ghaemiyeh.com
سرشناسه:جوادی آملی، عبدالله،1312
عنوان و نام پدیدآور:آرشیو دروس خارج تفسیر آیت الله العظمی عبدالله جوادی آملی90-89 /عبدالله جوادی آملی.
به همراه صوت دروس
منبع الکترونیکی : سایت مدرسه فقاهت
مشخصات نشر دیجیتالی:اصفهان:مرکز تحقیقات رایانه ای قائمیه اصفهان، ۱۳96.
مشخصات ظاهری:نرم افزار تلفن همراه و رایانه
موضوع: خارج فقه
(أَمِ اتَّخَذُوا آلِهَةً مِنَ الْأَرْضِ هُمْ یُنشِرُونَ (21) لَوْ کَانَ فِیهِمَا آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتَا فَسُبْحَانَ اللَّهِ رَبِّ الْعَرْشِ عَمَّا یَصِفُونَ (22) لاَ یُسْئَلُ عَمَّا یَفْعَلُ وَهُمْ یُسْئَلُونَ (23)
سورهٴ مبارکهٴ «انبیاء» همان طوری که ملاحظه فرمودید در مکه نازل شد و عناصر محوری سوَر مکّی همان اصول دین است یعنی توحید و وحی و نبوّت و معاد به اضافهٴ خطوط کلی اخلاق و حقوق و فقه و جزئیّات فقهی و حقوقی در مدینه نازل شد. بخشی از سورهٴ مبارکهٴ «انبیاء» که تاکنون گذشت دربارهٴ وحی و نبوّت بود و مقداری هم دربارهٴ توحید, اما این آیهٴ 21 به بعد مستقیماً دربارهٴ توحید است. مشرکان حجاز مبتلا به همان شرک بودند نه الحاد یعنی خدا را به عنوان یک مبدأ واجبالوجود قبول داشتند به عنوان اینکه خالق کل است قبول داشتند به عنوان اینکه ربّالعالمین و مدیر کلّ جهان است قبول داشتند شرک آنها در ربوبیّت جزئیه بود یعنی امور انسان را, امور زمین را, امور دریا را, امور صحرا را, اینها را ارباب متفرّقون اداره میکردند به زعم اینها وگرنه ربّالعالمین و ربّالأرباب خدای سبحان بود به نظر اینها پس اینها در بخشهای وسیعی موحّد بودند منتها در ربوبیّت جزئی, در الوهیّت و عبادت مشرک بودند. براهین توحید ناظر به آن است که اِله و معبود کسی است که ربّ واجبالوجود باشد, ربّ کل باشد, خالق کل باشد و بدأ و آفرینش هم و احیای بعدی هم در اختیار او باشد. در این آیه فرمود شما کسی را میپرستید که توان آن را ندارد شما را بعد از مرگ زنده کند اگر چنین توانی در اختیار او نیست که شما را بعد از مرگ زنده کند ثواب اطاعت شما را چه کسی میدهد بهرهٴ عبادت را از چه کسی میخواهید دریافت کنید کسی که قدرت احیای بعدالموت را ندارد کسی که قدرت تأسیس معاد را ندارد نتایج اعمالتان را از چه کسی میخواهید بگیرید (أَمِ اتَّخَذُوا آلِهَةً مِنَ الْأَرْضِ هُمْ یُنشِرُونَ) به تعبیر جناب زمخشری در کشّاف که این «أمْ», «أمْ» منقطع هست به معنای «بَل» هست و بعد از خود را نفی میکند اینها کاری کردند که آن کار منکر است آن کارِ منکر چیست این است که (اتَّخَذُوا آلِهَةً) که این آلهه اولاً زمینی است الهی و آسمانی نیست یک, و کاری هم که باید بکند و آن اِنشار است احیای بعدالموت است از آنها برنمیآید این دو, پس عبادتهای شما لغو است کسی را میپرستید که هیچ بهرهای از او بعد از مرگ نمیبرید شما برای آینده دارید عبادت میکنید آینده که در اختیار این نیست اینها که مُنشِر نیستند, مُحیی بعدالموت نیستند. خب, آیا معنای آیه این است که جناب زمخشری و امثال زمخشری راه طی کردند یا معنای آیه چیز دیگر است. یک اشکال اساسی مطرح است که آن اشکال را زمخشری متوجّه شد مطرح کرد و جناب فخررازی هم عین عبارتهای ایشان را نقل کرد تقریباً نصف صفحهٴ همین تفسیر فخررازی نقل عبارتهای زمخشری است در کشّاف اول میگوید که «قال فی الکشّاف» بعد عبارتها را هم نقل میکند و آن اشکال این است که اصلاً وثنیین حجاز اصلاً معاد را معتقد نبودند میگفتند (مَن یُحْیِی الْعِظَامَ وَهِیَ رَمِیمٌ) اینها جریان معاد را مُسْتَبعَد میدانستند میگفتند مرگ پایان خط است انسان با مُردن میپوسد بعد از مرگ خبری نیست (إِذَا مُزِّقْتُمْ کُلَّ مُمَزَّقٍ إِنَّکُمْ لَفِی خَلْقٍ جَدِیدٍ) در بخش پایانی سورهٴ مبارکهٴ «یس» دارد که (مَن یُحْیِی الْعِظَامَ وَهِیَ رَمِیمٌ) بنابراین اینها میگویند مرگ پایان خط است, مرگ پوسیدن است و انسان با مرگ میپوسد تمام میشود چون اینچنین است عبادتها را برای بعد از مرگ نمیکنند توقّعشان از عبادت این است که در همین حوزهٴ دنیا بهره ببرند اگر سخن از شفاعت هست شفاعت در امور دنیاست اگر مشرکان میگفتند که (هؤُلاَءِ شُفَعَاؤُنَا عِندَ اللَّهِ) منظور آنها شفاعت در دنیاست یعنی نفع ما, دفع ضرر ما به وسیلهٴ شفاعت این بُتها فراهم میشود کار اساسی به دست ربّالعالمین است و این بُتها شُفعای ما هستند ما اینها را میپرستیم تا اینها شفیع ما عندالله بشوند مشکل دنیا را حل کنند, اگر میگفتند (مَا نَعْبُدُهُمْ إِلَّا لِیُقَرِّبُونَا إِلَی اللَّهِ زُلْفَی) تقرّب به خدا در منافع مادّی و لاغیر آن که میگوید (إِنْ هِیَ إِلَّا حَیَاتُنَا الدُّنْیَا) آن که میگوید (مَن یُحْیِی الْعِظَامَ وَهِیَ رَمِیمٌ) او که به آخرت معتقد نیست او به خدا معتقد است میگوید خدا آخرت هم ندارد میگوید که شما هم که خدا را میپرستید آخرت ندارید کسی که منکر معاد است نمیشود به او گفت که شما بتها را میپرستید بتها که بعد از مرگ برای شما کاری نمیکنند آنها میگویند شما هم که خدا را میپرستید خدا هم بعد از مرگ برای شما کاری نمیکند چون بعد از مرگ خبری نیست. این اشکال را زمخشری متوجّه شد پاسخی که ایشان میدهد این است که میگوید خدا آن است که قیامت داشته باشد وگرنه عالَم پوچ و باطل و عبس و هوا و هباء منثور است مرگ پوسیدن نیست از پوست به در آمدن است مرگ آخر خط نیست اوایل راه است بعد از مرگ سیرِ ابدی است و فاصلهٴ انسان از مرگ تا ابدی فاصله نامتناهی است تمام شدنی نیست اگر محدودیّتی هست برای قبل از مرگ است اگر مرگ به معنای از پوست به در آمدن نباشد و اگر مرگ هجرت نباشد جهان عبس است برای اینکه این همه اختلافاتی که هست بالأخره روزی باید روشن بشود یا نه, مکتبهای مختلف, آراء مختلف, اندیشههای مختلف, یکی از براهین متقنی که قرآن برای ضرورت معاد اقامه میکند این است که بالأخره روزی باید حق روشن بشود یا نه, اختلاف مکتبها که در دنیا حل نمیشود اختلاف آراء و اندیشهها آن هم پیچیده و نظری که در دنیا حل نمیشود روزی باید حل بشود و آن یوم الحق است که از صوَر ذهنی و مفاهیم ذهنی به حقیقت عینی بیاید یک, و انسان از عقل به قلب برسد دو, از گوش به هوش برسد سه, و ببیند که چه چیزی حق است و چه چیزی باطل است آن روز دیگر اختلافات حل میشود این جنگ 72 ملت, آراء مختلفه, ادیان گوناگون بالأخره یک روز باید حل بشود دیگر در دنیا که قابل حل شدن نیست حالا گذشته از مسائل اینکه بعضیها ظالماند بعضیها مظلوم حقّ مظلوم باید از ظالم گرفته بشود آنها هم مطالب دیگر است بالأخره اگر جهان معاد نداشته باشد عالَم میشود لهو و عبس لذا در سورهٴ مبارکهٴ «مؤمنون» و مانند آن فرمود: (أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّمَا خَلَقْنَاکُمْ عَبَثاً) اگر خلقت به مرگ ختم بشود عالم میشود عبس بالأخره معلوم نشد که حق با چه کسی است که و از طرفی هم حقّ مظلوم از ظالم گرفته نشده پس معاد یک امر ضروری است و اِله آن است که این امر ضروری را انجام بدهد این دو, این بتهای شما که اینکاره نیستند این سه, خب چرا اینها را میپرستید بنابراین پس اگر فایده آیه این باشد که منظور شما از عبادت اگر بهرهبرداری است این بُتها که بعد از مرگ صحنهای نمیآفرینند که بهرهٴ کار شما را به شما بدهند آنها میتوانند نقض کنند بگویند شما هم که خدا را عبادت میکنید معاد ندارید و اما این جوابی که ایشان میدهند معنایش این است که خدا آن است که عالَم را با هدف اداره کند و هدف عالم معاد است که روزی که حق ظاهر میشود هر کسی به کار خودش میرسد (فَمَن یَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَیْراً یَرَهُ ٭ وَمَن یَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرّاً یَرَهُ) اگر چنین صحنهای نباشد عالم میشود عبس چنین چیزی باید باشد و این از بتهای شما ساخته نیست. این عصارهٴ جوابی است که جناب زمخشری میدهد و امام رازی هم میپذیرد و خیلی از متفکّران اهل تفسیر هم میپذیرند.
اما حالا آنچه را که میتوان گفت این است که اصولاً نشور و انتشار و اِنشار هم دربارهٴ مسائل خلقت دنیاست هم دربارهٴ مسائل خلقت آخرت, اگر مربوط به آخرت باشد تقریباً راهی که این بزرگان طی کردند رفتنی است اما اگر دنیا را هم در بربگیرد دیگر نیازی به آن تکلّف نیست معبود کسی است که بتواند بشرِ دنیا را خلق کند و اینها را در زمین منتشر کند انتشار, نشور و مانند آن هم دربارهٴ دنیا مطرح شده خلقت دنیا هم دربارهٴ خلقت آخرت از هر کدام از اینها نمونههایی در قرآن کریم هست. در سورهٴ مبارکهٴ «فرقان» آیهٴ سوم به این صورت است که مربوط به نشور آخرت است آیهٴ سه سورهٴ مبارکهٴ «فرقان» این است که (اتَّخَذُوا مِن دُونِهِ آلِهَةً) که این آلهه (لاَ یَخْلُقُونَ شَیْئاً وَهُمْ یُخْلَقُونَ وَلاَ یَمْلِکُونَ لِأَنفُسِهِمْ ضَرّاً وَلاَ نَفْعاً وَلاَ یَمْلِکُونَ مَوْتاً وَلاَ حَیَاةً وَلاَ نُشُوراً) این «نُشور» یعنی حیات بعدالموت که این ناظر به معاد است اما در همان سورهٴ مبارکهٴ «فرقان» آیهٴ چهل به این صورت است (وَلَقَدْ أَتَوْا عَلَی الْقَرْیَةِ الَّتِی أُمْطِرَتْ مَطَرَ السَّوْءِ أَفَلَمْ یَکوُنُوا یَرَوْنَهَا بَلْ کَانُوا لاَ یَرْجُونَ نُشُوراً) اینها اصلاً به فکر قیامت نبودند امید قیامت نداشتند نشور در این آیهٴ چهل سورهٴ «فرقان» به معنای قیامت است لکن در همان سورهٴ «فرقان» آیهٴ 47 نشور را دربارهٴ جریان خلقت دنیا مطرح کرده فرمود آیهٴ 47 سورهٴ «فرقان» (وَهُوَ الَّذِی جَعَلَ لَکُمُ الَّیْلَ لِبَاساً وَالنَّوْمَ سُبَاتاً وَجَعَلَ النَّهَارَ نُشُوراً) در روز مردم منتشِر میشوند خلقت بشر هم با انتشار آنها در زمین مطرح است. مشابه همین آیاتی که نشور را دربارهٴ زمین و خلقت زمین مطرح کردند میتوان از آیهٴ بیست سورهٴ مبارکهٴ «روم» کمک گرفت که در آنجا فرمود: (وَمِنْ آیَاتِهِ أَنْ خَلَقَکُم مِن تُرَابٍ ثُمَّ إِذَا أَنتُم بَشَرٌ تَنتَشِرُونَ) شما را از خاک آفریده بعد در زمین منتشر میشوید اگر شما منتشر میشوید او میشود مُنشِر, اگر انتشار برای شماست اِنشار برای اوست, اگر انشار به معنای خلقت دنیا باشد این برهان تام است که (أَمِ اتَّخَذُوا آلِهَةً مِنَ الْأَرْضِ هُمْ یُنشِرُونَ) کسانی را شما به عنوان آلهه پذیرفتید که آنها مُنشِرند یعنی خالقاند بشری که در زمین منتشر میشود او را میآفریند اگر این باشد دیگر آن اشکال و جواب و سؤال و اینها دیگر مطرح نیست البته بخش وسیعی از نشور در قرآن کریم مربوط به همین جریان معاد است در سورهٴ مبارکهٴ «عبس» آیهٴ 21 و 22 به این صورت است (ثُمَّ أَمَاتَهُ فَأَقْبَرَهُ) یعنی خدای سبحان بعد از اینکه دوران زندگی انسان در دنیا به سر آمد این را اِماته میکند میمیراند و او را در قبر میبرد (ثُمَّ إِذَا شَاءَ أَنشَرَهُ) بعد از قبر وارد صحنهٴ قیامت میکند که از قیامت به عنوان یوم النشور یاد میشود چه اینکه در سورهٴ مبارکهٴ «تکویر» آیهٴ ده از جریان نامههای اعمال به عنوان (وَإِذَا الصُّحُفُ نُشِرَتْ) یاد میکند که الآن اینها مَطویاند بعد مَنشور میشوند باز میشوند که یوم القیامه, یوم النشور است.
فتحصّل اگر منظور از این اِنشار, خلقت در زمین باشد دیگر آن اشکال و راههای طولانی کشّاف و تفسیر فخررازی و مانند آن لازم نیست (أَمِ اتَّخَذُوا آلِهَةً) که (هُمْ یُنشِرُونَ) اِله باید خالق باشد چرا, برای اینکه اگر دیگری آفرید و دیگری میپروراند خب شما چرا صَنم و وَثن را میپرستید خدا که شما را خلق کرد خدا که زمین را خلق کرد نعمتها را خلق کرد پرورش هم که برای اوست اگر پروردگار همان آفریدگار است و اگر آفریدگار سِمت پرورش را به عهده دارد شما چرا دیگری را میپرستید اگر منظور از اِنشار, خلقت در دنیا باشد که برهان روشن است و اگر منظور از اِنشار خلقت در آخرت و احیای بعد از موت باشد آن راه را البته باید طی کرد خدا آن است که عالَم را با هدف خلق کرده باشد کار عبس نکند و خلقتِ بدون معاد عبس است که همین طور بیایند و بروند و هر کسی هر کاری خواست بکند, بکند چون دنیا این طور است دیگر دنیا این طور است که در قبال (قَدْ أَفْلَحَ مَن تَزَکَّی) این شعار منحوس هست (قَدْ أَفْلَحَ الْیَوْمَ مَنِ اسْتَعْلَی) این طور نیست که انبیا آن فرمایش را آورده باشند که (قَدْ أَفْلَحَ مَن تَزَکَّی) یا (قَدْ أَفْلَحَ مَن زَکَّاهَا) در قبالش این طاغوتیان (قَدْ أَفْلَحَ الْیَوْمَ مَنِ اسْتَعْلَی) را نگفته باشند خب این هست همیشه بود اگر (قَدْ أَفْلَحَ الْیَوْمَ مَنِ اسْتَعْلَی) در برابر (قَدْ أَفْلَحَ مَن تَزَکَّی) همیشه بود و هست بالأخره روزی باید به آن حرف خاتمه داده بشود دیگر که حق معلوم بشود که آیا (قَدْ أَفْلَحَ الْیَوْمَ مَنِ اسْتَعْلَی) درست است یا (قَدْ أَفْلَحَ مَن تَزَکَّی) درست است, (قَدْ أَفْلَحَ مَن زَکَّاهَا) درست است, اگر آن نباشد که میشود عبث. خب, فرمود: (أَمِ اتَّخَذُوا آلِهَةً) این (مِنَ الْأَرْضِ) یک دلیل است اولاً این موجود زمینی است از موجود زمینی چه کاری ساخته است این خودش مخلوق است و خودش بعدالموت هم احیا میشود آنهایی هم که مرگ ندارند مثل چوب و سنگ و اینها آنها را ذات اقدس الهی در قیامت میآورد همراه با پرستندههای آنها یکجا میسوزاند که (إِنَّکُمْ وَمَا تَعْبُدُونَ مِن دوُنِ اللَّهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ) با هم میسوزاند تا یک عذاب روحی باشد برای پرستندههای آنها این (مِنَ الْأَرْضِ) ذکر این (مِنَ الْأَرْضِ) برای همین جهت است (أَمِ اتَّخَذُوا آلِهَةً) که این (مِنَ الْأَرْضِ) است ارضی است بالأخره, زمینی است اِنشار هم که از او برنمیآید یک موجود مادّی زمینی که حافظ حیات خودش نیست چه رسد به اینکه حافظ حیات دیگری باشد قدرت احیای موتا داشته باشد و مانند آن, (أَمِ اتَّخَذُوا آلِهَةً مِنَ الْأَرْضِ) این یکی, (هُمْ یُنشِرُونَ) این (هُمْ) که اضافه شده برای این است که شما فقط همینها را میپرستید دیگر مشرک معنایش این نیست که قدری خدا را میپرستد قدری غیر خدا را آن ریاست آنکه شرک نیست این همین شرک خفیّ است و شرک ضعیف. مُرایی بله مشرک است یعنی قدری خدا قدری غیر خدا را میپرستد اما مشرک صد درصد بت را میپرستد این طور نیست که قدری خدا را بپرستد قدری غیر خدا را و معنای شرک آن است که این عبادت که مخصوص خدای سبحان است این را به دیگری دادند برای خدا شریک قائل شدند نه اینکه عبادتشان مشرکانه و مشترکانه است اینها فقط غیر خدا را میپرستند میگویند اصلاً خدا قابل درک برای ما نیست و ما نمیتوانیم این را بپرستیم. این دین توحیدی است که آمده گفته (أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِیدِ) این دین توحیدی است که آمده گفته که (إِذَا سَأَلَکَ عِبَادِی عَنِّی فَإِنِّی قَرِیبٌ أُجِیبُ) میتوانید او را بپرستید از هر چیزی به شما نزدیکتر است و مانند آن, وگرنه در جاهلیّت که کسی خدا را نمیپرستید و گمان آنها این بود که پرستش خدا محال است چون به او دسترسی نداریم بنابراین معنای شرک اشتراک در عبادت نیست معنای شرک این است که وصفی که برای خداست به غیر خدا دادند آن که, آن شخصی که مقداری خدا مقداری غیر خدا را میپرستید او مرایی است و بله ریا همین طور است یا صُمعه همین طور است این اضافه کردن (هُمْ) برای آن است که به زعم شما تنها او مُنشِر است برای اینکه چون او را میپرستید دیگر آلهه را میپرستید شما که غیر آلهه را نمیپرستید و اله باید مُنشِر باشد و چون شما در عبادت فقط این صنم و وثن را میپرستید لازمهاش این است که فقط اینها مُنشر باشند پس این دو نکته مربوط به این دو تعبیر است یکی اینکه (مِنَ الْأَرْضِ) گفته شد برای اینکه ثابت کند موجود ارضی کاری از او ساخته نیست, یکی اضافهٴ (هُمْ) برای آن است که به زعم شما تنها کسی که مُنشِر است اینها هستند در حالی که اینها اصلاً قدرت اِنشار ندارند (أَمِ اتَّخَذُوا آلِهَةً مِنَ الْأَرْضِ هُمْ یُنشِرُونَ). خب, از این به بعد برهان اقامه میکند که اصلاً دو اله ممکن نیست (لَوْ کَانَ فِیهِمَا آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتَا فَسُبْحَانَ اللَّهِ رَبِّ الْعَرْشِ عَمَّا یَصِفُونَ) این آیهٴ 22 در سورهٴ «انبیاء» به صورت قیاس استثنایی ترسیم شده فرمود تعدّد اله مستحیل است, شرک مستحیل است نه بد است و قبیح که بیفتد در حکمت عملی, محال است و ممتنع میافتد در حکمت نظری. فرمود اگر غیر از خدا این (إِلَّا) به معنی غیر است الله مفروقعنه است, فطرتپذیر است, دلپذیر است و هر کسی با ایمان به الله خلق شده است و مانند آن, اگر غیر از الله آلههای در عالَم باشد آسمان و زمین به هم میریزد خب این قیاس استثنایی یک مقدّمی دارد یک تالی دارد عمده اثبات تلازم بین آن مقدم و تالی است بطلان تالی را در سورهٴ مبارکهٴ «ملک» مشخص کرد (تَبَارَکَ الَّذِی بِیَدِهِ الْمُلْکُ) آنجا مشخص فرمود که تالی باطل است برای اینکه فرمود شما مکرّر در مکرّر در عالَم نظر بکنید هرگز بینظمی و به هم ریختگی در عالم نمیبینید آیات سه و چهار سورهٴ مبارکهٴ «ملک» (تَبَارَکَ الَّذِی بِیَدِهِ الْمُلْکُ وَهُوَ عَلَی کُلِّ شَیءٍ قَدِیرٌ) آنجا فرمود: (الَّذِی خَلَقَ الْمَوْتَ وَالْحَیَاةَ لِیَبْلُوَکُمْ أَیُّکُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً وَهُوَ الْعَزِیزُ الْغَفُورُ ٭ الَّذِی خَلَقَ سَبْعَ سَماوَاتٍ طِبَاقاً) این بطلان تالی از اینجا شروع میشود (مَا تَرَی فِی خَلْقِ الرَّحْمنِ مِن تَفَاوُتٍ) یعنی در صدر و ساقهٴ جهان فوتی نیست تفاوت غیر از اختلاف است تفاوت غیر از تبعیض است تفاوت یعنی این حَلقات سهگانهٴ زنجیری بعضیهایشان فوت بشود وقتی بعضی فوت شد حلقهای مفقود شد خب نظام به هم میخورد دیگر گذشته به آینده مرتبط نیست, آینده به گذشته مرتبط نیست فوتی در عالم نیست فرمود شما هر چه تلاش و کوشش بکنید فوتی در اجزای عالم نمیبینید که چیزی سرِ جایش نباشد کمبودی در عالَم به چشم بخورد نیست (مَا تَرَی فِی خَلْقِ الرَّحْمنِ مِن تَفَاوُتٍ) هیچجا فوت نشده اینچنین نیست که کسی بتواند دلیل اقامه کند بگوید اگر این طور بود بهتر بود یا فلان شیء کم هست کمبودی در آسمان و زمین نیست (مَا تَرَی فِی خَلْقِ الرَّحْمنِ مِن تَفَاوُتٍ فَارْجِعِ الْبَصَرَ هَلْ تَرَی مِن فُطُورٍ ٭ ثُمَّ ارْجِعِ الْبَصَرَ کَرَّتَیْنِ یَنقَلِبْ إِلَیْکَ الْبَصَرُ خَاسِئاً وَهُوَ حَسِیرٌ) فرمود شما دوباره نگاه کنید این دوباره یعنی ما لیس بأول همان طوری که در آن اصطلاحات میگویند معقول ثانی این معقول ثانی معنایش این نیست که معقول دوم است یعنی معقول اول نیست گاهی ممکن است سومی و چهارمی و پنجمی باشد در تعبیرات عرفی هم میگویند این دست دوم است دست دوم نه معنایش این است که فقط به دست دو نفر رسید نه, کالای مستعملی, یک فرش مستعملی ممکن است از ده خانه گذشته باشد دو بار یعنی ما لیس بأول نه اینکه اگر بار سوم نگاه کنی نقص پیدا میکند این طور نیست (فَارْجِعِ الْبَصَرَ هَلْ تَرَی مِن فُطُورٍ) آیا شکافی میبینید (ثُمَّ ارْجِعِ الْبَصَرَ کَرَّتَیْنِ) تکرار بکن دو بار, سه بار یعنی ما لیس بأول صدها بار بخواهی نگاه کنی جز نظم چیزی نمیبینی به دلیل اینکه فرمود: (یَنقَلِبْ إِلَیْکَ الْبَصَرُ خَاسِئاً) این چشمت خسته میشود به مقصد نرسیده برمیگردد از پا در میآید ولی بینظمی نمیبیند هر چه جستجو کنید کمبودی در عالم نیست در بحثهای سابق هم داشتیم که عالم نظیر یک ساختمان معماری شدهٴ دقیق نیست زیرا در این ساختمانهای معماری شدهٴ دقیق اگر آجری را از دیوار شرقی بردارند در دیوار غربی بگذارند و آجر دیوار غربی را در دیوار شرقی بگذارند این طور نیست که آسیبی به این بنا برسد این بنا همان بناست اما اگر در حلقات سلسلهٴ عدد کسی مثلاً عدد هشت را که بین هفت و نُه است بردارد این در دستش میماند این را کجا میخواهد بگذارد فرمایش صدرالمتألّهین در تفسیر در نظم عالم این است که عالم مانند حلقات سلسلهٴ ریاضی است که اگر چیزی را آدم از جایش بکِند در دستش میماند جایی نیست که این را سر جایش آنجا عوض بکند اینکه فرمود: (إِنَّا کُلَّ شَیْءٍ خَلَقْنَاهُ بِقَدَرٍ) یا (کُلُّ شَیءٍ عِندَهُ بِمِقْدَارٍ) همین است در بعضی از روایات ما کلمهٴ مهندِس بر ذات اقدس الهی اطلاق شده است قبلاً هم که این کلمه مطرح شد بازگو شد که این هندسه معرَّب است نه عربی, اصلش اندازه بود بعد مخفّف شد شده اَندزه, بعد معرّب شده, شده هندسه بعد هَندسَ, یُهندس, مهندس از او مشتق شد و بعد به کار گرفته شد وگرنه این فارسی است در بعضی از نصوص کلمهٴ مهندس بر ذات اقدس الهی اطلاق شده است این در شرح اصول کافی مرحوم آخوند هست خدا معماری کرده مهندسی کرده بر اساس اسلوب ریاضی عالم را ساخته لذا فرمود: (إِنَّا کُلَّ شَیْءٍ خَلَقْنَاهُ بِقَدَرٍ) خب اگر کسی چیزی را بردارد در دستش میماند روی دستش میماند لذا فرمود: (ثُمَّ ارْجِعِ الْبَصَرَ کَرَّتَیْنِ یَنقَلِبْ إِلَیْکَ الْبَصَرُ خَاسِئاً وَهُوَ حَسِیرٌ) پس بطلان تالی در سورهٴ مبارکهٴ «ملک» مشخص شد عمده تلازم بین مقدم و تالی است که (لَوْ کَانَ فِیهِمَا آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ) این مقدم, (لَفَسَدَتَا) این تالی, لکن التالی باطل فالمقدّم مثله, عمده تلازم بین مقدم و تالی است که چرا اگر بیش از یک اِله داشتیم عالَم فاسد میشود در کتابهای کلامی این شبهه هست که خب در تقریر برهان اینچنین میگویند مرحوم شیخ طوسی از ما و دیگران هم از دیگران ایشان خب یکی از متکلّمان بهنامِ شیعه است ایشان میگوید این در علم اصول یعنی اصول دین نه اصول فقه اینکه شیخ طوسی در تبیان دارد این مطلب در فنّ اصول و در علم اصول گفته شد یعنی اصول دین آنجا میگوید که اگر مثلاً دو اله در عالم مدیر و مدبّر باشند اگر یکی اراده کرد حیات زید را دیگری اراده کرد ممات زید را آیا هر دو واقع میشود که جمع ضدّین است هیچ کدام واقع نمیشود که رفع نقیضین است گذشته از اینکه عجزِ اینها لازم میآید یکی واقع میشود دیگری واقع نمیشود آن که مراد او واقع شد او قادر است او که مراد او واقع نشد او عاجز است بنابراین تعدّد اله محال است بعد میفرماید: «کما فی علم الاصول» یعنی اصول دین. مشابه این در بسیاری از کتابها هست شما وقتی به این کتابهای کلامی مراجعه میکنید این است بعد برخیها خواستند این را به برهان توارد علّتین برگردانند میگویند که چون دو خدا هر دو به حقیقت آگاهاند به واقعیّت آگاهاند به مصلحت آگاهاند هرگز اختلاف در اراده ندارند نه جهل دارند که یکی در تشخی واقع مُصیب باشد دیگری مُخطی, نه جاهطلباند که یکی بخواهد مراد خود را بر کرسی بنشاند دیگری در قبال او مقاومت کند پس هر دو واقع را تشخیص میدهند چون واقع را تشخیص میدهند برابر واقع عمل میکنند این چه محذوری دارد بعضی از متأخّرین اینها به این فکر افتادند که این برهان تمانع را به برهان توارد علّتین برگردانند بگویند که چون دو خدا هر کدام تمام العلّهاند نه جزءالعلّه اینچنین نیست که یکی اصل باشد دیگری یاور یا آن یکی اینجا دوتایی با کمک هم بخواهند مشکل را حل کنند چون هر دو در اراده مستقلّاند دوتا اردهٴ مستقل, دوتا قدرت مستقل بر ایجاد یک شیء توارد علّتین است و توارد علّتین بر معلول واحد مستحیل است البته این سخن حق است که توارد دو علت بر معلولِ واحد مستحیل است اما برهان تمانع به آن برنمیگردد آنچه که ـ انشاءالله ـ در بحث فردا مطرح میشود این است که برهان تمانع به خوبی تقریر بشود یک, برهان توارد علّتین هم تقریر بشود دو, بعد روشن بشود که برهان تمانع به برهان توارد علّتین برنمیگردد سه, و ظاهر آیه هم مشخص بشود چهار.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
(أَمِ اتَّخَذُوا آلِهَةً مِنَ الْأَرْضِ هُمْ یُنشِرُونَ (21) لَوْ کَانَ فِیهِمَا آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتَا فَسُبْحَانَ اللَّهِ رَبِّ الْعَرْشِ عَمَّا یَصِفُونَ (22) لاَ یُسْئَلُ عَمَّا یَفْعَلُ وَهُمْ یُسْئَلُونَ (23)
چون سورهٴ مبارکهٴ «انبیاء» در مکه نازل شد و مطالب اصلی سوَر مکّی اصول دین است یعنی توحید و وحی و نبوت و مانند آن بخشی از این اصول در آیات قبلی یعنی تا آیهٴ بیست همین سورهٴ «انبیاء» مطرح شد الآن دربارهٴ توحید بحث مبسوطی دارند میفرمایند پروردگار آن است که آفریدگار باشد و معبود کسی است که پروردگار باشد اگر کسی پرورنده نیست, ربّ نیست صلاحیّت عبادت را هم ندارد و اگر کسی خالق نیست آفریننده نیست پرورنده هم نیست اینها یک تلازم منطقی است که الوهیّت یعنی معبود بودن متفرّع بر ربّ بودن است ربوبیّت متفرّع بر خالق بودن است اگر موجودی خالق نبود آفریننده نبود او توان پرورش ندارد چیزی که شیئی را نیافرید قدرت پروراندن آن را هم ندارد چون از ذات او، لوازم او، ملازمات او، مُقارنات او باخبر نیست پس هر ربّی الاّ ولابد باید خالق باشد و چون غیر خدا احدی خالق نیست پس غیر خدا احدی ربّ نیست و چون غیر خدا احدی ربّ و پرورنده نیست غیر خدا احدی اله و معبود هم نیست لذا قرآن کریم برای نفی شرکِ وثنیین حجاز که غیر از خدا آلههای را پذیرفته بودند میفرماید: (أَمْ خُلِقُوا) شیئی را (مِنْ غَیْرِ شَیْءٍ أَمْ هُمُ الْخَالِقُونَ) اگر این آلهه کاری نکردند نه خالقاند و نه رب پس الهی نیست. برای اینکه این مسئله از صورت جدل به صورت برهان در بیاید این یک جدال احسنی نیست یعنی مقدّمات این قیاس هم معقول است هم مقبول و مسلّم ولی از صبغهٴ مسلّم بودن این مقدّمات قیاس تشکیل شد میشود جدل ولی میخواهیم همین را برهانی کنند که از صبغهٴ معقول بودن او استفاده بشود نه تنها از صبغهٴ مقبول بودن او. برهان اقامه میکنند میگویند که رب، اله آن است که خالق باشد، محیی باشد، ممیت باشد این اوصاف را باید داشته باشد آنچه را که شما میپرستید اینها منشِر نیستند، مُحیی نیستند، احیا و اماته ندارند بنابراین بر اساس شکل ثانی اینها اله نیستند (أَمِ اتَّخَذُوا آلِهَةً مِنَ الْأَرْضِ هُمْ یُنشِرُونَ) بعد این را در اصل جامع بیان کرده است فرمود: (لَوْ کَانَ فِیهِمَا آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ) حالا شما سخن از علم ظاهری نیست که بگویید ما از آسمانها خبر نداریم این برهان عقلی آسمان و زمین را طیر میکند عقل که براهین تجریدی دارد و نه تجربی این براهین تجریدی جامع هر شیء است به نحو قضیه حقیقیه این موجود چه سمایی باشد چه ارضی، چه گذشته باشد چه آینده، چه مجرّد باشد چه مادّی مشمول قضایای حقیقیه و عقلی است فرمود اگر در آسمان و زمین در جهان آفرینش بیش از یک خدا باشد اینها در هم میریزند این مقدّم و تالیِ قیاس استثنایی، استثنای این بیان بطلان تالی هم در سورهٴ مبارکهٴ «ملک» مشخص شد یعنی (لَوْ کَانَ فِیهِمَا آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتَا) لکن لم تَفسدا لکنّ الفساد باطلٌ فالمقدّم مِثله، بطلان تالی را در سورهٴ مبارکهٴ «ملک» و سایر سوَر مشخص کرد بطلان مقدم را هم باید از بطلان تالی فهمید عمده تلازم این مقدم و تالی است که چگونه اگر بیش از یک خدا در آسمان و زمین باشند دو خالق باشند یا دو ربّ و پروردگار باشند آسمان و زمین در هم میریزند منظور از فساد این نیست که اصلِ آسمان و زمین موجودند منتها صَلاحشان به فساد تبدیل میشود که فقط کان ناقصه را خبر بدهد بلکه از کان تامّه هم سخن میگوید یعنی در هم میریزند، نابود میشوند آن بیان نورانی سیّدالشهداء(سلام الله علیه) در دعای عرفه همین صدر آیهٴ سورهٴ «انبیاء» را دارد و تالی را دو چیز ذکر میکند میفرماید: «لَوْ کانَ فیهِما الِهَةٌ اِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتا وَتَفَطَّرَتا» یعنی در هم میریزند این «وَتَفَطَّرَتا» که وجود مبارک سیّدالشهداء به عنوان تالی برای این مقدّمِ قیاس استثنایی ذکر کرد با صدر سورهٴ مبارکهٴ «ملک» هماهنگتر است فرمود: «تَفَطَّرَتا» یعنی «فیهما فتور» در سورهٴ مبارکهٴ «ملک» دارد که (مَا تَرَی فِی خَلْقِ الرَّحْمنِ مِن تَفَاوُتٍ فَارْجِعِ الْبَصَرَ هَلْ تَرَی مِن فُطُورٍ) یعنی «لکنّ التفطّر باطلٌ لکنّ الفطور باطلٌ» که این به کان تامّه هم برمیگردد نه تنها نظم عالم به هم میخورد بلکه اصل هستی اینها در هم میریزد پس عمده بیان تلازم مقدم و تالی است.
قرآن کریم مسئلهٴ توحید را به زبانهای گوناگون تشریح کرده اصل اثبات ذات واجب را گویا قرآن غنیّ میداند که خدایی هست دربارهٴ او خیلی بحث نمیکند به تعبیر سیدناالاستاد شما در قرآن کمتر آیهای میبینید، کم آیهای میبینید که دربارهٴ اصل وجود خدای سبحان سخن بگوید این مفطور است و مقبول، گاهی برای خاموش کردن تفکّر الحادی برخی از آیات را نازل کرده چون بشری که در آن روز زندگی میکرد و الآن هم زندگی میکند اکثری اینها مشرکاند ملحد کم است منتها نمیداند خدایی که، مبدأیی که باید قائل باشد و معتقد است تطبیق کند بر چه چیزی، آن که ملحد باشد یعنی بگوید هیچ مبدأیی در عالم نیست آن کم است غالباً مشرکاند آن روز که غالباً مشرک بودند در حجاز که (لَئِن سَأَلْتَهُم مَنْ خَلَقَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ وَسَخَّرَ الشَّمْسَ وَالْقَمَرَ لَیَقُولُنَّ اللَّهُ) یا (خَلَقَهُنَّ الْعَزِیزُ الْعَلِیمُ) و مانند آن، اما آن که بگوید (نَمُوتُ وَنَحْیَا)، (مَا یُهْلِکُنَا الاَّ الدَّهْرُ)، (إِنْ هِیَ إِلَّا حَیَاتُنَا الدُّنْیَا) و مانند آن بسیار کماند. برای اثبات اصل مبدأ در سورهٴ مبارکهٴ «قمر» و مانند آن میفرماید این بشر آیا گیاه خودروست یعنی هیچ مبدأیی ندارد هیچ فاعلی ندارد معذلک یک قطرهٴ آب به این صورت در میآید که الآن صدها دانشکده میخواهند بفهمند انسان چیست هنوز در بین راهاند صدها یعنی صدها دانشکده در جهان هست برای اینکه انسان را هم تازه بدنش را بفهمند، انواع سلامت و بیماریش را بفهمند، تشکیلات چشمش را بفهمند آنها که متخصّص چشم راستاند میگویند ما احتیاط میکنیم در چشم چپ اظهارنظر نمیکنیم از بس این اعجوبه پیچیده است این (أَلَمْ یَکُ نُطْفَةً مِن مَنیٍّ یُمْنَی) یک قطره آب به این صورت در آمده خودساخته است اینکه خب بیّنالغی است و محال پس فاعلی دارد فرمود: (أَمْ خُلِقُوا مِنْ غَیْرِ شَیْءٍ) یعنی هیچ مبدأیی در کار نیست اینکه مستحیل است (أَمْ هُمُ الْخَالِقُونَ) خودشان خلق کردند اینکه مستحیل است، مثل اینها، اینها را خلق کرد که مستحیل است پس مبدأیی دارند دیگر این را در سورهٴ مبارکهٴ «قمر» بیان کرد که ـ انشاءالله ـ بحثش آنجا خواهد بود که (أَمْ خُلِقُوا مِنْ غَیْرِ شَیْءٍ) اینکه محال است (أَمْ هُمُ الْخَالِقُونَ) این هم که محال است پس مبدأیی دارد این گونه از آیات که برای اثبات اصل وجود خالق است در قرآن زیاد نیست قسمت مهمّ آیات قرآن مربوط به توحید است چون بشر چه در گذشته چه در حال مهمترین آفتش همان شرک است منتها در تطبیق اله آنها که خیال میکنند ملحدند بیراهه رفتند. خب، برای اثبات این مطلب که دو خدا مستحیل است دو رب و دو پروردگار مستحیل است تلازم مقدّم و تالی را غالباً به صورت برهان تمانع ذکر میکنند برهان تمانع غالباً در کتابهای کلامی مطرح است در کتابهای فلسفی از این راه وارد بشوند که اصلاً چون خالق باید واجب باشد واجب تعدّدپذیر نیست برای اینکه قبل از مسئلهٴ واحدیّت یعنی توحیدِ واجب از احدیّت او سخن به میان آورد که او احد است یعنی یکتاست تایِ دیگر ندارد بسیط محض است اگر دوتا واجب باشد یک مابهالاشتراکی میخواهد یک مابهالامتیاز میخواهد و این مرکّب میشود دوتا، خدا یکتاست این را اول ذکر میکنند بعد از اثبات یکتایی، اثبات یگانگی سهل است یعنی خدا بیش از یکی نیست چون اگر دوتا باشد باید دوتا باشد یعنی هر کدام یک مابهالاشتراکی داشته باشند یک مابهالامتیازی این راه عقلی است که در حکمت و فلسفه مطرح است آن شبههٴ ابنکمونه هم که خودش بعدها جواب داده هم اینجا مطرح است که برخیها گفتند اگر وجود مبارک ولیّ عصر ظهور کرد ما تنها معجزهای که از آن حضرت میخواهیم این است که شبههٴ علم کمونه را حل کند امام راحل(رضوان الله علیه) همین مسئله خرافات و دیدن وجود مبارک امام زمان و همین راههایی که اخیراً رواج پیدا کرده در عصر امام(رضوان الله علیه) هم کم و بیش بود کسی خودش را به جماران رسانده که من خدمت حضرت رسیدم با حضرت رابطه دارم وجود مبارک امام(رضوان الله علیه) به مرحوم آقای توسّلی فرمودند که به ایشان بگو اگر تو با امام رابطه داری این مشکل رابطهٴ حادث و قدیم را برای ما حل کن که «بالثابت السیّار کیف ارتبطا» عالم که حادث است خدا که قدیم این حادث با آن قدیم چگونه رابطه دارد این فکر همان فکری است که بالأخره میگویند ما معجزات علمی را مقدّم میداریم بر معجزات عملی. در فلسفه و حکمت این راهها مطرح است که اصلاً نوبت به مراحل زیرین نمیرسد ولی در کلام غالباً از همین برهان تمانع و امثال اینها تمانع مطرح است که اگر دو خدا باشد عالم فاسد خواهد بود غالباً آنها میگویند اگر دو خدا باشد اینها اگر مرادهای اینها یکی باشد یعنی هر دو اراده کردند حیات زید را یا آفرینش فلان زمین را یا ایجاد فلان ستاره را این مراد اگر به ارادهٴ هر دو واقع بشود این توارد دوتا علّت تام است بر معلول واحد که مستحیل است، اگر طبق ارادهٴ یکی واقع بشود و طبق ارادهٴ دیگری واقع نشود این ترجیح بلا مرجّح است أولاً و آن که ارادهاش واقع شد او قد قاهر است ثانیاً، او خداست اگر مراد هیچ کدام واقع نشود که هر دو عاجزند پس اله نیستند این در صورتی است که مراد هر دو یک شیء واحد باشد اما اگر مراد هر دو دو شیء باشد یعنی این خدا اراده کرده آفرینش زمین را یا زید را آن خدا آفرینش زید را اراده نکرده است آفرینش زمین را اراده نکرده است. خب، مراد کدام واقع میشود تمانع در این قسمت است مراد هر دو واقع بشود که یکی وجودی است دیگری عدمی آنکه محال است، مراد هیچ کدام واقع نشود آن هم رفع نقیضین است محال است، مراد یکی واقع بشود دیگری واقع نشود گذشته از ترجیح مرجّح لازمهاش آن است که آن که مرادش واقع نشده خدا نباشد این برهان تمانع است آنگاه آمدند گفتند که خب چه میشود که اینها چون هر دو حکیماند و هر دو عالِم محضاند ما هو الأصلح را هم تشخیص میدهند، ما هو حق، ما هو الواقع آن را تشخیص میدهند چون ما هو حق، ما هو الواقع را تشخیص میدهند پس مرادشان یکی است چون مرادشان یکی است الاّ ولابد برهان تمانع باید به برهان توارد علّتین برگردد شما در روش رئالیسم و شرح اصول فلسفهٴ سیدناالاستاد مرحوم علامه در آن پاورقیها این چیزها را هم میبینید که برهان تمانع را در همین جلد پنجم شرح اصول فلسفه به برهان توارد علّتین مثلاً ارجاع داده شد و توارد علّتین بر معلول واحد میگویند مستحیل است چرا، برای اینکه اگر یک شیء دارای دو علّت مستقل باشد چون آن شیء معلول الف هست به الف احتیاج دارد و معلول باء است به باء احتیاج دارد اگر ما دو علّت داشتیم یکی الف و دیگری باء هر دو هم تام و مستقل بودند نه اینکه جزءالعلّه باشند و علّت مرکّب باشد بلکه علّت متعدّد است و مستقل الف علّت تامّه و مستقل معلول است باء علّت تامّه و مستقل معلول است نه اینکه جزءالعلّه باشد در این صورت معلول هم به الف محتاج است هم از الف بینیاز هم به باء محتاج است هم از باء بینیاز و جمع نقیضین از اینجا پیش میآید. بیان ذلک این است که این معلول به الف محتاج است چون علّتِ اوست از همین الف بینیاز است چون باء نیاز او را تأمین میکند و هکذا به باء نیازمند است چون علّتِ اوست و از باء بینیاز است چون الف نیاز او را تأمین میکند لذا توارد دوتا علّتِ مستقل برای معلولِ واحد مستحیل است چون اینچنین است اگر این دو خدا برابر ما هو الأصلح که ما هو الأصلح، ما هو الحق، ما هو الواقع فی نفس الأمر بیش از یکی نیست تواقف کردند این برهان به صورت برهان توارد علّتین مطرح است نه برهان تمانع پس آیه را باید بر توارد علّتین حمل کرد نه برهان تمانع، این خلاصهٴ نظر برخی از متکلّمان است که دامنهاش به برخی از افراد در عصر حاضر هم رسیده لکن این سخن ناصواب است برای اینکه اینها خیال کردند دوتا خدا مثل دوتا پیغمبرند یا مثل دوتا امام معصوماند میگویند این دو خدا برابر با ما هو الواقع، ما هو الأصلح، ما فی نفس الأمر، ما هو الحق برنامهریزی کنند خب اینها که پیغمبر نیستند که ما هو الحقّی باشد، نفسالأمری باشد، ما هو الواقعی باشد، ما هو الأصلح باشد برابر او کار کنند که اگر دو خدا فرض شدند بقیه عدمِ محض است عدم محض یعنی عدم محض «کان الله و لا شیء علیم» واقعی در کار نیست، أصلحی در کار نیست، نفسالأمری در کار نیست اینها همه ممکناتاند اینها آفرینندهٴ خدایند خداوند که کارش را با نفسالأمر انجام نمیدهد نفسالأمر مخلوق اوست مگر ما یک خدا داریم ـ معاذ الله ـ یک نفسالأمری که خدا برابر آن نفسالأمر کار بکند آن که میشود پیغمبر، آن که میشود امام دیگر خدا نیست خدا آن است که هستیِ محض است یک، ماسوای او عدمِ محض است دو، او آفرینندهٴ ماسواست سه، که (اللَّهُ خَالِقُ کُلِّ شَیْءٍ) پس این فکر که انسان بگوید خدا برابر ما هو الواقع یا نفسالأمر کار میکند این خدا را تنزّل دادند در سطح انسان کامل است، اگر کان الحق دیگر هیچ چیزی نیست حق خودش است، (الْحَقُّ مِن رَبِّکُ) نه اینکه حقّی هست و خدا برابر حق کار میکند ما حقّی غیر از خدا نداریم اگر آیه را بخواهیم حل کنیم همان برهان تمانع است شما ببینید المیزان درست است که بیست جلد است اما علامهٴ طباطبایی را در این بخشهای باید شناخت آوردنِ حرف، حرفِ تازه مقدور هر کسی نیست شما گاهی میبینید ممکن است در غرب یا غیر غرب فلسفههای زیادی مطرح بشود، تصوّرات زیادی، نوآوریهای زیادی اما سرّش این است که فلسفهٴ آنها غالباً فلسفهٴ مضاف است و فلسفهٴ مضاف و جزء علوم است ما در بحثهای فقهی برای اینکه ارتباط ما با تودهٴ مردم است ناچاریم مقداری ساده سخن بگوییم آن بحثهای عمیق را یک فقیه مطرح نمیکند غالباً شما میبینید در کتابهای فقهی این مطلب مطرح است در رسالههای این مطرح است که آب دو قسم است آب مطلق و آب مضاف همه هم آن را قبول کردیم اما اگر رابطهٴ ما با مردم نبود که این طور حرف را ساده نمیزدیم مگر آب میشود دو قسم باشد یک قسم آب است یک قسم آبمیوه! هیچ محقّق این طور حرف میزند که آب دو قسم است آب مطلق داریم آب مضاف، آب مضاف آبمیوه که آب نیست مَقسمتان چیست شما میخواهید محقّقانه حرف بزنید باید بگویید آب یک قسم است، بخواهی با مردم حرف بزنی کار خوبی میکنی حرف همین است غیر از این هم نمیشود حرف زد که آبمیوه پاککننده نیست آبمیوه با برخورد با نجس متنجّس میشود و مانند آن، اما این تسامح از فقها پذیرفته است برای اینکه با مردم کار دارند و اگر فقیهی خواست با خودش حرف بزند این فقط میگوید آب یک قسم است مگر آبِ مضاف، آبمیوه، آب هویج آب است تا شما بگویید یک قسم آب این است یک قسم آب آن است. فلسفهٴ مضاف فلسفه نیست فلسفه یک قسم است چون فلسفه جهانبینی است کلّ جهان را انسان باید ببیند حرف بزند جانکَندن میخواهد تا بفهمد مگر کار آسانی است که هر چند سالی یک طرح جدیدی بیندازی یک مبنای تازهای، یک قول تازهای این نظیر برداشت از یک دلیل نقلی است یا برداشت فیزیکی از چاه نفت و چاه گاز و اینهاست که نظریهٴ جدید، نوآوری جدید این دربارهٴ کلّ عالم میخواهد حرف بزند این تازه عمری باید زحمت بکشد یک دانه حرف بفهمد که در کلّ عالم چه خبر است این میشود فلسفه آنکه مضاف است که فلسفه نیست مثل آب مضاف است بنابراین علامهٴ طباطبایی را اینجاها باید شناخت شما این کتابهای کلامی از مواقف و مقاصد ببینید تا شرح اصول فلسفه همین شرح رئالیسم ببینید فرق علامه طباطبایی با این بزرگان چیست ایشان میفرمایند اگر دو خدا شدند الاّ ولابد دو مراد دارند مستحیل است که یک مراد داشته باشند سخن از توارد علّتین اینجا جایش نیست الاّ والابد تمانع است اگر دو خدا بودند حتماً دو اراده دارند چرا، برای اینکه خدا آن است که وصف او عین ذات او باشد اگر دو خدا هستند یکی الف و دیگری باء علمِ الف عین ذات الف است علم باء عین ذات باء است چون الف غیر باء است باء غیر الف است پس علم الف غیر علم باء است شما واقعی ندارید، نفسالأمری ندارید، ما هو الأصلح ندارید که این دو خدا برابر ما هو الأصلح کار بکند خدا است و لاغیر عدمِ محض است تازه میخواهند بیافرینند نفسالأمر را آنها میآفرینند اگر گفتید به حدّ ذات الشیء نفس الأمره اشیاء را آنها میآفرینند، اگر عبور عالیه را نفسالأمر پنداشتید اینها میآفرینند، اگر اعیان ثابته را نفسالأمر داشتید خدا میآفریند خدا هست و لا شیء معه هیچ چیزی غیر از خدا نیست حالا تازه میخواهند خلق کنند چون صفت عین ذات است و ذات غیر هماند علم غیر هم است، تشخیص غیر هم است، حکمت غیر هم است قهراً دو دستگاه در جهان پدید میآید آنگاه سؤال این است که کدام یک از اینها پدید میآید میشود تمانع محض به هیچ وجه برهان سورهٴ مبارکهٴ «انبیاء» به توارد علّتین برنمیگردد در بسیاری از نوشتههای قاضی عضد ایجی در مواقف، تفتازانی در شرح مقاصد، متکلّمین خودی تا برسد به روش رئالیسم اینها خیال میکردند که این برهان به برهان توارد علّتین برمیگردد در یک فرض و به برهان تمانع برمیگردد در فرض دیگر، برخیها میگویند الاّ ولابد به برهان توارد برمیگردد برای اینکه این دوتا خدا ما هو الحق را تشخیص میدهند خب، این دید فقط در المیزان در میآید اگر گفته شد مثلاً المیزان یک کتاب نوآوری است که مثلاً چندین سال باید مسائلش حل بشود برای این نکاتش است وگرنه (الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ أَنَّ لَهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِیْ مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ) آنها مطلبی نیست که حالا المیزان یک چیز نویی در آن قسمتها بیاورد اینجاها که نفسگیر است، اینجا که ذهن کسی نمیآید اینجا المیزان باید باشد وگرنه آن آیات اخلاقی و حقوقی و فقهی که خیلی روی آن کار شده آنجایی که خدای سبحان مثل مناجات، مثل ادعیه همین که ائمه(علیهم السلام) در مناجات با خدا سخن میگویند که این دیگر بنای عقلا و فهم عرف را در نظر نمیگیرد که شما این بیست جلد وسائل را که میبینید غالباً برای تودهٴ طلبهها غالب فهم است اما وقتی شما نهجالبلاغه را میبینید، بخشی از دعاهای امام سجاد را میبینید، دعای عرفه را میبینید آنجا نفسگیر است آنجا که برای زید و عمرو نگفته که تا بنای عقلا و فهم عرف و اینها باشد که آنجا با خدای خودش دارد حرف میزند لذا فهم مناجات و ادعیه با فهم وسائل و امثال ذلک خیلی فرق میکند آنجا که با مردم حرف میزنند مردمیاند، آنجا که با پروردگار سخن میگویند الهیاند آیات قرآن هم همین طور است بنابراین این الاّ ولابد به برهان تمانع برمیگردد اصلاً به برهان توارد برنمیگردد یعنی مستحیل است به برهان توارد برگردد اگر دو خدایند دوتا علم است دوتا علم دوتا تشخیص دارد حق و واقع و نفسالأمری دیگر در کار نیست. بیان نورانی سیّدالشهداء در دعای عرفه که فرمود: «لَوْ کانَ فیهِما الِهَةٌ اِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتا وَتَفَطَّرَتا» برای ارشاد به این کان تامّه است یعنی لیس تامّه یعنی کلّ نظام به هم میخورد کلّ نظام از بین میرود فطور و فساد در اصلِ هستی اینها راه پیدا میکند. خب، اینکه فرمود: (لَوْ کَانَ فِیهِمَا آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتَا).
پرسش: علم غیب بیش از ابطال فساد را نمیرساند وجوب را از...
پاسخ: نه، یقیناً وجوب را میرساند چرا، برای اینکه دوتا علم باید کار بکنند دیگر خدا که بیکار نیست معطّل نیست علم عین ذات اوست، قدرت عین ذات اوست به تعبیر وجود مبارک حضرت امیر که مرحوم صدوق(رضوان الله علیه) در توحید نقل کرده فرمود: «لا زال سیّدی بالجود موصوفا، لا زال سیّدی بالحمد معروفا» او که معطّل نیست حدوث فیض فرض ندارد اینکه میگوییم «و کلّ مَنّه قدیم» میگوییم «دائم الفضل علی البریّه» است «دائم الفیض علی البریّه» است از همین قبیل است و اگر نبود اصرار کتاب و سنّت بر ابدیّت ارواح مؤمن در بهشت، ابدیّت را هم بشر عادی نمیپذیرفت ابدی درکش آسان نیست اما قرآن و روایات و ادعیه موجب میزند از ابدیّت که انسان ابدی است که ابدی است که ابدی است که ابدی است، بهشت ابدی است منتها ابدی بالعرضاند، ابدی بالتّبعاند این ابدیهای بالعرض، ابدیهای بالتّبع به ابدی بالذّات برمیگردد گرچه عالَم بقا ندارد فضلاً از قِدَم چیزی به عنوان قدیم ما نداریم همه نو هستند هر کدام در یک مقطع خاصّی میآید و میرود اما او «دائم الفیض علی البریّه» است، او «کلّ مَنّه قدیم» است این بیان لطیف را مرحوم صدوق در توحید بعد از نقل سخنان حضرت امیر(سلام الله علیه) که حضرت به چیزی تکیه دادند «ثمّ أنشأ یقول لا زال سیّدی بالحمد معروفا، لا زال سیّدی بالجود موصوفا» او در ازل جواد بود جود فعل است دیگر صفتِ فعل است خب، اگر نبود اصرار کتاب و سنّت ابدیّت را هم انکار میکردند منتها آن اصراری که کتاب و سنّت دربارهٴ ابدیّت دارد آن فراوانی دربارهٴ ازلیّت فیض نیست ولی اگر ازلی باشد میشود بالتّبع و اگر ابدی باشد چه اینکه هست آن هم میشود بالتّبع، خدایی باشد معطّل که دیگر خدا نیست او جودش، افاضهاش، فضلش، از او متجلّی است و نازل میشود. خب، این خدا چون دوتا علم دارند الاّ ولابد دوتا تشخیص دارند، دوتا حکمت است، دوتا مصلحت است میشود برهان تمانع پس (لَوْ کَانَ فِیهِمَا آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتَا) این «الاّ» هم به معنای غیر است که قبلاً هم در بحثهای سابق داشتیم یعنی غیر از اللّهی که دلپذیر است و دلمایه است و فطرتپذیر است و معقول است و مقبول است دیگران هیچ این «لا إله الاّ الله» هم همین معناست دیگر اینکه دوتا قضیه نیست یکی قضیه موجبه یکی قضیه سالبه که هر دو بخواهند یک شیء جدید را به بشر القا کنند که بشر هم نسبت به نفی آلهه خالیالذّهن باشد هم نسبت به اثبات الله خالیالفطره باشد این طور که نیست که جان انسان یک لوح نانوشتهای باشد نه آن قضیه سالبه را دارا باشد نه این قضیهٴ موجبه را این طور که نیست انسان با سرمایه و قضیهٴ موجبه خلق شده با آن الله خلق شده که (فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا) انبیا آمدند بگویند انسان! غیر از این اللّهی که دلمایهٴ توست در جانت نوشته است با او آشنایی و با او خلق شدی دیگران نه، «لا إله» غیر همین که داری نه این است که الله هم نیست، آلهه هم نیست این «لا إله الاّ الله» میخواهد بیاید آنها را نفی کند تازه این را وارد صحنهٴ دل کند این طور نیست «لا إله» غیر از همین اللهِ معقول اینجا هم همین طور است (لَوْ کَانَ فِیهِمَا)آلههای غیر از همین اللهِ دلپذیر «لَفَسَدَتا وَتَفَطَّرَتا».
«و الحمد لله ربّ العالمین»
(لَوْ کَانَ فِیهِمَا آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتَا فَسُبْحَانَ اللَّهِ رَبِّ الْعَرْشِ عَمَّا یَصِفُونَ (22) لاَ یُسْئَلُ عَمَّا یَفْعَلُ وَهُمْ یُسْئَلُونَ (23) أَمِ اتَّخَذُوا مِن دُونِهِ آلِهَةً قُلْ ه
َاتُوا بُرْهَانَکُمْ هذَا ذِکْرُ مَن مَعِیَ وَذِکْرُ مَن قَبْلِی بَلْ أَکْثَرُهُمْ لاَ یَعْلَمُونَ الْحَقَّ فَهُم مُعْرِضُونَ (24)
چون سورهٴ مبارکهٴ «انبیاء» در مکه نازل شد و مهمترین مسائل مردم حجاز در آن روز اصول دین بود یعنی توحید و وحی و نبوت و بخشهای از آیات این سوره دربارهٴ وحی و نبوّت و معاد گذشت از آیهٴ 21 به بعد مسئلهٴ توحید را تبیین میکند مستحضرید که مسئلهٴ واحد بودن غیر از احد بودن است خدا یکتاست یعنی بسیط است جزء ندارد مرکّب از ماده و صورت یا وجود و ماهیّت یا جنس و فصل یا عَرَض و معروض یا موضوع و امثال ذلک نیست بسیط محض است یعنی احد است و واحد است یعنی شریک ندارد دو خدا در عالم نیست و آنچه مورد پذیرش مشرکان حجاز بود این بود که واجبالوجود واحد است خالق کل هم واحد است الهالآلهه هم واحد است ربّالأرباب هم واحد است منتها ارباب جزئیه و ارباب متفرّقون هر کدام مسئول تدبیر گوشهای از گوشههای عالماند کارهای انسان را, کارهای زمین را, کارهای دریا را, کارهای صحرا را آلههٴ متعدّد به عهده دارند و اینها هم تدبیر میکنند مستقلاً و بشر را مستقلاً به خدا نزدیک میکنند این شرکی بود که داشتند. آیات قرآن کریم و همچنین ادلهٴ نقلی دیگر مسئلهٴ وحدت واجب را هم اثبات واجب, هم وحدت واجب را جداگانه مطرح میکند لذا اگر شبههای در کار باشد که اگر خدا یک عالَم دیگر داشته باشد آن عالم را خدای دیگر اداره کند و این عالم را این خدا اداره کند با بحثهای سورهٴ «انبیاء» حل نمیشود آن مطالب دیگری است قرآن کریم و همچنین ادلهٴ نقلی ذات اقدس الهی را به عنوان یک حقیقت موجودِ واجبِ غیر متناهی ثابت کرده است خب اگر یک حقیقت نامتناهی بود همهٴ عوالِم زیر پوشش تدبیری اوست واجب حد ندارد چون حد ندارد دنیا و آخرت, ارض و سماء این عالم و عوالم دیگر همه را اداره میکند اگر مخصوص این عالم باشد میشود یک موجود محدود. مرحوم صدوق(رضوان الله علیه) در کتاب شریف خصال که برابر ارقام احادیث را نقل میکند یعنی حدیثی که واحد در آن هست در یک باب, حدیثی که اثنان در آن هست در بابی دیگر, حدیثی که ثلاث و أربعه است در بابهای دیگر آنجا در باب ألف دارد که خدای سبحان ألف آدم آفرید تنها یک آدم نیست هزار آدم آفرید در باب ثمانیه این روایت را نقل میکند که ما فعلاً در هشتمین عالَمیم هفت عالم سپری شد سخن از میلیون و میلیارد و بلیارد نیست که مثلاً عالم چند میلیارد سال است خب اگر هزار آدم آمد و گذشت و هفت عالم سپری شد ما در هشتمین عالمیم پس اگر تازه منظور اینها عدد باشد ولی اگر منظور کثرت باشد که دیگر حدپذیر نیست همهٴ اینها را ذات اقدس الهی اداره کرده و میکند. مطلب دیگر این است که اگر خدا دائمالفضل هست که هست, دائمالفیض هست که هست, «کلّ مَنّه قدیم» هست که هست, اگر این عالم دنیا بساطش برچیده شد و دیگر خدا دنیایی را خلق نکند باز مسئلهٴ دائمالفضل بودن, دائمالفیض بودن او سر جایش محفوظ است برزخ است و صحنهٴ قیامت است و بهشت است و جهنم است که ابدی است و عوالم مربوط به فرشتهها و انبیا و اولیاست که ابدی است بنابراین دائمالفضل بودنِ خدا متفرّع بر این نیست که حتماً دنیا ابدی باشد گرچه در بعضی از نقلها هم البته مثل نقلهای قبلی نیست که وافر و کثیر باشد دارد که بعد از انقراض این عالم ذات اقدس الهی دوباره زمین و آسمانی را میآفریند ولی غرض آن است که این آیه برای حلّ شبههٴ مشرکان حجاز و امثال حجاز بود وگرنه برای اثبات وحدت واجبْتعالی و اینکه مِن الأزل إلی الأبد همه در تدبیر خدای سبحان است آن را ادلهای که میگوید خدا نامتناهی است ثابت میکند اگر خداست نامتناهی بود چه اینکه هست خدای دیگر چه متناهی باشد چه نامتناهی فرضش محال است برای اینکه نامتناهی بودن خدا جا برای خدای دیگر نمیگذارد این چند روایت را تبرّکاً بخوانیم وجود مبارک حضرت امیر نامحدود بودن خدای سبحان را به عنوان یک اصل در نهجالبلاغه قرار میدهد اگر خدای سبحان نامتناهی بود دیگر جا برای اله دیگر نیست چه آن اله دیگر متناهی باشد چه غیرمتناهی. در خطبهٴ اول نهجالبلاغه وجود مبارک حضرت امیر میفرماید اگر کسی خدا را وصف کند یعنی به صفات زاید بر ذات خدا را به امر زایدی وصف بکند با نامتناهی بودن او ناهماهنگ است اگر کسی او را وصف بکند «لِشَهَادَةِ کُلِّ صِفَةٍ أَنَّها غَیْرُ الْمَوْصُوفِ» یعنی هر صفت زایدی شهادت میدهد که غیر از موصوف است و هر موصوفی شهادت میدهد که غیر از این وصف زاید است وصف زاید معنایش این است که عین ذات نیست اگر عین ذات نیست دوتا شاهد عادل وجود دارد که اینها غیر هماند اگر زید موصوف شد به یک وصف زاید بر ذات هم موصوف شهادت میدهد که اینها دوتا هستند هم وصف شهادت میدهد که اینها دوتا هستند برای اینکه چون زاید بر ذاتاند اما اگر صفتی عین ذات بود که شهادت بر غیر نمیدهد «لِشَهَادَةِ کُلِّ صِفَةٍ أَنَّها غَیْرُ الْمَوْصُوفِ وَ شَهَادَةِ کُلِّ مَوْصُوفٍ أَنَّهُ غَیْرُ الصِّفَةِ» این شهادتها فرع بر زیادی صفت بر ذات است وگرنه اگر صفت عین ذات بود که نه صفت شهادت میدهد نه موصوف بلکه هر دو شهادت به عینیّت میدهند لذا فرمود: «فَمَنْ وَصَفَ اللَّهَ سُبْحَانَهُ فَقَدْ قَرَنَهُ» چرا, «لِشَهَادَةِ کُلِّ صِفَةٍ أَنَّها غَیْرُ الْمَوْصُوفِ وَ شَهَادَةِ کُلِّ مَوْصُوفٍ أَنَّهُ غَیْرُ الصِّفَةِ فَمَنْ وَصَفَ اللَّهَ سُبْحَانَهُ فَقَدْ قَرَنَهُ» به شیء بیگانهای او را مقرون کرده خب, با اینکه نهجالبلاغه پر از اوصاف الهی است مرتّب در خطبهها وجود مبارک حضرت امیر ذات اقدس الهی را وصف میکند خب اینها وصف اسما عین ذات است دیگر لذا فرمود: «فَقَدْ قَرَنَهُ وَ مَنْ قَرَنَهُ فَقَدْ ثَنَّاهُ وَ مَنْ ثَنَّاهُ فَقَدْ جَزَّأَهُ وَ مَنْ جَزَّأهُ فَقَدْ جَهِلَهُ وَ مَنْ جَهِلَهُ فَقَدْ أَشَارَ إِلَیْهِ وَ مَنْ أَشَارَ إِلَیْهِ فَقَدْ حَدَّهُ» این قیاس مرکّب است قیاس مرکّب آن است که یک صغرا و یک کبرا ضمیمه هم بشوند نتیجه میدهند آن نتیجه صغرا برای کبرای دیگر قرار میگیرد میشود قیاس دوم نتیجه میدهد آن نتیجه صغرا میشود برای کبرای دیگر میشود قیاس سوم نتیجه میدهد و هکذا اینجا هم همین طور است قیاس مرکّب است پایانش این است که «فَقَدْ حَدَّهُ» بعد «فَقَدْ حَدَّهُ وَ مَنْ حَدَّهُ» قائل به وحدت عددی شد و کسی که قائل به وحدت عددی شد در حقیقت او را یک موجود ممکنی تلقّی کرده پس خدا یک حقیقت نامتناهی است این به عنوان مهمترین تالی فاسدی است که در این قیاس مرکّب آمده.
در خطبهٴ 49 آنجا هم باز وجود مبارک حضرت امیر دارد که «لَمْ یُطْلِعِ الْعُقُولَ عَلَی تَحْدِیدِ صِفَتِهِ وَ لَمْ یَحْجُبْهَا عَنْ وَاجِبِ مَعْرِفَتِهِ» هیچ عقلی توان آن را ندارد که خدا را محدود کند حدّی برایش ذکر کند چون او نامتناهی است ولی آن مقداری که بر عقول شناخت خدا واجب است آن را هم خدا حجابی برای آن نگذاشته آن را باز گذاشته پس مقداری که واجب است آن ممکن است آن مرتبهای که خود خداست آن ناممکن است برای اینکه آن کُنه خدا نامتناهی است و هر کسی خدا را به اندازهٴ خود میشناسد البته این در طیّ بحثهای سال گذشته روشن شد که هر کسی خدا را به اندازهٴ خود میشناسد یعنی بعد از اینکه خدای سبحان در آینهٴ هستی او تجلّی کرد او به مقدار آینهٴ هستی خود او را میشناسد نه نظیر اقیانوس که «آب دریا را اگر نتوان کشید٭٭٭هم به قدر تشنگی باید چشید» که آن یک امر باطل و محالی است و آن شعر را هم شعرِ عرفی است نه شعر تحقیقی. خب, در خطبهٴ دیگر یعنی خطبهٴ 152 آنجا به این صورت بیان فرمود که خدای سبحان از اشیا جداست اشیا از خدای سبحان جدا هستند «وَ بَانَتِ الْأَشْیَاءُ مِنْهُ بِالْخُضُوعِ لَهُ وَ الرُّجُوعِ إِلَیْهِ. مَنْ وَصَفَهُ فَقَدْ حَدَّهُ وَ مَنْ حَدَّهُ فَقَدْ عَدَّهُ وَ مَنْ عَدَّهُ فَقَدْ أَبْطَلَ أَزَلَهُ» اگر خدا ـ معاذ الله ـ محدود بود و معدود به عدد بود دیگر ازلی نیست در حالی که او ازلی است چه اینکه ابدی هم هست مجموع ازلی و ابد را میگویند سرمد او سرمدی است خب پس تالی فاسد اساسی این است که اگر کسی قائل شد که خدای سبحان مثلاً فلان وصف زاید را دارد قائل به محدودیّت خدا شد در حالی که خدا نامتناهی است حقیقت نامتناهی است در خطبهٴ 186 هم به این صورت آمده است که فرمود: «لاَ یُشْمَلُ بِحَدٍّ وَلاَ یُحْسَبُ بِعَدٍّ» خدا مشمول حدّی بشود که حدّی شامل او بشود او را در بربگیرد نیست برای اینکه او نامتناهی است اگر غیر محدود است شما با چه فکری با چه قانونی بخواهید او را زیر پوشش یک حد قرار بدهید حقیقت ازلی و حقیقت نامتناهی مشمول هیچ حدّی نیست باز در همان خطبهٴ 186 به این صورت بیان میفرماید: «وَ لاَ یُقَالُ لَهُ حَدٌّ وَ لاَ نِهَایَةٌ وَ لاَ انْقِطَاعٌ وَ لاَ غَایَةٌ» نمیشود گفت که این تمام شد نهایتی دارد, حدّی دارد خب اگر خدا نامتناهی است چه اینکه هست اگر هزار آدم خلق شده باشند و بشوند چندین عالم بیاید و برود در تحت تدبیر خدای واحد است اما این محور نزاع یا جدال بین وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) و مشرکان حجاز نبود آنها قبول داشتند که از آنها سؤال بکنی (لَئِن سَأَلْتَهُم مَنْ خَلَقَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ وَسَخَّرَ الشَّمْسَ وَالْقَمَرَ لَیَقُولُنَّ اللَّهُ) یا (خَلَقَهُنَّ الْعَزِیزُ الْعَلِیمُ) لکن در تدبیر اختلاف داشتند مهمترین مشکل این تدبیر آن است که اینها خیال میکنند که اگر دوتا خدا باشند چون هر دو مصلحت را میدانند, حکمت را میدانند, غرض و مرض و جهلِ علمی و جهالت عملی ندارند هر دو برابر ما هو الواقع کار میکنند این باعث شد که برخی از متکلّمان ما این برهان را به برهان توارد علّتین برگردانند در حالی که بر اساس اینکه «القرآن یُفسّر بعضه بعضا» خدا غریق رحمت کند مرحوم میرداماد را ایشان اول این کار را کرده البته, منتها بازتر و شفافترش در المیزان است میفرماید ممکن نیست کسی بگوید ما دوتا خدا داریم اینها برابر با قانون کار میکنند آخر قانونی در عالم نیست دوتا پیغمبر, دوتا امام, دوتا انسان برابر با قانون خلقت کار میکنند اما اگر دوتا خلقت بود و عدمِ محض قانون را او میآفریند ما قانون را از چه چیزی میگیریم از خلقت میگیریم نه اینکه قانونی قبلاً موجود هست و خدا برابر آن قانون کار انجام میدهد ما قانونشناس در عالم داریم اما قانونگذار فقط خداست قانونگذار یعنی کسی که اشیا را طرزی خلق بکند که روابط هماهنگ با هم دارند یک طبیب قانونگذار نیست باید و نبایدِ طبیب بر اساس قانونشناسی است, باید و نباید انبیا و اولیا و فقها بر اساس قانونشناسی است نه قانونگذاری اگر طبیب میگوید شما باید این کار را بکنید یعنی چه, یعنی دستگاه گوارش شما این طور است چه من بخواهم چه نخواهم این میوهها و این اشیا و این افعال و این غذاها این آثار را دارند چه من بخواهم چه نخواهم خود من هم اگر بخواهم زنده بمانم و سالم بماند باید این طور بکنم من هم همین طورم اینکه من میگویم شما باید فلان دارو را مصرف کنی این باید را بر اساس قانونشناسی میگویم نه قانونگذاری من چیزی را وضع نکردم این دستگاه با آن دارو هماهنگ است نه دارو را ما آفریدیم برای اینکه ما شناختیم اینها را کنار هم جمع کردیم, نه آثار این میوه را ما آفریدیم برای اینکه ما شناختیم کنار هم جمع کردیم اینکه ما میگوییم شما باید این کار را بکنید یعنی این دستگاه گوارش شما با آن غذا هماهنگ است نه غذای دیگر, با فلان کار هماهنگ است نه کار دیگر.
پرسش: با حُسن و قبح عقلی چطور جمع میشود اینها.
پاسخ: حُسن و قبح عقلی هم همین طور است دیگر عقل که حَسنآفرین یا قبیحساز نیست عقل حسنشناس است و قبیحشناس عقل قانونشناس است و نه قانونگذار ذرّهای کار از عقل برنمیآید عقل یک چراغ خوبی است از چراغ هیچ, هیچ یعنی هیچ سالبهٴ کلیه است سراج فقط صراط را نشان میدهد چراغ چه حق دارد بگوید آنجا کج است آنجا راست است, چراغ فقط میگوید آنجا چاه است آنجا راه همین, عقل یک سراج منیر است ذرّهای اثر ندارد در عالَم صراط را دین میگوید ذات اقدس الهی میگوید من صراطآفرینم همه موجودات را بر اساس صراط دارم اداره میکنم (مَا مِن دَابَّةٍ إِلَّا هُوَ آخِذُ بِنَاصِیَتِهَا إِنَّ رَبِّی عَلَی صِرَاطٍ مُسْتَقِیمٍ) صراط را او دارد, سالکان صراط را او میآفریند به ما عقلی داده که چراغ را بشناسیم این عقل کافی نیست نقل داده که به کمک عقل هماهنگ بشوند «یثیروا لهم دفائن العقول» که صراط را بشناسند آنجا که تلاش و کوشش کردیم و نشناختیم از ما میگذرند یا شناختیم و یادمان رفته سهو و نسیان کردیم «رُفع عن امّتی» یا سهو و نسیان نکردیم ولی اضطرار و الجاء و اجبار و امثال ذلک شده «رُفع ما اضطرّ» وگرنه اگر از ما بخواهید ما فقط یک چراغدان خوبی هستیم این چراغ به کمک نقل که «یثیروا لنا دفائن العقول», «یثیروا لهم دفائن العقول» راه را میشناسیم آن مقداری که عاقلانه و عادلانه تلاش و کوشش کردیم از ما میگذرند دیگر نه از ما عصمت میخواهند نه قانونگذاری میخواهند الآن میلیاردها موجودی که در این زمین هست همهشان تابع فرمان او هستند هیچ کدام تابع فرمان ما نیستند همهشان از او کمک میخواهند دستور او را میگیرند یک مهندس فقط خاک را میشناسد، کود را میشناسد، درخت را میشناسد، آب را میشناسد، هوا را میشناسد، میگوید در این هوا این نهال این ثمر را میدهد همین بنابراین مسئلهٴ حُسن و قبح عقلی و مانند آن این نیست که عقل قانونگذار است عقل قانونشناس خوبی است به مقداری که شناخت حجّت دارد به مقداری هم که نشناخت معذور است.
پرسش:...
پاسخ: بله، این مثل اینکه فتیله را بالا میکِشند.
پرسش:...
پاسخ: بله، چیزهایی که عقل استعداد دارد و اگر بخواهد از قوّه به فعلیّت برسد یک مبدأ تحریکی میخواهد دیگر یک معلّم میخواهد یک (یُعَلِّمُهُمُ الْکِتَابَ وَالْحِکْمَةَ) و این عقل یا آن ضیطش را اضافه میکند یا فتیله را بالا میکشد این چراغ را بالاتر میآورد یا نمیگذارد این چراغ را ظل بگیرد چون گاهی انسان همان طوری که در بیرون مستحضرید این ماه را ظل میگیرد یا این شمس را ظل میگیرد، ظل میگیرد یعنی طرزی است که زمین بین شمس و قمر قرار میگیرد و چون زمین جِرمی است کُروی سایهٴ او مخروطی شکل است اگر شمس آن طرف قرار بگیرد زمین بین شمس و قمر قرار بگیرد و این طرف واقع بشود سایهٴ مخروطی زمین طولانی است اگر ماه در مسیر خود در قسمتهای بالا حرکت کند سایهٴ زمین به او نمیخورد و این دیگر قمر را ظل نمیگیرد اگر در لیالی مُقمره نظیر شب چهارده که قمر میخواهد عبور کند از سایهٴ زمین رد میشود این را ظلّ زمین او را میگیرد میگویند قمر مُنخسِف شده او را ظل گرفته اگر آن رأس مخروط به او بخورد این یک خسوف جزیی است اما اگر قاعدهٴ مخروط به آن بخورد این میشود خسوف کلّی که تمام قمر را ظل میگیرد ما هم همین طوریم این سایهٴ تاریک شهوت و غضب گاهی میافتد روی عقل آن وقت این عقل را ظل میگیرد اینکه در صمدیه مرحوم شیخ این مثال را ذکر کرده که نقل روایی هم هست «اِنارة العقل مَکسوفٌ بطوع الهوا» آنجا که مثال ذکر میکند که گاهی مضاف مؤنث در اثر اضافه به مضافالیه کسب تذکیر میکند میفرماید: «إنارة العقل مکسوفٌ» نه «مکسوفةٌ»، «مکسوفٌ بطوع الهوا» اگر کسی مطیع هوا و هوس بود سایهٴ این میافتد روی عقل عقلش را ظل میگیرد انبیا میآیند این حرکت را تنظیم میکنند که ظل نگیرد اگر یک وقت بر اساس نسیان و سهو ظل گرفته میگویند بخشودیم خدا میبخشد پس اثارهٴ دفائن عقول گاهی به بخش عقل نظری است که مطالب علمی را به آدم میفهماند که میشود (یُعَلِّمُهُمُ) گاهی مربوط به بخش عملی است که «ما عُبد به الرحمن واکتسب به الجنان» را تزکیه میکند که میشود عقل عملی بالأخره تلاش و کوشش آنها در اثارهٴ عقل یا به نظر برمیگردد یا به عمل، یا به (یُعَلِّمُهُمُ الْکِتَابَ وَالْحِکْمَةَ) برمیگردد یا به (یُزَکِّیهِمْ) این کار آنهاست ولی خود آنها هم قانونشناساند منتها در تشخیص قانون معصوماند این طور نیست که آنها قانونگذار باشند (إِنِ الْحُکْمُ إِلَّا لِلَّهِ) در بحثهای قبلی هم داشتیم که ذات اقدس الهی پنج مطلب را ذکر میکند دو مطلب را اول دو مطلب را آخر، این وسط به پیغمبر میفرماید: (لَیْسَ لَکَ مِنَ الْأَمْرِ شَیْءٌ) تو مخلوق و بندهای کاری از تو ساخته نیست فقط انبیا قانونشناس خوبیاند دیگران به رهبری انبیا قانونشناس عاقلاند نه معصوم کار یعنی قانونگذاری برای خداست خب اگر ما دوتا خدا داشتیم این دوتا خدا چون صفاتشان عین ذات آنهاست، علمشان عین ذات آنهاست و حکمت آنها زیر پوشش علم عین ذات آنهاست چون دوتا خدا داریم دوتا علم داریم دوتا قانونگذار داریم دوتا قانون داریم آن وقت تازه اول دعواست در سورهٴ مبارکهٴ «مؤمنون» این آیه مطرح شده است که این را مرحوم میرداماد(رضوان الله علیه) در آن تقویمالایمانشان دارند در آنجا خدای سبحان میفرماید اگر دو خدا باشد الاّ ولابد با هم درگیرند چون آنها با هم درگیرند عالَم فاسد میشود بنابراین در بیان تلازم مقدم و تالی قیاس استثنایی سورهٴ «انبیاء» حتماً باید از آیه سورهٴ مبارکهٴ «مؤمنون» کمک بگیریم در سورهٴ «مؤمنون» آیهٴ 91 به این صورت آمده است فرمود: (مَا اتَّخَذَ اللَّهُ مِن وَلَدٍ وَمَا کَانَ مَعَهُ مِنْ إِلهٍ) چرا، برای اینکه اگر بیش از یک خدا در عالَم بود حتماً با هم اختلاف داشتند (إِذاً لَّذَهَبَ کُلُّ إِلهٍ بِمَا خَلَقَ وَلَعَلاَ بَعْضُهُمْ عَلَی بَعْضٍ سُبْحَانَ اللَّهِ عَمَّا یَصِفُونَ) بالضروره همان طوری که دو دوتا پنجتا محال است دو خدا باشند و هماهنگ هم محال است برای اینکه قانونی در کار نیست قانون را اینها میآفرینند، نفسالأمری، ما هو الباقیی، ما هو الأصلحی در کار نیست دو خداست بعد عدمِ محض اینها تازه دارند عالم میآفرینند.
پرسش:...
پاسخ: نه، آن معنایش درک نیست معنایش این است که چیزی را که خدا آفرید خوب آفرید مثلاً فرمود عدل این است چون عدل «وضع کلّ شیء بحسبه» ما میفهمیم عدل چیز خوبی است ظلم چیز بدی است، عدل یعنی چه، یعنی «وضع کلّ شیء فی موضعه» وقتی به آنجا رسیدیم میبینیم دست ما خالی است اشیا را چه کسی آفرید، جای اشیا را چه کسی آفرید، چه کسی شیء را در آنجا قرار داد او خدای سبحان اینکه به حُسن و قبح برنمیگردد این به خلقت برمیگردد عقل تشخیص میدهد که عدل حَسن است بله مستقل هم هست چراغ در نشان دادن صراط مستقل است حَسن را میفهمد، قبیح را میفهمد، حُسن حَسن را میفهمد، قُبح قبیح را میفهمد اما حالا چرا این حَسن است عقل چه میداند عقل میگوید عدل حَسن است قبیح قُبح دارد حَسن باید قبیح نباشد خب از عقل میپرسیم عدل چیست میگوید عدل آن است که هر چیزی را در جایش قرار بدهیم در قدم سوم میپرسیم این شیء جایش کجاست، میگوید من چراغم من که صراط نیستم که من چه میدانم چرا اینجا خلق کردند من این را میدانم که این دستگاه گوارش این طوری است آن میوه این طوری است من میدانم که زن جایش این است مرد جایش آن است شما بخواهی کنوانسیون کنی، تساوی جنسیّت کنی این ظلم است عدل آن است که هر چیزی را در جای خودش قرار بدهیم جای زن کجاست جای مرد کجاست این را که عقل نمیفهمد جای شراب کجاست جای انگور کجاست این را عقل نمیفهمد عقل میفهمد که این کار شراب مست میکند آن کار مست نمیکند اما جای این چیست میگوید «لستُ أدری» پس تا آنجا که سخن از معرفت است حُسن و قبح عقلی تام است که بحث معرفتشناسی است عقل حُسن عدل را میفهمد، قبح ظلم را میفهمد در حدّ علت تامّه حُسن صدق را میفهمد در حدّ اقتضا، قبح کذب را میفهمد در حدّ اقتضا نه در حدّ علم تامّه. عدل حَسن است بالقول المطلق به نحو موجبهٴ کلیه، صدق حَسن است به نحو فیالجمله نه بالجمله لذا میگوید آن راستِ مفسدهزا بد است آن دروغِ مصلحتزا خوب است این در حدّ اقتضاست همهٴ اینها را سلطان است عقل خوب میفهمد اما حالا این شیء جایش کجاست میگوید من چه میدانم من که راه نیستم من که صراط نیستم من که صراطآفرین نیستم چرا زن اینجا باشد من چه میدانم چرا میراث اینچنین باید باشد من چه میدانم که حقّ ارث زن و مرد چیست من میدانم آنکه خدا به من گفت آن حق است او گفته (لاَ تَدْرُونَ أَیُّهُمْ أَقْرَبُ لَکُمْ نَفْعاً) این میراث را دست به آن نزنید نگویید چرا این کم است آن زیاد است شما از عاقبت خبر ندارید از اوایل خبر ندارید از اواسط خبر ندارید از پایان خبر ندارید نگویید چرا این بیشتر میبرد او کمتر میبرد آخر به شما چه، شما که نمیدانید (لاَ تَدْرُونَ أَیُّهُمْ أَقْرَبُ لَکُمْ نَفْعاً) از عواقب باخبرید اینها اگر میراث کم و زیاد بشود برادر و خواهر چطور میشوند باخبرید، بنابراین آنچه به معرفتشناسی برمیگردد عقل سلطان است یعنی تا آنجا که عدل است میفهمد اما همین که به صراط برگشت نه به معرفت، به خلقت برگشت عقل آنجا خطّ قرمز است میگوید من هیچ دسترسی ندارم طبیب تا آنجا که به طب برمیگردد سلطان است اما حالا چرا میوه این طور است، چرا دستگاه گوارش این طور است میگوید من چه میدانم من خبر میدهم که این دستگاه گوارش با آن میوه نمیسازد همین، بنابراین حُسن و قبح تا آنجا که به مسئلهٴ معرفت برمیگردد تا آنجا به عدل و ظلم برمیگردد عقل سلطان است و کاملاً میفهمد اما حالا چه چیزی جایش اینجاست چه چیزی جایش آنجاست این به صراط برمیگردد از مسئلهٴ معرفتشناسی جداست و عقل راجِل است و خاضعِ محض. عمده همین آیهٴ سورهٴ مبارکهٴ «مؤمنون» است که خدا غریق رحمت کند مرحوم میرداماد را ایشان در تقویمالایمان در کنار همین آیه (لَوْ کَانَ فِیهِمَا آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتَا) این آیهٴ 91 سورهٴ مبارکهٴ «مؤمنون» را ذکر کرده که اگر دو خدا باشد حتماً اول دعواست چرا، برای اینکه این خدا علمش عین ذات اوست آن خدا علمش عین ذات اوست دوتا ذات متباین دوتا علم متباین دارند دوتا حکمت متباین دارند شما میگویید برابر ما هو الواقع، ما هو الأصلح، ما فی نفس الأمر واقعی در کار نیست أصلحی در کار نیست نفسالأمری در کار نیست تازه اینها میخواهند شروع کنند نفسالأمر بیافرینند لذا اگر دو خدا باشد الاّ ولابد دعواست و چون دو خدا الاّ ولابد دعوا دارند اگر این مقدّمه برابر آیهٴ 91 سورهٴ مبارکهٴ «مؤمنون» روشن شد آیهٴ محلّ بحث سورهٴ مبارکهٴ «انبیاء» شفاف میشود که خب دو خدا که دو ذات دارند و علمشان هم عین ذات است پس دوتا علم دارند، دوتا حکمت است (لَوْ کَانَ فِیهِمَا آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتَا).
پرسش:...
پاسخ: بله خب.
پرسش:...
پاسخ: بله هر چیزی را آن در بحثهای قبل هم داشتیم که ذات اقدس الهی یک موجبهٴ کلیه دارد به عنوان کان تامّه که (اللَّهُ خَالِقُ کُلِّ شَیْءٍ) یعنی «کلّ ما صدَق علیه أنّه شیءٌ فهو مخلوق الله سبحانه و تعالی» اصلی است که کان ناقصه را تأمین میکند آن همین آیهای است که تلاوت شده که فرمود: (الَّذِی أَحْسَنَ کُلَّ شَیْءٍ خَلَقَهُ) یعنی هر چه را که آفرید به زیباترین وجه آفرید که جهان زیباتر از این ممکن نیست چرا، چون اگر جهان زیباتر از این ممکن بود و خداوند نیافریده بود این مقدم، إمّا للجهل است أو للعجز است أو للبُخل است این تالی، و التالی بأثره مُستحیل فالمقدم مِثله اگر عالمی بهتر از این ممکن بود و خداوند آن عالم و آن بهتر را نیافریده بود یا برای آن است که نمیدانست ـ معاذ الله ـ یا برای اینکه میدانست ولی توان آن را نداشت ـ معاذ الله ـ یا علمش را داشت، توانش را داشت ولی آن جود و سخا را نداشت ـ معاذ الله ـ والتالی بأثره الثلاث مستحیل فالمقدّم مِثله بنابراین عالمی از این زیباتر ممکن نیست.
پرسش:...
پاسخ: حُسن و قبح اشیا را ذات اقدس الهی عطا میکند حُسن و قبح اشیا این حُسن و قبح حکمتِ عملی با آن حُسن و قبح کمال و امثال ذلک نباید خلط بشود همین اشاعره که ممکن حُسن و قبحاند یعنی حُسن و قبح حکمت عملی وگرنه آنها در حُسن علم و در حُسن جمال و در حُسن عدل و اینها که شک ندارند حسن وجودی مطلب است حسن حکمت عملی چیز دیگر است دوتا خدا میخواهند حالا خلق بکنند چون دوتا خدا هستند دوتا ذاتاند صفات آنها هم عین ذات آنهاست دوتا علم است این یکی میگوید أحسن به سبک الف است آن یکی میگوید أحسن به سبک باء است (لَّذَهَبَ کُلُّ إِلهٍ بِمَا خَلَقَ وَلَعَلاَ بَعْضُهُمْ عَلَی بَعْضٍ) اول دعواست بگوییم اینها صلح کنند چه صلح کنند، بگوییم برابر با نفسالأمر و واقع و ما هو الأصلح کار کنند هنوز چیزی خلق نکردند ما هو الأصلحی در کار نیست نفسالأمر را، ما هو الأصلح را، ما هو الواقع را تازه اینها میخواهند خلق کنند این الف میگوید نفسالأمر و واقع و ما هو الأصلح فلان است این باء میگوید أصلح و ما هو الواقع و نفسالأمر بَهمان است لذا اول دعواست (لَّذَهَبَ کُلُّ إِلهٍ بِمَا خَلَقَ وَلَعَلاَ بَعْضُهُمْ عَلَی بَعْضٍ) چون تعدّد آلهه الاّ ولابد به درگیری درونی خود اینهاست آنگاه آیهٴ محلّ بحث سورهٴ «انبیاء» معنای روشنی پیدا میکند که (لَوْ کَانَ فِیهِمَا آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتَا).
«و الحمد لله ربّ العالمین»
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
(لَوْ کَانَ فِیهِمَا آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتَا فَسُبْحَانَ اللَّهِ رَبِّ الْعَرْشِ عَمَّا یَصِفُونَ (22) لاَ یُسْئَلُ عَمَّا یَفْعَلُ وَهُمْ یُسْئَلُونَ (23) أَمِ اتَّخَذُوا مِن دُونِهِ آلِهَةً قُلْ هَاتُوا بُرْهَانَکُمْ هذَا ذِکْرُ مَن مَعِیَ وَذِکْرُ مَن قَبْلِی بَلْ أَکْثَرُهُمْ لاَ یَعْلَمُونَ الْحَقَّ فَهُم مُعْرِضُونَ (24)
چون سورهٴ مبارکهٴ «انبیاء» در مکه نازل شد و مطالب اصلی سوَر مکّی اصول دین بود و بخشی از مسائل مربوط به وحی و نبوت و معاد قبلاً مطرح شد گرچه مسائل توحیدی هم فیالجمله ذکر شد این بخش از سورهٴ مبارکهٴ «انبیاء» یعنی آیهٴ 21 به بعد دربارهٴ توحید است. آنچه مشرکان حجاز مبتلا بودند مسئلهٴ تعدّد واجب یا تعدّد خالق یا تعدّد ربّالأرباب یا تعدّد إلهالآلهه نبود اینها معتقد بودند که واجب واحد است و لا غیر, خالق کل واحد است و لا غیر, ربّالأرباب واحد است و لا غیر, الهالآلهه واحد است و لا غیر لکن آلههٴ متعدّد و ارباب متعدّد هر کدام گوشهای از عالم را اداره میکنند یعنی زمین را الهی, انسان را الهی, اشیا را الهی, شمس و قمر را الهی اداره میکند این قائل به تعدّد آلههاند و اینها هم در تدبیر مستقلاند و اگر کسی اینها را عبادت بکند اینها آن عابد را به الهالآلهه یعنی به الله نزدیک میکنند اینها شفیع إلی اللهاند شفاعةً مستقلّه, مقرّب إلی اللهاند تقریباً مستقلا, پس تدبیر این اشیا جزئی مثل انسان, مثل دریا, مثل صحرا, مثل شمس, مثل قمر به عهدهٴ این آلهه است بالاستقلال و اگر کسی اینها را عبادت بکند اینها شفیعاند عابد را به الله نزدیک میکنند بالاستقلال این کارها را مستقلاً میکنند. در این فضا آیات سورهٴ مبارکهٴ «انبیاء» نازل شده که اگر این آسمان و زمین را چند خدا اداره میکنند حتماً اینها باید فاسد بشوند چرا, برای اینکه اله آن است که موجود مستقل باشد و بسیط نه جزئی دارد نه جزء چیزی است, اگر چند اله عالَم را اداره کنند چون این عالَم کاملاً منسجم و هماهنگ است زمینش از آسمانش مدد میگیرد, شمس و قمر کاملاً از پرورش امور زمین سهم تعیینکننده دارند زمین ارتباط مستقیمش با موجودات آسمانی است پس یک واحد منسجم است که لیل و نهار را هماهنگ میکند, فصول مختلف را هماهنگ میکند, جزر و مدّ دریا را هماهنگ میکند این یک واحد منسجم است اگر چند اله بخواهند اینها را اداره کنند باید اینها از هم بپاشند و فاسد بشوند چرا, چون اله آن است که بسیط باشد اله آن است که دارای اوصاف کمالی باشد اله آن است که اوصافش عین ذات باشد که تا بتواند چیزی را اداره کند اگر اله آن است که بسیط باشد و دارای اوصاف کمالی باشد و اوصافش هم عین ذات باشد قهراً دو اله دو اراده دارند, دو بینش دارند, دو علم دارند, دو حکمت دارند الاّ ولابد منتهی میشود به فساد نظم آنکه جناب امام رازی و دیگران ذکر کردند که این را به امکان برگرداندند خودشان هم متوجّه اشکالاند به زحمت دارند اشکال را جواب میدهند آن اشکال این است که خب اگر دو خدا باشند و در اراده مختلف باشند فساد پیش میآید ولی در اراده اگر واحد و منسجم و هماهنگ باشند که فسادی نیست بعد میگویند «قلتُ» ممکن است که در اراده اختلاف بکنند بعد مُستشکِل میگوید که بسیار خب, امکان اختلاف غیر از فعلیّت اختلاف است ظاهر آیه این است که اگر دو خدا باشند فساد بالفعل حاصل میشود در حالی که ممکن است دو خدا باشند با یک اراده کار بکنند یعنی با ارادهٴ هماهنگ نعم, اگر دو خدا باشند با دو اراده و دو تشخیص بخواهند کار بکنند عالَم فاسد میشود پس ممکن است که با دو اراده عالَم را اداره کنند که عالَم بشود فاسد, ممکن است که با یک اراده عالم را اداره بکنند عالم بشود منسجم چطور آیه سورهٴ «انبیاء» با فعلیّت و جزم سخن گفته فرموده اگر دو خدا باشند حتماً عالم فاسد میشود در حالی که باید میگفت اگر دو خدا باشند ممکن است عالم فاسد بشود. ایشان میگویند که «قلتُ» چون در این گونه از موارد غالباً تقالُب مطرح است و تفاسد و تعاند مطرح است حکم امکان همان حکم فعلیّت را پیدا کرده بعد بحث را برمیگردانند به توارد علّتین میگویند بر اساس توارد علّتین این امر محال است دیگر, اگر دو خدا باشند چون هر دو در تأثیر مستقلّاند هر کدام مستقلاً در این شیء اثر میگذارد بازگشت توارد علّتین مستقلّتین علی معلولٍ واحد به جمع بین نقیضین است که قبلاً اشاره شد زیرا این معلول به علّت الف احتیاج دارد برای اینکه علّت اوست و از همین علّت الف بینیاز است برای اینکه باء نیاز او را تأمین میکند و همین معلول به باء محتاج است چون باء علّت اوست واز باء بینیاز است برای اینکه الف نیاز او را تأمین میکند توارد علّتین مستقلّتین علی معلولٍ واحد به جمع بین نقیضین برمیگردد و این یک امر قطعی و بالفعل است. این سخن هم ناصواب است برای اینکه استحاله چه کار به فساد دارد اگر دو علّت مستقل بر معلول واحد بخواهند توارد کنند این کار محال است معنایش این نیست که این نظم به هم میخورد که معنایش این است که اصلاً عالم وجود پیدا نمیکند در حالی که آیه ناظر به این است که اگر دو خدا باشند این باید نظم موجود فاسد میشد در حالی که نظم سرِ جایش محفوظ است و فسادی نیست برابر آیه سورهٴ مبارکهٴ «ملک» که (ثُمَّ ارْجِعِ الْبَصَرَ کَرَّتَیْنِ یَنقَلِبْ إِلَیْکَ الْبَصَرُ خَاسِئاً وَهُوَ حَسِیرٌ) بنابراین مسیر برهان اصلاً توارد مستقلّتین نیست مسیر برهان همان است که در سورهٴ مبارکهٴ «مؤمنون» مشخص شد و مرحوم میرداماد در تقویمالإیمان آن آیه سورهٴ «مؤمنون» را در کنار همین آیه سورهٴ مبارکهٴ «انبیاء» ذکر کرد آن آیه سورهٴ «مؤمنون» این بود آیهٴ 91 سورهٴ «مؤمنون» (مَا اتَّخَذَ اللَّهُ مِن وَلَدٍ وَمَا کَانَ مَعَهُ مِنْ إِلهٍ إِذاً لَّذَهَبَ کُلُّ إِلهٍ بِمَا خَلَقَ) اگر دو اله باشد هر کدام مذهب جدیدی, راه تازهای, فکر جدیدی, علم تازهای دارند ممکن نیست دو خدا باشند و هماهنگ اینها دوتا انسان که نیستند مرکّب هم که نیستند چون دوتا ذاتاند تحت جنس واحد نیستند, تحت نوع واحد نیستند, تحت صنف واحد نیستند چون بسیطاند هیچ یعنی هیچ مابهالاشتراکی ندارند الف است بسیط محض باء هست بسیط محض این الف علمی دارد این علم عین ذات اوست وجوداً و به غیر ذات است مفهوماً, آن باء علمی دارد وجوداً عین ذات است مفهوماً غیر ذات خب دوتا علماند الاّ ولابد (لَّذَهَبَ کُلُّ إِلهٍ بِمَا خَلَقَ) اینها هماهنگ باشند یعنی چه, اگر دوتا خدا برابر نفسالأمر کار بکنند یعنی مطیع نفسالأمرند یعنی تابع نفسالأمرند اینها میشوند جزء مدبّرات امر مثل فرشتهها که از اینها فراوان در عالم هست خب مدبّرات امر که در قرآن به آنها اشاره کرده همینها هستند دیگر ملائکه به اذن خدا یعنی به اذن تکوینی خدا جهان را برابر با نفسالأمر اداره میکنند یکی مسئول امور علم است میشود جبرئیل با زیرمجموعهاش یکی مسئول امور حیات است مثل اسرافیل(سلام الله علیه) با زیرمجموعهاش, یکی مسئول امور قبض ارواح است مثل عزرائیل(سلام الله علیه) با زیرمجموعهاش, یکی مسئول امور ارزاق و کِیْل و میزان است مثل میکائیل(سلام الله علیه) با زیرمجموعهاش همهٴ اینها تحت تدبیر فرمانروای عرشاند دیگر از اینها که خدا زیاد دارد اینها مدبّرات امرند به اذن خدا با اسمای الهی اداره میکنند فرشتهها را که خدا میدانستند میگفتند اینها مستقلاند در کار خب, پس بنابراین اگر تعدّد آلهه شد الاّ ولابد بر اساس تلازم مقدّم و تالی که در آیهٴ 91 سورهٴ مبارکهٴ «مؤمنون» آمده (لَّذَهَبَ کُلُّ إِلهٍ بِمَا خَلَقَ) و هر کدام میخواهد مراد خودش را پیاده کند (وَلَعَلاَ بَعْضُهُمْ عَلَی بَعْضٍ) اینکه فرمود: (لَّذَهَبَ کُلُّ إِلهٍ بِمَا خَلَقَ) مستلزم فساد میشود این هم یک مطلب.
مطلب دیگر این است که آنکه محلّ ابتلا بود و مناظره و محاورهٴ علمی وجود مبارک پیغمبر با آنها بود همین است آسمان و زمین موجودند و هماهنگ یعنی اینچنین نیست که زمین کُرهای باشد خودساخته و خودکفا بالأخره اگر شمسِ آسمان و قمر آسمان و ستارههای آسمان نباشد که زمین برکتی ندارد که و قرآن کریم فرمود آنچه شما میبینید بعضی از امور است (فَلاَ أُقْسِمُ بِمَا تُبْصِرُونَ ٭ وَمَا لاَ تُبْصِرُونَ) بعد دستور تحقیق داد فرمود یک آسمان نیست هفت آسمان است بروید تحقیق کنید بعد دستور داد فرمود چرا تحقیق نمیکنید این آسمانهای هفتگانه اول به هم بسته بودند که در همین سورهٴ «انبیاء» آمده است که (أَوَ لَمْ یَرَ الَّذِینَ کَفَرُوا أَنَّ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ کَانَتَا رَتْقاً فَفَتَقْنَاهُمَا) بعد فرمود چرا نمیبینید، چرا تحقیق نمیکنید، چرا کیهانشناس نیستید، چرا آسمان نمیروید، چرا آسمانی فکر نمیکنید بعد فرمود اینها که بسته بودند ما باز کردیم بعد فرمود اول یک مُشت دود بود من این را شمس و قمر کردم (ثُمَّ اسْتَوَی إِلَی السَّماءِ وَهِیَ دُخَانٌ) این یک مقدار گاز بود میبینید این یک «لا تنقض الیقین بالشکّ» بیش از یک خط نیست بارها به عرضتان رسید این یک خط وقتی به علمای بزرگ پنجاه، شصت جلد کتاب در آوردند الآن کسانی که دربارهٴ استصحاب میخواهند بررسی کنند حداقل پنجاه، شصت جلد کتاب میبینند در این زمینه نوشته شده از قدما و أقدمین و متوسّطین و متأخّرین آن هم با حذف مکرّرات میبینید امام(رضوان الله علیه) چندین شاگرد داشت چندین نفر تقریر نوشتند مرحوم آقای خویی(رضوان الله علیه) چندین شاگرد داشت چندین تقریر نوشتند با حذف مکرّرات برای هر کدام از این مراجع ما یک جلد حساب بکنیم بگوییم امام در استصحاب یک جلد کتاب نوشته، مرحوم آقای خویی(رضوان الله علیهما) یک جلد کتاب نوشته پنجاه شصت جلد کتاب از این یک خط در آوردند و این شده علم اسلامی معنای علم اسلامی این نیست که نظیر صحیحه حمّاد قدم به قدم جزء به جزء بگویند رکعت اول این است رکعت دوم این است این میشود تعبّد محض ما معنای علم اسلامی را نباید این خیال بکنیم که مثل صحیحه حمّاد وجود مبارک حضرت بفرماید نماز میخواهی بکنی رکعت اول این است حمدش این است سورهاش این است ذکرش این است قیامش این است طمأنینهاش این است رکوعش این است انحنائش این است این طور که نمیخواهیم علم اسلامی باشد که این شصت جلد کتابی که از یک خط در آوردند میشود علم اسلامی این عقل را خدا داد این روش را خدا داد عقل شناخت دارد نه قانونگذار باشد قانونشناس است این چراغ را خدا داد آن مرأیی را خدا داد این رؤیت را خدا داد اینها همهاش الهی است بنابراین اگر کسی دربارهٴ (أَوَ لَمْ یَرَ الَّذِینَ کَفَرُوا أَنَّ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ کَانَتَا رَتْقاً فَفَتَقْنَاهُمَا) شصت جلد کتاب بنویسد از همین یک آیه جا دارد این همهاش میشود علم اسلامی منتها اینها مصادره کردند «هو الأول» را گذاشتند کنار، «هو الآخر» را گذاشتند کنار، خلقت را زدند کنار طبیعت را آوردند رویش طبیعت را آوردند رویش شده علم طبیعی میگویند علم سکولار خب بله شما غارت کردید مصادره کردید همه چیز را گذاشتید کنار شده علم بله زمینشناسی شده علم سکولار برای اینکه همه چیز را شما گذاشتید کنار دیگر الآن هم ـ معاذ الله ـ اگر کسی اللهها و أنزلها و یُنزلها که در قرآن هست اینها را بگذارد کنار خود این کتاب را ببیند میگوید قرآن یک کتاب عربی است ادبیات خوبی دارد تفسیر دیگر جزء علوم اسلامی نیست تفسیر علم سکولار است الآن که ما قدم به قدم میگوییم خدا چنین گفت، خدا چنین گفت تفسیر میشود علم اسلامی خب او که در دانشگاه است قدم به قدم میگوید خدا چنین کرد، خدا چنین کرد، خدا چنین کرد، خدا چنین کرد، این میشود علم اسلامی دیگر، اگر دانشگاه اسلامیتر از حوزه نباشد لااقل همتای اوست او میگوید خدا چنین کرد ما میگوییم خدا چنین گفت خب چطور ما شدیم اسلامی او شده غیر اسلامی الآن او که در دانشگاه هست مصادره شده است و غارت شده است و اول و آخرش به هم ریخته شده است بنابراین علم سکولار تحویل دادند به هر تقدیر در همین سورهٴ «انبیاء» فرمود اول بسته بود ما باز کردیم در سورهٴ «فصّلت» و «شوریٰ» و اینها دارد که یک مشت گاز بود ما این را به این صورت در آوردیم بعد در صورت تکویر هم فرمود باز بساطش را به هم میزنیم. خب، اینها را تشویق میکند که بروید یاد بگیرید إله آن است که بسیط باشد و علمش هم عین ذات باشد دیگر ممکن نیست کسی بسیط باشد علمش هم علم ذات باشد معذلک مشترک داشته باشد اینکه میبینید ما در مسئلهٴ اتحاد عالم و معلوم و مانند آن دو نفر یک مطلب را یاد میگیرند برای اینکه این دو نفر مرکّباند از جنس و فصل از نوع که مرکّب از جنس و فصل است مشترکات فراوانی دارد آن معلومِ خارجی مشترکات فراوانی دارد این دو نفر که در بسیاری از امور از هم جدا هستند در بخشی از امور ممکن است که شریک هم باشند آن هم ممکن است یکی یادش برود دیگری یادش بماند اینچنین نیست که بنا بر اتّحاد عالم و معلوم هم که علم عین ذات بشود دو نفر یک علم داشته باشند دو نفر دوتا علم دارند به دلیل اینکه دوتا ذات دارند به دلیل اینکه مشترکاتی دارند و مُمیّزاتی دارند و کاملاً از هم جدا هستند. خب، بنابراین اگر ما خلقت را مخصوص خدا دانستیم الاّ ولابد ربوبیّت مخصوص اوست و الوهیّت هم مخصوص او کسی اله و معلوه و معبود است که کار از او بربیاید او که (لاَ یَمْلِکُونَ مَوْتاً وَلاَ حَیَاةً وَلاَ نُشُوراً) او که دیگر معبود نیست چون کاری از او ساخته نیست پس اله آن است که رب باشد خب، رب آن است که خالق باشد به دو برهانی که در بحثهای سابق هم داشتیم رب یعنی پرورنده بازگشت پرورش به خلقت است وقتی که میپروراند چه کار میکند کمالی را اعطا میکند اگر کمالی را اعطا میکند این ایجاد است پس هر ربّی خالق است چون به کان ناقصه برمیگردد گذشته از اینکه ربوبیّت اعطای کان ناقصه است و کان ناقصه دادن هم یک نحوه خلقت است الاّ ولابد رب باید خالق باشد برای اینکه کسی میتواند بپروراند که آفریده باشد اگر زید چیزی را آفرید عمرو بخواهد او را بپروراند که از او باخبر نیست از کُنه هستی او باخبر نیست از قبل و بعدش باخبر نیست از سود و زیانش باخبر نیست لذا قرآن کریم استدلال میکند میگوید رب کسی است که باید خالق باشد شما که قبول دارید که خدا خالق است خب هم او رب است وگرنه آفریدهٴ خدا را دیگری بپروراند که از او بیخبر است چگونه پرورش حاصل میشود و خالق هم کسی است که نیازی به دیگری نداشته باشد اگر خودش نیازمند به خالق باشد که خودش مخلوق است نه خالق، پس کسی خالق است که واجب باشد، کسی رب است که خالق باشد، کسی اله است که رب باشد و همهٴ اینها خداست. اما مسائل علمی که ما داریم ما قانون علیّت را میشناسیم که علیّتی هست، معلولیّتی هست، رابطهٴ علّی و معلولی ضروری است، علّت حتماً باید مقدم باشد معلول حتماً باید متأخّر باشد معیّت در زمان دارند و امثال ذلک، وجود معلول یک علّت محال است و امثال ذلک و مسئلهٴ اجتماع نقیضین را میفهمیم که جمع نقیضین محال است، رفع نقیضین محال است و امثال ذلک. معنای اینکه ما میفهمیم اینها قضایایی هستند حالا یا ضرورت ذاتی دارند یا ضرورت ازلی معنایش این نیست که اینها قبلاً هستند و خدای سبحان کارهایش را برابر آنها میکند بلکه ما اینها را از کارِ خدا انتزاع میکنیم اینجا آن سه مکتب معروف مطرح است یکی اینکه عقل اولاً حُسن و قبح را میفهمد تا دربارهٴ کار خدا فتوا بدهد گروهی نظیر اشاعره میگویند که نه، آن حُسن و قبح، حُسن و قبح به معنای کمال و نقص نه که علم حَسن است و جهل نقص، عدل حَسن است و ظلم نقص چون پنج شش معنا برای حسن و قبح هست که بسیاری از اینها مورد اتّفاق است و از این بحث بیرون است حُسن و قبح به این معنا که چه کار باید بکنیم چه کار نباید بکنیم، چه چیزی واجب است چه چیزی غیر واجب، چه چیزی قبیح است چه چیزی قبیح نیست این کار ما، اما گُل زیباست و زباله بد است یا علم زیباست و جهل بد است یا عدل زیباست و ظلم بد است آن کلیّات را بله همه قبول دارند آن پنج شش معنای حُسن و قبح مورد تنازع نیست همین که محور کار ماست که چه چیزی بد است و چه چیزی خوب است خب، آیا اینها را عقل میفهمد یا نه، مسئلهٴ اجتماع نقیضین و امثال ذلک، ضرورت علیّت و معلولیّت را طرفین قبول دارند چون به حُسن و قبح برنمیگردد اینها را عقل میفهمد عقل که میفهمد عقل قانونشناس خوبی است نه قانونگذار خوبی یعنی وقتی از عقل سؤال میکنید که شما که میگویید علت و معلول این است، نقیضین این است، یا عدل این است در حکمت عملی معنایش چیست معنایش این است که من چراغیام که واقع را نشان میدهم واقع این طور است دست من هم نیست خود من هم بخواهم کار بکنم باید برابر همین کار بکنم، اگر گفتند انبیا و اولیا حقّ تشریع دارند یعنی در این امور عرفی ذات اقدس الهی ممکن است کارها را به آنها واگذار بکند نظیر اینکه در فلان جنگ مثلاً اُسامه را امیر لشکر بکند اما در امور دینی نماز چطور است، روزه چطور است، زکات چطور است، حج چطور است اینها که به فکرِ انبیا ارجاع نشده انبیا از آن جهت که رُسُل خدایند، فرستادهٴ خدایند خب برابر وحی و الهام الهی دستور میگیرند به بشر به امّت ابلاغ میکنند این در حقیقت حکم خداست اما اگر ما بگوییم نه، نماز و روزه و امور دینی را پیامبران خودشان میگذارند بما أنّهم بشر نه بما أنّهم أنبیاء یُوحیٰ علیهم این معنیاش این است که دین دیگر به وحی احتیاج ندارد به خدا احتیاج ندارد ـ معاذ الله ـ بنابراین آن بزرگانی هم که گفتند حقّ تشریع را به انبیا دادند یعنی شریعت الهی را آنها خوب تلقّی میکنند منتها اگر قرآن باشد لفظاً و معناً امین وحیاند و باید همان را بگویند (وَمَا یَنطِقُ عَنِ الْهَوَی) اگر حدیث قدسی باشد یک طور مأموریت دارند و اگر روایات عادی باشند که بخش سوم و فصل سوم از برنامههای انبیاست یک طور مأموریت دارند مطلب را میگیرند نقل معنا آزادند الفاظ دیگر الفاظ وحی نیست و امثال ذلک، سه طور مأموریت برای انبیا هست که قرآن یک طور است، حدیث قدسی یک طور است، روایات یک طور است ولی دین بالأخره به وحی الهی وابسته است، اما امور عرفی که چه کسی مثلاً فرمانده فلان لشکر باشد این را دلیل قطعی نیست که حالا این جزئیاتش مثلاً به وحی باشد البته در بحثهای دیگری که اینها به قُرب نوافل میرسند آن مَشربها آن هم به اذن خداست و به وحی و الهام الهی است برای اینکه اگر کسی به قرب نوافل رسید «کنتُ لسانه» میشود، «کنت سمعه» میشود، «کنت بصره» میشود، «کنت یده» میشود، «کنت رِجله» میشود آن یک راه دیگری است که برای تودهٴ مردم نیست بنابراین آنچه به دین برمیگردد این بالأخره به وحی و الهام الهی است نه به فعل بشری اما به امور عرفی و عادی برمیگردد که چه کسی مثلاً فلانجا این سِمت را داشته باشد چه کسی فلانجا این سمت را داشته باشد بله، به امامت برنگردد البته به امامت نظیر جریان غدیر برگردد آن هم الاّ ولابد به وحی الهی است امور جزئی حالا اُسامه چه کار بکند فلان شخص چه کار بکند اینها را حالا بله ممکن است که به خود انبیا(علیهم الصلاة) ارجاع بشود. به هر تقدیر آنچه را که بشر میشناسد چه در مسئلهٴ جمع نقیضین که محال است چه در مسئلهٴ قانون علیّت که امر ضروری است و تخلّفشان محال است اینها را بشر کشف میکند به عنوان چراغ بعد از این به بعد بین اشاعره و معتزله و ما امامیه فرق است اشاعره میگویند که او مختار است هر چه بکند او مختارِ محض است و فعّال ما یشاء، معتزله میگویند نه خیر الاّ ولابد خدا باید اینچنین بکند «لیجِب علی الله» آنکه برابر این نظمهای عقلی و علمی کار دارد حکما و متکلّمین امامی میگویند خیر، اینها ضروریاند، حقّاند اما «یَجِبُ عن الله» هستند نه «یجب علی الله» ما یقین داریم خدا اینچنین میکند نه خدا باید اینچنین بکند که بایدی بر خدا حاکم باشد این تفاوت جوهری بین ما و معتزله است ما میگوییم «یَجب عن الله» آنها میگویند «یجب علی الله» ما چیزی به عنوان تکلیف که حاکم بر خدا باشد نخواهیم داشت ولی یقیناً خدا اینچنین میکند این دو تعبیر دو جای قرآن کریم آمده که (الْحَقُّ مِن رَبِّکَ) نه «علی ربّک» حق از خداست او یقیناً کارِ خوب میکند نه یقیناً باید کار خوب بکند باید بر خدا روا نیست این اجتماع نقیضین و امثال ذلک از کار او نشأت میگیرد وگرنه خدا هست و لاغیر این قضیهٴ اجتماع نقیضین محال است ارتفاع نقیضین محال است قضیهای است که بشر میفهمد حالا فرض کردیم بشر بود و فهمید این قضیه صادق است صِدقش به چیست به اینکه مطابق با واقع است واقع این قضیه چیست، مَحکی این قضیه چیست، نفسالأمر که موجودی است ممکن تازه میخواهد خلق بشود که لذا در حکمتهای الهی این گونه از قضایا به نظام ربّانی استناد دارد میبینید مرحوم حکیم سبزواری میگوید عالَم منظّم است هم نظم علمی دارد هم نظم عینی اما این یک نظم از پیش تعیینشده نیست که خدای سبحان کارها را برابر نظم علمی و عینی انجام بدهد آنکه برابر نظم علمی و عینی انجام میدهد پیغمبر است و فرشته، اما خدای پیغمبرآفرین و فرشتهآفرین کار را مطابق با نقشه و الگو انجام نمیدهد که دارد «خلق الأشیاء لا مِن شیء» خب پس خدا کارها را چه کار میکند ذات اقدس الهی چون (بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ) است در مقام ذات همهٴ این چیزها را عالِم است این یک نظام ربّانی دارد از این نظام ربّانی نظام کیانی نشأت میگیرد که عالَم نأشهٴ علم الهی است اینکه حکیم سبزواری فرمود: «والکلّ مِن نظامه الکیانی یَنشأ مِن نظامه الربّانی موتاً طبیعیاً قد اخترامی لیس إلی کلیّة نظامی» همین است این بزرگوار فرمود ما در عالم نظمی داریم این اجتماع نقیضین، ارتفاع نقیضین، قانون علیّت و سایر قوانین علّی مطابقی دارند مطابق اینها که باعث صدق اینهاست جزء نظام کیانی است این یک، نظام کیانی تابع نظام ربّانی است چون در مقام ذات چنین علمی هست از خدای سبحان این حق ترشّح کرده (الْحَقُّ مِن رَبِّکَ) این «یَجب عن الله» است الاّ ولابد خدا اینچنین میکند نه الاّ ولابد خدا اینچنین باید بکند برای اینکه او علمِ محض است، اختیار محض است، ارادهٴ محض است، حکمت محض است از خیِّر محض جز نکویی ناید از علیمِ محض جز نظام علّی ناید جبری در کار نیست اجباری در کار نیست تابع بودنی هم در کار نیست «والکلّ مِن نظامه الکیانی ینشأ مِن نظامه الربّانی» به دنبال آن میفرماید ممکن است به حسب ما چیزی بیمورد باشد یا نابهنگام باشد ولی وقتی نقشهٴ عالم را از دید مهندس نگاه میکنید ما چیزی بیمورد و نابهنگام نداریم همهٴ این مرگهای نابهنگام در دید مهندس کل مرگِ بههنگام است «موتاً طبیعاً قد اخترامی» یعنی «قدا اخترامیٌّ موتاً طبیعیّاً» اخترامی یعنی مرگهای نابهنگام مُخترَم یعنی مُرده اینکه میگویند شما وقتی جنازه را میبینید میگویید «الحمد لله الذی لم یجعل مِن السواد المختَرَم» یعنی همین است اِختَرَمَ، اخترم یعنی به هلاکت رسید دریده شد «موتاً طبیعیّاً قد اخترامی» یعنی «قدا اخترامیٌّ موتاً طبیعیّا»، «موتاً طبیعیّاً قد اخترامی غیث إلی کلیّة نظام» وقتی شما یک امر جزئی را به کلّ نظام حساب بکنی میبینی جایش همینجاست ولی خود این شیء را تنها نگاه بکنی میگویی این مرگ زودرس است به هر تقدیر اگر این قضایای علمی ضروریاند چه اینکه هستند ضروریّ مِن اللهاند نه ضروری علی الله یقیناً خدا کاری میکند که از کارش استحاله جمع نقیضین در میآید، استحالهٴ رفع نقیضین در میآید، ضرورت علیّت و معلولیّت در میآید، ضرورت معیّت علّت و معلول در میآید و مانند آن. خب، بنابراین تلاش و کوشش جناب فخررازی که این امکان را به فعلیّت برساند و بگوید که این به توارد علّتین برمیگردد این بیمورد است برای اینکه توارد علّتین تالی فاسدش استحاله است نه فساد این فساد به امر نظم داخلی برمیگردد آن به استحالهٴ عقلی برمیگردد و آیهٴ سورهٴ مبارکهٴ «مؤمنون» هم دارد که اگر دو خدا فرض بشود حتماً درگیرند الاّ ولابد اصلاً خدا معنایش همین است اینها بنشینند توافق کنند دیگر مستحیل است و در جهتی اتفاق داشته باشند در جهتی اختلاف دیگر اله نیست گاهی قرآن کریم به اینها چون افرادی که گرفتار شرک و وثنیّت و صنمیّت بودند یکسان نبودند که بعضی میگفتند (إِنَّا وَجَدْنَا آبَاءَنَا عَلَی أُمَّةٍ) برای اینکه مقلِّد نیاکانشان بودند و میپرستیدند با اینها از این روزنه و منظر وارد میشود که (أَلَهُمْ أَرْجُلٌ یَمْشُونَ بِهَا أَمْ لَهُمْ أَیْدٍ یَبْطِشُونَ بِهَا أَمْ لَهُمْ أَعْیُنٌ یُبْصِرُونَ بِهَا أَمْ لَهُمْ آذَانٌ یَسْمَعُونَ بِهَا) آیا اینها چشم دارند، آیا اینها گوش دارند آخر چرا اینها را عبادت میکنید با این گروه از این منظر سخن میگوید عدّهای که جزء محقّقین از بتپرستان بودند الآن هم هستند در گوشه و کنار عالم بخشی در چین یا ژاپن یا هند آنها هم مبتلا به این هستند که میگویند این وثنیّت و صنمیّت مرضیّ خداست چرا، برای اینکه خدا هست «بکلّ شیء علیم» است و «بکلّ شیء قدیر» اگر این کار ما مرضیّ او نباشد خب جلوی ما را میگیرد اگر خدا نمیخواست (مَا أَشْرَکْنَا وَلاَآبَاؤُنَا وَلاَحَرَّمْنَا مِن شَیْءٍ)، (لَوْ شَاءَ اللّهُ مَا أَشْرَکْنَا) این برهانی است که قرآن کریم در سورهٴ «آلعمران» از اینها نقل میکند این حرف کسانی نیست که میگویند (إِنَّا وَجَدْنَا آبَاءَنَا عَلَی أُمَّةٍ) این حرف محقّقین از وثنیین است میگویند ما دسترسی به او نداریم او حقیقت نامتناهی است او ربّالأرباب است قابل شناخت نیست ما نمیتوانیم او را عبادت بکنیم ما باید کسانی را عبادت بکنیم که به آنها نزدیکاند و این کار اگر بد بود خب جلوی ما را میگرفت قرآن آمده گفته که او در عین حال که حقیقت نامتناهی است (أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِیدِ) است یک، و خلط نکنید بین ارادهٴ تکوینی و ارادهٴ تشریعی خدای سبحان در ارادهٴ تکوینی بله هر چه را بخواهد میتواند اما در نظام تشریع که اجبار نکرده جلوی همه را باز گذاشته (وَهَدَیْنَاهُ النَّجْدَیْنِ) اگر جلوی تبهکار و فاسق و ظالم و قاتل را باز گذاشته معنایش رضایت به آن کار که نیست خب مگر خدا نمیتواند جلوی سارق و قاتل را بگیرد چرا نمیگیرد، این خلط بین تشریع و تکوین برای محقّقین اهل وثن و صنم هم هست الیوم هم هست فرمود چرا اشتباه میکنید در نظام تکوین بله خدای سبحان قادر است بکلّ شیء جلوی هر چیزی را میخواهد بگیرد اما (لاَ إِکْرَاهَ فِی الدِّینِ) کسی را مجبور نکرده اگر جبر بود، اگر اجبار بود که کمالی در کار نبود شما را باز و آزاد گذاشته مبادا کسی بگوید (لاَ إِکْرَاهَ فِی الدِّینِ) معنایش اباحهگری است معنایش این است که انسان آزاد است در کمال و نقص (وَهَدَیْنَاهُ النَّجْدَیْنِ)، (إِنَّا هَدَیْنَاهُ السَّبِیلَ إِمَّا شَاکِراً وَإِمَّا کَفُوراً).
«و الحمد لله ربّ العالمین»
(لَوْ کَانَ فِیهِمَا آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتَا فَسُبْحَانَ اللَّهِ رَبِّ الْعَرْشِ عَمَّا یَصِفُونَ (22) لاَ یُسْئَلُ عَمَّا یَفْعَلُ وَهُمْ یُسْئَلُونَ (23) أَمِ اتَّخَذُوا مِن دُونِهِ آلِهَةً قُلْ هَاتُوا بُرْهَانَکُمْ هذَا ذِکْرُ مَن مَعِیَ وَذِکْرُ مَن قَبْلِی بَلْ أَکْثَرُهُمْ لاَ یَعْلَمُونَ الْحَقَّ فَهُم مُعْرِضُونَ (24)
مسائلی که مربوط به توحید خدای سبحان است به بخش ربوبیّت و الوهیّت برمیگردد نه به بخش ذات یعنی ذات حقتعالیٰ در مسئلهٴ توحید اصلاً مطرح نیست چه اینکه در مسائل دیگر هم مطرح نیست همان طوری که قبلاً ملاحظه فرمودید ذات اقدس الهی که هویّت محض است و نامتناهی، موجود نامتناهی حکم برنمیدارد نه معروفِ حکیم هست و نه مشهود عارف در همین بحث هم ذیل آیهٴ (لَوْ کَانَ فِیهِمَا) بعضی از اهل معرفت گفتند جریان ذات اقدس الهی عقلاً ممتنع است و نقلاً ممنوع یعنی هیچ راهی برای بحث دربارهٴ ذات خدا نیست ترسیم اجمالیاش این است که اگر ذات اقدس الهی یک هویّت نامتناهی است کما هو الحق موجود نامتناهی موضوعِ قضیه قرار نمیگیرد که تا دربارهٴ او حکمی بشود سلباً یا اثباتاً چون در هر قضیهٴ علمی آن قاضی و حاکم موضوع را اول تصوّر میکند بعد محمول را تصوّر میکند نسبت محمول و موضوع را در قضایای نظری میسنجد بعد فتوا میدهد به ثبوت یا سلب میگوید الف باء است این قضیه است و تصدیق اگر موجودی محدود بود میتواند موضوع قرار بگیرد در قبال او محمول قرار بگیرد در قبال موضوع و محمول، نسبت قرار بگیرد در قبال امور سهگانه یک قاضی و حاکم قرار بگیرد به این قضیه سامان ببخشد ولی اگر موضوع نامتناهی بود محمول را فرا میگیرد و فرو میبرند نسبت بین موضوع و محمول را فرا میگیرد و فرو میبرد قاضی و حاکم را فرا میگیرد و فرو میبرد و همه را بلع میکند چیزی نمیماند دربارهٴ حقیقت نامتناهی فرضِ قضیه مستحیل است که او موضوع قضیه قرار بگیرد ما برای او احکامی صادق کنیم و اگر کسی خواست نامتناهی را موضوع قرار بدهد این نامتناهی، نامتناهی به حمل اوّلی است و متناهی است به حمل ثانی مثل مفهوم نامتناهی این مفهوم نامتناهی، مفهوم غیر متناهی و مانند آن این غیر متناهی است به حمل اوّلی و متناهی است به حمل شایع برای اینکه مفعول غیر متناهی غیر از مفهوم شجر است، غیر از مفهوم حجر است و مانند آن، وگرنه اگر چیزی نامتناهی بود این در قبالش محمول و نسبت و حاکم قرار نمیگیرد همه را فرا میگیرد و فرو میبرد الآن غوّاصی که در دریا و اقیانوس غرق شده هر چه هم فنّ هندسه بلد باشد از او بخواهید بگویید که مساحت این دریا چقدر است حجم این آب چقدر است میگوید من اصلاً جایی را نمیبینم فقط این داخل غرقم من اگر از دریا بیرون بیایم میتوانم مساحت آب را و حجم آب را و مساحت دریا را بفهمم من الآن در غرقم فرض ندارد غوّاصی که مهندس ماهر است این در دریا باشد و بتواند اطراف این اقیانوس را بسنجد این باید بیاید بیرون چون اقیانوس متناهی است بیرون آمدن ممکن است ولی اگر این اقیانوس نامتناهی بود بیرون آمدن ممکن نبود لذا دربارهٴ ذات اقدس الهی هیچ فرضی ندارد که موضوع قضیه قرار بگیرد کسی دربارهٴ او بحث بکند.
پرسش:...
پاسخ: بله، همانها میفرمایند این اطلاقی که هست باید اطلاق لا بشرط قِسمی باشد وگرنه آن لا بشرط مَقسمی دسترسی به او نیست حرف آنها هم همین است دیگر الآن مهمترین آنها در ذیل همین آیه (لَوْ کَانَ فِیهِمَا آلِهَةٌ) جلد سوم صفحهٴ 126 همین حرف را دارد که عقلاً ممتنع، نقلاً ممنوع برای اینکه اگر موجودی نامتناهی بود او را نمیشود یک گوشه قرار داد موضوع قرار داد در برابر او محمول قرار داد، در برابر او نسبت قرار داد، در برابر او قاضی و حاکم قرار داد آخر چهار شیء با نامتناهی بودن سازگار نیست معلوم میشود موضوع را یک شیء متناهی فرض کردیم در قبال آن متناهی سهتا نامتناهی دیگر هم فرض کردیم اینکه سیدناالاستاد امام(رضوان الله علیه) در آن رسالهٴ شریف ایشان مصباح الهدایة إلی الولایة والخلافه این را مرقوم فرمودند که ذات اقدس الهی نه معقولِ حکیم است نه مشهودِ عارف است نه معبود هیچ پیغمبر و امام همین است دیگر پیغمبر و امام که نمیتوانند یک ذات نامتناهی را درک کنند نمیشود گفت بعضیاش را درک بکنند او بعض ندارد اگر بسیطِ محض است امرش دایر مدار بین اکتناه و عدم اکتناه است.
پرسش:...
پاسخ: اینها دربارهٴ اسما الهی است تعیّنات الهی است مثلاً نام مبارک الله میشود اسم.
خب، پس بنابراین آن هویّت محضه فوق آن است که یک حکیم دربارهٴ او بحث کند یا عارف دربارهٴ او شهادت بدهند یا پیغمبر و امام بگویند ما او را دیدیم و مانند آن. آن بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) است که در جواب ذعلب فرمود: «ما کنتُ أعبد ربّاً لم أره» دربارهٴ ربوبیّت است رب از اسمای الهی است از شئون الهی است از تعیّنات الهی است قابل شهود است، این مطلب اول. مطلب دوم آن است که دربارهٴ اله، اله آن است که مستقلاً مدبّر باشد اگر موجودی عالِم بود حکیم بود به اذن خدا در تحت رهبری خدا گوشهای از عالم را تدبیر کرد اینکه اله نیست از اینها فراواناند همهٴ اینها جزء مدبّرات امرند دیگر مدبّرات امر که فرشتگان الهیاند خدا که کار را به اینها تفویض نکرده چون تفویض محال است اینها به اذن خدا، به علم الهی، به تدبیر الهی، به حکمت الهی هر کدام گوشهٴ عالم را دارند اداره میکنند میشوند مدبّرات امر اینها که اله نیست. اله آن است که مستقلاً بتواند تدبیر کند در قرآن کریم دو مبحث را به این اختصاص دادند در بخش اول به مشرکان حجاز و امثال حجاز فرمود اینکه شما میگویید اله است اینکه اله نیست اینها که اله نیستند که لفظ اله یعنی الف و لام و هاء مفهومی دارد آن مفهوم آن است که مدبّرِ مستقل باشد این مفهوم اله را شما بر این آلهه، بر این اصنام و اوثان اطلاق کردید آنچه را که شما اطلاق کردید این الفاظ این مفاهیم زیرش خالی است الآن شما یک مشت مُرده را بدانید احیا خب حیّ لفظی است که معنایی دارد این معنا را وقتی شما به یک مُشت جماد بدهید سنگ بیابان شن بیابان اطلاق کردید این لفظ زیرش خالی است یعنی از هیچ چیزی حکایت نمیکند اینکه در سورهٴ مبارکهٴ «اعراف» در سورهٴ مبارکهٴ «یوسف» در سورهٴ مبارکهٴ «نجم» میفرماید: (إِنْ هِیَ إِلَّا أَسْماءٌ سَمَّیْتُمُوهَا أَنتُمْ وَآبَاؤُکُم) یک لفظِ بیمعناست خب حالا لفظ بیمعنا شما یک مُرده را بگو زنده اینکه زنده نمیشود اینکه اله نیست این چوب است دربارهٴ اینها آن سلسله براهین دارد که در این سه سوره به صورت مبسوط بحث فرمود در سایر سوَر هم به طور اجماع که فرمود: (إِنْ هِیَ إِلَّا أَسْماءٌ سَمَّیْتُمُوهَا أَنتُمْ وَآبَاؤُکُم مَا أَنزَلَ اللَّهُ بِهَا مِن سُلْطَانٍ) خب یک اسمِ بیمسمّاست ما دربارهٴ اسم بیمسمّا چه برهان اقامه کنیم. بخش دیگر یک برهان عقلی است میفرماید حالا شما نه دیگری اگر دو خدا در عالَم باشند این عالم باید فاسد باشد چرا، (لَوْ کَانَ) اله یعنی اسمِ با مسمّا یعنی موجودِ مستقلّ در تدبیر باشند حتماً عالَم فاسد میشود لکن عالم فاسد نشده و نمیشود برابر آیات اول سورهٴ مبارکهٴ «مُلک» که (ثُمَّ ارْجِعِ الْبَصَرَ کَرَّتَیْنِ یَنقَلِبْ إِلَیْکَ الْبَصَرُ خَاسِئاً وَهُوَ حَسِیرٌ) که این استثنای بطلانِ تالی است اگر دو خدا در عالم باشند عالم فاسد میشود لکنّ التالی باطل فالمقدّم مِثله چرا عالم باطل میشود، برای اینکه اله آن است که مستقلّ در تدبیر باشد از کسی که فرمان نمیگیرد چون دوتا الهاند دوتا ذاتاند چون صفات اینها عین ذات آنهاست میشود دوتا علم میشود دوتا تدبیر میشود دوتا نظم و فاسد میشود چون در عالم فسادی نیست پس تعدّد آلهه نیست، بنابراین آنچه را که مشرکان حجاز داشتند (أَسْماءٍ سَمَّیْتُمُوهَا أَنْتُمْ وَآبَاؤُکُمْ) بود، (مَا نَزَّلَ اللّهُ بِهَا مِن سُلْطَانٍ) بود و مانند آن، آنچه را که احیاناً یَزدان و اهرمنی بگویند یا دیگران اراده کنند و گفته باشد و بعدها چنین مکتبهایی پدید بیاید که جهان را دو خدا اداره میکند میفرماید اگر این باشد باید عالَم فاسد باشد در حالی که فاسد نیست این وضع موجود است آنکه در کتابهای کلامی آمده و فخررازی این آیه را بر آن منطبق کردند آن مطلب تامّی است ولی آیه ناظر به آن نیست آن مطلب این است که توارد دو علّت بر معلولِ واحد مستقل است دوتا علّت برای یک معلول اگر فرض بشود این فرضِ محال آن معلول حاصل نمیشود نه اینکه آن معلولِ حاصلشده فاسد میشود برهان این سورهٴ مبارکهٴ «انبیاء» به ضمیمه آیه سورهٴ مبارکهٴ «ملک» دربارهٴ وضع موجود است یعنی این عالَم دوتا خدا ندارد وگرنه فاسد میشد برهان توارد علّتین میگوید اگر دو مبدأ باشد معلول حاصل نمیشود اجتماع دوتا علّت مستقل بر معلول واحد مستحیل است بنابراین آن برهان کلامی سرِ جایش محفوظ است ولی آیه ناظر به او نیست.
پرسش:...
پاسخ: همین است دیگر که بحثش در آن اوایل گذشت.
پرسش:...
پاسخ: اگر دوتا ذاتاند چون صفات آنها عین ذات آنهاست میشود دوتا صفت دیگر دوتا علم، دوتا تشخیص، دوتا مصلحت، دوتا حکمت. خب، پس (لَوْ کَانَ فِیهِمَا آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتَا) ولکنّ التالی باطل فالمقدّم مثله. جناب فخررازی بعد از این ادلّه چهارده وجه ذکر میکند بعد خودش هم اعتراف میکند میفرماید: «هذه وجوهٌ ظنّیة اقناعیّه» به صورت برهان نیست کمک میکند و برای اثبات کافی است ولی برهانی نیست برهان مسئله همان است که یا به تمانع برمیگردد یا به توارد علّتین برمیگردد البته باید به تمانع برگردد پس آن ادلّه در حدّ اقناع است که خودشان هم قبول کردند و پذیرفتند که اینها در حدّ تأیید است.
مطلب دیگر اینکه خدای سبحان هر چه را که میآفریند برابر با نظام ربّانی خودش است ضرورتهای عقلی یا استحالههای عقلی چیزی است که عقل کشف میکند نه اینکه عقل بسازد اجتماع ضدّین محال است، اجتماع مِثلین محال است، اجتماع نقیضین محال است و امثال ذلک اینها را چراغ عقل کشف میکند نه اینکه عقل بسازد. اینها قضایای سالبه هستند صِدق این قضایا اگر ضرورت ذاتی باشد باید به ضرورتهای ازلی تکیه کنیم اگر ضرورت ازلی باشد ما باید یک موجود ازلی داشته باشیم که مطابق این قضایا باشند. ضرورت ازلی اینکه ما دامتزاست ندارد یعنی در ازل و ابد همین طور است بر خلاف ضرورت ذاتی، ضرورت ذاتی مثل اینکه «کلّ انسانٍ ناطقٌ بالضروره» خب اگر انسان باشد ناطق است اگر انسان نباشد دیگر ناطقیّتی در کار نیست ثبوت ناطقیّت برای انسان ضرورتِ ذاتی دارد نه ضرورت ازلی یعنی «الإنسان مادام انساناً فهو ناطق بالضروره» اما وقتی که معدوم شد دیگر انسانی نیست ناطقیّت هم رخت برمیبندد ضرورت ذاتی آن است که محمول برای موضوع ضرورتی باشد مادام الذّات، ضرورت ازلی آن است که دیگر مادام ندارد چون ذات ازلی است گرچه به تعبیر مرحوم بوعلی ضرورت ازلی هم به ضرورت مادام الذّات برمیگردد منتها ذات او ازلی است نه اینکه مادام الذات در قبال ازلی باشد ذات اگر ازلی شد ضرورت ازلی است، ذات اگر محدود بود ضرورت غیر ازلی است. خب، ما قضایایی داریم که «النقیضیان لا یجتمعان»، «الوجود و العدم لا یجتمعان» این مسئله فلسفی است یعنی در هیچ علمی استحالهٴ نقیضان جا ندارد یکی از مسائل فلسفی است منتها اگر چیزی بدیهی شد و ضروری شد نه او را از مسئلهبودن بیرون میآورد یک، و نه او را از فضای فلسفی جدا میکند دو، الآن ما میگوییم «الصلاة واجبةٌ» این نماز واجب است ضروری دین است دیگر همه ما میدانیم این تقلید هم نمیخواهد یعنی در وجوب نماز و وجوب روزه و وجوب حج و وجوب زکات و وجوب خمس کسی تقلید نمیکند اینها چون ضروریّات دین است یعنی همهٴ ما میدانیم که پیغمبر فرمود، ائمه فرمودند، در ضروریّات دین جا برای تقلید نیست با اینکه جای اینها فروع دیناند اصول دین نیستند تقلید جایی است که آدم نداند وقتی ما میدانیم پیغمبر فرمود نماز واجب است دیگر از چه کسی تقلید بکنیم لذا همهٴ این آقایان مراجع متوجّه این نکتهاند میگویند تقلید در اصول دین نیست یک، در فروعِ غیر ضروری دین است چون وقتی که فروع ضروری بود همهٴ ما میدانیم از چه کسی تقلید بکنیم. خب، «الصلاة واجبةٌ» یک مسئلهٴ ضروری است اما مسئلهٴ فقهی است دیگر نه ضروری بودن او، او را از حوزهٴ فقه بیرون میکند نه شرطِ فقه بودن نظری بودن است «الصلاة واجبة مسئلةٌ» خب مسئلهٴ کدام علم است مسئلهٴ فقه است دیگر، اگر ضروری بود که او را از مسئلهٴ فقهی بیرون نمیبرد که «النقیضان لا یجتمعان» این «النقیضان لا یجتمعان» محصول یک مسئلهٴ دیگر است اصل مسئله این است که «الموجود لا یکون معدوما»، «الوجود لا یکون عدما» اصل مسئله این است که موضوع قضیه موجود است محمول قضیه سلبِ عدم است «الموجود لا یکون معدوما» و این جزء مسائل فلسفی است و در فسلفه هم از آن بحث کرده. خب، حالا این قضیه که صادق است صِدقش به چه چیزی است قضیه ضروری هم هست ازلی هم هست به تعبیر بهمنیار اگر این قضیه را شما بردارید سقفِ همهٴ علوم فرو میریزد ما علمی در عالم نداریم برای اینکه اگر شما علم دارید که الآن روز است خب وقتی روز با عدمِ روز جمع بشود پس الآن هم روز است هم روز نیست وقتی شما علم دارید الآن در مسجدید هم در مسجدید هم در مسجد نیستید تمام قضایا فرو میریزد ما هیچ قضیهٴ دیگر نخواهیم داشت تعبیر بهمنیار در تحصیل این است که همان طوری که ذات اقدس الهی مبدأ وجودِ عینیِ اشیاست که اگر خدا ـ معاذ الله ـ نبود چیزی در عالَم نبود این قضیه هم در فضای ذهن و علم زیربنای همهٴ علوم است که اگر این را بردارند سقف همهٴ علوم فرو میریزد ما دیگر علمی نداریم. خب، این با جلال و شکوهی که دارد این قضیهٴ «الموجود لا یکون معدوماً»، «النقیضیان لا یجتمعان» اینها قضیةٌ صادقةٌ بالضرورة الأزلیّه مطابق این قضیه چیست، باید یک موجود ضرورت ازلی داشته باشیم تا این از او گرفته بشود و از او حمایت بکند و آن جز علم ذات اقدس الهی هیچ چیزی نیست ما ضرورت ازلی نداریم تا مطابق این قضیه باشد اگر ضرورت ازلی نداشتیم که مطابق این قضیه باشد صِدق این قضیه به چیست، پس خود این قضیه را هم ما از علم ذات اقدس الهی میگیریم که در بحث دیروز مبسوطاً اشاره شد که آن نظام ربّانی دارد.
مطلب دیگر که مربوط به جملهٴ (لاَ یُسْئَلُ عَمَّا یَفْعَلُ وَهُمْ یُسْئَلُونَ) است این است که اگر چیزی نظیر این گونه از امور قضایای ضروری بود ضرورت ازلی داشت یا امتناع ازلی داشت اگر چیزی ضروری بود «یَجب عن الله» است نه «یَجب علی الله» این یک، و اگر قضایای سالبهای داشتیم که ممتنع بودند و امتناعشان ازلی بود «یَمتنع عن الله» است نه «یَمتنع علی الله» دو، حتماً خدا کارِ ثابت میکند حتماً صدور محال از خدا مستحیل است حتماً صدور قبیح از خدا مستحیل است یقیناً خدا کارِ قبیح نمیکند نه نباید بکند که یک باید و نبایدی در خارج باشد و حاکم بر الله باشد اینچنین نیست این خدایی که علمِ محض است، حکمت محض است، ارادهٴ محض است، قدرت محض است از خیِّر محض جز نکویی ناید نه اینکه نباید بکند، نمیکند؛ بنابراین تمام این ممتنعات «یَمتنع عن الله» است و تمام این ضروریّات هم ضروری و «یَجب عن الله» است نه «یجب علی الله».
مطلب بعدی آن است که تعدّد اله چون اله موجودِ مدبّرِ مستقل است هر موجود مدبّر مستقلّی میخواهد حرف آخر را او بزند این بحث تا حدودی در سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» هم گذشت ولی در سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» موقع بحث از آن آیه هم از این آیه سورهٴ مبارکهٴ «انبیاء» کمک گرفته شد هم از آیه سورهٴ مبارکهٴ «مؤمنون» در سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» آیهٴ 42 اینچنین بود فرمود: (قُل لَّوْ کَانَ مَعَهُ آلِهَةٌ کَمَا یَقُولُونَ إِذاً لاَبْتَغَوْا إِلَی ذِی الْعَرْشِ سَبِیلاً) اگر آلههای باشند اینها به عرش دسترسی میکنند برای عرش یک مقام فرمانروایی است اگر اله است باید عالَم را اداره کند دیگر این باید به عرش دسترسی داشته باشد عرش یعنی مقام فرمانروایی نه یعنی تحتِ مصطلح، اگر اله است باید به ذیالعرش دسترسی پیدا کند همهشان میخواهند به ذیآلعرش دسترسی پیدا کنند یعنی بر تخت فرمانروایی بنشینند باید عالَم را اداره کنند دیگر این مستحیل است این مضمون که در سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» آیهٴ 42 آمده در سورهٴ مبارکهٴ «مؤمنون» به آن صورت مطرح شد آیهٴ سورهٴ مبارکهٴ «مؤمنون» آیهٴ 92 این است که (مَا اتَّخَذَ اللَّهُ مِن وَلَدٍ وَمَا کَانَ مَعَهُ مِنْ إِلهٍ) چرا، چون اگر واقعاً اله باشد یعنی اسمِ بامسمّا باشد نه اسم بیمسمّا آنکه وثنیین داشتند که اسم بیمسمّا بود اگر واقعاً تعدّد اله باشد اسم بامسمّا باشد (إِذاً لَّذَهَبَ کُلُّ إِلهٍ بِمَا خَلَقَ) هر کسی کار خودش را انجام میدهد برای اینکه مدبّر هست، مسئول هست، علمش هم عین ذات اوست چون ذاتش غیر ذات دیگران است علمش هم غیر علم دیگران است (لَّذَهَبَ کُلُّ إِلهٍ بِمَا خَلَقَ) حتماً درگیری است حتماً هر کسی میخواهد حرف خودش را بزند چون او میخواهد عالم را اداره کند این میشود فساد، لذا اگر گفته شد «وفی کل شیء له آیة تَدُلّ علی أنّه واحدٌ» این دیگر از آن رهاوردهای نورانی قرآن کریم است غالباً از وجود شیء پی به مبدأ میبردند در کتابهای عقلی این طور بود هر چیزی را که ما در عالَم ببینیم این دلیل است بر وجود صانع یا برهان حدوث است یا امکان ماهوی است یا امکان فقری است هر کدام از این براهین تقریر بشود دلیل است بر اینکه خالقی دارد اما آن بیان نورانی قرآن کریم که متمِّم همین حرفهاست این است که هر چیزی دلیل است بر اینکه خدا وجود دارد یک، هر چیزی هم دلیل است بر اینکه خدا شریک ندارد دو، چرا؟ برای اینکه اگر شریک میداشت این موجود سامان نمیپذیرفت منظّم نبود شما از وجود این پی به مبدأ میبرید، از نظم این پی به علمِ مبدأ، حکمت مبدأ و قدرت مبدأ و وحدت مبدأ پی میبرید چرا، چون اگر بیش از یک خدا بود این وضعش به هم میخورد این ناهماهنگ بود برای اینکه با موجودات دیگر درگیر بود الآن با تمام موجودات عالَم هماهنگ است هر چه بخواهد در عالَم برای او فراهم هست و هر چه عالَم هم از او بخواهد او تأمین میکند هر ذرّهای، هر سلّولی در هر گوشهٴ عالم باشد هر چه نیاز داشته باشد آن رافعِ نیازش موجود است و هر چه هم از او بخواهند او در طبق اخلاص میگذارد هیچ موجودی با موجود دیگر ناهماهنگ نیست این از برکات قرآن است که هر موجودی که در عالَم یافت میشود هم دلیلِ وجود خداست هم دلیل وجود نظم و علم خداست خب از آن جهت که خدا او را آفرید قدرتش هم که یقینی است و هم دلیل وجود وحدت خداست که خدا واحد است وگرنه این سامان نمیپذیرفت. خب، پس آیهٴ سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» و همچنین آیهٴ سورهٴ مبارکهٴ «مؤمنون» این تأیید میکند که اگر دو خدا در عالَم فرض میشد الاّ ولابد عالم فاسد میشد و اینها با هم درگیر بودند و هیچ راهی برای حفظ نظم در جهان فرض نمیشد.
پرسش:...
پاسخ: نه، آنجا دارد (لَّذَهَبَ کُلُّ إِلهٍ بِمَا خَلَقَ وَلَعَلاَ بَعْضُهُمْ عَلَی بَعْضٍ سُبْحَانَ اللَّهِ عَمَّا یَصِفُونَ) آن باعث فساد نظم است دیگر.
پرسش:...
پاسخ: بسیار خب، این هم لیس ناقصه است این هم فساد لیس ناقصه است.
پرسش:...
پاسخ: بله، آن بر اساس تحلیلی که در اوایل در دعای مبارک «عرفه» سیّدالشهداء نقل شد «لفسدتا و لتفطّرتا» که در دعای نورانی عرفه است از آن استفاده میشد وگرنه اینها همه به لیس ناقصه برمیگردد.
پرسش:...
پاسخ: این «لتفطّرتا» که در دعای «عرفه» است چرا، که در اوایل روز بحث عرض شد اما آنچه ظاهر این آیه است لیس ناقصه است دیگر چه اینکه در سورهٴ مبارکهٴ «ملک» هم لیس ناقصه است دیگر.
خب، بنابراین وجود هر شیئی دلیل است بر اینکه ذات اقدس الهی واحد است و گذشته از اینکه اصلِ هستی و قدرت و نظم و حکمت هم ثابت میکند این است پس (لَوْ کَانَ فِیهِمَا آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتَا) لکن فسادی در عالم نیست پس فالمقدّم مثله (فَسُبْحَانَ اللَّهِ) خدا منزّه است از اینکه شریک داشته باشد (فَسُبْحَانَ اللَّهِ) از اینکه شریک داشته باشد او ربّالعرش است تنها کسی که بر تخت فرمانروایی مطلق مستقر است و ربّالعرش است اوست (فَسُبْحَانَ اللَّهِ رَبِّ الْعَرْشِ عَمَّا یَصِفُونَ) خدا منزّه است از آنچه را که اینها وصف میکنند اینها برای خدا شریک قائلاند (وَمِنَ النَّاسِ مَن یَتَّخِدُ مِنْ دُونِ اللّهِ أَنْدَاداً) و مانند آن. خب، (لاَ یُسْئَلُ عَمَّا یَفْعَلُ وَهُمْ یُسْئَلُونَ) ذات اقدس الهی مسئول قرار نمیگیرد در بحثهای قبل هم گاهی از همین آیه کمک گرفته میشد که سؤال چند قسم است یک سؤال استفهامی است که متعلِّمی از معلِّم مطلبی را سؤال میکند این سؤال استفهامی است و این هم ترغیب شده است که سؤال کنید برای اینکه بعد از سؤال شما جواب داده میشود هم مُجیب ثواب میبرد، هم سائل ثواب میبرد، هم مستمع ثواب میبرد و مانند آن و سؤال هم کلید علم است که علم مخزنی دارد و کلید سؤال است خیلی هم ترغیب شده از خدا هم سؤال بکنید این (یَسْأَلُونَکَ عَنِ الرُّوحِ)، (یَسْألونَکَ عَنِ الْأَهِلَّةِ)، (یَسْأَلُونَکَ عَنِ المَحِیضِ)، (یَسْئَلُونَکَ مَاذَا یُنْفِقُونَ) این سؤالهای استفهامی است قسم دوم سؤالهای استعطایی است این سؤال میکنیم چیزی از آنها میخواهیم مثل اینکه فرمود: «واسأل الله عن الفضله» از فضل خدا بخواهید سؤال کنید این سؤال استعطایی است درخواست است که همهٴ ما سؤال استعطایی داریم یک سؤال استیضاحی است اینکه در قانون اساسی آمده است که نمایندگان محترم مجلس حق دارند از فلان مسئول یا وزیر سؤال کنند یعنی این را زیر سؤال ببرند نه سؤالِ استفهامی است که متعلّم از معلّم دارد نه سؤال استعطایی است که یک نیازمند از غنیّ و توانگر سؤال استعطایی دارد چیزی به من بدهید این نظیر (وَقِفُوهُمْ إِنَّهُم مَّسْؤُولُونَ) از همین باب است این ایست بازرسی که سؤال میکنند، سؤال میکنند یعنی زیر سؤال میبرند در اوایل سورهٴ مبارکهٴ «اعراف» هم گذشت که در قیامت (فَلَنَسْئَلَنَّ الَّذِینَ أُرْسِلَ إِلَیْهِمْ وَلَنَسْئَلَنَّ الْمُرْسَلِینَ) فرمود همه در قیامت زیر سؤالاند یک عدّه بیشتر زیر سؤالاند که بازداشت میشوند برای سؤال (وَقِفُوهُمْ إِنَّهُم مَّسْؤُولُونَ) خب، اینکه فرمود: (لاَ یُسْئَلُ عَمَّا یَفْعَلُ) ناظر به سؤال سوم است یعنی خدا زیر سؤال نمیرود، خدا زیر سؤال نمیرود چرا زیر سؤال نمیرود برای اینکه اگر قبلاً قانونی باشد یک اصل حاکمی باشد ما کارِ خدا را برابر آن قانون انجام بدهیم بله، میگوییم چرا چنین کرد یا چرا چنان نکردی در حالی که همهٴ قوانین از خلقت او انتزاع میشود ما میگوییم این بد است چرا، برای اینکه با عالم هماهنگ نیست این ظلم است چرا، برای اینکه با عالَم هماهنگ نیست ما عدل و ظلم را از هماهنگ بودن یا ناهماهنگ بودن نظام هستی میگیریم وگرنه عدل و ظلم که در جایی مفهوم انتزاع یا خارج از نظام هستی جایی ندارد که. خب، پس اگر قانونی بود و ما کارِ خدا را بر آن قانون عرضه میکردیم آن معیار و میزان بود میسنجیدیم میتوانستیم بگوییم فلان کار صواب است فلان کار خطا زیر بار سؤال میرفت اما چنین قانونی که نیست. میماند آنچه را که عقل میفهمد نظیر اجتماع نقیضین نظیر اجتماع ضدّین و امثال ذلک اینها را ما از علم ذات اقدس الهی میگیریم خدای سبحان کاری نمیکند که زیر سؤال قرار بگیرد هیچ، چون این حکمت است گاهی ممکن است در جهت جهلِ علمی یک، یا جهالتِ علمی دو، یا سهو و نسیان سه، خطا یا خطیئهای رخ بدهد اما اگر کسی علمِ محض است خطا و خطیئه ندارد حکمتِ صِرف است سفاهتی ندارد قدرتِ محض است عجزی ندارد کاری از خدا صادر نمیشود که او زیر سؤال برود اگر بخواهید دربارهٴ خود خدا سؤال بکنید از فاعل سؤال بکنید بخواهید سؤال بکنید از علّت فاعلی که خودش فاعلالفواعل است «هو الأوّل» است اگر بخواهید سؤال کنید از هدف و غایت خودش هدفالأهداف است، آخرالآخرین است «هو الآخر» است اصلاً جا برای سؤال نیست اگر بخواهید از مادّه و صورت و اینها سؤال بکنید او که منزّه از اینهاست بگویید از چه جنس است از چه چیزی خلق شده از چه چیزی آفریده شده او که منزّه از اینهاست لذا سؤال در حرمِ امن الهی راه ندارد یک وقت است شما سؤال میکنید این بِنا را چه کسی آفرید خب سؤال از مبدأ قابلی است اینجا سؤال راه دارد یا برای چه این بِنا ساخته شد سؤال از مبدأ غایی است اینجا راه دارد دربارهٴ انسان میشود سؤال کرد انسان را چه کسی آفرید برای چه آفرید اینجا سؤال راه دارد اما دربارهٴ فاعلِ محض یا غایتِ محض این سؤالها راه ندارد این برای ذات، اگر دربارهٴ فعل بخواهید سؤال بکنید سؤال استفهامی سرِ جایش محفوظ است یک، سؤال استعطایی محفوظ است دو، سؤال استیضاحی راه ندارد سالبه به انتفاع موضوع است او تمام کارهایش عین حکمت است چه چیزی میخواهی سؤال بکنی یعنی سؤال بکنی که چرا فلان کار را کرده اینکه کارِ حکیمانه است چرا فلان کار را نکرده آنجا مصلحت نبود نکرده اینچنین نیست که کاری که باید میکرد و نکرد انجام بدهد تا زیر سؤال برود البته آن اولیای خاص که وقتی به مقام قُرب رسیدند این نیازشان تبدیل به ناز میشود این در همهٴ ادعیه نیست این در بعضی از دعاهاست نظیر دعای «افتتاح» ماه مبارک رمضان که این را میگویند «دَنال» ناز، این تعبیر «مُدلاً علیک» یعنی همین، در اِدلال، در ناز اگر کسی به مقام والا رسید نظیر انبیا و اهل بیت(علیهم السلام) که جزء مقرّبان الهیاند این نیازشان را تَلطیف میکنند، ترقیق میکنند به عنوان هدیه میبرند به ناز تبدیل میکنند عرض میکنند خدایا! اگر تو یک وقت بخواهی بگویی چرا فلان اشتباه را کردی من هم میگویم خب تو چرا نبخشیدی «اِنْ اَخَذْتَنی بِذُنُوبی اَخَذْتُکَ بِمَغْفِرَتِکَ» خب این حرف چه کسی است چه کسی به خودش اجازه میدهد ماها که این دعا را میخوانیم یک لَقلقهٴ لسان است بر اساس نیابت اما آن کسی که نیازش به ناز تبدیل شده آنجا دار ناز میکند «مُدلاً علیک» اِدلال، دَلال، قَنج، نازبازی اگر تو به من بگویی چرا بد کردی خب من هم میگویم تو چرا نبخشیدی، تو چرا نپوشیدی «اِنْ اَخَذْتَنی بِجُرْمی اَخَذْتُکَ بِعَفْوِکَ» خب این برای چه کسی است، این فقط برای آنهاست بنابراین اگر کسی بخواهد بالا برود یعنی ببینید این سؤال هم باز به سؤال استعطا برمیگردد این مؤاخذه به استعطا برمیگردد یعنی اگر تو اعتراض کنی من را زیرا سؤال ببری که چرا بد کردی من آن سؤالِ استعطایی را میکنم میگویم چرا نبخشیدی این سؤال با این سؤال فرق میکند «اِنْ اَخَذْتَنی بِجُرْمی اَخَذْتُکَ بِعَفْوِکَ» یعنی «عَفوتُ عنّی» این دیگر سؤالِ اینچنین نیست که این با آیه (لاَ یُسْئَلُ) هماهنگ نباشد مخصِّص آن باشد اینچنین نیست این هرگز تخصیص نخورده آن دیگر سؤالِ اعتراضی نیست سؤالِ درخواستی است خب سؤال درخواستی که مخصِّص (لاَ یُسْئَلُ عَمَّا یَفْعَلُ) نیست بنابراین اگر دربارهٴ ذات اقدس الهی بخواهیم سؤال بکنیم این اصلاً زیر سؤال نمیرود، بخواهیم از فعلِ او سؤال بکنیم از شما فعل و حکمت و نور و صفا و رفاه و وفا یا وَفیّ یا سخیّ از این 1001 اسم «جوشن کبیر» که همهاش لطف و صفا و وفاست چه چیزی را میخواهی سؤال بکنی فیضِ خدا همین «جوشن کبیر» است عالَم را بخواهی خلاصه کنی میشود 1001 اسم این 1001 اسم را بخواهی پیاده کنی میشود «جوشن کبیر» را بخواهی پیاده کنی میشود سماوات و الأرض چه چیزی را میخواهی سؤال بکنی لذا (لاَ یُسْئَلُ عَمَّا یَفْعَلُ وَهُمْ یُسْئَلُونَ).
«و الحمد لله ربّ العالمین»
(لَوْ کَانَ فِیهِمَا آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتَا فَسُبْحَانَ اللَّهِ رَبِّ الْعَرْشِ عَمَّا یَصِفُونَ (22) لاَ یُسْئَلُ عَمَّا یَفْعَلُ وَهُمْ یُسْئَلُونَ (23) أَمِ اتَّخَذُوا مِن دُونِهِ آلِهَةً قُلْ هَاتُوا بُرْهَانَکُمْ هذَا ذِکْرُ مَن مَعِیَ وَذِکْرُ مَن قَبْلِی بَلْ أَکْثَرُهُمْ لاَ یَعْلَمُونَ الْحَقَّ فَهُم مُعْرِضُونَ (24)
سورهٴ مبارکهٴ «انبیاء» از آن جهت که در مکه نازل شد و مطالب مهمّ سوَر مکّی اصول دین است و در این سوره بحثهایی از وحی و نبوّت و معاد مطرح شد بحثهای توحیدی هم طرح آنها ضروری بود در جریان (لَوْ کَانَ فِیهِمَا آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ) روشن شد که اگر موجودی معبود شد و او را میپرستند باید ربّ باشد و اگر ربّ بود باید خالق باشد زیرا اگر آفریدگار نباشد نمیتواند پروردگار باشد, اگر موجودی از حقیقتِ موجود دیگر خبری ندارد چگونه میتواند او را بپروراند غیر خالق از مخلوق خبری ندارد آن که آفرید و خالقِ عالَم است او حقیقت عالَم را میداند دیگری که نیافرید از حقیقت عالَم بیخبر است و چون از حقیقت عالَم بیخبر است نمیتواند ربّ و پرورندهٴ آنها باشد و چون ربّ و پرورندهٴ آنها نیست نمیتواند معبود باشد, پس معبود کسی است که بتواند کاری در نظام تکوین انجام بدهد و در نظام تکوین بیش از یک خالق و رب وجود ندارد زیرا دو خالق یا دو رب دو گونه عالَم را اداره میکنند چون بسیطاند یک, و صفات آنها عین ذات آنهاست دو, قهراً دو خدا دوتا علم دارند دو گونه علم دارند نه اینکه ما هو الواقعی هست و این دو خدا کارها را برابر با آن واقع و قانون انجام میدهند چون قانونی و واقعی و نفسالأمری در کار نیست این دو خدا تازه قانون و نفسالأمر و واقعیّت و امثال ذلک را میفهمند بنابراین نمیشود گفت که بهترین وجه بیش از یکی نیست بعضی از مفاهیم است که مقتضی انحصار است مثل أعلم, مثل أعلمِ کل, اما در حیطهٴ خودش مثلاً کسی گفت أعلم یعنی مثلاً اگر کسی در فقه أعلم بود معنایش این نیست که در طب هم أعلم است که, اگر ما علوم متعدّد, حقایق متعدّد داشتیم بهترینهایش هم متعدّدند, أعلمهایش هم متعدّدند اگر ما دو خدا داشتیم یقیناً دوتا علم داریم, دوتا واقعیّت داریم, دو گونه عالَم داریم بهترینِ هر کدامشان فرق میکند بنابراین نمیشود گفت چون بهترین واحد است دو خدا حتماً بهترین را خلق میکنند چون در تشخیص بهترین علم دخیل است و دوتا علم, دوتا حکمت, دوتا بهترین دارد خب که بحثش مبسوطاً گذشت. روایات متعدّدی مخصوصاً از وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) است که بعضی از آنها در طیّ بحثهای قبل اشاره شد بعضی از آنها هم ممکن است امروز و فردا به مناسبت سالگرد شهادت آن حضرت مطرح بشود. در (لاَ یُسْئَلُ عَمَّا یَفْعَلُ وَهُمْ یُسْئَلُونَ) به این نکات اشاره شده است که سؤال گاهی استفهامی است که انسان مطلبی را نمیداند و سؤال میکند نظیر (یَسْئَلُونَکَ مَاذَا یُنْفِقُونَ), (یَسْألونَکَ عَنِ الْأَهِلَّةِ)، (یَسْأَلُونَکَ عَنِ المَحِیضِ)، (یَسْأَلُونَکَ عَنِ الرُّوحِ) و مانند آن که اینها سؤالهای استفهامی است قِسم دوم سؤال استعطایی است که انسان از ذات اقدس الهی چیزی مسئلت میکند و خدا هم امر کرد فرمود: (وَسْأَلُوا اللّهَ مِن فَضْلِهِ) همهٴ موجودات سؤالهای استعطایی دارند یعنی درخواست عطا میکنند و ذات اقدس الهی هم به همه پاسخ میدهد که مجموع آن سؤال عمومی و جواب عمومی در یک آیه سورهٴ «الرحمن» ذکر شده که (یَسْأَلُهُ مَن فِی السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ کُلَّ یَوْمٍ هُوَ فِی شَأْنٍ) چرا, چون (یَسْأَلُهُ مَن فِی السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ) چون هر لحظه موجودات عالَم از خدا سؤال میکنند درخواست و حاجتشان را عرضه میدارند خداوند هم در هر لحظه فیضِ جدید دارد چرا (کُلَّ یَوْمٍ هُوَ فِی شَأْنٍ) چون که (یَسْأَلُهُ مَن فِی السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ) کلّ یوم و کلّ شأن این یوم هم به معنای 24 ساعت نیست یوم هم به معنای در برابر لیل نیست یوم هم به معنای روز و روزگار نیست چون خود یوم فیضِ خداست یوم یعنی ظهور در هر ظهوری خدا کار جدیدی دارد. خب, سؤال سوم سؤال استیضاحی و توبیخی و تَعییری است که میگویند فلان وزیر زیر سؤال رفته اینکه میگویند فلان وزیر زیر سؤال رفته نه سؤال استفهامی است نه سؤال استعطایی یعنی تقریباً مورد اعتراض قرار گرفت آیاتی که از قبیل (وَقِفُوهُمْ إِنَّهُم مَّسْؤُلُونَ) و مانند آن این سؤال تعییر و توبیخ را به همراه دارد. دربارهٴ ذات اقدس الهی سؤال اول و دوم معنا دارد و واقع هم میشود و باید هم بشود که (وَسْأَلُوا اللّهَ مِن فَضْلِهِ) اما سؤال سوم که کسی اعتراض بکند دربارهٴ خدا یا کان تامّه ندارد یا کان ناقصه. دربارهٴ خدا بخواهد سؤال کند که خدا از کجا پدید آمد دربارهٴ خود خدا سؤال بکند این سؤال معقول نیست فرضِ صحیح ندارد چون خودش حقیقتِ محض است از حقیقتِ محض که سؤال نمیشود که چگونه متحقِّق شدی, اگر سؤال بکنند که هدفِ او چیست این سؤال هم معقول نیست برای اینکه خود او هدف است هر کسی کاری را که انجام میدهد برای نِیل به کمال است آن وقت آن کمالِ نامتناهی اگر خواست کاری را انجام بدهد برای چیزی انجام نمیدهد چون کمال است کار از او صادر میشود لذا این شعر باید توجیه میشد یعنی همان طوری که «من نکردم خلق تا سودی کنم», «من نکردم خلق تا جودی کنم» کارِ خدا تا برنمیدارد کسی که وضع مالیاش خوب است نیازی به مسکن زاید ندارد یا فعلاً سالم است نیازی به بیمارستان ندارد او بیمارستان میسازد, مدرسه میسازد, مسکنی میسازد نه برای اینکه خودش در آن بیمارستان بستری بشود یا در آن مسکن زندگی کند بلکه برای اینکه ثوابی ببرد این کار را انجام میدهد برای اینکه جود و بخشش داشته باشد این درست است پس گاهی انسان برای رفع نیاز شخصی خودش کار میکند مثل اینکه برای خودش خانه میسازد یا برای کمال خود کار انجام میدهد مثل اینکه کسی برای دیگری خانه میسازد تا به ثوابی برسد این دو نحوه دربارهٴ خدای سبحان فرض ندارد نه او میخواهد سودی ببرد نه او میخواهد جودی بکند چون او جوادِ محض است بلکه چون جوادِ محض است کار از او نشأت میگیرد نه اینکه کار انجام میدهد تا به وسیلهٴ کار به یک مقصد برسد آن که کاری را انجام میدهد که کار واسطه باشد بین او و بین کمال او موجودِ ناقص است آن که کمال محض است چون کمالِ نامتناهی دارد و اختیار و علم و اراده در متن ذات اوست از این ذاتی که عین اختیار و اراده و کمال است فیض ناشی میشود چون کامل است فیض ناشی میشود نه چون میخواهد کامل بشود فیض انجام میدهد پس نه کار را برای سود بردن میکند نه کار را برای اینکه به جواد شدن برسد میکند بلکه چون جواد است کار میکند. خب, پس بنابراین فرض ندارد که از مبدأ فاعلی او سؤال بکنیم فرض ندارد چون خودش فاعل کل است از مبدأ غایی او سؤال بکنیم که برای چه این کار را کردی او خودش هدف کل است و غایت کل, اما فعلِ او را بخواهیم سؤال بکنیم که فایدهٴ این فعل چیست؟ سراسر این فعلش حکمت است خودش هم بازگو کرده که فلان کار برای فلان فایده است, فلان عمل برای فلان سود است, فلان اقدام برای فلان نتیجه است و مانند آن, چون غنیّ محض است خودش غایت ندارد و هدف ندارد چون خودش هدف است و چون حکیمِ صِرف است تمام کارهای او حکیمانه و مصلحت است لذا جمع بین آیه سورهٴ مبارکهٴ «ابراهیم» و سورهٴ مبارکهٴ «ذاریات» به این صورت خواهد بود در سورهٴ «ذاریات» بخش پایانی همان آیه معروف است که (مَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنسَ إِلَّا لِیَعْبُدُونِ), در سورهٴ مبارکهٴ «ابراهیم» فرمود صریحاً به زبان موسای کلیم اعلام کرد که خداوند فرمود: (إِن تَکْفُرُوا أَنتُمْ وَمَن فِی الْأَرْضِ جَمِیعاً فَإِنَّ اللَّهَ لَغَنِیٌّ حَمِیدٌ) اگر همهٴ مردم عالم کافر بشوند بر دامن کبریایی او گَردی نمینشیند نه اینکه حالا اگر مردم کافر شدند او به مقصد نرسید او چون غنیّ محض است مقصد خودش است نه اینکه کاری را انجام میدهد برای اینکه به یک هدف برسد و نقصش را ترمیم بکند در سورهٴ مبارکهٴ «ابراهیم» ملاحظه بفرمایید تعبیر قرآن کریم این است آیهٴ هشت سورهٴ مبارکهٴ «ابراهیم» (وَقَالَ مُوسَی إِن تَکْفُرُوا أَنتُمْ وَمَن فِی الْأَرْضِ جَمِیعاً فَإِنَّ اللَّهَ لَغَنِیٌّ حَمِیدٌ) چون غنی است غرض به فاعل برنمیگردد, چون حکیم است سراسر فعل او فایده دارد که یک گوشهاش مربوط به سورهٴ «ذاریات» است که (وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنسَ إِلَّا لِیَعْبُدُونِ) پس کسی بخواهد از خدا سؤال بکند خدا را زیر سؤال ببرد یا فرض ندارد سالبه به انتفاع موضوع است یا به انتفاع محمول, سالبه به انتفاع موضوع است برای اینکه ما مجهولی نداریم تا سؤال بکنی کسی که عین حقیقت است که نمیشود سؤال کرد که چه کسی تو را آفرید, کسی که عین کمالِ نامتناهی است که نمیشود از او سؤال کرد که برای چه این کار را کردی سؤال معقول نیست اما دربارهٴ کارِ او سؤال معقول هست ولی راهِ جوابش یعنی راه سؤال را بستند سراسر عالم با حکمت خلق شده است چون خدا حکیم است برای هر چیزی (إِنَّا کُلَّ شَیْءٍ خَلَقْنَاهُ بِقَدَرٍ), (کُلُّ شَیءٍ عِندَهُ بِمِقْدَارٍ) هر چیزی قدر و قَدَر و هندسه و اندازهای دارد حسابی دارد کتابی دارد نمونههایی هم ذکر کرده چون نمونههایی ذکر کرده فرمود: (فَلِلّهِ الْحُجَّةُ الْبَالِغَةُ) خدا کاری نمیکند که زیر سؤال برود نمونههای او بخشی در سورهٴ مبارکهٴ «نساء» بود که قبلاً بحث شد در سورهٴ مبارکهٴ «نساء» آیهٴ 165 این بود در بحث نبوّت عام فرمود ما انبیای فراوانی فرستادیم برای هر سرزمینی, برای هر زمانی پیامبرانی فرستادیم (وَرُسُلاً قَدْ قَصَصْناهُمْ عَلَیْکَ مِن قَبْلُ وَرُسُلاً لَمْ نَقْصُصْهُمْ عَلَیْکَ وَکَلَّمَ اللّهُ مُوسَی تَکْلِیماً ٭ رُسُلاً مُبَشِّرِینَ وَمُنذِرِینَ لِئَلاَّ یَکُونَ لِلنَّاسِ عَلَی اللّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ) یعنی اگر ما انبیا نمیفرستادیم مردم در قیامت علیه ما احتجاج میکردند چون قیامت یومالاحتجاج است دیگر در قیامت به ما میگفتند خدایا! تو که میدانستی ما با مُردن از پوست به در میآییم نه بپوسیم, تو که میدانستی ما عَقبات کعودی در پیش داریم, برزخی در پیش داریم, ساحرهٴ قیامت در پیش داریم, بهشت و جهنم در پیش داریم, چنین عالَمی در پیش داریم چرا راهنما نفرستادی ما انبیا فرستادیم تا در قیامت به ما اعتراض نکنند که تو که میدانستی مقصدی داریم چرا راهنما نفرستادی این استدلالِ عقلی را حجّت میداند یک, با مردم از درِ محاورات عقلی سخن میگوید دو, راهِ عقل را در دنیا و برزخ و قیامت باز میکند سه, فرمود ما انبیا فرستادیم (لِئَلاَّ یَکُونَ لِلنَّاسِ عَلَی اللّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ) گرچه (بَعْدَ) ظرف است مفهوم ندارد چون در مقام تحدید است مفهوم دارد یعنی قبل از رُسُل, قبل از اعزام انبیا حجّت مردم تام بود بعد از اعزام انبیا کسی حجّت ندارد (حُجَّتُهُمْ دَاحِضَةٌ عِندَ رَبِّهِمْ) حجّت برای خداست خب پس ما کاری نکردیم که زیر سؤال برویم.
پرسش:
پاسخ: بله همان استیضاح است دیگر, استیضاح است دیگر یعنی تَعییر و سرزنش است یعنی بازخواست کردن است دیگر این دیگر قِسم سومی نخواهد بود در جزء اقسام همان سؤال سوم است.
در سورهٴ مبارکهٴ «انعام» آیهٴ 149 فرمود: (فَلِلّهِ الْحُجَّةُ الْبَالِغَةُ) هیچ جایی خدا کمبود ندارد, کم نیاورده که زیر سؤال برود در سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» آیهٴ پانزده همان استدلال معروفی است که در اصول مطرح است فرمود: (وَمَا کُنَّا مُعَذِّبِینَ حَتَّی نَبْعَثَ رَسُولاً) ما هیچ ملّتی را به عذاب گرفتار نمیکنیم مگر اینکه قبلاً حجّت را تمام بکنیم پیامبر بفرستیم اگر کسی ایمان آورد که طوبیٰ لَه و حُسن مآب و اگر نیاورد عذاب میکنیم پس بدون اِتمام حجّت کسی را عذاب نمیکنیم. مشابه آنچه در سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» آمده در سورهٴ مبارکهٴ «طه» هم مطرح شده بود در سورهٴ «طه» آیهٴ 134 به این صورت است (وَلَوْ أَنَّا أَهْلَکْنَاهُم بِعَذَابٍ مِن قَبْلِهِ لَقَالُوا رَبَّنَا لَوْلاَ أَرْسَلْتَ إِلَیْنَا رَسُولاً فَنَتَّبِعَ آیَاتِکَ مِن قَبْلِ أَن نَذِلَّ وَنَخْزَی) ما اگر قبل از فرستادن انبیا ملّتی را هلاک میکردیم اینها اعتراض میکردند و این هم ظلم بود. در سورهٴ مبارکهٴ «کهف» آیهٴ 49 فرمود: (وَلاَ یِظْلِمُ رَبُّکَ أَحَداً) خب از مجموع این آیات برمیآید که ذات اقدس الهی کاری نمیکند که زیر سؤال برود پس از ذات او, از مبدأ فاعلی او, از مبدأ غایی او بخواهی سؤال بکنید سؤال معقول نیست اگر بخواهید از فعل او سؤال بکنید سراسر حکمت است. یک راه دقیقتری سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) طی میکند و این است که کسی حقّ سؤال ندارد, چرا حقّ سؤال ندارد الآن اگر کسی مالکِ مطلقی در مِلک خود کاری انجام بدهد به ما چه که سؤال بکنیم اگر کلّ عالَم مِلک و مُلک اوست که (تَبَارَکَ الَّذِی بِیَدِهِ الْمُلْکُ) یک, (فَسُبْحَانَ الَّذِی بِیَدِهِ مَلَکُوتُ کُلِّ شَیْءٍ) دو, هم بدنهٴ اشیاء مِلک اوست هم افسار و زِمام و ناسیهٴ اشیاء در دست اوست, هم مُلک اشیاء در دست اوست, هم ملکوت اشیاء در دست اوست مُلکش که به عالَم برکت برمیگردد فرمود: (تَبَارَکَ الَّذِی بِیَدِهِ الْمُلْکُ) ملکوت که به صحنهٴ تجرّد برمیگردد فرمود: (فَسُبْحَانَ) سبحان یعنی سبحان جای تبارک نیست آنجا (فَسُبْحَانَ الَّذِی بِیَدِهِ مَلَکُوتُ کُلِّ شَیْءٍ) ملکوت به دست تسبیح است مُلک به دست تبارک, خدایی که تبارک و تعالیٰ مالکِ مُلک است خدایی که سبّوح قدّوس است مالک ملکوت خب پس ملکوت کلّ شیء به دست اوست, مُلک کلّ شیء به دست اوست ما چه چیزی سؤال بکنیم! فضولی کردن است سؤال سیدنالاستاد میفرماید این راه, راه دقیق است شما چه کار میخواهید بکنید حقّی دارید, کسی در عالَم حقّی دارد, جابهجایی شده است خب او مِلک خودش است دارد کار انجام میدهد اگر نسبت به شماست که خب (لاَ یِظْلِمُ رَبُّکَ أَحَداً) همین بیانات را فرمود ولی آخر کسی که در کارِ خودش دارد دخالت میکند و دیگری اصلاً نه حقیقتش را میفهمد نه حقّ حرف زدن دارد چه حقّی دارد سؤال بکند اما آن آلهه زیر سؤال میروند, عابدها زیر سؤال میروند, عابد و معبود هر دو زیر سؤال میروند (لاَ یُسْئَلُ عَمَّا یَفْعَلُ) یک, (وَهُمْ) یعنی آن آلهه, (وَهُمْ) یعنی عابدان آلهه, (وَهُمْ) یعنی عابد و معبود کلاهما فی النّار همه (یُسْئَلُونَ) آنها زیر سؤال میروند اینکه فرمود: (إِنَّکُمْ وَمَا تَعْبُدُونَ مِن دوُنِ اللَّهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ) اینکه فرمود: (فَاتَّقُوْا النَّارَ الَّتِی وَقُودُهَا النَّاسُ وَالْحِجَارَةُ) حجاره همین اصنام و اوثانی است که اینها میتراشیدند و میپرستیدند بنابراین آنها مسئولاند زیر سؤال میروند و ذات اقدس الهی زیر سؤال نمیرود.
پرسش:
پاسخ: آخر ما یعنی چه میخواهیم بگوییم حقّ کسی را ضایع کرده! ما مالک چیزی هستیم یا میفهمیم او دارد چه کار میکند!
پرسش:
پاسخ: مِلک و مُلک او که برای خداست هم مُلک عالم به دست اوست هم ملکوت او, او در کار خودش دارد دخالت میکند آخر ما چه چیزی سؤال بکنیم.
پرسش: حسّ حقیقتجویی؟
پاسخ: حقیقتجویی همین است که بفهمد که برای اوست, اگر حقیقتجو بود که دخالت نمیکرد این میخواهد باطلجویی کند نه حقیقتجویی حقیقت این است که او مالکِ مُلک است یک, مالک ملکوت است دو, علمش تام, حکمتش تام دارد کار خودش را انجام میدهد چه چیزی را داری سؤال میکنی!
پرسش: سؤال استعطایی..
پاسخ: استعطایی خب بله ما شب و روز از ذات اقدس الهی مسئلت میکنیم هم (رَبِّ زِدْنِی عِلْماً) میگوییم, هم (وَسْأَلُوا اللّهَ مِن فَضْلِهِ) میگوییم, هم در دعاها به ما گفتند خدایا! تو خودت اجازه دادی ما را دعوت کردی که سؤال بکنیم و هرگز این طور نیست که خودت دعوت بکنی دستور سؤال بدهی ما سؤال بکنیم تو جواب ندهی خب این سؤالِ استعطایی است اما سؤالی که خدا را زیر سؤال ببریم این اصلاً معقول نیست.
پرسش: میگویند چرا آنجا را خلق کردی, چرا آن کار را کردی و اینها.
پاسخ: خب این میشود فضولی این دیگر سؤال نیست, آخر چه چیزی را خلق کردی کسی که نه اول را میداند نه آخر را میداند عقلِ ضعیف فضولی چرا کند آنهایی که حکیماند حرفشان این است میگویند نه از سابق خبر داری, نه از لاحق خبر داری, نه از قَرین خبر داری, نه از ملازم خبر داری, نه از ملزوم خبر داری, نه از متلازم خبر داری تو که هیچ خبر نداری چه چیزی را داری سؤال میکنی؟! بنابراین این یک راه لطیفی است که سیدناالاستاد طی میکند میفرماید که ما این راه را برویم یک راهِ خوبی است اما آن راههایی که مفسّرین ذکر کردند که تا حال آمده آن هم راه متوسّطی است البته که خدای سبحان حکیمانه کار میکند جا برای سؤال قرار نمیدهد هم در سورهٴ مبارکهٴ «سجده» در آیهٴ هفت و هشت فرمود: (الَّذِی أَحْسَنَ کُلَّ شَیْءٍ خَلَقَهُ) هر چه آفرید زیبا آفرید این یک, هم نفسها را در سورهٴ «کهف» و امثال «کهف» نفی کرده فرمود ما به کسی ستم نکردیم اگر بخواهیم عذاب بکنیم بعد از اِتمام حجّت است آن هم خیلیها رفع میکنیم (وَیَعْفُوا عَن کَثِیرٍ) این دعای معروف «یا مَن یَقبل الیسیر و یَعفوا عن الکثیر» از آن آیه اخذ شده است دیگر, (مَا أَصَابَکُم مِن مُصِیبَةٍ فَبِمَا کَسَبَتْ أَیْدِیکُمْ وَیَعْفُوا عَن کَثِیرٍ) خب این است این خدا که زیر سؤال نمیرود که, بنابراین معنای متوسّطِ آیه این است که همهٴ کارهای او حکیمانه است کارِ حکیمانه که زیر سؤال نمیرود, معنای أدقّش این است که آخر ما دخالت بکنیم, سؤال بکنیم, زیر سؤال ببریم که چه, یعنی چرا فلان کار را کردی, مِلک مطلق برای اوست, مُلک مطلق برای اوست اصلاً ما حقّ دخالت نداریم کسی حق ندارد در برابر خدای سبحان تا بگوید چرا این را به من دادی چرا آن را به من ندادی.
پرسش: ..موضوع قرار نمیگیرد پس این مِلکیّت به چه تعلّق میگیرد؟
پاسخ: خدا که مالک جهان است یعنی منظور آن است که چون مِلک اوست و مُلک اوست او در کارِ دیگری دخالت نمیکند در مِلک خودش دارد کار میکند چون در ملک خودش دارد کار میکند اگر ما حقّی از خارج داشته باشیم به خدا عرض کنیم خدایا چرا این حقّ ما را به او دادی اما اگر سراسر عالَم مِلک و مُلک اوست او دارد در مِلک خودش کار میکند فرض ندارد به ما چه که او دارد چه کار میکند مگر ما دربارهٴ دیگری دخالت میکنیم که چرا فلانجا خانه ساختی فلان فرش را خریدی چون برای ما نیست, اگر مُلکِ مطلق برای اوست و اگر ملکوت مطلق برای اوست و در قبال او هیچ کسی (وَلاَ یَمْلِکُونَ لِأَنفُسِهِمْ ضَرّاً وَلاَ نَفْعاً وَلاَ یَمْلِکُونَ مَوْتاً وَلاَ حَیَاةً وَلاَ نُشُوراً) ما فقط مالک دعاییم «لا یملک الاّ الدعاء» فقط دستمان دراز است آن وقت چه چیزی سؤال بکنیم؟! این یک معنای ألطفی است که ایشان میفرمایند.
پرسش: ..
پاسخ: اینها سؤالها به استعطا برمیگردد یا به توجیه دیگران برمیگردد ولی سؤالِ اعتراضی که از خارج کسی بر خدا اعتراض کند که چرا این کار را کردی این فرض ندارد.
پرسش: سؤال ملائکه.
پاسخ: آنها هم سؤال استفهامی بود دیگر لذا همان اول, اول و آخر سؤال اینها با تسبیح شروع شده (سُبْحَانَکَ لاَ عِلْمَ لَنَا إِلَّا مَا عَلَّمْتَنَا) آنها سؤال استفهامی بود.
پرسش: اگر انبیا نبودند بر مردم حجّت نبود..
پاسخ: بله, این همان جوابِ متوسّط است خدای سبحان چون حکیمانه کار میکند سراسر عالَم حکمت است دیگر, انبیا آمدند تا مردم اعتراض نکنند, عذابها بعد از اتمام حجّت است تا کسی اعتراض نکند نگوید (وَلَوْ أَنَّا أَهْلَکْنَاهُم بِعَذَابٍ مِن قَبْلِهِ لَقَالُوا رَبَّنَا لَوْلاَ أَرْسَلْتَ إِلَیْنَا رَسُولاً فَنَتَّبِعَ آیَاتِکَ مِن قَبْلِ أَن نَذِلَّ وَنَخْزَی) اینکه قرآن درجاتی دارد و فهمندههای قرآن اول درجات دارند بعد خودشان میشوند درجه همین است دیگر در سورهٴ مبارکهٴ «آلعمران» و سورهٴ مبارکهٴ «انفال» این دو مطلب گذشت در یکی از این دو سوره دارد که (لَهُمْ دَرَجَاتٌ) برای مؤمنین درجات است در بخش دیگر در سورهٴ دیگر دارد که (هُمْ دَرَجَاتٌ), (هُمْ دَرَجَاتٌ) یعنی (هُمْ دَرَجَاتٌ) نه اینکه «لام» محذوف است خب کسی در درجهٴ ده فهم قرار دارد او میشود علامه طباطبایی, یک وقت است کسی در درجهٴ هشت قرار دارد او میشود مفسّر دیگر (هُمْ دَرَجَاتٌ) نه (لَهُمْ دَرَجَاتٌ) اگر به یک مفسّر عادی هشت درجهای بگویی, بگویی اینجا «لام» محذوف است مثل کشّاف و امثال کشّاف همین را به آقای طباطبایی بدهی میگوید نه خیر, «لام» محذوف نیست خود مؤمن درجه است خود انسان به این مرحله میرسد با این مرحله یکی میشود نه جای حذف «لام» است «خویش را تأویل کن نه این ذکر را» چرا میگویی «لام» محذوف است تو کمبود داری, بنابراین اگر راه سوم را طی کردی جا برای سؤال نیست راه اول و دوم را طی کردی خدای حکیم جا برای سؤال نمیگذارد, بنابراین (لاَ یُسْئَلُ عَمَّا یَفْعَلُ) در بعضی از قسمتها اصلاً سؤال فرض ندارد در بعضی از قسمتها سؤال فرض دارد لکن او چون حکیمانه است بر اساس (أَحْسَنَ کُلَّ شَیْءٍ خَلَقَهُ) کار میکند جا برای سؤال نمیگذارد در همین بخش کسی باید حقّ وظیفهٴ خودش را بشناسد و خودش را وارد مسئلهٴ سوم نکند و سؤال نکند.
خب, اما در جریان اینکه ذات اقدس الهی به اهل بیت(علیهم الصلاة و علیهم السلام) چیزی تفویض کرده یا نه, تفویض به این معنا که خدای سبحان کاری را به دیگری واگذار بکند و رابطهٴ خودش را از او قطع بکند منقطع بشود و خودش تعطیل بشود فقط ناظر باشد این مستحیل است چه نسبت به اهل بیت چه نسبت به ملائکه و مانند آن که خدا ـ معاذ الله ـ کاری را به دیگری بسپارد و خودش تعطیل باشد هیچ دخالت نکند و ببیند اینها دارند چه کار میکنند, اما روایات تفویض کم نیست در همین شرح زیارت جامعه ملاحظه بفرمایید روایات تفویض فراوان است در ادعیه, در زیارات تفویض آمده اما در همین روایات تفویض آمده که «حَلَّلْتَ حلال الله, حَرَّمْتَ حرام الله» نه اینکه شما از نزد خودتان چیزی را حلال کردی یا از نزد خودتان رکعات را اضافه کردید. بیان ذلک این است که انبیا(علیهم الصلاة) و ائمه(علیهم السلام) اینها همان طوری که از قرآن کریم برمیآید دارای دو حیثیتاند, یک حیثیتاند که فرمود: (إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ مِثْلُکُمْ) یکی هم (إِلَّا مَا یُوحَی إِلَیَّ) این (إِلَّا مَا یُوحَی إِلَیَّ) حیثیتی است که آنها دارند دیگران ندارند, آن حیثیت (إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ مِثْلُکُمْ) حیثیتی است که دیگران دارند ذات اقدس الهی مسائل دینی را به انبیا و ائمه(علیهم السلام) داده است بر اساس کدام حیثیتشان داد؟ بر اساس حیثیت (إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ مِثْلُکُمْ) داد یعنی شما از آن جهت که بشری هستید مانند دیگران من دین را به شما واگذار کردم این معنایش این است که انسان در دین محتاج به پیغمبر و وحی نیست این اصلِ مسئله را زیر سؤال میبرد, اگر معنای تفویض این است که نه, ما چیزهایی را به شما دادیم که مربوط به (إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ مِثْلُکُمْ) نیست مربوط به (إِلَّا مَا یُوحَی إِلَیَّ) این این حق است آن وقت این سه گونه به اینها دادند اینها در حقیقت کلام خدا, پیام الهی, دستور الهی را دارند القا میکنند نه از نزد خودشان اینها یا چیزهایی را میگیرند که لفظ و معنا هر دو برای خداست مثل اینکه پیغمبر قرآن را گرفت که لفظ هم معجزه است یا نه, لفظ و معنا هر دو را میگیرند ولی لفظ دیگر معجزه نیست نظیر آنچه دربارهٴ احادیث قدسی گفتند که امام فرمود: «قال الله کذا» مرحوم مفید(رضوان الله علیه) در کتاب شریف امالی نقل میکنند بعد از رحلت وجود مبارک امام باقر(سلام الله علیه) وَفْدی, هیئتی آمدند حضور مبارک امام صادق برای عرض تسلیت مرحوم مفید نقل میکند که ظاهراً ابیسَلمه است یا سالمبنأبیحفصه است به عنوان سخنگوی این جمعیت وارد محضر امام صادق(سلام الله علیه) شد گفت ما تسلیت عرض میکنیم به شما برای اینکه کسی را از دست دادیم با اینکه پیغمبر(علیه و علی آله آلاف التحیّة و الثناء) را ندیده بود وقتی میگفت «قال رسول الله» همه ما قبول میکردیم ما چنین کسی را از دست دادیم و آن امام باقر بود برای ما خیلی تلخ بود رحلت چنین امامی با اینکه پیغمبر را ندیده بود کسی جرأت نمیکرد به حضرت عرض کند که شما که پیغمبر را ندیدی از کجا میگویید «قال رسول الله» مرحوم مفید نقل میکند که وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) «أطوق مَلیّاً» مقداری تأمل کردند بعد سر برداشتند فرمودند: «قال الله سبحانه و تعالیٰ» آن وقت آن حدیث را خواندند که «لو أنّ أحدکم تصدَّق بصدقة إنّ الله سبحانه و تعالیٰ یُرَبِّیه کما یُربّی أحدکم فی الو..» آن حدیث را نقل کرد اینها متحیّر شدند که این چه کسی است این میگوید «قال الله», «قال الله» یعنی «قال الله» مستقیماً دارد از خدا نقل میکند این نمایندهٴ این هیئت گفت ما رفتیم بگوییم کسی پیغمبر را ندیده بلاواسطه از پیغمبر نقل میکند معلوم میشود که امام این مقام را دارد این را مرحوم مفید در امالی نقل کردند خب, این فرق نمیکند احادیث قدسی چه به پیغمبر, قرآن که نیست چه به ائمه(علیهم الصلاة) میشود لفظ و معنا هر دو از خداست به برکت وحی و نبوّتِ پیغمبر به اینها میرسد منتها لفظ معجزه نیست به اصطلاح چون الفاظ احادیث قدسی مثل قرآن نیست. قِسم سوم آن است که معانی را ذات اقدس الهی به اینها از راه وحی یا الهام القا میکند اینها در انتخاب الفاظ بر اساس محاورات ادبی آزادند مثل همین روایتهای معمولی این روایتهای معمولی این طور نیست که لفظش از ذات اقدس الهی باشد ممکن است بعضی از کلمات باشد ولی ضرورتی در کار نیست که الاّ ولابد الفاظ باشند بنابراین چه روایات عادی چه احادیث قدسی همهٴ اینها به اهل بیت رسیده, به پیغمبر رسیده «مِن حیث إنّه نبیٌّ أو إمامٌ» نه «مِن حیث إنّه بشرٌ مِثلُنا» پس اگر روایات تفویض هست که هست و فراوان هم هست به اینها برمیگردد «مِن حیث إنّهم معصومون» و اینها از آن جهت که اماماند یا پیغمبرند حرفِ الله را دارند نقل میکنند خب این دیگر تفویض نیست چیزی به اینها واگذار نشده اینها دارند حرف خدا را میگویند اگر ـ معاذ الله ـ «من حیث انّه معصوم» نباشد «من حیث انّه بشر عادی» باشد این معنایش این است که دین دیگر پیغمبر نمیخواهد بشر عادی هم میتواند دین داشته باشد بنابراین روایات تفویض در مسئله زیارت جامعه و یا سایر قسمتها آنجا مبسوطاً بحث شده و فرشتهها هم همین طورند فرشتهها از آن جهت که مدبّرات امرند امر را از طرف ذات اقدس الهی میگیرند و کارگردان عالَم در حقیقت ذات اقدس الهی است و اینها مدبّرات امرند و مأموران الهیاند و هر کدام به اذن خدا دارند کار میکنند.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
(لَوْ کَانَ فِیهِمَا آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتَا فَسُبْحَانَ اللَّهِ رَبِّ الْعَرْشِ عَمَّا یَصِفُونَ (22) لاَ یُسْئَلُ عَمَّا یَفْعَلُ وَهُمْ یُسْئَلُونَ (23) أَمِ اتَّخَذُوا مِن دُونِهِ آلِهَةً قُلْ هَاتُوا بُرْهَانَکُمْ هذَا ذِکْرُ مَن مَعِیَ وَذِکْرُ مَن قَبْلِی بَلْ أَکْثَرُهُمْ لاَ یَعْلَمُونَ الْحَقَّ فَهُم مُعْرِضُونَ (24)
جریان توحید را ذات اقدس الهی در همهٴ کتابهای آسمانی و برای همهٴ انبیا و اُمم(علیهم السلام) تبیین کرد لذا در این بخش از آیات فرمود اقامهٴ برهان بر توحید و اقامهٴ دلیل بر استحالهٴ شرک و اینکه خدای سبحان منزّه از آن است که زیر بار سؤال برود اینها معارفی است که هم در قرآن کریم آمده هم در کُتب انبیای قبل آمده هم من گفتم هم انبیای قبل گفتند هم همراهان من و شاگردان من این پیام را دارند اینکه در بخشهای دیگر قرآن فرمود: (أَدْعُوا إِلَی اللَّهِ عَلَی بَصِیرَةٍ أَنَا وَمَنِ اتَّبَعَنِی) آنها هم که شاگردان حضرتاند در درجهٴ اول اهل بیت(علیهم السلام) در درجهٴ دوم شاگردان آنها پیام آنها هم همین است لذا بعد از اقامهٴ برهان و اقامهٴ اینکه خدا زیر سؤال نمیرود فرمود: (هَاتُوا بُرْهَانَکُمْ) ما دلیلمان را اقامه کردیم شما دلیل بر شرک را اقامه کنید و این حرفی است که من گفتم, انبیای قبل گفتند, در قرآن هست, در کُتب آسمانی هست و پیروان من و علمای پیرو مکتب من هم حرفشان همین است هم برهان بر توحید اقامه میکنند, هم دلیل بر استحالهٴ شرک ارائه میدهند هم دیگران را به برهان دعوت میکنند.
مطلبی که مربوط به نفی سؤال هست که فرمود: (لاَ یُسْئَلُ) خداوند مورد سؤال قرار نمیگیرد یعنی سؤالِ توبیخی و تَعییری برای آن است که اگر ما بخواهیم قانونی را فرض کنیم از خارجِ آفرینش و نظام خلقت و کارِ خدا را برابر آن قانون تنظیم بکنیم چنین قانونی وجود ندارد سالبه به انتفاع موضوع است قانونی باشد معیاری باشد بیرون از نظام خلقت الهی که ما کارِ خدا را برابر آن قانون و نظام بسنجیم سالبه به انتفاع موضوع است چنین چیزی وجود ندارد, اما دربارهٴ خودِ خلقت خدا, ساختار داخلی نظام, درون خلقت نه بیرون خلقت این کار صدر و ساقهاش هماهنگ است مانند حلقات ریاضی است دیگر کسی سؤال نمیکند چرا عدد هفت بین شش و هشت است خب جایش همینجاست اینکه در سورهٴ «ملک» فرمود: (هَلْ تَرَی مِن فُطُورٍ) یا (ثُمَّ ارْجِعِ الْبَصَرَ کَرَّتَیْنِ یَنقَلِبْ إِلَیْکَ الْبَصَرُ خَاسِئاً وَهُوَ حَسِیرٌ) یعنی اگر ساختار داخلی نظام را بخواهی بررسی کنی هر چیزی سرِ جای خودش است، بخواهی یک معیار و میزانی در خارج داشته باشی که کار خدا را برابر او بسنجی این سالبه به انتفاع موضوع است اصلاً چنین چیزی وجود ندارد لذا (لاَ یُسْئَلُ عَمَّا یَفْعَلُ) این بیان سیدناالاستاد برمیگردد به اینکه شما نظام خارج ندارید داخل را بخواهید بسنجید که او (أَحْسَنَ کُلَّ شَیْءٍ خَلَقَهُ) هیچ چیزی را فروگذار نکرده هیچ چیزی هم به کسی ظلم نکرده به کسی هم ظلم نمیکند کمبودی هم ندارد همه چیز سر جای خودش است بنابراین سؤال دربارهٴ کار خدا یعنی کار خدا را زیر سؤال ببرند راه ندارد یا به انتفاع موضوع است یا به انتفاع محمول لذا (لاَ یُسْئَلُ عَمَّا یَفْعَلُ وَهُمْ یُسْئَلُونَ).
اما دربارهٴ برهان بر توحید در جریان برهان نسبت به ذات اقدس الهی که گفته شد که خداوند معروف احدی نیست معبود احدی نیست اینها قضایا به عنوان قضیهٴ موجبهٴ محصَّله نیست یک، به عنوان موجبهٴ معدولةالمحمول نیست دو، به عنوان قضیه سالبه محصَّله است سه، یعنی اینکه گفته میشود خدا معبود نیست یا خدا حد ندارد یا خدا قابل شناخت نیست اینها قضایای ایجابی نیست تا ما بگوییم خود اینها یک نحوه حکم است نه موجبه محصّلهاند نه موجبهٴ معدولةالمحمول قضیه سالبهٴ محضاند در بیانات نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) که داشت که «لا حدّ له» این قضیه آنجا مشخص شد که این سالبه محصّله است نه اینکه قضیه موجبهٴ معدولةالمحمول باشد تا حکمی را به همراه داشته باشد تا کسی بگوید پس خدا مورد حکم قرار میگیرد در مثالی که قبلاً گفته شد این بود که اگر کسی غوّاص هم باشد در اقیانوس غرق بشود اگر از این غوّاص سؤال بکنند حجم این آب چقدر است مساحت اقیانوس چقدر است این باید بگوید من باید بروم بیرون تا مساحتسنجی بکنم من درون که هستم چگونه مساحتسنجی کنم من طول و عرق و عمق را چطور ببینم من از جای دیگر خبر ندارد من فعلاً این گوشه غرقم، اگر حقیقت نامتناهی داشتیم که داریم و هر موجودی در این حقیقت در فیض این حقیقت غرق است دیگر نمیتواند بیرون بیاید خدا را یک طرف بگذارد در برابر او محمولی بگذارد بگوید این محمول برای آن موضوع است خب اگر چیزی موضوع قضیه قرار گرفت در برابر محمول است یک، در برابر نسبت بین موضوع و محمول است دو، در برابر حاکم و قاضی و داور است سه، سه موضوع هستند آن هم یکی میشود چهار نفر در قضایا ما همین چهار چیز را داریم دیگر خب اگر حقیقتی نامتناهی بود محمول را فرا میگیرد و فرو میبرد، نسبت بین موضوع و محمول را فرا میگیرد و فرو میبرد، حاکم و داور را فرا میگیرد و فرو میبرد، جا برای این قضیه نمیگذارد لذا ذات اقدس الهی محال یعنی محال است که موضوع قضیه قرار بگیرد و همهٴ این قضایایی که دربارهٴ ذات اقدس الهی است همه سالبه محصَّله است که «لا حدّ له» نعم، تعیّنات الهی، وجه الهی، اسمای حسنای الهی بله اینها قابل، اگر هم مطلقاند نامتناهیاند لابشرط قِسمیاند و قابل حد و امثال ذلکاند از یک جهت، پس نسبت به ذات اقدس الهی به هیچ وجه حکم نداریم نه تنها امتناع عقلی دارد منع نقلی هم دارد روایات فراوانی هم هست که آنجا راه نیست خودتان را به زحمت نیندازید که روایاتش در سالهای قبل خواندیم.
اما آنچه مربوط به مسئلهٴ امام صادق(صلوات الله و سلامه علیه) است وجود مبارک حضرت همان طوری که شاگردانی را در فقه اصغر پروراندند شاگردانی هم در فقه اکبر پروراندند این اصطلاح اکبر و اصغر در فرمایشات مرحوم میرداماد و امثال میرداماد هست این اصطلاح از اینجا نشأت گرفته که وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) به آن مجاهدان فرمود شما از جهاد اصغر به در آمدید باید به جهاد اکبر روی بیاورید خب اگر جهاد اصغر و جهاد اکبر داریم، فقه اکبر و اصغر داریم آن جهاد اکبر را که در فقه اصغر نمیخوانند در جهاد اکبر شما در این چهل جلد جواهر را بررسی کنید ببینید راه تهذیب نفس چیست، منازل سائرین چیست، سیر و سلوک چیست، خبری در فقه اصغر نیست جهاد اکبر را در فقه اکبر، فقه اکبر یعنی فقه اکبر، اگر ما دو جهاد داریم دو فقه داریم دیگر این فقه اکبر را وجود مبارک امام صادق یاد خواص داد و آن فقه اصغر را یاد شاگردان عادی داد و مانند آن، بخشهای وسیعی از همین معارف توحیدی را وجود مبارک امام صادق منتشر کرد او نه تنها رئیس مذهب ماست در فقه بلکه رئیس مذهب ماست در اصول، در فلسفه، در کلام، در تفسیر و شاگردان فراوانی را در رشتههای گوناگون تربیت کرد. بخشی از فرمایشات وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) در کتاب شریف کافی مرحوم کلینی هست که در فرصتهای دیگر خوانده شد بخشی هم مرحوم صدوق(رضوان الله علیه).
پرسش:...
پاسخ: اینجا هم همین طور است «وأنت دللتنی علیک» او به عنوان هادی، به عنوان دالّ شناخته میشود وگرنه دربارهٴ خود ذات اقدس الهی همان روایات دارد که کسی که غرق شده است خبری ندارد خدا هدایت کرده است اینها اسمای حسنای خداست که «أنت دللتنی علیک» او دالّ است، او هادی است از دالّ بودن او، از هادی بودن او انسان کمک میگیرد، بنابراین مرحوم صدوق(رضوان الله علیه) در کتاب شریف توحید این کتابی که در مکتبةالصدوق چاپ شده است صفحهٴ 250 آنجا روایتی را از هشامبنحَکَم نقل میکند که به وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) عرض کرد «ما الدلیل علی أنّ الله واحدٌ» چه دلیلی دارید که خدا شریک ندارد و بیش از یک مبدأ در عالَم نیست. «قال(علیه السلام) إتّصال تدبیر و تمام الصنع» نظم عالَم دلیل است بر وحدتِ ناظم معمولاً در کتابهای فلسفی از برهان نظم برای اثبات مبدأ استفاده نمیشود از برهان نظم در مسئلهٴ علم و حکمت و وحدت عالَم استفاده میشود نه برای اثبات نظم، اثبات ناظم. اینجا هم وقتی هشام به عرض حضرت رساند که دلیل بر اینکه خدا واحد است برهان توحید است نه اثبات مبدأ دلیل بر اینکه خدا واحد است چیست؟ حضرت فرمود: «إتّصال تدبیر و تمام الصوم» یعنی نه نقصی است و نه عیبی، نقص آن است که این موجود سالم است ولی جوابگو نیست مثلاً اتاقی که مساحتش پنج در هفت است اگر یک فرش ابریشمی هم شما در آنجا که سه در چهار است پهن کنید این فرش ناقص است این فرش، فرش خوبی است اما جوابگوی آن مساحت نیست نقص این است که این شیء همهٴ خواستههای آن سائل را برآورده نکند کوتاه باشد اما عیب غیر از نقص است عیب آن است که خود این فرش پوسیده است رفوکرده است کهنه است این یک مشکل درونی دارد عالَم نه نقص دارد نه عیب، نه جایی باید باشد کمبود دارد نه آنچه هست آفت و اُفتی دارد هم تدبیر تام است هم صنع تام لذا خدا بیش از یکی نیست و اگر دوتا بود حتماً ناهماهنگی بود طبق برهانی که قبلاً گذشت. «قال قلتُ ما الدلیل علی أنّ الله واحدٌ، قال(علیه السلام) إتّصال تدبیر و تمام الصنع کما قال عزّ وجل(لَوْ کَانَ فِیهِمَا آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتَا)» این برهان نظم است که دلیل بر توحید است و وجود مبارک امام صادق از آن استفاده کرد، اما باب 26 که از صفحهٴ 243 استفاده میشود وجود مبارک حضرت در ردّ ثنویها و زنادقه برهانی اقامه میکند هشامبنحکم میگوید زندیقی محضر امام صادق(سلام الله علیه) رسید و سؤال و جوابی دربارهٴ توحید مطرح شد مستحضرید که هیچ قضیهای بدون اصلِ تناقص سامان نمیپذیرد یعنی ما قضایای نظری داریم که مطالبی در آنها برای ما مجهول است یک سلسله بدیهیات داریم این مبادی بدیهی سرمایهٴ کسب آن نظری است ماها که در حوزه و دانشگاه کار میکنیم روش ما این است که یک مطلب نظری را از یک مطلب بدیهی میگیریم وقتی در کتابها میگویند این شیء یا باید بیِّن باشد یا مُبیَّن یعنی همین یعنی یا باید بدیهی باشد که میشود بیّن یا اگر نظری است باید به این بدیهی ختم بشود میشود مبیَّن مطلبی که نه بیّن است و نه مبیّن قابل قبول نیست کار ما در حوزه و دانشگاه همین است اما آنها که به سراغ حقیقت میروند این بیّن و مبیّن مشکل آنها را حل نمیکند برای اینکه ما بالأخره یک مفهوم نظری را با مفهوم بدیهی حل میکنیم آنها که مصداق میخواهند مصداق با مفهوم نصیبش نمیشود مثلاً کسی بخواهد بفهمد عسل طعمش چیست مزهاش چیست اگر کسی زنبور را معنا کند و عسل را معنا کند و کندو را معنا کند و همهٴ راههای مهندسی این را یادش بدهد این ممکن است کندو بسازد، زنبورها را فراهم بکند، عسل تولید بکند ولی مزهٴ عسل را نچشیده هیچ کدام از این مفاهیم طعم عسل را در کام او ایجاد نمیکنند این است که آن بزرگان میگویند که شما مفاهیم نظری را بخواهی با مفاهیم بدیهی حل کنی خون به خون شستن محال است و محال، اگر بخواهی عالِم بشوی راهش این نیست که نظری را با بدیهی حل کنی باید پَر بکشی بروی خدمت خارج به حضور معلوم بروی تا بفهمی چه خبر است وگرنه معلوم را با مفهوم بخواهی بکِشی به ذهن بیاوری میشود همین عالِم معمولی. خون به خون شستن آفت فکر و مَوال است این بدان که خون به خون شستن محال است و محال. مفهوم نظری را با مفهوم بدیهی بخواهی حل کنی که کار حوزه و دانشگاه است خون را با خون میشویند اگر بخواهی بفهمی حقیقت یعنی چه، علم یعنی چه، عدل یعنی چه، باید به سراغ معلوم بروی نه اینکه معلوم را از راه مفهوم به ذهن بکشی «ما حملهٴ مردانهٴ مستانه نمودیم ٭٭٭ از علم رهیدیم و به معلوم رسیدیم» آن یه جان کَندن دیگر میخواهد که وجود مبارک امام صادق اصحاب خاصّ خودش را این طور میپروراند اما حالا آن زندیق یک عالِم معمولی که آمده دربارهٴ توحید میخواهد صحبت کند حضرت برهانی برایش نقل کرد که سرمایهٴ اوّلی است فرمود اصل تناقض را که باید قبول داشته باشی، بین نفی و اثبات که واسطهای نیست شیء یا هست یا نیست این را به عنوان مبدأ فکری و تصدیقی قرار داد بعد از آن استفادههای فراوانی کرد بعد صفحهٴ 246 همین توحید مرحوم صدوق که مطبعه مکتب از آن چاپ کرده حضرت فرمود وقتی حضرت ذات اقدس الهی را تبیین کرد سائل گفت «فقد حدَّدْتَه إذ أثْبَتْتَ وجوده» اگر وجود خدا را ثابت کردی پس خدا را محدود کردی حضرت فرمود: «قال أبوعبدالله(علیه السلام) لم أحُدَّهُ» من او را محدود نکردم من «لکن أثبتته» گفتم خدایی هست منتها موجود دو قسم است یک قسم محدود است یک قسم نامحدود چرا، «إذ لم یَکُن بین الإثبات والنفی منزلةٌ» بین وجود و عدم که واسطه نیست بالأخره شیء یا هست یا نیست اجتماع نقیضین محال است، ارتفاع نقیضین محال است یک مبدأ تصدیقی است که ائمه(علیهم السلام) به استناد این مبدأ تصدیقی مطالب را پایهگذاری میکردند این قضیه هم مرحوم کلینی نقل کرده در جلد اول اصول کافی هم مرحوم صدوق(رضوان الله علیه) این مبدأالمبادی است یعنی «لیس بین النفس و الإثبات منزلةٌ» بین وجود و عدم واسطه نیست ارتفاع نقیضین محال است، اجتماع نقیضین محال است این اصلی است که همهٴ قضایای ما به این برمیگردد حتی اجتماع ضدّین محال است، اجتماع مِثلین محال است، دور محال است، تسلسل محال است همهشان به این برمیگردد. چرا اجتماع ضدّین محال است، برای اینکه جمع نقیضین لازم میآید چگونه جمع نقیضین لازم میآید برای اینکه اگر الف ضدّ باء است و باء ضدّ الف است با هم جمع شدند معنایش این است که الف که ضدّ باء است هم طاردِ باء است هم طارد باء نیست باء که ضدّ الف است اگر با الف جمع بشود معنایش این است که هم طارد الف است هم طارد الف نیست چون بازگشت اجتماع ضدّین به اجتماع نقیضین محال است اجتماع ضدّین محال است بطلان اجتماع ضدّین بدیهی است نه اوّلی، بدیهی آن است که دلیل دارد ولی دلیل نمیخواهد مثل دو دوتا چهارتا اما اوّلی آن است که اصلاً دلیل ندارد اجتماع مِثلین هم همین طور است شما ببینید این طلبهها وقتی گفتند این تحصیل حاصل است تحصیلِ حاصل محال است این بر اساس فطرت درونیاش قبول میکند اما وقتی بخواهد به حرف در بیاید بیانی برای گفتن ندارد خب چرا تحصیلِ حاصل محال است این فقط دارد استبعاد میکند میبیند چیزی که هست خب چگونه ما دوباره او را موجود کنیم استبعاد غیر از استحال است استبعاد برای مسائل عرفی و مسائل عادی به درد میخورد اما ما به دنبال استحاله هستیم نه استبعاد، تحصیلِ حاصل چرا محال است، اجتماع مثلین چرا محال است برای اینکه جمع نقیضین میشود زیرا اگر الف و باء مثل هماند و دوتا هستند یقیناً تمایز دارند برای اینکه دوتا هستند دیگر، اگر هیچ مِیْزی نباشد که دوتا نیستند پس مِیْزی بین الف و باء که مُتماثلاند هست این یک، و چون جمع شدند تمایز در کار نیست این دو، اگر اجتماع مثلین بشوند هم مِیْز هست هم مِیْز نیست اگر تحصیل حاصل بشود هم مِیْز هست هم مِیْز نیست استحالهٴ تحصیلِ حاصل، استحالهٴ جمع مثلین به همین استحالهٴ جمع نقیضین برمیگردد برای یک محقّق در جهانبینی چاره جز استحاله نیست با استبعاد مسائل عرفی حل میشود ولی مسائل عقلی حل نمیشود. وجود مبارک امام صادق این برهان را اقامه کرده که بین نفی و اثبات واسطه نیست و چون جهان موجود است جهان خودکفا نیست برای اینکه نبود و پیدا شد و دائماً در معرض تغییر است پس مبدأیی دارد آن مبدأ هم مثل این نمیتواند باشد من خدا را ثابت کردم نه خدا را محدود این شخصی که گفت «فقد حدّدته إذ أثبتتَ وجوده، قال أبوعبدالله(علیه السلام) لم أحُدَّه» من محدودش نکردم «ولکن أثبَتْته» من او را ثابت کردم نه محدود چرا، «إذ لم یکن بین الإثبات و النفی منزلةٌ». مشابه این استدلال وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) در مناظرهٴ وجود مبارک امام رضا با متکلّم خراسان هست در آخر همین جلد آمده حالا اصل برهان ببینید وقتی که سائل گفت که «فله إنّیة و مائیّه، قال نعم له إنّیة و مائیّه»، «نعم لا یَثْبِت الشیء الاّ بإنّیة و مائیّه» آن وقت این مسئله ترکّب پیش میآید با احدیّت آنها سازگار است جوابهای فراوانی دادند که منظور از این مائیّت به معنی اعم است که با هویّت هم سازگار است با بساطت واجبتعالی هم هماهنگ در میآید البته وقتی این گونه از روایات مطرح بشود اشکال و جوابی که به همراه دارد به مراتب بالاتر از اشکال و جواب «لا تنقض الیقین بالشک» است ولی به هر تقدیر وجود مبارک حضرت فرمود مبنا این است که رفع نقیضین محال است و جمع نقیضین محال، حالا هشام میگوید که آن شخص سؤال کرده که دلیل بر توحید چیست؟ حضرت همین براهین اوّلیه را به عنوان جدال احسن نقل کرد که اگر دو خدا باشند هر دو قوی باشند یک محذور دارد، یکی قوی باشد دیگری ضعیف یک محذور دارد، هر دو ضعیف باشد یک محذور دارد اینها را ذکر کرد و چون یک تدبیر در جهان حاکم است معلوم میشود مدبّر یکی است و نمیشود گفت که دو خدا برابر یک واقعیّت و نفسالأمر حکم میکنند برای اینکه واقعیّت و نفسالأمر تازه اینها دارند ایجاد میکنند اگر دو خدا هست دو ذات است، دو علم است، دو حکمت است، دو جهانبینی است و دو کار و دو نحوه کار خواهد بود. یک برهان دیگری هم وجود مبارک امام صادق ارائه کردند که آن دیگر با ترکّب همراه است نه با اختلاف نظم فرمودند اگر دو خدا باشند یک مابهالاشتراک دارند، یک مابهالامتیاز دارند مرکّب از مابهالاشتراکاند مرکّب از مابهالامتیازند آن مابهالاشتراک که مرکّب بین اینها یک شیء ثالثی است آن شیء ثالث باعث ترکّب اینهاست هر کدام از اینها دو جزء خواهند داشت برهان این است فرمود: «ثمّ یَلزمُک إلی اثنین فلابدّ مِن فرجةٍ بینهما» اگر دو خدا هستند باید مابهالاختلافی داشته باشند و مابهالاشتراکی «حتّی یکونا اثنین فصارت الفُرجة ثالثاً» یکی الف است یکی باء یکی هم مشترک بین اینها یا مابهالامتیاز بین اینهاست اگر مابهالامتیاز نباشد که دیگر دوتا نیستند «فصارت الفرجة ثالثاً بینهما قدیماً معهما» یک امر انتزاعی نمیتواند باعث تفرقهٴ دو خدا باشد باید یک امر وجود خارجی باشد مفهوم ذهنی ما ذهنی در آنجا نداریم مفهومی در آنجا نداریم اصولاً در سطح بالا سخن از علم حصولی و انتزاع مفهوم در کار نیست این منطق که میگویند تصوّر و تصدیق را به همراه دارد این برای همین مرحلهٴ نفس و امثال نفس است وگرنه در مراحل بالاتر که سخن از حواس و امثال ذلک نیست فقط علم حضوری است. خب، اگر دو خدا باشد آن مابهالافتراق باید وجود خارجی داشته باشد اگر وجود ذهنی داشته باشد که باعث جدایی دوتا حقیقت نیست پس آن مابهالافتراق یک امر خارجی است.
پرسش:...
پاسخ: این هم برهان عقلی است دیگر اگر این عالَم چون بحث در این عالَم است در نهجالبلاغه هم همین آمده اگر خدای دیگری هم بود خب او هم پیامبر میفرستاد دیگر برای اینکه نمیشود گفت دوتا خدا یک پیامبر دارند دوتا خدا دوتا بینش دارند، دوتا اراده دارند، دوتا علم دارند، دوتا ذاتاند چون دوتا ذاتاند دوتا علم دارند علمشان هم عین ذاتشان است ذاتشان که فرق کرده علمشان هم فرق میکند این در نهجالبلاغه هست. خب، فرمود: «فصارت الفرجة ثالثاً بینهما قدیماً معهما» مستحضرید که نه چیزی با خداست نه چیزی بر خدا هر چه هست از خداست خدا نه با چیزی است نه محکومِ چیزی لذا (الْحَقُّ مِن رَبِّکَ) نه «مع ربّک» که ما حقّی داشته باشیم حق با خدا باشد ما دربارهٴ حضرت امیر(سلام الله علیه) میگوییم «الحقّ مع علی یدور معه حیث ما دار» چون موجود ممکن است اما خدا حقّی باشد که خدا با آن حق باشد «و یدور معه حیث ما دار» که میشود شرک است آن معیّتِ قیّومیه است او با همه چیز است نه چیزی با او، خدا با هر چیزی است بله، اما هیچ چیزی با او نیست شما این را در مطوّل و امثال مطوّل باید خوانده باشیم که ما یک حمد دوجانبه داریم یک حمد یکجانبه حمد دوجانبه مثل اینکه زید صفتی دارد آن صفت بر زید حمل میشود میشود مبتدا را مقدّم داشت، میشود خبر را مقدّم داشت میشود گفت زید ابن عمرو است میشود گفت ابن عمرو زید است اینجا هر دو ممکن است یک قِسم حمد یکجانبه است که مطلق بر مقیّد حمل میشود اما عکس نیست وقتی شما میگویید «زیدٌ انسانٌ» حتماً انسان را باید محمول قرار بدهید اگر خواستید انسان را موضوع قرار بدهید ناچارید قضیه را عوض بکنید باید بگویید «بعضُ الانسان زیدٌ» نمیتوانید بگویید «الانسان زیدٌ» زید با انسان نیست اما انسان با زید است مطلق با مقیّد است ولی مقیّد با مطلق نیست خدا با همه است و هیچ چیزی با خدا نیست و آن بزرگواری که مسئلهٴ ترتّب را در اصول حل کرده که اهم با مهم هست و مهم با اهم نیست از اینجاها مدد گرفته مشکل ترتّب که حل شد بسیاری از علمای اصول جشن گرفتند و هر کس هم به این فکر رسیده یک نبوغ فکری داشت مطلق با مقیّد هست اهم با مهم هست ولی مهم با اهم نیست هیچ چیزی با خدا نیست در حالی که خدا با همه است خاصیّت مطلق و مقیّد این است. خب، در اینجا فرمود اگر اینها مرکّب بشوند یک موجود ثالثی هست «فیلزمک ثلاثه و إن ادّعیت ثلاثه» اگر گفتی فرجهای هست مابهالافتراقی بینهما هست غیر از مابهالاشتراک آنگاه شدند سه موجود قدیم الف، باء و آن فرجه فرقی بین این فرجه با الف باید باشد فرقی بین این فرجه با باء باید باشد این میشود پنجتا «فإن ادّعیت ثلاثة لَزِمَک ما قُلنا فی الاثنین حتّیٰ یکون بینهما فرجتان فیکون خمساً» حالا ببینید این روایات اگر در حوزهها بیاید فاصلهٴ علمی اینها با «رُفع ما لا یعلمون» خیلی است اینها همان طور که (یَا رَبِّ إِنَّ قَوْمِی اتَّخَذُوا هذَا الْقُرْآنَ مَهْجُوراً)، «یا ربّ إنّ القوم اتّخذوا» اصول کفایه را مهجورا، توقیع صدوق را مهجورا، بالأخره عترت در بخشهای وسیعی مهجورند دیگر متأسفانه، «ثمّ یتافی العدد إلی ما لا نهایة فی الکثرة» «یتناها» یعنی «یَسیر» بنابراین چاره جز این نیست که ما خدا را بسیط بدانیم اگر بسیط دانستیم و نامحدود جا برای غیر نمیماند. خب، پس حضرت هم برهان اقامه کردند بر اصل وجود هم برهان اقامه کردند بر نامتناهی بودن و هم برهان اقامه کردند بر توحید و زیربنای همهٴ این مسائل نظری یک قضیهٴ بدیهی است و آن این است که ارتفاع نقیضین محال، جمع نقیضین محال حتّی اصل هوهویّت، اصل هوهویّت هم به رفع نقیضین تکیه میکند «زیدٌ زیدٌ بالضروره» خب اگر ارتفاع نقیضین یا اجتماع نقیضین جایز باشد میگوییم بله زید هم زید هست هم زید نیست ولی میگوییم نه نمیشود. اصل هوهویّت هم که مبدأ تصدیقی است بدیهی است نه اوّلی هر چیزی خودش، خودش است بله این بدیهی است اما اوّلی آن است که هیچ وجودی عدم نیست، هیچ عدمی وجود نیست، جمع وجود و عدم محال است، رفع وجود و عدم محال است که اصل هوهویّت به آن برمیگردد اینها مطالبی است که ذات اقدس الهی میفرماید ما نه تنها در یک کتاب گفتیم در کتاب دیگر آنها تصدیق کردیم بلکه در همهٴ کتابها آمده مطالبی که جزء خطوط کلی اخلاق و حقوق باشد به تهذیب نفس برگردد بالصراحه در قرآن کریم آمده که همهٴ انبیا این را آوردند نظیر آنچه در پایان سورهٴ مبارکهٴ «اعلیٰ» هست که فرمود: (بَلْ تُؤْثِرُونَ الْحَیَاةَ الدُّنْیَا ٭ وَالْآخِرَةُ خَیْرٌ وَأَبْقَی ٭ إِنَّ هذَا لَفِی الصُّحُفِ الْأُولَی ٭ صُحُفِ إِبْرَاهِیمَ وَمُوسَی) این مسائل اخلاقی را ما در صُحف ابراهیم گفتیم، در صحف موسی گفتیم و مانند آن. در جریان اینکه زمین بالأخره به برکت اهل بیت(علیهم السلام) به وجود مبارک حضرت حجّت(سلام الله علیه) میرسد میفرماید: (لَقَدْ کَتَبْنَا فِی الزَّبُورِ مِن بَعْدِ الذِّکْرِ أَنَّ الْأَرْضَ یَرِثُهَا عِبَادِیَ الصَّالِحُونَ) این حرفها را قبلاً گفتیم در کتابهای انبیای قبلی گفتیم در مسائل توحیدی هم میفرماید: (هذَا ذِکْرُ مَن مَعِیَ وَذِکْرُ مَن قَبْلِی) این مسائل برهانی اثبات واجب و توحید واجب و نظم عالم و حدت ناظم را ما در کتابهای قبل گفتیم انبیای قبل گفتند اینها خطوط کلی دین است که در غالب کتابهای آسمانی یا در همهٴ آنها مُصرَّح شد.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
(لَوْ کَانَ فِیهِمَا آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتَا فَسُبْحَانَ اللَّهِ رَبِّ الْعَرْشِ عَمَّا یَصِفُونَ (22) لاَ یُسْئَلُ عَمَّا یَفْعَلُ وَهُمْ یُسْئَلُونَ (23) أَمِ اتَّخَذُوا مِن دُونِهِ آلِهَةً قُلْ هَاتُوا بُرْهَانَکُمْ هذَا ذِکْرُ مَن مَعِیَ وَذِکْرُ مَن قَبْلِی بَلْ أَکْثَرُهُمْ لاَ یَعْلَمُونَ الْحَقَّ فَهُم مُعْرِضُونَ (24) وَمَا أَرْسَلْنَا مِن قَبْلِکَ مِن رَّسُولٍ إِلَّا نُوحِی إِلَیْهِ أَ نَّهُ لاَ إِلهَ إِلَّا أَنَا فَاعْبُدُونِ (25)
جریان توحید در سورهٴ مبارکهٴ «انبیاء» که از سوَر مکّی است از خصوصیّتی برخوردار است برای اینکه مبتلابه مردم حجاز آن روز جریان وثنیّت و تعدّد آلهه بود. قرآن کریم این مسئله شرک را از چند جهت مستحیل دانست در مقاطع گوناگون با اقوال و گروههای مختلف به برهان پرداخت با تودهٴ مردم از یک منظر، با محقّقانشان از منظر دیگر، با متکلّمانشان از منظر دیگر، با مفسّرانشان از منظر دیگر با هر کدام از این فِرَق و مِلل و نِحل و اقوام از منظر خاصّ آنها برهان اقامه کرد و استحالهٴ این شیء را ثابت کرد. نسبت به مقلّدان فرمود اصلِ تقلید در این گونه از امور باطل است شما که میگویید (إِنَّا وَجَدْنَا آبَاءَنَا عَلَی أُمَّةٍ وَإِنَّا عَلَی آثَارِهِم مُهْتَدُونَ) و (مُقْتَدُونَ) میفرماید اصل شرک، اصل تقلید باطل است وگرنه هر ملّتی به نیاکان و به عقاید نیاکانش باقی است (أَوَلَوْ کَانَ آبَاؤُهُمْ لاَ یَعْقِلُونَ شَیْئاً وَلاَ یَهْتَدُونَ) یا (لاَ یَعْقِلُونَ شَیْئاً وَلاَ یَهْتَدُونَ) پس نسبت به مقلّدان و تودهٴ مردم از منظر بطلان تقلید استدلال کرد نسبت به متکلّمانشان که میگفتند: (لَوْ شَاءَ اللّهُ مَا أَشْرَکْنَا وَلاَآبَاؤُنَا وَلاَحَرَّمْنَا مِن شَیْءٍ) میگفتند این کار را خدا قبول دارد الله را اینها میپذیرفتند بعد میگفتند تعدّد آلهه و وثنیّت و صنمیّت را خدا قبول دارد زیرا خدا عالِم مطلق است الله عالِم مطلق است و قدیر مطلق است و میداند که ما به شرک تَن در دادیم اگر این شرک مرضیّ او نباشد جلوی ما را میگیرد (لَوْ شَاءَ اللّهُ مَا أَشْرَکْنَا وَلاَآبَاؤُنَا وَلاَحَرَّمْنَا مِن شَیْءٍ) که قرآن کریم اینها را با هدایت و فرق بین ارادهٴ تکوینی و ارادهٴ تشریعی هدایت کرده است فرمود خدا عالِم بکلّ شیء است یک، قادر کلّ شیء است دو، اما خدا جلوی معصیت را نمیگیرد انسان را آزاد گذاشته (لاَ إِکْرَاهَ فِی الدِّینِ) انسان تکویناً آزاد است منتها تشریعاً فرمود این شرک است و جهنم دارد و عذاب الهی دارد وگرنه هر کسی هر گناهی را میتواند توجیه کند بگوید خدا جلوی قتل و خونریزی را هم میتواند بگیرد خب چرا نمیگیرد خدای سبحان که در نظام تکوین اعلام کرده که بشر آزاد است (لاَ إِکْرَاهَ فِی الدِّینِ) ما بشر را آزاد خلق کردیم چون کمال در همین آزادی است (وَهَدَیْنَاهُ النَّجْدَیْنِ)، (إِنَّا هَدَیْنَاهُ السَّبِیلَ إِمَّا شَاکِراً وَإِمَّا کَفُوراً) و امثال ذلک، ولی راهنمایی کرده عقلاً و فطرتاً، نقلاً و وحیاً که چه چیزی حلال است چه چیزی حرام است چه چیزی جهنم است چه چیزی بهشت، این با آن گروه. با محقّقانشان از همین راه که (لَوْ کَانَ فِیهِمَا آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتَا) از راه برهان عقلی که اگر اله باشد باید علمش عین ذات او باشد و چون آلهه متعدّدند علوم متعدّد است، تشخیص متعدّدند، نفسالأمر و واقعیّتها متعدّدند و عالَم میشود فاسد. با محدّثان و مفسّرانشان از این منظر بحث میکند فرمودند شما که به شرک تَن در دادید یا باید به دلیل عقلی اکتفا میکردید یا به دلیل نقلی، اگر اهل استدلال عقلی هستید که (لَوْ کَانَ فِیهِمَا آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتَا) و مانند آن ادلهٴ عقلی است و استحالهٴ شرک را ثابت میکند، اگر جزء مفسّران و محدّثان و علمای نقل هستید بالأخره یک کتاب آسمانی باید مسئلهٴ شرک را امضا کند همهٴ کتابهای آسمانی دارد این را باطل میکند (هذَا ذِکْرُ مَن مَعِیَ وَذِکْرُ مَن قَبْلِی) بالأخره شما یا باید به نقل تکیه کنید یا به عقل، اگر به عقل تکیه کنید که عقل استحالهٴ تعدّد آلهه را تضمین میکند، اگر به نقل توسّل کنید که همهٴ انبیا حرف ما را میزنند اینکه میفرماید: (هذَا ذِکْرُ مَن مَعِیَ وَذِکْرُ مَن قَبْلِی) یا در آیه بعد میفرماید: (وَمَا أَرْسَلْنَا مِن قَبْلِکَ مِن رَّسُولٍ إِلَّا نُوحِی إِلَیْهِ) یعنی حرف همه انبیا همین است بالأخره شما باید یک جا تکیه کنید یا نه، برخیها میگویند که تعدّد آلهه به این معنا که صنم و وثن را ما بپرستیم بله، دلیل عقلی بر خلاف اوست اما تعدّد آلهه به معنای تثلیث و مانند آن عقل نمیفهمد استحالهٴ این را که در عین حال که یکی هست سه خدا باشد أب و إبن و روحالقُدُس برخی از عالِمان مسیحی میگویند این طوری است فوق طورِ عقل، عقل این را نمیفهمد قرآن کریم میفرماید بسیار خب عقل نمیفهمد نقل که باید اثبات کند دیگر، شما در کتابی از کتابهای انبیا مسئلهٴ تثلیث را بیاورید خیلی از این مسیحیها مدّعیاند که این معنا عقلی نیست قلبی است این را عقل نمیفهمد بسیار خب، بر فرضِ پذیرش این ادّعای باطل بالأخره نقل باید این را ثابت کند انسان گاهی میگوید که در تعبّدیّات عقل پی نمیبرد آن برای امور جزئی و تعبّدی است این بله فراوان است عقل بعد از اینکه اصلِ مسئله وحی و نبوّت را ثابت کرده است میگوید چون خیلی از اسرار است مربوط به آن عالَم و من هیچ دسترسی ندارم که در برزخ چه خبر است، در قیامت چه خبر است، چه چیزی برای آنجا نافع است من چه میدانم که چرا نماز صبح باید دو رکعت باشد آن هم جَهر هر چه شارع گفته من میگویم چشم، این را عقل میگوید، میگوید من در آن گونه از مسائل که هیچ راهی ندارم فقط باید گوش باشم اما در جهانبینی و در خطوط کلی خب همان عقلی که خدا را میفهمد، توحیدش را میفهمد، وحی و نبوّتش را میفهمد این مسائل را میفهمد بسیار خب بگویید مسئلهٴ تثلیث را عقل نمیفهمد خب نمیفهمد شما دلیل نقلی بیاورید بالأخره کتابی باید این تثلیث را ثابت کند نه، لذا در جریان توحید میفرماید برهانی دارید بیاورید برهانتان یا باید عقلی باشد یا نقلی، برهان عقلی که الآن ما اقامه کردیم که تعدّد آلهه مستحیل است برهان نقلی هم نمیتوانید بیاورید برای اینکه (هذَا ذِکْرُ مَن مَعِیَ وَذِکْرُ مَن قَبْلِی) قرآنی که با من است همین حرف را دارد، تورات و انجیل و صُحف انبیای گذشته که با آنهاست همین حرف را دارد پس شما دستتان خالی است هر پیامبری هم که آمد همین توحید را آورده پس عقلاً و نقلاً دستتان خالی است (قُلْ هَاتُوا بُرْهَانَکُمْ) برهان هم یا باید نقلی باشد یا عقلی x تعبیر سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) این است که این از سنخ منع است با ذکر سند مستحضرید که همان طوری که ادبیات لازم است تا انسان مواظب زبانش باشد درست حرف بزند منطق لازم است تا مواظب فکرش باشد که درست فکر بکند بالأخره این قالبریزی اندازه میخواهد دیگر. در منطق میگویند اگر یک وقت کسی حرفی زد انسان بخواهد آن را باطل کند سهتا راه دارد یا منع است یا نقض است یا معارضه یعنی اگر کسی قیاسی اقامه کرد صغرایی و کبرایی طرح کرد یک نتیجه گرفت کسی بخواهد این حرف را نقد کند سهتا راه دارد که جمع اینها هم ممکن است. یکی راه منع است مثلاً بگوید که مقدمهٴ اول ممنوع است یا مقدمهٴ دوم ممنوع است این همان است که گاهی میگویند «نَمْنَعُ الصغریٰ، نمنع الکبریٰ» و دلیل میآورند میگویند که صغرا به این دلیل ممنوع است یا کبرا به این دلیل ممنوع است. راه دوم راه نقض است یعنی کاری به صغرا و کبرا ندارند میگویند این قیاس اگر نتیجه میداد همین قیاس در جای دیگر جاری میشود و نتیجه نمیدهد این تخلّف مَدلول از دلیل نشانهٴ آن است که این دلیل نیست میگویند نقض میکنیم به فلان مورد، نقض میکنیم به فلان مورد این کاری به صغرا و کبرا ندارد احدیالمقدّمتین را منع نمیکند مجموعه این دلیل را زیر سؤال میبرد میگوید اگر این دلیل حجّت تام بود همین دلیل را ما در جای دیگر اجرا میکنیم و نتیجه نمیدهد این را میگویند نقض. سوم راه معارضه است یعنی کاری به صغرای قیاس یا کبرای قیاس یا مجموعهٴ دلیل ندارند در عرض این دلیل یک دلیل دیگر میآورند که چون در عرض اوست میگویند معارض اوست. خب، میگویند شما آن دلیل را اقامه کردید برای فلان مطلب ما این دلیل را اقامه میکنیم برای این مطلب اینها میشود معارضه در منطق این سهتا راه است در راه منع اگر کسی صغرا را منع کند یا کبرا را منع کند دو حالت دارد یک وقت میگوید صغرا ممنوع است یا کبرا ممنوع است آن مستدِل باید صغرا را ثابت کند یا کبرا را ثابت کند ولی یک وقت است کسی میگوید صغرا ممنوع است به این سند برای منع صغرا سند ذکر میکنند آن مُستدِل اگر سند منع را ابطال کند مطلب او تثبیتشده است در اینجا سیدناالاستاد میفرماید از باب ذکر منع است با ذکر سند، از باب منعِ دلیل است با ذکر سند شما گفتید ادّعا کردید تعدّد آلهه را، ما تعدّد آلهه را منع میکنیم و سند ما هم این است که (لَوْ کَانَ فِیهِمَا آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتَا) شما که برهان اقامه نکردید بر شرک تا دلیل ما معارض آن باشد و در عرض آن باشد این ادّعایی که کردید این ادّعا را ما با این مطلب و با ذکر سند منع میکنیم. خب، قرآن کریم مسئله را باز میکند اینها در این گونه از موارد به صورت متن است در آیات دیگر به صورت شرح. میفرماید اگر غیر خدا در عالَم سِمتی داشته باشد این یا باید مستقلاً ذرّهای را مالک باشد یا شریکِ خدا باشد در مالکیّت یا ظَهیر و پشتوان و دستیار و پشتیبان خدا باشد در کاری، هر کدام از آنها باشد محذور لازم میآید محال میشود فقط شفاعت ممکن است آن هم باید به اذن خدا باشد چهار صورت فرض دارد که سه صورتش مستحیل است یک صورتش ممکن آن صورت ممکن فقط به اذن خداست آن سه صورت مستحیل این است که غیر خدا خالق ذرّهای باشد بالاستقلال که غیر خدا چیزی را مستقلاً آفریده باشد اینکه نیست یا با شرکت خدا در آفرینش سهمی داشته باشد آن هم که نیست یا خدا خالق باشد او دستیار باشد مُعین و معاون باشد آن هم که نیست، اگر نه استقلال است نه شرکت است نه مُظاهره، تالی بأثره مستحیل پس غیر خدا هیچ سهمی ندارد فقط میتواند مُستکیناً مستجیراً در دستگاه خدا شفیع باشد البته شفاعت ممکن است آن هم باید به اذن باشد خدا به انبیا و اولیا اذن داده به این صنم و وثن اذن نداده این بحث قبلاً هم به مناسبتهایی مطرح شده در سورهٴ مبارکهٴ «سبأ» آیهٴ 22 و 23 این مطلب است گرچه هنوز به سورهٴ «سبأ» نرسیدیم ولی به مناسبتهای مختلف این مطلب بازگو شد. در سورهٴ مبارکهٴ «سبأ» آیهٴ 22 این است که (قُلِ ادْعُوا الَّذِینَ زَعَمْتُم مِن دُونِ اللَّهِ) این آلههای که غیر از خدا شما ادّعا میکنید اینها را بخوانید اینها چهکارهاند یک: (لاَ یَمْلِکُونَ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ فِی السَّماوَاتِ وَلاَ فِی الْأَرْضِ) که بالاستقلال چیزی را مالک باشند دو: (وَمَا لَهُمْ فِیهِمَا مِن شِرْکٍ) شریکِ خدا باشند در مالکیّت یا شریک خدا باشند در ربوبیّت یا شریک خدا باشند در خالقیّت این هم که نیست سه: (وَمَا لَهُ مِنْهُم مِن ظَهِیرٍ) خدا از اینها کمک نگرفته ظَهْر یعنی پُشت، اگر کسی پشتگرمی داشته باشد به یکدیگر پشت بدهند میگویند مظاهره کرده این تظاهرات، تظاهرات از ظهور نیست از ظَهْر است یعنی پشت به پشت دادند ظهیر یکدیگر شدند پشتوانهٴ نظاماند پشتیبان انقلاباند این معنی تظاهرات است نه یعنی ظاهر شدن یعنی ظهیر شدن فرمود اینها ظهیر خدا هم نیستند که پشتیبان خدا باشند، پشتوانه خدا باشند، دستیار باشند پس هیچ سِمتی برای غیر خدا نیست میماند چهارم که مسئلهٴ شفاعت است خب شفاعت حق است ولی خدا به اینها اذن نداد چهارمی این است که (وَلاَ تَنفَعُ الشَّفَاعَةُ عِندَهُ إِلَّا لِمَنْ إِذِنَ لَهُ) و آن انبیا و اولیایند پس اینها هیچکارهاند این تحلیل عقلی غیر خدا اگر شما بخواهید به آنها سر بسپارید هیچکارهاند خودتان را هدر دادید اگر بگویید مسئله تثلیث و امثال تثلیث طورٌ فوق طور عقل، عقل اینها را نمیفهمد اگر این است در سورهٴ مبارکهٴ «احقاف» فرمود بسیار خب، ممکن است بعضی از چیزها را عقل نفهمد ولی نقل باید بگوید دیگر، در سورهٴ مبارکهٴ «احقاف» آیهٴ چهار قبلش و بعدش این است (قُلْ أَرَأَیْتُمْ شُرَکَاءَکُمُ الَّذِینَ تَدْعُونَ مِن دُونِ اللَّهِ أَرُونِی) یعنی «أخبرونی» (مَاذَا خَلقُوا مِنَ الْأَرْضِ) اینها چهکارهاند در عالَم چیزی را آفریدند نه، خب اگر خالق نیستند ربّ هم نیستند چون پرورنده باید آفریننده باشد تا باخبر باشد خب چرا اینها را میپرستید (أَرُونِی مَاذَا خَلقُوا مِنَ الْأَرْضِ) خب اگر چیزی را بالاستقلال نیافریدند بالمشارکه خلق کردند (أَمْ لَهُمْ شِرْکٌ فِی السَّماوَاتِ) اینها شریکاند در گوشهای سهیماند این هم که نیست این حرفتان را یا با دلیل عقلی بیاورید یا با دلیل نقلی (أَمْ لَهُمْ شِرْکٌ فِی السَّماوَاتِ ائْتُونِی بِکِتَابٍ مِن قَبْلِ هذَا أَوْ أَثَارَةٍ مِنْ عِلْمٍ إِن کُنتُمْ صَادِقِینَ) بالأخره یا حرفِ ناقلانه یا حرفِ عاقلانه یا حرفِ علمی بزنید یا از سندی نقل بکنید شما دستتان که خالی است اگر تثلیث و امثال تثلیث را میگویید مطلبی است فوق طورِ عقل بالأخره یک مبدأ وحیانی باید آن را بگوید یا نه، دستتان که خالی است شرک و امثال شرک اگر به عقل و یا نقل تکیه نکند میشود جَهل، (أَوْ أَثَارَةٍ مِنْ عِلْمٍ إِن کُنتُمْ صَادِقِینَ ٭ وَمَنْ أَضَلُّ مِمَّن یَدْعُوا مِن دُونِ اللَّهِ مَن لاَ یَسْتَجِیبُ لَهُ إِلَی یَوْمِ الْقِیَامَةِ وَهُمْ عَن دُعَائِهِمْ غَافِلُونَ) بنابراین حرف اگر نه سند عقلی داشت نه سند نقلی میشود جَهل بعد از این صبر و تقسیم و نتیجهگیری فرمود اینها از حق به طرف باطل رفتند از علم به طرف جهل رفتند این میشود انصافِ در مناظره و گفتگو لذا فرمود اینها (هذَا ذِکْرُ مَن مَعِیَ وَذِکْرُ مَن قَبْلِی بَلْ أَکْثَرُهُمْ لاَ یَعْلَمُونَ الْحَقَّ) خب یک عدّه ممکن است توبه کنند و برگردند ولی اکثریشان حق را نمیفهمند حالا یا مقلِّدند یا خلط میکنند بین تکوین و تشریع یا میگویند این طورٌ فوق طورِ عقل بالأخره سخنِ عالمانه ندارند (فَهُم مُعْرِضُونَ) چون جاهلاند از حق مُعرضاند رو برگردانند. خب، شما به چه امید این آلهه را میپرستید حالا برای اینکه سفاهت این کار روشن بشود به چه امید میپرستید اگر به این امید میپرستید که از اینها نفعی به شما برسد اینها که خودشان زیر سؤالاند هم شما زیر سؤال هستید که عابدید هم معبودهای شما زیر سؤالاند بنابراین اگر شما برای اهداف و اغراض دنیایی بخواهید اینها را قبول کنید اینها که خودشان زیر سؤالاند اگر بر اساس برهان عقلی دارید دستتان خالی است دلیل نقلی باشد دستتان خالی است لذا اینها را در کنار هم ذکر کرد فرمود: (لَوْ کَانَ فِیهِمَا آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتَا فَسُبْحَانَ اللَّهِ رَبِّ الْعَرْشِ عَمَّا یَصِفُونَ ٭ لاَ یُسْئَلُ عَمَّا یَفْعَلُ) ذات اقدس الهی اصلاً مسئول نیست یعنی سؤالِ استفهامی هست، سؤال استعطایی هست اما سؤال که زیر سؤال برود توبیخ و تعییر بشود فرض ندارد برای اینکه این سؤال توبیخی یا با میزان و معیار قرار دادنِ خارج نظام است یا با معیار و میزان قرار دادن داخل نظام نه از درون نه از بیرون جا برای سؤال نیست اما از بیرون از باب سالبه به انتفاع موضوع است یعنی ما معیاری، میزانی خارج از نظام خلقت داشته باشیم که کارِ خدا را برابر آن بسنجیم چنین چیزی نیست خود ما و معلومات ما و صوَر علمی ما در حوزهٴ نظام خلقتاند پس بیرون از نظام خلقت چیزی نیست میزان و ترازویی که ما کارِ خدا را با آن میزان بسنجیم میماند داخل نظام، داخل نظام که عین حکمت است که فرمود: (هَلْ تَرَی مِن فُطُورٍ) عین حکمت و علم است چیزی را ذات اقدس الهی بیجا نیافرید سراسر حکمت است خب، پس خدا زیر بار سؤال نمیرود اما شما به اهداف و اغراض دنیاییتان نمیرسید یا به اهداف و اغراض اخرویتان هم نمیرسید اگر به آخرت معتقد باشید اینها که به آخرت معتقد نبودند فرمودند اینها زیر سؤال میروند در آخرت هم این آلهه را میسوزانند گرچه این آلهه سوخت و سوزشان این سنگها و امثال سنگها به عنوان عذاب نیست اما برای این عابدها تحقیر و تَعذیب است فرمود: (إِنَّکُمْ وَمَا تَعْبُدُونَ مِن دوُنِ اللَّهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ) عابد و معبود کلاهما فی النار یا (فَاتَّقُوْا النَّارَ الَّتِی وَقُودُهَا النَّاسُ وَالْحِجَارَةُ) برخیها گفتند این حجاره همان احجاز صنم و وَثن بودند خب آنها را که میسوزانند تعذیبی است برای عبادتکنندههای اینها آنها هم در بخشهای دیگر فرمود: (لَوْ کَانَ هؤُلآءِ آلِهَةً مَّا وَرَدُوهَا) اگر اینها اله بودند که وارد جهنم نمیشدند بنابراین دربارهٴ بشر نظیر افرادی مثل فرعون و امثال فرعون که داعیهٴ (أَنَا رَبُّکُمُ الْأَعْلَی) داشتند اینها که به جهنم میروند نسبت به اینها احتجاج تام است نسبت به اوثان و اصنام هم برای تحقیر خود عابدها تام است لذا آنها زیر بار سؤال میروند و خدای سبحان زیر بار سؤال نمیرود آنها از دو جهت زیر بار سؤال میروند هم از راه درون هم از راه بیرون نه کارهای آنها درون نظاممند است نه مطابق با حکمتهای بیرون (لاَ یُسْئَلُ عَمَّا یَفْعَلُ وَهُمْ یُسْئَلُونَ ٭ أَمِ اتَّخَذُوا مِن دُونِهِ) که باز این «أم»، «أم» منقطعه است اینها غیر از آلهه یک اله دیگری را قبول کردند اصرار قرآن کریم بر نفی آلهه این فرق نمیکند برخیها گفتند که هیچ بُتی بدتر از بُت هوا نیست «إنّ أکسف الهویٰ الوَثن أم الصنم و إنّ ألطف الإله» یا «ألطف الشیء الهویٰ» آن رقیقترین خدا همین هوس است آن ثقیلترین و حجیمترین و سنگینترین خدا همین چوب و سنگ است اینچنین نیست که (أَفَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَوَاهُ) کم از (أَمِ اتَّخَذُوا مِن دُونِهِ آلِهَةً) داشته باشد اینکه میگوید من هر چه بخواهم میکنم این همان است فرقی نمیکند آن با اله بیرون سرسپردگی دارد این با اله درون اینکه میگوید من هر چه بخواهم میکنم، هر چه بخواهم انجام میدهم، میگویم (أَفَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَوَاهُ) لطیفترین هوا، لطیفترین إله همین هوا و هوس است براهین برای اتّحاد آن همین است حالا آن نظیر جاهلیّت که قبلاً یک طور بود الآن یک طور دیگر است، شرک و وثنیّت قبلاً طور دیگر بود الآن طور دیگر است اگر کسی به مِیل خود عمل میکند این در حقیقت بتپرست است چیز دیگری غیر از این نیست (أَمِ اتَّخَذُوا مِن دُونِهِ آلِهَةً قُلْ هَاتُوا بُرْهَانَکُمْ هذَا ذِکْرُ مَن مَعِیَ وَذِکْرُ مَن قَبْلِی بَلْ أَکْثَرُهُمْ لاَ یَعْلَمُونَ الْحَقَّ فَهُم مُعْرِضُونَ ٭ وَمَا أَرْسَلْنَا مِن قَبْلِکَ مِن رَّسُولٍ إِلَّا نُوحِی إِلَیْهِ أَ نَّهُ لاَ إِلهَ إِلَّا أَنَا فَاعْبُدُونِ).
«و الحمد لله ربّ العالمین»
(لَوْ کَانَ فِیهِمَا آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتَا فَسُبْحَانَ اللَّهِ رَبِّ الْعَرْشِ عَمَّا یَصِفُونَ (22) لاَ یُسْئَلُ عَمَّا یَفْعَلُ وَهُمْ یُسْئَلُونَ (23) أَمِ اتَّخَذُوا مِن دُونِهِ آلِهَةً قُلْ هَاتُوا بُرْهَانَکُمْ هذَا ذِکْرُ مَن مَعِیَ وَذِکْرُ مَن قَبْلِی بَلْ أَکْثَرُهُمْ لاَ یَعْلَمُونَ الْحَقَّ فَهُم مُعْرِضُونَ (24) وَمَا أَرْسَلْنَا مِن قَبْلِکَ مِن رَّسُولٍ إِلَّا نُوحِی إِلَیْهِ أَ نَّهُ لاَ إِلهَ إِلَّا أَنَا فَاعْبُدُونِ (25) وَقَالُوا اتَّخَذَ الرَّحْمنُ وَلَداً سُبْحَانَهُ بَلْ عِبَادٌ مُّکْرَمُونَ (26) لاَ یَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَهُم بِأَمْرِهِ یَعْمَلُونَ (27) یَعْلَمُ مَا بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَمَا خَلْفَهُمْ وَلاَ یَشْفَعُونَ إِلَّا لِمَنِ ارْتَضَی وَهُم مِنْ خَشْیَتِهِ مُشْفِقُونَ (28)
چون یکی از عناصر محوری سوَر مکّی مسئله توحید است و سورهٴ مبارکهٴ «انبیاء» هم در مکه نازل شد جریان توحید در این سوره به صورت شفاف و روشن ارائه شد. دو مقام را در این بخش اخیر مطرح کردند یکی استحالهٴ شرک، یکی امتناع شریک بودن فرشتگان. دربارهٴ استحالهٴ شرک برهانش گذشت برهان نقلی دارد، برهان عقلی دارد، جمع هر دو ممکن است، تا حدودی گذشت و آنچه در نوبت امروز مطرح است امتناع شریک بودن فرشتههاست که فرشتهها سهمی در الوهیّت و ربوبیّت داشته باشند فرزندان خدا باشند ـ معاذ الله ـ و مانند آن که این مقام ثانی را به خواست خدا باید بعداً شروع بکنیم. در تتمّهٴ مقام اول فرمود ذات اقدس الهی هرگز زیر بار سؤال نمیرود ممکن است برخی از اسرار کارهای الهی مجهول باشد انبیا و اولیای الهی برای جهلزدایی مأموریت یافتند که کارِ خدا را تبیین کنند گاهی خضرِ راه فرا میرسد و مشکل را حل میکند و توضیح میدهد کارِ خدا گاهی مجهول است که سرّش چیست اما هرگز خدا زیر سؤال نمیرود که کاری بر خلاف عقل و حکمت بکند آن ممکن نیست ممکن است انسان نفهمد رازِ کار خدا چیست اینجا سؤالِ استفهامی مطرح است اما سؤالِ اعتراضی در جایی است که انسان بفهمد این کار بر خلاف حکمت است و تمام جهلها هم در صحنهٴ قیامت روشن میشود روزی که حقیقت روشن خواهد شد آن روز دیگر جهلی برای کسی نمیماند بنابراین کارهای خدا یا معلومالحکمه است یا اگر مجهول باشد با سؤال استفهامی حل میشود و اگر اسرارش فیالجمله معلوم بود نه بالجمله در قیامت بالجمله روشن خواهد شد، پس خداوند زیر بار سؤال نخواهد رفت (لاَ یُسْئَلُ عَمَّا یَفْعَلُ).
پرسش:...
پاسخ: به طور تام روشن میشود منتها تمامیّت کلّ شیءٍ بحسبه هر کسی محدودهای دارد برای بعضیها برخی از معارف اصلاً مورد سؤال نیست تا آن جهلی داشته باشد هر کسی هر جهلی داشته باشد برایش روشن میشود اما آنهایی که جهل کمتری دارند سِعهٴ هستیِ کمتری دارند سؤال آنها هم محدود است روشن شدنشان هم محدود آنهایی که سؤالات بیشتری دارند برای آنها روشنتر خواهد شد.
خب، فرمود: (لاَ یُسْئَلُ عَمَّا یَفْعَلُ) و اما دیگران چه آلهه، چه عابدان آنها، آنها زیر سؤال میروند. در قرآن کریم راجع به سؤال دو طایفه آیه مطرح است یک طایفه این است که آنها زیر سؤال میروند چه اینکه همین آیه (وَهُمْ یُسْئَلُونَ) از آن قبیل است (وَقِفُوهُمْ إِنَّهُم مَّسْؤُولُونَ) از همین قبیل است و مانند آن. طایفهٴ ثانیه آیاتی است که دلالت دارد بر اینکه اینها زیر سؤال نمیروند آیهٴ 39 سورهٴ مبارکهٴ «الرحمن» این است (فَیَوْمَئِذٍ لاَ یُسْأَلُ عَن ذَنبِهِ إِنسٌ وَلاَ جَانٌّ) هیچ کسی از گناهش سؤال نمیشود با اینکه از سورهٴ مبارکهٴ «اعراف» دارد که (فَلَنَسْئَلَنَّ الَّذِینَ أُرْسِلَ إِلَیْهِمْ وَلَنَسْئَلَنَّ الْمُرْسَلِینَ) ما انبیا را و اُمم را همه را زیر سؤال میبریم خب سؤال عمومی است در اینجا دارد که (لاَ یُسْأَلُ عَن ذَنبِهِ إِنسٌ وَلاَ جَانٌّ) در جمع بین این دو طایفه از آیات وجوهی گفته شد که یکی از آن وجوه این است که قیامت مواقف متعدّدی دارد روزی است که پنجاه هزار سال است یعنی پنجاه هزار موقف دارد و مانند آن، در برخی از مواقف سؤال میکنند، در بعضی از مواقف متوقّف میکنند، در بعضی از مواقف به سؤالها پاسخ میدهند، بعضی از مواقف کیفر میدهند این طور نیست که همهٴ آن پنجاه هزار سال یا پنجاه هزار موقف یک حکم داشته باشد بنابراین در یک موقف فرمود اینها ایست بازرسی است (وَقِفُوهُمْ إِنَّهُم مَّسْؤُولُونَ) اینها را متوقّف کنیم تا از اینها سؤال بشود در موقف دیگر دارد که راه اینها باز است (فَیَوْمَئِذٍ لاَ یُسْأَلُ عَن ذَنبِهِ إِنسٌ وَلاَ جَانٌّ) بنابراین اصلِ سؤال قطعی است منتها موقف سؤال فرق میکند پس آیهٴ 39 سورهٴ مبارکهٴ «الرحمن» که دارد (فَیَوْمَئِذٍ لاَ یُسْأَلُ عَن ذَنبِهِ إِنسٌ وَلاَ جَانٌّ) با آیهٴ محلّ بحث سورهٴ «انبیاء» آیه سورهٴ مبارکهٴ «اعراف» آیهٴ (وَقِفُوهُمْ إِنَّهُم مَّسْؤُولُونَ) منافی نیست. خب، (لاَ یُسْئَلُ عَمَّا یَفْعَلُ وَهُمْ یُسْئَلُونَ) بعد فرمود: (أَمِ اتَّخَذُوا مِن دُونِهِ آلِهَةً) اینها غیر از خدا آلههای را پذیرفتند بعد فرمود ما برهان عقلی اقامه کردیم بر استحاله، برهان نقلی اقامه میکنیم بر استحاله، شما دلیل بیاورید یا عقلی یا نقلی که شرک حق است (قُلْ هَاتُوا بُرْهَانَکُمْ) دلیل عقلی که ندارید، دلیل نقلی هم ندارید برای اینکه کتابهای انبیای قبلی هم مثل قرآن همهشان منادی توحیدند (قُلْ هَاتُوا بُرْهَانَکُمْ هذَا ذِکْرُ مَن مَعِیَ وَذِکْرُ مَن قَبْلِی) برهان عقلی که اقامه کردیم حرفِ من و حرف امّت من است چون وحیی که به من نازل شده مستقیماً و غیر مستقیم و معالواسطه به امّت رسیده مسئله توحید است آنچه در قرآن کریم آمده که مستقیماً به سوی من نازل شد و به طور غیر مستقیم برای امّت اسلامی مسئلهٴ توحید را در بردارد در قرآن فرمود: (وَأَنزَلْنَا إِلَیْکَ الذِّکْرَ لِتُبَیِّنَ لِلنَّاسِ مَا نُزِّلَ إِلَیْهِمْ) یعنی این قرآن هم به سوی تو نازل شد هم به سوی مردم تنزیل شد منتها از راه شما به مردم رسید وحی را شما گرفتید به مردم ابلاغ کردید وگرنه این کتاب برای مردم هم نازل شده است (وَأَنزَلْنَا إِلَیْکَ الذِّکْرَ لِتُبَیِّنَ لِلنَّاسِ مَا نُزِّلَ إِلَیْهِمْ) پس این کتاب هم اِنزال الی الرسول است هم تَنزیل الی الناس نظیر آبشاری که از بالا میریزد و یک سنگ بزرگی آن را میگیرد بعد به دامنهاش منتقل میکند این وحی را وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) میگیرد به مردم ابلاغ میکند پس وحی به مردم میرسد منتها با ابلاغ پیغمبر، با بیان پیغمبر، با زبان پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) خب، فرمود آنچه وحی الهی است همین است، آنچه در قرآن کریم است همین است، آنچه برای من نازل شده است بلاواسطه همین است، آنچه برای امّت اسلامی نازل شده است معالواسطه همین است (هذَا ذِکْرُ مَن مَعِیَ) و همچنین انبیای الهی و اُممشان همین طور است در کتابهای آسمانی هم مسئلهٴ توحید آمده سرّ اینکه قرآن کریم توحید را به نقل وابسته میداند برای اینکه نقل در مسئلهٴ توحید کافی است گرچه در مسئلهٴ اصل مبدأ کافی نیست. بیان ذلک این است که در بعضی از موارد تنها دلیل عقلی است و نقل در آنجا کارآیی ندارد در بخشی از موارد تنها دلیل نقلی است عقل کارآیی ندارد در بعضی از موارد هم عقل کارآیی دارد هم نقل، آنجا که عقل کارآیی دارد مستقل است و نقل اصلاً کارآیی ندارد جریان اثبات اصلِ مبدأ است که خدا در عالَم هست یک جهانبینی الهی که ثابت میکند در جهان خدایی هست و خدا جهانآفرین است این هیچ نقدی کارگشا نیست برای اینکه هنوز مسئلهٴ وحی و نبوّت و امثال ذلک ثابت نشده هنوز خدا ثابت نشده تا فرستادههای او حرفِ او را به ما ابلاغ کنند اینجا جای نقل نیست عقل است و لاغیر، در بعضی از موارد جای نقل است جای عقل نیست مثل فروع جزیی اسراری که در عبادت هست میبینید در مسئلهٴ حج از اسرار عبادی زیاد هست که اگر کسی خواست اِحرام ببندد در حجّ غِرام اگر مثلاً آن نَعل را روی گردن شتر آویزان کند این به منزلهٴ تکبیرةالإحرام اوست، به منزلهٴ لبیک گفتن اوست، احرام بسته میشود این جزء شعائر الهی است و مانند آن، خب این اسرار را هرگز عقل نمیفهمد که چرا باید هفتتا سنگ به آن مَرما بزنند یا هفت بار دور کعبه بگردند هفت شوت یا هفت بار بین صفا و مروه سعی کنند اینها جزئیاتی است که عقل اصلاً دسترسی ندارد به آنها کار، کار نقل است ولی خطوط کلی عقاید، خطوط کلی اخلاق، خطوط کلی فقه، خطوط کلی حقوق اینها البته هم عقل میتواند دسترسی داشته باشد هم نقل، توحید از همین قبیل است توحید را هم با دلیل عقلی میشود ثابت کرد هم با دلیل نقلی یعنی بعد از اینکه با دلیل عقلی اصلِ مبدأ ثابت شد که خدایی هست حالا اگر آن خدای سبحان معجزه آورد و پیغمبر فرستاد و این پیغمبر گفت در جهان بیش از یک خدا نیست خب این ثابت میشود دیگر برای اینکه توحید حرفِ همان خدایی است که عقل وجود او را ثابت کرده است اگر وجود عقل ضروری شد و قطعی شد همان خدا با معجزه پیامبری فرستاده است ما یقین پیدا میکنیم این فرستادهٴ اوست و همان خدایی که عقل وجود او را ثابت کرده است به وسیلهٴ پیامبر به ما گفت که «لا إله الاّ الله» یعنی هیچ مبدأیی در جهان نیست مگر خدای واحد خب این ثابت میشود بنابراین توحید را هم میشود با عقل ثابت کرد هم میشود با نقل، اصلِ مبدأ را فقط با عقل میشود ثابت کرد خطوط جزیی احاکم فقهی و مانند آن را فقط نقل به عهده دارد عقل اصلاً دسترسی ندارد به آنها، اما اینکه فرمود: (هذَا ذِکْرُ مَن مَعِیَ وَذِکْرُ مَن قَبْلِی) برای آن است که توحید را هم با برهان عقلی میشود تمام کرد هم با برهان نقلی (قُلْ هَاتُوا بُرْهَانَکُمْ هذَا ذِکْرُ مَن مَعِیَ وَذِکْرُ مَن قَبْلِی بَلْ أَکْثَرُهُمْ) این در مسئلهٴ معرفت این کلمهٴ «بَل» را به کار میبرد در مسئلهٴ عبادت آن «أمِ» منقطه که کارِ «بَل» را میکند به کار برده است این (أَمِ اتَّخَذُوا) که در آیهٴ 21 آمده (أَمِ اتَّخَذُوا آلِهَةً مِنَ الْأَرْضِ هُمْ یُنشِرُونَ)، (أَمِ اتَّخَذُوا) که در آیهٴ 24 آمده کارِ «بل» اِضرابیه را میکند یعنی «بل اتّخذوا» آن وقت برای پرهیز از تکرار دیگر اینجا «أم» نفرمود، «بل» فرمود که در مسئلهٴ معرفتی فرمود: (بَلْ أَکْثَرُهُمْ لاَ یَعْلَمُونَ الْحَقَّ فَهُم مُعْرِضُونَ) برای اثبات اینکه نقل هم مثل عقل مبیِّن توحید است فرمود: (وَمَا أَرْسَلْنَا مِن قَبْلِکَ مِن رَّسُولٍ إِلَّا نُوحِی إِلَیْهِ أَ نَّهُ لاَ إِلهَ إِلَّا أَنَا فَاعْبُدُونِ) ما هیچ پیامبری را قبل از تو نفرستادیم مگر اینکه به صورت مستمر در گذشته و حال وحیِ ما توحیدی است مناسب با (أَرْسَلْنَا) «أوحینا» است که فعل مضارع هماهنگ هم باشند یعنی مناسب این بود که بفرماید «وما أرسلنا من قبلک من رسول الاّ أوحینا الیه» اما برای اینکه روشن کند گذشته و حال مستمرّ هم است آنکه قبلاً گفتیم الآن هم داریم میگوییم به صورت فعل مضارع ذکر کرد که مفید استمرار باشد (وَمَا أَرْسَلْنَا مِن قَبْلِکَ مِن رَّسُولٍ إِلَّا نُوحِی إِلَیْهِ أَ نَّهُ لاَ إِلهَ إِلَّا أَنَا فَاعْبُدُونِ). خب، اینها عصارهٴ بحث در مقام اول که شرک مستحیل است و خداوند «لا شریک له».
اما مقام ثانی بحث که عدّهای فرشتهها را شریک خدای سبحان تلقّی کردند (وَقَالُوا اتَّخَذَ الرَّحْمنُ وَلَداً) اینها فرشتهها را بناتالله فکر میکردند فرزندان خدا و خداوند اینها را به عنوان فرزند اتّخاذ کرده حالا اتّخاذ ولد است یعنی به اینها سِمت ربوبیّت و الوهیّت داد یا حرفِ تندتر بعضیها که «لقد وَلَدَ الله» برخیها گفتند که ـ معاذ الله ـ خدا والِد است این تعبیر «لقد وَلَدَ الله» را قرآن کریم از زبان برخی از وثنیین حجاز هم نقل کرده است خب آن روزی که جز حس راهی برای معرفت نبود یا اینها نداشتند همین فکر میکردند در قرآن میفرماید هم اتّخاذ ولد محال است هم والد بودن محال است هم (وَقَالُوا اتَّخَذَ اللّهُ وَلَداً) هم (لَمْ یَلِدْ وَلَمْ یُولَدْ) هم آنهایی که گفتند «لَقد وَلَد الله» بیراهه رفتند، هم اینهایی که گفتند (اتَّخَذَ اللّهُ وَلَداً) بیراهه رفتند (وَقَالُوا اتَّخَذَ الرَّحْمنُ وَلَداً سُبْحَانَهُ) این منزّه از آن است که کسی را به عنوان فرزند قرار بدهد و منزّه از آن است که کسی فرزند او باشد این فرشتههایی که شما میپندارید اینها بندهٴ محضاند یک، و در اثر بندگیِ تام به کرامت رسیدهاند دو، شدند کریم و در اثر خلوص در کرامت مُکرَم شدند سه، این سه مرحله را قرآن کریم دربارهٴ افراد انسانها هم مطرح میکند مرحلهٴ اول این است که انسان راه عبادت را طی کند که بندهٴ خدا بشود نه بندهٴ هوا، مرحلهٴ دوم آن است که این راه را ادامه بدهد جزء (عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ) باشد که ایمان داشته باشد و کارهای صالح انجام بدهد واجبها را انجام بدهد حرامها را ترک کند و مانند آن، مرحلهٴ ثالثه آن است که این ایمان و عمل صالح برای او مَلکه بشود به منزلهٴ فصل مقوِّم بشود خودش جزء صالحین بشود نه (عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ) این (عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ) ناظر به بخش عمل است یعنی اینها در مقام عمل کارِ خوب میکنند اما صالحین مربوط به گوهر ذات است که دربارهٴ وجود مبارک حضرت ابراهیم(سلام الله علیه) گفته میشود (وَإِنَّهُ فِی الْآخِرَةِ لَمِنَ الصَّالِحِینَ) این در آنجا در ذیل آن، این روایات هست که وجود مبارک اهل بیت(علیهم السلام) صالحیناند و وجود مبارک حضرت ابراهیم با اهل بیت مثلاً در آن عالَم یکجا جمع میشوند. خب، صالحین یعنی کسی که در گوهر ذات صالح است این نصیب هر کس نخواهد شد این راهی که برای انسانهاست برای فرشتهها هم هست منتها حالا در انسانها یک حساب است در آنجا با کرامت الهی همراه است موهبتی است یک راه دیگر است، فرشتگان بندگان خدایند جز بندگی چیزی ندارند و این بندگیشان مستمر است به وسیلهٴ بندگی کرامت تحصیل میکنند و چون بندگان خالص و کریم الهیاند خدای سبحان اینها را انتخاب میکند میشود مُکرَم، نظیر مُخلِص و مخلَص به تعبیر سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) که برخیها در اثر عبادتهای صالحانه به مقام مخلِصین میرسند که «أخلص العمل لله» میشوند مخلِص در بین مخلِصین خدای سبحان یک عدّه را برچین میکند (استخلصهم الله لنفسه) میشوند مخلَص که ابدا شیطان نسبت به آنها دسترسی ندارد برای اینکه شیطان ابزارش چیزهایی است که آنها زیر پا گذاشتند آنها چیزهایی را میطلبند و میخواهند که شیطان نمیتواند بدلیاش را جعل کند فریب دادن برای جایی است که انسان بتواند بدلی را جع کند اگر کسی فقط در یک رشتهٴ خاص به کمال رسیده است دیگر آن رشته را اصلاً بلد نیست نمیتواند بدلیاش را جعل کند که، ابزار کار شیطان دنیاست اگر کسی از دنیا گذشت این «حُبّ الدنیا رأس کلّ خطیئه» را زیر پا گذاشت شیطان با چه ابزاری میتواند او را فریب بدهد نه اینکه شیطان دلش برای مخلَصین سوخت یا نسبت به آنها احترام میگذارد او عدوّ مُبین است منتها دسترسی ندارد با چه ابزاری آنها را فریب بدهد گفت من همه را فریب میدهد (إِلَّا عِبَادَکَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِینَ) دسترسی ندارم به آنها مثل اینکه وهم نمیتواند با عقل بجنگد برای اینکه موهومات در حدّ معانی جزئیهاند این معانی مجرّد کلی را درک نمیکند تا به جنگ عقل بیاید که این هم همین طور است ابزار شیطنتِ شیطان محدود است اگر ابزار شیطنت شیطان محدود بود راهی برای مبارزه با مخلَصین ندارد لذا فرمود خود شیطان، ابلیس هم اعتراف کرد که نسبت به بندگان مخلَص من دسترسی ندارم ذات اقدس الهی هم فرمود بندگان مخلَص ما از تیررس تو به دورند. خب، پس بنابراین انسانها اول بنده میشوند بعد (عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ) بعد صالحین میشوند، مخلِصین میشوند بعد مخلَصین فرشتهها هم بشرح ایضاً آنها هم همین مراحل را دارند منتها با موهبت الهی بندهاند، عابدند، مخلِصاند بعد مخلَص، مُکرِماند بعد مکرَم در این کریمه فرمود: (عِبَادٌ مُّکْرَمُونَ).
پرسش: این (مَقَامٌ مَعْلُومٌ) که در آن گرفتارند...
پاسخ: مقام معلوم که گرفتاری ندارد که در هر جایی که مقام معلوم باشد اگر علم است همانجا میمانند دیگر.
خب، بنابراین اگر فرمود مکرَماند یعنی به کرامتهای الهی اینها میرسند هر کسی در هر حدّی هم هست بیش از آن آرزو نمیکند حَسد هم در آنجا نیست هر کدام کار خودشان را راضیانه انجام میدهند مثل اینکه سامعهٴ ما نسبت به باصره هیچ اثری ندارد گوش از اینکه نمیبیند نگران نیست کارِ گوش همین است که بشنود، چشم از این نظر که نمیشنود نگران نیست چون چشم کارش این است که ببیند (مَا مِنَّا إِلَّا لَهُ مَقَامٌ مَعْلُومٌ) هر کدام ما درجهای داریم ولو درجهمان عادی، دیگر بین چشم و گوش نزاعی نیست که این گوش بگوید من چرا نمیبینم، چشم بگوید من چرا نمیشنوم و رنجی ببرد حسادتی داشته باشد این طور نیست در بهشت هم همین طور است در بهشت که غُرف مبنیه دارند، درجات دارند آن کسی که غرفه بالایی جای اوست میتواند سری به غرفهٴ پایینی بزند آنکه در غرفهٴ پایین نشسته نمیتواند برود غرفهٴ بالا همین طور است این طور نیست که غُرَف مبنیه در یک سطح باشد این غُرف بعضها فوق بعضٍ آن که در غرفهٴ بالاست میتواند سری به غرفهٴ پایین بزند اینکه در غرفهٴ پایین است اصلاً نمیتواند سری به غرفهٴ بالا بزند و نگران هم نیست مثل اینکه این آقا که همیشه نماز شب میخواند نماز شبش را میخواند و نماز شب میخواند این در غرفهٴ بالاست آن کسی که فقط نماز صبحش را میخواند اهل نماز شب نبود او دیگر غرفهٴ بالا جایش نیست اینجا ممکن است غبطهای یا حسادتی یا چیزی راه پیدا کند ولی آنجا هر کسی به کار خودش راضی است مثل اعضا و جوارح ما، خطوط ما، نفوس ما، درجات ما در درون وهم هرگز به جنگ خیال نمیرود خیال هرگز به جنگ وهم نمیرود (مَا مِنَّا إِلَّا لَهُ مَقَامٌ مَعْلُومٌ) و به معلومیّتشان هم راضیاند، راضیاند به همین کار ذات اقدس الهی.
پرسش: ببخشید این قاعدهٴ کلی (یَعْمَلُ عَلَی شَاکِلَتِهِ) چطور میشود که انسان در مقام اول عمل صالح انجام بدهد ولی جوهرش صادق نباشد.
پاسخ: خب، اگر ادامه بدهد این دنیا جای حرکت و تکامل و امتحان است دیگر میتواند این کار را بکند میتواند نکند، اگر بر اساس شاکلهٴ خودش عمل بکند این طور است و اما اگر هوا و هوس یا علل و موانع دیگری جلوی او را بگیرد به موفقیت دسترسی پیدا نمیکند.
خب، (بَلْ عِبَادٌ مُّکْرَمُونَ) پس بنابراین اینها بندگان مُکرَماند و هرگز سبّ و لحوقی را هم بیجا روا نمیدارند. برای بیان کردن یکی اینها در مقام عمل مطیع دستورهای الهی هستند فرمود: (لاَ یَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَهُم بِأَمْرِهِ یَعْمَلُونَ) این (لاَ یَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ) ظاهرش این است که مثلاً باید میفرمود «لا یسبقوا قولهم قول الله» اما اینکه فرمود: (لاَ یَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ) اینها قول خدا را جلو نمیزنند یعنی اینها در مقام اراده و فکر و عمل و اینها قبل از دستور خدا حرکت نمیکنند از یک طرف ذات، از یک طرف قول که مسابقه نمیدهند که، اگر گفتیم «لا یسبقون» باید بگوییم «لا یسبقون الله» اگر سخن از قول الله است باید بگوییم «لا یسبق قولهم قول الله» اما از این طرف ذات، از یک طرف قول این باید با آن توجیه حل بشود. خب، «لا یسبقون» فرشتهها، قولِ خدا را منظور از قول خدا (انمّا قوله فعله) هست، (إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَیْئاً أَن یَقُولَ لَهُ کُن فَیَکُونُ) ارادهٴ فعلی هست و مانند آن، پس اینها جلو نمیزنند مستحضرید که همین تعبیر زیبا در زیارت جامعه برای اهل بیت(علیهم السلام) هم آمده یعنی در همین زیارت جامعه دربارهٴ ائمه(علیهم السلام) همین هست که (لاَ یَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَهُم بِأَمْرِهِ یَعْمَلُونَ) اولیای الهی هم همین طورند دیگر این طور نیست که قبل از خواستنِ خدا، قبل از اینکه خدا دستوری بدهد چیزی اراده کند اهل بیت چیزی بخواهند این نیست. خب، پس «لا یسبقون» فرشتهها، خدا را در قول و اراده، بدون ارادهٴ خدا حرکت نمیکنند. خب، این یک مطلب برای افادهٴ حصر یک وقت است ما میگوییم جلوتر از قول خدا نمیروند یعنی وقتی که با قول خدا میسنجیم اینها تابعاند اما آیا غیر قول خدا را اصلاً اعتنا نمیکنند فقط به قول خدا و امر خدا عمل میکنند این حصر را از چه چیزی میفهمیم، از جملهٴ (وَهُم بِأَمْرِهِ یَعْمَلُونَ) نه «یعملون بأمره» گرچه برای رعایت فواصل (یَعْمَلُونَ) مؤخّر ذکر شد اما مفید حصر بودن هم به همراه او آمده این (وَهُم بِأَمْرِهِ یَعْمَلُونَ) دو نکته را به همراه دارد یک رعایت فواصل است که (یَعْمَلُونَ) ذکر شده، دوم اینکه تقدیم این متعلّق، این مفعول واسطه مفید حصر است اینها فقط به امر خدا عمل میکنند خب اگر فقط به امر خدا عمل میکنند میشوند مُکرَم دیگر، پس بنابراین اینها اول از کرامت عملی برخوردارند بعد میشود مَلکه، بعد میشود فصل مقوِّم، بعد میشوند مُکرَم (لاَ یَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَهُم بِأَمْرِهِ یَعْمَلُونَ) از این جهت مُکرَماند.
پرسش:...حصر فقط مختصّ به خداست.
پاسخ: نه.
پرسش: چون به هر حال اضافه میکند....
پاسخ: اضافه فی بعض الموارد، اگر بگوییم أمره از کجا استفاده میکنیم که امر در عالَم فقط امرِ اوست.
خب، اگر (بِأَمْرِهِ یَعْمَلُونَ) داشتیم معلوم میشود اینها فقط به امر خدا عمل میکنند. در سورهٴ مبارکهٴ «مریم»(سلام الله علیها) تعبیری بود که آن تعبیر جامعتر از این آیهٴ 28 سورهٴ مبارکهٴ «انبیاء» است در این آیهٴ 28 سورهٴ مبارکهٴ «انبیاء» آمده که (یَعْلَمُ مَا بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَمَا خَلْفَهُمْ) خدای سبحان از گذشته و آیندهٴ اینها باخبر است چون از گذشته و آینده یا حال و گذشتهٴ اینها (مَا بَیْنَ أَیْدِیهِمْ) یعنی حال، (مَا خَلْفَهُمْ) یعنی گذشته که اینها پشتسر گذاشتند خدا باخبر است و اینها هم میدانند خدا عالِم است «بما أیدیهم وما خلفهم» پس خود را در مشهَد و منظَر خدای سبحان میبینند این دوتا، هم حال هم گذشته خداوند حالِ آنها را میداند گذشتهٴ اینها را میداند لکن آنچه در سورهٴ مبارکهٴ «مریم» گذشت از این جامعتر است آیهٴ 64 سورهٴ مبارکهٴ «مریم» این بود که فرشتهها میگویند (وَمَا نَتَنَزَّلُ إِلَّا بِأَمْرِ رَبِّکَ) که این خب مفید حصر است چون مسبوق به نفی است (وَمَا نَتَنَزَّلُ إِلَّا بِأَمْرِ رَبِّکَ لَهُ) یعنی برای ربّ تو، پروردگار تو، خدای سبحان (مَا بَیْنَ أَیْدِینَا وَمَا خَلْفَنَا وَمَا بَیْنَ ذلِکَ) بین ایدی ما که در پیش داریم و آنچه را که پشتسر گذاشتیم و آنچه بین این دو هست در آنجا بسیاری از مفسّرین این (مَا بَیْنَ ذلِکَ) را بین ماضی و آینده معنا کردند یعنی خداوند (مَا خَلْفَنَا) گذشته را مالک است (مَا بَیْنَ ذلِکَ) آینده را مالک است (مَا بَیْنَهُمَا) را هم که حال است مالک است، اما لطیفهای که در المیزان بود این بود که این (مَا بَیْنَ أَیْدِینَا وَمَا خَلْفَنَا) را به زمان و زمین نزد آنجا دیگر جا برای امر زمان و ماضی و حال نیست امور قبلی و علل قبلی که (مَا خَلْفَنَا) است برای اوست، امور بعدی که معالیل و آثار ماست برای اوست، بین علل قبلی و معالیل بعدی که گوهر هستیِ ماست برای اوست و چیزی برای ما نمیماند نه اینکه ما این وسط مالک چیزی هستیم فقط امور زمینی و زمانی برای اوست خیر، (لَهُ مَا بَیْنَ أَیْدِینَا وَمَا خَلْفَنَا وَمَا بَیْنَ ذلِکَ) بین علل قبلی که ما پشتسر گذاشتیم (مَا خَلْفَنَا) شد و معالیل و آثار بعدی که (مَا بَیْنَ أَیْدِینَا) است و تابع وجود ماست همه مِلک و مُلک است ما بین علل قبلی و معالیل بعدی که گوهر هستی ماست برای اوست آن وقت چیزی برای ما نمیماند خب اگر کسی به مقام فنای محض رسید اینچنین میبیند خب قهراً میشود (عِبَادٌ مُّکْرَمُونَ).
«و الحمد لله ربّ العالمین»
(وَقَالُوا اتَّخَذَ الرَّحْمنُ وَلَداً سُبْحَانَهُ بَلْ عِبَادٌ مُّکْرَمُونَ (26) لاَ یَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَهُم بِأَمْرِهِ یَعْمَلُونَ (27) یَعْلَمُ مَا بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَمَا خَلْفَهُمْ وَلاَ یَشْفَعُونَ إِلَّا لِمَنِ ارْتَضَی وَهُم مِنْ خَشْیَتِهِ مُشْفِقُونَ (28) وَمَن یَقُلْ مِنْهُمْ إِنِّی إِلهٌ مِن دُونِهِ فَذلِکَ نَجْزِیهِ جَهَنَّمَ کَذلِکَ نَجْزِی الظَّالِمِینَ (29)
چون سورهٴ مبارکهٴ «انبیاء» در مکه نازل شد و عناصر محوری مسائل مکّی همان اصول دین بود یعنی توحید و وحی و نبوّت و معاد و امثال اینها به اضافه خطوط کلی فقه و اخلاق و بخشهایی از این سوره دربارهٴ وحی و نبوّت و معاد گذشت آنچه در این بخش اخیر مطرح شده بود جریان توحید بود. مشرکان حجاز گرفتار الحاد نبودند مبتلا به شرک بودند و طوایفی از مشرکین همان صنم و وثنِ دستساخته را میپرستیدند البته این به عنوان تَندیس و نَماد برای معبودهایشان بود کم کم خود اینها را عبادت میکردند و گروه خزاعه و مانند آن فرشتهها را فرزندان خدا میپنداشتند و فرشتهها را آلهه تلقّی میکردند. همهٴ مشرکان حجاز این قول را نداشتند که ملائکه آلههٴ جهاناند برخی از آنها و طوایفی از آنها مبتلا به این بودند. در این قسمت آیه یعنی آیهٴ 26 به بعد فرمود عدّهای از مشرکان حجاز گفتند ـ معاذ الله ـ خدا اتّخاذ وَلَد کرد تعبیر قرآن دربارهٴ وَلد داشتن یا اتّخاذ ولد دو گونه است. عدّهای بالصراحه میگویند «لقد ولد الله» که در سورهٴ «صافات» حرف اینها نقل شد و ابطال شد که صریحاً میگفتند خدا والِد است و فرزندی دارد در سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» گذشت که (مَا اتَّخَذَ صَاحِبَةً وَلاَ وَلَداً) خب اگر کسی همسر ندارد فرزند هم ندارد با آنها اینچنین سخت میگفتند. گروهی سخن از والد بودنِ خدا را به میان نمیآورند اتّخاذ ولد, تَبَنّی و مانند آن را مطرح میکردند همان طوری که در بین مردم تَبنّی و فرزند خواندن مطرح میبود فکر میکردند که خدای سبحان ـ معاذ الله ـ فرشتهها را فرزند خود قرار داده است که میشود اتّخاذ ولد, قرآن کریم هر دو را نفی کرد هم والد و پدر بودنِ خدا را که (لَمْ یَلِدْ وَلَمْ یُولَدْ) هم اتّخاذ ولد را که فرمود: (مَا اتَّخَذَ صَاحِبَةً وَلاَ وَلَداً) والد و ولد نیست چون منزّه از جِرم و جسم و امثال ذلک است تَبنّی و اتّخاذ ولد هم مطرح نیست برای اینکه همه عبدِ مربوباند تبنّی برای کسی است که کسی نیازی به چیزی داشته باشد وقتی خدا منزّه از هر نیاز است و همهٴ ماعدا برده و بندهٴ او هستند تبنّی هم معنا ندارد لذا گاهی میفرماید: (لَمْ یَلِدْ وَلَمْ یُولَدْ) گاهی میفرماید: (مَا اتَّخَذَ صَاحِبَةً وَلاَ وَلَداً) در سورهٴ مبارکهٴ «صافات» تعبیر قرآن کریم این است که عدّهای قائل شدند خداوند فرزندی دارد «لقد ولد الله» آیهٴ 149 سورهٴ مبارکهٴ «صافات» این است که (فَاسْتَفْتِهِمْ أَلِرَبِّکَ الْبَنَاتُ وَلَهُمْ الْبَنُونَ ٭ أَمْ خَلَقْنَا الْمَلاَئِکَةَ إِنَاثاً وَهُمْ شَاهِدُونَ ٭ أَلاَ إِنَّهُم مِّنْ إِفْکِهِمْ لَیَقُولُونَ ٭ وَلَدَ اللَّهُ وَإِنَّهُمْ لَکَاذِبُونَ) آن تعبیر سورهٴ مبارکهٴ «توحید» که (لَمْ یَلِدْ وَلَمْ یُولَدْ) برای ابطال این قول است اما سخن از اتّخاذ ولد که مطرح میشود تعبیر قرآن این است که (لَمْ یَتَّخِذْ وَلَداً) پس دو طایفه از آیات در قرآن کریم مطرح است برای اینکه دو گروه در حجاز مبتلای به این دو تفکّر باطل بودند بعضی میگفتند ـ معاذ الله ـ خدا والِد است و ولد دارد بعضیها میگفتند که تبنّی کرده فرزندی را اتّخاذ کرده و فرشتگان را هم دختران خدا میپنداشتند که خدای سبحان میفرماید اینها سخن از دختری و پسری اینها نیست و خودتان دختر را نمیپذیرید برای خدا دختر قائلید که این یک راه دیگری است غیر از مسئله ابطال شرک. خب, پس (وَقَالُوا اتَّخَذَ اللّهُ وَلَداً) از این قبیل است (سُبْحَانَهُ) یعنی او منزّه از هر گونه جرمیّت و جسمیّت و مادیّت و امثال ذلک است اگر او منزّه از هر گونه زمان و زمین, جِرم و جسم است دیگر والد نخواهد بود و منزّه از هر گونه حاجت است, مبرّای از تبنّی و اتّخاذ ولد خواهد بود (سُبْحَانَهُ) او منزّه از هر نقص و عیب و جِرم و جسم و امثال ذلک است. دربارهٴ فرشتهها چند وصف ذکر کرد اوّلین صفت این است که اینها برده و بندهٴ محضاند نه فرزند خدایند نه فرزندخوانده, (بَلْ عِبَادٌ) و کرامتی هم دارند که در قرآن کریم کرامت را مخصوص انسان نمیداند گرچه دربارهٴ انسان فرمود: (لَقَدْ کَرَّمْنَا بَنِی آدَمَ) ولی سندِ کرامت انسان هم همان طور که در بحثهای قبل گذشت خلافتِ اوست انسان کریم است چرا, چون خلیفه است و خلیفهٴ خدایِ کریم, کریم است.
مطلب بعدی, پس اول کرامت انسان است که بحثهای قبلی عهدهدار بود (لَقَدْ کَرَّمْنَا بَنِی آدَمَ) سند کرامت انسان هم خلافت اوست که (إِنِّی جَاعِلٌ فِی الأَرْضِ خَلِیفَةً). مطلب سوم آن است که خلیفه آن است که کارِ مستخلَفعنه را بکند, حرف مستخلفعنه را بزند, دستور مستخلفعنه را بدهد. مطلب چهارم این است که اگر کسی نانِ خلافت را بخورد در کنار سفرهٴ خلافت بنشیند از کرامت برخوردار باشد حرفِ خودش را بزند میشود (کَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ) اینچنین نیست که هر انسانی کریم باشد سند کرامت او خلافت اوست و خلیفه آن است که حرفِ مستخلفعنه را بزند, کار مستخلفعنه را بکند, دستور مستخلفعنه را انجام بدهد اگر کسی نانِ خلافت را بخورد حرفِ خودش را بزند (أَفَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَوَاهُ) باشد میشود (کَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ) اما دربارهٴ فرشتهها این حرف نیست (بَلْ عِبَادٌ مُّکْرَمُونَ) کرامت آنها هم به این است که (لاَ یَعْصُونَ اللَّهَ مَا أَمَرَهُمْ) بله, (لاَ یَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَهُم بِأَمْرِهِ یَعْمَلُونَ) همین تعبیری که در زیارت جامعه برای ائمه(علیهم السلام) آمده است خب اینها کریماند, اینها خلیفهاند برای اینکه (لاَ یَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ) هستند, برای اینکه (بِأَمْرِهِ یَعْمَلُونَ) هستند, (لاَ یَعْصُونَ اللَّهَ مَا أَمَرَهُمْ) هستند این طور است این اوصاف را قرآن کریم برای فرشتهها ذکر میکند در سورهٴ «تحریم» فرمود: (لاَ یَعْصُونَ اللَّهَ مَا أَمَرَهُمْ) دربارهٴ خَزَنهٴ جهنم است که خزنهٴ جهنم وقتی (لاَ یَعْصُونَ اللَّهَ مَا أَمَرَهُمْ وَیَفْعَلُونَ مَا یُؤْمَرُونَ) خب خزنهٴ بهشت به طریق اُولیٰ, آنها که مافوق بهشت و جهنماند حَمَلهٴ عرشاند به طریق اُولیٰ, اما حالا در جهان آیا فرشتهای هست که معصیت بکند آن را ما نه دلیل عقلی داریم بر استحالهاش نه دلیل نقلیِ قطعی داریم بر وقوعش چون همان طوری که بزرگان اهل حکمت گفتند ارقام فرشتهها مشخص نیست که عدد فرشتهها چقدرند, ملائکةالأرض چقدرند, ملائکةالسماء چقدرند, اصناف آنها چقدر است ممکن است برخی از ملائکه نظیر اِنس و جِن مبتلا به گناه بشوند بله این ممکن است اما این ملائکهای که قرآن از آنها یاد میکند چه آنهایی که متولّیان علماند تحت تدبیر جبرئیل(سلام الله علیه) هستند چه آنها که متولّیان حیاتبخشیاند تحت تدبیر اسرافیل(سلام الله علیه) هستند چه آنها که متولّیان قبض ارواحاند تحت تدبیر عزرائیل(سلام الله علیه) هستند چه آنها که متولّیان کِیل و رزقاند تحت تدبیر میکائیل(سلام الله علیه) هستند اینها بله, مسئولان بهشت, مسئولان جهنم, مسئولان عرش الهی, مسئولان وحی اینها بله معصوماند اما حالا آن فرشتههایی که طبق بیان نورانی امام سجاد(سلام الله علیه) که فرمود هر قطره بارانی یا برف و تگرگی که میآید فرشتهای او را همراهی میکند آیا این فرشتهها هم معصوماند یا نه, ما چنین برهان قطعی نداریم نه دلیلِ عقلی داریم بر امتناع عصیان اینها نه دلیل نقلی داریم بر ضرورت وقوع معصیت اینها البته اگر یک دلیل معتبری باشد یؤخذ بظاهره. اما این فرشتههایی که مدبّرات امرند و جهان را دارند تدبیر میکنند اینها (لاَ یَعْصُونَ اللَّهَ) هستند و همینها را مشرکان حجاز میپرستیدند لذا قرآن کریم در کمال جلال و شکوه از اینها حمایت کرده فرمود اینها عبادند یک, مُکرَم هم هستند دو, خودشان راه کرامت را طی کردند و قرآن هم از دست اینها به دست شما رسید (بِأَیْدِی سَفَرَةٍ ٭ کِرَامٍ بَرَرَةٍ) اگر این قرآن کریم است برای اینکه از مسیر کرامت عبور کرده به دست شما رسیده هم از اللهِ أکرم شروع شد (اقْرَأْ وَرَبُّکَ الْأَکْرَمُ ٭ الَّذِی عَلَّمَ بِالْقَلَمِ) هم سُفرای کریم این را آوردند (بِأَیْدِی سَفَرَةٍ ٭ کِرَامٍ بَرَرَةٍ) هم قلبِ انسان کریم آن را تحمل کرده هم به دست شما رسیده، بنابراین اگر قرآن کریم از مسیر فرشتهها عبور کرده و دستِ اینها دستِ موجودات کریم است اینها میشوند سُفرای کِرام الهی.
پرسش:...
پاسخ: خب نه دیگر، مگر اینکه مفهوم اولویّت باشد نسبت به فرشتههای برتر که اشاره شد این فرشتهها وقتی معصوم بودند بالاتر از اینها یقیناً معصوماند اما پایینتر از اینها هم معصوماند یا نه، دلیل دیگر میخواهد آنکه در سورهٴ مبارکهٴ «تحریم» آمده است آن فقط دربارهٴ فرشتگان مسئول جهنم است آیهٴ شش سورهٴ مبارکهٴ «تحریم» این است که (یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا قُوا أَنفُسَکُمْ وَأَهْلِیکُمْ نَاراً وَقُودُهَا النَّاسُ وَالْحِجَارَةُ عَلَیْهَا مَلاَئِکَةٌ غِلاَظٌ شِدَادٌ لاَ یَعْصُونَ اللَّهَ مَا أَمَرَهُمْ) در بیانات نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) در نهجالبلاغه دارد که اینها هر وقت عصبانی میشوند شعلهٴ آتش بیشتر میشود این طور نیست که حالا گازوئیلی، نفتی، بنزینی، زغالسنگی در جهنم بیندازند و آتشش افزوده بشود در بحثهای قبلی هم ملاحظه فرمودید که فرمود هیزم جهنم قاسطین و ظالمیناند (وَأَمَّا الْقَاسِطُونَ فَکَانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَباً) حطب و هیزم جهنم افراد ستمکارند. خب، این افراد ستمکار که گاهی سوخت و سوز دارند گاهی کم و زیاد دارند چند روزی مثلاً میروند آرام بگیرند باز عدّهای اینها را تحریک میکنند میشورانند همین صحنه در جهنم ظهور میکند (کُلَّمَا خَبَتْ زِدْنَاهُمْ سَعِیراً) چطوری آتش جهنم افروخته میشود در بیانات نورانی حضرت امیر در نهجالبلاغه دارد که وقتی فرشتههای مسئول جهنم غضب میکنند شعله زیاد میشود خب اینها اگر، چون جهنم دارِ عصمت است هیچ کس بیش از اندازه نمیسوزد نه اشتباهاً نه عمداً آن دار، دار عصمت است خب اگر آن دار، دار عصمت است مسئولانش باید معصوم باشند دیگر مگر کسی بیش از اندازهٴ استحقاق میسوزد این (جَزَاءً وِفَاقاً) که در قرآن کریم یکجا ذکر شد این مخصوص جهنمیهاست دیگر وگرنه دربارهٴ بهشتیها که (جَزَاءً وِفَاقاً) نیست (مَن جَاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثَالِهَا) است بیشتر از دهتاست و مانند آن، آنجایی که جزا مطابق با عمل است فقط دربارهٴ عذاب است دیگر، ذرّهای اشتباه در جهنم نیست که اشتباهاً کسی بیشتر بسوزد هم از خطا معصوماند هم از خطیئه چنین عالَمی است اگر جهنّم دارِ عصمت است معلوم میشود که مبادی فاعلیِ جهنم معصوماند نه خطا در آنجا راه دارد نه خطیئه، نه سهو و نسیان راه دارد نه جهلِ علمی و جهالتِ عملی، اگر در سورهٴ «تحریم» فرمود: (لاَ یَعْصُونَ اللَّهَ مَا أَمَرَهُمْ) طبق مفهومِ موافقه فرشتههایی که از اینها بالاترند خب بله یقیناً معصوماند اما فرشتههایی که پایینتر از اینها هستند جزء ملائکةالأرضاند جزء کارهای طبیعی را انجام میدهند دلیلی بر عصمت اینها نیست مگر اینکه از شواهد و ادلّهٴ دیگری استفاده بکنیم.
پرسش:...
پاسخ: خب نه، اگر یکجا نکردند دلیل بر عصیان نیست دلیل بر عدل است اینجا عادلانه اطاعت کردند اما حالا معصیت نمیکنند یا اشتباه نمیکنند بالقول المطلق این دلیل دیگر میطلبد آنجا بله همهشان اطاعت کردند اگر ما گفتیم فلان گروه همهشان اطاعت کردند یا همهشان نماز خواندند معنایش این نیست که همهشان معصوماند که، معنایش این است که در این بخش همهشان به عدالت عمل کردند غرض این است که ما دلیلی نداریم که آنچه به نام مَلَک است چه ملائکةالسماء، چه ملائکةالأرض، چه ملائکةالبرّ و البحر اینها معصوماند بله این ملائکهای که قرآن از آنها یاد میکنند نازعاتاند، باسطاتاند، ناشتاتاند، مدبّراتاند اینها که قرآن کریم از اینها یاد میکنند بله همهشان معصوماند متولّیان امور چهارگانهٴ یاد شده همهشان معصوماند، مسئولان بهشت و جهنم همهشان معصوماند اما حالا فلان فرشتهای که مسئول فلان باد است فلان زمین است فلان زمان است این هم معصوم است این برهان میخواهد، دلیل میخواهد.
پرسش:...
پاسخ: بسیار خب، ما چون از وضع آنها خبر نداریم نمیدانیم که اینها تشریع و شریعت ندارند که، ما چون از وضع آنها باخبر نیستیم البته اگر کسی بخواهد ادّعا کند اثباتش آسان نیست چون در قرآن کریم سورهٴ مبارکهٴ «ذاریات» فقط جریان جنّ و انس را ذکر کرده که (مَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنسَ إِلَّا لِیَعْبُدُونِ) دربارهٴ فرشتهها چیزی ذکر نکرده اگر فرشته هم مثل جنّ و انس بودند مکلّف بودند، شریعتی داشتند آنها را هم ذکر میکرد. جناب فخررازی ذیل این آیه میگوید این آیه چند مطلب میرساند یکی اینکه فرشتهها مکلّفاند یکی اینکه اینها معصوماند عصمتِ اینها را میشود ثابت کرد اما تکلیفِ اینها از این آیات برنمیآید تکلیف به معنای تشریعی، تکلیف به معنای اینکه انبیا دارند، رسول دارند چون هیچ بحثی در قرآن کریم دربارهٴ نبوّت و وحی و رسالت و تکلیف و شریعتِ فرشتهها در قرآن به میان نیامده که آنها هم امّتی هستند، پیامبری دارند، قانونی دارند، کتابی دارند اینها مطرح نشده فقط دربارهٴ جن و انس مطرح شده که جنس و انس انبیا دارند، اولیا دارند نه انبیا از جنس خودشان انبیای برای جن هست، انبیایی برای انسان هست مثل اینکه بگویند انبیایی برای زن و مرد هست معنایش این نیست که زن هم از جنس خود پیامبر دارد یا امام دارد برای زن و مرد پیغمبر هست نه معنایش این است که پیغمبر دو قِسم است برای جن و انس پیغمبر هست معنایش این نیست که پیغمبر دو قِسم است. به هر تقدیر اثبات این معنا که آنها مکلّفاند از آیه برنمیآید یک، اثبات اینکه هیچ فرشتهای در عالَم نیست که معصیت بکند آن هم کار آسانی نیست دو، اما این فرشتههایی که جزء مدبّرات امرند و مسئولیتهایی قرآن کریم برای آنها ذکر کرده اثبات عصمت اینها سهل است برای اینکه قرآن کریم اینها را معصوم میداند وقتی خَزنهٴ جهنم را معصوم میداند دیگران به طریق اُولیٰ معصوماند یعنی مسئولان بهشت و مسئولان عرش و امثال ذلک.
خب، (قَالُوا اتَّخَذَ الرَّحْمنُ وَلَداً سُبْحَانَهُ بَلْ عِبَادٌ مُّکْرَمُونَ) کرامتشان تام است دیگر در آنها (أُولئِکَ کَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ) و امثال ذلک درنمیآید و کرامتشان هم در این جهت است که (لاَ یَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ) قول و امر و ارادهٴ خدا مُطاع اینهاست اینها امّت ارادهٴ الهیاند همین و به امر خدا عمل میکنند خب غیر از این نیست.
پرسش:...
پاسخ: نه، حالا امر منحصر در شریعت باشد بله، اما امر اگر در تکمیل و تشریع به کار میرود نظیر آنچه در پایان سورهٴ مبارکهٴ «یس» یا آیات دیگر آمده است که (إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَیْئاً أَن یَقُولَ لَهُ کُن فَیَکُونُ) خب این امرِ تکوینی است در حالی که امر تشریعی اینچنین نیست با (کُن فَیَکُونُ) نیست و خدا امر میکند یک عدّه اطاعت میکنند یک عدّه اطاعت نمیکنند، بنابراین امر خدا اگر ما دلیل داشته باشیم که این امر، امر تشریعی است آنگاه سخن فخررازی تام است و اینها مکلّفاند اما وقتی ما دلیلی نداریم که منظور از این امر، امر تشریعی است شاید نظیر امری باشد که در پایان سورهٴ مبارکهٴ «یس» آمده (إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَیْئاً أَن یَقُولَ لَهُ کُن فَیَکُونُ) خب آن امر دیگر امر تکوینی است.
(یَعْلَمُ مَا بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَمَا خَلْفَهُمْ وَلاَ یَشْفَعُونَ إِلَّا لِمَنِ ارْتَضَی) خدای سبحان گذشته و حال اینها را میداند یک، مبادی قبلی و بعدی را میداند دو، ما بین اینها را میداند سه، و اینها میدانند که خدا میداند که این خصیصهٴ آنهاست آنها خودشان را در مشهد خدایی میبینند که خدا از گذشته و حال و آینده آنها باخبر است از مبادی و لوازم و بین مبادی و لوازم آنها هم مستحضر است که ضعیفتر از این آیه، آیهٴ سورهٴ مبارکهٴ «مریم» و اینها بود که قبلاً گذشت که (لَهُ مَا بَیْنَ أَیْدِینَا وَمَا خَلْفَنَا وَمَا بَیْنَ ذلِکَ) این (مَا بَیْنَ ذلِکَ) هم برای خداست پس چیزی برای انسان نمیماند فرشتهها چنین موجودیاند که میگویند گذشته برای او، آینده برای او، بین گذشته و آینده یعنی موجودیّت و هویّت کنونی ما هم برای اوست. خب، چنین موجودی بدون اذن خدا کار نمیکند آنگاه کلام را متوجّه مشرکان حجاز کرد فرمود شما برای چه فرشتهها را عبادت میکنید خودتان گفتید (مَا نَعْبُدُهُمْ إِلَّا لِیُقَرِّبُونَا إِلَی اللَّهِ زُلْفَی) یک، (هؤُلاَءِ شُفَعَاؤُنَا عِندَ اللَّهِ) دو، ما به شما خبر بدهیم از الله داریم به شما خبر میدهیم شما مگر الله را قبول ندارید الله را که به عنوان خالق کلّ و مدیر کلّ قبول دارید میگویید او اِلهالآلهه است، ربّالأرباب است و مانند آن، و میگویید ما فرشتهها را عبادت میکنیم که ما را به الله نزدیک بکند میگویید ما فرشتهها را عبادت میکنیم که شفیع ما بشوند نزد الله این قرآن که کلام الله هست از الله به شما خبر میدهد که فرشتهها از شما شفاعت نمیکنند شما برای چه عبادت میکنید، برای اینکه در سورهٴ مبارکهٴ «نساء» فرمود: (إِنَّ اللّهَ لاَ یَغْفِرُ أَن یُشْرَکَ بِهِ وَیَغْفِرُ مَا دُونَ ذلِکَ لِمَن یَشَاءُ) خدا مشرک را نمیآمرزد خب شما هم که مشرکید این فرشتهها هم که عبادِ مُکرَماند بدون دستور خدا کار نمیکنند (بِأَمْرِهِ یَعْمَلُونَ)اند از شماها شفاعت نمیکنند حواستان جمع باشد، اگر شفاعت حق است که حق است باید به اذن او باشد خدا صریحاً اعلام کرده که خداوند از مشرک نمیگذرد خب برای چه عبادت میکنید، اگر شما به طمع تَقریب یا به طمع تَشفیع عبادت میکنید کلاهما مُنتفیان. در سورهٴ مبارکه این آیه مبسوطاً گذشت که آیهٴ 48 سورهٴ مبارکهٴ «نساء» (إِنَّ اللّهَ لاَ یَغْفِرُ أَن یُشْرَکَ بِهِ وَیَغْفِرُ مَا دُونَ ذلِکَ لِمَن یَشَاءُ) البته آن هم بر اساس مشیئت حکیمانه است (وَمَن یُشْرِکْ بِاللّهِ فَقَدِ افْتَرَی إِثْماً عَظِیماً) خب پس مطمئن باشید که از شما شفاعت نمیکند اگر آنها سِمتی داشته باشند که آن سِمت باید به اذن خدا باشد چون اینها (بِأَمْرِهِ یَعْمَلُونَ)اند، (لاَ یَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ)اند و مانند آن، اگر سِمتی دارند مطمئن باشید که به درد شما نمیخورد خب پس چرا عبادت میکنید این شرک است شما بخواهید آنها را وسیله قرار بدهید باید برابر شریعت اسلام خدا را عبادت بکنید آن وقت از خدا بخواهید که مشمول شفاعت انبیا و اولیا و فرشتهها باشند آن یک راه دیگری دارد و آخرین کسی که از بعضیها ممکن است شفاعت بکند ذات اقدس الهی است که (وآخر من یشفع ارحم الراحمین) آنها که دیگر بالأخره هر موجودی حدّی دارد و بخشش او محدود است تنها موجودی که متناهی نیست و بخشش او نامتناهی است ذات اقدس الهی است لذا فرمود: (وآخر من یشفع ارحم الراحمین) پس شما اگر به طمع شفاعت عبادت میکنید یک طمع خامی است این مطمئن باشید که به سود شما نیست (وَلاَ یَشْفَعُونَ إِلَّا لِمَنِ ارْتَضَی) کسی که مُرتضیالمذهب باشد چه شخصی، چه گروهی مرتضیالمذهب است؟ مسلمانها، برای اینکه در همان آیهٴ سورهٴ مبارکهٴ «مائده» فرمود: (وَرَضِیتُ لَکُمُ الْإِسْلاَمَ دِیناً) دینِ خداپسند همان اسلام است بعد از آمدن جریان غدیر دینِ خداپسند (الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ) شد و (رَضِیتُ لَکُمُ الْإِسْلاَمَ دِیناً) شد دیگر، اگر دین خداپسند دین قرآن و عترت است و شما از هر دو محرومید چه توقّعی دارید فقط کسی میتواند مشفوعله باشد که مرتضیالمذهب باشد کسی مرتضیالمذهب است که دینِ خداپسند را قبول کند دین خداپسند دین قرآن و عترت است که (الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَرَضِیتُ لَکُمُ الْإِسْلاَمَ) دینی که خداپسند است همین است دیگر شما که این را ندارید آنجا هم که در سورهٴ مبارکهٴ «بقره» آیهٴ آیةالکرسی (مَن ذَا الَّذِی یَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلَّا بِإِذْنِهِ) همین است نسبت به چه کسی اذن بدهد به مرتضیالمذهب اذن میدهد دیگر (لاَّ یَمْلِکُونَ الشَّفَاعَةَ إِلَّا مَنِ اتَّخَذَ عِندَ الرَّحْمنِ عَهْداً) شما که این نیستید که، بنابراین نه آنها چنین سِمتی بدون اذن خدا دارند نه شما چنین نصیبی، آخر چرا عبادت میکنید، اگر از آنها کاری ساخته نیست بر فرض ساخته باشد برای شما نمیکنند چرا عبادت میکنید. خب، این دو قسمت را قرآن کریم نفی کرده فرمود نه از آنها بدون اذن خدا کاری ساخته است نه بر فرض آنها کاری انجام بدهند به سود شماست شما از کسانی هستید که یقیناً محرومید (وَلاَ یَشْفَعُونَ إِلَّا لِمَنِ ارْتَضَی وَهُم مِنْ خَشْیَتِهِ مُشْفِقُونَ) اینها از بهترین مصادیق عالِمان دیناند (إِنَّمَا یَخْشَی اللَّهَ مِنْ عِبَادِهِ الْعُلَمَاءُ) اینها اِشفاق دارند، هراسناکاند، لرزاناند، مضطرباند از خشیت الهی منتها خوف، خوف عقلی است البته نظیر (وَلِمَنْ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِ جَنَّتَانِ) یک وقت انسان از مار و عقرب میترسد یک وقت از جهنم میترسد یک وقت وقتی وارد حرم شد حریم میگیرد حرم را شما احترام بکنید، احترام بکنید یعنی چه، یعنی حریم بگیرید، اگر گفتند نسبت به فلان مقام احترام بکنید یعنی حریم بگیرید انسان وقتی وارد حرم شد میبیند میترسد خب این ترس، ترس عقلی است ترس ممدوح است، ترس محمود است جرأت نمیکند خودش را به ضریح نزدیک بکند.
این یک خوف عقلی است یک وقت است انسان از اتومبیلی که با سرعت حرکت میکند میترسد آن یک خوفِ نفسی است اما وقتی وارد حرم میشود کمتر جرأت میکند خودش را به ضریح بچسباند این یک خوفِ عقلی است حریم میگیرد چرا جلوتر از قبر امام گفتند نماز نخوانید با اینکه عبادت است دیگر این ادب است این احترام است خب، اینها حریم گرفتن است (وَلِمَنْ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِ) کذا، (وَأَمَّا مَنْ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِ) کذا این خوفها، خوفهای عقلی است فرشتهها این طور خشیت و اِشفاق و خوف نسبت به ذات اقدس الهی دارند (وَهُم مِنْ خَشْیَتِهِ مُشْفِقُونَ) بعد فرمود: (وَمَن یَقُلْ) اینها هم به صورت جملهٴ شرطیه است البته (وَمَن یَقُلْ مِنْهُمْ إِنِّی إِلهٌ مِن دُونِهِ) کسی بخواهد بگوید من در عرض خدایم این را کسی نمیگوید، اگر بگوید مِن دونه الهام یعنی رتبهٴ الوهیّت من پایینتر از رتبهٴ الوهیّت خداست که مقرِّب الیالله باشند یا شفیع الیالله باشند اگر کسی چنین ادّعایی بکند (وَمَن یَقُلْ مِنْهُمْ إِنِّی إِلهٌ مِن دُونِهِ فَذلِکَ نَجْزِیهِ جَهَنَّمَ) خب، مستحضرید که این تعبیر اگر به صورت جملهٴ شرطیه نبود خب نشانهٴ وقوع بود و تکلیف و امثال ذلک اما به صورت جمله شرطیه است جمله شرطیه وقوع را نمیرساند جملهٴ شرطیه با استحاله ممکن است با امکان هم ممکن است اگر (وَمَن یَقُلْ مِنْهُمْ إِنِّی إِلهٌ) به صورت جملهٴ شرطیه در آمده است میتواند نظیر آنچه در سورهٴ مبارکهٴ «انعام» مطرح شده است که به صورت جملهٴ شرطیه دربارهٴ انبیاء آمده این هم همین طور باشد در سورهٴ مبارکهٴ «انعام» از آیهٴ 84 به بعد نام شریف عدّهای از انبیا(علیهم السلام) ذکر شده است تا به آیهٴ 86 (وَمِنْ آبَائِهِمْ وَذُرِّیَّاتِهِمْ وَإِخْوَانِهِمْ وَاجْتَبَیْنَاهُمْ وَهَدَیْنَاهُمْ إِلَی صِرَاطٍ مُسْتَقِیمٍ ٭ ذلِکَ هُدَی اللّهِ یَهْدِی بِهِ مَن یَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ) بعد از نام بردن عدّهای از انبیا آنگاه در آیهٴ 88 میفرماید: (وَلَوْ أَشْرَکُوا لَحَبِطَ عَنْهُم مَا کانُوا یَعْمَلُونَ) خب جملهٴ شرطیه است با اینکه محال است صِدق جملهٴ شرطیه به تلازم مقدّم و تالی است نه وقوع مقدّم فرمود اگر این انبیایی که ما اسمشان را بردیم انبیای ابراهیمی اگر مشرک بشوند تمام سعیشان باطل است قضیه، قضیهٴ صادقه است صِدق قضیه شرطیه به صِدق تلازم بین مقدّم و تالی است نه صدق مقدّم فرمود اگر این انبیا(علیهم السلام) که اسامیشان را بردیم عبادِ صالحاند کذا و کذا، اگر ـ معاذ الله ـ شرک بورزند همهٴ کارهای آنها باطل است پس جملهٴ شرطیه دلالت ندارد بر اینکه اینها این کار واقع شده یا مثلاً مکلّفاند نظیر اینکه همین مطلب دربارهٴ پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) هم آمده است که (لَئِنْ أَشْرَکْتَ لَیَحْبَطَنَّ عَمَلُکَ) فتحصّل که فرشتهها بر فرضِ محال اگر بیراهه بروند کارشان جهنم است.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
(وَمَن یَقُلْ مِنْهُمْ إِنِّی إِلهٌ مِن دُونِهِ فَذلِکَ نَجْزِیهِ جَهَنَّمَ کَذلِکَ نَجْزِی الظَّالِمِینَ (29) أَوَ لَمْ یَرَ الَّذِینَ کَفَرُوا أَنَّ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ کَانَتَا رَتْقاً فَفَتَقْنَاهُمَا وَجَعَلْنَا مِنَ الْمَاءِ کُلَّ شَیْءٍ حَیٍّ أَفَلاَ یُؤْمِنُونَ (30) وَجَعَلْنَا فِی الْأَرْضِ رَوَاسِیَ أَن تَمِیدَ بِهِمْ وَجَعَلْنَا فِیهَا فِجَاجاً سُبُلاً لَّعَلَّهُمْ یَهْتَدُونَ (31) وَجَعَلْنَا السَّماءَ سَقْفاً مَّحْفُوظاً وَهُمْ عَنْ آیَاتِهَا مُعْرِضُونَ (32) وَهُوَ الَّذِی خَلَقَ اللَّیْلَ وَالنَّهَارَ وَالشَّمْسَ وَالْقَمَرَ کُلٌّ فِی فَلَکٍ یَسْبَحُونَ (33)
چون سورهٴ مبارکهٴ «انبیاء» در مکه نازل شد و عناصر محوری سوَر مکّی اصول دین است و بخشی از مسائل مربوط به وحی و نبوّت قبلاً بازگو شد و مسئلهٴ توحید اخیراً طرح شد و نظم عالَم بهترین دلیل بر وحدت ناظم است لذا در این بخش از آیات از توحیدِ ذات اقدس الهی سخن به میان آورد مشرکان حجاز گرفتار همین شرک و وثنیّت و صنمیّت بودند الحاد به معنای نفیِ مبدأ معمولاً در حجاز نبود خیلی کم بود لذا آیاتی که مربوط به الحاد است در قرآن کریم وجود دارد اما به وفورِ نفی شرک و اثبات توحید نیست. عدّهای از مشرکان فرشتهها را میپرستیدند به زعم اینکه به گمان این باطل که فرشته کاری را در جهان بالاستقلال انجام میدهد و عبادتکنندههای خود را به خدا نزدیک میکند و شفیعِ آنهاست نزد خدا مستحضرید که منظور مشرکان از شفاعت دربارهٴ مسائل مادّی و دنیایی بود وگرنه شفاعتِ به معنای طلب مغفرت در معاد برای مشرکین حجاز مطرح نبود زیرا آنها معادی قائل نبودند, بهشت و جهنّمی قائل نبودند تا شفاعت به این معنا که در قیامت از اینها شفاعتی به عمل بیاید اینها نجات پیدا کنند اگر میگفتند: (هؤُلاَءِ شُفَعَاؤُنَا عِندَ اللَّهِ) یعنی دربارهٴ تقرّب دنیایی که خیر دنیا به ما برسد از شرّ دنیا مصون باشیم و مانند آن, پس اینها فرشتگانی را میپرستیدند که این سِمت را داشته باشند نه هر فرشتهای, آیا هر فرشته معصوم است یا نه آن را باید هم از منظر عقل بحث کرد هم از نظر نقل, دلیل نقلی معتبر که عموم یا اطلاق داشته باشد کلُّ مَلَکٍ معصوم ما نداریم که عندالشکّ به عموم یا به اطلاقش تمسّک بکنیم که هر فرشتهای معصوم است دربارهٴ فرشتههایی که مسئولان امور جهنّماند در سورهٴ «تحریم» فرمود: (عَلَیْهَا مَلاَئِکَةٌ غِلاَظٌ شِدَادٌ لاَ یَعْصُونَ اللَّهَ مَا أَمَرَهُمْ وَیَفْعَلُونَ مَا یُؤْمَرُونَ) این دلیل بر عصمت فرشتههایی است که مأموران عذاب خدا هستند در قیامت. طبق مفهوم اولویّت فرشتههایی که از اینها بالاترند عصمتِ آنها را از همین آیه میشود استفاده کرد چون بهشت بالاتر از جهنّم است مسئولان تدبیر بهشت بالاتر از مسئولان تدبیر جهنّماند اگر مسئولان تدبیر جهنّم معصوماند فرشتههای مسئول تدبیر بهشت هم معصوماند و بالاتر از اینها فرشتههایی هستند که حاملان عرش و مانند آن هستند عصمت این گونه از فرشتهها را میشود از راه مفهوم اولویّت از آیهٴ سورهٴ مبارکهٴ «تحریم» استفاده کرد این یکی, این دلیل نقلی, یک دلیل نقلی مستقلّی که عموم یا اطلاق داشته باشد که هر فرشتهای چه ملائکةالسماء, چه ملائکةالأرض, چه ملائکهٴ دنیا, چه ملائکهٴ آخرت, چه ملائکهای که مسئول تدبیرند جزء مدبّرات امرند یا جزء نازعاتاند یا جزء باشتاتاند و مانند آن, چه ملائکهای که مسئولیّت ندارند چنین اطلاق یا عمومی نیست این یک مسئله, اما دلیل عقلی چون عنوان فرشته در براهین عقلی نیست در بحثهای عقلی فقط سخن از عقول و مجرّدات تامّه و مجرّدات عقلی و مجرّدات نفسی مطرح است مجرّدات عقلی جا برای عصیان نیست اما مجرّدات نفسی احتمال عصیان در آنها هست مجرّدات نفسی نظیر نفس انسان, نفس جن, منتها تجرّد انسان خیلی قویتر از تجرّد جنهاست آنها حدّاکثر شاید به تجرّد وهمی و خیالی راه یابند اما در انسان تجرّد عقلی و مانند آن هست و چون به نفس وابسته است نفس مدبّر بدن است احتمالاً فراز و نشیبی دارد, عصیانی دارد, خطایی دارد, خطیئهای دارد پس مجرّد عقلی که هیچ ارتباطی با بدن ندارد معصوم است, مجرّد نفسی که با بدن ارتباط دارد کار نفس را انجام میدهد مدبّر بدن است احتمال عصیان هست این راجع به اطاعت و عصیان. دربارهٴ فراگیری مطالب اگر فرشتهای مجرّدِ تام بود مجرّد عقلی بود نه مجرّد نفسی آن فراگیریش به ظهور و خفاست نظیر آنچه را که ذات اقدس الهی دربارهٴ تعلیم اسما به فرشتهها آموخت که (یَا آدَمُ أَنْبِئْهُمْ بِأَسْمَائِهِمْ فَلَمَّا أَنْبَأَهُمْ بِأَسْمائِهِمْ) اگر واقعاً فرشتهای موجودِ مجرّد عقلی است آغاز و انجامش یکی است بدأ و حشرش یکی است حدوث و قِدَمی ندارد یکسان ثابت است ساکن نیست ثابت است ولی فراگیری علمش هم به ظهور و خفاست که ما بگوییم قبلاً نمیدانست با اِنباء آدم(سلام الله علیه) آگاه شد اسمای الهی را بعد فرا گرفت این باید به ظهور و خفا برگردد نه به تجدّد و تحوّل و حرکت و امثال ذلک, بنابراین اگر ظهور و خفا شد این میتواند مسئلهٴ تجدّد احوال, تجدّد مَلکات, تجدّد علوم فرشتهها را توجیه کند, پس در فصلی که مربوط به عصیان است چهار مطلب شد یکی اینکه دلیل نقلیِ تام عموم یا اطلاق داشته باشیم بر عصیان کلّ مَلَک نداریم, دوم اینکه دلیل نقلی نسبت به عصمت فرشتههای مسئول جهنم داریم با مفهوم اولویّت مطالب عصمت فرشتههای دیگر اثبات میشود, اما دربارهٴ دلیل نقلی عصیان دربارهٴ موجود مجرّد تام راه ندارد اما دربارهٴ موجود مجرّد نفسی که مدبّر بدن است عصیان راه دارد این امکانش, اما دربارهٴ علوم و تحوّلاتی که هست آنها هم اینچنین است, اگر موجودی مجرّد تام بود بگوییم قبلاً چیزی را نمیدانست بعداً چیزی را یاد میگیرد این به ظهور و خفا برمیگردد نه تحوّل و حرکت, ولی اگر موجودی مجرّد نفسی بود نه مجرّد عقلی جزء مدبّرات بدن بود حالا یا مدبّرات بدنِ سمایی یا ارضی این تحوّل و تجدّد حال فرش دارد که قبلاً چیزی را نداند بعد چیزی را یاد بگیرد یا قبلاً درجهای نداشت به وسیلهٴ عبادت به درجهای برسد و مانند آن, این برای تحوّلاتی که هست در آیات سورهٴ مبارکهٴ «بقره» که (یَا آدَمُ أَنْبِئْهُمْ بِأَسْمَائِهِمْ فَلَمَّا أَنْبَأَهُمْ بِأَسْمائِهِمْ) اینها گذشت. آن فرشتههایی که مأمور وحیاند, مسئول وحیاند البته آنها یقیناً معصوماند هم دلیل عقلی هست و هم شواهد نقلی و هم مفهوم موافقهای که چون بالاتر از فرشتههای مسئول جهنّماند. اما دربارهٴ اینکه این فرشتهها میتوانند کاری انجام بدهند و در عالَم نقصی پیدا نشود آن فرشتههایی که مدبّر امرند البته چون تحت تدبیر الهیاند مسئولاند اینها نه خطایی دارند نه خطیئه وگرنه بینظمی رخ میداد اما فرشتههایی که جزء مدبّرات امر نیستند مثل انسانها که بعضی از انسانها مسئولاند, مدبّرند نظیر انبیا و اهل بیت(علیهم السلام) اینها یقیناً معصوماند اما انسانهای دیگر که مسئولیّتی در نظام تکوین ندارند کارهای خودشان را انجام میدهند دلیلی بر عصمت آنها نیست.
پرسش: عواملی که در انسان و جن باعث عصیان میشود مثل حبّالدنیا, شهوت و هوای نفس چون در فرشتهها وجود ندارد پس عصیان ثابت نیست.
پاسخ: بله, اگر ما ثابت کردیم که جمیع فرشتهها مجرّدِ تاماند و از این اُفت و آفتهای مصوناند بله, اما ما نه چنین عمومی داریم نه چنین اطلاقی ملائکةالأرض چه کارهاند, قطرات باران را چه کسی میآورد, عدد آنها را چه کسی میداند, صفات آنها چگونه است اینها که مشخص نشد که, آن ملائکهای که قرآن کریم و روایات اوصاف آنها را مشخص کرده است بله معصوماند آنها که مدبّرات امرند و آنها که در سطح خَزنهٴ جهنّم و بالاترند عصمت آنها را قرآن ثابت کرده است (لاَ یَعْصُونَ اللَّهَ مَا أَمَرَهُمْ) فرمود و مانند آن, چه اینکه در این آیه هم فرمود: (لاَ یَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَهُم بِأَمْرِهِ یَعْمَلُونَ) اما جمیع ملائکه, ملائکةالأرض هر قطره بارانی که میآید فرشتهای او را همراهی میکند این گونه از مسائل که برای ما نه تحلیلاً بحث شد نه اطلاق و عمومی هست که عصمت اینها را ثابت بکند.
پرسش: پاسخ: ما چه میدانیم, اگر «لست أدری» است نمیدانیم که این موجودات در چه حدّیاند چگونه فتوا به عصمت اینها بدهیم بله آنهایی که قرآن کریم مشخص کرد و اوصاف آنها را مشخص کرد مثلاً در جریان سورهٴ مبارکهٴ «انعام» دارد هفتاد هزار فرشته این سورهٴ مبارکه را بدرقه کردند همه وارد قلب مقدّس پیغمبر شدند خب این معلوم است مجرّدند, معلوم است که معصوماند.
پرسش: پاسخ: امکان پس هست دیگر, الآن بحث در اینکه اینها معصیت میکنند که نیست بحث در امکان است, امکانش هست. خب, بنابراین اگر سخن از امکان است راه باز است اما آنهایی که کارهایی شریعت از آنها نقل کرده که دلیل بر عصمت یا تجرّد است آنها بله نسبت به آنها دلیل داریم خب همین جریان سورهٴ مبارکهٴ «انعام» که هفتاد هزار فرشته او را مشایعت کردند همه وارد قلب مقدّس پیغمبر شدند (نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِینُ ٭ عَلَی قَلْبِکَ لِتَکُونَ مِنَ الْمُنذِرِینَ) اینها بله شواهد بر تجرّد هست, شواهد بر عصمت هست و مانند آن, اما آن ملائکةالأرض که طبق بیان نورانی امام سجاد(سلام الله علیه) در صحیفه یا ادعیه دیگر که هر قطره بارانی را فرشتهای میآورد نه اثبات اینها نه تحقیق اینها نه تحلیلِ ماهوی اینها چیزی بحث نشده ما خبری نداریم.
پرسش: پاسخ: بله دیگر, تکوین هست ولی منظور آن است که اگر موجودی مسئولیّت تکوینی به آنها واگذار بشود مثل مدبّرات امر, مثل نازعات, مثل باسطات اینها که قرآن کریم با سوگند از اینها نام میبرد (فَالْمُدَبِّرَاتِ أَمْراً), (وَالنَّاشِطَاتِ نَشْطاً ٭ وَالسَّابِحَاتِ سَبْحاً ٭ فَالسَّابِقَاتِ سَبْقاً ٭ فَالْمُدَبِّرَاتِ أَمْراً) بله, اما اگر یک فرشته بود که مأموریتی نداشت جزء مدبّرات امر نبود مثل انسانها ما چه دلیل بر عصمت داریم ما نه حصر آنها را باخبریم نه از عصمت آنها آن مقداری که قرآن مشخص کرده روایات مشخص کرده اوصاف اینها را بیان کرده بله، اینها کاملاً مجرّدند و معصوم. خب، بنابراین تطبیق اینکه مجرّداتِ عقلی همان فرشتهات آنچه را که در شرع به عنوان فرشته نامیده میشود همانهایی هستند که در حکمت و کلام به عنوان مجرّدات عقلی مطرحاند اثبات این آسان نیست چون اینها مجرّدات عقلی را ثابت میکنند آنها معلوم نیست که جزء مجرّدات عقلی باشند یا مجرّدات نفسی باشند.
مطلب دیگر در جریان اینکه اگر توحید را با نقل میشود ثابت کرد برای این است که اگر کسی پیغمبر شد با معجزه از طرف خدا آمد و این شخصی که پیغمبر است و صادق است گفت «لا إله الاّ الله» در عالَم بیش از یک اِله نیست خب ما یقین داریم که بیش از یک اله در عالم نیست دیگر نمیشود گفت که چند اله در عالماند اینها توافق کردند یک نفر را بفرستند خب این یک نفر میگوید بیش از یک خدا در عالم نیست اولاً تعدّد آلههٴ متعدّد بر یک امر مستحیل است زیرا هر کدام از اینها حکمت و علمی دارند که عین ذات آنهاست یک، ذات آنها با یکدیگر متفاوت است دو، پس علم و حکمت آنها با هم متفاوت است سه، توافق آنها بر یک امر مستحیل است چهار، بر فرض توافق بکنند یک پیامبر، یک نماینده بفرستند این یک نماینده میگوید که «لا إله الاّ الله» حرفی است که همهٴ انبیا آوردند خب اگر «لا إله الاّ الله» این یک نفر میگوید بیش از یک خدا در عالَم نیست این هم که صادقِ مُصدَّق است پس معلوم میشود تعدّد آلهه مستحیل است دیگر، بنابراین توحید را با دلیل نقلی میشود ثابت کرد چه اینکه با دلیل عقلی ثابت میشود ولی اصلِ مبدأ را البته باید با دلیل عقلیِ محض اثبات کرد دلیل نقلی آنجا راه ندارد. در جریان نظم عالَم این بشر اصولاً کسی را عبادت میکند که به او نزدیک بشود هر الهی برای خودش تدبیر خاصّی دارد، حکمت مخصوصی دارد، مدبّریّت خاصّی دارد نمیشود یک عبادت مشترکی را فرض کرد برای تقرّب به آلهه متعدّد برای اهداف متعدّد، کمالات متعدّد و مانند آن، مهمترین راهی که برای توحید ذکر میکنند همین نظم عالَم است یک برهان عقلی بود که فرمود: (لَوْ کَانَ فِیهِمَا آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتَا) که با کمک گرفتن از نظمِ عالَم آن برهان گذشت، اما برهان مخصوصتر و تجربیتر را قرآن ذکر میکند میفرماید این عالَم بسیار منظّم است و این عالَم که بسیار منظّم است تحت تدبیر یک مدبّر و یک ناظم است ما گرچه مقدّمهٴ قیاس استثنایی را در آیهٴ 22 گذراندیم که (لَوْ کَانَ فِیهِمَا آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتَا) لکن استثنای تالی به صورت شفاف در سورهٴ مبارکهٴ «ملک» بود که گذشت ولی برای روشنتر شدن استثنای تالی در همین سورهٴ مبارکهٴ «انبیاء» آیهٴ سی به بعد چند آیه است که نظم عالم را ذکر میکند میفرماید همه مخصوصاً کفّار باید بدانند که به دنبال آسمانشناسی بروند، زمینشناسی بروند، مجموعهٴ آسمان و زمین را بشناسند که اینها اول بسته بود حالا چند میلیارد سال قبل میشود فهمید به دلیل اینکه الآن بشر به جایی رسیده است که میگوید این نوری که فعلاً از این ستاره به ما میرسد چند میلیارد سال قبل حرکت کرده الآن به ما میرسد حالا معلوم نیست این ستاره فعلاً اینجا باشد که. خب، این راهها را بشر اگر نمیتوانست بفهمد قرآن تشویق نمیکرد فرمود شما بروید جستجو کنید مگر نمیبینید یعنی مسئله به قدری روشن میشود بعدالفحص که از رأی به رؤیت میآید از عقل به حس میآید اینقدر مسئله برای شما روشن خواهد شد مگر نمیبینید که آسمان و زمین قبلاً بسته بودند ما اینها را باز کردیم تولّد زمین از کُرات دیگر، تولد کُرات دیگر بعضها عن بعض اینها بسته بودند رَتْق یعنی بسته، بسته بودند ما اینها را فَتق کردیم باز کردیم (أَوَ لَمْ یَرَ الَّذِینَ کَفَرُوا أَنَّ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ کَانَتَا رَتْقاً فَفَتَقْنَاهُمَا) خب چه چیزی بودند که بسته شدند آن را در سورهٴ مبارکهٴ «سجده» و «فصّلت» و آنجا ذکر میکند در بخشهای سماوات سبع در سورهٴ مبارکهٴ «فصّلت» و مانند آن میفرماید: (ثُمَّ اسْتَوَی إِلَی السَّماءِ وَهِیَ دُخَانٌ فَقَالَ لَهَا وَلِلْأَرْضِ ائْتِیَا طَوْعاً أَوْ کَرْهاً قَالَتَا أَتَیْنَا طَائِعِینَ ٭ فَقَضَاهُنَّ سَبْعَ سَمَاوَاتٍ) یا (سویناها) کذا و کذا (وَزَیَّنَّا السَّماءَ الدُّنْیَا بِمَصَابِیحَ) و مانند آن، فرمود این راه شیری که میبینید این کهکشانهایی که میبینید این شمس و قمرهایی که میبینید اول یک مُشت دود بود ما این یک مُشت دود یک مُشت گاز را به صورت شمس و قمر در آوردیم بعد هم بساطش را جمع میکنیم خب اینها علم است بارها به عرضتان رسید الآن پنجاه شصت جلد کتاب ما داریم دربارهٴ همین «لا تنقض الیقین بالشک» این «لا تنقض الیقین بالشک» بیش از یک خط نیست اما فقهای بزرگ، اصولیین بزرگ روی این کار کردند گفتند وحدت قضیه میخواهیم اتّحاد مشکوک و متیقّن میخواهیم استصحاب تعلیق و تَنجیزی داریم، استصحاب زمان و زمانیّات داریم، شکّ در مقتضی داریم، شکّ در مانع داریم، شکّ در رافع داریم اینها که در حدیث نیست اینها را عقل یعنی عقل، عقل از این در آورد در حوزهها تدریس کرد شده علم اصول آن وقت علم اصول میشود علم استدلالی زمینشناسی دیگر علم استدلالی نیست، علم دینی نیست، علم قرآنی نیست خب اینکه قویتر از او، سنداً بالاتر از او، متناً عمیقتر از او، ادلهاش بیشتر از اوست مگر چیزی را عقل بفهمد اسلامی نمیشود غالب ما اسلامی حرف میزنیم و قارونی فکر میکنیم قارون هم غیر از این نمیگفت میگفت من خودم زحمت کشیدم پیدا کردم (إِنَّمَا أُوتِیتُهُ عَلَی عِلْمٍ عِندِی) ما خیال میکنیم هر چه خودمان فهمیدیم این بشری است خیر این الهی است، الهی است یعنی الهی بشری را میخواهی بدانی چیست خب (وَاللَّهُ أَخْرَجَکُم مِّن بُطُونِ أُمَّهَاتِکُمْ لاَ تَعْلَمُونَ شَیْئاً) بشری آن است بشری را میخواهید بدانید چیست (أَلَمْ یَکُ نُطْفَةً مِن مَنیٍّ یُمْنَی) بشری آن است اینکه فهمیدی که بشری نیست این را (عَلَّمَ الْإِنسَانَ مَا لَمْ یَعْلَمْ) بود این کجایش بشری است بشری یک حدّش (وَاللَّهُ أَخْرَجَکُم مِّن بُطُونِ أُمَّهَاتِکُمْ لاَ تَعْلَمُونَ شَیْئاً) است یک حدّش هم (أَلَمْ یَکُ نُطْفَةً مِن مَنیٍّ یُمْنَی) است این بشری است بعدش هم میشود جِیفه این وسطها اگر فهم است و علم است و استدلال است (عَلَّمَ الْإِنسَانَ مَا لَمْ یَعْلَمْ) است این میشود دین آن زمینشناسی که متدیّن است و موحّد است میگوید این زمین چند میلیارد سال قبل اینچنین خدا او را اینچنین کرد الآن اینچنین میکند بعداً آنچنان میکند این یک استاد دانشگاه موحّد است او که میگوید زمین قبلاً چنین بوده است الآن چنین است پیشبینی میشود چنان بشود این یک آدم سکولاری است وقتی دانشگاهها اسلامی میشود که علوم اسلامی باشد اسلامی شدن علوم این است که ما مواظب الفاظ و فکرمان باشیم نگوییم طبیعیّات بگوییم خلقتشناسی، خب خلقتشناسی غیر از اسلامی نیست ما دیگر زمینشناسی و زمانشناسی غیر اسلامی یا سکولار نداریم ما خلقتشناسی داریم مگر میشود آدم مخلوق را بشناسد و اسلامی نباشد میفرماید شما قدری که جلوتر بروید میفهمید که زمین چه بود با آسمان چه نسبتی داشت ما چه کار کردیم خب شما دارید خلقت را میشناسید قدم به قدم میگویید خدا چنین کرد، خدا چنین کرد، خدا چنین کرد، خدا چنین کرد، خدا چنین کرد، خب این میشود اسلامی دیگر دانشگاهها اگر بخواهد اسلامی بشود چه اینکه باید بشود تنها راهش این است که علوم را اسلامی کرد البته نمازخانه داشتن و پسرها و دخترها را از هم جدا کردن این جزء وظیفهٴ هر مسلمانی است مگر در قم به ما میگویند که دخترها و پسرها کنار هم ننشینند در مسجد و مدرسه یکجا ننشینند پرده باشد وسط خب همهٴ ما این کارها را بالتبع میکنیم وقتی شدیم مسلمان کسی لازم نیست به ما بگوید که کنار هم ننشینید لازم نیست به ما بگویند که صفها را جدا کنید این دیگر هر مسلمانی این کار را میکند عمده آن است که ما بدانیم زمین صاحبی دارد زمین مخلوق است نه طبیعت، آسمان مخلوق است نه طبیعت، ما طبیعیّات نداریم، خَلقیّات داریم، مخلوقات داریم، خلقتشناسی داریم خب اگر خلقتشناسی داریم خلقتشناسی جزء علوم الهی است دیگر مبادا کسی خیال کند این یک مسئلهٴ کلامی است نه خیر، یک وقت است کسی دربارهٴ زمین و زمان فکر میکند میگوید این چون حادث است مُحدِث میخواهد این زمینشناسی نیست این علم کلام است یا چون ممکن است واجب میخواهد این زمینشناسی نیست این حکمت است یا چون وجودِ رابط دارد وجود مستقل میخواهد این حکمت متعالیه است این زمینشناسی نیست اما وقتی بحث میکند که پوسته اوّلش چه بود، از کجا جدا شد، گداخته بود، حجمش چقدر بود، قطرش چقدر بود این میشود زمینشناسی به جای اینکه بگوید اینچنین بود اینچنین شد باید بگوید خدا او را اینچنین کرد، خدا اینچنین میکند افقی بحث نکند عمودی بحث کند این (هُوَ الْأَوَّلُ) را این «هو الآخر» را چه کسی کرد، چه کسی میکند، چه کسی خواهد کرد این را همه موارد ذکر بکند. خب، ما نباید توقّع داشته باشیم که علم اسلامی، زمینشناسی اسلامی مثل همان صحیحه طولانی حمّاد باشد تا بسیاری از شما این صحیحهٴ طولانی حمّاد را گذراندید آنجا وجود مبارک حضرت به حمّاد در آن صحیحه طولانی میفرماید وقتی میخواهی نماز بخوانی بعد از تحصیل طهارت اذان این طور است، اقامه این طور است، نیّت این طور است، تکبیرةالإحرام این طور است، قیام این طور است، قرائت این طور است تا آخر را حضرت میگوید ما دلمان میخواهد که زمینشناسی و آسمانشناسی مثل صحیحه حمّاد داشته باشیم این طور تا بشود علم اسلامی و اگر مثل استصحاب شد علم اسلامی نیست یک خطّش را او گفته بقیّه را بشر به علم الهی بفهمد علمِ اسلامی نیست بسیاری از مسائل حقوقی یا معاملاتی که مرحوم شیخ و امثال شیخ در مکاسب ذکر کردند اینها با بنای عقلا و فهم عرف و استدلالهای عقلی روبهروست مشکل بودنِ بحثهای معاملات به این است که روایات کم است و دقّتهای عقلی زیاد است دشواری بحثهای عبادات این است که روایات زیاد است و بحثهای عقلی آنجا راه ندارد به هر تقدیر نباید توقّع داشت علمی اسلامی است که مثل روایت طولانی صحیحه حمّاد اول تا آخر را دلیل نقلی بگوید ما این دوتا اشتباه را دیگر نباید تکرار بکنیم نباید آنچه را که خدا به ما داد آن را بشری بدانیم یک، و نباید دین را در نقل خلاصه کنیم که اگر در عقل یافتیم دینی نیست بشری است خیر، عقل هم مثل نقل کاشف است البته وحی مقابل ندارد ولی عقلِ حکیمان با نقلِ محدّثان اینها کاشفاند همه هم اشتباه میکنند همه هم گاهی در معرض خطا هستند گاهی هم اصابه دارند غرض آن است که قرآن ما را تشویق کرده به فراگیری این علوم فرمود قدری که جلوتر بروید میبینید، اگر دیدن نبود و تجربه نبود و راهیافتنی نبود که قرآن امر نمیکرد تشویق نمیکرد فرمود چرا شما به دنبال صنم و وَثن هستید این مجموعه را همان که آفرید اداره میکند (أَوَ لَمْ یَرَ الَّذِینَ کَفَرُوا أَنَّ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ کَانَتَا رَتْقاً) حالا اینکه سالیان متمادی آمدند گفتند که زمین از کُرهٴ دیگر جدا شده است میتواند فیالجمله نه بالجمله مؤیّد باشد یک آدم خوشباوری که همین که مطلب به مرز فرضیه رسید نه علم این میآید قرآن را با آن تطبیق میکند این نه عالِم است نه مفسّر هرگز کسی که خوشباور است و زودباور است و بدون تحقیق سخن میگوید این به جایی نمیرسد اگر کسی مرزبندی کرد مواظب زبانش بود مواظب اندیشهاش بود تا مطلب ضروری نشد و یقینی نشد و دو دوتا چهارتا نشد حرف نزد این زمینهٴ رشد فکری برای او باز است فرضیه به تعبیر سیدناالاستاد مرحوم علامه طباطبایی در اصول فلسفه فرمودند فرضیه یعنی فرضیه علم نیست فرضیه آن پایِ ثابت پرگار است که تا دیگری بگردد دایره رسم میکند او بیکاره است این باربَر است میگویند ما فرض میکنیم که فعلاً آن کُره این طور بوده است بر اساس این فرضیه آن نتایج را میگیریم اما بالأخره نتیجه را میگیرید یا نمیگیرید نه، شما احدیالمقدّمتین در فرض است فرضیه مثل آن پایِ ثابت پرگار است که ساکن است او کاری انجام نمیدهد آن دیگری میگردد و دایره رسم میکند تا مطلب به صورت جزمی و بیّن در نیامده این علم نیست و خریدار ندارد در بازار عقلا وقتی علم نبود و در بازار اهل علم خریدار نداشت یا نظیر فرضیه داروین میشود که مُرده به دنیا میآید یا نظیر فرضیههای دیگر کسی که هنوز بیّن نشد مثل دو دوتا چهارتا نشد دهن باز میکند او عالِم نیست فرمود یا یقین پیدا کن یا ساکن باش «مَن تَرَکَ قول لا أدری فقط اُصیبت مقاتله» بزرگان این را در ابنقطیبه دینوری از او نقل کرده که علم سه پایه دارد عقل است و نقل است و اعتراف به جهل کسی که «لا أدری» را رها کرده آن کُشتَنگاه او، مرگگاه او آسیب دیده است این حتماً باید حرفی داشته باشد که هنوز نمیدانم این هنوز نمیدانم، هنوز برای من حل نشد را نباید فراموش بکند تا برایش روشن بشود. خب، پس بنابراین آسمان و زمین طبق بیان نورانی قرآن کریم اول یکی بودند رَتْق بودند بعد باز شدند یک مطالعهٴ میلیاردیِ میدانی میخواهد تا این را ثابت کند (أَوَ لَمْ یَرَ الَّذِینَ کَفَرُوا أَنَّ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ کَانَتَا رَتْقاً فَفَتَقْنَاهُمَا) اما مادّهاش چه بود دربارهٴ سماوات فرمود: (ثُمَّ اسْتَوَی إِلَی السَّماءِ وَهِیَ دُخَانٌ) این دخان آیا به معنی دود است آیا به معنی گاز است آیا مصطلح دیگری دارد در آن عصر که کلمهٴ دخان در آن عصر به آن معنا به کار میرفت اینها را یک محقّق باید بررسی کند.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
(أَوَ لَمْ یَرَ الَّذِینَ کَفَرُوا أَنَّ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ کَانَتَا رَتْقاً فَفَتَقْنَاهُمَا وَجَعَلْنَا مِنَ الْمَاءِ کُلَّ شَیْءٍ حَیٍّ أَفَلاَ یُؤْمِنُونَ (30) وَجَعَلْنَا فِی الْأَرْضِ رَوَاسِیَ أَن تَمِیدَ بِهِمْ وَجَعَلْنَا فِیهَا فِجَاجاً سُبُلاً لَّعَلَّهُمْ یَهْتَدُونَ (31) وَجَعَلْنَا السَّماءَ سَقْفاً مَّحْفُوظاً وَهُمْ عَنْ آیَاتِهَا مُعْرِضُونَ (32) وَهُوَ الَّذِی خَلَقَ اللَّیْلَ وَالنَّهَارَ وَالشَّمْسَ وَالْقَمَرَ کُلٌّ فِی فَلَکٍ یَسْبَحُونَ(33)
چون سورهٴ مبارکهٴ «انبیاء» در مکه نازل شد و مطالب مهمّ سوَر مکّی اصول دین است و بخشی از آیات گذشته مربوط به وحی و نبوّت بود چه اینکه بخشی از آیات آینده مربوط به معاد است و توحید از مهمترین مسائل محلّ ابتلای آن روز بود لذا در این سوره بخشهایی از آیاتش به جریان توحید اختصاص یافته است. فرمود کفّار که به غیر خدا پناهندهاند و تدبیر را از غیر خدا توقّع دارند و به غیر خدا پناه میبرند مگر نمیدانند و نمیبینند که کلّ عالَم را خدا آفرید و کلّ عالَم را هم او دارد اداره میکند. نظم جهان به تدبیر اوست بنابراین باید کسی را عبادت کرد که هویّت ما «کان» تامّه, تدبیر ما «کان» ناقصه به دست اوست آیا کفّار نمیبینند که مجموعهٴ آسمان و زمین اول رَتْق و بسته بودند و خدای سبحان اینها را باز کرد راه شیری درست کرد, ستارههای ثابت درست کرد, ستارههای سیّار درست کرد, زمین را از آنها جدا کرد این مجموعه را به صورت سماوات و الأرض به خوبی دارد اداره میکند (کَانَتَا رَتْقاً فَفَتَقْنَاهُمَا) این مربوط به مجموعهٴ نظام آسمان و زمین بود. بعد فرمود: (وَجَعَلْنَا مِنَ الْمَاءِ کُلَّ شَیْءٍ حَیٍّ) هر موجود زندهای از آب است چه حیات گیاهی, چه حیات حیوانی, چه حیات انسانی هیچگاه بدون آب حیات رخ نمیدهد نه گیاهی سبز میشود نه حیوانی به دنیا میآید نه انسانی زندگی میکند هر موجود زندهای از آب است این هم یک نظم علمی است و یک ادّعای علمی. (وَجَعَلْنَا مِنَ الْمَاءِ کُلَّ شَیْءٍ حَیٍّ أَفَلاَ یُؤْمِنُونَ) موحّد نمیشوند چرا اینها دست از وثنیّت و صنمیّت برنمیدارند. این مربوط به آسمان و پیدایش حیات در مجموعهٴ آسمان و زمین بعد دربارهٴ خصوص زمین فرمود: (وَجَعَلْنَا فِی الْأَرْضِ رَوَاسِیَ) این کُرهٴ زمین که همانند کرات دیگر با هم متّصل و مرتبط بودند و بعد از این مجموعه جدا شد برای نجات از نوسان و اضطراب و لرزش ما کوههایی را در او آفریدیم که به منزلهٴ میخِ آنها باشد و اینها را حفظ بکند از اضطراب (وَجَعَلْنَا فِی الْأَرْضِ رَوَاسِیَ) راسِی همین سنگهای بزرگ, کوههای بزرگ که باعث نگهداری است لنگر را میگویند مرساد, (بِسْمِ اللَّهِ مَجْریها وَمُرْسَاهَا) یعنی لنگر و لنگرگاه او نام خداست راسی یعنی لنگردار, لنگردهنده, حفظکننده جوار را میگویند رواسی به همین مناسبت در آن بیانات نورانی حضرت امیرالمؤمنین(سلام الله علیه) که فرمود: «وَ وَتَّدَ بِالصُّخُورِ مَیَدَانَ أرْضِهِ» هم همین است مَیَدان یعنی نوسان و اضطراب, مادَ یعنی اضطرب, یَمِید یعنی یَضطرب. برای اینکه مَیَدان, نوسان, اضطراب زمین را حفظ کند این زمین را با کوهها و سنگهای بزرگ توتِید کرده است یعنی میخکوب کرده است وَتَد یعنی میخ «وَ وَتَّدَ بِالصُّخُورِ مَیَدَانَ اضطراب حرکات أرْضِهِ» خب این از همین آیات استفاده شد که فرمود: (وَجَعَلْنَا فِی الْأَرْضِ رَوَاسِیَ أَن تَمِیدَ بِهِمْ) یعنی مبادا اینکه مردمی که روی زمین زندگی میکنند به وسیلهٴ اضطراب و مَیَدان و لرزش زمین از پا در بیایند این (أَن تَمِیدَ بِهِمْ) یعنی «کلاحظ أن تمید بهم» مثل اینکه فرمود: (إِن جَاءَکُمْ فَاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَیَّنُوا أَن تُصِیبُوا) یعنی مبادا اینکه برخورد کنید قومی را به جهالت. خب, مبادا «أن تمید و تضطرب بهم» که «باء» برای تأدیه است. خب اصلِ زمین را که از کُرات دیگر جدا شد با این کوهها و صخور حفط کرد شده آرام, برای بهزیستی در زمین بخشی را بحر, بخشی را نهر, بخشی را جبال, بخشی را هم راههای وسیع قرار داد جبال منشأ برکات فراوانی هستند بارانها را, ابرها را به سینه میخرند در دل ذخیره میکنند به صورت چشمه در میآورند و از دامن این کوهها چشمههای فراوانی ذخیره شده برای تأمین شُرب مردم حاصل میشود. بین این کوهها راههای وسیع, فَجْ یعنی راه, اگر عمیق باشد تَه درّه است اگر عادی باشد میگویند فَجّ واسع, فِجاج جمع فَج است که اینجا فرمود: (وَجَعَلْنَا فِیهَا) در زمین (فِجَاجاً) فِجاج جمع فَج است, فَج یعین آن راه. در سورهٴ مبارکهٴ «حج» به این صورت فرمود شما ندا بدهید اینها (مِن کُلِّ فَجٍّ عَمِیقٍ) خواهند آمد که (وَأَذِّن فِی النَّاسِ بِالْحَجِّ یَأْتُوکَ) از هر راهی (عَلَی کُلِّ ضَامِرٍ یَأْتِینَ مِن کُلِّ فَجٍّ عَمِیقٍ) که فِجاج جمع فج است یعنی آن راه و راهِ وسیع. خب, (وَجَعَلْنَا فِیهَا) حالا در برخی از آیات نظیر سورهٴ مبارکهٴ «نوح» سُبُل قبل از فِجاج آمده است (لِّتَسْلُکُوا مِنْهَا سُبُلاً فِجَاجاً) در سورهٴ مبارکهٴ «نوح» آیهٴ بیست به این صورت است (وَاللَّهُ جَعَلَ لَکُمُ الْأَرْضَ بِسَاطاً ٭ لِّتَسْلُکُوا مِنْهَا سُبُلاً فِجَاجاً) که این سُبُل فِجاج است اما در اینجا فجاج قبل از سُبل ذکر شده لذا این (فِجَاجاً) را حال دانستند ولی قابل تفسیر برابر سورهٴ مبارکهٴ «نوح» هم هست سُبُلِ فجاج, گاهی فجاج مقدّم بر سبل ذکر میشود یعنی راهها وسیع. خب, (وَجَعَلْنَا فِیهَا فِجَاجاً سُبُلاً) یعنی «سُبلاً فجاجا» راههای وسیع (لَّعَلَّهُمْ یَهْتَدُونَ) تا هم به مقصد برسند در بین راه نماند و هم هدایتِ کلامی پیدا کنند به مبدأشان پی ببرند و نظم عالَم هم طوری است که (وَجَعَلْنَا السَّماءَ سَقْفاً مَّحْفُوظاً) آنچه را که در بالای سرِ شماست به منزلهٴ سقف است و حفظ میشود و نمیریزد و از بینتان نمیبرد و همهٴ اینها آیات الهیاند و متأسفانه این مشرکین از آیات الهی اِعراض میکنند به دامن وثن و صنم میروند. خب, دربارهٴ خلقت لیل و نهار و شمس و قمر هم آیهٴ بعدی است که ـ انشاءالله ـ به خواست خدا مطرح میشود این ترجمهگونهٴ این چند آیه. آیا قرآن کریم اینها را فقط برای همان صبغهٴ کلامی ذکر کرده است که اینها چون آیهاند ذیالآیهای دارند, مخلوقاند خالقی دارند یا نه, گذشته از اینکه مسائل کلامی را در بردارد مسائل علمی را هم به همراه دارد. بعضی از مفسّران آنها همان طوری که در فضای دانشگاه میگویند علم کاری به دین ندارد اینها هم متأسفانه در تفسیر نوشتهاند که دین کاری به علم ندارد یعنی قرآن کتاب هدایت است اصلاً مسائل علمی را مطرح نمیکند و طرح مسائل علمی در تفسیر قرآن بیگانه است خب هم از این طرف گفتند دین کاری با علم ندارد هم از آن طرف گفتند علم کاری با دین ندارداین فَجّ عمیق و شکاف عمیق بین حوزه و دانشگاه پیدا شد در حالی که هم دین با علم کار دارد هم علم با دین کار دارد حالا شما بنگرید ببینید قرآن کریم فقط کتاب هدایت است یا معلّم کتاب و حکمت است و مزکِّی نفوس آن (یُزَکِّیهِمْ) سرِ جایش محفوظ است اما معلّم کتاب و حکمت هم هست یعنی چون قرآن کریم جزء جوامعالکَلِم است که پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود: «اوتیت جوامع الکلم» جوامعالکلم به منزلهٴ قانون اساسی است یعنی اصول کلی است که ذات اقدس الهی به پیامبرش(صلّی الله علیه و آله و سلّم) ارائه فرمود. از جوامعالکلم فروع فراوانی استنباط میشود که گفته شد دوتا روایت است که مرحوم صاحب وسائل اینها را در کتابالقضاء وسائل نقل کرده است که «علینا إلقاء الاصول و علیکم التفریع» یکی از وجود مبارک امام صادق است یکی از وجود مبارک امام رضا(سلام الله علیهما) «علینا إلقاء الاصول و علیکم التفریع» این قواعد اصولی همین طور است قواعد فقهی همین طور است درست است که بسیاری از احکام جزیی را به عنوان فقه بیان کردند اما در مسائل اصول در مسائل قواعد فقهی اینها قاعدههای کلّی ارائه کردند یعنی جوامعالکلم را ارائه کردند تمام این قواعد فقهی که نوشته شده سند همهٴ اینها بیش از یک خط نیست قاعدهٴ «علی الید» این طور است, قاعدهٴ «لا ضرر» این طور است, قاعدهٴ «لا حرج» این طور است, قاعدهٴ امکان این طور است, قاعدهٴ «مَن مَلِک شیئاً ملک الإقرار به» این طور است و قواعد دیگر اینها همهشان یک خط است از این یک خط به صورت یک قاعده مطالب فراوانی استنباط شده و بسیاری از بزرگان فقهی(رضوان الله علیهم) دربارهٴ همین یک خط رسالهها نوشتند. خب, مسائل اصولی هم که مشخص است آن هم «لا تنقض» هم یک خط است, «رُفع ما لا یعلمون» هم یک خط است خب آن هم شده برائت آن هم شده استصحاب که مسائل سنگین اصول را با این در آوردند اینها جزء جوامعالکلم است که فرمود در شرح نهجالبلاغه ابنمیثم(رضوان الله علیه) ایشان این حدیث هم نقل میکند در همان جلد اول که وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) به حضرت امیر(سلام الله علیهما) فرمود: «یا علی! اوتیت جوامع الکلم و لقد اوتیت أنت جوامع الکلم» هر دو از جوامعالکلم برخوردارند منتها وجود مبارک پیامبر واسطه است در فیض اول فیض به آن حضرت میرسد بعد به ائمه. خب, جوامعالکلم سرمایهٴ اجتهادِ مجتهدان است قرآن کریم گذشته از اینکه در مسائل کلامی و فلسفی جوامعالکلم دارد در مسائل علمی هم جوامعالکلم دارد اگر یکی از آن جوامعالکلم به عنوان (مَا کُنَّا مُعَذِّبِینَ حَتَّی نَبْعَثَ رَسُولاً) محور بحثهای برائت نقلی در اصول قرار گرفت بعضیها قبول کردند بعضیها نکول, در بحثهای علمی هم همین طور است آیاتی که مربوط به خلقت آسمان و زمین است یکسان نیست یک وقت است خدا میفرماید: (اللَّهُ خَالِقُ کُلِّ شَیْءٍ) یا میفرماید: (الَّذِی أَحْسَنَ کُلَّ شَیْءٍ خَلَقَهُ) یا میفرماید: (مَا خَلَقْنَا السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ وَمَا بَیْنَهُمَا إِلَّا بِالْحَقِّ) ما این نظام را با حق و حقیقت آفریدیم بله اینها صبغهٴ فلسفه و کلامی دارد, اما وقتی که وارد مسائل علمی میشود این جزء (یُعَلِّمُهُمُ الْکِتَابَ وَالْحِکْمَةَ) است میفرماید آسمان هفتتاست (سَبْعَ سَمَاوَاتٍ) یک, آسمان هفتتاست دربارهٴ زمین نفرمود زمین هفتتاست لکن در بخش پایانی سورهٴ مبارکهٴ «طلاق» فرمود زمین هم مثل آسمان است (اللَّهُ الَّذِی خَلَقَ سَبْعَ سَماوَاتٍ وَمِنَ الْأَرْضِ مِثْلَهُنَّ) که در ذیل این آیه بیان نورانی از حضرت امام رضا(سلام الله علیه) است که حضرت دستها را روی هم میگذارند میفرمایند: «أرضٌ و سماءٌ, أرضٌ و سماءٌ» که أرضین سَبع از اینجا در میآید خب این یک مطلب. پس رقم آسمانها هفتتا و رقم زمین هم هفتتا بعد فرمود این مجموعهٴ چهاردهگانه اول بسته بودند (أَنَّ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ کَانَتَا رَتْقاً فَفَتَقْنَاهُمَا) بعد در مرحلهٴ سوم فرمودند با اینکه ما اینها را شش روزه باز کردیم (خَلَقَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ وَمَا بَیْنَهُمَا فِی سِتَّةِ أَیَّامٍ) تا اینها را باز بکنیم شش روز طول کشید که خب مشخص است که منظور از این روز نه به معنای مقابل شب است نه مجموعه روز و شب که ما میگوییم صلات یومیه, صلات یومیه که میگویند یعنی پنج نماز یک وقت است میگویند روز در مقابل شب یک وقت میگویند شب و روز, یک وقت میگویند روز یعنی روزگار هیچ کدام از این معانی سهگانه دربارهٴ (سِتَّةِ أَیَّامٍ) نیست برای اینکه نه روزی بود نه روزگاری بود برای اینکه باید شمسی باشد زمینی باشد زمین به دور او بگردد بشود سال و ماه وقتی شمس و قمری در کار نبود یومی به آن معنا در کار نیست حالا چه تطوّری هست باید مناسب با آن مرحله معنا کرد. فرمود اینها همه مسائل علمی است سماوات و ارض را (سِتَّةِ أَیَّامٍ) آفرید بعد هم ریز کرد فرمود دو روزش برای آسمانها بود دو روزش برای زمین بود (فَقَضَاهُنَّ سَبْعَ سَمَاوَاتٍ فِی یَوْمَیْنِ) بعد فرمود: (خَلَقَ الْأَرْضَ فِی یَوْمَیْنِ) این دو روز برای آسمان دو روز برای زمین قهراً آن دو روز دیگر میشود موجودات بین الأرض و السماء. دربارهٴ تأمین ارزاق دربارهٴ فصول چهارگانه هم فرمود: (وَقَدَّرَ فِیهَا اقْوَاتَهَا فِی أَرْبَعَةِ أَیَّامٍ) که این (أَرْبَعَةِ أَیَّامٍ) کاری به آن (سِتَّةِ أَیَّامٍ) ندارد وگرنه میشود هشت روز اگر دو روز برای زمین دو روز برای آسمان چهار روز هم برای تأمین ارزاق که میشود هشت روز این چهار روز غیر از آن شش روز است آن شش روز دو روزش برای زمین است, دو روزش برای آسمان است, دو روزش برای بین الأرض و السماست این چهار روز یعنی این چهار روز هیچ ارتباطی با آن شش روز ندارد این به فصول اربعه برمیگردد که تأمین ارزاق مردم در چهار فصل است خب اینها همه ریزِ مسئله است بعد فرمود این مجموعه را که شما میبینید اینها ستون ندارند یا ستونِ مرئی ندارند (خَلَقَ السَّماوَاتِ بِغَیْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَهَا) هم در طلیعهٴ سورهٴ مبارکهٴ «رعد» هم در آیهٴ ده سورهٴ مبارکهٴ «لقمان» فرمود این آسمانها را ما بیستون نگه داشتیم یا ستون ندارند یا ستونِ مرئی ندارند آنها که میگویند جاذبه ستون اینهاست میگویند جاذبه ستون هست ولی ستونِ نامرئی است به هر تقدیر فرمود آسمان (خَلَقَ سَبْعَ سَماوَاتٍ) یا سماوات را (بِغَیْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَهَا) آن آسمانها را یا (بِغَیْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَهَا) که این جمله صفت باشد برای آن که (تَرَوْنَهَا) در محلّ جَرّ باشد تا صفت باشد برای (عَمَدٍ) یعنی عَمَدِ غیر مرئی خب این هم یک نکته. بعد هم فرمود اینها وقتی که ما خواستیم آسمان را اینها را که از هم جدا کردیم آسمانهای هفتگانه را بیافرینیم این آسمانها یک مُشت دود بودند (ثُمَّ اسْتَوَی إِلَی السَّماءِ وَهِیَ دُخَانٌ فَقَالَ لَهَا وَلِلْأَرْضِ ائْتِیَا طَوْعاً أَوْ کَرْهاً قَالَتَا أَتَیْنَا طَائِعِینَ) ما این یک مُشت دود را هفت آسمان کردیم این یک مُشت دود را ستارههای ثابت و سیّال کردیم راه شیری درست کردیم شمس و قمر درست کردیم این یک مُشت دود را به این صورت در آوردیم که برای شما زینت سقف شماست و ما صحنهٴ آسمان دنیا را با ستارهها تزیین کردیم تازه اینها در آسمان اولاند در آسمانهای بعدی فعلاً خبری ندارید در بخش دیگر هم فرمود: (فَلاَ أُقْسِمُ بِمَا تُبْصِرُونَ ٭ وَمَا لاَ تُبْصِرُونَ) یک سلسله موجودات سمایی هستند که اصلاً شما نمیبینید خب, این مجموعه ریزِ این قضایا خیلی قویتر از آن مسائلی است که مربوط به فقه و اصول است اینها جزء مسائل علمی است به ما فرمودند این اصول کلّی و جوامع کلّی را ما به شما میدهیم شما بروید فحص کنید و بحث و بررسی کنید اصولیین ما(رضوان الله علیهم) دربارهٴ (مَا کُنَّا مُعَذِّبِینَ حَتَّی نَبْعَثَ رَسُولاً) بحثهای فراوان کردند اینها هم میگویند قرآن با فقه و اصول رابطه دارد همین حرف را هم باید نسبت به علوم دیگر گفت کیهانشناسی گفت چگونه میشود قرآن دربارهٴ اصول رابطه داشته باشد با یک جمله, دربارهٴ کیهانشناسی و زمان و زمینشناسی با این هم گسترهای که دارد هیچ رابطهای نداشته باشد همین طور گفته. این مفسّرانی که گفتند قرآن کاری با علم ندارد همان حرف سکولاری را میزنند که دانشگاهی میگوید علم کاری با دین ندارد شما هر چه بخواهید ... بین حوزه و دانشگاه وصل کنید مادامی که این فکر را اصلاح نکردید اصلاحشدنی نیست هم قرآن با علوم کار دارد هم علوم با قرآن اینچنین نیست که قرآن یک سلسله مطالبی را گفته باشد و همین طور رها کرده باشد خب چه اصراری که شما بگویید اول بسته بودند بعد بگویید گاز بودند یا دود بودند یا بعد بگویید دو روز طول کشیده آن هم دو روز طول کشیده اینها را بگویید اصرار قرآن بر تبیین این نکات علمی از باب «القاء الأصول و علیکم التفریع» مجتهدان را وادار میکند که بحث کنند.
پرسش:...
پاسخ: چرا دیگر, مگر (مَا کُنَّا مُعَذِّبِینَ) یک آخوند خراسانی میخواهد و شیخ انصاری مگر قابل فهم است برای همه.
پرسش:...
پاسخ: آنها هم هستند دیگر الآن ضعیف شده ولی ابوریحان بیرونی بود, ابنهیثم بود, قیاسالدین جمشید کاشانی بود الآن ما آدمِ فاضل و مُلاّ کم داریم الآن شما میبینید بعد از هفتصد سال, بعد از هشتصد سال برای قیاسالدین جمشید کاشانی همه فخر دارند ابوریحان بیرونی این طور است ابوالحسن عامری این طور است که انسان با جلال و شکوه باید اسم اینها را ببرد الآن ما ملاّ کم داریم الآن رفته هر کسی به سراغ دنیا مگر میشود آدم همه چیز داشته باشد ملاّ هم باشد این شدنی نیست این بیان نورانی حضرت امیر است که شکمچرانی با ملاّیی جمع نمیشود «لاَ تَجْتَمِعُ عَزِیمَةٌ وَ وَلِیمَةٌ» آدم بخواهد ملاّ بشود سورچران هم باشد مریدباز هم باشد این شدنی نیست همه چیز هم داشته باشد چیزفهم هم بشود این بیان علی است شما شرح حال ابوحیّان توحیدی ببینید همین ابوریحان بیرونی که الآن بعد از هزار سال مسلمانها به او افتخار میکنند کفّار به او افتخار میکنند شرح حالش را ببینید این ابوریحان بیرونی وصیّت کرده که وقتی من را میخواهید غسل بدهید آب گرم بکنید با این برادهها گرم کنید هیزم نیاورید خب بالأخره به او عرض کردند بالأخره هیزم آوردن و آب گرم کردن آسانتر است این برادهها تا گرم بشود و آن دیگ را گرم کند و با آب گرم شما را غسل بدهیم سخت است اینها چیست؟ گفت نه, عمری من قلم زدم آن روز که قلمِ خودنویس و اینها که نبود قلمِ نِی بود عمری من قلم زدم این قلمها را تراشیدم اینها برادههای قلمِ علمی من است من اینها را جمع کردم برای روز مبادا که با این تراشیدههای قلم آب گرم کنید مرا غسل بدهید که در قبر نجات پیدا کنم این میشود ابوریحان وگرنه این طور که ملاّ شدن ممکن نیست. خب, بنابراین ما فضلا و ملاّ الآن هم که کنار سفرهٴ آنها نشستیم شما میبینید متأسفانه برخی از مفسّرین همین عربزبانِ خودی اینها میگویند قرآن کاری به علم ندارد این یک طباطبایی میخواهد که عرضه کند بگوید قرآن کاری با علم دارد علم هم با قرآن کار دارد چرا قرآن با علم کاری ندارد چطور (مَا کُنَّا مُعَذِّبِینَ) محور بحثهای اصول میتواند باشد اما (أَوَ لَمْ یَرَ الَّذِینَ کَفَرُوا أَنَّ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ کَانَتَا رَتْقاً فَفَتَقْنَاهُمَا) محور بحث دانشگاهی نباشد خب الآن که به لطف الهی آنهایی که خیلی ترقّی کردند همین جوانهای ما الآن شما ببینید الآن که اینجا نشستهاند همسایهٴ دیوار به دیوار کُرهٴ مریخ شدند یا اینجا نشستند آنها را باخبر میکنند یا از آنها خبر میگیرند یا خبرهای متقابل و متعادل الآن که همسایهٴ دیوار به دیوارند الآن آسمان است که, اینها را فرمود بروید ببینید الآن چطور میبینند (أَوَ لَمْ یَرَ) فرمود اینها ستون ندارند یا با جاذبه حل میشود, اینها شش روزند دو روزش آسمان است دو روزش زمین است اول آسمان بود بعد گاز بود بعد این را به این صورت در آوردیم (وَالْأَرْضَ بَعْدَ ذلِکَ دَحَاهَا) اینها را هم گفته خب چطور اینها مسائل علمی نیست اگر القای اصول به عهدهٴ صاحبان جوامعالکلم است چه اینکه اینچنین هم هست اینها القاء اصول کردند «علینا إلقاء الاصول و علیکم التفریع» تمام این قواعد فقهی ما به یک خط وصل است تمام این قواعد اصولی ما به یک خط وصل است خب اینها سعیشان مشکور اینها بزرگان فقه و اصولاند این کار را کردند آنهایی که مسئول امور علمیاند هم باید این کار را بکنند منتها اینها آمدند اسلامی حرف زدند و قارونی فکر کردند خیلی از ماها هم مبتلا به همین هستیم اینکه ما میگوییم مثلاً چهل سال مثلاً دود چراغ خوردیم چهل سال زحمت کشیدیم همان حرف قارون است چیز دیگر نیست آن بدبخت هم غیر از این نمیگفت این گفته بود (إِنَّمَا أُوتِیتُهُ عَلَی عِلْمٍ عِندِی) من خودم زحمت کشیدم پیدا کردم در حالی که انسان محال است یعنی محال است چیزی از خود داشته باشد (مَا بِکُم مِّن نِّعْمَةٍ فَمِنَ اللَّهِ) چه روش تجربی, چه روش دین تجربی, چه روش تجریدی, چه روش شهودی همه فعلِ اوست او داده دیگر مگر انسان چیزی از خود دارد ما آمدیم الوهیّتی برای خود قائل شدیم عنایتها و فیضهای خدا را محصول خودمان دانستیم گفتیم ما زحمت کشیدیم این بشری است چطور بشری است, مشکل دیگر این است که شما میبینید بخشهای وسیعی از علوم را ذات اقدس الهی در فطرتِ بشر گذاشت این فطرتها کارهای خودشان را انجام میدهند ما هنوز جستجو نکردیم این علمِ با جلال و شکوه اصول متأسفانه کممتولّی است مبنای دین ما گفتیم عقل است و نقل است و کتاب است و سنّت اجماع که متأسفانه هیچ ارزش علمی ندارد برای او پایگاهی مخصوص نکرده عقل که محور اساسی دین است این اصلاً در اصول راه ندارد این به جای اینکه عقل را مطرح کنند قطع را مطرح کردند شما باید بگویید عقل چیست, قرآن چیست, سنّت چیست, اجماع به هر تقریبی بر فردی که حجّت باشد زیرمجموعهٴ سنّت است نه در برابر سنّت ما چه دخولی باشیم چه لطفی و کشفی باشیم بالأخره اجماع کشف از قول معصوم, رأی معصوم, دخول معصوم, حضور و ظهور معصوم(علیه السلام) دارد وگرنه اجماع که ذاتاً ارزشی ندارد عقل فرمانِ مستقل دارد این اصلاً در اصول مطرح نیست در حالی که در بسیاری از لابهلای فقه جز با عقل کار پیش نمیرود این همین طور لَنگ مانده خب اگر عقل جزء منابع استدلالی ماست این جایش کجاست حجیّت عقل جایش کجاست قطع که عقل نیست قطع از هر راهی به دست بیاید حجّت است این اصول جایش خالی است. مطلب دیگر اینکه در اصول که باید بحث بشود و جایش خالی است این است که میگویند بنای عقلا, سیرهٴ عقلا غیر از سیرهٴ متشرّعه, سیرهٴ متشرّعه کشف از سنّت معصوم میکند حجّت است بنای عقلا, سیرهٴ عقلا, روش عقلا, فرهنگ عقلا این باید به امضای معصوم برسد این سخن حق است لا ریب فیه, اما به امضای معصوم برسد از این به بعد جایش در اصول خالی است, در اصول خالی است یعنی خالی است این باید مشخص بشود که فرهنگ مردم بنای عقلا سیرهٴ عقلا تا به امضای معصوم نرسیده حجّت نیست این هم حقٌّ لا ریب فیه, آیا امضای معصوم به منزلهٴ اجازهٴ عقد فضولی است که به عقلا میگوید شما بدون ما حقّ فضولی ندارید کارِ بیربطی کردید ما الآن اجازه میدهیم به منزلهٴ آن است یا به منزلهٴ شاهد و گواه است که این گواهی میدهد که شما حق رفتید راه صحیح را طی کردید این جایش در اصول خالی است. مردم که عقلا هستند فرهنگی دارند بنایی دارند و شارع با تقریر خود, سکوت خود, سخن خود امضا میکند و بدون امضای شارع هم هیچ حجیّت ندارد این هم حق است آیا از باب عقد فضولی است یعنی مردم تا حال فضولی میکردند و حقّ اظهارنظر نداشتند و دین که آمده مطلب امضایی دارد با امضای معصوم حرفِ اینها شده حجّت یا نه, امضای معصوم به منزلهٴ تصدیق است به منزلهٴ شهادت است که معصوم با عملِ خود به سایر عقلا میگوید بله این فرهنگ شما درست است شما اینجا به راه رفتید پس این راه است نه فضول, کشف است نه فضول, پس دوتا راه اساسی وجود دارد راه عقلا راه الهی است یعنی خدای سبحان به اینها داد منتها گاهی خطا دارند گاهی خطیئه, معصوم باید بیاید هم جلوی خطا را بگیرد هم جلوی خطیئه را بانکداری رَبَوی جزء کارهای عقلیِ صاحبان خرد است این را دین گفته سفاهت است و جنون, اگر کسی با ربا بخواهد زندگی کند یا بانکداری کند اینها (لاَ یَقُومُونَ إِلاَّ کَمَا یَقُومُ الَّذِی یَتَخَبَّطُهُ الشَّیْطَانُ مِنَ الْمَسِّ) قیامِ اینها چه از قبر در برزخ چه از برزخ در ساهرهٴ قیامت چه در دنیا دیوانهاند و خیال میکنند این راهِ عقلی است رباخواری و ربادادن جنون است این را عقل نمیفهمد و دین آمده پردهبرداری کرده گفته پایانش جنون است خب, و دنیا را ربا از پا در میآورد زندگی با ربا سامان نمیپذیرد بانکداری رَبوی به جایی نمیرسد و نمیرساند این یک سودِ کاذبی است مَثَلی دارد عرب میگوید انسان گاهی نموّ میکند مثل جوان ورزشکار بالنده که اقطار بدنش علی التناسب رشد دارد یک وقت است که یک مرد میانسال است سنّش از نموّ گذشته ولی شکمش بالا آمده این سَمین است چاق است سِمن است نه نموّ این فربه نشده چاق شده یک وقت است نه, دست کسی را زنبور زده این وَرم کرده بالا آمده این آماس یک رشد کاذب است اگر کسی به وسیلهٴ بانکداری بالا آمده این ورم کرده این یک رشد کاذب است این زنبورِ مال مردمخوری را بالا آورده فرمود: «استثمن ذا ورم» این ورم کرده خیال کرده چاق شده شما هم چاق نشدید چه رسد به نموّ کجای کار هستید اینها را عقل نمیفهمد شارع مقدس آن را امضا کرده هدایت میکند اما بسیاری از عقود و معاملات را که مردم میفهمند بسیاری از قراردادهای تجاری, دیپلماسی, روابط داخلی, روابط بینالملل را که مردم میفهمند و شارع مقدس امضا کرده است ولو به عدم ردع این معنایش این نیست که مردم فضولی کردند و شارع امضا کرده معنایش این است که مردم به مقصد رسیدهاند معلوم میشود عقل در بسیاری از موارد بنایی را ترسیم میکند که به مقصد میرسد و شارع همان را امضا میکند نه اینکه عقل فضول بود و شارع مقدس فرمود «أمضیت» این حرفها جایش در اصول است و متأسفانه جایش خالی است.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
(أَوَ لَمْ یَرَ الَّذِینَ کَفَرُوا أَنَّ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ کَانَتَا رَتْقاً فَفَتَقْنَاهُمَا وَجَعَلْنَا مِنَ الْمَاءِ کُلَّ شَیْءٍ حَیٍّ أَفَلاَ یُؤْمِنُونَ (30) وَجَعَلْنَا فِی الْأَرْضِ رَوَاسِیَ أَن تَمِیدَ بِهِمْ وَجَعَلْنَا فِیهَا فِجَاجاً سُبُلاً لَّعَلَّهُمْ یَهْتَدُونَ (31) وَجَعَلْنَا السَّماءَ سَقْفاً مَّحْفُوظاً وَهُمْ عَنْ آیَاتِهَا مُعْرِضُونَ (32) وَهُوَ الَّذِی خَلَقَ اللَّیْلَ وَالنَّهَارَ وَالشَّمْسَ وَالْقَمَرَ کُلٌّ فِی فَلَکٍ یَسْبَحُونَ (33) وَمَا جَعَلْنَا لِبَشَرٍ مِن قَبْلِکَ الْخُلْدَ أَفَإِن مِّتَّ فَهُمُ الْخَالِدُونَ (34)
گرچه سورهٴ مبارکهٴ «انبیاء» در مکه نازل شد و مهمترین مطالب سوَر مکّی اصول دین است یعنی توحید و وحی و نبوّت و همچنین خطوط کلی فقه و اخلاق و حقوق, لکن مسائل علمی هم در کنارش مطرح است قرآن کریم هم ما را به نظم دعوت میکند که از نظم پی به ناظم ببریم و توحید مدبّر و ناظم را همراه با توحید خالق و وحدت مدبّر و خالق, وحدت ربّ و اِله و خالق آگاه بشویم و هم ما را به برکات علمیِ ساختار جهان آشنا میکند, اگر منظور صِرف نظم بود همین «یکون اللیل علی النار یکون النهار علی اللیل» پیدایش فصول چهارگانه و نظم کافی بود اما بیان اینکه تمام این آسمان و زمین در بدأ پیدایششان به هم متّصل بودند, مرتبط بودند, بسته بودند, رَتْق بودند بعد خدا اینها را باز کرد فَتق کرد گشود و به صورت هفت آسمان در آورد و تمام این ستارهها را در آسمان اول قرار داد از آسمانهای بعدی فعلاً خبری نیست اینها برای چیست. ما را دعوت میکند به فراگیری علوم کیهانشناسی و مانند آن. فرمود اینها بسته بودند ما باز کردیم برخی از مفسّران یا غالب اینها میگفتند قرآن کاری به مسائل علمی ندارد فقط دربارهٴ مسائل اعتقادی و توحید و اصول دین اظهارنظر میکند و اگر دربارهٴ آفرینش آسمان و زمین سخن میگوید صِبغهٴ توحیدی و کلامی دارد نه صبغهٴ علمی, پس علم را از حوزهٴ قرآن با فشار بیرون بردند که گفتند دین کاری با علم ندارد فقط مسائل اعتقادی و کلامی را به همراه دارد. مسئولان کارهای علمی آنها هم گفتند دین در حوزهٴ علم نیست علم کاری با دین ندارد این یک اِجماع مرکّبی شد برای مهجور کردن قرآن از صحنه و در نتیجه برای مهجور کردن دین از جامعه, هم خودی میگفت دین با علم کار ندارد هم دیگری میگفت علم با دین کار ندارد این شده اِجماع مرکّب بر نفی ثالث, قهراً قرآن از صحنه بیرون رفت و دین از جامعه کنار رفت دین شده جزء مسائل شخصی یعنی هر کسی میتواند از نظم عالَم پی به وحدت ناظم ببرد و خدا را بپرستد اما حالا دین کاری داشته باشد مطالب علمی بخواهد معلِّم بشر باشد اینچنین نیست غافل از اینکه دین میخواهد معلّم بشر باشد هم بشر را به علمِ فلسفه و کلام آشنا کند که مسائل اعتقادی است هم به مسائل علمی آشنا کند که کارآمد روز است و نیازهای آنها را بررسی میکند برای اینکه قرآن کریم از نظم به تنهایی سخن نمیگوید میفرماید ما اینها را برای شما مسخَّر کردیم یعنی بهره بگیرید نه تنها زمین را برای شما مسخّر کردیم موجودات زمینی را زیرزمینی را بلکه موجودات سپهری و موجودات فوق سپهر را برای شما مسخَّر کردیم مسخِّر خداست کسی نمیتواند کُرات را تحت تسخیر خود در بیاورد اما برای ما مسخَّر کرد فرمود: (سَخَّرَ لَکُم مَّا فِی الْأَرْضِ وَالْفُلْکَ تَجْرِی فِی الْبَحْرِ بِأَمْرِهِ وَیُمْسِکُ السَّماءَ) بهره بگیرید فرمود این چهارپاها را و اسبها و امثال اسب را ما برای شما مسخّر کردیم تا از آنها سواری بگیرید بهره بگیرید وقتی سوار شدید «فاذا استویت علیه» یا «لستنوا علیه ثم تقولوا (سُبْحَانَ الَّذِی سَخَّرَ لَنَا هَذا وَمَا کُنَّا لَهُ مُقْرِنِینَ)» شما ببینید در کتابهای فقهی فتوا این است که اگر کسی سوار اسب شد مستحب است همین که سوار اسب شد یا سوار اَستر شد یا سوار حِمار شد این جمله را بخواند «الحمد لله الذی سخّر لنا هذا و ما کنّا له مُقرنین و إنّا إلی ربّنا لمنقلبون» خب این دعا از همان آیه گرفته شده این دیگر اختصاصی به اسب و اَستر ندارد الآن هم اگر کسی سوار اتومبیل شد یا سوار هواپیما شد یا سوار کشتی شد یا سوار قطار شد مستحب است همین دعا را بخواند «الحمد لله الذی سخّر لنا هذا و ما کنّا له مُقرنین و إنّا إلی ربّنا لمنقلبون» خب مسخِّر خداست میبینید اگر این اسبها گاهی وحشی بشوند یا این گاوها وحشی بشوند نمیشود از اینها استفاده کرد فرمود ما اینها را ظَلول کردیم, نَرم کردیم در اختیار شما قرار دادیم مسخِّر خداست برای شما تسخیر کرده (سَخَّرَ لَکُم مَا فِی السَّماوَاتِ وَمَا فِی الْأَرْضِ) پس تنها سخن از نظم نیست سخن از تشویق از بهرهبرداری است خب بروید از کُرات دیگر کمک بگیرید راه باز است این نه راه دیگران را ببندید نه خودتان بیراهه بروید نه خیال بکنید راه نیست نگویید ما در تحریمیم نگویید که نمیتوانیم خدا برای شما خلق کرده میتوانید منتها بیراهه نروید راه کسی را هم نبندید خدا برای شما راهگشایی میکند. برای شماست این سماوات برای شماست, این کُرات برای شماست, این ستارههای ثابت و سیّار برای شماست اینها را برای شما مسخَّر کرده تسخیر غیر از قَسْر است قَسر با سین یعنی فشار, تحمیل, جهان با قسر اداره نمیشود با مِهر اداره میشود اصلاً در جهانِ آفرینش قَسْر یعنی فشار, تحمیل, اجبار, زور نیست هر چه هست مِهر است و تسخیر خدا فاعلِ بالتسخیر است نزد برخیها یا نسبت به بعضی از مراحل فاعل بالتسخیر آن است که شیئی خلق میشود یک, آثار و خواص و لوازمی دارد دو, ارتباط این شیء با آثار و خواص و لوازم ارتباط مِهرآمیز است و نه قهرآگین سه, آن مدبّر کل این فاعل را در مسیر مِهرآمیزیِ او رهبری میکند تا بهرهٴ صحیح بدهد چهار, آب را کسی بخواهد با فشارِ فوّاره بالا ببرد از یک فشار و زوری است علیه آب, اما آب وقتی از بالا به پایین میآید بالتبع میآید فشاری لازم نیست, اگر باران آمده از بالای کوه به سینهٴ کوه به دامنهٴ کوه این باران که دارد میرود یک کشاورز ماهر این آب را هدایت کند به نخل و ساقههای درخت و خوشهها و شاخهها برسد میگویند این کشاورز تسخیر کرده این آبِ باران را فشاری بر آب باران نیست این آب دارد حرکت میکند از بالا به پایین به آسانی منتها این بیل دستش است نمیگذارد هرز برود او را هدایت میکند پای درخت برود این را میگویند تسخیر, اگر هرز رفت که میشود باطل تسخیر آن است که آن فاعل این فعل را رهبری کند که درست به مقصد برسد فرمود جهان با تسخیر اداره میشود قَسری نیست آنکه آفرید که خداست با مِهر اداره میکند دیگری هم که قدرتی ندارد چون کلّ جهان سپاه الهیاند, ستاد الهیاند (لِلَّهِ جُنُودُ السَّماوَاتِ والْأَرْضِ)، (وَمَا یَعْلَمُ جُنُودَ رَبِّکَ إِلَّا هُوَ) و مانند آن خب فرمود من برای شما تسخیر کردم خب از آن استفاده کنید خب اگر بنا شد انسان از مریخ و مشتری و عطارد و زحل و ستارههای ثابت و سیّار استفاده کند باید برود بشناسد, بشناساند, بهره بگیرد, بهره بدهد.
پرسش: حاج آقا اگر جهان همهاش با مِهر اداره بشود پس جهنم کدام است.
پاسخ: آن جهنّم هم مِهر و عدل است اگر جهنّم نبود که بشر دست از پا نمیشناخت و این طغیانگری ادامه نداشت فرمود در آن روز (یَشْفِ صُدُورَ قَوْمٍ مُؤْمِنِینَ), (یَوْمَئِذٍ یَفْرَحُ الْمُؤْمِنُونَ) در بهشت الیوم (الَّذِینَ آمَنُوا مِنَ الْکُفَّارِ یَضْحَکُونَ) جهنم محور عدلِ خداست اگر جهنّم نبود این کیفرِ ظالمان و طاغیان به عهدهٴ چه کسی بود این اشخاص که ظالم و طاغیاند باید جایی داشته باشند که تنبیه بشوند و برای بسیاری از افراد باایمان جهنّم منشأ رحمت است وقتی قیامت میشود جهنّم را میبینند خیلیها از جهنم حقشناسی میکنند میگویند تو باعث شدی که ما دست به خلاق نزنیم اگر تو نبودی ما هم بیراهه میرفتیم بنابراین جهنم منشأ رحمت و برکت است در سوره مبارکه الرحمن که آلای الهی, نَعمای الهی شمرده میشود و از جن و انس اقرار گرفته میشود (فَبِأَیِّ آلاَءِ رَبِّکُمَا تُکَذِّبَانِ) همان طوری که از بهشت و نعمتهای بهشت سخن به میان میآید بعد میفرماید: (فَبِأَیِّ آلاَءِ رَبِّکُمَا تُکَذِّبَانِ) از جهنم و سوخت و سوز او هم سخن به میان میآید میفرماید: (فَبِأَیِّ آلاَءِ رَبِّکُمَا تُکَذِّبَانِ ٭ هذِهِ جَهَنَّمُ الَّتِی یُکَذِّبُ بِهَا الْمُجْرِمُونَ ٭ یَطُوفُونَ بَیْنَهَا وَبَیْنَ حَمِیمٍ آنٍ ٭ فَبِأَیِّ آلاَءِ رَبِّکُمَا تُکَذِّبَانِ) چقدر جهنّم جای خوبی است خب اگر او نباشد که ما دست و پایمان خطا میکند که, بنابراین جهنم هم از عدل خدای سبحان است و خدای سبحان او را برای طاغیان مشخص کرده است. خب, جهان با تسخیر دارد اداره میشود.
پرسش:...با اجبار یا با مِیل خود
پاسخ: آن با میل است (قَالَتَا أَتَیْنَا طَائِعِینَ) اگر گفتند ما با طوع و رغبت میآییم یعنی فشاری در کار نیست زمین میفهمد (قَالَتَا أَتَیْنَا طَائِعِینَ) نه «طائِعَیْن» جواب تَثنیه است ولی وقتی به پاسخ نهایی میرسد جمع است این دو نفر به عرض خدا رساندند ما با همهٴ موجودات با طوع و رغبت در خدمت تو هستیم (فَقَالَ لَهَا وَلِلْأَرْضِ ائْتِیَا), (ائْتِیَا) یعنی (ائْتِیَا) تثنیه است (قَالَتَا) تثنیه است (أَتَیْنَا طَائِعِینَ) نه «طائِعَیْن» یعنی ما دو نفر با همهٴ موجودات در خدمت تو هستیم, بنابراین گوش دادن و فهمیدن جزء ضروریترین وظیفهٴ شماست اگر (قَالَتَا أَتَیْنَا طَائِعِینَ) است یعنی هیچ کراهتی در عالَم نیست همهاش طوع است زمین میگوید طائعهام, آسمان میگوید تابعم, موجودات دیگر هم میگویند تابعاند پس طوع و رغبت در عالَم حکومت میکند و لاغیر جهان میشود جهانِ مِهر. بارها یعنی بارها شنیدهاید که اگر غضبی هست تحت امامتِ رحمت کار میکند اینکه گفته شد غضبِ خدا کمتر از رحمت خداست و رحمت خدا بیشتر از غضب خداست نه معنایش این است که مردها جداست آن هشتتا در دارد آن هفتتا در, غضب سابق است نه تنها زاید است سابق است «یا مَن سَبَقَت رحمته غَضبه» بیان نورانی امام سجاد(سلام الله علیه) این است که «یا مَن تَسعیٰ رحمته أمامَ غَضبه» یعنی ای خدایی که تمام قَهر و غضب تو مأموماند و امامِ غضب تو رحمت است مهندِس رحمت است, نقشهکش رحمت است, معمار رحمت است, رحمت دستور میدهد که اینجا جای قهر است نه اینکه رحمت خدا بیش از غضب خداست رحمت خدا هم بیش از غضب خداست یک, هم پیش از غضب خداست دو, پیشاپیشِ غضب رحمت حرکت میکند نقشهکشی میکند میگوید اینجا جای قَهر است «یا مَن تَسعیٰ رحمته أمامَ غَضبه» چون میخواهد رحمت بکند یک عدّه را فشار میدهد بنابراین صدر و ساقهٴ عالَم با مِهر دارد اداره میشود قَهری در عالَم نیست و این تسخیر برای آن است که ما برویم در آسمان و از آن بهره بگیریم (سَخَّرَ لَکُم مَا فِی السَّماوَاتِ وَمَا فِی الْأَرْضِ) وجود مبارک حضرت امیر در هنگام بدرقهٴ اباذر(رضوان الله علیه) در زمان خلیفهٴ سوم وقتی اباذر(رضوان الله علیه) را خواستند به مرزِ رَبزه تبعید کنند مرحوم کلینی نقل میکند که این گفتگو آنجا مطرح شد که اگر رَبزه یک جای بیآب و علفی است و تو هم سرمایهات چندتا بُز بیشتر نیست آنجا جای بارندگی نیست دامنهٴ کوه نیست آب نیست مبادا از فقر و فلاکت برنجی آنجا مطرح شد هم اباذر عرض کرد و هم وجود مبارک حضرت امیر امضا کرد عرض کرد من معتقدم اگر تمام آسمان بسته بشود و کُرهٴ زمین فلزّی بشود که چیزی از زمین روئیده نمیشود من معتقدم خدا میتواند روزی ما را تأمین کند همین بیان در نهجالبلاغه حضرت امیر هست که اگر سماوات رخت بشود, ارضین رخت بشود, قطرهٴ باران از بالا نبارد, زمین هم مثل یک فلز و مِس بشود چیزی از زمین بیرون نیاید خدا میتواند روزی مردم را تأمین کند با این دید جلوی هر تحریمی میشود ایستاد و به ما گفتند بروید در آسمان روزیتان را بگیرید بروید در آسمان, آسمان را بشکافید تحت تسخیرتان قرار بدهید (سَخَّرَ لَکُم مَا فِی السَّماوَاتِ وَمَا فِی الْأَرْضِ) نمیشود گفت آن روز عربِ جاهلی که از این مطالب خبر نداشت درست است در حجاز از این مسائل خبری نبود ولی انبیای ابراهیمی آمدند خاورمیانه را بیدار کردند آن روز به عرضتان رسید که جریان ارسطو و افلاطون و سقراط و بقراط و جالینوس اینها تربیتشدهٴ انبیای ابراهیمیاند در خاورمیانه سخن از توحید نبود یا شرک بود یا الحاد اینها آمدند این معارف را در خاورمیانه مطرح کردند با برهان, با حکمت, با موعظه, با جدال احسن علیه شرک و وثنیّت و صنمیّت قیام کردند تا حدودی در برخی از صاحبنظران اثر کرد با حکومت درگیر شدند, با جامعه درگیر شدند دیدند هیچ چارهای ندارند وجود مبارک حضرت ابراهیم دست بر تبر کرد (فَجَعَلَهُمْ جُذَاذاً إِلَّا کَبِیراً لَّهُمْ) وارد بتکده شد همه را هیزم درست کرد به صورت ریزریز در آورد حکومت او را گرفت گفت (حِرِّقُوهُ وَانصُرُوا آلِهَتَکُمْ) آتشسوزی پیدا شد آن جریان آتش برافروخته پیدا شد وجود مبارک ابراهیم را انداختند (یَا نَارُ کُونِی بَرْداً وَسَلاَماً عَلَی إِبْرَاهِیمَ) شد خاورمیانه تکان خورد درست است چهار هزار سال قبل یا کمتر و بیشتر اگر خبری در گوشهای رخ میداد تا به سایر اقطار برسد طول میکشید اما این خبر خودش را میرساند با بادِ سیم با صبا, مگر میشود جریان آتشسوزی خلیل خدا نظیر خبرهای عادی باشد و به شرق و غرب نرسد بعدها فهمیدند که این چه کسی است این چه چیزی آورده وحی و نبوّت از آن به بعد در خاورمیانه رونق پیدا کرد توحید الهی و ربوبی از آن به بعد جا پیدا کرد وگرنه ارسطو پیدا نمیشد, افلاطون پیدا نمیشد, سقراط و بقراط پیدا نمیشد اینها همه شاگردان انبیایاند معنای شاگردی آنها این نیست که یک روز کتاب دست بگیرند هر روز بروند خدمت حضرت ابراهیم وقتی حضرت آمد این فضا را معطّر کرد اینها هم شدند موحّد در حجاز از این مسائل خبری نبود در آن طرف که از این معارف فراوان خبری بود همین که اسلام آمد فرمود: «اطلبوا العلم ولو بالسّین», «طلب العلم فریضه» است درهای علم را باز کنید, دروازهها را باز کنید, بروید بیایید علوم از شرق و غرب در همین حجاز راه پیدا کرد و علوم حجاز هم به شرق و غرب راه پیدا کرد, بنابراین قرآن کریم ما را به علم دعوت میکند و بهرهبرداری آسمان و زمین ما نباید توقّع داشته باشیم که فیزیکی و شیمی مثل صحیحه طولانی حمّاد که نماز را برای ما از اولِ اذان و اقامه تا «والسلام علیکم» شرح بدهد این طوری فیزیک و شیمی و عملِ قلب و عمل باز و عمل بسته را به ما یاد بدهد آن طور توقّع داریم که با «لا تنقض» استصحاب را برای ما فهماند حدّاقل این استصحاب «لا تنقض» چندین جلد کتاب است با حذف مکرّرات دیگر, اینها همه از یک خط در آوردند حدّاقل بهرهای که از «رُفع ما لا یعلمون» گفته چندین جلد کتاب است دربارهٴ برائت نوشته شده همه را از این یک خط در آوردند همهٴ این رسالههایی که دربارهٴ قواعد فقهی نوشته شده همه این قواعد یک خط است هر کدامشان یک خط است آنچه را که بشر کشف میکند با قرارهای عقلایی, با غرایز عقلایی در علوم اعتباری, با تجربهها یا نیمهتجربی در ریاضی یا تجریدی در کلام و فلسفه اینها هم روشهای الهی است منتها مشکل ما این است که آنچه را که خدا به ما داد ما به حساب خودمان میآوریم اسلامی حرف میزنیم ولی متأسفانه قارونی فکر میکنیم میگوییم اینها برای ماست برای بشر است (إِنَّمَا أُوتِیتُهُ عَلَی عِلْمٍ عِندِی) قرآن میگوید سهم شما همان است که در سورهٴ «نحل» بیان شده که (وَاللَّهُ أَخْرَجَکُم مِّن بُطُونِ أُمَّهَاتِکُمْ لاَ تَعْلَمُونَ شَیْئاً) بعدها (عَلَّمَ الْإِنسَانَ مَا لَمْ یَعْلَمْ) سهم شما همان است که (أَلَمْ یَکُ نُطْفَةً مِن مَنیٍّ یُمْنَی) خودت را میخواهی بشناسی شناسنامهات این است آنچه داری برای ماست ما به تو دادیم تمام این روشها چراغهای علمی است که خدا عطا کرده بر اساس (مَا بِکُم مِّن نِّعْمَةٍ فَمِنَ اللَّهِ) همان طوری که بزرگان ما با یک خط «لا تنقض» چندین جلد کتاب در آوردند اگر سپهرشناسان ما, کیهانشناسان ما, آسمانشناسان ما, زمینشناسان ما از این همه آیات مطالب در بیاورند هنر نیست شما میبینید چندین, چندین یعنی چندین برابر استصحاب دربارهٴ خلقت آسمان و زمین آیه داریم ما بیستون بودن آنها, هفتتا بودن آنها, شش روز بودن آنها, بسته بودن آنها, دود بودن آنها همه را گفته کجا این طور دستور دربارهٴ قواعد اصولی و فقهی ما داریم دربارهٴ قواعد اصولی فقط یک جمله فرمود: «لا تنقض الیقین بالشک» یا «رُفع ما لا یعلمون» خب اینها که وجب به وجب, قدم به قدم آدرس داده شناسنامه کرده کوی و برزنش را گفته دیگر روشنتر از این چه باشد یعنی مثل الفبا بیاید مسئله کیهانشناسی را درسِ روزانه قرار بدهد آن وقت دیگر علم نشد که این برای اینکه خود بشر تلاش و کوشش کند و چیز یاد بگیرد شما خطبهٴ اول نهجالبلاغه را بخوانید ببینید هرگز, هرگز یعنی هرگز چنین دستورهایی دربارهٴ استصحاب و برائت داده نشده آسمانها چند طبقهاند, اول فضا بود, هوا چطور شد, اینها چطور شکافته شدند, آب از کجا پیدا شد, خود آسمانها با زمین که بسته بودند وقتی آسمانها را جدا کرد آسمانها هم بسته بودند اینها را «فَتَق الأجواف» اینها همه را یکی پس از دیگری بخشی در خطبه اول نهجالبلاغه است بخشی در خُطَب دیگر, دهها یا صدها برابر آنچه دربارهٴ استصحاب آمده دربارهٴ خلقت آسمان و زمین آمده آن وقت اگر کسی دربارهٴ آسمان و زمین بحث علمی بکند میشود غیر اسلامی آن وقت استصحاب میشود اسلامی!
پرسش:...
پاسخ: آنها خطوط کلی است مثل استصحاب دیگر خود استصحاب را ائمه فرمودند یک جمله بعد خود آنها فرمودند شما باید تلاش و کوشش بکنید «علینا القاء الاصول و علیکم التفریع» این دوتا روایت را مرحمو صاحب وسائل در کتاب القضاء بخش قضاء وسائل نقل کرد فرمود ما آمدیم که مجتهد تربیت کنیم نه مقلِّد «علینا القاء الاصول و علیکم التفریع» اینکه به زراره یا عبدالأعلیٰ فرمود: «هذا و أشبه یُعرف مِن کتاب الله یُمحو لمکان الباء» میخواهد مجتهد تربیت کند دیگر فرمود این را چرا از ما سؤال میکنیم این کلمهٴ باءیی که دارد (وَامْسَحُوا بِرُؤُوسِکُمْ) از آن بعض فهمیده میشود «هذا و أشبه یُعرف مِن کتاب الله» آنها نیامدند معلّم الفبا باشند اینها آمدند مؤلف جوامعالکَلِم باشند که شما را مجتهد کنند دربارهٴ جوامعالکلم وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود: «اوتیت جوامع الکَلِم» به حضرت امیر هم فرمود: «لقد اوتیت جوامع الکلم» آن طوری که مرحوم ابنمیثم در جلد اول شرح نهجالبلاغه دارد منتها فرق این است همان طور که در خطبهٴ «قاصعه» وجود مبارک پیامبر به حضرت امیر(سلام الله علیهما) فرمود: «یا علی! إنّک تَسمع ما أسمع و تَریٰ ما أریٰ» فرق این است «إلاّ أنّک لست بأمیر» مسئله نبوّت برای تو نیست، رسالت برای تو نیست، قرآن بر تو نازل نمیشود اینها به برکت من به تو میرسد در بخشهایی که مربوط به امامت است و ولایت تو سهیمی اما قرآن بر من نازل میشود آن وحی و احکام تشریعی بر من نازل میشود و مانند آن، بنابراین شما سیری در این آیات داشته باشیم که آیات کوی و برزن آسمان و زمین را برای ما مشخص کرد در اول سورهٴ «رعد» و «لقمان» آمده است که (بِغَیْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَهَا) که دوتا احتمال است یعنی اینها اصلاً ستون ندارد یا ستونِ مرئی ندارند که برخیها گفتند جاذبه همان ستون نامرئی است ولی در خطبهٴ اول نهجالبلاغه دارد که این «بِغَیْرِ عَمَدٍ یَدْعَمُهَا وَ لا دِسَارٍ یَنْظِمُهَا» فرمود زمین یک مَسامیر دارد میخ دارد که نلرزد آسمان این طور نیست آسمان و زمین هیچ کدام عمود ندارند دعامه ندارند ستون ندارند «بِغَیْرِ عَمَدٍ یَدْعَمُهَا» نه «بغیر عمدٍ ترونها» این روایت نورانی نهجالبلاغه تأیید میکند آن تفسیر را که فرمودند (بِغَیْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَهَا) میبینید ستون ندارد نه اینکه این جمله در محلّ جَر باشد تا صفت باشد برای «عَمَد» (بِغَیْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَهَا) یعنی بدون ستون مرئی آفرید ستونی که این صفت را دارد نامرئی است این نیست اصلاً ستون ندارد به ارادهٴ الهی بسته است خب این پرندهها در آسماناند ستون دارند منتها ستونِ نامرئی یا با ارادهٴ الهی هستند خب بالأخره اینها هم جِرماند سنگیناند به اینها میگویند پرواز کن ما نگهات میداریم فرمود مگر نمیبینید که طِیر در سماست (مَا یُمْسِکُهُنَّ إِلَّا الرَّحْمنُ) خب این عقاب چند کیلویی را از شرق به غرب دارد پرواز میکند حتی اقیانوس را هم احیاناً ممکن است گوشهای از اقیانوس را طی کند این بار سنگین را چه کسی نگه میدارد اگر جاذبه است خب باید این را بکشاند فرمود مگر نمیبینید که طیر فی السماست (مَا یُمْسِکُهُنَّ إِلَّا الرَّحْمنُ) ما این را نگه داشتیم با اراده نگه میداریم. خب، بنابراین آنچه لازم است این است که حوزه و دانشگاه آن اِجماع مرکّب منحوس را به یک اجماع مرکّب میمون تبدیل بکنند هم حوزه بگوید دین را علوم کار دارد هم دانشگاه بگوید علم با دین کار دارد تا هماهنگ بشوند وگرنه همین شکاف هست که هست، 27 آذر و امثال اینها یک تفاهم ظاهری است تا علم به دین گِره نخورد و دین علم را در دامن خود نپروراند حوزه و دانشگاه آن اجماع مرکّب منحوس را خواهند داشت نباید مفسّر بگوید قرآن کاری با علم ندارد نباید دانشگاه بگوید علم کاری با دین ندارد بلکه هم این باید بگوید دین با علم کار دارد هم آن باید بگوید علم با دین کار دارد منتها روشها فرق میکند.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
(أَوَ لَمْ یَرَ الَّذِینَ کَفَرُوا أَنَّ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ کَانَتَا رَتْقاً فَفَتَقْنَاهُمَا وَجَعَلْنَا مِنَ الْمَاءِ کُلَّ شَیْءٍ حَیٍّ أَفَلاَ یُؤْمِنُونَ (30) وَجَعَلْنَا فِی الْأَرْضِ رَوَاسِیَ أَن تَمِیدَ بِهِمْ وَجَعَلْنَا فِیهَا فِجَاجاً سُبُلاً لَّعَلَّهُمْ یَهْتَدُونَ (31) وَجَعَلْنَا السَّماءَ سَقْفاً مَّحْفُوظاً وَهُمْ عَنْ آیَاتِهَا مُعْرِضُونَ (32) وَهُوَ الَّذِی خَلَقَ اللَّیْلَ وَالنَّهَارَ وَالشَّمْسَ وَالْقَمَرَ کُلٌّ فِی فَلَکٍ یَسْبَحُونَ(33)
تاکنون روشن شد که قرآن از جوامعالکَلِم است یعنی اصول و خطوط کلی اعتقادی و فقهی و حقوقی و اخلاقی و علمی را بیان میکند. دوم اینکه بشر را به تدبّر در این فرا خوانده است که فرمود: (کِتَابٌ أَنزَلْنَاهُ إِلَیْکَ مُبَارَکٌ لِیَدَّبَّرُوا آیَاتِهِ) این تدبّر که مورد امر هم هست و در بخشهایی از قرآن کریم به صورتهای گوناگون بیان شده گاهی دارد (أَفَلاَ یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلَی قُلُوبٍ أَقْفَالُهَا) گاهی به صورتهای دیگر که تدبّر بکنید و ما این کتاب را برای تدبّر فرستادیم نظیر آیهٴ 29 سورهٴ مبارکهٴ «ص» (کِتَابٌ أَنزَلْنَاهُ إِلَیْکَ مُبَارَکٌ لِیَدَّبَّرُوا آیَاتِهِ وَلِیَتَذَکَّرَ أُولُوا الْأَلْبَابِ) ما را به تدبّر در این جوامعالکلم دعوت کرد این اصل دوم. اصل سوم این شد که «تدبّر کلّ شیء بحسبه» اگر محتوای آن آیه معارف شهودی بود نظیر (کَلاَّ لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْیَقِینِ ٭ لَتَرَوُنَّ الْجَحِیمَ) اگر اهل علمالیقین بودی به عینالیقین میرسی هماکنون که در دنیا هستی جهنم را میبینی این روش شهودی است که شاگردانی نظیر حارثةبنزید دارد, اُویسقَرَن دارد و رهبر همهٴ اینها وجود مبارک حضرت امیر است که فرمود: «ما کُنت أعبد رباً لم أره» و اگر نازلتر از او محتوای آن آیه مطالب عقلی بود اثبات مبدأ بود, توحید مبدأ بود, عینیّت صفات ذات با مبدأ بود روش تجریدی دارد که حکما و متکلّمان مسئول این کارند آنها مأمور به تدبّرند و تدبّر آنها هم برای آنها حجّت است و اگر محتوای آنها حکم فقهی بود نظیر (إِذَا قُمْتُمْ إِلَی الصَّلاَةِ فَاغْسِلُوا وُجُوهَکُمْ وَأَیْدِیَکُمْ إِلَی الْمَرَافِقِ) که آیا این (إِلَی) غایتِ غَسْل است یا غایت مغسول است دستتان را تا آنجا بشویید یا تا آنجای دستتان را بشویید که از بالا به پایین باید شُست یا از پایین به بالا, تدبّر در این آیه و امثال این آیه رهاورد فقهی دارد و اگر نظیر آیه سورهٴ «نحل» و «اسراء» و امثال ذلک و «طه» بود (مَا کُنَّا مُعَذِّبِینَ حَتَّی نَبْعَثَ رَسُولاً) یا به ما اعتراض نکنند (لَوْلاَ أَرْسَلْتَ إِلَیْنَا رَسُولاً) نتیجهٴ تدبّر اینها بهرههای اصولی دارد, بنابراین قرآن از جوامعالکلم است یک, ما مأمور به تدبّریم دو, «تدبّر کلّ شیء بحسبه» سه, هر کدام از این روشهای چهارگانه برای صاحبروشی که روشمندانه حرکت بکند حجّت است پنج, و رهاورد خاصّ خودشان را دارد این برای این. اصرار ما بر اسلامی شدن علوم این نیست که حوزه بیاید درسِ کیهانشناسی بدهد آن روزی که حوزه دست کیهانشناسی میداد علوم اینقدر گسترده نبود یک محقّق ممکن بود جامع چند رشته باشد اما بعد از گسترش علوم چاره جز تفکیک وظایف نبود برخیها در رشتههای طب کار میکردند بعضی در رشتههای طبیعیّات سابق به اصطلاح کار میکردند بعضی در ریاضیات و مانند آن, آن روزی که یک نفر جامع همهٴ اینها بود آن روز گذشت چه اینکه در ادوار گذشته مرحوم شیخ مفید اصولش را در همان فقه مینوشت مجموعهٴ فقه مرحوم شیخ مفید با اصولش یک کتاب بود بعدیها هم کم کم اصول را در فقه مینوشتند کم کم اصول از فقه جدا شد و رشتهٴ تخصّصی پیدا کرده چون اصول محصول فقه است یعنی در اثنای بحثهای فقهی به یک سلسله قواعدی برخوردند که این قواعد در بسیاری از مسائل و ابواب راه دارد فنّ اصول پیدا شده بعد فنّ قواعد فقهی پیدا شده قواعد فقهی و قواعد اصولی اینها محصول خود فقهاند هر سه رشته قبلاً در یک کتاب جمع میشد یک معلّم, یک استاد اینها را تعلیم میکرد بعد کم کم در اثر گسترش علوم از هم جدا شدند اصول از فقه جدا شد, قواعد فقهی از فقه جدا شد و فقه مانده الآن نباید توقّع داشت که حوزهٴ علمیه کیهانشناسی داشته باشد, زمینشناسی داشته باشد, آسمانشناسی داشته باشد رسالت حوزهٴ علمیه دفاع از دین است و آن این است که این همهٴ علوم اسلامی است و عدّهای اینها را مصادره کردند و این دهها بار با اینکه گفته شد باز هم جایش خالی است بحث در این نیست که حوزهٴ علمیه بیاید کیهانشناسی بکند تا کسی قدم بگذارد جلو, بحث در این است که این علوم فراوانی که در جهان هست اسلامی است و عدّهای مصادره کردند این باز برای پنجاه یا صدمین بار توضیح میخواهد که امروز باز هم توضیح عرض میکنیم. خب, قرآن ما را به این جامعالکلم دعوت کرده و اصرار دارد که تدبّر کنیم و تدبّر هم برای شما حجّت است «و تدبّر کلّ شیء بحسبه» و ریز مسئله را هم که آسیبی به جامعیّت نرساند این را بیان کرده فرمود آسمان و زمین بسته بودند که پنج قول را جناب فخررازی نقل میکند که بسته بودند یعنی چه, یعنی آسمان به هم بسته بود و قطعات زمین به هم بسته بود ما قطعات آسمان را از هم جدا کردیم و قطعات زمین را از هم جدا کردیم یا نه, آسمان و زمین به هم بسته بودند این دوتا را از هم جدا کردیم یا از نظر باران, بارانی نمیآمد و زمین گیاهی نمیرویانید ما زمین را شکافتیم و منشأ پیدایش گیاهان کردیم و از آسمان به معنای سِمَت بالا و جهتِ بالا باران باراندیم برای شما. پنج قول فخررازی و دیگران در این (کَانَتَا رَتْقاً فَفَتَقْنَاهُمَا) کردند بعضی از روایات که ضعیف یا غیر ضعیف است مرحوم کلینی در جلد هشت کافی هم نقل کرد که گوشهای از آن روایات را سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) در کتاب شریف المیزان آوردند فحص در اینها جمع روایات را میخواهد جمع آیات را میخواهد و مانند آن, اما اینکه گفته شد این مثل «لا تنقض» است بازگشت «لا تنقض» یک کلمهٴ جامعی است که برکات فراوان فقهی و اصولی دارد اما بازگشت اینها یک برکات فراوان علمی و جهانشمول دارد اگر قرآن فرمود: (وِبِالنَّجْمِ هُمْ یَهْتَدُونَ) الآن شما میبینید زمین و زمان با ستارهها دارد حرکت میکند کسی ساعت نگاه نمیکند که با ساعت هواپیمایی را رهبری کند یا سفینهها را هدایت کند یا کشتی را هدایت کند با ستارهها و با قطب و با کیهان دارد حرکت میکند آن روزی که قرآن فرموده بود (وِبِالنَّجْمِ هُمْ یَهْتَدُونَ) قافلههایی بودند که ستارهها را, شمس و قمر را, طلوع و غروب را, شرق و غرب را میشناختند برای اینکه مشکلاتشان با همین حل میشد چه اینکه (یَسْألونَکَ عَنِ الْأَهِلَّةِ قُلْ هِیَ مَوَاقِیتُ لِلنَّاسِ) مردم حسابشان را با ماه, حسابشان را با ستاره انجام میدادند قافلههای شبرو با ستاره حرکت میکردند الآن تمام سفرهای دریایی کشتیرانان با همین ستارهها و کیهانشناسی و قطبشناسی حرکت میکنند تمام حرکتهای هواپیماها با همین قطبشناسی و جهتیابی حرکت میکنند تمام فراز و فرود به تعبیر جناب عطّار که دربارهٴ این سفینههای فضانورد است به وسیلهٴ همین (وِبِالنَّجْمِ هُمْ یَهْتَدُونَ) حرکت میکنند کیهانشناسی هزارها ثمرهٴ علمی برای بشر دارد البته «لا تنقض» هم احکام فقهی خودش را دارد اینکه فرمود تدبّر کنید تا مشکلاتتان حل بشود خب اگر این ستارهشناسی بشود, قطبشناسی بشود, جهتشناسی بشود نه کسی در دریا بیجهت غرق میشود نه کسی در هوا بیجهت پَرت میشود فرمود من به شما چراغ دادم, راهِ علمی دادم بفهمید شرق کجاست, غرب کجاست, کجا باد میآید, کجا طوفان میآید اینها را راه به شما نشان دادم (وَعَلاَمَاتٍ وِبِالنَّجْمِ هُمْ یَهْتَدُونَ) خب این را نگفته تا شما بخوانید که این را گفته تا به کار ببرید اگر مسئله کیهانشناسی حل بشود جریان شمس و قمر حل بشود کیفیت نوردهی و نورگیری حل بشود انرژی هستهای حل میشود, دامداری حل میشود, کشاورزی حل میشود, داروسازی حل میشود هزارها برکتِ علمیِ روزانه به وسیلهٴ همینهاست منتها تمام تلاش و کوشش این بحثها این است که الآن این علوم غارتشده است و مصادرهشده است روش تجربی, روش اسلامی است الآن همهٴ مراکز فرهنگی و فکری دارند کارِ خدا را رصد میکنند و این کار را میکنند در کنار سفرهٴ دین نشستند و سکولارند خب آن که آفرید خداست, آن که به شما هوش داد خداست, آن که روش تجربی به شما آموخت خداست, آن که بهرههای اینها را برای شما فراهم کرد خداست فرمود آسمان برو بهره بگیر برای اینکه (سَخَّرَ لَکُم مَا فِی السَّماوَاتِ) زمین باش و بهره بگیر (خَلَقَ لَکُم مَا فِی الْأَرْضِ جَمِیعاً) تمام تلاش و کوشش مکرّرانه این است که این غارت را به صاحب اصلیاش برگردانیم نه اینکه حوزه بیاید درس کیهانشناسی بدهد, فیزیک بگوید, شیمی بگوید, آنجا که حوزه باید پا به جلو بگذارد و قدم بگذارد فیلسوفانه و متکلّمانه این کار را کرده و آن آیه (لَوْ کَانَ فِیهِمَا آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتَا) شما از شیخ طوسی تا قبل از مرحوم علامه طباطبایی این تفسیرهای چند قرن را ببینید, ببینید کدام یک از اینها توانستند این مشکل (لَوْ کَانَ فِیهِمَا آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتَا) را حل کنند به طوری که برهان تمانع به برهان توارد برنگردد (لَّذَهَبَ کُلُّ إِلهٍ بِمَا خَلَقَ وَلَعَلاَ بَعْضُهُمْ عَلَی بَعْضٍ) را حل کنند خب اگر دوتا خدا باشند هر دو عاقلاند, هر دو حکیماند, هر دو بیغرضاند, هر دو بیمرضاند چرا دعوا میکنند این مانده, مانده یعنی مانده وقتی المیزان را مراجعه میکنید بله قدم جلو گذاشته حل کرد چرا (لَّذَهَبَ کُلُّ إِلهٍ بِمَا خَلَقَ) شما در بعضی از حکمای متأخّر هم میبینید که برهان تمانع را میگویند اشکال دارد باید به برهان توارد علّتین برگردد خب او میتواند این آیه را حل کند اگر چند خدا باشد حتماً دعوا میکنند خب چرا دعوا میکنند چرا (لَّذَهَبَ کُلُّ إِلهٍ بِمَا خَلَقَ) چرا (لَعَلاَ بَعْضُهُمْ عَلَی بَعْضٍ) چرا (لاَبْتَغَوْا إِلَی ذِی الْعَرْشِ سَبِیلاً) از تبیان تا قبل از المیزان از قبل از المیزان تا تبیان فحص کنید ببینید این حرفها گفته شد یا نگفته شد آنجا که حوزه باید قدم جلو بگذارد و حکیمانه بحث کند که کرد, آنجا که جای حوزه نیست حوزه باید دفاع کند بگوید شما الآن کنار سفرهٴ قرآن نشستید و سکولارید روش را چه تجربی چه نیمهتجربی چه تجریدی چه شهودی خدا به شما داد و حجّت خداست در کنار سفرهٴ دین نشستی و سکولاری این کارِ حوزه است که هدایت کند دانشگاهها را البته اگر کتابی بنویسند آرم جمهوری اسلامی باشد عکس امام و مقام معظّم رهبری باشد بسم الله باشد اینها جزء تشریفات است اینها کتاب را اسلامی نمیکند معنایش این نیست که ما بیاییم حوزه بیاید درس فیزیک بدهد خیر, حوزه میگوید این روشی که تو داری روش اسلامی است تو الآن در خانهٴ خدا نشستی و منکر خدایی, کارِ خدا را داری میشناسی هوشِ خدا را داری به کار میبری گوشِ خداداد را داری به کار میبری منکر خدایی معنایش این نیست که حوزه یک روش دیگر بدهد معنایش آن است که اگر علم است روش الهی است اگر احتمال و فرضیه است این را باید بگویند مثل اینکه در بحثهای فقهی هم همین طور است دیگر در بحثهای فقهی یا احتمال هست اینجا اشکال است آنجا که فقیه میگوید «یُحتمل» یا «یُشکل» آنجا فقیه فتوا ندارد و مقلّدین او میتوانند به غیر مراجعه کنند چون علم چیزی نیست که دفعتاً نصیب کسی بشود آنجایی که جزماً فتوا میدهد برای خودشان و مقلّدانشان حجّت است در مسائل علمی هم همین طور است مرز فرضیه از مرز قضیه علوم متعارفه جداست مرز قضیه پیشفرض و اصول موضوعه از علوم متعارفه جداست بنابراین اصرار بر این است که این دانشگاهها که کنار سفرهٴ دین نشستند نانِ دین را میخورند سکولار نباشند شما دارید کارِ خدا را بررسی میکنید بعد میگویید خدا کیست! اگر این چشم و گوش است که (أَلَمْ نَجْعَل لَهُ عَیْنَیْنِ ٭ وَلِسَاناً وَشَفَتَیْنِ) اگر تجربه است که (عَلَّمَ الْإِنسَانَ مَا لَمْ یَعْلَمْ) پس علم را خدا داد, عالِم را خدا داد, معلوم را خدا داد و شما دارید کفران نعمت میکنید معنای اسلامی کردن دانشگاه و علوم این نیست که حوزه درسِ فیزیکی یا شیمی یا کیهانشناسی بدهد آنجا که کار حوزه است به لطف الهی حکیمانه دارد انجام میدهد.
خب, قرآن کریم فرمود ما اینها بسته بودند ما شش روز اینها را خلق کردیم شش روز ممکن است در بازگشایی این رَتْق که به صورت فَتْق در آمده بشود شش روز که (خَلَقَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ فِی سِتَّةِ أَیَّامٍ) شش روز طول کشیده تا اینها را به هم باز کند بعد فرمود تنها کارِ اینها نیست (وَالسَّماءَ بَنَیْنَاهَا بِأَیْدٍ وَإِنَّا لَمُوسِعُونَ) ما اینها را با قدرت خلق کردیم بعد توسعه هم میدهیم اینکه میبینید شما روزانه رصدکنندهها, کیهانشناسان آن روز گفتند که فلان ستاره از فلان ستاره متولّد شده است همین طور است (إِنَّا لَمُوسِعُونَ) آن روزی که خواجه نصیر بود و حدّاقل دوازده سال رصد میکردند برخیها سی سال رصد میکردند در مراغه و امثال مراغه «گذشت آن زمانی که آنسان گذشت» خب شما میبینید الآن هیچ ممکن نیست کسی هم منطقی باشد هم طبیب باشد هم طب بداند هم فیلسوف باشد هم فقیه باشد البته مردان بزرگ در طول تاریخ کماند ولی هر چه انسان بزرگ و با عظمت باشد نمیتواند جامعالأطراف باشد بنابراین اینکه قرآن دارد که ستارهها مشکل راهنمایی شما را حل میکند خب از زمان و زمین الآن از ستاره دارند کمک میگیرند اینها همه اسلامی است منتها این کسی که قطبشناس است و ستارهشناس است و جهتیاب هست و دارد حرکت میکند نانِ دین را میخورد ولی سکولار است اصرار ما این است که این کار را نکنید اینکه شما دارید الهی است منتها بحثها دو قسم است یک بحثهای تعبّدی داریم نظیر صوم و صلات, یک بحثهای توسّلی اینها جزء واجبهای توسّلی است دیگر جزء واجبهای تعبّدی که نیست این توسّلیات را انسان باید به صاحب اصلیاش برگرداند دیگر نگویند که دین برای ما چه چیزی آورده اینها خیال میکنند دین یعنی همین الفاظ همان طوری که صحیحه حمّاد اذان و اقامه را تا «السلام علیکم» امام یادشان داده این ستارهشناسی و جهتشناسی هم این طور امام یاد حمّاد بدهد اینها خیال میکنند دین یعنی این در حالی که همهٴ این روشهای چهارگانه اسلامی است و همهٴ این روشهای چهارگانه را خدا داد و همهٴ این روشهای چهارگانه حجّت است آن روز هم به عرضتان رسید آنجایی که دین تأیید میکند و امضا میکند بنای عقلا را از قبیل امضای عقد فضولی نیست از قبیل تأیید و شاهدِ صِدق یک محقِّق است. بیان ذلک این است که یک وقت کسی فضول است مال مردم را میفروشد اینکه مال مردم را فروخت هیچ یعنی هیچ نقل و انتقالی صورت نگرفت با کارِ فضول هیچ مِلکی جابهجا نشد نه (أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ) میگیرد نه (أَوْفُوا بِالْعُقُودِ) چه کسی به عقد وفا کند, چه کسی تسلیم کند, چه کسی تحویل بدهد هیچ کس, اما مالک که عقد نبست اما عاقد که مالک نیست وقتی مالک گفت «أجَزْتُ» این غلط, صحیح میشود وقتی غلط صحیح شد این عقدِ شناورِ سرگردان صاحب پیدا میکند میشود عَقدُهُ, وقتی عقده شد (أَوْفُوا بِالْعُقُودِ) میگیرد تا مالک نگوید «أمضیتُ» این عقد سرگردان است یک لفظ است وقتی گفت «أمضیتُ» صاحب پیدا میکند وقتی صاحب پیدا کرد (أَوْفُوا) متوجّه میشود میگوید «أیّها الصاحب أوفِ بعقدک» وگرنه قبلاً مالک عقد به او مضاف نبود پس ما یک بیع فضولی داریم که تا امضای صاحب نیاید این سرگردان و متحیّر است آیا آنجا که بنای عقلا را شارع امضا میکند از سنخ امضای یک امر سرگردانِ فضولیِ یک فضولی است یا خیر, آنها تمدّن دارند فرهنگ دارند عقل دارند چراغ دارند برای ما ثابت نیست که این چراغ خوب واقع را نشان داد یا نداد وقتی یک شاهد صِدق پیدا کردیم که کارِ امام است امام میگوید که این چراغ به مقصد رسیده است اینها راست میگویند واقع را دیدند من هم همین کار را میکنم بنای عقلا که با امضای امام سامان میپذیرد از سنخ دوم است نه سنخ اول, روش تجربی بشرح ایضاً, تجریدی بشرح ایضاً میگویند اگر شما اطمینان دارید به قول منجِّم نماز و روزهات میتواند برابر او باشد یعنی چه, این حجّت شرعی است شما اطمینان کردید که این آقا منجّم است و ثابت شده برای او که فلان ماه سَلْخ دارد یا ندارد, فلان روز قُرّهٴ شهر است یا نیست شما میدانید او اهل حساب است اهل کتاب است دقیقاً محاسبه میکند خب میتوانید اطمینان پیدا کنید وقتی اطمینان پیدا کردید برای شما حجّت شرعی است بنابراین امضای بنای عقلا از سنخ امضای عقد فضولی نیست که روش عقلا یک شیء سرگردانی باشد درست است عقلا در بعضی از موارد اشتباه میکنند ولی در بسیاری از موارد به حق میرسند دیگر این تمدّنهای بشری است که شارع مقدس آمده امضا کرده در بخشهای وسیعی در معاملات حرفِ تازهای نیاورده البته آن هم حرف, حرف شارع مقدس است منتها از درون برخاست متأسفانه این روایت مرسَل است و هنوز سند پیدا نشده مرحوم طریحی در مجمعالبحرین نقل میکند که «قال علیٌّ(علیه السلام) العقل شرعٌ مِن داخل والشرع عقلٌ مِن داخل» این از غرر روایات ماست منتها حالا در اثر اینکه با خود نهجالبلاغه هم بدمِهری شده بیمِهری شده و اخیراً به لطف الهی مسانیدش برای ما روشن شده وگرنه همین طور رها بود غرر و درر هم بشرح ایضاً غرر و درر خلأیی است که باید ملأ بشود این همه بیانات نورانی حضرت امیر در غرر و درر سرگردان است کسی باید سند پیدا کند, اسناد پیدا کند برایش ذکر بکند بخشی از آنها از نهجالبلاغه رفته به غرر و درر, غرض آن است که این از بیانات نورانی منسوب به حضرت امیر(سلام الله علیه) است که «العقل شرعٌ من داخل» خب آنجا که مردم عاقل نیستند بله, اما بسیاری از مردم شما میبینید دهها رشتهٴ معاملاتی است که شارع حرف جدیدی نیاورد همان حرفهایی که از درون مردم به گوش مردم رساند آن هم حرفِ شرع است البته, بنابراین این دانشگاه عزیز ما باید بداند که در کنار سفرهٴ قرآن نشسته است و نباید بگوید قرآن کیست برای اینکه عالِم و علم و معلوم هر سه کار خداست و این نانِ خدا را دارد میخورد و منکر است مثل آن ماهی که در آب غرق است و میگوید آب چیست شما در اسلام و در دین غرقید میگویید دین چیست, بنابراین اینکه قرآن کریم فرمود ما این ستارهها را برای اینکه در راه نمانید نه در دریا غرق بشوید نه بینالأرض و السماء پَرت بشوید نه وقتی به کُرهٴ مریخ رفتی مشکل داشته باشی ما این را چراغ قرار دادیم (وَعَلاَمَاتٍ وِبِالنَّجْمِ هُمْ یَهْتَدُونَ) حالا آن روز فقط قافلههای بیابان استفاده میکردند از وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) سؤال شده چرا قرآن کهنه نمیشود ما هر چه بخوانیم لذّت میبریم هر چه بخوانیم تازه است فرمود: «یَجری مَجری الشمس والقمر» مگر شما الآن سنّتان چهل سال یا هشتاد ساله است یک وقت شد بگویید ما از این آفتاب خسته شدیم ما الآن هشتاد سال است او را میبینیم این هر روز دارد به شما نور میدهد مشکل شما را حل میکند فرمود جریان قرآن جریان شمس و قمر است این کلمهٴ جَرْیْ که در المیزان آمده از همین حدیث نورانی گرفته شده «مِن باب الجری, من باب الجری» یعنی مِن باب التطبیق. خب, اگر قرآن این است آن روز فرمود رهبری قافلهها را این ستارهها به عهده میگیرند الآن شما نگاه کنید اینها همین که شاسی را فشار دادند خودشان احیاناً حالا احتیاطاً نمیخوابند ممکن است این خلبان بخوابد و بعد از نُه سال در غرب پیاده بشود این مثل رادیو کار میکند شما وقتی رادیو روشن کردی این خودش میخواند برایتان وقتی این هواپیما روشن کردی او خودش میرود چون بر اساس جهت بُرده دیگر شما این را به سَمت غرب بردی غربشناس بودی به سَمت فلان ستاره حرکت کرد و دارد حرکت میکند دیگر این میشود (وَعَلاَمَاتٍ وِبِالنَّجْمِ هُمْ یَهْتَدُونَ) بنابراین کاربردش از زمان و زمین مشخّص است اختصاصی به حالا انرژی هستهای و امثال ذلک ندارد بهرههایی که ما میبریم این است اصول کلی که استفاده میکنیم این است در سورهٴ مبارکهٴ «ص» هم فرمود ما برای شما اینها را آفریدیم تا تدبّر کنید.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
(أَوَ لَمْ یَرَ الَّذِینَ کَفَرُوا أَنَّ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ کَانَتَا رَتْقاً فَفَتَقْنَاهُمَا وَجَعَلْنَا مِنَ الْمَاءِ کُلَّ شَیْءٍ حَیٍّ أَفَلاَ یُؤْمِنُونَ (30) وَجَعَلْنَا فِی الْأَرْضِ رَوَاسِیَ أَن تَمِیدَ بِهِمْ وَجَعَلْنَا فِیهَا فِجَاجاً سُبُلاً لَّعَلَّهُمْ یَهْتَدُونَ (31) وَجَعَلْنَا السَّماءَ سَقْفاً مَّحْفُوظاً وَهُمْ عَنْ آیَاتِهَا مُعْرِضُونَ (32) وَهُوَ الَّذِی خَلَقَ اللَّیْلَ وَالنَّهَارَ وَالشَّمْسَ وَالْقَمَرَ کُلٌّ فِی فَلَکٍ یَسْبَحُونَ(33)
در بحثهای قبل مربوط به صفات ذات اقدس الهی گفته شد که رحمتِ خدا بیش از غضب خدا و پیش از غضب خداست گاهی ممکن است مطرح بشود که صفات خدا که عین ذات اوست زیاده و نقص نمیپذیرد ولی باید عنایت کرد که صفات الهی دو قِسم است آن صفاتی که عین ذات است زیاده و نقص ندارد همهشان عین هماند یک, و همهشان عین ذاتاند دو, علم عین قدرت است عین حیات است و حیات و قدرت عین علماند و همه عین ذاتاند و مانند آن, اما صفات فعل بعضها فوق بعضاند مثلاً شِفا زیرمجموعهٴ رزق است که گاهی خدای سبحان روزیِ مال میدهد گاهی روزیِ کمال میدهد گاهی روزیِ سلامت میدهد شافی زیرمجموعهٴ رازق است رازق زیرمجموعهٴ خالق است خالق زیرمجموعهٴ قادر, بنابراین صفاتِ فعل بعضها فوق بعضاند, بعضها أزید از بعضاند چون صفات فعل عین فعل است نه عین ذات.
اما مطلب دوم دربارهٴ فرشتهها برهان عقلی دربارهٴ موجود مجرّد مطرح است اما حالا فرشته از چه سنخ است این را باید با دلیل معتبر ثابت کرد اگر فرشتهای دارای تجرّد عقلی بود یعنی به هیچ نحو به بدن مرتبط نبود این بدأ و حشرش یکی است عباداتش یکی است و اگر کمالی مطرح است از سنخ ظهور و خفاست مثل اینکه خود ذات اقدس الهی گاهی قدرتش ظاهر میشود گاهی علمش ظاهر میشود گاهی با «هو الظاهر» تجلّی میکند گاهی با «هو الباطن» تجلّی میکند و مانند آن, و اگر فرشتهای در حدّ تجرّد نفسی بود مثل نفس انسان مثلاً موجودات برتر نظیر آسمانها به منزلهٴ بدن آنها بودند و آنها نفسِ آسمانها بودند چه اینکه از آیهٴ (وَأَوْحَی فِی کُلِّ سَمَاءٍ أَمْرَهَا) برمیآید که یک عدّه مدبّرات آسماناند و تدبیر را با وحیِ الهی تلقّی میکنند و با دریافت وحی آسمانها را اداره میکنند که فرمود: (وَأَوْحَی فِی کُلِّ سَمَاءٍ أَمْرَهَا) یعنی سه بخش از جریان آسمان مطرح است یک آسمان ظاهری است که فعلاً محلّ بحث است که چند طبقه است و منظومه شمسی دارد راه شیری دارد و مانند آن, آسمانی است که درش به روی کفّار باز نمیشود که فرمود: (لاَ تُفَتَّحُ لَهُمْ أَبْوَابُ السَّمَاءِ) درهای آسمان به روی کفّار باز نمیشود اگر منظور این آسمان ظاهری باشد که الآن کافران آنها ترمینال درست کردند و رفت و آمد روزانه دارند اینکه فرمود درهای آسمان به روی کفّار باز نمیشود شاید یک آسمان دیگری باشد که باطن این آسمانهاست که کفّار به آنجا راه ندارند. طایفهٴ سوم یا قِسم سوم از بحث کیفیت تدبیر فرشتههاست نسبت به آسمانها که خدا فرمود: (وَأَوْحَی فِی کُلِّ سَمَاءٍ أَمْرَهَا) امر هر آسمانی را به مدبّر آن آسمان سپرده است که اینها مدبّرات امرند بنابراین اطمینان اینکه اینها همهشان از یک سنخاند یک دستهاند یک طایفهاند این کار آسانی نیست. خب, آنجا که فرمود: (وَأَوْحَی فِی کُلِّ سَمَاءٍ أَمْرَهَا) امر و تدبیر هر آسمانی را به مسئول آن آسمان میسپارد ممکن است این آسمان به منزلهٴ بدن او باشد او به منزلهٴ نفس این باشد و اگر فرشتهای در حدّ نفس بود اطاعتش باعث کمال است و امثال ذلک این هم دو مطلب مربوط به مسائل گذشته.
اما آنچه مربوط به مسائل روز است این است که در جریان خلقت آسمان و زمین و علوم تجربی چهار مطلب مطرح است مطلب اول اینکه تعلیم و تعلّم باید اسلامی باشد وگرنه سودمند نیست یعنی معلّم برای رضای خدا تدریس کند و متعلِّم برای رضای خدا یاد بگیرد تا فیضی ببرد و اگر تعلیم و تعلّم لله نبود سودی ندارد این بخش اول. بخش چهارم این است که کاربرد علوم باید اسلامی باشد یعنی آدم چیزی را که یاد گرفت برای نفع خود و جامعه باشد یعنی اگر انرژی هستهای به او دادند این بهرهٴ صلحآمیز ببرد نه ـ معاذ الله ـ یا خدای ناکرده به سراغ بمبگذاری و بمبسازی و امثال ذلک برود. مطلب اول و مطلب چهارم روشن است یعنی تعلیم و تعلّم باید اسلامی باشد این را همه میدانیم و کاربرد علوم هم باید بهرهٴ انسانی بدهد آن را هم همه میدانیم اسلامی شدن علوم به مطلب اول و چهارم نیست برای اینکه این امر سالیان متمادی است که همه گفتند و شنیدید تمام محور بحث این است که مطلب دوم و سوم اسلامی است مطلب دوم یعنی علم, مطلب سوم یعنی معلوم, علم اسلامی است و لاغیر, معلوم اسلامی است و لاغیر. علم یعنی روش چه تجربی چه نیمهتجربی که در ریاضیات مطرح است چه تجریدی که در فلسفه و کلام مطرح است چه شهودی که در عرفان مطرح است این راه خداست ذات اقدس الهی انسان را با راههای گوناگون به مقصد آشنا کرد و به مقصود رساند فرمود: (الَّذِی خَلَقَ فَسَوَّی ٭ وَالَّذِی قَدَّرَ فَهَدَی) هدایتِ انسانها به مقصد این روش است در مسائل تجربی یک طبیب یا غیر طبیب یا که از راه تجربه دارد مطلبی را یاد میگیرد به عنایت الهی است اگر کسی خواست انسان را موجودیِ انسان را هویّت انسان را بفهمد برابر سورهٴ «نحل» باید بداند که (وَاللَّهُ أَخْرَجَکُم مِّن بُطُونِ أُمَّهَاتِکُمْ لاَ تَعْلَمُونَ شَیْئاً) برابر سورهٴ مبارکهٴ «قیامت» باید بفهمد که (أَلَمْ یَکُ نُطْفَةً مِن مَنیٍّ یُمْنَی) اینها انساناند اینها شناسنامهٴ انسان است بقیه بر اساس (مَا بِکُم مِّن نِّعْمَةٍ فَمِنَ اللَّهِ) دادهٴ اوست چون دادهٴ اوست فیضِ اوست لطف اوست این عین اسلامیّت است چگونه میشود فعلِ خدا, آیت خدا, خلق خدا, نعمت خدا الهی نباشد پس علم با هر روشی از روشهای چهارگانه اسلامی است معلوم هم که مخلوق اوست مشکل دانشگاهها یا اسلامی شدن علوم در مطلب اول و مطلب چهارم نیست یعنی تعلیم و تعلّم باید قربة الی الله باشد بله, کاربرد علوم هم باید به سود جامعه باشد بله, اما این علم را اسلامی نکرده هیچ روشی نیست مگر اینکه خدا داده است هدایت الهی است.
مطلب دیگر اینکه این حرف را اگر دهها بار تکرار بشود برای آن است که آنها صدها بار دارند میگویند روزانه کشوری نیست که همایش نداشته باشند و علیه این تِز راهاندازی نشود و مسخره نکنند اسلامی بودن علوم را ما اگر صد بار گفتیم آنها چون هزار بار میگویند شما در غالب این کُرهٴ زمین روزانه همایشی هست برای مسخره کردن این تِز که مگر علم اسلامی است پارسال یعنی پارسال مفصّلاً ما این جریان همایش را برای شما در همین مسجد نقل کردیم که در مالزی بود ظاهراً همایش جدیدی تشکیل دادند آن مسئول رسمی این همایش گفت من حرفم را از یک طنز شروع میکنم تا به مقصد برسیم مطلب را با طنز شروع کرد و خندید و خنداندند و همین راه را ادامه داد و برای مردم حضّار آن همایش یقینی شد که علم اسلامی نیست طنزش از اینجا شروع شده بود که مگر ما دوچرخهٴ اسلامی و غیر اسلامی داریم یک عدّه خندیدند گفتند نه آخر دوچرخه اسلامی و غیر اسلامی نداریم گفت یک, دو: دوچرخهسواری اسلامی و غیر اسلامی داریم که اگر اسلامی شد این طور رکاب بزن غیر اسلامی شد آن طور رکاب بزن باز هم یک عدّه خندیدند گفتند نه, دوچرخهسواری اسلامی و غیر اسلامی نداریم گفت سه: دوچرخهسوار یا مسلمان است یا کافر, گفتند بله همین است دیگر, گفت حالا از دوچرخه برویم به اتومبیل از اتومبیل و سایر صنایع برویم زمینشناسی ما زمینشناسی اسلامی و غیر اسلامی نداریم مثل اینکه زمینِ اسلامی و غیر اسلامی نداریم, دریای اسلامی و غیر اسلامی نداریم دریا دریاست دیگر همه گفتند آری, اینها از دوچرخه و شوخی و لبخند و طنز شروع کردند برای همه مسلّم شد که علم اسلامی نیست علم یا ضدّ اسلامی است یا بیتفاوت. پارسال در همین مسجد پاسخ داده شد که شما آمدید غارت کردید اولاً ما طبیعت نداریم این خلقت را غارت کردید گفتید طبیعت, طبیعت را غارت کردید گفتید صنعت, طبیعت را به لحاظ صنعت در آوردید صنعت دستساخت بشر است آنچه را که بشر میسازد مونتاژ از خلقت است یعنی اعضا و جوارح را از یا آهن است یا چوب است از همین خلقت میگیرد کنار هم سر هم میکند یا میشود دوچرخه یا میشود اتومبیل یا میشود یخچال یا میشود تلویزیون اجزای پراکندهٴ این عالم را جمع میکند میشود یک صنعت پس صنعت چیزی جز مونتاژ طبیعت نیست طبیعت هم کذب اندر کذب است ما چیزی به عنوان طبیعت نداریم هر چه هست خلقت است حالا که معلوم شد خلقت است سؤال بکن ما مخلوقِ اسلامی و غیر اسلامی داریم, مخلوق غیر از اسلامی چیز دیگر نیست دریا آیت حق است, صحرا آیت حق است, معلوم غیر از فعل حق و فیض حق چیز دیگر نیست میماند روش, روش این هدایت این رهبری فقط فیض خداست و لاغیر, چیزی که بشر از خود نداشت یک موجود فقیرِ فاقد که هیچ از خود ندارد و با تحوّلی در سلولهای مغز من هر چه خواندهام از یاد من بِرَفت گرفتار سهو و نسیان میشود این بشر چه از خود دارد غالب اینها اسلامی حرف میزنند و قارونی فکر میکنند آن قارون هم حرفش همین بود گفت (إِنَّمَا أُوتِیتُهُ عَلَی عِلْمٍ عِندِی) من خودم زحمت کشیدم پیدا کردم بشر روشی که دارد به عنایت الهی و هدایت الهی است (قَدَّرَ فَهَدَی), (عَلَّمَ الْإِنسَانَ مَا لَمْ یَعْلَمْ), (مَا بِکُم مِّن نِّعْمَةٍ فَمِنَ اللَّهِ) تولید علم هم از همینجا شروع میشود مرحوم بوعلی در الهیّات شفا میگوید فلسفه در بدأ پیدایش نِیَه, نه نیّت, نِیه و فَجِّه بود یعنی نپخته و خام بود کم کم در طیّ این چند سال پخته شد مطالب خوبی به او اضافه شد البته از هزار سال قبل تا الآن خب خیلی پخته شد فلسفه این طور است علوم دیگر این طور است این (رَبِّ زِدْنِی), (رَبِّ زِدْنِی) برای آن است که انسان تولید علم بکند تولید علم هم با تلاش و کوشش است فرمود شما یک مقدار کوشش کنید ذات اقدس الهی به شما عطا میکند روش هم ذات اقدس الهی در درون افراد این روش را غَرس کرده است الآن ما که در حوزه زندگی میکنیم اساس کار ما فقه و اصول است در اصول مستحضرید دوتا آیه است آن هم برای تحقیق و اینکه این دوتا آیه تجهیزاً للأذهان مطرح است مسئلهٴ آیه «نبأ» و آیهٴ «نَفْر» همهٴ اینها محقّقین گفتند اینها دلیل حجیّت خبر واحد نیست مهمترین دلیل حجیّت خبر واحد بنای عقلاست خب این بنای عقلا که اساس اصول را تأمین میکند و فقه ما که به خبر واحد وابسته است حجیّت خبر واحد به بنای عقلاست این روش را خدای سبحان در دلها الهام کرده یک, و به وسیلهٴ وحی انزال کرده با عدم ردع دو, شده حجّت شرعی سه, همین بنای عقلا که در حجیّت خبر واحد است و روشمندانه حوزه را دارد اداره میکند همین بنای عقلا که تجربه است روشمندانه دارد دانشگاهها را اداره میکند این میشود حجّت شرعی, اگر طبیبی با روش تجربی به جایی رسیده که این روزه برای فلان بیمار ضرر دارد این میتواند حجّت شرعی دارد اگر خودش است که روزه نگیرد اگر بیمارِ اوست هم که به او بگوید روزه برای تو ضرر دارد این حجّت شرعی است معلوم میشود این روش تجربی آن کانال اصلیاش را ذات اقدس الهی به او عطا کرده با امضای صاحب شریعت حجّت شده و دارد پیش میرود الآن ما هیچ یعنی هیچ دلیلی نداریم بر حجیّت خبر واحد و دین ما هم با خبر واحد دارد اداره میشود خدا غریق رحمت کند سیدناالاستاد مرحوم آیت الله محقّق داماد را میفرمود درست است بخشی از دین ما متواتر است اما بخشهای وسیعی از دین ما به خبر واحد وصل است الآن ما مطلبی را مثلاً دربارهٴ صوم و صلات و امثال ذلک میبینید اینها هزارتا کتاب در این زمینه نوشته خیال میکنیم همیشه همین طور بود الآن هزارتاست فرمایش ایشان این بود که وقتی شما این هزارتا کتاب را بررسی میکنید به عصر مرحوم مجلسی میرسید میبینید این هزارتا کتاب میشود صدتا کتاب, وقتی به عصر ابنادریس و شیخ طوسی و اینها میرسید میبینید که این هزارتا شده چهلتا و شده سیتا و شده دهتا و شده چهارتا شده کُتب اربعه, وقتی کتب اربعه را بررسی میکنید میبینید چهارتا نیست سهتاست برای اینکه کتاب چهارتاست ولی نویسندهاش سه نفرند شیخ طوسی تهذیب و استبصار نوشته مرحوم کلینی و مرحوم صدوق من لا یحضره الفقیه و کافی نوشتند پس چهارتا کتاب به سه نفر بسته است این سه نفر هم گاهی مرحوم شیخ طوسی از آن دو بزرگوار نقل میکند میشود دو نفر, این دو نفر هم از زراره نقل میکنند میشود یک خبر واحد, بسیاری از مسائل به خبر واحد وابسته است آن وقت اینجا شما دامنهٴ بحث را نگاه میکنید میبینید هزارتا کتاب است قدری جلوتر میروید میبینید لاغر و باریک شده, شده یک نفر خب این خبر واحد است که اساس حوزهها را دارد اداره میکند و حجیّت خبر واحد هم بنای عقلاست این روشِ عقلایی را شارع مقدس در دلها مستقر کرده است اولاً, با امضای صاحب شریعت این را تأیید کرده فروزان کرده «یثیروا لهم دفائن العقول» کرده ثانیاً, روشهای تجربی هم همین طور است اما حالا چرا حوزه این کار را نمیکند, دانشگاه آن کار را نمیکند حوزه و دانشگاه دیگر میشود یکی الآن تخصّصی شدن علوم باعث شده که بخشی از علوم را حوزه به عهده بگیرد بخشی از علوم را دانشگاه به عهده بگیرد آن هم میشود دانشگاه اسلامی آن هم میشود حوزهٴ اسلامی این هم میشود دانشگاه اسلامی فرقی در نامگذاری نیست منتها تخصّصی شده رشتهها الآن دیگر ممکن نیست کسی مثل سابق باشد دائرةالمعارفی بنویسد که هم فقه و اصول در آن باشد هم تشریح در آن باشد هم ریاضی در آن باشد و مانند آن, خب میبینید قدم به قدم ذات اقدس الهی این مسائل را مطرح کرده دهها برابر آنچه در قاعدهٴ فقهی و اصولی داریم دربارهٴ خلقت آسمان و زمین هست شما این قواعد فقهی و قواعد اصولی یک سطر بیشتر نیست هر کدام از این سی, چهل قاعدهای که هست هر کدامشان یک سطر بیشتر نیست اما دربارهٴ خلقت آسمان و زمین قدم به قدم آمده ذکر کرده در خطبههای نورانی اهل بیت(علیهم السلام) این را باز کردند مخصوصاً خطبه اول و خطبهٴ 91 نهجالبلاغه که خدای سبحان اول فضا آفرید بعد آب آفرید بعد باد را خلق کرد این باد را بر آب مسلّط کرد این آب در اثر حرکتهای فراوان و حرکتهای تند به صورتهای گوناگون در آمد بعد گاز پیدا شد بعد از آن گاز بسته بود بعد در شش روز اینها را از هم جدا کرد آسمان را دو روز, زمینها را دو روز, بینالأرض و السماء را دو روز, جمعاً شده شش روز این طور تفصیل که دربارهٴ آسمان و زمین است که دربارهٴ هیچ کدام از این قواعد فقهی نیست روش, روش اسلامی است یعنی علم و معلوم هم که اسلامی است پس در بین امور چهارگانه تعلیم و تعلّم را ما اسلامی بدانیم از دیرزمان مطرح بود کاربرد علوم اسلامی باشد از دیرزمان مطرح بود اینها را کسی منکر نیست منتها آنها که میگویند اخلاق یک امر نسبی است میگویند خب شما به خدا و قیامت معتقدید و فکر میکنید این راه را باید طی کرد چون اخلاق نسبی است انسان با مُردن میپوسد ما این طور استفاده میکنیم شما آن طور استفاده میکنید آنها مسئلهٴ دین را و ترس از جهنم را علمی نمیدانند میگویند خب شما باورتان این است و شما از سوسک میترسید ما نمیترسیم کسی که از سوسک میترسد دلیلی ندارد برهان عقلی ندارد این یک امر نفسانی است میگوید جنابعالی از جهنم میترسی مثل اینکه از سوسک میترسی خیال کردی او ضرر دارد ما نمیترسیم. آن کسی که دین را علمی نمیداند عقلانی نمیداند و میگوید یک امر شخصی است به عاطفه وابسته است گرفتار چنین چاهی است میگوید شما میگویید نباید استفاده کرد ما هم میگوییم نه, (قَدْ أَفْلَحَ الْیَوْمَ مَنِ اسْتَعْلَی) امروز حرف اول را کسی میزند که بمب اتم داشته باشد شما به دنبال صلحآمیز هستید ما به دنبال این هستیم اخلاق را وقتی ما اصلِ مطلب را نتوانستیم ثابت کنیم به اخلاق که رسیدیم میگویند میشود عاطفی, میگویند غیر علمی است قابل استدلال نیست ابطالپذیر نیست اثباتپذیر نیست و مانند آن خب آن را البته فلسفه باید ثابت کند, بنابراین اگر ما موفق شدیم که علم و معلوم را یعنی دوم و سوم را الهی کنیم چه اینکه هستند, اسلامی بکنیم چه اینکه هستند آنگاه روشن میشود که کلّ امر اول و امر چهارم هم اسلامی خواهد بود در بیانات ذات اقدس الهی آمده که ما این آسمانها را توسعه میدهیم (وَإِنَّا لَمُوسِعُونَ) و الآن شما مرتّب میبینید که ستارهای از ستارهٴ دیگر متولّد میشود و راه کهکشانها و امثال ذلک یکی پس از دیگری اضافه میشود این سیاهچالها و امثال ذلک یکی پس از دیگری نه تنها کشف میشود بلکه تولید میشود. خب, اگر در خطبهٴ اول و در خطبهٴ 91 سایر خُطَب هم همین طور است مخصوصاً خدا غریق رحمت کند مرحوم مجلسی(رضوان الله علیه) در سماء و عَلَم بسیاری از این مسائل را در کتاب شریف بحارالأنوار در بحث سماء و عَلَم ذکر کرده آسمان اول چیست, آسمان دوم چیست و تمام این ستارهها هم در آسمان اول است (إِنَّا زَیَّنَّا السَّماءَ الدُّنْیَا بِزِینَةٍ الْکَوَاکِبِ) یا (بِمَصَابِیحَ) آسمان بعدی چیست بشر باید کشف بکند فرمود: (فَلاَ أُقْسِمُ بِمَا تُبْصِرُونَ ٭ وَمَا لاَ تُبْصِرُونَ) نمونههایی را شما میبینید وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) آن طوری که مرحوم کلینی(رضوان الله تعالی علیه) نقل میکند مرحوم کلینی در جلد پنجم کافی کتابالمعیشه صفحهٴ 307 البته کافی شریف چندین چاپ شده است این چاپ مکتبةالصدوق کتابالمعیشه حدیث پانزدهم از وجود مبارک امام صادق است ثُمالی میگوید «مَرَرْت مع أبیعبدالله(علیه السلام) فی سوق النحاس» من در خدمت امام صادق(سلام الله علیه) در بازار مسگرها داشتیم عبور میکردیم «فقلتُ جعلتُ فداک هذا النحاس أیّ شیءٍ أصله» این مِس اصلش از چیست؟ «فقال(علیه السلام) فِضّةٌ إلاّ أنّ الأرض أفسدتها فَمَن قَدر علی أن یُخرج الفساد منه انتفع منها» فرمود این اگر زودتر به آن برسند این نقره است دیرتر برسند خاک در او اثر بگذارد به صورت مِس در میآید مِس و روی و برنج اینها یا اصناف یک نوعاند یا انواع یک جنساند ولی نقره یک حساب خاصّی دارد خب یک زمینشناس همان طوری که الآن تلاش و کوشش کرد و فهمید در عمق فلان متری اینجا گاز هست یا نفت هست چند میلیون گاز هست یا چند میلیون لیتر یا بشکه نفت است همین علم اگر پیشرفت بکنند میتوانند درون کوه عمق فلان چند متری خاکی است که به صورت فضّه در آمده اگر تسویه بشود میشود نقره یا نه, حضرت فرمود اصلش نقره است چون دیر به آن میرسند خاک در آن اثر میگذارد به صورت مس در میآید خب اینها چه فرقی با روایتهای «علی الید ما أخذت» دارد, با «لا تعاد» دارد اینها همان طوری که در تشریع فرمودند در تکوین فرمودند مگر این قواعد فقهی بیش از یک خط است, مگر این بنای عقلا را شارع مقدس آورد تأسیساً یا امضا کرده, روش تجربی هم بشرح ایضاً این روش تجربی را طب را مگر شارع مقدس که فرمود طب تحصیلش واجب است جزء واجبات نظامیه است دیگر ما باید طبیب داشته باشیم, تحصیل فنّ شریف طب واجب است برای بعضیها واجب عینی برای بعضیها واجب کفایی خب, روشش را شارع ذکر کرده یا خواصّش را ذکر کرده یا دستور داده در بیانات نورانی امام صادق(سلام الله علیه) هست که هیچ کشوری هیچ تمدّنی بدون این سه اصل نخواهد بود «ثلاثٌ لا یَستغن اهل کلّ وحدةٍ منها فإن أدموا کان هَمجا» سه مطلب است سه هنر است سه فضیلت است سه رشته است که اگر کشوری, ملّتی فاقد این اصول سهگانه بود اینها هَمجاند نه متمدّن اول «فقیهٌ عالمٌ ورع» دوم «طبیبٌ بصیرٌ ثِقه» سوم «أمیرٌ خیّرٌ مطاع» خب یکی از این اصول سهگانه مسئله طب است فرمود کشور بدون طب و طبیب هَمج است همج رعاست این متمدّن نیست خب وقتی طب واجب است امام صادق سؤال بکنیم که شما کیفیت درمان قلب باز و بسته را هم پس بگو یا همین که بشر داد, داده است مگر چیزی را ذات اقدس الهی به عنوان لوح نانوشته به ما داد یا در اینجا چیزهایی را گذاشت فرمود ما خیلی از چیزها را از درون شما (فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا) در آن هست, (فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْهَا) همین طور هست, (عَلَّمَ الْإِنسَانَ مَا لَمْ یَعْلَمْ) هست اینها نعمتهایی است در درون انسان انبیا آمدند اینها را اِثاره کنند, شکوفا کنند «ویثیروا لهم دفائن العقول» وقتی شکوفا کردند شفافتر میشود راه را آدم میبیند که چگونه استخراج کند چگونه بهرهبرداری کند جهت اول و جهت چهارم را هم تأمین میکند عمده آن است که این وسطها بفهمد روش الهی است و لا غیر, معلوم الهی است و لا غیر.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
(أَوَ لَمْ یَرَ الَّذِینَ کَفَرُوا أَنَّ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ کَانَتَا رَتْقاً فَفَتَقْنَاهُمَا وَجَعَلْنَا مِنَ الْمَاءِ کُلَّ شَیْءٍ حَیٍّ أَفَلاَ یُؤْمِنُونَ (30) وَجَعَلْنَا فِی الْأَرْضِ رَوَاسِیَ أَن تَمِیدَ بِهِمْ وَجَعَلْنَا فِیهَا فِجَاجاً سُبُلاً لَّعَلَّهُمْ یَهْتَدُونَ (31) وَجَعَلْنَا السَّماءَ سَقْفاً مَّحْفُوظاً وَهُمْ عَنْ آیَاتِهَا مُعْرِضُونَ (32) وَهُوَ الَّذِی خَلَقَ اللَّیْلَ وَالنَّهَارَ وَالشَّمْسَ وَالْقَمَرَ کُلٌّ فِی فَلَکٍ یَسْبَحُونَ(33)
نظامی را که قرآن کریم ترسیم میکند عبارت از این است که این مجموعهٴ آسمان و زمین قبلاً به هم متّصل و مرتبط بودند بعد ذات اقدس الهی این رَتْق و متّصل را فَتْق و منفصل کرد و این جریان فَتقِ رَتق یعنی منفصل کردن آن شیء متّصل شش روز طول کشید و مقصود از روز هم همان تطوّر است و دو روزش برای آسمانها و دو روزش برای زمین, قهراً دو روز دیگر هم برای موجودات بین الأرض و السماست و این آسمانها به صورت دخان بودند بعد خداوند این دخان را به صورت شمس و قمر و منظومهٴ شمسی و راه شیری و اینها قرار داد و زمین را هم مثل آسمان قرار داد که در پایان سورهٴ مبارکهٴ «طلاق» فرمود: (وَمِنَ الْأَرْضِ مِثْلَهُنَّ) آنجا یک بیان نورانی از امام رضا(سلام الله علیه) هست در ذیل آیهٴ دوازده سورهٴ «طلاق» که (وَمِنَ الْأَرْضِ مِثْلَهُنَّ) حضرت دست مبارکشان را روی هم میگذارند میفرمایند: «أرضٌ و سماءٌ, أرضٌ و سماءٌ» یعنی هفت زمین داریم و هفت آسمان داریم اینکه در دعای قنوت گفته میشود «ربّ الأرضین السّبع» ظاهراً از آن روایت نورانی گرفته شده بعد هم میفرماید ما بساط آسمان و زمین را جمع میکنیم وقتی قیامت فرا میرسد (یَوْمَ نَطْوِی السَّماءَ کَطَیِّ السِّجِلِّ لِلْکُتُبِ) سِجل این طومار را میگویند این صفحه که باز است این را نمیگویند طومار وقتی پیچیده شد لوله شد آن را میگویند طومار همان طوری که سِجل یعنی طومار مکتوبات را در خود جمع میکند ما هم مجموعهٴ این آسمانها را جمع میکنیم وقتی که قیامت فرا میرسد (وَالْأَرْضُ جَمِیعاً قَبْضَتُهُ) امروز بَسط است که فرمود نگاه نمیکنند (إِلَی الْأَرْضِ کَیْفَ سُطِحَتْ) امروز مبسوط است ولی یوم القیامه مقبوض میشود جمع میشود. این اموری است که قرآن کریم دربارهٴ آسمانها و زمین ذکر کرد فرمود ما آسمانها را که آفریدیم توسعه میدهیم و این اجرام سماوی هم برای آن است که شما راههای خشکی, دریایی, فضایی به وسیلهٴ این برای شما روشن بشود (وَعَلاَمَاتٍ وِبِالنَّجْمِ هُمْ یَهْتَدُونَ) در اسلامی شدن علوم دو مَنظر بود یکی اینکه همان طوری که قواعد فقهی را که ائمه(علیهم السلام) فرمودند هر کدامشان بیش از یک سطر نیست ولی فقها و اصولیین بزرگوار(رضوان الله علیهم) دربارهٴ این یک سطر کتابها و رسالههای فراوانی نوشتند دربارهٴ خلقت آسمان و زمین آیات فراوانی هست مخصوصاً در روایات راهنماییهای زیادی هست همان خطبهٴ اول و خطبهٴ 91 نهجالبلاغه در پیدایش و پرورش آسمانها و زمین خطبهٴ مفصّلی است که اول فضا آفریده شد, بعد آب آفریده شد, بعد باد آفریده شد این باد روی آبها اثرگذاری کرده آبها به صورتهای گوناگون در آمده بعد گاز تولید شد از این دخان و گاز آسمانها پدید آمد و مانند آن, خب همان طوری که یک فقیه یا یک اصولی از یک خط عبارتی که معصوم(علیه السلام) بفرماید قواعد فراوان فقهی و اصولی استنباط میکنند و همهٴ اینها اسلامی است اجتماع عبارت از تفریع فروع بر اصول و استخراج فروع از اصول است علوم دیگر هم اینچنین است اینکه فرمود هر شیء زندهای از آب هست یعنی جایی که آب نباشد حیات نیست, گیاه نیست, حیوان نیست, انسان نیست (وَجَعَلْنَا مِنَ الْمَاءِ کُلَّ شَیْءٍ حَیٍّ) یعنی هر چیز زندهای را ما از آب خلق کردیم که اگر جایی آب نباشد حیات نیست خب از این گونه اصول و قواعد میشود مطالب فراوانی را استخراج کرد همان طوری که از آن قواعد فقهی و اصولی مطالب فراوانی در آمد این یک نحوه اسلامی شدن علوم. اما آن بیان دوم و منظر دوم که بیان جامع است این است که همهٴ علوم زیرمجموعهٴ جهانبینی است ما اگر جهانبینی الهی داشتیم علمِ غیر اسلامی نداریم تا کسی سؤال کند که فرق علم اسلامی و غیر اسلامی در چیست آیا در موضوع است آیا در مسائل است آیا در مبادی است آیا در اهداف و اغراض است برای اینکه ما علمِ غیر اسلامی نداریم تا بگوییم فرق این علم با آن علم چیست و اگر ـ معاذ الله ـ جهانبینی الحادی شد ما علمِ اسلامی نداریم اسلام میشود ـ معاذ الله ـ فُسون و فسانه و اصالةالأوّلین و خرافات همهٴ علوم میشود غیر اسلامی, بنابراین ما فلسفه هم اثر پیشینی دارد چون رئیسالعلوم است نه أثر پَسینی اوّلین حرف را فلسفه در جهان میزند بعد علوم دیگر فلسفه بحث میکند که در جهان چه خبر است جهان حادث است و مبدأیی دارد کما هو الحق یا ـ معاذ الله ـ ازلی است و بیمبدأ خود فلسفه به عنوان یک علمِ بیتفاوت متولّد میشود نه الهی است نه الحاد این در تولّدش, در ادامهٴ راه اگر ـ معاذ الله ـ بیراهه رفته است منکر مبدأ و معاد میشود خودش میشود الحادی و جمیع علوم را الحادی میکند هر چه به نام دین است میشود اساطیر اوّلین و خرافات و اسطوره و فسون و فسانه چیزی به نام دین در عالَم نیست علمی نیست تا کسی بحث کند که این علمِ اسلامی با غیر اسلامی چه فرقی دارد. فلسفه لا مذهب متولّد میشود اگر ـ معاذ الله ـ بیراهه رفت ملحد در میآید و زیر همه را انکار میکند و اگر به سلامت به مقصد رسید الهی شد کلّ جهان و علوم را الهی و اسلامی میکند ما علمِ غیر اسلامی نخواهیم داشت این کارِ فلسفه است اگر از فیلسوف مثل مرحوم بوعلی به عنوان رئیسالعقلا یاد میکنند برای اینکه فلسفه رئیسالعلوم است او شیخِ رئیس است یعنی شیخی است که رئیسالعلماست چون فلسفه رئیسالعلماست آن علمِ الهی همهٴ علوم را الهی میکند ممکن است یک مبلّغ, یک روحانی چند نفر را مسلمان بکند ولی فلسفهٴ الهی همهٴ علوم را مسلمان میکند و اسلامی میکند نه تنها اشخاص را. خب, مطلب دیگر آن است که پس فلسفه حرفِ پیشینی دارد نه پَسینی آنکه پسینی است و افتاده است که دیگر فلسفه نیست این معمار کل است که در عالَم چه خبر است و خودش خودکفاست در الهی شدن.
مطلب دیگر آن است که علم گاهی به معنای فهمیدن است, گاهی به معنای مجموعهٴ مسائل آنکه میگویند تمایز علوم به موضوع است یا به مسائل یا به مبادی یا به اهداف و اغراض که بسیاری از بزرگان میگفتند تمایز علوم به موضوعات است در بین متأخّرین مرحوم آخوند فرمود تمایز به اهداف است و سیدناالاستاد امام(رضوان الله علیه) بیمیل نبودند بفرمایند تمایز علوم به سنخهٴ مسائل است یا برخیها خیال کنند تمایز علوم به مبادی است این علمِ به معنای مجموعهٴ مسائل است اما علم به دو معناست یکی همین مجموعهٴ مسائل است که میگویند علمِ فقه, علم اصول, علم طب, یکی علم هم به معنی فهمیدن است ولو انسان یک مطلب را بفهمد. علم چه به معنای فهمیدن یک مطلب باشد چه به معنای مجموعهٴ مسائل ما علمِ اسلامی و غیر اسلامی نداریم تا بگوییم فرقش در موضوع است یا در مسائل است یا در مبادی است یا در اهداف و اغراض, علم کشفِ معلوم است علم شرطِ معلوم است و به تعبیر جامع علم تفسیر معلوم است چون تفسیر معلوم است تابع معلوم است معلوم اگر قولِ خدا بود تفسیر میشود تفسیر قول خدا و اسلامی الآن چرا بحث تفسیر ما علمِ اسلامی است برای اینکه مورد تفسیر که قول است قول خداست لازم نیست ما در هر جمله بگوییم خدا چنین گفت, خدا چنین گفت, خدا چنین گفت, خدا چنین گفت, همین که میگوییم معنای جمله این است این اسلامی است چرا, چون تفسیر شرح قول خداست اگر جهانبینی, جهانبینی الهی بود هر علمی چه تکمسئله که علمِ به معنی جامع است چه مجموعهٴ مسائل که علمِ مصطلح است کشف, شرح و تفسیر فعلِ خداست اگر تفسیر فعلِ خداست غیر اسلامی نیست ما علمِ غیر اسلامی نداریم تا بگوییم فرق علم اسلامی و غیر اسلامی چیست فلسفهٴ الهی و الحادی داریم فرقهایشان مشخص است فلسفهٴ الحادی میگوید کلّ عالَم خودساخته است ـ معاذ الله ـ و شما دارید اشیای خودساخته را شرح میکنید همهٴ اینها میشود الحادی فلسفهٴ الهی میگوید همهٴ اینها خداساخته است و شما دارید فعلِ خدا را شرح میکنید شرحِ فعل خدا فعلِ اسلامی نیست همان طوری که تفسیرِ قول خدا اسلامی است و لاغیر تفسیرِ فعلِ خدا اسلامی است و لاغیر, در این جهت فرقی بین هیچ, هیچ یعنی هیچ, هیچ فرقی بین ذهن و عین نیست لذا در الهیّات فلسفههای الهی منطقیّاتشان اسلامی است طبیعیّاتشان اسلامی است, ریاضیّاتشان اسلامی است, الهیّاتشان اسلامی است, اخلاقیّاتشان اسلامی است کتاب شفا مرحوم بوعلی چهار بخش است اسلامی است, کتاب منظومهٴ حکیم سبزواری چهار بخش است اسلامی است با این تفاوت که در شفا ریاضیات هست و اخلاقیات نیست در منظومه مرحوم حکیم سبزواری اخلاقیات است و ریاضیات نیست اگر خدا آفریدگار عین و ذهن است منطقیّات میشود اسلامی, شک را او آفرید, پی بردن را او آفرید, راه و رهرو و راهنما را او آفرید شما دارید اینها را تفسیر میکنید خب تفسیر فعل خدا مثل تفسیر قول خدا پَسینی نیست خارج از دین نیست در متن دین است خب اگر کسی بخواهد تفسیر را اسلامی کند قدم به قدم باید بگوید که قال الله کذا, قال الله کذا, قال الله کذا الآن ما که تفسیر بحث میکنیم که دیگر قدم به قدم نمیگوییم قال الله کذا, قال الله کذا میگوییم این جمله معنایش همین است اما وقتی میگوییم این جمله معنایش همین است یعنی خدا چنین گفت میشود اسلامی آن طبیب وقتی که دارد بدن انسان را تشریح میکند میگوید خدا چنین کرد, خدا چنین کرد منتها حالا یا غافل است یا لازم نیست بگوید. ما طبّ غیر اسلامی نداریم بدنِ غیر مخلوق نداریم بدن مخلوق خداست طب هم تفسیر فعلِ خداست اگر این نگاه است این حرف برای لااقل هفتصد هشتصد سال قبل است به طور رسمی در جلسات درسی ما اساتید همین را میگفتند این در کتاب فیه ما فیه آن بزرگوار هست که فلان شخص تفسیر قرآن میگوید ولی نمیفهمد چرا, برای اینکه همین تفسیر به زبان دیگر که مطرح میشود او نمیفهمد معلوم میشود مفسِّر نیست همهٴ این بزرگوار میگفتند که عالِمان تجربی, تجریدی همهٴ اینها دارند فعل خدا را تفسیر میکنند بنابراین یا ما علمِ اسلامی نداریم اصلاً ـ معاذ الله ـ اگر جهانبینی ما الحادی شد یا علمِ غیر اسلامی نداریم کما هو الحق اگر جهانبینی ما الهی شد در جهانبینی الهی منطقِ ما اسلامی است برای اینکه ما از ذهن بخواهیم سخن بگوییم فعلِ خداست, از عین بخواهیم سخن بگوییم فعلِ خداست, از بدیهی بخواهیم سخن بگوییم فعل خداست, از نظری بخواهیم حرف بزنیم فعل خداست, از راهبرد از بدیهی به نظری بخواهیم دَم بزنیم فعل خداست مثل یک ماهی که در آب دریا غرق است ما در این آب غرقیم چون در آب غرقیم از فعلی به فعلی, از مداری به مداری, از کاری به کاری داریم منتقل میشویم ما در فضای فعل خدا داریم نفس میکشیم ما غرق اسلامیم چگونه میشود ما چیزی غیر اسلامی داشته باشیم بنابراین آنکه پَسینی است که فلسفه نیست آنکه پیشاپیش است و رهبر فعلِ علم است فلسفه است او ـ معاذ الله ـ یا کجراهه میرود «اذا کان الغراب دلیل قومٍ» همه را به هلاکت میرساند میگوید ما علم اسلامی نداریم همه فسون است و فسانه و اگر ـ انشاءالله ـ درست رهبری شد الهی شد همهٴ علوم را اسلامی میکند آنگاه ما نباید توقّع داشته باشیم که علمِ اسلامی در برابر علم غیر اسلامی یک چیز دیگر است نظیر فقه و اصول یا نظیر طبیعی و ریاضی تا سؤال بکنیم که تفاوتشان در موضوع است یا در مسائل است یا در مبادی است یا در اغراض این یک تقسیم دیگری است یک دید دیگری است, بنابراین یک مفسِّر, یک عالِم طب, یک عالم منطقی یا طبیعی دارد فعل خدا را تشریح میکند یا فعل یا در ذهن است یا در عین یا انتقال از ذهن به عین یا بالعکس همهٴ اینها افعال الهی است چون همهٴ اینها افعال الهی است و یک عالِم در فعل خدا سفر میکند چه سفرش از خلق به حق باشد که بحثهای فلسفه کلام است چه «مِن الخلق إلی الخلق» باشد بالحق است فلسفه میگوید تمام اسفاری که در جهان میگذرد «مِن الخلق إلی الخلق بالحق» است اما فلسفهٴ الحادی میگوید «مِن الخلق إلی الخلق» و لا غیر, غیر از خلق چیز دیگر نیست اگر یک وقت خواست منافق باشد میگوید به نام خدا و به نام خلقِ قهرمان خدا, سخن خدا را کنار خلق میآورند اگر نخواست کافر باشد میگوید «مِن الخلق إلی الخق» اما فیلسوف الهی میگوید خیر, «مِن الخلق إلی الخلق بالحق» یعنی شما دارید در اقیانوس توحید سفر میکنید دارید فعل خدا را شرح میکنید چه بدانی چه ندانی, چه بگویی چه نگویی, بنابراین علمی در جهان غیر اسلامی نیست تا ما بگوییم که فرق علم اسلامی با غیر اسلامی در موضوع است یا در مسائل است یا در مبادی است یا در اغراض این یک, و علم تابع معلوم است این دو, آن که موحّد است سیرِ بالحق دارد سیرِ بالحق یعنی چشمی دارد که مبدأ را میبیند, منتها را میبیند, مبدأ و منتها نه یعنی خدا و قیامت یعنی این بذر که اول به این صورت بود بعد بالنده میشود به صورت نخلِ باسق در میآید این «مِن الخلق إلی الخلق» اما «بالحق» اینکه گفتند وقتی که یک کشاورز میخواهد بذرافشانی کند مستحب است که یک مُشت بذر را در دست بگیرد رو به قبله بایستد این جملهٴ سورهٴ «واقعه» را بخواند (ءَأَنتُمْ تَزرَعُونَهُ أَمْ نَحْنُ الزَّارِعُونَ) بعد بذرافشانی کند همین است اینکه بارها گفته میشد ما جلد دوم مفاتیحالجنان میخواهیم برای همین است جلد اول مفاتیح برای این بود که فلان نماز چقدر ثواب دارد, فلان زکات چقدر ثواب دارد, فلان روزه چقدر ثواب دارد, جلد دوم شرح زندگی میدهد که فلان درختکار چطور ثواب دارد, فلان کشاورزی چطور ثواب دارد, فلان آبیاری چطور ثواب دارد, فلان سدسازی چطور ثواب دارد, وقتی خواستیم سد بسازیم چه دعا بخوانیم, وقتی خواستیم کشاورزی بکنیم چه دعا بخوانیم این جلد مفاتیح که آداب زندگی را به ما ائمه یاد دادند این جایش خالی است. به هر تقدیر ما علمِ غیر اسلامی نداریم چون علم تفسیرِ معلوم است معلوم فعلِ خداست به همان دلیل که تفسیرِ قرآن دیگر دو قِسم نیست اسلامی و غیر اسلامی بلکه فقط اسلامی است تفسیر قولِ خدا اسلامی است و لاغیر, طب و طبیعیّات و أو ماشئت فسمّ هر علمی که باشد تفسیر فعل خداست نباید توقّع داشت که علم اسلامی مثل علم ریاضی یا علم طبیعی تفاوتهای موضوعی یا محمولی یا مسئله و اینها داشته باشند چه در روش باشد, چه در موضوعات و مسائل باشد روشها هم اسلامی است روش چه تجربی باشد مثل آنچه در طبیعیات مطرح است چه نیمهتجربی باشد که در ریاضیات مطرح است چه تجریدیِ محض باشد که در فلسفه و کلام مطرح است چه شهودی باشد که در عرفانِ صادق مطرح است همهٴ اینها افعال الهی است ذات اقدس الهی کار میکند یا در قلب یا در قالب (مَا بِکُم مِّن نِّعْمَةٍ فَمِنَ اللَّهِ) این دید, دید الهی است و اگر گفته میشود که ما علمِ غیر اسلامی نداریم یعنی این, نباید توقّع داشته بود که مسئلهٴ اعتقاد و عقیده که فلسفه سایهافکن آنهاست در ردیف علوم قرار بگیرد ما وقتی از فلسفه پایین آمدیم و روشن شد که جهان فعلِ خداست و ما علم غیر اسلامی نداریم آنگاه این علوم اسلامی یا به لحاظ موضوع تقسیم میشوند یا به لحاظ مسائل تقسیم میشوند یا به لحاظ اهداف تقسیم میشوند یا به لحاظ مناهج و روشها تقسیم میشوند این روشها در جریان قیاس گفتند یک روش اسلامی نیست نهی شده است که «إنّ السُنّة إذا قیسَت مُحِقت دین» اما آن روشهایی را که امضا کردند یا خودشان صریحاً بیان کردند یا امضا کردند و راهنمایی کردند یا تأیید کردند اینها روشهای اسلامی است اسلامی بودن روشِ فقه و اصول که خبرِ ثِقه را مورد اعتماد قرار میدهند و برابر آن عمل میکنند این میشود اسلامی تجربیّات هم همین طور است, روشهای تجربی هم همین طور است, بنابراین این بحث را من فکر میکنم به پایان ببریم حالا آیات دیگری هم هست. مسئله اینکه هر چیزی از آب خلق شده است در سورهٴ مبارکهٴ «نور» هم مشابه این آیه آمده که خدای سبحان هر جُنبندهای را از آب آفریده و چیزی نیست که از غیر آب خلق شده باشد (وَاللَّهُ خَلَقَ کُلَّ دَابَّةٍ مَن مَاءٍ) آیهٴ 45 سورهٴ مبارکهٴ «نور» این است (وَاللَّهُ خَلَقَ کُلَّ دَابَّةٍ مَن مَاءٍ) منتها اگر کسی خواست علوم را برابر قرآن چیز کند نظیر «لا تنقض» عمل بکند که منظر اول بود آیات را باید بررسی بکند روایات را بررسی میکند اینها را جمعبندی میکند و اگر آن تجربیاتِ خودش به قطع رسید و با ظاهر یک آیه موافق نبود یا ظاهر یک روایت موافق نبود این میشود مخصِّص لُبّی, اگر آن بدیهی بود میشود مخصّص لبّی متّصل, اگر نظری پیچیده بود میشود مخصِّص لبّی منفصل, اینچنین نیست که اگر دلیل قطعی بر خلاف یک آیه داشته باشیم الاّ ولابد تعارض علم و دین مطرح است خیر, عقل و نقل شاهد یکدیگر, مؤیّد یکدیگرند این میشود مخصّص لُبّی آن, این نه معارض آن. در مسائل علمی عام و خاص یکی شاهد دیگری مؤیّد دیگری مخصّص دیگری است در مسائل عقلیِ محض است که موجبهٴ جزئیه نقضی سالبهٴ کلیّه است اگر یکی سالبهٴ کلیه شد یکی موجبهٴ کلیه درگیرند, ولی در فقه ما در اصول ما در این علوم استدلالیهای ما اینها شاهد یکدیگرند, مؤیّد یکدیگرند هیچ فقیه یا اصولی نمیگوید که این موجبهٴ جزئیه نقیض آن سالبهٴ کلیه است میگوید «ما مِن عامّ و قد خُص» هر دو صحیحاند این جمع عرفی یک امر عقلایی است و روال دین هم به امضای همین است اگر این روال نبود میگفتند سالبهٴ جزئیه یا موجبهٴ کلیه تناقض دارند یکی حتماً دروغ است ولی شما میبینید در همهٴ موارد سالبهٴ جزئیه را مخصّص او قرار میدهند میگویند هر دو درست است موجبهٴ جزئیه را مخصّص سالبهٴ کلیه قرار میدهند میگویند هر دو درست است در فضای قانونگزاری این طور است در فضای فقهی و اصولی این طور است در فضای علوم هم همین طور است.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
(أَوَ لَمْ یَرَ الَّذِینَ کَفَرُوا أَنَّ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ کَانَتَا رَتْقاً فَفَتَقْنَاهُمَا وَجَعَلْنَا مِنَ الْمَاءِ کُلَّ شَیْءٍ حَیٍّ أَفَلاَ یُؤْمِنُونَ (30) وَجَعَلْنَا فِی الْأَرْضِ رَوَاسِیَ أَن تَمِیدَ بِهِمْ وَجَعَلْنَا فِیهَا فِجَاجاً سُبُلاً لَّعَلَّهُمْ یَهْتَدُونَ (31) وَجَعَلْنَا السَّماءَ سَقْفاً مَّحْفُوظاً وَهُمْ عَنْ آیَاتِهَا مُعْرِضُونَ (32) وَهُوَ الَّذِی خَلَقَ اللَّیْلَ وَالنَّهَارَ وَالشَّمْسَ وَالْقَمَرَ کُلٌّ فِی فَلَکٍ یَسْبَحُونَ(33)
ظاهر این کریمه آن است که هر موجود زندهای از آب کمک گرفته بدون آب حیات راه پیدا نمیکند برخیها گفتند این عموم یا اطلاق نمیتواند تام باشد زیرا فرشتگان زندهاند و از آب نیستند وجود مبارک عیسای مسیح پرندههایی را میآفرید در حالی که از آب نبودند. قرآن کریم دربارهٴ جن سخنش این است که (وَالْجَانَّ خَلَقْنَاهُ مِن قَبْلُ مِن نَّارِ السَّمُومِ) او از آتش خلق شده است از آب خلق نشده پس عموم یا اطلاق این آیه نمیتواند تام باشد آیا تخصیص و تقییدی به عموم یا اطلاق این آیه برخورد کرد یا راه دیگری است. پاسخش این است که ظاهراً فرشتهها منصرفاند برای اینکه در ذهن مخاطبان آن روز مطرح بود و نه در ذهن مخاطبان امروز فرشتهها از این جریان مستثنا هستند موجودات مجرّد سماییاند بنابراین حیات آنها را نباید توقّع داشت که از آباند اگر واقعاً فرشتههای ارضی داشتیم نظیر انسان یا جن خب آنها هم ما یقین نداریم که دربارهٴ جن درست است که بخش وسیعی از مادّهٴ آن را آتش و مادهٴ ناری قرار میدهد اما دلیلی نداریم که از آب کمک گرفته نمیشود. در جریان آفرینش پرندهها به وسیلهٴ اِعجاز عیسای مسیح(سلام الله علیه) آن هم دارد از تین (أَنِّی أَخْلُقُ لَکُم مِنَ الطِّینِ کَهَیْئَةِ الطَّیْرِ فَأَنْفُخُ فِیهِ فَیَکُونُ طَیْراً بِإِذْنِ اللّهِ) در قرآن دارد که (فَأَنْفُخُ فِیهِ فَیَکُونُ طَیْراً بِإِذْنِ اللّهِ) آنجا هم از طین سخن به میان آمده تین غیر از تراب است آن خاکِ آمیختهٴ با آب را میگویند تین پس آب در آنجا مطرح است پس چه در جریان جن و چه در جریان پرندههایی که وجود مبارک عیسای مسیح آفرید اینها آب دخیلاند چه اینکه دربارهٴ خود انسان دارد که انسان را خدا از تراب خلق کرده در حالی که بعد از تراب مسئلهٴ تین و حمأ مسنون و امثال ذلک مطرح است پس آب در آفرینش انسان و جن و حیوان دخیل است و در سورهٴ مبارکهٴ «نور» هم دارد که (وَاللَّهُ خَلَقَ کُلَّ دَابَّةٍ مَن مَاءٍ) هر جنبندهای که حیات حیوانی دارد از آب کمک گرفته شده جایی که آب نیست حیات حیوانی و حیات انسانی نیست، اما حیات گیاهی چگونه؟ از آیهٴ سورهٴ «نور» برنمیآید که حیات در گیاهان هم مطرح است و آنها هم دارای این سنخ حیاتاند چون در آنجا فرمود: (وَاللَّهُ خَلَقَ کُلَّ دَابَّةٍ مَن مَاءٍ) هر جنبندهای را خدای سبحان از آب آفریده آیهٴ 45 سورهٴ مبارکهٴ «نور» این بود (فَمِنْهُم مَن یَمْشِی عَلَی بَطْنِهِ وَمِنْهُم مَن یَمْشِی عَلَی رِجْلَیْنِ) پس از آیهٴ سورهٴ «نور» برنمیآید که ما در گیاهان داریم از این آیه دارد که هر موجود زندهای از آب است ما اگر خواستیم حیاتِ گیاهی را از آیه محلّ بحث استفاده کنیم از سنخ تمسّک به عام در شبههٴ مصداقیه خود آن عام است که جایز نیست باید از راه دیگر حیات گیاهی را ثابت بکنیم صغرا را با آن آیات ثابت بکنیم بگوییم گیاه هم حیات دارند و زندهاند آن وقت به عمومِ این عام یا اطلاق این مطلق تمسّک بکنیم بگوییم هر موجود زندهای از آب است گیاهان هم از این هستند و اگر در کُرهای گیاه روییده شده معلوم میشود آنجا آب وجود داشت. در سورهٴ مبارکهٴ «فاطر» و مانند آن در چند جا سخن از حیات گیاهی مطرح است در سورهٴ مبارکهٴ «فاطر» آیهٴ نُه به این صورت است (وَاللَّهُ الَّذِی أَرْسَلَ الرِّیَاحَ فَتُثِیرُ سَحَاباً فَسُقْنَاهُ إِلَی بَلَدٍ مَّیِّتٍ فَأَحْیَیْنَا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا) ما به وسیلهٴ باران زمینِ مُرده را زنده میکنیم مستحضرید که گیاهان در زمستان خواباند نه مُرده این درخت خواب است نه مُرده وقتی بهار شد به وسیلهٴ باران و علل و عوامل دیگر بیدار میشود این احیای درخت نیست بلکه ایقاظ شجر است ایقاظ گیاه است این را بیدار کرد خدای سبحان بعد از اینکه این بیدار شد شروع میکند به تغذیه وقتی تغذیه کرد از خاک و هوا و آب و کود و علل و عوامل دیگر کمک میگیرد و رشد میکند خودش رشد میکند و باعث زنده شدن آن خاک و مانند آن میشود یعنی مُرده را زنده میکند بالأخره این درختی که بالنده شد و رشد کرد غذا خورد که رشد کرد غذای او همان خاکِ کنار ریشهٴ اوست آن خاک یک موجود جامد و مُرده است به وسیلهٴ ریشهٴ این گیاهان جذب میشود و زنده میشود لذا قرآن کریم تعبیرش این است که ما در بهار مُرده را زنده میکنیم نه فقط خوابیده را بیدار میکنیم هم درختهای خوابیده را بیدار میکنند وقتی بیدار شدند تغذیهٴ اینها شروع میشود تغذیهٴ اینها که شروع شد مُرده را زنده میکنند چه در سورهٴ مبارکهٴ «فاطر» چه در سایر سوَر سخن از احیای ارض است نه احیای شجر فرمود: (فَسُقْنَاهُ إِلَی بَلَدٍ مَّیِّتٍ فَأَحْیَیْنَا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا) ما مُرده را زنده کردیم در قیامت هم همین طور است ما مُرده را زنده میکنیم انسانها از نظر روح خوابیدهاند مُرده نیستند مرگی در کار نیست در قبر به اینها میگویند: «نَم کنومة الکذا و کذا» اما بدن مُرده است بالأخره خاک شد و در صحنهٴ قیامت بدن را خدا زنده میکند ارواح خوابیده را بیدار میکند وگرنه روح که نمیمیرد که اینکه بعد از سؤال منکر و نکیر به این مُرده در قبر میگویند «نَم کنومة الفلان» یعنی بخواب دیگر سخن از مرگ نیست.
پرسش:...
پاسخ: نه، ما از این یعنی مادهٴ اصلی این، این است یعنی مادهٴ مهمّش این است (وَالْجَانَّ خَلَقْنَاهُ مِن قَبْلُ مِن نَّارِ السَّمُومِ) در آنجا دیگر سخن از حصر نیست که اینجا هم که در سورهٴ مبارکهٴ «نور» به طور کلی فرمود: (وَاللَّهُ خَلَقَ کُلَّ دَابَّةٍ مَن مَاءٍ).
پرسش:...
پاسخ: بله، معلوم میشود حصری در کار نیست به دلیل اینکه در سورهٴ مبارکهٴ «نور» فرمود: (وَاللَّهُ خَلَقَ کُلَّ دَابَّةٍ مَن مَاءٍ) معنایش این نیست که از خاک نیست از هوا نیست از علل و عوامل دیگر نیست عنصر اصلی این است (ومن الماء کل شیء حل) مبدأ اصلی این است چون در بیانات نورانی حضرت امیر هم فرمود قبل از آفرینش بسیاری از چیزها خدا آب را آفرید البته آن تعبیر که (وَکَانَ عَرْشُهُ عَلَی الْمَاءِ) یک حساب دیگری دارد اگر آن عرشِ مطلق باشد یک ماء مطلق است اگر عرش و فرمانروایی جهانِ خلقت مادی باشد بله همین آب است که آب اصل بود اول آب را آفرید بعد هوا و باد را باد این آب را حرکت داد حرکتها گوناگون بود تحوّلاتی در آب پیدا شد بخاری پیدا شد دخانی پیدا شد و شمس و قمری پدید آمد و مانند آن که در خطبهٴ اول و خطبهٴ 91 نهجالبلاغه آن تطوّرات را حضرت ذکر کرد بنابراین از آیهٴ سورهٴ مبارکهٴ «نور» برمیآید که خداوند همهٴ جنبندهها را از آب خلق کرد یعنی مادهٴ اصلیشان این است اما حالا غیر جنبنده به نام گیاهان هم حیاتی دارند یا نه، آن از سورهٴ مبارکهٴ «نور» برنمیآید ولی از سورهٴ «انبیاء» برمیآید و لذا اگر ما در کُرهای از کرات آسمانی گیاهی یافتیم معلوم میشود یقیناً اینجا آب بود برای اینکه فرمود: «ومن الماء کل شیء حی و حیات را هم قرآن کریم اختصاصی به انسان و حیوان نمیدهد دربارهٴ گیاهان هم همین حیات را قائل است فرمود ما زمینِ مُرده را زنده میکنیم زمین مُرده وقتی زنده میشود که این اجزای ترابی در کنار گیاه قرار بگیرند و جذب بدنهٴ نهال بشوند وقتی که جذب بدنهٴ نهال شدند حیات گیاهی پیدا میکنند خب، وگرنه صِرف باران وقتی بر تراب ریخت او را تین میکند نه حیّ، زنده نمیکند خاک را گِل میکند بله، اما خاک بخواهد زنده بشود باید غذای گیاه قرار بگیرد در بدنهٴ گیاه قرار بگیرد و حیاتِ گیاهی پیدا کند (وکذلک بعد موتها) در قرآن کم نیست (اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ یُحْیِی الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا) در سورهٴ مبارکهٴ «حدید» فرمود خدا زمینِ مُرده را زنده میکند البته یک روایت نورانی از اهل بیت(علیهم السلام) هست در ذیل همان آیهٴ سورهٴ «حدید» که (اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ یُحْیِی الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا) حضرت فرمود همان طوری که زمینِ مُرده را خدا زنده میکند زمینهٴ مُرده را هم خدا زنده میکند و آن با وجود مبارک ولیّ عصر(ارواحنا فداه) هست که زمین را پر از عدل و داد میکند یعنی زمینهٴ زندگی مردم مُرده را زنده میکند خب آن یک مصداق باطنی است برای آیه (اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ یُحْیِی الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا) مُرده را زنده میکند استدلال بر معاد این نیست که درختِ خوابیده را بیدار کند خب اگر استدلال این باشد که خدا همان طوری که خوابیده را بیدار میکند مُردههای قبرستان را هم بیدار میکند این استدلال تام نیست اما وقتی بفرماید خاکِ مُرده و بیجان را خدا زنده میکند به دنبالش میفرماید: (کَذلِکَ النُّشُورُ) خب بالأخره این بدن خاک میشود دیگر این بدنِ پوسیدهٴ خاکشده را دوباره زنده میکند این استدلال تام است فرمود: (وَاللَّهُ الَّذِی أَرْسَلَ الرِّیَاحَ فَتُثِیرُ سَحَاباً فَسُقْنَاهُ إِلَی بَلَدٍ مَّیِّتٍ فَأَحْیَیْنَا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا کَذلِکَ النُّشُورُ) خب، پس طبق آیات قرآن کریم حیاتِ انسانی و حیوانی و گیاهی داریم اینها مصادیقیاند که در خارج ثابتشده است به وسیلهٴ آیات دیگر. آیات محلّ بحث آنگاه به عموم و اطلاقش حجّت است «من الماء کل شیء حی» چه انسان، چه حیوان، چه گیاه بدون آب نیست لذا اگر در گوشهای از گوشهٴ جهان در کُرهای از کُرات جهان ما نهالی یافتیم، درختی پیدا کردیم، سبزیی یافتیم اطمینان پیدا میکنیم که آبی هست.
پرسش:...
پاسخ: یعنی آبِ رایج نداریم وگرنه با آیه مخالف است آن دعایی که با آیه مخالف است که نمیتواند محصور باشد که فرمود ما هر چیزی را با آب خلق کردیم یعنی آبِ رایجی نیست آب مصطلحی نیست اما از راههای دیگر میشود آبِ رایج نیست آبِ مریی نیست و مانند آن.
خب، فرمود در این بخش ما این کار را کردیم و هر موجود زندهای را از آب آفریدیم بعد فرمود: (وَجَعَلْنَا فِی الْأَرْضِ رَوَاسِیَ أَن تَمِیدَ بِهِمْ) برای نظم، فرمود ما این زمین را به وسیلهٴ سلسلهٴ جبال میخکوب کردیم که اینها راسیاند فرورفتهاند (بِسْمِ اللَّهِ مَجْریها وَمُرْسَاهَا) اِرسا یعنی لنگرانداختن این به منزلهٴ سُکّان، سکّان گرچه صیغهاش به صورت جمع است ولی نظیر کُبّار که صیغهاش شبیه جمع است ولی مفرد است سکّان مفرد است، کُبّار مفرد است که در قرآن کریم آمده سکّان یعنی لنگر. خب، با این لنگر که فرو میرود در تَه دریا کشتی حفظ میشود فرمود یک سلسله کوههای ریشهدار باعث حفظ کُرهٴ زمیناند از نوسان و مَیَدان و اضطراب این برای زمین، آسمان را هم حفظ کردند آسمان را بدون ستون حفظ کردند یا ستون دارد ولی مرئی نیست در دو آیهای که در سورهٴ مبارکهٴ «لقمان» و «رعد» بود این دو احتمال مطرح است که خداوند آسمانها را (بِغَیْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَهَا) نگه میدارد این جملهٴ (تَرَوْنَهَا) در محلّ جرّ است تا صفت باشد برای (عَمَدٍ) یعنی خداوند ستونهای نامرئی دارد یا نه، (بِغَیْرِ عَمَدٍ) خلق کرد شما میبینید (تَرَوْنَهَا) که ستونی ندارد. از آیهٴ سورهٴ مبارکهٴ «رعد» و «لقمان» خیلی نمیشود استظهار کرد ولی از بیانات نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) در نهجالبلاغه دارد که «بِغَیْرِ عَمَدٍ یَدْعَمُهَا» یعنی ستونی که او را نگهدارد نیست حالا چه جاذبه چه غیر جاذبه فقط به ارادهٴ الهی وابسته است مشابه این پرندههایی که در آسمان پرواز میکنند فرمود: (مَا یُمْسِکُهُنَّ إِلَّا الرَّحْمنُ) اینها با جاذبهای نگه داشته میشوند با ستونی نگه داشته میشوند یا با ارادة الله نگه داشته میشوند فرمود: (مَا یُمْسِکُهُنَّ إِلَّا الرَّحْمنُ) این آسمانها هم همین طور است، پرندهها در فضا همین طور است به هر تقدیر جاذبه هم باشد باز نظم است و آفریدهٴ خداست هیچ دلیلی بر نفی آن نیست، بنابراین اگر آسمان است محفوظ است و زمین است محفوظ منتها دربارهٴ سقفِ محفوظ که فرمود: (وَجَعَلْنَا السَّماءَ سَقْفاً مَّحْفُوظاً) هم احتمال آن است که از ریزش و فرود آمدن محفوظ است که در سورهٴ مبارکهٴ «فاطر» این معنا تأیید میشود در آنجا دارد که خداوند نمیگذارد که این ستونها فرو بریزد در بخشهای دیگر دارد که محفوظ از نفوذ شیطان است در سورهٴ مبارکهٴ «فاطر» آیهٴ 41 به این صورت است (إِنَّ اللَّهَ یُمْسِکُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ أَن تَزُولَا) نمیگذارد اینها از بین بروند متلاشی بشوند البته وقتی مرگِ اینها فرا رسید بساط زمین را جمع میکند بساط آسمانها را جمع میکند کلّ این مجموعه را درهم میکوبد (وَحُمِلَتِ الْأَرْضُ وَالْجِبَالُ فَدُکَّتَا دَکَّةً وَاحِدَةً) بعد صحنهٴ قیامت ظهور میکند اما الآن محفوظ از ریزش است اینجا که فرمود: (إِنَّ اللَّهَ یُمْسِکُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ أَن تَزُولَا وَلَئِن زَالَتَا إِنْ أَمْسَکَهُمَا مِنْ أَحَدٍ مِن بَعْدِهِ إِنَّهُ کَانَ حَلِیماً غَفُوراً) راجع به همان نظام کیهانی است که محفوظ است اما برخی از مفسّران مثل امینالاسلام و دیگر مفسّران(رضوان الله علیهم) احتمال دادند که محفوظ از نفوذ شیطان است خب آن معنا حق است در سورهٴ مبارکهٴ «صافات» و امثال «صافات» آمده ولی معنای خاصّ خودش را دارد بعید است این آیه ناظر به محفوظ بودن از نفوذ شیطان باشد. در سورهٴ مبارکهٴ «حجر» این بحث فیالجمله مطرح شد که اینها دسترسی ندارند و آسمان از نفوذ شیاطین محفوظ است و حفظ آسمانها به وسیلهٴ نجوم آنجا مطرح بود که اینها چگونه در سورهٴ مبارکهٴ «حجر» چگونه این آسمانها به وسیلهٴ فرشتهها محفوظ است یا به وسیلهٴ نجوم محفوظ است آیهٴ شانزده و هفده سورهٴ مبارکهٴ «حجر» این بود (وَلَقَدْ جَعَلْنَا فِی السَّماءِ بُرُوجاً وَزَیَّنَّاهَا لِلنَّاظِرِینَ ٭ وَحَفِظْنَاهَا مِن کُلِّ شَیْطَانٍ رَّجِیمٍ ٭ إِلَّا مَنِ اسْتَرَقَ السَّمْعَ فَأَتْبَعَهُ شِهَابٌ مُّبِینٌ) هیچ شیطانی نمیتواند آنجا نفوذ پیدا کند و اگر بکند این شهابسنگها به حیات آنها خاتمه میدهند آنجا یک بحث مبسوطی شد که اینها نمیتوانند بالا بروند یا استراق سمع بکنند یا از وحی باخبر بشوند این یعنی چه و این ستارهها شهاب است و تیر برای پَراندن و رَجْم شیاطین (وَلَقَدْ زَیَّنَّا السَّماءَ الدُّنْیَا بِمَصَابِیحَ وَجَعَلْنَاهَا رُجُوماً لِلشَّیَاطِینِ) این یعنی چه، آنجا یک بحث مبسوطی شده و اجمالش هم این بود که منظور این نیست که کلّ این ستاره که صدها یا هزارها برابر زمین است این ستاره تیری بشود به طرف شیطان این نیست همان شهابسنگها میتواند اینها را طرد کند این یک، دوم اینکه بالأخره چون (وَأَوْحَی فِی کُلِّ سَمَاءٍ أَمْرَهَا) مقدّرات و مشخّصات در یک زمان و زمینی شکل میگیرد بخشی از برنامهها در آسمان شکل میگیرد بخشی هم در زمین، گرچه ذات اقدس الهی منزّه از هر قید و مادّه و مُدّه است یک، گرچه حقیقت وحی مبرّای از تزمّن و تمکّن است دو، گرچه روح مطهّر پیغمبر نه زمانی است نه زمینی سه، اما بالأخره شرایط زمانی و زمینی دخیل است، خصوصیّت مکه دخیل است، کنار حرم دخیل است، کنار مسجد دخیل است، کنار کعبه دخیل است اینها در این گوشه ظهور کرده این طور نبود که کوه حِرا و غیر حِرا فرق نکند یا کنار کعبه یا غیر کعبه فرق نکند برای مکانها برای زمانها خصوصیّتی هست خب همان طوری که وحی را باید در مَهبط وحی در سرزمین وحی مثلاً مکّه تلقّی کرد یک مکان خاصّی است که وحی آنجا ظهور میکند آسمانها هم میتواند بشرح ایضاً پس مکان مخصوص چه آسمان چه زمین زمینهٴ تلقّی وحی است همان طوری که کفّار حق ندارند وارد مرز حرم بشوند وارد محدودهٴ مکّه بشوند شیاطین هم حق ندارند وارد محدودهٴ خاصّ آسمان بشوند چون محدودهٴ حرم این خصیصه را دارد در طول مدّت هر کس از هر جایی به هر منظوری خواست وارد محدودهٴ حرم بشود و وارد محدودهٴ مکه بشود باید احرام ببندد ولو خواست برادرش را ببیند بیماری در مکه دارد به قصد زیارت نیامده این حتماً باید احرام ببندد احکام مُحرِم را رعایت بکند وقتی اعمال عمرهٴ مفرده را انجام داد از اِحرام به در بیاید بعد برود هر جایی که میخواهد برود چون احرام از کافر متمشّی نمیشود لذا ورود کفّار در مرز حرم ممنوع است این خصیصهای است در تمام کُرهٴ زمین مخصوص حرم است هر کسی در طول سال بخواهد وارد محدودهٴ حرم بشود برود مکه ولو به قصد تجارت او اصلاً قصد زیارت ندارد میخواهد تجارت کند کالایی بفروشد یا کالایی بخرد الاّ ولابد باید مُحرِم بشود و چون مُحرم شدن از غیر مسلمان متمشّی نمیشود لذا ورود غیر مسلمان در محدودهٴ حرم ممنوع است بالأخره این زمین خصوصیتی دارد مثل اینکه لیلهٴ قدر خصیصهای دارد درست است که آنها مجرّد تاماند ولی بخواهد نصیب بشر بشود یک زمان و زمین خاص میطلبد اگر کسی خواست وارد محدودهٴ حرم بشود جلویش را میگیرند همین خصیصه در فضای آسمانی هم هست اگر کسی خواست وارد فلان محدودهٴ آسمان بشود تا ببیند چه خبر است آنجا تیراندازی میشود در سورهٴ مبارکهٴ «حجر» بحث مبسوطی دربارهٴ اینکه چگونه این کواکب رجوم شیاطیناند آنجا مطرح شد ولی به هر تقدیر حفظ آسمانها از نفوذ شیطان مطلبی است حق و اما آیهٴ محلّ بحث سورهٴ مبارکهٴ «انبیاء» دربارهٴ فروپاشی و فرو ریختن و اینهاست نه دربارهٴ عدم دستیابی به وحی و امثال ذلک گرچه ممکن است اطلاق آیه هر دو را بگیرد ولی دربارهٴ صیانت این نظام کیهانی از فروپاشی است لذا فرمود ما این را سقفی قرار دادیم که محفوظ از ریزش است و مشابه همان آیه سورهٴ مبارکهٴ «فاطر» خواهد بود (وَجَعَلْنَا السَّماءَ سَقْفاً مَّحْفُوظاً وَهُمْ عَنْ آیَاتِهَا مُعْرِضُونَ) از آیهها و نشانهها و علائم سپهری اینها اعراض میکنند با اینکه درک میکنند. خب، اینها دربارهٴ آسمان و زمین بعد نظم داخلی آسمان و زمین که خلقت لیل و نهار است ذکر فرمود، فرمود: (وَهُوَ الَّذِی خَلَقَ اللَّیْلَ وَالنَّهَارَ) شب و روز را خدا آفرید هر دو آیت حقاند در سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» قبلاً گذشت که فرمود: (وَجَعَلْنَا اللَّیْلَ وَالنَّهَارَ آیَتَیْنِ فَمَحَوْنَا آیَةَ اللَّیْلِ وَجَعَلْنَا آیَةَ النَّهَارِ مُبْصِرَةً) فرمود شب آیت خداست، روز آیت خداست منتها شب آیتِ تاریک خداست روز آیهٴ روشن خداست شب حسابی دارد یک نظم ریاضی دقیق دارد چقدر باید شب باشد کجا باید شب باشد چطور باید شب باشد چگونه باید روز بشود همهٴ اینها نظم ریاضی دارد اگر از این طرف این زمین به دور آفتاب دارد میگردد این چهرهٴ زمین روشن است و روز است چون زمین یک جِرم سنگین و ماده است وقتی شمس به این چهره تابید آن سَمتش تاریک است و چون زمین کُروی است سایهٴ این کُره میشود مخروط چقدر این مخربوط طولانی است، قاعدهاش چقدر است، رأسش چقدر است، قطرش چقدر است، امتدادش چقدر است همهاش نظم ریاضی دارد لذا وقتی ماه دارد عبور میکند یا سایهٴ زمین دارد عبور میکند یک ریاضیدان ماهر کاملاً میتواند بفهمد که آن قمر با این سایه چه برخوردی دارد آیا با این سایه برخورد دارد یا ندارد اگر برخورد ندارد که خسوفی اتفاق نمیافتد اگر با این سایه برخورد دارد که سایهٴ زمین میافتد روی ماه که ماه نتواند از آفتاب نور بگیرد او بر اساس نظم ریاضی فکر میکند اگر برخورد در رأس این مخروط باشد میشود خسوف جزیی، اگر در قاعدهٴ این مخروط باشد میشود خسوف کلی، اگر بینابین باشد خسوف مثلاً یا دو سوم است یا یک سوم است و مانند آن، چقدر طول میکشد همهاش نظم ریاضی دارد فرمود: (وَجَعَلْنَا اللَّیْلَ وَالنَّهَارَ آیَتَیْنِ فَمَحَوْنَا آیَةَ اللَّیْلِ) یعنی او آیتِ تاریک ماست (وَجَعَلْنَا آیَةَ النَّهَارِ مُبْصِرَةً) اینها بر اساس نظم ریاضی است حالا که نظم ریاضی شد میشود آیهٴ الهی فرمود: (خَلَقَ اللَّیْلَ وَالنَّهَارَ وَالشَّمْسَ وَالْقَمَرَ) اینها همه را آفرید (کُلٌّ) یعنی چه شمس و قمر، چه نجومی که در لیل و نهار است که این (کُلٌّ) به این مناسبت است (فِی فَلَکٍ یَسْبَحُونَ) سابِح یعنی متحرّک، شناور ماهیها در دریا سَبح دارند حرکت دارند فرمود: (إِنَّ لَکَ فِی النَّهَارِ سَبْحاً طَوِیلاً) شما در روز یک سَبح طولانی دارید اشتغال طولانی دارید شب را در یابید (إِنَّ نَاشِئَةَ اللَّیْلِ هِیَ أَشَدُّ وَطْأً وَأَقْوَمُ قِیلاً) اگر خواستید مناجات کنید و خودتان را در یابید شب را در یابید وگرنه روز هر کسی گرفتار کار خودش است (إِنَّ لَکَ فِی النَّهَارِ سَبْحاً طَوِیلاً) اما (إِنَّ نَاشِئَةَ اللَّیْلِ هِیَ أَشَدُّ وَطْأً وَأَقْوَمُ قِیلاً) به این شرطی که سَبحِ طویلِ روز آنقدر ذهنتان را پُر نکند که ناشئهٴ لیل را هم از دست بدهید. خب، پس چه شمس چه قمر چه ستارههای شب چه ستارههای روز همهٴ اینها در فلک سابحاند و حرکت میکنند. فلک یک چیز دایرهای است آنچه در ذهن من هست مرحوم ملاّ عبدالرزاق لاهیجی(رضوان الله علیه) ظاهراً در شوارق فرموده باشند که اقدمین نظرشان این بود که زمین حرکت میکند بعد از گذشت چند سال نوبت به قدما رسید که بطلمیوس و امثال بطلمیوس از اینها بودند و فکر میکردند که زمین ساکن است و شمس و قمر حرکت میکند و زمین محور است و حرکت برای آنهاست اخیراً هم به این نتیجه رسیدند از کوپرنیک به بعد که گرچه ابوریحان هم قبلاً گفتند چنین فرمایشی را داشت خیلی از ریاضیون به این نتیجه رسیدند که زمین دارد حرکت میکند پس نظر اقدمین این بود که زمین دارد حرکت میکند نظر قدما این شد که زمین ساکن است و شمس و قمر حرکت میکنند باز نظر متأخّرین بر این شد که زمین دارد حرکت میکند این تحوّلات هست این یک مطلب. مطلب دیگر اینکه بحثهای فَلَکی را اقدمین در مباحث ریاضی مطرح میکردند قدما در مسائل طبیعی مطرح میکردند اقدمین وقتی میخواستند حرکت شمس و قمر و سایر ستارهها را ترسیم کنند مداری رسم میکردند خطّی میکشیدند که اینها مدارشان این است نه اینکه پوست پیازی هست، جِرمی هست، جسمی هست کم کم نتیجهٴ برخیها این شد که، فکر عدّهای این شد که افلاک جسماند نظیر پوست پیازند لذا بحثهای فکلیّات را در طبیعیّات مطرح میکردند نه در ریاضیّات این جنگها که اتفاق میافتد خسارتهای فراوانی به علوم و پیشرفت علوم میزند بسیاری از کتابها، بسیاری از نُسخ خطّی، بسیاری از آراء به وسیلهٴ همین جنگهای جهانی زیر خاک دفن میشود حالا این دو نکته را اگر فرصت کردید تحقیق کنید اقدمین این مسائل را در ریاضیات مطرح میکردند یک، قدما اینها را در طبیعیات طرح میکردند دو، اقدمین قال بودند که زمین حرکت میکند سه، قدما قائل شدند که شمس و قمر حرکت میکند زمین ساکن است چهار، چون روی این مسئله کار نشده تقریباً دو هزار سال این مسئله راکد بود نمیشود گفت که دو هزار سال بشر بیراهه میرفت چون در این زمینه کار نکرده و اگر کار میکرد و تلاش و کوشش میکرد شاید زودتر به مقصد میرسید.
مطلب بعدی آن است که در جریان قبض و بسط مستحضرید که اگر امری کشف شد آنچه جزء مبادی این است، علل این است، معالیل این است، لوازم این است، ملزومات این است، ملازمات این است خب عوض میشود قبض و بسط علوم همین است که اگر یک مطلب جدیدی کشف شد مثلاً بیماری جدید کشف شد یا داروی جدید کشف شد همهٴ لوازم و ملازم و ملزومات و مقارنات آن شیء عوض میشود این میشود قبض و بسط علوم اما یک محدودهٴ خاصّ خودش را دارد معنایش این نیست که اگر فرضیهای به صورت تجربه در آمد یک مطلب علمی عرضه شد کلّ بساط علوم به هم میخورد که کلّ بساط علوم نظیر مهمانهای جالسان یک اتاق باشند یک نفر که تازه وارد شد همه باید جابهجا بکنند خیر اینچنین نیست یک نفر که وارد شد همان چند نفری که کنار هم نشستند آنها جابهجا بکنند کافی است نشانهاش آن است که جناب کپرنیک البته قبل از او ابوریحان و اینها این فرمایش را داشتند که زمین حرکت میکند این یک کار کوچکی نکرده تحوّل کپرنیکی که قائل بود که زمین حرکت میکند. اذان نزدیک است حالا ـ انشاءالله ـ این را میگذاریم برای پسفردا چون فردا تعطیل است.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
(وَهُوَ الَّذِی خَلَقَ اللَّیْلَ وَالنَّهَارَ وَالشَّمْسَ وَالْقَمَرَ کُلٌّ فِی فَلَکٍ یَسْبَحُونَ (33) وَمَا جَعَلْنَا لِبَشَرٍ مِن قَبْلِکَ الْخُلْدَ أَفَإِن مِّتَّ فَهُمُ الْخَالِدُونَ (34) کُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ وَنَبْلُوکُم بِالشَّرِّ وَالْخَیْرِ فِتْنَةً وَإِلَیْنَا تُرْجَعُونَ (35)
بخشی از این آیات مربوط به توحید ذات اقدس الهی بود بخشی هم مربوط به مسئلهٴ وحی و نبوّت و همچنین معاد. تتمّهٴ بحثهای قبل این بود که خدای سبحان شب و روز را و همچنین شمس و قمر را آفرید و همهٴ این ستارهها در فلک جریان دارند (کُلٌّ فِی فَلَکٍ یَسْبَحُونَ) جمع آوردن (کُلٌّ) بعد از ذکر شمس و قمر به لحاظ ستارههایی است که از کلمهٴ لیل استفاده میشود چون در لیل ستارهها روشناند لذا آن نجوم لیل و شمس و قمر در فلک سابحاند جریان دارند (إِنَّ لَکَ فِی النَّهَارِ سَبْحاً طَوِیلاً) یعنی همین حرکت و جریان. در بحثهای روز گذشته اشاره شد که اقدمین یعنی فیثاغورثیها فکر میکردند که زمین حرکت میکند و شمس محور است همین مبنای فیثاغورثیها سالیان متمادی رواج داشت و تکمیل شد تا به برخی از نظرهای بعدی رسید که زمین ساکن است و شمس و قمر حرکت میکنند. این نظر سالیان متمادی دوام داشت بعد به وسیلهٴ بطلمیوس تکمیل شد تدوین شد و به صورت نجومِ مدرسهای در آمد سالیان متمادی روی این فکر میکردند. جریان نجوم سالیان متمادی راکد بود یعنی رصدخانه و فحص و بحثی نبود اینچنین نیست که مثلاً دو هزار سال بشر تلاش و کوشش میکرد و مدرسه داشت و دانشگاه داشت و آکادمی داشت ولی معذلک به مقصد نمیرسید سالیان متمادی دربارهٴ نجوم کمکاری شده تا عصر کپرنیک و امثال اینها رسید که اینها دوباره برگشتند به نظر فیثاغورثیها که بعد از بطلمیوسیها بودند. شیخناالاستاد مرحوم علامه شعرانی که تقریباً نِهریر این فن بود هم در ریاضیات و هم در نجوم ایشان در کتاب شریف نثر طوبیٰ ذیل آیهٴ (کُلٌّ فِی فَلَکٍ یَسْبَحُونَ) بعد از فرقگذاری بین فلک و آسمان این سیر تطوّری و تاریخی را ذکر میکند که عصارهٴ فرمایش ایشان در کتاب وحی و نبوّتی که تنظیم شده آمده در ردّ شبهاتی که فکر میکردند مثلاً اسلام مخالف علم است حرفهایی میزند که مطابق با علم نیست از این شبهاتی که از مسیحیّت و امثال مسیحیّت تلفیق شده در این کتاب وحی و نبوّتی که اخیراً چاپ شد هست.
مطلب مهم آن است که این بحثهای حرکت گاهی زمینی بود گاهی آسمانی, گاهی در زمین بود زمین حرکت میکرد به زعم عدّهای گاهی میرفت آسمان و در عصر کپرنیک و امثال ایشان حرکت از آسمان به زمین آمد و سکون از زمین به آسمان رفت این تفاوت کم نیست یعنی یک مطلب زمینی بشود آسمانی و مطلب آسمانی بشود زمینی اما در بسیاری از مسائل عمیق فلسفی, کلامی, فقهی و اصولی ذرّهای اثر نگذاشت. این جریان قبض و بسط که میگوید اگر مطلبی در یک گوشهٴ دنیا پیدا شد کلّ مطالب عوض میشود این سخن ناصواب است البته بحثهایی که مربوط به خصوص حرکت زمین است وقتی ثابت شد که زمین حرکت نمیکند آنها عوض میشوند اگر بحثهایی مربوط به سکون شمس است وقتی روشن شد که شمس ساکن نیست آنها عوض میشود اینجا جای قبض و بسط است اما بحثهایی که مربوط به فلسفه و کلام است اصلِ حرکت است حرکت شش چیز نیاز دارد مبدأ و منتها دوتا, زمان و مسافت چهارتا, فاعل و قابل ششتا. این امور ششگانهٴ حرکت از عهد فیثاغورث تا الآن و از الآن تا فیثاغورث چند هزار سال هست اینچنین نیست که اگر حرکت از آسمان به زمین آمد یا سکون از زمین به آسمان رفت یک قبض و بسطی در مسائل فقهی, اصولی, فلسفی, کلامی پیدا بشود اصلاً در مسئلهٴ حرکت جوهری ذرّهای اثر نگذاشت حالا چه زمین حرکت وضعی و انتقالی داشته باشد چه آسمان, حرکت جوهری مربوط به این نه وضع فیثاغورثیهاست نه وضع بطلمیوسیها نه وضع کپرنیکیها نیاز حرکت به محرّک برای هر سه دوره است نیاز حرکت به مسافت و زمان برای هر سه دوره است چه اینکه مسائل فقهی این طور است مسائل اصولی این طور است بسیاری از مسائل فقهی و اصولی و فلسفی و کلامی و عرفانی و مانند آن همچنان ثابتاند نه ساکن با اینکه تحوّلات فراوانی در جهان کپرنیکی و فیثاغورثی و بطلمیوسی پدید آمد بنابراین باید مواظب بود که حوزهٴ تأثیر قبض و بسط کجاست. پس سه مطلب شد یکی اینکه اقدمین قائل به مدار بودند و در ترسیم کم کم این مدار را وقتی که روی کاغذ و امثال کاغذ به صورت نقشه میکشیدند کم کم توهّم ترسیم شد لذا آنها که این ریاضیّات و نجوم را در بحث ریاضی, اقدمین در بحث ریاضی مطرح میکردند از زمان بطلمیوس به بعد در طبیعیات مطرح میکردند خیال میشد که فلک جسم است چون جسم است در مبحث طبیعی باید مطرح بشود در حالی که آنها میگفتند مدار هست جسمی در کار نیست اگر مدار است و جسمی در کار نیست خطّ فرضی است باید در ریاضیات بحث بشود نه در طبیعیّات این را هم شیخناالاستاد مرحوم علامه شعرانی دارد هم دیگران. خب, بنابراین مطلب اول این بود که اقدمین میگفتند زمین حرکت میکند بعد قدما گفتند که شمس حرکت میکند بعد متأخّرین یعنی کپرنیک به بعد به این نتیجه رسیدند که زمین حرکت میکند این یک, و اقدمین این گونه از مسائل را در باب ریاضی طرح میکردند نه در باب طبیعی فلک به صورت پوست پیاز و جِرم و جسم نیست تا در طبیعیات طرح بشود یک مدار فرضی است که این در آن مدار دارد حرکت میکند که اگر بخواهند آن مدار را ترسیم کنند خطّی, دایرهای میکِشند دایره است نه کُره, اگر دایره است در ریاضیات است جِرم نیست اگر هم کُره بود باز در ریاضی بود ولی این جسمِ طبیعی نیست که به صورت کُره در آمده باشد بنابراین اقدمین در ریاضیات مطرح میکردند قدما در طبیعیات اخیراً هم جزء فنّ ریاضی شد. مسئلهٴ بعدی آن است که تمام تحوّلاتی که از عصر فیثاغورث تا الآن پدید آمد قبض و بسطی در حوزهٴ خاصّ خودش دارد البته هر جا وقتی مبنا عوض شد مسائل مبتنی بر آن مبنا هم عوض میشود اما آنچه مربوط به این مبنا و بِنا نیست همچنان ثابت است پس جریان اصلِ حرکت مخصوصاً حرکت جوهری و مانند آن همچنان قوانین کلّیِ ثابتاند و نه ساکن این سه مطلب.
پرسش:...
پاسخ: جِرم نیست, اینها که جِرماند یعنی شمس جرم است قمر جرم است ستارهها جرماند.
پرسش: ..فضا و هوا
پاسخ: فضا جرم است هوا جرم است بُعد جرم است, اما پوستِ پیازی باشد فلکی باشد که اینها در این فلک مستقر باشد نیست مداری دارند.
پرسش:...
پاسخ: بله, مداری دارند این مدار خطّی بیش نیست ما جسمی داشته باشیم به نام فلک نظیر پوست پیازی که خرق و التیامناپذیر باشد نیست این در فضا معلّق است اگر در فضا معلّقاند در آسماناند در حقیقت نه فلک جِرمی و جسمی بین آسمان و فلک هم خیلی فرق است آن طور نیست که مثلاً ترسیم میکردند نظیر نُه فلک مثل نُه دور پوست پیاز که خرق و التیام محال باشد تا عدّهای دربارهٴ معراج اشکال کنند عدّهای دربارهٴ معراج بخواهند جواب بدهند اینها مطرح نیست اصلاً پوست پیازی نیست جسم نیست فضای بیکرانی است یعنی به حسب دیدِ ما گرچه کلّ فضا محدود است چون بُعد نامتناهی ما نداریم ولو انسان الآن همینجا بنشیند تا کُرهٴ مریخ صفر بگذارد و منظور از این صفر هم رقم نجومی باشد حساب نجومی باشد باز محدود است آن نامتناهی اصولاً وجود ندارد نامتناهی مربوط به حقیقت ذات اقدس الهی است و مانند آن. خب, بنابراین این سه مسئله کاملاً روشن شد که اقدمین میگفتند زمین حرکت میکند قدما میگفتند شمس حرکت میکند بعد کپرنیک به بعد متأخّرین به نظر فیثاغورثیها بها دادند گفتند زمین حرکت میکند. مطلب دوم این بود که اقدمین این را مدار میدانستند در ریاضیات بحث میکردند نه جِرم و جسم که در طبیعیات باشد فلک یک جرم پوست پیازی باشد که قابل خرق و التیام نباشد و مانند آن. مسئلهٴ سوم و مطلب سوم جریان قبض و بسط است هر مطلبی که عوض شد آثار همان شیء دگرگون میشود اما وقتی حوزه و شعاعش عوض شد و با واقع ارتباطی نداشت عوض نمیشود شما اول تا آخر مسائل اصولی را بررسی کنید, فقهی را بررسی کنید میبینید که شاید خیلی کم برخورد کنید به جای اینکه اگر کپرنیکی شد خب چیست و اگر بطلمیوسی شد خب چیست. حجیّت قول ثِقه است, حجیّت اصل است, حجیّت اَمارات است اینها مسائل اصولی است مسائل فقهی فلان چیز واجب است فلان چیز حرام است فلان چیز صحیح است فلان چیز باطل است فلان چیز حق است فلان چیز باطل است اینها اصلاً ارتباطی با وضع فیثاغورثیها و بطلمیوسیها و کپرنیکیها ندارد نمیشود گفت که چون حالا وضع عوض شد علم پیشرفت کرد اینها هم اثر دارند خب آنکه متولّی بحث حرکت است فلسفه است فلسفه میگوید چه زمین حرکت کند چه آسمان حرکتش شش چیز میخواهد چه فیثاغورثی فکر کنی چه بطلمیوسی فکر کنی چه کپرنیکی حرکت جوهری حق است اینچنین نیست که حالا اگر گوشهای رخنه کرد گوشههای دیگر آسیب ببیند. خب, این سه مطلب بود مربوط به بحثهای دیگر که بخشی از اینها را شیخنااالاستاد مرحوم علامه شعرانی خب این چون متخصّص در آن بحثها در همان کتاب شریف نثر طوبیٰ در بحث فلک و (کُلٌّ فِی فَلَکٍ یَسْبَحُونَ) و اینها مطرح کردند.
مطلب دیگر اینکه قرآن کریم سورهٴ مبارکهٴ «انبیاء» که در مکه نازل شد و عناصر محوری سوَر مکّی اصول دین بود توحید را ذکر فرمود وحی و نبوّت را ذکر فرمود حالا به مسئلهٴ معاد هم میرسد. در جریان وحی و نبوّت یک سلسله دهنکجیهایی مشرکین داشتند دهنکجیهای مشرکین بخشی مربوط به سیاسی بود بخشی مربوط به اجتماعی و اخلاقی و مانند آن, در بحثهای سیاسی فکر میکردند که وجود مبارک حضرت رحلت میکند فرزند ندارد اَبتر است بساط نبوّت برچیده میشود این چراغ خاموش میشود که (إِنَّ شَانِئَکَ هُوَ الْأَبْتَرُ) ردّ اینهاست (نَتَرَبَّصُ بِهِ رَیْبَ الْمَنُونِ) هم ردّ اینهاست. مطلب دیگر آن دهنکجیهای اجتماعی بود که میخواستند هتک حرمت کنند, هتک حیثیت کنند در حریم او وارد بشوند میگفتند که وقتی او رحلت کرده است ما با همسران او ازدواج میکنیم اهانتی هم از این راه خواستند وارد حرم مطهّر حضرت بکنند. این بخش دیگر را هم قرآن کریم کاملاً جلوگیری کرد فرمود: (وَأَزْوَاجُهُ أُمَّهَاتُهُمْ) همسران پیغمبر مادران شما هستند این حاکم بر ادلهٴ (حُرِّمَتْ عَلَیْکُمْ أُمَّهَاتُکُمْ) است به توسعهٴ موضوع. مادرِ انسان بر انسان حرام است یک, (أَزْوَاجُهُ أُمَّهَاتُهُمْ) این حاکم بر دلیل قبلی است به لسان توسعهٴ موضوع نظیر «الطواف بالبیت صلاتٌ», «الطواف بالبیت صلاتٌ» حاکم بر «لا صلاة الاّ بطهور» هست به توسعهٴ موضوع یعنی همان طوری که نماز بدون طهارت باطل است طواف بدون طهارت هم باطل است چرا, برای اینکه طواف صلات است این «الطواف بالبیت صلاتٌ» لزوم طهارت را به عهده دارد چون حاکم بر «لا صلاة الاّ بطهور» هست به توسعهٴ موضوع «الصلاة علی قِسمین» یک قِسم إلی الکعبه است قسم دیگر حول الکعبه است آن طواف حول الکعبه هم به منزلهٴ صلات است این را میگویند حاکم بر دلیل به توسعهٴ موضوع اینجا هم که ذات اقدس الهی فرمود: (وَأَزْوَاجُهُ أُمَّهَاتُهُمْ) یعنی مادر شما هستند این چه فکری است دارید میکنید اگر با مادرتان ازدواج میکردید خب با همسران پیغمبر هم ازدواج میکنید جلوی دهن اینها را بست. گذشته از اینکه در آیهٴ دیگر فرمود برای شما نیست (وَلاَ أَن تَنکِحُوا أَزْوَاجَهُ مِن بَعْدِهِ أَبَداً) این کلمهٴ «ابد» هم در آن هست پس گذشته از آن نهیِ صریح این نهی حافظ حریم حرمت پیغمبر هم هست ممکن است که همسران پیامبر کافر باشند این ننگ نیست فرمود: (ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً لِلَّذِینَ کَفَرُوا امْرَأَةَ نُوحٍ وَامْرَأَةَ لُوطٍ کَانَتَا تَحْتَ عَبْدَیْنِ) اینها کفر ورزیدند و ایمان نیاوردند این ننگ نیست اما ـ معاذ الله ـ حریم پیامبر آلودهدامن باشد این ننگ است و آنها اصرار داشتند که این ننگ را به حریم حضرت نسبت بدهند و قرآن کریم در سورهٴ مبارکهٴ «نور» آیهٴ پانزده آیهٴ شانزده به شدّت از این کار دفاع کرده این چه دهنکجیی است میکنید این بطلان عظیم است, این اِفک عظیم است چرا جلویش را نگرفتید چرا دهنتان را باز گذاشتید و اینها آن بیگانه هم قصد اهانت دارد. در این گونه از موارد قرآن کریم گذشته از اینکه حکمِ فقهی را ذکر میکند جلوی دهنکجی اینها را هم میگیرد همان حکم که فرموده بود (وَلاَ أَن تَنکِحُوا أَزْوَاجَهُ مِن بَعْدِهِ أَبَداً) کافی بود اما فرمود: (وَأَزْوَاجُهُ أُمَّهَاتُهُمْ) هر کاری که دربارهٴ مادرانتان دارید دربارهٴ همسران پیغمبر داشته باشید این است که دهن اینها بسته شد. صِرف حکم فقهی را قرآن کریم بسنده نکرد جلوی دهنکجی دهنکجان را هم گرفته است این برای آن. بعد فرمود چه منظور دارید که میگویید (نَتَرَبَّصُ بِهِ رَیْبَ الْمَنُونِ) ما منتظریم, مَنون یعنی مرگ «قد أنشبت المنیة أظفارها» یعنی مرگ خب, اگر مَنیّه به معنی مرگ است مَنون به معنی مرگ است گفتند (نَتَرَبَّصُ بِهِ رَیْبَ الْمَنُون)ِ منتظریم که مثلاً حضرت رحلت بکند. ذات اقدس الهی فرمود بر فرض رحلت بکند منظورتان چیست اگر آن منظور دهنکجی دارید که حکم این است اگر منظور دارید که این چراغ خاموش بشود شما هم در آیندهٴ نزدیک میمیرید این طور نیست که شما باشید بعد این چراغ را خاموش کنید که ما دینش را حفظ میکنیم هم دینش را حفظ میکنیم هم شما را پشت سر این میبریم یا زودتر از این میبریم بنابراین این فکر را از سرتان دور کنید که شما بمانید بعد بتوانید این چراغ را خاموش کنید مبادا بگویید که ما بعد از مرگ فرصت پیدا میکنیم. فرمود (مَا جَعَلْنَا لِبَشَرٍ مِن قَبْلِکَ الْخُلْدَ) جریان مرگ تازگی ندارد گذشته این طور بود حال این طور است آینده آن طور است ممکن نیست کسی در جهان طبیعت ابدی بماند ابدیّت برای آخرت است چرا, برای اینکه طبیعت نشئهٴ حرکت است حرکت با ابدیّت که جمع نمیشود میشود عَبس موجودی دائماً کوشش کند خب که چه! اگر عالَمی جای حرکت بود یقیناً منقطعالآخر است اگر حرکت دوام پیدا کند معنایش این است که لغو است چون حرکت به سوی مقصد رسیدن و مقصود را در آن مقصد دیدن است این کار دائمی باشد لغو است دیگر. تعبیر قرآن کریم این است که این نشئه, نشئهٴ آزمون است نشئهٴ آزمون با ابدیّت سازگار نیست مگر آدم دائماً میخواهد امتحان بدهد ما که عبس خلق نکردیم اینجا هم که جای آزمون است خب آزمون با ابدیّت یعنی لغو آدم دائماً دارد امتحان میدهد بینتیجه! چون این نشئه, نشئهٴ آزمون است و آزمون محال است ابدی باشد در اینجا که محال است در این مرحله امکان خلود اگر جناب سعدی میگوید اینجا محال است یعنی محال است ممکن است کسی عمر طولانی داشته باشد ولی همان طوری که دو دوتا چهارتاست و پنجتا مستحیل است ابدیّت در عالَم دنیا مستحیل است برای اینکه حرکت با ابدیّت هماهنگ در نمیآید یک, امتحان با ابدیّت هماهنگ در نمیآید دو, آدم دائماً امتحان بدهد خب میشود لغو دیگر لذا فرمود: (مَا جَعَلْنَا لِبَشَرٍ مِن قَبْلِکَ الْخُلْدَ أَفَإِن مِّتَّ فَهُمُ الْخَالِدُونَ) حالا شما که رحلت کردید که در سورهٴ «طور» گفتند (نَتَرَبَّصُ بِهِ رَیْبَ الْمَنُونِ) حالا شما مُردی اینها میمانند اینچنین نیست گذشته این طور بود حال این طور است آینده هم بشرح ایضاً (کُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ) هر کسی مرگ را میچشد. مهمترین فرهنگی که قرآن آورده این است که انسان مرگ را میمیراند حرف تازه است یعنی شما در مشرق عالَم بروید مغرب عالم بروید این حرف قرآن را از هیچ جا نمیشنوید هر کسی خیال میکند وقتی میمیرد پایان خط است میمیرد قرآن میگوید خیر, انسان مرگ را میمیراند مرگ یعنی چه مرگ یعنی تحوّل و دگرگونی انسان مرگ را میپوساند در این مَصاف و نبرد و درگیری یکی لِه میشود یکی میماند فرمود: (إِنَّ الْمَوْتَ الَّذِی تَفِرُّونَ مِنْهُ فَإِنَّهُ مُلاَقِیکُمْ) خب در بستر مرگ در این مصاف در این نبرد دست به گردن شدید با مرگ ملاقات کردید چه کسی برنده است (مُلاَقِیکُمْ ثُمَّ تُرَدُّونَ إِلَی عَالِمِ الْغَیْبِ وَالشَّهَادَةِ) شما میروید این میماند این حرف برای قرآن است حرفِ تازه که فرمود: (وَیُعَلِّمُکُمْ مَا لَمْ تَکُونُوا تَعْلَمُونَ) این است مشرقِ عالم بروید مغرب عالم بروید این حرف برای انبیاست هیچ کس نگفته که انسان مرگ را میمیراند فقط انبیا گفتند (ثُمَّ تُرَدُّونَ) نه «تُردّان» نه شما و مرگ با هم میروید شما میروید این میماند مرگ یعنی تحوّل یعنی دگرگونی شما به عالَم ثبات میرسید (إِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِیَ الْحَیَوَانُ) درست است خیلیها در مقام علمی فَحلاند اما به مراتب کوچکتر از آن هستند که این حرفها را آورده باشند آنها درست است گفتند
مرگ اگر مرد است گو نزد من آی تا در آغوشش بگیرم تنگ تنگ
من از او عمری ستانم جاودان او ز من دَلقی بگیرم رنگ رنگ
در این مصاف او پیکرم را میگیرم من جانم را از دست او نجات میدهم و ابدی میشوم این حرف خیلی حرف بلندی است اما از اینجا گرفتند نه از خودشان نه از جای دیگر. خب, فرمود شما مرگ را میچشید نه «کلّ نفس یذوقه الموت» مرگ ما را نمیچشد ذائق مذوق را هضم میکند و در خود فرو میبرد نه مذوق شما یک لیوان آب یا شربت که نوشیدید شما این آبِ لیوان یا شربت لیوان را هضم میکنید نه او شما را ذائق پیروز است نه مذوق, مرگ را انسان میمیراند میشود ابدی اگر ابدیّت شد هم به حرکت جواب مثبت داده شد هم به آزمون فرمود: (نَبْلُوکُم بِالشَّرِّ وَالْخَیْرِ فِتْنَةً) فتنه یعنی اِفتتان یعنی آزمون این (فِتْنَةً) مفعول مطلق است برای (نَبْلُوکُم) از لحاظ معنا نه از لحاظ لفظ مثل اینکه میگوید «رأیتُ جِلستاً» یا «جلستُ قعوداً» آن «قعوداً» یا «جلسةً» مفعول مطلق این فعل است منتها از مادهٴ این فعل نیست معنای این فعل را دارد یک وقت میفرماید «نَبتلیکم ابتلائاً» یک وقت میفرماید «نَبلوکم بلائاً» یک وقت میفرماید «نبلوکم فتنةً» این (فِتْنَةً) منصوب است مفعول مطلق است برای (نَبْلُوکُم) از لحاظ معنا گرچه از نظر لفظ آن نیست خب پس برهان مسئله این است چرا همه باید بمیرند برای اینکه این نشئه, نشئهٴ امتحان است امتحان با ابدیّت سازگار نیست امتحان برای آن است که کسانی که امتحان دادند به مقصد برسند لذا مسئلهٴ معاد را هم اینجا مطرح میکند که (ثُمَّ إِلَی رَبِّکُمْ تُرْجَعُونَ).
«و الحمد لله ربّ العالمین»
(وَمَا جَعَلْنَا لِبَشَرٍ مِن قَبْلِکَ الْخُلْدَ أَفَإِن مِّتَّ فَهُمُ الْخَالِدُونَ (34) کُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ وَنَبْلُوکُم بِالشَّرِّ وَالْخَیْرِ فِتْنَةً وَإِلَیْنَا تُرْجَعُونَ (35)
چون سورهٴ مبارکهٴ «انبیاء» در مکّه نازل شد و عناصر محوری سوَر مکّی اصول دین بود و هست بخشهایی از توحید و وحی و نبوّت در همین سوره گذشت جریان معاد را هم در اثنای این آیات مطرح میکند. یکی از آن آیاتی که مربوط به جریان مرگ است و بازگشت به طرف خدای سبحان همین دو آیهای است که تلاوت شده. جریان اینکه فرمود: (وَمَا جَعَلْنَا لِبَشَرٍ مِن قَبْلِکَ الْخُلْدَ) برخیها گفتند عدّهای برای شماتت آماده بودند میگفتند که اگر رسول گرامی(علیه و علی آله آلاف التحیّة و الثناء) رحلت کرد بساط نبوّتش برچیده میشود چون او ابتر است ـ معاذ الله ـ و مانند آن، که در سورهٴ مبارکهٴ «طور» و مانند آن آمده است که (نَتَرَبَّصُ بِهِ رَیْبَ الْمَنُونِ) ما منتظر درگذشت اوییم. در قرآن کریم فرمود اولاً آن حضرت کوثر است و ثانیاً مرگ برای همه است هم آن حضرت رحلت میکند هم شما اینچنین نیست که اگر آن حضرت رحلت کرد شما بمانید تا خوشحال بشوید (وَمَا جَعَلْنَا لِبَشَرٍ مِن قَبْلِکَ الْخُلْدَ).
مطلب دیگر که در این آیه و در آیهٴ (إِنَّکَ مَیِّتٌ وَإِنَّهُم مَیِّتُونَ) مطرح است این است که برخیها فکر میکردند وجود مبارک آن حضرت چون خاتم انبیاست(علیهم السلام) رحلت نمیکند زیرا اگر آن حضرت رحلت کرد شریعتش منقطع میشود در حالی که او خاتم انبیاست غافل از اینکه شریعت میماند و ائمه معصومین(علیهم السلام) حافظان شریعتاند و با مرگ پیامبر شریعت از بین نخواهد رفت لذا فرمود: (إِنَّکَ مَیِّتٌ وَإِنَّهُم مَیِّتُونَ) در آن آیه، در این آیه هم فرمود: (وَمَا جَعَلْنَا لِبَشَرٍ مِن قَبْلِکَ الْخُلْدَ) این جریان طرح مرگ نسبت به آن حضرت که فرمود: (وَمَا جَعَلْنَا لِبَشَرٍ مِن قَبْلِکَ الْخُلْدَ) بعد فرمود: (أَفَإِن مِّتَّ فَهُمُ الْخَالِدُونَ) نفرمود «فهم خالدون» فرمود: (فَهُمُ الْخَالِدُونَ) با الف و لام یعنی آنها فقط مخلَّدند؟ هرگز چنین چیزی نیست برای اینکه هر کسی محکوم به مرگ است و میمیرد این یک قضای الهی است یک اصل کلی است که تغییرناپذیر است (کُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ) این مرگ برای همه اصلی است کلّی به عنوان قضای الهی نه قَدَر، هر کسی میمیرد این یک اصل کلی است و استثناپذیر هم نیست مرگ در عالَم دنیا ضروری است «الموتُ حقٌّ بالضروره» اینکه در تلقین میّت گفته میشود «إنّ الموت حق» یعنی این مرگ یک امر ثابتی است مخصوص به شما که الآن در لحد هستید نیست به مُرده میگویند که آن حادثهای که برای شما پیش آمد برای همه پیش میآید «إنّ الموت حقٌّ و إنّ الساعة آتیة لا ریب فیها» و مانند آن «حقٌّ» یعنی «ثابتٌ» اینچنین نیست که تخصیصپذیر باشد و تقییدپذیر باشد بعضیها بمیرند بعضیها نمیرند این اصل کلی است به عنوان قضای الهی که «لا یُبدّل و لا یُحوَّل» (کُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ) اما حالا اشخاص در چه مدّتی زندگی کنند چه موقع بمیرند اینها به قدَر الهی برمیگردد نه قضای الهی قابل تغییر هم هست خدای سبحان میفرماید برای فلان شخص تا فلان مدّت به نحو اقتضا نه سببِ تام مقدّر شده است که او زنده بماند و چون او در عالَم حرکت است مثل سایر موجوداتی که در عالم طبیعتاند و تغییر در عالم حرکت هست علل و عوامل فراوانی برای کم شدن یا برای زیاد شدن این عمر هست اگر اهل صدقه بود اهل صِلهٴ رَحِم بود اهل رعایت بهداشت بود اگر اهل رعایت تغذیه سالم بود عمر طولانیتری میکند اگر اهل دعا و صدقه و صِلهٴ رَحم و رعایت بهداشت و اینها نبود عمر کمتری میکند پس اصل قضا تغییرناپذیر است که مرگ برای همه (کُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ) این مطلب اول.
مطلب دوم مربوط به قَدَر است که فلان شخص چه اندازه عمر اوست این در حدّ قَدَر است نه قضا و تغییرپذیر هم هست. سوم آن است که تغییر یا به زیاده است یا به نقیصه، چهارم آن است که راههای زیاده کاملاً مشخص است هم راههای معنوی او مثل دعا و صدقه و صلهٴ رَحِم و امثال ذلک هم راههای مادی او که رعایت بهداشت و درمان است. چه اینکه راههای تغییر به طرف کوتاه شدن هم مشخص است هم راههای معنوی که سبب کوتاه شدن عمر است مثل قطع صدقه، قطع صِلهٴ رَحِم و مانند آن، هم راههای مادی که رعایت نکردن بهداشت و تغذیه است گفتند تا اشتها به غذا نداری کنار سفره ننشین یک مقدار مانده سیر بشوی از کنار سفره برخیز الآن اکثر بیماریها همین بیماریهای گوارشی است مربوط به پُرخوری و بدخوری است درست است یک بیماریها در اثر تصادف یا علل و عوامل پیشبینی نشده مطرح است اما تقریباً آنها بیست درصد بیماریهاست هشتاد درصد بیماریها در اثر همین رعایت نکردن دستورات دینی است پُرخوری و بدخوری این عامل مرگ است دیگر یک عامل بیماری است و اگر کسی رعایت بکند این دستورات اسلامی را که اهل اسراف نباشد اهل تفریط نباشد پُرخور نباشد بدخور نباشد دو بار غذا در دستورات اسلامی گفتند کافی است این روزه از بهترین برکات دینی است که هم آثار معنوی دارد هم آثار صحّت «صوموا تصحّ» همین است الآن غالب این مَطبهایی که مربوط به دستگاههای گوارشی است پر از بیمار است از بس بدخوری و پرخوری دامنگیر این بشر هست. خب، اگر انسان اینها را رعایت نکرد خب عمرش کوتاه میشود.
مطلب ششم این است که تردید برای خود شخص هست نه برای مبادی عالیه ذات اقدس الهی میداند که این شخص با ارادهٴ خود، با انتخاب خود، با اختیار خود، با تصمیم خود آن راه طولانی شدن عمر را طی میکند با اینکه میتواند آن راه را طی نکند و میداند که چون این شخص هم با علل معنوی و علل مادی را طی میکند به آن مقصد میرسد که عمرش طولانی باشد پس تردید و ابهام در مبادی عالیه نیست یقیناً خدا میداند که فلان شخص در فلان وقت میمیرد و اگر بیراهه و کجراهه رفت راههای معنوی را رعایت نکرد، راههای مادی بهداشت و درمان را رعایت نکرد عمرش کوتاه میشود و ذات اقدس الهی میداند که این شخص با اراده و اختیار و انتخاب و مِیل خود با اینکه میتوانست به راه باشد بیراهه میرود و عمرش کوتاه است بنابراین برای خدای سبحان مشخص است که فلان شخص در فلان لحظه خواهد مُرد هیچ ابهامی در آن نیست اما اینکه فلان شخص در فلان وقت میمیرد این میتوانست عمر طولانی داشته باشد ولی به سوء اختیار خودش این راه را نرفت پس قَدَر قابل تغییر هست و قضا قابل تغییر نیست یعنی کسی بخواهد جلوی مرگ را بگیرد ممکن نیست (کُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ) و در تلقین مُرده هم که میگوییم بدان «إنّ الموت حقٌّ» یعنی «إنّ الموت ثابتٌ لا یَختلف ولا یتخلّف» امر ضروری است موت حق است مثل اینکه دو دوتا چهارتا حق است کسی در اینجا نمیتواند دائماً باشد اما قدر تغییرپذیر هست به حُسن انتخاب یا سوء اختیار خودش شخص وابسته است جمعبندی شدهاش را مبادی عالیه مخصوصاً ذات اقدس الهی میداند این هم یک مطلب. دربارهٴ ضرورت مرگ در بحثهای روز قبل اشاره شد که عالَم دنیا، عالم حرکت است حرکت با ابدیّت جمع نمیشود موجودی دائماً حرکت کند اگر موجودی دائماً حرکت کند یعنی مقصدی در کار نیست مقصودی در کار نیست این میشود عبس چون حرکت برای رسیدن به یک هدف است چنین چیزی نمیتواند دائم باشد پس حرکت در عالم طبیعت هست یک، و هر حرکتی منقطعالآخر است چون به هدف میرسد دو، پس دنیا منقطعالآخر است به مقصد میرسد این نتیجه این یک برهان یک حدّ وسط. برهان دیگر که حدّ وسط دیگر دارد این است که خدای سبحان این عالَم را عالَم ابتلا و امتحان قرار داد امتحان بیهدف و نتیجه نخواهد بود دائماً در حال امتحان بودن این لغو است امتحان برای آن است که معلوم بشود چه کسی مقبول است و چه کسی مردود آن که مقبول است اهل بهشت است و آن که مردود است گرفتار دوزخ، امتحان با ابدیّت سازگار نیست مرتّب خدای سبحان امتحان میکند اینچنین نیست پس طبق این دو برهان که تعدّد برهان به تعدّد حدّ وسط است اگر حدّ وسط متعدّد نباشد یکی باشد منتها به دو تقریر این یک برهان است وحدت و کثرت برهان به وحدت و کثرت آن حدود وُسطای آنهاست چون دوتا حدّ وسط است دوتا برهان است برای ثابت کردن «الموت ضروریٌّ»، «إنّ الموت حقٌّ لا ریب فیه» پس (کُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ) این اصل هم تخصیصپذیر نیست تغییرپذیر نیست و مانند آن، جناب فخررازی میگوید این آیه تخصیص خورده است برای اینکه خدای سبحان حیّ لا یموت است یک، جمادات مرگی ندارند این دو، پس از بالا و پایین از عالی و سافل این آیه عموم تخصیص خورده است غافل از اینکه خروج آنها به تخصّص است نه تخصیص اینکه ذات اقدس الهی فرمود: (کُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ) این نفس مجموعهٴ روح و بدن است مثل اینکه میگوییم «مَن قتل النفس بغیر نفسٍ فکأنّما قتل الناس جمیعا» هر نفسی این طور است (عَلِمَتْ نَفْسٌ مَا أَحْضَرَتْ) هر نفسی میداند و هر نفسی به اعمال خودش آگاه است یا هر نفسی در برابر اعمالش مَجزی است این نفس مجموعهٴ روح و بدن است نه نفس به معنای ذات باشد گرچه در بخش پایانی سورهٴ مبارکهٴ «مائده» و مانند آن نفس بر ذات اقدس الهی اطلاق شده است که وجود مبارک مسیح(سلام الله علیه) عرض کرد (تَعْلَمُ مَا فِی نَفْسِی وَلاَ أَعْلَمُ مَا فِی نَفْسِکَ)، (فِی نَفْسِکَ) یعنی «فی ذاته» آن نفس به معنی ذات است این نفسی که در آیهٴ محلّ بحث اخذ شده است به معنای مجموعهٴ روح و بدن است که به انسان میگوییم دارای نفس است یا بر خود مجموعهٴ انسان نفس اطلاق میشود (کُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ) نه به معنای ذات چون به معنای ذات نیست نه شامل ذات اقدس الهی میشود نه شامل جمادات، جمادات ذاتی دارند میگوییم فی نفسه یعنی فی ذاته بنابراین این آیه همچنان به عموم خود باقی است و تخصیصپذیر نیست (کُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ). مطلب دیگری که جناب فخررازی دارد این است که میگویم «ذُقْ» مربوط به طُعوم است انسان مَزه را میچشد و مرگ طعم ندارد جزء طعوم و مَطعومات نیست پس به کارگیری «ذُقْ» مجاز است در این گونه از موارد اگر عموم مجاز باشد یا مثلاً معنای دیگری اراده شده باشد محذوری ندارد حالا اصرار ایشان این است که «ذق» در خصوص طعوم به کار میرود و مجاز است در حالی که (ذُقْ إِنَّکَ أَنتَ الْعَزِیزُ الْکَرِیمُ) به مطلق عذاب است ولو انسان نچشد و با لامسه درک بکند وقتی تبهکاری را، کافری را در قیامت عذاب میکنند میگویند تو چون در دنیا عزیزِ بیجهت بودی هر بیجهتی یک باجهتی را در درونش دارد کسی که عزیزِ بیجهت است ذلیلِ باجهت است و در قیامت حق ظهور میکند و حقّ این شخص ذلیل بودن است لذا فرمود عذابُ معین دارد، عذاب هون دارد اینها در قیامت خِزی دارند، رسوایی دارند چون در دنیا عزیزِ بیجهت بودند یک، هر بیجهتی یک باجهتی دارد اگر کسی عزیزِ بیجهت بود ذلیلِ باجهت است دیگر معنا ندارد که ذلّت او هم بیجهت باشد وگرنه ارتفاع متقابلین است اگر عزیزِ کاذب بود ذلیلِ صادق است و قیامت ظرف ظهور حق و صِدق است آنچه حق است ظاهر میشود آنچه صدق است ظاهر میشود دو، لذا در قیامت اینها عذاب هون دارند، عذاب مُهین دارند رسوایی و بیآبرویی برای اینهاست حالا آن عذابهای بدنی مطلب دیگر است اما اینکه دربارهٴ یک عدّه میفرماید عذاب هون دارند، عذاب مُهین دارند اهانت میشوند، تحقیر میشوند برای اینکه در دنیا احترام بیجا دیدند. خب، چون ممکن نیست که هر دو دروغ باشد هر دو خلاف باشد. این گروه که عزیزِ بیجهت بودند و ذلیلِ باجهت در قیامت به آنها میگویند (ذُقْ إِنَّکَ أَنتَ الْعَزِیزُ الْکَرِیمُ) کریمِ بیجهت بودی حالا لَئیم باجهتی، عزیز بیجهت بودی ذلیل باجهتی حالا بِچش اینکه میگویند بچش تنها چشیدنی به او نمیدهند اگر بدنش هم داغ بکنند میگویند بچش این نظیر همان أکل است که (لاَ تَأْکُلُوا أَمْوَالَکُمْ بَیْنَکُمْ بِالْبَاطِلِ) اکل یعنی مال مردم خوردن این کنایه از مطلق غصب است اگر کسی فرشِ مردم را غصب کرد میگویند مال مردم را خورد پس جناب فخررازی باید عنایت کنند که در این گونه از موارد منظور مطلق ادراک است نه فقط چشایی به وسیلهٴ ذائقه. خب، (کُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ) اصرار ایشان و امثال ایشان این است که این اسناد مجاز است و خود مرگ اولاً جزء طعوم نیست و ثانیاً مرگ یک امر عدمی است قبل از اینکه او بیاید که مَذوقی در کار نیست تا کسی او را بچشد بعد از اینکه او آمد ذائقی در کار نیست تا بچشد وقتی او آمد بساط انسان برچیده میشود دیگر، پس یا مُدرَک نیست یا مُدرِک نیست یا مذوق نیست یا ذائق نیست قبل از آمدن مرگ مذوقی در کار نیست تا انسان بچشد وقتی آمد به حیات انسان خاتمه میدهد انسان دیگر ذوقی ندارد، ادراکی ندارد مُرده است دیگر. این سخن هم ناصواب است برای اینکه اینها خیال میکنند مرگ یعنی پوسیدن مرگ یعنی نابودی مرگ یک امر وجودی است مثل حیات منتها دو چهره دارد مثل هجرت، هجرت یک امر عدمی نیست انتقال یک امر عدمی نیست اینکه در روایات ائمه(علیهم السلام) فرمودند: «إنّما تَنتقلون مِن دارٍ إلی دار» همین طور است انتقال یک امر عدمی نیست هجرت یک امر عدمی نیست سفر یک امر عدمی نیست یک مسافر دو چهره دارد از آن جهت که منقولعنه را ترک میکند جایش خالی است انسان خیال میکند دیگر کسی نیست ولی نسبت به منقولإلیه یک امر وجودی است انسان وقتی مُرد وارد برزخ میشود دوستان و آشنایان او طبق روایاتی که ائمه(علیهم السلام) فرمودند میگویند الآن چند لحظه آرام با او حرف نزنید قدری بگذارید آرام بگیرد بعد با او صحبت کنید تا این حادثهٴ تلخ را او بگذراند بعد از مدّتی که حالش بهجا آمد سؤال بکنند فلان رفیق چه شد، فلان دوست چه شد این میگوید که اینها قبل از من آمدند اینها قبل از من مُردند مؤمنانی که آنجا هستند میگویند «هوا هوا» یعنی این وسطها در درّه افتاد و سقوط کرد برای اینکه این اگر آدم سالمی بود این را میآوردند اینجا چون اینجا نیاوردند معلوم میشود این وسطها همانجا افتاد و پَرت شد و اینها «هوا هوا» حالا این وسطها کجاست که این شخص بیچاره میافتد در کدام گودال قبر چون «حُفرةٌ مِن حُفَرِ النیران» چه گودالی است که این وسطها افتاده بعدها اگر نجات پیدا کرد به آنها برسد مطلب دیگر است بنابراین مرگ سفر است هجرت است چون هجرت است دو چهره دارد نسبت به منقولعنه بله جایش خالی است و ما از این خالی بودن عنوان امر عدمی انتزاع میکنیم در حالی که خودش یک امر وجودی است اگر فرمود: (خَلَقَ الْمَوْتَ وَالْحَیَاةَ) این موت مثل حیات یک امر وجودی است اگر فرمود قَمرات موت، اگر فرمود مرگ را ملاقات میکنید (إِنَّ الْمَوْتَ الَّذِی تَفِرُّونَ مِنْهُ فَإِنَّهُ مُلاَقِیکُمْ) اگر فرمود مرگ به حضور شما میآید (حَتَّی إِذَا جَاءَ أَحَدَکُمُ الْمَوْتُ) یا (إِذْ حَضَرَ یَعْقُوبَ الْمَوْتُ) و مانند آن نشانهٴ آن است که مرگ یک امر وجودی است و از مرگ هم به وفات یاد میشود نه فوت بارها به عرضتان رسید که در قرآن کریم از مرگ به عنوان توفّی و وفات و متوفّی و متوفّا و اینها یاد میکنند تاء وفات زاید است جزء کلمه نیست بر خلاف تاء فوت که جزء کلمه است فوت یعنی زوال اما در جریان مرگ وفات است وفاست، استیفاست، توفّی است، توفّاست، متوفّاست یعنی تمام حقیقت به دست فرشتههاست چیزی گُم نمیشود بنابراین این جریانی که جناب فخررازی میگوید مرگ یک امر عدمی است اگر نیامده که امر عدمی است اگر آمده که شخص را معدوم میکند این سخن ناصواب است عمده آن لطیفهٴ قرآنی است که در غیر فرهنگ قرآن این حرفها نبود و آن این است که در مَصاف انسان با مرگ در نبرد با مرگ انسان مرگ را میمیراند و خودش ابدی میشود نه مرگ ما را بمیراند مرگ اگر ما را میمیراند ما را همینجا میگذاشت نابود میشدیم اما ما مرگ را با اینکه انتقال است همینجا سَرش را میبُریم همینجا نگهش میداریم نمیگذاریم همراه ما بیاید (إِنَّ الْمَوْتَ الَّذِی تَفِرُّونَ مِنْهُ فَإِنَّهُ مُلاَقِیکُمْ ثُمَّ تُرَدُّونَ) یعنی شما میروید (إِلَی عَالِمِ الْغَیْبِ) نه با هم میروید این را همینجا میگذارید خودتان میروید مرگ دیگر در برزخ نیست در صحنهٴ قیامت نیست در بهشت نیست در جهنم هم نیست انسان وقتی که وارد برزخ شد ابدی خواهد شد که خواهد بود این ابدیّت ماست بنابراین مرگ چیزی نیست که به همراه ما در برزخ بیاید در قیامت بیاید یک امر وجودی هست اما جایش همینجاست همان طوری که امتحان جایش اینجاست همان طوری که حرکت جایش اینجاست همان طوری که استکبار جایش اینجاست اینجا خواصّی دارد موجودی که در اینجا هست که اهل اینجا باشد وطنش اینجاست دیگر وارد برزخ نمیشود دیگر در برزخ کسی از ما سؤال نمیکند شما نماز بخوان روزه بگیر از برزخ دستور نمیخواهند که تکلیفات الهی انجام بده امتحان و دستورات و اینها همهاش برای دنیاست. خب، پس بنابراین انسان مرگ را میمیراند و انسان فاتح مرگ است در این مَصاف و انسان ذائق مرگ است و مرگ را هضم میکند. در جریان رجوع هم که فرمود شما به طرف پروردگارتان مراجعه میکنید برخیها طبق جناب امام رازی فکر کردند از این تناسخیه که این آیه ناظر به تناسخ است مستحضرید ما برای اثبات معاد صِرف اینکه خدای سبحان حکیم است و عادل است یک روز جزایی باید داشته باشد محکمهای باید باشد تا از ظالم انتقام بگیرند به داد مظلوم برسند برهان حکمت و همچنین برهان عدل اینها نیمی از راه است همهٴ اینها حق است همهٴ اینها را هم تناسخیه قبول دارند بله انسان تبهکار باید کیفر بپردازد انسان پرهیزگار باید پاداش ببیند این حق است اما آنها میگویند این پاداش و کیفر در همین دنیاست یعنی روحی که بدن قبلی را رها کرده بعد از مرگ وارد بدن دیگر میشود حالا یا پاداش میبیند یا کیفر بعضیها در عمر خیلی مرفّهاند این نتیجهٴ تلخیِ قبلی است بعضیها خیلی معذّباند این نتیجهٴ بیراههروی قبلی است تا ما تناسخ را باطل نکنیم معاد ثابت نمیشود لذا صِرف عدل، صرف محکمه داشتن، حکیم بودن خدا به ضمیمهٴ استحالهٴ تناسخ مسئله ثابت میشود اجمال مسئله تناسخ این است که روح میوهٴ خود بدن است یعنی این بدن با سیرِ جوهری این میوه را پیدا میکند درخت را میشود پیوند زد نهالی را میشود پیوند زد اما میوه را نمیشود پیوند زد یعنی درختی که میوه ندارد میوهٴ درختی را شما بچسبانید به این، این قبول نمیکند روح میوهٴ بدن است این درختِ بدن کم کم رشد میکند بالنده میشود میوه میدهد و میوهٴ او روح اوست اینچنین نیست که روحی از بدن دیگر به این بدن تعلّق بگیرد اگر این بدن تازه به دنیا آمده روحی که مربوط به بدنهای دیگر است هرگز به این تعلّق نمیگیرد رجوع هم اختصاصی به انسان ندارد تا از جریان (إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ) اینها تناسخ در بیاورند در بخشی از آیات قرآن کریم فرمود همهٴ اشیاء به طرف خدا رجوع میکند (إِلَی اللّهِ تُرْجَعُ الْأُمُورُ) عمده آن است هم مرگ حالا یک محلّ ابتلای اخلاقی ما هم هست محلّ ابتلای روزانه ما هم هست و اساس کار ما این است که ما این مرگ را فراموش کردیم چون اگر مرگ را فراموش نمیکردیم که این مشکلات دامنگیرمان نمیشد مرگ در حقیقت نحوی که میگوید «مات زیدٌ» وقتی به او بگویی ترکیب بکن میگوید «مات» فعل «زیدٌ» فاعل اما بالأخره آن بزرگان میگویند «مات زیدٌ» «زید اگر فاعل بُوَد کِی ز مرگ خویشتن غافل بوَد» شما دنبال رفع و نصبی یا فاعل چیست که «مَن صَدَر عنه الفعل» همین که یک کلمه را مرفوع خواندی این میشود فاعل! اینکه قابل است چه کسی فاعل است اگر بخواهیم مرگ را همین را به حکیم که اسناد میدهید بگویید بله، انسان فاعلِ موت است در موتِ ارادی ببینید چطور حل میکند تا ببینیم موتِ طبیعی حالا مثل اینکه دارند اذان میگویند ما دو گونه موت داریم یک «موتوا قبل أن تموتوا» داریم یک «مات زیدٌ» «زید اگر فاعل بودی» داریم این حرف برای مولوی است در اوایل طلبگی ما که صرف و میر و نمیدانم این اوایل میخواندیم میگفتند که این شعر را برای ما میخواندند دیگر نمیگفتند این شعر برای چه کسی است و معنایش چیست میگفتند «مات زیدٌ» «زید اگر فاعل بُوَد کِی ز مرگ خویشتن غافل بوَد» این شعر اینچنین نیست شعر طرز دیگر است که آن زید عاطِر است نه فاعل آن طوری که ادیب معنا میکند زید قابل است به تعبیر ایشان در بیت بعدی مفعول است نه فاعل، اما آن طوری که خود حکیم یا عارف معنا میکند ممکن است که خود زید بشود فاعل.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
(وَمَا جَعَلْنَا لِبَشَرٍ مِن قَبْلِکَ الْخُلْدَ أَفَإِن مِّتَّ فَهُمُ الْخَالِدُونَ (34) کُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ وَنَبْلُوکُم بِالشَّرِّ وَالْخَیْرِ فِتْنَةً وَإِلَیْنَا تُرْجَعُونَ (35) وَإِذَا رَآکَ الَّذِینَ کَفَرُوا إِن یَتَّخِذُونَکَ إِلَّا هُزُواً أَهذَا الَّذِی یَذْکُرُ آلِهَتَکُمْ وَهُم بِذِکْرِ الرَّحْمنِ هُمْ کَافِرُونَ (36) خُلِقَ الْإِنسَانُ مِنْ عَجَلٍ سَأُورِیکُمْ آیَاتِی فَلاَ تَسْتَعْجِلُونِ (37)
نکتهای که مربوط به (کُلٌّ فِی فَلَکٍ یَسْبَحُونَ) است این است که اگر در این کُرات سماوی انسانی پیدا بشود که شاید در برخی از آنها موجودات زندهای متفکّری مثل انسان باشد هنوز همهٴ این ستارهها و اَجرام سماوی کَشف نشده آنها زمین را به عنوان یک ستارهٴ روشن میبینند و به عنوان یک ستارهٴ متحرّک میبینند و به عنوان اینکه زمین در فلک حرکت میکند میبینند فلک زمین همین مداری است که زمین حرکتهای وضعی و انتقالی را با آن مدارها تنظیم میکند زمین هم مثل یکی از ستارهها (فِی فَلَکٍ یَسْبَحُونَ) همان طوری که زمین فلک دارد و منظور از فلکِ زمین همان مدار خاص است و منظور از سابِح بودن او حرکتهای گوناگونی در این مدارهاست اگر ده نوع حرکت دارد ده مدار دارد و اگر چهارده نوع حرکت دارد چهارده مدار دارد زمین «فی فلکها یَسبحون» چه اینکه هر کوکبی از کوکبهای آسمان «فی فلکه یسبحون» این ناظر به مدار بودن. اما جریان مرگ و معاد را که در سورهٴ مبارکهٴ «انبیاء» مطرح میکنند برای آن است که معاد جزء اصول اوّلی و اساسی دین ماست این یک، و توجّه به مرگ مهمترین عامل اخلاقی ماست دو، تمام مشکلاتی که ما در مسائل اخلاقی داریم این است که نه مرگ را شناختیم و نه به یاد مرگیم خیال میکنیم مرگ پوسیدن است و نابود شدن و چون نابود شدن است اکنون که زندهایم چرا بهرهٴ مادی و لذّت مادی نبریم قرآن کریم مرگ را هجرت میداند یک، از پوست به در آمدن میداند نه پوسیدن دو، و انسان را در نبرد با مرگ فاتح میداند که انسان مرگ را میمیراند نه اینکه مرگ او را بمیراند سه، گوشهای از این مسائل در سورهٴ مبارکهٴ «آلعمران» مطرح شد در سورهٴ مبارکهٴ «آلعمران» آیهٴ 185 این بود (کُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ وَإِنَّمَا تُوَفَّوْنَ أُجُورَکُمْ یَوْمَ الْقِیَامَةِ فَمَن زُحْزِحَ عِنِ النَّارِ وَأُدْخِلَ الْجَنَّةَ فَقَدْ فَازَ وَمَا الْحَیَاةُ الدُّنْیَا إِلَّا مَتَاعُ الْغُرُورِ) که هم مرگ را به عنوان یک امر وجودی معرّفی میکند و هم رهگذر دنیا را به عنوان فریب واگر در سورهٴ مبارکهٴ «عنکبوت» که به خواست خدا بعداً خواهد آمد جریان مرگ را مطرح میکنند در آیهٴ 57 سورهٴ «عنکبوت» آن هم به همین مضمون است (کُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ ثُمَّ إِلَیْنَا تُرْجَعُونَ) در سه مورد قرآن کریم است که جریان (کُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ) را مطرح میکند و به طور شفاف هدایت میکند که انسان مرگ را میمیراند نه اینکه مرگ انسان را از پا در بیاورد اگر اینچنین شد آن بخشهایی که از مرگ به عنوان یک امر عدمی تلقّی میشود یک عدم نسبی است بالأخره هر مهاجری هر مسافری که در حرکت هست آن منقولعنه را رها میکند و آن منقولإلیه را میگیرد منتها برخیها حرکتشان از سنخ کون و فساد است چیزی را از دست میدهند چیزی را میگیرند حالا یا مغبون میشوند یا مغبون نمیشوند مطلب دیگر است ولی یا چیزی را از دست میدهند یا چیزی را میگیرند که به اصطلاح خَلع و لُبث است و برای برخیها لُبث بعد لُبث است چیزی را از دست نمیدهند هر چه دارند حفظ میکنند سعی میکنند چیزی تهیه کنند که بماند یک، و زمینهٴ رسیدن به کمال برتر باشد دو، برای اینها حرکت لُبثِ بعد لبث است یعنی به اصطلاح حرکت جوهری است در این قسمت فرمود اینها نه مرگ را شناختند و نه به یاد مرگاند خیال میکنند که خودشان زندهاند که (یَحْسَبُ أَنَّ مَالَهُ أَخْلَدَهُ) این تعبیرِ تلخی که پیشینیان داشتند میگویند این مِلک نَمیر است مثلاً ظرفهای مِسی را میگفتند این ملک نمیر است فرشهای دستبافت پرنیانی و حریری را میگفتند این ملکِ نمیر است اینکه در سورهٴ مبارکهٴ «کهف» بحثش گذشت که (مَا أَظُنُّ أَن تَبِیدَ هذِهِ أَبَداً) «بادَ» یعنی «هَلَک»، «یَبید» و «تَبید» یعنی «یَهلک» اینکه وارد آن باغ شده گفت (مَا أَظُنُّ أَن تَبِیدَ هذِهِ أَبَداً) من فکر نمیکنم این جنّت این باغ از بین برود این امر دائمی است در حالی که طولی نکشید که بساطش برچیده شد بنابراین چیزی به عنوان ابد در دنیا نیست خود دنیا یک امر غیر ابدی است و موجودات دنیا هم بشرح ایضاً برای اینکه این محلّ آزمون است محلّ آزمون نمیتواند دائمی باشد پس اگر بخشهایی از مرگ به عنوان یک امر عدمی تلقّی میشود یک عدم نسبی است نه نفسی وگرنه موت مخلوق خداست هجرت است حرکت است «إنَّما تَنْتَقِلون من دار الی دار» و انسان که میمیرد تمامْ حقیقت او را فرشتهها دریافت میکنند آنها فکر میکردند در جاهلیّت که انسان میمیرد در زمین میپوسد (أءِذَا مِتْنَا وَکُنَّا تُرَاباً وَعِظَاماً ءَإِنَّا لَمَبْعُوثُونَ) پاسخی که ذات اقدس الهی به رسولش(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود به مردم بگو این بود که (قُلْ یَتَوَفَّاکُم مَلَکُ الْمَوْتِ الَّذِی وُکِّلَ بِکُمْ) فوت نیست وفات است این تاء وفات جزء کلمه نیست وفا و استیفا یعنی تمامْ حقیقت را گرفتن شما متوفّا میشوید وقتی گفتند فلان کس مُستوفا بیان کرد مستوفا مقاله نوشت مستوفا سخنرانی کرد یعنی تمام مطلب را گفت ما به طور مستوفا و متوفّا تمامْ حقیقت ما را فرشتهها میگیرند چیزی از بین نمیرود بنابراین مرگ وفات است و توفّی است نه فوت، تمامْ حقیقت هم دست آنهاست و اگر چیزی به عنوان فقدان و عدمی هست یک امر نسبی است که ما جایی را ترک میکنیم وارد جای دیگر میشویم این معنی موت است و چون عالم، عالم امتحان است امتحان نمیتواند ابدی باشد چون امتحان زمینه است برای نتیجهگیری بعضی از امورند که میتوانند ابدی باشند علم میتواند ابدی باشد قدرت و حیات غیبی میتوانند ابدی باشند اما آزمون نمیتواند ابدی باشد چون آزمون مقدمه است امتحان کردن مقدمه است برای نتیجه ابداً و دائماً انسان امتحان بدهد که معقول نیست لذا در همین آیه فرمود شما در دار ابتلایید یک، ابتلا محدود است دو، پس دنیا محدود است سه، هم حرکت نامتناهی نخواهد بود چون حرکت برای رسیدن به مقصد است و چون انسان به مقصد میرسد به دارالقرار میرسد الآن دارالفرار است اینکه میگویند قیامت دارالقرار است برای اینکه مقصد است وگرنه انسان قبل از اینکه به مقصد برسد در حرکت است این حرکت حتماً باید به مقصد برسد انسان آرام بگیرد دیگر آنجا میشود دارالقرار وقتی به دارالقرار رسید دیگر سخن از مرگ نیست پس دو برهان بود طبق دو حدّ وسط یکی برهان حرکت بود یکی برهان آزمون، حرکت نمیتواند دائمی باشد الاّ ولابد مقصدی دارد دنیا و اهلش دار حرکتاند و اهل حرکت نمیتوانند دائم باشند باید به دارالقرار برسند پس معادی هست دوم هم مسئله آزمون است که فرمود: (وَنَبْلُوکُم) ما شما را میآزماییم امتحان نمیتواند ابدی باشد از اینکه فرمود: (کُلُّ نَفْسٍ) به تعبیر سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) نفس گاهی به معنی ذات شیء است که میگویند این شیء فی نفسه یعنی فی ذاته نفسِ به این معنا بر ذات اقدس الهی اطلاق میشود به لحاظ تعیّناتش نه به لحاظ هویّت مطلقهاش و بر غیر خدا از موجودات دیگر چه انسان چه فرشته چه جن چه انس چه جماد چه نبات اطلاق میشود حجر فی نفسه یعنی فی ذاته. قِسم دوم نفس به معنای مرکّب از روح و بدن است که میگوییم (مَن قَتَلَ نَفْساً بِغَیْرِ نَفْسٍ) یا (تَأْتِی کُلُّ نَفْسٍ تُجَادِلُ عَن نَّفْسِهَا) این نفس یعنی یک شخص که این مجموع روح و بدن است. قسمت سوم و اطلاق سوم نفس به معنی روح است دیگر این دیگر مخصوص انسان است نفسی که به معنای روح باشد مورد جریان مرگ نیست ما در هیچ جای قرآن نداریم که روح میمیرد دارد نفس میمیرد نفس مجموعهٴ روح و بدن است همان که فرمود: (مَن قَتَلَ نَفْساً بِغَیْرِ نَفْسٍ) یا (کَتَبْنَا) در تورات که (النَّفْسَ بِالنَّفْسِ) این نفس یعنی مجموعهٴ روح و بدن این قابل مرگ است چون مجموع با تفرقهای که بین روح و بدن حاصل میشود از بین خواهد رفت اما در هیچ جای قرآن ندارد که روح میمیرد لذا معاد روحانی اصلاً دلیل نمیخواهد که به چه دلیل روح عود میکند روح اصلاً نمیمیرد تا عود کند عمده مسئلهٴ جسم است که نیاز دارد به برگشت و ترکیب جسم و بدن وگرنه روح که مرتّب حرکت میکند از داری به دار دیگر این اصلاً معدوم نمیشود تا ما بگوییم چه کسی دوباره او را زنده میکند سخن از (مَن یُحْیِی الْعِظَامَ وَهِیَ رَمِیمٌ) است پس بنابراین نفس به معنای سوم یعنی روح او خارج از بحث است و در هیچ جای قرآن هم نیامده که روح میمیرد روح دائماً ثابت است چون مضاف به الهی است به خدای سبحان است به اضافهٴ تشریفیه که فرمود: (وَنَفَخْتُ فِیهِ مِن رُوحِی) خب، پس نفسی که میمیرد به قرینهٴ بشر که قبل از این ذکر شد (مَا جَعَلْنَا لِبَشَرٍ مِن قَبْلِکَ الْخُلْدَ) این یک قرینه، و به قرینهٴ (نَبْلُوکُم) که بعد آمده این دو قرینه، منظور همین نفس انسانی است که مرکب از روح و بدن است این مجموع میمیرد و مرگ این مجموع هم به جدایی روح از بدن است.
پرسش:...
پاسخ: آن تمثّل حرکت است حرکت به معنای اینکه انسان کاری انجام بدهد و چیزی یاد بگیرد عملی انجام بدهد و عمل صالح انجام بدهد بعد از موت نیست چون «إذا مات إبن آدم انقطع عمله» فقط شهود هست مثل اینکه انسان در عالَم رؤیا این جریان رؤیا خیلی از مسائل برزخ را حل میکند در مسائل رؤیا استکمالات علمی دارد خیلی از چیزها را انسان در عالم رؤیا میفهمد بزرگانی را میبیند خبرهایی به او میدهند مطالبی را به او میآموزند یاد میگیرند اما استکمال عملی در رؤیا نیست مثلاً کسی در عالم خواب کاری بکند که ثواب ببرد این طور نیست اما در عالم رؤیا استکمال علمی هست خیلی از چیزها را انسان در عالَم رؤیا برایش کشف میشود یاد میگیرد در برزخ هم بشرح ایضاً در برزخ خیلی از چیزها را آدم میفهمد که در دنیا نمیفهمد اما حالا کاری بکند ثوابی ببرد اینچنین نیست البته آثار اعمال او را که در دنیا انجام داده است و مانده است به او با هم داد در ذیل این آیه نورانی سورهٴ مبارکهٴ «یس» که فرمود: (وَنَکْتُبُ مَا قَدَّمُوا وَآثَارَهُمْ) همین است در روایات هم فراوان هست که انسان که مُرد سه چیز، چهار چیز، پنج چیز، شش چیز که اینها همه در حدّ تمثیل است و نه تعیین فرمود اینها به داد آدم میرسند فرزند آدم، کتاب آدم، اثر مثبت آدم، کارهای خیری که کرده، سنّتهایی که گذاشته، درختی که غرس کرده سه چیز هست، چهار چیز هست، پنج چیز هست، شش چیز هست هیچ کدام از اینها در صدد حصر نیستند جامعش همین آیه سورهٴ مبارکهٴ «یس» است که (وَنَکْتُبُ مَا قَدَّمُوا وَآثَارَهُمْ) هر اثر مثبتی که از انسان مانده تا آن اثر هست در نامهٴ عمل آن شخص ثواب مینویسند این مربوط به کار دنیای اوست اما حالا بعد از مرگ در برزخ کاری بکند ثوابی ببرد اینچنین نیست شبیه عالم رؤیاست خب.
پرسش:...
پاسخ: نه، اگر نفس به معنای شیء باشد بله، ولی اما دارد قبلش این دو قرینه بود یکی دارد (مَا جَعَلْنَا لِبَشَرٍ مِن قَبْلِکَ الْخُلْدَ) یک، قرینهٴ بعدی که بعد از این جملهٴ (کُلُّ نَفْسٍ) است (وَنَبْلُوکُم) است دو، اینها نشان میدهد که بحث در حریم نفس انسانی است.
پرسش:...
پاسخ: بله، (نَبْلُوکُم) خب بله جن هم مرگ دارد، جن هم مرگ دارد اما منتها اینجا فعلاً محلّ بحث دربارهٴ انسان است وگرنه جن هم میمیرد آن که نمیمیرد فرشته است و بالاتر از فرشته.
خب، (وَنَبْلُوکُم بِالشَّرِّ وَالْخَیْرِ فِتْنَةً) پس اینکه فرمود: (وَمَا جَعَلْنَا لِبَشَرٍ مِن قَبْلِکَ الْخُلْدَ) برای آن است که آنها فکر میکردند وجود مبارک حضرت شاعری است که (نَتَرَبَّصُ بِهِ رَیْبَ الْمَنُونِ) فرمود نه، بر فرض آن حضرت رحلت بکند چه اینکه رحلت خواهد کرد شما هم میمیرید این طور نیست که حالا شما بمانید و بعدها جشن بگیرید این طور نیست (وَمَا جَعَلْنَا لِبَشَرٍ مِن قَبْلِکَ الْخُلْدَ أَفَإِن مِّتَّ فَهُمُ الْخَالِدُونَ) در پایان بحث دیروز اشاره شد که عدّهای بر آناند که مرگ دو قسم است یک مرگ طبیعی است که به سراغ آدم میآید دارد (حَتَّی إِذَا جَاءَ أَحَدَکُمُ الْمَوْتُ) این یک، (إِنَّ الْمَوْتَ الَّذِی تَفِرُّونَ مِنْهُ فَإِنَّهُ مُلاَقِیکُمْ) دو، (أَیْنََما تَکُونُوا یُدْرِککُّمُ الْمَوْتُ وَلَوْ کُنتُمْ فِی بُرُوجٍ مُشَیَّدَةٍ) سه، این آیات نشان میدهد که مرگ بالأخره انسان را میگیرد وقتی که مرگ آمد دیگر انسان قابل این کار است نه فاعل فقط در کتابهای ادبی و مثالهای نحوی «مات زیدٌ» را وقتی بخواهند ترکیب بکنند میگویند «مات» فعل، «زید» فاعل آن بزرگواری که گفت «مات زیدٌ» «مات زیدٌ زید اگر فاعل بوَد» یعنی شما وقتی میتوانید بگویید «مات زیدٌ» که زید فاعل باشد اما او عاطل است فاعل نیست. همین معنا را که برخیها خیال میکردند در موتِ اختیاری انسان فاعل هست این بزرگان میخواهند بگویند آنجا هم که رفتید باز از قبیل «مات زیدٌ» است در مقام فنا هم از همین قبیل است در جریان موت اختیاری خیلیها بر این باورند که موتِ اختیاری یک امر اختیاری است دیگر اینکه فرمود: «موتوا قبل أن تموتوا» اینکه فرمود: «حاسبوا أنفسکم قبل أن تحاسبوا» اینکه فرمود: «زنوا قبل أن توزنوا» اینها افعال اختیاری است این موتِ اختیاری این است که انسان از شهوت و غضب بمیرد اینها را کنترل کند و عقلانیّت داشته باشد خیال کردند که این موت، موت اختیاری است و اگر گفتیم «مات زیدٌ» یعنی موتِ اختیاری و سلطهٴ بر وهم و خیال در بخش علم و اندیشه مسلّط شدن بر غضب و شهوت در بخش انگیزه و فعل این موت میشود، میشود اختیاری آن بزرگان میگویند نه، انسان هم که به مقام فنا میرسد بر اثر همین موت اختیاری آن سلطان ولایت الهی است که انسان را قبض روح میکند او که آمد انسان همهٴ اعضا و جوارحش را مقهور او میبیند مقام فنا هم همین طور است در مقام فنا هم این طور نیست که شخص با اختیار خود به فنا برسد آنجا قدرت و اختیار را از آدم میگیرند مثل اینکه این شمع با اختیار خودش بینور نمیشود ولی آفتاب طلوع کرد دیگر نورِ شمع یا نور ستاره خبری نیست هست نابود نمیشود ولی سلطان آسمان همان شمس است وقتی آن شمسِ حقیقت طلوع کرد انسان در خود چیزی ندارد هم او میشود تابع محض برای او آنجا هم اگر گفتند موت اختیاری این است که در مقدّمات مثلاً اختیار در کار است.
مطلب بعدی آن است که انسان برای اینکه به آنجاها برسد فقط یک راه دارد و آن اول تخلیه است بعد تَحلیه یعنی باید رُفت و رو کند و دیو را از صحنه بیرون کند تا بگوییم «دیو چون بیرون رود فرشته در آید» یا نه، راه دیگری هم هست عدّهای از بزرگان میگویند که راه عادی همین است که انسان تخلیه کند تلاش و کوشش کند رذایلزدایی کند دیو را بیرون کند تا فرشته در آید برخیها میگویند خیر، اگر لطف حق شامل حال کسی شد فرشتهای میآید که دیو را بیرون میکند آن مهم است او میگوید من جایی میروم که بیگانه نباشد خودش رُفت و رو میکند از او تعبیر میکنند که این تحت ولای الهی است به مقام فنا رسیده و مانند آن، بنابراین «مات زید» چه این مرگ طبیعی باشد زید قابل است، چه موت اختیاری باشد زید قابل است چه آن مقام والای فنا باشد زید قابل است فقط مبادی اختیاریه در این مرحلهٴ دوم و سوم مطرح است. خب، فرمود: (وَنَبْلُوکُم بِالشَّرِّ وَالْخَیْرِ فِتْنَةً) شرّ چیست و خیر چیست ما معمولاً چیزی که ناسازگار است به حال ما میگوییم شرّ و آنچه به حال ما سازگار است میگوییم خیر این تفکّر اومانیستی یا اومانیسمی از سابق بود که انسان را محور قرار میدادند چیزی که به حال انسان نافع است خیر است چیزی که به حال انسان نافع نیست شرّ است و این درست نیست به تعبیر جناب شیخ اشراق انسان محور نیست انسان موجودی است از موجودات این عالَم بیکران هر چیزی یک ملایم و ناملایم دارد ملایم به حال او خیر است ناملایم به حال او شرّ خیلی از چیزهاست که به لحاظ انسان ناملایم است ولی به لحاظ هوا و فضا و حیوانات و دیگر موجودات خیر است پس این اصل صحیح است که خیر هر کسی آن است که با هویّت او ملایم باشد و هر چه با هویّت آن شیء ناملایم است برای او شرّ است قهراً خیر و شرّ میشود امر نسبی ما چیزی داشته باشیم که شرّ مطلق باشد نخواهیم داشت خیر مطلق به عنوان اصل هستی مطرح است اما شرّ مطلق نخواهیم داشت این یک مطلب. مطلب دیگر آن است که آیا شرّ یک امر وجودی است یا یک امر عدمی شرّ در تحلیل عقلی امر عدمی است یک امر وجودی نیست شرّ یا به «لیس» تامّه برمیگردد یا به «لیس» ناقصه این دو نظری که در کتابهای عقلی مطرح است که برخیها گفتند شرّ امر عدمی است برخیها گفتند نه، شرّ امر وجودی است منتها ضررش کم است و خیرش زیاد این دو قول در یک منطقه نیست این دو قول برای دو حکیم است در دو مبحث، دو مبحث یعنی دو مبحث، مبحث اول این است که آیا شرّ وجودی است یا نه این گفتند «والشرّ أعدامٌ فکم .. من قال فیزدان ثمّ أهرمن» شرّ امر عدمی است و لاغیر. مبحث دوم این است که این شرّ که هم عدم محض نیست منشأ شرّ یک امر وجودی است یعنی چیزی هست که باعث این شرّ است آن امر وجودی که باعث این شرّ است اگر خیرش بیش از شرّ نباشد خدا هرگز او را نمیآفرید این اقسام پنجگانهٴ منقول برای مبحث دوم است آن مطلب برای مبحث اول. بیان ذلک در مبحث اول این است که شرّ وجودی است یا عدمی؟ شرّ عدمی است هر جا سخن از شرّ است سخن از عدم است یا «لیس» تامّه یا «لیس» ناقصه حالا چون دربارهٴ انسان مطرح است ما میگوییم فلان چیز برای انسان شرّ است یعنی چه؟ یعنی یا باعث مرگ اوست که میشود «لیس» تامّه که اصلاً حیات او را از بین میبرد یا باعث زوال سلامت و کمال اوست که میشود «لیس» ناقصه، اگر موجودی چیزی از انسان نگیرد که شرّ نیست هر جا نسبت به درخت باشد نسبت به جماد باشد نسبت به جن باشد نسبت به آسمان و زمین باشد هر جا وقتی گفتیم این شیء برای او شرّ است به أحد العدمین برمیگردد یا سلب «لیس» تامّه یا سلب «لیس» ناقصه این عندالکل است همهٴ حکما حرفشان این است. مطلب بعدی مبحث دوم است که این شرّ که عدمِ محض که نیست چیزی باشد به نام آقای شرّ این شرّ از جایی برمیخیزد این مار و عقرب اگر در تمام مدّت عمر نه حیات کسی را از بین ببرند نه سلامت کسی را از بین ببرند شرّ نیست اگر ما میگوییم مار شرّ است عقرب شرّ است برای اینکه یا حیات را از بین میبرند میشود «لیس» تامّه یا سلامت را از بین میبرند میشود «لیس» ناقصه پس چیزی که «لیس» تامّه یا «لیس» ناقصه را به همراه دارد یک امر وجودی است آن وقت در این امر وجودی آن احتمالات پنجگانه است که شیء یا خیر محض است یا شرّ محض است یا خیر و شرّش مساویاند یا شرّش بیشتر و خیرش کمتر یا خیرش بیشتر و شرّش کمتر اینجا در این اقسام پنجگانه گفتند که حکمت باریتعالی اقتضا میکند که فقط دو قسمش موجود باشند آن که خیرِ محض است مثل فرشتگان یا آن که خیرش بیش از شرّ است مثل موجودات دیگر در عالم طبیعت اگر شرّی هست حتماً خیرش بیش از شرّ است پس این دو قول برای دو مبحث است نه در یک قول که یکی بگوید نزد افلاطونیها شرّ امر عدمی است یکی بگوید بنا بر ارسطوییها خیر بیش از شرّ است خیر، اینها دو مبحث است دو فصل است جدای از هم. شرّ همیشه همین طور است مرحوم امینالاسلام نقل میکند که وجود مبارک حضرت امیر کسالتی پیدا کرد عدّهای رفتند محضر حضرت عیادت بکنند از حضرت سؤال کردند «کیف حالک» فرمود: «علی شرٍّ» عرض کردند شما هم میفرمایید شرّ؟ فرمود بله، برای اینکه خدا فرمود: (نَبْلُوکُم بِالشَّرِّ وَالْخَیْرِ فِتْنَةً) بیماری یک شرّ است و خدا ما را به بیماری امتحان کرده حالا تتمّه برای جلسهٴ بعد ـ انشاءالله ـ .
«و الحمد لله ربّ العالمین»
(کُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ وَنَبْلُوکُم بِالشَّرِّ وَالْخَیْرِ فِتْنَةً وَإِلَیْنَا تُرْجَعُونَ (35) وَإِذَا رَآکَ الَّذِینَ کَفَرُوا إِن یَتَّخِذُونَکَ إِلَّا هُزُواً أَهذَا الَّذِی یَذْکُرُ آلِهَتَکُمْ وَهُم بِذِکْرِ الرَّحْمنِ هُمْ کَافِرُونَ (36) خُلِقَ الْإِنسَانُ مِنْ عَجَلٍ سَأُورِیکُمْ آیَاتِی فَلاَ تَسْتَعْجِلُونِ (37)
چون جریان معاد از عناصر محوری سوَر مکّی بود لذا در این سوره یعنی سورهٴ انبیاء که در مکه نازل شد بعد از جریان توحید و نبوّت مسئلهٴ معاد را به این صورت مطرح میکند میفرماید دنیا دار امتحان است این اصل اول امتحان نمیتواند ابدی باشد چون مقدمه است و لغو است امتحانِ ابدی انسان دائماً در کلاس آزمون باشد بینتیجه. امتحان حکمت است ابدیّتِ امتحان لغو است پس حتماً امتحان منقطعالآخر است این دو, سوم اینکه امتحان که قطع شد اگر به محکمه و پاداش و کیفر نرسد لغو است یعنی اگر بعد از مرگ خبری نباشد میشود عبس لذا قرآن کریم هم ضرورت معاد را مطرح میکند هم انقطاع دنیا را طرح میکند دنیا حتماً پایانپذیر است چون دار امتحان است و امتحان با ابدیّت سازگار نیست لذا فرمود: (کُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ) یا (مَا جَعَلْنَا لِبَشَرٍ مِن قَبْلِکَ الْخُلْدَ) یا (إِنَّکَ مَیِّتٌ وَإِنَّهُم مَیِّتُونَ) و مانند آن, چون امتحان یقیناً منقطعالآخر است باید به محکمه ختم بشود نه به عدم صدق وگرنه میشود عبس (أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّمَا خَلَقْنَاکُمْ عَبَثاً) لذا بعد از اینکه مسئلهٴ آزمون را ذکر فرمود به صورت (وَنَبْلُوکُم بِالشَّرِّ وَالْخَیْرِ فِتْنَةً) فرمود: (وَإِلَیْنَا تُرْجَعُونَ) یعنی مرجعی دارید محکمهای هست حساب و کتابی هست این یک, همان طوری که مبدأ دارید و آن مبدأ خداست «و لا شریک له» معاد داریم و آن مرجع و معاد خداست آن هم «ولا شریک له» آن «لا شریک له» را با تقدیم جار و مجرور بر فعل ذکر کرد فرمود: (إِلَیْنَا تُرْجَعُونَ) نه «ترجعون إلینا» این (إِلَیْنَا تُرْجَعُونَ) ضمن رعایت فواصل آیات که با واو و نون ختم میشود مفید حصر هم هست یعنی به جایی مراجعه میکنید آنجا فقط ماییم (وَإِلَیْنَا تُرْجَعُونَ) نه به غیر ما مراجعه میکنید یک, نه به ما و غیر ما مراجعه میکنید که شریک در معاد داشته باشیم این دو, (وَإِلَیْنَا) یعنی «لا إلی غیرنا ترجعون» آیات قبلی غالب اینها با واو و نون ختم میشد در این صفحه و صفحهٴ قبل هم که میبینید همه یا با یاء و نون یا با واو و نون ختم میشود پس این (وَإِلَیْنَا تُرْجَعُونَ) دو مطلب را به همراه دارد.
مطلب بعدی آن است که در بحث دیروز ملاحظه فرمودید در جریان شرّ دو مقام محور بحث است یکی اینکه شرّ امر وجودی است یا عدمی, یکی اینکه حالا که عدمی شد عدمِ محض نیست شرّ هرگز امر وجودی نخواهد بود یعنی ممکن نیست چیزی موجود باشد این وجود شرّ باشد این محال است برای اینکه این وجود برای خود خیر است, برای علّت خودش خیر است, برای معمول خودش خیر است, برای ملازمات خودش خیر است این مار و عقرب همان طوری که طزرو و طیهو و آهو و امثال ذلک از زندگی لذّت میبرند, از تغذیه لذّت میبرند, از تولید لذّت میبرند, از رشد و نموّ لذّت میبرند, آنها هم همین طورند هیچ فرقی بین آهو و مار و عقرب که نیست تنها آسیبی که باعث شرّ بودن عقرب میرسد این است که کسی را میگَزد و مسموم میکند وگرنه این مار و عقرب برای خودشان همان لذّتی را دارند که آهو و طیهو دارند پس هیچ موجودی برای خود شرّ نیست مناسب با علّت خودش هم هست, مناسب با معلول و ملازمات و لوازم و ملزومات خودش هم هست و خیر است هر جا شرّ انتزاع میشود از «لیس» تامّه یا «لیس» ناقصه است یعنی یا حیات را میگیرند یا سلامت یک موجود زندهای را, اگر کاری به کار کسی نداشته باشند همین طور است مرض هم همین طور است مرض آن است که میکروبی جایی رشد میکند آن میکروب همان لذّتی را میبرد که انسان و حیوان آن لذّت را میبرند دیگر او هم زاد و ولد دارد او هم تغذیه دارد او هم رشد دارد او هم لذّت دارد این طور نیست که یک میکروب لذّت نبرد فقط انسان و حیوان لذّت میبرند که این میکروب اگر جای دیگر رشد بکند نه در بدن انسان کاری با انسان ندارد شرّی نیست وقتی وارد بدن انسان شد و ناشناخته بود و حیات انسان را از بین برد شده «لیس» تامّه یا سلامت انسان را از بین برده شده «لیس» ناقصه میشود شرّ, پس در مقام اول هیچ یعنی هیچ تردیدی نیست که شرّ امر عدمی است و هرگز یک امر وجودی از آن جهت که وجودی است شرّ نیست این مقام اول, مقام دوم آن است که خب بالأخره اینکه باعث «لیس» تامّه میشود یا باعث «لیس» ناقصه میشود یک امر وجودی است دیگر این امر وجودی را خدا چرا آفرید که باعث سلب حیات یا سلب سلامت بشود اینجاست که آن احتمالات پنجگانه مطرح است شیء یا خیرِ محض است مثل فرشتگان و عقولِ عالیه عرش الهی لوح الهی مقامات انبیا عصمت, وحی, نبوّت اینها خیرِ محضاند به هیچ کسی آسیب نمیرسانند.
پرسش:
پاسخ: اینها ملائکةالعذاباند آن مراحل پاییناند وگرنه آن فرشتگانی که برتر از این مأموریتها هستند حاملان عرشاند فقط وحی میآورند و حیات میبخشند اینها اصلاً برای هیچ کسی شرّ نیستند خب, چون کاری با کسی ندارند این ملائکه مادوناند که نسبت به برخیها عامل تعذیباند و امثال ذلک.
پرسش:
پاسخ: حالا بله, به این روایتی که در بحث دیروز مرحوم امینالاسلام نقل کرد هم باز اشاره میشود که چگونه بیماری شرّ است و شرّ بودن او از چه منظر است خب.
پس این قِسم اول آنکه خیرِ محض است این را داریم, قِسم دوم احتمال دوم آنکه شیئی شرّ محض باشد شرّ محض فرض ندارد یک شیء برای خودش شرّ باشد نسبت به علّتش شرّ باشد نسبت به معلول خودش شرّ باشد اینکه نیست این بیماری همان طوری که گفته شد این میکروب رشد میکند اگر در بیرون بدن انسان رشد بکند که شرّی نیست این میکروب مانند حیوانات دیگر تغذیه میخواهد, رشد میخواهد, تولید دارد مثل سایر حیوانات و لذّت هم میبرد برای خودش ملازماتش, ملزومات, لوازمش هیچ کدام شرّ نیست منتها حالا این حیوان چون به بدن انسان راه پیدا کرده اینجا جای رشد و زاد و ولد شد این برای انسان چون باعث سلب حیات او یا سلب سلامت اوست شرّ است وگرنه اگر در جای دیگر رشد میکرد که شرّ نبود, پس این بیماریها برای خودشان شرّ نیستند ممکن نیست موجودی شرّ محض باشد پس خیر محض داریم یک, شرّ محض اصلاً نخواهیم داشت یعنی وجودش مستحیل است این دو, قسم سوم آن است که خیرش بیشتر از شرّ باشد این فرض دارد قسم چهارم و پنجم این است که یا شرّش بیشتر باشد از خیرش یا خیر و شرّش مساوی باشد این قسم چهارم و پنجم را یقیناً خدا خلق نمیکند و نکرده است یعنی حکمتِ باریتعالی اقتضا میکند موجودی که شرّش بیش از خیر اوست هرگز نیافریند یا خیر و شرّش مساوی هم است چون ترجیحی در کار نیست نمیآفریند بنابراین این سلب و تقسیم نشان میدهد که آنچه مصنوع خداست و فعل خداست یا خیرِ محض است مثل وحی و نبوّت و امثال ذلک یا خیرش غالب است و شرّش مغلوب نظیر همین بیماریها نظیر مار و عقربها نظیر آفتهایی که برای میوه هست برای درختان هست و مانند آن, آن اقسام دیگر یعنی شرّ محض باشد یا شرّش بیشتر باشد یا شرّش مساوی خیر باشد آنها اصلاً وجود ندارد, پس در علوم عقلی در مبحث خیر و شرّ دو مقامِ کاملاً از هم جدا محور بحث است. مقام اول این است که این شرّ امر وجودی است یا امر عدمی, مقام ثانی این است که حالا که عدمی است عدمیِ محض که نیست یک شیء وجودی است یک امر موجود است که منشأ این شرور هست آن شیء وجودی که منشأ این شرّ است حتماً یا باید خیرش غالب باشد خیرِ محض که منشأ شرّی نخواهد بود باید خیرش غالب باشد و اگر خدای سبحان این را نمیآفرید برای آن است که شرّ کم را مقدم داشت بر خیر زیاد و این ترجیح مرجوح است بر راجح این مطابق با حکمت نیست اما موجودی که شرّ محض است که اصلاً فرض ندارد شرّش بیش از خیر باشد خدا هرگز نمیآفریند با حکمت او سازگار نیست شرّ و خیرش مساوی هم, هم باشد ترجیح احدالمتساویین است یقیناً خدا این کار را نمیکند اما شیطان و امثال شیطان در سورهٴ مبارکهٴ ابراهیم و سایر سوَر مشخص شد که اینها شیطان از آن جهت که منشأ آزمون است در کلّ عالَم خیر است برای خودش که بد کرده است شرّ است شیطان از بهترین برکات عالَم است شیطان فقط وسوسه میکند هر کس به هر مقامی رسیده است به برکت جهاد اکبر است اگر کسی وسوسهای در کار نبود او دیگر انسان نبود رشد نمیکرد کمالی نبود مجاهدتی نبود میشد فرشته, شیطان بیش از وسوسه هیچ سِمتی ندارد در قیامت هم صریحاً اعلام میکند میگوید که (فَلاَ تَلُومُونِی وَلُومُوا أَنفُسَکُم مَّا أَنَا بِمُصْرِخِکُمْ وَمَا أَنتمُ بِمُصْرِخِیَّ) خودتان را ملامت کنید مرا سرزنش نکنید من دعوت کردم شما هم آمدید خب عقل دعوت کرد, فطرت دعوت کرد, وحی دعوت کرد, امام دعوت کرد, پیغمبر دعوت کرد میخواستید بروید من فقط دعوت کردم شما آمدید هیچ سلطهای شیطان بر کسی ندارد مگر اینکه خود انسان به طرف او برود او را ولیّ خود قرار بدهد چون بحثهای سورهٴ مبارکهٴ ابراهیم و امثال آن گذشت که شیطان فقط وسوسه میکند مثل کلب معلَّم است در نظام هستی این سگِ تربیتشده است یک سگ جزء کلاب حراش نیست که هر کسی را بتواند بگزد و هر کس به هر مقامی رسیده است به برکت وسوسه است اگر وسوسه نبود اگر مبارزهٴ نفس نبود جهاد اکبر نبود همچنین جهاد اصغر نبود بنابراین وجود شیطان در کلّ عالم برکت است منتها برای خودش شرّ است برای خودش یعنی به سوء اختیار خودش مثل انسان کافر. چیزی در عالَم به نام شرّ محض نیست به نام شرّ کثیر نیست به نام شرّ متساوی نیست هر چه هست شرّش اقل از خیر است این را یقیناً خدای سبحان آفرید. مسئلهٴ آزمون هم چون دنیا دار امتحان است چیزی در دنیا نیست که امتحان نباشد و صبغهٴ آزمون نداشته باشد گاهی میفرماید: (بَلَوْنَاهُم بِالْحَسَنَاتِ وَالسَّیِّئَاتِ) گاهی میفرماید: (نَبْلُوکُم بِالشَّرِّ وَالْخَیْرِ فِتْنَةً) گاهی میفرماید: (وَأَمَّا إِذَا مَا ابْتَلاَهُ فَقَدَرَ عَلَیْهِ رِزْقَهُ فَیَقُولُ رَبِّی أَهَانَنِ) بعضیها مبتلا به سلامتاند بعضیها مبتلا به مرض الآن ما که اینجا نشستیم از نعمت سلامت برخورداریم مبتلا به سلامتیم آنها که در بیمارستان بستریاند مبتلا به مرضاند ما خیال میکنیم که ابتلا فقط در بیمارستانهاست ابتلا یعنی امتحان در سورهٴ فجر فرمود همه مبتلایاند بعضی مبتلا یعنی مُمتحن به سلامتاند بعضی مبتلا یعنی ممتحن به بیماریاند ما سلامتی را به بعضیها به عنوان آزمون میدهیم ببینیم چه میکنند, ثروتی را به بعضیها میدهیم به عنوان ابتلا ببینیم چه میکنند, بعضی مبتلا به ثروتاند بعضی مبتلا به فقر ما خیال میکنیم این مال برای خود ماست و سعادت ما را تأمین میکند و امثال ذلک خب اگر کسی در دریا هست صدر و ساقهاش آب است اگر کسی در فضاست بالا و پایین و آغاز و انجامش هواست ما در عالمِ امتحان داریم زندگی میکنیم آن وقت چیزی برای ما که صبغهٴ آزمون نداشته باشد فرض ندارد همهٴ ما مبتلاییم منتها خیال میکنیم این ابتلا فقط در بیماریها و فقر و امثال ذلک است که میگوییم مبتلا شد به فلان بیماری خیر, آنها هم که سالماند و یا مرفّهاند و یا غنیّاند مبتلا به مالاند مبتلا به سلامتاند بعضیها مبتلا به علماند هر چه در دنیا هست وسیلهٴ امتحان است چیزی در دنیا به ما نمیدهند مگر اینکه با او ما را امتحان میکنند لذا فرمود گاهی به حسنات و سیّئات, گاهی به بیماری و سلامت که وجود مبارک حضرت امیر میفرماید: «حالا شرٍّ» آن طوری که طبق این روایت نورانی از حضرت نقل شده است وقتی به حضرت عرض کردند شما هم میفرمایید شرّ فرمود بله, برای اینکه در سورهٴ انبیاء خدا فرمود: (نَبْلُوکُم بِالشَّرِّ وَالْخَیْرِ فِتْنَةً) و بیماری شرّ است منتها شرّ بودن یک امر اضافی و امر نسبی است. از اینجا ما دو مطلب را همان طوری که قبلاً هم اشاره شد از کریمه برمیآید یکی اینکه وقتی دنیا دار امتحان شد یقیناً پایان میپذیرد چون امتحان با ابدیّت سازگار نیست دوم اینکه یقیناً یک نشئهٴ حساب و کتابی هست وگرنه امتحان میشود لغو ما را امتحان بکنند بیازمایند بعد پاداش و کیفر به ما ندهند که نمیشود خب پس این مسئلهٴ معاد.
پرسش:
پاسخ: نه, ما از آن امر عدمی شرّ انتزاع میکنیم منتها منشأش یک امر وجودی است.
پرسش:
پاسخ: نه, عدمِ محض که نیست اِزالهٴ یک امر موجود است یک چیز موجودی بخواهد از بین برود که خودبهخود از بین نمیرود که.
پرسش:
پاسخ: نه, درست است آن عدم است ولی این شیئی که باعث آن عدم میشود یک امر وجودی است.
پرسش:
پاسخ: بسیار خب, این شرّ خودش امر عدمی است عدمِ محض نیست برای اینکه عدمِ کمال نه سهمی از وجود دارد بالأخره عدمِ ذات که «لیس» تامّه یا عدم وصف از شیئی است عدم محض که نیست عدمی که به هیچ جا تکیه نکند که نیست سلبِ ذات یا سلبِ کمال ذات است این سلب ذات یا سلب کمال ذات سبب میخواهد آن سبب باید خیرش بیشتر باشد از این سلب تا خدای حکیم او را بیافریند لذا در مقام اول ثابت میشود که شرّ امر عدمی است در مقام ثانی ثابت میشود که منشأ این امر عدمی چیزی است که خیرِ او بیش از این شرّ است حالا در جریان مکّه این کفّار چندتا کار میکردند نسبت به وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) دهنکجی داشتند مسخره میکردند و خدای سبحان این استهزایشان را نقل میکند و کیفرش هم ذکر میکند میفرماید اینها نسبت به وحی و نبوّت که منشأ خیر و رحمت و برکت است دهنکجی دارند نسبت به ذات اقدس الهی که همهٴ نِعم از اوست کفر میورزند نسبت به بتهایی که هیچکارهاند حسّاساند (وَإِذَا رَآکَ الَّذِینَ کَفَرُوا إِن یَتَّخِذُونَکَ إِلَّا هُزُواً) تو را وسیلهٴ مسخره قرار میدهند استهزاء میکنند گرچه در سورهٴ حجر گذشت خدا فرمود: (إِنَّا کَفَیْنَاکَ الْمُسْتَهْزِئِینَ), (أَلَیْسَ اللَّهُ بِکَافٍ عَبْدَهُ) نسبت به تو ظهور کرده جلوی استهزای آنها را خواهیم گرفت آنها را به عذاب الیم گرفتار خواهیم کرد یا کردیم (إِنَّا کَفَیْنَاکَ الْمُسْتَهْزِئِینَ) ولی این گروه هر وقت تو را ببینند مسخره میکنند چطور مسخره میکنند, اولاً نام تو را با وهن میبرند یک, نام آلهه را با جلال و شکوه میبرند دو, آن تعبیراتی که تو دربارهٴ خدایان آنها میکنی اصلاً آن تعبیرات را ذکر نمیکنند این سه, (أَهذَا الَّذِی) این یکی, با تحقیر میگویند (أَهذَا الَّذِی) این یک, (یَذْکُرُ آلِهَتَکُمْ) از آن چوبها و این صنم و وثن به عنوان آلهه نام میبرند که پربرکتترین و مقدّسترین نام است این دو, اینکه پیامبر دربارهٴ آلهه گفته (لاَ یَمْلِکُونَ مَوْتاً وَلاَ حَیَاةً وَلاَ نُشُوراً) یا (أَلَهُمْ أَرْجُلٌ یَمْشُونَ بِهَا أَمْ لَهُمْ أَیْدٍ یَبْطِشُونَ بِهَا) اینها را که دربارهٴ آلهه فرمود اصلاً ذکر نمیکنند سه, خب (أَهذَا الَّذِی) یک, (یَذْکُرُ آلِهَتَکُمْ) به چه چیزی آن سومی را حذف کردند یعنی «یذکر آلهتکم بسوء» آن اصلاً نام نمیبرند مثل اینکه در همین سورهٴ مبارکهٴ انبیاء در آیهٴ شصت به این صورت ذکر کرد که وقتی جریان وجود مبارک حضرت ابراهیم بتها را شکست و اینها از یکدیگر سؤال کردند که (قَالُوا مَن فَعَلَ هذَا بِآلِهَتِنَا إِنَّهُ لَمِنَ الظَّالِمِینَ ٭ قَالُوا سَمِعْنَا فَتی یَذْکُرُهُمْ) یک جوان ناشناسی آلههٴ ما را نام میبرد دیگر نمیگویند به سوء نام میبرد پس سه مطلب است که سومی را برای تحقیر اصلاً ذکر نمیکنند اوّلی را با تحقیر ذکر میکنند دومی را با جلال و شکوه ذکر میکنند (سَمِعْنَا فَتی) این اوّلی, آن سومی که «آلهتکم بسوء» آن سوء را ذکر نمیکنند این سومی, وسط را که دربارهٴ بتهاست با جلال و شکوه ذکر میکنند میشود آلههٴ شما اینجا هم این آیهٴ محلّ بحث هم همین طور است (وَإِذَا رَآکَ الَّذِینَ کَفَرُوا إِن یَتَّخِذُونَکَ إِلَّا هُزُواً) آنگاه این سه مطلب را با این سه تعبیر که یکی محذوف است و دوتا مذکور ذکر میکنند (أَهذَا الَّذِی) این یکی, این دارد به خدایان ما بد میگوید این (هذَا الَّذِی) با تحقیر ذکر میشود این یک, (آلِهَتَکُمْ) را با جلال و شکوه ذکر میکنند چه نامی پربرکتتر از اِله ما دیگر نامی بالاتر از اله نداریم بالاتر از نبیّ, بالاتر از امام, بالاتر از فرشته, بالاتر از وصیّ نامی از همهٴ نامها با جلال و شکوهتر است دیگر این را میدهند به این چوبها و (أَتَعْبُدُونَ مَا تَنْحِتُونَ) به آنها میدهند آن سومی هم که به سوء از ذکر میکنند بعد (وَهُم بِذِکْرِ الرَّحْمنِ هُمْ کَافِرُونَ) قرآن کریم در مقابل این کلمهٴ (هُمْ) را تکرار کرده فرمود اینها کسانیاند که الرّحمانی که حیات به اینها داد, سلامت به اینها داد, دنیا و آخرت تأمین کرد, برای بشر آسمان و زمین را آفرید به الرّحمان کافرند به دنبال سنگ و گِل راه افتادند (وَهُم بِذِکْرِ الرَّحْمنِ هُمْ کَافِرُونَ) بعد هم در برابر تهدیدات وجود مبارک پیامبر میگویند خب اگر عذابی هست عذاب را بیاور (فَأْتِنَا بِمَا تِعِدُنَا إِن کُنْتَ مِنَ الصَّادِقِینَ) اگر تهدیدی میکنی میگویی خدایی هست و عذابی دارد بفرست فرمود اینها عجولاند عجله با سرعت فرق دارد سرعت وصفِ حرکت است عجله وصف متحرّک است این یکی, و سرّ اینکه عجله بد است و سرعت خوب این است که عجله آن است که شیء قبل از وقت انجام بگیرد مثل اینکه کسی بخواهد قبل از ظهر نماز بخواند خب قبل از زوال وقتِ نماز ظهر نیست این میشود عجله و مذموم سرعت آن است که حالا که وقتش فرا رسید در اوّلین فرصت استفاده کنی لذا سرعت مطلوب و محمود است و عجله مذموم که «العجلة مِن الشیطان» در کلّ نظام خب (کُلُّ شَیءٍ عِندَهُ بِمِقْدَارٍ), (إِنَّا کُلَّ شَیْءٍ خَلَقْنَاهُ بِقَدَرٍ) این طور است هر چیزی حسابی دارد نظمی دارد اگر قبل از آن موعد باشد میشود عجله و مذموم و اگر بعد از رسیدن فرصت باشد در اوّلین فرصت مثل اینکه کسی نماز اول وقت بخواند میشود (سَارِعُوا إِلَی مَغْفِرَةٍ) بعضی از امور است که اصلاً وقت ندارد مثل «عَجِّلوا بالتوبة قبل الفوت» و گاهی با قرینه گفته میشود «عجّلوا بالصّلاة» این «عجّلوا بالصّلاة» یعنی (سَارِعُوا) یعنی وقت نماز که فرا رسید عجله کنید. انسان از دو بخش طین و فطرت خلق شده است در بحثهای قبل هم داشتیم که سیدناالاستاد مرحوم علامه به خوبی اینها را از هم جدا کرده بیش از پنجاه آیه در قرآن کریم در مذمّت انسان است انسان عجول است, انسان ظلوم است, انسان هلوع است, انسان جزوع است, انسان ظلوم است, انسان ملوم است, انسان قطور است اینها, بیش از پنجاه آیه در رذیلت انسان است و آیاتی هم در فضیلت انسان آن آیاتی که در فضیلت انسان است به فطرت او به (نَفَخْتُ فِیهِ مِن رُوحِی) برمیگردد به (فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا) برمیگردد (فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنِیفاً فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْهَا) برمیگردد و مانند آن, این آیاتی که در مذمّت انسان است به (إِنَّا خَلَقْنَاهُم مِن طِینٍ), (إِنِّی خَالِقٌ بَشَراً مِن طِینٍ) و مانند آن برمیگردد حالا ـ انشاءالله ـ تتمّه بحث برای روز شنبه.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
(کُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ وَنَبْلُوکُم بِالشَّرِّ وَالْخَیْرِ فِتْنَةً وَإِلَیْنَا تُرْجَعُونَ (35) وَإِذَا رَآکَ الَّذِینَ کَفَرُوا إِن یَتَّخِذُونَکَ إِلَّا هُزُواً أَهذَا الَّذِی یَذْکُرُ آلِهَتَکُمْ وَهُم بِذِکْرِ الرَّحْمنِ هُمْ کَافِرُونَ (36) خُلِقَ الْإِنسَانُ مِنْ عَجَلٍ سَأُورِیکُمْ آیَاتِی فَلاَ تَسْتَعْجِلُونِ (37) وَیَقُولُونَ مَتَی هذَا الْوَعْدُ إِن کُنتُمْ صَادِقِینَ (38) لَوْ یَعْلَمُ الَّذِینَ کَفَرُوا حِینَ لاَ یَکُفُّونَ عَن وُجُوهِهِمُ النَّارَ وَلاَ عَن ظُهُورِهِمْ وَلاَ هُمْ یُنصَرُونَ (39) بَلْ تَأْتِیهِم بَغْتَةً فَتَبْهَتُهُمْ فَلاَ یَسْتَطِیعُونَ رَدَّهَا وَلاَ هُمْ یُنظَرُونَ (40) وَلَقَدِ اسْتُهْزِئَ بِرُسُلٍ مِن قَبْلِکَ فَحَاقَ بِالَّذِینَ سَخِرُوا مِنْهُم مَّا کَانُوا بِهِ یَسْتَهْزِءُونَ (41)
بعد از اینکه در طرح مسئلهٴ معاد فرمود دنیا دار امتحان است این یک مقدمه و امتحان ابدی نخواهد بود این دو، پس دنیا منقطعالآخر است و پایانی دارد و همچنین دنیا ظرف امتحان است این یک مقدمه و امتحان برای پاداش و کیفر است این دو مقدمه، پس مسئلهٴ قیامت ضروری است این نتیجه و همان طوری که در بحثهای سابق داشتیم اصطلاح بالضروره که در منطق و کلام و فلسفه مطرح است در قرآن کریم از آن به عنوان (لاَ رَیْبَ فِیهِ) یاد میکند مطلبی را که قرآن بخواهد به عنوان ضروری مطرح کند میفرماید: (لاَ رَیْبَ فِیهِ) این (لاَ رَیْبَ فِیهِ) قرآن همان معنای بالضروره است «لا ریبِ» که در اینکه دو دوتا چهارتاست یک وقت میگوییم دو دوتا چهارتا بالضروره، یک وقت میگوییم دو دوتا چهارتا «لا ریب فیه»، «لا ریب فیه» این کتاب (الم ٭ ذلِکَ الْکِتَابُ لاَ رَیْبَ فِیهِ) یا (رَبَّنَا إِنَّکَ جَامِعُ النَّاسِ لِیَوْمٍ لاَ رَیْبَ فِیهِ)، «المعاد حقٌّ بالضرورة لا ریب فیه» پس طبق این دو مبحث دنیا منقطعالآخر است و یقیناً بعد از دنیا خبری است و آن صحنهٴ پاداش و کیفر است دربارهٴ دنیا هم فرمود ما شما را به خیر و شرّ و سلامت و مرض و مانند آن امتحان میکنیم در مسئلهٴ خیر و شرّ اشاره شد که دو مقام محور بحث است یکی اینکه اصلاً شرّ وجودی است یا عدمی در این مقام ثابت شد عندالتحقیق شرّ امر عدمی است مقام ثانی آن است که چون عدمِ محض نیست بالأخره شیئی باید باشد که باعث این زوال هست آن شیء یا خیرِ محض است یا شرّ محض است پنج احتمال معروف و روشن شد که شرّ محض نداریم، شرّ متساوی نداریم، شرّ اکثری نداریم در بین محتملات پنجگانه تنها چیزی که موجود است خیر کثیر است و خیر محض، خیر محض مثل مبادی عالیه، عرش الهی، وحی و نبوّت و عصمت آن فرشتگان حاملان عرش و اینها، خیرشان اکثر است شرّ باشد آنچه در عالم طبیعت است از این قبیل است گاهی ممکن است به آیهٴ سورهٴ مبارکهٴ «بقره» و مانند آن برخورد کنیم که خدا میفرماید خَمر و میسر (إِثْمُهُمَا أَکْبَرُ مِن نَفْعِهِمَا) پس بدیِ اینها بیش از خوبی اینهاست شرّ اینها بیش از خیر اینهاست پس ما در عالَم داریم چیزی که «إثمه اکثر من نفعه، شرّه أکثره مِن خیره، قُبحه أکثر مِن حُسنه» و مانند آن، پاسخ این گونه از أسئله آن است که در نظام تکوین آنچه فعل خداست بیش از این دو قسم نیست اما آنچه فعلِ بشر است گاهی شرّ محض است گاهی شرّ کثیر است گاهی شرّ متساوی است خَمر و مِیسر را بشر میسازد فعل اوست آنچه را که ذات اقدس الهی ساخته فرمود ما از این گیاه از این زمین از این خاک از این آب از این هوا از این وسایل مادّی برای شما همهٴ امکانات را فراهم کردیم در اوایل سورهٴ مبارکهٴ «رعد» فرمود انواع و اقسام روئیدنیها و گیاهان و باغداری و کشاورزی از همین زمینه است انواع و اقسام بهره را از این انگور میبرید همه طیّب و طاهر است (کُلُوا مِمَّا رَزَقَکُمُ اللّهُ حَلاَلاً طَیِّباً) اما آن یکی (لاَ تَتَّبِعُوا خُطُوَاتِ الشَّیْطَانِ) از این انگور آن مادّه را درست نکنید این کار شما خب یا شرّ محض است یا شرّ أکثر این طور نیست که ذات اقدس الهی خمر آفریده باشد که یا قمار آفریده باشد که فرمود انواع و اقسام این چوبها را بهرهبرداری بکنید ولی این را به صورت ابزار قمار درست نکنید این را کردید یا شرّ محض است یا شرّ أکثری، بنابراین کارِ بشر است که یا شرّ محض است یا شرّ أکثری یا شرّ مساوی وگرنه در ذات اقدس الهی فرمود این چیزی را که ما آفریدیم خیر محض است شما این را به هم نزنید این (یَبْغَونَهَا عِوَجاً) همین است که در بحثهای سابق هم داشتیم خدا کارها را بر اساس صراط مستقیم انجام میدهد شما این را به هم میزنید یعنی (یَبْغَونَهَا عِوَجاً) همین صراط مستقیم را شما کج میکنید مثل اینکه چوب مستقیمی دادند آهن مستقیمی دادند که شما با این آهن مستقیم مشکل مسکنتان را حل بکنید حالا کسی به سوء اختیار خودش این آهن را کج میکند این «بقاءه عوجا» این مستقیمِ صاف را کج کردید اگر چنین کاری انجام بدهید این نه تنها «إثمه أکثر مِن نفعه» بلکه «رجس کله» گرچه در سورهٴ مبارکهٴ «بقره» به این صورت فرمود: (إِثْمُهُمَا أَکْبَرُ مِن نَفْعِهِمَا) لکن در سورهٴ مبارکهٴ «مائده» که آخرین سورهٴ کلّی است که بر حضرت نازل شده است و بخشهای پایانی حکم خَمر و خنزیر را بیان میکند میفرماید صدر و ساقهٴ این کار شرّ است (إِنَّمَا الْخَمْرُ وَالْمَیْسِرُ وَالْأَنْصَابُ وَالْأَزْلاَمُ رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ الشَّیْطَانِ) نه اینکه خیرش بیش از شرّش است این همهاش شرّ است چه خیری دارد این کار، در سورهٴ مبارکهٴ «مائده» آیهٴ نود این است (یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِنَّمَا الْخَمْرُ وَالْمَیْسِرُ وَالْأَنْصَابُ وَالْأَزْلاَمُ رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ الشَّیْطَانِ) نه اینکه خیرش بیش از شرّ است اوایل فرمود: (لاَ تَقْرَبُوا الصَّلاَةَ وَأَنْتُمْ سُکَارَی) خب بازار رسمی حجاز خمرفروشی بود این از همان اول که نمیتوانست بسیاری از احکام در مدینه نازل شد در همان سیزده سال مکّه بخشهای وسیعی از احکام نیامده بود اما چون مستقیماً که آمده نمیتواند بازار را ببندد بردهفروشی را حذف کند به تدریج ضررهای خمر را ذکر کرده فرمود: (لاَ تَقْرَبُوا الصَّلاَةَ وَأَنْتُمْ سُکَارَی) کم کم فرمود این کار ضرر دارد بعد کم کم فرمود ضررش بیش از منفعتش است بعد فرمود فقط پلید است نه اینکه این شرّش بیش از خیر باشد این آیه سورهٴ مبارکهٴ «مائده» یعنی آیهٴ نودم که بخش پایانی آیات ناظر به خمر و خنزیر است به صورت حصر فرمود: (إِنَّمَا الْخَمْرُ وَالْمَیْسِرُ وَالْأَنْصَابُ وَالْأَزْلاَمُ رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ الشَّیْطَانِ)، (مِنْ عَمَلِ الشَّیْطَانِ) است دیگر نه «مِن عمل الرّحمن» خب، بنابراین کاری که در نظام عالَم هست یا خیرِ محض است مثل فرشتهها و ارواح انبیا و اولیا و وحی و نبوّت و امثال ذلک یا خیرش اکثر از شرّ است این راجع به خیر و شرّ که مربوط به آیهٴ سابق است.
پرسش:...
پاسخ: این در آیهٴ چیز است وقتی که نازل شد مثل اینکه سیب و گلابی را ذات اقدس الهی در بحثهای همان .. قبلاً خواندیم این سیب و گلابی نعمت خوبی است کسی که به سوء اختیار خودش بیمار شده دستگاه گوارش او بد است زخم اثنیعشر دارد این هر چه این گلابی را بخورد دادش در میآید خب او مریض است و نباید خودش را مریض میکرد و باید پرهیز بکند آیات الهی وقتی که به کفار نازل میشود اینها به جای اینکه توبه بکنند درمان بشوند در برابر این آیه میایستند کفرشان زیادتر میشود شرّشان زیادتر میشود این آیه باعث کفر آنها نشد آن جهلِ علمی یک، جهالت عملی دو، وادارشان کرده در برابر حق بایستند خب (وَلاَ یَزِیدُ الْکَافِرِینَ کُفْرُهُمْ إِلَّا خَسَاراً) وگرنه همین آیه (إِذَا تُلِیَتْ عَلَیْهِمْ آیَاتُهُ زَادَتْهُمْ إِیمَاناً) همین آیه وقتی بر مؤمنان خوانده میشود درجات فهمشان بالاتر میرود ایمانشان بالاتر میرود چون در مکّه مشکل اصول دین مطرح بود و دهنکجیهایی هم کفّار نسبت به وحی و نبوّت داشتند این آیه 36 که در سورهٴ مبارکهٴ «انبیاء» نازل شد این آیه همسانی دارد به عنوان دلداری مسلمانها، تسلّی مسلمین که میفرماید تنها شما نیستید که به شما آسیب میرساند مسخره میکنند استهزا میکنند و مانند آن، امّتهای دیگر نسبت به انبیای پیشین(علیهم السلام) هم همین دهنکجیها را داشتند آنها صبر کردند شما هم صبر بکنید ما آنها را تنبیه کردیم اینها را هم تنبیه میکنیم. تنبیه خدا هم دو قسم است یک بخشش مربوط به دنیاست که در گذشته دامنگیر آنها شد بخشی مربوط به آخرت است فعلاً عذابهای دنیایی دامنگیر مشرکان مکّه نشد و نمیشود اینها به عذاب اخروی تهدید میشوند منتها میگویند چه موقع میآید اینها اصلاً حالیشان نمیشود که معاد وقتی است که کِی و کجا رخت برمیبندد معاد نظیر بحثهای تاریخ میلادی و هجری شمسی و هجری قمری نیست که ما بگوییم این صحنه میرود، میرود در فلان سال معاد رخ میدهد معاد وقتی رخ میدهد که کِی از بین برود و کجا از بین برود این کِی و کجا دوتا سؤال است یکی از زمان است یکی از زمین هر دو باید رخت بربندد اگر زمین هست و دور شمس میگردد این زمین با حرکتش دور خود و دور شمس زمان میسازد شب و روز میسازد تاریخ میسازد اگر بساط ارض برچیده شود (وَالْأَرْضُ جَمِیعاً قَبْضَتُهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ) بساط آسمانها برچیده شد (یَوْمَ نَطْوِی السَّماءَ کَطَیِّ السِّجِلِّ لِلْکُتُبِ) نه کِی داریم نه کجا. خب، این آتش از کجاست فرمود دفعتاً همین شخص ظالم که اینها قرار دارد گُر میگیرد این میخواهد فرار کند نمیتواند ما که از جای دیگر هیزم نمیآوریم زغالسنگ نمیآوریم موادّ تیانتی نمیآوریم نفت و بنزین و گازوئیل نمیآوریم که آتش دود کنیم (أَمَّا الْقَاسِطُونَ فَکَانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَباً) حَطب یعنی هیزم همین شخص ظالم هیزم جهنم است دفعتاً میبینی گُر گرفته حالا میخواهد آتش را خاموش کند نمیتواند از جلو خاموش میکند پشتسر هست از پشتسر خاموش میکند از جلو هست آتشها چهار قِسم است یک قسمش اصلاً علاجپذیر نیست یک وقت اتومبیل آدم، خانهٴ آدم، مسکن آدم، مغازهٴ آدم آتش میگیرد خب آدم بیرون میآید نجات پیدا میکند یک وقت لباس آدم آتش میگیرد این لباس را میکَند نجات پیدا میکند یک وقت بدن آدم آتش میگیرد انسان میمیرد راحت میشود اما «چه سازم به ناری که در دل نشیند» اگر (نَارُ اللَّهِ الْمُوقَدَةُ) بود، (الَّتِی تَطَّلِعُ عَلَی الْأَفْئِدَةِ) بود این چه کار بکند فرمود این کجا میخواهی بروی اینکه از جای دیگر نیامده تو فرار بکنی پس چرا عجله میکنی اگر این آتش از بیرون بود راه نجات داشتی اما از درون خودت است چون (نَارُ اللَّهِ الْمُوقَدَةُ) است، (الَّتِی تَطَّلِعُ عَلَی الْأَفْئِدَةِ) است اول درون را میسوزاند بعد بیرون را بر خلاف نارِ دنیا، نار دنیا اول لباس را میسوزاند بعد بدن را میسوزاند بعد آسیبی به درون میرساند اما این آتش از درون شروع میشود از بیرون که نیامده اول درون را میسوزاند هست بعد بیرون را نمیشود خاموش کرد آن وقت کجا آدم میتواند فرار بکند کسی که خودش اَلو شده گُر گرفته این کجا میتواند فرار بکند فرمود چرا عجله میکنی یک وقت میبینی گُر گرفتی شما خیال نکنید مسئلهٴ معاد در تاریخ میلادی و تاریخ هجری شمسی و هجری قمری میگنجد مکرّر سؤال میکنی کِی، کجا، اگر کِی هست قیامت نیست اگر کجا هست قیامت نیست وقتی کِی و کجا رخت بربست یعنی زمین و آسمان برچیده شد قیامت ظهور میکند و آتش هم خودتی اگر (نَارُ اللَّهِ الْمُوقَدَةُ) است، (الَّتِی تَطَّلِعُ عَلَی الْأَفْئِدَةِ) این راه فرار را میبندد آخر چرا عجله میکنی چنین خطری در پیش است اینکه میبینید این طور ائمه(علیهم السلام) ضجّه میزنند و ناله میکنند میدانند چه خبر است آنجا دیگر آتشی نیست که قابل خاموش شدن باشد که. خب، پس بنابراین فرمود اینها عجله میکنند در قرآن همان طوری که در بحثهای قبل ملاحظه فرمودید بیش از پنجاه آیه در مذمّت انسان است این دیگر با اومانیسم و امثال ذلک کاری ندارد این بیش از پنجاه آیه که در مذمّت انسان است انسان قَطور است انسان ظَلوم است انسان جَهول است انسان جَزوع است انسان مَنوع است انسان هلوع است انسان عجول است امثال ذلک فراوان است در قرآن همهٴ اینها برمیگردد به آن بخش (إِنِّی خَالِقٌ بَشَراً مِن طِینٍ) آن جنبهٴ کرامت انسان به استناد خلافت اوست که برمیگردد به فطرت و روح انسان و (نَفَخْتُ فِیهِ مِن رُوحِی) و خلیفةاللهی بودن اوست درست است که فرمود: (لَقَدْ کَرَّمْنَا بَنِی آدَمَ) در همان آیهٴ (لَقَدْ کَرَّمْنَا بَنِی آدَمَ) ملاحظه فرمودید که سرّ کرامت انسان، گوهر ذات انسان بما أنّه انسانٌ نیست سرّ کرامت انسان این است که او خلیفةالله است که (إِنِّی جَاعِلٌ فِی الأَرْضِ خَلِیفَةً) پس (لَقَدْ کَرَّمْنَا بَنِی آدَمَ) که آیات فراوانی هم دارد (خَلَقَ لَکُم مَا فِی الْأَرْضِ جَمِیعاً) یا دارد (وَسَخَّرَ لَکُم مَا فِی السَّماوَاتِ وَمَا فِی الْأَرْضِ جَمِیعاً) آسمان و آنچه در آسمان است مسخّر شما کرده، زمین را برای شما آفریده و شما را مُکرَّم کردیم اینها بین راه است نه پایان راه چرا انسان کریم است چرا موجودات آسمان و زمین برای اوست چرا مسخِّر اوست برای اینکه او خلیفةالله است (إِنِّی جَاعِلٌ فِی الأَرْضِ خَلِیفَةً) اگر ذات اقدس الهی در زمین خلیفه خلق کرد سه اصل را از او میخواهد که هر کدام از این اصول سهگانه طلیعه یک رساله یا یک کتاب است یکی جهانبینی عالِمانه و حکیمانه و محقّقانه، دوم جهانبانی حکیمانه و امینانه و عادلانه، سوم جهانآرایی مهندسانه و حکیمانه و عادلانه سه اصل یعنی سه اصل را قرآن از انسان خواست تا بشود خلیفه خب اگر کسی نانِ خلافت را خورد حرمت خلافت را چشید هیچ کدام از این اصول ثلاثه را انجام نداد همین قرآن است میگوید (کَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ) دیگر، دیگر اومانیسم نیست میفرماید از هر حیوانی پَستتر است خب این هر حیوانی پَستتر است که دیگر با تفکّر اومانیسمی سازگار نیست بنابراین اگر کسی نان خلافت را خورد به اصطلاح قائممقام شد امضای او خریدار شد باید حرف آن مَنوبعنه را بزند نه حرف خودش را اگر کسی محترم است باید حرف دین را بزند اگر حرف دین را نزد میشود (کَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ) اگر به فکر أجوفین بود اگر به فکر راهبندی این و راهبندی آن بود میشود شیاطین الإنس اگر نه به این فکر بود که أجوفین خودش را تأمین کند میشود (کَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ) که (أَهَمَّتْهُمْ أَنْفُسُهُمْ) خب، پس بنابراین بین اومانیسمی که آنها میگویند با اینکه جهان برای انسان خلق شده است بین الحقّ و الباطل فرق است آنکه او اومانیسم میداند قرآن میگوید: (کَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ) اینکه میگوید: (سَخَّرَ لَکُمُ) اینها یا انبیا هستند یا معصومیناند یا شاگردان اینها هستند یا علمای عادلاند و مانند آن، سه کار را قرآن از ما خواست فرمود جهانبین باش (أَوَ لَمْ یَنظُرُوا فِی مَلَکُوتِ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ) جهانبان باش که مبادا چیزی را فاسد کنی نظیر دیگران باشی (إِذَا دَخَلُوا قَرْیَةً أَفْسَدُوهَا وَجَعَلُوا أَعِزَّةَ أَهْلِهَا) یا (یُهْلِکَ الْحَرْثَ وَالنَّسْلَ) جهانآرا باش برای اینکه در سورهٴ مبارکهٴ «هود» و امثال «هود» گذشت که (هُوَ أَنشَأَکُم مِنَ الْأَرْضِ وَاسْتَعْمَرَکُمْ فِیَها) فرمود بیعُرضه نباش من همهٴ امکانات را برای شما خلق کردم هوش هم به تو دادم مجاری ادراکی و تحریکی هم دادم جهانآرا باش خدا استعمار کرده ما را این الف و سین و تاء برای مبالغه است نظیر استکبار، حتماً حتماً از ما خواست که جهان را آباد کنیم دربارهٴ مسجد فرمود: (إِنَّمَا یَعْمُرُ مَسَاجِدَ اللّهِ مَنْ آمَنَ بِاللّهِ) دربارهٴ زمین فرمود: «إنما یعمر الأرض الانسان» حالا کافر هستی باش ولی زمین را باید آباد کنی الآن شما میبینید بخش وسیعی از بودجهٴ زمین صرف آدمکُشی است بودجههای نظامی کشورها هم مشخص است دیگر بیش از پنجاه درصد درآمد این روی زمین صرف این است که چگونه اسلحه بسازند و یکجا را بکُشند همین این دیگر اومانیسم نشد این (کَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ) است یا (شَیَاطِینَ الْإِنْسِ) است خب، اینکه فرمود: (خَلَقَ لَکُم مَا فِی الْأَرْضِ جَمِیعاً) همین است دیگر شما کلّ این خاورمیانه را میبینید، میبینید درآمد جنگی بیشتر است یا درآمد نان و گوشت مردم آن مقدار که صرف آدمکُشی میشود بودجهاش بیشتر است یا صرف نان و پنیر مردم. خب، بنابراین اینکه قرآن کریم دارد ما را میگوید جهانآرا باش فرمود خدا مُستعمِر است و شما مستعمَر ذیل همان آیه سورهٴ مبارکهٴ «هود» گذشت که از مقدّسترین واژهها، واژههای استعمار است بعد به صورتی در آمد که از منحوسترین و پلیدترین تعبیرات شده واژه استعمار در قرآن کریم به این معناست خدای سبحان آسمان با همهٴ نظام کیهانی، زمین با همهٴ معادن را آفرید این سفرهٴ خداست بعد مهمان دعوت کرد به نام انسان فرمود همهٴ این نعمتها را برای تو خلق کردم هوشم به تو دادم امکانات هم به تو دادم از این سفره استفاده بکن و آقای خود باش این معنی استعمار قرآنی است بیگانه آمده میگوید در کشور خود معدِن داری هر چه داری از نیروی خودت از معدن خودت از توان خودت کمک بگیر کار بکن برای من و بردهٴ من باش سالیان متمادی در هند این طور بودند سالیان متمادی در ایران این بود استعمار معنیش این است خب این واژهٴ آسمانی را اینها پلید کردند و زمینی کردند فرمود خدا مستعمِر است شما مستعمَر خدایید از شما به الف و سین و تاء به جِدّ خواست زمین را آباد کنید اگر این امکانات در بشر نبود این هوش در بشر نبود که امر نمیکرد فرمود از شما خواست که زمین را آباد کنید حالا کافر هستی باش من نخواستم مسجد بسازی که (إِنَّمَا یَعْمُرُ مَسَاجِدَ اللّهِ مَنْ آمَنَ بِاللّهِ) خب قبول نداری مرا قبول نداشته باش ولی خودت را قبول داشته باش این (هُوَ أَنشَأَکُم مِنَ الْأَرْضِ) خطاب که (یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا) نیست انسان است فرمود بر فرض دین نداری این بیان نورانی حضرت سیّدالشهداء در قتلگاه از بهترین، همهٴ بیاناتشان بهترین است از جامعترین بیانات حضرت است فرمود بالأخره اسلام آمده برای زندگی مردم و میداند که خیلیها کافرند خب قرآن که آمده برای رفاه مردم یعنی شما مسلمان بشوید و راحت زندگی کنید خب با اینکه میداند (وَمَا أَکْثَرُ النَّاسِ وَلَوْ حَرَصْتَ بِمُؤْمِنِینَ) یا نه، برای مردم با شرط کفرشان هم برنامه دارد فرمود بسیار خب نپذیرفتید، نپذیرفتید ولی در دنیا برای اینکه راحت زندگی کنید آزاد باشید خب کُشتید، کُشتید دیگر، دیگر به زن و بچهٴ من برای چه حمله میکنید نفرمود حتماً مسلمان بشوید یعنی دین برای کافر بما أنّه کافر هم برنامهٴ بهزیستی دارد فرمود: «إن کنتم لا تخافون المعاد» اگر دین ندارید «لم یکن لکم دین و لا تخافون المعاد و کونوا حراراً فی دنیاکم» این دستور دینی است این (وَاسْتَعْمَرَکُمْ) از همین قبیل است نه یعنی (یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا) شما جهانآرا باشید فرمود مسلمان هستی باش، یهودی هستی باش، مسیحی هستی باش، زرتشتی هستی باش، هر ملّتی داری باش لائیک هستی باش، لا مذهب هستی باش این زمین را آباد کن خراب نکن موقعی که (إِذَا دَخَلُوا قَرْیَةً أَفْسَدُوهَا) خب ببین تفاوت رَه از کجاست تا به کجا این انسانی که قرآ معرفی میکند با انسانی که کالأنعام دارند راه میروند (لَیَأْکُلُونَ الطَّعَامَ وَیَمْشُونَ) و خیال خود را انسان میپندارند (وَهُمْ یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ یُحْسِنُونَ صُنْعاً) کجاست فرمود اینها تو را مسخره میکنند خب انبیای قبیل را هم مسخره میکردند از شما سؤال میکردند که خب این عذاب چه موقع است فرمود صبر کنید یک چند روز صبر کنید آن وقتی که وقت رفت، آن جایی که جا رفت میبینید گُر میگیرید و دفعتاً هم میآید (تَأْتِیهِم بَغْتَةً) فرمود اینها میگویند که (خُلِقَ الْإِنسَانُ مِنْ عَجَلٍ) انسان عجول است در سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» هم بود که انسان عجول است (وَکَانَ الْإِنْسَانُ عَجُولاً) آیه یازده سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» این بود (وَیَدْعُ الْإِنسَانُ بِالشَّرِّ دُعَاءَهُ بِالْخَیْرِ وَکَانَ الْإِنْسَانُ عَجُولاً) عجله هم همان طوری که در بحثهای چهارشنبه گذشت این بود که قبل از وقت آدم کاری انجام بدهد لذا مذموم است سرعت آن است که وقتی وقت شد اول وقت کارش را انجام بدهد سرّ مطلوبیّت سرعت و مذموم بودن عجله آن است که عجله مِن الشیطان از قبل از موعِد است سرعت این است که وقتی که وقت شد اول وقت کارت را انجام بده این نماز اول وقت این است، بحث اول وقت این است، درس اول وقت این است، کار اول وقت هم همین است خب این میشود سرعت.
پرسش: حاج آقا ما در کارهای خیر هم داریم
پاسخ: آن با قرینه ذکر شده است که «عجّلوا بالصلاة» در بحث چهارشنبه که گذشت با قرینه ذکر شد.
پرسش:...
پاسخ: آن سرعت است یعنی وقتش است ما وقتش که به دست شماست وقتش را با عجله تسریع کنید «اللهمّ عجّل لولیّک الفرج» نظیر «عجّلوا بالصلاة» است که با قرینه همراه است وگرنه «العجلة مِن الشیطان» هست عجله در قرآن مذمّت شده است دربارهٴ توبه که وقت ندارد عجله معنا ندارد اما به معنی سرعت است «عجّلوا بالصّلاة قبل الفوت عجّلوا بالتوبة قبل الموت».
پرسش:...
پاسخ: عجله مذمّت شده است (خُلِقَ الْإِنسَانُ مِنْ عَجَلٍ)، (وَکَانَ الْإِنْسَانُ عَجُولاً) عجله در جوهر او این است که قبل از رسیدن وقت کسی شروع به کار انجام بدهد دوتا فرق اساسی بین عجله و سرعت بود که این فرقها گذشت یکی اینکه عجله قبل از وقت است و سرعت بعد از رسیدن وقت در اوّلین فرصت این فرق اساسی عجله و سرعت، دوم اینکه عجله وصف شخص متحرّک است سرعت وصف حرکت نمیگویند این شخص سرعت دارد میگویند حرکت این شخص سریع است و سرعت برای حرکت است عجله برای متحرِّک است ولی سرعت برای حرکت گاهی معالقرینه به کار میرود نظیر «عجّلوا بالصلاة قبل الفوت» ولی دربارهٴ توبه چون موقّت نیست عجلهاش به معنی سرعت است اینها با قرینه همراه است اگر چیزی موقّت باشد وقت داشته باشد قبل از او میشود عجله، اما توبه که واجب فوری است. خب، پس انسان اگر عجول هست به مناسبت همان آنچه (خَالِقٌ بَشَراً مِن طِینٍ) برمیگردد شتابزده کار میکند و این را آمدند تعدیل کردند فرمود شما صبر کنید اینها (یَسْتَعْجِلُونِ) در بخشی از آیات قرآن کریم آمده که اینها عجله میکنند میگویند چه موقع این عجله است به نوح پیامبر هم گفته (یا نوح ائتنا) به انبیای دیگر هم میگفتند که (فَأْتِنَا بِمَا تَعِدُنَا) و مانند آن، فرمود اینها الآن عجله میکنند لکن در فرصت مناسب خدای سبحان عذاب را میآورد (وَیَقُولُونَ مَتَی هذَا الْوَعْدُ إِن کُنتُمْ صَادِقِینَ) مخاطبین آنها هم وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) است هم تودهٴ مؤمنین به شخص پیامبر خطاب نمیکنند به پیامبر و مؤمنان میگویند اگر شما راست میگویید این تهدید عذاب، این کیفر الهی چه موقع است (وَیَقُولُونَ مَتَی هذَا الْوَعْدُ إِن کُنتُمْ صَادِقِینَ) فرمود اگر یک وقت بدانید آن چه موقع است و آن چه چیزی هست دیگر دست به این سؤالها نمیزنید (لَوْ یَعْلَمُ الَّذِینَ کَفَرُوا) حینی که آن عذاب میآید (لاَ یَکُفُّونَ عَن وُجُوهِهِمُ النَّارَ) یک، (وَلاَ عَن ظُهُورِهِمْ) دو، پس خودشان نمیتوانند خودکفا باشند در رفع عذاب کسی هم ناصر اینها نیست شفیع اینها نیست این سه، (وَلاَ هُمْ یُنصَرُونَ) یک وقت است که خود انسان میتواند کاری را انجام بدهد یک وقت است نه، کمک میخواهد فرمود نه خودشان مشکل خودشان را حل میکنند نه کسی به کمک اینها قیام میکند پس چطور میشود (لَوْ یَعْلَمُ الَّذِینَ کَفَرُوا حِینَ لاَ یَکُفُّونَ عَن وُجُوهِهِمُ النَّارَ وَلاَ عَن ظُهُورِهِمْ وَلاَ هُمْ یُنصَرُونَ ٭ بَلْ تَأْتِیهِم بَغْتَةً) دفعتاً میآید چون دفعتاً میآید (فَتَبْهَتُهُمْ) اینها را مبهوت میکند نمیداند از کجا آمدند بسیاری از افراد نمیدانند مُردند دفعتاً میبینند صحنه عوض شده اینها گُر گرفتند چه شد قبلاً کجا بودیم الآن کجا آمدیم چه شد اینها چه کسی هستند من اینها را نمیشناسم بعد از احقابی از عذاب تازه میفهمند مُردند مرگ تامّهٴ مرگ یک چیز ناآشناست انسان از زمان و زمین فاصله میگیرد با اینکه قبر مطهّر وجود مبارک امام رضا(سلام الله علیه) با قبر نحس هارون نزدیک هم است یکی «روضة مِن ریاض الجنّة مَدّ البصر»، «مدّ البصر» یعنی «مدّ البصر» قر مؤمن مخصوصاً معصوم تا آنجا که چشم میبیند بوستان است وقتی از وجود مبارک حضرت امیر وقتی که امام مجتبی(سلام الله علیهما) در خدمت حضرت بود سؤال کردند فاصلهٴ بین ارض و سما چقدر است فرمود: «مدّ البصر» الآن ما نگاه میکنیم بالأخره دورترین ستاره را میبینیم قبر مؤمن به این اندازه وسیع است و بهشت بوستان است قبر کافر هم «حُفرة مِن حُفَرِ النیران» با اینکه فاصلهٴ قبر مطهّر امام رضا(سلام الله علیه) و آن گودال جهنّم خیلی کم است چنین عالَمی است در کربلا هم همین طور است دیگر قبر شهدای کربلا «روضة مِن ریاض الجنّة مَدّ البصر» دو قدمیاش هم «حُفرة مِن حُفَرِ النیران» چنین عالمی است خب لذا (فَتَبْهَتُهُمْ) آدم را مبهوت میکند شما تاریخ سؤال نکنید که در کدام تاریخ هجری شمسی یا هجری قمری یا میلادی است فرمود: (فَتَبْهَتُهُمْ فَلاَ یَسْتَطِیعُونَ رَدَّهَا وَلاَ هُمْ یُنظَرُونَ).
«أعاذنا الله من شرور أنفسنا و سیّئات أعمالنا»
«و الحمد لله ربّ العالمین»
(کُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ وَنَبْلُوکُم بِالشَّرِّ وَالْخَیْرِ فِتْنَةً وَإِلَیْنَا تُرْجَعُونَ (35) وَإِذَا رَآکَ الَّذِینَ کَفَرُوا إِن یَتَّخِذُونَکَ إِلَّا هُزُواً أَهذَا الَّذِی یَذْکُرُ آلِهَتَکُمْ وَهُم بِذِکْرِ الرَّحْمنِ هُمْ کَافِرُونَ (36) خُلِقَ الْإِنسَانُ مِنْ عَجَلٍ سَأُورِیکُمْ آیَاتِی فَلاَ تَسْتَعْجِلُونِ (37) وَیَقُولُونَ مَتَی هذَا الْوَعْدُ إِن کُنتُمْ صَادِقِینَ (38) لَوْ یَعْلَمُ الَّذِینَ کَفَرُوا حِینَ لاَ یَکُفُّونَ عَن وُجُوهِهِمُ النَّارَ وَلاَ عَن ظُهُورِهِمْ وَلاَ هُمْ یُنصَرُونَ (39) بَلْ تَأْتِیهِم بَغْتَةً فَتَبْهَتُهُمْ فَلاَ یَسْتَطِیعُونَ رَدَّهَا وَلاَ هُمْ یُنظَرُونَ (40) وَلَقَدِ اسْتُهْزِئَ بِرُسُلٍ مِن قَبْلِکَ فَحَاقَ بِالَّذِینَ سَخِرُوا مِنْهُم مَّا کَانُوا بِهِ یَسْتَهْزِءُونَ (41)
در جریان آزمون گاهی خدای سبحان انسان را به چیزهای ملایم و گوارا امتحان میکند تا شکر را تجربه کنند و گاهی به امور ناملایم امتحان میکند تا صبر را تجربه کنند. خیر به وجود شیء و کمالات وجود برمیگردد هر چه که به هستیِ آن موجود یا به کمالات مناسب آن شیء هماهنگ است برای او خیر است شرّ به عدمِ آن شیء یا زوالِ کمالات آن شیء برمیگردد خیر و شرّ اینچنین است که امر نسبی است و خیر به وجود برمیگردد و شرّ به عدم حالا یا به «لیس» تامّه یا به «لیس» ناقصه. هیچ ممکن نیست یک شیء وجودی از آن جهت که وجودی هست شرّ باشد در جریان خَمر و میسر که گفته شد شرّ محض است راجع به عمل انسان است نه راجع به این مایع کاری که انسان با خمر انجام میدهد یعنی خمرفروشی میکند خمرنوشی میکند و مانند آن این رجسِ محض است حالا منافات ندارد که این مایع برای بعضی از امور سودمند باشد مثل سم، چون هیچ موجودی در عالم بیخاصیّت نیست اینکه فرمود: (إِنَّمَا الْخَمْرُ وَالْمَیْسِرُ وَالْأَنْصَابُ وَالْأَزْلاَمُ رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ الشَّیْطَانِ فَاجْتَنِبُوهُ) یعنی از نظر اطاعت و معصیت عصیانِ صِرف است هیچ فضیلتی در آن نیست اما معنایش این نیست که از نظر وجود تکوینی این خاصیّتی ندارد همان سم هم که برای انسان زیانبار است میبینید برای دفع بسیاری از آفات همین سموم نافع است پس بنابراین اینکه در سورهٴ مبارکهٴ «مائده» فرمود این رجسِ محض است راجع به حوزهٴ عمل انسان است. در جریان خیر و شرّ در بحثهای سورهٴ مبارکهٴ «نساء» آنجا اشاره شد که روایات هم چند طایفه است در بعضی از نصوص دارد که «والخیر إلیک والشرّ لیس إلیک» یا شرّ «لیس منک» و مانند آن، در بعضی از نصوص روایاتی است که مرحوم کلینی و دیگران نقل کردند که خدای سبحان میفرماید طوبیٰ به حال کسی که من خیر را به دست او اجرا کردم بدا به حال کسی که شرّ را به دست او اجرا کردم در آنجا روشن شد که شرّی که خدای سبحان به دست کسی اجرا میکند شرّ کیفری است نه شرّ ابتدایی نظیر اِضلالِ کیفری خدای سبحان شرّ ابتدایی ندارد که بدئاً شرّی را دامنگیر کسی بکند مثل اینکه اضلال ابتدایی ندارد خدا ابتدائاً کسی را گمراه کند هدایت دو قِسم بود هدایت ابتدایی و هدایت پاداشی ولی اضلال الاّ ولابد اضلال کیفری است ما اضلال ابتدایی نداریم که خدای سبحان ابتدائاً کسی را گمراه بکند آنجا که فرمود: (یُضِلُّ مَن یَشَاءُ وَیَهْدِی مَن یَشَاءُ) بعد به صورت حصر فرمود: (وَمَا یُضِلُّ بِهِ إِلَّا الْفَاسِقِینَ) اگر کسی هدایت تشریعی را پشتسر گذاشت، عقل را پشتسر گذاشت، فطرت را پشتسر گذاشت، وحی و امامت و نبوّت را پشتسر گذاشت بیراهه رفت ما به او مهلت میدهیم تا برگردد توبه کند اگر فرصت مهلت تمام شد از آن به بعد او را اضلال میکنیم (وَمَا یُضِلُّ بِهِ إِلَّا الْفَاسِقِینَ) این اضلال هم اضلال کیفری است مطلب دوم و معنای وجودی هم نیست که چیزی خداوند به کسی بدهد به نام اضلال یا ضلالت بلکه معنای عدمی است یعنی آن لطف و توفیقی که تا به حال نسبت به او روا میداشتیم الآن از او سلب میکنیم او را به حال خودش رها میکنیم اینکه وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) مکرّر عرض میکرد «إلهی لا تَکلنی إلی نفسی» همین طور است در ادعیه عرض میکنیم خدایا ما را به حال خودمان رها نکن «لا تَکلنا إلی غیرک و لا تَمنعنا مِن خیرک» یا «لا تکلنا أنفسنا طرفة عین» از همین قبیل است شارح این مطلب هم سورهٴ مبارکهٴ «فاطر» هست که فرمود ما درِ رحمت را یا باز میکنیم یا میبندیم همین (مَّا یَفْتَحِ اللَّهُ لِلنَّاسِ مِن رَّحْمَةٍ فَلاَ مُمْسِکَ لَهَا وَمَا یُمْسِکْ فَلاَ مُرْسِلَ) ما گاهی درِ رحمت را باز میکنیم گاهی میبندیم آنجا که درِ رحمت را بستیم که چیز عدمی نمیدهیم عدم قابل دادن نیست ما فیض را نمیرسانیم وقتی فیض را نرساندیم این شخص را به حال خود رها میکنیم سقوط میکند فیوضات فراوانی از درون و بیرون ما به این شخص رساندیم این (نَبَذُوهُ وَرَاءَ ظُهُورِهِمْ) حالا ما این را به حال خودش رها میکنیم این میشود اضلال کیفری این میشود فرستادن شرّ که ما شرّ را به دست او اجرا میکنیم وگرنه شرّ امر عدمی است اولاً و از طرف ذات اقدس الهی شرّ ابتدایی نیست ثانیاً، آنجا که خدا شرّ را اجرا میکند یعنی به او خیر نمیرساند ثالثاً. گوشهای از این مباحث در سورهٴ مبارکهٴ «نساء» آیهٴ 78 و 79 گذشت در آنجا ذات اقدس الهی همین تعبیری که الآن داریم (نَبْلُوکُم بِالشَّرِّ وَالْخَیْرِ فِتْنَةً) در آیات دیگر آمده است که (بَلَوْنَاهُم بِالْحَسَنَاتِ وَالسَّیِّئَاتِ) این (بَلَوْنَاهُم بِالْحَسَنَاتِ) به خیر برمیگردد (وَالسَّیِّئَاتِ) به شرّ برمیگردد تعبیر (نَبْلُوکُم بِالشَّرِّ وَالْخَیْرِ فِتْنَةً) شبیه تعبیر (بَلَوْنَاهُم بِالْحَسَنَاتِ وَالسَّیِّئَاتِ) است در آیهٴ 78 و 79 سورهٴ مبارکهٴ «نساء» به این صورت آمده است که (أَیْنََما تَکُونُوا یُدْرِککُّمُ الْمَوْتُ وَلَوْ کُنتُمْ فِی بُرُوجٍ مُشَیَّدَةٍ وَإِن تُصِبْهُمْ حَسَنَةٌ یَقُولُوا هذِهِ مِنْ عِندِ اللّهِ وَإِن تُصِبْهُمْ سَیِّئَةٌ یَقُولُوا هذِهِ مِن عِندِکَ قُلْ کُلٌّ مِنْ عِندِ اللّهِ) حسنات مِن عند الله است، سیّئات مِن عند الله است، خیر مِن عند الله است شرّ مِن عند الله است اما تفاوت حسنات و سیّئات تفاوت خیر و شرّ در مِن الله بودن است که حَسنات مِن الله است خیر مِن الله است شرّ مِن الله نیست سیّئه مِن الله نیست این تفاوت مبسوط در همان آیات سورهٴ «نساء» حل شد فرمود: (قُلْ کُلٌّ مِنْ عِندِ اللّهِ) این یک، (فَمَالِ هؤُلاَءِ الْقَوْمِ لاَ یَکَادُونَ یَفْقَهُونَ حَدِیثاً) اینها چرا خوب تشخیص نمیدهند که بین (مِنَ اللّهِ) و (مِنْ عِندِ اللّهِ) فرق است خب آخر این درس میخواهد کسی این درسها را نخواند چطوری تشخیص بدهد فرمود اینها چرا فرق نمیگذارند بین (مِنْ عِندِ اللّهِ) و (مِنَ اللّهِ) (مَا أَصَابَکَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اللّهِ) پس حسنات و خیرات هم (مِنَ اللّهِ) است هم (مِنْ عِندِ اللّهِ) اما (وَمَا أَصَابَکَ مِن سَیِّئَةٍ فَمِن نَفْسِکَ) سیّئات و شرور (مِنْ عِندِ اللّهِ) هست اما (مِنَ اللّهِ) نیست فرق بین (مِنْ عِندِ اللّهِ) با (مِنَ اللّهِ) که حَسنات هم (مِنْ عِندِ اللّهِ) هست هم (مِنَ اللّهِ)، سیّئات (مِنْ عِندِ اللّهِ) هست اما (مِنَ اللّهِ) نیست چند روز در همان تفسیر سورهٴ مبارکهٴ «نساء» گذشت. خب، بنابراین اگر این مباحث خوب روشن شد معلوم میشود که سیّئات همینجاها نشأت میگیرد بالا که رفتیم دیگر سیّئهای نیست شرور همینجاها نشأت میگیرد از خود ماست قدری بالاتر رفتیم دیگر شرّ نیست اگر نصوصی دارد که ما سیّئه را به دست افراد اجرا میکنیم یا شرور را به دست افراد اجرا میکنیم بعد از گذراندن آن امور وضعش روشن خواهد شد خب این معنای حسنات و سیّئات از یک سو، خیر و شرّ از سوی دیگر.
در جریان استهزا فرمود بعضیها مسخره میکنند بعضیها بر اساس استعجال سؤال میکنند که قیامت چه موقع قیام میکند اگر واقعاً قصدشان سؤال هست در جواب به اینها بگو که چیزی که موقّت است جای سؤال است اما چیزی که وقت ندارد کِی و کجا ندارد تا کِی و کجا هست قیامت نیست وقتی قیامت ظهور میکند که هم کِی رخت بربندد هم کجا پس جا برای سؤال نیست آن را در سورهٴ مبارکهٴ «ملک» بیان کرده آیهٴ 25 سورهٴ مبارکهٴ «ملک» این است (وَیَقُولُونَ مَتَی هذَا الْوَعْدُ إِن کُنتُمْ صَادِقِینَ) قیامت چه موقع قیام میکند (قُلْ إِنَّمَا الْعِلْمُ عِندَ اللَّهِ وَإِنَّمَا أَنَا نَذِیرٌ مُبِینٌ) من از آن جهت که انسانیام نظیر شما و همچنین آسمان و زمین از آن جهت که یک موجود ممکناند هیچ کدام اینها از وضع قیامت باخبر نیستند برای اینکه یک وقت قیامت میآید که نه آسمان میتواند این بار را ببرد نه زمین میتواند اینقدر مسئلهٴ (زَلْزَلَةَ السَّاعَةِ شَیْءٌ عَظِیمٌ) سنگین است که آسمانها نمیتوانند آن را تحمل بکنند زمین نمیتواند آن را تحمل بکند کلّ این آسمان و زمین در هم پیچیده میشود (ثَقُلَتْ فِی السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ) خب شما از چه چیزی میخواهی سؤال بکنی از آسمان یا آسمانی سؤال بکنی از زمین و زمینی سؤال بکنی این حادثهٴ قیامت آن قدر توانفرساست که روی دوش آسمان و زمین جا نمیگیرد آسمان را درهم میکوبد زمین را درهم میکوبد (وَالْسَّمَاوَاتُ مَطْوِیَّاتٌ بِیَمِینِهِ) میشود، (وَالْأَرْضُ جَمِیعاً قَبْضَتُهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ) میشود (ثَقُلَتْ فِی السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ) هیچ کسی نمیتواند تحمل بکند آن وقت شما سؤال میکنید که در چه تاریخی قیامت میکند این آن سؤال این هم جواب که اصلاً صورت مسئله را شما باید عوض بکنید.
پرسش: ما از لازم سؤال میکنیم که پی به ملزوم ببریم قیامت
پاسخ: از اشراطالساعه سؤال بکنند.
پرسش: از خود آن زمان درهم ریختهشدن آسمان و زمین سؤال میکنند.
پاسخ: دیگر زمان درهم پیچیدهشدن معنایش این است که «یَلزم مِن وجوده العدم» آن زمانی که زمان درهم پیچیده میشود که فرض ندارد از اشراطالساعه میشود سؤال کرد اما چه موقع، چه موقع برمیخیزد، کجا کجا از بین میرود ما یک سؤال داریم از مکان میگوییم کجا که این کلمه مرکّب از یک حرف استفهام است و جا، یا چه موقع این هم مرکّب است از حرف استفهام و زمان خب ما سؤال بکنیم زمانی که زمان برمیخیزد چه موقع است این سؤال ما درست نیست اما اگر از اشراطالساعه سؤال بکنیم بله درست است شرایط و اشراط و علائم ظهور قیامت چه موقع است گفتند ظهور حضرت از همین قبیل است رجعت از همین قبیل است و مانند آن، خب آنها که بر اساس مسخره این حرف را میزنند جواب خاص دارد که در همین سورهٴ مبارکهٴ «انبیاء» و بعضی از سوَر مطرح است که الآن میخوانیم پس سؤال دربارهٴ قیامت یا سؤال علمی است جواب میدهند که (ثَقُلَتْ فِی السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ) اصلاً سؤال شما جا ندارد شما از چه کسی میخواهی سؤال کنی خود آن شخص که نیست از کجا میخواهی سؤال کنی جا و زمان و زمین برچیده میشود (ثَقُلَتْ فِی السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ) آن قدر این بار سنگین است که هیچ موجود آسمانی و زمینی توان تحمّل آن را ندارد این جواب، اما آنهایی که مسخره کردند به پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) میفرماید ما آنچنان کیفر را دامنگیر اینها میکنیم که از چند طرف محاط به عذاب میشوند این یک مطلب، مطلب دوم این است که همان طوری که خود تو آشنا هستی (مَا کُنتُ بِدْعاً مِنَ الرُّسُلِ) قبل از تو انبیای فراوانی آمدند قبل از تو هم همین استهزاها و مسخره بود که شما باید این را صبر بکنید با دو پاسخ دو نکته به وجود مبارک حضرت این مطلب را در میان گذاشت خب (وَإِذَا رَآکَ الَّذِینَ) این گروه که (کَفَرُوا إِن یَتَّخِذُونَکَ إِلَّا هُزُواً) نحوهٴ استهزایش هم همین بود که قبلاً بیان شد بعد خدا میفرماید: (خُلِقَ الْإِنسَانُ مِنْ عَجَلٍ) این مذمّت برای آن است که درست است انسان با عجله خلق شد اگر آن فطرت تأنّیپذیر را محترم بشمارد (فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا) را رعایت کند عقلِ فطری را گرامی بشمارد بیجا سؤال نمیکند بهجا سؤال میکند که «حُسن السؤال نصف العلم» هم ما را دستور دادند سؤال کنید که اگر سؤال کردید چندین نفر اجر میبرند خود سائل، خود مُجیب، خود مستمع همه اجر میبرند اگر سؤال عالمانه باشد و به موقع، اما فرمودند شما این گونه که سؤال میکنید سؤال استعجالی است عجلهای است شتابزده است سرعت نیست شتابزده است حرفِ عقلتان را گوش ندادید اگر انسان بدون فطرت و عقل خلق میشد جا برای مذمّت نبود برای اینکه (خُلِقَ الْإِنسَانُ مِنْ عَجَلٍ)، (کَانَ الْإِنْسَانُ عَجُولاً) اما با فطرت و الهامِ فجور و تقوا خلق شد اگر اینها را پشتسر بگذارد و شتابان کار بکند جا برای مذمّت است. خب، فرمود: (خُلِقَ الْإِنسَانُ مِنْ عَجَلٍ سَأُورِیکُمْ آیَاتِی فَلاَ تَسْتَعْجِلُونِ) نشانههای قدرت الهی را به شما نشان میدهیم هم اگر در دنیا باشد که آیات الهی است، در آخرت باشد ضمن اینکه آیات الهی است متن عذاب است آنگاه (وَیَقُولُونَ مَتَی هذَا الْوَعْدُ إِن کُنتُمْ صَادِقِینَ) این (مَتَی هذَا الْوَعْدُ) سورهٴ «انبیاء» با (مَتَی هذَا الْوَعْدُ) سورهٴ «مُلک» خیلی فرق میکند آنها عالمانه سؤال کردند که چه موقع قیامت قیام میکند خب جواب عالمانه داده شد اما این میگوید اگر راست میگویید وقتش چه موقع است نظیر آنچه در سورهٴ «اعراف» و غیر «اعراف» گذشت که میگویند (فَأْتِنَا بِمَا تَعِدُنَا إِن کُنتَ مِنَ الصَّادِقِینَ) خب اگر راست میگویید عذابی هست بیاورید خب این به صورت مسخره است دیگر این سؤال استهزایی یک کیفر تلخ دارد پس سؤال دو قِسم است یک سؤال عالمانه است نظیر سورهٴ «مُلک» آن وقت جواب عالمانه داده شد یک سؤال مسخرهای است که جوابش با تهدید همراه است (وَیَقُولُونَ مَتَی هذَا الْوَعْدُ إِن کُنتُمْ صَادِقِینَ).
پرسش:...
پاسخ: خب، این (إِن کُنتُمْ صَادِقِینَ) آنجا به قرینهٴ جوابی که داده شد معلوم میشود که برای ما مشکوک است درصدد استهزا نیست برای ما مشکوک است اگر واقعاً راست میگویید چه موقع قیام میکند از قرینهٴ جواب میفهمیم که درصدد استهزا نیست اما اینجا از قرینهٴ جواب میفهمیم که درصدد استهزاست آنجا اگر استهزا بود ذات اقدس الهی کیفر تلخ را ذکر میکرد آنجا فرمود: (قُلْ إِنَّمَا الْعِلْمُ عِندَ اللَّهِ وَإِنَّمَا أَنَا نَذِیرٌ مُبِینٌ) در بخشهای دیگری هم قرآن کریم میفرماید: (یسألونک عن الساعة کأنک حفیر عنها) از تو سؤال میکنند که قیامت چه موقع قیام میکند مثل اینکه تو میدانی خب تویی نمیمانی بله آن مسئلهٴ (دَنَا فَتَدَلَّی) یک حساب دیگری است که حضرت فرمود: «انا والساعة کآتین» بر اساس آن مقام که اینها از آنجا سؤال نمیکنند از همین حضرتی که میبینند به عنوان انسان سؤال میکنند فرمود: (یسألونک عن الساعة کأنک حفیر عنها) گویا بلدی (ثَقُلَتْ فِی السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ) به آنها بگو وقتی قیامت میکند نه آسمان میماند نه زمین میماند نه من میمانم نه شما آن وقت چیزی که وقتی بیاید همهٴ ما را از بین میبرد دیگر ما از او چه خبری داریم! اینجا به صورت مسخره سؤال کردند به دلیل اینکه اول استهزا را قبلاً آیهٴ قبل ذکر کردند بعد هم به دلیل پاسخ تلخی که ذات اقدس الهی به اینها میدهد فرمود: (لَوْ) این کاش اینهایی که الآن اینجا سؤال میکنند ای کاش میفهمیدند که آن صحنه را باخبر بودند (لَوْ یَعْلَمُ الَّذِینَ کَفَرُوا حِینَ لاَ یَکُفُّونَ عَن وُجُوهِهِمُ النَّارَ وَلاَ عَن ظُهُورِهِمْ) در بحثهای قبل داشتیم که کسانی که (أَحَاطَتْ بِهِ خَطِیئَتُهُ) اینها گُر میگیرند مشتعل میشوند اما بخشهایی از آیات قرآن کریم به چند جهت اینها اشاره میکند یکی به صورت اینها، یکی به پشت اینها، گاهی به پهلوی اینها، اینها که (نَبَذَ فَرِیقٌ مِنَ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتَابَ کِتَابَ اللّهِ وَرَاءَ ظُهُورِهِمْ) پشتشان مشتعل خواهد شد اینهایی که (عَبَسَ وَتَوَلَّی) هستند چهره درهم میکشند در برابر قرآن و عترت این چهره سوخته میشود این صورت را میسوزانند پهلو را میسوزانند و پشت را میسوزانند اما در دو قسمت از قرآن کریم که یکی سورهٴ «انفال» هست فرمود اینها در هنگام مرگ گرفتار دو آسیباند آیهٴ پنجاه سورهٴ مبارکهٴ «انفال» این بود (وَلَوْ تَرَی إِذْ یَتَوَفَّی الَّذِینَ کَفَرُوا الْمَلاَئِکَةُ یَضْرِبُونَ وُجُوهَهُمْ وَأَدْبَارَهُمْ) در ذیل آن آیه مکرّر این بیان لطیف مرحوم آقا شاهآبادی(رضوان الله علیه) استاد حضرت امام(رضوان الله علیه) آمده ایشان در آن جزوهٴ شذراتشان دارند که سرّ اینکه در حال مرگ صورتهای تبهکاران را میزنند و پشت اینها را میزنند ایشان توجیهشان این است فرشتگان مأمور این عالَم میبینند این شخص سرمایه را که عمر بود هدر داد و چیزی کسب نکرد و جای دیگران را تنگ کرد با فشار پشتش را میزنند از دنیا به برزخ میفرستند فرشتگان و مأموران برزخ میبینند این با دست خالی دارد میآید به صورتش سیلی میزنند که در این مدّت بودی چه کردی این سیلی زدن صورت برای فرشتگان برزخی است این مُشت زدن به پشت برای فرشتگان دنیاست این توجیه این بزرگوار است شواهد دیگری هم بود خب (یَضْرِبُونَ وُجُوهَهُمْ وَأَدْبَارَهُمْ) همین مضمون که در سورهٴ مبارکهٴ «انفال» هست در سورهٴ مبارکهٴ 47 هم که به نام مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) آن هم به همین مضمون آمده اما در سورهٴ مبارکهٴ «توبه» که باز بحثش گذشت فرمود یک عدّه را از سه جهت داغ میکنند آن سرمایهدارانی هستند که اکتناس کردند نه سرمایه را در راه تولید گذاشتند نه قرضالحسنه دادند نه انفاق کردند فقط سودش را گرفتند اینها را از سه جهت داغ میکنند اینها را که آیهٴ 34 و 35 سورهٴ مبارکهٴ «توبه» این بود که آنهایی که (وَالَّذِینَ یَکْنِزُونَ الذَّهَبَ وَالْفِضَّةَ وَلاَ یُنفِقُونَهَا فِی سَبِیلِ اللّهِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذَابٍ أَلِیمٍ ٭ یَوْمَ یُحْمَی عَلَیْهَا فِی نَارِ جَهَنَّمَ) این سکّهها، سکّههای نسوز است این اسکناسها دیگر اسکناس نسوز است این شخص همین سکّهها را میبیند و همین اسکناسها را میبیند که اینها در عین حال که مشتعلاند خاکستر نمیشوند. خب، (یَوْمَ یُحْمَی عَلَیْهَا فِی نَارِ جَهَنَّمَ فَتُکْوَی بِهَا جِبَاهُهُمْ) جِبهههای اینها پیشانی اینها پیشانوی اینها را داغ میکنند کِیْ یعنی داغ کردند سابقاً هیچ راهی نداشتند قطع و امثال ذلک دردهای دیگر نبود کِیْ میکردند داغ میکردند در بیانات نورانی حضرت امیر هم در ذیل این آیه خوانده شد در نهجالبلاغه دارد که من شما را بالأخره آخر اگر اثر ندارد کِیْ میکنم داغ میکنم «فَآخِرُ الدَّوَاءِ الْکَیُّ» اگر حافظ دارد «علاج کِیْ کنمت کآخر الدوا الکی» ناظر به همین است نه علاج کِی کنم، «علاج کِی کنمت» چرا؟ چون «کآخر الدواء الکی» یعنی اینکه داغت میکنم نه اینکه درصدد استفهام باشد یا درصدد این باشد که تو علاجپذیر نیستی بگوید علاج کِی کنم خب، کِیْ یعنی داغ کردن فرمود پیشانی اینها را داغ میکنند یک، (وَجُنُوبُهُمْ) پهلوی این سرمایهدارها را داغ میکنند و پشت اینها را داغ میکنند سه (فَتُکْوَی بِهَا جِبَاهُهُمْ وَجُنُوبُهُمْ وَظُهُورُهُمْ) بعد میگویند: (هذَا مَا کَنَزْتُمْ لأَنْفُسِکُمْ فَذُوقُوا مَا کُنْتُمْ تَکْنِزُونَ) اقتصاد اسلامی را، کسب درست را، ایجاد اشتغال را این آیه و امثال این آیه حل میکند اگر مردم خدای ناکرده از خدا و قیامت نترسند همین وضع تورّم است که میبینید اما اگر سرمایهدارها بدانند که بالأخره همین پول داغ میکند اینها را خب میدانند در کار، کسب حلال از ربا و از بهرههای زاید پرهیز میکنند اینها را جوانها را مشتغل میکنند این است که قرآن کریم یک عدّه را دیوانه میداند برای همین است دیگر آدم تمام تلاش و کوشش را بکند به تعبیر مرحوم شیخ بهایی مثل کِرم ابریشم بشود بِتَند، بتند، بتند آن داخل خفه بشود «کدودٌ کدود الغزّ یَنسج دائما» این تعبیر لطیف مرحوم شیخ بهایی است فرمود یک عدّه مثل کِرم ابریشماند میتَنند، میتنند، میتنند آن داخل خفه میشوند اگر این آیات نتوانست جامعه را اصلاح کند بسیار سخت است ما بتوانیم اقتصاد اسلامی داشته باشیم. خب، چرا این کار را میکنند برای اینکه این فقیر یا این جوان بیکار وقتی به سرمایهداری مراجعه کرده است که کاری انجام بدهید این سرمایهتان را بگذارید در کار حالا سود کمتری بردید بردید شما که باید همه را بگذارید آدم کاری بکند که همه را به همراه ببرید این خیلی فکر راغی است که دین به ما داد فرمود کاری بکن که هر چه داری همراه ببری مبادا کاری بکنی که هر چه داری بگذاری و افسوس بخوری آدم میتواند همهٴ آنچه دارد به همراه ببرد اگر در راه خیر صرف بکند دیگر. خب، چرا این کار را میکنند برای این کسی که رفته به سراغ سرمایهداری که اهل اکتناض است پیشنهاد کار داد یا پیشنهاد قرضالحسنه داد یا پیشنهاد کمک داد او اول صورت درهم میکِشد ابرو تُرُش میکند چهره دِژَم میکند این اولین کار بعد کم کم نیمرخ فاصله میگیرد به او پهلو میکند بعد پشت میکند و میرود این سهجا که نسبت به عدّهای فقرا یا جوانهای بیکار بیاعتنایی کردند این سهجا را داغ میکنند هم پیشانی را که درهم پیچیده شد دِژم کرد و هم پهلو را که نیمرخ بیاعتنایی کرد و هم پشت را خب این با آیه محلّ بحث منافات ندارد حصر نکرده که فقط همین صورت و پشت را که حالا پهلو را عذاب نمیکنند اگر بعضی از جاها مُثنّاست بعضی از جاها مثلّث است از سنخ مثبتیناند قابل جمعاند در یک جا دارد سه جا را در یک جا دارد دو جا را این دو جا که به صورت حصر نیست که خب فرمود این (لاَ یَکُفُّونَ عَن وُجُوهِهِمُ النَّارَ وَلاَ عَن ظُهُورِهِمْ) اینها نه میتوانند عذاب را از صورتهایشان بگیرند نه میتوانند از پشتهایشان بگیرند این هست ولو اینکه وقتی از دو طرف نتوانستند پهلو هم همین است (وَلاَ عَن ظُهُورِهِمْ وَلاَ هُمْ یُنصَرُونَ) که بحثش گذشت (بَلْ تَأْتِیهِم بَغْتَةً فَتَبْهَتُهُمْ فَلاَ یَسْتَطِیعُونَ رَدَّهَا وَلاَ هُمْ یُنظَرُونَ) نه ناصر دارند نه انذار، انذار جان کان ذو عسرة میسر) انذار یعنی مهلت دادن نه کسی به آنها مهلت میدهد نه کسی به یاری آنها میشتابد بعد جواب دوم را این فرمود که فرمود رسول من نگران نباش عدّهای از انبیا قبل از تو بودند عدّهای از کفار و منافقین هم آنها را مسخره کردند (وَلَقَدِ اسْتُهْزِئَ بِرُسُلٍ مِن قَبْلِکَ) ما آنها را به خاک سیاه نشاندیم اینها را هم مینشانیم (فَحَاقَ بِالَّذِینَ سَخِرُوا مِنْهُم مَّا کَانُوا بِهِ یَسْتَهْزِءُونَ) لذا در سورهٴ مبارکهٴ «حجر» در بخش پایانی سورهٴ «حجر» که بحثش گذشت فرمود: (إِنَّا کَفَیْنَاکَ الْمُسْتَهْزِئِینَ) آنهایی که تو را مسخره کردند ما کافی بودیم بساط آنها را جمع کردیم در سورهٴ مبارکهٴ «حجر» آیهٴ 95 این بود (إِنَّا کَفَیْنَاکَ الْمُسْتَهْزِئِینَ) در اینجا وعده میدهد که عدّهای انبیای قبل را مسخره کردند ما آنها را به خاک مذلّت نشاندیم آنهایی که تو را مسخره میکنند به خاک مذلّت مینشانیم برای اینکه (إِنَّا کَفَیْنَاکَ الْمُسْتَهْزِئِینَ) حالا فرق نمیکند به صورت کاریکاتور دانمارک باشد یا به صورت قرآنسوزی آن ابرهی سفیه باشد یا به صورت دیگر. «أعاذنا الله مِن شرور أنفسنا و سیّئات أعمالنا»
«و الحمد لله ربّ العالمین»
(کُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ وَنَبْلُوکُم بِالشَّرِّ وَالْخَیْرِ فِتْنَةً وَإِلَیْنَا تُرْجَعُونَ (35) وَإِذَا رَآکَ الَّذِینَ کَفَرُوا إِن یَتَّخِذُونَکَ إِلَّا هُزُواً أَهذَا الَّذِی یَذْکُرُ آلِهَتَکُمْ وَهُم بِذِکْرِ الرَّحْمنِ هُمْ کَافِرُونَ (36) خُلِقَ الْإِنسَانُ مِنْ عَجَلٍ سَأُورِیکُمْ آیَاتِی فَلاَ تَسْتَعْجِلُونِ (37) وَیَقُولُونَ مَتَی هذَا الْوَعْدُ إِن کُنتُمْ صَادِقِینَ (38) لَوْ یَعْلَمُ الَّذِینَ کَفَرُوا حِینَ لاَ یَکُفُّونَ عَن وُجُوهِهِمُ النَّارَ وَلاَ عَن ظُهُورِهِمْ وَلاَ هُمْ یُنصَرُونَ (39) بَلْ تَأْتِیهِم بَغْتَةً فَتَبْهَتُهُمْ فَلاَ یَسْتَطِیعُونَ رَدَّهَا وَلاَ هُمْ یُنظَرُونَ (40) وَلَقَدِ اسْتُهْزِئَ بِرُسُلٍ مِن قَبْلِکَ فَحَاقَ بِالَّذِینَ سَخِرُوا مِنْهُم مَّا کَانُوا بِهِ یَسْتَهْزِءُونَ (41) قُلْ مَن یَکْلَؤُکُم بِالَّلیْلِ وَالنَّهَارِ مِنَ الرَّحْمنِ بَلْ هُمْ عَن ذِکْرِ رَبِّهِم مُّعْرِضُونَ (42) أَمْ لَهُمْ آلِهَةٌ تَمْنَعُهُم مِن دُونِنَا لاَ یَسْتَطیعُونَ نَصْرَ أَنفُسِهِمْ وَلاَ هُم مِنَّا یُصْحَبُونَ (43)
چون سورهٴ مبارکهٴ «انبیاء» در مکه نازل شد و مطالب مهمّ سوَر مکّی اصول دین هست یعنی توحید و وحی و نبوّت و معاد به اضافهٴ خطوط کلی اخلاق و فقه و حقوق, بخش توحید را و همچنین نبوّت را تا حدودی گذراندند و جریان معاد مطرح شد این گروه هم به وحی و نبوّت با نگاه استهزایی مینگریستند هم دربارهٴ معاد. در جریان معاد و قیامت گاهی استهزا میکردند گاهی استبعاد داشتند و گاهی استفهام. جوابهای قرآن کریم از این سه مقطع سه گونه است آنجا که به صورت استهزا دربارهٴ معاد سخن میگفتند پاسخ مناسب خود را دارد آنجا که به عنوان استبعاد سؤال میکردند که این کار بعید است (إِذَا مُزِّقْتُمْ کُلَّ مُمَزَّقٍ) شما وقتی که تکّه تکّه شدید پاره پاره شدید دوباره زنده میشوید به یکدیگر میگفتند این کار بسیار بعید است یک پاسخ مناسب دارد آنجا که سؤالشان استفهامی است نه استهزایی و نه استبعادی آنجا هم جواب مخصوص دارد در قرآن کریم دربارهٴ معاد انحای گوناگون سؤال مطرح است. در این بخش از آیات از این جهت که هم مسبوق به استهزاست هم ملحوق به استهزا زمینهٴ اینکه این سؤال, سؤال استهزایی باشد هست مسبوق به استهزاست برای اینکه دارد (وَإِذَا رَآکَ الَّذِینَ کَفَرُوا إِن یَتَّخِذُونَکَ إِلَّا هُزُواً) ملحوق به استهزاست برای اینکه فرمود: (وَلَقَدِ اسْتُهْزِئَ بِرُسُلٍ مِن قَبْلِکَ) بنابراین این سؤال میتواند سؤال استهزایی باشد مواردی که سؤال استهزایی نیست سؤال استبعادی است یا استفهامی است آنجا هم جوابهای خاصّ خودشان را دارند بعضی از امور مشترک بین این سه نحوه سؤال است و آن این است که قیامت دفعتاً قیام میکند و دامنگیر کفّار و منافقان خواهد بود.
مطلب بعدی در جریان شرّ بود که گذشت که (نَبْلُوکُم بِالشَّرِّ وَالْخَیْرِ فِتْنَةً) شرّ یک امر وجودی نیست یعنی چیزی در عالَم موجود باشد این موجود شرّ باشد نیست این موجود برای خودش خیر است برای علل و عواملش خیر است برای معالیل و آثار و ملازم و ملزومات و لوازمش خیر است ممکن است آثاری داشته باشد که آن آثار نسبت به دیگران شرّ باشد آن آثار یا لیس تامّه است یا لیس ناقصه یعنی باعث زوال یک شیء است یا باعث زوال سلامت و کمال آن شیء گاهی ممکن است خیال بشود که جهنّم شرّ است جهنم خیر است چون مظهر عدل الهی است و کیفر تبهکاران و کفّار و منافقان به وسیلهٴ همین جهنم است اگر جهنم نبود شرّ بود و ظلم بود ظالم را تنبیه کردن کافر و منافق را عِقاب کردن این عدل و رحمت است این طور نیست که عدل نباشد عدل خیر است پس جهنم یک امر وجودی است مانند سایر موجودات که برای علل و مالیلش خیر است و اصل وجودش رحمت است برای اینکه برای تنبیه و مجازات و کیفر تبهکاران است وجود چنین چیزی خیر است نسبت به کفّار و منافق شرّ است برای اینکه حیات اینها یا سلامت اینها را در خطر میاندازد از آن جهت که سلامت اینها را و رفاه اینها را از بین میبرد شرّ است که این امر عدمی است بنابراین چیزی در عالَم امر وجودی باشد و شرّ باشد نخواهیم داشت. در جریان ابلیس هم همین طور است ابلیس هم برای خودش برای ذریّهٴ خودش برای دودمان و خانوادهٴ خودش خیر است مثل سایر موجودات زندهای که زاد و ولد دارد که (إِنَّهُ یَرَاکُمْ هُوَ وَقَبِیلُهُ) یا (أَفَتَتَّخِذُونَهُ وَذُرِّیَّتَهُ أَوْلِیَاءَ) اما شیطان وسیلهٴ امتحان است در امتحان دو عامل لازم است یکی ابزار آزمون یکی تحریک مجاری ادرایک در قرآن کریم فرمود آنچه در زمین است زیباییها اینها زیبایی و زیور زمین است نه زیور شما برای شما آزمون است که در سورهٴ مبارکهٴ «کهف» طبق دو آیهای که در سورهٴ «کهف» بود این مطلب ثابت شد فرمود: (إِنَّا جَعَلْنَا مَا عَلَی الْأَرْضِ زِینَةً لَّهَا) نه «لکم» یعنی اگر باغ است, اگر فرش است, اگر خانه و ساختمان و امثال اینهاست اینها زینتالأرض است نه زینتالإنسان (إِنَّا جَعَلْنَا مَا عَلَی الْأَرْضِ زِینَةً لَّهَا) بر فرض علم پیشرفت بکند و انسان سفر فضایی داشته باشد از زمین به آسمان منتقل بشود هجرت کند کوچ کند آنجا زندگی کند باز این هم منظومهٴ شمسی و نظام کیهانی و ستارهها اینها زینةالسماء هستند نه زینةالإنسان (إِنَّا زَیَّنَّا السَّماءَ الدُّنْیَا بِزِینَةٍ الْکَوَاکِبِ) یعنی اگر شمس و قمر زیورند زیور اهل سما نیستند زیور سما هستند سقف عالَم را خدا مزیّن کرده است مثل اینکه کَف عالم و سطح عالم را مزیّن کرد پس اینها زینةالأرض و زینةالسماء هستند زینت انسان نیستند زینت انسان همان طوری که بارها گذشت در سورهٴ مبارکهٴ «حشر» بیان شده که فرمود خدای سبحان (حَبَّبَ إِلَیْکُمُ الْإِیمَانَ وَزَیَّنَهُ فِی قُلُوبِکُمْ) خداوند ایمان را محبوب شما قرار داد و زیور انسان و زینت بشر ساخت آنچه در درون جان انسان است زینت اوست آنچه از جان انسان بیرون است که زینت او نیست فرمود زینت انسان ایمان است محبّت الهی و مانند آن است. خب, پس زینت انسان مشخص شد, زینت ارض مشخص شد, زینت السماء مشخص شد موارد امتحان دو عنصر دارد یکی آن مادّهٴ خام مادّهٴ اوّلی که این در آسمان و زمین هست خدا آن را آفرید عنصر دیگر آسمان این است که کسی باید او را زیور نشان بدهد و به انسان بفهماند این زینت توست انسان را تحریک کند که از آن زیور استفاده کند این کار, کار شیطان است و این کار اگر نباشد امتحان صورت نمیپذیرد خب در زمین باغ هست, بوستان هست, کوه و دشت و دَمَن هست انسان تحریک نمیشود وقتی تحریک نشد آزمون در کار نیست وقتی تحریک میشود که کسی مغالطه کند زینةالأرض را زینةالإنسان بداند یک, و زینةالإنسان را خرافات و فُسون و فسانه معرفی کند دو, آنکه در سورهٴ «حشر» زینت انسان شده ایمان است کسی باید باشد که این ایمان را به عنوان ارتجاع و عقبافتادگی و افسانه و اسطوره بگوید و زینةالأرض را زینةالإنسان تفهیم کند این کارِ شیطان است شیطان گفت (لَأُزَیِّنَنَّ لَهُمْ فِی الْأَرْضِ), (وَلَأُضِلَّنَّهُمْ وَلَأُمَنِّیَنَّهُمْ), (وَلْأُغْوِیَنَّهُمْ) اینها تعبیرات گوناگونی است که با تقدیم و تأخیر دربارهٴ کارهای شیطان است گفت من اُمنیه و آرزو در اینها ایجاد میکند زمین را برای اینها زیبا و زیور جلوه میدهم و اینها را گمراه میکنم و میفریبم. خب, پس امتحان به دو عامل وابسته است یکی آن مادهٴ خام که موجودات زمینی است باغ و بوستان و امثال ذلک, یکی تحریک انسان, تشویق انسان, ترغیب انسان به فراهم کردن آنها این کار با شیطنتِ شیطان انجام میگیرد که این شیطان مغالطه میکند زینتنما را زینت انجام میدهد و حقیقت را افسانه و اسطوره میگوید دین که حقیقت است میگوید که اساطیر اوّلین است مزایا و مظاهر دنیایی که زینةالأرض است نه زینةالإنسان آن را زینت انسان معرفی میکند این کار شیطان است بنابراین ابتلا بدون شیطنتِ شیطان ممکن نیست درست است که باغ و راغ را خدا در زمین خلق کرد ولی این وسیلهٴ امتحان نیست برای اینکه انسان تا تحریک نشود تا تشویق پیدا نکند تا او را زینت خود نداند تا آرزوی او را در سر نپروراند کاری انجام نمیدهد همهٴ این امور به وسیلهٴ شیطان است.
پرسش:...پاسخ: بله شهوت را تحریک میکند دیگر, اینها شهوت و غضب ابزار شیطنتِ شیطاناند او اگر بخواهد در بخش اندیشه کسی را فریب بدهد وهم و خیال ابزار اویند, اگر بخواهد در بخش انگیزه کسی را فریب بدهد شهوت و غضب ابزار کار او هستند یک وقت است کسی گرفتار شهوت و غضب نیست در مسائل اعتقادی و شبهات دینی و اینها دارد کار میکند برای فریب دادن او این وهم و خیال را به جای عقل مینشاند این شخص به جای اینکه عاقل بشود میشود مُختال به تعبیر قرآن کریم به دام شیطنت میافتد چون همهٴ مغالطات در اثر نفوذ شیطنتِ شیطان در همان اتاق فکر یک طلبه یا دانشجوست و اگر خواست در مسائل عملی آلوده بشود شهوت و غضب را تحریک میکند. خب, بنابراین در آزمون ما دو عامل لازم داریم یکی آن ابزار خاص یکی تحریک, تحریک به وسیلهٴ شیطنت شیطان خواهد بود لذا آن مسئلهٴ امتحان است وجودش در عالَم خیر و رحمت و برکت است و اگر کسی به جنگ او در جهاد اکبر قیام بکند و موفق بشود به مقام ولایت الهی میرسد خب اگر جنگی نباشد جهادی نباشد کسی آزمون نمیشود کسی به جایی نمیرسد اگر بخواهد همین طور بدون جبههٴ جهاد اکبر به مقام برسد میشود فرشته از این فرشتهها خدا زیاد خلق کرده است دیگر لازمهاش این است که انسان خلق نکند اصلاً انسان موجودی است که با شهوت و غضب کار میکند. خب, پس شیطنتِ شیطان به امتحان برمیگردد وجود شیطان در کلّ عالم لازم است جهنم هم که خیر و رحمت و برکت است برای اینکه مظهر عدل الهی است فرمود در آن روز دلهای مؤمنینِ ستمدیده تَشفّی پیدا میکند و خوشحال میشوند کیفر دادن طبقهٴ طاغی و ظالم باعث تشفّی قلب مؤمنین است آن روز مسلمانها و مؤمنان در قیامت خوشحال میشوند پس جهنم خیر و عدل است وجود شیطان در عالَم خیر است منتها ما باید مواظب باشیم که گرفتار این شرّ نشویم این دربارهٴ استهزاهایی که کردند فرمود آنهایی که استهزا کردند همین استهزا از باب تجسّم اعمال هست یا عامل و علل و عوامل دیگر هست تعبیرات قرآن کریم این است که (وَلاَ یَحِیقُ الْمَکْرُ السَّیِّئُ إِلَّا بِأَهْلِهِ) اینها حاقَ یعنی أحاطَ اینها سیّئات داشتند, مکر و حیله داشتند مکر و حیلهٴ اینها دامنگیر خود اینها شد یا در اوایل سورهٴ مبارکهٴ «بقره» فرمود منافقین اهل خُدعهاند اما (وَمَا یَخْدَعُونَ إِلاَّ أَنْفُسَهُمْ) ولکن اینها اهل شعور و آگاهی نیستند که دارند چه کسی را فریب میدهند اینها خودشان را فریب میدهند و نمیفهمند برای اینکه انسان به ضرر خودش کار میکند در سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» که (إِنْ أَحْسَنتُمْ أَحْسَنتُمْ لأَنفُسِکُمْ وَإِنْ أَسَأْتُمْ فَلَهَا) آنجا گذشت که انسان هرگز نسبت به دیگری کار خیر نمیکند یک, و هرگز نسبت به دیگری کار بد نمیکند دو, الاّ بالتّبع أو بالعرض اوّلین کاری که انسان میکند نسبت به خودش میکند این لام هم لام نفع نیست تا به قرینهٴ مشاکله حمل بشود آیهٴ سورهٴ «اسراء» این است که (إِنْ أَحْسَنتُمْ أَحْسَنتُمْ لأَنفُسِکُمْ وَإِنْ أَسَأْتُمْ فَلَهَا) برخیها گفتند برای مشاکله به جای «علیها», «لها» گفته شد در حالی که آنجا گذشت به تعبیر سیدناالاستاد مرحوم علامه(رضوان الله علیه) این لام, لام اختصاص است نه لام نفع یعنی عمل مختصّ عامل است اگر کسی چاهی میکَند این در درون اتاق زیست خودش دارد چاه میکَند این فاضلاب او را متعذّی میکند گاهی هم ممکن است بویش به عابر برسد یا اگر درختی غرس کرد این شجرهٴ طوبا را در درون منزل خود غرس کرد از میوهٴ این درخت خودش استفاده میکند گاهی ممکن است سایهٴ این درخت کنار عابرِ کنار جدار را متنعّم بکند عمل ممکن نیست از عامل جدا بشود اگر کسی نسبت به دیگری احسانی کرده, کمکی کرده, خیری به او رسانده چیزی به او داده این صد درصد برای خود اوست بدون تردید سایهٴ این عمل به او میرسد چه اینکه اگر کسی نسبت به دیگری ستم کرده این سمّ صد درصد در درون جان خود اوست بوی این سم یا آثار ضعیف این سم به دیگری میرسد عمل مخصوص عامل است از عامل جدا شدنی نیست (إِنْ أَحْسَنتُمْ أَحْسَنتُمْ لأَنفُسِکُمْ وَإِنْ أَسَأْتُمْ فَلَهَا) نه «علیها» نه برای مشاکله لام گفته شد مثل «الجُلّ للفرس» این لام برای لام اختصاص است دیگر نه لام نفع عمل برای عامل است خب اگر عمل برای عامل است در بخشهای فراوانی فرمود: (وَلاَ یَحِیقُ الْمَکْرُ السَّیِّئُ إِلَّا بِأَهْلِهِ) مکر فقط دامنگیر خود مکّار میشود خُدعه دامنگیر خود مخادع میشود (وَمَا یَخْدَعُونَ إِلاَّ أَنْفُسَهُمْ وَمَا یَشْعُرُونَ) اینجا هم فرمود اینها که استهزا میکنند (فَحَاقَ بِالَّذِینَ سَخِرُوا مِنْهُم مَّا کَانُوا بِهِ یَسْتَهْزِءُونَ) همان استهزا دامنگیر اینها میشود منتها آثار بالعرضش به دیگری میرسد پس به وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود انبیایی قبل از شما بودند, اُممی قبل از شما بودند, استهزاهایی قبل از این استهزا بود آنها هم صبر کردند تو هم صبر بکن برای اینکه این استهزا کنندهها علیه خود چاه میکَنند شما نگران هیچ چیزی نباش پس دوتا پاسخ داد استهزا یکی آن کیفر تلخ جهنم یکی اینکه خود این استهزا که دامنگیر اینها میشود سابقه دارد انبیای دیگر بودند صبر کردند و مانند آن. بعد فرمود: (قُلْ) به اینها بگو (مَن یَکْلَؤُکُم بِالَّلیْلِ وَالنَّهَارِ مِنَ الرَّحْمنِ) شما که الرحمن, این جدال احسن است اینها برای ملحد نیست برای مشرک است مشرکین الرحمن را الله را قبول داشتند با اینکه الرحمن را الله را قبول داشتند آنها را الرحمن و الله را عبادت نمیکردند آلهه را عبادت میکردند فرمود به عنوان جدال احسن بگو اگر الرحمانی که شما معتقدید قصد عذاب داشت نسبت به شما خواست سوئی به شما برساند چه کسی مشکل شما را حل میکند نه خودتان توان آن را دارید نه از بتها ساخته است خودتان مشکل خودتان را نمیتوانید حل کنید یک, بتها مشکل خودشان را نمیتوانند حل کنند دو, چه رسد به اینکه مشکل شما را حل کنند سه, فرمود: (قُلْ مَن یَکْلَؤُکُم) «کَلأئه» یعنی «حَفَظَه» کالیء یعنی حافظ فرمود چه کسی شما را حفظ میکند اگر ذات اقدس الهی بخواهد عذاب را دامنگیرتان کند (مَن یَکْلَؤُکُم بِالَّلیْلِ وَالنَّهَارِ) گاهی ممکن است حادثهٴ تلخ شب پیش بیاید گاهی ممکن است روز پیش بیاید چه کسی شما را حفظ میکند (مِنَ الرَّحْمنِ) اگر خدای سبحان آسیبی خواست به شما برساند در بخشهایی از قرآن کریم فرمود اگر خدا کسی را بخواهد به عذاب گرفتار کند هیچ کسی نمیتواند جلوی عذاب الهی را بگیرد (وَإِن یَمْسَسْکَ اللَّهُ بِضُرٍّ فَلاَ کَاشِفَ لَهُ إِلَّا هُوَ) در سورهٴ مبارکهٴ «سبأ» و مانند آن این مضمون آمده است که اگر خداوند چه اینکه (مَتَی هذَا الْوَعْدُ) هم آنجا آمده این در سورهٴ مبارکهٴ «یس» آیهٴ 23 این است که (وَاتَّخَذُوا مِن دُونِ اللَّهِ آلِهَةً لَّعَلَّهُمْ یُنصَرُونَ) فرمود به اینها بگو من بتها را بپرستم در حالی که از اینها کاری ساخته نیست88یعنی «یُرِدْنی» که این یاء حذف شد این نونِ وقایه مکسور است و کسرهاش هم علامت حذف یاء است (إِن یُرِدْنِ الرَّحْمنُ) یعنی «إن یُردنی الرحمن» الرحمان اگر اراده کرد به من آسیبی برساند از این آلهه کاری ساخته نیست چه اینکه در بخشهای دیگر هم فرمود: (وَإِن یَمْسَسْکَ اللّهُ بِضُرٍّ فَلاَ کَاشِفَ لَهُ إِلَّا هُوَ) اگر خدای سبحان اراده کرد که ضرری به کسی برساند هیچ کس نمیتواند آن ضرر را برطرف کند مگر خدای سبحان چه اینکه بخشهایی از این در سورهٴ مبارکهٴ «انعام» گذشت که در آنجا آیهٴ هفده سورهٴ مبارکهٴ «انعام» این بود (وَإِن یَمْسَسْکَ اللّهُ بِضُرٍّ فَلاَ کَاشِفَ لَهُ إِلَّا هُوَ) اگر خدا خواست خیری برساند کسی نمیتواند جلوی خیر خدا را بگیرد و اگر اراده کرد آسیبی به شما برساند کسی نمیتواند جلوی این آسیب را بگیرد (وَإِن یَمْسَسْکَ اللّهُ بِضُرٍّ فَلاَ کَاشِفَ لَهُ إِلَّا هُوَ) بر اساس توحید که «هو الضارّ و النافع» که در دعای جوشن کبیر آمده است ضارّ اوست و لاغیر, نافع اوست و لاغیر در قبال ارادهٴ الهی احدی نمیتواند ضَرّ او را یا نفع او را برطرف کند اینجا هم فرمود اگر خدای سبحان خواست آسیبی به شما برساند چه کسی شما را حافظ است خودتان که نمیتوانید از خودتان دفاع کنید آلههٴ شما مشکل خودشان را حل نمیکنند اگر کسی تبر بگیرد بساط اینها را برمیچیند (فَجَعَلَهُمْ جُذَاذاً إِلَّا کَبِیراً لَّهُمْ) در بخش پایانی سورهٴ مبارکهٴ «حج» دارد که اگر مگسی روی اینها بنشیند اینها نمیتوانند از خودشان دفاع کنند (وَإِن یَسْلُبْهُمْ الذُّبَابُ شَیْئاً لاَّ یَسْتَنقِذُوهُ مِنْهُ ضَعُفَ الطَّالِبُ وَالْمَطْلُوبُ) خب بُتی که نمیتواند مگس خودش را بپراند این چه مشکل شما را حل میکند الیوم هم همین طور است شما میبینید در بخشهایی از ژاپن, چین, هند در برابر این بتها خاضعاند گاهی هم ممکن است در برابر انسانهای بُتنما هم خاضع باشند سرّش این است که اگر کسی واقعاً (فَاسْتَخَفَّ قَوْمَهُ) دامنگیر او شد شستشوی مغزی شد و چیزی را درک نکرد همین آفتها به سراغ او خواهد رفت. خب, فرمود اگر این آلهه آسیب ببینند اینها مشکل خودشان را نمیتوانند حل کنند تا مشکل شما را حل کنند پس نه شما مشکل خودتان را حل میکنید یک, نه آن بُتها مشکل خودشان را حل میکنند دو, نه بتها مشکل شما را میتوانند حل کنند سه, (مَن یَکْلَؤُکُم بِالَّلیْلِ وَالنَّهَارِ مِنَ الرَّحْمنِ) خب شما چگونه از رحمان کمک میگیرید شما که به رحمان کفر ورزیدید برای او شریک قائل شدید (بَلْ هُمْ عَن ذِکْرِ رَبِّهِم مُّعْرِضُونَ) شما که از رحمان اِعراض کردید کافر به ذکر رحمانید چه پناهندگی میتوانید نسبت به خدای سبحان داشته باشید.
پرسش:...پاسخ: اینها الله و الرحمان را میشناختند اما اسامی دیگر را اِله را میگفتند مخصوص بتهاست اگر در تعبیرات دینی میآمد که خدا اِله است میگفتند ما غیر از آلهه, بتها اِله دیگر نداریم. خب, در قرآن فرمود: (قُلِ ادْعُوا اللَّهَ أَوِ ادْعُوا الرَّحْمَانَ أَیّاً مَا تَدْعُوا فَلَهُ الْأَسْماءُ الْحُسْنَی) این دو اسم برای آنها آشنا بود. (لَهُمْ آلِهَةٌ تَمْنَعُهُم مِن دُونِنَا) خدای سبحان به پیغمبرش(صلّی الله علیه و آله و سلّم) در آنجا فرمود بگو معلوم میشود که مخاطب خدا پیغمبر بود (قُلْ مَن یَکْلَؤُکُم) در همین راستا با پیغمبر دارد گفتگو میکند مخاطب پیغمبر است ولی محور گفتگو آنها هستند (أَمْ لَهُمْ آلِهَةٌ) یعنی خدا به پیغمبر دارد میگوید که به آنها بگو و خدا به پیغمبر میفرماید چه کسی از آنها حمایت میکند خودشان که نمیتوانند آلههٴ اینها هم نمیتوانند از اینها حمایت بکنند برای اینکه آلههٴ اینها مشکل خودشان را نمیتوانند حل کنند (أَمْ لَهُمْ آلِهَةٌ) که (تَمْنَعُهُم مِن دُونِنَا) آیا اینها آلههای دارند که آلههٴ این بتپرستها این بتپرستها را از ما جدا نگه میدارند و نمیگذارند آسیب ما به این بتپرستها برسد آلههای که تَمنع مشرکین را (مِن دُونِنَا) غیر از ما آلههای باشد که از اینها حمایت بکند این نیست این آلهه (لاَ یَسْتَطیعُونَ نَصْرَ أَنفُسِهِمْ) اینها استقلالی داشته باشند بتوانند خودشان را یاری کنند اینکه نیست بخواهند از جوار و صِحابت و ارتباط با ما بهره ببرند این هم که نیست (لاَ یَسْتَطیعُونَ نَصْرَ أَنفُسِهِمْ) این آلهه بخواهند خودشان را یاری کنند نمیتوانند چه رسد به اینکه مشکل بتپرستها را حل کنند این یک, (وَلاَ هُم مِنَّا یُصْحَبُونَ) اصحاب ما باشند صحابهٴ ما باشند مجاورین ما باشند مقرّبین دستگاه ما باشند این هم که نیست اینها شفاعتی برای آلهه قائلاند شفاعت حق است و اما باید به اذن خدا باشد در سورهٴ مبارکهٴ «سبأ» آنجا اشاره شد که چهار قِسم فرض دارد که سه قسمش مستحیل است یک قسمش ممکن آن هم به اذن الهی وابسته است آن سه قسمش که مستحیل است آن است که غیر خدا بالاستقلال سهمی در عالَم هستی داشته باشد یک, بالمشارکه سهمی در جهان هستی داشته باشد دو, بالمظاهَره و دستیاری و کمک کردنِ خدا که کمکِ خدا باشند سهمی در عالم داشته باشند مستحیل است فرمود: (لاَ یَمْلِکُونَ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ فِی السَّماوَاتِ وَلاَ فِی الْأَرْضِ وَمَا لَهُمْ فِیهِمَا مِن شِرْکٍ وَمَا لَهُ مِنْهُم مِن ظَهِیرٍ) این سه قِسم مستحیل است جداگانه ذکر فرمود میماند قسم چهارم که مسئلهٴ شفاعت است شفاعت حق است اما باید به اذن باشد هم شفیع باید مأذون باشد هم مشفوعٌله و خدای سبحان به این بتها اذن شفاعت نداده است فرمود: (وَلاَ تَنفَعُ الشَّفَاعَةُ عِندَهُ إِلَّا لِمَنْ إِذِنَ لَهُ) این چهار قِسم را سه قسم را در آیهٴ قبل ذکر فرمود که مستحیلاند قسم چهارم را که شفاعت است منتها به اذن الهی وابسته است امکان دارد ولی مشروط به اذن خدای سبحان است این را در آیه بعد ذکر فرمود اینها که آن طور نیستند صحابتی داشته باشند شفاعتی داشته باشند توسّل به آنها نافع باشد مأذون باشد این هم که نیست. خب, (وَلاَ هُم مِنَّا یُصْحَبُونَ) الآن میدانید ایام فرصت, فرصت حج است این آقایانی که مهمانداران زائراناند مهمانداران حاجیاناند مهمانداران مؤتمراناند باید قدر این حرم را بدانند وگرنه خدای ناکرده اگر توحید در آنجا حاکم نباشد همین وضع تکفیریها و وهابیّت و امثال ذلک رواج داشته باشد طولی نمیکشد که ممکن است ـ معاذ الله ـ همین کعبه به صورت بتکده در بیاید وقتی وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) مکّه را فتح کردند وارد مسجدالحرام شدند علاقهمند بودند که درِ کعبه را باز کنند وارد کعبه بشوند ولی فرمودند این طور نیست باید این بتها را از درون کعبه بیرون بیاورید تا من بروم کلید را از کلیددار به هر وسیلهای بود گرفتند درِ کعبه را باز کردند میبینید وقتی بشر را به حال آنها رها کنی وحیی نباشد نبوّتی نباشد اهل بیتی نباشند آنها مَعبَد الهی را, قبلهٴ مسلمانها را, مطاف مسلمین را بتکده میکنند یک, آن ابراهیم و اسماعیل(سلام الله علیهما) که معماران کعبه بودند بنیانگذاران کعبه بودند مَثل اعلای توحید بودند آنها را به صورت بت در میآورند دو, وجود مبارک حضرت دید که وقتی درِ کعبه را باز کردند ابراهیم و اسماعیل به صورت دوتا بت در درون کعبه مستقر شده بودند «وبأیدیهم الأضلام» این ابزار قمار را دست این دو پیغمبر دادند حضرت همهٴ اینها را دستور داد شکستند این کار و این مصیبت به دست کعبه افتاد الیوم هم متأسفانه کعبه گرفتار یک عدّه وهابیّت و تکفیریهاست از این فرصت طلایی و زرّین حجّ عمره باید بهرهٴ صحیحی را برد وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) فرمود: «لا یَزال الدین قائماً ما قامت الکعبه» تا کعبه هست دین هست درست است که مساجد و حسینیهها و اینها مقطعی کار خودشان را میکنند اما حرف باید از کنار کعبه برخیزد وجود مبارک حضرت ولیّ عصر(ارواحنا فداه) که ظهور میکند از کنار همین کعبه «أنا بقیة الله» میگوید از کنار این کعبه باید حرف به جهان برسد اینجا جای وحی است سرزمین وحی است هم مسئولان حجاز باید عاقل باشند هم این تکفیریهای باید به فکر آن اسلام ناب باشند هم عزیزان حاجّ و معتمر باید خیلی عاقلانه برخورد کنند به هر تقدیر اگر انسان دیر بجنبد ابراهیم میشود بت, اسماعیل میشود بت, آن تبر میشود أضلام فرمود: (بأیدیهم الأضلام» خب دستی که تبر میگیرد بتها را میشکند حیف نیست که اضلام و ابزار قمار را به این دست میدهید اگر بشر را رها کنیم به همین صورت در میآید فرمود چه کسی شما را از خدا حفظ میکند از این آلهه شما چه کار برمیآید نه خودشان را میتوانند حفظ بکنند نه شما را میتوانند یاری کنند برای اینکه نه بالذّات چیزی دارند نه از ما چیزی به اینها رسیده است بالأخره انسان یا باید از خودش چیزی داشته باشد یا از ذات اقدس الهی بگیرد فرمود اینها فاقد هر دو فضیلتاند اینها (لاَ یَسْتَطیعُونَ نَصْرَ أَنفُسِهِمْ وَلاَ هُم مِنَّا یُصْحَبُونَ) مَصحوب ما باشند در صحابت ما باشند در جوار و پناهندگی ما باشند این هم که نیست ما که به اینها اذن ندادیم ما به انبیا و اولیا اذن میدهیم این است که در این بخش ذات اقدس الهی با جدال احسن با اینها سخن گفت. «و الحمد لله ربّ العالمین»
(قُلْ مَن یَکْلَؤُکُم بِالَّلیْلِ وَالنَّهَارِ مِنَ الرَّحْمنِ بَلْ هُمْ عَن ذِکْرِ رَبِّهِم مُّعْرِضُونَ (42) أَمْ لَهُمْ آلِهَةٌ تَمْنَعُهُم مِن دُونِنَا لاَ یَسْتَطیعُونَ نَصْرَ أَنفُسِهِمْ وَلاَ هُم مِنَّا یُصْحَبُونَ (43) بَلْ مَتَّعْنَا هؤُلاَءِ وَآبَاءَهُمْ حَتَّی طَالَ عَلَیْهِمُ الْعُمُرُ أَفَلاَ یَرَوْنَ أَنَّا نَأْتِی الْأَرْضَ نَنقُصُهَا مِنْ أَطْرَافِهَا أَفَهُمُ الْغَالِبُونَ (44)
چون سورهٴ مبارکهٴ «انبیاء» در مکه نازل شد و مطالب مهمّ سوَر مکّی اصول دین بود و بخشی از اصول مربوط به توحید بود که قبلاً اشاره شد و همچنین وحی و نبوّت و معاد مطرح است بعد از اشاره کردن به جریان معاد دوباره پرداختند به مسئلهٴ وحی و نبوّت که مشرکان حجاز از جریان وحی و نبوّت غافلاند چه اینکه از جریان معاد هم غافلاند دربارهٴ معاد بحث شد که یک وقت است سؤال از مَتیٰ است یک وقت سؤال از قُرب و بُعد قیامت است سؤال از متیٰ یک سؤال ناصوابی است اصلاً سؤال جا ندارد سؤال از قُرب و بُعد راه دارد و جواب دارد و جواب را هم قرآن بیان کرد منتها به سود اینها نیست و کارآمد نیست اما مطلب اول که سؤال از آن سؤال راه ندارد اصلاً صحیح نیست سؤال از مَتیٰ است یعنی کِی یا سؤال از أین است یعنی کجا. مَتیٰ غیر از زمان است مقولهٴ متیٰ گرچه یک امر اصطلاحی است ولی معنای عرفی و عادی هم دارد زمان عبارت از مقدار حرکت است میگوییم روز، شب مانند آن این را میگوییم زمان، اما مَتیٰ آن هیئت حاصلهٴ از متزمّن در زمان است مربوط به زمانِ تنها نیست یک زمان باید باشد یک زمانی باید باشد این زمانی در آن زمان مستقر باشد هیأت حاصلهٴ از متزمّن در زمان را میگویند مَتیٰ وقتی سؤال میکنند مَتیٰ از آن هیأت دارند سؤال میکنند چه اینکه عین غیر از مکان است گرچه یک اصطلاح عقلی است در فنّ معقول مطرح است ولی در عُرف ما هم هست ما یک مکان داریم یک عین، مکان مثل مسجد، حسینیه، خیابان، بیابان اینها مکان است اما عین عبارت از هیأت حاصلهٴ از متمکّن در مکان است که یک گوشهٴ معنای عین به مکان برمیگردد عین چیز دیگر است مکان چیز دیگر است خب اگر چیزی عین نداشت و متیٰ نداشت سؤال از أین و متیٰ یک سؤال ناصوابی است قیامت نه عین دارد نه متیٰ نه میشود گفت أین یعنی کجا نه میشود گفت متیٰ یعنی کِی زیرا وقتی قیامت میکند که زمان و زمین برچیده بشود. این یک سؤال آن هم یک جواب لذا میفرماید این سؤال جا ندارد اصلاً، اما سؤال از قُرب و بُعد که آیا نزدیکیم به آن حالت یا دور این بله سؤال جا دارد در سورهٴ مبارکهٴ «جن» همین مطلب را مطرح فرمودند پاسخ اینها را هم دادند که فرمود اینها نمیدانند که این صحنه نزدیک است یا دور و بدان که خدا میداند و خدا هم به خواصّ از بندگانش افاضه کرده است آیهٴ 24 به بعد سورهٴ مبارکهٴ «جن» این است که (قُلْ إِنْ أَدْرِی أَقَرِیبٌ مَّا تُوعَدُونَ أَمْ یَجْعَلُ لَهُ رَبِّی أَمَداً) من نمیدانم که قیامت زود قیام میکند یا قدری فاصله دارد به آنها بگو یعنی ذاتاً نمیدانم بعد فرمود: (عَالِمُ الْغَیْبِ) این (الْغَیْبِ) الف و لامش یا جنس است که همهٴ غیوب را شامل میشود مِن المبدأ و المعاد و الوحی و النبوّة یا عهد است بالأخره از این دو حال بیرون نیست اگر جنس باشد جریان معاد را شامل میشود اگر عهد باشد جریان معاد را شامل میشود بنابراین این (عَالِمُ الْغَیْبِ) به طور یقین شامل مسئلهٴ معاد هست عالِمِ الغیب است این (الْغَیْبِ) اگر الف و لامش جنس باشد که همهٴ غیوب را شامل میشود مِنه المعاد، اگر الف و لام عهد ذکری باشد هم که مخصوص جریان معاد است (عَالِمُ الْغَیْبِ فَلاَ یُظْهِرُ عَلَی غَیْبِهِ أَحَداً ٭ إِلَّا مَنِ ارْتَضَی) ذات اقدس الهی آن غیبش را به کسی نمیگوید مگر کسی که مُرتضای او باشد مَرضیّالقلب باشد مرضیّالدین باشد مرضیالنفس باشد و وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) مصداق کامل این است اهل بیت(علیهم السلام) مصداق کامل این هستند خب، پس جریان معاد را ذات اقدس الهی به خواصّ از بندگانش مثل پیامبر اهل بیت(علیهم السلام) اعلام کرده است آنها میدانند آن صحنه این جریان «لو کُشف الغطاء ماازددت یقینا» در همین زمینه است بنابراین خود قرآن راهِ سؤال را به ما یاد میدهد اگر فرمود زمان و مکان برچیده میشود دیگر سؤال از مَتیٰ و أین راه ندارد در فارسی میگوییم کِی، کجا در عربی میگوییم متیٰ أین این کِی غیر از زمان است این از تاریخ سؤال میکند یعنی یک موجود متزمّن که در زمان قرار میگیرد آن وضع را برای ما روشن کنید یک موجود متمکّن که در مکان قرار میگیرد آن وضع را برای ما روشن کنید این میفرماید قیامت متیٰ و أین ندارد اما سخن از قُرب و بُعد باشد بله، قُرب و بُعد دارد ولی علمش نزد ذات اقدس الهی است بالاصاله و بالتبع هم که به افاضهٴ الهی برمیگردد نزد پیامبر و اهل بیت(علیهم السلام) است ثانیاً، و سرّ مکتوم کردن این امر هم همین است که اگر کسی از جریان مرگ خود باخبر باشد یا از جریان معاد باخبر باشد توبه را میگذارد برای آن آخر اهل تَسویف میشود در روایات هم مستحضرید که اهل تسویف معذّباند بالأخره اینها که «سوف، سوف» میکنند (سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ)، «سوف أتوب، سوف أفعل، سوف أقضی، سوف کذا و کذا» اینها که «سوف، سوف» میکنند اهل تسویفاند و در روایات مذمّت شدهاند چون اصل مرگ، وقت مرگ و جریان معاد حکمت در این است که انسان نداند لذا خدای سبحان او را فقط به کسانی عطا کرد که «لو کُشف الغطاء ماازددت یقینا» شعار آنهاست. خب، اما دربارهٴ این گروه که مشرکان حجاز بودند و بیراهه میرفتند قرآن کریم بعد از آن مطلبی که افاضه فرمود تحلیلی دارد میفرماید اینها چرا متذکِّر نمیشوند و خیال میکنند که میمانند در حالی که مسافرند و مسافر رهتوشه میخواهد چرا غافلاند گاهی خداوند اینها را شوقاً إلی الثواب به نعمتهای الهی متذکِّر میکند گاهی خوفاً مِن العِقاب اینها را تهدید میکند که اگر خدای سبحان خواست شما را عذاب کند چه عاملی میتواند شما را نجات بدهد بالأخره غالب افراد بشر یا خوفاً مِن العِقاب عبادت میکنند یا شوقاً إلی الثواب یا خوفاً مِن النار یا شوقاً إلی الجَنّة لذا قرآن کریم گاهی از تَطمیع و تحبیب و ترغیب گاهی هم از تهدید و تخویف و امثال ذلک، گاهی میفرماید: (مَن یَرْزُقُکُم مِنَ السَّماءِ وَالْأَرْضِ) چه کسی به شما روزی میدهد این ترغیب به ثواب و فیض و دریافت نعمت است گاهی میفرماید: (مَن یَکْلَؤُکُم بِالَّلیْلِ وَالنَّهَارِ مِنَ الرَّحْمنِ) اگر خدای سبحان خواست تنبیهتان کند چه کسی شما را حفظ میکند یان (مَن یَکْلَؤُکُم) این (مَن) استفهامیه است منتها استفهام انکاری شما که حالا بیراهه میروید اگر ذات اقدس الهی این جدال احسن است چون آنها الله را قبول دارند اگر خدای سبحان قصد تنبیهتان را کرد چه کسی شما را حفظ میکند تنها حافظ خود خداست مسئلهٴ لیل و نهار یعنی در تمام مدّت عمر کنایه از استمرار زمان است تقدیم لیل بر نهار هم در این گونه از موارد برای آن است که خطرات نوعاً در تاریکیها میآید در شب رخنه میکند گاهی مسئلهٴ کسبِ فیض است آنجا نهار را بر لیل مقدّم میدارد برای اینکه کسب فیض و طلب رزق غالباً در نهار است گاهی که در مقام تهدید و تخویف و ارعاب است شب را مقدّم میآورد منظور از لیل و نهار یعنی در طول زمان به اینها بگو چه کسی شما را در تمام مدّت زمان از خدا حفظ میکند این خوفاً و تهدیداً مطرح شد بعد چندتا عامل ذکر میکند میفرماید اولاً اینها روبرگردان از یاد حقّاند این مسائل برای اینها مطرح نیست که منشأ رحمت چه کسی است منشأ غضب چه کسی است یک، ثانیاً ممکن است اینها به این آلههٴ دروغینشان پناهنده بشوند بگویند خدایان ما، ما را کمک میکنند در جنگها هم اول میرفتند در بتکده از بتها کمک میخواستند بعد میرفتند جنگ آن اشرافشان گذشته از بتهای عمومی در بتکده بتهای خصوصی هم داشتند در منزل مثل ابوسفیان و اینها بتهای خصوصی داشتند اشراف قریش اینچنین بودند از آن بتها کمک میگرفتند فرمود اینها از بتها بخواهند کمک بگیرند بتها چندتا مشکل دارند اول مشکل خودشان را حل نمیکنند ثانیاً ذاتاً اینچنین نیستند که مشکل را حل کنند ثانیاً به ما هم ارتباط ندارند شما اینها را میپرستید که (لِیُقَرِّبُونَا إِلَی اللَّهِ زُلْفَی) باشد اینها که مصاحِب و مَصحوب و در جوار ما نیستند شما اینها را میپرستید به عنوان (هؤُلاَءِ شُفَعَاؤُنَا عِندَ اللَّهِ) اینها که مصاحب ما نیستند مصحوب ما نیستند در خدمت ما نیستند مورد رضای ما نیستند به چه امید به اینها پناهنده میشوید بعد آن اِعراض چهارمی این است که سرّش این است که اینها سرگرم نعمتاند خیال میکنند روزگار همیشه همین طور است در حالی که اگر فیض الهی بیاید خب انسان متنعِّم است اگر برگشت دیگر چیزی آن فیض را نگه نمیدارد فرمود ما مدّتی اینها را متنعّم کردیم اینها در استدراج بودند فکر میکردند همیشه همین طور است مقداری که نعمت طول بکشد حالا یا در یک خانواده یا در یک قبیله همین که نعمت طولانی بشود خیال میکنند که همیشه هست و خیال میکنند اینها ذاتاً مستحقّ دریافت این نعمتاند فرمود این اطالهٴ نعمت یک آزمون الهی است چون مدّت مدیدی اینها پدرانشان متنعّم بودند خیال میکردند که ذاتاً استحقاق این کار را دارند در حالی که باید تاریخ را نگاه میکردند، حکمت تاریخ را نگاه میکردند، سنّت الهی را در تاریخ میدیدند، حضور خدا را در صحنههای تاریخی میدیدند اینها هیچ چیزی ندیدند اینها اگر قدری دقّت میکردند آثار ما را میدیدند، میدیدند که ما آمدیم ما رفتیم ما کار انجام دادیم این در بحثهای قبل هم داشتیم که تمام این آیاتی که مربوط به آمد و رفت الهی است برای مقام ثالث از بحث است یعنی مقام ذات که هویّت مطلقه است آنجا منطقهٴ ممنوعه است یک، صفات ذات که عین ذات نامتناهی است آنجا هم منطقهٴ ممنوعه است دو، فعل خدا که مقام امکان است و خارج از ذات است و موجود ممکن است و مظاهر فراوان دارد در بسیاری از آیات مطرح است سه، اگر فرمود: (جَاءَ رَبُّکَ) یعنی فیضِ خدا یعنی «جاء أمر ربّک» اگر اینجا میفرماید ما خودمان میآییم مشکل را حل میکنیم یعنی (أَتَی أَمْرُ اللَّهِ) این (أَتَی أَمْرُ اللَّهِ) که در طلیعهٴ بعضی از سوَر هست شارح همین «نأتی» است ما میآییم مشکل را حل میکنیم ما آمدیم مشکل را حل کردیم ما آمدیم یک عدّه را تنبیه کردیم این ما آمدیم ما رفتیم آمد و رفت خدا مربوط به مقام ثالث بحث است گاهی میفرماید: (قَاتِلُوهُمْ یُعَذِّبْهُمُ اللّهُ بِأَیْدِیکُمْ) دست شما مورد ارادهٴ الهی است خداوند آنها را با دست شما عذاب میکند گاهی هم آنچنان حضور خدا و فیض خدا و نصرت خدا ظهورِ تام دارد که مستقیماً میفرماید شما نکردید خدا این کار را کرد درست است دربارهٴ پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) میفرماید: (وَمَا رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَلکِنَّ اللّهَ رَمَی) اما در همان بخش سورهٴ مبارکهٴ «انفال» به مجاهدان صدر اسلام فرمود: (فَلَمْ تَقْتُلُوهُمْ وَلکِنَّ اللّهَ قَتَلَهُمْ) شما نکُشتید نفرمود «و لم تقتلوهم إذ قتلتموهم» بالاتر از آن گفت، شما نکردید ما آنجا حضور داشتیم ما مشرکین را سرِ جایشان نشاندیم (فَلَمْ تَقْتُلُوهُمْ وَلکِنَّ اللّهَ قَتَلَهُمْ) خب این طور است خب اگر این مربوط به مقام فیض خداست مقام فعل خداست مقام فعل خارج از ذات است و موجود امکانی است امکان مظاهر فراوانی دارد همهٴ اینها مأموران الهیاند و در تدبیرند فرمودند ما خودمان آمدیم مشکل را حل کردیم ما خودمان میآییم مشکل را حل میکنیم در جاهایی که لازم باشد یک قبیلهٴ طاغی را سرِ جایشان بنشانیم ما خودمان حضور پیدا میکنیم گاهی تشریفاً حضور پیدا میکنیم گاهی تهدیداً حضور پیدا میکنیم گاهی با جلال و شکوه میآییم و خودمان کار انجام میدهیم گاهی با قَهر و غلبه میآییم خودمان کیفر میدهیم. اینکه فرمود: (أَنَّا نَأْتِی الْأَرْضَ نَنقُصُهَا) در سورهٴ مبارکهٴ «رعد» هم همین مضمون بود آنجا قدری مبسوطتر بحث شد در آیهٴ 41 سورهٴ مبارکهٴ «رعد» این بود (أَوَ لَمْ یَرَوْا أَنَّا نَأْتِی الْأَرْضَ نَنقُصُهَا مِنْ أَطْرَافِهَا وَاللَّهُ یَحْکُمُ لاَ مُعَقِّبَ لِحُکْمِهِ وَهُوَ سَرِیعُ الْحِسَابِ) گاهی برای تجلیل و تکریم یک انسان کاملی ما خودمان میآییم روحش را قبض میکنیم گاهی برای شدّت عذاب ما خودمان میآییم و کیفر تلخ به بعضیها میدهیم یک عدّه را میخواهیم ساقط کنیم خودمان میآییم بساطشان را جمع میکنیم این خودمان میآییم خودمان میآییم گاهی با قَهر میآید گاهی با مِهر میآید چون «الدَّانِی فِی عُلُوِّهِ وَ الْعَالِی فِی دُنُوِّهِ» آنجا که با مِهر میآید روایتی را از وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) ذیل این روایت هست روایتی هم از وجود مبارک امام سجاد مضمون اینها در آن جامع مشترک یکی است لکن تفاوت چشمگیری هم بین این دوتا روایت هست وجود مبارک امام سجاد میفرماید این آیه ما را ترغیب میکند به توفّی و جان دادن ما به جان دادن خیلی راغبیم آنچه ما را به مرگ رغبت میدهد ترغیب میکند مشتاق میکند این آیه است برای اینکه این آیه میفرماید خدا میآید خدا فرمود ما خودمان میآییم میگیریم منتها حضرت از این «اطراف» به معنای طرائف راهنمایی کردند ظاهر آیه این است که مگر شما نمیبینید هر روز هر عصر در هر گوشهای و کنار دنیا حادثهای پیش میآید ملّتی سقوط میکند امّتی از بین میرود قبیلهای از بین میرود یا خانوادهای از بین میروند مگر نمیبینید (أَوَ لَمْ یَرَوْا أَنَّا نَأْتِی الْأَرْضَ نَنقُصُهَا مِنْ أَطْرَافِهَا) از گوشه کنارهای دنیا میآییم و آنجا خاتمه میدهیم حیات عدّهای را این ظاهر آیه، اما حضرت میفرماید این «أطراف» به منزلهٴ طرائف است یک، طرائف بر وزن ظرائف جمع طَریفِ به معنای ظریف است این دو، فرمود خداوند برای قبض روحِ طرائفِ ارض که اولیای الهی، علمای الهی، مردان صالحِ سالک باشند خودش میآید روح را قبض میکند این آیه ما را ترغیب میکند به مُردن برای اینکه رُخش ببینیم و تسلیم وی کنیم. از همان روایت لطیفی که آن حضرت فرمود این بزرگوار هم این شعر را گفتند که این امید است البته، توقّعی خب از غیر معصوم محال نیست ولی بعید است انسان به جایی برسد که «روزی رخش ببینم و تسلیم وی کنم» خیلی از خواصّ اصحاب الهی اگر به جایی برسند تازه وجود مبارک حضرت عزرائیل(سلام الله علیه) را ببینند و تقدیم بکنند جان را، ولی غالب ماها گرفتار همین رُسُل و مأموران زیر دست عزرائیل(سلام الله علیه) هستیم که (إِذَا جَاءَ أَحَدَکُمُ الْمَوْتُ تَوَفَّتْهُ رُسُلُنَا) آنها مقداری بیمِهری میکنند که (یَضْرِبُونَ وُجُوهَهُمْ وَأَدْبَارَهُمْ) که در بحث دیروز گذشت خیلی کم است کسانی که خود حضرت عزرائیل(سلام الله علیه) را ببینند مثل جبرئیل است دیگر برای هر کسی نمیآید که فرشتههایی که زیرمجموعهٴ جبرئیل(سلام الله علیه) هستند مأموران علمیاند تعلیم و الهام و افاضه را به عهده دارند (بِأَیْدِی سَفَرَةٍ ٭ کِرَامٍ بَرَرَةٍ) آنها ممکن است نصیب اولیای عادی بشوند اما خود جبرئیل(سلام الله علیه) برای افرادی نازل بشود اینچنین نیست آن برای خواصّ از انبیای الهی نازل میشود عزرائیل هم در همان سطح است اسرافیل هم در همان سطح است حالا این بزرگوار که میگوید «روزی رخش ببینم و تسلیم وی کنم» یک ادّعا و آرزوی خیلی بلندی را در سر پروراند وجود مبارک امام سجاد میفرماید این آیه ما را ترغیب میکند به توفّی برای اینکه میبینیم کسی را که ما را آفرید تقدیم میکنیم جان را به کسی که آن جان را به ما داد بنابراین اینکه خدای سبحان میفرماید ما میآییم آن طوری که میآید و همه را مقهور میکند آن طور مطلوب نیست آن طور میآید که همه را به جاذبهٴ خود مجذوب میکند فرمود ما خودمان میآییم مشکل را حل میکنیم اگر عدّهای طغیانگری اینها طول کشید (طَالَ عَلَیْهِمُ الْعُمُرُ) مدّت مدیدی یک خانواده ماندند ما بساطشان را جمع میکنیم خب چرا اینها را نمیبینند چرا این تاریخ را نمیبینند حکمت تاریخ را نمیبینند سنّت ما را نمیبینند آمد و رفت ما را نمیبینند خب این بخش اِضرابِ پایانی این آیه بود فرمود: (قُلْ مَن یَکْلَؤُکُم بِالَّلیْلِ وَالنَّهَارِ) چه کسی شما را از الله حفظ میکند در تمام مدّت این استفهام انکاری است یعنی شما که نمیپذیرید از این به بعد میفرماید: (بَلْ هُمْ عَن ذِکْرِ رَبِّهِم مُّعْرِضُونَ) اینها اصلاً یاد خدا را فراموش کردند از این به بعد اعراض دیگر اینها نه تنها یاد خدا را فراموش کردند به شریک خدا پناهنده شدند این شریک چه کاره است کاری از او ساخته است (أَمْ لَهُمْ آلِهَةٌ) که (تَمْنَعُهُم مِن دُونِنَا) بدون ما میتوانند کاری انجام بدهند یا از ما آنها را حفظ بکنند اینها مشکل خودشان را نمیتوانند حل کنند (لاَ یَسْتَطیعُونَ نَصْرَ أَنفُسِهِمْ) برای اینکه ما همهٴ اینها را به جهنّم میبریم میگوییم (إِنَّکُمْ وَمَا تَعْبُدُونَ مِن دوُنِ اللَّهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ) درست است که بعضی از سنگها در جهنّم حضور پیدا میکنند میگویند این سنگها همان بتهایی بود که اینها تراشیدند که فرمود شما و (مَا تَعْبُدُونَ مِن دوُنِ اللَّهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ) گرچه سوختنِ سنگ در جهنم عذابی برای آن سنگ نیست لکن تعذیبی است برای مشرک وقتی مشرک ببیند معبود او سوخته است یک عذاب روحی است نظیر اینکه وجود مبارک ابراهیم که با تبر آن بتها را به صورت هیزم ریز کرد آن هیزم آسیب ندید آن چوب متضرّر نشد لکن تنبیهی بود تعذیبی بود نسبت به بتپرستان اینجا فرمود اینها مشکل خودشان را حل نمیکنند ج وَلاَ هُم مِنَّا یُصْحَبُونَ) اینها شما بخواهید بگویید مقرِّباند (هؤُلاَءِ شُفَعَاؤُنَا عِندَ اللَّهِ) که نیستند، (مَا نَعْبُدُهُمْ إِلَّا لِیُقَرِّبُونَا إِلَی اللَّهِ) که نیستند اینها آخر با ما نزدیک نیستند سِمتی ندارند که در اثر این سِمت مشکل شما را حل کنند برخیها خواستند بگویند این ضمیر (وَلاَ هُم مِنَّا یُصْحَبُونَ) به مشرکین برمیگردد این درست است که مشرکین هم منصور نیستند، مَصحوب نیستند ولی أقرب این است که به همین آلهه و بتهای دروغین برگردد. اِضراب آخر این است که (بَلْ مَتَّعْنَا هؤُلاَءِ وَآبَاءَهُمْ حَتَّی طَالَ عَلَیْهِمُ الْعُمُرُ) اینها مدّتی در خانوادههای متنعّم و مرفّه زندگی کردند یا در قبیلهٴ مرفّه زندگی کردند این طول کشیده خب اگر غفلت طولانی بشود همین پیامدهای تلخ را دارد در سورهٴ مبارکهٴ «حدید» فرمود چون طول کشیده قلبشان قاصی شده آیهٴ شانزده سورهٴ مبارکهٴ «حدید» این است که (أَلَمْ یَأْنِ لِلَّذِینَ آمَنُوا أَن تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِکْرِ اللَّهِ وَمَا نَزَلَ مِنَ الْحَقِّ وَلاَ یَکُونُوا کَالَّذِینَ أُوتُوا الْکِتَابَ مِن قَبْلُ فَطَالَ عَلَیْهِمُ الْأَمَدُ فَقَسَتْ قُلُوبُهُمْ) در مناسبتهایی در ذیل آیات دیگر این مثال گفته شد که شما ببینید این چشمههایی که از دامنههای کوه میجوشد بعضی آب زلال و بدون املاح دارند سالیان متمادی است که آن ریگها و سنگهای درون چاه درون آن چشمه همچنان شفاف است با اینکه این از لج و گِل در میآید این طور نیست که زیر زمین لولهکِشی باشد که دو متر را شما بکَنید میبینید پُر از لجن است گِل است از لای گِل این آب شفاف و صافی در میآید مثل اینکه شیر را فرمود: (مِن بَیْنِ فَرْثٍ وَدَمٍ) ما لبنِ خالص در میآوریم این طور نیست که آنجا لولهکشی باشد که یک طرفش فَرث است یک طرفش دَم است بین این فرث و دَم بین این دو جدار و جداره این مایع طیّب و طاهر در میآید خب آنکه نمیگذارد مخلوط بشود (هُوَ اللَّهُ) است دیگر فرمود این هست شما این ریگها را که میبینید الآن هزار سال است بعضی از این چشمههای جوشان دامنهٴ قلّهٴ دماوند دارند آب تحویل مردم میدهند یک لکّهٴ جِرم یک سانتی روی این سنگها نیست با اینکه سالیان متمادی است که دارد میجوشد چون چیزی همراه این است این شفاف و صاف است. اما اگر چیزی رسوبات داشته باشد مثل بعضی از چشمههایی که با املاح همراهاند این بعد از چند مدّت ولو همین که چند مدّت کوتاهی گذشت جلوی خودش را میبندد میبینید بعضی از چشمهها کنارش صخرههایی است که این صخرهها قدیم نبود مثلاً دویست سال قبل، سی سال قبل نبود و این صخره محصول جِرمهای همین املاح است این آبِ آلوده به املاح که میآید چون با املاح همراه است اوّلین کاری که میکند راه خودش را میبندد آن علفها را هم خشک میکند نه میگذارد این علفهای بیچاره سبز بشوند نه میگذارد چشمههای بعدی سیراب بشوند نه خودش میتواند برود این چشمه همانجا دفن میشود برای اینکه جلوی خودش را خودش بست اینجا که کوه نبود سنگ نبود سنگچین هم نبود سدّی هم نبود فرمود تا اَمانی همین طور است اُمنیه همین طور است خیالها همین طور است معاصی همین طور است جلوی خود آدم را میبندد این (وَجَعَلْنَا مِن بَیْنِ إِیْدِیهِمْ سَدّاً وَمِنْ خَلْفِهِمْ سَدّاً) این املاح و رسوبات خود آدم است در حقیقت درست است که نفس مسوّله هست نفس امّاره هست و «غلبنی هوای» هست شهوت بر من غالب شده است اما «أسعده علی ذلک القضاء» هم هست این در بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) در دعای کمیل داخل و خارج هر دو را گفته فرمود شهوتِ من «غلبنی هوای و ما أنزل ذلک» هست و اما «أسعده علی ذلک القضاء» قضای الهی هم به همین نفوذ ابلیس و شیطان است که گفت (لَأَحْتَنِکَنَّ ذُرِّیَّتَهُ) من سوار میشوم از اینها سواری میگیرم دهنهٴ اینها، دهن اینها حَنک اینها تحت حنک اینها دست من است احتناک معنایش همین است که قبلاً گفته شد «احتنک الفرس» یعنی سوار اسب شد دهنه زد حَنک و تحت حنکش را گرفت شیطان گفت من سواری میخواهم (لَأَحْتَنِکَنَّ ذُرِّیَّتَهُ) اینها هم که دارند گناهی میکنند به او دارند سواری میدهند منتها فرشتهها انسان را پرواز میدهند عامل بعید فرشتههای الهی است عامل قریب عقل است و فطرت، شیطان انسان را میخواباند از او سواری میگیرد عامل بعید شیطان است و عامل قریب شهوت و غضب که گفت «اتقوا ان الهوی حیض الرجال» آن بزرگان گفتند اگر با تقوا بودید طائرید و اگر کسی بیتقوا بود حیض شده است و انسانِ حائض از عبادت الهی محروم است از عمود دین محروم است. خب، اینکه فرمود ما این کار را انجام میدهیم ما خودمان میآییم اینها ما را نمیبینند برای اینکه (لاَ تَعْمَی الْأَبْصَارُ وَلَکِن تَعْمَی الْقُلُوبُ الَّتِی فِی الصُّدُور) اگر در سورهٴ مبارکهٴ «حدید» فرمود: (طَالَ عَلَیْهِمُ الْأَمَدُ فَقَسَتْ قُلُوبُهُمْ) همین است تشبیه معقول به محسوسش همین است که اگر با رسوبات همراه باشد یک مقدار طول بکشد میشود قَسی، قساوت قبل از همینجا نشأت میگیرد مثل قساوت آن سرزمین از ادامهٴ این آب املاح پیدا شده وگرنه آنجا سخرهای در کار نبود اینجا هم فرمود: (طَالَ عَلَیْهِمُ الْعُمُرُ) در سورهٴ «حدید» فرمود: (طَالَ عَلَیْهِمُ الْأَمَدُ) خب اگر طول بکشد آدم مقداری در غفلت به سر ببرد همین مشکل را دارد فرمود بارها آمدیم خودمان را نشان دادیم چراغها را خاموش کردیم قبیلهها را از بین بردیم و گروهی را روی کار آوردیم چرا ما را ندیدند (أَفَلاَ یَرَوْنَ أَنَّا نَأْتِی الْأَرْضَ نَنقُصُهَا مِنْ أَطْرَافِهَا) بنابراین این «اطراف» هم به معنای خودش است نسبت به جایی که ذات اقدس الهی با قَهر ظهور میکند هم به معنای طرائف بر وزن ظرائف جمعِ طَریف به معنای ظریف است طبق بیان نورانی حضرت امام سجاد(سلام الله علیه) که فرمود ما جزء طرائفالأرضیم و خدای سبحان در قبض روح ما خودش حضور پیدا میکند.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
(قُلْ مَن یَکْلَؤُکُم بِالَّلیْلِ وَالنَّهَارِ مِنَ الرَّحْمنِ بَلْ هُمْ عَن ذِکْرِ رَبِّهِم مُّعْرِضُونَ (42) أَمْ لَهُمْ آلِهَةٌ تَمْنَعُهُم مِن دُونِنَا لاَ یَسْتَطیعُونَ نَصْرَ أَنفُسِهِمْ وَلاَ هُم مِنَّا یُصْحَبُونَ (43) بَلْ مَتَّعْنَا هؤُلاَءِ وَآبَاءَهُمْ حَتَّی طَالَ عَلَیْهِمُ الْعُمُرُ أَفَلاَ یَرَوْنَ أَنَّا نَأْتِی الْأَرْضَ نَنقُصُهَا مِنْ أَطْرَافِهَا أَفَهُمُ الْغَالِبُونَ (44) قُلْ إِنَّمَا أُنذِرُکُم بِالْوَحْی وَلَا یَسْمَعُ الصُّمُّ الدُّعَاءَ إِذَا مَا یُنذَرُونَ (45) وَلَئِن مَسَّتْهُمْ نَفْحَةٌ مِنْ عَذَابِ رَبِّکَ لَیَقُولُنَّ یَاوَیْلَنَا إِنَّا کُنَّا ظَالِمِینَ (45) وَنَضَعُ الْمَوَازِینَ الْقِسْطَ لِیَوْمِ الْقِیَامَةِ فَلاَ تُظْلَمُ نَفْسٌ شَیْئاً وَإِن کَانَ مِثْقَالَ حَبَّةٍ مِنْ خَرْدَلٍ أَتَیْنَا بِهَا وَکَفَی بِنَا حَاسِبِینَ (46)
چون سورهٴ مبارکهٴ «انبیاء» در مکه نازل شد و جریان معاد هم از عناصر محوری اصول دین است و در مکه سوَری که نازل میشد اصول دین عناصر محوری مطالب آن سوره را تشکیل میداد در اینجا به دنبالهٴ بحث وحی و نبوّت جریان معاد را ذکر میکند میفرماید حوادث گاهی در شب اتفاق میافتد گاهی در روز چه کسی شما را از حوادث شب و حوادث روز حفظ میکند و از خدای رحمان برای شما فیض دریافت میکند چه حافظ شماست (مَن یَکْلَؤُکُم بِالَّلیْلِ وَالنَّهَارِ مِنَ الرَّحْمنِ) فخررازی و برخی از بزرگان دیگر میفرماید این ذکر «رحمان» تلقینِ جواب است نظیر (مَا غَرَّکَ بِرَبِّکَ الْکَرِیمِ) در (مَا غَرَّکَ بِرَبِّکَ الْکَرِیمِ) برخیها گفتند این تلقین جواب است که خود سائل در جواب بگوید «کَرَمُه» کَرم او ما را مغرور کرده. این سخن ناصواب است کَرَم هرگز باعث غرور نخواهد شد این حجّت خداست یعنی خدایی که نسبت به شما هم ربّ شماست هم نسبت به شما کرامت را اِعمال کرده است چرا مغرور شدید اینجا هم همین طور است خدایی که نسبت به شما رحمت کرده است هستی داد، کمالات هستی داد، برای هدایت شما وحی و نبوّت و ولایت و عصمت و رسالت را مقرّر کرد چرا نسبت به او کفر میورزید. غرض این است که این تلقین جواب نیست اِعراضهایی که در این دو سه آیه مطرح بود در بحث دیروز گذشت فخررازی از علمای ماضین نقل میکند که این (وَلاَ هُم مِنَّا یُصْحَبُونَ) دیگران همین احتمال را دادند که این فعلِ مجهول باب اِفعال باشد نه فَعَل ثلاثی مجرّد نباشد ثلاثی مزید باشد (یُصْحَبُونَ) یعنی منظور این نیست که اینها مصحوب ما در صحبت ما نیستند بلکه مُصحَب ما نیستند این مصحَب اسم مفعول أصحب است «أصحَبَهُ» یعنی «مَنَعَهُ» فرمود اینها مُصحَب نیستند اینها خودشان ممنوع از عذاب نیستند چگونه میتوانند مانع دیگران باشند مشکل خودشان را حل نمیکنند چگونه میتوانند مشکل شما را حل کنند. این ممکن هست چون «أصحَبَهُ» یعنی «مَنَعَهُ» لکن از تعبیر قبلی که فرمود: (لاَ یَسْتَطیعُونَ نَصْرَ أَنفُسِهِمْ) همین مطلب برمیآید بنابراین اگر (یُصْحَبُونَ) همان فعل مجهول باب ثلاثی مجرّد باشد اُولاست یعنی اینها مشکل خودشان را حل نمیکنند و چون در صِحابت ما نیستند در صحبت ما نیستند نه حقّ تَقریب دارند نه حقّ شفاعت شما اینها را میپرستیدید به بهانهٴ اینکه (هؤُلاَءِ شُفَعَاؤُنَا عِندَ اللَّهِ) اینها که در صحبت ما نیستند تا شفیع نزد ما باشند شما اینها را میپرستیدید (لِیُقَرِّبُونَا إِلَی اللَّهِ زُلْفَی) اینها که مقرَّب ما نیستند تا عامل تقرّب شما باشند. خب، آنچه باعث فریب این تبهکاران است همین است که سالیان متمادی ذات اقدس الهی اینها را امتحان کرده به اینها نعمت داده به پدران اینها نعمت داده اینها خیال میکردند روزگار همیشه همین طور است (بَلْ مَتَّعْنَا هؤُلاَءِ وَآبَاءَهُمْ حَتَّی طَالَ عَلَیْهِمُ الْعُمُرُ) به جای اینکه نعمت را از خدا بدانند (مَا بِکُم مِّن نِّعْمَةٍ فَمِنَ اللَّهِ) و شاکر باشند فکر کردند که استحقاق ذاتیشان است و این نعمت را باید داشته باشند. بعد فرمود اینها اگر قدری تاریخ را، حکمت تاریخ را، سنّت الهی را بررسی کنند میبینند که ما زمین را گاهی خراب میکنیم تخریب زمین گاهی با سیل و زلزله و امثال ذلک است که خب این روشن است امر حسّی است گاهی طبق این دوتا روایتی که یکی از وجود مبارک امام سجاد یکی از وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیهما) آمده این است که خراب یک مملکت به از دست رفتن علمایشان است یک کشور وقتی ویران میشود که عالِمان دین را از دست بدهد آنها باعث آباد شدن یک مملکتاند اگر علم و عالِم رخت بربست همان «سُلمةٌ لا یَصدّها شیء» خواهد بود. حضرت فرمود نقصِ زمین به موت عالِمان دین است یعنی این کشور ناقص است این شهر یا این روستا ناقص است هم از بیانات وجود مبارک امام سجاد هم از امام صادق(سلام الله علیهما) خب فرمود: «بموت العلماء» اهل سنّت هم این را نقل کردند. خب این با آن بیان نورانی دیگر امام صادق(سلام الله علیه) هماهنگ است که فرمود: «ثلاث لا یَستغنی أهل کلّ بَلْدةٍ عنها فإن عَدِموا کان هِمَجا» اوّلش «فقیهٌ عالِمٌ وَرِع» دوم «طبیبٌ بَصیر ثِقه» سوم «أمیرٌ خیِّرٌ مُطاع» خب، بنابراین جامعه را علم اداره میکند علمِ الهی اداره میکند برابر کتاب و سنّت اداره میشود لذا فرمود: (نَنقُصُهَا مِنْ أَطْرَافِهَا أَفَهُمُ الْغَالِبُونَ) خب وقتی این سونامی آمد کم کم از گوشه کنارههای شهر به خود شهر هم میرسد این است که فرمودند اگر خواستید در شهر یا در یک روستا زندگی کنید اول تحقیق کنید ببینید یک عالِم دینی آنجا هست یا نه این نُقصان زمین به وسیلهٴ موت عالمان دین است. بعد زمینهٴ معاد را ذکر میکند میفرماید: (قُلْ إِنَّمَا أُنذِرُکُم بِالْوَحْی) این حرفهایی که من میزنم وحی الهی است کلام کسی است که شما و عالَم را آفریده ولی آن کسی که ناشنواست این حرفها در او اثر نمیگذارد ما این معنا را باید باور کنیم که غیر از این چشم و گوشِ ظاهری یک چشم و گوشِ باطنی هم هست که چیزهایی را درک میکند فرمود اینها کَرند اینها کورند در قیامت هم کَر و کور محشور میشوند آن صدای دلپذیر وجود مبارک داود که خوانندهٴ بهشت است و قرآن را داود میخواند در بیانات نورانی حضرت امیر هست که او خطیب أهل الجنّه است قاری اهل الجنّه است این صدای نورانی به گوش این تبهکارها نمیرسد چه اینکه بوی بهشت که فاصلهٴ چندین فرسخی میرود به شامّهٴ اینها نمیرسد چه اینکه بهشت و اهل بهشت را هم نمیبینند فقط جهنم را میبینند زَفیر و شَهیق آتش را میشوند و آن عربدهٴ (کُلَّمَا دَخَلَتْ أُمَّةٌ لَعَنَتْ أُخْتَهَا) اینها را میشنوند اینها در بحث پایانی سورهٴ مبارکهٴ «طه» گذشت که اینها که میگویند: (رَبِّ لِمَ حَشَرْتَنِی أَعْمَی وَقَدْ کُنتُ بَصِیراً) مرا کور محشور کردی خدای سبحان میفرماید ما تو را کور نکردیم هر طور بودی آمدی در دنیا چشمی داشتی که فقط بدیها را میدید خوبیها را نمیدید مسجد و حسینیه را نمیدید مراکز فساد را میدید الآن هم همان طور محشور شدی بهشت و اهل بهشت را نمیبینی فقط جهنم را میبینی این طور نیست اینهایی که میگویند (لِمَ حَشَرْتَنِی أَعْمَی وَقَدْ کُنتُ بَصِیراً) یعنی واقعاً کورند هیچجا را نمیبینند برای اینکه خدا به آنها میفرماید: (أَفَسِحْرٌ هذَا أَمْ أَنتُمْ لاَ تُبْصِرُونَ) جهنم را نشانشان میدهد اینها هم میگویند (رَبَّنَا ابْصَرْنَا وَسَمِعْنَا) پس کور نیستند کَر نیستند اما صدای داود را نمیشنوند بهشت را نمیبینند همان طوری که در دنیا حاضر نبودند قرآن را بشنوند و آثار دین را ببینند این طور نیست که اگر فرمود اینها کَرند یعنی ظَفیر و شَهیق جهنم را هم نمیشنوند نه آن را کاملاً میشنوند به همان دلیل که در دنیا صداهای بد را میشنیدند خب، (وَلَا یَسْمَعُ الصُّمُّ) که جمع «أصمّ» است (الدُّعَاءَ) این دعوت ما را انسانی که کَرند نمیشنوند و همینها گوششان به سراغ صدای دیگران است. (إِذَا مَا یُنذَرُونَ) وقتی اینها انذار میشوند ما با وحی انذار میکنیم وقتی انذار میکنیم این وحی الهی را نمیشنوند و یک وقت هم بیدار میشوند آن صحنه به قدری بیدار کننده است که با سه علامت رقّت و ضعف اینجا ذکر شده با این سه علامت ضیف معذلک اینها را منقلب میکند فرمود: (وَلَئِن مَسَّتْهُمْ نَفْحَةٌ مِنْ عَذَابِ رَبِّکَ) این کلمهٴ «مَسّ» خب غیر از تعذیب است غیر از بردن در جهنم است غیر از (خُذُوهُ فَغُلُّوهُ) است، غیر از (لَهُم مَّقَامِعُ مِنْ حَدِیدٍ) است مَسّ است دیگر مَسّ کمترین برخورد است دیگر این یک، نَفح هم آن نسیمِ ضعیف و ظریف است این دو، تاء او هم تاء وحدت است نظیر تَمْر و تَمره این سه، اگر (نَفْحَةٌ مِنْ عَذَابِ رَبِّکَ) به اینها مَس بکند دادشان بلند است حالا بیدار میشوند با این سه تعبیر نشانهٴ رقّت و ضعف میفرماید: (وَلَئِن مَسَّتْهُمْ) یک، (نَفْحَةٌ) دو و سه نَفحه همان نسیمِ ضعیف تاء آن هم که تاء وحدت است یک نسیم ضعیف آن هم به اینها مَس کند دادشان در میآید خب چنین عذابی در پیش است دیگر (وَلَئِن مَسَّتْهُمْ نَفْحَةٌ مِنْ عَذَابِ رَبِّکَ) آنگاه (لَیَقُولُنَّ یَاوَیْلَنَا إِنَّا کُنَّا ظَالِمِینَ) این همان است که (فَاعْتَرَفُوا بِذَنبِهِمْ فَسُحْقاً لِأَصْحَابِ السَّعِیرِ) خب، فرمود در آن روز جز عدل چیز دیگر نیست ترازو، ترازوی عدل است یک، وزن عدل است دو، وازِن عدل است سه، افراد را با عقاید و اعمالشان میسنجند چهار، لذا به عنوان نفیِ جنس دربارهٴ قیامت فرمود: (لاَ ظُلْمَ الْیَوْمَ) یعنی «الیوم لا ظلم» قیامت اصلاً ظلمی نیست آنکه کار دست اوست خداست که (لاَ یِظْلِمُ رَبُّکَ أَحَداً) دیگری هم که کار دستش نیست لذا به عنوان نفی جنس فرمود در این فضا ظلم نیست برای اینکه کسی که قدرت کار ندارد آنکه قدرت کار دارد که عدلِ محض است جا برای ظلم نیست. در جریان ترازو مستحضرید که برای تفهیم ما وقتی از ترازو سخن به میان میآید آن سه مطلب را بالأخره ترازو باید داشته باشد یکی خود میزان است که ابزار سنجش است که از او به ترازو یاد میکنیم میزان یعنی آلتِ وزن این میزانی که دو کفّه دارد در یک کفّه وزن را میگذارند در کفّهٴ دیگر موزون را میگذارند اگر خواستند نان را بسنجند گوشترا بسنجند در یک کفّه سنگ را میگذارند که سنگ وزن است در کفّهٴ دیگر نان و گوشت را میگذارند که موزون است این سه عنصر توزین است در توزین سه عنصر لازم است المیزان، الوزن، الموزون، میزان یعنی ترازو، وزن آن واحد سنجش، موزون آن کالا. فرمود در صحنهٴ قیامت ما میزانِ عدل را نصب میکنیم خب حالا با چه عقاید و اخلاق و اعمال را میسنجیم آن در سورهٴ مبارکهٴ «اعراف» بحثش گذشت که فرمود: (وَالْوَزْنُ یَوْمَئِذٍ الْحَقُّ) آیهٴ هشت سورهٴ مبارکهٴ «اعراف» این بود یعنی ما وقتی ترازو را وزن کردیم نهادیم آن واحد سنجش ما حق است این «وَالْوَزْنُ یَوْمَئِذٍ ْحَقُّ» نیست که بی الف و لام باشد یعنی وزنی هست بلکه با الف و لام است معنایش این است که (وَالْوَزْنُ یَوْمَئِذٍ الْحَقُّ) حق را ما در یک کفّه میگذاریم نه وزنی هست اینکه در تلقین میگویند «إنّ الموت حقٌّ، والوعد حقٌّ، والصراط حقٌّ» یعنی هست از هستی اینها خبر میدهند اما اینجا خبر (الْحَقُّ) است نه «حقٌّ» یعنی در کفّهٴ وزن ما حق را میگذاریم حقیقت را میگذاریم اینجا حالا آن کفّه چیست، حق چیست، حق را در یک طرف میگذاریم چیست آدم باید برود ببیند غرض آن است که فرمود: (وَالْوَزْنُ یَوْمَئِذٍ الْحَقُّ) این حق یک وزن است این در کفّه گذاشتیم نماز را در کفّه دیگر میگذاریم عقیده را اعمال دیگر را در کفّه دیگر میگذاریم رفتار و گفتار را در کفّه دیگر میگذاریم پس اعملا میشود موزون، حق میشود وزن، میزان هم که میزان قِسط است طبق این آیه که میفرماید: (وَنَضَعُ الْمَوَازِینَ الْقِسْطَ) این ترازو ترازوی عدل است از چدن و امثال ذلک نیست عدلِ مجسَّم است این عدل شده ترازو، وزن شده حق، اعمال و عقاید ما شده موزون خب وازن چه کسی است خدای سبحان است و دستور هم میدهد به فرشتگان او لذا فرمود امروز دیگر جا برای ظلم نیست (لاَ ظُلْمَ الْیَوْمَ) بعد چند گروه را در بخش پایانی سورهٴ مبارکهٴ «توبه» که بحثش قبلاً گذشت فرمود اینها را ما احضار میکنیم در سورهٴ «توبه» آیهٴ صد به بعد چهار، پنج گروه را مشخص کرد فرمود: (وَالسَّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهَاجِرِینَ) یک، (وَالْأَنْصَارِ) دو، (وَالَّذِینَ اتَّبَعُوهُم بِإِحْسَانٍ) سه، اینها (رَضِیَ اللّهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ) بعد در آیهٴ بعد (وَمِمَّنْ حَوْلَکُم مِنَ الْأَعْرَابِ مُنَافِقُونَ) چهار، (وَمِنْ أَهْلِ الْمَدِینَةِ مَرَدُوا عَلَی النِّفَاقِ) که به همین گروه برمیگردند مارِدند شیطانِ مارد یعنی متمرّد، مَرید یعنی متمرّد، مَرَدَ جمع مارِد است نه جمع مُرید شیطانِ مارد یعنی متمرّد، شیطان مَرید یعنی متمرّد (مَرَدُوا عَلَی النِّفَاقِ) یعنی متمرّداناند این گروه را ذکر میکند بعد در بخش پایانی میفرماید: (وَآخَرُونَ اعْتَرَفُوا بِذُنُوبِهِمْ خَلَطُوا عَمَلاً صَالِحاً وَآخَرَ سَیِّئاً) پس یک عدّه مؤمنِ خالصاند یک عدّه کافرِ خالصاند یک عدّه هم کسانیاند که مؤمن هستند مسلماناند منتها (خَلَطُوا عَمَلاً صَالِحاً وَآخَرَ سَیِّئاً) فرمود اینها را ما احضار میکنیم اعمال هر کدام هم میسنجیم. دربارهٴ عدّهای فرمود که ما برای اینها وزن اِقامه نمیکنیم آن در بخش سورهٴ مبارکهٴ «کهف» بود که آن هم قبلاً گذشت که فرمود ما برای اینها در قیامت وزن قرار نمیدهیم آیهٴ 105 سورهٴ مبارکهٴ «کهف» این بود که(أُولئِکَ الَّذِینَ کَفَرُوا بَآیَاتِ رَبِّهِمْ وَلِقَائِهِ فَحَبِطَتْ أَعْمَالُهُمْ فَلَا نُقِیمُ لَهُمْ یَوْمَ الْقِیَامَةِ وَزْناً) جناب فخررازی و دیگران میگویند این آیه منافی با آیات دیگر نیست که آیات دیگر دارند که اعمال همه را ما میسنجیم این آیه منافی نیست برای اینکه (فَلَا نُقِیمُ لَهُمْ یَوْمَ الْقِیَامَةِ وَزْناً) یعنی ما اینها را اِکرام نمیکنیم تعظیم نمیکنیم تجلیل نمیکنیم این سخن ناصواب است برای اینکه آن آیاتی که دارد (وَلاَ یُکَلِّمُهُمُ اللّهُ وَلاَ یَنْظُرُ إِلَیْهِمْ یَوْمَ الْقِیَامَةِ وَلاَ یُزَکِّیهِمْ) بله آن معنایش این است که خدا به اینها نگاه نمیکند یعنی نگاهِ تشریفی و تکریمی با اینکه خدا (بِکُلِّ شَیءٍ بَصِیرٌ) است اما اینجا (فَلَا نُقِیمُ لَهُمْ یَوْمَ الْقِیَامَةِ وَزْناً) وزن برای تکریم نیست برای تعدیل است اظهار عدل است این وزن دو قِسم است یک وقت اعمال خیر را میسنجند یک وقت درکات را میسنجند یک وقت تفاوت درکات و درجات را میسنجند این کفّاری که (حَبِطَتْ أَعْمَالُهُمْ) همهٴ عمر را سرمایه را باختند خیر ندارند تا ترازو برایشان وضع بشود که یک طرف حق بگذارند یک طرف عملِ اینها خب کسی که باطلِ محض است یک ذرّه خیر هم ندارد که آن یک ذرّه خیر را بسنجند که لذا فرمود: (فَلَا نُقِیمُ لَهُمْ یَوْمَ الْقِیَامَةِ وَزْناً) خب برای اینکه چه ترازو وزن بکنند آخر چه آورده بود او چیزی نیاورده که در محکمهٴ عدل الهی بسنجند که ترازویی هم در یک گوشهٴ دیگر است و آن درکات را میسنجند نه درجات را که گناه چه کسی بیشتر است یک عدّه هستند که (إِنَّ الْمُنَافِقِینَ فِی الدَّرْکِ الْأَسْفَلِ مِنَ النَّارِ) که دامنگیر آنها همین آیه و امثال آیه است این درکات خیلی بیشتری دارند یک عدّه درکات کمتری دارند آنها هم توزینی است غرض آن است که در بخش حَسنات اینها چون دستشان خالی است چیزی برایشان وزن نمیکنند که چه چیزی را بسنجند اما در بخش درکات کاملاً مشخص است که درکهٴ اینها چقدر است چه کسی باید به درکهٴ پنجم باشد چه کسی باید بیشتر باشد و مانند آن این جمع بین آیهٴ سورهٴ مبارکهٴ «کهف» و آیهٴ محلّ بحث هم این خواهد بود. خب، فرمود: (وَنَضَعُ الْمَوَازِینَ) را که این موازین قِسط است قِسط یعنی سهم هر کسی را به او دادند در برابر قَسط که به معنی جور و ظلم است این قِسط یعنی سهم هر کسی را به او دادن این میزان، میزان قِسط است پس این میزانِ قسط را در قیامت وزن میکنند تا اعمال سنجیده بشود (وَنَضَعُ الْمَوَازِینَ الْقِسْطَ لِیَوْمِ الْقِیَامَةِ فَلاَ تُظْلَمُ نَفْسٌ شَیْئاً) این هم نکره در سیاق نفی است و مفید عموم به احدی ظلم نمیشود آنچه در سورهٴ مبارکهٴ «زلزله» است که (فَمَن یَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَیْراً یَرَهُ ٭ وَمَن یَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرّاً یَرَهُ) او میبیند برای اینکه ما نشانش میدهیم خب چه کسی ارائه میدهد چه کسی اعمال گذشته را نشانش میدهد فرمود: (وَإِن کَانَ مِثْقَالَ حَبَّةٍ مِنْ خَرْدَلٍ أَتَیْنَا بِهَا وَکَفَی بِنَا حَاسِبِینَ) ما که چیزی برای ما مستور نیست در بخشهایی از قرآن کریم میفرماید هر موجودی بالأخره یا حاضر است که خب معلومِ دیگران است یا مجهولِ دیگران است در اثر بُعد، ظلمت، حجاب و مانند آن، ریزی، انسان که به چیزی علم ندارد یا برای اینکه دور است زماناً یا مکاناً یا برای اینکه دور نیست در زیر چیزی پنهان شده است یا نه، در زیر زمین و امثال زمین پنهان نشد تاریک است فضای تاریک نمیگذارد که انسان او را ببیند یا نه، هیچ کدام از این موانع نیست خیلی ریز است نمیشود این را دید بالأخره یا بُعد است یا ظلمت است یا حجاب است یا صِغَر است فرمود هیچ کدام از اینها برای خدا مانع نیست (إِن تَکُ مِثْقَالَ حَبَّةٍ مِنْ خَرْدَلٍ فَتَکُن فِی صَخْرَةٍ أَوْ فِی السَّماوَاتِ أَوْ فِی الْأَرْضِ یَأْتِ بِهَا اللَّهُ) ریز باشد دور باشد زیر زمین باشد تاریک باشد ما میآوریم بالأخره فرض ندارد که چیزی مانع علمِ ازلی ذات اقدس الهی باشد چون علمش (بِکُلِّ شَیْءٍ مُحِیطٌ) است این خدا که چیزی مانع علم او نیست نه بُعد و نه صِغر و نه زیر زمین بودن و نه حجاب و امثال ذلک این را میآورد حالا که آورد (فَمَن یَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَیْراً یَرَهُ ٭ وَمَن یَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرّاً یَرَهُ) الآن هر چه هم حساب بکند یادش نیست که در سی سال قبل چهل سال قبل چه کاری کرده چه حَسنه چه سیّئه ولی خدا وقتی که آورد او میبیند اینچنین نیست که (فَمَن یَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَیْراً یَرَهُ) خودش بالاستقلال و بالذّات میبیند تا ارائه ندهند او نمیبیند ارائهاش به دست خداست فرمود هر جا باشد ما میآوریم در این بخش فرمود: (وَإِن کَانَ مِثْقَالَ حَبَّةٍ) آن عمل (مِنْ خَرْدَلٍ) خود خَردل آن دانهٴ اسپند او را اگر شما به چند جزء به چند حبّه تقسیم بکنی که این «مِن» بشود «مِن» تبعیضیه وگرنه حبّه از خود خردل بزرگتر است یک حبّه گندم، یک حبّه جو، یک حبّه برنج از خود خردل بزرگتر است این یا بیانیه است یا تبعیض اگر تبعیض شد یعنی این حبّهٴ خردل را اگر شما به چند حبّه تقسیم بکنید آن ذرّهای که به هیچ وجه قابل دیدن نیست ما او را میآوریم (وَإِن کَانَ مِثْقَالَ حَبَّةٍ مِنْ خَرْدَلٍ أَتَیْنَا بِهَا) ما این را میآوریم چون از علم ما و از حیطهٴ هستی ما که غایب نیست (وَکَفَی بِنَا حَاسِبِینَ) اما به انسان میگوییم تو قاضی خود باش «تو نیک و بد خود هم از خود بپرس٭٭٭ چرا بایدت دیگری مُحتسِب» (اقْرَأْ کِتَابَکَ کَفَی بِنَفْسِکَ الْیَوْمَ عَلَیْکَ حَسِیباً) تو در محضر ما هم که نمیتوانی خلاف بکنی گرچه (کَفَی بِنَا حَاسِبِینَ) اما (اقْرَأْ کِتَابَکَ) و خودت حسابرس خودت باش آن روز که انسان نمیتواند جز حق چیزی بگوید برای اینکه همهٴ اعضا و جوارح او ایستادهاند شهادت بدهند خب انسان چه چیزی را میتواند کتمان بکند آن (یَوْمَئِذٍ یَوَدُّ الَّذِینَ کَفَرُوا وَعَصَوُا الرَّسُولَ لَوْ تُسَوَّی بِهِمُ الْأَرْضُ وَلاَ یَکْتُمُونَ اللّهَ حَدِیثاً) همه اعضا و جوارح صف کشیدند شهادت بدهند خب کجا مقدور است که انسان کتمان بکند. مثل اینکه اذان است دیگر.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
(وَنَضَعُ الْمَوَازِینَ الْقِسْطَ لِیَوْمِ الْقِیَامَةِ فَلاَ تُظْلَمُ نَفْسٌ شَیْئاً وَإِن کَانَ مِثْقَالَ حَبَّةٍ مِنْ خَرْدَلٍ أَتَیْنَا بِهَا وَکَفَی بِنَا حَاسِبِینَ (47) وَلَقَدْ آتَیْنَا مُوسَی وَهَارُونَ الْفُرْقَانَ وَضِیَاءً وَذِکْراً لِلْمُتَّقِینَ (48) الَّذِینَ یَخْشَوْنَ رَبَّهُم بِالْغَیْبِ وَهُم مِنَ السَّاعَةِ مُشْفِقُونَ (49) وَهذَا ذِکْرٌ مُّبَارَکٌ أَنزَلْنَاهُ أَفَأَنتُمْ لَهُ مُنکِرُونَ (50)
چون سوره ی مبارکه ی «انبیاء» در مکه نازل شد و مسائل مهمّ سوَر مکّی اصول دین بود و هست یعنی توحید و وحی و نبوّت و بخشی از خطوط کلی اخلاق و حقوق جریان وحی و نبوّت را تا حدودی به طور متن اشاره کردند شرحش را با ذکر هفده پیامبر(علیهم السلام) توضیح میدهند. در جریان معاد فرمود ما این ترازوی قِسط را برای قیامت وضع میکنیم تا هر کسی برابر آن ترازو پاداش یا کیفر ببیند. ترازوی قیامت مناسب با قیامت است ترازوی دنیا مناسب با دنیاست این طور نیست که خدا ترازو را فقط در قیامت وضع کند و نصب کند فرمود ما (وَأَنزَلْنَا مَعَهُمُ الْکِتَابَ وَالْمِیزَانَ لِیَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ) ترازو را و میزان را هم در دنیا هم در آخرت، بنابراین برای دنیا میزانی است مناسب دنیا، برای آخرت میزانی است مناسب آخرت میزان دنیا اختلافپذیر است ولی میزان آخرت اختلافپذیر نیست. بیان ذلک این است که میزان دنیا برای سنجش کالا یک امر محسوس است و تقلّبپذیر هست گرچه اختلافپذیر نیست چون امر محسوس بالأخره روشن است که سبک است یا سنگین، اما تقلّب ممکن است، اختلاف ممکن است تخلّف ممکن است و مانند آن، میزانی که برای اخلاق است اختلافپذیر است میزانی که برای عقاید است اختلافپذیر است کدام عقیده حق است کدام عقیده باطل، کدام اخلاق حَسَن است کدام اخلاق قبیح اینها مورد اختلاف است. برخیها بعد از علم و (قَد تَبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَیِّ) بیراهه میروند خب آنها اختلاف در میزان نیست آنها تخلّف دارند ولی بعضی از صاحبنظراناند که با هم اختلاف فکری دارند خیلی روشن نیست که در این مسئله حق با چه کسی است در دنیا جا برای داوریِ نهایی نیست بالأخره قرآن میزان است عترت میزان است براهینی که اقامه کردند میزاناند اصولاً از منطق به عنوان میزان یاد میشود که «آلةٌ قانونیّةٌ تعصِم مراعاته الذهن عن الخطأ و الفکر» منطق را اصطلاحاً میگویند میزان ولی خب در همین منطق اختلاف هست در تطبیق مسائل نظری بر بدیهی اختلاف هست اینچنین نیست که میزان مخصوص قیامت باشد میزان هم برای دنیاست هم برای آخرت فرمود: (وَالسَّماءَ رَفَعَهَا وَوَضَعَ الْمِیزَانَ) میزان را خدا نهاد ترازو را نهاد برای هر چیزی ولی ترازوی دنیا هم تخلّفپذیر است هم اختلافپذیر و اگر ما روزی نداشته باشیم که هیچ تخلّف و اختلافی در او راه ندارد تقریباً عالَم میشود لغو بالأخره این همه مکاتیبی که در عالَم هست اختلاف 72 ملت و کمتر و بیشتر جایی باید باشد که به نتیجه ی نهایی برسد یا نه، یکی از مُتقنترین براهین ضرورت معاد ظهور حق است بالأخره این اختلافها جایی باید حل بشود یا نه در دنیا حلشدنی نیست برای اینکه برخیها عمداً بیراهه میروند خب آن با برهان قابل حل است اما بعضی جاها در خود برهان اختلاف دارند در جهانبینی اختلاف دارند و صاحبنظرند و جزء دانشمنداناند اختلافی که بین دانشمندان است کم نیست بنابراین جایی اگر در جهان نباشد که به این اختلافها خاتمه بدهد میشود لغو برای اینکه یا باید گفت واقعیّت نسبی است چه اینکه برخیها این توهّم را کردند و به دنبال او باید گفت همه تصویباند ما جزء مصوّبه باشیم که هر که هر چه فهمید حق است که این هم نیست اگر ما مُخطّئه هستیم کما هو الحق، اگر واقعیّت نسبی نیست و مطلق است کما هو الحق گرچه فهمها نسبی است پس بالأخره جایی باید باشد که روشن بشود اگر قیامتی نباشد ـ معاذ الله ـ که حق در آنجا روشن بشود عالَم میشود لغو برای اینکه اختلاف فراوان است و راهحل هم نیست یکی از مُتقنترین دلیل ضرورت قیامت همان جریان ظهور حق است.
چند مطلب در بین مطرح است یکی اینکه ترازو اختصاصی به آخرت ندارد در دنیا هم هست دوم اینکه ترازو تنها برای اعمال نیست برای اخلاق هم هست تنها برای اعمال و اخلاق نیست برای عقاید و علوم و معارف هم هست این هم دو مطلب، ترازوی اعمال مناسب عمل است ترازوی خُلق و صفت مناسب صفت است ترازوی عقیده و فهم مطابق با آنهاست.
مطلب بعدی آن است که در دنیا ترازوی علوم، منطق است یعنی علمِ حصولی است ولی در همین علم حصولی هم باز بین صاحبنظران اختلاف است آیا در قیامت ترازوی معارف، علم حصولی است یعنی صغرا و کبرا و اینهاست که این خب در دنیا هم همین بود ولی اختلاف را حل نکرد یا نه، به شهود برمیگردد کما هو الحق، اگر در قیامت میزان، شهود است وقتی حقتعالیٰ با اسمای حسنای خودش ظهور کرد تجلّی کرد همه او را میبینند همه او را نظیر آنچه را که وجود مبارک حضرت امیر فرمود: «لو کُشِفَ الغطاء ما ازددت یقینا» مشاهده میکنند منتها «بحقائق الإیمان»، «بحقائقة القلوب لا تُدرکه الأبصار و هو یُدرک الأبصار» خدا را با چشم نمیشود دید نه در دنیا نه در آخرت، نه در خواب نه در بیداری (لَاتُدْرِکُهُ الأبْصَارُ وَهُوَ یُدْرِکُ الأبْصَارَ) اینها قضایایی هستند که جهتشان ضرورت است یعنی اگر از ما بخواهند که برابر دستورات قرآنی این قضیه را موجّهه کنید به این قضیه جهت بدهید ما نمیگوییم نظیر «زیدٌ قائمٌ بالإمکان» بلکه میگوییم همان طوری که دو دوتا چهارتا بالضروره، جهت قضیه ضرورت است نه امکان نه اطلاق نه دوام بلکه ضرورت است این دوتا قضیه را اگر خواستیم موجّهه کنیم یعنی به آنها جهت بدهیم میگوییم «لا تدرکه الأبصار بالضروره و هو یُدرک الأبصار بالضروره» نه بالامکان نه بالاطلاق نه بالدوام بل بالضروره. در قیامت ذات اقدس الهی این طور ظهور میکند ظهور شهودی میکند وقتی ظهور شهودی کرد دیگر منطق و علم حصولی و امثال ذلک رخت برمیبندد دیگر جا برای خلاف نیست درباره ی جهنم و بهشت خب جهنم را میبینند بهشت را میبینند به تبهکاران میفرمایند این هم جهنم است (أَفَسِحْرٌ هذَا أَمْ أَنتُمْ لاَ تُبْصِرُونَ) آنها میگویند (رَبَّنَا ابْصَرْنَا وَسَمِعْنَا) دیگر اختلاف حل میشود, اما درباره ی جریان مبدأ و ذات اقدس الهی و توحید و بطلان شرک این خدای سبحان میفرماید وقتی که قیامت ظهور کرد طوری روشن میشود که (ضَلَّ مَن تَدْعُونَ إِلاّ إِیَّاهُ) نظیر آن حوادثی که در دنیا برای شما پیش میآید انسان در تاریکی خیلی از چیزها را برابر وهم خود ترسیم میکند با اینکه در این فضا در این دشت تپّه و کوهی نیست درختی نیست ولی شبِ تار گاهی انسان درخت خیال میکند گاهی کوه خیال میکند گاهی تپّه خیال میکند و اینها وقتی آفتاب طالع شد دیگر معلوم شد خبری نیست. در قیامت اگر حقیقت مشهود شد دیگر خدای سبحان و اسمای حُسنا روشن میشود دیگر چیزی در عالَم نیست غیر از خدا و افعال خدا دیگر علم حصولی در کار نیست که تا اختلاف در آنجا راه پیدا کند بنابراین میزان در معارف اعتقادی یک چیز خاصی است مناسب با آن و از سنخ علم حصولی نیست نظیر منطق با شهود همراه است و در اخلاف مناسب با اوصاف است و در افعال مناسب با فعل.
مطلب دیگر اینکه فرمود بعضی از افراد میزانشان سنگین است بعضیها هم سبک یک عدّه که (ثَقُلَتْ مَوَازِینُهُ ٭ فَهُوَ فِی عِیشَةٍ رَاضِیَةٍ) یک عدّه که (خَفَّتْ مَوَازِینُهُ ٭ فَأُمُّهُ هَاوِیَةٌ) چرا میزان برخیها سنگین است این بحثش هم در سوره ی مبارکه ی «اعراف» قبلاً گذشت هم در روزهای اخیر اشاره شد اگر در میزان یک کفّه وزن است یک کفّه موزون, وزن عبارت از حق است (وَالْوَزْنُ یَوْمَئِذٍ الْحَقُّ) موزون باید از وزن سهمی داشته باشد آنهایی که مؤمناند چون کارهای حق کردند این کارشان سنگین است برای اینکه مطابق با وزن است آنهایی که کارهای حق نکردند کارهای باطل کردند حق که سنگین است در این کفّه میماند عملشان که باطل است میرود بالا لذا فرمود هباء منثور است (وَقَدِمْنَا إِلَی مَا عَمِلُوا مِنْ عَمَلٍ فَجَعَلْنَاهُ هَبَاءً مَّنثُوراً) سبک است چون از حق سهمی ندارد.
مطلب بعدی آن است که ترازویی که ذات اقدس الهی فرستاده آن ترازو تنها برای مسلمانها یا موحّدانِ عالَم اعم از مسلمان و مسیحی و امثال ذلک نیست بخشی از آن ترازو برای انسانیّت است جامعالجوامع انسانی است که حقوق بشر را باید از این بخش از آیات قرآن کریم گرفت. فرمود چه در سوره ی مبارکه ی «حدید» چه در سایر سوَر این مضمون هست که ما میزان را نازل کردیم (لِیَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ) تا مردم, مردم نه مسلمانها نه «یقوم المؤمنون» یا «مسلمون» یا «لیقوم الموحّدون» (لِیَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ) بالأخره خیلیها هستند که ایمان نمیآورند و خدای سبحان هم میداند که اینها ایمان نمیآورند و حرفشان این است که (سَوَاءٌ عَلَیْنَا أَوَعَظْتَ أَمْ لَمْ تَکُن مِّنَ الْوَاعِظِینَ) به پیامبر هم فرمود: (سَوَاءٌ عَلَیْهِمْ ءَأَنذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنذِرْهُمْ لاَ یُؤْمِنُونَ) ولی بالأخره قرآن برای اداره ی جامعه ی بشری آمده دیگر با اینکه میداند خیلیها ایمان نمیآورند میفرمایند بسیار خب, حالا ایمان نیاوردید خدا را قبول ندارید قیامت را قبول ندارید در دنیا باید راحت زندگی کنید اگر در دنیا خواستید راحت زندگی کنید (لِیَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ) باید باشد این (لِیَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ) که در سوره ی «حدید» است سفارش همه ی انبیا مخصوصاً شعیب(سلام الله علیهم اجمعین) است که فرمود: (وَلاَ تَبْخَسُوا النَّاسَ أَشْیَاءَهُمْ) این جزء جوامعالکَلِم است یعنی هیچ چیز مردم را کم نگذارید سخن از تطفیف نیست (وَیْلٌ لِلْمُطَفِّفِینَ) یا (إِذَا کَالُوهُمْ أَو وَزَنُوهُمْ یُخْسِرُونَ) فرمود مردم چه مسلمان چه غیر مسلمان چیزی که با آنها در میان میگذاری کالا هست قرارداد بینالمللی هست وقت است کتابی میخواهی برای اینها ترجمه کنی میخواهی برای اینها درس بگویی میخواهی روابط دیپلماتیک داشته باشی چیزی را کم نگذارید (لِیَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ) مطلق است جمیع مَن فیه فی الأرض را شامل میشود اشیاء هم جمیع اشیاء را شامل میشود حالا کسی میخواهد درس بگوید سرِ کلاس شاگردان او هم مسلمان نیستند ولی خب این باید محقّقانه درس بگوید این طور نیست که حالا اگر کسی رفته در یک کشور خارجی دارد سخنرانی میکند یا مثلاً شاگردانش مسلمان نیستند این تبلیغی بکند ولو جاهلانه درست است آن مطلب حق است ولی مطلبِ حق را باید از راه صحیح بیان کرد اگر چیزی را آدم کم بگذارد دیگر (لِیَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ) نیست این بیان نورانی شعیب(سلام الله علیه) که در سوره ی مبارکه ی «اعراف» بحثش قبلاً گذشت این بود که فرمود ما به شعیب(سلام الله علیه) دستور دادیم که به او به مخاطبانش بگوید آیه ی 85 سوره ی مبارکه ی «اعراف» این بود (وَإِلَی مَدْیَنَ أَخَاهُمْ شُعَیْباً قَالَ یَاقَوْمِ اعْبُدُوا اللّهَ مَالَکُمْ مِنْ إِلهٍ غَیْرُهُ قَدْ جَاءَتْکُمْ بَیِّنَةٌ مِنْ رَبِّکُمْ فَأَوْفُوا الْکَیْلَ وَالْمِیزَانَ وَلاَ تَبْخَسُوا النَّاسَ أَشْیَاءَهُمْ) چیزی از مردم کم نگذارید حالا اگر صادرات هست صدر و ذیل یک سبد یا یک صندوق فرق بکند این خیانت است این بر خلاف دستور اسلام است جنسی را میخواهید بفروشید, چیزی را میخواهید به کفّار بفروشید کم نگذارید نه زیر و رو فرق بکند نه ظاهر و باطن فرق بکند نه بالا و پایین فرق بکند هیچ چیزی فرق نکند این معنای (لِیَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ) است پس ترازویی که ذات اقدس الهی وضع کرده برای تأمین تمدّن بشر هست ولو غیر مسلمان, اگر غیر مسلمان بودند فقط بهره ی دنیایی ممکن است ببرند اما گرفتار عذاب آخرتاند مسلمان بودند حَسنه ی دنیا و حسنه ی آخرت هر دو نصیبشان میشود در دنیا آن ترازویی که بتواند حق را مشخّص کند فقط برای خواص است فرمود: (إِن تَتَّقُوا اللّهَ یَجْعَل لَکُمْ فُرْقَاناً) آن ترازو را میخواهید آن ترازو از تقوا به دست میآید در بحثهای قبل هم داشتیم که یکی از نوآوریهای دین این است که «مَن فَقَدَ تقواً فَقَدْ فَقَدَ عِلما» از دیرزمان یعنی تقریباً چهار هزار سال است که در حوزهها و دانشگاهها این اصل پذیرفتهشده است که «مَن فَقَدَ حسّاً فَقَدَ عِلما» اگر کسی حسّی را از دست داد علمِ حاصل از آن حس را از دست میدهد یعنی اگر کسی سامعه را از دست داد کَر بود او دیگر در فنّ موسیقی هیچ سهمی ندارد او نمیتواند نوازنده باشد یا شعر را تشخیص بدهد و اگر کسی باصره را از دست داد از فنّ مناظر محروم است رنگها را شناسایی کند, زیباییها را شناسایی کند اینها نیست «مَن فَقَدَ حسّاً فَقَدَ عِلما أی علماٍ حاصلاً مِن ذلک الحس» این اصل حداقل سه, چهار هزار سال است که پذیرفتهشده است در همه ی مراکز علمی اما آنکه دین آورده ضمن امضای این مطلب این است که «مَن فَقَدَ تقواً فَقَدْ فَقَدَ عِلما» اگر کسی تقوا را از دست داد علمِ حاصل از تقوا را از دست خواهد داد برای اینکه (إِن تَتَّقُوا اللّهَ یَجْعَل لَکُمْ فُرْقَاناً) اگر کسی خواست در درون خود چراغی روشن ببیند که بین حق و باطل فرق بگذارد این راهش تقواست این تقوا اگر حاصل شد آن چراغ روشن میشود این تقوا اگر حاصل نشد آن علمِ حاصل از تقوا حاصل نمیشود لذا همین طور میماند در شبهه میماند. این نصیب خواص میشود که الیوم میتواند بفرماید: «لو کُشِفَ الغطاء ما ازددت یقینا» شاگردان آنها هم این راه را دارند هر کدام به اندازه ی خودشان آن کمالِ نهایی برای حضرت امیر(سلام الله علیه) است و شاگردان این حضرت هم در حدّ خودشان حق برایشان روشن میشود که میگویند: «انی علی بیّنة من ربکم» اما برای توده ی مردم صحنه ی قیامت است که حق برای همه روشن میشود خدا هست, چطور خدا ظهور میکند که کسی نمیتواند انکار کند آن یک راه خاصّ خودش را دارد که مربوط به مسئله ی قیامت است که خداوند در قیامت طوری تجلّی میکند که به هیچ وجه قابل انکار نیست در دنیا با حجاب تجلّی کرده است برای اینکه در آن خطبه ی نهجالبلاغه آمده است که «اَلْحَمْدُ لِلَّهِ الْمُتَجَلِّی لِخَلْقِهِ بِخَلْقِهِ» خود این خلق حجاب است فردای قیامت این خودی رخت برمیبندد جلوه ی حق روشن میشود لذا در قیامت کسی خدا را انکار نمیکند, بنابراین «میزانُ کلّ عالمٍ بحسبه».
همین روشها متعدّد است دیگر این روشها, روشهای تجربی داریم نیمهتجربی داریم تجریدی داریم شهودی داریم, علوم هم از این چهار قسم بیرون نیست یا طبیعیات است به اصطلاح آنها یا ریاضیات است یا فلسفه و کلام است یا عرفان یا تجربی است یا نیمهتجربی مثل ریاضی یا تجریدی, تجریدی یعنی تجریدی کاری به تجربه ندارد برای فلسفه و کلام است یا شهودی برای عرفان اینها تجربی است اگر کسی روشمندانه وارد این علوم چهارگانه شد. خب, گاهی ممکن است اشتباه بکند ولی غالباً به مقصد میرسد اگر به مقصد رسید للمُصیب أجران, اگر نرسید مُخطی بود للمخطیء أجرٌ واحد ما که مصوّبه نیستیم بگوییم هر که هر چه فهمید درست است اینکه واقع یکی است بیش از یکی هم نیست بعضیها به واقع میرسند بعضی نمیرسند, بعضی به همه ی شئون واقع میرسند به بعضی از جهات واقع میرسند این راه است ولی در قیامت این طور نیست.
دین یکی است, بله دین یکی است نسبیّت برای معرفت است دین یکی است و لاغیر یعنی چون واقع یکی است دیگر واقع که تعدّد برنمیدارد واقع نه تعدّدپذیر است نه نسبیپذیر افرادی که میخواهند واقع را بشناسند یا دین را بشناسند بعضی مصیباند بعضی مخطی, آنها که مخطیاند اگر روشمندانه نبود اجری ندارند بلکه معاقباند اگر مخطی بود روشمند بود یعنی مجتهدی بود سالیان متمادی در دینشناسی کار کرد حالا گاهی به مقصد نرسید له أجرٌ واحد. فتحصّل واقع یعنی دین واحدٌ لا ریب فیه و لا تعدّد. راه هم واحد است و لا تعدّد روندهها مختلفاند این سه, چون روندهها مختلفاند بعضی بیشتر میفهمند بعضی کمتر میفهمند میشود نسبیّت در فهم, نسبیّت در فهم یعنی نسبیّت در فهم آن وقت اگر روشمندانه رفتند له أجرٌ, اگر بیروش رفتند علیه وِزرٌ.
واقع یکی است و لاغیر, دین یکی است و لاغیر, راه یکی است و لاغیر, رونده متعدّدند این روندهها که متعدّدند اگر روشمندانه رفتند غالباً به مقصد میرسند بیروش رفتند نه تنها اجر ندارند علیه وِزر حرفتان کجاست! بنابراین میزان در دنیا اختلافپذیر است ولی در قیامت شهود است اگر میزانِ قیامت هم مثل میزان دنیا با علمِ حصولی بود خب آنجا هم اول اختلاف بود جهانی که بالأخره حق در او روشن نشود میشود جهانِ باطل لذا در بخشی از آیات قرآن کریم برای ضرورت معاد ظهور حق را قرآن حدّ وسط قرار میدهد میفرماید: (یَوْمَئِذٍ یُوَفِّیهِمُ اللَّهُ دِینَهُمُ الْحَقَّ) حق باید ظهور کند دیگر, بنابراین ترازوی آن عالَم مناسب آن عالَم است ترازوی این عالم مناسب این عالم و هر چیزی هم یک ترازو دارد و برای هر کسی هم وظیفهای است که چیزی در آن ترازو کم نگذارد حالا خواست احتجاج کند مغالطه نکند خواست وصفی را خُلقی را ترویج کند بیراهه نرود خواست کالایی را صادر کند تقلّب نکند اینکه فرمود: (وَلاَ تَبْخَسُوا النَّاسَ أَشْیَاءَهُمْ) آنگاه چون به طور اجمال قرآن کریم این متن را ذکر کرده در بحثهای همین سوره ی مبارکه ی «انبیاء» که اصلاً نام این سوره به نام انبیاء است برای اینکه نام هفده پیامبر(علیهم السلام) تقریباً در این سوره آمده آیه ی 25 این سوره این بود که (وَمَا أَرْسَلْنَا مِن قَبْلِکَ مِن رَّسُولٍ إِلاّ نُوحِی إِلَیْهِ أَ نَّهُ لاَ إِلهَ إِلاّ أَنَا فَاعْبُدُونِ) این به طور متن است بعضی از آیاتِ توحیدی را متناً ذکر میکند بعد ادلّهاش را ذکر میکند بعضی از آیات معاد را متناً ذکر میکند بعد ادلّهاش را ذکر میکند بعضی از آیات مربوط به وحی و نبوّت را متناً ذکر میکند بعد شواهد را ذکر میکند این آیه ی 25 که فرمود: (وَمَا أَرْسَلْنَا مِن قَبْلِکَ مِن رَّسُولٍ إِلاّ نُوحِی إِلَیْهِ أَ نَّهُ لاَ إِلهَ إِلاّ أَنَا فَاعْبُدُونِ) یعنی معرفت و عبادت را ما به همه ی انبیا(علیهم السلام) گفتیم این به منزله ی متن است برخی از این مطالب را که وسط هست ذکر کردند آنگاه هفده شاهد با ذکر داستانِ هفده پیامبر(علیهم الصلاة و علیهم السلام) ذکر میکنند تا به منزله ی شرح آن متن باشد. اینکه فرمود: (وَلَقَدْ آتَیْنَا مُوسَی وَهَارُونَ الْفُرْقَانَ وَضِیَاءً وَذِکْراً لِلْمُتَّقِینَ) این طلیعه ی شرح آیه ی 25 همین سوره است که بعد از جریان موسی و هارون و ذکر قرآن کریم جریان حضرت ابراهیم و حضرت نوح و انبیای دیگر داود و سلیمان و اینها را یکی پس از دیگری ذکر میکند چون به همین مناسبت هم این سوره به نام سوره ی مبارکه ی «انبیاء» شد و اینکه همین هفده پیامبر را اینجا ذکر میکند بعضی از انبیا را هم در سوَر دیگر ذکر میکند و نام بسیاری از انبیا را نمیبرد چند مطلب را در همین زمینه قرآن کریم ذکر کرد که قبلاً هم بازگو شد. یک اصل کلّی قرآن این است که هیچ امّتی بدون رهبر نیست در سوره ی مبارکه ی «نحل» گذشت که (لَقَدْ بَعَثْنَا فِی کُلِّ أُمَّةٍ رَسُولاً أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ وَاجْتَنِبُوا الطَّاغُوتَ) هیچ ملّتی بدون راهنما نیست حالا یا بلاواسطه یا معالواسطه یا با جانشین یا با علمای ربّانی که پیامِ آن پیامبر را به آن ملّت میرسانند این اصل کلّی, اصل دیگر آن است که این 25 پیامبر و سایر انبیایی که به طور اجمال اشاره شدند اینها در خاورمیانه بودند از خاوردور و باختردور خبر نیست معنایش این نیست که آن طرف آب یا این طرف آب پیامبر نداشتند معنایش برابر آنچه در سوره ی مبارکه ی «نساء» و همچنین سوره ی «غافر» آمده در سوره ی «نساء» آیه ی 264 این است که (وَرُسُلاً قَدْ قَصَصْناهُمْ عَلَیْکَ مِن قَبْلُ وَرُسُلاً لَمْ نَقْصُصْهُمْ عَلَیْکَ) انبیا فراواناند قِصص بعضیها را گفتیم مثل اینها که در خاورمیانه بودند حضرت نوح و انبیای ابراهیمی اینها غالباً در خاورمیانه بودند برخیها خیال میکنند که خاورمیانه نبیخیز است پیامبرخیز است خاور و باختردور اینچنین نیست در حالی که این طور نیست فرمود هیچ جایی بدون راهنما نیست این اصل کلی اینهایی که ما گفتیم در خاورمیانه است دو, برای اینکه باید بگوییم (فَسِیرُوا فِی الأرْضِ فَانظُرُوا کَیْفَ کَانَ عَاقِبَةُ) کذا, عاقبة کذا, عاقبة کذا داستانی باید بگوییم که شواهدش باشد یا شما شنیده باشید یا تحقیق و پژوهش ممکن باشد اما بگوییم آن طرف اقیانوس غربی یا شرقی ما فرستادیم آنها دسترسی ندارند برای تحقیق چه راهی بازگو کند که نمیتواند بگوید (فَسِیرُوا فِی الأرْضِ فَانظُرُوا کَیْفَ کَانَ) میگویند ـ معاذ الله ـ خلاف میگویی لذا چه در سوره ی مبارکه ی «نساء» آیه ی 164 فرمود: (وَرُسُلاً قَدْ قَصَصْناهُمْ عَلَیْکَ) انبیایی بودند که ما داستان آنها را برای شما نگفتیم و همچنین در سوره ی «غافر» که از او گاهی به عنوان سوره ی «مؤمن» یاد میشود آیه ی 78 این است (وَلَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلاً مِن قَبْلِکَ مِنْهُم مَن قَصَصْنَا عَلَیْکَ وَمِنْهُم مَن لَمْ نَقْصُصْ عَلَیْکَ) پس بنابراین همه چیز در قرآن نیست نزد اهل بیت(علیهم السلام) هست اینکه میبینید در بعضی از روایات میفرماید وجود مبارک ائمه میفرمایند خدای سبحان به پیامبری از انبیای اسرائیل فلان چیز گفته است یا به پیامبری چنین چیزی فرموده است از همین قبیل است. در روایات ما که هست انبیا مثلاً رقمشان خیلی زیاد است خیلی بیش از اینهاست که در قرآن کریم آمده در این دو آیهای که یکی در سوره ی «نساء» است یکی در سوره ی «غافر» فرمود ما داستان بعضی از انبیا را برایتان نقل نکردیم پس قرآن داستان همه ی انبیا در آن نیست.
خود قرآن دارد که (لَمْ نَقْصُصْ عَلَیْکَ) هم در سوره ی «نساء» هم در سوره ی «غافر» فرمود داستان خیلی از انبیا را ما برای شما نگفتیم آن برای اینکه اگر میفرمود ما آن طرف اقیانوس اطلس یا آن طرف اقیانوس هند کسانی بودند راه برای تحقیق نبود آنچه را که راه برای تحقیق است همین انبیای خاورمیانه است
«و الحمد لله ربّ العالمین»
(وَلَقَدْ آتَیْنَا مُوسَی وَهَارُونَ الْفُرْقَانَ وَضِیَاءً وَذِکْراً لِلْمُتَّقِینَ (48) الَّذِینَ یَخْشَوْنَ رَبَّهُم بِالْغَیْبِ وَهُم مِنَ السَّاعَةِ مُشْفِقُونَ (49) وَهذَا ذِکْرٌ مُّبَارَکٌ أَنزَلْنَاهُ أَفَأَنتُمْ لَهُ مُنکِرُونَ (50) وَلَقَدْ آتَیْنَا إِبْرَاهِیمَ رُشْدَهُ مِن قَبْلُ وَکُنَّا بِهِ عَالِمِینَ (51) إِذْ قَالَ لِأَبِیهِ وَقَوْمِهِ مَا هذِهِ التَّمَاثِیلُ الَّتِی أَنْتُم لَهَا عَاکِفُونَ (52) قَالُوا وَجَدْنَا آبَاءَنَا لَهَا عَابِدِینَ (53) قَالَ لَقَدْ کُنتُمْ أَنْتُم وَآبَاؤُکُمْ فِی ضَلاَلٍ مُبِینٍ (54) قَالُوا أَجِئْتَنَا بِالْحَقِّ أَمْ أَنتَ مِنَ اللَّاعِبِینَ (55) قَالَ بَل رَبُّکُمْ رَبُّ السَّماوَاتِ وَالأرْضِ الَّذِی فَطَرَهُنَّ وَأَنَا عَلَی ذلِکُم مِنَ الشَّاهِدِینَ (56)
چند نکته مربوط به مطالب قبل بود که با بیان آنها گذشته روشنتر میشود و آن این است که غیب را ذاتاً خدای سبحان میداند مثل سایر کمالاتِ هستی, ثانیاً این غیب را به انبیا و اولیا که خود مرضیّ او هستند میداند این دو, جریان اول که غیب را منحصراً خدا میداند یک طایفه از آیاتی است که حصر میکند فرمود: (ما یعلم الغیب الا هو), (ولا یعلم الغیب الا هو) طایفه ی ثانیه آیاتی است که میفرماید ما غیب را به انبیا دادیم به معصومان دادیم (تِلْکَ مِنْ أَنبَاءِ الْغَیْبِ نُوحِیها إِلَیْکَ) و مانند آن, آیات فراوانی است که میفرماید این غیب است ما غیب را به نوح دادیم غیب را به ابراهیم دادیم غیب را به شما انبیا میدهیم و مانند آن.
مطلب سوم آن است که جریان معاد غیب است جزء عالَم شهادت نیست و این را هم خدای سبحان میداند برابر طایفه ی اُولیٰ. برابر طایفه ی ثانیه این غیب را ذات اقدس الهی به (مَنِ ارْتَضَی مِن رَّسُولٍ) عطا کرده و میکند در جریان معاد بالخصوص در پایان سوره ی مبارکه ی «جن» آمده است که این جریان قیامت روشن نیست که نزدیک است یا دور (قُلْ إِنْ أَدْرِی أَقَرِیبٌ مَّا تُوعَدُونَ أَمْ یَجْعَلُ لَهُ رَبِّی أَمَداً) آیه ی 25 سوره ی مبارکه ی «جن» این ناظر به آن است که ذاتاً جریان معاد را ذات اقدس الهی میداند اما در آیه ی 26 به بعد فرمود: (عَالِمُ الْغَیْبِ) که این الف و لام یا الف و لام جنس است یعنی جمیع غیب را فقط خدا میداند یا الف و لام عهد است که ناظر به مسئله ی معاد است به هر تقدیر جریان معاد قطعیالشمول است اگر جسم باشد که جریان معاد را هم شامل میشود و اگر عهد باشد که مخصوص معاد است (عَالِمُ الْغَیْبِ فَلاَ یُظْهِرُ عَلَی غَیْبِهِ أَحَداً ٭ إِلَّا مَنِ ارْتَضَی مِن رَّسُولٍ) آن رسولی که مرتضای حق است وجود مبارک پیغمبر است انبیای دیگر هستند و مانند آن. خب, پس بنابراین قدر متیقّن این آیات پایانی سوره ی «جن» این است که جریان معاد را به پیغمبر فرمود این شده چهار مطلب.
مطلب پنجم آن است که چون ذات مقدس رسول خدا ذاتاً عالِم غیب نیست میفرماید: (إِنْ أَدْرِی أَقَرِیبٌ مَّا تُوعَدُونَ أَمْ یَجْعَلُ لَهُ رَبِّی أَمَداً) چون به افاضه ی الهی عالِم غیب شد میفرماید: (اقْتَرَبَتِ السَّاعَةُ وَانشَقَّ الْقَمَرُ) اگر در طلیعه ی همین سوره ی مبارکه ی «انبیاء» آمده است (اقْتَرَبَتِ السَّاعَةُ) یا در جریان سوره ی «قمر» دارد (اقْتَرَبَتِ السَّاعَةُ وَانشَقَّ الْقَمَرُ) برای آن است که طبق بخش پایانی سوره ی مبارکه «جن» وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) عالِم به معاد شد این هم یک مطلب.
اما آنچه مربوط به مسئله ی آلهه است که گاهی ضمیر مذکّر است و ضمیر مؤنث برخی از مفسّران همان طوری که قبلاً ملاحظه فرمودید در کتابهای تفسیر سعی کردند که این ضمیرهای جمع مذکّر را به مشرکان و کافران و بتپرستان و اینها برگردانند آیه ی 42 به بعد (قُلْ مَن یَکْلَؤُکُم بِالَّلیْلِ وَالنَّهَارِ مِنَ الرَّحْمنِ بَلْ هُمْ عَن ذِکْرِ رَبِّهِم مُّعْرِضُونَ) یعنی این کافران (أَمْ لَهُمْ آلِهَةٌ تَمْنَعُهُم) ضمیری که به آلهه برمیگردد ضمیر مؤنث است آن ضمیر جمع مذکر سالم به مشرکان برمیگردد (أَمْ لَهُمْ آلِهَةٌ تَمْنَعُهُم مِن دُونِنَا) چون در اینجا ضمیر مؤنث به آلهه برگشت و ضمیر جمع مذکر سالم به کفار لذا میگویند (لاَ یَسْتَطیعُونَ نَصْرَ أَنفُسِهِمْ وَلاَ هُم مِنَّا یُصْحَبُونَ) هم برای کفار است یعنی آن کفار نمیتوانند خودشان را یاری کنند مَصحوب ما هم نیستند و دوتا ضمیر جمع مذکر سالم آیه ی 44 هم (بَلْ مَتَّعْنَا هؤُلاَءِ وَآبَاءَهُمْ حَتَّی طَالَ عَلَیْهِمُ الْعُمُرُ) این هم تأیید میکند که ضمیرها به مشرکان برمیگردد. این سخن ناصواب است برای اینکه معمولاً در جایی که اشتباه میشود ضمیر آلهه را مؤنث میآورند وگرنه در سایر موارد که سخن از اشتباه نیست همین مطالب هست به صورت ضمیر جمع مذکر سالم یعنی این آلهه نمیتوانند مشکل خودشان را حل کنند چه رسد به اینکه مشکل دیگران و مشرکان را بتوانند حل کنند این مطلب در سوره ی مبارکه ی «اعراف» مبسوطاً گذشت در سوره ی «اعراف» آیه ی 194 به بعد این بود (إِنَّ الَّذِینَ تَدْعُونَ مِن دُونِ اللَّهِ) یعنی این بتهایی که شما میخوانید اینها (عِبَادٌ أَمْثَالُکُمْ فَادْعُوهُمْ) اینها را بخوانید ببینید چه مشکلی از شما حل میکنند (فَلْیَسْتَجِیبُوا لَکُمْ إِن کُنْتُمْ صَادِقِینَ ٭ أَلَهُمْ أَرْجُلٌ یَمْشُونَ بِهَا) این بتهای سنگی و چوبی که خودتان تراشیدید آیا اینها پا دارند راه بروند مستحضرید برای توده ی مردم جاهلی در همین حد برهان اقامه میکند برای خواصّشان براهین دیگر، برای اخصّشان هم برهان أدق، حالا در جریان حضرت ابراهیم(سلام الله علیه) روشن میشود (أَمْ لَهُمْ أَعْیُنٌ یُبْصِرُونَ بِهَا) که ضمیر جمع مذکر سالم است که به همین بتها برمیگردد (أَمْ لَهُمْ آذَانٌ یَسْمَعُونَ بِهَا قُلِ ادْعُوا شُرَکَاءَکُمْ ثُمَّ کِیدُونِ فَلاَ تُنظِرُونِ) در آیه ی 197 به این صورت است (وَالَّذِینَ تَدْعُونَ مِن دُونِهِ لاَیَسْتَطِیعُونَ نَصْرَکُمْ وَلاَ أَنْفُسَهُمْ یَنصُرُونَ) یعنی این بتهایی که شما اینها را میپرستید نه مشکل خودشان را حل میکنند نه مشکل شما را این همین مطلب آیه ی محل بحث در سوره ی «انبیاء» است که اینها وقتی نتوانند مشکل خودشان را حل کنند و ما دستور میدهیم (إِنَّکُمْ وَمَا تَعْبُدُونَ مِن دوُنِ اللَّهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ) این سنگهایی که تراشیدید و مورد پرستش شماست اینها را گداخته میکنیم وقتی اینها مشکل خودشان را نتوانستند حل کنند مشکل شما را هم حل نمیکنند همین مطلب همان است با ضمیر جمع مذکر سالم (وَلاَ یَسْتَطِیعُونَ لَهُمْ نَصْراً وَلاَ أَنفُسَهُمْ یَنصُرُونَ ٭ وَإِن تَدْعُوهُمْ إِلَی الْهُدَی لاَ یَتَّبَعُوکُمْ سَوَاءٌ عَلَیْکُمْ أَدَعَوْتُمُوهُمْ أَمْ أَنتُمْ صَامِتُونَ) که این جمع مذکر سالم هم هست. خب، بنابراین این (لاَ یَسْتَطیعُونَ نَصْرَ أَنفُسِهِمْ وَلاَ هُم مِنَّا یُصْحَبُونَ) همه ی ضمیرها جمع مذکر سالم و فعل به این آلهه برمیگردد. در جریان اینکه در همین سوره ی مبارکه ی «انبیاء» آیه ی 25 به عنوان متن فرمود: (وَمَا أَرْسَلْنَا مِن قَبْلِکَ مِن رَّسُولٍ إِلَّا نُوحِی إِلَیْهِ أَ نَّهُ لاَ إِلهَ إِلَّا أَنَا فَاعْبُدُونِ) این نبوّت عامّه است همین نبوّت عام را به صورت قصص انبیا در آیه ی محلّ بحث یعنی آیه ی 48 به بعد همین سوره مبسوطاً یکی پس از دیگری ذکر میکنند هفده پیامبر(علیهم الصلاة و علیهم السلام) را نام میبرند که شرح آن متن است اول آنها وجود مبارک حضرت موساست فرمود: (وَلَقَدْ آتَیْنَا مُوسَی وَهَارُونَ الْفُرْقَانَ وَضِیَاءً وَذِکْراً لِلْمُتَّقِینَ) فرقان را معرفه ذکر فرمود ضیاء و ذکر را نکره، ظاهراً فرقان نظیر قرآن اسم روشنترین است برای تورات در سوره ی مبارکه ی «آلعمران» اوایلش گذشت که خدای سبحان به موسی و هارون(سلام الله علیهما) فرقان عطا کرده است این فرقان برای فرق بین حق و باطل است، صِدق و کذب است، خیر و شرّ است، حَسَن و قبیح است و مانند آن و این چون خودش فرق میگذارد اگر کسی اهل فرقان بود اهل قرآن بود این میتواند فرق بگذارد بین حق و باطل، خیر و شرّ، صدق و کذب و حَسَن و قبیح اگر در سوره ی مبارکه ی «انفال» فرمود: (إِن تَتَّقُوا اللّهَ یَجْعَل لَکُمْ فُرْقَاناً) یعنی اگر کسی حُسن فاعلی داشت هم در مطالب علمی موفقتر از دیگران است هم در مطالب عملی بسیاری از مسائل است که انسان بالأخره وقتی که پیچیده شد دفعتاً میبینید جرقّه میزند مطلبی به ذهنش میآید این خیال میکند خودش حل کرده خود انسان قابلِ علم است نه فاعلِ علم هر قابلی نیازمند به فاعل است که چیزی به او عطا بکنند او دریافت بکند وگرنه قابل بما أنّه قابل که مُعطی نخواهد شد این فیضی که به عنوان کشف جدید است نه خودبهخود پیدا میشود برای اینکه صُدْفه و شانس و احتمال و امثال ذلک محال است و اینکه بسیاری از افراد میبینید یا برخی از افراد اینها به مسائل تقوا و امثال ذلک خیلی اعتنایی ندارند اما به شانس و بخت و اتفاق و امثال ذلک تکیه میکنند دیگر نمیدانند این فسون است و فسانه این خرافات است چرا در فلان بازی نبُردی ما شانس نیاوردیم خب الآن در زمان دین در زمان علم کسی این طور خرافاتی فکر میکند صبر و جَهد جزء خرافات است شانس جزء خرافات است نحسِ قدمی جزء خرافات است آنهایی که دین تعیین کرده است قضا و قدر الهی کار به تدبیر الهی است و تقوایِ مردان باتقوا سهم تعیینکننده دارد و مانند آن، هیچ چیزی در عالَم بینظم نیست تصادف نیست اتفاق نیست شانس نیست خب این نماز نمیخواند میگوید خرافات است ولی آنجا چون در بازی باخت میگوید ما شانس نداشتیم این همان وهم و خیال و خرافاتی و جاهلیّت است که به این صورت در آمده دیگر فرمود: (إِن تَتَّقُوا اللّهَ یَجْعَل لَکُمْ فُرْقَاناً)، «مَن فَقَد تقواً فقد علماً» یک، «مَن فَقَدَ تقواً فقد عملاً صادراً من ذلک التقویٰ» این دو، در جریان حس همین طور است که همه ما قبول کردیم «مَن فقد حسّاً فقد علماً» نه تنها «فقد علماً، فقد عملاً» اگر کسی باصره نداشت از فنّ مناظر طبیعی محروم است این درس را نمیتواند بخواند یک، راه هم نمیتواند برود اگر کسی سامعه را از دست داد این از فراگیری فنّ موسیقی محروم است یک، بوق اتومبیل هم نمیشنود که بفهمد باید کنار برود این دو، بنابراین نه عملش عمل صائب است نه علمش علم صائب آن علم و عملی که به این حس وابسته است در جریان تقوا همین طور است در خیلی از موارد است که میبینید انسان مواظب زبانش نیست میگوید خوب شد که من از این راه رفتم خب چه کسی راهنمایی کرد یا خوب شد که فلان کار را کردم یا خوب شد فلان حرف را زدم اینکه فلان حرف را زدی، فلان کار را کردی، فلان راه را رفتی دیگری هدایت کرده در اثر آن تقوایی که داشتی و یا دعایی که کردند یا گاهی میگوید ای کاش من آن راه را میرفتم یا آن کار را میکردم یا آن حرف را میزدم خب شما باید قبلاً راه را فراهم میکردی نه الآن بگویی کاش! در خیلی از موارد است که انسان مردّد است که چه کار بکند و یک طرف را انتخاب میکند آنجایی که مردّد است و نمیداند ولی یک طرف گرایش میکند آن عنایت الهی است آن فرقی است که خدای سبحان به او عطا کرده است فرمود: (اتَّقُوا اللّهَ وَیُعَلِّمُکُمْ اللّهُ) این یک، (إِن تَتَّقُوا اللّهَ یَجْعَل لَکُمْ فُرْقَاناً) دو، این آیه ی سوره ی «انفال» قویتر از آیه ی سوره ی «بقره» است آنجا به صورت شرط و جزا بیان نشده یک جمله ی خبریه است در کنار جمله ی انشائیه اما اینجا به صورت شرط و جزا بیان شده بنابراین خیلی از چیزهاست که ما نمیدانیم بعد میفهمیم خیلی از کارهاست که نمیتوانیم تصمیم بگیریم و تصمیم میگیریم یا باید بگوییم خودبهخود پیدا شده اینکه محال است یا به خرافات تَن در بدهیم بگوییم خوششانس است این هم که محال است یا راهنمایی داریم بالأخره، اگر مسیر تقوا بود آن راهنما ذات اقدس الهی است اگر بیتقوایی بود (کُتِبَ عَلَیْهِ أَنَّهُ مَن تَوَلاَّهُ فَأَنَّهُ یُضِلُّهُ وَیَهْدِیهِ إِلَی عَذَابِ السَّعِیرِ) کسی هست که زِمامش را میکِشد تا جهنم میبرد و آن شیطان است. خب، بنابراین ممکن نیست کاری در درون یا بیرون اتفاق بیفتد و فاعل نداشته باشد این محال است «یقول للإتفاق جاهل السبب» اینکه ما میگوییم فلان حادثه اتفاقی است به تعبیر مرحوم حکیم سبزواری ما چون از علل و اسباب غافلیم خیال میکنیم این امر اتفاقی است مگر اتفاق مثل دو دوتا پنجتاست که مستحیل است مثل دو دوتا سهتاست که مستحیل است اتفاق یعنی فعل بیفاعل اما اینکه میبینید کسی جایی را میکَند گاهی گنج پیدا میکند میگوییم اتفاقی است یک تعبیر مسامِحی است نه فلسفی و عقلی غالباً وقتی این زمین را میکَندند آب در میآمد حالا این بار اتفاقاً یک معدن در آمد میگویند اتفاقاً معدن در آمد سرّش این است که ما غالب را دائم حساب میکنیم یک، دائم را ضروری میپنداریم دو، ما دوتا مغالطه است که عَقبه ی کعود است باید طی بکنیم نه غالب را دائم بدانیم نه دائم را ضروری تلقّی کنیم ما باید بدانیم که کَندنِ این زمین به تعبیر سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) در همان اصول فلسفه وقتی آدم بیست متر این خاک را گرفت این علّت تامّه است برای کشف آنچه زیر این بیست متر است اگر خاک است که خاک است اگر آب است که آب است اگر معدن است که معدن است اگر سنگ است که سنگ است ما چون غالباً بعد از بیست متر در منطقهای به آب میرسیم حالا اگر به سنگ رسیدیم یا به معدن رسیدیم میگوییم اتفاقاً معدن در آمد اتفاقی در کار نیست ما خیال میکنیم وقتی که این بیست متر خاک را برداشتیم باید به آب برسیم خیر، ما وقتی بیست متر را برداشتیم آنچه زیر بیست متر است برای ما روشن میشود این علّت تامّه است معلولش گاهی آب است گاهی خاک است گاهی سنگ است گاهی معدن است ما که غالب را دائم خیال میکنیم این جاهلیّت ماست که به حساب عقل میگذاریم و به عقل صَدْمه میزنیم و میگوییم اتفاقی است بنابراین اتفاقی در عالم نیست، نیست یعنی محال است نه قبیح است و اگر یک کار خیری شده است (مَا بِکُم مِّن نِّعْمَةٍ فَمِنَ اللَّهِ) بنابراین تقوا چه در مسائل علمی چه در مسائل خیلیها میآیند درس میخوانند کمتر موفقتر میشوند خیلیها وارد یک کار میشوند کم کم موفق میشوند حالا یا دعای پدر و مادر است یا طبق بیان نورانی حضرت خضر(سلام الله علیه) (کَانَ أَبُوهُمَا صَالِحاً) داشتن پدر صالح، مادر صالح، جدّ صالح اثر دارد یا تقوای خود آدم است بالأخره اینچنین نیست که این تقوا در بخش علمی اثر نکند یا در بخش عملی اثر نکند لذا (الْفُرْقَانَ) را با الف و لام ذکر فرمود آن ضیاء و ذکر را بدون الف و لام ذکر کرد برای اینکه آنها از برکات همین الفرقاناند یعنی التوراتاند، الانجیلاند و مانند آن، وقتی که اینها فارق بین حق و باطل بود، فارق بین صِدق و کذب بود، فارق بین خیر و شرّ بود، فارق بین حَسن و قبیح بود یک انسان متدیّن در همه ی این مراحل میتواند بین اینها فرق بگذارد در بحث اخلاق اینچنین است در بحث حقوق اینچنین است در بحث عقاید اینچنین است در بخش علوم اینچنین است در بخش اعمال هم اینچنین است خیلی از موارد است که فرق میگذارد.
پرسش: استاد قرعه زدن بر اثر اتفاق نیست.
پاسخ: نه، ما نمیدانیم قرعه را ذات اقدس الهی فرمود ما کاری در دین نداریم که شما سرگردان باشید راه برایتان تنظیم کردیم قرعه انسان میزند و اَماره نیست قرعه، قرعه گاهی جایی میزند که واقع معلومی دارد منتها برای ما معلوم نیست این یک، قسمت دوم قرعه جایی است که اصلاً واقع ندارد میخواهیم دعوا نشود مشکلی پیش نیاید قرعه میزنیم این دو.
حق این است که قرعه، دلیل قرعه اطلاق دارد هر دو قسم، هر دو قسم یعنی هر دو قسم را در فقه شامل میشود چه آنجا که واقع دارد نظیر درهمِ وَدَعی، چه آنجا که واقع ندارد درهمی دو نفر هر کدام درهمی را نزد امینی به امانت گذاشتند یکی را سارق برده معلوم نیست که این برای چه کسی بود خب واقعش معلوم است ولی نه امین میداند نه مالکها اینها نزاعی دارند در این بخش تزاحم حقوقی میگویند خب قرعه بزنید اینجا واقعش ثابت است و عندالله معلوم است نزد دیگری معلوم نیست حالا قرعه میزنند گاهی مطابق واقع در میآید گاهی مطابق واقع در نمیآید برای اینکه قرعه «لکلّ أمرٍ مشکل» اما یک وقت است میخواهند یک رئیس انتخاب بکنند برای یک هیئت اُمنایی اینجا واقعی ندارد نظیر همان شورای نگهبان که در قسمت اول این طور است که سه نفر باید استعفا بدهند اینجا واقعی ندارد میگویند سه نفر به قید قرعه استعفا میدهند برای اینکه مشکلی پیش نیاید کسی را میخواهند رئیس تعیین کنند خب این واقعی ندارد که اما «القرعة لکلّ أمرٍ مشکل» اینجا را هم شامل میشود فتواً فقهاً برای اینکه مشکل حل بشود نه اینکه واقعی دارد ما نمیدانیم به وسیله ی قرعه میخواهیم حل کنیم خب اگر کسی هفت، هشت نفرند به عنوان هیأت امنا یک نفر را میخواهند رئیس انتخاب بکنند و از باب تزاحم حقوقی ممکن است گِله پیش بیاید نقدی پیش بیاید میگویند یک نفر به قید قرعه نه اینکه واقعی هست کسی را متولّی رئیس تعیین کرد یک وقت است تعیین کرده ولی ما نمیدانیم چه کسی است اینجا واقع دارد یک وقت واقعی ندارد. به هر تقدیر این تقوا این سهم را دارد لذا میفرماید فرقان است یک، که با الف و لام ذکر میشود این اصل است ضیاء و ذکر است (لِلْمُتَّقِینَ) آن کسی که باتقواست میبیند آنکه باتقواست میشنود هم ذکرِ خدا و قیامت است هم ذکر انبیای گذشته و داستانهای انبیای گذشته که فرمود این را ما به حضرت موسی و حضرت هارون دادیم این فرق را به اینها عطا کردیم و زمینه ی روشنی دارند که اینها با نور حرکت میکنند. در سوره ی مبارکه ی «حدید» بخش پایانیاش این است آیه ی 28 سوره ی «حدید» این است (یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَآمِنُوا بِرَسُولِهِ یُؤْتِکُمْ کِفْلَیْنِ مِن رَحْمَتِهِ وَیَجْعَل لَکُمْ نُوراً تَمْشُونَ بِهِ) این اختصاصی به معاد ندارد در جریان معاد عملی در کار نیست که کسی کاری انجام بدهد به وسیله ی کار ثوابی ببرد اینچنین نیست چون اگر کار باشد باید مطابق با قانون باشد اگر قانون است میشود وحی و نبوّت و رسالت و شریعت دیگر میشود دنیا دیگر آخرت نیست بنابراین بعد از مرگ هیچ ممکن نیست کسی کاری انجام بدهد که به وسیله ی آن کار ثوابی ببرد یا عِقابی را کم بکند نعم، تمام کارهایی که در دنیا کرده آثاری که گذاشته تا آن آثار هست برکات آن آثار است در نامه ی عمل او ثواب مینویسند این (نَکْتُبُ مَا قَدَّمُوا) یک، (وَآثَارَهُمْ) دو، این زمینه شد برای صدور آن احادیث نورانی که «إذا مات ابن آدم انقطعوا عمله الاّ عن ثلاث، عن أربع، عن خَمس، عن ستّ» که اینها همهشان تمثیل است و نه تعیین مصادیق فراوانی ذکر شده همین پنج شش مصداق نیست ولد صالحی که یدع..است صدقه ی جاریه یا شجری باشد بوستانی باشد کتابی باشد مدرسهای باشد قناتی باشد چشمهای باشد همه ی اینها صدقات جاریه است و عمل صالح است سنّتی باشد تا این سنّت حَسَنه هست در نامه ی او عمل ثواب مینویسند برای اینکه اثر اوست در حقیقت کار جدیدی نیست. عمل در بعد از موت بالقول المطلق قطع میشود که حضرت فرمود: «الیوم عملٌ و لا حساب و غداً حسابٌ و لا عمل» اما علم در آنجا شهود است دیگر (فَکَشَفْنَا عَنکَ غِطَاءَکَ فَبَصَرُکَ الْیَوْمَ حَدِیدٌ) البته شهود هر کسی هم برابر آن فیض خاصّی است که خدا عطا میکند دیگر آن مفاهیم رخت برمیبندد به صورت علم شهودی در میآید و انسان بهشت را میبیند یا جهنم را میبیند برخیها فقط جهنم را میبینند و تبهکاران را میبینند بنابراین اثر مهمّ تقوا مربوط به دنیاست که انسان به وسیله ی تقوا در علوم، در عقاید، در اخلاق، در حقوق، در اعمال موفقتر از دیگران است حالا فرمود این ضیاء است و ذکر است (لِلْمُتَّقِینَ) متّقیان چه کسانی هستند؟ (الَّذِینَ یَخْشَوْنَ رَبَّهُم بِالْغَیْبِ وَهُم مِنَ السَّاعَةِ مُشْفِقُونَ) قرآن کریم چه آیات مکّی چه آیات مَدَنی فراوان در این زمینه سخن گفت که «الموجود علی قِسمین غیبٌ و شهاده» در قبال جاهلیّت و شرک و الحاد که میگفتند و الآن هم میگویند «کلّ موجود مادّی» آنها میگویند اگر چیزی هست باید با تجربه ثابت بشود تجربه ی حسّی البته و چیزی که تجربه ی حس به او دسترسی ندارد او خرافات است موهوم است فُسون است و فسانه این حرف جاهلیّتِ کهنه و جاهلیّت نو بود که میگفتند «کلّ موجودٍ محسوس» عکس نقیضش هم این است که «ما لیس بمحسوس لیس بموجود» آنها هم که میگفتند (لَنْ نُؤْمِنَ لَکَ حَتَّی نَرَی اللّهَ جَهْرَةً) یا (أَرِنَا اللّهَ جَهْرَةً) بر اساس همین فکر باطل بود انبیا(علیهم السلام) آمدند گفتند که «الموجود إمّا مجرّدٌ و إمّا مادی، إمّا غیبٌ و إمّا شهاده».
موجود دو قِسم است یک قسم غیب است که با تجرید فهمیده میشود یک قسم مشهود است که با تجربه فهمیده میشود «الموجود إمّا غیبٌ و إمّا شهاده» (عَالِمِ الْغَیْبِ وَالشَّهَادَةِ) اینچنین است، (یُؤْمِنُونَ بِالْغَیْبِ) اینچنین است، (آمنّا بالغیب) اینچنین است و مانند آن، خدا غیب است، قیامت غیب است، وحی غیب است، نبوّت غیب است، ولایت غیب است، رسالت غیب است، امامت غیب است اینها چیزی نیست که در آزمایشگاه دیده بشود که این غیب را انبیا آوردند.
مهمترین کاری که الآن ما در پیش داریم اگر بعضی آقایان این زحمت را بکشند زحمت عالمانه جا دارد این است که آیا فلسفه به اسلام آمده از یونان به اسلام آمده یا اسلام فلسفه را احیا کرده است به یونان رفته یعنی الهیّات فلسفه که خدایی هست با برهان فلسفی، معاد هست با برهان فلسفی این حرفهایی که ارسطو و افلاطون دارند اینها به اسلام آمدند یا اسلام این حرفها را یاد آنها داد افلاطون و امثال افلاطون چهار پنج قرن قبل از وجود مبارک عیسای مسیح(سلام الله علیه) هستند کلّ خاورمیانه فکر رایجش یا الحاد بود یا شرک وقتی انبیای ابراهیمی آمدند با برهان مخصوصاً وجود مبارک حضرت ابراهیم با برهان آمد با تبر آمد با آتشسوزی آمد کلّ خاورمیانه را اصلاح کرد فلسفه از اسلام به یونان رفت نه از یونان به اسلام آمده باشد منظور از اسلام فقه اسلامی نیست فلسفه ی اسلامی است فقه اسلامی با فقه مسیحی با فقه یهودی با فقه مکتبهای دیگر فرق میکند چون (لِکُلٍّ جَعَلْنَا مِنْکُمْ شِرْعَةً وَمِنْهَاجاً) ما چند رکعت نماز بخوانیم به کدام طرف نماز بخوانیم آنها چند رکعت نماز بخوانند به کدام طرف نماز بخوانند اینها فرق میکند اما در فلسفه ی اسلامی که خدا هست، یگانه هست، یکتا هست، اسمای حسنا دارد، قیامت هست، وحی هست، نبوّت است این فلسفه ی اسلامی این اسلام فرقی بین اسلام و مسیحیّت و یهودیّت نیست (إِنَّ الدِّینَ عِندَ اللّهِ الْإِسْلاَمُ) منتها در اینجا کاملتر، دقیقتر، محقّقانهتر هست مثل شریعت و منهاج نیست که برای هر کدام فرق بکند ما وقتی میگوییم فلسفه ی اسلامی غیر از فقه اسلامی است دیگر نباید توقّع داشت که فرق فلسفه ی اسلامی با فلسفه ی مسیحی چیست اینها (مُصَدِّقاً لِمَا بَیْنَ یَدَیْهِ) اگر سخن از فقه اسلامی است بله کاملاً فرق دارد اما فلسفه ی اسلامی که خدایی هست، قیامت هست، یکتایی هست، یگانگی هست اینها فرقی ندارد اگر یک محقّق عالِم زبانشناسِ کوشا بتواند ثابت کند که فلسفه از اسلام به یونان رفت نه از یونان به اسلام آمده خدمتی به این علم کرده حق هم همین طور بود و اینکه جناب مولوی میگوید مخصوص ما ایرانیها نیست میفرماید: «گر نبودی کوشش أحمد تو هم میپرستیدی چو اجدادت صنم» به افلاطون هم میگوید به ارسطو هم میگوید، میگوید اگر نبود احمد یعنی نبوّت خاصّ اختصاصی به وجود مبارک پیامبر ندارد که اگر نبود تبرِ ابراهیم، افلاطون و پدر افلاطون هم بتپرست بودند چه کسی اینها را موحّد کرد در کلّ خاورمیانه هیچ سخن از توحید نبود مگر با تبرِ ابراهیم اینجا هم از تبرِ او سخن فرمود، فرمود اگر این براهین در شما اثر نکرد من اینها را ریزریز میکنم و کرد اینچنین نیست که مثلاً در اسلام به معنای (إِنَّ الدِّینَ عِندَ اللّهِ الْإِسْلاَمُ) این معارف نبود و از یونانی که دیروز پیدا شده این چهار پنج قرن قبل از وجود مبارک مسیح است انبیای فراوانی آمدند این معارف را مطرح کردند محاضه کردند وجود مبارک موسای کلیم آمد جریان فراعنه را به دریا ریخت و شرک را با آن وضع باطل کرد با جان کَندنها شرک را ابطال کردند و توحید را تثبیت کردند تنها تبرِ ابراهیم(سلام الله علیه) نبود آن عصای موسی هم بود آن جریان نیل بود آن خفقانی فراعنه هم بود اینها با این تلاش و کوشش توحید را، نبوّت را، وحی را، رسالت را برای خاورمیانه تثبیت کردند.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
(وَلَقَدْ آتَیْنَا مُوسَی وَهَارُونَ الْفُرْقَانَ وَضِیَاءً وَذِکْراً لِلْمُتَّقِینَ (48) الَّذِینَ یَخْشَوْنَ رَبَّهُم بِالْغَیْبِ وَهُم مِنَ السَّاعَةِ مُشْفِقُونَ (49) وَهذَا ذِکْرٌ مُّبَارَکٌ أَنزَلْنَاهُ أَفَأَنتُمْ لَهُ مُنکِرُونَ (50) وَلَقَدْ آتَیْنَا إِبْرَاهِیمَ رُشْدَهُ مِن قَبْلُ وَکُنَّا بِهِ عَالِمِینَ (51) إِذْ قَالَ لِأَبِیهِ وَقَوْمِهِ مَا هذِهِ التَّمَاثِیلُ الَّتِی أَنْتُم لَهَا عَاکِفُونَ (52) قَالُوا وَجَدْنَا آبَاءَنَا لَهَا عَابِدِینَ (53) قَالَ لَقَدْ کُنتُمْ أَنْتُم وَآبَاؤُکُمْ فِی ضَلاَلٍ مُبِینٍ (54) قَالُوا أَجِئْتَنَا بِالْحَقِّ أَمْ أَنتَ مِنَ اللَّاعِبِینَ (55) قَالَ بَل رَبُّکُمْ رَبُّ السَّماوَاتِ وَالأرْضِ الَّذِی فَطَرَهُنَّ وَأَنَا عَلَی ذلِکُم مِنَ الشَّاهِدِینَ (56)
چون قبلاً در همین سوره ی مبارکه ی «انبیاء» آیه ی 25 فرمود: (وَمَا أَرْسَلْنَا مِن قَبْلِکَ مِن رَّسُولٍ إِلَّا نُوحِی إِلَیْهِ أَ نَّهُ لاَ إِلهَ إِلَّا أَنَا فَاعْبُدُونِ) جریان نبوّت عام را ذکر فرمود, برنامه ی رسمی انبیا(علیهم السلام) که توحید و عبادت همان خدای واحد است مطرح فرمود الآن به عنوان تفصیل آن مُجمل و شرح آن متن جریان تقریباً هفده پیامبر(علیهم السلام) را ذکر میکند. اول از حضرت موسی و هارون شروع کردند که شرح اینها در سوره ی مبارکه ی «طه» و «مریم» و سایر سوَر گذشت گاهی بین ضیاء و نور فرق میگذارند و اینکه تفصیل قاطع شرکت است میگویند آنچه را که از خود دارد مثلاً ضیاء است آنچه از دیگری میگیرد مثل اینکه قمر درخششاش را از آفتاب میگیرد تعبیر به نور میشود لکن وقتی نور در کنار ضیاء ذکر نشد ضیاء معنای نور را هم به همراه دارد و این هم یاد گذشتههاست و هم عبرتگیری برای آینده است و مانند آن که ذکر است و این ذکرِ مبارک نسبت به قرآن کریم هم صادق است فرمود شما با استفهام انکاری (أَفَأَنتُمْ لَهُ مُنکِرُونَ) بعد میپردازند به جریان حضرت ابراهیم. فرمود: (وَلَقَدْ آتَیْنَا إِبْرَاهِیمَ رُشْدَهُ مِن قَبْلُ) این (مِن قَبْلُ) را برخیها گفتند یعنی از قبل از نبوّت ما به وجود مبارک ابراهیم آن رشد را عطا کردیم (وَکُنَّا بِهِ عَالِمِینَ) بر اساس (اللّهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسَالَتَهُ) خدای سبحان میداند که فلان شخص به هر قدرتی هم که برسد عصمتش را حفظ میکند و کسانی را که خدا میداند آنها به سوء اختیارشان از این قدرت بهره ی صحیح نمیبرند به آنها سِمتهای کلیدی نمیدهد لذا ممکن است بلعمِ باعور را یا سامری را بیازماید بخشی از مطالب را به آنها عطا بکند ولی هرگز به سامریها و بلعم باعوریها و امثال اینها سِمتها و پُستهای کلیدی نمیدهد (اللّهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسَالَتَهُ) آنجایی که خدای سبحان میداند فلان شخص در عین اقتدار از علمش حدّاکثر بهره را میبرد متفکّرانه, مختارانه در کمال حریّت و آزادی معصوم است سِمت به او میدهد و اگر بداند که فلان شخص, شخص دیگر از این کرامت سوء استفاده میکند هرگز به او سِمت کلیدی نخواهد داد این بر اساس یک معنا. اما ظاهراً که این را بسیاری از مفسّران گفتند (مِن قَبْلُ) یعنی قبل از نبوّت ولی ظاهراً منظور از این (مِن قَبْلُ) یعنی قبل از جریان حضرت موسی ما به وجود مبارک ابراهیم این سِمت را دادیم مثل اینکه در جریان خود حضرت موسی نسبت به قرآن کریم هم چنین تعبیری هست در سوره ی مبارکه ی «آلعمران» آیه ی سه و اینها گذشت که (نَزَّلَ عَلَیْکَ الْکِتَابَ بِالْحَقِّ مُصَدِّقاً لِمَا بَیْنَ یَدَیْهِ) یعنی ما قرآن را به شما دادیم و قبل از قرآن, تورات و انجیل را به موسی و عیسی(علیهما السلام) دادیم این (مِن قَبْلُ) یعنی قبلِ زمانی در آیه ی محلّ بحث هم که فرمود: (وَلَقَدْ آتَیْنَا إِبْرَاهِیمَ رُشْدَهُ مِن قَبْلُ) یعنی قبل از جریان موسی و هارون(سلام الله علیهما) مسئله ی ابراهیم مطرح بود نه اینکه جریان حضرت ابراهیم نظیر (وَآتَیْنَاهُ الْحُکْمَ صَبِیّاً) یک یحیی باشد که قبل از نبوّت ما این رشد را به او دادیم البته این منافات ندارد که قبل از نبوّت هم اینها به کمالاتی رسیده باشند ولی ظاهراً این (مِن قَبْلُ) ناظر به همین قبلِ تاریخی و زمانی است (وَلَقَدْ آتَیْنَا إِبْرَاهِیمَ رُشْدَهُ مِن قَبْلُ وَکُنَّا بِهِ عَالِمِینَ).
رُشد در فرهنگ قرآن کریم مشخص شده است کسانی که فرد یا ملّتی که دارای اوصاف ثبوتی معیّن یک, و صفات سلبی مشخص دو, اینها باشند اهل رشدند در سوره ی مبارکه ی «حجرات» فرمود خدای سبحان (حَبَّبَ إِلَیْکُمُ الْإِیمَانَ) یک, (وَزَیَّنَهُ فِی قُلُوبِکُمْ) دو, (وَکَرَّهَ إِلَیْکُمُ الْکُفْرَ وَالْفُسُوقَ وَالْعِصْیَانَ) پنج, این سه صفت سلبی آن دو صفت ثبوتی وقتی جمع شد (أُولئِکَ هُمُ الرَّاشِدُونَ) پس رُشد در فرهنگ قرآن مجموعه ی آن دو صفت ثبوتی و این سه صفت سلبی است رشید کسی است که دین محبوب او باشد نه «خوفاً من النار» عبادت کند یا «شوقاً إلی الجنّة» عبادت کند دین محبوب او باشد مستحضرید که محبّت اگر به غیر حق تعلّق بگیرد انسان را کور میکند «حُبّک الشیء یُعمی و یُصِم» اگر به حق تعلّق بگیرد انسان را بینا میکند آن محبوب است که به مُحبّ نورانیّت عطا میکند «حُبّ الضیاء» انسان را روشن میکند پس اینچنین نیست که «حُبّک الشیء یُعمی و یُصِم» یک امر مطلق باشد اگر چیزی که کَر و کور است حبّ او کوری میآورد کَری میآورد مثل حبّ دنیا, حبّ زرق و برق, حبّ جاه و مانند آن و اگر (نُورُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ) بود یا طاهر و مطهَّر بود و مانند آن حبّ او نورانیّت میآورد نه کوری شنوایی میآورد نه صَمَم و کری .
«حُبّک الشیء یُعمی و یُصِم» ناظر به آن چیزهایی است که خودش کَر و کورند اینجا هم فرمود: (حَبَّبَ إِلَیْکُمُ الْإِیمَانَ وَزَیَّنَهُ فِی قُلُوبِکُمْ) بعد (وَکَرَّهَ إِلَیْکُمُ الْکُفْرَ وَالْفُسُوقَ وَالْعِصْیَانَ) بعضیها از معصیت منزجرند, متنفّرند نه «خوفاً من النار» یا «شوقاً الی الجنّة» بدشان میآید دروغ بگویند این یک آدم رشیدی است اما کسی که از ترس دروغ نمیگوید یا برای رسیدن به بهشت دروغ میگوید این در راه رشد است این هنوز به رشد نرسیده خب پس رشد را قرآن کریم مشخص کرده است در اینجا هم فرمود وجود مبارک ابراهیم از رشد الهی برخوردار است این یک سرفصل است معلوم میشود آنجایی که برهان اقامه میکند برابر رشد است آنجا که دست به تبر میکند بتها را ریز ریز میکند برابر رشد است رشد الهی گاهی اقتضا میکند از (وَأَنزَلْنَا الْحَدِیدَ فِیهِ بَأْسٌ شَدِیدٌ) مدد بگیرد گاهی اقتضا میکند از (وَأَنْزَلْنَا إِلَیْکُمْ نُوراً مُبِیناً) اینکه در سوره ی مبارکه ی «حدید» فرمود ما (لَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا بِالْبَیِّنَاتِ وَأَنزَلْنَا مَعَهُمُ الْکِتَابَ وَالْمِیزَانَ لِیَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ وَأَنزَلْنَا الْحَدِیدَ فِیهِ بَأْسٌ شَدِیدٌ) آهن را در کنار تورات و انجیل و صُحف ابراهیم و قرآن وجود مبارک حضرت نقل میکند برای اینکه این آهن از آنها دفاع میکند این شمشیر و این تیر از آنها دفاع میکند وگرنه تناسبی بین اینکه ما آهن فرستادیم و قرآن فرستادیم که نیست وجود مبارک ابراهیم خلیل هم از آهن استفاده کرد هم از صحیفه ی ابراهیم, هم تبر گرفت (فَجَعَلَهُمْ جُذَاذاً إِلَّا کَبِیراً لَّهُمْ) شد هم براهین فراوانی اقامه کرده است و هر دو رشد است این سرفصل است فرمود: (لَقَدْ آتَیْنَا إِبْرَاهِیمَ رُشْدَهُ مِن قَبْلُ وَکُنَّا بِهِ عَالِمِینَ) خب, آنگاه رشدش را شرح میدهد (إِذْ قَالَ لِأَبِیهِ وَقَوْمِهِ مَا هذِهِ التَّمَاثِیلُ الَّتِی أَنْتُم لَهَا عَاکِفُونَ) این بُتها و مجسّمههایی که در برابر او خضوع دارید عُکوف دارید خضوع دارید خشوع دارید مُعتکف میشوید چیست اینها؟ اینها نافعاند نه, ضارّند نه, دستتراشیده ی خود شما هستند آخر چرا اینها را میپرستید در سوره ی مبارکه ی «شعراء» وقتی از آنها سؤال میکنند اینها چه چیزی هستند آنها میگویند اینها نزد ما مقدّساند و ما در برابر اینها عکوف داریم, خضوع داریم, خشوع داریم و معتکفیم آیه ی هفتاد به بعد سوره ی مبارکه ی «شعراء» این است که (إِذْ قَالَ لِأَبِیهِ وَقَوْمِهِ مَا تَعْبُدُونَ ٭ قَالُوا نَعْبُدُ أَصْنَاماً فَنَظَلُّ لَهَا عَاکِفِینَ) ما عکوف داریم آنگاه وجود مبارک ابراهیم فرمود: (مَا هذِهِ التَّمَاثِیلُ الَّتِی أَنْتُم لَهَا عَاکِفُونَ) اینکه خاضعید, خاشعید اینها چه کارهاند چه چیزی از اینها برمیآید. در جریان تعبیر عبد که در این آیه و آیه ی محلّ بحث و آیه ی سوره ی «شعراء» و مانند آن آمده است در سوره ی مبارکه ی «بقره» و اینها گذشت که منظور از این أبْ عموست نه پدر برای اینکه أبْ هم بر عمو اطلاق میشود هم بر جدّ اطلاق میشود هم بر پدر اطلاق میشود ولی والد فقط بر پدر اطلاق میشود آنجا شواهدی از بزرگان اهل سنّت نقل شده از بزرگان شیعه نقل شده سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) هم اینها را ذکر کرده و قبلاً هم بحث شد که خدای سبحان به حضرت ابراهیم فرمود مبادا برای مشرک طلب مغفرت کنید با اینکه فرمود مبادا برای مشرک طلب مغفرت کنید بعد عذرخواهی هم فرمود: (وَمَا کَانَ اسْتِغْفَارُ إِبْرَاهِیمَ لأَبِیهِ إِلَّا عَن مَوْعِدَةٍ وَعَدَهَا إِیَّاهُ) بعد در اواخر عمر دارد که وجود مبارک ابراهیم از خدا برای والدش طلب مغفرت کرده که عرض کرد (رَبِّ اغْفِرْ لِی وَلِوَالِدَیَّ) خب, با اینکه صریحاً خدا فرمود مبادا برای مشرک طلب مغفرت کنی و با اینکه وجود مبارک حضرت ابراهیم از أبْ هر که هست بیزاری جُست (إِنِّی بَرِیءٌ مِنک) اما در پایان عمر که (بَلَغَنِی الْکِبَرُ) عرض کرد خدایا (رَبِّ اغْفِرْ لِی وَلِوَالِدَیَّ) سرّش این است که والد غیر از أبْ است والد فقط بر پدر اطلاق میشود اما أبْ بر جد اطلاق میشود, بر عمو اطلاق میشود, بر پدر اطلاق میشود طبق جمع این دو آیه معلوم میشود که آذر پدر حضرت ابراهیم نبود عمویش بود و مانند آن, برای اینکه در آخرین لحظات عمر حضرت برای والد خود طلب مغفرت کرده است. خب, پس منظور از أبْ پدر نیست اینکه فرمود در سوره ی مبارکه ی «شعراء» احتجاج کرد فرمود: (هَلْ یَسْمَعُونَکُمْ إِذْ تَدْعُونَ) با توده ی مردم وقتی استدلال میکنند همان استدلال ساده و رقیق که آنها بفهمند میفرماید بالأخره انسان خدا را که میپرستد یا برای ترس از کیفر اوست یا برای طمع در برکت اوست یا بر اساس جاذبه است یا بر اساس دافعه یکی از این دو جهت باید باشد. این تماثیل این اصنام و این اوثان و این تمثالها چه کار از آنها برمیآید (هَلْ یَسْمَعُونَکُمْ إِذْ تَدْعُونَ) شما که اینها را میخوانید آیا اینها میشنوند که مشکل شما را حل کنند (أَوْ یَنفَعُونَکُمْ أَوْ یَضُرُّونَ) بالأخره یا باید نافع باشند که شما شوقاً عبادت کنید یا باید ضارّ باشند که شما خوفاً عبادت کنید اینها نه نافعاند نه ضارّ, بنابراین نه شوق است نه خوف چرا اینها را عبادت میکنید (قَالُوا بَلْ وَجَدْنَا آباءَنَا کَذلِکَ یَفْعَلُونَ) این سنّت ماست, میراث قومی ماست یا میراث فرهنگی ماست نیاکان ما عمل میکردند ما هم عمل میکنیم. خب, آنگاه وجود مبارک ابراهیم فرمود: (أَفَرَأَیْتُم مَا کُنتُمْ تَعْبُدُونَ ٭ أَنتُمْ وَآبَاؤُکُمُ الْأَقْدَمُونَ) آنچه را که شما و پیشینیان میپرستید سندی دارید هیچ راه عقلی برای استحقاق این بتها برای پرستش ارائه نکردید اگر اینها اهل درک نیستند اگر اینها نافع نیستند اگر اینها ضارّ نیستند خب چرا اینها را عبادت میکنید.
در آیه ی محلّ بحث که ابراهیم خلیل فرمود من از شاهدینم در همین بخش پایانی که خوانده شد آیه ی 56 سوره ی «انبیاء» که خوانده شد فرمود: (وَأَنَا عَلَی ذلِکُم مِنَ الشَّاهِدِینَ) یعنی من شاهد بر توحید و وحدانیّت خدا هستم هم در ذات, هم در صفات, هم در عبادت. شاهدم یعنی میدانم خب, اگر کسی ادّعا بکند که من عالِمم که در محاجّه و در دعوت سودمند نیست اگر کسی بگوید من میدانم خب شما میدانی ولی برهان اقامه نکردی ولی اگر شاهد به معنی مقرِّب, به معنی مُبیِّن, کسی که در محکمه دارد شهادت میدهد نه در سینه حادثه شهادت را تحمل کرده چون شاهد دو مرحله دارد یکی اینکه در صحنه ی حادثه حضور دارد آن حادثه را تحمل میکند این تحمّل شهادت است این تحمّل شهادت فقط علمی است برای خود شاهد کارآمد نیست ولی در محکمه وقتی شهادت را اَدا میکند این میشود جزء افرادی که مُبیّن است, مقرّر است, حادثه را بیان میکند وجود مبارک ابراهیم فرمود من شهادت میدهم یعنی تبیین میکنم, تقریر میکنم در محکمه ی استدلال و برهان من شاهدم نه در جریان تحمّل حوادث من عالِم باشم آن برای خود من خوب است اما الآن من تقریر میکنم این جریان (شَهِدَ اللّهُ أَنَّهُ لاَ إِلهَ إِلَّا هُوَ وَالْمَلاَئِکَةُ وَأُولُوا الْعِلْمِ قَائِماً بِالْقِسْطِ) این (أُولُوا الْعِلْمِ) هم شاهدند یعنی خودشان میدانند هم شاهدند یعنی مُقرِّرند, مبیّناند, اهل استدلالاند برای جامعه بیان میکنند وجود مبارک ابراهیم فرمود من شاهدم, بیانگرم, مقرِّر توحیدم و اینها براهین من است خب, قبلاً خدای سبحان به من نشان داد و من الآن آنچه را دیدم تقریر میکنم اینکه در سوره ی مبارکه ی «انعام» قبلاً بحثش گذشت که خدا فرمود: (وَکَذلِکَ نُرِی إِبْرَاهِیمَ مَلَکُوتَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ وَلِیَکُونَ مِنَ الْمُوقِنِینَ) آیه ی 75 سوره ی مبارکه ی «انعام» این ارائه است این شهود است فرمود باطن عالَم را ما نشان ابراهیم خلیل دادیم انبیا از همان اول که آمدند گفتند «الموجود علی قِسمین غیبٌ و الشهاده».
منظور از اصطلاح نقلی و عقلی، اصطلاحات عقلی این است که موجود یا مجرّد است یا مادّی, اصطلاح نقلی این است که موجود یا غیب است یا شهاده, غیب یعنی موجودی که با حواس درک نمیشود دیده نمیشود شنیده نمیشود و خورده نمیشود مَلموس نیست, مذوق نیست, مشئوم نیست, مُبصَر نیست, مسموع هم نیست با هیچ کدام از این حواس درک نمیشود میشود مجرّد پس اصطلاح موجود یا غیب است یا شهاد مطابق با همان اصطلاحی است که در علوم عقلی میگوید «الموجود إمّا مجرّدٌ و إمّا مادّی» دیگران میگفتند موجود هر چه هست مادّی است و محسوس است و چیزی که محسوس نباشد وجود ندارد میشود خرافات، انبیا آمدند گفتند که موجود دو قسم است غیب است و شهاده، محسوس است و غیر محسوس. وجود مبارک ابراهیم خلیل در طبق آیه ی 75 سوره ی مبارکه ی «انعام» از ملکوت عالَم خبر میدهد که خدا فرمود ما این را ارائه کردیم نشان دادیم او هم دید در سوره ی «اعراف» که بحثش گذشت خدا به ما میفرماید شما نظر کنید تا ببینید خب، بارها اشاره شد که در عربی بین نظر و رؤیت فرق است همان طوری که در فارسی بین نگاه و دیدن فرق است ما در فارسی اگر چیزی را ببینیم میگوییم دیدیم و اگر چیزی را نگاه بکنیم و نبینیم میگوییم نگاه کردیم و ندیدیم نگاه غیر از دیدن است به ما در سوره ی «اعراف» دستور نظر داد فرمود: (أَوَ لَمْ یَنظُرُوا فِی مَلَکُوتِ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ) خب این دستور یقیناً حکیمانه است یعنی شما نگاه کنید بلکه به رؤیت برسد ولی وجود مبارک ابراهیم خلیل رؤیت را خدا نصیب او کرد بعد همین ابراهیمی که دید صحنه ی حادثه را مشاهده کرد شهادت در مقام تحمّل بود حالا شهادت در مقام اَداست حالا من شهادت میدهم یعنی در محکمه ی برهان و استدلال و وجدان من تقریر میکنم، تقریر میکنم که براهینی اقامه کرد بر نفی ربوبیّت این اصنام و اوثان این یکی، و اثبات ربوبیّت ذات اقدس الهی این دوتا، هر دو را وجود مبارک ابراهیم خلیل اقامه کرده است. در همان سوره ی مبارکه ی «انعام» در آیه ی 75 به بعد جریان (فَلَمَّا جَنَّ عَلَیْهِ اللَّیْلُ) و ردّ ستارهپرستان و ماهپرستان و اینها را مبسوطاً ذکر میکند بعد در پایان میفرماید: (وَتِلْکَ حُجَّتُنَا آتَیْنَاهَا) آیه ی 83 در سوره ی «انعام» (وَتِلْکَ حُجَّتُنَا آتَیْنَاهَا إِبْرَاهِیمَ عَلَی قَوْمِهِ) این حجّةالله است که به او دادیم خب این یا برهان حدوث است یا برهان امکان است یا برهان حرکت است این میشود حجّةالله شما به هر تقدیری که این (قَالَ لاَ أُحِبُّ الآفِلِینَ) را بیان کنید به یکی از این حُجج معروف فلسفی و کلامی در میآید برخیها (قَالَ لاَ أُحِبُّ الآفِلِینَ) را برهان حرکت دانستند بعضی برهان حدوث دانستند بعضی برهان امکان دانستند «فإنّ الهویّ فی هزینة الإمکان افولٌ» و مانند آن. خب، این به هر تقریری که بیان بشود حجّةالله است و ذات اقدس الهی این را به انبیا آموخت.
مطلب اینست در حقیقت فلسفه از اسلام به یونان رفته نه بالعکس و منظور از اسلام بحث فلسفیِ او یعنی عقلی او یعنی جهانبینی اوست نه بحث فقهی، در بحث فقهی بر اساس (لِکُلٍّ جَعَلْنَا مِنْکُمْ شِرْعَةً وَمِنْهَاجاً) هر شریعتی برای خود فقهی دارد درست است وجود مبارک عیسی فرمود: (وَأَوْصَانِی بِالصَّلاَةِ وَالزَّکَاةِ مَادُمْتُ حَیّاً) اما زکات و صلات یک حکم فقهی است فقه مسیحیّت زکاتِ مسیحیّت با فقه ما فرق میکند آنها چقدر نماز بخوانند کدام طرف نماز بخوانند چقدر روزه بگیرند در چه ماهی روزه بگیرند اینها فرق میکند در این محدوده ی شریعت و منهاج جای نسخ است که شریعتی شریعت دیگر را نسخ بکند اما در جهانبینی خدایی هست، احد هست، واحد هست، اسمایی حسنایی دارد، وحی و نبوّتی هست، انبیا معصوماند، بهشتی هست، جهنّمی هست، سؤالی هست، برزخی هست در همه ی این خطوط کلی (مُصَدِّقاً لِّمَا بَیْنَ یَدَیْهِ) هر پیامبری پیامبر دیگر را تصدیق کرده جا برای نسخ نیست شما میبینید وقتی سخن از وجود مبارک پیامبر اسلام(صلّی الله علیه و آله و سلّم) و عیسی و موسی(علیهما الصلاة و علیهما السلام) است همه سخن از (مُصَدِّقاً لِّمَا بَیْنَ یَدَیْهِ) است جا برای نسخ نیست آن نسخ برای فقه است برای شریعت و منهاج است برای فروع دین است ولی اصول دین نسخشدنی نیست لذا فرمود: (إِنَّ الدِّینَ عِندَ اللّهِ الْإِسْلاَمُ) این اصل اوّلی، پس وقتی از نظر جهانبینی گفته میشود اسلام، آنچه را که وجود مبارک ابراهیم آورد تا وجود مبارک حضرت نبیّ اکرم(صلّی الله علیه و آله و سلّم) همه اسلام است در خطوط کلی که (إِنَّ الدِّینَ عِندَ اللّهِ الْإِسْلاَمُ) و دین نسخ نشده لذا دین تَثنیه ندارد.
ادیان یک اصطلاح خاصّی است وگرنه دین نه تثنیه دارد نه جمع دین فقط مفرد است (إِنَّ الدِّینَ عِندَ اللّهِ الْإِسْلاَمُ) آن وقت این اسلام که جهانبینی توحیدی آورده و شرک را برطرف کرده و الحاد را برطرف کرده به وسیله ی وجود مبارک حضرت ابراهیم و انبیای ابراهیمی خاورمیانه را روشن کرده بعدها سقراط و بقراط و افلاطون و ارسطو و اینها در یونان و غیر یونان در آمدند اینچنین نیست که حالا الهیّات از آنها به اسلام آمده باشد که پس فلسفه ی اسلامی غیر از فقه اسلامی است یک، نباید توقّع داشت که در مسیحیّت چیست در یهودیّت چیست البته اسلام به معنای خاص تکمیل کرده آنها را لکن اسلام به معنای عام که (إِنَّ الدِّینَ عِندَ اللّهِ الْإِسْلاَمُ) از وجود مبارک حضرت ابراهیم البته قبلش بود ولی خب این جریان طوفان نگذاشت رابطه ی ما با قبل محفوظ بماند این را حفظ کرده این یونان هم در شمال غربی مصر است و در غرب تقریباً ترکیه قرار گرفته و حرفهایی که وجود مبارک حضرت ابراهیم در حجاز داشت در شامات داشت به همه ی مناطق رسید منتها آن روز اگر بخواهد این حرفها برسد زمان میبرد لکن وجود مبارک حضرت ابراهیم کاری کرد در کوتاهترین مدّت کلّ خاورمیانه را این حرفها گرفته.
مطلب اینست که آقایان باید زحمتش را بکشند برای اینکه آنچه در مصر بود شرک و جاهلیّت بود، آنچه در شامات بود شرک و جاهلیّت بود، آنچه در عربستان بود شرک و جاهلیّت بود ایران از جهت اینکه جریان زرتشت خیلی سابقه ندارد ما هم تاریخ مدوّنی درباره ی بتپرستی یا الحاد ایرانیان نداریم مسئله ی یزدان و اهرمن و امثال ذلک مطرح میشد ولی خب زرتشت از قدیمیترین انبیایی است که مثلاً مطرح است متأسفانه چون کار نشده ما الآن این حرفِ مولوی را خدا رحمت کند سیدناالاستاد امام زیاد نقل میکرد گفت خیلیها نظیر کِرم در این حبّه ی گندماند که آن کِرمی که در گندم نهان است زمین و آسمان او همین است اینها همینجا فقه و اصول میخوانند زمینشان فقه است و آسمانشان اصول است و خیال میکنند جهانبینی یعنی همین از این گندم بیرون بیایند که خبری نیست دنیا چه خبر هست، سلاطین چه بودند، این همه انبیا آمدند، با کدام یک از سلاطین ایران معاصر بودند اینها هیچ مطرح نیست اگر کمی مطرح بشود آدم از این گندم در بیاید یا لااقل از این سیب در بیاید آن درخت را میبیند، آن باغبان را میبیند، آن باغ را میبیند، میبیند غیر از آسمان و زمین یک حبّه گندم چیزهای دیگر هم هست الآن شما میبینید این تجاربالاُمم که ابنمسکویه نوشته بالأخره اینها هم جزء فضلای حوزه بودند دیگر این ابنمسکویه همان طهارةالأعراب را نوشته که معاصر ابنسیناست کتاب مُتقنی است در اخلاق و مختصر بعد هشت جلد کتاب نوشته کلّ عالَم را دیده شرق را دیده، غرب را دیده آخر اینها چه کسانی بودند این تجاربالاُمم جریان سلاطین را نقل میکند آن پیشدادیها که سلسله ی اول شاهان ایران بودند نقل میکند انوشیروان معاصر با کدام یک از انبیای ابراهیمی بود نقل میکند وجود مبارک عیسای مسیح با کدام یک از سلاطین ایران معاصر بودند نقل میکند ما از همه ی اینها، از همه ی اینها یعنی از همه ی اینها بیخبریم خب بعد از تجاربالاُمم ابنمسکویه این ابنخلدون آن کتاب را نوشته آدم تعجّب میکند یک آدم اینقدر مطّلع، اینقدر با اطلاع، اینقدر بِفهم آن روز شرق و غرب عالَم مگر چقدر بود این هفت، هشت جلدش درباره ی اینهاست در مشرق عالَم و مغرب عالَم چه گذشت بالأخره روابط بود الآن اگر این حوزه کمی زنده بشود و از این کِرم به در بیاید از حبّه ی گندم به در بیاید بارها سیدناالاستاد این حرف را میگفت، میگفت شما از این آسمانتان یک طرف است بین آسمان و زمینتان یک سانت است شما از کجای این خبر ندارید «چه آن کِرمی که در گندم نهان است زمین و آسمان او همین است» اینکه میگویید جهان، جهان یعنی همین قدری که بیرون بیایید جای دیگر را هم میبینید دیگر.
بنابراین اگر تاریخ مشخص بشود که این زرتشت چه کسی بود و چه موقع بود و چند سال در ایران بود ما به لطف الهی در این سرزمین مشرک نداشتیم ملحد هم نداشتیم یعنی در همین از جریان زرتشت حالا هر کسی بود، ولی همسایههای ما یا ملحد بودند یا مشرک این حجاز بود که مشرک بود این شامات بود که مشرک بودند و وجود مبارک حضرت ابراهیم آمد با برهان همه مسائل را حل کرد خواص فهمیدند حکومت عصر مقاومت کرد داعیه ی ربوبیّت داشت آن نمرود گفت (أَنَا أُحْیِی وَأُمِیتُ) وجود مبارک حضرت ابراهیم با او برخورد کرد احتجاج کرد دید نشد دست به تبر کرد، دست به تبر کرد و میدانست عاقبتش همان ابراهیمسوزی است خب برای اینکه کلّ خاورمیانه را بگیرد که همایش و کنفرانس و اینها مشکل را حل نمیکرد که این یک چهارصد، پانصد نفر یکجا جمع بشوند همانجا دفن میشود آن روز رسانهای نبود که وقتی تبر گرفت خیلیها باخبر شدند وقتی (حِرِّقُوهُ وَانصُرُوا آلِهَتَکُمْ) شد و آتش گلستان شد خاورمیانه باخبر شد حادثهای نبود که دفن بشود که بالأخره همه ی کشورها رؤسایشان روابطی داشتند امروز همزمان خبر به همه میرسد آن روز بعد از یک ماه رسیده یا بعد از دو ماه رسیده بعد همه فهمیدند که این چه کسی است که آتش را گلستان کرده دوست و دشمن این را دشمنان نقل کردند دوستانی نبودند که اگر هم بودند منزوی بودند همه ی مخالفان و دشمنان دیدند که این کسی که بالأخره با منجنیق این را انداختند و هیچ قدرتی نمیتوانست در مقابل آن آتش قهّار مقاومت کند رفت و آن داخل نشست و (یَا نَارُ کُونِی بَرْداً وَسَلاَماً) آمده این خاورمیانه را روشن کرد وگرنه افلاطون و ارسطو کجا بودند! چندین سال بعدها اینها در آمدند.
غرض آن است که اسلام، یونان را موحّد کرد بعد بقراط در آمد ارشمیدوث در آمد، افلاطون درآمد، ارسطو در آمد، سقراط در آمد نه اینکه اسلام یعنی 1400 سال ما فلسفه ی اسلامی را با فقه اسلامی خلط نکنیم اولاً، اولاً یعنی اولاً نگوییم که اسلام 1400 سال قبل آمده خیر، اسلام الآن چند هزار سال است که در خاورمیانه است (إِنَّ الدِّینَ عِندَ اللّهِ الْإِسْلاَمُ) بله فقهِ اسلامی چهارده قرن است اما فلسفه ی اسلامی، کلام اسلامی، اصول اسلامی از زمان حضرت ابراهیم به بعد است دیگر اینها آمدند خاورمیانه را روشن کردند اگر جناب مولوی میگوید «گر نبودی کوشش احمد تو هم میپرستیدیدی چو اجدادت صنم» همین است اگر نبود تبرِ ابراهیم خلیل همه ی ما این طور بودند منظورش از کوششِ احمد یعنی دین حضرت است و دین حضرت از زمان حضرت ابراهیم آمده دیگر خب وجود مبارک یوسف(سلام الله علیه) در مصر آن فعالیتها را کرده در زندان با مشرکان مصاحبه کرده مباحثه کرده آنها را نهی از منکر کرده گفت (وَاتَّبَعْتُ مِلَّةَ آبَائی إِبْرَاهِیمَ) و کذا و کذا و کذا این برای حضرت یوسف بود در مصر، کاری که وجود مبارک حضرت موسی کرد چاره نبود جز اینکه دریا را مهار کند خب آن صحنه میریزد به هم دیگر این قصّه ی همه را ریختیم دریا (فَأَخَذْنَاهُ وَجُنُودَهُ فَنَبَذْنَاهُمْ فِی الْیَمِّ) چیزی نیست که برای همه مخفی باشد درست است که حوادث عادی اگر بخواهد از مشرق به مغرب برسد زمان میبرد حدّاقل یک سال وقت میخواهد اما وقتی فرعون به دریا میافتد در مدّت کوتاهی به همه جا میرسد دریا میشود جادّه ی خاکی به همه میرسد دوباره به هم میآید به همه میرسد با معجزات جهانی وجود مبارک ابراهیم و موسی و امثال ذلک جهان را اصلاح کردند.
دو رکعت نماز دهه ی اول ذیحجّه مبادا این فراموشتان بشود بین نماز مغرب و عشاء اگر کسی این دو رکعت را بخواند ثواب حاجیان را میبرد یعنی بعد از حمد و سوره آن (وَوَاعَدْنَا مُوسَی ثَلاَثِینَ لَیْلَةً) این آیه را میخوانید که مستحضرید اینها نورانیّت، مبادا کسی خیال کند فلسفه از یونان به اسلام آمده خیر، فلسفه از اسلام به یونان آمده اما اصل اول یعنی اصل اول یعنی فلسفه ی اسلامیه یک چیز است فقه اسلامی چیز دیگر است فقه اسلامی بله چهارده قرن است اما فلسفه ی اسلامی چند هزار سال سابقه دارد این را وجود مبارک ابراهیم آمده اگر میبینید این حکیمِ بزرگوار یعنی حکیم نظامی که این جزء توابع همین قم بود آن روز تفرش را میگفتند تفرشِ قم وابسته به این شهر پربرکت بود اگر نظامی میدانید دیوان نظامی مثل سعدی البته آدم فاضلی است مُلاّست ولی شما میبینید بوستانش را که میخواهید مطالعه کنید برای شما خیلی دشوار نیست اما خمسه ی نظامی را بخواهید مطالعه کنید هر بیتش وقت شما را میگیرد بالأخره یا مسئله ی ریاضی دارد یا مسئله ی نجومی دارد یا مسئله ی عدمی دارد یا تفسیری دارد یا کلامی دارد یا تشبیه عمیقِ ادبی دارد این طور نیست کسی بتواند خمسه ی نظامی را همین طور ردیف بخواند. ایشان این آیه ی سوره ی مبارکه ی «حدید» را که فرمود: (لَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا بِالْبَیِّنَاتِ وَأَنزَلْنَا مَعَهُمُ الْکِتَابَ وَالْمِیزَانَ لِیَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ وَأَنزَلْنَا الْحَدِیدَ) آهن را با قرآن یکجا ذکر میکند میگوید «محیطی چو گویم چو بارنده میغ به یک دست گوهر به یک دست تیغ، به گوهر جهان را بیاراسته٭٭٭ به تیغ از جهان دادِ دین خواسته» پیامبر یک دستش چراغ بود یک دستش شمشیر با آن چراغ جهان را روشن کرد با دست دیگر اگر کسی خواست این چراغ را خاموش کند جواب او را داد «به یک دست گوهر به یک دست تیغ» همین کار را وجود مبارک ابراهیم کرده بود «به یک دست گوهر به یک دست تیغ» با یک دست تبر گرفت با دست دیگر براهین اقامه کرد (وَتِلْکَ حُجَّتُنَا آتَیْنَاهَا إِبْرَاهِیمَ عَلَی قَوْمِهِ) خب اینها خاورمیانه را موحد کردند و آدم کردند نه اینکه از جای دیگر این حرفها آمده به اینها فرمود شما چه کار میکنید از اینها چه برمیآید گفتند میراث نیاکان ماست فرمود نه آنها عاقلاند نه شما، نه آنها حرفِ گفتنی دارند نه شما، نه کثرت کارساز است نه قدمت اینها را بریزید دور آنها باور نمیکردند به این دو چیز تمسّک میکردند هم به قدمت هم به کثرت خیلی درازدامن است یک، همه هم بر آن هستند دو، گفتند تو داری شوخی میکنی برهان داری (أَمْ أَنتَ مِنَ اللَّاعِبِینَ) مگر میشود در برابر کثرت ایستاد، مگر میشود در برابر قدمت ایستاد (أَجِئْتَنَا بِالْحَقِّ أَمْ أَنتَ مِنَ اللَّاعِبِینَ) فرمود لَعب و بازی در کار ما نیست قولِ فصل برای ماست، حرفِ حق برای ماست، براهین آوردیم آن وقت شروع کرد که هر موجودی که هستیِ او عین ذات او نیست نیازمند به خداست.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
(وَلَقَدْ آتَیْنَا مُوسَی وَهَارُونَ الْفُرْقَانَ وَضِیَاءً وَذِکْراً لِلْمُتَّقِینَ (48) الَّذِینَ یَخْشَوْنَ رَبَّهُم بِالْغَیْبِ وَهُم مِنَ السَّاعَةِ مُشْفِقُونَ (49) وَهذَا ذِکْرٌ مُّبَارَکٌ أَنزَلْنَاهُ أَفَأَنتُمْ لَهُ مُنکِرُونَ (50) وَلَقَدْ آتَیْنَا إِبْرَاهِیمَ رُشْدَهُ مِن قَبْلُ وَکُنَّا بِهِ عَالِمِینَ (51) إِذْ قَالَ لِأَبِیهِ وَقَوْمِهِ مَا هذِهِ التَّمَاثِیلُ الَّتِی أَنْتُم لَهَا عَاکِفُونَ (52) قَالُوا وَجَدْنَا آبَاءَنَا لَهَا عَابِدِینَ (53) قَالَ لَقَدْ کُنتُمْ أَنْتُم وَآبَاؤُکُمْ فِی ضَلاَلٍ مُبِینٍ (54) قَالُوا أَجِئْتَنَا بِالْحَقِّ أَمْ أَنتَ مِنَ اللَّاعِبِینَ (55) قَالَ بَل رَبُّکُمْ رَبُّ السَّماوَاتِ وَالأرْضِ الَّذِی فَطَرَهُنَّ وَأَنَا عَلَی ذلِکُم مِنَ الشَّاهِدِینَ (56) وَتَاللَّهِ لَأَکِیدَنَّ أَصْنَامَکُم بَعْدَ أَن تُوَلُّوا مُدْبِرِینَ (57) فَجَعَلَهُمْ جُذَاذاً إِلَّا کَبِیراً لَّهُمْ لَعَلَّهُمْ إِلَیْهِ یَرْجِعُونَ (58) قَالُوا مَن فَعَلَ هذَا بِآلِهَتِنَا إِنَّهُ لَمِنَ الظَّالِمِینَ (59) قَالُوا سَمِعْنَا فَتی یَذْکُرُهُمْ یُقَالُ لَهُ إِبْرَاهِیمُ (60)
بعد از اینکه به صورت اصل کلّی فرمود ما انبیا را برای هدایت مردم با وحی فرستادیم جریان تقریباً هفده پیامبر نام هفده پیامبر(علیهم السلام) را ذکر میکند بعد از جریان حضرت موسی و هارون(سلام الله علیهما) فرمود قبل از حضرت موسی و هارون ما مسئله ی نبوّت را به وجود مبارک ابراهیم دادیم و حضرت ابراهیم وقتی دید عموی او و قوم عمو آن ملّت آن منطقه بتپرستاند آنها را با برهان هدایت کرد.
دلیل حضرت ابراهیم بر بطلان ربوبیّت آلهه ی دروغین اقامه کرد فرمود اِله کسی است یعنی معبود کسی است که ربّ باشد این یک اصل، کسی که ربّ نیست مدبّر نیست مربّی نیست مالک نیست چه سِمتی دارد که معبود باشد کسی ربّ است پروردگار است که آفریدگار باشد، خالق باشد آنکه نیافرید چه اطلاعی دارد تا بپروراند تنها کسی که صلاحیّت ربوبیّت و پرورش دارد همان آفریننده است اگر ذات اقدس الهی چیزی را خلق کرد همان خدا باید بپروراند زیرا ربوبیّت یا «کان» تامّه است یا «کان» ناقصه ربوبیّت یا چیزی را به مخلوق عطا میکند که بازگشت این اعطای کمال به خلقت است یا وصفی را به موصوفی میدهد رابطه ی دو شیء را برقرار میکند که «کان» ناقصه است یا اصل هستی یا کمال هستی به هر تقریر بازگشت ربوبیّت به خالقیّت است کسی میتواند ربّ جهان باشد که خالق اوست آنکه بیگانه است زمین را نیافرید آسمان را نیافرید انسان را نیافرید چگونه میتواند آنها را بپروراند چگونه از کمالات آنها باخبر است چگونه قدرت دارد بین اینها و کمالها رابطه برقرار کند.
اصل اول آن است کسی اله و معبود است که ربّ باشد.
اصل دوم این است کسی ربّ است که خالق باشد و خالق هم غیر از خدا احدی نیست و شما هم که میپذیرید که غیر از ذات اقدس الهی کسی جهان را نیافرید برهانی که وجود مبارک ابراهیم خلیل(سلام الله علیه) اقامه میکند این است فرمود شما (فِی ضَلاَلٍ مُبِینٍ) هستید نه قدمت نشانه ی حق بودن است نه کثرت نه اینکه جمعیّت شما زیاد است دلیل است بر اینکه حق با شماست نه اینکه نیاکان شما بتپرست بودند دلیل است بر اینکه بتپرستی حق است هیچ کدام از اینها سند نیست آنها گفتند شما در برابر جمعیت کنونی یک، نیاکان ما دو، در برابر آن قدمت و این کثرت حرفِ خلاف میزنی برهان داری یا شوخی میکنی، فرمود اهل لهو و لَعب و امثال ذلک نیستیم.
برهان ابراهیم خلیل(سلام الله علیه) در جواب بتپرستان، برهان ما این است کسی معبود است که رب باشد یک، کسی رب است که خالق باشد دو، «لا خالق الاّ الله فلا ربّ إلاّ الله فلا إله و لا معبود إلاّ الله» این برهان مسئله. فرمود: (إِذْ قَالَ لِأَبِیهِ وَقَوْمِهِ) این بتها چیست که میپرستید (قَالُوا وَجَدْنَا آبَاءَنَا لَهَا عَابِدِینَ) مستحضرید که در بحثهای قبل هم گذشت که وثنیین دو گروهاند الیوم هم یک عدّه که در هند و چین بتپرستاند همین حرف را دارند آنها که جاهلان و افراد عادیاند به همین سنّت و میراث فرهنگی و آثار باستانی و سنّتهای قومی بَسنده میکنند اما آنها که به زعمشان اهل تحقیقاند میگویند خدا هست یک، از وضع ما عالِم است که ما بتها را میپرستیم دو، قدرت دارد جلوی ما را بگیرد سه، چون او میداند و قدرت دارد جلوی ما را بگیرد و جلوی ما را نمیگیرد پس معلوم میشود کارِ ما حق است (لَوْ شَاءَ اللَّهُ مَا عَبَدْنَا مِن دُونِهِ مِن شَیْءٍ) این دلیلِ آن محقّقان وثنیین و صنمیین است دلیل جَهله ی آنها همین است که (إِنَّا وَجَدْنَا آبَاءَنَا عَلَی أُمَّةٍ) انبیا(علیهم السلام) هم درباره ی این جاهلان سخن اینها را ابطال کردند هم درباره ی آنها که به ظاهر محقّقاند درباره ی اینها فرمودند: (أَنْتُم وَآبَاؤُکُمْ فِی ضَلاَلٍ مُبِینٍ) برای اینکه نه آنها دلیل داشتند نه شما هم آنها بیراهه رفتند هم شما کجراهه و اما درباره ی آنها که گفتند: (لَوْ شَاءَ اللّهُ مَا أَشْرَکْنَا وَلاَآبَاؤُنَا وَلاَحَرَّمْنَا مِن شَیْءٍ) فرمودند شما بین اراده ی تکوینی و تشریعی خلط کردید بله خدای سبحان عالِم است خدای سبحان قادر است میتواند جلوی شما را بگیرد و این میشود جبر خدا بشر را آزاد آفرید در نظام تکوین خدا شما را رها کرده در نظام تشریع، تحریم کرده پذیرش دین را واجب کرده اینکه فرمود: (لاَ إِکْرَاهَ فِی الدِّینِ) یعنی بشر را ما آزاد آفریدیم که اگر بیراهه رفت بر اساس آزادی خودش است در بستر مستقیم حرکت کرد بر اساس آزادی خودش است کمال در این است که بشر آزاد باشد اگر مجبور باشد که نه مطیع به هدف میرسد نه آن عاصی خلاف کرده است کمالِ بشر در این است که با میل و اراده ی خودش أحد النَّجْدین را انتخاب بکند (وَهَدَیْنَاهُ النَّجْدَیْنِ) این از حقایق نظام تکلیف است که (لاَ إِکْرَاهَ فِی الدِّینِ)، (قُلِ الْحَقُّ مِن رَبِّکُمْ فَمَن شَاءَ فَلْیُوْمِن وَمَن شَاءَ فَلْیَکُفُرْ) نه اینکه ـ معاذ الله ـ در نظام تشریع افراد آزادند این میشود اباحهگری که خب اگر در نظام تشریع ـ معاذ الله ـ آزاد بودند و اباحهگری حق بود آن بِگیر و ببند دیگر چیست (خُذُوهُ فَغُلُّوهُ ٭ ثُمَّ الْجَحِیمَ صَلُّوهُ ٭ ثُمَّ فِی سِلْسِلَةٍ ذَرْعُهَا سَبْعُونَ ذِرَاعاً فَاسْلُکُوهُ) این همه بگیر و بِبندها برای آن است که بشر تشریعاً آزاد نیست دیگر راهی دارد دیگر حتماً، عقلاً و نقلاً باید بر اساس بستر مستقیم حرکت کند ولی تکویناً آزاد است جبر محال است (لاَ إِکْرَاهَ فِی الدِّینِ) در نظام تشریع الاّ ولابد راه همین است که انبیا آوردند وگرنه جهنّم است مثل اینکه راه برای معتاد شدن هم باز است برای محصِّل شدن هم باز است و اگر کسی به سوء اختیار خود بیراهه رفته است خودش را سوزانده دیگر. خب، پس آنها که گفتند: (لَوْ شَاءَ اللّهُ مَا أَشْرَکْنَا وَلاَآبَاؤُنَا وَلاَحَرَّمْنَا) قرآن کریم پاسخ آنها را داده است که شما بین تکوین و تشریع خلط کردید اینها که میگویند: (إِنَّا وَجَدْنَا آبَاءَنَا عَلَی أُمَّةٍ) میفرماید نه شما معصومید نه نیاکانتان بالأخره حرف باید به برهان برگردد یا عقلِ معتبر یا نقلِ معتبر این هیچ نیست.
فاطر و خالق چه کسی است؟ خداست، همانکه فاطر است رب است همان که رب است اله است لذا فرمود کسی را باید بپرستید که ربّ شما باشد ربّ شما هم غیر از فاطر نیست. یک وقت است که انسان الحادی فکر میکند مبدأ و معاد را منکر است میگوید: (إِنْ هِیَ إِلَّا حَیَاتُنَا الدُّنْیَا نَمُوتُ وَنَحْیَا) یا از این طرف (وَمَا یُهْلِکُنَا الاَّ الدَّهْرُ) این برهانی میخواهد که او را روشن کن که خالقی در عالَم هست این میشود برهان، یک وقت است نظیر وثنیها و صنمیها خدا را قبول دارند که خدا خالق کل است (وَلَئِن سَأَلْتَهُم مَنْ خَلَقَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ وَسَخَّرَ الشَّمْسَ وَالْقَمَرَ لَیَقُولُنَّ اللَّهُ) آنوقت از راه جدال احسن با آنها گفتگو دارد جدال احسن این است که این مقدّمات حق است منتها صبغه ی مقبولیّت باعث تَذمیل و تشکیل قیاس شده است یک وقت است صبغه ی برهانی دارد چون حق است از مقدّمات حق قیاس تشکیل میشود این میشود برهان یک وقت است نه، درست است حق است ولی آنچه الآن اینجا مهم است این است که این طرف قبول دارد چون مسلّمِ عندالخصم است یعنی او قبول کرده، مقبولِ عندالخصم است یعنی او پذیرفته، از صبغه ی تَسلّم و قبول او قیاس تشکیل شده میشود جدال حق و اگر کسی ـ معاذ الله ـ از جهلِ طرف سوء استفاده کند و حرفهای خودش را به کرسی بنشاند میشود مِراء و جدال باطل دیگر یعنی از ضعف طرف سوء استفاده کند و مطلبی را به او بخواهد برساند جدال باطل است که اصلاً در حریم قرآن نیست این مقدمه حق است ولی صِرف حق بودن مطلب را جدال احسن نمیکند از آنجا که مورد تسلّم رقیب است قیاس اگر سامان یافت میشود جدال که فرمود: (وَجَادِلْهُم بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ) اینکه میبینید در اثنای مناظره میگویند «سلّمنا، سلّمنا» یعنی حالا آمدیم در وادی جدال آن کسی که برهان اقامه میکند اول در فکرِ استدلال مستقیم است بعد وقتی میبیند طرف خیلی اهل برهان نیست میگوید «سلّمنا» حالا میآییم در وادی جدال از مقدّماتی مدد میگیریم که شما هم قبول دارید که از این به بعد میشود جدال احسن فاصله ی جدا و برهان خیلی است آن در عرش قرار دارد برهان چیز دیگر است ولی از این تَسلُّم طرف و از مقبولیّت این قضیه نزد طرف کمک گرفتن میشود جدال و اینها غالباً جدال احسن است اما درباره ی آنهایی که میگویند: (مَا یُهْلِکُنَا الاَّ الدَّهْرُ) در سوره ی مبارکه ی «طور» آیه ی 34 و 35 چنین برهان اقامه میکند میفرماید: (أَمْ خُلِقُوا مِنْ غَیْرِ شَیْءٍ أَمْ هُمُ الْخَالِقُونَ ٭ أَمْ خَلَقُوا السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ بَل لاَ یُوقِنُونَ) شما بالأخره خودساختهاید یعنی این آسمان و زمین خودساخته است مثل قارچ در آمده هیچ خالقی، مدبّری، آفریدگاری نیست اینکه محال است تصادف و بخت و اتفاق که شیئی بیسبب خلق بشود مستحیل است اگر یک وقت کسی بیراهه رفت گفت نه، بخت و اتفاق درست است شیء بیسبب پدید میآید راه تمام افکار و اندیشه بسته است دیگر نمیشود اصلاً صحبت کرد برای اینکه این آقا که میخواهد صحبت بکند یا چیزی را میخواهد اثبات بکند یا چیزی را میخواهد نفی بکند چه اثبات بکند چه نفی بکند دلیل تشکیل میدهد آن دلیل، علّت نتیجه است اگر نظام علّی رخت بربندد که دیگر فکر و اندیشه و استدلال و قیاس و مقدّمات و نتیجهای در کار نیست فکر یعنی فکر کلاً بسته میشود آدم هیچ تکان نمیتواند بخورد اگر نظام علّی را نپذیرد. خب، پس نظام علّی و معلولی چیزی نیست که آدم بخواهد اثبات بکند یا بخواهد نفی بکند نه اثباتپذیر است نه نفیپذیر است نه شکپذیر است ما با این حقّیت و حقانیّت این خلق شدیم اگر کسی بخواهد نظام علیّت را ثابت کند خب بالأخره این دور است اگر مقدّمتین علّت نتیجه نیستند با دوتا مقدّمه شاید نتیجه را نگیریم پس شما قبلاً پذیرفتید نظام علّی را بخواهی سلب بکنی هم مستحیل است برای اینکه مقدّمتین علّت نتیجهاند شما اگر نظام علّی را بخواهی سلب بکنی که مقدّمتین نتیجه را به همراه ندارند بخواهی شک هم بکنی حق نداری چون کسی بخواهد شک بکند دوتا مقدمه ذکر میکند میگوید به این جهت که این دوتا دلیل با هم معارضاند من شک دارم انسان چه نفی کند چه اثبات کند چه شک کند در فضای فکر برهان تشکیل داد قیاس تشکیل داد و مقدّمتین علّت نتیجهاند اگر نظام علّی پذیرفته نشد هیچ قدمی در فکر و اندیشه برداشتن ممکن نیست لذا قرآن کریم فرمود شما یقیناً برهان را میپذیرید نظام علّی میپذیرید شما را چه کسی آفریده عالَم را چه کسی آفریده (أَمْ خُلِقُوا مِنْ غَیْرِ شَیْءٍ) یعنی مِن غیر علّت فاعلی وگرنه علّت مادی را هیچ کسی انکار نمیکند نه انکارِ آنها ممکن است نه اقرار آنها سودآور خب همه ی ملحدان علّت مادی را میپذیرند دیگر. اینکه فرمود: (مِنْ غَیْرِ شَیْءٍ) یعنی مِن غیر فاعلٍ، علّة فاعلیّه (أَمْ خُلِقُوا مِنْ غَیْرِ شَیْءٍ) اینکه مستحیل است خودتان، خودتان را خلق کردید که مستحیل است مثلِ شما، شما را خلق کرد که مستحیل است آسمان و زمین را شما خلق کردید که مستحیل است پس این مجموعه آفریدگاری دارد آنکه آفریدگار این مجموعه است پروردگار این مجموعه هم هست آنکه پروردگار مجموعه هست معبود این مجموعه هم هست لذا (یَسْجُدُ لَهُ مَن فِی السَّماوَاتِ وَمَن فِی الْأَرْضِ) این برهان وجود مبارک ابراهیم خلیل بود که برای همه ی اینها اقامه کرده با آنها مناظره کرده گفتگو کرده چندین بار این مطالب را گفته، دید آنها اهل درک و استدلال و اینها نیستند همین (لَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا بِالْبَیِّنَاتِ وَأَنزَلْنَا مَعَهُمُ الْکِتَابَ وَالْمِیزَانَ لِیَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ وَأَنزَلْنَا الْحَدِیدَ) فرمود ما به ابراهیم خلیل از یک طرف صُحف دادیم (صُحُفِ إِبْرَاهِیمَ وَمُوسَی) از طرفی هم تبر، به پیغمبر هم قرآن دادیم و شمشیر، به وجود مبارک موسای کلیم تورات دادیم و عصا، بالأخره یک نیروی دفاعی لازم است این چماق وجود مبارک موسای کلیم برای این نبود که بر سرِ مردم بکوبد که شما ایمان بیاورید بر سر فرعون میکوبد که نمیگذارد فرعون این چراغ را خاموش کند.
سخن بزرگان درباره یک نیروی دفاعی لازم پیامبران این است که این تبر، این شمیر برای این است که به دست کسی باشد که اگر بیگانه بخواهد این چراغ را خاموش کند جلویش را بگیرد همین، وگرنه دین با شمشیر پیشرفت نکرد دین با برهان خودش را روشن کرد حفظ کرد با شمشیر از این چراغ حمایت کرد همین، (وَأَنزَلْنَا الْحَدِیدَ فِیهِ بَأْسٌ شَدِیدٌ وَمَنَافِعُ لِلنَّاسِ) وجود مبارک ابراهیم دید این براهین اثر نمیکند دست به تبر برد. خب، حالا این را چه موقع گفت در حضور چه کسی گفت اینکه فرمود: (تَاللَّهِ لَأَکِیدَنَّ أَصْنَامَکُم بَعْدَ أَن تُوَلُّوا مُدْبِرِینَ) این را به کسی نگفت وگرنه جلویش را میگرفتند دیگر یا آن روز رسمی که میخواستند از شهر خارج بشوند یک عدّه را میگماردند و از بتکده حمایت میکردند یا جلوی حضرت ابراهیم را همان وقت میگرفتند اینکه فرمود: (تَاللَّهِ لَأَکِیدَنَّ) این را یا در درون خود عزم و تصمیم گرفت یا با خواص گفت مثل اینکه در سوره ی مبارکه ی «یوسف» گذشت که وقتی برادران یوسف آمدند نزد یوسف و حضرت را نشناختند و خواستند از آن برادری که متّهم به سرقت بود حمایت بکنند یا درباره ی او سخن بگویند به حضرت یوسف گفتند این برادری داشت که او هم قبلاً دزدی کرده بود (فَقَدْ سَرَقَ أَخٌ لَّهُ) که او هم سرقت کرده بود وجود مبارک یوسف این قصّه را شنید (قَالَ أَنتُمْ شَرٌّ مَّکَاناً) این (قَالَ) یعنی در درون جان خود این اندیشه را گذراند نه اینکه به اینها گفت اگر به اینها میگفت که شما چنین هستید، شما چنین هستید که کم کم میشناختند میگفتند تو از کجا میدانی پس آنجا در سوره ی مبارکه ی «یوسف» گذشت که گاهی (قَالَ) یعنی «أضمرَ فی نفسه» اینجا هم که وجود مبارک ابراهیم دارد (وَتَاللَّهِ) اگر این (وَتَاللَّهِ) عطف بر آن «بَل» باشد یعنی «قال تالله» اما اگر نه، عطف بر خود «قال» باشد معنایش این نیست که این مقولِ قول است ولی بالأخره یا در درون خود این تصمیم را گرفته یا اگر گفته با برخی از خواص گفته وگرنه اگر در حضور آنها گفته بود که آنها در آن روز رسمی از شهر خارج نمیشدند گفتند در روز رسمی عید و مانند آن از شهر خارج شدند و در این گونه از اعیاد وقتی از شهر برمیگشتند اوّلین کاری که میکردند وارد بتکده میشدند به بتهایشان احترام میکردند بعد به منزلهایشان میرفتند یک فرصت مناسبی بود که وجود مبارک ابراهیم این تصمیم را عملی بکند فرمود من نسبت به بتهای شما نقشهای دارم (لَأَکِیدَنَّ أَصْنَامَکُم) نه «لأکیدنّکم فی أصناکم» این کِید من درباره ی شما نیست میخواهم مخفیانه اینها را گیر بیاورم ریز ریز کنم منتظرم که کسی از آنها حمایت نکند کسی نباشد یک روز مناسبی باشد که کید به صَنم بخورد نه اینکه با شما میخواهم مُکایده کنم (لَأَکِیدَنَّ أَصْنَامَکُم) نه «لأکیدنّکم فی أصنامکم» این طور نیست من با اینها کار دارم اینها را میخواهم ریز ریز کنم وقتی که مخفیانه اینها را گیر بیاورم و همین کار هم کرد چون فرمود: (وَأَنَا عَلَی ذلِکُم مِنَ الشَّاهِدِینَ) یک وقت است کسی عالِم دین است یک وقت کسی مبلّغ دین است یک وقت کسی شاهد دینِ است.
بیان نورانی امام سجاد که طبق آن حدیث قدر عالمان دین مشخص شد حضرت فرمود در منزلت عالِم دینی همین بس که خدای سبحان نام عالِمان دین را در کنار نام فرشته یک، و نام هر دو را در جوار نام خود برد دو، فرمود: (شَهِدَ اللّهُ أَنَّهُ لاَ إِلهَ إِلَّا هُوَ وَالْمَلاَئِکَةُ وَأُولُوا الْعِلْمِ) این استنباط وجود مبارک امام سجاد است که در گرامیداشت علم و عالمان دین خدای سبحان علما را در کنار فرشتهها یاد کرده و هر دو را در کنار خود ذکر کرد، اما کدام عالِم مبلّغ، عالمِ مدرّس، عالمِ مصنّف و مؤلّف یا عالمِ شاهد، اگر کسی راهِ خلیل حق را طی کرد و (وَأَنَا عَلَی ذلِکُم مِنَ الشَّاهِدِینَ) میشود جزء (شَهِدَ اللّهُ أَنَّهُ) یعنی خوب فهمید، خوب باور کرد، خوب حمایت کرد آنجا که لازم بود تبلیغ کند با استدلال آنجا که لازم بود دفاع کند با تبر آدمی مثل امام(رضوان الله علیه) اگر پیدا کردید میشود (مِنَ الشَّاهِدِینَ) که همه ی این شئون را حضرتش داشت وجود مبارک ابراهیم گفت من شاهدِ دینم، اگر شاهدم در محکمه شهادت میدهم آنجا که باید با برهان باشد با برهان آنجا که باید با تبر باشد با تبر آنجا که با آتش با آتش این گونه افراد را وجود مبارک امام سجاد میفرماید در کنار فرشتهها هستند و هر دو هم در کنار ذات اقدس الهی هستند اینها شاهد حقانیّت دیناند نه مدرّس و مصنّفاند فرمود: (وَأَنَا عَلَی ذلِکُم مِنَ الشَّاهِدِینَ) چون اینچنیناند (وَتَاللَّهِ لَأَکِیدَنَّ أَصْنَامَکُم بَعْدَ أَن تُوَلُّوا مُدْبِرِینَ) شما که رفتید بتکده خالی شد منم و بتها وارد بتکده شد (فَجَعَلَهُمْ جُذَاذاً) تکّه تکّه کرد این جمع است از اینها هم از این آلهه به جمع مذکّر سالم یاد کرد غالباً از اینها به جمع مذکّر سالم یاد میشود برای اینکه بتها اینها را عقلا میدانستند اینها مقرّبه ی إلی الله میدانستند نه مقرّب، مقرّبین میدانستند که (لِیُقَرِّبُونَا إِلَی اللَّهِ زُلْفَی) و مانند آن، همه ی اینها را ریز ریز کرد (إِلَّا کَبِیراً لَّهُمْ) مگر آن بُت بزرگ را، چرا این کار را کرد (لَعَلَّهُمْ إِلَیْهِ یَرْجِعُونَ) خب اینهایی که معتقد بودند این بتها مخصوصاً بت بزرگ چیز میفهمد مقرّب إلی الله است، شفیع عندالله است و ضارّ و نافع است خب میآیند از او سؤال میکنند که چه کسی اینها را ریز ریز کرد دیگر اگر اینها هیچ نمیفهمند هیچ کارهاند هیچ سِمتی ندارند خب نباید معبود باشند دیگر (لَعَلَّهُمْ إِلَیْهِ یَرْجِعُونَ) عدّهای اصرار میکردند که این (إِلَیْهِ) را به حضرت ابراهیم برگردانند ظاهرش این است که این (إِلَیْهِ) به همین کبیر برمیگردد این هم یک کید است در حقیقت.
مطلب دیگر اینکه وقتی مردم از آن مراسم عید فارغ شدند و از بیرون شهر وارد شهر شدند و طبق عادتشان وارد این بتکده شدند دیدند اینها به صورت هیزم در آمدند (قَالُوا مَن فَعَلَ هذَا بِآلِهَتِنَا إِنَّهُ لَمِنَ الظَّالِمِینَ) چه کسی این کارها را کرده این ستمی است و جزء ستمکاران است برخیها گفتند ما جوانی را شنیده بودیم که از بتها به نیکی یاد نمیکرد تعبیر به فَتا کردند در سوره ی مبارکه ی «کهف» آنجا مشخص شد که فتوّت چیست (قَالُوا سَمِعْنَا فَتی) نه «شابّاً» وجود مبارک حضرت ابراهیم فتوّتش مشخص بود آنجا هم که (إِنَّهمْ فِتْیَةٌ آمَنُوا بِرَبِّهِمْ) این طور بود فتا غیر از غلام است فتا غیر از شابّ است این ادبِ وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) این طور بود که او هنوز به نبوّت نرسیده بود روزی که در جاهلیّت عبد و اَمه رواج داشت فرهنگ رسمی مردم این بود میگفتند عبدِ من، اَمه ی من، حضرت نه این طور حرفها را میزد نه اجازه میداد در حضور او این طور گفته بشود مگر اینکه کسی رعایت نکرده باشد معمولاً از عبد و اَمه به فتا و فَتاة تعبیر میکرد نه شابّ و غلام چه رسد به عبد و اَمه این ادبِ دینی پیغمبر بود. خب، یا فتا یا فتاة، یا فتا یا فتا، این روحیه میتواند مُصلحِ جهانی باشد خب، ولو آنها مشرک هم بودند با بردگی مخالف بود حضرت این یا فتا، یا فتاة قبل از نبوّت حضرت در فرهنگ حضرت بود شما میبینید این نجاشی بعضی از علما که اسامی اشیای حضرت را نوشتند نام میبرد که فلان عالِم کتابی درباره ی اسامی اشیای حضرت نوشته خب وجود مبارک پیغمبر لوازم فراوانی که نداشت عصایی داشت، شتری داشت، کاسهای داشت، بشقابی داشت، حصیری داشت، دری داشت، دیواری داشت برای همه ی اینها شناسنامه داشت احترامی که به اشیاء میکرد بر اساس سوره ی مبارکه ی «اسراء» بود (إِن مِن شَیْءٍ إِلَّا یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ) برای همه ی اینها کارت ملّی صادر کرده بود این کاسه اسم شریفش چیست، آن عصا اسم شریفش چیست، آن شانه اسم شریفش چیست این ناقه ی أضوا یا قسوا ناقص نبود گوشبریده و مانند آن نبود نامِ آن ناقه این بود یا عصای مَمشوق این بود خب بعضی از بزرگان آمدند اسامی این اشیایی که در منزل حضرت بودند نوشتند حالا آن کتاب کجاست آن اسامی چیست این را جناب نجاشی نقل نمیکند فقط اسم آن عالِم را میبرد که فلان عالم کتابی درباره ی اسمای اشیای رسول گرامی نوشته. خب، این بود ادبِ انبیا از او به فتوّت یاد کردند (قَالُوا سَمِعْنَا فَتی یَذْکُرُهُمْ یُقَالُ لَهُ إِبْرَاهِیمُ) آنچه مربوط به بحثهای قبل بود اشاره شد که گاهی آدم یک کَر و کوری را دوست دارد نظیر «حُبّ الدنیا رأس کلّ خطیئه» که این محبوب چون کور است «حُبّ الشیء یُعمی و یُصم» گاهی محبّ خدای سبحان است وقتی محبّ خدای سبحان بود غیر خدا را نمیبیند فانی در او بود غیر خدا را نمیبیند لأحد امور نه برای اینکه او کور است یا برای آن است که آن طرف تاریک است قابل دیدن نیست مثل اینکه درباره ی فرشتهها دوتا آیه است یک آیه در سوره ی مبارکه ی «غافر» است که فرشتگان الهی (الَّذِینَ یَحْمِلُونَ الْعَرْشَ وَمَنْ حَوْلَهُ) اینها (یَسْتَغْفِرُونَ لِلَّذِینَ آمَنُوا) اینها برای مؤمنین طلب مغفرت میکنند این یک آیه، آیه ی دیگر این است که فرشتگان رحمت و ملائکه ی الهی (یَسْتَغْفِرُونَ لِمَن فِی الْأَرْضِ) آیا اینها عام و خاصّاند با تخصیص حل میشوند یا تخصّصاً حلّاند خارجاند عدّهای گفتند بقیه آن کفّار تخصّصاً خارجاند برای اینکه فرشتگان الهی که (یَسْتَغْفِرُونَ لِمَن فِی الْأَرْضِ) کفّار تاریکاند دیده نمیشوند بنابراین (مَن فِی الْأَرْضِ) نیستند این یک جواب، جواب دیگر این است که اینها آنکه مؤمناند خوباند تحتالشعاع (نُورُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ) هستند نه اینکه تاریکاند روشاند ولی تحتالشعاعاند نظیر ستارهها در روز دیده نمیشوند نه برای اینکه مُظلِماند بلکه برای اینکه تحتالشعاعاند این دو جواب، سوم اینکه نگاه نمیکنند آنها که فانی در خدای سبحاناند غیر او را نمیبینند نگاهِ تشریفی ندارند مثل محبوب خود آنها، محبوب آنها که خداست بعضی را نگاه نمیکند با اینکه او (بِکُلِّ شَیءٍ بَصِیرٌ) است اما (لاَ یُکَلِّمُهُمُ اللّهُ وَلاَ یَنْظُرُ إِلَیْهِمْ یَوْمَ الْقِیَامَةِ) یک عدّه را نگاه نمیکند خدا، پس نگاه نکردن گاهی در اثر کوری است این «حُبّ الشیء یُعمی و یصم» حبّ دنیا و امثال دنیاست گاهی در اثر کوری نیست در اثر نقص آن مُبصَر است یا تحتالشعاع بودن آن مُبصَر است یا فقدان کمال اوست بنابراین این «حُبّ الشیء یُعمی و یصم» اگر محبوب، کَر و کور بود آن محب را هم کر و کور میکند.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
(قَالُوا أَجِئْتَنَا بِالْحَقِّ أَمْ أَنتَ مِنَ اللَّاعِبِینَ (55) قَالَ بَل رَبُّکُمْ رَبُّ السَّماوَاتِ وَالأرْضِ الَّذِی فَطَرَهُنَّ وَأَنَا عَلَی ذلِکُم مِنَ الشَّاهِدِینَ (56) وَتَاللَّهِ لَأَکِیدَنَّ أَصْنَامَکُم بَعْدَ أَن تُوَلُّوا مُدْبِرِینَ (57) فَجَعَلَهُمْ جُذَاذاً إِلَّا کَبِیراً لَّهُمْ لَعَلَّهُمْ إِلَیْهِ یَرْجِعُونَ (58) قَالُوا مَن فَعَلَ هذَا بِآلِهَتِنَا إِنَّهُ لَمِنَ الظَّالِمِینَ (59) قَالُوا سَمِعْنَا فَتی یَذْکُرُهُمْ یُقَالُ لَهُ إِبْرَاهِیمُ (60) قَالُوا فَأْتُوا بِهِ عَلَی أَعْیُنِ النَّاسِ لَعَلَّهُمْ یَشْهَدُونَ (61) قَالُوا أَأَنتَ فَعَلْتَ هذَا بِآلِهَتِنَا یَا إِبْرَاهِیمَ (62) قَالَ بَلْ فَعَلَهُ کَبِیرُهُمْ هذَا فَسْأَلُوهُمْ إِن کَانُوا یَنطِقُونَ (63) فَرَجَعُوا إِلَی أَنفُسِهِمْ فَقَالُوا إِنَّکُمْ أَنتُمُ الظَّالِمُونَ (64)
وجود مبارک ابراهیم خلیل(سلام الله علیه) که اوّلین پیامبر از انبیای ابراهیمی(علیهم السلام) است شرح حالش را قرآن کریم در سوَر متعدّد و بخشی از آنها را در این سوره ی مبارکه ی «انبیاء» ذکر فرمود وقتی وجود مبارک حضرت فرمود: (مَا هذِهِ التَّمَاثِیلُ الَّتِی أَنْتُم لَهَا عَاکِفُونَ) این بتپرستی چیست که شما در برابر بتها خاضعاید آنها گفتند شما حرفِ حق دارید یا بازی میکنید اگر فعلِ حق و قول حق داشته باشید پذیرفته است، اگر فعلِ حق و قول حق نداشته باشید حق نیاورده باشید بازیگرید لذا بین قُبحِ فاعل و حُسن فعل مقابله قرار داد که حرفِ انسان یا حق است یا اگر حرفِ انسان حق نیست او بازیگر است نگفتند «أجئتنا بالحق أم بالباطل» گفتند: (أَجِئْتَنَا بِالْحَقِّ أَمْ أَنتَ مِنَ اللَّاعِبِینَ) وجود مبارک ابراهیم خلیل(سلام الله علیه) فرمود من حق آوردم و (مِنَ الشَّاهِدِینَ) هستم نه (مِنَ اللَّاعِبِینَ) پس فالبحث فی فصلین یکی به قول و فعل برمیگردد یکی به قائل و فاعل برمیگردد درباره ی دعوای خود و دعوت خود برهان اقامه کرده است و درباره ی شخص خودش هم که گفت (أَنَا عَلَی ذلِکُم مِنَ الشَّاهِدِینَ) ایستادگی کرد و تثبیت کرد. فرمود اما من حق آوردم برای اینکه انسان الاّ ولابد باید عبادت بکند زیرا یک موجود نیازمند که هستیاش را و کمالات هستیاش را و تأمین نیازهای روزانهاش را از غیر دریافت میکند باید در برابر او خاضع باشد و از او خیر بخواهد که غیر از این راهی ندارد که و آن غیری که انسان به او وابسته است یا باید از راهِ نافع بودن و حلّ مشکلات مسجود و معبود انسان باشد یا اگر او را عبادت نکنیم به ما ضرر میرساند از جهت حفظ از خطرِ او، او را عبادت کنیم یا اگر یک مقام برتری داریم که گرفتار نفع و ضرر نیستیم اهل محبّت و کِششیم او موجودی باشد که شایسته ی جذبه و کشش و محبّت باشد.
آلهه ی دروغین هیچ کدام از این اوصاف سهگانه را ندارند نه قدرت نفع رساندن دارند که اگر کسی آنها را عبادت کرد طَرْفی ببندند، نه قدرت زیان رساندن را دارند که اگر کسی آنها را عبادت نکرد آنها به آدم آسیب برسانند، نه شایسته ی محبّتاند که انسان به آنها دل ببندد.
سه جهت وجود مبارک ابراهیم درباره آلهه ی دروغین در آیات گوناگون دلیل اقامه کرد فرمود: (هَلْ یَسْمَعُونَکُمْ إِذْ تَدْعُونَ ٭ أَوْ یَنفَعُونَکُمْ) این طور که نیست، (أَوْ یَضُرُّونَ) این طور که نیست، لایق محبّتاند این طور که نیست زیرا اینها آفلاند چیزی که آفل است و غارب است و غروبکننده است که محبوب نیست خب انسان دل بسپارد به موجودی که گاهی هست گاهی نیست، گاهی طالع است گاهی غارب خب وقتی که غروب کرده محبوب آدم کجاست لذا در بخش محبّت فرمود: (لاَ أُحِبُّ الآفِلِینَ) یعنی هیچ عاقلی نباید دل به آفل ببندد برای اینکه آنکه غروب کرده محبوب از دست رفته یا غیبت کرده این مُحبّ بیمحبوب طلیعه ی رنج اوست این تثلیثی که در عبادت هست که یا «خوفاً مِن النار» است یا «شوقاً إلی الجنّة» است یا «حُبّاً لله» این از دیرزمان در بیانات نورانی ائمه(علیهم السلام) بوده است وجود مبارک ابراهیم خلیل(سلام الله علیه) که سرسلسله ی انبیای ابراهیمی است هم از این سه مقطع سخن گفته است فرمود بالأخره شما کسی را عبادت میکنید یا «خوفاً مِن الضرر» است که اگر او را عبادت نکنید او به شما کیفر میدهد این بتها که این طور نیستند یا «شوقاً إلی النفع» است از اینها که کاری ساخته نیست.
مسئله ی بهشت و جهنم هنوز برای وثنیین مطرح نبود آنها که میگویند ما بتها را عبادت میکنیم برای اینکه شفعای ما باشند عندالله منظورشان شفاعتهای دنیوی است نه شفاعتهای اُخروی که مغفرت باشند اینها به قیامت معتقد نبودند به بهشت و جهنم معتقد نبودند اینها شفیع دنیا باشند برای جلب منفعت و دفع مضرّت همین این طور نیست که اینها به قیامت و بهشت و جهنم و شفاعتِ مصطلح عقیدهای داشته باشند که، مشرکین حجاز هم همین طور بودند که میگفتند: (هؤُلاَءِ شُفَعَاؤُنَا عِندَ اللَّهِ) خب، اینها که میگفتند: (إِنْ هِیَ إِلَّا حَیَاتُنَا الدُّنْیَا نَمُوتُ وَنَحْیَا) و از جریان معاد هم تعجّب میکردند (أءِذَا مِتْنَا وَکُنَّا تُرَاباً وَعِظَاماً ءَإِنَّا لَمَبْعُوثُونَ) به یکدیگر میگفتند یک خبر جدید باورنکردنی است و او میگوید که (أَِذَا ضَلَلْنَا فی الْأَرْضِ أَءِنَّا لَفِی خَلْقٍ جَدِیدٍ) وقتی تَمزیق شدید، تکّه تکّه شدید، قطعه قطعه شدید، پاره پاره شدید دوباره زنده میشوید مگر شیء مُمزَّق دوباره زنده میشود اینها استبعادی بود که مشرکان حجاز داشتند بنابراین اینها که میگفتند: (هؤُلاَءِ شُفَعَاؤُنَا عِندَ اللَّهِ) یعنی این بتها شفیع ما هستند نزد الله تا مشکلات دنیای ما حل بشود.
سخن ابراهیم خلیل(سلام الله علیه) درباره اینکه هیچ کدام از این اهداف سهگانه در پرستش بتها حاصل نیست اینها نه نافعاند نه ضارّند نه محبوب، من حق آوردم گفتید که (أَجِئْتَنَا بِالْحَقِّ) بله من حق آوردم چرا، برای اینکه کسی نافع است که ربّ باشد این قدم اول که سِمت تدبیر و مالکیّت و اداره ی مردم به عهده ی او باشد دو کسی ربّ است که خالق باشد آن کسی که نیافرید چگونه میتواند بپروراند او که از هویّت این شیء خبر ندارد الاّ ولابد ربّ باید همان کسی باشد که خالق باشد سه کسی خالق است که هستی او عین ذات باشد و محتاج به خالق دیگر نباشد تنها کسی که هستیِ او عین ذات اوست و محتاج به خالق دیگر نیست عین حقیقت است ذات اقدس الهی است پس الله واحدٌ لا شریک له در ذات، الله واحدٌ لا شریک له در وصف، الله واحدٌ لا شریک له فی الفعل.
بیان نورانی که میگوییم «لا إله الاّ الله وحده وحده وحده» ناظر به این مراحل سهگانه ی توحید است دیگر و الاّ تکرار که نیست. این خدا باید معبود باشد این حقّی است که من آوردم شما، جهان، پیوند شما و جهان این را او آفرید (بَل رَبُّکُمْ رَبُّ السَّماوَاتِ وَالأرْضِ الَّذِی فَطَرَهُنَّ) وقتی گفته شد سماوات و ارض یعنی سماوات و اهل سماوات، زمین و اهل زمین آنجایی که منظور خصوص سماوات است و خصوص ارض در آنجا میفرماید (سماوات ومن فیها) زمین (وَمَنْ عَلَیْهَا) اما آنجا که (من فِیهَا) یا (مَنْ عَلَیْهَا) را ذکر نفرمود مجموعه ی نظام آفرینش اراده میشود و الله خالق مجموعه ی نظام آفرینش است و کسی که خالق مجموعه ی نظام آفرینش است رب است و همان کسی که رب است اله است این حقّی است که آوردم من، اما شما گفتید (مِنَ اللَّاعِبِینَ) هستم نه، من (مِنَ الشَّاهِدِینَ) هستم نه (مِنَ اللَّاعِبِینَ) بعضیها غایبِ محضاند آنها که غافلاند، جاهلاند، ناسیاند، ساهیاند در این مراحل نیستند در این جُرگه نیستند به تعبیر بعضیها این «مِن الغائبین» است (مِنَ الشَّاهِدِینَ) نیست آنها که رأساً بیروناند برخیها عالِماند مفهوماً حاضرند ولی مصداقاً غایباند آن عالِم بیعمل این حضورِ مفهومی و علمی دارد ولی غیبتِ مصداقی و عملی این دو گروه، برخیها هستند که نه، حاضر مفهومی و مصداقیاند یعنی هم فهمیدند هم عمل میکنند اما منزویاند به فکر اصلاح خودشاناند به فکر تعلیم دیگران، تزکیه دیگران نیستند اینها در بخش (یُعَلِّمُهُمُ الْکِتَابَ وَالْحِکْمَةَ) غایباند وگرنه در بخش علم و عمل حاضرند این هم یک مرحله، بعضیها هستند که خودشان عالماند خودشان عمل میکنند اهل تعلیم و تزکیه هم هستند اما اهل دفاع نیستند اهل جهاد نیستند که اگر یک وقت لازم بود از این مکتب حمایت بشود این اهل حمایت نیست این در بخش جهاد غایب است. بعضیها هستند که نه، در همه ی مراحل حاضرند حتی در جهاد، اما جهاد اگر به آن مرحله ی سوزاندن و قتل و امثال ذلک باشند راضی نیستند.
شاهدِ محض بودن وجود مبارک ابراهیم خلیل که میفرماید من در همه ی این مراحل شاهد و حاضرم. عالِمم به علمم عمل میکنم معلّم کتاب و حکمتم، مدافعم، دست به تبرم، (حِرِّقُوهُ وَانصُرُوا آلِهَتَکُمْ) هم تحمّل میکنم پس سخن از لاعب بودن نیست شاهدِ محض بودن است هر جا که فرض بکنید من حضور دارم (وَأَنَا عَلَی ذلِکُم مِنَ الشَّاهِدِینَ) این مصداق کامل است برای آن (أُولُوا الْعِلْمِ) که در کنار ملائکه است و هر دو در جوار نام مبارک اللهاند که (شَهِدَ اللّهُ أَنَّهُ لاَ إِلهَ إِلَّا هُوَ وَالْمَلاَئِکَةُ وَأُولُوا الْعِلْمِ) این جزء (أُولُوا الْعِلْمِ)ی است که مِن الشاهدین است فرمود، اما سؤالتان که من چه چیزی آوردم من حق آوردم درباره ی خود من سؤال کردید که (أَمْ أَنتَ مِنَ اللَّاعِبِینَ) خیر، (أَنَا عَلَی ذلِکُم مِنَ الشَّاهِدِینَ) لعب و بازی در دستگاه ما نیست. خب، (أَجِئْتَنَا بِالْحَقِّ أَمْ أَنتَ مِنَ اللَّاعِبِینَ) فرمود من حق آوردم برای اینکه (رَبُّکُمْ رَبُّ السَّماوَاتِ وَالأرْضِ الَّذِی فَطَرَهُنَّ)، (مِنَ اللَّاعِبِینَ) نیستم (مِنَ الشَّاهِدِینَ) هستم (وَأَنَا عَلَی ذلِکُم مِنَ الشَّاهِدِینَ). اِشهاد خب شهود مستحضرید که بدون اشهاد که نمیشود هر علمی معلّمی میطلبد چه حصولی چه حضوری، وجود مبارک ابراهیم خلیل اگر صحنه ی ملکوت را مشاهده کرد به اشهادِ الهی بود، اگر عالِم شد به تعلیم الهی بود، اگر دید به ارائه ی الهی بود که در سوره ی مبارکه ی «انعام» گذشت فرمود: (کَذلِکَ نُرِی إِبْرَاهِیمَ مَلَکُوتَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ) گوشهای از اینها را هر کدام از ما در مدّت عمر در خوابهای صادق گاهی داریم که انسان لحظهای، صحنهای، در مقطعی میبیند از شرق به غرب سفر میکند مکّه مشرّف میشود کربلا مشرّف میشود اینها را در عالم رؤیا دارد خب اگر در یک لحظه تمثّل برزخی هست انسان این صحنهها را میبیند اگر به مقام شامخ ولایت کلّی برسد به نبوّت برسد به رسالت برسد او میتواند ملکوت و باطن عالم را مشاهده کند چون روح آنقدر وسیع است که در سماوات و ارض ظهور دارد سماوات و ارض جایگاه بدنِ اوست (سَارِعُوا إِلَی مَغْفِرَةٍ مِن رَبِّکُمْ وَجَنَّةٍ عَرْضُهَا السَّماوَاتُ وَالْأَرْضُ) .
روایات بهشتی که ائمه(علیهم السلام) فرمودند بهشت که (عَرْضُهَا السَّماوَاتُ وَالْأَرْضُ) است معنایش این نیست که مجموع برای مجموع است یعنی همه ی مردم را میآورند در بهشتی که مساحتش سماوات و ارض است بلکه یک بهشتی مساحت خانهاش (عَرْضُهَا السَّماوَاتُ وَالْأَرْضُ) آست این چه عالمی است نه اینکه همه ی افراد را در بهشتی جا میدهند که مساحتش (عَرْضُهَا السَّماوَاتُ وَالْأَرْضُ) است خودِ بهشتی در بهشت که خانه ی اوست مساحت خانه ی او (عَرْضُهَا السَّماوَاتُ وَالْأَرْضُ) شما در روایات برزخ ملاحظه بفرمایید که ائمه چه فرمودند، فرمودند انسان وقتی که مُرد اگر مؤمن باشد قبرش «روضةٌ مِن ریاض الجنّة مدّ البصر»، «مدّ البصر» الآن شما وقتی نگاه میکنید به ستاره ی مریخ این مدّ البصر است دیگر تا آنجایی که چشم میبیند تازه این برای بهشتِ برزخی است آدم اگر با این روایاتی که معصومین درباره ی برزخ، درباره ی بهشت، قیامت و اینها ملاحظه میکنند آنوقت معلوم میشود روح چه عظمتی است ملکوت را ذات اقدس الهی نشان ابراهیم خلیل داده است و این انسان است که میتواند ابدی باشد با اینکه کلّ آسمان و زمین بساطش برچیده میشود (یَوْمَ تُبَدُّلُ الْأَرْضُ غَیْرَ الْأَرْضِ وَالسَّماوَاتُ)ا ین انسان میماند فرمود: (أَنَا عَلَی ذلِکُم مِنَ الشَّاهِدِینَ) بعد فرمود شما گرچه اینها را در بتکده درش را قفل کردید نگهبان گذاشتید ولی من با هر حیله و کِیدی شد اینها را تکّه تکّه میکنم (وَتَاللَّهِ لَأَکِیدَنَّ أَصْنَامَکُم) همین طوری که در بتکده باز نیست که من بروم یک تبر بگیرم بتراشم که، این نگهبان دارد مواظب دارد درش بسته است قفل است و اینها من با کید و حیله بالأخره بساطش را به هم میزنم این را به آنها نگفته که تا ما بگوییم اینها که به الله معتقد نیستند یا هستند چگونه قسم یاد کرد اینکه بالصراحه با آنها درمیان نگذاشت وگرنه نمیرفتند یا جلویش را میگرفتند این درونِ جان خود تصمیم گرفته و نزد خود سوگند یاد کرده یا اگر گفته با خواص گفته مضافاً که آنها به الله معتقد بودند میگفتند الله اِله الآلهه است کار به دست این ارباب متفرّقون است نه اینکه به الله معتقد نبودند او که به الله معتقد نیست ملحد است نه مشرک. خب، (وَتَاللَّهِ لَأَکِیدَنَّ أَصْنَامَکُم بَعْدَ أَن تُوَلُّوا مُدْبِرِینَ) این (مُدْبِرِینَ) حالِ تأکیدی است یان کید را در سوره ی مبارکه ی «صافات» مشخص کرد که از او به رَوَغان یاد کرده است آیه ی نود به بعد سوره ی مبارکه ی «صافات» این است که فرمود: (ءَإِفْکاً آلِهَةً دُونَ اللَّهِ تُرِیدُونَ ٭ فَمَا ظَنُّکُم بِرَبِّ الْعَالَمِینَ ٭ فَنَظَرَ نَظْرَةً فِی النُّجُومِ ٭ فَقَالَ إِنِّی سَقِیمٌ ٭ فَتَوَلَّوْا عَنْهُ مُدْبِرِینَ ٭ فَرَاغَ إِلَی آلِهَتِهِمْ فَقَالَ أَلاَ تَأْکُلُونَ).
رَوغان این حالتی است که انسان بخواهد در این بازیها میبینید دو بازیگری که خیلی حریفاند هر کدام رَوَغانی دارند یعنی تلاش و کوشش میکنند ببینند کجای این حرف خالی است که آجا را بگیرند این را میگویند روغان این حالت روغان، روغان منتها یک وقت محمود است یک وقت مذموم این صفت در روباه زیاد هست که چون قدرت بدنی ندارد سعی میکند از راه غافلگیری با مکر و حیله به طعمه دسترسی پیدا کند یک وقت است محمود است و ممدوح این دوتا بازیگر همهشان با روغان دارند پیروز میشوند یعنی کاملاً نگاه میکنند قدرت خودشان را میسنجند، ضعف رقیب را میسنجند، حضور و غیاب او را میسنجند میبینند کجایش خالی است که حمله کنند این را میگویند روغان، (فَرَاغَ) وجود مبارک حضرت ابراهیم رَوغان کرد ببیند چه موقع درِ بتکده مثلاً بسته است، چه موقع باز است، چه موقع نگهبان هست، چه موقع نگهبان هست این همان کید است وقتی دید همه رفتند اینها هم برای اینکه بروند و در هنگام برگشت تبرّکی داشته باشند برخی از غذاها را میآورند نزد این بتها که تبرّکی بشود، افزوده بشود و مانند آن، وجود مبارک حضرت ابراهیم با این روغان فرصت را مغتنم شمرده آن وقتی که درش باز بود یا نگهبان نبود یا خیلی حضور فعّال نداشت وارد شد دید این طعامها هست فرمود چرا طعام نمیخورید این (أَلاَ تَأْکُلُونَ)، (أَلاَ تَأْکُلُونَ) برای همین است نه اینکه حضرت شک داشته باشد که اینها غذا میخورند ولی هنوز نخوردند فرمود این غذاها را که برای شما آوردند چرا تبرّک نمیکنید این طَعْنی است نسبت به آنهایی که این غذاها را آوردند این را در سوره ی مبارکه ی «صافات» فرمود: (فَرَاغَ إِلَی آلِهَتِهِمْ فَقَالَ أَلاَ تَأْکُلُونَ) این یک، (مَالَکُمْ لاَ تَنطِقُونَ) دو، (فَرَاغَ عَلَیْهِمْ ضَرْباً بِالْیَمِینِ) این نتیجه، مثل دو کشتیگیر ماهر وقتی جای خلوت و ضعف را گیر آوردند حمله میکنند فرمود این کارهایی که شده (فَرَاغَ عَلَیْهِمْ ضَرْباً بِالْیَمِینِ) با یک قدرت اینها را درهم کوبیده به صورت هیزم در آورده خب این (مِنَ الشَّاهِدِینَ) است دیگر، این تازه پایان راه نیست این نیمه ی راه است آن خطرات بعدی را هم باید تحمل کند گفت (أَنَا عَلَی ذلِکُم مِنَ الشَّاهِدِینَ) پس نه من بازیگرم نه حرفِ من بازیچه است هم حق آوردم هم خودم (مِنَ الشَّاهِدِینَ) هستم، (وَتَاللَّهِ لَأَکِیدَنَّ أَصْنَامَکُم بَعْدَ أَن تُوَلُّوا مُدْبِرِینَ ٭ فَجَعَلَهُمْ جُذَاذاً إِلَّا کَبِیراً لَّهُمْ) برای اینکه با اینها، خود وجود مبارک حضرت ابراهیم در خواستهها بر اساس آن دعای نورانی امام سجاد(سلام الله علیه) که در صحیفه سجادیه هست خدا «العالی فی دنوّه» او هم در حالی که «أقرب إلینا مِن حبل الورید» است عالی است در عین حال که عالی است «علی العرش استوی» دانی است گاهی انسان عرشی فکر میکند دعاها و نیایشهای عرشی دارد گاهی فرشی فکر میکند با خدایی که «أقرب إلینا مِن حبل الورید» گفتگو میکند وجود مبارک حضرت ابراهیم هر دو را یاد پیروانش داد هم فرمود او خدای من که (خَلَقَنِی فَهُوَ یَهْدِینِ) بعد فرمود: (وَالَّذِی هُوَ یُطْعِمُنِی وَیَسْقِینِ ٭ وَإِذَا مَرِضْتُ فَهُوَ یَشْفِینِ) او مُطعِم است او ساقی است او شافی است این همه ی اوصاف را به خود خدای سبحان اسناد داده است در عین حال که مجاری رزق او و مَظاهر او دارد این کارها را انجام میدهند خب او شافی است، او رازق است، او مُطعِم است اینها مراحل نازله ی فعلِ خداست آن (وَجَّهْتُ وَجْهِیَ لِلَّذِی فَطَرَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ) یا (إِنَّ صَلاَتِی وَنُسُکِی وَمَحْیَایَ وَمَمَاتِی لِلّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ) یا (لاَ أُحِبُّ الآفِلِینَ) برای آن عالی است در همه ی مراحل دعاهای حضرت ابراهیم آموزنده است هم برای اوحدیّ از موحّدان هم برای خواص هم برای توده ی مردم اینجا هم فرمود این کار را کرده تا برای توده ی بتپرستها عبرتی باشد تبر را گذاشته روی دوش حالا آنجا کسی بود یا نبود، شنید یا نشنید بالأخره این جملهها از آن حضرت هست که این غذا را آوردند چرا نمیخوری، چرا تبرّک نمیکنی، چرا حرف نمیزنی، چرا از خودتان دفاع نمیکنید با کسانی که این بتها را میپرستند اینچنین باید حرف زد دیگر حالا کم کم اینها بعد رشد میکنند همانهایی که پیرو حضرت ابراهیم شدند به خُلَّص اولیا رسیدند که خداوند فرمود: (إِنَّ أَوْلَی النَّاسِ بِإِبْرَاهِیمَ لَلَّذِینَ اتَّبَعُوهُ وَهذَا النَّبِیُّ) این طور نیست که همهشان به همان وضع بودند یک عدّه هم از این بتپرستی در آمدند جزء خُلّص اولیا شدند که خدا میفرماید: (إِنَّ أَوْلَی النَّاسِ بِإِبْرَاهِیمَ لَلَّذِینَ اتَّبَعُوهُ وَهذَا النَّبِیُّ) بعد به ما میفرماید شما هم همین راه را طی کنید آن جریان موسای کلیم(سلام الله علیه) که شبانی را دید گفت تو کجایی تا چارق تو را، چارق همان کفش طبیعی است که دامدارها از آن پوست گوسفند و اینها تهیه میکنند به همان وضع است این را میگویند چارق، چارقت دوزم چه کنم، چه کنم، چه کنم که بعد وجود مبارک موسای کلیم با آن طرز دیگر سخن گفت بعد خدای سبحان هم به او فرمود تو برای وصل کردن آمدی برو جبران بکن وقتی موسای کلیم آمد به دنبال آن چوپان دید او رفت اینجاها نیست «محرمِ ناسوت ما لاهوت شد» این به موسای کلیم عرض کرد که من دیگر آن شبان قبلی نیستم دست و بازوی تو را بنازم که ما را راه انداختی حالا آن قسمت اوّلش مشهور است اما قسمت دومش چون علمی است و عمیق است در این کتابها نیامده آفرین بر آن بازوی تو باد که محرمِ ناسوت ما لاهوت شد وجود مبارک ابراهیم هم همین کار را کرد همینها را که غذا میآوردند نزد این چوبها برای تبرّک اینها را ساخت که خدا میفرماید مؤمنانِ به حضرت ابراهیم به حضرت ابراهیم اُولیٰ هستند. خب، (قَالُوا مَن فَعَلَ هذَا)، (لَّهُمْ لَعَلَّهُمْ إِلَیْهِ یَرْجِعُونَ) که (إِلَیْهِ) به آن کبیر برمیگردد وقتی آنها از مراسم عید و امثال عید برگشتند و دیدند آنها تکّه تکّه شدند به صورت هیزم در آمدند فقط بُت مثلاً آن بُت بزرگ سالم مانده (قَالُوا مَن فَعَلَ هذَا بِآلِهَتِنَا إِنَّهُ لَمِنَ الظَّالِمِینَ) به یکدیگر گفتند که کسی که، فَتایی که، جوانی که اسمش ابراهیم بود از این بتها به بدی یاد میکرد شاید او این کار را کرده باشد (قَالُوا فَأْتُوا بِهِ عَلَی أَعْیُنِ النَّاسِ لَعَلَّهُمْ یَشْهَدُونَ) این را بیاورید یک محاکمه ی عَلنی بکنیم یا نه، او را کیفر علنی بدهیم نظیر اینکه (وَلْیَشْهَدْ عَذَابَهُمَا طَائِفَةٌ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ) این معلوم میشود که بَنایی در دین ابراهیمی از گذشته بود در عصر حضرت ابراهیم بود بعد کم کم این هم تصویب شد که عدّهای را در حضور دیگران تنبیه میکنند تا عبرت باشد برای دیگران (وَلْیَشْهَدْ عَذَابَهُمَا طَائِفَةٌ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ) حالا اینکه گفته شد (لَعَلَّهُمْ یَشْهَدُونَ) یعنی آنها شاهد محاکمه باشند یا شاهد کیفر باشند از این به بعد اصلِ محاکمه شروع میشود که (قَالُوا أَأَنتَ فَعَلْتَ هذَا بِآلِهَتِنَا یَا إِبْرَاهِیمَ).
«و الحمد لله ربّ العالمین»
(قَالُوا مَن فَعَلَ هذَا بِآلِهَتِنَا إِنَّهُ لَمِنَ الظَّالِمِینَ (59) قَالُوا سَمِعْنَا فَتی یَذْکُرُهُمْ یُقَالُ لَهُ إِبْرَاهِیمُ (60) قَالُوا فَأْتُوا بِهِ عَلَی أَعْیُنِ النَّاسِ لَعَلَّهُمْ یَشْهَدُونَ (61) قَالُوا أَأَنتَ فَعَلْتَ هذَا بِآلِهَتِنَا یَا إِبْرَاهِیمَ (62) قَالَ بَلْ فَعَلَهُ کَبِیرُهُمْ هذَا فَسْأَلُوهُمْ إِن کَانُوا یَنطِقُونَ (63) فَرَجَعُوا إِلَی أَنفُسِهِمْ فَقَالُوا إِنَّکُمْ أَنتُمُ الظَّالِمُونَ (64) ثُمَّ نُکِسُوا عَلَی رُؤُوسِهِمْ لَقَدْ عَلِمَتَ مَا هؤُلاَءِ یَنطِقُونَ (65) قَالَ أَفَتَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ مَالاَ یَنفَعُکُمْ شَیْئاً وَلاَ یَضُرُّکُمْ (66) أُفٍّ لَّکُمْ وَلِمَا تَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ أَفَلاَ تَعْقِلُونَ (67)
بعد از اینکه وجود مبارک حضرت ابراهیم استدلال کرد بر نفی الوهیّت این آلهه ی دروغین که اینها نه منشأ خوفاند تا عدّهای خوفاً آنها را عبادت کنند نه منشأ شوقاند تا عدّهای شوقاً آنها را عبادت کنند و نه لایق حبّاند (لاَ أُحِبُّ الآفِلِینَ) تا عدّهای آنها را در اثر محبّت بپرستند نه آنها و نه ستارهها, استدلال در آنها اثر نکرد.
مطلب اینست که وجود مبارک حضرت ابراهیم به آن مراحل نهایی نهی از منکر اقدام کرد فرمود: (تَاللَّهِ لَأَکِیدَنَّ أَصْنَامَکُم بَعْدَ أَن تُوَلُّوا مُدْبِرِینَ) یعنی این تصمیم را نزد خودش گرفت با یک عزمِ جدّی بساط بتپرستی را خواست بردارد و همه ی بتها را در بتکده ریز ریز کرد و قطعه قطعه کرد فقط آن بتِ بزرگ را گذاشت آنها که از مراسم عید یا غیر عید برگشتند سری به بتکده زدند دیدند بتها همه به صورت هیزم ریز ریز شده است فقط بت بزرگ مانده گفتند چه کسی این کار را کرده, عدّهای گفتند ما شنیدیم جوانی به نام ابراهیم, فَتایی, فتوّتداری به نام ابراهیم این درباره ی بتها حرفِ تلخ و ناروا میزد گفتند آنها را بیاورید ابراهیم را بیاورید تا در حضور همه محاکمه بشود.
محاکمه حضرت ابراهیم ظاهراً در بتکده بود به قرینه ی(أَأَنتَ فَعَلْتَ هذَا بِآلِهَتِنَا), (قَالَ بَلْ فَعَلَهُ کَبِیرُهُمْ هذَا) معلوم میشود این در حضور بتهای قطعه قطعه شده در حضور بت بزرگ یعنی در بتکده بود. گشودن درِ بتکده هم در اختیار هر کسی نبود شاید این مسئله به نمرود که حاکم وقت بود رسید به دستور نمرود این محکمه در بتکده تشکیل شد عدّهای از سران هم حضور پیدا کردند تا آن کیفر تلخ را به حضرت خلیل حق بچشانند این طور نبود که یک عدّه جمع شده باشند حضرت ابراهیم را بخواهند محاکمه کنند این یک مطلب, پس ظاهرش این بود که در بتکده در حضور بتهای قطعه قطعه شده در حضور بتِ بزرگ و به دستور نمرود این صحنه تشکیل شد. (قَالُوا سَمِعْنَا فَتی یَذْکُرُهُمْ یُقَالُ لَهُ إِبْرَاهِیمُ) از بتها هم اینها به ضمیر جمع مذکر سالم یاد میکنند با (یَذْکُرُهُمْ) گفتند, (قَالُوا فَأْتُوا بِهِ عَلَی أَعْیُنِ النَّاسِ) در حضور مردم این را بیاورید طوری باشد که همه او را ببینند (عَلَی أَعْیُنِ النَّاسِ) باشد مثل راکبی که «علی أعین الناس» است همه میبینند یا ستارهای که «علی أعین الناس» است اِشراف دارد مُستَعلی است و بالاست و همه میبینند (قَالُوا فَأْتُوا بِهِ عَلَی أَعْیُنِ النَّاسِ لَعَلَّهُمْ یَشْهَدُونَ) تا آنچه را که این مردم شنیدند شهادت بدهند احتمال اینکه از باب آنچه در سوره ی«نور» واقع شده (وَلْیَشْهَدْ عَذَابَهُمَا طَائِفَةٌ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ) این احتمال خیلی قوی نیست چون با «لعلّ» همراه است این طور نیست که مثلاً در حضور مردم او را ما کیفر بدهیم تا عبرتی باشد برای دیگران آنچه در سوره ی«نور» هست از همین قبیل است که (وَلْیَشْهَدْ عَذَابَهُمَا طَائِفَةٌ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ) برای اینکه عبرت باشد این برای عبرتگیری دیگران نبود چون دیگران همه به این بتها احترام میکردند کسی مخالف بتپرستی نبود و با «لعلّ» هم سازگار نیست.
دو قرینه نشان میدهد که مضمون این آیه با مضمون آیه سوره ی«نور» یکی نیست این (لَعَلَّهُمْ یَشْهَدُونَ) برای اینکه در محکمه یک عدّه باید شهادت بدهند که وجود مبارک ابراهیم خلیل نسبت به اینها قصد سوء داشت آنها که شنیدند ابراهیم خلیل از بتها به بدی یاد میکرد اینها باید بیایند شهادت بدهند این یک، و این محاکمه را هم از نزدیک ببینند تا در یک وقت لازمی که اگر ما خواستیم او را محکوم کنیم و این محکومیّت را اجرا کنیم اینها هم شهادت بدهند یعنی اَدای شهادت کنند دو، چون در آن بتکده مراسم (حِرِّقُوهُ وَانصُرُوا آلِهَتَکُمْ) که نبود در یک روز بعد بود در یک مراسم دیگر بود سوزاندن ابراهیم خلیل به دستور رسمی حکومت وقت یعنی نمرود بود.
شهادت در دومقطع یکی اینکه آنچه را که در روزهای قبل شنیدند بیایند شهادت بدهند تا معلوم بشود تنها کسی که در این شهر علیه بتها سخنی داشت و دارد ابراهیم خلیل است بعد هم او محکوم میشود و در روز بعد هم در فرصت دیگری که سخن از (حِرِّقُوهُ وَانصُرُوا آلِهَتَکُمْ) است آنجا هم اگر لازم بود اینها شهادت میدهند که ما در محکمه بودیم در بتکده این محکمه تشکیل شد و ابراهیم محکوم شد این (لَعَلَّهُمْ یَشْهَدُونَ) برای این دو مقطع مخصوصاً مقطع اول میتواند باشد.
این (یَذْکُرُهُمْ) یعنی «یذکرهم بالسوء» کسی که حرفِ بد نسبت به بتها میزند بتها را یک هیزم میداند و شایستهی پرستش نمیداند او این کار را کرده غیر از او در این شهر کسی این کار را نمیکند چون همه در برابر بت خاضعاند او را میپرستند دیگر. خب، این دو مقطع میتواند مخصوصاً مقطع اول محور شهادت باشد بعد حضرت ابراهیم را آوردند شهود را هم آوردند (قَالُوا أَأَنتَ فَعَلْتَ هذَا بِآلِهَتِنَا یَا إِبْرَاهِیمَ) تو این کار را کردی این (هذَا) را چند بار تکرار میکنند معلوم میشود که آن صحنه همان صحنهی بتکده بود تو این بتها را ریز ریز کردی (أَأَنتَ فَعَلْتَ هذَا بِآلِهَتِنَا) دیگر نگفتند «بالآلهه» چون میدانستند برایشان روشن شد که ابراهیم(سلام الله علیه) اینها را به عنوان آلهه قبول نداشت تنها این بتها آلهه ی همین بتپرستان این منطقه بودند لذا میگفتند (بِآلِهَتِنَا) یعنی ما و آلهه ی مطلق نبود تو نسبت به خدایان ما، معلوم میشود حضرت ابراهیم روشن بود که این بتها را به الوهیّت نمیشناسد (أَأَنتَ فَعَلْتَ هذَا بِآلِهَتِنَا یَا إِبْرَاهِیمَ ٭ قَالَ بَلْ فَعَلَهُ کَبِیرُهُمْ هذَا) در همان بتکده این محکمه که تشکیل شد وجود مبارک حضرت ابراهیم فرمود این بت بزرگ این کارها را کرده برای اینکه وقتی تمام بتها شکستند کسی در بتکده نبود همهی بتها ریز ریز شدند بتِ بزرگ سالم بود معلوم شد این، این کار را کرده دیگر.
(فَعَلَهُ کَبِیرُهُمْ هذَا) این یک، (فَسْأَلُوهُمْ إِن کَانُوا یَنطِقُونَ) از اینها سؤال بکنید از این بتهای خردشده ریزشده اگر اینها حرف میزنند نه «إن کان ینطق» مفرد نیست این فعل، نه یعنی اینکه اگر آن بتِ بزرگ حرف میزند از اینها سؤال کنید اگر اینها حرف میزنند بنابراین این دو جمله است یکی مطلق است دیگری مشروط نه این است که این (إِن کَانُوا یَنطِقُونَ) به آن اوّلی ارتباط پیدا میکند که شرطِ او باشد تا بگوییم که این کذب نیست برای اینکه حضرت فرمود: (بَلْ فَعَلَهُ کَبِیرُهُمْ)، (إِن کَانُوا یَنطِقُونَ) چون اگر «إن کان یَنطق» بود بله، اما (إِن کَانُوا یَنطِقُونَ) یعنی اگر این بتها حرف میزنند نه آن بتِ بزرگ بنابراین یک سؤال و جوابی است مربوط به اینکه چه کسی این بتها را در هم کوبید و شکست حضرت فرمود: (کَبِیرُهُمْ) این دیگر مطلق است.
شاهد صحنه چه کسی است شما که ادّعا میکنید این بتِ بزرگ بتهای دیگر را شکست شاهدتان چیست؟ شاهدش این است که از این بتها بپرسید خود اینها شاهدند دیگر (فَسْأَلُوهُمْ إِن کَانُوا یَنطِقُونَ) این (إِن کَانُوا یَنطِقُونَ) بساطِ شهادت این شهود را به هم میزند حالا تا برسیم به جملهی اُولیْ بنابراین این (فَسْأَلُوهُمْ إِن کَانُوا یَنطِقُونَ) هیچ، هیچ یعنی هیچ ارتباطی با (بَلْ فَعَلَهُ کَبِیرُهُمْ) ندارد که بگوییم این دروغ نیست برای اینکه مشروط است و شرطش چون حاصل نیست این دوتا جملهاند دوتا مطلب علمی جدای از هم هستند تا حالا روشن بشود ـ انشاءالله ـ فرمود: (بَلْ فَعَلَهُ کَبِیرُهُمْ) این بت بزرگ این کار را کرده برای اینکه اگر بیگانهای میآمد و میخواست اینها را درهم بکوبد خب این بتِ بزرگ را هم میشکست از اینکه بت بزرگ سالم مانده و اینها خرد خرد شدند معلوم میشود کار آن بت بزرگ است دیگر شما هم که معتقدید اینها نافعاند اینها ضارّند اینها مقرّب الی اللهاند اینها شفیعاند همهکارهاند خب همین کار را کرده.
سؤال از حضرت که چرا این کار را کردی آیا تو کردی، حضرت فرمود این کبیر کرد نفی نکرد که من نکردم فرمود: (بَلْ فَعَلَهُ کَبِیرُهُمْ) آیا این را به عنوان یک خبر گفت، به عنوان جِدّ است یا به عنوان جدل است اگر به عنوان جدال احسن است دیگر صِدق و کذب برنمیدارد این صدقِ محض است شما که معتقدید اینها همهکارهاند نافعاند، ضارّند، آسیب میرسانند حتّی برخی از بتپرستان زمان شعیب به شعیب میگفتند که تو چون نسبت به بتهای ما بدرفتاری کردی مورد آسیبِ بتهای ما شدی نگذار (إِن نَقُولُ إِلَّا اعْتَرَاکَ بَعْضُ آلِهَتِنَا بِسُوءٍ) این مضمون یکی از آیات است یعنی چون نسبت به بتهای ما حرفهای بد میزنی آنها این عقلت را کم کردند تو در اثر آسیبی که آن بتها به تو رساندهاند آسیبدیده شدی این حرفهای سفیهانه را ـ معاذ الله ـ میزنی یا میگفتند: (انا نراک فی ضلالة)، (إِنَّا لَنَرَاکَ فِی سَفَاهَةٍ) آنها میگفتند (لَیْسَ بِی سَفَاهَةٌ)، (ما ان فی ضلالة) ما سفیه نیستیم ما در گمراهی نیستیم این تهمت صریح را این بتپرستها به انبیایشان میگفتند (إِنِّی أَرَاکَ وَقَوْمَکَ فِی ضَلاَلٍ مُبِینٍ) به نوح گفتند به انبیای دیگر گفتند (إِنَّا لَنَرَاکَ فِی سَفَاهَةٍ) خب، پس بنابراین آنها معتقد بودند این بتها همه کاره است وجود مبارک خلیل حق به عنوان جدال احسن نه به عنوان خبر وقتی خبر نبود و جدال احسن بود و داوری در میدان جدال بود خبر نیست تا صدق و کذب داشته باشد مثل انشاء، انشاء نه صدق دارد نه کذب، صدق و کذب برای خبر است این بر اساس جدال احسن میگوید شما که معتقدید این بتها همهکاره است خب اینها را این کرده اینکه نمیخواهد خبر بدهد که خبرهایش را قبلاً داده بعداً هم میدهد قبلاً فرمود اینها هیچکارهاند بعد هم میفرماید: (أُفٍّ لَّکُمْ وَلِمَا تَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ) اینها که هیچکارهاند چرا اینها را میپرستید آنجا جمله ی خبریه است خبرهای ابراهیم خلیل برای قبل و بعد است آنجا که فرمود اینها هیچکارهاند جمله ی خبریهی جد است اینجا هم که بعد از این محکمه میگوید که (أُفٍّ لَّکُمْ وَلِمَا تَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ) اینها هیچکارهاند خبر جد است اما اینکه میفرماید: (بَلْ فَعَلَهُ کَبِیرُهُمْ) در مفصله ی جدال احسن است در منازعه است نه خبر است بنابراین وقتی خبر نبود صدق و کذب ندارد خب شما که معتقدید اینها همهکارهاند همین بزرگه انجام داد، بنابراین اگر از من شاهد خواستید خب این بتهای شکسته شهادت میدهند که چه کسی اینها را شکاند دیگر اینها را هم که شما معتقدید از خود اینها بپرسید چرا از من میپرسید شما از این شکستهشدهها بپرسید چه کسی شما را شکاند چرا از من میپرسید این محکمه است وقتی این چند جمله را حضرت فرمود، میفرماید این بتِ بزرگ شما که معتقدید هم او و هم اینها همهکارهاند از بت بزرگ، این بت بزرگ این کار را کرد این یک، شما که معتقدید این میتواند این کار را بکند که این کرد و شاهدش هم اینهاست چرا از من میپرسید چه کسی این کار را کرد از آن شکستهها بپرسید که چه کسی شما را شکاند (فَسْأَلُوهُمْ إِن کَانُوا یَنطِقُونَ) این (إِن کَانُوا یَنطِقُونَ) هم لازم نبود حالا حضرت برای اینکه سفیهفهم کند این را فرمود این (فَسْأَلُوهُمْ) هم از سنخ جدال است آن (بَلْ فَعَلَهُ کَبِیرُهُمْ) هم از سنخ جدال است این (إِن کَانُوا یَنطِقُونَ) هم نمیفرمود مسئله حل بود منتها برای اینکه شفافتر کند فرمود: (فَسْأَلُوهُمْ إِن کَانُوا یَنطِقُونَ) پس این (إِن کَانُوا یَنطِقُونَ) حتماً یعنی حتماً به اخیر برمیگردد اصلاً هیچ ارتباطی به جمله ی قبل ندارد تا بیاییم سرهم بکنیم بگوییم یک قضیه است و اینها این ضمیر جمع است از اینها بپرسید اگر اینها حرف میزنند آن وقت (بَلْ فَعَلَهُ کَبِیرُهُمْ) چیز دیگر است اینها چیز دیگرند بنابراین هم (فَسْأَلُوهُمْ) از سنخ جدال در مناظره ی جدلی است هم (بَلْ فَعَلَهُ کَبِیرُهُمْ) راهی را که مرحوم سیّد مرتضی(رضوان الله علیه) در کتاب شریف تنزیهالأنبیاء طی کرده است همان راه معروف نزد بزرگان دیگر بود مرحوم سیّد(رضوان الله علیه) در کتاب شریف تنزیهالأنبیاء والأئمه طبق این چاپی که هست صفحه ی65 درباره ی تنزیه حضرت ابراهیم از کذب این قصّه را نقل میکند بعد دارد «فإن قیل فما معنا قوله تعالی مخبراً عن ابراهیم(علیه السلام) لمّا قال له قومه (أَأَنتَ فَعَلْتَ هذَا بِآلِهَتِنَا یَا إِبْرَاهِیمَ ٭ قَالَ بَلْ فَعَلَهُ کَبِیرُهُمْ هذَا فَسْأَلُوهُمْ إِن کَانُوا یَنطِقُونَ) این کذب در میآید عنوانش این است که «تنزیه ابراهیم(علیه السلام) عن الکذب»، «و إنّما عنیٰ بالکبیر الصنم الکبیر و هذا کذبٌ لا شکّ فیه لأنّ ابراهیم(علیه السلام) هو الذی کَثَرَ أو کَثَّر الأصنام، فإذ کثّر الأصنام فإضافته تکثیرها إلی غیره ممّن لا یجوز أن یفعل شیئا لا یکون الاّ کذبا» این اشکال. «الجواب: قیل له الخبر مشروطٌ غیر مطلق» حالا این مُجیب چه کسی است مرحوم سیّد به عنوان «قیل له» یاد کرده است «الخبر مشروطٌ غیر مطلق لأنّه» یعنی وجود مبارک حضرت ابراهیم در جواب فرمود: (إِن کَانُوا یَنطِقُونَ) «و معلوم أنّ الأصنام لا تنطقون و أنّ النُّطق مستحیلٌ علیها فما عُلّق بهذا المستحیل مِن الفعل أیضاً مستحیلٌ» یعنی یقیناً این کبیر این کار را نکرده برای اینکه معلّق بر محال است همان طوری که نطق اینها محال است و واقع شدنی نیست کار این کبیر هم نیست «فما عُلِّق بهذا المستحیل مِن الفعل أیضاً مستحیلٌ و إنّما أراد ابراهیم(علیه السلام) بهذا القول تنبیه القوم و توبیخهم و تأنیفهم بعبادة مَن لا یَسمعون و لا یبصرون و لا ینطقون و لا یَقدر أن یُخبر عن نفسه بشیء فقال إن کانت هذه الأصنام تنطقُ فهی الفاعلة للتکثیر» میبینید خب سخن در «فهی الفاعلة للتکثیر» نیست اگر این اصنام حرف میزنند آن کبیر این کار را کرده سخن در این نیست که اینها فاعلِ تکثیرند اینها قابلِ تکثیر بودند اینها که شکسته شدند.
(فَسْأَلُوهُمْ) ضمیر جمع مذکّر غایب است (إِن کَانُوا) یعنی همینها (یَنطِقُونَ) دیگر، آنجا این بتها همه شکسته شدند یک بتِ بزرگ مانده حضرت فرمود این بتِ بزرگ اینها را شکانده از این شکستهها سؤال کنید که چه کسی شما را شکاند (فَسْأَلُوهُمْ إِن کَانُوا) همین شکستهها (یَنطِقُونَ) آن وقت.
«إن کانت هذه الأصنام تَنطق فهی الفاعلة للتکثیر لأنّ مَن یجوز أن یَنطق یجوز أن یَفعل فإذا عُلِم الاستحالة لطف علیها عُلم استحالة الفعل علیها و عُلم بالاستحالة الأمرین أنّها لا یجوز أن تکونُ» اینها «آلهةً معبودتاً و أنّ مَن عَبَدها ضالٌّ مُضل و لا فرق بین قولهم إنّهم فعلوا ذلک إن کانوا ینطقون و بین قوله إنّهم ما فعلوا ذلک و لا غیره لأنّهم لا ینطقون و لا یقدرون» چون شرط مفهوم دارد معنایش این است که اینها چون حرف نمیزنند اینها انجام ندادند. «و أمّا قوله (فَسْأَلُوهُمْ إِن کَانُوا یَنطِقُونَ) فإنّما هو أمرٌ بالسؤال هم أیضاً علی شرطٍ» که این یک جمله ی جداست.
غرض این است که این اصلاً هیچ ارتباطی با هم ندارند و آن جمله در معرض جدال است فرمود شما که معتقدید اینها همهکارهاند اینها انجام دادند دیگر،جدالش احسن نیست برای اینکه مقدّماتش این است که حقّی است و آن حق را از این صِرف مورد قبول حرف بزنند اگر کسی میتواند همهکاره است یعنی میتواند مقرِّب إلی الله باشد، شفیع عندالله باشد، نافع و ضارّ باشد این هم میتواند چهارتا بت را بشکند دیگر این است دیگر، بر فرض این تلازم بین مقدّم و تالی هست نه اینکه مقدّم حق است یا تالی حق است تلازم بین مقدّم و تالی حق است یکیاش مَطوی است شما میگویید اینها همهکارهاند خب موجودِ همهکاره این کار را کرده تلازم است بین (فَعَلَهُ کَبِیرُهُمْ) با همهکاره بودنِ اینها این حق است اما ولو اینکه این کار را نکرده هم مقدّم باطل است هم تالی باطل ولی تلازم حق است صدق و کذبِ قضایای شرطی به صدق و کذب تلازم است نه مقدّم و تالی وقتی شب انسان بگوید «إن کانت الشمس طالعة فالنّهار موجود» این قضیه صادق است ولو در شب نه شمس طالع است نه نهار، اما صدقِ قضیه ی شرطیه به این است این درونِ این قضیه اشتراطی هست نه اینکه (إِن کَانُوا یَنطِقُونَ) شرطِ اوست شما که معتقدید بتها مخصوصاً بتِ بزرگ نافع است ضارّ است همهکاره است مقرّب الی الله است شفیع عندالله هست خب این کار را کرده چون مبنا باطل است بِنا هم باطل. خب، این بیان نورانی حضرت ابراهیم برای حلّ آن مُعزِل کافی است حالا برسیم به بخشهای بعدی.
عدمتقیّه حضرت ابراهیم برای اینکه او (حِرِّقُوهُ وَانصُرُوا آلِهَتَکُمْ) را تحمّل کرد کسی که آتشسوزی را تحمل میکند از چه چیزی میرسد.
پرسش: برای رسیدن به این هدفِ والا.
پاسخ: از این بالاتر، از توحید بالاتر دیگر ما چیزی نداریم که، از حفظِ اصلِ دین و توحید در مناظره ی تنگاتنگ و رو در روی با نمرود گفت: (رَبِّیَ الَّذِی یُحْیِیْ وَیُمِیتُ) او رفته مغالطه بکند حضرت مسیر را آنقدر شفاف و روشن کرد که حاضرین هم بفهمند فرمود: (فَإِنَّ اللّهَ یَأْتِی بِالشَّمْسِ مِنَ الْمَشْرِقِ فَأْتِ بِهَا مِنَ الْمَغْرِبِ فَبُهِتَ الَّذِی کَفَرَ) ابراهیمِ خلیل(سلام الله علیه) نمرود را مبهوت میکند آنوقت اینجا جا برای تقیّه نیست.
خب، (فَرَجَعُوا إِلَی أَنفُسِهِمْ فَقَالُوا إِنَّکُمْ أَنتُمُ الظَّالِمُونَ) هر کسی سر در جَیْب و گریبانِ تفکّر خود فرو برد هر کسی به خودش گفت تو بد کردی، تو ظالمی چون قبلاً برابر آیه ی59 اینچنین بود (مَن فَعَلَ هذَا بِآلِهَتِنَا إِنَّهُ لَمِنَ الظَّالِمِینَ) هر کس این کار را کرد ظالم است الآن هر کدام به خودشان گفتند که (إِنَّکُمْ أَنتُمُ الظَّالِمُونَ)، (فَرَجَعُوا إِلَی أَنفُسِهِمْ فَقَالُوا إِنَّکُمْ أَنتُمُ الظَّالِمُونَ) برخیها گفتند که اینها به یکدیگر گفتند (أَنتُمُ الظَّالِمُونَ) ولی به قرینه ی تعبیر بعدی هر کدام به خودش گفته است تو ستمکاری (ثُمَّ نُکِسُوا عَلَی رُؤُوسِهِمْ لَقَدْ عَلِمَتَ مَا هؤُلاَءِ یَنطِقُونَ) هر کدام سر خم کردند به خودش گفتند تو که میدانی این بتها چهکارهاند خب چرا میپرستی این (لَقَدْ عَلِمَتَ) مخاطب مفرد است یعنی تو که میدانی این بتها هیچکارهاند چرا در برابر او خضوع میکنی.
سلسله سرمایههای اوّلیه را ذات اقدس الهی به انسان داد خدای سبحان هیچ انسانی را بیسرمایه خلق نکرد همان سرمایه ی فطرت است از یک سو، سرمایه ی(فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا) هست از سوی دیگر، هم اندیشههای اوّلی، هم انگیزههای اوّلی اینها را به او داد در جریان معاد هم همین طور است در جریان معاد میگفتند که کسی که قطعه قطعه شد، تکّه تکّه شد، پوسید، در زمین گُم شد چه کسی او را دوباره برمیگرداند وقتی پیامبر عصر فرمود: (قُلْ) به آنها بگو (فَسَیَقُولُونَ مَن یُعِیدُنَا قُلِ الَّذِی فَطَرَکُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ) آنوقت (فَسَیُنْغِضُونَ إِلَیْکَ رُؤُوسَهُمْ).
خود حضرت ابراهیم که میدانست اینها هیچکارهاند اینها هر کدام به خودشان (ثُمَّ نُکِسُوا عَلَی رُؤُوسِهِمْ) سر خم کردند نه سر بالا کردند سر خم کردند با خودشان حرف زدند نه سر خم کردند با ابراهیم حرف زدند همهشان سر خم کردند به خودشان گفتند که اینکه میدانی این حرف نمیزنند که نه اینکه سر بالا کردند به او گفتند خب اگر این بود که حضرت ابراهیم فرمود خب من هم میگویم که اینها، پس باور کردید شما پس چرا دستور میدهید مرا بسوزانند در جریان معاد هم همین طور است در جریان معاد وقتی خدا فرمود: (فَسَیَقُولُونَ مَن یُعِیدُنَا قُلِ الَّذِی فَطَرَکُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ فَسَیُنْغِضُونَ إِلَیْکَ رُؤُوسَهُمْ) آنوقت سر خم میکنند میگویند آره راست میگویی آن خدایی که ما هیچ بودیم ما را آفرید الآن که پراکنده شدیم خب یقیناً میتواند ما را دوباره برگرداند این سرمایه ی اوّلی را ذات اقدس الهی در درون همه نهادینه کرده است اینها اول به خودشان گفتند شما ظالمید بعد فهمیدند که اینکه حرف نمیزند که ما از چه چیزی بپرسیم.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
(قَالُوا أَأَنتَ فَعَلْتَ هذَا بِآلِهَتِنَا یَا إِبْرَاهِیمَ (62) قَالَ بَلْ فَعَلَهُ کَبِیرُهُمْ هذَا فَسْأَلُوهُمْ إِن کَانُوا یَنطِقُونَ (63) فَرَجَعُوا إِلَی أَنفُسِهِمْ فَقَالُوا إِنَّکُمْ أَنتُمُ الظَّالِمُونَ (64) ثُمَّ نُکِسُوا عَلَی رُؤُوسِهِمْ لَقَدْ عَلِمَتَ مَا هؤُلاَءِ یَنطِقُونَ (65) قَالَ أَفَتَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ مَا لاَ یَنفَعُکُمْ شَیْئاً وَلاَ یَضُرُّکُمْ (66) أُفٍّ لَّکُمْ وَلِمَا تَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ أَفَلاَ تَعْقِلُونَ (67) قَالُوا حِرِّقُوهُ وَانصُرُوا آلِهَتَکُمْ إِن کُنتُمْ فَاعِلِینَ (68) قُلْنَا یَا نَارُ کُونِی بَرْداً وَسَلاَماً عَلَی إِبْرَاهِیمَ (69)
بعد از اینکه وجود مبارک حضرت ابراهیم(سلام الله علیه) که بتها را شکست و بتپرستها از آن مراسم برگشتند به بتکده سری زدند دیدند بتها قطعه قطعه شد و بتِ بزرگ سالم است گفتند چه کسی این کار را کردند گفتند ما یک فتا و جوانی را شنیدیم نه شاب, فتایی را شنیدیم که از این بتها به بدی نام میبرد (یَذْکُرُهُمْ یُقَالُ لَهُ إِبْرَاهِیمُ) این فتا به نام ابراهیم بود و از بتها به بدی نام میبرد نه اینکه این جوان این فتا میگفت که من این بتها را میشکنم اینچنین نبود اینها حدس زدند که چون وجود مبارک حضرت ابراهیم این بتها را شایسته ی ربوبیّت و الوهیّت نمیدانست و از اینها به عنوان جمادی که «لا یضرً ولا ینفع» یاد میکرد گفتند (فَتی یَذْکُرُهُمْ یُقَالُ لَهُ إِبْرَاهِیمُ) حدس میزنیم که این, این کار را کرده باشد گفتند پس او را بیاورید تا ما از او سؤال بکنیم او محاکمه بشود این (یَذْکُرُهُمْ) معنایش این نیست که این تهدید کرده بود در حضور همه یا به خواص گفته بود آن خواص به یکدیگر گفته بودند این (یَذْکُرُهُمْ) یعنی این بتها را به بدی نام میبرد. خب, (قَالُوا فَأْتُوا بِهِ عَلَی أَعْیُنِ النَّاسِ لَعَلَّهُمْ یَشْهَدُونَ) اما اینکه چطور (أَنتَ) مقدم بر (فَعَلْتَ) شد (قَالُوا أَأَنتَ فَعَلْتَ هذَا بِآلِهَتِنَا یَا إِبْرَاهِیمَ) آیا از قبیل (أَءِنَّکَ لَأَنتَ یُوسُفُ) است یا نه, از آن قبیل نیست آنجا مسمّا بر اسم مقدم شد اینجا فاعل بر فعل مقدم شد آنجا یک نکته ی دقیق معرفتی داشت که وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) ذیل آن آیه اشاره کردند که بحثش در سوره ی «یوسف» گذشت.
نکته ی ادبی این بحث اینست که اصلِ فعل مفروقعنه است یک کاری شده باید از فاعل جستجو کرد که فاعل را معرفی کرد که چه کسی است لذا فاعل مهم بود اسم آن فاعل را که (أَنتَ) بود مقدّم داشتند وگرنه اصلِ فعل مسلّم است و مفروقعنه است و طرفین هم قبول دارند (أَأَنتَ فَعَلْتَ هذَا بِآلِهَتِنَا یَا إِبْرَاهِیمَ) وجود مبارک حضرت ابراهیم در مناظره و در جدال احسن فرمود: (بَلْ فَعَلَهُ کَبِیرُهُمْ) شما که میگویید این بتها همهکارهاند, مقرّب الیاللهاند, شفیع الیاللهاند, نافع و ضارّند این, این کار را کرد خب اگر کسی قدرت ندارد که کاری انجام بدهد که شایسته ی الوهیّت نیست چون شما این شئون فراوان را از بتهایتان متوقّعید همین کار را کرد (بَلْ فَعَلَهُ کَبِیرُهُمْ) بنابراین از سنخ جدال احسن است و مشروط هم نیست و خبرِ جدّی هم نیست تا کسی بگوید کذب است و امثال ذلک و نیازی داشته باشد به آنچه مرحوم سیّد مرتضی در تنزیهالأنبیاء ذکر کرده یا وجوه فراوانی که مفسّران شیعه و سنّی نظیر مرحوم امینالاسلام در مجمع یا جناب فخررازی در تفسیر کبیرشان ذکر کردند بازگو بشود. (فَسْأَلُوهُمْ إِن کَانُوا یَنطِقُونَ) ضمیر جمع (کَبِیرُهُمْ) به همین بتهای شکسته برمیگردد.
نه صادق نه, صحیح و باطل است نه صادق و کاذب آن بزرگان هم این طور نگفتند که شما نقل میکنید اگر آن متعلّقش دارای ملاک بود این اعتبار صحیح است وگرنه لغو است باطل, ما یک لغو و باطل و حکیمانه و عبس داریم یک صدق و کذب, اگر اعتبار یک منشأ واقعی داشت این حکم میشود با ملاک, اگر منشأ واقعی نداشت این حکم میشود لهو و لغو, اما صدق و کذب ناظر به آن است که آدم دارد گزارش میدهد خبر میدهد چیزی که خبر نیست نه صدق است نه کذب.
(فَسْأَلُوهُمْ إِن کَانُوا یَنطِقُونَ) چون این ضمیر جمع مذکّر سالم اوّلی به همان بتها برگشت ضمیر جمع مذکّر سالم دومی هم به همان بتها برمیگردد (فَسْأَلُوهُمْ إِن کَانُوا یَنطِقُونَ) این مردمی که بتپرست بودند بار اول آسیب دیدند (فَرَجَعُوا إِلَی أَنفُسِهِمْ) اینها به فطرتشان مراجعه کردند دیدند که حق با وجود مبارک ابراهیم خلیل است نه به یکدیگر گفتند شما ظالمی تا این بگوید تو مقصّر بودی او بگوید تو مقصّر بودی بلکه هر کدام به خودشان گفتند (فَرَجَعُوا إِلَی أَنفُسِهِمْ فَقَالُوا) این جمیع برای جمیع است نه بعض برای بعض یعنی کلّ واحد اینها به خودش گفته است که تو ظالمی یعنی «فأعترفوا بظلمهم» (فَاعْتَرَفُوا بِذَنبِهِمْ فَسُحْقاً لِأَصْحَابِ السَّعِیرِ) از آن قبیل است نه اینکه هر کدام به دیگری گفتند اینچنین نیست (فَقَالُوا) یعنی کلّ واحد از این بتپرستها به خودش گفته است که تو ستمکاری نه وجود مبارک ابراهیم (فَقَالُوا إِنَّکُمْ أَنتُمُ الظَّالِمُونَ ٭ ثُمَّ نُکِسُوا عَلَی رُؤُوسِهِمْ) چون دو بار اینها به درون خودشان مراجعه کردند این سرافکنده شدند تعبیر به فعل مجهول برای آن است که اینها ناکِس نیستند اینها منکوساند کسی اینها را سرافکنده کرد در قیامت هم یک عدّه سرافکنده محشور میشوند (وَلَوْ تَرَی إِذِ الُمُجْرِمُونَ نَاکِسُوا رُؤُوسِهِمْ) اینها سر به زیرند حالا بر اساس خجالت و شرم سرافکندهاند یا بر اساس آنچه مرحوم شیخ طوسی نقل کرد و مرحوم امینالاسلام نقل کرد از اهل سنّت زمخشری نقل کردند در ذیل آیه ی (فَتَأْتُونَ أَفْوَاجاً) یک عدّه به صورت حیوان در میآیند خب آنها که به صورت حیوان در آمدند منکوسالرأساند دیگر این منکوسالرأس بودن آیا در اثر آن است که اینها خجالت کشیدند سر به زیرند سرافکندهاند یا نظیر حیواناند که مستویالقامه نیستند منکوسالرأساند اگر به صورت حیوان در آمدند که خب واقعاً منکوسالرأساند اینها (نُکِسُوا عَلَی رُؤُوسِهِمْ) سرافکنده شدند آن بیان نورانی حضرت ابراهیم(سلام الله علیه) اینها را سرافکنده کرد (نُکِسُوا عَلَی رُؤُوسِهِمْ) بعد این حرف را زدند (لَقَدْ عَلِمَتَ مَا هؤُلاَءِ یَنطِقُونَ) غالب مفسّران آنچه ما برخورد کردیم همه این خطاب را متوجّه حضرت ابراهیم کردند یعنی آنها به حضرت ابراهیم گفتند که شما که از ما میخواهید ما از این بتها سؤال بکنیم بتها که حرف نمیزنند که اما آن یک تحلیل دیگری بود که در بحث دیروز گذشت اما معروف بین اهل تفسیر همین است چه شیعه چه سنّی معمولاً این خطاب را به وجود مبارک حضرت ابراهیم نسبت دادند. بعد خودشان محکومیّت خودشان را به حضرت ابراهیم اعلام کردند که شما که میگویید (فَسْأَلُوهُمْ إِن کَانُوا یَنطِقُونَ) تو که میدانی اینها حرف نمیزنند وجود مبارک حضرت ابراهیم فرمود من که میدانم حالا که شما اعتراف دارید (أُفٍّ لَّکُمْ وَلِمَا تَعْبُدُونَ) چرا این کار را میکنید چیزی که نه حرف میزند نه غذا میخورد نه نافع است نه ضارّ است چرا این را میپرستید وقتی که این را گفتند (قَالَ أَفَتَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ مَالاَ یَنفَعُکُمْ شَیْئاً وَلاَ یَضُرُّکُمْ) اینها در حدّی نبودند که بر اساس محبّت عبادت کنند اینها نظیر توده ی مردم یا «خوفاً مِن النار» عبادت میکردند یا «شوقاً إلی الجنّة» چون اینها به قیامت معتقد نبودند سخن از بهشت و جهنم برای اینها مطرح نبود یا «خوفاً مِن الفقر و المرض» عبادت میکردند یا «شوقاً إلی السلامة و الثروة» عبادت میکنند اینها خوف و شوقشان در مدار دنیا و امور دنیاست نه سخن از بهشت و امثال بهشت باشد.
انسان در بخش انگیزه، یا در مدار شهوت حرکت میکند یا در مدار غضب یا اگر یک انسانِ بَرین و کامل است در مدار عقلِ عملی که «ما عُبِدَ به الرحمان واکتسب به الجنان» حرکت میکند اگر در مدار عقلِ عملی حرکت کرد میگوید من حُبّاً عبادت میکنم «وَجدْتُک أهل للعبادة» عبادت احرار است و مانند آن, اگر در زیرمجموعه ی عقل عملی در شهوت و غضب حرکت میکند یا خوفاً عبادت میکند یا شوقاً دیگر از این سه جهت بیشتر نیست که چه اینکه در بخشهای اندیشه و فکر هم یا در مدار خیال است یا در مدار وهم است یا در مدار عقل. وجود مبارک حضرت ابراهیم فرمود شما اصلاً عاقل نیستید اگر عاقل بودید این خوف و طمعتان را آن عقل رهبری میکرد از کسی میهراسیدید که واقعاً ضارّ باشد به کسی امیدوار بودید که واقعاً نافع باشد این دو اسم از اسمای حسنای ذات اقدس الهی است.
دعای نورانی جوشن کبیر که «یا نافعُ یا ضار» او نافع است او ضارّ است چیزی در عالم به انسان نفع نمیرساند مگر به اذن خدا, ضرری به انسان نمیرسد مگر به مشیئت الهی, پس بنابراین انسان اگر هم در مدار خوف و رجا حرکت میکند باید به جایی تکیه کند که منشأ نفع باشد از جایی بهراسد که منشأ ضرر باشد حضرت فرمود: (أَفَتَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ مَا لاَ یَنفَعُکُمْ شَیْئاً وَلاَ یَضُرُّکُمْ) پس این کار چون اینچنین است (أُفٍّ لَّکُمْ وَلِمَا تَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ أَفَلاَ تَعْقِلُونَ) خب, این عاقل نیستید برای اینکه در بخش عقلِ نظر باید از کسی اطاعت کرد که منشأ هستی باشد و منشأ اثر در بخش عقل عملی باید به جایی گرایش داشت که این کارها از او ساخته باشد و شما نه عقل نظرتان درست است نه عقل عمل (أُفٍّ لَّکُمْ وَلِمَا تَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ أَفَلاَ تَعْقِلُونَ) مگر عاقل نیستید.
پرسش: ببخشید پیرامون آیه 64 بر اساس فرمایش حضرتعالی که فرمود بتکده مانعةالجمع نیست ؟
پاسخ: بله, اینها که بعد از اینکه وجود مبارک حضرت ابراهیم حجّت اقامه کرده است اینها مهجور شدند, محکوم شدند حرفی برای گفتن نداشتند منتها آن عصبیّت جاهلیّت مانده در جریان معاد هم که در بحث دیروز اشاره شد همین طور بود دیگر در جریان معاد آنها میگفتند: (أَءِذَا کُنَّا عِظَاماً وَرُفَاتاً أَءِنَّا لَمَبْعُوثُونَ) خب چه کسی ما را, (مَن یُحْیِی الْعِظَامَ وَهِیَ رَمِیمٌ) در موارد فراوانی این شبهه در قرآن از آنها نقل شده است آنگاه پیامبر آن عصر میفرمود: (قُلْ یُحْیِیهَا الَّذِی أَنشَأَهَا أَوَّلَ مَرَّةٍ) همان خدایی که هیچ را به این صورت در آورد الآن که شما هستید پراکنده شدید دوباره جمع میکند اینها وقتی به این نکته آشنا شدند (فَسَیُنْغِضُونَ إِلَیْکَ رُؤُوسَهُمْ) اینها سرافکنده میشوند دیگر حرفی برای گفتن ندارند چون وقتی اینها بر اساس جدال احسن خدا را قبول دارند خالقیّت او را قبول دارند باور دارند که کلّ انسان را خدا آفرید و انسان هم چیزی نبود خب آن خدایی که هیچ نبود و هیچ را به صورت انسان در آورد خب انسان که با مرگ روح که نمیمیرد بدن میپوسد دوباره جمع میکند.
جریان معادِ روحانی که سخن از اعاده ی معاد و امثال ذلک نیست برای اینکه این نمرده این از بین نرفته تا دوباره او را احیا کند این بدن است پوسیده دوباره زنده میکند فرمود کسی که (خَلَقَکُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ) که هیچ را به این صورت در آورد دوباره شما را جمع میکند بعد (فَسَیُنْغِضُونَ إِلَیْکَ رُؤُوسَهُمْ) این بدیهیات در درون انسان هست و انسان وقتی که مراجعه کرد سرافکنده میشود منتها اگر این شهوت و غضب میداندار بود در جهاد اکبر اینها پیروز بودند این عقل را به بند کشیدند.
بیان نورانی حضرت امیر که فرمود: «کَم مِن عقلٍ أسیرٍ تحت هویً أمیر» این عقلی که اهل عزم و اراده و نیّت و «به عُبِد الرحمن» این را به بند کشیدند وقتی این را به بند کشیدند فرمانروا میشود شهوت و غضب, وقتی فرمانروا شده شهوت و غضب با اینکه مطلب برایشان بیّنالغی شد بتپرستی برای آنها بیّنالغی شد دستور دادند حضرت ابراهیم را بسوزانند خب چه کسی اینجا فرمان صادر میکند آن غضب است که فرمان صادر میکند این (قَدْ خَابَ مَن دَسَّاهَا) معنایش این نیست که انسان فطرت را از بین میبرد فطرت از بین رفتنی نیست (لاَ تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ) منتها این شهوت و غضب هماهنگ شدند دست و پای عقلِ عمل را بستند او را زنجیر کردند زنده به گور کردند و هنوز او نمرده است روی قبر او نشستند و فرمانروایی میکنند الآن کار به دست شهوت و غضب است این میشود دسیسه نه «قد خاب مَن قتلها أو أماتها» آن نفسِ مُلهمه مُردنی نیست آن فطرت الهی است از بین نمیرود اینها دسیسه کردند, مَدسوس کردند, اغراض را, غرایز را کنار دادند این عقل را در بین غرایز و اغراض دفن کردند اغراض و غرایز را روی او ریختند روی قبر او نشستند حالا, همان روی قبر عقل نشستند این عقل دفن شده است مدسوس است نه مقتول, مُرده نیست بلکه دسیسه شده است دفن شده است و مانند آن. خب, حالا در این زمینه با اینکه هر کدام اعتراف کردند که ما ستم کردیم با اینکه سرافکنده شدند.
فرمان رسمی نمرود این است که حضرت ابراهیم را بسوزانید و وجود مبارک حضرت ابراهیم هم قربانی توحید شد نه قربانی مبدأ, اصلِ مبدأ را اینها قبول داشتند خالقیّت مبدأ را قبول داشتند ربّالأرباب بودن مبدأ را قبول داشتند الهالآلهه بودن الله را قبول داشتند در الوهیّت و در ربوبیّتهای رسمی انکار داشتند ارباب متفرّقون قائل بودند وجود مبارک حضرت ابراهیم قربانی توحید شد در حقیقت نه قربانی اصلِ اثبات مبدأ. خب, (أَأَنتَ فَعَلْتَ) گفتند: (أُفٍّ لَّکُمْ وَلِمَا تَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ أَفَلاَ تَعْقِلُونَ) باید عاقل باشید عاقل هم در بخش نظر موحّد است هم در بخش عمل. حالا چه کسی گفته بالأخره باید از یک منبع رسمی این دستور صادر بشود که دیگران بپذیرند و اجرا کنند گفتند نمرود این را دستور داده برخی از مفسّرین شیعه و سنّی گفتند برخی از عَجَمها این حرف را زدند عرب نبودند خب, اهل ایران بودند این حرف را زدند بالأخره این حرفها بود اینها همه تأیید میکند.
اصل تفکّر فلسفی, تفکّر الهی به وسیله ی انبیا در خاورمیانه رشد کرده و اگر نبودند وجود مبارک انبیا مخصوصاً حضرت ابراهیم نه افلاطون و ارسطویی در یونان پیش میآمد نه سقراط و بقراطی در آن منطقه و نه فارابی و بوعلی در این منطقه همه ی اینها یا مشرک بودند یا ملحد تنها کسی که فکرِ توحید را در خاورمیانه احیا کرده است وجود مبارک حضرت ابراهیم بود بعد انبیای بعدی هم راهاندازی کردند وگرنه اینها تاریخشان برای 25 قرن یا 26 قرن حدّاکثر 30 قرن است وجود مبارک حضرت ابراهیم خب الآن 40 قرن است خود یونان هم مَهد بتپرستی بود دو نفر از آقایان تلاش و کوشش کردند تا حدودی بعضی از مدارک را پیدا کردند آنها تمدّنشان از این بابلیها گرفتند بابلیها هم به برکت افکار وجود مبارک حضرت ابراهیم و اینها موحّد شدند و اگر نبودند انبیا نه سقراط و بقراط و افلاطونی در یونان پدید میآمد نه حکمای دیگر خب.
بالأخره آنها خالقیّت را قبول داشتند اصل مبدأ را قبول داشتند در ربوبیّت مشکل داشتند خب, لذا وقتی که از آنها سؤال میکردید که چه کسی آسمان و زمین را خلق کرد اعتراف میکردند که خدا خلق کرد دیگر.
خب, (قَالُوا حِرِّقُوهُ وَانصُرُوا آلِهَتَکُمْ) این کار یک کار رسمی است در مملکت باید بالأخره از نمرود گرفته شده باشد و اگر دیگران هم این حرف را زدند به نمرود پیشنهاد دادند نمرود این حرف را پذیرفته (قَالُوا حِرِّقُوهُ وَانصُرُوا آلِهَتَکُمْ إِن کُنتُمْ فَاعِلِینَ) شما اگر در صدد حفظ دین و مکتبتان هستید صِرف تشکیل محکمه و محکوم کردن حضرت ابراهیم و اینها کافی نیست باید این بساط را برچینید (قَالُوا حِرِّقُوهُ وَانصُرُوا آلِهَتَکُمْ إِن کُنتُمْ فَاعِلِینَ) آنها این کار را کردند ما هم دستور دادیم اینها این کار را کردند یعنی اقدام کردند در درازمدّت مدّتی تلاش و کوشش کردند همه را جمع کردند همه حاضر بشوند آتش عظیمی افروخته بشود مدّتی طول کشید این را هم جناب زمخشری در کشّاف نقل کرده است از اهل سنّت هم مرحوم امینالاسلام از ما که بالأخره به قدری مسئله بتپرستی برای آنها محترم بود که اگر کسی بیمار میشد و مشکلی داشت نذر میکرد که اگر این بیمارش درمان بشود بیماریش برطرف بشود یا مشکلش حل بشود در مراسم آتشسوزی حضرت ابراهیم شرکت کند یک مقدار هیزم تهیه کند به آن جمع بدهد این طور بود. در جاهلیّت هم همین طور بود جاهلیّت وقتی که میخواستند مخصوصاً در جنگ بدر از مکه خارج بشوند به جنگ با مسلمانها بپردازند غیر از خضوعِ در برابر بتهای عمومی آن اشرافشان بتهای خصوصی در منزل داشتند میرفتند نزد بتها از بتها کمک میخواستند طلب نصرت میخواستند بعد میآمدند وقتی جهل به جای عقل بنشیند همین کارها را میکند آنها گفتند: (حِرِّقُوهُ وَانصُرُوا آلِهَتَکُمْ) ما گفتیم: (یَا نَارُ کُونِی بَرْداً وَسَلاَماً) حرفِ ما پیروز شد چرا, برای اینکه سراسر عالم ستاد الهیاند فرمانروایان حقّاند (لِلَّهِ جُنُودُ السَّماوَاتِ والْأَرْضِ), (وَمَا یَعْلَمُ جُنُودَ رَبِّکَ إِلَّا هُوَ) آتش یکی از سربازان خداست, آب یکی از سربازان خداست, گاهی به آتش دستور میدهد بگیر گاهی به آب دستور میدهد بگیر فرعون را با آب از بین بُرد عدّهای را هم با آتش از بین برد اگر دستور بدهد که موجودی اطاعت کند او یقیناً مطیع است منتها جناب امینالاسلام میفرماید اینها تمثیل است در بین متأخّرین هم مرحوم شرفالدین آقا سیّدعبدالحسین(رضوان الله علیه) یا آقا سیّدمحسن(رضوان الله علیه) یکی از این دو بزرگوار است ظاهراً آقا سیّدعبدالحسین است ایشان در آن رساله ی رؤیه و اینها میفرماید این آیات حمل بر تمثیل باید بشود یعنی (فَقَالَ لَهَا وَلِلْأَرْضِ ائْتِیَا طَوْعاً أَوْ کَرْهاً) ما به زمین گفتیم به آسمان گفتیم اینها تمثیل است وگرنه گفتنِ حقیقی نیست برای اینکه اینها اهل درک نیستند در بحثهای سابق داشتیم که این فرمایش ناتمام است نه از مرحوم امینالاسلام پذیرفته است نه از این متأخّرین بزرگوار, اشیاء واقعاً چیز میفهمند.
درک اشیاء طبق پنج طایفه از قرآن کریم که اشیاء واقعاً درک میکنند آیات سجده دلیل است, آیات اسلام دلیل است, آیات تسبیح دلیل است, آیات تحمید دلیل است, آیات إتیان دلیل است این پنج طایفه یعنی پنج طایفه از آیاتاند که دلالت میکنند بر اینکه اینها شاهدند, اینها ناظرند, اینها درک میکنند, اینها مطیعاند ما حالا زبان اینها را نمیفهمیم در سوره ی مبارکه ی «اسراء» گذشت که همه تسبیح میکنند یک, تسبیحشان آمیخته با تحمید است دو, (إِن مِن شَیْءٍ إِلَّا یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَلکِن لَّا تَفْقَهُونَ تَسْبِیحَهُمْ) خب, آنها که صدای تسبیح را میشنیدند, صدای تحمید را میشنیدند هم شاهدِ خوبی دارند بنابراین این گفتن حقیقت است شنیدن حقیقت است دستور حقیقت است آنها هم امتثال میکنند در دنیا هم مسجد شهادت میدهد شکایت میکند برای آن است که در قیامت شهادت میدهد برای آنکه در دنیا میفهمد اگر مسجد نفهمد که کدام همسایه آمده کدام همسایه نیامده چگونه در قیامت شهادت میدهد قیامت ظرف اَدای شهادت است نه ظرف تحمّل, شاهد اگر در متن حادثه حضور نداشته باشد و درک نکند و نبیند و نشنود چگونه در محکمه ی الهی شهادت میدهد مسجد واقعاً میفهمد چه کسی آمده چه کسی نیامده, حسینیه واقعاً میفهمد از همسایهها چه کسی آمدند چه کسی نیامدند زمین و زمان میفهمند در و دیوار عالم چشم باز کردند دارند ما را میبینند و انسانِ موحّد خجالت میکِشد همان طوری که نزد دیگری گناه نمیکند نزد در هم گناه نمیکند برای اینکه این دارد میبیند و پسفردا شهادت میدهد کجا میخواهد خودش را پنهان کند اینکه ذات اقدس الهی در پایان بخشی از آیات سوره ی مبارکه ی «علق» که این جزء عتایق سوَر ماست بخشهای اوّلیه قرآن است ما را به حیا دعوت کرده که (أَلَمْ یَعْلَمْ بِأَنَّ اللَّهَ یَرَی) همین است آن موحّدان میگویند که کجا هست که خدا نباشد خب خدا را میبینند دیگر. به هر تقدیر این گفتن حقیقت است, شنیدن حقیقت است, امتثال حقیقت حالا میماند چگونه خاصیّت آتش از آتش گرفته میشود که ـ انشاءالله ـ در روز بعد مطرح میشود.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
(قَالُوا أَأَنتَ فَعَلْتَ هذَا بِآلِهَتِنَا یَا إِبْرَاهِیمَ (62) قَالَ بَلْ فَعَلَهُ کَبِیرُهُمْ هذَا فَسْأَلُوهُمْ إِن کَانُوا یَنطِقُونَ (63) فَرَجَعُوا إِلَی أَنفُسِهِمْ فَقَالُوا إِنَّکُمْ أَنتُمُ الظَّالِمُونَ (64) ثُمَّ نُکِسُوا عَلَی رُؤُوسِهِمْ لَقَدْ عَلِمَتَ مَا هؤُلاَءِ یَنطِقُونَ (65) قَالَ أَفَتَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ مَا لاَ یَنفَعُکُمْ شَیْئاً وَلاَ یَضُرُّکُمْ (66) أُفٍّ لَّکُمْ وَلِمَا تَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ أَفَلاَ تَعْقِلُونَ (67) قَالُوا حِرِّقُوهُ وَانصُرُوا آلِهَتَکُمْ إِن کُنتُمْ فَاعِلِینَ (68) قُلْنَا یَا نَارُ کُونِی بَرْداً وَسَلاَماً عَلَی إِبْرَاهِیمَ (69) وَأَرَادُوا بِهِ کَیْداً فَجَعَلْنَاهُمُ الْأَخْسَرِینَ (70) وَنَجَّیْنَاهُ وَلُوطاً إِلَی الْأَرْضِ الَّتِی بَارَکْنَا فِیهَا لِلْعَالَمِینَ (71) وَوَهَبْنَا لَهُ إِسْحَاقَ وَیَعْقُوبَ نَافِلَةً وَکُلّاً جَعَلْنَا صَالِحِینَ (72)
در جریان حضرت ابراهیم(سلام الله علیه) که مشرکین مکّه حضرت ابراهیم(علیه السلام) را به عظمت میشناختند و او را تعظیم میکردند جریان حضرت ابراهیم(سلام الله علیه) هم نزد مشرکان حجاز معروف و مقبول بود هم نزد مسیحیها و یهودیها.
قرآن کریم در نقل احتجاج جریان حضرت ابراهیم(سلام الله علیه) فرمود وجود مبارک ابراهیم خلیل اول با برهان و همچنین موعظه و جدال احسن قوم خود را به توحید دعوت کرد و اثر نکرد آنگاه نوبت به براندازی بتها و بتکده و بتپرستی رسید و حضرت تصمیم گرفت بساط بتپرستی را بردارد و بین خود و خدای خود عزمِ راسخ را استوار کرد که بتها را درهم بکوبد و درهم کوبید محکمهای تشکیل شد وجود مبارک ابراهیم خلیل را به محکمه دعوت کردند و قبلاً گفتند و اعلام کردند که هر کس این کار را درباره ی بتهای بتکده کرد ظالم است (إِنَّهُ لَمِنَ الظَّالِمِینَ) وجود مبارک ابراهیم حاضر شد در محکمه و براهین اقامه کرد آنها محکوم شدند و خودشان را ظالم دانستند نه ابراهیم خلیل را آنها گفتند: (مَن فَعَلَ هذَا بِآلِهَتِنَا إِنَّهُ لَمِنَ الظَّالِمِینَ) بعد از اقامه ی برهان به وسیله ی ابراهیم(سلام الله علیه) آنها اینچنین گفتند: (فَرَجَعُوا إِلَی أَنفُسِهِمْ فَقَالُوا إِنَّکُمْ أَنتُمُ الظَّالِمُونَ) اینها به خودشان گفتند که هر کسی به خودش خطاب کرد گفت تو ظالمی نه به یکدیگر گفتند چون یکدیگر مقصّر نبودند همه ی اینها در جُرم بتپرستی سهیم بودند وقتی وجود مبارک ابراهیم برهان اقامه کرد اینها به جای اینکه درباره ی حضرت خلیل(سلام الله علیه) بگویند تو ظالمی برگشتند به خودشان گفتند که ما ظالمیم این مقطع اول. وقتی حضرت فرمود: (بَلْ فَعَلَهُ کَبِیرُهُمْ) بعد وقتی حضرت فرمود: (فَسْأَلُوهُمْ إِن کَانُوا یَنطِقُونَ) این حجّت دوم احتجاج دوم را وجود مبارک ابراهیم اقامه کرد اینها دوباره سرافکنده شدند (ثُمَّ نُکِسُوا عَلَی رُؤُوسِهِمْ) دوباره سرافکنده شدند به حضرت ابراهیم عرض کردند تو که میدانی اینها حرف نمیزنند پس یک بار رجوع إلی أنفس کردند به فطرتشان برگشتند گفتند ما ظالمیم, بار دوم سرافکنده شدند به حضرت خلیل عرض کردند تو که میدانی اینها حرف نمیزنند آن وقت حضرت فرمود چیزی که نافع نیست, ضارّ نیست, حرف نمیزند و غذایی که برای تبرّک نزد اینها آوردید که اینها یک مقدار تناول کنند که باعث برکت بشود (انهم لا یأکلون) که در آیه ی دیگر است اینها را محکوم کرد اینها بار دوم هم سرافکنده شدند.
علّت تصمیمگیری بتپرستان این شد که آن اعتراض شدیدی است که وجود مبارک ابراهیم کرد فرمود حالا که اینها نه نافعاند نه ضارّند نه حرف میزنند نه غذا میخورند کاری از اینها ساخته نیست (أَفَتَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ مَا لاَ یَنفَعُکُمْ شَیْئاً وَلاَ یَضُرُّکُمْ ٭ أُفٍّ لَّکُمْ وَلِمَا تَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ) حالا حضرت نتیجه گرفتند خب چرا این را میپرستید! این بیان خشم آنها را برانگیخت گفتند که باید وجود مبارک ابراهیم خلیل را ما از بین ببریم.
مطلب مطرح شده در اینجا آن است که این (ثُمَّ نُکِسُوا عَلَی رُؤُوسِهِمْ) معنایش این نیست که اینها دوباره برگشتند حق را باطل کردند باطل را حق کردند و گفتند که تو که میدانی اینها حرف نمیزنند این چه پیشنهادی است و میخواهند بگویند که تو ظالمی برای اینکه تو به دنبال بهانه هستی و تو که میدانی اینها حرف نمیزنند چرا از ما میخواهی از اینها بپرسیم که ظاهر کتاب قیّم المیزان هست این سخن ظاهراً منظور آیه نیست (ثُمَّ نُکِسُوا) یعنی دوباره سرافکنده شدند در قبال این دو احتجاج یکی (بَلْ فَعَلَهُ کَبِیرُهُمْ) یکی (فَسْأَلُوهُمْ إِن کَانُوا یَنطِقُونَ) آنجا (فَرَجَعُوا إِلَی أَنفُسِهِمْ) و گفتند (إِنَّکُمْ أَنتُمُ الظَّالِمُونَ) اینجا (ثُمَّ نُکِسُوا عَلَی رُؤُوسِهِمْ) و اعتراف کردند, اما چگونه زمینه برای این کار سخت فراهم شد که حضرت را بسوزانند وجود حضرت ابراهیم اصرار دارد که باید بساط بتپرستی برچیده بشود از طرف خلیل خدا این است از طرفی هم اینها به بتپرستی عادت کردند و جُمود دارند بر این کار و این را به عنوان میراث گذشتگان اصل میدانند و دستبردار نیستند.
قسمت مهم آن است که ما باید عنایت کنیم مشکل خود ما و مشکل سایر تبهکاران و مشکل وثنیها و صنمیهای حجاز در این است که آنکه میفهمد کار به عهده ی او نیست آنکه کار به عهده ی اوست او تربیت نشده تمام یعنی تمام مشکلات ما همین است ما خودمان ما که معصوم نیستیم با اینکه چیزی را میدانیم حرام است قرآن نهی کرده روایات نهی کرده دست دراز میکنیم انجام میدهیم چرا, از خودمان (فَرَجَعُوا إِلَی أَنفُسِهِمْ) بشود یک, (ثُمَّ نُکِسُوا عَلَی رُؤُوسِهِمْ) بشود دو, الآن هر دو خطر در خود ما هست خب ما میدانیم این حرف خلاف است ولی میگوییم, این کار خلاف است میکنیم, این مال خلاف است میگیریم چرا, برای اینکه آنکه باید تصمیم بگیرد او فلج است او که میفهمد کار از او ساخته نیست.
تمام مشکل انسان این است که ما در معرفتِ نفس راه پیدا نکردیم درون را بشناسیم ببینیم مسئول چه کسی است ما خیال میکنیم با علم کار حل میشود با علم نیمی از قضیه حل است شما میبینید کسی در این کشور مسئول فلان کار است کسی مسئول فلان کار است خب انسان هر کاری را به مسئولش واگذار میکند نتیجه میگیرد اما کاری را به کسی بدهید که مسئول آن کار نیست مسئولیت ندارد نباید توقّع داشت ما کار را به علم میدهیم علم بخش وظیفه ی خودش را انجام داد میداند که این بد است میداند خوب نیست آن بخش از علم و معرفت که جناح خاصّ نفس است او که کوتاهی نکرده او گرفتار وهن نشده, او گرفتار خیال نشده برهان را اقامه کرده یقین هم پیدا کرده عالمانه سخنرانی میکند عالمانه مقاله مینویسد او مشکل ندارد این جناحی که متصدّی علم است او مسئول عمل نیست مسئول عمل عقلِ عملی است ما تا مشکل خودمان را حل نکنیم این مشکلات این آیات هم حل نمیشود میگوییم خب حالا اینها که وقتی اعتراف کردند دو بار سرافکنده شدند چرا تصمیم گرفتند حضرت را بسوزانند برای اینکه آنکه سرافکنده میشود و تصدیق میکند و باور میکند بخشِ علمی نفس است یعنی بخش جزمِ نفس است آن بخش عملی که عهدهدار عزم و اراده است او چیز دیگر است.
جریان روح ما مثل جریان بدن ماست ما در جریان بدن چهار گروهیم:
گروه اول اینست در جریان بدن ما چشمی داریم, گوشی داریم که اینها مسئولیت ادراک به عهده ی آنهاست که اینها باید بفهمند دستی داریم, پایی داریم که مسئولیت کار و تحریک به عهده ی اینهاست اینها باید کار بکنند اگر کسی چشم و گوشش سالم بود دست و پای او سالم بود وقتی مار و عقرب را دید فرار میکند وقتی میبیند این اتومبیل به سرعت دارد میآید خودش را کنار میکشد چشمش وظیفهاش دیدن بود دید دست و پایش وظیفهاش دویدن بود دویدند.
گروه دوم کسانیاند که چشم و گوششان خوب کار میکند یعنی خوب درک میکند خوب میشنوند خوب میبینند اما پایشان فلج است خب اگر کسی ماری را دید و فرار نکرد یا تومبیل سریعی را دید و فرار نکرد اگر اعتراض کنیم از ما باید تعجّب کرد که چرا سؤال کردی ما حق نداریم بگوییم مگر ندیدی خب بله او دید ولی چشم که فرار نمیکند پا فرار میکند که پا فلج است اگر ما به آن آقا اعتراض بکنیم که تو مگر ندیدی از ما باید تعجّب کرد که چه سؤالی است داری میکنی مگر چشم فرار میکند او که فرار میکند دست و پاست او بسته است.
گروه سوم کسانیاند که دست و پایشان خیلی قوی و سالم است اما چشم و گوششان کور و کَر است اینجا هم این شخص اگر ماری آمد او نجات پیدا نکرد یا اتومبیل سریعی آمد او نجات پیدا نکرد جا برای اعتراض نیست برای اینکه او که باید ببیند کور بود کَر بود بله.
گروه چهارم کسانیاند که هم مجاری ادراکیشان بسته است هم مجاری تحریکیشان اینها هم کَر و کورند هم فلجاند این چهار یعنی چهار قِسم ما در بدن داریم.
دربارهی نفس و شئون نفس هم بشرح ایضاً ما یک سلسله شئون داریم که عقل نظری به عنوان عقل نظری مطرح است این متولّی اندیشه است این باید وهم و خیال را مهار بکند تا به دام مغالطه نغلطد بشود فقیهِ خوب, محدّث خوب, حکیم خوب, مفسّر خوب و شد اما این بخشی است که متولّی اندیشه است کاری به انگیزه ندارد آنکه باید اهل عزم باشد اراده کند آن عقل عملی است که «بِه عُبِد الرحمن واکتسب الجنان» این در صحنه ی جهاد اکبر شهوت و غضب او را به دام کشیدند و بستند این بیان نورانی حضرت امیر است که «کَمْ مِنْ عَقْلٍ أَسِیرٍتَحْتَ هَوی أَمِیرٍ» خب حالا شهوت اگر دست و پای این عقل بیچاره را ببندد عقل این عقل عملی اینکه «بِه عُبِد الرحمن واکتسب الجنان» آن وقت ما از این عالِم سؤال بکنیم تعجّب بکنیم مگر تو نمیدانی از ما باید تعجّب کرد که چرا این سؤال را کردی مگر علم مشکل را حل میکند او اگر در بحث علم عالمانه سخن نگفته باشد بله جای اعتراض است ولی او محقّقانه, عالمانه پژوهش کرده وهم و خیال را کنترل کرده به مطلب حقّ واقعی رسیده و صد درصد فتوا هم داده اما علم که مسئول عمل نیست آن عقلی که «بِه عُبِد الرحمن واکتسب الجنان» مسئول عزم و اراده است او باید کار بکند او فلج است اینکه فلج شد چه کسی این را فلج کرد این شهوت و غضب تحمیل کردند, تحمیل کردند این را زنده به گور کردند دسیسه کردند دفن کردند روی قبرش نشستند این میشود (قَدْ خَابَ مَن دَسَّاهَا).
تَدسیس و تَدْسیه که همان باب «تفعیل» است یعنی دسیسه ی فراوان اگر کسی خیلی خاکها را کنار ببرد چیزی را در بین آن دفن کند میگویند تدسیس و اگر مقداری این کار را بکند میگویند دسیسه, مدسوس که فرق ثلاثی مجرّد و ثلاثی مزید همین است فرمود: (قَدْ خَابَ مَن دَسَّاهَا) این نفسِ مُلهمه را اگر کسی بین اغراض و غرایز دفن کند انبوهی از شهوت و انباشه ی غضب را روی او بچیند آن بیچاره آن زیر چه کار بکند لذا عالماً عامداً دروغ میگوید, عالماً عامداً رومیزی و زیرمیزی میگیرد میداند جهنم است این دانستن مشکل را حل نمیکند اینکه میبینید ذات اقدس الهی ابراهیم و امثال ابراهیم(علیهم الصلاة و علیهم السلام) را به عظمت میستاید میفرماید اینها چشم دارند اینها گوش دارند یعنی چشم و گوششان نگذاشت دست و پایشان فلج بشود چشم دارند خوب میفهمند دست دارند او که تبر میگیرد بت میشکند او دست دارد او که بت میسازد دست ندارد (أُولِی الْأَیْدِی وَالْأَبصَارِ) اینها هم چشم دارند بخش اندیشهشان تأمین است هم دست دارند بخش انگیزهشان تأمین است خب همه دست و چشم دارند از آیات الهی وحی نازل بشود که ابراهیم و فرزندانش دست دارند چشم دارند این دیگر آیه نازل کردن نمیخواهد که فرمود اینها مجاری ادراکیشان تام است مجاری تحریکیشان تام است خوب میفهمند خوب عمل میکنند خوب جزم دارند خوب عزم دارند میشوند عالِمِ عادل.
جریان فرعون و قوم فرعون همین طور است نمرود و قوم نمرود همین طور است اینها در بخش اندیشه فهمیدند فرعون هیچ مشکلی از نظر بحث علمی نداشت برای اینکه دو بار ذات مقدّس موسای کلیم(سلام الله علیه) فرمود حالا برای تو بیّنالرشد شد حرفِ من قرآن هم فرمود: (وَجَحَدُوا بِهَا) اما (وَاسْتَیْقَنَتْهَا أَنفُسُهُمْ) با اینکه یقین دارند موسای کلیم حق است اما نمیپذیرند آنکه باید بپذیرد پذیرش فعل است ما یک دین داریم یک تدیّن دین یک مجموعه ی قواعد است تدیّن قبول است این قبول برای آن عقلِ عملی است نه برای عقل نظری این ممکن است محقّقانه حق بودن دین را ثابت کند ولی باور نکند باور کردن چیز دیگر است فهمیدن چیز دیگر. در سوره ی مبارکه ی «نمل» به فرعون وجود مبارک موسای کلیم فرمود در آنجا آمده که (وَجَحَدُوا بِهَا وَاسْتَیْقَنَتْهَا أَنفُسُهُمْ) در سوره ی مبارکه ی «اسراء» که بحثش گذشت وجود مبارک موسای کلیم فرمود: (لَقَدْ عَلِمْتَ مَا أَنزَلَ هؤُلاءِ إِلَّا رَبُّ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ بَصَائِرَ) این همه بیّنات و معجزاتی که من آوردم برای تو مثل دو دوتا چهارتا روشن شد مشکلت چیست تو که میدانی حق با من است تو که میدانی این سِحر نیست (لَقَدْ عَلِمْتَ مَا أَنزَلَ هؤُلاءِ إِلَّا رَبُّ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ بَصَائِرَ) اما نپذیرفت.
تمام یعنی تمام مشکل ما این است که ما نمیدانیم متولّی عمل چه کسی است حالا مکرّر درس میخوانیم درس شما هر چه بخوانید ما هر چه درس بخوانیم مشکل اندیشه را حل میکنیم عمل به عهده ی چیز دیگر است آن دست و پایش را باید باز کنیم بنابراین نباید گفت حالا اینها که دو بار سرافکنده شدند چرا تصمیم گرفتند ابراهیم خلیل را بسوزانند به همان دلیل که خود نمرود در سوره ی مبارکه ی «بقره» بحثش گذشت که این دیگر برای او حرف او بیّنالغی شد حرف وجود مبارک ابراهیم بیّنالرشد شد (فَبُهِتَ الَّذِی کَفَرَ) اما دستبردار نبود سرّش این است که اینکه گفته شد «مَن عرف نفسه» مشکلاتش حل میشود خیلی از مشکلات حل میشود خدایا «لا تَکِلْنی إلی نفسی طرفة عین» برای همین است که اگر ما را به این نفس مسوّله یا نفس امّاره واگذار کنند چیزی برای ما نمیماند که, پس بنابراین اینها دو بار سرافکنده شدند مسئله برای اینها بیّنالرشد شد که حق با خلیل خداست بیّنالغی شد که حرف اینها باطل است در جریان نمرود هم همین طور بود (فَبُهِتَ الَّذِی کَفَرَ) در جریان فرعون هم همین طور بود که موسای کلیم فرمود: (لَقَدْ عَلِمْتَ مَا أَنزَلَ هؤُلاءِ إِلَّا رَبُّ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ) اما دستبردار نیستند بنابراین اگر اینها سرافکنده شدند باز دستور کُشتن میدهند این منافات ندارد که (ثُمَّ نُکِسُوا عَلَی رُؤُوسِهِمْ) به همین معنایی که عرض شد تفسیر بشود یعنی دو بار سرافکنده شدند چون دو حجّت را وجود مبارک ابراهیم خلیل اقامه کرد تعدّد براهین به تعدّد حدّ وسط است اگر حدّ وسط یکی بود به بیانات دیگر به دو بیان یا به سه بیان در حقیقت یک برهان است اما اگر حدّ وسط دوتا بود این میشود دوتا برهان در اینجا حدّ وسط دوتاست یکی به فعل است یکی به ادراک یکی به نطق است یکی به فعل (فَعَلَهُ) دوتا برهان وجود مبارک ابراهیم خلیل اقامه کرد اگر اینها اهل کارند باید فاعل باشند اگر اینها, اگر اینها اهل کارند باید ناطق باشند چون اهل فعل نیستند پس کارهای نیستند چون اهل نطق نیستند پس کارهای نیستند چون دو برهان بود دو بار اقامه کردند اینها هم دو بار سرافکنده شدند حالا گوینده نمرود بود یا دیگری بالأخره تصمیمشان تصمیم عمومی بود بنا شد وجود مبارک ابراهیم خلیل را بسوزانند.
مطلب دیگر اینکه این (یَا نَارُ کُونِی بَرْداً وَسَلاَماً) اگر بر اساس آن نظر ادقّ قرآنی باشد که هیچ سؤالی نیست هیچ مشکلی نیست اینها واقعاً میفهمند واقعاً کار میکنند به دستور الهی مثل انسان منتها مرحله ی ضعیفتر انسان اگر معصوم باشد چون در نظام تکوین جا برای عصیان نیست اگر ما انسانِ معصومی داشتیم و به دستور ذات اقدس الهی کار میکرد مأمور به امر الهی بود منتهی به نهی الهی بود این غالباً این کار را انجام میدهد بعد هر وقت خدای سبحان دستور بدهد برابر آن دستور انجام میدهد در نظر ادق جا برای سؤال نیست که چگونه آتشی که میسوزاند حالا نسوزاند چطور شد نسوزاند آیا معلول از علّت تخلّف پیدا کرد آیا اینها علّت نیستند و جَری عادتاند همان طوری که اشاعره میپندارند یا در بدن وجود مبارک ابراهیم(سلام الله علیه) مانعی ایجاد کرد که حرارت روی او اثر نکند یا اثر احراق را از نار گرفت این وجوه و اقوالی است که گفته شد اینها حرفهای متوسّط یا ابتدایی است.
حرفهای ادق آن است که اینها خوب میفهمند مثل انسان چه موقع بسوزانند چه موقع نسوزانند اگر انسان اکثر اوقات کاری انجام میدهد بعد دستور الهی برسد که شما این کار را انجام بده فلان کار را انجام نده جا برای سؤال نیست که این میفهمد تابع دستور خداست خدا این راه را راهِ رسمی او قرار داد گاهی هم مثل موسای کلیم فرمود برو دریا گفت چَشم این جا برای سؤال نیست نزد اوحدیّ اهل تفسیر که در و دیوار عالم را شاهد و مُدرِک و ناطق و سمیع و بصیر میبینند اصلاً این سؤالها مطرح نیست برای اوساط و ضعاف از مفسّران یا توده ی مردم که سؤال مطرح بشود چگونه آتش نسوزاند سرّش آن است که آتش علّت تامّه برای احراق نیست مستحضرید که تجربه آنقدر ناقص است که توان حلّ هیچ مسئله ی فلسفی را ندارد ما فقط آنچه میبینیم, میبینیم آب روان است آتش سوزان است زمین بسته است همین, اما زمین علّت تامّه ی بسته بودن است آب علّت تامّه ی جریان است آتش علّت تامّه ی احراق است این را ما از کجا ثابت میکنیم علیّت را به هیچ وجه نمیشود از راه حواس ثابت کرد چون ما از راه حواس فقط تعاقب میبینیم یعنی این شیء به دنبال آن هست اما بین اوّلی و دومی ربطِ ضروری است ضرورت که دیدنی نیست ضرورت را عقلِ تجریدی, تجریدی یعنی تجریدی او ثابت میکند مگر ما تجربه میشود ضرورت ثابت کرد قانون علیّت را فقط عقل ثابت میکند نه حس, حس حدّاکثر تعاقب میبیند یعنی دائماً یا اکثراً این دومی به دنبال اوّلی است اما پیوند ضروری بین اوّلی و دومی است ضرورت که امر حسّی نیست.
نامهی امام(رضوان الله علیه) که برای جناب میخائیل گورباچف نوشته بودند میبینید امام استدلالش این بود که علیّت را با چه چیزی ثابت میخواهید بکنید نظام جهان که بدون علیّت نیست علیّت هم که حسّی نیست علیّت هم که تجربی نیست علیّت را فقط با عقلِ محض ثابت میکنند خب ما از کجا ثابت کردیم که آتش علّت احراق است تا بگوییم انفکاک معلول از علّت است بنابراین دلیلی ما نداریم بله ما دو دوتا چهارتا را میگوییم چهارتا زوج است زوج قابل انقسام به متساویین است چه اینکه قابل انقسام به غیر متساویین است و فرد هرگز قابل انقسام به متساویین نیست اینها را با براهین عقلی ثابت میکنیم نه حسّی, اما حس این توان را ندارد بنابراین سخن از انفکاک معلول از علّت و امثال ذلک نیست حالا اینکه فرمود: (عَلَی إِبْرَاهِیمَ) گاهی خدای سبحان به همین زمینِ بسته میگوید دهن باز کن قارون را ببلع میگوید چَشم (فَخَسَفْنَا بِهِ وَبِدَارِهِ الْأَرْضَ) برای اوحدیّ از اهل تفسیر اصلاً هیچ جا برای سؤال نیست آنهایی که درک دارند سخن در و دیوار را میشنوند و ادراک در و دیوار را میفهمند میبینند این زمین میفهمد اطاعت میکند آن دریا میفهمد به آب میفرماید بایست میگوید چشم خب مگر عصای موسی چه کار کرد این آبِ موجود را گفت تو زود برو آن آبِ نیامده را گفت آنجا یک سدّ آبی ببند قدری بایست آنجا شده جاده ی خاکی به دریا بگوید بایست میگوید چَشم, به زمین بگوید دهن باز کن میگوید چشم, به قمر بگوید مُنشَق شو میگوید چشم, به آتش بگوید نسوزان میگوید چشم همه شده دیگر, برای آنها که اهل معرفتاند اصلاً جا برای «إن قُلت» نیست تا «قلتُ» بخواهد اما برای توده ی مردم ما علیّت ثابت نکردیم تا گفته بشود انفکاک معلول از علّت است و امثال ذلک, بنابراین این به هیچ وجه محذور عقلی ندارد میتوان گفت (یَا نَارُ کُونِی بَرْداً وَسَلاَماً عَلَی إِبْرَاهِیمَ).
«و الحمد لله ربّ العالمین»
(قَالَ أَفَتَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ مَا لاَ یَنفَعُکُمْ شَیْئاً وَلاَ یَضُرُّکُمْ (66) أُفٍّ لَّکُمْ وَلِمَا تَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ أَفَلاَ تَعْقِلُونَ (67) قَالُوا حِرِّقُوهُ وَانصُرُوا آلِهَتَکُمْ إِن کُنتُمْ فَاعِلِینَ (68) قُلْنَا یَا نَارُ کُونِی بَرْداً وَسَلاَماً عَلَی إِبْرَاهِیمَ (69) وَأَرَادُوا بِهِ کَیْداً فَجَعَلْنَاهُمُ الْأَخْسَرِینَ (70) وَنَجَّیْنَاهُ وَلُوطاً إِلَی الْأَرْضِ الَّتِی بَارَکْنَا فِیهَا لِلْعَالَمِینَ (71) وَوَهَبْنَا لَهُ إِسْحَاقَ وَیَعْقُوبَ نَافِلَةً وَکُلّاً جَعَلْنَا صَالِحِینَ (72)
مطلب اول اینکه وجود مبارک ابراهیم خلیل(سلام الله علیه) از حجّت الهی برخوردار بود و از رشد الهی متنعّم شد چون خدا در دو آیه این دو کرامت را به خلیل خود عطا کرد در سوره ی مبارکه ی«انعام» گذشت که فرمود: (وَتِلْکَ حُجَّتُنَا آتَیْنَاهَا إِبْرَاهِیمَ عَلَی قَوْمِهِ) در این سوره یعنی سوره ی«انبیاء» فرمود: (لَقَدْ آتَیْنَا إِبْرَاهِیمَ رُشْدَهُ مِن قَبْلُ وَکُنَّا بِهِ عَالِمِینَ) پس این مواهب را خدای سبحان به ابراهیم خلیل عطا کرد.
مطلب دوم آن است که اینها بهترین آمران به معروف و ناهیان از منکرند و مهمترین وظیفه ی انبیای الهی امر به معروف و نهی از منکر است امر به معروف و نهی از منکر بعد از تعلیم کتاب و حکمت است یاد دادن, درس دادن, هدایت کردن, ارشاد نمودن, موعظه کردن ربطی به مسئله ی امر به معروف و نهی از منکر ندارد گرچه در تحت عنوان جامع اینها مندرجاند اگر کسی جاهلی را مطلب یاد میدهد یا غافلی را متذکِّر میکند یا ساهی و ناسی را هشدار میدهد اینها امر به معروف و نهی از منکر نیست امر به معروف و نهی از منکر برای جایی است که شخص حکم شرعی را میداند وظیفهی خود را میداند جاهل به موضوع نیست جاهل به حکم نیست غافل نیست ساهی نیست ناسی نیست عالماً عامداً دارد گناه میکند اینجا جای امر به معروف و نهی از منکر است.
مطلب بعدی آن است که امر به معروف امر است نهی از منکر نهی است نه ارشاد آنجا که کسی نمیداند خب امر به معروف نیست امر به فرمان و این فرمان را ذات اقدس الهی بر تودهی مؤمنین واجب کرده است ائتمار به این امر را هم بر مخاطب واجب کرده است نهی از منکر را بر مؤمنان واجب کرده است تَناهی از این نهی را هم بر مخاطبان واجب کرده است همان طوری که اطاعت امر پدر بر فرزند واجب است اطاعت فرمان, فرمان یعنی فرمان, فرمانِ آمر به معروف بر مخاطب واجب است و اگر شخص امر به معروف شده و اطاعت نکرد دوتا گناه کرد یعنی کسی که حجاب اسلامی را رعایت نمیکند اگر کسی امر کرد نه ارشاد و هدایت و راهنمایی و تذکّر و آنها امر کرد یعنی آن پنج شش مرحله گذشت نوبت به امر به معروف رسید این شخص این زنِ بیحجاب را یا بدحجاب را امر به معروف کرد و نهی از منکر کرد و او اطاعت نکرد دو گناه کرد یکی اینکه (لاَ یُبْدِینَ زِینَتَهُنَّ) را عمل نکرد یکی اینکه به فرمان این آمر عمل نکرد مقام امر به معروف چیز دیگر است مقام ارشاد و تذکّر و تعلیم و تنبیه یعنی متنبّه کردن و غفلتزدایی کردن چیز دیگر است.
مسئلهی امر به معروف و نهی از منکر بابی در جهاد دارد یعنی در بحث جهاد چیزهایی که مطرح میکنند یکیاش امر به معروف و نهی از منکر است این در بخشهای جهاد است به هر تقدیر امر به معروف و نهی از منکر مراتبی دارد:
اول انزجار قلبی است که بر همه لازم است دوم فرمان لسانی است باید دستور بدهد این کار را بکن یا بنویسد سوم و چهارم به زدن است تا به کُشتن و امثال ذلک زمانی که حکومت باشد مرحله ی سوم به بعد از سوم به بعد به عهده ی حکومت است مرحله ی اول و دوم به عهده ی همه ی مردم اما خود حاکم یعنی پیامبران همه ی این مراحل را به عهده میگیرند شما میبینید در مسئله ی امر به معروف و نهی از منکر سخنِ قتل هم هست تنبیه هم هست زدن هم هست فرق امر به معروف و نهی از منکر که قتل هم در آن هست زدن هم در آن هست با مسئله ی تعزیر و حدود و قصاص آن است که در باب قصاص که کارِ قضایی است میزنند که چرا کردی در نهی از معروف میزنند که نکن این یک چیز دیگر است آن یک چیز دیگر است آن یک باب است آن یک باب دیگر است .
مطلب دیگر اینکه مراحل سوم و چهارم یعنی زدن و قتل در مرحله ی امر به معروف و نهی از منکر تثبیتشده است منتها این به عهده ی حکومت است کسی قصد انفجار دارد خب این کاری نکرده تا دستگاه قضایی او را اعدام بکند ولی وقتی پلیس میبیند او حرف گوش نمیدهد میتواند با او درگیر بشود بلغ ما بلغ این زدنها و قتلها برای دفع گناه است که این شخص این انفجار را انجام ندهد اگر انجام داد که به دستگاه قضایی برمیگردد که چرا کردی بنابراین مرحله ی سوم و چهارم امر به معروف و نهی از منکر شبیه حدود و قصاص و تعزیرات دستگاه قضایی است با این تفاوت جوهری که در امر به معروف و نهی از منکر مسئولان حکومت این امور را اجرا میکنند تا به شخص تبهکار بگویند این کار را نکن همین امور را در مسئله ی قصاص و حدود و تعزیرات دستگاه قضایی اِعمال میکند که چرا کردی این هم یک مطلب.
حالا اگر کسی پیغمبر بود امام بود(علیهم الصلاة و علیهم السلام) و مسئول حکومت بود نظیر وجود مبارک ابراهیم خلیل این راههای تعلیم و ارشاد و دعوت به حکمت و موعظه و جدال احسن را باید پشتسر بگذارد پشتسر گذاشت از امور خانوادگی خود با عموی خود محاجّه کرد تا با توده ی مردم براهین را اقامه کرد موعظه کرد جدال احسن داشت و مانند آن. دید هیچ اثر نمیکند خب این بگوید به من چه، من به وظیفهام عمل کردم یا باید اقدام بکند.
کار انبیا این است که این مراحل سوم و چهارم هم انجام میدهند لذا در قرآن کریم دو بخش از آیات است که اینها با هم هماهنگاند بخشی از آیات میگوید که در بخشهای تعلیمِ کتاب، تعلیم حکمت، تزکیه نفوس، دعوت به حکمت و موعظهی حَسنه و جدال احسن هم خوب حرف بزنید هم حرفِ خوب بزنید کسی را نرنجانید بد نگویید وگرنه آنها هم برمیگردند بد میگویند این مقام و این فصل که تمام شد حالا که (قَد تَبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَیِّ) سخن از (یُعَلِّمَهُمُ الْکِتَابَ وَالْحِکْمَةَ) نیست سخن از (ادْعُ إِلَی سَبِیلِ رَبِّکَ بِالْحِکْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَجَادِلْهُم بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ) نیست، سخن از آن است که باید در کنار (لَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا بِالْبَیِّنَاتِ وَأَنزَلْنَا مَعَهُمُ الْکِتَابَ وَالْمِیزَانَ لِیَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ) سخن از (وَأَنزَلْنَا الْحَدِیدَ) است اینجا دیگر وجود مبارک ابراهیم خلیل دست به حدید کرد و دست به تبر بُرد و آن کار را انجام داد.
این فصل ثانی یعنی فصل ثانی است مسئله ی مذاکره و مباحثه و مناظره و محاجّه مراحلش را گذراند الآن اینها اصرار دارند بر بتپرستی خب وجود مبارک خلیل حق موظف است که جلوی بتپرستی را بگیرد سوگند یاد کرد که من بتها را میشکنم (تَاللَّهِ لَأَکِیدَنَّ أَصْنَامَکُم) این کار را کرد حالا که این کار را کرد باید با آنها تبردارانه سخن بگوید نه قلمدارانه دوران قلم گذشت آنجا طوری بود که وجود مبارک ابراهیم همه ی مراحل را پشتسر گذاشت آنجا که نوبت قلم بود قلمزنی کرد آنجا که نوبت تبر است تبرزنی میکند فرمود: (أُفٍّ لَّکُمْ وَلِمَا تَعْبُدُونَ) نباید گفت که چرا اینجا فرموده اُف و آنها را تحریک کرد آنجا که مربوط به (لاَ تَسُبُّوا) است در سوره ی مبارکه ی«انعام» بحثش گذشت در سوره ی مبارکه ی«انعام» آیه ی108 این است که در مسئله ی داوریهای علمی، مناظرههای علمی، شبهات علمی، گفتگوها و گفتمانهای عقلی و علمی (وَلاَ تَسُبُّوا الَّذِینَ یَدْعُونَ مِن دُونِ اللّهِ) این بتها را بد نگویید شما به اینها به این بتها بد گفتید آنها هم برمیگردند به معبود شما بد میگویند (وَلاَ تَسُبُّوا الَّذِینَ یَدْعُونَ مِن دُونِ اللّهِ) یعنی این اصنام را این اوثان را این (الَّذِینَ) یعنی معبودها را این بتها را بد نگویید وگرنه اینها هم برمیگردند معبود شما را ـ معاذ الله ـ بد میگویند (فَیَسُبُّوا اللّهَ عَدْوًا بِغَیْرِ عِلْمٍ) چرا، چون (کَذلِکَ زَیَّنَّا لِکُلِّ أُمَّةٍ عَمَلَهُمْ ثُمَّ إِلَی رَبِّهِمْ مَرْجِعُهُمْ فَیُنَبِّئُهُمْ بِمَا کَانُوا یَعْمَلُونَ) آنگاه همین خدا که به مردم دستور میدهد در سوره ی«انعام» آیه ی108 که به بتها بد نگویید صریحاً به بتپرستان میگوید که شما و این سنگریزهها را من میسوزانم (إِنَّکُمْ وَمَا تَعْبُدُونَ مِن دوُنِ اللَّهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ) .
«حصب» با حاء و صاد یعنی سنگریزه، حَصبای جهنّمی (فَاتَّقُوْا النَّارَ الَّتِی وَقُودُهَا النَّاسُ وَالْحِجَارَةُ) شما نه تنها سوخته میشوید بلکه وقودالنارید همین بتها وقودالنارند خب یک وقت سخن از تعلیم و تربیت و ارشاد است بله آیه ی108 (وَلاَ تَسُبُّوا) و امثال ذلک جای آنهاست یک وقت نه، جای مبارزه است دیگر حجّت تمام شد (قَد تَبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَیِّ) و اینها دستبردار نیستند نسبت به جاهلیّتشان نمیشود گفت که اینها را باید رها کرد مراحل نهایی امر به معروف و نهی از منکر یا مرحله ی سوم و چهارم بلغ ما بلغ اینجا هست آنجایی که البته بلغ ما بلغ اثر کند آنجا که اثر نمیکند خب مرحله ی دوم هم لازم نیست مرحله ی اول که انزجار قلبی است که کسی باخبر نیست آن وظیفه ی همه است.
مأمورْ نفس است و آمر خدای سبحان است. ما در مسئله ی علم اگر مقدّمات حاصل شد چون مقدّمات ضروری است انسان در برابر او مضطرّ است نمیتواند بگوید من نمیخواهم بفهمم وقتی برهان اقامه شد کسی نمیتواند بگوید که من نمیخواهم بفهمم همین که برهان اقامه شد انسان فهمید چون کارِ عقلِ نظری است که متولّی اندیشه است اما عقلِ عملی که مسئول و متولّی انگیزه و ایمان است کاملاً مختار است مطلبی است برای او صد درصد ثابت شد که حق با زید است اما قبول نمیکند این قبول و نکول یک امر اختیاری است مربوط به این است مثل اینکه آدم یقین میداند این مار است ولی تکان نمیخورد چون تکان خوردن و رفتن و دویدن برای چشم و گوش نیست برای دست و پاست ما در صحنه ی نفس دو قوّه ی جدا یعنی جدای از هم داریم گاهی البته کنار هماند اینکه میبینیم کسی عالِم بیعمل است برای اینکه علمش برای شأنی از شئون نفس است آن عزم و اراده و قصد برای شأن دیگر است آن شأن دیگر فلج است انسان با اینکه مطلبی صد درصد ثابت شد که این حق است کاملاً آزاد است میتواند باور نکند چون آنکه باید باور کند یعنی باید آن عقد را عقیده کند عقد که قضیه را به آن میگویند عقد گِرهای است بین موضوع و محمول که الف باء است این میشود عقد این میشود تصدیق در قبال تصوّر، بعد از مسئله ی علم، ایمان است.
ایمان یعنی عصاره ی این قضیه را به جان خود گِره ببندد میشود عقیده این دست آدم است میتواند ببندد میتواند نبندد چون یک امر اختیاری است امر و نهیپذیر است به هر تقدیر آن مقامی که فرمود بد نگویید مقام (یُعَلِّمُهُمُ الْکِتَابَ وَالْحِکْمَةَ) است این مقامی که دست به تبر میکند جای (وَأَنزَلْنَا الْحَدِیدَ فِیهِ بَأْسٌ شَدِیدٌ) است و جای جلوی فساد را گرفتن است و امثال ذلک بلغ ما بلغ و البته در جایی که انسان بداند یا احتمال عقلایی بدهد که ظفرمند میشود چه اینکه وجود مبارک ابراهیم خلیل این احتمال را میداد و موفق هم شد خب.
البته کلمه آن حرف باید که معنایش معنای زشت باشد معنای سبّ همین است منتها فحش هر کسی هر لغتی هر فرهنگی مناسب با خود آنهاست دیگر بعضی از تعبیرها نسبت به بعضی از اقوام و ملل سبّ است نسبت به بعضی از اقوام دیگر سبّ نیست این دیگر مربوط به وضع لغات و کلمات و حروف و امثال ذلک است. خب، پس این (أُفٍّ لَّکُمْ وَلِمَا تَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ) ناظر به فصل ثانی بحث است.
مطلب دیگر اینکه فرمود: (أَفَلاَ تَعْقِلُونَ) معلوم میشود عقل در اینکه انسان باید عبادت بکند خودکفاست در اینکه معبود باید نافع و ضارّ باشد خودکفاست در اینکه الله نافع و ضارّ است خودکفاست در اینکه ماسویالله نافع و ضارّ نیستند خودکفاست در اینکه عبادت ماسویالله درخورِ اُف گفتن است و زجر است خودکفاست اینها را عقل میفهمد وجود مبارک ابراهیم خلیل(سلام الله علیه) فرمود مگر عقل ندارید عقل اینها را میفهمد دیگر چرا بر خلاف عقل عمل میکنید منتها این گروه در اثر اینکه شهوت و غضب را بر عقلِ عملی مسلّط کردند در جناح اراده، وهم و خیال را بر عقل نظری در بخش اندیشه مسلّط کردند این عقلشان در درون این وهم و خیال دفن شده است انبیا(علیهم السلام) میآیند.
بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) در همان خطبه ی اول نهجالبلاغه فرمود: «و یُثیروا لهم دفائن العقول» انسانها این معدِن را در درون خود دارند منتها این اغراض و غرایز را روی این معدن ریختند این دفن شد یا اوهام و خیالات را روی این معدنِ علمی ریختند دفن شد آنها میآیند اِثاره میکنند شیار میکنند شکوفا میکنند این اغراض و غرایز را این اوهام و خیالات را کنار میبرند عقلِ آدم را به آدم نشان میدهند این عقل را که به آدم نشان دادند این میشود سرمایه آنگاه علمهای جدیدی برابر این سرمایه عطا میکنند (یُعَلِّمُهُمُ الْکِتَابَ وَالْحِکْمَةَ) میشود، (وَیُعَلِّمُکُمْ مَا لَمْ تَکُونُوا تَعْلَمُونَ) میشود، (عَلَّمَ الْإِنسَانَ مَا لَمْ یَعْلَمْ) میشود و مانند آن، این کار انبیا(علیهم السلام) است که اول میآیند شیار میکنند این خاکها و خَس و خاشاک را کنار میبرند آن گوهر ناب را در میآورند به انسان نشان میدهند میگویند این سرمایهات آن وقت روی این سرمایه باید سرمایهگذاری بکنی نه سرمایهداری و روی سرمایهگذاری بهره ببری میشود «و یُثیروا لهم دفائن العقول» این کارِ انبیاست وجود مبارک ابراهیم هم آمده این اغراض و غرایز و اوهام و خیالات را از دور عقل کنار زد و عقلِ اینها را شکوفا کرد گفت که (أَفَلاَ تَعْقِلُونَ) اینها دوباره این اغراض و غرایز را روی این گذاشتند و این را این زیر دفن کردند گفتند: (حِرِّقُوهُ وَانصُرُوا آلِهَتَکُمْ) برای اینکه اینها گرفتار آن تعصّب جاهلی و نژادپرستی و (إِنَّا وَجَدْنَا آبَاءَنَا عَلَی أُمَّةٍ) و مانند آن بودند لذا حضرت فرمود: (أَفَلاَ تَعْقِلُونَ) خب.این سبّ نیست این مرحله ی چهارم است.
شرح مراحل چهار گانه، مرحلهی اول که احتجاج بود گذشت که (إِنِّی وَجَّهْتُ) گفت، (لاَأُحِبُّ الآفِلِینَ) گفت و مانند آن، مرحلهی دوم دست به تبر کرد، مرحلهی سوم در آن محاکمه ی عمومی اینها را محکوم کرد، مرحله ی چهارم گفت: (أُفٍّ لَّکُمْ وَلِمَا تَعْبُدُونَ) حالا آنها تصمیم گرفتند که وجود مبارک ابراهیم(سلام الله علیه) را بسوزانند (حِرِّقُوهُ وَانصُرُوا آلِهَتَکُمْ) جریان نمرود را برخیها گفتند همان طوری که فرعون لقب پادشاهان مصر است نمرود هم لقب پادشاهان کَلدان و امثال کلدان است اسم یک شخص معیّن نیست نمرودِ کَلدانی نظیر فرعونِ مصری است این را برخیها نقل کردند به هر تقدیر وجود مبارک ابراهیم خلیل با حکومت وقت درگیر شد با مردم هم درگیر شد مردم با حکومت وقت هر دو بتپرست بودند و حامی بتپرستی بودند فرمود: (أُفٍّ لَّکُمْ وَلِمَا تَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ) آنها هم تصمیم گرفتند در مراسمی او را بسوزانند (حِرِّقُوهُ وَانصُرُوا آلِهَتَکُمْ) و این سوزاندنِ خلیل خدا در راستای کمک به بتهاست اگر میخواهید کاری انجام بدهید این کار را انجام بدهید وگرنه صِرف محاکمه کردن و محکومِ کردن عملی و اینها اثر ندارد.
خدای سبحان در اینجا میفرماید ما به آتش گفتیم سرد شو به آتش نفرمود آب شو یا هوا شو، به آتش فرمود سرد شو مستحضرید که در بحثهای قبل هم داشتیم که حقیقت در عالَم نسبی نیست یعنی هر چه که هست برای جمیع اشیاء هست آب، آب است فی نفسه برای جمیع اشیاء نسبت به جمیع اشخاص و مانند آن، مادامی که این مادّه و صورت را دارد مادامی که این اجزا را دارد این به نحو قضیهی حقیقیه هم هست و نسبی هم نیست اگر در شرایطی این اجزا از او گرفته شد این دیگر نار نیست هوا هست وقتی که به صورت دود شد و بعد شده هوا، هوا هست حقیقتاً اجزای هوا را دارد یا مادّه و صورت هوا را دارد نسبت به همه هم هواست حقیقت هرگز نسبی نیست این یک مطلب، معرفت نسبی است بعضیها درست میفهمند بعضیها ضعیف میفهمند بعضی قوی میفهمند بعضیها همه ی جوانب را میفهمند بعضی برخی از جوانب را میفهمند معرفت نسبی است این هم یک مطلب.
مطلب سوم آن است که نسبی است نه یعنی هر کسی هر چه فهمید حق است بعضیها خوب میفهمند میشود صواب، بعضیها هیچی نمیفهمند یا بخشی را نمیفهمند در آن بخش میشود خطا لذا ما مصوّبه نیستیم مخطّئهایم اگر کسی روشمندانه برای شناخت اشیاء کار کرد و به واقع رسید که دو ثواب میبرد و اگر روشمندانه بود و به واقع نرسید یک ثواب میبرد و اگر روشمندانه نبود که معاقب است.
مطلب بعدی آن است که گاهی انسان خیال میکند که وقتی این اجرام رفتند به کُره یدیگر وضعشان عوض میشود پس حقیقت نسبی است این سخن ناصواب است در خود کُره یزمین وقتی اجزای این شیء یا مادّه و صورت شیء عوض بشود این شیء عوض میشود این کون و فسادی که میبینیم هر روز هست آتشی به صورت دخان در میآید بعد میشود هوا یا آبی تبخیر میشود، میشود هوا یا هوایی متراکم میشود و ابر میشود و باران میشود و میبارد هوایی آب میشود آبی هوا میشود این معنایش این نیست که حقیقت نسبی است این معنایش این است که مادامی که این اجزا کنار هم جمع شدند این نسبت به جمیع اشیاء آب است همیشه هم آب است نه اینکه این شیء گاهی آب است گاهی آب نیست این صورت گاهی آتش است گاهی آتش نیست این صورت با این اجزا و شرایطی که دارد به نحو قضیه یحقیقه همیشه آب است اگر این صورت گرفته شد میشود هوا و بالعکس این معنایش نسبیّت اشیاء نیست این معنایش حقیقی بودن اشیاست قضیه، قضیهی حقیقیه است لذا اگر این شیء به کُره ی دیگر رفت وضعش برگشت چون دیگر این شیء نیست نمیشود گفت که نسبی است وقتی که در کُره ی دیگر وضعش دیگر است این هم یک مطلب.
بخش مربوط به اوصاف اینست یک وقت است که این شیء این اوصاف را دارد مثل اینکه جسم وزنی دارد فلان انسان وزنش شصت کیلوست یا پنجاه کیلوست یا کمتر یا بیشتر این وقتی بالاتر رفت وزنی ندارد این معنایش این است که این وزن برای انسان ذاتی نیست گاهی هست گاهی نیست مثل اینکه آب، آب جریان را دارد اما آب اگر در منطقه ی گرمسیر باشد گرم است در منطقه ی سردسیر باشد سرد است در مناطق معتدل بجوشد معتدل است این درجات سردی و گرمی برای آب عَرَضِ مُفارِق است وزن هم برای بدنِ انسان بشرح ایضاً وزن عرضِ مفارق است اما اصلِ جسم داشتن و اینکه جسم طول و عرض و عمق دارد و انسان مرکّب از روح و بدن است این ذاتی اوست دیگر ممکن نیست هم انسان باشد هم بیبدن باشد یا بیروح باشد بنابراین نباید عرض مفارق را با عرضِ لازم یا ذاتیّات خلط کرد یک، و مبادا کون و فساد را که در کُره ی زمین هم هست و در جای دیگر هم رخ میدهد این را زمینه برای توهّم نسبی بودن حقیقت قرار داد این دو.
مطلب بعدی آن است که مشابه این را ما قبلاً هم داشتیم که معجزه جزء علوم نیست نه علوم قَریبه با قاف نه علوم غریبهی با غین یعنی کسی درس بخواند بتواند معجزه بیاورد این طور نیست مثل سِحر نیست مثل شعبده نیست مثل جادو نیست مثل طلسم نیست مثل ارتباط با ارواح نیست مثل ارتباط با جنها نیست آنها همه علوم است حالا بعضی حرام بعضی حلال، بعضی قریب بعضی غریب اینها علم است علم یعنی راهِ فکری دارد راه حصولی دارد مبادی دارد منابع دارد مبادی دارد تصوّر و تصدیق دارد و نتیجه، اما معجزه علم نیست که کسی بتواند درس بخواند معجزه بیاورد نه جزء علوم قریبه است نه جزء علوم غریبه فقط به قداست روح وابسته است روح اگر خلیفةالله شد و قوی شد و منزّه شد و مقدّس شد وقتی اسم یک مُرده را بُرد اسم طاووس را یا فلان پرنده ی مُرده را برد مثل ابراهیم خلیل که اسم را برد آن زنده میشود دیگر نمیشود به ابراهیم خلیل عرض کرد شما چطور زنده کردید این هماهنگ ندارد تا انسان درس بخواند و یاد بگیرد یا با ریاضت به این کار برسد علومی که با ریاضت حل میشود یا با درس و بحث حل میشود راه فکری یا راه عملی دارد این فقط به قداست روح و اراده ی الهی وابسته است این میشود معجزه، ذات اقدس الهی میفرماید ما به آتش گفتیم سرد شو نه به آتش گفتیم شما آتش نباش خب، حرارت برای آتش در شرایطی هست در شرایطی نیست مثل اینکه انسان در زمین که هست وزنی دارد وقتی جای دیگر رفت وزنی ندارد برای ما کجا ثابت شده است که حرارت برای نار ذاتی است این در بحث دیروز ثابت شد که ما قانونِ پربرکت و شریف علیّت را از حس نمیگیریم قانون علیّت اگر از دست ما گرفته بشود ما هیچ راهی برای فکر نداریم حتی حقّ شک هم نداریم مثل یک دیوار برای اینکه کسی میخواهد شک کند یک مبادی دارد دیگر دوتا مقدمه میچیند میگوید به این دلیل مقدمه و این مقدمه این مطلب برای من مشکوک است خب مقدّمتین علّت نتیجهاند اگر ما نظام علّی را زیر سؤال بردیم هیچ فکری برای هیچ بشری نیست از روابط اشیاء کاری هم نمیتوانیم بکنیم فقط منتظر اتّفاقاتیم لذا قانون علیّت نه قابل اثبات است نه قابل نفی است نه قابل شک یک چیز بیّنالرشدی است هیچ کس نمیتواند قانون علیّت را نفی کند هیچ کس نمیتواند قانون علیّت را اثبات کند هیچ کس هم نمیتواند بگوید من درباره ی قانون علیّت شک دارد چون اگر بخواهد بگوید من شک دارم باید اندیشمندانه سخن بگوید این قانون بیّنالرشد است برای همه ی ما نعم، تنبیه یعنی هشدار دادن تشریح کردن توضیح دادن در مراحل قانون علیّت هست فروعات نظری فراوانی هم دارد قانون علیّت اینچنینی است خب حالا اگر موجودی انسان بود و بیوزن بود ما باید بگوییم که این ذاتیّاتش جدا شد از او یا ما دائماً میدیدیم خیال میکردیم ذاتی است آیا حرارت برای نار ذاتی است ما راهی برای اثباتش نداریم ذاتی بودن را عقلِ تجریدی فتوا میدهد نه حسّ تجربی ما هر چه دیدیم آتشِ گرم دیدیم آتش بخواهد غیر آتش بشود محال است اما چیزی که امروز آتش است فردا چیز دیگر بشود این ممکن است خب همین چوب است دیگر این چوب وقتی گُر گرفته میشود آتش وقتی قدری آب روش ریختی همان چوبِ قبلی است چوب سوخته است یا میشود زغال این سنگی که الآن افروخته است و گُر گرفته میگوییم آتش است وقتی بعد از مدّتی سرد بشود دیگر آتش نیست آتش غیر آتش نمیشود چه اینکه آب غیر آب نمیشود آنکه الآن صورتِ آبی قبول کرد طبق علل و عوامل این صورت را رها میکند صورت دیگر میپذیرد نه اینکه آب میشود هوا چون اگر آب قابل هوا شدن باشد قابل «لابدّ أن یَجتمع مع المقبول» اگر گفتیم الف قابلِ باء است یعنی با آمدنِ باء الف هست اما اگر با آمدنِ باء الف از بین برود که نمیشود گفت الف قابل باء است که نار به هیچ وجه قابل صورت دیگر نیست کون و فساد مطلقا همین طور است مادّهای هست زیر دست و پای اینها که گاهی با فلان صورت است گاهی با صورت دیگر در اینجا ذات اقدس الهی نار را غیر نار نکرد نار را بَرد کرد یعنی حرارت را از او گرفت مثل اینکه وزن را از انسان بگیرند ما تا حال خیال میکردیم وزن انسان ضروری است انسانِ بیوزن که نداریم خب بله اینجا این شرایط این طور است اگر جاذبه بالاتر برود دیگر وزنی ندارد این هم میشود عرضِ مفارق عرضِ لازم نیست.
خب دیگر یعنی حرارت گرفته شد ولی همان طنابِ مَنجنیق را سوزاند خاکستر کرد و هر کس گفتند حیوان و پرندهها میخواستند رد بشوند میسوزاندند اما (سَلاَماً عَلَی إِبْرَاهِیمَ) نه سلامِ مطلق (یَا نَارُ کُونِی بَرْداً وَسَلاَماً عَلَی إِبْرَاهِیمَ) نه «برداً و سلاماً مطلقا» لذا پرنده قدرت عبور نداشت و همه ی آنها هیزمها هم سوختند دیگر خاکستر شدند این طور نبود که دیگر حالا چیزی در آنجا خاکستر نشود و سوخت و سوزی نباشد و آن طناب سوخته نشود که. خب، پس معجزه چیست مشخص شد حقیقت مطلق است مشخص شد معرفت نسبی است مشخص شد و اصل بر تخطئه است نه تصویب این مشخص شد و نار غیر نار نشد مشخص شد حرارت را از نار گرفتند مشخص شد این هم به اراده ی الهی است و آنها که اوحدیّ از بندگان خدایند این حرف برایشان عادی است که اشیاء واقعاً چیز میفهمند و مختارانه کار میکنند مثل اینکه خدا به انسانی بگوید فلان کار را انجام بده فلان کار را انجام نده.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
(قَالُوا أَأَنتَ فَعَلْتَ هذَا بِآلِهَتِنَا یَا إِبْرَاهِیمَ (62) قَالَ بَلْ فَعَلَهُ کَبِیرُهُمْ هذَا فَسْأَلُوهُمْ إِن کَانُوا یَنطِقُونَ (63) فَرَجَعُوا إِلَی أَنفُسِهِمْ فَقَالُوا إِنَّکُمْ أَنتُمُ الظَّالِمُونَ (64) ثُمَّ نُکِسُوا عَلَی رُؤُوسِهِمْ لَقَدْ عَلِمَتَ مَا هؤُلاَءِ یَنطِقُونَ (65) قَالَ أَفَتَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ مَا لاَ یَنفَعُکُمْ شَیْئاً وَلاَ یَضُرُّکُمْ (66) أُفٍّ لَّکُمْ وَلِمَا تَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ أَفَلاَ تَعْقِلُونَ (67) قَالُوا حِرِّقُوهُ وَانصُرُوا آلِهَتَکُمْ إِن کُنتُمْ فَاعِلِینَ (68) قُلْنَا یَا نَارُ کُونِی بَرْداً وَسَلاَماً عَلَی إِبْرَاهِیمَ (69) وَأَرَادُوا بِهِ کَیْداً فَجَعَلْنَاهُمُ الْأَخْسَرِینَ (70) وَنَجَّیْنَاهُ وَلُوطاً إِلَی الْأَرْضِ الَّتِی بَارَکْنَا فِیهَا لِلْعَالَمِینَ (71) وَوَهَبْنَا لَهُ إِسْحَاقَ وَیَعْقُوبَ نَافِلَةً وَکُلّاً جَعَلْنَا صَالِحِینَ (72)
در جریان وجود مبارک ابراهیم خلیل(سلام الله علیه) طبق این چند آیهای که در سوره ی مبارکه ی«انبیاء» هست چند مقام مطرح است:
مقام اول بحث آن محاکمهی علنی است که تصمیم گرفتند وجود مبارک ابراهیم را در محضر عام دادگاهش را علنی کنند تا آنها که شواهدی داشتند قرائنی داشتند که وجود مبارک ابراهیم این بتها را شکست بیایند گواهی بدهند. در آن مقام وجود مبارک ابراهیم فرمود: (بَلْ فَعَلَهُ کَبِیرُهُمْ) این یک جدال احسنی بود و آن این است که هیچ کدام از اینها آلهه نیستند برای اینکه کسی که نتواند از خودش دفاع کند چگونه میتواند از عبادتکنندههای خودش حمایت کند این بزرگ هم آن بت بزرگ هم صلاحیّت ربوبیّت ندارد برای اینکه کسی که از زیرمجموعه ی خودش و از شرکای خودش دفاع نکند صلاحیّت ربوبیّت ندارد پس نه مَکسورها نه آن کبیر, نه بتهای شکسته نه بت بزرگ سالم این یک مطلب. فرمود: (بَلْ فَعَلَهُ کَبِیرُهُمْ) که این به عنوان جدال است مشروط نیست مطلق است و سخن از خبر نیست تا بگوییم این دروغ است.
مقام دوم آن است که فرمود از خود این بتها سؤال کنید این ضمیر (فَسْأَلُوهُمْ) میتواند به مَکسور و کبیر هر دو برگردد اختصاصی به بتهای شکسته ندارد از آنها سؤال کنید اگر آنها حرف میزنند این دو مطلب را وجود مبارک حضرت ابراهیم در آن دادگاه علنی فرمود در قبال این دو مطلب دو سرافکندگی برای مردم آن منطقه شد برای بتپرستها شد سرافکندگی این است که (فَرَجَعُوا إِلَی أَنفُسِهِمْ) به درون خودشان به فطرت خودشان برگشتند هر کدام به خودش گفت که ما قبلاً میگفتیم (مَن فَعَلَ هذَا بِآلِهَتِنَا إِنَّهُ لَمِنَ الظَّالِمِینَ) الآن میگوییم فقط ما ظالمین این جمله ی(إِنَّکُمْ أَنتُمُ الظَّالِمُونَ) این فاصله شدنِ ضمیر فصل با الف و لامی که در خبر هست مفید حصر است یعنی شما فقط ظالمید او, آن کسی که بتها را شکست ظالم نیست قبلاً میگفتیم (مَن فَعَلَ هذَا بِآلِهَتِنَا إِنَّهُ لَمِنَ الظَّالِمِینَ) الآن میگوییم نه (إِنَّکُمْ أَنتُمُ الظَّالِمُونَ) فقط شما ظالمید برای اینکه ما در این محاکمه محکوم شدیم این (فَرَجَعُوا إِلَی أَنفُسِهِمْ) میماند مطلب دوم (ثُمَّ نُکِسُوا عَلَی رُؤُوسِهِمْ) آنکه سیّدناالاستاد(رضوان الله علیه) در المیزان معنا میکند این است میفرماید: (ثُمَّ نُکِسُوا عَلَی رُؤُوسِهِمْ) اینها برای اینکه انتقام بگیرند تا لحظه ی قبل حق برایشان روشن شد و خودشان را ظالم دانستند و وجود مبارک ابراهیم را تبرئه کردند آنچه در نهاد آنها مستقر شده بود این بود که حق بالا آمد و باطل پایین رفت (فَرَجَعُوا إِلَی أَنفُسِهِمْ فَقَالُوا إِنَّکُمْ أَنتُمُ الظَّالِمُونَ ٭ ثُمَّ نُکِسُوا عَلَی رُؤُوسِهِمْ) آمدند اینها عکس کردند نَکس کردند یعنی بالا را پایین, پایین را بالا بردن منکوسالرأس همین است (إِذِ الُمُجْرِمُونَ نَاکِسُوا رُؤُوسِهِمْ) همین است اگر سر پایین باشد و پا بالا میگویند این منکوسالرأس است اینها آمدند در فضای درونشان حق که بالا بود باطل که پایین بود اینها را سَر و تَه کردند باطل را آوردند بالا حق را آوردند پایین به وجود مبارک ابراهیم گفتند که تو که میدانی اینها حرف نمیزنند تو داری خلاف میکنی تو داری ما را سرگردان میکنی تو بتها را شکستی و حالا به گردن این بتها انداختی اینها که میدانی حرف نمیزنند این خلاصه ی نظر سیدناالاستاد است که فرمودند این (ثُمَّ نُکِسُوا عَلَی رُؤُوسِهِمْ) را اینچنین معنا کردند یعنی در فضای دل اینها حق رفته بود بالا و باطل آمده بود پایین و اعتراف کردند گفتند (إِنَّکُمْ أَنتُمُ الظَّالِمُونَ) و ابراهیم خلیل(سلام الله علیه) را تبرئه کردند بعد دوباره آن لجاجت درونیشان گُل کرده آمدند این نظام درونی را سر و تَه کردند یعنی باطل که پایین بود آوردند بالا, حق که بالا بود این را آوردند پایین این را منکوس کردند به ابراهیم خلیل گفتند تو داری دسیسه میکنی, بهانه میکنی تو که میدانی اینها حرف نمیزنند این چه حرفی بود زدی آنگاه وجود مبارک ابراهیم برگشت گفت: (أُفٍّ لَّکُمْ وَلِمَا تَعْبُدُونَ) و مانند آن, که وجود مبارک ابراهیم در برابر این اعتراض مجدّد آنها آن حرف را زد این عصاره ی بیان سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) در بین مفسّران جناب ابنجریر طبری آن طوری که در تفسیرها هست ایشان این تفسیر را پذیرفته لکن مرحوم شیخ طوسی در تبیان و مرحوم امینالاسلام در مجمع همین تفسیری که این روزها بیان شد آن را قبول کردند کشّاف و امثال کشّاف که این حرف را نقل میکنند میبینند که صدر و ساقه ی این حرف با هم هماهنگ نیست آن نکته ی ادبی را که کمبود دارد جبران میکند.
بیان ذلک این است که طبق بیان طبری و پذیرفته شده ی سیدناالاستاد علامه(رضوان الله علیه) آنچه در درون آنها بود حق بالا بود و باطل پایین اینها آمدند سر و تَه کردند باطل را بُردند بالا حق را آوردند پایین خب این با (ثُمَّ نُکِسُوا عَلَی رُؤُوسِهِمْ) هماهنگ در نمیآید آن «نُکِسَ الحقّ علی رأسه» نه (نُکِسُوا عَلَی رُؤُوسِهِمْ) این نکته ی کمبود ادبی را افرادی مثل زمخشریها توجّه کردند گفتند که چون اینها در درونشان این حجّت مستقر شد یک, و اینها صاحبان این احتجاجاند دو, بین این دو امر نسبت هست سه, باعث شد که نَکْسِ اینها را به نَکسِ خود افراد نکسِ این درون را که بالا پایین رفت و پایین بالا آمد این را به خود افراد نسبت بدهند بگویند: (ثُمَّ نُکِسُوا عَلَی رُؤُوسِهِمْ) این کمبود را آنها توجه کردند و با تشبیه تَتمیم کردند که در المیزان نیست لکن نیازی به این تلاش و کوشش نیست ظاهرش این است (ثُمَّ نُکِسُوا عَلَی رُؤُوسِهِمْ) یعنی سرافکنده شدند نه این است که حق بالا رفت باطل پایین آمد تا ما نیاز داشته باشیم که این کمبود را ترمیم بکنیم شما میخواهید بگویید که آن حق که بالا بود رفته پایین باطل که پایین بود آمده بالا «ثمّ نُکِسَ الحق» نه (نُکِسُوا عَلَی رُؤُوسِهِمْ) این (نُکِسُوا عَلَی رُؤُوسِهِمْ) کشف از سرافکندگی میکند تعبیرات فارسی ما هم همین طور است در ادبیات تازی این است در ادبیات فارسی هم همین طور است میگوییم (إِذِ الُمُجْرِمُونَ نَاکِسُوا رُؤُوسِهِمْ) سرافکندهاند حالا یا مثل حیوان منکوسالرأس محشور میشوند یا نه سرافکندهاند (فَسَیُنْغِضُونَ إِلَیْکَ رُؤُوسَهُمْ) که در مسئله ی معاد بود آن هم از همین قبیل است اینها سرهایشان خم میشود سرافکنده میشوند این سرافکنده شدن یا حقیقت است که انسان خجالت میکشد سر به زیر میشود یا کنایه از ماندن در جواب است این سرافکنده شد ولو گردنفرازی کند ولو سرش بالا باشد ولی وقتی زبانش بند آمد حرفی برای گفتن ندارد سرافکنده است.
ظاهر آیه همان است که مرحوم شیخ طوسی گفته همان که مرحوم امینالاسلام گفته که (نُکِسُوا عَلَی رُؤُوسِهِمْ) اینها دوتا حرف شنیدند دو بار هم سرافکنده شدند یک حرف (بَلْ فَعَلَهُ کَبِیرُهُمْ) شنیدند (فَرَجَعُوا إِلَی أَنفُسِهِمْ فَقَالُوا إِنَّکُمْ أَنتُمُ الظَّالِمُونَ), (فَسْأَلُوهُمْ إِن کَانُوا یَنطِقُونَ) شنیدند (ثُمَّ نُکِسُوا عَلَی رُؤُوسِهِمْ لَقَدْ عَلِمَتَ مَا هؤُلاَءِ یَنطِقُونَ) این خلاصهی تفسیر.
تو که میدانی اینها حرف نمیزنند یعنی اعتراف کردند آنکه ما عرض کردیم بر اساس اول یعنی کلّ واحد به خودش گفته تو که میدانی! مثل (إِنَّکُمْ أَنتُمُ الظَّالِمُونَ), (إِنَّکُمْ أَنتُمُ الظَّالِمُونَ) معنایش این نیست که به یکدیگر گفتند تو ظالمی آن به این گفته تو ظالمی نه خیر, کلّ واحد به نفس خود گفته که تو ستم کردی الآن هم کلّ واحد به خودش میگوید تو که میدانی حالا ما قدری تنزّل کردیم گفتیم (لَقَدْ عَلِمَتَ) را چون غالب مفسّرین مخاطب را وجود مبارک حضرت ابراهیم میدانند به حضرت ابراهیم گفتند تو که میدانی یعنی ما اعتراف میکنیم حرف تو حق است.
پرسش: مگر این سرافکندگی این نیست؟
پاسخ: چرا دیگر, وقتی حضرت فرمود: (بَلْ فَعَلَهُ کَبِیرُهُمْ) اینها سرافکنده شدند (فَرَجَعُوا إِلَی أَنفُسِهِمْ فَقَالُوا إِنَّکُمْ أَنتُمُ الظَّالِمُونَ) حضرت که فرمود: (فَسْأَلُوهُمْ إِن کَانُوا یَنطِقُونَ) اینها هم (ثُمَّ نُکِسُوا عَلَی رُؤُوسِهِمْ لَقَدْ عَلِمَتَ مَا هؤُلاَءِ یَنطِقُونَ).
مطلب بعدی این هذا تمام الکلام در محاجّه, هنوز این مقام اول تمام نشد در مقام اول که حضوراً بود در دادگاه علنی بود وجود مبارک ابراهیم خلیل دوتا حرف هم زد نتیجهگیری کرد دادگاه را به نفع خود خاتمه داد (أَفَتَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ مَا لاَ یَنفَعُکُمْ شَیْئاً وَلاَ یَضُرُّکُمْ) این, بعد نتیجه ی این دادگاه هم (أُفٍّ لَّکُمْ وَلِمَا تَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ) خب این (أُفٍّ لَّکُمْ) برای یک انسان تبر به دست است اول که نمیگوید (أُفٍّ لَّکُمْ) که خب بدتر از این را کرد و آن این است که وارد بتکده شد و بساط اینها را به هم ریخت حالا چرا بگوییم (أُفٍّ لَّکُمْ) را گفت او بدتر از این را کرد و همه را زیر سؤال برد بساط بتکده را برچید حالا چرا (أُفٍّ لَّکُمْ) گفت, اما این قومِ خشن چه انبیایشان دست به تبر بکنند چه نکنند چه (أُفٍّ لَّکُمْ) بگویند چه نگویند اینها درصدد ایذاء انبیا بودند درصدد تبعید اینها بودند در سورهی مبارکهی«اعراف» گذشت که شعیب پیغمبر با اینها چه کرد گفت کمفروشی نکنید گرانفروشی نکنید (أَوْفُوا الْکَیْلَ وَالْمِیزَانَ وَلاَ تَبْخَسُوا النَّاسَ أَشْیَاءَهُمْ) اینها, بعد گفتند: (لَنُخْرِجَنَّکَ یَا شُعَیْبُ وَالَّذِینَ آمَنُوا مَعَکَ مِن قَرْیَتِنَا) تو و پیروانت را ما بیرون میکنیم خب این گونه از اقوام خشن که کاری هم وجود مبارک شعیب نکرده بود اینها باکی ندارند از حرف زدن هذا تمام الکلام فی المقام الأول.
این صحنه تمام شد محکمه تمام شد دادگاه به نفع وجود مبارک ابراهیم خلیل بود نتیجهگیری هم به نفع وجود مبارک خلیل بود تریبون هم دست حضرت بود حالا که صحنه تمام شد اینها رفتند مشورت بکنند که ما چه بکنیم دیگر از این به بعد ضمیر, ضمیر غایب است ضمیر حاضر نیست ضمیر خطاب نیست (وَأَرَادُوا بِهِ کَیْداً) است, (حِرِّقُوهُ وَانصُرُوا آلِهَتَکُمْ) است و مانند آن, این مقام ثانی بحث است که این محکمه تمام شد افراد متفرّق شدند رفتند تصمیم بگیرند که چه کار بکنند.
دروغ نیست و اصلاً خبر نیست برای اینکه جمله ی دوم که مشروط است فرمود از اینها بپرسید اگر حرف میزنند جمله ی اول که خبر نیست جدال احسن است اینها کردند کسی که میخواهد بگوید اینها کردند یعنی وقتی اینها اهل هیچ کاری نیستند چرا اینها را عبادت میکنید نه اینکه خبر داد تا ما بگوییم صدق و کذب برداشت.
غرض این است که این (بَلْ فَعَلَهُ کَبِیرُهُمْ) نه صدق است نه کذب چون خبر نیست در مقام جدال است آخرین حرف است اگر قصد خبر باشد میگوییم صدق است یا کذب, اما وقتی در مقام محاجّه باشد در جدال باشد یعنی شما که میدانید اینها هیچکارهاند من میگویم اینها کردند یعنی اینها نکردند چرا نکردند, چون هیچکارهاند پس چرا میپرستید اما (فَسْأَلُوهُمْ) اینکه معلّق بر (إِن کَانُوا یَنطِقُونَ) است (فَسْأَلُوهُمْ) که انشاء است انشاء که صدق و کذب برنمیدارد (إِن کَانُوا یَنطِقُونَ) هم قید اوست که روشنتر میکند و شفافتر میکند بعد از اینکه این صحنه یعلنی محاکمه تمام شد دادگاه را وجود مبارک ابراهیم خلیل به دست گرفت و به نفع خود پایان داد اینها رفتند مشورت بکنند که با ابراهیم چه بکنیم (أَرَادُوا بِهِ کَیْداً) آن کید چه بود, گفتند (حِرِّقُوهُ وَانصُرُوا آلِهَتَکُمْ) این حرف یا حاصل حرف مشاورهی همهی اینهاست که اسناد این تَحریق به آن جمع درست است یا نه, نمرود دستور داده یک نفر دستور داده بقیه پذیرفتند «مَن رضی بِفعل قومٍ فهو منهم» نظیر بخش پایانی سوره ی مبارکه ی«شمس» که (فَعَقَرُوهَا فَدَمْدَمَ عَلَیْهِمْ رَبُّهُم بِذَنبِهِمْ فَسَوَّاهَا) در حالی که (فَنَادَوْا صَاحِبَهُمْ فَتَعَاطَی فَعَقَرَ) یک نفر بلند شد ناقه ی سالح را عَقْر کرد همه که عقر نکردند چون اینها راضی بودند به فعل آن عاقر لذا فعلِ عَقْر به همه اسناد داده شد (فَعَقَرُو) مگر همه تیراندازی کردند اینها هم همه نگفتند (حِرِّقُوهُ) نمرود گفته دیگران پذیرفتند اسناد به فعلِ جمع شد, پس دو وجه است یا خیلیها گفتند همهشان گفتند مثلاً, بعد از مشاوره رأی همه همین بود یا نه, یک نفر به نام نمرود که حاکمشان بود گفت بقیه پذیرفتند این مقام ثانی بحث حالا میخواستند تَحریق کنند در اینکه اشیاء در نظام تکوین کسی معصیت میکند یا نه, این عصیانپذیر نیست چون ظاهر قرآن کریم این است که (إِنَّمَا قَوْلُنَا لِشَیْءٍ إِذَا أَرَدْنَاهُ أَن نَّقُولَ لَهُ کُن فَیَکُونُ) یا (إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَیْئاً أَن یَقُولَ لَهُ کُن فَیَکُونُ) ظاهرش این است که اگر خدای سبحان امرِ تکوینی کرد به نام «کُنْ» آن «یکون» قطعیِ اوست دیگر تخلّفپذیر نیست اما اینکه در بعضی از نصوص دارد که فلان گیاه فلان درخت فلان خوشه فلان شاخه یا فلان میوه مثلاً ولایت را پذیرفت یا نپذیرفت این نظیر بخش پایانی سوره ی مبارکه ی«احزاب» است که (إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ عَلَی السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالْجِبَالِ) که (فَأَبَیْنَ أَن یَحْمِلْنَهَا وَأَشْفَقْنَ مِنْهَا) بعضیها آن مقام را ندارند اِبایشان اِبای اِشفاقی است و نه ابای استکباری, ابای استکباری همان است که درباره ی شیطان آمده که (أَبَی وَاسْتَکْبَرَ وَکَانَ مِنَ الْکَافِرِینَ) که فرمان الهی را اطاعت نکرده اما اگر آسمانها و زمین نتوانند امانت الهی را بپذیرند و اَدا کنند این اِبای اشفاقی است عرض کردند ما نمیتوانیم امانتدار باشیم گاهی ممکن است ولایت را بر بعضی از امور عرضه کنند او نتواند بپذیرد مگر مرتبه یضعیف خود را, به مرحله یقوی را نمیتواند بپذیرد اصلِ ولایت را ممکن است بپذیرد.
بخش بعدی هم این است که مقداری هم دربارهی این نصوص باید توجه کرد ولو روایت هم به حسب ظاهر صحیح باشد هر وقت میوهای کم بود یا میوهای زیاد بود میخواستند این میوه را به فروش برسانند از این احادیث جعل میکردند میگفتند «أوّل شجرةٍ آمنت بالله الباذمجان» وقتی وضع بادمجانفروش به رکود افتاده بود این حدیث را مثلاً جعل میکردند:
اول خوشهای که ولایت اهل بیت را قبول کرد بادمجان بود این بادمجانها را به فروش رساند از این حرفها هم هست پس سه مطلب است در نظام تکوین عصیان راه ندارد.
دوم ممکن است ولایت را همه ی اشیاء پذیرفته باشند مرحله ی عالیه را بعضی, مرحله ی متوسط را بعضی, مرحله ی ضعیف را بعضی که اگر آنها نپذیرفتند مرحله ی قوی را نپذیرفتند و اِبای آنها هم ابای اشفاقی است.
سوم اینکه بعضی از احادیث برای فروش میوهها بود اینکه هست «أوّل شجرةٍ آمنت بالله الباذمجان» در آن هست.
مطلب بعدی آن است که حالا که میخواستند بسوزانند گفتند (حِرِّقُوهُ وَانصُرُوا آلِهَتَکُمْ) درباره ی این خب روایات را ملاحظه فرمودید عدّهای از فرشتهها, مأموران الهی, مدبّران امر که مأموران تدبیر جهاناند به اذن خدا به وجود مبارک ابراهیم خلیل عرض کردند که ما به یاری تو بیاییم این روایات را نوعاً نقل کردند ما به یاری شما احتیاج نداریم جبرئیل(سلام الله علیه) هم عرض کرد فرمود من به یاری تو احتیاج ندارم به حضرت عرض کردند «أ لک حاجه» فرمود بله خب من محتاجم, گفتند پس از خدای سبحان بخواه فرمود: «عِلمه بحاله کافنا المقال» تا او دستور ندهد من نمیخواهم من اگر بخواهم چیزی را از خدا مسئلت بکنم باید اذن داشته باشم اینها این مقام است. حرفی را در این روایات تفسیرها به چشمم نخورد ولی جناب عطّار نیشابوری در آن بخش منطقالطیر نقل میکند که وجود مبارک ابراهیم خلیل در هنگام نَزع روح وقتی عزرائیل(سلام الله علیه) آمد روحش را قبض بکند گفت میدهم ولی به تو نه:
یک اینها بالاتر از عزرائیلاند بالاتر از جبرائیلاند این انبیای اولواالعزم صاحب مقام انسانیّتاند.
دو مقام انسانیّت همان مقام آدمیّت است که شاگرد مستقیم خداست.
سه خدای سبحان اسمای حسنا را به انسانِ کامل داد.
چهار اسمای حسنا را انسان کامل به ملائکه ی مدبّر آموختند آن هم در حدّ اِنباء و نه تعلیم.
پنج ملائکه به برکت اسمای حسنا به اذن خدا عالَم را دارند تدبیر میکنند. آن وقت وجود مبارک انسان کامل کجا, اهل بیت کجا, ملائکه کجا, این مدبّرات امر با اسمای حسنا دارند عالم را اداره میکنند «و بأسمائک الّتی ملأت أرکان کلّ شیء» همین است در این دعای ندبه همین است دعای سمات همین است دعای کمیل همین است «و بأسمک الذی» و آسمان را فلان کردی, «و بأسمک الذی» زمین را فلان کردی, «و بأسمک الذی» دریا را فلان کردی, اینکه اسم نه لفظ است نه مفهوم, آن حقیقتِ خارجی را میگویند اسم این اسمایی که ما تلفّظ میکنیم اسمای اسمای اسماست آن حقیقت نزد فرشتههاست که این فرشتهها آن حقایق را از انسان کامل امروز از وجود مبارک ولیّعصر میگیرند حالا مقام اهل بیت مشخص میشود مقام ملاکئه مشخص میشود آنها به اذن اینها دارند کار میکنند شاگرد اینها هستند حالا اگر کسی به اهل بیت توسّل کرده یک وهّابی بگوید مثلاً توسّل فلان است خب دور بودن از قرآن و عترت همین مفاسد را به همراه دارد دیگر به هر تقدیر این مدبّرات امر درست است که مدبّرات امرند به اذن خدا دارند عالم را تدبیر میکنند ولی شاگردان اهل بیتاند این مقام انسانیّت است که اسمای حسنا را میگیرند نه قضیةٌ فی واقعه برای آدمِ همسر حوّا بود این برای مقام آدمیّت است الیوم به وجود مبارک ولیّ عصر قائم است بنابراین این جریانها که اگر عطار نقل کرد و سندش را حالا پیدا کنید در بحث روایات ما, اگر یک چیز سند معتبری باشد مطلبی است حق و عزرائیل(سلام الله علیه) که همه ی ما افتخار میکنیم که در موقع قبض روح آن حضرت را ببینیم آمده به خدمت پیغمبر هم آمده به خدمت انبیای دیگر آمده اما میبینید وقتی میبینید یک مقام والایی حضور پیدا میکند کارگردانانش و دفتردارانش هم حضور دارند اما مخاطب اصلی خود آن صاحبمقام است .
دربارهی وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) همین طور است عزرائیل آمده اما حضرت جان را که به عزرائیل نداد به ذات اقدس الهی تقدیم کرد عزرائیل و امثال عزرائیل که فرشتگان زیرمجموعه ی عزرائیل(سلام الله علیهم اجمعین)اند اینها حضور داشتند مثل اینکه صاحبمقامی وقتی وارد مهمانی میشود دفتریان او همراهان او هم همراه او هستند اینکه گفت «روزی رُخش ببینیم و تسلیم وی کنم» آرزوی اوحدیّ از انسانهای کامل است. به هر تقدیر ایشان گفت به تو نمیدهم خب این کدام قدرت است که به عزرائیل(سلام الله علیه) بگوید من جان را تقدیم میکنم اما به تو نه, برای کسی است که در بحبوحه ی آتشسوزی میگوید غیر از خدا از جبرئیل هم کمک نمیخواهم این مقام توحیدی فقط نصیب همین اولیای الهی است و امروز متعلّق به اهل بیت است نصیب دیگری نیست لذا مطلبی را که جناب عطّار نیشابوری در منطقالطیر ذکر کرده است مطلب صحیح است منتها باید سند تاریخیاش را پیدا کرد.
بنیانگزار معارف وجود مبارک ابراهیم است در خاورمیانه برای اینکه آنچه مرحوم صدرالمتألّهین(رضوان الله علیه) در کشف اسرار جاهلیّه صفحه ی58 به بعد نقل کرد از لقمان به بعد است خب میدانید درست است که افلاطون و سقراط و بقراط اینها مردان الهی بودند و بزرگان حکمت و فلسفه بودند ولی بالأخره اینها را انبیا تربیت کردند حداکثر اینها سی قرناند اما وجود مبارک ابراهیم خلیل خیلی بیش از اینهاست اینها از زمان موسی به بعد رشد کردند در خاورمیانه و آن نمرود فکرِ رایج خاورمیانه یا الحاد بود یا بتپرستی اینها آمدند این الهیّات را مطرح کردند اینها آمدند مسئله یخدا و قیامت و وحی و نبوّت و ولایت و امامت را مطرح کردند اینها, اگر مقداری انسان یک بحث تاریخی داشته باشد میفهمد این نمرود در چه موقع بود و این نمرود با کدام یک از سلاطین ایران هماهنگ بود و نقش زرتشت در ایران چه بود چقدر این توانست افکار توحیدی را منتشر کند و زرتشت هم خیلی بعد از وجود مبارک ابراهیم بود بر فرض هم او همزمان بود که نبود جزء انبیای اولواالعزم نبود همان طوری که لوط جزء انبیای غیر اولواالعزم است به حضرت ابراهیم ایمان آورد دیگران هم اگر هم بودند به حضرت ابراهیم ایمان میآوردند و قدرِ فلاسفه و حکمای ما را باید از این جهت ما بدانیم همین حرفها به هند هم رفته ولی در اثر نبودن فارابیها و بوعلیسیناها و نمیدانم ابوریحان بیرونی و اینها همین حرفها با شرک آمیخته شده شما الآن میبینید مسئله ی برهما و برهمن و براهمه در هند یک امر پذیرفتهشده است اینها با اینکه خودشان را موحّد میدانند میگویند خدا هست ولی خدا ـ معاذ الله ـ حلول کرده در این اصنام و ما اینها را عبادت میکنیم خب وقتی حکیم نباشد و شاگردان ائمه نباشند اینها «داخلٌ فی الأشیاء» را «بالممازجه» معنا میکنند پُر است کلمات اهل بیت که خدا «داخلٌ فی الأشیاء لا بالممازجه», «خارجٌ علی الأشیاء لا بالمباینه» این «داخلٌ لا بالممازجه» فارابی تربیت میکند که خدا هست همهجا حضور دارد ولی حلول محال است, اتّحاد محال است و امثال ذلک چرا ایران به حلولِ اتحاد آلوده نشد و هند آلوده شد اینجا چون اهل بیت است آنجا نیست شما در انقلاب هم میبینید در بسیاری از همین کشورهای به ظاهر مترقّی که در حال توسعه هستند قیامشان تا نزدیک شهریور 1357 میرسد اما بعد فروکش میکند این کشورها حسینبنعلی نیست لذا بسیاری از اینها فقط کُشته میدهند اما آنکه حسینبنعلی دارد و شهادت دارد به هیچ وجه عقبنشینی نمیکند در معارف فرق ایران و هند این است که ما میگوییم «داخلٌ فی الأشیاء لا بالممازجه» امروز دیگر سخن از بتپرستی در هیچ جای ایران نیست اما در هند امروز رایج است در مسائل انقلاب هم همین طور است بسیاری از کشورها قیام میکنند علیه ستم بعدش همین طور کُشته دادند عقبنشینی میکنند ما تازه قیاممان از اول هفده شهریور به بعد شروع شد آنجایی که حسینبنعلی حضور ندارد کربلا حضور ندارد انقلابش سرکوب میشود آنجا که انقلاب هست و حسینبنعلی هست و کربلا هست دیگر سخن از مرز پر گهر نیست سخن از «کربلا کربلا آمدیم آمدیم» این تا ظهور حضرت ادامه دارد ـ انشاءالله ـ .
«و الحمد لله ربّ العالمین»
(قَالَ أَفَتَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ مَا لاَ یَنفَعُکُمْ شَیْئاً وَلاَ یَضُرُّکُمْ (66) أُفٍّ لَّکُمْ وَلِمَا تَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ أَفَلاَ تَعْقِلُونَ (67) قَالُوا حِرِّقُوهُ وَانصُرُوا آلِهَتَکُمْ إِن کُنتُمْ فَاعِلِینَ (68) قُلْنَا یَا نَارُ کُونِی بَرْداً وَسَلاَماً عَلَی إِبْرَاهِیمَ (69) وَأَرَادُوا بِهِ کَیْداً فَجَعَلْنَاهُمُ الْأَخْسَرِینَ (70) وَنَجَّیْنَاهُ وَلُوطاً إِلَی الْأَرْضِ الَّتِی بَارَکْنَا فِیهَا لِلْعَالَمِینَ (71) وَوَهَبْنَا لَهُ إِسْحَاقَ وَیَعْقُوبَ نَافِلَةً وَکُلّاً جَعَلْنَا صَالِحِینَ (72) وَجَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنَا وَأَوْحَیْنَا إِلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیْرَاتِ وَإِقَامَ الصَّلاَةِ وَإِیتَاءَ الزَّکَاةِ وَکَانُوا لَنَا عَابِدِینَ (73)
بعد از اینکه وجود مبارک ابراهیم (سلام الله علیه) حجّتهای بالغه ی الهی را اعلام کرد و آنها نپذیرفتند به عنوان کاملترین مصداق نهی از منکر بتها را درهم شکست و به تبعات آن هم تَن دارد. در صحنه ی محاکمه وجود مبارک ابراهیم(سلام الله علیه) پیروز شد و آنها سرافکنده شدند.
نتیجهی محاکمه و محکمه را وجود مبارک ابراهیم(سلام الله علیه) به این صورت بیان کرد که چیزی که نافع و ضارّ نیست صلاحیّت عبادت را ندارد (أَفَتَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ مَا لاَ یَنفَعُکُمْ شَیْئاً وَلاَ یَضُرُّکُمْ) بعد فرمود: (أُفٍّ لَّکُمْ وَلِمَا تَعْبُدُونَ) اُف و تُف هر دو عربی است اَفّاف و تَفّاف کسانیاند که کثیرالزجرند اگر گفتیم تُف بر فلان شخص آلوده به گناه، منظور این آبِ دهنی که میریزیم نیست این تُف یک کلمه ی عربی است نظیر اُف یعنی ما از تو منزجر و بیزاریم اُف و تُف به این طور است. (أُفٍّ لَّکُمْ) که نشانه ی زجر و تحقیر است ولی گاهی همراه با قرینه است که فقط همان انزجار فیالجمله را میرساند که با تحقیر و سبّ و امثال ذلک همراه نیست نظیر آنچه در آیه ی 23 سوره ی مبارکه ی «اسراء» گذشت که فرمود: (وَقَضَی رَبُّکَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِیَّاهُ وَبِالْوَالِدَیْنِ إِحْسَاناً إِمَّا یَبْلُغَنَّ عِندَکَ الْکِبَرَ أَحَدُهُمَا أَوْ کِلاَهُمَا فَلَا تَقُل لَهُمَا أُفٍّ) که اینجا نهی است البته حق ندارید آنها را تحقیر کنید حق ندارید آنها را برنجانید حتّی کمتر از رنجاندن رسمی را مجاز نیستید برای اینکه هم قرینه ی قبلی آمده (وَبِالْوَالِدَیْنِ إِحْسَاناً) هم قرینه ی بعدی است که (وَلاَ تَنْهَرْهُمَا وَقُل لَهُمَا قَوْلاً کَرِیماً) این اُفّی که محفوف به دو قرینه ی قبل و بعد است گذشته از اینکه نهی شده است که اُف نگویید یعنی تحقیر نکنید اگر هم کسی بخواهد مرحله ی ضعیف اُف را نسبت به والدین اِعمال کند چون محفوف به دو قرینه ی قبل و بعد است این هم مَنهی است.
چهار مرتبه در جریان امر به معروف و نهی از منکر که گفته شد:
مرتبهی اول که انزجال قلبی است یعنی انزجاری که بروز و ظهور داشته باشد وگرنه اگر کسی نسبت به یک انسانِ تبهکار انزجار قلبی داشته باشد ولی چهره، چهره ی بانشاط باشد این امر به معروف و نهی از منکر نیست باید چهره ی او هم همسان با انزجار قلبی وقتی آن شخص تبهکار را میبیند از سنخ (عَبَسَ وَتَوَلَّی) باشد پس صِرف انزجار که هیچ بروزی نداشته باشد این معیار نیست این اوّلین مرحله از مراحل چهارگانه امر به معروف نیست.
مطلب بعدی در جریان رسیدن به واقعیّت است روشن شد که حقایق مطلقاند هر چیزی در جای خود هر شیئی در حدّ خود واقعیّتش همان است نسبت به جمیع اشیاء، نسبت به جمیع اشخاص اگر چیزی نار است واقعاً نار است اگر چیزی آب است واقعاً آب است هیچ نسبیّتی در کار نیست. معرفتِ اشخاص از اشیاء این میتواند نسبی باشد نه حتماً نسبی است اگر آن معروف به اندازه ی عارف، آن معلوم به اندازه ی عالِم بود این شخصِ عالم ممکن است به همهی جهات او علم پیدا کند چه اینکه ممکن است به بعضی از جهات آن عالِم باشد که به اطلاق و تقیید هر دو ممکن است ولی اگر آن معروف بالاتر از عارف بود آن معلوم بالاتر از عالِم بود یقیناً علم و معرفت در اینجا نسبی است یعنی این عارف یا این عالِم همه ی شئون آن معروف یا معلوم را درک نمیکند برای اینکه آن معروف و معلوم خیلی بالاتر و وسیعتر از عارف و عالم است پس اینکه گفته میشود واقعیّت مطلق است و معرفت نسبی، معنایش این نیست که معرفت حتماً باید نسبی باشد یعنی نسبیّت در معرفت راه دارد فیالجمله و نه بالجمله لکن در واقعیّت اصلاً راه ندارد خب، فرق نمیکند چه معرفت حس و تجربی باشد که در طبیعیات و در بخشی از ریاضیات به کار میرود یا تجریدی باشد که در فلسفه و کلام مطرح است یا شهودی باشد که در عرفان طرح میشود معجزه میتواند کاری که کون و فساد انجام میدهد او انجام بدهد یعنی صورت را از مادّه بگیرد چیزی که آب است او را هوا کند چیزی که هواست او را به صورت آب تبدیل کند همین کاری که در درازمدّت میشود، معجزه ممکن است که سریعاً انجام بدهد چون بر خلاف عادت است یعنی ممکن است چوبی مار بشود یا ماری چوب بشود در درازمدّت اگر این چوب بپوسد به صورت خاک در بیاید و در کنار بوته ی گیاه قرار بگیرد و در اثر بارشِ باران این گیاه این خاک را جذب بکند بوتهای به بار بیاورد و ماری از کنارش بگذرد و از آن بوته بهره بگیرد و آن به صورت نطفه در آید همین چوبِ صد سال قبل به صورت ماربچّه ی امروز است این شدنی است اما دو دوتا پنجتا بشود یا دو دوتا سهتا بشود یک محالِ عقلی است نه محالِ عادی. چوب مار بشود مار چوب بشود در درازمدّت ممکن است ولی عادت بر این است که این مار که الآن مار است بعد میمیرد و خاکستر میشود و بعد کنار بوتهای قرار میگیرد و جذب آن بوته میشود و بعد میشود چوب منتها یکی دو قرن وقت میخواهد عادت بر این است که مار چوب بشود چوبی مار بشود در طیّ دو قرن، اگر یک لحظه این کار را انجام بدهند بر خلاف عادت است این میشود معجزه.
کون و فسادهای زماندار را اگر در فرصت کم انجام بدهند میشود معجزه اما لازمی را از ملزوم جدا کردن محال است مثلاً زوجیّت را از اربعه بخواهند بگیرند مستحیل است اما برای ما ثابت نشده است از مجرای حس و تجربه که حرارت لازمِ نار است ما دوامش را دیدیم اما ضرورت دیدنی نیست ما هر وقت در کنار آتش قرار گرفتیم حرارت را احساس کردیم اما بین حرارت و نار ربطِ ضروری هست ضرورت را که با لامسه نمیشود درک کرد که ضرورت فقط کارِ عقلی است و تجریدِ عقلی لازم است یعنی برهان لازم است با حس و تجربه فقط تعاقب و تداود و تداعی و اینها را آدم میتواند اثبات بکند که همیشه هر وقت نار هست حرارت هست نار و حرارت در کنار هماند دائماً با هماند از اینها را میشود فهمید اما ضرورت را که استحاله ی انفکاک است این کارِ عقل است ما هیچ راهی برای از مجرای حس نداریم تا ثابت کنیم که حرارت لازمه ی ذاتِ نار است لذا اگر یک وقت مُنفک شد هیچ دلیل عقلی بر خلافش نیست اما حالا تصرّف در بدنِ مبارک ابراهیم خلیل شد که آتش اثر نکرد یا آن ذرّات و اجزا و عناصر حرارتی را از نار گرفته بالأخره طوری بود که وجود مبارک ابراهیم در این آتش احساس حرارت نکرد گرچه این آتش نسبت به آن طناب و وسایل دیگر سوزندگی خودش را داشت یعنی آن هیزمها را میسوزاند و آنها را تبدیل به خاکستر میکرد و مانند آن.
یعنی او احساس میکرد که در خُنکی هست شبیه گلستان بود برای او راحت، ما در آیه نداریم که این گلستان شده در آیه داریم که نسبت به وجود مبارک حضرت ابراهیم خنک شد یعنی حضرت ابراهیم احساس گرما نکرده است و سرمایش هم طوری نبود که مزاحم باشد برای اینکه فرمود: (بَرْداً وَسَلاَماً عَلَی إِبْرَاهِیمَ) اما حالا اینکه فرمود آنها کِید کردند اینکه در دعای «کمیل» هست «اللهم مَن أرادنی بسوء فأرِدْهُ» از همین قبیل است خدایا دشمنان اسلام، دشمنان مسلمین آنها که در صدد کیدند «مَن أرادنا بسوء فأرده» یعنی همان کاری که نسبت به ابراهیم خلیل(سلام الله علیه) کردی نسبت به دشمنان اسلام و مسلمین هم این کار را انجام بده این چیزی است که در دعای «کمیل» هست در دعای صَفوان بعد از زیارت عاشورا هست در سایر ادعیه هم هست که «أرادوا به کِیداً فجعلناهم الأخسرین». (وَنَجَّیْنَاهُ وَلُوطاً إِلَی الْأَرْضِ الَّتِی بَارَکْنَا فِیهَا) لوط را گفتند برادرزاده وجود مبارک ابراهیم خلیل بود که به حضرت ایمان آورد خودش هم دارای مقام نبوّت بود منتها جزء انبیای غیر اولواالعزم است این لوط که برادرزاده ی وجود مبارک ابراهیم خلیل بود طبق برخی از نقلها به عموی بزرگوارش که از انبیای اولواالعزم بود ایمان آورد و وجود مبارک ابراهیم حضرت لوط(سلام الله علیه) را در جوار رحمت خود پذیرفت و خدای سبحان اینها را از دست نمرود و حکومت نمرودیها نجات داد. فرمود: (وَنَجَّیْنَاهُ وَلُوطاً إِلَی الْأَرْضِ الَّتِی بَارَکْنَا فِیهَا لِلْعَالَمِینَ) سرزمینی که برای جهانیان منشأ برکت است:
چند قول
قول اوّل برخی این سرزمین را مکّه دانستند با اینکه خود مکّه یک منطقه ی استوایی و سوزان است نه جای دامداری است نه جای کشاورزی در طول سال برکت آنجا موج میزند که فرمود: (أَوَ لَمْ یَرَوْا أَنَّا جَعَلْنَا حَرَماً آمِناً وَیُتَخَطَّفُ النَّاسُ مِنْ حَوْلِهِمْ أَفَبِالْبَاطِلِ یُؤْمِنُونَ) بعد فرمود: (فَلْیَعْبُدُوا رَبَّ هذَا الْبَیْتِ ٭ الَّذِی أَطْعَمَهُم مِن جُوعٍ وَآمَنَهُم مِنْ خَوْفٍ) هم امنیتِ اقتصادی را تأمین کرد هم امنیت سیاسی ـ اجتماعی را تأمین کرد با اینکه مکه خودش چیزی ندارد این برکات جهانی در کنار این کعبه به عنایت الهی است این یک قول.
قول دوم اینکه به شام منتقل کردند.
قول سوم اینکه به سرزمین فلسطین که وجود مبارک ابراهیم آنجا شرفِ حضور پیدا کردند آنجا منتقل کردند که منشأ و برکت جهانی دارد خب، (وَنَجَّیْنَاهُ وَلُوطاً إِلَی الْأَرْضِ الَّتِی بَارَکْنَا فِیهَا لِلْعَالَمِینَ) مسئله ی قدس اگر باشد با اول سوره ی مبارکه ی «اسراء» هماهنگ است که (سُبْحَانَ الَّذِی أَسْرَی بِعَبْدِهِ لَیْلاً مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ إِلَی الْمَسْجِدِ الْأَقْصَی الَّذِی بَارَکْنَا حَوْلَهُ) با او هماهنگ میشود این (لِلْعَالَمِینَ) هم نشان میدهد که قدس میتواند ـ انشاءالله ـ رحمت و پیام رحمتگونهای برای جهانیان داشته باشد.
عطایای خداوند:
یکم (وَوَهَبْنَا) حالا چیزهایی را که خدای سبحان به حضرت ابراهیم و به فرزندان ابراهیم و به برادرزاده ی ابراهیم که پیامبر بود عطا کرد دارد ذکر میکند فرمود: (وَوَهَبْنَا لَهُ) یعنی به حضرت ابراهیم(سلام الله علیه) (إِسْحَاقَ) چون حضرت از خدای سبحان در دوران سالمندی فرزند طلب کرد و خدای سبحان به او اسحاق داد یک، (وَیَعْقُوبَ نَافِلَةً) یعقوب فرزند حضرت اسحاق(سلام الله علیهما) بود وجود مبارک ابراهیم از خدا فرزند خواست و خداوند دعای او را مستجاب کرد به او فرزند داد یک، نوه هم داد که او نخواسته بود او از خدا فرزند خواست نه نوه، فرمود بیش از خواسته ی او ما یک چیز زائدی هم به او دادیم این زائد را میگویند نَفْل، نافله یعنی زائد بر فریضه است این نوه نافله است یعنی زائده است بیش از مقدار خواسته ی او ما به او فرزند عطا کردیم (وَوَهَبْنَا لَهُ إِسْحَاقَ) که به دعای او ترتیب اثر دادیم این یک.
دوم (وَیَعْقُوبَ نَافِلَةً) این دو، برخیها خواستند بگویند این نافله قید است برای یعقوب و اسحاق هر دو، یعنی بیش از مقداری که او در سنّ خاص بود ما به او عطا کردیم هم به او فرزند دادیم هم به او نوه دادیم با اینکه از نظر سنّی این مثلاً متوقّع نبود که فرزنددار بشود. خب، اینها وجود طبیعیشان آن نجاتِ امنیتیشان که به سرزمین (رَحْمَةً لِلْعَالَمِینَ) بُردند. از این به بعد آن معارف توحیدی شروع میشود فرمود: (وَکُلّاً جَعَلْنَا صَالِحِینَ) ما همه ی اینها را صالح قرار دادیم اینها نه تنها جزء (عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ)اند جزء صالحیناند مستحضرید نمونههایش هم قبلاً گذشت در قرآن کریم عدّهای را به عنوان (عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ) معرفی میکنند که اینها کارهای خوب انجام میدهند واجبها و مستحبها و خیرها را انجام میدهند اما اینها جزء صالحین نیستند.
صالحین کسی است که گوهر هستی آنها به صلاح رسیده باشد لذا در قرآن کریم بین (عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ) با (صَالِحِینَ) فرق است چه اینکه صالحینِ در دنیا هم به آن صالحینِ کامل در آخرت ملحق میشوند با اینکه وجود مبارک ابراهیم جزء صالحین است طبق این، در بخشهای دیگری که گویا قبلاً گذشت فرمود: (وَإِنَّهُ فِی الْآخِرَةِ لَمِنَ الصَّالِحِینَ) که گفتند اهل بیت(علیهم الصلاة و علیهم السلام) در اوج صالحیناند و اینها به آن خاندان ملحق میشوند.
بنابراین سه گروه شدند یک عدّه (عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ)اند، یک عدّه صالحینِ در دنیایاند ولی میانیاند یک عدّه آن صالحین بریناند که این صالحینِ میانی در قیامت به آن صالحینِ بَرین ملحق میشوند (وَإِنَّهُ فِی الْآخِرَةِ لَمِنَ الصَّالِحِینَ) این هم یک بخش. عمده از این آیه ی 73 به بعد است فرمود: (وَجَعَلْنَاهُمْ) المیزان اینجاها خودش را نشان میدهد فاصله ی المیزان با تبیان مرحوم شیخ طوسی فاصله ی المیزان با مجمعالبیان مرحوم طبرسی فضلاً از سایر تفاسیر اینجاها معلوم میشود. (وَجَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنَا وَأَوْحَیْنَا إِلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیْرَاتِ وَإِقَامَ الصَّلاَةِ وَإِیتَاءَ الزَّکَاةِ وَکَانُوا لَنَا عَابِدِینَ) ما اینها را ائمه قرار دادیم خب، که وجود مبارک ابراهیم در رأس اینهاست برادرزاده ی او، فرزند او، نوه ی آنها در ذیل قرار دارند اینها را یعنی وجود مبارک ابراهیم را، لوط را، اسحاق را، یعقوب را ما اینها را ائمه قرار دادیم، ائمه قرار دادیم یعنی راهنمایان، یعنی هادیان، یعنی ارائه ی طریقکنندهها به این معنا نیست برای اینکه در جریان حضرت ابراهیم که همه ی این مراحل را گذراند فرمود: (إِنِّی جَاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِمَاماً) اگر امامت به معنای تعلیم کتاب و حکمت باشد به معنای هدایت باشد به معنای تبلیغ و دعوت باشد که وجود مبارک ابراهیم خلیل همه ی این مراحل را قبلاً گذراند هم امر به معروف و نهی از منکرِ تَبری داشت هم لسانی، بنابراین اینکه فرمود: (إِنِّی جَاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِمَاماً) این امامت آن امامت نیست بعد از نبوّت، بعد از رسالت، بعد از خُلَّت همه ی این مراحل را که گذراند تازه میشود امام این امام به معنای جانشینی پیغمبر هم نیست تفسیر این امامت به همین جملههایی است که بعد از او یاد شده (وَجَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنَا) این هدایتِ به امر الهی این معرِّف امامت است «الإمامة ما هی؟ الإمام مَن هو؟ الإمامة هی الهدایة بأمر الله، الإمام الهادی بأمر الله» خب، هادیِ به امر الله یعنی تبلیغ، یعنی تعلیم، اینها را که وجود مبارک حضرت ابراهیم قبلاً داشت.
بیان لطیف سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) این است که خدای سبحان امر خودش را مشخص کرد فرمود: (إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَیْئاً أَن یَقُولَ لَهُ کُن فَیَکُونُ) این امرِ خداست و این هم کاری به تبلیغ و تعلیم کتاب و حکمت و تزکیه ٴ نفوس و سخنرانی و کتاب نوشتن و شاگرد تربیت کردن و امر به معروف و نهی از منکر نیست همه ی اینها جزء عناوین اعتباری است که در حوزه ی تشریع راه دارد این (إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَیْئاً أَن یَقُولَ لَهُ کُن فَیَکُونُ) میشود در فضای تکوین، وقتی فضای تکوین شد دیگر در گوش و چشم و کتاب و کتیبه و امثال ذلک کار ندارد به باطن کار دارد تصرّف در نفوس است تصرّف در قلوب است اینکه میبینید قلب کسی گرایش پیدا میکند به کاری این گرایش حرکت است این حرکت محرِّک میخواهد زمامدار این حرکت آن امام است که دل را به سَمتی میکشاند تکویناً، این رهبری دلها از نظر تکوین وقتی مورد عنایت آن امام شد این دل جذب میشود دیگر خلاف ندارد آنها از راه صحیح هدایت میکنند این هم صحیحاً میپذیرد اینکه میبینید یک وقت حُرّی پیدا میشود که بین جهنّم و بهشت دفعتاً بهشتی میشود این یک تصرّف لازم دارد این با تبلیغ و موعظه و اینها نیست تبلیغ و موعظه در آن میدانی بود که حضرت فرمود و در او اثر نکرد این کِشش و جذبهای که در دل پیدا میشود این به امر الله است که (إِذَا أَرَادَ شَیْئاً أَن یَقُولَ لَهُ کُن فَیَکُونُ) امام با این امرِ تکوینیِ خدا در دلها اثر میگذارد و الیوم هم هست این معنای امامتِ وجود مبارک ابراهیم خلیل است که قبلاً این طور نبود پیغمبر دعوت میکند تعلیم دارد سخنرانی میکند افراد شاگرد تربیت میکند اما رهبری دلها را به یک سَمت ببرد او به دعوت نبوّت و رسالت حاصل نمیشود این یک امر تکوینی است آن یک امر اعتباری و تشریعی است این را وجود مبارک ابراهیم بعد پیدا کرده خدای سبحان هم در این بخش این فضیلت را به ابراهیم خلیل و به لوط و به اسحاق و به یعقوب علی مراتبهم عطا کرده است نه علی وزانٍ واحد، پس هدایت به امر الهی معرّف امامت است و هادی به امر الله همان امام خواهد بود. خب، اینها چه کسانیاند؟
اینها کسانیاند که خدای سبحان با خود اینها تکویناً کار میکند خروجی این کارِ تکوینی هم رهبریِ تکوینی است خدای سبحان با انبیا یک سلسله کارهای رسالتی و وحی و نبوّت دارد احکام را ابلاغ میکند با وحی میفرماید چه حرام است چه حلال است، چه چیزی حرام است چه چیزی واجب است چه چیزی مستحب است چه چیزی مکروه، اینها تشریع است اینها احکام شریعت است که از راه وحی به انبیا میرسانند انبیا هم عمل میکنند، اما بخش دیگری که این آیه متعرّض آن است، آن است که خدای سبحان فرمود من کاری که با ابراهیم و لوط و اسحاق و یعقوب کردم این است که به آن بخشِ عملی آنها کار کردم نه بخش نظری اینها، نه چیزی به اینها یاد دادم این را قبلاً گفتم، نه چیزی به اینها امر کردم اینها را قبلاً گفتم، آنکه الآن به اینها دارم میدهم آن بخش عملی اینهاست.
بخش عملی (وَأَوْحَیْنَا إِلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیْرَاتِ) نه احکام الخیرات، نگفتیم به اینها که چه چیزی واجب است چه چیزی حرام است چه چیزی بد است چه چیزی خوب، به اینها گفتیم بکنید مثل اینکه به مادر موسی وحی فرستاده که این صندوقچه را بینداز در دریا یانکه وحیِ تشریعی نیست اینکه وحی اعتباری نیست اینکه وحی علمی نیست این یک وحی عملی است ما در آن بحثهای قبل داشتیم که چرا ما عالِم بیعمل داریم برای اینکه مسئولِ علم، عقل نظری است او خوب میفهمد اندیشه دارد برهان دارد اما او هیچ یعنی هیچ، هیچکاره است او که باید تصمیم بگیرد عقل عملی است که «بِه عُبِدَ الرحمن واکتسب الجِنان» مثل اینکه آنکه مار و عقرب را میبیند چشم است اما آنکه فرار میکند دست و پاست نه چشم، چشم هیچکاره است فقط میبیند مار دارد میآید عقرب دارد میآید آنکه باید بدوَد این پاست و اگر پا فلج بود این شخص میماند و مسموم میشود نیش میخورد اینکه در روایات دارد «النَظْرةُ سَهمٌ مِن سهام ابلیس» نگاه به نامحرم تیرِ مسموم شیطان است خب همه ی ما این روایت را میخوانیم شنیدیم، گفتیم، کتاب نوشتیم، برای ما گفتند اما یک وقت است همین را با اینکه میدانیم باز نامحرم نگاه میکنیم چرا، برای اینکه آنکه باید این را بفهمد عقلِ نظری ماست ما کمبودی نداریم اما آنکه باید عمل بکند که فهم نیست، علم نیست آن عقلی که «بِه عُبِدَ الرحمن واکتسب الجِنان» او باید بدوَد او فلج است این بخشی که برای ماها فلج است این بخشِ عزم است آنها که عالِم عادلاند نه، فلج نیست هر چیزی را که فهمیدند حُکم شرعی را عمل میکنند. خدای سبحان بخشهای علمی را به اینها داد اما در این آیه میفرماید آن بخش عملی را که جای عزم و اراده و اخلاص و تصمیم است من با او کار کردم به این بخشِ عملی گفتم بکن نه اینکه به بخش نظری گفتم بفهم (وَأَوْحَیْنَا إِلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیْرَاتِ) این مصدرِ مضاف به این جمع هم مفید تحقّق است هم مفید عموم نه «أوحینا إلیهم أن افعلوا» اینجا «أن افعلوا» نیست که بعدها بکنید نه خیر، (وَأَوْحَیْنَا إِلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیْرَاتِ) اینها به خوبی با یک گرایش و عَطش به طرف خیرات میروند با گرایش و عطش به طرف اقامه ی نماز میروند با گرایش و عطش به طرف ایتاء زکات میروند همین جریان یَنبُع را آن باغبان وجود مبارک حضرت امیر دارد که حضرت امیر(سلام الله علیه) مکرّر در مکرّر آمد اینجا کَند و کاو کرد که آبی در بیاید و روزی بعد از اینکه کلنگ به آن مِعْوَل آن کلنگ به آن سنگ خورد و سنگ را گرفت و حضرت هم عرق ریخت آب از زیر آن سنگ در آمد همزمان با جوشش آب از درون این چشمه و چاه صیغه ی وقف هم جاری شد فرمود: «هذه صدقةٌ جاریة» خب این کِشش و گرایش به ایتاء زکات است این کاری به فهم ندارد فرمود ما با این بخشهای اینها کار کردیم این بخشِ تصمیمگیریشان فعّال شد (وَأَوْحَیْنَا إِلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیْرَاتِ) که این جمع محلاّ به الف و لام مفید عموم است منتها ذکر نماز و روزه از باب ذکر خاص بعد از عام است برای اهمیّت این دو رُکن نظیر ملائکه و جبرئیل و میکائیل که بعد از ذکر ملائکه ذکر شدند (وَأَوْحَیْنَا إِلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیْرَاتِ وَإِقَامَ الصَّلاَةِ وَإِیتَاءَ الزَّکَاةِ) اما ما رایگان این کار را نکردیم (وَکَانُوا لَنَا عَابِدِینَ) سالیان متمادی اینها به عبادت گذراندند ما هم نسبت به اینها این محبّت را کردیم این طور نیست که ما رایگان به همه بدهیم این (یَهْدِی مَن یَشَاءُ) همین است آنکه رایگان به همه دادیم (هُدیً لِلنَّاسِ) است اینکه رایگان نیست ارزان نیست به دست هر کسی نمیرسد برای کسانی است که (کَانُوا لَنَا عَابِدِینَ) بودند اینها چون (کَانُوا لَنَا عَابِدِینَ) که مفید استمرار است سالیان متمادی بندگان خاصّ ما بودند ما در آن بخشِ عملیِ اینها تلاش و کوشش کردیم این عصاره ی بخشی از فرمایشات سیدناالاستاد است حالا شما از کشّاف تا آخرین تفسیر اهل سنّت، از تبیان تا آخرین تفسیر اهل شیعه ببینید که این معارف در آن هست یا تنها آن تکدرختی که در بین همه ی اینها میتابد طباطبایی است این است که المیزان میماند این را میگویند تولید علم، این شواهدی اقامه میکند میفرماید ابراهیم خلیل که تازه دست به هدایت نبرده که در دوران کهنسالی و پیری تازه به امامت رسیده این (یَهْدُونَ بِأَمْرِنَا) این را دارد میفهماند خب، (وَجَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنَا) که این (یَهْدُونَ بِأَمْرِنَا) جملهای است در محلّ نصب تا صفت باشد برای ائمه این صفت معرّف آن موصوف است (جَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنَا) و ما روی بخش عملی آنها کار کردیم (وَأَوْحَیْنَا إِلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیْرَاتِ وَإِقَامَ الصَّلاَةِ وَإِیتَاءَ الزَّکَاةِ) اما رایگان نبود برای اینکه (وَکَانُوا لَنَا عَابِدِینَ).
«و الحمد لله ربّ العالمین»
(قَالَ أَفَتَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ مَا لاَ یَنفَعُکُمْ شَیْئاً وَلاَ یَضُرُّکُمْ (66) أُفٍّ لَّکُمْ وَلِمَا تَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ أَفَلاَ تَعْقِلُونَ (67) قَالُوا حِرِّقُوهُ وَانصُرُوا آلِهَتَکُمْ إِن کُنتُمْ فَاعِلِینَ (68) قُلْنَا یَا نَارُ کُونِی بَرْداً وَسَلاَماً عَلَی إِبْرَاهِیمَ (69) وَأَرَادُوا بِهِ کَیْداً فَجَعَلْنَاهُمُ الْأَخْسَرِینَ (70) وَنَجَّیْنَاهُ وَلُوطاً إِلَی الْأَرْضِ الَّتِی بَارَکْنَا فِیهَا لِلْعَالَمِینَ (71) وَوَهَبْنَا لَهُ إِسْحَاقَ وَیَعْقُوبَ نَافِلَةً وَکُلّاً جَعَلْنَا صَالِحِینَ (72) وَجَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنَا وَأَوْحَیْنَا إِلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیْرَاتِ وَإِقَامَ الصَّلاَةِ وَإِیتَاءَ الزَّکَاةِ وَکَانُوا لَنَا عَابِدِینَ (73)
سخن وجود مبارک ابراهیم بعد از اقامه ی برهان و همچنین آن مبارزه ی عملی و تشکیل محکمه و برائت وجود مبارک ابراهیم خلیل از ظلم و اعتراف آنها به اینکه ظالماند و منکوسالرأس شدند وجود مبارک ابراهیم فرمود اگر به عقلتان مراجعه میکردید بتپرستی را باطل میدانستید در بحث دیروز اشاره شد که اُف و تُف هر دو عربی است اَفّاف و تَفّاف به کسانی میگویند که یکی کثیرالاف است و یکی کثیرالتف منتها ابنفارس در مقاییس دارد که اُف آن چرک ناخن را میگویند تُف چرک گوش را و این تعبیر زجرآمیز با تحقیر همراه است.
چند وجه دربارهی (وَوَهَبْنَا لَهُ إِسْحَاقَ وَیَعْقُوبَ نَافِلَةً) گفته شد که یکی از آنها را جناب فخررازی برجسته دانست و آن این است که این (نَافِلَةً) هم برای حضرت اسحاق باشد هم برای حضرت یعقوب چون نافله به معنای عَطیّه است و انسان کثیرالعطایا را میگویند نوفل، چون نافله به معنای عطیّه است و وزن مصدری هم دارد نظیر عافیه، نائله و مانند آن، این منصوب است تا مفعول مطلق تأکیدی باشد برای (وَهَبْنَا) مثل این است که فرموده باشد «وَ وهبنا له إسحاق و یَعقوب هِبةً» منتها این (نَافِلَةً) تأکید این فعل است از غیر آن لفظ مثل «قَعَدْتُ جلوساً، قَعدْتُ جلسةً» که این مفعول مطلق است برای تأکید منتها از لفظ فعل نیست که اسحاق و یعقوب هر دو نافلهاند.
عمده مسئلهی وحی است که فرمود: (وَجَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنَا وَأَوْحَیْنَا إِلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیْرَاتِ) این (إِنِّی جَاعِلٌ فِی الأَرْضِ خَلِیفَةً)، (إِنِّی جَاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِمَاماً) اینها موهبتهای الهی است (اللّهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسَالَتَهُ)، نبوّته، ولایته، امامته و مانند آن میداند به چه کسی سِمت نبوّت بدهد سِمت رسالت بدهد سِمت امامت بدهد ممکن است بعضی از علوم یا اسرار را بدون پُست کلیدی به افرادی عطا بکند به عنوان آزمایش ولی در بین آنها بلعم باعور در بیاید، سامری در بیاید چون هر دوی اینها از این علوم برخوردار بودند منتها سوء استفاده کردند گرفتار سوء عاقبت شدند به این گونه افراد خداوند هرگز پُست کلیدی نمیداند خدا وقتی میداند کسی آینده ی خوبی به سوء اختیار خود ندارد هرگز به او سِمت نمیدهد (اللّهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسَالَتَهُ) اما کسانی را که سِمتی عطا میکند آنها را امامِ امّتی قرار میدهد میداند که آنها به هیچ وجه بیراهه نمیروند با حُسن اختیار خود بیراهه نمیروند که این توضیحی لازم دارد که این گونه از تأییدها مستلزم نفیِ اختیار نیست مستلزم جبر نیست که خواهد آمد.
جریان وحی هم وحی گاهی علمی است و گاهی عملی:
وحی علمی همان طوری که قبلاً ملاحظه فرمودید در ظاهر بدنِ ما بعضی از قوا مسئول ادراکاند بعضی از قوا مسئول تحریک و کار در درون ما هم اینچنین است ما در بیرون چشم و گوشی داریم که درک میکنند دست و پایی داریم که کار میکنند در درون ما هم بعضی از شئون نفس مسئول ادراک و اندیشهاند برخی از شئون نفس مسئول عمل و انگیزهاند این بخش وحیها هم گاهی به بخش علمی برمیگردد گاهی به بخش عملی گاهی به هر دو جناح آنجایی که فقط به علمی برگردد نظیر اَخبار غیب که اخبار غیب را گزارشهای غیبی را میفرماید: (تِلْکَ مِنْ أَنبَاءِ الْغَیْبِ نُوحِیها إِلَیْکَ) به انبیا(علیهم السلام) میفرماید شما جریان قبل را نبودید ولی وحیی که ما آن را دادیم گزارشهای غیبی آنها از این قبیل است مثلاً در جریان نوح اینچنین بود طوفان نوح اینچنین بود جریان ابراهیم اینچنین بود و مانند آن که اینها گزارشهای غیبی است که خدا به پیامبران یا به حضرت رسول(علیهم الصلاة و علیهم السلام) افاضه میکند بعد میفرماید: (تِلْکَ مِنْ أَنبَاءِ الْغَیْبِ نُوحِیها إِلَیْکَ) اینها اَخبار غیبی است که ما به شما اعلام میکنیم اینها فقط اثرِ علمی دارد و اینچنین قوانین را احکام شرعی را در شِرعه و منهاج به انبیا اعلام میکنند که فلان چیز واجب است فلان چیز حرام است فلان چیز صحیح است فلان چیز باطل است اینها احکام کارهای علمی است.
وحی عملی نظیر همین که (وَأَوْحَیْنَا إِلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیْرَاتِ) که توضیح بیشتری میخواهد که عرض میشود گاهی تلفیقی از علم و عمل است مثل اینکه به وجود مبارک نوح تعلیمِ کشتیسازی را با توفیقِ عملیِ انجام کشتی مرحمت کرده است که (وَاصْنَعِ الْفُلْکَ بِأَعْیُنِنَا) یا جریان زِرهبافی را به وجود مبارک داوود تعلیمِ آمیخته با عمل عطا کرده است فرمود: (وَعَلَّمْنَاهُ صَنْعَةَ لَبُوسٍ) که برای اینکه تو توسعه نکن و مانند آن تا شما را در جنگها و مبارزهها حفظ بکند این زِرهبافی را خدای سبحان به وجود مبارک داوود آموخت که چطور زِره بباف و عملِ او را هم وادارش کرد که از راه وحیِ عملی انجام بدهد اما کاری است که فقط معجزه است سخن از تعلیم نیست از او به عنوان تعلیم یاد نکرده است نظیر (وَأَلَنَّا لَهُ الْحَدِیدَ) فرمود ما آهن را در دست او نَرم کردیم اینجا دیگر تعبیر (عَلَّمْنَا) نیست این طور نیست که کسی درس بخواند چند سال پنجاه سال، شصت سال درس بخواند بتواند آهن را مثل یک مُشت خمیر نَرم بکند این دیگر قداستِ داوودی میخواهد این راهِ فکری ندارد درس نیست بحث نیست معجزه راهِ علمی ندارد کسی چند سال درس بخواند معجزه یاد بگیرد این به قداست روح وابسته است روح اگر طیّب و طاهر شد مقرِّب الهی شد فانی در اراده ی الهی شد «کُنت سَمعه» شاملش میشود «کنتُ بَصره» شاملش میشود اراده ی او فانی در اراده ی خداست او اگر اراده بکند این آهنِ سرد نَرم میشود دیگری نمیشود دیگر نمیشود به حضرت داوود عرض کرد چطور شما این آهن را نَرم کردی که، که ما برویم درس بخوانیم یاد بگیریم این طور نیست لذا ملاحظه میفرمایید وقتی که سخن از زِرهبافی است از او به تعلیم یاد کرده است خب آدم میرود درس میخواند زِرهباف میشود اما وقتی بخواهد آهنِ سرد را مثل موم نرم بکند این دیگر درسی نیست فرمود ما این کار را کردیم (وَأَلَنَّا لَهُ الْحَدِیدَ) نه «عَلَّمناهُ إلانة الحدید» نه اینکه ما یادش دادیم چگونه آهن را مثل موم نرم بکند ما در دست او نرم کردیم این میشود معجزه آنهایی که میشود علم پس گاهی علمی است گاهی عملی است.
تلفیق دو علم از هر دو هست به زنبور عسل هر دو را آموخت هم چگونه خانههای شش ضلعی مُسدَّس بسازد و هم اینکه کجاها خانه بسازد و چگونه عسل تولید کند هم علمش را هم عملش را به زنبور آموخت گاهی راهِ عملی را یاد میدهد مثل (وَأَوْحَی رَبُّکَ إِلَی النَّحْلِ) آن چیز این است که (أَوْحَیْنَا إِلَی أُمِّ مُوسَی) که این بچه را به دریا بینداز خب این دیگر علم نمیخواهد بچه را در قفس انداختن و صندوقچه را در دریا انداختن کار فنّی و علمی نیست اما یک عزم و اراده و جرأت میخواهد که افراد عادی ندارند فرمود ما در قلب او القا کردیم که این کار را بکن، پس گاهی وحی به فعل است گاهی وحی به علم است گاهی تلفیقی از هر دو.
دربارهی ائمه، امامان به معنی اعم (وَأَوْحَیْنَا إِلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیْرَاتِ) ائمه چه کسانیاند (وَجَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنَا) اینها کسانی هستند که چون مظهر اراده ی ذات اقدس الهی هستند در دلهای افراد اثر میگذارند اگر شفاعت است این است و اگر بحث مشکل اگر واقعاً مفسّران اسلامی از همان اول این مسیر را طی میکردند ما کمتر گرفتار وهابیّت بودیم آنها واقعاً از اسلام سهمی ندارند یعنی بهرهای ندارند که خداوند چگونه انبیا را به مقامی میرساند که آنها میتوانند بیمار را شفا بدهند به اذن خدا، مُرده را زنده کنند به اذن خدا بارها به عرضتان رسید الآن ما که آفتابپرست نیستیم ماهپرست هم نیستیم اما تمام کارهایمان را سعی میکنیم با ماه و آفتاب هماهنگ باشد دیگر نور میخواهیم حرارت میخواهیم بحثهای فنّی میخواهیم بحثهای صنعت میخواهیم از این آفتاب کمک میگیریم خب این آفتاب را وسیله قرار بدهیم علی و اولاد علی که به مراتب هزارها بار از این ماه و آفتاب بالاترند ما اگر از این آفتاب کمک گرفتیم از ماه کمک گرفتیم یعنی ـ معاذ الله ـ اینها را پرستیدیم اینها را خدا نَیِّر قرار داد پرفروغ قرار داد پرحرارت قرار داد ما هم از آن استفاده میکنیم اینچنین نیست که اگر کسی در را باز کرد تا نور آفتاب بیاید بگوید تو آفتابپرستی خب درِ حرم را باز میکنند ما به طرف حرم میرویم در و دیوار را میبوسیم برای اینکه از این نور بگیریم همین، این را چه کسی آفرید خدا، چه کسی نیّر کرد خدا، به ما چه کسی دستور داد خدا، اینچنین نیست که ـ معاذ الله ـ با توحید ناسازگار باشد اگر (وَأَوْحَیْنَا إِلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیْرَاتِ) درست معنا میشد و اگر (جَعَلْنَا مِنْهُمْ أَئِمَّةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنَا) درست معنا میشد آن طوری که المیزان معنا کرده معنا میشد یعنی اینها همان طوری که خدای سبحان (إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَیْئاً أَن یَقُولَ لَهُ کُن فَیَکُونُ) با امر و با اراده کار میکند اینها فعلِ خدا هستند فعل خدا که مقام ذات نیست فعل خدا که صفتِ ذات نیست جدای از ذات است خب جدای از ذات مظاهر فراوانی دارد اینها هادیان مردماند به امری که (إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَیْئاً أَن یَقُولَ لَهُ کُن فَیَکُونُ) با این امرند، بنابراین اگر واقعاً مفسّران ما این آیه را خوب معنا میکردند و آنها هم عنادی نداشتند تعصّبی نداشتند درِ خانه ی اهل بیت میآمدند میفهمیدند که اینها شفا میدهند، شفاعت میکنند، وسیله ی خوبی هستند و بهرهبرداری از این برکات در دنیا و آخرت و حتّی برزخ هم ممکن است حالا در برزخ ممکن است ماها دسترسی نداشته باشیم ولی دست آنها کوتاه نیست این میشود (جَعَلْنَا مِنْهُمْ أَئِمَّةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنَا) اما (أَوْحَیْنَا إِلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیْرَاتِ) را ببینید با چه مشکلی جناب زمخشری دارد این را حل میکند بعد از او امام رازی هم به زحمت این راه را طی کرده منتها خیلی دقیق و در تفسیر ابیالسعود پررنگتر همین راه را رفتند جناب زمخشری میگوید که این (وَأَوْحَیْنَا إِلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیْرَاتِ) در مرحلهی سوم قرار گرفته اصلش این بود «و أوحینا إلیهم أن تُفْعَلَ الخیراتُ» که فعل مبنیّ للمفعول است و «خیرات» نائبفاعل است با «أن» و چون تأویل مصدر میشود این «أن تُفعل الخیرات» میشود «فعلاً الخیرات» که نصب محفوظ باشد این دو، و چون اضافه میشود تنوین میافتد میشود (فِعْلَ الْخَیْرَاتِ) بازگشتش به این است که ما به ائمه وحی فرستادیم که کارهای خیر بکنند این شده. خب پدرآمرزیده چه کسی گفته که اصلش «تُفعل الخیرات» بود ظاهرش این است که (فِعْلَ الْخَیْرَاتِ) و این (فِعْلَ) هم وقتی اضافه شد از وقوع خبر میدهد یعنی این فعلی که انجام میدهد با ایحای ماست ما در عزم اینها در اراده ی اینها در تصمیمگیری اینها آنجا حضور داشتیم گفتیم بکن اینها هم کردند این تکلفّها که محقَّقشده را به محقَّقنشده برگرداندند و به حکم تقریباً برمیگردد یا به دستورِ عملی برمیگردد این بُعد مسافت در اثر دوری از اهل بیت است خب، (وَأَوْحَیْنَا إِلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیْرَاتِ) یعنی این کار را که میکردند این مصدرِ مضاف به این جمع از گذشته خبر میدهد نه از آینده تا دستور بگیرد و نشانهاش هم (وَکَانُوا لَنَا عَابِدِینَ) این (کَانُوا لَنَا عَابِدِینَ) از استمرار خبر میدهد و نتیجه ی این (فِعْلَ الْخَیْرَاتِ) است چون فعلِ خیرات را ما با عزم و اراده ی اینها ساماندهی کردیم اینها همواره بندگان ما بودند هر وقت در هر نشئهای که بودند بندگان ما بودند درست است که برای رعایت فواصل که یاء و نون و واو و نون آمده (عَابِدِینَ) مؤخّر ذکر شده اما تقدیم (لَنَا) بر (عَابِدِینَ) هم مفید حصر است اینها فقط ما را عبادت میکردند خب، (وَکَانُوا لَنَا عَابِدِینَ) همواره عبادتکنندگان ما بودند فقط ما را میپرستیدند و احدی را هم نمیپرستیدند اینکه ارحام طیّب و طاهر بودید (لن تری الجاهلیة بأنجاسها) ارحام مطهّره بودید اسلاب شامخه بودید همین طور بود هر مرحلهای اینها بودند بندگان خاصّ و خالص ذات اقدس الهی بودند. خب، بنابراین وحی به خود فعل تعلّق میگیرد.
مطلب بعدی این است که این مستلزم جَبر نیست میدانید خداوند نسبت به امری گرایش ایجاد میکند آدم به کسی علاقهمند است به چیزی علاقهمند است ولی میتواند آن کار را انجام بدهد میتواند آن کار را انجام ندهد به زیارت علاقهمند است به سفرهای سیاحتی علاقه ندارد اما کسی این را مجبور نکرد که این با تمام دشواریها راه کربلا را میرود اما با اینکه جای دیگر چون زیارتگاه نیست راه آسانتری هست تفریح هست تفرّج هست سیاحت است آنجاها نمیرود مختار هم هست این طور نیست که این را مجبور کرده باشند این گرایش کار را برای آدم آسان میکند خدای سبحان به برکت ائمه این گرایش را ایجاد میکند آدم به آسانی کارِ خیر را انجام میدهد اینکه فرمود: (فَأَمَّا مَنْ أَعْطَی وَاتَّقَی ٭ وَصَدَّقَ بِالْحُسْنَی ٭ فَسَنُیَسِّرُهُ لِلْیُسْرَی) یعنی برای خصلت یُسریٰ، عاقبتِ یسریٰ، فضیلت کار خوب ما او را آسان میکنیم این به آسانی بلند میشود نماز شبش را میخواند دیگری به زحمت نماز صحبش را میخواند با اینکه هر دو مختارند این طور نیست که آنکه نماز شب میخواند مجبور باشد آنکه نماز صبح را دیر میخواند مجبور باشد منتها یکی گرایش دارد علاقه دارد دوست دارد دیگری ندارد یکی میرود حرم تا زیارت جامعه نخواند بیرون نمیآید یکی هم یک سلام میدهد فوراً برمیگردد آن یکی دلباخته است بیشتر میماند آن یکی عادی است فقط برای ثواب میرود و برمیگردد این میشود (فَأَمَّا مَنْ أَعْطَی وَاتَّقَی ٭ وَصَدَّقَ بِالْحُسْنَی ٭ فَسَنُیَسِّرُهُ لِلْیُسْرَی) این گرایشها رایگان نیست این گرایشها عادی نیست تصادف نیست این را امام این کار را میکند این جاذبه را ایجاد میکند پس جاذبه ایجاد کردن گرایش ایجاد کردن محبّت ایجاد کردن مستلزم سلبِ اختیار نیست موجب جبر نیست و امثال ذلک نیست انسان وقتی دوستِ چیزی شد و علاقه پیدا کرد آن زحمت را به آسانی تحمل میکند در مراسم جشن مثلاً میبینید جشن غدیر که شد این تمام تلاش و کوششاش را میکند خوابش هم نمیبرد از خواب و خوراکش کم میکند با نشاط این کار را میکند اما در چراغانی کردن بعضی از مراسم میبینید خیلی آمادگی ندارد این طور نیست که حالا در آنجا مجبور باشد یا در اینجا مسلوبالاختیار باشد که وقتی علاقه شد انسانی به آسانی انجام میدهد عدّهای از آن طرف در اثر گرفتار شدن به قَهرِ الهی (وَأَمَّا مَنْ بَخِلَ وَاسْتَغْنَی ٭ وَکَذَّبَ بِالْحُسْنَی) و نشد اهل طغیان بود (وَأَمَّا مَنْ بَخِلَ وَاسْتَغْنَی ٭ وَکَذَّبَ بِالْحُسْنَی ٭ فَسَنُیَسِّرُهُ لِلْعُسْرَی) بعضی به آسانی دروغ میگویند، به آسانی تهمت میزنند اینها هم کسی مجبور نکرده آن هم کسی مجبور نکرده. خب، پس (وَأَوْحَیْنَا إِلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیْرَاتِ وَإِقَامَ الصَّلاَةِ) در جریان (إِقَامَ الصَّلاَةِ) دو قول بود:
یکی اینکه اصلِ (إِقَامَ الصَّلاَةِ) «إقامة الصلاة» بود و اضافه ی (إِقَامَ) به (الصَّلاَةِ) جای آن تاء را گرفته لذا تاء حذف شده دیگر «إقامة الصلاة» نمیگویند.
دوم این است که نه «إقامه» و «إقام» هر دو مصدر است و هر دو صحیح است این طور نیست که اصلش «إقامة الصلاة» بود و تاء حذف شده از آن قبیل نیست اما درباره ی معرفتشناسی که ما خدا را میشناسیم آیا مطلق است یا نه، این قبلاً روشن شد که فرق نمیکند چه در علمِ تجربی مثل طبیعیات به اصطلاح، زمینشناسی، آسمانشناسی، دریاشناسی، گیاهشناسی، جانورشناسی چه در علوم تجریدی مثل فلسفه و کلام، چه در علمِ شهودی مثل عرفان این عالِم اعم از اینکه معرفتشناسی او تجربی باشد یا تجریدی باشد یا شهودی باشد نسبت به معلوم سه حال دارد اگر برتر از معلوم بود یا مساوی معلوم بود ممکن است معلوم را به خوبی درک کند اما نه اینکه اشتباه نمیکند معصوم است نه ممکن است آن را به خوبی درک کند و همهاش را درک کند و اگر کمتر از معلوم بود معلوم بزرگتر از او بود این بخشی را درک میکند بخشی را درک نمیکند و اگر بفهمد که آن معلوم بزرگتر از اوست همیشه معرفتش را با اعتراف مُنضم میکند این جریان «ما عَرفناک حقّ معرفتک» یک اصل کلی است که عبارت از انضام اعتراف به معرفت درباره ی خداشناسی ولو وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) هم باشد حضرت معرفتِ او با اعتراف همراه است یعنی آن مقداری که ما شناختیم مقدار قوّه ی بشریّه بود ولو بشر نبیّ باشد بقیه هم «ما عَرفناک حقّ معرفتک» چه اینکه حقّ عبادت خدا را هم کسی انجام نداده. خب، پس اگر معلوم بالاتر عالِم باشد و عالِم بداند که معلوم بالاتر از اوست همیشه معرفتشناسیِ او ملفّقی است از معرفت و اعتراف و اگر نداند که ممکن است ادّعای گزاف بکند بگوید من او را بِکُنه شناختم این یک مطلب.
مطلب دیگر اینکه ما در باب علم حصولی در برهانها چیزی بزرگتر از ما نیست برای اینکه دست مفهوم ماشاءالله باز است ما غیر متناهی را درک میکنیم با مفهوم کار داریم دیگر غیرمتناهی را درک میکنیم ازل را درک میکنیم ابد را درک میکنیم مجموع ازل و ابد که سرمد است درک میکنیم اینها مفاهیماند مادامی که بحث فلسفه و کلام داریم مادامی که بحث مفهوم داریم ذهن ما باز است اما همه ی اینها به حمل اوّلی غیرمتناهیاند یا ازلاند یا ابد مفهومِ ازل به حمل اوّلی ازل است وگرنه به حمل شایع صورتٌ ذهنیه به ذهن ما متّکی است در جریان شریکالباری این طور است درباره ی خود باری هم همین طور است و «ما بِحَمْل أولٍ شریک حق عُدّ بحمل شایعٍ ممّا خَلق» الله هم همین طور است خدا هم همین طور است رحمان هم همین طور است این مفاهیم به حمل اوّلی رحمان به حمل اوّلی رحمان است وگرنه به حمل شایع صورةٌ ذهنیه و دشواری این است که ما باید بدانیم راه دیگری هست و همیشه معرفت را با اعتراف ضمیمه بکنیم.
بیان نورانی مرحوم صدوق(رضوان الله علیه) در کتاب شریف توحید نقل میکند کسی به امام صادق(سلام الله علیه) عرض میکند که ما با یک مفاهیم سر و کار داریم فرمود اگر ما با مفاهیم سر و کار نداشته باشیم «لکانت توحید أنّا مرتفعا» ما توحیدمان به همین براهین است دیگر از ما غیر از این ساخته نیست اگر ما با این مفاهیم کار نداشته باشیم با این براهین کار نداشته باشیم لازمهاش این است که مکلّف به توحید نباشیم این از غرر روایات حضرت است «لکانت توحید أنّا مرتفعا» خب، پس مادامی که با مفهوم سر و کار داریم باید بدانیم که هزینه ما همین است ما با مفاهیمی سر و کار داریم که این مفاهیم به حمل اوّلی اسمای حسنای خدایاند به حمل شایع صورت ذهنیه هستند اگر کسی بگوید نه آقا من با خارجِ اینها کار دارم میگوییم این خارج یک خاء هست و یک الف است و یک راء و جیم این لفظی که گفتید این مفهومِ شما خارج به حمل اوّلی است ذهن به حمل شایع میگویید نه آقا من الموجود العینی را بحث میکنم میگوییم این عین یک عین است و یک یاء است و یک نون یک لفظ این مفهومی است در ذهن شما این عین به حمل اوّلی است ذهنِ به حمل شایع ما اگر خواستیم به خارج راه پیدا کنیم راهِ شهود داریم آن راه شهود هم مشخص است که تا کجا مرزِ اوست اما حالا نسبیّت بنابراین ما اگر معلوم بالاتر از ما باشد ما یقیناً به همه ی حیثیّاتش توجه نمیکنیم این یک، اگر در مسائل دینی باشد آنکه از همه برتر است یعنی ذات اقدس الهی انبیا را که فرستاده یک صراط مستقیمی به همهشان داده که در این حوزه هر چه هست تصدیق است (مُصَدِّقاً لِمَا بَیْنَ یَدَیْهِ)، (مُصَدِّقاً) قبلی مبشِّر بعدی است بعدی مُصدّق قبلی است اینجا دیگر پولورالیزم و کثرتگرایی و اینها نیست چون همه یک راه آمدند میماند مسئله شریعت که اینجا سخن از ناسخ و منسوخ است (لِکُلٍّ جَعَلْنَا مِنْکُمْ شِرْعَةً وَمِنْهَاجاً) اینجا تکثّر هست اما نه تکثّر پولورالیزمی تکثّر است یعنی وجود مبارک ابراهیم در عصر خودش شریعتی داشت وجود مبارک موسی شریعتی، وجود مبارک عیسی شریعتی، حضرت ختمی نبوّت(علیهم السلام) شریعتی، در یک عصر اینچنین نیست که چند شیء حق باشد تا بشود تکثّر در یک عصر یک شیء، یک شیء یعنی یک شیء حق است لذا فرمود: (فَإِن آمَنُوا بِمِثْلِ مَا آمَنْتُمْ بِهِ فَقَدِ اهتَدَوا) درست است برای حضرت مسیح چیزی گفتیم برای حضرت موسی چیزی گفتیم برای حضرت عیسی چیزی گفتیم آنها در آن عصر حق بود الآن اینجا یک چیز، یک چیز یعنی یک چیز (فَإِن آمَنُوا بِمِثْلِ مَا آمَنْتُمْ بِهِ فَقَدِ اهتَدَوا وَّإِن تَوَلَّوْا) یک دانه است تَثنیه نیست صراطین نیست فضلاً عن الصُرُط یک صراط است و لاغیر. پس تکثّر در قسمت معرفت این بله ممکن است بعضیها فلان اسم الهی را میشناسند فلان اسم الهی را میشناسند اما آنکه دین آورده خطوط کلی است و مشخّص است و (مُصَدِّقاً لِمَا بَیْنَ یَدَیْهِ) آنکه مربوط به شریعت و منهاج است تکثّر حق است اما برای هر عصری یک شریعت نه اینکه در یک عصر چند شریعت باشد در هر عصری یک شریعت است منتها در زمان جاهلیّت مسائل بتپرستی بود شما این جریان ابوریحان بیرونی را که نقل میکنند میبینید این از بزرگان معاصر با بوعلی است اینکه میگوییم جزء بزرگان است یعنی در هر هزار سال دو هزار سال چنین آدمی پیدا میشود وگرنه ما علمای بزرگ کم نداریم اینها آن تکدرختیاند که بالأخره بدون استاد این طور شدند یعنی مرحوم بوعلی بدون استاد فیلسوف شد، طبیب شد، ریاضیدان شد، منجّم شد، فقیه شد همین، بدون استاد یعنی بدون استاد خودش میگوید من بخشهایی از منطق را نزد ابوعبدالله ناتلی خواندم وقتی به مشکلات منطق رسیدم دیدم از او برنمیآید خودم نشستم حل کردم کسی که نه استاد دارد نه شاگرد دارد خب ممتاز است دیگر این همه درسهایی که گفته یک نفر کسی که تالی تِلو او باشد پیدا نشده این بهمنیار با این کتاب تحصیل یک کتاب قَدَری است او هم نام کسی را نمیبرد اما در این کتاب قوی همین تحصیل میگوید اگر یک حوزه ی علمیهای بود و اگر کتابخانههایی میبود و اگر اساتیدی بود و اگر شاگردان فراوانی بود پیدایش صاحب این هذه التصانیف کالمعجزه است در حالی که هیچ کدام از اینها نبود قدری هم کتاب جمع کرد که این را هم سوزاندند این گونه افراد کم گیر جهان میآید اینکه یونسکو اشتباه کرده خودش را از این فضیلت محروم کرده در این روز جهانی فلسفه که بیش از صد فیلسوف آمدند به ایران او خودش را کنار کشیده او خودش را از مَهد علم و عقل محروم کرده که ما نصیحت کردیم دیگر از این کارها نکند هر جا سخن از ایرانِ اسلامی است مهد اسلامی است این باید حضور پیدا کند ابوریحانی بیرونی در تحقیق ماللهند میگوید در جاهلیّت یونان همان طوری که ما دوران جاهلیّتی داشتیم در مکه یونان هم جاهلیّتی داشت بعد از جاهلیّت وجود مبارک حضرت مسیح آمد در جاهلیّت یونان سقراط قیام کرد و برای حفظ توحید کُشته شد خب اینها را هم حضرت ابراهیم تربیت کرد دیگر اینها جزء شاگردان ابراهیمیاند نباید به آن کَثر اسلام جاهلیّه مرحوم ملاصدرا از زمان لقمان و امثال سلیمان و اینها اقتدا کرد.
غرض آن است که این گونه از افراد را ذات اقدس الهی به وسیله ی انبیا پروراند و انبیا کسانیاند که در آن مراحل پایانی به جایی میرسند که خدای سبحان آنها را هادیِ به امر میکند که میتوانند در دلها اثر کنند مُرده را زنده کنند بیماران را شفا بدهند (یَهْدُونَ بِأَمْرِنَا) چون هدایت، هدایت تکوینی است اختصاصی به مسئله ی شریعت ندارد شفا هست، احیای موتا هست و صدها مشکلات هست بنابراین توسّل را از آن (وَابْتَغُوا إِلَیْهِ الْوَسِیلَةَ) درست است میشود کمک گرفت اما از (وَابْتَغُوا إِلَیْهِ الْوَسِیلَةَ) تمسّک به عام در شبهه ی مصداقیه خود عام است (وَابْتَغُوا إِلَیْهِ الْوَسِیلَةَ) میگوید وسیله پیدا کنید اما چه چیزی وسیله است این را قرآن باید مشخص کند و روایات ما بگوییم چون (وَابْتَغُوا إِلَیْهِ الْوَسِیلَةَ) است توسّل حق است این تمسّک به عام در شبهه ی مصداقیه خود عام است این (وَابْتَغُوا إِلَیْهِ الْوَسِیلَةَ) میگوید وجهالجمله توسّل حق است اما به چه چیزی گاهی (وجعلت الإقرار لاذبن وسیلتی) اقرار وسیله است، توبه وسیله است، اعتقاد به توحید وسیله است، ولایت اهل بیت وسیله است، غدیر وسیله است اینها به وسیله ی ادله ی خارجی مشخص میشود اما (وَجَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنَا) این خودش مصداق خارجی مشخص کرده فرمود اینها هادیانِ به امرند مصداق کاملش ارواح اهل بیت(علیهم الصلاة و علیهم السلام) هستند.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
(وَجَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنَا وَأَوْحَیْنَا إِلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیْرَاتِ وَإِقَامَ الصَّلاَةِ وَإِیتَاءَ الزَّکَاةِ وَکَانُوا لَنَا عَابِدِینَ (73) وَلُوطاً آتَیْنَاهُ حُکْماً وَعِلْماً وَنَجَّیْنَاهُ مِنَ الْقَرْیَةِ الَّتِی کَانَتْ تَعْمَلُ الْخَبَائِثَ إِنَّهُمْ کَانُوا قَوْمَ سَوْءٍ فَاسِقِینَ (74) وَأَدْخَلْنَاهُ فِی رَحْمَتِنَا إِنَّهُ مِنَ الصَّالِحِینَ (75) وَنُوحاً إذْ نادی رَبَّهُ فَاستَجَبْنا لَهُ فَنَجِّیْناهُ وَأَهْلَهُ مِنَ الْکَرْبِ الْعَظِیمِ (76) وَنَصَرْنَاهُ مِنَ الْقَوْمِ الَّذِینَ کَذَّبُوا بِآیَاتِنَا إِنَّهُمْ کَانُوا قَوْمَ سَوْءٍ فَأَغْرَقْنَاهُمْ أَجْمَعِینَ (77)
سنّت حنفیهی انبیای ابراهیمی را این بخش از آیات مشخص میکند برای اینکه فرمود ما ابراهیم و لوط را نجات دادیم به او اسحاق و یعقوب دادیم بعد فرمود اینها مستمرّاً بندگان خدا بودند (وَکَانُوا لَنَا عَابِدِینَ) هم عبادت اینها استمرار داشت و هم توحید اینها برای اینکه هم (وَکَانُوا) ذکر شده است هم (لَنَا) بر (عَابِدِینَ) مقدم شد که فرمود: (وَکَانُوا لَنَا عَابِدِینَ) نه «کانوا عابدین لنا» این تقدیم (لَنَا) مفید حصر است آن تعبیر (کَانُوا) هم مفید استمرار. منتها یک وقت بحث در این است که عبادتهای اینها همیشه برای خدا بود و همیشه اینها عبادت میکردند که مضمون این آیه است. یک وقت است انسان میخواهد بگوید که تمام شئون اینها عبادت بود استفاده ی این مطلب از این آیه دشوار است استفاده ی مطلب از آیه ی (إِنَّ صَلاَتِی وَنُسُکِی وَمَحْیَایَ وَمَمَاتِی لِلّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ) آسان است این یک, و استفاده ی این مطلب از دعای نورانی «کمیل» ممکن است که «و حالی فی خِدْمَتِکَ سَرمداً» این دو طایفه از ادله ی قرآنی و روایی میشود استفاده کرد که اینها دائماً به یاد خدا هستند کسی که نشستنش رو به قبله است, کسی که دائماً باوضوست, کسی که هیچ کاری را انجام نمیدهد مگر اینکه «بسم الله» میگوید و معنای «بسم الله» گفتنِِ قبل از کار این است که این کلمه ی نورانی یک قرنطینه است اینکه به ما میگویند هر کاری میکنید به نام خدا باشد این یک قرنطینه است برای اینکه انسان کارِ مکروه یا حرام را که نمیتواند به نام خدا انجام بدهد بگوید «بسم الله الرحمن الرحیم» آن وقت یک کار مکروه یا حرامی انجام بدهد قهراً کارها یا مستحب است یا واجب چنین افرادی مصداق «و حالی فی خدمتک سرمداً» هستند, چنین افرادی مصداق (إِنَّ صَلاَتِی وَنُسُکِی وَمَحْیَایَ وَمَمَاتِی لِلّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ) هستند غذا خوردن آنها هم بر اساس «قوّ علی خِدمتک جوارحی» است نه اینکه غذا میخورند که لذّت ببرند نکاح اینها مستحضرید برخیها همسر انتخاب میکنند که غریزه را تأمین کنند برخیها همسر انتخاب میکنند که گفته ی پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) را امتثال کنند حضرت با چشمِ ملکوت به نکاح نگاه میکند فرمود: «مَن تَزَوَّجَ فقد أحرز نصف دینه» آن وقت این نکاح ملکوتی کجا آن نکاحِ حیوانی کجا اگر «مَن تَزَوَّجَ فقد أحرز نصف دینه» مطلوب شد که مهمترین لذّت نزد مردم لذّت نکاح است اگر نکاح حفظ دین شد که انسان نه نامحرم را نگاه کند نه نامحرمی او را نگاه کند این میشود (لِلّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ) بنابراین آنکه در دعای «کمیل» میگوید «و حالی فی خدمتک سرمدا» یا آن آیه را میخواهد درباره ی خود پیاده کند که نه تنها صلات و مناسک حج و عُمره و امثال ذلک (لِلّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ) بلکه «حیاتی و مماتی لله ربّ العالمین» این با آن نگاه دارد نگاه میکند هم با نگاهِ «قوّ علی خدمتک جوارحی» کنار سفره مینشیند هم با «مَن تَزَوَّجَ فقد أحرز نصف دینه» نکاح میکند چنین آدمی البته «خوشا آنان که دائم در نمازند» این دائمالصلاة است.
روایت مرحوم صاحب وسائل نقل کردهاند که اگر کسی دائماً به یاد خدای سبحان باشد این جزء کسانی است که (الَّذِینَ هُمْ عَلَی صَلاَتِهِمْ دَائِمُونَ) اینها دائمالصلاتاند آنکه میگویند «خوشا آنان که دائم در نمازند» نه یعنی کسب و کارش را رها میکند نه کشاورزی دارد, دامداری دارد, تجارت دارد, درس و بحث دارد ولی همه ی اینها (لِلّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ) است.
سنّت انبیای ابراهیمی همین است که (کَانُوا لَنَا عَابِدِینَ) هست, (إِنَّهُ مِنَ الصَّالِحِینَ) هست و اقامه ی صلات دارند ایتای زکات دارند و مانند آن, و به جایی رسیدند که کارِ فرشتهها را انجام میدهند و افراد دیگر را به عنایت الهی هدایت میکنند با یک دست افراد را هدایت میکنند سخنرانی میکنند, کتاب مینویسند, تألیف و تعلیم و تربیت دارند با یک دست دیگر هم به اینها پاداش و جایزه میدهند آن هدایت تشریعی که عام است همگان را هدایت میکند کسی نیست که از هدایت تشریعی و ابتدایی اینها بیبهره باشد مگر اینکه کسی خودش را محروم بکند وگرنه اینها مظهر آن رحمتِ رحمانیهاند همه را دارند هدایت میکنند با دست دیگر هم دست پُر میآیند آن جایزه دستشان است اگر کسی هدایت ابتدایی را محترم شمرد و عمل کرد و چند قدم پیشرفت کرد یک هدایت پاداشی به او میدهند قلب او را به سَمتی گرایش میدهند میبینید بعضیها حوصله ی درس خواندن را ندارند, بعضیها حوصله ی گوش کردن حرفهای دیگر را ندارند, حوصله ی دیدن بعضی از سریالها را ندارند این گرایش است دیگر این (جَزَاءَ بِمَا کَانُوا یَکْسِبُونَ) است این نظیر ذوق نیست که همگان یکسان باشند این چیزی است که انسان محصول اعمال گذشته ی خودش را میگیرد, بنابراین این هدایت, هدایت ایصالِ طریق است.
فرمایش سیدناالاستاد درباره هدایت ایصالِ طریق که این ایصال طریق هم رایگان نیست میبینید خدا یک مهمان را که دعوت میکند یک عدّه را میفرستد دنبالشان وسیله ی نقلیه هم فراهم میکند یک عدّه راه باز است هر که بخواهد بیاید میآید اما خواص را که دعوت میکند یک عدّه را میفرستد دنبال آنها این انبیای الهی فرستادههای خدایند در کنار دلهای مردان وارسته بنابراین نه جبری در کار هست نه تبعیضی در کار هست نه تفاوت بیجایی در کار است و مانند آن, انبیای ابراهیمی این طور هستند و چقدر وجود اهل بیت برای این سرزمین نافع که اینها همین انبیای ابراهیمی همین توحید را منتشر کردند در خاورمیانه بخشهای وسیعی از اینها هم رفته به این قسمتهای آسیا در هند بخشی هم رفته در یونان بخشهایی هم در این منطقه ی حجاز و ایران و شامات و اینها مانده است آنجا که راه اهل بیت رسیده که فرمودند: «داخلٌ فی الأشیاء لا بالممازجه» این حرفهای توحیدی مصونِ از شرک رواج پیدا کرد آنجا که اهل بیت علی و اولاد علی(علیهم السلام) حضور نداشتند همین مسائل توحیدی که خدا همه جا حضور دارد خدا مطلق است جایی از خدا خالی نیست همین حرفها بدون مفسّر و بدون مبیّن و بدون معلّم رفته در سرزمین هند شده برهما و برهمن و شرکآلود همین حرفها بود این رفته آنجا «داخلٌ فی الأشیاء بالممازجه» شد اما شما ببینید قدم به قدم در سخنرانیهای آنها در نامههای آنها در درسهای اهل بیت این است که «داخلٌ فی الأشیاء لا بالممازجه» حلول نیست، اتّحاد نیست، امتزاج نیست، بستگی نیست، تقیید نیست اینها آمده این اوصاف سلبی را ذکر کردند لذا موحّدان ایران مصون ماندند به برکت همین تعلیمات، حکما همینها را گرفتند ما در ایران به لطف الهی آن مسئله ی شرک و اینها را اصلاً بعد از اسلام نداشتیم اما شما وقتی الیوم هم وارد سرزمین هند میشوید میبینید این ابتلاعات هست. خب، اینها انبیای ابراهیمی بودند که راههایشان را مشخص کردند.به وسیلهی همین انبیای ابراهیمی حل شد دیگر تا آنهایی که اینها را نپذیرفتند آلوده بودند آنهایی که الآن باید این دینشناسان این مراکز ادیانشناسی به اصطلاح اینها مشخص کنند که جناب زرتشت معاصر با کدام یک از سلاطین ایران بود یک، و چون جزء انبیای اولواالعزم نیست زیر پوشش کدام یک از انبیای اولواالعزم بود دو، یقیناً بعد از وجود مبارک ابراهیم است.
وجود مبارک ابراهیم از انبیای اولواالعزم است کلّ خاورمیانه الآن زیر پوشش هدایت ابراهیمی است وجود مبارک پیغمبر اسلام(صلّی الله علیه و آله و سلّم) که مُتمِّم و مکمِّل همه ی حرفهاست همین را تکمیل کرده و ائمه(علیهم السلام) هم همین را تبیین کردند ولی بالأخره اگر ایران سهمی از این معارف دارد به برکت انبیایی است که در خاورمیانه آمدند و همه ی اینها زیرمجموعه ی وجود مبارک ابراهیم خلیلاند دیگر، اگر اینها نبودند آن وقت آن شعر صادق بود که «گر نبودی کوشش احمد تو هم میپرستیدی چو اجدادت صنم» همین بود دیگر ولی اینکه میبینید الآن در طیّ این 1400 سال ایران به لطف الهی نظیر هند آلوده به برهما و برهمن و امثال ذلک نیست برای اینکه این خطبههای نورانی اهل بیت قدم به قدم این صفات سلبیه را مشخص کردند «داخلٌ فی الأشیاء لا بالممازجه» این «لا بالممازجه» جزء محکمات روایات ماست. خب، بعد از اینکه جریان حضرت ابراهیم را ذکر فرمود از لوط(سلام الله علیه) سخنی به میان آورد این کلمه ی (لُوطاً) که منصوب است میتواند منصوب باشد به (آتَیْنَاهُ) قبل که به (آتَیْنَاهُ) بعد تفسیر میشود ولی آن لوطی که در آیه ی 71 منصوب است که فرمود: (وَنَجَّیْنَاهُ وَلُوطاً إِلَی الْأَرْضِ الَّتِی) این لوط اگر مثل حضرت ابراهیم در معرض تهدید بود مفعولبه میشود یعنی ما لوط را نجات دادیم و اگر مثل حضرت ابراهیم در معرض تهدید نبود کسی کاری به لوط نداشت این منصوب بودنش به صورت مفعولمعه است نه مفعولبه یعنی «ونجّیناه مع لوطٍ» وگرنه کسی با لوط کاری نداشت او برادرزاده حضرت بود و به او هم ایمان آورد. خب، آیه ی 71 (وَنَجَّیْنَاهُ وَلُوطاً) اگر حضرت لوط(سلام الله علیه) در معرض تهدید بود این میشود مفعولبه و اگر در معرض تهدید نبود میشود مفعولمعه اما این (لُوطاً) که در آیه ی محلّ بحث امروز یعنی آیه ی 74 منصوب است این به (آتَیْنَا) قبل منصوب است که با (آتَیْنَاهُ) بعد تفسیر میشود (وَلُوطاً آتَیْنَاهُ حُکْماً وَعِلْماً) اینجا یا منظور از این حکم حکمت است که علمِ خاص است و ذکر خاص قبل از عام مثل ذکر خاص بعد از عام برای اهمیت است که در (وَیُعَلِّمُهُمُ الْکِتَابَ وَالْحِکْمَةَ) هم این احتمال هست یا نه، حُکم حاکمیّت در قضاست یا حَکَمیّت در قضاست احتمال دوم, یا حاکمیّت سیاسی است احتمال سوم, که بالأخره اگر حاکمیّت سیاسی بود یا حَکَمیّت در قضا بود در مقابل علم است وجود میارک لوط هم همین طور بود (وَلُوطاً آتَیْنَاهُ حُکْماً وَعِلْماً وَنَجَّیْنَاهُ مِنَ الْقَرْیَةِ الَّتِی کَانَتْ تَعْمَلُ الْخَبَائِثَ).
یکی از محتملات این است که ما به او نبوّت دادیم ولی خب به قرینه ی (یُعَلِّمُهُمُ الْکِتَابَ وَالْحِکْمَةَ) این بعد از نبوّت است یعنی آن انبیا که دارای نبوّتاند معلّم حکمت و کتاباند اینکه فرمود: (وَلُوطاً آتَیْنَاهُ حُکْماً وَعِلْماً) میتواند همان حکمت باشد که نبوّت است که مصداق کاملش نبوّت است و هم حاکمیّت باشد و هم حَکَمیّت. خب, فرمود ما او را از قریهای که اعمال زشت انجام میدادند نجات دادیم قریه عمل زشت نمیکند منظور اهل قریه است نظیر (وَاسْأَلِ الْقَرْیَةَ) یعنی «وسئلوا أهل القریه» شاهد این مطلب هم این است که فرمود: (إِنَّهُمْ کَانُوا قَوْمَ سَوْءٍ فَاسِقِینَ) با اینکه قبلاً از آن ملّت و قوم سخنی به میان نیامده ولی میفرماید: (إِنَّهُمْ) معلوم میشود که منظور قریه نیست بلکه اهل قریه است پس طبق این دو شاهد منظور اهل قریهاند (وَلُوطاً آتَیْنَاهُ حُکْماً وَعِلْماً وَنَجَّیْنَاهُ مِنَ الْقَرْیَةِ الَّتِی کَانَتْ تَعْمَلُ الْخَبَائِثَ) چرا اینها کارهای خبیث انجام میدهند.خب نه, این درست است که از این قریه نجات دادند ولی تعلیل قرآن این است که این قریه کارِ بد میکرد این (کَانَتْ) نه «کانوا», (کَانَتْ) این قریه (تَعْمَلُ الْخَبَائِثَ) معلوم میشود منظور اهل قریه است به قرینه اینکه قریه کار بد نمیکند چه اینکه کار خوب هم نمیکند شاهد دوم هم تعبیر (إِنَّهُمْ کَانُوا) که ضمیر جمع مذکّر سالم آورد (إِنَّهُمْ کَانُوا قَوْمَ سَوْءٍ فَاسِقِینَ) این قریه را گفتند به نام سَدوم است.
سدوم هم نام قریه است هم نام آن قاضی است که حکم کرده به جواز این عمل شنیع و مستحضرید الآن هم که میبینید در بخشی از کشورهای غربی این عملِ شنیع رسمیّت پیدا میکند به وسیله ی همین دانشمندان سوئی است که دنیا را خریدند و آخرت را فروختند بعضیها خواستند بگویند این سدوم اسم آن قاضی و آن حاکمی است که فتوا به حلیّت این کار داد ولی نه, این سدوم اسم آن قریه است و اسم آن قاضی هم همین هست مشترکِ لفظی است ولی بالأخره آن قریه به نام سدوم است.
منشأ فتنهها همین درسخواندههای بیعقل و بیدیناند (تَعْمَلُ الْخَبَائِثَ إِنَّهُمْ کَانُوا قَوْمَ سَوْءٍ فَاسِقِینَ ٭ وَأَدْخَلْنَاهُ فِی رَحْمَتِنَا) ما وجود مبارک لوط را داخل در رحمت کردیم آن رحمت عامّه که (وَسِعْتَ کُلَّ شَیْءٍ) که فراگیر است آن رحمت خاصّه که نبوّت است و علم است و حکمت که به اینها دادیم به اینها رحمت دادیم اما هماکنون اینها را غرق رحمت کردیم اینها را در رحمت فرو بُردیم که نه اینکه به اینها رحمت دادیم بلکه اینها را وارد رحمت کردیم (وَأَدْخَلْنَاهُ فِی رَحْمَتِنَا إِنَّهُ مِنَ الصَّالِحِینَ) چون جزء صالحین بود ما او را وارد حوزه ی رحمت خاصّ خودمان کردیم. جریان حضرت لوط آن طوری که در سوره ی مبارکه ی «هود» بحثش مفصّل گذشت از آیه ی 77 شروع شد آیه ی 77 سوره ی مبارکه ی «هود» تا آیه ی 83 چون قصّه ی لوط و مشکلات لوط و راه نجات لوط و امثال ذلک آنجا گذشت دیگر حرفِ جدیدی اینجا نیست تا تکرار بشود و مطلب جدیدی را هم این قسمت از آیات اشاره نکرده. بعد فرمودند خب مستحضرید اینکه انبیای ابراهیمی (وَأَوْحَیْنَا إِلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیْرَاتِ) که خود لوط هم جزء همین بزرگان است که مردم را به امر الهی دعوت میکند قبلاً در همین سوره ی مبارکه ی «انبیاء» آیه ی 26 و 27 در وصف فرشتهها گذشت که فرشتهها بدون اذن خدا نه کاری میکنند نه حرفی میزنند این یک, در زیارت جامعه ی کبیر درباره ی وصف اهل بیت(علیهم السلام) هم همین وصف ملائکه آمده که اینها (لاَ یَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَهُم بِأَمْرِهِ یَعْمَلُونَ) این دو, یعنی اهل بیت(علیهم السلام) نه بدون اذن خدا حرف میزنند نه بدون اذن خدا کار میکنند این دوتا آیه ی 26 و 27 سوره ی مبارکه ی «انبیاء» که قبلاْ بحثش گذشت با آن جملههای نورانی زیارت جامعه یکی است (بَلْ عِبَادٌ مُّکْرَمُونَ ٭ لاَ یَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَهُم بِأَمْرِهِ یَعْمَلُونَ) این مضمون را شما در زیارت جامعه برای ائمه میبینید خب اینها ائمه ما هم جزء همان سلسلههای پاکان و قدّیسون انبیای ابراهیمیاند بعضی نبوّت دارند بعضی امامت دارند و مانند آن که (وَأَوْحَیْنَا إِلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیْرَاتِ) اگر اینچنین باشد بدون اذن ذات اقدس الهی نه سخنی دارند و نه کاری انجام میدهند. خب, درباره ی حضرت نوح فرمود: (وَنُوحاً) این نوح که منصوب است نه نظیر (وَلُوطاً) که منصوب مفعولمعه باشد نه نظیر (وَلُوطاً) است که در این آیه (وَآتَیْنَاهُ) که مفعولبه باشد بلکه منصوب است به «اُذْکُر» که مفعولبه «اُذْکُر» است یعنی «اُذکر نوحاً» «وَ اُذْکُر نوحاً» چه موقع (إذْ نادی رَبَّهُ) چون این سوره ی مبارکه ی «انبیاء» به نام انبیا نامیده شد چون تقریباً نام هفده پیامبر در این سوره ی مبارکه آمده است و در بخشی از همین سوره یعنی آیه ی 35 آمده است (وَمَا أَرْسَلْنَا مِن قَبْلِکَ مِن رَّسُولٍ إِلَّا نُوحِی إِلَیْهِ أَ نَّهُ لاَ إِلهَ إِلَّا أَنَا فَاعْبُدُونِ) این به منزله ی متن است آن وقت نام هفده پیامبر را میبرند و درباره ی برخیها با شرح مبسوطتری ذکر میکنند که این به منزله ی شرح آیه ی 35 است الآن هم اینجا در جریان نوح هم این قسمت را ذکر میفرماید: (وَنُوحاً إذْ نادی رَبَّهُ) یعنی قبل از لوط, قبل از ابراهیم چون حضرت نوح مقدّم بر اینها بود این ندا داد ما هم اجابت کردیم ندای او چه بود و اجابت ما چه بود فرمود او ندا داد ما اجابت کردیم (فَنَجِّیْناهُ وَأَهْلَهُ مِنَ الْکَرْبِ الْعَظِیمِ ٭ وَنَصَرْنَاهُ مِنَ الْقَوْمِ الَّذِینَ کَذَّبُوا بِآیَاتِنَا إِنَّهُمْ کَانُوا قَوْمَ سَوْءٍ فَأَغْرَقْنَاهُمْ أَجْمَعِینَ) خب.
ندای وجود مبارک نوح چه بود, آن را در سوره ی مبارکه ی «قمر» مشخص کرد که نوح اینچنین دعا کرد آیه ی نُه و ده سوره ی مبارکه ی «قمر» این است (کَذَّبَتْ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نُوحٍ فَکَذَّبُوا عَبْدَنَا وَقَالُوا مَجْنُونٌ وَازْدُجِرَ ٭ فَدَعَا رَبَّهُ أَنِّی مَغْلُوبٌ فَانتَصِرْ) دعای حضرت نوح عرض کرد خدایا! اینها مرا مغلوب کردند گفتار من که اثر نکرده و چند نفر بیشتر به من ایمان نیاوردند من 950 سال تلاش و کوشش کردم از طرف من مضایقهای نیست ولی اینها (لاَ یَلِدُوا إِلَّا فَاجِراً کَفَّاراً), (رَّبِّ لاَ تَذَرْ عَلَی الْأَرْضِ مِنَ الْکَافِرِینَ دَیَّاراً) برای اینکه (إِنَّکَ إِن تَذَرْهُمْ یُضِلُّوا عِبَادَکَ وَلاَ یَلِدُوا إِلَّا فَاجِراً کَفَّاراً) بعد عرض کرد (فَدَعَا رَبَّهُ أَنِّی مَغْلُوبٌ فَانتَصِرْ) اصرار ما بر خواندن این (فَانتَصِرْ) برای این است که خدا میفرماید ما او را از قومش نصرت دادیم معمولاً نمیگویند ما فلان پیامبر را از آن گروه نصرت دادیم میگویم بر آن گروه نصرت دادیم او را پیروز کردیم ظفرمند کردیم این تعبیری که در آیه ی محلّ بحث آمده است که فرمود: (وَنَصَرْنَاهُ مِنَ الْقَوْمِ الَّذِینَ) «نَصَره مِن القوم» نیست نصرِ در جبهه ی جنگ است و ظفر بر آن قوم است نه نصرِ از آن قوم سرّش این است که وجود مبارک نوح انتصار کرده عرض کرد (فَدَعَا رَبَّهُ أَنِّی مَغْلُوبٌ فَانتَصِرْ) انتصار یعنی انتقام «إنْتَصَرَ» یعنی «إنْتَقَم» الآن هم که میگویند انتصار, انتصار یعنی انتقامگیری خب, عرض کرد خدایا! من مغلوب این قومم انتقام مرا از این قوم بگیر, اگر کسی إنتصَرَ یعنی طلب انتقام کرد آن شخص در جواب میگوید «فَنَصَرْتُهُ» که آن نصر در قبال انتصار, این انتصار متابعه ی آن نصر است اگر عرض کرد (أَنِّی مَغْلُوبٌ فَانتَصِرْ) خدا میفرماید: (فَانتَصِرْ) او نسبت به ما انتصار کرد ما هم نصرت دادیم یعنی انتقام گرفتیم بنابراین اگر کلمه ی «نَصْر» با «مِن» استعمال شد که (نَصَرْنَاهُ مِنَ الْقَوْمِ) یعنی این قوم مُنتصَرمنهاند وجود مبارک نوح مُنتصِر است یعنی درخواستکننده ی انتقام است ما هم ناصریم یعنی مُنتقِم (وَنَصَرْنَاهُ) در برابر آن انتصاری است که او خواسته (فَدَعَا رَبَّهُ أَنِّی مَغْلُوبٌ فَانتَصِرْ) ما هم نصرت دادیم پس این «نَصَرَ» در مقابل «انتصر» است (وَنَصَرْنَاهُ مِنَ الْقَوْمِ الَّذِینَ کَذَّبُوا بِآیَاتِنَا إِنَّهُمْ کَانُوا قَوْمَ سَوْءٍ) همان طوری که انبیای ابراهیمی (کَانُوا لَنَا عَابِدِینَ) در درازمدت اینچنین بودند قوم نوح هم (کَانُوا قَوْمَ سَوْءٍ) در درازمدّت اینچنین بودند برای اینکه 950 سال بالأخره این آلودگی برای اینها استمرار داشت (فَأَغْرَقْنَاهُمْ أَجْمَعِینَ) همهشان را غرق کردیم مگر اینکه حضرت نوح با ذریّه ی او به استثنای همسر و فرزند او. در جریان غرق هم در سوره ی مبارکه ی «نوح» دارد که (أُغْرِقُوا فَأُدْخِلُوا نَاراً) همین قصّه در سوره ی مبارکه ی «هود» چون قبلاً گذشت اینجا تکرار نمیکنیم ولی آنجا اشاره شد که وجود مبارک نوح وقتی درخواست کرد آن طوفان نوح را به عنایت الهی خدا ایجاد کرد فرمود این قومِ نوح غرق شدند در همان آب رفتند در آتش (أُغْرِقُوا فَأُدْخِلُوا نَاراً) نه «ثمّ ادخلوا نارا» نه اینکه این آبها خشک شده, زمین خشک, آبها فرو رفته (یَا أَرْضُ ابْلَعِی مَاءَکِ وَیَا سَماءُ أَقْلِعِی وَغِیضَ الْمَاءُ وَقُضِی الْأَمْرُ وَاسْتَوَتْ عَلی الْجُودِیِّ) وقتی خشک شده اینها سوختند خیر, در همان آب رفتند در آتش معلوم است آتشِ برزخی در آب هم هست حالا اگر کافری در دریا غرق شد اینچنین نیست که شب اول قبر نداشته باشد قبرش «حُفْرة مِن حُفَرِ النیران» نباشد که, اگر (نَارُ اللَّهِ الْمُوقَدَةُ) است, اگر (تَطَّلِعُ عَلَی الْأَفْئِدَةِ) است در آب هم هست آنجا چون فرمود: (أُغْرِقُوا فَأُدْخِلُوا نَاراً) یعنی این ترتیب هست بلافاصله, چون ترتیب هست بلافاصله قبر اینها که در دریاست در آب است آتش هم همانجاست آنوقت معلوم میشود آتش را انسان به همراه خودش میبرد که أعاذنا الله من شرور أنفسنا و سیّئات أعمالنا. «و الحمد لله ربّ العالمین»
(وَدَاوُدَ وَسُلَیْمَانَ إِذْ یَحْکُمَانِ فِی الْحَرْثِ إِذْ نَفَشَتْ فِیهِ غَنَمُ الْقَوْمِ وَکُنَّا لِحُکْمِهِمْ شَاهِدِینَ (78) فَفَهَّمْنَاهَا سُلَیْمانَ وَکُلّاً آتَیْنَا حُکْماً وَعِلْماً وَسَخَّرْنَا مَعَ دَاوُدَ الْجِبَالَ یُسَبِّحْنَ وَالطَّیْرَ وَکُنَّا فَاعِلِینَ (79) وَعَلَّمْنَاهُ صَنْعَةَ لَبُوسٍ لَکُمْ لِتُحْصِنَکُم مِن بَأْسِکُمْ فَهَلْ أَنتُمْ شَاکِرُونَ (80) وَلِسُلَیْمانَ الرِّیحَ عَاصِفَةً تَجْرِی بِأَمْرِهِ إِلَی الْأَرْضِ الَّتِی بَارَکْنَا فِیهَا وَکُنَّا بِکُلِّ شَیْءٍ عَالِمِینَ (81)
بعد از اینکه در همین سوره ی مبارکه ی «انبیاء» آیه ی 25 نامی از مطلق انبیا(علیهم السلام) بُرد به عنوان متن آن را شرح کرده است شرحی که برای آیه ی 25 هست با ذکر تقریباً هفده پیامبر(علیهم السلام) بعضی اجمالاً بعضی تفصیلاً شرح برنامه ی آنها را ارائه فرمود در آیه ی 78 به بعد جریان داود و سلیمان(سلام الله علیهما) را مطرح میکند.
ترتیب انبیا ترتیبِ زمانی و تاریخی نیست چه اینکه در جریان حضرت ابراهیم و لوط و نوح(سلام الله علیهم) ترتیبشان تاریخی نبود برای اینکه نوح(سلام الله علیه) قبل از ابراهیم و لوط بود ولی جریان ابراهیم و لوط(علیهما السلام) را قبل از جریان نوح(سلام الله علیه) ذکر کردند اینجا هم نسبت به انبیای بعدی همین طور است. فرمود: (وَدَاوُدَ وَسُلَیْمَانَ) این داود و سلیمان که منصوباند یا ناصبشان (آتَیْنَا) است که در آیه ی 79 خواهد آمد یا منصوب به فعل مقدّرند یعنی «واذکر داود و سلیمان» به یاد داود و سلیمان باش و از قصّه ی آنها برای مردم نقل بکن که آنها عبرت بگیرند و حکمت بیاموزند. قبل از اینکه این بحثهای اخیر مطرح بشود چند سؤالی مربوط به (وَجَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنَا) ارائه شد.
مطلب اول اینکه مستحضرید که همه ی انبیا(علیهم السلام) به اذن خدا و به دستور خدا مردم را هدایت میکنند آن هدایت به امر تشریعی خداست اما اینکه فرمود ما ابراهیم و لوط و اسحاق و یعقوب و اینها را ائمهای قرار دادیم که به امر ما هدایت میکند و در جریان حضرت ابراهیم هم در پایان عمر مبارکش فرمود: (إِنِّی جَاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِمَاماً) معلوم میشود آن امامت, رهبری تشریعی نیست چون رهبری تشریعی را قبلاً هم داشتند این رهبری تکوینی است که بتوانند مظهر مقلّبالقلوب باشند در دلهای اثر بگذارند به امر الهی.
مطلب دوم آن است که این امر گاهی در مقابل خَلق قرار میگیرد خلق در قرآن کریم گاهی مطلق است مثل (اللَّهُ خَالِقُ کُلِّ شَیْءٍ) هر چه مصداق شیء است مخلوق الهی است چه مادّی چه مجرّد, چه ارواح چه ابدان, چه ملائکه چه انس و مانند آن, (اللَّهُ خَالِقُ کُلِّ شَیْءٍ) خلقتِ به این معنای جامع مقابل ندارد مجرّد و مادّی همه مخلوق خدایاند خلق به معنای دیگر که زیرمجموعه ی خلقِ به معنی اول است مقابل دارد که گفته میشود (أَلاَ لَهُ الْخَلْقُ وَالْأَمْرُ) چون تفصیل قاطع شرکت است مقصود از این خلق مقابل امر است نه شامل امر این هم دو مطلب.
آن امری که در مقابل خلق است که در این کریمه ی (أَلاَ لَهُ الْخَلْقُ وَالْأَمْرُ) مطرح است یا امر به معنی تدبیر است یعنی خدای سبحان آفرید پس خالق است, میپروراند پس آمر است امر یعنی تدبیر و راهنمایی کردن و مدیریت نمودن, اگر امر به معنای تدبیر باشد بازگشتش به پروردگاری خداست و در مقابل خلق است که بازگشتش به آفریدگاری خداست خدا آفرید و میپروراند آفرینش به «کان» تامّه برمیگردد پرورش به «کان» ناقص, اما اگر گفتیم امر که در مقابل خلق قرار گرفته (أَلاَ لَهُ الْخَلْقُ وَالْأَمْرُ) همان امری است که در بخش پایانی سوره ی مبارکه ی «یس» و آیات دیگر آمده که (إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَیْئاً أَن یَقُولَ لَهُ کُن فَیَکُونُ) امر چیزی است که زمان و مدّت و امثال ذلک نیاز ندارد یک امرِ دفعی است منزّه از تدریج است در جریان حضرت عیسی و آدم(سلام الله علیهما) میفرماید: (مَثَلَ عِیسَی عِندَ اللّهِ کَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِن تُرَابٍ ثُمَّ قَالَ لَهُ کُن فَیَکُونُ) خب, خلقتی که به تراب برمیگردد زماندار است و تدریجی است اما آفرینشِ روح یک امر تدریجی نیست دفعی است پس اگر امر در مقابل خلق بود این امر گاهی به معنی تدبیر است که بازگشتش به پروردگاری خداست گاهی هم به قِسمی از اقسام مخلوقات است یعنی آنچه را که مربوط به عالَم مادّه و طبیعت است عالَم خلق است آنچه به عالم مجرّدات مرتبط است عالم امر است آنگاه (وَیَسْأَلُونَکَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّی) میتواند بر اساس این باشد که با (کُن فَیَکُونُ) حل است مثل اینکه جریان حضرت آدم را میفرماید ما او را خلق کردیم بعد گفتیم (کُن فَیَکُونُ) یعنی بدنش زماندار است ولی روحش منزّه از زمان است.
مطلب بعدی آن است که کار ذات اقدس الهی در بخش خلقت با زمان همراه است میفرماید: (خَلَقَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ وَمَا بَیْنَهُمَا فِی سِتَّةِ أَیَّامٍ) شش مرحله انجام شد مثلاً, یا تأمین ارزاق مردم در فصول چهارگانه است که فرمود: (وَقَدَّرَ فِیهَا اقْوَاتَهَا فِی أَرْبَعَةِ أَیَّامٍ) این (فِی أَرْبَعَةِ أَیَّامٍ) را با فصول چهارگانه تطبیق کردند بر اساس قالب معموره. خب, اینها امور تدریجی است آنجا که میفرماید: (إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَیْئاً أَن یَقُولَ لَهُ کُن فَیَکُونُ) معلوم میشود منزّه از تدریج است پس ذات اقدس الهی دو نحوه خلقت دارد دو نحوه کار دارد یک نحوه تدریجی است که فرمود: (خَلَقَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ وَمَا بَیْنَهُمَا فِی سِتَّةِ أَیَّامٍ) یا (وَقَدَّرَ فِیهَا اقْوَاتَهَا فِی أَرْبَعَةِ أَیَّامٍ) یک خلقت و کاری هم دفعی است که فرمود: (إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَیْئاً أَن یَقُولَ لَهُ کُن فَیَکُونُ) اگر امر به این معنا باشد دیگر به تکوین برمیگردد یک, منزّه از تدریج است دو, و ظاهراً آیه ی (وَجَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنَا) به این قسمت برمیگردد سه. اما در بحثهای قبل داشتیم این روایت از غرر روایات ماست ولی یادم نیست که مُسنَد باشد به طور مُرسَل در کتابهای اهل حکمت و فلسفه هست که وجود مبارک معصوم(سلام الله علیه) فرمود: «کلّ ما» نه «کلّما», «کلّ ما مَن یَستموع و أدقّ معانی فی أوهامکم و کذا و کذا فهو مخلوقٌ مِثلکم مردودٌ إلیکم» هر چه را که شما با علم حصولی بررسی میکنید این یک صورت ذهنی است که نفس آن را انشاء کرده و آفریده این خدا نیست این حکایتی از بیرون میکند بیرون را شما با علم شهودی باید تأمین کنید این روایت را اگر سندی داشته باشد پیدا بکنید از آن غرر روایات ماست بسیار بسیار خوب, ولی بزرگان اهل حکمت مثل مرحوم میرداماد و اینها این را در کتابهای فلسفیشان نقل کردند به عنوان روایت ولی من یادم نیست هنوز سندی برای این پیدا شده باشد مطلب بسیار مطلب دقیقی است.
اهل بیت(علیهم السلام) کونِ جامع شدند اینها میتوانند به فیض منبسط راه پیدا کنند کلّ آنچه در عالَم هست انسان میتواند به او راه پیدا کند چون انسان به اصطلاح اهل معرفت کونِ جامع است یک, کون جامع حَضَرات خَمس را در بردارد دو, یکی از حَضرات خمس خود مقام انسانیّت است سه, این انسانِ کامل هم خودش را درک میکند هم آغاز و انجام عالَم را که فیض خدا هستند درک میکند البته نسبت به ذات اقدس الهی همیشه معرفت با اعتراف همراه است که «ما عرفناک حقّ معرفتک» بزرگان اهل حکمت نظیر مرحوم آقا علی حکیم اینها میفرمودند این سخن را که «ما عرفناک» این «ما عرفناک» را هم مستحضرید که سندی هم برای این پیدا نشده آن «ما عَبَدْناک حقّ عبادتک» که سخن فرشتههاست آن در نهجالبلاغه هست.
بیان نورانی وجود مبارک حضرت امیر(سلام الله علیه) که میفرماید خدای سبحان رسوخ علم ملائکه را در این دانست که اینها اعتراف کردند گفتند: «ما عَبَدْناک حقّ عبادتک» اما این جمله ی معروف این هم به صورت مُرسَل در کتابهای فلسفی هست که وجود مبارک پیغمبر فرمود ائمه مثلاً میگویند «ما عرفناک حقّ معرفتک» این را هم شما پیدا کنید اگر سند داشت مطلب خوبی است. مرحوم مجلسی(رضوان الله علیه) در بحارالأنوار دارد بعضی آقایان گفتند در بحارالأنوار هست ولی بحارالأنوار یک چیز دیگر است و آنکه مرحوم مجلسی به عنوان حدیث نقل میکند چیز دیگر است در بحارالأنوار اگر شماره داشته باشد یک, دو, سه, چهار معلوم میشود حدیث است اما آنجا که «بیانٌ» دارد فرمایش خود مرحوم مجلسی است یا از دیگران نقل میکند آن در بحارالأنوار نیست در بحارالأنوار نیست یعنی در بحارالأنوار نیست حدیث نیست فرمایش مرحوم خواجه را مرحوم مجلسی در بحارالأنوار به عنوان بیانٌ نقل میکند اینها مراجعه کردند به کامپیوتر و اینترنت و اینها گفتند در بحارالأنوار هست این حدیث نیست وقتی در بحارالأنوار هست که مرحوم مجلسی شماره گذاشته باشد یک, دو, سه, چهار به عنوان حدیث بگوید اما آنجا که به عنوان بیانٌ دارد در اثنای بیان فرمایش بعضیها را مثل مرحوم خواجه را ایشان اینجا نقل میکند که خواجه چنین گفته است که انبیای الهی یا وجود مبارک پیغمبر(علیهم الصلاة و علیهم السلام) میگویند: «ما عرفناک حقّ معرفتک» بنابراین در بحارالأنوار باید باشد یعنی باید شماره داشته باشد در حدیث باشد نه در بیانٌ بحارالأنوار این هم تا حال پیدا نشده آن «کلّ ما من یستمعوا» هم پیدا نشده اگر پیدا بشود آقایان زحمت بکشید بسیار بحث نافعی است. خب, بنابراین این امر میتواند امر تکوینی باشد و نظیر (قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّی) که به بحث تکوین برمیگردد به (کُن فَیَکُونُ) و آیه ی سوره ی مبارکه ی «آلعمران» هم که میفرماید: (إِنَّ مَثَلَ عِیسَی عِندَ اللّهِ کَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِن تُرَابٍ ثُمَّ قَالَ لَهُ کُن فَیَکُونُ) این شاهد است یعنی حضرت آدم را که فرمود: (إِنِّی خَالِقٌ بَشَراً مِن طِینٍ) آن طینش زماندار است تراب بود, طین بود, حمأ مسنون بود, صلصال فخّار بود این کارها تأمین شد (ثُمَّ قَالَ لَهُ کُن فَیَکُونُ) آنجا که (نَفَخْتُ فِیهِ مِن رُوحِی) مطرح است دیگر زماندار نیست میفرماید جریان مسیح(سلام الله علیه) هم مثل بخش آن (کُن فَیَکُونُ) است که با اراده ی تکوینی خدای سبحان در بخش امر سامان میپذیرد این میتواند به آن صورت باشد. خب, حالا قصّه ی داود و سلیمان به طور پراکنده مثل سایر انبیا(علیهم السلام) قصصشان در قرآن کریم آمده برای هر کدام از این دو بزرگوار خداوند خصیصهای ذکر کرده برای داود خصیصهای, برای سلیمان خصیصهای درباره ی داود فرمود: (وَسَخَّرْنَا مَعَ دَاوُدَ الْجِبَالَ یُسَبِّحْنَ وَالطَّیْرَ وَکُنَّا فَاعِلِینَ) درباره ی حضرت سلیمان(سلام الله علیه) که فرمود: (وَلِسُلَیْمانَ الرِّیحَ عَاصِفَةً تَجْرِی بِأَمْرِهِ إِلَی الْأَرْضِ الَّتِی بَارَکْنَا فِیهَا) اینها معجزاتی است که خدای سبحان به این پدر و پسر به این دو بزرگوار عطا کرده است اما آنچه مربوط به این قضیه و حکم است مستحضرید که در جریان خصوص حضرت داود خداوند او را خلیفه ی خود قرار داد برابر آنچه در سوره ی مبارکه ی «ص» آمده آیه ی 26 سوره ی مبارکه ی «ص» این است که (یَا دَاوُدُ إِنَّا جَعَلْنَاکَ خَلِیفَةً فِی الْأَرْضِ فَاحْکُم بَیْنَ النَّاسِ بِالْحَقِّ) که بالصراحه به خلافت حضرت داود تصریح شده, بیان شده.
خلیفهی الهی خب خدا او را خلیفه قرار داد برابر با حکم مستخلفعنه انجام میدهد برابر مِیل و هوای خود حکم نمیکند انبیا(علیهم السلام) در بخشهای دینِ خدا, قانون الهی هیچ کاری از خودشان ندارند هر چه هست به وحی و الهام الهی است حالا یا لفظ و معنا هر دو از خداست مثل قرآن کریم یا لفظ و معنا هر دو از خداست لکن لفظ معجزه نیست گفتند شبیه حدیث قدسی یا معنا از خداست الفاظ را در اختیار خود پیامبر و معصوم قرار داده است نظیر روایات, اما ما یک حکم شرعی که جزء قوانین کلّی دین باشد این را خدای سبحان به پیغمبر یا ائمه(علیهم السلام) واگذار کرده باشد این توضیح میخواهد این روایات تفویض توضیح میخواهد که تفویض شده به اینها یعنی چی, «فَرْض الله» در قبال «فرض النبی» یعنی چه؟ آیا به این معناست که بخشی از دین را خدای سبحان به انسانِ کاملِ معصوم مثل پیغمبر واگذار کرده که پیغمبر بخشی از دین را بر اساس (إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ مِثْلُکُمْ) تدوین کند یا بر اساس (یُوحَی إِلَیَّ) تدوین کند اینچنین نیست که روایات تفویضی که مرحوم کلینی یا دیگران نقل کردهاند بخشی از دین را مثل نماز را, روزه را, رکعات را خداوند به پیغمبر واگذار کرده باشد «بما أنّه بشرٌ مِثلنا» چون اگر این باشد معنایش این است که جامعه ی بشری در بخشی از دین به خدا محتاج نیست به وحی محتاج نیست خودش خودکفاست و اینکه سخنِ صریحی نیست, پس اگر در روایات تفویض مرحوم کلینی نقل کرد دیگران هم نقل کردند که بخشی از دین به وجود مبارک پیغمبر و اهل بیت(علیهم السلام) واگذار شده است به این معناست آن وحی الهی که به پیغمبر شده است در نظام تشریع و از آنجا ترشّح کرده به صورت الهام به ائمه(علیهم السلام) رسیده است آنها چون معصوماند میتوانند این یافتههای الهی را به الفاظی که خودشان صلاح میدانند بیان کنند که روایات از همین قبیل است روایات این طور نیست که اینها «بما أنّه بشرٌ مِثلنا» دارند میگویند که فلان چیز واجب است فلان چیز حرام است وگرنه لازمهاش این است که بخش وسیعی از دین به بشر برگردد و این درست نیست اما این معنا که قرآن لفظ و معنایش برای خدای سبحان است و احدی در او دخل و تصرّف ندارد این حق است گفتند حدیث قدسی لفظ و معنا هر دو برای خداست منتها الفاظ معجزه نیست این هم کسی در او دخالت ندارد روایات احکام و حِکَم هم معانیاش, قوانینش برای خداست الفاظ را به اینها اجازه داده شده که شما با ادبیات مردمی این مطالب را برسانید و چون معصومید و چون عالِمید هم امینِ وحی خدایید و هم محقّقانه تشخیص میدهید که آن معنا را با چه لفظی میشود تأمین کرد بنابراین این طور نیست که بخشی از نماز, بخشی از روزه, بخشی از دین به امام یا پیغمبر واگذار بشود «بما أنّه بشرٌ مِثلنا» بلکه «بما أنّه یوحیٰ إلیه» هست حالا که این شد آن سخنی که مرحوم امینالاسلام در مجمعالبیان دارد و مرحوم مجلسی(رضوان الله علیه) هم در بحارالأنوار دارد حقّانیّت این روشن میشود که انبیا(علیهم السلام) نظیر فقها نیستند که بر اساس اجتهاداتشان احکام شرعی را بیان کنند بلکه احکام شرعی از طرف خدای سبحان آمده آنها نقل میکنند برای مردم مجتهدان و فقها اجتهاد میکنند حالا یا مُصیباند یا مُخطی.
نقل خاندان عصمت و طهارت بر اساس حکم خداست آنچه را که فقها میفهمند بر اساس اجتهاد است «قد یصیبون و قد یخطئون» این را هم مرحوم مجلسی(رضوان الله علیه) ادّعای اجماع کرده هم مرحوم امینالاسلام در مجمعالبیان میفرماید: «عندنا» یعنی عندنا شیعه این طور است خب, پس روایات تفویض مسیرش مشخص میشود که چه چیزی به ائمه(علیهم السلام) واگذار شد.
مطلب بعدی این است که در این قسمتی که به حسب ظاهر موهِم آن است که دوتا حکم بیان شده یکی از طرف داود یکی از طرف سلیمان(سلام الله علیهما) این را بزرگان نظیر سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) میفرماید دوتا حکم در یک قضیه نیست دو نحوه اجرای یک حکم شرعی است که ما چگونه این تزاحم حقوقی را حل کنیم اصل قصّه عبارت از این است که کسی دامدار بود, کسی کشاورز آنکه کشاورز بود شب رفته در منزلش استراحت کند و این مزرعه ی او باز و آزاد بود آنکه دامدار بود جلوی دام خود را نگرفت این دامها رفتند در مزرعه ی کشاورزیِ آن کشاورز و این مزرعه را آسیب رساندند اینها آمدند نزد حضرت داود(سلام الله علیه) که محاکمه کند خدای سبحان میفرماید ما شاهد این صحنه بودیم گرچه خدای سبحان در همه ی صحنهها شاهد است چه اینکه در سوره ی مبارکه ی «یونس» که بحثش قبلاً گذشت آیه ی 61 این بود که در تمام وقایع خدا شاهد است آنجا حضور دارد آیه ی 61 سوره ی مبارکه ی «یونس» این است (وَمَا تَکُونُ فِی شَأْنٍ وَمَا تَتْلُوا مِنْهُ مِن قُرْآنٍ وَلاَ تَعْمَلُونَ مِنْ عَمَلٍ إِلَّا کُنَّا عَلَیْکُمْ شَهُوداً إِذْ تُفِیضُونَ فِیهِ) همین که بخواهید وارد آن صحنه بشوید ما شاهدیم چه رسد به اینکه تا آخر ما حضور داریم «أفاضَ» یعنی حرکت کرد به این سَمت آمد (ثُمَّ أَفِیضُوا مِنْ حَیْثُ أَفَاضَ النَّاسُ) به کسانی که در عرفات وقوف کردهاند خدای سبحان میفرماید: (ثُمَّ أَفِیضُوا مِنْ حَیْثُ أَفَاضَ النَّاسُ) همان طور که توده ی مردم از ظهر مثلاً تا غروبِ عرفات در سرزمین عرفات هستند غروب که شد از عرفات برمیگردند به طرف مشعر شما هم همین کار را بکنید.
«أفاض» یعنی «تحرَّکَ» یعنی «صار», (ثُمَّ أَفِیضُوا مِنْ حَیْثُ أَفَاضَ النَّاسُ) اینجا هم فرمود: (إِذْ تُفِیضُونَ) همین که صید کردید میخواهید وارد یک عمل بشوید ما آنجا حاضریم اینکه میگویند در هر کاری اول «بسم الله» بگویید یعنی این «بسم الله» قرنطینه است نمیگذارد انسان وارد کار حرام یا مکروه بشود چون کار حرام یا مکروه را نمیشود به نام خدا انجام داد فرمود هر کاری که میکنید بگویید خدایا به نام تو این قرنطینه باعث میشود که انسان از حرام و مشابه حرام پرهیز کند. خب, پس خدا در همه ی صحنهها حضور و شهود دارد لکن در جریان داود و سلیمان(سلام الله علیهما) یک شهود ویژه است که فرمود ما در این صحنه شهود داشتیم.
اما مطلب بعد که آیا این ضمیر جمع که فرمود: (وَکُنَّا لِحُکْمِهِمْ شَاهِدِینَ) این ضمیر جمع برمیگردد به داود و سلیمان و محکومله و محکومعلیه به این برمیگردد یا نه این ضمیر جمع به انبیا برمیگردد که اصلاً ما در جریان انبیا هر حکمی بخواهند بکنند شهود داریم.
یک مطلب این است که قوانین را فقط خدا میتواند مشخص بکند چون دین است مستحضرید که دین حکم است و فقط از ناحیه ی خداست هیچ عقلی حاکم نیست در بحثهای قبل هم داشتیم که عقل سراجِ مُنیر است اگر کسی عقلِ برهانی داشته باشد یک نورافکن قویای دستش هست از چراغ هیچ یعنی هیچ کاری برنمیآید که او قانونگزاری بکند از چراغ فقط راهنمایی برمیآید صراط را دین معیّن میکند سراج را که خدا به انسان داد با سراجِ عقل با سراجِ نقل این صراط را تشخیص میدهد اگر احیاناً گفته میشود عقل حاکم است در همین تبیین است وگرنه عقل به نحو سالبه ی کلیه هیچ حکومتی ندارد هیچکاره است حکومت یعنی ولایت برای ذات اقدس الهی است و منصوبان الهی عقل چراغ است چراغ والی نیست اینکه میگوییم عقل میگوید اینچنین باید بکند بازگشت حکمِ عقل به گزارش است طبیب حکم کرده است یعنی گزارش داد حاکم شرع حکم کرده است یعنی گزارش داد, گزارش داد که اگر این کار را بکنی پایانش بهشت است آن کار را بکنی پایانش جهنم است اما خود عقل دست به شلاّق بکند بگوید من این کار را میکنم من این را وضع کردم عقل هیچکاره است او چیزی را وضع نکرده جمیع موضوعات را خدا خلق کرد لوازم جمیع موضوعات را, ملازم جمع موضوعات را, ملزومات جمیع ملازمات را, مقارن جمع موضوعات را خدا خلق کرد این چراغ چهکاره است در عالَم؟ چه طبیب باشد چه فقیه باشد, چه خود ما در مسائل علمی باشیم حدّاکثر این است که از زبان چراغ داریم سخن میگوییم, میگوییم من میبینم که فلان شیء این اثر را دارد همین, فلان شیء این زیان را دارد همین, عدل این برکت را دارد همین, ظلم آن خطر را دارد همین, نه اینکه من عدل را اینچنین کردم یا ظلم را آنچنان کردم یا من دست به شلاّق میشوم یا من به بهشت میبرم, پس عقل به نحو سالبه ی کلیّه هیچ حکمی نخواهد داشت فقط چراغ است چراغِ منیر این نورافکن آنچه را که در صراط است یعنی ذات اقدس الهی مشخص کرده است او تشخیص میدهد نقل هم همین طور است دلیل نقلی که کاری به واقعیّت ندارد واقعنماست میگوید فلان چیز این حکم را دارد فلان چیز این اثر را دارد فلان چیز این خطر را دارد و مانند آن.
اصل این قصّه برای کلّ ماسویالله است که هیچ کسی حاکم نیست (إِنِ الْحُکْمُ إِلَّا لِلَّهِ) منتها خدای سبحان چراغی به ما داد به نام عقل, چراغی هم داد به نام نقل ما با این دوتا چراغ با این دوتا سراج, صراط الهی را تشخیص میدهیم این اجمالاً روشن هست که وجود مبارک داود و سلیمان(سلام الله علیهما) نه قانونگزار بودند مثل اینکه هیچ پیغمبری قانونگزار نیست نه در محکمه ی قضا اختلاف فتوا داشتند برای اینکه معصوماند معصومها همهشان (مُصَدِّقاً لِمَا بَیْنَ یَدَیْهِ) است فقط در نحوه ی اجرای حکمِ عادلانه اختلاف هست که این باید روشن بشود و این بحث هم قبلاً گذشت که آنچه در محکمه مطرح است قانون الهی است نه علمِ غیب یعنی خداوند قانونی مشخص کرده که در محکمه مدّعی باید بیّنه اقامه کند مُنکِر باید سوگند یاد کند تا محکمه پایان بپذیرد و وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) هم به نحو قضیه ی کلی حصر فرمود: «انما اقضی بینکم بالبیّنات والإیمان» من در محکمه فقط با یَمین و بیّنه داوری میکنم این هم صریحاً اعلام کرد اگر کسی شاهدِ دروغ آورد قَسم دروغ یاد کرد مالی را در محکمه از راه فریب و نیرنگ برد مبادا بگوید این مال حلال است من از دست خود پیغمبر گرفتم ما بنایمان بر آن نیست که با آن علم ملکوتی عمل کنیم گاهی معجزه ایجاب میکند ولی ما برابر قانون عمل میکنیم اگر یک وقت کسی شاهد دروغ آورد یا قسم دروغ یاد کرد مالی را از محکمه ی من به دست خود من بُرد آتش دارد میبرد «فکأنّه قطعةٌ مِن النار» مبادا بگویید به دست خود پیغمبر گرفتم. بعد فرمود این از غرر فرمایشات مرحوم کاشفالغطاء است دیگران هم فرمودند ولی من فعلاً آنجا یادم هست که علمِ ملکوتی سند فقهی نیست.
بیان ذلک این است که انسان با اَمارات و شواهد و امثال ذلک چیزی را علم پیدا میکند خب این علم میشود حجّت اما اگر برابر وحی الهی به وجود مبارک حضرت امیر گفتند امشب که نوزده ماه مبارک رمضان است رفتی شمشیر میخوری این علم, سند فقهی نیست تا کسی بگوید اگر حضرت میدانست چرا رفته, این بالاتر یعنی بالاتر از فقه است مگر با علمِ غیب و با علم ملکوتی آدم میآید کارهای فقهی انجام میدهد که عالَم مُلک است یقیناً به صورت یقین وجود مبارک امام مجتبی میدانست, وجود مبارک سیّدالشهداء میدانست, وجود مبارک امیرالمؤمنین میدانست آن علم مثل اینکه شما حکیمی را, فقیهی را, یک مرجع تقلیدی را بگویید بیاید مثلاً یک کار جزئی بکند خب او کارش این نیست آن علمِ ملکوتی چیز دیگر است آن علمِ ملکوتی این را مرحوم کاشفالغطاء در کتاب شریف کشفالغطاء ذکر کردند بنابراین حضرت فرمود من در محکمه برابر بیّنات و اَیمان حکم میکنم این طور نیست که حالا علم غیب داشته اگر بنا بود برابر علم غیب عمل بکنند که کسی معصیت نمیکرد نمیتوانست معصیت بکند مردم فعلاً روپوش هست تا روز قیامت صحنه روشن بشود اگر برابر علم غیب ائمه(علیهم السلام) عمل بکنند خب مردم مجبورند آدم بد نیستند این دیگر هنر نیست باید روپوش باشد سرپوش باشد پردهپوشی باشد تا اینکه معلوم بشود کسی با اختیار خودش بیراهه میرود یا کجراهه میرود یا راه مستقیم, اگر مجبور باشند که الاّ ولابد راه مستقیم را طی کنند دیگر تکامل نیست خیلیها هستند که میخواهند کامل باشند چه کسی آنها را ببیند چه نبیند بنابراین مصلحت هم در این نیست که آن علمِ ملکوتی سندِ قضا بشود در محکمهها بیاید یا در مراجع فتوایی بیاید.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
(وَدَاوُدَ وَسُلَیْمَانَ إِذْ یَحْکُمَانِ فِی الْحَرْثِ إِذْ نَفَشَتْ فِیهِ غَنَمُ الْقَوْمِ وَکُنَّا لِحُکْمِهِمْ شَاهِدِینَ (78) فَفَهَّمْنَاهَا سُلَیْمانَ وَکُلّاً آتَیْنَا حُکْماً وَعِلْماً وَسَخَّرْنَا مَعَ دَاوُدَ الْجِبَالَ یُسَبِّحْنَ وَالطَّیْرَ وَکُنَّا فَاعِلِینَ (79) وَعَلَّمْنَاهُ صَنْعَةَ لَبُوسٍ لَکُمْ لِتُحْصِنَکُم مِن بَأْسِکُمْ فَهَلْ أَنتُمْ شَاکِرُونَ (80) وَلِسُلَیْمانَ الرِّیحَ عَاصِفَةً تَجْرِی بِأَمْرِهِ إِلَی الْأَرْضِ الَّتِی بَارَکْنَا فِیهَا وَکُنَّا بِکُلِّ شَیْءٍ عَالِمِینَ (81)
در این سوره ی مبارکه ی «انبیاء» که قبلاً نام مبارک انبیا به طور اجمال به متن بیان شد شرح حال برخی از آنها را با ذکر مقاومتهای آنها و پیروان آنها در این سوره ذکر میکنند:
نوبت به وجود مبارک داود و سلیمان(سلام الله علیهما) رسید که فرمود: (وَدَاوُدَ وَسُلَیْمَانَ) آنها یا منصوباند به (آتَیْنَا) که بعد ذکر میشود یا منصوباند به فعلِ محذوف یعنی «واذکر داود و سلیمان» قصّهای مربوط به جریان داوری بین وجود مبارک داود و سلیمان اختلاف نظر بود آن را نقل میکند بعد خصوصیّتهایی که خدای سبحان به داود(سلام الله علیه) مرحمت کرد آنها را ذکر میکند و خصوصیّتهایی هم که به وجود مبارک سلیمان مرحمت کرد آنها را جداگانه ذکر میکند. فرمود: (وَدَاوُدَ وَسُلَیْمَانَ) یعنی «واذکر داود و سلیمان» یا (کُلّاً آتَیْنَا) که این (آتَیْنَا) ناصب داود و سلیمان باشد. به یاد اینها باش (إِذْ یَحْکُمَانِ فِی الْحَرْثِ).
اصل قضیه اجمالاً عبارت از این بود که یک مزرعه ی کشاورزی بود که برای کشاورز یا کشاورزان مخصوص بود, دامداری که دامهای او شبانه به این مزرعه کشاورزی حمله کردند کِشت او را خوردند و از بین بُردند صاحب این مزرعه ی کشاورزی به محکمه مراجعه کرده آمده خدمت داود(سلام الله علیه) و سلیمان(سلام الله علیه) هم در جریان قرار گرفت. برخیها نقل کردند که وجود مبارک داود فرمود خسارت این مزرعه را آن دامدار باید بپردازد این گوسفندها را باید به عنوان خسارت به صاحب مزرعه بدهد. سلیمان(سلام الله علیه) طرز دیگری حکم کرد گفت جمع بین حقّین این است که این دامها را در اختیار کشاورز قرار بدهیم که از لبنیات اینها و فواید و بهرههای این دامها استفاده کند یک, و این مزرعه را هم در اختیار دامدار قرار بدهیم که آن را اصلاح کند بارور کند دو, که هیچ کدام ضرر نکرده باشند. این حکم سلیمان پذیرفتهشده است اما حالا این تاریخ حق است یا نه, این قصّه درست است یا نه, اینها را قرآن تعرّض نکرده اثبات این مطالب سنگین هم با تاریخ بسیار دشوار است با خبرهای واحد هم آسان نیست ولی اصولی که درباره ی قضا و داوری انبیا(علیهم السلام) مطرح است یا اصلِ داوری قابل طرح است عبارت از این است که انبیا(علیهم السلام) همان طوری که در بحثهای روز یکشنبه اشاره شد حکم اینها برابر با وحی خداست چه اینکه در خصوص همین جریان هم میفرماید: (وَکُلّاً آتَیْنَا حُکْماً وَعِلْماً) یعنی هم از راه وحی و نبوّت علم را ما به اینها دادیم پس بنابراین سخن از اجتهادِ مَظنّه و امثال ذلک نیست نظیر دوتا فقیه نیستند که با اجتهاد کار بکنند این بر اساس ادلّه ی عامّی که وجود دارد و نصّ خاصّی که در خصوص این زمینه است که وجود مبارک داود و سلیمان بر اساس اجتهاد این حکم را نکردند برخیها برای اینکه دست خودشان به نیابت آنها برسد دامنه ی وحی را, نبوّت را, مقام انبیا را پایین آوردند تا بالأخره بتوانند سقیفه را جانشین کنند و غدیر را کنار بزنند چارهای نداشتند و لذا میگویند که انبیا با اجتهاد خودشان گاهی فتوا میدهند نظیر فقهای معمولی ـ معاذ الله ـ اما غالب بزرگان ما بعد از طرح این مسئله سخن از اجماع است, سخن از عندنا هست تعبیر مرحوم شیخ طوسی(رضوان الله علیه) هم در تبیان سخن از عندناست یعنی ما شیعهها فتوایمان این نیست که انبیا با اجتهاد ظنّی داوری میکنند یا فتوا میدهند بلکه همه ی اینها به وحی الهی این کار را میکنند. خب, پس دوتا مطلب هست:
اوّل آن ادله ی عام.
دوّم در خصوص این مقام, در خصوص این مقام فرمود: (وَکُلّاً آتَیْنَا حُکْماً وَعِلْماً) ما به هر دوی این بزرگان و سایر انبیا هم وحی فرستادیم هم علم را و واقعیّت را برای آنها تشریح کردیم پس سخن از اجتهاد نیست.
مطلب بعدی آن است که در قضا یک قضیّه و یک واقعه دوتا حکم برنمیدارد ولو منها کمن واحد. حاکم واحد باشد دوتا حکم ندارد یکی به وسیله ی حاکمِ قبلی یکی به وسیله ی حاکم بعدی مگر اینکه بیّنالغی بودن او روشن بشود که حکم دوم ناسخ حکم اول باشد بنابراین تا این بیّنالغی نشد خطایش روشن نشد حکمِ ثانی معنا ندارد جا ندارد نه از همان حاکم نه از حاکم دیگر این دو مطلب که حکمِ قضیه واحد تعدّد حکم راه ندارد چه از حاکم واحد چه از حاکمهای متعدّد مگر اینکه بیّنالغی بودن آن حکم روشن بشود که به وسیله ی همان حاکم یا حاکم دیگر قضیه جداگانه حکم برمیدارد.
مطلب بعدی آن است که حکم معمولاً از حاکمِ واحد است شورایی نیست که چند نفر مشورت کنند در انشای حکم شورا انشا کند این طور نیست ممکن است در مقدّمات مشورت کنند آن کار خوبی است و مستحب هم هست که قاضی با عالِمان و فقیهان دین در مسئله ی قضا مشورت بکند حقوقدانان مشورت بکنند اما حکم شورایی نیست که شورا انشا بکند حکم را آن حاکم و قاضی انشا میکند دیگران در مشورت در مقدمات به او کمک میکنند با او همکاری میکنند و مانند آن. جریان داود و سلیمان(سلام الله علیهما) معلوم نیست که از کدام قبیل بود چون قرآن کریم اینها را ذکر نکرده آیا بعد از حکمِ واقعیِ وجود مبارک داود سلیمان حکم کرده و چون خدای سبحان میفرماید: (فَفَهَّمْنَاهَا سُلَیْمانَ) معلوم میشود او مأمور بود منسوب بود این میشود نسخ حکم اوّلی این پیامبری است در قبال آن پیامبر و حکم کرد منتها آیا حالا در آن زمان به پیامبری منسوب شد یا نشد مطلب دیگر است و اگر نه، وجود مبارک داود و سلیمان با هم مشورت کردند نظر مشورتی سلیمان ترجیح داده شد این هم آسیبی نمیرساند برای اینکه حاکم داود(سلام الله علیه) هست که در سوره ی مبارکه ی «ص» بالصراحه فرمود: (یَا دَاوُدُ إِنَّا جَعَلْنَاکَ خَلِیفَةً فِی الْأَرْضِ فَاحْکُم بَیْنَ النَّاسِ بِالْحَقِّ وَلاَ تَتَّبِعِ الْهَوَی) این را صریحاِ به داود(سلام الله علیه) فرمود و اگر داود مسئول قضا باشد مشورت بکند با سلیمان و نظر سلیمان را بپذیرد این هم ممکن است.
مطلب بعدی آن است که اگر داود(سلام الله علیه) به عنوان صلح بین المتخاصمین این نظر را داده نه حکمِ اساسی و جزمی و سلیمان(سلام الله علیه) به عنوان حکم کرده این هم راهحلّی است.
مطلب بعدی آن است که نه، هر دو حکمشان یکی بود منتها در نحوه ی اجرا اختلاف داشتند نحوه ی اجرای وجود مبارک سلیمان مقبولتر شد چون به جمع بین حقوق نزدیکتر بود این هم یک راه دارد که در حکم اختلافی نیست حکم آن است که باید ضرر این کشاورز تأمین بشود نحوه ی تأمین ضرر کشاورز و نحوه ی اجرایش مورد اختلاف است. مطلب بعدی آن است که الآن اگر کسی بخواهد در چنین قضیهای حکم بکند باید حدودش را مشخص بکند آن وقت هم همین طور بود حدودی لابد مشخص کردند یک وقت است مزرعه در شهر است یا روستاست یک وقت در بیابان است مزرعههای شهری و روستایی که در داخل شهر است این حفاظی دارد، حصاری دارد، داربستی دارد بعضی گفتند این انگور بود بعضی گفتند گندم بود اگر داخل شهر باشد بالأخره نگهبان دارد یک، دیوار و حصار و جدار دارد دو، اما اگر بیابان باشد بخشهای وسیع چند هکتاری در بیابان رسم بر این نیست که آنجاها را دیوار بکشند جداری، حصاری، نگهبان بگذارند در بیابان وسیع است دامها هم بشرح ایضا دام اگر در داخل شهر یا روستا باشد نگهبانی دارد که آن را حفظ بکند در آن استبلش نگه میدارد آغولش نگه میدارد و اینها اما گوسفندهای چند صد رأسی یا هزار رأسی در بیابان این نه جداری دارد نه حفاظی دارد نه نگهبانی شب میتواند اینها را کنترل کند اینها مواردش فرق میکند بنابراین نمیشود گفت جمیع موارد یک حکم دارد و آن این است که خسارت را فقط دامدار باید بدهد، اگر کشاورز باید دیوار بکشید و نکشید آن هم مسئول است اگر باید برای مزرعه خودش نگهبان میگذاشت و نگذاشت آن هم مسئول است و اگر دامدار باید جدار و حفاظی برای دامش ذکر میکرد و نکرد مسئول است باید نگهبان میگذاشت برای دامش و نکرد مسئول است بنابراین موارد یکسان نیست این فروع فراوان یک حکم ندارد باید دید که مورد چگونه بوده است و هیچ کدام از اینها هم با تواتر ثابت نشده که در جریان حضرت داود و سلیمان(سلام الله علیهما) قضیه از چه قرار بود آن مقداری که قرآن تصریح میکند نزاهت این دو بزرگوار از خطای فکری و خطیئه ی عملی است برای اینکه فرمود: (وَکُلّاً آتَیْنَا حُکْماً وَعِلْماً) و قصّه ی اینها را هم ذکر میکند که هم پیامبر استوارتر بشود و هم جامعه مطمئنتر میشود اگر در جریانی خطایی راه پیدا میکرد که به این پیامبر نمیفرمود این قصّه را شما بدان که.
به قرینهی داخلی و خارجی وجود مبارک داود و سلیمان(سلام الله علیهما) مصون از خطاهای فکری و خطیئه ی عملی بودند یک، و این قضیه هم روشن نیست برخیها خواستند بگویند که این قضیه مطابق یعنی این طوری که مثلاً جریان حضرت سلیمان که خسارت را باید آن دامدار بپردازد و نحوهاش هم این است که این دامها را در اختیار صاحب مزرعه قرار بدهد تا او در این مدّت از لبنیاتش استفاده بکند خودش هم بکوشد خسارتهای این کشاورزی را تأمین بکند آن را آبیاری بکند به حالت اوّلیه برگرداند بعد گفتند که این مطابق با آیه است برای اینکه ما هر مطلبی را باید بر آیه عرضه کنیم این سخن حق است که هر مطلبی را باید بر قرآن عرضه کرد اگر چیزی مخالف قرآن بود مطرود است نه موافقتِ قرآن شرط است بلکه مخالفت قرآن مانع است لکن از قرآن چنین مطلبی استفاده نمیشود که شما خیال کردید که کشاورز باید خسارت را از این راه بپردازد. به هر تقدیر موارد مختلف است الآن هم اگر چنین چیزی اتفاق بیفتد آن طوری که جناب زمخشری در کشّاف گفته و برخیها هم همان را تأیید کردند این طور نیست که ابوحنیفه آن طور گفته شافعی این طور گفته باید ببینیم که عرفِ محل چیست، غرایز مردمی چیست، ارتکاضات مردمی چیست این در شهر بود، در روستا بود، در بیابان بود، کنار خیابان بود، عادت مردم بر این است که این مزرعههای عمومی را رها کنند هرگز برای اینها جدار درست نمیکنند نگهبان نگه نمیدارند شب.
مطلب بعدی آن است که اگر گوسفند حمله کند روز جایی را مثلاً آسیب برسانند میگویند هَتل و امثال ذلک شب اگر به مزرعهای حمله کرد و آن را آسیب رساند میگویند نَفش، (نَفَشَتْ فِیهِ غَنَمُ الْقَوْمِ) یعنی شب بود نه روز خب، نگهبان شب و روز فرق میکند، نگهبانی در روستا و شهر و بیابان و خیابان فرق میکند این طور نیست که همیشه بشود به یک نحو حکم کرد (نَفَشَتْ فِیهِ غَنَمُ الْقَوْمِ وَکُنَّا لِحُکْمِهِمْ شَاهِدِینَ) این ضمیر جمع را همان طوری که در روز یکشنبه مشخص شد برخیها گفتند ضمیر جمع برای آن است که حکم داود و سلیمان(سلام الله علیهما) با محکومله و محکومعلیه این مجموعه حکمشان را ما شاهدیم خب اِسناد حکم به داود و سلیمان اسناد به فاعل است اسناد حکم به محکومله و محکومعلیه اسناد به قابل است آیا منظور این است که اینها هم حکم دارند یا اینکه نه، حکمهم به انبیا برمیگردد ما شاهد حکم انبیا(علیهم السلام) بودیم همیشه شاهدیم، همیشه حافظیم منتها خدای سبحان دو نحوه شهود دارد دو نحوه حضور دارد یک نحوه حضور دارد در کمین است که اگر کسی بیراهه رفته او را بگیرد یک وقت در کمین است که اگر او بخواهد بیفتد دستش را بگیرد این فرق میکند اینکه فرمود: (إِنَّ رَبَّکَ لَبِالْمِرْصَادِ) خدا در کمین است گاهی کمینِ دیگران است که اگر یک وقت اینها بخواهند بیراهه بروند جلوی اینها را بگیرد یک وقت کمین است که اگر مؤمنی دارد آسیب میبیند دستگیری کند این هست، شیطان در کمین است که رهزنی بکند و (لَأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِرَاطَکَ الْمُسْتَقِیمَ) بل قعیدا جای من هم کنار صراط مستقیم است در سبیلالغیّ که آنجا نمینشیند که آنجا کسانی هستند که خودشان افتادند و جزء شیاطینالانس والجناند این سرِ راه مستقیم مینشیند که نمیگذارد اینها سالکان کوی حق این راه را طی کنند یا اگر دارند طی میکنند تند نروند کُند بروند یا اگر کُند بروند کُندتر بروند این کارش است که گفت (لَأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِرَاطَکَ الْمُسْتَقِیمَ) و آدرس هم دارد چون جاهای فساد و آلوده و مراکز فساد که آنجا نیست آنجا انداختید در زندان آنها مشغول کار خودشاناند آنها جزء شیاطینالانساند اینهایی که در بستر مستقیم دارند حرکت میکنند شیطان خودش را اینجا میرساند که جلوی اینها را بگیرد.
شیطان در کمین است تا رهزنی بکند ذات اقدس الهی هم در کمین است که اگر کسی بیراهه رفتنِ او زیاد شده و به هیچ وجه برنمیگردد او را بگیرد و عذاب گرفتار کند اگر نه، مؤمن است و احیانا ممکن است خدای ناکرده لغزشی داشته باشد در کمین است که دستگیری کند این حضورِ خداست آنکه در آیه ی 60 و 61 سوره ی مبارکه ی «یونس» روز یکشنبه خوانده شد که فرمود هر کاری میکنید ما آنجا شاهدیم (وَمَا تَکُونُ فِی شَأْنٍ وَمَا تَتْلُوا مِنْهُ مِن قُرْآنٍ وَلاَ تَعْمَلُونَ مِنْ عَمَلٍ إِلَّا کُنَّا عَلَیْکُمْ شَهُوداً إِذْ تُفِیضُونَ فِیهِ) همین است یعنی هر کاری که بخواهید وارد بشوید ما آنجا حاضریم، ما آنجا حاضریم که اگر کارتان کارِ خیر و حق بود کمبودی داشتیم ما جبرانتان میکنیم خیلی از موارد است که انسان در اثنای بحث چیزی را که یادش نبود یادش میآید در اثنای کار خیر چیزی که امکاناتش فراهم نبود فراهم میشود اینکه خدا فرمود من همهجا حضور دارم برای همین است. خب، پس در اینجا که فرمود: (لِحُکْمِهِمْ شَاهِدِینَ) شاید ناظر به این باشد که من شاهدِ حکمِ همه ی انبیا هستم (وَکُنَّا لِحُکْمِهِمْ شَاهِدِینَ ٭ فَفَهَّمْنَاهَا سُلَیْمانَ) ما این قضیه را و این فتوا را به هر دو اعلام کردیم برای اینکه فرمود: (وَکُلّاً آتَیْنَا حُکْماً وَعِلْماً) اما راهِ اجراییش را به سلیمان تفهیم کردیم این راهِ اجرایی میشود پس بنابراین هیچکدام خطا نیست (فَفَهَّمْنَاهَا سُلَیْمانَ وَکُلّاً آتَیْنَا حُکْماً وَعِلْماً) البته این توضیحی میخواهد که ـ انشاءالله ـ بعد به خواست خدا عرض میشود.
دربارهی خصوصیت حضرت داود(سلام الله علیه) فرمود: (وَسَخَّرْنَا مَعَ دَاوُدَ الْجِبَالَ یُسَبِّحْنَ) تَسخیرِ مُلکی را خدای سبحان برای همه قرار داد فرمود کوه مسخَّر شماست، زمین مسخّر شماست، این کُرات مسخّر شما هستند شما بروید عالِمانه بتوانید الآن این سفینههای باسرنشین، بیسرنشین که میروند این منظومههای شمسی را فتح میکند اینها خدای سبحان مسخَّر کرده است یک، خدا مسخِّر است برای بشر مسخَّر کرده است که بشر کَند و کاو کند بهرههای علمی ببرد دو، فرمود: (وَسَخَّرَ لَکُم مَا فِی السَّماوَاتِ وَمَا فِی الْأَرْضِ) خب سماوات و آنچه در سماوات است فرمود برای شما مسخّر کردم راهِ علمی را طی کنید و بهرهبرداری کنید آن هم مثل زمین است دیگر فرق نمیکند که آنهایی که در کُرات دیگرند زمین را هم به صورت یک ستاره میبینند میگویند آن چیست، خبر ندارند که، این یک ستارهی خیلی ضعیفی است که شبها سو سو میزند نمیدانند اینجا چه خبر است که میگویند آیا میشود ما دسترسی پیدا کنیم به این ستاره ی ضعیف این هم شب نور دارد دیگر یک ستاره ی کوچکی است این طور نیست که حالا از کُرات دیگر ما باخبر باشیم و در بعضی از سخنان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) هست که «فیها مدائنَ کمدائنکم» شهرهایی آنجاست مثل شهرهای شما هنوز کشف نشده فرمود اینچنین نیست که عالَم همین مقدار باشد که شما میبینید (فَلاَ أُقْسِمُ بِمَا تُبْصِرُونَ ٭ وَمَا لاَ تُبْصِرُونَ) این (مَا لاَ تُبْصِرُونَ) معنایش این نیست با تلسکوپ میبینید که بعضی چیزهاست که با تلسکوپ هم نمیبینید پس بعضی از امور هستند که هنوز کشف نشدند در اختیار بشر نیست ما که از صُنع ذات اقدس الهی خبری نداریم خیلیها ممکن است که در این آسمانها باشد در این منظومه باشند شب این کُرهی زمین را که میبینند سو سو میزند نمیدانند در اینجا چیست میگویند آیا کسی آن داخل باشد یا نباشد ما هم وضعمان همین طور است اگر ما کلّ این مجموعه را ذات اقدس الهی برای ما مسخّر قرار داد ما این راهِ علمی را داریم به این شرط که از علم بهرهی سوء نبریم فرمودند:
مستأکِل به علم نباشید یک.
اگر چیزی را بلد بودید کتمان کردید به دیگران نیاموختید لِجامِ از جهنّم و عذاب در قیامت به دهنهی انسانِ کاتِم میزنند دو.
عالِمی که علمش را به جامعه نداد «ألجمع الله بلِجام مِن نار» این دین است که حامی علم است شما الآن میبینید کشوری که چهارتا مسئله بلد این دورش را محاصره میکند تحریم میکند محاصره میکند رفت و آمد را ممنوع میکند این زندگی، زندگی معقول و حیاتِ انسانی نیست آنها هم اگر بخواهند ترقّی بکنند هم راهش این نیست آدم اگر (مَّا رَزَقْناهُمْ یُنْفِقُونَ) باشد علمِ بهتری نصیبش میشود. به هر تقدیر ما از تسخیر آسمانها میتوانیم بهره ی مُلکی ببریم کوهها هم همین طور است اما اینکه دربارهی وجود مبارک حضرت داود فرمود: (وَسَخَّرْنَا مَعَ دَاوُدَ الْجِبَالَ) تسخیرِ ملکوتی است فرمود ما نماز جماعتی داریم که امام جماعت حضرت داود است مأمومین این سلسله جبالاند همه به او اقتدا میکنند دارند نماز جماعت میخوانند این طور تسبیح مخصوص انبیاست (وَسَخَّرْنَا مَعَ دَاوُدَ الْجِبَالَ یُسَبِّحْنَ وَالطَّیْرَ) بعد به این مأمومین هم گفتیم (یَا جِبَالُ أَوِّبِی مَعَهُ) شما هم تأبیب کن، آه و ناله کن، شما هم زاری کن این تسخیرِ ملکوتی برای آنهاست این بارها این روایت را که هم مرحوم شیخ طوسی در تبیان هم جناب زمخشری در کشّاف از اهل سنّت نقل کردند این بود که در ذیل آیه ی (وَإِنَّ مِنْهَا لَمَا یَهْبِطُ مِنْ خَشْیَةِ اللّهِ) وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود سنگی بود قبل از اینکه من پیامبر بشوم هر وقت مرا میدید سلام میکرد «کان یُسلِّمُ علیه قبل أن اُبعث و إنّی لأعرفه الآن» الآن هم من آن سنگ را میشناسم قبل از اینکه من پیغمبر بشوم هر وقت مرا میدید سلام میکرد خب این طور تسخیر، تسخیر ملکوتی برای انبیا(علیهم السلام) است فرمود ما سلسل جبال را مسخَّر داود کردیم که تسبیحکناناند در بحثهای حضرت موسای کلیم هم آنجا روشن شد که این طور نبود که برکت در درجه ی اول به کوهِ طور برسد و از ناحیه ی کوه طور موسای کلیم متنعِّم بشود اینچنین نیست که (فَلَمّا تَجَلّی رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَکّاً وَخَرَّ مُوسی صَعِقاً) و کوه دَکّ اینچنین نیست بلکه به برکت انسانِ کامل با آن مناجات وجود مبارک موسای کلیم فیضی نصیب طور شد منتها وجود مبارک موسی صَعقه زد و طور چون آن قدرت را نداشت متلاشی شد نظیر (إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ عَلَی السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالْجِبَالِ) که آنها نمیتوانند کاری که انسان تحمل میکند تحمل کنند. به هر تقدیر این طور نیست که حالا کوه بشود اصل لاق تجلّی باشد و انسانِ کامل از او برکت بگیرد اینجا هم فرمود: (یَا جِبَالُ أَوِّبِی مَعَهُ) خب، (وَسَخَّرْنَا مَعَ دَاوُدَ الْجِبَالَ یُسَبِّحْنَ) ما مسخّر کردیم سلسله جبال را برای داود(سلام الله علیه) که داود(سلام الله علیه) بشود رهبر این سلسله جبال و امامِ اینها و آنها هم بشوند مأموم اینها و پیرو اینها بعد مستقیما هم به جبال خطاب میکند (یَا جِبَالُ أَوِّبِی مَعَهُ) فرمود: (وَسَخَّرْنَا مَعَ دَاوُدَ الْجِبَالَ) این میشود تسخیرِ ملکوتی، پس اینکه در دعای دوم یا اول صحیفه ی سجادیه هست به همین سبک برمیگردد که تسخیر ملکوتی میشود وگرنه آن تسخیرِ ظاهری برای کافر و مؤمن یکسان است الآن سماوات دَرش به روی کفّار و مؤمنین یکسان است اما اینکه در قرآن فرمود درهای آسمان به روی کفّار باز نمیشود (لاَ تُفَتَّحُ لَهُمْ أَبْوَابُ السَّمَاءِ) این همان فتحِ ملکوتی است همان سماء ملکوتی است آن سمائی که دعا در آنجا مستجاب میشود آن سمائی که (وَأَوْحَی فِی کُلِّ سَمَاءٍ أَمْرَهَا) وگرنه این سماء ظاهری که الآن ترمینال درست کردند رفت و آمد روزانه درست کردند اینکه خدا میفرماید درهای آسمان به روی کفّار باز نمیشود که این آسمانِ مُلکی نیست بنابراین تسخیر دو قِسم است، باز بودن درها دو قسم است، خود سماوات دو قسم است (وَسَخَّرْنَا مَعَ دَاوُدَ الْجِبَالَ یُسَبِّحْنَ) در حالی که تسبیح میکنند. این کلمه ی (وَالطَّیْرَ) اگر طیر هم مانند جبال تسخیرشده باشد برای حضرت داود آن طوری که برای حضرت سلیمان تسخیر شد خب این میشود مفعولبه «و سخّرنا مع داود الجبال والطّیر» اما اگر نه، مشمول تسخیر نباشد میشود مفعولمعه (وَسَخَّرْنَا مَعَ دَاوُدَ الْجِبَالَ) با طیر (یُسَبِّحْنَ وَالطَّیْرَ وَکُنَّا فَاعِلِینَ) این (کُنَّا فَاعِلِینَ) یعنی سیره ی مستمرّ ما این بود که ما برای انبیا(علیهم السلام) این قدرتهای ملکوتی را فراهم میکردیم.
در کنار این کارِ ملکوتی دوتا کار هم هست که یکی مُلکی است و یکی ملکوتی آن مُلکی را اینجا ذکر میکند ملکوتی را در آیه ی دیگر آن کار مُلکی این است که فرمود: (وَعَلَّمْنَاهُ صَنْعَةَ لَبُوسٍ) ما به او یاد دادیم کیفیت زِرهبافی را اینجا سخن از تعلیم است راهِ علمی دارد راه فکری دارد یعنی انسان میتواند با آموزش زِرهباف بشود بله، اما آن کار ملکوتی راهِ علمی و فکری ندارد که فرمود: (وَأَلَنَّا لَهُ الْحَدِیدَ) آنجا دیگر «وعلمناه إلانة الحدید» نیست (وَأَلَنَّا لَهُ الْحَدِیدَ) است یعنی آهن را در دست او ما نَرم کردیم این دیگر راهِ درس و بحث و راه فکری ندارد که انسان برود درس بخواند ببیند چگونه آهن را مثل موم نرم میکند آن به قداست آن روحِ ولیّ خدا وابسته است نظیر کاری که وجود مبارک ابراهیم خلیل کرد در احیای آن طیور یا کاری که وجود مبارک عیسی(سلام الله علیه) کرد در احیای مُردهها اینها راهِ علمی، معجزه علم نیست که آدم برود درس بخواند معجزه یاد بگیرد علومِ قَریبه موضوع موضوع دارد، محمول دارد، مسئله دارد، مبانی دارد، منابع دارد اینها دارد اما معجزه فقط به قداست روح وابسته است علومِ قریبه چه حقّش، چه باطلش، چه نافعش، چه ضارّش، چه سِحر و شعبده و جادو و طلسم و امثال ذلکش چه علوم دیگرش همهشان موضوع و محمول و مسئله و مبادی دارند منتها بعضی در دسترساند بعضی در دسترس نیستند، بعضی نافعاند بعضی نافع نیستند و مانند آن.
اِعجاز جزء سنخ علوم نیست که آدم برود درس بخواند موضوع یاد بگیرد محمول یاد بگیرد مسئله یاد بگیرد معجزه بیاورد این طور نیست به قداست روح وابسته است که به منبع غیبی مرتبط است که اگر خدا بخواهد اراده ی این شخص فانی در اراده ی خداست و انجام میدهد مشمول قُربین است و امثال ذلک آن لذا در جریان اِلانهی حدید فرمود: (وَأَلَنَّا لَهُ الْحَدِیدَ) ما آهن را در دست او نرم کردیم این طور نیست که حالا ما به او یاد داده باشیم که چگونه آهن را تو نرم بکن لذا آن را در بخش دیگر ذکر کرد و از آن هم به عنوان تعلیم یاد نکرده است (وَعَلَّمْنَاهُ صَنْعَةَ لَبُوسٍ لَکُمْ) برای اینکه این زِره شما را حفظ بکند در جنگها و اینها. در جریان لباسهای نَخی و پشمی و امثال ذلک که در سوره ی مبارکه ی «نحل» اوایل سوره ی مبارکه ی «نحل» گذشت آن دیگر بافندگیهای عمومی بود که فرمود: (فِیهَا دِفْءٌ وَمَنَافِعُ وَمِنْهَا تَأْکُلُونَ) شما گرم میشوید و از این پارچهها بهره میبرید آیه ی پنج سوره ی مبارکه ی «نحل» این بود (وَالْأَنْعَامَ خَلَقَهَا لَکُمْ فِیهَا دِفْءٌ وَمَنَافِعُ وَمِنْهَا تَأْکُلُونَ) از لبنیاتش، از گوشتش، از پوستش، از شیرش استفاده میکنید از پشمش استفاده میکنید گرم میشوید این دیگر عمومی است اما در جریان زِرهبافی وجود مبارک داود یک رشته ی خاصّی است که فرمود: (وَعَلَّمْنَاهُ صَنْعَةَ لَبُوسٍ لَکُمْ لِتُحْصِنَکُم مِن بَأْسِکُمْ) که بأس معمولاً مصداق شفّاف و روشنش در همان نبردهاست.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
(وَدَاوُدَ وَسُلَیْمَانَ إِذْ یَحْکُمَانِ فِی الْحَرْثِ إِذْ نَفَشَتْ فِیهِ غَنَمُ الْقَوْمِ وَکُنَّا لِحُکْمِهِمْ شَاهِدِینَ (78) فَفَهَّمْنَاهَا سُلَیْمانَ وَکُلّاً آتَیْنَا حُکْماً وَعِلْماً وَسَخَّرْنَا مَعَ دَاوُدَ الْجِبَالَ یُسَبِّحْنَ وَالطَّیْرَ وَکُنَّا فَاعِلِینَ (79) وَعَلَّمْنَاهُ صَنْعَةَ لَبُوسٍ لَکُمْ لِتُحْصِنَکُم مِن بَأْسِکُمْ فَهَلْ أَنتُمْ شَاکِرُونَ (80)
در جریان انبیا (علیهم السلام) نام مبارک داود و سلیمان را میبرد که اینها هم از وحی الهی و از علم الهی برخوردار بودند و جامعه را به صلاح و فلاح دعوت کردند و نامگذاری این سوره به نام انبیاء هم چون تقریباً از سنخ عَلَم بالغلبه است از همین مناسبت است که نام بسیاری از انبیا(علیهم السلام) در این سوره برده شد منصوب بودن داود و سلیمان یا به نصبِ (آتَیْنَا) است که بعد خواهد آمد یا به «اُذکر» محذوف است یعنی «واذکر داود و سلیمان» و مانند آن, یعنی قصّه اینها را به یاد بیاور.
اصل جریان همان طوری که در تفسیرهای شیعه و اهل سنّت آمده است این بود که کشاورزی حالا یا گندم و جو یا برنج یا کِشت دیگر داشت و برخیها گفتند این مزرعه نبود باغ بود انگور بود. به هر تقدیر این رسالت خودش را انجام داد و این در آستانه ی به بار نشستن بود و موظف نبود که دورش حصار بکند یا اگر دورش را حصار باید میکرد, کرد یک راه دیگری مثلاً باز کردند و از آن راه آمدند این کشاورز در صیانتِ کارش غفلتی نکرد کمبودی نداشت صاحب آن دام آن گَلّه آن قصوری کرده بالأخره باید اینها را محافظت میکرد محافظت نکرده. سرّ اینکه کشاورزی کاری که به عهده ی او باید انجام میداد, داد آن دامدار کاری که به عهده ی او بود باید انجام میداد انجام نداد از این ضمان مشخص میشود قرآن کریم او را ضامن میداند ضمان هم همان طوری که مستحضرید یا ضمان معاوضه است یا ضمان ید است ضمان معاوضه در معاملات است که هر کسی چیزی را که خرید عوض را در برابر معوَّض ضمان است معوّض را در برابر عوض ضامن است یعنی اگر کسی فرشی را خریده به ثمنی این شخص ثمنِ فرش را ضامن است فرشفروش فرش را ضامن است هیچ کدام قیمت را مِثل را ضامن نیستند آنکه فرش فروخت باید عین فرش را بپردازد آنکه فرش خرید باید ثمن را بپردازد نه قیمت را, گاهی ثمن معادل قیمت است گاهی کمتر از قیمت است گاهی بیشتر از قیمت است این ضمان, ضمان معاوضه است اگر کسی مال مردم را تلف کرده غصب کرده و مانند آن, بر اساس قاعده ی «علی الید ما أخذت حتّی تؤدّی» یا «مَن أتلف مال الغیر فهو له ضامن» این به ضمانِ ید ضامن است آن را که تلف کرده اگر مِثلی است مِثل, قیمی است قیمت. جریان مِثل و قیمت در ضمان ید است جریان عوض و معوّض در ضمان معاوضه اینجا سخن از معاوضه نبود اینجا اگر معاوضه بود که مشخص است که باید چه چیزی را ضامن باشد چون سخن از اتلاف است ضمان ید است ضمان ید در مِثلی مثل در قیمی قیمت این خطوط کلی فقهیاش این دامدار ضامن شده برای اینکه گوسفندان او بدون حساب وارد مزرعه یا باغ کسی شدند و آن مزرعه ی او یا باغ او را ویران کردند این باید ضامن باشد ظاهراً قیمت این گوسفندها مساوی با غرامت و خسارت آن باغ بود وجود مبارک داود(سلام الله علیه) فرمود این گوسفندان را باید به او بدهند این یکی از راههای عدل و انصاف است برای این دامدار ضامن آن خسارت است خسارتی که بر باغدار وارد شده است به قیمت همین دام است باید بپردازد. راه دیگری را وجود مبارک سلیمان ارائه کرد که این أرفَق از آن راه اوّلی است همان مطلب است منتها نحوه ی اجرایش رفیقتر و دقیقتر است با رِفق نزدیکتر است و آن این است که این نقدی نباشد قِسطی باشد به این صورت که این گوسفندها را عین گوسفندها را به آن صاحب باغ ندهند بلکه منافع یک ساله ی این گوسفندها اعم از منافع متّصل و منفصل, منافع متّصل مثل لبنیات او, پَشم او و مانند آن, منافع منفصل مثل بَرّه ی او, اعم از منافع منفصل و متّصل این دامها به آن کشاورز برسد منافع متّصل و منفصل یکساله ی این دامها معادل با خسارت آن کشاورزی است پس بنابراین چیزی کم یا اضافه نشده هر دو به حق حکم کردند منتها یکی به رِفق و مدارا نزدیکتر است اگر این باشد تعبیر اینکه ذات اقدس الهی بفرماید: (کُلّاً آتَیْنَا حُکْماً وَعِلْماً) هر دو دارای نبوّت بودند هر دو دارای علمِ عادلانه بودند منتها (فَفَهَّمْنَاهَا سُلَیْمانَ) در بحثهای سوره ی مبارکه ی «بقره» گذشت و مانند آن که سلسله ی انبیا(علیهم السلام) آن نصاب لازمِ علم و نبوّت را یکسان دارا هستند اما در مافوق آن نصاب تفاوتهایی بین انبیا هست (تِلْکَ الرُّسُلُ فَضَّلْنَا بَعْضَهُمْ عَلَی بَعْضٍ) یک آیه, (لَقَدْ فَضَّلْنَا بَعْضَ النَّبِیِّینَ عَلَی بَعْضٍ) این دو آیه, این دو آیه نشان میدهد که انبیا(علیهم السلام) بعد از اینکه در نصاب نبوّت سهیماند و مساوی و برابرند در خارج از نصاب هم تفاوتهایی هست.
مطلب بعدی آن است که این تفضیلی که در این دو آیه ذکر شده گاهی یکجانبه است گاهی دوجانبه اینکه فرمود: (فَضَّلْنَا بَعْضَهُمْ عَلَی بَعْضٍ) معنایش این نیست که همه ی این تفاضل طولی است گاهی طولی است گاهی عرضی, گاهی فلان خصیصه را به فلان پیامبر میدهد به این پیغمبر نمیدهد, گاهی خصیصهای را به این پیغمبر میدهد به آن پیغمبر نمیدهد این تفاضل عرضی انبیا (بَعْضَهُمْ عَلَی بَعْضٍ) است گاهی تفاضل طولی است که هر چه این پیامبر دارد آن پیامبر دارد و لا عکسٍ نظیر انبیای غیر اولواالعزم با انبیای اولواالعزم آنهایی که مثلاً لوط(سلام الله علیه) که پیامبر است ولی در قلمرو وجود مبارک ابراهیم(سلام الله علیه) است خود لوط به حضرت ابراهیم ایمان آورده وجود مبارک حضرت ابراهیم از انبیای اولواالعزم است هر فضیلتی را که لوط(سلام الله علیه) دارد حضرت ابراهیم داراست اما هر فضیلتی را که حضرت ابراهیم دارد لوط واجد آن نیست پس تفاضل و تفضیل گاهی یکجانبه است گاهی دوجانبه معلوم نیست که خصوصیّتی را که در این واقعه ذات اقدس الهی به سلیمان داد در قبال این یک چیز دیگری به داود نداده باشد نمیشود گفت که پس سلیمان افضل از داود است در این خصیصه بعد از اشتراک در حکم یک, اشتراک در علم دو, تفاوت در فهم است نه در علم و نه در حکم که فرمود: (فَفَهَّمْنَاهَا سُلَیْمانَ) این خصیصه ی اقساطی بودن که رِفق و مدارا را نزدیکتر میکند ما به سلیمان آموختیم ما به او یاد دادیم نه اینکه او از نزد خود بداند خب, این راهحلّی است که نه به عصمت آسیب میرساند.
نبوّت وجود مبارک سلیمان بعد از نبوّت وجود مبارک حضرت داود است و رهبری انقلاب را وجود مبارک داود داشت که حالا مشروحاً بیان میشود ولی منظور آن است که داود رهبر انقلاب بود, داود بنیانگزار این نهضت بود سلیمان زیر پرچم او بود اگر تفضیلی در بخش فهم در خصوص این واقعه به سلیمان داده شد معنایش این نیست که سلیمان مِن جمیع الجهات فضیلت دارد تفضیل بین انبیا هست, تفضیل بین مرسلین هست, تفضیل گاهی دوجانبه است تفضیل گاهی یکجانبه است تفضیل یکجانبه حوزهاش مشخص است تفضیل دوجانبه هم حوزههایش مشخص ولی در خصوص این واقعه بالأخره وجود مبارک سلیمان در تحت رهبری داود دارد کار انجام میدهد اینچنین نیست که حالا حکومت را سلیمان بگیرد, حاکمیت را سلیمان بگیرد او انقلاب کرده (قَتَلَ دَاوُدُ جَالُوتَ) او کُشته, او به هم زده, او نظام به پا کرده سلیمان را زیر پوشش خود گرفته همه ی کارها را داود(سلام الله علیه) انجام داد این طور نیست که حالا سلیمان در اینجا که یک امرِ قِسطیِ اقساطیِ نسیهای رِفق و مدارا را پیشنهاد داده آن هم به تفهیمِ الهی این افضل از حضرت داود باشد این طور نیست خب.
اینجا هم بالحق بود دیگر آن آیه را قبلاً در بعضی از روزهای سابق خواندیم در سوره ی مبارکه ی «ص» اینجا هم بالحق است بالباطل که نیست اینجا هم هر دو حق است فرمود: (وَکُلّاً آتَیْنَا حُکْماً وَعِلْماً) الآن این جریان همین طور است دیگر, یک وقت است معامله در ضمان معاوضه بالصراحه میگویند نقد خب باید نقدی باشد یا بالصراحه میگویند اقساطی خب باید اقساطی باشد اما در ضمان ید که مشخص نشد که چیست که, باید طوری باشد که طرفین آسیب نبینند خب الآن شما کلّ این گوسفندها را بدهید به این کشاورز خب این دامدار چه بکند ولی اگر بگویید که این یک سال تحمّل بکند منافع متّصل و منفصل یک ساله ی این دامها را آن صاحب خسارت یعنی آن کشاورز بگیرد بعد برگرداند این با رفق و مدارا نزدیکتر است بنابراین این نه ظلم است نه جفاست نه خیانت است نه تعدّی است هیچ چیزی در کار نیست. فرمود: (وَکُنَّا لِحُکْمِهِمْ شَاهِدِینَ) بعضی از اهل معرفت نیازی به این تأویلها نیست ما روایات فراوان داریم, ادله ی عقلی فراوان داریم, نقلی فراوان داریم که این نفس دارد خیانت میکند حالا چه داعی داریم بگوییم که (إِذْ نَفَشَتْ فِیهِ غَنَمُ الْقَوْمِ) این هشداری است که آقایان! مواظب باشید علومِ شما, خاطرات شما اگر غفلت بکنید این چرندههایِ شیطنت میآیند در این مزرعه ی دل شما میچرند نیازی نیست که این آیه را چنین تأویلی ما بکنیم آخر چه کاری است آنقدر ادله ی فراوان صریح در این زمینه در روایات ما هست که دیگر نیازی نیست بگوییم که, این را در تفسیر جناب ابنعربی هم آمده. خب, فرمود ما این کارها را کردیم (وَکُنَّا لِحُکْمِهِمْ شَاهِدِینَ ٭ فَفَهَّمْنَاهَا سُلَیْمانَ) اما (وَکُلّاً آتَیْنَا حُکْماً وَعِلْماً) برای اینکه مشخص بشود که مقام داود(سلام الله علیه) در اوج قرار گرفته و سلیمان هم جزء همراهان این نهضت بوده است در سوره ی مبارکه ی «بقره» بحثش قبلاً گذشت آیه ی 251 که فرمود وقتی تالوت با جالوت آن صحنه را به پا کردند وجود مبارک داود قیام کرده و رهبری انقلاب را به عهده گرفته (فَهَزَمُوهُم بِإِذْنِ اللّهِ وَقَتَلَ دَاوُدُ جَالُوتَ وَآتَاهُ اللّهُ الْمُلْکَ وَالْحِکْمَةَ وَعَلَّمَهُ مِمَّا یَشَاءُ) به او مُلک داده, حکمت داده, نبوّت داده, علوم غیبی داده, (مِمَّا یَشَاءُ) معلوم نیست که چیست, فرمود آنچه که خود خدا خواست این میشود مقام داود و سلیمان هم اینها را از وجود مبارک داود ارث برده (وَوَرِثَ سُلَیْمَانُ دَاوُدَ) بنابراین اینچنین نیست که حالا حضرت سلیمان(سلام الله علیه) یک مقام برتری نسبت به حضرت داود(سلام الله علیهما) داشته باشد بعد فرمود: (وَلَوْلاَ دَفْعُ اللّهِ النَّاسَ بَعْضَهُم بِبَعْضٍ لَفَسَدَتِ الْأَرْضُ) اگر امر به معروف و نهی از منکرِ رهبری نباشد فساد عالَمگیر میشود شما هر چه سخنرانی بکنید موعظه داشته باشید ولی داود میخواهد برای براندازی جالوت داودی لازم است اگر این نباشد (لَفَسَدَتِ الْأَرْضُ), (وَلَوْلاَ دَفْعُ اللّهِ النَّاسَ بَعْضَهُم بِبَعْضٍ لَفَسَدَتِ الْأَرْضُ وَلکِنَّ اللّهَ ذُو فَضْلٍ عَلَی الْعَالَمِینَ) خدا همیشه خداست این (ذُو فَضْلٍ) همیشه هم (ذُو فَضْلٍ) است همیشه هم داود در کار هست اینچنین نیست که داود در عالم یک نفر بوده و بس, بنابراین این ذات ذات اقدس الهی دینش را حفظ میکند به وسیله ی داودها در هر عصر و مصری ولی منظور این است که اگر داودها نباشند (لَفَسَدَتِ الْأَرْضُ) لکنّ التالی باطل چرا, برای اینکه خدا (ذُو فَضْلٍ عَلَی الْعَالَمِینَ) است چون (ذُو فَضْلٍ عَلَی الْعَالَمِینَ) است داودها را بَعثْ میکند این هست حالا انسان بخواهد خدایا! تو که داود داری آن داود ما را داود قرار بده این خواستن هست حالا یا با قلم یا با آهن یا با آن فلاخن بالأخره راه دارد دیگر میگوییم خدایا تو که دینت را حفظ میکنی «واجعلنا ممن تنتصروا به لدینک و لا تستبدل به غیری» خدایا تو که دینت را حفظ میکنی برای اینکه فرمود: (ذُو فَضْلٍ عَلَی الْعَالَمِینَ) اگر این (وَلکِنَّ اللّهَ ذُو فَضْلٍ عَلَی الْعَالَمِینَ) نبود فقط یک قضیه ی کلیه بود که بله, اگر امر به معروف و نهی از منکر نباشد رهبرانی نباشند فساد عالمگیر میشود خب حالا هستند یا نیستند این (وَلکِنَّ اللّهَ ذُو فَضْلٍ عَلَی الْعَالَمِینَ) یعنی هستند, هستند چون هستند پس بنابراین فساد نمیشود اگر (ظَهَرَ الْفَسَادُ فِی الْبَرِّ وَالْبَحْرِ) شد یک فرصت دیگری هست یک داود دیگری هست یک امام راحلی هم هست بالأخره بساط را برمیچیند این طور نیست که خدای سبحان به همه مهلت بدهد هر کس هر کاری بخواهد بکند فرمود: (وَلکِنَّ اللّهَ ذُو فَضْلٍ عَلَی الْعَالَمِینَ) در جریان لیلةالمبیت هم همین است آن قسمت هم که فرمود: (وَمِنَ النَّاسِ مَن یَشْرِی نَفْسَهُ ابْتِغَاءَ مَرْضَاتِ اللّهِ) که فقط در خصوص حضرت امیر(سلام الله علیه) هست پایانش دارد که خدا (ذُو فَضْلٍ عَلَی الْعَالَمِینَ) این طور نیست که خدا رها بکند عالَم را هر کسی هر کاری دلش خواست بکند, بکند فرمود نه, ما اینها را یک مدّت مهلت میدهیم بعد همه ی اینها را یا میریزیم در دریا یا میریزیم زیرزمین یا (خَسَفْنَا بِهِ الْأَرْضَ) میشود یا (غَشِیَهُم مِنَ الْیَمِّ مَا غَشِیَهُمْ) میشود فرمود ما طوری ریشه ی اینها را میکَنیم که (کَأَن لَمْ تَغْنَ بِالْأَمْسِ) شما سالیان متمادی میبینید آثار پهلوی در مملکت بود بعد از 22 بهمن 57 طوری شد که گویا اصلاً اینها در این مملکت نبودند تمام آثارشان برچیده شد این معجزه ی قرآن کریم است فرمود من طوری ریشهکن میکنم (کَأَن لَمْ تَغْنَ بِالْأَمْسِ), (لَمْ تَغْنَ) یعنی (لَمْ تَغْنَ) من طرزی این چنار را میکَنم که گویا دیروز اینجا نبود این علفهای نیمسانتی یا یکسانتی کنار نهر را میبینید اینها هر روز سبز میشوند و پژمرده میشوند یکدانه از این علفهای یکسانتی را کنار این نهر شما بکَنید فردا بخواهید بیایید ببینید جایش کجا بود معلوم نیست آخر چیزی نبود ریشهای نداشت که حالا جایش مشخص بشود اما یک چنار کهنسال هزار سالهای را که شما بکَنید چندین سال آن حفرهاش میماند فرمود من طرزی اینها را میکَنم مثل علفِ نیمسانتی که فردا اگر شما بیایید گویا اینها اصلاً اینجا نبودند (کَأَن لَمْ تَغْنَ بِالْأَمْسِ) یعنی گویا دیروز این چنار اینجا نبود, دیروز پهلوی در این مملکت نبود 23 بهمن که رفتید دیدید خبری از پهلویان نیست این طور میکَنم منتها انسان باید باشد منتها فرمود شما نشد دیگری, (إِن تَتَوَلَّوْا یَسْتَبْدِلْ قَوْماً غَیْرَکُمْ ثُمَّ لاَ یَکُونُوا أَمْثَالَکُم) من دینم را حفظ میکنم شما نشد شما را میریزم دور, دیگری. بخواهید به نام من بیراهه بروید این طور نیست من دینم را حفظ میکنم اصل اول.
شما شایسته بودید به دست شما اصل دوم.
شما ناشایسته بودید شما را میریزم دور اصل سوم.
عده ی دیگر را میآورم اصل چهارم (إِن تَتَوَلَّوْا یَسْتَبْدِلْ قَوْماً غَیْرَکُمْ ثُمَّ لاَ یَکُونُوا أَمْثَالَکُم) این است که ما در دعاهای ماه مبارک رمضان میگوییم خدایا توفیق بده تو که دینت را حفظ میکنی به دست ما حفظ بکن «واجعلنی ممن تنتصروا به لدینک و لا تستبدل به غیری» خب این معنا که فرمود: (وَلکِنَّ اللّهَ ذُو فَضْلٍ عَلَی الْعَالَمِینَ) امیدی در دلها ایجاد میکند که همیشه خدا دینش را حفظ میکند هیچ ممکن نیست کسی بتواند با این کارهایی که بیگانه میکنند آسیبی به نظام برسانند به انقلاب برسانند به دین برسانند این شدنی نیست بعد در جریان داود(سلام الله علیه) این کارها را کرده. مطلبی که الآن مربوط به این حادثههاست که در ذیل آیه ی بعد عرض میکنیم فرمود: (وَسَخَّرْنَا مَعَ دَاوُدَ الْجِبَالَ) مبادا کسی خیال کند که حالا سلیمان(سلام الله علیه) که مقداری پیشنهاد بهتری داده که ما اگر این ضمان ید را به صورت اقساطی بگیریم نه به صورت نقدی کلّ گوسفندها را به صاحب مزرعه ندهیم بلکه بگوییم منافع متّصل و منفصل یکساله را به او بدهیم که معادل همین خسارت است این حالا مثلاً در برابر داود(سلام الله علیه) یک برجستگی داشته باشد این طور نیست (وَسَخَّرْنَا مَعَ دَاوُدَ الْجِبَالَ یُسَبِّحْنَ) خب, این با کوه سخنانی دارد و عدّهای از این جبال به امامت داود عبادت میکنند و داود(سلام الله علیه) وقتی ذاکر خداست کوهها هم با او همتسبیحاند در سوره ی مبارکه ی «ص» بخشهایی از جریان داود(سلام الله علیه) را هم ذکر کرده در سوره ی «ص» از آیه ی هفده به بعد فرمود: (اصْبِرْ عَلَی مَا یَقُولُونَ وَاذْکُرْ عَبْدَنَا دَاوُدَ ذَا الْأَیْدِ) است این دارای قوّت و قدرت بود این رهبری انقلاب را به او عهده گرفت او با فلاخن توانست جالوت را از پا در بیاورد (إِنَّهُ أَوَّابٌ) او اهل ناله است اُوب دارد, رجوع دارد, مرتّب رجوع دارد اینکه میگویند مُنیب است:
مُنیب گاهی از نابَ یَنِیب است گاهی از ناب یَنوب, این یا نابَ یَنیب یعنی انقطع, یَنقطع عن الناس یا نابَ ینوب پشتسر هم در نوبت است مکرّر مواظب است که در باز بشود درِ رحمت باز بشود برود آنجا این مرتّب در نوبت است بعضیها هستند که در نوبت نیستند گاهی توبه میکنند بعد یادشان میرود یا بر فرض توبه کردند فضلِ مَزید چون تکرار توبه هم مستحب است شما در کتابهای فقهی در روایاتی که مرحوم صاحب وسائل نقل کرده این است که اگر کسی خطیئهای کرده تکرار آن توبه مستحب است تکرار استغفار هم مستحب است این در نوبت است, این در نوبت است یعنی همیشه در صف است چنین آدمی را میگویند مُنیب این یا از نابَ یَنیب است یعنی «إنقطع یَنقطع عن ما سوی الله إلی الله» یا نائماً در نابَ ینوب است در نوبت است خب اگر کسی همیشه در نوبت است همیشه ثبتنام کرده همیشه منتظر است همیشه حق را دریافت میکند چنین آدمهایی را میگویند أوّاب است, اُوب دارد, رجوع دارد آبَ هم به معنای رَجَعَ است این همیشه در نوبت است این چون کثیرالرجوع است به او میگویند أوّاب بعد فرمود: (إِنَّا سَخَّرْنَا الْجِبَالَ مَعَهُ) خب تَسخیر کرده چه کار کرده یعنی, او معدنهای کوهها را اینکه تسخیرِ مُلکی بود که در بحث دیروز گذشت نه خیر, ما تسخیر ملکوتی داریم که با او در بامداد و شامگاه تسبیح میکنند (یُسَبِّحْنَ بِالْعَشِیِّ وَالْإِشْرَاقِ٭ وَالطَّیْرَ مَحْشُورَةً کُلٌّ لَّهُ أَوَّابٌ ٭ وَشَدَدْنَا مُلْکَهُ وَآتَیْنَاهُ الْحِکْمَةَ وَفَصْلَ الْخِطَابِ) این داود است پس بنابراین اگر یک قصّه ی کوتاهی درباره ی حضرت سلیمان(سلام الله علیهما) در ذیلش اشاره شد به معنی برتری سلیمان نیست فرمود: (وَکُنَّا فَاعِلِینَ) ما این کارها را همیشه میکنیم منتها شما خبر ندارید. چه کسی را تابع چه کسی قرار میدهیم, چه چیزی تابع چه چیزی قرار میدهیم, چه چیزی را تابع چه کسی قرار میدهیم اینها کارهای ماست ما سلسله جبال را گفتیم در نماز جماعت داود شرکت کنید (یَا جِبَالُ أَوِّبِی مَعَهُ) این امر تکوینی است دیگر ای کوهها در نماز جماعت داود شرکت کنید در تسبیح داود شرکت کنید (وَکُنَّا فَاعِلِینَ) بعد فرمود: (وَعَلَّمْنَاهُ صَنْعَةَ لَبُوسٍ لَکُمْ) ما راه زرهبافی را به داود نشان دادیم تا شما را در جنگها حفظ بکند آن روز بشرهای اوّلی مستحضرید یک وقت بر بشر گذشت که در سوره ی مبارکه ی «بقره» قصّه ی اینها آمده و «مائده» که نمیتوانستند بفهمند جنازهها را چطور باید دفن بکنند خب این دوتا برادر که «قَتَلَ قابیل هابیل» را «قَتل أحدهما» دیگری را این دو فرزند آدم که یکی دیگری را کُشت ماند در دستش دیگر که نمیداند این جنازه را چه کار بکند روزی بر بشر گذشت که نمیفهمید جنازه را چطور دفن بکند بعد (بَعَثَ اللّهُ غُرَاباً یَبْحَثُ فِی الْأَرْضِ لِیُرِیَهُ کَیْفَ یُوَارِیغ سَوْءَةَ أَخِیهِ) این بشر اوّلی بود بعد کم کم, کم کم الآن به اینجا آمده که «به زیر آوری چرخ نیلوفری را» خب آن بشر کم کم, کم کم رسیده به عصر داود که با فلاخن پیروز میشد آن روز مسئله ی زرهبافی یک امر پیشبینیشدهای نبود.
مرحوم طبرسی در مجمعالبیان نقل میکند که لقمان رفته بود روزی معاصر داود(سلام الله علیه) بود رفته بود دید او دارد کاری انجام میدهد با آن آهنها متوجّه نشد که او دارد چه کار میکند خواست بپرسد گفت بالأخره وضع معلوم میشود من چرا بپرسم, نشست, نشست وقتی داود این زره را تمام کرد و در بَر کرد گفت این برای محافظت در میدانهای جنگ چیز خوبی است لقمان گفت من که ساکت بودم صبر کردم برکتِ سکوتم را یافتم که انسان وقتی ساکت باشد بهجا نتیجه هم را بهجا میگیرد این قصّه را مرحوم امینالاسلام در مجمعالبیان نقل کرد خب آن روز وقتی داود(سلام الله علیه) زره را ساخت که مردم در جنگها از خطر بیگانه محفوظ بمانند نوبَری بود پیام قرآن در این جریان این است که ما به داود زرهبافی یاد دادیم تا شما یعنی شما, شما امّت مسلمان شما جامعه ی بشری شاکر باشید که در بین ما کسانی هستند دانشمندانی هستند که کارهایی میکنند که ما را از دشمن حفظ میکنند.
جریان انرژی هستهای به منزله ی زره عصر ماست شهدایی که در این راه دادند این شهید دکتر مجید شهریاری یا سایر اساتید دانشگاه اینها زرهبافان شهر ما هستند خدا به داود(سلام الله علیه) نگفت من زرهبافی را یادت دادم تا تو شاکر باشی که به مردم میگوید شما شاکر باشید که در شماها کسانی هستند که شما را از دشمن حفظ میکنند خب زره را وجود مبارک داود برای شخصِ خودش بافت آن وقتی که زره نداشت که پیروز شد و رهبر انقلاب شد این زره یک وسیله ی دفاعی است که جامعه ی بشری را از مهاجمتِ مهاجمان بیراه حفظ میکند این انرژی هستهای این طور است, این نیروهای رزمی این طور است, این بحثها همین طور است الآن بزرگان ما, علمای ما, فضلای ما در حوزه همان اندازه این ترور را محکوم کردند و میکنند که دانشگاه این کار را کرده برای شهدای آنها طلب مغفرت میکنند امروز که این دکتر مجید شهریاری را به امانتِ الهی سپردند شما فضلا اگر توانستید امشب یک صلات لیلةالدفن برایش بخوانید شما که از نزدیک این را نمیشناختید که یک آدم متشرّعی بود اهل دیانت بود, اهل صوم و صلات بود, اهل نماز بود, اهل دعا و ذکر بود این طور بود اگر فرصت کردید برای رضای خدا هر کدام ما یک صلات لیلةالدفنی برای این شهید بخوانیم برای همه ی شهدا از صدر اسلام تا الآن شهدای انقلاب, شهدای حوزه, شهدای دانشگاه برای هر کسی که شربت شهادت نوشید برای جان ما این شکر لازم است طلب مغفرت لازم است ملاحظه بفرمایید این آیه بحث تفسیری تنها این نیست که ما مفهوم را درک کنیم به جامعه میگوید من زرهبافی را یاد داود دادم تا شما شاکر باشید برای اینکه این چیزی ساخت که شما را از دشمن حفظ میکند یعنی داود تنها شاکر باشد یعنی مجید شهریاری تنها شاکر باشد یا جامعه باید شاکر باشد خب این ببینید بیگانه از هر سلاحی دارد استفاده میکند.
در آستانهی محرّمیم وجود مبارک ابیعبدالله برای او حیات و ممات یکسان است در آن قتلگاه حرف پیغمبر را زده, حرف قرآن را زده فرمود بسیار خب ما میدانیم جهان همهشان مسلمان نمیشوند جدّ من هم میدانست خدا هم به اینها آموخت ولی قرآن (رَحْمَةً لِلْعَالَمِینَ) است (رَحْمَةً لِلْعَالَمِینَ) بودن قرآن, (وَمَا أَرْسَلْنَاکَ إِلَّا کَافَّةً لِّلنَّاسِ) یا (رَحْمَةً لِلْعَالَمِینَ) با اینکه فرمود: (وَإِن تُطِعْ أَکْثَرَ مَن فِی الْأَرْضِ) کذا و کذا, (وَمَا أَکْثَرُ النَّاسِ وَلَوْ حَرَصْتَ بِمُؤْمِنِینَ) با اینکه خدا یقیناً میداند که خیلیها ایمان نمیآورند به پیغمبر اعلام کرد فرمود تو رحمتِ جهانی هستی برای اینکه پیغمبر هم به ما آموخت من هم در قتلگاه میگویم بسیار خب, من میدانم شما مسلمان نمیشوید کافر هستید ولی بالأخره میخواهید یک زندگی مرفّه داشته باشید یا نه, حالا اگر کسی کافر شد باید زندگیِ جنگلی داشته باشد یا زندگی رفاه نسبی نصیبش بشود فرمود اگر کافر هستید در زندگیِ دنیایی بخواهید رفاهی داشته باشید من با شما در جنگم زن و بچه ی من چه کار کردند رعایت این معنا برای کفّار هم پیام دارد این دین است این عاشورا الآن در پیش است غرض این است که شما آقایان که ـ انشاءالله ـ محرم و صفر را در پیش دارید آن اوج اسلام را, عظمت اسلام را, جهانی اسلام را, مکرّرات را بگذارید کنار حرفهایی که همهجا هست بگذارید کنار حرفهای نو مطرح کنید, با اخلاص مطرح کنید, هرگز بیوضو منبر نروید, هرگز منبرفروشی نکنید, سخنفروشی نکنید حیف است انسان این حرفها را با درهم و دینار عوض بکند.
وجود مبارک امام باقر سخنرانی کرده, نصیحت کرده, یکی بعد از تمام شدن سخنرانی به حضرت عرض کرد عجب جواهری ما از شما استفاده کردیم فرمود همین؟! «هل الجوهر إلاّ الحَجَر» این حرفهای مرا به طلا تشبیه کردی طلا یک سنگِ زردی است چطور به خودت اجازه دادی که به حرفهای من بگویی اینها شبیه طلاست شما هم حرفهای امام باقر و امام صادق(سلام الله علیهما) را نقل میکنید خدا تأمین میکند شما همّتتان بلند باشد او تأمین میکند بنابراین فرمود مبادا یک وقت بگویید کلام امام باقر مثل طلاست «هل الجوهر إلاّ الحَجَر» حیفت نیامد که این حرفها را به طلا تشبیه کردی شما هم همین حرفها را نقل میکنید. غرض آن است که حوزه مثل دانشگاه داغدار است, حوزه مثل دانشگاه این ترورها را محکوم میکند, حوزه مثل دانشگاه این پیام را به استکبار میدهد که خدا (ذُو فَضْلٍ عَلَی الْعَالَمِینَ) است شهریاریها در این مملکت به لطف الهی کم نیست.
«غفر الله لنا و لکم والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته»
(وَدَاوُدَ وَسُلَیْمَانَ إِذْ یَحْکُمَانِ فِی الْحَرْثِ إِذْ نَفَشَتْ فِیهِ غَنَمُ الْقَوْمِ وَکُنَّا لِحُکْمِهِمْ شَاهِدِینَ (78) فَفَهَّمْنَاهَا سُلَیْمانَ وَکُلّاً آتَیْنَا حُکْماً وَعِلْماً وَسَخَّرْنَا مَعَ دَاوُدَ الْجِبَالَ یُسَبِّحْنَ وَالطَّیْرَ وَکُنَّا فَاعِلِینَ (79) وَعَلَّمْنَاهُ صَنْعَةَ لَبُوسٍ لَکُمْ لِتُحْصِنَکُم مِن بَأْسِکُمْ فَهَلْ أَنتُمْ شَاکِرُونَ (80) وَلِسُلَیْمانَ الرِّیحَ عَاصِفَةً تَجْرِی بِأَمْرِهِ إِلَی الْأَرْضِ الَّتِی بَارَکْنَا فِیهَا وَکُنَّا بِکُلِّ شَیْءٍ عَالِمِینَ (81) وَمِنَ الشَّیَاطِینِ مَن یَغُوصُونَ لَهُ وَیَعْمَلُونَ عَمَلاً دُونَ ذلِکَ وَکُنَّا لَهُمْ حَافِظِینَ(82)
همان طوری که قبلاً ملاحظه فرمودید این سوره ی مبارکه ی «انبیاء» که در مکه نازل شد عناصر محوری این سوره اصول دین است یعنی توحید و وحی و نبوّت و معاد و در همین سوره ی مبارکه آیه ی 25 این بود (وَمَا أَرْسَلْنَا مِن قَبْلِکَ مِن رَّسُولٍ إِلَّا نُوحِی إِلَیْهِ أَ نَّهُ لاَ إِلهَ إِلَّا أَنَا فَاعْبُدُونِ) اصلِ رسالت را و اشاره به نبوّت عامه را آیه ی 25 این سوره در بردارد آنگاه نام هفده پیامبر(علیهم السلام) در این سوره آمده و قصص برخی از آنها تا حدودی مبسوطاً بیان شده است.
جریان داود و سلیمان(سلام الله علیهما) از آیه ی 78 به بعد این مطالب شروع شد قرآن کریم بخشی از کرامتها را و نعمتهای الهی را مشترکِ بین داود و سلیمان میداند که این دو بزرگوار گفتند (عُلِّمْنَا مَنطِقَ الطَّیْرِ) و خود سلیمان از مواهب الهی است که به داود عطا شده است که فرمود: (وَوَهَبْنَا لِدَاوُدَ سُلَیْمَانَ نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوَّابٌ) این بهترین هِبه ی خداست نسبت به حضرت داود که به او چنین فرزنید مرحمت کرده است که مانند پدرش به مقام نبوّت رسید. در ادامه ی آن مباحث آیه ی 78 همین سوره به این صورت بیان شد که (وَدَاوُدَ وَسُلَیْمَانَ إِذْ یَحْکُمَانِ فِی الْحَرْثِ) که بحثش گذشت. در جریان داود(سلام الله علیه) فرمود ما کوهها را با او مسخّر کردیم, پرندهها را با او مسخّر کردیم (وَسَخَّرْنَا مَعَ دَاوُدَ الْجِبَالَ یُسَبِّحْنَ وَالطَّیْرَ) ولی درباره ی سلیمان(سلام الله علیه) با لام تعبیر کرد فرمود: (وَلِسُلَیْمانَ الرِّیحَ) یعنی «سخّرنا لسلیمان الریح» باد را مسخَّر حضرت سلیمان(سلام الله علیه) قرار داد. در جریان تسخیر جبال و طیر برای داود کلمه ی «مع» آمده که (وَسَخَّرْنَا مَعَ دَاوُدَ الْجِبَالَ یُسَبِّحْنَ وَالطَّیْرَ) ولی در جریان تسخیر باد برای سلیمان(سلام الله علیه) کلمه ی لام آمده (وَلِسُلَیْمانَ الرِّیحَ) آنجا گفتند سخن از تسبیحِ سلسله ی جبال, تسبیح پرندههاست قداست تسبیح باعث شده است که از آن حال با «مع» یاد بشود که همه ی اینها با هم در پیشگاه خدا خاضعاند اما اینجا سخن از فرمانروایی و مدیریت و مدبّریت سلیمان نسبت به باد است تعبیر به لام شده است که فرمود: (وَلِسُلَیْمانَ الرِّیحَ عَاصِفَةً) باد عبارت از همان هوای متحرّک است اگر هوا اصلاً حرکت نکند نه متّصف به رُخاست نه متّصف به عاصف نه نسیم است نه طوفانی, وقتی حرکت کرد به این صورت به صورت باد در میآید حالا یا رخاء است یا عاصف, بادِ تند طوفانی را اگر کسی بتواند نرم کند و در اختیار خود قرار بدهد مثل آن است که آهنِ سخت و سرد را در اختیار خود داشته باشد درباره ی داود(سلام الله علیه) فرمود: (وَأَلَنَّا لَهُ الْحَدِیدَ) آهنِ سخت و سرد را ما برای داود(سلام الله علیه) نَرم کردیم اینجا هم بادِ طوفانی را برای سلیمان نَرم کردیم مسخّر او قرار دادیم در تحت تدبیر و امرِ او قرار دادیم (وَلِسُلَیْمانَ الرِّیحَ عَاصِفَةً). جِرمِ عادی اگر در اختیار کسی قرار بگیرد خیلی اعجازآور نیست اما جِرم سخت نظیر آهن, نظیر طوفان اگر در اختیار کسی باشد آیتِ الهی تلقّی میشود اصلِ باد به فرمان الهی در اختیار وجود مبارک سلیمان قرار گرفت در همان منطقه ی مأموریّتش و دوتا وصف برای این باد ذکر شده است:
یکی حالت رخاء اوست یکی حالت عَصْف اوست یک وقت است که نَرم است و نسیمگونه میوَزد یک وقت است که عاصف است و طوفانگونه میوزد این دوتا آیه چون مُثبِتاناند مخالف هم نیستند در آن آیه حالت رَخاء و سستی و نَرمی و نسیمی او بیان شده در این آیه حالت طوفانی او بیان شده وگرنه رُخاء بودن اگر به معنای منحصر باشد بله, منافی با عاصِف بودن است ولی اگر سخن از انحصار نیست منافاتی با عاصف بودن ندارد در سوره ی مبارکه ی «ص» آیه ی 34 به بعد این است (وَلَقَدْ فتَنَّا سُلَیْمانَ وَأَلْقَیْنَا عَلَی کُرْسِیِّهِ جَسَداً ثُمَّ أَنَّابَ ٭ قَالَ رَبِّ اغْفِرْ لِی وَهَبْ لِی مُلْکاً لَا یَنْبَغِی لِأَِحَدٍ مِنْ بَعْدِی إِنَّکَ أَنتَ الْوَهَّابُ ٭ فَسَخَّرْنَا لهُ الرِّیحَ) عرض کرد خدایا! چیزی که برای دیگران نیست به من عطا بکن که (لَا یَنْبَغِی لِأَِحَدٍ مِنْ بَعْدِی) ـ انشاءالله ـ اگر به سوره ی مبارکه ی «ص» رسیدیم معنای آن آیه ی مبارکه هم روشن خواهد شد که (لَا یَنْبَغِی لِأَِحَدٍ) یعنی چه و چرا وجود مبارک سلیمان چنین خواهشی را کرده. به هر تقدیر بعد از درخواستِ سلیمان خدای سبحان یک معجزه ی بیسابقه و بیلاحقهای که سابقه نداشت لاحقه هم نداشت به حضرت سلیمان عطا کرد و آن این است که باد را در اختیار او قرار داد (فَسَخَّرْنَا لهُ الرِّیحَ تَجْرِی بِأَمْرِهِ رُخَاءً حَیْثُ أَصَابَ) این رُخاء یعنی نَرم نظیر نسیم آن عاصِف یعنی تند نظیر طوفان این آیه درصدد حصر نیست که با آیه محلّ بحث سوره ی مبارکه ی «انبیاء» معارض باشد چه اینکه آیه سوره ی «انبیاء» هم درصدد حصر نیست تا معارض آیه سوره ی مبارکه ی «ص» باشد اینها مثبتاناند هر کدام حالتی را بیان کردند و جامعش این است که باد در اختیار اوست اگر گفتند این وسیله ی نقلیه در اختیار فلان شخص است تند و کندش به دستور اوست و به هدایت او, او اگر خواست این هواپیما را یا این کشتی را یا این اتومبیل را تند میراند یا کُند میراند اینچنین نیست که اگر گفتند تند است یا گاهی گفتند کُند است مفید حصر باشد اگر اتومبیلی در اختیار رانندهای بود این رُخاء و عاصفش به اراده ی اوست, تند و کُندش به عهده ی اوست, سرعت و بطیءاش در اختیار اوست. خب, فرمود: (فَسَخَّرْنَا لهُ الرِّیحَ تَجْرِی بِأَمْرِهِ رُخَاءً حَیْثُ أَصَابَ).
مطلب اول آن است که مسخَّر کردنِ بادِ تند یعنی طوفان خب دشوارتر از مسخّر کردن بادِ رخاء و نَرم یعنی نسیم است لذا در آیهای که سخن از اعجاز و امثال اینها مطرح است (عَاصِفَةً) مطرح شده.
مطلب دوم آن است که این باد برای تبیین قدرتِ او در سوره ی مبارکه ی «سبأ» مسافت او هم مشخص شده است آیه ی دوازده سوره ی مبارکه ی «ص» این است (وَلِسُلَیْمَانَ الرِّیحَ غُدُوُّهَا شَهْرٌ وَرَوَاحُهَا شَهْرٌ) یعنی این باد بامداد غُدوِه, صبحگاه به اندازه ی راهِ یک ماهه میرود و عصر به اندازه ی راهِ یک ماهه میرود (غُدُوُّهَا شَهْرٌ وَرَوَاحُهَا) یعنی پایانِ روز یعنی عصر, عَشیء, (شَهْرٌ) پس او یکروزه میتواند راهِ دو ماهه را طی کند (وَلِسُلَیْمَانَ الرِّیحَ) که (غُدُوُّهَا) بامداد او یک ماه و شامگاه او هم یک ماه. خب, یعنی روزی راه دو ماهه را میرود این هم مفید حصر نیست که اگر یک وقت وجود سلیمان میخواست تندتر برود او اطاعت نکند حالا سرعت گاهی صد کیلومتر است گاهی بیشتر است گاهی کمتر است برابر نیاز مردم آن عصر و مصر خواهد بود شاید نیازی بیش از این نبود و منطقه ی آنها هم بیش از این وسیع نبود به هر تقدیر اگر ما دلیل دیگری داشتیم یا داشته باشیم که سرعت این باد در حال عصر بیش از شَهر است یعنی در غُدوّ بیش از شهر است, در رواح بیش از شهر است منافی با این نیست این بیان حدّ متوسّط آن را ذکر میکند یا حدّ متعارف ذکر میکند گرچه کسانی که در خدمت سلیمان(سلام الله علیه) بودند کاری کردند که نه تنها (غُدُوُّهَا شَهْرٌ وَرَوَاحُهَا شَهْرٌ) بلکه به اندازه ی یک چشم به هم زدن کارِ یک ساله را کردند نه تنها یک شهر خب آن شاگرد تربیتشده ی محضر سلیمان(سلام الله علیه) که عرض کرد (أَنَا آتِیکَ بِهِ قَبْلَ أَن یَرْتَدَّ إِلَیْکَ طَرْفُکَ) یَمن کجا فلسطین کجا, فاصله ی چندین فرسخی را با یک لحظه چشم به هم زدن آن تخت را آورد سرعت سیرِ انسانی که موفّق به طیّالأرض است به مراتب بیش از و پیش از (غُدُوُّهَا شَهْرٌ وَرَوَاحُهَا شَهْرٌ) حالا این نمونهای بود که در اینجا ذکر شده و وجود مبارک سلیمان خیلی بیش از اینها قدرت داشت. به هر تقدیر او که میگوید من تخت بالقیس را از یمن برای شما در فلسطین یا شام (قَبْلَ أَن یَرْتَدَّ إِلَیْکَ طَرْفُکَ) میآورم به مراتب قدرتش و طوفندگیاش بیش از (غُدُوُّهَا شَهْرٌ وَرَوَاحُهَا شَهْرٌ) است. خب, در این کریمه که فرمود (عَاصِفَةً) در اختیار اوست (تَجْرِی بِأَمْرِهِ) یعنی تسخیر, تسخیر الهی است ولی این فاعلِ قَریب است به اصطلاح, مُجری دستور خدای سبحان است. به کجا جاری میشود (إِلَی الْأَرْضِ الَّتِی بَارَکْنَا فِیهَا) این سرزمین همان سرزمین شام است که در همین سوره ی مبارکه ی «انبیاء» آیه ی 71 از او سخنی به میان آمده که فرمود ما حضرت ابراهیم و لوط(سلام الله علیهم) را نجات دادیم (إِلَی الْأَرْضِ الَّتِی بَارَکْنَا فِیهَا لِلْعَالَمِینَ) که سرزمین شام است منشأ برکت است زندگی بسیاری از انبیا در آن محدوده بود و مانند آن (إِلَی الْأَرْضِ الَّتِی بَارَکْنَا فِیهَا) خب چرا فرمود: (إِلَی الْأَرْضِ الَّتِی بَارَکْنَا فِیهَا) برای اینکه مَقرّ حکومت وجود مبارک سلیمان آنجا بود این یک, باد هر جا بود باید به آنجا خودش را میرساند تا به دستور سلیمان(سلام الله علیه) به هر جایی که بخواهد بروند, بروند بعد باید دوباره برگردند بیایند آنجا لذا سخن از «مِن الأرض» نیست سخن از (إِلَی الْأَرْضِ) است هر جا هست باید آنجا بیاید برای اینکه آنجا مقرّ حکومت است دستور را باید از آنجا بگیرد بعد از اجرا هم باید به آنجا برگردد لذا فرمود: (إِلَی الْأَرْضِ الَّتِی بَارَکْنَا فِیهَا) حالا آن جریان نَمل در سوره ی مبارکه ی «نمل» مشخص خواهد شد به خواست خدا که آن در کدام منطقه بود که مسئول مورچهها به مورچههای زیرمجموعهاش گفت (یَا أَیُّهَا النَّمْلُ ادْخُلُوا مَسَاکِنَکُمْ) برای اینکه سلیمان و همراهانش دارند میآیند ممکن است (لاَ یَحْطِمَنَّکُمْ سُلَیْمَانُ وَجُنُودُهُ) این جداگانه باید بحث بشود که خب حالا چطور آنها در فضا دارند حرکت میکنند این مورچه از کجا آسیبپذیری خود را از جنود سلیمان احساس کرده است این در سوره ی مبارکه ی «نمل» ـ انشاءالله ـ مشخص میشود.
قرآن کریم برای امّت اسلامی شبی را قرار داد که آن شب کار هشتاد سال عبادت را میکند یعنی اگر کسی بتواند باد را مسخَّر کند او میتواند زمینِ یک ماهه را در یک صبحگاه طی کند یا مسافت یک ماهه را در یک شامگاه طی کند ولی اگر کسی لیله ی قدر را درک کرد زمینه, زمینه یعنی زمینه کاری به زمین ندارد او میتواند (خَیْرٌ مِنْ أَلْفِ شَهْرٍ) باشد مسافتِ معنوی هزار ماهه را یک شبه طی کند بنابراین باد آن قدرت را ندارد که انسان را همانند ادراک فضیلت لیله ی قدر جابهجا کند آنچه در امّت اسلامی هست به مراتب قویتر و غنیتر از (غُدُوُّهَا شَهْرٌ وَرَوَاحُهَا شَهْرٌ) است آن یک راه دیگری دارد البته ولی این راهِ زمینی و راه ظاهری و راه مادّی همین است که این باد بتواند یک بامداد کارِ یک ماهه را بکند یک عصر و شامگاه هم کارِ یک ماهه را بکند و وجود مبارک سلیمان هم چون مَقرّش همان (الْأَرْضِ الَّتِی بَارَکْنَا فِیهَا) بود لذا این باد به آن سرزمین حرکت میکرد و هر جا هم بود به آنجا میآمد. فرمود: (وَلِسُلَیْمانَ الرِّیحَ عَاصِفَةً تَجْرِی بِأَمْرِهِ إِلَی الْأَرْضِ الَّتِی بَارَکْنَا فِیهَا وَکُنَّا بِکُلِّ شَیْءٍ عَالِمِینَ) ما به هر چیزی قبل از حدوث او, همراه حدوث او, بعد از حدوث او عالِم بودیم و هستیم علمِ ذات اقدس الهی در بحثهای علمِ فعلی گذشت که دو قِسم است علمی خداوند یک صفت ذات دارد و یک صفت فعل, صفت ذات هم اوصاف ذات عین هماند یک, و هم اوصاف عین موصوفاند دو, آنجا جز تعدّد مفهومی چیز دیگری در کار نیست حقیقتِ صفات عین هماند, حقیقت صفات عین موصوفاند و متّحدند اما صفتِ فعل زائد بر ذات است خارج از ذات است و محدود است و مخلوق است مثل شِفا, مثل رزق, مثل خلق کردن, مثل قبض, مثل بَسط و مانند آن, اینها اوصاف فعل است و خارج از ذات است و ممکن است و حادث است و مانند آن. برای اوصاف ذات عنوانی است مثل حیات, مثل قدرت اینها اوصاف ذاتاند برای اوصاف فعل عناوینی است مثل رزق خدا رازق است, خدا شافی است, خدا خالق است, خدا قابض است, خدا باسط است که اینها گاهی هست و گاهی نیست چون فعلِ خداست دیگر خدا گاهی بر اساس حکمت این کار را انجام میدهد گاهی بر اساس حکمت آن کار را, گاهی احیا هست گاهی اِماته است و مانند آن.
مطلب سوم آن است که برخی از اسمای فعل و اسمای ذات نامِ مشترک دارند و بعضیها نامِ جدا آنها که نام جدا دارند صفت ذات نظیر قدرت این غیر از صفت فعل نظیر رزق و شفا و قبض و بسط و امثال ذلک است همه ی این اوصاف و کارها منشأ آنها قدرت ذاتی خداست آن صفتِ ذات به نام قدرت است این صفت فعل به نام قبض و بسط و رزق و شفا و امثال ذلک است که گاهی هست و گاهی نیست. برخی از اوصاف ذات و فعلاند که مشترکاند یعنی یک عنوان هم صفت ذات است هم صفت فعل مثل علم که خدای سبحان هم دارای علمِ ازلی است که «عالِمٌ إذ لا معلوم» قبل از اینکه معلومی پدید بیاید خدا به او علم داشت یک وقت است که نه, علم عین معلوم است نظیر همان علمهای امتحانی فرمود خدای سبحان شما را میآزماید (لِنَعْلَمَ), (لِیَعْلَمَ) تا خدا بداند چه کسی صابر است, خدا بداند که چه کسی شاکر است که این علمِ فعلی است و حادث است و عین معلوم است و از مقام معلوم انتزاع میشود و مانند آن, بنابراین اگر در بعضی از آیات علمِ خدا در کنار آزمون الهی ذکر شد که خداوند فرمود: (لیبلونکم حتی لیعلمن) و مانند آن, این علم ازلی ذاتی نیست چون آن «عالِمٌ إذ لا معلوم» علمِ فعلی است که حادث است و از مقام فعل انتزاع میشود منتها این صفت یعنی صفتِ فعل با صفتِ ذات یک عنوان مشترکی دارند در مقام محلّ بحث هم که فرمود ما «بکلّ شیء عالم» هستیم یعنی علمِ ازلی ما هست یک, و در مقام فعل هم شما هر کاری را بخواهید انجام بدهید در مَشهَد و در محضر ما هستید که در سوره ی مبارکه ی «یونس» این مسئله مبسوطاً گذشت که هر چیزی را که شما انجام میدهید در مشهَد و در محضر خدای سبحان هستید همان وقتی که میخواهید وارد بشوید آنجا مشهود الهی هستید آیه ی 61 سوره ی مبارکه ی «یونس» این بود که (وَمَا تَکُونُ فِی شَأْنٍ وَمَا تَتْلُوا مِنْهُ مِن قُرْآنٍ وَلاَ تَعْمَلُونَ مِنْ عَمَلٍ إِلَّا کُنَّا عَلَیْکُمْ شَهُوداً إِذْ تُفِیضُونَ فِیهِ) همین که میخواهید وارد بشوید مشهود ما هستید در محضر ما هستید (وَمَا یَعْزُبُ عَن رَبِّکَ مِن مِثْقَالِ ذَرَّةٍ فِی الْأَرْضِ وَلاَ فِی السَّماءِ وَلاَ أَصْغَرَ مِن ذلِکَ وَلاَ أَکْبَرَ إِلَّا فِی کِتَابٍ مُبِینٍ) نه دوری, نه نزدیکی, نه ریزی, نه تاریکی, نه حجاب و پوشش هیچ کدام از این موانع خمسه مانع شهود خدا نیست ما گرفتار این موانع خمسه و مانند آن هستیم:
اگر چیزی خیلی نزدیک باشد بچسانیم به چشم خب نمیبینیم اگر چیزی را بیاوریم بچسبانیم به چشممان خب نمیبینیم اول.
و چیزی خیلی دور باشد نمیبینیم این قُربِ مُفرِد آن بُعد مفرد هر دو مانع شهود است دوم.
اگر چیزی خیلی ریز باشد نمیبینیم سوم.
اگر چیزی در تاریکی باشد نمیبینیم چهارم.
اگر چیزی نزدیک باشد ولی پشت پرده باشد نمیبینیم پنجم در همه ی این بخشها قرآن کریم این بیان را روشن کرد که نه ریزی, نه دوری, نه قُرب, نه بُعد, نه تاریکی, نه پوشش و حجاب هیچ چیزی مانع شهود خدای سبحان نیست فرمود همین که میخواهید وارد بشوید مشهود ما هستید. خب, پس هم علمِ ازلی دارد که «عالِمٌ إذ لا معلوم» هم علمِ فعلی که علمِ فعلی خود این شیء مشهود ذات اقدس الهی است فرمود ما اگر به بعضیها اعجاز دادیم به بعضیها ندادیم به بعضیها هم اعجاز خاص دادیم به بعضیها اعجاز مخصوص دیگر دادیم برابر علمِ حکیمانه ی ماست (وَلِسُلَیْمانَ الرِّیحَ عَاصِفَةً تَجْرِی بِأَمْرِهِ إِلَی الْأَرْضِ الَّتِی بَارَکْنَا فِیهَا وَکُنَّا بِکُلِّ شَیْءٍ عَالِمِینَ).
«و الحمد لله ربّ العالمین»
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
(وَلِسُلَیْمانَ الرِّیحَ عَاصِفَةً تَجْرِی بِأَمْرِهِ إِلَی الْأَرْضِ الَّتِی بَارَکْنَا فِیهَا وَکُنَّا بِکُلِّ شَیْءٍ عَالِمِینَ (81) وَمِنَ الشَّیَاطِینِ مَن یَغُوصُونَ لَهُ وَیَعْمَلُونَ عَمَلاً دُونَ ذلِکَ وَکُنَّا لَهُمْ حَافِظِینَ (82)
چون سوره ی مبارکه ی «انبیاء» در مکّه نازل شد و مطالب محوری سوَر مکّی اصول دین است یعنی وحی و نبوّت و معاد و در همین سوره ی مبارکه ی «انبیاء» آیه ی 25 جریان رسالت عامّه مطرح شد که فرمود: (وَمَا أَرْسَلْنَا مِن قَبْلِکَ مِن رَّسُولٍ إِلاّ نُوحِی إِلَیْهِ أَ نَّهُ لاَ إِلهَ إِلاّ أَنَا) در شرح این متنِ جامع نام سیزده پیامبر(علیهم السلام) را مطرح فرمودند قصص برخی از اینها را به طور اجمال ذکر فرمودند.
نوبت به وجود مبارک سلیمان رسید که فرمود همان طوری که ما برای داود(علیه السلام) جبال را و طیر را مسخّر کردیم برای سلیمان(علیه السلام) باد را و جِن را هم مسخّر کردیم. قصّههایی که در قرآن از انبیا(علیهم السلام) مطرح میشود نکات فراوانی را به همراه دارد:
بخشی توجّه خود پیامبر است به وظیفه ی رسالتش مثل اینکه فرمود: (فَاصْبِرْ کَمَا صَبَرَ أُوْلُوا الْعَزْمِ مِنَ الرُّسُلِ) مقاومت انبیا را ذکر میکند بعد به پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) میفرماید همانند آنها باش (وَاذْکُرْ فِی الْکِتَابِ إِبْرَاهِیمَ) کذا و کذا و در همین راستا هم میفرماید: (وَلاَ تَکُن کَصَاحِبِ الْحُوتِ) مانند انبیای دیگر صابر باش مانند ذوالنون نباش که مقداری صبرش مثلاً کمتر از مقدار لازم بود و مانند آن, این یک گوشه از هدف از قصّههای انبیاست.
بخشی مربوط به امّت است که امّتها را هشدار بدهد که اگر تابع انبیای الهی نبودند گرفتار عذاب الهی میشوند و اگر پیرو رهنمودهای وحی الهی بودند از نعمتهای ظاهر و باطن برخوردارند و هر دو نمونه را هم در قرآن کریم میبینیم و به امّتها میفرمود: (فَسِیرُوا فِی الأرْضِ فَانْظُرُوا کَیْفَ کَانَ عَاقِبَةُ) کذا, عاقبة کذا, عاقبة کذا. که محور اصلی این گونه از قصص هشدار به امّت است.
بخشی بیان معجزات است که هم برای پیامبر نافع است هم برای امّت درست است پیامبران عالِم به غیباند اما به تعلیم الهی, درست است معجزات دارند اما به تأجیز الهی وقتی خداوند معجزات برخی از انبیا را ذکر میکند بهرهای که خود انبیای بعدی از این نقل میبرند بیش از بهرهای است که امّتها از این نقل میبرند وقتی که قدرت خدا را برای انبیای قبلی مطرح کردند و نشان دادند همان قدرت برای پیامبر بعدی هم هست بنابراین نقل معجزات انبیای گذشته هم به حال خود انبیای بعدی نافع است هم به حال اُمم پس تاکنون اهداف قصص انبیا به این سه رقم رسیده است گاهی مستقیماً به خود انبیا متوجّه است که (فَاصْبِرْ کَمَا صَبَرَ أُوْلُوا الْعَزْمِ مِنَ الرُّسُلِ) یا (وَلاَ تَکُن کَصَاحِبِ الْحُوتِ) که بهره ی مستقیمِ از این قصّه را پیامبر بعدی میبرد, گاهی مستقیماً متوجّه امّت است که اگر شما مطیع وحی بودید بهرههای دنیا و آخرت نصیب شما میشود و اگر مخالفت کردید عذاب دنیا و آخرت دامنگیرتان میشود (فَسِیرُوا فِی الأرْضِ فَانْظُرُوا کَیْفَ کَانَ عَاقِبَةُ) کذا و کذا, گاهی هم که فصل سوم را تشکیل میدهند به حال هر دو نافع است یعنی هم برای خود انبیا هم برای امّتهای آنها, وقتی برای پیامبران قبلی معجزاتی آمده و قدرت خدا ظهور پیدا کرده و در دسترس انبیا قرار گرفته برای حفظ دین و طرد مخالف همان قدرت الآن هم هست.
جریان سلیمان قصّهای که مربوط به صبر آن حضرت و بردباری آن حضرت و تحمّل مصیبت آن حضرت در این بخشها نیست یا امّت او اگر بخواهند مثلاً عذاب ببینند در اینجا نیست ولی این مقدار هست که در بخشهای دیگر قصّه ی بالقیس را که نقل میکند معلوم میشود که اگر کسی بخواهد در برابر وحی و نبوّت مقاومت کند از پا در میآید بهتر آن است که در برابر وحی الهی مقاومت نکند این بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) که فرمود: «مَنْ صَارَعَ الْحَقَّ صَرَعَهُ» همین طور است مصارعه با صاد یعنی کُشتیگیری اگر کسی بخواهد با حق کُشتی بگیرد قطعاً پشتش به خاک میافتد «مَنْ صَارَعَ الْحَقَّ صَرَعَهُ» یعنی حق او را به زمین میزند این یک اصل کلی است اگر این اصل کلی بود سابق و لاحق فرق نمیکند در اینجا وقتی معجزاتی برای وجود مبارک سلیمان نقل میشود وجود مبارک پیامبر مطمئنتر میشود, مؤمنان به آن حضرت مطمئنتر میشوند و مانند آن, در بحث دیروز جریان تسخیر باد مطرح شد که در سوره ی مبارکه ی «انبیاء» یعنی محلّ بحث فرمود: (وَلِسُلَیْمانَ الرِّیحَ عَاصِفَةً) در سوره ی «ص» و مانند آن دارد که (رُخَاءً) یعنی باد چه در حالی که نسیم است چه در حال توفندگی در هر دو حال در اختیار اوست اگر یک وقت حضرتش میخواست این باد به صورت نسیم باشد نَرم باشد که نرم بود و اگر بخواهد تُند باشد که تند بود در هر دو حال تندی و کُندی باد در اختیار وجود مبارک سلیمان بود. پنج شش مطلب بود که مربوط به عاصف بودن ریح و جریانش به امر و بردنش به سرزمین شام و اینها بود که در بحث دیروز گذشت.
بحث امروز آنچه مطرح است این است که فرمود: (وَمِنَ الشَّیَاطِینِ مَن یَغُوصُونَ لَهُ وَیَعْمَلُونَ عَمَلاً دُونَ ذلِکَ) ما هم باد را برای او مسخَّر کردیم هم برخی از شیاطین را این شیاطین آن طوری که فخررازی از برخیها نقل میکنند کفّار از جنّاند جن مثل اِنس دو گروه دارند یک عدّه مؤمناند یک عدّه کافر, کفّارشان شیاطیناند چه اینکه کفّار انسان هم شیطنت را از شیاطینالجن یاد میگیرند که میشود (شَیَاطِینَ الْإِنْسِ وَالْجِنِّ) بعضیها شیطنت برای آنها حال است برخیها ـ معاذ الله ـ مَلَکه است برخیها به منزله ی فصل مقوّم است که به هیچ وجه برنمیگردند بالصراحه هم به پیامبرانشان میگویند (سَوَاءٌ عَلَیْنَا أَوَعَظْتَ أَمْ لَمْ تَکُن مِّنَ الْوَاعِظِینَ) نه «سواء علینا أم وعظت أم لم تَعِظ», (أَمْ لَمْ تَکُن مِّنَ الْوَاعِظِینَ) اصلاً تو در ردیف اینها هم نبودی برای ما فرق نمیکرد. خب, این بالاتر از مَلکه به جایی رسیده است که این شیطنت برای او به منزله ی فصل مقوّم است که در این قیامت شاید به صورت یک دیو در بیاید. خب, پس شیاطینی که در سوره ی مبارکه ی «انبیاء» مطرح است یعنی همین آیه این نشان میدهد که جزء کفّار از جن بودند جن هم جمعش جِنّه است نه أجنّه, أجنّه همان طوری که بارها گذشت جمع جَنین است نه جمع جن, (وَإِذْ أَنتُمْ أَجِنَّةٌ فِی بُطُونِ أُمَّهَاتِکُمْ) شما أجنّه بودید یعنی جَنین بودید وگرنه جِن به أجنّه جمع بسته نمیشود.
جنّ موجودی است مادّی مثل انسان که دارای روح است مثل انسان منتها انسان روحش تجرّد عقلی دارد شیاطین و جنها به آن تجرّد عقلی غالباً بار نمییابند در حدّ تجرّد وهمیاند اینها بدنهای لطیف دارند در حرکت خیلی سریعاند مؤمن دارند, کافر دارند, مؤمن کسی را آزار نمیکند, کفّار درصدد اذیّتاند مثل انسان. فرمود ما اینها را مسخّر کردیم برای حضرت سلیمان(سلام الله علیه) اما این تعبیر, تعبیر حصر نیست اینکه فرمود: (وَمِنَ الشَّیَاطِینِ) معنایش این نیست که ما غیر شیطان را مسخّر نکردیم همان طوری که در جریان ریح فرمود: (وَلِسُلَیْمانَ الرِّیحَ عَاصِفَةً) درصدد حصر نبود لذا معارض آیهای نبود که فرمود باد در حال رُخاء و رخوت و نَرمی و نسیمی تابع اراده ی سلیمان(سلام الله علیه) است چرا, چون این تعبیر (وَلِسُلَیْمانَ الرِّیحَ عَاصِفَةً) تعبیر مفید حصر نیست چون تعبیر مفید حصر نیست فیالجمله را ثابت میکند نه بالجمله را اینها میشوند مُثبتان وقتی مثبتان شدند معارض نیستند اگر آیهای دارد که ریح در حالی که رخاء است یا آیهای که دارد ریح در حالی که عاصف است اینها معارض هم نیستند چون هیچ کدام درصدد حصر نیستند و مُثبتاناند و معارض هم نیستند. در جریان (وَمِنَ الشَّیَاطِینِ) هم بشرح ایضاً اگر این مفید حصر بود قطعاً آن آیهای که دارد که برخی از جنها را ما مسخّر سلیمان(سلام الله علیه) کردیم الاّ ولابد باید تقیید بشود یا تخصیص بیاید به آن جنّ کافر چرا, برای اینکه (وَمِنَ الشَّیَاطِینِ) مفید حصر است دلالت میکند آنهایی که مسخّر تحت اراده ی سلیمان(سلام الله علیه) بودند فقط از سنخ کفّار بودند پس آن (وَمِنَ الْجِنِّ) که مطلق است یا عام باید حمل بشود بر این خاص یا مقیّد بشود به این قید ولی اگر (وَمِنَ الشَّیَاطِینِ) مفید حصر نبود چه اینکه مفید حصر نیست اگر دلیلی آیهای دیگر داشتیم (وَمِنَ الْجِنِّ) اطلاقمان محفوظ است چه مؤمن چه کافر و اگر روایتی در ذیل آن آیه بود و تأیید کرد که برخی از جنهای مؤمن هم تحت تسخیر سلیمان(سلام الله علیه) بودند منافی قرآن نیست چه اینکه در جریان ریح همین طور بود. خب, اینکه فرمود: (وَمِنَ الشَّیَاطِینِ) معنایش این نیست که فقط از سنخ کفّار جن برخیها در تحت تسخیر سلیمان(سلام الله علیه) بودند همه ی کفّار نه, اگر این «مِن», «مِن» تبعیضیه باشد یعنی بعضی از کفّار اگر بیانیه باشد که خب یعنی از همین قصّه (وَمِنَ الشَّیَاطِینِ مَن یَغُوصُونَ لَهُ) وجود مبارک سلیمان مُلکی داشت که (لَا یَنْبَغِی لِأَِحَدٍ) حالا ـ انشاءالله ـ به آن آیه که رسیدیم که (وَهَبْ لِی مُلْکاً لَا یَنْبَغِی لِأَِحَدٍ) دوتا مطلب مطرح است که چرا چنین درخواستی وجود مبارک سلیمان کرد و آیا انبیای بعدی مخصوصاً وجود مبارک رسول خدا(علیهم الصلاة و علیهم السلام) که فوق قدرتهای آنها را از ذات اقدس الهی دریافت کردند اینها نمیتوانستند باد را تسخیر کنند یا جن را تسخیر کنند این دو سؤال هست که چرا سلیمان(سلام الله علیه) این درخواست را کرد و اگر انبیای دیگر به این مقام برسند آیا مخالف آن درخواست هست یا نه, این به خواست خدا وقتی به قصّه ی حضرت سلیمان رسیدیم که در سوره ی مبارکه ی «سبأ» مطرح است مطرح میشود.
عمل وجود مبارک سلیمان سابقه و لاحقه نداشت شیاطین تسخیر شده بودند در اختیار حضرت بودند تا چندین کارِ دریایی و صحرایی بیسابقه را انجام بدهند رفتن در عمق دریا آن روزها غوّاصی به این صورت رایج نبود رفتن به عمق دریا, بیرون آوردند گوهرها کارِ اینهاست ساختن کاسههایی که به اندازه ی حوض است کارِ اینهاست, ساختن دیگهای ثابت کار اینهاست چون اردویی را شام و نهار دادن کار آسانی نیست کاسههای آنها هم باید در حدّ حوض باشد که هر کسی بیاید سهم خودش را بگیرد دیگهای آنها هم باید لرزان نباشد مثل یک کوه یک جا ثابت باشد این کار, کار یک جن است. بعضی از آثار و جریان اهرامهایی که در قسمتهای آثار باستانی خاورمیانه است اگر ما دلیل قطعی نداشتیم که فلان گروه تحت امر فلان سلطان این را ساختند احتمالاً جزء ساختههای همین جن باشد آن منارههایی که طولش در حدود مثلاً شصت متر است با دوتا تکّه سنگ سی متری که از این ستونها به مراتب بلندتر است یک تکّه سنگ سی متری را کسی بخواهد جابهجا کند این کار آدمهای عادی نیست این منارههایی که گاهی بخشاش در شام هست و بعلبک هست یا در مصر و امثال ذلک هست اینها با اینکه آنجا منطقه ی کوهستانی نیست سنگی هم در کار نیست مخصوصاً در آن قسمتهای مصر آوردن این سنگها از راههای دور کار آسانی نیست بالأخره اگر صنعت در آن وقتها بود و قدرتها بود و تاریخ ثابت کرد که نِعمالمطلوب اگر نبود احیاناً جزء آثاری است که از اینها به یاد مانده است البته از زمان سلیمان به بعد که جزء مُلک سلیمان باشد فرمود: (وَمِنَ الشَّیَاطِینِ) پس بنابراین این مفید حصر نیست آنچه در سوره ی مبارکه ی «سبأ» آمده آیه ی دوازده سوره ی «سبأ» این است (وَلِسُلَیْمَانَ الرِّیحَ غُدُوُّهَا شَهْرٌ وَرَوَاحُهَا شَهْرٌ وَأَسَلَنَا لَهُ عَیْنَ الْقِطْرِ):
قِطْر یعنی مِس, ما چشمه ی مس را برای او روان کردیم سیلگونه راه افتاد اَساله, اِساله کردن یعنی سیلگونه راهاندازی کردن آهن را در دست داود(سلام الله علیه) مثل موم نَرم کردیم مِس را برای سلیمان(سلام الله علیه) مثل آب روان کردیم که او بخواهد از این مسِ روان هر چه بسازد در اختیار او باشد بالأخره باید اینها را آب کرد به صورت دیگ در آورد وگرنه آن مِس معمولی که دیگ نمیشود یک کوره ی آهنگری میخواهد باید ذوب بشود بعد به این صورت در بیاید فرمود ما این کار را کردیم (وَأَسَلَنَا لَهُ عَیْنَ الْقِطْرِ) خب, (وَمِنَ الْجِنِّ) نفرمود «ومن الشیاطین» پس اگر ما دلیلی داشتیم که آنهایی که مسخّر تحت امر سلیمان(سلام الله علیه) هستند فقط از سنخ کفّار باشند قهراً آن (وَمِنَ الشَّیَاطِینِ) مقیّد یا مخصِّص عموم یا اطلاق (وَمِنَ الْجِنِّ) خواهد بود اگر دلیلی نداشتیم کما هو الحق و از (وَمِنَ الشَّیَاطِینِ) هم حصر استفاده نشد کما هو الحق میشوند مُثبتان و هیچ کدام مقیّد دیگری یا معارض دیگری نیست برخی از مؤمنان جن در اختیار حضرت بودند تا آن کارهای صحیح را انجام بدهند کارهای سنگین را نه, کارهای علمی را انجام بدهند خب آن کسی که میگوید: (أَنَا آتِیکَ بِهِ قَبْلَ أَن یَرْتَدَّ إِلَیْکَ طَرْفُکَ) این جز کسی است که (قَالَ الَّذِی عِندَهُ عِلْمٌ مِّنَ الْکِتَابِ) خب اینکه جزء کفّار نیست آنکه (قَالَ الَّذِی عِندَهُ عِلْمٌ مِّنَ الْکِتَابِ) این عرض کرد که (أَنَا آتِیکَ بِهِ قَبْلَ أَن یَرْتَدَّ إِلَیْکَ طَرْفُکَ) آن یکی هم که گفت (قَبْلَ أَن تَقُومَ مِن مَّقَامِکَ) آن (قَالَ عِفْرِیتٌ مِّنَ الْجِنِّ) خب این کسی که چنین قدرتی را دارد فاصله ی تقریباً از شمال تا جنوب آن منطقه ی خاورمیانه بالأخره یمن حالا یا یمنِ شمالی یا یمنِ جنوبی اخیراً یمن شمالی و جنوبی شد ولی آن روزها که دیگر به نفوذ استکبار آنجاها نرسیده بود که ارباً اربا کند این کشورها را که یکی شمالی کند یکی جنوبی کند این بانو در یمن حکومت میکرد این تخت را از یمن تا شام یا فلسطین بیاورد به طرفةالعین کارِ کسی است که (عِندَهُ عِلْمُ الْکِتَابِ) این دیگر نمیتواند جزء کفّار جن باشد که, بنابراین اگر شواهدی هست که مسخّرهای تحت امر وجود مبارک سلیمان(سلام الله علیه) اعم از مؤمن و کافر بودند این (مِنَ الشَّیَاطِینِ) با (مِنَ الْجِنِّ) میشود مُثبتان هیچ کدام معارض دیگری نیستند (وَمِنَ الْجِنِّ مَن یَعْمَلُ بَیْنَ یَدَیْهِ بِإِذْنِ رَبِّهِ) درست است که این کارها معجزه است ولی معجزه و آیت باید به اذن الهی باشد چون او که مدبّر کل است و مدیر کل است ذات اقدس الهی است اینها مظاهر اراده ی الهیاند مجاری قدرت پروردگارند. خب, پس (وَمِنَ الشَّیَاطِینِ مَن یَغُوصُونَ لَهُ) یک, که جواهر را از قَعر دریا بیرون میآورند (وَیَعْمَلُونَ عَمَلاً دُونَ ذلِکَ) غیر از کارهای دریایی, کارهای خشکی و صحرایی هم میکنند چون در سوره ی مبارکه ی «سبأ» این قسمتها مفصّل بیان شده غالب مفسّران مسئله ی قصّه ی سلمیان(سلام الله علیه) را به سوره ی مبارکه ی «سبأ» ارجاع دادند در سوره ی «سبأ» آیه ی دوازده و سیزده این است (وَلِسُلَیْمَانَ الرِّیحَ غُدُوُّهَا شَهْرٌ وَرَوَاحُهَا شَهْرٌ وَأَسَلَنَا لَهُ عَیْنَ الْقِطْرِ وَمِنَ الْجِنِّ مَن یَعْمَلُ بَیْنَ یَدَیْهِ بِإِذْنِ رَبِّهِ) بعد اینها را هم هشدار داد که (وَمَن یَزِغْ مِنْهُمْ عَنْ أَمْرِنَا نُذِقْهُ مِنْ عَذَابِ السَّعِیرِ) اگر کسی بخواهد منحرف بشود (فَلَمَّا زَاغُوا أَزَاغَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ) یعنی «فلمّا انحرف حَرَّف الله» (مَن یَزِغْ) یعنی «مَن یَنحَرِف» کسی بخواهد بیراهه برود جا خالی کند (نُذِقْهُ مِنْ عَذَابِ السَّعِیرِ) آیه ی سیزده این است که (یَعْمَلُونَ لَهُ مَا یَشَاءُ) هر کاری را که وجود مبارک سلیمان میخواست اینها برای او میکردند معماری, مهندسی, کارگری (مِن مَّحَارِیبَ) این محرابها نظیر قلعهها, دژدها (وَتَمَاثِیلَ) این مسجّمهها (وَجِفَانٍ) یعنی کاسهها, اما کاسههایی که (کَالْجَوَابِ) است جَواب آن جَوابی, اصلش جَوابی بود (کَالْجَوَابِ) آن کسره علامت حذف یاء است جوابِی جمع جابیه است جابیه حوضِ بزرگ, کاسهای همانند حوض میساختند (وَقُدُورٍ) قِدْر یعنی دیگر, راسی یعنی راسخ شده که جبال رواسی از همین باب است راسیات یعنی دیگهای ثابت خب, این کارهای سنگین را برای اینکه اداره ی اردوی اِنس و جن و طیر کار آسانی نیست تغذیه اینها, اسکان اینها, پذیرایی اینها, نوبتگیری اینها احتیاج به کاسهای دارد مثل حوض, دیگِ ثابت دارد و بزرگ این باید چشمه ی مِس برای او روان باشد تا او بتواند از این چشمه ی مِس دیگهای اینچنینی بسازد که اردوی خودش را حفظ بکند. خب, فرمود: (اعْمَلُوا آلَ دَاوُدَ شُکْراً وَقَلِیلٌ مِنْ عِبَادِیَ الشَّکُورُ) بعد مسئله ی مرگ سلیمان(سلام الله علیه) را در آن سورهی مبارکهی «سبأ» مطرح میکند.
باور مفسّران بر سرّ پیشرفت هنر معماری و مجسّمهسازی و صورتسازی و صورتگری در بین مسیحیها برای آن است که بخشی از معجزات انبیایی که مربوط به حضرت داود, حضرت سلیمان و حضرت عیسی(سلام الله علیهم) است به همین امور برمیگردد اگر در جریان بارداری مریم(سلام الله علیها) است سخن از تمثّل مطرح است که (فَتَمَثَّلَ لَهَا بَشَراً سَوِیّاً) و اگر جریان سلیمان قبل از عیسی(سلام الله علیهما) مطرح است که سخن از مجسّمهسازی و صورتگری و صورتسازی جنها برای سلیمان(سلام الله علیه) است شما میبینید در و دیوار کلیسا پر از نقّاشی است آنجا مجسّمهسازی و صورتگری و صورتسازی یک امر رایجی است در معبد آنها همین تسخیر هست بهشت را ترسیم کردند, جهنم را ترسیم کردند, اگر کسی به کلیسای سنپطرزبوگ در رم سری بزند میبیند این کلیسا تقریباً برخیها گفتند نود, برخیها هم گفتند صد سال طول کشید تا این کلسیا را ساختند ما از دور وقتی عکس بانویی را به نام مریم(سلام الله علیها) با آن بچه در آغوش میدیدیم خیال میکردیم که این صورتی است بعد معلوم شد که از این معرّقکاریهای ما خیلی ظریفتر و دقیقتر است این کاشیهای معرّق ما بالأخره چند سانتی است آنها سنگریزههایی را هنرمندانه ترسیم کردند به مراتب از این کاشهای معرّق ما ریزتر, اگر نود سال طول کشید تا این را هنرمندان ایتالیا بسازند بر اساس همان کارهای تماثیل و هنرمندی و صورتگری و صورتسازی است اگر کسی تَه این کلیسای سنپطرزبوگ بایستد خب دقّت کند میبیند این کلسیا به صورت صلیب ساخته شده کسانی که وارد میشوند از نزدیک این کلیسا را میبینند متوجّه نمیشوند وقتی به تَه سالن بروند و آنجا از دور کاملاً این کلیسا را نگاه کنند میبینند به شکل صلیب ساخته شده به هر تقدیر بهشت آنها, جهنم آنها, اتاقهایی که مربوط به صورتگری و صورتسازی بهشت و جهنم است پر از نقشه است سرّ پیشرفت نقشه و تَندیس و مجسّمه و تمثال در مسیحیّت برخی از مفسّران معتقدند برای آنکه معجزات انبیای آنها از همین قبیل بود کارهایی که انبیایشان کردند همین قبیل بود منتها باید متوجّه بود که کسی اینها را تقدیس نکند این مجسّمهها را, این بتها را و امثال ذلک را اگر بتپرستی در کار نبود ساخت اینها هم تحریم نمیشد و اگر عصری بگذرد که این صنعت دیگر از آن حیثیت اصلیاش بیفتد دیگر آن حرمت را از دست میدهد.
بیان ذلک این است که همان طوری که تحوّل در طبیعت راه دارد در صنعت هم راه دارد در طبیعت اگر شرابی سِرکه بشود هم نجاستش برطرف میشود هم حرمتش این تحوّل است در طبیعت حالا اگر یک وقت شطرنج از ابزار قمار افتاد, افتاد یعنی افتاد این تحوّل در صنعت است اگر شراب سرکه بشود نه حرام است نه نجس, اگر ابزار شطرنج بالکل یعنی بالکل نه اینکه عند بعضی, عند بعضی طور دیگر باشد مثل اینکه وقتی شراب سرکه میشود یعنی واقعاً سرکه میشود «للنّاس جمیعا» این طور نیست که برای بعضیها سرکه باشد برای بعضیها شراب باشد که اگر شراب سرکه شد واقعاً لجمیع الناس این هم پاک است هم حلال, اگر ابزار شطرنج از حیثیت قمار در بیاید لجمیع الناس آن طوری که شراب سرکه میشود نه اینکه بعضیها این کار را بکنند بعضی آن کار را بکنند یا هنوز با آن قمار میکنند اگر هنوز با آن قمار میکنند آلت مشترک است که حکمش جداگانه است اگر بالکل یعنی بالکل از ابزار قمار در آمد مثل آن است که شراب سرکه شد خب بازی با او حلال است دیگر این را همه ی فقها فتوا میدهد این جِرمش که اینچنین نبود مجسّمهسازی و بتسازی سیدناالاستاد مرحوم امام(رضوان الله علیه) هم در بحث خرید و فروش مجسّمات در مکاسب ملاحظه فرمودید حالا اگر یک وقت احدی به این مجسّمه اعتنا نمیکند او را پا میزند و میاندازد دور کسی این را نمیپرستد اصلاً بت را نمیپرستد تا به این احترام بکند آن وقت این تندیس این مجسّمه حالا ساختش یک مطلب دیگر است خرید و فروشش چرا حرام باشد مستحضرید که ساخت مجسّمه یک اشکال دارد, اغتنایش, خرید و فروشش یک مطلب دیگر است. اگر در عصری اصلاً مجسّمه مطرح نبود خرید و فروشش به عنوان بت و امثال ذلک نبود دلیلی بر حرمتش نیست اما اگر نه, واقعاً هنوز آن شائبه هست هنوز آن رسوبات هست هنوز آن خطر هست یا احتمال خطر هست که این احتمال در اثر سنگینی مُحتمِل به ضعف احتمال کمک بکند و آن را تقویت بکند خب جایز نیست. در جریان سلیمان(سلام الله علیه) همان طوری که قلعهسازی بود, همان طوری که کاسه ی بزرگ سازی بود همان طوری که دیگهای ثابت ساز بود تمثال هم بود این تمثال در جریان سلیمان(سلام الله علیه) و مُلک سلیمان مطرح بود و آن (فَتَمَثَّلَ لَهَا بَشَراً سَوِیّاً) در جریان حضرت عیسی مطرح بود لذا باعث پیشرفت صنعت مجسّمهسازی و صورتگری و صورتسازی در مسیحیّت شد.
نکتهی دوم که جناب فخررازی میگوید که این جن از سنخ شیطان بودند و کفّار بودند این است که خدا فرمود: (وَکُنَّا لَهُمْ حَافِظِینَ) چون اگر اینها مؤمن بودند دیگر مراقبت نمیخواست مؤمنین کار خودشان را انجام میدهند این استنباط ناصواب است برای اینکه مؤمن که معصوم نیست خدای سبحان در بسیاری از موارد به مؤمنین میفرماید اگر کاری انجام بدهید ما بر شما رقیبیم هر حرفی میزنید یک عدّه رقیبِ عتیدند مراقباند مواظب شما هستند خود من (وَکُنتُ عَلَیْهِمْ شَهِیداً), (وَرُسُلُنَا لَدَیْهِمْ یَکْتُبُونَ) اینها اختصاصی به کفّار ندارد اختصاصی به منافق ندارد شامل حال مؤمن و غیر مؤمن میشود این قرینه ی دومشان ناتمام است اما قرینه ی اوّلشان تام است که (وَمِنَ الشَّیَاطِینِ) یعنی کفّار ولی نه ایشان ادّعای حصر کردند نه از آیه حصر استفاده میشود (وَمِنَ الشَّیَاطِینِ مَن یَغُوصُونَ لَهُ وَیَعْمَلُونَ عَمَلاً دُونَ ذلِکَ) غیر از مسئله ی غوّاصی کارهای دیگری میکنند که این کارها در همین سوره ی مبارکه ی «سبأ» به این صورت مشخص شد که فرمود: (یَعْمَلُونَ لَهُ مَا یَشَاءُ مِن مَّحَارِیبَ وَتَمَاثِیلَ وَجِفَانٍ کَالْجَوَابِ وَقُدُورٍ رَّاسِیَاتٍ اعْمَلُوا آلَ دَاوُدَ شُکْراً وَقَلِیلٌ مِنْ عِبَادِیَ الشَّکُورُ) برای وجود مبارک داود آن سختترین جِرم را که آهن بود نَرم کرد برای وجود مبارک سلیمان هم سختترین را و هم آسانترین را, نَرمترین را آن سختترین مِس است دیگر مثلاً در حدّ همین آهن است که فرمود: (وَأَسَلَنَا لَهُ عَیْنَ الْقِطْرِ) نَرمترین همین هواست که فرمود: (سَخَّرْنَا لهُ الرِّیحَ) پس چه آن نَرم چه این سخت هر دو در اختیار وجود مبارک سلیمان قرار گرفت به اذن الله و برخیها در معنای عاصف چنین گفتند, گفتند برخی این جو و گندم اینها وقتی که به خرمن رفتند آن مغز یک طرف میرود کاه یک طرف آن کاه را میگویند عَصف (فَجَعَلَهُمْ کَعَصْفٍ مَأْکُولٍ) یعنی جریان ابرهه که آمدند آن طیرِ ابابیل اینها را (کَعَصْفٍ مَأْکُولٍ) قرار داد عَصْف یعنی همین کاه, کاهِ نیمخُرده قدرتی ندارد ارزشی هم ندارد این کاه را میگویند عَصْف چرا باد را در حال تند گفتند عَصْف, برای اینکه آن باد این کاه را فوراً جابهجا میکند این عَصْف که وصفِ کاه است به این باد داده شد که آن باد این کاه را فوراً اِثاره میکند پروازش میدهد (فَجَعَلَهُمْ کَعَصْفٍ مَأْکُولٍ):
عَصْف یعنی طِبْن و کاه و چون باد این کاه را فوراً جابهجا میکند نام عَصْف گرفته و شده عاصف این تعبیر برخی از مفسّران است. خب, بخش دیگری که در این آیه است فرمود: (وَکُنَّا لَهُمْ حَافِظِینَ) این (وَکُنَّا لَهُمْ حَافِظِینَ) نشانه ی آن است که ما تفویض نکردیم به اینها قدرت دادیم اینها به اذن ما کار میکنند اما حفظ اینها در اختیار ماست اما مراقبیم اینها تخلّف نکنند و هم تمام کارهای آنها تحت اراده و حفظ ماست چه مسئله ی جن, چه مسئله ی انس, چه مسئله ی طیر, طیر را هم او نگه میدارد طیر را که در بالاست و جِسم سنگین است و جاذبه ی زمین باید او را به زمین بکِشاند فرمود این به قدرت ما در فضا دارد حرکت میکند (مَا یُمْسِکُهُنَّ إِلاّ الرَّحْمنُ) این پرندهها را ما حافظیم, آن جنها را ما حافظیم, آن انسهایی را که در تحت تدبیر او هستند ما حافظیم آنکه میگوید (أَنَا آتِیکَ بِهِ قَبْلَ أَن یَرْتَدَّ إِلَیْکَ طَرْفُکَ) را ما حافظیم ما به او این قدرت را دادیم خب در بین این هفده پیامبری که در سوره ی «انبیاء» قصّهشان آمده همهشان از این سنخ نیست در جریان داود و سلیمان ملاحظه فرمودید مبارزات داود در سوره ی مبارکه ی «بقره» و امثال «بقره» است که (وَقَتَلَ دَاوُدُ جَالُوتَ) اما اینجا جای مبارزه نیست جای دعوت به صبر نیست جای اینکه امّت او نافرمانی کردند و گرفتار عذاب شدند (فَسِیرُوا فِی الأرْضِ) از این قبیل نیست فقط بیان معجزات است خب قدرت الهی اگر بتواند دریا و اهلش, صحرا و اهلش, جن و انس همه را مهار بکند چنین خدایی اگر به پیامبری گفت من حافظ توام, من ناصر توام اطمینان پیدا میکند دیگر, پس اینکه فرمود به یاد انبیا باش حدّاقل فواید قصص انبیا در این سه فصل خلاصه میشود.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
(وَأَیُّوبَ إِذْ نَادَی رَبَّهُ أَنِّی مَسَّنِیَ الضُّرُّ وَأَنتَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ (83) فَاسْتَجَبْنَا لَهُ فَکَشَفْنَا مَا بِهِ مِن ضُرٍّ وَآتَیْنَاهُ أَهْلَهُ وَمِثْلَهُم مَّعَهُمْ رَحْمَةً مِنْ عِندِنَا وَذِکْرَی لِلْعَابِدِینَ (84)
چون در این سورهی مبارکهی «انبیاء» نام انبیا(علیهم السلام) به نحو عموم آمده یعنی اشاره به نبوّت عام مطرح شد نام هفده پیامبر(علیهم السلام) را به طور تفصیل بردند و شرح حال تقریباً شانزده پیامبر(علیهم السلام) را تا حدودی که مناسب این سوره بود مطرح فرمودند.
جریان داود و سلیمان(سلام الله علیهما) دو تسخیر متفاوت را ذکر کردند:
یک تسخیر سلسله ی جبال برای داود.
دو تسخیر باد برای سلیمان(سلام الله علیهما) نحوه ی این تسخیرها هم فرق میکند تسخیری که برای سلیمان شد این بود که باد در اختیار آن حضرت بود آن حضرت و همراهانش را از شام به هر جایی که میخواستند بروند میبُرد و برمیگرداند که تسخیرش در حرکت بود اما تسخیر جبال در حرکت نیست در اقتدای به داود در مراسم ذکر و دعا و نماز است اگر گاهی گفته میشود که یا گفته شد که فلان ولیّ وارد فلان منزل شد ما احساس کردیم در و دیوار دارند ذکر میگویند اگر سند معتبر باشد آیه قرآن تأیید میکند, عقل تأیید میکند اینکه فرمود: (یَا جِبَالُ أَوِّبِی مَعَهُ) یا (سَخَّرْنَا) برای داود جبال را که (یُسَبِّحْنَ وَالطَّیْرَ) یعنی در تسبیح, در تکبیر, در تحلیل, در تحمید, در ذکر و عبادت سلسلهی جبال همآوای داود بودند داود(سلام الله علیه) که ذکر میگفت همه ی این سلسله ی جبال ذکر میگفتند پس اگر یک وقت خبری پیدا شد یا کسی نقل کرد که در فلان زمان پیامبری یا امامی یا ولیّای(علیهم السلام) وارد مثلاً فلان منزل شد یا وارد خرابه در همین سفر بین کربلا و شام شد و در و دیوار با او ذکر میگفتند قابل قبول هست یا اگر در جریان آن نابینایی که میگفت وقتی آن کسی که برای من غذا میآورد در و دیوار این خرابه ذکر میگفت اینها قابل قبول هست امکان عقلی دارد یک, تأیید قرآنی دارد دو, روایت باید منتها معتبر باشد این سه, که فرمود به سلسله جبال گفتیم شما در عبادت تابع داود باشید وقتی او ذکر میگوید شما هم ذکر بگویید و مانند آن, پس فرق بین این دو تسخیر روشن شد.
ذکر جریان انبیا(علیهم السلام) گاهی برای بیان معجزات آنهاست که برای همه سودمند است چه برای انبیای بعدی چه برای امّتها, گاهی برای بیان مقاومتهای آنها در مبارزات نظامی است برای همه نافع است, گاهی برای بیان صبر و استقامت آنها در مسائل اجتماعی است برای همه نافع است, گاهی برای بیان سعادت و شقاومت امّتهاست که بعضی از امّتها ترقّی کردند بعضی از امّتها به هلاکت رسیدند یکی در اثر اطاعت بود یکی در اثر عصیان این برای همه امّتها نافع است گاهی هم برای صبر و بردباری در مسائل شخصی است نظیر جریان ایّوب(سلام الله علیه) که صبر ایّوب در جریان مبارزات سیاسی و اجتماعی و امثال ذلک نبود در اثر بیماریهای توانفرسای آن حضرت بود این هم یک مطلب.
مطلب دیگر اینکه یک وقت انسان در حالت بیماری یا امثال بیماری در این مصیبتها و حوادث تلخ دهنش را باز میکند هر چه میخواهد میگوید این بر خلاف ادب است بر خلاف دستور است باید مواظب بود جز حق چیزی نگفت, گاهی شکایت و شِکْوه را به غیر خدا میبرند این هم درست نیست اما با خدا راز و نیاز کردن و شِکْوه را به خدای سبحان منتقل کردن و با خدا شکوه را مطرح کردن کاری که ایّوب کرد, کاری که یعقوب(سلام الله علیهما) کردند اینها مخالف با صبر نیست (أَشْکُوا بَثِّی وَحُزْنِی إِلَی اللَّهِ) یا وجود مبارک ایّوب به خدای سبحان عرض کرد (رَبَّهُ أَنِّی مَسَّنِیَ الضُّرُّ وَأَنتَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ) این شکوه به خدا بردن با صبر مخالف نیست.
مطلب دیگر که باز در همین سوره ی مبارکه ی «انبیاء» هست که فرشتگان الهی بدون اذن خدا سخن نمیگویند (لاَ یَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَهُم بِأَمْرِهِ یَعْمَلُونَ) همین تعبیر بلند در زیارت نورانی «جامعه کبیره» در وصف اهل بیت(علیهم السلام) هست که اهل بیت(علیهم السلام) بدون اذن قبلی خدای سبحان کاری نمیکنند حرفی نمیزنند «لا یَسبقونه بالقول و هم بأمره یَعملون» این سیره ی انبیا و اولیای الهی است انبیا هم تا مأذون نباشند چیزی را نمیخواهند وجود مبارک ایوب بعد از گذشت مدّت مَدیدی مأذون شد که دعا کند لذا دعا کرده است عرض کرد (رَبَّهُ أَنِّی مَسَّنِیَ الضُّرُّ وَأَنتَ).
حوادث مربوط به وجود مبارک ایّوب پیش آمد حادثه ی عادی نبود مرگ فرزندهای فراوان بود و به هم ریختن زندگی بود بیماری صعبالعلاج در درازمدّت بود اینها کار عادی نبود اما از همهی این بیماریها و حوادث تلخ تعبیر به مَس کرده است خدایا! (رَبَّهُ أَنِّی مَسَّنِیَ الضُّرُّ) ضرر با من تماس گرفت یک وقت است که آتش با چیزی تماس میگیرد او را گرم میکند یا مختصری ممکن است بسوزاند یک وقت درونسوز است این طور نبود با اینکه مصیبت خیلی سنگین بود عرض کرد (رَبَّهُ أَنِّی مَسَّنِیَ الضُّرُّ) فقط با من تماس گرفت این هم نحوه ی دعا کردن است.
مطلب بعدی آن است که دعا نکرد ندا داد این هم ادب انبیاست که مستقیماً چیزی را از خدا نخواستند عرض حاجت کردند دو عنصر را ذکر کردند آن سومی را ذکر نکردند نقص خود و حاجت خود را ذکر کردند یک, توانایی ذات اقدس الهی را ذکر کردند دو, اما دیگر نتیجه نگرفتند عرض نکردند خدایا! مشکل ما را حل کن این سومی را نگفتند اگر این سومی را گفته بودند میشد دعا, اوّلی و دومی را گفتند شده ندا, گرچه دعا گاهی به معنای خواندن است گاهی به معنی خواستن آن خواستن در حقیقت سؤال است خیلی از این جملههای دعایی است که در وصف و نَعْت خدای سبحان و اسمای حُسنای اوست خواستنی در کار نیست ولی معمولاً وقتی گفته میشود ایّوب دعا کرد یعنی برای رفع بیماری خود دعا کرد ولی تعبیر قرآن کریم این نیست که او دعا کرد تعبیر این است که او ندا کرد با خدا سخن گفت این دو مطلب را گفت سومی را که دعاست نگفت, نگفت به من بده عرض کرد که (رَبَّهُ أَنِّی مَسَّنِیَ الضُّرُّ) این نقصان من (وَأَنتَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ) این کمالِ شماست پس مبدأ فاعلی در کمال است مبدأ قابلی در نهایت حاجت هست اما حالا به من بده را دیگر نگفت این ادب آنهاست چه اینکه وجود مبارک موسای کلیم هم همین طور بود وقتی از مصر به مدین آمده که به خدمت شعیب(سلام الله علیه) برسند برای فرزندان شعیب از چاه آب کشید (ثُمَّ تَوَلَّی إِلَی الظِّلِّ فَقَالَ رَبِّ إِنِّی لِمَا أَنزَلْتَ إِلَیَّ مِنْ خَیْرٍ فَقِیرٌ) اما حالا فقر مرا به غنا تبدیل بکن, به من چیزی بده عرض نکرد گفت من نیازمندم اما نیاز مرا برطرف بکن آنچنان نبود آنکه در سوره ی مبارکه ی «قصص» آمده آیه ی 24 این است (فَسَقَی لَهُمَا ثُمَّ تَوَلَّی إِلَی الظِّلِّ فَقَالَ رَبِّ إِنِّی لِمَا أَنزَلْتَ إِلَیَّ مِنْ خَیْرٍ فَقِیرٌ) اما حالا فقرِ مرا به غنا تبدیل کن به من چیزی بده این را ذکر نکرد اینجا هم وجود مبارک ایّوب عرض کرد (رَبَّهُ أَنِّی مَسَّنِیَ الضُّرُّ) اما حالا ضرر من و بیماری مرا برطرف بکن که بشود دعا این را ذکر نکرده تأدّباً, فرمود: (وَأَیُّوبَ) یعنی «واذکر فی الکتاب ایّوب» منصوب بودن ایّوب نظیر منصوب بودن اسامی انبیای قبلی منصوب به فعلِ مقدّر است.
آنجا که مأذوناند بخواهند, میخواهند برای اینکه یک فرزند عادی را وجود مبارک زکریّا طلب نکرد وقتی که به دوران پیری رسید و همسر او هم وقتی جوان بود عاقِر بود یعنی عَقیم بود الآن که پیر است ولی وقتی مریم را دید (کُلَّمَا دَخَلَ عَلَیْهَا زَکَرِیَّا الْمَحْرَابَ وَجَدَ عِنْدَهَا رِزْقاً) چنین بانویی را دید عرض کرد خدایا! پس به من هم یک فرزند اینچنینی عطا بکن آن هم به اذن خداست برای اینکه در همین سوره ی مبارکه ی «انبیاء» هست که فرشتگان اینچنیناند که (لاَ یَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَهُم بِأَمْرِهِ یَعْمَلُونَ) .
زیارت نورانی «جامعه ی کبیره» هم در وصف اهل بیت همین آمده که «لا یَسبقونه بالقول و هُم بأمره یَعملون» معلوم میشود اولیای الهی, ائمه(علیهم السلام), انبیا(علیهم السلام) اگر چیزی را بخواهند از ذات اقدس الهی درخواست کنند مسبوق به اذن خداست خب.این توضیح بود این سؤالِ درخواستی نبود عرض کرد خدایا! من یک مشکل علمی دارم و آن این است که شما فرمودی اهل سوء را من نجات میدهم این پسرم که اهل من است چطور شد مشکل چه شد و تو هم که أحکمالحاکمینی آن وقت ذات اقدس الهی فرمود صغرا ممنوع است ما گفتیم اهلت را نجات میدهیم اما (لَیْسَ مِنْ أَهْلِکَ) انبیا درست است علمِ به غیب دارند اما به تعلیم الهی است دیگر ذاتاً آن کسی که عالِم به غیب است خدای سبحان است خدای سبحان که ذاتاً علم به غیب دارد و علم او عین ذات اوست به انبیا این علم غیب را عطا میکند که فرمود: (تِلْکَ مِنْ أَنبَاءِ الْغَیْبِ نُوحِیها إِلَیْکَ), (نُوحِیهِ إِلَیْکَ) گاهی مذکّر, گاهی مؤنث در چند آیه هست در حقیقت سؤالِ نوح(سلام الله علیه) در بیان صغرای مسئله بود که من الآن ماندم شما که وعده ی شما تخلّفناپذیر است فرمودی من تویِ نوح و اهلت را نجات میدهم این هم که به اهل من است چطور شد؟ فرمود: (إِنَّهُ لَیْسَ مِنْ أَهْلِکَ). خب, (وَأَیُّوبَ إِذْ نَادَی رَبَّهُ).
وقتی که در برابر خطر قرار میگیرند مأذوناند که از ذات اقدس الهی چیز طلب کنند وقتی که خدای سبحان میفرماید: (ادْعُونِی أَسْتَجِبْ لَکُمْ) دعوت را خود خدای سبحان امر میکند منتها حالا کجا امر میکند کجا امر نمیکند را ما نمیدانیم معصومین میدانند و اجرا میکنند و جواب هم میگیرند وگرنه امر, امر الهی است که فرمود: (ادْعُونِی أَسْتَجِبْ لَکُمْ) و اگر کسی از دعا سرپیچی کند در حقیقت از عبادت سرپیچی کرده است ما بر اساس اینکه «لا یَسبقونه بالقول» که در وصف انبیاست مثل فرشتهها میفهمیم هر جا اینها دعا کردند مسبوق به اذن بود هر جا ندا کردند هم مسبوق به اذن بود وگرنه همین وجود مبارک ایّوب گاهی ممکن است دعا هم کرده باشد اما تعبیر قرآن در این بخش نداست نه دعا. (وَأَیُّوبَ إِذْ نَادَی رَبَّهُ) در این ندا دو نکته است که یکی مربوط به ضعفِ قابل, یکی مربوط به کمالِ فاعل, لکن در ضعف قابل هم دیگر عرض نکرد بچههای من مُردند, من سالیان متمادی است که بیماری صعبالعلاج دارم اینها را نگفت عرض کرد (مَسَّنِیَ الضُّرُّ) ضرر با من تماس گرفت همین.
سیدناالاستاد مرحوم علامه(رضوان الله علیه) فرمود جریان حضرت داود و سلیمان و ایّوب و اینها را ما قصّه ی اینها را در سوره ی «ص» بیان میکنیم آنجا قدری مبسوطتر است در آنجا تعبیر قرآن کریم این است که وجود مبارک ایّوب عرض کرد (أَنِّی مَسَّنِیَ الشَّیْطَانُ بِنُصْبٍ وَعَذَابٍ) آیه ی 41 سورهی مبارکه ی «ص» این است (وَاذْکُرْ عَبْدَنَا أَیُّوبَ إِذْ نَادَی رَبَّهُ أَنِّی مَسَّنِیَ الشَّیْطَانُ بِنُصْبٍ وَعَذَابٍ) آن وقت راهحل را خدا به او نشان داد. در آن آیهی 41 سوره ی «ص» گذشته از اینکه نُصْب و عذاب آمده تعبیر (مَسَّنِیَ الشَّیْطَانُ) آمده که تمام حرفها در این است که آیا شیطان درباره ی بدن انبیا(علیهم السلام) سلطهای دارند, ندارند, میتوانند اثر کنند, نکنند که آنجا بحث میشود. جناب فخررازی چندین صفحه به عنوان راهحل از این روایتهای اسرائیلی و غیر اسرائیلی را نقل کرد که خیلی از اینها مورد اعتماد نیست قرطبی هم بیش از پانزده قول نقل کرده که بسیاری از آنها هم قابل اعتماد نیست آنجا یعنی سوره ی مبارکه ی «ص» ـ انشاءالله ـ مشخص میشود که شیطان تا چه اندازه میتواند در ابدان انبیا(علیهم السلام) نفوذ داشته باشد در حریم وحی که اصلاً راه ندارد برای اینکه در پایان سوره ی مبارکهی «جن» فرمود خدای سبحان وقتی وحی را از منبع اصلیاش تا قلب آن پیامبر(علیه السلام) که وحییاب است بگیرد از جلو و دنبال و همراه به وسیلهی فرشتهها اینها را اسکورت میکنند (یَسْلُکُ مِن بَیْنِ یَدَیْهِ وَمِنْ خَلْفِهِ رَصَداً ٭ لِیَعْلَمَ أَن قَدْ أَبْلَغُوا رِسَالاَتِ رَبِّهِمْ) یعنی به هیچ وجه راه برای نفوذ شیطنت و خیال و وهم و امثال ذلک نیست معصومانه از مبدأ صادر میشود, معصومانه این مسیر تنزّلی را طی میکند و معصومانه به حرمِ امن یعنی قلب آن پیامبر وارد میشود که (نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِینُ ٭ عَلَی قَلْبِکَ) این مخصوص به یک پیامبر و دو پیامبر نیست همه ی انبیا این طور هستند در اینکه شیطنت در حرمِ امن وحی راه ندارد این «ممّا لا ریب فیه» است اما حالا در بدن انبیا راه دارد یا نه, این آیا آسیبی میرساند یا نه این در سوره ی مبارکه ی «ص» باید مشخص بشود که چطور وجود مبارک ایّوب عرض کرد (رَبَّهُ أَنِّی مَسَّنِیَ الشَّیْطَانُ بِنُصْبٍ وَعَذَابٍ) ولی فعلاً سخن از (رَبَّهُ أَنِّی مَسَّنِیَ الضُّرُّ وَأَنتَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ) است. خب, در جواب ذات اقدس الهی فرمود: (فَاسْتَجَبْنَا لَهُ) گرچه او ندا داد ولی ندای او در حقیقت ما تَلبیه نگفتیم ما استجابت کردیم این دعا بود به صورت ندا و ما خواستهی او را برآورده کردیم (فَاسْتَجَبْنَا لَهُ فَکَشَفْنَا مَا بِهِ مِن ضُرٍّ) این ضرر را برطرف کردیم اندوه درونی و ضرر بیرونی را برطرف کردیم او هم قلباً بانشاط شد هم بدناً سالم (فَکَشَفْنَا مَا بِهِ مِن ضُرٍّ) بیماری او را برطرف کردیم (وَآتَیْنَاهُ أَهْلَهُ وَمِثْلَهُم مَّعَهُمْ رَحْمَةً مِنْ عِندِنَا وَذِکْرَی لِلْعَابِدِینَ) او گفته (أَنتَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ) ما هم به عنوان ارحمالراحمینی ظهور کردیم أرحمالراحمین است «فی موضع العفو و الرحمة» چه اینکه «أشدّ المعاقبین» است «فی موضع النکال و النقمة» اینجا جای أرحمالراحمینی خداست ما هم (رَحْمَةً مِنْ عِندِنَا) ظهور کردیم دوتا کار کردیم یکی او را درمان کردیم, یکی اینکه آنچه را که او از دست داد به دستش دادیم.
مرحوم شیخ طوسی(رضوان الله علیه) چند قول نقل میکند درباره ی (وَآتَیْنَاهُ أَهْلَهُ وَمِثْلَهُم مَّعَهُمْ) خودش قولی را انتخاب نمیکند مرحوم امینالاسلام طبرسی در مجمعالبیان هم چند قول نقل میکند هیچ کدام را انتخاب نمیکند لکن بر طبق بعضی از این اقوال به آنجا که رسیده میگوید این روایتی است که از وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) رسیده خب باید روایت معتبر باشد اگر روایت مُرسَل باشد یا ضعفی در سند باشد در این گونه از مسائل مهم اعتماد به آنها آسان نیست ولی ظاهر آیه این است که ما اهل او را به او دادیم یعنی آن مُردهها را زنده کردیم مثل آنها را هم به آنها دادیم یعنی آن بچههایی که مُرده بودند آنها را زنده کردیم و همسر او را هم باردار کردیم او هم فرزندان متعدّدی آورد که هم اهلش زنده شدند و هم مثل آنها به او داده شد این هیچ اشکال عقلی ندارد سخن از تناسخ هم نیست در تناسخ آن است که کسی که میمیرد روحش به بدن دیگری به یک نوزاد تعلّق بگیرد اما خود آن مُرده زنده بشود که مشکلی ندارد در سوره ی مبارکه ی «بقره» مبسوطاً گذشت که (أَوْ کَالَّذِی مَرَّ عَلَی قَرْیَةٍ وَهِیَ خَاوِیَةٌ عَلَی عُرُوشِهَا قَالَ أَنَّی یُحْیِیْ هذِهِ اللّهُ بَعْدَ مَوْتِهَا فَأَمَاتَهُ اللّهُ مِاْئَةَ عَامٍ ثُمَّ بَعَثَهُ) آنجا مبسوطاً گذشت که زنده کردن یک مُرده این محذوری ندارد اما روح مُردهای به بدن نوزادی تعلّق بگیرد به عنوان تناسخ این عقلاً و نقلاً هم ممتنع است هم ممنوع اینجا اگر دلیل معتبری باشد که منظور این است که (وَآتَیْنَاهُ أَهْلَهُ) یعنی بچههای او را برگرداندیم این هیچ منعِ عقلی ندارد یکی از اقوال این است که او مخیّر کردند که ما بچههای تو را آنها را در دنیا به تو بدهیم یا در آخرت به شما برگردانیم فرمود آنها را در آخرت به من ملحق کنید و مِثل اینها را در دنیا به من بدهید چند قول در مسئله هست یکی از آنها هم همین است یک قولِ قطعیِ جامعالأطرافی در مسئله نیست که بگوید خود آن بچهها را خدا زنده کرد و مِثل آنها را هم به آنها داد ولی یکی از اقوال در مسئله همین است و دلیل عقلی هم بر منعش نیست منتها اثباتش به وسیله ی دلیل عقلی است. خب, (وَآتَیْنَاهُ أَهْلَهُ وَمِثْلَهُم مَّعَهُمْ) این (رَحْمَةً مِنْ عِندِنَا) است (وَذِکْرَی لِلْعَابِدِینَ) وقتی ذات اقدس الهی با همه ی جلال و شکوه بخواهد ظهوری کند و رحمتی عطا کند تعبیر میکند که از نزد ما به او رحمتی دادیم گاهی هم به فرشتگان به مأموران دیگر دستور میدهد که او را مورد رحمت قرار بدهیم چون ندای آمیخته به دعای وجود مبارک ایّوب مستقیماً به خود خدای سبحان متوجّه بود خداوند هم به صورت متکلّم معالغیر یعنی با جلال و شکوه که فرشتگان مدبّر هم مطیع آن حضرتاند فرمود: (فَاسْتَجَبْنَا لَهُ فَکَشَفْنَا مَا بِهِ) ما بِهِ ایّوب به صورت مفرد عرض میکند خدای سبحان هم به صورت متکلّم معالغیر پاسخ میدهد (فَاسْتَجَبْنَا لَهُ فَکَشَفْنَا مَا بِهِ مِن ضُرٍّ) که مربوط به بدنِ اوست (وَآتَیْنَاهُ أَهْلَهُ) و مِثل این اهل را با این اهل به او دادیم (رَحْمَةً مِنْ عِندِنَا وَذِکْرَی لِلْعَابِدِینَ) که اگر کسی صابر باشد اجر صابر را ذات اقدس الهی ضایع نمیکند.
(وَآتَیْنَاهُ أَهْلَهُ) و مِثل اینها را با اینها دادیم حالا آن (وَآتَیْنَاهُ أَهْلَهُ) اگر به معنای احیای موتا باشد بله, اما اگر (آتَیْنَاهُ أَهْلَهُ) یعنی آن قول دیگر در مسئله این است که ما به او فرزندانی دادیم مِثل همانها را هم به او دادیم یعنی اگر او پنج فرزند را از دست داد ما ده فرزند به او دادیم مِثل آنهایی که به او دادیم به آنها دادیم اما آنهایی که دادیم چیست؟ احیای موتاست یا نه, ایجاد افرادی است به عنوان فرزند.چرا, با اینهاست, با اینها یعنی با اینها, اگر کسی پنجتا بچهاش مُرده ذات اقدس الهی در اثر زندگی مجدّد او به او پنج فرزند داد که این میشود اهلِ او, مثل این پنج فرزند هم با این فرزند در همین دنیا به آنها داد دیگر, پس بنابراین اگر ما دلیل معتبر داشته باشیم که آنها را زنده کرده هیچ مانعی ندارد برای اینکه, اینکه تناسخ نیست و اگر دلیل معتبر نداشتیم یکی از این اقوال را انسان میپذیرد اینکه مرحوم شیخ طوسی(رضوان الله علیه) در تبیان فقط به نقل اقوال اکتفا کرده مرحوم امینالاسلام هم به نقل اقوال اکتفا کرده منتها درباره ی یکی از این اقوال گفته «و رُوی عن مولانا الصادق(سلام الله علیه)» برای همین است که ما برهان قطعی بر تعیین یکی از اینها نداریم هر کدام باشد قابل قبول است دلیلی بر منع نیست بالأخره. خب, وجود مبارک ایّوب با اُوب و رجوع به سر میبرد بعضی از انبیا این طور بودند درباره ی حضرت ایّوب دارد که این اَوّاب بود آیه ی 44 سوره ی مبارکهی «ص» این است که (إِنَّا وَجَدْنَاهُ صَابِراً نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوَّابٌ) حالا یا این (أَوَّابٌ) صیغه ی مبالغه است یا حرفه و پیشه است به هر دو تقدیر این کثیرالعوب است.
اوب یعنی رجوع این دائماً دارد رجوع میکند این رجوع مستمر به این معنا نیست که گاهی رجوع میکند گاهی برمیگردد کسی که دائماً حالا اهل مکّه است از مکّه خارج شده این سیرش را دارد ادامه میدهد میگویند این اوّاب است دائماً در حال یر است دیگر دارد رجوع میکند نه اینکه گاهی برمیگردد گاهی منقطع است گاهی متّصل است این اوّاب است مرتّب دارد سیرش را ادامه میدهد, اگر (إِنَّا لِلّهِ وإِنّا إِلَیهِ رَاجِعُونَ) است کما هو الحق, بعضیها میروند ماها را میبرند این طور نیست که اگر ما نرفتیم ما را نبرند که بالأخره همه را میبرند اگر خودمان رفتیم «طوبا لنا و حُسن مآب» نرفتیم ما را میبرند این بزرگان أوّاب بودند, مُنیب بودند.
مُنیب یا از نابَ یَنیب است یا از نابَ یَنوبُ اگر از نابَ یَنیب باشد یعنی «إنقطع, یَنقطع» این به کسر «فَعل, یَفعل» انقطاع را میرساند این «نابَ عن الغیر, إنقطع عن الغیر, یَنقطع عن الغیر و یَنقطع إلی الله دائماً» این میشود مُنیب و اگر نابَ یَنوب باشد این دائماً در نوبت است که برسد انبیای قبلی هستند و اولیای قبلی هستند این مرتب در نوبت است جای دیگر وقت صرف نمیکند همیشه پشت در است تا چه موقع در باز بشود بالأخره اینها را میگویند مُنیب, اُوب هم همین طور است اُوب, آبَ یعنی «رَجَعَ», «مآب» یعنی مرجع خدا مآبِ ماست یعنی مرجع ماست خب این اَوّاب است دائمالرجوع است, کثیرالرجوع است و کثرت رجوع او هم به این نیست که گاهی رجوع بکند گاهی برگردد وگرنه آن اِتلاف وقت است دیگر, یک وقت چند قدم رفته دوباره برگشته اینکه رجوع نیست این سرمایه را هدر داده این خاسر است آن کسی که دائماً دارد برمیگردد به او میگویند اوّاب این جریان اوّاب مخصوص حضرت ایّوب(سلام الله علیه) نیست درباره ی حضرت داود و اینها هم آمده. به هر تقدیر در سوره ی مبارکه ی «ص» آیه ی 44 فرمود: (إِنَّا وَجَدْنَاهُ صَابِراً نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوَّابٌ) در جریان سوره ی «ص» فرمود این کاری که ما کردیم (وَوَهَبْنَا لَهُ أَهْلَهُ وَمِثْلَهُم مَعَهُمْ رَحْمَةً مِنَّا وَذِکْرَی لَأُولِی الْأَلْبَابِ) در آیه ی محلّ بحث یعنی سوره ی مبارکهی «انبیاء» دارد (ذِکْرَی لِلْعَابِدِینَ) برای اینکه وجود مبارک ایّوب هم لَبیب بود هم عابد, برخیها وارث انبیا هستند در بخش لُبّ, برخیها وارث انبیا هستند در بخش عبادت, اگر علما ورثهی انبیا هستند به مقدار ارتباط آنها با انبیا از آنها ارث میبرند همان طوری که در ارثِ مادّی پیوند هر چه بیشتر باشد سهام بیشتر است و هر چه فاصله بیشتر باشد سهام کمتر, بعضیها در طبقه ی سه هستند بعضی در طبقه ی دو, بعضی در طبقهی یک و بعضیها دو برابر دیگری ارث میبرند و مانند آن, در ارثهای معنوی هم بشرح ایضاً هر کسی ارتباطش با مورِّث بیشتر بود بیشتر ارث میبرد بعضیها عبادت را از ایّوب ارث میبرند, بعضیها لَبیب بودن را ارث میبرند, بعضی بین عبادت و لُب جمع میکنند, لذا در سوره ی مبارکه ی «ص» فرمود: (رَحْمَةً مِنَّا وَذِکْرَی لَأُولِی الْأَلْبَابِ) در آیه ی محلّ بحث سوره ی مبارکهی «انبیاء» فرمود: (رَحْمَةً مِنْ عِندِنَا وَذِکْرَی لِلْعَابِدِینَ) یعنی اگر کسی اهل عبادت بود این جزء وارثان حضرت ایّوب است در بخش عبادت, اگر اهل فکر و تأمّل بود جزء وارثان آن حضرت است در بخش لُبّ, البته آن لَبیب هم باید عابد باشد این عابد هم باید لَبیب, منتها صبغه ی عبادت بعضیها بیشتر از لَبیب بودن آنهاست, صبغهی لَبیب بودن برخی بیشتر از صبغه ی عابد بودن آنهاست حالا اگر تفصیلی مربوط به حضرت ایّوب باشد این باید به خواست خدا در سوره ی مبارکهی «ص» مشخص بشود.
نکتهای مربوط به آن ریحِ عاصِفِ حضرت سلیمان(سلام الله علیه) مطرح است این است که گاهی ممکن است باد طوفانی باشد تند باشد و مُهلِک باشد بسوزاند بادِ سوزان باشد بادِ صَرصَر باشد, باد سَموم باشد و امثال ذلک ولی این ریحی که تسخیرشده بود برای سلیمان(سلام الله علیه) تنها این نبود که گاهی تند بود گاهی کند, گاهی نَرم بود گاهی طوفانی بلکه آن وقتی هم که توفنده بود طیّب بود این رُخاء را به معنای صاحب رایحه ی طیّبه معنا کردند یعنی معطّر, خوشبو, لطیف یک وقت است تند است و ویرانکننده است یک وقت است تُندی است که کاری به کسی ندارد تصادف نمیکند مثل یک راننده ی ماهری که بر فرض اتومبیلش تند باشد در باند خودش حرکت میکند مزاحم کسی نیست و آن مور بود که متوجّه نشد خیال کرد که (لاَ یَحْطِمَنَّکُمْ سُلَیْمَانُ وَجُنُودُهُ) را گفته وگرنه این رُخاست یک بادِ نَرمِ در حالی که توفنده است و تند است طیّبه و رائح است این معنا برای رخاء اگر ثابت بشود جمع بین عاصِفه و رخاء تنها این نیست که گاهی تند است گاهی کند, جمعش به این است که در عین حال که تند است بیمزاحمت است.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
(وَإِسْماعِیلَ وَإِدْرِیسَ وَذَا الْکِفْلِ کُلٌّ مِنَ الصَّابِرِینَ (85) وَأَدْخَلْنَاهُمْ فِی رَحْمَتِنَا إِنَّهُم مِنَ الصَّالِحِینَ (86) وَذَا النُّونِ إذْ ذَهَبَ مُغَاضِباً فَظَنَّ أَن لَن نَّقْدِرَ عَلَیْهِ فَنَادَی فِی الظُّلُمَاتِ أَن لاَّ إِلهَ إِلَّا أَنتَ سُبْحَانَکَ إِنِّی کُنتُ مِنَ الظَّالِمِینَ (87) فَاسْتَجَبْنَا لَهُ وَنَجَّیْنَاهُ مِنَ الْغَمِّ وَکَذلِکَ نُنْجِی الْمُؤْمِنِینَ (88)
نام مبارک انبیا(علیهم السلام) را بعد از اینکه به نحو عموم مطرح فرمود تقریباً نام پربرکت هفده پیامبر(علیهم السلام) را یکی پس از دیگری ذکر فرمود منتها با اجمال و تفصیل فرقی که بین بعضیها گذاشت. یکی از آنها وجود مبارک اسماعیل و دیگری ادریس, سومی ذالکِفْل بنا بر اینکه اذز انبیا باشد چه اینکه بعضیها احتمال دادند این یک عبدِ صالحی باشد. جریان اسماعیل فرق بین اسماعیلِ ذبیح و اسماعیلِ صادقالوعد که اینها دوتا هستند یا یکی قبلاً گذشت. جریان ادریس آن هم قبلاً بازگو شد و در سوره ی مبارکه ی «صافات» هم مبسوطاً خواهد آمد.
جریان ذالکفل که آیا او پیامبر بود یا نه, غالباً او را جزء انبیا تلقّی کردند آیا او همان زکریاست یا یوشع است یا یک پیامبر دیگری است این هم یک مطلب. درباره ی نامگذاری وجود مبارک ذالکفل چند مطلب ذکر شده یکی اینکه این اصلاً اسم اوست, دیگر اینکه چون یک امر مهمّی را کفالت کرده و تعهّد کرده شده ذالکفل چه اینکه وجود مبارک اسماعیل یک مطلب مهمّی را وعده داد و در آن وعده صادق بود شده صادقالوَعد. دوم اینکه کِفل یعنی نصیب و حَضّ چون بهره و حضّ او از ثواب بیش از حضّ و بهره ی دیگران از معاصران او بود در ثواب از این جهت گفتند ذالکفل یا نه, حضّ او نسبت به بعضی از انبیا بیشتر بود چون بردباری او و مقاومت او و ابتلای او بیشتر بود از این جهت شده ذالکفل یعنی «ذو حضّ عضیم».
قرآن کریم بزرگان را به اوصافی از قبیل صبر و صَلاح و خیر یاد کرده است در این دو آیه آنها را به عنوان (کُلٌّ مِنَ الصَّابِرِینَ) یا (إِنَّهُم مِنَ الصَّالِحِینَ) یاد کرده است در سوره ی مبارکه ی «ص» به عنوان اینکه (کُلٌّ مِنَ الْأَخْیَارِ) یاد کرده است آیه ی 48 سوره ی مبارکه ی «ص» این است (وَاذْکُرْ إِسْماعِیلَ وَالْیَسَعَ وَذَا الْکِفْلِ وَکُلٌّ مِنَ الْأَخْیَارِ) بنابراین اینها صابرند, صالحاند و اهل خیرند و منشأ همه ی این برکات هم همان است که در همین سوره ی مبارکه ی «انبیاء» فرمود: (وَأَدْخَلْنَاهُمْ فِی رَحْمَتِنَا) اینها غرق رحمت ما هستند در درون رحمت زندگی میکنند خدای سبحان حِصنی دارد به نام حصن علم, حصنی دارد به نام حصن رحمت, اگر کسی وارد حصنِ علم الهی شد از جهل مصون است وارد حصن قدرت او شد از عجز مصون است وارد حصن رحمت او شد از غضب مصون است و اگر وارد حصن توحید او شد میشود کونِ جامع و مظهر اسم اعظم مثل وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) و اهل بیت که از همه ی این برکات برخوردارند اینکه فرمود: (وَأَدْخَلْنَاهُمْ فِی رَحْمَتِنَا) این همان رحمت خاصّه ی رحیمیه ی خدای سبحان است که اینها در این حِصن رحمت وارد شدند درباره ی توحید که فرمود: «کلمة لا إله الاّ الله حِصْنی» یعنی من خودم دژبانم این دژ من است قلعه ی من است من خودم قلعهبانم خب اگر قلعهای باشد که قلعهبانش خود خدای سبحان باشد دیگر هر خطری آنجا ممنوع است و انسان از هر بهرهای متنعّم است (وَأَدْخَلْنَاهُمْ فِی رَحْمَتِنَا) گاهی انسان آرزو میکند میگوید: (رَّبِّ أَدْخِلْنِی مُدْخَلَ صِدْقٍ) اما وقتی خود خدای سبحان وعده بدهد و گزارش بدهد که فرمود: (وَأَدْخَلْنَاهُمْ فِی رَحْمَتِنَا) این تنها سخن از درخواست مَدخل صِدق و مانند آن نیست یا درخواست ورود در رحمت نیست .
دعاهای قنوت عیدین میگوییم «وَاَدْخِلْنی فی کُلِّ خَیْرٍ اَدْخَلْتَ فیهِ مُحَمَّداً وَ الَ مُحَمَّدٍ(صلّی الله علیه و آله و سلّم)» بلکه اِخبار خود خدای سبحان است که فرمود: (وَأَدْخَلْنَاهُمْ فِی رَحْمَتِنَا) بنابراین گاهی انسان مُدخلِ صِدق میخواهد گاهی ورود در حریمی را که خدای سبحان و اهل بیت(علیهم السلام) را در آن حریم راه داد میخواهد گاهی خود خدای سبحان میفرماید: (وَأَدْخَلْنَاهُمْ فِی رَحْمَتِنَا) خب اگر خدای سبحان کسی را در رحمت خاصّ خود راه بدهد جایی برای غضب او نیست. (وَأَدْخَلْنَاهُمْ فِی رَحْمَتِنَا إِنَّهُم مِنَ الصَّالِحِینَ) این طلیعه برای انبیا مخصوصاً این انبیایی که نام مبارکشان برده شد هست این زمینه را فراهم میکند که وجود مبارک یونس حُسن مظنّه داشته باشد خب چرا یونس(سلام الله علیه) گمان کرد یا اطمینان داشت که خدای سبحان بر او سخت نمیگیرد؟ چون خود را در رحمت الهی میدید خدای سبحان درباره ی اسماعیل و ادریس و ذیالکفل فرمود: (وَأَدْخَلْنَاهُمْ فِی رَحْمَتِنَا) درباره ی ذوالنّون هنوز خبر نرسیده که این هم جزء این مجموعه هست یا نه, گرچه جزء مجموعه ی (مِنَ الصَّالِحِینَ) هست, جزء مجموعه ی (مِنَ الأخْیَارِ) هست اما جزء مجموعه ی (وَأَدْخَلْنَاهُمْ فِی رَحْمَتِنَا) هنوز چنین بشارتی داده نشده این بشارتها برای اسماعیل و ادریس و ذالکفل(علیهم السلام) است جریان ذوالنّون را بعد ذکر میکند لذا فشاری که بر حضرت یونس وارد شده است نشان آن است که این هنوز در آن رحمت رحیمیه ی خاصّه وارد نشده یا نه, این فشار هم بر اثر همان رحمت رحیمیه خاصّه بود که خدای سبحان رحمتی به او عطا کرده است که در آنجا آن روحِ توحیدی او ظاهر بشود این (عَسَی أَن تَکْرَهُوا شَیْئاً وَهُوَ خَیْرٌ لَکُمْ) هست وجود مبارک یونس همان طوری که الآن روشن میشود یک جمله بیشتر نگفت این یک جمله او را از خطرهای متراکم نجات داد انبوهی از خطر که هر کدام برای هلاکت کافی بود او را تعقیب کرد حالا معلوم میشود که این جمله را یعنی ذکر یونسی(علیه السلام) را کسی باید بگوید که خود را در ظلمت ببیند و بیچاره باشد آن حالت اگر باشد همین یک بار کافی است حالا گاهی سؤال میکنند که ما چند بار بگوییم صد بار بگوییم, دویست بار بگوییم, در چه حالت بگوییم البته آدم صد بار بگوید صد بار ثواب میبرد در حال سجده بگوید بیشتر ثواب میبرد اما حالِ یونسی باید داشت نه ذکر یونسی آن در آن حال وجود مبارک یونس واقعاً موحّد محض بود دیگر یعنی وقتی که هیچ یعنی هیچ به نحو سالبه ی کلیه هیچ راهی برای نجات انسان نباشد انسان چه کسی را میخواهد این پردهها همیشه کنار میرود مشکل ما این است که:
همان چیزی که در محضر خداست یک, و همان چیزی که مظهر خداست دو, همان چیز برای ما حجاب است یعنی ما عادت کردیم که همیشه آینه را ببینیم نه صورت آینه, صورتی که در آینه است ما عادت کردیم ببینیم که این آینه جیوهاش چیست, قطرش چیست, شیشهاش چیست, قدش چیست, قابش چیست و اینهاست همه چیز یعنی همه چیز جهان آینه است و ما سرگرم دیدن آینهایم بدون اینکه آن صورت مُنطَبع در آینه را ببینیم همینی که مظهر خداست برای ما حجاب است این از بیانات نورانی وجود مبارک أبیابراهیم(سلام الله علیه) است که مرحوم صدوق نقل کرده در کتاب شریف توحید که حضرت فرمود: «لیس بینه سبحانه و تعالیٰ و بین خَلقه حجابٌ غیر خَلقه» بین خدا و خلق, خود خلق حاجب است اینچنین نیست که چیزی باشد حاجب باشد خدا یک طرف ما یک طرف «لیس بینه سبحانه و تعالیٰ و بین خَلقه حجابٌ غیر خَلقه فقد استتر بغیر سترٍ مستور و احتجب بغیر حجابٍ محجوب» اگر آن بزرگوار گفت «تو خود حجاب خودی» از همین حدیث نورانی استفاده کرده است و اگر نبود این احادیث نورانی که کسی آن طور بلند حرف نمیزد که. خب, ما به جای اینکه مظهر را مظهر بدانیم پرده میبینیم لذا صد بار هم اگر بگوییم, دویست بار هم اگر بگوییم دویستتا ثواب بردیم, دویستتا ذکر گفتیم اما یک بار نشد که یونسی ذکر بگوییم اگر کسی خود را در ظلمت بیابد و بداند که هیچ حجابی نیست و هیچ اثری از هیچ مؤثّری نیست و هیچ کسی نمیتواند کاری انجام بدهد آن وقت دعایمان مستجاب است لذا فرمود: (وَذَا النُّونِ) این هم منصوب است به آن فعلِ مقدَّر (وَذَا النُّونِ إذْ ذَهَبَ مُغَاضِباً) این غضبناک شد نسبت به قومش با اینکه وجود مبارک نوح نُه قرن و نیم تلاش و کوشش کرد در بین قومش ماند و غضبناک نشد وجود مبارک یونس که هرگز اینقدر زحمت نکشید.
سفارش وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) از خدا دربارهی یونس کرد فرمود: (وَلاَ تَکُن کَصَاحِبِ الْحُوتِ) درباره ی انبیای دیگر فرمود مثل فلان پیامبر باش, مثل فلان پیامبر باش, مثل نوح باش, مثل ابراهیم باش اما درباره ی حضرت یونس فرمود: (وَلاَ تَکُن کَصَاحِبِ الْحُوتِ) مانند یونس نباش که امّتش را رها بکند (فَاصْبِرْ لِحُکْمِ رَبِّکَ) سوره ی مبارکه ی «قلم» آیه ی 48 فرمود: (فَاصْبِرْ لِحُکْمِ رَبِّکَ وَلاَ تَکُن کَصَاحِبِ الْحُوتِ إِذْ نَادَی وَهُوَ مَکْظُومٌ ٭ لَوْلاَ أَن تَدَارَکَهُ نِعْمَةٌ مِن رَبِّهِ لَنُبِذَ بِالْعَرَاءِ وَهُوَ مَذْمُومٌ) بنابراین وجود مبارک یونس آن صبرِ برتر را اِعمال نکرده است و غضبناک شده نسبت به امّت خود که حرف او را گوش ندادند و ایمان نیاوردند و از امّت خود فاصله گرفت گفت ممکن است که عذابی بیاید به حیات اینها خاتمه بدهد من چرا در این صحنه ی عذاب حضور داشته باشم یا نه, علل و عوامل دیگری باعث غضبناک شدن وجود مبارک یونس شد و صحنه را ترک کرد فرمود: (وَذَا النُّونِ إذْ ذَهَبَ مُغَاضِباً) لله علی قومه اینچنین است که غضب او برای رضای خداست علیه قوم او.چه نقصی است برای اینکه وقتی انسان در خود امر به معروف و نهی از منکر و اینها وقتی احتمال تأسّی نداد خب آدم رها میکند دیگر, وقتی این همه تلاش و کوشش را بکند اگر معجزهای خواستند که آورده و اگر برهان خواستند که اقامه کرده حالا گاهی هم میگویند (سَوَاءٌ عَلَیْنَا أَوَعَظْتَ أَمْ لَمْ تَکُن مِّنَ الْوَاعِظِینَ) آدم میبیند اتلاف عمر است یک وقت است که دستور میرسد که حتماً آنجا باشد آن یک مطلب دیگری است ولی هنوز چنین دستوری نیامده که تو باید در بین اینها باشد این هم «مُغاظباً لله علی قومه» حرکت کرده نه اینکه برای هوای نفس باشد. خب, (وَذَا النُّونِ إذْ ذَهَبَ مُغَاضِباً) یعنی «مغاظبا لله علی قومه» بعد گمانش هم بر اساس حُسن ظنّی که به عنایت الهی داشت این بود که خدای سبحان بر او سخت نمیگیرد حالا این (فَظَنَّ أَن لَن نَّقْدِرَ عَلَیْهِ) این «قَدَرَ یَقدِرُ» است نه «قَدَرَ یَقدُرُ» از باب قدرت نیست «قَدَرَ یَقدِرُ», «قَدَرَ» یعنی «یَقدِرُ» یعنی «یُضیِّقُ» متعدّی هم هست در چند جای قرآن «قَدَرَ» به معنای «ضَیَّقَ» به کار رفته است در سوره ی مبارکه ی «طلاق» آیه ی هفت این است (لِیُنفِقْ ذُو سَعَةٍ مِن سَعَتِهِ وَمَن قُدِرَ عَلَیْهِ رِزْقُهُ فَلْیُنفِقْ مِمَّا آتَاهُ اللَّهُ) در انفاق اگر کسی متّسِعُ الرزق است برابر سِعه ی مالش انفاق کند و اگر کسی مقدورالرزق است یعنی مضیّقالرزق است, تنگدست است در مضیقه و فشار مالی است به مقدار تمامش انفاق کند (فَلْیُنفِقْ مِمَّا آتَاهُ اللَّهُ) در تأمین عائله, پرداخت هزینه ی عائله افراد یکسان نیستند آنکه درآمد بیشتری دارد موظّف است عائله را در رفاه بیشتری نگه بدارد آنکه تنگدستتر است به همان مقدار مقدورش تأمین کند (وَمَن قُدِرَ عَلَیْهِ رِزْقُهُ فَلْیُنفِقْ مِمَّا آتَاهُ اللَّهُ), (مَن قُدِرَ عَلَیْهِ رِزْقُهُ) یعنی «ضُیِّق» چه اینکه در سوره ی مبارکه ی «رعد» هم که بحثش قبلاً گذشت آنجا هم همین مادّه به کار رفته که «قَدَرَ» یعنی «ضَیَّق» و کسی که رزقه مقدور است یعنی مُضیّق است آیه ی 26 سورهی مبارکهی «رعد» این است (اللَّهُ یُبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَن یَشَاءُ وَیَقْدِرُ) یعنی «لا یَبسط» و «یُضیِّقُ» این «یَقدُر» یعنی تنگ میگیرد (وَفَرِحُوا بِالْحَیَاةِ الدُّنْیَا) ولی اصلِ رزق را خدای سبحان تکفّل کرده است (مَا مِن دَابَّةٍ فِی الأرْضِ إِلاَ عَلَی اللَّهِ رِزْقُهَا) اما گاهی سعه ی رزق, گاهی کمی رزق این بر اساس مصلحتی است که خدای سبحان میآزماید افراد را.
«قَدَرَ» به معنای «ضیّق» است یا برخی قرائتها «قَدَّرَ» است که از تقدیر است یعنی گمان کرد که خدای سبحان حوادث تلخی را برای او مقدّر نمیکند به این معناست چه ثلاثی مجرّد باشد چه ثلاثی مزید هیچ کدام از باب قدرت نیست یا به تقدیر برمیگردد یا به قَدر و تنگ گرفتن (وَذَا النُّونِ إذْ ذَهَبَ مُغَاضِباً فَظَنَّ أَن لَن نَّقْدِرَ عَلَیْهِ).
مشکل وجود مبارک یونس این بود که این نظیر پیغمبر اسلام(علیه و علی آله آلاف التحیّة و الثناء) نبود که جامعنگر باشد خب اگر خدا ارحمالراحمین است مظنّه ی شما این است که خدا بر شما سخت نگیرد یا مظنّه شما این است که خدا تقدیر تلخی برای شما روا ندارد همین مظنّه را نسبت به امّت هم باید داشته باشید شاید آنها را هم خدای سبحان مورد رحمت قرار بدهد چه اینکه داد شاید برای آنها حوادث تلخی مقدّر نکند چه اینکه نکرد شما همین که خودت را دیدی (فَظَنَّ أَن لَن نَّقْدِرَ عَلَیْهِ) با امّتت هم ببین آنگاه «فظنّ أن لن یقدر الله علی امّته» این است که در سورهی مبارکهی «قلم» به حضرت فرمود یعنی به رسول خدا فرمود: (وَلاَ تَکُن کَصَاحِبِ الْحُوتِ) اینها جزء انبیای اولواالعزم نیستند که آن طوری که هست کونِ جامع باشند و جامعنگر باشند سِعه ی رحمت الهی را هم برای خودشان ببیند هم برای دیگران.
جریان «استوسع رحمة الله» که مرحوم امینالاسلام در مجمعالبیان از وجود مبارک پیغمبر نقل میکند از همین قبیل است یعنی کسی گفت خدایا من و پیامبر را بیامرز حضرت فرمود: «استوسع رحمة الله» خب اگر خدای سبحان بخواهد همه را بیامرزد ما راحتتریم همه آدمِ خوب باشند ما راحتتریم, همه در بهشت باشند ما راحتتریم کسی رنج نبرد کسی رنج نرساند ما راحتتریم گفت «استوسع رحمة الله» اگر وجود مبارک یونس به آن مقام بار یافته بود همان طوری که «ظنّ أن لن یقدر الله علیه», «کان یَظنّ أن لا یقدر الله علی امّته» چه اینکه بر امّت او هم سخت نگرفت برای اینکه امّت او در آستانه ی خطر بودند خدا نجات داد. خب, (فَظَنَّ أَن لَن نَّقْدِرَ عَلَیْهِ فَنَادَی) احساس بُعد کرد (فِی الظُّلُمَاتِ) اولاً انسان باید حُسن ظن داشته باشد یک, ثانیاً احساس کند که هیچ راهی برای علاج او نیست دو, حالا این ظلمتِ شب بود, ظلمت دریا بود, ظلمت ابرهای متراکمِ روی دریا بود, ظلمت امواج متراکم روی دریا بود این هم در بطن ماهی بود اینکه (ظُلُمَاتٌ بَعْضُهَا فَوْقَ بَعْضٍ) در تشریح چنین ظلماتی سوره ی مبارکه ی «نور» دارد که برخیها این کفّار اینچنیناند که (أَوْ کَظُلُمَاتٍ فِی بَحْرٍ لُجِّیٍّ یَغْشَاهُ مَوْجٌ مِّن فَوْقِهِ مَوْجٌ مِن فَوْقِهِ سَحَابٌ ظُلُمَاتٌ بَعْضُهَا فَوْقَ بَعْضٍ إِذَا أَخْرَجَ یَدَهُ لَمْ یَکَدْ یَراهَا) حالا اگر کسی شب باشد شبِ تاریک هم باشد مهتاب نباشد ابر هم باشد دریا طوفانی هم باشد امواج دریا باشد این در دریا غرق بشود حالا در همان دریا وقتی دستش را بیرون میآورد دستش را نمیبیند با اینکه دست قبض و بسطش, قُرب و بُعدش, بالا و پایین کردنش همهاش در اختیار اوست فرمود این شخص دست خودش را نمیبیند نه اینکه نمیبیند (لَمْ یَکَدْ یَراهَا) نزدیک دیدن هم نیست کافر این است که خودش اصلاً نزدیکترین عضوش را نمیبیند (إِذَا أَخْرَجَ یَدَهُ لَمْ یَکَدْ یَراهَا) نه «لم یراها» خب در چنین فضایی که (ظُلُمَاتٌ بَعْضُهَا فَوْقَ بَعْضٍ) وجود مبارک یونس که در بطنِ ماهی بود و این ظلماتِ متراکمش بیش از آن ظلمات متراکمی است که در سورهی مبارکه ی «نور» آمده در آنجا خب درک میکند که تنها راه نجات خداست چنین حالتی اگر پیدا بشود آن طوری که شیعه و سنّی نقل کردند, زمخشری در کشّاف نقل کرده که وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود: «ما مِن مَکروبٌ دَعا بهذا الدّعا الاّ استجیب له» هیچ غمباری, مصیبتزدهای, دردمندی, مشکلداری این دعا را نخواند مگر اینکه مستجاب شد که همان ذکر یونسی است (لاَّ إِلهَ إِلاّ أَنتَ سُبْحَانَکَ إِنِّی کُنتُ مِنَ الظَّالِمِینَ) خب اگر کسی در آن حالت باشد موحّدانه خدا را بخواهد یک بار هم کافی است این است که انسان گاهی ده بار, بیست بار, صد بار میگوید و کمتر نتیجه میگیرد برای اینکه آن حالت نیست اگر ذکر یونسی را یونسوار کسی بگوید بله یک بار مستجاب است دیگر کافی است دیگر حضرت بیش از یک بار نگفت که, همین یک بار گفت.
او تسبیح میکرد نه اینکه این ذکر را میگفت (فَلَوْلاَ أَنَّهُ کَانَ مِنَ الْمُسَبِّحِینَ ٭ لَلَبِثَ فِی بَطْنِهِ إِلَی یَوْمِ یُبْعَثُونَ) نه اینکه این ذکر را دائماً میگفت قبلاً هم جزء مسبِّحین بود دیگر (مُسَبِّحِینَ) بود, (مِنَ الصَّابِرِینَ), (مِنَ الصَّالِحِینَ) بود, (مِنَ الْأَخْیَارِ) بود منتها صبرش همانند صبر نوح(سلام الله علیهم) انبیای دیگر نبود غرض این است که این جمله را ندارد چند بار گفت «یُکرِّر» یا «کان یَذکر» این طورها نیست بنابراین عمده در تأثیر ذکرِ یونسی است حالِ یونسی است که اگر کسی واقعاً خود را در ظلمت ببیند و بیابد که هیچ راهی نیست الاّ توحید چون خدا را میخواهد دیگر خب در آن حال که خدا را خواست یقیناً خدا مستجاب میکند, اگر کسی خدا را بخواند خدا مستجاب میکند و اگر کسی خدا را نخواند الآن خیلی از افراد عادی ماها وقتی دعا میکنیم هم به قدرت خودمان توجّه داریم, هم به دوستان و قبیله و عشیره توجّه داریم, هم به اعضای خانواده توجّه داریم, هم به سِمت و مَنصبی که داریم توجّه داریم بعد خدا را هم میخوانیم این دعایِ مَشوب خب اثر ندارد یا اگر داشته باشد کماثر است آن دعای خالص است که اثر دارد فرمود این (فَظَنَّ أَن لَن نَّقْدِرَ عَلَیْهِ) مشکلش این بود که خیال کرد که فقط خدا بر او سخت نمیگیرد خب باید مناسب بود گمان کند که خدا بر امّت او هم سخت نمیگیرد (فَنَادَی فِی الظُّلُمَاتِ أَن لاَّ إِلهَ إِلَّا أَنتَ سُبْحَانَکَ إِنِّی کُنتُ مِنَ الظَّالِمِینَ) اول توحید, بعد منزّه بودن ذات اقدس الهی از شریک و حاجت و امثال ذلک بعد تصریح که من به خودم ظلم کردهام با جمله ی اسمیه با تأکید (إِنِّی کُنتُ مِنَ الظَّالِمِینَ) آن کسی که این ظلم را به عدل تبدیل میکند خدای سبحان است باز مستحضرید که این دعای وجود مبارک یونس هم نظیر دعای انبیای قبلی بود که در بحث دیروز گذشت نظیر دعای حضرت ایّوب.
دعای حضرت ایّوب هم دو جمله داشت یکی اینکه (رَبَّهُ أَنِّی مَسَّنِیَ الضُّرُّ) یکی اینکه تو ارحمالرّاحمینی اما سومی را دیگر نگفت عرض نکرد که من بیماری صعبالعلاج دارم یک, تو ارحمالراحمینی دو, مشکل مرا حل کن سه, این را دیگر نگفت وجود مبارک یونس هم مثل ایّوب(سلام الله علیهما) این هم به همین دو عنصر بسنده کرد عرض میکند که تو منشأ هر قدرت و منزّه از هر نقصی و من هم بیچاره دیگر سومی را «فنجّنا» دیگر در آن نبود آنگاه خدا فرمود: (فَاسْتَجَبْنَا لَهُ) این الف و سین و تاء برای تأکید است مثل «استکبر» نه اینکه (فَاسْتَجَبْنَا) یعنی برای تسویف و استقبال باشد (فَاسْتَجَبْنَا لَهُ) بعد فرمود این یک اصل کلی است منتها حالا مرحله ی بالایش وجود مبارک یونس برخوردار بود این یک اصل کلی است الی یوم القیامه هر کسی از ما بخواهد به او میدهیم (وَنَجَّیْنَاهُ مِنَ الْغَمِّ وَکَذلِکَ نُنْجِی الْمُؤْمِنِینَ) اینکه بسیاری از مشایخ(رضوان الله علیهم) ذکر یونسی را توصیه میکنند برای ذیل همین آیه است که خدا وعده داد من هر مؤمنی را که از ما کمک بخواهد مستجاب میکنم این غیر از (إِذَا سَأَلَکَ عِبَادِی عَنِّی فَإِنِّی قَرِیبٌ أُجِیبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ) آنجا ندارد چه چیزی بخواه که یک اصل کلی در سوره ی مبارکه ی «بقره» گذشت که (إِذَا سَأَلَکَ عِبَادِی عَنِّی فَإِنِّی قَرِیبٌ أُجِیبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ) اما چه جملهای بگوید, چطور دعا بکند, نظیر چه کسی دعا بکند, الگوبرداری بکند اینها نیست در آنجا مشکل حل نمیشود آن اصل کلی است اما اینجا مشکل با ارائه ی راه حل شده است حل میشود که او این جملهها را گفت ما نجاتش دادیم هر که هم باشد نجاتش میدهیم (وَکَذلِکَ نُنْجِی الْمُؤْمِنِینَ) اینچنین مؤمنین را نجات میدهیم این است که بزرگان به ذکرِ یونسی(سلام الله علیه) خیلی توجه کردند خب.
خب دیگر انسان همه دعاها بر اساس حکمت الهی است حکمت الهی هم اقتضا کرده و خدا هم همین را برابر حکمت وعده داده که اگر کسی واقعاً خدا را بخواهد او را از غم نجات بدهد پیشنهاد نمیدهد که چه چیزی به من بده چه چیزی به من نده, از غم برهاند خدا این مصلحت است و حکمت است به او عطا میکند چون کسی غمگین باشد و گرفته باشد اینکه مطابق با حکمت خدا نیست اما چرا, بسطِ رزق یا قَدْرِ رزق اینها برابر با حکمت است ممکن است کسی از خدا سِعه ی رزق طلب بکند حالا مصلحتش نباشد فرمود: (عَسَی أَن تُحِبُّوا شَیْئاً وَهُوَ شَرٌّ لَکُمْ) برابر همان حکمتِ حکیمانه خدا او را مسرور میکند و راضی میکند که به همان بسازد.فرمود ما این کار را کردیم او دعا کرد این جمله (لاَّ إِلهَ إِلَّا أَنتَ سُبْحَانَکَ إِنِّی کُنتُ مِنَ الظَّالِمِینَ) پس حالت یونسی داشتن مهم است آنگاه ذکر یونسی پیدا کردن (فَاسْتَجَبْنَا لَهُ وَنَجَّیْنَاهُ مِنَ الْغَمِّ وَکَذلِکَ نُنْجِی الْمُؤْمِنِینَ) ما مؤمنین را اینچنین نجات میدهیم.
مطلب دیگر اینکه جناب زمخشری نقل کرد که بعضی از انبیا دارای دوتا اسماند چه اینکه وجود مبارک پیامبر ما هم گفتند دارای دوتا اسم است. پنج پیامبر را ایشان نام میبرد که دارای دو اسماند یکی اسرائیل و یعقوب که هر دو نام وجود مبارک یعقوب(سلام الله علیه) است دوم الیاس و ذوالکِفْل که بنا بر اینکه ذوالکفل همان الیاس باشد, سوم عیسی و مسیح که هر دو نام یک پیامبرند, چهارم یونس و ذوالنّون که هر دو نام یک پیامبرند پنجم محمّد و احمد(صلّی الله علیه و آله و سلّم) که هر دو نام یک پیامبر است. خب, اینکه فرمود: (فَاسْتَجَبْنَا لَهُ وَنَجَّیْنَاهُ مِنَ الْغَمِّ) از غم او را نجات دادیم انسان گاهی غَمّش مربوط به خودش است گاهی مربوط به جامعه است گاهی مربوط به اهل و عیالش است گاهی مربوط به قبیلهاش است گاهی مربوط به شهرش است غم هر چه وسیعتر باشد ذات اقدس الهی بهتر به آن ندا پاسخ میدهد قلبِ وسیع را و مشروح را خدای سبحان دوست دارد طبع کریم را خدا دوست دارد اینچنین نیست که انسان تنها به این فکر باشد که غمّ خودش را حل کند البته غمّ خودش را حل کند اینکه در دعای قنوت وِتْر گفتند چهل نفر همسایه را دعا کنید این طور است یا وجود مبارک صدیقه ی کبرا(سلام الله علیها) در دعا سعی میکردند «الجار ثمّ الدار» از همین قبیل است که انسان دیگری را بر خود مقدّم بدارد خدای سبحان هم مشکل دیگری را حل میکند هم مشکل انسان را.
مطلب دیگر دربارهی اجابت دعا این است که میگویند با زبانی که معصیت نکردی دعا اگر بشود مستجاب است این چندتا نکته را به همراه دارد برخیها خواستند بگویند منظور این است که دیگران اگر درباره ی تو دعا بکنند آن دعا مستجاب است زیرا شما با زبانِ دیگری معصیت نکردی اگر هم معصیت کردی با زبانِ خودت کردی ولی با زبان دیگری که معصیت نکردی این سادهترین توجیه است برای این. دوم آن است که اگر یک لسان طیّبی چه خودت چه دیگری یک لسان طیّبی لسانی که آلوده به گناه نشد این لسان اگر با خدا گفتگو کند خدا دعا را مستجاب میکند. سوم آن است که اگر دیگران درباره ی تو دعا کنند در اثر حُسن رفتارِ تو یک وقت است ما به دیگری میگوییم حالا که حرم میروی التماس دعا این یک التماس دعای رایگان است و او هم اگر حالی داشت دعا میکند اینچنین نیست که حالا این بتواند در خیلی از عناصر اثر بگذارد یا دعای او مستجاب بشود اگر کسی انسانِ شایسته بود انسانی بود محبوب جامعه انسانی بود ذکرِ جَمیل داشت خیرش به دیگران برسد دیگران از صمیم قلب او را دعا میکنند آن دعا یقیناً مستجاب است نه التماس دعا گفتن, البته اینها یک حدّ خاصّی, ثواب خاصّ خودش را دارد اثر خاصّ خودش را هم به همراه دارد ولی اگر کسی خیِّر بود, محبوب جامعه بود دیگران چه او را بشناسند چه معروفِ او باشند چه معروف او نباشند, چه او بداند چه او نداند دعا میکنند آن دعا یقیناً مستجاب است این است که اگر کسی به زبانی که معصیت نشده یعنی زبان دیگری دربارهی او دعا بشود این دعاها اثر دارد. خب, پس عمده داشتن حالِ یونسی است بعد ذکر یونسی فرمود: (فَاسْتَجَبْنَا لَهُ وَنَجَّیْنَاهُ مِنَ الْغَمِّ وَکَذلِکَ نُنْجِی الْمُؤْمِنِینَ).
مطالب مربوط به بحثهای قبل این بود که همان طوری که وجود مبارک سلیمان از جن و شیاطین استفاده کرده است یعنی آنها را به کار گرفته برای غوّاصی یا برای ساختن سد, برای ساختن حِصْن و قلعه, برای ساختن تمثال و مجسّمه و امثال ذلک پس میشود انسان از کفّار هم کمک بگیرد در مسائل علمی, البته علم محدود به کسی نیست زمین و زمانی نیست علم یک نعمت الهی است ما هم موظّفیم «اطلبوا العلم ولو بالسّین» آن روزی که حضرت فرمود: «اطلبوا العلم ولو بالسّین» معارف الهی که در چین نبود معارف الهی در مدینه بود که وجود مبارک پیغمبر به برکت خودش و عترت طاهرینی که در مدینه بودند آنجا مَهد علم بود در چین و امثال چین این گونه از معارف الهی که نبود فرمود علمِ نافع, علمی که بالأخره مشکل شما را حل بکند آن طرف آب هم شد بروید یاد بگیرید و کارتان را انجام بدهید.
سه مطلب که نباید با هم مخلوط بشود سه سند دینی است یکی اینکه «اطلبوا العلم ولو بالسّین» است و نمونهاش هم این است که انسان از جن, شیاطین در کارهای صنعت و امثال اینها میتواند بهره بگیرد, دوم اینکه به ما گفتند: «انظر إلی ما قال و لا تَنظر إلی مَن قال» شما نگاه کنید ببینید حرفش چیستی نگاه نکنید گویندهاش چه کسی است, سوم آن است که اینکه به ما فرمودند «اطلبوا العلم ولو بالسّین» یا (مِنَ الشَّیَاطِینِ مَن یَغُوصُونَ لَهُ) یا «انظر إلی ما قال» اینها مطالب مربوط به علوم تجربی و صنعت و امثال ذلک است هیچ کدام مربوط به مسائل اعتقادی, مسائل اخلاقی, مسائل فقهی, مسائل حقوقی و امثال ذلک نیست در این گونه از مسائل هم «انظر إلی ما قال» هم «انظر إلی مَن قال» برای اینکه وجود مبارک حضرت امیر در جریان شعار خوارج آنها یک حرفِ حقّی داشتند از حلقوم باطل آنها همین آیه را میخواندند دیگر (إِنِ الْحُکْمُ إِلاّ لِلّهِ) را میگفتند «لا حکم الاّ لله» این سخن, سخن حق است اما «کلمة حقٍّ یُراد به الباطل» آنجا که اراده ی گوینده نقش دارد, هدف گوینده نقش دارد هم «انظر إلی ما قال» هم «انظر إلی مَن قال».
مطلب بعدی همان روایت نورانی است که در سورهی مبارکهی «عبس» آمده است یا «مطفّفین» که (فَلْیَنظُرِ الْإِنسَانُ إِلَی طَعَامِهِ) که خب همهتان از این آیه مستحضرید وجود مبارک حضرت فرمود این طعام اعمّ از طعام ظاهری و طعام باطنی است علم هم طعام است این یک, شما وقتی میخواهید کتابی بخوانید, درسی بروید, مطلبی را گوش بدهید, پای سخنرانی کسی بروید ببینید این چه کسی است علمی که انسان از راه چشم و گوش فرا میگیرد غذای اوست این غذا را از دست چه کسی میگیرد «فلینظر الإنسان إلی علمه أی فلینظر الإنسان إلی علمه الّذی یأخذ أمّن یأخذ» پس مسائل اعتقادی, اخلاقی و مانند آن هم باید «انظر إلی ما قال» هم «انظر إلی مَن قال» و اگر مسائل صنعت و امثال ذلک بود بله, اینها دیگر مسائل اعتقائی و تربیتی و اخلاقی و اینها نیست شیطان هم اگر باشد بتواند غوّاصی کند کاری انجام بدهد منتها در تحت تدبیر وجود مبارک سلیمان باشد نه در تحت تدبیر هر کسی اگر در تحت تدبیر رهبری مثل سلیمان بود بله عیب ندارد که انسان سلیمانگونه از اینها استفاده کند اما درباره ی شطرنج و امثال شطرنج مستحضرید درباره ی اعیانِ نَجسه درباره ی خرید و فروش مجسّمههای بُت آنجا این فتوا گذشت در مکاسب محرّمه اگر یک وقت بتپرستی رایج بود یا کم و بیش است خرید و فروش مجسّمه ی بت حرام است نه تنها ساختن مجسّمه, ساختن مجسّمه مطلب دیگر است که آن حرمتش بحثی در آن نیست اقتناعش که گفتند جایز است اگر بت باشند گفتند نه, خرید و فروشش جایز نیست آنجا این بزرگان فرمودند اگر بتپرستی رخت بربست حالا مجسّمه ی یک بت نظیر مجسّمه ی حیوانی شد کسی او را نمیپرستد مثل مجسّمه ی حیوان نگهداریاش عیب ندارد اقتناع یک مجسّمه گفتند جایز است, ساختن مجسّمه گفتند حرام است ولی مجسّمه ی بت هم ساختنش حرام است هم اقتناعش و خرید و فروشش مگر اینکه در ردیف آثار باستانی باشد کسی او را نپرستد. این گونه از صنایع نظیر همان تبدیل طبیعی است که اگر واقعاً خَمر شده سرکه نه اینکه من گمانم این است که سرکه شده باشد واقعاً بشود سرکه حقیقتاً بشود سرکه این هم همین طور است حلال است و پاک آن مجسّمه ی بت واقعاً بشود یک کاردستی نظیر مجسّمه ی کَلب و گربه این خرید و فروشش دیگر جایز است نگهداریاش هم جایز است به عنوان آثار باستانی, جریان شطرنج هم همین طور است اگر واقعاً این طور شد حالا ممکن است کسی احتیاط بکند اما راهِ علمی برای احتیاط نیست همان طوری که طبیعت عوض بشود حکم عوض میشود, شطرنج اگر واقعاً نه بازی در بیاورند بگویند ما میخواهیم فکر بکنیم البته جایی هنوز هم در آن دارند قمار میکنند خب میشود ابزار قمار دیگر خب این بازیاش میشود محرَّم اگر واقعاً سرکه شده باشد این واقعاً از ابزار قمار در آمده باشد هیچ یعنی هیچ سالبه ی کلیه به نحو سالبه ی کلیه قماری در آن راه نداشته باشد فقط بشود ابزار بازی این بازی با او جایز است حالا البته کسی بخواهد احتیاط بکند فله الحکم.
«و الحمد لله رب العالمین»
(وَذَا النُّونِ إذْ ذَهَبَ مُغَاضِباً فَظَنَّ أَن لَن نَّقْدِرَ عَلَیْهِ فَنَادَی فِی الظُّلُمَاتِ أَن لاَّ إِلهَ إِلَّا أَنتَ سُبْحَانَکَ إِنِّی کُنتُ مِنَ الظَّالِمِینَ (87) فَاسْتَجَبْنَا لَهُ وَنَجَّیْنَاهُ مِنَ الْغَمِّ وَکَذلِکَ نُنْجِی الْمُؤْمِنِینَ (88) وَزَکَرِیَّا إِذْ نَادَی رَبَّهُ رَبِّ لاَ تَذَرْنِی فَرْداً وَأَنتَ خَیْرُ الْوَارِثِینَ (89) فَاسْتَجَبْنا لَهُ وَوَهَبْنَا لَهُ یَحْیَی وَأَصْلَحْنَا لَهُ زَوْجَهُ إِنَّهُمْ کَانُوا یُسَارِعُونَ فِی الْخَیْرَاتِ وَیَدْعُونَنَا رَغَباً وَرَهَباً وَکَانُوا لَنَا خَاشِعِینَ (90) وَالَّتِی أَحْصَنَتْ فَرْجَهَا فَنَفَخْنَا فِیهَا مِن رُّوحِنَا وَجَعَلْنَاهَا وَابْنَهَا آیَةً لِّلْعَالَمِینَ (91)
جریان ذکر انبیا(علیهم السلام) به یونس(سلام الله علیه) رسیدیم که فرمود حادثهای پیش آمد وجود مبارک یونس در حال غضب آن منطقه را ترک کرد و مبتلا شد به اینکه در دریا ماهی او را بلعید آن فروعات قصّه را قرآن اینجا ذکر نکرده در موارد دیگر هم وارد آن جزئیات نشد اما بحث در این است که کار وجود مبارک یونس این نقصی است به حریم رسالت و نبوّت یا نه, و کاری که وجود مبارک یونس کرد دعایی که کرد و جوابی را که دریافت کرد وارثان انبیا هم میتوانند به این مقام برسند نه تنها «العلماء ورثة الأنبیاء» «المؤمنون» هم «ورثة الأنبیاء» منتها عالِمان با ایمان ارثِ بیشتری میبرند مؤمنانِ عادی ارث کمتر همان طوری که در ارثِ مادّی برابر با پیوند شدّتاً و ضعفاً سِهام توزیع میشود در ارثِ معنوی هم بشرح ایضاً آنکه با مورِّث رابطه ی نزدیکتری دارد پسر اوست, دختر اوست با بود آنها نوبت به طبقه ی دوم و سوم نمیرسد در درجه ی اول به اینها میرسد به برکت اینها اگر خواستند دیگران سهمی میبرند. در جریان ارثِ الهی طبقهبندی نیست اما شدّت و ضعف هست همه ی مؤمنان وارثان انبیا هستند این طور نیست که یک طبقه ارث ببرد طبقه ی دیگر ارث نبرد همه ارث میبرند منتها آنها که رابطهشان با مورّثانشان بیشتر است ارث بیشتری میبرند و آنها که رابطهشان ضعیفتر است ارث کمتری میبرند عالمان باایمان ارث بیشتری میبرند, مؤمنان عادی ارث کمتر به دلیل اینکه در اینجا نفرمود: «و کذلک ننجی العلماء» فرمود: (نُنْجِی الْمُؤْمِنِینَ) آنها که وارث ذِکر و ذُکر وجود مبارک یونساند آنها سهم خاصّ خودشان را دارند.
وجود مبارک یونس منزّه از نقص بود هم میشود از سخنان خود آن حضرت شاهد آورد هم تعبیرات نورانی قرآن کریم, خود آن حضرت اعتراف میکند که من به خودم ستم کردم من ناقصم عرض کرد (إِنِّی کُنتُ مِنَ الظَّالِمِینَ) همان کاری که وجود مبارک حضرت آدم کرد و سایر انبیا و درباره ی ذات اقدس الهی هم عرض کرد شما از هر نقصی منزّهی (سُبْحَانَکَ), «سبحان» یعنی موجود منزّه از هر نقص یک, از هر عیب دو, عیب, عیب است نقص, نقص اینها مرادف هم نیستند قبلاً فرق بین نقص و عیب گذشت آنکه مَعیب است سبحان نیست آنکه ناقص است سبحان نیست اگر ذات اقدس الهی سبحانِ بالقول المطلق است کما هو الحق از هر نقصی یک, از هر عیبی دو, منزّه است پس بیان نورانی یونس این است که خدا سبحان است. درباره ی خودش اعتراف به قصور, درباره ی ذات اقدس الهی تصدیق به کمالِ محض خب چنین انسانی جا برای نقد نیست پس این دو تعبیر برای خود یونس است.
خدای سبحان دربارهی یونس و سایر انبیا تعبیر کرد (کُلٌّ مِنَ الصَّالِحِینَ) یک, (کُلٌّ مِنَ الأخْیَارِ) دو, بعد هم فرمود: (لَوْلاَ أَن تَدَارَکَهُ نِعْمَةٌ مِن رَبِّهِ لَنُبِذَ بِالْعَرَاءِ وَهُوَ مَذْمُومٌ) این محمودِ ماست, ممدوحِ ماست ما مذمّتی درباره ی او نداریم برای اینکه او از نعمت ما برخوردار است اینکه در سوره ی مبارکه ی «قلم» آیه ی 48 به بعد فرمود: (فَاصْبِرْ لِحُکْمِ رَبِّکَ وَلاَ تَکُن کَصَاحِبِ الْحُوتِ إِذْ نَادَی وَهُوَ مَکْظُومٌ) گرچه لقب, گرچه وصف این گونه از عناوین مفهوم ندارد ولی وقتی در مقام تحدّی باشد مفهوم دارد فرمود اگر او نعمت, آن نعمت که حالا عرض میشود چه نعمتی است اگر نعمت ما شامل حال او نشده بود او متنعّم به این نعمت نبود از دریا به ساحل میآمد در حالی که مذموم بود و چون در مقام تحدید است یعنی از دریا به ساحل آمده محموداً و ممدوحاً ما مدحی داریم, ما حمدی داریم پس او جا برای مذمّت نیست اما این نعمت به تعبیر لطیف سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) این است که نعمت عندالاطلاق در قرآن کریم همان نعمتِ ولایت است گاهی خدای سبحان باران را گاهی تابش آفتاب را, رویش گیاه را اینها را نعمت میداند (أَسْبَغَ عَلَیْکُمْ نِعَمَهُ ظَاهِرَةً وَبَاطِنَةً) و نعمتها را میشمارد درباره ی دامداریها فرمود: (وَلَکُمْ فِیهَا جَمَالٌ حِینَ تُرِیحُونَ وَحِینَ تَسْرَحُونَ) درباره ی زنبور عسل و نحل و امثال ذلک نعمتهای خاصّه را ذکر میکند اما وقتی نعمت را بالقول المطلق ذکر میکند سخن از شمس و قمر نیست, سخن از آب و گیاه نیست میگوید (الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی) این را در پیروزیها که نگفت این را در فاتحانه وارد مکّه شدن نگفت این را در جریان فتحالفتوح که نگفت این را در فتح مکه که نگفت معلوم میشود آنجا همه نعمتِ مقیّده است نعمت به تعبیر ایشان عندالاطلاق همان نعمت ولایت است (الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی) خب اگر منظور نعمتِ مادی بود و مانند آن این باید در فتحالفتوح میشد در جریان (إِذَا جَاءَ نَصْرُ اللَّهِ) میشود در فتحِ مطلق میشد اینها سخن از (أَنْعَمْتَ) نبود اما وقتی ولایت مطرح است (أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی) و در ذیل این آیه ی (لَتُسْأَلُنَّ یَوْمَئِذٍ عَنِ النَّعِیمِ) آن بیان نورانی امام رضا(سلام الله علیه) است که فرمود: «نحن النَّعیم» خب پس نعمت عندالاطلاق همان نعمت ولایت است در اینجا هم مقیّد نیست که چه نعمتی نصیب یونس(سلام الله علیه) شد فرمود اگر نعمت خدا به سراغ او نرفته بود او مذموم بود یعنی او اگر جزء اولیای الهی نبود تحت ولایت ما نبود مذموم بود لکن چون تحت ولایت ماست متنعِّم به این نعمت است محمود و ممدوح است پس خود خدای سبحان درباره ی یونس(سلام الله علیه) با عظمت و تجلیل یاد میکند خود یونس(سلام الله علیه) هم, هم نقص خود را میپذیرد هم سبحانبودن خدای سبحان را تصدیق میکند این است که جناب زمخشری در کشّاف و فخررازی در تفسیر مطلبی دارند که همان مطلب را سیدناالاستاد هم اشاره کرده و آن این است که وجود مبارک یونس که صحنه را ترک میکرد (وَذَا النُّونِ إذْ ذَهَبَ مُغَاضِباً) نه اینکه غضب کرده حالش شبیه انسانِ غضبان بود که گفتند تمثیل, تمثیلی که در کشّاف هست, تمثیلی که در تفسیر کبیر هست, تمثیلی که در المیزان آمده همین است یعنی او غضب نکرد ولی حالش شبیه کسی بود که قهر کرده این است برای اینکه این شواهد قرآنی را میبینند که درباره ی عظمت و جلال وجود مبارک یونس, اما حالا ذکرِ یونسی اگر کسی وارث آن حضرت بود ارث بُرد از آن حضرت این حالت را, خب «طوبیٰ له و حُسن مآب» این با یک بار گفتن هم به مقصد میرسد اما اگر نبود این ذکر را چند بار بگوید تا وارث بشود سند میطلبد مگر آن بزرگان اهل راه که تجربه کرده باشند و این را یافته باشند که اگر کسی چند بار دویست بار یا کمتر و بیشتر در حال سجده مثلاً این ذکر را بگوید حالت یونسی به او دست میدهد وقتی آن حالت دست داد از آن به بعد یک بار که بگوید (لاَّ إِلهَ إِلَّا أَنتَ سُبْحَانَکَ إِنِّی کُنتُ مِنَ الظَّالِمِینَ), (فَاسْتَجَبْنَا) در آن هست.
مطلب دیگر این است که مشابه این دعا را وجود مبارک زکریا هم کرده منتها درباره ی دعای زکریا تعقیب نشده که (کَذلِکَ نُنْجِی الْمُؤْمِنِینَ) زیرا زکریا چیزی خواست به نام یحیی آن نصیب هر کسی نمیشود اما وجود مبارک یونس رهایی از غمّ را طلب کرد خب بله آن را ممکن است خدای سبحان به دیگران هم عطا بکند بنابراین اینچنین نیست که اگر کسی وارث زکریا شد او دعا کرد یحیی نصیبش بشود یک وقت است انسان بیمار است نظیر حضرت ایّوب این راه دارد یا مشکل محبوس بودن است نظیر یونس(سلام الله علیه) این راه دارد یا به چاه افتادن است یا به زندان افتادن است که وجود مبارک یوسف داشت اینها راه دارد اما دعای زکریا(سلام الله علیه) خواستنِ (وَلِیّاً ٭ یَرِثُنِی وَیَرِثُ مِنْ آلِ یَعْقُوبَ) است او فرزندی میخواهد مثل مریم بعد از اینکه مریم(سلام الله علیها) را دید (هُنالِکَ دَعَا زَکَرِیَّا) دید که آدم چه خوب است فرزندی مثل مریم داشته باشد حالا چه پسر چه دختر از آن به بعد دعا کرد و خدای سبحان هم دعای او را مستجاب کرد دیگر نفرمود: (وَکَذلِکَ نُنْجِی الْمُؤْمِنِینَ) اینکه (کَذلِکَ نُنْجِی الْمُؤْمِنِینَ) درباره ی ذکرِ یونسی دارد نه درباره ی ذکرِ زکریایی برای اینکه محور دعا فرق میکند او اگر فرزند میخواست ممکن بود خدا بفرماید: (وَکَذلِکَ نُنْجِی الْمُؤْمِنِینَ) خیلی از دعاهاست که در پیدایش فرزند صالح اثر دارد اما کسی میخواست مثل مریم باشد یعنی به نبوّت برسد به رسالت برسد به ولایت برسد که مریم(سلام الله علیها) به ولایت رسید اگر او فرزندی میخواست و دعا میکرد ممکن بود خدا بفرماید: (وَکَذلِکَ نُنْجِی الْمُؤْمِنِینَ) اما این وقتی که مریم را دید (هُنالِکَ دَعَا زَکَرِیَّا) عرض کرد (فَهَبْ لِی مِن لَّدُنکَ وَلِیّاً ٭ یَرِثُنِی وَیَرِثُ مِنْ آلِ یَعْقُوبَ وَاجْعَلْهُ رَبِّ رَضِیّاً) یک فرزند لدیاللّهی میخواهد همانطوری که علمِ لَدُنّی نصیب هر کسی نمیشود فرزند لدنّی هم نصیب هر کس نمیشود اما علوم عادی البته نصیب دیگران هم میشود که انسان بگوید (رَبِّ زِدْنِی عِلْماً) این دعای خوبی است و مستجاب هم میشود حالا اگر به همگی نرسید به بعضیها میرسد.
دیگر بیش از یک بار نگفت تکرار کرد که, در سوره ی مبارکه ی «مریم» هم که بحثش گذشت در اوایل سوره ی مبارکه ی «مریم» همین بود دیگر که او دعا کرده اصل قصّهاش مبسوطاً در سوره ی مبارکه ی «آلعمران» گذشت ولی در سوره ی مبارکه ی «مریم» آیه ی دو به بعد که بحثش گذشت این بود که (ذِکْرُ رَحْمَتِ رَبِّکَ عَبْدَهُ زَکَرِیَّا ٭ إِذْ نَادَی رَبَّهُ نِدَاءً خَفِیّاً ٭ قَالَ رَبِّ إِنِّی وَهَنَ الْعَظْمُ مِنِّی وَاشْتَعَلَ الرَّأْسُ شَیْباً وَلَمْ أَکُن بِدُعَائِکَ رَبِّ شَقِیّاً ٭ وَإِنِّی خِفْتُ الْمَوَالِیَ مِن وَرَائِی وَکَانَتِ امْرَأَتِی عَاقِراً فَهَبْ لِی مِن لَّدُنکَ وَلِیّاً) فرزند لدنّی میخواهد این فرزند لدنّی خب نصیب هر کس نمیشود علم لدنّی نصیب هر کس نمیشود یعنی انسان باید برود, برود بالا لدیاللّهی بشود که لدی قویتر از عند است عند اعم از حضور و غیاب است وقتی ما گفتیم این کتاب فلانی نزد ماست میگوییم «عندی» اما اگر کتاب در دست ما باشد میگوییم «لدیَّ» ما در فارسی چون فارسی آن قدرت عربی را ندارد لذا میبینید وقت متنِ عربی بخواهد به فارسی ترجمه بشود یک مقدار ریزش دارد زیرا در عربی بعضی از کلمات به تنهایی آن مطلب را میرساند فارسی با همه ی گسترهای که دارد توان آن را ندارد که با یک کلمه آن مطلب را برساند ناچار چند کلمه را ردیف میکنیم تا آن معنا را برسانیم. هر کلمه هم به اندازه ی خود بار دارد این مثل آن است که یک تُنگ بلوری آبی را, کوثری را دارد ما این را میخواهیم با غربال منتقل کنیم خب وقتی با غربال میکنیم فاصله ی این بندها که خالی است ریزش دارد فقط آن بندها نَم را حمل میکند اینکه میگویند در بعضی از امور «یُدرَک و لا یوصَف» سرّش این است آدم که ادراک میکند حالت بسیط است یکجا درک میکند وقتی میخواهد بگوید پنج ششتا کلمه را ردیف هم میکند تا آن معنا را بگوید هر کلمهای بار خاصّ خودش را دارد مفهوم خاصّ خودش را دارد بین کلمه ی اول و کلمه ی دوم وسط خالی است این وسطها میریزد این است که آن معانی لطیف و بسیطی که انسان ببساطته ادراک میکند به بیان در نمیآید این برای «یُدرَک و لا یوصَف» در جریان عربی مبین که وجود مبارک امام باقر(سلام الله علیه) در آن بیان نورانیاش فرمود:
قرآن که عربی مبین است برای اینکه این زبان هنرمندانه «یُبین الألسن و لا تُبینه الألسن» یعنی عربی میتواند ترجمهکنندهی زبانهای دیگر باشد ولی زبانهای دیگر آن هنر را ندارند که پیام عربی را ترجمه کنند این وسطها میریزد خیلی از مطالب است که در عربی با کلمه ی بسیط آن معنا تأدیه میشود و در فارسی نیست. به هر تقدیر اینکه وجود مبارک ما میگوییم «لدُن» با «عند» هر دو را میگوییم پیش ماست, نزد ماست فلان کتاب نزد ماست پیش ماست ولو در منزل در قفسه باشد اما در عربی اگر اعم بود میگوییم «عند» اگر در دست ما بود میگوییم «لدن» فرزندِ لدنّی, علم لدنّی, حکمت لدنّی.
رحمت لدنّی این است که انسان اینقدر برود بالا تا حضور الهی را درک بکند آنجا تلقّی بکند آنجا دیگر واسطهای در کار نیست چون واسطه در کار نیست سخن از لفظ و مفهوم نیست, سخن از حجاب نیست, سخن از احتمال دخالت غیر نیست و مانند آن. خب, چنین دعایی که نصیب دیگری نمیشود تا خدا بفرماید: (وَکَذلِکَ نُنْجِی الْمُؤْمِنِینَ) اما دعای حضرت یونس و امثال حضرت یونس که نجات از غمّ است بله, بهره ی دیگران میشود.
خب آن هم (رَبَّنَا آتِنَا مِن لَّدُنکَ) آنکه مقام لدنّی نخواست (رَبِّ ابْنِ لِی عِندَکَ) نه «لدیک» (رَبِّ ابْنِ لِی عِندَکَ بَیْتاً فِی الْجَنَّةِ) این حرف همه انبیا(علیهم الصلاة و علیهم السلام) است که «الجار ثمّ الدار» انسان وقتی میخواهد جایی محلّهای برود خانهای بخرد اول همسایهها را باید مواظب باشد چه اینکه در دعا و نیایش هم همسایهها را باید رعایت بکند اگر آنها راحت بودند آدم راحت است «الجار ثمّ الدار» این معنا حرف همه ی انبیاست تنها در خصوص مکتب ما نیست چون این حرف, حرف همه ی انبیا بود این آسیه هم از این حرف باخبر بود سخن از «الجار ثمّ الدار» را مطرح کرد عرض کرد (رَبِّ ابْنِ لِی عِندَکَ بَیْتاً فِی الْجَنَّةِ) میخواهم کنار شما باشم نه خانهای در بهشت به ما بدهی, خانهای در بهشت فراوان است به سایرین هم میدهی من میخواهم همسایه باشم در جوار رحمت تو باشد «عندک» را مطرح کرد نه «لدی الله», «لدیک» را هم بر فرض میخواست «عندک» را به او میدادند او آن مقام را نداشت که لدیاللّهی باشد. به هر تقدیر اگر کسی بخواهد وارث آنها باشد باید بداند که چه چیزی را ارث میبرد بعضیها نظیر هَبوه است که مخصوص پسر بزرگ است این به سایرین نمیرسد اگر انبیا وارث یکدیگرند یا درباره ی وجود مبارک سیّدالشهداء(سلام الله علیه) در زیارت وارث عرض میکنیم تو وارث نوحی, وارث آدمی, وارث انبیای دیگر هستی اینها به منزله ی هَبوه است از انبیا به دیگران این مثام نمیرسد البته مطالب دیگر, کمالات دیگر, فیوضات دیگر میرسد, بنابراین سرّ اینکه درباره ی یونس(سلام الله علیه) با جلال و شکوه نام برده شد معلوم میشود که او منزّه از نقص است هم خدای سبحان از او به عظمت یاد کرد هم او نقص را به خود اسناد داد و کمال را به خدای سبحان.
مطلب دیگر در تفسیر فخررازی هست اینها میدانید جناب فخررازی خب مقداری درازدامن بحث کرده بعضی از قصصی را نقل کرده که اثبات آنها آسان نیست یکی از مباحثی که ایشان مطرح کردند این است که آیا این حادثهای که برای وجود مبارک یونس(سلام الله علیه) رخ داد قبل از رسالت او بود یا بعد از رسالت او؟
«فیه وجهان بل قولان» گرچه اکثر مفسّران بر ایناند که این بعد از رسالت آن حضرت بود حضرت در حال رسالت این صحنه را پشتسر گذاشت ولی برخیها بر آناند که او هنوز جرء مرسَلین نبود جزء مؤمنان بود, جزء علما بود, جزء صلحا بود بعدها به رسالت رسید و وظیفه ی عالمان هم این است که آن محلّ حوزه ی مأموریتشان را ترک نکنند (وَلِیُنذِرُوا قَوْمَهُمْ) هم همین طور باشد یعنی موظّفاند بروند مردم را دریاباند چون مردم دینشان را از علما دارند بالأخره, این گروه که باورشان این است وجود مبارک یونس(سلام الله علیه) قبل از رسالت این حادثه را تجربه کرد از آیات سوره ی مبارکه ی «صافات» کمک گرفتند در سوره ی «صافات» که سیدناالاستاد و امثال ایشان این قصص را در آن سوره مطرح کردند اینچنین آمده است آیه ی 139 به بعد سوره ی مبارکه ی «صافات» این است (وَإِنَّ یُونُسَ لَمِنَ الْمُرْسَلِینَ ٭ إِذْ أَبَقَ إِلَی الْفُلْکِ الْمَشْحُونِ ٭ فَسَاهَمَ فَکَانَ مِنَ الْمُدْحَضِینَ) مساهمه کردند یعنی قرعه زدن و این قرعه به سهم ایشان افتاد و ایشان را انداختند به دریا (فَالْتَقَمَاهُ الْحُوتُ وَهُوَ مُلِیمٌ) خدای سبحان اگر از یک طرف دستور میدهد که بروید در آب, بروید در دریا, از طرف دیگر هم به دریا سفارش میکند امر میکند که این امانت را حفظ بکنی مستحضرید که به مادر موسی(سلام الله علیهما) گفت که تو (لاَ تَخَافِی وَلاَ تَحْزَنِی) این بچه را وقتی که شیر دادی (فَأَلْقِیهِ فِی الْیَمِّ) بگذار در آن جعبه و او را (فَأَلْقِیهِ فِی الْیَمِّ) حالا که به تو دستور دادیم از راه الهامِ قلبی که این بچه را در صندوقچهای بگذاری و بیندازی در دریا به دریا هم امر میکنیم که این امانت را حفظ بکند (فَلْیُلْقِهِ الْیَمُّ بِالسَّاحِلِ) این امرِ غایب است منتها به مادر موسی امرِ حاضر کرده این کار را بکن به دریا هم به صورت امرِ غایب, دریا هم مأمور است این کار را بکند خب این دریای روان میتوانست این صندوقچه را جای دیگر ببرد همین طور آرام آرام آرام به عنوان رسولِ امین این را آورده در کنار قصر فرعون که تحویل بدهد اینچنین نیست که اگر دریا بگوید این را مختار است هر جا بخواهد ببرد اینجا هم وقتی که (فَسَاهَمَ فَکَانَ مِنَ الْمُدْحَضِینَ ٭ فَالْتَقَمَاهُ الْحُوتُ) این لقمه کردنِ ماهی به دستور خداست امر هم رسید که این را حفظ بکن بطنِ تو خانه ی امن باشد برای مهمان ما همین کار را هم کرده. خب, فرمود: (فَالْتَقَمَاهُ الْحُوتُ وَهُوَ مُلِیمٌ ٭ فَلَوْلاَ أَنَّهُ کَانَ مِنَ الْمُسَبِّحِینَ) این سیره ی او, تنها الآن نمیگفت «سبحانک» الآن خدا را تسبیح نمیکرد این سیره ی مستمرّ او این بود که از مسبِّحین است (فَلَوْلاَ أَنَّهُ کَانَ مِنَ الْمُسَبِّحِینَ ٭ لَلَبِثَ فِی بَطْنِهِ إِلَی یَوْمِ یُبْعَثُونَ ٭ فَنَبَذْنَاهُ بِالْعَرَاءِ وَهُوَ سَقِیمٌ ٭ وَأَنبَتْنَا عَلَیْهِ شَجَرَةً مِن یَقْطِینٍ ٭ وَأَرْسَلْنَاهُ إِلَی مِائَةِ أَلْفٍ أَوْ یَزِیدُونَ) آنها به این آیه استشهاد میکنند که خدا فرمود وقتی که او از دریا از بطنِ ماهی و از دریا نجات پیدا کرده ما این بوته ی کدو را رویاندیم که او خودش را بپوشاند از برگش و از میوهاش استفاده کند و مانند آن, بعد او را برای یک جمعیت صد هزار نفری فرستادیم که رسالت ما را به عهده بگیرد این یک رسالت جدیدی است یا طلیعه ی رسالت اوست لکن از صدر این قصّه که فرمود: (وَإِنَّ یُونُسَ لَمِنَ الْمُرْسَلِینَ) برمیآید که اصل این جریان در حال رسالت او اتفاق افتاد که اکثر مفسّران این قول را میپذیرند این هم که فرمود: (وَأَرْسَلْنَاهُ إِلَی مِائَةِ أَلْفٍ أَوْ یَزِیدُونَ) یعنی او را به منطقهای برگرداندیم که جمعیّتش اینقدر بود نه اینکه طلیعه ی رسالتش این است, بنابراین ظاهراً همان طوری که اکثر مفسّران فرمودند اصل این قصّه در زمان رسالت او بود و آیه ی 148 سوره ی مبارکه ی «صافات» دلیل نیست که بعد از اینکه از ماهی و دریا در آمده شده رسول خدا بلکه از همان اول این سِمت را داشت حالا فرمود ما درباره ی زکریا که هم سوره ی مبارکه ی «آلعمران» بحثش گذشت هم سوره ی مبارکه ی «مریم» او ادبِ خواستن را هم رعایت کرده در طلیعه ی سوره ی «مریم» دارد که (هَبْ لِی مِن لَّدُنکَ وَلِیّاً ٭ یَرِثُنِی) من وارث میخواهم این مقام مرا ارث ببرد خانوادهام به او, هیچ کس نمیخواهد بمیرد همه انسان میخواهند زنده باشند فرزند صالح نام آدم را زنده میکند طلب مغفرت میکند نیاز آن عالَم به این وضع نیست که هر کسی بارِ خود کارِ خود ما واقع نمیدانیم آنجا چه خبر است اِجمال اینقدر هست که بانگ جَرَسی میآید «کس ندانست که منزلگه و مقصود کجاست٭٭٭ آنقدر هست که بانگ جرسی میآید» یک وقت است که انسان غافلِ محض است یک وقت میبیند که صدای زنگ قافله.
جرس یعنی زنگ این قافلهای که میرفتند قبلاً برای اینکه این شترها خوابشان نبرد و همچنین اسب و قاترها به گردنشان زنگ آویزان میکردند که اینها با آهنگ زنگ بهتر حرکت میکردند کسی که بیگانه است هیچ چیزی را نمیشنود این سراینده میگوید که ما نمیدانیم این قافله کجا میرود ما فقط روزانه میبینیم که اینها را در گور میبرند دفن میکنیم و برمیگردیم ولی صدای زنگِ گردنِ این شترهای قافله را ما میشنویم «آنقدر هست که بانگ جرسی میآید» بعد آنجا چه خبر است روشن نیست این است که همه میدانند داشتن فرزند صالح, داشتن اثر مثبت بعد از مرگ ذکر خیری از او به میان بیاید برکتی است ولی این ادب را وجود مبارک زکریا حفظ کرد عرض کرد اینکه من میگویم (هَبْ لِی مِن لَّدُنکَ وَلِیّاً ٭ یَرِثُنِی) خب وارث حقیقی تویی برای اینکه (ان الأرض یرثه الله) زمین و اهلش و اهلها خدا ارث میبرد دیگر چون همه میمیرند و وارث کلّ جهان خدای سبحان است که آفریدگار انسان است.
مطلب دیگر مسائل اخلاقی که هر روز باید ذکر بشود ببینید مشکل اخلاقی ما بارها به عرضتان رسید مشکل کشور ما نه تنها ایران مشکل جهان همان فقدان اخلاق است دیگر این است که وعّاظ ما در منبر مرتّب مسائل اخلاقی را ذکر میکنند برای اینکه سیّئات و وَساوِس هر روز است مگر وسوسه ی شیطان یکی دو بار است, مگر سیّئات و ابتلای به سیّئات یکی دو بار است, اگر وسوسه ی شیطان دائمی است این بزرگوارها هم در منابر دائماً باید این مسائل را ذکر بکنند دیگر برای اینکه از آن طرف مشکل, مشکل اخلاق است بارها به عرضتان رسید الآن این هشت میلیون پروندهای که میگویند در دستگاه قضایی هست هفت میلیونش مربوط به مسائل اخلاقی است مسائل علمی نیست مشکل کشور فقدان علم نیست مشکل کشور همین ضعفِ اخلاقی است یعنی الفبای دین است دیگر یعنی چیزهایی که همه ی ما میدانیم حرام است, همه ی ما میدانیم بد است کمفروشی, گرانفروشی, فحش دادن, چِک بیمحل کشیدن, تخلیه نکردن بهموقع, بر خلاف قول عمل کردن, تجاوز کردن اینها الفبای دین است دیگر هیچ کسی نیست که اینها را نداند که اینها معصیت است معصیت کبیره هم هست عذاب الهی دارد مشکلات پروندههای هفت میلیونی هم همین است که به من فحش گفته, حقّ مرا اَدا نکرده, سهم مرا خورده, سهم مرا نمیدهد این است جامعه را اخلاق اداره میکند حتّی اگر قانون نقص داشته باشد متمِّم نقصِ قانون اخلاق است اخلاق اگر نباشد قانون هر چه هم کامل باشد قانونبازی در میآورند اینکه میبینید لذا مکرّر قرآن کریم این را گاهی به صورت قصّه, گاهی به صورت برهان, گاهی به صورت تمثیل, گاهی به صورت داستان بیان میکند تا اینکه مشکل جامعه حل بشود. به هر تقدیر در اینجا وجود مبارک زکریا عرض کرد که خدایا من ادب را حفظ میکنم اینکه عرض کردم (هَبْ لِی مِن لَّدُنکَ وَلِیّاً ٭ یَرِثُنِی وَیَرِثُ مِنْ آلِ یَعْقُوبَ) من نمیخواهم وارثِ محض طلب بکند وارث حقیقی شمایید (وَأَنتَ خَیْرُ الْوَارِثِینَ) کار به دست شما میرسد بالأخره (أَنَّ الأرْضَ یَرِثُهَا عِبَادِیَ الصَّالِحُونَ) یک مطلب, اما بالأخره خود خدای سبحان حتّی بعد از مرگ آن صالحین ارض را خدای سبحان ارث میبرد که (لِلَّهِ مِیرَاثُ السَّماوَاتِ وَالأرْضِ) لذا وجود مبارک زکریا هم مثل یونس(سلام الله علیهما) ادبِ دعا را حفظ کرده ارض کرد که (وَأَنتَ خَیْرُ الْوَارِثِینَ) بعد فرمود: (فَاسْتَجَبْنا لَهُ وَوَهَبْنَا لَهُ یَحْیَی) او که سالمند و فرتوت بود به خدا عرض کرد که استخوان بدن که محکمترین عضو است این الآن پوک شده حالا سایر اعضا چیزی نمانده که (رَبِّ إِنِّی وَهَنَ الْعَظْمُ مِنِّی) فرتوتی به حدّی رسید که محکمترین عضو بدن که استخوان است او پوک شده (وَکَانَتِ امْرَأَتِی عَاقِراً) این در سوره ی مبارکه ی «مریم» گذشت عرض کرد خدایا همسرم که الآن پیر است آن وقتی هم که جوان بود بارور نبود عَقیم بود نازا بود ولی حُکم آنچه تو اندیشی, لطف آنچه تو فرمایی برای تو مقدور است خدای سبحان به هر دو پاسخِ مثبت داد عرض کرد که هم مشکل فرتوتی شما را حل میکنیم هم ناباروری همسرتان را حل میکنیم که او هم زایمان داشته باشد هم حالت فرتوتی در او اثر نکند (وَأَصْلَحْنَا لَهُ زَوْجَهُ) البته اینها آن وقت میتوانند منشأ پیدایش یحیی بشوند چرا این کار را کردیم برای اینکه (إِنَّهُمْ کَانُوا یُسَارِعُونَ فِی الْخَیْرَاتِ) چون (إِنَّهُمْ کَانُوا یُسَارِعُونَ فِی الْخَیْرَاتِ) پس (فَاسْتَبِقُوا الْخَیْرَاتِ) مگر شما نمیخواهید وارث آنها بشوید, مگر نمیخواهید دعای شما مستجاب بشود خب (فَاسْتَبِقُوا الْخَیْرَاتِ) دیگر اینها چون (یُسَارِعُونَ فِی الْخَیْرَاتِ) سرعت هم همان طوری که مرحوم شیخ طوسی قبلاً معنا کرده بودند با عجله فرق دارد عجله این است که آدم کاری را قبل از وقت انجام بدهد لذا مذموم است سرعت این است که وقتی وقتش رسیده اول وقت انجام بدهد کسی قبل از ظهر نماز بخواند عجله کرد و نمازش باطل است اما وقتی ظهر شده اول وقت نماز بخواند سرعت گرفته قرآن ما را به سرعت دعوت کرده یعنی وقت که شده معطّل نشوید و معطّل نکنید قبل از وقت هرگز چیزی را از خدا نخواهید اینها (رَاضِیَةً مَرْضِیَّةً) بودند اگر در بخش پایانی سوره ی مبارکه ی «فجر» دارد که نفس مطمئنّه که (رَاضِیَةً مَرْضِیَّةً) باشد منادای خدا قرار میگیرد خدا به او میفرماید بیا بقیه ی راه را بیا معلوم میشود کسی دارای نفس مطمئنّه بود یک, راضیه بود دو, مرضیّه بود سه, هنوز در راه است اگر به مقصد رسیده باشد که نمیگویند (ارْجِعِی) که اینکه (یَا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ٭ ارْجِعِی إِلَی رَبِّکِ رَاضِیَةً مَرْضِیَّةً) یعنی تو که واجد عناصر سهگانه هستی واجد شرطی حالا بیا, رجوع از این به بعد به اذن خدای سبحان است حالا چقدر راه مانده خدا میداند و آنکه رفته ولی بالأخره هنوز در راهاند اینها صاحبان نفس مطمئنّه, صاحبان نفس راضیه اینها وجود مبارک یونس صاحب مقام رضا و مَرضیّ بود برای اینکه خودش هم تعبیر کرد (إِنِّی کُنتُ مِنَ الظَّالِمِینَ) و (سُبْحَانَکَ) را گفت, خدای سبحان هم درباره ی او با جلال و شکوه گفت درباره ی زکریا هم اینچنین است (وَیَدْعُونَنَا رَغَباً وَرَهَباً) منتها رغبت و رَهبت اینها «خوفاً مِن النار» و «شوقاً إلی الجنّة» نیست «شوقاً إلی لقاء الله» هست, خوفاً از هجران الهی است (وَکَانُوا لَنَا خَاشِعِینَ).
«و الحمد لله ربّ العالمین»
(فَاسْتَجَبْنا لَهُ وَوَهَبْنَا لَهُ یَحْیَی وَأَصْلَحْنَا لَهُ زَوْجَهُ إِنَّهُمْ کَانُوا یُسَارِعُونَ فِی الْخَیْرَاتِ وَیَدْعُونَنَا رَغَباً وَرَهَباً وَکَانُوا لَنَا خَاشِعِینَ (90) وَالَّتِی أَحْصَنَتْ فَرْجَهَا فَنَفَخْنَا فِیهَا مِن رُّوحِنَا وَجَعَلْنَاهَا وَابْنَهَا آیَةً لِّلْعَالَمِینَ (91) إِنَّ هذِهِ أُمَّتُکُمْ أُمَّةً وَاحِدَةً وَأَنَا رَبُّکُمْ فَاعْبُدُونِ (92) وَتَقَطَّعُوا أَمْرَهُم بَیْنَهُمْ کُلٌّ إِلَیْنَا رَاجِعُونَ (93)
جریان انبیا(علیهم السلام) که از عناصر محوری سوَر مکّی است در همین سوره ی «انبیاء» آیه ی 25 نام اینها را به نحو اجمال گفت بعد نام مبارک هفده پیامبر(علیهم السلام) را ذکر فرمود. شرح کوتاهی از شانزده پیامبر مثلاً مطرح کرد بعد جریان مریم و عیسی(سلام الله علیهما) را هم ذکر کرد به عنوان اینکه اینها یک واقعیّتاند و یک آیتاند.
جریان مبارک یونس که به ذوالنّون معروف است برای اینکه نون یعنی ماهی و چون حضرت به جریان بطنِ ماهی مبتلا شد به ذوالنّون معروف شد. کلماتی که برای انبیا هست دعاهایی که برای انبیا هست صحنههایی که برای آنها پیش میآید بر اساس آن است که خدای سبحان این امور را میخواهد در جریان خارج پیاده کند تا بشر از اسرار کار خدا به مقدار فهمِ خود پی ببرد گاهی اینها بیمار میشوند گاهی به زندان میافتند گاهی اینها شکست میخورند گاهی پیروز میشوند این حالات نشان آن نیست که اینها ـ معاذ الله ـ مشکلی داشتند خدا تنبیهشان کرد اینچنین نیست مرحلهی وسطای مقام اولیا همان است که در سوره ی مبارکه ی «انبیاء» آمده که برای فرشتگان هم هست (لاَ یَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَهُم بِأَمْرِهِ یَعْمَلُونَ) که این بحثش گذشت.
مرحلهی عالیه مقام اولیای الهی این است که نه اینکه اینها حرفی دارند و خدا حرفی دارد اول خدا اجازه میدهد بعد اینها سخن میگویند که این برای مقام فرشتههاست این اولیای الهی مخصوصاً اهل بیت که بالاتر از ملائکهاند گرچه در زیارت جامعه ی کبیره این آمده است که «لا یَسبقون» این مقام عالی اولیا و اهل بیت نیست این مقام متوسّط آنهاست یعنی آن مرحلهای که اینها به عنوان بندگان صالح خدا هستند بدون اذن خدای سبحان نه حرفی میزنند نه کاری میکنند اما برتر از این مقام, مقام قُرب نوافل اینهاست این حدیث هم به طریق صحیح نقل شده هم به طریق حَسَن نقل شده هم به طریق موثّق نقل شده هم ما شیعهها نقل کردیم هم سنّیها نقل کردند حدیث قرب نوافل را که ذات اقدس الهی طبق آن حدیث میفرماید «لا زال» بندگان خاصّ من به من به وسیله ی نوافل نزدیک میشوند تا «حتّی اُحِبَّهُ» من بشود مُحبّ آنها بشوند محبوب «فإذا أحْبَبْتُه کُنتُ سَمعه, کنتُ بصره, کنتُ لسانه الّذی یَنطق به» کنت کذا, کنت کذا چندین قسمت است خب اگر کسی به قرب نوافل بار یافت که تازه دون قرب فرایض است اگر کسی به قرب نوافل راه یافت و در فصل سوم قرار گرفت نه در فصل اول که منطقه ی ممنوعه است یعنی هویّت ذات, نه در فصل دوم که صفات ذات است که عین ذات است که آن فصل دوم هم مثل فصل اول جزء منطقه ی ممنوعه است احدی به آنجا راه ندارد نه نبیّ, نه وصیّ, مقام سومِ فصل سوم که فیض خداست, ظهور خداست و وجه خداست, کار خداست, خلقت خداست اینها مقام فعل خداست خارج از ذات است و مقام امکان است در این مقام هم قرب فرایض راه دارد هم قرب نوافل, در قرب نوافل ذات اقدس الهی در مقام سوم یعنی فعل خدا میفرماید: «کنتُ لسانه الذی یَتکلَّم به» اگر خدای سبحان در فصل سوم که مقام فعل است و مقام امکان است و خارج از ذات است زبان ولیّ خداست این سخن از سابق و لاحق نیست اینچنین نیست که (لاَ یَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَهُم بِأَمْرِهِ یَعْمَلُونَ) اول امر باشد طبق اذن خدا اینها سخن بگویند این کار, کار خداست فعل, فعل خداست چون فعل, فعل خداست دیگر دوتا فعل نیست یکی سابق و لاحق دیگر دوتا قول نیست یکی لاحق و سابق چون این مرزها مشخص نیست و معلوم نبود که این بحثهای اساسی در فصل سوم, فصل سوم یعنی فصل سوم آن فصل اول منطقهی ممنوعه است, فصل دوم منطقهی ممنوعه است در فصل سوم, چون در فصل سوم که فعلِ خداست این فعلِ خدا از زبان مطهّر اهل بیت ظهور میکند چون این راه روشن نشد آن وقت به زحمت میافتند که چگونه گاهی خدا اسمِ خودش را و پیغمبر را میبرد ولی ضمیر را مفرد میآورد میفرماید: (یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اسْتَجِیبُوا لِلّهِ وَلِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاکُمْ) نه «دَعواکم» یا میفرماید: (وَاللّهُ وَرَسُولُهُ أَحَقُّ أَن یُرْضُوهُ) نه «یرضوهما» به زحمت افتادند که چرا مرجع مثنّاست ولی ضمیر تثنیه نیست دیگر نمیدانند بر اساس قرب نوافل فعلِ خدا از زبان رسول خدا شنیده میشود این دوتا حرف نیست دوتا دعوت نیست چون دوتا دعوت نیست و یک دعوت است خب ضمیر حتماً باید مفرد باشد دیگر (یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اسْتَجِیبُوا لِلّهِ وَلِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاکُمْ) یعنی «دَعَ الله بلسان رسوله» خب میشود مفرد دیگر یا (وَاللّهُ وَرَسُولُهُ أَحَقُّ أَن یُرْضُوهُ) نه «یرضوهما» برای اینکه یک واقعیت است اگر این راه روشن شد دیگر زحمتهایی نظیر زمخشری و فخررازی و امثال ذلک در بین نیست به زحمت افتادند که چرا مرجع متعدّد است راجع مفرد. خب, اگر بر اساس قرب نوافلی که اهل بیت(علیهم السلام) آموختند و یک واقعیّت است ضمیر هم این یک کمک میکند ما را در مسئله ی اینکه مریم و فرزندش یک واقعیّتاند اصلِ این مسئله ما را کمک میکند. خب, انبیا(علیهم السلام) که خصوصیّاتشان ذکر شده اگر کاری هم انجام بدهند بر اساس (لاَ یَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَهُم بِأَمْرِهِ یَعْمَلُونَ) است این عرض شد برای اینکه اگر ما در زیارت جامعه به این جمله رسیدیم خیال نکنیم اهل بیت در همین مرحله هستند این مقام متوسّط علی و اولاد علی است بالاتر از این هم دارند اینها, اگر اینچنین شد دعاهای حضرت ایّوب, خواستههای وجود مبارک ابراهیم و موسی و عیسی این انبیا که ذکر شده است اینها در حدّ متوسط بر اساس (لاَ یَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ) عمل میشود در حدّ عالی بر اساس قرب نوافل «کنتُ لسانه, کنتُ سَمعه, کُنت عینه, کنتُ بصره و کنت یده الذی یَبطش بها» آن وقت آن (مَا رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَلکِنَّ اللّهَ رَمَی) هم روشنتر میشود دیگر نمیشود گفت ـ معاذ الله ـ اینها وجود مبارک یونس کاری کرده دارد تنبیه میشود این صحنه را خدای سبحان انجام داده است تا انسان بفهمد نظمِ عالم چیست, چه کسی دارد اداره میکند, اسرار کار یونس با همین جریان ماهی مشخص شد معلوم میشود دریا تسخیرِ الهی است, ماهی تسخیر الهی است خود ماهی هم دارد تسبیح میکند ماهی هم دارد امر خدا را اطاعت میکند اینها نشان میدهد عملاً نشان میدهد که ماهی بنده ی خداست, دریا بنده ی خداست, مسبِّح خدایند, ساجد خدایند, مُسلِم و مطیع و منقادند و مانند آن, اینچنین نیست که در بر توبیخ و تنبیه و امثال ذلک حمل بشود.
سورهی مبارکهی «تحریم» رسیدیم مشخص میشود که این هم باز به عنایت الهی است که خدا میخواهد روشن کند این گاهی انسان میتواند به وسیله ی نذر, حلالی را حرام بکند همین که مصلحتی باشد کافی است خب.
آن درست نیست, این درست نیست مگر همه ی اینها ولایت علی و اولاد علی را قبول کردند مرحوم مفید(رضوان الله علیه) نقل میکند که در آن صحنه ی (أَلَسْتُ بِرَبِّکُمْ) اول کسی که گفت (بَلَی) وجود مبارک پیغمبر بود و همه ی انبیا صف کشیدند همه ی اولیا صف کشیدند اول کسی که گفت (بَلَی) وجود مبارک پیغمبر بود بعد از او بلافاصله وجود مبارک حضرت امیر دیگر انبیا آن وجود مقدّس را آنجا دیدند آن نورانیّت را دیدند پذیرفتند ممکن نیست نبیّای از انبیای الهی ـ معاذ الله ـ درباره ی ولایت اینها تردید داشته باشد. خب, اگر اینچنین است پس سخن از تنبیه و توبیخ و اینها مطرح نیست حالا که این طور شد «یا مَن لا تُبدّل الحکمته الوسائل» که وجود مبارک امام سجاد در صحیفهی سجادیه دارد ادبِ دعا را به ما یاد میدهد که ما از خدا چه چیزی بخواهیم ما از خدا چیزی بخواهیم که مطابق با حکمت او باشد مصلحت ما هر چه هست از اوست چون او به ما نه تنها رحیم است از ما به ما رحیمتر است او ارحمالراحمین بالقول المطلق است دیگر مبادا کسی خیال کند مثلاً زید به خودش از خدا به زید مهربانتر است این مستحیل است او ارحمالراحمینِ بالقول المطلق است بنابراین مصلحت ما را بهتر از ما میداند مصلحت ما را بهتر از ما میتواند جود و بخشش او به ما بیحد است از سوابق باخبر است, از عواقب باخبر است گاهی در جراین ارث میفرماید این سهامی که ما تقسیم کردیم دست به آن نزنید شما که از آینده بیخبرید (لاَ تَدْرُونَ أَیُّهُمْ أَقْرَبُ لَکُمْ نَفْعاً) مبادا هیچ ورثهای را از ارث محروم بکنید شما چه میدانید آینده ی این دختر یا پسر یا نوههای این چطور در میآید دست به این سهما نزنید خب ما که واقعاً از آینده بیخبریم از گذشته بیاطلاعیم پس مصلحت خودمان را آن طوری که خدا میداند و میخواهد نداریم او ارحمالراحمین است بالقول المطلق ما برای اینکه دعایمان مستجاب بشود خیر میخواهیم حالا اگر مال خواستیم, فرزند خواستیم بد نیست ولی نگران نباشیم که اگر به ما نداد بگوییم دعای ما مستجاب نشد ممکن نیست کسی دعا بکند با دست خالی برگردد یا اگر همان مصلحت بود همان را میدهد نبود مشابهش را میدهد اگر آن هم نبود سیّئهای از سیّئات را میآمرزد, اگر نبود حَسنهای بر حسنات میافزاید لذا گفتند مستحب است دستی که به طرف خدا دراز شد به صورت بمالیم و برگردانیم ممکن نیست این دست خالی برگردد این ممکن نیست «یا مَن لا یَخیب سائله» بنابراین او حکیمانه دعاها را مستجاب میکند برای اینکه ما بتوانیم دعای ما قطعاً مستجاب است خیر و رحمت و برکت و سعادت بخواهیم مصداق تعیین نکنیم و اگر مصداق تعیین کردیم گِله نکنیم نگوییم دعای ما مستجاب نشده برای اینکه «یا مَن لا تُبدّل الحکمته الوسائل» و هیچ وسیلهای حکمت خدا را تغییر نمیدهد.
جریان حضرت مریم(سلام الله علیها) در سورهی مبارکهی «مریم» بحثش مبسوطاً گذشت از آیه ی شانزده به بعد آنجا تا حدودی روشن شد اما این نکته در سورهی مبارکهی «مریم» نبود در سورهی مبارکهی «مریم» آیه ی شانزده به بعد این است (وَاذْکُرْ فِی الْکِتَابِ مَرْیَمَ إِذِ انتَبَذَتْ مِنْ أَهْلِهَا مَکَاناً شَرْقِیّاً) تا به آیه ی بیست که عرض کرد (قَالَتْ أَنَّی یَکُونُ لِی غُلامٌ وَلَمْ یَمْسَسْنِی بَشَرٌ وَلَمْ أَکُ بَغِیّاً) در اینجا فرمود یعنی در این سوره ی مبارکه ی «انبیاء» آیه ی 91 اینچنین فرمود, فرمود: (وَالَّتِی) یعنی مریم یعنی «اُذکر» مریم را چون نام مبارک مریم هم در ردیف انبیا(علیهم السلام) آمده است با اینکه او نه نبی بود نه رسول, از ولایت بهرهای داشت و فیضی که نصیب او شد یادآوری آن فیض انسان را مطمئن میکند گذشته از اینکه او مادر نبیّ خدا و رسول خدا بود آن حضرت عیسی بود. این کسی که رَحِمش را حفظ کرده است این کلمهای که در اینجا آمده (وَالَّتِی أَحْصَنَتْ فَرْجَهَا) از مقدّسترین و پاکترین واژههای 1400 سال قبل بود مستحضرید که معانی قبیح الفاظ فراوان دارد معمولاً از مطالب قبیح, مطالب و معانی قبیح به لفظِ صریح تعبیر نمیشود به لفظ کنایی تعبیر میشود این یک, این لفظ کنایی وقتی چند بار تکرار شد میشود مجازِ مشهور طبعاً تعیّن پیدا میکند در این دو مرحله, وقتی تعیّن پیدا کرد دیگر نام او را نمیبرند یک لفظ دیگر انتخاب میکنند این سه, آن لفظ که مجازِ مشهور است یا مجاز غیر مشهور کم کم شهرت پیدا میشود و بعد تعیّن پیدا میکند آن لفظ هم میگذارند کنار میشود چهار و هکذا, لذا یکی از مطالبی که الفاظ فراوان دارد همین معانی قبیحه است این معانی قبیحه از پرلفظترین مطالبی است که برای او لغت وضع شده غائط همین طور است, فَرج همین طور است آن روز که به این معنا نبود که لذا الآن شما میبینید دستشویی, بعد از مدّتی هم کلمه ی دستشویی به کار برده نمیشود یک وقت میگفتند مستراح, خب مستراح یعنی جای راحتی و اینها به این معنا نبود که بعد کم کم این کلمه چون دیگر حالا شهرت پیدا کرد آن مَوال همین طور بود کم کم این فاصله گرفتند الفاظ دیگر الآن میگویند دستشویی بعد از مدّتی هم این کلمه چون به معنای صریح میشود این را رها میکنند یک لغت دیگری به کار میبرند اگر قرآن کریم این کلمه را به کار برد چون آن روز از دورترین و کناییترین تعبیرات بود لذا به کار برد نظیر (أَوْ جَاءَ أَحَدٌ مِنکُم مِنَ الْغَائِطِ) است چون غائط که به معنی مدفوع نیست همان طور که در کتابهای فقهی ملاحظه فرمودید این هم همین طور است.
مسئلهی احسان یعنی این را در قلعه نگه داشتن در حِصن نگه داشتن, دژبان چنین چیزی بودن و مُحصِن چنین حِصنی بودن این معنایش این است که اینجا محفوظ است غالب مفسّران به این معنا گرفتند که این ردّ تهمت یهودیهاست که آنها ـ معاذ الله ـ به حضرت مریم(سلام الله علیها) گفتند که (مَا کَانَ أَبُوکِ امْرأَ سَوْءٍ وَمَا کَانَتْ أُمُّکِ بَغِیّاً) این آیه درصدد تطهیر دامن حضرت مریم است که آن ردّ یهودیها درست است که (لَمْ أَکُ بَغِیّاً) هست یک, (وَمَا کَانَتْ أُمُّکِ بَغِیّاً) هست دو, اینها هم ناظر به ردّ تهمت یهودیهاست اما این مُحصِن بودن یعنی صاحب حِصن بودن, صاحب دژ بودن و دژبان بودن و این قلعه را حفظ کردن در این بخش از آیات که سخن از معجزه ی الهی است اعمّ از حلال و حرام است نه یعنی او با نامحرم تماس نگرفت محرَم هم نداشت اینجا محفوظ است یعنی او بیهمسر است این عَذراست .
مرحوم کاشفالغطاء(رضوان الله علیه) دارد قرآن کریم مسیحیّت را زنده کرده, یهودیّت را زنده کرده فرمایش مرحوم کاشفالغطاء یک وقت هم خوانده بودیم این بود که فرمود اگر قرآن نبود نه مسیحیّتی میماند نه یهودیّتی چون دینی که انبیا را متّهم میکنند, مادر پیامبر را متّهم میکنند این دین ماندنی نیست وجود مبارک مریم را قرآن عَذرا معرفی کرد, مطهّره معرفی کرد, صَفْوِه الهی, سَفیّه الهی معرفی کرد و عیسی را روحالله معرفی کرد, انبیا را با قداست معرفی کرد, موسی را با قدّیس بودن معرفی کرد این دین را زنده نگهداشت واقع اگر قرآن نبود با پیشرفت علم نه مسیحیّتی میماند نه یهودیّتی این عَهْدینِ تحریف شده, این تورات و انجیل تحریفشده کتابی نیستند که علما و دانشمندان آن را بپذیرند خب این عَذرا بودن یعنی باکره بودن مُستفاد از این (وَالَّتِی أَحْصَنَتْ) یعنی با هیچ کس تماس نگرفت این با (وَلَمْ أَکُ بَغِیّاً) یا (وَمَا کَانَتْ أُمُّکِ بَغِیّاً) هماهنگ نیست با (لَمْ یَمْسَسْنِی بَشَرٌ) هماهنگ است یعنی من با احدی تماس نداشتم نه حلال, نه حرام این میشود معجزه (وَالَّتِی أَحْصَنَتْ) یعنی «لم یمسسها بشرً أبدا» نه حلال نه حرام.
اینجا اعم است ولی آنجا چون قرینه داریم میگویند زنای مُحصِنه خب, یعنی این نسبت به همسر خودش خب مجاز بود نسبت به بیگانه باید مُحصِن باشد بیگانه راه ندهد در بحثهای قبل هم داشتیم که غیرت معنایش همین است غیرت یک کلمه ی پربرکت و عمیقی است که سه عنصر محوری در ذیل اوست یکی هویّتشناسی که آدم هویّت خودش را بشناسد وقتی هویّت خودش را شناخت دور خودش خط میکشد این اصل اول, چون هویّت خودش را شناخت در دایرهی هویّت خود به سر برد و دور خودش را خط کشید نه از این حد بیرون میرود که بشود متجاوز, بشود زانی, نه بیگانه را به حریم خود راه میدهد که بشود دَیّوس, دِیاست همین است دیگر نه دیاست با غیرت سازگار است نه زنا.
بیان نورانی حضرت امیر در نهجالبلاغه که فرمود: «مَا زَنَی غَیُورٌ قَطُّ» همین است فرمود هیچ انسان باغیرتی زنا نکرده برای اینکه غیرت یعنی غیرزدایی دیگر کسی که از مرز خودش تجاوز میکند خب بیغیرت است دیگر فرق نمیکند غیر را به حریم خودش راه بدهد میشود دِیاست, خودش به حریم غیر تعدّی بکند میشود زنا, غیرت از آن اوصاف پربرکت اسلامی است که زیرمجموعه ی او این سه عنصر مطرح است هویّتشناسی اولاً, وقتی کسی هویّت خودش را شناخت دور خودش را خط میکشد مرز خودش را حفظ میکند آن وقت دوتا کار برای او ممنوع است نه از مرز خود بیرون میرود «مَا زَنَی غَیُورٌ قَطُّ» نه بیگانه را به حریم خود راه میدهد که میشود دیاست, اگر کسی محصنه بود نسبت به همسر خودش خب این معلوم میشود که مرزدار بود اگر زنا کرد این محصِنه بودن با غیور بودن او سازگار نیست لذا حدّ خاصّ خودش را دارد وگرنه دیگران هم محصنه هستند به این معنا, نسبی است اما با قرینهای که داریم دربارهی حضرت مریم(سلام الله علیها) برابر آنچه در آیهی بیست سورهی مبارکهی «مریم» آیه ی بیست این بود که (وَلَمْ یَمْسَسْنِی بَشَرٌ) چه حلال چه حرام خب, از آن طرف (وَلَمْ أَکُ بَغِیّاً) را هم برای تأکید ذکر کرده حلال که ندارم حرام هم که من اهلش نبودم. حلال نیست چون (لَمْ یَمْسَسْنِی بَشَرٌ) حرام نیست که اصلاً من اینکاره نبودم و نیست (وَلَمْ أَکُ بَغِیّاً) این (وَالَّتِی أَحْصَنَتْ) ناظر به این است.
(وَلَمْ أَکُ بَغِیّاً) هم که قرآن تصدیق کرده و قرآن جامع هر دو را در این آیه مشخص فرمود (وَالَّتِی أَحْصَنَتْ).
خب, پس بنابراین این حَرَم محفوظ است این رَحِم محفوظ است اینجا جای حِصن و این قلعه است محفوظ است حالا که این شد موجودی که فرشته را هم که میبیند میگوید نیا نه تنها انسان, وقتی (فَتَمَثَّلَ لَهَا بَشَراً سَوِیّاً) به او هم میگوید نه, این کسی که (أَحْصَنَتْ) فرشته را هم که متمثّلاً ببیند میگوید نیا (أَعُوذُ بِالرَّحْمنِ مِنکَ إِن کُنتَ تَقِیّاً) چنین موجودی است حالا مشکل بعدی از اینجا شروع میشود اینکه خدا فرمود: (وَالَّتِی أَحْصَنَتْ) بعد (فَنَفَخْنَا فِیهَا مِن رُّوحِنَا) زحمتی که مفسّران به آن مبتلا شدند این است نَفخِ روح برای آن است که مُرده را زنده کند بیجان را جاندار کند فرمود: (إِنِّی خَالِقٌ بَشَراً مِن طِینٍ ٭ فَإِذَا سَوَّیْتُهُ وَنَفَخْتُ فِیهِ مِن رُوحِی فَقَعُوا لَهُ سَاجِدِینَ) این خاک است و گِل است اگر صلصال شد, اگر حمأ مسنون شد اگر مراحل را گذراند نه اینکه مجسّمهسازی کردم این مراحل را گذراند تا به جایی که به مرحله ی روحیابی رسید (وَنَفَخْتُ فِیهِ) این میشود انسانِ زنده میگویند نَفخ روح برای آن است که بیجان را جاندار کند, بیروحی را روحدار کند و زنده کند درباهرٴ مریم(سلام الله علیها) این به چه معناست (فَنَفَخْنَا فِیهَا مِن رُّوحِنَا) مریم که انسان کامل بود و زنده بود و دارای روح بود عیسی را به او داد یعنی چه؟ نطفه در او گذاشت اینکه نبود, فرزند را به او داد روحالله را به او داد این چطور هِبه است نه نَفخِ روح این چگونه است اینها خیلی به زحمت افتادند گاهی مضاف تقدیر گرفتند, گاهی در کلمه اثر گذاشتند, گاهی در اسناد فعل به فاعل تعریف کردند این توجیهاتی است که لابد در کتابهای تفسیر ملاحظه فرمودید یا ملاحظه میکنید غافل از اینکه در جملهی بعد فرمود: (جَعَلْنَاهَا وَابْنَهَا آیَةً لِّلْعَالَمِینَ) وحدتی بین این مادر و فرزند هست اینها همه چیز را با دیدِ دنیایی و مادّی میخواهند نگاه کنند آن وقت به زحمت میافتند که چگونه خدای سبحان از بخشش عیسی به نَفخِ روح یاد کرده است.
لطایف مربوط به حضرت عیسی و مریم(سلام الله علیهما) است که در جاهای دیگر دربارهی آدم و غیر آدم(سلام الله علیه) آنجا (نَفَخْتُ فِیهِ مِن رُوحِی) همهاش ضمیر مفرد است فعل متکلّم وحده است اما اینجا فعل متکلّم معالغیر است (فَنَفَخْنَا فِیهَا مِن رُّوحِنَا) آنجاها (مِن رُوحِی), (نَفَخْتُ) اینها البته جا دارد که برای تجلیل باشد اهتمام باشد تأکید باشد تَعظیم باشد اینها راه دارد اما یا با اسما و صفات من نفی کردم یا با حضور فرشتهها نفی کردم که (فَأَرْسَلْنَا إِلَیْهَا رُوحَنَا) همه ی اینها درست است آنجا هم روح خدا حالا یا جبرئیل یا فرشتهی دیگر بود خدای سبحان ارسال کرده نَفخ روح هم به صورت ارسال است اما این بخشیدنِ یک فرزند یا فرستادن یک فرشته به صورت نفخِ روح در مریم باشد یعنی چه؟ اگر ما گفتیم مریم(سلام الله علیها) یک حیاتِ وسطایی داشت الآن میخواهد یک حیات عُلیا پیدا کند به یک مقام برتر برسد این نیازمند است به یک روح دیگری شما در ذیل آیه ی (کَتَبَ فِی قُلُوبِهِمُ الْإِیمَانَ) که در پایان سورهی مبارکهی «مجادله» است آنجا این حدیث نورانی هست که مؤمن دارای پنج روح است این روحی که (کَتَبَ فِی قُلُوبِهِمُ الْإِیمَانَ) این نصیب همه نمیشود خب, اگر اولیای خاصّه الهی دارای روح خامساند پنجمین روح نصیب آنهاست الآن وجود مبارک مریم میخواهد ترقّی کند, ترقّی کند نه تنها مادر بشود بلکه مادرِ پیغمبر بشود چطور مادر پیغمبر بشود یعنی زایمانی بکند انسانی تحویل بدهد که بعدها میشود پیغمبر یا هماکنون اگر او به دنیا آمده میگوید (إِنِّی عَبْدُ اللَّهِ آتَانِیَ الْکِتَابَ وَجَعَلَنِی نَبِیّاً) اگر چنین حقیقتی را الآن به مریم(سلام الله علیها) داده شد این پذیرای یک روح برتر است مریم میخواهد زنده از زندهتر بشود لذا این دوتایی در حقیقت یک واقعیّتاند (وَجَعَلْنَاهَا وَابْنَهَا آیَةً لِّلْعَالَمِینَ) ما اگر در جریان اهل بیت میبینیم حضرت فرمود: «أنا مِن حسین و حسینٌ مِنّی» لطیفتر از آن یا مشابه این را دربارهی حضرت امیر هم فرمود که من از علی هستم علی از من است خب, اگر «أنا مِن علی و علیٌّ منّی» و الطف از این دو تعبیر این است که «کلُّهم مِن نورٍ واحد» معلوم میشود یک وحدت نورانی برای اولیای الهی هست اوّلشان کذا, وسطشان کذا, آخرشان کذا «کلّهم من نور واحد» یک نورانیّت واحد برای اینها هست ما اگر گفتیم «خویش را تأویل کن نِی این ذکر را» خود ما باید بالا بیاییم نه قرآن را پایین بکشیم برای ما روشن میشود که اینها واقعاً نه عدد, یک سرشماری بکنیم بگوییم اینها یک نفرند نه خیر اینچنین نیست در مسائل فلسفی و کلامی بخواهیم اینها را حل بکنیم میبینیم گنجایش ندارد که بگوییم این دو نفر یک آیتاند, یک آیتاند یعنی یک آیتاند این چه وحدتی است همان وحدتی است که درباره ی اهل بیت گفته میشود «کلّهم نورٌ واحد» همان وحدتی است که حضرت فرمود: «أنا مِن حسین و حسینٌ مِنّی», «أنا مِن حسین» درباره ی حضرت امیر هم فرمود: «أنا من علی» این لطایف را مرحوم علامه امینی(رضوان الله علیه) در الغدیر نقل کرد خیلی از بزرگان نقل کردند که وجود مبارک پیغمبر درباره ی حضرت امیر(سلام الله علیهما) هم همین تعبیر را دارد خب پس معلوم میشود یک واقعیّت است, یک نور است, یک نوری است که نورانیتر میشود این نفخ روح باعث میشود که مریمی که کامله است کاملهتر میشود اگر این شد دیگر ظاهر آیه محفوظ است (فَنَفَخْنَا فِیهَا مِن رُّوحِنَا) هم مریمِ کامل را کاملتر کردیم هم روحی به او عطا کردیم که وقتی به دنیا آمده بگوید (إِنِّی عَبْدُ اللَّهِ آتَانِیَ الْکِتَابَ وَجَعَلَنِی نَبِیّاً) این با اینکه فرمود در سورهی مبارکهی «آلعمران» گذشت که به مریم(سلام الله علیها) خطاب میکند (إِنَّ اللّهَ اصْطَفَاکِ وَطَهَّرَکِ وَاصْطَفَاکِ عَلَی نِسَاءِ الْعَالَمِینَ) این (وَاصْطَفَاکِ عَلَی نِسَاءِ الْعَالَمِینَ) بالقول المطلق محفوظ است آن اصطفای اوّلی است که در روایات ما دارد که این سیّدهی نساء عالمیان است نسبت به عصر خودش و وجود مبارک فاطمه زهرا(سلام الله علیها) سیّدهی نساء عالمین است مِن الأوّلین و الآخرین اما این (وَاصْطَفَاکِ) اطلاقش محفوظ است یعنی از آن جهت که صفوةالله است به مقام صفوةالله رسید سیّدهی نساء عالمین است البته وجود مبارک صدیقه ی کبرا از او افضل است اما از این جهت که بیهمسر مادرِ پیغمبر شد این تنها فضیلت اوست این (عَلَی نِسَاءِ الْعَالَمِینَ) بالاطلاق العام است آن روایاتی که دارد صدیقه ی کبرا(سلام الله علیها) از مریم افضل است کما هو الحق آن نسبت به مقامات است بله مقامات وجود مبارک حضرت فاطمه از او بالاتر است اما این خصیصه که بدون همسر مادر پیغمبر میشود مخصوص اوست دیگر لذا (عَلَی نِسَاءِ الْعَالَمِینَ) که در این بخش سوم است این مفعولواسطه برای هر سه نیست (إِنَّ اللّهَ اصْطَفَاکِ) تمام شد, (وَطَهَّرَکِ) تمام شد, (وَاصْطَفَاکِ عَلَی نِسَاءِ الْعَالَمِینَ) یک مفعولواسطه است برای سومی یک وقت است که ما قرینه داریم که فعل مفعولواسطه است برای همه مثل همین دعاهای هر روز ماه مبارک رمضان که این ماهی است که «فضَّلته و شرّفته و کرّمته علی الشّهور» این «علی الشّهور» بخورد به همه «علی التنازع» مفعول واسطه است برای هر چهار فعلی که یاد شده اما اینجا مفعولواسطه است برای اصطفای اخیر این خصیصه برای وجود مبارک مریم(سلام الله علیها) است مِن الأوّلین و الآخرین خب پس اگر اینچنین شد این روحِ کامل, کاملتر شد به آن چیزی دادیم که با او هم با نفخِ ما مُرده زنده میکند.
دربارهی حضرت عیسی آمده است که در بحث سورهی مبارکهی «آلعمران» گذشت (إِذْ تَخْلُقُ مِنَ الطِّینِ کَهَیْئَةِ الطَّیْرِ بِإِذْنِی فَتَنفُخُ فِیهَا فَتَکُونَ طَیْراً بِإِذْنِی) خب ما با نفخ با افاضه مُرده زنده میکنیم تو هم که مظهر مایی و به قُرب نوافل راه یافتی «وکنتُ لسانه الذی یتکلّم و یَنفخ» و کذا و کذا تو هم نفخ میکنی و مُرده زنده میکنی (فَتَنفُخُ فِیهَا فَتَکُونَ طَیْراً بِإِذْنِی) مبادا خیال بکنی تو میدَمی و مُرده زنده میشود ما به زبان تو میدَمیم چون (بِإِذْنِی) این است دیگر اذن تکوینی است دیگر تشریعی که نیست. خب, پس بنابراین چنین مقامی را وجود مبارک مریمِ کبرا پیدا کرده است جمعاً شده یک آیه یک وقت سخن از شب و روز است با اینکه متّصلاند اما قرآن تفکیک کرده (وَجَعَلْنَا اللَّیْلَ وَالنَّهَارَ آیَتَیْنِ), (آیَتَیْنِ) یعنی (آیَتَیْنِ) تثنیه است یک گوشه شب است یک گوشه روز است هر کدامش معجزهی خداست اما با اینکه اینها متّصلاند یک جا شب است یک جا روز است امتدادِ زمانی هست و جدای از هم نیستند ما تفکیک میکنیم ولی دو آیه است اینجا از آن سنخ نیست که دو آیه باشد یک آیه است حقیقتاً دوتا آیه نیست لذا برخیها ملاحظه فرمودید در کتابهای کلامی میگویند معجزاتی که وجود مبارک مریم داشت (کُلَّمَا دَخَلَ عَلَیْهَا زَکَرِیَّا الْمَحْرَابَ وَجَدَ عِنْدَهَا رِزْقاً) اینها جزء ارهاصات عیسای مسیح بود:
ارهاص با هاء هوّز و صاد ضاد یعنی پیشدرآمد یعنی اینها معجزه ی بالذّات برای حضرت مریم نبود اینها پیشدرآمد اعجاز مسیح بود یعنی یک واقعیتاند از همانجا قبل از اینکه بیاید آثارش در مادرش ظهور کرده است. خب, اگر اینچنین شد اینها یک واقعیّت میشوند اگر یک واقعیّت شدند به آن معنا که مثلاً دربارهی اهل بیت(علیهم السلام) میگوییم «کلّهم من نورٍ واحد» به این معنا (فَنَفَخْنَا فِیهَا مِن رُّوحِنَا) زندهای را زندهتر کرده است خدا همان طوری که مُرده را زنده میکند زنده را زندهتر میکند چون این زنده نسبت به مقام برتر فاقد آن حیات است دیگر چون نسبت به مقام برتر فاقد آن حیات است نسبت به او الآن واجد آن حیات میشود و میشود زنده (فَنَفَخْنَا فِیهَا مِن رُّوحِنَا وَجَعَلْنَاهَا وَابْنَهَا آیَةً لِّلْعَالَمِینَ).
«و الحمد لله ربّ العالمین»
(وَالَّتِی أَحْصَنَتْ فَرْجَهَا فَنَفَخْنَا فِیهَا مِن رُّوحِنَا وَجَعَلْنَاهَا وَابْنَهَا آیَةً لِّلْعَالَمِینَ (91) إِنَّ هذِهِ أُمَّتُکُمْ أُمَّةً وَاحِدَةً وَأَنَا رَبُّکُمْ فَاعْبُدُونِ (92) وَتَقَطَّعُوا أَمْرَهُم بَیْنَهُمْ کُلٌّ إِلَیْنَا رَاجِعُونَ (93) فَمَن یَعْمَلْ مِنَ الصَّالِحَاتِ وَهُوَ مُؤْمِنٌ فَلاَ کُفْرَانَ لِسَعْیِهِ وَإِنَّا لَهُ کَاتِبُونَ (94) وَحَرَامٌ عَلَی قَرْیَةٍ أَهْلَکْنَاها أَنَّهُمْ لاَ یَرْجِعُونَ (95)
بعد از ذکر انبیا(علیهم السلام) جریان حضرت مریم(سلام الله علیها) را هم ذکر فرمود زیرا مریم(سلام الله علیها) که از اولیای الهی است صاحب فرزندی است به نام مسیح(سلام الله علیه) که آن مادر و این فرزند جمعاً یک آیتِ جهانیاند درباره ی معجزات دیگر تعبیر به «عالَمین» نشد یا کم هست یک معجزه ی جهانی ولی درباره ی اینکه وجود مبارک مریم(سلام الله علیها) با اینکه فرمود: (لَمْ یَمْسَسْنِی بَشَرٌ) مادرِ پیامبر بشود این آیت جهانی است.
سورهی مبارکهی«نساء» آنجا اشاره شد که دو صَفْوَط و اصطفا خداوند برای، دو طهارت و دو وصف خدای سبحان برای مریم(سلام الله علیها) ذکر کرد یکی اینکه فرمود: (إِنَّ اللّهَ اصْطَفَاکِ وَطَهَّرَکِ وَاصْطَفَاکِ عَلَی نِسَاءِ الْعَالَمِینَ) آیه ی 42 سوره ی مبارکه ی «آلعمران» (وَإِذْ قَالَتِ الْمَلاَئِکَةُ یَا مَرْیَمُ إِنَّ اللّهَ اصْطَفَاکِ وَطَهَّرَکِ وَاصْطَفَاکِ عَلَی نِسَاءِ الْعَالَمِینَ) آن صَفوط اول اگر نساء عالمین باشد یعنی نساء عالَمین عصر خودش در روایات ما هم ملاحظه فرمودید که در فضیلت وجود مبارک صدیقه کبرا(سلام الله علیها) آمده است که مریم(سلام الله علیها) نسبت به نساء عالمینِ عصر خودش افضل بود، سیّده ی نساء عالمیان بود ولی وجود مبارک صدیقه ی کبرا(سلام الله علیها) سیّده ی نساء عالمین است مِن الأوّلین و الآخرین این برای آن (إِنَّ اللّهَ اصْطَفَاکِ)، (وَطَهَّرَکِ) که مربوط به عصمت است.
فرق بین مریم(سلام الله علیها) و حضرت صدیقهی کبرا(سلام الله علیها) اما این دومی که فرمود: (وَاصْطَفَاکِ عَلَی نِسَاءِ الْعَالَمِینَ) این به اطلاقش محفوظ است چون مربوط به صفوط نفسی نیست، مربوط به فضیلت نفسانی و کرامت نیست مربوط به این قسمت است که خداوند تو را انتخاب کرده که در بین زنهای جهان فقط تو هستی که بدون همسر مادر شدی بنابراین آنکه در بحارالأنوار و غیر بحارالأنوار هست مربوط به صفوه ی اوّلی است که فضیلت حضرت است البته در علم، در کمالات، در فضایل نفسانی وجود مبارک صدیقه ی کبرا سیّده ی نساء عالمین من الأوّلین و الآخرین است ولی وجود مبارک مریم(سلام الله علیها) سیّده ی نساء عالمیان عصر خودش است. و اما در این صفوه دوم که بدون همسر مادر بشود این دیگر مخصوص خود حضرت مریم است که در آیه محلّ بحث فرمود: (وَجَعَلْنَاهَا وَابْنَهَا آیَةً لِّلْعَالَمِینَ) این به اطلاقش محفوظ است.
پرسش: استاد حضرت صدیقه طاهره مثبتین نیستند اگر مثبتین شد که؟
پاسخ: نه، چون درباره ی اینکه بدون همسر، مادر بشود این دیگر مخصوص مریم(سلام الله علیه) است دیگر.
خب, (إِنَّ هذِهِ أُمَّتُکُمْ أُمَّةً وَاحِدَةً) بعد از اینکه جریان انبیا(علیهم الصلاة و علیهم السلام) را ذکر فرمود چون در آیه ی 25 فرمود: (وَمَا أَرْسَلْنَا مِن قَبْلِکَ مِن رَّسُولٍ إِلَّا نُوحِی إِلَیْهِ أَ نَّهُ لاَ إِلهَ إِلَّا أَنَا فَاعْبُدُونِ) بعد از اینکه به عنوان متن جریان رسالت انبیا(علیهم السلام) را به طور متن و اجمال ذکر فرمود شرح حال تقریباً هفده پیامبر را با اجمال و تفصیل ذکر فرمود بعد درباره ی انبیا میفرماید: (إِنَّ هذِهِ أُمَّتُکُمْ أُمَّةً وَاحِدَةً وَأَنَا رَبُّکُمْ فَاعْبُدُونِ) تا اینکه مطابق با آیهی سورهی مبارکهی «مؤمنون» بشود در سورهی مبارکهی «مؤمنون» آیهی پنجاه به بعد سوره ی مبارکهی «مؤمنون» این است (وَجَعَلْنَا ابْنَ مَرْیَمَ وَأُمَّهُ آیَةً) بعد از اینکه فرمود حضرت مسیح و مادرش جمعاً یک آیه هستند (وَآوَیْنَاهُمَا إِلَی رَبْوَةٍ ذَاتِ قَرَارٍ وَمَعِینٍ) آنگاه فرمود: (یَا أَیُّهَا الرُّسُلُ کُلُوا مِنَ الطَّیِّبَاتِ وَاعْمَلُوا صَالِحاً إِنِّی بِمَا تَعْمَلُونَ عَلِیمٌ ٭ وَإِنَّ هذِهِ أُمَّتُکُمْ أُمَّةً وَاحِدَةً وَأَنَا رَبُّکُمْ فَاتَّقُونِ) این نشان میدهد که منظور از این وحدت همان وحدت دینی و اسلامی است برای اینکه (إِنَّ الدِّینَ عِندَ اللّهِ الْإِسْلاَمُ) که در سوره ی مبارکه ی «آلعمران» گذشت گرچه (لِکُلٍّ جَعَلْنَا مِنْکُمْ شِرْعَةً وَمِنْهَاجاً) آن فروعات فقهی در بین امّتها احیاناً با یکدیگر اختلاف جزئی دارند ولی اصلِ خطوط کلّی دین واحد است چون اصل خطوط کلی دین واحد است همه ی انبیا در یک راهاند و اُمم آنها هم موحّد باید باشند نه برخیها برگردند ـ معاذ الله ـ از توحید به الحاد یا برگردند از توحید به شرک هیچ کدام از این دو روا نیست هم خروج از زیر توحید به الحاد باطل است و هم خروج از زیر توحید به تثلیث یا تَثنیه که کسی بگوید عیسی ثالثِ ثلاثه است کسی بگوید عُزیر ابنالله است این تقطیع کردنِ این صراط مستقیم از الهیّت به الحاد یا از توحید به شرک یا از توحید به تثلیث یا از توحید به تثنیه همه ی اینها باطل است, بنابراین آن راهی را که سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) فرمودند راه دقیقی است و اما این راهی را که شیخ طوسی و امثال شیخ طوسی به عنوان طریق اول ذکر کردند وجه اول ذکر کردند که ناظر به وحدت دینیِ پیروان انبیاست این اقرب به ذهن میآید برای اینکه با آیه ی 51 سوره ی مبارکه ی «مؤمنون» هماهنگ است (یَا أَیُّهَا الرُّسُلُ کُلُوا مِنَ الطَّیِّبَاتِ وَاعْمَلُوا صَالِحاً إِنِّی بِمَا تَعْمَلُونَ عَلِیمٌ ٭ وَإِنَّ هذِهِ أُمَّتُکُمْ أُمَّةً وَاحِدَةً).
مطلب دوم هم صحیح است حالا این مطلب دومی که غالب مفسّرین مثل شیخ طوسی, امینالاسلام اینها بر اساس فصل دوم ذکر کردند و سیدناالاستاد وجه اول ذکر کرد این یک مطلب دقیق و قرآنی هم هست. خدای سبحان میفرماید بشر خالق دارد یک, و آن هم خدای سبحان است دو, چون خالق بشر فقط خداست یعنی پرورنده ی آنها هم باید خدا باشد زیرا انسان را که نمیشود رها کرد (أَیَحْسَبُ الْإِنسَانُ أَن یُتْرَکَ سُدی) انسان سُدیٰ و یاوه و بیهوده نیست که همین طور رها بشود که آنکه او را آفرید باید بپروراند همان خدایی که خالق است همان خدا رب است که در این بخشها فرمود: (وَأَنَا رَبُّکُمْ فَاعْبُدُونِ) پس پروردگار ما همان آفریدگار ماست.
مطلب بعدی آن است که پرورش انسان در سایه ی دین است دیگر, حیات یک گیاه به داشتن آب است, داشتن هواست, داشتن نور است, خاک است اینها, گیاه با اینها زنده است اما حیات انسان با دین است که اگر جامعهای دیندار بود زنده است و اگر دیندار نبود مُرده است پس پرورش انسان به دین است و این دین وقتی مبدأ واحد بود انسان با مُردن از بین نمیرود که (أَیَحْسَبُ الْإِنسَانُ أَن یُتْرَکَ سُدی) یا خیال میکند انسان عبث است (أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّمَا خَلَقْنَاکُمْ عَبَثاً وَأَنَّکُمْ إِلَیْنَا لاَ تُرْجَعُونَ) نه رهاست بلکه ربّی دارد که او را میپروراند, نه لغو است برای اینکه محصول کار خودش را باید بچیند, پس بنابراین نه مثل علفِ هَرز و خودروست نه مثل باغ رهاشده است باغ, باغبانی دارد او را میپروراند میوه میدهد بعضی میوهها شیریناند بعضی ترشاند بعضی تلخاند, بعضی میوهها مَست میکنند بعضی میوهها خمار میآورند همین خاک است, همین آب است, همین هواست یکی میشود انگور مَست میکند یکی میشود تریاک خمار میآورد اما اینچنین نیست که این باغ را که باغبان پروراند بعد دیوارش را خراب بکند رها بکند پس:
هم آن مطلب اول حق است که انسان رها نیست علفِ خودرو نیست هم مطلب دوم حق است که انسان هدفمند است دارای مقصد است (أَیَحْسَبُ الْإِنسَانُ أَن یُتْرَکَ سُدی) نیست یک, (أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّمَا خَلَقْنَاکُمْ عَبَثاً وَأَنَّکُمْ إِلَیْنَا لاَ تُرْجَعُونَ) نیست دو, هم پروردگار دارد و هم هدف دارد و آن هدف رجوع الی الله هست. در نوبت قبل روشن شد وقتی مبدأ یکی بود, معاد یکی بود راه هم یکی است انبیا در این راهاند از این راه به عنوان حبلِ مَتین یاد میشود گاهی صراط مستقیم میگویند, گاهی حبل متین میگویند به همه ی ما گفتند که شما در این مسیر باشید یک, و همهتان دست به این طناب بزنید چنگ بزنید دو, اینکه در سوره ی مبارکه ی «آلعمران» بحثش گذشت فرمود: (وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ جَمِیعاً) نه معنایش این است که همهتان مسلمان باشید, همهتان موحّد باشید, همهتان آدم خوب باشید معنای آیه این نیست که همهتان اهل نماز باشید همهتان اهل روزه باشید معنایش این است که همهتان با هم اهل نماز باشید, با هم اهل روزه باشید. اگر ما دستوری داشتیم که شما باید نماز جماعت بخوانید اگر هزار نفر در مسجد جمع شدند نماز خواندند به این دستور عمل نکردند دین که نگفته شما نماز بخوان که, گفت نماز جماعت بخوان دین نگفت که این طناب را بگیر که گفت با هم بگیرید, با هم بگیرید یعنی با هم بگیرید فرمود: (وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ جَمِیعاً) نکته ی مثبت, (وَلاَ تَفَرَّقُوا) نکته ی منفی, هم امر به اتّفاق کرده هم نهی از تفرّق با هم باید این طناب را بگیریم که این طناب نیفتد وگرنه هر کدام یک گوشهاش را بگیریم یکی الآن بگیرد یکی لحظه ی بعد بگیرد اینکه طناب در معرض خطر است پس بنابراین در سوره ی مبارکه ی «آلعمران» گذشت که فرمود با هم مسلمان باشید, با هم اهل نماز باشید, با هم اهل روزه باشید (وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ جَمِیعاً وَلاَ تَفَرَّقُوا) اینجا هم میفرماید: (وَأَنَا رَبُّکُمْ فَاعْبُدُونِ) خب اگر اینچنین شد در سوره ی مبارکه ی «نساء» این آیه گذشت که بعضیها میگویند (نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ وَنَکْفُرُ بِبَعْضٍ) برخی از انبیا را قبول داریم برخیها را قبول نداریم فرمود این هم کفر است شما تقطیع کردید این طناب را به هم زدید این راه را ارباً اربا کردید بعضی را جادّه خاکی کردید با اینکه راه, راه مستقیم بود بعضی را کج کردید ما یک راه مستقیم به شما دادیم (یَبْغَونَهَا عِوَجاً) معنایش این است که شما این راه را کج کردید ما راهِ منحرف در عالَم نداریم اینچنین نیست که خدا دوتا راه داشته باشد یک صراط مستقیم یک سبیلالغیّ، همین راه را شما کج میکنید (یَبْغَونَهَا) همین سبیلالله را (عِوَجاً) شما میآیید یک گوشهاش را بُر میزنید، یک گوشهاش را گودی میکنید، یک گوشهاش را چاله میکَنید، یک گوشهاش را ناهموار میکنید این (یَبْغَونَهَا عِوَجاً) است اگر در عالَم دوتا راه باشد بله میگوییم یک راه حق است و یک راه باطل، اما خدا راه باطل خلق نکرده همین یک راه را خلق کرده حالا کسی بیاید در این راه دستانداز ایجاد کند در این راه چاله بِکَند، در این راه چاه بکَند (یَبْغَونَهَا عِوَجاً) شد یعنی همین را کج کرده خب، بنابراین چه در سوره ی مبارکه ی «مؤمنون» چه در سوره ی مبارکه ی «انبیاء» که محلّ بحث است فرمود مبدأ یکی، معاد یکی، راه یکی، همه ی انبیا هم آدرسشان این است لذا قبلی مبشّر بعدی است، بعدی مصدّق قبلی است اینها یکدیگر را تصدیق میکنند برهان تصدیقِ همگان هم در سوره ی مبارکه ی «نساء» گذشت که (لَوْ کَانَ مِنْ عِندِ غَیْرِ اللّهِ لَوَجَدُوا) این همان طوری که میگوید آیات یک سوره و سوَر یک کتاب با هم منسجماند همین برهان که به صورت قیاس استثنایی ارائه شده آنچه بر آدم تا خاتم(علیهم الصلاة و علیهم السلام) آمده شامل میشود آنچه بر حضرت آدم نازل شد آنچه بر حضرت ختمی مرتبت(علیهم الصلاة و علیهم السلام) نازل شده اگر ـ معاذ الله ـ اختلافی با هم داشته باشند معلوم میشود «مِن عند الله» نیست (لَوْ کَانَ مِنْ عِندِ غَیْرِ اللّهِ لَوَجَدُوا فِیهِ اخْتِلاَفاً کَثِیراً) حالا که این شد در نوبت قبل اشاره شد که قانونی که فعلاً در جهان حاکم است به عنوان حقوق بشر یک صبغهی علمی ندارد.
مشکل اساسیاش این است که موادّ حقوقیاش مشخص است یک، مبانی حقوقی او مشخص است دو، ابتر است سه، یعنی منبع ندارد الآن قانون اساسی کشور ما مبانی است و قوانینی که مجلس شورای اسلامی تصویب میکند و به تصدیق شورای نگهبان میرسد موادّ قانونی است این مواد به استناد آن مبانی یعنی قانون اساسی است قانون اساسی هم از کتاب و سنّت گرفته شده این میشود منبع این یک راه علمی است اما قانونی که بشر فعلاً دارد به عنوان قانون بشر که سازمان ملل بر اساس آن کار میکند و هر روز هم به میل خود تفسیر میکنند این ابتر است یا از اول منقطعالأول است یا از آخر منقطعالأول یعنی موادّ حقوقیاش مشخص است یک، مبانی او به نام عدالت، حریّت، آزادی، استقلال، وفای به عهد اینها هست دو، اما منبع ندارد که ما کدام عهد را وفای به عهد یعنی چه، کدام عدالت را عدل یعنی چه، کدام استقلال را استقلال یعنی چه، کدام آزادی را آزادی یعنی چه، فرق آزادی و رهایی چیست، فرق عدالت با میلخواهی شما چیست، عدل یعنی «وضع کلّ شیء فی موضعه» این معنایش همه ما میفهمیم با این مفهوم که مشکل حقوقی حل نمیشود ما باید بدانیم که جای اشیاء کجاست، جای اشخاص کجاست تا برابر آن مبانی پیدا کنیم به استناد آن مبانی، مواد را ثابت کنیم ما نمیدانیم مال جایش کجاست، زن جایش کجاست، نظام، نظام سرمایهداری است یا نظام کاپیتال غرب است یا سوسیال شرق است یا کلاهما فی النّار کما هو الحق یک نظام دیگری است بنابراین مال جایش کجاست، دولت جایش کجاست، ملّت جایش کجاست، زن جایش کجاست، مرد جایش کجاست این را وحی باید بگوید این را جهانآفرین باید بگوید این را انسانآفرین باید بگوید این را که ندارند اینها، بنابراین هیچ راه علمی نیست برای اثبات مشروعیّت این حقوق بشر تنها راهی که هست همان راه انبیاء(علیهم السلام) است یک راهِ علمی است بالأخره. خب، این سخن، سخن حقّی است شاید از آیات دیگر به کمک این استفاده بشود ولی سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) این مطلب را اصل قرار دادند شیخ طوسی این را مطلب دوم قرار داد.
قرآن کریم راه هر گونه زیادهخواهی و غرور و خودبینی را بست هم راه افراد را خودخواهیِ فردی را بست هم خودخواهی جمعی را. دوتا اصل هم در قانون اساسی آمده اگر این قانون اساسی گرچه به حسب ظاهر یک دفترچه است اما کتابِ عمیقِ علمی است تقریباً چهل مجتهد روی آن کار کردند سی کارشناس دانشگاهی هم روی آن کار کردند این طور نیست که یک کتاب عادی باشد کمتر کسی به عمق این قانون اساسی میتواند پی ببرد که فرق اینها چیست، این مادّه چیست، آن مادّه چیست، این چرا این طور تعبیر شده. در قانون اساسی آمده همه در برابر قانون مساویاند یک، گرچه قانونِ افراد فرق میکند دو، هیچ فردی نسبت به فرد دیگر امتیاز ندارد سه، هیچ قبیله و حزبی نسبت به هیچ قبیله و حزبی امتیاز ندارد چهار، اینها چهار مطلب از چهار آیه قرآنی گرفته شده از چهار جا گرفته شده قرآن کریم هم تمایز فردی را مشخص کرده و هم تمایز قبیلهای را مشخص کرده در سوره ی مبارکه ی «حجرات» که فرمود ما شما را از یک زن و مرد خلق کردیم یعنی همهتان از یک زن، همهتان از یک مرد یعنی از پدر و مادر خلق شدید و هیچ مِیْزی بین افراد نیست چه اینکه هیچ مِیْزی بین قبایل نیست آیه ی سیزده سوره ی مبارکه ی «حجرات» این است (یَا أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْنَاکُم مِن ذَکَرٍ وَأُنثَی وَجَعَلْنَاکُمْ شُعُوباً وَقَبَائِلَ لِتَعَارَفُوا) آن روز که شناسنامه نبود، آن روز که نامگذاریهای مشخص نبود آن روز قبیله و شعبه و حیّ و امثال ذلک بود ما این قبیله قبیله را مشخص کردیم تا شناسنامه باشد فلان کس از فلان قبیله است فلان کس از فلان عشیره و این افتخارآفرین نیست این شناسنامه ی طبیعی است مثل اینکه رنگها را، لهجهها را ما مختلف آفریدیم (وَاخْتِلاَفُ الْسِنَتِکُمْ وَأَلْوَانِکُمْ) برای اینکه شناسنامه باشد یکدیگر را بشناسید این اختلاف اَلسنه، این اختلاف الوان، این اختلاف شعوب، این اختلاف قبایل یک شناسنامه است هر جا بروید با این شناسنامهها شناخته میشوید و اینها علامت نه اقلیمی بودن و سیاه بودن و رنگینپوست بودن نشانهی ضعف است نه رومی بودن و سپیدچهره بودن. (وَجَعَلْنَاکُمْ شُعُوباً وَقَبَائِلَ لِتَعَارَفُوا) همین، اما (إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِندَ اللَّهِ أَتْقَاکُمْ إِنَّ اللَّهَ عَلِیمٌ خَبِیرٌ) اما در مسائل فردی فرمود: (لاَ یَسْخَرْ قَوْمٌ مِن قَوْمٍ عَسَی أَن یَکُونُوا خَیْراً مِنْهُمْ وَلاَ نِسَاءٌ مِن نِسَاءٍ عَسَی أَن یَکُنَّ خَیْراً مِنْهُنَّ) هیچ کسی حق ندارد دیگری را تحقیر بکند هیچ فردی بر فرد دیگر تمایز ندارد یک، هیچ قبیلهای بر قبیله ی دیگر تمایز ندارد دو، اینها فقط برای شناسایی است پس همه در برابر قانون یکساناند یک، گرچه قانونِ افراد مختلف است دو، قانون هر کسی محترم است و باید اجرا بشود اینها اصول قرآنی است که منبع است از این منبع، مبانی قانون اساسی استنباط شده از مبانی قانون اساسی، موادّ قانونیِ مجلس شورای اسلامی تصویب میشود اما جهان این را ندارد این (إِنَّ هذِهِ أُمَّتُکُمْ أُمَّةً وَاحِدَةً) این است، پس بنابراین هیچ کس نمیمیرد در بحثهای قبل هم داشتیم این از حرفهای نوبرِ قرآن کریم است که انسان مرگ را میمیراند نه اینکه مرگ انسان را بمیراند ماییم و ابدیّتِ ما هیچ کس جلوی مرگ را نمیتواند بگیرد بالأخره مرگ (إِنَّکَ مَیِّتٌ وَإِنَّهُم مَیِّتُونَ) اما در مَصاف و در نبرد و کارزارِ انسان با مرگ چه کسی پیروز میشود؟ مرگ پیروز میشود یا ما؟ این قرآن است که میگوید شما مرگ را میچشید و هضم میکنید و زیر پا میگذارید و لِه میکنید و ابدی میشوید (إِنَّ الْمَوْتَ الَّذِی تَفِرُّونَ مِنْهُ فَإِنَّهُ مُلاَقِیکُمْ) اما (ثُمَّ تُرَدُّونَ إِلَی عَالِمِ الْغَیْبِ وَالشَّهَادَةِ) نه «تُردّان» نه با هم میروید این را اینجا میگذارید دفن میکنید خودتان میروید وقتی وارد برزخ شدید شمایید، وارد صحنه ی قیامت شدید شمایید، وارد بهشت شدید شمایید و شمایید و شما هیچ سخنی از مرگ نیست مرگ در همین مَصاف بستر است انسان این را میگیرد چُماله میکند مُچاله میکند زیر پای خودش لِه میکند و ابدی میشود بلند میشود میرود (لاَ یَذُوقُونَ فِیهَا الْمَوْتَ إِلَّا الْمَوْتَةَ الْأُولَی وَوَقَاهُمْ عَذَابَ الْجَحِیمِ) این از نوآوریهای وحی است که انسان در مَصاف مرگ پیروز میشود نه اینکه بپوسد مرگ را میپوساند خب اگر این است مبدأ میشود واحد، منتها میشود واحد، راه میشود واحد، اگر مبدأ و منتها واحد شد راه هم واحد است ما هم در این مسیریم فرمود هر کسی که آمد ارباً اربا کرد آسیب میبیند ما گفتیم این را با هم نگه دارید یک، و در با هم نگه داشتن هم با هم مشورت کنید دو، در سوره ی مبارکه ی «آلعمران» فرمود: (وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ جَمِیعاً وَلاَ تَفَرَّقُوا) در سوره ی مبارکه ی «آلعمران» آیه ی 103 (وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ جَمِیعاً وَلاَ تَفَرَّقُوا وَاذْکُرُوا نِعْمَةَ اللّهِ عَلَیْکُمْ) این برای آن، اما در عین حال که این دین را با هم نگه میدارید مشورت کنید که نوبت محفوظ باشد چطور با هم نگهدارید این امرِ شماست که در سوره ی مبارکه ی «شوریٰ» فرمود مردان الهی کسانیاند که (وَأَمْرُهُمْ شُورَی بَیْنَهُمْ) آیه ی 38 سورهی مبارکهی «شوریٰ» این است (وَالَّذِینَ اسْتَجَابُوا لِرَبِّهِمْ وَأَقَامُوا الصَّلاَةَ وَأَمْرُهُمْ شُورَی بَیْنَهُمْ) نه امرالله، امرالله وحی است (إِنِ الْحُکْمُ إِلَّا لِلّهِ) احکام شرعی که امرالناس نیست احکام شرعی امرالله است (إِنِ الْحُکْمُ إِلَّا لِلّهِ) حکم را، حکم شرعی را ذات اقدس الهی باید بیان کند و لاغیر، اما ما چگونه این حکم را پیاده کنیم، چطور جامعهمان را حفظ بکنیم، چطور صفمان را منسجم بکنیم این با مشورت باید حل بشود (وَأَمْرُهُمْ شُورَی بَیْنَهُمْ) نه «امرالله شوریٰ بینهم» دینِ خدا شورایی نیست وظیفهی ما شورایی است وقتی این کار را کردیم که چگونه با مشورت و با همفکری یکدیگر دین را حفظ بکنیم .
بیان نورانی حضرت امیر که فرمود: «لَوْ لا حُضُورُ الْحَاضِرِ وَ قِیامُ الْحُجَّةِ بِوُجُودِ النَّاصِرِ» من هم رها میکردم اما حضورِ مردمی منشأ برکت است قیام حجّت منشأ برکت است این دیگر انسان خودش را نمیبیند قوم و قبیله ی خودش را نمیبیند راحت است فرمود اینها به جای اینکه اعتصام کنند با هم این عاصِمه را حفظ بکنند متفرّق شدند یکی یک گوشه ی طناب را پاره کرده گرفته خیال کرده این یک گوشه او را حفظ میکند این طناب انداخته نیست آویخته است چند بار به عرضتان رسید که خدا باران را نازل کرده ولی انداخت هر کشاورزی سهم خودش را میگیرد اما قرآن را که فرمود: (إِنَّا انزَلْنَاهُ فِی لَیْلَةِ الْقَدْرِ) نینداخت، قرآن را آویخت فرمود این قرآن را بگیرید یک طرف دست خداست یک طرف دست شما خب اگر «أحد طرفیه بید الله سبحانه و تعالی» است که در آن حدیث معروف در ثقلین هست معلوم میشود قرآن را نینداخت دیگر لذا اگر آدم این را محکم بگیرد هم میماند هم بالا میرود وگرنه طنابِ انداخته ی کنار مغازه مشکل خودش را حل نمیکند آدم اعتصام بکند چنگ بزند به آن طناب که چه، خود طناب جابهجا میشود که مشکلش حل نمیشود چه رسد به اینکه مشکل معتصمان را حل کند فرمود من قرآن را نینداختم قرآن را آویختم یک طرف دست من است یک طرف دست شماست بگیرید و بالا بیایید حالا اگر کسی ـ معاذ الله ـ تحریف کرده به دین عمل نکرده، بانگ تفرقه داده به دین عمل نکرده، یک گوشه ی قرآن را گرفته یک صفحه ی قرآن را گرفته جدا کرده (فَتَقَطَّعُوا أَمْرَهُم) اینکه میبینید مِلل و نِحلی که ابنهزم نوشته، ملل و نحلی که شهرستانی نوشته غالب این ملل و نحل نویس دو جلد کتاب نوشتند آن مِلل است که انبیا آوردند نِحَل است که اهل علم آورده نِحلهها، جعلها، مجعولها، تفرقهها، آرای خاص را اینها آوردند وگرنه نِحل را که انبیا نیاورده بودند که در برابر ملّت انبیا نِحلت همین متفرّقان پیدا شده هم به ما دستور داد که امّت واحده هستید یک، به کلّ جهان بشریّت هم به ما فرمود با هم این طناب را بگیرید نه هر کدام یک گوشهاش را بگیرید یکی امروز این بگیرد یکی فردا آن بگیرد مثل اینکه یکی این ساعت نماز بخواند یکی آن ساعت نماز بخواند اینچنین نیست با هم نماز بخوانید با هم روزه بگیرید این دو، و اگر کسی یک گوشهاش را گرفته و جدا کرده مثل اینکه یک صفحه قرآن را گرفته و جدا کرده این به هیچ جا نمیرسد این ارباً اربا کردن است که به جایی هم نمیرسد فرمود: (تَقَطَّعُوا أَمْرَهُم) چون (تَقَطَّعُوا أَمْرَهُم)، (کُلُّ حِزْبٍ بِمَا لَدَیْهِمْ فَرِحُونَ) خوشحالاند در حالی که هم خودشان خسارت میبینند هم به قرآن ممکن است ـ معاذ الله ـ آسیب برسانند ولی اگر کسی، جامعهای با هم گرفتند میشود حزبالله که (أُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ)اند، (فَإِنَّ حِزْبَ اللّهِ هُمُ الْغَالِبُونَ)اند چند تعبیر دربارهی همین حزبالله آمده. در سوره ی مبارکه ی «روم» فرمود اینها خوشحالاند که یک گوشه ی قرآن را گرفتند آیه ی 32 سوره ی مبارکه ی «روم» این است (مِنَ الَّذِینَ فَرَّقُوا دِینَهُمْ وَکَانُوا شِیَعاً کُلُّ حِزْبٍ بِمَا لَدَیْهِمْ فَرِحُونَ) این یک نشاطِ کاذب است فَرَح صادق آن است که (بِفَضْلِ اللَّهِ وَبِرَحْمَتِهِ فَبِذلِکَ فَلْیَفْرَحُوا)، (یَفْرَحُ الْمُؤْمِنُونَ) فَرحان بودن، مسرور بودن به کمک الهی و به عنایت الهی است نه اینکه یک گوشه ی قرآن را بگیرند یک صفحه قرآن را بگیرند به او خوشحال باشند. خب، پس بنابراین اینکه در آیهی سوره ی «انبیاء» فرمود مطابق با همان است که در سورهی مبارکهی «مؤمنون» ذکر کرده فرمود متأسفانه یک عدّه (وَتَقَطَّعُوا أَمْرَهُم) با اینکه وظیفه ی آنها نگهداری و نگهبانی مشترک بود تَقَطُّع شده (وَتَقَطَّعُوا أَمْرَهُم بَیْنَهُمْ) اما (کُلٌّ إِلَیْنَا رَاجِعُونَ) ما اینها را رها نمیکنیم اینها به سوی ما برمیگردند خب وقتی برمیگردند ما چه کار میکنیم با اینها (فَمَن یَعْمَلْ مِنَ الصَّالِحَاتِ وَهُوَ مُؤْمِنٌ) اگر کسی این دو عنصر محوری را داشت حُسن فعلی و حُسن فاعلی آدمِ خوبی بود یعنی مؤمن، کارِ خوبی کرد یعنی عملِ صالح (فَلاَ کُفْرَانَ لِسَعْیِهِ وَإِنَّا لَهُ کَاتِبُونَ) نفرمود جزای خیر به او میدهیم با دو تعبیر لطیف پاسخ داد یکی به صورت نفی جنس فرمود هیچ کسی توان آن را ندارد که سعیِ اینها را نادیده بگیرد یک، دوم اینکه از این عمل به سعی تعبیر شده که یک صبغه ی ادبی دارد، معنوی دارد فرمود کوشش اینها مشکور است، مَکفور نیست نه تنها ما کفران نمیکنیم احدی کفارن نمیکند برای اینکه ما کفران نمیکنیم چون به قولمان وفا میکنیم دیگری کفران نمیکند چون قدرت ندارد لذا به صورت نفی جنس فرمود: (فَلاَ کُفْرَانَ) نفرمود «فلا کفران لِعَمله» فرمود: (فَلاَ کُفْرَانَ لِسَعْیِهِ) در صورتی که این دو عنصر را داشته باشید، ولی برای تأدیب و تنبیه و عذاب الهی دو عنصر لازم نیست همان یک عنصر کافی است کارِ بد کیفر دارد حالا چه شخص با ایمان باشد چه شخص کافر باشد کارِ بد کیفر دارد منتها در کم و زیاد کیفر فرق است درباره ی پاداش صحیح این دو عنصر لازم است (وَإِنَّا لَهُ کَاتِبُونَ) ما هم (وَرُسُلُنَا لَدَیْهِمْ یَکْتُبُونَ) مینویسیم و هم فرشتگان ما مینویسند خود ما ضبط میکنیم کتابت یعنی ضَمّ بعضی به بعضی، کَتیبه که میگویند از همین قبیل است در مسائل جبهه و جنگ قشون را که تعریف میکنند میگویند اصحاب یمین دارند یک اصحاب شمال، مِیمَنه دارند، مِیسره دارند، غرب دارند گاهی از یک گروه انباشته ی از آنها تعبیر به کتیبه ی جنگی میکنند یعنی اینها ضمیمه ی هماند خب حالا آن کتاب کجاست آن لوح کجاست فرمود گاهی در سوره ی مبارکه ی «یس» هست که ـ انشاءالله ـ رسیدیم آنجا مشخص میشود که (طَائِرُکُم مَعَکُمْ)، (عَلَیْکَ حَسِیباً) یک دفعه انسان میبیند که از درون او این کتاب در آمده (نُخْرِجُ لَهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ کِتَاباً یَلْقَاهُ مَنشُوراً) الآن بسته است آن روز منشور است و باز میشود. خب، این کتاب کجاست، در درون ماست، چه کسی مینویسد، اگر کسی سَری به درون خود بزند خیلی چیز برای او روشن میشود اولین چیزی که برای او روشن میشود خدای اوست برای اینکه خودش عینِ ربط به خدای سبحان است و اگر عین ربط به الله بود و فقیرِ الی الله بود ممکن است کسی آن مستقل را نبیند و این رابط را ببیند معنایِ حرفی را ببیند این شدنی نیست مثل اینکه اگر سِیری نباشد بصرهای نباشد هرگز عَزم معنا ندارد که انسان بگوید «صِرت مِن البصرة الی الکوفه» به هر تقدیر فرمود این خدای سبحان مرجع همه است و همه به آنجا رجوع میکنید هیچ کسی در بین راه نمیماند هیچ کسی هم گُم نمیشود هیچ کسی هم کم نمیآورد همه الی الله رجوع میکنند جمله ی بعد هم مناسب همین خواهد بود که فرمود: (وَحَرَامٌ عَلَی قَرْیَةٍ أَهْلَکْنَاها أَنَّهُمْ لاَ یَرْجِعُونَ) چند وجه برای این معنا ذکر کردند سرّش این است که یک کلمه ی «لا» آن وسط مشکلآفرین شد حرام در اینجا حرمت تشریعی نیست حرمت تکوینی است یعنی محروم کردن، ممنوع کردن نظیر آنچه در سوره ی مبارکه ی «اعراف» گذشت که وقتی دوزخیان از بهشتیان درخواست آب و نوشیدنی میکنند بهشتیان در جواب دوزخیان پرتوقّع میگویند (إِنَّ اللّهَ حَرَّمَهُمَا عَلَی الْکَافِرِینَ) یعنی این غذا و این نوشیدنی بهشت را خدا بر کفار حرام کرده است یعنی حرمتِ تکوینی نظیر آنکه درباره ی مادر موسی فرمود برای اینکه ما به وعدهمان وفا بکنیم این فرزند به مادر برگردد (حَرَّمْنَا عَلَیْهِ الْمَرَاضِعَ) هیچ مُرضعهای، هیچ رضاعدهندهای، هیچ شیردهندهای را این کودک قبول نمیکرد به هر دایهای میدادند این پستان را نمیگرفت این تحریمِ تکوینی بود که وجود مبارک موسای کلیم به مادر برسد این (وَحَرَّمْنَا عَلَیْهِ الْمَرَاضِعَ) که بحثش قبلاً گذشت این است یا (حَرَّمَهُمَا عَلَی الْکَافِرِینَ) که در سورهی مبارکهی «اعراف» گذشت این است این (حَرَامٌ) هم حرمت تکوینی است اینها که کافر بودند و به هلاکت رسیدند دیگر برنمیگردند، دیگر برنمیگردند یعنی به دنیا برنمیگردند تا نظیر (رَبِّ ارْجِعُونِ ٭ لَعَلِّی أَعْمَلُ صَالِحاً) باشد مطابق آن باشد که یعنی دوباره به دنیا برنمیگردند که جبران بکنند یُحتمل، یا نه رجوع نمیکنند «مِن الکفر الی الاسلام، مِن الباطل الی الحق» یعنی توبه نمیکنند این درست است و (لاَ یَرْجِعُونَ) این بیان همان حرمت باشد یعنی حرام است که رجوع نکنند الی الله یعنی ممتنع است که رجوع نکنند الی الله بلکه یقیناً به الله مراجعه میکنند این طور نیست که حالا اینها مُردند راحت شدند گفتند حالا ما (إِنْ هِیَ إِلَّا حَیَاتُنَا الدُّنْیَا نَمُوتُ وَنَحْیَا) حالا که مُردیم راحت میشویم آنها که دست به خودکشی میزنند خیال میکنند مرگْ راحتی است در حالی که اوّلین لحظه ی عذاب آن وقتی است که این جان از بدن فاصله گرفته خب، پس بنابراین اینچنین نیست که اینها رجوع کنند به دنبال نظیر (رَبِّ ارْجِعُونِ) بشود یک، اینچنین نیست که اینها رجوع بکنند «مِن الکفر الی الاسلام» توبه بکنند این دو، اینچنین نیست که رجوع الی الله نکنند سه، سیدناالاستاد این سومی را نپذیرفت همان رجوع الی التوبه و امثال ذلک را پذیرفت ولی ظاهراً میتواند به قرینه ی (کُلٌّ إِلَیْنَا رَاجِعُونَ) همین رجوعِ الی الله باشد آنها را هم در زیرمجموعه ی خود بگیرد.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
(إِنَّ هذِهِ أُمَّتُکُمْ أُمَّةً وَاحِدَةً وَأَنَا رَبُّکُمْ فَاعْبُدُونِ (92) وَتَقَطَّعُوا أَمْرَهُم بَیْنَهُمْ کُلٌّ إِلَیْنَا رَاجِعُونَ (93) فَمَن یَعْمَلْ مِنَ الصَّالِحَاتِ وَهُوَ مُؤْمِنٌ فَلاَ کُفْرَانَ لِسَعْیِهِ وَإِنَّا لَهُ کَاتِبُونَ (94) وَحَرَامٌ عَلَی قَرْیَةٍ أَهْلَکْنَاها أَنَّهُمْ لاَ یَرْجِعُونَ (95) حَتَّی إِذَا فُتِحَتْ یَأْجُوجُ وَمَأْجُوجُ وَهُم مِن کُلِّ حَدَبٍ یَنسِلُونَ (96) وَاقْتَرَبَ الْوَعْدُ الْحَقُّ فَإِذا هِیَ شَاخِصَةٌ أَبْصَارُ الَّذِینَ کَفَرُوا یَا وَیْلَنَا قَدْ کُنَّا فِی غَفْلَةٍ مِنْ هذَا بَلْ کُنَّا ظَالِمِینَ (97)
بعد از اینکه در آیهی 25 سورهی مبارکهی «انبیاء» جریان انبیا را به نحو عموم ذکر فرمود و شرح حال بعضی از آنها را تا حدودی بازگو کرد فرمود:
انبیا از یک جا سخن میگویند و مردم را به یک جا دعوت میکنند و روش آنها یکی است پس انبیا (بَعْضَهُم مِن بَعْضٍ)اند، (مُصَدِّقاً لِمَا بَیْنَ یَدَیْهِ)اند امّتها هم یک هدف مشترکی دارند به استثنای شریعت و منهاج که برای هر امّتی جداگانه تنظیم شده است (لِکُلٍّ جَعَلْنَا مِنْکُمْ شِرْعَةً وَمِنْهَاجاً) خطوط کلی اصول دین، اخلاق، فقه، حقوق مساوی هم است شبیه هم است خطوط جزئی احکام فقهی و مانند آن فرق میکند لذا چه در این سورهی «انبیاء» چه در سورهی مبارکهی «مؤمنون» به انبیا خطاب میفرماید: (إِنَّ هذِهِ أُمَّتُکُمْ أُمَّةً وَاحِدَةً وَأَنَا رَبُّکُمْ فَاعْبُدُونِ) در سورهی مبارکهی «بقره» فرمود انبیا اصولاً آمدند برای ایجاد وحدت بحث این آیه در سورهی مبارکهی «بقره» آیهی 213 مبسوطاً گذشت آن آیه این بود که (کَانَ النَّاسُ أُمَّةً وَاحِدَةً فَبَعَثَ اللّهُ النَّبِیِّینَ مُبَشِّرِینَ وَمُنْذِرِینَ وَأَنْزَلَ مَعَهُمُ الْکِتَابَ بِالْحَقِّ لِیَحْکُمَ بَیْنَ النَّاسِ فِیَما اخْتَلَفُوا فِیهِ) بشرِ اوّلی یک سلسله آداب و عادات و سنن فطری داشتند بینشان اختلاف نبود یا اختلاف کم بود و قابل حل کم کم در اثر پیشرفت علوم و صنایع و عادات و آداب و مانند آن اختلاف پیدا شد برای اینکه این اختلاف حل بشود ما انبیا را فرستادیم با کتاب.
پیامبر اوّل وجود مبارک آدم بود آن گرچه دارای برنامههای دینی بود دارای دستورهای اخلاقی بود لکن کتاب به اصطلاح قرآن همان است که مشتمل باشد بر قانون و شریعت و حدود و تعزیرات و امثال اینها و این برای پنج پیامبر است وجود مبارک نوح و ابراهیم و موسی و عیسی و وجود مبارک پیامبر اسلام(علیهم الصلاة و علیهم السلام) که اینها دارای کتاباند کتاب به اصطلاح قرآن آن است که مشتمل بر اصول و فروع فقهی و اخلاقی و مسائل حقوق و حدود اینها باشد. فرمود انبیا آمدند برای حلّ اختلافهای علمی بعضی از اختلافهاست که قابل حل است بر اساس موازین علمی، برخی از اختلافهاست که قابل حل است بر اساس موازین موعظه و اخلاق و نصیحت، بعضی از موارد اختلاف است که قابل حل نیست یعنی اگر کسی بر اساس سوء نیّت و بر اساس لجاجت و بر اساس بدخواهی و غرور زمینه ی اختلاف را فراهم کرد به جایی میرسد که خودش میگوید (سَوَاءٌ عَلَیْنَا أَوَعَظْتَ أَمْ لَمْ تَکُن مِّنَ الْوَاعِظِینَ) و خدای سبحان هم درباره ی آنها فرمود: (سَوَاءٌ عَلَیْهِمْ ءَأَنذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنذِرْهُمْ لاَ یُؤْمِنُونَ) برای حلّ اختلاف این گروه مسئله ی قیامت ضروری است جریان قیامت طبق ادلهی فراوان ضروری است یکی از آن راه ادلّه این است که بالأخره حق باید روشن بشود حق در این عالَم آن طوری که باید روشن نمیشود به دلیل اینکه تاکنون روشن نشد اختلافهای فراوان مِلل و نِحَل هست گرچه این جریان را امام رازی میگوید که نقل کردند که این خبر صحیح نیست که «سَتفترق اُمّتی علی إحدیٰ و سبعین» یا «اثنی و سبعین» برای اینکه گفتند اگر منظور فرقههای اصلیاند که کمتر از 72 ملتاند و اگر فروع فرقهای باشد بیش از 72 ملّتاند بعضیها در این روایت خدشه کردند به هر تقدیر اختلاف هست حالا چه 72 چه کمتر چه بیشتر. بخشی از این اختلافات با مسائل علمی قابل حل است بخشی با مسائل موعظه و اخلاق و نصیحت قابل حل است بخشی به هیچ وجه قابل حل نیست چه اینکه ملاحظه میفرمایید جایی باشد بالأخره معلوم میشود حق با چه کسی است و چیست و آن قیامت است اگر جایی اصلاً نباشد این به یاوه بودن و بیهوده بودنِ بخشی از خلقت برمیگردد.
آیهی 213 سورهی مبارکهی «بقره» این بود که اختلافهایی که امّتها داشتند به وسیله ی کتابهای انبیا(علیهم السلام) حل میشد آن اختلافهای علمی، اما اختلافهایی که بر اساس جهلِ علمی نیست بر اساس جهالتِ عملی است که عمداً (کُلُّ حِزْبٍ بِمَا لَدَیْهِمْ فَرِحُونَ) را فریاد میکنند این قابل حل نیست لذا در همان آیه ی 213 سوره ی مبارکهی «بقره» اینچنین فرمود، فرمود: (وَأَنْزَلَ مَعَهُمُ الْکِتَابَ بِالْحَقِّ لِیَحْکُمَ بَیْنَ النَّاسِ فِیَما اخْتَلَفُوا فِیهِ) اختلافهای علمی که دارند به وسیله ی کتابهای انبیا حل میشود، اما (وَمَا اخْتَلَفَ فِیهِ إِلَّا الَّذِینَ أُوتُوهُ مِن بَعْدِ مَا جَاءَتْهُمُ الْبَیِّناتُ بَغْیاً بَیْنَهُمْ) این اختلافِ بعدالعلم است پس اختلاف قبلالعلم نه تنها بد نیست یک چیز خوبی است اختلاف نظر دیگر، همین مناظرهها و بحثهایی که در حوزه و دانشگاه هست دو نفر اختلاف نظر دارند بحث میکنند بالأخره حق روشن میشود این اختلاف یک چیز پربرکتی است.
بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) که فرمود: «اضربوا بعض الرأی ببعضٍ فإنّه یتولّد مِنه السواد» از این حدیث نورانی اصطلاح تضارب آراء به دست آمد فرمود این آراء را که به هم میزنید مثل نکاحی است که بین زن و مرد است اشکال و جواب به منزلهی نکاح زن و مرد است که از آن نتیجهی خوبی گرفته میشود این اختلاف نه تنها بد نیست یک چیز خوبی است نتیجههای خوبی هم میدهد اما بعد از اینکه حق روشن شد از آن به بعد اختلاف، اختلاف مذموم است این اختلاف بعدالعلم منشأش بغی و غرور و ستم و خودخواهی است این اختلافها حل نمیشود الاّ یوم القیامه. در دنیا به هر وسیلهای که باشد ممکن است کسی خودش را ذیحق بداند یا بگوید یک روز من هم جبران میکنم ولی در قیامت صحنه طوری است که حق برای همه روشن خواهد شد بنابراین از آیه ی 213 سوره ی مبارکهی «بقره» برآمد که انبیاء برای حلّ اختلاف آمدند حلّ اختلاف گاهی با موعظه و نصیحت است مسائل جزئی است گاهی هم با تحلیلهای عمیقِ علمی اینها قابل حل است ولی وقتی که اختلافِ علمی حل شد از آن به بعد مسئله ی غرور و خودخواهی و خودبینی مطرح بشود این اختلاف بعدالعلم است که چارهای نیست که فرمود: (وَمَا اخْتَلَفَ فِیهِ إِلَّا الَّذِینَ أُوتُوهُ) یعنی علم به آنها داده شد حق به آنها داده شد ولی نپذیرفتند (بَغْیاً بَیْنَهُمْ) در این آیه سورهی مبارکهی «انبیاء» که محلّ بحث است و همچنین آیه سورهی مبارکهی «مؤمنون» که قبلاً اشاره شد فرمود: (وَمَا أَرْسَلْنَا مِن قَبْلِکَ مِن رَّسُولٍ إِلَّا نُوحِی إِلَیْهِ أَ نَّهُ لاَ إِلهَ إِلَّا أَنَا فَاعْبُدُونِ) بعد (وَتَقَطَّعُوا أَمْرَهُم بَیْنَهُمْ) این تقطیع و این تفرقه, تقطیع و تفرقه ی بعدالعلم است و هیچ راهی برای حلّ این اختلاف نیست الاّ در مسئله ی قیامت که قیامت حق روشن میشود در جهنم برای یک عدّه حق روشن میشود عالم بعد از مرگ تکاملِ علمی دارد خیلی از حقایق برای آدم روشن میشود ولی تکاملِ عملی بعد از مرگ نیست یعنی کسی بعد از مرگ حالا توبه کند, اقرار کند, اعتراف کند, به کمالی برسد, ایمان بیاورد نیست تمام مشکل و پیچیدگی قیامت این است که حق روشن شده حالا میخواهد ایمان بیاورد نمیتواند برای اینکه ایمان یک فعلِ اختیاری است اختیار در قیامت از انسان گرفته شده که عمل انجام بدهد.
بیان نورانی رسول خدا(صلّی الله علیه و آله و سلّم) به عنوان یک اصل کلّی در نهجالبلاغه حضرت امیر(علیه السلام) آمده است که فرمود: «الْیَوْمَ عَمَلٌ وَ لاَ حِسَابَ وَ غَداً حِسَابٌ وَ لاَ عَمَلَ» نمونهاش در سوره ی مبارکه ی «نور» هست انسانی که تشنه است و راهنمایان به او میگویند که چشمه و کوثر این طرف است آنجا که میدَوی و میروی سراب است آبنماست ولی آب نیست این حرفِ آنها را گوش نمیدهد به دو به طرف آن سراب میرود وقتی به آن کرانه ی افق رسید دست و پا شکسته و خسته دیگر توان راه رفتن ندارد یک, عطش همچنان هست دو, معلوم شد که این سراب بود آب نبود سه, حالا تشنه است میخواهد برگردد به سراغ چشمه توان آن را ندارد آنجا هم چشمه نیست مشکل این تبهکاران در معاد آن است که حق برایشان روشن میشود اما نمیتوانند ایمان بیاورند لذا به مالکِ دوزخ(سلام الله علیه) میگویند, آن روز هم به خدا ایمان نمیآورند یعنی نمیتوانند ایمان بیاورند میگویند (یَا مَالِکُ لِیَقْضِ عَلَیْنَا رَبُّکَ) به خدایت بگو که جان ما را بگیرد این طور نیست که حالا اینها به خدا اعتقاد داشته باشند ایمان پیدا کنند تمام مشکل در قیامت این است که حق روشن میشود آدم نمیتواند قبول بکند مثل اینکه تمام حق برای کسی که به دنبال سراب رفت روشن شد که اینجا چشمه نبود اینجا آبنما بود اینجا آب نبود عطش هست یک, دست و پا شکسته است دو, راه برای رفتن نیست سه, عذاب میشود اَلیم. در قایمت حق روشن میشود ولی پذیرش حق ممکن نیست این عذابی است فوق عذاب, خب.
پرسش: قیامت اشراری وجود ندارد؟
پاسخ: یعنی آنجا کسی ظلمی نمیکند ولی همین اشرار در قیامت شرّشان ظاهر میشود یکدیگر هم لعن میکنند در جهنم هم که هستند (کُلَّمَا دَخَلَتْ أُمَّةٌ لَعَنَتْ أُخْتَهَا) این میگوید تو باعث شدی آن میگوید تو باعث شدی آنجا هم عذابی است فوق عذاب کسی آنها را گمراه نمیکند آنها میفهمند که گمراه شدند اما نمیتوانند ایمان بیاورند برای اینکه جا برای عمل نیست اگر آنجا هم جا برای عمل بود جا برای ایمان بود آنجا هم دین میخواست, پیغمبر میخواست میشد دنیای دوم دیگر آخرت نمیشد, بنابراین انبیا برای حلّ اختلاف آمدند اختلاف بخشی از آنها کاملاً قابل حل است در موازین علمی, بخشی از آنها با نصایح و امثال ذلک حل است نظیر فرمود اگر اختلافی بین زن و شوهر و مانند آن است (فَابْعَثُوا حَکَماً مِنْ أَهْلِهِ), (وَحَکَماً مِنْ أَهْلِهَا) اگر (إِن یُرِیدَا إِصْلاَحاً یُوَفِّقِ اللّهُ بَیْنَهُمَا) اگر خدا بداند که اینها قصد اصلاح دارند توفیق میدهد اینها راه دارد.
اختلافاتی که منشأش غرور و خودخواهی است که (أَفَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَوَاهُ) این قابل حل نیست صریحاً به پیغمبرها هم میگویند چه بگویی چه نگویی حرف آن است که ما میگوییم خب اگر صریحاً به انبیا میگویند (سَوَاءٌ عَلَیْنَا أَوَعَظْتَ أَمْ لَمْ تَکُن مِّنَ الْوَاعِظِینَ) ما همینیم که هستیم جایی باید باشد که دیگر نگویند ما همینیم که هستیم وگرنه عالَم میشود لهو که بالأخره معلوم نشد حق با چه کسی است که, در قیامت هم که در پایان سوره ی مبارکه ی «فجر» دارد که آن روز هیچ کس تبهکاران را به اندازه ی خدا عذاب نمیکند (لَا یُعَذِّبُ عَذَابَهُ أَحَدٌ ٭ وَلاَ یُوثِقُ وَثَاقَهُ أَحَدٌ) سرّش این است که در دنیا هر عذابی که باشد این است که در آتش هم دارد میسوزد در آتش دنیا میگوید من روزی بالأخره جبران میکنم یا تاریخ جبران میکند یا آیندگان جبران میکنند خودش را با این خیالات درست یا نادرست سرگرم میکند ولی در قیامت جا برای خیالات نیست حقّ محض روشن میشود (ذلِکَ الْیَوْمُ الْحَقُّ), (یُوَفِّیهِمُ اللَّهُ دِینَهُمُ الْحَقَّ) اگر حق ظهور کرد برای تبهکاران روشن میشود که واقع همین است و لاغیر, دیگر فکر نمیکند که بعداً ما جبران میکنیم یا تاریخ جبران میکند یا روزی مثالً عوض میدهند این طور نیست. خب, پس بنابراین صحنهای بالأخره ضروره باید باشد لذا به دنبال مسئله ی نبوّت عامّه جریان معاد را ذکر میکند فرمود: (کُلٌّ إِلَیْنَا رَاجِعُونَ) همه به طرف الله برمیگردند اگر در آن آیه ی سوره ی «زلزله» دارد (فَمَن یَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَیْراً یَرَهُ) اینجا هم همین طور است اینجا که با نفی جنس فرمود: (فَلاَ کُفْرَانَ لِسَعْیِهِ) چه یک ذرّه چه بالاتر از ذرّه اگر کسی یک ذرّه کار خیر کرد سعیِ او کفران نمیشود هم (لَّیْسَ لِلاِْنسَانِ إِلَّا مَا سَعَی ٭ وَأَنَّ سَعْیَهُ سَوْفَ یُرَی) او جز سعی خود بهرهای ندارد این یک قضیه و همه ی مساعی او به او میرسد دو قضیه, یکی سالبه است یکی موجبه, یکی اینکه او جز سعی خود چیز دیگر عایدش نمیشود منتظر بشود رایگان چیزی به او بدهند نیست, دوم اینکه همه ی مساعی او به او میرسد (وَأَنَّ سَعْیَهُ سَوْفَ یُرَی) لذا (فَلاَ کُفْرَانَ لِسَعْیِهِ) که نفی جنس است میگوید که هیچ سعیی از او مستور نمیشود لذا آن (فَمَن یَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَیْراً یَرَهُ) شامل این میشود. خب, حالا اگر انبیا برای حلّ اختلاف آمدند و تقطیع و تفریق امّتها به وسیله ی تبهکاران است فرمود در قیامت مشخص میشود که چه کسی مؤمن بود چه کسی غیر مؤمن, چه کسی صالح بود چه کسی طالح و هر کسی نتیجه ی عمل خود را مییابد.
خب بالأخره خدای سبحان ارحمالرّاحمین است رحمت او نامتناهی است منتها برابر با حکمت انجام میدهد میداند که از چه کسی باید بگذرند از چه کسی نگذرند همین در دعای افتتاح نورانی که از وجود مبارک ناحیه مقدسه است در ماه مبارک رمضان خوانده میشود که ارحمالراحمین است «فی موضع العفو و الرّحمة» و أشدّالمعاقبین است «فی موضع النّکال و النقمة».
خب, در اینجا فرمود: (وَحَرَامٌ عَلَی قَرْیَةٍ أَهْلَکْنَاها أَنَّهُمْ لاَ یَرْجِعُونَ ٭ حَتَّی إِذَا فُتِحَتْ) یعنی منظور از قریه یعنی اهل قریه آن ملّتی که خدای سبحان تمام راههای درون و بیرون را برای آنها باز کرد راه عقل و فطرت را از درون, راه وحی و نبوّت را از بیرون به سوی او باز کرد اینها به سوء اختیار خودشان بیراهه رفتند خدای سبحان چندین بار مهلت داد برای توبه و اِنابه بلکه برگردند ستّاری کرد بلکه برگردند, غفّاری کرد بلکه برگردند ولی اینها برنگشتند به جایی رسیدند که باید به مرحله ی هلاکت برسند فرمود این گروهی که سرنوشت شومشان را خودشان تنظیم کردند و مستحقّ هلاکت شدند و ما اراده کردیم اینها را هلاک کنیم یا اینها را هلاک کردیم اینها هرگز پشیمان نمیشوند مگر در قیامت, برنمیگردند به طرف ما مگر در قیامت آن وقت هم که رجوع فایده ندارد.
خب البته, اگر کسی موحّد باشد بله, موحّد خالد نیست آن غیر موحّد است که خالد است موحّد بالأخره مدّتی عذاب میبیند بعد یقیناً نجات پیدا میکند کسی که خدا را قبول دارد اما چه کسی میتواند تحمّل بکند, چه کسی میتواند تحمّل بکند وجود مبارک امام سجاد فرمود به همان اندازه که میتوانید آتش را در دستتان نگهدارید به همان اندازه گناه بکنید ما یک لحظه, یک لحظه یعنی یک لحظه دیگر مگر کسی میتواند تحمل بکند بله خلود نیست یقیناً خلود نیست اما نسبت به آن کفّار و منافق و آنها که حسابش جداست که آنها که از جهنّم خارج نمیشوند که.
حالا ببینیم که چون چند وجه گفته شد (وَحَرَامٌ عَلَی قَرْیَةٍ أَهْلَکْنَاها أَنَّهُمْ لاَ یَرْجِعُونَ) إلی الدنیا برای تدارک که یکی از محتملات بحثهای دو روز قبل بود یا «لا یرجعون إلی الإنابة و التوبة» که یکی از وجوهات بود, یا اینها خیال کردند که رجوع نمیکنند إلی الله که یکی از محتملات بود سه, چهار احتمال در این آیه بود حالا به قرینه ی «حتّی» که وصف کرده نشان میدهد که این مربوط به قیامت است یعنی به قیامت وصل میشود اینها برنمیگردند تا وقتی که قیامت قیام بکند آن وقت هم که وجوه فایده ندارد (وَحَرَامٌ عَلَی قَرْیَةٍ أَهْلَکْنَاها) یعنی اهل قریه مثل (وَاسْأَلِ الْقَرْیَةَ) یعنی «وسأل أهل القریه» (حَرَامٌ عَلَی قَرْیَةٍ أَهْلَکْنَاها) یعنی «أهلکنا أهلها» گرچه اهلاک قریه هم معنا دارد وقتی قریه ویران شده (سَخَّرَهَا عَلَیْهِمْ سَبْعَ لَیَالٍ وَثَمَانِیَةَ أَیَّامٍ) یا (عَالِیَهَا سَافِلَهَا) کرده اهلش هم هلاک میشوند (وَحَرَامٌ عَلَی قَرْیَةٍ أَهْلَکْنَاها أَنَّهُمْ) حرام همان حرام تکوینی است نظیر (ان الله حرم الله علی الکافرین) نه حرام تشریعی (لاَ یَرْجِعُونَ ٭ حَتَّی إِذَا فُتِحَتْ) چه چیزی فتح بشود سدّ یأجون و مأجوج فتح بشود که این از اشراطالساعه است (حَتَّی إِذَا فُتِحَتْ یَأْجُوجُ وَمَأْجُوجُ) یعنی جهتِ یأجوج و مأجوج که جهت نایلفاعل آن (فُتِحَتْ) است که محذوف است نظیر «أهل» که در جمله ی قبل محذوف بود «و حرامٌ علی قریة أهلکنا أهلها» است که أهل محذوف شد اینجا هم «حتّی إذا فُتحت جهة یأجوج و مأجوج» که نایبفاعل (فُتِحَتْ) است این حذف شد. (حَتَّی إِذَا فُتِحَتْ یَأْجُوجُ وَمَأْجُوجُ وَهُم مِن کُلِّ حَدَبٍ یَنسِلُونَ) یأجوج و مأجوج جریانش در سوره ی مبارکهی «کهف» گذشت مبسوطاً گذشت.
آیهی 93 سورهی مبارکهی «کهف» این است (حَتَّی إِذَا بَلَغَ مَطْلِعَ الشَّمْسِ وَجَدَهَا تَطْلُعُ عَلَی قَوْمٍ لَّمْ نَجْعَل لَّهُم مِن دُونِهَا سِتْراً ٭ کَذلِکَ وَقَدْ أَحَطْنَا بِمَا لَدَیْهِ خُبْراً ٭ ثُمَّ أَتْبَعَ سَبَباً ٭ حَتَّی إِذَا بَلَغَ بَیْنَ السَّدَّیْنِ وَجَدَ مِن دُونِهِمَا قَوْماً لاَّ یَکَادُونَ یَفْقَهُونَ قَوْلاً) دو سد فرض شده است که آنجا ذوالقرنین به آن دو سد رسید این یک مطلب.
بین این دو سد که شکافی بود قوم یأجوج و مأجوج به سر میبردند این هم دو مطلب.
وقتی که خارج میشدند از آن منطقه مزاحم افراد منطقه میشدند این سه مطلب.
اینها به ذوالقرنین گفتند که این دو سدّی که هست بینشان باز است این قوم یأجوج و مأجوج از این شکافِ بینالسدّین میآیند مزاحم ما میشوند شما این شکاف را ببندید یک کار جزئی نیست که مردم ما ببندند (حَتَّی إِذَا بَلَغَ) ذوالقرنین بین این دو سد (وَجَدَ مِن دُونِ) این دو سد (قَوْماً لاَّ یَکَادُونَ یَفْقَهُونَ قَوْلاً) که از آنها به یأجوج و مأجوج یاد کردند (قَالُوا) مردم این دو منطقه گفتند (یَا ذَا الْقَرْنَیْنِ إِنَّ یَأْجُوجَ وَمَأْجُوجَ مُفْسِدُونَ فِی الأرْضِ فَهَلْ نَجْعَلُ لَکَ خَرْجاً) یعنی خراج, یعنی هزیه (خَرْجاً عَلَی أَن تَجْعَلَ بَیْنَنَا وَبَیْنَهُمْ سَدّاً) این سدّ سوم بین این سدّین است این شکاف را ببندی وقتی شکاف را بستی اینها دیگر نمیتوانند مزاحم ما بشوند (بَیْنَنَا وَبَیْنَهُمْ سَدّاً) ذوالقرنین گفته بود که (مَا مَکَّنِّی فِیهِ رَبِّی خَیْرٌ فَأَعِینُونِی بِقُوَّةٍ أَجْعَلْ بَیْنَکُمْ وَبَیْنَهُمْ رَدْماً) شما نیروی انسانی بدهید کارگر بدهید من خودم آن امکاناتی که خدا به من داد میتوانم انجام بدهم شما امکانات را بدهید با هزینه ی خودم حل میکنم نیرو را بدهید. خب, پس دو سد بود یک, بین این دو سد شکاف بود دو, یأجوج و مأجوج هم قومِ مفسد بودند سه, اینها بین این دو شکاف که راه بود میآمدند مزاحم دیگران میشدند چهار, به ذوالقرنین گفتند بین این دو سد را شما ببند از اینکه ذوالقرنین گفت آن مصالح سدسازی عبارت از زُبُرالحدید است معلوم میشود تقریباً این سد, سدّ فلزی است نه سدّ بتونی یا سدّ سنگی یا سدّ خاکی یا سدّ آجری قسمت مهمّ مصالح ساختمانی این سد همان فلز بود که (ءَأَتُونِی زُبَرَ الْحَدِیدِ). خب, این سد ساخته شد سدّ فلزی هم بود بین این دو سد راه یأجوج و مأجوج هم بست. در آنجا فرمود: (قَالَ انفُخُوا) شما بِدَمید که این آهنها آب بشود این بُراده ی آهن آب بشود (حَتَّی إِذَا جَعَلَهُ نَاراً قَالَ ءَاتُونِی أُفْرِغْ عَلَیْهِ قِطْراً ٭ فَمَا اسْطَاعُوا) فلز و مس و اینها را بیاورید ما این کار را میکنیم (فَمَا اسْطَاعُوا أَن یَظْهَرُوهُ وَمَا اسْتَطَاعُوا لَهُ نَقْباً) آنگاه گفت: (قَالَ هذَا رَحْمَةٌ مِن رَّبِّی فَإِذَا جَاءَ وَعْدُ رَبِّی جَعَلَهُ دَکَّاءَ وَکَانَ وَعْدُ رَبِّی حَقّاً) وقتی قیامت بخواهد قیام بکند این سد درهم میریزد. خب, طبق آیه ی سوره ی مبارکه ی «کهف» که قبلاً گذشت این سدّ فلزی وقتی فرو ریخت از اشراطالساعه خواهد بود علامت ظهور قیامت است در آیه محلّ بحث سوره ی مبارکهی «انبیاء» میفرماید: (وَحَرَامٌ عَلَی قَرْیَةٍ أَهْلَکْنَاها أَنَّهُمْ لاَ یَرْجِعُونَ ٭ حَتَّی إِذَا فُتِحَتْ یَأْجُوجُ وَمَأْجُوجُ) یعنی باز بشود این جهت یأجوج و مأجوج, این سدّ فلزی که بینالسدّین است باز بشود.
تفسیر تبیان مرحوم شیخ طوسی(رضوان الله علیه) آمده این سدّان تعبیر به تَثنیه هم دارد این دو سد یأجوج و مأجوج باز بشود ظاهراً اینچنین نیست سخن از آن دو سد نیست آن دو سد خیلی سدّ تاریخی به این معنا که ذوالقرنین ساخته شده باشد و فرو ریختنِ آنها هم از اشراطالساعه باشد دلیل نداریم ممکن است ثبوتاً حق باشد اما آنکه دلیل داریم همین سدّ ذوالقرنین است این سدّ ذوالقرنین سدّ فلزی است بین دو سد است و فرو ریختن او مِن أشراطالساعه است این سد است نه تثنیهای که در عبارت تبیان شیخ طوسی است. مرحوم امینالاسلام در مجمعالبیان تثنیه یاد نکرده سدّان نگفته گفته سد و ظاهراً همین درست است این سدّ سوم که بینالسدّین است و فلزی است و معبَر یأجوج و مأجوج بود این وقتی فرو ریخت معلوم میشود که یکی از علائم ظهور قیامت و وجود قیامت است در این آیه هم فرمود: (حَتَّی إِذَا فُتِحَتْ یَأْجُوجُ وَمَأْجُوجُ وَهُم مِن کُلِّ حَدَبٍ یَنسِلُونَ) حالا این (هُم) به (یَأْجُوجُ وَمَأْجُوجُ) برمیگردد چه اینکه قُرب لفظی دارد یا نه, قُرب معنوی معیار است که منظور «کلٌّ إلینا راجعون» است همه ی مردم به طرف الله برمیگردند نه اینکه از این کانال یا از این معبَر از این تنگه به الله برمیگردند تا گفته بشود که ضمیر به یأجوج و مأجوج برمیگردد مردم به الله رجوع میکنند این دیگر اختصاصی به این منطقه و این کانال و این سد و این معبر ندارد هر کس هر جا هست به الله برمیگردد منتها از کلمه ی «حَدَب» (وَهُم مِن کُلِّ حَدَبٍ یَنسِلُونَ) یعنی «یرجعون» بعضیها خواستند بگویند این «حَدَب» چون «حُدْبِه» آن برجستگی و برآمدگی یک منحنی که داشته باشیم این قوس پایین را میگویند مُقعَّر آن بالای منحنی را میگویند محدَّب آنجا که کُره باشد مشخص است شما این هندوانه که پوست کَندید این مدار پایینی را میگویند مقعّر, آن مدار بالایی که روی پوسته هندوانه است میشود محدَّب.
حُدْبِه یعنی قوض «احدودب الظَهْر» وقتی کسی سالمند میشود پشتش خمیده میشود یعنی در این پشتش یک برجستگی پیدا میکند این برجستگی و این حُدْبه باعث میشود که ما بگوییم این شخص «احدودب ظَهْرُه» یعنی پشتش برآمد این پشتش بالا آمد و سینهاش به طرف زمین این میگویند حُدْبه, حَدَب که در این کتابها تفصیل کردند «مِن نَشْزِ الأرض» نه نَشْر, «نَشْزِ الأرض» ناشِز یعنی برجسته دیگر (إِذَا قِیلَ انشُزُوا فَانشُزُوا) یعنی وقتی در مجلس پیغمبر(علیه و علی آله آلاف التحیّة والثناء) جا تنگ شد شما استفاده کردید مستمعی تازه وارد شد دیگر میبینی اول چهارزانو ننشینید دوزانو بنشینید که (تَفَسَّحُوا فِی الْمَجَالِسِ فَافْسَحُوا یَفْسَحِ اللَّهُ لَکُمْ) اگر دوزانو هم بنشینید یا یکزانو هم بنشینید میبینید جا نیست شما که قبلاً بودید استفاده کردید بلند شوید بگذارید این مستمعِ تازه بیاید (وَإِذَا قِیلَ انشُزُوا فَانشُزُوا) برخاستن, شما بلند شوید تا این دیگری بیاید خب, پس نَشْز آن برجستگی است این را میگویند حَدَب, میگویند حُدْبه آن وقت این را بخواهند به آیه سورهی مبارکهی «یس» معنا کنند خیلی هماهنگ نیست در سوره ی «یس» آنجا (یَنسِلُونَ) هست یعنی (یسرعون) هست ولی از اَجداث است یعنی از قبور است اینجا از اَحداب است از حُدبههاست از آن برجستگیهاست در سورهی مبارکهی «یس» آیه ی 51 به این صورت است (وَنُفِخَ فِی الصُّورِ فَإِذَا هُم مِنَ الْأَجْدَاثِ) یعنی «مِن القبور» (إِلَی رَبِّهِمْ یَنسِلُونَ) یعنی «یُسرعون» خب, آنهایی که هستند روی زمیناند از هر جایی برجسته هم که باشد بالأخره «إلی ربّهم یَرجعون» اینها که مُردند تحتالأرضاند (مِنَ الْأَجْدَاثِ إِلَی رَبِّهِمْ یَنسِلُونَ) چه آنها که روی زمیناند چه آنها که زیر زمیناند وقتی قیامت قیام میکند همه «إلی الله یَرجعون».
خب البته ممکن است آن چون وجود مبارک حضرت هم مِن اشراط الساعه است دیگر وگرنه ظاهرش رجوع إلی الله است دیگر چون رجوع الی الله بین ظهور وجود مبارک حضرت تا قیامت فاصله ی چندانی نیست ممکن است چند صباحی فاصله باشد اما نسبت به کلّ عالَم آن فاصله اندک است و ظهور وجود مبارک حضرت هم مِن اشراط الساعه است. خب, فرمود: (وَهُم مِن کُلِّ حَدَبٍ یَنسِلُونَ) نه تنها یأجوج و مأجوج بلکه همه ی مردم خب.
سخن جناب زمخشری در کشّاف نقل کرده قائلش معلوم نیست چه کسی است ایشان گفت «یُقال» و همان حرف زمخشری را در تفسیر ابیالسعود شما میبینید دیگران هم همین حرف را از جناب زمخشری دارند و آن حرف این است که «یُقال الناس عشرة أجزاء تِسعة منها یأجوج و مأجوج» مردم ده قسمتاند نُه قسمتشان طبعاً یأجوج و مأجوجاند خب این نه معلوم است روایت است نه معلوم است سخن حکیم است البته اینکه دارد «أکثرهم کذا, أکثرهم کذا, أکثرهم کذا» بیتأیید نیست یا (إِن تُطِعْ أَکْثَرَ مَن فِی الْأَرْضِ یُضِلُّوکَ عَن سَبِیلِ اللّهِ) بیتأیید نیست اما حالا ما چه بتوانیم بگوییم «الناس عشرة أجزاء تسعة منهم یأجوج و مأجوج» بالأخره سند میطلبد حالا همین طور که گفتند با (أَکْثَرَهُمْ), (أَکْثَرَهُمْ) بیتناسب نیست ولی بالأخره اثباتش آسان نیست. خب, پس اینکه جناب شیخ طوسی فرمودند دو سد منظور این دو سد نمیتواند باشد برای اینکه این دو سد مربوط به یأجوج و مأجوج نیست آن سدّی که مانع عبور یأجوج و مأجوج بود همان سدّ ذوالقرنین بود که بینالسدّین ساخته شده (وَهُم مِن کُلِّ حَدَبٍ یَنسِلُونَ) یعنی «یُسرعون» به سرعت حالا (یَوْمَ نَدْعُوا کُلَّ أُنَاسٍ بِإِمَامِهِمْ) به سرعت «کجَراد مُنْتَشِر» در نحوه ی حرکت اینها از قبر به صحنه ی برزخ را گاهی دارد (جَرَادٌ مُنتَشِرٌ) مثل ملخهایی که منشورند و منتشرند و به سرعت پرواز میکنند اینها هم به سرعت حرکت میکنند. خب, (وَاقْتَرَبَ الْوَعْدُ الْحَقُّ) این میشود اشراطالساعه حالا معلوم میشود که آن وعده ی الهی نزدیک است پس معلوم میشود اینها جزء اشراطالساعه است علائم قیامت است و این (حَتَّی إِذَا فُتِحَتْ) پایانش (وَاقْتَرَبَ) است یعنی وقتی که آن سدّ یأجوج و مأجوج شکست قیامت نزدیک میشود که این بخورد به آن قسمت یا نه, اینها در کنار هم قرار دارند (فَإِذا هِیَ) در این هنگام که قیامت دارد قیام میکند (شَاخِصَةٌ أَبْصَارُ الَّذِینَ کَفَرُوا) اینها, انسان متحیّر چشمش بالاست اصلاً نمیدانند کجا را نگاه میکنند دفعتاً چشم بالاست و قدرت حرکت هم ندارند و نمیدانند کجا را باید ببیند متحیّرند (تَأْتِیهِم بَغْتَةً فَتَبْهَتُهُمْ) جریان قیامت دفعتاً ظهور میکند اینها را مبهوت میکند بهتان, بهتان را هم که میگویند بهتان برای اینکه کاری که انسان نکرده به او اسناد میدهند او را مبهوت میکنند از این جهت گفتند بهتان اینها هم (فَتَبْهَتُهُمْ) مبهوت میشوند نمیدانند کجا هستند عدّهی زیادی هم همان طوری که در بحثهای قبل داشتیم نمیدانند مُردند الآن صحنه, صحنه ی قیامت است میبینند وضع عوض شده افرادی را میبینند که نمیشناسند, صحنهای را میبینند که برای آنها آشنا نیست آنچه آشنا بود دیگر در دسترس نیست آنها که آشنا بودند آنها را نمیبینند (فَإِذا هِیَ شَاخِصَةٌ أَبْصَارُ الَّذِینَ کَفَرُوا) در این حال میگویند (یَا وَیْلَنَا قَدْ کُنَّا فِی غَفْلَةٍ مِنْ هذَا) این (یَا وَیْلَنَا قَدْ کُنَّا فِی غَفْلَةٍ مِنْ هذَا) طبق بیان برخی از مفسّران بازگشتش به همین است که (أَنَّهُمْ لاَ یَرْجِعُونَ ٭ حَتَّی إِذَا فُتِحَتْ) اینها برنمیگردند از غفلت برنمیگردند به تنبّه مگر آنکه آن سدّ ذوالقرنینی سدّ یأجوج و مأجوج بشکند که نشانه ی ظهور قیامت است در آن حال این غایت حاصل میشود آن غایت چیست؟ میگویند (یَا وَیْلَنَا قَدْ کُنَّا فِی غَفْلَةٍ مِنْ هذَا) پس (أَنَّهُمْ لاَ یَرْجِعُونَ ٭ حَتَّی إِذَا فُتِحَتْ) حالا (إِذَا فُتِحَتْ) رجوع میکنند یعنی توبه میکنند یا نه, رجوع میکنند میگویند ای کاش ما قبلاً همین, اعتراف میکنند ولی اثر ندارد که.(وَاقْتَرَبَ الْوَعْدُ الْحَقُّ فَإِذا هِیَ شَاخِصَةٌ أَبْصَارُ الَّذِینَ کَفَرُوا یَا وَیْلَنَا) یعنی «یقولون یا وَیْلنا» (قَدْ کُنَّا فِی غَفْلَةٍ مِنْ هذَا) مشکل این است که وقتی گفتند (فِی غَفْلَةٍ مِنْ هذَا) یعنی این با ما بود و ما غافل بودیم نه ما جاهل بودیم.
غفلت عبارت است از شیء موجود, اگر شیئی موجود نباشد بعداً یافت بشود این مجهول است بعد میشود معلوم اما اگر چیزی بالفعل موجود باشد انسان توجه به آن نکند میشود غفلت که اگر کمی توجّه بکنند روشن میشود اینکه فرمود: (فَأَعْرِضْ عَن مَن تَوَلَّی عَن ذِکْرِنَا وَلَمْ یُرِدْ إِلَّا الْحَیَاةَ الدُّنْیَا ٭ ذلِکَ مَبْلَغُهُم مِنَ الْعِلْمِ) یعنی علمشان یک علمِ نابالغی است مثل اینکه ما میگوییم سرمایه این آقا یک مختصر پول خُرد است مبلغِ علمشان همین است همین دنیا را میبینند که ظاهر است اما آن طرفش که آخرت است (فَأَعْرِضْ عَن مَن تَوَلَّی عَن ذِکْرِنَا) این معلوم میشود این دو روی یک سکّه است این طرفش دنیاست آن طرفش آخرت است یک, آخرت الآن موجود است دو, اینها غافل از آن آسترند فقط اَبْره را میبینند سه, فرمود: (فَأَعْرِضْ عَن مَن تَوَلَّی عَن ذِکْرِنَا وَلَمْ یُرِدْ إِلَّا الْحَیَاةَ الدُّنْیَا) این یک, (فَهُمْ غَافِلُونَ) این دو, معلوم میشود که این ظاهر در قبال آن باطل است و بالفعل موجود است و اینها غافل از او هستند الآن اگر کسی توجّه بکند آخرت را میبیند.
بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) که در اوصاف متّقیان دارد فرمود: «هُمْ وَ الْجَنَّةُ کَمَنْ قَدْرَآهَا فَهُمْ فِیهَا مُنَعَّمُونَ وَ هُمْ وَ النَّارُ کَمَنْ قَدْرَآهَا فَهُمْ فِیهَا مُعَذَّبُونَ» یک عدّه بهشت را میبینند یا گویا میبینند یا جهنم را میبینند یا گویا میبینند معلوم میشود جهنم هست, بهشت هست این بیان نورانی امام رضا(سلام الله علیه) هم که سند خوبی است حضرت فرمود: «لیس مِنّا» از ما نیست کسی که بگوید بهشت و جهنم الآن خلق نشده بعداً خلق میشود بهشت الآن خلق شده, جهنم الآن خلق شده خب اگر کسی اهل ملکوت باشد میبینید ابزاری دست آدم هست نردبان, این نردبان را شما اگر به دست مهندس بدهید این نردبان را میگذارد این سقف را مزیّن میکند, روشن میکند, مهندسی میکند به دست مُغنّی بدهید میرود تَه چاه این همان نردبان است حالا تا دست چه کسی باشد به کدام طرف حرکت بکند علم نردبان است گاهی همین نردبان باعث جهل و جهالت میشود که فرمود: (وَجَحَدُوا بِهَا وَاسْتَیْقَنَتْهَا أَنفُسُهُمْ) با اینکه این فرعون و آلفرعون یقین داشتند حق با موسای کلیم است آمدند این را مثل مُغنّی وسیلهی چاهروی قرار دادند, انکار کردند با این تَه چاه رفتند یک عدّه هم مانند یک مهندس از این علم بهره ی صحیح بردند (کَلاَّ لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْیَقِینِ ٭ لَتَرَوُنَّ الْجَحِیمَ) این علمِ حصولی را نردبان علم حضوری قرار دادند این علمِ مفهومی را نردبان علم مصداقی قرار دادند این علمالیقین را نردبان عینالیقین دادند تفاوت راه خیلی است خب پس اینها هست بهشت الآن موجود است, جهنم الآن موجود است بعضیها میبینند بعضیها نمیبینند ولی میفهمند و باور میکنند بعضی نه آن هستند و نه این, در قیامت میگوید که (یَا وَیْلَنَا قَدْ کُنَّا فِی غَفْلَةٍ مِنْ هذَا) این بود, با ما هم بود ما اگر نگاه میکردیم میدیدیم یا میفهمیدیم ولی غافل بودیم بنابراین (حَرَامٌ عَلَی قَرْیَةٍ أَهْلَکْنَاها أَنَّهُمْ لاَ یَرْجِعُونَ ٭ حَتَّی إِذَا فُتِحَتْ یَأْجُوجُ وَمَأْجُوجُ) یعنی آن سد که اشراطالساعه است (وَاقْتَرَبَ الْوَعْدُ الْحَقُّ) حالا که وعده حق نزدیک شد و آستانه قیامت شدند چه میگویند, میگویند: (یَا وَیْلَنَا قَدْ کُنَّا فِی غَفْلَةٍ مِنْ هذَا بَلْ کُنَّا ظَالِمِینَ).
«و الحمد لله ربّ العالمین»
(فَمَن یَعْمَلْ مِنَ الصَّالِحَاتِ وَهُوَ مُؤْمِنٌ فَلاَ کُفْرَانَ لِسَعْیِهِ وَإِنَّا لَهُ کَاتِبُونَ (94) وَحَرَامٌ عَلَی قَرْیَةٍ أَهْلَکْنَاها أَنَّهُمْ لاَ یَرْجِعُونَ (95) حَتَّی إِذَا فُتِحَتْ یَأْجُوجُ وَمَأْجُوجُ وَهُم مِن کُلِّ حَدَبٍ یَنسِلُونَ (96) وَاقْتَرَبَ الْوَعْدُ الْحَقُّ فَإِذا هِیَ شَاخِصَةٌ أَبْصَارُ الَّذِینَ کَفَرُوا یَا وَیْلَنَا قَدْ کُنَّا فِی غَفْلَةٍ مِنْ هذَا بَلْ کُنَّا ظَالِمِینَ (97) إِنَّکُمْ وَمَا تَعْبُدُونَ مِن دوُنِ اللَّهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ أَنتُمْ لَهَا وَارِدُونَ (98) لَوْ کَانَ هؤُلآءِ آلِهَةً مَّا وَرَدُوهَا وَکُلٌّ فِیهَا خَالِدُونَ (99) لَهُمْ فِیهَا زَفِیرٌ وَهُمْ فِیهَا لاَ یَسْمَعُونَ (100) إِنَّ الَّذِینَ سَبَقَتْ لَهُم مِنَّا الْحُسْنَی أُولئِکَ عَنْهَا مُبْعَدُونَ (101) لاَ یَسْمَعُونَ حَسِیسَهَا وَهُمْ فِی مَا اشْتَهَتْ أَنفُسُهُمْ خَالِدُونَ (102)
پرسش:؟
پاسخ: نه خیر، آن غیر از این است آن مضمونش این است که اگر مردم یکدست کافر نشوند ما به کفّار آنقدر وسایل مالی میدهیم که سقف منزلشان یا دیوار منزلشان و مانند آن به جای چوب و به جای آهن، نقره به کار ببرند یعنی تیره نقره به کار ببرند صُحف فِزّه میدادیم، سقف نقرهای میدادیم، نردبان طلایی میدادیم ولی خائفیم مردم به طمع دنیا یکدست کافر بشوند (وَلَوْلاَ أَن یَکُونَ النَّاسُ أُمَّةً وَاحِدَةً لَجَعَلْنَا لِمَن یَکْفُرُ بِالرَّحْمنِ) کذا و کذا.
سورهی مبارکهی «انبیاء» بعد از مرحله ی توحید و نبوّت، جریان معاد را ذکر میکند میفرماید رجوع مردم به مبدأ قطعی است چه اینکه صدور مردم هم از مبدأ قطعی است مردم مبدیی دارند «هو الله» معادی دارند «و هو الرجوع إلی الله» این قطعی است و هر کس مهمان عمل خودش است اگر کسی حُسن فاعلی و فعلی را ضمیمه کرد که خدای سبحان اجر او را ضایع نمیکند و فرشتگان هم اعمال او را ضبط میکنند و اگر کسی حُسن فاعلی و فعلی را ضمیمه نکرد یا از هر دو جهت سیّء بود یا از جهت عمل سیّء بود این گرفتار عذاب میشود منتها طولانی شدن عذاب او یا کوتاه مدّت بودن عذاب او مربوط به مقدار سیّئات اوست. بعد فرمود: (وَحَرَامٌ عَلَی قَرْیَةٍ أَهْلَکْنَاها أَنَّهُمْ لاَ یَرْجِعُونَ) امّتی که در اثر کفر و دادن مهلت و برنگشتن آنها و توبه نکردن استحقاق عذاب الهی پیدا کردند و ذات اقدس الهی آنها را به هلاکت محکوم کرد دیگر برنمیگردند یعنی برنمیگردند به دنیا که نظیر (رَبِّ ارْجِعُونِ ٭ لَعَلِّی أَعْمَلُ صَالِحاً) این یک احتمال بود، یا اینها هرگز اهل اِنابه و توبه و رجوع إلی الله نبودند این هم یک احتمال بود، یا اینکه (أَنَّهُمْ لاَ یَرْجِعُونَ) یعنی اینها خیال نکنند که رجوع إلی الله ندارند که معاد ـ معاذ الله ـ حق نباشد بلکه معاد حق است بالضروره.
مطلب چهارم دوتا روایتی است که در تفسیر علیبنابراهیم دربارهی رجعت آمده که این مربوط به رجعت است. در رجعت طبق این دوتا روایت آنها که ایمانِ محض دارند برمیگردند یک، آنها که کفرِ محض دارند و به هلاکت دنیا مبتلا نشدند برمیگردند دو، آنها که کفر داشتند و به عذاب الهی مبتلا شدند و به هلاکت رسیدند آنها «لا یرجعون فی الرجعة» سه، اینکه فرمود: (حَرَامٌ عَلَی قَرْیَةٍ أَهْلَکْنَاها أَنَّهُمْ لاَ یَرْجِعُونَ) یعنی امّتی که کفر ورزید و مستحقّ عذاب الهی شد و خدای سبحان آن قریه و اهلش را هلاک کرد و ویران کرد اینها در رجعت برنمیگردند خب اینها در رجعت برای چه برگردند اگر برای عذاب برگردند که خب این احسانی است نسبت به اینها که اینها در برزخ برنمیگردند که دوباره معذّب بشوند اینها که در رجعت برگردند که نه در ردیف انبیایاند نه در ردیف مؤمنین خالص، اگر برگردند باید عذاب ببیند شاید این احسانی باشد نسبت به اینها که خدا دو بار اینها را عذاب نمیکند یک بار در دنیا قبل از مرگ اینها را هلاک کرده دوباره در رجعت برگردند و معذّب بشوند اینچنین نیست ولی یکی از محتملات همین است که آنها در رجعت بخواهند برگردند و ایمان بیاورند شدنی نیست، گذشته را جبران بکنند شدنی نیست، یا اینها رسیدند به جایی که صریحاً به انبیایشان میگویند: (سَوَاءٌ عَلَیْنَا أَوَعَظْتَ أَمْ لَمْ تَکُن مِّنَ الْوَاعِظِینَ) یا ذات اقدس الهی به پیامبر چه پیامبر اسلام چه انبیای دیگر(علیهم الصلاة و علیهم السلام) میفرماید: (سَوَاءٌ عَلَیْهِمْ ءَأَنذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنذِرْهُمْ لاَ یُؤْمِنُونَ) وگرنه صِرف اینکه اینها در رجعت برنمیگردند عذابی برای اینها نیست مگر با این توجیهات یاد شده.
آنها هم همین طور دیگر آنها برای هلاکت میآیند برای عذاب میآیند وقتی که آنها میآیند برای عذاب جدید هم در دنیا هم در آخرت تا اینکه خسران دنیا و آخرت دامنگیر آنها بشود.
خب، فرمود: (حَرَامٌ عَلَی قَرْیَةٍ أَهْلَکْنَاها أَنَّهُمْ لاَ یَرْجِعُونَ) یکی از محتملاتی که طبق دوتا روایت تفسیر علیابنابراهیم بود. اما ظاهر (حَتَّی إِذَا فُتِحَتْ) معنایش این است که اینها (لاَ یَرْجِعُونَ) تا این وقت (حَتَّی إِذَا فُتِحَتْ یَأْجُوجُ وَمَأْجُوجُ) در سورهی مبارکهی «کهف» آنجا مشخص شد که دربارهی یأجوج و مأجوج دوتا احتمال بود یکی اینکه این مهموزالفاء است از أجّه است لذا در مفردات راغب این را در أجّه معنا کردند اینها شبیه أجیج و نارند آتش از آن جهت که مضطرب است پراکنده است شعلههای جَوّال و گوناگون دارند اینها هم مثل آنها آتشِ اینچنینی دارند لذا از أجّه است أجّة النار، أجیج النار و مانند آن است یأجوج و مأجوج، اما آنها که با الف قرائت کردند یاجوج و ماجوج اینها را از یَجَجَ میدانند در باب یَجّ ذکر میکنند نه در باب أجّ به هر تقدیر اینها در سورهی مبارکهی «کهف» گذشت. (وَهُم مِن کُلِّ حَدَبٍ یَنسِلُونَ) این گروه از هر برجستگی فوراً خودشان را به صحنهی قیامت میرسانند. در سورهی مبارکهی «ابراهیم» گذشت صحنهی قیامت که میخواهد قیام بکند کلّ این زمین میلرزد برابر (إِنَّ زَلْزَلَةَ السَّاعَةِ شَیْءٌ عَظِیمٌ).
اول سورهی مبارکهی «حج» است وقتی این زمین و زمان یعنی کلّ نظام لرزید این جهانلرزه است نه تنها زمینلرزه (إِنَّ زَلْزَلَةَ السَّاعَةِ شَیْءٌ عَظِیمٌ) برای اینکه کلّ زمین که (وَالْأَرْضُ جَمِیعاً قَبْضَتُهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ) باید عوض بشود، (وَالْسَّمَاوَاتُ مَطْوِیَّاتٌ بِیَمِینِهِ) که در آستانه ی عوض شدن است مَطْوی است یعنی طومار است این را میپیچند باز باشد که میشود منشور الآن مَطوی است مثل طومار، سِجِل یعنی طومار مثل طومار این را میپیچند تا دوباره با وضع دگرگونشده برگردند آنگاه در سورهی مبارکهی «ابراهیم» گذشت که (یَوْمَ تُبَدُّلُ الْأَرْضُ غَیْرَ الْأَرْضِ وَالسَّماوَاتُ) یعنی «تُبدّل السماوات غیر السماوات» آسمان عوض میشود، زمین عوض میشود صحنهی نویی پیدا میشود، اما همین آسمان باید باشد همین زمین باید باشد چون اینها باید شهادت بدهند, اینها باید شکایت بکنند یک نحوه تغییر و تبدیلی است که اصل هویّت محفوظ است وگرنه مسجد که شکایت میکند یا شفاعت میدهد, زمینی که انسان اطاعت کرده شهادت میدهد یا معصیت کرده شکایت میکند و شهادت میدهد باید حقیقت زمین باشد و این حقیقت تبدیل بشود به یک حقیقت دیگری آنکه حقیقت دیگر بود که در دنیا نبود تا او مردم را ببیند این هم که در دنیا بود که در قیامت محشور نمیشود لذا در حشر.
اما نه تعدّد همین تبدیل میشود به صورت دیگری چون تبدیل هست نه اعدام و ایجاد یک وقت میگوییم الف تبدیل میشود به باء خب البته غیّریتی بین الف و باء هست ارض و سماء دنیا با ارض و سماء آخرت مغایرتی دارند اما اصلِ هویّت باید محفوظ باشد برای اینکه شده تبدیل, اگر الف از بین برود و باء به وجود بیاید که نمیگویند تبدیل شد در تبدیل یک اصل مشترکی لازم است مغایرتی باید باشد بله زمینِ دنیا با زمینِ آخرت, آسمان دنیا با آسمان آخرت کاملاً غیر هماند برای اینکه یک مؤمن در صحنه ی قیامت کاملاً فضایش روشن است (نُورُهُمْ یَسْعَی بَیْنَ أَیْدِیِهمْ) هست, (نُورُهُمْ یَسْعَی بَیْنَ أَیْدِیِهمْ وَبِأَیْمَانِهِمْ) هست فضا را خیلی روشن میبیند این کافر و تبهکاری که در کنار او ایستاده است در ظلمات است این مثل دنیا نیست که اگر روز هست برای همه روز باشد اگر شب است برای همه شب باشد آنجا هر کسی نورِ خودش را خودش دارد این یکی که در کنار او ایستاده است در ظلمت و تاریکی است چنین مغایرتی هست ذات اقدس الهی با تک تک اینها بخواهد سخن بگوید طرزی سخن میگوید که کسی که در کنار او ایستاده است اصلاً نمیشنود این هست اینها در روایات مسئله ی قیامت هست این زمینِ دنیا با زمینِ آخرت تغایری دارند, آسمان دنیا با آسمان آخرت تغایری دارند ولی تبدیل است بالأخره اگر تبدیل هست باید یک اصل مشترکی باشد (یَوْمَ تُبَدُّلُ الْأَرْضُ غَیْرَ الْأَرْضِ وَالسَّماوَاتُ) یعنی «تبدّل السماوات غیر السماوات» .
روایتی از وجود مبارک حضرت امام سجاد رسیده است از ائمهی دیگر که زمین تبدیل میشود به کُرهی خُبزِ نَقی یک کُرهی نان میشود که مردم تا اینکه به حسابشان رسیدگی بشود از این کُره ی نان استفاده میکنند آن روایاتی بود که آنجا گذشت. از پیچیدهترین و عمیقترین مسائل همین مسئله ی معاد است اینچنین نیست که ضروریِ دین باشد آنکه ضروریِ دین است که دیگر انسان با همین بدن با همین پوست با همین جریان دوباره برمیگردد اما چطور میشود, چه موقع میشود, چه موقع از زمین برمیگردد, آیا قبل از تبدیل زمین برمیگردد یا حین تبدیل برمیگردد یا بعد از تبدیل برمیگردد اگر بعد از تبدیل این ذرّات برگشت پس تبدیلشده است نه عین او, دهها یعنی دهها مسئلهی عمیق که تصوّرش نظری است فضلاً از تصدیقش بنابراین چون اینها بحث نشده رویش دیگر شما میبینید خب اینکه اهل حوزهاید آنچه در حوزه مطرح نیست همین مسائل است دیگر, ولی اصلِ اینکه انسان با همین بدن با همین قیافه که «لو رأیته» در روایات ما دارد «لو رأیته لقلتُ إنّه بَهمان» هر کسی را میبینیم میگوییم این آقا همان خودش است اما حالا چطور میشود, چه موقع میشود, قبل از تبدیل است, حین تبدیل است, بعد از تبدیل است, حالا که این زمین و آسمان بخواهد عوض بشود مردم کجا هستند, با هم عوض میشوند, بیهم عوض میشوند اینها پیچیدگیهای تصوّری مسئله ی معاد است چه رسد به تصدیق. ولی به هر تقدیر فرمود این صحنه که عوض بشود اینها برمیگردند حالا که اینها برمیگردند طوری است آن صحنه که یعنی از طلیعه ی قیامت که عدّهای از ترس (شَاخِصَةٌ أَبْصَارُ) میبینید وقتی که یا رعد و برق سنگین آمده زلزلهای آمده بعضیها متحیّر میشوند چشمشان باز میماند حالا میخواهند این مُژه و پلک را کنار هم بگذارند چشم را ببندند نمیتوانند این را میگویند حالت (شَاخِصَةٌ أَبْصَارُ) وحشت این است وقتی هم که وارد جهنّم شدند از بس آنجا هراسناک است که نه تنها چیزهای دیگر را نمیشوند دَم خودشان، نَفس خودشان را هم نمیشوند خب انسان نزدیکترین چیز به او همان نَفَس اوست از بس در حالت اضطراب و عذاباند که صدای نفس خودشان را نمیشوند چه رسد به چیزهای دیگر، اما صدای شعله را میشوند، صدای عذاب را میشوند.
در سورهی مبارکهی «طه» داشتیم که عدّهای کور محشور میشوند (وَنَحْشُرُهُمْ یَوْمَ الْقِیَامَةِ عَلَی وُجُوهِهِمْ عُمْیاً) آنگاه (رَبِّ لِمَ حَشَرْتَنِی أَعْمَی وَقَدْ کُنتُ بَصِیراً) آنجا خدای سبحان در جواب اعتراض این معترضان کور محشور شده میفرمایند نه، ما تو را کور نکردیم تو هر طور بودی همان طور محشورت کردیم (کَذلِکَ أَتَتْکَ آیَاتُنَا فَنَسِیتَهَا وَکَذلِکَ الْیَوْمَ تُنسَی) ما تو را کور محشور نکردیم به دلیل اینکه جهنم را میبینی، اهل جهنم را میبینی، شعلهها را میبینی، آن عذابکننده را میبینی همه را میبینی منتها بهشت را نمیبینی، مؤمنین را نمیبینی، انبیا را نمیبینی، اولیا را نمیبینی در دنیا هم همین طور بودی دیگر در دنیا مراکز فساد را میدیدی مسجد و حسینیه را نمیدیدی الآن هم همین طوری ما هیچ کاری نکردیم (کَذلِکَ أَتَتْکَ آیَاتُنَا فَنَسِیتَهَا وَکَذلِکَ الْیَوْمَ تُنسَی) هر طور بودی اینجا هم هستی. دربارهی (لا یسمعونها وهم فیها خالدون) هم همین طور است تو خودت را نشناختی این نَفَسی که برمیآید اینکه جناب سعدی گفت محصول حرفِ جناب سنایی است اینکه سعدی فرمود: «هر نَفَسی که فرو میرود مُمِدّ حیات است چون برمیگردد مُفرّح ذات پس هر نَفسی دو نعمت موجودی بر هر نعمتی شکر واجب» این از آن سنایی گرفته، سنایی چون قبل از مولوی است او حساب دیگری است آنها را نمیشود به حساب سعدی و حافظ آورد او میگوید «عارفان هر دَمی دو عید کنند٭٭٭ انگبوتن مَگس قَتید کنند» دیگران به فکر تار انداختن و صید مگساند عارف در هر دو حال دوتا عید دارد:
یک عید اینکه نفس فرو میرود یک نعمت است.
دو اینکه برمیگردد نعمت دیگر است دیگران مشغول صید مگساند این مشغول شمارش نعمت الهی است تقریباً دویست سال فاصله شده بین حکیم سنایی و سعدی تازه سعدی این حرف را زده که«هر نفسی که فرو میرود» خب بعدها حکیم سبزواری فرمود: «دَم چو فرو رفت هاست٭٭٭ هوست چو بیرون رَوَد» یعنی از او هر همه هر نفسی های و هوست اینکه میگوید نَفس میکِشد و فرو میبرد و میآورد در هر دو حال میگوید خدا، خدا، خدا، خدا. اینکه فرمود: «أنفاسکم فیه تسبیح» بیجهت نیست ما ماهی داریم به نام ماه مبارک رمضان که مقابل ندارد ایّامی هم داریم به نام ایّام محرّم که آن هم مقابل ندارد و اگر قرآن و عترت معادل هماند چه اینکه معادل هماند در ماه مبارک رمضان این دَمِ ما تسبیح است «انفاسکم فیه تسبیح» همین کسی که در ماه مبارک رمضان دَم او «سبحان الله» است همین اگر در مجلس سیّدالشهداء آهی بکِشد «نَفس المهموم لظلمنا تسبیح» این دارد تسبیح میکند این کجا آن کجا، این تسبیح کجا آن تسبیح کجا هر دو نعمت است «نَفس المهموم لظلمنا تسبیح و هَمّه لنا عبادة» فرق بین ماه مبارک رمضان و محرّم نیست آنجا دَم تسبیح میشود اینجا دَم تسبیح میشود، اینجا آه تسبیح میشود آنجا نفس تسبیح میشود این میشود «عارفان هر دَمی دو عید کنند» این شخص قدر دَمِ خودش را ندانست اینکه میتوانست برای سیّدالشهداء آه بکشد این را نکرد این برای چیز دیگر آه کشید الآن آه خودش را نمیشنود فرمود ما شما را کور نکردیم این در سورهی مبارکهی «طه» ما شما را کَر نکردیم در سورهی «انبیاء» ما شما را کَر نکردیم تو حرف خودت را نشنیدی صدای خودت را نشنیدی این «مَن عرف نفسه فقد عرف ربّه» را گذاشتی کنار تو اصلاً نمیدانی این نَفَس چیست، این حرف تو چیست این دَم چه میگوید اگر خوب گوش میدادی میگفت خدا، خدا، خدا، خدا.
مرحوم صدوق(رضوان الله علیه) حَشَره الله مع الأنبیاء در کتاب قیّم توحید در این توحید مرحوم صدوق آنجا دارد که وجود مبارک امام صادق ظاهراً یکی از اصحاب آن حضرت بیمار شدند و حضرت تشریف بردند برای عیادت کسی یک نفر یا بیشتر خدمت حضرت بودند در آن مراسم عیادت آن بیمار آه میکشید میگفت آه، اینکه در خدمت حضرت بود به آن مریض گفته بود آه نگو بگو «یا الله» حضرت فرمود «آه اسمٌ مِن أسمائه سبحانه و تعالی» او دارد میگوید خدا، این دَم یک انسان مؤمنِ بیمار که میگوید آه، یعنی مشکل من را خدا حل میکند این دم اوست چه بداند چه نداند این را مرحوم صدوق در کتاب قیّم توحید از وجود مبارک امام صادق فرمود: «آه اسمٌ مِن أسمائه سبحانه و تعالی» بنابراین «أنفساکم فیه تسبیح» معنا پیدا میکند، «نَفس المهموم لظلمنا» تسبیح پیدا میکند در اینجا هم فرمود این نفس خودش را نمیشنود برای اینکه در دنیا هم نفس خودش را نشنید پس ما نه کسی را کَر کردیم نه کسی را کور، کسی را کور نکردیم در سورهی مبارکهی «طه» فرمود تو همان طوری که بودی اینجا محشور شدی، کسی را کَر نکردیم در اینجا میفرماید هر طور که بودی ما تو را محشور کردیم این دَم خودش را نمیشنود برای اینکه در دنیا هم نمیدانست که این نعمت دارد میآید و هر نفسی هم که میکِشد یک قدم به مرگ نزدیک میشود «نَفس المرء خطاء إلی الموت» یا «إلی القبر» و مانند آن. خب، پس در اینجا که فرمود: (فَإِذا هِیَ شَاخِصَةٌ أَبْصَارُ الَّذِینَ کَفَرُوا) یعنی از بس صحنه هراسناک است اینها نمیتوانند این مُژه و پلک و اینها را روی هم بگذارند بعد تازه بیدار میشوند میگویند (یَا وَیْلَنَا قَدْ کُنَّا فِی غَفْلَةٍ مِنْ هذَا) یعنی این با ما بود ما غافل بودیم بعد میگویند سخن از غفلت نیست خیلیها آمدند ما را بیدار کردند انبیا آمدند، اولیا آمدند، شاگردانشان آمدند و تبهکاران را که میخواهند وارد جهنم بکنند فرشتههایی که مسئول آن قسمتاند دَم درِ جهنم میگویند (أَلَمْ یَأْتِکُمْ نَذِیرٌ) مگر پیامبران نیامدند، انبیا نیامدند، ائمه نیامدند، علما نیامدند، مبلّغین نیامدند اینکه به جهنّمیان میگویند (أَلَمْ یَأْتِکُمْ نَذِیرٌ) منظور خصوص پیغمبر و امام که نیست همان (فَلَوْلاَ نَفَرَ مِن کُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طَائِفَةٌ لِیَتَفَقَّهُوا فِی الدِّینِ وَلِیُنذِرُوا قَوْمَهُمْ) هم همین است دیگر یعنی مگر شما روحانی نداشتید، شما واعظ نداشتید، شما امام جماعت نداشتید، امام جمعه نداشتید، مگر به شما نگفتند این (أَلَمْ یَأْتِکُمْ نَذِیرٌ) همین است چون برای هر کس که پیغمبر نمیآید، برای هر کسی که امام نمیآید همین روحانیون و علما و وُعّاظ که احکام را به مردم میگویند همین است دیگر حجّت خدا بر مردم تمام میشود دیگر این طور نیست که حالا ماها منتظر باشیم برای هر کدام ما یک امام یا پیغمبری بیاید که همان برابر سورهی مبارکهی «توبه» کسی عمل بکند همین است دیگر (وَلِیُنذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذَا رَجَعُوا إِلَیْهِمْ) اینجا هم فرمود ما ظلم کردیم (بَلْ کُنَّا ظَالِمِینَ) بیان خدای سبحان این است که اینها میگویند ما ظلم کردیم غفلت نبود ما را بیدار کردیم ما عالماً عامداً (نَبَذَ فَرِیقٌ مِنَ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتَابَ کِتَابَ اللّهِ وَرَاءَ ظُهُورِهِمْ) کردیم این طور نبود که ما غفلت کردیم خدا با غافلان کاری ندارد الآن کسانی که در روستاهای دوردست مناطق الحادنشین و کفرنشین به سر میبرند که اینها اهل جهنم نیستند برای اینکه کفّار مستضعفاند حجّت خدا به اینها نرسید اینها خب غافلاند اینها را که خدا به جهنم نمیبرد که البته بهشت هم جای اینها نیست اینها «مُرْجِعٌ لأمر الله»اند حالا رحمت خدا چه کاری بکند با اینها راه دیگر است اما (لِیَهْلِکَ مَنْ هَلَکَ عَن بَیِّنَةٍ وَیَحْیَی مَنْ حَیَّ عَنْ بَیِّنَةٍ) اینهایی که حجّت الهی به آنها بالغ نشد که اینها را خدا جهنم نمیبرد که آنهایی که غافلاند معذورند اما اینها اضراب میکنند که نه, سخن از غفلت نیست (بَلْ کُنَّا ظَالِمِینَ) آنگاه ذات اقدس الهی به آنها میفرماید: (إِنَّکُمْ وَمَا تَعْبُدُونَ مِن دوُنِ اللَّهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ) شما عابد و معبود کلاهما فی النار شما این بتها را تقدیس میکردید این بتها را گرامی میداشتید میپرستیدید اینها را همراه شما میبریم جهنم که اینها بشوند وقود النار (فَاتَّقُوْا النَّارَ الَّتِی وَقُودُهَا النَّاسُ وَالْحِجَارَةُ) اینها عذاب نمیبینند ولی برای تعذیبِ شدید شما ما اینها را میبریم برای اینکه شما به اینها دل بسته بودید که اینها بشوند شفیع شما, مقرِّب شما إلی الله اینها مشکل خودشان را نمیتوانند حل کنند چگونه شفیع شما بشوند.
تعذیب مضاعفی است برای کفار, وگرنه سنگ عذاب نمیبیند که آن سنگی که در جهنم است آن هم در حال تسبیح است این طور نیست که حالا سنگ را اگر بسوزانند تسبیح او کم بشود خود آتش دارد تسبیح میکند هیچ موجودی نیست (یُسَبِّحُ لِلَّهِ مَا فِی السَّماوَاتِ وَمَا فِی الْأَرْضِ) برای آتش, برای هیزم, برای سنگ که عذابی نیست فرق نمیکند در هر حال تسبیحگوی حقّاند.
خب, پس بنابراین اینها فرمود: (فَاتَّقُوْا النَّارَ الَّتِی وَقُودُهَا النَّاسُ وَالْحِجَارَةُ) این یک, و این شدّت عذاب است برای کفار دو, نسبت به خود سنگها و چوبها که (أَتَعْبُدُونَ مَا تَنْحِتُونَ) اینها فرق نمیکند چوب در هر حال سبّوح و قدّوسش را میگوید این طور نیست که حالا اگر چوب را بسوزانند یا ریز ریز بکنند سبّوح و قدّوس را نگوید که, این در همهی حال اهل تسبیح و تقدیس است در همهی حالات, پس بنابراین برای خود سنگ و چوب عذاب نیست این سبّوح و قدّوسش را میگوید برای اینها عذاب است برای اینکه معبودهای اینها الآن همراه اینها دارند میسوزند اینها متوسّل شده بودند به بتها برای شفاعت یک, برای تقریب منزلت دو, (مَا نَعْبُدُهُمْ إِلَّا لِیُقَرِّبُونَا إِلَی اللَّهِ زُلْفَی) ولی نشد, (هؤُلاَءِ شُفَعَاؤُنَا عِندَ اللَّهِ) نشد, این یک تعذیب مضاعفی است برای آنها چه اینکه در همینجا میفرماید: (لَوْ کَانَ هؤُلآءِ آلِهَةً مَّا وَرَدُوهَا) حالا یا خود اینها میگویند که معبودهای ما اِله نبودند دروغ است برای اینکه اگر اینها اله بودند ما به شفاعت اینها دل بسته بودیم ما به تقریب اینها دل بسته بودیم الآن اینها مثل ما دارند میسوزند یا فرشتگان صحنه ی تعذیب به این کفّار میگویند که دیدید اینها سِمتی نداشتند اگر اینها اله بودند که نمیسوختند. خب, فرمود: (حَصَبُ جَهَنَّمَ أَنتُمْ لَهَا وَارِدُونَ) وارد میشوید و معذّب میشوید (لَوْ کَانَ هؤُلآءِ آلِهَةً مَّا وَرَدُوهَا) این قیاس استثنایی است لکنّ التالی باطل فالمقدّم مثله حالا یا خود آنها میفهمند نظیر (فَاعْتَرَفُوا بِذَنبِهِمْ فَسُحْقاً لِأَصْحَابِ السَّعِیرِ) آنها میگویند اگر این بتها سِمتی میداشتند مثل ما نمیسوختند یا نه, فرشتگان آن عالَم, مسئولان دوزخ و تعذیب میگویند اگر این بتها سِمتی میداشتند به جهنم نمیافتادند (لَوْ کَانَ هؤُلآءِ آلِهَةً مَّا وَرَدُوهَا وَکُلٌّ فِیهَا خَالِدُونَ) هم اینها در جهنم ماندنیاند هم آلهه ی آنها در جهنم ماندنیاند ولی (لَهُمْ فِیهَا زَفِیرٌ وَهُمْ فِیهَا لاَ یَسْمَعُونَ) انسان که نَفَس فرو میبرد این را میگویند زَفیر, وقتی برمیآورد میگویند شَهیق آن شاهِق این کوه و جَبلِ مرتفع را میگویند این جبلِ شاهق است سر برآورده است نَفس که بالا میآید انسان میشود حالت شهیق دارد وقتی فرو میرود حالت زفیر دارد زفیر و شهیق این است جهنم زفیری دارد شهیقی دارد اینها نَفَسشان را اولاً فرو میبرند, نفسشان را فرو میبرند از شدّت هراس به قدری این نفس فرو رفته است و فرو میرود که خودشان هم احساس نمیکنند (لَهُمْ فِیهَا زَفِیرٌ) بر اساس شدّت هراس (وَهُمْ فِیهَا لاَ یَسْمَعُونَ) زَفیرهم, زفیرِ خودشان را هم نمیشوند نظیر آنچه در سورهی مبارکهی «نور» هست که به خواست خدا بعداً خواهد آمد در سوره ی «نور» آیه ی 40 و 41 تشبیهی فرمود جریان کفّار را فرمود کفار (کَظُلُمَاتٍ فِی بَحْرٍ لُجِّیٍّ یَغْشَاهُ مَوْجٌ مِّن فَوْقِهِ مَوْجٌ مِن فَوْقِهِ سَحَابٌ) دریای عمیقی باشد بالای دریا موج باشد (فِی بَحْرٍ لُجِّیٍّ یَغْشَاهُ مَوْجٌ مِّن فَوْقِهِ مَوْجٌ) امواجِ متراکم باشد که مِن فوق آن موج, سحاب باشد هم امواجش متراکم است هم بالای موج ابر است خب ابر هست امواج متراکم هست دریا عمیق است اینها در دریا افتادند در چنین فضایی (ظُلُمَاتٌ بَعْضُهَا فَوْقَ بَعْضٍ إِذَا أَخْرَجَ یَدَهُ لَمْ یَکَدْ یَراهَا) این شخص در دریای اینچنینی اگر دستش را بیرون بیاورد نه تنها دستش را نمیبیند بلکه (لَمْ یَکَدْ یَراهَا) نفرمود «لم یرأها» فرمود: (لَمْ یَکَدْ یَراهَا) «کادَ» یعنی «قَرُب» (لَمْ یَکَدْ) یعنی «لم یَقرُب» نزدیک دیدن هم نیست خب, این کسی که در دنیا گرفتار تاریکی است که خودش را در حقیقت نمیبیند در قیامت در جهنم نفس خودش هم نمیشنود برای اینکه این نفسی که میتوانست «انفاسکم فیه تسبیح» این را هدر داده این نفسی که میتوانست «نفس المهموم لظلمنا تسبیح» این را هدر داده لذا این نمیشنود. خب, پس این خطرها در حقیقت محصول کار خود انسان است.
در سورهی مبارکهی «طه» گذشت البته آنچه در سورهی «طه» گذشت از این شفافتر بود که فرمود ما هیچ کاری نکردیم هر طوری که در دنیا بودی همان طور تو را محشور کردیم در دنیا چیزهای خوب را نمیدیدی الآن هم چیزهای خوب را نمیبینی وگرنه داریم میگوییم جهنم را میبینی, همین کورها, همین کورها میگویند (رَبَّنَا ابْصَرْنَا وَسَمِعْنَا) همین کور و کَر میگویند جهنم را دیدیم, صدای جهنم را شنیدیم و اینها اما این همه رحمتهای الهی که میگذرد هیچ کدام را نمیبینند نمیشنوند. خب, (إِنَّ الَّذِینَ سَبَقَتْ لَهُم مِنَّا الْحُسْنَی) چون عدّهای سؤال کردند اعتراض کردند در همان صدر اول در روایات هم هست که خب اگر عابد و معبود کلاهما فی النار بعضیها انبیای الهی را, قدّیسین بشر را, بعضیها ملائکه را پرستیدند و اینکه قرآن دارد عابد و معبود هر دو (إِنَّکُمْ وَمَا تَعْبُدُونَ مِن دوُنِ اللَّهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ) این مشکلش چیست؟ مستحضرید که مرحوم میرزا در قوانین به بخشی از اینها جواب داده که «ما» برای ذویالعقول نیست برای غیر ذویالعقول است این یک جواب است که در آنجا گفتند شما (إِنَّکُمْ وَمَا تَعْبُدُونَ) این (مَا تَعْبُدُونَ) «مَن تعبدون» را شامل نمیشود این یک جواب بود اما اینجا فرمود نه خیر, (إِنَّ الَّذِینَ سَبَقَتْ لَهُم مِنَّا الْحُسْنَی) آنها که انبیای الهیاند, فرشتگان رحمتاند و مانند آن (أُولئِکَ عَنْهَا مُبْعَدُونَ) آنها خیلی از جهنم فاصله دارند اینها نه تنها از جهنم فاصله دارند (لاَ یَسْمَعُونَ حَسِیسَهَا) اینها اصلاً آن صدا و خروش جهنم که به فاصلهی پنجاه فرسخی میآید بوی بدِ جهنم یا صدای شَهیق و زَفیر آتش پنجاه فرسخ میآید خب, یا کمتر و بیشتر (لاَ یَسْمَعُونَ حَسِیسَهَا) اصلاً صدای ضعیف جهنم هم نمیشنوند اینها هم همین طورند, اینها هم کَر و کورند مؤمن در دنیا کَر و کور نیست آنکه (قُل لِّلْمُؤْمِنِینَ یُغُضُّوا مِنْ أَبْصَارِهِمْ) این کور نیست در قیامت هم همین طور است دیگر این اهل اینکه غیبت گوش بدهد و امثال ذلک نیست (إِذَا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا کِرَاماً) نیست این نگاهش به نامحرم نیست جهنم هم نمیبیند این هم کور است در حقیقت منتها کورِ ممدوح و محمود این حرفِ بد را نمیشنود (مَرُّوا کِرَاماً) صدای جهنم را هم نمیبیند منتها یک کورِ محمود ممدوحی داریم که نعمت است که خوب است که انسان (قُل لِّلْمُؤْمِنِینَ یُغُضُّوا مِنْ أَبْصَارِهِمْ) این چشم که اصلاً نامحرم نبیند یعنی نمیبیند در حقیقت دیگر این بهترین نعمت است به هیچ وجه عذاب جهنم را نمیبیند با اینکه (إِذَا رَأَتْهُم مِن مَکَانٍ بَعِیدٍ سَمِعُوا لَهَا تَغَیُّظاً وَزَفِیراً) نه اذا رأوها, جهنمِ قیامت چیز میفهمد, رؤیت را خدا به جهنم و نارِ جهنم اسناد داد نه «إذا رأوها» بلکه (إِذَا رَأَتْهُم مِن مَکَانٍ بَعِیدٍ سَمِعُوا لَهَا تَغَیُّظاً وَزَفِیراً) مثل این ببرها, مثل گرگها, مثل شیرها از دور دارند حمله میکنند این آیه فرمود:
جهنّم وقتی از فاصلهی پانصد فرسخی این جهنّمیها را میبیند حمله میکند خب این معلوم میشود میفهمد دیگر چه کسی جهنم است چه کسی جهنم نیست (إِذَا رَأَتْهُم مِن مَکَانٍ بَعِیدٍ سَمِعُوا لَهَا تَغَیُّظاً) عصبانی میشود, غضبناک میشود, غیض میکند, از شدّت غیض گویا میخواهد تکّه تکّه بشود میگویند در بین این حیوانات درنده پلنگ از همه عصبانیتر است این حالت تَنمُّر, تنمّر برای پلنگی است اینکه گفت «پلنگان رها کرده خوی پلنگی» همین است درست است که شیر درندهتر از پلنگ است ولی عصبانیتر از شیر همین پلنگ است میگویند گاهی از شدّت عصبانیّت تکّه تکّه میشود حالا یا افسانه است یا به واقعیّت رسیده از شدّت غضب. این خدای سبحان وقتی میخواهد جهنم را معرفی کند این را شبیه پلنگ میداند میگوید (تَکَادُ تَمَیَّزُ مِنَ الْغَیْظِ) گویا از شدّت عصبانیّت میخواهد تکّه تکّه بشود این کار جهنم است خب میبیند که فلان جهنّمی دارد میآید میخواهد از دور حمله کند خب آتش است, میفهمد و سرکشی میکند از فاصلهی پانصد فرسخی هم نعره میزند و عصبانی میشود (إِذَا رَأَتْهُم مِن مَکَانٍ بَعِیدٍ سَمِعُوا لَهَا تَغَیُّظاً وَزَفِیراً), (تَکَادُ تَمَیَّزُ مِنَ الْغَیْظِ) مثل اینکه تکّه تکّه میخواهد بشود مثل پلنگ, اما این همه خروش و فریادی که جهنم دارد ذرّهای از صدای جهنم به گوش بهشتیان نمیرسد همین این یک صَمَم ممدوح است, یک عَمی ممدوح است همان طوری که در دنیا نداشتند خب, منتها آن چون مذموم بود فرمود یک عدّه کور محشور میشوند اینها هم در حقیقت کورند منتها کورِ ممدوح, صمم ممدوح و محمود (لاَ یَسْمَعُونَ حَسِیسَهَا وَهُمْ فِی مَا اشْتَهَتْ أَنفُسُهُمْ خَالِدُونَ) هر چه بخواهند در او غرقاند در برابر آن خلودی که دیگران داشتند چیزهایی هم میدهند که فوق آرزو و تمنّی اینهاست نمونههایش هم قبلاً بحثی که گذشت که فرمود بهشتیان در بهشت هر چه بخواهند هست هر چه اراده کنند هر چه مشیئت کنند (لَهُمْ فِیهَا مَا یَشَاءُونَ) یک, (وَهُمْ فِی مَا اشْتَهَتْ أَنفُسُهُمْ خَالِدُونَ) دو, این دو آیه و مانند آن میگوید مؤمن هر چه بخواهد در بهشت برای او هست یک مطلب مهم هم دارد که (فَلاَ تَعْلَمُ نَفْسٌ ما أُخْفِیَ لَهُم مِن قُرَّةٍ أَعْیُنٍ) یک, (وَلَدَیْنَا مَزِیدٌ) دو, این دو طایفه آیه یک پیام جدید دارد:
مؤمن هر چه بخواهد در آن هست, هر چه مورد اشتهای او باشد به او خواهند داد اما اشتهای هر کسی, اُمنیه هر کسی, آرزوی هر کسی, امید هر کسی به اندازه ی معرفت اوست خیلیها نمیدانند در بهشت چه چیزی هست تا آن را بخواهند الآن مثلاً شما هیچ شنیدید که یک کشاورز یا یک دامدار یا کاسبِ گذر در تمام مدّت عمر هشتاد نود سالهاش آرزو بکند ای کاش من نسخهی خطّی تهذیب مرحوم شیخ طوسی را میداشتم این اصلاً چنین آرزویی ندارد این تهذیب نشنید, نسخهی خطّی نشنید اما وقتی به سراغ علما میروید میگوید ای کاش ما مثلاً آن نسخه خطّی تهذیب مرحوم شیخ طوسی را میداشتم آرزوی هر کسی به اندازه ی معرفت اوست فرمود چیزهایی در بهشت است که شما اصلاً نمیفهمید تا از ما بخواهید (وَلَدَیْنَا مَزِیدٌ) با اینکه فرمود: (لَهُمْ فِیهَا مَا یَشَاءُونَ) در (فَلاَ تَعْلَمُ نَفْسٌ ما أُخْفِیَ لَهُم مِن قُرَّةٍ أَعْیُنٍ) هم همین است خب ما وقتی که یک عالَم دیگری است نمونهاش را نه دیدیم, نشنیدیم ما به اندازه ی درکمان آرزو میکنیم بله, هر چه میفهمیم خوب است از خدا میخواهیم به ما میدهند اما وقتی نمیفهمیم چه چیزی بخواهیم این مثل همان کاسب گذر یا دامدار است که در تمام مدّت عمر هرگز آرزو نکرده ای کاش من نسخهی مثلاً خطّی تهذیب مرحوم شیخ طوسی را میداشتم یا مغنی مرحوم مفید را میداشتم این اصلاً آرزو نمیکند که چنین چیزی را که ما هم همین طوریم در این کریمه فرمود: (وَهُمْ فِی مَا اشْتَهَتْ أَنفُسُهُمْ خَالِدُونَ) بخشهای منفی را دارد این مراحل, مراحل میانی فضایل بهشتیان است که فرمود اینها غرق در نعمتاند (لاَ یَحْزُنُهُمُ الْفَزَعُ الْأَکْبَرُ) فزع اکبر را در سورهی مبارکهی «نمل» مشخص کرده که آن روز روزی است که همه در نالهاند در آیه ی 87 سورهی مبارکهی «نمل» این است (وَیَوْمَ یُنفَخُ فِی الصُّورِ فَفَزِعَ مَن فِی السَّماوَاتِ وَمَن فِی الْأَرْضِ إِلَّا مَن شاءَ اللَّهُ) خب کلّ عالَم را دارند میتَکانند دیگر جا برای آرامش نیست اما (إِلَّا مَن شاءَ اللَّهُ) کنارش هست این (إِلَّا مَن شاءَ اللَّهُ) همین مؤمنین (إِنَّ الَّذِینَ سَبَقَتْ لَهُم مِنَّا الْحُسْنَی) هستند اینها آراماند دیگران بالأخره کم و بیش اضطراب دارند حالا تا چه اندازه مضطرب بشوند مطلب دیگر است ولی بالأخره یک عدّه هستند آرامِ محضاند یک عدّه هستند که یأجوج و مأجوجاند و بینهما هم مراتب.
«أعاذنا الله من شرور أنفسنا و سیّئات أعمالنا»
«و الحمد لله ربّ العالمین»
(إِنَّکُمْ وَمَا تَعْبُدُونَ مِن دوُنِ اللَّهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ أَنتُمْ لَهَا وَارِدُونَ (98) لَوْ کَانَ هؤُلآءِ آلِهَةً مَّا وَرَدُوهَا وَکُلٌّ فِیهَا خَالِدُونَ (99) لَهُمْ فِیهَا زَفِیرٌ وَهُمْ فِیهَا لاَ یَسْمَعُونَ (100) إِنَّ الَّذِینَ سَبَقَتْ لَهُم مِنَّا الْحُسْنَی أُولئِکَ عَنْهَا مُبْعَدُونَ (101) لاَ یَسْمَعُونَ حَسِیسَهَا وَهُمْ فِی مَا اشْتَهَتْ أَنفُسُهُمْ خَالِدُونَ (102) لاَ یَحْزُنُهُمُ الْفَزَعُ الْأَکْبَرُ وَتَتَلَقَّاهُمُ الْمَلاَئِکَةُ هذَا یَوْمُکُمُ الَّذِی کُنتُمْ تُوعَدُونَ (103)
جریان معاد در سورهی مبارکهی «انبیاء» و سایر سوَر مکّی به عنوان یکی از عناصر محوری مطالب اصول است بعد از بیان وحی و نبوّت و گزارش کوتاهی از سیرهی برخی از انبیا(علیهم السلام) جریان معاد را ذکر فرمود که در آن صحنه مشرکان و بتهای آنها به جهنم انداخته میشوند, مردان الهی اعم از انبیا و اولیا و مؤمنان به آنها در رفاه و تنعّماند. به کفار فرمود شما و بتهای شما به جهنم ریخته میشوند همان طوری که سنگها را میاندازند هیزمها را میاندازند شما را آنچنان به جهنم پَرت میکنند و شما وارد جهنم میشوید که این ورود به معنای دخول است آنچه در سوره ی «قصص» آمده است که وجود مبارک موسی(سلام الله علیه) وارد آن چاه شد یعنی اِشراف بر چاه مدین پیدا کرد (وَلَمَّا وَرَدَ مَاءَ مَدْیَنَ) یعنی «أشرف» اما اینجا که فرمود: (أَنتُمْ لَهَا وَارِدُونَ) یعنی «أنتم داخلون فیها» که همهتان وارد میشوید حالا که وارد شدید به نَفس میافتید.
زفیر در مقابل شهیق است اینکه نفس فرو میرود و برمیآید و دو حالت برای دَم هست از یک حالت به زفیر و از حالت دیگر به شهیق که شاهِق آن کوه برجسته و افراشته است گفته میشود که این در سوره ی مبارکه ی «هود» بحثش قبلاً گذشت آیه ی 106 سورهی مبارکهی «هود» عبارت از این بود که (فَأَمَّا الَّذِینَ شَقُوا فَفِی النَّارِ لَهُمْ فِیهَا زَفِیرٌ وَشَهِیقٌ) که در بحث دیروز فرق بین فرو رفتن و فراز آمدن گذشت. اما در این آیه محلّ بحث سخن از شهیق نیست سخن از زفیر است منظور از زفیر دیگر در مقابل شهیق نیست یعنی به نفس میافتند منتها این نفس وقتی که فرو میرود اگر برنیاید خفه میکند این حالت فرو رفتن را ذکر فرمود که اینها به نفس میافتند و نفس فرو میرود از برآمدنِ نفس سخنی به میان نیامده که یک نحوه خفگی و عذاب است لذا فرمود: (لَهُمْ فِیهَا زَفِیرٌ وَشَهِیقٌ) بعد فرمود: (وَهُمْ فِیهَا لاَ یَسْمَعُونَ) دوتا خطر از خطرهایی که متوجّه جهنّمیهاست اینجا ذکر کرده:
اول اینکه اینها به نفس میافتند و آن بخشی که فرو میرود را هم ذکر فرمود که (لَهُمْ فِیهَا زَفِیرٌ) این یک.
دوم این است که اینها چیزی را نمیشنوند (وَهُمْ فِیهَا لاَ یَسْمَعُونَ) نه تنها حرف خودشان را نمیشوند حرفهای خوب را البته دَمِ خود آن نفس خودشان را که دردآور است آن را ممکن است بشنوند ولی حرفهای خوب را نمیشنوند اما حرفهای زشت را و بد را که به یکدیگر نثار میکنند این را میشنوند اینکه فرمود: (کُلَّمَا دَخَلَتْ أُمَّةٌ لَعَنَتْ أُخْتَهَا) وقتی این گروهها را به جهنم انداختند هر کدام دیگری را لعن میکنند میگویند تو باعث شدی این را میشنوند چون این عذابی است فوق عذاب (کُلَّمَا دَخَلَتْ أُمَّةٌ لَعَنَتْ أُخْتَهَا) این را میشنوند اما این همه سخنانی که برای انبیا هست یا در صحنهی بهشت وجود مبارک داود(سلام الله علیه) خوانندهی بهشتیهاست, قاری بهشتیهاست قرآن تلاوت میکند این حرفها اصلاً به گوش آنها نمیرسد یا در صحنهی قیامت کلمات طیّب و طاهری که گفته میشود اینها اصلاً نمیشنوند نظیر همان کور محشور شدنی است که در سورهی مبارکهی «طه» آمده که فرمود: (وَنَحْشُرُهُمْ یَوْمَ الْقِیَامَةِ عَلَی وُجُوهِهِمْ عُمْیاً) اینجا میفرماید: «ونحشره یوم القیامة أصم» پس اینها حق را نمیبینند حق را نمیشنوند, کلمات خوب را نمیشنوند مناظر خوب را هم نمیبینند پس اینها به نفس میافتند یک, و حالت فرو رفتنِ نفس مطرح شد که غمبارتر از برآمدن است این دو, و کَر هم آنجا هستند سه, کَرند یعنی حرفهای حق را و زیبا را و خیر را نمیشنوند اما لعن یکدیگر را میشنوند. خب, پس آنچه در آیه ی 206 سورهی مبارکهی «هود» گذشت که اینها دارای زفیر و شهیقاند یعنی فرو میرود و برمیآید این به نفس افتادن دو حالت دارد این دو حالت را در آیهی 106 سورهی مبارکهی «هود» بیان فرمود که قبلاً بحثش گذشت حالا در آیهی محلّ بحث فرمود اینها وارد میشوند یعنی داخل میشوند حالا که داخل شدند (لَهُمْ فِیهَا زَفِیرٌ وَهُمْ فِیهَا لاَ یَسْمَعُونَ) اینکه فرمود: (إِنَّکُمْ وَمَا تَعْبُدُونَ) شما و معبودهایتان به جهنم ریخته میشوید برخی از معبودها مثل انسانهای بزرگ, انبیا و اولیا و تعبیر برخی از مفسّران نام مبارک حضرت امیر را برد که علیّ اللّهیها هم چنین تفکّر باطلی داشتند نام ایشان را هم برد وجود مبارک عیسای مسیح و همچنین ملائکه مقرّب اینها جزء (إِنَّ الَّذِینَ سَبَقَتْ لَهُم مِنَّا الْحُسْنَی) هستند یعنی عاقبت حُسنا, فضیلت حسنا, خصلت حسنا قبلاً درباره ی آنها رقم خورده است.
با این (إِنَّ الَّذِینَ سَبَقَتْ لَهُم مِنَّا الْحُسْنَی) ناهماهنگ است برای اینکه این الآن (إِنَّ الَّذِینَ) را دارد از (مَا تَعْبُدُونَ) استثنا میکند اینکه در اصول مرحوم میرزای قمی در قوانین و سایر اصولیها گفتند که این «ما» برای غیر ذویالعقول است ذویالعقول را شامل نمیشود به همین آیه استشهاد کردند گفتند (وَمَا تَعْبُدُونَ) آن بتها و چوبها و سنگها را میگویند که (أَتَعْبُدُونَ مَا تَنْحِتُونَ) و ذویالعقول را شامل نمیشود ولی در اینجا بر فرض هم شامل بشود آیه ی 101 همین سوره ی مبارکه ی «انبیاء» دارد آنها را جدا میکند که (إِنَّ الَّذِینَ سَبَقَتْ لَهُم مِنَّا الْحُسْنَی) که وگرنه مناسب نبود که در اثنای تعذیبِ کفّار و بتپرستها جریان انبیا را استثنا کند, جریان عیسی و فرشتهها را استثنا کند.
در بحث دیروز گذشت که اینها وارد جهنم هم که میشوند نمیسوزند آنجا هم تسبیح میکنند آتش هم تسبیح میکند, آن سنگ هم تسبیح میکند, این نفت و زغال و قیر و گاز هم تسبیح میکنند این طور نیست که حالا اینها که تسبیح میکنند وقتی وارد آتش شدند بسوزند یا رنج ببرند که خود شعله مسبِّح حق است و ساجد حق است برای آنها عذاب نیست. خب, (إِنَّ الَّذِینَ سَبَقَتْ لَهُم مِنَّا الْحُسْنَی أُولئِکَ عَنْهَا مُبْعَدُونَ) اینهایی که عاقبت حُسنا برای اینها قبلاً رقم خورد اینها از نار کاملاً دورند با اینکه از فاصلههای زیاد صدای قریب و غرّش و فریاد جهنم بلند است اینها اصلاً نمیشنوند (أُولئِکَ عَنْهَا مُبْعَدُونَ).بله دیگر, مثل دنیا, در دنیا اینها هر طور بودند.
سورهی مبارکهی «طه» که وقتی یک عدّه را کور محشور میکنند (وَنَحْشُرُه یوْمَ الْقِیَامَةِ أَعْمَی) این در قیامت اعتراض میکند میگوید (رب لم حشرتنی بصیرا) بنا شد من هر طور که در دنیا هستم محشور بشوم من در دنیا بینا بودم الآن اینجا کورم در جواب خدا میفرماید نه خیر, تو در دنیا هم کور بودی (کَذلِکَ أَتَتْکَ آیَاتُنَا فَنَسِیتَهَا وَکَذلِکَ الْیَوْمَ تُنسَی) تو در دنیا کور بودی برای اینکه مسجد بود, حسینیه بود, مراکز علمی بود, قرآن بود, عترت بود اینها را ندیدی مراکز فساد بود آنها را دیدی هر طوری که در دنیا بودی الآن همان طور محشور شدی ما کار جدیدی درباره ی تو نکردیم اینجا هم بهشت را, انبیا را, اولیا را, فرشتهها را, مؤمنین را نمیبینی کفّار و بتپرستها و منافق و جهنم را میبینی فرمود ما هیچ کاری درباره ی تو نکردیم هر طوری بودی محشورت کردیم (کَذلِکَ أَتَتْکَ آیَاتُنَا فَنَسِیتَهَا وَکَذلِکَ الْیَوْمَ تُنسَی) خب در دنیا هر کس هر طور باشد در قیامت محشور میشود در سورهی مبارکهی «حدید» هم همین است که منافقین میگفتند که (یَقُولُ الْمُنَافِقُونَ وَالْمُنَافِقَاتُ لِلَّذِینَ آمَنُوا انظُرُونَا نَقْتَبِسْ مِن نُورِکُمْ قِیلَ ارْجِعُوا وَرَاءَکُمْ فَالْتَمِسُوا نُوراً) خب در دنیا ما با هم بودیم شما بیرون را میدیدید درون را نمیدیدید خب الآن هم کور به این صورت در میآیید. درباره ی کَرها هم همین طور است آنکه صدای قرآن را میشنود, صدای تبلیغ مبلّغان الهی را میشنود, صدای اذان را میشنود, صدای دعوت انبیا و اولیا و مبلّغین الهی را میشنود این سمیع محشور میشود کسی که صدای حرام و آنها را میشنود صدای حلال را نمیشنود این کَر محشور میشود, کَر محشور میشود نه یعنی لعنتها و سبّ و لعن یکدیگر را نمیشوند آن را میشنوند (کُلَّمَا دَخَلَتْ أُمَّةٌ لَعَنَتْ أُخْتَهَا) اما حرفهای انبیا و فرشتهها و ملائکه را نمیشنوند.
غرض آن است که هر طوری که انسان بود محشور میشود «کما تعیشون تموتون و کما تموتون تُبعثون» هر طوری که هستید همان طور میمیرید هر طوری که مُردید همان طور محشور میشوید در جریان مرگ هم آن روایتی که مرحوم کلینی(رضوان الله علیه) نقل کرده است در باب جرایز جلد پنجم کافی است ظاهراً که هیچ لذّتی برای مؤمن بهتر از لذّت مرگ نیست در تمام مدّت عمر هیچ امر لذیذی به اندازه ی لذّت مرگ برای او گوارا نیست چه اینکه برای کفّار هم هیچ دردی دردناکتر از مرگ نیست البته بعد از مرگ دردهای بیشتری هست که اگر موت طامّه است طامّه با طاء مألّف «ما بعد الموت أطمّ» طامّه ی کبرا, طامّه ی کبرا که در قرآن هست همین است خب این غصّةٴ فراگیر و نفسگیر این از مرگ شروع میشود چرا برای مؤمن خیلی لذیذ است و برای کافر خیلی تلخ, برای اینکه مؤمن یک سلسله تعلّقاتی بالأخره در دنیا دارد دیگر فرزند دارد, مال دارد, دوست دارد به اینها علاقهمند است هنگام مرگ که میشود ظاهراً گُلی معطّر از طرف ذات اقدس الهی به این مؤمنِ در حال احتضار میدهند این بو میکند همه ی آنچه مربوط به دنیاست یادش میرود خب اگر کسی یادش رفته که فرزند دارد, برادر دارد, دوست دارد, از فراغ آنها رنج نمیبرد و انبیا و اولیا و فرشتهها را میبیند آن وقت تمام لذّت از این به بعد برای او هست عبادتهای او, قرائهای او, احسانهای او به این صورت ظهور میکند با خیال راحت میمیرد فشار قبر برای مؤمن نیست, فشار جان دادن برای مؤمن نیست برای اینکه آنچه محبوب او بود یادش رفته و آنچه محبوب حقیقی اوست و با او باید باشد و در کنار آنها باید به سر ببرد آنها یادشان است, اما کفار همین روایتی که مرحوم کلینی(رضوان الله علیه) در کافی آن کتاب الجنائز جلد پنج نقل کرده این است که مال او نزد او حاضر میشود, فرزند او نزد او حاضر میشود, عمل او نزد او حاضر میشود, مال میگوید از من فقط یک کفن سهم داری بقیه حق نداری, بچهها میگویند ما تا گور میآیی بقیه خودت هستی, عمل میگوید من با تو هستم تمام درد برای انسان از مرگ شروع میشود برای اینکه یک عدّه محبوبها را دارد محبوبِ انسانی و حیوانی و جمادی که (زُیِّنَ لِلنَّاسِ حُبُّ الشَّهَوَاتِ مِنَ النِّسَاءِ وَالْبَنِینَ وَالْقَنَاطِیرِ الْمُقَنْطَرَةِ مِنَ الذَّهَبِ وَالْفِضَّةِ وَالْخَیْلِ الْمُسَوَّمَةِ وَالْأَنْعَامِ) این چهار قِسم را در سورهی مبارکهی «آلعمران» و «نساء» گذشت:
یا جمال است که قناطیر مقنطره است یا نبات است که حرث است یا دامداری است که انعام است یا انسان است که نساء و بَنین است دیگر انسان بیش از چهار محبوب که ندارد (زُیِّنَ لِلنَّاسِ) این محبوبهای اربعه همهی این محبوبهای اربعه برای او هست یک, و همه را از او میگیرند دو, متعلّق علاقه را از او گرفتند اما این تعلّق و دلبستگی هست سه, عذاب و فریاد شروع میشود چهار, خب چرا یک آدم معتاد را که گرفتند فریادش بلند است برای اینکه به مواد عادت کرده یک, مواد را از او گرفتند دو, اعتیاد مانده سه, اعتیادِ بدون آن عامل درد میآورد چهار, این فریادش بلند است انسان که میمیرد چنین حالتی دارد برای اینکه محبوبها را از او گرفتند و محبّت مانده حالا تا چه موقع این محبّت از او جدا بشود او در عذابِ اَلیم است. به هر تقدیر در اینجا فرمود او کَر محشور میشود همان طوری که در دنیا کَر بود نه کَرِ مطلق که چیزی را نشنود این فحشهای یکدیگر را میشنوند چه اینکه در دنیا هم همین طور بودند اما آن کلمات طیّب و طاهر مؤمنان را نمیشنوند پس (لَهُمْ فِیهَا زَفِیرٌ) یک, که در برابر شَهیق اینجا زَفیر نیامده زفیرِ مطلق آمد اینها به نفس میافتند و نفسشان فرو میرود دیگر فراز و برآمدگی آنها را ذکر نمیکند دو (وَهُمْ فِیهَا لاَ یَسْمَعُونَ) اینها کَرند خب این عذابی است که آدم فقط فحشها را بشنود این همه طیّبات و کلمات خوبی که در قیامت است نشنود, اما (إِنَّ الَّذِینَ سَبَقَتْ لَهُم مِنَّا الْحُسْنَی أُولئِکَ عَنْهَا مُبْعَدُونَ) از این نارِ جهنّم دورند اینها هم کَرند منتها کَرِ محمود و ممدوح اینها هم کورند کورِ محمود و ممدوح یک وقت است آدم چیزی را استشمام نمیکند شامّهی او بسته است یعنی زباله را استشمام نمیکند یک نعمت خوبی است یا حرفهای زشت را نمیشنود این نعمت خوبی است همان طوری که در دنیا اینها اهل لغو و لهو نبودند (إِذَا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا کِرَاماً) بودند, (قُل لِّلْمُؤْمِنِینَ یُغُضُّوا) بودند, چشمشان بسته بود, گوششان از حرام بسته بود, زبانشان از حرام بسته بود در قیامت هم اینها جهنم و آثار جهنم و شعلهی جهنم را نه میبینند نه صدایش را میشنوند اما این همه کلمات طیّب و طاهر انبیا و اولیا را کاملاً میشنوند, آن مناظر زیبای بهشت را کاملاً میبینند.
حسیس یعنی آن مقدار ضعیفی که به حس در بیاید آن مقدار هم اینها نمیشنوند یک وقت است آدم میگوید صدای ضعیفی به گوش من میآید این چیست این نمیرنجاند آدم را وقتی انسان بالأخره صدای ضعیف را میشنود آن حسیس آن فریاد جهنم که (تَکَادُ تَمَیَّزُ مِنَ الْغَیْظِ) که به فاصله ی پانصد فرسخ میگویند صدایش میآید آن را اصلاً نمیشنوند به مقداری که محسوس باشد ضعیف باشد آن مقدار هم نمیشنوند (لاَ یَسْمَعُونَ حَسِیسَهَا) این یک نعمت خوبی است دیگر.
پرسش: حاج آقا خداوند تبارک و تعالی داستان آن شبان را در قرآن مطرح میکند که؟
پاسخ: خب بله, اما خوشحال میشود و میخندد میگوید تو ما را مسخره میکردی؟! (الیوم من الای یضحکون فاطلع ورآو فی صباح الجحیم) این برای اینکه خودش خوشحال میشود در آن روز تَشفّی قلبِ مؤمن است وقتی میبیند آن ظالم, آن کافر, آن منافق دارد میسوزد لذّت میبرد که این کسی که در قبال قرآن و عترت قیام کرده دارد عذاب میبیند این یک نشاط و لذّتی است برای او وگرنه آن دیدنی که رنجآور باشد بله آن دیدن نیست. خب, در اینجا فرمود: (لاَ یَسْمَعُونَ حَسِیسَهَا) نه تنها حَسیس و آن مقدارِ محسوس نار را نمیشنوند بلکه (وَهُمْ فِی مَا اشْتَهَتْ أَنفُسُهُمْ خَالِدُونَ) هر چه اینها بخواهند برای آنها هست در آن جاودانه هستند.
مشکل دنیا این است که اگر چیزی مستمر شد دیگر انسان از او لذّت نمیبرد برای او عادی است الآن کسی ممکن است ده سال, بیست سال سالم باشد و بدن سالمی داشته باشد سی سال این سلامت که از بهترین نعمتهای الهی است چون مستمر است و عادی شد انسان از او لذّت نمیبرد اما اگر خدای ناکرده چند روزی بیمار شد از بستر بیماری به لطف الهی نجات پیدا کرد سلامت خودش را باز یافت آن وقت در کمال نشاط است این سلامت را درک میکند, لذّت میبرد و خدا را شکر میکند. سرّش این است که سلامت وقتی مستمر شد الآن مثل هوای باز و آزادی که انسان نفس میکِشد مستمرّاً لذّتش محسوس نیست اما اگر در جای خفقان و آلودهی فضایی به سر ببرد بعد وارد صحنه ی هوای لطیف بشود احساس نشاط میکند این خاصیّت دنیاست در بهشت اینها با اینکه مستمرّاً در نعمتاند معذلک مستمرّاً لذّت میبرند فرق اساسی دنیا و بهشت را هم قبلاً هم نمونههایش گذشت میشود اینچنین یافت در دنیا انسان تا گرسنه نشود و رنج گرسنگی را تحمل نکند از غذا خوردن لذّت نمیبرد یک انسان سیر علاقهای به غذا ندارد و از غذا خوردن لذّت نمیبرد ولی در بهشت بدون رنجِ گرسنگی لذّتِ سیری نصیبشان میشود بدون رنج تشنگی لذّت سیرابی و از کوثر بهره گرفتن نصیبشان میشود این میشود نشاطِ مستمر لذا فرمود: (وَهُمْ فِی مَا اشْتَهَتْ أَنفُسُهُمْ خَالِدُونَ) آنها که دائماً در نعمتاند قدر نعمت را نمیدانند دائماً سالماند قدر سلامت را نمیدانند ولی در بهشت دائماً در سلامت و نعمتاند و دائماً هم لذّت میبرند منتها در این بخش مازاد مشیئت را ذکر نفرمود ولی در سورهی مبارکهی «سجده» و همچنین در سورهی مبارکهی «ق» آنجا به مرحلهی زائد از مشیئت هم اشاره کردند که فرمودند اینها هر چه بخواهند هر چه که اشتها داشته باشند برای آنها حاصل است ولی نمیدانند که ما چه نعمتهایی برای اینها ذخیره کردیم.
سورهی مبارکهی «سجده» آیهی 16 و 17 این است البته بخشی مربوط به کسانی که اهل نماز شباند که (تَتَجَافَی جُنُوبُهُمْ) فرمود: (فَلاَ تَعْلَمُ نَفْسٌ ما أُخْفِیَ لَهُم مِن قُرَّةٍ أَعْیُنٍ) اینها نمیدانند ما چه نعمتهایی برای اینها ذخیره کردیم میخواهیم به اینها بدهیم چون نمونهاش در دنیا نیست چون نمیدانند آرزو هم نمیکنند علاقه هم نسبت به او نشان نمیدهند در دعاها هم به آنها توجه نمیکنند برای آدم چیزی را که درک نمیکند از چه کسی بخواهد نظیر همان مثال دیروز که یک انسان کشاورز یا انسان متعارف عادی این هرگز آرزو نمیکند ای کاش من نسخهی خطّی تهذیب مرحوم شیخ طوسی را میداشتم این اصلاً چنین چیزی در حیطه ی آرزوی او نیست افرادی که در بهشت به سر میبرند چیزهایی را میبینند که در دنیا نه شنیدند, نه دیدند و نه درک کردند تا آرزو کنند اینکه فرمود: «ما لا عین رأیت و لا اُذن سَمِعت» همین است «و لا خطأت علی قلب بشر» بنابراین انسان به اندازه ی معرفت خود آرزو دارد این یک, معرفت او که محدود بود, اُمنیه و آرزوی او هم محدود است دو, بیرون از معرفت نه دعایی دارد نه آرزو این سه, لذا فرمود خیلیها نمیدانند ما چه چیزی در بهشت ذخیره کردیم برای اینها, مشابه همین تعبیری که در سوره ی مبارکهی «سجده» آمده است در سورهی «ق» است در سورهی «ق» آیهی 24 و 25 این است فرمود: (مَنْ خَشِیَ الرَّحْمنَ بِالْغَیْبِ وَجَاءَ بِقَلْبٍ مُنِیبٍ) به آنها گفته میشود (مَنْ خَشِیَ الرَّحْمنَ بِالْغَیْبِ وَجَاءَ بِقَلْبٍ مُنِیبٍ) وارد بهشت بشوید (بِسَلاَمٍ) در کمال سلامت وارد بهشت میشوید (ذلِکَ یَوْمُ الْخُلُودِ ٭ لَهُم مَا یَشَاؤُونَ فِیهَا) هر چه بخواهند هست خب (وَلَدَیْنَا مَزِیدٌ) این یعنی چه, وقتی بگویند هر چه بخواهید هست و زائد بر آن هم هست یعنی زائد بر مشیئت شما یعنی چیزهایی هست که اصلاً شما نمیخواهید نه اینکه میفهمید و نمیخواهید چون نمیفهمید نمیطلبید نعمتهایی در بهشت هست که در ادراک بشر عادی به آنجا نمیرسد لذا مسئلت هم نمیکند. خب, (لَهُم مَا یَشَاؤُونَ فِیهَا وَلَدَیْنَا مَزِیدٌ) اولاً اینکه فرمود: (مَا یَشَاؤُونَ) معلوم میشود مشیئت بهشتیها و ارادهی بهشتیها در طول علل تحقّق اشیا در بهشت است گرچه این روایت را در کتابهای عقلی نقل کردند ولی هنوز سندی روشن در دست ما نیست که وقتی بهشتیها را وارد بهشت کردند نامهای از طرف ذات اقدس الهی به بهشتیها میرسد «مِن الحیّ القیّوم» یعنی از طرف خدای سبحان به بندهای که او هم مظهر حیّ قیّوم است این نامهای است از طرف خدای سبحان که حیّ قیّوم است به بندهی بهشتی که مظهر این نام است او هم دیگر نمیمیرد و آن طلیعهی نامه و عنوان نامه است بعد در متن نامه نوشته است که من اگر چیزی را بخواهم میگویم «کُن فیکون» تو هم هر چه را بخواهی بگوی «کن فیکون» لذا بهشتیها در دنیا هر چه را بخواهند نیازی به ابزار و وسیله ی نقلیه و وسیله ی صناعی و امثال ذلک نیست همین که اراده کردند حاصل میشود.
مرحوم امینالاسلام(رضوان الله علیه) در کتاب شریف مجمعالبیان در ذیل این آیه ی (یُفَجِّرُونَهَا تَفْجِیراً) این را تبیین کرده که مُفجِّر عیونِ بهشت خود بهشتیان هستند مفجّر یعنی منفجرکننده, شکافنده, چشمه در آورنده در دنیا انسان تابع چشمه است هر جا چشمه است آنجا چادر میزند و مسکن انتخاب میکند ولی در بهشت چشمه تابع بهشتی است هر جا او بخواهد چشمه میجوشد آنکه امینالاسلام در مجمعالبیان نقل میکند این است که این با دستش جایی را خط میکشد فوراً کوثر میجوشد, چشمه میجوشد. خب, پس مشیئت و اراده ی بهشتیها در بهشت جزء علل و اسباب نعمتهای بهشتی است با اینکه مشیئت چنین سهمی دارد معذلک در بهشت نعمتهایی است فوق مشیئت چون فوق معرفت است و او نمیداند چه چیزی در بهشت هست تا آنها را بخواهد این (وَلَدَیْنَا مَزِیدٌ) که در آیه ی 35 سوره ی مبارکه ی «ق» آمده ناظر به همین است خب.
خب, اگر (لَدَیْنَا مَزِیدٌ) نفرمود «لدینا نِعَمٌ اخریٰ» که, فرمود زائد بر آنهاست یعنی آن چیزهایی را که شما میخواهید به شما میدهیم زائد هم میدهیم زیاده برای آن است که روی مزیدعلیه بیاید دیگر اگر نعمتی جای دیگر باشد که نمیگویند زیاده که, زیاده یعنی آن نعمت که روی این مشیئت بیاید میشود زائده بعد آنجا فرمود: (فَلاَ تَعْلَمُ نَفْسٌ ما أُخْفِیَ لَهُم) ما برای اینها ذخیره کردیم نه معطّل نگهشان داریم خب اگر اینها را برای مهمانها ذخیره کردند به اینها خواهند داد دیگر اینچنین نیست که خدای سبحان چیزهایی را برای مؤمنین در بهشت آماده بکند و اصلاً به آنها ندهد پس هم آیهی سورهی «سجده» نشانه ی آن است که خدای سبحان چیزهایی را به مؤمن میدهد که مؤمن نمیداند هم آیه ی 35 سوره ی مبارکهی «ق» خب, اینکه فرمود: (لاَ یَسْمَعُونَ حَسِیسَهَا وَهُمْ فِی مَا اشْتَهَتْ أَنفُسُهُمْ خَالِدُونَ) اینها چون مثبتیناند مقیّد یکدیگر نیستند یعنی این مقدار را دارند مازاد بر این را هم دارند اینکه درصدد حصر نیست که فقط آنچه را میخواهند به آنها میدهند اینچنین نیست. خب, (لاَ یَحْزُنُهُمُ الْفَزَعُ الْأَکْبَرُ) اینکه فرمود: (لاَ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَلاَ هُمْ یَحْزَنُونَ) این (یَحْزَنُونَ) با (یَحْزُنُ) فرق است آن (لا یحزو) که مفتوح است لازم است (لاَ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَلاَ هُمْ یَحْزَنُونَ) اما اینجا (لاَ یَحْزُنُ) هست که «فَعَل یَفعُل» است متعدّی است که کار «أحزَن» را میکند (لاَ یَحْزُنُهُمُ) نه «لا یحزَنهم» آن «لا یحزَن» لازم است (لاَ یَحْزُنُهُمُ الْفَزَعُ الْأَکْبَرُ) پس فَزع اکبر اینها را محزون نمیکند اصلاً قدرت این را ندارد از فزع اکبر اینها دورند خب میدانید صحنه ی قیامت صحنه ی فزع اکبر است اینها در متن قیامتاند ولی از فزع اکبر دورند همان طوری که این مؤمنین در متن دنیا بودند در مراکز دنیا بودند در جای فساد بودند و محفوظ بودند خب این کسی که در خیابان عبور میکند چهارتا نامحرم میآید این چهارتا نامحرم برای همه ی عابرین است دیگر یا چهارتا مرکز فساد است برای همه ی جوانهاست دیگر این در متن جامعه ی آلوده زندگی میکند ولی پاک است در آنجا هم فزع اکبرِ صحنه ی قیامت هست اینها در متن فزع اکبرند ولی کسی کاری به آنها ندارد (لاَ یَحْزُنُهُمُ الْفَزَعُ الْأَکْبَرُ) چه اینکه (زَلْزَلَةَ السَّاعَةِ شَیْءٌ عَظِیمٌ) هم همین طور است دیگر جهانلرزه است دیگر اینچنین نیست که یک گوشه ی عالَم بلرزد یک گوشه ی دیگر نلرزد که, اگر (زَلْزَلَةَ السَّاعَةِ شَیْءٌ عَظِیمٌ) است, اگر (یَوْمَ تَرَوْنَهَا تَذْهَلُ کُلُّ مُرْضِعَةٍ عَمَّا أَرْضَعَتْ وَتَضَعُ کُلُّ ذَاتِ حَمْلٍ حَمْلَهَا) است, اگر (تَذْهَلُ کُلُّ مُرْضِعَةٍ عَمَّا أَرْضَعَتْ) هست, مردان الهی راحتاند گویا اصلاً خبری نیست این طور نیست که در تبدیل صحنه ی دنیا به قیامت اینها هم بلرزند که این نظیر زلزله ی دنیا که نیست اینها در کمال آرامشاند.
خب, (وَتَتَلَقَّاهُمُ الْمَلاَئِکَةُ) فرشتهها در همه ی حالات در خدمت اینها هستند در هنگام مرگ در کمال احترام میآیند حضورشان و اظهار ادب میکنند (الَّذِینَ تَتَوَفَّاهُمُ الْمَلاَئِکَةُ طَیِّبِینَ یَقُولُونَ سَلاَمٌ عَلَیْکُمُ) که این بحثش در سورهی مبارکهی «رعد» و امثال «رعد» گذشت که اینها در هنگام مرگ فرشتگان رحمت به سراغ اینها میآیند و عرض ادب میکنند سوره ی مبارکهی «رعد» که بحثش قبلاً گذشت آیه ی 23 و 24 این است که (وَالَّذِینَ صَبَرُوا ابْتِغَاءَ وَجْهِ رَبِّهِمْ وَأَقَامُوا الصَّلاةَ وَأَنفَقُوا مِمَّا رَزَقْنَاهُمْ سِرّاً وَعَلاَنِیَةً وَیَدْرَءُونَ بِالْحَسَنَةِ السَّیِّئَةَ أُولئِکَ لَهُمْ عُقْبَی الدَّارِ) اینها با خوبی, بدی را دفع میکنند نه اینکه با بد را دفع کنند (جَنَّاتُ عَدْنٍ یَدْخُلُونَهَا وَمَن صَلَحَ مِنْ آبَائِهِمْ وَأَزْوَاجِهِمْ وَذُرِّیَّاتِهِمْ) اما (وَالْمَلائِکَةُ یَدْخُلُونَ عَلَیْهِم مِن کُلِّ بَابٍ) از هر دری که اینها بخواهند وارد بشوند فرشتگان سلام عرض میکنند چون اینچنین نیست که یک راه خاصّی باشد که بهشتیها الاّ ولابد از آن در وارد بشوند گرچه درها مختلف است و درجات بهشتیها هم گوناگون, جهنمیها از هر راهی که بخواهد برود نیست هر راهی که این را بخواهند میبرند چه اینکه آنجا هم که رفته باز نیست (مُقَرَّنِینَ فِی الْأَصْفَادِ) است این طور نیست که این با دست و بال باز در جهنم بسوزد که این همان طوری که دست و بال دیگران را بسته با دست و بال بسته این را در جهنم میاندازند (مُقَرَّنِینَ فِی الْأَصْفَادِ) این در غُلها بسته است آنجا هم باشد (مَکَاناً ضَیِّقاً) این طور نیست که حالا یک جای وسیع به او بدهند بگویند اینجا بسوز که آنجا هم جایش تنگ است بسته هم هست به دلیل اینکه جای دیگران را تنگ کرده دیگران را هم بسته.
دربارهی بهشتیها که شرح صدر دارند از هر دری که بخواهند وارد بشوند آزادند یک, از هر دری که بخواهند وارد بشوند فرشتگان رحمت عرض سلام دارند دو, (وَالْمَلائِکَةُ یَدْخُلُونَ عَلَیْهِم مِن کُلِّ بَابٍ ٭ سَلامٌ عَلَیْکُم بِمَا صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَی الدَّارِ) گفتند وجود مبارک پیغمبر(علیه و علی آله آلاف التحیّة والثناء) وقتی حالا سالی یک بار یا کمتر و بیشتر به قبرستان اُحد تشریف میبردند به شهدا که میخواستند سلام بکنند همین جمله ی قرآن را میگفتند (سَلامٌ عَلَیْکُم بِمَا صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَی الدَّارِ) خب, این فرشتههایی است که در برخورد با مؤمنین این را دارند وقتی هم که میخواهند قبض روح بکنند در هنگام قبض روح هم که (الَّذِینَ تَتَوَفَّاهُمُ الْمَلاَئِکَةُ طَیِّبِینَ) آنجا هم میگویند (سَلامٌ عَلَیْکُم) آیهی 31 و 32 سورهی مبارکهی «نحل» این است (الَّذِینَ تَتَوَفَّاهُمُ الْمَلاَئِکَةُ طَیِّبِینَ یَقُولُونَ سَلاَمٌ عَلَیْکُمُ ادْخُلُوا الْجَنَّةَ بِمَا کُنتُم تَعْمَلُونَ ٭ هَلْ یَنظُرُونَ إِلَّا أَن) کذا, موقع قبض روح هم فرشتهها میآیند سلام عرض میکنند میگویند وارد بهشتِ برزخی میخواهید بشوید از هر دری که خواستید راحتید, پس فرشتهها از حالت موت و ورود در برزخ با آنها هستند در صحنه ی قیامت هم با آنها هستند اینجا هم که محلّ بحث است فرمود اینها کسانیاند که فرشتگان نسبت به اینها عرض ادب و سلام دارند و در خدمت اینها هستند (تَتَلَقَّاهُمُ الْمَلاَئِکَةُ) وقتی به ملاقات اینها آمدند به اینها میگویند (هذَا یَوْمُکُمُ الَّذِی کُنتُمْ تُوعَدُونَ) آن روزی را که خدا به شما وعده داد که رفاه هست, بهشت هست, دیدار با انبیا و اولیا هست امروز است اینکه در دنیا انبیا به شما وعده داده بودند که روزی فرا میرسد شما جزای اعمالتان را میبینید امروز است (هذَا یَوْمُکُمُ الَّذِی کُنتُمْ تُوعَدُونَ).
دو نکته مربوط به مباحث قبلی است یکی اینکه وجود مبارک یونس گرچه از دریا به ساحل افتاد (فَنَبَذْنَاهُ بِالْعَرَاءِ وَهُوَ سَقِیمٌ) و این نَقص نیست و اما اگر «نُبِذَ و هو مذموم» بود نقص بود درباره ی مذمّت نفی شده فرمود اگر او جزء مسبِّحین نبود (لَنُبِذَ بِالْعَرَاءِ وَهُوَ مَذْمُومٌ) اما چون مسبّحین بود به حالت مذموم بودن نَبذ نشده ولی بیمار بودن و سَقیم بودن و رنجِ دریا و شکم ماهی داشتن اینها عذاب نیست.
مطلب بعدی آن است که ابنقیّم در تفسیرش نقل میکند اگر کسی هفت بار این دعای حضرت ایّوب را ذکر بکند دعای او مستجاب است و آن دعا این است که (رَبَّهُ أَنِّی مَسَّنِیَ الضُّرُّ وَأَنتَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ) در آیه ی 83 همین سوره ی «انعام» «أنَّ» به فتح همزه آمده برای اینکه ناداست «نادیٰ ربّه أنّی» اما اگر کسی ابتدائاً بخواهد دعا کند میفرماید: (رَبَّهُ أَنِّی مَسَّنِیَ الضُّرُّ وَأَنتَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ) این حرفی که ایشان میگوید اگر کسی بیمار باشد مشکلی داشته باشد هفت بار این ذکر را بگوید نتیجه میگیرد این مُجرَّب است خب حالا تجربه ی شخصی برای ما که تجربه نکردیم یا مثلاً هنوز روشن نشد دلیل بر نفی نیست لکن اگر بخواهیم باور کنیم یک روایت معتبری میخواهد لکن ذکر یونسی خود آیه ی قرآن دلیل است و گذشته از اینکه شواهد دیگری هم در کار است در جریان ذکر یونسی فرمود: (فَاسْتَجَبْنَا لَهُ وَنَجَّیْنَاهُ مِنَ الْغَمِّ وَکَذلِکَ نُنْجِی الْمُؤْمِنِینَ) اما در جریان ذکر ایّوبی نفرمود ایّوب این را گفته و ما کَشف ضُرّ کردیم و برای مؤمنین هم اگر بگویند کشف ضُرّ میکنیم بنابراین آن حرفی که جناب ابنقیّم در تفسیرش گفته گرچه ما نمیتوانیم رد بکنیم بگوییم این سخنی است باطل اما اثباتش هم آسان نیست آن حرفی هم که شیخ طوسی(رضوان الله علیه) نقل کرد که قبلاً گفته شد ایشان میگوید دو سد مُنفرِج میشود در جریان فتح یأجوج و مأجوج با حرف امینالاسلام تقریباً یکی است برای اینکه دو سدّی که در سوره ی «کهف» گذشت به وسیلهی سدّ سومی که جناب ذوالقرنین احداث کرد این دوتا سد با این سدّ وسط متّصل شدند وقتی این سدّ وسط شکاف برداشت این دوتا سد هم از هم جدا میشوند.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
(لاَ یَحْزُنُهُمُ الْفَزَعُ الْأَکْبَرُ وَتَتَلَقَّاهُمُ الْمَلاَئِکَةُ هذَا یَوْمُکُمُ الَّذِی کُنتُمْ تُوعَدُونَ (103) یَوْمَ نَطْوِی السَّماءَ کَطَیِّ السِّجِلِّ لِلْکُتُبِ کَمَا بَدَأْنَا أَوَّلَ خَلْقٍ نُعِیدُهُ وَعْداً عَلَیْنَا إِنَّا کُنَّا فَاعِلِینَ (104) وَلَقَدْ کَتَبْنَا فِی الزَّبُورِ مِن بَعْدِ الذِّکْرِ أَنَّ الْأَرْضَ یَرِثُهَا عِبَادِیَ الصَّالِحُونَ (105) إِنَّ فِی هذَا لَبَلاَغاً لِقَوْمٍ عَابِدِینَ (106) وَمَا أَرْسَلْنَاکَ إِلَّا رَحْمَةً لِلْعَالَمِینَ(107)
چون سورهی مبارکهی«انبیاء» در مکه نازل شد و عناصر محوری سوَر مکّی اصول دین است یعنی توحید و وحی و نبوّت و آنچه مشرکان یا ملحدان را مغرور کرده است قدرت مادّی است ذات اقدس الهی هم با حکمت, هم با موعظه, هم با جدال احسن با اینها سخن گفته است چه در مسئله ی توحید, چه در مسئله ی وحی و نبوّت و چه در مسئله ی معاد:
جریان معاد فرمود آن روز, روز فَزَعِ اکبر است در عین حال که فزع اکبر است ذرّهای به مؤمنان آسیب نمیرسد اینها در عالَم خودشان در کمال نشاط و فرح هستند اگر اولیای الهی (لاَ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَلاَ هُمْ یَحْزَنُونَ) هستند در آن نشئه این معنا ظهور میکند با اینکه فزع اکبر دامنگیر آن صحنه است این (یَحْزُنُ) که متعدّی است غیر از «یَحزَنُ» است که لازم است که اولیای الهی (لاَ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَلاَ هُمْ یَحْزَنُونَ) که «یَفعلون» است اما اینجا «یَفعُل» است که متعدّی است. خب، بعد فرمود فرشتگان با مؤمنان، با اولیای الهی برخورد کریمانه دارند که شواهد چندگانهاش در بحث دیروز گذشت.
جریان استقرار معاد پیشدرآمدی است که مناسب با صدر سورهی مبارکه ی«حج» است که در پیش داریم در صدر سورهی «حج» فرمود: (یَا أَیُّهَا النَّاسُ اتَّقُوا رَبَّکُمْ إِنَّ زَلْزَلَةَ السَّاعَةِ شَیْءٌ عَظِیمٌ) کم کم زمینه ی پیدایش معاد را دارند ذکر میکنند اشراطالساعه را ذکر میکنند یکی از جریان اشراطالساعه همین روایات رجعت بود که علیبنابراهیم نقل کرد یکی هم ظهور وجود مبارک ولیّعصر(ارواحنا فداه) است که الآن در آیه بعد داریم کم کم صحنهی آسمان و زمین برچیده میشود و صحنه ی قیامت گسترده میشود فرمود برای اینکه صحنه ی قیامت گسترده بشود ما آسمان را جمع میکنیم آن طوری که سِجِل، کُتب را جمع میکنند خب این (هذَا یَوْمُکُمُ الَّذِی) این یوم چه روزی است؟ روزی که آغازش از اینجا شروع میشود (یَوْمَ نَطْوِی السَّماءَ) روزی که ما آسمان را که جنس است گاهی سماوات است گاهی سماء این جنس است و همه ی سماوات را در برمیگیرد و اگر جایی سماء ذکر شد و اهلش ذکر نشد منظور آسمان و اهل آسمان است (یَوْمَ نَطْوِی السَّماءَ) روزی است که ما آسمان را درهم میپیچیم چطور در هم میپیچیم؟ آن طوری که سِجل مکتوبها را درهم میپیچید سِجل یعنی طومار، طومار دوتا کار میکند یکی اینکه این کلماتی را که در متن او نوشته شده این را نگه میدارد دوم اینکه وقتی پیچیده شد این کلمات را از دیگران مستور نگه میدارد در نوبتهای قبل هم طیّ سِجل معنا شده است الآن این صحفهی کاغذ مکتوب است و کلماتش ثابت هست ولی دیگران میتوانند ببینند اما وقتی ما لوله کردیم طِیّ یعنی لوله کردن وقتی لوله کردیم این کاغذ را دیگر کسی نمیداند که در این کاغذ چه نوشته است این را میگویند طیّ سِجل.
طیّ یعنی درهم پیچیدن این طوماری که درست میکنند یک پارچهی طولانی تهیه میکنند عدّهای کلماتی مینویسند و امضا میکنند این کلمات محفوظ است امضا هم محفوظ است وقتی طومار را پیچیدند کسی نمیفهمد که در این طومار چه چیزی نوشته است و چه کسانی امضا کردهاند سِجل یعنی طومار این یک وقت منشور است یک وقت مَطوی است، وقتی مَطوی باشد نه نوشتهاش گُم میشود نه کسی میفهمد در آن چه چیزی نوشته است وقتی منشور باشد فقط نوشتهاش محفوظ است الآن سماوات منشور است باز است تمام این ستارهها که به منزلهی کلمات الهیاند، حروف الهیاند، نوشتههای الهیاند که (وَلَوْ أَنَّمَا فِی الْأَرْضِ مِن شَجَرَةٍ أَقْلاَمٌ وَالْبَحْرُ یَمُدُّهُ مِن بَعْدِهِ سَبْعَةُ أَبْحُرٍ) که بخشی از اینها در پایان سوره ی مبارکه ی «کهف» گذشت (لَنَفِدَ الْبَحْرُ قَبْلَ أَن تَنفَدَ کَلِمَاتُ رَبِّی) اینها همه کلمات الهیاند، کتاب الهیاند خب در این مکتوبات، در این فضایی که کلمات الهی منشور است این کلمات الآن منشور است و محفوظ ولی در هنگامی که میخواهد قیامت قیام کند بساط اینها برچیده میشود دیگر «لا ارض و لا سماء». خب، تا اینجا روشن است اما میفرماید ما این کلمات فراوانی که به نام ستارههاست، منظومهی شمسی است اینها در سِجلی است که ما جمع میکنیم آن سِجل کجاست آن چیست؟
(یَوْمَ نَطْوِی السَّماءَ کَطَیِّ السِّجِلِّ لِلْکُتُبِ) آن طوری که سِجل کلمات را جمع میکند درهم میپیچد ما آن طور موجودات آسمان را درهم میپیچیم پس اراده ی ما به منزلهی طومار است اینها همه در متن اراده ی ما هستند ما وقتی این اراده را جمع کردیم مثل اینکه این طومار را درهم پیچیدیم، اراده را باز کردیم مثل اینکه این طومار را باز کردیم اینها به اراده ی الهی متّکیاند گاهی میفرماید این پرندهها را چه کسی در فضا نگه میدارد (مَا یُمْسِکُهُنَّ إِلَّا الرَّحْمنُ) خدای سبحان اراده کرده است این مرغ سنگین در آسمان بماند خب بماند، چطور اجرام دیگر که سنگیناند بر اساس جاذبهی زمین جذب میشوند و این پرندهها از فاصلهی هزار متری یا کمتر و بیشتر یا هزار کیلومتر همین طور در پروازند فرمود: (مَا یُمْسِکُهُنَّ إِلَّا الرَّحْمنُ) خب پس اینها چون در مقام سوم بحثیم دیگر یعنی در افعال خدا که ارادهی فعلی خداست این ارادهی فعلی خدا به منزلهی بستر آن طومار است و الآن اینها در متنِ ارادهی الهی حضور دارند وقتی هم که اراده را باز کرد اینها منشورند وقتی اراده را جمع کرد اینها مطویاند فرمود خیلی برای ما مهم نیست گرچه نزد شما مهم است تاکنون که جریان منظومه ی شمسی و کُرات آسمانی کشف نشده همهاش فرمود: (فَلاَ أُقْسِمُ بِمَا تُبْصِرُونَ ٭ وَمَا لاَ تُبْصِرُونَ) با اختراع دهها تلسکوپ قوی باز خیلی از اینها زیر پوشش مجموعه ی (لاَ تُبْصِرُونَ) است یعنی هنوز علم بشر نتوانست اجرام سماوی را احصاء کند. بسیار خب، تازه بر فرض هم احصاء کند در سورهی مبارکهی «فصلت» و امثال «فصلت» فرمود اصل اینها یک مُشت دود بود (ثُمَّ اسْتَوَی إِلَی السَّماءِ وَهِیَ دُخَانٌ) ما این یک مشت دود را کردیم راه شیری هزارها ستاره درست کردیم، هزارها شمس و قمر درست کردیم خب اگر دخانِ خفهکننده از این دخانِ خفهکننده شمس و قمر میسازد دوباره بساطش را جمع میکند این طور نیست که اینها را دیگر از برلیان ساخته باشد که از پرنیان ساخته باشد که فرمود: (ثُمَّ اسْتَوَی إِلَی السَّماءِ وَهِیَ دُخَانٌ) بعد (فَقَضَاهُنَّ سَبْعَ سَمَاوَاتٍ) آن را به مصابیح تعبیر کردیم، راه شیری درست کردیم، صدها ستاره درست کردیم همین یک مُشت دود را خب بعد هم بساطش را جمع میکنیم این است که میفرماید شما اینها را نمیفهمید چه رسد به مسائل روح و مجرّدات روح (وَمَا أُوتِیتُم مِّنَ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِیلاً) آنجاها که دسترسیتان بسیار ضعیف است اینها که امر مادی است و با تجربههای بشری میشود این را شناخت که ماندید در آن (فَلاَ أُقْسِمُ بِمَا تُبْصِرُونَ ٭ وَمَا لاَ تُبْصِرُونَ) اما آن معنویات حساب دیگر است بنابراین الآن اینها در بستریاند به نام اراده ی حق این اراده صفتِ فعل است و صفت فعل عین مراد است نه عین مرید تغییرپذیر است تحوّلپذیر است و مانند آن، فرمود ما روزی که اراده کردیم بساط اینها را جمع بکنیم جمع میکنیم حالا اینها را که جمع کردیم چه کار میکنیم؟ دوباره نشرشان میدهیم دوباره اینها را باز میکنیم شما را دوباره زنده میکنیم برای اینکه به هدفتان برسید (یَوْمَ نَطْوِی السَّماءَ کَطَیِّ السِّجِلِّ لِلْکُتُبِ) خب سِجل طاوی است ما هم طاوی هستیم، سجل طی میکند ما هم طی میکنیم، سِجل مَطوی دارد ما هم مطوی داریم مطویّ سجل کلمات مکتوبه است مطوی ما این ستارهها و شمس و قمرند اینها کلمات ما هستند. سِجل بستر است اراده ی ما بستر است، سِجل طاوی است ما با اراده ی فعلی طاوی این مطویّاتیم (یَوْمَ نَطْوِی السَّماءَ کَطَیِّ السِّجِلِّ لِلْکُتُبِ) خب بعد چه کار میکنیم یعنی بساط شما را برمیچینیم که هدف آن است که ما این سماوات را بگسترانیم بعد درهم بپیچیم یا نه، درهم بپیچیم که دوباره بازسازی کنیم و نوسازی کنیم و همهتان را احیا کنیم و طوری دوباره شما را بیافرینیم و آسمان و زمینی خلق کنیم که از زوال مصون باشد فرمود ما این کار را کردیم زمینه است (کَمَا بَدَأْنَا أَوَّلَ خَلْقٍ نُعِیدُهُ) این (أَوَّلَ خَلْقٍ) ناظر به «أول ما خلق الله نوری» یا «نور نبیّنا» آن نیست بار اول شما را آفریدیم الآن هم شما را اعاده میکنیم برای ما بسیار سهل است کسی که با اراده کار میکند.
بیانات نورانی حضرت امیر است در نهجالبلاغه که فرمود او «فاعلٌ لا بالحرکة» اگر فاعلِ لا بالحرکه است خسته نمیشود چون در قرآن کریم فرمود: (أَفَعَیِینَا بِالْخَلْقِ الْأَوَّلِ) اگر کسی با حرکت دست و پا و ابزار بخواهد کار کند بالأخره خسته میشود اما اگر کسی با اراده خواست کار بکند دیگر خسته نمیشود که الآن شما در فضای ذهنتان یک قطره آب ایجاد کنید یک، اقیانوس کبیر هم تصوّر کنید دو، هر دو برای شما سهل است این طور نیست که حالا یکی آسان باشد یکی آسانتر یا یکی سخت باشد یکی سختتر با اینکه انسان بشر است فرمود: «فاعلٌ لا بالحرکة» نه اینکه کاری برای خدا آسان است کاری آسانتر، آسان و آسانتر فرض ندارد نسبت به فاعلی که با اراده کار میکند یک، و قدرتش هم نامتناهی است دو، لذا آن آیاتی که دارد جریان معاد برای خدا آسانتر از مبدأ است فوراً استدراک کرده فرمود این را ما برای فهم شما گفتیم وگرنه (لِلَّهِ الْمَثَلُ الْأَعْلَی) این سخن، سخن باطلی است که ما بگوییم یکی برای خدا آسان است یکی آسانتر اگر یک وقت گفتیم (وَهُوَ أَهْوَنُ عَلَیْهِ) فوراً گفتیم (وَلِلَّهِ الْمَثَلُ الْأَعْلَی) این برای اینکه شما بفهمید وگرنه اگر قدرت نامتناهی بود یک، با اراده کار کرد دو، فرقی ندارد که یک نَم را تصوّر کنی یا اقیانوس را، فرض ندارد نه اینکه آن مفروض محال است خود این فرض محال است. فرمود همان طوری که اوّلین بار خلق کردیم دوباره هم خلق میکنیم ما بنایمان بر این نیست که بساط اینها را برچینیم و عالم تمام بشود و بشود پوچ بنای ما بر نوسازی است این کهنهها را برمیداریم نو میآوریم نه اینکه بنایمان بر این باشد که بساط اینها را برچینیم (کَمَا بَدَأْنَا أَوَّلَ خَلْقٍ نُعِیدُهُ) همان را ما برمیگردانیم این (وَعْداً عَلَیْنَا) وعدهای است الهی و هرگز تخلّف نمیکنیم چون (إِنَّ اللّهَ لاَ یُخْلِفُ الْمِیعَادَ) و خدای مُخلِف وَعْد نیست، مُخلِف میعاد نیست، خُلف وعده قبیح است صدور قبیح از خدا محال است بعد هم به صورت جمله ی اسمیه با تأکید فرمود: (إِنَّا کُنَّا فَاعِلِینَ) ما یقیناً این کار را میکنیم.
جریان وعدهی الهی آیات فراوانی است که گاهی از قبض زمین سخن میگوید گاهی از طیّ آسمانها فرمود: (وَالْأَرْضُ جَمِیعاً قَبْضَتُهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ وَالْسَّمَاوَاتُ مَطْوِیَّاتٌ بِیَمِینِهِ) حالا ـ انشاءالله ـ اگر به آنجا رسیدیم شاید این نکته بازگو بشود که چرا درباره ی زمین سخن از قبض است و درباره ی آسمان سخن از طِی، در سورهی مبارکهی «زمر» آیهی67 این است فرمود: (وَمَا قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ وَالْأَرْضُ جَمِیعاً قَبْضَتُهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ) بعضی از مسائل است که از نظر معرفتی بین دنیا و آخرت فرق است بعضی از مسائل است که نه، نه تنها از نظر معرفتی و علمی بلکه از نظر عینی فرق است آنها که از نظر معرفتی و علمی فرق است اینکه فرمود: (وَالْأَمْرُ یَوْمَئِذٍ لِلَّهِ) خب ما آن روز میفهمیم تمام کارها تحت تدبیر خدا بود به دیگری نباید اِسناد داد مگر دیگری ابزار و وسایل کارند چه در دنیا چه در برزخ چه در قیامت «والأمر کله لله سبحانه و تعالی» منتها آن روز میفهمیم که (لاَ تَمْلِکُ نَفْسٌ لِنَفْسٍ شَیْئاً) آن روز میفهمیم «والملک یومئذ لله» آن روز میفهمیم (وَالْأَمْرُ یَوْمَئِذٍ لِلَّهِ) که مطالب این آیات ظرف ظهورش قیامت است نه ظرف حدوث، الآن هم هست برای خدای سبحان. بعضی از امور است که اصلاً ظرف حدوثش ظرف وجودش قیامت است مثل برچیدن مسئله ی زمین، قبض زمین، درهم پیچیدن آسمانها در آیه ی 67 سورهی مبارکه ی «زمر» فرمود: (وَالْأَرْضُ جَمِیعاً قَبْضَتُهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ وَالْسَّمَاوَاتُ مَطْوِیَّاتٌ بِیَمِینِهِ سُبْحَانَهُ وَتَعَالَی عَمَّا یُشْرِکُونَ) خدای سبحان نه یک دست دارد نه دو دست او منزّه از دست است منزّه از جارحه است اما اینکه گفته شد یَمین در روایات ما هم هست که «کلتا یدیه یمین» درباره ی وجود مبارک ابیابراهیم امام کاظم(سلام الله علیه) که یکی از مظاهر تامّه ی الهی است آنجا هم درباره ی حضرت کاظم(سلام الله علیه) آمده است که «کلتا یدیه یمین» هر دو دست وجود مبارک أبیابراهیم یمین است .
بخش سوم روایاتی که دربارهی مؤمن است که مؤمن «کلتا یدیه یمین» تازه مؤمنینِ متوسط آنها که اصحاب یمیناند دست راستشان راست است دست چپشان هم راست برای اینکه اینها با دست چپ و راست با هر دو طرف کار یُمن و برکت و میمون انجام میدهند اما آنها که منافقاند و یا کافرند و امثال ذلک دست چپشان چپ است دست راستشان هم چپ اینها اصحاب مشئمهاند هر دو دستشان چپ است این طور نیست که یک دستشان یُمن داشته باشد یک دستشان نداشته باشد که و اگر یسار را یسار گفتند نه یعنی چپ برای اینکه تبرّکی است که یُسر و برکت این کار انجام میگیرد لذا شما میبینید در هنگام غَسْل دست راست، شستن دست راست در هنگام وضو مؤمن در هنگام وضو در هنگام شستن دست راست عرض میکند خدایا! نامه ی من را در دست راست من قرار بده و بهشت را در یسار من «والخُلد فی یساری» نه یعنی چپ, یعنی با یُسر و برکت به من عطا بکن.
سرّ نامگذاری دست چپ به یسار برای آن است که خدای سبحان این دست را برای یُسر و تَیسیر و آسان کردنِ کار یمین انجام داده است چون مؤمن «کِلتا یدیه یمین» اگر کسی واقعاً اصحاب میمنه شد این طور است. به هر تقدیر اول درباره ی خدای سبحان که مقام فعل اوست بازگو شده «کلتا یدی ربّی یمین» درباره ی حضرت ابیابراهیم هم که آمده درباره ی ائمه دیگر هم یقیناً هست ولی حالا ما آنکه در ذهنمان هست درباره ی وجود مبارک امام کاظم(سلام الله علیه) است و درباره ی مؤمنین هم هست مؤمن «کلتا یدیه یمین» خب.
خب, اگر بنا بود استفاده بکنند دیگر بشر مجبور بود مطیع باشد این قدرت را قبل از این عالَم استفاده کردند یک, بعد از این عالم استفاده میکنند دو, در این عالم هنگام ضرورت یعنی معجزه استفاده میکردند سه, اگر آن قدرت محلّ استفاده قرار میگرفت بشر مجبور بود در اطاعت, این بیان نورانی پیغمبر(علیه و علی آله آلاف التحیّة والثناء) که فرمود: «إنّما أقضی بینکم بالبیّنات والأیمان» همین است اگر اینها بنا بود برابر علم غیب عمل بکنند که همه از ترس از گناه فاصله میگرفتند دیگر میشود مجبور فرمودند ما در دنیا برابر آن قدرتِ غیبی و علمِ غیبی و مانند آن عمل نمیکنیم این را وجود مبارک پیغمبر فرمود دیگر با اینکه عَرض اعمال هست با اینکه هر علمی انجام بدهیم (قُلِ اعْمَلُوا فَسَیَرَی اللّهُ عَمَلَکُمْ وَرَسُولُهُ وَالْمُؤْمِنُونَ) هر کاری انجام بدهیم حضرت میبیند ولی بنا بر این نیست که آنها با علمِ غیب محکمه را اداره کنند, با علم غیب جامعه را اداره کنند اگر آن بود بشر میشد مجبور دیگر. خب, بنابراین فرمود: (وَالْسَّمَاوَاتُ مَطْوِیَّاتٌ بِیَمِینِهِ سُبْحَانَهُ وَتَعَالَی عَمَّا یُشْرِکُونَ) این در سورهی مبارکهی «زمر» هست او منزّه از هر نقص است, مبرّای از هر عیب است, شریک ندارد و مانند آن, پس بنابراین صحنهی زمین در قبضهی اوست, صحنه ی سماوات مَطوی اوست کلّ این صحنه برای بازسازی تغییر و تبدیلپذیرند که در سورهی مبارکهی «ابراهیم» بحثش گذشت فرمود: (یَوْمَ تُبَدُّلُ الْأَرْضُ غَیْرَ الْأَرْضِ وَالسَّماوَاتُ) یعنی «تبدلّ السماوات غیر السماوات» این صحنه عوض میشود, صحنهی زمین عوض میشود, صحنه ی آسمان عوض میشود و دوباره بشر به حالت اوّلیاش برمیگردد یعنی خلقتی که داشت نه به آن حالت اوّلی که معدوم بود (هَلْ أَتَی عَلَی الْإِنسَانِ حِینٌ مِنَ الدَّهْرِ) که (لَمْ یَکُن شَیْئاً مَذْکُوراً) به آنجا برنمیگردد چون آنجا دیگر معاد نیست معادِ مصطلح نیست که بهشت و جهنم را به همراه داشته باشد هر کسی در برابر اعمالش مسئول باشد معاد به طرف الله است با حیث وجود مناسب آنجا نه اینکه به مخزن الهی برمیگردد که دیگر سخن از جزا نباشد, کیفر نباشد و امثال ذلک نباشد. خب, همان طوری که بار اول خدای سبحان آفرید برای بارهای بعدی هم میآفریند بدون اینکه هیچ نقصی دربارهی ذات اقدس الهی داشته باشد.
سورهی مبارکهی «روم» آیهی 25 به بعد بخشی از این آیات اینچنین ذکر میکند میفرماید: (وَمِنْ آیَاتِهِ أَن تَقُومَ السَّماءُ وَالْأَرْضُ بِأَمْرِهِ ثُمَّ إِذَا دَعَاکُمْ دَعْوَةً مِنَ الْأَرْضِ إِذَا أَنتُمْ تَخْرُجُونَ) وقتی شما را خواند از زمین بیرون میآیید (وَلَهُ مَن فِی السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ کُلٌّ لَّهُ قَانِتُونَ ٭ وَهُوَ الَّذِی یَبْدَأُ الْخَلْقَ ثُمَّ یُعِیدُهُ وَهُوَ أَهْوَنُ عَلَیْهِ وَلَهُ الْمَثَلُ الْأَعْلَی) فرمود بدأ پیدایش, آغاز خلقت به دستور خدای سبحان است بعد از مرگ دوباره اینها را احیا میکند بعد فرمود این دوباره احیا کردن نسبت به خدای سبحان آسانتر است (وَهُوَ أَهْوَنُ عَلَیْهِ) فوراً استدراک کرد فرمود این برای فهمِ شما ما گفتیم که شما زودتر باور کنید وگرنه (وَلَهُ الْمَثَلُ الْأَعْلَی) وصفِ اعلا برای اوست او منزّه از آن است که یک کار برای او آسان باشد یک کار برای او آسانتر, اگر قدرت نامتناهی است و اگر با اراده کار میکند فرض ندارد که یکی آسان باشد یکی آسانتر چون دوتا کار را خدای سبحان در بحثهای قبل هم داشتیم در قرآن کریم ذکر میکند که یکی آسانترین کارهای عالم است و یکی هم دشوارترین کارهای عالم هر دو را میفرماید برای خدا آسان است آنکه آسانترین کار عالَم است قبضِ سایه است الآن ما که داریم راه میرویم این سایه به تبع ما دارد راه میآید باری روی دوش ما نیست گاهی سایه ما کم میشود گاهی زیاد میشود گاهی از بین میرود گاهی ممتد پیدا میکند همراه ما دارد میآید ما باری روی دوش ما نیست اگر سایه را کم کردیم, اضافه کردیم, نفع کردیم چیزی بر رنج ما افزوده نمیشود این برای سایه, قبض سایه فرمود: (أَلَمْ تَرَ إِلَی رَبِّکَ کَیْفَ مَدَّ الظِّلَّ) و این (ثُمَّ جَعَلْنَا الشَّمْسَ عَلَیْهِ دَلِیلاً ٭ ثُمَّ قَبَضْنَاهُ إِلَیْنَا قَبْضاً یَسِیراً) که اگر (یَسِیراً) در برابر «أسیراً» باشد نه (یَسِیراً) یعنی تدریجاً, ما این سایه را به آسانی جمع میکنیم.
دربارهی حشر اکبر فرمود: (ذلِکَ حَشْرٌ عَلَیْنَا یَسِیرٌ) خب از حشر یعنی نوسازی کلّ جهان دشوارتر چیزی نیست یعنی کلّ عالم را به هم بزند بعد کلّ عالم را بسازد دیگر از این سنگینتر فرضی ندارد که فرمود: (ذلِکَ حَشْرٌ عَلَیْنَا یَسِیرٌ) خب, از جمع سایه آسانتر فرضی ندارد و از دشواری جمع کردن بساط عالَم و بازسازی مجدّد کلّ جهان هم فرض ندارد فرمود هر دو نزد ما آسان است لذا در این بخش که فرمود معاد آسانتر از مبدأ است فرمود: (وَلَهُ الْمَثَلُ الْأَعْلَی) مبادا خیال کنید این برای آن است که واقعاً بعضی از کارها آسان است بعضی از کارها آسانتر برای اینکه شما زودتر تصدیق کنید شما که میگویید (ءَإِذَا مِتْنَا وَکُنَّا تُرَاباً وَعِظَاماً ءَإِنَّا لَمَبْعُوثُونَ) شما که میگویید (مَن یُحْیِی الْعِظَامَ وَهِیَ رَمِیمٌ) شما زودتر تصدیق کنید (قُلْ یُحْیِیهَا الَّذِی أَنشَأَهَا أَوَّلَ مَرَّةٍ) خب آنکه هیچ نبود به این صورت در آورد الآن که همه چیزش موجود است روح که از بین نرفته بدنش هم که متفرّق شد شما برای چه نگرانید لذا فرمود: (وَلَهُ الْمَثَلُ الْأَعْلَی فِی السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ).
بله ممکن است همان طوری که ما الآن جزء هشتمین عالمیم در آن روایاتی که مرحوم صدوق(رضوان الله علیه) نقل کرده و آدمی که ما فرزندان آن آدمیم هزارمین آدمی است که او را هم باز مرحوم صدوق از وجود مبارک حضرت نقل کرده نه حساب یک میلیارد و صد میلیارد و هزار میلیارد سال میتواند رقم بزند نه حرفهای ناسخالتواریخ اگر آمدند که دایناسوری پیدا شده که ما هزار میلیارد سال قبل مثلاً زمین این طور بوده ما هیچ دلیل نداریم بر نفی او کاملاً هم قبول میکنیم اگر علمی باشد نه فرضیه اینکه مرحوم صدوق(رضوان الله علیه) نقل کرده در باب ألف فرمود هزار آدم گذشت شما فرزندان آخرین آدمید که هزارمین آدم است خب بعد هم خدای سبحان دوباره بساط را خلق میکند ما که رفتیم یک عدّه ی دیگر میآورد دیگر, بنابراین اینچنین نیست که حالا عمر عالم محدود باشد سماوات و الأرض محدود باشد ما در این مجموعه ی فعلی هستیم قبل از ما هم آدم بود, آدم بود, انبیایی بودند, اولیایی بودند بعد از ما هم خواهند آمد دیگر روشن نیست که فیض خدا قطع بشود که ولی ما در این مجموعه که هستیم داریم میرویم به جایی ممکن است به جایی برسیم که همه ی گذشتهها را آنجا ببینیم آنجا جای جمع است دیگر نه تنها آنکه در سورهی مبارکهی «واقعه» آمده (إِنَّ الْأَوَّلِینَ وَالآخِرِینَ ٭ لَمَجْمُوعُونَ إِلَی مِیقَاتِ یَوْمٍ مَعْلُومٍ) معلوم نیست که فقط اوّلین و آخرین فرزندان این آدم باشد که ممکن است که اولین و آخرین آنچه در جهان گذشته است همه در یک صحنه جمع بشوند آن صحنه که دیگر صحنه ی ابدیّت است و صحنه ی «لا یتناهی» است جا هم دارد مزاحمتی هم در کار نیست ممکن است آن را در بربگیرد ولی ما مسئول نشئه ی خودمانیم.
آن هم همین طور دیگر برای اینکه آن روح مطهّرش برای اوّلی و آخری میتواند حجّت باشد اگر کسی صادر اول شد این طور است دیگر حالا بدنِ عنصری آن حضرت نصیب ما شد و فیض ما شد و اگر موجودی صادر اول شد بدأ و ختم را در برمیگیرد دیگر.
خب, در سوره ی مبارکه ی «روم» فرمود: (وَهُوَ الَّذِی یَبْدَأُ الْخَلْقَ ثُمَّ یُعِیدُهُ وَهُوَ أَهْوَنُ عَلَیْهِ) اما (وَلَهُ الْمَثَلُ الْأَعْلَی) وصف اعلا برای اوست مبادا خیال کنید این به پا کردن قیامت برای او آسانتر است (فِی السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ) بعد حالا در بعدش در آیه ی 28 همان سوره ی «روم» دارد که (ضَرَبَ لَکُم مَثَلاً مِنْ أَنفُسِکُمْ هَل لَکُم مِن مَا مَلَکَتْ أَیْمَانُکُم) در بحثهای قبل هم داشتیم که در قرآن هیچ مطلبی نیست که افراد ساده نفهمند هر مطلبی که در قرآن کریم هست تمام مردم عالَم میتوانند آن را بفهمند با اینکه در قرآن آیاتی است که حکما واقعاً در آن ماندند همان مطلبی که حکما در آن ماندند آن را قرآن کریم در سورهای دیگر در آیهای دیگر به صورت قصّه به صورت مَثل رقیق میکند, رقیق میکند, رقیق میکند پایین میآورد تا در دسترس فهم توده ی مردم قرار بگیرد این مَثل, مثل زدنها برای همین است آن مُمثّل که معقول است آنقدر آن را پایین میآورد تا در دسترس مَثل خاصیّتش همین است دیگر در دسترس فهم مخاطب قرار بگیرد مسئله ی معاد این طور است, مسئله ی روح این طور است, وحی و نبوّت این طور است, بطلان شریک این طور است و مانند آن خب.فعلاً یعنی آنچه هست اما غیر متناهی لا یَقَف فیه است دیگر مثل ابدیّتِ بهشت, ابدیّت بهشت نامتناهی است منتها نامتناهی لا یَقف فیه یعنی به جایی نمیرسیم که بگویند ایست. بنابراین اگر ذات اقدس الهی ارادهاش نامتناهی است کارِ نامتناهی کم و زیاد برنمیدارد تفاوت برنمیدارد خب.
صحنهی قیامت با این طلیعه شروع میشود که در سورهی مبارکهی «فصلت» هست که جلوی این افراد مرعوب را بگیرید که مبادا شمس و قمر برای شما گیرایی داشته باشد یک مُشت دود بود بعد هم بساطش را دود میکنیم اینچنین نیست خیلیها که مثلاً گرفتار طبیعتاند و مانند آن بساطشان را جمع کرد. بعد فرمود ما در طلیعه ی آن کار ظهور وجود مبارک حضرت ولیّ عصر(ارواحنا فداه) را مژده دادند فرمود قبل از اینکه قیامت قیام بکند ما در همین دنیا هم بساط ظالمین را جمع میکنیم یک چند روزی به اینها نوبت دادیم بعد این طور نیست که عالم حساب و کتابی نداشته باشد در هر مقطع تاریخی آن دقیقه ی نود (وَالْعَاقِبَةُ لِلْمُتَّقِینَ) است این طور نیست که (وَالْعَاقِبَةُ لِلْمُتَّقِینَ) یعنی عالم هرج و مرج باشد فقط در قیامت (وَالْعَاقِبَةُ لِلْمُتَّقِینَ) در هر مقطع تاریخی که این برنامه بخواهد به دقیقه ی نود برسد معلوم میشود حق با چه کسی است این اصل کلی است اینچنین نیست که روشن نشود آنقدر بیّنات الهی شفاف و روشن است که در هر مقطعی بالأخره حق را روشن میکند و این قدرت غیبی حق است فرمود در جریان دنیا هم همین طور است در جریان دنیا خب این فراعنه مصر نظیر نمارده این نمرود را هم گفتند مثل فرعون لقب پادشاه آن منطقه بود که وجود مبارک حضرت ابراهیم مبتلا بود قسمت شامات آنها میگفتند نمرود برای مصر را میگفتند فرعون وجود مبارک حضرت ابراهیم با نمرود روبهرو بود وجود مبارک حضرت موسی با فرعون بدون هیچ وسیله ی مادّی این بنیاسرائیل با دست خالی پیروز شدند فرمود این یک اصل کلی است این طور نیست که حالا ما به خیلیها میدان بدهیم آنها که «اکثر فیه الفساد» آنها که طغیان کردند ما بساط اینها را جمع کردیم (فَنَبَذْنَاهُمْ فِی الْیَمِّ), (فَغَشِیَهُم مِنَ الْیَمِّ مَا غَشِیَهُمْ) اینها را ریختیم در دریا در جریان مصر فرعون گفت (أَلَیْسَ لِی مُلْکُ مِصْرَ وَهذِهِ الْأَنْهَارُ تَجْرِی مِن تَحْتِی) فرمود ما این را جمع کردیم خبرش کردیم فرمود در جریان وجود مبارک حضرت ولیّ عصر(سلام الله علیه) هم همین طور است ما که نوشتیم ما برنامهریزی کردیم (وَلَقَدْ کَتَبْنَا فِی الزَّبُورِ مِن بَعْدِ الذِّکْرِ) حالا گفتند «ذکر» تورات موسای کلیم است یک, گفتند «ذکر» جنس است منظور جمیع صحف الهی و کتب آسمانی است دو, چه عهد ذهنی باشد که به تورات برگردد نزد بعضیها چه جنس باشد که مطلق کتاب باشد جزء حرفهایی است که (مُصَدِّقاً لِمَا بَیْنَ یَدَیْهِ) است جزء شریعت و منهاج نیست که (لِکُلٍّ جَعَلْنَا مِنْکُمْ شِرْعَةً وَمِنْهَاجاً) این جزء محدوده ی (مُصَدِّقاً لِمَا بَیْنَ یَدَیْهِ) است قبلاً هم ملاحظه فرمودید در محدودهای سخن از آن است که قبلی که آمده بشارت میدهد نسبت به بعدی, بعدی که آمدی میگوید هر چه که قبلی گفته درست است اما آنجا که (لِکُلٍّ جَعَلْنَا مِنْکُمْ شِرْعَةً وَمِنْهَاجاً) آن مسائل فرعی و جزئی فقهی است که سخن از ناسخ و منسوخ است که شما چند رکعت نماز بخوانید آنها چند رکعت نماز بخوانند شما چه موقع روزه بگیرید آنها چه موقع روزه بگیرید اینها فرق میکند اما خطوط کلی جهانبینی و وحی و نبوّت و توحید و امامت و (وَالْعَاقِبَةُ لِلْمُتَّقِینَ) بودن اینها که به شریعت و منهاج برنمیگردد اینها به اصول برمیگردد فرمود ما در تورات گفتیم در زبور گفتیم در کتابهای انبیا گفتیم بالأخره زمین صاحبی دارد (وَلَقَدْ کَتَبْنَا فِی الزَّبُورِ مِن بَعْدِ الذِّکْرِ) این اصل کلی را که چه؟ (أَنَّ الْأَرْضَ یَرِثُهَا عِبَادِیَ الصَّالِحُونَ) در سورهی مبارکهی «قصص» هم گذشت (وَنُرِیدُ أَن نَّمُنَّ عَلَی الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الْأَرْضِ وَنَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَنَجْعَلَهُمُ الْوَارِثِینَ) این (نُرِیدُ) را به صورت فعل متکلّم معالغیر با فعل مضارع یاد کرده که مفید استمرار است یعنی ما همیشه این کار را میکنیم یک چند صباحی به یک عدّه مهلت میدهیم بعد بساط آنها را جمع میکنیم.
سورهی «اعراف» آیهی 137 به این صورت است (وَأَوْرَثْنَا الْقَوْمَ الَّذِینَ کَانُوا یُسْتَضْعَفُونَ) سالیان متمادی اینها مستضعف بودند یعنی مستضعف فی الأرض بودند آنجا که دارد (وَنُرِیدُ أَن نَّمُنَّ عَلَی الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الْأَرْضِ) گفتند اینجا مفهوم دارد برای اینکه اینها جزء عظیمهای سماوات و ملکوت بودند منتها فی الأرض مستضعف بودند نظیر آن روایت نورانی که مرحوم کلینی نقل کرد که اگر کسی برای رضای خدا عالِم بشود, برای رضای خدا به علمش عمل بکند, برای رضای خدا علمِ آموخته را به دیگری منتقل کند «مَن تعلّم العلم و عَمل به و علّمه لله» این «لله» به عنوان مفعول واسطه به نحو تنازع به هر سه میخورد یعنی «أ تعلّم لله, عَمِل لله, علّم لله, دُعی فی ملکوت السماوات عظیما» این میشود آیت الله عظما بقیه دیگر حرف است فرمود میخواهی آیت الله عظما بشوی برای رضای خدا درس بخوان, برای رضای خدا عمل بکن, برای رضای خدا به مستمعینت در مسجد برسان آیت الله عظمای نزد فرشتگانی این است که ارزش دارد بقیه دیگر بقیه است فرمود: (کَانُوا یُسْتَضْعَفُونَ) سالیان متمادی اینها مستضعف بودند ما چه کار کردیم (وَأَوْرَثْنَا الْقَوْمَ الَّذِینَ کَانُوا یُسْتَضْعَفُونَ) چه کار کردیم چه به آنها ارث دادیم آنها از ما ارث بردند چه چیزی را؟ (مَشَارِقَ الْأَرْضِ وَمَغَارِبَهَا) حالا مشرق و مغرب کلّ زمین این درباره ی وقایع گوناگون تاریخ است یا مشارق و مغارب همان منطقه ی خاورمیانه یا بخش از خاصّی از مصر اگر مربوط به خصوص بنیاسرائیل باشد (وَتَمَّتْ کَلِمَتُ رَبِّکَ الْحُسْنَی عَلَی بَنِی إِسْرَائِیلَ بِمَا صَبَرُوا وَدَمَّرْنَا مَا کَانَ یَصْنَعُ فِرْعَوْنُ وَقَوْمُهُ وَمَا کَانُوا یَعْرِشُونَ) آنها را تَدمیر کردیم به هلاکت رساندیم بنابراین (وَالْعَاقِبَةُ لِلْمُتَّقِینَ) معنایش این نیست که در پایان جمعبندی که بخواهیم بکنیم در قیامت (وَالْعَاقِبَةُ لِلْمُتَّقِینَ) عالم دنیا هم حسابی دارد, نظمی دارد, کتابی دارد در هر مقطع تاریخی پایانش به سود مردان باتقواست در اینجا هم فرمود برای امّت اسلامی ما این را رقم زدیم (وَلَقَدْ کَتَبْنَا فِی الزَّبُورِ مِن بَعْدِ الذِّکْرِ أَنَّ الْأَرْضَ یَرِثُهَا عِبَادِیَ الصَّالِحُونَ) وجود مبارک حضرت روایات فراوانی از ائمه(علیهم السلام) به مناسبتهای فراوانی در ذیل آیات آمده در سورهی مبارکهی «حدید» که (اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ یُحْیِی الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا) گفتند این زمین مُرده است زمینی که عدلِ مَهدوی در آن نیست مُرده است فرمود ما این زمین را زنده میکنیم فرمود: (اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ یُحْیِی الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا) یعنی به ظهور حضرت (أَشْرَقَتِ الْأَرْضُ بِنُورِ رَبِّهَا) آنها روایت است یکی دوتا و دهتا نیست البته معنایش تطبیقِ مصداقی است نه تفسیرِ مفهومی که منحصر باشد تطبیقِ مصداقیاش این است که بارزترین مصداق با ظهور حضرت زمین روشن میشود با عدل و داد مردم روشن میشود با علم و عمل اینجا هم فرمود ما نوشتیم و تنظیم کردیم و این کار شدنی است که زمین را وجود مبارک حضرت از ما ارث میبرد نه از دیگری (أَنَّ الْأَرْضَ یَرِثُهَا عِبَادِیَ الصَّالِحُونَ) و این نوشتهی ماست یعنی تنها اینچنین نیست که ما به شما بگوییم در قرآن بگوییم این طور نیست در تورات همین حرف بود در زبور همین حرف بود.
مطلب آن است آنچه دربارهی بنیاسرائیل آمده پایان آن مقطع تاریخ بود درباره ی امّت اسلامی هم پایان این مقطع وجود مبارک حضرت است وقتی حضرت ظهور کرد اشراطالقیامه ظهور میکند اینکه میگویند مگر من کَف دست بو کردم, کَف دست بو کردم شما روایات ظهور حضرت را ملاحظه کنید آن وقت مؤمن به جایی میرسد که اگر بخواهد فلانجا چه خبر است کَف دستش را بو میکند میفهمد این کف دست بو کردم, کف دست بو کردم از این روایات گرفته شده مؤمن به جایی میرسد که دست او خبر میدهد که چه خبر است با بو کردن خب اگر (إِنِّی لَأَجِدُ رِیحَ یُوسُفَ لَوْلاَ أَن تُفَنِّدُونِ) نمونهای بود برای وجود مبارک یعقوب برای مؤمنین هم در عصر ظهور حضرت هست این دست بو کردم این روایاتش را ملاحظه بفرمایید که چندتاست و چه موقع مؤمن به جایی میرسد که کف دستش را بو کند از علم غیب باخبر است خب حالا این منحصر نیست رواجش آن وقت است اگر رواجش آن وقت بود الآن هم الیوم هم اگر کسی با آن حضرت رابطه داشته باشد حالا ممکن است به این حدّ بالا نرسد ولی طلیعه ی این بحث در آن هست دیگر اگر کسی ارتباطی پیدا کرد آن وقت محبوب خودش را میشناسد چیزی که از دستش افتاد نگران نیست چون میبیند صدها برابر آنجا هست داریم میرویم آنجا دیگر تمام رنج ما این است که به چیزی دل بستیم که هیچ ارتباطی به ما ندارد ما را هم سرگردان میکند, اگر از خدای سبحان بخواهیم که محبوبی به ما بدهد که ما به آن سَمت گرایش داشته باشیم به تعبیر لطیف جناب عطار این از تعبیرات لطیف عطار است در منطقالطیر که فراز و فرود این عالم برای ما بیاثر است برای اینکه ما به چیزی دل بستیم که از بین رفتنی نیست.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
(یَوْمَ نَطْوِی السَّماءَ کَطَیِّ السِّجِلِّ لِلْکُتُبِ کَمَا بَدَأْنَا أَوَّلَ خَلْقٍ نُعِیدُهُ وَعْداً عَلَیْنَا إِنَّا کُنَّا فَاعِلِینَ (104) وَلَقَدْ کَتَبْنَا فِی الزَّبُورِ مِن بَعْدِ الذِّکْرِ أَنَّ الْأَرْضَ یَرِثُهَا عِبَادِیَ الصَّالِحُونَ (105) إِنَّ فِی هذَا لَبَلاَغاً لِقَوْمٍ عَابِدِینَ (106) وَمَا أَرْسَلْنَاکَ إِلَّا رَحْمَةً لِلْعَالَمِینَ (107) قُلْ إِنَّمَا یُوحَی إِلَیَّ أَنَّمَا إِلهُکُمْ إِلهٌ وَاحِدٌ فَهَلْ أَنتُم مُسْلِمُونَ (108)
مطلب اول این بود که دوزخیان همان طوری که کورند برابر آیهی سورهی مبارکهی «طه» کَر هم هستند هم (نَحْشُرُهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ أَعْمَی) حق است هم (وَهُمْ فِیهَا لاَ یَسْمَعُونَ).
مطلب دوم این بود که معنای کوری و کَریِ آخرت با کوری و کَری دنیا فرق میکند در دنیا اگر کسی کور است نه مناظر زیبا را میبیند نه مناظر زشت را و اگر کَر است نه حرفِ تلخ را میشنود نه حرف شیرین را ولی دوزخیان که کورند و کَر حرفهای شیرین را و مناظر خوب را نمیبینند حرفهای تلخ و مناظر زشت را میبینند نظیر آنچه در دنیا گذراندند پس (وَهُمْ فِیهَا لاَ یَسْمَعُونَ) یعنی اینها صُمّاند (صُمٌّ بُکْمٌ عُمْیٌ فَهُمْ لاَ یَرْجِعُونَ) ناظر به این است.
مطلب دوم هم این بود که وقتی قیامت میخواهد قیام بکند این در کنار تاریخ هجری یا میلادی نمیگنجد که ما بگوییم در فلان سال تاریخ هجری شمسی یا قمری یا فلان تاریخ میلادی قیامت قیام میکند زیرا وقتی قیامت قیام میکند که زمان و زمین وضعش دگرگون میشود اگر زمین برچیده شد شمس و قمر برچیده شد زمین نیست تا به دور خودش بگردد شب و روز تولید کند یا به دور شمس بگردد سال و ماه تولید کند اگر (یَوْمَ تُبَدُّلُ الْأَرْضُ غَیْرَ الْأَرْضِ) شد, اگر (وَالْسَّمَاوَاتُ مَطْوِیَّاتٌ بِیَمِینِهِ) شد, اگر (وَالْأَرْضُ جَمِیعاً قَبْضَتُهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ) شد دیگر جریان قیامت در ردیف حوادثی نیست که بگوییم فلان سال هجری یا فلان سال میلادی قیامت قیام میکند.
مطلب سوم آن است که وقتی زمینِ دنیا تبدیل شد به زمینِ آخرت, سماوات دنیا تبدیل شد به سماوات آخرت برای خودش حالا یک مدّت کوتاهمدت, میانمدت, درازمدت خلود مدّتی در جهنم هستند بعد بیرون میآیند اگر موحّد باشند اینها معنای خاصّ خودش را دارد که مناسب با آسمان و زمین آخرت باشد. مطلب بعدی آن است که در جریان ذکر گفته شد تمام کتابهای آسمانی ذکر است (وَلَقَدْ کَتَبْنَا فِی الزَّبُورِ مِن بَعْدِ الذِّکْرِ) یعنی ما در همهی کتابهای قبلی نوشتیم در زبور هم تنظیم کردیم که زمین را بندگان صالح ارث میبرند اگر ارض جنس بود و عهدِ ذهنی و ذکری و امثال ذلک نبود و به زمینِ دنیا معهود نشد این جامع ارضین است چه زمین دنیا چه زمین آخرت این را مردان صالح ارث میبرند, اگر قرینهای بر اختصاص بود بالأخره اینها میشوند مثبتین چون بهشتیها وقتی وارد بهشت شدند میگویند خدایی را شکر میکنیم که (أَوْرَثَنَا الْأَرْضَ نَتَبَوَّأُ مِنَ الْجَنَّةِ حَیْثُ نَشَاءُ), «نَتبوّء مِن الجَنّة حیث نشاء» خدا را شکر میکنیم که زمین را در اختیار ما قرار داد یعنی زمینِ بهشت را هر جای این زمین بخواهیم مسکن انتخاب بکنیم میتوانیم یعنی زمینِ بهشت و اگر جنس بود که خب هر دو را شامل میشود.
غرض آن است که اگر دلیل دیگری داشتیم که بگوید زمینِ آخرت را هم مردان صالح ارث میبرند و مردان طالح سهمی از ارث زمین آخرت ندارند با این (أَنَّ الْأَرْضَ یَرِثُهَا عِبَادِیَ الصَّالِحُونَ) منافاتی ندارد اگر جنس بود که هر دو را شامل میشود و اگر ذهنی و ذکری بود و مانند آن اینها میشوند مثبتین هم زمینِ دنیا را بندگان صالح ارث میبرند هم زمینِ آخرت را بندگان صالح ارث میبرند بهشت را هم ارث میبرند. خب, فرمود ما گفتیم (أَنَّ الْأَرْضَ یَرِثُهَا عِبَادِیَ الصَّالِحُونَ) این جامع میتواند باشد آن وقت هم زمینِ دنیا را آیه مخصوصی دارد که مربوط به زمین دنیاست هم زمین آخرت آیه ی مخصوص دارد زمینِ دنیا در سورهی مبارکهی «مؤمنون» به این صورت آمده است که مردان با ایمان زمینِ دنیا را ارث میبرند و حکومت زمین دنیا نصیب آنها میشود سورهی مبارکهی «نور» آیهی 55 به این صورت است (وَعَدَ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنکُمْ وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَیَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِی الْأَرْضِ) این با لام و با نون تأکید وعده ی الهی را تثبیت میکند ذات اقدس الهی وعده داده است که زمین را در اختیار مردان صالح قرار بدهد که اینها بشوند خلیفه ی زمین (وَعَدَ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنکُمْ وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَیَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِی الْأَرْضِ کَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِینَ مِن قَبْلِهِمْ وَلَیُمَکِّنَنَّ لَهُمْ دِینَهُمُ الَّذِی ارْتَضَی لَهُمْ وَلَیُبَدِّلَنَّهُم مِّن بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْناً یَعْبُدُونَنِی لاَ یُشْرِکُونَ بِی شَیْئاً) خدا وعده داد که مردان صالح را حاکم روی زمین بکند امنیت برای آنها فراهم بکند خوف را از آنها دور بکند و این مردان الهی کسانیاند که عبادتشان خالص است گاهی در قرآن کریم میفرماید کلّ دین واصِب یعنی تمام که ناظر به کمیّت است.
دینِ واصب یعنی همهی دین برای خداست گاهی ناظر به کیفیت است که دینِ خالص برای خداست که مشوب به ریا نیست خب کلّ دین یک, خالصِ دین دو, اینها برای خداست و خدا غیر از این را نمیپذیرد. گاهی به تعبیر لطیف این دو مطلب را کنار هم ذکر میکند بدون واو میفرماید: (یَعْبُدُونَنِی لاَ یُشْرِکُونَ بِی شَیْئاً) این دوتا فعل را شما میبینید وقتی به ادیب بخواهید بدهید این میماند که این چه ادبیاتی است بالأخره (لاَ یُشْرِکُونَ) یک جملهی فعلیه است, (یَعْبُدُونَنِی) یک جملهی فعلیه است بالأخره باید عطف بشود ولی عطف نشده ولی وقتی به مفسّر قرآن میدهید میگوید اینجا جای واو نیست برای اینکه (لاَ یُشْرِکُونَ) ناظر به آن خلوص دین است گاهی میفرماید: (أَلاَ لِلَّهِ الدِّینُ الْخَالِصُ) گاهی میفرماید عبادتِ محض این عبادت محض را اگر با واو عاطفه ذکر میفرمود آن معنا را نمیرساند اگر میفرمود «یعبدوننی و لا یشرکون بی» معلوم میشود که بالأخره معطوف غیر از معطوفعلیه است اما برای اینکه ثابت کند عبادت غیر از عدمِ شرک چیز دیگر نیست عدمِ شرک غیر از عبادت چیز دیگر نیست حتماً باید واو نباشد اینجا هم واو نیاورده فرمود: (یَعْبُدُونَنِی لاَ یُشْرِکُونَ بِی شَیْئاً) بعضی از ادعیه هم همین طور است.
مردان الهی وقتی حاکم زمین شدند یک عبادت خالصهای را ترویج میکنند (لَیَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِی الْأَرْضِ کَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِینَ مِن قَبْلِهِمْ وَلَیُمَکِّنَنَّ لَهُمْ دِینَهُمُ الَّذِی ارْتَضَی لَهُمْ), (دِینَهُمُ الَّذِی ارْتَضَی لَهُمْ) همان است که در اوایل سورهی مبارکهی «مائده» بیان کرده که (الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ) یک, (وَأَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی) دو, (وَرَضِیتُ لَکُمُ الْإِسْلاَمَ دِیناً) سه, دینِ خداپسند همین دینی است که با ولایت همراه است خب این دین (رَضِیتُ لَکُمُ) است این دین را خدا میپسندد فرمود آن دینی که مرتضای اینهاست, مرضیّ اینهاست, کنارش قرآن و عترت است این را خدا به اینها عطا میکند اینها متمکّناند که این دین را اجرا کنند (وَلَیُبَدِّلَنَّهُم مِّن بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْناً یَعْبُدُونَنِی لاَ یُشْرِکُونَ بِی شَیْئاً وَمَن کَفَرَ بَعْدَ ذلِکَ فَأُولئِکَ هُمُ الْفَاسِقُونَ).
پرسش: شهدای کربلا غیر شهدا فرمود عین شما پیدا نخواهد شد؟
پاسخ: آن نِسبی است یعنی چه اینکه تا حالا در طیّ این هزار و خردهای پیدا نشد دیگر بالأخره یازده امام(سلام الله علیهم اجمعین) با تلخی جهان را گذراندند در زمان وجود مبارک حضرت البته میآید, اما این صادق است برای اینکه بیش از هزار سال گذشت و پیدا نشد بعد از هزار سال همان شیعیان آن حضرت پیدا شدند.
خب, فرمود: (الَّذِینَ إِن مَکَّنَّاهُمْ فِی الْأَرْضِ أَقَامُوا الصَّلاَةَ وَآتَوُا الزَّکَاةَ وَأَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَنَهَوْا عَنِ الْمُنکَرِ) که آن آیه شرح همین آیهی 55 سورهی مبارکهی «نور» است خب اینها کسانیاند که زمین را ذات اقدس الهی به اینها ارث میدهد پس اگر فرمود: (لَقَدْ کَتَبْنَا فِی الزَّبُورِ مِن بَعْدِ الذِّکْرِ أَنَّ الْأَرْضَ یَرِثُهَا عِبَادِیَ الصَّالِحُونَ) اگر منظور از این ارض جنس باشد ارضِ دنیا و آخرت هر دو را شامل میشود اگر خصوص دنیا باشد چون مثبتاناند و حصر نیست ارض آخرت به دلیل دیگر ثابت میشود ارض دنیا به وسیلهی همین آیهی 55 تشریح میشود (وَنُرِیدُ أَن نَّمُنَّ عَلَی الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الْأَرْضِ وَنَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَنَجْعَلَهُمُ الْوَارِثِینَ) هم همین معنا را تأیید میکند که درباره ی زمینِ دنیاست. خب, اما اگر مربوط به جریان آخرت باشد که خب در سورهی مبارکهی «مؤمنون» که قبل از نور است فرمود مردان الهی فردوس را ارث میبرند آیه ی ده به بعد سورهی مبارکهی «مؤمنون» این است که (أُولئِکَ هُمُ الْوَارِثُونَ ٭ الَّذِینَ یَرِثُونَ الْفِرْدَوْسَ) اینها فردوس را به ارث میبرند سرزمین فردوس هم برای خداست, ارض فردوس هم برای خداست آن را به بندگان خاصّ خودش عطا میکند به عنوان ارث که (لِلَّهِ مِیرَاثُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ) آن زمین را هم به مردان الهی عطا میکند. از خدای سبحان ارث میبرند (إِنَّ الْأَرْضَ لِلّهِ یُورِثُهَا) در آیهی 74 سورهی مبارکهی «زمر» به این صورت آمده است وقتی بهشتیها وارد سرزمین بهشت شدند (وَقَالَ لَهُمْ خَزَنَتُهَا سَلاَمٌ عَلَیْکُمْ) خازنان بهشت به مردان الهی سلام عرض میکنند بعد میگویند: (طِبْتُمْ فَادْخُلُوهَا خَالِدِینَ) آنها وقتی وارد سرزمین بهشت شدند اینچنین میگویند: (وَقَالُوا الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی صَدَقَنَا وَعْدَهُ وَأَوْرَثَنَا الْأَرْضَ نَتَبَوَّأُ مِنَ الْجَنَّةِ حَیْثُ نَشَاءُ فَنِعْمَ أَجْرُ الْعَامِلِینَ) این زمین را به ما ارث داد کسبِ ما نیست ارثِ ماست و هر جا خواستیم در آنجا جا میگیریم.
اگر کسی خواست از مورِّث ارث ببرد مسائل مادّی زمین را, خانه را, فرش را ارث ببرد شرطش موت مورّث است ولی در معارف الهی, معارف توحیدی اگر کسی خواست چیزی را ارث ببرد شرطش موتِ وارث است موتِ وارث یعنی موتِ وارث نه موتِ مورّث اینکه گفته شد «العلماء ورثة الأنبیاء» تا عالمان دین نمیرند چیزی از علوم انبیا به آنها نمیدهند این همان «موتوا قبل أن تموتوا» است آنکه به دنبال زید و عمرو است این هرگز نمرده است و هرگز سهمی هم نمیبرد این علمالدراسه دارد ممکن است سالیان متمادی درس بخواند, درس بگوید ولی سهمی از علمالوراثه ندارد وجود مبارک امام باقر(سلام الله علیه) که این ایام سالروز میلاد آن حضرت است و قتادةبندعامه که از مفسّران معروف کوفه است فرمود: «و ما وَرَّثک الله مِن القرآن حرفا» فرمود شنیدم درس میدهی فتوا میدهی به چه چیزی؟ عرض کرد به قرآن, فرمود چگونه تو به قرآن با اینکه جزء مفسّران رسمی کوفه بود شما میبینید مرحوم شیخ طوسی در تبیان بعد امینالاسلام(رضوان الله علیهما) در مجمعالبیان میگویند سُدّی اینچنین گفته, قتاده اینچنین گفته حرفِ قتاده کم نیست در تفسیرهای ما شیعه و همچنین تفسیرهای آنها این از مفسّران معروف کوفه بود حضرت فرمود تو یک حرف از قرآن ارث نبردی چطوری تفسیر میکنی این امام باقر(سلام الله علیه) است فرمود: «کَیف تُفتی بالقرآن و ما ورَّثک الله مِن القرآن حرفا» آن میشود علمالوراثه در علمالوراثه تا وارث نمیرد چیزی به او نمیدهند بر اساس «موتوا قبل أن تموتوا» آن وراثت دنیاست تا مورّث نمیرد خدا که برای ابد حیّ قیّوم است نبیّ نبوّتش هم به اذن خدای سبحان تا قیامت هست و تا بهشت هست برای اینکه دینِ او برای همیشه هست دیگر اگر ـ معاذ الله ـ نبوّت او قطع بشود که خب اسلام منقطع میشود درست که (إِنَّکَ مَیِّتٌ وَإِنَّهُم مَیِّتُونَ) اما نبوّت او إلی یوم القیامه هست دیگر چون نبوّت او إلی یوم القیامه هست, دین او إلی یوم القیامه هست او زنده است عالِمان دین تا از هوا و هوس نمیرند چیزی به آنها نمیرسد بالأخره. خب, پس ارض چه ارض دنیا باشد چه ارض آخرت میراث خداست یک. این میراث را ذات اقدس الهی به بندگان صالح ارث میدهد این دو.جامع هر دو همین آیهی سورهی مبارکهی «انبیاء» است سه. بخش دنیا را آیهی سورهی «نور» حل کرد چهار. بخش آخرت را سورهی مبارکهی «زمر» حل کرد پنج, و همچنین آیهی یازده سورهی مبارکهی «نور» روشن کرده است. خب, (أَنَّ الْأَرْضَ یَرِثُهَا عِبَادِیَ الصَّالِحُونَ) بندگان ارث میبرند چه کسی ارث میدهد مورِث چه کسی است خدای سبحان است چون (لِلَّهِ مِیرَاثُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ). در این بخش که فرمود ما نوشتیم یعنی مقدِّر قطعیِ ماست دیگر در همه ی کتابها نوشتیم این اختصاصی به قرآن ندارد که اینجا ذکر فرمود بعضیها گفتند «ذکر» مطلقِ کتاب آسمانی است و زبور هم چون رایج بود نزد آنها بعد از حضرت موسی ذکر کردند برخیها گفتند که «ذکر» منظور تورات است «ذکر» ظاهراً مطلق کتابهای آسمانی است اگر دربارهی بنیاسرائیل گفته شد (فَسْأَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ إِن کُنتُم لاَ تَعْلَمُونَ) این تطبیق یک کلّی بر فرد, عام بر فرد, مطلق بر فرد باعث انحصار نیست این یکی از مصادیق ذکر است. خب, این را ذات اقدس الهی عطا کرده و همگان از این میتوانند برخوردار باشند (عِبَادِیَ الصَّالِحُونَ) فرمود: (إِنَّ فِی هذَا لَبَلاَغاً لِقَوْمٍ عَابِدِینَ) اگر کسی اهل عبادت باشد این حرف به جان او میرسد گرچه این حرف بیانِ جهانی است (هُدیً لِلنَّاسِ) است, (ذِکْرَی لِلْبَشَرِ) است, (لِلْعَالَمِینَ نَذِیراً) است هر کس بشر باشد این پیام به او میرسد هر کس جزء عالَمین باشد این انذار به او میرسد اما آنها که بهره میبرند مردان عابدند که این حرف به درون جان آنها مینشیند و انبیا هم موظّف بودند که (قُل لَهُمْ فِی أَنْفُسِهِمْ قَوْلاً بَلِیغاً) بعضیها طوریاند که راه را میبندند وقتی بسته شدند حرف نفوذ نمیکند (کَلَّا بَلْ رَانَ عَلَی قُلُوبِهِم) وقتی بالأخره بسته شد این رسوبات صحنهی دل را بست حرف نفوذ نمیکند ولی مردان الهی چون قلبشان باز است و نفوذپذیر هست این حرف در درون جان آنها نفوذ میکند میشود بالغ, نه اینکه به گوش آنها برسد به گوش همه میرسد اما آنکه فرمود: (قَوْلاً بَلِیغاً) این دربارهی مردان عابد اینچنین است این قولِ بلاغ است برای آنها یعنی به دل آنها میرسد اما بعضی از آنها فقط در سطح گوش آنها عبور میکند خب (إِنَّ فِی هذَا لَبَلاَغاً لِقَوْمٍ عَابِدِینَ ٭ وَمَا أَرْسَلْنَاکَ إِلَّا رَحْمَةً لِلْعَالَمِینَ).
خود ایشان هم فرمودند که مطلق کتابِ آسمانی این ذکر است یکی از محتملات این است که منظور از ذکر قرآن کریم باشد در خود قرآن که بالصراحه اینجا ذکر شده اینکه فرمود: (مِن بَعْدِ الذِّکْرِ) مطلقِ کتابهای الهی ذکر خداست و قرآن برترین و بهترین ذکر خداست پس قبل از زبور و بعد از زبور و در خود زبور این مطلب آمده است لذا در ذیل این روایات فراوانی در تفسیر کنزالدقائق دربارهی وجود مبارک حضرت حجّت آمده اینکه زمین را شیعیان اهل بیت به برکت حضرت ارث میبرند شما چندین روایت است که در ذیل همین آیه لابد ملاحظه فرمودید.
خب مصداق کاملش که این است گفتند ما اهل ذکریم (فَسْأَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ) این است ولی این آیه اختصاصی به این عصر ندارد برای اینکه بنیاسرائیل هم همین طور بود فرمود شما از بنیاسرائیل سؤال کنید از علمای آنها سؤال کنید که در توراتشان چه چیزی هست همین معارف در توراتشان هست به آن علما و احبار و رهبانشان بگویید این تورات را در خانههایتان پنهان نکنید (قُلْ فَأْتُوا بِالتَّوْرَاةِ فَاتْلُوهَا إِن کُنْتُمْ صَادِقِینَ) در مسئلهی رَجم, در مسائل احکام دیگر فرمود این تورات را شما پنهان کردید خب چرا این کار را کردید تورات را بیاورید ببینید همین حرفهایی که ما میگوییم هست یا نه (قُلْ فَأْتُوا بِالتَّوْرَاةِ فَاتْلُوهَا إِن کُنْتُمْ صَادِقِینَ) چرا آنها را کتمان کردید به هر تقدیر این میتواند مطلق باشد و شامل همهی کتابهای آسمانی باشد منتها برترین کتاب که مُهیمن است و هیمنه و سلطنت و سیطره دارد قرآن کریم است چون کلمهی مهیمن فقط دربارهی قرآن آمده (إِنَّ فِی هذَا لَبَلاَغاً لِقَوْمٍ عَابِدِینَ ٭ وَمَا أَرْسَلْنَاکَ إِلَّا رَحْمَةً لِلْعَالَمِینَ) تو فقط رحمتی, غضب برای تو نیست یعنی در بحثهای سابق هم داشتیم که وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) که مظهر (رَحْمَةً لِلْعَالَمِینَ) است معمار رحمت است, مهندس رحمت است و اگر جایی غضب دارد رحیمانه غضب دارد ماها متأسفانه رحمت ما در مقابل غضب ماست اینچنین نیست که غضبِ ما از رحمت ما دستور بگیرد ما گاهی عصبانی هستیم گاهی غیر عصبانی آنجا که عصبانی هستیم غضبناکیم غضب است آنجا هم که خوشحالیم رحمت است همین دو صفت را ما داریم اما یک رحمت مطلقهای باشد که آن رحمت مطلقه معماری کند, مهندسی کند بگوید کجا رحمتِ خاصّه باشد و کجا غضبِ مخصوص این برای ما نیست ذات اقدس الهی کارش این است پیغمبر اسلام و اهل بیت(علیهم الصلاة و علیهم السلام) را مظهر آن رحمت مطلقه قرار داد و چون مظهر آن رحمت مطلقه قرار داد کاری به عنوان غضب نه از خداست نه از پیغمبر, غضبِ در مقابل رحمت نه درباره ی خداست نه درباره ی پیغمبر, غضبِ تحت فرمان رحمت هم برای خداست بالاصاله, هم برای پیغمبر و اهل بیت(علیهم السلام) است بالتبع.
بیان ذلک سخن نورانی امام سجاد(سلام الله علیه) است در روایات دیگر هم آمده که «یا مَن سَبَقَت رحمته غضبه» یک, «یا مَن تَسعیٰ رحمته غَضبک» در بیانات نورانی حضرت در صحیفهی سجادیه است دو, یعنی ذات اقدس الهی قبل از اینکه غضب بکند رحمت را به امامت وامیدارد این رحمت, امام است در اَمام غضب هست مهندس است, معمار است, خطکشی میکند میگوید اینجا باید جهنم باشد آنجا باید بهشت باشد اینجا باید که (لاَ تَأْخُذْکُم بِهِمَا رَأْفَةٌ فِی دِینِ اللَّهِ) باشد, آنجا باید (خُذُوهُ فَغُلُّوهُ ٭ ثُمَّ الْجَحِیمَ صَلُّوهُ) باشد آنکه جهنم را جهنم میکند جای جهنم را مشخص میکند بهشت را مشخص میکند جای بهشت را مشخص میکند آن معمار رحمتِ مطلقه است «و برحمتک الّتی وَسِعَت کلّ شیء» و اگر جهنم نبود ظلم بود برای اینکه (وَیَوْمَئِذٍ یَفْرَحُ الْمُؤْمِنُونَ) هست آن روز (فَالْیَوْمَ الَّذِینَ آمَنُوا مِنَ الْکُفَّارِ یَضْحَکُونَ) هست تنبیه متجاوز و رهزن عدل است اگر جهنم نبود ظلم بود بالأخره این کفار و منافقان و رهزنان و مفسدان باید در جهنم تربیت بشوند. خب, پس جهنم که جایش مشخص است بهشت که جایش مشخص است یک مهندس و یک معمار این نقشه را کشیده آن مهندس و معمار رحمتِ مطلقه ی خداست که بیش از غضب است یک, و پیش از غضب است دو, بیشتر بودن مهم نیست پیشتر بودن مهم است معنای «یا مَن سَبَقَت رحمته غضبه» این نیست که رحمت خدا بیش از غضب خداست که ما بگوییم بهشت هشتتاست جهنم هفتتا خیر, «سَبَقَت» یعنی «سَبقت» نه «زادت» نه معنایش این است که بهشت بیشتر از جهنم است این یکی از آثار سِعه ی رحمت الهی است «سَبقت» یعنی امام است, پیشواست, مهندس است, معمار است اینها طبق نقشه ی رحمت مطلقه جاسازی شدند «سَبقت» را که نباید به معنی «زادت» گرفت, به معنی «کَثُرَت» گرفت «سبقت» یعنی جهنم اینجا هست به دستور رحمت جهنم اینجاست اینکه بهشت آنجاست و اینقدر است به دستور رحمت است «یا مَن تسعیٰ رحمته أمام غضبه» اینکه میبینید بعضی از شُعرا گفتند:
پیر ما گفت خطا بر قلم صُنع نرفت آفرین بر نظر پاکِ خطاپوشش باد
همین است یعنی معلّم ما گفت که در جهان هیچ خطایی نیست بعد میگوید آفرین بر نظر بلند استاد که دین کجا به نظر ما خطاست یک, کجا به نظر ما ثواب است دو, آنچه را که ما خطا میبینیم آنچه را که ما صواب میبینیم همه زیر پوشش آن علمِ خطاپوشاند آن علمِ خطاپوش آن حکمت خطاپوش به ما میگوید اگر آن را ببینی میفهمی اینجا خطا نیست و آنجا صواب است و اینجا هم صواب اگر آن دید بلند را نداشتی مقطعی و موضعی فکر کردی میگویی این مصیب سخت است چرا کربلا شده, چرا نینوا شده, چرا حسینبنعلی به خاک و خون غلتیده ولی اگر آن سِعه ی رحمت مطلقه و مصلحت عالیه را ببینی میبینید که کربلا در جای خود حق است غدیر در جای خود حق است ظهور حضرت در جای خود حق است آن زمینه است برای اینکه کلّ عالم را إلی یوم القیامه عدل بتواند هدایت کند آزادی بتواند هدایت کند
«پیر ما گفت خطا بر قلم صُنع نرفت ٭٭٭ آفرین بر نظر» بلند و پاک و دوراندیش او باد که آن حکمتِ مطلقه را میبیند و آن حکمت مطلقه همان طوری که در بخش صواب پوشش صواب میدهد در بخشی که به نظر ما خطاست پوشش صواب میدهد بهشت در جای خود رحمت است, جهنم در جای خود رحمت است, کربلا در جای خود (ان الله شیاء ان یراک قتیلا) حق است نسبت به ما البته تلخ است ولی در کلّ نظام حق است چیزی در جهان نه خطاست نه غضب, عدل است البته نسبت به کفّار و منافقان تلخ خواهد بود به هر تقدیر فرمود تو رحمت جهانی هست و اگر یک عدّه را به درک واصل میکنی این عدل است عدل که بد نیست این حکمت است حکمت که بد نیست خطا نیست بنابراین تو (رَحْمَةً لِلْعَالَمِینَ) هستی رحمت تو اَمام غضب توست و اگر در جایی فرمان جنگ میدهی رحمت است دستور صلح میدهی رحمت است البته آن رحمت خاصّه بهرهی مؤمنین است که در پایان سورهی مبارکهی «توبه» آن آیه گذشت وصفی را که خدای سبحان برای خود ذکر میکند در مقام فعل همان وصف را در مقام فعل برای وجود مبارک پیغمبر(علیه و علی آله آلاف التحیّة و الثناء) ذکر میکند مستحضرید که دوتا اسم از اسمای حُسنای خدای سبحان که در قرآن کریم است رئوف و رحیم است در ادعیه هم هست.
رئوف و رحیم در سورهی مبارکهی «توبه» آیهی 128 دربارهی پیغمبر آمده (لَقَدْ جَاءَکُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِکُمْ عَزِیزٌ عَلَیْهِ مَاعَنِتُّمْ حَرِیصٌ عَلَیْکُم بِالْمُؤْمِنِینَ رَؤُوفٌ رَحِیمٌ) خب اگر خدا رئوف رحیم است بالذّات, وجود مبارک حضرت و همچنین اهل بیت که به منزله ی نَفْس او هستند (بِالْمُؤْمِنِینَ رَؤُوفٌ رَحِیمٌ)اند این رئوف و رحیم بودن رحمت خاصّه است و رحمت خاصّه که مؤمنان از آنها استفاده میکنند وگرنه برای جهان (رَحْمَةً لِلْعَالَمِینَ) است الآن شما ببینید هر جا هر طرح ارزشمندی باشد گوشهای از اسلام را گرفتند منتها حالا (نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ وَنَکْفُرُ بِبَعْضٍ) شد آنها که آمدند دربارهی حقوق بشر چهارتا حرف صحیح زدند آن را از همین انبیا گرفتند منتها آن بخشهای عبادی را رها کردند این بخشهایی که به حسب ظاهر قابل درک بود برای اینها این را ذکر کردند.
وجود مبارک پیغمبر (رَحْمَةً لِلْعَالَمِینَ) بودنِ او هم به همین سبک است که نقل شده در بعضی از روایات که حضرت در شبی تا صبح این بخش پایانی سوره ی مبارکهی «مائده» را قرائت میکردند و آن بخش این است که همان طوری که وجود مبارک عیسای مسیح به خدا عرض کرد پیغمبر هم یک شب تا صبح حالا منحصراً نمیشود گفت یک شب, شب تا صبح حالا چند شب بود خدا میداند آیهی 118 سورهی مبارکهی «مائده» را قرائت میکرد که عرض کرد خدایا (إِن تُعَذِّبْهُمْ فَإِنَّهُمْ عِبَادُکَ وَإِن تَغْفِرْ لَهُمْ فَإِنَّکَ أَنتَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ) یک چنین خداست و در جریان هم مردم را در مشورت آشنا میکرد منتها سهتا کار را با مردم درمیان گذاشت به مردم فرمود آن قلمرویی که حکم خداست, حکم شریعت است جا برای مشورت نیست (إِنِ الْحُکْمُ إِلَّا لِلّهِ) احکام شرعی را که نمیشود با مشورت درست کرد و آنجا که حکم شرعی نیست در تطبیق است و در اجراست و جزء امرالناس است شما هم با خودتان مشورت کنید که چگونه مسائل شهریتان را اداره کنید که آن را در سورهی مبارکهی «شوریٰ» فرمود: (وَأَمْرُهُمْ شُورَی بَیْنَهُمْ) أمرهم نه امرالله, امرالله فقط به دست خداست یعنی احکام شرعی فقط به دست خداست اما امرهم, امرالناس (شُورَی بَیْنَهُمْ) است بخش سوم امر مشترک بین حکومت مرکزی و مردم است در آنجا فرمود: (وَشَاوِرْهُمْ فِی الْأَمْرِ) اما (فَإِذَا عَزَمْتَ) به مردم اعلام بکن که رأی نهایی و عَزم نهایی به عهده ی وجود مبارک پیغمبر است (فَإِذَا عَزَمْتَ فَتَوَکَّلْ عَلَی اللّهِ) در همان بخشی که این مسئله را در سورهی مبارکهی «آلعمران» آیهی 159 فرمود: (فَبِمَا رَحْمَةٍ مِنَ اللّهِ لِنتَ لَهُمْ) این کارِ آسانی هم نیست درست است وجود مبارک حضرت امیر جانِ پیغمبر است اما «إلاّ أنّک لَست بنی» خیلی حرف در آن هست بالأخره آن روحِ آسمانی و شرح صدر که بتواند ابولهبها را تحمل کند کار هر کس نیست فرمود: (فَبِمَا رَحْمَةٍ مِنَ اللّهِ لِنتَ لَهُمْ) خب وجود مبارک حضرت ببیند که مَطاف مسلمین, قبلهی مسلمین به صورت رسمی شده بتکده و ابراهیم و اسماعیل(سلام الله علیهما) که معماران کعبهی توحیدند شدند بت و دست اینها هم اضلام است در درون کعبه, چطور باید تحمل کند فرمود: (فَبِمَا رَحْمَةٍ مِنَ اللّهِ لِنتَ لَهُمْ) این میشود رحمتِ جهانی آن را احدی به آن وضع و به آن صورت و آن سِعهی صدر پیدا نشده فرمود: (فَبِمَا رَحْمَةٍ مِنَ اللّهِ لِنتَ لَهُمْ) در جریان مباهله ملاحظه میفرمایید این مسیحیهای نجران آمدند و عبادت آنها هم با ناقوس شروع میشد مسیحی بودند مسلمان نبودند با ناقوس وارد مدینه شدند و هنگام نماز شد اینها رفتند در مسجد ناقوس زدند مشغول عبادت شدند مسلمانها اعتراض کردند که چطوری این غیر مسلمان را ما به مسجد راه بدهیم چگونه به جای اذان اینها ناقوس بزنند و ما تحمل بکنیم حضرت فرمود صبر بکنید اینها را کاری نداشته باشید ما کم کم کاری میکنیم که اینها ناقوس را به اذان تبدیل کنند مسیحیت را به اسلام تبدیل کنند چه اینکه کردند این یک شرح صدر وسیع میخواهد ذیل همین آیات مباهله این روایات هست.
روحیهی بزرگ که بتواند تحمل بکند مسجدی که با دست خود پیغمبر ساخته شد شما نگاه کنید در عَملگی و کارگری مسجد حضرت چه سهمی داشت سنگها را که میآوردند, آجرها را که میآوردند حضرت با آن دامن سنگی را, آجری را, خشتی را داشت جابهجا میکرد کسی آمد گفت که اجازه بدهید این سنگ را من ببرم فرمود نه, من سهم خودم را میبرم تو هم برو خِشت سهم خودت را بیاور, سنگ سهم خودت را بیاور این با کارگری کسی که (رَحْمَةً لِلْعَالَمِینَ) است این مسجد ساخته شده در این مسجد مسیحی میآید ناقوس میزند حضرت تحمل میکند این میشود جهانی, این میشود (رَحْمَةً لِلْعَالَمِینَ) این میشود سِعهی صدر, این میشود (فَبِمَا رَحْمَةٍ مِنَ اللّهِ لِنتَ لَهُمْ وَلَوْ کُنتَ فَظّاً غَلِیظَ الْقَلْبِ لَانفَضُّوا مِنْ حَوْلِکَ فَاعْفُ عَنْهُمْ وَاسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَشَاوِرْهُمْ فِی الْأَمْرِ) اما (فَإِذَا عَزَمْتَ فَتَوَکَّلْ عَلَی اللّهِ إِنَّ اللّهَ یُحِبُّ الْمُتَوَکِّلِینَ).
«و الحمد لله ربّ العالمین»
(وَمَا أَرْسَلْنَاکَ إِلَّا رَحْمَةً لِلْعَالَمِینَ (107) قُلْ إِنَّمَا یُوحَی إِلَیَّ أَنَّمَا إِلهُکُمْ إِلهٌ وَاحِدٌ فَهَلْ أَنتُم مُسْلِمُونَ (108) فَإِن تَوَلَّوْا فَقُلْ آذَنتُکُمْ عَلَی سَوَاءٍ وَإِنْ أَدْرِی أَقَرِیبٌ أَم بَعِیدٌ مَا تُوعَدُونَ (109) إِنَّهُ یَعْلَمُ الْجَهْرَ مِنَ الْقَوْلِ وَیَعْلَمُ مَا تَکْتمُونَ (110) وَإِنْ أَدْرِی لَعَلَّهُ فِتْنَةٌ لَّکُمْ وَمَتَاعٌ إِلَی حِینٍ (111) قَالَ رَبِّ احْکُم بِالْحَقِّ وَرَبُّنَا الرَّحْمنُ الْمُسْتَعَانُ عَلَی مَا تَصِفُونَ (112)
بخش پایانی سورهی مبارکهی «انبیاء» به رسالت وجود مبارک حضرت اشاره کرد چون عناصر محوری این سوره اصول دین یعنی توحید و وحی و نبوّت بود و هست و رسالت همهی اینها را به همراه دارد از نظر نشر معارف به ذکر رسالت پرداخت فرمود رسالت آن حضرت رحمت جهانی است بعد فرمود این رسالت جز توحید چیز دیگر نیاورد یعنی اگر شما آن دو اصل دیگر را وحی و نبوّت و معاد را و همچنین امامت و ولایت که دنبالهی رسالت و نبوّت است تحلیل کنید به توحید برمیگردد و اگر همهی فروع دین را تحلیل کنید به توحید برمیگردد الآن این ادّعا را باید ثابت کرد که آن حضرت رحمتِ جهانی است این یک.
و راز این رحمتِ جهانی بودن را هم باید از خود آیه به دست آورد این دو.
مطلب اول فرمود: (وَمَا أَرْسَلْنَاکَ إِلَّا رَحْمَةً لِلْعَالَمِینَ) در آن آیه (وَمَا أَرْسَلْنَاکَ إِلَّا کَافَّةً لِّلنَّاسِ) رسالت جهانشمول حضرت را بیان کرد که نظیر آیات دیگری که فرمود: (وَمَا هِیَ إِلَّا ذِکْرَی لِلْبَشَرِ) یا فرمود: (لِلْعَالَمِینَ نَذِیراً) این حوزهی رسالت آن حضرت را همگانی و همیشگی معرفی کرد یعنی تمام مردم إلی یوم القیامه مُرسَلإلیهم هستند این معنای (وَمَا هِیَ إِلَّا ذِکْرَی لِلْبَشَرِ), معنای (تَبَارَکَ الَّذِی نَزَّلَ الْفُرْقَانَ عَلَی عَبْدِهِ لِیَکُونَ لِلْعَالَمِینَ نَذِیراً) پس قلمرو رسالت آن حضرت دو اصل همگانی و همیشگی است کلّی و دائم جمیع افراد فی جمیع الأزمنه اینها مُرسلإلیهم است اما این رسالت, رحمت است برای عالَمین این هم جمع محلاّ به الف و لام است همهی عوالِم از رحمت وجود مبارک حضرت بهره میبرند قدر مُتیقّنش عالم انسانیّت است که آن هم برابر دو اصل کلی همگانی و همیشگی از رحمت و رسالت طَرْفی میبندد که (وَمَا أَرْسَلْنَاکَ إِلَّا رَحْمَةً لِلْعَالَمِینَ) یعنی جز خیرِ محض چیز دیگر نیست حتی کفار هم از این رحمت بهره میبرند برای اینکه تا حضرت در بین کفّار هست عذاب استیصال دامنگیر مردم نمیشود این یک, و تا عصارهی ولایت هست که آن هم به منزلهی نبوّت خواهد بود عذاب استیصال دامنگیر مردم نمیشود این دو, اینکه فرمود: (وَمَا کَانَ اللّهُ لِیُعَذِّبَهُمْ وَأَنْتَ فِیهِمْ وَمَا کَانَ اللّهُ مُعَذِّبَهُمْ وَهُمْ یَسْتَغْفِرُونَ) بر اساس آیهی (وَأَنْفُسَنَا وَأَنْفُسَکُمْ) و مانند آن شاید بتوان استنباط کرد اگر ولایت اهل بیت(علیهم السلام) به منزلهی نفس وجود مبارک رسول گرامی است این عموم منزله آن برکت را به همراه دارد مادامی که ولیّعصر در بین مردم هست عذاب استیصال دامنگیر مردم نمیشود و شاید این مطلب را هم آنگونه از احادیث تأیید کند که «لولا الحجّة لَساخت الأرض بأهلها» تا حجّت هست آنگونه عذابهای عمومی دامنگیر مردم نمیشود گرچه لسانِ «لولا الحجّة» اعم و ادق از (وَمَا کَانَ اللّهُ لِیُعَذِّبَهُمْ وَأَنْتَ فِیهِمْ) هست. به هر تقدیر این رحمت شامل کفّار هم میشود که نظیر کفّار دیگر گرفتار عذابِ استیصال نمیشوند (سَخَّرَهَا عَلَیْهِمْ سَبْعَ لَیَالٍ وَثَمَانِیَةَ أَیَّامٍ) یا (دَمَّرنَاهُمْ) یا عذابهای خَسف و مانند آن, بنابراین از این جهت (رَحْمَةً لِلْعَالَمِینَ) است.
مطلب دیگر اینکه مطالب فراوانی را وجود مبارک پیغمبر اسلام(صلّی الله علیه و آله و سلّم) آورد که اگر بهره ی اخروی از آن نبرند بهرهی دنیوی از آن میبرند همین مسئله ی اتحاد که فرمود: (والف بینکم) و این نعمت جز از راه دین و رسالتِ الهی نصیب کسی نمیشود این هم برکتی است بالأخره جامعه اگر بخواهد یک زندگی سالمی داشته باشد باید بدون نزاع زندگی کند این هم از برکات آن حضرت است قِسط و عدل که آیه ی هفت و هشت سورهی مبارکهی «ممتحنه» آن را در بردارد هم از این بیان جهانشمول اسلام است که اگر کسی کافر هم بود باید از نعمت عدالت اسلامی برخوردار باشد. اینها جزء (رَحْمَةً لِلْعَالَمِینَ) بودنِ اوست.
مطلب بعدی تشریح این (رَحْمَةً لِلْعَالَمِینَ) است اینکه فرمود: (وَمَا أَرْسَلْنَاکَ إِلَّا رَحْمَةً لِلْعَالَمِینَ) رسالتِ تو فقط و فقط رحمتِ جهانی است این یک حصر ملاحظه میفرمایید که سهتا حصر در این دو آیه است که ریشهیابی میکند به توحید برمیگردد میفرماید تو رسالت جهانی داری و این رسالت تو فقط و فقط رحمت است هیچ عذابی در آن نیست هیچ رنجی در آن نیست خیرِ محض است حقّ محض است صِدق محض است و صدقِ صِرف این رحمت که با حصر بیان شده است (وَمَا أَرْسَلْنَاکَ إِلَّا رَحْمَةً لِلْعَالَمِینَ) تبیین شده فرمود به مردم بگو به من فقط و فقط یک چیز وحی شده این یک مطلب, آن یک چیز چیست؟ فقط و فقط الله خدای شماست پس سه حصر است سه حصر یعنی سه حصر یکی اینکه تو فقط (رَحْمَةً لِلْعَالَمِینَ) هستی به دلیل (وَمَا أَرْسَلْنَاکَ إِلَّا رَحْمَةً لِلْعَالَمِینَ) دو حصر نورانی از آیه بعد استفاده میشود که یکی (إِنَّمَا) است یکی (أَنَّمَا) به من فقط و فقط یک چیز وحی شد پس وحی فقط یک چیز است آنکه به من وحی شده چیست؟ فقط و فقط خدای شما یکی است (قُلْ إِنَّمَا یُوحَی إِلَیَّ) یعنی غیر از این چیزی به من نگفتند این (إِنَّمَا یُوحَی إِلَیَّ) یعنی غیر از این مطلب, مطلب دیگری به من نگفتند خب, پس وحی منحصر شد میشود حصر دوم آنکه به شما گفتند چیست؟ آن فقط خدای یکی است (قُلْ إِنَّمَا یُوحَی إِلَیَّ أَنَّمَا إِلهُکُمْ إِلهٌ وَاحِدٌ). خب, بنابراین این مطلب دوم و سوم باید که تحلیل بشود فرمود غیر از توحید چیزی به من وحی نشد فقط به من گفتند بگو خدا یکی است غیر از این چیزی هم به من نگفتند المیزان اینجاها معلوم میشود که المیزان یعنی چه شما این را از تبیان شیخ طوسی تا تفسیرهای بعد از المیزان مراجعه کنید استنباط دوتا حصر از این آیه برای چیست؟ فقط و فقط یک چیز به من گفتند آن یک چیز چیست؟ فقط و فقط خدا واحد است و بَس. خب, با اینکه ما میدانیم این 120 جلد بحارالأنوار وحی است همه ی این صد جلد کتابی که نوشته شده وحی است تنها یکی دو چیز نیست که از اول اصول تا آخر اصول, از اول طهارت تا آخر دیات همه وحی است دیگر ایشان میفرمایند این یک شجرهی طوباست شما هیچ حکمی در اسلام پیدا نمیکنید چه تکلیفی و چه وضعی الاّ اینکه به گفته ی خدا برمیگردد اوست که هستیِ محض است, اوست که خالق صِرف است, اوست که رازق صرف است این جوشن کبیر که هزار و یک اسم یا هزار اسم دارد همهی اینها به توحید برمیگردد همهی اینها دربارهی خدای سبحان است پس هر کاری که ما میکنیم باید به دستور او باشد چون او هم خالق است و آفریدگار, هم ربّ است و پروردگار آنگاه معنای (إِنَّ صَلاَتِی وَنُسُکِی وَمَحْیَایَ وَمَمَاتِی لِلّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ) روشن میشود ما حیاتمان و مرگمان جز با رضای خدا نیست چرا به ما گفتند در جریان مرگ با کعبه رابطه داشته باشید اینکه میگوییم «والکعبة قِبلتی» تنها برای نماز که نیست یا «والکعبة مَطافی» تنها برای حجّ عمره که نیست وقتی محتضر شدید به طرف کعبه, میخواهند بر ما نماز بخوانند بعد از مرگ به طرف کعبه, ما را دفن بکنند به طرف کعبه, حیات و ممات ما به طرف بیتالله است ما غیر از خدا و اوصاف خدا و احکام خدا کاری نداریم این شجرهی طوبا ساقه ی او توحید است, شاخه ی او توحید است, برگ او توحید است, میوه ی او توحید است, ریشه ی او توحید است فرمود به مردم بگو من فقط یک حرف آوردم و آن خدا و خدا و خدا و خدا, لذا یک موحّد تمام شئونش را دین تأمین میکند کاری را نه به میل خود انجام میدهد نه به میل دیگری ما وقتی تمام این صد جلد بحارالأنوار را که خلاصه بکنیم آیین زندگی است دیگر چه چیزی حلال است چه چیزی حرام است, چه چیزی باید چه چیزی نباید همه دستور اوست دیگر او را داریم میپرستیم بنابراین اگر کسی این شجره ی طوبا را تحلیل کند و تبیین کند معلوم میشود که غیر از توحید چیز دیگر در عالَم نیست همان طوری که از نظر وجودی خداست و بقیه فیضِ او, از نظر مسائل اعتقادی و علمی و فقهی و اصولی و امثال ذلک خداست و دستورهای او, چیزی که دستور خدا نباشد ما در دین نداریم خارج از دستور خدا هم باطل است و بیّنالغی لذا فرمود به مردم بگو فقط یک چیز به من وحی شد و آن یک چیز هم این است که فقط خدا معبود است و ولاغیر این میشود رحمتِ جهانی, اگر جهان بر اساس این توحید حرکت کند هیچ کس نه بیراهه میرود نه راه کسی را میبندد.
مرحوم صدوق(رضوان الله علیه) این بیان نورانی را از وجود مبارک پیغمبر(علیه و علی آله آلاف التحیّة و الثناء) در این کتاب قیّم توحید نقل میکنند فرمود نه من و نه هیچ پیامبری قبل از من کلمهای به عظمت «لا إله إلاّ الله» نیاوردم و نیاوردند این معادل ندارد «ما قُلت و لم یَقل أحد قبلی مِثل لا إله الاّ الله» این کلمه را آوردم و زندگی ما را این توحید اداره میکند برای اینکه ما هر چه تلاش و کوشش میکنیم بالأخره کار یا باید یا نباید دیگر, یا صحیح است یا باطل این را فقط الله باید بگوید و ذات اقدس الهی هم به احدی دستور حکم نداده فرمود: (إِنِ الْحُکْمُ إِلَّا لِلَّهِ) بقیه رسانندههای حکمِ الهیاند این میشود رحمتِ جهانی.
پرسش: ببخشید آیه پایانی سورهی «کهف» هم دوتا حصر در آن هست آیا منقطع هستند یا فرق میکند (قُلْ إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ مِثْلُکُمْ یُوحَی إِلَی أَنَّمَا إِلهُکُمْ إِلهٌ وَاحِدٌ)؟
پاسخ: آنجا یک حصر است. نه, دوتا حصر در آنجا نبود یک حصر است. در پایان سورهی مبارکهی «کهف» ملاحظه میفرمایید آنجا یک حصرش مربوط به توحید است حصر دیگر مربوط به بشریّت است من فقط بشرم نه اینکه فقط یک چیز به من وحی میشود. خب, آیهی 110 سورهی مبارکهی «کهف» این است (قُلْ إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ) من فقط بشرم نه «إنّما یوحی إلیَّ أنّما» حصر در وحی نیست (إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ مِثْلُکُمْ یُوحَی إِلَی أَنَّمَا إِلهُکُمْ إِلهٌ وَاحِدٌ) توحید به من وحی میشود اما فقط توحید به من وحی میشود در آن نیست هیچ چیز به من وحی نشده مگر یک مطلب این فصل اول, آن یک مطلب چیست؟ این است که هیچ کسی اله نیست مگر خدا. خب, این دو حصر در آیه ی محلّ بحث است نه در پایان سورهی مبارکهی «کهف» (إِنَّمَا یُوحَی إِلَیَّ) چه چیزی؟ (أَنَّمَا إِلهُکُمْ إِلهٌ وَاحِدٌ) آن وقت این میشود (رَحْمَةً لِلْعَالَمِینَ) پس بنابراین آن حصر اول معنایش این است که تو فقط رحمتِ جهانی هستی سؤال باقی میماند خب چرا رحمت جهانی هستی؟ پاسخ آن سؤال را حصر دوم مقداری زمینه را فراهم میکند و حصر سوم پاسخ نهایی را میدهد چرا رحمتِ جهانی هستی؟ برای اینکه برای من فقط یک چیز وحی شد باز سؤال هست آن یک چیز چیست؟ و آن این است که عالَم را خدا میگرداند آن وقت راحت میشود آدم. خب, اگر عالَم را خدا آفرید انسان را خدا آفرید پیوند عالَم و آدم را خدا آفرید, این مثلث کارِ اوست ادارهاش هم باید کار او باشد دیگر, دیگری دخالت بکند میشود هرج و مرج این است که دربارهی عدّهای فرمود: (فَهُمْ فِی أَمْرٍ مَرِیجٍ) مریج یعنی مریج یعنی اینها در هرج و مرجاند بعضیها که به پوچی میرسند برای اینکه نمیدانند چه کار بکنند فرمود: (فَهُمْ فِی أَمْرٍ مَرِیجٍ) اینها در هرج و مرجاند راه گُم کردند یک انسانِ راه گُمکرده امرِ مَریجی دارد دیگر برای اینکه مبدأ یادش رفته, منتها یادش رفته این گاهی یَمین میرود گاهی یَسار میرود «اتباع کل نائق» است به جایی پی نمیبرد که. خب, اگر اضلاع سهگانه عالَم خدا آفرید همین خدا باید اداره کند دیگر, اگر کسی در رهنمود خدا حرکت کرد به مقصد میرسد روح و ریحان نصیبش میشود نشد, (فَهُمْ فِی أَمْرٍ مَرِیجٍ) میشود. خب, بنابراین این حصر که فرمود: (إِنَّمَا یُوحَی إِلَیَّ أَنَّمَا إِلهُکُمْ إِلهٌ وَاحِدٌ) این دستور ذات اقدس الهی است کجا باید, کجا نباید, کجا شاید آنجا که شاید است منطقةالفراغ است مباح است آن شاید را هم همان خدا گفت این طور نیست که ما به میل خود بگوییم کجا باز است کجا بسته است, کجا مباح است کجا حرام است کجا حلال است, مگر ما میتوانیم همان طوری که نمیتوانیم نزد خود بگوییم فلان چیز واجب است یا فلان چیز حرام است نزد خود هم نمیتوانیم بگوییم فلان چیز مباح است مباح را هم او گفته, واجب را هم او گفته, حرام را هم او گفته, منطقة الفراغ را هم او گفته, منطقهی بسته را او گفته, منطقهی ممنوعه را او گفته فرمود بعضی از چیزها غُرقگاه است حریم است مبادا این مکروهات را مرتکب بشوید یا معاصی صغیره را مرتکب بشوید که ممکن است خدای ناکرده بیفتید این را هم او گفته در عالَم هیچ حرفی نیست مگر حرفِ او, اگر هیچ حکمی نیست مگر حکم او, او باید به ما بگوید چه چیزی باید چه چیزی نباید چه چیزی شاید, کس دیگر که این حرف را نمیتواند بزند که برای اینکه نه ما میدانیم گذشته چه بود نه میدانیم آینده چه هست ما از پشت این دیوار بیخبریم چه میدانیم در قبر چه خبر است برزخ چه خبر است چه کار بکنیم که آنجا راحت باشیم خب اگر ما نمیدانیم چه چیزی شاید, چه چیزی باید, چه چیزی نباید باید او مشخص بکند که فلان چیز حلال است فلان چیز حرام است فلان چیز مباح است بنابراین (قُلْ إِنَّمَا) پس این سه حصر بازگشتش به آن تحلیل نهایی به توحید برمیگردد.
مطلب دیگر این است که در این کریمه فرمود به مردم بگو خدا جز یکی خدای دیگری نیست این یعنی به دلیل نقل میشود اکتفا کرد دلیل عقل در مسئله ی اصل مبدأ بله عَدیل ندارد, رفیق ندارد آیا در عالم خدایی هست یا نیست این را فقط عقل ثابت میکند اگر «مِن أسْر» به تعبیر نورانی حضرت امیر بیرون بیاید یعنی عقل از اسارت هوا بیرون بیاید میفهمد در عالَم خدایی هست اما خدا یکی است این را هم با عقل میشود ثابت کرد هم با نقل حالا که خدا هست ما نمیدانیم این خدا یکی است یا بیشتر, این خدایی که هست حکیم هست, علیمِ بالذّات هست, معصوم بالذّات هست, حقّ بالذّات هست, خیرِ بالذّات هست, این «لا یقول الاّ الحق والله یقول الحق» این خدایی که حقّ محض است گفت من شریک ندارم خب برای آدم یقین ثابت میشود دیگر توحید را با دلیل نقلی هم میشود ثابت کرد اما اصل مبدأ را فقط از راه عقل باید ثابت کرد توحید همان طوری که دلیل عقلی در اثبات آن هست دلیل نقلی هم بر اثبات او هست لذا در آیات مکرّر یکی از آن آیات همین آیه است که فرمود بگو خدا یکی است اینها دیگر نمیتوانند بگویند توحید را ما با عقل باید ثابت بکنیم میفرماید وقتی که الله را قبول کردید نمیدانید این الله شریک دارد یا نه, چون الله حقّ محض است (ذلکَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ وَأَنَّ مَا یَدْعُونَ مِن دُونِهِ هُوَ الْبَاطِلُ) و اینکه (وَاللَّهُ یَقُولُ الْحَقَّ) این حقّ محض جز حق نمیگوید این حقّ محض گفت من شریک ندارم خب برای آدم یقین حاصل میشود دیگر آنکه با برهان عقلی فقط باید ثابت بشود اصل در مبدأ است لذا فرمود این بگو که شریکی ما نداریم (قُلْ إِنَّمَا یُوحَی إِلَیَّ أَنَّمَا إِلهُکُمْ إِلهٌ وَاحِدٌ) پس توحید را هم با دلیل نقل میشود ثابت کرد هم با دلیل عقل لذا قرآن در جریان اصل مبدأ برهان اقامه میکند میفرماید: (أَمْ خُلِقُوا مِنْ غَیْرِ شَیْءٍ أَمْ هُمُ الْخَالِقُونَ ٭ أَمْ خَلَقُوا السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ), (أَفِی اللَّهِ شَکٌّ) این آیات فراوان بعضی در سورهی «قمر», بعضی در سورهی «رعد» اینها هست اما در مسئلهی توحید برهان اقامه میکند نقل هم هست.
خب, (قُلْ إِنَّمَا یُوحَی إِلَیَّ) پس سهتا حصر است «بعضها فوق بعض و بعضها دون بعض» (قُلْ إِنَّمَا یُوحَی إِلَیَّ أَنَّمَا إِلهُکُمْ إِلهٌ وَاحِدٌ) در بحثهای قبل هم این حرف از صدرالدین قونوی نقل شده است که هیچ کس معصیت نمیکند الاّ در حال شرک این هم که در آیه فرمود: (وَمَا یُؤْمِنُ أَکْثَرُهُم بِاللَّهِ إِلّا وَهُم مُشْرِکُونَ) تنها مصداقش آن نیست که در نورالثقلین و سایر تفاسیر روایی آمده است که به حضرت عرض کردند چگونه اکثر مؤمنین مشرکاند چون ظاهر این آیه این است که اکثر مردمِ با ایمان اهل شرکاند (وَمَا یُؤْمِنُ أَکْثَرُهُم) یعنی اکثر این مؤمنین مشرکاند فرمود همین که میگویند «لولا فلان لهلکتُ» اگر فلان کس نبود ما شفا پیدا نمیکردیم مشکل ما حل نمیشد خب این شرک است دیگر یا تعبیرات دیگری که میگویند اول خدا دوم فلان کس, خدا اوّلی نیست که دومی داشته باشد که (هُوَ الْأَوَّلُ وَالْآخِرُ) این یک شرکِ مرموز و مستوری است که متأسفانه در خیلیها هست.
خب, فرمود: (وَمَا یُؤْمِنُ أَکْثَرُهُم بِاللَّهِ إِلّا وَهُم مُشْرِکُونَ) این را خود ائمه فرمودند که این طور نگویید عرض کردند چطور بگوییم, فرمود بگویید خدای سبحان خواست از این راه مشکل را حل کند خدا به وسیله ی فلان شخص خواست حل بکند, خدا به وسیله ی دعا و نماز و توسّل به اهل بیت خواست حل بکند این میشود توحید آنکه بیده الأمر است خدای سبحان است دستور داد خودش فرمود: (وَاسْتَعِینُوْا بِالصَّبْرِ وَالصَّلاَةِ), خودش فرمود: (وَابْتَغُوا إِلَیْهِ الْوَسِیلَةَ) این دعاهایی هم که به ما گفتند اقرار به گناه وسیله است, اعتقاد به توحیدِ خدا وسیله است «وجعلتُ الإقرار بالذنب إلیک وَسیلتی», «وجعلتُ ربوبیّتک وسیلتی» این در مناجات شعبانیه هست در ادعیههای دیگر هست خدای سبحان فرمود نماز را وسیله قرار بدهید (اسْتَعِینُوْا بِالصَّبْرِ وَالصَّلاَةِ) روزه را وسیله قرار بدهید, ولایت اهل بیت را وسیله قرار بدهید, توبه را وسیله قرار بدهید, اقرار را وسیله قرار بدهید اینها را به طور کلی ذات اقدس الهی در قرآن فرمود, مصادیقش هم در روایات اهل بیت فرمودند آ نوقت آن وهّابی خیال میکند که ـ معاذ الله ـ کسی غیر خدا را مستقلّ بالذّات میداند خب این فرق حق و باطل است, بنابراین در این بخشها فرمود شما از همین راهها مدد بگیرید اکثر مؤمنین مشرکاند (وَمَا یُؤْمِنُ أَکْثَرُهُم بِاللَّهِ إِلّا وَهُم مُشْرِکُونَ) این را در آن روایات بود که در ذیل همان آیه هم قبلاً بحث شد به مناسبتهای متعدّدی هم چند بار تکرار شد آن هم که باز تکرار شد از صدرالدین ولی نه به اندازهی بحث قبلی این است که ایشان میفرمایند هیچ کس خدا را معصیت نمیکند مگر در حال شرک مثلاً کسی میخواهد دروغ بگوید یک وقت است که بر اساس خطاست, سهو است, نسیان است, اضطرار است, اضطراب است, اِلجا است, اکراه است امثال ذلک است اینها طبق حدیث رفع معصیت نیست اما یک وقت است که نه, هیچ کدام از این عناوینی که حدیث رفع برمیدارد نیست عالِم به موضوع هست, عالم به حکم است نه جاهل موضوع است نه جاهل حکم است, نه سهو دارد نه نسیان دارد, نه خطا دارد, نه اضطرار دارد, نه اضطراب دارد, نه الجا دارد, نه اکراه دارد عالماً عامداً دارد نامحرم نگاه میکند این بازگشتش به شرک است یعنی چه؟ یعنی خدایا تو گفتی (قُل لِّلْمُؤْمِنِینَ) ولی من میخواهم نگاه کنم هیچ یعنی هیچ, هیچ گناه عمدی نیست الاّ اینکه رو در روی خدا ایستادن است درست است میگویند «غلبت علینا شقوتنا» خب یک وقت است کسی یادش رفته جاهل است بعد ممکن است که ترمیم بکند حکمِ وضعیاش را و حکم تکلیفیاش را اما وقتی مشمول حدیث رفع نیست دارد نگاه میکند همان حرف شیطان را دارد میزند دیگر شیطان رو در رو به خدا عرض کرد که شما نظرتان این است که دربارهی آدم باید سجده کرد من نظرم این نیست.
خلاصهاش این است منتها حالا خدا ارحمالراحمین است و از ما میگذرد مطلب دیگر است وگرنه این هشدار را داد فرمود اکثر مؤمنین مشرکاند و ائمه(علیهم السلام) نمودار او را ذکر کردند اینها برایشان سؤال بود که چگونه مؤمن مشرک میشود ذیل همین آیه چندتا روایت است که از ائمه سؤال کردند آنها آن ذوات مقدس نمونههایش را ذکر کردند غرض این است که کسی که عالماً عامداً دارد گناه میکند همان حرف شیطان را دارد میزند ذات اقدس الهی فرمود: (اسْجُدُوا) این گفت (أَنَا خَیْرٌ مِنْهُ) این (أَنَا خَیْرٌ مِنْهُ) معصیتِ عادی نیست این استکبار است نه عصیانِ عادی هر دو عصیان است منتها آن شرکِ ظلم عظیم است اگر کسی رو در روی خدا قرار بگیرد خب همان حرف شیطان است دیگر لذا برای ابد ممکن است خدا نبخشد چون این رو در رو قرار گرفتن است دیگر یک وقت است کسی حالا باید رعایت میکرد باید مبادی حفظ را داشت و مبادی را مثلاً یادش رفته حفظ بکند فعلاً معصیت کرده به او میگویند که چرا مواظب نبودی این میگویند (رَبَّنَا لاَ تُؤَاخِذْنَا إِن نَسِینَا أَوْ أَخْطَأْنَا) اینجا راه دارد اما اگر کسی عالماً عامداً معصیت میکند بازگشتش به همین خطر است دیگر. خب, بنابراین این اصلش به توحید برمیگردد و هر معصیتی هم به شرک برمیگردد حالا خدا میبخشد این شرک, شرک ضعیف است و ذات اقدس الهی ارحمالراحمین است مطلب دیگر است. فرمود: (فَهَلْ أَنتُم مُسْلِمُونَ) این قبول دارید یا ندارید برای اینکه این مثلث را قبول دارید که جهان را خدا آفرید شما را خدا آفرید پیوند شما و جهان را خدا آفرید, قبول دارید که بعد از مرگ هم به طرف الله میروید خب او باید روزی شما را تأمین کند دیگر شما باید مُنقاد باشید, مطیع باشید همه منقاد و مطیعاند حالا ممکن است درجات انقیاد فرق بکند وگرنه چیزی در عالم نیست در نظام تکوین که منقاد خدای سبحان نباشد فرمود بعد از همهی این براهین و اتمام حجّت (فَإِن تَوَلَّوْا) اگر اِعراض کردند (فَقُلْ آذَنتُکُمْ عَلَی سَوَاءٍ) من به شما اعلان خطر میکنم این اَذان به معنی اعلام است هم تأذین, هم ایذان هم «أذِّن فی النّاس بالحج» که باب تفعیل است هم (آذَنتُکُمْ) که باب افعال هست به معنی اعلام است غالباً با خطر همراه است نظیر (فَأْذَنُوا بِحَرْبٍ مِنَ اللّهِ) و مانند آن, گرچه ایذانِ تبشیری هم هست, تأذینِ تبشیری هم هست ولی غالباً با اعلام خطر همراه است نظیر (وَأَذَانٌ مِنَ اللّهِ وَرَسُولِهِ إِلَی النَّاسِ یَوْمَ الْحَجِّ الْأَکْبَرِ أَنَّ اللّهَ بَرِیءٌ مِنَ الْمُشْرِکِینَ وَرَسُولُهُ فَإِن تُبْتُمْ فَهُوَ خَیْرٌ لَکُمْ) که اول سورهی مبارکهی «توبه» است که برائت را اعلام میکند فرمود من اعلام خطر کردم به همه شما هم گفتم این طور نیست که به بعضیها گفته باشم به بعضیها نگفته باشم علی سواءٍ به همه هم گفتم که خطر در راه است من نه میدانم که آن خطر چیست مگر اینکه خدا به من بفهماند, نه میدانم که چه موقع آن خطر میآید مگر اینکه خدای سبحان به من اعلام بکند و نمیدانم چه آزمونی شما در پیش دارید او ظاهرتان, باطنتان, جَهرتان, سرّتان, خِفایتان, أخفایتان همه را او میداند و به ما هم البته در فرصتهای خاصّی اعلام میکند اینکه فرمود: (فَقُلْ آذَنتُکُمْ عَلَی سَوَاءٍ) به همه گفتم همه مستوی هستید باخبر هم شدید گرچه (وَإِنْ أَدْرِی) نمیدانم (أَقَرِیبٌ أَم بَعِیدٌ مَا تُوعَدُونَ) این وعید است نه وَعْد, گرچه وعدِ ثلاثی مجرّد هم به معنای وعید میآید ولی غالباً بین وعده و اوعَدَ فرق است اوعَدَ را غالباً برای شر به کار میبرند, وعده را غالباً در نوید و خیر به کار میبرند گرچه ثلاثی مجرّد هم به معنای وعید آمده. به هر تقدیر نمیدانم این وعیدِ شما نزدیک است یا دور, چیست هم نمیدانم البته ذاتاً اینها نمیدانند برای اینکه علم اینها مثل هستی اینها عطیه الهی است اصل هستی و هویّت اینها را خدا داد یک, کمالات اینها را خدا به اینها عطا کرد دو, اینها ذاتاً ممکنالوجودند, وصفاً هم ممکنالوجودند ولی به اذن الهی عالِم همه ی آن چیزی هستند که در جهان خدای سبحان اراده کرده در سورهی مبارکهی «جن» در بخش پایانیاش مهمتر از این را که قبلاً هم همین آیه خوانده شد آنجا فرمود آیهی 24 سورهی مبارکهی «جن» این است که (حَتَّی إِذَا رَأَوْا مَا یُوعَدُونَ فَسَیَعْلَمُونَ مَنْ أَضْعَفُ نَاصِراً وَأَقَلُّ عَدَداً ٭ قُلْ إِنْ أَدْرِی أَقَرِیبٌ مَّا تُوعَدُونَ أَمْ یَجْعَلُ لَهُ رَبِّی أَمَداً) این جریان معاد چه موقع میآید من نمیدانم این اصل, بعد فرمود: (عَالِمُ الْغَیْبِ) این (الْغَیْبِ) یا الف و لامش, الف و لام عهدی است یا نه جنس است اگر الف و لام عهد باشد یعنی این غیب که مربوط به قیامت است خدا میداند و اگر جنس باشد جمیع غیب را خدای سبحان میداند او عالمِ الغیب است حالا این (الْغَیْبِ) یا الف و لامش عهد یا جنس (عَالِمُ الْغَیْبِ فَلاَ یُظْهِرُ عَلَی غَیْبِهِ أَحَداً ٭ إِلَّا مَنِ ارْتَضَی), (إِلَّا مَنِ ارْتَضَی) وجود مبارک پیغمبر قطعی است در روایات هم دارد اهل بیت(علیهم السلام) مثل حضرتاند خب وقتی اصل جریان معاد را ذات اقدس الهی به این انسانهای کامل اعلام میکند مطالب جزئی دنیا به طریق اُولی, پس ذاتاً همان طوری که هویّت اینها را خدا داد علم اینها را هم خدا داد این درست است اگر یک جا میفرماید من نمیدانم یعنی ذاتاً نمیدانم برای اینکه همین قرآن در پایان سوره ی مبارکه ی «جن» دربارهی مهمترین غیب که جریان معاد است فرمود خدا این را نمیگوید (إِلَّا مَنِ ارْتَضَی مِن رَّسُولٍ) و در روایات هم دارد اهل بیت هم جزء مرتضا هستند. خب, پس ذاتاً غیر از خدا چیزی را نمیداند اگر در جایی نفی شده است معنایش این است که ما ذاتاً هستیِ ما از خداست علمِ ما هم از خداست در جای دیگر همین هم اثبات شده است که خدای سبحان این غیب را به ما آموخت خب.
سورهی «جن» بحث دربارهی معاد است دیگر دربارهی حوادث عادی که نیست در سورهی مبارکهی «جن» بحث درباره ی معاد است آیه ی 23 سورهی مبارکهی «جن» این است که (إِلَّا بَلاَغاً مِنَ اللَّهِ وَرِسَالاتِهِ وَمَن یَعْصِ اللَّهَ وَرَسُولَهُ فَإِنَّ لَهُ نَارَ جَهَنَّمَ خَالِدِینَ فَیهَا أَبَداً ٭ حَتَّی إِذَا رَأَوْا مَا یُوعَدُونَ فَسَیَعْلَمُونَ مَنْ أَضْعَفُ نَاصِراً وَأَقَلُّ عَدَداً ٭ قُلْ إِنْ أَدْرِی) این سیاق درباره ی قیامت است دیگر. خب, بنابراین وقتی مهمترین مسئله ی عالَم که معاد باشد و قیامت باشد آن را خدا به اهل بیت بیان میکند دیگر مسائل جزئی که حرفی در آن نیست ذاتاً البته, ذاتاً فقط خدا میداند چون هستی ذاتاً برای خداست. خب, در این آیه هم اگر فرمود من نمیدانم یعنی ذاتاً نمیدانم خب (وَإِنْ أَدْرِی أَقَرِیبٌ أَم بَعِیدٌ مَا تُوعَدُونَ) نه حالا جریان معاد اینجا جریان معاد نیست جریان آن خطری است که ممکن است دامنگیرتان بشود چه کسی میداند خدا میداند چرا؟ برای اینکه اوست که (یَعْلَمُ الْجَهْرَ مِنَ الْقَوْلِ) یک, (وَیَعْلَمُ مَا تَکْتمُونَ) دو, سرّ و علن شما را او میداند نه تنها علن شما را میداند و سرّ شما را میداند آنچه در درونِ درون شما نهادینه شده است و بر خود شما هم مستور و مخفی است و به فرمان آن اتاق فکرِ خطر دارید کار میکنید بعد از اینکه جرّاحی شده لایهها یکی پس از دیگری بیرون آمده میفهمید این همان کاری بود که از بیست سال قبل در اثر رسوبات گناه در شما پیدا شد, پیدا شد, پیدا شد, آن را هم خدا میداند (إِن تَجْهَرْ بِالْقَوْلِ فَإِنَّهُ یَعْلَمُ السِّرَّ وَأَخْفَی) اَخفای از سرّ را هم میداند چون انسان گاهی در اثر علاقهای که به چیزی دارد خیلی از چیز در ظرف بیست سال یا سی سال به چیزی دل بسته کم کم این رسوباتش در او نشسته طرز فکر او را عوض کرده او راه دیگر رفته (وَهُمْ یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ یُحْسِنُونَ صُنْعاً) هر چه میخواهی حالیش کنی که این نیست باور نمیکند وقتی این لایهها را در آوردند یکی پس از دیگری نشانش میدهند که تو این هستی میگوید بله من این هستم من در اثر این گناهِ چهل ساله به اینجا رسیدم اینکه فرمود: (کَلَّا بَلْ رَانَ عَلَی قُلُوبِهِم مَّا کَانُوا یَکْسِبُونَ) همین است.
رِیْن یعنی چرک این چرکِ چهل ساله عقیدهای میشود که حالا میخواهد برگردد نمیتواند این میشود اخفا بنابراین در اینجا فرمود: (یَعْلَمُ الْجَهْرَ مِنَ الْقَوْلِ وَیَعْلَمُ مَا تَکْتمُونَ) بعد فرمود: (وَإِنْ أَدْرِی لَعَلَّهُ فِتْنَةٌ لَّکُمْ) این یک آزمون الهی باشد من چه میدانم بخواهد شما را تنبیه کند یا بیازماید بعضی از امور است آزمون است, بعضی از امور است تنبیه عقوبت است روشن نیست شما به اسرارتان آگاهید (وَمَتَاعٌ إِلَی حِینٍ) یا فعلاً شما را در حدّ یک رفاه نسبی قرار داد تا مدّتی تمتّع بگیرید بهرهمند بشوید تا مدّتی وقتی که بهرهمندیتان به پایان رسید «یأتیه الموت من مأمنه» در همان بحبوحهی رفاهتان شما را بگیرد ما چه میدانیم بعد در پایان به حضرت یعنی ذات مقدس رسول خدا(صلّی الله علیه و آله و سلّم) به خدا عرض کرد (قَالَ رَبِّ احْکُم بِالْحَقِّ) بین من و بین این مردم چون حضرت سیزده سال در مکّه به تعبیر بعضی از آقایان خُرد بود نه زد و خُرد همهاش مصیبت دیدن و رنج دیدن و صبر کردن بود دیگر این سوره هم در مکّه نازل شد عرض کرد همین (رَحْمَةً لِلْعَالَمِینَ) به مردم آن حرفها را ابلاغ کرد آنها نپذیرفتند عرض کرد خدایا آنچه بلاغ مبین بود گفتم, احتجاج بود گفتم, انذار بود گفتم, جدال احسن بود گفتم, موعظهی حَسنه بود گفتم, دعوت حکیمانه بود کردم, (رَبِّ احْکُم بِالْحَقِّ) بعد فرمود: (وَرَبُّنَا الرَّحْمنُ الْمُسْتَعَانُ عَلَی مَا تَصِفُونَ) شما وصف میکنید میگویید (إِنْ هِیَ إِلَّا حَیَاتُنَا الدُّنْیَا نَمُوتُ وَنَحْیَا) شما وصف میکنید میگویید که (قَدْ أَفْلَحَ الْیَوْمَ مَنِ اسْتَعْلَی) چون شعار رسمی مشرکان و زورمداران همین است دیگر (قَدْ أَفْلَحَ الْیَوْمَ مَنِ اسْتَعْلَی) این اختصاصی به عصر فرعون ندارد در هر روزگاری بالأخره فرعونیان هستند.
سورهی مبارکهی «بقره» و مانند آن گذشت که (تَشَابَهَتْ قُلُوبُهُمْ) یعنی مردم این روزگار با مردم اعصار گذشته یک قلب متشابه و نظیر هم دارند (تَشَابَهَتْ قُلُوبُهُمْ) همان حرفهایی که فرعونیان میزدند اینها هم میزدند حرف مشترک فراعنه این است که (قَدْ أَفْلَحَ الْیَوْمَ مَنِ اسْتَعْلَی) وجود مبارک حضرت به خدا عرض کرد که (رَبِّ احْکُم بِالْحَقِّ) بعد التفات کرد از غیبت به خطاب به مردم گفت که (وَرَبُّنَا الرَّحْمنُ الْمُسْتَعَانُ عَلَی مَا تَصِفُونَ) آنچه را که شما وصف میکنید من از ذات اقدس الهی کمک میخواهم که مشکل ما را حل کند.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
(وَمَا أَرْسَلْنَاکَ إِلَّا رَحْمَةً لِلْعَالَمِینَ (107) قُلْ إِنَّمَا یُوحَی إِلَیَّ أَنَّمَا إِلهُکُمْ إِلهٌ وَاحِدٌ فَهَلْ أَنتُم مُسْلِمُونَ (108) فَإِن تَوَلَّوْا فَقُلْ آذَنتُکُمْ عَلَی سَوَاءٍ وَإِنْ أَدْرِی أَقَرِیبٌ أَم بَعِیدٌ مَا تُوعَدُونَ (109) إِنَّهُ یَعْلَمُ الْجَهْرَ مِنَ الْقَوْلِ وَیَعْلَمُ مَا تَکْتمُونَ (110) وَإِنْ أَدْرِی لَعَلَّهُ فِتْنَةٌ لَّکُمْ وَمَتَاعٌ إِلَی حِینٍ (111) قَالَ رَبِّ احْکُم بِالْحَقِّ وَرَبُّنَا الرَّحْمنُ الْمُسْتَعَانُ عَلَی مَا تَصِفُونَ (112)
بخش پایانی سورهی مبارکهی «انبیاء» که در مکه نازل شد تقریباً جمعبندی مطالب این سوره را در بردارد درباره ی وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) چندتا حصر در قرآن کریم آمده که بخشی از این حصرها در این سوره است بخشی هم در پایان سورهی مبارکهی «کهف» است بخشی هم در اول سورهی مبارکهی «نجم» است و مانند آن.
یکی از آن حصرها این است که من ذاتاً بشرم غیر از بشریّت چیز دیگر در من نیست (قُلْ إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ) بنده ی خدا, مخلوق خدا و بشرم که در سورهی مبارکهی «کهف» و در آیات دیگر هم این حصر آمده که ذاتاً مخلوقم, بشرم و بنده ی خدا. حصر دیگر آن است که در عصر من فقط بر من وحی میشود و لاغیر بر هیچ کسی وحی نمیشود الاّ بر پیامبر و من پیامبرم این حصر دوم که (إِنَّمَا یُوحَی إِلَیَّ) در این آیه ی 108 سورهی مبارکهی «انبیاء» این است که فقط بر من وحی میشود. حصر بعدی آن است که در مسائل دینی اعم از اصول دین و فروع دین چیزی از ذات مقدّسش صادر یا ظاهر نمیشود الاّ اینکه مطابق وحی است این (وَمَا یَنطِقُ عَنِ الْهَوَی ٭ إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْیٌ یُوحَی) خصوص نطق معیار نیست اینکه میگوییم فعلِ معصوم, قولِ معصوم, تقریر معصوم حجّت شرعی است یعنی در مسائل دینی آنجا که ما بخواهیم اصلی از اصول دین یا فرعی از فروع دین را از حضرت دریافت کنیم هر چه که فعلاً, قولاً, تقریراً میفرماید وحی است (وَمَا یَنطِقُ عَنِ الْهَوَی), «ما یکتب عن الهوی, ما یَفهم عن الهوی, ما یقوم و لا یَقعد عن الهوی» (إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْیٌ یُوحَی) حالا مسائل عرفی و عادی امثال دیگر آن خارج از بحث است آن را بر اساس ولایت کلیّه که حضرت دارد بر اساس قربین نوافل و فرایض یک راه دیگری دارد ولی آنچه فعلاً محلّ بحث است این است که در تمام مسائلی که مربوط به اصول دین و فروع دین است و سنّت آن حضرت حجّت است قولً و فعلاً و تقریراً این مطابق وحی است. خب, که (مَا یَنطِقُ عَنِ الْهَوَی ٭ إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْیٌ یُوحَی).
یک وقت است که با سکوت تقریر میکند چیزی را حضرت میبیند و رد نمیکند همین تقریرش ولو به عدم رد میشود سنّت و حجّت. حصر دیگر آن است که تمام آنچه را که از راه وحی دریافت کرده است همه را گفته و بیان کرده چیزی را کتمان نکرده این طور نیست که مطلبی از مطالب را حضرت ـ معاذ الله ـ کتمان کرده باشد به مردم نگفته باشد این طور نیست آن را در آیهی (وَمَا هُوَ عَلَی الْغَیْبِ بِضَنِینٍ) بیان فرمود:
ضِنَّت یعنی بخل ورزیدن با صاد ضاد نه طاء ظاء ضَنین یعنی بخیل فرمود او درباره ی انشا و ابلاغ وحی ضَنین نیست, بخیل نیست, کَتوم نیست که چیزی را نگفته باشد هر چه را یافت گفت, پس این هم یک حصر دیگر (وَمَا هُوَ عَلَی الْغَیْبِ بِضَنِینٍ) یعنی هیچ مطلبی از مطالب وحی مکتوم نمانده همه را مشغول کرده چیزی مستور نیست همه را بیان کرده. پرانتزی حالا اینجا باز کنید حضرت همه چیز را بیان کرده اما همه کس نمیفهمند نه اینکه حضرت ـ معاذ الله ـ بعضیها را گفته بعضیها را نگفته همه چیز را گفته ولی بعضیها میفهمند بعضیها نمیفهمند.
بیان نورانی که مرحوم کلینی از وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) نقل کرد که قبلاً هم این حدیث نورانی شرح شد «ما کَلَّمَ رسول الله(علیه و علی آله آلاف التحیّة و الثناء) العبادَ بِکُنه عقله قَطُّ» یعنی در تمام مدّت پر برکت عمرش با هیچ کس به اندازه ی کُنه عقل خود مکالمه نکرد نه اینکه حرف نزد این قول غیر از آن مکالمه است «ما کَلَّمَ» حضرت «العباد بِکنه عقله قطُّ» در بین بزرگان شارح اصول کافی از چهارصد و اندی سال قرن تا الآن اول کسی که این حدیث را عمیقاً شرح کرد و اهل بیت(علیهم السلام) را استثنا کرد مرحوم صدرالمتألهین بود بعد مجلسی اول بود, بعد مجلسی دوم بود, بعد دامادشان مرحوم ملاصالح مازندرانی بود و بعد دیگران که فرمود با اهل بیت کُنه عقلش را که میفرمود و فرمود آنها متوجّه میشدند. خب, این یک حدیث آن حدیث دیگری هم که فرمود: «إنّا معاشر الأنبیاء بُعِثْنا علی أن نُکلِّمَ الناس علی قدر عقولهم» یا ما مکالمه نمیکنیم با مردم الاّ قدر عقولهم نه یعنی آنچه خدا به ما وحی گفته قدری از آن را میگوییم ـ معاذ الله ـ قدری از آن را نمیگوییم ما همهاش را میگوییم ولی هر کسی به اندازهی عقل خود میفهمد.
سیدناالاستاد مرحوم علامه طباطبایی در رسالهی شریفهی الولایه که از رسائل قیّم این بزرگوار است در آنجا مرقوم فرمودند که این حدیث ناظر به کیفیت است نه کمّیت نه یعنی ما بعضی از مطالب را گفتیم بعضی از مطالب را نگفتیم خیر, ما همه ی مطالب را گفتیم ولی بعضیها میفهمند بعضیها نمیفهمند که این ناظر به کیفیت است نه کمیّت «إنّا معاشر الأنبیاء بُعِثْنا علی أن نُکلِّمَ الناس علی قدر عقولهم». خب, بنابراین وجود مبارک حضرت نسبت به وحی ضِنّت و بخلی نداشت و نورزید پس همه ی مطالب را گفت اما اوحدیّ از مؤمنان بخش وسیعی را میفهمند و خیلیها نمیفهمند (وَمَا هُوَ عَلَی الْغَیْبِ بِضَنِینٍ).
به هر تقدیر فرمود: (وَمَا هُوَ عَلَی الْغَیْبِ بِضَنِینٍ) حصر پنجم و ششم از اینجا شروع میشود فرمود اگر ذات اقدس الهی به پیامبر وحی فرستاد وحیاش هم منحصراً در توحید است یعنی غیر از توحید چیزی به پیامبر وحی نیامده که (قُلْ إِنَّمَا یُوحَی إِلَیَّ أَنَّمَا إِلهُکُمْ إِلهٌ وَاحِدٌ) تنها چیزی که به من وحی شده است توحید است. خب, افرادی مثل فخررازی که این گونه تفکّر را دارند میگویند این حمل بر مبالغه میشود چون غیر از توحید چیزهای دیگر هم آمده اما مفسّران دقیق مثل سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) میفرمایند این حصر, حصر حقیقی است برای اینکه شما اصول دین و فروع دین هر چه را که تحلیل میکنید غیر از توحید چیز دیگر برنمیآید خدا هست و اسمای حسنای او, صفات علیای او و مخلوقات او و احکام او, دیگر در عالم غیر از این چیز دیگر نیست که غیر از احکام الهی, غیر از بندگان الهی, غیر از مخلوقات الهی, غیر از اوصاف الهی, غیر از اسمای الهی و غیر از خود خدا چیزی در عالم نیست که این میشود توحید, اگر ما احکام را بررسی کنیم همه ی این احکام بالأخره فرمان اوست دیگر اگر جهان را ببینید آفریده ی اوست, انسان را ببینید آفریده و بنده ی اوست, منقطع از او نیست چیزی در عالَم نیست که بنده ی او نباشد, آیت او نباشد, مخلوق او نباشد در نظام علمی حکم او نباشد این میشود توحید دیگر, شما این جمله را لابد در مطوّل شنیدید و از بحثهای عمیق معرفتی است که آیا ما غیر از تحلیل چیز دیگر هم داریم و غیر از تصوّر در عالَم چیز دیگر هم هست به نام تصدیق یا نه تصدیق به تصوّر برمیگردد ما اگر هر چیزی را بکُنهه بشناسیم تصدیقی نداریم این بر اساس فلسفهی تحلیلی است که این آقایان میگویند اگر ما میگوییم «زیدٌ قائمٌ» و یک قضیه خبریه است «اخبار بعد العلم بها أوصافٌ» این اوصاف است که «قبل العلم بها أخبارٌ» این از آن لطایف عمیق ادبی است که در مطوّل آمده اگر چیزی را نفهمیدیم بله خبر میدهیم یا به ما خبر میدهند ولی فهمیدیم این تصدیق به تصوّر برمیگردد دیگر خب بر اساس فلسفهی تحلیل هر چه را که در عالَم هست از نظر معرفتی تصوّر است یعنی این شیء را با اوصاف داریم مینشاسیم همین, حالا این حرف از توحید به معرفتشناسی آمده یا معرفتشناسی سرایت کرده به بحثهای دیگر ظاهراً از آنجا به معرفتشناسی آمده نه به عکس. در جهان خداست و اسمای او و افعال او و مخلوقات او و بندگان او و احکام او, چیزی در عالَم نیست در تصوّرات هم همین طور است اگر این باشد دیگر حمل بر مبالغه نمیشود (قُلْ إِنَّمَا یُوحَی إِلَیَّ أَنَّمَا إِلهُکُمْ إِلهٌ وَاحِدٌ) جز وحی چیز دیگر نیست.
مطلب دیگر اینکه إله غیر از الله است الله را مشرکان قبول داشتند که «لا شریک له» إله را مشکل داشتند یک حرفِ ناصوابی در کفایه مرحوم آخوند هست در بحث «إنّما» در بحث مفهوم و منطوق که «إنّما» مفید حصر است یا نه, اعداد حصر چیست, خبر «لا إله إلاّ الله» چیست, یک چند وجهی را مرحوم آخوند ذکر میکند خودش هم وجهی ذکر میکند که میگوید إله ذاتِ واجبالوجود است فاصله ی تفکّر مرحوم آخوند صاحب کفایه با شهید ثانی در مقدّمه ی شرح لمعه خیلی است خیلی یعنی خیلی است حرف را این بزرگوار در مقدمه شرح لمعه گفته که متأسفانه خواندنی نیست «لا اله الاّ الله» آیا این «لا» نفی جنس است «إله» اسم است «الله» خبر است یا خبرِ مقدّم و مبتدای مؤخّر است که شهید ثانی نظر میدهد مرحوم آخوند خراسانی خیال کرده که إله یعنی واجبالوجود خب إله را کسی نگفته که واجبالوجود است که آنکه واجبالوجود است الله است در قرآن کریم میفرماید الله که واجبالوجود است شریک ندارد همان اللهِ واجبالوجود إله است و لا غیر إله یعنی معبود چه واجبالوجود باشد چه غیر واجبالوجود باشد نزد عربها این طور بود, مشرکین این طور بود این «لا إله إلاّ الله» آمده بگوید که إلهی که شما میگویید معبود است این غیر از آن الله چیز دیگر نیست هیچ معبودی غیر از الله نیست إله به معنای واجبالوجود نیست إله به معنی معبود است خب, لذا اگر میفرمود: «إنّما إلهکم إله واحد» این را با الف و لام ذکر میکرد که اللهِ شما واحد است خب مشرکین میگویند بله, ما هم میگوییم الله واحد است الله که شریک ندارد (لَئِن سَأَلْتَهُم مَنْ خَلَقَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ) مادون ذات فعلِ خدا را هم مشرکین قبول داشتند که خالق غیر از خدا نیست بله خالق غیر از خدا نیست ربّالأرباب هم غیر از خدا نیست, مدیر کل هم غیر از خدا نیست, ربّ آلهه هم, إله الآلهه هم غیر از خدا نیست این مراحل توحید را همه قبول داشتند مشکل این بود که إله به معنای معبود چندتاست دین دارد میگوید إله به معنای معبود غیر از آن الله چیز دیگر نیست «لا إله» غیر از همان الله که این إله به معنای غیر است و وصف است و این به جمله منحل نمیشود و دوتا قضیه هم در کار نیست و اثبات یکی و نفی یکی در کار نیست اثبات الله مفروقعنه است دین آمده بگوید که این اللّهی که مقبول است و معقول است و فطرت و دلپذیر است غیر از این یکی دیگران نه, همین نه اینکه قلب نه إله را میشناسد نه الله را میشناسد دین آمده بگوید که شرک باطل است توحید حق است به دل دو چیز بده یکی قضیه سالبه یکی قضیه موجبه همهی انسانها مخلوقات و بندگان الهی با فطرت و توحید خلق شدند انبیا آمدند بگویند غیر از این اللهِ دلپذیر دیگران نه, «لا إله» غیر از همان یک دانهای که شما قبول کردید پس اگر در این گونه از موارد بفرماید: «إنّما الله إلهٌ» بله آنها هم میگویند الله بله واحد است «لا شریک له» خب, پس در این گونه از موارد حتماً باید بدون الف و لام باشد إله غیر از الله نیست. خب, (أَنَّمَا إِلهُکُمْ إِلهٌ وَاحِدٌ) إله یعنی معبود شریک ندارد غیر از آن الله کس دیگر نیست این نزاع بین موحّد و مشرک است لذا فرمود آیا شما مُسلمید یا مشرک اینجا جا برای ایمان نیست اینجا اسلام در مقابل ایمان نیست آیا مُسلمید یعنی (لَهُ أَسْلَمَ مَنْ فِی السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ) که هست شما هم جزء اینهایید یا مشرکید؟ این مُسلم گاهی در مقابل ملحد است گاهی در مقابل مشرک چون در مکّه با مشرکان روبهرو بودند فرمود غیر از ذات اقدس الله إله و معبود دیگری در عالم نیست آیا شما میپذیرید یا نه, این استفهام تقریری است یعنی باید بپذیرید, اگر نپذیرفتید حرفهای بعدی من شروع میشود.
بخشهای پایانی سورهی مبارکهی «کهف» حصرهای آمده آن حصر, حصر تام نیست آن حصرِ سه ضلعی نیست این دربارهی توحید و رهاورد خودش است. اما دربارهی رسالتِ حضرت فرمود. اگر دربارهی رسالت حضرت سخن بگوید فرمود من فقط (رَحْمَةً لِلْعَالَمِینَ) هستم پس من فقط ذاتاً بشرم همین, در عصر من فقط, گرچه اعصار دیگر انبیا وحی داشتند اما در عصر من فقط بر من وحی بشود این دوتا, وحی هم که بر من میشود فقط توحید است این سهتا, من در اصول دین, در فروع دین, در مطالب دینی فعلاً, قولاً, تقریراً که سنّت من است و حجّت شرعی است هر چه میگویم مطابق وحی است این چهارتا, هر چه هم که وحی بود من به شما گفتم و چیزی را کتمان نکردم پنجتا, منتها حالا برخی را شما متوجّه میشوید برخی را متوجّه نمیشوید آن دیگر مربوط به خود شماست که حدیث «نُکلّم الناس علی قدر عقولهم» مطرح است. نه «قولُ» حضرت نفرمود «لم نَقُل» یا «لا نقول إلاّ قدر عقولهم» که ناظر به کمیّت باشد فرمود: «لا نُکلّم» که ناظر به کیفیت باشد.
مطلب بعدی دربارهی رسالت است فرمود من فقط (رَحْمَةً لِلْعَالَمِینَ) هستم میماند حالا این سؤالها که جنگها و خونریزیهای چگونه است چون وجود مبارک حضرت مظهر اسمای حسنای الهی است در ذیل آیهی (لِلّهِ الْأَسْماءُ الْحُسْنَی) آنجا این روایات نورانی خوانده شد که ائمه فرمودند: «نحن الأسماء الحسنی» اینها مظهر اسمای حسنای الهیاند مخصوصاً وجود مبارک حضرت مظهر اسم اعظم است اگر خدا ارحمالراحمین است مظهری دارد آیاتی دارد در بیان نورانی حضرت امیر هم این بود که «ما للهِ آیةٌ أکبر مِنّی» که این حدیث چندینبار خوانده شد فرمود خدای سبحان از من آیتی بزرگتر ندارد اینها چون این چهارده نفر یک نورند از اینها بزرگتر کسی نیست اما از درون بزرگتر نیست چون کثرتی نیست چون نور واحدند, از بیرون بزرگتر نیست چون بیرون کسی نیست که همتای اینها باشد فضلاً از اینکه از اینها بزرگتر باشد پس «ما للهِ آیةٌ أکبر مِنّی» این بالقول المطلق صادق است نه در درون نه در بیرون, در درون نیست از باب سالبه به انتفاع موضوع, در بیرون نیست سالبه به انتفاع محمول. خب, حضرت (رَحْمَةً لِلْعَالَمِینَ) است اگر (رَحْمَةً لِلْعَالَمِینَ) است مظهر الله است الله عدلِ محض است اگر «أشدّ المعاقبین» است «فی موضع النکال والنقمة» بر اساس عدل است عدل هم رحمت است اگر وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) در جنگها و امثال ذلک عدّهای را به جهنم فرستاد بر اساس رحمت است عدل رحمت است معنای رحمت, رحمتِ عاطفی که نیست, رحمت دلسوزی که نیست همان شاهدانِ عادل را قرآن در سورهی مبارکهی «نور» میفرماید: (لاَ تَأْخُذْکُم بِهِمَا رَأْفَةٌ فِی دِینِ اللَّهِ) پس رحمتِ عاطفی غیر از رحمت معقول است رحمت معقول با عدل هماهنگ است رحمت عاطفی بر اساس دلسوزیهایی است که گاهی عدل است گاهی غیر عدل, بنابراین چون حضرت مظهر ارحمالراحمین است و مظهر رحمتِ رحمانیه خدای سبحان است و عادلانه جهان را اداره کرد و همچنان اداره میکند پس (مَا أَرْسَلْنَاکَ إِلَّا رَحْمَةً لِلْعَالَمِینَ) این با حصرش هم سازگار است. در بخش پایانی اینها را انذار کرده.
رحمت غیر از خوشایندی است اگر کسی مشکل قلب دارد یک غُدّهی سرطانی دارد دارند جرّاحی میکنند میشکافند از درونش در میآورند این رحمت است دیگر حالا او خوشش بیاید یا خوشش نیاید رحمت است ولی خوشایند نیست این علم است, حکمت است, عدل است. خب, اگر معیار خوشایند باشد بله نسبت به این خوشایند نیست اما نسبت به این ظلم نیست, اگر ظلم نیست عدل است «العدل رحمةٌ» دیگر. خب, اما در بخش پایانی چون هم بشیر است هم نذیر باید مبشّراً باشد در جای خودش, مُنذراً باشد در جای خودش حالا دارد انذار میکند روایات فراوانی مرحوم صاحب کنزالدقائق نقل کرده به عنوان تطبیق که این (وَإِنْ أَدْرِی لَعَلَّهُ فِتْنَةٌ) را ائمه در کجا اِعمال کردند اینها همه در باب تطبیق است به دروس. بخشی از روایات مربوط به این است که فلان موجود ولایت اهل بیت را پذیرفت, فلان موجود ولایت اهل بیت را نپذیرفت اینها باید توجیه بشود چون در نظام تشریع ممکن است کسی ولایت را متأسفانه نپذیرد ولی در نظام تکوین هیچ موجودی نیست که ولایت را قبول نکرده باشد برای اینکه خدای سبحان به ارض و سماء (فَقَالَ لَهَا وَلِلْأَرْضِ ائْتِیَا طَوْعاً أَوْ کَرْهاً) ارض به جمیع ما فیه, سماء به جمیع ما فیه آسمان و زمین یعنی به مجموعهی نظام خلقت دستور داد (ائْتِیَا طَوْعاً أَوْ کَرْهاً قَالَتَا أَتَیْنَا طَائِعِینَ) خب, ممکن نیست موجودی با طوع و رغبت در مسیر فرمان الهی باشد و با ولایت نباشد برای اینکه «بکم یَختم, بکم فَتح الله» اینها در همین مسیرند دیگر ممکن نیست نعم, حتی جهنم, حتی آتش اینها هم ولایت پذیرفتند نعم, قبول مراتبی دارد درجاتی دارند بعضیها درجات وجودی بهتری دارند بیشتر پذیرفتند کاملترند, بعضی درجات وجودی ضعیفتری دارند کمتر پذیرفتند ناقصترند اگر نقصی هست, اگر آفتی هست, اگر اُفتی هست نسبی است وگرنه چیزی در عالم نیست که ولایت اینها را نپذیرفته باشد میبینید از جهنم بدتر که ما در عالم جایی نداریم که از جهنم بدتر, این تحت فرمان مطلق وجود مبارک حضرت امیر است «أنا قَسیم النّار والجَنَّة» خب شما چه توقّعی دارید چیزی در عالم باشد ولایت علی را قبول نکند این نیست نعم, درجاتی دارد البته وقتی حضرت دستور میدهد «هذا عدوّی فخذیه» او هم اطاعت میکند هامن سنگهایی که (إِنَّکُمْ وَمَا تَعْبُدُونَ مِن دوُنِ اللَّهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ) اگر «أنا قسیم النّار والجنّة» است, اگر جهنم که بدتر از او چیزی در عالم نیست او تابع فرمان مولای خودش است مگر میشود ولایت قبول نکند. خب, درجات البته سرِ جایش محفوظ است فلان میوه شیرین است فلان میوه شیرینتر, فلان میوه تلخ است فلان میوه تلختر اینها قابل قبول است در اینجا فرمود: (فَإِن تَوَلَّوْا فَقُلْ آذَنتُکُمْ عَلَی سَوَاءٍ) من یک اعلام عمومی کردم به همهتان که مبادا برابر آنچه در پایان سورهی مبارکهی «طه» آمده آنچنان سخن بگویید مثل آیهی 133 سورهی مبارکهی «طه» که بگویید (لَوْلاَ یَأْتِینَا بِآیَةٍ مِن رَّبِّهِ أَوَ لَمْ تَأْتِهِم بَیِّنَةُ مَا فِی الصُّحُفِ الْأُولَی ٭ وَلَوْ أَنَّا أَهْلَکْنَاهُم بِعَذَابٍ مِن قَبْلِهِ لَقَالُوا رَبَّنَا لَوْلاَ أَرْسَلْتَ إِلَیْنَا رَسُولاً فَنَتَّبِعَ آیَاتِکَ مِن قَبْلِ أَن نَذِلَّ وَنَخْزَی) چه در دنیا, چه در آخرت, چه عذاب آخرت, چه عذاب دنیا بعد از (لِیَهْلِکَ مَنْ هَلَکَ عَن بَیِّنَةٍ) است این آیات در مکه نازل شد هنوز جنگهای بدر و امثال بدر در مدینه باید اتفاق بیفتد فرمود عذابهایی که بعدها به انتظار شماست من الآن اعلام خطر کردم عذابهای آخرت من الآن اعلام خطر کردم ولی من نمیدانم ذاتاً چه موقع اتفاق میافتد حالا به وحی الهی خبر میرسد که در فلان صحنه شما پیروز میشوید مسئلهی (وَإِنْ أَدْرِی لَعَلَّهُ فِتْنَةٌ) این به همان (إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ) برمیگردد ذاتاً علمِ من به وسیله ی علم الهی است از خدای سبحان گرفته میشود مستحضرید که وقتی گفتند علم ائمه کسبی نیست معنایش این نیست که علم ذاتی است علمِ ذاتی فقط برای خدای سبحان است خدای سبحان واجبالوجود است علمش عین ذات اوست کمالاتش عین ذات اوست غیر از خدا همه بندهی او هستند موجود فقیرند علم آنها از غیر است و هستی آنها از غیر است پس ذاتی نیست اما وقتی گفتند کسبی نیست معنایش این نیست که ذاتی است وقتی گفتند کسبی نیست یعنی موهبتی است یعنی همه ی اینها نگاران به مکتب نرفتهاند و به عنایت الهی و هِبهی الهی عالِم شدند شبهای جمعه علمشان به عنایت الهی اضافه میشود و مانند آن, پس اگر گفته شد کسبی نیست معنایش این نیست که ذاتی است معنایش این است که موهبتی است و آن حضرت هم میفرماید ذاتاً من بشرم تا خدای سبحان اعلام نکند خب من نمیدانم وقتی اعلام کرد من میدانم البته اعلام کرد و آن حضرت هم بعد آگاه شد که چه موقع عذاب اینها نازل میشود در دنیا و چگونه عذاب اینها نازل میشود در آخرت. فرمود پس اینچنین نیست که شما بتوانید بگویید عذاب ما بدون اطلاع قبلی نازل شده نه خیر همه با اطلاع قبلی بود من همه را اعلام کردم علی سواءٍ هیچ کس بیخبر نیست (فَهَلْ أَنتُم مُسْلِمُونَ) یعنی باید اسلام و انقیاد را داشته باشید (فَإِن تَوَلَّوْا فَقُلْ آذَنتُکُمْ عَلَی سَوَاءٍ وَإِنْ أَدْرِی أَقَرِیبٌ أَم بَعِیدٌ مَا تُوعَدُونَ) چه وعید دنیا چه وعید آخرت به دست ذات اقدس الهی است.
خب, چه کسی پس میداند شما که میگویید من نمیدانم نزدیک است یا دور, عذاب دنیا نزدیک است یا دور, عذاب آخرت نزدیک است یا دور, پس چه کسی میداند؟ خدا میداند برای اینکه (إِنَّهُ یَعْلَمُ الْجَهْرَ مِنَ الْقَوْلِ) یک, (وَیَعْلَمُ مَا تَکْتمُونَ) دو, و پاداش و کیفر و اینها به دست اوست (وَإِنْ أَدْرِی لَعَلَّهُ فِتْنَةٌ) شاید خدای سبحان بخواهد در این مدّت شما را بیازماید فتنه چند بار در سورهی مبارکهی «لقمان» و اینها هم گذشت که در «لقمان» که بعد میآید قبلاً گذشت که (أَحَسِبَ النَّاسُ أَن یُتْرَکُوا أَن یَقُولُوا آمَنَّا وَهُمْ لاَ یُفْتَنُونَ) در سورهی مبارکهی «توبه» گذشت که امتحانها دو قسم است:
امتحانی روزانه است که هر روز هر چه که از مسیر قول و فعل و کار و سکوت ما میگذرد آزمون الهی است بعضی از مسائل است که مهم است سالی یکی دو بار اتفاق میافتد که در سورهی مبارکهی «توبه» و مانند آن شواهدش گذشت که فرمود مگر نمیدانند (أَنَّهُمْ یُفْتَنُونَ فِی کُلِّ عَامٍ مَرَّةً أَوْ مَرَّتَیْنِ) چون سالی یک یا دو بار جنگِ رسمی اتفاق میافتاد بر مسلمانها تحمیل میکردند این گونه از آزمونها نظیر آزمونهای رسمی مدارس است که سالی یکی دو بار اتفاق میافتد اما هر روز آزمون است, همیشه آزمون است چیزی در مسیر زندگی ما نیست مگر امتحان الهی پس آن امتحانهای مهم سالی یک یا دو بار ممکن است اتفاق بیفتد اما این آزمونهای جزئی هر روز است دیگر فرمود این صحنه معلوم نیست که آزمون است شما تا چه موقع خدای سبحان به شما مهلت خواهد داد ولی (مَتَاعٌ) تمتّع است و بهرهگیری است (إِلَی حِینٍ) آن زمان چه موقع است, از آن به بعد ذات اقدس الهی چه تصمیم میگیرد او را که عالِم جَهر و سرّ و اخفاست او میداند (وَإِنْ أَدْرِی لَعَلَّهُ فِتْنَةٌ لَّکُمْ وَمَتَاعٌ إِلَی حِینٍ) آنگاه در بخش پایانی عرض کرد (قَالَ رَبِّ احْکُم بِالْحَقِّ) انبیا قصصشان که در همین سورهی «انبیاء» آمده یا در سایر سوَر در آن بخش پایانی مشکلاتشان عرض میکردند (رَبَّنَا افْتَحْ بَیْنَنَا وَبَیْنَ قَوْمِنَا بِالْحَقِّ) انبیا این کار را به خدای سبحان که خیرالفاصلین است و خیرالحاکمین است أحکمالحاکمین است ارجاع میدهند به اذن خدا عرض میکردند خدایا بین ما و قوم ما حکم بکن برای اینکه ما دیگر هر چه باید میگفتیم گفتیم, هر چه باید تحمل میکردیم تحمل کردیم ما برنامهمان را انجام دادیم حالا تو داوری این (رَبَّنَا افْتَحْ بَیْنَنَا وَبَیْنَ قَوْمِنَا بِالْحَقِّ) که انبیای دیگر میگفتند وجود مبارک حضرت هم به این زبان عرض کرد (قَالَ رَبِّ احْکُم بِالْحَقِّ) این (احْکُم بِالْحَقِّ) تأکید است چون حکم او جز حق چیز دیگر نیست اگر او خیرالحاکمین است, خیرالحاسبین است (اللَّهُ رَبُّکُمُ الْحَقُّ فَمَاذَا بَعْدَ الْحَقِّ إِلَّا الضَّلاَلُ) غیر از حق چیز دیگر نیست او هر چه میگوید حق است و حق هر چه هست از اوست (الْحَقُّ مِن رَبِّکَ) که دوتا حصر متقابل است گفتنِ (بِالْحَقِّ) برای تأکید است نظیر (یَقْتُلُونَ النَّبِیِّینَ بِغَیْرِ حَقٍّ) آنجا هم برای تأکید است اینجا هم برای تأکید است چون قتلِ نبی غیر از باطل چیز دیگر نیست حتماً به غیر حق است اینجا هم در مقابل اوست حکمِ اله فقط حق است (رَبِّ احْکُم بِالْحَقِّ) بعد فرمود: (وَرَبُّنَا الرَّحْمنُ الْمُسْتَعَانُ عَلَی مَا تَصِفُونَ) بعضیها به صیغهی غیبت هم قرائت کردند خدای سبحان مستعان است فرمود: (اسْتَعِینُوْا بِالصَّبْرِ وَالصَّلاَةِ) ما هم به خدای سبحان استعانت میگوییم نسبت به آنچه اینها بحث میکنند دربارهی عقاید حرفی دارند, دربارهی توحید و نبوّت و معاد حرفی دارند «ربّنا المستعان» گفته شد.
جمله وجود مبارک حضرت در جنگها که این را میگفتند حالا به صورت روایت یا غیر روایت فخررازی نقل کرد دیگران هم اشاره کردند که حضرت در جنگها این جمله را میفرمود: (رَبُّنَا الرَّحْمنُ الْمُسْتَعَانُ عَلَی مَا تَصِفُونَ) در جبههها این شعار رسمی مسلمانها این بود «یا کهعص» «یا أحد و یا صمد» در این راهپیماییهای قبل از انقلاب این طلبهها و این متدیّنین شعار رسمی آنها هم همین طور بود «یا کهعص» «یا أحد و یا صمد» ضمن اینکه آن شعار استقلال و آزادی را میدادند زمزمه و ذکر لب این طلبهها و متشرّعین و مؤمنین آگاه به این صحنهها میگفتند «یا أحد و یا صمد یا کهعص».
«و الحمد لله ربّ العالمین»
(یَا أَیُّهَا النَّاسُ اتَّقُوا رَبَّکُمْ إِنَّ زَلْزَلَةَ السَّاعَةِ شَیْءٌ عَظِیمٌ (1) یَوْمَ تَرَوْنَهَا تَذْهَلُ کُلُّ مُرْضِعَةٍ عَمَّا أَرْضَعَتْ وَتَضَعُ کُلُّ ذَاتِ حَمْلٍ حَمْلَهَا وَتَرَی النَّاسَ سُکَارَی وَمَاهُم بِسُکَارَی وَلکِنَّ عَذَابَ اللَّهِ شَدِیدٌ (2)
دو, سه سؤال مربوط به آیات پایانی سورهی مبارکهی «انبیاء» مانده است یکی اینکه چطور خدای سبحان از وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) به عنوان فعل ماضی نقل میکند (قَالَ رَبِّ احْکُم) مستحضرید که بسیاری از آیات با التفات همراه است گاهی التفات از غیب است به خطاب, گاهی از خطاب به غیب است, گاهی از تکلّم به غیبت, گاهی از غیبت به تکلّم این جزء صنایع ادبی است که قرآن از این صنایع هم استفاده میکند. مطلب دوم درباره ی قرآن خب چون متواترِ قطعی است دیگر سخن از اینکه این شبهه ی کتابهای تحریفشده ی انجیل و تورات درباره ی قرآن کریم اصلاً راه ندارد. درباره ی حکم به حق که (رَبِّ احْکُم بِالْحَقِّ) این حکم به حق رحمت است برای مؤمن و نقمت است برای کافر همان طوری که (سَخَّرَهَا عَلَیْهِمْ سَبْعَ لَیَالٍ وَثَمَانِیَةَ أَیَّامٍ) همان رحمت بود برای مؤمنین و نقمت بود برای کفار, هر گونه عذابی هم که نازل بشود از این قبیل است حکم به حق هم همین طور است اما درباره ی اینکه بازگشت هر گناه به شرک است این منافات ندارد با آنچه در دعای ابوحمزه ی ثمالی بیان نورانی امام سجاد(سلام الله علیه) است که عرض میکند خدایا! اگر یک وقت بشری غفلت میکند و در حضور تو گناه میکند نه برای آن است که ـ معاذ الله ـ خیال بکند تو نمیبینی و اگر در حضور دیگران گناه نمیشود و در حضور شما گناه میشود برای آن است که دیگران که ببینند بازگو میکنند و راز را افشا میکنند و شما ستّاری و میپوشانی «لا لِأَنَّکَ اَهْوَنُ النَّاظِرینَ بَلْ لِأَنَّکَ» بل لأنَّک کذا و کذا و کذا یا (غَلَبَتْ عَلَیْنَا شِقْوَتُنَا) آن آیه و این روایت اینها تعلیمِ راه توبه و تأدّب است وگرنه عندالتحلیل هر گناهی به یک شرک برمیگردد برای اینکه اگر بر اساس خطا و سهو و نسیان و جهل موضوع و جهل حکم و یا اضطرار و الجا و اکراه و اینها باشد که حدیث رفع برمیدارد و اگر عالِم و عامد باشد یعنی علمِ به موضوع دارد, علم به حکم دارد هیچ اجبار و اضطرار و الجایی در کار نیست و میداند که این کار را خدا تحریم کرده دارد انجام میدهد معنایش این است که به نظر شما نباید باشد ولی به نظر من این کار باید باشد این انکارِ ربوبیّت نیست الحاد نیست شرک است در آیه ی (وَمَا یُؤْمِنُ أَکْثَرُهُم بِاللَّهِ إِلّا وَهُم مُشْرِکُونَ) هم بیش از این نیست فرمود اکثر مؤمنین گرفتار شرکِ ضعیفاند نه اینکه اکثر مؤمنین, ملحدند و ابلیس هم ملحد نشد مشرک شد گفت شما هم یکی من هم یکی, شما هم ربّ هستید من هم ربّم منتها او بالصراحه گفته بود (أَنَا خَیْرٌ مِنْهُ) در قبال نظر خدا تصریح کرد اینجا معصیتکارانه عمدی تصریح نمیکنند ولی عندالتحلیل بازگشتش به شرک است یعنی خدایا شما فرمودی (قُل لِّلْمُؤْمِنِینَ) ولی من نظرم این است که این کار را باید انجام بدهم خب در برابر نظر خدای سبحان انسان اِعمال رأی کردن به الحاد برنمیگردد به شرک برمیگردد خب که «أعاذنا الله من شرور أنفسنا» مظهریّت هم که ائمه(علیهم السلام) مظهر تامّ اسمای الهیاند مظهر فعلِ خداست دیگر, ظهور فعل خداست, مظهر از مخلوقات الهی و افعال الهیاند از حوزه ی فعل نمیگذرند.
سورهی مبارکهی «حج» این سوره در مدینه نازل شد محتوای این سوره هم نشان میدهد که در مدینه است برای اینکه جریان حج در آن هست, جریان احکام فقهی در آن هست در مکه و سوَر مکّی دستور حج و انجام مناسک و مراسم حج و امثال ذلک مطرح نبود این بخشهایی که مربوط به مناسک حج است و احکام فقهی در آن هست نشان آن است که این سوره در مدینه نازل شد به استثنای چند آیه آن هم «علی قولٍ» آن طوری که مرحوم شیخ طوسی(رضوان الله علیه) در تبیان و بعضی دیگر در کتابهای تفسیرشان آوردند دو سه آیه است که مورد اختلاف است که آیا اینها هم در مدینه نازل شد یا در مکه. «بسم الله» هر سوره هم با آن سوره نازل شد یک, و «بسم الله» هم مشترکِ لفظی نیست بلکه «بسم الله» هر سوره مناسب با معنا و پیام همان سوره است این دو, پس این 114 «بسم الله» که 113 «بسم الله» در طلیعه ی 113 سوره است به استثنای سوره ی «توبه» که «بسم الله» ندارد و آن صد و چهاردهمی که در سوره ی مبارکه ی «نحل» است این 114 معنا دارد نه مشترکِ لفظی باشد «بسم الله» هر سوره مناسب با مضمون همان سوره است آن رحمانیّتِ مطلقه, آن رحیمیّت مطلقه با معارف آن سوره هماهنگ است. در بخش پایانی سورهی مبارکهی «انبیاء» سخن از معاد بود هم معادِ جسمانی و هم معادِ روحانی به طور اجمال اشاره شده گرچه تفصیلش در سورهی مبارکهی «قمر» و مانند آن بیان میشود .
بخش پایانی سورهی مبارکهی «قمر» آیه ی 54 و 55 این است که (إِنَّ الْمُتَّقِینَ فِی جَنَّاتٍ وَنَهَرٍ) این معاد جسمانی و بدن (فِی مَقْعَدِ صِدْقٍ عِندَ مَلِیکٍ مُقْتَدِرٍ) این معاد روحانی, نزد خدا بودن که جسمانی نیست چون ـ معاذ الله ـ خدا که مکان و زمین و زمان ندارد این مردان الهی دو حشر دارند هم با جسمشان محشور میشوند (فِی جَنَّاتٍ وَنَهَرٍ) هم با جانشان حشر دارند (عِندَ مَلِیکٍ مُقْتَدِرٍ) مثل اینکه الآن که ما اینجا در کنار دیوار حرم مطهّر صدیقه فاطمه معصومه نشستیم در مسجد خانه ی خدا نشستیم دوتا ثواب میبریم یک ثواب مربوط به بدن ماست که در جوار قبر حضرتیم یا در مسجدیم که این مربوط به بدن است یک ثواب و لذّتی هم مربوط به ادراک معارف قرآنی است گرچه این مطالب قرآنی در این زمان و زمین گفته میشود ولی این مطالب که جا ندارد این مطالب که مسجدی نیست این مطالب که زمینی نیست بحث میشود که خدا واحد است, خدا احد است, شریک ندارد اینها را روحِ ما درک میکند نه دست و پای ما هماکنون هم ما دوتا ثواب داریم یکی (فِی جَنَّاتٍ وَنَهَرٍ) هستیم که مثلاً در جوار حرمیم یا در خانه ی خداییم یکی هم (فِی مَقْعَدِ صِدْقٍ عِندَ مَلِیکٍ مُقْتَدِرٍ) که این مطالب مطرح میشود این مطالب که در مسجد نیست این مطالب که در حرم نیست. خب, فرمود: (إِنَّ زَلْزَلَةَ السَّاعَةِ شَیْءٌ عَظِیمٌ) در جریان قیامت این زلزله مربوط به زمینلرزه نیست تا آن آیات (إِذَا زُلْزِلَتِ الْأَرْضُ زِلْزَالَهَا) مفسّر آن باشد این از باب جزء و کل است أو شیء از (زَلْزَلَةَ السَّاعَةِ) محلّ بحث را آیه ی سوره ی «زلزله» تشریح میکند که (إِذَا زُلْزِلَتِ الْأَرْضُ زِلْزَالَهَا) یا بخشی از این را سوره ی مبارکه ی «واقعه» به عهده دارد که (إِذَا رُجَّتِ الْأَرْضُ) آیات چهار به بعد سوره ی مبارکه ی «واقعه» (إِذَا رُجَّتِ الْأَرْضُ رَجّاً) این هم وقتی زمین رَج پیدا کند, زلزله پیدا کند, بلرزد, نوسان داشته باشد اینها از باب تفسیر کلّ آیه به کلّ آیه نیست از باب تفسیر کلّ آیه به بعض آیه است یعنی (إِذَا زُلْزِلَتِ الْأَرْضُ زِلْزَالَهَا) سوره ی «زلزله» و (إِذَا رُجَّتِ الْأَرْضُ رَجّاً) سوره ی «واقعه» و مانند آن اینها گوشهای از زلزلةالساعه را تفسیر میکندن چون زلزلةالساعه هم به زلزال زمین برمیگردد هم به زلزال منظومه ی شمسی و راه شیری و کلّ سماوات برای اینکه (یَوْمَ تُبَدُّلُ الْأَرْضُ غَیْرَ الْأَرْضِ وَالسَّماوَاتُ) این جهانلرزه است نه زمینلرزه کلّ صحنه باید عوض بشود این طور نیست که (وَالْأَرْضُ جَمِیعاً قَبْضَتُهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ) اما «والسماوات مطویات بعد ذلک» این طور نیست (وَالْسَّمَاوَاتُ مَطْوِیَّاتٌ) با (وَالْأَرْضُ جَمِیعاً قَبْضَتُهُ) اینها جمعاً یک بار عوض میشوند این میشود زلزله ی جهانی آن وقت آن آیاتی که مربوط به زلزله ی زمین است, به نوبه ی خود گوشهای از زلزلةالساعه را تفسیر میکند آن آیاتی که مربوط به برچیدن بساط آسمانهاست گوشه ی دیگر را به عهده دارد این میشود زلزلةالساعه خب اضافه ی (زَلْزَلَةَ السَّاعَةِ) از باب اضافه ی مصدر یا حادث به فاعل است یا به قابل است یا به ظرف است آیا خود قیامت چیزی است که این صحنه را میلرزاند یا ذات اقدس الهی در ظرف قیامت این صحنه را میلرزاند یا قیامت اصولاً شیء لرزانی است خیلیها این را نظیر آیه ی سورهی مبارکهی «سبأ» دانستند گفتند اضافه ی زلزله به ساعة نظیر اضافه ی مظروف به ظرف است نظیر آیه ی 33 سورهی مبارکهی «سبأ» که دارد (وَقَالَ الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا لِلَّذِینَ اسْتَکْبَروُا بَلْ مَکْرُ الَّیْلِ وَالنَّهَارِ), (مَکْرُ الَّیْلِ) یعنی مَکرِ ماکران در شب, در روز این طور نیست که شب یا روز ماکِر باشند یا مَمْکور باشند این شب و روز نه فاعلاند نه قابل بلکه ظرفاند اضافه ی مکر به لیل و نهار اضافهی مظروف به ظرف است اینجا هم اضافه ی زلزله به ساعة اضافه ی مظروف به ظرف است (إِنَّ زَلْزَلَةَ السَّاعَةِ شَیْءٌ عَظِیمٌ) خب, ولی واقعاً ساعت و قیامت ظرف این لرزه است یا قیامت دارالقرار است نه دارالفرار, نه دارالزلزال, اگر گفته شد زلزله به ساعت اسناد دارد با اینکه زلزله ی آسمان و زمین از اشراط ساعت باشد هم هماهنگ است اگر مقدمه ی قیامت است و علامت ظهور قیامت است به همین مقدار هم میشود اسناد داد زلزله را به ساعه و ظاهراً این معیار است نه از باب (مَکْرُ الَّیْلِ وَالنَّهَارِ) سوره ی «سبأ» است نه اضافه به فاعل است نه اضافه به قابل یعنی این زلزله ی جهانی علامت ظهور قیامت است که قیامت با این شروع میشود (إِنَّ زَلْزَلَةَ السَّاعَةِ شَیْءٌ عَظِیمٌ) مرحوم شیخ طوسی در تبیان همین حرف را دارد متأسفانه, مرحوم امینالاسلام در مجمعالبیان هم همین حرف را دارد متأسفانه, در کشّاف هم که تفکّر اعتزالی دارند همین حرف را دارند متأسفانه که معدوم, شیء است برای اینکه ساعت الآن معدوم است و زلزله ی ساعت معدوم است معذلک شیء بر او اطلاق شده خب, الآن بر او شیء اطلاق شده یا به لحاظ ظرف تَلبّس شیء اطلاق شده آن وقتی که ساعت است و زلزله دارد شیء عظیم است نه الآن شیء است اطلاق شیء بر ساعت یا اطلاق شیء بر زلزله در ظرف وجود اوست نه الآن, اگر در ظرف وجود اوست نه الآن خب در ظرف وجود او موجود است الآن بر فرض چیزی معدوم باشد به آن نمیگویند شیء اما اگر به لحاظ ظرف وجود باشد خب بله, پس بنابراین این سخن چه در تبیان چه در مجمعالبیان چه در کشّاف این ناصواب است به لحاظ ظرف وجود البته شیء است (إِنَّ زَلْزَلَةَ السَّاعَةِ شَیْءٌ عَظِیمٌ) وقتی چیزی را ذات اقدس الهی به عظمت یاد بکند معلوم میشود خیلی مهم است .
بخشهایی مربوط به سورهی مبارکهی «اعراف» بود آنجا دارد (ثَقُلَتْ فِی السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ) این جریان قیامت آنقدر سنگین است که نه آسمان میتواند این بار را بکشد نه زمین و نه انسان, باری است که این بار را آسمان نمیتواند بکِشد, زمین نمیتواند بکشد, قرعه ی فال را به نام انسان میزنند اما باری است که نه آسمان میکشد, نه زمین میکشد نه انسان حتی نه پیغمبر(علیه و علی آله آلاف التحیّة و الثناء) برای اینکه وقتی از حضرت سؤال کردند که قیامت چه موقع قیام میکند خدا فرمود: (کَأَنَّکَ حَفِیٌّ عَنْهَا) مثل اینکه تو در آن حال چنان سال میمانی و بیطرف میمانی و بیننده ی صحنه هستی و میتوانی خبر بدهی (ثَقُلَتْ فِی السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ) فرمود در جواب اینها بگو قیامت که بخواهد قیام بکند نه منم نه تو, نه آسمان, نه زمین یک بار سنگینی است که نه آسمان میتواند بکشد نه زمین میتواند بکشد نه انسان, اگر انسان میتوانست بکشد که خب جان نمیداد که (ثَقُلَتْ فِی السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ) از تو طرزی سؤال میکنند که (کَأَنَّکَ حَفِیٌّ عَنْهَا) که تفسیرش در سوره ی مبارکه ی «اعراف» گذشت کلّ انسان کلّ آنچه در آسمان و زمین است جابهجا میشود صعقهای هم هست که همه مدهوش میشوند و نه بیهوش یک عدّه خاص که البته مستثنا هستند که اینها همچنان هوشمندند (فَصَعِقَ مَن فِی السَّماوَاتِ وَمَن فِی الْأَرْضِ إِلَّا مَن شَاءَ اللَّهُ) حالا اگر درباره ی اهل بیت(علیهم السلام) وارد شده است که در آن نفخه ی صور اول که همه مدهوش یا بیهوش میشوند اینها همچنان هوشیارند این نشان میدهد که اینها میتوانند باری بکشند که آسمان و زمین نمیتواند بکشد بالأخره یک عدّه مستثنا هستند در آن نفخه ی صور ولی در صحنه ی قیامت که حالا بخواهد قیام بکند همه میمیرند دیگر (إِنَّکَ مَیِّتٌ وَإِنَّهُم مَیِّتُونَ) خب, پس نمیشود گفت که این زلزله در ظرف ساعت رخ میدهد نظیر اینکه مَکر در ظرف لیل و نهار اتفاق میافتد برای اینکه لیل و نهار واقعاً ظرفاند و موجودند آن مکر و نیرنگ بیگانهها در این ظرف است اما اینچنین نیست که حالا قیامت ظرفی باشد و زلزله در قیامت اتفاق بیفتد قیامت دارالقرار است دیگر. اینها طلیعه ی قیامت است البته و همین مقدار هم مصحّح اسناد است (إِنَّ زَلْزَلَةَ السَّاعَةِ شَیْءٌ عَظِیمٌ) پس اتّصافش به شیئیّت و اتّصافش به عظمت به لحاظ ظرف وجود است آنقدر عظیم است که چیزی نمیتواند آن را تحمل بکند.آن حوادثی که در خود قیامت اتفاق میافتد نظیر موقف، نظیر ارض، نظیر سؤال و جواب بله اینها در ظرف قیامت است اما زلزلهای که میخواهد کلّ نظام را به هم بزند یک نظام جدیدی را بنا کند این دیگر در ظرف قیامت نیست این اشراطالساعة است اما وقتی قیامت شد هر کس موقفی دارد، سؤالی دارد، جوابی دارد، تطایر کتبی هست، نامه ی بعضیها به دست راست بعضی به دست چپ اینها در ظرف قیامت است.
قیامت چیست؟ ساعت چیست؟ (إِنَّ زَلْزَلَةَ السَّاعَةِ شَیْءٌ عَظِیمٌ). قیامت روزی است که (یَوْمَ تَرَوْنَهَا) این (تَرَوْنَهَا) به ساعت برمیگردد این ضمیر یا به (زَلْزَلَةَ السَّاعَةِ) برمیگردد، اگر به (زَلْزَلَةَ السَّاعَةِ) برگردد اُولاست یعنی در طلیعه ی قیامت که جهان میلرزد سهتا حادثه ی سنگین را ما برای شما شرح میدهیم وقتی این لرزه ی جهانی آرام هم نمیگیرد در بخشی فرمود وقتی این زمین لرزید رَجْفه پیدا کرد (تَتْبَعُهَا الرَّادِفَةُ) مثل الآن پسلرزههای فراوانی در جایی که زلزله آمد پسلرزههایی هم هست آن پسلرزهها میگویند رادفه ردیف اول و دوم و سوم اگر دهتا پسلرزه باشد دهتا رادفه دارد فرمود: (تَتْبَعُهَا الرَّادِفَةُ) این طور نیست که یک بار بلرزد پشت سر هم دارد میلرزد حالا ممکن است همه شبیه هم باشند یا ممکن است اوّلی شبیهتر باشد این (إِذَا رُجَّتِ الْأَرْضُ رَجّاً) این طور نیست که یک بار تکان بخورد (تَتْبَعُهَا الرَّادِفَةُ) هم هست، (تَرْجُفُ) هست و (تَتْبَعُهَا الرَّادِفَةُ) است.
چندحادثهی سخت را به همراه دارد یکی از آن حوادث این است که هر زنی که باردار است از شدّت این حادثه بارش را به زمین میاندازد که (تَضَعُ کُلُّ ذَاتِ حَمْلٍ حَمْلَهَا) این دومین حادثه است اوّلین رخداد را که نقل میکند این است که (تَذْهَلُ کُلُّ مُرْضِعَةٍ عَمَّا أَرْضَعَتْ) هر زنِ شیردهی از ارضاع خود غافل میشود یک، ار رَضیع خود غافل میشود دو، از کار خود غفلت دارد این بچّه که در دامن مادر است پستان در دهن اوست این مادر هم از وظیفهی خود غفلت میکند هم از کودک خود، مرضعه مستحضرید که یک وصف خاص است مخصوص زن است تایی که برای فرق بین مذکّر و مؤنّث است در اوصاف خاصّه راه ندارد دیگر نمیگویند طالق و طالقه فقط میگویند طالق صیغهی طلاق را هم که میخواهند جاری کنند میگویند «هی طالق» دیگر نمیگویند «هی طالقه» اصلاً تاء به تعبیر سیوطی «تَرفق» یعنی تاء برای فرق بین مذکّر و مؤنث است اما آنجا که مذکر چنین وصفی ندارد تاء برای چه بیاورند طالقه نمیگویند، حائضه نمیگویند، مرضعه نمیگویند خب ولی اینجا مرضعه آمده این لطیفه را جناب زمخشری دارد دیگران هم غفلت نکردند که درست است که مرضِع وصف خاص است این تاء برای فرق مذکّر و مؤنث نیست لکن این زن شیرده دو حال دارد یک وقت است میگوییم این زن شیرده است بچهای دارد گرچه الآن بچهاش خواب است و پستان در کام بچه نگذاشت ولی این زن شیرده است این به عنوان پیشه و وصف و صفت است یک وقت است نه، این را در دامن گرفته پستان در کامش گذاشته دارد شیر میدهد این حالت اشتغالِ فعلی او به ارضاع را میگویند مرضعه آن حالت قبلی بله که بچه الآن در دامنش نیست این مرضِع است یعنی بدون تاء و این حالتی که بچه در دامن اوست پستان در دهن بچه است این حالت را که خیلی این مادر به این بچه دلبسته است به آن میگویند مرضعه در این حالت هم او از هر دو کار غافل میماند هم از بچه غفلت میکند هم از رضاع خود (تَذْهَلُ کُلُّ مُرْضِعَةٍ عَمَّا أَرْضَعَتْ) «و عمّن أرضعت» از هر دو بالأخره غافل است. خب، این نشان میدهد که انسان به جایی میرسد که حواسش جمع نیست این معنا میکند او سَکْران و مَست بودن را که از چه جهتی اینها شبیه به سکراناند (یَوْمَ تَرَوْنَهَا تَذْهَلُ کُلُّ مُرْضِعَةٍ عَمَّا أَرْضَعَتْ وَتَضَعُ کُلُّ ذَاتِ حَمْلٍ حَمْلَهَا):
سورهی مبارکهی «یوسف» فرق بین «حَمل» و «حِمل» (وَلِمَن جَاءَ بِهِ حِمْلُ بَعِیرٍ وَأَنَا بِهِ زَعِیمٌ) آن باری که روی دوش است به آن میگویند حِمْل آن باری که در درون است در شکم است میگویند حَمل آنجا فرق بین حَمل و حِمل ذکر شده است (وَلِمَن جَاءَ بِهِ حِمْلُ بَعِیرٍ وَأَنَا بِهِ زَعِیمٌ) خب، (ذَاتِ حَمْلٍ) این بارش را به زمین میگذارد خب مادر شیرده هم از ارضاع و رضیع غفلت میکند و این را همه میبینند.بسیار خب، ولی در همان حالی که دارد شیر میدهد در همان حالی هم که دارد شیر میدهد که به بچهاش خیلی علاقهمند است وقتی جهانلرزه شروع شد او از هر دو امر غافل است هم از ارضاع و هم از رضیع این صحنهای است که همه میبینند.
خب، فرمود آن اوّلی را جمع آورد یعنی همهتان میبینند، همهتان میبینند که هم مرضعه (عَمَّا أَرْضَعَتْ) غفلت دارد هم باردار بارش را به زمین مینهد اما دومی را مفرد آورد نه جمع (وَتَرَی النَّاسَ سُکَارَی) کلّ صحنه را تویِ پیامبر میبینی اینها در حال سُکْرند. سُکْر یک مرض است مثل خمار این خمار را میگویند داء خَمر است، مرض خمر است، مرض آن شراب است او که بدمستی میکند یک لذّت کاذب دارد ولی این بیعقلی او، این اضطراب او، این تکان خوردنهای نامنظّم او این نشانه ی سَکرت اوست مَست لذّتی دارد آن لذّت کاذب هیچ، اضطرابی دارد، بیعقلی دارد، بینظمی دارد، حرکتهای ناموزون دارد این را میگویند سَکْرت چنین حالتی هنگام احتضار هم هست که (وَجَاءَتْ سَکْرَةُ الْمَوْتِ بِالْحَقِّ) این محتضر هم مَست است اما مستی آن قسمت لذّت شراب را داشته باشد آن اضطراب و نوسان و دستپاچگی و سراسیمگی مَست را یک محتضر دارد نه آن لذّت را، پس سَکرت در حال احتضار هست، سکرت در حال قیامِ قیامت هست، سکرت در سَکران هم هست این سکران وقتی شما به کتابهای لغت اصیل مراجعه میکنید میگویند خمار داءالخَمر است یک بیماری است یک مرض است او یک لذّت کاذب را جدا میکنند از این دردِ صادق. خب، پس اگر سکرةالموت است یا سکرةالساعه است یعنی اضطراب، یعنی بینظمی، یعنی دستپاچگی، یعنی سردرگُمی (وَتَرَی النَّاسَ سُکَارَی) همه را میبینی کسی در این صحنه هوشیار نیست دیگر نمیدانند چه خبر است دفعتاً میبینند وضع عوض شد یک صحنه و افرادی را میبینند که قبلاً نمیدیدند آن افرادی که میشناختند الآن نمیشناسند البته برای اولیای الهی همه موارد استثنایی دارد برای اینها هم باز استثنا دارد انسان که میمیرد بالأخره فشار جان دادن نداشته باشد آن فراغ اهلّه و هول مطّلع دامنگیرش میشود.
در ذیل آن حدیث قرب نوافل هست که گُلی به وسیلهی فرشته به این مؤمن میدهند حالا یا یاس است یا گُل دیگر این بو میکن دخیلی معطّر هم هست بعد تمام افرادی که مورد علاقه ی او بودند یا اشیائی که مورد علاقه ی او بودند یادش میرود بعد راحت میمیرد فشار قبر که آنها ندارد میماند نگرانی که من بچهها و دوستان و اینها را دارم از دست میدهم یادش نیست، وقتی آدم یادش نباشد فرزند دارد دوست دارد رنج نمیبیند که چنین لذّتی برای مؤمن هست.
(یَوْمَ تَرَوْنَهَا تَذْهَلُ کُلُّ مُرْضِعَةٍ عَمَّا أَرْضَعَتْ وَتَضَعُ کُلُّ ذَاتِ حَمْلٍ حَمْلَهَا) لذا جمع آورده همه میبینند اما اینکه کلّ مردم را چه آنها که مرضعاند چه آنها که نیستند، چه آنها که زناند چه آنها که نیستند، چه آنها که حاملاند چه آنها که نیستند، چه آنها که عرباند چه آنها که عجماند هر کس هر جا باشد به منزله ی سکران است (وَتَرَی النَّاسَ سُکَارَی) اما (وَمَاهُم بِسُکَارَی) اینها مَست نیستند ولی حالت مستی دارند یعنی آن جریان بینظمی و سردرگُمی را دارند شبیه (سَکْرَةُ الْمَوْتِ بِالْحَقِّ) دامنگیرشان میشود (وَلکِنَّ عَذَابَ اللَّهِ شَدِیدٌ) اینها را به این صورت در آورده. خب، این چه عذابی است عذاب که هنوز حسابی نیامده، کتابی نیامده همین دوتا آیه را خیلی از این مفسّرین نقل کردند وقتی وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) در بین راه این دوتا آیه نازل شد برای اصحاب خواندند عدّهای تا صبح قرار نگرفتند مشکل این است که ما باور نکردیم و خیال کردیم که (أَیَحْسَبُ) که مالش یا اولادش یا زندگیش (یَحْسَبُ أَنَّ مَالَهُ أَخْلَدَهُ) که مال و مانند آن ما میماند اگر واقعاً باور کردیم چنین صحنهای هست و باور کردیم که معلوم نیست چه موقع قیام میکند خب بالأخره ما هم مثل اینها مینالدیدیم چه تفسیر شیعه چه تفسیر سنّی این را نقل کردند که وقتی وجود مبارک حضرت این دوتا آیه را تحویل گرفته برای اصحاب خوانده خیلیها تا صبح آرام نگرفتند. خب، (وَلکِنَّ عَذَابَ اللَّهِ شَدِیدٌ) این صحنه را که نقل میکند به عنوان زلزله به این صورت بیان شده و از اشراطالساعه هم هست حالا خدای سبحان این را شیء عظیم دانست گاهی از همین صحنه ی قیامت به عنوان اینکه (وَمَا أَمْرُنَا إِلَّا وَاحِدَةٌ) یاد میکند یک لحظه است (وَمَا أَمْرُ السَّاعَةِ إِلَّا کَلَمْحِ الْبَصَرِ أَوْ هُوَ أَقْرَبُ) یعن دیگر ادبیات نیست چه در مسئلهی معاد باشد چه درباره ی مسئله ی مبدأ.
دربارهی مسئلهی مبدأ فرمود: (قَابَ قَوْسَیْنِ أَوْ أَدْنَی) یعنی دیگر لفظی نیست برای اینکه سخن از کمّ و کیف و مادّه و امثال ذلک نیست اینجا هم فرمود: (کَلَمْحِ الْبَصَرِ أَوْ هُوَ أَقْرَبُ) این صحنه ی عظیم که کلّ عالَم میخواهد عوض بشود این یک چشم به هم زدن است یا نزدیکتر از او، خب نزدیکتر از یک چشم به هم زدن دیگر یعنی با لفظ و اینها بیان نیست دفعتاً انسان میبیند صحنه عوض شده و نمیداند کجاست البته قیامتِ صغرا به اندازه ی قیامت کبرا نیست ولی آن هم برای ما قابل تحمّل نیست طلیعه ی قیامت صغرا برای قیامت کبراست که هر دو عظیماند منتها یکی عظیم است و یکی اعظم که ـ انشاءالله ـ «أعاذنا الله مِن شرور أنفسنا و سیّئات أعمالنا».
«و الحمد لله ربّ العالمین»
(یَا أَیُّهَا النَّاسُ اتَّقُوا رَبَّکُمْ إِنَّ زَلْزَلَةَ السَّاعَةِ شَیْءٌ عَظِیمٌ (1) یَوْمَ تَرَوْنَهَا تَذْهَلُ کُلُّ مُرْضِعَةٍ عَمَّا أَرْضَعَتْ وَتَضَعُ کُلُّ ذَاتِ حَمْلٍ حَمْلَهَا وَتَرَی النَّاسَ سُکَارَی وَمَاهُم بِسُکَارَی وَلکِنَّ عَذَابَ اللَّهِ شَدِیدٌ (2) وَمِنَ النَّاسِ مَن یُجَادِلُ فِی اللَّهِ بِغَیْرِ عِلْمٍ وَیَتَّبِعُ کُلَّ شَیْطَانٍ مَّرِیدٍ (3) کُتِبَ عَلَیْهِ أَنَّهُ مَن تَوَلاَّهُ فَأَنَّهُ یُضِلُّهُ وَیَهْدِیهِ إِلَی عَذَابِ السَّعِیرِ (4)
سورهی مبارکهی «حج» که در مدینه نازل شد با بحث معاد شروع شد و برخی از احکام فقهی و فرعی هم در این سوره است. مسئله ی معاد را اول با عظمت ذکر میفرماید بعد برهان بر ضرورت معاد اقامه میکند. در درجهی اُولیٰ فرمودند صحنه ی قیامت زلزله ی جهانی است و شیء عظیم است که اگر در آن لحظه زنِ شیردهی باشد از شیر دادن و از کودک رَضیعِ خود غافل است از هر دو امر غافل است هم ار ارضاع و هم از رضیع و اگر زن بارداری باشد از شدّت حادثه بارش را به زمین مینهد اگر چنین واقعیّتی در خارج باشد رخدادی اینچنینی دارد و اگر در آن حال این اوضاع نباشد یعنی زن شیردهی نباشد و زن بارداری نباشد ترسیمِ آن حادثه است که اگر باشند این احکام را و این اوصاف را خواهند داشت نظیر جریان معاد که (یَوْمَ یَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخِیهِ) اگر برادری میبود برادر از برادر فرار میکرد, پدر از پسر فرار میکرد و مانند آن, با اینکه در آن ساعت در آن لحظه سخن از روابط خانوادگی نیست چون همهی انسانها میمیرند خاک میشوند و همه از خاک برمیخیزند (مِنْهَا خَلَقْنَاکُمْ وَفِیهَا نُعِیدُکُمْ وَمِنْهَا نُخْرِجُکُمْ تَارَةً أُخْرَی) اگر همه دفعتاً از خاک برمیخیزد دیگر تولید و توالدی نیست, دیگر فرزندی و پدری و برادری نیست تا بگوییم (یَوْمَ یَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخِیهِ ٭ وَأُمِّهِ وَأَبِیهِ) این یا ترسیم آن صحنه ی دشوار است یا به لحاظ دنیاست به هر تقدیر در قیامت کسی والد و دیگری ولد نیست.
خب, بنابراین این یا ترسیم است در جریان صحنهی قیامت که قیامت میخواهد قیام بکند یا واقعیّت است اگر ترسیم باشد نظیر جریان (یَوْمَ یَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخِیهِ) است و اگر نه, باشد افرادی در آن حال باشند خب این یک واقعیّت است این منافات ندارد.
مسئلهی بعدی و مطلب بعد آن است که کسی بخواهد از یک عالَم محدودی به یک عالم وسیعی بیاید برای او دشوار است مثل اینکه کودک بخواهد از زِهدان مادر به عالَم طبیعت منتقل بشود هم برای مادر دردآور است هم برای کودک لکن در این نشئه استثناپذیر هست آنجا هم احیاناً استثناپذیر هست یعنی در جریان میلاد ولی غالباً کودکان بخواهند از رَحِم به دامن مادر بیایند با فشار و درد طرفین همراه است اینجا غالباً این طور است ولی نادراً ممکن است کسانی از صحنه ی دنیا وارد برزخ و قیامت بشوند بدون هراس برای اینکه در بخشهای پایانی سورهی مبارکهی «انبیاء» قبلاً گذشت یعنی آیه ی 103 و بعد که (لاَ یَحْزُنُهُمُ الْفَزَعُ الْأَکْبَرُ) صحنه ی قیامت اولیای الهی را محزون نمیکند اینها به طور عادی از دنیا وارد برزخ و از برزخ وارد قیامت میشوند درست است که شیء عظیم است طوری است که (تَضَعُ کُلُّ ذَاتِ حَمْلٍ حَمْلَهَا), طوری است که (تَذْهَلُ کُلُّ مُرْضِعَةٍ عَمَّا أَرْضَعَتْ), طوری است که (تَرَی النَّاسَ سُکَارَی) ولی اولیای الهی از هر سه خطر محفوظاند بنابراین این طور نیست که برای انبیا, ائمه, اولیای الهی(علیهم السلام) این حادثه ی قیامت دردآور یا هولناک باشد.
مطلب بعدی آن است که ذات اقدس الهی چه دربارهی حضرت مسیح چه دربارهی حضرت یحیی(سلام الله علیهما) که البته مختصّ اینها نیست انبیای دیگر هم مشمول این حکماند فرمود: (وَالسَّلاَمُ عَلَیَّ یَوْمَ وُلِدتُّ وَیَوْمَ أَمُوتُ وَیَوْمَ أُبْعَثُ حَیّاً) گاهی به صورت متکلّم وحده, گاهی به صورت ضمیر غایب (وَسَلاَمٌ عَلَیْهِ یَوْمَ وُلِدَ وَیَوْمَ یَمُوتُ وَیَوْمَ یُبْعَثُ حَیّاً) این سلام یعنی او در کمال سلامت میمیرد, در کمال سلامت وارد صحنه ی قیامت میشود خب اگر اینها گرفتار این (وَمَاهُم بِسُکَارَی) میشوند, گرفتار این صحنه ی هولناک میشوند دیگر سلامتی در کار نیست اضطراب است برای این گونه از مردان الهی صحنه ی قیامت هیچ هول و هراسی را به همراه ندارد و البته این اختصاصی هم به این دو وجود مبارک ندارد انبیای دیگر و ائمه(علیهم السلام) هم همین طورند. خب, پس این (لاَ یَحْزُنُهُمُ الْفَزَعُ الْأَکْبَرُ) یک شاهد, (سَلاَمٌ عَلَیْهِ یَوْمَ وُلِدَ وَیَوْمَ یَمُوتُ وَیَوْمَ یُبْعَثُ حَیّاً) هم شاهد دیگر. اینکه فرمود: (تَذْهَلُ کُلُّ مُرْضِعَةٍ) این را مفرد آورد آنکه فرمود: (یَوْمَ تَرَوْنَهَا) جمع آورد برای اینکه عظمت او کاملاً برای همگان محسوس است صحنهای که اتفاق میافتد که مادرِ شیرده از دو امر غفلت دارد هم از ارضاع هم ار رَضیع این مشهود همه است اما درباره ی سَکران و سکارا بودن مردم این مشهود همه نیست لذا فعل را مفرد آورده درست است که همگان مضطرباند اما کسی بفهمد اینها مضطرب است یک انسان هوشیار و هوشمندی میخواهد انسانی که سَکرةالقیامة درباره ی او اثر ندارد, سَکرةالموت را هم تجربه نکرده است چنین انسانی میتواند بفهمد دیگران سُکارا هستند ولی اگر کسی خودش گرفتار سَکرة الساعه است او نمیتواند بفهمد دیگران مضطرباند او خودش مضطرب است ادراکی ندارد که بفهمد حالا اینها مضطرباند آن حالت استقامت را از دست دادند و مانند آن, لذا دربارهی فعل اول جمع آمد و فعل دوم مفرد که (تَرَی النَّاسَ سُکَارَی وَمَاهُم بِسُکَارَی) بعداً هم مسئله ی قیامت را با مقدمهای که ذکر میفرماید برهانی میکند.
مطلب بعدی جزء مطالب مهمّ دینی ماست گرچه همهی اینها دین است و آن این است که انبیا(علیهم السلام) مخصوصاً وجود مبارک پیغمبر(علیهم الصلاة و علیهم السلام) که آمدند برای اینکه جامعه را جامعه ی علمی کنند (وَیُعَلِّمُهُمُ الْکِتَابَ وَالْحِکْمَةَ) جامعه ی علمی در تصدیق و تکذیبشان محقّقانه و عالمانهاند تا چیزی برای اینها روشن نشد تصدیق نمیکنند تا چیزی برای آنها شفاف نشد تکذیب نمیکنند چه امام باشد چه مأموم, چه رئیس باشد چه مرئوس, چه استاد باشد چه شاگرد همگان موظّفاند در فضای علمی زندگی کنند یک سلسله آیات قرآن کریم است که به برکت روایت نورانی امام صادق(سلام الله علیه) که مرحوم کلینی نقل کرده است تکذیب و تصدیق را محدود میکند که آن دو طایفه جداگانه باید خوانده بشود یک طایفه میگوید تصدیقتان محقّقانه, یک طایفه میگوید تکذیبتان محقّقانه اینجا در سورهی مبارکهی «حج» هم دو طایفه از آیات است میفرماید اگر امامی باید محقّقانه امامت کنی, مأمومی باید محقّقانه مأموم باشی, مرجعی باید محقّقانه مرجع باشی, مقلّدی باید محقّقانه مقلّد باشی.
پنج طایفه آیات را باید الآن داشته باشیم, طایفه اُولیٰ میگوید جامعه باید جامعه ی علمی باشد اگر بخواهد متمدّنانه زندگی کند و اگر نه که زندگیاش هَمَج است همان بیان نورانی امام صادق که فرمود: «فإن عَدِموا کانوا هَمَجا» هَمج بودن نظیر همین پشههایی که به دنبال باد حرکت میکنند پس طایفه ی اُولیٰ این است که نظام یک ملّت اسلامی نظام علمی است, طایفهی دوم و سوم مربوط به تصدیق و تکذیب است برای اینکه ما بالأخره یا چیزی را قبول داریم یا چیزی را نکول در هر دو بخش باید محقّقانه باشد. طایفهی چهارم و پنجم دربارهی این است که ما اگر امامیم باید محقّقانه امام باشیم, مأمومیم باید محقّقانه مأموم باشیم, مرجعیم باید محقّقانه مرجع باشیم, مقلّد و راجعیم باید محقّقانه راجع و مقلّد باشیم حالا این پنج طایفه آیات را در این بخش و بخشهای دیگر قرآن کریم ملاحظه میفرمایید.
طایفهی اُولیٰ که در سورهی مبارکهی «اسراء» گذشت عبارت از همان آیه ی (لاَ تَقْفُ مَا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ) است که آیهی 36 سوره ی مبارکه ی «اسراء» بود فرمود: (وَلاَ تَقْفُ مَا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ) یعنی «لا تَتْبَع» بدون علم به دنبال هیچ چیزی نرو این به یک شخص خاص خطاب نمیکند هر مسلمانی در هر شرایطی که باشد در هر عصر و مصر باید محقّقانه زندگی بکند چرا؟ چون (إِنَّ الْسَّمْعَ وَالْبَصَرَ وَالْفُؤادَ کُلُّ أُوْلئِکَ کَانَ عَنْهُ مَسْؤُولاً) چون در قیامت انسان اگر بیتحقیق گوش به حرف کسی داد این سمع مسئول است, بیتحقیق حرفی را زد زبان مسئول است, بیتحقیق مطلبی را پذیرفت فؤاد مسئول است (لاَ تَقْفُ مَا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ) این طایفه ی اُولیٰ چون در سورهی مبارکهی «اسراء» بحثش مبسوطاً گذشت دیگر اینجا بازگو نکنیم. در سورهی مبارکهی «یونس» آنجا فرمود اگر چیزی را خواستید رد کنید تصوّر صحیح کنید تصدیق کامل داشته باشیم تکذیبتان محقّقانه باشد بعد رد کنید آن را در سورهی مبارکهی «یونس» آیه ی 39 به این صورت فرمود, فرمود: (بَلْ کَذَّبُوا بِمَا لَمْ یُحِیطُوا بِعِلْمِهِ) وقتی از کفّار و تبهکاران نکوهش به عمل میآید میفرماید اینها چیزی را که برایشان روشن نشد تکذیب میکنند تکذیب ایشان بیجهت است چون تکذیب بیجهت است مذمّت کردند البته این جمعبندی طبق بیان نورانی امام صادق(سلام الله علیه) است که در کتاب شریف کافی آمده این روایت چندین بار در این بحثهای تفسیری خوانده شد و آن جزء غرر روایات ماست حضرت فرمود: «إنّ الله سبحانه و تعالیٰ خَصَّ» طبق بعضی از نُسَخ «حَضَّ» طبق بعضی از نسخ, «حَصَّنَ» طبق برخی از نسخ «عباده بآیتین مِن کتابه» خدای سبحان بندگان مؤمن را به دو آیه مخصوص کرد یا تحضیض کرد و تشویق کرد یا تَحصین کرد اینها را در حِصن و دژ و قلعه راه داد برای اینکه از این طرف بخواهند تصدیق کنند یک سیمِ خارداری جلویشان هست که بیجا تصدیق نکنند اول برهان بعد تصدیق, از این طرف بخواهند نفی کنند بیجا تکذیب نکنند یک سیمِ خارداری این طرف است اول برهان بعد تکذیب, «إنّ الله سبحانه و تعالی حَصَّن عباده» بندگان را در دو حِصن در دو دژ که خودش دژبان است و صاحبْ حِصن اینها را تحصین کرده در این قلعه نگهداشته از این طرف بخواهند بروند سرشان به دیوار میخورد باید تصدیق بکنند, از این طرف بخواهند بروند سرشان به سنگ میخورد باید برهان داشته باشند تا برهان نداشته باشند حق ندارند چیزی را بگویند آری, چیزی را بگویند نه, به این دو آیه استدلال کرد حضرت یکی آیهی سورهی مبارکهی «یونس» یکی آیهی سورهی مبارکهی «اعراف» آیهی سورهی «یونس» همین است فرمود: (بَلْ کَذَّبُوا بِمَا لَمْ یُحِیطُوا بِعِلْمِهِ) از کفار و منافقان و تبهکارنِ دوزخی قرآن کریم مذمّت به عمل میآورد برای اینکه اینها بیبرهان تکذیب کردند چیزی برایشان روشن نشد آمدند گفتند مثلاً وحی نیست, نبوّت نیست, معاد نیست ـ معاذ الله ـ و مانند آن, این در بخش تکذیب.
در بخش تصدیق هم در سورهی مبارکهی «اعراف» آیهی 169 به این صورت است فرمود: (أَلَمْ یُؤْخَذْ عَلَیْهِمْ مِیثَاقُ الْکِتَابِ أَن لاَیَقُولُوا عَلَی اللّهِ إِلَّا الْحَقَّ) خدا تعهّد گرفته که در مسائل جهانبینی, دینی, اعتقادی و زندگی شما که به دین برمیگردد باید محقّقانه تصدیق بکنید تا برای شما چیزی روشن نشد باور نکنید حرف نزنید ننویسید, گفتارتان, رفتارتان, کردارتان باید محقّقانه باشد در بخش اثبات, پس در بخش اثبات تحقیق و پژوهش, در بخش نفی تحقیق و پژوهش جامع این دو طایفه همان آیه سوره ی مبارکه ی اسراء است که (لاَ تَقْفُ مَا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ) این سه طایفه از آیات قرآن کریم که قبلاً هم بحثش گذشت و نظام جامعه را نظام علمی میکند اما وقتی که ریزتر شد, اجتماعیتر شد به پرورش و آموزههای پرورشی نزدیکتر شد بازگو میکند میفرماید اگر تابعی بالأخره باید محقّقانه تابع باشی, مَتبوعی باید محقّقانه متبوع باشی آن را در همین آیات سورهی مبارکهی «حج» که محلّ بحث است ذکر میکند در آیات سوره ی «حج» فرمود: (وَمِنَ النَّاسِ مَن یُجَادِلُ فِی اللَّهِ بِغَیْرِ عِلْمٍ) چه در اصول دین چه در فروع دین, چه در اخلاقیّات اسلامی, چه اقتصادی اسلامی, چه سیاست اسلامی, چه اجتماعیّات اسلامی, چه حقوق اسلامی بالأخره این بدون تحقیق حرف میزند (وَمِنَ النَّاسِ مَن یُجَادِلُ فِی اللَّهِ) یعنی «فیما یرجع إلی الله» چه در اصول چه در فروع (بِغَیْرِ عِلْمٍ) این مقلّدِ بیتحقیق, مأمومِ بیتحقیق, امّتِ بیتحقیق, تابعِ بیتحقیق است به دلیل اینکه فرمود: (وَیَتَّبِعُ کُلَّ شَیْطَانٍ مَّرِیدٍ) وقتی خودش محقّق نبود به دنبال هر شیطنت متمرّدی حرکت میکند هر کسی او را به هر سَمت بخواهد برود میرود شیطنت که معنایش مشخص است:
مَرِید و مارِد یعنی متمرّد که «مَرَدَ» جمع مارِد است نه جمع مُرید, مَرَدَ یعنی انسانهای متمرّد, مارِد هم یعنی متمرّد در سوره ی مبارکه ی «انفال» آنجا گذشت که (وَمِنْ أَهْلِ الْمَدِینَةِ مَرَدُوا عَلَی النِّفَاقِ) یعنی اینها متمرّدانه به سمت نفاق حرکت کردند شیطان اصولاً مَرید است مارد است متمرّد است این چون بیتحقیق دارد حرکت میکند یک خلأ فکری و علمی دارد هر شیطانی با شیطنت متمرّدانه ی خود او را به دنبال خود میکشاند لذا این میشود (یَتَّبِعُ کُلَّ شَیْطَانٍ مَّرِیدٍ) این برای مقلّدِ بیتحقیق, پیرو بیتحقیق. در آیات همین سورهی مبارکهی «حج» آیه ی هشت این است (وَمِنَ النَّاسِ مَن یُجَادِلُ فِی اللَّهِ بِغَیْرِ عِلْمٍ وَلاَ هُدیً وَلاَ کِتَابٍ مُنِیرٍ ٭ ثَانِیَ عِطْفِهِ لِیُضِلَّ عَن سَبِیلِ اللَّهِ) برخی بیتحقیق سرشان را خم میکنند عدّهای را بیجا به دنبال خود میکشانند اینها میشوند مُضِلّ بیتحقیق آنها میشوند ضالّ بیتحقیق آیه ی محلّ بحث آیهای که فرمود یعنی آیه ی سه همین سوره تابعِ بیتحقیق است لذا فرمود: (یَتَّبِعُ کُلَّ شَیْطَانٍ مَّرِیدٍ) آیه ی هشت متبوعِ بیتحقیق است فرمود همین طور سَرَش را خم میکند (لِیُضِلَّ) این میشود مُضلّ بیتحقیق آن میشود ضالّ بیتحقیق بنابراین برای اینکه ما نه تابعِ غیر محقّق داشته باشیم نه متبوع غیر محقّق فضای جامعه باید فضای علمی باشد این هم طایفه ی پنجم. پس طایفه ی اُولیٰ آن خطوط کلی را به عنوان قانون اساسی ترسیم میکند که (لاَ تَقْفُ مَا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ) طایفه ی دوم و سوم راجع به تصدیق و تکذیب است که هیچ کس حق ندارد چه در نوشت, چه در گفتن, چه در رفتار تصدیق بکند بیتحقیق و تکذیب بکند بیتحقیق.
طایفه ی چهارم و پنجم این است که کسی حق ندارد مرجع باشد بیتحقیق, کسی حق ندارد راجع و مقلّد باشد بیتحقیق قهراً فضای جامعه ی اسلامی فضای معطّر و عطرآگین تحقیق و علم خواهد بود این را بعد از اینکه فرمود آنگاه وارد مسئله ی معاد میشوند و تحقیق در این زمینه میکنند (وَمِنَ النَّاسِ مَن یُجَادِلُ فِی اللَّهِ بِغَیْرِ عِلْمٍ) گرچه در این بخش علم را به طور جامع ذکر کرد ولی در بخش دیگر باز کرد چه در این سوره چه در سوره احقاف که علم بالأخره یا عقلی است یا نقلی, یا نقلی است فرمود باید در یکی از کتابهای آسمانی باشد یا عقلی است که باید برهان باشد (أو اثارة من علمه) که ـ انشاءالله ـ در سوره ی مبارکه ی «احقاف» به صورت شفاف این تقابل عقل و نقل مشخص میشود بالأخره یا دلیل عقلی است یا دلیل نقلی هر دو زیرمجموعه ی شریعتاند و هرگز عقل در برابر وحی نیست عقل در مقابل نقل است هر دو در زیرمجموعه ی شریعت. خب, فرمود: (وَمِنَ النَّاسِ مَن یُجَادِلُ فِی اللَّهِ بِغَیْرِ عِلْمٍ) بیتحقیق, جدال میشود جدال و مِراء باطل آن جدال احسن آن است که (ادْعُ إِلَی سَبِیلِ رَبِّکَ بِالْحِکْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَجَادِلْهُم بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ) جدال احسن آن است که محقّقانه باشد یک, از مقدّماتی که هم معقول است و هم مقبول کمک گرفته بشود دو, اگر از مقدّمهای که مقبول طرف هست ولی معقول نیست میشود جدال باطل سوء استفاده کردن از جهلِ طرف, از جهالت خود این درست نیست باید هم معقول باشد یعنی حق باشد و هم مورد قبولِ طرف باشد چون اینکه میبینید «سَلَّمْنا, سلّمنا» در کتابها هست یعنی این مطلب از فنّ برهان میخواهد وارد دالان انتقالی جدل بشود اینکه گفتند «سلّمنا» یعنی حالا داریم جَدَل میکنیم نه جدل باطل و حرام یعنی جدلی که در منطق از پربرکتترین رشتههای علمی است یک برهان است یک خطابه است یک جدل, اگر خدای ناکرده کسی از ضعف طرف بخواهد استفاده کند این مقدّماتش جدلنماست و مغالطه است یا برهاننماست و مغالطه است این دوتا کار ممنوع است یعنی شاعرانه سخن گفتن که خیالبافی باشد یا مغالطهگونه حرف زدن که باطل باشد اینها ممنوع است شاعرانه ممکن است در تأیید بعضی از مطالب از آن کمک گرفته بشود ولی با خیالبافی مطلب ثابت نخواهد شد عمده همان سهتا راه است یا راه برهان یا راه خطابه یا راه جدال احسن که مقدّماتش حق است یک, مورد قبول طرف است دو, از مسلّم بودن و پذیرش طرف انسان استفاده میکند سه, میشود جدل. فرمود اینها جدل میکنند (بِغَیْرِ عِلْمٍ) یعنی جدلنماست از مقدّمات معقول کمک نمیگیرند از مقبول کمک نمیگیرند چون اینچنین است خودشان به مقصد نمیرسند وقتی خودشان به مقصد نرسیدند در بین راه میمانند آنگاه شیاطین اینها را اِخْتِتاف میکنند, میربایند اینها فضای ذهنشان خالی است به دنبال کسی میگردند که اینها را تَتمیع یا ترغیب بکند به دنبال اینها راه میافتند (وَیَتَّبِعُ کُلَّ شَیْطَانٍ مَّرِیدٍ). خب این شیطانِ متمرّد سرگذشت و سرنوشت او چیست؟ سرگذشت و سرنوشت او این است که چون او به سوء اختیار خودش باطل شد و باطلرو شد و باطلگو شد خودش و همراهان خودش را هم مستقیماً به دوزخ میبرد (کُتِبَ عَلَیْهِ أَنَّهُ مَن تَوَلاَّهُ) کسی که تحت ولایت شیطان باشد (فَأَنَّهُ) یعنی این شیطان (یُضِلُّهُ) خودش بیراهه میرود اینها را هم به بیراهه میکشاند (وَیَهْدِیهِ إِلَی عَذَابِ السَّعِیرِ) اینها را میبرد به جایی که آنجا افروخته است آنجا آتشی است افروخته خودش میسوزد آنها را هم میسوزاند این سرنوشت انسانی است که بیتحقیق کار کرده به دنبال این شیطنتِ شیطان دارد حرکت میکند (وَمِنَ النَّاسِ مَن یُجَادِلُ فِی اللَّهِ بِغَیْرِ عِلْمٍ وَیَتَّبِعُ کُلَّ شَیْطَانٍ مَّرِیدٍ ٭ کُتِبَ عَلَیْهِ أَنَّهُ مَن تَوَلاَّهُ فَأَنَّهُ یُضِلُّهُ وَیَهْدِیهِ إِلَی عَذَابِ السَّعِیرِ) حالا که روشن شد قیامت یک صحنه ی بسیار مهمّی است برای همه دردآور است اما نسبت به مردان الهی (لاَ یَحْزُنُهُمُ الْفَزَعُ الْأَکْبَرُ) اینها (وَالسَّلاَمُ عَلَیَّ یَوْمَ وُلِدتُّ وَیَوْمَ أَمُوتُ وَیَوْمَ أُبْعَثُ حَیّاً) اینها راحت میمیرند هیچ فشار مرگی ندارند فشار برزخ و قبری ندارند وارد صحنه ی قیامت هم میشوند روح و ریحاناند برای اینکه در آیات سورهی مبارکهی «رعد» و «ابراهیم» و اینها خواندیم که فرشتگان مرتب به استقبال اینها میآیند سلام عرض میکنند (الَّذِینَ تَتَوَفَّاهُمُ الْمَلاَئِکَةُ طَیِّبِینَ یَقُولُونَ سَلاَمٌ عَلَیْکُمُ ادْخُلُوا الْجَنَّةَ بِمَا کُنتُم تَعْمَلُونَ) که بخشی از این آیات در سوره ی مبارکه ی «ابراهیم» و «رعد» است بخشی هم در سورهی مبارکهی «زمر» و «ص» و «صافات» و اینها. خب, وقتی فرشتگان به استقبال اینها میآیند سلام عرض میکنند اینها در آن دالان انتقالی از دنیا به برزخ نگرانی ندارند پس بنابراین اینها آن (سَلاَمٌ عَلَیْهِ یَوْمَ وُلِدَ وَیَوْمَ یَمُوتُ وَیَوْمَ یُبْعَثُ حَیّاً) اختصاصی به حضرت عیسی و یحیی(سلام الله علیهما) ندارد مؤمنان اینچنیناند که از فزع اکبر مصوناند و عالَم هم هر چه تحولپذیر باشد نسبت به اینها هیچ آسیبی نمیرساند. اما در جریان معاد نسبت به کسی که بخواهد متبوع باشد, امام باشد, مرجع باشد, رئیس باشد بالأخره هر تعبیری که أیّ ما شیء تعبیر بکنید آیه ی هشت و نُه همین سوره است که به خواست خدا خواهد آمد فرمود: (وَمِنَ النَّاسِ مَن یُجَادِلُ فِی اللَّهِ بِغَیْرِ عِلْمٍ وَلاَ هُدیً وَلاَ کِتَابٍ مُنِیرٍ ٭ ثَانِیَ عِطْفِهِ لِیُضِلَّ عَن سَبِیلِ اللَّهِ لَهُ فِی الدُّنْیَا خِزْیٌ وَنُذِیقُهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ عَذَابَ الْحَرِیقِ) که به خواست خدا این را در روزهای بعد مطرح میکنیم.
جریان معاد که سرفصل این سورهی مبارکهی «حج» جریان قیامت است برهان اقامه میکند میفرماید: (یَا أَیُّهَا النَّاسُ) چون مهمترین عاملی که برای اصلاح جامعه سهم تعیینکننده دارد مسئله ی معاد است مسئله اینکه واجبالوجودی در عالم هست این یک بحث عمیق فلسفی است ولی آثار اخلاقی و سازندگیاش خیلی نیست برای توده ی مردم اعتقاد به اینکه جهان واجبالوجودی دارد خیلی شفاف نیست خدای سبحان کلّ عالم را آفرید باز هم در زندگی روزانه ی مردم سهم تعیینکننده ندارد اما وقتی به ربوبیّت رسیدیم اوست که مشکل را حل میکند به دنبال چه کسی میخواهید بروید ما هر روز مشکل داریم در هر امری مشکل داریم بالأخره باید به کسی مراجعه کنیم که مشکل ما را حل کند دیگر از حیات ما, از رزق ما, از سلامت ما, از تربیت خود ما, فرزندان ما, نظام ما این ربّ ماست از اینجا آثار برکت ربوبیّه مشخص میشود حالا اگر کسی مرفّه بود مشکلاتی نداشت یا احساس نکرد آیا باید به وظیفهاش عمل بکند یا نه؟ مهمترین عاملی که در عملِ به وظیفه سهم تعیینکننده دارد همان اعتقاد به معاد است یعنی انسان باید بداند که این عمل زنده است هر کاری که کرده باید جواب بدهد این مهمترین عامل سازندگی است در سورهی مبارکهی «ص» یا «صافات» قبلاً هم این آیات اشاره شد فرمود: (إِنَّ الَّذِینَ یَضِلُّونَ عَن سَبِیلِ اللَّهِ) و مانند آن (لَهُمْ عَذَابٌ شَدِیدٌ) چرا؟ (بِمَا نَسُوا یَوْمَ الْحِسَابِ) قسمت مهمّ پیچیدگی اخلاقیِ جامعه فراموشی معاد است اما اگر کسی بداند که این عمل زنده است قبل از اینکه ما عمل را انجام بدهیم عمل در اختیار ماست وقتی عمل را انجام دادیم ما در اختیار عملیم این عمل ما را هر طرف که میخواهد ببرد میبرد اینکه میبینید در عالم رؤیا افراد خواب میبینند بعد وقتی بیدار شدند میگویند ای کاش ما فلان مطلب را سؤال میکردیم خب این را که نمیشود الآن گفت ای کاش, ما در خواب زبان ما بسته است زبان ما در اختیار مَلکات قبلی ماست هر مَلِکی که داشتیم برابر آن در خواب حرف میزنیم, میرویم و میآییم نه اینکه هر طور بخواهیم حرف میزنیم هر طور بودیم حرف میزنیم این نموداری از صحنه ی برزخ و قیامت است ما در عالَم خواب این طوریم در برزخ وقتی وارد شدیم هر طور بودیم حرف میزنیم هر طور عمل کردیم میبینیم خب این عقیده جلوی آدم را میگیرد دیگر نمیگذارد آدم بیراهه برود لذا فرمود آنهایی که بیراهه رفتند در اثر فراموشی معاد بود مسئلهی قیامت سهم تعیینکنندهای دارد درباره ی اخلاق بعد میفرماید شما روحتان که نمیمیرد میماند بدنتان وقتی مُردید در بدنِ برزخی هستید صحنه ی قیامت دوباره همین را خدا زنده میکند همین بدنِ دنیایی را مشکلتان چیست؟ (یَا أَیُّهَا النَّاسُ إِن کُنتُمْ فِی رَیْبٍ مِنَ الْبَعْثِ) اگر شک دارید که ـ معاذ الله ـ معادی هست یا نه, این قدرت ما را باید ببینید این میشود جدال احسن یعنی این مقدمات که مقبول شماست معقول هم هست هم حق است هم مورد قبول شما از همین مقدمات ما برهان اقامه میکنیم برای حقانیّت معاد اما کسی که این مقدمات را قبول ندارد ما باید برایش دلیل اقامه کنیم که خدا اینچنین هست شما که قبول دارید, مشرکان حجاز واجبالوجود را قبول داشتند به عنوان اینکه او واحد هست, توحید را قبول داشتند به عنوان اینکه او خالق کلّ است قبول داشتند به عنوان اینکه او ربّالأرباب و ربّالعالمین و ربّالکل است قبول داشتند منتها ربوبیّت جزئیه را منقطع میدانستند گرفتار ارباب متفرّقه بودند میگفتند کار به دست این بتهاست اینها رابط بین ما و خدا هستند معاد را هم که انکار داشتند بعد میفرماید اگر شما شک دارید (فَإِنَّا خَلَقْنَاکُم مِن تُرَابٍ) همه ی شما اصلتان از خاک بودید نسلتان از نطفه, هم درباره ی حضرت آدم و فرزندان آدم(سلام الله علیه) صادق است هم درباره ی خود افراد, درباره ی حضرت آدم و فرزندان آدم صادق است برای اینکه حضرت آدم(سلام الله علیه) از تراب بود نسلش از نطفه, دربارهی انسانهای فعلی هم صادق است برای اینکه اینها درست است که از نطفه هستند ولی نطفه بالأخره از غذا و موادّ غذایی است که از خاک است قبلاً هم مشابه این را داشتیم که الآن اگر کسی برود پشتبام این نظام خلقت این جمعیّتها را بببیند میبیند این هفت میلیاردی که فعلاً روی کُرهی زمین هستند دویست سال قبل در این باغها و مزرعهها بودند دویست سال بعد هم دوباره در همین مزرعهها هستند این دویست سال قبل نه در مزرعه بودند در باغ بودند در خاکهای عادی بودند جذب این بوتهها و خوشههای گندم و جو و برنج و اینها شدند یا جذب این ساقههای درخت شدند به صورت نان در آمدند یا به صورت میوه در آمدند پدرانشان اینها را مصرف کردند بعد به صورت نطفه شد امروز شده هفت میلیارد بعد هم (إِن یَشَأْ یُذْهِبْکُمْ وَیَأْتِ بِخَلْقٍ جَدِیدٍ) این هفت میلیارد هم بعد از مدّتی میمیرند خاک میشوند در مزرعهها و باغها پهن خواهند شد این دویست سال قبل این دویست سال بعد از خاک به خاک (مِنْهَا خَلَقْنَاکُمْ وَفِیهَا نُعِیدُکُمْ وَمِنْهَا نُخْرِجُکُمْ تَارَةً أُخْرَی) فرمود شما چه مشکل دارید اصل همهتان که خاک بود نسلتان نطفه, همین خدای سبحان که یک قطره آب را به این صورت در آورده است خب دوباره ایجاد میکند چه محذوری دارد لذا اینها وقتی این حرفها را میشنیدند (فَسَیُنْغِضُونَ إِلَیْکَ رُؤُوسَهُمْ) بود, (فَرَجَعُوا إِلَی أَنفُسِهِمْ) بود و مانند آن, (فَإِنَّا خَلَقْنَاکُم مِن تُرَابٍ ثُمَّ مِن نُّطْفَةٍ) بعد وقتی وارد دستگاه زهدان مادر شدید این نطفه میشود عَلقه, بعد میشود مُضْغِه, مضغه هم بعضی مُخلَّقِه است, غیر مخلّقه است بعضی سِقط میشود بعضی سِقط نمیشود (لِّنُبَیِّنَ لَکُمْ) تا برای شما تبیین کنیم این مراحل را (وَنُقِرُّ فِی الْأَرْحَامِ مَا نَشَاءُ) آنهایی که باید فرزند کامل و سالم باشند بدون سقط اینها در رَحِم میمانند تا دوران جنینیشان را طی کنند (مَا نَشَاءُ إِلَی أَجَلٍ مُّسَمّی) که غالباً بعد از نُه ماه به دنیا میآیند (ثُمَّ نُخْرِجُکُمْ طِفْلاً) وقتی که ماندنتان در رَحِم به پایان رسید به عنوان یک کودک شما را از درون مادر به دامن مادر منتقل میکنیم (ثُمَّ لِتَبْلُغُوا أَشُدَّکُمْ) لحظه به لحظه شما با تربیت پدر و مادرتان دوران نوزادیتان, نوجوانیتان, جوانیتان, میانسالیتان, کهنسالیتان را طی میکنید تا به فرتوتی میرسید بعضی از شماها وقتی فرتوت شدید هر چه خواندید از یادتان میرود عدّهای هم هستند که تا آخر عمر محفوظاتشان همچنان سالم است (وَمِنکُم مَّن یُتَوَفَّی) برخیها در دوران جوانی یا میانسالی رخت برمیبندند (وَمِنکُم مَّن یُرَدُّ إِلَی أَرْذَلِ الْعُمُرِ) بعضی از شما پیرمرد میشوید به رذلترین عمر و ضعیفترین عمر میرسید که دوران فرتوتی و کهنسالی شماست که باید دستتان را بگیرند از جایی به جایی منتقل کنند این کار را میکنیم تا آنجا میرسند (لِکَیْلاَ یَعْلَمَ مِن بَعْدِ عِلْمٍ شَیْئاً) همان طوری که در سورهی مبارکهی «نحل» فرمود: (وَاللَّهُ أَخْرَجَکُم مِّن بُطُونِ أُمَّهَاتِکُمْ لاَ تَعْلَمُونَ شَیْئاً) که نکره در سیاق نفی است یعنی آن روزی که از درون مادر به دامن مادر آمدید چیزی نمیدانستید اینجا هم نکره در سیاق نفی است فرمود بعضی از سالمنداناند که گرفتار نِسیان و فراموشی میشوند و هیچ چیزی یادشان نیست این شمایید این وسطها باید مواظب باشید که چه حرف میزنید چه کار میکنید این سرشت شما این شناسنامه ی شماست خب (لِکَیْلاَ یَعْلَمَ مِن بَعْدِ عِلْمٍ شَیْئاً). خب, و این هوس نیست, عَبث نیست که بیایند و بروند و پوچی با پوچی جهان بگذرد این طور نیست این برای خود شما, اگر شک دارید که خدا چگونه شما را دوباره زنده میکند این را که دیدید که همان خداست دیگر روحتان که از بین نمیرود یک, بدنتان که هیچ بود به این صورت در آورد خب دوباره جمع میکند دیگر.
یک نمونهی برای معاد هست و آن این است که (وَتَرَی الْأَرْضَ هَامِدَةً) این راکد است و جامد است شما هر روز هر سال میبینید یک عدّه مُرده را ما داریم زنده میکنیم معنای اینکه وقتی بهار شد مُرده زنده میشود این نیست که درختهای خوابیده بیدار میشوند در بحثهای قبل هم داشتیم که وقتی بهار شد دوتا کار انجام میگیرد یکی اینکه خوابیدهها بیدار میشوند یکی اینکه مُردهها زنده میشوند این درخت خوابیده است وقتی بیدار شد آب میخواهد, غذا میخواهد, هوا میخواهد, نور میخواهد این کارِ خود درخت است حالا که میخواهد غذا بخورد چه کار میکند؟ این خاکهای کنار ریشهاش را, این آب کنار ریشهاش را, این کودهای کنار ریشهاش را, این خاک مرده است دیگر اینکه گیاه نیست که این را که خورد و جذب کرد در آینده ی نزدیک میشود شاخ و برگ و میوه مُرده یعنی مرده این مرده را زنده کرده «إذا جاء الربیع» یا «إذا رأیت الربیع فأذکروا النشور» این است فرمود: (یُحْیِی الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا) ما زمینِ مُرده را زنده میکنیم نه درختِ خوابیده را بیدار کنیم آن درختِ خوابیده را بیدار کردن یک مرحله ی عنایت الهی است این خاکِ بیجان را جاندار کردن یک مرحله است همین خاک را که به صورت علف در آمد, حیوان میخورد میشود حیات, حیوان که علف نمیخورد که, گیاه نمیخورد که این مادامی که سرسبز است در مزرعه است در علفزار است بله گیاه است اما همین که با دندانِ این حیوان قطع شد یا با ارّه ی آن کشاورز قطع شد دیگر گیاه نیست جماد است هیچ حیوانی گیاه نمیخورد هیچ انسانی هم حیوان نمیخورد انسان که گوسفند نمیخورد که گوسفند حیوان است وقتی ذبح شده مُرده میشود جامد گوشت جامد است حیوان نیست آن علفِ قطعشده جامد است گیاه نیست نه حیوان نبات میخورد نه انسان حیوان, همهشان جماد میخورند آن وقت این جماد را دستگاه بدن گاهی نبات میکند, گاهی حیوان میکند, گاهی انسان میکند اینکه دین فرمود غذای حرام در اندیشهها اثر میگذارد.
روایت نورانی مرحوم صاحب وسائل در باب مکاسب محرّمه ذکر کرد چند بار خوانده شد که وجود مبارک امام فرمود: «الکسب الحرام یَبین فی الذریّه» مال حرام در ذریّه اثر میگذارد چه رسد به خود آدم خب بالأخره این مال حرام است که جزء بدن انسان میشود این اندیشه میشود, فکر میشود, نقشه میشود همین مال حرام است.
بیان نورانی حضرت سیّدالشهداء(سلام الله علیه) که فرمود دعوت من در شما اثر نمیکند برای اینکه بطون شما از حرام پر شده است همین است دیگر. خب, بنابراین فرمود شما اگر تردید دارید که خدا مُرده را زنده میکند اینکه هر سال شما دارید میبینید که ما مُرده را زنده میکنیم دیگر نه اینکه خوابیده را بیدار کنیم (وَاللَّهُ أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ مَاءً فَأَحْیَا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا) نه «یوقظِ النائم بعد نومها» این طور نیست که. خب, در اینجا فرمود: (وَتَرَی الْأَرْضَ هَامِدَةً فَإِذَا أَنزَلْنَا عَلَیْهَا الْمَاءَ اهْتَزَّتْ وَرَبَتْ) وقتی باران آمد این کم کم, کم کم همین خاک میشود گیاه دیگر همین خاک میشود درخت, همین خاکِ مُرده میشود زنده (وَأَنْبَتَتْ مِن کُلِّ زَوْجٍ بَهِیجٍ).
«و الحمد لله ربّ العالمین»
وَمِنَ النَّاسِ مَن یُجَادِلُ فِی اللَّهِ بِغَیْرِ عِلْمٍ وَیَتَّبِعُ کُلَّ شَیْطَانٍ مَّرِیدٍ (3) کُتِبَ عَلَیْهِ أَنَّهُ مَن تَوَلاَّهُ فَأَنَّهُ یُضِلُّهُ وَیَهْدِیهِ إِلَی عَذَابِ السَّعِیرِ (4) یَا أَیُّهَا النَّاسُ إِن کُنتُمْ فِی رَیْبٍ مِنَ الْبَعْثِ فَإِنَّا خَلَقْنَاکُم مِن تُرَابٍ ثُمَّ مِن نُّطْفَةٍ ثُمَّ مِنْ عَلَقَةٍ ثُمَّ مِن مُّضْغَةٍ مُّخَلَقَةٍ وَغَیْرِ مُخَلَّقَةٍ لِّنُبَیِّنَ لَکُمْ وَنُقِرُّ فِی الْأَرْحَامِ مَا نَشَاءُ إِلَی أَجَلٍ مُّسَمّی ثُمَّ نُخْرِجُکُمْ طِفْلاً ثُمَّ لِتَبْلُغُوا أَشُدَّکُمْ وَمِنکُم مَّن یُتَوَفَّی وَمِنکُم مَّن یُرَدُّ إِلَی أَرْذَلِ الْعُمُرِ لِکَیْلاَ یَعْلَمَ مِن بَعْدِ عِلْمٍ شَیْئاً وَتَرَی الْأَرْضَ هَامِدَةً فَإِذَا أَنزَلْنَا عَلَیْهَا الْمَاءَ اهْتَزَّتْ وَرَبَتْ وَأَنْبَتَتْ مِن کُلِّ زَوْجٍ بَهِیجٍ (5)
سورهی مبارکهی «حج» همان طوری که ملاحظه فرمودید با جریان معاد شروع شد و اهمیّت معاد این است که هر کسی کار خیری را انجام بدهد برای رعایت معاد است و از کار شرّ دوری میجوید برای رعایت معاد است و مانند آن, متأسفانه برخیها بدون تحقیق به دنبال هر کسی راه میافتند چه اینکه برخیها بدون تحقیق عدّهای را به دنبال خود میکشاند که هر دو گروه را در این بخش از سورهی مبارکهی «حج» بیان فرمود طبق آن طوایف پنجگانهای که در بحثهای روز قبل مشخص شد معلوم شد که فضای دین, فضای فرهنگ و علم است برابر آیه ی سورهی مبارکهی «اسراء» که (وَلاَ تَقْفُ مَا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ) زیرمجموعهی این بخش اول چهار طایفه از آیات است که یک طایفه میگوید هر کسی بخواهد چیزی را باور کند, تصدیق کند, اثبات کند باید برهانی باشد هر کسی بخواهد چیزی را نفی کند, تکذیب کند باید برهانی باشد هر کسی بخواهد از کسی پیروی کند باید برهانی باشد هر کسی بخواهد دیگری را به دنبال خود دعوت کند باید برهانی باشد قهراً فضای دین فضای تحقیق و پژوهش و علم خواهد بود. در این آیه ی سوم فرمود برخیها بدون تحقیق به دنبال افراد میروند اینها به دنبال شیطنت حرکت کردند اینکه فرمود: (وَیَتَّبِعُ کُلَّ شَیْطَانٍ مَّرِیدٍ) برای اینکه شیطان از هر طرف دام گسترده است یک, گفت (لَآتِیَنَّهُم مِن بَیْنِ أَیْدِیهِمْ وَمِنْ خَلْفِهِمْ وَعَنْ أَیْمَانِهِمْ وَعَن شَمَائِلِهِمْ) او در هر طرف دام پهن کرده است لذا شده سُبُل غَیّ و این شخص هم که اهل تحقیق نیست لذا هر جا هر صدایی بلند شد به دنبال آن راه میافتد.
سورهی مبارکهی «اعراف» به این دو قسمت اشاره کرده که فرمود اینها راههای گوناگونی دارند و شما از آن راههای گوناگونشان پرهیز کنید از سُبل غیّ پرهیز کنید در سورهی «انعام» آیه ی 153 فرمود: (وَأَنَّ هذَا صِرَاطِی مُسْتَقِیماً فَاتَّبِعُوهُ وَلاَتَتَّبِعُوا السُّبُلَ) اینکه جمع آورد با همین (وَیَتَّبِعُ کُلَّ شَیْطَانٍ مَّرِیدٍ) هماهنگ است چون شیطان از هر طرف دام پهن کرده است گفت (لَآتِیَنَّهُم مِن بَیْنِ أَیْدِیهِمْ وَمِنْ خَلْفِهِمْ وَعَنْ أَیْمَانِهِمْ وَعَن شَمَائِلِهِمْ) در آیهی 153 سورهی مبارکهی «انعام» هم که جمع یاد کرد فرمود: (وَلاَتَتَّبِعُوا السُّبُلَ) در آیه ی محلّ بحث هم فرمود: (وَیَتَّبِعُ کُلَّ شَیْطَانٍ مَّرِیدٍ) درست است که تحقیقِ علمی مقدور همه نیست ولی آن حدّ لازمِ تحقیق, نصاب تحقیق مقدور همه هست که انسان در تقلید, در پیروی محقّق باشد این مربوط به آیهای که در طلیعه ی این بحث مطرح است. این ضمیر (کُتِبَ عَلَیْهِ) به ابلیس برمیگردد به آن شیطانِ کل نه به (اللَّهِ) برمیگردد نه به (مَن یُجَادِلُ) آن ابلیس خودش و پیروانش را به دوزخ فرا میخواند.آن چون سُبل فرعی است که به صراط منتهی میشود (وَالَّذِینَ جَاهَدُوا فِینَا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنَا) آن سُبل راههای فرعی است که به این بزرگراه منتهی میشود مثل راههای فرعی جنبی که در این بزرگراه تهران و قم مطرح است بالأخره این راه انسان را به مقصد میرساند برای اینکه راههای فرعیِ منشعبشده ی از همین بزرگراه است و به همین بزرگراه ختم میشود اما جاده خاکیهای فراوان که به این بزرگراه رابطه ندارند آنها سبیلِ غیّ است دیگر.
خب, (کُتِبَ عَلَیْهِ أَنَّهُ مَن تَوَلاَّهُ فَأَنَّهُ یُضِلُّهُ وَیَهْدِیهِ إِلَی عَذَابِ السَّعِیرِ) که در سورهی مبارکهی «حجر» به این قسمت اشاره شده در سورهی «حجر» آیه ی 41 به بعد این است (قَالَ هَذا صِرَاطٌ عَلَیَّ مُسْتَقِیمٌ ٭ إِنَّ عِبَادِی لَیْسَ لَکَ عَلَیْهِمْ سُلْطَانٌ إِلَّا مَنِ اتَّبَعَکَ مِنَ الْغَاوِینَ) خدا فرمود من باید راهِ راستی را نشان بدهم دادم (عَلَیَّ) یعنی بر من هست بر اساس (کَتَبَ عَلَی نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ) که راه مستقیم را احداث کند و ارائه کند هر دو کار را کرده است به شما هم چراغی دادم که این راه را ببینید و آن عقل و فطرت است انسان صراط ندارد سراج دارد, چراغ دارد راه را فقط دین مشخص میکند قانونگزار فقط خداست و بس, انسان در اثر عقلِ خود و فطرت خود قانونشناس است نه قانونگزار فرمود: (هَذا صِرَاطٌ عَلَیَّ مُسْتَقِیمٌ) یعنی بر من هست که راه بیان کنم و کردم این صراط مستقیم است و به شما هم چراغ دادم که این راه را ببینید گفتم (قَد تَبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَیِّ) و هیچ سلطهای شیطان بر بندگان من ندارد مگر اینکه آنهایی که به سوء اختیار خودشان به دام شیطنتِ شیطان بیفتند (إِنَّ عِبَادِی لَیْسَ لَکَ عَلَیْهِمْ سُلْطَانٌ إِلَّا مَنِ اتَّبَعَکَ مِنَ الْغَاوِینَ) این گروه کسانیاند که (کُتِبَ عَلَیْهِ أَنَّهُ مَن تَوَلاَّهُ فَأَنَّهُ یُضِلُّهُ وَیَهْدِیهِ إِلَی عَذَابِ السَّعِیرِ) پس آنچه در آیه محلّ بحث سوره حج مطرح شد با همان آیه 41 و 42 و 43 سورهی مبارکهی «حجر» هماهنگ است (کُلَّ شَیْطَانٍ مَّرِیدٍ) هم همان است.
جریان معاد مهمترین مسئلهی تربیتی است برای ما و هر کسی هر لحظه غفلت میکند دستش به گناه آلوده میشود در اثر فراموشی معاد است (بِمَا نَسُوا یَوْمَ الْحِسَابِ) خدای سبحان در عین حال که سفره ی خلقت را پهن کرده است این سفره ی خلقت او یک کلاس درس است ما خیال میکنیم خدای سبحان عالَم را خلق کرد و کاری به ما ندارد اینچنین نیست او هر روز دارد میآفریند فیضِ خلقت دارد و هر روز دارد چیزی به ما یاد میدهد اینکه میگویند مثلاً در فلان مدرسه یا فلان دانشگاه کارآموزی دارند، کارآمدی دارند یعنی تعلیمشان با کار همراه است چیزهایی را عملاً یاد شاگرد میدهد خدای سبحان میفرماید من دوتا کار میکنم یکی اینکه فیضم را ادامه میدهم خلقت میکنم یکی اینکه هر روز دارم کلاس درس باز میکنم شما را به عنوان شاگرد میپرورانم به شما چیز یاد میدهم من ادّعایم این است که معاد حق است خب، یک بحث در این است که معاد ممکن است یا نه، آن را برای شما برهانی کردم یک بحث در این است که چرا معاد هست آن هم طبق آیاتی که لغو در عالَم نیست، سُدا و یاوه و بیهوده در کار خدا نیست خلقت اگر به هدف نرسد معنایش آن است که هر کس هر کاری کرد، کرد یعنی حسابی، کتابی، نظمی، عدل و ظلمی، محکمهای، هیچ چیزی نیست این میشود هرج و مرج دیگر و این از ذات اقدس الهی صادر نمیشود. میماند وسط که چطور خدا مُرده را زنده میکند میفرماید من هر روز دارم کلاس درس باز کردم این از آن لطایف قرآن کریم است فرمود من اینکه شما میبینید زمینِ مُرده را زنده میکنم، یک قطره آب را به صورت انسان در میآورم، در بحبوحه ی این مطلب فرمود من غرضم این است که به شما بفهمانم این (لِّنُبَیِّنَ) یک حرفِ کلیدی است که در وسط قرار گرفته جایش اینجا نیست، جایش اینجا نیست یعنی جایش اینجا نیست چطور در وسط این خلقت میفرماید: (لِّنُبَیِّنَ) میفرماید برای اینکه من درست است میخواهم، خدا میخواهد خلقت کند بچه خلق کند نطفه را به صورت انسان در بیاورد اما میخواهد به شما یاد بدهد که معاد چطور است این از آن لطایف و کارهای کلیدی قرآن کریم است ملاحظه بفرمایید فرمود: (یَا أَیُّهَا النَّاسُ) این خطاب تنها به مسلمین و مؤمنین و موحّدین عالم مثل یهودیها و مسیحیها و مجوسیها و اینها نیست (یَا أَیُّهَا النَّاسُ) خدا به کلّ مردم، اگر شما شک دارید که معادی هست ـ معاذ الله ـ یا نه، از نظر امکان الآن داریم برای شما ثابت میکنیم از نظر ضرورت خب حالا معاد ممکن است اما «المعاد ضروریٌّ» این قبلاً هم به عرضتان رسید که اصطلاح ضرورت در قرآن نیست این یک اصطلاح منطقی است ولی قرآن کریم اگر بخواهد از یک مطلب ضروری و قطعی یاد کند میفرماید: (لاَ رَیْبَ فِیهِ) این (لاَ رَیْبَ فِیهِ) قرآن همان بالضروره است اگر گفتند دو دوتا چهارتا این قضیه را شما موجّه کنید به این قضیه جهت بدهید میگوییم دو دوتا چهارتا بالضروره نه بالامکان، نه بالاطلاق، نه دائماً میگوییم بالضروره این قضیه جهت ندارد اگر گفتند بگویید «زیدٌ انسانٌ» میگوییم بالضروره، اگر گفتند قضیه «زیدٌ قائمٌ» را جهت بدهید میگوییم «زیدٌ قائمٌ بالامکان» اما اگر گفتند که «المعاد حقٌّ» میگوییم بالضروره این بالضروره همان است که در قرآن کریم از آن به (لاَ رَیْبَ فِیهِ) یاد کرده است (رَبَّنَا إِنَّکَ جَامِعُ النَّاسِ لِیَوْمٍ لاَ رَیْبَ فِیهِ) خب آن را با مسئله ی حکمت خدا و عنایت خدا حل میشود که آیات دیگر است که به آن اشاره میشود اما الآن خدا میفرماید اینکه میبینید یک قطره آب را من انسان درست میکنم یا یک چند قطره آب را به صورت باغ در میآورم چون آبِ صافی را میگویند نطفه حالا کم کم، کم کم درباره ی این (یَخْرُجُ مِن بَیْنِ الصُّلْبِ وَالتَّرَائِبِ) به کار رفته وگرنه نطفه به معنای این نیست.
نطفه یعنی آبِ صاف، آبِ خالص یک قطره آب خالص را میگویند نطفه این نطفهای که از مثل باران میآید این زمین را باغ و مزرعه میکند آن نطفهای که در رَحِم قرار گرفته این شخص را مادر میکند میفرماید این کار را ما میدانیم برای چه میکنیم؟ برای اینکه به شما بفهمانیم معاد حق است (یَا أَیُّهَا النَّاسُ إِن کُنتُمْ فِی رَیْبٍ مِنَ الْبَعْثِ فَإِنَّا خَلَقْنَاکُم) این یک ماضی است که حال و آینده را هم در برمیگیرد (خَلَقْنَاکُم)، «خالقکم»، «نَخلقکم» همیشه همین طور است دیگر (خَلَقْنَاکُم مِن تُرَابٍ) الیوم هم همین طور است (ثُمَّ مِن نُّطْفَةٍ) الیوم هم همین طور است (ثُمَّ مِنْ عَلَقَةٍ) این یک قطره آب را چطور خدای سبحان به این صورت در آورد که الآن مستحضرید صدها دانشکده میخواهند تازه بدن انسان را بفهمند، بیماریهایش را بفهمند نمیدانند بسیاری از این پزشکان متاسفانه به جای اینکه طبیب باشند بیتارند اینها انسان را حیوان ناطق میدانند همین، لذا خیلی از بیماریها را مشترک بین انسان و دام میدانند برای اینها فرق نمیکند که از راه الکل کسی را معالجه کنند یا غیر الکل دیگر «لا شفاء فی الحرام» و امثال ذلک که برای اینها مطرح نیست اینها بدن را درمان میکنند نه انسان را مشترک بین انسان و دام همین بدن است این در حقیقت خودش را طبیب مینامد، خودش را تنزّل داده وقتی طبیب است که انسان را معالجه کند نه حیوانِ ناطق را.
مطلب اینست که فرمود: (فَإِنَّا خَلَقْنَاکُم مِن تُرَابٍ) بعد (ثُمَّ مِن نُّطْفَةٍ) این تراب شده نطفه بعد این نطفه شده عَلَقه یعنی خونِ بسته بعد این شده مُضغه یعنی گوشتِ ممزوق شده، مَزْق یعنی جویدن به منزله ی گوشتِ جویده شده بعد بعضیها مستویالخِلْقهاند، بعضی ناقصالخلقهاند (مُّخَلَقَةٍ وَغَیْرِ مُخَلَّقَةٍ لِّنُبَیِّنَ لَکُمْ) این واقع آدم را مبهوت میکند آخر این (لِّنُبَیِّنَ لَکُمْ) اینجا جایش نبود که شما دارید خلقت را شرح میدهید این باید میفرمود: «و نُقرّ فی الارحام ما نشاء» بعد ما این مضغه را جنین میکنیم همان طوری که در سورهی مبارکهی «مؤمنون» فرمود: (کَسَوْنَا الْعِظَامَ لَحْماً) بعد (ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقاً آخَرَ) اما این (لِّنُبَیِّنَ لَکُمْ) یک حکمِ کلیدی است که راز اساسی در آن هست فرمود من هر روز دارم به شما یاد میدهم که چگونه مُرده را زنده میکنم آن وقت شما درباره ی معاد تردید دارید خب این (لِّنُبَیِّنَ لَکُمْ) برای اثبات مبدا است خب مشرکان حجاز که کاملاً باورشان شده بود (وَلَئِن سَأَلْتَهُم مَنْ خَلَقَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ وَسَخَّرَ الشَّمْسَ وَالْقَمَرَ لَیَقُولُنَّ اللَّهُ) آنها تردید نداشتند که خالق ذات اقدس الهی است مشکلشان چه بود؟ مشکلشان هم مشکل فضای حجاز هم مشکل فضای نزول آیه، فضای حجاز هم باور نکردن.
خب اینکه آدم تحقیق میکند آدم دیگر این را میفرماید شما هر روز دارید میبینید (لِّنُبَیِّنَ لَکُمْ) هم فضای حجاز انکار معاد بود هم صدر این آیه دارد (إِن کُنتُمْ فِی رَیْبٍ مِنَ الْبَعْثِ) پس عنصر محوری این آیه جریان معاد است فرمود من میخواهم برای شما بیان کنم که چگونه من مُرده را زنده میکنم من دو قطره آب را که مُرده است زنده میکنم یکی را در رَحِم یکی را در باغ و راغ هر دو هم در یک آیه ذکر شده آن آبِ خالص و صافی را هم میگویند نطفه حالا ما عادت نکردیم که آبِ باران را بگوییم نطفه وگرنه نطفه به این معنایی که (یَخْرُجُ مِن بَیْنِ الصُّلْبِ وَالتَّرَائِبِ) نیست حالا بعدها یک نقل خاصّی است فرمود ما این کار را کردیم به شما بگوییم چطوری مُرده را زنده میکنیم شما غافلید ما کلاس کارآموزی داریم ما هر روز داریم به شما چیز یاد میدهیم.
جریان کلاغ که ذات اقدس الهی کلاغ را مامور کرده که به قابیل بفهماند چگونه جسد برادرش را دفن کند این یک کلاس کارآموزی بود فرمود: (فَبَعَثَ اللّهُ غُرَاباً یَبْحَثُ فِی الْأَرْضِ لِیُرِیَهُ کَیْفَ یُوَارِی سَوْءَةَ أَخِیهِ) این مانده بود که این جسد را چه کار کند ما یک کلاغ را معلّم او کردیم در حضور او این خاکها را کنار زد چیزی که در دهن داشت در لب داشت این را در درون آن خاکها پنهان کرد بعد یک مُشت خاک ریخت رویش تا به قابیل بفهماند جسد را باید این طور دفن کرد آن بشر اوّلی که تجربه نکرده بود مُرده را چطوری دفن کند اوّلین مرده است خب، بنابراین این کلاسِ کارآموزی خدای سبحان است فرمود ما این کار را کردیم (لِّنُبَیِّنَ لَکُمْ) آن وقت شما مشکلتان چیست؟
مشکل ما این است که ما این کار را میبینیم نه بحثهای کلامی از آن استفاده میکنیم نه بحثهای علمی، بحثهای کلامی برای موحّدان تا حدودی جا افتاده است یعنی از این فعل پی به فاعل ببریم یا از امکان پی به واجب ببریم یا از حدوث پی به قدیم ببریم یا از نظم پی به ناظم ببریم این بحثهای کلامی است بحثهای علمی این است که این را چه کسی میکند؟ این اسلامی شدن علوم دانشگاه هم همین است اگر کسی سفرِ «مِن الخلق الی الخلق بالحق» داشت آن وقت همهی علوم میشود اسلامی یعنی در کلّ جهان دارد سیرِ عالمانه میکند اما با چراغ حق این سفر چهارم که پایان اسفار اربعه هست نصیب هر کس شد او با چراغ دارد حرکت میکند وقتی با چراغ دارد حرکت میکند میبیند چه کسی دارد این کار را میکند دیگر.
یک مهندس کشاورزی لحظه به لحظه، قدم به قدم میگوید خدا این کار را کرد، خدا این کار را کرد، خدا این کار را کرد، آن وقت فرض دارد که ما کشاورزی غیر اسلامی داشته باشیم زمینشناس، زمانشناس، دریاشناس، صحراشناس همهشان همین طورند دیگر این اگر چراغ را خدای ناکرده کسی از دست بدهد در تاریکی حرکت کند این نمیداند چه کسی این کارها را میکند میگوید این طور بود، الآن این طور هست، بعد آن طور میشود اما چه کسی کرد برای چه کرد نیست.
غرض این است که اسلامی شدن علوم به این نیست که ما مسئله ی فلسفی و کلامی داشته باشیم از این مخلوق پی به خالق ببریم آن یک گوشه بهره است اسلامی شدن علم این است که این چراغِ توحید دست ماست ما با این چراغ حرکت میکنیم چه کسی کرد، چه کسی کرد، چه کسی کرد، خدا کرد، خدا کرد، خدا کرد آن وقت فرض ندارد که ما علمی در جهان داشته باشیم و اسلامی نباشد اینها خیال میکنند وقتی که فیزیک اسلامی شد مثل اینکه نماز اسلامی است و وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) در آن صحیحه ی طولانی حمّاد به حمّاد یاد میدهد این طور اذان بگو، این طور اقامه بگو، این طور تکبیر بگو، اینجا قرائت داشته باش، اینجا رکوع برو، اینجا سجود برو این طور زمینشناسی و زمانشناسی یاد بدهد تا بشود علم اسلامی. معنای اسلامی بودن تنها صحیحه ی حمّاد نیست حدیث «لا تنقض» هم هست که یک خط است و شده پنجاه شصت جلد کتاب همین مطالب هم هست فرمود ما اینها را گفتیم (لِّنُبَیِّنَ لَکُمْ) ما میخواهیم یادتان بدهیم چه چیزی یادتان بدهیم؟ هم مبدا را، هم معاد را الآن عنصر محوری این است که یادتان بدهیم که چگونه مُرده را زنده میکنند خب این مرده است دیگر این از آن لطایف عمیق قرآنی است همین یک کلمه وگرنه اینجا جایش نبود که. خب، فرمود ما این کار را کردیم (مُّخَلَقَةٍ وَغَیْرِ مُخَلَّقَةٍ لِّنُبَیِّنَ لَکُمْ) برایتان بیان کنیم که چطوری ما مُرده را زنده میکنیم درست است که نه پدر خبر دارد نه مادر خبر دارد ولی اینجا یک کلاس درس است نه کودک خبر دارد، نه پدر خبر دارد، نه مادر خبر دارد، ولی ما میخواهیم به شما بفهمانیم که چطور ما مُرده را زنده میکنیم هر کسی در خانهاش این مکتب را دارد دیگر، هر کسی در خانوادهاش بالأخره کودکی به دنیا میآید دیگر (لِّنُبَیِّنَ لَکُمْ) پس جا برای رِیْب نیست.
اینها در حقیقت نسبت بسنجیم میشود .. ولی در حقیقت متقابلاناند چون موت از آن جهت که رها کردنِ دنیاست این میشود عدم مَلکه و اما از آن جهت که انتقال به آخرت است یک حقیقت وجودی است که فرمود: (خَلَقَ الْمَوْتَ وَالْحَیَاةَ) خب، (لِّنُبَیِّنَ لَکُمْ) بعد حالا این (لِّنُبَیِّنَ لَکُمْ) که یک عنصر اساسی بود و در وسط قرار گرفت بعد فرمود: (وَنُقِرُّ فِی الْأَرْحَامِ مَا نَشَاءُ) خب مُخلّقه و غیر مخلّقه بعضی سِقط میشوند بعضی سقط نمیشوند، بعضی مستویالخِلقهاند بعضی غیر مستویالخلقهاند بر اساس شرایط بهداشتی که پدر و مادر گاهی رعایت میکنند گاهی رعایت نمیکنند (وَنُقِرُّ فِی الْأَرْحَامِ مَا نَشَاءُ إِلَی أَجَلٍ مُّسَمّی) بعضیها شش ماهه به دنیا میآیند بعضی هفت ماهه بعضی هشت ماهه برخی هم که کاملاً نُه ماهه به دنیا میآیند در ارحام اینها را قرار میدهیم در رَحِمها قرار میدهیم تا آن مدت مشخص. بعد اینکه فرمود: (ثُمَّ نُخْرِجُکُمْ طِفْلاً) این واژه طفل در قرآن سه بار ذکر شده است دو بارش مفرد است یک بارش جمع که سورهی مبارکهی «نساء» گذشت (وَإِذَا بَلَغَ الْأَطْفَالُ مِنکُمُ الْحُلُمَ) یا در سورهی «نور» هست طفل هم برای مفرد هست هم برای جمع مثل اینکه بگویند «رجالٌ عدل»، «رَجلٌ عدل» هم برای مفرد گفته میشود طفل هم برای جمع لذا آن ضمیر جمع که فرمود: (نُخْرِجُکُمْ) به جای اینکه بفرماید «نخرجکم اطفالاً» فرمود: (نُخْرِجُکُمْ طِفْلاً ثُمَّ لِتَبْلُغُوا أَشُدَّکُمْ) از دوران خردسالی به دوران نوجوانی و جوانی و اینها میرسید حالا اشُد جوانی هست یا میانسالی هست که بحثش در مشابهات قبل گذشت (وَمِنکُم مَّن یُتَوَفَّی) برخی از شماها همین نوزادها در مدت کوتاهی رحلت میکنند (وَمِنکُم مَّن یُرَدُّ إِلَی أَرْذَلِ الْعُمُرِ) برخیها هم به آن دوران فرتوتی و کهنسالی میرسند این (أَرْذَلِ الْعُمُرِ) از رذلترین عمرهاست برای اینکه در دوران کودکی کودک ضعیف است اما با امید زندگی میکند و اگر خودش نمیتواند خودش را حفظ بکند علاقه ی او را خدای سبحان به پدر و مادر مرحمت کرده است که او را حافظ باشند این پدر و مادر هم نمیدانند خیال میکنند که این بچه عزیز است بله شما نمیدانید که این بچه عزیز است یعنی چه؟
محبّت او را اگر در دل پدر و مادر قرار ندهد که کسی این کودک را سرپرستی نمیکند که این یک دستمایه است ما کاری که مُزد ماست خیال میکنیم هدف است این بزرگانی که بالأخره انسان و خُرد و خوراک انسان و زندگی انسان را ارزیابی کردند اینها طبق رهنمود وحی گفتند چیزی برای انسان هدف نیست انسان برای اینکه خب بماند باید غذا بخورد اگر غذا خوردن لذیذ نبود برای او غذای او که در دامن طبیعت مثل حیوانها آماده نبود این باید تهیه کند غذا را این رنج غذا را برای چه تحمّل کند و میمرد این لذّت را ذات اقدس الهی در فضای کام او قرار داد که این مُزدِ عَمَلگی اوست در حقیقت او خیال میکند میخورد برای اینکه لذّت ببرد خیر، میخورد برای اینکه بماند این برای این. حالا چون نمیداند هر جا تا هر اندازه که این فَکّین او و فضای کام او لذّت میبرد میخورد اکثر این بیماریهایی که هست برای دستگاه گوارش است یعنی هفتاد هشتاد درصد بیماری برای بدخوری و پرخوری است دیگر این (کُلُوا وَاشْرَبُوا وَلاَ تُسْرِفُوا).
جامعهای مواظب دهنش باشد کمتر مریض میشود دیگر اکثر بیماریها حالا شما تصادفها و اینها حرف دیگر است وگرنه اکثر بیماریها برای دلدرد است برای گوارش است بالأخره بدخوری و پرخوری فرمودند مقداری مانده سیر بشوی از کنار سفره بلندشو، تا اشتها به غذا نداری شروع به غذا نکن مواظب دهنت باش. خب، این مزد کارگری است برای اینکه نسل بماند باید نکاح کند خب نسل بماند تلاش و کوشش دارد دیگر لذّتی در انسان قرار داده که این مزد کارگری است این خیال میکند که این نکاح برای این خلق شده در حالی که او که فرمود: «النکاح سنّتی» فرمود: «مَن تزوَّج فقد احرز نصف دینه» پس انسان دو گونه میتواند نگاه بکند یک نگاهِ حیوانی و بیتاری، این نکاح را به عنوان غریزه میداند یک وقت نگاه، نگاه ملکوتی است که حضرت فرمود درست است که «النکاح سنّتی» اما «مَن تزوّج فقد احرض نصف دینه» این نگاه کجا آن نگاه کجا، این یک نگاه انسانی است آن یک نگاه حیوانی است آن کار را همه ی حیوانات هم دارند. خب، این مُزد عملگی است که انسان برای اینکه این نسل بماند باید این نکاح را بکند و این کار زحمتی دارد. خب، اینها خیال میکنند که اینها هدف است در حالی که نه این هدف است نه آن هدف اینها مزد کارگری است و برای اینکه بچه بماند علاقه ی بچه را به دلهای پدر و مادر سپرده آنها خیال میکنند بچه عزیز است خیر، این مُزد عملگی پدر و مادر است این کارگری که میکنند چیزی باید بهره ببرند دیگر به او میدهند.
خدای سبحان این نظام را با این وضع آفریده نظیر آنچه دربارهی حضرت موسی فرمود : (وَاَلْقَیْتُ عَلَیْکَ مَحَبَّةً مِنِّی) برای همه هست منتها همه نسبت به پدر و مادر نسبت به فرزندان، اما دربارهی حضرت موسی علاقه ی او را در دل دشمنانش قرار داده که نسبت به او علاقه داشته باشند و حفظش بکنند. خب، حالا انسان شده پیر، نه فرزندان به او علاقه دارند که او را حفظش بکنند میسپارند به خانه سالمندان البته در شهری، در فضایی که متاسفانه مهدکودک رایج باشد این پدر هم که پیر شده تحویل خانه ی سالمندان میدهند اما آنجا که مهدکودک نیست درست است مهدکودک یک چیز خوبی است اما هفتهای یک ساعت نه اینکه آدم بچهاش را بگذارد مهدکودک اگر بچه مهدکودکی شد همین که انسان به دوران سالمندی رسید همین کودک او را تحویل خانه ی سالمندان میدهد شهرهایی که عاطفیاند و با قبیله و خاندان زندگی میکنند یکی از علما به من گفت که من در فلان شهر خیلی تلاش کردم مسجد ساختم، حسینیه ساختم، هر چه کردم یک خانه ی سالمندان بسازم خیّرین حاضر نشدند گفتم بارک الله مردم این شهر، خوشا به سعادت مردم این شهر آخر چرا به تو پول بدهند مسجد و حسینیه را دین تشریح کرده آن خانه ی سالمندان را ترغیب نکرده هر کسی باید پدر و مادر خودش را خودش حفظ بکند (إِمَّا یَبْلُغَنَّ عِندَکَ الْکِبَرَ أَحَدُهُمَا أَوْ کِلاَهُمَا فَلَا تَقُل لَهُمَا أُفٍّ) بله آنهایی که عاطفی نیستند زندگیشان طور دیگر است تا پدر و مادر پیر شدند خانه ی سالمندان، اگر ما بخواهیم به خانه ی سالمندان نرویم بچهها را در این هفت سال یعنی هفت سال که بهترین دانشکده و دانشگاه است باید او را عطوف بار بیاوریم وقتی عطوف بار آوردیم این در دوران سالمندی به یاد ماست.
جریان پیش آمد دو سال قبل است که من دیدم در تابستان کسی از یکی از شهرهای دور آمده یک مقدار ظرف آب دستش است که حاج آقا شما این را دهن بگذارید مادرم مریض است خودش را نگاه کردم دیدم در حدود شصت سالش است خب مادرش لابد نود سالش است دیگر این از یک شهر دوری راه افتاده این قدری آب آورده آب زمزم که شما دهن بزنیم مادرم خوب بشود خب این است این دیگر مادرش را خانه ی سالمندان نمیدهد که، اگر ما عادت کردیم به زندگی دینی با (إِمَّا یَبْلُغَنَّ عِندَکَ الْکِبَرَ أَحَدُهُمَا أَوْ کِلاَهُمَا) به سر میبریم این را هرگز به خانه ی سالمندان نمیبرند بله مسجد ساختند، مدرسه ساختند، بیمارستان ساختند، درمانگاه ساختند اینها کارهای خیری است اما خانه ی سالمندان را همه ی ما موظّفیم خانه ی پدر و مادر خانه ی سالمندان است این را حفظش بکنیم این با عاطفه زندگی میکند برای اینکه به (أَرْذَلِ الْعُمُرِ) که رسید هیچ چیزی ندارد.
سرّ (أَرْذَلِ الْعُمُرِ) بودن برای این است که سرمایهی یک انسانِ کهنسال مهمترین سرمایه ی او از او گرفته میشود مهمترین سرمایه ی ما جان ما نیست، فرزندان ما نیستند، مال ما نیستند، مهمترین سرمایه ی ما هوش ماست چون هوش ما، ما را حفظ میکند، هوش ما بچههایمان را حفظ میکند، هوش ما مالمان را حفظ میکند این هوش که گرفته شد انسان میشود یک چوبِ خشک درست است که جان ما عزیز است اما چه کسی این جان را حفظ میکند این کسی اگر مواظبش نباشند تصادف بکند میرود زیر ماشین این خودش را نمیتواند حفظ بکند چه رسد به مال و فرزند فرمود اینها این طور میشوند در آخر عمر (لِکَیْلاَ یَعْلَمَ مِن بَعْدِ عِلْمٍ شَیْئاً) این هم نکره در سیاق نفی است دیگر. خب، این میشود (أَرْذَلِ الْعُمُرِ) وگرنه همین ضعف را آن کودک خردسال هم دارد ولی (أَرْذَلِ الْعُمُرِ) نیست محبوب است و عزیز است و یک عدّه هم از او پرستاری میکنند مبادا ما خیال بکنیم که جان ما از همه مهمتر است بله، جان ما را چه کسی حفظ میکند هوش ما حفظ میکند خب هوش اگر گرفته شد این جان در معرض تصادف است دیگر فرمود شما به این روز میرسید (وَمِنکُم مَّن یُرَدُّ إِلَی أَرْذَلِ الْعُمُرِ لِکَیْلاَ یَعْلَمَ مِن بَعْدِ عِلْمٍ شَیْئاً) پس ما این نطفه را که مرده است به این صورت در آوردیم شما چه تردیدی درباره ی معاد دارید این یک، این نطفههای دیگری که روی زمین میریزد اینها را هم ما باغ و راغ درست میکنیم این دو، هر دو نطفهاند شما وقتی به لغت مراجعه میکنید میبینید «النطفه، الماء الصافی» خب این باران که میآید فرمود ما این دوتا نطفه را به صورت باغ و راغ در میآوریم حیات گیاهی میدهیم، حیات حیوانی میدهیم، حیات نباتی میدهیم، حیات انسانی میدهیم آنکه نطفه را حیوانات هم دارند، این نطفهای که به صورت باران در میآید این را گیاهان دارند باغ و راغ دارند ملاحظه میفرمایید به دنبالش فرمود: (وَتَرَی الْأَرْضَ) در همین آیه است نه آیه ی دیگر (وَتَرَی الْأَرْضَ هَامِدَةً) یعنی هالِکَةً یک زمینِ مُرده است (فَإِذَا أَنزَلْنَا عَلَیْهَا الْمَاءَ):
انزال ماء یعنی نطفه، «النطفه هی الماء الصافی» این نُطَف میریزد وقتی ریخت این اهتزاز دارد میجُنبد همین زمینِ مُرده میجنبد اینکه راکد بود، جامد بود الآن میجنبد (وَرَبَتْ):
رَبْوه یعنی برجستگی این شجرِ ربت یعنی آن قسمت برجستگی بالا آمدن خب، (وَأَنْبَتَتْ مِن کُلِّ زَوْجٍ بَهِیجٍ) حالا یا باغ است یا مزرعه است از هر زوجی که با بهجت و نشاط همراه است برای اینکه اینها نَر و ماده دارند تلقیح میشوند بارور میشوند و مانند آن، پس ما هر روز داریم مسئله ی معاد را یادتان میدهیم این (لِّنُبَیِّنَ لَکُمْ) نقش کلیدی دارد تا کسی اهل تردید و رِیْب نباشد.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
(یَا أَیُّهَا النَّاسُ إِن کُنتُمْ فِی رَیْبٍ مِنَ الْبَعْثِ فَإِنَّا خَلَقْنَاکُم مِن تُرَابٍ ثُمَّ مِن نُّطْفَةٍ ثُمَّ مِنْ عَلَقَةٍ ثُمَّ مِن مُّضْغَةٍ مُّخَلَقَةٍ وَغَیْرِ مُخَلَّقَةٍ لِّنُبَیِّنَ لَکُمْ وَنُقِرُّ فِی الْأَرْحَامِ مَا نَشَاءُ إِلَی أَجَلٍ مُّسَمّی ثُمَّ نُخْرِجُکُمْ طِفْلاً ثُمَّ لِتَبْلُغُوا أَشُدَّکُمْ وَمِنکُم مَّن یُتَوَفَّی وَمِنکُم مَّن یُرَدُّ إِلَی أَرْذَلِ الْعُمُرِ لِکَیْلاَ یَعْلَمَ مِن بَعْدِ عِلْمٍ شَیْئاً وَتَرَی الْأَرْضَ هَامِدَةً فَإِذَا أَنزَلْنَا عَلَیْهَا الْمَاءَ اهْتَزَّتْ وَرَبَتْ وَأَنْبَتَتْ مِن کُلِّ زَوْجٍ بَهِیجٍ (5) ذلِکَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ وَأَنَّهُ یُحْیِی الْمَوْتَی وَأَنَّهُ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ (8) وَأَنَّ السَّاعَةَ آتِیَةٌ لاَّ رَیْبَ فُیهَا وَأَنَّ اللَّهَ یَبْعَثُ مَن فِی الْقُبُورِ (7)
در طلیعهی سورهی مبارکهی «حج» از عظمت قیامت سخن به میان آمد:
مطلب اول اما کسی که در آینده در پیش هست نظیر برزخ, صحنه ی قیامت و مانند آن نظیر حوادث دنیا نیست که نسبتش به همه علیالسوا باشد ممکن است در دنیا حادثهای رخ بدهد که برای همه یکسان باشد اگر روز است و روشن است برای همه روشن است و اگر شب است و تاریک است برای همه تاریک است ولی در صحنهی قیامت این طور نیست یا در صحنهی برزخ این طور نیست ممکن است صحنه ی برزخ دو نفر در کنار هم دفن شده باشند قبر هر دو نزدیک هم باشد یکی روح و ریحان باشد یکی (نَارُ اللَّهِ الْمُوقَدَةُ) یکی «روضة مِن ریاض الجنّة» باشد یکی هم «حُفرةٌ مِن حُفَر النیران» نظیر آنچه در کنار قبر مطهر امام هشتم(سلام الله علیه) قبر نحس هارون قرار دارد وجود مبارک امام هشتم(سلام الله علیه) قبرش «روضة مِن ریاض الجنّة مدَّ البصر» و قبر آن منحوس هم «حُفرةٌ مِن حُفَر النیران». جریان زلزلةالساعه هم اینچنین است برای همه وحشتناک نیست چه اینکه در بخش پایانی سورهی مبارکهی «انعام» قبلاً خوانده شد آیه ی 103 سوره ی «انعام» که (لاَ یَحْزُنُهُمُ الْفَزَعُ الْأَکْبَرُ وَتَتَلَقَّاهُمُ الْمَلاَئِکَةُ) و در نوبتهای قبل هم به همین آیه ی 103 اشاره شد پس بنابراین صحنهی قیامت برای همه یکسان نیست.
مطلب دوم آن است که پس برای چه کسی آسان است؟ برای متّقیان که در طلیعهی این سوره دعوت به تقوا شده است (یَا أَیُّهَا النَّاسُ اتَّقُوا رَبَّکُمْ) اگر کسی اهل تقوا بود زلزله ی ساعه برای او شیء آسان است و اگر اهل تقوا نبود زلزله ی ساعه برای او (وَتَرَی النَّاسَ سُکَارَی) و مانند آن خواهد بود. این تفاوت طبق روایتی که از وجود مبارک پیامبر(علیه و علی آله آلاف التحیّة و الثناء) در آن سخن نورانیاش نقل شده است استفاده میشود. در سورهی مبارکهی «معارج» آیه ی چهار و پنج اینچنین است (تَعْرُجُ الْمَلاَئِکَةُ وَالرُّوحُ إِلَیْهِ فِی یَوْمٍ کَانَ مِقْدَارُهُ أَ لْفَ سَنَةٍ) صحنه ی قیامت را که این آیه ترسیم میکند فرمود این قیامت مقدارش پنجاه هزار سال است. در منزل زیدبنارقم تفسیر این آیه مطرح بود چون هر جا حضرت تشریف میبردند بالأخره محفل تفسیری داشتند یا خود حضرت شروع میکردند به شرح آیهای از آیات قرآن یا کسی از حضرت مطلبی را میپرسید در آنجا سؤال شده است که «ما أطول هذا الیوم» در ذیل این آیه این حدیث نورانی هست که از حضرت سؤال کردند چه روز طولانی است! «ما أطول هذا الیوم» حضرت طبق این نقل در جواب فرمود: «والذی نفسی بیده» قسم به ذات کسی که جانم در دست اوست این روزِ پنجاه هزار سال برای مؤمن «کصلاة مکتوبه» است مثل به اندازه ی یک نماز واجب حالا فرض بفرمایید نماز ظهر, این نماز چهار رکعت با طمأنینه و تعقیباتش خوانده بشود پانزده دقیقه حداکثر طول میکشد فرمود این پنجاه هزار سال برای مؤمن به اندازه ی نماز مکتوبه است حالا معلوم نیست سال دنیا باشد یا سال آخرت, ولی سال دنیا هم باشد پنجاه هزار 365 روز این رقم زیادی است برای مؤمن «کصلاة مکتوبه» است بنابراین (زَلْزَلَةَ السَّاعَةِ شَیْءٌ عَظِیمٌ) برای مؤمن شیء حقیر خواهد بود عظیم نیست برای اینکه این مراحل را گذرانده نظیر عذاب دنیا نیست نظیر حوادث دنیا نیست که عذاب نباشد آزمون باشد برای همه یکسان باشد این یک مطلب.
صحنهی قیامت (زَلْزَلَةَ السَّاعَةِ شَیْءٌ عَظِیمٌ) برای عدّهای (لاَ یَحْزُنُهُمُ الْفَزَعُ الْأَکْبَرُ) که آیه ی 103 سورهی مبارکهی «انبیاء» بود این یک, اگر کسی خواست به اینجا برسد به همین جمله ی اُولای این آیه عمل کند نجات پیدا میکند که (یَا أَیُّهَا النَّاسُ اتَّقُوا رَبَّکُمْ) اگر کسی اهل تقوا بود این زلزله ی ساعت برای او شیء عظیم نیست این را کاملاً تحمل میکند برای اینکه (هذَا یَوْمُکُمُ الَّذِی کُنتُمْ تُوعَدُونَ) این خوشحال میشود روزی که وعده ی الهی میخواهد إنجاز بشود بنابراین این نگران نیست و روایت ذیل آیهی چهار و پنج سوره ی «معارج» هم تأیید میکند که پنجاه هزار سال برای مؤمن «کصلاة مکتوبه» است.
کسانی که در رِیْب و شکّاند قرآن کریم از اینها گاهی به صورت اجمال, گاهی به صورت تفصیل نام میبرد میفرماید اینها مُرتاباند در رِیْباند در آیه ی 24 سورهی مبارکهی «ق» این است که در قیامت گفته میشود (أَلْقِیَا فِی جَهَنَّمَ کُلَّ کَفَّارٍ عَنِیدٍ ٭ مَنَّاعٍ لِّلْخَیْرِ مُعْتَدٍ مُرِیبٍ) مُریب کسی است که هم خودش در ریب است هم دیگران را در شبهه و ریب القا میکند کسی که در ریب است در آن روز گرفتار این فرمان میشود که خدای سبحان به مسئولان دوزخ دستور میدهد (أَلْقِیَا فِی جَهَنَّمَ کُلَّ کَفَّارٍ عَنِیدٍ ٭ مَنَّاعٍ لِّلْخَیْرِ مُعْتَدٍ مُرِیبٍ) چه اینکه نسبت به عدّهای که مُسراف مُرتاباند هم همین دستور هست آیه ی 34 سورهی مبارکهی «غافر» این است که (یُضِلُّ اللَّهُ مَنْ هُوَ مُسْرِفٌ مُرْتَابٌ) ارتیاب, مُریب اینها همه از مادّه ی رِیْب است کسی که گرفتار شک است گرفتار این صحنه خواهد بود. خب, قرآن میفرماید اگر شک دارید شکّتان با این برهان زائل میشود. شک یا بر اثر امکان است امکانش را خدا ثابت کرده با این برهانی که دوباره بازگو میشود یا در وقوع است برای وقوع برهانی هست که قرآن کریم از این برهان در سوره ی مبارکه ی «القیامه» و همچنین در سوره ی مبارکه ی «مؤمنون» آنجا میفرماید اگر معاد نباشد عالم لغو است چون هر کس بیاید هر کاری بکند هر مذهبی هم داشته باشد هر حرفی را هم بزند هر ادّعایی هم داشته باشد اگر حساب و کتابی در کار نباشد به داد مظلوم نرسند و مدّعیان نِحلههای باطل کسی تنبیهش نکند میشود عالَم هرج و مرج دیگر.
سورهی مبارکهی «القیامه» ضرورت معاد را ذکر میکند آن سوره اصولاً به نام قیامت شروع شده است که (لاَ أُقْسِمُ بِیَوْمِ الْقِیَامَةِ ٭ وَلاَ أُقْسِمُ بِالنَّفْسِ اللَّوَّامَةِ) بعد از اینکه برهان اقامه کرد برای امکان میفرماید: (بَلْ یُرِیدُ الْإِنسَانُ لِیَفْجُرَ أَمَامَهُ) که به مناسبتی قبلاً این آیات اول سوره ی مبارکه ی «القیامه» گذشت یعنی عدّهای شبههای ندارند شبهه ی علمی اما شهوت عملی دارند میخواهند جلویشان باز باشد اینکه مشکلی ایجاد بکند نیست (أَیَحْسَبُ الْإِنسَانُ أَ لَّن نَجْمَعَ عِظَامَهُ ٭ بَلَی قَادِرِینَ عَلَی أَن نُّسَوِّیَ بَنَانَهُ) ما اصلش که چیزی نبود (هَلْ أَتَی عَلَی الْإِنسَانِ حِینٌ مِنَ الدَّهْرِ) که (لَمْ یَکُن شَیْئاً مَذْکُوراً) انسان را آفریدیم حالا که همه چیزش موجود است روح که موجود است از بین نمیرود بدن هم متفرّق شده ما جمع میکنیم فرمود اینها مشکل علمی و شبهه ی علمی ندارند (بَلْ یُرِیدُ الْإِنسَانُ لِیَفْجُرَ أَمَامَهُ) میخواهد فُجور کند جلویش هم باز باشد چیزی جلوی او را نگیرد یعنی او شهوتِ عملی دارد نه شبهه ی علمی که به مناسبتی قبلاً این آیات مطرح شد. در بخش پایانی سورهی مبارکهی «القیامه» آیه ی 36 به این صورت آمده است (أَیَحْسَبُ الْإِنسَانُ أَن یُتْرَکَ سُدی) انسان خیال میکند همین طور یَله و رهاست, یاوه و بیهوده است هر کسی هر کاری بکند در عالَم آزاد است اینکه نمیشود, میشود هرج و مرج معلوم میشود نظمی در عالَم نیست این سخن, سخن باطل است این استفهام, استفهام انکاری است چون عالَم, عالم باطلی نیست انسان یَله و رها و یاوه و بیهوده نیست هدفی دارد الاّ ولابد به هدف باید برسد. در بخش پایانی سورهی مبارکهی «مؤمنون» هم به ضرورت معاد از راه هدف داشتن عالَم خلقت اشاره شده است در آنجا فرمود آیه ی 115 سورهی «مؤمنون» (أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّمَا خَلَقْنَاکُمْ عَبَثاً وَأَنَّکُمْ إِلَیْنَا لاَ تُرْجَعُونَ) بالأخره هر که در عالَم هر کاری کرد از بین میرود یا هر کسی کار خودش را میبیند (فَمَن یَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَیْراً یَرَهُ) پس دو مقام محور بحث است:
اول امکان معاد دوم ضرورت معاد, امکان معاد را از باب قدرت مطلقه ی خدای سبحان با حدّ وسط این برهان ثابت کردند, ضرورت معاد را از راه هدفمند بودن نظام خلقت انسان رها نیست که هر چه کرد (فَهُمْ فِی أَمْرٍ مَرِیجٍ) باشد بشود هرج و مرج بلکه هر کسی هر کاری کرد محصول کار خودش را میبیند. خب, پس امکان معاد قطعی, ضرورت معاد هم قطعی, اینها برهان است بعد میفرماید این براهین گذشته نیست ما هر روز داریم جریان معاد را به شما نشان میدهیم این تعبیر (لِّنُبَیِّنَ) برای همین است این جریان (لِّنُبَیِّنَ) نظیر (تَبَارَکَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِینَ) نیست برای اینکه در اینجا هم جریان حیوان ذکر شده است و هم جریان انسان ذکر شده است و هم جریان نبات ذکر شده است در اینجا آن بخش روحانی بودن ذکر نشده یک سلسله مشترکاتی بین انسان و دام هست یک سلسله مشترکاتی بین انسان و نبات هست که اینها را در این دو آیه سورهی «حج» ذکر کردند یک سلسله جزء مختصات انسان است که در سورهی مبارکهی «مؤمنون» است اینکه تراب کم کم میشود نطفه, میشود علقه, میشود مضغه, میشود جنین تا این مرحله مشترک بین انسان و حیوان است این (ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقاً آخَرَ) که در سورهی مبارکهی «مؤمنون» است مخصوص انسان است و در آنجا چون خَلقِ آخر است (تَبَارَکَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِینَ) مطرح است چون انسان میشود «أحسن المخلوقین» پس کشف میکنیم که خالقِ این احسن المخلوقین, أحسنالخالقین هم هست (فَتَبَارَکَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِینَ) چون انسان میشود احسن المخلوقین اگر (لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ فِی أَحْسَنِ تَقْوِیمٍ) مخلوق, أحسن المخلوقین است معلوم میشود خالق, أحسن الخالقین است اما در اینجا مشترکات بین انسان و دام مشترکات بین انسان و گیاه مطرح است لذا مسئله ی اصلِ تبیین قیامت طرح شده نه مسئله ی (فَتَبَارَکَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِینَ) در این آیه محلّ بحث فرمود اگر شما درباره ی معاد شک دارید ما هر روز داریم مُرده را زنده میکنیم خب شما بیایید در کارگاهها ببینید که هر روز خدا دارد مُرده را زنده میکند دیگر (إِن کُنتُمْ فِی رَیْبٍ مِنَ الْبَعْثِ فَإِنَّا خَلَقْنَاکُم) هر روز, این (نَخْلُقکُّم) را در سوره ی مبارکه ی «واقعه» به صورت شفاف بازگو فرمود در آنجا فرمود آن هم در همان سوره ی مبارکه ی «بقره» سخن از أحسنالخالقین بودنِ خدا نیست چون از أحسنالمخلوقین سخن به میان نیامده, از مشترکات بین انسان و حیوان یک, از مشترکات بین انسان و گیاه دو, در سورهی مبارکهی «واقعه» سخن به میان آمده لذا آنجا سخن از أحسنالخالقین و أحسنالمخلوقین نیست.
سورهی مبارکهی «واقعه» آیهی 58 به بعد فرمود: (أَفَرَأَیْتُم ما تُمْنُونَ ٭ ءَأَنتُمْ تَخْلُقُونَهُ أَمْ نَحْنُ الْخَالِقُونَ) فرمود امر بر شما اشتباه نشود شما در مسائل حیوانی که انسان از آن جهت که حیوان است مطرح است و در مسائل کشاورزی شما یک بررسی کنید یک کشاورز کارش چیست و یک پدر کارش چیست؟ کار کشاورز این است که این بذر را در درونِ خاک مینهد همین دیگر از او غافل است که چگونه این بذرِ مرده زنده میشود و چگونه دستور مییابد که یک بخشاش به دلِ خاک برود بشود ریشه, یک بخشاش سر از خاک در بیاورد بشود جوانه و خوشه اینها را که نمیفهمد که فرمود کارِ کشاورز حَرث است او حارث است نه زارع:
حارث یعنی کسی که بذرافشانی میکند همین, در جریان خلقت پدر و مادر هم همین طور فرمود, فرمود پدر خالق نیست پدر مُمْنِی است (أَفَرَأَیْتُم ما تُمْنُونَ) اِمناء نقل همین چیزی است که (یَخْرُجُ مِن بَیْنِ الصُّلْبِ وَالتَّرَائِبِ) این نقل این است «مِن موضعٍ إلی موضعٍ آخر» همین, یک حرکت مکانی است مثل اینکه حارث و آن زمیندار یک حرکتِ مکانی میدهد این بذر را از انبار به زیر خاک مینهد همین (أَفَرَأَیْتُم ما تُمْنُونَ) اِمناء همین است (ءَأَنتُمْ تَخْلُقُونَهُ أَمْ نَحْنُ الْخَالِقُونَ), (نَحْنُ خَلَقْنَاکُمْ فَلَوْلاَ تُصَدِّقُونَ) خالق ماییم چرا؟ برای اینکه (أَفَرَأَیْتُم ما تُمْنُونَ) پدر و مادر اِمناء میکنند, نقل میدهند اینها همان طور که گریه میکنند آبِ چشمشان میآید, عطسه میکنند آبِ بینیشان میآید, سُرفه میکنند آب بینیشان میآید اِمنا هم میکنند نقل میکنند مِن موضعٍ إلی موضعٍ همین, این طور نیست که اینها خالق باشند که (أَفَرَأَیْتُم ما تُمْنُونَ ٭ ءَأَنتُمْ تَخْلُقُونَهُ أَمْ نَحْنُ الْخَالِقُونَ) خلقت برای ماست (نَحْنُ قَدَّرْنَا بَیْنَکُمُ الْمَوْتَ وَمَا نَحْنُ بِمَسْبُوقِینَ ٭ عَلَی أَن نُبَدِّلَ أَمْثَالَکُمْ وَنُنشِأَکُمْ فِی مَا لاَ تَعْلَمُونَ ٭ وَلَقَدْ عَلِمْتُمُ النَّشْأَةَ الْأُولَی فَلَوْلاَ تَذَکَّرُونَ) شما صحنه ی اول را دیدید الآن درباره ی معاد چه تردیدی دارید شما دیدید ما مُرده را زنده کردیم شما درباره ی زنده کردن یک مُرده شک میکنید خب قبلی را که دیدید که الآن هم همین طور است هر روز دارید میبینید بعد هم فرمود این در انسان همین طور است در حیوانات هم همین طور است (أَفَرَأَیْتُم مَّا تَحْرُثُونَ) در کارهای کشاورزیتان هم همین طور است یعنی عندالتحلیل هیچ فرقی نیست بین اِمنا و حَرث فقط نقل یک ماده است از جایی به جایی دیگر (أَفَرَأَیْتُم مَّا تَحْرُثُونَ) کارِ یک باغدار, کار یک زمیندار کارش حرث است و نه زرع, حرث عبارت از نقل این گندم به دل خاک همین, اما مُرده را زنده کردن, این گندمِ جامدِ مُرده را حیات دادن این دیگر کارِ او نیست (ءَأَنتُمْ تَزرَعُونَهُ أَمْ نَحْنُ الزَّارِعُونَ) زارع ماییم, ما حیاتبخشیم این است که مستحب است در هنگام کشاورزی کسی بخواهد برنجی, جویی, گندمی, عدسی, لوبیایی, چیزی بکارد مستحب است که مقداری این بذر را بگیرد رو به قبله بایستد این دعای (ءَأَنتُمْ تَزرَعُونَهُ أَمْ نَحْنُ الزَّارِعُونَ) را بخواند و به زمین بپاشد.
جلد دوم مفاتیح ما میخواهیم برای اینکه اینها هم جزء دستورات اسلامی است بالأخره اینها را هم ائمه فرمودند درست است نافله خواندن آن بخشهای عبادی روزه ی مستحبی, نماز مستحبی, زیارت مستحبی ثواب دارد اینها که نَهجِ حیات ماست زندگی ما را بیان میکند اینها را هم ائمه فرمودند دیگر, دستورش هم اینها دادند دعایش هم اینها کردند این است که جای جلد دوم مفاتیح خالی است که آداب زندگی را به ما آموختند پارکسازی, راهسازی, راه را تمیز کردن, زباله را نینداختن وجود مبارک امام سجاد(سلام الله علیه) سواره میگذشتند از اسب پیاده شدند آن شیشه شکستهها و خارشکستهها را از سرِ راه برداشتند بعد فرمودند: «مَن أماطَ عن طریق المسلمین أظن» مثلاً «وَجَبَت له الجنّة»:
اِماطهی با تاء مؤلف یعنی دور داشتن یعنی اگر کسی این زباله را, این تیغ را, این خاشاک را, این پوسته خربزه را از سرِ راه مردم بردارد کسی لیز نخورد اهل بهشت است خب اینها را هم همین ائمه گفتند دیگر.
غرض این است که ما برای زندگیمان گذشته از جلد اول مفاتیح جلد دوم مفاتیح هم لازم داریم که ساختن فضای سبز چطور است, باغ درست کردن چطوری است, راغ درست کردن چطوری است «مَن ردّ عن قومٍ عادیة ماء أو نار وجبتْ له الجنّة» اگر کسی عادی با عین یعنی تعدّی, آبِ متعدّی, آتش متعدّی, حالا آب دارد میآید خانه ی کسی را میبرد, آتش دارد میآید خانه ی کسی را میبرد اگر کسی قیام بکند و نگذارد خانه ی کسی در معرض طعمه قرار بگیرد طریق قرار بگیرد آب قرار بگیرد «وجبت له الجنّة» خب, اگر «مَن ردّ عن قومٍ عادیة ماء أو نار وجبتْ له الجنّة» این تنها برای آتشنشانی است یعنی باید منتظر باشیم ببینیم کجا آتش میگیرد بعد بیاییم جلوی آتش را خاموش بکنیم بعد بهشت ثواب ببریم ما منتظریم ببینیم که پاکستان و امثال پاکستان چه موقع سیل میآید چهارتا چادر بدهیم ثواب ببریم یا اگر سد درست کردیم نگذاشتیم سیل بیاید ثواب بیشتری میبریم, اگر کاری کردیم جلوی آتشسوزی را گرفتیم ثواب بیشتری میبریم این را خب همان ائمه فرمودند دیگر فرقی بین کلمات نورانی اینها نیست که, خب حالا ما صبر بکنیم ببینیم چه موقع سیل میآید آن وقت چهار مَن گندم بدهیم فرمود جلوی آب را بگیر نه اینکه اگر آبگرفته را کمک کردی ثواب میبری. خب, بنابراین جلد دوم مفاتیحالجنان جایش در نظام اسلامی خالی است یعنی باید زحمت کشید تلاش و کوشش کرد.
روایاتی که ائمه(علیهم السلام) فرمودند برای سدسازی, برای راهسازی, برای تأمین نیاز مردم, برای باغسازی, خیابانکشی, بیابانکشی اینها چقدر ثواب دارند بعضیها با دعا همراه است نظیر همین کار کشاورزی, بعضیها هم اصلِ ثواب را ذکر کردند نظیر «مَن ردّ عن قومٍ عادیة ماء أو نار وجبتْ له الجنّة» و مانند آن, به هر تقدیر فرمود کشاورز هم همین طور است خب حالا کشاورز که کاری نمیکند, حیات نمیدهد که مثل اینکه پدر حیات نمیدهد که, کشاورز این کار را کرده بعد مُرده, پدر این کار را کرده بعد مُرده آنکه این نطفه را زنده میکند و به این صورت در میآورد خالق است نه مُمْنِی, زارع است نه حارث این بخشهای مشترک بین انسان که در حقیقت بخش مشترک بین انسان و حیوان است حیاتِ حیوانی اعم از ناطق و غیر ناطق با حیات گیاهی اینها را در سورهی مبارکهی «واقعه» ذکر کرد در همین آیه ی سورهی مبارکهی «حج» هم ذکر کرد اما آنجا که بخش انسانی مطرح است آن را در سورهی مبارکهی «مؤمنون» مطرح کرد آنجا دیگر (فَتَبَارَکَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِینَ) فرمود ما او را چیز دیگر کردیم آن چیز دیگر چیست میشود (وَیَسْأَلُونَکَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّی وَمَا أُوتِیتُم مِّنَ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِیلاً) دیگر او را بیان نکرده چیست فقط فرمود ما این نطفه را علقه کردیم, علقه را مضغه کردیم, مضغه را به صورت عِظام در آوردیم, عظام را گوشت پوشاندیم (فَکَسَوْنَا الْعِظَامَ لَحْماً ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقاً آخَرَ) چیزی شد که دیگر آن مرزِ جدایی انسان از حیوان است تا اینجا یعنی عِظام شدن و (فَکَسَوْنَا الْعِظَامَ لَحْماً) اینجا مشترک بین انسان و دام است دیگر از این به بعد که (ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقاً آخَرَ) میشود (فَتَبَارَکَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِینَ) چه چیزی دادیم به او؟ یک شیء دیگری, آن شیء دیگر چیست؟ همین (نَفَخْتُ فِیهِ مِن رُوحِی) است که اگر (یَسْأَلُونَکَ عَنِ الرُّوحِ) مطرح شد (قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّی وَمَا أُوتِیتُم مِّنَ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِیلاً) خب.
پرسش: انسان را از تراب خلق کردیم؟
پاسخ: چون در جریان حضرت آدم(سلام الله علیه) اوّلش تراب هست بعد وقتی که آب دیده میشود تین بعد وقتی مدّتی مانده میشود حمأ مسنون بعد وقتی خشک شده مثل آجرها میشود صلصال این مراحل یکی پس از دیگری طی میشود چون چندین مرحله طی شده این طور نیست که جریان حضرت آدم نظیر این سرامیک دستی یا مجسّمهسازی این طور شده بعد بعد روح در آن دمیده شده باشد آن تکامل و این ترقّی و آن تفره در کار نیست آن تکامل شده منتها سریعاً انجام شده همه ی این مراحل را گذرانده آنکه وجود مبارک حضرت عیسی هم کرد همین طور بود که (کَهَیْئَةِ الطَّیْرِ بِإِذْنِی فَتَنفُخُ فِیهَا فَتَکُونَ طَیْراً بِإِذْنِی) این نظیر سرامیک کاردستی و مجسّمهسازی نیست این واقعاً به این حیوان در دستگاه درونش دستگاه گوارش داد, قلب داد, روده داد, ریه داد همه چیز داد (فَتَنفُخُ فِیهَا فَتَکُونَ طَیْراً بِإِذْنِی) نه نظیر این مجسّمهها که فقط ظاهرش یک دست و پا و چشم و گوشی دارد. خب, این کارها را ذات اقدس الهی کرده منتها این مراحل را به سرعت گذرانده غرض آن است که در:
جریان قیامت این طور نیست که همه یکسان باشند حادثه ممکن است سنگین باشد ولی نسبت به بعضیها آسان, نسبت به بعضی نظیر همان جریان خون شدن آبِ نیل که وقتی پیروان کلیم حق میخوردند آب بود آلفرعون که میخوردند خون بود دَم, خون شدن آب نیل یکی از همین معجزات نُهگانه وجود مبارک موسای کلیم بود یا در صحنه ی قیامت دارد (فَضُرِبَ بَیْنَهُم بِسُورٍ لَهُ بَابٌ بَاطِنُهُ فِیهِ الرَّحْمَةُ وَظَاهِرُهُ مِن قِبَلِهِ الْعَذَابُ) دفعتاً دیواری کشیده میشود یک طرفش گداخته است یک طرفش نور است اینچنین نیست که صحنه ی قیامت نظیر صحنه ی دنیا یکسان باشد که اگر یک حادثه شد برای همه علیالسوا باشد پس بنابراین آن شیء عظیم برای یک عدّه دردناک است برای یک عدّه فرحناک این یک, در جریان کیفیت معاد هم مشترکات بین حیوان اعم از انسان و غیر انسان, مشترکات بین حیوان و گیاهان ذکر شده است که مُرده زنده میشود الآن آنها در حدّی نبودند که حالا حیات انسانی را ذات اقدس الهی برای آنها مطرح کند لذا فرمود شما هر روز میبینید ما داریم مُردهها را زنده میکنیم چطور این مردهها را میبینید (لَقَدْ عَلِمْتُمُ النَّشْأَةَ الْأُولَی فَلَوْلاَ تَذَکَّرُونَ) خب این همه گندمهای مُرده را ما زنده کردیم دیگر, این همه جُویِ مُرده, برنج مُرده, این همه حبّهها و هستههای مُرده (فَالِقُ الْحَبِّ وَالنَّوَی) این حبّه ی گندم آن هسته ی خرما هر دو را ما میشکافیم حیات میدهیم دو دست به اینها میدهیم یک طرف پایین یک طرف بالا, یکی به نام ریشه یکی به نام خوشه ما این کار را میکنیم دیگر (فَالِقُ الْحَبِّ وَالنَّوَی) حَبّ یعنی همین حبّه ی گندم, نَوا یعنی هسته. خب هر دو را او میشکافد دیگر این مردهها را او دارد زنده میکند دیگر. خب, در اینجا فرمود ما این کار را میکنیم (لِّنُبَیِّنَ لَکُمْ) این یک کلاس درسی است بنابراین نگاه در جهان یک نگاه کلامی است که هر کسی میبیند میشود آیات الهی این نگاهِ فلسفی و کلامی برای اثبات مبدأ است و اثبات معاد اینها معنای اسلامی شدن علوم نیست اینها معنای اسلامی شدن فلسفه و کلام است.
اسلامی شدن علوم, کشاورزی وقتی اسلامی است که انسان لحظه به لحظه بداند باور کند که خدا دارد این کار را میکند به ما هم چراغی داد که ما تشخیص بدهیم همین, لازم نیست که در آیهای یا در روایتی خدا نازل بکند که من چگونه این حبّه را یا آن هسته را میشکافم اسلامی شدن علم به این است که لحظه به لحظه ما سفر «مِن الخلق إلی الخلق بالحق» داشته باشیم اگر چراغِ توحید دست ما باشد ما آثار خدا را در همه میبینید در همه چیز میبینیم دیگر هیچ تردیدی نداریم الآن تفسیر اگر علمِ اسلامی است برای اینکه مفسّر لحظه به لحظه دارد قولِ خدا را شرح میدهد خدا چنین گفت, خدا چنین گفت, در دانشگاه لحظه به لحظه فعلِ خدا را شرح میدهند خدا چنین کرد, خدا چنین کرد خب اگر تفسیر جزء علوم اسلامی است زمینشناسی هم, فیزیک هم, شیمی هم جزء علوم اسلامی است دیگر فرض ندارد علم اسلامی نباشد که.
اسلام همین است (إِنَّ الدِّینَ عِندَ اللّهِ الْإِسْلاَمُ) دیگر اسلام به معنی شریعت و منهاج که نیست (إِنَّ الدِّینَ عِندَ اللّهِ الْإِسْلاَمُ) حضرت ابراهیم(سلام الله علیه) اسلام آورد (هُوَ سَمَّاکُمُ الْمُسْلِمِینَ مِن قَبْلُ) اسلام از زمان حضرت ابراهیم بود مسیحیّت اسلام است, یهودیّت اسلام است همهی اینها اسلام است (إِنَّ الدِّینَ عِندَ اللّهِ الْإِسْلاَمُ) نعم, آن (لِکُلٍّ جَعَلْنَا مِنْکُمْ شِرْعَةً وَمِنْهَاجاً) آن شریعت است که فرق میکند که ما چند رکعت نماز بخوانیم آنها چند رکعت نماز میخواندند اینها فروع دین است که نسخپذیر است اما اینها که اسلام است (إِنَّ الدِّینَ عِندَ اللّهِ الْإِسْلاَمُ) و مفرد هم هست تثنیهبردار نیست فضلاً از جمع برای آن است که آنجا همه (مُصَدِّقاً لِّمَا بَیْنَ یَدَیْهِ) هر پیامبری که آمد حرف پیامبر قبلی را تصدیق کرد آنجا حوزه ی تصدیق است اما حوزه ی نسخ, حوزه ی (لِکُلٍّ جَعَلْنَا مِنْکُمْ شِرْعَةً وَمِنْهَاجاً) است که آنها به کدام طرف نماز بخوانند ما کدام طرف, آنها چند روز روزه بگیرند ما چند روز روزه, اینها فروعات دین است که سخن از نسخ است و سخن از تخصیص ازمانی است و امثال ذلک. خب, بنابراین در این قسمت فرمود ما هر روز داریم صحنه ی معاد را برای شما بیان میکنیم پس شما اگر این چراغ دستتان باشد یعنی «مِن الخَلق إلی الخلق بالحق» سفر کنید همه ی مشکلاتتان حل است الآن غالب مردم گاهی متأسفانه خود ما هم همین طوریم «مِن الخلق إلی الخلق بالخلق» داریم سفر میکنیم میگوییم ما خودمان زحمت کشیدیم عالِم شدیم نمیدانم دودِ چراغ خوردیم اگر کسی بگوید من خودم زحمت کشیدم پیدا کردم بارها به عرضتان رسید که این همان:
اسلامی حرف زدن و قارونی فکر کردن است قارون هم همین حرف را میگفت, میگفت (إِنَّمَا أُوتِیتُهُ عَلَی عِلْمٍ عِندِی) من خودم علم اقتصاد داشتم زحمت کشیدم پیدا کردم ولی اگر بالحق سفر کنیم کارِ خدا را به خود اسناد نمیدهیم ما فقط چراغیم این چراغ را هم او داد چراغ بیش از این حق ندارد بگوید کجا راه است کجا چاه, چراغ قانونشناس است نه قانونگزار, قانونگزار دین است و خداست به ما چراغ دادند بفهمیم کجا بد است کجا خوب است, چه چیزی حق است چه چیزی باطل است ما که نه موضوع را خلق کردیم نه محمول را خلق کردیم نه پیوند موضوع و محمول را خلق کردیم ما چهکارهایم ما قانونگزاریم یعنی بشر قانون وضع کرد؟ این جهانی است که خلق شده با نظم الهی, موضوعات را خدا خلق کرد, محمولات را خدا خلق کرد, پیوند موضوع و محمول را خدا خلق کرد ما اگر عاقل باشیم این چراغ را خاموش نکنیم فقط میفهمیم موضوع چیست, محمول چیست, رابطه چیست, چه چیزی بد است چه چیزی خوب است همین, آن وقت بگوییم ما قانون وضع کردیم.
شهید بهشتی در مناظرهای که در آن اوایل انقلاب در حقیقت مناظره ی دلخوری نبود جنگِ تن به تن بود عدّهای از سران کمونیست هم در آن دفتر شورای عالی قضایی همهشان صف بسته بودند در دفاع از لایحه ی قصاص در سال شصت نمیدانم آن صحنه را دیدید یا نه, این سران کمونیست آمده بودند آنجا نشسته بودند و از ما میخواستند توضیح بدهید که شما این را اگر نظامتان نظام اسلامی است به عقیده ی شما قانون را خدا وضع کرده شما چه کارهاید؟ که به ایشان گفته شد ما اگر داریم این لوایح را تنظیم میکنیم برای تطبیق است که آیا این مصوّبات با آنچه را که خدای سبحان به ما فرمود و شریعت به ما آموخت مطابق است یا نه, ما برای تطبیقیم نه تَقنین, تَقنین برای خداست و لاغیر برای خیلیها روشن نبود که کار نظام اسلامی تطبیق است که آیا آنچه را که میگذرد با گفته ی خدای سبحان مطابق است یا نه, کار ما همین است که ما این چراغ را خاموش نکنیم اگر چراغ را خاموش نکردیم میفهمیم که چه چیزی حق است چه چیزی باطل, البته بخش تصمیمگیری و عزم و اراده و عمل شأن دیگری است که کارِ عقل عملی است تنها کار چراغ نیست اینکه میگوید «چندین چراغ دارد و بیراهه میرود» سرّش همین است:
چراغ داشتن نیمی از سعادت است اما به راه رفتن یا بیراهه رفتن نیم دیگر است که جداگانه ما باید در آن عقل عملی که «ما عُبد به الرحمن واکتسب به الجنان» باید بحث کرد غرض این است که بشر اگر تلاش و کوشش بکند این سراج را فتیلهاش را پایین نکشد خاموش نکند همین این موضوعات را خدا آفرید, این محمولات را خدا آفرید, ربط موضوع و محمول را خدا آفرید این کار این اثر را دارد, فلان کار آن اثر را دارد, فلان شیء آن اثر را دارد, فلان شخص آن اثر را دارد انسان میفهمد, اگر چراغ بخواهد حرف بزند میگوید «إنّما أدری بهذا غیر هذا لستُ أدری» من فقط میفهمد چه چیزی بد است چه چیزی خوب است من وضع نکردم من موضوع را, من محمول را, من ربط موضوع و محمول را وضع نکردم. خب, این عصاره ی تفاوتی که بین سورهی مبارکهی «حج» است و سوره ی مبارکه ی «مؤمنون» اما بعد از اینکه در همین آیه ی محلّ بحث برای اثبات ضرورت گذشته از آن مسئله ی سوره ی «القیامه» آیه ی 115 سورهی مبارکهی «مؤمنون» همین بود که (أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّمَا خَلَقْنَاکُمْ عَبَثاً وَأَنَّکُمْ إِلَیْنَا لاَ تُرْجَعُونَ) این دو مقامِ بحث روشن شد و این مشترکات بین انسان و گیاه هم روشن شد گرچه در سورهی مبارکهی ی «واقعه» این آیات را از هم جدا کرده ولی در آیهی پنج سورهی مبارکهی «حج» که محور بحث است این دو مطلب را در یک آیه ذکر کرده فرمود: (وَتَرَی الْأَرْضَ هَامِدَةً فَإِذَا أَنزَلْنَا عَلَیْهَا الْمَاءَ اهْتَزَّتْ وَرَبَتْ وَأَنْبَتَتْ مِن کُلِّ زَوْجٍ بَهِیجٍ) آنگاه برای همین است که فرمود: (ذلِکَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ) که این ضمیر فصل یعنی (هُوَ) و معرَّف به الف و لام بودنِ خبر مفید حصر است حق اوست و لاغیر (الْحَقُّ وَأَنَّهُ یُحْیِی الْمَوْتَی) این برای مبدأ آن هم برای معاد (وَأَنَّهُ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ ٭ وَأَنَّ السَّاعَةَ آتِیَةٌ لاَّ رَیْبَ فُیهَا) این امر ضروری است این (لاَّ رَیْبَ فُیهَا) اگر به اصطلاح فنّی بخواهیم این قضیه را جهت بدهیم بشود موجّهه میگوییم «الساعة آتیةٌ بالضروره» منتها حالا اصطلاحی است که قرآن کریم از بالضروره به (لاَّ رَیْبَ فُیهَا) یاد میکند در کتابهای منطقی و غیر منطق از همین (لاَّ رَیْبَ فُیهَا) اصطلاحاً میگویند بالضروره میگویند «الإنسان ناطقٌ بالضروره» در قرآن کلمه ی «بالضروره» به صورت (لا جرم) و اینها در بعضی از موارد ذکر شد (لاَ جَرَمَ) و مانند آن, اما تعبیر رایج قرآن کریم این است که (السَّاعَةَ آتِیَةٌ لاَّ رَیْبَ فُیهَا وَأَنَّ اللَّهَ یَبْعَثُ مَن فِی الْقُبُورِ) هم صحنه ی قیامت حق است هم مُردهها را خدا زنده میکند. عمده که در سورهی مبارکهی «آلعمران» هم گذشت این است که:
حق دوتا اصطلاح در قرآن دارد که اهل معرفت هم برابر همین دوتا اصطلاح مَشْی میکنند یکی حق مربوط به ذات اقدس الهی است که مقابل ندارد مقابل او عدم است اگر هم گفته شد مقابل او باطل است باطل به معنای عدمِ مَلکه نیست که حق و باطل عدم و ملکه باشند اینچنین نیست آن باطل یعنی عدمِ محض, چیزی مقابل حق نیست و چون چیزی مقابل الله نیست میشود عدمِ محض (ذلِکَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ) قِسم دوم فعل خداست که حق به معنی فعل خداست که این فعل از خدای سبحان است که در سورهی مبارکهی «آلعمران» بحثش گذشت آیهی شصت سورهی مبارکهی «آلعمران» این بود (الْحَقُّ مِن رَبِّکَ) پس حقّی است که عین خداست آنجا احدی به او دسترسی ندارد و منطقه ی ممنوعه است که احدی به آنجا راه ندارد, حقّی است که از خداست (الْحَقُّ مِن رَبِّکَ) خب این حقّی که از خداست میشود فعلِ خدا و خدای سبحان جهان را با این حق آفرید این مصالح ساختمانی عرش تا فرش است خدای سبحان عرش و کُرسی را, ارض و سماء را با این حق آفرید مثل یک کلافه ی نخ کاموا که این کلافه را خدای سبحان که فعلِ اوست این راه به صورتهای گوناگون در آورد یک بخشاش را آسمان, یک بخشاش را زمین, یک بخشاش را انسان, یک بخشاش را حیوان این (الْحَقُّ مِن رَبِّکَ). خب, پس در قرآن دوتا حق است یک حق عین ذات اقدس الهی است که مقابل ندارد یک حق است که فعلِ خدای سبحان است این فعل هر لحظه به صورتی در میآید هر لحظه به صورتهای گوناگون جلوه میکند و مانند آن, «هر لحظه به شکلی بُت عیّار بر آمد» این است نه آن ـ معاذ الله ـ خب, و اگر گفته میشود حق عین خلق است مِن وجهٍ و غیر خلق است من وجهٍ راجع به این حق است.
سورهی مبارکهی «زمر» آیهی پنج فرمود: (خَلَقَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ بِالْحَقِّ) خدا آسمان و زمین را با مصالح حق ساخت این همان است که در کتابهای اهل معرفت میگویند حقّ مخلوقٌبه, حقّ مخلوقٌبه که با باء استعمال میشود این حقّ مخلوقٌبه به منزله ی یک کاموای نخی است که با این کاموا گاهی بلوز ساخته میشود, گاهی ژاکت ساخته میشود, گاهی پیراهن ساخته میشود, گاهی قبا ساخته میشود این نخ حق است از خداست, این رنگ و صبغهای ندارد این مطلق است ارض و سماء مقیّدند اینکه میگویند مطلق عین مقیّد است مِن وجهٍ, غیر اوست من وجهٍ راجع به این حق است اینکه میگویند حق عین خلق است مِن وجهٍ و غیر خلق است مِن وجهٍ این حق را میگویند نه ـ معاذ الله ـ آن حق را, آن حق احدی به او دسترسی ندارد.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
(کُتِبَ عَلَیْهِ أَنَّهُ مَن تَوَلاَّهُ فَأَنَّهُ یُضِلُّهُ وَیَهْدِیهِ إِلَی عَذَابِ السَّعِیرِ (4) یَا أَیُّهَا النَّاسُ إِن کُنتُمْ فِی رَیْبٍ مِنَ الْبَعْثِ فَإِنَّا خَلَقْنَاکُم مِن تُرَابٍ ثُمَّ مِن نُّطْفَةٍ ثُمَّ مِنْ عَلَقَةٍ ثُمَّ مِن مُّضْغَةٍ مُّخَلَقَةٍ وَغَیْرِ مُخَلَّقَةٍ لِّنُبَیِّنَ لَکُمْ وَنُقِرُّ فِی الْأَرْحَامِ مَا نَشَاءُ إِلَی أَجَلٍ مُّسَمّی ثُمَّ نُخْرِجُکُمْ طِفْلاً ثُمَّ لِتَبْلُغُوا أَشُدَّکُمْ وَمِنکُم مَّن یُتَوَفَّی وَمِنکُم مَّن یُرَدُّ إِلَی أَرْذَلِ الْعُمُرِ لِکَیْلاَ یَعْلَمَ مِن بَعْدِ عِلْمٍ شَیْئاً وَتَرَی الْأَرْضَ هَامِدَةً فَإِذَا أَنزَلْنَا عَلَیْهَا الْمَاءَ اهْتَزَّتْ وَرَبَتْ وَأَنْبَتَتْ مِن کُلِّ زَوْجٍ بَهِیجٍ (5) ذلِکَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ وَأَنَّهُ یُحْیِی الْمَوْتَی وَأَنَّهُ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ (6) وَأَنَّ السَّاعَةَ آتِیَةٌ لاَّ رَیْبَ فُیهَا وَأَنَّ اللَّهَ یَبْعَثُ مَن فِی الْقُبُورِ (7)
بعد از بیان اصل قیامت و اینکه مردم باید در فضای علم زندگی کنند طبق آن پنج طایفه از آیات قرآن کریم جریان گروهی که بیتحقیق تابع هر مکتبیاند بازگو کرد بعد فرمود این افرادی که بیتحقیق پیروی میکنند در تحت ولایت شیطاناند و هر کس شیطان را ولیّ خود قرار بدهد شیطان او را گمراه میکند و به عذاب افروخته هدایت میکند کلمهی هدایت معمولاً دربارهی صراط مستقیم، بهشت، حق، خیر و سعادت و امثال اینهاست لکن گاهی دربارهی دوزخ به کار میرود نظیر (فَبَشِّرْهُم بِعَذَابٍ أَلِیمٍ) همان طوری که بشارت غالباً در مورد خیر است ولی گاهی در مورد شرّ و هلاکت کلمهی بشارت بر اساس تَهَکُّم به کار میرود اینجا هم مسئلهی هدایت بر اساس تهکّم به کار رفته است البته در جریان بشارت قبلاً گذشت.
بشارت عبارت از خبری است که در بَشَره اثر بگذارد خواه مسرّتبخش باشد خواه حزنآور ولی معمولاً بشارت را در خبرهای نشاطآور به کار میبرند در قرآن کریم مسئلهی (فَاهْدُوهُمْ إِلَی صِرَاطِ الْجَحِیمِ) آمده یک، (یَهْدِیهِ إِلَی عَذَابِ السَّعِیرِ) آمده دو، هم آن آیه هم این آیه میتواند از باب تهکّم باشد.
مطلب دوم آن است که تمام اندیشههای باطل بر اساس القائات شیطان است، تمام انگیزههای باطل بر اساس وسوسههای شیطان است منتها نفس انسان در صحنهی درون اگر در بخش علمی و فکری در جهاد درون بین وهم و خیال از یک سو، و عقلِ نظری از سوی دیگر شکست خورد عقلِ نظری به اسارتِ خیال و وهم در میآید شیطان با خیال و وهم انسان را گرفتار شبهات علمی میکند به دام مغالطه میاندازد که تمام این مغالطههای سیزدهگانه و امثال آن در اثر القائات شیطان است که (إِنَّ الشَّیَاطِینَ لَیُوحُونَ إِلَی أَوْلِیَائِهِمْ لِیُجَادِلُوکُمْ) تمام این دسیسههای اندیشهای در اثر القائات شیطان است منتها نفسِ شکستخورده که وهّام و خیّال شد به جای آنکه جزء اولواالالباب باشد و عاقل باشد وهم و خیال بر او مسلّط شد این القائات شیطان را در بخش اندیشه میپذیرد.
در جریان انگیزه اگر بین عقلِ عملی که «بِه عُبد الرحمن و اکتسب الجنان» با شهوت و غضب در صحنه ی جهاد نفس مَصافی برقرار شد و شهوت و غضب پیروز شدند و عقلِ عملی شکست خورد و طبق بیان نورانی امیرمؤمنان(سلام الله علیه) که فرمود: «کَم مِن عقلٍ اسیرٍ تحت هویً امیر» این عقلِ عملی به اسارت شهوت و غضب در میآید آنگاه وسوسه ی ابلیس درباره ی انجام معاصی کارگر میشود، بنابراین ابلیس مستقیماً نه در اندیشه، نه در انگیزه اثر نمیگذارد بلکه دسیسههای شیطان در بخش اندیشه در اثر شکستخوردن عقل نظری در مصاف با وهم و خیال است اثرگذاری شیطان در وسوسه در اثر شکست خوردن عقلِ عملی در بخش انگیزه از شهوت و غضب است ولی بالأخره شیطان اگر مسلّط شد همان بیان نورانی امیرمؤمنان(سلام الله علیه) که در خطبه ی چهار یا شش نهجالبلاغه قبلاً خوانده شد همان خطر دامنگیر شخص میشود که فرمود: «نَظَرَ باعینهم و نَطَق بالسنتهم» این تاثیر شیطان است.
دربارهی چگونگی سَکْرتِ مردمِ قیامتزده است که اینها مَستاند اشاره شد که (وَتَرَی النَّاسَ سُکَارَی وَمَاهُم بِسُکَارَی) سَکرت گاهی در اثر مستی و میگساری است گاهی در اثر حضرت مرگ و امثال اینهاست که (وَجَاءَتْ سَکْرَةُ الْمَوْتِ بِالْحَقِّ) سَکرات مرگ، سکرات مرگ در اثر این است که انسانی که در حال احتضار است هوشیار نیست نه اینکه نظیر مِیخورده مَست به آن صورت باشد. سکرات گاهی به آن صورت است گاهی در اثر مستی است و مانند آن، لذا همین که انسان هوشیار نبود کارهای مضطرب انجام داد همین است و آنگاه غفلت از ارضاع و رَضیع هر دو و نهادن بارِ رَحِم این سومی میتواند در اثر آن اضطراب باشد. خب، در جریان معاد چند مسئلهی محوری را مطرح فرمودند یکی اصل جریان ساعت است که آن یک بحث جدایی دارد یک فصل جدایی دارد که ظرفِ احیای موتاست که در قرآن کریم معمولاً سخن از این است که (أَنَّ السَّاعَةَ آتِیَةٌ لاَّ رَیْبَ فُیهَا) یا (تَأْتِیَهُم بَغْتَةً)، (یَوْمَ یَقُومُ الْحِسَابُ) از این تعبیرات است تعبیر شفّافی در قرآن کریم نیست که دلالت کند خداوند ساعت را میآورد یا ساعت را میآفریند که این باید جستجو بشود آیا آیهای در قرآن کریم هست که خداوند ساعت را میآورد یا نه، غالباً تعبیر قرآن این است که ساعت میآید، ساعت دفعتاً دامنگیرشان میشود به صورت فعلِ لازم مطرح است (أَنَّ السَّاعَةَ آتِیَةٌ لاَّ رَیْبَ فُیهَا) یا (تَأْتِیهِم بَغْتَةً فَتَبْهَتُهُمْ)، ساعت میآید، ساعت آینده است اما ساعت را چه کسی میآورد این بالصراحه بیان نشد لکن جریان احیای موتا این در چند فصل مطرح است که بالصراحه ذات اقدس الهی این را به خودش اسناد داد فصل اول این است که آیا احیای موتا ممکن است یا نه، ذاتاً ممکن است یا ممتنع. فصل دوم این است که آیا خدا میتواند این کار را انجام بدهد یا نه، اگر عملی ذاتاً ممکن بود آیا مقدور فلان فاعل هست یا نه، ممکن است عملی ذاتاً ممکنالوجود باشد ولی فلان فاعل نتواند انجام بدهد. آیا ذات اقدس الهی توان آن را دارد که مردم را دوباره زنده کند یا نه؟ فصل سوم آن است که حالا که ثابت شد احیای موتا ممکن است و ثابت شد خدا میتواند آیا ضرورتی هم دارد که خدا مُردهها را زنده کند که یقینی باشد که قیامت مردم زنده خواهند شد یا نه صِرف امکان است هر سه فصل را ذات اقدس الهی در قرآن کریم به صورت شفاف بیان کرده که هم احیای موتا ممکن است و هم اینکه خدای سبحان تواناست و هم اینکه بالضروره خدا مردم را دوباره زنده میکند اما فصل اول که احیای موتا ممکن است برای اینکه اگر (هَلْ أَتَی عَلَی الْإِنسَانِ حِینٌ مِنَ الدَّهْرِ لَمْ یَکُن شَیْئاً مَذْکُوراً)، اگر انسان چیزی نبود و ذات اقدس الهی روح را آفرید، بدن را آفرید، روح را به بدن متعلّق کرد وقتی که انسان مُرد که همه ی اینها موجود است یعنی روح موجود است بدن متفرّق شده است خدا میتواند دوباره این بدن را جمع بکند و روح را به او متعلّق بکند اگر کسی بگوید (مَن یُحْیِی الْعِظَامَ وَهِیَ رَمِیمٌ ٭ قُلْ یُحْیِیهَا الَّذِی أَنشَأَهَا أَوَّلَ مَرَّةٍ) پس این امکان دارد. خدا میتواند به دو دلیل یکی اینکه همان خدایی که در بدو پیدایش انسان را آفرید خب یقیناً میتواند در ختم هم او را دوباره زنده کند. دلیل دوم این است که قدرت خدا نامتناهی است (إِنَّ اللّهَ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ) اگر یک مبدا فاعلی قدیرِ بالذّات بود قدرت او نامتناهی بود فرض ندارد چیزی ممکنالوجود باشد و مقدور خدا نباشد. عمده فصل سوم است که نه تنها احیای موتا ممکن است، نه تنها خدای تعالی قادر بر احیای موتاست بلکه احیای موتا و (بُعْثِرَ مَا فِی الْقُبُورِ) ضروری است الاّ ولابد و آن را از دو ناحیه ذات اقدس الهی ثابت میکند یکی از ناحیه ی فعل یکی از ناحیه ی فاعل، گاهی برهان اقامه میکند که حدّ وسطش فعل خداست، گاهی برهانی اقامه میکند که حدّ وسط حقّانیّت ذات اقدس الهی است اما برهانی که حدّ وسط فعل خداست.
سورهی مبارکهی «ص» و«دخان» هست که بعضی از آیاتش قبلاً خوانده شد و آن این است که فعلِ خدا حکیمانه است هرگز خدا کارِ لغو نمیکند (أَیَحْسَبُ الْإِنسَانُ أَن یُتْرَکَ سُدی)، (أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّمَا خَلَقْنَاکُمْ عَبَثاً) اگر دنیا به قیامت ختم نشود برای انسان معادی نباشد این نشئه خلقت میشود لغو و باطل برای اینکه مکاتب گوناگونی هست بالأخره معلوم نشد حق با چه کسی است، ظلمهای فراوانی شده بالأخره از ظالمین انتقام گرفته نشده، افراد بیگناه فراوانی کُشته شدند از قاتلین انتقال گرفته نشده اگر هر کسی هر چه کرد بر اساس (قَدْ أَفْلَحَ الْیَوْمَ مَنِ اسْتَعْلَی) عالَم بگردد میشود لغو و خدا کارِ لغو نمیکند کارِ خدا حکیمانه است چون کار خدا حکیمانه است یک، اگر دنیا به (یَوْمِ الْحِسَابِ) ختم نشود میشود لغو دو، پس دنیا الاّ ولابد به (یَوْمِ الْحِسَابِ) ختم میشود که هر کسی بالأخره در برابر کارش مسئول باشد دیگر، امروز کتمان کرده روزی باید باشد که کتمانش برطرف بشود هیچ کس باور نمیکند که عالم لغو است هر که هر چه کرد، کرد این برهان حدّ وسطش حکمت خداست یعنی فعلِ او حکیمانه است.
آیهی محلّ بحث این است که چون خدا حق است از حقّ محض جز حق نیاید (ذلِکَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ) این برهان مسئله است چرا معاد حق است؟ برای اینکه خدا حق است خب خدا حق است چه دلیل است بر اینکه معاد حق است؟ دلیلش این است که چون خدا حق است از حق کارِ باطل صادر نمیشود برهان اول این است کهم فعلِ خدا حکیمانه است فعل حکیمانه آن است که به نتیجه برسد.
برهان محلّ بحث این است که خدا حق است خب از خیّرِ محض جز نکویی ناید، از حقّ محض جز حق ناید، از حکیمِ محض جز حکمت ناید، چطور میشود حقّ محض کارِ باطل بکند بنابراین بین برهان محلّ بحث با برهان سوره ی مبارکه ی «دخان» و «ص» خیلی فرق است با این براهین ثابت میشود که معاد حق است (لاَّ رَیْبَ فُیهَا) همان طوری که دو دوتا چهارتاست بالضروره، معاد آینده است بالضروره حالا این برهان را ملاحظه بفرمایید با برهان سوره ی مبارکه ی «ص» و سوره ی مبارکه ی «دخان» فرقش روشن میشود. فرمود: (یَا أَیُّهَا النَّاسُ إِن کُنتُمْ فِی رَیْبٍ مِنَ الْبَعْثِ) اگر شک دارید شکّتان بالأخره به یکی از این فصول سهگانه برمیگردد دیگر، اگر درباره ی امکان برگردید ما هر روز داریم نمونه نشان میدهیم این (لِّنُبَیِّنَ) که در وسط قرار گرفت در بحثهای روزهای قبل اشاره شد برای همین است ما هر روز داریم مُرده را زنده میکنیم شما درباره ی چه چیزی شک دارید. (فَإِنَّا خَلَقْنَاکُم مِن تُرَابٍ ثُمَّ مِن نُّطْفَةٍ ثُمَّ مِنْ عَلَقَةٍ ثُمَّ مِن مُّضْغَةٍ) حالا مُخلَّقه یا غیر مخلَّقه یعنی هنوز به خلقت رسیده یا هنوز نرسیده نه ناقص یا غیر ناقص هنوز به خلقت رسیده یا به خلقت نرسیده به هر وسیله است این مراحل را ما داریم هر روز میگذرانیم (لِّنُبَیِّنَ لَکُمْ) تا به شما نشان بدهیم که ما هر روز داریم مرده را زنده میکنیم آن وقت شما درباره ی چه چیزی اشکال میکنید (لِّنُبَیِّنَ لَکُمْ) البته این (لِّنُبَیِّنَ لَکُمْ) هم مسئله ی فیزیک و شیمی و سایر علوم را اسلامی میکند هم مسئله ی معاد را، اگر کسی سفرِ «مِن الخَلق الی الخلق بالحق» داشته باشد اینهایی که در دانشگاهها این علوم شریف را میخوانند این (لِّنُبَیِّنَ لَکُمْ) برایشان روشن است که خاک به صورت نطفه در آمده، نطفه خاک را به صورت نطفه در آورده نطفه را به صورت عَلقه در آورده نه نطفه علقه شد عَلقه را به صورت مضغه در آورده، مضغه را به صورت مثلاً عِظام در آورده، عظام را با گوشت پوشانده، گوشتِ پوشانده را که جنین شد آماده ی پذیرش روح کرده، روح را در آن دَمانده شده انسان، میبینید.
منوچهری دامغانی در وصف انار خب او هم یک ادیب است دیگر او انار را چطور وصف کرد میگوید
مدبّرِ لعلساز لعل تراشیده باز٭٭٭ لعلِ تراشیده را به نقره پیچیده باز
به نقره پیچیده را به حقّه پوشیده باز٭٭٭ به حقّه پوشیده را به نام نامیده نار
گفت میدانید انار چیست؟ خدایی که لعلتراش است این لعلها را یکی پس از دیگری تراشید برای اینکه بیخود به هم نچسبد برگهای لطیف نقرهای را در لابهلای این برگ گذاشت، برای اینکه آسیب نبیند یک پوشش حُقّهای قرمزگونهای بالای آن گذاشته اسمش را گذاشته انار این هندوانه هم همین را دارد این ادبای ما اینچنین بودند اینها «سفر مِن الخلق إلی الخلق بالحق» داشتند هندوانه را همین طور تعریف میکنند، میوههای دیگر هم همین طور تعریف میکنند ولی کسی که الهی نمیاندیشد میگوید قدری آب دادیم بذرافشانی کردیم اینچنین بوده است آنچنان شده است اما خب چه کسی کرد؟ اگر بگوییم چه کسی کرد این علم میشود علم اسلامی، بگوییم چه شد دیگر علم الهی نیست این علم میشود علم سکولار این آیه هم علم را اسلامی میکند هم مسئله ی کلامی را حل میکند جهان، قیامت دارد مسئله ی کلامی است اما چه کسی خاک را نطفه کرد، چه کسی نطفه را علقه کرد، چه کسی علقه را مضغه کرد، چه کسی به صورت استخوان در آورد، چه کسی استخوان را جامه ی گوشت پوشاند این میشود فیزیک اسلامی، بدنشناسی اسلامی، طبّ اسلامی، این میشود اسلامی. فرمود ما این کار را کردیم (لِّنُبَیِّنَ لَکُمْ) تا بیان کنیم که بالأخره مدبّری دارد اینها را اداره میکند شما که هنوز و هنوز است سالیان متمادی دانشمندان فکر کردند گوشهای از این نظم را پی بردند که چگونه یک قطره آب به این صورت در میآید خیلی از مسائل هنوز حل نشده خب این نظمِ عمیقِ علمی آفریننده ی عالِم نمیخواهد ما چرا به افراد میگوییم عالِم، برای اینکه چهارتا گوشه از گوشههای بیکران این عالَم را بلدند الآن فلان شخص را چرا میگوییم دانشمند برای اینکه یک گوشه ی این مخلوق را بلد است خب منشأ علمِ این دانشمند پی بردن به نظمِ معلوم است آن که معلوم را آفرید عالِم نیست، قادر نیست، حکیم نیست، خودبهخود این نظمِ عمیقِ علمی به بار آمده.
بیان نورانی حضرت سیّدالشهداء در دعای عرفه نفرین نیست اینکه حضرت میگوید: «عَمِیَتْ عَیْنٌ لا تَراکَ عَلَیْها رَقیباً» این جمله ی خبریه است که به داعی خبر القا شده نه به داعی انشاء، حضرت نمیخواهد نفرین کند بگوید کور باد کسی که خدا را نمیبیند حضرت میخواهد خبر بدهد میگوید آنکه خدا را نمیبیند کور است دیگر کور مگر چیست «عَمِیَتْ عَیْنٌ لا تَراکَ عَلَیْها رَقیباً وَخَسِرَتْ صَفْقَةُ عَبْدٍ لَمْ تَجْعَلْ لَهُ مِنْ حُبِّکَ نَصیباً» آن دلی که محبّت تو را ندارد سرمایه را باخته است آن کسی که آثار تو را نمیبیند کور است نه کور باد واقعش این است بنابراین فرمود: (لِّنُبَیِّنَ لَکُمْ) ما میخواهیم برای شما بیان کنیم، اگر شما بخواهید دورپرواز باشید مبدأ را با این کار بشناسید میشود علمِ کلام و فلسفه، معاد را بشناسید میشود کلام و فلسفه میخواهید نه، همین نظمِ داخلی را با صُنع الهی بشناسید میشود طبّ اسلامی، گیاهشناسی اسلامی، جامعهشناسی اسلامی، سیاستِ اسلامی، کیاست اسلامی و مانند آن اسلام یعنی همان دینِ جامعِ الهی است. خب، (لِّنُبَیِّنَ لَکُمْ) بعد فرمود: (وَنُقِرُّ فِی الْأَرْحَامِ مَا نَشَاءُ إِلَی أَجَلٍ مُّسَمّی) تا اینکه گروهی در نوجوانی یا جوانی میمیرند، گروهی در میانسالی و گروهی در سالمندی که بحثش گذشت بعد فرمود: (فَإِذَا أَنزَلْنَا عَلَیْهَا الْمَاءَ اهْتَزَّتْ وَرَبَتْ) در کشاورزی هم همین طور است دامداری هم همین طور است اگر «إذا رأیتموا الربیع فاذکروا النشور» میشود مسئلهی فلسفی و کلامی که معاد حق است و آفرینندهای در بهار مُردهها را زنده میکند و اگر سخن از پی بردن به مبدأ و معاد نیست مشاهده ی آثار خداست در این بذر و حبّه و هسته میشود کشاورزی اسلامی، میشود دامداری اسلامی، میشود باغداری اسلامی و مانند آن. خب، فرمود: (وَتَرَی الْأَرْضَ هَامِدَةً) بنابراین منظور از علم اسلامی این نیست که ما از اینها پی به خالق ببریم این میشود کلام اسلامی، منظور از علم اسلامی این است که بگوییم چه کسی این کارها را دارد میکند اگر فهمیدیم این کارها، کارهای خداست عینِ اسلام است دیگر کشاورزی اسلامی یعنی این کسی که این بیجان را جان میدهد، دهن میدهد، ریشه میدهد، خوشه میدهد خداست این تفسیرش را یک مفسّر از قرآن میگیرد تبیینش را یک استاد دانشگاه در کلاس درس میگوید حتماً و حتماً آن علم اسلامی خواهد بود. خب، (فَإِذَا أَنزَلْنَا عَلَیْهَا الْمَاءَ اهْتَزَّتْ وَرَبَتْ وَأَنْبَتَتْ مِن کُلِّ زَوْجٍ بَهِیجٍ) خب چرا این طوری است؟ چرا معاد حق است؟ (ذلِکَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ) اگر خدا حق است چه اینکه هست از حقّ محض جز حق ناید اگر عالَم به مقصد نرسد میشود پوچ و خدای سبحان منزّه از کارِ پوچ است.
دو حصر را قرآن کریم ذکر کرده منشأ دو حصر هم حق بودنِ مطلق خداست یکی اینکه هر چه حق است از خداست (الْحَقُّ مِن رَبِّکَ) این سیاق، سیاق حصر است حق را از غیر خدا نمیشود توقّع داشت (الْحَقُّ مِن رَبِّکَ) از غیر خدا حق ساخته نیست این یک، حالا مطلب دیگر هر چه حق است از خداست اما خدا هر چه میکند حق است یا نه، از این آیه استفاده نمیشود آن را از آیات دیگری که فرمود باطل در حرمِ امنِ کار خدا نیست فرمود: (مَا بَیْنَهُمَا لاَعِبِینَ)، (مَا خَلَقْنَاهُمَا إِلَّا بِالْحَقِّ)، (مَا خَلَقْتَ هذَا بَاطِلاً) ما باطلکننده نیست کارِ باطل نمیکنیم پس هیچ باطلی در حریم کار خدا نیست این یک حصر، هر چه حق است از کارِ خدای سبحان است این دو اصل، جامع اصلین این است که (ذلِکَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ) اگر او حقّ محض است هر چه حق است بالتبع از اوست و باطل در حریم کبریای او اصلاً راه ندارد.
سورهی مبارکهی «لقمان» در برابر حق چیزی نیست مگر عدمِ محض و اگر یک وقت گفته شد (ذلکَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ وَأَنَّ مَا یَدْعُونَ مِن دُونِهِ هُوَ الْبَاطِلُ) چیزی در قبال حق باشد باطل به معنای عدمِ مَلکه نیست باطل به معنای عدمِ محض است نعم، به ربوبیّت خدا که برسیم که مقام فعل است که خدا مربوب است دیگران باید او را عبادت بکنند یعنی دیگران مربوباند و خدا ربّ آنهاست در اینجا سخن از حق و باطل مطرح است که خدا رب است حقّاً، بتها ربوبیّت آنها باطل است این است که بین سورهی مبارکهی «لقمان» و «عنکبوت» و آیات دیگر فرق است در اینجا آیه ی شش سوره ی «حج» فرمود: (ذلِکَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ) پس او حقّ محض است چون حقّ محض است کار باطل نمیکند وقتی کار باطل نکرد این مُردهها را یقیناً دوباره زنده میکند (وَأَنَّهُ یُحْیِی الْمَوْتَی) چرا (وَأَنَّهُ یُحْیِی الْمَوْتَی) برای اینکه (وَأَنَّهُ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ) خب چون حق است الاّ ولابد معاد هست چون خدا قادر مطلق است میتواند قدرت مطلقه ی او عجزپذیر نیست اینها هر کدام دلیلِ دیگریاند پس آنچه در سوره ی مبارکهی «القیامه» آمده ناظر به مبدأ غایی است آیه ی 36 سوره ی مبارکه ی «القیامه» این بود (أَیَحْسَبُ الْإِنسَانُ أَن یُتْرَکَ سُدی) خیال میکنند که مرگ پایان راه است اینها که دست به خودکشی میزنند چون مرگ را نشناختند و اگر بدانند اوّلین لحظه ی عذاب آنها بعدالموت است هرگز دست به چنین کاری نمیزنند اینها خیال میکنند وقتی مُردند راحت میشوند در حالی که عذاب آنجا به مراتب بدتر از عذاب دنیاست این در سوره ی مبارکه ی «القیامه» بود در موارد دیگر هم که تعبیر شده به اینکه خدای سبحان کارِ حق انجام میدهد و از انجام کار باطل منزّه است در سورهی «دخان» و امثال «دخان» هم آمده آیه ی 31 سورهی مبارکهی «دخان» این است (وَمَا خَلَقْنَا السَّماءَ وَالْأَرْضَ وَمَا بَیْنَهُمَا لاَعِبِینَ) ما بازیگر نیستیم در سورهی مبارکهی «حدید» دارد که دنیا بازیچه است خب اگر (أَ نَّمَا الْحَیَاةُ الدُّنْیَا لَعِبٌ وَلَهْوٌ وَزِینَةٌ وَتَفَاخُرٌ بَیْنَکُمْ وَتَکَاثُرٌ فِی الْأَمْوَالِ وَالْأَوْلاَدِ) اگر دنیا بازیچه است و شما خالق دنیا هستید چگونه فرمودید ما بازیگر نیستیم این در بحثهای قبل گذشت که دنیا بازیچه است یک، خدا دنیا را آفرید دو، خدا بازیگر نیست سه، کودکان را به بازی گرفتن حکمت است چهار، کسانی که در دنیا هستند اینها دائماً بخواهند مشغول تحصیل علم و عبادت و زهد و امثال اینها باشند که فرسوده میشوند مقداری باید خستگیشان رفع بشود.آن درباره ی زمین است و هوا است و امثال ذلک که مضجر اولیاست اما این بازیهای دنیا این من و ما، این مقامها، این منصبها این عناوین اعتباری که اینها در همین نشئه قرار میگیرد اینها بازیچه است بنابراین این کودکان را به بازی گرفتن حکمت است فرمود ما بازیگر نیستیم شما را بازی میگیریم و کودک را بازی گرفتن حکمت است میبینید این هیأت مدیره و یا هیأت اُمنای مدارس که پنج ساعت برنامه برای این بچههای مدرسه تدوین میکنند میگویند چهار ساعت اینها درس بخوانند یک ساعت بازی هیأت مدیره بازیگر نیست اما بچهها را به بازی گرفتن حکمت است.
چون دنیا بازیچه است اما کسی میتواند از این بازیچه تجارت کند و به مقامات والی برسد و اگر خدای ناکرده خودش را از دست داد اوّلین چیزی که از او سؤال میکنند میگویند «عُمرک فی ما أفنیک» خب، بنابراین فرمود ما بازیگر نیستیم اگر خدا بازیگر نیست فعلِ او میشود حکیمانه آیه ی 38 و 39 سورهی مبارکهی «دخان» این است (وَمَا خَلَقْنَا السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ وَمَا بَیْنَهُمَا لاَعِبِینَ ٭ مَا خَلَقْنَاهُمَا إِلَّا بِالْحَقِّ وَلکِنَّ أَکْثَرَهُمْ لاَ یَعْلَمُونَ) که دوتا حصر تقریباً در آن در میآید با تفاوت در ظهور یکی اینکه کارِ ما باطل نیست یکی اینکه ما جز حق کار دیگر نمیکنیم پس هر چه حق است از خداست و هر چه باطل است از حریم کار الهی دور است این در سوره ی مبارکه ی «دخان» بود در سوَر دیگر هم که برخی از آیاتش در بحث دیروز گذشت در سورهی مبارکهی «ص» آنجا هم به مناسبتی همین آیه مطرح است که خدای سبحان چیزی را باطل خلق نکرده آیه ی 27 سورهی مبارکهی «ص» این است (وَمَا خَلَقْنَا السَّماءَ وَالْأَرْضَ وَمَا بَیْنَهُمَا بَاطِلاً ذلِکَ ظَنُّ الَّذِین کَفَرُوا فَوَیْلٌ لِلَّذِینَ کَفَرُوا مِنَ النَّارِ). فتحصّل «أنّ الله سبحانه و تعالیٰ حقّ لا ریب فیه» این یک، این در مقام ذات است «و أنّ کلّ حقٍّ یَصدُر مِن الله سبحانه و تعالی» هر چه حق است از خداست که طبق آیه ی سورهی «آلعمران» و مانند آن که (الْحَقُّ مِن رَبِّکَ). سوم «لا بطلان لفعل الله، لا باطل لفعل الحکیم» هیچ باطلی در حریم کار خدا راه ندارد طبق این اصول اگر دنیا به مقصد نرسد باطل است و یاوه برای اینکه این همه جنایتهایی که میشود، این همه فسادهایی که راه پیدا میکند حساب و کتابی ندارد این همه مکاتب گوناگونی که هست هر کسی ادّعا میکند من بر حقّم بالأخره روزی باید باشد به این اختلافات خاتمه بدهد یا نه، هر کس که آمده گفته من بر حقّم بعضیها بر اساس عناد، بعضیها بر اساس اشتباه بالأخره خودشان را مدّعی حق میدانند لذا در این بخشها فرمود الاّ ولابد جهان باید به عالَم معاد برسد (وَأَنَّ السَّاعَةَ آتِیَةٌ لاَّ رَیْبَ فُیهَا) و اینکه خدای سبحان حتماً مُردهها را زنده میکند که شبهه ی تکرار هم برطرف میشود اما اینکه جریان عقل کارشناسی بکند چراغ است و قانونگزار نیست نقل هم همین طور است این طور نیست که نقل قانونگزار باشد، نقل مُقنِّن باشد، نقل علّت باشد بلکه نقل مثل عقل دلیل است زیرا در ادله ی نقلی چه قرآن چه روایات همه این است که خدا چنین گفت خدا چنین کرد، دلیل نقلی علّت نیست علّت خداست و لاغیر، قانونگزار اوست و لاغیر، آیات قرآنی و روایات اهل بیت(علیهم السلام) همه اینها پیامشان این است که خدا چنین فرمود خدا چنین کرد، خدا چنین فرمود خدا چنین کرد، علّت خداست دلیل غیر از علّت است دلیل کاشف است این دلیل یا عقل است یا نقل از چراغ هیچ کاری ساخته نیست دلیلِ نقل هم چراغ است این قرآن نور است نور چه چیزی را نشان میدهد؟ خدا را نشان میدهد و کار خدا و قول خدا را خدا هست، خدا چنین فرمود، خدا چنین فرمود، خدا چنین کرد. دلیل نقلی مثل دلیل عقلی اینها کاشفاند اینها دلیلاند نه علّت جزء منابع استدلال ما هستند منبع معرفتی هستند نه منبع هستیشناسی، منبع هستیشناسی خداست و لاغیر کلّ جهان را خدا آفرید و لاغیر، دین را خدا آفرید و لاغیر، قیامت را خدا میآفریند و لاغیر منبع هستیشناسی خداست و لا شریک له، منبع معرفتشناسی که حالا خدا چه چیزی فرمود دستور خدا چیست این بالأصاله وحی است که هیچ مقابل ندارد در مقابل وحی چیزی نیست بعد از وحی زیرمجموعهی آن خبر واحد است و دلیل عقل است و دلیل نقل است که اینها ادلّهاند کشف میکنند که خدای سبحان به پیامبر چه فرمود که گاهی اشتباه میکنند این ادلهی نقلی و عقلی، گاهی هم اشتباه نمیکنند.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
(وَمِنَ النَّاسِ مَن یُجَادِلُ فِی اللَّهِ بِغَیْرِ عِلْمٍ وَلاَ هُدی وَلاَ کِتَابٍ مُنِیرٍ (8) ثَانِیَ عِطْفِهِ لِیُضِلَّ عَن سَبِیلِ اللَّهِ لَهُ فِی الدُّنْیَا خِزْیٌ وَنُذِیقُهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ عَذَابَ الْحَرِیقِ (9) ذلِکَ بِمَا قَدَّمَتْ یَدَاکَ وَأَنَّ اللَّهَ لَیْسَ بِظَلَّامٍ لِلْعَبِیدِ (10) وَمِنَ النَّاسِ مَن یَعْبُدُ اللَّهَ عَلَی حَرْفٍ فَإِنْ أَصَابَهُ خَیْرٌ اطْمَأَنَّ بِهِ وَإِنْ أَصَابَتْهُ فِتْنَةٌ انقَلَبَ عَلَی وَجْهِهِ خَسِرَ الدُّنْیَا وَالْآخِرَةَ ذلِکَ هُوَ الْخُسْرَانُ الْمُبِینُ (11)
قرآن کریم به عنوان میزان و ترازو نازل شده است ترازو آن است که دو کَفّه ی متعادل داشته باشد و وزن را هم به همراه داشته باشد موزون را دیگران باید به این ترازو عرضه کنند و مقدارش را بسنجند ترازو اگر دو کفّه دارد ولی وزن را به همراه ندارد آن میزانِ کامل نیست زیرا اگر خواستند کالایی را با این ترازو بسنجند باید وزنی باشد که این کالا موزونِ با آن وزن باشد تا مقدار این کالا مشخص بشود اگر وزن یعنی واحد سنجش کنار این میزان نباشد این میزان, میزان ناقص است قرآن کریم که به عنوان میزان حق و باطل هست وزن را هم بیان کرده اینکه در سوره ی مبارکه ی «اعراف» گذشت فرمود: (وَالْوَزْنُ یَوْمَئِذٍ الْحَقُّ) این مخصوص به قیامت نیست در قیامت این مطلب به صورت شفاف برای همه روشن میشود وگرنه در دنیا هم «والوزن الحق» نه «والوزن حقٌّ» یک وقت میگوییم «إنّ الموت حقٌّ, إنّ المعاد حقٌّ, إنّ الجنّة حقٌّ, إنّ النار حقٌّ» یعنی اینها هستند آیه معنایش این نیست که وزن هست لذا میفرمود «والوزن حقٌّ» آیه با الف و لام ذکر کرده فرمود: (وَالْوَزْنُ یَوْمَئِذٍ الْحَقُّ) یعنی وزن حق است کالا را با حق میسنجند موزون, اعمال و عقاید و اخلاق مردم است وزن حق است اینها را با حقیقت میسنجند مثل اینکه در دنیا بعد از وضع ترازو سنگ که وزن است در یک کفّه میگذارند نان که موزون است در کفّه ی دیگر میگذارند این نان را با آن وزن میسنجند عقاید را اخلاق را اعمال را, با حق و حقیقت میسنجند این طور نیست که این مخصوص قیامت باشد منتها در قیامت همگانی است و روشن, در دنیا برای همه روشن نیست.
مطلب دوم آن است که قرآن کریم میزان است و به ما هم دستور دادند که عقایدمان اخلاقمان اعمالمان را با این ترازو بسنجیم اختصاصی به بیان نورانی امام باقر(سلام الله علیه) ندارد ولی این روایت را صاحب تحفالعقول از وجود مبارک امام باقر(سلام الله علیه) نقل کرد که «إعرضوا أنفسکم علی کتاب الله» قرآن میشود میزان فرمود شما خودتان را با قرآن بسنجید خب اگر قرآن ترازوست و میزان است وزن را هم به همراه دارد یعنی حق را بیان میکند.
مطلب سوم آن است که ما که جوامع بشری بخواهیم خودمان را بر قرآن عرضه کنیم باید معیارهای طبقات هم در قرآن مشخص شده باشد بعضیها جاهلاند بعضی عالِماند بعضی تابعاند بعضی متبوعاند, افراد که یکسان نیستند بعضی تحصیل کردهاند بعضی تحصیل نکردهاند اینها یکسان نیستند همه ی اینها احکامشان در قرآن کریم آمده مخصوصاً در سوره ی مبارکه ی «حج» اینکه فرمود: (وَمِنَ النَّاسِ), (وَمِنَ النَّاسِ), (وَمِنَ النَّاسِ) این تَنویع و تَصنیف طبقات مردم است بعضی این صِنفاند بعضی آن نوعاند بعضیها تحصیل کرده نیستند اما عاقل و خردمدارند میفهمند از چه کسی تقلید کنند بعضیها تحصیل کرده نیستند ولی گرفتار تعصّب جاهلیاند و دلشان به هر کسی خواست تقلید میکند این آیه قبلی یعنی آیه سومی که قبلاً تلاوت شده است ناظر به همان جاهلانِ تابع بود که فرمود: (وَمِنَ النَّاسِ مَن یُجَادِلُ فِی اللَّهِ بِغَیْرِ عِلْمٍ وَیَتَّبِعُ) این تفاوت بین مقلِّد و مرجع را هم زمخشری در کشّاف گفته و هم فخررازی در تفسیرش پذیرفته و هم دیگران منتها سیدناالاستاد یک تحقیق دقیقتری دارند. پس انسان یا جاهل است مقلِّد است تابع یا عالِم است و داعیه ی متبوع بودن دارد فرمود اگر تابعی خود را بر قرآن کریم بسنج ببین که از چه کسی تبعیّت میکنی اگر متبوعی خود را بر قرآن کریم عرضه کن ببین متبوع چه گروهی باشی و چگونه متبوع باشی. اینکه فرمود: (وَمِنَ النَّاسِ), (وَمِنَ النَّاسِ) تکرار کرد برخیها خیال کردند که این آیه ی هشت و آیه ی سه یک مضمون دارد و سرّ این تکرار هم تأکید مطلب است لکن این تام نیست برای اینکه در محور بحث کردند و عدم تمامیّت این تکرار را هم جناب زمخشری ذکر کرده فخررازی هم قبول کرده و مانند آن, آن آیه ی سه مربوط به تابعان است این آیه ی هشت مربوط به متبوعان آن تابع اگر گرفتار تعصّب قومی و قبیلگی و امثال ذلک نباشد میداند از چه کسی تبعیّت کند این متبوع هم اگر گرفتار هوا نباشد میداند که چه موقع و در چه شرایطی عدّهای را به دنبال خود دعوت کند پس اینها تکرار نیست این تصنیف است یعنی مردم چند صنفاند چه اینکه در آیه ی یازده همین سوره که امروز تلاوت شد میفرماید: (وَمِنَ النَّاسِ مَن یَعْبُدُ اللَّهَ عَلَی حَرْفٍ) که این هم یک صنف از مردماند بنابراین اگر به ما گفتند خودتان را بر قرآن کریم عرضه کنید برای آن است که غالب این اصناف و غالب این افراد و غالب این انواع خصوصیّاتشان در قرآن کریم بیان شده است.
مطلب بعدی آن است که در آیه ی سه این جدالش جدالِ جاهلانه است حرفی برای گفتن ندارد همان مدّعای خود را تکرار میکند که فلان شخص یا فلان مکتب خوب است اما استدلال نمیکند چون تابع است و اهل استدلال نیست لذا در آن آیه ی سه نفرمود که «ومن الناس من یجادل فی الله بغیر علمٍ ولا کذا و کذا» این علم به معنی جامع است هر سه قسم را شامل میشود برای اینکه او فقط جاهل است بالقول المطلق جاهل است نه دلیل عقلی دارد نه دلیل نقلی دارد نه از وحی خبر دارد و مانند آن, این علم جامع اقسام سهگانه است. اما در آیه ی هشت فرمود: (وَمِنَ النَّاسِ مَن یُجَادِلُ فِی اللَّهِ بِغَیْرِ عِلْمٍ وَلاَ هُدی وَلاَ کِتَابٍ مُنِیرٍ) معلوم میشود احتجاج به سه قسم درست است و تفصیل هم قاطع شرکت است این علم غیر از آن هدایت است آن علم و هدایت غیر از کتابِ مُنیر است.
راههای نحوه ی تغایر این علوم سهگانه چیست؟ برخیها خواستند بگویند که منظور از این علم, علم تجربی و حسّی است منظور از آن هدایت برهان عقلی است منظور از کتابِ منیر دلیل نقلی است یعنی اینها نه دلیل حسّی و تجربی دارند نه دلیل عقلی و تجریدی دارند و نه دلیل نقلی با اینکه دستشان از هر سه رشته تهی است معذلک داعیه دارند و متبوعاند و عدّهای را به دنبال خود دعوت میکنند این نیست مگر بر اساس هوس. این سخن نمیتواند درست باشد برای اینکه درست است که علمِ تجربی و علم حسّی که به تجربه منتهی بشود حجّت شرعی است لکن محور بحث معرفتالله است درباره ی خدا علم حسّی و تجربی کارآمد نیست اگر کسی خواست درباره ی خدای سبحان برهانی اقامه کند تمام مبادی این برهان یا عقلی و تجریدیِ محض است یا تلفیقی از تجربی و تجریدی زیرا با دلیل تجربی یعنی بر اساس حس و تجربه اگر به برهان عقلی و تجریدی نرسد این میتواند درباره ی نجوم, آسمان, زمین, دریا, موجود دریایی, موجود آسمانی اینها کارآمد باشد اما درباره ی خدای سبحان که منزّه از تجربه و حس است این کارآمد نیست. در علوم تجربی نه میتوان خدا را ثابت کرد نه میتوان خدا را نفی کرد نه میتوان در کار خدا شک کرد اصلاً آن مطلب, مطلبی نیست که به اندام علم تجربی بیاید که بارها مثال زده میشد که اگر مثلاً کسی باسکولی دارد که کامیونها را بسنجند اگر صاحب باسکول بخواهد درباره ی مثلاً کُره ی زمین سخن بگوید اثبات کند اشتباه کرده, نفی کند اشتباه کرده, شک کند هم اشتباه کرده او حق ندارد درباره ی کُره ی زمین حرف بزند برای اینکه باسکول او برای کامیون است بعضی از علوم است که اندام آنها قیافه ی آنها وزن آنها, یک حوزه ی خاص دارد علوم مادّی است بله, تجربه برای علوم مادّه خوب است اما برای چیزی که ماورای طبیعت است ماورای مادّه است به حس و تجربه نمیآید (لَا تُدْرِکُهُ الْأَبْصَارُ), «لا تدرکه الحواس», «لا تدرکه کذا و کذا» چنین موجودی اصلاً نمیشود به احد انحای ثلاثه درباره ی او سخن گفت لا نفیاً و لا اثباتاً و لا شکّاً لذا علم تجربی توان آن را ندارد و حق آن را هم ندارد پس اگر گفته شد که (بِغَیْرِ عِلْمٍ) حتماً باید منظور از علم یا تجریدی و عقلیِ محض باشد یا تلفیقی از تجربی و تجریدی که بعضی از مبادیاش تجربی باشد و آن کبرای نهایی و کلّی تجریدی چون بحث درباره ی خدای سبحان است (وَمِنَ النَّاسِ مَن یُجَادِلُ فِی اللَّهِ بِغَیْرِ عِلْمٍ) این علم در قبال هدایت, در قبال کتابِ مُنیر اینها از هم جدا نیستند چون تفصیل قاطع شرکت است ولی جامع هر سه اینها علم است که در آیه ی سه گذشت که (وَمِنَ النَّاسِ مَن یُجَادِلُ فِی اللَّهِ بِغَیْرِ عِلْمٍ) خب پس منظور از این علم یا تجریدی و برهان عقلی محض است یا تلفیقی از تجربی و تجریدی این قِسم اول.
قسم سوم هم مشخص است که کتابِ منیر است یعنی دلیل نقلی اما قسم دوم چیست؟
ما یک علم داریم یک هدایت داریم یک دلیل نقلی, دلیل نقلی همان آیه ی قرآنی است علم هم برهان است که برهان عقلی است این هدایت چیست؟ این هدایت را گفتند که خدای سبحان از سه راه بشر را عالِم میکند یکی همان راه برهان عقلی که خدای سبحان مبادیاش را اول فراهم کرده یعنی بدیهیاتِ فطری را که سرمایه است به انسان داده راه کسب را هم به انسان آموخته این تَطرُّق را در اختیار خود انسان قرار داد که از بدیهی به نظری سفر کند و مجهول را حل کند. هدایت را فرمود ممکن است کسی راه مدرسه و حوزه و دانشگاه را طی نکند ولی راه اخلاص را طی کند «من اخلص لله أربعین صباحا» یا «أصبح لله مخلصاً أربعین صباحا تَنفجر ینابیع الحکمة مِن قلبه علی لسانه» کم نیست این طایفه از روایات هم اهل سنّت نقل کردند هم ما شیعهها نقل کردیم که اگر کسی از راه تهذیب نفس و از راه درون تطهیر بکند این قلب شفّافش که آینه است بیغبار میشود وقتی بیغبار شد اسرار عالَم در آن میتابد این درس نخوانده است ولی خیلی چیز را میفهمد این راهی است که دین برای ما باز کرده روندگان این راه هم کم نبودند آنکه مرحوم کلینی(رضوان الله علیه) در جلد دوم کافی نقل کرد قصّه ی حارثةبنزید را که وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) عرض کرد در جواب آن حضرت که حضرت فرمود: «کیف أصبحتَ» عرض کرد: «علی یقینٍ» حضرت فرمود هر چیزی حقیقتی دارد حقیقتِ یقین تو چیست؟ عرض کرد «أصبحتک أنّی أنظر إلی عرش الرحمن بارزا» تا مسئله ی بهشت و جهنم را ذکر کرد. حضرت فرمود: «عبدٌ نَوَّر اللهُ قلبه فأثبُتْ» فرمود بندهای است که قلبش نورانی است در همین مرحله ثابت باش این بعد به حضرت عرض کرد که دعا کنید که شهادت نصیب من بشود که وجود مبارک حضرت دعا کرد که خدا شهادت را روزیِ او بکند و بعد از چند مدّتی غزوهای پیش آمد و عدّهای رفتند و این هم شرکت کرد و بعد از چند نفر هم این شهید شد. خب, این جزء افرادی نبود که تحصیلکرده باشد این بر اساس «مَن أصبح لله أربعین ثلاثاً مخلِصا» یا «أخلص لله أربعین صباحا» «تنفجر ینابیع الحکمة مِن قلبه علی لسانه» هست اُویس قَرَن از این قبیل بود, سلمان از این قبیل بود, مقداد از این قبیل بود, رُشید حَجَری از این قبیل بود اینها که اسرار غیب را به وسیله ی ولیّ زمانشان وجود مبارک حضرت امیر یاد گرفتند از همین قبیل بودند این راهی هست جامع همه ی این راهها آیه ی سوره ی مبارکه ی «انفال» است که (إِن تَتَّقُوا اللّهَ یَجْعَل لَکُمْ فُرْقَاناً) یک راه جدیدی را انبیا گشودند برای بشر راه تنها راه مدرسه و درس و بحث نیست راه مدرسه و درس و بحث همین است که تقریباً الآن بیش از سی قرن است که در حوزهها رایج است «مَن فقد حسّاً فقد علماً» از ارسطو قبل از ارسطو تاکنون این امر رایج است که اگر کسی حسّی را از دست داد علمِ مُستفاد از آن حس نصیبش نمیشود اگر کسی بینایی را از دست داد از ادراک اقسام رنگها و مناظر محروم است و اگر کسی شنوایی را از دست داد از ادراک نغمهها و موسیقی و اصوات محروم است و هکذا «مَن فقد حسّاً فقد علماً» یعنی «علماً مستفاداً مِن ذلک الحس» این یک امر رایجی است و معقول است و مقبول هم هست اما آنکه دین آورده این است که «مَن فقد تقواً فقدْ فَقَدَ علما» اگر کسی تقوا و پرهیزگاری را از دست داد علمی که از ناحیه ی تقوا نصیبش میشود آن دیگر حاصل نخواهد شد این یک حرفِ تازهای است که انبیا آوردند این جزء (وَیُعَلِّمُکُمْ مَا لَمْ تَکُونُوا تَعْلَمُونَ) است ممکن است که از راه حواس خیلی چیزها بفهمد اما آن علمی که از راه تقوا نصیب میشود آن علم را دیگر نخواهد داشت آن علمی که بفهمد چه چیزی بازی است چه چیزی جِدّ است, چه چیزی هَزل است چه چیزی فصل است, چه چیزی پایانش خوب است چه چیزی پایانش بد است این علم در دفتر نیست این علم را انبیا آوردند فرمودند: (إِن تَتَّقُوا اللّهَ یَجْعَل لَکُمْ فُرْقَاناً) و مضمونش هم همین اصل کلی خواهد بود که «مَن فقد تقواً فَقدْ فَقَدَ علما و مَن حصَّل تقواً فقد حصّل علما» این که «مَن أخلص لله أربعین صباحاً» یا «أصبح لله مخلِصاً أربعین صباحاً تَنفجر ینابیع الحکمة مِن قلبه علی لسانه» این میشود هدایت, کتاب مُنیر هم که وضعش روشن است بنابراین این شخصی که متبوعِ هوامدار است پیرو هوس است این نه برهان عقلی دارد بر دعوای خود نه اهل کشف و سیر و سلوک و تهذیب نفس است و نه دلیل نقلی حرفِ او را تأیید میکند چنین شخصی که جدال میکند درباره ی خدا این قصدش گمراه کردن مردم است دیگر, پس این سه قسم درست است که جامع همه ی اینها علم است ولی تفصیل قاطع شرکت است و منظور از این علم, علمی است که درباره ی خداشناسی سهم داشته باشد آن یا تجریدیِ محض است یا تلفیقی از تجریدی و تجربی و یا شهود و بیان کتابِ مُنیر (وَمِنَ النَّاسِ مَن یُجَادِلُ فِی اللَّهِ بِغَیْرِ عِلْمٍ وَلاَ هُدی وَلاَ کِتَابٍ مُنِیرٍ). در همین سوره ی مبارکه ی «حج» آیه ی 71 که بعداً به خواست خدا خواهد آمد اینچنین ذکر شد فرمود: (وَیَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ مَا لَمْ یُنَزِّلْ بِهِ سُلْطَاناً وَمَا لَیْسَ لَهُم بِهِ عِلْمٌ) اینها غیر خدا را میپرستند ولی نه دلیل نقلی دارند نه دلیل غیر نقلی آن دلیل غیر نقلی یا برهانِ حصولی است یا عرفان شهودی, یا طریق حارثةبنزید است و اُویس قَرَن هست یا طریق صاحبان براهین این کلمه ی علم در همین سوره ی مبارکه ی «حج» سه جا به کار رفت یکجا به معنای جامع هر سه قِسم است که در آیه ی سه محلّ بحث بود و گذشت که فرمود: (وَمِنَ النَّاسِ مَن یُجَادِلُ فِی اللَّهِ بِغَیْرِ عِلْمٍ) یعنی این نه علمِ تجربی و تجریدی دارد نه علم شهودی دارد نه علم نقلی که این علم به معنی جامع است. گاهی علم به معنای مقابل با شهود و دلیل نقلی است همین آیه ی هشت است که فرمود: (وَمِنَ النَّاسِ مَن یُجَادِلُ فِی اللَّهِ بِغَیْرِ عِلْمٍ وَلاَ هُدی وَلاَ کِتَابٍ مُنِیرٍ) گاهی در مقابل دلیل نقلی است اعم از برهان عقلی یا عرفان شهودی آن در آیه ی 71 است که فرمود: (وَیَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ مَا لَمْ یُنَزِّلْ بِهِ سُلْطَاناً وَمَا لَیْسَ لَهُم بِهِ عِلْمٌ) وحی سلطان است دلیل نقلی سلطان است برای اینکه مسلّط بر وهم و خیال است دیگر حجّت را, برهان را, حرفِ عالمانه را میگویند سلطان چون آن وقتی وارد حوزه ی نفس شد مسلّط میشود بر وهم و خیال آدم ساکت میشود دیگر تحت سلطنت علم است دیگر نمیتواند حرفی بزند ممکن است قبول نکند ولی حرفی برای گفتن ندارد فرمود خدا که سلطان نازل نکرد یعنی آیهای نازل نکرده در این زمینه که شما بتپرست باشید حرفتان هم که عالمانه نیست این علمی که در مقابل دلیل نقلی است اعم از علمِ شهودی و علمِ برهان حصولی است بنابراین اگر کسی خواست عدّهای را دعوت کند به خود البته به خود اگر بخواهد به خود دعوت کند همین گرفتاری را دارد نه علمِ تجربی و تجریدی دارد نه علمِ شهودی دارد نه علمِ نقلی, اگر یکی از اینها را داشته باشد دیگر به خود دعوت نمیکند به خدا دعوت میکند.
در سوره ی مبارکه ی «آلعمران» بحثش گذشت که ما دوتا رژیم ارباب و رعیتی داشتیم یک رژیم ارباب و رعیتی که به لطف الهی به برکت انقلاب و خونهای پاک شهدا که الآن ما در دهه ی فجریم و ثواب همه ی بحثها و کارهایی که در این مملکت میشود اولین بار در نامه ی عمل امام(رضوان الله علیه) و شهدا مینویسند بعد در نامه ی اعمال مسئولین محترم. این برداشته شد این رژیم ارباب و رعیتی اما یک رژیم ارباب و رعیتی منحوس است که به این آسانیها برداشته نمیشود و آن این است که افراد گاهی همین که چند سواد درس خواندند مردم را به خودشان دعوت میکنند به جای اینکه به الله دعوت کنند این در سوره ی مبارکه ی «آلعمران» گذشت که این رژیم ارباب و رعیتی خیلی منحوس است به این آسانیها هم از بین نمیرود این مضمون آن آیه است (مَا کَانَ لِبَشَرٍ أَن یُؤْتِیَهُ اللّهُ الْکِتَابَ وَالْحُکْمَ وَالنُّبُوَّةَ ثُمَّ یَقُولَ لِلنَّاسِ کُونُوا عِبَاداً لِی) فرمود مردم را به خود دعوت کردن این رژیم ارباب و رعیتی است (وَلکِن کُونُوا رَبَّانِیِّینَ بِمَا کُنْتُمْ تُعَلِّمُونَ الْکِتَابَ وَبِمَا کُنْتُمْ تَدْرُسُونَ) در اثر درس و بحث و تعلیم و تعلّم عالِمِ ربّانی باشید به کسی میگویند عالِم ربّانی که هم شدیدالربط بالرب باشد میشود مخلِص, هم شدیدالتربیب نسبت به مردم باشد میشود مربّی خوب وگرنه عالِم ربّانی نیست ربّ هم مستحضرید که مضاعف است نه ناقص, «رَبَیَ» نیست ربّ به معنی مربّی نیست ربّ به معنی مدبّر هست خب (وَلکِن کُونُوا رَبَّانِیِّینَ بِمَا کُنْتُمْ تُعَلِّمُونَ الْکِتَابَ وَبِمَا کُنْتُمْ تَدْرُسُونَ) این درس و بحثی که دارید این تعلیمی که دارید این تصنیفی که دارید این کتابی که مینویسید درس و بحثی که میکنید عالم ربّانی باشید مردم را به خدا دعوت کنید اگر کسی دستش پُر بود به احد انحای ثلاثه مردم را به الله دعوت میکند و اگر دستش خالی بود خب مردم را به خودش دعوت میکند این گرفتاری هست این است که فرمودند قرآن یک میزان خوبی است و همه ی طبقات آثارشان در قرآن کریم آمده است و هر کسی موظّف است خود را با این ترازو بسنجد پس فرمود: (وَمِنَ النَّاسِ مَن یُجَادِلُ فِی اللَّهِ بِغَیْرِ عِلْمٍ وَلاَ هُدی وَلاَ کِتَابٍ مُنِیرٍ) منشأ این کار هم (ثَانِیَ عِطْفِهِ) این همین طور سَر خم کرده و متکبّرانه به کسی اعتنا نمیکند و راهش را ادامه میدهد گرچه برخیها عَطْف هم قرائت کردند ولی (ثَانِیَ عِطْفِهِ) این کلمه ی (عِطْفِ) در قرآن کریم فقط یکجا استعمال شده است و همینجاست اینکه با بیاعتنایی سر خم کردن یعنی با بیاعتنایی کسی را نگاه نمیکند کنایه از غرور است نظیر آن وصایایی که در سوره ی مبارکه ی «لقمان» آمده است که (وَلاَ تُصَعِّرْ خَدَّکَ لِلنَّاسِ).
آیه ی هیجده سوره ی مبارکه ی «لقمان» این است که لقمان به فرزندش فرمود: (یَا بُنَیَّ أَقِمِ الصَّلاَةَ وَأْمُرْ بِالْمَعْرُوفِ وَانْهَ عَنِ الْمُنکَرِ وَاصْبِرْ عَلَی مَا أَصَابَکَ إِنَّ ذلِکَ مِنْ عَزِمِ الْأُمُورِ ٭ وَلاَ تُصَعِّرْ خَدَّکَ لِلنَّاسِ) رخ برتافتن, چهره عَبوس کردن, نیمرخ نگاه کردن, با بیاعتنایی از کنار مردم رد شدن همین تَصعیر خَد است تصعیر خد, ثَنْی عِطف اینها کنایه از تکبّر است و آدمِ مُختال این کارها را میکند مختال یعنی خیالزده گرچه باب افتعال است به تفعُّل در قرآن کریم استعمال نشده تخیّل به معنی اختیار باب افتعال در قرآن چند بار به کار رفته است که (إِنَّ اللَّهَ لاَ یُحِبُّ کُلَّ مُخْتَالٍ فَخُورٍ) انسانِ خیالباف, خیالزده اینچنین حرکت میکند. خب, پس بنابراین منشأش همان غرور و خودخواهی و خودبینی و امثال ذلک است که با دست خالی مردم را به دنبال خود کشانده.
آن دیگر همان طوری که در برهان عقلی یک سلسله بدیهیات است که نظری را با بدیهی میسنجند در مسئله کشف و شهود هم آن بزرگان فرمودند ما کشفی داریم که به منزله ی بدیهی است و آن کشف معصوم است این کشف و شهودها را که نظری است باید با کشف و شهودهای بدیهی که معصوم است بسنجند همان طوری که علوم نظری مطالب مشکل را با بدیهی میسنجند کشفهای غیر معصوم را هم با کشف معصوم میسنجند که منزّه از هر خطا و خطیئه است.
در جریان تقابل بین علم و هدایت و کتاب گذشته از اینکه در سوره ی مبارکه ی «حج» مطرح است در سوره ی مبارکه ی «احقاف» هم آمده در سوره ی «احقاف» آیه ی چهار این است که خدای سبحان میفرماید کلّ این نظام را خدا آفرید و شما غیر خدا را برای چه عبادت میکنید؟ (مَا خَلَقْنَا السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ وَمَا بَیْنَهُمَا إِلَّا بِالْحَقِّ وَأَجَلٍ مُسَمّی) مصالح ساختمانی عرش تا فرش حقیقت است این یک, و این مصالح ساختمانی هم زماندار است یک وقت تاریخ مصرفش گذشت ما این را به هم میزنیم وقتی قیامت فرا میرسد کلّ آسمان و زمین وضعش عوض میشود با یک مصالح ساختمانی ابدی میسازیم آن دیگر تاریخ مصرف ندارد بهشت است ابدی و مانند آن, فرمود: (مَا خَلَقْنَا السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ وَمَا بَیْنَهُمَا إِلَّا بِالْحَقِّ وَأَجَلٍ مُسَمّی وَالَّذِینَ کَفَرُوا عَمَّا أُنذِرُوا مُعْرِضُونَ) بعد میفرماید: (قُلْ أَرَأَیْتُم), فرمود به اینها بگو (أَرَأَیْتُم) یعنی «أخبرونی» به من گزارش بدهید شما که از عبادت خدا منصرف شدید به غیر خدا رو آوردید دلیلتان چیست؟ (أَرَأَیْتُم مَّا تَدْعُونَ مِن دُونِ اللَّهِ أَرُونِی) یعنی «أخبرونی» (مَاذَا خَلَقُوا مِنَ الْأَرْضِ) این معبودان شما خالقاند که بر اساس خلقت استحقاق عبادت داشته باشند؟ نه, (أَمْ لَهُمْ شِرْکٌ فِی السَّماوَاتِ) اینها چیزی را آفریدند؟ نه, شریکالخالقاند؟ نه, پس بیکارهاند اگر بیکارهاند چرا اینها را میپرستید (ائْتُونِی بِکِتَابٍ مِن قَبْلِ هذَا أَوْ أَثَارَةٍ مِنْ عِلْمٍ إِن کُنتُمْ صَادِقِینَ) آخر یک دلیل بیاورید یا عقلی یا نقلی یا بگویید در قرآن آمده یا در تورات آمده یا در انجیل آمده یا در آئین زرتشت بوده چیزی بگویید بالأخره اگر در کتابی آسمانی نبود و دلیل عقلی هم ندارید آخر چرا به دنبال اینها راه افتادید (ائْتُونِی بِکِتَابٍ مِن قَبْلِ هذَا) میشود دلیل نقلی, (أَوْ أَثَارَةٍ) یعنی اثر علمی بیاورید میشود برهان عقلی یا عقل یا نقل دیگر, اگر نه دلیل عقلی داشتید نه دلیل نقلی داشتید پس چرا دنبال اینها راه میافتید در دلیل در قبال کتاب آن (أَثَارَةٍ مِنْ عِلْمٍ) هم میتواند جامع بینالقِسمین باشد یعنی هم راه کشف و شهود, هم راه برهانِ عقل جامعترین آیهای که بین اقسام سهگانه جدا جدا بحث کرد همین آیه ی هشت سوره ی مبارکه ی «حج» است که مسئله ی علم را از مسئله ی هدایت از مسئله ی دلیل نقلی کاملاً جدا کرده که فرمود: (بِغَیْرِ عِلْمٍ وَلاَ هُدی وَلاَ کِتَابٍ مُنِیرٍ) فرمود این گروه قصدشان متکبّرانه راه رفتن این است که مردم را از راه خدا گمراه کنند خب ما چه کار بکنیم درباره ی این گروه فرمود: (لَهُ فِی الدُّنْیَا خِزْیٌ) این آبروریزی دنیا را به همراه دارد این یک, (وَنُذِیقُهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ عَذَابَ الْحَرِیقِ) آن عذابِ گرم و سوزنده را در قیامت به همراه دارد دو, این کسی که مَتبوع است و محترم است و از مردم حرمت میگیرد چون این احترام کاذبانه است نمیشود که هم احترام و حرمت کاذب باشد و هم مقابلش که اهانت و رسوایی است او هم کاذب باشد اینچنین نیست وقتی احترام کاذب شد اهانت میشود صادق, این کاذب دوام نخواهد داشت روزی نوبت آن صادق فرا میرسد رسوایی صادق به دنبال حرمتِ کاذب است فرمود: (لَهُ فِی الدُّنْیَا خِزْیٌ) این میماند دیگر, در قیامت هم نسبت به همین گروه فرمود: (تُجْزَوْنَ عَذَابَ الْهونِ) یک, (عَذَابٌ مُهِینٌ) دو, غیر از آن (عَذَابَ الْحَرِیقِ) غیر از آن (کُلَّمَا نَضِجَتْ جُلُودُهُم بَدَّلْنَاهُمْ جُلُوداً غَیْرَهَا) که در سوره ی مبارکه ی «نساء» گذشت فرمود غیر از آن سوخت و سوز جهنم رسوایی هم هست که یک عذابِ رویی است اینها چیزی دامنگیرشان میشود که مُهِین است به اینها اهانت میشود هون و رسوایی و خاری است برای اینکه اگر عزّت اینها در دنیا دروغ بود روز قیامت که ظرف ظهورِ صِدق است آن ذلّتشان ظهور میکند اگر این احترام کاذب بود آن احترامِ صادق که قیامت ظرف ظهور صِدق است ظهور میکند لذا درباره ی همین گروه در جاهای دیگر میفرماید: (لَهُمْ عَذَابٌ مُهِینٌ), (تُجْزَوْنَ عَذَابَ الْهونِ) و مانند آن که أعاذنا الله مِن شرور أنفسنا و سیّئات أعمالنا.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
(ذلِکَ بِمَا قَدَّمَتْ یَدَاکَ وَأَنَّ اللَّهَ لَیْسَ بِظَلَّامٍ لِلْعَبِیدِ (10) وَمِنَ النَّاسِ مَن یَعْبُدُ اللَّهَ عَلَی حَرْفٍ فَإِنْ أَصَابَهُ خَیْرٌ اطْمَأَنَّ بِهِ وَإِنْ أَصَابَتْهُ فِتْنَةٌ انقَلَبَ عَلَی وَجْهِهِ خَسِرَ الدُّنْیَا وَالْآخِرَةَ ذلِکَ هُوَ الْخُسْرَانُ الْمُبِینُ (11) یَدْعُوا مِن دُونِ اللَّهِ مَا لاَ یَضُرُّهُ وَمَا لاَ یَنفَعُهُ ذلِکَ هُوَ الضَّلاَلُ الْبَعِیدُ (12) یَدْعُوا لَمَن ضَرُّهُ أَقْرَبُ مِن نَّفْعِهِ لَبِئْسَ الْمَوْلَی وَلَبِئْسَ الْعَشِیرُ (13) إِنَّ اللَّهَ یُدْخِلُ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ جَنَّاتٍ تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ إِنَّ اللَّهَ یَفْعَلُ مَا یُرِیدُ(14)
در این بخش از سوره ی مبارکه ی «حج» تتمّه اصناف و گروههای بشر را ذکر فرمود بشر بالأخره یا ملحد است یا موحّد یا منافق آنهایی که موحّدند به حسب ظاهر و مسلماناند یا ضعیفالإیماناند یا متوسطالإیماناند یا قویالإیمان یا تابعاند یا متبوع همه ی این اصناف را در این بخش از سوره ی مبارکه ی «حج» ذکر فرمود. تاکنون پنج اصل را از این آیات استفاده کردیم:
اصل اول این بود که قرآن کریم میزان است یعنی ترازوست و خدای سبحان این ترازو را نازل کرده است.
اصل دوم آن است که هر ترازو یک وزنی دارد که با آن واحد سنجش کالا را میسنجند وزنِ ترازوی قرآنی حق است منتها در قیامت این مطلب روشنتر میشود و در دنیا برای خواص روشن است که (وَالْوَزْنُ یَوْمَئِذٍ الْحَقُّ) وزن است، ترازوست یعنی میزان آن وقت ما باید عقایدمان، اخلاقمان، اعمالمان را که کالای ماست به عنوان موزون در یک کفّه قرار بدهیم حق که وزن است در کفّه ی دیگر قرار بگیرد با ترازوی قرآن بسنجیم پس اصل اول این است که قرآن میزان است اصل دوم این بود که وزن حق است سنگ و چوب و مس و امثال ذلک نیست.
اصل سوم آن است که خطوط کلی را قرآن کریم مشخص کرد درباره ی عقاید، درباره ی اخلاق، درباره ی فقه، درباره ی حقوق آنچه را که در جهان حق است چه از نظر معرفتی چه از نظر عملی بیان کرد.
اصل چهارم آن است که افرادی را که با قرآن یا قبول یا نکول درگیرند آنها را مشخص کرد بعضی کافرند بعضی مسلماناند بعضی ضعیفاند بعضی متوسطاند بعضی قویاند اینها را طی کرد.
اصل پنجم آن است که به ما دستور داد خودتان را با قرآن بسنجید اینکه از بیانات نورانی رسول گرامی و همچنین حضرت امیر(سلام الله علیهما) آمده که «زِنوا قبل أن توزنوا»، «حاسبوا أنفسکم قبل أن تحاسبوا» ناظر به همین اصل پنجم است.
در تحفالعقول از وجود مبارک امام باقر(سلام الله علیه) رسیده است که مؤمن باید خود را عرضِ بر کتاب خدا بکند ناظر به اصل پنجم است ما باید عرضه کنیم خود را بر قرآن، توزین کنیم وزن کنیم خود را. این اصول پنجگانه کاملاً تا حدودی مکرّر بازگو شد. در قرآن کریم برای اینکه همه ی افراد موظّفاند خود را بر قرآن عرضه کنند تنها به کلیات اکتفا نشده مصادیق هم ذکر شده تنها خطوط کلی عقاید و اخلاق و امثال اینها ذکر نشده اصناف و گروههایی هم که در دامنه ی اسلاماند یا در برابر اسلاماند وضع آنها را ذکر کرده. اگر انسان تابع است خود را با آیه سه میسنجند اگر متبوع است خود را با آیه هشت میسنجند و اگر جزء گروههای دیگر است که خود را با آیات دیگر میسنجد. در این بخش فرمود اگر کسی خواست درباره ی خدا سخنی بگوید باید محقّقانه و عالمانه باشد یا راه برهانی داشته باشد که میشود فلسفه و کلام یا راه اُویس قَرَن و سلمان فارسی و ابوذر غفاری و مقداد و رُشید حجری را طی کند که میشود راه تقوا و راه دل و آن راه اصلی هم که راه انبیاست که در اختیار کسی نیست یا باید دلیل نقلی استفاده کند که راه فقیهان و محدّثان و امثال اینهاست (بِغَیْرِ عِلْمٍ وَلاَ هُدیً وَلاَ کِتَابٍ مُنِیرٍ) بالأخره باید که عالمانه باشد این راهِ استدلال، اگر تابع بود تقلیدش باید تحقیقی باشد و اگر متبوع بود متبوع بودنش باید به احد انحای ثلاثه باشد یا علم یا هدایت یا کتابِ منیر. اما درباره ی افراد دیگر فرمود بعضیها هستند که.
پرسش: عبادت خدا را کردند تا به یقین رسیدند؟
پاسخ: بله، آن فاعلی است مقام آنهاست نه هدف نه اینکه اگر کسی عبادت بکند به آن مقام میرسد اینها موهبتی است کسبی نیست که کسی ریاضت بکِشد بشود پیغمبر، کسی زحمت بکِشد بشود امام اینچنین نیست آن موهبتی است که (اللّهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ) نبوّته، رسالته، امامته، ولایته، خلافته و مانند آن، آن دیگر کسبی نیست وظیفه ی این بندگان الهی است که البته عبادت بکنند خب.
خدای سبحان میداند که به چه کسی سِمت بدهد که هیچ حادثهای او را منقلب نکند این را الله اعلم است لذا هیچ پیامبری و هیچ مؤمنی در طول تاریخ از زمان وجود مبارک حضرت آدم(سلام الله علیه) تا انقراض آدم که ظهور وجود مبارک حضرت حجّت(سلام الله علیهم اجمعین) است هیچ کدام از اینها تخلّفی ندارند آنهایی که پُستها و سِمتهای کلیدی دارند اما افراد دیگر نظیر بلعم باعور، نظیر سامری اینها بله ممکن است منحرف بشوند ولی چون خدا میداند که این افراد چگونه هستند از درون اینها باخبر است به اینها سِمتهای کلیدی نخواهد داد امامت را رسالت را نبوّت را خلافت را، اینها را (اللّهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسَالَتَهُ) خب.
مطلب دیگر اینکه افرادی را که در برابر ذات اقدس الهی خاضعاند اینها خضوعشان تام است برابر آیه چهارده همین سوره ی مبارکهای که امروز قرائت شد اینها اهل سعادتاند اهل بهشتاند مرفّه در آخرتاند جزء اولیای الهی هستند و مانند آن، اما دیگران اگر کافر یا منافقاند که حسابشان جداست ولی بسیاری از افراد ایمان دارند و خدا را عبادت میکنند اما در متن صراط مستقیم نیستند در این پیادهرو و حاشیهاند که کمی اگر حادثه پیش بیاید فوراً خودشان را پَرت میکنند بیرون از اصلِ جاده فاصله میگیرند. آنهایی که (عَلَی صِرَاطٍ مُسْتَقِیمٍ) هستند هیچ حادثهای اینها را نمیلرزاند برای اینکه در سَرّاء و ضرّاء اینها صابرند (وَالصَّابِرِینَ فِی الْبَأْسَاءِ وَالضَّرَّاءِ) نه تنها در سرّاء شاکرند در ضرّاء هم صابرند و حینالبأس هم صابرند (وَالصَّابِرِینَ فِی الْبَأْسَاءِ) مثل اینها که در دفاع مقدس تلاش و کوشش میکردند حشرشان با اولیای الهی باشد اینها صابران بودند منتها بعضیها پشت جبهه بودند بعضی در وسط جبهه بودند بعضی در خاکریز اول اینها که در خاکریز اول هم بودند دو قسم بودند بعضیها در خاکریز بودند که اگر بیگانه حمله کرد اینها دفاع کنند بعضیها در خطّ آتش بودند اینهایی که در خط آتش بودند میگویند (حِینَ الْبَأْسِ) یعنی حین حمله، حین آتش خب اینها اجرشان بیش از دیگران است خب اینها در متن صراط مستقیماند اما (وَمِنَ النَّاسِ مَن یَعْبُدُ اللَّهَ عَلَی حَرْفٍ) حرف یعنی طرف، حاشیه وقتی گفتند این مطلب را تحریف کرد یعنی از وسط جاده از صراط مستقیم این را کم کم کنار کشید، کنار کشید به آن بخش خاکی رساند به آن لبه رساند میگویند تحریف کردند. فلان شخص منحرف شد یعنی از وسط جاده کم کم کنار رفت به آن جاده خاکی رسید به آن لبه رسید که حالا دارد میافتد انحراف، تحریف از همین ریشه است. فرمود بعضیها (وَمِنَ النَّاسِ مَن یَعْبُدُ اللَّهَ عَلَی حَرْفٍ) این کنار ایستاده است در حاشیه راه است نه در متن صراط،اگر خیری از اسلام به او رسیده است خب میماند و احیاناً نزدیکتر میشود و اگر خیری از اسلام به او نرسیده است این فوراً خودش را کنار میکشد و نسبت به اسلام بدبین میشود. روح این گونه از افراد روح الحاد و شرک است نه روح ایمان.
در بخشهای پایانی سوره ی «یوسف» (سلام الله علیه) آنجا این آیه مطرح شد که (وَمَا یُؤْمِنُ أَکْثَرُهُم بِاللَّهِ إِلّا وَهُم مُشْرِکُونَ) که اکثر مردمِ اهل ایمان مشرکاند برای اینکه آنها نه تحقیقِ عالمانه کردند که برهانی داشته باشند نه راه اُویس قَرن را رفتند که هدایت درونی داشته باشند نه از آیات و روایات بهره ی کافی دارند که کتاب منیر هادیشان باشد یک ایمان سنّتی از پدر و مادر شنیدند بدون استقرار قلبی لذا در حاشیه ی دین راه میروند (وَمَا یُؤْمِنُ أَکْثَرُهُم بِاللَّهِ إِلّا وَهُم مُشْرِکُونَ) یعنی اکثر این مؤمنین مشرکاند البته ایمانشان به حسب ظاهر مقبول است و احکام اسلام و ایمان برایشان جاری است در ذیل همین آیه آن روایاتی بود که ملاحظه فرمودید وقتی از معصوم(سلام الله علیه) سؤال میکنند که چگونه مؤمن، مشرک میشود فرمود همین که میگویند «لولا فلان لهلکتُ» اگر فلان شخص نبود ما از بین رفته بودیم، فلان طبیب نبود ما از بین رفته بودیم، فلان شخص نبود مشکل ما حل نمیشد این کار را به غیر خدا سپردن است مؤمن این طور حرف نمیزند مؤمن میگوید خدا را شکر که به وسیله ی فلان شخص مشکل ما را حل کرد خدا را سپاس که رزق ما را از آن راه تأمین کرده است که آن میشود وسیله و ابزار نمیشود مبدأ فاعلی مؤمن آن طور حرف نمیزند خب.
پرسش: شرکِ طاعتی دارند؟
پاسخ: بله دیگر در مقام طاعت این شرک عملی هستند مشکل دارند خب.
اینکه فرمود: (وَمَا یُؤْمِنُ أَکْثَرُهُم بِاللَّهِ إِلّا وَهُم مُشْرِکُونَ) این تعبیرات ناروایی هم که کم و بیش ما داریم اول فلان شخص دوم خدا، اول خدا دوم فلان شخص این هم مشمول همین تعبیر است خدا اوّلی است که همان اوّل آخر است دیگر دوم ندارد بر اساس (مَا بِکُم مِّن نِّعْمَةٍ فَمِنَ اللَّهِ) باید گفت خدا را شکر میکنیم که از این راه به وسیله ی فلان شخص مشکل ما را حل کرد ما از فلان شخص هم قدردانی میکنیم این دستور رسمی اسلام است عین این کلمه شاید نباشد ولی مضمون این در تعبیرات روایی ما هست که خیلی از این جملهها به عینه در روایات هست «مَن لم یَشکر المخلوق لم یشکر الخالق» خب بالأخره ادب اقتضا میکند اگر کسی نسبت به ما احسان کرد مشکل ما را حل کرد حقشناسی کنیم اما باید بگوییم این ابزار خوبی است خدای سبحان بر اساس (مَا بِکُم مِّن نِّعْمَةٍ فَمِنَ اللَّهِ) به وسیله ی فلان شخص مشکل ما را حل کرد نگوییم اول خدا دوم فلان شخص یا «لولا فلان لهلکتُ» اینها روایاتی است که در ذیل آیه ی (وَمَا یُؤْمِنُ أَکْثَرُهُم بِاللَّهِ إِلّا وَهُم مُشْرِکُونَ) مطرح شده. مطلب سومی که در ذیل این آیه میتوان طرح کرد همین آیه ی سوره ی «حج» است که (وَمِنَ النَّاسِ مَن یَعْبُدُ اللَّهَ عَلَی حَرْفٍ) این شخص مؤمنی است که در درونش شرک نهادینه شده.
بیان ذلک این است که این شخص در لبه ی دین حرکت میکند آن بقیه که خالی است آن را یا لا مذهبی پُر کرده، بیتفاوتی یا شرک هر کدام که باشد آسیبرسان است این شخص که در لبه ی صراط حرکت میکند وقتی تحلیل بکنید میبینید این عملاً مثل مشرکان و وثنیین و صنمیهاست برای اینکه صنمی و وثنی یعنی بتپرست چرا بتها را میپرستند به چه منظور بت را ستایش میکنند میگویند (مَا نَعْبُدُهُمْ إِلَّا لِیُقَرِّبُونَا إِلَی اللَّهِ زُلْفَی) یک، (هؤُلاَءِ شُفَعَاؤُنَا عِندَ اللَّهِ) دو، این دو جهت را قرآن کریم از مشرکین نقل کرد.
منظور مشرکان از تقرّب إلی الله یا منظور مشرکان از شفاعت عندالله بهرههای مادّی و دنیایی است برای اینکه مشرک که به برزخ و قیامت معتقد نیست به بهشت و جهنم معتقد نیست اینکه بگوید (لِیُقَرِّبُونَا إِلَی اللَّهِ زُلْفَی) چون الله که ربّالأرباب است و مدیرکل است این اربابِ جزئی را مدیریت میکند إلهالآلهه است دستور میدهد رزق ما را زیاد میکند فرزندان را برای ما حفظ میکند بیماران ما را شفا میدهد همین، اینها که به قیامت و بهشت و جهنم و عرضِ اعمال و موقِف حساب و تطایر کُتب و شفاعت یوم القیامه معتقد نیستند وقتی میگویند که (هؤُلاَءِ شُفَعَاؤُنَا عِندَ اللَّهِ) یعنی شفاعتِ دنیایی این بتها برای ما نزد خدا شفاعت بکنند که دامِ ما، کشاورزی ما زیاد بشود مال ما زیاد بشود فرزندان ما مثلاً رشد بکنند همین، پس روحِ عبادت صَنمی و وثنی به همین دنیا برمیگردد آن مسلمانی که به دنبال خیر حرکت میکند روحاً با مشرک یکی است (وَمِنَ النَّاسِ مَن یَعْبُدُ اللَّهَ عَلَی حَرْفٍ فَإِنْ أَصَابَهُ خَیْرٌ اطْمَأَنَّ بِهِ) این دیگر فکر نمیکند که حالا من الآن خسارت دیدم بالأخره در قیامت پاداش به من میدهند که این همان کاری که منافقان دارند اینها انفاق را غرامت میدانند وقتی قرآن کریم چه در سوره ی مبارکه ی «توبه» چه در سایر سوَر منطقِ اهل نفاق را ذکر میکند دارد که (وَمِنَ الْأَعْرَابِ مَن یَتَّخِذُ مَا یُنْفِقُ مَغْرَماً) میگویند این غرامت است یک عدّه مَغنَم میدانند میگویند بر اساس (مَن جَاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثَالِهَا) یک عده بر اساس غرامت میدانند میگویند این چه خسارتی است که برای ما تحمیل میکنی خب، این فکرِ نفاق در کسی که در حاشیه ی دین دارد حرکت میکند هست اگر خیری به او رسید همانجا میایستد اگر خیر دنیایی به او نرسید فوراً میرود کنار پس (وَمِنَ النَّاسِ مَن یَعْبُدُ اللَّهَ عَلَی حَرْفٍ) و علی طرفٍ این در لبه ی دین است که فوراً بیفتد آن طرف، اگر فرمود: (مَا یُؤْمِنُ أَکْثَرُهُم بِاللَّهِ إِلّا وَهُم مُشْرِکُونَ) در قبال آن دو وجهی که در ذیل آیه مطرح شد این وجه سوم هم قابل طرح است که این گونه از افراد مؤمن روحاً وثنی و صنمیاند اگر به ما گفتند خدا را با اخلاص عبادت کنید تنها نهی از ریا و امثال ریا نیست یک وقت است به ما فرمودند خدا را مخلصاً عبادت کنید یعنی ریا نکنید این درست است یک وقت هم میفرماید خدا را مخلصاً عبادت کنید یعنی به این فکر نباشید که حالا نفع مادّی به شما برسد شما مسافرید اینچنین نیست که تمام منافع را در همین محدوده ی دنیایی به شما بدهند شما این اعمال را انجام بدهید سود و زیانش را در جمع حساب میکنند یومالحسابی هست این یومالحساب بررسی میکنند وظیفه ی ما هم این است که دیگران را دریابیم این طور نیست که هر چه به دست ما رسید برای ما باشد به ما میدهند تا دیگران را دریابیم این آزمون الهی است تملیک نکرده گرچه اصلِ مالکیّت را نسبت به یکدیگر دین امضا کرده میفرماید: (مَلَکَتْ أَیْمَانُکُمْ)، (لِلرِّجَالِ نَصِیبٌ مِمَّا اکْتَسَبُوا وَلِلنِّسَاءِ نَصِیبٌ مِمَّا اکْتَسَبْنَ) اصلِ مالکیّت را امضا کرده اما وقتی نسبت به خدا میسنجیم میفرماید: (وَآتُوهُم مِّن مَّالِ اللَّهِ الَّذِی آتَاکُمْ) بنابراین اگر کسی کسب کرد (لِلرِّجَالِ نَصِیبٌ مِمَّا اکْتَسَبُوا) اگر زنی کسب کرد (لِلنِّسَاءِ نَصِیبٌ مِمَّا اکْتَسَبْنَ) مِلکِ طلق آنهاست اما وقتی نسبت به خدا مطرح شد کسی نمیتواند بگوید مِلک من است خدا چه کار دارد ـ معاذ الله ـ نسبت به من این میشود حرف قارون لذا فرمود: (وَآتُوهُم مِّن مَّالِ اللَّهِ الَّذِی آتَاکُمْ) این مال خداست به شما داده همان خدایی که مال خودش را به شما داده میفرماید شما فقرا را دریابید خب، پس اگر کسی خود را در برابر الله ـ معاذ الله ـ مالک بداند این یک نحوه (أَفَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَوَاهُ) است و اگر دین را ابزار دنیا بداند این روحاً با صنمی و وثنی یکی است آنها هم برای همین بود منتها معبودها فرق میکند ولی عبادتها یکی است اگر نحوه ی عبادت یکی شد میشود شرک دیگر حالا اگر کسی ـ معاذ الله ـ خدا را بر اساس همین جهت قبول داشته باشد که اگر یک وقت خدای سبحان به عنوان آزمون مقداری بیماری یا امثال ذلک را برای او روا داشت که فرمود: (بَلَوْنَاهُم بِالْحَسَنَاتِ وَالسَّیِّئَاتِ) یک، (وَنَبْلُوکُم بِالشَّرِّ وَالْخَیْرِ فِتْنَةً) دو، اگر بر اساس این آزمونها با کسی رفتار کرد این فوراً از جادّه کنار بزند بشود لامذهب خب این روحاً همان عبادت وثنیها را دارد دیگر پس بنابراین وجه سوم از وجوهی که میتواند محمِلی باشد برای آیه ی (وَمَا یُؤْمِنُ أَکْثَرُهُم بِاللَّهِ إِلّا وَهُم مُشْرِکُونَ) همین است. برابر آن پنج مطلب ما در مطلب پنجم قرار میگیریم یعنی خودمان را باید عرضه کنیم بر کتاب خدا و بسنجیم که جزء کدام یک از این گروههاییم اگر ـ معاذ الله ـ جزء گروه نازلیم برگردیم توبه کنیم به گروه متوسّط کم کم به گروه عادی برسیم اگر جزء گروه متوسّطیم خود را به عالیم برسانیم اگر در گروه عالی هستیم شاکر باشیم و از خدای سبحان استقامت و دوام را طلب بکنیم. اما اینکه در آن آیه ی ده فرمود: (ذلِکَ بِمَا قَدَّمَتْ یَدَاکَ وَأَنَّ اللَّهَ لَیْسَ بِظَلَّامٍ لِلْعَبِیدِ) یعنی در صحنه ی قیامت آثار تلخ تبهکاریِ تبهکاران را به آنها میچشانند میگویند این آن چیزی است که شما با دو دستت فرستادی این با دو دستت فرستادی یعنی تمام کارها چون مهمترین کار را انسان با دست انجام میدهد با دو دستت فرستادی و هر کاری را که انسان انجام میدهد این کار پیشاپیش قبل از اینکه انسان به مقصد برسد میرود در آنجا مستقر میشود در تعبیرات مثبت دارد (فَلِأَنفُسِهِمْ یَمْهَدُونَ) خب اگر مسافری قبلاً میخواهد برود جایی، کسی که قبلاً کاروان را هدایت میکند رهبری میکند آن مسافرخانه را آماده میکند فرش را پهن میکند تا این بیاید این (فَلِأَنفُسِهِمْ یَمْهَدُونَ) یعنی مُمَهَّد است آماده است این برای افراد پرهیزکار، تبهکارها هم (بِمَا قَدَّمَتْ یَدَاکَ) است یعنی هر عملی پیشاپیش عامل میرود جلو آنجا منتظر است انسان بر عمل خود وارد میشود مهمان عمل است اگر خوب بود که (فَلِأَنفُسِهِمْ یَمْهَدُونَ) اگر بد بود هم به ما میگویند (بِمَا قَدَّمَتْ یَدَاکَ) تو اینها را اینجا فرستادی ما که اینجا این اعمال زشت را نداشتیم این آثار زشت را نداشتیم عمده آن ذیل است که فرمود: (وَأَنَّ اللَّهَ لَیْسَ بِظَلَّامٍ لِلْعَبِیدِ) در سوره ی مبارکه ی «کهف» گذشت که به صورت نکره در سیاق نفی آمده است که (وَلاَ یِظْلِمُ رَبُّکَ أَحَداً) احدی در برابر ذات اقدس الهی مظلوم نیست که خدا نسبت به او ظلم بکند این راجع به شخص. در بخشهای دیگر هم دارد که (شَیْئاً) این راجع به نحوه ی عذاب پس ذرّهای عذاب نسبت به احدی ذات اقدس الهی ندارد این دو مطلب، نه کسی مظلوم میشود نه ذرّهای ظلم میشود هر دو هم نکره در سیاق نفی بود هم (شَیْئاً)، هم (أَحَداً) اما اینجا که دارد (وَأَنَّ اللَّهَ لَیْسَ بِظَلَّامٍ لِلْعَبِیدِ) بیانی در کتابهای تفصیلی از زمخشری و غیر زمخشری هست.
یک بیان لطیف از سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) دارند آنکه آن آقایان دارند میگویند که اگر صفتی برای ذات اقدس الهی ثابت باشد باید کاملترینش ثابت باشد مثل اینکه او اهل مغفرت است به او میگوییم غفّار، او پردهپوشی دارد رازپوشی دارد میگوییم ستّار، او حَنین و عاطفه و گرایش و مِهر دارد میگوییم حَنّان این گونه از اوصاف را به نحو مبالغه برای ذات اقدس الهی ثابت میکنیم اگر صفتی برای خدا باشد باید به نحو فعّال باشد از این جهت گفته شد (وَمَا رَبُّکَ بِظَلاَّمٍ لِلْعَبِیدِ) لکن آن بیان لطیفی که سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) دارند این است که ذات اقدس الهی اگر یک ذرّه ظلم به عالَم بکند این ذرّه میشود ظلمِ کثیر چرا؟ چون کلّ عالَم از عرش تا فرش همه چیز سرِ جای خودش است هیچ فُطوری, هیچ شکافی, هیچ خلأیی, هیچ خلایی نیست (هَلْ تَرَی مِن فُطُورٍ) و همه هم مهندسیشده است که (إِنَّا کُلَّ شَیْءٍ خَلَقْنَاهُ بِقَدَرٍ) هر چه خدای سبحان انجام میدهد بر اساس هندسه و معماری و قَدْر و قَدَر و اندازه است پس تمام اشیاء و تمام اشخاص سرِ جایشان هستند جا خالی نیست (هَلْ تَرَی مِن فُطُورٍ) اگر ـ معاذ الله ـ یک ذرّه ظلم بخواهد بشود یعنی باید فشار بیاید به یکی از اینها که این یا جلوتر برود یا دنبالتر برود اگر کلّ این نظام بسته است یک گوشهاش را شما بخواهید فشار بیاورید کلّ این سلسله باید تکان بخورد برای اینکه جای خالی نیست شما چیزی را میخواهید بردارید خب بردارید کلّ نظام آسیب میبیند یا علّت را برمیدارید به معلول ستم میشود یا معلول را برمیدارید علّت میشود معطّل چه چیزی را میخواهید بردارید چه چیزی را میخواهید کم بکنید چه چیزی را میخواهید زیاد بکنید, هر چه را بخواهید کم و زیاد کنید در کلّ نظام اثر کرده است لذا اگر یک ذرّه ظلم در عالَم رخنه کند میشود ظَلاّم این بیان لطیف ایشان است خب به هر تقدیر ذات اقدس الهی طبق آن دو اصل نه به احدی ظلم میکند (وَلاَ یِظْلِمُ رَبُّکَ أَحَداً) نه ذرّهای ظلم میکند (إِنَّ اللَّهَ لاَ یَظْلِمُ النَّاسَ شَیْئاً) اینها اصل جامع است این (ظَلَّامٍ) هم یا به این دو وجه تعبیر میشود یا وجوه دیگری به هر تقدیر برابر اصل پنجم که ما موظّفیم خود را بر قرآن کریم عرضه کنیم هیچ راهی برای بهانه نداریم ما در هر صنفی که باشیم برابر آن صنف ذات اقدس الهی آیه نازل کرده تابع باشیم, متبوع باشیم, مؤمن باشیم, کافر باشیم ـ معاذ الله ـ آیه نازل کرده (وَمِنَ النَّاسِ مَن یَعْبُدُ اللَّهَ عَلَی حَرْفٍ فَإِنْ أَصَابَهُ خَیْرٌ اطْمَأَنَّ بِهِ) به وسیله این خیر میماند (وَإِنْ أَصَابَتْهُ فِتْنَةٌ) اگر رنج و دردی به او برسد فوراً منقلب میشود صورت برمیگرداند (انقَلَبَ عَلَی وَجْهِهِ) راه خودش را طی میکند چنین افرادی (خَسِرَ الدُّنْیَا) برای اینکه (انقَلَبَ عَلَی وَجْهِهِ) کجا میخواهد برود (أَیْنَ تَذْهَبُونَ), «خَسِرَ الآخرة» برای اینکه دین خودش را از دست داد این طور نیست که حالا اگر به غیر خدا مراجعه کند راهی باشد که لذا فرمود: (أَیْنَ تَذْهَبُونَ).
خب, (اطْمَأَنَّ بِهِ وَإِنْ أَصَابَتْهُ فِتْنَةٌ) اگر مضیقهای, زحمتی, رنج و دردی به او برسد فوراً رو برمیگرداند چون در لبه است دیگر, همین که رو برگرداند میافتد در جادّه ی دیگر خب.خب بالأخره ضعیفالإیمان مُرده است این (وَمَا یُؤْمِنُ أَکْثَرُهُم بِاللَّهِ إِلّا وَهُم مُشْرِکُونَ) آن ایمان را ذات اقدس الهی حفظ کرده و بر اساس (خَلَطُوا عَمَلاً صَالِحاً وَآخَرَ سَیِّئاً) خدای سبحان با او عمل میکند اینها (مُرْجَوْنَ لأَمْرِ اللّهِ) هستند اگر به همان اندازه ی ضعیف ایمان داشت به همان اندازه ی ضعیف پاداش هم میبیند دیگر خب.
(خَسِرَ الدُّنْیَا وَالْآخِرَةَ) یک وقت است که انسان سرمایه را میبازد وقتی سرمایه را باخت دیگر جا برای ترمیم نیست وقتی که سرمایه را باخت یعنی عمر را از دست داد چیزی نیست که در برابر او عطا بکند و مقابل را دریافت بکند لذا میشود (خُسْرَانُ الْمُبِینُ) و غالب انسانها هم در معرض این خسارتاند (وَالْعَصْرِ ٭ إِنَّ الْإِنسَانَ لَفِی خُسْرٍ) غالباً عمر میدهند و چیزی در برابر این عمر نمیگیرند اینکه میبینید انسان نماز میخواند به سرعت نماز میخواند ولی با دوست خودش مینشیند دو ساعت حرف میزند و خسته نمیشود برای همین جهت است خب بالأخره این هم حرف زدن است دیگر خب این حرف زدن اگر خسته میکند آن نماز هم چهارتا کلمه حرف زدن که بیشتر نیست خسته میکند ولی نشستنِ با دوست دو ساعت حرف زدن خسته نمیکند برای اینکه خدای سبحان محبوب ما نیست این را ما با کُلفت داریم انجام میدهیم این تکلیف است برای ما منتظریم چه موقع تمام بشود خب پس معلوم میشود این را با اجبار داریم انجام میدهیم.
وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) وقتی که موقع نماز میشد به بلال(رضوان الله علیه) میفرمود: «أرحنا یا بلال» اذان بگو ما خستگیمان رفع بشود «أرِحْنا, أرحنا» دیگر دستور رسمی حضرت بود «أرحنا یا بلال» اذان بگو تا خستگی ما رفع بشود انسان با محبوب خود دارد حرف میزند دیگر لذا خستگی ندارد اینها که (یَعْبُدُ اللَّهَ عَلَی حَرْفٍ) چون اینچنیناند پس واقعاً معلوم میشود خدا را برای دنیای خودش قبول کرده نظیر بتپرست این عمر را داده چیزی در برابر عمر نگرفته آخرت هم که برای آخرت هیچ کاری هم نکرده این میشود خُسرانِ مُبین (یَدْعُوا) حالا این نسبت به مشرکان پس تابع مشخص شد, مَتبوع مشخص شد, ضعیفالإیمان مشخص شد, در پایان مؤمنان خالص را هم ذکر میکند, اما اینجا مشرکان را, بتپرستان را به مناسبت همین (وَمِنَ النَّاسِ مَن یَعْبُدُ اللَّهَ) ذکر میکند فرمود این کسی که (انقَلَبَ عَلَی وَجْهِهِ) این گروه که حالا, نه (اطْمَأَنَّ بِهِ) اینکه (انقَلَبَ عَلَی وَجْهِهِ) اینکه (خَسِرَ الدُّنْیَا وَالْآخِرَةَ) به دنبال غیر خدا میرود دیگر (یَدْعُوا مِن دُونِ اللَّهِ مَا لاَ یَضُرُّهُ وَمَا لاَ یَنفَعُهُ) برای اینکه حیات و ممات به دست او نیست, نفع و ضرر به دست او نیست (لاَ یَمْلِکُونَ مَوْتاً وَلاَ حَیَاةً وَلاَ نُشُوراً) هیچکارهاند خب.
بتپرستی ضرر دارد نه بت این چوبی را که انسان تراشید هیچکاره است حالا جمله ی بعد هم خواهد آمد که بتپرستی ضرر میرساند نه بت این بت هیچکاره است هیچ قدرتی ندارد نه نفع دارد نه ضرر دارد نه حیات به دست اوست نه موت به دست او (یَدْعُوا مِن دُونِ اللَّهِ) بتی را که (لاَ یَضُرُّهُ وَمَا لاَ یَنفَعُهُ) و همین ضلالِ بعید است برای اینکه انسان عقیده میدهد اخلاق و اعمالش را تقدیم میکند برای هیچ این میشود (قَدِمْنَا إِلَی مَا عَمِلُوا مِنْ عَمَلٍ فَجَعَلْنَاهُ هَبَاءً مَّنثُوراً) در بحثهای قبل هم در سوره ی مبارکه ی «رعد» و اینها بود که فرمود: (إِنْ هِیَ إِلَّا أَسْماءٌ سَمَّیْتُمُوهَا أَنتُمْ وَآبَاؤُکُم) فرمود شما که میگویید إله این لفظ را میگویید (یک) این لفظ یک معنا دارد (دو), لکن این معنا زیرش خالی است این اسمی است بیمسمّا (إِنْ هِیَ إِلَّا أَسْماءٌ سَمَّیْتُمُوهَا أَنتُمْ وَآبَاؤُکُم) شما میگویید رب این رب یک لفظ است درست است معنا دارد درست است, اما این معنا را شما تطبیق میکنید بر بت ما هر چه این معنا را در دست بگیریم به سراغ خارج برویم میبینیم این مفهوم زیرش خالی است چیزی در خارج نیست که به نام رب باشد که آنکه ربّالعالمین است که شما او را عبادت نمیکنید این چوبهایی که (أَتَعْبُدُونَ مَا تَنْحِتُونَ) این نه اله است نه رب این یک اسم بیمسمّاست اسم بیمسمّا هم که «لا یضرُّ ولا ینفع» اما به دنبال اسم بیمسمّا رفتن ضرر دارد عبادت اینها ضرر دارد (یَدْعُوا مِن دُونِ اللَّهِ مَا لاَ یَضُرُّهُ وَمَا لاَ یَنفَعُهُ) این (ذلِکَ هُوَ الضَّلاَلُ الْبَعِیدُ) در دسترسی کسی نیست تا هدایتش بکند آنقدر دور است که (یُنَادَوْنَ مِن مَکَانٍ بَعِیدٍ) در سوره ی مبارکه ی «هود» چند جا ذات اقدس الهی نسبت به قوم عاد و امثال عاد فرمود: (علی بعد لقوم هود), (علی بعد لقوم هاد), (علی بعد لعاد) اینها دورند دیگر در صراط مستقیم فاصله زیاد است اما (یَدْعُوا لَمَن ضَرُّهُ أَقْرَبُ مِن نَّفْعِهِ) این اثبات و نفی به یک جا برنمیگردد تا به تناقض سر در بیاورد عبادت اینها ضرر دارد خب بالأخره انسان محبوبی دارد و در تطبیق آن محبوب عالماً عامداً بیراهه میرود تمام عبادت خود را صرف میکند برای پوچ بنابراین این ضررش اقرب از نفع اوست این اقرب هم افعل تعیینی است نه تفضیلی یعنی نفعِ موهومی که شما دارید این ضررش نقد است و بیشتر هم هست نفعی در کار نیست تا اینکه ضررش بیشتر از نفع باشد اصلاً نفع نیست به دلیل اینکه فرمود: (وَمَا لاَ یَنفَعُهُ) لکن این نفع موهومی که شما میپندارید در برابر ضرر قطعی او قابل قیاس نیست (لَبِئْسَ الْمَوْلَی) که آنها هستند (وَلَبِئْسَ الْعَشِیرُ) که شما معاشر با آنهایید آنها را معاشر خود میدانید عشیره را که عشیره میگویند برای اینکه معاشرت اینها با آنهاست فرمود با آنها بخواهید معاشر باشید (لَبِئْسَ الْعَشِیرُ) است تحت ولای آنها بخواهید باشید (لَبِئْسَ الْمَوْلَی) است برای اینکه پرستش آنها, تقرّب آنها ضررآور است پس مشرک و ضعیفالإیمان و تابع و متبوع همه ی این گروهها مشخص شد مانده مؤمنان خالص درباره ی آنها فرمود: (إِنَّ اللَّهَ یُدْخِلُ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ جَنَّاتٍ تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ إِنَّ اللَّهَ یَفْعَلُ مَا یُرِیدُ) درباره ی همه ی اینها تصمیمات حکیمانه میگیرند.
بیان نورانی امام سجاد(سلام الله علیه) در دعای «عرفه» در دعای صحیفه ی سجادیه یک اصل کلی است که «یا من لا تبدّل حکمته الوسائل» خدای سبحان اراده ی او حکیمانه است هر کاری انسان بکند که بخواهد مسیر اراده ی خدا را عوض بکند ـ معاذ الله ـ کاری, ارادهای بر خلاف حکمت بکند این شدنی نیست (إِنَّ اللَّهَ یَفْعَلُ مَا یُرِیدُ) ارادةً حکیماً و این پنج گروه هر کدام از اینها به سرنوشت خاصّ خودشان محکوماند.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
(وَمِنَ النَّاسِ مَن یَعْبُدُ اللَّهَ عَلَی حَرْفٍ فَإِنْ أَصَابَهُ خَیْرٌ اطْمَأَنَّ بِهِ وَإِنْ أَصَابَتْهُ فِتْنَةٌ انقَلَبَ عَلَی وَجْهِهِ خَسِرَ الدُّنْیَا وَالْآخِرَةَ ذلِکَ هُوَ الْخُسْرَانُ الْمُبِینُ (11) یَدْعُوا مِن دُونِ اللَّهِ مَا لاَ یَضُرُّهُ وَمَا لاَ یَنفَعُهُ ذلِکَ هُوَ الضَّلاَلُ الْبَعِیدُ (12) یَدْعُوا لَمَن ضَرُّهُ أَقْرَبُ مِن نَّفْعِهِ لَبِئْسَ الْمَوْلَی وَلَبِئْسَ الْعَشِیرُ (13) إِنَّ اللَّهَ یُدْخِلُ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ جَنَّاتٍ تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ إِنَّ اللَّهَ یَفْعَلُ مَا یُرِیدُ (14)
چون قرآن کریم میزانِ قِسط است و وزنِ او هم حق است و جامعه ی بشری مأمور به توزین است یعنی خود را از نظر عقیده و خُلق و عمل باید با قرآن بسنجد لذا در قرآن کریم هم خطوط کلی معارف و اخلاق و احکام فقهی و حقوقی بیان شده هم نمونههایی از مصادیق این عناوین یادشده هم پاداش و کیفر افرادی که با این عناوین مَعَنْوناند ذکر شده آنگاه اگر کسی بخواهد خود را بر قرآن عرضه کند و با قرآن بسنجد کار آسانی خواهد بود ما همان طوری که موظّفیم اخبار را بر قرآن عرضه کنیم خودمان را هم باید بر قرآن عرضه کنیم در این قسمت هم جریان کفّار و مشرکان و ملحدان و امثال ذلک بیان شده، هم جریان منافقان بیان شده، هم افراد مؤمن نظیر اوایل سوره ی مبارکه ی «بقره» که این سه گروه جداگانه تبیین شدند گرچه در سوره ی مبارکه ی «توبه» افراد به پنج قِسم تقسیم شدند اما جامع آن اقسام پنجگانه همین سه قسماند اینکه فرمود: (وَمِنَ النَّاسِ مَن یَعْبُدُ اللَّهَ عَلَی حَرْفٍ) اگر واقعاً ایمان ندارند فقط به نفع و سود خود میاندیشند این جزء منافقان واقعی است و تعبیر اینکه فرمود: (فَإِنْ أَصَابَهُ خَیْرٌ اطْمَأَنَّ بِهِ وَإِنْ أَصَابَتْهُ فِتْنَةٌ انقَلَبَ عَلَی وَجْهِهِ) این انقلاب به معنای ارتداد قلبی نیست بلکه به معنای ارتداد لسانی است زیرا قلباً او اسلام نیاورده و اما اگر نه، واقعاً مؤمن بود منتها ضعیفالإیمان این (انقَلَبَ عَلَی وَجْهِهِ) به ارتداد برمیگردد لکن ذیل آیه که دارد (خَسِرَ الدُّنْیَا وَالْآخِرَةَ) نشان میدهد که این درباره ی منافقان است نه درباره ی افراد ضعیفالإیمان. خب، فرمود: (وَمِنَ النَّاسِ مَن یَعْبُدُ اللَّهَ عَلَی حَرْفٍ) مستحضرید در این شأن نزولها چه فخررازی چه دیگران این قصّه را نقل کردند که کسی به طمع سود دنیایی وارد حوزه ی اسلامی شد و چیزی نصیب او نشد مثلاً فرزندی پیدا کند، مال او فراوان بشود نشد و آمده محضر پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) عرض کرد:
«أقِلْنِی» یعنی اِقاله کن اِقاله یعنی پس دادن و پس گرفتن اگر کسی معاملهای کرده و پشیمان شده این کالا را میخواهد پس بدهد این را میگویند اِقاله این شخص استقاله میکند و آن فروشنده هم اقاله میکند این استقاله کرده به حضرت عرض کرده اسلام را میخواهم پس بدهم حضرت فرمود: «الإسلام لا یُقال» این «لا یُقال» یعنی اِقاله نمیشود این فعل مجهول باب افعال است «الإسلام و لا یقال» این پس دادن و پس گرفتن و امثال ذلک نیست خب پس اگر این (مِنَ النَّاسِ) ناظر به منافق باشد با ذیل آیه که (خَسِرَ الدُّنْیَا وَالْآخِرَةَ) سازگار است و اگر افراد ضعیفالإیمان را شامل بشود آن (انقَلَبَ عَلَی وَجْهِهِ) باید به معنای ارتداد باشد تا خُسران دنیا و آخرت با او هماهنگ باشد. ظاهراً این (وَمِنَ النَّاسِ) درباره ی افراد منافق است چون مشابه این در سوره ی مبارکه ی «نساء» آیه ی 143 گذشت که این گروه (إِنَّ الْمُنَافِقِینَ یُخَادِعُونَ اللّهَ وَهُوَ خَادِعُهُمْ) در آیه بعد دارد (مُذَبْذَبِینَ بَیْنَ ذلِکَ لاَ إِلَی هؤُلاَءِ وَلاَ إِلَی هؤُلاَءِ) این گروه کسانیاند که اگر مسلمانها پیروز میشدند اینها میگفتند ما هم سهمی از غنیمت جنگی داریم با شما بودیم و مانند آن، و اگر مسلمانها خدای ناکرده شکست میخوردند میگفتند که خوب شد که ما نرفتیم جبهه.
در سوره ی مبارکه ی «نساء» آیه ی 140 به این صورت آمده است (الَّذِینَ یَتَرَبَّصُونَ بِکُمْ) اینها فرصتطلباند (فَإِن کَانَ لَکُمْ فَتْحٌ مِنَ اللّهِ) اگر شما پیروز میشدید و غنایمی نصیب شما میشد (قَالُوا أَلَمْ نَکُن مَّعَکُمْ) مگر ما با شما نبودیم در این غنیمت سهمی داریم (وَإِن کَانَ لِلْکَافِرِینَ نَصیبٌ قَالُوا أَلَمْ نَسْتَحْوِذْ عَلَیْکُمْ وَنَمْنَعْکُم مِنَ الْمُؤْمِنِینَ) به کفار میگفتند که ما خیلی به کمک شما کوشش کردیم اقدام کردیم قدرت مؤمنین را در برابر شما کم کردیم سلطه ی شما را نسبت به مؤمنین اضافه کردیم شما پیروز شدید ما هم سهمی داریم خب پس اگر کفار پیروز میشدند اینها از کفار سهم طلب میکردند اگر مؤمنین پیروز میشدند از مؤمنین سهم طلب میکردند درباره ی اینهاست که همان سوره ی مبارکه ی «نساء» آیه ی 143 میفرماید: (مُذَبْذَبِینَ بَیْنَ ذلِکَ) پس این (وَمِنَ النَّاسِ مَن یَعْبُدُ اللَّهَ عَلَی حَرْفٍ) ظاهرش درباره ی منافقین است اولاً، بر فرض افراد ضعیفالإیمان را بگیرد آن (انقَلَبَ عَلَی وَجْهِهِ) به معنای ارتداد خواهد بود وقتی ارتداد آمده است (خَسِرَ الدُّنْیَا وَالْآخِرَةَ) میشود هماهنگ.
مطلب بعدی آن است که اینکه فرمود: (یَدْعُوا مِن دُونِ اللَّهِ مَا لاَ یَضُرُّهُ وَمَا لاَ یَنفَعُهُ) اینها کاری بکنند که نه سودی دارد نه ضرری برای اینکه «الضارّ والنافع» از اسمای حُسنای خدای سبحان است که در دعای نورانی «جوشن کبیر» ملاحظه میفرمایید و هیچ کسی ضرر نمیرساند مگر به اذن خدا، هیچ کسی نفع نمیرساند مگر به اذن خدا، اگر ضارّ و نافع بر اساس توحید بالذّات فقط خدای سبحان است از بتها کاری ساخته نیست لذا فرمود: (یَدْعُوا مِن دُونِ اللَّهِ) این (مِن دُونِ اللَّهِ) اعم از وَثن و صنم جسمی و جِرمی و انسان باشد این کلمه ی (مَا) گرچه برای غیر ذویالعقول است لکن در این گونه از موارد ذویالعقول را هم شامل میشود به قرینه ی مقام چه اینکه از این بتها با جمع مذکّر سالم یاد میشود که مخصوص ذویالعقول است برای اینکه بتها گرچه عقل و ادراک و شعوری ندارند ولی نزد عابدانشان اینها سهمی از ادراک و شهود دارند لذا در سوره ی مبارکه ی «اعراف» از اینها تعبیر کرده فرمود آیه ی 195 سوره ی مبارکه ی «اعراف» این است (أَلَهُمْ أَرْجُلٌ یَمْشُونَ بِهَا أَمْ لَهُمْ أَیْدٍ یَبْطِشُونَ بِهَا أَمْ لَهُمْ أَعْیُنٌ یُبْصِرُونَ بِهَا أَمْ لَهُمْ آذَانٌ یَسْمَعُونَ بِهَا قُلِ ادْعُوا شُرَکَاءَکُمْ ثُمَّ کِیدُونِ فَلاَ تُنظِرُونِ) این تقریباً هفت، هشت ضمیر جمع مذکّر سالم آمده برای این بتها (أَلَهُمْ أَرْجُلٌ یَمْشُونَ) این دو ضمیر جمع مذکر (أَمْ لَهُمْ أَیْدٍ یَبْطِشُونَ) این چهار، (أَمْ لَهُمْ أَعْیُنٌ یُبْصِرُونَ) این شش، (أَمْ لَهُمْ آذَانٌ یَسْمَعُونَ بِهَا) این هشت، خب با اینکه اینها اصنام و اوثاناند برای اینها هشت ضمیر جمع مذکّر سالم آوردن برای آن است که نزد بتپرستها اینها سِمتی دارند لذا گاهی از اینها به ضمیر جمع مذکّر سالم یاد میشود و این زمینه است برای اینکه اگر در آیه ی محلّ بحث فرمود: (یَدْعُوا لَمَن ضَرُّهُ) از بت به عنوان «مَن» یاد کرده است این اختصاصی به معبودهای انسانی نظیر فرعون و نمرود و امثال ذلک ندارد خب.
پرسش:.؟ پاسخ: نه، نخیر این مشرکان است این درباره ی بتپرستهاست چون اصلش این بود که این گروه تابع این طوریاند، متبوع این طوریاند، (وَمِنَ النَّاسِ) این طوریاند این (یَدْعُوا مِن دُونِ اللَّهِ) برای مشرکان است نه برای منافقان تا حکم همه مشخص بشود.
پرسش:.؟ پاسخ: نه، ادامه خیلی از آیات پشتسر هم هست تا آخر، اما این برای مشرک است (وَمِنَ النَّاسِ مَن یَعْبُدُ اللَّهَ) یعنی «لا یَعبد الصنم و لا الثمن» منافق که ظاهراً وثن و صنم را نمیپرستد منافق کافر است و کافر هیچ چیزی را نمیپرستد ملحد است خب بنابراین این معبودی ندارد اینکه فرمود: (یَدْعُوا مِن دُونِ اللَّهِ مَا لاَ یَضُرُّهُ) آن (یَعْبُدُ اللَّهَ) است منتها (عَلَی حَرْفٍ) این «لا یَعبد الله» بلکه «یَعبد مِن دون الله». از بت گاهی به «ما» یاد شده است گاهی به «مَن» پس این هشت ضمیر جمع مذکر سالمی که در سوره ی «اعراف» آمده نشان آن است که چون از بتها اثار عقلی طلب کردند که اینها مقرِّب باشند اینها شفیع باشند لذا در قرآن کریم از آنها با ضمیر جمع مذکّر سالم یاد شد اگر از آنها به «مَن» یاد بشود بعید نیست حالا این توجیه برای تفاوت «مَن» و «ما» آن آسان است اما توجیه نفی و اثبات به چیست؟ فرمود: (یَدْعُوا مِن دُونِ اللَّهِ مَا لاَ یَضُرُّهُ وَمَا لاَ یَنفَعُهُ) به نحو کلّی نفع و ضرر را از این معبودها سلب کرد بعد در آیه ی سیزده فرمود: (یَدْعُوا لَمَن ضَرُّهُ أَقْرَبُ مِن نَّفْعِهِ) نفع دارد، ضرر دارد منتها ضررش بیشتر از نفع اوست خب اگر موجودی نه ضارّ است نه نافع چگونه ضررش بیش از نفع است؟ وجود متعدّدی برای جمع بین این نفی و اثبات گفته شد یکی از آن وجوه آن است که در آنجا ناظر به معبود است در اینجا ناظر به عبادت معبودها کاری انجام نمیدهند این عبادتها گذشته از اینکه سودی ندارد زیانبار است (یَدْعُوا لَمَن ضَرُّهُ أَقْرَبُ مِن نَّفْعِهِ) آن وقت این سؤال مطرح است که چگونه ضرر را به معبود اسناد دادند؟ میفرمایند در اسناد و اضافه ادنا ملابسه کافی است در سوره ی مبارکه ی «ابراهیم» آیه ی 36 وجود مبارک ابراهیم اضلال و گمراه کردن را به بتها اسناد میدهد عرض کرد خدایا! فرزندان مرا از بتپرستی نجات بده زیرا (رَبِّ إِنَّهُنَّ أَضْلَلْنَ کَثیراً مِنَ النَّاسِ) این بتها خیلیها را گمراه کردند خب بتها که منحوت و تراشیدهشده و دستتراش خود بتپرستاند که (أَتَعْبُدُونَ مَا تَنْحِتُونَ) چگونه اینها زیانبارند و ضرر میرسانند یا گمراه میکنند اما در اسناد و در اضافه ادنا ملابسه کافی است همینها منشأ گمراهیاند اگر وجود مبارک ابراهیم(سلام الله علیه) دست به تبر کرد اینها را (فَجَعَلَهُمْ جُذَاذاً) برای اینکه به همین مقدار اینها منشأ گمراه کردن مردم بودند که فرمود: (رَبِّ إِنَّهُنَّ أَضْلَلْنَ کَثیراً مِنَ النَّاسِ) پس:
وجه اول این شد که نفی سود و زیان به لحاظ معبود است اثبات ضرر به لحاظ عبادت است این یک، و از این جهت به اینها میشود نسبت داد.
وجه دوم مطلب دیگر آنکه برخیها خواستند بگویند که این «مَن» معبودهای انسانی است این فرعون و امثال فرعون اطاعت آنها زیانبارتر از نفع موهومی است که شما خیال میکنید از عبادت آنها نصیبتان میشود پس معبودهای صنمی و وثنی و جمادی ضارّ و نافع نیستند معبودهای انسانی اگر هم نفعی به شما برسانند مثل فرعون ضررش بیش از نفع است.
وجه سوم آن است که آن نفی به لحاظ واقع است یعنی واقعاً معبودهای به هیچ وجه نفع و ضرر نمیرسانند کاری از آنها ساخته نیست این اثبات به لحاظ عقیده ی بتپرستهاست برای اینکه بتپرستها معتقد بودند که اینها نافعاند و ضارّ میفرمایند بنا بر عقیده ی شما که اینها نافع و ضارّ باشند ضرر اینها بیشتر از نفع اینهاست اینها نه تنها مقرِّب إلی الله نیستند (یک), نه تنها شفیع عندالله نیستند (دو), بلکه وسیله ی اضلال و گمراهی شما هستند و شما در قیامت تهمتها را به همین بتها اسناد میدهید و میگویید اینها باعث گمراهی ما شدند این سه, پس ضرر اینها بیش از نفع اینهاست نمونهای از این توجیه در سوره ی مبارکه ی «یونس» و امثال «یونس» آمده در سوره ی «یونس» آیه ی 106 دارد که (وَلاَ تَدْعُ مِن دُونِ اللَّهِ مَا لاَ یَنفَعُکَ وَلاَ یَضُرُّکَ فَإِن فَعَلْتَ فَإِنَّکَ إِذاً مِنَ الظَّالِمِینَ) در بخشهای دیگر همان سوره فرمود آیه ی هیجده سوره ی «یونس» این است که (وَیَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ مَا لاَ یَضُرُّهُمْ وَلاَ یَنفَعُهُمْ) این بالقول المطلق است یعنی از این معبودهای دروغین کاری ساخته نیست خب پس چرا اینها این معبود را میپرستند اینها حرفشان این است که این معبودهای ما شفعای ما هستند عند الله (وَیَقُولُونَ هؤُلاَءِ شُفَعَاؤُنَا عِندَ اللَّهِ) یعنی «هؤلاء یَنفعون» و اگر عبادت نکنیم «یضرّون» و اینکه به حضرت شعیب یا بعضی از انبیای دیگر گفتند که اینکه تو از مسیر ما فاصله گرفتی و نسبت به ما اعتراضی داری ما حرفی نداریم گمانی نداریم مگر (إِلَّا اعْتَرَاکَ بَعْضُ آلِهَتِنَا بِسُوءٍ) چون تو نسبت به بتپرستی اعتراضی کردی این بتهای ما در تو اثر گذاشتند آن فکرِ مستقیم را از تو گرفتند (إِن نَقُولُ إِلَّا اعْتَرَاکَ بَعْضُ آلِهَتِنَا بِسُوءٍ) بنابراین نفیِ ضرر به لحاظ واقع است که اینها واقعاً نه نافعاند نه ضارّ, اثبات ضرر به لحاظ عقیده ی بتپرستهاست برای اینکه در همین قرآن بین این دو مطلب جمع کرده فرمود: (یَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ مَا لاَ یَضُرُّهُمْ وَلاَ یَنفَعُهُمْ) این صدر آیه, بعد در ذیلش فرمود: (وَیَقُولُونَ هؤُلاَءِ شُفَعَاؤُنَا عِندَ اللَّهِ) یعنی این موجودی که واقعاً نه نافع است نه ضارّ, به گمان اینها نافع و ضارّند که اگر عبادت بکنند نفع میبرند و اگر عبادت نکنند متضرّر میشوند پس ضرر به لحاظ عقیده ی اینهاست و اثبات ضرر و نفع به لحاظ عقیده ی اینهاست و نفی ضرر و نفع به لحاظ واقع است.
پرسش:.؟ پاسخ: خب خیلی فرق دارد دیگر, در هر دو حال در وجه اول معبودها هیچ ضرری ندارند کلام, کلام خداست و هیچ نفعی ندارند کلام, کلام خداست عبادتِ اینها ضرر دارد کلام, کلام خداست مطلب هم مطلب حق است پس وجه اول این است که معبودها نه نافعاند نه ضارّ این کلام, کلام خداست عبادت اینها ضرر دارد این هم کلام, کلام خداست اما وجه سوم این است که معبودها نه نافعاند نه ضار کلام, کلام خداست عبادت اینها نافع است و اینها اثر دارند به گمان عابدان لذا در سوره ی «یونس» فرمود در صدر آیه (یَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ مَا لاَ یَضُرُّهُمْ وَلاَ یَنفَعُهُمْ) همین گروه میگویند (هؤُلاَءِ شُفَعَاؤُنَا عِندَ اللَّهِ) پس اثبات نفع و ضرر به عقیده ی مشرکان است نفی نفع و ضرر به لحاظ واقع و همه ی این تقادیر سهگانه بر اساس واقعیّت است نه بر اساس تسامحات عرفی, در تسامحات عرفی جایی برای تسامحات عرفی در آیات قرآن کریم نیست قرآن کریم حرف کفّار را نقل میکند این نقل حق است گرچه منقول بیّنالغی, قرآن حرفِ تسامحی ندارد تمام قول قرآن حق است منتها گاهی نقلِ کفر است گاهی نقل نفاق است گاهی نقل شرک است گاهی نقل الحاد است گاهی نقل توحید است, آن منقولها گاهی حقّاند گاهی باطل, اما قرآن بخواهد تسامحی حرف بزند یا در نقلش مسامحه کند اینچنین نیست در سوره ی مبارکه ی «نساء» هم که بین حَسنه و سیّئه فرق گذاشته آن هم بر اساس واقعیت است در سوره ی مبارکه ی «نساء» آنجا فرمود اگر خیری به اینها برسد اینها میگویند از خداست و اگر شرّی برسد میگویند از توست آیه ی 78 به بعد سوره ی مبارکه ی «نساء» این بود (أَیْنََما تَکُونُوا یُدْرِککُّمُ الْمَوْتُ وَلَوْ کُنتُمْ فِی بُرُوجٍ مُشَیَّدَةٍ وَإِن تُصِبْهُمْ حَسَنَةٌ یَقُولُوا هذِهِ مِنْ عِندِ اللّهِ وَإِن تُصِبْهُمْ سَیِّئَةٌ یَقُولُوا هذِهِ مِن عِندِکَ) فرمود جواب اینها این است (قُلْ کُلٌّ مِنْ عِندِ اللّهِ) هم حَسنات (مِنْ عِندِ اللّهِ) هم سیّئات (مِنْ عِندِ اللّهِ) هیچ کدام تسامح نیست منتها (فَمَالِ هؤُلاَءِ الْقَوْمِ لاَ یَکَادُونَ یَفْقَهُونَ حَدِیثاً) فرق این است که (مَا أَصَابَکَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اللّهِ) حَسنه هم (مِنَ اللّهِ) است هم (مِنْ عِندِ اللّهِ) سیّئه (مِنْ عِندِ اللّهِ) هست ولی (مِنَ اللّهِ) نیست فرق این امور چهارگانه در طیّ چند روز بحث در همان سوره ی مبارکه ی «نساء» گذشت که چه فرق است بین (مِنْ عِندِ اللّهِ) و (مِنَ اللّهِ) که حَسنه, کارِ خیر, اطاعتها همه (مِنْ عِندِ اللّهِ) است یک, (مِنَ اللّهِ) است دو, اما سیّئات, معاصی (مِنْ عِندِ اللّهِ) هست ولی (مِنَ اللّهِ) نیست این امور چهارگانه که عهدهدار فرق بین جبر و تفویض و سایر مصالح است به نحو دقیق در قرآن بیان شده نه به نحو تسامح. خب, فرمود (یَدْعُوا مِن دُونِ اللَّهِ مَا لاَ یَضُرُّهُ وَمَا لاَ یَنفَعُهُ ذلِکَ هُوَ الضَّلاَلُ الْبَعِیدُ ٭ یَدْعُوا لَمَن ضَرُّهُ أَقْرَبُ مِن نَّفْعِهِ لَبِئْسَ الْمَوْلَی وَلَبِئْسَ الْعَشِیرُ) این درباره ی کفار آن هم درباره ی منافقان اما درباره ی مؤمنین فرمود: (إِنَّ اللَّهَ یُدْخِلُ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ جَنَّاتٍ تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ إِنَّ اللَّهَ یَفْعَلُ مَا یُرِیدُ) این شامل همه ی مؤمنین میشود چه مؤمنینی که ایمانشان ضعیف باشد چه مؤمنینی که ایمانشان متوسط باشد چه مؤمنینی که ایمانشان قوی باشد البته مؤمنینی که ایمانشان قوی باشد (وَلِمَنْ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِ) باشد (جَنَّتَانِ) است هم این گونه از جنّتها نصیبش میشود هم (جَنَّاتُ عَدْنٍ) و جنّات بالاتر در سوره ی مبارکه ی «قمر» که به خواست خدا خواهد آمد آنجا دارد (إِنَّ الْمُتَّقِینَ فِی جَنَّاتٍ وَنَهَرٍ ٭ فِی مَقْعَدِ صِدْقٍ عِندَ مَلِیکٍ مُقْتَدِرٍ) اینها اوحدیّ اهل ایماناند هم بهشتی دارند که بدنی هست و جسمی هست و درختی هست و میوهای هست و زندگی ظاهری این (یک) هم عنداللّهیاند که منزّه از همه ی این امور است این (دو), آنها در عین حالی که جسم دارند (عِندَ مَلِیکٍ مُقْتَدِرٍ) هستند مثل اینکه الآن ما اینجا در مسجد اعظم نشستیم جسم داریم, حرف میزنیم, مطالبی هم میفهمیم به اذن خدا, این جسم ما این بدن ما در مسجد اعظم است و ثواب ورود و ماندن در مکانِ بیت الهی را دارد اما این حرفها که دیگر در مسجد اعظم نیست گفتنها و شنیدنها در مسجد اعظم است اما این مطالب که در مسجد اعظم نیست این مطالب را عقل مجرّد ما میفهمد اینهایی هم که عنداللهاند در عین حال که بدن دارند بدن عندالله نیست جانشان عندالله است مثل اینکه ما الآن بدن داریم ولی آنجا که طرح این مطالب است آنجا جای بدن نیست (إِنَّ الْمُتَّقِینَ فِی جَنَّاتٍ وَنَهَرٍ ٭ فِی مَقْعَدِ صِدْقٍ عِندَ مَلِیکٍ مُقْتَدِرٍ).
در آستانه ی سالگرد بهترین برکات الهی هستیم همان مطالبی که در بحث صبح در فقه آنجا به عرض دوستان رساندیم چند جملهای هم در این زمینه ذکر کنیم به خواست خدا که برکتی باشد برای همه ی ما, همه ی ما ـ انشاءالله ـ در مراسم راهپیمایی برای حفظ و حراست نظام ما اقدام امام راحل و مراجع بزرگوار و شهدای گرانقدر ما باید شرکت کنیم ولی عمده آن است که وجود مبارک پیغمبر(علیه و علی آله آلاف التحیّة و الثناء) وقتی که کاملاً بر جزیرةالعرب مسلّط شدند و مکّه را فتح کردند و بعد به حجّةالوداع رفتند.
سخنان نورانی در آن حجّةالوداع داشتند فرمودند حالا که نظام اسلامی مستقر شد همه ی آثار جاهلیّت «تحت قَدَمی موضوعٌ» یعنی آن احکام جاهلی قوانین جاهلی آداب و سنن و رسوم و رسوبات جاهلی زیر پای من است ما روی همه ی اینها پا گذاشتیم همه ی آثار جاهلیت «تحت قدمی موضوعةٌ» اینها زیر پای من است بعد هم فرمود دِماء جاهلیّت موضوع است و روی اینها خطّ بطلان باید کشید بعد فرمود: «رِبی الجاهلیّة موضوعٌ» در جاهلیّت یکی از بهترین راه برای تقویت اقتصادیشان همین مسئله ی ربا بود فرمود ربا گرفتن و ربا دادن در اسلام بالکل قدغن است و ما روی ربا دادن و ربا گرفتن پا گذاشتیم «و ربی الجاهلیّة موضوعٌ تحت قدمی و إنّ ربانا» اول فرمود از خانواده ی خودمان شروع بکنیم «أوّل ربانا» از بستگان ما و قوم و خویشان ما و خانوادههای ما و بنیاَعمام ما و اَعمام ما هر کدام از اینها رباخوارند و مال رَبَوی دارند همه ی اینها را باید باطل کنیم «و أوّل ربانا ربی عباسبنعبدالمطلّب تحت قدمی هذا» این عموی رباخوار من عباس که وضع مالیاش خوب بود و ربا میخورد تمام طلبهای رَبَوی او زیر پای من است کسی حق ندارد ربا بگیرد و عموی من هم مجاز نیست از این به بعد طلبهای ربوی بگیرد این «تحت قدمی هذا» بعد سایر احکام و حِکم را هم بیان فرمودند. ما اگر بخواهیم ـ انشاءالله ـ این نظام پربرکت را سالماً در اختیار وجود مبارک ولیّ عصر قرار بدهیم که باید هم این کار را بکنیم به هر وسیله است این را حفظ بکنیم هر چه ـ خدای ناکرده ـ به این نظام آسیب میرساند, به وحدت آسیب میرساند, به اسلام آسیب میرساند, به عظمت و جلال و شکوه اسلام آسیب میرساند جدّاً باید پرهیز کنیم باید احکام الهی را حِکَم الهی را فقه الهی را حقوق الهی را, کاملاً رعایت بکنیم اگر این رعایت شد خدای سبحان ما را یاری میکند الآن برکاتش هم شما میبینید که در مصر ظاهر شده, تونس ظاهر شده, الجزایر ظاهر شد, یمن ظاهر شده, اردن ظاهر شده, این کشورها دین را به اسارت گرفته بودند.
بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) که در عهدنامه ی مالک هست که قبلاً هم ملاحظه فرمودید در آن نامه که در نهجالبلاغه است وجود مبارک حضرت امیر فرمود: «فَإِنَّ هذا الدِّیْنَ قَدْ کَانَ أَسِیْراً فِی أَیْدِی الْأَشْرَارِ یُعْمَلُ فِیْهِ بِالْهَوی وَ تُطْلَبُ بِهِ الدُّنْیَا» فرمود مالک! قبلاً قرآن بود نماز جماعت بود نماز جمعه بود زکات بود آثار دین بود, اما همه اسیر بودند یعنی قرآن اسیر بود عترت اسیر بود نماز اسیر بود حج اسیر بود و من که روی کار آمدم قرآن را آزاد کردم «فَإِنَّ هذا الدِّیْنَ قَدْ کَانَ أَسِیْراً فِی أَیْدِی الْأَشْرَارِ یُعْمَلُ فِیْهِ بِالْهَوی وَ تُطْلَبُ بِهِ الدُّنْیَا» اینها دیگر تاریخ بیهقی و نمیدانم تاریخ ناسخالتواریخ و اینها که نیست که این بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) است در آن رسمیترین عهدنامه که شیعه نقل کرد سنّی نقل کرد فرمود من قیام کردم که دین را آزاد کنم و قرآن را آزاد کنم و کردم الآن آزادی قرآن به برکت همین حفظ و مفاهیم و اینها تنها نیست بالأخره معارف قرآن آزاد شد عمل به قرآن آزاد شد و این اسلام در دست این اردنیها در دست مصریها در دست تونسیها در دست الجزایریها در دست یمنیها, واقعاً اسیر بود و امام را خدا با انبیا محشور کند شهدا را با انبیا و اولیا محشور کند این جانبازانمان را اجر دنیا و آخرت بدهد اینکه امام(رضوان الله علیه) فرمود سربازان ما یا آنهایی که حرفهای مرا گوش میدهند در گهوارهاند گهوارههای ایران را نگفت گهوارههای ایران هست, گهواره مصر هست اینها همه یکی گهوارههای زمان بیان نورانی امام(رضوان الله علیه) بودند دیگر الآن این جوانهای مصری که در میدان التحریر جمع میشوند اینها همان فرزندان گهوارهای امام بودند آن وقتی که ایشان فرمود کسانی که سربازان من هستند یا حرفهایم را میشنوند الآن در گهوارهاند این مخصوص ایران نبود تنها جوانهای ایران(حفظهم الله) را در نظر نداشت آن کسی که میگوید من از فرودگاه تا فرودگاه میروم و حرفم را میزنم آن پیرو وجود مبارک سیّدالشهداء است وجود مبارک سیّدالشهداء وقتی که دید به حضرت عرض کردند که عراق آشفته است, حجاز آشفته است شما قیام کردید دست زن و بچه را گرفتید کجا میخواهید بروید؟ فرمود ابنحنفیه «لو لم یکن لی فی الدنیا مَلجأ و لا مأویٰ إنّما یأتوا یزیدبنمعاویه» تو که میگویی عراق شلوغ است حجاز شلوغ است میگویم اگر در تمام کُره ی زمین جای امنی برای حسینبنعلی نباشد من باید قیام بکنم همان حرف را شما میبینید بعد از هزار سال و هزار و اندی سال فرزندش وجود مبارک امام این حرف را زده خب این حرف همان حرف است لکن اینکه فرمود فرزندان من یا سربازان من در گهواره هستند هم گهوارههای ایرانزمین را فرمود هم گهوارههای مصر را, تونس را میبینیند اینها بعد از نماز جماعت این حرفها را میزنند عدّهای خواستند ـ خدای ناکرده ـ قیام مردمی مصر را آلوده کنند, تونس را آلوده کنند, اردن را آلوده کنند, اینها از نماز جماعت و از مسجد شروع کردند به حرف زدن اینها نه اهل مصالحهاند نه اهل معاملهاند اینها اهل ادهان نیستند اهل ایهان نیستند, اهل سازش نیستند اهل سازشکاری هم نیستند.
بیان نورانی حضرت امیر است که فرمود: «مَا عَلَیَّ مِنْ قِتَالِ مَنْ خَالَفَ الحَقَّ وَ خَابَطَ الْغَیَّ مِنْ إِدْهَانٍ وَ لاَ إیهانٍ» من اهل مداهنه و مباهنه نیستم این دیدید بعضی از کارها روغنمالی کردن است ماستمالی کردن است اینها میخواهند اسلاممالی کنند فرمود ما اسلاممالی نکردیم ما اسلامِ ناب آوردیم اِدهان, دُهنکاری, روغنکاری, روغنمالی کردن فرمود منِ علی نه اهل اِدهانم نه اهل ایهان, نه اهل وَهن و سستیام نه اهل روغنمالی, شیرمالی و ماستمالی و اسلاممالی اینها نیست حرفم جِدّ است قولِ فصل است «مَا عَلَیَّ مِنْ قِتَالِ مَنْ خَالَفَ الحَقَّ وَ خَابَطَ الْغَیَّ مِنْ إِدْهَانٍ وَ لاَ إیهانٍ» الآن اینها دومین هفته است که در میدان التحریر مصر جمع شدند که ما از ذات اقدس الهی مسئلت میکنیم به حرمت قرآن و عترت همه ی این کشورها و همه ی مسلمانها و همه ی انقلابیون و همه ی آزادیخواهان را مشمول ادعیه ی ذاکیه ولیّ عصر قرار بدهد! همه ی اینها را در سایه ی لطف امام زمان کامیاب بفرماید! و کشورهای اسلامی را از گزند ابرقدرتها مخصوصاً استکبار و صهیونیسم نجات بدهد! و این کشورهای اسلامی را به عنوان امانت الهی در اختیار ولیّ عصر قرار بدهد!
«غفر الله لنا و لکم والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته»
(مَن کَانَ یَظُنُّ أَن لَّن یَنصُرَهُ اللَّهُ فِی الدُّنْیَا وَالْآخِرَةِ فَلْیَمْدُدْ بِسَبَبٍ إِلَی السَّماءِ ثُمَّ لْیَقْطَعْ فَلْیَنظُرْ هَلْ یُذْهِبَنَّ کَیْدُهُ مَا یَغِیظُ (15) وَکَذلِکَ أَنزَلْنَاهُ آیَاتٍ بَیِّنَاتٍ وَأَنَّ اللَّهَ یَهْدِی مَن یُرِیدُ (16) إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَالَّذِینَ هَادُوا وَالصَّابِئِینَ وَالنَّصَاری وَالْمَجُوسَ وَالَّذِینَ أَشْرَکُوا إِنَّ اللَّهَ یَفْصِلُ بَیْنَهُمْ یَوْمَ الْقِیَامَةِ إِنَّ اللَّهَ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ شَهِیدٌ (17)
سوره ی مبارکه ی «حج» آیاتی درباره ی توحید, آیاتی درباره ی نبوّت و آیاتی درباره ی معاد گذشت. طبق برخی از روایات وجود مبارک پیغمبر(علیه و علی آله آلاف التحیّة و الثناء) فرمود ذات اقدس الهی او را یاری میکند در دنیا و در آخرت, گاهی آن ناصر هم در روایات مشخص شده است که وجود مبارک حضرت امیر(سلام الله علیه) است که بخشی از این روایات در کنزالدقائق هم آمده و این باعث خشم و غضب عدّهای شد و غِیظ کردند به اصطلاح, آیه نازل شد که اگر کسی فکر میکند, گمان میکند که خداوند پیامبرش را در دنیا و آخرت یاری نمیدهد و عصبانی است این غضب و خشم خود را میتواند با انتحار, با حلقآویز کردن, اینها حل کند ببیند مشکلش با اینها حل میشود یا نه, بالأخره شما از دست چه کسی به ستوه آمدی این اراده ی ذات اقدس الهی است که دین خود و پیامبر خود و ائمه ی جانشینِ پیامبر را حفظ کند شما اگر غیظ کردید عصبانی شدید چه کار از دستتان برمیآید شما اگر دست به خودکشی هم بزنید سودی ندارد این یک وجه رایجی است که بسیاری از مفسّران این راه را پذیرفتند. این گروه معتقدند که ضمیر (یَنصُرَهُ) ضمیر مفعول به وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) برمیگردد کسی که فکر میکرد, گمان میکرد خدا پیامبرش را یاری نمیکند حالا به وسیله ی فرشتهها یا به وسیله ی وجود مبارک حضرت امیر(سلام الله علیه) این اگر خیلی غضبناک و عصبانی شد دست به خودکشی بزند بالأخره هر کاری دلش میخواهد بکند ببیند مشکلش حل میشود یا نه نظیر آنچه در سوره ی مبارکه ی «آلعمران» گذشت که آیه ی 119 (قُلْ مُوتُوا بِغَیْظِکُمْ) شما با آن غِیظ و خشمتان بمیرید کاری از پیش نمیبرید آیه ی 119 سوره ی مبارکه ی «آلعمران» این بود که (هَا أَنْتُمْ أُوْلاَءِ تُحِبُّونَهُمْ وَلاَ یُحِبُّونَکُمْ) شما کفار را دوست دارید ولی آنها دوست شما نیستند (وَتُؤْمِنُونَ بِالْکِتَابِ کُلِّهِ وَإِذَا لَقُوکُمْ قَالُوا آمَنَّا وَإِذَا خَلَوْا عَضُّوا عَلَیْکُمُ الْأَنَامِلَ مِنَ الغَیْظِ) این منافقان وقتی شما را ببینند چهره به چهره بشوند میگویند ما مؤمنیم ولی تنها بشوند انگشتِ خشم به دندان میگذارند انگشت میگزند بر اساس شدّت غیظ (قُلْ مُوتُوا بِغَیْظِکُمْ إِنَّ اللّهَ عَلِیمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ) بر اساس این معنا ضمیر (یَنصُرَهُ) به حضرت برمیگردد و منظور آیه این است که شما هر کاری از دستتان برمیآید بکنید (إِنَّ اللَّهَ یَفْعَلُ مَا یُرِیدُ) برخیها معتقدند که چون نام مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) در این قسمت ذکر نشده این ضمیر مفعول (یَنصُرَهُ) به همان (مَن) برمیگردد (مَن کَانَ یَظُنُّ أَن لَّن یَنصُرَهُ) هر کس خیال کند که بالأخره باید به سراغ بتها برود خدا نمیتواند مشکل او را حل کند یا خدا حلّ مشکل او را به بتها واگذار کرده است خدا ناصر نیست بتها ضارّ و نافعاند و ناصرند اگر کسی چنین گمانی را دارد دست به انتحار بزند که میتواند آیا این غیظ و خشم خود را در برابر مکتبِ توحیدی فرو بنشاند یا نه, این گروه که ضمیر (یَنصُرَهُ) را به (مَن) برمیگردانند وجهشان این است, توجیهشان این است که چون نام مبارک پیامبر ذکر نشده ضمیر نمیتواند بدون مرجع در آیهای مطرح باشد مرجع میخواهد مرجع ضمیر (یَنصُرَهُ) همان (مَن) است منتها اینها به دو گروه تقسیم شدند یک گروه منظور از این نصرت را مطلقِ یاری دانستند, گروه سوم کسانیاند که, که دومِ این گروهاند و سومِ در اصل مسئله منظور از این نَصر را رزق دانستند زمینِ باراندیدهای که آماده برای تأمین رزق است میگویند:
ارضِ مَنصوره یعنی ارضی که نصرتِ رزق به او داده شده است خب پس این سه وجه شد وجه اول این است که ضمیر به حضرت برمیگردد وجه دوم و سوم آن است که ضمیر به «مَن» برمیگردد فرق وجه دوم و سوم این است که نَصر در وجه دوم مطلق است در وجه سوم خصوصِ رزق. برخی از مفسّران فقط به ذکر وجوه سهگانه پرداختند برخیها به ترجیح همان وجه اول عنایت کردند مثل سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) وجه دوم و سوم را رد کردند برخیها وجه دوم و سوم را پذیرفتند و وجه اول را رد کردند آنها که وجه اول را رد کردند گفتند که ضمیر مرجع میخواهد (مَن کَانَ یَظُنُّ أَن لَّن یَنصُرَهُ) اگر ضمیر مفعولِ (یَنصُرَهُ) به حضرت برگردد ضمیر مرجع ندارد.
نکته قابل توجه اینکه البته ضمیر باید دارای مرجع باشد لکن در فضای قرآن اگر ضمیری بخواهد به الله برگردد یا ضمیری بخواهد به رسولِ الله(رضوان الله علیه) برگردد نیازی به تصریح نیست چون فضا, فضای خدا و پیامبر است چه اینکه اگر فضای سورهای درباره ی یک مطلب بود و معلوم است که درباره ی آن مطلب هست نیازی به ذکر آن مرجع نیست الآن در سوره ی مبارکه ی «شمس» که گفته میشود (وَالشَّمْسِ وَضُحَاهَا) خب ضمیر (وَالشَّمْسِ وَضُحَاهَا) به شمس برمیگردد مشخص است (وَالْقَمَرِ إِذَا تَلاَهَا) این هم ضمیر به شمس برمیگردد مشخص است (وَالنَّهَارِ إِذَا جَلاَّهَا) این ضمیر (جَلاَّهَا) به چه چیزی برمیگردد؟ روز, آفتاب را روشن میکند؟ اینکه نیست آفتاب روز را روشن میکند, روز ماه را روشن میکند اینکه نیست بر فرض هم باشد ضمیر مؤنث نیست ضمیر (جَلاَّهَا) به امور برمیگردد به اشیاء برمیگردد, اگر ضمیر به اشیاء برمیگردد و در این فضا معلوم است که روز چه چیزی را روشن میکند لازم نیست که ما قبلاً الأشیاء یا الاُمور داشته باشیم لذا هیچ کسی اشکال نکرده که (وَالنَّهَارِ إِذَا جَلاَّهَا) شما که مرجع ندارید به چه چیزی برمیگردد وقتی گفتید روز روشن میکند معلوم است چه چیزی را روشن میکند دیگر اشیاء را اشخاص را امور را, روز روش میکند بنابراین چون در فضای وحی نام مبارک الله, نام مبارک رسول خدا(صلّی الله علیه و آله و سلّم) مشخص است نیازی به تصریح نیست این یک مطلب, پس این اشکال نمیشود و زمینه را برای قول دوم و سوم فراهم نمیکند گذشته از این, روایاتی که در ذیل این آیه هست همان معنا را تأیید میکند که بسیاری از مفسّران گفتند و سیدناالاستاد هم همان را پذیرفته که ضمیر به رسول خدا برمیگردد و عدّهای از این بیان نورانی آن حضرت خشمگین شدند که چطور وجود مبارک حضرت امیر یا فرشتهها و مانند آن ناصر پیامبرند و به خشم افتادند و از آن جهت که این سوره ی مبارکه ی «حج» در مدینه نازل شد و قبل از جریان فتح مکه بود هنوز مشرکین سرِ پا بودند هنوز درصدد توطئه و جنگ بودند هنوز آن خشمشان فرو ننشست و به حسب ظاهر تسلیم نشدند اینها دیدند که وجود مبارک حضرت که از مکه به مدینه مهاجرت کرده حکومت تشکیل داده عدّهای به او ایمان آوردند و سازمان نظامی پیدا کرده نیروی نظامی پیدا کرده آماده ی تجهیزات جنگی است و در بعضی از این صحنهها هم پیروز شد این باعث خشم آنها شد چون شنیدند که خدای سبحان وعده ی نصرت داد که پیامبر را یاری میکند و اینها به خشم افتادند.
ذکر مسئله ی آخرت در اینجا تَطفّلی خواهد بود برای اینکه مشرکان اصلاً معتقد به آخرت نبودند تا بگویند که خدا که پیامبرش را در آخرت یاری میکند باعث خشم ماست آنها میگویند انسان که مُرد تمام شد و مرگ پوسیدن است و انسان با حیوان هیچ فرقی ندارد همان طوری که یک گرگ را بعد از مرگ محاکمه نمیکنند کسی که صدّامی فکر میکند یا مثل اوست, او را بعد از مرگ محاکمه نمیکنند (إِنْ هِیَ إِلَّا حَیَاتُنَا الدُّنْیَا نَمُوتُ وَنَحْیَا) اینها به آخرت به آن معنایی که مسئله ی برزخ و قیامت است و حساب و کتاب و تطایر کتب و انطاق جوارح و اینها معتقد نیستند بنابراین چون در خود روایت از وجود مبارک حضرت رسیده است که خدا به من وعده داد که در دنیا و آخرت مرا یاری کند در برخی از این نصوص نام مبارک حضرت امیر هست که وجود مبارک حضرت امیر در دنیا و آخرت ناصرِ من هست کلمه ی آخرت چون در این روایات آمده و واقعیّت هم اینچنین است همین را خدا نقل کرد و باعث خشم آنها شد نه برای اینکه اینها درباره ی آخرت هم چنین عقیدهای دارند آنها از نصرت حضرت در دنیا خشمگیناند. و اگر ضمیر به (مَن) برگردد درست است که مرجع ضمیر نزدیک است ولی با فضای سوره, با سیاق سوره, با سِواق سوره هماهنگ نیست آیه در این نیست یا سوره در این نیست که کسی گمان بکند خدا او را یاری میکند یا یاری نمیکند سوره در بخش توحید است و نفی شرک است و امثال ذلک, بنابراین ظاهر هم همین است که ما به نقل سه وجه اکتفا نکنیم و ضمیر به وجود مبارک پیغمبر برمیگردد و در فضای قرآن اگر ضمیری بخواهد به الله یا رسول الله برگردد نیازی به تصریح نام مبارک آنها نیست چون فضا, فضای خدا و پیامبر است چه اینکه اگر در جایی فضا روشن بود که مرجع ضمیر چیست نیازی به ذکر مرجع نیست نظیر (وَالنَّهَارِ إِذَا جَلاَّهَا) بنابراین ضمیر به وجود مبارک رسول خدا برمیگردد گذشته از اینکه این (مَن کَانَ) به تعبیر سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) نشان میدهد که بعضی سنّت و سیره ی سیّئه آنها این بود که اصلاً فکرشان فکر توحیدی نبود یک وقت است که میفرماید: (مَن کَانَ یَظُنُّ أَن لَّن یَنصُرَهُ اللَّهُ) خب این میتواند ضمیر به (مَن) برگردد اما (مَن کَانَ یَظُنُّ) این (کَانَ) نشانه ی آن استمرار است کسی که در درازمدّت فکر میکرد که وجود مبارک پیامبر منصورِ الهی نیست, اگر ضمیر به حضرت برنگردد ضمیر به (مَن) برگردد باید میفرمود «مَن یَظُنّ أن لن ینصره الله» دیگر «کان» نمیخواهد که, اینها تأیید میکند که ضمیر به وجود مبارک حضرت برمیگردد (مَن کَانَ یَظُنُّ أَن لَّن یَنصُرَهُ اللَّهُ فِی الدُّنْیَا وَالْآخِرَةِ) این حلقآویز بکند خودش را بکُشد (فَلْیَمْدُدْ بِسَبَبٍ إِلَی السَّماءِ) سبب را بر مصادیقی حمل کردند که یکی از مصادیق آن جریان طناب است که طناب را میگویند سبب, حبل سبب است و مانند آن به وسیله ی سببی حالا به سماء منظور سقفِ بیت است یا نه درختِ بلند است یا صحنههای وسیعتر و سقفهای وسیعتر است که (إِلَی السَّماءِ) یعنی به طرف بالا, به وسیله ی طنابی که جای بلندی آویزان میکنند این را امتداد بدهند (ثُمَّ لْیَقْطَعْ) خودکشی کنند, قطع کنند نَفَس خود را یا نه, از همان بالا خود را پَرت کند که از همانجا (تَهْوِی بِهِ الرِّیحُ فِی مَکَانٍ سَحیقٍ) نظیر (مَن یُشْرِکْ بِاللَّهِ فَکَأَنَّمَا خَرَّ مِنَ السَّماءِ فَتَخْطَفُهُ الطَّیْرُ أَوْ تَهْوِی بِهِ الرِّیحُ فِی مَکَانٍ سَحیقٍ)
صَهیق یعنی دور, کسی که مشرک است مثل اینکه در همان فضا پرتاب شده, رها شده یا کرکسها و شاهین او را در همان فضا اختتاف میکنند میربایند یا تندباد او را به تَه درّه پرت میکنند این را (تَهْوِی بِهِ الرِّیحُ فِی مَکَانٍ سَحیقٍ), (فَلْیَنظُرْ هَلْ یُذْهِبَنَّ کَیْدُهُ مَا یَغِیظُ) کِید او و حیله ی او دست به انتحار بزند میبیند خشمش فرو مینشاند چه کار میخواهد بکند هر کاری از دست شما برمیآید بکن شما که فکر میکنی خدا او را یاری نمیکند در حالی که اینچنین هست در برابر اراده ی خدای سبحان هر کاری که مقدور شماست انجام بدهید آیه ی قبل هم این است که (إِنَّ اللَّهَ یَفْعَلُ مَا یُرِیدُ) شما بخواهید عصبانی بشوید سودی ندارد و هر کاری از دستتان بربیاید بخواهید آن غضبتان را فرو بنشانید هم مقدورتان نیست پس (إِنَّ اللَّهَ یَفْعَلُ مَا یُرِیدُ) (اولاً) غیظ شما سودی ندارد (ثانیاً) برای حلّ این غیظ هر کِیدی بخواهید اِعمال کنید بیاثر است (ثالثاً).
پرسش:.؟پاسخ: (کَیْدُهُ مَا یَغِیظُ) یعنی خشم شما را از بین ببرد شما الآن عصبانی هستید بسیار خب, هر کاری از دستتان برمیآید بکنید و ببینید میتوانید جلوی این خشمتان را بگیرید یا نه, شما باید راضی باشید به قضای الهی, خدای سبحان پیامبرش را یاری میکند تمام شد و رفت (إِنَّ اللَّهَ یَفْعَلُ مَا یُرِیدُ) این همان (قُلْ مُوتُوا بِغَیْظِکُمْ) آیه ی 119 سوره ی مبارکه ی «آلعمران» است دیگر شما که الآن غضب کردید, غیظ کردید, خشمگین شدید, عصبانی شدید, چه کار میخواهید بکنید قطع کنید یعنی وقتی که خودتان را با طناب بستید حلقآویز کنید که میشود قطعِ نَفس یا طناب را قطع کنید از همان بالا میافتید نظیر (تَهْوِی بِهِ الرِّیحُ فِی مَکَانٍ سَحیقٍ) همانجا سقوط میکنید خلاصه انتحار کنید کاری از دست شما ساخته نیست.
برهان مسئله این است اگر برهانی است که جهان را کسی اداره میکند که آفرید از این بتها که نه ضارّند نه نافع کاری ساخته نیست (إِنَّ اللَّهَ یَفْعَلُ مَا یُرِیدُ) خب, در صحنه ی معاد که آیات الهی را ذکر کرد در این قسمت فرمود: (وَکَذلِکَ أَنزَلْنَاهُ آیَاتٍ بَیِّنَاتٍ وَأَنَّ اللَّهَ یَهْدِی مَن یُرِیدُ) ما آیات توحید را ذکر کردیم, آیات وحی و نبوّت را ذکر کردیم, آیات معاد را ذکر کردیم از این طرفِ اثباتی, آیات نفی شرک را ذکر کردیم, ضرر داشتن بتپرستی را ذکر کردیم کاری از بتها و بتپرستی ساخته نیست آن را هم ذکر کردیم اینها آیات الهی است که به صورت شفاف خدا بیان میکند منتها قرآن که (هُدیً لِلنَّاسِ) است این ادلّه و این استدلال و این بیانها هدایتِ عمومی است که (هُدیً لِلنَّاسِ) است اگر کسی گوشِ شنوا داشت پذیرفت چند قدم به همراه اولیای الهی حرکت کرد از آن به بعد هدایتِ پاداشی نصیبش میشود از آن به بعد گرایش پیدا میکند, علاقه پیدا میکند به انجام دادن فرایض و انجام دادن نوافل که «إنّ للقلوب إقبالاً و ادبارا» این گرایشها, این علاقهها, این مَنشها فیضِ خداست این را خدا به همه نمیدهد آن اصلِ فطرت را به همه علیالسوا داده است که نِصاب لازم برای تکلیف است لذا برابر او فرمود: (هُدیً لِلنَّاسِ) اما اگر کسی بیاعتنایی کرد یک بار, دو بار, ده بار, صد بار به او مهلت میدهد راه توبه را هم باز میکند از آن به بعد او را به حال خود رها میکند میگوید تو و راه خودت که وجود مبارک حضرت بارها عرض کرد «إلهی لا تَکِلْنی إلی نَفسی طَرفَةَ عینٍ أبدا» این واگذاری انسان به حال خودش بدترین کیفر است برای اینکه انسانی که فقیرِ محض است وقتی به حال خود واگذار شد خب قهراً سقوط میکند دیگر, اما تصدّی هدایت او که هدایت پاداشی است او مقلّبالقلوب است قلبش را نَرم میکند گرایش میدهد میبینید خیلیها هستند که به زحمت به طرف مسجد و زیارت میروند بعضیها اصلاً مشتاقانه میروند مثل اینکه خانه ی دوستشان میخواهند بروند حرم رفتن برای آنها یک چیز لذیذی است بعضیها نه, با تکلّف میروند. اینکه گرایش دارند, لذّت میبرند, اُنس دارند اینها فیض خداست این را خدا به همه نمیدهد فرمود: (أَنَّ اللَّهَ یَهْدِی) هر کسانی که بخواهد.
سوره ی مبارکه ی «مؤمنون» و «نور» اینها هم هست که (إِن تُطِیعُوهُ تَهْتَدُوا), (مَن یُؤْمِن بِاللَّهِ یَهْدِ قَلْبَهُ) خب اینها که هدایت تشریعی نیست که هدایت ابتدایی که نیست فرمود اگر کسی به خدا ایمان بیاورد خدا دلش را رهبری میکند خب این هدایتِ تشریعی, هدایت ابتدایی اگر نباشد این ایمان نمیآورد که یعنی آن (هُدیً لِلنَّاسِ) اول است این شخص ایمان آورد (اولاً) (هُدیً لِلنَّاسِ) ثانیاً, این (مَن یُؤْمِن بِاللَّهِ یَهْدِ قَلْبَهُ) این (یَهْدِ) مرحله ی پاداشی است (ثالثاً). آن هدایت عمومی است که (هُدیً لِلنَّاسِ) عدّهای قبول عدّهای نکول آنها که قبول کردند میشود (یُؤْمِنَّ بِاللّهِ) مرحله ی ثانی, آنهایی که مرحله ی ثانی را گذراندند (مَن یُؤْمِن بِاللَّهِ یَهْدِ قَلْبَهُ) اینجا هم همین طور است (أَنَّ اللَّهَ یَهْدِی مَن یُرِیدُ). خب, صحنه ی معاد که ترسیم شد کیفیت معاد را مشخص فرمود که چگونه در آن واسطةالعِقد در آن بیتالغزل در وسط سیرِ خلقت انسان فرمود: (لِّنُبَیِّنَ لَکُمْ) این جمله که در آیه قبل خوانده شد آیه ی پنج سوره ی مبارکه ی «حج» خوانده شد این را کاملاً در نظر شریف داشته باشید که وسط قصّه فرمود: (لِّنُبَیِّنَ لَکُمْ) این نه به قبل مرتبط است نه به بعد مرتبط است اما آن هدف است انسان اوّلش خاک بود بعد نطفه بود بعد عَلقه بود بعد مضغه بود بعد کم کم حالا عِظام شد بعد حالا طفل میشود بعد از رَحِم به دامن میآید بعد نوجوان میشود بعد جوان میشود بعد میانسال میشود بعد فرتوت و کهنسال میشود بعد میمیرد این سیر را که ذکر کرده وسط یک بیتالغزلی هست یک واسطةالعِقدی هست فرمود: (لِّنُبَیِّنَ لَکُمْ) این خیلی قیمتی است خیلی یعنی خیلی قیمتی است که چرا اینجا آمده نه به گذشته رابطه دارد نه به آینده رابطه دارد میخواهد بفرماید ما الآن نمیخواهیم کیفیت بشرسازی را برای شما بگوییم که ما میخواهیم مسئله ی معاد را طرح کنیم که شما درباره ی معاد چه مشکل دارید شما که میبینید دیگر این دلیل را هر روز دارید میبینید این هر روز ما داریم مُرده را زنده میکنیم این خاکِ مُرده را ما هر روز داریم زنده میکنیم آن وقت شما میگویید چگونه خدا مُرده را زنده میکند این یک تکّه خاک است بعد میآید در مزرعه بعد میشود میوه بعد میآید بازار بعد میآید نطفه بعد میشود علقه بعد میشود انسان الآن اگر کسی برود پشتبام این نظام میبینید همین هفت میلیارد دویست سال قبل در این باغها بودند بعد هم اگر اهل بصر باشد میبیند همین هفت میلیارد دویست سال بعد در باغها هستند این طور نیست که از جای دیگر آمده باشند که اما آن (نَفَخْتُ فِیهِ مِن رُّوحِی) حساب خاصّ خودش را دارد تا دوباره در قیامت همینها را برگرداند سرِ جای اوّلیش فرمود ما هر روز داریم مُرده را زنده میکنیم شما مشکلتان چیست؟ خیلی این جمله ی (لِّنُبَیِّنَ لَکُمْ) گیراست که در وسط قرار گرفته. خب, الآن میفرماید حالا که مسئله ی معاد شد و همه زنده شدند.
بشر شش گروه است دیگر گروه هفتمی هم هستند منتها حالا آنها را اینجا ذکر نکردند. فرمود: (إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا) آنهایی که مؤمناند, مسلماناند که تابع قرآن و عترتاند (وَالَّذِینَ هَادُوا) آنهایی که تابع حضرت موسای کلیماند (وَالصَّابِئِینَ) که حالا یا ستارهپرستاناند یا برخیها میگویند اینها شعبهای از مسیحیها هستند ترسائیاناند (وَالنَّصَاری) آن شعبه ی اصلی مسیحیّت (وَالْمَجُوسَ) زرتشتها (وَالَّذِینَ أَشْرَکُوا) گروه هفتم هم ملحدیناند ملحدین آنهایی که میگویند (مَا یُهْلِکُنَا الاَّ الدَّهْرُ) کمونیستاند و الحادیاند مبدأ و معاد را نمیپذیرند خب آنها چون کم بودند در حجاز آیاتی که مربوط به الحاد باشد کم است (مَا یُهْلِکُنَا الاَّ الدَّهْرُ) و مانند آن هست در قرآن اما خیلی نیست ارتباط تنگاتنگ وجود مبارک حضرت با مشرکان بود و یهودیها بود و مسیحیها بود و اهل کتاب بالأخره, فرمود ما این شش گروه را در صحنه ی قیامت همه حاضر میکنیم (إِنَّ اللَّهَ یَفْصِلُ بَیْنَهُمْ) او چون خیرالفاصلین است قولش فصلالخِطاب است, خیر الحاکمین است قضای او هم خیرالقضاست بین همه ی اینها داوری میکند یهودیها را با کتابشان, مسیحیها را با کتابشان, مجوس را با کتابشان و هکذا و هکذا و هکذا, هم اینها را از هم جدا میکند یک, این جدایی برونمرزی هم در داخله ی اینها, اینها را با حساب و کتاب خودشان از یکدیگر جدا میکند این فصلالخِطاب درونمرزی اینها را هم از هم جدا میکنند برابر کتابشان, اعمال خودشان اعمال آنها را میسنجند (إِنَّ اللَّهَ یَفْصِلُ بَیْنَهُمْ یَوْمَ الْقِیَامَةِ) چرا؟ چون (إِنَّ اللَّهَ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ شَهِیدٌ).
پرسش:.؟پاسخ: (إِنَّ اللَّهَ یَفْصِلُ بَیْنَهُمْ) جمله در محلّ خبر است دیگر. خب, خدای سبحان چون قولش فصل است خیرالفاصلین است, خیرالحاکمین است بین این شش گروه جدایی میاندازد از بیرون و حق و باطل اینها را هم از درون اینها جدا میکند خب.
چند مطلب یکی اینکه این ارتباطی با آیه ی سوره ی مبارکه ی «بقره» ندارد آیه ی 62 سوره ی «بقره» این بود (إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَالَّذِینَ هَادُوا وَالنَّصَاری وَالصَّابِئِینَ مَنْ آمَنَ بِاللّهِ وَالْیَوْمِ الْآخِرِ وَعَمِلَ صَالِحاً فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِندَ رَبِّهِمْ وَلاَ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَلاَ هُمْ یَحْزَنُونَ) آن ناظر به آن است که اینها چه در دنیا چه در آخرت هر کدام برابر این اصول سهگانه از سعادت برخوردارند چه مسلمانها, چه یهودیها, چه مسیحیها, چه صابئین هر کسی این سه اصل را داشته باشد اهل نجات است ایمانِ به خدا, ایمان به قیامت و عملِ صالح برخیها خیال میکردند که این پلورالیزم مذهبی و دینی را تأیید میکند یعنی یهودیها هم اهل نجاتاند نصارا هم اهل نجاتاند صابئین هم اهل نجاتاند آن طوری که مسلمین اهل نجاتاند در حالی که اینچنین نیست در آن بحثهای سوره ی مبارکه ی «بقره» گذشت این نمیخواهد کثرتگرایی دینی را در اصلِ واحد امضا بکند کثرتگرایی سیاسی را, اجتماعی را که با هم زندگی مسالمتآمیز داشته باشید امضا میکند اما کثرتگرایی دینی و مذهبی و کلامی و حق بودن را هرگز امضا نمیکند برای اینکه در فرهنگ قرآن این سه اصل معتبر است توحید که آن هم قبول کردند, عقیده ی به معاد آن هم قبول کردند و عمل صالح, عمل صالح در فرهنگ قرآن عملی است که مطابق با حجّتِ عصر باشد حجّت عصر در زمان حضرت ابراهیم(سلام الله علیه) دینِ آن حضرت بود, در زمان حضرت موسی همچنین, در زمان حضرت عیسی همچنین, الیوم عمل صالح مطابق با قرآن و عترت است دیگر الآن اگر کسی به طرف بیتالمقدس نماز بخواند دائماً هم نماز بخواند عمل صالح نیست عملی را قرآن صالح میداند که مطابق با حجّت عصر باشد لذا در بخشهای دیگر از قرآن فرمود: (فَإِن آمَنُوا بِمِثْلِ مَا آمَنْتُمْ بِهِ فَقَدِ اهتَدَوا) پس اگر در عصر خودشان باشد بله, هر کسی در عصر خودش این سه اصل را داشته باشد اهل نجات است یهودیهای عصر خودشان, مسیحیهای عصر خودشان, صابئان عصر خودشان این این طور است اما در عصری که حضرت رسول(صلّی الله علیه و آله و سلّم) آمدند و دیگر انقطع الوحی و ختم نبوّت اعلام شده است تنها عملی صالح است که مطابق قرآن و عترت باشد اگر مطابق نباشد که این دیگر عمل, عمل صالح نیست که حالا آن کاری که رهبانیّت میکردند, کلیسا میکردند الیوم که این عمل, عمل صالح نیست که بنابراین عملی صالح است در فرهنگ قرآن که مطابق با حجّت عصر باشد این هرگز پلورالیزم مذهبی را امضا نکرده و نمیکند البته با هم زندگی کردن, زندگی مسالمتآمیز داشتن, (لاَ تَظْلِمُونَ وَلاَ تُظْلَمُونَ) بودن مطلب دیگر است خب.
پرسش:؟پاسخ: بله, این میگویند گروهی از مسیحیها هستند این صابئین. خب بله آن چون احتمالی است که مفسّران ذکر کردند.
آیه ی محلّ بحث سوره ی مبارکه ی «حج» میفرماید در قیامت بین همه ی اینها داوری هست و خدا هم خیرالحاکمین است و فصلالقضا و فصلالخِطاب به عهده ی خدای سبحان است در جریان مجوس مستحضرید علامه در تذکره بالصراحه میگوید که مجوسیها باید جِزیه بدهند و مانند آن, خیلی از فقها فرمودند وجود مبارک حضرت امیر(سلام الله علیه) دارد که «سَلونی قبل أن تَفقدونی» در ذیل همین آیه این روایات آمده بعد اشعث قیام کرد عرض کرد که یا امیرالمؤمنین چون حضرت فرمود: «سَلونی قبل أن تَفقدونی» به حضرت عرض کرد که چرا از مجوس جِزیه گرفته میشود معلوم میشود که قرارداد جزیه با زرتشتیها امری بود عملی او سؤال نکرد که آیا از مجوس جزیه گرفته میشود یا نه, سؤال کرد که چرا از مجوس جزیه گرفته میشود؟ معلوم میشود این امرِ پذیرفتهشده بود دیگر, اگر سؤال این بود که آیا از مجوس از زرتشت جزیه گرفته میشود یا نه؟ خب این معلوم میشود که سابقهاش روشن نبود اما سؤال اشعث در آن جمع این بود که چرا از مجوس جزیه گرفته میشود وجود مبارک حضرت هم فرمود آنها پیامبری داشتند, کتابی داشتند منتها پیامبرشان را شهید کردند خیلی از همین یهودیها بودند که (قَتْلَهُمُ الْأَنْبِیَاءَ بِغَیْرِ حَقٍّ) یک, (یَقْتُلُونَ النَّبِیِّینَ بِغَیْرِ حَقٍّ) دو, خب اینها هم همین طور بودند اینها پیامبرشان را شهید کردند کتاب داشتند خب, اگر تاریخ, این تاریخ خیلی رواج ندارد تاریخِ اسلام در حوزهها, اگر تاریخ انبیا البته که زرتشت در چه عصری بود با کدام یک از این سلاطین ایران روبهرو بود نامههایی از او بود حرفهایی از او بود برخورد این زرتشت با حکومتها چگونه بود برخورد زرتشت با مردم چگونه بود, خیلی میتوانست به ما کمک بکند.
جریان حضرت موسی و حضرت عیسی و اینها آیات فراوانی هست ولی اگر در این قسمت چون اگر قرآن کریم به همان دلیلی که جریان انبیای آن طرف آب و این طرف آب یعنی خاوردور و باختردور را ذکر نکرده برای اینکه اگر ذکر میکرد اینها میگفتند که ـ معاذ الله ـ اینها افسانه است برای اینکه مگر آن طرف آب خبری هست یا نه, نه اقیانوسپیمایی در کار بود نه هواپیمایی اینها خبر نداشتند که اگر حضرت میفرمود در خاوردور یا باختردور پیامبری بود, مردم اینچنین بودند باور نمیشد فقط لذا انبیای خاورمیانه را ذکر کرده که بعد بفرماید: (فَسِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَانظُرُوا کَیْفَ کَانَ عَاقِبَةُ) کذا, عاقبة کذا, جریان زرتشت را هم اگر کتابی مانده بود نظیر جریان تورات و انجیل حتماً ذکر میکرد و نبودِ این کتاب متأسفانه باعث شد که آیاتی در این زمینه نیست ولی خب بالأخره فقهای ما مثل علامه در تذکره و مانند آن فتوا دادند که از زرتشتیها جزیه گرفته میشود در زمان وجود مبارک حضرت که ظهور میکند این طور است. خب, این برای مجوس که حضرت طبق این روایت به اشعث جواب فرمود. مشرکین در برابر اینها هستند پس معلوم میشود که این (وَالَّذِینَ أَشْرَکُوا) که گروه ششماند غیر از مجوساند مجوس مشرک نیست, نصارا مشرک نیست, صابئین مشرک نیستند, یهودیها مشرک نیستند, (الَّذِینَ آمَنُوا) مشرک نیستند, حالا برخی از اینها که گرفتار تَثلیث یا تثنیه شدند حسابشان جداست (لَقَدْ کَفَرَ الَّذِینَ قَالُوا إِنَّ اللّهَ ثَالِثُ ثَلاَثَةٍ) یا کسانی که (وَقَالَتِ الْیَهُودُ عُزَیْرٌ ابْنُ اللّهِ) حسابشان جداست. بعد فرمود: (إِنَّ اللَّهَ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ شَهِیدٌ) این (إِنَّ اللَّهَ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ شَهِیدٌ) غیر از «ان الله بکل شیء شهید» است این شهید نمیتواند به معنی شاهد باشد به معنی مشهود است در آیه ی (أَوَلَمْ یَکْفِ بِرَبِّکَ أَنَّهُ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ شَهِیدٌ) هم آنجا همین مطرح است یک وقت میگوییم (إِنَّهُ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ) این «حقٌّ لا ریب فیه» (بِکُلِّ شَیءٍ بَصِیرٌ), «بکلّ شیء سمیع», «بکلّ شیء شهید» این درست است اما اگر گفتیم (عَلَی کُلِّ شَیْءٍ شَهِیدٌ) این شهید اگر به معنی عَلیم باشد, اگر به معنی شاهد باشد که با «علی» استعمال نمیشود ما بخواهیم بگوییم خدا همه چیز را میبیند همه چیز را مشاهده میکند باید بگوییم «بکلّ شیء شهید» دیگر نه (عَلَی کُلِّ شَیْءٍ شَهِیدٌ) اما اگر «علیٰ» گفتیم این شهید را الاّ ولابد به معنی مشهود باید بگیریم خدای سبحان بالای هر چیزی مشهود است یعنی شما هر چیزی را بخواهی ببینی اول خدا را میبینی منتها حالا نابینایی حرف دیگر است مشکل خود شماست او بالای هر چیزی است حالا اگر کسی چشمش فقط این زیر را دید خب بله این دیگر بالایی را نمیبیند این اگر نابینا بود آن رو را ندید حالا فرض کنید کسی دستش را گذاشته روی کتابی این شخص نزدیکبین است و باریکبین است و ضعیفبین است و ریزبین است و زیربین این دستی که روی کتاب است نمیبیند خب کوری خودش است ولی دست فقط دست روی کتاب است دیگر «إنّ الله علی کلّ شیء مشهود» اگر گفته شد «ما رأیت شیئاً إلاّ ورأیت الله قبله» بر اساس همین جهت است مگر میشود بر اساس «داخل فی الأشیاء لا بالممازجة» خدا جایی حضور نداشته باشد ظهور نداشته باشد.
بیان نورانی حضرت سیّدالشهداء طبق آن جمله ی ذیل نفرین نیست کور باد! خیر کور است آنکه تو را نمیبیند کور است «عَمِیت عینٌ لا تراک علیها رقیبا» خدایا! آنکه تو را رقیب و حاضر و ناظر نمیبیند کور است نه کور باد این, اینچنین است پس (إِنَّ اللَّهَ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ شَهِیدٌ) اگر مشهودِ بالای هر چیز هست کسی نمیتواند در این فِرَق ششگانه جزء آن پنج فرقه باشد باشد جزء فرقه ی اُولیٰ باشد.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
مَن کَانَ یَظُنُّ أَن لَّن یَنصُرَهُ اللَّهُ فِی الدُّنْیَا وَالْآخِرَةِ فَلْیَمْدُدْ بِسَبَبٍ إِلَی السَّماءِ ثُمَّ لْیَقْطَعْ فَلْیَنظُرْ هَلْ یُذْهِبَنَّ کَیْدُهُ مَا یَغِیظُ ﴿15 وَکَذلِکَ أَنزَلْنَاهُ آیَاتٍ بَیِّنَاتٍ وَأَنَّ اللَّهَ یَهْدِی مَن یُرِیدُ 16 إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَالَّذِینَ هَادُوا وَالصَّابِئِینَ وَالنَّصَاری وَالْمَجُوسَ وَالَّذِینَ أَشْرَکُوا إِنَّ اللَّهَ یَفْصِلُ بَیْنَهُمْ یَوْمَ الْقِیَامَةِ إِنَّ اللَّهَ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ شَهِیدٌ 17 أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ یَسْجُدُ لَهُ مَن فِی السَّماوَاتِ وَمَن فِی الْأَرْضِ وَالشَّمْسُ وَالْقَمَرُ وَالنُّجُومُ وَالْجِبَالُ وَالشَّجَرُ وَالدَّوَابُّ وَکَثِیرٌ مِنَ النَّاسِ وَکَثیرٌ حَقَّ عَلَیْهِ الْعَذَابُ وَمَن یُهِنِ اللَّهُ فَمَا لَهُ مِن مُکْرِمٍ إِنَّ اللَّهَ یَفْعَلُ مَا یَشَاءُ 18 سوره ی مبارکه ی «حج» بعد از بیان عناصر محوری اصول دین یعنی توحید و وحی و نبوّت, افراد را به چند گروه تقسیم کرده است فرمود: «مِن الناس کذا, مِن الناس کذا, مِن الناس کذا» بعضیها تابعاند وَمِنَ النَّاسِ مَن یُجَادِلُ فِی اللَّهِ بِغَیْرِ عِلْمٍ وَیَتَّبِعُ کُلَّ شَیْطَانٍ مَّرِیدٍ بعضیها مَتبوعاند وَمِنَ النَّاسِ مَن یُجَادِلُ فِی اللَّهِ بِغَیْرِ عِلْمٍ وَلاَ هُدی وَلاَ کِتَابٍ مُنِیرٍ ٭ ثَانِیَ عِطْفِهِ بعضیها پیرو هوا و هوساند فرمود: وَمِنَ النَّاسِ مَن یَعْبُدُ اللَّهَ عَلَی حَرْفٍ این گروهی که در آیه ی پانزده ذکر فرمود: مَن کَانَ یَظُنُّ برخیها احتمال دادند که این دنباله ی همان وَمِنَ النَّاسِ مَن یَعْبُدُ اللَّهَ عَلَی حَرْفٍ باشد لذا با «واو» عطف نشده یک, و نفرمود: وَمِنَ النَّاسِ دو, این دنباله ی همان وَمِنَ النَّاسِ مَن یَعْبُدُ اللَّهَ عَلَی حَرْفٍ است این یک احتمال است. در آیه ی یازده یعنی وَمِنَ النَّاسِ مَن یَعْبُدُ اللَّهَ چند روایت در تفسیر شریف کنزالدقائق هست اما هیچ کدام از آنها دلیل نیست که این ضعیفالإیمان را میگیرد اینها کسانیاند که یا در توحید شک کردند یا در نبوّت شک کردند یا آنچه به منزله ی نبوّت است شک کردند بنابراین ایمانی در حقیقت ندارند نه اینکه مؤمناند واقعاً و ایمانشان ضعیف است به دلیل اینکه در ذیل فرمود: خَسِرَ الدُّنْیَا وَالْآخِرَةَ آنکه ایمان دارد و ضعیفالایمان است هرگز خسرانِ دنیا و آخرت دامنگیر او نخواهد بود.
مطلب دیگر اینکه چندین وجه گفته شد که سه وجهش را مرحوم شیخ طوسی نقل کرد بعضیها به نقل وجوه اکتفا کردند بعضیها ضمن نقلِ وجوه یکی از این وجوهات را ترجیح دادند مثل سیدناالاستاد که فرمود ضمیر به رسول خدا برمیگردد مَن کَانَ یَظُنُّ أَن لَّن یَنصُرَهُ پیامبر را خدا چنین کاری بکند, برخیها بعد از نقل وجوه, ضمیر را به «مَن» ارجاع دادند به تعبیر جناب فخررازی جامع همه ی این وجوه این است که خدای سبحان عالَم را آفرید براهینی هم اقامه کرد و اگر کسی در برابر نظام بخواهد بایستد هیچ راهی ندارد اگر حلقآویز هم بکند راه همین است برای اینکه خدای سبحان جهان را به احسن وجه آفرید, انسان را هم به أحسن تقویم آفرید, مجموعه ی عالَم و آدم و پیوند عالَم و آدم یعنی اضلاع سهگانه ی مثلث را به احسن وجه آفرید بعد فرمود تبدیلی در نظام خلقت نیست به نحو نفی جنس لاَ تَبْدِیلَ لِکَلِمَاتِ اللَّهِ هیچ کسی عوض نمیکند نه خدا نه غیر خدا, اما خدا عوض نمیکند برای اینکه به احسن وجه این مثلّث را خلق کرد غیر خدا تبدیل نمیکنند چون قدرت ندارند لذا با نفی جنس فرمود: لاَ تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ, لاَ تَبْدِیلَ لِکَلِمَاتِ اللَّهِ, لاَ مُبَدِّلَ لِکَلِمَاتِ اللّهِ حالا اگر کسی در برابر تکوین و تشریع سرِ ناسازگاری دارد برهان هم نمیپذیرد حکمت و موعظه و جدال احسن هم درباره ی او کارآیی ندارد چنین کسی اگر حلقآویز هم بکند نتیجه نمیگیرد این آن معنای جامع بین این وجوه یاد شده است اگر برهان میخواهید قُلْ هَاتُوا بُرْهَانَکُمْ این هم براهین چه درباره ی عالَم, چه درباره ی آدم, چه درباره ی پیوند عالَم و آدم این اضلاع مثلّث به احسن وجه خلق شده و کسی هم قدرت تبدیل ندارد و خدای سبحان هم که قدرت دارد هم این کار را نمیکند چون به احسن وجه آفریده, اگر خدا به احسن وجه آفریده پس تبدیل نمیکند دیگران هم که قدرت تبدیل ندارند, اگر کسی خیال بکند که ذات اقدس الهی پیامبر خود را یاری نمیکند یا خیال بکند که خدای سبحان نیازِ او را برطرف نمیکند مشکلات او را برطرف نمیکند این ضمیر لَّن یَنصُرَهُ چه به حضرت رسول(صلّی الله علیه و آله و سلّم) برگردد چه به مَن برگردد, جوابش این است, پایانش این است که این شخصی که چنین گمانِ فاسدی دارد که نه برهانپذیر است نه برهان اقامه میکند این اگر آسمان برود زمین برود حکم همین است این جامعِ بین این وجوه است مَن کَانَ یَظُنُّ أَن لَّن یَنصُرَهُ اللَّهُ فِی الدُّنْیَا وَالْآخِرَةِ اگر این تتمّه ی وَمِنَ النَّاسِ مَن یَعْبُدُ اللَّهَ باشد و آن شخص قیامت را قبول نداشته باشد نفیِ نصرت در دنیا به لحاظ «لیس» ناقصه است یعنی شخص در دنیا هست, نصرت در دنیا ممکن است ولی خدا او را یاری نمیکند این (یک) نفی نصرت به لحاظ آخرت از باب «لیس» تامّه است چون او به آخرت معتقد نیست سالبه به انتفاع موضوع است نه اینکه آخرت را قبول دارد و خدا او را در آخرت یاری نمیکند ولی اگر ضمیر به حضرت رسول برگردد خب آخرت هست, حضرت را هم خدا همان طوری که در دنیا یاری کرد در آخرت هم یاری میکند ولی آنها که آخرتپذیر نیستند میگویند خدا او را در آخرت یاری نمیکند ـ معاذ الله ـ برای اینکه آخرتی نیست پس به زعم آنها سالبه به انتفاع موضوع است به گمان دیگران سالبه به انتفاع محمول, به هر حال بعضیها گفتند که این شخص فَلْیَمْدُدْ بِسَبَبٍ إِلَی السَّماءِ منظور از:
«سماء» سقفِ بیت نیست همین آسمانِ مرئی ظاهری است یعنی سپهر به اصطلاح. ثُمَّ لْیَقْطَعْ نه یعنی این طناب را قطع بکند از همان بالا بیفتد بلکه ثُمَّ لْیَقْطَعْ یعنی به وسیله ی این طناب مسافتِ بین الأرض و السماء را طی کند قطع مسافت کند برود حالا آسمان, آسمان هم برود حکم همین است بر فرض آسمان هم برود نمیتواند خشمش را فرو بنشاند این خشم از درون اوست این نَارُ اللَّهِ الْمُوقَدَةُ است باید با فهم این خشم را نشاند, با اعتقاد نشاند, با وسایل بیرونی این خشم فرو نشانده نمیشود پس چه قطع معنای بریدن و از همان بالا افتادن باشد, چه قطع به معنای قطع مسافت و پیمودن باشد, چه منظور این باشد که این بین الأرض و السماء نظیر تَهْوِی بِهِ الرِّیحُ فِی مَکَانٍ سَحیقٍ باشد چه معنای نظیر آنچه فرعون گفته بود که برای من صَرْحی و یک قصر بلندی بسازید لَعَلِّی أَطَّلِعُ إِلَی إِلهِ مُوسَی من بروم به آسمان ببینم که آیا در آسمان برای موسای کلیم خدایی هست یا نه, این شبیه رصدخانه شاید فکر میکرد که من آنجا را بررسی کنم ببینم در آسمان خدایی هست غیر از من چون این گفت که مَا عَلِمْتُ لَکُم مِنْ إِلهٍ غَیْرِی اگر کسی داعیه ی أَنَا رَبُّکُمُ الأعْلَی دارد یا مَا عَلِمْتُ لَکُم مِنْ إِلهٍ غَیْرِی دارد این میگوید رصدخانهای بسازید من در زمین که خدایی غیر از خود نمیبینم از آسمان خبر بگیرم ببینم که در آسمان برای موسای کلیم خدایی هست یا نه؟ چنین فکر مشئومی هم اگر باشد این باید قطع مسافت بکند برود آنجا ببیند که میتواند مشکل خودش را حل کند یا نه, پس چه ضمیر به حضرت برگردد چه به «مَن» قطع چه به معنای بریدن و انقطاع آن حبل باشد چه به معنی قطع مسافت علی جمیع تقادیر معنایش این است که هیچ کاری از چنین شخصِ بدخشمی ساخته نیست که خشم خودش را فرو بنشاند برای اینکه این آتش از درون است حالا شما مکرّر از بیرون سطل سطل آب میریزید خب وقتی از درون شخص مشتعل است نَارُ اللَّهِ الْمُوقَدَةُ شما بر فرض بیرون آب بریزید مشکل درونش را حل نمیکند که. خب, فَلْیَمْدُدْ بِسَبَبٍ إِلَی السَّماءِ ثُمَّ لْیَقْطَعْ فَلْیَنظُرْ هَلْ یُذْهِبَنَّ کَیْدُهُ مَا یَغِیظُ شبیه چنین آیهای در سوره ی مبارکه ی «انعام» آیه ی 35 به این صورت آمده که ذات اقدس الهی به رسولش(صلّی الله علیه و آله و سلّم) میفرماید: وَإِن کَانَ کَبُرَ عَلَیْکَ إِعْرَاضُهُمْ اگر روبرگرداندن آنها برای شما دشوار است و تحمّلناپذیر تو اگر بتوانی به عمقِ زمین اینها را ببری مشکل اینها حل نمیشود, به اوج آسمان برسانی مشکل اینها حل نمیشود فَإِنِ اسْتَطَعْتَ أَن تَبْتَغِیَ نَفَقاً فِی الأرْضِ سوراخ بکنی زمین را به عمق زمین بروی, پایین بروی ببینی آنجا مشکل اینها حل بشود حلشدنی نیست أَوْ سُلَّماً فِی السَّمَاءِ نردبانی درست کنی که اینها با نردبان بروند آسمان مشکلشان حل نمیشود آسمان بروند زمین بروند مشکلِ اینها جهلِ اینهاست تنها چیزی که این مشکل را حل میکند علم و فرهنگ است نه نردبانی که بالا ببرد نه آن عمقی که, حَفری که شما در درون زمین بِکَنید. اگر آنجا بروی, بروی از عمق زمین معجزهای بیاوری یا در اوج آسمانها معجزهای داشته باشی فَتَأْتِیَهُم بِآیَةٍ اثر ندارد وَلَوْ شَاءَ اللّهُ لَجَمَعَهُمْ عَلَی الْهُدَی فَلاَ تَکُونَنَّ مِنَ الْجَاهِلِینَ بنابراین تنها مشکل اینها خودِ اینها هستند هر معجزهای که بیاوری اینها میگویند سِحر است دیگر. خب, پس بنابراین این آیه گرچه بدون غُموض نبود ولی جامعی هم دارد چه اینکه جناب فخررازی و برخی دیگر ذکر کردند. فرمود ما آیات الهی را به صورت بیّن و شفاف روشن میکنیم حالا اگر کسی نابینا بود تقصیر خودش است وَأَنَّ اللَّهَ یَهْدِی مَن یُرِیدُ ٭ إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا که مؤمناناند و مسلمین وَالَّذِینَ هَادُوا که پیروان موسای کلیم(علیه السلام) هستند وَالصَّابِئِینَ گروهی این:
صابئین را بین یهود و تَرسا دانستند یعنی یک دین تلفیقی از یهودیّت و مسیحیّت است گرچه برخیها مثل جامع قرطبی و امثال ذلک صابئین را جزء ستارهپرستان تلقّی کردند ولی اگر ستارهپرست باشند که دیگر مشرکاند در برابر مشرک قرار نمیگیرند کسی که غیر خدا را میپرستد چه موجودات ارضی چه موجودات سمایی این مشرک است بنابراین صابئین چون در قبال مشرکیناند و تفصیل قاطع شرکت است منظور از صابئین نمیتواند مشرکین باشد ستارهپرست و امثال ذلک خود این صابئین هنگام تدوین قانون اساسی که آمده بودند مجلس خبرگان تدوین قانون اساسی میگفتند ما گروهی از مسیحیّت هستیم حالا یا حرف فخررازی درست است که تلفیقی از یهودیّت و مسیحیّت است یا ادّعای صابئین ایران درست است که میگویند ما گروهی از ترسائیانیم و مانند آن, ولی اینچنین نیست که اینها ستارهپرست باشند وگرنه در برابر مشرکین قرار نمیگرفتند وَالصَّابِئِینَ وَالنَّصَاری وَالْمَجُوسَ را متأسفانه فخررازی میگوید که مَجوس پیروان مُتَنبیّیاند در حالی که در روایات ما دارد که اینها پیروان نبیّاند نه مُتنبّی لذا مرحوم علامه در تذکره فقهای دیگر اینها فتوا دادند که از مجوس میشود جِزیه گرفت مثل سایر اهل کتاباند.
وجود مبارک حضرت امیر(سلام الله علیه) فرمود: «سَلونی قبل أن تَفْقِدونی» اشعث پرسید که چرا از مجوس جزیه گرفته میشود معلوم میشود این کار قبلاً شده بعد از فتح ایران بسیاری از اینها که خب عاقل بودند خردمدار بودند دین را پذیرفتند چون مستحضرید جزیرةالعرب حیاتخلوتی بود برای امپراطوری ایران و روم کسی برای عرب حسابی باز نمیکرد این امپراطوری ایران به قدری قوی بود که میگفتند شاهنشاهی دیگر نه کشور سلطنتی, کشوری که از اقمار و اَذناب دیگری که مجاور او هستند باج بگیرد آنها باید مالیات بدهند باج بدهند این کشور شاهنشاهی بود شاهِ شاهان بود نه تنها سلطنتی آن روز در خاورمیانه یک امپراطوری قَدَری بود به نام ایران, یک امپراطوری مقتدری هم بود به نام روم این جزیرةالعرب مثل همزه ی وصل بود بین اینها کسی اصلاً برای جزیرةالعرب حساب باز نمیکرد اما وقتی فکر اسلام و قرآن و وحی و نبوّت, فکر و نبوغ عدل و توحید آمد خب اینها دیدند حرفِ خوبی است و پذیرفتند نه با جنگ, بسیاری از اینها هوشمندانه پذیرفتند برخی البته لجوجانه ایمان نیاوردند حرفِ اشعث این بود به حضرت امیر عرض کرد که چرا از مجوس جزیه گرفته میشود معلوم میشود امر رایجی بود دیگر وجود مبارک حضرت امیر هم فرمود خب اینها اهل کتاباند پیغمبر داشتند منتها پیغمبرشان را شهید کردند مثل اینکه خیلی از انبیا را یهودیها قَتْلَهُمُ الْأَنْبِیَاءَ بِغَیْرِ حَقٍّ, یَقْتُلُونَ النَّبِیِّینَ بِغَیْرِ حَقٍّ اگر علامه و امثال علامه فتوا دادند که از مجوس میشود جزیه گرفت معلوم میشود اهل کتاب است منتها متأسفانه وضعِ تاریخ در حوزههای علمی آنقدر قوی نیست اگر باشد دیگر جناب فخررازی این حرف را نمیزند که این مجوس پیروان مُتنبّیاند نه نبیّ این سخن, سخن درستی نیست.
پرسش: در احتجاج روایتی نقل شده که در آن زرتشت؟
پاسخ: بله خب حالا میدانید این گاهی این زعم هم به معنی یقین است حالا ممکن است شخصِ او این طور نباشد ولی زرتشتیها دارای نبیّ بودند و اینها پیروان نبیّاند و موحّدند و این جریان نور و ظلمت هم این طور نیست که اینها قائل باشند به اینکه نور اصل است .. اینها هم قائلاند که اهرمن را یزدان آفرید نظیر اینکه ما بگوییم شیطان را ذات اقدس الهی آفرید از آنها سؤال بکنی که اهرمن را چه کسی آفرید میگویند یزدان, اینچنین نیست که اهرمنی باشد یزدانی باشد دو مبدأ باشد تا بشود ثَنوی, اگر آن بزرگوار گفت «کَم قضّلّ من قال و یزدان ثمّ أهرمن» این بر اساس همان شهرتی است که تحقیق نشده خب.
حرفِ حکیم سبزواری(رضوان الله علیه) در منظومه است دیگر «و الشرّ أعدان فکم قد ضلّ منَ٭٭٭ قال بیزدان ثمّ أهرمن» البته این در مسئله در توحید ندارد در مسئله ی اینکه شرّ عدمی است یا نه, اینهایی که معتقدند شرّ امر وجودی است منشأش اهرمن است این «قد ضلّ» به هر تقدیر مجوس نمیتواند مشرک باشد برای اینکه در برابر مشرکین است چه اینکه صابئین هم نمیتوانند مشرک باشند چون در برابر مشرکیناند آن پنج گروه بالأخره به خدا معتقدند, به توحید معتقدند, به وحی و نبوّت معتقدند, این گروه ششماند که به اصل وجود خدا اعتقاد دارند اما مشرکاند وحی و نبوّت را هم نمیپذیرند معاد را هم نمیپذیرند وَالَّذِینَ أَشْرَکُوا إِنَّ اللَّهَ یَفْصِلُ بَیْنَهُمْ یَوْمَ الْقِیَامَةِ إِنَّ اللَّهَ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ شَهِیدٌ اگر شَهِیدٌ به معنای.
پرسش:.؟پاسخ: دیگر بالأخره بشر به اوّلین باری که بود موحّداً خلق شد شرک عاریت است خدای سبحان بشر را موحّد آفرید اوّلین بشری هم که روی زمین هست در این عصر پیامبر است به نام حضرت آدم توحید را منتشر کرده شرک یک امرِ عاریتی است اینچنین نیست که شرک در درازمدت بوده و بعد توحید آمده یا شرک و توحید با هم بودند بلکه شرک یک امرِ عارضی است اول خَلط در مصداق بود کم کم, کم کم گرفتار شبهات شدند بعد این شبهه به صورت یک ویروس برای اینها حل نشد مثلاً اعتقاد باطل پیدا کردند.
پرسش: این طور نیست که اول ایمان را آوردند بعد به اصطلاح؟
پاسخ: خب از نظر درجه و رتبه معلوم است که مؤمنین حقّاند دیگر, مؤمنین حقّاند بعد آنها که حل کتاباند بعد دیگر این گروه ششم کسانیاند که نه موحّدند, نه به وحی و نبوّت معتقدند نه به قیامت, اینها فقط به اصل وجود خدا معتقدند خدا را به عنوان واجبالوجود قبول دارند, به عنوان خالق قبول دارند, به عنوان إله الآلهه و ربّالأرباب قبول دارند اما ارباب متفرّقه قائلاند که برای هر کاری ـ معاذ الله ـ یک ربّ جدایی است وحی و نبوّت را قبول ندارند, برزخ و معاد را قبول ندارند, بهشت و جهنم را قبول ندارند این کار مشرکین است البته.
بخشهایی از قرآن کریم آمده است که خدای سبحان هیچ ملّتی را و هیچ مملکتی را شهر و روستا بدون رهبریِ الهی رها نکرده است برای اینکه طبق آن آیه ی بخش پایانی سوره ی مبارکه ی «نساء» اگر ملّتی در سرزمینی بدون رهبری الهی خلق شده باشند احتجاج اینها در قیامت هست خدا در سوره ی مبارکه ی «نساء» در بخش پایانی فرمود ما انبیا فرستادیم, مرسلین فرستادیم برای تَبشیر و انذار رُسُلاً مُبَشِّرِینَ وَمُنذِرِینَ لِئَلاَّ یَکُونَ لِلنَّاسِ عَلَی اللّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ برای اینکه اگر ما انبیا نمیفرستادیم در قیامت این مردم علیه خدا احتجاج میکردند میگفتند خدایا! ما که نمیدانستیم بعد از مرگ چه خبر است که, تو که میدانستی بعد از مرگ ما را اینجا میآورند چرا راهنما نفرستادی, ما برای اینکه مردم در قیامت احتجاج نکنند انبیا فرستادیم خب این حجّت بالغه ی الهی است چه شرق عالَم چه غرب عالم, چه دیروز, چه امروز, چه فردا, پس هیچ ملّتی نیست مگر اینکه وحیِ انبیای الهی به اینها رسیده یا خود پیامبر بودند یا امام بودند یا مبلّغان و علما و روحانیون بودند اینکه دمِ در جهنّم به این شخص میگویند أَلَمْ یَأْتِکُمْ نَذِیرٌ معنایش این نیست که مگر پیغمبر نیامده یا یکی از اهل بیت نیامده خب همین علما که میروند, همین طرح هجرت که میروند, همین سُفرا که میروند اینها حرفهای علما را دارند میگویند دیگر, در قیامت اینها که وارد جهنم میشوند مالکان جهنم, خازنان جهنم به اینها میگویند: أَلَمْ یَأْتِکُمْ نَذِیرٌ مگر روحانی نداشتید, مگر نیامدند به شما بگویند؟ میگوید چرا آمدند گفتند فَکَذَّبْنَا برای اینکه درِ خانه ی هر کسی که پیغمبر نمیرود که, درِ خانه ی هر کسی که امام معصوم(سلام الله علیه) نمیرود که, درِ خانه ی هر کسی که مرجع تقلید نمیرود همین علما و مبلّغین و اهل قلم که میروند اینها نذیرند دیگر خب اینها حرفهای انبیا را میرسانند دیگر حرفهای خودشان را که نمیرسانند ـ معاذ الله ـ پس بنابراین این حجّت بالغه است.
اوّلین توبیخی که جهنّمیان میشنوند این است که مالک جهنم(سلام الله علیه) میگوید آقا مگر مسجد نداشتی, مگر حسینیه نداشتی, مگر این علما نیامدند به تو بگویند؟ قَالُوا بَلَی میگوید بله آمدند ما نپذیرفتیم غرض این است که هیچ کسی جهنم نمیرود مگر بعد از اتمام حجّت لِیَهْلِکَ مَنْ هَلَکَ عَن بَیِّنَةٍ این اصل کلّی قرآن. اصل دیگر این است که فرمود ما قصّه ی بعضیها را گفتیم قصّه ی بعضیها را نگفتیم مِنْهُم مَن قَصَصْنَا عَلَیْکَ وَمِنْهُم مَن لَمْ نَقْصُصْ عَلَیْکَ اصل سوم این است که چرا قصّهها را نگفته؟ این وجوهی دارد که بارزترین وجه این است که اگر مثلاً میفرمود آن طرف دریا یا این طرف آب, آن خاوردور یا این باختردور قومی بودند پیامبری آمد اینها چنین کردند چنان کردند اینها باور نمیکردند جایی را باید پیامبر نقل بکند که بعد به دنبالش بفرماید: فَسِیرُوا فِی الأرْضِ فَانْظُرُوا کَیْفَ کَانَ عَاقِبَةُ کذا, عاقبة کذا, عاقبة کذا. این سه اصل قبلاً گذشت اما درباره ی گفتن یک سلسله مطالبی که بشرِ آن روز نمیفهمید بشر امروز میفهمد اینها قواعد کلّی است ما نمیتوانیم بگوییم که بشرِ امروز یک چیز میفهمد و بشر دیروز نمیفهمید خیلی از چیزهاست که بشرهای دیروز کشف کرده بودند و برای بشر امروز حل نشده هنوز و همان طوری که از نظر زمینی اگر بشر به جایی دسترسی نداشته باشد قرآن قصّه ی او را نقل نمیکند از نظر زمینه هم بشرح ایضاً, اگر مطلبی باشد که بشر به او دسترسی ندارد او را قرآن فقط به وسیله ی باطنِ قرآن, تأویل قرآن به خاندان عصمت و طهارت بیان میکند مثل حقیقتِ روح, وقتی که گفته شد وَیَسْأَلُونَکَ عَنِ الرُّوحِ فرمود: مَا أُوتِیتُم مِّنَ الْعِلْمِ إِلاّ قَلِیلاً شما چه کار دارید که حقیقت روح را بفهمید با چه چیزی میخواهید بفهمید شما الآن شرق عالَم, غرب عالَم همه را جمع بکنید ببینید آقا این حقیقتِ خواب شما هر شب میخوابید این چیست؟ میگوید ما نمیدانیم. از خواب واضحتر شما چه میخواهید این روح در عالَم خواب کجا میرود؟ این در عین حال که خواب میبیند در مشهد رفته, در حرم رفته, در کربلا رفته, نجف رفته یا غرب رفته یا شرق رفته, در عین حال که آنجا هم میرود گاهی خوابِ صادق دارد گاهی این شخص خواب میبیند که حرمِ رضوی(سلام الله علیه) مشرّف شده یا کربلا مشرّف شده یا عتبات مشرّف شده یا غرب عالم رفته شرق عالم رفته یا اگر ناخداست خواب میبیند که در اقیانوس کبیر دارد کشتیرانی میکند و خوابش هم حق است گاهی رؤیای صادقه نصیبش میشود اما همین که زنگ ساعت برای صبح زد یک تَک کرد این بیدار میشود خب اول میشنود بعد بیدار میشود یا بیدار میشود بعد میشنود این روح بالای سرِ او هست در دریا, در اقیانوس کبیر هم هست آنجا هم دارد میبیند اینجا هم بالای سرِ اوست او را دارد تأمین میکند همین روحی که بالای سرِ او هست میشنود بعد از شنیدن او را بیدار میکند نه اینکه او بیدار بشود بعد بشنود اصلاً حقیقتِ روح چه میشود در عالَم خواب با اینکه هر شب ما میخوابیم لذا خیلی از مطالب است فرمود آخر شما چه چیزی را میخواهید بفهمید آن راهی را که باید بفهمید که راه حارثةبنزید و آن راه را که نرفتید راه حوزه و دانشگاه هم که یک باریکراه بیشتر نیست شما با یک سلسله مفاهیم کار دارید بله, او که مفهوم نیست آن راهِ اُویس قَرَن را که نرفتید, راه حارثةبنزید را که نرفتید, راه رُشید حَجَری را که نرفتید راه درس و بحث را رفتید همین مقدار گیرتان میآید وَمَا أُوتِیتُم مِّنَ الْعِلْمِ إِلاّ قَلِیلاً اما وقتی شما میبینید.
وجود مبارک حضرت امیر دارد حرف میزند میفرماید: «فَلَأَنَا بِطُرُقِ السَّمَاءِ أَعْلَمُ مِنِّی بِطُرُقِ الْأَرْضِ» به حضرت امیر که دیگر نفرمود وَمَا أُوتِیتُم مِّنَ الْعِلْمِ إِلاّ قَلِیلاً که این فرمود مشرق عالم بروید مغرب عالم بروید چیزی نیست الاّ اینکه ما میدانیم, اگر آن سِعه ی صدر باشد بله خب خدای سبحان عطا میکند اما وقتی این ظرف تنگ باشد به همین اندازه مرحمت میکند دیگر. خب اینها مربوط به آن بحثها حالا برویم به سراغ أَلَمْ تَرَ این أَلَمْ تَرَ که آیه ی هیجده سوره ی مبارکه ی «حج» است فرمود همه دارند سجده میکنند همه دارند نماز جماعت میخوانند تو که داری میبینی هیچ موجودی نیست که سجده نکند چه آسمانی چه زمینی, به انسان که رسیدیم انسان میشود دو قِسم آسمان و آسمانی, زمین و زمینی, تحتالأرض, فوقالأرض, جماد و گیاه و نبات و حیوان کلاً به نحو موجبه ی کلیه ساجد و خاضع و خاشعاند به انسان که رسیدیم میشود دو قِسم أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ یَسْجُدُ لَهُ مَن فِی السَّماوَاتِ وَمَن فِی الْأَرْضِ چون اینها کارِ عاقلانه میکند از اینها تعبیر به «مَن» شده است یعنی تمام گیاهان, تمام جمادات, تمام حیوانات, تمام نباتات وَالشَّمْسُ وَالْقَمَرُ وَالنُّجُومُ وَالْجِبَالُ وَالشَّجَرُ وَالدَّوَابُّ منتها اینها گاهی نماز فُرادا میخوانند گاهی نماز جماعت به سلسله ی کوه فرمود وقتی که امام جماعتتان داود(سلام الله علیه) یا سلیمان(سلام الله علیه) مشغول نماز است وَسَخَّرْنَا مَعَ دَاوُدَ الْجِبَالَ, یَا جِبَالُ أَوِّبِی مَعَهُ با او نماز جماعت بخوانید این بارها این عرض شد هم مرحوم شیخ طوسی در تبیان نقل کرد هم جناب زمخشری در کشّاف نقل کرد در ذیل آیه وَإِنَّ مِنْهَا لَمَا یَهْبِطُ مِنْ خَشْیَةِ اللّهِ.
وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود سنگی است که قبل از اینکه من به مقام نبوّت برسم هر وقت مرا میدید سلام میکرد «و إنّی لأعرفه الآن» الآن هم آن سنگ را من میشناسم خب این قبل از اینکه من پیغمبر بشوم هر وقت مرا میدید سلام میکرد سنگها هم فرق میکنند درختها هم فرق میکنند, بنابراین فرمود تو که میبینی ما به سلسله ی جبال دستور دادیم که نماز جماعتشان را با داود بخوانند یَا جِبَالُ أَوِّبِی مَعَهُ بعد مَعَهُ یُسَبِّحْنَ بِالْعَشِیِّ وَالْإِشْرَاقِ این طور, أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ یَسْجُدُ لَهُ مَن فِی السَّماوَاتِ وَمَن فِی الْأَرْضِ وَالشَّمْسُ وَالْقَمَرُ وَالنُّجُومُ وَالْجِبَالُ وَالشَّجَرُ وَالدَّوَابُّ اینها به نحو موجبه ی کلیه است اما به انسان که رسیده فرمود: وَکَثِیرٌ مِنَ النَّاسِ وَکَثیرٌ حَقَّ عَلَیْهِ الْعَذَابُ خیلی از مردماند که آنها هم تشریحشان با تکوین هماهنگ است خیلیها هم هستند که این کار را نمیکنند تکویناً تابعاند اما تشریعاً حَقَّ عَلَیْهِ الْعَذَابُ اینها کسانیاند که اگر خدای سبحان در سوره ی «بنیاسرائیل» فرمود: لَقَدْ کَرَّمْنَا بَنِی آدَمَ در بحثهای قبل هم داشتیم در ذیل همان آیه ی سوره ی مبارکه ی «اسراء» که کرامتِ او حرفِ آخر نیست لَقَدْ کَرَّمْنَا بَنِی آدَمَ یک سؤال و جوابی دارد خب چرا انسان مُکرَّم است؟ کرامتِ او به استناد خلافت اوست که إِنِّی جَاعِلٌ فِی الأَرْضِ خَلِیفَةً وقتی به خلافت رسیدیم باز هم حرفِ آخر نیست چرا خلیفه ی خدا مُکرَّم است؟ برای اینکه خلیفه ی خدا حرف مُستخلَفعنه را میزند و مستخلفعنه کریم است خب خلیفه ی او میشود کریم حالا اگر کسی ـ معاذ الله ـ به جای خلیفه نشسته و حرفِ خودش را زده این خلافت را مصادره کرده, غارت کرده میشود أُولئِکَ کَالأنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ پس معلوم میشود لَقَدْ کَرَّمْنَا بَنِی آدَمَ برای همه نیست برای خلیفةالله است خلافت هم برای اینکه خب کسی که خلیفه است اگر کسی قائممقام یک مدیرکل بود امضای او خریدار داشت محترم بود باید حرف مدیرکل را بزند نه حرف خودش را, اگر کسی به جای زید نشسته و احترام زید را میبرد باید حرفِ زید را بزند نه حرفِ خودش را این دعا شاید دهها بار گفته شد از قویترین و غنیترین دعاهای ماست که در عصر غیبت باشد بخوانیم:
وجود مبارک امام صادق به زراره فرمود وظیفه ی شما در عصر غیبت این است عرض کرد ما چه بکنیم؟ فرمود بگویید: «اَللّهُمَّ عَرِّفْنی نَفْسَکَ فَاِنَّکَ اِنْ لَمْ تُعَرِّفْنی نَفْسَکَ لَمْ اَعْرِفْ رَسُولَکَ اَللّهُمَّ عَرِّفْنی رَسُولَکَ فَاِنَّکَ اِنْ لَمْ تُعَرِّفْنی رَسُولَکَ لَمْ اَعْرِفْ حُجَّتَکَ اَللّهُمَّ عَرِّفْنی حُجَّتَکَ فَاِنَّکَ اِنْ لَمْ تُعَرِّفْنی حُجَّتَکَ ضَلَلْتُ عَنْ دینی» خب این ذیلش مشخص است که اگر کسی حجّت خدا را نشناخت «ماتَ میتةً جاهلیّة» این مشخص است اما چرا اگر رسول را نشناخت حجّت را نمیشناسد و چرا اگر خدا را نشناخت رسول را نمیشناسد؟ برای اینکه بین سقیفه و غدیر فرق است حجّت آن نیست که ساخته ی سقیفه باشد حجّت آن است که نصبشده ی غدیر باشد حجّت, خلیفه ی رسول است اصلاً تا مستخلفعنه را نشناسد خلیفه را نمیشناسد آن وقت سر از سقیفه در میآورد رسول خدا هم خلیفةالله هست تا کسی الله را نشناسد رسول الله را نمیشناسد تا کسی موحّد نباشد خداشناس نباشد پیغمبرشناس نیست چون آخر پیغمبر را او فرستاده تا مُرسِل را نشناسد رسول را نمیشناسد, تا مستخلفعنه را نشناسد خلیفه را نمیشناسد خب, بنابراین این شخص بهترین دعا در زمان غیبت همین دستور وجود مبارک امام صادق به زراره است که زراره عرض کرد در عصر غیبت چه بگوییم؟ این کار را بکنیم, اگر این کار را کرد باور بود آن وقت میشود موحّدِ خوب به عنایت الهی, میشود پیغمبرشناس خوب, میشود امامشناس خوب آمد در این مسیر, بنابراین همه دارند سجده میکنند فرمود اگر کسی این کرامتِ ما را حفظ نکرده است کرامتِ او میشود دروغ, اگر خود گفت من انسانم هر انسانی کریم است این کرامت میشود کاذب, کرامتِ کاذب یک اهانتِ صادق را به دنبال دارد چون ممکن نیست که هم کرامت کاذب باشد هم اهانت کاذب باشد که, اگر عزّت کسی کاذب بود ذلّت او صادق است لذا فرمود اینها که کریمِ بیجهتاند عزیزِ بیجهتاند, موهونِ باجهتاند اینها که عزیزِ به عزّتِ باطلاند ذلیلِ به ذلّت حق و صادقاند وَمَن یُهِنِ اللَّهُ فَمَا لَهُ مِن مُکْرِمٍ شما میخواهید کرامت را از کجا در بیاورید خود انسان که نطفهای بود این کریم است اینکه نیست, اگر خدا فرمود: لَقَدْ کَرَّمْنَا بَنِی آدَمَ سببش هم ذکر کرد إِنِّی جَاعِلٌ فِی الأَرْضِ خَلِیفَةً و اگر خلیفه بما انّه خلیفه کریم است باید کار مستخلفعنه را بکند نه کار خودش را اگر کسی أَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَوَاهُ اینچنین شد این خلافت را غصب کرد اگر خلافت را غصب کرد جا برای أُولئِکَ کَالأنْعَامِ است دیگر, پس اگر کرامت دروغ بود اهانت میشود حق اگر اهانت حق بود دیگر در برابر اهانت الهی هیچ کرامتی مطرح نیست وَمَن یُهِنِ اللَّهُ فَمَا لَهُ مِن مُکْرِمٍ إِنَّ اللَّهَ یَفْعَلُ مَا یَشَاءُ.
أعاذنا الله من شرور أنفسنا و سیّئات أعمالنا.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
(إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَالَّذِینَ هَادُوا وَالصَّابِئِینَ وَالنَّصَاری وَالْمَجُوسَ وَالَّذِینَ أَشْرَکُوا إِنَّ اللَّهَ یَفْصِلُ بَیْنَهُمْ یَوْمَ الْقِیَامَةِ إِنَّ اللَّهَ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ شَهِیدٌ (17) أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ یَسْجُدُ لَهُ مَن فِی السَّماوَاتِ وَمَن فِی الْأَرْضِ وَالشَّمْسُ وَالْقَمَرُ وَالنُّجُومُ وَالْجِبَالُ وَالشَّجَرُ وَالدَّوَابُّ وَکَثِیرٌ مِنَ النَّاسِ وَکَثیرٌ حَقَّ عَلَیْهِ الْعَذَابُ وَمَن یُهِنِ اللَّهُ فَمَا لَهُ مِن مُکْرِمٍ إِنَّ اللَّهَ یَفْعَلُ مَا یَشَاءُ (18)
عناصر محوری اصول دین بعد از اینکه در این سوره ی مبارکه روشن شد و خطوط کلی احکام هم بیان شد فرمود این حرفی است که همه ی انبیا آوردند اختصاصی به وجود مبارک حضرت رسول(صلّی الله علیه و آله و سلّم) ندارد مردم هم شش گروه شدند برخیها به رسول خدا ایمان آوردند که در زمان حضرت بودند آنها که در زمان موسای کلیم بودند به آن حضرت ایمان آوردند برخیها هم در زمان حضرت یحیی به او ایمان آوردند برخیها هم به حضرت عیسی ایمان آوردند برخیها هم به دین مجوس معتقد بودند بعضیها هم مشرک بودند و خدای سبحان همه ی اینها را, همه ی این مِلل و نِحَل را و عقاید و افکارشان را میداند و بین اینها هم در یوم القیامه فصل و داوری را به عهده دارد چون (إِنَّ اللَّهَ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ شَهِیدٌ). در ترتیب این ملّیتهای ششگانه چون با «واو» عطف شده است هیچ تقدّم و تأخّر رتبهای یا زمانی ملحوظ نیست اگر عطف به «فاء» یا به «ثمّ» بود معلوم میشد که ترتیب رعایت شده باید حفظ میشد ترتیب ملحوظ بود باید حفظ میشد ولی چون با «واو» عطف شده مطلق شرکت مراد است این نکته اوّل.
نکته ی دوم اینکه گاهی نصارا قبل از صابئین است گاهی صابئین قبل از نصارا در آیه ی 62 سوره ی مبارکه ی «بقره» که قبلاً بحث شد این بود (إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَالَّذِینَ هَادُوا وَالنَّصَاری وَالصَّابِئِینَ) اما در آیه ی محلّ بحث فرمود (وَالصَّابِئِینَ وَالنَّصَاری) صابئین را قبل از نصارا ذکر کرد در حالی که در آیه ی 62 سوره ی مبارکه ی «بقره» نصارا را قبل از صابئین ذکر کرد. معیار این فِرق آن مطلبی است که در ذیل آیه ی 62 آمده یعنی هیچ کدام از اینها معیار حقّیّت و حقانیّت نیست هر کس در هر عصری که زندگی میکند اگر این سه اصل را رعایت کند اهل سعادت است:
اصل اول: ایمان به خدا, اصل دوم: ایمان به قیامت, اصل سوم: عمل صالح. در قبل هم به عرض رسید که در فرهنگ قرآن عملی صالح است که مطابق با حجّتِ عصر باشد اگر عملی مطابق با حجّت عصر نبود مطابق با دینِ منسوخ بود آن عمل, عمل صالح نیست و اگر عمل صالح بود و منظور عملِ صالح این است که مطابق با شریعت و حجّت آن عصر بود یقیناً پیامبر آن عصر را هم این شخص قبول کرده که طبق دستور او عمل میکند.
چهار رکن اساسی که باعث ورود در بهشت است حاصل است اول توحید, بعد معاد, سوم وحی و نبوّت, چهارم عمل به دستور اینها. این سومی و چهارمی با یک تعبیر بیان شده و آن این است که (وَعَمِلَ صَالِحاً) زیرا عملی در فرهنگ قرآن صالح است که مطابق با حجّت عصر باشد نه مطابق با دینِ منسوخ, اگر عمل صالح بود یعنی مطابق با حجّت عصر بود این شخصِ عامل, صاحبِ آن حجّت را یعنی آن ولیّ را, آن پیغمبر را, آن امام را به نبوّت و امامت پذیرفته است (یک) برابر دستور او عمل میکند (دو), این سومی و چهارمی با یک جمله بیان شده اوّلی و دومی هم هر کدام با یک جمله ی مستقل. برای سعادتمند شدن و ورود در بهشت غیر از این چهار امر چیز دیگر لازم نیست. ایمان به مبدأ, ایمان به خدا, ایمان به قیامت, ایمان به وحی و نبوّت و عمل طبق دستور اینها, این معیار است لذا در پایان آیه 62 جمعبندی کرده فرمود عناوین و امثال ذلک دخیل نیست هر کسی در هر زمانی در هر زمینی که زندگی میکند وقتی سعادتمند است که این چهار امر را داشته باشد که سه امر مربوط به اصول است و یک امر هم مربوط به فروع.
پرسش:.؟پاسخ: خب البته دیگر, آن دیگر منسوخ نیست دیگر, آنهایی که منسوخ نیست حجّت است و سعادتآور است.
پرسش:؟پاسخ: بله, برای اینکه بعضی از اموری را که باید انجام بدهد انجام نداد دیگر, مقداری منسوخ شده نماز به طرف بیتالمقدِس نسخ شده, روزه ی در غیر ماه مبارک رمضان نسخ شده این شخص نماز میخواند اما به طرف قُدس, روزه میگیرد اما در غیر ماه مبارک رمضان خب این اهل سعادت نیست دیگر.
پرسش:؟پاسخ: خب بنابراین عملش صالح نیست دیگر. خب, بنابراین این تقدیم و تأخیر نه به لحاظ زمان است نه به لحاظ رتبه چون با «واو» عطف شده.
مطلب بعدی آن است که جریان مجوس غیر از جریان زرتشت است ممکن است زرتشت شناختهشده نباشد تاریخ ولادت آنها, شخصیت او مشخص نباشد برخی او را نبیّ بدانند برخی او را مُتنبّی بدانند اما مجوس یک نِحله ی پذیرفته شده ی اهل کتاب است بنابراین کسی که پژوهشگر است باید بین عنوان مجوس که در فقه به عنوان اهل کتاب شناخته شدند و تعبیر علامه در تذکره و بسیاری از فقهای ما در کتابهایشان از مجوس جِزیه گرفته میشود مانند یهود و مسیحیّت, بین عنوان مجوس و بین شخص زرتشت باید فرق گذاشت (یک), و درباره ی زرتشت هم باید بحث کرد که آیا زرتشت یک نفر بود یا چند نفر, گاهی عنوان برای یک صاحبْ سِمت است مثل اینکه سلاطین ایران را میگفتند کِسرا, فرمانروایان مصر را میگفتند فرعون, فرمانروایان چین را میگفتند خاقان, فرمانروایان روم را میگفتند قیصر, بخشی که نمرود زندگی میکرد هم آن را هم احتمال دادند که فرمانروایان آن منطقه را بگویند نمرود اینها لقب عام است نه شخص خاص, بنابراین دو مطلب باید روشن بشود یکی اینکه مجوس غیر از عنوان زرتشت است که اگر در احتجاج مرحوم طبرسی و مانند آن درباره ی شخص زرتشت آمده که او مُتنبّی است نه نبیّ با عنوان مجوس که تذکره علامه و سایر کتابهای فقهی اینها را به عنوان اهل کتاب میدانند این باید فرق گذاشت یک, دوم اینکه آیا زرتشت یک شخص معیّن است یا عنوانی است برای رهبران مذهبی آن عصر ایران.
مطلب بعدی آن است که فرمود خدا فاصِل است (إِنَّ اللَّهَ یَفْصِلُ بَیْنَهُمْ) چرا او فاصل است؟ خب اگر او قاضی است او داور است شاهدش چه کسی است؟ فرمود خدا خیلی شاهد دارد اوّلین شاهد خودش است (إِنَّ اللَّهَ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ شَهِیدٌ) بنا بر اینکه شهید به معنی شاهد باشد.
بیانات نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) است که فرمود: «اِتَّقُوا مَعَاصِیَ اللَّهِ فِی الْخَلَوَاتِ فَإِنَّ الشَّاهِدَ هُوَ الْحَاکِمُ» در خلوت گناه نکنید برای اینکه آن کس که امروز میبیند فردا داور هم اوست و هیچ نمیشود گفت که کسی نیست و ما در خفا معصیت میکنیم در خفایِ خفا هم کسی گناه بکند خدا میداند فرمود: (وَاعْلَمُوا أَنَّ اللّهَ یَعْلَمُ مَا فِی أَنْفُسِکُمْ فَاحْذَرُوهُ) که اول با (وَاعْلَمُوا) شروع شده فرمود در درونِ درون شما خاطرهای باشد خدا میبیند.
مطلب بعدی آن است که خیلی از چیزهاست که بر انسان مخفی است بر اساس کارهای نفس مسوّله و مانند آن حبّ شیء, بغض شیء و مانند آن نمیگذارد انسان داورِ خوبی باشد در درون انسان چیزی نهادینه شده است و انسان از او غافل است این میشود اخفا, بالاتر از خفی که بالاتر از جَهر است فرمود: (إِن تَجْهَرْ بِالْقَوْلِ فَإِنَّهُ یَعْلَمُ السِّرَّ وَأَخْفَی) هر سه را خدا میداند اگر گفتاری علنی داشته باشید که خب خدا میداند این روشن است علنی نباشد مخفی باشد خدا میداند بالاتر از مخفی حتی برای خود شما هم اگر مستور باشد او میداند. خب, این بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) این است که «اِتَّقُوا مَعَاصِیَ اللَّهِ فِی الْخَلَوَاتِ فَإِنَّ الشَّاهِدَ هُوَ الْحَاکِمُ» آن کس که امروز میبیند فردا داور اوست این یک, بعد برای اینکه روشن بشود که صحنه ی قیامت عدلِ محض است شهود فراوانی را ذکر میکند که اصلاً انسان مهفوف به شهود است هر چه در اطراف او هست شاهد است لذا چنین گناهی انکارپذیر نیست. از اعضا و جوارح خود انسان شروع کرده تا به در و دیوار, اعضا و جوارح انسان شهود میدهد که (یَوْمَ تَشْهَدُ عَلَیْهِمْ أَلْسِنَتُهُمْ وَأَیْدِیهِمْ وَأَرْجُلُهُم بِمَا کَانُوا یَعْمَلُونَ) بعد اینها اعتراض میکنند (قَالُوا لِجُلُودِهِمْ لِمَ شَهِدتُمْ عَلَیْنَا قَالُوا أَنطَقَنَا اللَّهُ الَّذِی أَنطَقَ کُلَّ شَیْءٍ) پس همه ی اعضا و جوارح ما شاهدند این (یک), در و دیواری هم که ما در آنجا زندگی میکردیم هم شاهدند به دلیل اینکه اینها ساجدند فرمان خدا را میبرند و چیزی از یادشان نمیرود و درست درک میکنند و گناه نمیکنند پس (إِنَّ اللَّهَ یَفْصِلُ) ترسیمِ دادگاهِ قضایی معاد را دارد بیان میکند خدا قاضی است شاهد چه کسی است؟ خدا شاهد است, اعضا و جوارح خود متّهم و مُجرِم شاهد است, زمین و زمان هم شاهدند. آسمان و زمین هم شاهدند لذا انسان نمیتواند چیزی را انکار کند پس (إِنَّ اللَّهَ یَفْصِلُ بَیْنَهُمْ یَوْمَ الْقِیَامَةِ) سؤال: شاهد چیست؟
اول خود خدا, جواب: (إِنَّ اللَّهَ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ شَهِیدٌ) بعد چه کسانی شهادت میدهند؟ آسمان و زمین همه, برای اینکه همه ی اینها مطیع خدایند این جزء غرر آیات ماست که موجودات آسمانی درک میکنند این پنج طایفه از آیات است که دلالت میکند بر اینکه همه ی اجرام چیز میفهمند. برخی از آیات یا روایات را انسان میتواند تأویل ببرد و توجیه بکند اما بسیاری از آن ادلّه قابل توجیه نیست آن روایاتی که دارد زمین چند بار به انسان خطاب میکند «أنا بیت الوحدة, أنا بیت الغُربة, أنا بیت الوحشة, أنا بیت الدود» خب برخیها آمدند بگویند این حرفها تمثیل است یعنی گویا زمین به انسان میگوید «أنا بیت الوحشة» به دلیل اینکه حقیقت اینچنین نیست اینها به زحمت قابل تأویل است ما که یقین نداریم که اینها حرف نمیزنند و درک نمیکنند که, چرا توجیه بکنیم بگوییم این تشبیه و تمثیل است حالا اینها قابل تشبیه و تمثیل باشد این روایات فراوانی که دارد که مسجد شهادت میدهد برای عدّهای, شفاعت میکند برای عدّه ی دیگری, شکایت میکند برای همسایههایی که با او رابطه ندارند اینها را چطور تشبیه بکنیم این در قیامت شهادت میدهد, شفاعت میکند, شکایت هم میکند, از کسانی که همسایه ی مسجدند مرتّب در مسجد نماز میخوانند حرمت مسجد را حفظ کردند اگر لغزشی داشته باشند مسجد شفاعت میکند کسی که همسایه مسجد است اعتنا به مسجد ندارد مسجد هم شهادت میدهد هم شکایت میکند ما اینها را چطور توجیه بکنیم اینجا که دیگر قابل گویا نیست که آن مسئله ی «أنا بیت الوحدة» و «أنا بیت الغربة» مثلاً قابل توجیه هست ولی دلیلی بر این توجیه نداریم واقعاً حرف میزنند حالا ما نتوانستیم بشنویم یک مطلب دیگر است اما این ادلّه و روایات فراوان شفاعت و شکایت و شهادت را چه بکنیم و اگر اینها در قیامت شهادت میدهند, شکایت میکنند, شفاعت میکنند قیامت ظرفِ اَدای شهادت است این (یک) و هر ادایی مسبوق به تحمّل است این (دو) اگر اینها امروز نفهمند فردا چگونه شهادت میدهند؟ اگر امروز واقعاً نفهمند و خدای سبحان فردا اینها را آگاه کند فردا یوم الإحتجاج است همین متّهمان و مجرمان میگویند خدایا تو به اینها یاد دادی وگرنه اینها چه شهادتی دارند بگویند اگر اعضا و جوارح ما نفهمند ولی آن روز حرف بزنند انسان به خدا عرض میکند خدایا تو به اینها گفتی اینها چه میدانند و از اینکه انسان هیچ حرفی ندارد برای گفتن معلوم میشود اینها امروز میبینند و میفهمند و همان طوری که دیدند شهادت میدهند بنابراین این پنج طایفه از آیات طایفه ی اسلام, طایفه ی تسبیح, طایفه ی سجود, طایفه ی تحمید, طایفه ی طوع و رغبت و اطاعت این پنج طایفه از آیات که قابل توجیه نیست (لَهُ أَسْلَمَ مَنْ فِی السَّمَاوَاتِ وَالأرْضِ) یعنی «إنقادَ» همهشان مسلماناند (لِلَّهِ یَسْجُدُ مَن فِی السَّماوَاتِ وَالأرْضِ) یعنی با شعور و ادراک, (یُسَبِّحُ لِلَّهِ) گاهی با فعل ماضی گاهی با فعل مضارع گاهی با مصدر گاهی با امر گاهی (سُبْحَانَ اللَّهِ), گاهی (سَبَّحَ لِلَّهِ), گاهی (یُسَبِّحُ لِلَّهِ), گاهی (سَبِّحْ بِاسْمِ رَبِّکَ) به عناوین مختلف آمده درباره ی آسمان و زمین دارد (سَبَّحَ لِلَّهِ مَا فِی السَّماوَاتِ), (یُسَبِّحُ لِلَّهِ مَا فِی السَّماوَاتِ) این سه, درباره ی طوع و رغبت هم که در سوره ی «فصلت» فرمود: (ثُمَّ اسْتَوَی إِلَی السَّماءِ وَهِیَ دُخَانٌ فَقَالَ لَهَا وَلِلْأَرْضِ ائْتِیَا طَوْعاً أَوْ کَرْهاً قَالَتَا أَتَیْنَا طَائِعِینَ) خدا غریق رحمت کند مرحوم آقا سیّدعبدالحسین را در آن رساله ی اللقاء والرؤیه ایشان متأسفانه اینها را حمل بر تمثیل کرده که گفتن نیست سؤال و جوابِ حقیقی نیست گویا آسمان و زمین به خدا عرض میکنند که ما آمدیم در حال طوع و رغبت, چرا گویا؟! ما اگر نتوانستیم حرفِ آسمان و زمین را درک کنیم نشان آن است که آنها هم اهل درک نیستند؟ آنها حقیقتاً اهل درکاند حقیقتاً میفهمند حقیقتاً هم حرف میزنند (قَالَتَا أَتَیْنَا طَائِعِینَ) نه «طائِعَین» اینها تثنیهاند ولی در جواب که به خدا عرض میکنند, عرض میکنند خدایا ما با کاروانِ هستی آمدیم نه ما دو نفر آمدیم یا ما دو شیء آمدیم (فَقَالَ لَهَا وَلِلْأَرْضِ ائْتِیَا طَوْعاً أَوْ کَرْهاً قَالَتَا أَتَیْنَا طَائِعِینَ) نه «طائِعَین» یعنی ما مجموعاً در خدمت شماییم.
جامعترین آیه در بین این طوایف خمسه همان آیه سوره ی مبارکه ی «اسراء» است که (إِن مِن شَیْءٍ إِلاّ یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ) تسبیحش با تحمید آمیخته است پس تحمیدِ عمومی, تسبیح عمومی, سجده ی عمومی, طوع عمومی, اصلاح عمومی و هیچ دلیلی هم نیست که اینها نمیفهمند بلکه شواهد و ادله ی فراوانی است که اینها درک میکنند میفهمند این (یَا جِبَالُ أَوِّبِی مَعَهُ) این است و سلسله ی جبال نماز جماعت را به امامت داود(سلام الله علیه) اقامه میکردند این بود (یُسَبِّحْنَ بِالْعَشِیِّ وَالْإِشْرَاقِ) این بود, بنابراین همه ی اینها میفهمند وقتی همه ی اینها میفهمند همه ی اینها میشوند شاهد, پس محکمه ی عدل خدا که مستقر شد قاضی خداست, اوّلین شاهد خداست, شهود بعدی هم در و دیوار عالماند این میشود محکمه ی قیامت. (أَلَمْ تَرَ) حالا خطاب اگر منظور از این رؤیت, رؤیت قلبی و شهود قلبی باشد مخصوص پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) و اهل بیت(علیهم السلام) است که اینها نور واحدند و کسانی که دستپروردههای خصوصی اینها هستند مثل اُویسقَرن, حارثةبنزید, رُشید حَجری و امثال ذلک, اگر منظور از این رؤیت, رؤیت علمی باشد خب همه ی کسانی که میتوانند با اندیشه و فکر این مطلب را درک کنند (أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ یَسْجُدُ لَهُ مَن فِی السَّماوَاتِ) مستحضرید وقتی خدای سبحان بخواهد از ظرف و مظروف با هم خبر بدهد گاهی از ظرف سخن به میان میآورد گاهی از مظروف, گاهی هم ممکن است از هر دو, گاهی میفرماید سماوات و ارض اینچنیناند یعنی سماوات و اهلش, زمین و اهلش اینچنیناند گاهی میفرماید اهل سماء اینچنیناند یعنی اهل سماء و سماء, اهل ارض و ارض. فرمود: (أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ یَسْجُدُ لَهُ مَن فِی السَّماوَاتِ) سماء و اهل سماء (وَمَن فِی الْأَرْضِ) یعنی زمین و اهل زمین پس اینجا (مَن فِی الْأَرْضِ) از این فِرَق ششگانه هر که باشد ساجد است یعنی در:
نظام تکوین, درست است به نظام تشریع ما شش گروه و نِحله را شمردیم ولی در نظام تکوین همه مُنقاد و مطیعاند تابع قضا و قَدَر الهیاند نمیتوانند غیر از این بکنند همهشان مختارند در نظام تشریع ولی در نظام تکوین همهشان در تحت فرمان الهیاند و منقادند.
پرسش:.؟پاسخ: بله خب به داوری نیاز دارد دیگر, اگر در قیامت محکمهای نباشد درجات مشخص نمیشود درکات مشخص نمیشود یک محکمه و میزان عدلی هست که برابر آن میزان (ونزع الموازین لیوم القیام), (وَالْوَزْنُ یَوْمَئِذٍ الْحَقُّ) برابر آن موازین اعمال سنجیده میشوند بعد به محکمه میروند بعد فصلِ خطاب میشوند خب.
(أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ یَسْجُدُ لَهُ مَن فِی السَّماوَاتِ وَمَن فِی الْأَرْضِ) پس گرچه از نظر تشریع مردم شش گروه شدند از نظر تکوین بیش از یک گروه نیستند (مَن فِی الْأَرْضِ) هر کس میخواهد باشد. در قبال (مَن فِی السَّماوَاتِ وَمَن فِی الْأَرْضِ) این موجودات را هم شمردند شمس و قمر که موجودات سماییاند و نجوم, جبال و شجر و دواب که موجودات ارضیاند خب تا اینجا ناظر به نظام تکوین که همه ی موجودات برابر آن طوایف پنجگانه ی آیات منقاد و مطیع ذات اقدس الهی هستند اینکه خدای سبحان گاهی دستور میدهد به باد (سَخَّرَهَا عَلَیْهِمْ سَبْعَ لَیَالٍ وَثَمَانِیَةَ أَیَّامٍ) نسبت به مؤمنان نسیم باش نسبت به کفّار سونامی و امثال ذلک باشد همین است دیگر خب بالأخره این باد که آمده کاری به مؤمنین نداشت که نسبت به یکدیگر آنها را (نَخْلٍ خَاوِیَةٍ) قرار داد گاهی هم نسبت به قارون دستور میدهد به زمین که این را بگیر (خَسَفْنَا بِهِ وَبِدَارِهِ الأرْضَ) گاهی به دریا به این آبها میگوید شما چند دقیقه بایستید میگویند چَشم, اینها اطاعت میکنند درک میکنند فرمان میدهند خب آبِ رفته, رفته آبِ نیامده ایستاده یک سدّ آبی تشکیل داد پشت سر هم ایستادند شما چند لحظه صبر بکنید, چَشم. اینها درک است اینها فهم است اولیای الهی هم همین را دارند دیگر خب فرمود تا اینجا برای نظام تکوین (أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ یَسْجُدُ لَهُ مَن فِی السَّماوَاتِ) سماء و اهلش (وَمَن فِی الْأَرْضِ) ارض و اهلش, شمس و قمر و نجوم و جبال و شجر و دواب این تمام شد (وَکَثِیرٌ مِنَ النَّاسِ) چون عطف به منزله ی تکرار آن فعل است اینچنین میشود که «یسجدُ له کثیرٌ مِن الناس» جناب زمخشری به زحمت افتاده, جناب فخررازی به زحمت افتاده که استعمال لفظ در عکس از معنا جایز نیست باید راهحل پیدا کرد در حالی که هیچ زحمتی نیست استعمال لفظ در عکس از معنا کاملاً جایز است آنجاهایی که جای عقلی است که دست این آقایان خالی است این چه استحاله ی عقلی دارد خب, استعمال لفظ در عکس از معنا جایز است ولی این نیازی به آن ندارد این عطف است یک (یَسْجُدُ) دیگر در کار است نظام تکوین تمام شد.
نظام تشریع رسیدیم فرمود در نظام تکوین هر که روی زمین است ساجد است از این فِرق ششگانه چه بچه چه غیر بچه همه تابعاند, چه بالغ چه غیر بالغ, چه مکلّف چه غیر مکلّف ولی در نظام تشریع مردم دو قِسماند (وَکَثِیرٌ مِنَ النَّاسِ) بر اساس نظام تشریع اینها سجده میکنند (وَکَثیرٌ حَقَّ عَلَیْهِ الْعَذَابُ) اینها سجده نمیکنند و عذاب مستحقّاند منتها همین سجده نکردن سبب معذّب شدن اینهاست خب. کلمه ی (کَثیرٌ) چند جا کاربرد دارد یک وقت کثیرِ لفظی است اینها را در لمعه ملاحظه فرمودید که دِماء کثیر یا آب کثیر در برابر آب قلیل, کثیر گاهی کثیرِ نفسی است یعنی این آب فی نفسه کثیر است یا آن خون فی نفسه کثیر است این مقابل ندارد مقابلش هم ممکن است کثیر باشد چون در برابر چیزی نیست این شیء فی حدّ نفسه کثیر است یک وقت است که کثرتِ نسبی است و نه نفسی اینجا سنجش معیار است اگر الف را نسبت به باء سنجیدیم گفتیم الف کثیر است الاّ ولابد باء باید قلیل باشد دیگر ما دیگر دوتا کثیر نداریم که, اگر این زیاد است آن باء کم است دیگر پس کثیر یک کثرتِ نفسی است یک کثرتِ نسبی, کثرت نفسی قیاسی نیست ممکن است که پنج شش امر همه کثیر باشند یک جمعیّت فراوانی نظرشان این است یک جمعیّت فراوانی نظرشان آن است یک جمعیّت فراوانی نظرشان آن است ممکن است این شش نحلهای که ذکر شده همهشان کثیر باشند یک کثرتِ نسبی است که ما شیئی را به غیر میسنجیم اگر این الف را به غیر سنجیدیم احدهما کثیر شد الاّ ولابد دیگری قلیل است این یک مطلب, مطلب دیگر این است که بین کثیر و اکثر چه فرق است؟ اکثر حتماً امر نسبی است حالا نسبت او یا رجحان است یا ضرورت, اگر ضرورت بود میشود افعلِ تعیینی نظیر (وأُولُوا الأرْحَامِ بَعْضُهُمْ أَوْلَی بِبَعْضٍ) و اگر رجحان بود میشود افعلِ تفضیلی ولی بالأخره نسبی است اگر شیئی اکثر بود مقابلش الاّ ولابد از او کمتر است حالا ولو اینکه فی نفسه کثیر باشد ممکن است که باء اگر نسبت به خودش بسنجیم نسبت به غیر نسنجیم یک امر کثیری باشد ولی از نظر مقایسه و سنجش وقتی با الف سنجیده شد الاّ ولابد باید قلیل باشد دیگر معنا ندارد که الف اکثرِ از باء باشد و باء هم همتای الف باشد اینچنین نیست, پس اکثر الاّ ولابد نسبی است کثیر هم نسبی است هم نفسی.
مطلب سوم آن است که در فقه ملاحظه میکنید مخصوصاً در جواهر و اینها برای اینکه معلوم بشود کدام قول طرفدار بیشتری دارد تعبیر این بزرگان این است که أشهر این است بل المشهور, مشهور بالاتر از أشهر است اگر گفتند این قول أشهر است یعنی مقابل او هم درست است به این حد نیست ولی ممکن است فی نفسه شهرت داشته باشد قول اول را صد نفر گفتند قول دوم را هشتاد نفر گفتند, هفتاد نفر گفتند. خب, أشهر مقابلش غیر أشهر است ولی مشهور مقابلش قلیل است شاذّ نادر است «دع الشاذّ النادر خُذ بما اشتهر بین اصحابک» چون مشهور بالاتر از أشهر است این بزرگان در کتاب فقهی اول میگویند «الأشهر کذا بل المشهور هو کذا» خب, اینجا که فرمود: (کَثیرٌ ) کثیرِ نفسی است نه کثیرِ نسبی عدّه ی زیادی سجده میکنند عدّه ی زیادی از سجده اِبا دارند این نظام تشریع است دیگر نفرمود عدّه ی زیادی اِبا دارند فرمود عدّه ی زیادی استحقاق عذاب دارند برای اینکه همان ابا کردن سبب معذّب شدن اینهاست (وَکَثِیرٌ مِنَ النَّاسِ) یعنی (أَلَمْ تَرَ) که خیلیها اهل سجدهاند (وَکَثیرٌ) اهل سجده نیستند که (حَقَّ عَلَیْهِ الْعَذَابُ) و هر کسی که عذاب بر او سزاوار شد باید بداند این به تعذیبِ الهی است این خودبهخود نیست درست است که اگر کسی ناپرهیزی کرد بیمار میشود اما اینچنین نیست که این غذای مسموم خودبهخود بشود فاعلِ مستقل و دستگاه گوارش را از کار بیندازد و هیچ عاملی مافوق نباشد این طور نیست همه ی اینها علل مُعدِّهاند به اصطلاح فاعلِ مابهاند آنکه فاعل ما منه است دیگری است که (إِذَا مَرِضْتُ فَهُوَ یَشْفِینِ) اما او «یُمرِضُنی و یَشفین» اِمراض به اوست, شفا به دست اوست اینها علل مُعدِّهاند, علل معدّه هرگز کارِ علّت فاعلی را نمیکند اینها ابزارند, اینها وسایلاند اینها فاعل ما بهاند نه فاعل ما منه کار از اینها ساخته نیست کار از دیگری ساخته است لذا فرمود اگر کسی سجده نکرد درست است که (حَقَّ عَلَیْهِ الْعَذَابُ) اما این به تعذیب الهی و به اهانت الهی است که خدا اهانت میکند (وَمَن یُهِنِ اللَّهُ فَمَا لَهُ مِن مُکْرِمٍ) چرا؟ برای اینکه (إِنَّ اللَّهَ یَفْعَلُ مَا یَشَاءُ) آن آیه ی شانزده هم که فرمود: (وَأَنَّ اللَّهَ یَهْدِی مَن یُرِیدُ) ضمیر (یُرِیدُ) الاّ ولابد به الله بر میگردد اینجا هم (یَفْعَلُ) ضمیر (یَفْعَلُ) به (اللَّهَ) برمیگردد.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
(هذَانِ خَصْمانِ اخْتَصَمُوا فِی رَبِّهِمْ فَالَّذِینَ کَفَرُوا قُطِّعَتْ لَهُمْ ثِیَابٌ مِن نَّارٍ یُصَبُّ مِن فَوْقِ رُءُوسِهِمُ الْحَمِیمُ (19) یُصْهَرُ بِهِ مَا فِی بُطُونِهِمْ وَالْجُلُودُ (20) وَلَهُم مَّقَامِعُ مِنْ حَدِیدٍ (21) کُلَّمَا أَرَادُوا أَن یَخْرُجُوا مِنْهَا مِنْ غَمٍّ أُعِیدُوا فِیهَا وَذُوقُوا عَذَابَ الْحَرِیقِ (22) إِنَّ اللَّهَ یُدْخِلُ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ جَنَّاتٍ تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ یُحَلَّوْنَ فِیهَا مِنْ أَسَاوِرَ مِن ذَهَبٍ وَلُؤْلُؤاً وَلِبَاسُهُمْ فِیهَا حَرِیرٌ (23) وَهُدُوا إِلَی الطَّیِّبِ مِنَ الْقَوْلِ وَهُدُوا إِلَی صِرَاطِ الْحَمِیدِ (24)
بعد از بیان عناصر محوری سوره حج یعنی اصول کلی دین و خطوط جامع فقه و حقوق و اخلاق مشخص شد فرمود مردم در برابر وحی از نظر قبول و نکول شش طایفهاند این طوایف ششگانه را در آیه ی هفده بیان کرد (إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَالَّذِینَ هَادُوا وَالصَّابِئِینَ وَالنَّصَاری وَالْمَجُوسَ وَالَّذِینَ أَشْرَکُوا) بعد از اینکه اسامی این شش طایفه را مشخص کرد فرمود: (إِنَّ اللَّهَ یَفْصِلُ بَیْنَهُمْ یَوْمَ الْقِیَامَةِ) یوم الفصل که بین حق و باطل، صِدق و کذب، خیر و شرّ، حَسَن و قبیح و بالأخره ایمان و کفر جدایی انداخته میشود آن روز بین این فرقههای ششگانه فاصله و امتیاز برقرار میشود این پیام آیه ی هفده. بعد از اینکه این اقسام و فِرَق ششگانه را بیان فرمود اینها را جمعبندی کرد به دو فرقه در آورد در آیه ی هیجده به این صورت ذکر کرد فرمود در نظام تکوین همه در پیشگاه خدای سبحان ساجد و خاضع و طائعآند چه موجودات آسمانی چه موجودات زمینی، ولی درباره ی نظام تشریع انسانها دو گروهاند (وَکَثِیرٌ مِنَ النَّاسِ) اینها اهل اطاعت و سجدهاند (وَکَثیرٌ حَقَّ عَلَیْهِ الْعَذَابُ) اینها اهل کفرند. خب، پس اول فِرَق ششگانه بعد اینها را جمعبندی کرد فرمود بعضیها حقاند بعضی باطل بیش از دو فرقه ما نداریم یک عدّه حقاند یک عدّه باطل. بعد از اینکه فرمود اینها گرچه از نظر طوایف کلامی شش گروهاند از نظر حق و باطل بیش از دو گروه نیستند بعد از اینکه فرمود اینها دو گروهاند آنگاه به صورت تثنیه ذکر کرد در آیه ی نوزده (هذَانِ خَصْمانِ اخْتَصَمُوا) پس اینجا دو مطلب است:
اوّل به لحاظ تفصیل فرمود اینها شش گروهاند، دوّم به لحاظ جمعبندی و اجمال فرمود اینها دو گروهاند گاهی به لحاظ این جمعبندی فعل یا ضمیر یا اشاره را تثنیه میآورد میفرماید: (هذَانِ خَصْمانِ اخْتَصَمُوا) گاهی به لحاظ آن تفصیلِ ششگانه فعل را جمع میآورد یا ضمیر را جمع میآورد میفرماید: (اخْتَصَمُوا) لذا در اول تثنیه است بعد جمع (هذَانِ خَصْمانِ اخْتَصَمُوا) به لحاظ آن فِرَق ششگانه جمع، به لحاظ اینکه جمعبندی شده بیش از این دو فرقه نیستند تثنیه (هذَانِ خَصْمانِ اخْتَصَمُوا) مشابه این هم در تعبیرات دیگر هست که دارد (وَمِنْهُم مَن یَسْتَمِعُ إِلَیْکَ حَتَّی إِذَا) کذا که گاهی ضمیر مفرد است و گاهی ضمیر جمع، اینها که حقاند گرچه جمعیّتشان زیاد است به لحاظ حق بودن فعل یا ضمیر مفرد است به لحاظ کثرت جمع درباره ی باطل هم بشرح ایضاً آن (وَمِنْهُم مَن یَسْتَمِعُ إِلَیْکَ) از این قبیل است (هذَانِ خَصْمانِ اخْتَصَمُوا فِی رَبِّهِمْ) درباره ی پروردگارشان در اصل وجود و عدم ـ معاذ الله ـ اختلاف کردند در وحدت و کثرت اختلاف کردند در جسمیّت و غیر جسمیّت اختلاف کردند در توحید و تَثلیث اختلاف کردند در توحید و تثنیه اختلاف کردند، آنکه گفت عُزیر ابنالله است گرفتار تثنیه شد آنکه گفت مسیح ابنالله است گرفتار تثلیث شد.
اختلاف درباره ی ذات اقدس الهی کردند و جمعبندیاش این است که بعضی حقاند بعضی باطل خب حالا خدای سبحان که فصلِ خصومت میکند بین این فِرَق ششگانه نحوه ی داوریاش چیست؟ به چه کسی پاداش میدهد به چه کسی کیفر؟ پاداش چگونه است کیفر چگونه است؟ اینها را مشخص میکند. فرمود: (فَالَّذِینَ کَفَرُوا) در اینجا با فعل مجهول ذکر میکند نمیفرماید ما اینها را به جهنم میبریم، ما برای اینها جامه ی عذاب میدوزیم، ما برای اینها (مَّقَامِعُ مِنْ حَدِیدٍ) فراهم میکنیم همه ی فعلها را به صورت مجهول ذکر میکند میفرماید: (فَالَّذِینَ کَفَرُوا قُطِّعَتْ لَهُمْ ثِیَابٌ مِن نَّارٍ) جامهای از آتش برای اینها ساخته میشود بُرِش میشود یک خیاط بُرش میکند بعد میدوزد ما برای اینها یعنی برای اینها پیراهنی از آتش تقطیع میشود قطعه قطعه میشود آستینش جدا، سینهاش جدا، پشت سرش جدا، دامنش جدا و مانند آن (قُطِّعَتْ لَهُمْ ثِیَابٌ مِن نَّارٍ) خب، این برای بدنِ آنها (یُصَبُّ مِن فَوْقِ رُءُوسِهِمُ الْحَمِیمُ) آن آبِ داغِ گداخته را بالای سر اینها میریزد خب، آثار آن پیراهنِ آتش و این نار و حمیم و آبِ گداخته این است که (یُصْهَرُ بِهِ مَا فِی بُطُونِهِمْ وَالْجُلُودُ) آنقدر این گداختگی آن آبی که بالای سرِ اینها ریخته میشود و آنقدر حرارت این پیراهنی که اینها در بَر کردهاند زیاد است که هم ظاهر اینها را میسوزاند هم باطن اینها را، (یُصْهَرُ) یعنی گداخته میشود، گداخته میشود از شدّت حرارت آن پیراهنِ ناری و این حمیم، آنچه در بطنِ اینهاست و آنچه به نام پوست است یعنی ظاهر و باطن گداخته میشود (یُصْهَرُ بِهِ مَا فِی بُطُونِهِمْ وَالْجُلُودُ) یعنی «یُصهرُ الجلود» خب، این برای پیرهن آن هم برای آبِ داغ این هم برای درجه ی حرارت بعد کوبهای از آهن بالای سر اینها مرتب اینها را میکوبد (وَلَهُم مَّقَامِعُ مِنْ حَدِیدٍ):
مَقْمَعه همان کوبه است کوبه ی آهنی بر بالای سرِ اینها پُتْکگونه اینها سرشان را میکوبد خب پس پیراهن ناری دارند، حمیمی از بالای سرِ اینها ریخته میشود آنچه در درون اینهاست دستگاه گوارشی اینها گداخته میشود پوستِ بیرون اینها هم گداخته میشود و کوبه ی آهنی هم بالای سرشان است خب، اینها هر وقت میخواهند از عذاب بیرون بیایند نمیتوانند (کُلَّمَا أَرَادُوا أَن یَخْرُجُوا مِنْهَا مِنْ غَمٍّ) از این جهنّم بخواهند خودشان را بیرون بکِشند در اثر شدّت اندوه و غم و عذاب (أُعِیدُوا فِیهَا) اینها دوباره برگردانده میشوند.
تفسیر کنزالدقائق و امثال این تفسیر روایات فراوانی است که این دو فریق چه کسانی هستند البته مصداق بارزشان در نظام اسلامی اهل بیت(علیهم السلام) از یک طرف، اموی و مروانی و عباسی از طرف دیگر، بر اینها تطبیق شده است در روایات ما کم هم نیست این روایات این مصداق بارزشان. اما تعبیری که در کنزالدقائق و امثال آن هست این است که (کُلَّمَا أَرَادُوا أَن یَخْرُجُوا مِنْهَا مِنْ غَمٍّ أُعِیدُوا فِیهَا) هر وقت اینها از جهنم بیرون آمدند اینها را دوباره برمیگردانند به جهنم، برگردانده میشوند. استدلال ایشان این است که اعاده بعد از خروج است وقتی میگویند برگرداندند یعنی اینها از جهنم به در آمدند بعد اینها را دوباره برمیگردانند این استدلال ناصواب است برای اینکه آیه دارد هر وقت خواستند بیایند بیرون نه هر وقت بیرون آمدند (کُلَّمَا أَرَادُوا) اما اینکه ایشان از کلمه ی اعاده استفاده کردند که باید بیرون آمده باشند این هم ناتمام است برای اینکه در ذیل آیه ی «آیةالکرسی» آنجا مشخص شد که این گونه از الفاظ هم برای رفع است هم برای دفع، در آنجا مرحوم امینالاسلام و سایر مفسّرین(رضوان الله علیهم) هم فرمودند که (اللّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُوا یُخْرِجُهُم مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَی النُّورِ) معنایش این نیست که هر مؤمنی اول در ظلمتِ کفر و عصیان و امثال اینها بود بعد خداوند اینها را از ظلمت بیرون آورد (اللّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُوا یُخْرِجُهُم مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَی النُّورِ) این است که آن مؤمنانی که به فطرتِ اصلیشان باقی بودند انبیا، اولیا، مؤمنینِ خالص، اینجا اخراج به معنای دفع است نه به معنای رفع یعنی نمیگذارد که اینها به طرف ظلمت بروند سایر مؤمنین اگر احیاناً لغزیدند اشتباهی کردند توفیق توبه و مانند آن را نصیبشان میکند اینها را از ظلمت بیرون میآورد که به معنی رفع است. بعد استشهاد میکند میفرماید شما در فضای عُرف هم میبینید اگر یک همایش خاصّی یک گردهمایی مخصوصی باشد برای یک نسل خاصّی گروه دانشمند مخصوصی، افراد عادی اگر بخواهند بروند آنجا راه نمیدهند و این افراد عادی اگر تجربه کردند به یکدیگر میگویند که نروید که بیرون میکنند، بیرون میکنند یک تعبیر عرفی است معنایش این نیست که به شما اجازه میدهند اول وارد این سالن بشوید بعد بیرونتان میکنند که، وقتی میگویند بیرون میکنند یعنی راه نمیدهند.
استدلال جناب امینالاسلام و سایر مفسّرین این است که تعبیر عرفی است وقتی خدا میفرماید مؤمنان را خدا از ظلمت خارج میکند این اعم از دفع و رفع است پس بنابراین دفع را هم شامل میشود اینجا خصوصاً قرینه است کسی از جهنم بیرون نمیآید اولاً این جهنّمیها در جهنم هم که هستند در فضای بسته هستند این طور نیست که یک فضای بازی به اینها بدهند بگویند اینجا بسوز اینها همان طوری که خودشان در دنیا بستند (یک) دست و بال دیگران را هم بستند آنها را گرفتار کردند (دو) در جهنم هم که هستند اینها (وَآخَرِینَ مُقَرَّنِینَ فِی الْأَصْفَادِ) اینها، جهنّمیها در صَفَد و در زنجیر و غُل بستهاند با دست و بال و پای بسته میسوزند نه اینکه پایشان باز باشد که جایشان هم تنگ است (أُلْقُوا مِنْهَا مَکَاناً ضَیِّقاً) همان طوری که اینها جای دیگران را تنگ کردند جای اینها هم در جهنم تنگ است همان طوری که اینها مانع آزادی مردم بودند دست و پای مردم را بستند خدا هم دست و پای اینها را میبندد بنابراین قدرت فرار ندارد که، این قدرت بیرون آمدن ندارد که (کُلَّمَا أَرَادُوا) یعنی هر وقت بر اساس اینکه فطرتشان میخواهد از این آتش نجات پیدا کند همین که اراده کردند که بیرون بیایند ماندنشان تحکیم میشود نه اینکه اینها بیرون میآیند دوباره برمیگردند (کُلَّمَا أَرَادُوا أَن یَخْرُجُوا مِنْهَا مِنْ غَمٍّ أُعِیدُوا فِیهَا) خب، این درباره ی کیفیت عذاب اینها، جامه ی اینها (مِن نَارٍ) است، آنچه بر بالای سرِ اینها ریخته میشود حَمیم است، آنچه بر سرِ اینها کوبیده میشود (مَّقَامِعُ مِنْ حَدِیدٍ) است.
آثار گرانبار و تلخِ این امور گداخته آن است که (یُصْهَرُ بِهِ مَا فِی بُطُونِهِمْ وَالْجُلُودُ) اما حرفهای تلخی را هم از مسئولان جهنم میشنوند (ذُوقُوا عَذَابَ الْحَرِیقِ) به آنها میگویند این را بچشید در بخشهای دیگر هم هست که (ذُقْ إِنَّکَ أَنتَ الْعَزِیزُ الْکَرِیمُ) تو در دنیا یک عزیزِ بیجهتی بودی، یک کرامت بیجهتی داشتی حالا اهانتِ باجهت داشته باش، ذلّت باجهت داشته باش (ذُوقُوا عَذَابَ الْحَرِیقِ) این عناوین وقتی درباره ی کفار ملاحظه شد قرینه ی تقابل اقتضا میکند که درباره ی مؤمنان مشابه این را هم ما داشته باشیم.
پرسش:.؟پاسخ: چون آخر با «واو» عطف کرده این، اینچنین نیست که اگر نار از درون برخیزد (نَارُ اللَّهِ الْمُوقَدَةُ) خب اول از درون میسوزد بعد از بیرون، اگر نار از بیرون باشد اول پوست میسوزد بعد جلود، ولی چون «واو» هست نشانه ی ترتیب «فاء» و «ثمّ» را ندارد البته اگر (نَارُ اللَّهِ الْمُوقَدَةُ) بود خب معلوم است این (نَارُ اللَّهِ الْمُوقَدَةُ) اول درون را میسوزاند از درون به بیرون سرایت میکند دیگر خب.
فرمود این فریقانِ خصمان گروه اول این طورند اما گروه دوم که حقاند خدای سبحان عهدهدار پاداش اینهاست اوّلین تفاوت آن است، در آنجا به صورت فعل مجهول ذکر کرده فرمود: (قُطِّعَتْ لَهُمْ ثِیَابٌ مِن نَّارٍ) اما اینجا که گروه حقاند، فریق حقاند اول به نام ذات اقدس الهی شروع شده که خدای سبحان عهدهدار پاداش اینهاست (إِنَّ اللَّهَ یُدْخِلُ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ جَنَّاتٍ) حالا این جنّات را وصف میکند (إِنَّ اللَّهَ یُدْخِلُ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ جَنَّاتٍ) که (تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ) که این جمله در آیات و سُوَر فراوان گذشت. این مؤمنان که در چنین فضایی به سر میبرند (یُحَلَّوْنَ فِیهَا مِنْ أَسَاوِرَ مِن ذَهَبٍ وَلُؤْلُؤاً) اینها اگر جامهای دارند، اگر زیوری دارند، اگر زینتی دارند از این قبیل است تَحلیه میشوند، مُحلاّ میشوند، حِلْیه و زینتداده میشوند به این امور (یُحَلَّوْنَ فِیهَا مِنْ أَسَاوِرَ مِن ذَهَبٍ) دستوارههایی از طلا حالا از سنخ انگشتر هست، دستبند هست، چگونه هست اینها را در بهشت مشخص میشود (وَلُؤْلُؤاً) این (لُؤْلُؤاً) که منصوب است عطف است بر محلّ (أَسَاوِرَ) نه بر (ذَهَبٍ) چون دستواره ی لؤلؤیی نیست دستواره ی طلایی هست اما دستوارههای لؤلؤیی نیست ممکن است آن دستواره را با لؤلؤ مُرصّع کنند ولی دستواره ی لؤلؤیی نیست لذا این (لُؤْلُؤاً) را گفتند منصوب است عطف است بر محلّ (أَسَاوِرَ) که منصوب است نه اینکه بر (ذَهَبٍ) باشد که اَساوِر از ذَهب باشد و از لؤلؤ، دستواره از طلا هست ولی از لؤلؤ نیست. خب، جامه ی اینها چیست؟ جامه ی اینها حریر است البته حریر به عنوان بهترین پارچه که بشر میشناسد فرشِ ابریشم، پرده ی ابریشم، پیراهن و جامه ی ابریشم بهترین پارچهای است که بشر در روی زمین میشناسد.
سوره ی مبارکه ی «الرحمن» فرمود: (مُتَّکِئِینَ عَلَی فُرُشٍ بَطَائِنُهَا مِنْ إِسْتَبْرَقٍ)، (إِسْتَبْرَقٍ) همین پَرنیان و ابریشم و حریر است فرمود بهشتیها روی فرشهایی تکیه میکنند که آستر اینها پرنیان است، اَبره ی اینها چیست خدا میداند «بَطائِن» جمع «بِطانه» است به آن آستر پارچه میگویند بطانه «از ظهاره اَبره دان و البطانه آستر» به تعبیر نصاب بطائنِ این فُرُش پرنیان است یعنی آسترش ابریشم است یقیناً ابرهاش بالاتر از آستر و بهتر از آستر است اما ابرهاش چیست خدا میداند اینکه فرمود: (فَلاَ تَعْلَمُ نَفْسٌ ما أُخْفِیَ لَهُم مِن قُرَّةٍ أَعْیُنٍ) یا (فِیهَا) چیزی است که (مَا تَشْتَهِی أَنفُسُکُمْ) هست، (فیها ما لا أعین تری واُذن سمعت) از همین قبیل است لذا فرمود: (وَلِبَاسُهُمْ فِیهَا حَرِیرٌ) البته این وقتی فرش آنچنان باشد که بطائنش استبرق باشد ابرهاش یقیناً بالاتر از استبرق است. در قبال کفّار که حرفهای تلخِ گدازندهای هم میشنیدند که به آنها گفته میشد (ذُوقُوا عَذَابَ الْحَرِیقِ) اینها حرفهای شیوا و شیرین میشنوند (وَهُدُوا إِلَی الطَّیِّبِ مِنَ الْقَوْلِ) به این هدایت میشوند به این سَمت و سو حرفهای خوب فرشتهها به اینها میزنند نظیر آنچه در حال احتضار و در حال قبض روح فرشتهها با سلام و درود از اینها روح را قبض میکردند (الَّذِینَ تَتَوَفَّاهُمُ الْمَلاَئِکَةُ طَیِّبِینَ) میگویند (سَلاَمٌ عَلَیْکُمُ) در بخشهای دیگر دارد (طِبْتُمْ فَادْخُلُوهَا خَالِدِینَ) در اینجا هم حرفهای طیّب، کرامتها، اجلالهایی را از فرشتگان دریافت میکنند (وَهُدُوا إِلَی الطَّیِّبِ مِنَ الْقَوْلِ) (این یک) (وَهُدُوا إِلَی صِرَاطِ الْحَمِیدِ) دو، این صراطِ حمید دیگر از آن چیزهایی است که (فَلاَ تَعْلَمُ نَفْسٌ ما أُخْفِیَ لَهُم) است در این ذیل این دو مطلب باید بیان بشود هم با آنها حرفهای خوب میزنند (یک)، هم این (هُدُوا) که فعل مجهول است یعنی اینها راهنمایی میشوند که خود اینها هم خوب حرف بزنند و حرفِ خوب بزنند (دو)، آنچه به اینها گفته میشود همان (سَلاَمٌ عَلَیْکُمْ طِبْتُمْ فَادْخُلُوهَا خَالِدِینَ) مانند آن است، اما آنچه اینها یاد میگیرند و به یکدیگر میگویند در سوره ی مبارکه ی «یونس» آیه ی ده به بعد این است که (إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ یَهْدِیهِمْ رَبُّهُم بِإِیمَانِهِمْ تَجْرِی مِن تَحْتِهِمُ الْأَنْهَارُ فِی جَنَّاتِ النَّعِیمِ ٭ دَعْوَاهُمْ فِیهَا سُبْحَانَکَ اللَّهُمَّ وَتَحِیَّتُهُمْ فِیهَا سَلاَمٌ وَآخِرُ دَعْوَاهُمْ أَنِ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ) در سوره ی مبارکه ی «یونس» که قبلاً بحث شد به این نتیجه رسیدیم که آنها اگر چیزی را بخواهند میوهای را بخواهند آبی را بخواهند میگویند (سُبْحَانَکَ اللَّهُمَّ) و اگر از آن استفاده کردند (دَعْوَاهُمْ فِیهَا سُبْحَانَکَ اللَّهُمَّ وَتَحِیَّتُهُمْ فِیهَا سَلاَمٌ) برخوردی که با یکدیگر دارند سلام است (وَآخِرُ دَعْوَاهُمْ أَنِ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ) وقتی از نعمتهای بهشت بهره بردند میگویند حمد برای خداست، چه اینکه وقتی وارد صحنه ی بهشت میشوند میگویند (الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی صَدَقَنَا وَعْدَهُ) (یک)، (وَأَوْرَثَنَا الْأَرْضَ نَتَبَوَّأُ مِنَ الْجَنَّةِ حَیْثُ نَشَاءُ) (دو)، اینها با حمد، با تسبیح، با تکبیر، با تسلیم اینها همراهاند اینها (هُدُوا إِلَی الطَّیِّبِ مِنَ الْقَوْلِ) هم با اینها حرفهای خوب گفته میشود یعنی فرشتهها با ادب با اینها سخن میگویند با تکریم، هم خود اینها هدایتشدهاند که چگونه با یکدیگر حرف بزنند، چگونه با خدا سخن بگویند، چگونه با نِعَم بهشت حرف بزنند، چگونه بعد از تنعّم از نِعم بهشت حرف بزنند اینها عصاره ی کلام درباره ی مطلب اول که (هُدُوا إِلَی الطَّیِّبِ مِنَ الْقَوْلِ) است.
پرسش:.؟پاسخ: نه دیگر، برای اینکه فضا آن است در دنیا هم اینچنین هست اما در فضای آخرت است در آنجا دارد که نسبت به کفّار گفته شد (ذُوقُوا عَذَابَ الْحَرِیقِ) در قبال (ذُوقُوا عَذَابَ الْحَرِیقِ) که برای کفّار است اینجا (هُدُوا إِلَی الطَّیِّبِ مِنَ الْقَوْلِ) هست اینجا (هُدُوا إِلَی صِرَاطِ الْحَمِیدِ) که مقام ثانی است خب (هُدُوا إِلَی الطَّیِّبِ مِنَ الْقَوْلِ) برای بخش اول اما (هُدُوا إِلَی صِرَاطِ الْحَمِیدِ) دیگر چیست؟ چون در بخشهایی از قرآن کریم آمده است که (وَلِمَنْ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِ جَنَّتَانِ) البته بهشت، جنّت خب متعدّد است (وَمِن دُونِهِمَا جَنَّتَانِ) دوتا بهشت است کنار این دوتا بهشت یا غیر از این دوتا بهشت، دوتا بهشت دیگر است که جمعش میشود (جَنَّاتٌ تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ) این یک معناست که اینها دوتا جنّت دارند بعد (وَمِن دُونِهِمَا جَنَّتَانِ) که جمعاً جنّات متعدّد خواهد بود. اما معنای دیگری برای (وَلِمَنْ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِ جَنَّتَانِ) هست این است که اینها هم جنّتِ جسمانی دارند هم جنّت روحانی.
جنّت جسمانی روحشان آنجا حضور و اشراف دارد ولی در جنّت روحانی در عین حال که جسم دارند جسم حضور ندارد بیان ذلک این است که اینها این مراحل را گذراندند بعد میفرماید: (وَهُدُوا إِلَی صِرَاطِ الْحَمِیدِ) به طرف خدایی که حمید است راهنمایی میشوند که آنجا بروند آنجا دیگر سخن از جسم نیست، سخن از درخت و حَجَر و شجر نیست در سوره ی مبارکه ی «قمر» به این صورت آمده که (إِنَّ الْمُتَّقِینَ فِی جَنَّاتٍ وَنَهَرٍ ٭ فِی مَقْعَدِ صِدْقٍ عِندَ مَلِیکٍ مُقْتَدِرٍ) مردان باتقوا یک بهشت دارند که بدنشان هست جسم هست درخت هست و میوهها هست و مانند آن، یک مرحله ی بهشت است که نزد خدای سبحاناند نه این است که وقتی میخواهند نزد خدا بروند بدن ندارند هیچ وقت مؤمن بیبدن نخواهد بود بیجسم نخواهد بود در همه ی موارد جسم دارد در همه ی موارد بدن دارد ولی آنجا جای بدن نیست الآن ما در مسجد اعظم نشستهایم حرف میزنیم حرف میشنویم از آن جهت که اینجا نشستهایم با بدن نشستهایم حرف میزنیم حرف میشنویم اینها جسمانی است اما این معارف و این مطالب که در مسجد اعظم نیست ما در عین حال که جسم داریم مرحلهای داریم که آنجا دیگر جسمانی نیست نه معنایش این است که ما جسم نداریم ما جسم داریم ولی جسم ما آنجا حضور ندارد (إِنَّ الْمُتَّقِینَ فِی جَنَّاتٍ وَنَهَرٍ) جسم حضور دارد چه اینکه جان حضور دارد اما (فِی مَقْعَدِ صِدْقٍ عِندَ مَلِیکٍ مُقْتَدِرٍ) فقط جان حضور دارد نه جسم زیرا ذات اقدس الهی جا ندارد تا جسم آنجا بیاید مثل اینکه این مطالبی که الآن طرح میشود در این مطالب چشم و گوش کار نمیکند فقط عقل کار میکند که منزّه از جسم است. خب، اگر بهشتیها این دو مرحله را دارند و یکی از محتملات آیه ی (وَلِمَنْ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِ جَنَّتَانِ) همان معنای آیه ی پایانی سوره ی «قمر» باشد که (إِنَّ الْمُتَّقِینَ فِی جَنَّاتٍ وَنَهَرٍ ٭ فِی مَقْعَدِ صِدْقٍ عِندَ مَلِیکٍ مُقْتَدِرٍ) این بزرگوارانی که این نعمتها را ادراک کردند راهنمایی میشوند (إِلَی صِرَاطِ الْحَمِیدِ) به پیشگاه ذات اقدس الهی راهنمایی میشوند که آنجا بروند معلوم میشود هنوز فاصله هست هنوز اینها عند الحمید نیستند، (عِندَ مَلِیکٍ مُقْتَدِرٍ) نیستند بخش پایانی سوره ی مبارکه ی «فجر» نشان میدهد که رسیدن به مقام قُرب الهی نه کار همه است نه به آسانی نصیب کسی میشود اگر کسی واجد این سه عنصر بود:
یعنی دارای نفس مطمئنّه بود (یک)، دارای نفسی بود که راضیِ به قضای الهی است (دو)، دارای نفسی بود که ذات اقدس الهی از عقاید و اخلاق و اعمال او راضی هست (سه)، از این سه عنصر مدد میگیرد و مخاطب میشود که (یَا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ٭ ارْجِعِی إِلَی رَبِّکِ) در حالی که (رَاضِیَةً مَرْضِیَّةً) یعنی «مطمئنّةً راضیةً مرضیةً» وقتی این سه صفت را داشتی حالا بیا بالا (ارْجِعِی إِلَی رَبِّکِ) آن وقت آن مقام برتر نصیبش میشود در عین حال که جسم دارد جسم بالا نمیرود مثل اینکه الآن ما اینجا حرف میزنیم جسم نمیفهمد تا بیاید بالا عقل میفهمد از این به بعد فرمود: (وَهُدُوا إِلَی صِرَاطِ الْحَمِیدِ).
«و الحمد لله ربّ العالمین»
(هذَانِ خَصْمانِ اخْتَصَمُوا فِی رَبِّهِمْ فَالَّذِینَ کَفَرُوا قُطِّعَتْ لَهُمْ ثِیَابٌ مِن نَّارٍ یُصَبُّ مِن فَوْقِ رُءُوسِهِمُ الْحَمِیمُ (19) یُصْهَرُ بِهِ مَا فِی بُطُونِهِمْ وَالْجُلُودُ (20) وَلَهُم مَّقَامِعُ مِنْ حَدِیدٍ (21) کُلَّمَا أَرَادُوا أَن یَخْرُجُوا مِنْهَا مِنْ غَمٍّ أُعِیدُوا فِیهَا وَذُوقُوا عَذَابَ الْحَرِیقِ (22) إِنَّ اللَّهَ یُدْخِلُ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ جَنَّاتٍ تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ یُحَلَّوْنَ فِیهَا مِنْ أَسَاوِرَ مِن ذَهَبٍ وَلُؤْلُؤاً وَلِبَاسُهُمْ فِیهَا حَرِیرٌ (23) وَهُدُوا إِلَی الطَّیِّبِ مِنَ الْقَوْلِ وَهُدُوا إِلَی صِرَاطِ الْحَمِیدِ (24) إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا وَیَصُدُّونَ عَن سَبِیلِ اللَّهِ وَالْمَسْجِدِ الْحَرَامِ الَّذِی جَعَلْنَاهُ لِلنَّاسِ سَوَاءً الْعَاکِفُ فِیهِ وَالْبَادِ وَمَن یُرِدْ فِیهِ بِإِلْحَادٍ بِظُلْمٍ نُذِقْهُ مِنْ عَذَابٍ أَلِیمٍ (25)
عناصر محوری اصول دین و خطوط کلی فقه و اخلاق و حقوق, افرادی را که در برابر دین قرار گرفتهاند به دو گروه تقسیم شدند گرچه شش فرقه از فِرَقی که دارای نحلههای گوناگوناند در آیه ی هفده بیان شده لکن جامع این فِرَق ششگانه همان ایمان و کفر و حقّ و باطل و صِدق و کذب و حُسن و قبح است لذا بعد از بیان آن شش فرقه اینها را فرمود: (کَثِیرٌ مِنَ النَّاسِ) سجده میکنند (وَکَثیرٌ حَقَّ عَلَیْهِ الْعَذَابُ) حالا چند نکته ی ادبی در این بخش از آیات مانده با آن مطلبی که جداگانه مربوط به آیهای که امروز تلاوت شده باید طرح بشود.
پرسش: آیه ی 62 سوره ی «بقره»؟
پاسخ: نه, فرق آن با این خیلی مشخص شد آنجا اصلاً صحبت از مشرکین و امثال ذلک نیست فقط از چند فرقهای که اهل دیناند مطرح شد و جامع آنها هم همان چهار مطلب است که سه اصل به اصول دین برمیگردد یک اصل به مسئله عمل که فرمود: (مَنْ آمَنَ بِاللّهِ وَالْیَوْمِ الْآخِرِ وَعَمِلَ صَالِحاً) که این (عَمِلَ صَالِحاً) دو مطلب را داشت یکی اعتقاد به وحی و نبوّت, یکی هم عمل طبق او که کاملاً مرز آیه ی 62 سوره ی مبارکه ی «بقره» و آیه ی هفده سوره ی مبارکه ی «حج» از هم جدا شد دیگر.
جمعبندی شش فرقه در آیه ی هیجده به این صورت شد که (وَکَثِیرٌ مِنَ النَّاسِ) یعنی «یَسجد لله کثیرٌ مِن الناس», (وَکَثیرٌ حَقَّ عَلَیْهِ الْعَذَابُ) پس انسانها دو قسم شدند یک عدّه مطیعاند یک عدّه عاصی, یک عدّه مؤمناند یک عدّه کافر, همان شش فرقه جامع آنها این دو عنوان است لذا فرمود: (هذَانِ خَصْمانِ) برخیها خواستند بگویند که اقلّ جمع دوتاست برای اینکه در بخشی از آیات قرآن کریم بعد از اینکه تثنیه را ذکر کرده از تثنیه به جمع یاد کرده معلوم میشود اقلّ جمع دوتاست یکی از مواردی که به آن استشهاد کردند همین آیه است مشابه این هم آیات دیگری است که اول تثنیه است بعد جمع. این استدلال درست نیست برای اینکه این (هذَانِ) راجع به دو شخص نیست راجع به دو گروه است چون دو گروه است بالأخره جمعاند دیگر خب پس, این استدلال را جناب فخررازی نقل کرده (هذَانِ خَصْمانِ) این (هذَانِ) راجع به این دو کثیر است که کثیرِ نفسی است نه کثیرِ نسبی (اخْتَصَمُوا) راجع به جمع همین شش فرقه است.
چند نکته در این آیات آمده که بعضیها مربوط به کفّار است بعضیها مربوط به مؤمنین, چرا درباره ی کفّار به فعل ماضی یاد شده است (قُطِّعَتْ) فرمود, چرا به ثِیاب یاد شده است چرا نفرمود لباس ولی درباره ی مؤمنین فرمود: (لِبَاسُهُمْ فِیهَا حَرِیرٌ) آیا بین ثیاب و لباس فرق است یا نه؟ چرا نفرمود «علیهم مقامعٌ مِن حدید» فرمود: (لَهُم مَّقَامِعُ مِنْ حَدِیدٍ) چرا با اینکه اینها (مُقَرَّنِینَ فِی الْأَصْفَادِ) هستند فرمود: (کُلَّمَا أَرَادُوا أَن یَخْرُجُوا مِنْهَا مِنْ غَمٍّ) چرا دخول را درباره ی کفار به خود اسناد نداد نفرمود ما آنها را داخل میکنیم ولی درباره ی مؤمنین به آنها اسناد داد چرا در بخشی از آیات این اَساوِر این دستوارهها گاهی از ذَهَب است گاهی از فِضّه در بعضی آیات دارد که (یُحَلَّوْنَ فِیهَا مِنْ أَسَاوِرَ مِن ذَهَبٍ) مثل آیه محلّ بحث در بعضی از آیات دارد (أَسَاوِرَ مِن فِضَّةٍ) که در سوره ی مبارکه ی «انسان» و مانند آن آمده است. آیات قرآن کریم باید به این نکات ادبی پاسخ بدهد:
نکته ی اول این است که جریان فریقان را که از آنها به جمع یاد کرده است این نشان آن نیست که اقلّ جمع دو نفر است بلکه برای آن است که اینها چون دو گروهاند جمعیّتشان زیاد است از اینها به جمع تعبیر کرده. درباره ی ثیاب و لباس این تفنّن در تعبیر است گاهی درباره ی مؤمنان و اهل بهشت هم تعبیر به ثیاب شده است این طور نیست که ثیاب اختصاص داشته باشد به کفّار. از اینکه فرمود: (لَهُم مَّقَامِعُ مِنْ حَدِیدٍ) این «لام» للإختصاص است نه «لام» منفعت, «لام» منفعت در برابر «علیٰ» است اما «لام» اختصاص در برابر «علی» نیست این عمل مختصّ عامل است چه حَسنه باشد چه سیّئه در سوره ی مبارکه ی «اسراء» این اصل گذشت که خدا فرمود: (إِنْ أَحْسَنتُمْ أَحْسَنتُمْ لأَنفُسِکُمْ وَإِنْ أَسَأْتُمْ فَلَهَا) این (فَلَهَا) از باب مشاکله نیست بلکه از باب اینکه عمل مختصّ عامل است چه خوب چه بد, چه خیر چه شرّ, چه حَسن چه قبیح و از این جهت که مستقبل محقّقالوقوع در حکم ماضی است از اینها به فعل ماضی یاد کرده است فرمود: (قُطِّعَتْ لَهُمْ) و از آن جهت که بعد از انداختن این جامه در بدن آنها بعد از این آن درون و بیرون میسوزد و گداخته میشود از آنجا به فعل مضارع یاد کرده است چون آن فعل مضارع بعد از پوشاندن این جامه ی عذاب و بعد از ریختن این آبِ داغ است چون اینچنین است (یُصْهَرُ بِهِ مَا فِی بُطُونِهِمْ وَالْجُلُودُ) کلمه ی «دخول» همان طوری که درباره ی بهشتیها هست درباره ی جهنّمیها هم هست در سوره ی مبارکه ی «آلعمران» دارد (رَبَّنَا إِنَّکَ مَن تُدْخِلِ النَّارَ فَقَدْ أَخْزَیْتَهُ) درباره ی بهشتیها که فرمود: (هُدُوا إِلَی الطَّیِّبِ) اگر این (هُدُوا) عطف بر (الَّذِینَ آمَنُوا) باشد این مربوط به دنیاست لکن چون فاصله زیاد است این مربوط به دنیا نیست بلکه مربوط به پاداشهای قیامت است که در قیامت پاداشی که داده میشود دو قِسم است یکی اینکه اینها هدایت میشوند به حرفهای خوب نظیر آنچه در آیه ی ده سوره ی مبارکه ی «یونس» است که باز قرائت میشود و نظیر آیاتی که در سوره ی مبارکه ی «زمر» و مانند آن است که بهشتیها مرتّب خدا را شکر میکنند (الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی صَدَقَنَا وَعْدَهُ) میگویند, (وَأَوْرَثَنَا الْأَرْضَ نَتَبَوَّأُ مِنَ الْجَنَّةِ حَیْثُ نَشَاءُ) میگویند و مانند آن, که این (هُدُوا إِلَی الطَّیِّبِ مِنَ الْقَوْلِ) است و این برای قولی است که قائل خود اینها باشند یا نه, هدایت میشوند به قولِ طیّبی که قائل فرشتگاناند که فرشتگان (یَدْخُلُونَ عَلَیْهِم مِن کُلِّ بَابٍ ٭ سَلامٌ عَلَیْکُم) این (هُدُوا) که فعل مجهول است به قولِ خوب هدایت میشوند یا قائل خود اینها هستند برابر آیه ی سوره ی «یونس» یا قائل فرشتگاناند که درباره ی اینها حرفهای طیّب و طاهر دارند نظیر آیه ی (سَلامٌ عَلَیْکُم) حالا این آیات یکی پس از دیگری فقط قرائت کنیم تا به این نکات ادبی هم پاسخ داده شده باشد.
سوره ی مبارکه ی «آلعمران» آیه ی 192 این است (رَبَّنَا إِنَّکَ مَن تُدْخِلِ النَّارَ فَقَدْ أَخْزَیْتَهُ وَمَا لِلْظَّالِمِینَ مِنْ أَنْصَارٍ) این خِزی قبل از آن عذاب است چون مهمتر از عذابِ بدن, عذاب روح است که رسوایی او را به همراه دارد پس ادخال در نار مثل ادخال در جَنّه هر دو به ذات اقدس الهی اسناد داده شد, اما در جریان اینکه از مؤمنان و کافران از این به تثنیه یاد شده است نظیر آیه ی 81 سوره ی مبارکه ی «انعام» است (وَکَیْفَ أَخَافُ مَا أَشْرَکْتُمْ وَلاَ تَخَافُونَ أَنَّکُمْ أَشْرَکْتُمْ بِاللّهِ مَالَمْ یُنَزِّلْ بِهِ عَلَیْکُمْ سُلْطَاناً) اینجا سخن از ما و شماست در حالی که وقتی تعبیر جمعبندی شده به عمل میآید در ذیل آیه ی 81 میفرماید: (فَأَیُّ الْفَرِیقَیْنِ أَحَقُّ بِالْأَمْنِ إِن کُنتُمْ تَعْلَمُونَ) آیا مؤمنان احقّ به امناند یا شما؟ بعد فرمود: (الَّذِینَ آمَنُوا وَلَمْ یَلْبِسُوا إِیمَانَهُم بِظُلْمٍ أُوْلئِکَ لَهُمُ الْأَمْنُ) پس مؤمناناند و کافران این گروه در قبال آن گروه از این دو گروه تعبیر به تثنیه شده است نه چون اقلّ جمع دو نفر است. در سوره ی مبارکه ی «یونس» آیه ی ده همان قولِ طیّب را مطرح میکند که در بحث دیروز خوانده شد (دَعْوَاهُمْ فِیهَا سُبْحَانَکَ اللَّهُمَّ وَتَحِیَّتُهُمْ فِیهَا سَلاَمٌ وَآخِرُ دَعْوَاهُمْ أَنِ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ) در سوره ی مبارکه ی «یونس» این نکته از سیدناالاستاد گذشت که فرشتگان اگر چیزی را بخواهند مسئلت کنند میگویند (سُبْحَانَکَ اللَّهُمَّ) یعنی ذات اقدس الهی چون منزّه از نیاز است نیاز ما را برطرف میکند با تسبیح خواسته ی خود را بیان میکنند اینکه در سوره ی مبارکه ی «اسراء» دارد که (إِن مِن شَیْءٍ إِلَّا یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ) برای همین جهت است انسان نیازمند است چه در دنیا چه در آخرت, نیازش را باید کسی برآورده کند که بینیاز باشد چون نیازمند است به کسی مراجعه میکند که بینیاز باشد و این تسبیح است آن بینیاز نیازِ این نیازمند را برطرف میکند این نیازمندی که حاجتش برآورده شده باید حقشناسی کند میشود تحمید لذا تسبیح خدا با تحمیدِ الهی همراه است (إِن مِن شَیْءٍ إِلَّا یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ) در این بخشها هم تسبیح با تحمید غالباً همراه است بهشتی اگر چیزی بخواهد میگوید: (سُبْحَانَکَ اللَّهُمَّ) دعوایش این است نسبت به یکدیگر هم با سلام برخورد میکنند وقتی خواستند از ذات اقدس الهی با تسبیح نیازشان برآورده شد میگویند: (الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ), (وَآخِرُ دَعْوَاهُمْ أَنِ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ) پس اوّلین دعوا و خواسته ی آنها (سُبْحَانَکَ اللَّهُمَّ) است, آخرین دعوای آنها (الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ) است بهشتی نمیگوید خدایا به من فلان میوه را بده میگوید: (سُبْحَانَکَ اللَّهُمَّ) آن معلوم است که این نیازمند است نیازمند به منزّه از نیاز مراجعه میکند آن منزّه از نیاز حاجت این را برآورده میکند لذا اوّلش تسبیح است آخرش تحمید با یکدیگر هم که برخورد دارند برخورد سلامت هست که (تَحِیَّتُهُمْ فِیهَا سَلاَمٌ).
بخشهایی مربوط به سایر نکات که در سوره ی مبارکه ی «هود» گوشهای از این برداشتهایی که مربوط به همین دو گروه است یاد شده است چه گروه حق چه گروه باطل آیه ی 24 سوره ی مبارکه ی «هود» این است بعد از اینکه در آیات قبل فرمود: (إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ) حکمشان آن است قبلش هم فرمود: (أُولئِکَ الَّذِینَ خَسِرُوا أَنفُسَهُمْ) کفّار حکمش آن است مؤمنین حکمش این است بعد فرمود: (مَثَلُ الْفَرِیقَیْنِ) در این گونه از موارد که تثنیه میآورد نه برای اینکه اقلّ جمع دو نفر است برای اینکه فریقاند یک گروه آنها هستند یک گروه اینها, در همه ی موارد چه «هذان» بگوید چه «فریقان» بگوید از یک قبیل است. خب, در جریان (هُدُوا إِلَی الطَّیِّبِ مِنَ الْقَوْلِ) دوتا احتمال بود که در جامع استعمال شده باشد یعنی هم بهشتیها حرفهای خوب میزنند هم فرشتگان با بهشتیها حرفهای خوب میزنند حرفِ خوب بهشتیان در آیه ی ده سوره ی «یونس» بیان شده حرفِ خوب فرشتهها درباره ی بهشتیها در آیه ی 24 سوره ی مبارکه ی «رعد» بیان شده که فرمود: (جَنَّاتُ عَدْنٍ یَدْخُلُونَهَا وَمَن صَلَحَ مِنْ آبَائِهِمْ وَأَزْوَاجِهِمْ وَذُرِّیَّاتِهِمْ) بعد فرمود: (وَالْمَلائِکَةُ یَدْخُلُونَ عَلَیْهِم مِن کُلِّ بَابٍ ٭ سَلامٌ عَلَیْکُم) درباره ی بهشتیها (فُتِحَتْ أَبْوَابُهَا) آن بهشتیهای کامل تمام این درها به روی آنها باز است میفرمایند از هر دری که خواستید وارد بشوید فرشتهها هم از هر دری که بخواهند وارد میشوند و سلام عرض میکنند (یَدْخُلُونَ عَلَیْهِم مِن کُلِّ بَابٍ) میگویند: (سَلامٌ عَلَیْکُم بِمَا صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَی الدَّارِ). در ذیل این آیه ی سوره ی مبارکه ی «رعد» در بحثهای روایی ما هم آمد که از:
وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) نقل شده است که شاید اهل سنّت هم همین را داشته باشند ولی از طریق ما آمده که وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) بقیع مشرّف میشدند تشریف میبردند و به شهدای بقیع میگفتند: (سَلامٌ عَلَیْکُم بِمَا صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَی الدَّارِ) حالا حدّاقل سالی یک بار را یقینی بود بیشتر مطلب دیگر است.
مطلب دیگر که مربوط به کیفیت تعذیب کفّار است در آیات 49 به بعد سوره ی مبارکه ی «ابراهیم» به این صورت آمده (وَتَرَی الْمُجْرِمِینَ یَوْمَئِذٍ مُقَرَّنِینَ فِی الْأَصْفَادِ) اینها بستهاند, در زنجیرند این طور نیست که مکان وسیع باشد منتها اراده دارند که خارج بشوند میلِ خروج دارند همان حرکتِ جزئی که دارند سعی میکنند خودشان را به درِ جهنم برسانند که بعد (أُعِیدُوا فِیهَا) نه اینکه تکان نمیخورند حرکتشان کُند است پایشان بسته است اینچنین نیست که یک فضای بازی در اختیار آنها قرار بدهند بگویند اینجا بسوز آنجا نه آزادند نه باز, هم بستهاند هم برده چون در دنیا هم دست دیگران را بستند هم پای دیگران را. (تَرَی الْمُجْرِمِینَ یَوْمَئِذٍ مُقَرَّنِینَ فِی الْأَصْفَادِ ٭ سَرَابِیلُهُم مِن قَطِرَانٍ وَتَغْشَی وُجُوهَهُمُ النَّارُ ٭ لِیَجْزِیَ اللَّهُ کُلَّ نَفْسٍ مَّا کَسَبَتْ) نه «بما کسبت» یعنی خود این عمل به آن صورت در میآید لذا در هیچ جای از قرآن ندارد که اینها مثلاً اعتراض بکنند بگویند خدایا! این چیست که بر ما تحمیل کردی چون اینها باطنِ این عمل را میبینند که چیست, باطن گناه چیست آنجا کاملاً برایشان مشهود است لذا هیچ اعتراض نمیکنند.
پرسش: در آیه ی 29 با آن نظر بعضی از فلاسفه در مورد خلود؟
پاسخ: خلود هست دیگر خلودِ نوعی نداریم که خب.
(سَرَابِیلُهُم مِن قَطِرَانٍ وَتَغْشَی وُجُوهَهُمُ النَّارُ ٭ لِیَجْزِیَ اللَّهُ کُلَّ نَفْسٍ مَّا کَسَبَتْ إِنَّ اللَّهَ سَرِیعُ الْحِسَابِ ٭ هذا بَلاَغٌ لِلنَّاسِ وَلِیُنذَرُوا بِهِ وَلِیَعْلَمُوا أَنَّمَا هُوَ إِلهٌ وَاحِدٌ وَلِیَذَّکَّرَ أُولُوا الْأَلْبَابِ) در سوره ی مبارکه ی «کهف» باز هم جریان کیفیت اِنعام و تعبیر به فریقین شدن و لباسِ پاک و تمیزِ بهشتیها مطرح است در آیه ی سی به بعد سوره ی مبارکه ی «کهف» این است که (إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ إِنَّا لاَ نُضِیعُ أَجْرَ مَنْ أَحْسَنَ عَمَلاً ٭ أُولئِکَ لَهُمْ جَنَّاتُ عَدْنٍ تَجْرِی مِن تَحْتِهِمُ الْأَنْهَارُ یُحَلَّوْنَ فِیهَا مِنْ أَسَاوِرَ مِن ذَهَبٍ) که در آیه ی محلّ بحث سوره ی مبارکه ی «حج» هم (أَسَاوِرَ مِن ذَهَبٍ) بود (وَیَلْبَسُونَ ثِیَاباً) معلوم میشود ثیاب اختصاصی به کفار ندارد که درباره ی مؤمنین بگویند لباس, درباره ی کفار بگویند ثیاب, بلکه ثیاب برای هر دو گروه به کار میرود (وَیَلْبَسُونَ ثِیَاباً خُضْراً مِن سُندُسٍ وَإِسْتَبْرَقٍ مُتَّکِئِینَ فِیهَا عَلَی الْأَرَائِکِ نِعْمَ الثَّوَابُ وَحَسُنَتْ مُرْتَفَقاً) در جریان (مُتَّکِئِینَ) ـ انشاءالله ـ در آن آیه که خواهد آمد دارد (مُتَّکِئِینَ عَلَی سُرُرٍ مَصْفُوفَةٍ) یعنی بهشتیها حالا میلیونها نفرند هر چه هستند اینها همه روبهروی هماند هرگز در غیاب یکدیگر نیستند ما چه مکانی داریم که همه ی اینها در آن مکان جمعاند و همه روبهروی هماند در دنیا چنین مکانی برای ما قابل فرض نیست برای اینکه صفِ طولانی اگر باشد بعضیها روبهروی هماند, مستطیل اگر بنشینند هم بعضی روبهروی هماند این طوری که همه روبهروی هم باشند این تصوّرش احتیاج به دلیل دارد در ذیل آن آیه بعضی از روایات اینچنین آمده که اینها وقتی به محضر ذات اقدس الهی میرسند آنجاست که همه روبهروی هماند یعنی (إِنَّ الْمُتَّقِینَ فِی جَنَّاتٍ وَنَهَرٍ) آنجا شاید بعضیها روبهروی یکدیگر باشند نه همه, اما (فِی مَقْعَدِ صِدْقٍ عِندَ مَلِیکٍ مُقْتَدِرٍ) به آن مقام که رسیدند همه روبهروی هماند آنجا دیگر هیچ حجابی, هیچ غفلتی و امثال ذلک در کار نیست. خب, فرمود اینجا (مُتَّکِئِینَ فِیهَا عَلَی الْأَرَائِکِ نِعْمَ الثَّوَابُ وَحَسُنَتْ مُرْتَفَقاً) در سوره ی مبارکه ی «مریم» باز به صورت دیگری از این دو فریق یاد شده است و از حَسَنات و سیّئات خاصّ اینها جداگانه مطرح شده که این دو گروه آیه ی 73 سوره ی مبارکه ی «مریم» این است (وَإِذَا تُتْلَی عَلَیْهِمْ آیَاتُنَا بَیِّنَاتٍ قَالَ الَّذِینَ کَفَرُوا لِلَّذِینَ آمَنُوا أَیُّ الْفَرِیقَیْنِ خَیْرٌ) این تثنیه آوردن به لحاظ خود فریق است با اینکه جمعاند بنابراین دو فریق را میشود گفت «هذان» این نه برای آن است که اقلّ جمع دو نفر است خب اینها مربوط به آیاتی که قبل از سوره ی «حج» است و اما آیاتی که مربوط به بعد از سوره ی «حج» است آیه ی 45 سوره ی مبارکه ی «نمل» این است که (وَلَقَدْ أَرْسَلْنَا إِلَی ثَمُودَ أَخَاهُمْ صَالِحاً أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ فَإِذَا هُمْ فَرِیقَانِ یَخْتَصِمُونَ) گرچه این تعبیرها با تثنیه شروع شده ولی با جمع ختم شده نفرمود «فریقان یختصمان» بلکه به لحاظ لفظ تثنیه است و به لحاظ معنا که گروه فراوانیاند جمع ذکر فرمود.
سورهای که به نام مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) است آنجا بخشی از عذابهایی که دامنگیر تبهکاران میشود در قبال نعمتهایی که بهره ی متنعّهمان میشود ذکر شده آیه ی پانزده به بعد سوره ی مبارکهای که به نام حضرت است این است (مَثَلُ الْجَنَّةِ الَّتِی وُعِدَ الْمُتَّقُونَ) وصف بهشتِ اهل تقوا این است (فِیهَا أَنْهَارٌ مِنْ ماءٍ غَیْرِ آسِنٍ) نهرهایی از آب روان است که هرگز متغیّر نمیشود حالا میلیونها سال هم بماند این نظیر آبِ دنیا نیست که اگر مدّتی بماند بو میآید این طور نیست آسِن یعنی متغیّر (وَأَنْهارٌ مِنْ لَبَنٍ لَمْ یَتَغَیَّرْ طَعْمُهُ) نهرهایی از شیر جاری است که هرگز مزه ی آنها عوض نخواهد شد (وَأَنْهارٌ مِنْ خَمْرٍ لَذَّةٍ لِلشَّارِبِینَ) نهرهایی از خَمر است که فقط لذّت دارد هیچ تلخی و خمار ندارد.
خمار را در این مقاییس ملاحظه فرمودید در مقاییس ابنفارس و سایر لغویین میگویند خمار داءالخَمر است این مرضی است که انسان بعد از خوردن خَمر به خمار مبتلا میشود این مرض در خمرِ بهشت نیست خب (وَأَنْهارٌ مِنْ خَمْرٍ لَذَّةٍ لِلشَّارِبِینَ وَأَنْهَارٌ مِنْ عَسَلٍ مُصَفّی) بعد فرمود: (وَلَهُمْ فِیهَا مِن کُلِّ الَّثمَرَاتِ وَمَغْفِرَةٌ مِن رَبِّهِمْ) فرمود جریان آنها آیا (کَمَنْ هُوَ خَالِدٌ فِی النَّارِ وَسُقُوا مَاءً حَمِیماً فَقَطَّعَ أَمْعَاءَهُمْ) اینکه فرمود در آیه ی محل بحث سوره ی مبارکه ی «حج» که فرمود: (یُرْسِلَ عَلَیْهَا) یا ریخته میشود حَمیم (یُصَبُّ مِن فَوْقِ رُءُوسِهِمُ الْحَمِیمُ) گاهی هم همین حمیم را به آنها میچشانند (وَسُقُوا مَاءً حَمِیماً فَقَطَّعَ أَمْعَاءَهُمْ) بعد یکی از شواهدی که گاهی به لحاظ معنا جمع است به لحاظ لفظ مفرد فرمود: (وَمِنْهُم مَن یَسْتَمِعُ إِلَیْکَ حَتَّی إِذَا خَرَجُوا مِنْ عِندِکَ) به لحاظ لفظ فرمود: (مَن یَسْتَمِعُ) به لحاظ معنا فرمود: (خَرَجُوا) خب اگر «مَن» هست باید بفرماید «خَرَج» نه (خَرَجُوا) چون شامل گروه زیاد میشود, افراد زیاد میشود از این جهت به (خَرَجُوا) یاد شده است.
اَساور گاهی ذهب است گاهی فضّه این در سوره ی مبارکه ی «انسان» مشخص شد (هَلْ أَتَی عَلَی الْإِنسَانِ حِینٌ مِنَ الدَّهْرِ) در آنجا آیه ی 21 به بعد سوره ی مبارکه ی «انسان» این است (عَالِیَهُمْ ثِیَابُ سُندُسٍ خُضْرٌ وَإِسْتَبْرَقٌ) که اینجا با ثیاب به کار رفت نه ثیاب (وَحُلُّوا أَسَاوِرَ مِن فِضَّةٍ) حالا آیا این بر اساس تقسیم است که بعضی دستوارههای ذَهَب دارند بعضی دستوارههای فِضّه یا هر دو گروه است یا موقفهای اینها در بهشت فرق میکند ولی بالأخره هم اَساور نقره است هم دستوارههای طلا (أَسَاوِرَ مِن فِضَّةٍ وَسَقَاهُمْ رَبُّهُمْ شَرَاباً طَهُوراً) که اینجا آن روایت نورانی را مرحوم امینالاسلام نقل کرده است که:
وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) ذیل این (سَقَاهُمْ رَبُّهُمْ شَرَاباً طَهُوراً) فرمود ساقی اینها خداست و خدای اینها شرابی به اینها عطا میکند که «یطهّرهم عن کلّ ما سوی الله» آنچه غیر خداست از یاد اینها میرود که ظاهراً هیچ مقامی برای بهشتی بالاتر از این نیست آن از غرر روایات ماست که مرحوم امینالاسلام ذیل این نقل میکند (وَسَقَاهُمْ رَبُّهُمْ شَرَاباً طَهُوراً) خب (إِنَّ هذَا کَانَ لَکُمْ جَزَاءً وَکَانَ سَعْیُکُم مَشْکُوراً) اینها شواهدی برای تأمین آن نکات ادبی این چند آیهای که بحث شده است. حالا برسیم به آیهای که امروز قرائت شده فرمود: (إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا وَیَصُدُّونَ عَن سَبِیلِ اللَّهِ وَالْمَسْجِدِ الْحَرَامِ الَّذِی جَعَلْنَاهُ لِلنَّاسِ سَوَاءً الْعَاکِفُ فِیهِ وَالْبَادِ وَمَن یُرِدْ فِیهِ بِإِلْحَادٍ بِظُلْمٍ نُذِقْهُ مِنْ عَذَابٍ أَلِیمٍ) وقتی وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) از مکّه به مدینه مهاجرت کردند نظامی تشکیل دادند مسلمانها به احکام حج آشنا شدند و خواستند مکّه بروند همان مشرکان حجاز مانع اینها بودند چون فریضه ی حج در مدینه نازل شده است نه در مکه, وقتی که میخواستند بروند آنها جلویشان را میگرفتند نمیگذاشتند که حاجیان و مؤتمران به مکّه بروند آیه نازل شد در سوره ی مبارکه ی «حج» که کفّار و کسانی که راهبندی ایجاد میکنند:
سَدّ یعنی صرف هم «یسدون انفسهم عن سبیل الله بالإنسداد أو الإنصراف» هم «یسدّون غیرهم عن سبیل الله بالسدّ و الصرف» جلوی دیگران را میگیرند (وَیَصُدُّونَ عَن سَبِیلِ اللَّهِ) یک, «و یصدّون عن المسجد الحرام» نمیگذارند مردم بروند قبلهشان را از نزدیک زیارت کنند دور قبله طواف بکنند و مانند آن, وظیفه ی حجّ عمره را انجام بدهند اینها که کافرند «و صادّوا» صارِف عن سبیل اللهاند «و صادّوا» صارِف از مسجد حراماند کسانی هستند که به عذاب الیم گرفتار میشوند خب, مسجدالحرام را مشخص فرمود که (جَعَلْنَاهُ لِلنَّاسِ سَوَاءً) در مسئله ی اینکه فرمود: (إِنَّ أَوَّلَ بَیْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِی بِبَکَّةَ مُبَارَکاً) آن برای همه است که قبله همه است و مطاف همه هم است که قبلاً هم این بحث گذشت که اصلاً زندگی و مرگ ما با کعبه روبهروست یعنی ما شبانهروز با کعبه داریم زندگی میکنیم نمازهای ما که الاّ ولابد باید به طرف کعبه باشد, کارهایی که قبیح است و اهانت است حتماً پشت به کعبه نباشد رو به کعبه هم نباشد در نشستنهای عادی ما هم که «خیر المجالس الإستقبال» در ذبیحهای ما هم که باید به طرف کعبه باشد اصلاً ما با کعبه داریم زندگی میکنیم ممکن نیست کسی در یک روز چند بار با کعبه ارتباط نداشته باشد خب, یا واجب است یا مستحب است یا حرام, اینکه در روایات در دعای عدیه و غیر عدیله گفته میشود «والکعبة قبلتی» این همین است با ارتباط با کعبه هم داریم میمیریم همین که حالا احتضار شد ارتباط ما باید با کعبه باشد که چطور باید ما را رو به قبله بکنند بعد از اینکه مردیم بین مرگ و بین غسل دادن چطور باید رو به کعبه باشیم, بعد از غسل و تَحنیت و تَکفین و قبل از دفن چگونه باید رو به کعبه باشیم هم مشخص است هنگام نماز بر ما چگونه باید به طرف کعبه باشیم مشخص است بعد وقتی که بخواهند دفن کنند چگونه با کعبه ارتباط داشته باشیم مشخص است زندگی ما و مرگ ما با بیت الله است «والکعبة قبلتی» در دعاهای ماست این طور نیست که سالی یک بار کسی برود مکه که ماییم و کعبه, تمام شئون ما شب و روز با کعبه وابسته است حالا یا حرمت است یا استحباب است یا وجوب, مرگ ما و زندگی ما, ماییم و کعبه. فرمود ما این کعبه را برای همه مردم قرار دادیم آنهایی که میخواهند از نزدیک بیایند وظیفهشان را انجام بدهند همه ی طبقات دعوت شدند و این مسجد برای همه علیالسواست (سَوَاءً الْعَاکِفُ فِیهِ) کسی که اهل مکّه است در آنجا عاکف است و مقیم است یا نه, بادی است از راه بَدْو, بَدْو غیر از ابتداست اینکه میگویند بدواً این یک تعبیر نادرستی است بدءاً آن مهموز است آنکه بَدْو دارد یعنی روستا (جَاءَ بِکُم مِّنَ الْبَدْوِ) بدأ به معنای ابتدا آخرش همزه دارد نه واو خب ما باید از اینها از کسانی که از بدو میآیند از بادی یعنی از روستاها و منطقههای دور میآیند همه یکساناند (سَوَاءً الْعَاکِفُ فِیهِ وَالْبَادِ) فتوایی جناب ابوحنیفه میدهد فتوایی جناب شافعی میدهد این فتواها مقداری با ظاهر آیه هماهنگ نیست برخی از اینها فتوا دادند که خرید و فروشِ دورِ مکه یعنی خانهها و دار, اجاره ی دورِ مکّه یعنی هتلها اینها حرام است چرا؟ برای اینکه خدا فرمود عاکف و بادی در آن مساویاند شافعی میگوید نه این طور نیست حرمتی در کار نیست.
مرحوم شیخ طوسی در تبیان بعد از بیان این دو گروه یک اشاره ی اجمالی دارد اما تفصیلش به فقه برمیگردد و آن اجمالش این است که این ضمیر به مسجدالحرام برمیگردد نه به مکّه و نه به حرم بنابراین خرید و فروش خانههای مکه چرا حرام باشد, خرید و فروش خانههای حرم چرا حرام باشد اجاره ی هتلها چرا جایز نباشد خدا که نفرمود مکّه یا حرم برای همه یکسان است که فرمود مسجدالحرام برای همه یکسان است حالا ببینیم روایات اهل بیت(علیهم الصلاة و علیهم السلام) چگونه است این دیگر به بحث فقه برمیگردد از آیه نمیشود حرمت خرید و فروش حرم, خانههای حرم, اجاره ی هتلهای حرم را استفاده کرد (سَوَاءً الْعَاکِفُ فِیهِ وَالْبَادِ) بعد فرمود: (إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا وَیَصُدُّونَ عَن سَبِیلِ اللَّهِ) هنوز خبر نیامده این یک گروه, (وَمَن یُرِدْ فِیهِ بِإِلْحَادٍ بِظُلْمٍ) کسی بخواهد ملحدانه و ظالمانه در این سرزمین قدم بردارد (نُذِقْهُ مِنْ عَذَابٍ أَلِیمٍ) چه آن گروه چه (کَفَرُوا وَیَصُدُّونَ) چه این گروه که (یُرِدْ فِیهِ بِإِلْحَادٍ بِظُلْمٍ) بعضی از تعبیراتی که بیلطافت نیست آن است که خدای سبحان بر اساس اراده کسی را عِقاب نمیکند بر اساس اهتمام به گناه حساب نمیکند البته مستحضرید که این در بحث تجرّی این خُبث سریره را به همراه دارد کسی رفته معصیت بکند ولی نشد این از عدالت ساقط نمیشود عدالتِ صغرا لکن آن خُبث سریره سرِ جایش محفوظ است اهتمام به حَسَنه ثواب را به همراه دارد اما اهتمام به سیّئه مادامی که به عمل نرسد معصیت نیست ولی در این کریمه اگر این استنباطی که این شخص کرد درباره ی خصوص مکه درست باشد میتواند مقیّد اطلاقات قبلی یا مخصّص عمومات قبلی باشد که درباره ی خصوص مکه این طور است که اگر کسی اراده ی ظلم بکند ولو دستش به ظلم نرسد از عذاب الهی نجات پیدا نمیکند گرفتار عذاب الهی میشود, اگر منظور از (مَن یُرِدْ) خصوص اراده هم باشد ولو به عمل نرسد این میتواند مقیّد آن اطلاقات یا مخصّص آن عمومات باشد درباره ی خصوص مکه, فرمود: (مَن یُرِدْ فِیهِ بِإِلْحَادٍ بِظُلْمٍ نُذِقْهُ مِنْ عَذَابٍ أَلِیمٍ). أعاذنا الله من شرور أنفسنا و سیّئات أعمالنا.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
(وَهُدُوا إِلَی الطَّیِّبِ مِنَ الْقَوْلِ وَهُدُوا إِلَی صِرَاطِ الْحَمِیدِ (24) إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا وَیَصُدُّونَ عَن سَبِیلِ اللَّهِ وَالْمَسْجِدِ الْحَرَامِ الَّذِی جَعَلْنَاهُ لِلنَّاسِ سَوَاءً الْعَاکِفُ فِیهِ وَالْبَادِ وَمَن یُرِدْ فِیهِ بِإِلْحَادٍ بِظُلْمٍ نُذِقْهُ مِنْ عَذَابٍ أَلِیمٍ (25) وَإِذْ بَوَّأْنَا لِإِبْرَاهِیمَ مَکَانَ الْبَیْتِ أَن لاَّ تُشْرِکْ بِی شَیْئاً وَطَهِّرْ بَیْتِیَ لِلطَّائِفِینَ وَالْقَائِمِینَ وَالرُّکَّعِ السُّجُودِ (26) وَأَذِّن فِی النَّاسِ بِالْحَجِّ یَأْتُوکَ رِجَالاً وَعَلَی کُلِّ ضَامِرٍ یَأْتِینَ مِن کُلِّ فَجٍّ عَمِیقٍ (27)
سوره ی مبارکه ی «حج» که در مدینه نازل شد بعد از بیان خطوط کلی اصول دین و همچنین فقه و اخلاق و حقوق، فرمود افراد چه در زمان انبیای گذشته چه در زمان وجود مبارک پیامبر اسلام(علیهم السلام) به شش گروه تقسیم شدند که جامع آنها دو گروه است. جریان مؤمنین و یهودیها و مسیحیها و صابئین و مجوس و مشرکین و اینها را ذکر فرمود بعد فرمود اینها بالأخره دو گروهاند (کَثِیرٌ) که سجده کردند اطاعت میکنند ایمان آوردند و میآورند ( وَکَثیرٌ حَقَّ عَلَیْهِ الْعَذَابُ ) که این کثیرِ نفسی است و نه نسبی، پس دو گروه. بعد از اینکه آن شش گروه را جمعبندی کردند فرمودند دو گروهاند بعضی حقّاند بعضی باطل، فرمود: ( هذَانِ خَصْمانِ اخْتَصَمُوا ) آنگاه کیفر کفّار را ذکر فرمود، پاداش مؤمنان را هم ذکر کرد این عذابهای سخت و تلخ برای هر معصیتکار نیست برای کافران و ملحدان و منافقان است وگرنه افراد موحّدی که معصیت بکنند به این (لَهُم مَّقَامِعُ مِنْ حَدِیدٍ) و ( کُلَّمَا أَرَادُوا أَن یَخْرُجُوا ) و مانند آن معذّب نیستند.
مطلب دیگر آن است که این عذابهای سخت در حقیقت باطن همین اعتقادات باطل و کفر و نفاق است اگر کسی غذایی را که ظاهرش شیرین است ولی باطنش سمّ است حرفِ کسی را هم گوش نداد و فریبِ ظاهر او را وادار کرد به خوردن سمّ بالأخره سم او را به هلاکت گرفتار میکند باطن کفر همین است لذا در بخشهای وسیعی از قرآن فرمود: ( تُجْزَوْنَ مَا کُنتُمْ تَعْمَلُونَ )، (مَا کُنتُمْ تَکْسِبُونَ)، (ما کنتم کسبتم) دیگر حرف «باء» و امثال ذلک نیاورد فرمود همین اعمال شماست که به این صورت در آمده بنابراین نباید استیهاش کرد که چرا این همه عذابهای سخت با رحمت الهی چگونه هماهنگ در میآید خدای سبحان ارحمالرحمین است «فی موضع العفو والرحمة» و «أشدّ المعاقبین» است «فی موضع النکال والنقمة» و این «أشدّ المعاقبین» او هم بر اساس «و یَعفوا عن کثیر» است فرمود ما آنچه را که به شما میرسد هر مصیبتی که دامنگیرتان میشود ( فَبِمَا کَسَبَتْ أَیْدِیکُمْ وَیَعْفُوا عَن کَثِیرٍ ) این دعای معروف «یا مَن یَقبل الیَسیر و یَعفوا عن کثیر» هم از آن کریمه اخذ شده است با اینکه ( یَعْفُوا عَن کَثِیرٍ ) است مع ذلک همین (لَهُم مَّقَامِعُ مِنْ حَدِیدٍ)، ( یُصْهَرُ بِهِ مَا فِی بُطُونِهِمْ وَالْجُلُودُ ) اینهاست باطن گناه در برابر ذات اقدس الهی این است اما در آیه ی 24 که فرمود: ( وَهُدُوا إِلَی الطَّیِّبِ مِنَ الْقَوْلِ ) چون معلوم نیست که قائلِ این قوم چه کسی است گاهی قول سلام و رحمت و تحیّت را از فرشتگان نازل تلقّی میکند مردان بهشت این طورند بهشتیان و مؤمنان گاهی سلام را از فرشتگان نازل تلقّی میکنند گاهی از حَمَله ی عرش تلقّی میکنند مثل جبرئیل، میکائیل، اسرافیل(سلام الله علیهم) گاهی هم از ذات اقدس الهی.
تفصیل سه ضلعی در سوره ی مبارکه ی «انعام» گذشت در سوره ی مبارکه ی «انعام» خدای سبحان به پیامبر فرمود مخاطبان حجاز دو قِسماند یک عدّه میآیند در حضور شما با شما گفتگو کنند نه برای اینکه حرفِ شما را بشنوند بلکه برای اینکه حرف خودشان را بزنند ( وَیَعْلَمَ الَّذِینَ یُجَادِلُونَ فِی آیَاتِنَا ) این گروه برای پندپذیری و استدلالپذیری و اینها که نمیآیند اینها میآیند فقط حرفهای خودشان را بزنند اینها هیچ، ( وَیَعْلَمَ الَّذِینَ یُجَادِلُونَ فِی آیَاتِنَا ) اینها حسابِ خاص دارند اما ( وَإِذَا جَاءَکَ الَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِآیَاتِنَا فَقُلْ سَلاَمٌ عَلَیْکُمْ کَتَبَ رَبُّکُمْ عَلَی نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ ) آنهایی که میآیند در مجلستان، مسجدتان برای اینکه ( یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیَاتِهِ ) نصیبشان بشود، ( یُعَلِّمُهُمُ الْکِتَابَ وَالْحِکْمَةَ ) نصیبشان بشود، ( وَیُزَکِّیهِمْ ) بهرهشان بشود اینها که میآیند در محضر تو بگو ( سَلاَمٌ عَلَیْکُمْ ) اینکه مستحب است خَطیب جمعه سلام بکند یا وُعّاظ قبل از اینکه سخنرانی میکردند در سابق اول سؤال میکردند به مخاطبان برگرفته از همین آیه سوره ی مبارکه ی «انعام» است در ذیل آن آیه بحث شد که:
تَلقّیکنندگان سلام سه گروهاند بعضی سلام را از فرشتهها دریافت میکنند بعضیها از وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) دریافت میکنند بعضیها هم سلام را از ذات اقدس الهی اینکه فرمود: ( وَإِذَا جَاءَکَ الَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِآیَاتِنَا فَقُلْ سَلاَمٌ عَلَیْکُمْ ) یعنی خودت سلام بکن یا سلامِ ما را به آنها برسان آنها که جزء اوحدیّ از مخاطبانِ محضر حضرتاند سلامُ الله را تلقّی میکنند که «سلام الله علیه» آنهایی که قدری میانیاند سلام را از فرشتهها و آنها که ضعیفترند از فرشتههای ضعیفتر درک میکنند و هر کسی سلام را از وجود مبارک پیغمبر تلقّی بکند آن طور نیست که از مقام رسالتش تلقّی بکند چون حضرت یک سلام و برخوردی دارد «بما أنّه بشرٌ مِثلنا» سلامی هم و برخوردی هم با مخاطبان دارد «بما أنّه رسول الله» که ( یُوحَی إِلَیَّ ) آنها که میآیند در مسجد محضر پیامبر سلام را از حضرت تلقّی میکنند آن ضِعافشان سلام را از حضرت «بما أنّه بشرٌ مثلنا» تلقّی میکنند ولی اوحدیّشان سلام را از رسول خدا «بما أنّه یوحی إلیّ» تلقّی میکنند پس مخاطبان چندین درجه دارند سلام هم چندین درجه دارد این ( وَهُدُوا إِلَی الطَّیِّبِ مِنَ الْقَوْلِ ) چندین مرتبه دارد مبسوطش در ذیل آیه ی سوره ی مبارکه ی «انعام» گذشت و آنچه در سوره ی مبارکه ی «یس» میآید که ( سَلاَمٌ قَوْلاً مِن رَّبٍّ رَّحِیمٍ ) هم در ذیل همین مسئله قابل طرح است. خب ( وَهُدُوا إِلَی الطَّیِّبِ مِنَ الْقَوْلِ وَهُدُوا إِلَی صِرَاطِ الْحَمِیدِ ):
صراطِ عزیزِ حمید هم در اول سوره ی مبارکه ی «ابراهیم» آنجا مشخص شد که ذات اقدس الهی به رسولش(صلّی الله علیه و آله و سلّم) و همچنین به حضرت موسای کلیم آنجا میفرماید مردم را از ظلمت به نور خارج کنید و به صراطِ عزیزِ حمید دعوت کنید اوّلین آیه سوره ی مبارکه ی «ابراهیم» این است که ( وَهُدُوا إِلَی الطَّیِّبِ مِنَ الْقَوْلِ وَهُدُوا إِلَی صِرَاطِ الْحَمِیدِ )، گاهی عزیزِ حمید است، گاهی حمید است، گاهی عزیز است این اسمای حُسنا از تناکُح اینها و ازدواج اینها و ترکّب آنها یک فیض بهره میشود، از انفراد آنها هم یک فیض مخصوص از عزیز وحده یک برکت، از حمید وحده یک برکت، از جمع بین عزیز و حمید برکتهای خاص در مقام ما فرمود: ( إِلَی صِرَاطِ الْحَمِیدِ ) به هر تقدیر اینها به طرف ذات اقدس الهیای حرکت میکنند که هم محمود است بالذّات، هم خودش را حمد میکند و هم اینکه تمام حمدها برای خدای سبحان است چون حمد در برابر نعمت است بر اساس آن آیهای که فرمود: ( مَا بِکُم مِّن نِّعْمَةٍ فَمِنَ اللَّهِ ) محمودِ حقیقی و حمید به معنای محمودِ حقیقی خدای سبحان است دیگران را که حمد میکنیم به دستور الهی است اولاً و اینها چون وسایل ایصال نعمتاند ما مأمور حقشناسی هستیم ثانیاً، وگرنه ( مَا بِکُم ) هم در برابر نعمت است یک، ( مَا بِکُم مِّن نِّعْمَةٍ فَمِنَ اللَّهِ ) دو، پس «فالحمد لله ربّ العالمین» او میشود حمیدِ محض. مقدمتاً جریان حج و عمره و مکّه و حرم و اینها را دارند ذکر میکنند آیه ی 25 در تعظیم این سرزمین واقع شده است.پرسش:.؟پاسخ: صراطِ اوست دیگر، صراطی که پایانش خدای حمید است انسان به مقام حمد میرسد.
سوره ی مبارکه ی «اسراء» آنجا هم مشخص شد که خدای سبحان به وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود: ( وَمِنَ الَّیْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نَافِلَةً لَّکَ عَسَی أَن یَبْعَثَکَ رَبُّکَ مَقَاماً مَّحمُوداً ) مقامِ محمود این است که انسان به جایی میرسد که مَجلای فیض الهی است چون حمد در برابر نعمت است اگر کسی مظهر هو المنعم شد مظهور هوالمحمود هم میشود این میشود مقامِ حمد، در ذیل همان سوره ی مبارکه ی «اسراء» هم گذشت که درباره ی وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) مطرح است که در قیامت پرچمِ حمد به دست خداست «بیده لواء الحمد» که تمام شکرها به برکت آن حضرت است چون به برکت آن حضرت همه چه در شرق عالَم چه در غرب عالَم موحّد شدند پس او در حقیقت محمود است مظهر خدایِ حمید است و لِوای حمد و پرچم حمد به دست اوست و آن را هم از راه نماز شب به دست آورده ( عَسَی أَن یَبْعَثَکَ رَبُّکَ مَقَاماً مَّحمُوداً ) و خود این محمودِ بالعرض به آن محمودِ بالذّات میرسد، محمود بالتّبع به محمود بالأصاله میرسد محمودِ مجازی به محمودِ حقیقی میرسد و مانند آن، بعد فرمود: ( إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا وَیَصُدُّونَ عَن سَبِیلِ اللَّهِ ) مشرکان مکّه یک بحثهای نظامی و جنگهای خونریزیها و اینها داشتند که در آیات جداگانه مطرح شد یک سلسله مسائل تبلیغی و اجتماعی و سیاسی هم داشتند. فرمود اینها که کفر ورزیدند و ایمان نیاوردند از نظر اعتقاد و کارشکنیهای همهجانبه دارند هم ( یَصُدُّونَ عَن سَبِیلِ اللَّهِ ) نمیگذارند از نظر تبلیغات سوء کسی ایمان بیاورد و هم آنها که ایمان آوردند نمیگذارند که آنها وظایف دینیشان را درباره ی حج و عمره انجام بدهند هم «لیس» تامّه «لیس» ناقصه، «کان» تامّه «کان» ناقصه خطرات اینهاست نمیگذارند که یک عدّه ایمان بیاورند (یک)، نمیگذارند آنهایی که ایمان آوردند به وظایفشان از نظر احترام کعبه و حج و زیارت عمره وظیفهشان را انجام بدهند (دو) ( إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا ) که برای خودشان است (وَیَصُدُّونَ ) که فعل مضارع است و دلالت بر استمرار دارد اینها دوتا کار زشت انجام میدهند یکی اینکه ( یَصُدُّونَ عَن سَبِیلِ اللَّهِ ) نمیگذارند عدّهای مسلمان بشوند دوم اینکه «یصدّون عن المسجد الحرام» نمیگذارند آنهایی که اسلام آوردند وظیفهشان را انجام بدهند اینجا عطف فعل مضارع بر فعل ماضی نظیر آیه ی 28 سوره ی مبارکه ی «رعد» بود که قبلاً گذشت در آیه ی 28 سوره ی «رعد» دارد که ( الَّذِینَ آمَنُوا وَتَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُم بِذِکْرِ اللَّهِ ) که یک فعل مضارع بر ماضی عطف شده است در بخش اثبات اینجا در بخش منفی و زشتی و کفر و الحاد است آنها ایمان آوردند (یک)، در مقام بقا و استمرار دلشان مستمرّاً به یاد خدا مطمئن است این (دو)، اینها در بخش منفیاند ( إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا ) که فعل ماضی است (وَیَصُدُّونَ ) که فعل مضارع است در بخش منفی و کار الحادی و کفر ( عَن سَبِیلِ اللَّهِ ) که راجع به اصل ایمان، ( وَالْمَسْجِدِ الْحَرَامِ ) راجع به اینکه مؤمنان وظیفهشان را نسبت به مسجدالحرام انجام بدهند.
مسجدالحرام چه خصیصهای دارد؟ فرمود این مسجدالحرام ( الَّذِی جَعَلْنَاهُ لِلنَّاسِ سَوَاءً ) برای همه ی مردم ما این را قبله قرار دادیم، مَطاف قرار دادیم، مزار قرار دادیم، مُستَجار قرار دادیم برای همه ی مردم ( جَعَلْنَاهُ لِلنَّاسِ سَوَاءً الْعَاکِفُ فِیهِ وَالْبَادِ ) حاضر و بادی، داخل و خارج، حاضر و مسافر درباره ی این مسجدالحرام علیالسوایاند هیچ کسی حقّ تقدّم ندارد هیچ کسی حق ندارد دیگری را منع کند. عاکِف یعنی مقیم، کسی که در همان سرزمین زندگی میکند. بادی کسی که از خارج میآید که این اشاره شد از بَدْوْ است نه از بدأ و نه از بُدُو، بُدُو یعنی ظهور، بَدأ که مهموز است و از این باب نیست اصلاً از باب ناقصه یا واوی نیست آن به معنی ابتداست بَدأ، بُدُو به معنی ظهور است بَدْو یعنی بیابان، بادیه در سوره ی مبارکه ی «یوسف» این مضمون گذشت که وجود مبارک یوسف(سلام الله علیه) برابر آیه ی صد سوره ی مبارکه ی «یوسف» اینچنین فرمود: ( وَرَفَعَ أَبَوَیْهِ عَلَی الْعَرْشِ وَخَرُّوا لَهُ سُجَّداً وَقَالَ یَا أَبَتِ هذا تَأْوِیلُ رُؤْیایَ مِن قَبْلُ قَدْ جَعَلَهَا رَبِّی حَقّاً وَقَدْ أَحْسَنَ بِی إِذْ أَخْرَجَنِی مِنَ السِّجْنِ وَجَاءَ بِکُم مِّنَ الْبَدْوِ ) شما را از راه دور آورد اینجا خب مصر جای حِضارت بود و آن منطقهای که وجود مبارک یعقوب و فرزندانش زندگی میکردند بادی بود فرمود شما از بادیه آمدید به این سرزمین، این بَدْو یعنی همان. در سوره ی مبارکه ی «احزاب» هم از همین کلمه استفاده شده فرمود عدّهای در زمان جنگ اینها حاضر نیستند که در مدینه باشند و از اعزام نیرو به جبههها باخبر بشوند یا خبرِ رسمی از جبهه به شهر میآید اینها باخبر باشند اینها دلشان میخواهد وقتی مدینه ناامن است زمانِ اعزام نیرو به جبهههاست اینها در بادیهها به سر ببرند بعد از اینکه غذایشان را خوردند و خوابیدند و استراحت کردند از دیگران سؤال میکنند جبهه چه خبر، مدینه چه خبر، فرمود بعضیها این طورند آیه ی بیست سوره ی مبارکه ی «احزاب» این است ( یَحْسَبُونَ الْأَحْزَابَ لَمْ یَذْهَبُوا وَإِن یَأْتِ الْأَحْزَابُ یَوَدُّوا لَوْ أَنَّهُمْ بَادُونَ فِی الْأَعْرَابِ یَسْأَلُونَ عَنْ أَنبَائِکُمْ ) وقتی که گروه گروه مزاحم مدینه میآیند نظیر جنگ احزاب و امثال احزاب این افراد راحتطلب دلشان میخواهد که ای کاش در اطراف مدینه زندگی میکردند و همان جا سؤال میکردند مدینه چه خبر، جبهه چه خبر، چه کسی کُشته شد چه کسی شهید شد چه کسی آمد و چه رفت، ( یَوَدُّوا ) دوست دارند که در مدینه نباشند ( لَوْ أَنَّهُمْ بَادُونَ فِی الْأَعْرَابِ ) ای کاش در بادیه بودند در اعراب زندگی میکردند نه در عَرَب، اعراب آن افراد بادیهنشیناند ( لَوْ أَنَّهُمْ بَادُونَ فِی الْأَعْرَابِ یَسْأَلُونَ عَنْ أَنبَائِکُمْ ) همانجا بودند از دیگران سؤال میکردند که جبهه چه خبر چه کسی کُشته شد چه کسی شهید شد چه کسی آمد چه کسی رفت.
غرض این است که باید یعنی اهل بادیه ( سَوَاءً الْعَاکِفُ فِیهِ وَالْبَادِ ) یعنی چه کسانی که در مکّه مقیماند اهل آن سرزمیناند، چه کسانی که از خارج و از بَوَادی و بادیهها وارد این سرزمین میشوند اینجا مساویاند با همه کسی حق ندارد مانع دیگری بشود خب این خصوصیّت مکه است و خصوصیّت حرم است که این دو قبول شد. تا اینجا محذوری نیست ( الَّذِی جَعَلْنَاهُ لِلنَّاسِ سَوَاءً الْعَاکِفُ فِیهِ وَالْبَادِ وَمَن یُرِدْ فِیهِ بِإِلْحَادٍ بِظُلْمٍ نُذِقْهُ مِنْ عَذَابٍ أَلِیمٍ ) اینجا خصیصهای دارد همان طوری که ماههای حرام از نظر زمان خصیصهای دارد که سایر اَزمنه فاقد آن خصیصه است حرمِ الهی، سرزمین مکّه در جوار مسجدالحرام این زمین خصیصهای دارد که سایر زمینها فاقد آن خصیصهاند که حالا بخشی از آن خصیصه ذکر میشود.
در اینجا که در نوبت روز قبل اشاره شد برخیها مثل ابوحنیفه و پیروانشان فتوا دادند که خرید و فروش زمینِ مکّه یا اجاره دادن این مشروع نیست برای اینکه خدای سبحان فرمود عاکِف و بادی در او یکساناند اما ظاهر آیه درباره ی خصوص مسجدالحرام است نه درباره ی مکّه یا منطقه ی حرم، فرمود: ( وَالْمَسْجِدِ الْحَرَامِ الَّذِی جَعَلْنَاهُ لِلنَّاسِ سَوَاءً الْعَاکِفُ فِیهِ وَالْبَادِ ) نه مکّه، نه حرم. برخیها خواستند بگویند که به قرینه ی ( سَوَاءً الْعَاکِفُ فِیهِ وَالْبَادِ ) منظور از مسجدالحرام کلّ مکّه و حرم است نظیر ( سُبْحَانَ الَّذِی أَسْرَی بِعَبْدِهِ لَیْلاً مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ ) خب آنجا که حضرت از مسجدالحرام اسراء شروع نشد در خانه ی اُمّهانی بود بالأخره در محدوده ی مکّه بود پس میشود گاهی مسجدالحرام گفت المسجدالحرام یا مسجدِ حرام که دیگر نمیشود مسجد بی الف و لام باشد الحرام با الف و لام باشد به او اضافه بشود نمیشود گفت حجرالأسود، اگر فارسی حرف میزنیم باید بگوییم حجرِ اسود، اگر عربی میگوییم باید بگوییم الحجرالأسود اما یکی الف یکی غیر الف و لام صفت با الف و لام، موصوف بی الف و لام که تعبیر درستی نیست المسجدالحرام یا مسجدِ حرام، الحجرالأسود یا حجرِ اسود، الشیخ الرئیس یا شیخِ رئیس، دیگر شیخالرئیس دومی الف و لام داشته باشد که درست نیست. خب در اینجا به قرینه ی ( سَوَاءً الْعَاکِفُ فِیهِ وَالْبَادِ ) گفتند که منظور از این مسجد الحرام حرم است لذا اگر قرینهای اقامه شد که منظور از مسجدالحرام حرم است آن وقت آن قول که ( سَوَاءً الْعَاکِفُ فِیهِ وَالْبَادِ ) میتواند فیالجمله درست باشد نه بالجمله.
مطلب بعدی آن است که روایات فراوانی که بخشی از آنها را مرحوم صاحب کنزالدقائق نقل کرده در نامه ی رسمی که وجود مبارک حضرت امیر برای ابنعبّاس مرقوم فرمودند که یک وقت هم بحث شد که ائمه(علیهم السلام) به اقامه ی نماز موفق بودند اما به اقامه ی حج موفق نبودند هیچ کس به اقامه ی حج موفق نشد مگر اینکه وجود مبارک حضرت امیر(سلام الله علیه) در صدر اسلام و در عصر ما شاگرد او وجود مبارک امام(رضوان الله تعالی علیه) که حج را اقامه کرد وجود مبارک حضرت امیر نامهای که برای مسلمبنعباس والی رسمی حضرت در مکه بود نوشته بود که «وأمّا بعد فأقِم الحجّ للناس واجْلِس العصرین، أفتی المُستفتی، عَلِّم الجاهلی، ذاکر العالِم» وظیفه ی بِعثه را مشخص کرد بعثه یک مناسک خاص دارد غیر از مناسکی که سایر روحانیون کاروان باید بلد باشند بعثه یک مناسک خاص دارند امیرالحاج چه موقع باید سخنرانی کند، کجا باید سخنرانی کند، چطور باید سخنرانی کند اینها در مسئله ی اقامه، یعنی اقامه، اقامه ی حج مطرح است نه مردم حاجیان و زائران را به مکّه بردن فرمود: «فأقِم الحجّ للناس واجْلِس العصرین» در مکّه آنجا از آن جهت که منطقه ی گرمسیر است و نزدیک استواست وسط روز تشکیل جلسه دادن و سخنرانی کردن و اینها دشوار است حضرت فرمود طرف صبح که هوا خنک است و طرف عصر که هوا خنک شد در این دو طرف روز بنشین نیازهای زائران را در وادی گوناگون ارزیابی کن و برآورده کن اگر کسی استفتا دارد جواب بده، اگر کسی مشکل علمی دارد که غیر از استفتاست جواب بده، اگر با دانشمندان روبهرو شدی با آنها مذاکره ی علمی بکن «أفتی المستفتی و علّم الجاهل و ذاکر العالم واجلس العصرین» اینها دستورات اقامه ی حج است بعد فرمود: «و مُر أهل مکّه» به مردم مکّه به سرزمین مکّه بگو از کسی اجاره نگیرند. خب، این باید در فقه بحث بشود روایات دیگری هم هست.
از وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) هم نقل شد آیا اُجرتالأرض حرام است اولاً این حکمِ فقهی است یا حکم حکومتی، آیا اُجرتالأرض حرام است یا اُجرتالأرض و البِنا حرام است؟ اگر کسی بخواهد اُجرت زمین و هتل هر دو را بگیرد طبق این میشود حرام، اما اگر بخواهد حقّ الأعیان بگیرد نه حقّ الأرض اُجرت زمین نگیرد چون اینجا زمین گرانتر است اجرت هتل گرانتر باشد جایز نیست مگر اینکه آن هتل بهتر و مرغوبتر از جای دیگر ساخته شده باشد این را باید فقه معیّن کند در روایات هم هست که حقّ گرفتن اُجرت نیست، حقّ گرفتن مُزد نیست شافعی به این فتوا نداده، ابوحنیفه به این فتوا داده، روایات ما هم دو دسته است.
بیان نورانی حضرت امیر در نهجالبلاغه هم دارد که به عامِل رسمیاش دستور داد که به مردم مکّه بگو چیزی از اینها نگیرند آیا این مخصوص حج است یا حجّ عمره را شامل میشود، آیا عمره ی تمتّع معیار است یا کلّ سال معیار است اینها را فقه باید به عهده بگیرد ولی به حسب ظاهر از آیه بیش از این برنمیآید که ضمیر به المسجد الحرام برمیگردد نه به حرم، نه به سرزمین مکّه، یعنی کسی حق ندارد جلوی مردم را بگیرد که بیایند کنار مطافشان کنار قبلهشان نماز بخوانند زیارت بکنند کسی حق ندارد، اما کسی حق ندارد از مردم اُجرت بگیرد استفادهاش آسان نیست نعم، حق ندارد که ورود افراد را منع کند اما حالا حق دارد که افرادی که آمدند از آنها اجاره بگیرد از این آیه بیش از حرمتِ منع استفاده نمیشود نه حرمتِ اجاره، نه حرمتِ بیع، کسی حق ندارد مُعتمران و حاجیان را ممنوعالورود کند همین باید بیایند، حالا بیایند رایگان بیایند ممکن است چیزی بر انسان واجب باشد اما اُجرت گرفتن حرام نباشد اما همین شئون نظامیه همین طور است دیگر شئون نظامیه به تعبیر مرحوم آقای بروجردی(رضوان الله علیه) آن شغلهایی است که نظام به آنها نیازمند است همین کارهایی که چه طبابت باشد چه معماری باشد چه بنّای باشد چه نجّار باشد چه صنعتگری باشد، اینها شئون نظامیه است یعنی نظام یک مملکت بدون اینها نمیشود اینها میشود واجب کفایی، اگر کسی به یکی از این رشتهها قیام نکرده در یک رشته ی خاصّی، فقط یک نفر بلد بود بر او میشود واجب عینی، اگر چند نفر بلد بودند میشود واجب کفایی خب با اینکه واجب کفایی است گرفتن اجرت جایز است دیگر، این طور نیست که اگر چیزی واجب شد اُجرت گرفتن ممنوع باشد که. در اینجا واجب است که موافقت کنند افراد بیایند یا ممانعت حرام است یعنی کسی حق ندارد جلوی حاجیان و معتمران را بگیرد بله این درست است اما بر آنها واجب باشد که درِ خانهشان را باز بگذارند تا هر کسی میخواهد بیاید بیاید این استفاده نمیشود در حالی که در بعضی از روایات ما این است که اول کسی که برای مکّه در گذاشته همین معاویه(علیه من الرحمن ما یَستحق) بود سرزمین مکه باید باز باشد آن هم در حقیقت برای اینکه جلوی ورود را نگیرند. غرض این است که آیا این ضمیر به مسجدالحرام برمیگردد کما هو الظاهر یا نه، به حرم برمیگردد به قرینه ی ( سَوَاءً الْعَاکِفُ فِیهِ وَالْبَادِ ) خب حالا چرا ما ( سَوَاءً الْعَاکِفُ فِیهِ وَالْبَادِ ) را به حرم بزنیم تا بگوییم به قرینه ی این ( الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ ) یعنی مکّه یا الحرم، خود مسجدالحرام را میگوید بنابراین استفاده ی بیشترش مربوط به روایات است ظاهر بیان نورانی حضرت امیر هم این است که به مردم مکّه امر بکن که اجاره نگیرند این هم باید ثابت بشود که حکمِ حکومتی است که بعثه ی امام موظّف است چنین کاری بکند یا نه، حکم فقهی است خب.
پرسش: از این روایت استفاده میشود که مسجدالحرام آن مسجدالحرام نیست؟
پاسخ: بله، از آیه بیش از این استفاده نمیشود.
پرسش:. معلوم میشود که پس آیه فقط؟
پاسخ: خود روایت هم یکسان نیست روایت هم متعارض است خب.
در جریان ( سَوَاءً الْعَاکِفُ فِیهِ وَالْبَادِ ) این مقدار سخن همین است بعد فرمود: ( وَمَن یُرِدْ فِیهِ بِإِلْحَادٍ بِظُلْمٍ ) این ( بِإِلْحَادٍ ) باء آن ملابسه است ( بِظُلْمٍ ) باء آن سببیه است دوتا حالِ مترادف است یا دومی بدل برای اوّلی است اصولاً هر گونه ظلمی در مکّه الحاد به حساب میآید اگر کسی در مکّه خب، در مسجدالحرام این هم شاید تأیید کند که منظور از این مسجدالحرام خصوص حرم است چون این ضمیر به مسجدالحرام برمیگردد حالا در مسجدالحرام این کار را بکنند یا درباره ی او، خب اینها درباره ی مسجدالحرام الحاد میورزیدند نمیگذاشتند کسی بیاید زیارت کند حجّش را انجام بدهد عمرهاش را انجام بدهد. این کار اراده بکند ملحد اراده ی الحاد و ظلم بکند این از عذابِ اَلیم برخوردار است که خدا فرمود ما او را عذابِ الیم میچشانیم. این جمله در محلّ رفع است تا خبر باشد برای «إنّ» در ( إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا )، «إنّ الذین کفروا و یصدّون عن مسجد الحرام» خبرش این جمله است ( وَمَن یُرِدْ فِیهِ بِإِلْحَادٍ بِظُلْمٍ نُذِقْهُ مِنْ عَذَابٍ أَلِیمٍ ) مشکل این ( یُرِدْ ) این است که بر اساس صِرف اراده ذات اقدس الهی عذاب بار کرده که قبلاً هم گذشت اراده ی گناه، گناه نیست ولی اراده ی ثواب، ثواب است یعنی اگر کسی قصد کرده حَسَنهای را انجام بدهد ولی وسیلهاش فراهم نشده خدای سبحان به او پاداش عطا میکند اما اگر قصد کرده سیّئهای را انجام بدهد وسیلهاش فراهم نشده خدا عفو میکند.
مسئله ی تجرّی و خُبث سریره که مسئله ی کلامی است حکم خاصّ خودش را دارد ولی در فقه حکم این است که اگر کسی نیّت گناه کرد بعد ترک کرد و این ترک اگر با توبه همراه بود که ثواب دارد، اگر با توبه همراه نبود ولی چون وسیله فراهم نشد او گناه نکرد عِقاب ندارد پس صِرف همّت به معصیت عصیان نیست (یک)، اگر از این همّت صرفنظر کرد به عنوان توبه ثواب دارد (دو)، اگر به این همّت ترتیب اثر نداد چون وسیله فراهم نشد عِقاب ندارد (سه)، این حالات مختلفش است ولی بالأخره اگر کسی اراده ی معصیت کرد و معصیت نکرد عذابی ندارد لکن ظاهر آیه درباره ی خصوص مکه این است که این خصیصه برای این سرزمین است، اگر کسی اراده ی معصیت بکند که فقط حکمِ کلامی است نه حکم فقهی گرفتار عذاب میشود خب این منافاتی هم ندارد این در زمان پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) بود، در زمان وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) بود که خیلیها سعی میکردند در مکّه زندگی نکنند برای اینکه این خطرات را دارد از ابنعباس نقل شده است که همین ابنعباس رفت چون وضع تجارت را به عهده داشت و بیمیل نبود احتکار کند و در خصوص احتکار کردن در مکّه هم وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) آن نهی را کرد این شخص گرچه احتکار فعل است غیر از اراده است این شخص یعنی ابنعباس از مکّه حرکت کرد رفته طائف زندگی میکرد برای اینکه گرفتار این آیه نشود به جای اینکه مُتِّعظ بشود دست از احتکار بردارد دست از مکّه برداشت بعضیها هم سعی میکردند که در مکه زندگی نکنند برای اینکه این خطر دامنگیرشان نشود در روایات ما هم هست که بخشی از این روایات را در تفسیر شریف کنزالدقائق ملاحظه میکنید که وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) هم مشابه همان پیام وجود مبارک پیغمبر(صلوات الله علیهما) را بیان کرد که اینچنین است در همان بخشهای روایی آمده است.
از وجود مبارک امام صادق سؤال کردند که یک صیدِ شکاری هست مثل باز شکاری، شاهین شکاری، کرکس اینها گاهی در همین مکّه پیدا میشود این کبوترها که میخواهند از بالای کعبه از این قسمت عبور بکنند اینها را شکار میکند ما چه کار بکنیم؟ فرمود: «اُقتلوه» با اینکه کُشتن حیوان در حرم ممنوع است فرمود این را بکُشید اینکه مزاحم کبوترهاست میدانستند که کُشتن این باز شکاری یا شاهین یا کرکس اینها جایز نیست اما از امام صادق(سلام الله علیه) سؤال کردند اینها مزاحم کبوتران حرماند فرمود این یاغی را بکُشید این جزئیات را هم از حضرت سؤال کردند خصوص مکّه این اهمیّت را دارد برخیها خواستند بگویند که آنچه در قلب پدید میآید اول مرحله ی ضعیف است به نام حاجِس بعد میشود اراده، بعد میشود هَم، بعد میشود عزم، بعد میشود نیّت، فاصله ی بین توجّه به فعل و خود فعل را میگویند قصد این امور ششگانه را گفتند بعضها فوق بعض است البته اثبات این به اصطلاح نزدیکتر است تا به برهان. خب، ( وَمَن یُرِدْ فِیهِ بِإِلْحَادٍ بِظُلْمٍ نُذِقْهُ مِنْ عَذَابٍ أَلِیمٍ ) البته درکات عذاب هم در آن درکات و افعالی که این شخص مرتکب شد وابسته است.
پرسش:؟پاسخ: این جمله خودش مستقل است، همین جمله خبر است برای ( إِنَّ الَّذِینَ ).
پرسش: اینکه «واو» عطف دارد؟
پاسخ: بله خب داشته باشد مگر «واو» استینافیه کجا عطف است «واو» استینافیه میتواند روی جمله خبریه در بیاید دیگر خب.
( وَإِذْ بَوَّأْنَا لِإِبْرَاهِیمَ مَکَانَ الْبَیْتِ أَن لاَّ تُشْرِکْ بِی شَیْئاً وَطَهِّرْ بَیْتِیَ لِلطَّائِفِینَ وَالْقَائِمِینَ وَالرُّکَّعِ السُّجُودِ ) در جریان حرمت کعبه و احترام کعبه از همان اول جریان حضرت ابراهیم(سلام الله علیه) و کیفیت ساختن این را با عظمت و جلال ذکر میکند میفرماید به این وضع خانه بساز و این خانه را از لوثهای دیگران تطهیر بکن و اعلان عمومی بده که بیایند مکّه آنها هم حرف تو را میشنوند و اطاعت میکنند و میروند و حجّشان را انجام میدهند ما تَبْوِئه کردیم یعنی مکانِ بیت را برای حضرت ابراهیم آماده کردیم معلوم میشود این بیت قبلاً بوده که میگویند از عهد آدم(سلام الله علیه) بوده انبیای قبل از حضرت ابراهیم هم دور او طواف کردند و اینها، حالا در زمان طوفان یا غیر طوفان حوادثی رخ داد و این بیت اثرش برطرف شد فرمود ما باوَ یعنی در مکانی ( تَبَوَّءُوْا الدَّارَ ) یعنی در مکان مشخّصی جا گرفت ما مکانِ این بیت را برای حضرت ابراهیم آماده کردیم به او نشان دادیم که اینجا بیت است درست است که باید کعبه بسازی اما همان جای اصلیاش باید بسازی ( وَإِذْ بَوَّأْنَا لِإِبْرَاهِیمَ مَکَانَ الْبَیْتِ ) خب البته علمِ غیب است از راه فرشتههاست.
زمخشری در کشّاف یک وجه ظاهری را هم نقل میکند میگوید به دستور الهی نسیمی آمد، بادی آمد یک جای معیّن این خاکها را کنار بُرد مسطّح کرد به حضرت ابراهیم هم اعلام شد که اینجا جای اصلیِ کعبه است این خبر بر فرض صدورش دلیلی بر ردّش نیست قابل قبول است اما عمده از راههای علم غیب وجود مبارک ابراهیم باخبر شد ( وَإِذْ بَوَّأْنَا لِإِبْرَاهِیمَ مَکَانَ الْبَیْتِ )، ( الْبَیْتِ ) هم که با الف و لام است چون معهود است خب این بیت را برای چه بساز؟ به او گفتیم که ( أَن لاَّ تُشْرِکْ بِی شَیْئاً ) این بیت، بیت توحید است نه تو شرک بورز چیزی را، نه کسانی که اهل این بیتاند مجاز به شرکاند این فقط برای بیتالله است و فقط برای عبادت است و لاغیر. در بخشهایی در سوره ی مبارکه ی «مؤمنون» یا غیر «مؤمنون» که خواهد آمد آنجا دارد که اینها که مشمول عهدِ الهیاند ما آن وعده را نسبت به اینها اِنجاز میکنیم که ( یَعْبُدُونَنِی لاَ یُشْرِکُونَ بِی شَیْئاً ) این دوتا جمله را بدون عطف ذکر فرمود، فرمود: ( یَعْبُدُونَنِی )، ( وَعَدَ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنکُمْ وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَیَسْتَخْلِفَنَّهُمْ ) این است که چه؟ ( یَعْبُدُونَنِی لاَ یُشْرِکُونَ بِی شَیْئاً ) نه «ولا یشرکون» دو چیز نیست نفی شرک همان عبادتِ محض است ( یَعْبُدُونَنِی لاَ یُشْرِکُونَ بِی شَیْئاً ) گاهی هر دو ذکر میشود بدون عطف، گاهی احدهما ذکر میشود بدون دیگری که در حقیقت همان توحید ناب را میخواهد بفهماند اینجا فرمود: ( أَن لاَّ تُشْرِکْ بِی شَیْئاً ) چیزی را شریکِ من قرار ندهید. خب، خودت وظیفهات این است و این خانه را آماده بکن برای موحّدان ناب ( وَطَهِّرْ بَیْتِیَ ) که این اضافه، اضافه ی تشریفی است ( لِلطَّائِفِینَ ) کسانی که میخواهند طواف کنند دورِ او ( وَالْقَائِمِینَ ) کسانی که میخواهند نماز بخوانند به سوی او ( وَالرُّکَّعِ السُّجُودِ ) برای اینها که حالا باز هم باید نکته باشد که چرا اینجا سجود بدون «واو» آمده. فرمود خودت که موحّدِ نابی، پیروانت هم که موحّد ناباند این خانه، خانه ی توحیدِ ناب باید باشد و نگذار ( طَهِّرْ بَیْتِیَ ) هم دفع است و هم رفع، نگذار آلوده بشود و اگر یک وقت آلوده شد باید از لوث صَنم و وثن تطهیر کنی وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) وقتی در فتح مکه وارد مکه شد و حضرت امیر در داخل مجلس بودند دیدند بالای خانه ی کعبه بتها آویخته است، اطراف کعبه بتها هست، در درونش بتها هست حتی مجسمه ی وجود مبارک ابراهیم و اسماعیل(سلام الله علیهما) که بنیانگزار این خانه ی توحید بودند مجسّمه ی اینها در درون کعبه (وبایدیهم الأزلام) همان اسباب قمار و بتپرستی در دست اینها بود این خانهای که خانه ی توحید است و به دست موحّدان ناب ساخته شد و برای توحیدِ تام ساخته شد به جایی رسید که در درون این خانه مجسّمه ی وجود مبارک ابراهیم و اسماعیل(سلام الله علیهما) بود (وبایدهما الأزلام) بشر را رها کنی به این صورت در میآید.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
(إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا وَیَصُدُّونَ عَن سَبِیلِ اللَّهِ وَالْمَسْجِدِ الْحَرَامِ الَّذِی جَعَلْنَاهُ لِلنَّاسِ سَوَاءً الْعَاکِفُ فِیهِ وَالْبَادِ وَمَن یُرِدْ فِیهِ بِإِلْحَادٍ بِظُلْمٍ نُذِقْهُ مِنْ عَذَابٍ أَلِیمٍ (25) وَإِذْ بَوَّأْنَا لِإِبْرَاهِیمَ مَکَانَ الْبَیْتِ أَن لاَّ تُشْرِکْ بِی شَیْئاً وَطَهِّرْ بَیْتِیَ لِلطَّائِفِینَ وَالْقَائِمِینَ وَالرُّکَّعِ السُّجُودِ (26) وَأَذِّن فِی النَّاسِ بِالْحَجِّ یَأْتُوکَ رِجَالاً وَعَلَی کُلِّ ضَامِرٍ یَأْتِینَ مِن کُلِّ فَجٍّ عَمِیقٍ (27) لِیَشْهَدُوا مَنَافِعَ لَهُمْ وَیَذْکُرُوا اسْمَ اللَّهِ فِی أَیَّامٍ مَعْلُومَاتٍ عَلَی مَا رَزَقَهُم مِن بَهِیمَةِ الْأَنْعَامِ فَکُلُوا مِنْهَا وَأَطْعِمُوا الْبَائِسَ الْفَقِیرَ (28)
در ضمن بیان احکام حج فرمود اینها که در مکّه به سر میبرند هم از نظر مسائل اعتقادی کفر ورزیدند و هم مانع سایر افرادند از اسلام آوردن و هم مانع مسلمانها هستند از انجام فریضه ی حج عمره این گروه و همچنین هر کسی که درباره ی حرمِ الهی, مسجدالحرام اراده ی الحاد و ظلم بکند ما او را به عذابِ الیم گرفتار میکنیم و عذابِ الیم را به او میچشانیم. (کَفَرُوا) که فعل ماضی است معطوفعلیه (یَصُدُّونَ) است که فعل مضارع است مشابه این در سوره ی مبارکه ی «رعد» گذشت که فعل مضارع بر ماضی عطف شد و سرّش آنجا بازگو شد که (الَّذِینَ آمَنُوا وَتَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُم) یکی از آن نکات این است که این:
سدّ عن سبیل الله که به صورت فعل مضارع بیان شده مفید استمرار است گرچه فعلِ مضارع مفید استمرار است از حال و آینده نسبت به گذشته را شامل نمیشود ولی به قرینه ی اینکه معطوفعلیه اینها فعل ماضی است این (یَصُدُّونَ) کشف از استمرار اینها میکند در سدّ عن سبیل الله یعنی بازداشتن از راه خدا هم «یصدّون أنفسهم عن سبیل الله بالإنصراف» هم «یصدّون غیرهم عن سبیل الله بالصرف» هم منصرفاند هم صارِف چون سیره ی سیئه ی اینها بر سدّ از سبیل خداست از دیرزمان این را داشتند لذا چنین مضارعی بر آن ماضی عطف میشود (إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا وَیَصُدُّونَ عَن سَبِیلِ اللَّهِ) خب, که اصلاً مانع «کان» تامّهاند نمیگذارند اسلام محقّق بشود و چون مهمترین مظهر اسلام کعبه است و اقامه ی فریضه ی حجّ عمره است و مانند آن, اینها از مسجدالحرام مردم را منصرف میکنند پس نه میگذارند کسی اسلام بیاورد و نه میگذارند کسانی که مسلمان شدند وظیفهشان را درباره ی مسجدالحرام انجام بدهند.
مسجدالحرام چه خصیصهای دارد؟ مسجدالحرام نظیر قرآن کریم این (هُدی لِلنَّاسِ) است همان طوری که درباره ی قرآن آمده است که (شَهْرُ رَمَضَانَ الَّذِی أُنْزِلَ فِیهِ الْقُرْآنُ هُدی لِلنَّاسِ) درباره ی کعبه هم آمده است که (جَعَلْنَاهُ لِلنَّاسِ) برای قبله ٴمردم, مَطاف مردم, مَزار مردم قرار دادیم و همه ی مردم در او سوایاند. خب این (سَوَاءً) اگر مفعول ثانیه «جَعل» باشد (جَعَلْنَاهُ لِلنَّاسِ سَوَاءً) دیگر (الْعَاکِفُ فِیهِ وَالْبَادِ) خبرش محذوف است به قرینه ی سواء یعنی «العاکف والباد فیه سواء» این (فِیهِ) متعلّق به مسجدالحرام است نه متعلّق به عاکِف نه عاکف در او باشند که مقیمِ در او باشند که گفته بشود که اینها که مقیم مسجدالحرام نیستند عاکف و بادی مثل اینکه میگویند قابل و قادم, سالِف و عانف, شهری و روستایی, نزدیک و دور در این باره مساویاند.
دعای نورانی سیّدالشهداء(سلام الله علیه) دارد که سانِف و عانف یعنی گذشته و آینده در تعبیرات دیگر هست قابِر و قادم, قابر یعنی گذشته, قادم یعنی آنکه قدم به میدان میگذارد و بعد میآید یا طارِف و طَرید کُهنه و نو, جدیدی و قدیمی این تعبیری است هم در تازیها هم در فارسیها, اگر گفته شد عاکف و بادی مساویاند نه یعنی عاکف در مسجدالحرام تا گفته بشود کسی که در مسجدالحرام مرتّب عُکوف ندارد تا عدّهای پاسخ بدهند که یک عدّه معتکف بودند این (فِیهِ) به سواء برمیگردد سواء است در مسجدالحرام, چه کسی؟ شهری و روستایی, حاضر و مسافر, اگر گفتند در حرم حاضر و مسافر مساویاند معنایش روشن است دیگر یعنی حاضرِ در این شهر و مسافر این شهر نسبت به حرم حقّ ورود زیارت دارند. خب پس (جَعَلْنَاهُ لِلنَّاسِ سَوَاءً) که این (سَوَاءً) میشود مفعول دوم برای جعل «العاکف و الباد فیه سواء» این «فیه» یعنی درباره ی مسجدالحرام نه عاکف در او بلکه در او مساویاند, مساوی در او هستند. خب, خبر (إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا) یک احتمال این بود که خود جمله ی (وَمَن یُرِدْ فِیهِ بِإِلْحَادٍ) هست, دو احتمال دیگر را جناب فخررازی ذکر کردند:
یک اینکه (وَمَن یُرِدْ) عطف است بر (کَفَرُوا وَیَصُدُّونَ) خبر همه, جمله ی (نُذِقْهُ مِنْ عَذَابٍ أَلِیمٍ) است (إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا) یک, (وَیَصُدُّونَ عَن سَبِیلِ اللَّهِ) دو, (وَمَن یُرِدْ فِیهِ بِإِلْحَادٍ بِظُلْمٍ) سه, خبر همه جمله ی (نُذِقْهُ مِنْ عَذَابٍ أَلِیمٍ) است. احتمال دیگری که ایشان همچنین در کتابهای قبل از تفسیر فخررازی آمده است این است که خبر (إِنَّ الَّذِینَ) محذوف است به قرینه ی (نُذِقْهُ), «إنّ الذین کفروا و یصدّون نُذقه من عذابٍ ألیم» این خبر چرا محذوف است؟ برای اینکه خبر (وَمَن یُرِدْ فِیهِ بِإِلْحَادٍ بِظُلْمٍ) که مذکور است شاهدِ آن محذوف است. به هر تقدیر به هر یک از این سه احتمال معنا روشن است که کافران و صادّان عن سبیل الله و مریدانِ به الحاد گرفتار عذابِ الیماند.
مطلب دیگر اینکه در برخی از تفاسیر اهل سنّت و مانند آن آمده است که خداوند اگر کسی اراده ی الحاد و ظلم داشته باشد او را معذّب میکند. اثبات این معنا دشوار است برای اینکه مطلقات فراوانی هست که صِرف همّت به گناه, قصد گناه معصیت نیست مگر اینکه در خارج محقَّق بشود نعم, درباره ی خصوص مسجدالحرام, حرم الهی و مانند آن ممکن است خصیصهای داشته باشد اگر آنها عموم دارند این مخصِّص باشد, اگر اطلاق دارند این مقیّد باشد این ممکن هست ولی از خود این آیه بخواهیم اطلاق در بیاوریم با اینکه دارد (فِیهِ) ما این (فِیهِ) را القای خصوصیت بکنیم آسان نیست. خب, این (بِإِلْحَادٍ بِظُلْمٍ) هر دو حال است به تعبیر برخیها حالِ مترادف است یعنی کسی که قصد کرده درباره ی مسجدالحرام گناهی را انجام بدهد در حالی که ملحداً ظالماً است که اینها بشود حال یا نه, ظلم بدلِ الحاد باشد که این الحاد یک نحوه ظلمی است یک ظلمِ خاصّی است, یک ظلم ویژهای است اگر این کار را بکند درباره ی مسجدالحرام (نُذِقْهُ مِنْ عَذَابٍ أَلِیمٍ).
پرسش:.؟پاسخ: آخر مجرور است دیگر, ما باید بگوییم «باء» زائده است دیگر. خب این معنایش این است که الحاد چرا, آن عصیاناً را بگیریم «مَن یُرد فیه معصیةً» در حالی که ملحد است در حالی که ظلم است همه را شامل میشود.
پرسش:؟پاسخ: همان دیگر, میشود عاصیاً, عصیاناً دیگر «مَن یُرد فیه عصیاناً» در حالی که این ارادهاش با الحاد و با ظلم همراه است خب.
در جریان مسجدالحرام و حرم احکام فراوانی است که یکی پس از دیگری ذکر میکنند و این «إذ» منصوب است به آن «اُذْکر» که مقدّر است (وَإِذْ) یعنی اُذکر آن لحظه را و آن ظرف را (بَوَّأْنَا لِإِبْرَاهِیمَ) مَباو یعنی مرجع, پناهگاه. ما به حضرت ابراهیم(سلام الله علیه) گفتیم جایی را مرجع عمومی قرار بده که همه به اینجا مراجعه کنند از دور و نزدیک این را از راه وحی گفتیم (بَوَّأْنَا لِإِبْرَاهِیمَ) یعنی «أوحینا إلی إبراهیم(علیه السلام)» که بیتِ ما را مرجعِ عمومی قرار بده مَباء یعنی مرجع خب, (تَبَوَّءُوْا الدَّارَ) یعنی خانه ی خود را مرجع قرار دادند (وَإِذْ بَوَّأْنَا لِإِبْرَاهِیمَ مَکَانَ الْبَیْتِ) خب این احتیاج به تفسیر دارد که شما چگونه مکانِ بیت را مرجع قرار دادید به حضرت ابراهیم گفتید این مرجعِ عمومی باشد؟ این (أَن) تفسیر میکند دیگر نیازی به حذف «قُلنا» و امثال ذلک ندارد این «أن», «أن» مفصّله است. خب, عصاره ی آن وحی چیست؟ این است (أَن لاَّ تُشْرِکْ بِی شَیْئاً) خودت باید موحّد ناب باشی (یک) که این نکره در سیاق نفی است به هیچ وجه چیزی را شریک خدا قرار ندهی (وَطَهِّرْ بَیْتِیَ لِلطَّائِفِینَ وَالْقَائِمِینَ وَالرُّکَّعِ السُّجُودِ) مکانِ بیت را که معیّن کردیم پس خود بیت باید در این مکان مشخص ساخته بشود و این بیت بشود بیتِ توحید نه تو و نه احدی حقّ شرک ندارید و این منطقه و این بیت باید طاهر باشد برای کسانی که قدص طواف دارند در حولِ او یا قصد نماز دارند به سوی او این دو عنصر محوری را داراست یکی اینکه مطاف است یکی اینکه این قبله است مطافِ طائفین است و قبله ی مُصلِّین از صلات به عنوان قیام و رکوع و سجود یاد شده است منتها سجود بر رکوع عطف نشده است برای اینکه اینها متلازماند هر جا رکوع هست سجود هست و مانند آن. فرمود: (لِلطَّائِفِینَ) مطاف است, (وَالْقَائِمِینَ) یعنی «للقائمین» قبله است (وَطَهِّرْ بَیْتِیَ لِلطَّائِفِینَ وَالْقَائِمِینَ وَالرُّکَّعِ السُّجُودِ) چند روایت ذیل این آیه ی شریفه هست که این اضافه, اضافه ی تشریفی است همان طوری که درباره ی خلقت آدم آمده است که خداوند «خَلَقَ الله» آدم را «علی صورته» آن دو طایفه نصوص درباره ی خلقت آدم بر صورت است یک طایفه این است که برخیها خیال کردند که ـ معاذ الله ـ ذات اقدس الهی صورتی دارد و آدم را بر صورت خود آفرید.
مرحوم صدوق(رضوان الله علیه) این روایت را نقل کرده که اینها که «خَلق الله الآدم علی صورته» که مُستمسَک یک عدّه است اینها صدر حدیث را رها کردند ذیلش را گرفتند داستان از این قبیل است که وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) داشتند عبور میکردند دو نفر با هم برخوردی داشتند یکی به دیگری گفت: «قَبَّح الله وجهَک» چقدر زشتصورتی, وجود مبارک حضرت فرمود این طور نگو «إنّ الله خلق آدم علی صورته» یعنی هر کسی را به صورت مناسبِ او آفرید که این ضمیر «صورته» به آن شخص برمیگردد به آدم برمیگردد نه به الله.
حدیث دیگر از مرحوم صدوق(رضوان الله علیه) نقل شده این است که ذات اقدس الهی برای انسان حرمتی قائل شد و همان طوری که منزّه از بیت است ولی کعبه را به خود اسناد داد تشریفاً اضافه, اضافه ی تشریفی است فرمود: (طَهِّرْ بَیْتِیَ) خدا منزّه از صورت است ولی برای آدم کرامتی قائل شد لذا اضافه ی تشریفی به خدا پیدا کرد و خداوند «خَلق آدم علی صورته» خب این دو طایفه نصوص هر دو هم حق است در ذیل این آیه آن روایات هست بخشی از این روایات در همین تفسیر کنزالدقائق هست که خدای سبحان منزّه از بیت است ولی تشریفاً بیت را به خود اسناد داد چه اینکه منزّه از صورت است ولی صورتِ آدم را به خودش اسناد داد (وَطَهِّرْ بَیْتِیَ لِلطَّائِفِینَ وَالْقَائِمِینَ وَالرُّکَّعِ السُّجُودِ) منتها (الْقَائِمِینَ) و (الرُّکَّعِ السُّجُودِ) دور و نزدیکش یکسان است «طائفین» مخصوص کسانی است که از نزدیک در مدار کعبه طواف میکنند کسانی که از دور هم متوجه کعبهاند اینها قائماند, مُصلّیاند این اختصاصی به جریان مسجدالحرام ندارد در همه ی موارد در شرق و غرب عالَم قبله کعبه است و لاغیر نه اینکه قبله ی کسانی که در مسجدالحراماند کعبه باشد و قبله ی کسانی که در حرماند مسجدالحرام باشد و قبله ی کسانی که در منطقههای دورند حرم باشد هرگز یعنی هرگز حرم قبله نیست مسجدالحرام قبله نیست کعبه قبله است برای همه منتها استقبالِ دور و نزدیک فرق میکند همه ی ما مُستقبِل کعبهایم و در تمام حالات هم میگوییم «والکعبة قبلتی» که در بحثهای قبل هم داشتیم در دعای عدیله و غیر عدیله هم هست مرگ ما و زندگی ما فقط یعنی فقط با کعبه است نه با مسجدالحرام نه با حرم منتها «استقبال کلّ شیء بحسبه» ما وقتی که هزارها کیلومتر فاصله داریم استقبال ما به یک نحوه است آنها که در جوار کعبهاند استقبال آنها به یک نحو است استقبال وسیله است نه قبله, قبله فقط یعنی فقط کعبه است. خب, فرمود: (الْقَائِمِینَ وَالرُّکَّعِ السُّجُودِ) اینها متوجّه کعبهاند.
وجود مبارک ابراهیم(سلام الله علیه) فرمود وقتی این کعبه را ساختی (طَهِّرْ بَیْتِیَ) این کار را کردی اعلانِ عمومی بکن که مردم بیایند (وَأَذِّن فِی النَّاسِ بِالْحَجِّ) اکثر مفسّرین بر ایناند که این خطاب متوجّه حضرت ابراهیم است که ذات اقدس الهی به حضرت ابراهیم(سلام الله علیه) فرمود بعد از اینکه کعبه را ساختی اعلان عمومی بکن که هر که میتواند بر او لازم است به مکّه بیاید و کعبه را زیارت کند و حجّ عمره انجام بدهد. در برخی از روایات ما آمده است که وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) است هر دو حق است منتها آن بالاصاله بود در آن زمان بود در زمان ما یعنی در عصر وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) آن حضرت مأمور شده است که (وَأَذِّن فِی النَّاسِ بِالْحَجِّ) حضرت هم اعلان کرد و کسانی هم که در محضر آن حضرت بودند یا شنیدند از دور و نزدیک بعضیها حتی از یمن به این ندا لبیک گفتند و مکّه مشرّف شدند. (وَأَذِّن فِی النَّاسِ بِالْحَجِّ) وقتی که شما این کار را کردید مردم اطاعت میکنند (یَأْتُوکَ) آن ناس (وَأَذِّن فِی النَّاسِ) در بین مردم (بِالْحَجِّ), (یَأْتُوکَ) چون این جواب امر است نونش حذف شده مردم میآیند یا رجالاً میآیند که جمع راجل است مثل قیام و قائم یعنی پیاده یا سواره میآیند (یَأْتُوکَ) یا پیاده و راجِل یا سواره, سواره هم که باشد (وَعَلَی کُلِّ ضَامِرٍ) ممکن است که کسی از راه دور بخواهد بیاید سوار اسب یا شتر یا استر بشود از راه دور از این لابهلای کوهها و درّه میآید این مرکوبش ضامِر میشود, لاغر میشود این مرکوبِ ضامر را, میانباریک را میگویند ضامِر (وَعَلَی کُلِّ ضَامِرٍ) که ضامر چون مفرد است یا به صورت جنس ولی چون کلمه ی «کُلّ» دارد تعبیر به جمع آورد فرمود: (یَأْتِینَ) این (یَأْتِینَ) برای (ضَامِرٍ) است به لحاظ «کل» (وَعَلَی کُلِّ ضَامِرٍ) که (یَأْتِینَ) این (کُلِّ ضَامِرٍ), (مِن کُلِّ فَجٍّ عَمِیقٍ):
«فَجّ» آن شکاف بین دو کوه است, درّه, از درّههای دور منطقههای صعبالعبور میآیند و افراد نزدیک هم میآیند این کار را بکن میآیند.
مسئله ی مهمّ در مکّه هست این است که حالا از دیرزمان این طور بود و در زمان خود ما هم همین طور است در زمان ما مستحضرید که بر هر مستطیعی مکّه رفتن واجب است این یک, مستطیعیهایی که در منطقههای نزدیکاند یا منطقههای دور و از بهترین دعاهای ماه مبارک رمضان هم درخواست زیارت کعبه است «وارزقنی حجّ بیتک الحرام فی عامی هذا فی کلّ عام» این دو, پس زیارت خانه ی خدا چه به صورت حج چه به صورت عُمره چه اصلِ زیارت این مطلوب شارع مقدس است بعضیها بالوجوب بعضیها بالندْو. به قدری مسئله ی حج مهم است که در روایات ما هست که اگر کسی مستطیع بود و مکّه نرفت در حال احتضار به او میگویند «مُتْ یهودیاً أو نصرانیا» حالا یا در صف یهودیها بایست یا در صف مسیحیها این قدر مسئله ی حج مهم است و اگر کسی مستطیع بود و مکه نرفت در قیامت کور محشور میشود و اگر کسی مستطیع بود و مکّه نرفت خدای سبحان در صحنه ی قیامت به او نظرِ تشریفیِ خاص ندارد اینها همه دلیل اهمیّت زیارت بیت الله است و واجب هم هست که بروند.
مطلب اول را عرض میکنم که شما درباره ی مناسک فکر بکنید که آیا این دیدگاه, این منظر, این دین, که همه را دعوت کرده است جایی را پیشبینی کرده یا پیشبینی نکرده خب, پس مطلب اول آن است که چه آیه چه روایه مسئله ی زیارت مکّه را, حجّ عمره را در نهایت تأکید قرار داد.
مطلب دوم آن است که الآن حرمین در اسارت بیگانهها است در بیانات نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) در آن عهدنامه ی مالک دارد که «فَإِنَّ هذا الدِّیْنَ قَدْ کَانَ أَسِیْراً فِی أَیْدِی الْأَشْرَارِ» شما میبینید این دین سالیان متمادی در اسارت آلسعود بود, در اسارت حُسنیمبارکها بود, در اسارت بنعلیها بود, در اسارت قزّافیها بود, در اسارت بسیاری از کشورهای خلیج فارس و دور بود «فَإِنَّ هذا الدِّیْنَ قَدْ کَانَ أَسِیْراً فِی أَیْدِی الْأَشْرَارِ» این بیان نورانی حضرت است در آن عهدنامه ی مالک الآن هم همین طور است که این دین اسیر است یعنی حرمین اسیرند, مسجدالحرام اسیرِ دست آلسعود است خب, ما ببینیم که اصلِ دین درباره ی حجّ عمره چه میگوید پس دین اصراری دارد که مردم سالانه مکّه بروند آن قدر مسئله ی مکّه و حجّ عمره مهم است که اگر یک سالی مردم نتوانستند مکه بروند بر امام لازم است بر حکومت اسلامی لازم است یک عدّه را بَعْثْ کند بِعثه داشته باشد که هزینهاش را تأمین کند که بروند مکه تا حرم خدا و مسجدالحرام و کعبه از زائر خالی نماند این اهمیّت نشان میدهد که مطلوبِ شارع مقدس است جدّاً یا بالوجوب یا بالنَطو از دیرزمان همین طور بود آن وقتی که جمعیّت کم بود با الآن که جمعیّت زیاد است گرچه نسبت فرق میکند ولی اگر کفّار (یَصُدُّونَ عَن سَبِیلِ اللَّهِ وَالْمَسْجِدِ الْحَرَامِ) نبود عدّه ی زیادی عازم مکّه بودند.
طبعِ قضیه این است اساس کار این است طبع اوّلی و ظهور اوّلی این است الآن اگر هیچ مالی نباشد حدّاقل پنجاه میلیون مردم عازم مکّهاند به طور عادی یعنی چه خود مردم حجاز چه کشورهای نزدیک چه کشورهای دور حدّاقل, حالا پنجاه میلیون را بگوییم چهل میلیون, سی میلیون, بیست میلیون, ده میلیون, از این کمتر که نمیشود که قبلاً هم همین طور بود طبع قضیه این است خب, شارع مقدس مهمانها را با این ضرورت دعوت کرد که اگر نیایی کور محشور میشوی, اگر نیایی در صف یهودی یا مسیحی میخواهی وارد بشوی حالا ده میلیون آمدند آن وقت در سابق یعنی مثلاً زمان حضرت ده هزار نفر آمدند الآن ده میلیون آمدند شما مسجدالحرامِ آن وقت را اگر میدیدید «مفحص قتاد أو هو أضیَق» مَسعیٰ را اگر میدیدید اینچنین بود, حرم را میدیدید اینچنین بود حالا ده هزار نفر زمان پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) ده میلیون زمان ما که این حدّاقلّ اقلّ اقل است حالا اینها آمدند وقتی وارد سرزمین مکه میشوند از همان اول تا آخر میگویند ببخشید, ببخشید, ببخشید, جا نیست, جا نیست, جا نیست, میقات جا نیست, مسعیٰ جا نیست, مَطاف جا نیست, مرمیٰ جا نیست, موقف جا نیست, مَبیت جا نیست این میشود دین؟! شما این طور مهمان دعوت کردی همه جا میگویی جا نیست یا نه, میقات آن یک تکّه نیست.
مرحوم آقای خویی را خدا غریق رحمت کند این از لطایف فرمایش ایشان است که ذوالحلیفه این مسجدالشجره مثل مسجد سلیمان است آن منطقه را میگویند ما آمدیم گفتیم الاّ ولابد همین جا باید اِحرام ببندیم در مَطاف گفتیم الاّ ولابد بین کعبه و موقف باشد که تقریباً سیزده متر است یک قدم آن طرفتر بروی حجّات باطل است ما یک وقت یک استدلال فقهیِ فقیهانه داریم میگوییم ماییم و این روایت این راهِ استدلال نیست ماییم و این روایت ماییم و دهها روایت دیگر, ماییم و دهها آیه, ماییم و فضای بازِ دین آن وقت ببینیم طرز فکر ابنادریس در میآید یا شیخ طوسی, اگر کسی در فضای باز فکر بکند هرگز فتوا نمیدهد که الاّ ولابد طواف باید بین کعبه و موقِف باشد همین 26 و خردهای ذِراع یعنی سیزده متر البته این افضل است شما همه جا راه را بستید میگویید عندالاضطرار یک وقت است که طبع قضیه اضطرار نیست مثل اینکه آدم وضو میگیرد خب وضو میگیرد دیگر خیلی افرادند که با آب سرد وضو میگیرند زمستان و تابستان حالا کسی پیرمرد بود پیرزن بود مریض بود بله بگویید عندالاضطرار تیمّم بکن اما طبع قضیه شما آمدید همه راهها را بستید مکرّر جا نیست, جا نیست, جا نیست خب, تا میروند مَسعیٰ را توسعه بدهند چهار نفر اشغال میکنند, تا میروند مِنیٰ را توسعه بدهند چهار نفر اشغال میکنند خب شما کدام دین را میخواهید اجرا کنید مگر این دین نمیگوید اگر مستطیع نیامده کور محشور میشود حالا این مستطیعها هستند دارند میآیند شما که همه جا راه را بستید که این ده میلیون آن حدّاقل اقل است شما این راه بدهید دیگر خب اینکه بالضروره نیست اضطرارِ ثانوی نیست تا شما بگویید حکم ثانوی این است که حالا چون جمعیّت زیاد است بیرونِ خَلف مقام هم میشود طواف کرد این طبعِ اوّلیه قضیه است یک وقت است که خب هوا سرد شده بله, همیشه که هوا سرد نیست یک وقت هوا سرد شده آدم نمیتواند با آب سرد وضو بگیرد بله, گاهی چند سال یک بار ممکن است چنین اتفاقی بیفتد خب آدم تیمّم میکند اما طبع قضیه این است وقتی طبع قضیه این است چرا فتوا میدهید میگوید الاّ ولابد طواف باید اینجا باشد خب بعد از نَفْر اول خیلی از شما آقایان مکه مشرّف شدید بعد از نَفْر وقتی کسانی که از مَبیت آمدند مسجدالحرام کلّ سطح مسجدالحرام پُر از طایفین است هیچ جا نیست خب این طبع قضیه است طبقه دوم همین طور است, طبقه سوم همین طور است, در مسعیٰ همین طور است, در مرمیٰ همین طور است یعنی یک تکّه سنگ خاص را ده میلیون باید رَمْی کنند یا مردم را میخواهید چند ماه آنجا نگه دارید چند ماه نگه داشتید که اَشهر حج از بین میرود به نوبت باشد اینها تا چه موقع آنجا صبر بکنند, بنابراین یک وقت مرحوم ابنادریس در سرایر استدلال دارد که شما میگویید که این حدیث درست است این حدیث, اما عدلِ اسلام را هم ببینید البته مربوط به حج نیست فرمایش ایشان میگوید این با عدل اسلام سازگار نیست بنابراین:
فقیه باید دوتا عینک داشته باشد با یک عینک فتوا ندهد یک عینک را ببیند این روایت چه میخواهد بگوید نِطاق این روایت چیست, یک عینکِ وسیعتر به چشم بزند این روایت با همه ی روایات, این آیه با همه ی آیات, این دلیلِ عقلی با همه ی ادلّه ی عقلی بعد آن وقت فتوا بدهد اگر این شد هرگز فتوا نمیدهد که اگر مسعیٰ را قدری توسعه دادند باطل است یا طبقه ی بالا رَمْی کردید باطل است یا طبقه ی بالا سعی کردید باطل است الآن چون جای مردم را گرفتند با الحاد و ظلم ما خیال میکنیم حاجی همین چند نفرند اینها با الحاد و ظلم جلوی مردم را گرفتند وگرنه مردم اگر بخواهند حج بیایند بدون الحاد و ظلم آن اقلّ اقلّش ده میلیون است قبلاً در زمان پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) اقلّ اقلّش ده هزار نفر بودند خب این ده هزار نفر را شما در یک قفس میخواستید جا بدهید نمیدانم شما سال قبل از انقلاب مکّه مشرّف شدید مسجدالشجره را دیدید یا نه, یک مسجد مختصری بود نظیر مسجدهای محلّی خب اینکه نمیشود شما همه را دعوت بکنی اگر نیایی در صف یهودی هستی ولی از اول تا آخر, از آخر تا اول بگویید جا نیست, بنابراین این (یَأْتِینَ مِن کُلِّ فَجٍّ عَمِیقٍ) نشان میدهد که آنجاها که مشخص شده است افضلِ مناطق است بله افضلش آنجا هست و بر دیگران هم لازم است که مِنیٰ را توسعه بدهند, مَسعیٰ را توسعه بدهند, مرمیٰ را توسعه بدهند, مَبیت را توسعه بدهند, موقف را توسعه بدهند, حالا ده میلیون را شما در عرفات کجا میخواهی جا بدهی بر همه واجب است یا نه, مهمان دعوت کردی از اول تا آخر نوشتی هم جا نیست خب پس بنابراین یک وقت است که ضرورت هست ضرورت یک امر چهار پنج سال یک وقت چنین اتفاقی میافتد بله, اما طبع اوّلیه قضیه این است. خب, فرمود: (وَعَلَی کُلِّ ضَامِرٍ یَأْتِینَ) این (کُلِّ ضَامِرٍ), (مِن کُلِّ فَجٍّ عَمِیقٍ) الآن از دریا و صحرا و زمین همه مشتاق کعبهاند آن روزها در حدود پنجاه سال قبل بود یکی از معمّرین برایم نقل میکرد که ما وقتی از آمل حرکت کردیم مکه رفتیم و برگشتیم یازده ماه فاصله شد یعنی از این شهر حرکت کردند با اسب و امثال اسب رفتند خلیج فارس آنجا سوار کشتی شدند رفتند جَدّه, آنجا سوار شتر شدند رفتند مدینه, آنجا سوار شتر شدند رفتند مکّه و همه مراسم را انجام دادند و دوباره با شتر آمدند جدّه و با کشتی از جدّه آمدند ایران شده یازده ماه, مردم مسلماناند مردم فهمیدند بالأخره بعد از مرگ خبری هست و اساس بعدالموت است مردم فهمیدند انسان مرگ را میمیراند نه مرگ انسان را این حرفِ دین است باور کردند که انسان مسافر است و مهاجر است با دست خالی نمیشود سفر کرد خب شما همه ی راهها را بستید بنابراین بِعثه باید یک فکر بکند کاروان حج باید یک فکر بکند شما روحانیون کاروان باید یک فکر بکنید که آیا این است این اساس دین است یا اساس دین چیز دیگر است (وَأَذِّن فِی النَّاسِ بِالْحَجِّ) وجود مبارک پیغمبر هم همین کار را کرد آنها یک عدّه تنها عُمرةالقضا نبود که (یَصُدُّونَ عَن سَبِیلِ اللَّهِ وَالْمَسْجِدِ الْحَرَامِ) که امروز هم همین طور است دیگر امروز هم هستند (یَصُدُّونَ عَن سَبِیلِ اللَّهِ) هستند دیگر خب خیلی از آقایاناند تلاش و کوشش میکنند علاقهمندند بروند الآن که جواناند ثبتنام میکنند تا هفده هیجده سال بعد نوبتشان میرسد که تمام جوانیشان از دست میدهند قدرتش را هم از دست میدهد.
طبع اوّلی قضیه این است که این حداقل بتواند ده میلیون را جا بدهد این طبع اوّلی قضیه است و دین باید برای ده میلیون جا فراهم بکند (وَأَذِّن فِی النَّاسِ بِالْحَجِّ یَأْتُوکَ) یا (رِجَالاً) یعنی راجلاً و پیاده یا سواره و از راه دور هم میآیند چون (مِن کُلِّ فَجٍّ عَمِیقٍ) میآیند این شترشان میشود ضامِر و محضور و لاغر, آن اسب و استرشان میشود ضامر و محضور و لاغر (مِن کُلِّ فَجٍّ عَمِیقٍ ٭ لِیَشْهَدُوا مَنَافِعَ لَهُمْ) منافع دنیا و منافع آخرت را در آنجا ببینند.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
(إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا وَیَصُدُّونَ عَن سَبِیلِ اللَّهِ وَالْمَسْجِدِ الْحَرَامِ الَّذِی جَعَلْنَاهُ لِلنَّاسِ سَوَاءً الْعَاکِفُ فِیهِ وَالْبَادِ وَمَن یُرِدْ فِیهِ بِإِلْحَادٍ بِظُلْمٍ نُذِقْهُ مِنْ عَذَابٍ أَلِیمٍ (25) وَإِذْ بَوَّأْنَا لِإِبْرَاهِیمَ مَکَانَ الْبَیْتِ أَن لاَّ تُشْرِکْ بِی شَیْئاً وَطَهِّرْ بَیْتِیَ لِلطَّائِفِینَ وَالْقَائِمِینَ وَالرُّکَّعِ السُّجُودِ (26) وَأَذِّن فِی النَّاسِ بِالْحَجِّ یَأْتُوکَ رِجَالاً وَعَلَی کُلِّ ضَامِرٍ یَأْتِینَ مِن کُلِّ فَجٍّ عَمِیقٍ (27) لِیَشْهَدُوا مَنَافِعَ لَهُمْ وَیَذْکُرُوا اسْمَ اللَّهِ فِی أَیَّامٍ مَعْلُومَاتٍ عَلَی مَا رَزَقَهُم مِن بَهِیمَةِ الْأَنْعَامِ فَکُلُوا مِنْهَا وَأَطْعِمُوا الْبَائِسَ الْفَقِیرَ (28) ثُمَّ لْیَقْضُوا تَفَثَهُمْ وَلْیُوفُوا نُذُورَهُمْ وَلْیَطَّوَّفُوا بِالْبَیْتِ الْعَتِیقِ (29)
سوره ی مبارکه ی «حج» بعد از بیان آن عناصر محوری, جریان اقامه ی حج را تشریح کردند نه صِرف حجگزاری یا عملِ عُمره, حجگزاری و عملِ عُمره وظیفه ی آحاد مکلّف است اما اقامه ی حج وظیفه ی حکومت اسلامی است وجود مبارک ابراهیم(سلام الله علیه) حج را اقامه کرد, وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) حج را اقامه کرد, وجود مبارک حضرت امیر(سلام الله علیه) دستور به والیاش حثمبنعباس داد که حج را اقامه کند. زائران حرمین حج انجام میدهند ولی بِعثه حج را اقامه میکند و راهِ اقامه ی حج هم در این بخش از آیات مشخص شد. فرمود کسانی که مانع سَبیلِ خدایند اصلِ اسلام یا مانع حضور مردم در اطراف حرم و کعبهاند اینها در حقیقت الحادِ آمیخته به ظلم دارند و هر کس الحادِ آمیخته به ظلم داشته باشد گرفتار عذابِ الیم میشود مصداق بارزش هم سدّ عن سبیل الله است (یک), سدّ از مسجدالحرام است (دو). مصادیق دیگر الحاد به ظلم هم مشمول ذیل آیه است ولی قدر متیقّن از الحاد به ظلم همان سدّ عن سبیل الله است (یک) سدّ از مسجدالحرام است (دو) که در صدر این آیه ذکر شده که فرمود: (إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا وَیَصُدُّونَ عَن سَبِیلِ اللَّهِ وَالْمَسْجِدِ الْحَرَامِ الَّذِی جَعَلْنَاهُ).
مطلب بعدی آن است که این جمله ی (سَوَاءً الْعَاکِفُ فِیهِ وَالْبَادِ) که عاکِف و باد فاعلِ (سَوَاءً) باشد این جمله را جناب زمخشری مفعول دوم «جعلنا» میداند خصوص «سواءً» مفعول دوم نیست چون اگر گفته بود «جعلناهُ للناس سواءً» مشخص نبود به این روشنی که باید مشخص میکرد اما (الْعَاکِفُ فِیهِ وَالْبَادِ) اگر به عنوان فاعل ذکر بشود و جمله, مفعولِ ثانی باشد معنایش این است که ما این بیتِ حرام را برای شهری و روستایی, مسافر و حاضر بالأخره مساوی قرار دادیم و هر کس بخواهد ملحدانه و ظالمانه رفتار کند گرفتار عذابِ الیم خواهد شد.
پرسش:؟پاسخ: (الْعَاکِفُ) میشود فاعل (سَوَاءً) دیگر, چون مصدر است «یَستوی فیه المفرد و الجمع».
خب, این (وَإِذْ) یعنی «واذکُر», (بَوَّأْنَا) یعنی «أمَرْناهُ» که «أن یَجعل البیت مباءً»:
مباء یعنی مرجع, خب مرجع چه چیزی؟ مرجع آرامش و استراحت و تجارت و امثال ذلک یا نه مرجع عبادت, چون بهترین و کاملترین مصداق (فِی بُیُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَن تُرْفَعَ) همین بیت الله است ما این را برای مردم قرار دادیم یعنی برای عبادتِ مردم قرار دادیم (إِنَّ أَوَّلَ بَیْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِی بِبَکَّةَ مُبَارَکاً) آنجا هم مسئله ی عبادت مطرح است پس مسئله ی آسایش و امثال ذلک مطرح نیست و این از جزء بیوتی است که (أَذِنَ اللَّهُ أَن تُرْفَعَ) و اگر کسی با این بیتِ رفیع ارتباط برقرار کند از رفعتِ الهی برخوردار است اگر ذات اقدس الهی فرمود: (یَرْفَعِ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنکُمْ وَالَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ) آنهایی هم که با کعبه در ارتباطاند آنها هم از رفعت برخوردار میشوند برای اینکه مؤمناند دیگر.
پرسش:؟پاسخ: نه, (بَوَّأْنَا) آن تضمین است وگرنه باوَ به معنای آماده نیست مَباء یعنی مرجع, (تَبَوَّءُوْا الدَّارَ) یعنی جا گرفتند (وَإِذْ بَوَّأْنَا لِإِبْرَاهِیمَ مَکَانَ الْبَیْتِ أَن لاَّ تُشْرِکْ) ما این مکانِ بیت را برای آماده کردن که اینجا باید بیایند. مستحضرید که آنچه قبله است و آنچه مطاف است این چهاردیواری نیست چند بار این چهار دیواری خراب شده یا با سیل یا با زلزله یا با منجنیق مروانیان و اینها خب آن وقتی که کعبه به وسیله ی سیل, به وسیله ی زلزله, به وسیله ی منجنیق مروانیان خراب شد مسلمین قبله نداشتند؟!
قبله, چهاردیواری یعنی چهاردیواری نیست این بُعد مخصوص «مِن تُخوم الأرض إلی عِنان السماء» قبله است پس بنابراین اگر یک وقت خواستند بازسازی کنند حالا سیل و زلزله و منجنیق مروانیان نبود کعبه آسیب دید میخواهند بازسازی کنند این دیوارها را برمیدارند دوباره میسازند این طور نیست که مسلمین قبله نداشته باشند یا مطاف نداشته باشند این (مَکَانَ الْبَیْتِ) مهم است نه (الْبَیْتِ) این سنگ و گِل و اینها نیست این مکان مَباء است, مَطاف است, قبله است «کائناً ما کان الی یوم القیامه» خب, (وَإِذْ بَوَّأْنَا لِإِبْرَاهِیمَ مَکَانَ الْبَیْتِ) که این مکان قبله است این بُعد قبله است این بُعد مطاف است این بُعد مقدّس است.
پرسش: ابراهیم چیست؟
پاسخ: (وَإِذْ بَوَّأْنَا لِإِبْرَاهِیمَ مَکَانَ الْبَیْتِ) پازلشدن که بارها شنیدید معصیت نیست برای اینکه سازنده ی این کار ابراهیمِ خلیل است دیگر.
(وَإِذْ بَوَّأْنَا لِإِبْرَاهِیمَ مَکَانَ الْبَیْتِ), (وَإِذْ یَرْفَعُ إِبْرَاهِیمُ الْقَوَاعِدَ مِنَ الْبَیْتِ وَإِسْمَاعِیلُ رَبَّنَا) این در طیّ این سالیان متمادی آن آیه چند بار مطرح شد در سوره ی مبارکه ی «بقره» هست برای اینکه آن معمار, آن مهندس, آن کارگر, آن فرمان پدر و پسر بودند اینها کارگری کردند دیوار را میچیدند (وَإِذْ یَرْفَعُ إِبْرَاهِیمُ الْقَوَاعِدَ مِنَ الْبَیْتِ وَإِسْمَاعِیلُ رَبَّنَا تَقَبَّلْ مِنَّا) این پدر و پسر مثل کارگرهای دیگر این بنّاها وقتی میخواهند دیوار را بچینند زیر لب زمزمهای دارند آنها که موحّدند ذکر خدا میگویند آنها که تَردامناند تصنیف میخوانند, ترانه میخوانند یا سوت میکشند این مربوط به رفع خستگی است تا آن کارگر چه کسی باشد.
این دو پیغمبر وقتی خواستند خانه را بسازند زمزمه زیر لبشان این بود (رَبَّنَا تَقَبَّلْ مِنَّا) سنگ میآوردند, آجر میآوردند, چوب میآوردند, خِشت میآوردند, گِل میآوردند (رَبَّنَا تَقَبَّلْ مِنَّا), (رَبَّنَا تَقَبَّلْ مِنَّا), (وَإِذْ یَرْفَعُ إِبْرَاهِیمُ الْقَوَاعِدَ مِنَ الْبَیْتِ وَإِسْمَاعِیلُ رَبَّنَا تَقَبَّلْ مِنَّا) زمزمهشان این بود خب اینها با این ساخته شده این مکان قبله است, این مکان مطاف است البته الآن این چهاردیواری به احترام آن بُعد قداست دارد فرمود ما به این معمار و مهندس فرمان دادیم که این خانه را بسازد ولی این خانه, خانه ی عبادت است نه خانه ی تجارت یا استراحت و مانند آن, (وَإِذْ بَوَّأْنَا لِإِبْرَاهِیمَ مَکَانَ الْبَیْتِ) این «أن» تفسیر میکند که چه کار بکن, که توحید ناب را مطرح بکن (أَن لاَّ تُشْرِکْ بِی شَیْئاً) یک, خودت موحّد محض باش و برای موحّدان هم این را آماده بکن.
سوره ی مبارکه ی «نور» که این وضع را مشخص کرده است آنجا یک وقت عرض شد که بدون «واو» عاطفه این مطلب را ذکر کرد آیه ی 55 سوره ی مبارکه ی «نور» این است (وَعَدَ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنکُمْ وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَیَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِی الأرْضِ کَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِینَ مِن قَبْلِهِمْ وَلَیُمَکِّنَنَّ لَهُمْ دِینَهُمُ الَّذِی ارْتَضَی لَهُمْ وَلَیُبَدِّلَنَّهُم مِّن بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْناً) اینجا عنایت کنید (یَعْبُدُونَنِی لاَ یُشْرِکُونَ بِی شَیْئاً) این جمله ی دوم بر جمله ی اول عطف نشده نفرمود «یعبدوننی و لا یُشرکون» چون عبادتی را میخواهد که منزّه از شرک باشد اینچنین نیست که عبادت و نفیِ شرک دو چیز باشد یکی بر دیگری عطف بشود چون عطف, تقاضای تغایر معطوف و معطوفعلیه دارد عبادت همان است که ناب باشد (یَعْبُدُونَنِی لاَ یُشْرِکُونَ بِی شَیْئاً) اینجا هم از همان قبیل است (أَن لاَّ تُشْرِکْ بِی شَیْئاً) دیگر نفرمود «أن اعبدونی لا تشرک بی شیئا» نفی شرک معنایش همان اثبات توحید است. توحیدِ محض که هست توحید دلیل نمیخواهد قبلاً هم چند بار گفته شد که «لا إله إلاّ الله» دو جمله یعنی دو جمله نیست که نفسِ انسان یک لوح نانوشته باشد ما بخواهیم شرک را ابطال کنیم توحید را تحویل قلب بدهیم اینچنین نیست این «لا إله إلاّ الله» یک جمله است نه دو جمله این «إلاّ» هم به معنای غیر است یعنی مردم بدانید غیر از همین یکی که دلپذیر و فطرتپذیر است دیگران نه, «لا إله» غیر همین یکی که دارید نه اینکه صفحه ی نفس از توحید و شرک خالی باشد ما یکی را نفی کنیم دیگری را تازه بخواهیم بپذیریم این یکی را که فطرتپذیر است انسان با فطرتِ توحیدی خلق شد این یکی را حفظ بکن دیگری را نفی بکن, اینجا هم (أَنِ اعْبُدُونِی) دلیل نمیخواهد چون او را دارید من به شما دادم شما را با همان فطرتِ توحیدی خلق کردم دیگی را راه نده دیگر نفرمود «ان اعبدنی و لا تشرک» نه با «واو» نه بی «واو» اصلاً سخن از عبادت بکن مرا نیست برای اینکه آن را که داریم دیگری را راه نده خب, این دو جمله ی بیعطف نشان میدهد که اینها تغایری ندارند یکی عبادتِ خدا یکی نفی شرک, نفی شرک در متنِ عبادت اخذ شده است عبادت آن است که توحیدِ ناب باشد دیگر عبادتِ مشرکانه که دیگر عبادت نیست «ما کان لغیر الله فهو لغیر الله» میشود دیگر خب, (وَلَیُمَکِّنَنَّ لَهُمْ دِینَهُمُ) تا به اینجا میرسد که (یَعْبُدُونَنِی لاَ یُشْرِکُونَ بِی شَیْئاً) در آیه ی محلّ بحث هم دیگر نفرمود «أن اعبدنی لا تشرک» یعنی آن عبادت توحیدی که داری آن را حفظ بکن بیگانه را راه نده همین, (أَن لاَّ تُشْرِکْ بِی شَیْئاً) که نکره در سیاق نفی است دیگران را هم به همین توحید ناب دعوت بکن (وَطَهِّرْ بَیْتِیَ لِلطَّائِفِینَ وَالْقَائِمِینَ وَالرُّکَّعِ السُّجُودِ ٭ وَأَذِّن فِی النَّاسِ بِالْحَجِّ) غیر از طوافِ عادی چه حج باشد چه عُمره هر دو حج است اینکه میگویند حجّ عمره, حجّ عمره یک تعبیر صحیحی است طبق روایات ما, در روایات دارد که حج, حجّ اکبر است عُمره حجّ کبیر کسی که مُؤتمر است حاجی است منتها آن حجّ مصطلح (مَنِ اسْتَطَاعَ إِلَیْهِ سَبِیلاً) آن همچنان در ذمّهاش هست حجّ تمتّع مثلاً در ذمّهاش هست اینکه میگویند حجّ عُمره, حجّ عُمره یک تعبیر درست فقهی است روایت میگوید که آن حج اکبر است این عُمره حجّ کبیر لذا اگر سخن از عمره نیست برای آن است که عمره هم جزء حج است دیگر (وَأَذِّن فِی النَّاسِ بِالْحَجِّ) خب.
ظاهر سیاق این است که به وجود مبارک حضرت ابراهیم بعد از این بِنا فرمود این کار را بکن در روایات ما هم هست که نازل شده است درباره ی وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) حضرت هم «أمَرَ المؤذّنین» همه هم حرکت کردند آماده شدند برای حجّةالوداع هر دو هم حق است برابر این سیاق خطاب به حضرت ابراهیم است, برابر آن روایت وجود مبارک حضرت هم مأمور شده است که اعلام بکند مؤذّنین هم از طرف حضرت اعلام عمومی کردند که امسال باید مکّه مشرّف بشوید (وَأَذِّن فِی النَّاسِ بِالْحَجِّ یَأْتُوکَ) مردم, چون (مَکَانَ الْبَیْتِ) برای ناس است, (الْحَرَامِ الَّذِی جَعَلْنَاهُ لِلنَّاسِ) است تاکنون از ناس سخن به میان آمده بود (یَأْتُوکَ) یا (رِجَالاً) و پیاده یا (عَلَی کُلِّ ضَامِرٍ) یعنی مرکوب وقتی که راهِ دور را طی میکند لاغر میشود مِضمار یعنی لاغر کردن در میدان مسابقه که «الیوم مِضمار» است و غداً جایزه را میدهند.
در روایات حضرت امیر و اینها هم هست که دنیا جای مضمار است جای اضافه وزن نیست جای فربهی نیست جای تنپروری نیست جای لاغر شدن است که انسان دَونده است تلاش و کوشش میکند که جلو بیفتد اگر (فَاسْتَبِقُوا الْخَیْرَاتِ) است, اگر (سَابِقُوا إِلَی مَغْفِرَةٍ) است بالأخره دوندگی میخواهد دیگر انسان فرصت فربهی و تنپروری و اضافه وزن ندارد که خب, (سَارِعُوا إِلَی مَغْفِرَةٍ) میشود مضمار, میشود ضامر (فَاسْتَبِقُوا الْخَیْرَاتِ) میشود مضمار, میشود ضامر. جایزه را فرمود غداً به انسانها میدهند الیوم مضمار است بالأخره. فرمود: (وَعَلَی کُلِّ ضَامِرٍ یَأْتِینَ مِن کُلِّ فَجٍّ):
فَجّ یعنی راهِ باز بین دو درّه و دو کوه را میگویند فَجّ سبیل را هم میگویند فج, فج را هم که بین دو درّه است میگویند فج از تَه درّهها بلند میشوند میآیند خب چرا میآیند؟ این (لِیَشْهَدُوا) ترغیب میکند که اینها که میآیند تنها برای عبادتِ فردی نباشد عبادتِ اجتماعی را هم در نظر داشته باشند منافع اجتماعی را هم در نظر داشته باشند (لِیَشْهَدُوا مَنَافِعَ لَهُمْ) روایاتی که در ذیل این آیه است.
از وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) سؤال کردند منافع الدنیا أو الآخرة؟ فرمود: «الکلّ» هم منافع دنیا هم منافع آخرت الآن بهترین منفعتی که نصیب اقامه ی حج نه حجگزاری این حجگزاری قبلاً هم بود اما اقامه ی حج به وسیله ی حکومت اسلامی شد اگر میبینید الآن در مصر, در تونس, در یمن, در اردن, در کویت, در سایر کشورهای اسلامی و عربی نهضت اسلامی شده است قسمت مهم به برکت همان برائت از مسلمین است که به وسیله ی حکومت اسلامی و بعثه انجام میگیرد کشورهای اسلامی از رسانههای ما اطلاعی ندارند اما وقتی ببینند فریاد برائت از مشرکان در فضای مکّه یا در عرفات یا در مِنا بلند است مسلمانها بیدار میشوند این از بهترین برکات و آثار این برائت از مشرکین است که الآن در مصر و امثال مصر ظهور کرده «یا ایّها المسلمون اتّحدوا اتّحدوا» یا «الله اکبر» از مکّه رفته به کشورهای دیگر نه اینکه از تظاهراتِ داخل ایران اینها از تظاهرات ایران باخبر بودند اما صحنهها آن قدر در مدار بسته است که به اینها نشان نمیدهند که اینها ببینند که زنها و مردها همهشان در صحنه حاضرند قسمت مهمّ آنچه را که اینها توانستند ببینند همین در طیّ این سی سال همان برائت از مشرکین بود که در مکّه دیدند این معنای (لِیَشْهَدُوا مَنَافِعَ لَهُمْ) است. آن کشتار بیرحمانه که چهارصد نفر تقریباً شربت شهادت نوشیدند آن پیامِ جهانی داشت آن دستور داد و نهضت اسلامی این طور نیست که این خونها هدر رفته باشد اگر ذات اقدس الهی خونبهای اینها را حفظ میکند در شرق و غرب عالَم میرساند.
سال 1366 که آن حادثه ی تلخ آمد این جمعه ی خونین این رخت بربست الآن برکات خون شهدای مکّه در همه ی این کشورهای اسلامی ظهور کرده طولی هم نمیکشد ـ انشاءالله ـ دامنگیر خود عربستان خواهد شد به برکت قرآن و عترت این هم هست خب کسانی که در آن صحنه بودند از نزدیک دیدند که چه بر زائران گذشت خب آن خون که هدر نرفت که آن زنها آن مردها آن وضعی را که تحمّل کردند برای رضای خدا همه ی اینها پیام بود دیگر این میشود (لِیَشْهَدُوا مَنَافِعَ لَهُمْ) اما چهارتا سوغات خریدن که منفعت نیست این منفعتِ بیگانههاست وقتی فکر بالا آمد انسان دید فرق است بین اقامه ی حج و حجگزاری اگر حکومت اسلامی است بعثه دارد حج را اقامه میکند.
وجود مبارک حضرت امیر نامه ی رسمی که برای قُسِمبنعباس نوشته در نهجالبلاغه آمده است فرمود قُسَم «أقِم الحجّ للناس» نه حج بکن و همین اقامه ی حج جهان را بیدار کرده خب کم نیست چهارصد شهید, چهارصد شهید در برابر چند میلیون مردم که از نزدیک شاهد بودند و همه هم رفتند به میلیونها مردم گزارش دادند این جهان را بیدار کرد خیلی از بزرگان گفتند که این (یُذَبِّحُونَ أَبْنَاءَکُمْ) کم کم وسیله ی پیدایش موسای کلیم شد که آنها را ریخت به دریا این طور نیست که ما توقّع داشته باشیم امروز اگر کودکی را شهید کردند یا جوانی را در مصر شهید کردند فردا نهضت شروع بشود جریان (یُذَبِّحُونَ أَبْنَاءَکُمْ) همین طور بود بعد از مدّتی وجود مبارک موسای کلیم قیام کرد و همه را ریخت به دریا (فَأَخَذْنَاهُ وَجُنُودَهُ فَنَبَذْنَاهُمْ فِی الْیَمِّ), (فَغَشِیَهُم مِنَ الْیَمِّ مَا غَشِیَهُمْ) این میشود (مَنَافِعَ لَهُمْ).
از وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) سؤال کردند که منافع دنیاست یا آخرت فرمود: «الکلّ» در همین تفسیرات روایی ملاحظه میفرمایید که تفقّه در دین را هم جزء همین ذکر کردند که اینها بروند در دین مُتِفَقّه بشوند تفقّه در دین غیر از فقهِ مصطلح است آن آیه ی محکمه را فهمیدن, فریضه ی عادله را فهمیدن, سنّت قائمه را فهمیدن هر سه تفقّه در دین است آن مسائل سیاسی مسائل اجتماعی مسائل وحدت ملّی مسائل انسجام ملّی, همه ی اینها جزء تفقّه در دین است اینها هم جزء (لِیَشْهَدُوا مَنَافِعَ لَهُمْ) است بعد درباره ی بخشهای عبادی هم فرمود: (وَیَذْکُرُوا اسْمَ اللَّهِ فِی أَیَّامٍ مَعْلُومَاتٍ عَلَی مَا رَزَقَهُم مِن بَهِیمَةِ الْأَنْعَامِ) این تَلویه بود اولاً تلویه یک پاسخ مستقیمی است به تأذین و اذانِ وجود مبارک ابراهیم(سلام الله علیه) اولاً و به اذان وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) ثانیاً آنها گفتند بیایید حج ما میگوییم لبیک, البته این لبیک هم اجابت به دعوت پیامبران الهی است هم بالاصاله اجابت دعوت ذات اقدس الهی است که فرمود: (لِلّهِ عَلَی النَّاسِ حِجُّ الْبَیْتِ) اما مشرکان این تلویه را داشتند یک لبیک آلوده به شرک داشتند میگفتند «لبیک! اللهمّ لبیک! لا شریک لک الاّ هو لک لبیک!» میگفتند شریکی نداری مگر آن شریکی که آن هم برای توست ـ معاذ الله ـ این جزء تلویه مردم در جاهلیّت بود اسلام آمده گفته این شرک است با توحید مخلوط نکنید بگویید «لبیک! اللهمّ لبیک! لا شریک لک لبیّک! إنّ الحمد و المُلک لک لبیک!» دیگر نگویید «لا شریک لک الاّ هو لک تَملکه و ما مَلَک» این تلویه ی رسمی جاهلیّت بود در انجام مناسک حج اسلام آمده این را باطل کرده فرمود این الفاظ را بگویید و مثل «لا إله الاّ الله» چیزی را مخلوطش نکنید بگذارید توحیدِ ناب باشد این (وَیَذْکُرُوا اسْمَ اللَّهِ فِی أَیَّامٍ مَعْلُومَاتٍ) برخیها گفتند که ناظر به تکبیرات پشت سر پانزده نماز است که اوّلش نماز ظهر روز عید قربان است برای کسی که در مِناست و ده نماز است برای کسی که در غیر مِناست این یکی از مصادیق است میتواند باشد اما (وَیَذْکُرُوا اسْمَ اللَّهِ فِی أَیَّامٍ مَعْلُومَاتٍ) به قرینه ی (عَلَی مَا رَزَقَهُم مِن بَهِیمَةِ الْأَنْعَامِ) یعنی عندالذبح والنَحر فقط نام خدا را ببرید آنجا دیگر برای اصنام و اضلام و امثال ذلک قربانی نکنید (عَلَی مَا رَزَقَهُم مِن بَهِیمَةِ الْأَنْعَامِ) این باید بنابراین اگر جامع هر دو را گرفتیم و هر دو مشمول این شد عیب ندارد هم آن تکبیرات بعد از پانزده نماز «لِمَن کان فی المِنیٰ» یعنی ظهرِ روز دهم تا ظهر روز یازده تا ظهر روز دوازده این سه روز را که سه پنج نماز, پانزده نماز است باید انجام بدهیم خب, اما کسانی که در غیر مِنیٰ هستند همان ده نماز مستحب است پشت سر ده نماز, تعقیبات ده نماز است (عَلَی مَا رَزَقَهُم مِن بَهِیمَةِ الْأَنْعَامِ) مستحضرید که بردن نام ذات اقدس الهی عندالذبح و النحر معنایش این نیست که انسان حتماً بگوید «بسم الله الرحمن الرحیم» نام خدا را باید ببرد بگوید «سبحان الله» درست است «الله اکبر» درست است «لا إله إلاّ الله» درست است «لا حول و لا قوّة الاّ بالله» درست است هر کدام از این اذکار را که ببرد نام خداست اگر گفتند شما نماز بخوانید خب مشخص است نماز اوّلش «بسم الله الرحمن الرحیم» است اذکار دیگر جای «بسم الله الرحمن الرحیم» را نمیگیرد اما اگر گفتند «کلّ أمرٍ لم یُبدأ فیه بسم الله فهو کذا و کذا» این معنایش این نیست که وقتی هر کاری که میکنید بگویید «بسم الله» باید نام خدا را ببرید حالا یا بگویید «لا حول و لا قوّة الاّ بالله» یا بگویید «اللهمّ صلّ علی محمّد و آل محمّد» این هم همین است دیگر نام مبارک ذات اقدس الهی را بردید این «اللهمّ» نام خداست دیگر یا «لا حول و لا قوّة الاّ بالله» یا «سبحان الله» و امثال ذلک, گاهی سؤال میشود که چرا مثلاً دعای کمیل با «بسم الله» شروع نشده ادعیه, خب با «بسم الله» شروع شده معنای «اللهمّ برحمتک الّتی» اینها همه اسم خداست ما نباید توقّع داشته باشیم که اول دعای کمیل باشد «بسم الله الرحمن الرحیم» دعای کمیل با نام خدا شروع شده ما دعایی نداریم که با نام خدا شروع نشده باشد ذبح یا نحر باید به نام خدا باشد اگر کسی مرغ را یا گوسفند را یا گاو را یا شتر را با «لا حول و لا قوّة الاّ بالله» ذبح کرد یا نَحر کرد این ذبیحهاش حلال است دیگر چون نام خدا را برد بالأخره اینجا هم که فرمود: (وَیَذْکُرُوا اسْمَ اللَّهِ) یعنی نام خدا را ببرند البته «بسم الله الرحمن الرحیم» ممکن است افضل از کار باشد آن مطلب دیگر است یا «لا إله الاّ الله» یک جهت دیگر داشته باشد که فضیلت خاصّ خودش را داشته باشد اما حالا خوردن و خوراندن واجب است یا واجب نیست این را فقه باید مشخص بکند (فَکُلُوا مِنْهَا) گفتند امر, امر ترخیص است أکل موش را گفتند امر, امر الزام است نه رها کردن, اگر اقامه ی حج است حتماً باید تکلیفِ مِنیٰ روشن بشود این شعار و رها کردن و آمدن با اینکه بسیاری از فقها در کشورهای دیگر هستند این اقامه ی حج نیست درست است که برابر نصوص ما «إنّ الله سبحانه و تعالیٰ یُحبّ اراقة الدِماء» وظیفه ی افراد نَحر و ذبح است.
وظیفه ی حکومت اسلامی اقامه ی حج است این قربانیها را باید سامان ببخشد این قربانیها را باید به فقرها عطا بکند یا سردخانه بگذارد یا کنسرو درست کند کاری بکند که بالأخره هدر نرود این میشود اقامه ی حج که به عهده ی حکومت است آن میشود حجّ عمره که وظیفه ی زائران و مؤتمران است.
پرسش:.؟پاسخ: بله «بسم الله» دیگر, اسم خداست دیگر همه ی اینها اسم خداست (لِلّهِ الأسْماءُ الْحُسْنَی) آن توهّم هم از همینجا پیدا شده این جوشن کبیر هم «بسم الله» است دیگر (قُلِ ادْعُوا اللَّهَ أَوِ ادْعُوا الرَّحْمَانَ أَیّاً مَا تَدْعُوا فَلَهُ الأسْماءُ الْحُسْنَی) اگر (أَیّاً مَا تَدْعُوا فَلَهُ الأسْماءُ الْحُسْنَی) یا (لِلّهِ الأسْماءُ الْحُسْنَی) اول تا آخر جوشن کبیر «بسم الله» است اسمای الهی است این اسمای حسناست دیگر, البته این انصراف در اثر غلبه ی وجود است بالأخره, ولی حکم فقهیاش آن است حالا اگر کسی خواست سرِ مرغی را ببُرد بگوید که «لا حول و لا قوّة الاّ بالله» حلال است دیگر یا «لا اله الاّ الله» بگوید حلال است دیگر.
پرسش:؟پاسخ: نه, شرک نشود للأصنام نباشد, للأوثان نباشد آنها میگفتند که ما برای تقرّب مِن أصنام در جاهلیّت این کار را میکردند دیگر قربانی در جاهلیّت بود حالا بعد آیات بعد هم خواهد آمد قربانی که میکردند تقرباً للأصنام این کار را میکردند تا اصنام مشکل اینها را حل کند بعد چون شرکآلود بود مقداری از گوشت قربانی را به در و دیوار کعبه آویزان میکردند بخشی از خون قربانی را به دیوار کعبه میمالیدند که آیه در همین فضا نازل شده است که (لَن یَنَالَ اللَّهَ لُحُومُهَا وَلاَ دِمَاؤُهَا وَلکِن یَنَالُهُ التَّقْوَی مِنکُمْ) این چه کاری است میکنید این نظیر دخیل بستنهاست خب چرا اینجا که رفتی دخیل میبندی آن دعای خاص را بخوان آن زیارت خاص را بخوان نگفتند دخیل ببند یا پارچه ببند که آنها را نگفتند که آنها هم همین کار را میکردند یک مقدار گوشت را میخکوب میکردند به دیوار کعبه آویزان میکردند یک مقدار خون را به دیوار کعبه آلوده میکردند که خدا قبول کند بتهایشان قبول کند آیه نازل شد این کار را نکنید (لَن یَنَالَ اللَّهَ لُحُومُهَا وَلاَ دِمَاؤُهَا وَلکِن یَنَالُهُ التَّقْوَی مِنکُمْ) در همین آیاتی است که بعداً به خواست خدا میخوانیم آیه ی 37 همین سوره ی مبارکه ی «حج» است که به خواست خدا خواهد آمد اما فرمود این کار را انجام بدهید به نام خدا ذبح کنید و به نام خدا به فقرا اطعام بکنید.
غرض آن است که وظیفه ی زائران و حاجیان نَحر و ذبح است بله, اما وظیفه ی حکومت اسلامی اقامه ی حج است اینکه وجود مبارک حضرت امیر برای قُسَم نوشته «أقم الحجّ للناس» همین است که حکومت اسلامی باید انجام بدهد الیوم حرمین در اسارت آلسعودند اگر ـ انشاءالله ـ این نهضتی که در مصر شروع شد در تونس شروع شد در یمن شروع شد در کشورهای دیگر شروع شد, همانند نهضت اسلامی مردم بزرگوار این منطقه ایران اسلامی ـ انشاءالله ـ آنجا هم ثمربخش بشود حرمین از دست آلسعود نجات پیدا کند آن وقت اقامه ی حج وضع روشنی پیدا میکند که حج اقامه میشود هم وضع مِنیٰ بهتر میشود هم وضع سایر مواقف بهتر میشود هم وضع حرمین بهتر میشود به برکت قرآن و عترت و بساط وهابیّت هم کلاً برچیده میشود اینها اگر بفهمند که عقل چیست, توسّل یعنی چه, توکّل یعنی چه, ارادت مردم به اهل بیت یعنی چه, مثل ارادت مردم به قرآن است خب ما این قرآن را میبوسیم قرآن را بالای سر میگذاریم اینکه فرقی بین قرآن و عترت نیست خود پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود شما هم نقل کردید فرمود: «لن یفترقا حتّی یردا علیّ الحوض» خب این قرآن را ما میبوسیم بالای سر میگذاریم این شرک نیست اگر حرم رفتیم و در و دیوار را بوسیدیم این شرک است؟! عقل اگر پیدا بشود این همه حل میشود.
پرسش:؟. پاسخ: خب آخر برای کُشتن مرغ و امثال ذلک که اسم اعظم لازم نیست.
خب, (فَکُلُوا مِنْهَا وَأَطْعِمُوا الْبَائِسَ الْفَقِیرَ):
«بائس» یعنی کسی که نیازمند است گرفتار شدّت و رنج و درد است و فقیر هم به کسی میگویند که ستون فقراتش شکسته است مستحضرید کسی که ستون فقراتش شکسته باشد به او میگویند فقیر و قدرت ایستادن ندارد کسی اگر ـ خدای ناکرده ـ گرفتار ضعفِ مالی باشد قدرت ایستادگی در برابر حوادث را ندارد به او میگویند فقیر وگرنه فقر و فقیر آن وضعِ اوّلیاش به معنای نداری نیست نداری را میگویند فقدان, فاقد یعنی ندار, اما کسی که ستون فقراتش شکسته است و قدرت ایستادن ندارد به او میگویند فقیر, چون یک ملّت بیاقتصاد, ملّت بیمال قدرت ایستادگی در برابر ستم را ندارد میگویند ملّت فقیر یا شخصی که در اثر بیمالی توان مقاومت با حوادث را ندارد به او میگویند فقیر فرمود اینها را باید اطعام کنید تأمین میشود دیگر نیازمند در روایات ما هم هست از وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) رسیده است که ذات اقدس الهی میداند که نیاز فقرا چقدر است به همان اندازه امور بِریّه جعل کرد این در روایات باب زکات است ملاحظه فرمودید دیگر بخشی در علل و شرایع است بخشی هم در ذیل روایات باب زکات است که حضرت فرمود خدای سبحان میدانست که نیاز فقرا چیست, «جعل سبحانه» فقرا را «شرکاء للأغنیاء» این مال خودش را که نمیدهد مال شریک را میدهد بنابراین فرمود اگر خدا میدانست که بیش از این مقدار لازم است نقل میکرد منتها حجّ افتاده مشکل مردم را حل نمیکند (لِیَشْهَدُوا مَنَافِعَ لَهُمْ) نیست الآن اینها حج را انداختند, یک وقت است کعبه را منجنیق میزنند برای گرفتن ابنزبیر ویران میکنند یک وقت حج را منجنیق زده این آلسعود ویران کرده الآن حج ویرانشده است, عُمره ویرانشده است حج و عمره ی ویرانشده (لِیَشْهَدُوا مَنَافِعَ لَهُمْ) را به همراه ندارد آن حجّ اقامهشده است که (لِیَشْهَدُوا مَنَافِعَ لَهُمْ) را به همراه دارد خب, بعد فرمود: (ثُمَّ لْیَقْضُوا تَفَثَهُمْ):
«تَفَث» یعنی آن غبار و چرک و عرق و اینها البته آن روایت ضریح محاربی هم نقل شده است در بحثهای سابق داشتیم حالا هم اگر فرصت شد به مناسبتی روایت نورانی که امام صادق(سلام الله علیه) به ضریح محاربی درباره ی تعبیر (تَفَثَهُمْ) ذکر کرده است آن را شاید نقل بکنیم که همین شاگردان مخصوص حضرت به پیشگاه امام صادق رسیدند فرمود تاکنون ما چنین تفسیری از شما نشنیدیم اینکه به ضریح محاربی فرمودید این چیست؟ فرمود: «مَن یَحمِل مِثل ما یحمل ضریح» چه کسی میتواند علم ما را حمل بکند اگر یک شاگرد خوبی باشد ما بله اسرار را به او میگوییم اما تا حال چنین کسی از ما سؤال نکرده این (ثُمَّ لْیَقْضُوا تَفَثَهُمْ) را وجود مبارک حضرت برابر تأویل قرآن به ولایت زده است خب, (ثُمَّ لْیَقْضُوا تَفَثَهُمْ) قَضا یعنی به جا آوردن یعنی این تَفَث و عرقها و چرکها و خستگیهایشان را برطرف کنند (وَلْیُوفُوا نُذُورَهُمْ) آن تعهّداتشان را, آن نذرهایشان را وفا کنند (وَلْیَطَّوَّفُوا بِالْبَیْتِ الْعَتِیقِ).
بیان سیدناالاستاد لابد ملاحظه فرمودید فرمود این (وَلْیَطَّوَّفُوا بِالْبَیْتِ الْعَتِیقِ) خب بله ظاهرش این است که به دور خانه طواف بکنند این غیر از آن (لِلطَّائِفِینَ) است فرمود این جمله به برکت روایات اهل بیت(علیهم السلام) مخصوص طواف نساء است این یکی را اهل بیت فرمودند این مربوط به طواف نساء است که کلاً از حالت احرام بالقول المطلق بیرون بیاید خب (وَلْیَطَّوَّفُوا بِالْبَیْتِ الْعَتِیقِ) وصف این بیت گاهی به عنوان بیتِ رفیع, گاهی به عنوان بیتِ عَتیق, گاهی به عنوان مباء للناس هر کدام پیام خاصّ خودش را دارد اگر گفتند قبله ی شما بیتِ عتیق است یعنی شما به طرق خانه یا آزادی دارید نماز میخوانید دیگر معنا ندارد برده ی کسی باشید یا برده ی درون یا برده ی بیرون اگر گفتند: (وَلْیَطَّوَّفُوا بِالْبَیْتِ الْعَتِیقِ) دارید دور خانه ی آزاد و آزادی طواف میکنید دیگر معنا ندارد برده ی کسی باشید.
بیانات نورانی حضرت امیر است که «عبد الشهوة أضلّ مِن عبد الرق» همین است فرمود کسی که بنده ی شهوت است ذلیلتر از بنده ی برده ی است این کسی که میگوید من هر چه دلم بخواهد میکنم این را میگویند وِلنگار, ولنگار هم که قبلاً ملاحظه فرمودید یک کلمه ی مرکب است نه کلمه ی بسیط, کسی که انگاره ی او و انگیزه ی او وِل بودن است به او میگویند ولنگار اینکه میگوید من هر چه دلم بخواهد میگویم, هر جا دلم بخواهد میروم این همین ولنگار است دیگر انگاره ی او و انگیزش او این است که وِل است مثل کراب هراش خب اگر این هست این «عبد الشهوة أضلّ مِن عبد الرق» حضرت فرمود, فرمود این خانه شما را آزاد میکند هم از بردگی درون هم از بردگی بیرون این اقامه ی حج به وسیله ی بعثه در طیّ این سی سال مردم را آزاد کرده است البته رسانهها اثر خودشان را داشتند, نهضتها و راهپیماییهای درونمرزی اثر خودشان را داشتند اما مستحضرید که بسیاری از اینها رسانه ندارند بسیاری از اینها آن شعار را ندارند که وضع راهپیماییهای ما را ببینند اما در جریان مکّه همه دیدند دیگر (وَلْیَطَّوَّفُوا بِالْبَیْتِ الْعَتِیقِ). «و الحمد لله ربّ العالمین»
(وَإِذْ بَوَّأْنَا لِإِبْرَاهِیمَ مَکَانَ الْبَیْتِ أَن لاَّ تُشْرِکْ بِی شَیْئاً وَطَهِّرْ بَیْتِیَ لِلطَّائِفِینَ وَالْقَائِمِینَ وَالرُّکَّعِ السُّجُودِ (26) وَأَذِّن فِی النَّاسِ بِالْحَجِّ یَأْتُوکَ رِجَالاً وَعَلَی کُلِّ ضَامِرٍ یَأْتِینَ مِن کُلِّ فَجٍّ عَمِیقٍ (27) لِیَشْهَدُوا مَنَافِعَ لَهُمْ وَیَذْکُرُوا اسْمَ اللَّهِ فِی أَیَّامٍ مَعْلُومَاتٍ عَلَی مَا رَزَقَهُم مِن بَهِیمَةِ الْأَنْعَامِ فَکُلُوا مِنْهَا وَأَطْعِمُوا الْبَائِسَ الْفَقِیرَ (28) ثُمَّ لْیَقْضُوا تَفَثَهُمْ وَلْیُوفُوا نُذُورَهُمْ وَلْیَطَّوَّفُوا بِالْبَیْتِ الْعَتِیقِ (29) ذلِکَ وَمَن یُعَظِّمْ حُرُمَاتِ اللَّهِ فَهُوَ خَیْرٌ لَّهُ عِندَ رَبِّهِ وَأُحِلَّتْ لَکُمُ الْأَنْعَامُ إِلَّا مَا یُتْلَی عَلَیْکُمْ فَاجْتَنِبُوا الرِّجْسَ مِنَ الْأَوْثَانِ وَاجْتَنِبُوا قَوْلَ الزُّورِ (30)
دین در عین حال که مردم را به وحدت دعوت میکند مرجعی برای اتّحاد مسلمین تعیین میکند قرآن از این قبیل است، عترت از این قبیل است، کعبه هم از این قبیل است. درباره ی قرآن فرمود: (وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ جَمِیعاً وَلاَ تَفَرَّقُوا) درباره ی عترت هم که از قرآن جدا نیستند و آن حدیث معروف نقل شده است. درباره ی کعبه هم فرمود ما این کعبه را مرجع عمومی قرار دادیم اینکه فرمود: (وَإِذْ بَوَّأْنَا لِإِبْرَاهِیمَ):
بَواء دو اصل دارد این لغویها همهشان یکسان نیستند بعضیها ریشهیابی میکنند بعضیها فقط خُبره ی در استعمالاند که معنای این کلمه را ذکر میکنند خبره ی در وضع نیستند نمیدانند برای چه وضع شده در چه موردی استعمال شده را کاملاً میتوانند تشخیص بدهند لذا لغوی خبیرِ در آن تشخیص موارد استعمال است برخی از این لغویها برای تشخیص حقیقت و مجاز هم تلاش و کوشش میکنند مثل همان کتاب معروف جناب زمخشری، برخیها اصلیابی هم میکنند نظیر ابنفارس در مقاییس ابنفارس یک لغوی خاصّی است وقتی به یک کلمه رسید میگوید این یک اصل دارد یا دو اصل دارد و همه ی اینها را از هم جدا میکند. درباره ی باء یَبوء بَواء میگوید دو اصل دارد یک اصل بواء به معنای سواء است یک اصل بواء به معنای رجوع است این سطح زمین گاهی مسطّح و مساوی است میگویند ارضی است بواء، گاهی برآمدگی و برجستگی دارد میگویند این نَبوء دارد، نبأ دارد که نبأ همان ارتفاع خاص است با این ماده هم بیارتباط نیست. پس بواء گاهی در مقابل نبوء و امثال ذلک است که در بین اعراب این رسم بود میگفتند آن دَم بواء این دم است یعنی کُفّ این دم است اگر در مسئله ی قصاص میخواستند حقّ کسی را بگیرند میگفتند آن دَم بواء این دم نیست یعنی مساوی این نیست کُفّ این نیست یا فلان دَم بواء این دَم است یعنی کُفّ این دم است پس بواء یک اصلش به معنای مساوات است. اصل دیگرش هم به معنای رجوع است باء بغضبٍ یعنی رجع بغضبٍ آنگاه به همین معنای رجوع (وَإِذْ بَوَّأْنَا لِإِبْرَاهِیمَ مَکَانَ الْبَیْتِ) را معنا میکند این یک.
سوره ی مبارکه ی «بقره» آیه ی 125 گذشت که فرمود: (وَإِذْ جَعَلْنَا الْبَیْتَ مَثَابَةً لِلنَّاسِ) ثابَ یعنی رَجع، مَثاب یعنی مرجع اگر دین مردم را به وحدت دعوت میکند پناهگاهی باید برای مردم باشد جایی باید باشد که همه یکدیگر را در آنجا ببینند و با او هماهنگ باشند قرآن است، عترت است، کعبه است. این کعبه مَثاب ناس است یعنی مرجع مردمی است که مردم مرتّب به او رجوع میکنند چه از دور چه از نزدیک این استقبال شبانهروزی به طرف کعبه از همین قبیل است، پس مَثاب به معنای مرجع است چه اینکه مرحوم شیخ طوسی(رضوان الله علیه) در همین (وَإِذْ بَوَّأْنَا لِإِبْرَاهِیمَ) اوّلین معنایی که برای (بَوَّأْنَا) ذکر میکند یعنی «جعلناه مرجعاً» بعد چند قول نقل میکند اول این قول معنای رجوع را ذکر میکند بعد اقوال دیگران را ذکر میکند در مقطع سوم میفرماید: «أصل البواء هو الرجوع» خب پس یک پناهگاه و یک مرجع عمومی برای مردم فراهم شده است که مردم با حفظ آن پناهگاه وحدتشان حفظ بکنند. همین معنا را به صورت دقیقتر و عمیقتر وجود مبارک حضرت امیر بیان فرمود و آن این است که گرچه انبیا آمدند تا آن دفائن عقول را اِثاره کنند بشورانند شکوفا کنند «و یُثیروا لهم دفائن العقول» ثوره یعنی یک انقلاب، گاو را که ثور میگویند برای اینکه شیار میکند میشوراند زمین را.
ثوره یعنی انقلاب حضرت فرمود انبیا آمدند که انقلاب فرهنگی کنند «و یُثیروا لهم دفائن العقول» این دفینهها را ثوره کنند این دفینهها را ثوره کنند، بشورانند، شکوفا کنند خب مستحضرید برای یک نفر و دو نفر که نیست برای همه مردم است همه ی مردم را اگر بخواهند دفائن عقولشان را بشورانند، ثوره کنند، اثاره کنند، شکوفا کنند، یک میدان عمومی میخواهد آن میدان عمومی میدان اهل بیت است.
وجود مبارک حضرت امیر در خطبه ی دیگر فرمود: «فَبَادِرُوا» این «بَادِرُوا» را ذکر کرده کذا و کذا و کذا «عَنْ مُسْتَثَارِ الْعِلْمِ» مُستثار که اسمِ مکان است یعنی میدان انقلاب فرمود بروید به طرف اهل بیت اینها میدان انقلاباند آنجا که بروید دفائنِ عقول شما را اِثاره میکنند، میشورانند، شکوفا میکنند، شکفته میشود تا در یک میدان انقلاب جمع نشوید آن انقلاب فرهنگی نصیبتان نمیشود میدان انقلاب علی و اولاد علی است که میشوراند. خب، پس بنابراین طبق آیه ی 125 سوره ی مبارکه ی «بقره» بیت، مَثاب و مرجع عمومی است این (بَوَّأْنَا) هم با «باء» به معنای «رجع» هماهنگ است که «باء بغضبٍ» یعنی «رجع بغضبٍ» نه «باء» به معنای «استویٰ» چه برسد به توطئه به معنای وطأنا و مانند آن، و نیازی هم به تقدیر «أوحینا» نداریم برای اینکه «بوأنا» تفسیر میکند که (بَوَّأْنَا) یعنی چه کار کنید (مَکَانَ الْبَیْتِ) را؟ (أَن لاَّ تُشْرِکْ) که نیازی هم به تقدیر نیست که «قلنا له لا تشرک».
مطلب بعدی آن است که گرچه خطابِ (لاَّ تُشْرِکْ) متوجه وجود مبارک حضرت ابراهیم است اما نظیر خطاباتی که مستقیماً به پیامبرِ هر عصری میرسد ولی مسئول و مشمول همه ی امّتاند اگر دلیلی بر اختصاص نبود نظیر (یَا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَیْکَ) سایر خطاباتی که متوجه وجود مبارک پیغمبر است شامل همه ی مردم میشود اگر فرمود: (أَقِمِ الصَّلاَةَ لِدُلُوکِ الشَّمْسِ إِلَی غَسَقِ اللَّیْلِ) دیگر مخصوص پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) نیست آنجا (وَمِنَ الَّیْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نَافِلَةً لَّکَ) به قرینه ی (لَّکَ) معلوم میشود که خاص است وگرنه این خطاب اوّلی عام است غالب خطابات هم همین طور است که اگر متوجّه پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) شد دلیلی بر اختصاص نبود برای توده ی مردم است اینجا هم همین طور است ما به حضرت ابراهیم گفتیم این مکانِ بیت را مرجع عموم قرار بده و توحیدِ ناب را حفظ بکن شرک نورز و این منطقه را هم حفظ بکن و در جریان (مَکَانَ الْبَیْتِ) هم اشاره شده است که در حقیقت گرچه ما میگوییم:
«الکعبة قبلتی» اما آن قبله ی راستین و حق و حقیقی همان بُعد خاص است که این کعبه در آنجاست به دلیل اینکه چندین بار این کعبه ویران شده از زمان حضرت ابراهیم(سلام الله علیه) الی الآن چندین بار خراب شده بازسازی شده با سیل، با زلزله، با منجنیق، اما آن وقتی که قبله با سیل، با زلزله، با منجنیق مروانیان خراب شده این طور نبود که مسلمانها بیقبله باشند که قبله این چهاردیواری نیست آن بُعدِ مخصوص «مِن تُخوم الأرض إلی عِنان السماء» آن قبله است این چهاردیواری در آن مکان است فرمود ما مکانِ بیت را که در حقیقت آن بُعد قبله است آن را به حضرت ابراهیم نشان دادیم و این بیت در جایی قرار دارد که آنجا «مِن تخوم الأرض إلی عنان السماء» قبله است خب اینها که در هتلهای مرتفع نماز میخوانند قُلل جبال و فوق اینها دارند نماز میخوانند اینها که روبهروی این بیت نیستند که روبهروی قبلهاند قبله «مِن تخوم الأرض إلی عِنان السماء» اگر کسی در هواپیما هم باشد دهها کیلومتر بالای سرِ کعبه هم رد بشود بالأخره از مسیر قبله دارد میگذرد پس این چهاردیواری فعلاً که ما میگوییم «والکعبة قبلتی» یعنی در جایِ قبله قرار دارد وگرنه آن بُعد مخصوص «مِن تخوم الأرض إلی عِنان السماء» قبله است آنها که در زیرزمینها دارند نماز میخوانند آنها که روبه کعبه نماز نمیخوانند رو به قبله دارند نماز میخوانند لذا فرمود: (مَکَانَ الْبَیْتِ) پس (تَبَوَّءُوْا) معنایش معلوم است، مَثاب بودن و مرجعیّت بیت معلوم است و اینها عامل حفظ انسجام و وحدت مسلمانهاست قرآن است، عترت است، کعبه است و مانند آن، لذا در آیه ی 125 فرمود: (وَإِذْ جَعَلْنَا الْبَیْتَ مَثَابَةً لِلنَّاسِ) منتها اگر در بخشهای دیگر دارد که برای مؤمنین است برای اینکه مؤمنین بهره ببرند نظیر اینکه درباره ی قرآن فرمود: (هُدیً لِلنَّاسِ) اما در بخشهای دیگر دارد که (هُدیً لِلْمُتَّقِینَ) وگرنه قرآن برای هدایت همه مردم است.
کعبه، قرآن، عترت(علیهم السلام) مرجعِ انسجام همه ی مِللاند منتها مسلمانها دارند استفاده میکنند لذا تعبیرِ ناس سرِ جایش محفوظ. اما اینکه فرمود مردم سرزمین مکّه را زیارت کنند تا منافعشان را مشاهده کنند قرآن چیزی را منفعت میداند که بماند لهو و لعب را، تکاثر را اینها را منفعت نمیداند کوثر را منفعت میداند پس بنابراین این رفتن و خرید کردن و با سوغات آمدن به اتلافِ عمر شبیهتر است تا به حج و زیارت و عُمره انجام دادن این پولها را به جیبِ دیگران ریختن است و اگر کسی بخواهد چیز تهیه کند خب مناسبترش این است که در داخل تهیه کند دیگر اینها را قرآن منفعت نمیداند تکاثر را، لهو و لعب را، ریختن پول به جیب بیگانهها را اینها چه منفعتی است برای مسلمانها آنچه منافع اینهاست و دستساز وجود مبارک ابراهیم و اسماعیل(سلام الله علیهما) است چیز دیگر است.
پرسش:؟پاسخ: اما سوغات اینها (کان یستهدی من الناس) از ماء زمزم آن چیزی که از خود مکّه باشد اینها باشد بله، چون بالأخره مسلمانها خودشان تولید کردند و خودشان در قبال این، چیزهایی هم از مسلمانهای کشورهای دیگر میخرند.
حضرت؛ مهمترین سوغاتی که میخواست استهداء میکرد طلب هدیه میکرد ماء زمزم بود کالایی که در کشور خود انسان هست اگر بهترش نباشد مثل این است داعی ندارد اصلاً اینها سوغات نیست چیزی سوغات است که از حرم بیاید و آن حرمتِ خاصّی است که دیگران را هم حاجی و مؤتمر بکند بالأخره اینها منافع نیست اعزام زائران مخصوصاً دانشجویان، حوزوی و دانشگاهی به حرمِ الهی اینها برکت است که همینها هستند که مردم را روشن میکنند وگرنه در فضای بسته ی حجاز چیزی آنها جز ظلم و زِیْن نمیبینند خیلی از این برکات است که به وسیله ی زائران به مردم حجاز رسیده است الآن هم که شما میبینید به لطف الهی شیعیان و مسلمانهای بالأخره، فرقی بین برادران شیعه و سنّی نیست منهای وهّابی که در حقیقت او سهمی از اسلام ندارد سایر مسلمانها و شیعهها باید از دست ظلم کسانی که مدّعیان تولیتِ حرماند باید نجات پیدا کنند الآن به برکت همین رفت و آمدهاست که اینها دارند قیام میکنند. خب، فرمود: (لِیَشْهَدُوا مَنَافِعَ لَهُمْ).
پرسش:؟پاسخ: آنجا سخن از قبله بودن نیست، مطاف بودن است.
پرسش:.؟پاسخ: مسجد هست، خب مسجد هست در آنجا آیه ی 144 دارد که بعداً ما جعل کردیم؟! یا همان را ادامه دادیم.
پرسش:؟پاسخ: نه، نه اینکه اَسبق نبود این دینِ حضرت ابراهیم دینِ سابقهداری است بر اساس آن سنّتها هست در این ادیان وسط گاهی مثل بیت مَقدِس که قبلاً قبله بود بعد قبله نیست این تحوّلات جزئی است وگرنه در زمان خود پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) اول به طرف قدس نماز میخواندند بعد به طرف کعبه منتقل شدند.
پرسش:؟پاسخ: چرا، آیه ی 144 سوره ی مبارکه ی «بقره». خب بله این همان دیگر، اول مسلمانها به طرف قدس نماز میخواندند بعد به طرف کعبه این هم در روایات ما نصوصش مشخص است.
پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) آن طوری که برخی از مورّخان نقل کردند وقتی که در مکه نماز میخواندند طرزی میایستادند که هم به کعبه رو کنند هم به قدس، بین کعبه و قدس نمیایستادند پشت به کعبه نمیکردند طرزی نماز میخواندند که هم به کعبه رو کنند هم به قدس. در آنجا سرّش این بود که در جاهلیّت به این بیت خیلی احترام داشتند نه احترامِ توحیدی بلکه احترامِ تعصّبی و اگر آن عصر وجود مبارک پیغمبر دستور میداد از طرف خدای سبحان که باید این کعبه قبله باشد بر تعصّب آنها افزوده میشد برای فروکش کردن تعصّب جاهلیِ مردم جاهلیّت قبله قدس بود بعد وقتی که نظام اسلامی مستحکم شد و و شرک و جاهلیّت تضعیف شدند وقتی وارد مدینه شد یهودیها از این فرصت سوء استفاده کردند گفتند که مسلمانها قبله ندارند به قبله ی ما مراجعه میکنند آنها گرفتار تعصّب شدند در چنین فضایی دستور تغییر قبله از قدس به کعبه صادر شد پس آن وقتی که در اثنا قبله قدس است لمصلحةٍ است آنها که برگشت قبله کعبه شد لمصلحةٍ اُخریٰ است آن دین اوّلی این بود و اگر احیاناً فرق کرد (لِکُلٍّ جَعَلْنَا مِنْکُمْ شِرْعَةً وَمِنْهَاجاً) اما مطاف بودنش همچنان محفوظ است مردم گرچه به طرف قبله نماز میخوانند اما آن انسجام و وحدت در نماز نیست در آن کنگره ی حج است در کنگره ی حج مطاف همه یکی است آنچه همه ی مردم شرق و غرب را جمع میکند حجّ عمره است در طواف است چه طواف زیارت چه طواف وداع چه طواف نساء مطاف همه یکی است.
پرسش:.؟پاسخ: برای همین نکته است که بیتالمقدِس چیزی به عنوان مطاف نبود در اوّلین بار برای اینکه اعراب جاهلی سوء استفاده نکنند و نگویند این کعبه چون کعبه را برای خودشان میدانستند قبله ی مسلمانهاست مسلمانها جایی ندارند چون اینها کلیددار کعبه بودند، متولّی کعبه بودند، سِقایت حج به عهده ی اینها بود که آیه نازل شد (أَجَعَلْتُمْ سِقَایَةَ الْحَاجِّ وَعِمَارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ کَمَنْ آمَنَ بِاللّهِ) اینها متولّی مسجدالحرام بودند، متولّی کعبه بودند، کلیددار بودند و همین کلیدداری را به ثَمن بَخس فروختند برای اینکه سوء استفاده نکنند قبله متوجّه قدس شد بعد وقتی حضرت وارد مدینه شدند یهودیها سوء استفاده کردند از آن به بعد فرمود: (سَیَقُولُ السُّفَهَاءُ مِنَ النَّاسِ مَا وَلَّاهُمْ عَن قِبْلَتِهِمُ الَّتِی کَانُوا عَلَیْهَا) بعد فرمود: (قُلْ لِلّهِ الْمَشْرِقُ وَالْمَغْرِبُ) شما الله را میخواهید عبادت کنید به هر سَمتی که خدای سبحان دستور میدهد برابر مصالح عصر و مصر باید عبادت کنید (قُلْ لِلّهِ الْمَشْرِقُ وَالْمَغْرِبُ) گاهی به طرف کعبه گاهی به طرف قدس ولی آنکه همه ی مردم را جمع میکند مسئله ی مطاف است که واحد بود و هست الی یوم القیامه. خب، فرمود منافعشان را تأمین کند بعد رسیدیم به (فَکُلُوا مِنْهَا) که این امر برای وجوب نیست آن (أَطْعِمُوا) را هم برخیها برای وجوب گرفتند که البته در آیه ی (أَطْعِمُوا الْقَانِعَ وَالْمُعْتَرَّ) که به خواست خدا در آیه ی 36 همین سوره خواهد آمد آنجا ممکن است بازتر بشود که آیا تقسیم لازم است، به هر سه گروه لازم است:
قانع و مُعُترّ و فقیر باید توزیع بشود اصلِ توزیع واجب است ولی وظیفه ی حکومت اسلامی و کسانی که میخواهند حج را اقامه کنند این است که جلوی این ضایعات را بگیرند، بعد فرمود: (ثُمَّ لْیَقْضُوا تَفَثَهُمْ) خب روایاتی که در ضمن این آیه است ملاحظه فرمودید که خیلی از آن لطایف روایات اهل بیت(علیهم السلام) است.
ابنمحاربی در حضور وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) عرض کرد که (ثُمَّ لْیَقْضُوا تَفَثَهُمْ) یعنی چه؟ فرمود اینها مناسکشان را انجام بدهند بعد تمام حج، لقاء الإمام است باید بیایند حضور امام اینکه برخیها میگویند مدینه ی بعدی افضل از مدینه ی قبلی است برای اینکه آن روز این طور بود اول مراسم حج را انجام میدادند بعد میرفتند در مدینه خدمت امام زمانشان وقتی که وجود مبارک امام صادق یا امام باقر یا سایر ائمه(علیهم السلام) در مناسک و مراسم حضور میداشتند دیگران در همان مکّه وقتی مناسکشان را انجام میدادند به حضور امام شرفیاب میشدند «مِن تمام الحج لقاء الإمام(علیه السلام)» این در روایات ماست. امام صادق(سلام الله علیه) به ابنمحاربی که از حضرت سؤال کرده (ثُمَّ لْیَقْضُوا تَفَثَهُمْ) یعنی چه؟ فرمود: «أی لقاء الإمام(علیه السلام)» عبدالله بن سنان از شاگردان معروف وجود مبارک امام صادق است این حدیث را و این تفسیر را از ابنمحاربی شنیده بعد آمده حضور امام صادق(سلام الله علیه) عرض کرد یابن رسول الله ما از شما که سؤال میکردیم میفرمودید قَضای تَفَث همان انجام مناسک است و بعد ...ولیدگیها و گردوغبارگیریهای بعد از مناسک است و اینها دیگر نفرموده بودید لقاء الامام فرمود: «صَدَق و صَدَقْتَ» هم آنچه را که تو میگویی راست میگویی هم آنچه را که ابنمحاربی میگوید راست میگوید «إنّ للقرآن ظَهْراً و بَطْناً» بعد فرمود: «و مَن یَحْتَمِل مِثل ما یَحتَمل ابن محاربی» این «َن یَحتمِل» همان است که در زیارت نورانی جامعه کبیر هست در زیارت جامعه کبیر این جمله، جمله ی خبریه است اما خب مستحضرید دعا و مانند این دعا گرچه خبریه است به داعی انشاء القا میشود این کذا و کذا و کذا تا میرسد «مُحتملٌ بعلمه» یعنی اماما! من از ذات اقدس الهی مسئلت میکنم که بتوانم آن شایستگی را داشته باشم علمِ شما را تحمل کنم، کدام علم؟ همین علمِ فقه و اصولِ اینها؟ اینها که علمِ ظاهری و مفاهیم حصولی است شما فرمودید حدیثِ ما و امر ما و علم ما درجاتی دارد «إنّ حدیثنا صعبٌ مستعصب لا یَحْتَمِلُه»، «لا یَحْتَمِلُه» یعنی «لا یَحْتَمِلُه» نه «لا یَفهمه، لا یتعلّمه الاّ الحوزه و دانشگاه» فرمود کسی این بار را نمیکِشد کسی این علم را حمل نمیکند مفهوم که حملکردنی نیست «لا یَحْتَمِلُه إلاّ نبیٌّ مُرسَل أو مَلکٌ مُقرّب أو عبد امتحنَ الله قلبه للتقویٰ» ما که زیارت جامعه را میخوانیم در حرم مطهّر به حضرت عرض میکنیم شما وسیله بشوید که ما بتوانیم علمِ شما را حمل بکنیم پس این جمله، جمله ی خبریه است (اولاً) به داعی انشاء القا شده (ثانیاً)، منظور از علم هم آن علمی است که حمل باید بشود نه فهمیده بشود (ثالثاً) و این ناظر به ذیل آن حدیث معروف (رابعاً) که «لا یَحْتَمِلُه إلاّ نبیٌّ مُرسَل أو مَلکٌ مُقرّب أو عبد امتحنَ الله قلبه للتقویٰ» ما آمدیم که چنین علمی ببریم حالا کسی بروید مشهد مقداری نبات بیاورد این سوغاتش همان است یک وقت میرود مشهد مُحْتَمل علم برمیگردد آن هم سوغاتش همین است در مسئله ی هجرت وجود مبارک حضرت فرمود بعضیها هجرت دارند برای غنیمت و امثال ذلک «مَن هاجر إلی کذا فأجره کذا» چندین نمونه را حضرت ذکر کرده زیارت مکّه و مدینه هم همین طور است دیگر، زیارت اعتاب مقدّس و مشاهد مشرّف هم همین طور است.
زیارت جامعه درسِ ولایت است «مُحتملٌ لعلمکم» یعنی خدایا! به برکت این مزار و مَزور توفیقی بده که من علمِ اینها را حمل بکنم امام صادق(سلام الله علیه) به عبدالله بن سنان فرمود: «مَن یَحْتَمِل مِثل ما یَحتَمل ابن محاربی» بله اگر شاگرد دقیقی پیدا کنید که اسرار ما را حفظ بکند این علمهای خاص را حمل بکند ما هم چیزهایی به او میدهیم با اینکه ابنسنان از فقهای معروف بود ابنسنان برای حوزه کارآمد بود اما نه برای این معرفت و ولایت فرمود: «مَن یَحْتَمِل مِثل ما یَحتَمل ابن محاربی» خب، این روایات نورانی در ذیل همین آیه (ثُمَّ لْیَقْضُوا تَفَثَهُمْ وَلْیُوفُوا نُذُورَهُمْ) خب، نذرهایی هم که کردید انجام بدهید که آن هم دیگر نیازی به توضیح ندارد (وَلْیَطَّوَّفُوا بِالْبَیْتِ الْعَتِیقِ) این را همان طوری که ملاحظه فرمودید سیدناالاستاد در المیزان دارد که این طبق روایت که آمده مربوط به طواف نساء است البته بر غیر طواف نساء هم برخیها تطبیق کردند ولی طبق روایت این به طواف نساء برمیگردد برای اینکه آخرین قسمت حج است. بعد فرمود: (ذلِکَ) حالا دارد جمعبندی میکند (ذلِکَ وَمَن یُعَظِّمْ حُرُمَاتِ اللَّهِ) هر چیزی را که ذات اقدس الهی حرم شمرده، محترم شمرده میگویند فلان کس را احترام کرد یعنی حریم گرفت خیلی نزدیک او نشد ما نزدیک بشویم برای ما نیست باید از دور ادب را حفظ بکنیم و فاصله بگیریم و وظیفهمان را انجام بدهیم کسی حُرُمات الهی را تعظیم بکند این برایش خیر است خب، ملاحظه فرمودید این معلوم میشود این (لِیَشْهَدُوا مَنَافِعَ لَهُمْ) این گونه از امور را میخواهد بگوید نه سوغات آوردن را (فَهُوَ خَیْرٌ لَّهُ عِندَ رَبِّهِ) چون درست است که خدا از مال به خیر یاد کرده است (إِنَّهُ لِحُبِّ الْخَیْرِ لَشَدِیدٌ) اما خیرِ عند الناس است یا خیر عند الله آیا در قرآن مال را خدای سبحان خیرِ عند الربّ معرفی کرد یا خیر، (إِنَّهُ لِحُبِّ الْخَیْرِ لَشَدِیدٌ) بله، کلمه ی خیر بر مال اطلاق شده است.
آیه ی سوره ی مبارکه ی «نحل» که فرمود: (مَا عِندَکُمْ یَنفَدُ وَمَا عِندَ اللَّهِ بَاقٍ) ما یک خیرِ نافِد و زایل داریم یک خیرِ باقی، آنکه بالقول المطلق خیر است خیر عند ربّه است که (مَا عِندَکُمْ یَنفَدُ وَمَا عِندَ اللَّهِ بَاقٍ) آن وقت چنین انسانی که خیرِ عند الربّ را تهیه کرده است میشود شاگرد امام زمانش در چه چیزی شاگرد حضرت میشود؟ در بقیّة الله بودن، در نظام خلقت آن که بالاصاله ذات اقدس الهی او را بقیّةالله قرار داد عترت طاهریناند خب شاگردان اینها هم میشوند بقیّةالله اگر وجود مبارک حضرت امیر فرمود: «الْعُلَمَاءُ بَاقُونَ مَا بَقِیَ الدَّهْرُ» اینها بقیّةاللّهی را از اینجا گرفتند اگر دیگران اهل طلب خیر بودند چون خیرِ عندالربّ است (وَمَا عِندَ اللَّهِ بَاقٍ) این میشود بقیّةالله لذا در بخشهای پایانی سوره ی مبارکه ی «هود» هم قبلاً گذشت که فرمود: (فَلَوْلاَ کَانَ مِنَ الْقُرُونِ مِن قَبْلِکُمْ أُولُوا بَقِیَّةٍ یَنْهَوْنَ عَنِ الْفَسَادِ) چرا علمایی که (أُولُوا بَقِیَّةٍ) هستند بقیّةاللهاند جلوی فساد را نگرفتند قرآن کریم از عالِمان دین به عنوان بقیّةالله یاد میکند منتها اینها بقیّةاللّهی را به برکت بقیّةالله بالأصل دارند آن که تابع امام زمان خودش است به همان اندازهای که تبعیّت دارد بقیّة هم نصیبش میشود اگر خدا یک عدّه را اولواالألباب میداند، یک عدّه را اولواالأبصار میداند یک عدّه هم اولوابقیّه میداند میگویند اینها بقیّةاللهاند به استناد این آیه نورانی سوره ی مبارکه ی «هود» وجود مبارک حضرت امیر در آن کلام فرمود: «الْعُلَمَاءُ بَاقُونَ مَا بَقِیَ الدَّهْرُ» خب اگر کسی خیرِ عندالرب را طلب کرده است میشود بقیّةالله خب میماند دیگر، اگر ماندن، خیر و صلاح است خب آدم چرا بپوسد و از یاد برود فرمود این کار را بکنید (خَیْرٌ لَّهُ عِندَ رَبِّهِ وَأُحِلَّتْ لَکُمُ الْأَنْعَامُ إِلَّا مَا یُتْلَی عَلَیْکُمْ فَاجْتَنِبُوا الرِّجْسَ مِنَ الْأَوْثَانِ وَاجْتَنِبُوا قَوْلَ الزُّورِ) انعام سهگانه یعنی گاو و گوسفند و شتر اینها برای شما حلال است چیزهایی هم برای شما حرام است که ما بعداً خواهیم گفت چون سوره ی مبارکه ی «حج» قبل از سوره ی مبارکه ی «مائده» نازل شده در سوره ی مبارکه ی «مائده» آنجا مشخص فرمود که چه چیزی برای شما حرام است آیه ی سوم سوره ی مبارکه ی «مائده» این (إِلَّا مَا یُتْلَی عَلَیْکُمْ) را شرح داد فرمود: (حُرِّمَتْ عَلَیْکُمُ الْمَیْتَةُ وَالدَّمُ وَلَحْمُ الْخِنْزِیرِ وَمَا أُهِلَّ لِغَیْرِ اللّهِ بِهِ وَالْمُنْخَنِقَةُ وَالْمَوْقُوذَةُ وَالْمُتَرَدِّیَةُ وَالنَّطِیحَةُ وَمَا أَکَلَ السَّبْعُ إِلَّا مَا ذَکَّیْتُمْ وَمَا ذُبِحَ عَلَی النُّصُبِ وَأَن تَسْتَقْسِمُوا بِالْأَزْلاَمِ ذلِکُمْ فِسْقٌ) خب، در سوره ی «حج» که قبل از سوره ی «مائده» نازل شده فرمود بعضی از چیزهاست که ما بعداً برای شما خواهیم گفت که آنها که حرام است چیست آنها را در سوره ی مبارکه ی «مائده» که بعد نازل شده بیان فرمود، فرمود: (وَأُحِلَّتْ لَکُمُ الْأَنْعَامُ إِلَّا مَا یُتْلَی عَلَیْکُمْ فَاجْتَنِبُوا الرِّجْسَ) از پلیدی بپرهیزید اجتناب کنید، اجتناب کردن یعنی پلیدی در یک جانب قرار بگیرد انسان در جانب دیگر، در کنار او نباشد اگر در کنار او بود دیگر اجتناب نکرد، موضِع نگرفت به اصطلاح، این موضع گرفتن معنایش این است که آن در یک طرف این در یک طرف، اگر همسو باشند همجهت باشند دیگر اجتناب نیست معنای «اِجْتَنَب زیدٌ عن عمرٍو» این است که «زید فی جانبٍ عمرو فی جانبٍ آخر» این یک فعلی است که به صورت باب «افتعال» در آمده ولی پیامش پیام باب «مفاعله» است چون این مادّه این خصیصه را دارد مثل «اِخْتَلف» این «اخْتَلف» کار «تخالف» را میکند برای اینکه اختلاف بین دو نفر باید باشد دیگر این نظیر «اکتسب» نیست که این «اختلاف» گرچه باب افتعال است ولی پیام باب مفاعله یا تفاعل را دارد اجتناب هم بشرح ایضاً اگر گفتند «اجتنب زید» باید بگویند از چه کسی یا از چه چیزی. فرمود اجتناب کنید از رِجس یعنی رجس در یک جانب باشد شما در جانب دیگر، اگر کنار هم باشید در یک مسیر باشید جلو و دنبال باشید این اجتناب نیست. خب، رجس را هم در یک قسمت از این آیه مشخص فرمود که (مِنَ الْأَوْثَانِ) که بیانیه است اما حصر نیست در سوره ی مبارکه ی «مائده» موارد فراوانی را هم به عنوان رجس ذکر کرده آیه ی نود سوره ی مبارکه ی «مائده» این است که (یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِنَّمَا الْخَمْرُ وَالْمَیْسِرُ وَالْأَنْصَابُ وَالْأَزْلاَمُ رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ الشَّیْطَانِ فَاجْتَنِبُوهُ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ) اینجا هم که فرمود: (فَاجْتَنِبُوا الرِّجْسَ) این بعضی از مصادیقش را ذکر کرده چون محلّ ابتلا بوده آنها بتپرست بودند تَلبیهشان هم با شرک آمیخته بود که قبلاً هم نقل شد.
جناب زمخشری در کشّاف همین تلبیه را نقل کرد که آنها در هنگام لبیک گفتن میگفتند: «لبیک! لا شریک لکَ إلاّ هو لکَ تَملِکه و ما مَلَک» هیچ شریکی نیست مگر اینکه آن شریک هم مخلوقِ توست خب اینها چون در وجوبِ وجود که مشرک نبودند در اصلِ خالقیّت که مشرک نبودند در الهالآلهه بودن مشرک نبودند در ربّ الأرباب بودن که مشرک نبودند در ارباب متفرّقه مشرک بودند لذا (لَئِن سَأَلْتَهُم مَنْ خَلَقَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ)، (وَمَن یُدَبِّرُ الْأَمْرَ) همه میگفتند الله خب این ربّ جزئی و اله جزئی را مملوک خدا میدانستند در تلبیه هم همین را میگفتند قربانی هم برای همین اصنام و اوثان بود فرمود: (فَاجْتَنِبُوا الرِّجْسَ مِنَ الْأَوْثَانِ) اینها را نه در تَلبیه راه بدهید نه در ذبح و نَحر (فَاجْتَنِبُوا الرِّجْسَ مِنَ الْأَوْثَانِ) برای اینکه (وَاجْتَنِبُوا قَوْلَ الزُّورِ) حرفِ باطل را، غیبت را، تهمت را، هر چه باطل است کاملترین و قطعیترین مصداقش همان شرک در تلبیه است همان قول در تلبیه است و مانند آن.
مطلب دیگر اینکه آنها که گفتند اراده ی گناه در مکّه در اثر قداست آن حرم ممنوع است مرادشان هم با این اراده مشخص است مرادشان باید یا الحاد باشد یا ظلم یا هر دو، اراده ی گناههای عادی را نگفتند اگر امر این طور بود که اگر کسی اراده ی یک معصیت عادی بکند کیفر میبیند ممکن بود برابر قانون اولویّت ما به الحاد و ظلم تعدّی بکنیم ولی به عکس است فرمود اگر کسی (مَن یُرِدْ فِیهِ بِإِلْحَادٍ بِظُلْمٍ) اینها جزء معاصی کبیره است نمیشود درباره ی معاصی وُسطا و معاصی نازله تعدّی کرد اگر این حرف صحیح باشد که اراده ی گناه، گناه است منظور از این گناه الحاد و ظلم است (اولاً)، گناههای وُسطا و صغیر داخل نیست (ثانیاً). نعم، اگر از پایین شروع میشد و آیه میفرمود کسی که اراده ی معصیت صغیره بکند (نُذِقْهُ مِنْ عَذَابٍ أَلِیمٍ) ما به معاصی وسطا و معاصی کبیره تعدّی میکردیم بالاولویّت یا اگر درباره ی معصیت وسطا نازل میشد ما به معصیت کبیره تعدّی میکردیم بالاولویّت ولی در آیه خصوص عنوان الحاد و ظلم یاد شده به معاصی وسطا یا به معاصی نازله نمیشود تعدّی کرد.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
(ذلِکَ وَمَن یُعَظِّمْ حُرُمَاتِ اللَّهِ فَهُوَ خَیْرٌ لَّهُ عِندَ رَبِّهِ وَأُحِلَّتْ لَکُمُ الْأَنْعَامُ إِلَّا مَا یُتْلَی عَلَیْکُمْ فَاجْتَنِبُوا الرِّجْسَ مِنَ الْأَوْثَانِ وَاجْتَنِبُوا قَوْلَ الزُّورِ (30) حُنَفَاءَ لِلَّهِ غَیْرَ مُشْرِکِینَ بِهِ وَمَن یُشْرِکْ بِاللَّهِ فَکَأَنَّمَا خَرَّ مِنَ السَّماءِ فَتَخْطَفُهُ الطَّیْرُ أَوْ تَهْوِی بِهِ الرِّیحُ فِی مَکَانٍ سَحیقٍ (31) ذلِکَ وَمَن یُعَظِّمْ شَعَائِرَ اللَّهِ فَإِنَّهَا مِن تَقْوَی الْقُلُوبِ (32)
نکات مربوط به آیات گذشته عبارت از این است که در آیه ی 25 فرمود هر کس اراده ی الحاد و ظلم بکند در حرمِ الهی یا درباره ی مسجدالحرام از عذاب الهی در امان نیست, گاهی بین جریان ابرهه و جریان حجّاج این سؤال مطرح است که هر دو به قصد الحاد و ظلم وارد سرزمین مکّه شدند یکی برای ویران کردن اصلِ کعبه, دیگری برای دستگیری ابنزبیر کعبه را خواست ویران کند چطور شد که ابرهه گرفتار عذاب الیم شد و نتوانست کعبه را ویران کند لکن حجّاج با کارگزاری منجنیق و کوه ابوقبیس کعبه را ویران کرد ابنزبیر را از درون کعبه در آورد و اعدام کرد.
مرحوم صدوق(رضوان الله علیه) در کتاب شریف من لا یحضره الفقیه این روایت را و این بحث را نقل میکند که ابرهه برای از بین بردن کعبه آمده است که قبله ی مسلمانها یا مطاف مسلمانها که بعدها رسمی میشود این را ابطال کند ولی حجّاج برای ابطال کعبه و ابطال مطاف نیامده برای دستگیری ابنزبیر آمده آن وقت این مطلب را از روایت گویا نقل میکند مرحوم صدوق که اگر کسی به امام زمان خودش رو نکند و از او رو برگرداند به درون کعبه هم متحصِّن بشود خدا او را امان نمیدهد همین کار را ابنزبیر کرد امام زمانش وجود مبارک امام سجّاد بود باید به او ایمان میآورد و به او معتقد میشد و این کار را نکرد و در زمان وجود مبارک سیّدالشهداء هم آن وظیفهاش را انجام نداد نه به امام آن زمان نه به امام این زمان, لذا به کعبه هم که متوسّل بشود خدا او را پناه نمیدهد این کعبه را ویران کردند او را گرفتند اعدام کردند دوباره کعبه را ساختند. این کار حجّاج برای از بین بردن کعبه نبود برای دستگیری ابنزبیر بود این مطلب را مرحوم صدوق(رضوان الله علیه) در کتاب شریف من لا یحضره الفقیه نقل میکند بنابراین (مَن یُرِدْ فِیهِ بِإِلْحَادٍ بِظُلْمٍ) جریان ابرهه کاملاً مصداق این است ولی جریان حجّاج ناظر به این نیست گرچه کلاهما فی النّار.
مطلب بعدی آن است که این تعبیری که فرمود: (وَإِذْ بَوَّأْنَا لِإِبْرَاهِیمَ مَکَانَ الْبَیْتِ أَن لاَّ تُشْرِکْ) این «أن», «أن» تفسیریه است تفسیر میکند آن بیان قبلی را که شما در اصلِ ساختن این بیت موحّد باشید شرک نورزید نه خود را سهیم بدانید نه دیگری را این کار را فقط برای رضای خدا انجام بدهید لذا وجود مبارک ابراهیم و اسماعیل(سلام الله علیهما) در هنگام ساختن کعبه زمزمه ی آنها این بود (رَبَّنَا تَقَبَّلْ مِنَّا), (وَإِذْ یَرْفَعُ إِبْرَاهِیمُ الْقَوَاعِدَ مِنَ الْبَیْتِ وَإِسْمَاعِیلُ رَبَّنَا تَقَبَّلْ مِنَّا) این (رَبَّنَا) را مرتّب میگفتند این (رَبَّنَا تَقَبَّلْ مِنَّا) حفظ توحید و پرهیز از شرک است فی تأسیس البیت بعد در تطهیر بیت اینچنین است در طواف حول البیت اینچنین است در صلات إلی البیت اینچنین است, بنابراین این (أَن لاَّ تُشْرِکْ) مفسّر همه ی آنهاست همه ی آنها را تفسیر میکند. در آیه ی 27 که فرمود: (وَأَذِّن فِی النَّاسِ بِالْحَجِّ) این یک امر قُدسی و غیبی است از یک سو و تشریعی است از سوی دیگر.
اعلان عمومی وجود مبارک ابراهیم(سلام الله علیه) که صورت گرفت هر کسی در هر مقطعی بود اگر اصلاً لبیک نگفت توفیق حج نصیبش نمیشود و اگر یک بار گفت, یک بار مکّه میرود بیش از یک بار گفت بیش از یک بار مکّه میرود این شبیه (أَلَسْتُ بِرَبِّکُمْ قَالُوا بَلَی) این اعلان عمومی و آن تلبیه, اما آنهایی که مکلّفاند و حاضر این دیگر امر تشریعی است. درباره ی وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) که طبق روایت این آیه بر آن حضرت هم تطبیق شده است آن فقط جریان تشریع است که حضرت مؤذّنین را اعلام کرد که شما اعلام کنید که امسال ما عازم مکّهایم و عدّهای پذیرفتند و آمدند.
بین اذان ابراهیم و اذانی که به دستور پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) انجام شد خیلی فرق است روایاتی که مربوط به تَلبیه ی اذان ابراهیم(سلام الله علیه) است این شامل احیا و اموات و صغیر و کبیر و رجال و نساء همه میشود این نظیر همان (أَلَسْتُ بِرَبِّکُمْ) در میآید. بعد فرمود: (یَأْتُوکَ رِجَالاً) گرچه تقدیمِ لفظی و ذکری بارِ معنوی ندارد ولی برخیها گفتند که تقدیم رجال بر رُکْبان برای آن است که ثواب پیادهها از ثواب سوارهها بیشتر است خب یک تَفتّن تفسیری است اما برهان مسئله نیست صِرف تقدیم ذکری اینچنین نیست.
مرحوم نجاشی در شرح حال بعضی از فقها و محدّثین دارد که اینها پنجاه بار حج مشرّف شدند البته برای جنوب ایران بودند فاصله ی اینها با مکه هم کمتر بود قدرت بدنی هم داشتند خَمسین حج انجام دادن کارِ هر کسی نیست جزء همین محدّثین بودند و راویان بودند که گاهی برای کسب یک روایت از شهری به شهری وارد مدینه میشدند بعد میدیدند آن کسی که پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) را ادراک کرده است الآن در مصر است از مدینه به مصر میرفتند تا حدیثی را از او بشنوند این پنج بار مکّه رفتن را در رجال نجاشی از بعضی از بزرگان سوسنجردِ سابق که میگفتند معرِّب همین سوسنگرد است نقل کردند که اهل سوسنگرد بود این عالِم ربّانی و پنجاه بار مکّه مشرّف شد این نشان میدهد که در آن عالَم پنجاه بار گفت لبیک. خب, پس تقدیم رجال بر رُکبان نشانه ی افضل بودنِ پیادهروی بر سوار بودن است.
پرسش:؟پاسخ: نه, دوتا حرف است چون حضرت با آن موکبِ همایونی که حرکت میکرد اگر حضرت پیاده میشد خیلیها هم باید پیاده میرفتند اما وجود مبارک امام مجتبی بیش از بیست بار پیاده رفتند و «نَجائبه تقادوا معه» با اینکه امکانات داشتند و در خدمت حضرت بود حضرت پیاده میرفتند ولی اگر پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) پیاده میرفتند عدّهای بر اساس (لَقَدْ کَانَ لَکُمْ فِی رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ) آنها هم پیاده میرفتند امنیت وجود مبارک پیامبر هم یک مطلب دیگر بود. خب, (لِیَشْهَدُوا مَنَافِعَ لَهُمْ).
پرسش: ظاهر آیه تشریع است نه تکوین؟
پاسخ: بله آخر در روایات دارد که آنهایی که یک بار گفتند لبیک یک بار مکّه رفتند, یک عدّه اصلاً نگفتند یک عدّه ده بار گفتند, وقتی ابراهیم(سلام الله علیه) عرض کرد خدایا من چگونه حرفم را به جهانیان برسانم فرمود گفتن از تو رساندن از من, اینها معلوم میشود به لسان تکوین است دیگر. ظاهر آیه با قطع نظر از روایت که نمیشود معنا کرد. خب, فرمود: (لِیَشْهَدُوا مَنَافِعَ لَهُمْ) که اشاره شد منافع دنیا و منافع آخرت, منافع دنیا هم در این سوغات نیست منافع دنیا در همین برخوردهای فرهنگی, مناظرههای فرهنگی, آشنایی سیاسی, آشنایی اجتماعی, روابط اقتصادی, تعامل اقتصادی نه حملِ کالای سوغات و مانند آن, این اگر به سود طرفین باشد در تعامل اقتصادی این بله, این میشود (لِیَشْهَدُوا مَنَافِعَ لَهُمْ) خواهد بود غرض این است که هم دنیاست هم آخرت.
پرسش:؟پاسخ: اینها که لاحقاند سابق نیستند اینها همهشان جزء ادیان ابراهیمیاند اینها از وجود مبارک حضرت ابراهیم, اسماعیل و اسحاق و همچنین یعقوب فرزندِ اسحاق و وجود مبارک یوسف فرزند یعقوب این سلسله انبیا میآید و داود و سلیمان و موسی و عیسی و امثال ذلک اینها همه انبیای ابراهیمیاند و به کعبه احترام میگذاشتند.
پرسش:؟پاسخ: آنها حالا کعبه را تقدیس میکردند اما چون (لِکُلٍّ جَعَلْنَا مِنْکُمْ شِرْعَةً وَمِنْهَاجاً) برای هر ملّتی خدای سبحان یک نحوه ی از زیارت قرار داده است اینجا که فرمود برای (طَهِّرْ بَیْتِیَ لِلطَّائِفِینَ وَالْقَائِمِینَ وَالرُّکَّعِ السُّجُودِ) این اگر عام باشد قابل تخصیص است, اگر مطلق باشد قابل تقیید است لذا گاهی به طرف بیتالمقدِس نماز میخوانند گاهی به طرف کعبه در یک زمان و زمین خاصّی ولی بالأخره اینها جزء فروعات دین است که (لِکُلٍّ جَعَلْنَا مِنْکُمْ شِرْعَةً وَمِنْهَاجاً) اما اصلِ حرمت کعبه و قداست کعبه و اینها نزد همه مِلل محفوظ است.
(لِیَشْهَدُوا مَنَافِعَ لَهُمْ وَیَذْکُرُوا اسْمَ اللَّهِ فِی أَیَّامٍ مَعْلُومَاتٍ عَلَی مَا رَزَقَهُم مِن بَهِیمَةِ الْأَنْعَامِ) که گذشت, این (کُلُوا مِنْهَا) را حمل بر استحباب کردند تنها در بین ما نیست فخررازی هم که شافعی است از شافعی میکند که این «کلوا» برای استحباب است و «أطعموا» برای وجوب, اما مستحضرید که الآن اطعامِ بائسِ فقیر مقدور حاجیان نیست این مسئولیت کسی است که اقامه ی حج به عهده ی اوست و آن حکومت اسلامی است که ـ انشاءالله ـ حجاز اگر آزاد شد, حرمین آزاد شد به برکت قرآن و عترت حکومت جمهوری اسلامیِ اهل بیتی آنجا مستقر شد آنگاه هم (کُلُوا مِنْهَا) که مستحب است عملی میشود, هم (أَطْعِمُوا الْبَائِسَ الْفَقِیرَ) بعد فرمود: (ثُمَّ لْیَقْضُوا تَفَثَهُمْ) که در دو نوبت این بحث گذشت ظاهر آیه چیست, باطن آیه چیست که به ضریح محاربی حضرت فرمود بعد فرمود: (وَلْیُوفُوا نُذُورَهُمْ وَلْیَطَّوَّفُوا بِالْبَیْتِ الْعَتِیقِ) که این طبق روایت تأویل شده به طواف نساء.
جمعبندی مسئله این است که اینها را که حرمتهای الهی است و احکام الهی است اگر کسی گرامی بشمارد از فیض خاصّ خدا برخوردار است در طلیعه ی سوره ی مبارکه ی «مائده» گذشت که شما شعائر الهی را سبک نشمرید آیه ی دو سوره ی مبارکه ی «مائده» این بود (یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاَ تُحِلُّوا شَعَائِرَ اللّهِ وَلاَ الشَّهْرَ الْحَرَامَ وَلاَ الْهَدْی وَلاَ الْقَلاَئِدَ وَلاَ آمِّینَ الْبَیْتَ الْحَرَامَ یَبْتَغُونَ) اینها که جزء علامتهای دینیاند زائران را محترم بشمارید, معتمران را محترم بشمارید, اینها آمینِ مسجدالحراماند اینها که در عربستان سعودی زائران بیت خدا را در این مَطار در فرودگاهها معطّل میکنند به این آیه عمل نمیکنند خدا فرمود اینها که آمینِ بیتالحراماند یعنی قصد بیتالحرام دارند, قصد طواف دارند, قصد زیارت دارند, قصد حجّ عمره دارند اینها جزء شعائر الهیاند خود این اشخاص نه تنها مشعر و مِنیٰ جزء شعائر خداست, نه تنها زمزم و صفا جزء شعائر خداست, حاجی جزء شعائر خداست, معتمر جزء شعائر خداست فرمود اینها مهمان الهیاند ضیوفالرحمناند اینها را سبک نشمارید اینها را اهانت نکنید اینها را تحقیر نکنید آنگاه شما دلتان میخواهد کسی بگوید من متولّی کعبهام شعائر الهی را احترام نکند و مردم عربستان قیام نکنند اینکه نمیشود فرمود اینها, حاجیان مهمان من هستند, معتمران مهمان من هستند, ضیوفالرحمناند آمدند خانه ی مرا زیارت بکنند اینها جزء شعائر الهیاند هیچ فرقی بین یک حاجی با موقِف نیست, هیچ فرقی بین حاجی و زمزم نیست, هیچ فرقی بین حاجی و صفا نیست اگر حاجی است فرمود: (وَلاَ آمِّینَ الْبَیْتَ) «أمَّ» یعنی «قَصَد», «آمین» یعنی «قاصدین» خب اینها صریحاً دارند بر خلاف آیه عمل میکنند به هر تقدیر فرمود اینها جزء شعائر الهیاند اینها را سبک نشمارید اگر در آیه محلّ بحث فرمود حُرُمات الهی را گرامی بدارید حرمت تنها زمان و زمین نیست لیلةالقدر جزء حرمات است این زمان, مکّه, کعبه و موقفها اینها جزء شعائر الهیاند حاجی هم بشرح ایضاً, معتمر هم بشرح ایضاً, زائر بیت الله هم بشرح ایضاً, ضیوفالرحمان هم بشرح ایضاً فرمود این انسانهای مؤمن جزء شعائر الهیاند اینها را تحقیر نکنید اینها را اهانت نکنید (وَلاَ آمِّینَ الْبَیْتَ الْحَرَامَ).
پرسش:؟پاسخ: آنجا گفتند نزول به معنای مناسک است بر مناسک تطبیق کردند.
غرض این است که اینکه فرمود: (ذلِکَ وَمَن یُعَظِّمْ حُرُمَاتِ اللَّهِ) حرمت حرمِ خدا, حرمات الهی تنها اشیای خارجی نیستند انسانهایی که از قداست برخوردارند جزء ضیوفالرحماناند اینها هم جزء شعائر الهیاند این قدر انسان است در روایات جلد دوم اصول کافی هم آمده است که حرمت مؤمن کمتر از حرمت کعبه نیست خب اگر کسی آبروی مؤمنی را ببرد مثل آن است که کعبهای را اهانت کرده باشد این جمعبندی شامل همه ی آن کرامتها خواهد شد لذا فرمود: (ذلِکَ وَمَن یُعَظِّمْ حُرُمَاتِ اللَّهِ) آن نهی است این امر, آنجا فرمود شعائر الهی را رها نکنید اینجا فرمود شعائر الهی و حُرُمات الهی را گرامی بشمارید (ذلِکَ وَمَن یُعَظِّمْ حُرُمَاتِ اللَّهِ فَهُوَ خَیْرٌ لَّهُ عِندَ رَبِّهِ) بعد فرمود: (وَأُحِلَّتْ لَکُمُ الْأَنْعَامُ إِلَّا مَا یُتْلَی عَلَیْکُمْ) برخی از مفسّران همان طوری که در بحث دیروز اشاره شده این (إِلَّا مَا یُتْلَی عَلَیْکُمْ) مطابق آیه سه سوره ی مبارکه ی «مائده» معنا کردند که مستثنا عبارت از مِیته و دَم و لحم خنزیر و (مَا أُهِلَّ لِغَیْرِ اللّهِ) و مُنخنقه و موقوذه و متردّیه و نَطیحه و (مَا أَکَلَ السَّبْعُ) و (مَا ذُبِحَ عَلَی النُّصُبِ) است لکن این شبهه مطرح است که اگر (إِلَّا مَا یُتْلَی عَلَیْکُمْ) است و (یُتْلَی) فعل مضارع است و دلالت بر استقبال دارد این سوره ی مبارکه ی «مائده» تطبیقش درست است برای اینکه بعد از سوره ی «حج» نازل شده اما همین مطلب در سوره ی مبارکه ی «انعام» آمده همین مطلب در سوره ی مبارکه ی «نحل» آمده و هر دوی آنها مکّیاند خب قبلاً که اینها گفته شد.
سوره ی مبارکه ی «انعام» حرمت این امور بیان شده سوره ی «انعام» آیه ی 145 این است (قُل لَا أَجِدُ فِی مَاأُوحِیَ إِلَیَّ مُحَرَّماً عَلَی طَاعِمٍ یَطْعَمُهُ إِلَّا أَن یَکُونَ مَیْتَةً أَوْ دَماً مَسْفُوحاً أَوْ لَحْمَ خِنزِیرٍ فَإِنَّهُ رِجْسٌ أَوْ فِسْقاً أُهِلَّ لِغَیْرِ اللّهِ بِهِ) این آیه ی 145 سوره ی مبارکه ی «انعام» که مکّی است مشابه این در سوره ی مبارکه ی «نحل» هم آمده که آن هم مکّی است اواخر وجود مبارک حضرت در مکّه نازل شده است آیه ی 115 سوره ی مبارکه ی «نحل» این است (إِنَّمَا حَرَّمَ عَلَیْکُمُ الْمَیْتَةَ وَالدَّمَ وَلَحْمَ الْخِنزِیرِ وَمَا أُهِلَّ لِغَیْرِ اللَّهِ بِهِ فَمَنِ اضْطُرَّ غَیْرَ بَاغٍ وَلاَ عَادٍ فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ) خب این (إِلَّا مَا یُتْلَی عَلَیْکُمْ) اگر منظور اینهاست که اینها (تُلیت علیهم) لذا سیدناالاستاد میفرماید این (یُتْلَی) که فعل مضارع است دلالت بر استمرار میکند و این استمرار تنها مربوط به آینده نیست چیزی که گذشته و حال و آینده مستمرّ است از این گونه امور هم به (یُتْلَی عَلَیْکُمْ) تعبیر میشود شبیه همین (یَصُدُّونَ عَنِ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ) که قبلاً این عطف فعل مضارع بر فعل ماضی معنا شده است آیه ی 25 همین سوره ی مبارکه ی «حج» این بود (إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا وَیَصُدُّونَ عَن سَبِیلِ اللَّهِ) شبیه آنچه در سوره ی مبارکه ی «رعد» بود که (الَّذِینَ آمَنُوا وَتَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُم) خب چگونه مضارع را بر ماضی عطف میکنید؟ گفتند این (تَطْمَئِنُّ) در مقابل ماضی نیست این چون برای استمرار است گذشته و حال و آینده را در برمیگیرد این (یَصُدُّونَ عَن سَبِیلِ اللَّهِ) هم در مقابل ماضی نیست این مفید استمرار است گذشته و حال و آینده را در برمیگیرد مقام ما هم بشرح ایضاً اینکه فرمود: (إِلَّا مَا یُتْلَی عَلَیْکُمْ) یعنی آنچه به طور مستمرّ در گذشته و حال و آینده برای شما تلاوت میشود این توجیهی است که سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) دارد ولی اگر ما همین تعبیری که خیلیها گفتند و ایشان توجیه فرمودند معنا کنیم به یک پیچیدگی برخورد میکنیم که آن باید با تکلّف معنا بشود (یک), آیا راهحلّ دیگری دارد که با پیچیدگی همراه نباشد (دو), اما آن پیچیدگی این است که در آیه محلّ بحث یعنی آیه ی سی سوره ی مبارکه ی «حج» فرمود: (وَأُحِلَّتْ لَکُمُ الْأَنْعَامُ إِلَّا مَا یُتْلَی عَلَیْکُمْ) انعام این حیواناتی که نرمرو هستند بر اساس نعومت و نرمی حرکت میکنند اینها را میگویند انعام گذشته از اینکه نعمتاند در مَشیشان هم یک نعومت و نرمی است خب, انعام برای شما حرام است مگر آنچه را که ما بعداً خواهیم گفت, آنچه را که بعداً فرمودند چه در سوره ی مبارکه ی «مائده» چه در سوره ی «انعام» چه در سوره ی «نحل» بعضیهایش منطبق است مثل مِیته و همچنین (مَا أُهِلَّ لِغَیْرِ اللّهِ) و مُنخنقه و موقوذه و متردّیه و نَطیحه و (مَا أَکَلَ السَّبْعُ) و (مَا ذُبِحَ عَلَی النُّصُبِ) اینها هست, اما «مَیته» و «دَم» چطور؟ «میته» و «دم» را که نمیشود از انعام استثنا کرد فرمود: (أُحِلَّتْ لَکُمُ الْأَنْعَامُ إِلَّا مَا یُتْلَی عَلَیْکُمْ) و آن (مَا یُتْلَی عَلَیْکُمْ) این است که خون برای شما حرام است خب این استثنا میشود منقطع, خون که اصلاً داخل در انعام نیست تا شما استثنا کنید مِیته هم که خب ممکن است بگوییم به علاقه ی سابق داخل در انعام باشد ولی بالأخره دَم داخل در انعام نیست لذا اینها توجیه کردند فرمودند چون مهمترین مقصود در این بخشها همان حرمتِ ذبیحه ی لِصَنم و الوثن بود که (مَا أُهِلَّ لِغَیْرِ اللّهِ) است همین انعام را اگر (لِغَیْرِ اللّهِ) ذبح و نَحر کنید حرام است اگر برای بتها ذبح کنید چون محور اصلی (مَا یُتْلَی عَلَیْکُمْ) همین انعامی است یعنی گاو و گوسفند و شتر که فدای مقدم نحس آن رِجسها و بتها میشود این استثنا شده است این سرگذشت گفتار این آقایان, ولی اگر بگوییم که فضای آیه فضای اِحرام و حج و عمره و امثال ذلک است در این فضا فرمود: (وَیَذْکُرُوا اسْمَ اللَّهِ فِی أَیَّامٍ مَعْلُومَاتٍ عَلَی مَا رَزَقَهُم مِن بَهِیمَةِ الْأَنْعَامِ) فضا, فضای حج و اِحرام است که نَحرتان, ذبحتان باید که لله باشد در این فضا فرمود انعام برای شما حلال است (إِلَّا مَا یُتْلَی عَلَیْکُمْ) این (إِلَّا مَا یُتْلَی عَلَیْکُمْ) برای اینکه فعل مضارع محفوظ بماند و از آینده خبر بدهد و در سوره ی مبارکه ی «مائده» که بعد از حج نازل شده است فرمود در بین اینها آن صید برای شما حرام است (غَیْرَ مُحِلِّی الصَّیْدِ) آنها هم انعاماند آنها هم دارای نعومتاند آن غزالها, آن حیوانات, آن کبکها, آن کبوترها اینها هم جزء برکات الهیاند (یک), در رفتارهایشان دارای نعومتاند (دو), اگر گفتیم (غَیْرَ مُحِلِّی الصَّیْدِ وَأَنْتُمْ حُرُمٌ) این (إِلَّا مَا یُتْلَی عَلَیْکُمْ) است دیگر نه نیازی است به اینکه بگوییم پس چرا دَم اینجا تحریم شده تا کسی بگوید قسمت اصلیاش نظر به آن حیوانات دارد یا بگوییم که فعل مضارع دلالت بر استمرار دارد گذشته را هم شامل میشود لذا آیاتی که در سوره ی مبارکه ی «انعام» و «نحل» است هم میگیرد این وجه میتواند چه اینکه برخی از مفسّران هم به آن پرداختند این وجه میتواند مصداق (إِلَّا مَا یُتْلَی عَلَیْکُمْ) باشد.
پرسش: حاج آقا بین صیدها هم غیر انعام هم هست؟
پاسخ: انعاماند غالباً دیگر یعنی نعومت هست در آن, منتها انعامِ رایج دست ما این است وگرنه آنها هم جزء انعاماند دیگر میفرماید: (وَمِنَ الْإِبِلِ اثْنَیْنِ وَمِنَ الْبَقَرِ اثْنَیْنِ) و (مِنَ الضَّأْنِ اثْنَیْنِ) آنها گفتند وحشی و اهلی, برخیها گفتند که نَر و مادّه, برخیها گفتند وحشی و اهلی, خب اگر (أَنزَلَ لَکُم مِنَ الْأَنْعَامِ ثَمَانِیَةَ أَزْوَاجٍ) هم وحشی هم اهلی, هم مذکّر هم مؤنث, همه را در سوره ی مبارکه ی «زمر» میتوان مشمول آیه دانست. خب, اگر (مِنَ الْإِبِلِ اثْنَیْنِ وَمِنَ الْبَقَرِ اثْنَیْنِ) و (مِنَ الضَّأْنِ اثْنَیْنِ) اینها (اثْنَیْنِ) وحشی و اهلی هر دو را میگیرد خب آنها هم انعاماند دیگر آنها حلال نیستند پس (غَیْرَ مُحِلِّی الصَّیْدِ) میتواند ناظر به آن باشد. خب, فرمود: (فَاجْتَنِبُوا الرِّجْسَ مِنَ الْأَوْثَانِ) این رِجس یک وقت است که میگوییم پلیدی, یک وقت بیان نمیکنیم این سؤال اصلاً مطرح نیست گفتند از:
رِجس یعنی پلیدی شما پرهیز کنید یک وقت است با «مِن» بیانیه این رجس را بیان فرمود, فرمود منظور از رِجس, وَثَن است خب وثن را کسی اجتناب نمیکند که آنچه را که نهی شده است عبادت وثن است ذات بما أنّه ذات که متعلّق تحریم و تحلیل نیست اگر گفتند آب حلال است یعنی شُربش حلال است وگرنه آب ذاتاً حلال است یعنی چه؟ اگر گفتند بت حرام است یعنی بتپرستی حرام است وگرنه بت حرام است یعنی چه میشود گفت که این بت سبک است یا سنگین, رنگین است یا بدون رنگ اما حلال و حرام برنمیدارد که حکم وقتی به ذات تعلّق گرفته منظور فعلی است که از او مترقَّب است (حُرِّمَتْ عَلَیْکُمْ أُمَّهَاتُکُمْ) معنایش معلوم است, (حُرِّمَتْ عَلَیْکُمْ) کذا, معنایش معلوم است اگر گفتند اجتناب کنید از اوثان معنایش معلوم است یعنی عبادت حرام است ولی اگر کسی بفرماید (فَاجْتَنِبُوا الرِّجْسَ) و این رجس را بیان کند بگوید (مِنَ الْأَوْثَانِ) این تأمّلی میطلبد و آن این است که از بس اینها پلیدند گویا صدر و ساقه ی اینها رجس است وگرنه این چوب که رجس نیست آنکه رجس است عبادتِ این است, تقرّب به این است (هؤُلاَءِ شُفَعَاؤُنَا عِندَ اللَّهِ) گفتن است وگرنه همین چوبی است که گاهی میز میشود گاهی صندلی اینکه رجس نیست ولی از بس این عبادت این پلید است گویا تمام گوهر و جوهر این جِرم آلوده است (فَاجْتَنِبُوا الرِّجْسَ مِنَ الْأَوْثَانِ وَاجْتَنِبُوا قَوْلَ الزُّورِ) قولِ باطل در کنار بتپرستی است.
وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) بعد از نماز صبح به مردم اعلام کرد که شهادتِ زور و شرک نزدیک هماند بعد این آیه را خواند برای اینکه خدای سبحان هم از شرک نهی کرده هم از قولِ زور, قولِ زور, «زئارَ» یعنی «اِنْحَرَف» زور یعنی انحراف این با مادّه زارَ یَزور مادّهاش فرق میکند معنایش هم فرق میکند خب این زارَ با اِزورار یعنی انحراف, «اِنْحَرف» این هر سخنِ باطلی زور است دروغ, غیبت, تهمت, اینها زور است اما شهادتِ باطل که حقّی را باطل کند, باطلی را حق کند در ردیف شرک است لذا حضرت بعد از نماز صبح فرمود شهادتِ زور و شرک نزدیک هماند بعد این آیه را تلاوت فرمود: (وَاجْتَنِبُوا قَوْلَ الزُّورِ) اگر کسی حُرُمات الهی را عظیم و بزرگ بشمارد در حالی که (حُنَفَاءَ لِلَّهِ غَیْرَ مُشْرِکِینَ بِهِ) این میبینید اینجا هم باز عطف نشده نظیر (یَعْبُدُونَنِی لاَ یُشْرِکُونَ بِی شَیْئاً) کسی که حَنیفِ در دین باشد و برای اینکه این حَنیف بودنش مستغرق در توحیدِ ناب باشد (غَیْرَ مُشْرِکِینَ) را دیگر عطف نکرده (حُنَفَاءَ لِلَّهِ غَیْرَ مُشْرِکِینَ بِهِ) در بحث حَنیف آنجا درباره ی بحث وجود مبارک حضرت ابراهیم قبلاً هم گذشت میبینید بعضیها خطّ مَشیشان وقتی که راه میروند این رانندههای ماهر میبینید مستقیماً در خطّ خودشان حرکت میکنند اگر بنا شد در خطّ میانی حرکت کنند که میانی, در خطّ راست یا چپ اول یا دوم یا سوم این راه را مستقیم طی میکنند, اما برخیها یا تندرو هستند یا آگاه نیستند یا به طرف راست یا به طرف چپ, آن کسی که مایل وسط است میگویند «حَنَفَ», «اِستَقامَ» تمام تلاش و کوششاش این است که در وسط جادّه حرکت کند آن که میخواهد بیراهه برود میگویند«جَنَفَ» جَنیف آن کسی است که مکرّر اصرار میکند به جادّه خاکی برود, مکرّر کنار بکِشد «مُتجانِف لإثم» یعنی جَنیفانه با وصیتنامه عمل میکند فرمود شما که وصیّت کردی آن وصیّتان باید طوری باشد که (غَیْرَ مُتَجَانِفٍ لِإِثْمٍ) این مکرّر به طرف راست, مکرّر به طرف چپ جَنیفانه به دنبال اِثم و معصیت و گناه باشد, نباشد آن را میگویند جَنیف این را میگویند حَنیف کسی که تمام تلاش و کوششاش این است که از وسط بیرون نرود فرمود شما حُنفاء باشید جُنفاء نباشید, حَنیف باشید جَنیف نباشید حنیف که هستید موحّدید (حُنَفَاءَ لِلَّهِ غَیْرَ مُشْرِکِینَ بِهِ) چرا؟ برای اینکه خطر شرک این است که هم خطر شرک را ذکر میکند هم برکتِ تعظیمِ شعائر الهی را, برکت تعظیم شعائر الهی را در آیه ی 32 بیان میکند که میفرماید: (وَمَن یُعَظِّمْ شَعَائِرَ اللَّهِ فَإِنَّهَا مِن تَقْوَی الْقُلُوبِ) اما خطر شرک را اینجا ذکر میکند میفرماید: (وَمَن یُشْرِکْ بِاللَّهِ فَکَأَنَّمَا خَرَّ مِنَ السَّماءِ فَتَخْطَفُهُ الطَّیْرُ أَوْ تَهْوِی بِهِ الرِّیحُ فِی مَکَانٍ سَحیقٍ) چون انسان یک پناهگاه بیشتر ندارد و آن خداست گاهی میگویند شما به حبلِ مستحکمِ خدا اعتصام کنید (وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ), گاهی میگویند خطر در عالَم فراوان است شما سنگری داشته باشید آن سنگر را میگویند مُلتَحَد فرمود غیر از لطفِ خدا هیچ یعنی هیچ به نحو سالبه ی کلیه سنگری در عالَم نیست با «لن» که نفی تأکید است ذکر فرمود (وَلَن تَجِدَ مِن دُونِهِ مُلْتَحَداً) غیر از خدا سنگری نیست خب, یا دست به طناب بزن یا برو سنگر هر دو یکی است در حقیقت, اگر کسی نه اهل اعتصام به حبل الله بود نه اهل التحاد به مُلتحَد الهی بود این مثل آن است که بین الأرض و السماء معلّق مانده یا همانجا کرکسها این را میگیرند و میربایند و لقمه میکنند یا تندباد این را تَه درّه پودر میکند همین, (مَن یُشْرِکْ بِاللَّهِ فَکَأَنَّمَا خَرَّ مِنَ السَّماءِ) «خَرِیر» ساقطشده, خُرور سقوط این افتادن از بالا دارد میافتد و هیچ پناهگاهی ندارد خب, در همان بالا که پَرت شد یا (تَخْطَفُهُ الطَّیْرُ) کرکسها و لاشخورها همانجا او را اختطاف میکنند «خَطْف» یعنی ربودن.
«خاطف» یعنی رباینده این لاشخور همانجا او را میرباید و طعمه میکند (أَوْ تَهْوِی بِهِ الرِّیحُ فِی مَکَانٍ سَحیقٍ) یا تندباد این را پَرت میکند در یک مکان دوری مثل تَه درّه که این مَسحوق میشود «سَحیق» به معنی دور است اما شما در این داروخانههای سابق این داروهای پودرشده را در یک قفسه مینوشتند میگفتند که مسحوقات یعنی اینها که پودر شده است نَرم شده فرمود همه ی استخوانهایش را نرم میکند بالأخره چیزی از او نمیماند خب این برای کسی است که (یُشْرِکْ بِاللَّهِ) و جَنیف بود اما اگر کسی حَنیف بود (غَیْرَ مُشْرِکِینَ بِهِ) بود میشود مُعظّم شعائر الهی (ذلِکَ وَمَن یُعَظِّمْ شَعَائِرَ اللَّهِ فَإِنَّهَا مِن تَقْوَی الْقُلُوبِ).
«و الحمد لله ربّ العالمین»
(ذلِکَ وَمَن یُعَظِّمْ حُرُمَاتِ اللَّهِ فَهُوَ خَیْرٌ لَّهُ عِندَ رَبِّهِ وَأُحِلَّتْ لَکُمُ الْأَنْعَامُ إِلَّا مَا یُتْلَی عَلَیْکُمْ فَاجْتَنِبُوا الرِّجْسَ مِنَ الْأَوْثَانِ وَاجْتَنِبُوا قَوْلَ الزُّورِ (30) حُنَفَاءَ لِلَّهِ غَیْرَ مُشْرِکِینَ بِهِ وَمَن یُشْرِکْ بِاللَّهِ فَکَأَنَّمَا خَرَّ مِنَ السَّماءِ فَتَخْطَفُهُ الطَّیْرُ أَوْ تَهْوِی بِهِ الرِّیحُ فِی مَکَانٍ سَحیقٍ (31) ذلِکَ وَمَن یُعَظِّمْ شَعَائِرَ اللَّهِ فَإِنَّهَا مِن تَقْوَی الْقُلُوبِ (32) لَکُمْ فِیهَا مَنَافِعُ إِلَی أَجَلٍ مُسَمّی ثُمَّ مَحِلُّهَا إِلَی الْبَیْتِ الْعَتِیقِ (33) وَلِکُلِّ أُمَّةٍ جَعَلْنا مَنسَکاً لِیَذْکُرُوا اسْمَ اللَّهِ عَلَی مَا رَزَقَهُمْ مِن بَهِیمَةِ الْأَنْعَامِ فَإِلهُکُمْ إِلهٌ وَاحِدٌ فَلَهُ أَسْلِمُوا وَبَشِّرِ الْمُخْبِتِینَ (34) الَّذِینَ إِذَا ذُکِرَ اللَّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ وَالصَّابِرِینَ عَلَی مَا أَصَابَهُمْ وَالْمُقِیمِی الصَّلاَةِ وَمِمَّا رَزَقْنَاهُمْ یُنفِقُونَ (35)
بعد بیان بخشی از احکام حج فرمود اینها جزء شعائر الهیاند که خدای سبحان برای اینها حرمت قائل شد اینها را محترم شمرد اینها جزء حُرماتاللهاند این مصداق, اصلِ کلّی را بیان فرمود که هر کس حرمتهای الهی را بزرگ بشمارد خیری نصیب او میشود که این خیر عند الله خیر است یعنی هم خیر است و هم ثابت, برخی از امورند که خیرند ولی دوام ندارند فقط خیرِ دنیاییاند برخی از امورند که خیرِ مستمرّند بر اساس آنچه در سوره ی «نحل» که (مَا عِندَکُمْ یَنفَدُ وَمَا عِندَ اللَّهِ بَاقٍ) چون بزرگداشت حرمتهای الهی خیرِ عند الله است (وَمَا عِندَ اللَّهِ بَاقٍ) خواهد بود پس این خیر, خیر جاودانه است که هم در دنیا هست و هم در آخرت آنگاه در بخش پایانی آیه سی فرمود: (فَاجْتَنِبُوا الرِّجْسَ مِنَ الْأَوْثَانِ وَاجْتَنِبُوا قَوْلَ الزُّورِ) که مصادیقش گذشت. در بعضی از روایات قولِ زور یا خود رِجس, رجس بر شطرنج تطبیق شده است, قولِ زور بر غِنا تطبیق شده است در بعضی از نصوص دارد که اگر کسی در مجلس غنایِ مُحرَّم نشسته است آوازهخوانی آن غنای محرّم را اجرا کرد مستمع به او گفت «أحسنت» این «أحسنت» او قولِ زور است از بس این گناه پلید است خب, البته مراتب و درکات این گناهان هم یکسان نیست.
بعد از بیان احکام الهی عدّهای هتک حرمت میکنند عدّهای تعظیمِ حرمت و تعظیم شعائر آنهایی که تعظیم شعائر میکنند در چند بخش از آنها به نیکی یاد کرد یکی اینکه در آیه ی سی فرمود: (وَمَن یُعَظِّمْ حُرُمَاتِ اللَّهِ فَهُوَ خَیْرٌ لَّهُ) در آیه ی 32 هم فرمود: (وَمَن یُعَظِّمْ شَعَائِرَ اللَّهِ فَإِنَّهَا مِن تَقْوَی الْقُلُوبِ) بعد در پایان در آیه ی 35 هم به عدّهای بشارت داد. این گروهی که تعظیمِ حُرُمات الهی میکنند طبق آیه ی سی, شعائر الهی را تعظیم میکنند طبق آیه ی 32 که بعد خواهد آمد اینها جزء (حُنَفَاءَ لِلَّهِ) هستند که در مسیرند و تلاش و کوشششان این است که حنیفانه حرکت کنند نه جنیفانه. تمام سعیاش این است که از وسط جادّه بیرون نرود اما کسانی که هتک حرمات الهی دامنگیر آنها شده آنها شرک میورزند حالا یا شرکِ اعتقادی یا شرکِ عملی. (حُنَفَاءَ لِلَّهِ), (غَیْرَ مُشْرِکِینَ)اند اما هتّاکان حرمتهای الهی شرک میورزند اگر نسبت به اصل دین هتک کردند که شرکِ اعتقادی است, نسبت به برخی از اعمال دین, وظایف دین و مناسک دین هتکِ عملی کردند و نه اعتقادی این شرکِ عملی است. فرمود: (وَمَن یُشْرِکْ بِاللَّهِ فَکَأَنَّمَا خَرَّ مِنَ السَّماءِ فَتَخْطَفُهُ الطَّیْرُ أَوْ تَهْوِی بِهِ الرِّیحُ فِی مَکَانٍ سَحیقٍ) که در بحث دیروز گذشت. گاهی تعبیر قرآن کریم این است که خدای سبحان انسان را در اَحسن تقویم آفرید (لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ فِی أَحْسَنِ تَقْوِیمٍ) بعد (ثُمَّ رَدَدْنَاهُ أَسْفَلَ سَافِلِینَ) اگر بر اساس توحیدِ فطری حرکت کرد میشود (أَحْسَنِ تَقْوِیمٍ), اگر ارتداد و نفاق و کفر ـ معاذ الله ـ دامنگیرش شد میشود (أَسْفَلَ سَافِلِینَ) اینجا که فرمود: (وَمَن یُشْرِکْ بِاللَّهِ فَکَأَنَّمَا خَرَّ مِنَ السَّماءِ) همان بخش (أَسْفَلَ سَافِلِینَ) است آنها که (حُنَفَاءَ لِلَّهِ) بودند بر اساس همان بخش (أَسْفَلَ سَافِلِینَ) است, اگر حَنیفاً لله بود که همان (أَسْفَلَ سَافِلِینَ)اش را حفظ کرد, اگر جَنیفاً و مشرکاً بود که (کَأَنَّمَا خَرَّ مِنَ السَّماءِ) میشود (أَسْفَلَ سَافِلِینَ) اینکه فرمود پایین میآید و سقوط میکند هر گناهی هم همین طور است ولی برخی از هبوطها نظیر نزول, هبوط به نحو تجلّی است نه به نحو تجافی, وجود مبارک حضرت آدم هم هبوط کرده به زمین و وجود نحس ابلیس هم هبوط کرده به زمین, هبوطِ حضرت آدم به نحو تجلّی بود اینجا آمد نبوّت, شریعت, وحی الهی و دینِ خدا نصیبش شد چه در سوره ی مبارکه ی «بقره» چه در سوره ی «طه» درباره ی هبوط حضرت آدم فرمود: (فَإِمَّا یَأْتِیَنَّکُم مِنِّی هُدیً فَمَنِ اتَّبَعَ هُدَایَ فَلاَ یَضِلُّ وَلاَ یَشْقَی) با یک تفاوت مختصری که بین آیه ی سوره ی «بقره» و سوره ی «طه» هست این هبوطِ متجلّیانه است که وحی و نبوّت و شریعت نصیب میشود اما هبوطِ شیطان خدا به او فرمود: (فَاهْبِطْ مِنْهَا فَمَا یَکُونُ لَکَ أَنْ تَتَکَبَّرَ فِیهَا) اینجا جای تکبّر و گناه نیست برو پایین این هبوطِ تجافی است آنجا را که بود از دست داد و اینجا هم که آمد گرفتار شد (لَمَن تَبِعَکَ مِنْهُمْ لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنکُمْ أَجْمَعِینَ) بنابراین نظیر نزول است نزول گاهی به نحو تجافی است گاهی به نحو تجلّی آن طوری که قرآن نزول کرده یعنی تجلّی کرده هبوطِ آدم از این سنخ است این طور نیست که آن علمِ اسما را فراموش کرده باشد یا معلّم اسما بودن را از دست داده باشد الیوم هم انسانِ کامل معلّم اسماست, عالِم به اسمای الهی است این مقام را داراست و در زمین به سر میبرد و بشر بتواند از او استفاده کند. خب, پس انسان یا به همان (أَحْسَنِ تَقْوِیمٍ) میماند کسی است که (حُنَفَاءَ لِلَّهِ) باشد یا به (أَسْفَلَ سَافِلِینَ) میرسد که (مَن یُشْرِکْ بِاللَّهِ فَکَأَنَّمَا خَرَّ مِنَ السَّماءِ) حالا اینکه سقوط میکند یا لاشههایش را در همان فضا لاشخورها و کرکسها میربایند یا تندباد او را به مکان دور پَرت میکند که آن مَسحوق و بَعید و پودر میشود باز دوباره نسبت به تعظیم شعائر الهی فرمود خلاصه اینکه (وَمَن یُعَظِّمْ شَعَائِرَ اللَّهِ) بر اساس اعتقاد, بر اساس عمل شعائر الهی را بزرگ بشمارد این کار از تقوای قلوب است. چندتا مضاف ملاحظه میفرمایید در این عبارتها حذف شده (وَمَن یُعَظِّمْ شَعَائِرَ) خدا را, (فَإِنَّهَا) گرچه ضمیر به (شَعَائِرَ) برمیگردد.
شعائر از تقوای خدا نیست تعظیمِ شعائر خدا از افعالِ مردانی است که دارای تقویالقلوباند خیلی از این مضافها حذف شده است برای اینکه هم موجَز باشد و هم پیام را میرساند. آنچه را که خدا به عنوان علامت قرار داده گرچه همه ی احکام الهی از یک نظر میتواند علامت باشد اما در جریانهای عمومی, در کنگرههای عمومی مثل حج و عُمره اینها جزء علامتهای الهی و اسلامی است (وَمَن یُعَظِّمْ شَعَائِرَ اللَّهِ فَإِنَّهَا) یعنی «فإنّ» تعظیمِ شعائر خدا از افعال مردانی است که دارای تقویالقلوباند. خب تقوا اصولاً وصفی است نفسانی این وصف گاهی مَلکه است, گاهی حال است و گاهی بالاتر از مَلکه به منزله ی فصل مقوِّم مردان باتقواست اگر قلب متّقی بود اعمالِ صالح از چنین انسانی صادر میشود در حقیقت تقوای قلب است که عمل را سامان میبخشد قلب است که اعمال را هدایت میکند, اگر قلب نباشد عمل بیروح است یا منافقانه است یا عادت است یا نفاق, وقتی عمل اثر دارد که نه عادت باشد نه نفاق (فَإِنَّهَا مِن تَقْوَی الْقُلُوبِ) بعد درباره ی این شترها و گوسفندها و گاوها و اینها که جزء قربانیها هستند و ضَحایایی هستند که مَطایای صحنه ی قیامت میشوند فرمود اُضحیهای که انتخاب میکنید یک حیوانِ فَربه سالمی باشد زیرا همین ضحایا, همین اُضحیهها, مَطایای شما و مَرکبهای شما هستند در قیامت چون در آنجا بعضیها پابرهنهاند بعضی با کفش, بعضیها پیادهاند بعضیها سواره, اینهایی که اهل ضحایای خوباند دارای مرکَبهای خوبی هم هستند در قیامت.
شعائر الهی را شما گرامی بدارید این شترها و امثال اینها که در صحنه ی حج قربانی میکنید اینها دو بخش در قرآن کریم از اینها سخن به میان آمده یکی درباره ی اصل خلقتِ اینها فرمود اینها حلالاند برکات فراوانی دارند تا زندهاند شما میتوانید از اینها استفاده کنید چه اینکه در آیه ی پنج و شش سوره ی مبارکه ی «نحل» قبلاً گذشت که فرمود: (وَالأنْعَامَ خَلَقَهَا لَکُمْ فِیهَا دِفْءٌ وَمَنَافِعُ وَمِنْهَا تَأْکُلُونَ ٭ وَلَکُمْ فِیهَا جَمَالٌ حِینَ تُرِیحُونَ وَحِینَ تَسْرَحُونَ ٭ وَتَحْمِلُ أَثْقَالَکُمْ إِلَی بَلَدٍ لَّمْ تَکُونُوا بَالِغِیهِ) اینها تا زندهاند در خدمت شما هستند. اما در جریان شترهایی که به عنوان هَدْی در سفر حج اعزام میشوند و به همراه برده میشوند اینها در یک مقطع محدودی مال شما هستند در همین آیه محلّ بحث فرمود: (لَکُمْ فِیهَا مَنَافِعُ إِلَی أَجَلٍ مُسَمّی) اینها تا آن زمانی که ما نگفتیم نِمای متّصل و منفصلش برای شماست شیرشان برای شماست, پشمشان برای شماست, بچهای که تولید میکنند برای شماست, حقّ رکوب دارید, حقّ باربری روی اینها دارید همه ی اینها منافعی است که شما میتوانید از شتر ببرید اما چه موقع (إِلَی أَجَلٍ مُسَمّی) آن اجل مسمّا چه وقت است آن وقتی که دیگر حق ندارید چه موقع است فرمود: (ثُمَّ مَحِلُّهَا إِلَی الْبَیْتِ الْعَتِیقِ) وقتی اینها به کعبه رسیدند دیگر باید قربانی بشوند خب پس در بین راه شما که از راه دور این شترها را به عنوان قربانی به همراه دارید نماهای متّصل و منفصل برای شماست تا آن زمانی که ما بگوییم, آن زمانی که ما میگوییم چه موقع است؟ (إِلَی الْبَیْتِ الْعَتِیقِ) است (ثُمَّ مَحِلُّهَا) که این اسم زمان است نه اسم مکان, مکانش را (إِلَی الْبَیْتِ) معیّن کرده, زمانش را «مَحِل» بیان کرده وقتی به بیتِ عَتیق رسیدید دیگر باید ذبح یا نَحر کنید مستحضرید در سوره ی مبارکه ی «مائده» این بحث قبلاً گذشت که گرچه قرآن کریم تعبیر دارد که «بیت» اما منظور این نیست که این را ببرید کنار کعبه آنجا مسجدالحرام است آنجا جای ذبح و نحر نیست در سوره ی مبارکه ی «مائده» آیه ی 95 این بحث گذشت که فرمود: (یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاَ تَقْتُلُوا الصَّیْدَ وَأَنْتُمْ حُرُمٌ وَمَن قَتَلَهُ مِنکُم مُتَعَمِّدَاً فَجَزَاءٌ) باید کفّاره بدهد این کفّاره (مِثْلُ مَا قَتَلَ مِنَ النَّعَمِ) باید باشد, اگر صیدی کرد حیوانی را کُشت باید مشابه آن و مماثل آن را کفّاره بدهد و اهل خُبره ی صاحبنظرِ عادل باید بگوید این مماثل آن مقتول و صید است (یَحْکُمُ بِهِ ذَوا عَدْلٍ مِنکُمْ هَدْیاً بَالِغَ الْکَعْبَةِ) نه معنایش این است که بروید کنار کعبه این را بکُشید چون آنجا جای خونریزی نیست یعنی وقتی به حرم رسیدید در محدوده ی مکّه این را باید نحر یا ذبح کنید حالا بعضی از ذحایا هستند که باید در مِنیٰ ذبح یا نَحر بشوند بعضیها هستند که در همان محدوده ی مکّه و حرم مثل کفّارات و اینها کافی است. اینکه فرمود: (ثُمَّ مَحِلُّهَا إِلَی الْبَیْتِ الْعَتِیقِ) یعنی وقتی به حرم رسید به مکّه رسید نه یعنی به کعبه رسید خب این شواهد خاصّی او را همراهی میکند. بعد میفرماید این بیت از دیرزمان معبَد بود, مُحترم بود و در همه ی ملل و نِحَل که انبیای ابراهیمی(علیهم السلام) اینها را آوردند محترم بود ما یک اسلام داریم که اول و آخر, آخر و اوّلش یکی است (إِنَّ الدِّینَ عِندَ اللّهِ الْإِسْلاَمُ) دینِ به معنای اسلام تَثنیه ندارد فضلاً از جمع نمیشود گفت ادیان چون بیش از یکی نیست که این مربوط به خطوط کلی اصول دین است و خطوط کلی فقه و خطوط کلی اخلاق و خطوط کلی حقوق و امثال ذلک است یعنی در همه ی مِلل و نِحلی که انبیا آوردند یکی است. این بخش است که هر پیامبری نسبت به پیامبر دیگر (مُصَدِّقاً لِمَا بَیْنَ یَدَیْهِ) دارد قبلی میتواند (مُبَشِّرَاً بِرَسُولٍ) بگوید, بعدی میگوید (مُصَدِّقاً لِمَا بَیْنَ یَدَیْهِ) اما بخشی مربوط به شریعت و منهاج است که مثلاً فلان ملّت چند رکعت نماز بخوانند به کدام سَمت, چند روز روزه بگیرند و در کدام ماه, اینها طبق مصلحتهای الهی در هر عصر و مصری فرق میکند اینجاست که فرمود: (لِکُلٍّ جَعَلْنَا مِنْکُمْ شِرْعَةً وَمِنْهَاجاً) این بخش, بخش ناسخ و منسوخ است نه بخش تصدیق, آن بخش اسلام بخش تصدیق است که یک اصول ثابتی است یک اصول متغیّر, برابر اصول متغیّر فرمود: (وَلِکُلِّ أُمَّةٍ جَعَلْنا مَنسَکاً) چگونه عبادت بکنند چند روز عبادت بکنند در کدام زمان و زمین عبادت بکنند, برای هر ملّتی برابر مصلحت ولایی فرق است لکن اصلِ این مسائل که خدای سبحان به زبان انبیا(علیهم السلام) بیان کرده میشود جزء شعائر الهی در هر ملّتی باید شعائر خودشان را در آن عصر که مطابق با حجّت آن عصر است تعظیم میکنند و هتک حرمت در هر عصری آن خطر را دارد که (فَکَأَنَّمَا خَرَّ مِنَ السَّماءِ), (وَلِکُلِّ أُمَّةٍ جَعَلْنا مَنسَکاً) چرا این کار را میکنیم؟ برای اینکه تا نام خدا را اینها احیا کنند مستحضرید که قرآن کریم گاهی ذکر نعمت را مطرح میکند, گاهی ذکر مُنعِم را طرح میکند همچنین گاهی ذکر اسم خدا را طرح میکنند گاهی خود خدا را طرح میکنند, گاهی تسبیح اسمِ خدا را طرح میکنند, گاهی تسبیح خود خدا را طرح میکنند, گاهی (سَبِّحْ بِاسْمِ رَبِّکَ) را میگویند گاهی (سَبِّحْ بِاسْمِ رَبِّکَ) نیست (سَبَّحَ لِلَّهِ) است, (یُسَبِّحُ لِلَّهِ) است و مانند آن, گاهی (اذْکُرُوا نِعْمَتِیَ الَّتِی أَنْعَمْتُ عَلَیْکُمْ) است گاهی (فَاذْکُرُونِی أَذْکُرْکُمْ) است پس ذکرالنِعمه و ذکرالمُنعِم, ذکرالله ذکر اسم الله و همچنین عبادتد کردنها و دستورهایی که دو بخش یاد میشود تسبیحِ (سَبِّحْ بِاسْمِ رَبِّکَ) یا (یُسَبِّحُ لِلَّهِ) اینها مراتبی دارد, درجاتی دارد, ولی به هر حال منظور از اسم در حقیقت در عین حال که این اسمای لفظی محترماند اسمِ الله را کسی نمیتواند بیوضو حتّی ببوسد بلکه باید با وضو باشد با لَبِ طاهر اسم الله را ببوسد این یک حکم فقهی است در فقه اصغر این اسم دلالت دارد بر آن معنا و مفهوم, آن مفهوم دلالت دارد بر مصادیق خارج, آن مصادیق خارج مظهر اسمای الهیاند که الآن ما در فاصله ی چهار قدمی هستیم ما با اسما و اسما و اسماء الله سروکار داریم آن اسمی که اگر کسی او را داشته باشد میشود اسم اعظم با آن مُرده زنده میشود این الفاظ نیست (یک) این مفاهمی نیست (دو), کسی یک مفهوم ذهنی داشته باشد بتواند مُرده زنده کند آن اسمایی که شما میبینید.
در دعای کمیل، سمات، ندبه هست «و بأسمائک الّتی ملأت کلّ شیء» آن اسمی که آسمان و زمین را پُر کرده و در برگرفته یا آن اسمی که با آن اسم وجود موسای کلیم در طور با تو مناجات کرد یا آن اسمی که وجود مبارک عیسی با آن اسم مُردهها را زنده کرده اینها اسماء الله است اینها را ذات اقدس الهی یاد حضرت ابراهیم یعنی انسانِ کامل داد و وجود مبارک انسانِ کامل که الیوم وجود مبارک ولیّ عصر است معلّم ملائک شدند اینها را یاد ملائکه دادند ملائکه هم که مدبّرات عالَماند با این اسما دارند عالَم را اداره میکنند و الیوم هم وجود مبارک حضرت معلّم همه ی فرشتههاست در تعلیم این اسما که «ملأت أرکان کلّ شیء» طور اگر هست این است, احیای موتا اگر هست این است. خب, فرمود این کار را کردیم (لِیَذْکُرُوا اسْمَ اللَّهِ عَلَی مَا رَزَقَهُمْ مِن بَهِیمَةِ الْأَنْعَامِ) خب اینها این اسما را باید بگویند البته, اینها طریق است دیگر از همین راه به جایی میرسند دیگر اول احترام این اسماست بعد درکِ معانی اسماست بعد رسیدن به آن مصادیق است بعد به آن معلّم اسما رسیدن است (لِیَذْکُرُوا اسْمَ اللَّهِ عَلَی مَا رَزَقَهُمْ مِن بَهِیمَةِ الْأَنْعَامِ) هم میبینید این تکبیراتی که بعد از نمازها گفته میشود پانزده نماز کسی که در مِناست یا ده نماز برای کسی که در سایر بلاد است «الحمد لله علی ما رزقنا من بهیمة الأنعام» و مانند آن, این را حمل میکنند برای اینکه این در حقیقت جزء برنامههای عید است وقتی کسی از عبادت و از لقای پروردگار فراغت پیدا کرد برای او عید است ما دوتا عید داریم و هر دو عید بعد از شرکت در مهمانی خدای سبحان است اگر کسی توفیقی یافت جزء ضیوفالرحمان شد مهمان خدا شد خب البته عید است برای او دیگر ما دیگر در اسلام غیر از غدیر و جمعه که برنامههای رسمی داریم غیر از این بیش از دو عید که نخواهیم داشت و نداریم.
عید فطرت و عید اضحیٰ, در عید فطر به مهمانی خدا رفتیم برای اینکه ماه مبارک رمضان شهرالله است و ضیوفالرحمان در آنجا پذیرایی میشوند در عید قربان هم مناسک انجام شده است برای اینکه کسانی که صحنه ی حج را پشت سر میگذارند جزء ضیوفالرحماناند اینها که مهمانی خدا را و ضیافت الهی را درک کردهاند بهترین عید است برای آنها و بهترین نشاط این است که بگویند «الحمد لله الذی علی ما هدانا, الحمد لله الذی علی ما رزقنا من بهیمة الأنعام» و مانند آن, حالا بعضیها اسم الله را ذکر میکنند بعضی خود الله را ذکر میکنند در هدایت هم همین طور است در اعتصام هم همین طور است هم (من یعتصم بحبل الله) داریم, هم (مَن یَعْتَصِم بِاللّهِ) داریم خود حبل الله به چه کسی معتصم است اهل بیتی که معادل حبل اللهاند به چه کسی معتصماند.
وجود مبارک ابیابراهیم امام کاظم(سلام الله علیه) رسیده است که این «بشّر المُخبِتین نَزَلت فینا خاصّه» تنها برای ماست, خب تنها برای ماست یعنی آن قلّهاش برای ماست دیگر وگرنه آن شاگردان اینها که بهرهای دارند که خب, در بخشی از آیات دارد (وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ) در بخش دیگر دارد که (مَن یَعْتَصِم بِاللّهِ) خب آن مُعتصِم بالله چه کسی است؟ خود حبل الله است و کسی که قَرین حبل الله است حبل الله که دیگر به حبل الله دیگر معتصم نیست او به الله معتصم است اهل بیت که دیگر به غیر خدا معتصم نیستند که اهل بیت که معادل حبل اللهاند به الله معتصماند دیگر, بنابراین مصداق کامل اینها معلوم است که چه کسانی هستند و کسانی که با اسم خدا مأنوساند یک مرحله, کسانی که با خود خدای سبحان آن مقامی که خود اینها میتوانند با او ارتباط بکنند مقام دیگر است. فرمود: (لِیَذْکُرُوا اسْمَ اللَّهِ عَلَی مَا رَزَقَهُمْ مِن بَهِیمَةِ الْأَنْعَامِ) لذا گاهی قوس صعود دارد گاهی قوس نزول دارد, گاهی سبب را بر مسبَّب تَفریع میکند به تعبیر سیدناالاستاد, گاهی مسبَّب را بر سبب, گاهی میفرماید: (إِلهُکُمْ إِلهٌ وَاحِدٌ) که تفریع سبب است بر مسبّب, گاهی میفرماید: (فَلَهُ أَسْلِمُوا) که تفریعِ مسبّب است بر سبب این تفریعِ توحید بر گذشته, تفریع سبب است بر مسبَّب نتیجه است بر مقدّمات, اصل است بر فرع, اما تفریع (فَلَهُ أَسْلِمُوا) از سنخ تفریع فرع بر اصل است, از سنخ آثار توحیدی است بر خود توحید. فرمود: (فَإِلهُکُمْ إِلهٌ وَاحِدٌ فَلَهُ أَسْلِمُوا) چون بیش از یک خدا نیست منقاد او باشید آنها مشکل توحید در الله نداشتند مشکلشان توحید در اله بود میگفتند اله متعدّد است ما آلهه متعدّد داریم وجود مبارک حضرت فرمود اله هم مثل الله بیش از یکی نیست.
پرسش:؟پاسخ: خب بالأخره ذکر نعمت است دیگر آن ذکر نعمت است شکر میکنیم که ما را به این نعمت متنعّم کردی خب, ولی این را در آیه ی سوره ی مبارکه ی «نحل» نداریم با اینکه در سوره ی مبارکه ی «نحل» فرمود: (وَالْأَنْعَامَ خَلَقَهَا) یعنی در آیه ی پنج و شش سوره ی مبارکه ی «نحل» این بود که (وَالْأَنْعَامَ خَلَقَهَا لَکُمْ فِیهَا دِفْءٌ وَمَنَافِعُ وَمِنْهَا تَأْکُلُونَ ٭ وَلَکُمْ فِیهَا جَمَالٌ حِینَ تُرِیحُونَ وَحِینَ تَسْرَحُونَ ٭ وَتَحْمِلُ أَثْقَالَکُمْ إِلَی بَلَدٍ لَّمْ تَکُونُوا بَالِغِیهِ) آنجا با اینکه نعمتهای فراوانی را ذکر میکند دیگر سخن از این نیست که «الحمد لله الذی عَلَی مَا رَزَقَهُمْ مِن بَهِیمَةِ الْأَنْعَامِ» این برای آن است که انسان روز عید شاکرانه به یاد خدای سبحان است با اینکه نعمتهایی که در آیه ی پنج و شش و هفت سوره ی مبارکه ی «نحل» است بیش از نعمتهایی است که در روز عید قربان نصیب زائران و حاجیان میشود. خب, فرمود: (فَإِلهُکُمْ إِلهٌ وَاحِدٌ فَلَهُ أَسْلِمُوا وَبَشِّرِ الْمُخْبِتِینَ) مُخبِتین چه کسانی هستند؟ خب چند گروه را نام میبرد که اینها جزء مخبتیناند.
اِخبات این است که آدم سر خم بکند تکان نخورد که در بحثهای کتابهای اخلاقی یا منازلالسائرین اینچنین معنا کردند که این قدر انسان متواضع و خاضع و تسلیم باشد که اگر پرندهای روی سرِ او نشسته است سرش را تکان ندهد که پرنده پرواز کند این قدر سر به زیر باشد در پیشگاه ذات اقدس الهی این معنای اخبات است. مصادیقی که برای مُخبِتین ذکر شدهاند چند گروهاند (بَشِّرِ الْمُخْبِتِینَ) مخبتین چند گروهاند چه کسانی هستند؟ یک: (الَّذِینَ إِذَا ذُکِرَ اللَّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ) که این گروه از دیگران برترند همین که نام خدا را میبرند اینها دلشان میتَپد اینها سالک نیستند مجذوباند جَذْبه آن گرایشِ خاص دارد نام الله را که بردند اینها میتپند این معلوم میشود از سنخ لفظ و مفهوم و امثال ذلک نیست دل به نام خدای سبحان آرام میگیرد و بس, اول میتپد کم کم نزدیک میشود سپس آرام میگیرد.
سوره ی مبارکه ی «زمر» هست که (الَّذِینَ إِذَا ذُکِرَ اللَّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ) یا (یَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ ثُمَّ تَلِینُ جُلُودُهُمْ وَقُلُوبُهُمْ إِلَی ذِکْرِ اللَّهِ) اول قُشَعریره است, زلزله است, تپش است بعد آرامش این برای کسی است که دلباخته ی به ذات اقدس الهی باشد که (وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ), (یَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ ثُمَّ تَلِینُ جُلُودُهُمْ وَقُلُوبُهُمْ إِلَی ذِکْرِ اللَّهِ) اول حریم میگیرند مبتلا به قُشَعریره, زلزله, لرزه میشوند بعد کم کم اُنس میگیرند مُخبِتین چنین گروهیاند که (إِذَا ذُکِرَ اللَّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ) این یک گروه, (بَشِّرِ الْمُخْبِتِینَ), مخبتین (الَّذِینَ إِذَا ذُکِرَ اللَّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ) یک گروه, گروه دیگر (وَالصَّابِرِینَ عَلَی مَا أَصَابَهُمْ) در مصائب فقط حرفشان «إنّا لله» است درست است قبل از حدوث حادثه نگراناند و تلاش و کوشش میکنند اما وقتی که حادثه نازل شد راضی به قضای الهیاند (وَالصَّابِرِینَ عَلَی مَا أَصَابَهُمْ), گروه سوم (وَالْمُقِیمِی الصَّلاَةِ) اینها کسانی هستند که نماز را اقامه میکنند بارها به عرضتان رسید که سخن از قرائت نماز نیست, خواندن نماز نیست برای اینکه نماز عمود دین است یک, عمود را نمیخوانند عمود را به پا میدارند اگر قرآن در همه ی موارد سخن از اقامه ی نماز دارد برای اینکه فرمود نماز عمود دین است یعنی دین گفته که نماز عمود دین است, ستون را نمیخوانند ستون را اقامه میکنند (وَالْمُقِیمِی الصَّلاَةِ) سه, خب اما غالباً مسئله ی اقامه ی صلات با ایتاء زکات همراه است برای اینکه فواصل آیات روشن بشود و هماهنگ بشود آیات غالباً با جمعِ مذکّر سالم ختم میشد چه اینکه آیات بعدی هم همین طور است نفرمود اینها «اوتون الزّکات» فرمود: (وَمِمَّا رَزَقْنَاهُمْ یُنفِقُونَ) که زکات واجب و زکات مستحب همه را در برمیگیرد علم را هم در برمیگیرد آن روزی که حوزهها رشد میکرد برای اینکه هرگز سخن از این نبود که من درس بگویم حقوق بگیرم, کتاب بنویسم حقوق بگیرم اینها نبود آن روز که نجف, نجف شد الآن که به صورت بازاریابی و کسب و کار در آمده وضع هم به این صورت سقوط میکند ـ معاذ الله ـ فرمود خدای سبحان علمی که به شما داد شما با این علم به چشم کالا نگاه نکنید (وَمِمَّا رَزَقْنَاهُمْ یُنفِقُونَ) تنها سخن از مال نیست علم هست, کمالات دیگر هست, علوم عقلی هست, علوم نقلی هست هر چه را خدای سبحان به بندگان صالح عطا کرده آنها به عنوان عطیّه ی الهی به دیگران خواهند داد.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
(ذلِکَ وَمَن یُعَظِّمْ شَعَائِرَ اللَّهِ فَإِنَّهَا مِن تَقْوَی الْقُلُوبِ (32) لَکُمْ فِیهَا مَنَافِعُ إِلَی أَجَلٍ مُسَمّی ثُمَّ مَحِلُّهَا إِلَی الْبَیْتِ الْعَتِیقِ (33) وَلِکُلِّ أُمَّةٍ جَعَلْنا مَنسَکاً لِیَذْکُرُوا اسْمَ اللَّهِ عَلَی مَا رَزَقَهُمْ مِن بَهِیمَةِ الْأَنْعَامِ فَإِلهُکُمْ إِلهٌ وَاحِدٌ فَلَهُ أَسْلِمُوا وَبَشِّرِ الْمُخْبِتِینَ (34) الَّذِینَ إِذَا ذُکِرَ اللَّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ وَالصَّابِرِینَ عَلَی مَا أَصَابَهُمْ وَالْمُقِیمِی الصَّلاَةِ وَمِمَّا رَزَقْنَاهُمْ یُنفِقُونَ (35) وَالْبُدْنَ جَعَلْنَاهَا لَکُم مِن شَعَائِرِ اللَّهِ لَکُمْ فِیهَا خَیْرٌ فَاذْکُرُوا اسْمَ اللَّهِ عَلَیْهَا صَوَافَّ فَإِذَا وَجَبَتْ جُنُوبُهَا فَکُلُوا مِنْهَا وَأَطْعِمُوا الْقَانِعَ وَالْمُعْتَرَّ کَذلِکَ سَخَّرْنَاهَا لَکُمْ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ (36) لَن یَنَالَ اللَّهَ لُحُومُهَا وَلاَ دِمَاؤُهَا وَلکِن یَنَالُهُ التَّقْوَی مِنکُمْ کَذلِکَ سَخَّرَهَا لَکُمْ لِتُکَبِّرُوا اللَّهَ عَلَی مَا هَدَاکُمْ وَبَشِّرِ الْمُحْسِنِینَ (37)
در این بخش از آیات بعد از اینکه مقداری از احکام حج را بیان فرمود، فرمود یک سلسله اموری است که جزء:
حُرمات الله و این حرمت یک حرمتِ در مقابل حلیّت از احکام خمسه نیست گرچه حرمتِ تشریعی است و در شریعت حرمتِ خاصّه است اما معنای مُحترم است نه به معنای حرام در مقابل حلال. فرمود حاجی جزء حُرمات الله است مُعتمِر جزء حرمات الله است شما اینها را اِحلال نکنید برخی از مفسّران فکر میکردند که این حرمت در مقابل حلیّت است در ذیل آیه ی سی سوره ی مبارکه ی «حج» که فرمود: (وَمَن یُعَظِّمْ حُرُمَاتِ اللَّهِ فَهُوَ خَیْرٌ لَّهُ عِندَ رَبِّهِ وَأُحِلَّتْ لَکُمُ الْأَنْعَامُ) فکر میکردند که آن حرمت در مقابل این حلیّت است که انعام برای شما حلال است و آن امور نظیر مُنخلقه و مُتردیه و صائمه و امثال ذلک حرام است در حالی که اینچنین نیست همان طوری که در اول سوره ی مبارکه ی «مائده» ملاحظه فرمودید آیه ی دو سوره ی مبارکه ی «مائده» این است که (یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاَ تُحِلُّوا شَعَائِرَ اللّهِ وَلاَ الشَّهْرَ الْحَرَامَ وَلاَ الْهَدْی وَلاَ الْقَلاَئِدَ وَلاَ آمِّینَ الْبَیْتَ الْحَرَامَ) اینها جزء شعائر الهیاند اینها را اِحلال نکنید یعنی حرمتشکنی نکنید حاجی محترم است مُعتمر محترم است زائران کعبه محترماند جزء شعائر الهیاند اینها را احلال نکنید، رها نکنید، بیحرمتی نکنید، بنابراین اینها حرماتی که خدای سبحان در این باره فرمود چه درباره ی زمان، چه درباره ی زمین، چه درباره ی زائر همه به معنای محترم بودن است گاهی با حرمتِ تشریعی همراه است نظیر «شهر الله الحرام» که جنگ در او حرام است و سایر معاصی در این ماه حرمتِ اکید دارد اینها محفوظ است اما اینکه فرمود شما حُرمات الهی را رها نکنید این حرمات در قبال (أُحِلَّتْ لَکُمُ الْأَنْعَامُ) نیست.
مطلب بعدی آن است که در همین آیات چندین مورد سخن از تسخیرِ الهی است خدای سبحان کلّ این نظام را آفرید (یک) و به همه ی اینها دستورِ تکوینی داد که طبق برنامههای انسان خودشان را هماهنگ کنند (دو) به انسان آن هوش و عقل و درایت را دارد که از آسمان تا زمین بهره بگیرد (سه)، فرمود من همه را برای شما مسخّر کردم وقتی شما از این مسخّرات الهی بهره بردید خدا را شاکر باشید بگویید (سُبْحَانَ الَّذِی سَخَّرَ لَنَا هَذا وَمَا کُنَّا لَهُ مُقْرِنِینَ) الآن هم اگر کسی سوار هواپیما میشود یا سوار اتومبیل میشود یا سوار کشتی میشود یا سوار سفینههای فضایی میشود مستحب است که این آیه را، مضمون این آیه را زمزمه کند (سُبْحَانَ الَّذِی سَخَّرَ لَنَا هَذا وَمَا کُنَّا لَهُ مُقْرِنِینَ) خدا را سپاس که اینها را مسخِّر ما کرد و اگر تسخیر الهی نبود ما نمیتوانستیم اینها را رام بکنیم حیوانات کوچکتر و کمتر از شتر میبینید جمود و چموشاند انسان از آنها فاصله میگیرد هراسناک است اما شتر با همه ی این قدرت و استقامتی که دارد رامِ بشر است کودکی میبینید عَنانش را میکِشد این سَمت و آن سمت میبرد. در جریان تذحیه ی اینها، قربانی اینها چندین بار فرمود ما اینها را مسخّر کردیم تا شما شاکر باشید آنجا فرمود سوار اسبها بشوید (لِتَسْتَوُوا عَلَی ظُهُورِهِ ثُمَّ تَذْکُرُوا نِعْمَةَ رَبِّکُمْ إِذَا اسْتَوَیْتُمْ عَلَیْهِ وَتَقُولُوا سُبْحَانَ الَّذِی سَخَّرَ لَنَا هَذا وَمَا کُنَّا لَهُ مُقْرِنِینَ ٭ وَإِنَّا إِلَی رَبِّنَا لَمُنقَلِبُونَ) فرمود وقتی سوار اسب میشوید این دعا را بخوانید بعد روزی هم سوار یک چیز دیگر میشود شما را جای دیگر هم میبرند به یاد آن هم باشید و آن همان سوارِ تابوت شدن است که ذیل آیه آن سواری را مطرح میکند (ثُمَّ إِلَی رَبِّهِمْ یُحْشَرُونَ) یا (وَإِنَّا إِلَی رَبِّنَا لَمُنقَلِبُونَ) ذیل همان آیهای که فرمود ما این انعام را این اسب و استر و شتر را برای شما رام کردیم (لِتَسْتَوُوا عَلَی ظُهُورِهِ) اینها (ثُمَّ تَذْکُرُوا نِعْمَةَ رَبِّکُمْ إِذَا اسْتَوَیْتُمْ عَلَیْهِ وَتَقُولُوا سُبْحَانَ الَّذِی سَخَّرَ لَنَا هَذا وَمَا کُنَّا لَهُ مُقْرِنِینَ) بعد فرمود: (وَإِنَّا إِلَی رَبِّنَا لَمُنقَلِبُونَ) این (وَإِنَّا إِلَی رَبِّنَا لَمُنقَلِبُونَ) فرمود به یاد یک سواری دیگر هم باشید. به هر تقدیر این تسخیرِ الهی یک نعمت است در بخشهای فراوانی از جریان تذحیه فرمود شما برای اینکه عبادت کنید و به خدا نزدیک بشوید من این شترِ بزرگ را رام کردم که شما با این کار به خدا نزدیک بشوید این را قربانی کنید گوشتش را به مُعتر بدهید مقداری هم خودتان استفاده کنید و به همین هم تعبّد کنید، تقرّب کنید و مانند آن، لذا مسئله ی حُرُمات در اینجا در برابر (أُحِلَّتْ لَکُمُ الْأَنْعَامُ) نیست.
مطلب بعدی آن است که این تسخیر را یک بخشاش در سوره ی مبارکه ی «نحل» بود که قبلاً گذشت آیه ی پنج و شش سوره ی «نحل» که فرمود: (وَالْأَنْعَامَ خَلَقَهَا لَکُمْ فِیهَا دِفْءٌ وَمَنَافِعُ وَمِنْهَا تَأْکُلُونَ ٭ وَلَکُمْ فِیهَا جَمَالٌ حِینَ تُرِیحُونَ وَحِینَ تَسْرَحُونَ ٭ وَتَحْمِلُ أَثْقَالَکُمْ إِلَی بَلَدٍ لَّمْ تَکُونُوا بَالِغِیهِ) بعد فرمود: (وَالْخَیْلَ وَالْبِغَالَ وَالْحَمِیرَ لِتَرْکَبُوهَا وَزِینَةً وَیَخْلُقُ مَا لاَ تَعْلَمُونَ) این همین اتومبیلها و صنایع هوایی و دریایی اینها جزء (وَیَخْلُقُ مَا لاَ تَعْلَمُونَ) است فرمود یک سلسله چیزهایی را هم خدا بعد میآفریند که شما اصلاً نمیدانید. خب، در این بخشها فرمود که ما این کار را کردیم برای شما مسخّر کردیم (لِتُکَبِّرُوا) و مانند آن. در آیه ی دیگر یعنی آیه ی 31 فرمود شما حنیف باشید مشرک نباشید زیرا اگر کسی شرک ورزید مثل اینکه از بالا پَرت شده است و به یکی از دو خطر مبتلا شد. مطلبی که مربوط به (فَتَخْطَفُهُ الطَّیْرُ أَوْ تَهْوِی بِهِ الرِّیحُ) این است که تفصیل گفتند قاطع شرکت است یعنی اِخْتطاف طیر در مقابل (تَهْوِی بِهِ الرِّیحُ) است کسی که از بالا پَرت میشود معلوم میشود مستمسکی ندارد خدا فرمود: (وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ جَمِیعاً) این اعتصام نکرده دستگیرهای ندارد رهاست حالا که رهاست یا همان بالا طعمه ی لاشخورها و کرکسها میشود یا تندباد این را به مکان دوری پَرت میکند و پودر میشود. اینکه فرمود: (فَتَخْطَفُهُ الطَّیْرُ أَوْ تَهْوِی بِهِ الرِّیحُ) این تقابل و تفصیل قاطع شرکت است معنایش این است که یا همان بالا ربوده میشود یا به پایین تَه درّه پَرت میشود معنای (تَخْطَفُهُ الطَّیْرُ) این نیست که لاشخورها او را میخورند چون اگر به تَه درّه هم پرت بشود بالأخره خوراک لاشخور است دیگر این (تَخْطَفُهُ الطَّیْرُ):
اختطاف یعنی ربودن در سه جای قرآن کریم که کلمه ی خَطْفِه و اختطاف به کار رفت به معنی ربودن است خدای سبحان به مردم مکه میفرماید بیرون مکّه ناامن است غارتگری هست، اختطاف هست، ربودن هست، هیچ کسی امنیت ندارد ولی شما در مکّه امنیت دارید اینکه فرمود: (أَطْعَمَهُم مِن جُوعٍ وَآمَنَهُم مِنْ خَوْفٍ) همین است فرمود: (أَوَ لَمْ یَرَوْا أَنَّا جَعَلْنَا حَرَماً آمِناً) که (یُتَخَطَّفُ النَّاسُ مِنْ حَوْلِهِمْ أَفَبِالْبَاطِلِ یُؤْمِنُونَ وَبِنِعْمَةِ اللَّهِ یَکْفُرُونَ) فرمود شما دو قدمی همین که از مکّه خارج شدید آنجا آدمربایی فراوان است اما اینجا خبری نیست (آمَنَهُم مِنْ خَوْفٍ) خَطَفَهُ یعنی او را ربود، اختطاف یعنی ربودن این آدمربایی را میگویند خَطفه و اختطاف بنابراین منظور این نیست که شما مورد غذای حیوانات قرار میگیرد چون اگر این باشد که دیگر (تَهْوِی بِهِ الرِّیحُ فِی مَکَانٍ سَحیقٍ) معادل آن نیست چون آن هم که شد بالأخره حیوانات میخورند منظور آن است که یا همان فضا مورد دستبرد حیوانات شکاری میشوید یا به زمین پَرت میشوید البته در جاهلیّت این امر بود آن گزارشِ ملعون که (علیه لعنة الله و الملائکة و الناس اجمعین) بعد از جریان عاشورا وقتی که خواست گزارش بدهد به امویان گفت ـ معاذ الله ـ الآن کربلا هیچ خبری نیست «زوّارهم الإغبان و الرَّخَن» که این دیگر ترجمه نکنم این را این بود یعنی آنها میگفتند کسی که مُرد بالأخره لاشخورها او را میخورند اما این (فَتَخْطَفُهُ الطَّیْرُ) چون در قبال (تَهْوِی بِهِ الرِّیحُ) قرار گرفته معنایش آن است که در همان فضا ربوده میشود. خب، بعد فرمود: (مَن یُعَظِّمْ شَعَائِرَ اللَّهِ فَإِنَّهَا مِن تَقْوَی الْقُلُوبِ) اصرار این بخش از آیات برای شرکزدایی است فرمود ما برای هر ملّتی از ملّتهای دینی چه در زمان ابراهیم(سلام الله علیه) بعد از ابراهیم تا زمان موسای کلیم(سلام الله علیه) از موسای کلیم تا زمان حضرت عیسی، از زمان حضرت عیسی تا زمان حضرت رسول(علیهم الصلاة و علیهم السلام) ما این قربانی را داشتیم برای هر امّتی، هر امّتی این قربانی را داشتند این جزء شرایع و مناهجی است که (لِکُلٍّ جَعَلْنَا مِنْکُمْ شِرْعَةً وَمِنْهَاجاً) قرار دادیم ما «لکل جعلنا منسکاً ناسکون».
اصلِ قربانی و تَسمیه ی ذکر خدا و نام خدا بر قربانی این در هر ملّتی بود منتها این را آلوده کردند در این زمینه فرمود مکرّر سخن از تقوای قلب است فرمود یک عدّه میگویند که قربانی برای چه؟ خدا که احتیاج ندارد درست است خدا احتیاج ندارد ولی شما محتاجید که از مالتان بگذرید برای قانع و مُعتر و به خدا نزدیک بشوید او نیازی ندارد ولی شما نیازی دارید که قطعِ علاقه کنید، پس شما محتاجید به قربانی نه خدای سبحان آنچه به خدای سبحان میرسد گوشت و خون نیست این گوشت و پوست در زمین میماند خدا محتاج به گوشت قربانی نیست چون منزّه از حاجت است چه اینکه محتاج به تقوای شما هم نیست چون غنیّ محض است (إِن تَکْفُرُوا أَنتُمْ وَمَن فِی الْأَرْضِ جَمِیعاً فَإِنَّ اللَّهَ لَغَنِیٌّ حَمِیدٌ) ولی شما محتاجید گوشت و خون به بالا نمیرود (یک) تقوا به بالا میرود (دو) خدا از هر دو بینیاز است (سه) شما محتاجید که با قربانی تقوا پیدا کنید (چهار) و با تقوا بالا بروید (پنج).
دو مطلب مهم میماند:
یکی اینکه در تعبیرات قرآن کریم گاهی سخن از صعود است مثل (إِلَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبُ وَالْعَمَلُ الصَّالِحُ یَرْفَعُهُ) گاهی سخن از نِیل است که نیل دقیقتر و عمیقتر و ظریفتر از صعود است بالا رفتن غیر از رسیدن است در آنجا که دارد (إِلَیْهِ یَصْعَدُ) از نِیل سخنی به میان نیامده اما اینجا سخن از نیل است این یک، دوم اینکه تقوا، وصف متّقی است و وصف قلب است (مِن تَقْوَی الْقُلُوبِ) است اگر تقوا صاعد است و بعد نائل، متّقی هم بشرح ایضاً اول صاعد است و بعد نائل کجا صعود میکند به چه کسی میرسد را خودش میداند تقوا که وصفِ جدای از جان ما نیست این را در طبقی بگذارند بالا ببرند که، اگر تقوا بالا میرود متّقی هم بالا میرود. امر سوم آن است که پس معلوم میشود بین عبد و خالق راهی هست که از دین به عنوان صراط مستقیم یاد میکند میفرماید: (یَا أَیُّهَا الْإِنسَانُ إِنَّکَ کَادِحٌ إِلَی رَبِّکَ کَدْحاً فَمُلاَقِیهِ) پس راه هست، رفتن هست، صعود هست و رسیدن، منتها اینهایی که میرسند هر کدام به درجه خاصّ خودشان میرسند نه به آن (دَنَا فَتَدَلَّی) الآن وقتی که باران میآید همه ی این آبها و بارانها به صورت نهر تشکیل میشود بعد به بحر میرسند این نهرها که به بحر میرسند اینها که به عمق دریا نمیرسند به وسط دریا نمیرسند غالب این آبها به همین ساحل به کناره و کَرانه ی این دریا که رسیدند ساکت میشوند آرام میشوند گاهی یک سیل خروشانی بعد از چندین سال پیدا میشود آن سیلِ خروشان قدری جلوتر میرود تا نزدیکهای وسط خودش را میرساند اما همه به دریا میرسند ولی اینچنین نیست که به عمق دریا برسند یا به وسط دریا برسند همه ی ما إلی الله رجوع داریم (إِنَّا لِلّهِ وإِنّا إِلَیهِ رَاجِعُونَ) اما همه به (دَنَا فَتَدَلَّی) نمیرسند هر کدام برابر اسمی از اسمای هزارگانه جوشن کبیر به آنجا میرسند بعضی به «غفّار» میرسند بعضی به «ستّار» میرسند بعضی به «رحمان» میرسند بعضی به «حنّان» میرسند بعضی به «مَنّان» میرسند و مانند آن، بنابراین نِیل معنایش این نیست که ـ معاذ الله ـ کسی بتواند به کُنه ذات حق راه پیدا کند یا به اصل ذات حق که بسیطِ محض است راه پیدا کند به اسمای حُسنای او به همین مقدار راه پیدا میکند. آنکه مهم است این است که راه هست یک، بُریده بُریده بُریده نیست این دو، چون اگر بریده بریده باشد تقرّب ممکن نیست گسیخته است باید این راه متّصل باشد. سوم اینکه این راه در درونِ رَونده است بیرونِ رونده نیست یک وقت کسی میخواهد حرم مشرّف بشود میگویند از فلان کوی و برزن عبور بکن به حرم میرسی یا میخواهند مکّه برود، کربلا برود، مشهد مشرّف بشود میگویند فلان راه را طی بکن تا به عتبه بوسه حضرت برسی راه جدای از رونده است اما یک وقت میگویند قربة الی الله کار بکن نماز بخوان قربة الی الله، روزه بگیر قربة الی الله این راه را طی بکن این صراط را پیمایش داشته باش این صراط که بیرون از جان ما نیست اگر عقیده است در درون ماست اخلاق است در درون ماست اعمال است در حوزه ی ماست نماز خواندن است و روزه گرفتن است و ولایت داشتن و معتقد بودن است و امثال ذلک هیچ کدام از اینها بیرون از جان رونده نیست پس راه و رونده یکی است و اگر انسان در خویشتنِ خویش سفر کرده است راهپیمایی کرده است و این تقرّب باید توجیه بشود که اینکه میگوییم کار را انجام بدهیم قربة إلی الله این درجات چیست؟ راه است یقیناً، بُریده بریده نیست یقیناً، صعود ممکن است یقیناً، نیل ممکن است یقیناً، همه اینها را آیات قرآن کریم بیان کرده هیچ کدام جدای از جان ما نیست یقیناً، اما باید سری به جان خودمان بزنیم ببینیم که تکان خوردیم نخوردیم، چقدر جلو رفتیم چقدر عقب رفتیم، چقدر فاصله دارد و مانند آن، این میشود تقوایِ قلب لذا فرمود تقوای قلب را رعایت کنید یک، گوشت و پوست هیچ کاری به خدا نمیرسد (لَن یَنَالَ اللَّهَ لُحُومُهَا وَلاَ دِمَاؤُهَا وَلکِن یَنَالُهُ التَّقْوَی مِنکُمْ).
بخش دیگر که عدّهای از مفسّران نقل کردند چه زمخشری از آنها چه امینالاسلام یا سایر مفسّران از ما، آنها گفتند که در جاهلیّت رسم بر این بود که اگر یک وقت قربانی میکردند مقداری گوشت را، مقداری خون را به در و دیوار کعبه میمالیدند یا میآویختند که خدا قبول کند. قرآن کریم ضمن اینکه آن فکرِ جاهلی را ابطال کرده است که خدا نیازی به گوشت و پوست و امثال ذلک ندارد از این کار هم جلوگیری کرده که شما در و دیوار کعبه را با خون و گوشت قربانی آلوده نکنید این چه کاری است میکنید اگر کاری را با تقوا انجام دادید قبول میکند مشابه همین دخیل بستنهایی که شما میبینید در بعضی از جاها راه دارد آخر این پارچه بستنها، قفل بستنها این چیست؟! رفتن حضور ائمه(علیهم السلام) عرض ارادت کردن، ولایت را عرضه کردن، برائت از دشمنان را عرضه کردن، «إنّی سِلمٌ لِمَن سالِمَکُم» گفتن، «حربٌ لِمَن حاربکم» گفتن اینها تقرّب میآورد اما قفل بستن و دخیل بستن و پارچه بستن مشکلی را حل نمیکند در هیچ جا دستوری هم نرسیده که شما چنین کاری را انجام دهید این همان آثار جاهلی است که به این صورتها ظهور کرده. بنابراین اینکه فرمود: (لِکُلِّ أُمَّةٍ جَعَلْنا مَنسَکاً لِیَذْکُرُوا اسْمَ اللَّهِ عَلَی مَا رَزَقَهُمْ مِن بَهِیمَةِ الْأَنْعَامِ) بعد فرمود: (فَإِلهُکُمْ إِلهٌ وَاحِدٌ) دوباره فرمود: (لِتُکَبِّرُوا اللَّهَ) یا (لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ) پس در حمل بار در سوره ی مبارکه ی «نحل» فرمود بارهایتان را این انعام جابهجا میکند شما باید شکرگزاری کنید در سوره ی دیگر فرمود خود شما را جابهجا میکنند و بر این مرکبها سوار میشوید (لِتَسْتَوُوا عَلَی ظُهُورِهِ ثُمَّ تَذْکُرُوا) باید شکرگزار باشید گاهی میفرماید در آیات حج که اینها را قربانی میکنید باید شاکر باشید و سپاسگزار باشید که (لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ) باشد ذکر نام خدا از همین قبیل است.
درباره ی بُدْنْ که جمع بدن است چون شتر را میگویند بدنه برای اینکه حجمش بیش از حجمِ گاو و گوسفند و اینهاست و بَدِین است بالأخره، بدن او بیش از بدن دیگران است وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) صد شتر را به عنوان هَدْی به همراه خود در آن حجّةالوداع بُرد خب بخش وسیعی از اینها را برای امّت قربانی کرد وجود مبارک حضرت امیر(سلام الله علیه) که یمن تشریف داشتند از یمن آنجا چون نمیدانستند آیه هنوز نازل نشده بود روشن نبود که وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) چه نیّتی کرده حضرت امیر در یمن که خواست از یمن حرکت کند بیاید طرف مکّه برای حج گفت خدایا هر نحوهای که پیغمبر احرام بسته است من بر همان نحوه احرام میبندم و لبیک میگویم «اُحرِموا کما أحرم رسول الله، اُهلّوا کما اُهلّ رسول الله» اِهلال همان تَلویه گفتنِ حال اِحرام است «کما أهلّ رسول الله(صلّی الله علیه و آله و سلّم)» حالا این صحنه پیدا شد.
وجود مبارک حضرت امیر که آمد دید پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) صد شتر را به عنوان هَدْی به همراه آورده بخشی را به حضرت امیر بخشی را برای خودش و بخشی را هم برای امّت و در همان جاست که اهل سنّت و دیگران نقل کردند که دیگران فرمود: «أجود الأجواد الله جلّ جلاله و أنا أجود وُلد آدم» فرمود در تمام روی زمین بخشندهتر از من خدا خلق نکرده است سخن از حاتم و امثال حاتم نیست آنها یک مقدار نان و گوشت میدادند ما هم نان میدهیم هم گوشت میدهیم هم علم میدهیم هم معرفت میدهیم هم عقل میدهیم هم عدل میدهیم «أنا أجود وُلد آدم» از من خدا بخشندهتر خلق نکرده است خب اینکه صد شتر میبرد از طرف امّت هم قربانی میکند نشانه ی آن است که دیگران هم میتوانند چنین کاری بکنند این روح, روح بلند است دیگر سِعه ی صدر همین است شرح صدر همین است فرمود: (وَالْبُدْنَ جَعَلْنَاهَا لَکُم مِن شَعَائِرِ اللَّهِ) این بُدْن جمع بدن است اینها جزء شعائر الهی است اینها را محترم بشمارید (لَکُمْ فِیهَا خَیْرٌ) خیری که خدای سبحان در این گونه از موارد مطرح میکند همان قسمت مهم خیرِ اخروی است در سوره ی مبارکه ی «انفال» گذشت که شما به فکر منافع دنیایی هستید اما ذات اقدس الهی به فکر منافع آخرت است شما با به آخرت دعوت میکند آیه ی 67 سوره ی مبارکه ی «انفال» این است (مَا کَانَ لِنَبِیٍّ أَن یَکُونَ لَهُ أَسْرَی حَتَّی یُثْخنَ فِی الْأَرْضِ تُرِیدُونَ عَرَضَ الدُّنْیَا):
اَرَض یعنی کالا که جمعش عروض است نه اَعراض, شما عَرَض دنیا را میخواهید یعنی کالای دنیا را میخواهید که جمعش عروض است (وَاللّهُ یُرِیدُ الآخِرَةَ وَاللّهُ عَزِیزٌ حَکِیمٌ) در این قسمت که فرمود وقتی خدا میفرماید این برای شما خیر است یعنی منافع معنوی فراوانی را به همراه دارد درست است منافع مادّی را هم دارد اما قسمت مهمّ منافع این کار به آخرت شما برمیگردد (وَالْبُدْنَ جَعَلْنَاهَا لَکُم مِن شَعَائِرِ اللَّهِ لَکُمْ فِیهَا خَیْرٌ فَاذْکُرُوا اسْمَ اللَّهِ عَلَیْهَا) نام خدا را ببرید که میبینید لحظه به لحظه سخن از توحید است البته در آن فضا که اینها قربانی را برای بتها میکردند و (لَمْ یُذْکَرِ اسْمُ اللّهِ عَلَیْهِ) بود در آن فضا پشت سر هم دارد قربانی را به نام خدای سبحان انجام بدهید. فرمود: (فَاذْکُرُوا اسْمَ اللَّهِ عَلَیْهَا صَوَافَّ):
«صَواف» به معنای به صف ایستادن اینها نیست اینها اگر صاف بایستند آن بستنِ پای اینها تا زانو و امثال زانو جزء سنن نَحر است آنکه واجب است در نحر آن است که این منحور یعنی این شتر رو به قبله باشد کاملاً, بین سینه و گردن او یک گودی هست در این گودی باید آن کارد و مانند آن فرو برود با تسمیه ی خدای سبحان خود این شخص باید نام خدا را ببرد, اگر نام خدا را بُرد و این منحور رو به قبله بود و بین صدر و عُنُقش که یک گودی دارد آنجا این کارد را فرو برد این میشود حلال نَحر برای شتر است ذبح برای گاو و گوسفند, اگر کسی جابهجا بکند یعنی شتر را ذبح بکند گاو و گوسفند را نحر بکند بعید است که حلال باشد گفتند این میته است. استقبالش همین است حالا چون منحور باید رو به قبله باشد اگر ایستاده باشد که صافّات است, صَواف است صحیح است, اگر در حال بُروک باشد به زانو افتاده باشد که هنگام بار کردن یا سوار کردن اینها را به زانو میخوابانند باز صحیح است و اگر نظیر گاو و گوسفند اینها را پهلو بخوابانند باز صحیح است که باید منحور رو به قبله باشد آن شرایط خاص هم داشته باشد حالا اینکه فرمود: (صَوَافَّ) چون غالباً این طور است که شتر را در حال ایستادن که رو به قبله است و این شرایط را دارد نحر میکنند وقتی که خونش رفت نَفَسش تمام شد میافتد وقتی افتاد از این حالت تعبیر میکند به (فَإِذَا وَجَبَتْ جُنُوبُهَا) یعنی پهلوهای او به زمین بخورد.
«سَقَط جُنوب» یعنی پهلوهای این حیوانات این شترها این بُدْن اینکه جمع بدن است, وقتی به زمین خورد کنایه از آن است که نفسش تمام شد و مُرد این قابل استفاده است (فَکُلُوا مِنْهَا) که این امرش در موقع توهّم حذر است چون در جاهلیّت این کار را نمیکردند و از قربانی هیچ بهرهای نمیبردند این امر در مقابل آن توهّم حَذر است که نخوردن از او جایز است اما نسبت به (وَأَطْعِمُوا الْقَانِعَ وَالْمُعْتَرَّ) مشابه (أَطْعِمُوا) که در آیه ی 28 همین سوره گذشت که فرمود: (وَأَطْعِمُوا الْبَائِسَ الْفَقِیرَ) برخیها فتوا به وجوب دادند برخیها فتوا به استحباب.
و اما والذی ینبغی أن یقال آن است که حکومتی که دارد حج را اقامه میکند باید این را به مصرف صحیح برساند ولی حاجی و معتمر مکلّف نیست که این را توزیع کند حتماً بین فقرا (وَأَطْعِمُوا الْقَانِعَ وَالْمُعْتَرَّ) فرق قانع و مُعترّ آن است که قانع آن است که در عین حال که نیازمند است سؤال نمیکند مُعترّ نیازمندی است که سائل است یا نه, قانع آن نیازمندی است که خود را نشان نمیدهد در معرض قرار نمیدهد مُعترّ آن نیازمندی است که خود را در معرض هم قرار میدهد اینها فرقشان است البته قرآن کریم همه ی ما را مکلّف کرده که از فقرایی که قانعاند و مُعترّ نیستند که «یحسبهم الجاهل أغنیاء مِن التَّعَفُّف» آنها را دریابیم کسانی که از وضع داخلی آنها باخبر نیستند به اوضاع اینها جاهلاند چون میبینند اینها سر و وضع تمییزی دارند خیال میکنند که وضع مالی اینها خوب است «یحسبهم الجاهل أغنیاء مِن التَّعَفُّف» فرمود اینها را دریابید. خب, پس باخبر بودن, به وسیله ی همسایهها مستحضر شد اینها جزء وظایف اخلاقی ماست.
وجود مبارک امام باقر هم نقل شده از سایر ائمه(علیهم السلام) نقل شده که چیدن میوه در شب مکروه است, قربانی کردن هم در شب مکروه است, تذحیه, اِجتناح فواکه اینها در شب مکروه است برای اینکه نه قانع حضور دارد نه مُعترّ, نه قانعی عبور میکند نه کسی که سؤال میکند یا در معرض قرار میدهد خیلیها میبینند که این درخت پرمیوه است فردا که از این کوی میگذرند میبینند شاخهها سر بالاست و میوههایش گرفته شده این روا نیست فرمود میوه را در روز بچینید که به این گروه برسد قربانی را در روز انجام بدهید که به مستحقّین برسد (لَن یَنَالَ اللَّهَ لُحُومُهَا وَلاَ دِمَاؤُهَا وَلکِن یَنَالُهُ التَّقْوَی مِنکُمْ کَذلِکَ سَخَّرَهَا لَکُمْ) میبینید این (سَخَّرَهَا) هم در آیه ی 36 هست هم در آیه ی 37 در آیات قبل هم بود (لِتُکَبِّرُوا اللَّهَ عَلَی مَا هَدَاکُمْ وَبَشِّرِ الْمُحْسِنِینَ).
«و الحمد لله ربّ العالمین»
لَن یَنَالَ اللَّهَ لُحُومُهَا وَلاَ دِمَاؤُهَا وَلکِن یَنَالُهُ التَّقْوَی مِنکُمْ کَذلِکَ سَخَّرَهَا لَکُمْ لِتُکَبِّرُوا اللَّهَ عَلَی مَا هَدَاکُمْ وَبَشِّرِ الْمُحْسِنِینَ ﴿37 إِنَّ اللَّهَ یُدَافِعُ عَنِ الَّذِینَ آمَنُوا إِنَّ اللَّهَ لاَ یُحِبُّ کُلَّ خَوَّانٍ کَفُورٍ 38 أُذِنَ لِلَّذِینَ یُقَاتَلُونَ بِأَنَّهُمْ ظُلِمُوا وَإِنَّ اللَّهَ عَلَی نَصْرِهِمْ لَقَدِیرٌ 39 الَّذِینَ أُخْرِجُوا مِن دِیَارِهِم بِغَیْرِ حَقٍّ إِلَّا أَن یَقُولُوا رَبُّنَا اللَّهُ وَلَوْلاَ دَفْعُ اللَّهِ النَّاسَ بَعْضَهُم بِبَعْضٍ لَّهُدِّمَتْ صَوَامِعُ وَبِیَعٌ وَصَلَوَاتٌ وَمَسَاجِدُ یُذْکَرُ فِیهَا اسْمُ اللَّهِ کَثِیراً وَلَیَنصُرَنَّ اللَّهُ مَن یَنصُرُهُ إِنَّ اللَّهَ لَقَوِیٌ عَزِیزٌ 40 بعد از اینکه جریان حج را ذکر فرمود به صبغه ی بینالمللی بودن این عبادت هم اشاره کرد، فرمود:
جریان حج یک جریان بینالمللی است بخشی از عبادتها مخصوص یک ملّت است اما برخی از عبادتها برای همه مِلل الهی و اسلامی است هیچ ملّتی نیست که مَنسِک و جریان قربانی و اینها را نداشته باشد فرمود: وَلِکُلِّ أُمَّةٍ جَعَلْنا مَنسَکاً بنابراین در هر ملّتی هست منتها حالا زمان و زمینش ممکن است فرق بکند بر اساس فَأَیْنََما تُوَلُّوْا فَثَمَّ وَجْهُ اللّهِ ممکن که زمان قربانی، ضمیر قربانی، خود شیء آن قربانی فرق بکند، ولی هر ملّتی بالأخره دارای قربانی بوده و هست. آنگاه فرمود مُخْبِتین را بشارت بدهید در عین حال که چند گروهی که اهل بشارتاند مطرحاند نام مُخبتین را به اختصار ذکر فرمود برای اینکه اینها برجستهترین آنها هستند یعنی در بین الصَّابِرِینَ همه مُخبِت نیستند برخی مخبتاند برخی غیر مخبت، در بین مُقِیمِینَ الصَّلاَةَ همه مخبت نیستند، در بین الْمُؤْتُونَ الزَّکَاةَ همه مخبت نیستند.
مخبتین یک گروه خاصّیاند که آن قدر سر در برابر ذات اقدس الهی خم میکنند که حتّی برخیها گفتند اگر پرندهای بالای سر اینها باشد تکان نمیخورند که آن پرنده حرکت کند این قدر خضوع و سِلْم در برابر ذات اقدس الهیاند، بنابراین آن گروهها یعنی الصَّابِرِینَ و مُقِیمِینَ الصَّلاَةَ و الْمُؤْتُونَ الزَّکَاةَ آنها هم اهل بشارت هستند لکن مُخبتین از یک بشارت ویژهای برخوردارند. به دنبال آن فرمود جریان قربانی که برای هر ملّتی هست سه مسئله مطرح است:
(یک) اینکه گوشت و خون و امثال ذلک کوچکتر و کمتر از آن هستند که به طرف خدا صعود کنند.
(دو) اینکه تقوا با خدا رابطه دارد.
(سه) اینکه تقوا به خدا میرسد نه اینکه خدا به تقوا برسد خدا از کفر و ایمان جهانیان بینیاز است در سوره ی مبارکه ی «ابراهیم» گذشت إِن تَکْفُرُوا فَإِنَّ لِلّهِ مَا فِی السَّماوَاتِ وَمَا فِی الْأَرْضِ وَکَانَ اللّهُ غَنِیّاً حَمِیداً اینچنین نیست که ـ معاذ الله ـ ذات اقدس الهی محتاجِ تقوای متّقیان باشد که تقوای متّقیان محتاجِ به پذیرش الله است تقوا چون یک عبادت خالصی است میتواند بالا برود و مقبول خدا قرار بگیرد. پس سه مسئله شد، اما اصرار اینکه لَن یَنَالَ اللَّهَ لُحُومُهَا وَلاَ دِمَاؤُهَا برای آن است که قبلاً فرمود: وَمِمَّا رَزَقْنَاهُمْ یُنْفِقُونَ آنچه را که ما به آنها دادیم آنها میبخشند درست است اصل مالکیّت را ذات اقدس الهی امضا کرده لِلرِّجَالِ نَصِیبٌ مِمَّا اکْتَسَبُوا وَلِلنِّسَاءِ نَصِیبٌ مِمَّا اکْتَسَبْنَ اصلِ مالکیّت را بر خلاف براهین شریکی و کمونیستی و مانند آن اثبات کرده تثبیت کرده امضا کرده، اما بشر در برابر الله مالک نیست بگویم من مالکم و حاضر نیستم این کار را انجام بدهم مِلک خود او هست در جوامع بشری نسبت به اشیاء و اشخاص میتواند بگوید من مالکم نسبت به این راضیم نسبت به آن ناراضی این حقّ مسلّم اوست، اما نسبت به ذات اقدس الهی فرمود: وَآتُوهُم مِّن مَّالِ اللَّهِ الَّذِی آتَاکُمْ این طور نیست که ذات اقدس الهی ـ معاذ الله ـ تفویض کرده باشد اختیار را واگذار کرده باشد به انسان تا انسان بگوید من مال خودم است و نمیدهم حرفِ قارونی بزند بگوید إِنَّمَا أُوتِیتُهُ عَلَی عِلْمٍ عِندِی خب بنابراین فرمود: وَمِمَّا رَزَقْنَاهُمْ یُنْفِقُونَ نحوه ی انفاقش هم این است که لحوم را به مستمندان عطا بکند و تقوا را در تهیه این لحوم (یک)، در بذل این لحوم (دو)، رعایت بکند این تقوا آن لیاقت را دارد که به الله برسد (این سه)، پس خدا به تقوا نمیرسد چون او مرجع کل است او غنیّ مطلق است تقوا نیاز دارد که به الله برسد و میرسد لَن یَنَالَ اللَّهَ لُحُومُهَا وَلاَ دِمَاؤُهَا وَلکِن یَنَالُهُ التَّقْوَی مِنکُمْ بعد فرمود ما این حیوانهایی که میتوانست جَموح باشد چه اینکه جنسِ دیگر اینها یا صنف دیگر اینها جموحاند و شما به آنها دسترسی ندارید اینها را هم مثل آنها جموح قرار میدادیم لکن ما مسخّرتان کردیم که همه ی بهرهها را ببرید یکی از آن فوایدی که نصیبتان میشود بهره ی عبادی است که قربانی کنید و الله اکبر بگویید خدا را بزرگ بشمارید هم از نظر قلب، تعظیم و تکریم الهی را در دل جا بدهید هم از نظر زبان آن ذکر مخصوص «الله أکبرُ علی ما هَدانا» یادتان نرود لَکُمْ لِتُکَبِّرُوا اللَّهَ عَلَی مَا هَدَاکُمْ بعد میفرماید: وَبَشِّرِ الْمُحْسِنِینَ:
احسان سه بخش دارد یک بخشاش این است که کسی کار خوب میکند که اینجا احسان یعنی صاحبِ فعلِ حَسن دیگر متعدّی نیست گرچه از یک جهت که فعلی از فاعل صادر میشود فعلِ حَسَن متعدّی است اما احسان به معنای دوم انجام کار خیر نسبت به دیگری مشکل مردم را حل کردن، عیادت کردن، قرضالحسنه دادن، رعایت حقوق دیگران کردن این احسانِ به غیر است. قِسم سوم آن است که نه به معنای اول است یعنی فعلِ حَسن نه به معنای دوم است که احسانِ به غیر باشد احسان، مقامی از مقامات سالکان است هم شیعهها نقل کردند هم سنّیها نقل کردند.
وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) سؤال کردند که «الإحسان ما هو؟» حضرت فرمود: «أن تَعبد الله کأنّک تریٰ فإن لم تَکن تراه فإنّه یَراک» احسان مقامی است برای عابدان و آن این است که شما طرزی خدا را عبادت بکنید که گویا خدا را میبینید با چشمِ جان و اگر به اینجا نرسیدید بدانید که خدا شما را میبیند پس مرتبه ی قویّ احسان آن است که دو دید داشته باشید یکی اینکه دید داشته باشید در مَشهد و محضر خدایید، یک دید هم داشته باشید که او را ببینید «کأنّ» نه «أنّ» آن «أنّ» برای حضرت امیر و امثال حضرت امیر(سلام الله علیه) است که فرمود: «ما کنتُ أعبدُ ربّاً لم أره» محال نیست دیگران به مقام «أنّ» برسند اما آنچه اوساط از مؤمنان و اولیای الهی میرسند مقام «کأنّ» است «الإحسان أن تَعبد الله کأنّک تریٰ» اگر بدانیم که اگر ما او را نمیبینیم او ما را میبیند خب این مقام احسان است کسی که معانی نماز در ذهن او هست و با حضور قلب دارد نماز میخواند نماز خوبی است نماز مقبولی است ثواب خوبی میبرد اما به مقام احسان نرسیده است احسان چیز دیگر است این بَشِّرِ الْمُحْسِنِینَ یعنی به افرادی که اهل احساناند بشارت بدهید شاید به معنی سوم نظر نداشتهب اشد همان معنای اول، کسانی که وظایف دینیشان را انجام میدهند مؤمناند واجبات را انجام میدهند محرّمات را ترک میکنند این قدر متیقّن احسان است خب به اینها چه چیزی بشارت بدهیم؟ به اینها بشارت بدهیم که یک حکم بینالمللی خدای سبحان دارد که برای اسلام است نه برای شریعت و منهاج همه ی مسلمانها این اصل را دارند و آن این است که باید در برابر ظلم مبارزه بکنند و خدا قادر است (یک)، ناصر است (دو)، وعده ی نصرت میدهد (سه)، انجاز وعده را هم به عهده دارد (چهار). این بشارتِ محسنان است در پیروزی صحنه ی مبارزه درست است مسئله ی بهشت و حُسن خاتمت و درجات برتر جزء بشارتهاست اما سیاقی که در اینجا مطرح است پیروزی در مبارزه است. وَبَشِّرِ الْمُحْسِنِینَ چرا؟ به چه چیزی بشارت بدهیم؟ به این دلیل که إِنَّ اللَّهَ یُدَافِعُ عَنِ الَّذِینَ آمَنُوا خب احسان هم که به معنای این بود کسی که عقیده ی خوب، اخلاق خوب، عمل صالح داشته باشد حالا معنای دوم و سوم حالا دومی خیلی مهم نیست معنای سوم مهم است آن نشد، نشد خدای سبحان از مؤمنین دفاع میکند با اینکه دفع متعدّی است از فعل مفاعله استفاده شد که مفید مبالغه است در اینجا خداوند از مؤمنین خیلی دفاع میکند إِنَّ اللَّهَ یُدَافِعُ عَنِ الَّذِینَ آمَنُوا چرا؟ برای اینکه آنها که مؤمن نیستند دو رذیلتی دارند که از این جهت منفور خدایند آنها خَوّاناند، خائناند امانتی را خدا به آنها داده اینها خیانت کردند امانتِ دین را، امانتِ قرآن را، امانتِ عترت را، امانتِ فطرت را به اینها داد اینها خیانت کردند و همه ی اینها نعمتهای الهیاند به جای شکر نعمت کفران کردند خب خدای سبحان هم خَوّانِ کفور را دوست ندارد حالا خَوّان مستحضرید که بحثهای صیغه ی مبالغه هم آنجا گفته شد گاهی انسان چندین بار کاری را انجام میدهد مثلاً دروغ میگوید میگویند این کذّاب است یا حرفه ی او این است میگویند کذّاب است یا یک وقت یک خبر مهمّی را جعل میکند این شاید اوّلین دروغ او باشد ولی چون خیلی مهم است میگویند کذّاب، اَفّاک جریان جعفر کذّاب گفتند از همین قبیل است گویا آدمِ پردروغ نبود اما دعوه ی امامت یک دروغ بزرگی است ولو قبلاً هم دروغ نگفته باشد اَفّاک بودن از همین قبیل است، کذّاب بودن از همین قبیل است بنابراین گاهی انسان خیانتهای فراوان دارد در مسائل مالی گاهی به ولایت اهل بیت خیانت میکند، به قرآن خیانت میکند این میشود خوّان لازم نیست که پیشه ی او، حرفه ی او، سابقه ی او خیانتِ ممتد باشد هر کسی خوّان شد یا در اثر کثرتِ خیانت یا در اثر شدّت خیانت چنین کسی یقیناً محبوب خدا نیست کفور هم بشرح ایضاً کفران نعمت هم همین طور است یک وقت نعمتهای مادّی را پشت سر هم کفران میکند یک وقت نعمتِ ولایت اهل بیت را، محبّت اهل بیت را کفران میکند ولو یک بار هم ـ خدای ناکرده ـ کفران بکند میشود کفور اینچنین نیست که حالا لازم باشد عنوان کفور.
عنوان خوّاب بر کسی اطلاق بشود که پیشه ی او، حرفه ی او اینهاست نظیر جعفر کذّاب هم همین طور است خب، پس دو قضیه آنجا ذکر فرمود، فرمود خدای سبحان یقیناً به طور کامل از مؤمنین دفاع میکند و یقیناً خدای سبحان خوّانِ کفور را دوست ندارد دو، این دو مطلب را به محسنین بشارت بدهید وَبَشِّرِ الْمُحْسِنِینَ به اینها بگو کار به دست خداست خدا از مؤمنین دفاع میکند خدا کاری هم به خوّانِ کفور ندارد آنها منفور نزد خدا هستند این طلیعه است برای جریان اذن مبارزه آنگاه در آیه ی 39 فرمود: أُذِنَ لِلَّذِینَ یُقَاتَلُونَ این اذن، اذن تشریعی است (یک) جمله، جمله ی خبریه است (دو)، به داعی انشاء القا شده است (سه)، فاعل أُذِنَ للتعظیم حذف شده است (چهار) آذِن ذات اقدس الهی است که «بِیَده الحُکم» خب، أُذِنَ لِلَّذِینَ به چه کسانی اذن داده شد؟ به بیگناهانی که یک عدّه تبهکاران به جنگ اینها میآیند اینها که شروع به مبارزه نکردند که اینها مقاتِل نیستند اینها مقاتَلاند چون در بخشهای دیگری از قرآن کریم که قبلاً خوانده شد فرمود: وَهُم بَدَءُوکُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ اینها شروع به جنگ کردند شما که شروع به جنگ نکردید این وَهُم بَدَءُوکُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ نشانه آن است که شما حجّت بالغه دارید آنها حمله کردند نه شما، شما مقاتَلید نه مقاتِل حالا که شما مقاتَلید به شما اذن داده میشود که مقاتِل باشید از خودتان دفاع کنید و خدا از شما دفاع میکند نصرت میدهد و مراکز را هم حفظ میکند أُذِنَ لِلَّذِینَ یُقَاتَلُونَ چرا؟ برای اینکه اینها مظلوماند و خدا حامی مظلومان است حالا ظاهر این أُذِنَ لِلَّذِینَ آن است که اوّلین آیهای که تجویز مبارزه ی مسلّحانه صادر شده است به وسیله ی همین آیه است برخیها خواستند بگویند که درست است در مکّه مبارزه ی مسلّحانه اجازه داده نشد برای اینکه امکانات نبود لکن در مدینه اوّلین آیهای که دستور مبارزه ی مسلّحانه داده شد آیه ی 190 سوره ی مبارکه ی «بقره» است که فرمود: وَقَاتِلُوا فِی سَبِیلِ اللّهِ الَّذِینَ یُقَاتِلُونَکُمْ وَلاَ تَعْتَدُوا إِنَّ اللّهَ لاَ یُحِبُّ الْمُعْتَدِینَ.
اوّلین آیهای که دستور مبارزه ی مسلّحانه را صادر کرد برخیها گفتند آیه ی 111 سوره ی مبارکه ی «توبه» است که إِنَّ اللّهَ اشْتَرَی مِنَ الْمُؤْمِنِینَ أَنْفُسَهُمْ وَأَمْوَالَهُم بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ یُقَاتِلُونَ فِی سَبِیلِ اللّهِ فَیَقْتُلُونَ وَیُقْتَلُونَ وَعْداً عَلَیْهِ حَقّاً فرمود خدای سبحان با مؤمنین معامله کرده جانِ اینها را از اینها خریده به اینها بهشت داده این جان برای خداست و چون جان برای خداست اینها امیناللهاند باید امانت را حفظ بکنند درباره ی این امانت هم بیش از دو کار حق ندارند یا شهید یا پیروز راه سوم نیست احدیالحُسنَیین همین است دیگر راه ثالثی وجود ندارد فرمود در این معامله که به سود شماست فَاسْتَبْشِرُوا بِبَیْعِکُمُ الَّذِی بَایَعْتُم جانتان را دادید و بهشت گرفتید پس هر تصرّفی میخواهید در جانتان بکنید بدون اذن خدا غصب است چون معامله کردید، اگر معامله کردید جان دادید بهشت گرفتید حُسن خاتمه گرفتید خیرِ دنیا و آخرت گرفتید، باید در جانتان به اذن خدا تصرّف بکنید خدا اجازه نمیدهد که شما در جانتان غیر از این دو امر تصرّف بکنید یا شهادت یا پیروزی فَیَقْتُلُونَ وَیُقْتَلُونَ همین، یا قاتل بشوید یا مقتول، یا شهید بشوید یا پیروز راه سومی وجود ندارد. مسئله ی اسارت یک امر اختیاری نیست کسی خودش را تسلیم بکند این خلاف است این حقّ تسلیم شدن ندارد حالا یک وقت آنها به زور تسلیم میکنند و اسیر میگیرند آن راه سوم نیست فرمود شما بیش از دو راه ندارید در همین آیه ی 111 سوره ی مبارکه ی «توبه» فرمود شما که معامله کردید بهشت را گرفتید فَیَقْتُلُونَ وَیُقْتَلُونَ دوتا راه دارید فَیَقْتُلُونَ وَیُقْتَلُونَ یا شهید یا پیروزی حالا اگر یک وقت دستتان نرسید و راه سوم را بر شما تحمیل کردند دیگر کارِ شما نیست شما که تسلیم نشدید شما را اسیر کردند وَعْداً عَلَیْهِ حَقّاً فرمود: فِی التَّوْرَاةِ وَالْإِنْجِیلِ وَالْقُرْآنِ این یک حکمِ بینالمللی نیست برای اسلام است نه برای شریعت و منهاج در اینجا هم فرمود اگر ما مسئله ی جهاد را لازم میدانیم برای اینکه دینِ یهود به وسیله ی جهاد محفوظ است دین مسیحیّت به وسیله ی جهاد محفوظ است راهبانی که از مردم جدایند صومعه و دِیْر دارند آن دِیر آنها هم به برکت رزمِ رزمندهها محفوظ است ولو آنها در صحنه نیستند آنکه در زمان دفاع مقدس کاری به جنگ نداشت تسبیح دستش بود و ذکر میگفت این باید بداند که اگر جنگ نبود تسبیح هم در دستش نبود فرمود مگر راهبان اهل مبارزهاند، اهل اجتماعاند اینها در دامنه ی کوه مشغول عبادتاند اگر مبارزه ی مجاهدان نباشد رهبانیّت هم جایی ندارد راهبِ گوشهنشین هم ویرانهنشین میشود در همین جریان هفتاد ساله ی منحوس اتحاد شما میبینید این بخشی از آسیا و بخشی از اروپا را این اتحاد جماهیری سوسیالیستی شوروی پر کرده بود این نقشه ی سابق را یادتان است دیگر بخشی از آسیا را همین شوروی سابق داشت بخشی از اروپا را هم اینها داشتند خب در آنجا نه تنها جا برای یهودیّت نبود و مسیحیّت نبود و اسلامیّت نبود جا برای رهبانیّتِ راهبان هم نبود به کسی اجازه نمیدادند که برود گوشهای دامنه ی غاری عبادت کند که این چهار گروه را که این سه گروه مستقیماً ربطِ اجتماعی با مردم دارند یک گروه هم اهل زاویه و زهد و انزوا هستند به آنها هم میفرماید شما هم باید دعاگوی رزمندهها باشید اگر جهاد نباشد آن صومعه را هم سرتان خراب میکنند خب پس بنابراین این یک حکم بینالمللی اسلام است دین بدون مبارزه نمیشود این آیه را حالا با آن آیهای که محلّ بحث است هماهنگ کنید ملاحظه بفرمایید وَعْداً عَلَیْهِ حَقّاً فِی التَّوْرَاةِ وَالْإِنْجِیلِ وَالْقُرْآنِ ادیان ابراهیمی فعلاً در خاورمیانه همین سه دین است که رسمیّت دارد آنگاه در این بخش هم میرسیم به این آیه که اگر مسئله ی جهاد نباشد لَّهُدِّمَتْ صَوَامِعُ وَبِیَعٌ وَصَلَوَاتٌ وَمَسَاجِدُ گروهی اخیراً از هند و غیر هند آمدند به عنوان عاشوراپژوهی به آنها گفته شد که اگر کسی به خدا و قیامت معتقد باشد این میتواند درباره ی عاشورای سیّدالشهداء(سلام الله علیه) یا مَقالی یا مَقالتی داشته باشد اما چون در بین اینها یک عدّه غیر موحّد بودند حالا کسی که موحّد نیست خدا و قیامت و بعد از مرگ را قبول ندارد این مبارزه ی او لغو است این به دنبال یک وهم حرکت میکند برای اینکه کسی که مبارزه میکند هدفی دارد این است که خودش یا همنوعانش را آزاد بکند کشورش را آزاد بکند دیگران را به استقلال برساند این یک هدف خوبی است این اصل اول, انسان که میمیرد به زعمِ باطل اینها معدوم میشود ولی به بَنای حق اگر کسی شربت شهادت نوشید کاملاً زنده است (یک), زنده وارد برزخ میشود (دو), گرچه بدن متلاشی شد کاملاً از صحنه باخبر است.
دو هدف برای کسی که شربت شهادت مینوشد به هر دو میرسد یک فیضِ کارِ خودش که ثواب الهی است فَرِحِینَ بِمَا آتَاهُمُ اللّهُ, عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ ثواب میبرد لذّت ظاهری میبرد لذّت باطنی میبرد لذّت جسمی میبرد لذّت روحی میبرد همه ی این لذایذ برای شهید محفوظ است این یک, دو میخواهد بفهمد که این مبارزه ی او و این خونی که ریخته شده است ملّت آزاد شدند یا نه, کشورشان مستقل شد یا نه, این را هم ذات اقدس الهی به اینها بشارت میدهد اینها یَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذِینَ لَمْ یَلْحَقُوا بِهِم مرتب از خدا سؤال میکنند خدایا ما به دستور تو رفتیم جبهه و شربت شهادت نوشیدیم برای اینکه کشورمان مستقل بشود شد یا نشد چه کسانی راه افتادند کجا هستند در چه مقعطیاند پشت سر هم یَسْتَبْشِرُونَ, یَسْتَبْشِرُونَ که فعل مضارع است و مفید استمرار. مرتّب از خدا بشارت میخواهند خدایا به ما بشارت بده اینهایی که راهیانِ راه ما بودند الآن کجا هستند بعد خدا به اینها خبر میدهد که به برکت خون شما کشورتان آزاد شد مردمتان آزاد شدند کشورتان مستقل شد این دوتا نشاط برای شهدا هست حالا اگر کسی ـ معاذ الله ـ معتقد بود مرگ پوسیدن است نه از پوست به در آمدن و مرگ آخر خط است که این ملحدان بر آناند خب انسان میشود معدوم, وقتی معدوم شد نه خودش لذّت میبرد نه از پیروزی دیگران باخبر میشود تا لذّت ببرد میشود عدمِ صِرف این برای چه دارد میجنگد تمام لذّتها را به زعمِ باطل خود در درون حیات دنیا خلاصه میکند بعد هم که خبری نیست نه به او چیزی میدهند چون «لا مَیْز فی الأعدام» نه از استقلال کشورش باخبر است چون «لا مَیْز فی الأعدام» بنابراین فرضِ عقلی ندارد کسی موحّد نباشد و مبارز باشد این دیگر نمیتواند درباره ی سیّدالشهداء فکر بکند که.
پرسش: فرمود: «وکنتم لا تخافون المعاد ولکن کونوا احراراً»؟
پاسخ: در دنیایتان راحت باشید تا زنده هستید در دنیایتان تجاوز نکنید.
پرسش: پس پیام دارد برای ما؟
پاسخ: بله پیام دارد برای دنیایتان نه برای آخرت, این شخص دیگر نمیخواهد کُشته بشود که میگوید دست از زن و بچه ی من بردارید در دنیا آزادمرد باشید برای اینکه شما اگر امروز به زن و بچه ی کسی فحش گفتید فردا هم به زن و بچه ی شما میگویند آبرویتان در خطر است نه اینکه اگر مُردید بهره میبرید این دین برای کسانی که کافر هم هستند پیام دارد میگوید مواظب اخلاقتان, زبانتان, گفتارتان, قلمتان باشید که در دنیا هستید راحت زندگی بکنید همین, اما حضرت نفرمود شما شهید بشوید کُشته بشوید و بعد بهره میبرید دستور کشته شدن نداد دستور ترکِ ظلم داد خب بله این نفعِ دنیایی است و دین برای کفّار هم پیام دارد اما مبارزه علیه ظلم که کسی علیه ظلم مبارزه بکند خودش را به کُشتن بدهد این سراب است این خیال میکند همان طوری که خودش الآن به دنبال جنازه ی مقتولی حرکت کرده برای او بَنِر میزنند نمیدانم دستهگل راه میاندازند تشییع میکند تشییع خوب میکنند بازماندههایش را گرامی میدارند این خیال میکند بعد از مرگ این کارها را هم بکنند او لذّت میبرد وقتی انسان معدوم شد هیچ خبری از هیچ جای عالَم به او نمیرسد بنابراین اینها گرفتار وهماند هر کسی اینها را نمیتواند جریان سیّدالشهداء(سلام الله علیه) و عاشورا و اینها را درک بکنند خب این مسئله که فرمود یک کار بینالمللی است یعنی خدای سبحان برای هر دینی یک مبارزه قرار داد الآن این مسیحیّت در اسارتِ کلیساست اینکه اینها میگویند مسیحیّت یا کارِ ما ارتباطی با سیاست ندارد, با جنگ کاری نداریم ما چه کار داریم مثلاً تجاوز اسرائیل را محکوم کنیم این مسیحیّت در اسارت اینهاست.
بخش پایانی سوره ی مبارکه ی «صف» که اصلاً سوره به نام سوره ی جنگ است اوّلش جنگ, وسطش جنگ, آخرش جنگ این سوره, سوره ی جنگ است اوّلش این است که إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الَّذِینَ یُقَاتِلُونَ فِی سَبِیلِهِ صَفّاً کَأَنَّهُم بُنْیَانٌ مَرْصُوصٌ وسطش این است که یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا هَلْ أَدُلُّکُمْ عَلَی تِجَارَةٍ تُنجِیکُم مِنْ عَذَابٍ أَلِیمٍ ٭ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَرَسُولِهِ وَتُجَاهِدُونَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ آخرش هم که به ما مسلمانها دستور میدهد مسلمانها! مثل مسیحیها باشید بجنگید یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا کُونُوا أَنصَارَ اللَّهِ کَمَا قَالَ عِیسَی ابْنُ مَرْیَمَ لِلْحَوَارِیِّینَ مَنْ أَنصَارِی إِلَی اللَّهِ قَالَ الْحَوَارِیُّونَ نَحْنُ أَنصَارُ اللَّهِ فَآمَنَت طَائِفَةٌ مِنْ بَنِی إِسْرَائِیلَ وَکَفَرَت طَائِفَةٌ فَأَیَّدْنَا الَّذِینَ آمَنُوا عَلَی عَدُوِّهِمْ فَأَصْبَحُوا ظَاهِرِینَ به ما مسلمانها میگوید مسلمانها مثل مسیحیها باشید بجنگید آن وقت اینها آمدند مسیحیّت را خلاصه کردند در کلیسا و گفتند دین از سیاست جداست ما کاری به جنگ نداریم ما جریان اسرائیل را نمیتوانیم محکوم کنیم از این حرفها و بازیهایی که در آوردند خب, در قرآن فرمود این در تورات هست در انجیل هست در قرآن کریم هست در همه ی کتابهای آسمانی هست در محلّ بحثِ ما هم فرمود اگر مبارزه نباشد نه صومعه ی راهب میماند نه کَنیسه ی ترسائیان میماند نه بیعه یهودیهان میماند و بالعکس نه مساجد مسلمانها میماند این عظمتِ جهاد است و همه ی این گزارشها هم مرتّب روزانه به شهدا میرسد چون این یَسْتَبْشِرُونَ فعل مضارع است شهید در برزخ نه میمیرد نه به خواب میرود مرتّب از ذات اقدس الهی سؤال میکند و جوابِ بشارتآمیز را هم از ذات اقدس الهی دریافت میکند فرمود ما به اینها اجازه ی مبارزه دادیم چرا, برای اینکه اینها مظلوماند (یک) و خدای سبحان که اجازه داد هم قدرت دارد که یاری کند (یک), هم یاری میکند به وعدهاش عمل میکند (دو), پس به اینها بشارت بده بِأَنَّهُمْ ظُلِمُوا وَإِنَّ اللَّهَ عَلَی نَصْرِهِمْ لَقَدِیرٌ قدرت هم گاهی به تجهیزات نظامی است گاهی هم به امدادهای غیبی است که البته همه ی اینها به امدادهای غیبی برمیگردد گاهی به تَشجیعِ مبارزان از یک طرف, به ترهیب مخالفان از طرف دیگر است که سَنُلْقِی فِی قُلُوبِ الَّذِینَ کَفَرُوا الرُّعْبَ.
حضرت امیر(سلام الله علیه) عرض کردند چطور شما در همه ی جبههها پیروز شدید فرمود همین که نامِ مرا میشنیدند میلرزیدند «نُصِرتُ بالرّعب» و وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) هم منصورِ بالرّعب بود این سَنُلْقِی فِی قُلُوبِ الَّذِینَ کَفَرُوا الرُّعْبَ امدادِ غیبی است که گاهی مخالفان میترسیدند هراسناک بودند قبل از اینکه حضرت دست به قبضه ی شمشیر ببرد. خب این یک نصرت الهی است تشجیع کردن از این طرف است که فرمود ما تثبیت میکنیم قلوب اینها را (یک), ترهیب میکنیم مرهوب میکنیم خائف میکنیم قلوب دشمنان را (دو), آن امدادهای غیبی هم که هست باران را به موقع برای اینها میفرستید مسوّمین را فرشتهها را به کمک اینها میفرستد در چشمِ اینها اثر معجزهگی میکند نه سِحری أَعْیُنِکُمْ قَلِیلاً وَیُقَلِّلُکُمْ فِی أَعْیُنِهِمْ لِیَقْضِیَ اللّهُ اینها هم هست که در آیات سوره ی مبارکه ی «مائده» بود فرمود: إِنَّ اللَّهَ عَلَی نَصْرِهِمْ لَقَدِیرٌ چرا, مظلومیت اینها چیست؟ برای اینکه اینها از سرزمینشان تبعید شدند یا به حبشه تبعید شدند یا به مدینه تبعید شدند الَّذِینَ أُخْرِجُوا مِن دِیَارِهِم یک وقت است که سخن از سرزمین و وطن و امثال ذلک است از اینها در عالَم زیاد است یک وقت است نه, سخن از تبعیدِ دینی است یک عدّه هیچ جُرمی ندارند مگر اینکه موحّدانه میخواهند به سر ببرند کفار این را ذَنْب و گناه تلقّی میکنند این مؤمنانِ باتقوا را از دیارشان خارج میکنند الَّذِینَ أُخْرِجُوا مِن دِیَارِهِم بِغَیْرِ حَقٍّ ظالمانه تبعید شدند حالا یه به طرف حبشه یا به طرف مدینه هیچ گناهی نداشتند إِلَّا أَن یَقُولُوا رَبُّنَا اللَّهُ در بخشهایی هم از قرآن کریم آمده است که اینها هیچ ذنبی نداشتند فقط وَمَا نَقَمُوا مِنْهُمْ إِلَّا أَن یُؤْمِنُوا بِاللَّهِ الْعَزِیزِ الْحَمِیدِ در بخشهایی از قرآن کریم آمد که اینها هیچ گناهی نداشتند مگر اینکه میگفتند که خدای ما یکی است وَمَا نَقَمُوا مِنْهُمْ إِلَّا أَن یُؤْمِنُوا بِاللَّهِ الْعَزِیزِ الْحَمِیدِ, إِلَّا أَن یَقُولُوا رَبُّنَا اللَّهُ تنها عامل انتقام کفّار این بود که اینها میگفتند ما مؤمنیم اینجا هم فرمود: الَّذِینَ أُخْرِجُوا مِن دِیَارِهِم بِغَیْرِ حَقٍّ هیچ حقّی نداشتند این استثنا هم استثنای تأکیدی است که بِغَیْرِ حَقٍّ إِلَّا أَن یَقُولُوا رَبُّنَا اللَّهُ خب اینها مأذوناند که مبارزه بکنند خدا ناصر است و به وعدهاش عمل میکند خب چرا؟ برای اینکه سرزمینشان را حفظ بکنند برای همین؟ یا نه, اینها برای اینکه دینشان را حفظ بکنند دین که حفظ باشد سرزمین هم محفوظ است این ایران در جنگ جهانی اول مادامی که روحانیّت نبود و دین نبود در جنگ جهانی اول دستِ همینها بالا رفته بود هر چه بیگانهها خواستند بگیرند گرفتند در جنگ جهانی دوم هم بشرح ایضاً بیگانه آمد ارباً اربا کرد هر چه خواست بگیرد گرفت هفده شهر, هفده شهر را خواستند در اول و دوم تحویل بگیرند گرفتند در کودتای ننگین 28 مرداد هم دست اینها بالا رفت هر چه خواستند تحویل گرفتند گاز را دادند به شوروی و نفت را دادند به آمریکا و اینها خانهنشین شدند همه جا سخن از جمهوری ایرانی بود و هیچ یعنی هیچ اثر نکرد.
جمهوری ، جمهوری اسلامی شد تنها جایی بود اثر کرد که یعنی امام شد و روحانیّت شد و مسجد و حسینیه شد و حوزه و دانشگاه شد و مردم متدیّن آمدند به میدان گفتند قرآن است و عترت این ماند و ماند و ماند ـ انشاءالله ـ تا ظهور حضرت میماند خب همین کشور بود دیگر, همین مردم ایران بودند دیگر, دیگر ما مکتب ایرانی نخواهیم داشت اگر جمهوری ایرانی میداشتیم در جنگ جهانی اول بود در جنگ جهانی دوم بود در جمع شما شاید کسانی نباشد که این جریان ننگین کودتای 28 مرداد را درک کرده باشد ما آن روز تقریباً سنّمان بیش از بیست سال بود در حوزه ی تهران درس میخواندیم در متنِ صحنه بودیم در ظرف چهار ساعت وضع عوض شد شعار رسمی مردم تهران در کودتای ننگین 28 مرداد مرگ بر شاه بود شاید این قصّه را ما بارها گفتیم یک طبقداری, دستفروشی گلابیهای نطنز و غیر نطنز را جمع کرده بود در همین میدان شاهِ سابق که الآن میدان قیام شده در جنگ تهران خیابان مولوی نزدیک مدرسه ی حاج ابوالفضل آنجا این دستفروش حدود ساعت نُه بارش را از میدان آورد و گلابی را پهن کرد و داد میزد «آی شاه میوه, آی شاه میوه» ریختند بساط او را به هم زدند که چرا اسم شاه را میبری این ساعت 30: 9 صبحِ 28 مرداد 1332 ساعت ده شد و آن کودتای ننگین شد و مصدّق و همکاران و دولتیانش به زندان افتادند و داماد شاه آمد و دولت تشکیل داد و کابینه تشکیل داد و وزرا تشکیل داد دویِ بعدازظهر همین «مرگ بر شاه» شده «جاوید شاه» همین جمهوری ایرانی بود دیگر, همین مکتب ایرانی بود دیگر, اما شما شانزده شهریور آن همه شهادت, هفده شهریور آن همه شهدای بدر و اُحد را شما دیدید که همه گفتند «مرگ بر شاه» هجده شهریور هم گفتند «مرگ بر شاه» دین است که کشور را حفظ میکند مردم آخر برای چه کُشته بشوند این دین است که به انسان همین که چشم بست دوتا بشارت را دارد هم فَرِحِینَ بِمَا آتَاهُمُ اللّهُ دارد, هم یَسْتَبْشِرُونَ دارد دیگر چه زندگیای بهتر از این, اینجا را که جای زندگی نیست «دارٌ بالبلاء مَحفوفة» آنکه این عالَم را ساخت قسم یاد کرد که اینجا جای نشاط نیست لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ فِی کَبَدٍ:
کَبَد یعنی درد و رنج و غصّه در قبال کَبِد است که این عضو گوارشی است این «لام», «لام» قسم است حرف خدا هم است آنکه جهان را خلق کرد دنیا را خلق کرد انسان را خلق کرد قسم خورد که اینجا جای نشاط نیست حواستان جمع باشد لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ فِی کَبَدٍ حالا یا فقرِ مالی است یا فقرِ عِرضی است یا مشکل سیاسی است یا مشکل اجتماعی است یا مشکل خانوادگی است گیری هست بالأخره, اینجا جای آسایش نیست آنجایی که جای آسایش است همین است که انسان در راه دین شربت شهادت بنوشد و کشور را او حفظ کرده, بنابراین فرمود این یک حرفِ اساسی است حرفِ خداست در تورات حرف خداست در انجیل حرف خداست در قرآن و خدا مدافع است و خدا ناصر است و اگر مبارزه نباشد نه صومعهای میماند نه بیعهای میماند نه کَنیسهای میماند نه مسجدی, در همان زمان پهلویِ پلید تمام مساجدِ شهر ما شده بود انبار حسینیهها که کلاً تخریب شد سقّاخانه و حسینیه تخریب شد مسجد هم برای اینکه انبار در شهر کم بود خراب نکردند همین, انبار یعنی انبار, در طیّ این قدرت چند ساله ی پهلوی خب هیچ خبری نبود, اگر دین نباشد این مسجد میشود انبار چه اینکه همین کار را کردند دیگر, اثری از دین نبود. خب, پس بنابراین مبارزه را یک انسان موحّد میکند مگر کسی گرفتار وهم باشد اصلاً نداند مبارزه یعنی چه, اگر کسی خردمدارانه دارد فکر میکند مبارزه تنها از کسی متمشّی میشود که به بعد از مرگ معتقد باشد دوم اینکه درست است در بخشهایی از قرآن کریم فرمود: لَوْلاَ دَفْعُ اللّهِ النَّاسَ بَعْضَهُم بِبَعْضٍ لَفَسَدَتِ الْأَرْضُ درست است زمین فاسد میشود اما چرا زمین فاسد میشود؟ چون مسجد به وظیفهاش عمل نکرده حسینیه به وظیفهاش عمل نمیکند حوزه به وظیفهاش نمیرسد آن آیه معلولِ این آیه است پس نمیشود گفت هدف مبارزه این است که ما اصلاح بکنیم مملکت را بله میخواهیم اصلاح بکنیم اما اصلاح مملکت به حوزه است و مسجد است و روحانیّت است و دین است و قرآن است و عترت اینها را شما برداری جامعه را با چه چیزی میخواهی اصلاح کنی جامعه را دین اصلاح میکند و اخلاق. خب, پس اگر در آنجا فرمود: لَوْلاَ دَفْعُ اللّهِ النَّاسَ بَعْضَهُم بِبَعْضٍ لَفَسَدَتِ الْأَرْضُ این حق است اما در رتبه ی ثانیه است این آیه حرفِ اصلی را میزند که وَلَوْلاَ دَفْعُ اللَّهِ النَّاسَ بَعْضَهُم بِبَعْضٍ لَّهُدِّمَتْ صَوَامِعُ جا برای راهبان هم نیست وَبِیَعٌ ترسایان هم جا ندارند وَصَلَوَاتٌ که گفتند مرکز عبادتهای یهودیها را میگفتند صَلوسا به تعبیر زمخشری که این تَعریبِ اوست وَمَسَاجِدُ که برای مسلمانهاست یعنی هیچ ملّتی مرکز دینی نخواهد داشت چه اینکه در کمونیست هم همین طور بود وقتی مراکز دینی فعّال نباشد لَفَسَدَتِ الْأَرْضُ پس یک حلقه ی مفقودهای بین آن مقدم و تالی یا موضوع و محمول آن آیه هست که فرمود: لَوْلاَ دَفْعُ اللّهِ النَّاسَ بَعْضَهُم بِبَعْضٍ لَفَسَدَتِ الْأَرْضُ اینجا یک مقدمه ی مَطویه کم است آن مقدمه ی مَطویه را آیه ی چهل سوره ی مبارکه ی «حج» حل میکند لَوْلاَ دَفْعُ اللَّهِ النَّاسَ اول مراکز مذهب ضعیف میشود وقتی مراکز تبلیغی, فرهنگی, دینی ضعیف شد جامعه آلوده میشود «أعاذنا الله مِن شرور أنفسنا و سیّئات أعمالنا».
«و الحمد لله ربّ العالمین»
لَن یَنَالَ اللَّهَ لُحُومُهَا وَلاَ دِمَاؤُهَا وَلکِن یَنَالُهُ التَّقْوَی مِنکُمْ کَذلِکَ سَخَّرَهَا لَکُمْ لِتُکَبِّرُوا اللَّهَ عَلَی مَا هَدَاکُمْ وَبَشِّرِ الْمُحْسِنِینَ ﴿37 إِنَّ اللَّهَ یُدَافِعُ عَنِ الَّذِینَ آمَنُوا إِنَّ اللَّهَ لاَ یُحِبُّ کُلَّ خَوَّانٍ کَفُورٍ 38 أُذِنَ لِلَّذِینَ یُقَاتَلُونَ بِأَنَّهُمْ ظُلِمُوا وَإِنَّ اللَّهَ عَلَی نَصْرِهِمْ لَقَدِیرٌ 39 الَّذِینَ أُخْرِجُوا مِن دِیَارِهِم بِغَیْرِ حَقٍّ إِلَّا أَن یَقُولُوا رَبُّنَا اللَّهُ وَلَوْلاَ دَفْعُ اللَّهِ النَّاسَ بَعْضَهُم بِبَعْضٍ لَّهُدِّمَتْ صَوَامِعُ وَبِیَعٌ وَصَلَوَاتٌ وَمَسَاجِدُ یُذْکَرُ فِیهَا اسْمُ اللَّهِ کَثِیراً وَلَیَنصُرَنَّ اللَّهُ مَن یَنصُرُهُ إِنَّ اللَّهَ لَقَوِیٌ عَزِیزٌ 40 الَّذِینَ إِن مَکَّنَّاهُمْ فِی الْأَرْضِ أَقَامُوا الصَّلاَةَ وَآتَوُا الزَّکَاةَ وَأَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَنَهَوْا عَنِ الْمُنکَرِ وَلِلَّهِ عَاقِبَةُ الْأُمُورِ 41 درجریان قبول چند مسئله است:
مسئله ی اُولیٰ اینکه عملی مقبول است که متن آن عمل با تقوا همراه باشد که تقوایِ در هر عمل شرط صحّت آن عمل است نه تقوایِ عامل, اگر مالی حرام بود کسی مالِ غصبی را انفاق کرد صدقه داد این عمل با تقوا نیست, اگر مالی حلال بود ولی به عنوان ریا که مردم ببینند یا سُمْعِه که مردم بشنوند این عمل با تقوا نیست معنای ریا این نیست که مردم ببینند این ارائه است میخواهد به مردم نشان بدهد که برای خدا انفاق میکند (یک) و برای خدا نباشد (دو). این کذب و فریب را دارد به مردم نشان میدهد معنای ریا این است.
معنای سُمعه این است که به گوش دیگران برساند که برای رضای خدا دارد انفاق میکند در حالی که نباشد این فریب را یا نشان بدهد یا به گوش مردم برساند یکی ریاست و دیگری سُمعه این عمل باطل است زیرا این عمل با تقوا نیست, ولی اگر عمل با تقوا بود یعنی مال حلال بود (یک), انفاق هم لوجه الله بود (دو), این عمل صد درصد صحیح است و مقبول ولو عامل یک آدم غیر عادل است فاسق است اما در غیر حوزه ی این عمل در جای دیگر معصیت میکند ولی اینجا در این حوزه هم مال حلال است هم قصد خالص است پس تقوا در متنِ عمل شرطِ صحّت آن عمل است عملِ بیتقوا باطلِ محض است. حالا عِقاب دارد یا نه مطلب دیگر است تقوایِ عامل دخیلِ در صحّت عمل نیست این دو مطلب, ولی تقوای عامل دخیل در قبول عمل است این سه مطلب.
قبول یک مسئله ی کلامی است صحّت یک مسئله ی فقهی است اگر به این آقا بخواهند درجه بدهند باید آدم متّقی باشد. آنچه در سوره ی مبارکه ی «مائده» آیه ی 27 گذشت شرح همین مطلب بود در جریان فرزندان آدم که قربانی یکی پذیرفته شد قربانی دیگر رد شد وَاتْلُ عَلَیْهِمْ نَبَأَ ابْنَیْ آدَمَ بِالْحَقِّ إِذْ قَرَّبَا قُرْبَاناً فَتُقُبِّلَ مِنْ أَحَدِهِمَا وَلَمْ یُتَقَبَّلْ مِنَ الآخَرِ قَالَ لَأَقْتُلَنَّکَ قَالَ إِنَّمَا یَتَقَبَّلُ اللّهُ مِنَ الْمُتَّقِینَ این کلام را خدای سبحان نقل کرد و رد نکرد پس مرضیّ خداست پس بیان قرآن کریم این است که خداوند عمل متّقیان را قبول میکند, اگر کسی متّقی نبود عملش مقبول نیست گرچه صحیح است یعنی کسی که متّقی نبود نماز خواند نمازش اَداست قضا ندارد و مانند آن دیگر نه خودش باید قضا به جا بیاورد نه بعد از موت ورثه ی او باید قضا به جا بیاورند اما این نماز به او به عنوان ان المصلّی یناجی ربّه او را بالا ببرد معراج مؤمن باشد نجوای با خدا باشد نیست پس تقوای در عمل شرط صحّت است که امر فقهی است تقوای متّقی شرط قبول است که امر کلامی است.
مطلب مهم که در اینجاها اصلاً مطرح نیست این است که ما فقط میگوییم «قربة إلی الله» به طرف خدا نزدیک میشویم به خدا صعود میکند إِلَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبُ به خدا میرسد یَنَالُهُ التَّقْوَی این سه عنوان را ما در آیات مکرّر میخوانیم میگوییم یک عدّه مقرّبیناند یک عدّه کلماتشان ساعد یا خودشان ساعد إلی اللهاند یک عدّه تقوایشان نِیل إلی الله دارد و از ما سؤال بکنند این یعنی چه؟ میگوییم یک امر معنوی است زمانی و زمینی نیست این درست است یک قُرب زمانی باشد یا مکانی باشد نیست ولی بالأخره چیست؟ بین بنده و خدای سبحان راهی هست یقیناً, زمانی و زمینی نیست یقیناً, اعتباری هم نیست یقیناً, تکوینی و خارجی است یقیناً, از آن به بعد دقّت میخواهد که این راه گسیخته و بُریده بُریده نیست وگرنه رفتن نداشت ممکن نیست و این راهِ متّصل رفتن دارد پس این راه باید حقیقتِ خارجی باشد بُریده بُریده نباشد گسیخته ی از هم نباشد متّصل باشد و رفتن ممکن باشد تنها حکمتِ متعالیه در بین ارباب عقول فنون عقلی یک راهحلّی را نشان میدهد که انسان به خدا نزدیک میشود یعنی چه؟ کجا میرود؟ روح چطور میشود که به خدا نزدیک میشود؟ روح چطور میشود که دَنَا فَتَدَلَّی را میتواند درک کند؟ کلیّاتش را این رشته ترسیم میکند جزئیّاتش که امر شهودی است برای کسی است که به این درجه رسیده است.
غرض آن است که تقوای در عمل شرط صحّت عمل است تقوای عامل نه عمل, شرط قبول آن عمل است پس بین إِنَّمَا یَتَقَبَّلُ اللّهُ مِنَ الْمُتَّقِینَ که ناظر به حکم کلامی است یا قبولِ کامل را نشان میدهد با شرطِ صحّت خود عمل خیلی فرق است تقوا به هر وسیله به ذات اقدس الهی میرسد تقوایِ عمل باشد میرسد تقوایِ عامل باشد میرسد و مانند آن. خب, فرمود: لکِن یَنَالُهُ التَّقْوَی مِنکُمْ بعد فرمود محسِنین را بشارت بدهید تبشیرِ محسنین به این است که ذات اقدس الهی از اینها خیلی دفاع میکند اینجا با اینکه ثلاثی مجرّد ممکن بود از باب مفاعله تعبیر شده که برای مبالغه است إِنَّ اللَّهَ یُدَافِعُ خب از چه کسی؟ از مؤمنین, چرا؟ برای اینکه دشمنان مؤمنان و مخالفان خَوّانِ کفورند خب خدای سبحان مؤمنان را بر خوّان کفور پیروز میکند یا بر خائنِ کافر هم پیروز میکند این قید نه برای آن است که تبشیر فقط در جایی است که دشمن خوّان باشد نه خائن, کفور باشد نه کافر. برای آن است که بفرماید بر مورد اینچنین است اینها که یَصُدُّونَ عَن سَبِیلِ اللّهِ, وَالْمَسْجِدِ الْحَرَامِ اینها خوّان کفورند نه اینکه حکم مختص باشد به پیروزی مؤمنین بر خوّان کفور و اگر کسی خائن بود نه خوّان یا کافر بود نه کفور خدا یاری نکند اینچنین نیست پس تقیید برای آن است, اما اینکه فرمود: أُذِنَ لِلَّذِینَ که بحثش گذشت.
مهمترین مصداق در شرایط کنونی در خاورمیانه همین فلسطینیهای مظلوم و اهل غزّه ی محروم و امثال ذلکاند که أُخْرِجُوا مِن دِیَارِهِم بِغَیْرِ حَقٍّ این اختصاصی به حوزه ی اسلامی ندارد یعنی اسلامِ مصطلح در سوره ی مبارکه ی «بقره» در بخشهای پایانی که وجود مبارک داود(سلام الله علیه) قیام کرد وَقَتَلَ دَاوُدُ جَالُوتَ آن قوم که به پیامبرشان گفتند: ابْعَثْ لَنَا مَلِکاً نُقَاتِلْ فِی سَبِیلِ اللّهِ برهانشان این بود وَمَا لَنَا أَلاَّ نُقَاتِلَ فِی سَبِیلِ اللّهِ بعد وَقَدْ أُخْرِجْنَا مِن دِیَارِنَا وَأَبْنَائِنَا به پیغمبرشان گفتند که ما میخواهیم در راه خدا بجنگیم برای اینکه ما را از وطنمان آواره کردند معلوم میشود اگر کسی از سرزمین خود مسلمانی و موحّدی از سرزمین خود دفاع بکند فی سبیل الله است وَمَا لَنَا أَلاَّ نُقَاتِلَ فِی سَبِیلِ اللّهِ وَقَدْ أُخْرِجْنَا مِن دِیَارِنَا وَأَبْنَائِنَا خب پس این در هر ملّتی هست همان طوری که جریان قربانی را خدا فرمود: لِکُلِّ أُمَّةٍ جَعَلْنا مَنسَکاً و اقوام دیگر هم در آیات دیگر هم فرمود: لِکُلٍّ جَعَلْنَا مِنْکُمْ شِرْعَةً وَمِنْهَاجاً مبارزه ی علیه ظلم را ذات اقدس الهی برای هر ملّتی از ملل الهی لازم کرده است دفاع از سرزمین اسلامی صبغه ی دفاع الهی دارد دفاع از اموال مسلمین صبغه ی دینی دارد دفاع از اَعراض مسلمین صبغه ی دینی دارد رهبری داود(سلام الله علیه) همین را تبیین میکند اینجا هم فرمود: الَّذِینَ أُخْرِجُوا مِن دِیَارِهِم بِغَیْرِ حَقٍّ مگر اینکه اینها موحّد بودند که این استثنا تأکید میکند إِلَّا أَن یَقُولُوا رَبُّنَا اللَّهُ که مشابه همان آیهای که قبلاً قرائت شد وَمَا نَقَمُوا مِنْهُمْ إِلَّا أَن یُؤْمِنُوا بِاللَّهِ یا الاّ قَالُوا آمَنَّا.
مطلب بعدی آن است که اگر کسی به خدا معتقد نبود به قیامت معتقد نبود این با خیال دارد زندگی میکند با وهم دارد به سر میبرد نه با عقل, ممکن است کسی که به خدا و قیامت ـ معاذ الله ـ معتقد نیست مبارزه بکند اما إِنَّ اللَّهَ لاَ یُحِبُّ کُلَّ مُخْتَالٍ فَخُورٍ وقتی تحلیل عقلی بکنید میگویید که بالأخره شما علاقهمندید که این ملّت شما آزاد بشوند بسیار خب این علاقه را نشان بدهید بعد از مرگ شما که با مُردن به عقیده ی باطلِ شما میپوسید وقتی معدوم شدید این قوم شما ملّت شما چه برده چه آزاد برای شما فرق نمیکند نه شما به جایی میرسید نه دادِ آنها به شما میرسد این است که قرآن میفرماید اینها در خیال دارند زندگی میکنند قبلاً هم گذشت که تَخیُّل یک اصطلاح رایجی است که ما داریم ولی قرآن از باب «تفعّل» به کار نبرده باب «افتعال» به کار میبرد إِنَّ اللَّهَ لاَ یُحِبُّ کُلَّ مُخْتَالٍ فَخُورٍ:
مختال یعنی آدمِ متخیِّل کسی که با خیال دارد زندگی میکند مثل سراب اینکه در سوره ی مبارکه ی «نور» فرمود کفّار هر کاری که میکنند مثل کسی است که به دنبال سراب بروند این کاری که وَالَّذِینَ کَفَرُوا أَعْمَالُهُمْ کَسَرَابٍ بِقِیعَةٍ یَحْسَبُهُ الظَّمْآنُ مَاءً اینکه مِیکده ی آنها را, مِیگساری آنها را, قمارهای آنها را نمیگوید که این عبادتهای آنها را میگوید خب معلوم است کسی که مِیپرستی میکند که قرآن نمیخواهد بگوید اعمال اینها مثل سراب است که خب معلوم است مثل سراب است بدتر از سراب است کافر از آن جهت که به قیامت و به بعدالموت معتقد نیست به مبدأ معتقد نیست تمام کارهای خیرِ آنها دویدنِ به طرف سراب است برای چه داری کار میکنی نه کسی از کارت باخبر است نه تو بعد از مرگ زندهای نه بعد از مرگ جایی را میبینی نه بعد از مرگ چیزی به تو میرسانند آخر به کجا داری میروی؟ أَیْنَ تَذْهَبُونَ.
پرسش: اینها دنیا را آباد میکنند؟
پاسخ: دنیای کسی را آباد میکند با دستِ خودش باید آباد کند این کارِ خوبی است.
بیان نورانی سیّدالشهداء است که فرمود: «کونوا أحراراً فی دنیاکم» مادامی که هست بیمارستان میسازد راه میسازد سد میسازد خودش هم لذّت میبرد چون یک حیاتِ ظاهری است اما حالا خودش را به کُشتن بدهد برای اینکه دیگری آزاد بشود خب, خودش که کُشته شد میشود معدومِ محض, معدومِ محض نه خودش به فیض میرسد (یک), نه از فیضِ دیگران فوزی نصیب او میشود (دو).
شهدای ما دو فیض دارند هم فَرِحِینَ بِمَا آتَاهُمُ اللّهُ مِن فَضْلِهِ دارند, هم یَسْتَبْشِرُونَ پشت سر هم بر اساس این فعل مضارع از خدا میگویند مژده بده, اینجا کجا هستند بِالَّذِینَ لَمْ یَلْحَقُوا بِهِم اینها که راه افتادند در چه حالتی هستند مرتّب لذّت میبرند هر پیروزی که در نظام اسلامی هست یا هر خدماتی که انجام میشود سدسازی باشد, راهسازی باشد, ارائه ی خدمات باشد اوّلین ثواب را در نامه ی عمل امام(رضوان الله علیه) بعد در نامه ی شهدا مینویسند بعد در نامه ی مسئولین اینچنین نیست که اوّلین ثواب را به مسئولین بدهند اولین ثواب را به امام و شهدا میدهند برای اینکه به خدا میگویند مژده بده اینها کجا هستند اینها که به برکت خون ما راه افتادند در چه شرایطیاند پشت سرِ هم هر لحظه بشارت میگیرند خب این یک امر معقولی است اما حالا کسی که معدوم شد این با خیال دارد زندگی میکند لذا در سوره ی مبارکه ی «نور» فرمود: وَالَّذِینَ کَفَرُوا أَعْمَالُهُمْ کَسَرَابٍ بِقِیعَةٍ:
قِیعه یعنی بیابانِ باز که افقش پیداست دورنمای قِیعه و قاعِ صَفصف این است که آن منطقه ی سبز را اینها استخر میبینند به دنبال او میدوند همه میگویند راهنمایان میگویند ما آنجا بودیم از آنجا خبر داریم آنجا سبزه است کَرانه ی این افق است آب نیست نروید اینها گوش نمیدهند یک وقت میروند که همه ی اعضایشان را از دست میدهند و تشنگی بیشتر شده خب این با خیال دارد زندگی میکند آیه که نمیگوید اعمالِ فاسد اینها کَسَرَابٍ بِقِیعَةٍ که, میگوید این بتپرستی اینها, این عبادت اینها, این خدمات اینها به دنبال سراب رفتن است آن نمیفهمد که اگر جان بدهد هدر داده است وَقَدِمْنَا إِلَی مَا عَمِلُوا مِنْ عَمَلٍ فَجَعَلْنَاهُ هَبَاءً مَّنثُوراً خب اینکه مِیگساری و فحش و غارتگری و غیبت و تهمت بتپرستها را که نمیگوید که این خدمات اینها را میگوید, میگوید خدمات اینها هباء مَنثور است خب اگر کسی به دنبال هباء منثور برود طبق یک آیه, به دنبال سراب حرکت کند آیه ی دیگر, یک آدمِ مُختالی است دیگر, بنابراین وجود مبارک سیّدالشهداء(سلام الله علیه) که فرمود: «کونوا أحراراً فی دنیاکم» یعنی ظلم نکنید نه اینکه بروید در راهِ دین جهاد بکنید و کُشته بشوید آن پیام را ندارد آن را دارد اول اسلام بیاورید بعد در راه دین مبارزه کنید.
مطلب دیگر اینکه در سوره ی مبارکه ی «بقره» و مانند آن گذشت که هر کسی در هر عصری در هر مصری باید تابع حجّت آن عصر باشد. این چهار قِسمی که در همین سوره ی مبارکه ی «حج» آیه ی هفده گذشت هم ناظر به همین مطلب بود آیه ی هفده همین سوره که قبلاً گذشت این بود که إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَالَّذِینَ هَادُوا وَالصَّابِئِینَ وَالنَّصَاری وَالْمَجُوسَ اینها در برابر مشرکیناند خدای سبحان بین اینها در قیامت فاصله انجام میدهد آنها که موحّدند برابر آیه ی 62 سوره ی مبارکه ی «بقره» حسابشان با برکات الهی است که فرمود: مَنْ آمَنَ بِاللّهِ وَالْیَوْمِ الْآخِرِ وَعَمِلَ صَالِحاً فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِندَ رَبِّهِمْ وَلاَ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ اجر و پاداش دارند خب هر ملّتی در هر عصری که تابع پیغمبر آن عصر باشد نه الیوم که تنها حجّت, قرآن و عترت است هر ملّتی در هر عصری تابع حجّت آن عصر باشند اگر مؤمن به خدا و قیامت باشند و عملِ صالح داشته باشند از اجر الهی برخوردارند از برجستهترین اعمالِ صالح آنها دفاع از دین است. اینکه فرمود ما هر ملّتی را به جهاد مأمور کردیم آیه ی 111 سوره ی مبارکه ی «توبه» که در بحث دیروز خوانده شد فرمود این در تورات هست در انجیل هست در قرآن هست ناظر به همین است آیهای که فعلاً محلّ بحث است که فرمود اگر جهاد نباشد نه صومعهای میماند نه بِیعهای میماند نه کَنیسهای میماند نه مسجدی میماند هم ناظر به همین است نه اینکه در عصرِ فعلی همه ی اینها حقّاند نعم, اگر اینها تابع حکومت اسلامی بودند و جِزیه دادند ممکن است ذات اقدس الهی کَنیسه ی اینها را, صومعه ی اینها را, بیعه اینها را امضا بکند باز آن هم صبغه ی دینی پیدا میکند به اذن شریعت اسلامی چون در تحت حکومت اسلامیاند و جزیه دادند و پذیرفتند. به هر تقدیر این یک امر کلی است برای هر ملّت و نِحلت دینی.
پرسش:؟پاسخ: الله میگویند, موحّدین است نه مسلمین, لذا آنجا هم گفتند: وَمَا لَنَا أَلاَّ نُقَاتِلَ فِی سَبِیلِ اللّهِ وَقَدْ أُخْرِجْنَا مِن دِیَارِنَا وَأَبْنَائِنَا که به رهبری حضرت داود کار را پیش بردند آنها میگفتند این فی سبیل الله است برای اینکه ما متدیّنیم, مسلمانیم ما را از سرزمین ما بیرون کردند.
عمده دو نکته است:
یک نکته در بحث دیروز گفته شد امروز باید بازتر بشود و نکته ی دیگری که باز در بحث دیروز مطرح نشد.
دو آن نکتهای که باید روشنتر بشود این است که در آیه ی 251 سوره ی مبارکه ی «بقره» که بحثش قبلاً گذشت فرمود همان در جریان حضرت داود بود فَهَزَمُوهُم بِإِذْنِ اللّهِ وَقَتَلَ دَاوُدُ جَالُوتَ وَآتَاهُ اللّهُ الْمُلْکَ وَالْحِکْمَةَ وَعَلَّمَهُ مِمَّا یَشَاءُ ذیل آیه این است که وَلَوْلاَ دَفْعُ اللّهِ النَّاسَ بَعْضَهُم بِبَعْضٍ لَفَسَدَتِ الْأَرْضُ اگر یک عدّه قیام نکنند جلوی طغیانگری دیگران را نگیرند فساد عالَمگیر میشود زمین را فرا میگیرد خب, این یک اصل کلّی آیا این شدنی است یا نه, بله ما هم میدانیم اگر دفاع نباشد فساد عالَمگیر میشود این وحی نمیخواهد شما منظورتان از این جمله چیست؟ میفرماید من این را گفتم تا بگویم خود من در صحنه حاضرم وَلکِنَّ اللّهَ ذُو فَضْلٍ عَلَی الْعَالَمِینَ من حاضرم یعنی فضلِ الهی حاضر است عنایت الهی حاضر است جلوی طغیانگر را ما میگیریم.
ذیل آیهای مربوط به وجود مبارک حضرت امیر(سلام الله علیه) است در لیلةالمبیت آنجا فرمود: وَمِنَ النَّاسِ مَن یَشْرِی نَفْسَهُ ابْتِغَاءَ مَرْضَاتِ اللّهِ بعد فرمود: وَلکِنَّ اللّهَ کذا و کذا و کذا, وگرنه صِرف آن مطلب, مطلبی است که همه میفهمند خب بله این دیگر وحی نمیخواهد, اگر جلوی این طغیان را نگیرند طغیان گسترش پیدا میکند بله, فرمود این چه احتیاجی به وحی دارد؟! فرمود این را میدانی من جلوی اینها را میگیرم وَلکِنَّ اللّهَ استثناست به منزله ی استثنای تالی قیاس است وَلَوْلاَ دَفْعُ اللّهِ النَّاسَ بَعْضَهُم بِبَعْضٍ لَفَسَدَتِ الْأَرْضُ ولی من نمیگذارم وَلکِنَّ اللّهَ ذُو فَضْلٍ عَلَی الْعَالَمِینَ من داود را همیشه در ذخیره دارم برای هر عصری داودی هست عصر ما داود وجود مبارک امام(رضوان الله علیه) بود داودِ هر عصر و مصری هم در آستینِ غیب الهی هست غرض آن است که آن مطلب یک امر بیّنالرشدی است آیه نمیخواهد آنکه مهم است آن است که زِمام کار به دست خداست منتها شما باید یک تکان بخورید وَلکِنَّ اللّهَ ذُو فَضْلٍ عَلَی الْعَالَمِینَ و دفع را هم به خودش نسبت داد فرمود من این کار را میکنم خب شما این کار را میکنید چرا فرمودید بَعْضَهُم بِبَعْضٍ فرمود آن بعض جزء مظاهر من هستند الهیاند, سربازان من هستند, انصار دین من هستند, من ینصر الله فقد ینصره است, إِن تَنصُرُوا اللَّهَ یَنصُرْکُمْ هستند آنها را من اعزام میکنم این نکته بود که در بحث دیروز گذشت با یک توضیح بیشتری.
عمده آن است که خب, حالا اگر جلوی ظلمِ طاغیان را نگیرند فساد از کجا شروع میشود؟ آنها اول با چه کسی درگیرند چه نهادی را تضعیف میکنند که بعد جامعه ضعیف میشود و فَشَل میشود و از پا در میآید آن را این آیه تبیین میکند که وَلَوْلاَ دَفْعُ اللَّهِ النَّاسَ بَعْضَهُم بِبَعْضٍ اول در درجه ی اُولیٰ لَّهُدِّمَتْ صَوَامِعُ وَبِیَعٌ وَصَلَوَاتٌ وَمَسَاجِدُ یُذْکَرُ فِیهَا اسْمُ اللَّهِ کَثِیراً بعد لَفَسَدَتِ الْأَرْضُ این دو تالی در طول هماند نه در عرض هم یعنی آیه ی چهل سوره ی مبارکه ی «حج» که محلّ بحث است با آیه ی 251 سوره ی مبارکه ی «بقره» که اشاره شد اینها در طول هماند چون مراکز فرهنگی, حوزههای دینی, مساجد, حسینیهها ضعیف میشود لَفَسَدَتِ الْأَرْضُ پس اینچنین نیست که لَوْلاَ دَفْعُ اللَّهِ النَّاسَ بَعْضَهُم بِبَعْضٍ مستقیماً جامعه فاسد بشود اوّلین آسیب را حوزهها و مراکز فرهنگی و دینی میبینند که اگر ـ خدای ناکرده ـ اینها آسیب دیدند آنگاه جامعه فَشَل میشود چون کسی از جامعه حمایت نمیکند. از اینجا میرسیم به مطلب دیگری که امروز مطرح میشود و آن این است که دفع دو قسم است دفاع دو قسم است یکی مهم یکی اهم, آنکه اهم است راه حوزههاست راه فرهنگی است راه فکری است راه قلم است, آنکه مهم است و در درجه ی دوم است و آن آخرین امر است راه شمشیر است این دفع که نگفت با شمشیر دفع میکنم که در درجه ی اول با تبلیغِ دین با تألیف کتاب با بیان و بَنان دین را حفظ میکنم, نشد شمیر این بیان نورانی حضرت امیر که در خطبههای نهجالبلاغه است در بعضی از خطبههاست فرمود اگر حرفها در شما اثر نکرد مواعظ الهی باعث اِتّعاظ شما نشد من دست به شمشیر میکنم «فَآخِرُ الدَّوَاءِ الْکَیُّ»:
کِیّ که ناقص یایی است یعنی داغ کردن تُکْوَی بِهَا جِبَاهُهُمْ یعنی داغ میکنند آن بزرگواری که گفت: «علاج کِیّ کُنَمت کآخر الدواء الکیّ» ناظر به همین خطبه است نه علاج کِی کنم, علاجِ کَیّ که یاء مشدّد است که عربی است نه کِی فارسی, «علاجِ کِیّ کنمت کآخر الدواء الکیّ» این «کآخر الدواء الکیّ» ناظر به خطبه ی وجود مبارک حضرت امیر است این مهم است اهمّ کار حوزه است اگر حوزهها, مراکز دینی, مساجد کارشان را درست انجام بدهند لله انجام بدهند مرکزِ تجاری نباشد پشت بر قبله میکنند نماز نباشد جامعه یقیناً اسلامی میشود آن کمبود جامعه را نیروی نظامی و انتظامی ترمیم میکند اما اساس کار این است پس نباید از این کریمه ی لَوْلاَ دَفْعُ اللَّهِ النَّاسَ بَعْضَهُم بِبَعْضٍ فوراً به سراغ جهاد رفت, البته آیه ی قبل سخن از مقاتَل بودن این محرومان است اما تصریح به مقاتِل بودنِ صبغه ی دفاعی نشده در درجه ی اول دفاع, دفاع فرهنگی است و تعلیمی است و تبلیغی است بعد دفاعِ نظامی این دوتا نَفْر را قرآن کریم ذکر کرده است اول نَفْر فرهنگی است که در سوره ی «توبه» است فَلَوْلاَ نَفَرَ مِن کُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طَائِفَةٌ لِیَتَفَقَّهُوا فِی الدِّینِ وَلِیُنذِرُوا قَوْمَهُمْ دوم نَفْر نظامی است که انفروا ثبات العلم ثباتاً أو جمیعا آن نَفْرِ نظامی است این نَفْرِ فرهنگی است این کوچ کردن و هجرت فرهنگی است آن کوچ کردن و هجرت نظامی است آن نَفْرِ نظامی وقتی لازم میشود که این نَفْر فرهنگی سوره ی مبارکه ی «توبه» کارآمد نباشد خب, فرمود: لَوْلاَ دَفْعُ اللَّهِ النَّاسَ بَعْضَهُم بِبَعْضٍ لَّهُدِّمَتْ صَوَامِعُ وَبِیَعٌ وَصَلَوَاتٌ وَمَسَاجِدُ که یُذْکَرُ فِیهَا اسْمُ اللَّهِ کَثِیراً مسجد است که مرتباً در آن نامِ خدا زیاد برده میشود مراکز دیگر هفتهای یک روز است و مانند آن, یا ممکن است که یُذْکَرُ فِیهَا اسْمُ اللَّهِ کَثِیراً به همه ی اینها برگردد. میماند این سؤال که چطور صومعه و بیعه و مرکز عبادی یهود بر مسجد مسلمانها مقدّم ذکر شده است این گفتند لوجهین است یا برای رعایت تقدّم زمانی است که خب آنها قبل از اسلام بودند اسلامِ مصطلح یا نه. شروع از ضعیف است به قوی نظیر آنچه در سوره ی مبارکه ی «فاطر» آمده در سوره ی «فاطر» آیه ی 32 از ضعیف به قوی آمده ثُمَّ أَوْرَثْنَا الْکِتَابَ الَّذِینَ اصْطَفَیْنَا مِنْ عِبَادِنَا بندگان ما چند گروهاند فَمِنْهُمْ ظَالِمٌ لِّنَفْسِهِ از آنها بالاتر وَمِنْهُم مُّقْتَصِدٌ از آنها بالاتر وَمِنْهُمْ سَابِقٌ بِالْخَیْرَاتِ که بر امام تعبیر شده است پس ترتیب گاهی به لحاظ تقدّم زمانی است گاهی برای اینکه از پایین به بالا میروند از ضعیف به قوی میروند در جریان نصرت هم ذات اقدس الهی چند مرحله را ذکر کرد اول اینکه خدا دفاع میکند یعنی جلوی ظلمِ آنها را میگیرد شما را از شرّ آنها نجات میدهد چون خیلی از موارد بود یک انسانِ سرشکسته, دستشکسته به حضور مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) مشرّف میشد عرض میکرد مرا گرفتند زدند حضرت فرمود هنوز من مأمور به جهاد نشدم مأمور به مبارزه ی مسلّحانه نیستم این آیه که آمد خدا از اینها دفاع کرد اینها را از شرّ مشرکان نجات داد این مطلب اول, ولی کار به اینجا ختم نمیشود تنها نجاتِ مسلمانها از شرّ کفّارِ خوّان نیست بلکه پیروزیِ مسلمانها بر کافران است که از او به نصرت یاد کرده است یعنی در این همآورد و جنگها مسلمانها پیروزند پس مرحله ی اُولیٰ دفاع از محرومان است که اینها را از شرّ کفار نجات بدهند مرحله ی دوم پیروزی مسلمانها بر کفّار است که اینها حکومت تشکیل میدهند حالا که حکومت تشکیل دادند چه کار باید بکنند الَّذِینَ إِن مَکَّنَّاهُمْ فِی الْأَرْضِ را ذکر میکنند پس صِرفِ دفاع نیست بلکه نصرت هم در کار است.
جریان نصرت و پیروزی را هم در سوره ی مبارکه ی «صافات» بیان کرده فرمود آیه ی 172 به بعد إِنَّهُمْ لَهُمُ الْمَنْصُورُونَ ٭ وَإِنَّ جُنْدَنَا لَهُمْ الْغَالِبُونَ و هم در سوره ی مبارکه ی «غافر» آیه ی 51 فرمود: إِنَّا لَنَنصُرُ رُسُلَنَا وَالَّذِینَ آمَنُوا ما اینها را هم در دنیا یاری میکنیم هم در روزی که اَشهاد قیام کردند یعنی در صحنه ی قیامت که احدی به دادِ دیگری نمیرسد ما به داد اینها میرسیم پس ما ناصر مؤمنانیم هم در دنیا هم در آخرت, اینها را در دنیا پیروز میکنیم که اینها بتوانند حکومت تشکیل بدهند حالا که حکومت تشکیل دادند وظیفه ی آنها چیست؟ وظیفه ی آنها همین است که الَّذِینَ إِن مَکَّنَّاهُمْ فِی الْأَرْضِ أَقَامُوا الصَّلاَةَ اوّلین کار آنها این است که نماز را به پا میدارند ما خیال میکنیم اقامه ی نماز امری است سهل, اگر نماز باشد همه ی مشکلات حل است چون شیطان بر نمازگزار وسوسه نمیکند وقتی حرمِ دل محفوظ ماند انسان نه کینه ی کسی را در بر دارد نه خیال فاسد در سر الَّذِینَ إِن مَکَّنَّاهُمْ فِی الْأَرْضِ أَقَامُوا الصَّلاَةَ وَآتَوُا الزَّکَاةَ وَأَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَنَهَوْا عَنِ الْمُنکَرِ اینها نماز را اقامه میکنند که بارها ملاحظه فرمودید نماز خواندنی نیست چون ستون را کسی نمیخواند نماز اقامه شدنی است چون ستون را به پا میدارند نمیخوانند ما نماز میخوانیم تَنْهَی عَنِ الْفَحْشَاءِ وَالْمُنکَرِ گیرمان نمیآید نماز خواندنی نیست نماز به پا داشتنی است اگر ستون است تَنْهَی عَنِ الْفَحْشَاءِ وَالْمُنکَرِ اینکه خواندنی است این «لا تَنهیٰ عن الفحشاء و المنکر» خب, أَقَامُوا الصَّلاَةَ وَآتَوُا الزَّکَاةَ رابطه ی خودشان را با دیگران حفظ میکنند زکات عطا میکنند زکاتِ واجب را عطا میکنند و هر جا اگر کسی با پرداخت زکاتِ واجب یا در عصری در مصری در جایی زکات داده شد ولی فقرِ فقرا برطرف نشد خب بر دیگران واجب است که تأمین بکنند و اگر یک نفر میداند بر او واجبِ عینی است چند نفر میدانند بر آنها واجب کفایی است وَآتَوُا الزَّکَاةَ وَأَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَنَهَوْا عَنِ الْمُنکَرِ وَلِلَّهِ عَاقِبَةُ الْأُمُورِ.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
أُذِنَ لِلَّذِینَ یُقَاتَلُونَ بِأَنَّهُمْ ظُلِمُوا وَإِنَّ اللَّهَ عَلَی نَصْرِهِمْ لَقَدِیرٌ ﴿39 الَّذِینَ أُخْرِجُوا مِن دِیَارِهِم بِغَیْرِ حَقٍّ إِلَّا أَن یَقُولُوا رَبُّنَا اللَّهُ وَلَوْلاَ دَفْعُ اللَّهِ النَّاسَ بَعْضَهُم بِبَعْضٍ لَّهُدِّمَتْ صَوَامِعُ وَبِیَعٌ وَصَلَوَاتٌ وَمَسَاجِدُ یُذْکَرُ فِیهَا اسْمُ اللَّهِ کَثِیراً وَلَیَنصُرَنَّ اللَّهُ مَن یَنصُرُهُ إِنَّ اللَّهَ لَقَوِیٌ عَزِیزٌ 40 الَّذِینَ إِن مَکَّنَّاهُمْ فِی الْأَرْضِ أَقَامُوا الصَّلاَةَ وَآتَوُا الزَّکَاةَ وَأَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَنَهَوْا عَنِ الْمُنکَرِ وَلِلَّهِ عَاقِبَةُ الْأُمُورِ 41 وَإِن یُکَذِّبُوکَ فَقَدْ کَذَّبَتْ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نُوحٍ وَعَادٌ وَثَمُودُ 42 وَقَوْمُ إِبْرَاهِیمَ وَقَوْمُ لُوطٍ 43 وَأَصْحَابُ مَدْیَنَ وَکُذِّبَ مُوسَی فَأَمْلَیْتُ لِلْکَافِرِینَ ثُمَّ أَخَذْتُهُمْ فَکَیْفَ کَانَ نَکِیرِ44 حکومت اسلامی چون در مدینه مستقر شد و به مقدار لازم صبر و تحمّل را مسلمانها تجربه کردهاند از این به بعد تشریعاً اذنِ دفاع و جنگِ مسلّحانه داده شد چون اینها مظلوم بودند و تعبیر إِنَّ اللَّهَ عَلَی نَصْرِهِمْ لَقَدِیرٌ صِرفاً جمله ی خبریه نیست که گزارش بدهد خدا قادر است اینها را یاری کند بلکه ضمناً انشاء را در بردارد یعنی وعد که انشاء است آن را ضمناً میفهماند. مظلومان کسانیاند که از دیارشان خارج شدند الَّذِینَ أُخْرِجُوا مِن دِیَارِهِم بِغَیْرِ حَقٍّ گرچه مأذونین به حسب ظاهر و مظلومین همین گروهیاند که مهاجرت کردند یا به حبشه ی ا به مدینه و از سرزمینشان تبعید شدند لکن اذن مخصوص آنها نیست زیرا قسمت مهمّ این جنگ مسلّحانه را انصار به عهده داشتند که اینها أُخْرِجُوا مِن دِیَارِهِم نبودند اینها کسانی بودند که در سرزمینشان بودند و مهاجران را میپذیرفتند و قرآن کریم درباره ی اهل مدینه در کمال جلال و شکوه از اینها با احترام یاد میکند که وَالَّذِینَ تَبَوَّءُوْا الدَّارَ وَالْإِیمَانَ مِن قَبْلِهِمْ یُحِبُّونَ مَنْ هَاجَرَ إِلَیْهِمْ نمیگفتند اینها بر ما تحمیلاند.
انصار را خدای سبحان در سوره ی «حشر» با جلال و شکوه نام میبرد برای اینکه اینها نه تنها مهاجران را پذیرفتند و پذیرایی کردند بلکه با آنها دوستانه رفتار کردند وَالَّذِینَ تَبَوَّءُوْا الدَّارَ وَالْإِیمَانَ مِن قَبْلِهِمْ یُحِبُّونَ مَنْ هَاجَرَ إِلَیْهِمْ یک وقت است کسی مسکینی را بر اساس ترحّم پذیرایی میکند یک وقت دوستی را با احترام پذیرایی میکند این احترام کجا آن ترحّم کجا, اینکه در سوره ی «حشر» از مردم انصار مدینه با جلال و شکوه ی اد کرد بر اساس این است که اینها مهاجران را دوستانه پذیرایی کردند با اینکه خودشان مشکل داشتند وَیُؤْثِرُونَ عَلَی أَنفُسِهِمْ وَلَوْ کَانَ بِهِمْ خَصَاصَةٌ:
«خَصاصه» یعنی فقر, یعنی حاجت, یعنی چیزی که جزء مختصّات زندگی اینهاست یعنی آن غذای ضروری, آن لباس ضروری, آن مسکنِ ضروری اینها جزء خصاصه است که «یَختصّ بالإنسان» اینها در مورد خصاصه مهاجران را بر خود مقدّم میداشتند و ایثار میکردند, اگر از مردمِ مدینه با جلال و شکوه قرآن در سوره ی «حشر» یاد میکند برای این است که اینها با احترام نه ترحّم, دوستانه نه بر اساس عاطفیِ محض از مهاجران پذیرایی کردند پس الَّذِینَ أُخْرِجُوا آن ثِقل بحث است نه همه ی بحث برای اینکه جنگ مسلّحانه, دفاع مسلّحانه به مؤمنان در مدینه اجازه داده شد در حالی که بخشی وسیعی از این مدافعان الَّذِینَ أُخْرِجُوا مِن دِیَارِهِم نبودند, ظُلِمُوا نبودند کسی با اینها کاری نداشت.
مطلب بعدی آن است که در نظام جاهلی حق, باطل شد و باطل, حق شد و به دنبال آن نظامِ ارزشی عوض شد اصلاً توحید شده ذلّت, توحید شده ضدّ ارزش بر اساس اینکه توحید شده ضدّ ارزش این إِلَّا أَن یَقُولُوا رَبُّنَا اللَّهُ استثنایِ بغیر حق قرار گرفت خیلیها بر آناند که این استثنا منقطع است بله خب ظاهرش این است که استثنا منقطع است برای اینکه اینها هیچ حق نداشت یعنی بدون حق تبعید شدند مگر اینکه اینها حرفِ توحید میزدند خب معلوم است که استثنایِ حرفِ توحیدی از غیر حق استثنایِ منقطع است ولی اگر نظام را ما نظام جاهلی بدانیم در فضای جاهلیّت کسی بخواهد نگاه کند از منظَر آنها نگاه کند این استثنا میشود متّصل. به گمان آنها این مهاجران که تبعید شدند از مکّه به مدینه گناهِ مالی نداشتند گناهِ سیاسی نداشتند گناهِ امنیتی نداشتند گناهِ اجتماعی نداشتند فقط گناهِ فکری داشتند این به زعم آنها, بر اساس آن زعم این استثنا میشود متّصل. نظام به قدری پایین آمد که حق شده باطل, باطل شده حق که فرمود اینها هیچ گناهی نداشتند مگر همین که میگفتند: رَبُّنَا اللَّهُ اگر این دید بررسی بشود دیگر استثنا میشود متّصل خب, وضع جاهلیّت هم همین بود البته, اگر کسی این منظَر را نداشته باشد مثل خیلیها میگویند این استثنا, استثنای منقطع است پس الَّذِینَ أُخْرِجُوا مِن دِیَارِهِم ثِقل بحث است نه همه ی بحث زیرا دفاع مسلّحانه در مدینه تصویب شد با اینکه اکثر این مدافعان تبعیدی نبودند أُخْرِجُوا مِن دِیَارِهِم نبودند, مظلوم و مورد ظلم مشرکین قرار نگرفتند چون در شهر خودشان بودند.
پرسش:.نبوّت را سیاسی کردند میخواستند که نبوّت را؟
پاسخ: بله نبوّت در مدینه سیاسی شد وگرنه در مکّه فقط دعوت بود حکومتی نبود, مبارزهای نبود فقط میگفتند شما کاری به ما نداشته باشید لَکُمْ دِینُکُمْ وَلِیَ دِینِ شما میخواهید بتپرست باشید, باشید کاری به ما نداشته باشید این فضای حاکم در مکّه بود, در فضای حاکم در مکّه اگر کسی بگوید لَکُمْ دِینُکُمْ وَلِیَ دِینِ که دیگر جُرمِ سیاسی نیست اما وقتی مدینه آمد و حکومت مستقر شد و «قولوا تفلحوا» علنی و رسمی شد آنگاه صبغه ی سیاسی پیدا کرد.
پرسش؟پاسخ: بالأخره آنها در مکّه فاتح بودند و غالب بودند جُرمی برای مسلمانها نبود مگر اینکه اینها را همان جرم فکری میگفتند شما با عقیده ی ما مخالفید بتهای ما را نمیپذیرید و مانند آن خب.
مطلب بعدی آن است که گرچه أُذِنَ لِلَّذِینَ یُقَاتَلُونَ محور است ولی معلوم شد که خیلی از افراد مظلوم نبودند تبعید نبودند و مانند آن. جمله ی وَلَوْلاَ دَفْعُ اللَّهِ النَّاسَ بَعْضَهُم بِبَعْضٍ لَّهُدِّمَتْ صَوَامِعُ وَبِیَعٌ نشان میدهد که این دفاع اعم از دفاع نظامی و فرهنگی است برابر همان دوتا نَفْری که در بحث دیروز اشاره شد هم «إنْفِروا ثُباتاً و جَمعاً» گروه گروه ی ا با هم أو جمیعا, هم نَفْرِ فقهی و فرهنگی که در سوره ی مبارکه ی «توبه» آمد که وْلاَ نَفَرَ مِن کُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طَائِفَةٌ, إِذَا لَقِیتُمْ فِئَةً فَاثْبُتُوا یا «فأنفروا» یا «ثُباتاً» یا «جمیعا» این دوتا نَفْر را قرآن تأیید و تصویب کرد.
در جریان ساختن مراکز دینی, حفظ مراکز دینی و همچنین هَدْم مراکز دینی هر سه بخشاش با فکر و استدلال و قلم و بیان و بَنان است. کسی مستقیماً بخواهد با فشار مرکز دینی بسازد با زورِ سرنیزه مسجد و حسینیه بسازد نیست با زور سرنیزه بخواهد مسجد و حسینیه را خراب کند ممکن نیست جای دیگر میسازند اما با تهاجم فرهنگی, با شبیخون فرهنگی میشود مسجد را خراب کرد اول با این کار ارکان فکری را سست میکنند بعد مسجد خراب میکنند, حسینیه را خراب میکنند و مانند آن, بنابراین مسجد را در این سه مقطع با فکر و علم میسازند, با فکر و علم حفظ میکنند, با فکر و علم حمایت میکنند, اگر کسی بخواهد با مسجد دراُفتد یا با مراکز فرهنگی به این آسانی نیست.
مرحوم طبرسی(رضوان الله علیه) در همین جلد اول احتجاج این حدیث را از وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) نقل میکند در همان اوایل جلد اول است صفحه ی هفت و هشت و اینهاست در آنجا وجود مبارک حضرت میفرماید عالِمان دین, علمای دین اینها مُرابِطوناند, مرابطون یعنی مرزدارها اینها «یَلی سَقْر المسلمین» سَقْر هم یعنی مرز, حدود را, سرحدهای نظام دینی را علما دارند حفظ میکنند. فرمود آن قسمتی که عَفاریت هستند, عِفریتها در آن قسمت مستقرّند آن بخشهای مرزی را علما به عنوان مُرابِط مرزداری میکنند. این حدیث نورانی را که مرحوم طبرسی در همان جلد اول احتجاج از وجود مبارک امام صادق نقل کرد نشان میدهد که قلم, کارِ سلاح را میکند برای حفظ این مراکز فرهنگی و فکری و اگر در صحنه ی قیامت خون شهدا را با مرکّب علما میسنجند برای اینکه اینها هماهنگ هماند هر دو دارند از دین دفاع میکنند یکی اهم یکی مهم.
نشانه ی اهم بودن مرکّب علما این است که در همان نصوصی که حضرت فرمود وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) که «یوذَنُ دِماء الشهداء بِمداد العلماء فَیرجح علیها» همین است فرمود در قیامت که ترازو را نصب کردند در یک کفّه مرکّب علما را میریزند در یک کفّه خون شهدا را, مرکّب علما سنگینتر است خب اگر اینچنین باشد طبق بیان امام صادق(سلام الله علیه) مرزداریِ حسینیه و مسجد و مراکز فرهنگی به عهده ی عالمان دین است بیگانهها اگر بخواهند این مراکز را فاسد کنند از راه شبیخون فرهنگی, تهاجم فرهنگی این کار را میکنند, اگر ـ خدای ناکرده ـ در این قسمت پیروز شدند آنگاه آن آیه سوره ی مبارکه ی «بقره» جا میافتد که لَوْلاَ دَفْعُ اللّهِ النَّاسَ بَعْضَهُم بِبَعْضٍ لَفَسَدَتِ الْأَرْضُ جامعه آلوده میشود, جامعه وقتی آلوده میشود که حوزه و مسجد و حسینیه ضعیف بشود حوزه و مسجد و حسینیه وقتی ضعیف میشود که علما مرزداری نکنند علما وقتی بیمرزداریاند که ندانند دشمن از کجا دارد حمله میکند چطور دارد حمله میکند. خب, پس بنابراین این لَوْلاَ دَفْعُ اللَّهِ النَّاسَ بَعْضَهُم بِبَعْضٍ لَّهُدِّمَتْ صَوَامِعُ وَبِیَعٌ وَصَلَوَاتٌ وَمَسَاجِدُ این با آن جملهای که دارد أُذِنَ لِلَّذِینَ یُقَاتَلُونَ یا بِأَنَّهُمْ ظُلِمُوا یا الَّذِینَ أُخْرِجُوا نمیشود تقیید کرد برای اینکه آنها گوشهای از کسانیاند که دفاع مسلّحانه به آنها اجازه داده شد به دلیل اینکه قشر وسیعی از مأذونان در مدینه بودند و جزء انصار بودند و مظلوم نبودند و تبعید نبودند و مانند آن.
وجود مبارک امام باقر(سلام الله علیه) که فرمود شما هر روز یعنی هر روز خودتان را با قرآن بسنجید خب بالأخره این میزان است دیگر سه اصل لازم است معرفتِ نفس, معرفتِ وحی, عرضه ی نفس بر وحی که ما کجا هستیم کسی قرآن را نمیشناسد یا خودش را نمیشناسد رقیبِ خود نیست, مراقب خود نیست, خاطراتش را کنترل نمیکند چه چیزی را بر چه بسنجد فرمود هر روز خودتان را بر قرآن عرضه کنید. قرآن وقتی که میزان شد انسان خودش را بر او عرضه کرد مشخص میکند که چه کسی میتواند مبارز باشد چه کسی نمیتواند مبارز باشد.
یک ملحد نمیتواند معارض باشد برای همین است آن روایت نورانی که مرحوم کلینی(رضوان الله علیه) در جلد دوم کافی نقل کرد «اُقضوا تُورِّثوا أبناءکم مَجدا» از این روایات در جوامع روایی ما فراوان است. فرمود بجنگید فخری برای بچههایتان بدهید. دو صنف روایات است یکی اهم یکی مهم, آنکه مهم است همین روایت مرحوم کلینی و امثال کلینی است که فرمود: «اُقضوا تُورِّثوا أبناءکم مَجدا» شما بجنگید برای اینکه فخری برای آیندههایتان باشید.
روایت نورانی امام صادق(سلام الله علیه) است که به مُفضّل میفرماید درس بخوان عالِم بشو حرفی تازه داشته باشد «فإنْ مِتَّ فَوَرِّث کُتُبک بَنیک» که بعد از مرگت چهار جلد کتاب را بچههایت ارث ببرند نه چهار جلد کتاب بخری در خانه بگذاری این کتابِ دیگری است که بچهها ارث میبرند تو هم اهل قلم باش باسواد باش بفهم, باسواد شدن حرام نیست اینچنین نیست که زندگی همین باشد که انسان مصرفکننده ی فکرِ دیگری باشد این طور نیست فرمود اگر مُردی لااقل بچههایت چهارتا کتابت را ارث ببرند نه کتاب بخری آنجا کتاب بگذاری اینکه کتابِ دیگری است که «فإنْ مِتَّ فَوَرِّث», «فَوَرِّث» یعنی «وَرِّث کُتُبک وَلیک», «کُتُبک» نه کتب غیرک. خب این دو بیان را فرمودند یکی اهم است یکی مهم فرمود نوعآوری داشته باشید علم آن قدر زیاد است که انسان نمیتواند جا پیدا کند برای او, اگر کسی برود به سراغش معلوم میشود پُر است همه جا فراوانِ علم است خب اگر کسی نرفت به دنبالش چیزی گیرش نمیآید. خب اگر آن مهم است این اهم را هم فرمودند به هر تقدیر کسی میتواند مبارز باشد که موحّد باشد زیرا بعد از عرضه ی نفس بر قرآن معلوم میشود که شرایط مبارزه قبل از پیروزی چیست, حین پیروزی چیست, بعد از پیروزی چیست, هر سه مقطع را قرآن ذکر کرده:
قبل از پیروزی سخنشان رَبُّنَا اللَّهُ است, حین پیروزی وقتی که در تظاهرات قبل از انقلاب معمولاً ماها که شرکت میکردیم همین جملههایی که اصحاب بدر میگفتند «یا که, یا عص, یا أحد و یا صمد» اینها را به دوستانمان میگفتیم در تظاهرات میگفتند این شعارِ رسمی مبارزان حین مبارزه است، بعد از پیروزی هم همینجا مشخص کرده که الَّذِینَ إِن مَکَّنَّاهُمْ فِی الْأَرْضِ أَقَامُوا الصَّلاَةَ وَآتَوُا الزَّکَاةَ وَأَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَنَهَوْا عَنِ الْمُنکَرِ این سه مقطع برای مبارز است اما کسی که ملحد است و بعد از مرگ معدومِ محض میشود بچههای او چه مَجْد داشته باشند چه ذلّت برای او یکسان است این با خیال دارد زندگی میکند اگر معدومِ محض شد نه چیزی از خدا دریافت میکند به عنوان فَرِحِینَ بِمَا آتَاهُمُ اللّهُ نه چیزی از بازماندههای خود و راهیانِ راه خود به او میرسد که یَسْتَبْشِرُونَ بشود.
بیان نورانی حضرت در جلد دوم کافی مرحوم کلینی آمده برای موحّدان است وگرنه یک ملحد با هوس دارد زندگی میکند با خیال نعم, بین بتپرستی و این جهادش البته فرق است این یک معصیتِ عملی است آن یک کفرِ اعتقادی است. به هر تقدیر هر سه مقطع را قرآن کریم مشخص کرده که چه کسی میتواند دفاع بکند, برای چه میتواند دفاع بکند و این هم فرقی ندارد چه دشمن داخلی باشد چه دشمن خارجی باشد کسانی که درصدد هَدْم مراکز مذهبیاند فرق نمیکنند چه داخل چه خارج و کسانی هم که مدافع اینها هستند اجرشان با خداست چه از دشمنان داخلی در برابر دشمنان داخلی بایستند چه در برابر دشمنان خارجی. بعد آن جملهای را که در آیه ی 39 فرمود: وَإِنَّ اللَّهَ عَلَی نَصْرِهِمْ لَقَدِیرٌ که به حسب ظاهر جمله ی خبریه است و وعدِ ضمنی را که انشاء است در بردارد اینجا بالصراحه فرمود: وَلَیَنصُرَنَّ اللَّهُ مَن یَنصُرُهُ با سوگند فرمود شما اگر قیام کردی یقیناً خدا شما را یاری میکند حالا اگر کسی قیام کرده که شبهات را جواب بدهد این یقیناً اگر خالصانه بود و محقّقانه بود و پژوهشش به نصاب رسیده بود مرکّبش از خون شهید بیشتر است دیگر خب این همه شبهات که آمده متأسفانه خیلیها را دارد به شک میکشاند مسئولش حوزهها هستند دیگر. فرمود: وَلَیَنصُرَنَّ اللَّهُ مَن یَنصُرُهُ چرا؟ چون إِنَّ اللَّهَ لَقَوِیٌ یک, وقتی هم که فیضِ خدا به میدان آمده عزیز است دو, عزّت را هم که بارها در همین بخشهای قبل داشتیم که عزیز به معنای غالب نیست عزیز به معنی نفوذناپذیر است آن زمینِ سخت و سِفتی که با کلنگ نمیشود در آن نفوذ کرد میگویند «أرضٌ عَزاز» آدمی که نمیشود این را خرید نه به تهدید نه به تطمیع یک انسانِ عزیزی است یک موجود نفوذناپذیر را میگویند او دارای عزّت است چون نفوذناپذیر است بر دیگران پیروز میشود گفتند عزّت به معنی غلبه است قدرت الهی نفوذناپذیر است و همین خدایی که قوی است و قدرتش نفوذناپذیر است وعده ی نصرت داده است مَنْ أَصْدَقُ مِنَ اللّهِ قِیلاً خب این بزرگانی که قبل از قیام مسلّحانه, حین قیام مسلّحانه, حرفهایشان این بود بعد از پیروزی این طورند الَّذِینَ إِن مَکَّنَّاهُمْ فِی الْأَرْضِ این سه مقطع, سه دوره, شرط اصلی مبارزه است الَّذِینَ إِن مَکَّنَّاهُمْ فِی الْأَرْضِ أَقَامُوا الصَّلاَةَ وَآتَوُا الزَّکَاةَ وَأَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَنَهَوْا عَنِ الْمُنکَرِ مستحضرید که امر به معروف و نهی از منکر غیر از یُعَلِّمُهُمُ الْکِتَابَ وَالْحِکْمَةَ است, غیر از سخنرانی است یا غیر از سخنخوانی است آن که مقاله مینویسد دارد میخواند غیر از تدریس است غیر از منبر رفتن است غیر از ارشاد است ارشاد چیزی است امر به معروف چیز دیگر, تعلیم چیزی است امر به معروف چیز دیگر, تبلیغ چیزی است امر به معروف چیز دیگر, امر به معروف یعنی امر به معروف یعنی این آقا میداند, نه جهل به موضوع دارد نه جهل به حکم دارد نه غفلت از حکم دارد نه غفلت از موضوع دارد نه سهو از حکم دارد نه سهو از موضوع دارد نه نسیان به موضوع دارد نه نسیان به حکم دارد, عالماً عامداً دارد گناه میکند اینجا جای هیچ کدام از این حرفها نیست اینجا جای امر به معروف است امر به معروف بابی است در فقه که خیلی از شماها ملاحظه کردید امر به معروف چه کار به سخنرانی دارد چه کار به موعظه دارد.
امر به معروف یعنی یک آدمِ طاغی همه ی اینها را بلد است مسئله برایش روشن شد ولی عالماً عامداً دارد گناه میکند اینجاست که خدای سبحان یک ولایت متقابلی برای همه ی مؤمنان جعل کرده که مؤمنین بَعْضُهُمْ أَوْلِیَاءُ بَعْضٍ این ولایت متقابل همان امر به معروف است و اگر کسی مثلاً در ماه مبارک رمضان ـ معاذ الله ـ دارد روزه میخورد کسی امر به معروف کرد و این گوش نداد دوتا, دوتا یعنی دوتا گناه کرد یکی اینکه روزه خورد یکی اینکه حرف این آقا را گوش نداد چون امر به معروف که واجب شد اطاعتِ این امر هم واجب است این کاری به موعظه ندارد کاری به تبلیغ ندارد این فرمان است خب اگر فرمان ولیّ را کسی گوش ندهد معصیت است دیگر این هم ولایت است اینکه فرمود مؤمنین بَعْضُهُمْ أَوْلِیَاءُ بَعْضٍ در همین مسئله ی ولایتِ متقابله امر به معروف است این آمر ولیّ است, این ناهی ولیّ است آن مولّیٰعلیه حتماً باید گوش بدهد پدر که ولیّ است اگر امر کرد پسر باید گوش بدهد, آمر که امر کرد این باید گوش بدهد آن سخنران که امر به معروف نمیکند او دارد تعلیم میدهد موعظه میکند نصیحت میکند, بنابراین اینکه در خیلی از مسائل فقهی در حوزه مهجور است برای همین است که امر به معروف را در خارج باید تدریس کرد مرز امر به معروف را از همه ی بخشها باید جدا کرد, ولایت متقابل مؤمنین را باید تصویب کرد, گناه بودنِ ترک امر به معروف و نهی از منکر را هم باید مطرح کرد این ولایت متقابل نشانه ی آن است که هر کدام نسبت به دیگر ولایت دارند چون بَعْضُهُمْ أَوْلِیَاءُ بَعْضٍ حرفِ ولیّ را باید گوش داد خب, حالا اگر این شد اقامه ی صلات یک مطلب است, ایتاء زکات یک مطلب است, امر به معروف و نهی از منکر یک مطلب دیگر است.
امر به معروف اگر به ولایت برنگردد آن مرحله ی سوم و چهارم جا ندارد. مرحله ی اول امر به معروف انزجار قلبی است ما اگر ببینیم کسی بیراهه میرود قلباً باید منزجر باشیم این بر ما واجب است, واجب است یعنی واجب است بدمان باید بیاید اگر هیچ تفاوتی و انزجار قلبی نداشته باشیم این مرحله را انجام ندادیم این یعنی گناهی است. مرحله ی دوم از آن جلوگیری لفظی است که آقا چرا این کار را میکنی این امر به معروف است این برای وظیفه ی ماهاست که در سطح مردمیم. بخش سوم و چهارم برای حکومت است زدن و کُشتن, اگر کسی قصدِ انفجاری دارد, یک گناه مهمّی را میخواهد انجام بدهد حکومت اسلامی میتواند او را بکُشد دیگر اینکه حد نیست دستگاه قضایی بخواهد, اینکه قصاص نیست این حَد نیست این تعزیر نیست این نهی از منکر است نهی از منکر مرتبه ی سومش زدن است مرتبه ی چهارمش کُشتن, حکومت اسلامی وقتی که دید کسی دارد جایی را منفجر میکند گفت و اثر نکرد, زد و اثر نکرد خب باید بکُشد دیگر, کُشتنی که در نهی از منکر است به عنوان بهداشت است این کار را نکن جلوی گناه را میگیرند مسئله ی قصاص و حدّ و تعزیر این است که چرا کردی آن به دستگاه قضایی مربوط است دستگاه قضایی میگوید چرا کردی, باید این کیفر را بکِشی نهی از منکر میگوید نکن! اینها را که میبینید محقّق در شرایع مرزها را جدا کرده برای همین است.
بخش سوم و چهارم به عهده ی حکومت است.
بخش اول و دوم به عهده ی همه ی مردم اعم از حکومت و مردم این میشود امر به معروف, اگر این سامان بپذیرد خب بسیاری از مفاسد جلویش گرفته میشود دیگر, دیگری که عهدهدار بخشِ اول و دوم است گرچه مسئول بخش سوم و چهارم یعنی زدن و کُشتن نیست ولی باید با حکومت رابطه داشته باشد بگوید چه کسی دارد چه کار میکند که حکومت بیاید جلویش را بگیرد دیگر. اینکه شما میبینید همه ی فسادها راهش باز شد همه ی بدحجابیها راهش باز شد برای اینکه این گفت به من چه, او گفت به من چه, پس الَّذِینَ إِن مَکَّنَّاهُمْ فِی الْأَرْضِ أَقَامُوا الصَّلاَةَ وَآتَوُا الزَّکَاةَ وَأَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَنَهَوْا عَنِ الْمُنکَرِ اگر مسئله ی امر به معروف و نهی از منکر یک بحث خارجِ عمیقِ فقهیِ مستدل میداشت ما امر به معروف را با مسئله موعظه و ارشاد و تذکّر خلط نمیکردید اینها شرایط مبارزه است, پس قبل از مبارزه حکمش معلوم است, حین مبارزه حکمش معلوم است, بعد از مبارزه حکمش معلوم است فرمود این کار را انجام بدهید جریان وجود مبارک سیّدالشهداء همین بود دیگر فرمود من برای امر به معروف و نهی از منکر قیام کردم نه برای تعلیم کتاب و حکمت وَلِلَّهِ عَاقِبَةُ الْأُمُورِ در هر پارگراف تاریخی دقیقه ی نود حق با خداست این استثناپذیر هم نیست در هیچ حادثهای این طور نیست که روزگار مبهم بگذرد مگر اینکه اثنای حادثه باشد وگرنه حادثهای که به پایان رسید در هر حادثهای لِلَّهِ عَاقِبَةُ الْأُمُورِ نه اینکه فقط در صحنه ی قیامت.
دو نکته را ذات اقدس الهی در این آیات 42 به بعد دارد:
اوّل به پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) به مؤمنان.
دوّم به معاندان و مخالفان. به پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) و مؤمنان فرمود شما نگران نباشید این روزگار است دیگر, از نوح تا زمان شما همین طور بود انبیایی بودند معاندانی, اولیایی بودند مخالفانی, مؤمنانی بودند منافقانی همیشه درگیری بود تنها شما نیستید بعد نکتهای که به مخالفان دارد فرمود ما همان طوری که آنها را خاک کردیم شما را هم خاک میکنید وضعتان هم همانها خواهد بود فرمود: وَإِن یُکَذِّبُوکَ اگر مشرکان حجاز, منافقان حجاز و مانند آن تو را تکذیب میکنند این یک کارِ بیسابقه نیست فَقَدْ کَذَّبَتْ قبل از مخالفانِ کنونی قَوْمُ نُوحٍ (یک), وَعَادٌ چون خود عاد قوم است بر آن قوم عطف شد (دو), وَثَمُودُ که خودش قوم است (سه). عاد و ثمود دو قوماند که بر قومِ نوح عطف شدهاند (چهار) وَقَوْمُ إِبْرَاهِیمَ, (پنج) وَقَوْمُ لُوطٍ (شش) وَأَصْحَابُ مَدْیَنَ اما به هفت که رسید لسان برگشت تغییر داد فرمود: وَکُذِّبَ مُوسَی چون قوم موسی که بنیاسرائیل بودند غالباً به او ایمان آوردند در اثر آن معجزه, آنها که تکذیب کردند آلفرعون بودند فراعنه بودند درباریان فرعون بودند و مانند آن, لذا از این تعبیر به صورت فعل مجهول آورده و نفرمود «قوم موسی» گرچه مزاحتمهای داخلی هم بود ولی به طور رسمی که نظیر قوم نوح و نظیر خود عاد و قوم عاد, قوم ثمود و امثال ذلک که عاد قوماند, ثمود قوماند نظیر آنها نبود وَکُذِّبَ مُوسَی فَأَمْلَیْتُ لِلْکَافِرِینَ من مقداری مهلت دادم تا اینها تجربه کنند برگردند توبه کنند اِنابه کنند در عین حال ذات اقدس الهی سریعالحساب هم هست فَأَمْلَیْتُ لِلْکَافِرِینَ ثُمَّ أَخَذْتُهُمْ بعد مؤاخذه کردیم اینها را گرفتیم یک عدّه را خَسَفْنَا بِهِ وَبِدَارِهِ الْأَرْضَ, یک عدّه فَأَخَذْنَاهُ وَجُنُودَهُ فَنَبَذْنَاهُمْ فِی الْیَمِّ یک عدّه را ریختیم در دریا, یک عدّه را انداختیم به عمق زمین, یک عدّه هم سَخَّرَهَا عَلَیْهِمْ سَبْعَ لَیَالٍ وَثَمَانِیَةَ أَیَّامٍ یک عدّه هم أَعْجَازُ نَخْلٍ خَاوِیَةٍ هر کدام از اینها را به ی ک وضعی گرفتار کردیم فَکَیْفَ کَانَ نَکِیرِ وقتی خدا بخواهد بگیرد و مُنکرانه با اینها رفتار بکند چه خواهد بود! «أعاذنا الله من شرور أنفسنا و سیّئات أعمالنا»
«و الحمد لله ربّ العالمین»
أُذِنَ لِلَّذِینَ یُقَاتَلُونَ بِأَنَّهُمْ ظُلِمُوا وَإِنَّ اللَّهَ عَلَی نَصْرِهِمْ لَقَدِیرٌ ﴿39 الَّذِینَ أُخْرِجُوا مِن دِیَارِهِم بِغَیْرِ حَقٍّ إِلَّا أَن یَقُولُوا رَبُّنَا اللَّهُ وَلَوْلاَ دَفْعُ اللَّهِ النَّاسَ بَعْضَهُم بِبَعْضٍ لَّهُدِّمَتْ صَوَامِعُ وَبِیَعٌ وَصَلَوَاتٌ وَمَسَاجِدُ یُذْکَرُ فِیهَا اسْمُ اللَّهِ کَثِیراً وَلَیَنصُرَنَّ اللَّهُ مَن یَنصُرُهُ إِنَّ اللَّهَ لَقَوِیٌ عَزِیزٌ 40 الَّذِینَ إِن مَکَّنَّاهُمْ فِی الْأَرْضِ أَقَامُوا الصَّلاَةَ وَآتَوُا الزَّکَاةَ وَأَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَنَهَوْا عَنِ الْمُنکَرِ وَلِلَّهِ عَاقِبَةُ الْأُمُورِ 41 وَإِن یُکَذِّبُوکَ فَقَدْ کَذَّبَتْ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نُوحٍ وَعَادٌ وَثَمُودُ 42 وَقَوْمُ إِبْرَاهِیمَ وَقَوْمُ لُوطٍ 43 وَأَصْحَابُ مَدْیَنَ وَکُذِّبَ مُوسَی فَأَمْلَیْتُ لِلْکَافِرِینَ ثُمَّ أَخَذْتُهُمْ فَکَیْفَ کَانَ نَکِیرِ44 جریان قتال مانند سایر احکام کلّی شریعی نیاز به تشریع الهی است همان طوری که مسئله ی روزه گرفتن اول نبود, مسئله ی حج اول نبود در مدینه مسئله ی روزه گرفتن واجب شد انجام مناسک حج واجب شد جریان جهاد هم بشرح ایضاً در مدینه آمد, اما اجرای مسئله ی جهاد با اجرای مسئله ی صوم و حج و امثال ذلک فرق میکند, اگر کسی خواست روزه بگیرد نیازی به اذن حکومت اسلامی ندارد, اگر کسی خواست مکّه برود نیازی به اذن حکومت اسلامی ندارد ولی جهاد که یک کارِ مسلّحانه است حتماً باید به اذن حکومت اسلامی باشد این مطلب اول.
مطلب دوم آن است که جهاد اقسامی دارد که غالب این اقسام در کتاب جهاد مطرح شد برخیها مسئله ی دفاع را در همان کتاب جهاد مطرح کردند دفاع غیر از جهاد است نیازی به حکومت اسلامی ندارد مگر دفاع عمومی, اگر بیگانهای به یک کشور حمله کرد این کشور در حال دفاع است در حقیقت, دفاع عمومی نیاز به حکومت اسلامی دارد اما دفاع شخصی کسی مورد حمله قرار گرفت خانه ی کسی مورد حمله قرار گرفت این بخواهد از خود دفاع کند این دیگر نیازی به اذن حکومت اسلامی ندارد گذشته از اینکه در آن جهادِ مصطلح زن مکلّف نیست ولی در دفاع چه زن چه مرد هر دو مکلّفاند یعنی اگر بیگانهای ریخت به کشور اسلامی و دارد این کشور را هتک میکند همان طوری که بر مردها واجب است بر زنها هم واجب است دفاع غیر از آن جهاد مصطلح است که فقط مردها مکلّفاند.
مطلب بعدی آن است که وجود مبارک پیغمبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم) که به خُلُق عظیم متّصف بود إِنَّکَ لَعَلَی خُلُقٍ عَظِیمٍ هرگز در جنگها اجازه نمیداد که آبها را به روی بیگانهها ببندند اگر خبری در این زمینه وارد شده است این خبر چون موافق با قرآن کریم نیست یا مخالف با قرآن کریم است مطرود است کسی که صاحب خُلُق عظیم است این کار را نمیکند مگر جایی که خود قرآن کریم تصریح بکند که آن ضرورت اقتضا کرده است نظیر آنچه در سوره ی مبارکه ی «حشر» آمده.
آنچه درباره ی حضرت امیر(سلام الله علیه) است این سنّت را الهی میداند و آن این است که آب را به روی کفّار هم نبندید در نهجالبلاغه دارد که در آن جنگهای نابرابر بین پیروان حضرت امیر(سلام الله علیه) با دسیسهگران اموی آنها زودتر آمدند سرِ آب و دهنه ی چاه را مهار کردند در اختیار خودشان گرفتند سپاهیان حضرت امیر عرض کردند که اینها جلوی آب را گرفتند حضرت فرمود: «رَوَّوا السُّیُوفَ مِنَ الدِّمَاءِ تَرْوَوْا مِنَ الْماءِ» به شمشیرهایتان بگویید به من نگویید, این شمشیرهایتان را از خون این ناکسان سیراب کنید تا خودتان از آبِ چاه سیراب بشوید اینها هم همین کار را کردند حمله کردند و پیروز شدند و بر آب مسلّط شدند و آنها را طرد کردند به حضرت امیر عرض کردند که اجازه بدهید حالا ما این کار را بکنیم فرمود نه, این کار, کار انسانی نیست که ما آب را به روی اینها ببندیم اینها بالأخره حقّ حیات دارند اسبهای آنها حقّ حیات دارند بچهها و زنهایی اگر همراه آنها هستند حقّ حیات دارند گیاهانِ آنها حقّ حیات دارند آب را باید به روی همه باز کرد این بخش در نهجالبلاغه هست که حضرت فرمود: «رَوَّوا السُّیُوفَ مِنَ الدِّمَاءِ تَرْوَوْا مِنَ الْماءِ» بنابراین بستن آب به روی دشمن هرگز صحیح نیست این کار بر خلاف خُلُق عظیم است.
در جریان مبارزه فرمود کسانی هستند که مِن دِیَارِهِم خارج شدند چون الَّذِینَ أُخْرِجُوا مِن دِیَارِهِم هست جریان حضرت ابراهیم هم اینجا ذکر میکند تشابهی بین حضرت ابراهیم(سلام الله علیه) و وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) هست این چند پیامبری که اینجا ذکر شده یا اقوام چند پیامبری که ذکر شده بر اساس تناسبی که با جریان تبعید و اخراج مهاجران از مکّه به مدینه و توطئه علیه اینها و تحمیل جنگ بر اینها بود چون با اینها تناسب داشت فقط قصّه ی این پنج شش گروه را ذکر کرده.
جریان وجود مبارک حضرت ابراهیم آن طوری که در سوره ی «صافات» آمده عرض کرد إِنِّی ذَاهِبٌ إِلَی رَبِّی آیه ی 98 و 99 سوره ی مبارکه ی «صافات» این است که آنها کیدی کردند فَأَرَادُوا بِهِ کَیْداً فَجَعَلْنَاهُمُ الْأَسْفَلِینَ ٭ وَقَالَ إِنِّی ذَاهِبٌ إِلَی رَبِّی سَیَهْدِینِ که من مهاجرت میکنم رَبِّ هَبْ لِی مِنَ الصَّالِحِینَ ٭ فَبَشَّرْنَاهُ بِغُلاَمٍ این جریان مهاجرت مشترک بین وجود مبارک پیغمبر و حضرت ابراهیم(سلام الله علیهما) است لذا قصّه ی حضرت ابراهیم را هم اینجا اشاره کرده اما آنها را هم حالا تناسبش عرض میشود. پس الَّذِینَ أُخْرِجُوا مِن دِیَارِهِم بِغَیْرِ حَقٍّ إِلَّا أَن یَقُولُوا رَبُّنَا اللَّهُ وَلَوْلاَ دَفْعُ اللَّهِ النَّاسَ بَعْضَهُم بِبَعْضٍ که حتماً به این صفحههای شش و هفت جلد اول احتجاج مرحوم طبرسی مراجعه فرمودید که وجود مبارک پیغمبر فرمود علما, مرابِطون سَقرند, سَقر یعنی مرز, مرزهای کشورهای اسلامی را عالمان دین حفظ میکنند که اینها هم مدافعاند خب وَلَوْلاَ دَفْعُ اللَّهِ النَّاسَ بَعْضَهُم بِبَعْضٍ لَّهُدِّمَتْ صَوَامِعُ وَبِیَعٌ وَصَلَوَاتٌ وَمَسَاجِدُ که یُذْکَرُ فِیهَا اسْمُ اللَّهِ کَثِیراً مرتّب نام خدا در این مراکز برده میشود و اصلاً نام اصنام و اوثان مطرح نیست این یک, در اصول ملاحظه فرمودید که مستثنا یا قید عَقیبِ جُمَل متعدّده به همه برمیگردد یا به اخیر, قدر متیقّنش اخیر است البته, ولی احتمال رجوع به همه هم مطرح است این یُذْکَرُ فِیهَا اسْمُ اللَّهِ کَثِیراً بعد از صَوَامِعُ وَبِیَعٌ وَصَلَوَاتٌ وَمَسَاجِدُ ذکر شده قدر متیقّنش خصوص مساجد است, ولی احتمال رجوع این قید به تمام این جملههای چهارگانه هم بهجاست وَلَیَنصُرَنَّ اللَّهُ مَن یَنصُرُهُ چرا؟ چون إِنَّ اللَّهَ لَقَوِیٌ عَزِیزٌ بعد جریان متمکّن شدن افراد را ذکر کرد که افراد, همین گروهی که ما به اینها اذن دادیم نصرتشان را وعده دادیم اینها کسانیاند که اگر مبارزه بکنند مراکز فرهنگی میماند و اگر نکنند مراکز دینی آسیب میبیند اینها کسانیاند که إِن مَکَّنَّاهُمْ فِی الْأَرْضِ تنها مسجد را حفظ نمیکنند نمازِ مسجد هم حفظ میکنند, تنها صومعه و بیعه و کَنیسه و کلیسا را حفظ نمیکنند که یک بِنای میراث فرهنگی باشد آثار تاریخی باشد بلکه اینها را به عنوان مَعبَد نگه میدارند عبادتِ در اینها را هم احیا میکنند الَّذِینَ إِن مَکَّنَّاهُمْ فِی الْأَرْضِ أَقَامُوا الصَّلاَةَ وَآتَوُا الزَّکَاةَ وَأَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَنَهَوْا عَنِ الْمُنکَرِ در قبال اینها گروههایی هستند که خدا فرمود ما اینها را متمکّن در زمین کردیم خیلی از امکانات به اینها دادیم اینها به جای اقامه ی صلات و اِیتای زکات به رفاه و خوشگذرانی گذراندند در سوره ی مبارکه ی «انعام» همان اوایل سوره ی مبارکه ی «انعام» آیه ی شش به این صورت آمده است که أَلَمْ یَرَوْا کَمْ أَهْلَکْنَا مِن قَبْلِهِمْ مِن قَرْنٍ مَکَّنَّاهُمْ فِی الْأَرْضِ ما همه ی امکانات را به اینها دادیم اما اینها به جای اینکه از این امکانات بهره ی خوب ببرند به راهِ تباهی حرکت کردند خب اینها را ما خاک کردیم, پس گروهی مورد نصرت الهیاند که إِن مَکَّنَّاهُمْ فِی الْأَرْضِ أَقَامُوا الصَّلاَةَ اما اگر مَکَّنَّاهُمْ فِی الْأَرْضِ بیراهه رفتند خب اینها را میگیریم. گوشهای از کارِ اجرایی در جریان حضرت یوسف(سلام الله علیه) هست البته وجود مبارک یوسف سلطانِ مطلقِ مصر نشد همان مقداری که از تمکّن الهی در حدّ وزارت اقتصاد بهرهبرداری کرده بود دین خدا را حفظ کرد با شرک مبارزه کرد دین خدا را تا آنجا که مقدورش بود و وظیفهاش بود اجرا کرد آیه ی 21 سوره ی مبارکه ی «یوسف» این است که وَکَذلِکَ مَکَّنَّا لِیُوسُفَ فِی الأرْضِ وَلِنُعَلِّمَهُ کذا و کذا, آنجا هم وجود مبارک یوسف هم بعد از اینکه متمکّن شد مقتدر شد تا آنجا که ممکن بود احکام و حِکم الهی را پیاده کرده است. پس افرادی که متمکّناند و گروهاند یک عدّه هستند که به فساد رو میآورند خدا آنها را گرفتار عذاب میکند, یک عدّه هستند که إِن مَکَّنَّاهُمْ فِی الْأَرْضِ أَقَامُوا الصَّلاَةَ وَآتَوُا الزَّکَاةَ اینها از نصرت الهی برخوردارند.
سوره ی مبارکه ی «نور» اینها را هم وعده داد که خلیفة الله فی الأرض باشند یا خلیفه ی صالحان باشند که آیه ی 55 سوره ی مبارکه ی «نور» ناظر به این قسمت است فرمود: وَعَدَ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنکُمْ وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَیَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِی الأرْضِ کَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِینَ مِن قَبْلِهِمْ وَلَیُمَکِّنَنَّ لَهُمْ دِینَهُمُ الَّذِی ارْتَضَی لَهُمْ وَلَیُبَدِّلَنَّهُم مِّن بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْناً یَعْبُدُونَنِی لاَ یُشْرِکُونَ بِی شَیْئاً این همان آیهای بود که در خلال بحثهای دیگر مورد استشهاد قرار میگرفت که نفی شرک یک مطلب جدای از عبادت و توحیدِ حق نیست اصلاً عبادت و توحید آن است که خالص باشد لذا جمله ی دوم بر جمله ی اول عطف نشد نفرمود «یعبدوننی و لا یشرکون بی شیئا» نفی شرک در متن عبادت مأخوذ است به همین جهت هم کلمه ی «لا إله إلاّ الله» دوتا قضیه نیست, دوتا جمله نیست یک جمله بیشتر نخواهد بود خب یَعْبُدُونَنِی لاَ یُشْرِکُونَ بِی شَیْئاً که خب این نکره در سیاق نفی است پس این گروه از نصرت الهی برخوردارند که إِن مَکَّنَّاهُمْ فِی الْأَرْضِ أَقَامُوا الصَّلاَةَ وَآتَوُا الزَّکَاةَ وَأَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَنَهَوْا عَنِ الْمُنکَرِ معروف و منکر را در فقه ملاحظه فرمودید معروف «ما یَعرفه العقل و النقل» نزد شرع این معرفه باشد ما از کجا بفهمیم این نزد شریعت معرفه است یا دلیل عقلی داریم یا دلیل نقلی داریم, نقل و عقل کاشفاند عقل هرگز قانونگزار نیست قانونشناس است کما مرّ غیر مرّ. از چراغ کاری جز راهنمایی ساخته نیست چراغ حرف ندارد حقّ حرف هم ندارد که چه چیزی بد است چه چیزی خوب است فقط نشان میدهد عقل نه حرفی دارد و نه حقّ حرف, عقل فقط میفهمد چه چیزی بد است چه چیزی خوب است. جهان را که خلق کرد, موضوعات را که خلق کرد, محمولات را که خلق کرد, روابط موضوع و محمول را که خلق کرد این عقل یک چراغ خوبی است به اندازه ی خود میفهمد نقل هم چراغ خوبی است به اندازه ی خود نشان میدهد, اما چه کسی موضوع را خلق کرد چه کسی محمول را خلق کرد چه کسی روابط موضوع و محمول را خلق کرد إِنِ الْحُکْمُ إِلَّا لِلّهِ که اللَّهُ خَالِقُ کُلِّ شَیْءٍ قانونگزار خداست قانونشناس عقل و نقل است خب.
پرسش:؟پاسخ: این عقلِ عملی است دیگر نه عقلِ معرفتی, چون در ده بار یعنی ده بار حداقل گفته شد ما یک راه اندیشه داریم یک راه فهم داریم یک راه استدلال داریم یک راه حوزه و دانشگاه داریم که کارش اندیشه است و اندیشهورزی, یک عقل عملی داریم که «ما عُبد به الرحمن» است «واکتسب به الجِنان» است آنجا جای عزم است و اراده است و اخلاق است و نیّت, عزم یعنی عزم, جزم یعنی جزم, عالِم بیعمل هم داریم چهار گروه را شاید دهها بار گفته شد چهار گروه را ما از نظر بدن داریم در مسائل عقلی هم همین طور است از نظر بدنی ما یک مجاری ادراکی داریم به نام چشم و گوش, یک مجاری عملی و تحریکی داریم به نام دست و پا, مردم از نظر مجاری بدن چهار گروهاند یا هر دو سالم است یا هر دو مریض است یا مجاری ادراکی سالم است مجاری تحریکی ضعیف یا بالعکس.
گروه اول کسانیاند که چشمشان خوب میبیند گوششان خوب میشنود دست و پایشان هم خوب حرکت میکند اینها اگر یک مار و عقربی را دیدند خب فرار میکنند برای اینکه هم خوب میبینند هم خوب میدَوند.
گروه دوم کسانیاند که خوب میبینند اما دست و پایشان فلج است یعنی این مار را میبیند این عقرب را میبیند ولی فرار نمیکند و مسموم میشود نمیشود به او گفت که آقا مگر ندیدی چون چشم که فرار نمیکند اما پایِ او بسته است دست او بسته است, اگر دست و پا بسته است خب این مسموم میشود دیگر.
گروه سوم کسانیاند که دست و پایشان قوی است اما چشم و گوششان نابینا یا ضعیف است آنها هم آسیبپذیرند.
گروه چهارم کسانیاند که معلولِ مطلقاند هم مجاری ادراکی را از دست دادند نابینا و ناشنوایاند هم فلجاند این برای بدنِ ما. در صحنه ی نفس ما هم بشرح ایضاً ما یک عقل نظری داریم که میفهمیم چه چیزی بد است چه چیزی خوب است چه چیزی واجب است چه چیزی حرام است چه چیزی حلال است چه چیزی صحیح است چه چیزی باطل است اینها را خوب میفهمیم که اینها کار جزم است و کار حوزه و دانشگاه, یک عقل عملی داریم که متولّی انگیزه است یعنی تصمیم با اوست, اراده با اوست, اخلاص با اوست. بعضیها از این جهت در هر دو قسمت صحیحاند اینها میشوند عالِم عادل هم خوب دین را میفهمد هم خوب عمل میکند, بعضیها در آن جهادِ درونی که بین عقلِ عملی و شهوت و غضب درگیر است اینها این عقلِ عملی که «ما عُبد به الرحمن و الکتسب به الجِنان» را باختند یعنی شهوت و غضب دست و پای این عقل عملی را بست این همان بیان نورانی حضرت امیر است که فرمود: «کَمْ مِنْ عَقْلٍ أَسِیرٍتَحْتَ هَوی أَمِیرٍ» این شخص ممکن است قرآن تفسیر بکند قُل لِّلْمُؤْمِنِینَ را خوب بگوید سخنرانی بکند مقاله هم بنویسد وقتی نامحرم دید نگاه هم میکند این نه برای اینکه نمیداند آنکه باید اراده داشته باشد که مربوط به فهم نیست آن مربوط به عقل عملی است که اسیر شده نمیشود به این آقا گفت مگر تو نمیدانستی, مگر دانستن کار انجام میدهد دانستن پنجاه درصد قضیه است اگر کسی به آن کسی که دست و پایش فلج است بگوید مگر تو مار و عقرب را ندیدی باید به این اعتراض کرد که چه اعتراضی میکنی مگر چشم و گوش فرار میکند, چشم و گوش فقط میبیند بیچاره, آنکه فرار میکند پاست, پایِ خود را بست دیندار و عملِ صالح که برای فهم نیست برای عقل عملی است و این آقا در جهاد با نفس این عقل را تسلیم کرد, شهوت را گرفت, عقلش بسته است لذا عالماً عامداً دروغ میگوید, عالماً عامداً معصیت میکند. گروه سوم به عکساند بخشهای عملیشان قوی است اما مسائل نظری را نمیفهمند.
مرحوم آقا شیخ عباس(رضوان الله علیه)را خدا غریق رحمت کند این مفاتیح را ننوشته بود امام(رضوان الله علیه) تازه این مفاتیح که شروع شد در بعضی از نوشتهها دارند که «قال العبّاس القمی(حفظه الله), (سلّمه الله)» مرحوم آقا شیخ عباس هنوز زنده بود اما از نوشته ی ایشان در بعضی از نوشتههای خودشان نقل میکرد قبل از مفاتیح, زادالمعاد بود زادالمعاد برای مرحوم مجلسی(رضوان الله علیه) است آن هم اعمال دوازده ماهه است بعضی از مقدّسین کمدرک وقتی ماه مبارک رمضان میشد یک دوره زادالمعاد ختم میدادند خیال میکردند زادالمعاد هم مثل قرآن است این بخشِ عقل عملیاش قول است اما درکش ضعیف است گروه چهارم آن جاهلِ مُتهتّکاند که نه میفهمند نه عمل میکنند, اگر عقل عملی است عهدهدار عزم است کاملاً بین عقل عملی و عقل نظری فرق است آنکه متولّی فهم و استدلال و اندیشه است یک قوّه است آنکه متولّی تصمیم و اراده و اخلاص است یک قوّه است, اگر نفس قوی بود اینها را هماهنگ میکند این شخص میشود عالم و عادل, شاید دهها بار هم باز این آقا و امثال این آقا سؤال بکنند «العقل ما عُبد به الرحمن» یعنی چه؟ حضور در درس یعنی سرمایهگذاری کردن پیشمطالعه میخواهد وقت میخواهد بعد مباحثه میخواهد. به هر تقدیر فرمود معروف چیزی است که نزد شرع معرفه باشد شارع او را به رسمیّت بشناسد ما از کجا بفهمیم این معروف است؟ از راه عقل میفهمیم دلیل عقلی, از راه نقل میفهمیم دلیل نقلی, عقل و نقل کاشفِ حکم شرعاند هیچ کدام قانونگزار نیستند نه ظاهر روایت قانونگزار است نه برهان عقلی, ظاهر روایت نقل میکند که خدا چنین قانونی را وضع کرد پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) چنین قانونی را از طرف خدا آورد اینها کاشفاند, اگر چیزی نزد شریعت معرفه بود و عقل و نقل کشف کردند این میشود معروف, اگر چیزی نزد شریعت ناشناخته بود به رسمیّت شناخته نشد میشود نکره و از او به مُنکَر یاد میکنند نه اینکه نکره است او را نمیشناسد بلکه او را به رسمیّت نمیشناسند و خدا ما را دستور داد شما خلیفه ی من هستید ببینید من هم نهی از منکر دارم شما هم نهی از منکر داشته باشید آنچه در سوره ی مبارکه ی «نور» خوانده شد که لَیَسْتَخْلِفَنَّهُمْ اگر خدا یک عدّه را خلیفةالله قرار داد خلافت آن قلّهاش برای انبیا و اولیاست این دامنه ی دشتش برای مؤمنین است اینها هم خلیفةاللهاند در حدّ خودشان خب لَیَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِی الْأَرْضِ شد اینها خلیفةالله شدند الله چه کار میکند؟ الله امر به معروف و نهی از منکر میکند فرمود: فَکَیْفَ کَانَ نَکِیرِ دیدید من چگونه نهی از منکر کردم اینها را گرفتم شما هم نهی از منکر بکنید شما خلیفه ی من هستید وگرنه در بعضی از موارد میفرمود خدا شدیدالعِقاب است, شدیدالعذاب است, سریعالحِساب است آنجاهایی است که سخن از امر به معروف و نهی از منکر نیست میفرماید: «إنّ الله مُنتقم» یا شدیدالعذاب است یا شدیدالعِقاب است, اما اینجا که سخن از اِستخلاف است از یک سو, سخن از نهی از منکر است از سوی دیگر, نتیجهاش این است که شما خلیفةاللهاید خدا نهی از منکر دارد شما هم نهی از منکر داشته باشید انتخاب این وصفِ نَکیر یعنی به معنای انکار یعنی گرفتنِ یک شخصِ مرتکبِ منکَر کارِ خداست شما هم که خلیفةاللهاید باید نهی از منکر بکنید. خب, معروف یعنی چیزی که عقل و نقل او را به رسمیّت میشناسند منکر هم چیزی است که عقل و نقل او را به رسمیّت میشناسد.
جامعه را امر به معروف و نهی از منکر اداره میکند عبارتی را از مرحوم محقّق بخوانیم تا معلوم بشود اصلاح جامعه به امر به معروف و نهی از منکر است غالب آقایان نظر شریفشان این است که امر به معروف و نهی از منکر واجب کفایی است همین که یک عدّه جزء ناصحین شدند یا متصدّی این کار شدند از دیگران ساقط است و گاهی هم از آیه وَلِتَکُن مِنکُمْ أُمَّةٌ این «مِن» را تبعیضیه میگیرند و میگویند مثلاً این دلیل است.
مرحوم محقّق(رضوان الله علیه) در شرایع این دو قول را نقل میکند که آیا امر به معروف و نهی از منکر واجب کفایی است یا واجب عینی؟ فرمود یک عدّه قائلاند که واجب کفایی است یک عدّه قائلاند واجب عینی است و هو الأشبه, همه یعنی همه, اگر گروهی دارند جلوی منکر را میگیرند دیگران باید او را حمایت کنند یا خودشان بروند یا مستقیم خودشان دخالت کنند یا حامی او باشند این عبارت را ملاحظه بفرمایید در همان صفحه ی اول شرایع است فرمود: «والأمر بالمعروف و النهی عن المنکر واجبان اِجماعاً و وجوبهما علی الکِفایه» است که «یَسْقُط بقیام مَن فیه الکفایه و قیل بل علی الأعیان» واجب کفایی نیست واجب عینی است «و هو الأشبه» منتها دو مطلب است یکی اینکه اگر واجب کفایی بود کسی که وارد شد از دیگران ساقط است, اگر واجب عینی بود تا موضوع ساقط نشده است دیگران باید حضور داشته باشند اگر موضوع از بین رفت دیگر وجوب از بین میرود نه چون بعضیها قیام کردند از دیگران ساقط است بلکه وقتی موضوع منتفی شد خب وقتی با انتفاع موضوع یقیناً حکم منتفی میشود. جامعه را امر به معروف و نهی از منکری که یعنی که, واجبِ عینی باشد اداره میکند حرفِ محقّق اداره میکند و معنایش این است که تا این فساد از بین نرفت همه ی ما مسئولیم این یک, دوم اینکه در بحث دیروز اشاره شده که یک بخشاش مربوط به توده ی مردم است یک بخشاش مربوط به حکومت اسلامی است آنکه مربوط به توده ی مردم است اگر ما امر به معروف کردیم و منکری را دیدیم, ترک معروفی را دیدیم, فعل منکری را دیدیم در درجه ی اول انزجار قلبی است که بر ما لازم است وقتی طرف بفهمد محبوبیّت اجتماعی را دارد از دست میدهد آن اعتمادِ اجتماعی را از دست میدهد فاصله میگیرد اگر انزجار قلبی یا عَبَسَ وَتَوَلَّی چهره ی درهم گرفته با او ملاقات بکنیم اثر نکرد تذکّر زبانی لازم است, امرِ زبانی لازم است البته, منتها این امر را انسان فَقُولاَ لَهُ قَوْلاً لَّیِّناً ولی امر است, امر است یعنی امر است نه خواهش است نه نصیحت است آن عالماً عامداً دارد معصیت میکند که آن هشت ده امر جداست یعنی مسئله ی تعلیم, مسئله ی موعظه, مسئله ی تَنبّه, مسئله ی تذکّر هیچ کدام جزء امر به معروف و نهی از منکر نیست امر یعنی فرمان, آنجا که جاهل است تعلیمش واجب است آنجا که غافل است تنبیهاش واجب است آنجا که ناسی است تذکرهاش واجب است اینهاست.
پرسش؟پاسخ: نه, هر کسی حالا آن قسمتهای مهم همین طور است هر کسی بالأخره کاری که بیّنالغی است همه میدانند دیگر.
معنای امر به معروف و نهی از منکر این است یعنی این شخص میداند که شراب خوردن بد است یک چیز الف بای دین است کسی نیست الآن در کشور اسلامی زندگی بکند و نداند شراب خوردن بد است ولی این مشروبات را جابهجا میکند برای حمل و نقل, برای فروش همه ی اینها منکر است دیگر شما میبینند در فلانجا کشف شده که نمیدانم چند کامیون شراب هست یا در آنجا چند جعبه شراب هست خب مسئله ی حرمت شراب و شرابخوری چیزی نیست که مستور باشد و نهیاش مربوط به عملا باشد نعم, بعضی از اموری که پیچیده است و برای همه روشن نیست خواص باید تحقیق کنند. خب, پس بنابراین اگر چیزی منکر بود دیگران باید فرمان بدهند منتها فرمانش بر اساس فَقُولاَ لَهُ قَوْلاً لَّیِّناً این امر است و بر آن شخص هم واجب است که به این امر بها بدهد مثل اینکه به امر پدر و مادر, حالا اگر پدر دستور داد به پسر که نماز بخوان این نماز نخواند دوتا معصیت کرده یکی أَقِیمُوا الصَّلاَةَ را ترک کرده یکی حرف پدر را زیر پا گذاشته پدر ولیّ است و اطاعت او واجب است. خب یک امر ولایی داریم ما, امر معروف داریم ما, یک نصیحت و موعظه و امثال ذلک, اگر نصیحت است و موعظه است بحثش جداست دیگر معصیت را به همراه ندارد, اگر جامعهای به این صورت در آمد همه قیام کردند اول و دوم قیام کردند به سوم و چهارم میرسد و آن سوم زدن است و کُشتن, زدن و کُشتن دیگر حقّ کسی نیست این فقط با حکومت اسلامی است اینجا نمیشود گفت که حالا تأثیر ندارد, تأثیر ندارد اگر کسی سلاح دست گرفته دارد یک عدّه را تهدید میکند یک عدّه را میکُشد خب اگر کُشت که دستگاه قضایی دخالت میکند حدّ و قصاص و تعزیر برای دستگاه قضایی است میگویند چرا کردی, اما نهی از منکر این است که نکن این بهداشت است آن درمان, اگر کسی چاقو دست گرفته که در ملأ عام چاقوکشی کند کسی را بکُشد خب بر حکومت اسلامی لازم است که نهی از منکر بکند, نهی از منکر بکند آن انزجار قلبی محفوظ است برای همه, آن فرمانِ زبانی لازم است برای همه, اما اینجا سخن از احتمال تأثیر نیست دیگر ما یقین داریم که اثر نمیکند اینجا جای زدن است حالا به نحوی که این کُشته نشود ولی او را طوری بزنند که دست از این کار بردارد یا کسی دارد جایی را منفجر میکند یا تخریب میکند این نهی از منکرش به زدن اوست یا به قتل اوست.
بیان نورانی اهل بیت را مرحوم محقّق در شرایع به این صورت ذکر کرده فرمود: «ولو افتقر إلی الجَراح أو القتل» آن مرتبه ی اول و دوم که هیچ یعنی انزجار قلبی (یک), و تذکّر لسانی (دو). حالا اگر احتیاج داشت به مجروح کردن یا کُشتن «ولو افتقر إلی الجَراح أو القتل هل یَجِبُ؟ قیل نَعم, و قیل لا إلاّ بإذن الإمام» یعنی وقتی حکومت اسلامی اذن داد میشود واجب «و هو الأظهر», بنابراین جامعه را امر به معروف و نهی از منکری که محقّق فتوا داده است خوب اداره میکند یعنی واجب عینی است بر همه لازم است (یک), دولت و ملّت هر دو سهیماند (دو), دولت عهدهدار چهار بخش است (سه), ملّت عهدهدار دو بخش است (چهار), ملّت موظف است دولت را در بخش سوم و چهارم یاری کند (پنج). آن وقت این نظام سامان میپذیرد, اگر اینچنین شد این شرطِ یاری خداست که فرمود اگر ما اینها را یاری بکنیم و متمکّن در زمین بکنیم اینها امر به معروف دارند, نهی از منکر دارند وَلِلَّهِ عَاقِبَةُ الْأُمُورِ نشانهاش این است که من با چندین قوم نهی از منکر کردم اینها ببینند که نهی از منکرِ من چگونه است خدا همیشه هست نهی از منکر میکند او نَکیر است این نَکیر تنها برای قبر نیست خدای سبحان برای یک عدّه بشیر مبشّر میفرستد که اگر این مُرده در برزخ جواب سؤالها را داد یکی بشارت میدهد میشود مبشّر, دیگری اجرا میکند میشود بشیر خب, اگر ـ خدای ناکرده ـ از جواب سؤالها ماند یکی تهدید میکند یکی هم اجرا میکند آنکه اجرا میکند میشود نکیر خدا فرمود نکیرِ مرا دیدید یعنی انکار مرا دیدید یعنی اخذِ با زَجر مرا دیدید. این نکیر بودن و این اخذِ زاجرانه در طول تاریخ بود (یک), با شما هم هست (دو), شما خلیفه ی من هستید (سه), خلیفه باید کار مستخلفعنه را بکند (چهار), حالا که من به شما امکانات دادم أَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَنَهَوْا عَنِ الْمُنکَرِ بشود (پنج). به یک مناسبت فرمود شما این صحنه را نگاه کنید من همه ی مراحل را برای شما بازگو میکند وَلِلَّهِ عَاقِبَةُ الْأُمُورِ ٭ وَإِن یُکَذِّبُوکَ فَقَدْ کَذَّبَتْ قَبْلَهُمْ این صنایع ادبی را هم ملاحظه بفرمایید چقدر به هم دوخت فرمود: قَوْمُ نُوحٍ که معروف بودند و خود عاد و ثمود هم معروفاند نفرمود قوم هود و قوم صالح, برای اینکه خود عاد و ثمود جزء معاریف بودند و اگر هم میفرمود «قوم هود و صالح» این کلمه ی قوم در یک آیه سه بار تکرار میشد که این هم مصلحت نیست عاد و ثمود هم کسانی بودند که لَمْ یُخْلَقْ مِثْلُهَا فِی الْبِلاَدِ همه آنها را میشناختند إِرَمَ ذَاتِ الْعِمَادِ ٭ الَّتِی لَمْ یُخْلَقْ مِثْلُهَا فِی الْبِلاَدِ اینها در ادبیات فارسی و تازی معروف بودند اگر این بزرگوار گفت:
این همان چشمه ی خورشید جهانافروز است ٭٭٭ که همی تافت بر آرامگه عاد و ثمود
عاد و ثمود نه تنها برای ما فارسها و فارسیها روشن است برای تازیها هم همین طور بود لذا از آنها به قوم یاد نکرده اما وَقَوْمُ إِبْرَاهِیمَ را ذکر کرد برای اینکه همینها وادار کردند حضرت ابراهیم مهاجرت کند که در سوره ی «صافات» آن آیه خوانده شد وَقَوْمُ لُوطٍ چون شناختهشده نبودند از آنها به قوم یاد کرد ولی قوم شعیب(سلام الله علیه) چون شناختهشده بودند از آنها به عنوان اصحاب مدین یاد کرد که تکرار نشود یک و اصحاب مدین هم شناختهشده بودند چون مدین همان منطقه ی نبوّت وجود مبارک شعیب بود. در جریان موسی همان طوری که در بحث دیروز اشاره شد نفرمود «قوم موسی» برای اینکه قوم موسی به او ایمان آوردند تکذیب نکردند منتها گاهی در بخشهایی معصیت میکردند حضرت را میرنجاندند که در سوره ی مبارکه ی «صف» آیه ی پنج به این صورت آمده است وَإِذْ قَالَ مُوسَی لِقَوْمِهِ یَاقَوْمِ لِمَ تُؤْذُونَنِی وَقَد تَعْلَمُونَ أَنِّی رَسُولُ اللَّهِ شما که مرا ر به رسالت میشناسید چرا مرا آزار میکنید اینها تکذیب نکردند وجود مبارک موسی را اما خب گاهی نافرمانی داشتند لذا از جریان حضرت موسی به عنوان وَکُذِّبَ مُوسَی یاد کرده است بعد فَأَمْلَیْتُ لِلْکَافِرِینَ ثُمَّ أَخَذْتُهُمْ فَکَیْفَ کَانَ نَکِیرِ اگر من نهی از منکر دارم این طوری دارم این همان بخش چهارم است اول و دوم را خودم گفتم به دست مؤمنان و انبیا گفتم, سوم را هم احیاناً به دست انبیا رساندم, اما بخش چهارم را مستقیماً خودم دخالت کردم نه اینکه اینها را یک نفر یا دو نفر اداره میکردند همه اینها را ریختم در دریا فَأَخَذْنَاهُ وَجُنُودَهُ فَنَبَذْنَاهُمْ فِی الْیَمِّ یا سَخَّرَهَا عَلَیْهِمْ سَبْعَ لَیَالٍ وَثَمَانِیَةَ أَیَّامٍ که شده أَعْجَازُ نَخْلٍ خَاوِیَةٍ فرمود این نهی از منکر کار من است شما خلیفه ی من هستید بخش چهارم وقتی من به شما حکومت اسلامی دادم اینچنین نهی از منکر کنید فَأَمْلَیْتُ لِلْکَافِرِینَ ثُمَّ أَخَذْتُهُمْ این اخذ در مقابل آن اعطاست وگرنه خدای سبحان مقتدرِ محض است همه در قبضه ی خدای سبحاناند این طور نیست که بعضیها مأخوذ باشند بعضیها مأخوذ نباشند این اخذ به معنی انتقامی است. اما آنچه در جریان فلسطین و غزّه و امثال ذلک میگذرد اینها هم أُخْرِجُوا مِن دِیَارِهِم هستند الآن در حدود شصت سال است که آواره شدند.
وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) بعد از جریان فتح مکّه این خطبه ی تاریخی را ایراد کردند فرمود: «هُم یداً علی مَن سواهم» مسلمانها «تتَکافیٰ دمائهم و هم یدا علی من سواهم» یک دستهاند نباید گفت مسلمانِ کجا الآن اگر مسلمانهای دنیا این مسلمانهای به پا خواسته ی مصر مخصوصاً لیبی و کشورهای اسلامی را بیشتر یاری میکردند ولو در حدّ تبلیغ, ولو در حدّ محکوم کردن, اگر این سازمان کنفرانس اسلامی, اگر سایر مسلمانها, اگر علمای بلاد, اگر نیروهای رزمی همه ی کشورهای اسلامی در حدّ توانشان این را محکوم میکردند این را بینالمللی میکردند قذّافی(علیه من الرحمن ما یستحقّ) این طور خونریزی نمیکرد. خب, فرمود: «هم یدٌ علی مَن سواهم» (یک), بعد هم فرمود: «مَن سَمِعَ رجلاً ینالی یا للمسلمین فلم یُجِبْه فلیس بِمُسلم» این (دو). البته این دومی وسیعتر و جامعتر از آن خطبه ی در حجّةالوداع است آن در خصوص مسلمانهاست که «إنّ المسلمین یدٌ علی من سواهم» یا «تتکافی دمائهم» یا «یَسعیٰ بذمّتهم أدناهم» صدر خطبه سخن از مسلمین است اما اینکه فرمود: «مَن سَمِعَ رجلاً ینالی یا للمسلمین» این «لام» استغاثه را به کار ببرد این رجل معلوم نیست مسلمان باشد یا غیر مسلمان که, فرمود اگر مظلومی از مسلمانها کمک خواست بر مسلمانها لازم است که او را اجابت کنند اگر نکردند «فلیس بمسلم» خب این دین است که میتواند بینالمللی و جهانی باشد حمایت از مظلوم. فرمود اگر مظلومی از شما کمک خواست نکردید در اسلام نیستید بله یک اسلام عادی را آدم دارد «مَن سَمِعَ رجلاً» و اینها هم مطلق و مقیّد نیستند که ما بگوییم خطبه ی حجّةالوداع مقیّد این اطلاق است چون اینها مُثبتیناند وقتی مثبتیناند ما دلیلی بر تعارض نداریم که بگوییم خطبه ی حجّةالوداع مقیّد این اطلاق است فرمود مظلومی در شرق عالَم یا غرب عالَم از مسلمانها کمک خواست بر مسلمانها لازم است که او را یاری کنند خب الآن این طور قزّافی دارد آدمکُشی میکنند این یک میلیارد و نیم مسلمانها اگر هر کدام بیایند امر به معروف و نهی از منکر کنند مسئله حل است باید جلوی پول او را بگیرند, جلوی قدرت او را بگیرند, جلوی اسلحههای او را بگیرند, جلوی فرار او را بگیرند, خب این طور خونریزی نمیکند دیگر, اگر پیغمبر فرمود: «مَن سَمِعَ رجلاً ینالی یا للمسلمین فلم یُجِبْه فلیس بِمُسلم» که ما امیدواریم به قرآن کریم و عترت طاهرین مخصوصاً دعای وجود مبارک ولیّ عصر این بیداری اسلامی در همه ی اقطار به پیروزی برسد.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
الَّذِینَ إِن مَکَّنَّاهُمْ فِی الْأَرْضِ أَقَامُوا الصَّلاَةَ وَآتَوُا الزَّکَاةَ وَأَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَنَهَوْا عَنِ الْمُنکَرِ وَلِلَّهِ عَاقِبَةُ الْأُمُورِ ﴿41 وَإِن یُکَذِّبُوکَ فَقَدْ کَذَّبَتْ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نُوحٍ وَعَادٌ وَثَمُودُ 42 وَقَوْمُ إِبْرَاهِیمَ وَقَوْمُ لُوطٍ 43 وَأَصْحَابُ مَدْیَنَ وَکُذِّبَ مُوسَی فَأَمْلَیْتُ لِلْکَافِرِینَ ثُمَّ أَخَذْتُهُمْ فَکَیْفَ کَانَ نَکِیرِ 44 فَکَأَیِّن مِن قَرْیَةٍ أَهْلَکْنَاهَا وَهِیَ ظَالِمَةٌ فَهِیَ خَاوِیَةٌ عَلَی عُرُوشِهَا وَبِئْرٍ مُّعَطَّلَةٍ وَقَصْرٍ مَّشِیدٍ 45 أَفَلَمْ یَسِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَتَکُونَ لَهُمْ قُلُوبٌ یَعْقِلُونَ بِهَا أَوْ آذَانٌ یَسْمَعُونَ بِهَا فَإِنَّهَا لاَ تَعْمَی الْأَبْصَارُ وَلَکِن تَعْمَی الْقُلُوبُ الَّتِی فِی الصُّدُور 46 وَیَسْتَعْجِلُونَکَ بِالْعَذَابِ وَلَن یُخْلِفَ اللَّهُ وَعْدَهُ وَإِنَّ یَوْماً عِندَ رَبِّکَ کَأَلْفِ سَنَةٍ مِمَّا تَعُدُّونَ 47 وَکَأَیِّن مِن قَرْیَةٍ أَمْلَیْتُ لَهَا وَهِیَ ظَالِمَةٌ ثُمَّ أَخَذْتُهَا وَإِلَیَّ الْمَصِیرُ 48 جریان دفاع که غیر از جهاد است نیازی به اذن حکومت اسلامی ندارد همان دستورهای رسمی که فرمودند: «مَن قُتِل دون ماله فهو شهید», «مَن قُتِل دون عِرضه فهو شهید», «مَن قاتل دون نفسه فهو شهید» اجازه ی دفاع از جان و مال و عِرض را داده است ولو دسترسی به حکومت باشد استیذان ممکن باشد چون واجب نیست و منظور از شهادت هم فیض و ثواب شهادت است نه شهادتِ فقهی که اگر کسی برای دفاع از خود کُشته شد نیاز به غسل و کفن نداشته باشد او را با همان لباس بعد از نماز دفن کنند اینچنین نیست ثواب شهید را دارد ولی حکم فقهی شهادت را ندارد. مسئله ی آیه ی 41 جزء جوامعالکلمِ اجتماعی است زیرا هم حقّ الله در او رعایت شده هم حقّ الناس رعایت شده هم اِحقاق حقّ الله هم اِحقاق حقّ الناس یعنی چهار مطلب در این آیه ی 41 جمع شده.
حقّ الله رعایت شده یعنی آنچه واجبهای الهی است شخص انجام میدهد نمونهاش نماز و زکات است وگرنه حج و صوم و امثال ذلک هم یقیناً مراد است چه اینکه آیات قبلی هم درباره ی حج بود اینکه فرمود مردان الهی اگر به قدرت برسند نماز را اقامه میکنند, زکات را میدهند این به عنوان نمونه ی حقّ الله است یعنی همه ی عبادات را احیا میکنند حج و صوم هم اینچنین است این حقّ الله, نسبت به حقّ الناس هم که مسئله ی امر به معروف و نهی از منکر را رعایت میکنند که مبادا حدیثةً بشود حقّ کسی گرفته بشود هم خودشان رعایت حقّ الناس میکنند, هم امر میکنند به رعایت حقّ الناس یعنی اِحقاق حقّ الناس است هم خودشان حقّ الله را رعایت میکنند, هم امر میکنند به رعایت صوم و صلات و زکات که اِحقاق حقّ الله است یعنی هم نماز و روزه و زکات به جا میآورند هم امر میکنند هم حقّ الناس را رعایت میکنند هم دیگران را امر میکنند, چون این آیه این عناصر چهارگانه را در بردارد میتواند جزء جوامعالکلم باشد و پایان همه ی امور هم به طرف خداست نظیر إِنَّا لِلّهِ وإِنّا إِلَیهِ رَاجِعُونَ, نظیر أَلاَ إِلَی اللَّهِ تَصِیرُ الْأُمُورُ, نظیر وَإِلَیَّ الْمَصِیرُ که در آیه ی 48 خواهد آمد همه ی اینها به این است که پایان کار به طرف خدای سبحان است که در محکمه ی عدل و داد الهی محاکمه میشوند.
پرسش: متضمّن اجرای حقّانیّت دین یهودی و مسیحیّت با بودن؟
پاسخ: نه دیگر, برای اینکه اینها دوتا معنا شد اینها هر کدام از اینها در عصر خودشان باید دفاع بکنند تا مرکز دینیشان محفوظ باشد وقتی اسلام آمد باید تابع اسلام باشند زیرا در بخشهای قبلی گذشت که خدا فرمود: فَإِن آمَنُوا بِمِثْلِ مَا آمَنْتُمْ بِهِ فَقَدِ اهتَدَوا این یک وجه, وجه دوم آن است که اگر اینها جزیه پذیرفتند یعنی حکومت اسلامی را به رسمیّت شناختند و وجود مبارک پیغمبر را هم به رسمیّت شناختند و دستور خدا را که جزیه است از زبان مطهّر پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) شنیدند و پذیرفتند آن وقت به اذن خدا شرایط جزیه را رعایت میکنند آن محرّمات را مرتکب نمیشوند چیزهایی که در اسلام حرام است علنی مرتکب نمیشوند صومعه و بیعه و کَنیسه و کلیسای اینها مجاز است دو وجه بود دیگر.وَإِن یُکَذِّبُوکَ فَقَدْ کَذَّبَتْ قَبْلَهُمْ این را به عنوان تسلیت ذکر میکند که قبلاً گذشت.
سنّتهای الهی این است که اگر ملّتی در برابر وحی ایستاد و حجّت خدا بالغ شد ذات اقدس الهی به اندازه ی کافی به او مهلت میدهد از آن به بعد لِیَهْلِکَ مَنْ هَلَکَ عَن بَیِّنَةٍ وَیَحْیَی مَنْ حَیَّ عَنْ بَیِّنَةٍ نمونهاش همین اقوام است. مشابه این را در سوره ی مبارکه ی «انعام» هم گذشت که فرمود انبیایی بودند اُممی بودند این اُمم انبیا را تکذیب کردند و به عذاب الهی گرفتار شدند.
جریان حضرت ابراهیم در سوره ی مبارکه ی «انبیاء» قبلاً گذشت که فرمود اینها نسبت به وجود مبارک ابراهیم(سلام الله علیه) بدرفتاری کردند آیه ی هفتاد سوره ی «انبیاء» این بود که وَأَرَادُوا بِهِ کَیْداً فَجَعَلْنَاهُمُ الْأَخْسَرِینَ پس درباره ی همه ی اینها ما عذاب را اِعمال کردیم فرمود: أَخَذْتُهُمْ فَکَیْفَ کَانَ نَکِیرِ که این کسره علامت حذف یاء است در تبیین انکار الهی و اخذِ مقتدرانه ی الهی آیه ی 45 به بعد نازل شده که چگونه من اینها را عذاب کردم به این صورت فَکَأَیِّن مِن قَرْیَةٍ که أَهْلَکْنَاهَا قریهها خب گاهی به طور عادی از بین میروند هر بنایی یک تاریخ مصرفی دارد هر کسی یک عمر محدودی دارد آنها جزء اِهلاک نیست این جزء هلاکتهای عادی است یعنی مرگ طبیعی و عادی است اما آنها که در برابر وحی و نبوّت ایستادهاند گرفتار عذاب اِهلاک شدند فَکَأَیِّن مِن قَرْیَةٍ که أَهْلَکْنَاهَا ما آنها را هلاک کردیم اینها بخشی در بیابانها بودند که ملوک بَوادی بودند بخشیها در شهرها بودند که ملوک حضارَت و تمدّن و بلاد مَعمور بودند ما هم آنها را هلاک کردیم هم اینها را هلاک کردیم فَکَأَیِّن مِن قَرْیَةٍ أَهْلَکْنَاهَا وَهِیَ ظَالِمَةٌ آن وقت این قریهها, این خانههایشان به این صورت شد که اول سقف فرو ریختن (یک), بعد دیوارها روی سقف فرو ریختن (دو), به این صورت در آمد فَهِیَ این قریهها یعنی اَبنیه ی این قُراء خَاوِیَةٌ یعنی ساقطةٌ عَلَی عُرُوشِهَا «عروش» جمع «عرش» است یعنی سقف اینکه میگویند «ثَبِّت العرش ثمّ انْقُش» یعنی اول سقف خانه را محکم بکن بعد رویش نقاشی کن نه «ثبّت الأرض», «ثبّت العرش» یعنی سقف را محکم بکن بعد نقاشی بکن اصل باید باشد بعد فروع. این عروش این سقفها اول میریزد بعد دیوارها روی سقف میریزد فرمود: فَهِیَ خَاوِیَةٌ عَلَی عُرُوشِهَا این برای خود بِناها, آن چاههایی که منبع درآمدهای کشاورزی و دامداری آنها بود آنها به چه صورت در آمد؟ فرمود: وَبِئْرٍ مُّعَطَّلَةٍ چاه بود آب فراوان داشت اما معطّل بود دیگر کسی از آن استفاده نمیکرد این یک, برخی از قصرها که محکم ساخته بودند آنها ماند وَقَصْرٍ مَّشِیدٍ:
شِید یعنی گچ, مَشید یعنی گچکاری. قصری که گچکاری و گچبُری هنری داشت و جزء میراث فرهنگی بود این را ما نگهداشتیم خب این قصرِ مَشید ماند آن بِئر هم معطّل ماند ان بناهای عادی هم ویران شد آن مردم هم به هلاکت رسیدند چه در شهر چه در روستا این کیفیت نَکِیرِ یعنی «أخذی المقتدر» همین است. فرمود: ثُمَّ أَخَذْتُهُمْ فَکَیْفَ کَانَ نَکِیرِ یعنی انکاری و اخذی و تعذیبی و زجری اگر بخواهید ببینید زجر من چیست بروید تخت جمشید را ببینید. یک وقت است کسی میرود آنجا این سنگ را میبیند بدون تنبّه این همان است که در آیه ی بعد میآید که اینها نه چشمی دارند نه گوش, یک وقت کسی میرود بئر معطّله را میبیند, قصر مَشید را میبیند متنبّه میشود اینها أُولِی الْأَیْدِی وَالْأَبصَارِاند.
مردم در فرهنگ قرآن کریم بعضیها کَرند و کور بعضی سمیع و بصیر, حالا چطور درباره ی حضرت ابراهیم و اسحاق و فرزندان ابراهیم(سلام الله علیهم) تعبیر کرد فرمود: أُولِی الْأَیْدِی وَالْأَبصَارِ اینها دارای دستاند اینها دارای چشماند آن که تبر میگیرد و بت را میشکند او دارای دست است آن که تیشه میگیرد و بت میتراشد این بیدست است آن که میبیند و میپرستد کور است آن که میبیند و درهم میکوبد بصیر است فرمود ابراهیم و اسحاق و امثال ذلک بندگان ویژه ی ما هستند وَاذْکُرْ عِبَادَنَا إِبْرَاهِیمَ و آلابراهیم مثل اسحاق و اینها أُولِی الْأَیْدِی وَالْأَبصَارِ اینها دارای دستاند اینها دارای چشماند, اما در برابر این گروه فرمود ما آثار باستانی فراوانی را گذاشتیم هم آن ویرانه مدرسه است هم این بِئر معطّله و قصر مَشید.
پرسش:؟پاسخ: نه, بر بئر. قصر مَشید بر بئر عطف میشود.
پرسش:؟پاسخ: فَکَأَیِّن مِن قَرْیَةٍ أَهْلَکْنَاهَا یک, وَبِئْرٍ دو, بئر بر قریه عطف میشود که ویران شده و خود بئر ویران نشده قصر مَشید ویران نشده اینها ماندند برای عبرت.
خب, فرمود شما بروید اینها مدرسه است أَفَلَمْ یَسِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَتَکُونَ لَهُمْ قُلُوبٌ یَعْقِلُونَ بِهَا أَوْ آذَانٌ یَسْمَعُونَ بِهَا فَإِنَّهَا لاَ تَعْمَی الْأَبْصَارُ وَلَکِن تَعْمَی الْقُلُوبُ الَّتِی فِی الصُّدُور فرمود چرا شما گردشگری ندارید, چرا میراث فرهنگی را نمیبینید, چرا به در و دیوار عالَم سری نمیزنید, چرا به روستا و شهر نمیروید که عاقل شوید نه بازیگر, متنبّه بشوید ببینید حسابی در عالَم هست کتابی در عالَم هست خیلیها از شما مقتدرتر بودند خدا اینها را به خاک کرد در سوره ی مبارکه ی «سبأ» یا «فاطر» آنجا آمده است که رسول خدا(صلّی الله علیه و آله و سلّم) به این مردم بگو وَمَا بَلَغُوا مِعْشَارَ مَا آتَیْنَاهُمْ اینها قدرتهایشان هرگز مِعشار یعنی یک عُشر, یک دهم توان آنهایی که ما خاک کردیم نیست اینها به چه چیزی مینازند وَمَا بَلَغُوا مِعْشَارَ مَا آتَیْنَاهُمْ خب حالا اگر دیگران ده برابر اینها قدرت داشتند و خدا اینها را به دیار هلاکت فرستاد اینها بروند آن سرزمین را ببینند و متنبّه بشوند ولی آنها میروند میگردند نه چشم دارند نه گوش دارند نه دل دارند, انسان مثل همین سرزمین است گاهی موات است گاهی بائر است گاهی دائر, زمین سه قسم است دیگر آن زمینی که آب دارد منزّه از سنگلاخ بودن و امثال ذلک است آماده ی کشاورزی است یک مالکِ قیّمِ دلسوزِ مهربانی دارد از این زمین میوه میگیرد ثمر میگیرد شجر میگیرد و مانند آن, این زمین میشود دائر, زمینی که دسترسیاش به آب دشوار است یا مالکی ندارد که دلسوز باشد این بائر است بخشی از زمینها اصلاً نه آب دارند نه مالک دارند مواتاند مُردهاند زمینه ی زندگی جامعه هم بشرح ایضاً سه قسمت است: بعضیها زندهاند که در سوره ی مبارکه ی «انفال» فرمود: اسْتَجِیبُوا لِلّهِ وَلِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاکُمْ لِمَا یُحْیِیکُمْ اینها زندهاند, بعضیها بائرند که در بخشهایی از قرآن کریم فرمود: وَکَانُوا قَوْمَاً بُوراً:
بور جمع بائر است زمینه ی زندگی اینها بائر است کسی نیست اینها را آباد کند یا اینها عمداً حرفِ آن معمار و آباد کننده را گوش ندادند یا فعلاً در دسترس نیست ولی بالأخره یک ملّت بائریاند یک عدّه هم هستند که مُردهاند, مواتاند. یک عدّه احیا هستند یک عدّه اصلاً امواتٌ بلا حیات اصلاً مُردهاند به هیچ وجه حرف در آنها اثر نمیکند فرمود اینها نه چشم دارند نه گوش دارند نه دل دارند که بروند بررسی کنند. زمین اگر بخواهد دائر بشود یا از درونِ خود او چشمه باید بجوشد یا از جای دیگر آب بیاورند به وسیله ی لولهکشی نهر, بَحر که به این آب برسد اگر نه از خود چشمه داشت نه از بحر و نهر کمک گرفت خب میخشکد انسان یا باید از درون او معرفتِ فطری بجوشد بشود عاقل و خردمدار و خردورز یا گوشِ شنوا داشته باشد که از جدول دیگری کمک بگیرد از کتاب دیگری, از سخن دیگری, از رفتار و گفتار دیگری مدد بگیرد, اگر توانست جمع بکند که «طوبیٰ له و حُسن مآب» نشد احدیالْحُسْنَیین را باید داشته باشد و اگر احدیالحسنیین را نداشت میخشکد. فرمود اینها نه چشمه دارند صاحبدل باشند که از درون جان اینها معرفت بجوشد, نه گوش به حرف علما میدهند پس بنابراین اینها فاقد مجرای بیرونیاند و فاقد جوشش درونی, نه قلب و عقلی دارند که از آن معرفت بجوشد نه گوش به حرف علما میدهند لذا اینها کورند بخواهند کتاب مطالعه کنند که نیست, حرف گوش بدهند که نیست, خودشان متفکّرانه به سر ببرند که نیست, خب چرا نمیروند خیلیها میروند تخت جمشید مُرده میروند و مُرده برمیگردند خیلیها میروند آثار باستانی را میبینند مُرده میروند و مُرده برمیگردند فرمود چرا نمیروند اینها را ببینند که قلب پیدا کنند عقل پیدا کنند گوش پیدا کنند چشم پیدا کنند أَفَلَمْ یَسِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَتَکُونَ لَهُمْ قُلُوبٌ که یَعْقِلُونَ بِهَا با قلب انسان چیز میفهمد این تأکید است و الاّ عقل و تعقّل بدون قلب که نیست این قُلُوبٌ یَعْقِلُونَ بِهَا تأکید است آن طوری که درباره ی پرنده گفته میشود که یَطِیرُ بِجَنَاحَیْهِ خب بالأخره طَیَران پرنده با بال اوست به غیر جناح که طَیَران ندارد اما برای تثبیت و تأکید مطلب چنین فرمود که یَطِیرُ بِجَنَاحَیْهِ گفتن هم به دهان است دیگر به غیر دهان که قول نیست ولی فرمود: یَقُولُونَ بِأَفْوَاهِهِم برای تثبیت مطلب, تأکید مطلب. اینجا هم فرمود: قُلُوبٌ که یَعْقِلُونَ بِهَا با قلب انسان چیز میفهمد دیگر, دیگر با غیر قلب چیز نمیفهمد که.
پرسش:؟پاسخ: خب لَوْ کُنَّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ هم هست دیگر, فرمود در قیامت اینها میگویند اگر ما عقل میداشتیم یا گوش میدادیم این منفصله ی مانعةالخلو است که اجتماع را شاید, اینها هم وقتی میخواهند به جهنم ریخته بشوند آن روز به هوش میآیند میگویند اگر ما خودمان تعقّل میکردیم یا گوش به حرف علما میدادیم به این روزِ سیاه مبتلا نمیشدیم.
فرشتههای مسئول جهنم(سلام الله علیهم) آنها میگویند أَلَمْ یَأْتِکُمْ نَذِیرٌ اینها میگویند بَلَی قَدْ جَاءَنَا نَذِیرٌ فَکَذَّبْنَا بعد در بخش دیگر میگویند لَوْ کُنَّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ مَا کُنَّا فِی أَصْحَابِ السَّعِیرِ اگر ما اهل عقل بودیم یا اهل سمع بودیم که عقل در مقابل سمع است نه در مقابل شرع, اگر ما خودمان تعقّل میکردیم یا حرفِ علما و محقّقانمان را گوش میدادیم به این روزِ سیاه نمیافتادیم. در اینجا هم فرمود: فَتَکُونَ لَهُمْ قُلُوبٌ یَعْقِلُونَ بِهَا أَوْ آذَانٌ یَسْمَعُونَ بِهَا گوشِ شنوا, گوش دارند ولی شنوا نیست, دل دارند ولی بسته است چرا بسته است؟ برای اینکه اینها نرفتند شستشو کنند این وضو نمیگذارد آن دل رِیْن بپذیرد این غبارِ غفلت, این گناه, این معاصی رِیْن است, چرک است جلوی قلب را میگیرد کَلَّا بَلْ رَانَ عَلَی قُلُوبِهِم مَّا کَانُوا یَکْسِبُونَ این غفلتها و غیبتها و مال حرامخوری و گناهها هر کدام رِیْن است این رُیونِ متراکمه دور این قلب را میگیرد دیگر قلب که آینه ی شفاف است وقتی دورش را گرد و غبار گرفت جایی را نشان نمیدهد که. اینها نتوانستند با وضو تطهیر کنند, شستشو کنند, با گریه تطهیر کنند, با ناله تطهیر کنند, لذا قلبشان قفل شده أَفَلاَ یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلَی قُلُوبٍ أَقْفَالُهَا ما کسی را بیقلب نیافریدیم همه را با قلب آفریدیم ولی اینها درِ قلبشان را قفل کردند أَوْ آذَانٌ یَسْمَعُونَ بِهَا بعد فرمود: فَإِنَّهَا که ضمیر به قصّه برمیگردد, چشم کور نیست به حسب ظاهر میبینند لاَ تَعْمَی الْأَبْصَارُ وَلَکِن تَعْمَی الْقُلُوبُ الَّتِی فِی الصُّدُور قلوب در سینه است مثل اینکه طَیَران با بال است, گفتن با دهن است و مانند آن, نه اینکه صدر چیزی باشد و قلب چیزی باشد این ظرف باشد برای او, این رَبِّ اشْرَحْ لِی صَدْرِی یعنی «ربّ اشرح لی قلبی, ربّ اشرح لی عقلی» و مانند آن. فرمود شما بروید این برای آثار زمینی است, اگر ـ انشاءالله ـ از این مکتب بهره بردید آنگاه مُلک را لله میبینید میگویید تَبَارَکَ الَّذِی بِیَدِهِ الْمُلْکُ بعداً قدم دوم را میتوانید بردارید که در سوره ی «اعراف» گذشت فرمود: أَوَ لَمْ یَنظُرُوا فِی مَلَکُوتِ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ یک وقت خدا میفرماید: أَفَلاَ یَنظُرُونَ إِلَی الْإِبِلِ کَیْفَ خُلِقَتْ این مُلک است یک وقت میفرماید: أَوَ لَمْ یَنظُرُوا فِی مَلَکُوتِ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ شما ببینید جبرئیل چیست, میکائیل چیست, اسرافیل چیست, عزرائیل(سلام الله علیهم) چیست؟
عزرائیل(سلام الله علیه) میآید قبض روح میکند یعنی چه, چطور میآید قبض روح میکند ما چطوری با او ارتباط داریم, بعضی از حکمای بزرگ روزانه دو رکعت نماز میخواندند به پیشگاه حضرت ابراهیم تقدیم میکردند که در هنگام برخورد با او با ملاطفت برخورد کنند اینها برای ما افسانه و فسانه است عدّهای هم هستند که روز حداقل صد «لا إله الاّ الله» به پیشگاه عزرائیل(سلام الله علیه) تقدیم میکنند که در هنگام برخورد با آنها نیک برخورد کند اینها برای ما فسون است و فسانه برای اینکه ما در دنیایمان این طور هستیم در ملک این طور هستیم چه رسد به ملکوت.
سوره ی مبارکه ی «اعراف» فرمود اینها چرا در ملکوت نگاه نمیکنند همان جایی که ابراهیم رفت و دید کَذلِکَ نُرِی إِبْرَاهِیمَ مَلَکُوتَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ رؤیت یعنی رؤیت, رؤیت برای اوست نظر برای شما, نظر کنید بلکه ببینید ما در فارسی بین نگاه و دیدن فرق میگذاریم در عربی هم بین نظر و رؤیت فرق است فرمود ما وجود مبارک ابراهیم خلیل(سلام الله علیه) را نشان دادیم کَذلِکَ نُرِی إِبْرَاهِیمَ مَلَکُوتَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ شما بروید نگاه کنید شاید ببینید أَوَ لَمْ یَنظُرُوا فِی مَلَکُوتِ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ حالا ما هنوز به آنجا نرسیدیم در عالَم مُلک گیریم فرمود هر چه را که میبینید این عامل پند و نصیحت و اندرز است برای کسی که دارای قلب باشد از خودش آب بجوشد به نام چشمه یا گوشِ شنوا داشته باشد چشمِ بینا داشته باشد کتاب را مطالعه کند حرفِ محقّقان را گوش بدهد وَلَکِن تَعْمَی الْقُلُوبُ الَّتِی فِی الصُّدُور بعد عدّهای به وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) عرض میکردند که این صنادید قریش و امثال ذلک که جنگ را بر ما تحمیل کردند ما را تبعید کردند محاصره ی اقتصادی کردند چند سال در شِعب ابیطالب و مانند آن, هنوز هم که هنوز است به عذاب الهی گرفتار نشدند خب تا چه موقع؟! یا آنها میگویند اگر عذاب الهی حق است چرا عذاب الهی به حیات ما خاتمه نمیدهد وَیَسْتَعْجِلُونَکَ بِالْعَذَابِ.
ذات اقدس الهی چند مطلب را اینجا ذکر میکند اول: فرمود: وَلَن یُخْلِفَ اللَّهُ وَعْدَهُ گاهی خدای سبحان وعده میدهد (یک), گاهی وعید دارد (دو). گرچه ثلاثی مجرّد هم برای وَعْد است هم برای وعید لکن غالباً برای وعید کلمه ی ایعاد و اوعَدَ و امثال ذلک که ثلاثی مزید است به کار میرود در اینجا وَعْد هم به معنای وعید است یعنی تهدیدِ عذاب. فرمود اصلاً بدانید که وعده ی خدا یعنی آنچه را که خدا نوید داد این اصلاً تخلّفپذیر نیست و اینجا این آیه ناظر به آن نیست چون خُلف وعده مخالف حکمت است و از ذات اقدس الهی صادر نمیشود.
دوم: وعوید تهدید الهی, خُلف وعید مخالف حکمت نیست بلکه مموافق با منّت و رحمت است گاهی ممکن است ذات اقدس الهی تهدید بکند ولی عفو و رحمت داشته باشد که فرمود: وَیَعْفُوا عَن کَثِیرٍ.
سوم: گاهی وعیدی است که به صورت خبر است نه وعیدِ انشایی اگر وعید به صورت خبر بود یا گاهی به صورت قسم یاد کرد آن دیگر قطعیالوقوع است که در اینجا فرمود: وَلَن یُخْلِفَ اللَّهُ وَعْدَهُ یعنی «وعیده» نسبت به اینها که در برابر وحی ایستادهاند یقیناً وعیدِ الهی انجاز خواهد شد.
پرسش:؟پاسخ: خب بله دیگر, خود آنها میدانند به ما هم طبق شواهد روایی به ما فهماندند در بعضی از موارد آدم میتواند با کمک روایات حل کند.
مطلب بعدی آن است که فرمود شما برای چه عجله میکنید؟ خدای سبحان اگر بخواهد هزار سال صبر کند صبرِ هزار ساله ی خدا نزد خدا به منزله ی صبرِ یک روزه است چون «لیس عند ربک صَباحٌ ولا مَساء» زیادی و کمی, دوری و نزدیکی, دوری و دیری و نزدیکی همه برای او یکسان است پس صبرِ هزار ساله به منزله ی صبرِ یک روزه است که در این گونه موارد مناسب است گفته بشود که هزار سال مثل یک روز است (این یک), گاهی میفرماید عذابِ یک روزه ی خدا مثل عذابِ هزار ساله است که این با او هماهنگ است این تقدیم و تأخیر با او هماهنگ است عذابِ یک روزه ی خدا مثل عذابِ هزار ساله است که در بخش پایانی سوره ی مبارکه ی «فجر» دارد که فَیَوْمَئِذٍ لَا یُعَذِّبُ عَذَابَهُ أَحَدٌ ٭ وَلاَ یُوثِقُ وَثَاقَهُ أَحَدٌ هیچ کس مثل خدای سبحان نمیتواند تعذیب بکند چون تعذیبِ دنیا بالأخره یا خانه آدم را میسوزانند آدم بیرون میرود نجات پیدا میکند یا لباس آدم را میسوزانند لباس را آدم در آورد راحت میشود یا بدن آدم را میسوزانند وقتی مُرد راحت میشود دیگر نمیتوانند بیش از این در منطقه ی چهارم نفوذ بکنند که روح را بسوزانند که, ولی عذابِ الهی که نَارُ اللَّهِ الْمُوقَدَةُ ٭ الَّتِی تَطَّلِعُ عَلَی الْأَفْئِدَةِ از درون شروع میشود نه از بیرون, از درون شروع میشود بیرون را میسوزاند خب این قابل درمان نیست این کجا میخواهد فرار کند أَیْنَ تَذْهَبُونَ حالا اگر قلب آتش گرفته بدن آتش گرفته نه قلبِ ظاهری آن را کجا انسان میتواند فرار کند این قلبِ ظاهری نیست این بدنِ ظاهری نیست که آتش بگیرد انسان بمیرد و راحت بشود مثل اصحابِ اُخدود, اما آن دیگر فَیَوْمَئِذٍ لَا یُعَذِّبُ عَذَابَهُ أَحَدٌ ٭ وَلاَ یُوثِقُ وَثَاقَهُ پس عذابِ یک روزه ی او به منزله ی عذاب هزار ساله است (این دو). وجه سوم که برخیها احتمال دادند و آن این است که یک روز نزد خدا به اندازه ی هزار سال است این بعید است برای اینکه مناسب با سیاق نیست در آن آیهای که خدای سبحان فرمود صحنه ی قیامت فِی یَوْمٍ کَانَ مِقْدَارُهُ خمسین أَلْفَ سَنَةٍ آن ناظر به همین است که روز قیامت اگر بخواهد به حسب نجومی دنیا بررسی بشود یک روز معادل پنجاه هزار سال است آن آیه ناظر به این قسمت است اما این آیه بعید است که ناظر به این باشد که یک روز به اندازه ی هزار سال است. مناسبترین وجه یکی از همان وجوه یاد شده است. فرمود: وَإِنَّ یَوْماً عِندَ رَبِّکَ کَأَلْفِ سَنَةٍ مِمَّا تَعُدُّونَ بعد دوباره فرمود: وَکَأَیِّن مِن قَرْیَةٍ أَمْلَیْتُ لَهَا من یک مدت مهلت دادم وَهِیَ ظَالِمَةٌ این قریه ظالم است به لحاظ اهلش نظیر وَاسْأَلِ الْقَرْیَةَ یعنی «وسأل أهلها» وَهِیَ ظَالِمَةٌ ثُمَّ أَخَذْتُهَا «أخذتُ» این قریه را یعنی «أخذت أهلها» وَإِلَیَّ الْمَصِیرُ این إِلَیَّ الْمَصِیرُ نظیر ولله عاقبة الامور است که در آیه ی 41 آمده و نظیر آیات دیگری است که أَلاَ إِلَی اللَّهِ تَصِیرُ الْأُمُورُ مطرح شد, بنابراین اگر کسی بخواهد حیات پیدا کند به نحو منفصله ی مانعةالخلو که اجتماع را شاید یا باید چشمه ی فطرت و عقلی و علمی از درونِ او بجوشد یا باید گوشِ شنوا داشته باشد هر دو ممکن است, اگر مقداری انسان آن درون را شکوفا کرد دست اهل بیت(علیهم السلام) بقیه را کَند و کاو میکند که «و یُثیروا لهم دفائن العقول».
«و الحمد لله ربّ العالمین»
فَکَأَیِّن مِن قَرْیَةٍ أَهْلَکْنَاهَا وَهِیَ ظَالِمَةٌ فَهِیَ خَاوِیَةٌ عَلَی عُرُوشِهَا وَبِئْرٍ مُّعَطَّلَةٍ وَقَصْرٍ مَّشِیدٍ ﴿45 أَفَلَمْ یَسِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَتَکُونَ لَهُمْ قُلُوبٌ یَعْقِلُونَ بِهَا أَوْ آذَانٌ یَسْمَعُونَ بِهَا فَإِنَّهَا لاَ تَعْمَی الْأَبْصَارُ وَلَکِن تَعْمَی الْقُلُوبُ الَّتِی فِی الصُّدُور 46 وَیَسْتَعْجِلُونَکَ بِالْعَذَابِ وَلَن یُخْلِفَ اللَّهُ وَعْدَهُ وَإِنَّ یَوْماً عِندَ رَبِّکَ کَأَلْفِ سَنَةٍ مِمَّا تَعُدُّونَ 47 وَکَأَیِّن مِن قَرْیَةٍ أَمْلَیْتُ لَهَا وَهِیَ ظَالِمَةٌ ثُمَّ أَخَذْتُهَا وَإِلَیَّ الْمَصِیرُ 48 قُلْ یَا أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّمَا أَنَا لَکُمْ نَذِیرٌ مُبِینٌ 49 فَالَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَهُم مَّغْفِرَةٌ وَرِزْقٌ کَرِیمٌ 50 وَالَّذِینَ سَعَوْا فِی آیَاتِنَا مُعَاجِزِینَ أُولئِکَ أَصْحَابُ الْجَحِیمِ 51 بخشی از قصص انبیا(علیهم السلام) را بعد از اینکه ذکر فرمود و انشعاب اقوام به دو قِسم مؤمن و کافر را هم مطرح فرمود, بشارت و انذار را هم ضمناً ذکر فرمود. پایان حَسَن مؤمنان را یادآوری کرد عاقبت سوء تبهکاران را هم بازگو کرد بعد فرمود بسیاری از قریهها بودند که در اثر ظلمِ اهلشان ویران شدند خواه در مناطق بادیهای خواه در مناطق شهری و چه بسا چاههای پرآبی که معطَّل مانده است و قصرهای گچبُریشده ی گچکاریشده ی محکمی هم معطّل مانده است. در برخی از روایات بئر معطَّل بر امامی که کسی به حضرتش مراجعه نکرده و نمیکند و از او بهره نمیبرد تطبیق شده است که این بحثها را در ضمن روایات تفسیرهای روایی ملاحظه فرمودید.
قرآن کریم گاهی این افعال را به صورت متکلّم معالغیر ذکر میکند که مدبّرات الهی به اذن خدا در کارند و گاهی هم برای اثبات توحید که آن مدبّرات در تحت تدبیر خدای سبحاناند و لاغیر متکلّم وحده را یادآوری میشود لذا گاهی در همین بخشها میفرماید: فَأَمْلَیْتُ لِلْکَافِرِینَ ثُمَّ أَخَذْتُهُمْ که متکلّم وحده است در این دو قسمت, بعد میفرماید: وَکَم مِن قَرْیَةٍ أَهْلَکْنَاهَا که متکلّم معالغیر است. آنجا که مدبّرات امر حضور دارند متکلّم معالغیر است آنجا که برای بیان توحید است که مدبّرات امر به اذن خدا کار میکنند متکلّم وحده است گاهی هم ممکن است منظور توحید باشد ولی تفخیماً و تعظیماً و اِجلالاً متکلّم معالغیر یاد بشود بنابراین متکلّم معالغیر یاد شدن برای دو نکته است و متکلّم وحده یاد شدن برای یک نکته.
مطلب دیگر اینکه, اینکه فرمود: وَکَأَیِّن مِن قَرْیَةٍ أَمْلَیْتُ لَهَا وَهِیَ ظَالِمَةٌ حتماً باید توجیه بشود که اهلش ظالماند خود قریه ظالم نیست. در بعضی از آیات مثل سوره ی مبارکه ی «یوسف» و امثال «یوسف» گذشت که ناظران به صحنههای تکوین اینها دو گروهاند اوساط آنها در بخشی از این آیات ناچارند که مضافی تقدیر بگیرند یا مجازِ در کلمه را تحمّل کنند یا مجاز در اِسناد را که مجاز عقلی است تحمّل کنند نظیر وَاسْأَلِ الْقَرْیَةَ یا فَوَجَدَا فِیهَا جِدَاراً یُرِیدُ أَن یَنقَضَّ و مانند آن, اینها میگویند چون قریه جوابدهنده نیست پس وَاسْأَلِ الْقَرْیَةَ پس منظور این است که «وأسئل أهل القریه» و چون جدار اهل اراده نیست دیوار جامد است و مرید نیست این تعبیر فَوَجَدَا فِیهَا جِدَاراً یُرِیدُ أَن یَنقَضَّ حتماً معنای مجازی است یا در کلمه مجاز اِعمال شده است اراده به معنای:
«یَمِیلُ» یعنی در شُرُف سقوط است به معنای خودش نیست یا اِسناد اراده به جدار مجاز است بالأخره یا مجاز عقلی است یا مجاز لغوی. آنها که اوحدیّ از اهل نظرند میگویند که چون همه ی موجودات برابر آن طوایف پنجگانه آیات قرآن کریم اهل اسلاماند, اهل تسبیحاند, اهل سجدهاند, اهل تحمیدند, اهل طاعتاند طبق این پنج آیه از آیات قرآن چیزی نیست که در عالَم اهل ادراک نباشد اگر کسی بتواند از قریه, از زمین سؤال بکند آنها جواب میدهند و جدار هم یقیناً میتواند اراده داشته باشد. آنها یک دید دیگری دارند اینها یک دید دیگری این مجازات قرآن یا متشابهات قرآن نزد یک عدّه محکمات است اینچنین نیست که همه ی مجازات نزد همه مفسّران مجاز باشد چه در مجازِ کلمه چه مجاز در اسناد, اما بعضی از جاهاست که قرینه ی عقلی هست بر اینکه حتماً باید مضافی در تقدیر باشد نظیر همین مسئله ی ظلم, اینکه فرمود: فَکَأَیِّن مِن قَرْیَةٍ أَهْلَکْنَاهَا وَهِیَ ظَالِمَةٌ زمین هرگز ظلم نمیکند جدار هرگز ظلم نمیکند احجاز هرگز ظلم نمیکنند اینها مُسلِماند, مطیعاند, مُسبِّحاند, ساجدند و مُحَمِّد, اگر اینچنیناند و ظلم نمیکنند اسناد ظلم به اینها مجاز است برای حقیقتیابی باید مضافی تقدیر بشود یعنی اهلش ظالماند لذا فرق است بین وَاسْأَلِ الْقَرْیَةَ که نیازی به حذف نیست, بین فَوَجَدَا فِیهَا جِدَاراً یُرِیدُ أَن یَنقَضَّ که نیازی به حذف نیست و این آیه ی محلّ بحث که وَهِیَ ظَالِمَةٌ که حتماً نیاز به حذف است.خب, فرمود این قریهای که ما هلاک کردیم بعضیها برای شما قصّه را گفتیم بعضیها قصّه را نگفتیم این طور نیست که قصص همه ی آنها آمده باشد.
سوره ی مبارکه ی «نساء» آنجا فرمود داستان خیلی از انبیا را ما برای شما نگفتیم که مِنْهُم مَن قَصَصْنَا عَلَیْکَ وَمِنْهُم مَن لَمْ نَقْصُصْ عَلَیْکَ خب بالأخره اینکه میگویند 124 هزار پیغمبر حالا 124 هزار نه, صد نفر در قرآن یک پنجمش آمده یا حداکثر 25 نفر نام شریفشان آمده این یک چهارم آمده بقیه در قرآن کریم نیست گرچه حقیقت قرآن نزد اهل بیت است آنها میدانند لذا در روایات هست که خدای سبحان مثلاً وحیی برای پیامبری از پیامبران فرستاد و چنین فرمود خب آنها همه چیز را میدانند ولی بالأخره در قرآ کریم قصص خیلی از انبیا نیامده حالا 124 هزار را ما رها کردیم گفتیم صد نفر, قصّه ی 25 نفرشان در قرآن هست سرّش این است که خاوردور, باختردور در دسترس نبود تا خدای سبحان قصص آنها را نقل کند قصصی را نقل میکند که بفرماید چرا نمیروید از نزدیک بررسی بکنید سرشت و سرنوشت آنها روشن بشود که چرا اینها ویران شدند. خب, اگر آن طرف آب این طرف آب, آن طرف اقیانوس اطلس, این طرف اقیانوس کبیر اقوامی بودند چه اینکه حتماً بودند و قرآن میفرماید هیچ ملّتی نیست مگر اینکه ما برای او پیامبر فرستادیم إِن مِنْ أُمَّةٍ إِلَّا خَلاَ فِیهَا نَذِیرٌ اگر قصص آنها را نقل میکرد که بر استنکارِ اینها افزوده میشد لذا در سوره ی مبارکه ی «نساء» و همچنین در بخشهایی از سوره ی مبارکه ی «زمر» یا قاصر فرمود قصص بعضی از انبیا را ما نگفتیم (این یک), در سوره ی مبارکه ی «هود» دارد که خیلیها را ما از پا در آوردیم بعضیها هنوز سرِ پا هستند آثارشان هست آیه ی صد سوره ی مبارکه ی «هود» این است که ذلِکَ مِنْ أَنْبَاءِ الْقُرَی نَقُصُّهُ عَلَیْکَ مِنْهَا قَائِمٌ وَحَصِیدٌ اینها که ما برای شما گفتیم بعضی از قُراء هنوز سرِ پا هستند بعضیها دروشدهاند «حَصید» فعیلِ به معنی مفعول است مَحصود.
«یوم حصاد» یعنی یوم درو کردن فرمود بعضی از قریهها هستند که ما اینها را درو کردیم دیگر حالا ویران شدند محصودند بعضیها هستند هنوز سرِ پا هستند خب آنهایی که لَمْ نَقْصُصْ عَلَیْکَ نزد اهل بیت(علیهم السلام) است, بنابراین فرمود خیلی از چیزها را ما نگفتیم و آن هم که گفتیم فرق میکند بعضیها نظیر عادند نظیر ثمودند که نه تمدّن آنها مشابه داشت و نه ظلم آنها نذیر داشت ما هم کیفری به آنها دادیم بینظیر. در سوره ی مبارکه ی «فجر» آیه ی شش به بعد این است أَلَمْ تَرَ کَیْفَ فَعَلَ رَبُّکَ بِعَادٍ ٭ إِرَمَ ذَاتِ الْعِمَادِ اِرَم, باغ, الَّتِی لَمْ یُخْلَقْ مِثْلُهَا فِی الْبِلاَدِ هنوز هم که هنوز است تقریباً شصت قرن میگذرد از جریان بعضی از اهرام مصر هنوز نتوانستند کسی تازه بفهمند این را چطور میسازند در آن سرزمینی که سنگ نبود چه رسد به اینکه مثل او بسازند. خب, این با گذشت هزارها سال این طور است اینجا میفرماید: إِرَمَ ذَاتِ الْعِمَادِ ٭ الَّتِی لَمْ یُخْلَقْ مِثْلُهَا فِی الْبِلاَدِ در بحثهای قبل هم مشابهش را داشتیم که اینها ویلایِ ییلاقی نداشتند بلکه کوه را یک ویلا میساختند تَنْحِتُونَ مِنَ الْجِبَالِ بُیُوتاً فَارِهِینَ خب این کوههای سر به فلک کشیده الآن بعضی از جاها آثار باستانی هست در شمال هست در جاهای دیگر هم هست این کوه را میتراشیدند اتاق ورودی, اتاق مهمان, اتاق پذیرایی, استحمام همه را در این کوه درست میکردند الآن هم بعضی از آثار مخروبهاش هست که تَنْحِتُونَ مِنَ الْجِبَالِ بُیُوتاً فَارِهِینَ نه اینکه میروی در دامنه ی کوه ویلا میسازید خب اینها کسانی بودند که لَمْ یُخْلَقْ مِثْلُهَا فِی الْبِلاَدِ فرمود چنین قدرتی, تمدّنی, مهندسی و معماری در روی زمین نبود به همان اندازه که تمدّنشان بینظیر بود ظلمشان هم بینظیر بود اینها کسانی بودند که الَّتِی لَمْ یُخْلَقْ مِثْلُهَا فِی الْبِلاَدِ ٭ وَثَمُودَ الَّذِینَ جَابُوا الصَّخْرَ بِالْوَادِ ٭ وَفِرْعَوْنَ ذِی الْأَوْتَادِ ٭ الَّذِینَ طغَوْا فِی الْبِلاَدِ ٭ فَأَکْثَرُوا فِیهَا الْفَسَادَ ما اینها را بر اساس فَصَبَّ عَلَیْهِمْ رَبُّکَ سَوْطَ عَذَابٍ ٭ إِنَّ رَبَّکَ لَبِالْمِرْصَادِ گرفتیم, خب نباید توقع داشت که قوم حضرت ابراهیم مثل عاد و ثمود معذّب بشوند لذا در سوره ی مبارکه ی «انبیاء» که قبلاً گذشت فرمود ما فَجَعَلْنَاهُمُ الْأَخْسَرِینَ جریان نمرود و اتباع نمرود یک حساب دارند, قوم وجود مبارک ابراهیم که او را تکذیب کردند یک حساب دیگری دارند آنهایی که گفتند حِرِّقُوهُ وَانصُرُوا آلِهَتَکُمْ یک طور عذاب شدند اینها که دنبالهرو بودند و نپذیرفتند یک طور دیگر عذاب شدند که فرمود: وَأَرَادُوا بِهِ کَیْداً فَجَعَلْنَاهُمُ الْأَخْسَرِینَ که آیه ی هفتاد سوره ی مبارکه ی «انبیاء» بود بنابراین اقوام چون درکاتشان فرق میکرد کیفرهای آنها هم فرق میکرد لذا همه ی اینها نظیر عاد و ثمود و مانند آن معذّب نشدند ولی خیلی از قُراء به عذاب الهی گرفتار شدند و آثارشان مانده.
چهار کار است که این چهار کار شده یا چهار امر موجود است و چون بیخاصیّت است و بیاثر است مثل آن است که اینها معدوم باشند این آیه هم وظیفه ی گردشگران را روشن میکند هم وظیفه ی کسانی که میراث فرهنگی را سرپرستی میکنند و گزارشگرند مشخص میکند. میفرماید آنهایی که گزارشگرند باید روشن کنند تاریخ بدانند که از کجا بود و به کجا ختم شد چرا به این روز سیاه در آمد اینها که گردشگرند باید خوب گوش بدهند عبرت بگیرند نه تماشا کنند, ولی متأسفانه آنهایی که میراث فرهنگی را به عهده دارند میراثباناند بلد نیستند چه بگویند اینها هم که گردشگرند بلد نیستند برای چه بروند به سراغ این میراث فرهنگی. این چهار امر آن است که اینها باید گردشگری بکنند (یک), دارای قلبِ متفکّر باشند (دو), اگر قلب متفکّرِ آثار باستانشناسی ندارند باید گوشِ شنوا داشته باشند (سه), نشد چشمِ بینا داشته باشند این آثار را مطالعه کنند کتابِ تاریخی را مطالعه کنند و بفهمند (چهار), اینها گوشِ بیخاصیت, چشمِ بیخاصیت, دلِ بیخاصیت, سفرِ بیخاصیت دارند چون این چهارتا موجود است (یک), هیچ کدام کارآمد نیست (دو), فرمود هیچ کدام نیست یعنی اینها چرا سفر نمیکنند با اینکه همیشه در سفرند, چرا عقل ندارند با اینکه عقل دارند ولی کارآمد نیست, چرا گوش ندارند برای اینکه گوش نمیدهند, چرا چشم ندارند برای اینکه کتابِ تاریخ مطالعه نمیکنند, بنابراین این چهار امر موجود است (اولاً), بیخاصیت است (ثانیاً), موجود بیخاصیت به منزله ی معدوم است (ثالثاً), لذا میفرماید: أَفَلَمْ یَسِیرُوا خب اینها مرتب دارند میگردند ولی میفرماید اینها چرا سیر نمیکنند یعنی این سیر, سیرِ تماشاست نه عبرت, عبرت آن است که انسان محقّقانه صحنهای را میبیند بعد تصمیم میگیرد از جهلِ علمی به خودِ علم عبور میکند از جهالتِ علمی به عقلِ عملی عبور میکند, از سفاهت به درایت عبور میکند میشود عبرت, اگر کسی عبور نکرد تحوّلی در او پیدا نشد این اهل عبرت نیست این فقط تماشا کرده خب تماشا که هنر نیست و کمال نیست عبرت, کمال است. فرمود: أَفَلَمْ یَسِیرُوا فِی الْأَرْضِ با این سه خاصیّت دیگر فَتَکُونَ لَهُمْ قُلُوبٌ که یَعْقِلُونَ بِهَا اگر خودشان تحلیلگرند آثار باستانی را بلدند, شناسایی میکنند خب خودشان این کارهاند در قرآن کریم در سوره ی مبارکه ی «حجر» که بحثش قبلاً گذشت از اینها به عنوان متوسِّم یاد کرد.
متوسّم یعنی وَسْمهشناس, یعنی سیماشناس, یعنی علامتشناس, یعنی آثار باستانیشناس که فرمود: إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَاتٍ لِلْمُتَوَسِّمِینَ متوسّم یعنی کسانی که اهل سیما هستند سیما به معنی صورت نیست از وَسَمه, یَسِمُ است سِمِه یعنی علامت, موسوم یعنی علامتدار سیما به معنای علامت است نه به معنی صورت فرمود متوسّم یعنی کسی که علامتشناس است آثار باستانی را میشناسد چنین کسی باید باشد که ما وقتی آثار باستانی را برای او مطرح میکنیم او کاملاً تعقّل بکند در بخشهایی فرمود ما جریان دو شهری را که در سرِ راه شما حجازیهاست که از مکّه به طرف شام میروید وَإِنَّهُمَا لَبِإِمَامٍ مُّبِینٍ اِمام آن بزرگراه را میگویند امام که آمد وقتی وارد این امامت شد یقیناً دیگر لازم نیست از کسی بپرسد خود این امام, انسان را به مقصد میرساند بزرگراه خاصیّتش این است بزرگراه را میگویند امامِ مبین فرمود شما که از مکه به طرف شام میروید یک راههای فرعی دارد هیچ, یک بزرگراه دارد که شما را مستقیماً از مکّه به شام میرساند این سرِ راهتان است این دوتا شهری که ما ویران کردیم اینها کنار همین امامِ مُبیناند یعنی بزرگراهاند همهتان از آن عبور میکنید اما إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَاتٍ لِلْمُتَوَسِّمِینَ اگر کسی متوسِّم باشد, وَسمهشناس باشد, سیماشناس باشد, میراث فرهنگی را بشناسد, آثار گذشته را بداند میفهمد که چه کسانی بودند ما اینها را خاک کردیم اینجا جمع آورده فرمود: إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَاتٍ لِلْمُتَوَسِّمِینَ ظرفهای آنها آیه است, بِناهای آنها آیه است, احجاب و خَشبهها و آجرهای آنها آیه است, جمجمههای آنها آیه است ولی اصلش را که جامع همه ی اینهاست مفرد ذکر کرده إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَةً لِّلْمُؤْمِنِینَ مؤمن این را آیه الهی میداند که آنجا دیگر مفرد است ولی فرمود وقتی وارد این حفّاری شدید کنار این حفّاری شدید وارد شدید نشانههای فراوانی از قِدمت و تمدّن میبینید اما اگر متوسّم باشید اگر متوسّم نباشید خب تماشا میکنید اینجا هم فرمود چرا اینها گوش ندارند, چرا اینها چشم ندارند چرا اینها سفر نمیکنند با اینکه هر چهارتا هست چون بیخاصیت است همه حکمِ عدم گرفته وگرنه این طور نیست که اینها معدوم باشند که اینها در حقیقت موجودند منتها بیخاصیّت.
پرسش:؟پاسخ: بله, چرا أَفَلَمْ یَسِیرُوا, لَمْ یَسِیرُوا اینها چرا سفر نمیکنند با اینکه سفر میکردند این اوّلی معدوم است آن سهتا هم معدوماند خب.
اینکه فرمود: إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَاتٍ لِلْمُتَوَسِّمِینَ در همان سوره ی مبارکه ی «حجر» بود که.
پرسش:؟پاسخ: بله, گاهی امتحان است گاهی عذاب است ولی خدای سبحان هرگز ملّتی را به این هلاکت دستهجمعی نمیکند هیچ عاملی بدون جهت نیست خدای سبحان همه ی اینها را میتواند رهبری کند راهنمایی کند فرمود اول نسیمی میوزد بعد کم کم تندباد میشود بعد درجه ی دما بالا میرود بعد ابر تولید میشود این ابرها تلقیح میشوند باردار میشوند حالا کجا این بارشان را وضع حمل کنند ببارند فرمود ما برای اینکه اینها به کسی آسیب نرساند به اینها رَحِم دادیم از مجرای خاصّ رَحِم این بارانها میریزد فَتَرَی الْوَدْقَ یَخْرُجُ مِنْ خِلاَلِهِ اینها را غربالی کردیم که غربالی آب بدهند اما نَسُوقُ الْمَاءَ إِلَی الْأَرْضِ الْجُرُزِ.
روایات اهل بیت(علیهم السلام) فرمودند وقتی خدای سبحان ببیند ملّتی لایق نیستند دستور میدهد این ابرها به طرف دریا بروند آنجا ببارند نَسُوقُ الْمَاءَ إِلَی الْأَرْضِ الْجُرُزِ فرمود: وَأَ لَّوِ اسْتَقَامُوا عَلَی الطَّرِیقَةِ لَأَسْقَیْنَاهُم مَاءً غَدَقاً اینها اگر مستقیم باشند در صراط مستقیم باشند ما هم بارانِ به موقع میفرستیم, آبِ به موقع میفرستیم, تگرگِ به موقع میفرستیم, برفِ به موقع میفرستیم اینها بیراهه میروند ما هم دستور میدهیم این آبها بروند دریا, اگر وَلَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرَی آمَنُوا وَاتَّقَوا لَفَتَحْنَا عَلَیْهِمْ چندین آیه است که در رابطه تنظیم روابط حَسَنه ی جامعه ی بشری با حوادث روزگار است خب یک نفر دارد اداره میکند دیگر, این ما خیال میکنیم گسیخته از عالمیم عالم گسیخته از ماست خیر, ما یک تافته ی جدابافته نیستیم جزئی از این عالمیم کارهای ما در عالم اثر دارد کارهای عالم در ما اثر دارد یک مدیرعامل دارد اداره میکند و هو الله خب این خدا زلزله را این طوری, باران را آن طوری, برف را آن طوری, سیل را این طوری, خیلیها هستند که فرمود ما کلّ آسمان و زمین را برای شما مسخّر کردیم قدری دست دراز کنید بهره ببرید ولی فکر تنپروری و عیّاشی هستند.
چرا ساخت و چرا ویران شدند اینها را فرمود که باید بازگو کنند أَفَلَمْ یَسِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَتَکُونَ لَهُمْ قُلُوبٌ که یَعْقِلُونَ بِهَا خب اگر هیچ کدام از این چهارتا نبود یعنی سیرِ عبرتآموز نبود, عقلِ متفکّر نبود, گوشِ شنوا نبود, چشمِ بینا نبود میشود همان که در سوره ی مبارکه ی «بقره» بحثش گذشت در سوره ی «بقره» آیه ی 171 به این صورت است وَمَثَلُ الَّذِینَ کَفَرُوا کَمَثَلِ الَّذِی یَنْعِقُ بِمَا لاَ یَسْمَعُ إِلاَّ دُعَاءً وَنِدَاءً خب یک دام غیر از آهن چیزی نمیشنود که این چوپان هر چه داد بزند و بگوید نرو به دنبال تکعلف اینکه نمیفهمد که این فقط صدا را میشنود خب اگر کسی فقط اُذُن داشته باشد نه سمع, عین داشته باشد نه بصر همین است فرمود اینها بصر ندارند فقط چشم دارند, سمع ندارند فقط اُذُن دارند میشود حیوان و اگر کسی اینها را داشت, حق را از باطل تشخیص داد, صدق را از کذب تشخیص داد, محکم را از متشابه تشخیص داد در بخش معرفت و بر اساس این عمل کرد میشود بصیر, اگر کسی در بخش اول ماند یا در بخش اول نماند ولی در بخش دوم کم آورد بصیر نیست اینها را قرآن کریم یکی پس از دیگری مشخص کرد فرمود این گروه فاقد این امور چهارگانه هستند لذا قلبشان مریض است یا چشمشان کور است و مانند آن.
سوره ی مبارکه ی «طه» گذشت که عدّهای کور محشور میشوند نه کوری که جهنّم را نبیند کوری که جهنّم را میبیند ولی بهشت را نمیبیند همینهایی که خدا فرمود: وَنَحْشُرُهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ أَعْمَی همینها عرض میکنند رَبَّنَا ابْصَرْنَا وَسَمِعْنَا ما جهنم را دیدیم ما را برگردان اصلاح میشویم فرمود خیر شما اصلاحشدنی نیستید یا خدا به آنها نشان میدهد فرمود: أَفَسِحْرٌ هذَا أَمْ أَنتُمْ لاَ تُبْصِرُونَ خب این هم سِحر است این هم فسون و فسانه است؟! این هم جهنم است دیگر. این جهنّمی همان طوری که در دنیا مسجد و حسینیه را نمیدید مرکز فساد را میدید در قیامت هم بشرح ایضاً بهشت و اهل بهشت را نمیبیند جهنم و اهل جهنم را میبیند این طور نیست که کور باشد هیچ جا را نبیند این کور است مؤمن و بهشتیان را نمیبیند وگرنه جهنّمیان را کاملاً میبیند. خب, فرمود اینها این طورند در حدّ شیطان دارند زندگی میکنند و چون عجولانه به سر میبرند و تکذیب میکنند ـ معاذ الله ـ وحی الهی را گاهی میگویند که بر اساس سَأَلَ سَائِلٌ بِعَذَابٍ وَاقِعٍ میگویند: ربنا امثر علینا عذاب. من عذاب الیم گاهی این طور مستعجلانه عذاب میخواهند گاهی به حضرت نوح عرض میکنند که یَا نُوحُ قَدْ جَادَلْتَنَا فَأَکْثَرْتَ جِدَالَنَا فَأْتِنَا بِمَا تِعِدُنَا إِن کُنْتَ مِنَ الصَّادِقِینَ چون باور ندارند در این گونه از بحثها خدا میفرماید: وَیَسْتَعْجِلُونَکَ بِالْعَذَابِ به تعبیرات گوناگون اینها شتابزده به دنبال عذاب هستند میگویند اگر راست میگویی عذاب را بیاورید ولی وَلَن یُخْلِفَ اللَّهُ وَعْدَهُ (یک), وَإِنَّ یَوْماً عِندَ رَبِّکَ کَأَلْفِ سَنَةٍ مِمَّا تَعُدُّونَ روزی که عذاب خدا میآید عذابِ یک روزه کارِ هزار ساله را میکند (دو), خیلیها را هم ما عذاب کردیم اینها را هم ببینند (سه), لذا این وَکَأَیِّن اینجا هم باز ذکر میکند این وَکَأَیِّن که در آیه ی 48 است با وَکَأَیِّن که در آیه ی 45 آمده هماهنگ است آنجا فرمود: وَکَأَیِّن مِن قَرْیَةٍ هِیَ أَشَدُّ قُوَّةً مِن قَرْیَتِکَ الَّتِی أَخْرَجَتْکَ أَهْلَکْنَاهُمْ اینجا میفرماید: وَکَأَیِّن مِن قَرْیَةٍ أَمْلَیْتُ لَهَا بعد أَخَذْتُهَا.
مسئله ی انذار با مسئله ی تبشیر دو وظیفه ی انبیا(علیهم السلام) است رُسُلاً مُبَشِّرِینَ وَمُنذِرِینَ لکن اکثری مردم با انذار اطاعت میکنند نه با تبشیر وگرنه این همه فضایلی که برای نماز شب ذکر شده است میبینید اهل تهجّد کماند اما نماز صبح را حتماً میخوانند برای اینکه سخن از وجوب است و ترکش عذاب الهی را به همراه دارد اگر مردم «شوقاً إلی الثواب» کار میکردند نماز شب را از دست نمیدادند ولی چون «خوفاً مِن العِقاب» کار میکنند نماز صبح را حتماً میخوانند. مسئله ی انذار مهمتر از مسئله ی تبشیر است برای اینکه اکثری مردم بر اساس انذار تربیت میشوند لذا در عین حال که انبیا(علیهم السلام) برای تبشیر و انذار آمدند رُسُلاً مُبَشِّرِینَ وَمُنذِرِینَ در هیچ جای قرآن تبشیر به صورت حصر ذکر نشده که مثلاً پیغمبر میفرماید «إنّما أنا مبشّر» یا خدا به او بفرماید «إنّما أنت مبشّر» ولی إِنَّمَا أَنَا نَذِیرٌ, إِنَّمَا أَنتَ نَذیرٌ در قرآن هست تو فقط برای انذار آمدی علما هم که ورثه ی انبیا هستند لِیَتَفَقَّهُوا فِی الدِّینِشان برای ولینذر قومهم است نه اینکه فقط برای انذار است «یبشروا» هم هست ولی کاربرد اساسی انذار است مردم خوفاً عبادت میکنند گروه کمی هستند که شوقاً عبادت میکنند اکثری برای ترس از جهنم و کیفر الهی عبادت میکنند لذا ذات اقدس الهی در عین حال که سِمَت انبیا(علیهم السلام) را به تبشیر و انذار خلاصه کرده به صورت حصر گاهی مسئله ی انذار را مطرح کرده فرمود: إِنَّمَا أَنتَ نَذیرٌ یا به پیغمبر فرمود تو بگو إِنَّمَا أَنَا مُنذِرٌ, أَنَّمَا أَنَا نَذِیرٌ یا فرمود: وَتُنذِرَ بِهِ قَوْماً لُّدّاً, سَیَذَّکَّرُ مَن یَخْشَی و مانند آن. اینجا هم باز فرمود: قُلْ یَا أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّمَا أَنَا لَکُمْ نَذِیرٌ این حصر است با اینکه هم مبشّر است هم نذیر, اینچنین نیست که تنها سِمَت حضرت انذار باشد که هم تبشیر است هم انذار منتها کاربرد انذار فراوان است و آنها هم که یَسْتَعْجِلُونَکَ بِالْعَذَابِ با انذار باید تهدید میشدند قُلْ یَا أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّمَا أَنَا لَکُمْ نَذِیرٌ مُبِینٌ من خیلی به صورت شفاف آثار را میگویم بارها هم عنایت کردید.
مرحوم مفید نقل میکند که پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) وقتی جریان جهنّم را نقل میکرد «تَحماه و جناته کأنّه مُنذِر جیشٍ» مثل اینکه در شبهای عملیات در خاکریز پشت خاکریز اول فرمانده لشکر باخبر شد که دشمن دارد حمله میکند خب این وقتی که دارد از حمله ی دشمن خبر میدهد که به صورت خوشحالی و بشّاش و اینها که نیست که صورتش سرخ است این در حال هراس و غضب و اینها دارد خبر میدهد مرحوم مفید از امام(سلام الله علیه) نقل میکند که پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) وقتی میخواهد از جریان جهنم سخن بگوید تمام صورتش سرخ میشد «کأنّه مُنذر جیشٍ» مثل اینکه میخواهد از حمله ی جیشِ جرّار خبر بدهد.
عالِمان دین میآیند در حوزههای علمیه برای اینکه به این درجه برسند آن درجات عادی بحث کردن, فقیه شدن, حکیم شدن اینها سخت نیست چه اینکه خیلیها به اینجا رسیدند اما مُنذِر شدن سخت است یعنی کسی بتواند تحوّلی در دلهای مردم مخصوصاً جوانها ایجاد کند وقتی حرف میزند این جوان منقلب بشود باور کند حرفِ او را این بسیار کم است و رسالت اصلی عالِمان دین هم همین است لِیَتَفَقَّهُوا فِی الدِّینِ وَلِیُنذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذَا رَجَعُوا إِلَیْهِمْ اینجا هم فرمود: إِنَّمَا أَنَا لَکُمْ نَذِیرٌ مُبِینٌ خب, برای اینکه روشن بکند این حصر, حصر اضافی است نه حصرِ حقیقی, تبشیر هم در کنارش ذکر میکند همین معنا را با «فاء» تفسیریه تقسیم میکند فرمود من منذرم فَالَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَهُم مَّغْفِرَةٌ وَرِزْقٌ کَرِیمٌ خب اینکه تبشیر است اینکه انذار نیست این برای اینکه قرینه ی متّصل باشد که این حصر, حصر اضافی است نه حصرِ حقیقی یعنی من هم بشیرم هم نذیر, هم مبشّرم هم منذر, آنهایی که آمَنُوا از نظر اعتقاد, وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ بارها عنایت کردید که ما همان طوری که در دستگاه بیرون ما یک سلسله مجاری ادراکی داریم یک سلسله مجاری تحریکی داریم که متولّی کار بخشی از امورند, متولّی ادراک بخشی از امورند ما نباید مسائل اجرایی را از مسائل اندیشه و درک توقّع داشته باشیم درک به عهده ی چشم و گوش است کار به عهده ی دست و پاست حالا اگر دست و پای کسی را بستند این شخص مار و عقرب را دید و فرار نکرد و مسموم شد نباید به او اعتراض کرد که آقا مگر ندیدی خب بله دید ولی چشم و گوش که فرار نمیکند آنکه فرار میکند دست و پاست که بسته است یک عالِم بیعملی که تفسیر میگوید آیه ی قُل لِّلْمُؤْمِنِینَ را میگوید مقاله هم مینویسد سخنرانی هم میکند وقتی نامحرم را نگاه میکند نباید به او گفت که آقا مگر نمیدانی, چون دانستن که چشم را نمیبندد آن عقل عملی که «عُبد به الرحمن واکتسب به الجنان» او متولّی اراده, اخلاص, نیّت, تصمیم اوست او بسته است وجود مبارک حضرت امیر همین جهاد اکبر که میگویند جهاد اکبر, جهاد اکبر را فقه اکبر دارد چون جهاد اکبر را که در فقه اصغر نمیکنند این جنگ با دشمن جهاد اصغر است و فقه بحث جهاد دارد, دفاع دارد, جزیه دارد, امر به معروف و نهی از منکر دارد.
پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود: «علیکم بالجهاد الأکبر» جهاد اکبر را به تعبیر مرحوم میرداماد در فقه اکبر میخوانند چگونه ما نفس را بررسی کنیم الآن شاید دهها بار این فرقِ عقل نظری و عقلِ عملی گفته شد که متولّی اراده چه کسی است, متولّی عزم و اراده چه کسی است, متولّی اندیشه چه کسی است, چطور میشود عالِم بیعمل در میآید چطور میشود عالِم با عمل در میآید باز هم میبینید سؤال یکی پس از دیگری هست.
وجود مبارک حضرت امیر(سلام الله علیه) در این دو بیان فرمود در جهاد اکبر کسی شکست میخورد فرمود: «کَمْ مِنْ عَقْلٍ أَسِیرٍتَحْتَ هَوی أَمِیرٍ» گاهی میبینید که هوس, هوا کاری به اندیشه ندارد کاری به انگیزه دارد «کَمْ مِنْ عَقْلٍ أَسِیرٍتَحْتَ هَوی أَمِیرٍ» هویٰ یعنی هوس یعنی شهوت یعنی غضب اینها کاری به عقل نظری ندارند این هر چه میخواهد بداند, بداند یک کتابخانه را حفظ باشد آن که کتابخانه را حفظ است اهل جزم است, اهل تصوّر است, اهل تصدیق است, اهل تحلیل علمی است از او که کاری ساخته نیست این یک حاکمِ معزول است آنکه تصمیمگیرنده است عقلی است که «عُبد به الرحمن واکتسب به الجنان» اگر روح قوی بود هم عقلِ عملی را حفظ میکند هم عقلِ نظری را حفظ میکند هر چه را که فهمید به عقل عملی میدهد تا او عمل کند آن روح که ضعیف است در مبارزه ی با هوس به اسارت میافتد در جبهه ی جهاد اکبر شکست میخورد این شهوت سر میکِشد این غضب طغیان پیدا میکند این عقلِ علمی را به دام میکشد اسیر میکند پایش را میبندد او را دفن میکند روی قبرش مینشیند این بیان نورانی حضرت امیر که فرمود: «کَمْ مِنْ عَقْلٍ أَسِیرٍتَحْتَ هَوی أَمِیرٍ» این است در آن پیمان و آن سندِ قبالهای که برای عثمانبناوفان نوشته که خانهای را اگر خواستی بخری من سند و قبالهاش را تنظیم میکند یک حدّش کذا, یک حدّش کذا حدود چهارگانهاش فلان است خب بالأخره قباله را باید شهود امضا بکنند دیگر در نهجالبلاغه قباله ی آن خانه را که حضرت تنظیم کرد فرمود اگر نزد من میآمدی من سند و قباله ی این خانه را طرزی تنظیم میکردم که رغبت به خرید او نداشته باشی خب حالا قباله را تنظیم کردی خودش پای این قباله امضا کرده شهود چه کسی است؟ شاهدی که باید پایِ این قباله را امضا کند چه کسی است؟ فرمود: «شَهِدَ عَلَی ذلِکَ الْعَقْلُ إِذَا خَرَجَ مِنْ أَسْرِ الْهَوَی» اگر این عقل دستش باز بود پای او باز بود از بند هوس آزاد میشود میآمد در دفترخانه ی ما پای این قباله را امضا میکرد الآن خب دستش بسته است پایش بسته است در جهاد اکبر این عقلِ بیچاره زنجیری است وقتی زنجیری شد آدم میشود عالمِ بیعمل با اینکه میداند این کار حرام است انجام میدهد با اینکه میداند فلان جا رفتن معصیت است میرود برای اینکه تصمیم به عهده ی معرفت نیست تصمیم به عهده ی آن معدِلَت است که این اسیر است.
جهاد اکبر برای آن است که انسان یک نیروی مسلّح پیدا کند این هوا را سرِ جایش بنشاند تعطیل نکند شهوت و غضب را چون تعطیلی محبوب نیست ممدوح نیست باطل است فرمود نکاح سنّت من است هر کس از او اِعراض بکند از من نیست ولی نکاح را از منظر حیوانی نبیند از منظر ارضاع غریزه نبیند حضرت فرمود: «مَن تزوَّج فقد أحرز نصف دینه» این نگاه کجا آن نگاهِ ارضاع غریزه کجا فرمود اگر کسی این نکاح را که سنّت من است انجام داد نیمی از دینش را خودش حفظ کرده آن یکی به دنبال ارضاع غریزه است این میشود أَوَ لَمْ یَنظُرُوا فِی مَلَکُوتِ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ آن نگاه کجا این نگاه کجا این میخواهد انسان تربیت کند.
پرسش: حاج آقا ببخشید راه تقویت این عمل, درد را گفتید خب درمان هم بگویید؟
پاسخ: خب بالأخره آن بحثهای اخلاقی میخواهد همین عملِ صالح, همین مراقبت, همین تمرین, همین مراقبتهای روزانه همین طور است دیگر انسان هر کاری که میکند باید طوری باشد که رویش بشود بگوید خدایا به نام تو. اینکه میگویند هر کاری که میکنید بگویید «بسم الله» حالا گفتید ثواب بیشتری میبرید نگفتید مهم نیست.
عمده آن است که انسان کاری که میخواهد بکند حرفی که میخواهد بزند غذایی که میخواهد بخورد معاملهای که میخواهد بکند پولی که میخواهد بگیرد پولی که میخواهد بدهد همه ی این امور باید رویش بشود بگوید خدایا به نام تو همین, همین راه میشود برای اینکه بعداً بگوید إِنَّ صَلاَتِی وَنُسُکِی وَمَحْیَایَ وَمَمَاتِی لِلّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ مرگ و زندگی من برای توست اگر کسی توانست این را بکند بعد از مدّتی بعد برایش مَلکه میشود بعد کم کم ذائقه ی او طرزی شامّه ی او طوری باصره ی او طوری سامعه ی او طوری که از گناه رنج میبرد بویِ بد گناه آزارش میدهد بنابراین حضرت فرمود این قباله را عقل امضا میکند اگر دست و پایش بسته نباشد ولی اگر دست و پایش بسته باشد اینجا نمیآید در دفتر ما این را امضا بکند «شَهِدَ عَلَی ذلِکَ الْعَقْلُ إِذَا خَرَجَ مِنْ أَسْرِ الْهَوَی» خب, فَالَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَهُم مَّغْفِرَةٌ وَرِزْقٌ کَرِیمٌ رزقِ کریم با کرامت همراه است. وجود مبارک شعیب دارد که رَزَقَنِی مِنْهُ رِزْقاً حَسَناً نبوّت رزقِ حَسن است نبوّت, ولایت, امامت اینها رزقِ کریم است اینها رزقِ حَسن است وَالَّذِینَ سَعَوْا فِی آیَاتِنَا مُعَاجِزِینَ أُولئِکَ أَصْحَابُ الْجَحِیمِ اینها تلاش و کوشششان این است که دین را, مسئولان دین را, ائمه را, رهبران الهی را عاجز کنند کوشششان این است نه تنها خودشان میخواهند معصیت کنند میخواهند ما را به عجز بکشانند و حال اینکه توان این کار را ندارند اینهایی که تلاش و کوشش میکنند بیراهه میروند و سعی میکنند معاجِز باشند مُعجِّز باشند ما و نمایندههای ما را عاجز کنند أُولئِکَ أَصْحَابُ الْجَحِیمِ که «أعاذنا الله مِن شرور أنفسنا و سیّئات أعمالنا».
«و الحمد لله ربّ العالمین»
قُلْ یَا أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّمَا أَنَا لَکُمْ نَذِیرٌ مُبِینٌ ﴿49 فَالَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَهُم مَّغْفِرَةٌ وَرِزْقٌ کَرِیمٌ 50 وَالَّذِینَ سَعَوْا فِی آیَاتِنَا مُعَاجِزِینَ أُولئِکَ أَصْحَابُ الْجَحِیمِ 51 وَمَا أَرْسَلْنَا مِن قَبْلِکَ مِن رَّسُولٍ وَلاَ نَبِیٍّ إِلَّا إِذَا تَمَنَّی أَلْقَی الشَّیْطَانُ فِی أُمْنِیَّتِهِ فَیَنسَخُ اللَّهُ مَا یُلْقِی الشَّیْطَانُ ثُمَّ یُحْکِمُ اللَّهُ آیَاتِهِ وَاللَّهُ عَلِیمٌ حَکِیمٌ 52 لِیَجْعَلَ مَا یُلْقِی الشَّیْطَانُ فِتْنَةً لِّلَّذِینَ فِی قُلُوبِهِم مَّرَضٌ وَالْقَاسِیَةِ قُلُوبُهُمْ وَإِنَّ الظَّالِمِینَ لَفَی شِقَاقٍ بَعِیدٍ 53 وَلِیَعْلَمَ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ أَنَّهُ الْحَقُّ مِن رَبِّکَ فَیُؤْمِنُوا بِهِ فَتُخْبِتَ لَهُ قُلُوبُهُمْ وَإِنَّ اللَّهَ لَهَادِ الَّذِینَ آمَنُوا إِلَی صِرَاطٍ مُسْتَقِیمٍ 54 جریان بخشی از انبیا(علیهم السلام) را بعد از اینکه ذکر فرمود و برخورد امّتهای آنها را با انبیا(علیهم السلام) طرح کرد پاداش مؤمنانِ آنها را ذکر فرمود و کیفر تلخِ معاندان را طرح کرد برای اینکه مطلب بعدی را با تناسب ارائه کند یک خطاب عمومی دارد و یک طرح جامع.
خطاب عمومی این است که به وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود به همه ی مردم اعم از مسلمان و غیر مسلمان بگو إِنَّمَا أَنَا لَکُمْ نَذِیرٌ مُبِینٌ شما مسافرید با مرگ هجرت میکنید و به محکمه ی عدلِ الهی میروید چه اینکه در دنیا هم با حسابِ الهی روبهرو هستید, اگر کسی ایمان آورد و از نظر عقیده تام شد و این عقیده را به عمل مرتبط کرد و عملِ صالح انجام داد هم لغزشهای او بخشوده میشود هم از رزقِ کریم برخوردار است. خوراکیها و پوشاکیها و مسکنها و امثال ذلک را کمتر به رزقِ کریم یاد میکنند آن رزقی که به کرامت انسان مرتبط است نظیر معارف, نظیر عقاید, نظیر کشفهای علمی, نظیر درجات معنوی و مانند آنها اینها رزق کریم است که وجود مبارک شعیب(سلام الله علیه) از نبوّت به عنوان رزقِ حَسَن یاد کرده است. پس گذشته از تأمین نیازهای دنیایی از رزق کریم هم آنها را برخوردار میکند علمِ خوب عطا میکند, شرح صدر عطا میکند, سِعه ی صدر عطا میکند و مانند آن. در قبال وَالَّذِینَ مقابل اینها وَالَّذِینَ سَعَوْا فِی آیَاتِنَا مقابل فَالَّذِینَ آمَنُوا, وَالَّذِینَ کَفَرُوا است, مقابل عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ, عَمِلُوا السَّیِّئَاتِ است ولی برای اینکه این سرفصلی است نسبت به مطالب بعدی, تعبیر مقابل فَالَّذِینَ آمَنُوا این شد که وَالَّذِینَ سَعَوْا فِی آیَاتِنَا نفرمود آنها که کافرند و معصیت میکنند آن را در بخشهای دیگر فرمود آنچه مناسب با آیه ی بعد است همین تعبیر است کسانی که درباره ی آیات ما سِعایت میکنند, بدرفتاری میکنند, نسبت به عقاید دینِ مسلمانها, نسبت به اخلاق مسلمانها, نسبت به قوانین اسلامی سِعایت میکنند بدرفتاری میکنند سعی و کوشش میکنند که اینها را بد جلوه بدهند مُشوَّح نشان بدهند و مانند آن, این گروه:
اصحاب جحیم هستند وَالَّذِینَ سَعَوْا درباره ی آیات ما که آیات ما را به صورت سِحر و شعبده و کِهانت و جادو و طلسم و اینها معرفی کنند (یک), قوانین ما را ارتجاعی و عقبافتاده معرفی کنند (دو), مسلمانها را به عنوان وازده و وامانده معرفی بکنند (سه), این گروه اصحاب جحیماند. خب مقابل فَالَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ, وَالَّذِینَ کَفَرُوا و عَمِلُوا السَّیِّئَاتِ است لکن آنچه مناسب با آیه 52 است که مطلب جدیدی است همین تعبیر است لذا این را در مقابل فَالَّذِینَ آمَنُوا ذکر فرمود. وَالَّذِینَ سَعَوْا فِی آیَاتِنَا مُعَاجِزِینَ اینها میخواهند معاجِز باشند, مُعجِّز باشند یعنی ما را به عجز بکشانند خودشان جلو بیفتند در مسابقات آنکه جلو میرود معاجِز است لذا از او به مسابِق تعبیر کردند اینکه عقب میافتد این مسبوق است در بخشهایی از قرآن کریم فرمود آنها معجِز نیستند (یک), آنها معاجِز نیستند (دو), ما مسبوق نیستیم (سه), ما همیشه سابقیم حرف اول را ما میزنیم, اگر آنها معاجِز باشد دینِ ما به عجز میافتد رهبران دین به دنبال میافتند میشوند مسبوق آنها برندهاند, ولی آنها معاجِز نیستند آنها معجِّز نیستند که دین و رهبران دین را عاجز کنند خودشان بشوند سابق, رهبران دین بشود مسبوق این طور نیست.
سوره ی مبارکه ی «واقعه» تعبیر قرآن کریم این است که آیه ی شصت نَحْنُ قَدَّرْنَا بَیْنَکُمُ الْمَوْتَ وَمَا نَحْنُ بِمَسْبُوقِینَ ما در صحنه ی خلقت در میدان کیهانی هرگز ما عقب نمیافتیم یعنی اراده ی خدا, دین خدا, دستورهای الهی مسبوق نیست ما همیشه سابقیم اوّلین حرف را خدا میزند دینِ خدا میزند و مانند آن, پس اینها درصدد آن هستند که ما را به عقب برانند بشوند معاجِز, بشوند معجِّز, بشوند سابق ولی دین ما به عجز نمیافتد دین ما مسبوق نمیشود دین ما پویاست. فرمود: وَالَّذِینَ سَعَوْا فِی آیَاتِنَا مُعَاجِزِینَ یعنی در این صددند در حالی که درصدد اینکه دین را به عجز بکِشند هستند اینها اصحاب جحیماند. حالا این سرفصل. تناسب این سرفصل با آیه ی بعدی خوب روشن میشود فرمود این مطلبی است مربوط به نبوّت عامّه همان طوری که در بخشهایی از سوره ی «نحل» فرمود هیچ امّت و ملّتی نیست مگر اینکه رهبران الهی از طرف خدا میآیند آنها را هدایت میکنند حالا یا پیغمبرند یا اماماند یا عالِمان دیناند که از طرف خدا و پیغمبر مأموریت پیدا میکنند دینِ خدا را تبلیغ میکنند و هیچ ملّتی و هیچ قریهای نیست که از این فضیلت محروم باشد اینها جزء احکام و نبوّت عامّه است در همین بخشها هم فرمود هر جا پیامبری بود عدّهای بالأخره درصدد ایذاء او برآمدند اینجا هم مربوط به نبوّت عامّه است.
وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود این کارشکنیهایی که درباره ی دین تو میکنند این سابقه ی طولانی دارد هر پیامبری که آمد همین کار را هم با او کردند پس ایذاء پیامبر و کفرِ عملی یک عدّه قبلاً ذکر شده اما توطئه دشمنان و القاء شبهات و اضلال عدّهای و دینتراشی عدّهای و گمراه کردن عدّهای این همیشه بود هر جا پیامبری بود اول با نبوّت مبارزه کردند بعد دیدند نبوّت در جامعه جا گرفت اینها آمدند ادّعای نبوّت کردند شدند مُتَنبِّی. این بحث در پنج طبقه قبلاً گذشت درباره ی ربوبیّت بود، درباره ی نبوّت بود، درباره ی امامت بود، درباره ی روحانیت بود و درباره ی ایمان. این پنج طبقه، پنج درجه همیشه بدلیاش جعل شده.
در جریان نبوّت عدّهای آمدند با نبوّت درگیر شدند دیدند که نه، انبیا معجزه آوردند فکرشان در جامعه جا افتاد بعد آمدند متنبّی شدند گفتند نبوّت حق است خدا پیامبرانی دارد عدّهای را میفرستد ولی ما را فرستاده نه این آقا را اینها متنبّیاناند آمار متنبّی در تاریخ بشریّت کمتر از انبیا نیست. بعد وقتی متنبّیان بازارشان آشفته شد به این فکر افتادند که دسیسه کنند در کارِ انبیا رخنه کنند نگذارند کارشان در جامعه رشد کند با ایجاد شبهه، با ایجاد وسوسه و مانند آن، این یک اصل کلّی است وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) با این اصل حالا دارد آشنا میشود به تعلیم الهی. فرمود: وَمَا أَرْسَلْنَا مِن قَبْلِکَ مِن رَّسُولٍ وَلاَ نَبِیٍّ مستحضرید که یک فرقی است بین رسول و نبیّ که هر رسولی نبیّ است ولی هر نبیّای رسول نیست زیرا نبأ یعنی خبر، انسان از آن جهت که اخبار را از طرف وحی از ذات اقدس الهی میگیرد میشود نبیّ، از آن جهت که مأمور است یافتههای خود را به مردم ابلاغ کند میشود رسول آن نبوّت جنبه ی ارتباط این پیغمبر است با خدای سبحان، رسالت آن جنبه ی ارتباط پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) است با مردم این یک فرق، این فرقِ معهود اینجا مراد نیست برای اینکه صدر آیه دارد که وَمَا أَرْسَلْنَا یعنی رسول هم رسالت دارد نبیّ هم رسالت دارد، پس آن فرقی که بین نبیّ و رسول بود و آن فرق سرِ جایش محفوظ است اینجا آن فرق مطرح نیست فرق دیگری که بین نبیّ و رسول است این است که گفتند رسول، فرشته و وحی را میبیند با او از نزدیک گفتگو میکند ولی نبیّ وحی را تلقّی میکند ولی فرشته را نمیبیند که با او مکالمه کند. این فرق میتواند در اینجا منظور باشد و مطرح باشد ولی به هر حال چه وحی را بیابد بدون مشاهده ی فرشته چه وحی را با مشاهده ی فرشته میگیرد رسالتش محفوظ است یعنی از طرف خدا مأمور است که دین خدا را به مردم ابلاغ کند به دلیل اینکه در صدر آیه این است که وَمَا أَرْسَلْنَا خب، فرمود: وَمَا أَرْسَلْنَا مِن قَبْلِکَ مِن رَّسُولٍ وَلاَ نَبِیٍّ این وقتی که رسول یا نبیّ احکام و حِکَم الهی را گرفت و به جامعه منتقل کرد شیاطین بیکار نیستند. شیطنت گاهی به این است که اشخاص را وادار میکنند به معاصی این در آیات دیگر است الآن اینجا مشکلِ فرهنگی و شبیخون فرهنگی و تهاجم فرهنگی مطرح است. یک وقت است که شیطان وسوسه میکند که انسان معصیت میکند آن در آیات دیگر مطرح است عنصر محوری این آیه تهاجم فرهنگی و شبیخون فرهنگی است فرمود هر پیامبری را که ما فرستادیم احکام الهی را، آیات الهی را که بر مردم میخواند اینها بین تبلیغ آن پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) و گوشِ مردم و قلبِ مردم در اینجا فتنهگری میکنند در اینجا وسوسه میکنند در اینجا آشوب و شبهه ایجاد میکنند در اینجا مغالطه میکنند و مانند آن. فرمود: وَمَا أَرْسَلْنَا مِن قَبْلِکَ مِن رَّسُولٍ وَلاَ نَبِیٍّ إِلَّا إِذَا تَمَنَّی این تَمَنَّی هم به معنای تلاوت است هم به معنای امید داشتن به نشر معارف و احکام و حِکم الهی. وقتی چنین کاری را پیامبر کرد أَلْقَی الشَّیْطَانُ فِی أُمْنِیَّتِهِ نه ـ معاذ الله ـ در حوزه ی قلب پیغمبر راه دارد آنجا چون معصوم و مصون است بالقول المطلق آنجا به هیچ وجه راه ندارد همین که به جامعه منتقل شد در سطح جامعه با ایجاد شبهه، با ایجاد شهوت، با ایجاد انگیزههای علمی شبهه ایجاد میکند و این را عقبافتاده تلقّی میکنند و مانند آن. خب، أَلْقَی الشَّیْطَانُ فِی أُمْنِیَّتِهِ تا اینکه مردم نپذیرند.
مغالطات که حالا سیزده قِسمش در منطقه آمده است اینها دستبافت شیطان است یعنی موضوع را به جای محمول نشاندن، محمول را به جای موضوع نشاندن، موضوعها را عوض کردن، محمولها را عوض کردن، روابط را عوض کردن، قضیه را به صورت مغالطه که برهان نیست برهاننما نشان دادن کارِ شیطان است برای اینکه إِنَّ الشَّیَاطِینَ لَیُوحُونَ إِلَی أَوْلِیَائِهِمْ لِیُجَادِلُوکُمْ این جدالِ باطل این مِرآء باطل این شبیخون و تهاجم محصول فتنه ی شیطان است شیطان اینها را در دلهای پیروانشان القا میکند آنها هم دست به قلم میکنند مینویسند یا زبان دراز میکنند میگویند پس إِنَّ الشَّیَاطِینَ لَیُوحُونَ إِلَی أَوْلِیَائِهِمْ لِیُجَادِلُوکُمْ همه ی این مغالطات به شیطنتِ شیطان برمیگردد خب شیطان هم سابقه ی شش هزار سال عبادت دارد سابقه ی حشر با ملائک دارد اینها را خیلی خوب بلد است و میتواند شبهه ایجاد کند کارِ او هم شبهه ایجاد کردن است یعنی گِره زدن است بالأخره جزء النَّفَاثَاتِ فِی الْعُقَدِ است این کار را میکند. خدای سبحان هم کارِ او را ذکر میکند (یک)، هم کار خودش را بیان میکند (دو)، هم وظیفه ی عالمان دین را تشریح میکند (سه). فرمود این کار فتنه است امتحانِ خداست هر کسی به مقامی میرسد به وسیله ی آزمون الهی و فتنه ی الهی و امتحان الهی میرسد افراد عادی امتحانشان با همین مسائل حلال و حرام و سیّئاتِ گوش و چشم و اینهاست حوزهها و دانشگاهها امتحانشان به همین شبهات علمی و ایجاد شبهه و طرح شبهه و پاسخ به شبهه است که ما آیا اینها در برابر این امتحان میلرزند یا موفق میشوند مهمترین امتحان خدا نسبت به حوزهها و دانشگاهها همین تهاجم و شبهات فرهنگی است مهمترین امتحان الهی در سطح جامعه برای تُجّار جریان رباست برای جوانها جریان قُل لِّلْمُؤْمِنِینَ یُغُضُّوا مِنْ أَبْصَارِهِمْ است و مانند آن.
عالَم، عالم تکامل است وقتی انسان به کمال میرسد که در امتحان به پیروزی برسد حالا اگر کسی نابینا بود و نامحرم را نگاه نکرد این به درجاتی نمیرسد کسی میتواند نفس امّاره را، نفس مسوّله را، سایر درکات این نفوس را رام بکند که در معرض آزمون قرار بگیرد. فرمود ما شما را میآزماییم در حرم هستید یا در حال اِحرام هستید در عین حال که به شما گفتیم صیدِ دریایی برای شما حرام است ولی صید صحرایی حرام است این آهوها، این کبوترها، این کبکها، اینهایی که در دامنههای کوهاند اینها را طرزی میرَمانیم که در دسترس شما و تیررس شما قرار بگیرد از طرفی به شما میگوییم صید در حال اِحرام حرام است از طرفی این آهوهای بالای کوه، این حیوانهای بالای کوه را دستور میدهیم در تیررس شما نزدیک چادرهای شما بیایند لَیَبْلُوَنَّکُمُ اللّهُ بِشَیْءٍ مِنَ الصَّیْدِ تَنَالُهُ أَیْدِیکُمْ وَرِمَاحُکُمْ اگر خدا بفرماید در حال اِحرام یا در حرم صید حرام است و صید در دسترس نباشد که دیگر آزمون نیست فرمود در حالی که مُحرِمید یا در حرم هستید صیدِ صحرایی حرام است ولی این صید به دستور ما جابهجا میشود ما اینها را دستور میدهیم قدری از بالای کوه و روی قلّه بیایند پایین در دامنه قرار بگیرند نزدیک چادرهای شما بیایند که با تیر بتوانید اینها را صید کنید یا با دست میتوانید اینها را صید کنید تا ببینیم میتوانید یا نمیتوانید از این طرف میفرماید: قُل لِّلْمُؤْمِنِینَ یُغُضُّوا مِنْ أَبْصَارِهِمْ از آن طرف چهارتا نامحرم را از کنار چشم آدم عبور میدهد از این طرف میفرماید رشوه حرام است از آن طرف چهارتا رومیزی و زیرمیزی هم میآزماید، از این طرف میفرماید ربا حرام است از آن طرف هم چهارتا وامخوار را به درِ مغازه میفرستد تا بشود امتحان، اگر امتحان نشود کسی کمال نمیرسد که.
مهمّ ترین امتحان حوزه و دانشگاه همین شبیخون فرهنگی و تهاجم فرهنگی است آدم اگر نداند چه شبههای در کشور هست از کجا میآید راهحلّش چیست به وظیفهاش عمل نکرده. فرمود هیچ پیغمبری نیست مگر اینکه شیاطین در دینِ او رخنه میکنند که مبادا جامعه این دین را به عنوان راهِ سعادت تلقّی بکند این کار را آنها میکنند یک عدّه که قلبشان مریض است میپذیرند، یک عدّه که قلبشان قاسی است بیشتر میپذیرند، یک عدّه که مردان الهی و اهل تحقیقاند نه تنها نمیپذیرند درصدد ابطال این شبهات هم هستند. فرمود این راهِ آزمون ماست. فرمود: وَمَا أَرْسَلْنَا مِن قَبْلِکَ مِن رَّسُولٍ وَلاَ نَبِیٍّ إِلَّا إِذَا تَمَنَّی حالا آیات الهی را تلاوت کنند یک مرحله، تفسیر کند تبیین کند به مردم ابلاغ کند تعلیمِ کتاب و حکمت کند مرحله ی برتر، أَلْقَی الشَّیْطَانُ فِی أُمْنِیَّتِهِ در حوزه ی کار او شیطان راه پیدا میکند یعنی بین تبلیغ وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) و سطح جامعه اینجا وسوسه و شیطنت و شبیخون و تهاجم راه پیدا کند که مبادا مطالب صحیح به مردم برسد این کار را میکند خب حالا بعد چطور؟ فرمود سرانجام در هر مقطع تاریخی در هر آزمونی حق پیروز است این وَلِلَّهِ عَاقِبَةُ الْأُمُورِ یا الْعَاقِبَةُ لِلْمُتَّقِینَ این تنها مربوط به زمان ظهور حضرت(سلام الله علیه) نیست در هر مقطع تاریخی دقیقه ی نود حق پیروز است در هر جایی. فرمود: فَیَنسَخُ اللَّهُ مَا یُلْقِی الشَّیْطَانُ چند مطلب را اینجا ذکر کرد.
مطلب اول اینکه خب بالأخره شیطنت کارشان را کردند نتیجه چه میشود؟ اول به نتیجه میپردازند که در کلّ این صحنه حق پیروز است.
مطلب دوم این است که خب حالا چرا شما اجازه میدهید شیطان چنین کاری بکند شیطان که در مقابل خدا نیست شیطان نظیر کَلب معلّم است درست است که این سگ میگیرد و پارس میکند و گاز میگیرد اما بالأخره این کلبی است در دستگاه شما معلَّم شما این سگ را اغراء میکنید تا یک عدّه پارس بکند تا بیگانه فرار بکند آشنا بیاید بعد اگر کسی قصد سرقت داشت شما همین سگ را اغراء میکنید که این را گاز بگیرد خودتان فرمودید: أَنَّا أَرْسَلْنَا الشَّیَاطِینَ عَلَی الْکَافِرِینَ تَؤُزُّهُمْ أَزّاً، إِنَّا جَعَلْنَا الشَّیَاطِینَ أَوْلِیَاءَ لِلَّذِینَ لاَیُؤْمِنُونَ این شیطان یک کلبِ تربیت شده است درست است خودش معصیت کرده و سگ است و سگ شده و اهل جهنّم است اما سگی است که در نظام تکوین بیش از حدّ خود کاری نمیکند در نظام تشریع بله معصیت کرده اهل جهنّم است هر کسی هم به دنبال او برود جهنّمی است اما آیا در نظام تکوین ـ معاذ الله ـ شیطان در برابر خداست یا نظیر کلب معلّم است که به دستور او کار میکند. به دستور خدای سبحان شیطان وسوسه میکند و وسوسه هم همان طوری که بارها گفته شد از نعمتهای الهی است چون هر کس به هر جا رسید از وسوسه رسید وسوسه به طرف آدم میآید آدم مقاومت میکند جهاد اکبر شروع میشود در این صحنه یا پیروز است یا شهید، اگر تا آخر درگیر بود مکرّر وسوسه کرد و این استغفار کرد و استعاذه کرد و تسلیم نشد و مُرد شربت شهادت نوشید که همین است که دارد اگر کسی در بسترش بر محبّت علی و اولاد علی بمیرد، محبّت اهل بیت داشته باشد «مات شهیدا» این در میدان جنگ اکبر شهید شد یک وقت است نه، اصلاً به جایی رسید که شیطان را رام میکند اصلاً خیال باطل در حریم فکر او راه پیدا نمیکند این پیروز است همان طوری که در جهاد بیرونی انسان یا پیروز است یا شهید یا تسلیم، در جهاد درونی هم بشرح ایضاً یا پیروز است یا شهید یا تسلیم برخیها ـ معاذ الله ـ تسلیماند اینکه میگوید من هر چه دلم بخواهد میکنم یعنی تسلیم شد دیگر یعنی هر چه شیطان گفت این میگوید چَشم این تسلیم شد پناهنده شد یک عدّه هستند که یَعُوذُونَ بِرِجَالٍ مِنَ الْجِنِّ این پناهنده شد اما کسانی که تا آخر عمر شیطان وسوسه میکند که این کار را بکن این هم همیشه درگیر است ولی خب نمیکند این کار را این در میدان جهاد اکبر شربت شهادت مینوشد این همان است که «مات شهیدا» یک وقت است نه، به جایی میرسد که اصلاً شیطنت در حریم او راه ندارد حالا اوجش که برای معصومین(علیهم السلام) است دامنهاش برای شاگردان خاصّ آنها نظیر سلمان «منّا أهل البیت» و مانند آن. در این صحنه فرمود ما این کار را میکنیم در هر بخشی حق پیروز است (این یک) و شیطان هم بدون اذن خدای سبحان در نظام تکوین کاری نمیکند (این دو)، در نظام تشریع جزء طغات است و معصیت کرد و کافر است و اهل جهنم (این سه)، حالا چرا خدای سبحان این سگ را انداخت در کار که پارس میکند؟
برای اینکه معلوم بشود چه کسی مریض است (یک)، چه کسی بالاتر از مرض قصیالقلب است (دو)، چه کسی صحیحالمزاج است صحیحالقلب است (سه)، چه کسی مسحاقالقلب است (چهار)، شما مستحضرید در این قسمتهای مبالغه میگویند بعضیها مزاجشان صحیح است بعضی مسحاقیّت دارند بعضیها مریضاند بعضی مِمْراضیّت دارند آنها که مریضاند گاهی خوب میشوند گاهی بیمار میشوند اما آنها که مِمراضیّت دارند به اندک حادثهای مریضاند یک مختصر هوا سرد بشود مریضاند یک مختصر هوا گرم بشود مریضاند مزاجشان آماده است برای پذیرش مرض اینها میگویند مِمْراض دارند آنها که خیلی قویاند به این آسانیها مریض نمیشوند میگویند مِسحاقاند آنها که جزء افراد عادیاند میشود صحیح و مریض. فرمود ما با این آزمون با این پارسهایی که این سگ کرده به نام تهاجم یا شبیخون فرهنگی عدّهای که مریضاند تسلیم میشوند، عدّهای که قلبشان قسیّ است بالاتر از تسلیم جزء باند رسمی شیطان میشوند اما آنهایی که أُوتُوا الْعِلْمَ هستند اینچنین نیستند، بنابراین قسمت مهمّ محتوای این آیه آزمون الهی است برای حوزهها و دانشگاه که شبهات را بررسی کنند شبیخون را بررسی کنند تهاجم را بررسی کنند شیطنتِ اینها را بررسی کنند و کاملاً پاسخ بدهند.
فرمود: فَیَنسَخُ اللَّهُ مَا یُلْقِی الشَّیْطَانُ اولاً پاکسازی میکند گردگیری میکند مثلاً جایی را که خواستند رنگآمیزی کنند نقاشی کنند اول آن چِرکها را برمیدارد آن نجسها را برمیدارند بعد نقاشی میکنند دیگر ثُمَّ یُحْکِمُ اللَّهُ آیَاتِهِ وَاللَّهُ عَلِیمٌ (یک)، حَکِیمٌ (دو)، چون علیم است میداند چه کسی شبهه ایجاد کرده و جوابش چیست، چون حکیم است محکمکاری و متقنکاری دارد یُحْکِمُ اللَّهُ آیَاتِهِ.
اصلِ صحنه ی شبیخون یا تهاجم برای چیست؟ برای امتحان است لِیَجْعَلَ یعنی «لیجعل الله» چون مکرّر کلمه ی الله را در همینجا اسم میبرد در یک سطر سه بار نام مبارک الله را میبرد با اینکه ممکن بود بار دوم و سوم به ضمیر اکتفا کند فرمود: فَیَنسَخُ اللَّهُ مَا یُلْقِی الشَّیْطَانُ ثُمَّ یُحْکِمُ اللَّهُ آیَاتِهِ وَاللَّهُ عَلِیمٌ حَکِیمٌ اینجا اگر میفرمود «و هو علیم حکیم» درست بود آنجا اگر میفرمود «ثمّ یُحکم آیاته» اصلاً اسم ظاهر نمیآورد درست بود اما در یک سطر سه بار کلمه ی مبارک «الله» ذکر میشود برای تبیین حضور قطعی خدای سبحان در صحنه ی آزمایشهای الهی است در بخشهای فرهنگی. لِیَجْعَلَ خدای سبحان مَا یُلْقِی الشَّیْطَانُ فِتْنَةً لِّلَّذِینَ فِی قُلُوبِهِم مَّرَضٌ اینها که فِی قُلُوبِهِم مَّرَضٌ هستند اینها گرفتار این وسوسه و شبههزنی هستند بخشهای وسیعی از قلب در قرآن کریم همان عقل عملی است یعنی آنکه باید تصمیم بگیرد، اراده کند، نیّت داشته باشد آن است که مریض است مشکل علمی را با دخالت وهم و خیال عقلِ نظری درگیر میشود اما اینکه فرمود: فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزَادَهُمُ اللّهُ مَرَضاً یا در سوره ی مبارکه ی «احزاب» به زنان پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) دستور میدهد لاَ تَخْضَعْنَ بِالْقَوْلِ فَیَطْمَعَ الَّذِی فِی قَلْبِهِ مَرَضٌ وَقُلْنَ قَوْلاَ مَعْرُوفاً وقتی میخواهید با نامحرم حرف بزنید مردانه حرف بزنید زنانه حرف نزنید حرفهای رقیق نزنید نازککاری نکنید در گفتارتان، کلمات و واژههای نازک و ظریف به کار نبرید برای اینکه فَیَطْمَعَ الَّذِی فِی قَلْبِهِ مَرَضٌ آنکه نمیتواند خود را در برابر نامحرم کنترل کند قلبِ او مریض است این قلب مربوط به عقلِ نظری نیست این هم آیه ی قُل لِّلْمُؤْمِنِینَ را خوب تفسیر میکند و سخنرانی میکند اما آنجا که محور اراده و تصمیم است او مریض است قلب در بسیاری از موارد به همان عقلِ عملی برمیگردد. فرمود: لِیَجْعَلَ مَا یُلْقِی الشَّیْطَانُ فِتْنَةً برای دو گروه: لِّلَّذِینَ فِی قُلُوبِهِم مَّرَضٌ اینها در یک مرحله ی ضعیفتر، وَالْقَاسِیَةِ قُلُوبُهُمْ در مرحله ی قویتر اینها میشوند رهبران شبهه و تهاجم، آنها میشوند رهروان، پس این شبهات را این شیاطین القا میکنند إِنَّ الشَّیَاطِینَ لَیُوحُونَ إِلَی أَوْلِیَائِهِمْ لِیُجَادِلُوکُمْ و اینها که مریضاند یا قاسیاند صفشان را از صف مسلمانها و مؤمنین جدا میکنند وَإِنَّ الظَّالِمِینَ لَفَی شِقَاقٍ بَعِیدٍ این ظلم فرهنگی است (یک)، باعث شَقّ اصحاب مسلمین است (دو)، یعنی جامعهای که واحد بود وهم ید علی ما سواهم این را ارباً اربا کرده میبینید وقتی که سیل میآید این کوهها که اول درّه ندارد وقتی بارانهای فراوانی میآید به صورت سیل، این سیل مسیر خودش را باز میکند سینه ی این کوه را میشکافد میآید پایین میشود درّه، وقتی که درّه شد میشود دو شِقّ یکی آن شقّ است یکی این شقّ، دیگر آن صفها و آن وحدت و آن انسجام را ندارد فرمود وقتی که سیل شبهات و تهاجم فرهنگی آمد این جامعه را به دو قِسم تقسیم میکند یک شقّ راست یک شقّ چپ این وقتی دو شقّ شدند میشوند فَی شِقَاقٍ بَعِیدٍ آن وقت چنین جامعهای آن طراوت اوّلی را نخواهد داشت وَإِنَّ الظَّالِمِینَ لَفَی شِقَاقٍ بَعِیدٍ مؤمنین در شِقاق نیستند آنها داعیه وحدت دارند اما ظالمین در شقاقِ بعیدند. خب، این یک طرف. نسبت به حوزویان و دانشگاهیان و مردان الهی و علما چطور؟ فرمود: وَلِیَعْلَمَ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ أَنَّهُ الْحَقُّ مِن رَبِّکَ آیات الهی که عرضه میشود عدّهای شبهه ایجاد میکنند گروهی را که مریضاند یا قَسیالقلباند به همراه خود میبرند.
مردان حق خردمدار میبینند حرفِ انبیا بوی حق میدهد طعم حق دارد این را میفهمند (یک)، میپذیرند (دو)، نشر میدهند (سه)، وَلِیَعْلَمَ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ مبادا کسی این حرف را بزند که بگوید من خودم سی، چهل سال در حوزه یا دانشگاه درس خواندم و عالِم شدم اگر ما چنین حرفی زدیم «قد تقدّم غیر مرّ» که این اسلامی حرف زدن و قارونی فکر کردن است قارون هم غیر از این نگفت، گفت من خودم زحمت کشیدم مال پیدا کردم إِنَّمَا أُوتِیتُهُ عَلَی عِلْمٍ عِندِی اگر ـ خدای ناکرده ـ این خیال در ما پیدا شد که ما چندین سال درس خواندیم و چهارتا کلمه یاد گرفتیم گفتیم دود چراغ خوردیم، گفتیم تلاش کردیم حرف همان حرف است یعنی ما اسلامی حرف زدیم (یک)، قارونی فکر کردیم (دو)، گفتیم خودمان زحمت کشیدیم عالِم شدیم (سه).
قرآن کریم میفرماید به شما دادند وَاللَّهُ أَخْرَجَکُم مِّن بُطُونِ أُمَّهَاتِکُمْ لاَ تَعْلَمُونَ شَیْئاً این عَلَّمَ الْإِنسَانَ مَا لَمْ یَعْلَمْ همین است، عَلَّمَ الْقُرْآنَ همین است، الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ همین است، وَمَا أُوتِیتُم مِّنَ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِیلاً همین است همه جا سخن از فعلِ مجهول است فرمود: وَلِیَعْلَمَ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ أَنَّهُ الْحَقُّ مِن رَبِّکَ این حق است (یک)، از ناحیه ی خدا هم هست (دو)، مصون از هر شبهه است (سه). آنگاه فَیُؤْمِنُوا بِهِ این درجه ی اول، اول معرفت است که کارِ عقل نظری است بعد از اینکه عقل نظری کارش را انجام داد عقل عملی باید بپذیرد مستحضرید که ما یک عقل داریم یک عقیده، قضیه را که در منطق ملاحظه فرمودید میگویند عقد برای اینکه بین موضوع و محمول گِره خورده است این گِره با سرانگشت عقلِ نظری است که انسان بین موضوع و محمول گِره میزند میگوید «الف»، «باء» است این میشود علم، اما عصاره ی این را با جان خود میخواهد گِره بزند میشود عقیده این دیگر کارِ عقلِ نظری نیست این دیگر کار حوزه و دانشگاه نیست آن کار مسجد و حسینیه است این آنچه را که فهمید به جان گِره بزند بشود عقیده، بشود ایمان. این کار با عمل صورت میگیرد اگر ـ خدای ناکرده ـ انگشتِ این عقلِ عملی را سرانگشتش را، دستش را کسی بست این گِره همین طور باز میماند کسی گِره نمیزند به جان.
وجود مبارک موسای کلیم به فرعون ملعون گفت برای تو مسلّم شد اینها معجزه است چرا ایمان نمیآوری؟! لَقَدْ عَلِمْتَ مَا أَنزَلَ هؤُلاءِ إِلَّا رَبُّ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ بَصَائِرَ یعنی برای تو بیّنالرشد شد که اینها حرفِ خداست خب یک تکّه چوب بشود اژدها همه را بِرَماند همه ی ساحران را آوردی دیگر، همه کارشناسان سِحر را آوردی آنها قبول کردند که این سِحر نیست خب چرا ایمان نمیآوری؟! این ایمان آوردن با فهمیدن نیست آن عقلِ عملی باید این محصول علم را با جان گِره بزند میشود عقیده این دست بسته است اگر در جهاد اکبر انسان دست شهوت و غضب را باز کرد در حرامخوری باز بود این حرامخوریهای مستمرّ باعث میشود این شهوت و غضب زباندرازی میکنند، دستدرازی میکنند دست این عقلِ عملی بیچاره را میروند این میشود حاکمِ معزول با اینکه علم دارد. میبینید دوتا طلبه در حجرهشان که ثالثشان خداست این ثالثِ ثلاثه است نه ثالثِ این دو نفر، این خدای سبحان میبیند غیر از خدا کسی نیست این در سیوطی دارد بحث میکند با اینکه فهمیده حق با رفیق اوست به هر وسیله و دسیسه است میخواهد حرفِ خودش هم توجیه کند که من هم میخواستم بگویم این دیگر که پسفردا که آخوند شد وارد جامعه شد اول فتنه است ما در همین حوزههایمان وقتی که داریم مقدّمات را میخوانیم قدم به قدم مواظب باشیم در برابر حق تسلیم بشویم اگر دیدیم حق با رفیقِ ماست بگوییم حق با شماست بعد راحتیم همان بار اول که دستِ شیطان را ببندیم بگوییم «إخْسَر» بعد دیگر راحتیم فرمود اگر کسی این مراقبت را داشته باشد من برای او کارهای سخت را آسان میکنم وَصَدَّقَ بِالْحُسْنَی ٭ فَسَنُیَسِّرُهُ لِلْیُسْرَی من کار را برایش آسان میکنم آن وقت این به آسانی فضایل را انجام میدهد به آسانی از معاصی میگذرد خیلی به آسانی از حرام صرفنظر میکند. بنابراین مردان الهی که در این آزمون شبیخون و تهاجم فرهنگی سرفراز بیرون میآیند از مرض مصوناند (یک)، از قساوت محفوظاند (دو)، علم دارند (سه)، میدانند که این علم را دیگری به ایشان داد برای خود ایشان نیست (چهار)، اینها هم تحقیقکرده میفهمند حق است هم بعد از حق به آسانی این فهمیده را با جان خود گِره میزنند بعد از وَلِیَعْلَمَ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ أَنَّهُ الْحَقُّ مِن رَبِّکَ فَیُؤْمِنُوا بِهِ بعد این ایمان را شکوفا میکنند به مقام اِخبات میرسند که بَشِّرِ الْمُخْبِتِینَ را در همین سوره خواندیم و وَأَخْبَتُوا إِلَی رَبِّهِمْ را در سوره ی مبارکه ی «هود» خواندیم.
مُخبِت را گفتند کسی است که در برابر خدای سبحان آن قدر تسلیم است که اگر پرندهای بالای سرِ او باشد این سر را تکان نمیدهد این را از باب تشبیه معقول به محسوس گفتند. فَتُخْبِتَ لَهُ قُلُوبُهُمْ اما فرمود این کار با تأیید الهی است وَإِنَّ اللَّهَ لَهَادِ الَّذِینَ آمَنُوا إِلَی صِرَاطٍ مُسْتَقِیمٍ این هدایتِ پاداشی است اگر کسی مؤمن بود راه گُم نمیکند بالأخره، راه روشن است اما گرایش به این راه، علاقه ی به این راه در هر کسی نیست بعضی میبینید همه ی چیزها را شب مطالعه میکنند آخرهای شب که شد دست به کتاب میزنند یک وقت یک طلبه است همین که وارد اتاق مطالعه شد اول کتابهایش را مطالعه میکند اگر فرصت کرد چیزهای دیگر را میبیند این خیلی فرق است که کسی اول ببیند، گرایش افراد به چیست، کِشش افراد به چیست به کدام طرف است؟ فرمود خدای سبحان برخیها را به صراط مستقیم گرایش میدهد نه هدایتِ ابتدایی، هدایت ابتدایی که شده برای اینکه آن آقا هدایت شده و ایمان آورده در راه است فرمود: وَإِنَّ اللَّهَ لَهَادِ الَّذِینَ آمَنُوا این میشود هدایتِ پاداشی در سوره ی مبارکه ی «مؤمنون» هست که وَمَن یُؤْمِن بِاللَّهِ یَهْدِ قَلْبَهُ در بخشهای دیگر فرمود: ان تطیعوا فاهتدوا خب اینها همه هدایتهای پاداشی است دو قدم که انسان با کوشش و تلاشی که باز خدا به او داد برود بقیه گرایش پیدا میکند به آسانی چون قلب به دست مقلّبالقلوب است البته این آیه هنوز بحثش مانده. غرض آن است که رسالت مهمّ حوزه و دانشگاه در شرایط کنونی شبههشناسی و پاسخ به شبهات است.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
قُلْ یَا أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّمَا أَنَا لَکُمْ نَذِیرٌ مُبِینٌ ﴿49 فَالَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَهُم مَّغْفِرَةٌ وَرِزْقٌ کَرِیمٌ 50 وَالَّذِینَ سَعَوْا فِی آیَاتِنَا مُعَاجِزِینَ أُولئِکَ أَصْحَابُ الْجَحِیمِ 51 وَمَا أَرْسَلْنَا مِن قَبْلِکَ مِن رَّسُولٍ وَلاَ نَبِیٍّ إِلَّا إِذَا تَمَنَّی أَلْقَی الشَّیْطَانُ فِی أُمْنِیَّتِهِ فَیَنسَخُ اللَّهُ مَا یُلْقِی الشَّیْطَانُ ثُمَّ یُحْکِمُ اللَّهُ آیَاتِهِ وَاللَّهُ عَلِیمٌ حَکِیمٌ 52 لِیَجْعَلَ مَا یُلْقِی الشَّیْطَانُ فِتْنَةً لِّلَّذِینَ فِی قُلُوبِهِم مَّرَضٌ وَالْقَاسِیَةِ قُلُوبُهُمْ وَإِنَّ الظَّالِمِینَ لَفَی شِقَاقٍ بَعِیدٍ 53 وَلِیَعْلَمَ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ أَنَّهُ الْحَقُّ مِن رَبِّکَ فَیُؤْمِنُوا بِهِ فَتُخْبِتَ لَهُ قُلُوبُهُمْ وَإِنَّ اللَّهَ لَهَادِ الَّذِینَ آمَنُوا إِلَی صِرَاطٍ مُسْتَقِیمٍ 54 دعوتِ سوره ی مبارکه ی حج ضمن اینکه با حکمت است با موعظه ی حَسنه و جدال احسن هم همراه است. بخشی از مسائل مربوط به حکمت, موعظه ی حَسنه و جدال احسن را در آیات قبل بیان فرمودند الآن هم به عنوان تسلیت به وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم), هم هشدار به امّت این اصل کلّی را ذکر میفرمایند و آن این است که وجود مبارک پیامبر اوّلین پیامبر بشریّت نیست انبیای فراوانی آمدند و رحلت کردند یا شهید شدند هر پیامبری که بیاید شیطان نفوذی دارد در جامعه و حدّاکثر نفوذش در حدّ وسوسه است و این هم آزمونِ الهی است چون بدون وسوسه و بدون جهاد اکبر کسی کامل نمیشود.
تلاشهای شیطان در دو بخش است بخشهای مربوط به عمل, بخشهای مربوط به علم, گاهی شهوتهای عملی را فراسوی مردم نصب میکند گاهی شبهههای علمی را فراسوی عالِمان حوزه و دانشگاه نصب میکند هر گروهی را با یک فتنهای میگیرد فرمود انبیا را خدای سبحان برای هدایت مردم فرستاده است و آنها مأمورند با حکمت, موعظه, جدال احسن مردم را دعوت کنند ادْعُ إِلَی سَبِیلِ رَبِّکَ بِالْحِکْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَجَادِلْهُم بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ انبیا(علیهم السلام) مخصوصاً وجود مبارک خاتم(علیهم الصلاة و علیهم السلام) رئوف و رحیماند نسبت به مؤمنین این دو اسم از اسمای حُسنای خدای سبحان که فرمود: وَاللّهُ رَؤُوفٌ بِالْعِبَادِ و بِالْمُؤْمِنِینَ رَؤُوفٌ رَحِیمٌ همین دو اسم از اسمای حُسنا را که خدا در وصف خود ذکر کرد در بخش پایانی سوره ی مبارکه ی «توبه» برای پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) ذکر کرد که جَاءَکُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِکُمْ عَزِیزٌ عَلَیْهِ مَاعَنِتُّمْ حَرِیصٌ عَلَیْکُم بِالْمُؤْمِنِینَ رَؤُوفٌ رَحِیمٌ چون رأفتِ او عقلی است رحمتِ او عقلی است, اگر ببیند مؤمنی با داشتن این همه راههای صحیح بیراهه میرود نگران است آنقدر نگران است که غصّه میخورد و آنقدر غصّه میخورد که گویا نزدیک است روح مطهّرش از بدن جدا بشود اینقدر نگران است که امّت بیراهه برود مثل اینکه انسان یک فرزند دارد سالیان متمادی برای او زحمت کشیده حالا میبیند ـ معاذ الله ـ بیراهه میرود خب خیلی متأثّر میشود.
آیاتی در قرآن کریم است فرمود: فَلَعَلَّکَ بَاخِعٌ نَّفْسَکَ عَلَی آثَارِهِم إِن لَّمْ یُؤْمِنُوا بِهذَا الْحَدِیثِ أَسَفاً که بخشی از این در سوره ی مبارکه ی «کهف» گذشت بخشی هم در سوره ی مبارکه ی «شعراء» میآید. فرمود: لاَ تَذْهَبْ نَفْسُکَ عَلَیْهِمْ حَسَرَاتٍ اینقدر غصّه نخور داری جان میبازی خب حالا نپذیرفتند, نپذیرفتند. رأفت و رحمت پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) به مؤمنین تا این اندازه است که بِالْمُؤْمِنِینَ رَؤُوفٌ رَحِیمٌ آنچنان رأفت دارد که نزدیکِ به ذَهاب نفس است که خدا فرمود: لاَ تَذْهَبْ نَفْسُکَ عَلَیْهِمْ حَسَرَاتٍ و در دو جا یکی در سوره ی «شعراء» یکی در سوره ی «کهف» که قبلاً گذشت فرمود: فَلَعَلَّکَ بَاخِعٌ نَّفْسَکَ عَلَی آثَارِهِم إِن لَّمْ یُؤْمِنُوا بِهذَا الْحَدِیثِ أَسَفاً بنابراین تنها آرزوی پیغمبر این نیست بلکه با رأفت, با رحمت, با درایت آمیخته است که جامعه اصلاح بشود, جامعه اهل عقل و عدل بشود. همه ی انبیا این طورند مخصوصاً وجود مبارک پیغمبر(علیهم الصلاة و علیهم السلام) شیطان هم برای آزمون بیکار ننشسته او مأموریت پیدا میکند که در هر امری یک بدلی درست کند اولاً تا آنجا که ممکن است اینها را از راه به در میبرد ثانیاً اگر کسی تبعیّت او را نپذیرفت و خواست در اسلام بماند مطالب جعلی را به صورت مطالب اصیل به خوردِ او میدهد شبهه از همین قبیل است متشابه از همین قبیل است. متشابهات برای کسی است که اصلِ اسلام را قبول دارد منتها فریبِ این تشابه را میخورد که فَأَمَّا الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ زَیْغٌ فَیَتَّبِعُونَ مَا تَشَابَهَ مِنْهُ ابْتِغَاءَ الْفِتْنَةِ وَابْتِغَاءَ تَأْوِیلِهِ آنها که بیراهه هستند که ـ معاذ الله ـ میگویند اینها فسون است و فسانه إِنْ هذَا إِلَّا أَسَاطِیرُ الْأَوَّلِینَ این دنبال متشابه نمیگردد اما آن کسی که اصل اسلام را قبول دارد منتها خردمدار نیست به دام متشابهات میافتد این متشابهات یک دستآویزی است برای شیطنتِ شیاطین, شیاطین از این متشابهات خواه در بخشهای اعتقادی خواه در بخشهای اخلاقی خواه در بخشهای عملی با این متشابهات دام میسازند عدّهای را به دام میاندازند و صید میکنند. بخشهای وسیعی مربوط به گناهان عملی است که در آیات دیگر آمده است این بخش در عین حال که آن گناهان عملی را به همراه دارد گناهِ فکری به نام شبهه را هم به صورت شفّاف بازگو میکند. برای اینکه در قبال الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِم مَرَضٌ یا الْقَاسِیَةِ قُلُوبُهُمْ علما را ذکر میکند یک وقت است که در برابر الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِم مَرَضٌ یا الْقَاسِیَةِ قُلُوبُهُمْ مؤمنین را ذکر میکند این اعم از شبهههای علمی یا کارهای عملی است اما در قبال الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِم مَرَضٌ یا الْقَاسِیَةِ قُلُوبُهُمْ علما را نام میبرد معلوم میشود آنها به دام شبهههای علمی افتادند حالا یا شبیخون بود یا تهاجم فرهنگی بود اینها را به دام کشید پس هر پیامبری نسبت به امّتش رئوف و رحیم است.
وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) مرحله ی کمال آن را دارد حضرت به قدری علاقهمند به ایمانِ مسلمانهاست که اگر اینها بیراهه رفتند طوری است که تَذْهَبْ نَفْسُکَ عَلَیْهِمْ حَسَرَاتٍ میشود برای اینکه میداند بعد از مرگ اینها به کدام عالَم میروند و در آنجا چه خبر است و شیطان هم تعهّد سپرده یعنی با خودش تصمیمِ باطل گرفته که جمعیّتی را گمراه بکند. گمراه کردنِ شیطان هم در قرآن کریم به صورت مبسوط آمده که دامهای او چیست چه گروهی را با چه دام میگیرد و راه درمان و نجات این دامها چیست, اگر آن دامها و آن گروههایی که به این دامها میافتند مشخص بشود موقعیّت و فضای این آیه هم روشن خواهد شد.
اصلِ شیطان در سوره ی مبارکه ی «انعام» خدای سبحان فرمود او تصمیمِ جدّی گرفته که شما را گمراه کند این اختصاصی به امّت اسلامی ندارد تمام انبیای قبلی و اُممشان مبتلا به چنین آفتی بودند آیه ی 112 سوره ی مبارکه ی «انعام» این است وَکَذلِکَ جَعَلْنَا لِکُلِّ نَبِیٍّ عَدُوّاً در آیه ی محل بحث فرمود: مَا أَرْسَلْنَا مِن قَبْلِکَ مِن رَّسُولٍ وَلاَ نَبِیٍّ مگر اینکه شیطان فتنه میکند که میشود یک موجبه ی کلیه, در آیه ی 112 سوره ی «انعام» هم به صورت موجبه ی کلیه بیان میکند میفرماید: وَکَذلِکَ جَعَلْنَا لِکُلِّ نَبِیٍّ عَدُوّاً آن عدوّ چه کسانیاند؟ شَیَاطِینَ الْإِنْسِ وَالْجِنِّ اینها با یکدیگر گفتگو دارند اسرار یکدیگر را میگویند رموز اسلامی و پیشرفت اسلامی را با خودشان در میان میگذارند که چگونه جلوی پیشرفت اسلام را بگیرند چگونه جلوی تکامل مسلمانها را بگیرند و مانند آن. یُوحِی بَعْضُهُمْ إِلَی بَعْضٍ زُخْرُفَ الْقَوْلِ غُرُوراً وَلَوْ شَاءَ رَبُّکَ مَا فَعَلُوهُ اگر خدا بخواهد جلوی اینها را میگیرد ولی مصلحت نیست برای اینکه اینها امتحان است دیگر, اگر امتحان نباشد که لِیَمِیزَ اللّهُ الْخَبِیثَ مِنَ الطَّیِّبِ نیست درجات نمیدهند درکات دامنگیر کسی نمیشود اینها باید باشد. بعد از اینکه چند آیه پشت سر هم در سوره ی مبارکه ی «انعام» ذکر کرد میرسد به آیهای که مربوط به بحث کنونی ماست و آن آیه ی 121 همین سوره ی مبارکه ی «انعام» است در آنجا فرمود آیه ی 121 سوره ی مبارکه ی «انعام» فرمود: وَإِنَّ الشَّیَاطِینَ لَیُوحُونَ إِلَی أَوْلِیَائِهِمْ لِیُجَادِلُوکُمْ اینکه انسان در موقع مطالعه یک شبهه ی تلخی به ذهن او القا میشود این فوراً باید بفهمد و استعاذه بکند و به خدا پناه ببرد این وحی است وحی آن شعورِ مرموز است به تعبیر سیدناالاستاد اینکه آرام مطلبی در قلب قرار میگیرد این لغتاً وحی است اگر حق بود از طرف فرشتههاست, اگر باطل بود از طرف شیطان است شیطان هم وحی میفرستد نسبت به افرادی که جزء شیاطینالانساند فرمود: وَإِنَّ الشَّیَاطِینَ لَیُوحُونَ إِلَی أَوْلِیَائِهِمْ لِیُجَادِلُوکُمْ آنگاه در همین سوره ی مبارکه ی «انعام» به پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود اینها که میآیند در مسجدِ تو دو گروهاند:
گروه اوّل یک عدّه میآیند که معارف الهی را بشنوند وَإِذَا جَاءَکَ الَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِآیَاتِنَا فَقُلْ سَلاَمٌ عَلَیْکُمْ اول به آنها سلام بکن بعد مطالب را در میان بگذار اینکه در خطبههای نماز جمعه اول سلام میکنند و سابقاً وُعّاظ و اهل منبر قبل از شروع به سخن وقتی در منبر مینشستند اول سلام میکردند هر دو گروه از همین آیه سوره ی مبارکه ی «انعام» گرفتند که خدا به پیغمبر فرمود وقتی مؤمنین آمدند احکام الهی را بشنوند اول سلام بکن این برای مؤمنین اما وَإِذَا جَاءَکَ الَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِآیَاتِنَا فرمود یک عدّه ی دیگری میآیند که حرفِ خودشان را بزنند نه اینکه حرفِ تو را بشنوند اینها که میآیند به قصد جدال این طور نیست که حالا حرفِ شما را گوش بدهند موعظه ی شما را بپذیرند برهان شما را تلقّی کنند میآیند فقط حرف خودشان را بزنند اصلاً حرفت را گوش نمیدهند وَیَعْلَمَ الَّذِینَ یُجَادِلُونَ فِی آیَاتِنَا پس هر دو گروه در سوره ی مبارکه ی «انعام» آمده.
گروه دوم یعنی مجادِل همانهایی هستند که برابر با آیه ی 121 سوره ی مبارکه ی «انعام» این جدالآموزی را از شیطان گرفتند وَإِنَّ الشَّیَاطِینَ لَیُوحُونَ إِلَی أَوْلِیَائِهِمْ لِیُجَادِلُوکُمْ هم آن مبانی و مبادیِ فاسد را از شیطان میگیرند هم نحوه ی جدال را از او میگیرند و هم اینکه حالا که اینها را گرفتید بروید با پیغمبر جدال کنید را از شیطان میگیرند. خب اینها در مسائل علمی است در شبهات علمی است و مانند آن که حوزه و دانشگاه در برابر این گونه از فتنهها مسئول است پس بنابراین درست است که برابر آیه ی 112 سوره ی «انعام» هر پیامبری با دشمن روبهروست و شیطان, دشمن هر پیامبر است و این اطلاق دارد هم مسائل عملی هم مسائل علمی را در برمیگیرد ولی آیه ی 121 همان سوره ی مبارکه ی «انعام» و آیه ی محلّ بحث سوره ی مبارکه ی «حج» بخش مهمّش مربوط به مسائل علمی, شبهات علمی, اشکالات علمی, نقدهای علمی که متوجّه دین میکنند لذا در قبال الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِم مَرَضٌ یا الْقَاسِیَةِ قُلُوبُهُمْ علما قرار گرفتند معلوم میشود که بخش مهمّ فتنه ی شیطان در این قسمت سوره ی مبارکه ی «حج» همان شبهات علمی است که عالِمان دین باید آنها را برطرف کنند.
جریان رسول و نبیّ لابد این روایتهای فراوانی که بخشی از اینها را در کتاب شریف کنزالدقائق نقل کردند ملاحظه فرمودید که رسول کیست, نبی کیست, محدَّث کیست؟ فرق بین رسول و نبیّ بخشی از آن از لغت برمیآید که نبی از نبأ است و خبر, رسول از رسالت است و پیامرسانی. از آن جهت که خبر را میگیرند میگویند نبیّ, از آن جهت که میرسانند میگویند رسول. این معنایش تفکیک نیست ممکن است کسی همه ی این منصبها را داشته باشد مثل اینکه یک فقیه جامعالشرایط هم سِمَت فقاهت دارد یعنی که صبغه ی علمی است هم مرجع تقلید است هم قاضی است هم ولایت دارد و این شئون چندگانه را فقیه جامعالشرایط داراست بعضیها واجد همه ی این شرایطاند.
پرسش:؟پاسخ: محدَّثاند, در همین روایات ما جزء محدَّثین, محدَّث یعنی فرشتهها به آنها حدیث میگویند اینها را اصطلاحاً در برابر نبیّ, رسول, گروه سوم به نام محدَّثاند. روایات فراوانی هم هست در جریان حضرت امیر(سلام الله علیه) که او محدّث است یعنی فرشتهها با او سخن میگویند خب.
فرق بین نبیّ و رسول هم از نظر لغت مشخص است هم طبق روایات فراوانی که نقل کردند از آن جهت که در عالَم رؤیا معارف را تلقّی میکند نظیر اینکه وجود مبارک ابراهیم گفت إِنِّی أَرَی فِی الْمَنَامِ أَنِّی أَذْبَحُکَ این نبوّت او را میرساند اما حالا دارد به فرزندش ابلاغ میکند یا به جامعه ابلاغ میکند رسالت او را میرساند «النبیّ مَن هو؟ الرسول مَن هو؟ المحدَّث مَن هو؟» طبق روایات متعدّدی که بخشی از آن روایات در تفسیر کنزالدقائق آمده همان است که عصارهاش در بحث دیروز گذشت. خب, درباره ی حضرت امیر(سلام الله علیه) هم روایات فراوانی است که محدَّث است فرشتهها با او رابطه داشتند. مستحضرید وقتی نام مبارک حضرت امیر را میبرند یعنی دوازده امام چون حضرت الگوست و به عنوان نمونه است اختصاصی به خود آن حضرت ندارد همه ائمه(علیهم السلام) این طورند, پس هر نبیّی, هر رسولی که از طرف خدای سبحان آمده است شیطان تلاش و کوشش میکند در مسائل علمی و عملی او پیشرفتی حاصل نشود.
پرسش: حاج آقا شیطانِ جن و اِنس دشمنِ تمام مؤمنین است چرا نسبت دشمنی را به پیامبر میدهد؟
پاسخ: برای اینکه با دینِ او در حقیقت دشمناند آنکه در بخشهای فراوان فرمود: یَا بَنِی آدَمَ أَن لاَّ تَعْبُدُوا الشَّیْطَانَ إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌ مُّبِینٌ اینچنین نیست که دشمنِ شخص پیغمبر باشد در آیات دیگر به همه ی انسانها خطاب کرد یَا أَیُّهَا النَّاسُ, یا ایها المؤمنون بدانید که شیطان عَدُوّاً لَّکُمْ فَاحْذَرُوهُمْ اما در اینجا چون سخن از حراست دین است تبلیغ دین است شبهات دینی است در حقیقت دشمنِ پیغمبر است وقتی که دشمنِ دین بود میشود دشمن پیغمبر چه اینکه اگر دشمن پیغمبر بود میشود دشمن دین. در همان روایات آمده که بعضی از افرادند که خدای سبحان به آنها وحی میفرستد آنها سِمَت اجرایی ندارند سِمت تبلیغی ندارند تبلیغ را یک پیغمبر دیگری به عهده میگیرد این شخص نبیّ خودش است و لاغیر, گاهی نبیّ خودش و خانواده ی خودش است چون نبوّت هم درجاتی دارد رسالت هم درجاتی, در آنجایی که یک شخص نبوّت را گرفته ولی مأمور اصلاح خودش است و لاغیر در آن عصر رسولی وجود دارد که جامعه را هدایت میکند, پس بعضیها طبق این روایات وحی به آنها میشود برای هدایت خودشان اینها نبیّ خودشاناند رسالتی ندارند رسالت را یک پیامبر دیگری در جامعه به عهده میگیرد. به هر تقدیر هر جا نبیّ باشد, رسول باشد آنجایی که نبوّت با رسالت همراه است این آیه ناظر به آن است که فرمود: مَا أَرْسَلْنَا مِن قَبْلِکَ مِن رَّسُولٍ وَلاَ نَبِیٍّ إِلَّا إِذَا تَمَنَّی أَلْقَی الشَّیْطَانُ فِی أُمْنِیَّتِهِ.
مطلب دیگر آن است که برخیها خیال کردند این تمنّا یعنی «قَرَأ» که در بحث دیروز گوشهای از این اشاره شد «قرأ» یعنی اگر پیامبر قرائت بکند ـ معاذ الله ـ در اثنای قرائت او شیطنت راه پیدا میکند بعضی آیات کم میشود بعضی جملهها زیاد میشود تحریفی رخنه میکند و مانند آن, در سوره ی مبارکه ی «نجم» این افترا راه پیدا کرده و آن افترا این است که وقتی وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) به آیه ی هجده و نوزده سوره ی مبارکه ی «نجم» رسید فرمود: مَا زَاغَ الْبَصَرُ وَمَا طَغَی ٭ لَقَدْ رَأَی مِنْ آیَاتِ رَبِّهِ الْکُبْرَی ٭ أَفَرَأَیْتُمُ اللاَّتَ وَالْعُزَّی ٭ وَمَنَاةَ الثَّالِثَةَ الْأُخْرَی آیا دیدید این بُت لات, بُت عُزّا, بُت مَنات اینها کاری از آنها ساخته است یا نه, اینجا ـ معاذ الله ـ شیطان راه پیدا کرده و حضرت این جملهها را افزود که «إنّ شفاعتهنّ لَتُرجیٰ» که این امضای وثنیّت بتپرستان است یعنی شفاعت اینها مورد امید است که مثلاً ـ معاذ الله ـ حضرت امضا کرده که اینها حقّ شفاعت دارند و اینکه بتپرستها گفتند: مَا نَعْبُدُهُمْ إِلَّا لِیُقَرِّبُونَا إِلَی اللَّهِ زُلْفَی یا هؤُلاَءِ شُفَعَاؤُنَا عِندَ اللَّهِ این مورد امضای وحی است ـ معاذ الله ـ در حالی که صدر و ساقه ی این روایت جعل است و فریب است و فتنه است و آفت. هیچ چنین چیزی نیست نه دلیل معتبری هست نه قابل قبول عقل است نه قابل قبول نقل است صریح قرآن کریم این است که آنچه از لبان مطهّر پیغمبر شنیده میشود وحی الهی است مَا یَنطِقُ عَنِ الْهَوَی ٭ إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْیٌ یُوحَی این جعل هست این را علما باید طرح کنند.
سوره ی مبارکه ی «نجم» مطالبی است که این داستان ساختگی را دستبافت را, دستساخت را, دسیسه را نفی میکند فرمود: وَالنَّجْمِ إِذَا هَوَی ٭ مَا ضَلَّ صَاحِبُکُمْ وَمَا غَوَی ٭ وَمَا یَنطِقُ عَنِ الْهَوَی ٭ إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْیٌ یُوحَی با این لحن شفاف و روشن که منطقه ی لبان مطهّر حضرت از هر گزندی معصوم و مصون است معذلک چنین آفتی را برخیها در کتابهای تفسیرشان نقل کردند خب این را عالمان دین باید طرح کنند بگویند این با عقل سازگار نیست با نقل سازگار نیست با سیاق آیات سازگار نیست با سِباق آیات سازگار نیست با صدر آیه سازگار نیست که ـ معاذ الله ـ حضرت در اثنایش این جمله را کم و زیاد کرده. خب, بنابراین اگر عالِمان دین نباشند خب هست دیگر این در کتابها هست رخنه پیدا کرده آمار متنبّیان که کمتر از آمار انبیا نیست آمار نفوذیها هم که کمتر از آمار اصیل نیست. فرمود ما به هر پیامبری دشمنی دارد هر دینی دشمنی دارد پس تمنّا به معنای قرائت نیست (یک) و وجود مبارک حضرت هم مصون بود از اینکه به چنین مبتلا بشود و مرتکب بشود (این دو), پس تمنّا معنایش این نیست که در اثنای قرائت پیامبر چیزی راه پیدا کرده کم و زیاد شده این قرآن نه یک کلمه کم است نه یک کلمه زیاد, عین آنچه بر پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) نازل شده است به وسیله ی اهل بیت محفوظ ماند یداً بِیَد, متواتراً به همه ی ما رسید که ما در خدمت این هستیم البته معارف قرآن, معانی قرآن, درجات قرآن, باطن قرآن در دست همه نیست اما الفاظ قرآن از اول و وسط و آخر, آخر و وسط و اول بدون یک «واو» کم و زیاد همان است که خدا فرمود و ما در خدمت آن هستیم. خب, پس بنابراین اینکه فرمود: أَلْقَی الشَّیْطَانُ فِی أُمْنِیَّتِهِ یعنی در مورد آرزوی پیغمبر که جامعه اصلاح بشود علماً و عملاً شیطنت راه پیدا میکند شیطان هم بالصراحه گفته که کارهای من چیست من اغوا میکنم و تزیین میکنم, فریب میدهم.
سوره ی مبارکه ی «اعراف» بخشی از اینها را ذکر کرد در سوره ی مبارکه ی «اعراف» آیه ی پانزده به بعد این است که شیطان میگوید که فَبِمَا أَغْوَیْتَنِی لَأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِرَاطَکَ الْمُسْتَقِیمَ هر جا راه راست است من سرِ راه راست مینشینم سرِ راه مسجد و حسینیه و حوزه مینشینم که کسی نیاید سرِ راه حرمین مینشینم که کسی نرود سرِ راه عتبات مقدّسه مینشینم کسی نرود سرِ راه اعمال صالحه مینشینم که کسی نرود آدرس داد که من سرِ راه مینشینم اینها را پشیمان میکنم لَأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِرَاطَکَ الْمُسْتَقِیمَ خب حالا که قَعید یعنی کمین میکند حالا که آنجا نشسته کمین کرده که افراد راه برباید به چه وسیلهای اینها را میرباید و از دین و تدیّن منصرف میکند؟ وسایلش را ذکر کرده ثُمَّ لَآتِیَنَّهُم مِن بَیْنِ أَیْدِیهِمْ وَمِنْ خَلْفِهِمْ وَعَنْ أَیْمَانِهِمْ وَعَن شَمَائِلِهِمْ وَلاَ تَجِدُ أَکْثَرَهُمْ شَاکِرِینَ بعضیها را به آینده امیدوار میکنند یا از آینده میترسانند, بعضیها را نسبت به گذشته میترسانند بعضیها را از راه تزیین چیزهایی را برای آنها زیبا جلوه میدهند یا زخرف الحیاة الدنیا یا پُست و مقام برای اینها زیبا جلوه میدهند که لَأُزَیِّنَنَّ لَهُمْ در بخشهای دیگر وَیُمَنِّیهِمْ هست, لَأُزَیِّنَنَّ هست تا برسد به لْأَمُرَنَّهُمْ فَلَیُغَیِّرُنَّ خَلْقَ اللّهِ یعنی من بعد از اینکه تزیین کردم چیزی را برای آنها زیبا و زینت جلوه دادم اینها پذیرفتم دیگر فرمان میدهم مثل اینکه نفس در درجه ی اول تَسویل میکند بعد امر. این نفس که در درجه ی اول اماره ی بالسّوء نیست اول نفس مسوّله است زشت را زیبا نشان میدهد دور را نزدیک نشان میدهد شرّ را خیر نشان میدهد قبیح را حَسن نشان میدهد باطل را حق نشان میدهد کذب را صِدق نشان میدهد بعد میگیرد بعد از تسویل است که إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةُ بِالسُّوءِ اینجا هم شیطان بعد از تزیین است که گفت وَلَأَمُرَنَّهُمْ وقتی کاملاً انسان را درباره ی اموری بالأخره فریب داد و گرفت و چیزی را برای او زیبا نشان داد آن وقت فرمان میدهد شیطان هم مجبور است اطاعت کند چون جبر به اختیار لا ینا فی الاختیار جبری البته در کار نیست. خب, پس آیه ی شانزده به بعد سوره ی «اعراف» این است که ثُمَّ لَآتِیَنَّهُم مِن بَیْنِ أَیْدِیهِمْ وَمِنْ خَلْفِهِمْ وَعَنْ أَیْمَانِهِمْ وَعَن شَمَائِلِهِمْ وَلاَ تَجِدُ أَکْثَرَهُمْ شَاکِرِینَ تا اینکه در آیه ی 26 همین سوره ی مبارکه ی «اعراف» فرمود: یَا بَنِی آدَمَ قَدْ أَنزَلْنَا عَلَیْکُمْ لِبَاساً یُوَارِی سَوْءَاتِکُمْ وَرِیشاً وَلِبَاسُ التَّقْوَی ذلِکَ خَیْرٌ ذلِکَ مِنْ آیَاتِ اللّهِ لَعَلَّهُمْ یَذَّکَّرُونَ ٭ یَا بَنِی آدَمَ لاَ یَفْتِنَنَّکُمُ الشَّیْطَانُ کَمَا أَخْرَجَ أَبَوَیْکُم مِنَ الْجَنَّةِ یَنزِعُ عَنْهُمَا لِبَاسَهُمَا لِیُرِیَهُمَا سَوْءَاتِهِمَا إِنَّهُ یَرَاکُمْ هُوَ وَقَبِیلُهُ مِنْ حَیْثُ فرمود بالأخره شما اگر از هیچ چیزی نمیترسید از آبرویتان بترسید این شما را بیآبرو میکند ما در تعبیرات فارسی چه میگوییم آن حرفِ قبیحی که نمیشود در بحثها گفت همان است اگر خواستند کسی را مسلوبالحیثیه کنند در جامعه چه کار میکنند کُتش را که در نمیآورند که این هم همین فرمود, فرمود آن لباسی را در میآورند که شما را رسوا میکند همین یعنی بدان! اینکه کنایه است تمام تلاش شیطان این است که شما را مسلوبالحیثیه بکند انسان با آبرو زنده است اگر آبرو رفت دیگر کاری از انسان ساخته نیست نه میتواند تجارت کند نه میتواند تبلیغ کند نه میتواند هدایت کند فرمود بدانید این تمام تلاش و کوششاش این است که لِیُرِیَهُمَا سَوْءَاتِهِمَا دیدید با آدم چه کرد قصّه ی حضرت آدم که پیچیده در پیچیده است حالا تمثّل بود, در کدام نشئه بود اصلش روشن نیست اما فیالجمله این است که فَبَدَتْ لَهُمَا سَوْآتُهُمَا همان را فرمود خب آنها زن و شوهر بودند کسی هم نبود این طور نبود که حالا مسلوبالحیثیه شده باشند اما میخواهد بگوید همان صحنه را برای شما در جامعه انجام میدهد این تشبیه معقول به محسوس است فرمود: یَا بَنِی آدَمَ قَدْ أَنزَلْنَا عَلَیْکُمْ لِبَاساً یُوَارِی سَوْءَاتِکُمْ همان لباسِ تقواست ذلک لباس خیر است وَرِیشاً وَلِبَاسُ التَّقْوَی ما لباسِ تقوا فرستادیم که آبرویتان را حفظ بکند ولی این تلاش و کوششاش این است که این لباس تقوا را از بَرِ شما بگیرد همان طوری که این معقول را از شما بگیرد همان طوری که آن محسوس را ما در قصّه گفتیم از آدم گرفت یَنزِعُ عَنْهُمَا لِبَاسَهُمَا لِیُرِیَهُمَا سَوْءَاتِهِمَا آنچه را که «ما یَسوب الإنسان» را میخواهد ظاهر کند یعنی انسان را بیآبرو کند.
تمام تلاش و کوشش شیطان این است که در جامعه نفوذ کند هر کسی را بیآبرو کند وقتی بیآبرو کرد دیگری کاری از دست او ساخته نیست این را خدای سبحان فرمود من لباس تقوا فرستادم لباس تقوا آبروی شما را حفظ میکند آن دیگر عادی است اما لباس تقوا برای اینکه حیثیتتان محفوظ باشد. شیطان گذشته از اینکه سعی میکند این جامه تقوا را بِکَند و انسان را مسلوبالحیثیه کند در جامعه با ایجاد شبهات و آئین جدال باطلآموزی در دینِ خدا رخنهای میخواهد وارد کند اما خدای سبحان فرمود ما چند کار میکنیم اول لکّهگیری میکنیم شستشو میکنیم شبههزدایی میکنیم اشکالزدایی میکنیم نقدزدایی میکنیم تمام این نقدها و شبهات و اشکالات میرود کنار بعد محکمکاری میکنیم مُتقنکاری میکنیم حکیمانه وارد میشویم جامعه را به حکمت دعوت میکنیم. این دوتا کار را با «فاء» و «ثمّ» ذکر کرده فرمود: فَیَنسَخُ اللَّهُ مَا یُلْقِی الشَّیْطَانُ که ترتّب نص است بر القای شبهه, با «ثمّ» که ترتیب درجه را میرساند نه زمان, مراتب برتر و بالاتر از شبههزدایی, تعلیم حکمت است وَیُعَلِّمُکُمُ الْکِتَابَ وَالْحِکْمَةَ برهان, حکمت است فقهِ مستدل, حکمت است اخلاقِ مستدل, حکمت است حکمت یعنی مطلب مُتقن و محکم. ثُمَّ یُحْکِمُ اللَّهُ آیاتِ خودش را چه آیات تکوینی چه آیات تشریعی, چه آیات مربوط به اصول دین چه آیات مربوط به فروع دین ثُمَّ یُحْکِمُ اللَّهُ آیَاتِهِ وَاللَّهُ عَلِیمٌ حَکِیمٌ اما این کارِ شیطان برای این صحنه است خب اگر ما اگر بخواهیم یعنی خدا بخواهد که موجوداتی داشته باشد عالِم, عادل, آگاه, از اینها فراوان دارد دیگر خب این همه ملائکه که وَمَا یَعْلَمُ جُنُودَ رَبِّکَ إِلَّا هُوَ اینها را خدا دارد دیگر, اگر انسان است باید همین باشد یعنی موجودِ مختاری که بتواند معصیت بکند و وسوسه ببیند, با وسوسه مبارزه بکند, جهاد اصغر داشته باشد جهاد اکبر داشته باشد, اگر بگویید این صحنه را بردارد همهشان خوب باشند خب بله خدای سبحان از این موجوداتی که همهشان خوباند عالِماند عادلاند معصوماند مثل فرشته فراوان دارد دیگر فرشتههایی که عالم را پُر کردند معنایش این است که پس انسان خلق نشود. شما میگویید انسان باشد و همهشان خوب خب یعنی بشود فرشته, انسان باشد و بتواند معصیت بکند خب بله دیگر انسان که باید معصیت بکند آزمونی میخواهد وسیلهای میخواهد تزیینی میخواهد یک زرق و برقی میخواهد, این بساط حکمت است شیطان هم در حدّ وسوسه مجاز است و لاغیر, خدای سبحان آن وسوسهها را نسخ میکند (اولاً), بعد آیاتش را تحکیم میکند (ثانیاً), این کار هم حکیمانه است (ثالثاً), لِیَجْعَلَ مَا یُلْقِی الشَّیْطَانُ فِتْنَةً گرچه فتنه است برای همه, اما کسانی که فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ (یک), بالاتر از مرض آنهایی که مُزمِن شده و مدّتی گذشته و صعبالعلاج شده به نام وَالْقَاسِیَةِ قُلُوبُهُمْ که صریحاً میگویند سَوَاءٌ عَلَیْنَا أَوَعَظْتَ أَمْ لَمْ تَکُن مِّنَ الْوَاعِظِینَ اینها الْقَاسِیَةِ قُلُوبُهُمْ است وَإِنَّ الظَّالِمِینَ شامل هر دو گروه میشود منتها ظلمِ فِی قُلُوبِهِم مَّرَضٌ کمتر است, ظلم وَالْقَاسِیَةِ قُلُوبُهُمْ بیشتر است, شِقاق وَالْقَاسِیَةِ قُلُوبُهُمْ بیشتر است, شِقاق فِی قُلُوبِهِم مَّرَضٌ کمتر است وَلِیَعْلَمَ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ از این تقابل معلوم میشود که در مقابلِ فِی قُلُوبِهِم مَّرَضٌ, در قبال وَالْقَاسِیَةِ قُلُوبُهُمْ علما قرار دارند معلوم میشود قسمت مهمّ این شبهه و فتنه همان شبیخون تهاجم فرهنگی است وگرنه در مقابل فِی قُلُوبِهِم مَّرَضٌ و در مقابل وَالْقَاسِیَةِ قُلُوبُهُمْ المؤمنون قرار میگرفت این تماس برای آن است که محور فتنهانگیزی او در همین مسائل علمی است البته میشود به معنای جامع گرفت و علمِ در اینجا همان ایمانِ نافع باشد که این هم مصداق خوبی است چه اینکه در جریانهای قارون وقتی که با آن وصف خَرَجَ عَلَی قَوْمِهِ فِی زِینَتِهِ یک عدّه گفتند که یَا لَیْتَ لَنَا مِثْلَ مَا أُوتِیَ قَارُونُ یک عدّه که جزء عالمان دین بودند وَقَالَ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ وَیْلَکُمْ ثَوَابُ اللَّهِ خَیْرٌ علما جلوی این زرق و برقفریبی را گرفتند که تعبیر از این گروه به الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ شده است اینجا هم از همین قبیل است خب فرمود کسانی که أُوتُوا الْعِلْمَ هستند اینها میدانند که أَنَّهُ الْحَقُّ یعنی رهآورد وحی, حق است ایمان میآورند فَتُخْبِتَ لَهُ قُلُوبُهُمْ البته وَإِنَّ اللَّهَ لَهَادِ الَّذِینَ آمَنُوا إِلَی صِرَاطٍ مُسْتَقِیمٍ.
مسئله ی عذاب که عذابهایی که اتفاق میافتد نظیر آنچه در ژاپن اتفاق افتاده یا نظیر آنچه قبلاً در پاکستان اتفاق افتاده این چگونه است بچهها چه گناه دارند میمیرند در ذیل آیهای که به خواست خدا فردا بحث میشود یعنی آیه ی 55 که فرمود: أَوْ یَأْتِیَهُمْ عَذَابُ ـ انشاءالله ـ آنجا مشخص میشود.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
وَمَا أَرْسَلْنَا مِن قَبْلِکَ مِن رَّسُولٍ وَلاَ نَبِیٍّ إِلَّا إِذَا تَمَنَّی أَلْقَی الشَّیْطَانُ فِی أُمْنِیَّتِهِ فَیَنسَخُ اللَّهُ مَا یُلْقِی الشَّیْطَانُ ثُمَّ یُحْکِمُ اللَّهُ آیَاتِهِ وَاللَّهُ عَلِیمٌ حَکِیمٌ ﴿52 لِیَجْعَلَ مَا یُلْقِی الشَّیْطَانُ فِتْنَةً لِّلَّذِینَ فِی قُلُوبِهِم مَّرَضٌ وَالْقَاسِیَةِ قُلُوبُهُمْ وَإِنَّ الظَّالِمِینَ لَفَی شِقَاقٍ بَعِیدٍ 53 وَلِیَعْلَمَ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ أَنَّهُ الْحَقُّ مِن رَبِّکَ فَیُؤْمِنُوا بِهِ فَتُخْبِتَ لَهُ قُلُوبُهُمْ وَإِنَّ اللَّهَ لَهَادِ الَّذِینَ آمَنُوا إِلَی صِرَاطٍ مُسْتَقِیمٍ 54 وَلاَ یَزَالُ الَّذِینَ کَفَرُوا فِی مِرْیَةٍ مِنْهُ حَتَّی تَأْتِیَهُمُ السَّاعَةُ بَغْتَةً أَوْ یَأْتِیَهُمْ عَذَابُ یَوْمٍ عَقِیمٍ 55 الْمُلْکُ یَوْمَئِذٍ لِلَّهِ یَحْکُمُ بَیْنَهُمْ فَالَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ فِی جَنَّاتِ النَّعِیمِ 56 وَالَّذِینَ کَفَرُوا وَکَذَّبُوا بِآیَاتِنَا فَأَُولئِکَ لَهُمْ عَذَابٌ مُهِینٌ 57 عناصر محوری سوره ی مبارکه ی «حج» بعد از اینکه مشخص شد و تکذیبِ معاندان هم مطرح بود ذات اقدس الهی برای تسلّی وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) از یک سو و تعلیم امّت اسلامی به صبر و پایداری از سوی دیگر, قصص برخی از انبیا(علیهم السلام) را ذکر کرد که آنها همین مصیبتها و آسیبها را دیدند و تحمل کردند و پیروز شدند بعد به عنوان یک اصل کلی برای نبوّت عام, مطلبی را نازل فرمود و آن اینکه هر کسی که از طرف خدای سبحان رسالتی دارد خواه رسالتش با کتاب همراه باشد که میشود از انبیای اولواالعزم یا کتاب مستقل نداشته باشد حافظ شریعت پیامبر اولواالعزم باشد که میشود نبیّ در برابر رسول. بالأخره اینها پیام الهی را به جامعه منتقل میکنند. هر پیامبری که از طرف خدا احکام و حِکم الهی را به جامعه منتقل کرد شیطان در اجرای برنامه ی آنها, شیطان در نفوذ برنامه ی آنها در جامعه آشوب میکنند یک عدّه را اغوا میکنند یک عدّه را وسوسه میکنند یک عدّه را با وهم و خیال یک عدّه را با شهوت و غضب گرفتار شبهات میکنند و از مسیر جدا میکنند این یک اصل کلی است بعد ذات اقدس الهی میفرماید خداوند این صحنه را به خوبی مدیریت میکند این یک آزمون الهی است در این آزمون دو گروه آسیب میبینند یک گروه پیروزمندند. آنهایی که بیماردلاند یا قصیّالقلباند آسیب میبینند و به دنبال این آشوبِ شیاطین حرکت میکنند یا گرفتار شهوتِ عملیاند یا به دنبال شبهه ی علمی. آنها که از علم برخوردارند از علمِ نافع برخوردارند هم این آشوب را شناسایی میکنند هم دفاع میکنند و هم خودشان را حفظ میکنند.
مطلبی درباره ی وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) در برخی از تفاسیر نقل شده است که در طلیعه ی بحث آن قصّه ی جعلی بازگو شد این بود که وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) در هنگام تلاوت سوره ی مبارکه ی «نجم» ـ معاذ الله ـ این جملهها را اضافه کرده که درباره ی بتها اینها قرانین آنها «إنّ شفاعتهنّ لترجیٰ» که مشرکین از شنیدن این حرف خوشحال شدند که پیامبر ـ معاذ الله ـ از بتهای اینها به نیکی یاد کرد (یک)، بتهای اینها را به رسمیّت شناخت (دو)، بتپرستی را امضا کرد (سه)، حقّ شفاعت به بتها داد (چهار). این افسانه و فسانه را برخیها نقل کردند.
فخررازی در بین مفسّران بیش از دیگران در گذشته تلاش و کوشش کرد که این مطلب بیّنالغی را ابطال کند ولی بزرگان دیگر گفتند این آن قدر بیّنالغی است که نیازی به تلاش و کوشش نیست فخررازی از هفت وجه دلیلهای عقلی و قرآنی اقامه کرده از چندین وجه دلیل روایی اقامه کرده تا ثابت کند که این امر، امر بیّنالغی است ولی لطیفهای که عدّهای از علما(رضوان الله علیهم) فرمودند که مرحوم مجلسی(رضوان الله علیه) هم در ردیف اینهاست این است که حدیثی است از وجود مبارک پیامبر نقل شد که فرمود: «ستکثر علیّ القال» «قال» یعنی افرادی که دروغ جعل میکنند. فرمود عدّهای بعد از من روایات را به نام من جعل میکنند آنچه را که از من نقل کردند شما بر قرآن کریم عرضه کنید اگر مخالف قرآن بود رد کنید این بزرگان که مرحوم مجلسی(رضوان الله علیه) هم از این بزرگان است فرمودند حتماً روایاتی را به نام پیامبر جعل کردند برای اینکه این روایت چه دروغ باشد چه راست باشد معلوم میشود یک چیزهای جعلی هست، اگر این روایت راست باشد پس معلوم میشود که پیامبر فرمود به نام من دروغ جعل میشود و اگر این روایت دروغ باشد خب همین دلیل است که به نام پیامبر چیزی جعل کردند دیگر برای اینکه به پیامبر نسبت دادند.
جریان قرانین اُولیٰ «وإنّ شفاعتهنّ لترجیٰ» که یقیناً دروغ است ولی همین جعل کردن و وارد کردن چنین افسانهای در کتابهای تفسیر نشان همان است که مَا أَرْسَلْنَا مِن قَبْلِکَ مِن رَّسُولٍ وَلاَ نَبِیٍّ إِلَّا إِذَا تَمَنَّی أَلْقَی الشَّیْطَانُ فِی أُمْنِیَّتِهِ شیطنتِ شیاطین باعث جعل این افسانه شد باعث ادخال این افسانه در کتابهای تفسیر شد مایه سرگرمی عدّهای شد مایه پذیرش افراد سَخیف شد، بنابراین گرچه اصل این قصّه یقیناً محال و باطل است ولی نفوذ این قصّه در بین برخی از مفسّران نشانه ی آن است که گروه آشوبگر دست از دین برنمیدارند، اما بیّنالغی بودنش برای آن است که این قصّه یا ـ معاذ الله ـ پیامبر عمداً این حرفها را زده یا سهواً و هر دو محال است برای اینکه خدای سبحان پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) را در سه منطقه معصوم معرفی کرده که چندین بار گذشت هم در منطقه ی تلقّی وحی، هم در منطقه ی حفظ و صیانت و نگهداری وحی در آینده، هم در منطقه ی ابلاغ و انشاء و املا در افق وحی.
منطقه ی تلقّی فرمود: إِنَّکَ لَتُلَقَّی الْقُرْآنَ مِن لَدُنْ حَکِیمٍ عَلِیمٍ خب وقتی علم لدنّی است لدیالله شد جا برای نفوذ شیطان و غیر شیطان نیست حضوراً و شفاهاً ذات اقدس الهی مطلبی را القا میکند و بین متکلّم و شنونده احدی فاصله نیست و خدای سبحان القا میکند این هم علم لدنّی آنجا که دیگر جای غفلت نیست و اگر بود که تلقّی تعبیر نمیکرد این برای تلقّی.
منطقه ی حفظ و نگهداری هم فرمود: سَنُقْرِئُکَ فَلاَ تَنسَی این إِلَّا مَا شَاءَ اللَّهُ از مواردی است که استثنا برای تأکید مستثناست نه برای اخراج و چیزی از مستثنامنه، برای تأکید مستثنامنه است در کتابهای نحوی ملاحظه فرمودید که گاهی استثنا برای تثبیت و تأکید مستثنامنه است این مستثنامنه قابل دست خوردن نیست این از آن موارد است مگر اینکه خدا بخواهد خدا هم که خواست و معصوم باشد خدا که نمیخواهد که تو وحی را از یاد ببری پس سَنُقْرِئُکَ فَلاَ تَنسَی .
منطقه ی ابلاغ و انشاء و املاست که فرمود: وَمَا یَنطِقُ عَنِ الْهَوَی ٭ إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْیٌ یُوحَی پس آنچه را ذات اقدس الهی فرمود پیامبر صحیحاً تلقّی کرد (یک)، صحیحاً در حافظه ی شریف حفظ و نگهداری کرد (دو)، صحیحاً از لبان مطهّرش به ما رسید (سه)، از این به بعد مردم مختارند یا میپذیرند یا رد میکنند. خب، اگر بیان قرآن این است که آنچه را خدای سبحان فرمود به جامعه میرسد و عین همان مطلب را خدای سبحان برای ما نقل میکند دیگر جا برای این افسانه و فسانه نیست لکن عمل کردن، قبول کردن، پذیرفتن با وسوسههای شیطان همراه است سه گروه میشوند:
یک عدّه فِی قُلُوبِهِم مَرَضٌ، یک عدّه الْقَاسِیَةِ قُلُوبُهُمْ یک عدّه هم الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ آنها که أُوتُوا الْعِلْمَ هستند بهره ی صحیح و کامل میبرند منظور آن است که شیطان در کار خدا دخالت نمیکند شیطان یک کلب معلّمی است که وظیفه ی او وسوسه کردن است و وسوسه هم چیز بسیار خوبی است اگر وسوسه نباشد که جهاد با نفس نیست، اگر وسوسه نباشد که تهذیب نیست کسی به جایی نمیرسد یا بالاتر از انسان متعارف است مثل فرشتهها یا پایینتر از انسان است مثل حیوان اصلاً انسان آن است که در گیر و دار خیالات و وساوس و اوهام و خاطرات باشد مبارزه کند تا به جایی برسد بیش از وسوسه هم حق ندارد ولی این وسوسه کردنی که شیطان به عهده گرفته خدای سبحان دارد این را مدیریت میکند فرمود او درصدد گمراه کردن است به نحو جِدّ ولی ما این را به عنوان کلاس امتحان تبدیل میکنیم لِیَجْعَلَ مَا یُلْقِی الشَّیْطَانُ فِتْنَةً لِّلَّذِینَ فِی قُلُوبِهِم مَّرَضٌ وَالْقَاسِیَةِ قُلُوبُهُمْ وَإِنَّ الظَّالِمِینَ لَفَی شِقَاقٍ بَعِیدٍ ٭ وَلِیَعْلَمَ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ أَنَّهُ الْحَقُّ مِن رَبِّکَ فَیُؤْمِنُوا بِهِ فَتُخْبِتَ لَهُ قُلُوبُهُمْ وَإِنَّ اللَّهَ لَهَادِ الَّذِینَ آمَنُوا إِلَی صِرَاطٍ مُسْتَقِیمٍ ٭ وَلاَ یَزَالُ الَّذِینَ کَفَرُوا کذا و کذا معلوم میشود که او در کارِ خدا دخالت نمیکند به اذن خدا، وسایل امتحان را فراهم میکند همین، مدیریت امتحان به عهده ی ذات اقدس الهی است آن وقت خدای سبحان همان طوری که در جبهههای جنگ نظامی میفرماید: فَلَمْ تَقْتُلُوهُمْ وَلکِنَّ اللّهَ قَتَلَهُمْ.
جبهههای جنگ فرهنگی هم به علما میفرماید: «وما نسختم اذ نسختم ولکن الله نسخ و ما أحکمتم إذا أحکمتم و لکن الله أحکم» فرمود: فَیَنسَخُ اللَّهُ مَا یُلْقِی الشَّیْطَانُ ثُمَّ یُحْکِمُ اللَّهُ آیَاتِهِ با اینکه علما قیام کردند شبهات را برطرف کردند آن وقتی که اسرار هزار سال نوشتند سیدناالاستاد امام(رضوان الله علیه) چند روزی درس را تعطیل کرد و اسفار نوشت مرحوم علامه طباطبایی که کار خودشان را کردند امام موسای صدر(حفظه الله و سلّمه الله تعالیٰ» کار خودش را کرده همه ی اینها کار خودشان را دارند میکنند اما همه ی اینها بر اساس عنایتهای الهی و رهبریهای الهی است خدا کار آنها را بعد از قبول به خودش اسناد میدهد به پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) میفرماید: وَمَا رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَلکِنَّ اللّهَ رَمَی به مجاهدان میفرماید شما این کار را کردید خدا این کار را کرده فَلَمْ تَقْتُلُوهُمْ وَلکِنَّ اللّهَ قَتَلَهُمْ کاری را که خدا قبول بکند به خودش اسناد میدهد دیگر وقتی قبول کرد معنایش این است که این کار، کار الهی است نه یعنی امضا میکند که شما این کار را کردید این إِلَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبُ وَالْعَمَلُ الصَّالِحُ یَرْفَعُهُ این عملِ صالح یک مبارزه ی نظامی، مبارزه ی فرهنگی بالا میرود وقتی بالا رفت دود نیست که بالا برود که این به همراه فرشتهها بالا میرود وقتی بالا رفت الهی شد مقبول هم میشود خدا به خودش اسناد میدهد که من این کار را کردم. وقتی کسی وجوه شرعی را به مرجعی به فقیهی عطا میکند یا به مستحقّی یا به صدیقی عطا میکند خدا عطا میکند.
سوره ی مبارکه ی «توبه» فرمود: یَقْبَلُ التَّوبَةَ عَنْ عِبَادِهِ وَیَأْخُذُ الْصَّدَقَاتِ یعنی اخذ میکند اینکه بزرگان وقتی یک کار خیری کردند دستشان را میبوسند وجود مبارک امام سجاد این کار را میکرد دستش را میبوئید، بالای سر میگذاشت، به صورت میکشید میگفت این دست به دستِ بیدستی الله رسیده برای اینکه او گرفته خب این یک باور میخواهد یک عمل صالح میخواهد یک مال . میخواهد یک اخلاص نیّت میخواهد میبیند این عمل بالا رفته و قبول شده و کار، کار الهی است لذا این دست را بو میکرد میبویسد بالای سر میگذاشت میگفت که دست به دستِ بیدستی الله رسیده است یَأْخُذُ الْصَّدَقَاتِ یعنی «یُصیب علی الصدقات» نه اینکه خدا ثواب میدهد صدقه را میگیرد خب پس اگر اینچنین شد که کسی در صحنه ی مبارزه ی فرهنگی موفق شد شبههشناسی کند کتابی بنویسد سخنرانی کند شبهه را برطرف کند «لله سبحانه و تعالیٰ» این کار را خدا به خودش اسناد میدهد فرمود خداوند یَنسَخُ اللَّهُ مَا یُلْقِی الشَّیْطَانُ ثُمَّ یُحْکِمُ اللَّهُ آیَاتِهِ وَاللَّهُ عَلِیمٌ حَکِیمٌ این شخص میشود مظهر علیمِ حکیم چون انسان میتواند خلیفه ی الله باشد، اگر خلیفه ی الله شد که حرف مستخلفعنه را میزند، کار مستخلفعنه را میکند.
غرض آن است که شیطنت برای همیشه هست اما این طور نیست که شیطان مثل کِلاب هِراش باشد سگِ هرزه باشد بتواند هر کاری در عالَم بکند عالم همه چیز بر اساس نظم است این نظیر کلب معلَّم است چهارتا شبهه ایجاد میکند آن وقت خدای سبحان مدیریت میکند فرمود: لِیَجْعَلَ مَا یُلْقِی الشَّیْطَانُ فِتْنَةً لِّلَّذِینَ فِی قُلُوبِهِم مَّرَضٌ وَالْقَاسِیَةِ قُلُوبُهُمْ کسی اینها را مریض نکردند اینها خودشان مریض شدند ناپرهیزی کردند تقوا یعنی پرهیز دیگر اینکه در بعضی از آیات فرمود: اعْمَلُوا مَا شِئْتُمْ به تعبیر بعضی از بزرگان فرمود اینها باید کارشان را بفهمند تمام شده دیگر، یعنی اگر یک بیماری در اثر بیماریِ مُزمن یا غدّههای درگیر کارش به او رسید که طبیب به او گفت شما دیگر پرهیز ندارید او باید بفهمد کار گذشت اینکه طبیب میگوید شما پرهیز ندارید یعنی تمام شد این منتها نمیفهمد خیال میکند خوب شده خدای سبحان به بعضیها میفرماید: أَنْ تَتَّقُوا، یَتَّقُوا اینها برای افرادی است که قابل درمان است اما آن کسی که دیگر به جایی رسیده که سَوَاءٌ عَلَیْهِمْ ءَأَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لاَ یُؤْمِنُونَ فرمود: اعْمَلُوا مَا شِئْتُمْ هر کاری میخواهید بکنید، بکنید یعنی دیگر جا برای تقوا نیست دیگر.
عامل درونی آن قدرت را ندارد برای اینکه با فطرتِ توحید انسان خلق شده است اگر از راه پدر و مادر، از راه دوست که جزء شیاطینالانساند کودکی را کسی اغوا نکند این اصلاً دروغ یاد نمیگیرد خدای سبحان همان طوری که طبیعت ما را یعنی دستگاه گوارش ما را نه طبیعت، خلقت ما را طرزی آفرید که با سمّ سازگار نیست یک ذرّه سمّ به کام این کودک بریزی این بالا میآورد این مثل ظرف خالی نیست که هر چه بدهی بپذیرد دروغ را هم بالا میآورد خیانت را هم بالا میآورد خدای سبحان بر اساس اینکه فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا هیچ کسی را بیتفاوت خلق نکرد (یک)، کسی را دروغ و خیانت یاد نداد (دو)، بچه تا دروغ را ولو از راه شوخی، خیانت را ولو از راه بازی، نبیند یاد نمیگیرد برای اینکه با فطرتِ توحیدی خلق شد با فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا خلق شد سمّ با گوارشِ او سازگار نیست معصیت هم با فطرت او سازگار نیست همه از بیرون میآید، اما جن این طور نیست جن میتواند اینچنین باشد برای اینکه با آن فطرت توحیدی خلق نشده لذا شیطان، جن است دیگر شیطان، شیطان دیگر ندارد.
غرض آن است که هر کاری که در صحنه ی دین قرار میگیرد ذات اقدس الهی مدیریت میکند ما باید تلاش و کوشش بکنیم که بیگانه این سمّ را در فضای دین نریزد (اولاً)، اگر ریخت در حدّ خودمان قیام بکنیم و سمّزدایی کنیم (ثانیاً) تا فضا سالم بشود. این کار را که خدای سبحان به دست عدّهای میکند یقیناً ما دعا بکنیم و بکوشیم که ما جزء این گروه باشیم همین «واجعلنی ممّن تنتصر به لدینک و لا تستبدل به غیری» خدایا تو که دینت را حفظ میکنی یقیناً آن توفیق را بده که دینت به دست ما حفظ بشود این دعای ماه مبارک رمضان است. غرض این است که شیطنتِ شیطان این طور نیست که مستقیماً در حوزه ی دین بخواهد دخل و تصرّف کند وَلِیَعْلَمَ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ أَنَّهُ الْحَقُّ خب، چون خدای سبحان دینش هم مبشّر است هم مُنذِر فرمود: وَإِنَّ اللَّهَ لَهَادِ الَّذِینَ آمَنُوا إِلَی صِرَاطٍ مُسْتَقِیمٍ ولی وَلاَ یَزَالُ الَّذِینَ کَفَرُوا این صنادید مکّه آنها که فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ هستند، آنها که الْقَاسِیَةِ قُلُوبُهُمْ هستند اینها هرگز ایمان نمیآورند مگر اینکه صحنه ی قیامت بیاید یا اشراطالساعه را ببینند یا عذاب اَلیم را درک کنند و مانند آن. چه آن قیامت بیاید چه اشراطش در حال برزخ بیاید چه این گونه از عذابها گرچه کلمه ی «عَقِیم» را در بخش پایان ذکر فرمود ولی هیچ راه برای نتیجهگیری اینها نیست اگر صحنه ی مرگ بغتتاً بیاید که این بغته عَقیم است عقیم یعنی بینتیجه یک وقت انسان بخواهد تدارک کند جبران بکند وقتی بغتتاً خانه سرش خب این چطوری جبران بکند از کجا میتواند فرار بکند بغتتاً یعنی دفعتاً در بخشی از آیات آمده است که بَلْ تَأْتِیهِم بَغْتَةً فَتَبْهَتُهُمْ اینها را مبهوت میکند بهتان را که بهتان میگویند یعنی انسان کاری نکرده به او نسبت میدهند این مبهوت میشود.
صحنه ی قیامت یا مرگِ اینچنینی مایه مبهوت شدن است خیلیها میبینند صحنه عوض شده است اصلاً نمیدانند که مُردند چطور شده نمیدانند فقط میبینند صحنه عوض شده بعدها میفهمند که مُردند خب اگر این ساعت بغتتاً بیاید راه برای تدارک نیست (یک). برخی از عذابها هم هست حالا یا اشراطالساعه است یا عذابهای درگیر دیگر که این عذابِ عقیم است یعنی راه را برای درمان و تدارک و جبران میبندد نازا میکند بادی که بیخاصیّت است نه ابرها را باردار میکند نه مایه ی بارداری گیاهان میشود میگویند ریحِ عَقیم خب، یعنی نازا. برخی از بادهاست که این ابرها را تلقیح میکند باردار میکند یا گیاهان را تلقیح میکند باردار میکند که فرمود: أَرْسَلْنَا الرِّیَاحَ لَوَاقِحَ حالا حوزه ی تلقیح کجاست باید در ذیل این آیه مشخص بشود آیا ابرها را تلقیح میکنند، آیا گیاهان را تلقیح میکنند یا هر دو را تلقیح میکنند گاهی ابرها نازا هستند گاهی این درختان نازا هستند میوهای نمیآورند گاهی هم زایمان دارند خب، اگر حادثهای بیاید که جبرانناپذیر باشد میشود عذابِ عَقیم فرمود اینها سالیان متمادی فرصت ایمان داشتند ولی ایمان نیاوردند وقتی روز عذابِ عَقیم که آمد دیگر آنها میفهمند و نمیتوانند ایمان بیاورند اینکه میفهمند و نمیتوانند ایمان بیاورند عذابی است روی عذاب ما تا زندهایم هم بخش اندیشه ی ما فعّال است هم بخش انگیزه ی ما یعنی هم میتوانیم بفهمیم هم میتوانیم ایمان بیاوریم و بپذیریم، اما وقتی که مُردیم دیگر بخش پذیرش تعطیل است بالکل، ایمان آوردن، اعتقاد پیدا کردن، باور کردن کلاً تعطیل است فقط بخش اندیشه باز است انسان خیلی از چیزها را میبیند خیلی از چیزها برایش کشف میشود به او نشان میدهند جهنم را نشان میدهند، اهل جهنم را نشان میدهند، درکات جهنم را نشان میدهند اما او دیگر نمیتواند باور کند بگوید خدایا! من قبول کردم باور کردم شما را باور کردم جهنم را باور دارم تمام درد این است که انسان وقتی که مُرد این بخش پذیرشش کلاً تعطیل است اگر تعطیل نباشد خب اینها آنجا ایمان میآورند راحت میشوند.
وجود مبارک رسول خدا(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود و وجود مبارک حضرت امیر(سلام الله علیهما) این را در نهجالبلاغه نقل کرد که «الْیَوْمَ عَمَلٌ وَ لاَ حِسَابَ وَ غَداً حِسَابٌ وَ لاَ عَمَلَ» همین است که بعد از مرگ انسان خیلی از چیزها را میفهمد اما نمیتواند ایمان بیاورد بین نفس و بین ایمان، اراده فاصله است که الآن تعطیل شد اما بین نفس و بین علم، اراده فاصله نیست همین که این صحنه را به انسان نشان دادند انسان میفهمد در دنیا هم همین طور است در دنیا وقتی مبادی حاصل شد مبانی پیدا شد هیچ کس نمیتواند بگوید من نمیفهمم این فهمیده این را میگویند مضطرّ است برای اینکه در برابر ضروری قرار گرفته ضروری چیزی است که انسان وقتی در برابر او قرار گرفت میشود مضطرّ مثل دو دوتا چهارتا میگویند ضروری است ثبوت شیء فی نفسه ضروری است سلب شیء از نفس محال است ضروری است اینها چون ضروریاند وقتی نفس در برابر اینها قرار میگیرند مضطرّ به فهمیدن است بین نفس و بین فهم اراده فاصله نیست این میتواند بگوید من گوش نمیدهم مطالعه نمیکنم اینها فعل است اما وقتی این مبادی حاصل شد نفس الاّ ولابد میفهمد، اما بین نفس و پذیرش و تدیّن، ایمان و مانند آن، اراده فاصله است ممکن است مطلبی برای کسی صد درصد ثابت شده باشد ولی آن را قبول نکند.
پرسش:؟پاسخ: آنها که مؤمنان هر عملِ خیری که در دنیا انجام بدهند تا آن عملِ خیر هست عمل خودشان است حَسنهای است، سنّت حسنهای را احداث کردند تا آن عمل هست نتیجه ی عمل خودشان را میبینند چه اینکه عدّهای سنّت سیّئه گذاشتند این جریان چهارشنبه سوری را باب کردند تا این سنّت سیّئه هست اینها در عذاباند اینها محصول کار خودشان است اما یک کارِ جدیدی را انسان بکند با آن کارِ جدید کیفر ببیند یا ثواب ببیند این بعد از موت نیست استکبارهای علمی فراوان است (یک)، استکبارهای عملی یعنی نتیجه ی اعمال دنیایشان که سنّت حسنه گذاشتند به آنها میرسد (دو)، اما یک کار جدیدی بکند ایمانی بیاورد، یک ذکر بکند، فعلی داشته باشد که ثواب ببرد این ممکن نیست وگرنه آنجا جای شریعت بود و وحی و رسالت و قانون بود این دیگر میشود دنیا دیگر آخرت نبود. فرمود این کار عَقیم است بنابراین سه مطلب شد:
اوّل اینکه استکبارهای علمی فراوان است دوّم اینکه استکبارهای عملی که نتیجه ی اعمالِ قبلی دنیاست فراوان است سوّم اینکه عمل جدیدی بکند که با آن عمل ثواب ببرد یا کیفر ببیند این ممکن نیست از این جهت صحنه ی قیامت میشود عَقیم بعضی از عذابها هم حتی در دنیا ممکن است عقیم باشد یعنی فرصت را از انسان میگیرد. فرمود اینها تا آن روزِ عقیم را ندیدند در مِریه و تردید و شکّاند وقتی که دیدند مِریه ی اینها به علم تبدیل میشود میگویند رَبَّنَا ابْصَرْنَا وَسَمِعْنَا اما دیگر نمیگویند آمَنَّا میگویند فَارْجِعْنا نَعْمَلْ صَالِحاً میبینند آنجا جای ایمان نیست میگویند ما را به دنیا برگردان که ما عمل صالح انجام بدهیم وگرنه آنجا اگر جایِ ایمان بود که میگفتند «تُبْنا وآمنّا» و نجات پیدا میکردند آنجا جای ایمان نیست لذا از او به عنوان یوم عقیم ذکر کرده است خیلی از مطالب عمیق برای انسان روشن میشود یکی از آن مطالب این است که الْمُلْکُ یَوْمَئِذٍ لِلَّهِ این الْمُلْکُ یَوْمَئِذٍ لِلَّهِ که آیه ی بعد است یعنی آیه ی 56 معنایش این نیست که در قیامت قدرت مدیریت برای خداست بلکه در قیامت ظاهر میشود که تَبَارَکَ الَّذِی بِیَدِهِ الْمُلْکُ از یک سو، فَسُبْحَانَ الَّذِی بِیَدِهِ مَلَکُوتُ کُلِّ شَیْءٍ از سوی دیگر، مُلک به دست خدایی است که از اسمای حسنای او تبارک است، ملکوت به دست خدایی است که از اسمای او سبحان است، سبحان مناسب با ملکوت است، تبارک مناسب با مُلک است چه در دنیا چه در آخرت، منتها مردان الهی، مؤمنان این را هم در دنیا میفهمند هم در آخرت، غیر مؤمن در دنیا نمیفهمد و در آخرت میفهمد که الْمُلْکُ یَوْمَئِذٍ لِلَّهِ آنجا که گفته شد لاَ تَمْلِکُ نَفْسٌ لِنَفْسٍ شَیْئاً یا الْمُلْکُ یَوْمَئِذٍ لِلَّهِ یا وَالْأَمْرُ یَوْمَئِذٍ لِلَّهِ اینها همه ظرفِ ظهور این توحید الهی است نه ظرف حدوث اینها نه اینکه امروز کار به دست دیگران است فردا دست خدا یا امروز قدری کار دست خداست قدری دست دیگران فردا فقط دست خداست اینچنین نیست «والأمر فی الدنیا و البرزخ و القیامة بید الله سبحانه و تعالیٰ» همه مأموران الهیاند مطلب اوّل:
درباره ی عذابها، عذابها هم چند قسم است اگر خدای سبحان بخواهد کسی را عذاب بکند بعد از اِتمام حجّت عذاب میکند اما ابتلا غیر از عذاب است یک مطلب است که بین ابتلای الهی که وَلَنَبْلُوَنَّکُمْ بِشَیْءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَالْجُوعِ وَنَقْصٍ مِنَ الْأَمْوَالِ وَالْأَنْفُسِ اینها ابتلاست تا کسی که صابر است اجر خودش را بیابد تا کسی که صابر نیست از اجر محروم باشد مطلب دوّم:
مسئله ی تَعذیب است خدای سبحان اگر بخواهد عذاب بکند تنها مسئله ی قوم نوح نیست چون نوح به ذات اقدس الهی عرض کرد که پروردگارا! وَلاَ یَلِدُوا إِلَّا فَاجِراً کَفَّاراً اینها دیگر اهل اصلاح و هدایت نیستند بچههای اینها هم کافر خواهند بود خدای سبحان عذاب را فرستاد خب، طبق آن روایتی که در عللالشرایع هست جریان طوفان عالَمی و جهانی بود آیا در سراسر عالَم همه عَقیم شدند یا همان منطقهای که وجود مبارک نوح به سر میبرد عقیم شدند تا چهل سال کسی بچه پیدا نکرد. دلیلی طبق آن روایت نداریم که تمام مردم روی زمین عَقیم شدند در ظرف چهل سال هیچ کس بچهای به بار نیاورد برای اینکه طوفان نوح میخواهد بیاید به حیات آنها خاتمه بدهد این یکی، و ثانیاً بسیاری از عذابهایی که آمده سَخَّرَهَا عَلَیْهِمْ سَبْعَ لَیَالٍ وَثَمَانِیَةَ أَیَّامٍ عمر همه ی اینها خاتمه داد در حالی که بچه و غیر بچه در آن بودند فرمود: کَأَنَّهُمْ أَعْجَازُ نَخْلٍ خَاوِیَةٍ بچه و غیر بچه در آن بودند اگر این بچهها آسیب دیدند یک چند لحظهای از حیات دنیا محروماند ولی بچههایی که قابل تربیت باشند در روایات ما هست که وجود مبارک حضرت ابراهیم عدّهای را زیر تدبیر و تربیت خود دارد اینها بچهها را میپرورانند اینها در آن عالم راحتاند مثل اینکه چند لحظهای آسیب دیدند بعد به مقامی میرسند. مطلب بعدی آن است که هرگز جلوی عذاب الهی را نمیشود گرفت که خدا فرمود عذابِ خدا مَا لَهُ مِن دَافِعٍ اگر کسی، ملّتی، امّتی، جمعیتی مورد سَخط الهی قرار گرفت بعد از اتمام حجّت با پیشرفت علم هرگز نمیشود جلوی عذاب الهی را گرفت بعد فرمود: ءَأَنتُمْ أَشَدُّ خَلْقاً أَمِ السَّماءُ بَنَاهَا الآن میبینید اینها در ژاپن یا غیر ژاپن به فکر این هستند که به زیر آورند چرخ نیلوفری را به زعم خودشان اما یک مختصر تکانی این زمین خورد در حدّ نُه ریشتر، اصلاً نُه ریشتر نسبت به إِذَا زُلْزِلَتِ الْأَرْضُ زِلْزَالَهَا قابل قیاس نیست این نُه ریشتر میبینید عدّهای را خاک کرده خب اینها که سالیان متمادی نه خدایی نه قیامتی نه پیغمبری نه اهل بیتی هیچی را نمیشناسند چه توقّعی است که اینها مشمول رحمت الهی باشند این همه نعمت را خدا به اینها داده اینها یا ملحدند یا بتپرست، بنابراین بچهها هم که به دنیا بیایند از همین قبیلاند الآن دیگر با بودِ این انقلاب اسلامی و ظهور اسلامی و پیامهای اسلامی و کتابهای اسلامی کسی نمیتواند بگوید حجّت خدا بر من تمام نیست اصلاً اینها را افسانه میدانند وقتی افسانه میدانند خب اگر اینچنین شد به همان گرفتاریها مبتلا میشوند دیگر فرمود: فَکَأَیِّن مِن قَرْیَةٍ أَهْلَکْنَاهَا وَهِیَ ظَالِمَةٌ این طور نیست که حالا خدایی که ارحمالراحمین است همه ی نعمت را به اینها داده اینها هم هر کاری دستشان برآمد یا الحاد یا کفر کردند و میکنند، هیچ چیزی برای آنها ارزانتر از مبارزه با دین نیست شما میبینید بالأخره الآن آنچه در خاورمیانه میگذرد در مرآ و منظر همه ی اینهاست.
مسئول سازمان ملل هم از همینهاست اینها میبینند مرتّب جوانها را دارند میکُشند مردان را میکشند زنها را دارند کودکان را دارند میکشند هیچ کس تکان نمیخورد خب این جریان قذافی است آن جریان امام موسای صدر است(حفظه الله و سلّمه الله) هیچ کس تکان نخورده قیام نکرده که از زندان آزاد کند از وضعش باخبر باشد خب چه توقّعی داریم ذات اقدس الهی در همین آیات فرمود: فَکَأَیِّن مِن قَرْیَةٍ أَهْلَکْنَاهَا وَهِیَ ظَالِمَةٌ ده سال، بیست سال، صد سال، پانصد سال به اینها مهلت داد همه ی امکانات را به اینها داد اینها یا ملحدند یا بتپرست اصلاً هیچ به این فکر نیستند که پایان مرگ چیست خیال میکنند مُردن، پوسیدن است و دیگر هیچ خب همه ی امکانات را اینها دارند اینها حتی لساناً این کار را ابطال نکردند محکوم هم نکردند یک اعتراض قولی هم نکردند که چرا این طور شما نسلکُشی میکنید هیچ فرقی هم بین اینها و آن سلاطین حجاز و سلاطین اردن و امثال ذلک نیست فرقی نمیکند اینکه امام فرمود اسلامِ آمریکایی یعنی همین دیگر، بنابراین اینها یا فِی قُلُوبِهِم مَّرَضٌ هستند یا الْقَاسِیَةِ قُلُوبُهُمْ اگر یک وقت عذاب الهی آمده برابر همین آیات است او که ارحمالراحمین است اما هیچ کسی را بدون بیّنه عذاب نمیکند این بیّنات الهی است از این بیّنات روشن نیست.
پرسش:؟پاسخ: چرا، ما کمک بکنیم برای اینکه اینها هدایت بشوند که اسلام میگوید به نجات کافر هم بشتاب این یک راه تبلیغی است اگر آنها بفهمند که دین میگوید اگر کسی مظلوم است دارد غرق میشود نجاتش بده ولو کافر باشد منتها نمیفهمند باید بفهمد چون جهلِ به اختیار یا سوء به اختیار «لا ینا فی الاختیار» اما آنچه که الآن بر ما لازم است و خطّ مقدم است یاری کردن همین عزیزان عربستان است، جریان بحرین است، جریان لیبی است در کشورهای اسلامی است چه اینها که «یا للمسلمین» میگویند، «الله اکبر» میگویند، «سبحان الله» میگویند، دعای فرج میخوانند اینها را جهان اسلام باید یاری بکند دیگر.
غرض این است که هیچ کسی را خدای سبحان بدون اتمام حجّت عذاب نمیکند اگر یک وقت عدّهای بدون حجّت آسیب دیدند این اعتراض و خدای سبحان جبران میکند. همه ی بحثها هر ثوابی که دارد برای اهل بیت(علیهم السلام) است امروز مخصوصاً ثواب نثار روح مطهّر کریمه ی اهل بیت فاطمه ی معصومه(صلوات الله و سلامه علیها) است ولی این را ما باید بدانیم که درس و بحث ثوابش کمتر از تعطیلی نیست. کسی تعطیل میکند و کاری هم انجام نمیدهد کسی میرود پای بحث قرآن میگوید خدایا این را قبول کن ثوابش را نثار روح مطهّر کریمه ی اهل بیت بکن هر تعطیلی معادل تحصیل نیست این باید جزء مسائل روشن فرهنگی حوزه باشد ـ انشاءالله ـ .
«و الحمد لله ربّ العالمین»
وَلِیَعْلَمَ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ أَنَّهُ الْحَقُّ مِن رَبِّکَ فَیُؤْمِنُوا بِهِ فَتُخْبِتَ لَهُ قُلُوبُهُمْ وَإِنَّ اللَّهَ لَهَادِ الَّذِینَ آمَنُوا إِلَی صِرَاطٍ مُسْتَقِیمٍ ﴿54 وَلاَ یَزَالُ الَّذِینَ کَفَرُوا فِی مِرْیَةٍ مِنْهُ حَتَّی تَأْتِیَهُمُ السَّاعَةُ بَغْتَةً أَوْ یَأْتِیَهُمْ عَذَابُ یَوْمٍ عَقِیمٍ 55 الْمُلْکُ یَوْمَئِذٍ لِلَّهِ یَحْکُمُ بَیْنَهُمْ فَالَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ فِی جَنَّاتِ النَّعِیمِ 56 وَالَّذِینَ کَفَرُوا وَکَذَّبُوا بِآیَاتِنَا فَأَُولئِکَ لَهُمْ عَذَابٌ مُهِینٌ 57 بعد از اینکه فرمود هر پیامبری که برای هدایت مردم مبعوث بشود شیطان در جامعه وسوسه میکند و مانع نفوذ هدایتِ آن پیامبر است بعد فرمود خدای سبحان این وسوسههای شیطان را نسخ میکند سپس آیات الهی را تحکیم میکند. برای روشن شدن اینکه هم آنها که هدایت شدند به اختیار خود هدایت شدند گرچه به نعمتِ الهی مُهتدیاند و آنها که گمراه شدند به اختیار خودشان گمراه شدند گرچه با لطف خدا همراه بود که به آنها مهلت داد. فرمود: فَیَنسَخُ اللَّهُ مَا یُلْقِی الشَّیْطَانُ فتنه ی شیطان در گروهی اثر کرده و در گروهی اثر نکرده در آیات دیگر هم فرمود: قُلِ الْحَقُّ مِن رَبِّکُمْ فَمَن شَاءَ فَلْیُوْمِن وَمَن شَاءَ فَلْیَکُفُرْ بنابراین از همان زمانی که خدای سبحان انبیا را فرستاده إلی یوم القیامه که آثارش به وسیله ی اهل بیت محفوظ است.
مردم دو قسماند: آنها که مؤمناند به اختیار خود مؤمناند آنها که کافرند به اختیار خود کافرند و هر دو فعل را خدای سبحان به آنها اسناد داد، ولی آنها در برابر وحی الهی محکوماند برای اینکه فرمود: فَیَنسَخُ اللَّهُ مَا یُلْقِی الشَّیْطَانُ ثُمَّ یُحْکِمُ اللَّهُ آیَاتِهِ برخی از مفسّران عربزبان تلاش و کوششی کردند و ثابت کردند که اصلاً تَمنّی به معنای تلاوت و قرائت نیامده عدّهای آن قصّه را ساختند (اولاً)، به دنبال سند گشتند (ثانیاً)، شعرِ حسّانبنثابت را پیدا کردند (ثالثاً)، آن شعر هم که دارد «تمنّی الکتاب» به معنای «قرأ الکتاب» نیست (رابعاً) ایشان با اینکه عربزبان است میگوید برای ما معهود نیست که در لغت عرب تمنّا به معنی تلاوت یا قرائت باشد. به هر تقدیر حالا چه باشد چه نباشد دلیلِ قطعیِ قرآنی، روایی، عقلی هست که حوزه ی هویّت و رسالتِ پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) از اینکه سهو و نسیان داشته باشد، جعل داشته باشد، آیه را کم بکند، آیه را زیاد بکند خطئاً، سهواً، نسیاناً محال است بنابراین آن جریان اَرانیقی که «وإنّ شفاعتهنّ لترجیٰ» اِفکی است و دستساز.
علم اگر الهی باشد ایمان را به همراه دارد و اگر ایمان محفوظ بماند مراقبت بشود اِخبات را هم به دنبال دارد. اینکه در سوره ی مبارکه ی «آلعمران» از یک طرف و در سوره ی «انفال» از طرف دیگر فرمود: هُمْ دَرَجَاتٌ یا لَهُمْ دَرَجَاتٌ که چندین بار این دو آیه ذکر شد اول برای مؤمنان درجات است وقتی این درجات از حال به مَلکه منتقل شد از ملکه به منزله ی فصل مقوِّم منتقل شد خودِ شخص میشود درجه، حالا اصطلاحی به تعبیر اصطلاحی در روایات نیست ولی حقیقتش در روایات است :
درباره ی عمار وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود: «مِن قَرنه إلی قَدمه» ایمان است یعنی ایمان در جانِ او رسوخ کرده این مرحله ی کامله ی ایمان است. خب این قسمت با إِنَّ اللَّهَ لَهَادِ الَّذِینَ آمَنُوا إِلَی صِرَاطٍ مُسْتَقِیمٍ هماهنگ است آنها که مؤمناند خدای سبحان به آنها پاداشی عطا میکند گرایشی عطا میکند به آسانی اهل شبزندهداریاند به آسانی اهل گذشتاند به آسانی فداکاری میکنند که نُیَسِّرُکَ لِلْیُسْرَی این راهها را به سرعت و به آسانی طی میکنند میشوند مُخبِت که بعد فرمود: وَبَشِّرِ الْمُخْبِتِینَ این اِخبات نتیجه ی همان هدایتِ پاداشیِ خداست که نسبت به مؤمنین است و اینکه فرمود: الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ این با اصلِ ایمان همراه است نه اینکه عالِماند و مؤمن نشدند و بعداً میخواهند بشوند. این ایمانی که بعد دارد ایمانِ متکامل است ایمانِ کمالیافته است زیرا در سوره ی مبارکه ی «روم» و مانند آن وقتی از این گروه سخن به میان میآید میفرماید اینها قَالَ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ وَالْإِیمَانَ فرمود اینها کسانیاند که هم اهل علماند هم اهل ایمان آیه ی 56 سوره ی مبارکه ی «روم» این است که وَیَوْمَ تَقُومُ السَّاعَةُ یُقْسِمُ الْمُجْرِمُونَ مَا لَبِثُوا غَیْرَ سَاعَةٍ کَذلِکَ کَانُوا یُؤْفَکُونَ ٭ وَقَالَ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ وَالْإِیمَانَ خدای سبحان به کسانی میگوید أُوتُوا الْعِلْمَ که علمشان نافع باشد وگرنه علمی که غیرنافع باشد که خدا از آنها به عنوان أُوتُوا الْعِلْمَ یاد نمیکند، اگر قرینهای آن را همراهی کرد ممکن است، پس بنابراین اینجا که فرمود: وَلِیَعْلَمَ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ یعنی «اوتوا العلم و الإیمان» و آن فَیُؤْمِنُوا بِهِ ایمانِ متکامل است که ایمانی است روی ایمان که فرمود: وَإِذَا تُلِیَتْ عَلَیْهِمْ آیَاتُهُ زَادَتْهُمْ إِیمَاناً اینها مؤمنانیاند که ایمانشان افزوده میشود و به مرحله ی کمال که برسد به مقام اِخبات نائل میشوند که فرمود: فَتُخْبِتَ لَهُ قُلُوبُهُمْ.
جریان کفّار، با فعل مضارع که نشانه ی استمرار است از یک سو، با کلمه ی لاَ یَزَالُ هم که مادّه ی او این حرف را میرساند استمرار را در بردارد از سوی دیگر فرمود اینها دائماً درصدد کذب و تکذیباند هم خودشان اهل دروغاند هم وحی را ـ معاذ الله ـ تکذیب میکنند وَلاَ یَزَالُ الَّذِینَ کَفَرُوا فِی مِرْیَةٍ از این وحی و کتاب الهی حَتَّی تَأْتِیَهُمُ السَّاعَةُ بَغْتَةً گرچه اشراطالساعه تدریجی است ولی خود ساعه بَغته است فرض ندارد که ساعه تدریجی باشد یعنی وقتی زمان میخواهد برداشته بشود زمان دیگر در لازمان برداشته میشود، اگر کلّ آسمان و زمین یکجا به هم میریزد دیگر زمانی نمیماند ما آفتابی باید داشته باشیم، زمینی باید داشته باشیم این زمین به دور خود بگردد تا بشود شب و روز، به دور آفتاب بگردد تا بشود سال و ماه، اگر شمس و زمین، شمس و قمر کلاً بساطش برچیده شد «ودکّة الارض والسماء» شد، جُمِعَت الشمس والقمر شد، تناسُل نجوم شد وَالأرْضُ جَمِیعاً قَبْضَتُهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ شد، وَالْسَّمَاوَاتُ مَطْوِیَّاتٌ بِیَمِینِهِ شد زمانی نمیماند لذا درباره ی قیامت فرمود بغته است اما اشراطالساعه چرا، تدریجی است. فرمود قیامت دفعتاً قیام میکند یا عذابِ یوم عَقیم که برسد تا آن روز اینها کفر میورزند بعد دیگر کفرشان، کفرورزیشان تمام میشود نه ایمان میآورند برای اینکه انسان که مُرد دیگر نه ایمان دارد نه کفر، نتیجه ی عمل خودش را میبیند نه میتواند کافر بشود چون عملی در کار نیست نه میتواند ایمان بیاورد اینچنین نیست که میتواند ایمان بیاورد یا میتواند کفر بورزد ولی کارش لغو و بیاثر است این طور نیست زیرا اگر انسان در آن صحنه مختار بود از نظر عمل و میتوانست احدهما را انجام بدهد خب اگر این نعمت و این قدرت و انتخاب و اراده در قیامت برای او باشد یک نحوه کمالی است حتماً خدای سبحان این قدرت را که داد راهنمایی هم میکند اینچنین نیست که در قیامت بتواند کفر بورزد ولی بیاثر یا ایمان بیاورد بیاثر، نه ایمان ممکن است نه کفر.
سوره ی مبارکه ی «نور» که نظیر همان مثالی است که به خواست خدا در پیش داریم میفرماید، فرمود: وَالَّذِینَ کَفَرُوا أَعْمَالُهُمْ کَسَرَابٍ بِقِیعَةٍ یَحْسَبُهُ الظَّمْآنُ مَاءً حَتَّی إِذَا جَاءَهُ لَمْ یَجِدْهُ شَیْئاً یک انسانِ تشنهای که حرفِ راهیانِ راه را و کوثرشناسان را گوش نمیدهد سرابی از دور میبیند که آبنماست او خیال میکند آب است هر چه به او میگویند آن آبنماست و آب نیست گوش نمیدهد تشنه است دوان دوان به طرف سراب میرود تمام نیروهای او از دست میرود تمام دست و پای او میشکند بعد وقتی به کرانه ی افق رسید میبیند خبری نیست عطش هست (یک)، راه برگشت نیست (دو)، فرمود جریان کفار همین طور است دیگر نمیتوانند راهی برای تحصیل کوثر داشته باشند خودشان را سیراب بکنند انسان بعد از مرگ کلاً از عمل محروم است نه میتواند ایمان بیاورد نه میتواند کفر بورزد فقط خیلی از حقایق را که نفهمیده بود برایش کشف میشود و اگر ـ خدای ناکرده ـ سنّتهای سیّئهای گذاشته باشد تا آن سنّتهای سیّئه هست درکاتش برای او میرسد اگر سنّتهای حَسنه گذاشته باشد تا آن سنّتهای حسنه هست حسناتش و درجاتش به او میرسد اینها همه محصول کار اوست نه اینکه کارِ جدیدی بکند ایمانی بیاورد یا کفر بورزد خب، اینکه فرمود: لاَ یَزَالُ اینها کافرند حَتَّی تَأْتِیَهُمُ السَّاعَةُ یعنی کفرشان تمام میشود دیگر کافر نیستند دیگر فعل نیست نه اینکه حالا ایمان میآورند وَلاَ یَزَالُ الَّذِینَ کَفَرُوا فِی مِرْیَةٍ مِنْهُ حَتَّی تَأْتِیَهُمُ السَّاعَةُ بَغْتَةً یا نه، عذاب آن روز بیاید یَأْتِیَهُمْ عَذَابُ یَوْمٍ عَقِیمٍ روزی را عَقیم میگویند که فرمود: لا تغنی ولا تزر این طور باشد برخیها گفتند که آن روز عقیم است برای اینکه نه شب را به دنبال دارد و نه روزِ بعد را به دنبال دارد روزی است مُستمرّ از این جهت عقیم است.
پرسش:؟پاسخ: آن چون کفر برطرف میشود ولی میخواهد بگوید اثر برایشان نیست شکّی یقیناً در قیامت برایشان روشن میشود میگویند رَبَّنَا ابْصَرْنَا وَسَمِعْنَا یعنی کفرشان تا آن روز هست نه اینکه حالا این شکّشان که برطرف شد به حالشان سودی دارد سودی ندارد این کار، کفرورزی اینها تا آن روز است که عذاب اَلیم بیاید اینها تا زندهاند کفر میورزند بعد هم که دیگر بعد از مرگ نه کفر ممکن است نه ایمان.
خدای سبحان در قرآن کریم فرمود دو چیز باعث امنیّت مردم از عذاب است اوّل: وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) دوّم: هم استغفارِ مردم. این مضمون را که قبلاً هم بحثش گذشت فرمود: وَ مَا کَانَ اللَّهُ لِیُعَذِّبَهُمُ وَ أَنْتَ فِیهِمْ وَ مَا کَانَ اللَّهُ مُعَذِّبَهُمْ وَ هُمْ یَسْتَغْفِرُونَ خب، وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) امانِ الهی است و با بودِ پیامبر عذاب بر کسی نازل نمیشود و چون اهل بیت(علیهم السلام) نورِ واحدند امروز وجود مبارک ولیّعصر(سلام الله علیه) در بین مردم هست پس نباید عذاب نازل بشود. این سخن ناصواب است برای اینکه این آیه جزء مختصّات پیامبر را بیان میکند درست است که اینها در آن عالَم نور واحدند چون آنجا که نور واحدند کثرت نیست تمایز بین آنها نیست ولی در نشئه ی دنیا که کثرت هست تمایز هست یکی از مختصّات وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) این است که با بودِ آن حضرت عذاب هرگز نازل نمیشود. بیان نورانی وجود مبارک حضرت امیر این است بعد از رحلت پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم).
پرسش:؟پاسخ: بله، استغفار هست حالا استغفار رافعِ عذاب است البته، ولی اینها که استغفار نمیکنند که.
اشکال این است که چون اهل بیت نور واحدند و امروز وجود مبارک حضرت حجّت(سلام الله علیه) هست نباید عذاب باشد این اشکال و سؤال که خدا در قرآن فرمود با بودِ پیامبر عذاب نیست این مطلب اول، اهل بیت هم نور واحدند مطلب دوم، امروز وجود مبارک ولیّعصر ولیّ عالَم است این اصل سوم، طبق این نباید عذاب در روی زمین راه پیدا کند اصل چهارم.
پاسخش این است که مستفاد از آیه، بیان مختصّات شخص پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) است در آن عالَم که نور واحدند کثرتی نیست تا بگوییم کدام نور پیامبر است کدام نور امام، در عالَم دنیا که کثرت است خب یکی پیامبر است اوصاف خاصّ خودش را دارد نماز شب بر او واجب است دیگری نماز شب بر او واجب نیست این احکام خاصّهای است که در کتابهای فقهی بخشی از اینها آمده در کتابهای کلامی بخشی از اینها آمده.
وجود مبارک حضرت امیر بیانی دارد که آن بیان را وجود مبارک امام باقر(سلام الله علیه) نقل میکند و مرحوم سیّدرضی(رضوان الله علیه) آن را در نهجالبلاغه بیان کرده. آن روایتی را که سیّدرضی(رضوان الله تعالی علیه) از وجود مبارک امام باقر(سلام الله علیه) در نهجالبلاغه نقل کرده این است که حضرت فرمود یعنی وجود مبارک امام باقر و از او حکایت شده است «ابوجعفر محمدبنعلی باقر(علیه السلام) قال» که وجود مبارک امام باقر فرمود وجود مبارک حضرت امیر فرمود: «کَانَ فِی الْأَرْضِ أَمَانَانِ مِنْ عَذَابِ اللَّهِ» دو امان از طرف خدای سبحان در زمین بود «کَانَ فِی الْأَرْضِ أَمَانَانِ مِنْ عَذَابِ اللَّهِ وَ قَدْ رُفِعَ أَحَدُهُمَا» این بیان را وجود مبارک حضرت امیر بعد از رحلت پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود، فرمود یکی از این دو امان رفت، رفع شد به طرف آسمان شما بکوشید «فَدُونَکُمُ الْآخَرَ» بکوشید آن امان دیگر را حفظ کنید «فَتَمَسَّکُوا بِهِ» آن امان دیگر را بگیرید متمسّک بشوید به آن امان. آن وقت توضیح میدهد میفرماید: « أَمَّا الْأَمَانُ الَّذِی رُفِعَ فَهُوَ رَسول اللَّه(صلی الله علیه وآله وسلم)» که رحلت کرده است «وَ أَمَّا الْأَمَانُ البَاقِی فَالْاِسْتِغْفَارُ» چون در آیه دارد که وَ مَا کَانَ اللَّهُ لِیُعَذِّبَهُمُ وَ أَنْتَ فِیهِمْ وَ مَا کَانَ اللَّهُ مُعَذِّبَهُمْ وَ هُمْ یَسْتَغْفِرُونَ عامل دوم استغفار است بعد خود حضرت یعنی حضرت امیر استدلال کرد فرمود: قَالَ اللَّهُ تَعَالَی: وَ مَا کَانَ اللَّهُ لِیُعَذِّبَهُمُ وَ أَنْتَ فِیهِمْ وَ مَا کَانَ اللَّهُ مُعَذِّبَهُمْ وَ هُمْ یَسْتَغْفِرُونَ بعد مرحوم سیّدرضی(رضوان الله علیه) میگوید که «وهذا مِن محاسن الاستخراج و لطائف الاستنباط» اهل بیت که خودشان قرآنِ ناطقاند یک استنباط لطیفی وجود مبارک حضرت امیر از این آیه کرده است. خب طبق این بیان درست است اینها در عالَم دیگر نور واحدند ولی در عالم کثرت هر کدام حکم خاصّ خودشان را دارند این حکم مخصوص پیغمبر است با اینکه حضرت امیر بود, حضرت زهرا بود, امام حسن بود, امام حسین(سلام الله علیهم اجمعین) بود در این ظرف وجود مبارک حضرت امیر میفرماید آن امان رفت, بنابراین خدای سبحان آن عذاب را به برکت پیغمبر برمیدارد.
مطلب دیگر اینکه آیا در زمان خود حضرت عذاب را از کلّ مردم برداشت یا از حجاز برداشت یا از خصوص مکّه؟ برخی از مفسّران ذیل همین آیه میگویند منظور آن است که خدای سبحان اهل مکّه را مادامی که تویِ پیغمبر در میان اینها هستی عذاب نمیکند اما وقتی شما از مکه به مدینه مهاجرت کردی اینها را عذاب میکند که صنادیدشان را در چاه میاندازیم خب بالأخره در جنگ بدر همین طور بود دیگر الآن شما که بین مکّه و مدینه اگر سَری به بدر زده باشید یک دیوار کوچکی است دورِ این قبرستان که شهدای بدر(رضوان الله علیهم) آنجا دفناند پشت دیوار چاهی است که صنادید قریش را آنجا انداختند دیگر که حضرت فرمود: هَلْ وَجَدْتُمْ مَا وَعَدَ رَبُّکُمْ حَقّاً خب این عذاب است اینها میگویند که منظور آیه این است که حضرت تا در مکّه باشد خدا بر مردم مکّه عذاب نازل نمیکند وقتی از مکّه به مدینه مهاجرت کرد خدا اینها را به عذاب میسپارد و عذاب بر اینها نازل میکند اثبات اینکه در زمان حضرت در دنیا عذابی اتفاق نمیافتاد خیلی کارِ سخت است چون حضرت هم أَشِدَّاءُ عَلَی الْکُفَّارِ است دیگر خب.
پرسش: حاج آقا به نظرم این ظاهراً در مکّه واقع شده باشد؟
پاسخ: نه از کجا؟
پرسش:؟پاسخ: امانِ اهل ارض از نظر هدایتِ مردم مثل اینکه ستارهها اماناند فرمود ستارهها اماناند ستاره که امان است معنایش این نیست که سیل و زلزله نمیآید که معنایش این است که نور میدهد حالا اگر کسی نخواست نور بگیرد خودش میافتد در چاه. در زمان خود آنها عذابهای فراوانی آمده همان جریان زیدبنعلی از همین مورد است خود حسینبنعلی که قرآنِ ناطق است به آن روز در آمده دیگر, وقتی خود امام را آن طور میکند شما چه توقّعی دارید که دیگر عذابی نیاید. بنابراین آن عذاب به آن معنا رفع شدن مخصوص وجود خود پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) است.
مطلب دیگر اینکه آنچه در دنیایِ کنونی میگذرد میبینیم خدای سبحان اصلِ کلی را مشخص کرد که هر مصیبتی که هست به وسیله ی کار خود مردم است خدای سبحان ابتدائاً کسی را عذاب نمیکند (یک) و سریعالعِقاب هم به لحاظ دنیایی نیست (دو), خیلی مهلت میدهد چندین بار مهلت میدهد تا توبه کنند اِنابه کنند برگردند (سه), اگر نشد آنگاه میگیرند.
اصل کلّی را قرآن کریم مشخص کرده است که هر گونه عذابی که دامنگیر ملّت میشود در اثر سوء رفتار خود ملّت است این اصل کلی, حالا ما کم کم بیاییم به جریان ژاپن برسیم جریانی که در خاورمیانه دارد میگذرد بررسی کنیم میبینیم از منظر قرآن اینها را چطوری باید حل کرد. آیه ی سی سوره ی مبارکه ی «شوریٰ» این است وَمَا أَصَابَکُم مِن مُصِیبَةٍ فَبِمَا کَسَبَتْ أَیْدِیکُمْ این اصل کلی است که هر مصیبتی که دامنگیر بشر میشود در اثر سیّئاتی است که او کسب کرده است البته به اینکه وَیَعْفُوا عَن کَثِیرٍ چون خدای سبحان رحمتش بیش از غضب است هم بیش از غضب هم پیش از غضب, غضبش به رهبری رحمت حرکت میکند در خیلی از موارد هم رحمتش اقتضای عفو میکند این دعای معروف «یا من یقبل الیسیر و یعفوا عن کثیر» که بخشی از این دعا در بخش پایانی ابوحمزه ثمالی در سحرهای ماه مبارک رمضان آمده از همین آیه سی سوره ی مبارکه ی «شوریٰ» است که فرمود: وَمَا أَصَابَکُم مِن مُصِیبَةٍ فَبِمَا کَسَبَتْ أَیْدِیکُمْ وَیَعْفُوا عَن کَثِیرٍ خب. در بخشهای دیگر هم فرمود هر چه که میگذرد بر شما میآید بِمَا کَسَبَتْ أَیْدِیکُمْ است این حرفی در آن نیست حالا بیاییم وضع دنیای کنونی را ببینیم گاهی ممکن است در عدلِ الهی, رحمت الهی, سِعه ی عفو الهی کسی نقد کند اشکال کند که این سیلی که میآید این زلزلهای که میآید اینها چیست؟ پاسخش بِمَا کَسَبَتْ أَیْدِیکُمْ است خدای سبحان سفرهای به اندازه ی نظام خلقت پهن کرد (یک), یعنی زمین تا اعماقش لبریز از برکت است این سفره را خلق کرد آسمانها لبریز از برکتاند این سفره را پهن کرد, بین الأرض و السماء مملو از حرکت است این سفره را پهن کرد, بعد مهمان دعوت کرد به نام انسان فرمود تو خلیفه ی منی همه از سپهر تا عمق دریا و اقیانوسها مسخّر توست من همه را برای تو مسخّر کردم سَخَّرَ لَکُم مَا فِی السَّماوَاتِ وَمَا فِی الأرْضِ از هر غذایِ آسمانی, زمینی, بین الأرض و السماء بخواهی استفاده کنی من راه را برای تو فراهم کردم برای تو مسخّر کردم با یک دست جهان را میبینی به نام عقلِ نظر که میفهمی, با دست دیگر جهان را میسازی با اراده میسازی به نام عقلِ عمل آنجایی که راه افتادی زیردریایی ساختی خودت دیدی دیگران هم دیدند من اقیانوس را مسخّر تو کردم الآن شما میبینید شهرهای کوچک برای مترو ساختن در زحمتاند اما این شهرهای پیشرفته زیر دریا مترو ساختند که کشوری را به کشور دیگر وصل میکند این را مسخّر کردم مثل جاده ی عادی, خب همان طوری که جاده ی عادی روی زمین گذاشتند در عمق دریا مترو ساختند آن هم چند طبقه این دیگر افسانه که نیست که هر روز دارند رفت و آمد میکنند خب این را خدا مسخّر کرده از نظر اوجِ سپهر هم که الآن مریخپیما درست کردید رفتید خدای سبحان مسخّر کرده فرمود آسمان بخواهید بروید راه باز است زمین بخواهید بروید راه باز است دریا بخواهید بروید راه باز است هم هوش به شما دادم هم وسایل را به شما دادم بروید این کار را بکنید.
امّا بشرِ امروز تمام این بودجههای کره ی زمین را شما ارزیابی بکنید الآن اینچنین نیست که بودجههای نظامی مستور باشد گرچه بعضی از بودجههای امنیتی مستور است اما غالب بودجههای نظامی میرود مرکز قانونگذاری مشخص است اکثر قریب به اتّفاق درآمدهای کُره ی زمین صرف آدمکُشی است این کارخانههای اسلحهسازی که سه شیفت کار میکنند مثل این چرخهای خیاطی که مرتب دارد اسلحه تولید میکند برای آدمکُشی است آن دانشکدههایی که افسران آدمکُش تربیت میکنند آن دستگاههایی که بمبافکنها طراحی میکنند همه برای این است قسمت مهمّ بودجه ی کُره ی زمین صرف آدمکشی است بخشی از آن بودجهها هم صرف مفاسد اخلاقی است مختصری میماند صرف خوراک و پوشاک مگر بشر چقدر غذا میخورد این بشر است صدای انبیا هم به اینها میرسد, صدای اولیا هم به اینها میرسد, صدای مسجد و حسینیه و قرآن و عترت هم به همه میرسد همه نَبَذُوهُ وَرَاءَ ظُهُورِهِمْ شما این وضع ژاپن را میبینید این نیروگاه اتمی این برای چه این چندتا دستگاههای اتمی را ساخته اینها هم منتظرند که اگر یک وقت آمریکا حمله کرده این هم حمله بکند دیگر الآن دودش به چشم خود همینها میرود ساختن این گونه از سلاحها حرام است نه استکبار جهانی میفهمد نه صهیونیست میفهمد که ایران هدفش ساختن سلاح اتمی نیست میخواهد مشکلات علمی و اقتصادی خودش را حل کند جلوی این را میگیرند اما جلوی آنها را نمیگیرند جلوی سلاحهای تخریبی که اگر یک سونامی پیش آمد اول دامنگیر خود آنها بشود جلوی آنها را نمیگیرند. خب در قرآن فرمود: ظَهَرَ الْفَسَادُ فِی الْبَرِّ وَالْبَحْرِ بِمَا کَسَبَتْ أَیْدِی النَّاسِ ما عالمِ زیبا آفریدیم هیچ نقصی در آن نیست هَلْ تَرَی مِن فُطُورٍ شما این بشرِ استکباری صهیونیستی را بگذار کنار کلّ جهان را نگه کنی یک تابلوست اگر در سوره ی مبارکه ی «انبیاء» فرمود: لَوْ کَانَ فِیهِمَا آلِهَةٌ إِلاّ اللَّهُ لَفَسَدَتَا در سوره ی «ملک» فرمود بالا بروید پایین بروید بین الأرض و السماء فراهم کنی غیر از تابلوی زیبا چیز دیگر نمیبینی هَلْ تَرَی مِن فُطُورٍ ٭ ثُمَّ ارْجِعِ الْبَصَرَ کَرَّتَیْنِ یَنقَلِبْ إِلَیْکَ الْبَصَرُ خَاسِئاً وَهُوَ حَسِیرٌ دو بار, ده بار, صد بار بالا و پایین بروی یک تابلو میبینی این قدر ما عالم را زیبا آفریدیم از ابوریحان بیرونی نقل شده که اگر عالم به حرف در بیاید میشود موسیقی از بس منظّم است خب این حرف از ابوریحانی بیرونی قابل قبول است چون این گونه از افراد در هر هزار سال شاید یک نفر دو نفر پیدا بشود این عالم است خب اگر این عالم با این نظم خلق شده اینها را هم آنجا فاسد کردند دریا را فاسد کردند صحرا را فاسد کردند ظَهَرَ الْفَسَادُ فِی الْبَرِّ وَالْبَحْرِ بِمَا کَسَبَتْ أَیْدِی النَّاسِ بعد یک سونامی که پیش میآید میگویند در عالم شرّ زیاد است خب شما که میتوانی زیردریا و مترو بسازی چرا آنجایی که گُسل هست خانه میسازی چرا به این فکر نیستی که بفهمی کجا گسل زلزله است کجا نیست این را کاملاً میشود تشخیص داد خیلی آسان است منتها به دنبال این نرفتی به دنبال آدمکشی رفتی هر چه به شما گفتند خدایی هست باور نکردید, قیامتی هست باور نکردید, پیغمبری هست باور نکردید, اهل بیتی هست باور نکردید همه ی اینها را نَبَذُوهُ وَرَاءَ ظُهُورِهِمْ آن وقت یک تکان مختصری به اقیانوس میدهد ده پانزده هزار نفر را خاک میکند این ظَهَرَ الْفَسَادُ فِی الْبَرِّ وَالْبَحْرِ بِمَا کَسَبَتْ أَیْدِی النَّاسِ است این در شرقِ ما, در غربِ ما میبینید یک عدّه مدّعیاند خادمالحرمیناند.
بیان نورانی علیبنابیطالب(سلام الله علیه) که برای مالک نوشت یا مالک! این در دست یک عدّه به اسارت رفته «إِنَّ هذا الدِّیْنَ قَدْ کَانَ أَسِیْراً فِی أَیْدِی الْأَشْرَارِ» مهمترین برنامههای رسمی دین حرمین است حرف از کنار کعبه بالأخره باید بلند بشود پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) از کنار کعبه که مَهبِط وحی است صدایش را به جهان رساند ابراهیم خلیل اینچنین بود وجود مبارک حضرت(سلام الله علیه) که ظهور میکند پشت به دیوار کعبه میدهد میگوید «أنا بقیّة الله» حرف باید از آنجا به عالَم برسد. این در اسارت آنهاست کسی خود را خادم حرمین میداند لشکرکشی میکند برای کشتن مسلمانها و هیچ کسی هم حرف نمیزند خب شما دلتان میخواهد نه سونامی بیاید نه زلزله بیاید نه سیل بیاید. یک عدّه از علما هم که مشایخ سوءاند که یا ساکتاند که «السّاکت عن الحق شیطانٌ أخرس» این از بیانات نورانی پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) است فرمود اینها شیطانِ دهنبستهاند «السّاکت عن الحق شیطانٌ أخرس» یا حرف این خادمان حرم قلاّبی را تصدیق میکنند یا جلوی تظاهرات مسلمانهای عربستان را میگیرند روز روشن در بین بیش از میلیونها نفر با حضور علما از مقدّسترین مکان کُره ی زمین لشکرکشی میکنند برای کُشتن مسلمانها و شیعههای بحرین اینها دعای فرج میخواهند آنها گلوله میزنند آن وقت دلتان میخواهد نه سونامی, نه سیل, نه زلزله این طور نمیشود عالم را با این وضع نگه داشت.
علمای ما, بزرگان ما, مراجع ما, مسئولین ما همه فرمودند ما هم وظیفهمان این است که این دعا را فراموش نکنیم بگوییم خدایا! تو را به پیغمبرت, تو را به علیّات, تو را به زهرایت, تو را به حسن و حسینت, تو را به زینالعابدینت, تو را به باقرت, تو را به صادقت, تو را به کاظم و رضایت, تو را به جواد و هادیت, تو را به عسکری و حجّتاند به داد مسلمانها برس!
تو را به اهل بیت و قرآن و عترت یان مسلمانها را از شرّ این حاکمان نجات مرحمت کن!
دست استکبار و صهیونیست را قطع بکن!
آمریکا و اسرائیل را به خاک مذلّت بنشان!
خدایا! اینها با دعای فرج و نماز دارند دین تو را یاری میکنند تو را به قرآن و عترت به دادِ اینها برس!
امیدواریم آن نظامها و نظام ما تا ظهور ولیّ عصر از هر خطری محفوظ بماند!
«غفر الله لنا و لکم والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته»
وَالَّذِینَ هَاجَرُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ ثُمَّ قُتِلُوا أَوْ مَاتُوا لَیَرْزُقَنَّهُمُ اللَّهُ رِزْقاً حَسَناً وَإِنَّ اللَّهَ لَهُوَ خَیْرُ الرَّازِقِینَ ﴿58 لَیُدْخِلَنَّهُم مُّدْخَلاً یَرْضَوْنَهُ وَإِنَّ اللَّهَ لَعَلِیمٌ حَلِیمٌ 59 ذلکَ وَمَنْ عَاقَبَ بِمِثْلِ مَا عُوقِبَ بِهِ ثُمَّ بُغِیَ عَلَیْهِ لَیَنصُرَنَّهُ اللَّهُ إِنَّ اللَّهَ لَعَفُوٌّ غَفُورٌ 60 بعد از اینکه در آیه ی 56 فرمود: الْمُلْکُ یَوْمَئِذٍ لِلَّهِ یعنی در صحنه ی قیامت مالکیّت مطلقِ خدای سبحان ظهور میکند نه جا برای تملیکِ آزمونی است (یک)، نه جایی برای مهلت دادن به ظالمان است که ستم بکنند و قاسمانه مَلِک و مالک بشوند (دو)، پس آنچه در صحنه ی قیامت اتفاق میافتد مِلک حقیقی است الْمُلْکُ یَوْمَئِذٍ لِلَّهِ چه اینکه درباره ی قیامت هم به عنوان نفی جنس فرمود: لاَ ظُلْمَ الْیَوْمَ یعنی الیوم دیگر ظلمی نیست. آن که قادر است به نام خدای سبحان که منزّه از ظلم است دیگران هم که عاجزند کُلٌّ أَتَوْهُ دَاخِرِینَ قدرت ظلم ندارند پس به عنوان نفی جنس، ظلم از کلّ صحنه ی قیامت نفی شده است لاَ ظُلْمَ الْیَوْمَ هر مِلک و مُلکی که در قیامت حاصل بشود حق است الْمُلْکُ یَوْمَئِذٍ لِلَّهِ آنگاه فرمود: الَّذِینَ کَفَرُوا لَهُمْ عَذَابٌ شَدِیدٌ وَالَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَهُم مَّغْفِرَةٌ وَأَجْرٌ کَبِیرٌ اینها بر اساس ایمان و کفر به نحو مطلق.
درباره ی خصوص افراد مهاجر و شهید که گروه خاصّی از اهل ایماناند فرمود: وَالَّذِینَ هَاجَرُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ ثُمَّ قُتِلُوا اول فرمود مُلکی که در صحنه ی قیامت است حق است بعد فرمود مؤمنینی که دارای اعمال صالحاند در جنّات نعیماند آنگاه خواصّ از مؤمنان را که مهاجران و شهدا باشند جداگانه نام میبرد فرمود: وَالَّذِینَ هَاجَرُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ ثُمَّ قُتِلُوا أَوْ مَاتُوا لَیَرْزُقَنَّهُمُ اللَّهُ رِزْقاً حَسَناً در سوره ی مبارکه ی «بقره» و همچنین در سوره ی مبارکه ی «آلعمران» جریان شهدا را به نحو ویژه ذکر کرد فرمود: لاَ تَقُولُوا لِمَن یُقْتَلْ فِی سَبِیلِ اللّهِ أَمْوَاتٌ در سوره ی «بقره» لاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللّهِ أَمْوَاتاً در سوره ی «آلعمران» فرمود شهدا زندهاند از رزقِ خاص برخوردارند درباره ی مهاجران چنین تعبیری نیامده درباره ی خصوص شهدا آمده.
مهاجر و شهید را در این آیه کنار هم ذکر میکند میفرماید آنها که مهاجر فی سبیلاللهاند خواه شربتِ شهادت بنوشند خواه به طور مرگِ طبیعی بمیرند اینها از رزقِ حَسن برخوردارند معلوم میشود که ذکر جریان مهاجر و شهید بعد از ذکر مؤمنانی که دارای عمل صالحاند معلوم میشود که اینها یک حیاتِ خاص دارند یک رزقِ مخصوص دارند یک مسکن ویژه، کسی که مهاجر در راه خدا باشد خواه شربت شهادت بنوشد یا شهید نشود دارای رزقِ حَسن است (یک)، مسکن طیّب و طاهر دارد (دو) و خداوند هم از او راضی است (سه)، فرمود: وَالَّذِینَ هَاجَرُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ این گروه ثُمَّ قُتِلُوا نظیر کسانی که در صدر اسلام از مکه به مدینه مهاجرت کردند بعد در جبهههای جنگ شرکت کردند شربت شهادت نوشیدند یا نه، مهاجرت کردند و در جنگ شرکت کردند ولی شهید نشدند یا قبل از جنگ مُردند أَوْ مَاتُوا لَیَرْزُقَنَّهُمُ اللَّهُ رِزْقاً حَسَناً معلوم میشود یک رزقِ خاص است نظیر آنچه در سوره ی مبارکه ی «آلعمران» آمده است آیه ی 169 «آلعمران» وَلاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللّهِ أَمْوَاتاً بَلْ أَحْیَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ ٭ فَرِحِینَ بِمَا آتَاهُمُ اللّهُ مِن فَضْلِهِ مشابه آنچه درباره ی شهدا آمده است درباره ی مهاجرین هم هست برای اینکه آنجا به عنوان رزقِ خاص یاد کرد اینجا هم به عنوان رزقِ حَسن آنجا فرمود: فَرِحِینَ اینجا فرمود داخل در مسکنی میشوند که به رضا میرسند یعنی فَهُوَ فِی عِیشَةٍ رَاضِیَةٍ رضا و فَرَح و سرور اینها نزدیک هماند، بنابراین «لا تحسبن الذین مهاجرین أمواتا» بلکه اینها هم احیایاند عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ.
مطلب دیگر از سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) هم به آن اشاره فرمودند این است که این هشت آیه در قرآن کریم بینظیر است زیرا در پایان این هشت آیه هر کدام از اینها دو اسم از اسمای حسنای خدا ذکر شده که جمعاً میشود شانزده اسم در اثنای اینها و همچنین در آیه ی نهم دو اسم دیگر با دو اسم قبلی ضمیمه شده چهار اسم که چهار اسم با این شانزده اسم میشود بیست اسم، بیست اسم از اسمای حسنای خدای سبحان در این هشت آیه ی منسجم و در آن آیهای که همانند اینها منسجمِ با اینها نیست ولی مضمونش مطابق با اینهاست در بردارد.
بیست اسم از اسمای حسنای الهی در این نُه آیه است این هشت آیه را که خیلی منسجماند و ایشان فرمودند در قرآن بینظیر است ملاحظه بفرمایید این آیات از 58 شروع میشود تا 65 در آیه ی 58 دارد که وَإِنَّ اللَّهَ لَهُوَ خَیْرُ الرَّازِقِینَ در اینجا بنا بر اینکه «هو» هم از اسمای حق دارا باشد خَیْرُ الرَّازِقِینَ است با هُوَ دوتا، 59 دارد إِنَّ اللَّهَ لَعَلِیمٌ حَلِیمٌ 60 دارد که لَعَفُوٌّ غَفُورٌ 61 دارد وَأَنَّ اللَّهَ سَمِیعٌ بَصِیرٌ 62 دارد که وَأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْعَلِیُّ الْکَبِیرُ 63 دارد که وَأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْعَلِیُّ الْکَبِیرُ 64 دارد که وَإِنَّ اللَّهَ لَهُوَ الْغَنِیُّ الْحَمِیدُ 65 دارد که إِنَّ اللَّهَ بِالنَّاسِ لَرَؤُوفٌ رَّحِیمٌ این هشت آیه هر کدام به دو اسم از اسمای حسنا مختوماند که جمعاً میشود شانزده اسم. در آیه ی نهم دارد که وَهُوَ الَّذِی أَحْیَاکُمْ ثُمَّ یُمِیتُکُمْ ثُمَّ یُحْیِیکُمْ که «مُمیت» و «مُحیی» هم از اسمای حسنای الهی هستند این میشود هجده اسم در این اثنا هم أَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ چه اینکه در همی آیه آمده است که خدای سبحان هُوَ الْحَقُّ و لَّهِ مُلْکُ السَّماوَاتِ هم هست جمعاً میشود بیست اسم، اما آنچه منسجم است و مشابه ندارد همان هشت آیهای است که پایان هر کدام از آنها دو اسم از اسمای حسنای خدای سبحان است. به هر تقدیر عظمت هجرت در همین بس که فرمود کسی که مهاجر فی سبیل الله باشد خواه شهید بشود خواه شهید نشود از چند خصیصه برخوردار است یکی اینکه لَیَرْزُقَنَّهُمُ اللَّهُ رِزْقاً حَسَناً دیگر اینکه لَیُدْخِلَنَّهُم مُّدْخَلاً یَرْضَوْنَهُ مسکنِ خوب به اینها عطا میکنند مسکنی که باعث رضای اینها باشد اینها راضی باشند.
سوره ی «حاقه» فرمود گروهی از مردان الهی وقتی وارد بهشت شدند آیه ی 21 سوره ی «حاقه» این است که فَهُوَ فِی عِیشَةٍ رَاضِیَةٍ در یک زندگی که رضایتمندانه او به سر میبرد وارد میشود خب مسکنی که مرضیّ آنها باشد دارند، رزقِ حَسن هم که دارند و آنچه را که راه بخواهند برایشان حاصل است. در بحثهای قبل هم داشتیم که در بهشت تنها مسئله ی فرح و رضا مطرح نیست تنها مسئله ی وَلَهُم مَّا یَشْتَهُونَ مطرح نیست بلکه فَلاَ تَعْلَمُ نَفْسٌ ما أُخْفِیَ لَهُم مِن قُرَّةٍ أَعْیُنٍ هم مطرح است (یک)، وَلَدَیْنَا مَزِیدٌ هم مطرح است (دو)، یعنی در بهشت یک سلسله چیزهایی است که اینها نمیدانند و نمیفهمند تا آرزو کنند و در دعاها از خدا بخواهند. دعای هر کسی به اندازه ی معرفت اوست هر کسی خدا را و بهشت را و اسمای حسنای الهی را به هر اندازه بشناسد در دعاها به همان اندازه خواسته دارد اما ذات اقدس الهی در این بخشهای قرآن فرمود در بهشت چیزهایی هست که عقلِ کسی نمیرسد تا از ما بخواهد فَلاَ تَعْلَمُ نَفْسٌ ما أُخْفِیَ لَهُم مِن قُرَّةٍ أَعْیُنٍ این هم نکره در سیاق نفی است هیچ کسی نمیداند آنجا چه خبر است فَلاَ تَعْلَمُ نَفْسٌ ما أُخْفِیَ لَهُم مِن قُرَّةٍ أَعْیُنٍ در بخشهای دیگر فرمود: لَهُم مَا یَشَاؤُونَ فِیهَا وَلَدَیْنَا مَزِیدٌ یعنی هر چه بخواهند هست این یک، چیزهایی هم هست که اینها نمیخواهند از ما برای اینکه درکش را ندارند چند بار این مثال ذکر میشد که هیچ گاه یک دامدار یا یک کشاورز یا پیشهور عادی این در دعاها در خواستهها هرگز از خدا آرزو نمیکند ای کاش من نسخه ی خطّی تهذیب شیخ طوسی را میداشتم او اصلاً شیخ طوسی نمیشناسد تهذیب نمیداند چیست تا از خدا بخواهد که خدایا توفیقی بده من نسخه ی خطّی تهذیب شیخ طوسی را فراهم بکند این در تمام مدّت عمر مکه هم برود، مدینه هم برود، دعا هم بکند این دعا را نمیخواهد در شب قدر برای اینکه اصلاً این چیزها را نمیفهمد خیلی از چیزهاست که در ادراک ما نیست تا از خدا بخواهیم، بنابراین فرمود: فَلاَ تَعْلَمُ نَفْسٌ ما أُخْفِیَ لَهُم مِن قُرَّةٍ أَعْیُنٍ (یک)، لَهُم مَا یَشَاؤُونَ فِیهَا وَلَدَیْنَا مَزِیدٌ (دو)، این دوتا آیه میفهماند که نعمتهای الهی بخشی از آن فوق ادراک همه ی ماهاست بنابراین آنچه در سوره ی «حاقه» آمده است فَهُوَ فِی عِیشَةٍ رَاضِیَةٍ آنچه هم که اینها مطرح است که لَیُدْخِلَنَّهُم مُّدْخَلاً یَرْضَوْنَهُ این دونِ آن فَلاَ تَعْلَمُ نَفْسٌ ما أُخْفِیَ لَهُم مِن قُرَّةٍ أَعْیُنٍ است، دون وَلَدَیْنَا مَزِیدٌ است ممکن است همسطح لَهُم مَا یَشَاؤُونَ فِیهَا باشد اما دون وَلَدَیْنَا مَزِیدٌ است آن وَلَدَیْنَا مَزِیدٌ یعنی فوق اراده ی اینها، چیزهایی هست که اینها اصلاً نمیخواهند، نمیخواهند نه یعنی میفهمند و نمیخواهند خب اگر بفهمند یقیناً میخواهند، بنابراین این آیه آن مرحله ی عالی را نمیرساند اما حالا آن مرحله ی عالیه برای چه کسی است آن را خود ذات اقدس الهی میداند.
پرسش:؟پاسخ: وَلَدَیْنَا مَزِیدٌ یعنی بیش از آرزوی آنها.
پرسش:؟پاسخ: یعنی آنچه را که آنها میخواهند که ما به آنها میدهیم، چیزهایی هم هست که اصلاً آنها نمیخواهند از ما.
پرسش:؟پاسخ: همان، فرمود ما به اینها خواهیم داد دیگر، درباره ی نعمت اینهاست اگر درک کسی ضعیف باشد به اندازه ی همان درک از خدای سبحان خواستهای دارند.
رزقِ حسن برای اینهاست، پس هجرت آن عظمت را خواهد داشت که تقریباً معادل شهادت است البته برخیها توفیق جمع بین هجرت و شهادت را دارند (یک)، برخیها توفیق شهادتِ دون الهجرة را دارند (دو)، برخیها توفیق هجرت دون الشهادت را دارند (سه)، درجات این سه گروه یکسان نیست چه اینکه در آیه ی 56 هم که فرمود: فَالَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ فِی جَنَّاتِ النَّعِیمِ همه ی مؤمنانی که دارای عملِ صالحاند که یکسان نیستند هم لَهُمْ دَرَجَاتٌ در قرآن کریم آمده است هم هُمْ دَرَجَاتٌ که بالاتر از لَهُمْ دَرَجَاتٌ است در قرآن کریم آمده است یکی در «انفال» است یکی در «آلعمران» اگر جامع اینها در آیه ی 56 آمده منافات ندارد که برخیها بر بعضیها افضل باشند اینجا هم اگر شهید و مهاجر کنار هم ذکر شدند معنایش این نیست که اینها همسان هماند اینها از رزقِ حَسن برخوردارند منتها رزق حسن مراتبی دارد مسکنی که مورد رضا باشد آن هم مراتبی دارد.
پرسش:؟پاسخ: نه، جامعش یکسان است مثل همان آیه ی 56 دیگر، در 56 فرمود: فَالَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ به عنوان جمع ذکر کرد اینها فِی جَنَّاتِ النَّعِیمِ در حالی که مراتب فراوانی دارند غُرف مبنیه است شما در آیات غرف مبنیه ملاحظه بفرمایید روایاتی که در ذیل این آیات است نشان میدهد که کسی که در غرفه ی بالاست میتواند سَری به غرفه ی پایینی بزند حال آنها را بپرسد ولی کسی که در غرفه ی پایین است نمیتواند برود بالا حال آنها را بپرسد به همان دلیل که در دنیا کسی نماز شب میخواند کسی نمیخواند آن که نماز شب میخواند در غرفه ی بالاست سری هم به پایین میزند اما کسی که اهل تهجّد نبود فقط در غرفه ی پایین است غُرَفٌ مَبْنِیَّةٌ اینچنین نیست که بالایی بتواند سری به پایینی بزند پایینی هم بتواند سری به بالایی بزند این طور نیست درجاتشان محفوظ است، اگر اینچنین است حالا هم که مسئله ی مهاجر و شهید کنار هم ذکر کردند معنایش این است که جامع مشترکی دارند نه یعنی در تمام مراتب اینها یکساناند خب وَإِنَّ اللَّهَ لَهُوَ خَیْرُ الرَّازِقِینَ.
مسئله ی رزق از افعال خداست (این یک)، وقتی فعل خدا شد داخل در منطقه ی سوم است (دو)، منطقه ی اول و منطقه ی دوم منطقه ی ممنوعه بود یعنی مقام ذات اقدس الهی منطقه ی ممنوعه بود که احدی راه ندارد، منطقه ی صفات ذات که عین ذات است اکتناهش هم منطقه ی ممنوعه است کسی راه ندارد میماند وجهالله، فعلالله، خَلقالله، رزقالله همه ی اینها افعال خداست فعل خدا هم وجودِ ممکن است گاهی خلق میکند گاهی نمیکند، گاهی رزق میکند گاهی نمیدهد، گاهی قبض میکند گاهی بسط میدهد اینها فعل خدا هستند فعل خدا که شد میشود ممکن، وقتی ممکن شد خدای سبحان هم به دیگران هم اجازه میدهد این کارها به دست آنها هم انجام بگیرد مثل اینکه به عیسای مسیح فرمود: وَإِذْ تَخْلُقُ مِنَ الطِّینِ کَهَیْئَةِ الطَّیْرِ بِإِذْنِی فَتَنفُخُ فِیهَا فَتَکُونَ طَیْراً بِإِذْنِی عدّهای خالقاند، عدّهای رازقاند، عدّهای فاصلاند، اما خیرالرازقین اوست، خیرالفاصلین اوست، خیرالخالقین اوست، أحسنالخالقین اوست برای اینکه خدای سبحان بالذات این صفات را دارد این فعل برای اوست بالاصاله دارد دیگران به افاضه ی الهی دارند به توجّه الهی دارند بالعرض دارند، بالتبع دارند، بالمجاز دارند با نقض همراه است با کمبود همراه است و مانند آن، لذا خدا خیرالرازقین است در جمعبندیهای نهایی برای اینکه کسی خیال نکند که دیگران هم رازقاند واقعاً و خدا هم رازق است واقعاً، در جمعبندی نهایی به صورت توحید فصل میکند إِنَّ اللَّهَ هُوَ الرَّزَّاقُ ذُو الْقُوَّةِ الْمَتِینُ که معرفه بودن خبر با ذکر ضمیر فصل به نام «هو» این مفید حصر است مسئله ی خلق هم همین طور است اللَّهُ خَالِقُ کُلِّ شَیْءٍ مسئله ی رزق هم اینچنین است مسئله ی فصل هم اینچنین است او خیرالفاصلین است بعد هم میفرماید: إِنِ الْحُکْمُ إِلَّا لِلّهِ آن افعالی که به غیر خدا اسناد میدهند در آیات توحیدی جمعبندی میکنند میفرمایند بالاصاله همه ی اینها برای خداست ما آیهای نداریم که فعلی از افعال خدا را خدای سبحان به غیر خود اسناد بدهد بعد جمعبندی نکند در همه ی جمعبندیها اگر فرمود: خُذِ الْکِتَابَ بِقُوَّةٍ یا أَعِدُّوا لَهُم مَا استَطَعْتُم مِن قُوَّةٍ در بخشهایی دارد که أَنَّ الْقُوَّةَ لِلّهِ جَمِیعاً دیگران هر چه دارند بالأخره یا مظهرند یا افاضه ی الهی است یا تعبیرات دیگر بالأخره داده ی خداست. اینجا فرمود: لَهُوَ خَیْرُ الرَّازِقِینَ این برای رزقشان.
رزق هم مستحضرید که تنها خوردن و پوشیدن و نوشیدن و امثال ذلک نیست علم است، فهم است، حشر با انبیا و اولیاست شعیب(سلام الله علیه) از نبوّت خود به عنوان رزق حسن یاد میکند فرمود: رَّزَقْنَاهُ مِنَّا رِزْقاً حَسَناً اینها جزء حَسَن است حشر با اولیا هم اینچنین است این طور نیست که تنها بهشت در همان أُکُلُهَا دَائِمٌ باشد. خب این خَیْرُ الرَّازِقِینَ است لَیُدْخِلَنَّهُم مُّدْخَلاً که این «مُدْخَل» اسم مکان است نه مصدر میمی مُّدْخَلاً که یَرْضَوْنَهُ اینها راضیاند هر چه بخواهند در این خانه هست در این غُرف مبنیه هست بعد فرمود: وَإِنَّ اللَّهَ لَعَلِیمٌ حَلِیمٌ اینجا که فرمود: إِنَّ اللَّهَ لَعَلِیمٌ حَلِیمٌ ضمن اینکه پاداش آنها را ذکر میکند تذکّر هم میدهد که اگر به شما جفایی شده است دوتا راه دارد یکی انتقام یکی عفو، شما در حوزه ی داخلتان یعنی مسلمانها در حوزه ی داخل با دشمنی بجنگید نه با دشمن با اختلاف بجنگید نه با مُختلِف، با مخالفت مبارزه کنید نه با مخالف، نسبتهای برونمرزی بیگانه که حمله کرد.
بیان نورانی حضرت امیر است که فرمود: «رُدُّوا الْحَجَرَ مِنْ حَیْثُ جَاءَ» سنگ را همان جایی که آمد برگردانید این طور نیست که ستمپذیر باشید آن آیاتی که میفرماید در حوزه ی داخلی امّت اسلامی با مخالفت مبارزه کنید نه با مخالف، با اختلاف مبارزه کنید نه با مختلِف. فرمود: یَدْرَءُونَ بِالْحَسَنَةِ السَّیِّئَةَ، ادْفَعْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ یعنی فرمود سیّئه را دفع کن نه سیّء را، بدی را کینه را اختلاف را حل کن این کار آسانی هم نیست البته، اما نسبت به برونمرزی بیگانه حمله کرده است «رُدُّوا الْحَجَرَ مِنْ حَیْثُ جَاءَ» أَشِدَّاءُ عَلَی الْکُفَّارِ برای همین است دیگر اینجا که نفرمود با آنها مدارا کن فرمود: أَشِدَّاءُ عَلَی الْکُفَّارِ اما در داخله ی حوزه ی اسلامی فرمود: وَیَدْرَءُونَ بِالْحَسَنَةِ السَّیِّئَةَ نه «السیّء» ادْفَعْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ آن سیّئه را برای اینکه ممکن است در آینده ی نزدیک ولیّ حَمیم شما بشود. خب چون اینچنین است فرمود در داخله ی خودتان اگر کسی به شما ظلم کرده است مظهر خدای علیمِ حلیم بشوید چرا؟ ذلکَ برهان مسئله این است وَمَنْ عَاقَبَ بِمِثْلِ مَا عُوقِبَ بِهِ ثُمَّ بُغِیَ عَلَیْهِ لَیَنصُرَنَّهُ اللَّهُ اول حِلم است و بردباری اگر نه، دیدید حلم و بردباری و گذشت اثر ندارد خواستید انتقام بگیرید انتقامتان مجاز است و اگر دگربار آن شخص ظالمانه اقدام کرد خدای سبحان او را سرِ جایش مینشاند ذلکَ وَمَنْ عَاقَبَ بِمِثْلِ مَا عُوقِبَ بِهِ مستحضرید که صنعت مشاکله و ازدواج از صنایع ادبی است مثل اینکه میگویند جَزاءُ سَیِّئَةٍ سَیِّئَةٌ مِثْلُهَا بنا بر این تفسیر معروف خب جزای سیّئه حَسنه است سیّئه نیست یعنی اگر کسی بدی را بخواهد کیفر بدهد انتقام بگیرد انتقامِ بدی، عدل است و عدل حَسنه است انتقامِ کسی که کار زشت کرد این انتقام زیباست انتقام که زشت نیست اما اینکه گفته شد جَزاءُ سَیِّئَةٍ سَیِّئَةٌ مِثْلُهَا این بر اساس مشاکله است البته معنای دیگری هم برای این آیه ذکر کردند. خب، در آنجا که فرمود: جَزاءُ سَیِّئَةٍ سَیِّئَةٌ مِثْلُهَا این دومی حَسنه است چون عدل است و سیّئه نیست لکن بر اساس مشاکله گفته شد در سوره ی مبارکه ی «نحل» که بحثش گذشت در بخش پایانی سوره ی «نحل» آیه ی 126 اینچنین است فرمود: وَإِنْ عَاقَبْتُمْ فَعَاقِبُوا بِمِثْلِ مَا عُوقِبْتُم بِهِ اگر خواستید عِقاب بکنید همان طوری که دشمنِ شما، شما را عِقاب کرد شما هم به همان اندازه عِقاب بکنید نه بیشتر خب دشمن که عِقاب نکرد دشمن ظلم کرد آن کسی که اول ستم میکند ظلم است آن که به عقب به دنبال او انتقام میگیرد عقوبت میکند این عدل است دومی را میگویند عِقاب که عَقبِ اوّلی است ولی اوّلی را که عِقاب نمیگویند که.
سوره ی «نحل» فرمود: وَإِنْ عَاقَبْتُمْ یعنی اگر خواستید عِقاب بکنید فَعَاقِبُوا بِمِثْلِ مَا عُوقِبْتُم بِهِ به همان اندازه که آن شخص شما را عِقاب کرده و شما معاقَب شدید خب شما که معاقب نبودید شما مظلوم بودید تعبیر از ظلمِ ابتدایی به عِقاب بر اساس صنعت مشاکله و ازدواج است مثل جَزاءُ سَیِّئَةٍ سَیِّئَةٌ مِثْلُهَا در بخشهای دیگر از قرآن هم آمده است که مَنِ اعْتَدَی عَلَیْکُمْ فَاعْتَدُوا عَلَیْهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدَی عَلَیْکُمْ خب این هم بر اساس صنعت مشاکله است اوّلی اعتدا کرده، تعدّی کرده، عداوت کرده، تجاوز کرده، دومی که عدل است تجاوز نیست. فرمود: مَنِ اعْتَدَی عَلَیْکُمْ فَاعْتَدُوا این دومی که اعتدا نیست دومی عدل است اما بر اساس صنعت مشاکله درباره ی دومی اعتدا یاد شده است خب گاهی درباره ی دومی اعتدا یاد میشود گاهی درباره ی دومی عِقاب یاد میشود که مورد عِقاب آن شخص است نه آن ظلمِ ابتدایی عِقاب است نه این کیفرِ ثانوی اعتدا، هم آن ظلم اوّلی ظلم است عِقاب نیست هم کیفرِ دومی عدل است اعتدا نیست لکن بر اساس صنعت مشاکله این طور تعبیر میشود.
پرسش:؟پاسخ: نه دیگر، بر فرض کسی کافر هم باشد کافر نمیگوید که اگر کسی به دیگری ستم کرده یک سیلی زده آن دیگری هم دارد ستم میکند شما اول عِقاب کردی کافر که با لغت و ادبیات مخالف نیست.
پرسش:؟پاسخ: نه، عِقاب یعنی عِقاب، یعنی اگر کسی کافر شد میگوید شما سیلی به صورت دیگری زدید این عِقاب است یعنی با لغت مخالف است؟!
تعبیر قرآن کریم این است که شما معاقب شدید به همان اندازه که معاقب شدید عِقاب بکنید خب کسی معاقب نشد این ظلم کرده سیلی زده به صورت دیگری این را که نمیگویند عقاب که، ولی صنعت مشاکله ایجاب میکند که تعبیر به عِقاب بشود چه در پایان سوره ی مبارکه ی «نحل» چه در این آیه محلّ بحث فرمود: مَنْ عَاقَبَ بِمِثْلِ مَا عُوقِبَ بِهِ این صنعت، صنعت مشاکله است خب. مستحضرید که بسیاری از اینها را خود قرآن کریم ارائه کرده شما میبینید برکت مغنی و جامع و سیوطی به همان آیات و روایاتی است که استشهاد کردند وگرنه عربِ قبل از اسلام قانون مدوّنی نداشت نحو و صرف و معانی و بیان و بدیعِ مدوّنی نداشت این قرآن آمده علوم ادبی را به همراه خود آورده مبادا کسی به این فکر باشد که یک شعر جاهلی پیدا کند تا قرآن را با آن حل کند نعم، اگر عربی بود، نژادی بود، تمدّنی بود، یک قانون ادبی مدوّنی بود مقبول بود باید ما برابر آن بگوییم قرآن را باید معنا کرد اما همه ی لطایف مغنی را میبینید آیات تهیه کرده، همه ی لطایف جامی را میبینید آیات معیّن کرده اگر شما شواهد قرآنی و روایی را از جامی و مغنی و سیوطی بردارید ادبیاتی نمیماند بنابراین این بزرگانی که گفتند مثل سنایی و امثال سنایی که «قرآن ز قرآن پُرس و بَس» همین است ما ضمن اینکه باید به ادبیات رایج احترام بگذاریم باید اینها را در پلّههای اوّلی بدانیم وقتی خود سیاق و سِباق آیات این هنر ادبی را به ما یاد میدهد ما نباید غفلت کنیم ادبیات را قرآن شکوفا کرده است و نهجالبلاغه شکوفا کرده است خب، لَیُدْخِلَنَّهُم مُّدْخَلاً یَرْضَوْنَهُ وَإِنَّ اللَّهَ لَعَلِیمٌ حَلِیمٌ ٭ ذلکَ وَمَنْ عَاقَبَ بِمِثْلِ مَا عُوقِبَ بِهِ بعد به او ستم شده ثُمَّ بُغِیَ دوباره ستم شده لَیَنصُرَنَّهُ اللَّهُ شما در روایاتی که ذیل این آیات است حتماً ملاحظه فرمودید:
تفسیر کنزالدقائق آمده وجود مبارک ابیابراهیم امام کاظم(سلام الله علیه) از پدر بزرگوارش امام صادق(سلام الله علیهما) نقل میکند که پدرم امام باقر(سلام الله علیه) را مکرّر میخواندند میگفتند این درباره ی حضرت امیر(سلام الله علیه) است خب این معنایش تطبیقِ مصداقی است نه تفسیرِ مفهومی، اگر تفسیرِ مفهومی باشد مفید حصر است دیگر شامل شهدای کربلا و سایر شهدا نمیشود، اما وقتی تطبیقِ مصداقی باشد بله، خب یکی از مصادیق بارز این آیه وجود مبارک حضرت امیر است که مظلوم شد یکی از مصادیقش هم شهدای جنگ بدر و احد و حنیناند یکی از مصادیقش هم شهدای کربلا هستند و مانند آن ثُمَّ بُغِیَ عَلَیْهِ لَیَنصُرَنَّهُ اللَّهُ إِنَّ اللَّهَ لَعَفُوٌّ غَفُورٌ اگر شما بخواهید مظهر خدای سبحان بشوید درست است که اگر انتقام گرفتید منصورید لکن اگر عفو کردید اگر غفران کردید بیش از آن منصور بودن از فیض الهی بهره میبرید در همان سوره ی مبارکه ی «نحل» آنجا دارد که اگر کسی عِقاب کرده است پاداش خوبی دارد اما وَلَئِن صَبَرْتُمْ لَهُوَ خَیْرٌ لِلصَّابِرِینَ آیه ی 126 سوره ی «نحل» همین بود که خوانده شد آیه ی 127 این است که در همان ذیل آیه ی 126 دارد که وَإِنْ عَاقَبْتُمْ فَعَاقِبُوا بِمِثْلِ مَا عُوقِبْتُم بِهِ وَلَئِن صَبَرْتُمْ لَهُوَ خَیْرٌ لِلصَّابِرِینَ صبر نصیب هر کس نیست صبر از بهترین فضایل است که پاسخِ درخواستِ روزانه ی ماست ما در شبانهروز به خدای سبحان میگوییم إِیِّاکَ نَعْبُدُ وَإِیَّاکَ نَسْتَعِینُ از تو کمک میخواهیم خدا هم آدرس داد فرمود کمک میخواهید وَاسْتَعِینُوْا بِالصَّبْرِ وَالصَّلاَةِ هر مشکلی پیدا کردید «خالصاً لوجه الله» دو رکعت نماز بخوان چیزی بخواه جواب میگیری و صبر و استقامت و بردباری را از دست نده جواب میگیری وَاسْتَعِینُوْا بِالصَّبْرِ وَالصَّلاَةِ بنابراین درست است که ما روزانه و شبانه از خدای سبحان کمک میخواهیم اما خدا هم کمک را آدرس داد که کمکِ من کجاست صبر از بهترین فضایل و مهمترین ذخیرههای انسان است حالا صبرِ حوزوی یک طور است، صبرِ دانشگاهی یک طور است، صبرِ کسبه یک طور است و مانند آن خب.
پرسش:؟پاسخ: برای اینکه زمینه فراهم بکند برای دعوت به عفو، چون در پایان میخواهد بفرماید: إِنَّ اللَّهَ لَعَفُوٌّ غَفُورٌ چون شما میخواهید عِقاب بکنید میتوانید، اما ولی بدانید این مطلبی که ما میگوییم حدّ میانی است نه حدّ نهایی، حدّ نهاییاش عفو است البته در حوزه ی داخل نه حوزه ی خارج الآن حوزه ی خارج وظیفه ی همه ی مسلمانهای به پا خاسته آن است که در برابر استکبار و صهیونیست بایستند اینجا دیگر جای عفو نیست ببینید این یک طرف دستش روی ماشه ی بشرکُشی است یک طرفش هم دهنش باز است از حقوق بشر دفاع میکند خب این را باید خفه کرد دیگر این را که نمیشود گفت عفو کنید که اینجا جای أَشِدَّاءُ عَلَی الْکُفَّارِ است خب تو دستت روی ماشه است و مرتب داری آدم میکشی از آن طرف هم دهنت باز است از حقوق بشر داری دفاع میکنی اینکه نمیشود آن برای داخل است.
بیان نورانی حضرت امیر که فرمود: «رُدُّوا الْحَجَرَ مِنْ حَیْثُ جَاءَ» این دشمن اگر حمله کرد بله فقط همین است چاره نیست أَشِدَّاءُ عَلَی الْکُفَّارِ است اما در داخله ی حوزه ی اسلامی برای اینکه مسلمانها یک قدرت واحده پیدا کنند فوراً انتقام نگیرند جا برای عفو و گذشت هست. خب لَیَرْزُقَنَّهُمُ اللَّهُ رِزْقاً حَسَناً آن، این هم مسئله ی نصرت.
جریان رضوان الهی خدای سبحان از کسی راضی است و کسی را به عیشِ راضیه میرساند و کسی را لَیُدْخِلَنَّهُم مُّدْخَلاً یَرْضَوْنَهُ میرساند که این هم از خدا راضی باشد یعنی به قضا و قَدَر الهی راضی باشد چون راضی به قضای الهی است مرضیّ خداست و چون مرضیّ خداست ذات اقدس الهی این همه نِعم را درباره ی او روا میدارد، اگر رَاضِیَةً مَرْضِیَّةً شد یا رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ شد آنگاه لَیُدْخِلَنَّهُم مُّدْخَلاً یَرْضَوْنَهُ درباره ی مهاجرین این طور است، درباره ی شهدا این طور است حالا جمع بین هجرت و شهادت میشود یا نشود به هر تقدیر کسی وارد مسکنِ مرضی میشود که راضیتاً از دنیا برود اینچنین نیست که کسی نسبت به قضا و قدر الهی بیمِهری بکند بعد هم لَیُدْخِلَنَّهُم مُّدْخَلاً یَرْضَوْنَهُ بشود این طور نیست ذات اقدس الهی گاهی وعده میدهد گاهی قسم میخورد این «لام»، «لام» قسم است دیگر یعنی من قسم یاد میکنم که او را جایی ببریم که خوشش بیاید خب این برای همه ی افراد نیست شما ملاحظه فرمودید در آیه ی 56 آنجا فرمود: فِی جَنَّاتِ النَّعِیمِ اما حالا قسم یاد بکند تمام وعدههای الهی حق است اما برای تثبیت مسئله، تسجید مسئله سوگند یاد بکند که نیست اما درباره ی مهاجرین این کار را کرده، درباره ی شهدا این کار را کرده فرمود آن هم «لام» در لَیَرْزُقَنَّهُمُ اللَّهُ رِزْقاً حَسَناً بعد تعلیل به وَإِنَّ اللَّهَ لَهُوَ خَیْرُ الرَّازِقِینَ هم «لام» لَیُدْخِلَنَّهُم مُّدْخَلاً دیگر «واو» ذکر نکرده چیز جداگانهای باشد تا عطف بشود که عطف باعث تفهیم مغایرت بین معطوف و معطوفعلیه است از آن سنخ نیست بدون «واو» عطف فرمود: لَیُدْخِلَنَّهُم مُّدْخَلاً یَرْضَوْنَهُ وَإِنَّ اللَّهَ لَعَلِیمٌ حَلِیمٌ اگر کسی مظهر علیم و حلیم شد راضی است به همه ی صحنهها این گذشته از رزقِ حَسن از مُدخَل که رضای او باشد بهرهمند است.
سوره ی مبارکه ی «اسراء» گذشت که رَّبِّ أَدْخِلْنِی مُدْخَلَ صِدْقٍ وَأَخْرِجْنِی مُخْرَجَ صِدْقٍ ورود و خروج بعضیها این طور است اینها برخیها وارد دنیا که میشوند أَدْخِلْنِی مُدْخَلَ صِدْقٍ است از دنیا که خارج میشوند أَخْرِجْنِی مُخْرَجَ صِدْقٍ است اینها انبیای الهیاند، اولیای الهیاند افراد اوحدی این طورند که سالماً به دنیا میآیند سالماً هم میروند چه اینکه درباره ی حضرت مسیح آمده درباره ی حضرت یحیی آمده وَالسَّلاَمُ عَلَیَّ یَوْمَ وُلِدتُّ وَیَوْمَ أَمُوتُ وَیَوْمَ أُبْعَثُ حَیّاً اینها نصیب هر کسی نیست، اما برخیها نه، حالا وارد حوزه میخواهد بشود وارد دانشگاه بشود وارد کاری میخواهد بشود بعد بازنشست بشود برخیها هستند که أَخْرِجْنِی مُخْرَجَ صِدْقٍ با یک اخلاص و نیّت پاکی وارد کاری شده بعد با امانت هم از آن کار خارج شده زمان بازنشستگیاش هم طیّب و طاهر بود این أَدْخِلْنِی مُدْخَلَ صِدْقٍ است أَخْرِجْنِی مُخْرَجَ صِدْقٍ است ورودی و خروجی حوزه این طور است ورودی و خروجی دانشگاه این طور است بعضی ـ معاذ الله ـ سیّء الطرفیناند بعضی حَسَن الورودند و سیّء الخروجاند بعضی سیّءالورود و حسنالخروجاند با نیّت بد آمده بعد با نیّت خوب توبه کرده رفته أو بالعکس، اما این طور نیست که کسی در کلّ حیات حَسنالمیلاد و حسنالوفات باشد که ـ انشاءالله ـ امیدواریم این نصیب همه بشود.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
وَالَّذِینَ هَاجَرُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ ثُمَّ قُتِلُوا أَوْ مَاتُوا لَیَرْزُقَنَّهُمُ اللَّهُ رِزْقاً حَسَناً وَإِنَّ اللَّهَ لَهُوَ خَیْرُ الرَّازِقِینَ ﴿58 لَیُدْخِلَنَّهُم مُّدْخَلاً یَرْضَوْنَهُ وَإِنَّ اللَّهَ لَعَلِیمٌ حَلِیمٌ 59 ذلکَ وَمَنْ عَاقَبَ بِمِثْلِ مَا عُوقِبَ بِهِ ثُمَّ بُغِیَ عَلَیْهِ لَیَنصُرَنَّهُ اللَّهُ إِنَّ اللَّهَ لَعَفُوٌّ غَفُورٌ 60 ذلکَ بَأَنَّ اللَّهَ یُولِجُ اللَّیْلَ فِی النَّهَارِ وَیُولِجُ النَّهَارَ فِی اللَّیْلِ وَأَنَّ اللَّهَ سَمِیعٌ بَصِیرٌ 61 ذلکَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ وَأَنَّ مَا یَدْعُونَ مِن دُونِهِ هُوَ الْبَاطِلُ وَأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْعَلِیُّ الْکَبِیرُ 62
سوره ی مبارکه ی «حج» که در مدینه نازل شد هم عناصر محوری اعتقادات را در بردارد و هم بخشی از احکامِ فقهی و حقوقی و اخلاقی را. جریان دفاع در مدینه تشریع شد چه اینکه در همین سوره آیه ی 39 گذشت که أُذِنَ لِلَّذِینَ یُقَاتَلُونَ بِأَنَّهُمْ ظُلِمُوا به اینها اجازه ی دفاعِ مسلّحانه داده شد. در بخشهای فراوانی هم ثواب هجرت و جهاد و مبارزه را ذکر میکند و هم حکمتِ دفاع را و هم بینالمللی بودنِ دفاع را. ثوابش را فرمود جنّات الهی است حکمتِ این برای این است که اگر مسئله ی جهاد و دفاع مسلّحانه نباشد مراکز فرهنگی و مذهبی آسیب میبیند بینالمللی بودن آن را از این راه ثابت کرد که این اختصاصی به شریعت و منهاجِ اسلام ندارد در یهودیّت هست, در مسیحیّت هست, برای راهبان هم هست که اگر دفاع نباشد لَّهُدِّمَتْ صَوَامِعُ وَبِیَعٌ وَصَلَوَاتٌ وَمَسَاجِدُ یُذْکَرُ فِیهَا اسْمُ اللَّهِ کَثِیراً یعنی مسئله ی جهاد, مسئله ی دفاع اختصاصی به هیچ شریعتی ندارد همان طوری که اصلِ قربانی را و عبادتهای مکّه و امثال مکّه رفتن را در آیه ی 34 فرمود: وَلِکُلِّ أُمَّةٍ جَعَلْنا مَنسَکاً برای هر امّتی یک قربانی هست یک عبادتی هست برای هر امّتی هم جهاد هست منتها همان طوری که در بخشهای مسلماننشین اسلامِ آمریکایی به جای اسلام ناب نشسته است در بخشهای مسیحینشین هم بشرح ایضاً مسیحیّت آمریکایی به جای مسیحیّت نابِ عیسوی نشست در آنها گفتند ما جهاد نداریم جنگ نداریم و مانند آن, در حالی که مشابه این در بحثهای سابق هم گذشت و در سوره ی مبارکه ی «صف» هم خواهد آمد ـ انشاءالله ـ که خدای سبحان به مسلمانها میفرماید مسلمانها! شما هم مثل این مسیحیها باشید که اهل جنگ و جهاد مبارزه هستند یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا کُونُوا أَنصَارَ اللَّهِ کَمَا قَالَ عِیسَی ابْنُ مَرْیَمَ لِلْحَوَارِیِّینَ مَنْ أَنصَارِی إِلَی اللَّهِ قَالَ الْحَوَارِیُّونَ نَحْنُ أَنصَارُ اللَّهِ فَآمَنَت طَائِفَةٌ مِنْ بَنِی إِسْرَائِیلَ وَکَفَرَت طَائِفَةٌ فَأَیَّدْنَا الَّذِینَ آمَنُوا عَلَی عَدُوِّهِمْ فَأَصْبَحُوا ظَاهِرِینَ.
سوره ی مبارکه ی «صف» سوره ی جنگ است اوّلش إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الَّذِینَ یُقَاتِلُونَ فِی سَبِیلِهِ صَفّاً کَأَنَّهُم بُنْیَانٌ مَرْصُوصٌ وسطش این است یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا هَلْ أَدُلُّکُمْ عَلَی تِجَارَةٍ تُنجِیکُم مِنْ عَذَابٍ أَلِیمٍ ٭ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَرَسُولِهِ وَتُجَاهِدُونَ آخرش هم که جریان ترغیب به جنگ است منتها همان طوری که در این بخشهای خاورمیانه اسلامِ آمریکایی به جای اسلام ناب نشست در غرب هم بشرح ایضاً مسیحیّت آمریکایی به جای مسیحیّت ناب عیسوی نشست الآن کلیسا میگوید ما چه کار به جنگ داریم ما چه کار به جهاد داریم در حالی که صریحاً وجود مبارک عیسی(سلام الله علیه) آنها را ترغیب کرده به مبارزه ی مسلّحانه و استدلال قرآن هم این است که اگر این دفاع مسلّحانه نباشد نه صومعهای میماند نه کلیسا میماند نه بِیعهای میماند نه مسجد.
اصلِ دفاع مسلّحانه در اسلام هست (یک) و جزء قوانین بینالمللی ادیان ابراهیمی است (این دو). بعد از بیان این گونه از مسائل فرمود شما را با اکراه از منزلتان بیرون کردند خدا یک منزلِ رضایتمدارانه به شما عطا میکند شما را از خانههایتان بیرون کردند اخراج کردند خدای سبحان لَیُدْخِلَنَّهُم مُّدْخَلاً یَرْضَوْنَهُ منتها یک مقدار صبر لازم است یک مقدار تحمّل و بردباری لازم است گذشته از اینکه آن جَنَّاتٍ تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ مطرح است این پاداش هم مطرح است حالا یا در دنیا یا بعد از دنیا خیلی فاصلهای بین دنیا و برزخ نیست «ما الموت الاّ قنطره» آن طرف پل برزخ است این طرف رودخانه دنیاست.
وجود مبارک حضرت سیّدالشهداء(سلام الله علیه) به آن اصحاب فرمود: «ما الموت الاّ قنطره» یک پلی است حالا آن طرف پل همه ی وعدههای الهی هست خیلی فاصله نیست اگر کسی با یک دَم فرو رفت و برنیامد میبیند قدم گذاشت آن طرف پل فرمود این هست منتها خدا علیم است, حلیم است کمی صبر کنید بردبار باشید پیروز خواهید شد. غرض آن است که اگر شما را از مکانتان بیرون کردند خدای سبحان یک مکان خوبی به شما خواهد داد حالا خواه در دنیا, خواه در آخرت یا گاهی هم در دنیا هم در آخرت که رَبَّنَا آتِنَا فِی الدُّنْیَا حَسَنَةً وَفِی الْآخِرَةِ حَسَنَةً, وَإِنَّ اللَّهَ لَهُوَ خَیْرُ الرَّازِقِینَ ٭ لَیُدْخِلَنَّهُم مُّدْخَلاً یَرْضَوْنَهُ وَإِنَّ اللَّهَ لَعَلِیمٌ حَلِیمٌ شما هم علیم باشید حلیم باشید کمی صبر کنید میرسید به هر دو, حالا برهان مسئله چندتا برهان اقامه میکند که اول این آیات به ذلکَ است آیه ی 60 و 61 و 62 همه با ذلکَ شروع میشود یعنی جریان این است.
در مسئله ی تشریع ذلکَ وَمَنْ عَاقَبَ اگر شما انتقام بگیرید از کسانی که نسبت به شما ستم روا داشتند این کارتان بهجاست و با تأیید الهی همراه است. و همان طوری که خدای سبحان نظام را اداره میکند, جامعه را اداره میکند گاهی هوا روشن است گاهی هوا تاریک, گاهی شب حاکم است گاهی روز, گاهی تاریکی بر روشنایی چیره است گاهی روشنایی بر تاریکی مسلّط است همان طوری که یُولِجُ اللَّیْلَ فِی النَّهَارِ وَیُولِجُ النَّهَارَ فِی اللَّیْلِ گاهی ظلم بر عدل مسلّط میشود گاهی عدل بر ظلم مسلّط میشود, گاهی ظالم بر عادل مسلّط میشود گاهی عادل بر ظالم مسلّط میشود.
بیانات نورانی حضرت امیر بود از نهجالبلاغه یک وقت خواندیم فرمود گاهی آنها شکست میدادند گاهی ما شکست میدادیم تا روشن شد که ما صابریم که «یَتَصَاوَلاَنِ تَصَاوُلَ الْفَحْلَیْنِ» فرمود شما دیدید در این جنگهای بین دو قوچ بین دو گاه نَر یک مسابقه ی شاخ به شاخ میگذارند این فحل با فحل جنگیدن این در میدان مبارزات ما هم بود گاهی آنها شکست میدادند گاهی ما شکست میدادیم تا ما در امتحان پیروز شدیم وقتی در امتحان پیروز شدیم نصر الهی آمده که این خطبه را یک وقت در همین جا از نهجالبلاغه خواندیم فرمود وقتی که ما امتحان دادیم نصرتِ الهی آمده.
خدای سبحان در سوره ی مبارکهای که به نام پیامبر است یعنی سوره ی 47 فرمود اگر خدا بخواهد که خب از کفّار انتقام میگیرد لَوْ یَشَاءُ اللَّهُ لاَنتَصَرَ مِنْهُمْ انتصار یعنی انتقام, فرمود خدا میتواند انتقام بگیرد وَلکِن لِیَبْلُوَا بَعْضَکُم بِبَعْضٍ آخر دنیا دارِ امتحان است دنیا عالم آزمون است میخواهد شما را امتحان بکند ببیند که شما اهل جهاد و دفاع و مبارزه و حقطلب هستید یا نیستید وگرنه خدا بخواهد لَوْ یَشَاءُ اللَّهُ لاَنتَصَرَ مِنْهُمْ وَلکِن لِیَبْلُوَا بَعْضَکُم بِبَعْضٍ بنابراین گاهی یُولِجُ اللَّیْلَ فِی النَّهَارِ است, گاهی یُولِجُ النَّهَارَ فِی اللَّیْلِ است.
مطلب دیگر اینکه این نظمِ تکوینی را ذات اقدس الهی در وسطهای استدلال تشریعی و اخلاقی و فقهی و حقوقی ذکر کرد (یک), بعد آن را به برهان اساسی که توحید است ارجاع داد (دو), و تنذیری هم از این وسط استفاده میشود (سه) که گاهی تاریکی پیروز است گاهی روشنایی, چهار اینکه اصولاً تاریکی و پیروزی به منزله ی زن و شوهرند نکاح دارند این یُولِجُ اللَّیْلَ فِی النَّهَارِ وَیُولِجُ النَّهَارَ فِی اللَّیْلِ این ازدواج شب و روز باعث پیدایش فرزندهاست در نظام تکوین که همین طور است اگر در نظام تکوین ایلاجِ لیل فی النهار, ایلاج نهار فی اللیل نباشد که فصول پیدا نمیشود ما الآن همه ی برکاتی که داریم به مناسبت این چهار فصل است دیگر, اگر همیشه روز دوازده ساعت شب هم دوازده ساعت دیگر این انواع میوهها و سرسبزیها پیدا نمیشود که اینها بچههای ایلاج اللیل فی النهار, ایلاج النهار فی اللیل هستند دیگر.
سوره ی مبارکه ی «فصلت» آنجا فرمود خدای سبحان که عالَم را در شش تطوّر تاریخی آفرید خَلَقَ السَّماوَاتِ والْأَرْضَ فِی سِتَّةِ أَیَّامٍ وقتی نسبت به تأمین ارزاق بشر رسید فرمود: وَقَدَّرَ فِیهَا اقْوَاتَهَا فِی أَرْبَعَةِ أَیَّامٍ آیه ی هشت به بعد سوره ی مبارکه ی «فصلت» این است قُلْ ءَإِنَّکُمْ لَتَکْفُرُونَ بِالَّذِی خَلَقَ الْأَرْضَ فِی یَوْمَیْنِ بعد از اینکه فرمود: خَلَقَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ فِی سِتَّةِ أَیَّامٍ این متن است این متن را شرح فرمود به اینکه دو روز از این شش روز برای زمین است تا زمین به حالت خاصّ خودش در بیاید خَلَقَ الْأَرْضَ فِی یَوْمَیْنِ دو روز هم برای آسمان است که فرمود سماوات سبع را فی یومین آفرید که این میشود دو روز, دو روز هم موجودات بین الأرض و السماء را آفرید که میشود شش روز این برای نظام کیهانی, اما آنچه در همان سوره ی «فصلت» آیه ی ده بیان کرد راجع به فصول چهارگانه است فرمود: وَجَعَلَ فِیهَا یعنی در زمین رَوَاسِیَ مِن فَوْقِهَا کوههایی را روی زمین قرار داد که به منزله ی میخِ او باشند که این را میخکوب کند که این تکان نخورد و نلرزد وَبَارَکَ فِیهَا وَقَدَّرَ فِیهَا اقْوَاتَهَا فِی أَرْبَعَةِ أَیَّامٍ.
روزیهای زمین و اهل زمین را در چهار فصل مقرّر کرده که این أَرْبَعَةِ أَیَّامٍ با آن سِتَّةِ أَیَّامٍ خیلی فرق دارد سَوَاءً لِلسَّائِلِینَ هر کسی برود تلاش کند کوشش کند دامداری کند کشاورزی کند راه باز است کسی بخواهد بیکار بگردد و مفتخوری کند چیزی به او نمیدهند هر که بخواهد به او میدهند خواستنش هم فهم است و کار سَوَاءً لِلسَّائِلِینَ خب, ولی کسی نرفته سؤال بکند یعنی نرفت بفهمد و کار بکند که باید گرسنه بماند دیگر. خب این چهار فصل تأمین کننده ی روزیهای زمین و اهل زمین این فصول چهارگانه به این است که شب در روز وارد بشود روز در شب وارد بشود اگر شب دوازده ساعت روز هم دوازده ساعت در طول سال که دیگر چیزی از زمین سبز نمیشود که.
پرسش: خطّ استوا همین طور است؟
پاسخ: خطّ استوا در حدّ اقل است قطب هم در حدّ اقل است نه آنجا جای زیست است نه اینجا. این اقطار معموله بین خطّ استوا و قطب شمال از یک سو, بین خطّ استوا و قطب جنوب از سوی دیگر جای زندگی است وگرنه نه در خطّ استوا جای زندگی است نه در قطبی که شش ماه روز است شش ماه شب آنچه جای زندگی است همین بین الاستوا و القطب است. خب, فرمود این یُولِجُ اللَّیْلَ فِی النَّهَارِ وَیُولِجُ النَّهَارَ فِی اللَّیْلِ ما یک قوساللیل داریم یک قوسالنهار این قسمت زمین که به دور خود میگردد این نیمکُرهای که به طرف آفتاب است این قوسالنهار است و روز است آن نیمکُرهای که به طرف آفتاب نیست آن قوساللیل است لکن حرکت زمین به دور خود یکسان و یکنواخت نیست گاهی مثل اول بهار مثلاً بامدادان که به تعبیر سعدی «تفاوت نکند لیل و نهار» یعنی لیل هم دوازده ساعت روز هم دوازده ساعت «بامدادان که تفاوت نکند لیل و نهار خوش بُوَد» خب این شب هم دوازده ساعت روز هم دوازده ساعت ولی کم کم که بهار ادامه پیدا میکند این یُولِجُ النَّهَارَ فِی اللَّیْلِ میشود این قوسالنهار که دوازده ساعت است خودش را وارد قوساللیل میکند مکرّر در فضای تاریک میرود آنجا را روشن میکند هم از طرف صبح بالا میرود هم از طرف عصر بالا میرود این دوازده ساعت میشود چهارده ساعت یا بیشتر آن دوازده ساعت میشود هشت ساعت یا شش ساعت یا کمتر و بیشتر این برای بهار و تابستان, وقتی پاییز شد قوساللیل وارد قوسالنهار میشود آن قوسی که تاریک است از دو طرف این تاریکی را در قوسالنهار میآورد هم از طرف صبح هم از طرف مغرب, هم تاریکیِ سحر ادامه پیدا میکند بخشی از روز را تاریک میکند هم تاریکیِ اول مغرب تنزّل میکند پایین میآید بخشی از قوسالنهار را تاریک میکند پاییز شب میشود چهارده ساعت, روز میشود هشت ساعت و کمتر و بیشتر خب, اگر ورود تاریکی در روشنایی نباشد یعنی «اِیلاج اللیل فی النهار» و اگر ولوج و ورود روشنایی در تاریکی نباشد یعنی «ایلاج النهار فی اللیل» همه جا دوازده ساعت است آن وقت جا برای زندگی نیست جا برای تأمین اقوات نیست. فرمود این خدا به وسیله ی شب و روز که به منزله ی زن و شوهرند (یک), ایلاج و ولوج اینها به منزله ی آمیزش و نکاح اینهاست (دو), با این ایلاجهای متقابل فرزندانی به بار میآورد (سه), که اقوات شماست در فصول چهارگانه وَقَدَّرَ فِیهَا اقْوَاتَهَا فِی أَرْبَعَةِ أَیَّامٍ سَوَاءً لِلسَّائِلِینَ این نظم است.
منطقههای استوایی مستثناست آنجا که غالب مردم مینشینند آنجا همین بین استوا و بین قطب است آنها هم مُفتخورند میدانید که فرمود: یُجْبَی إِلَیْهِ ثَمَرَاتُ کُلِّ شَیْءٍ آنجا که قابل زیست نبود به برکت وجود مبارک ابراهیم و فرزندانشان خود عربستان که فقط یک چوب مسواک دارد با همان ریگهایی که در مشعر جمع میکنند یکی از ظُرفا میگفت صادرات و محصولات عربستان همین دو چیز است یکی آن چوب مسواک به درد نخور است و یکی هم ریگهای مشعر است آنجا جمع میکنند برای رمی جمرات وگرنه چه چیزی دارد آن, قرآن هم فرمود: یُجْبَی إِلَیْهِ ثَمَرَاتُ کُلِّ شَیْءٍ ما از هر جایی آوردیم اینجا به شما رساندیم و شما باید شب و روز شاکر باشید برای اینکه اینجا هیچ ندارید ما رساندیم أَطْعَمَهُم مِن جُوعٍ وَآمَنَهُم مِنْ خَوْفٍ فرمود هم رزقتان را ما تأمین کردیم هم امنیّتتان را ما تأمین کردیم در سوره ی «قریش» که فَلْیَعْبُدُوا رَبَّ هذَا الْبَیْتِ ٭ الَّذِی أَطْعَمَهُم مِن جُوعٍ وَآمَنَهُم مِنْ خَوْفٍ جای غارتگری بود اینجا را امن کردیم ما و جای فقر و فلاکت بود اینجا را پربرکت کردیم ما چیزی ندارد که خب مسئله ی کعبه است و امثال کعبه.
غرض این است که این یک نظام تکوینیِ مدبّرانه ی حکیمانه است یک بهرهبرداریهای اخلاقی و امثال ذلک هم در آن هست میفرماید این نظام تأمینکننده ی فصول چهارگانه و اقوات است و خدای سبحان دارد تدبیر میکند این نظام را کسی به عهده میگیرد که حقّ محض است این سهتا ذلکَ به منزله ی تعلیل مسئله است یعنی آن جریان عِقاب سرّش این است این جریان ایلاجین سرّش این است جریان توحید برای اینکه عهدهدار نظام حقّ محض است ذلکَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ وَأَنَّ مَا یَدْعُونَ مِن دُونِهِ هُوَ الْبَاطِلُ غیر خدا هر چه هست باطل است و باید به طرف ذات اقدس الهی رفت و موحّدانه از او و دینِ او حمایت کرد این سهتا ذلکَ به منزله ی سه دلیل و تعلیل برای اصلِ مسئله است آنگاه فرمود: ذلکَ وَمَنْ عَاقَبَ بِمِثْلِ مَا عُوقِبَ بِهِ.
سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) میفرمایند این ثُمَّ بُغِیَ عَلَیْهِ که با ثُمَّ ذکر شده و نشانه ی تراخی است برای آن است که آن عِقاب اوّلی عقاب باغیانه و ظالمانه است چون عِقاب باغیانه و ظالمانه است ذات اقدس الهی این کسی که مظلوم است یاری میکند. بعد میفرماید برخیها بر آناند که ثُمَّ بُغِیَ عَلَیْهِ ترتّب زمانی باشد یعنی اگر کسی ظالم و جانی بود (یک), این مظلوم از خود دفاع کرد و ظالم را سرِ جای خودش نشاند (دو), دوباره آن ظالم ستم بکند (سه), خدا کیفر میدهد و مانند آن (چهار), میفرماید این معنا مطابق با آیه نیست سهتا اشکال میکنند اگر خوب بررسی بشود این اشکالات سهگانه هم میتواند بر آنچه مختارِ ایشان هست هم وارد بشود لکن این ثُمَّ که ترتیب را میرساند ممکن است که فرمایش ایشان را تأیید کند به کمک آیه سوره ی مبارکه ی «توبه» در سوره ی «توبه» آیه ی سیزدهم به این صورت آمده است فرمود: أَلاَ تُقَاتِلُونَ قَوْماً نَکَثُوا أَیْمَانَهُمْ اینها پیمان عدم تعرّض بستند سوگند یاد کردند ولی نقض یمین کردند (یک), وَهَمُّوا بِإِخْرَاجِ الرَّسُولِ تلاش و کوشش کردند که حضرت را تبعید کنند و حضرت مجبور به مهاجرت شد (دو), وَهُم بَدَءُوکُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ اینها برای اوّلین بار دستِ ستم را باز کردند به شما ستم کردند. این به کمک وَهُم بَدَءُوکُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ نشان میدهد که کوشش آنها باغیانه و ظالمانه بوده است و فضای این بخش از سوره ی مبارکه ی «حج» هم که از آیه 39 شروع شد.
جریان اذنِ در مبارزه ی مسلّحانه است در همین سوره ی «حج» آیه ی 39 این بود أُذِنَ لِلَّذِینَ یُقَاتَلُونَ بِأَنَّهُمْ ظُلِمُوا خب شما که مورد قتالید شما مسلمانها که مورد قتالید و آنها اوّلین بار ستم را تحمیل کردند به شما حالا اجازه ی دفاع مسلّحانه داده شد این کلمه ی ثُمَّ که تراخی را میرساند اگر به کمک آیه ی سیزده سوره ی «توبه» بخواهیم مدد بگیرم معنا کنیم میشود اینکه مثل اینکه ما در تعبیرات فارسی میگوییم گذشته از اینکه اینها اول شروع کردند این را اگر بخواهیم با ادبیات عرب بیان کنیم میگوییم ثُمَّ بُغِیَ عَلَیْهِ یعنی اینچنین نیست که یکی آنها زدند یکی شما زدید نه, آنها اول زدند خب ما اگر خواستیم این سه مطلب را بگوییم, بگوییم آنها زدند شما زدید بعد میخواهیم بگوییم مساوی نیست یکی ظالم است چه کار میکنیم؟ میگوییم گذشته از اینکه آنها اول شروع کردند این گذشته از اینکه آنها اول شروع کردند این با یک عبارت ثُمَّ بُغِیَ عَلَیْهِ بیان شده. خب, ثُمَّ بُغِیَ عَلَیْهِ چون «والبادی أظلم».
بیانات نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) است که به وجود مبارک امام مجتبی میفرماید شما با هیچ کسی ابتدائاً دعوا نکنید «لاَ تَدْعُوَنَّ إِلَی مُبَارَزَةٍ وَ إِنْ دُعِیتَ إِلَیْهَا فَأَجِبْ فَإِنَّ الدَّاعِیَ بَاغٍ وَ الْبَاغِی مَصْرُوع» حالا به نظر ما این مبالغه است ولی برای اهل معنا شاید مبالغه نباشد که حضرت فرمود کوه اگر بخواهد به کوه ستم بکند ریز ریز میشود سنگی بخواهد به سنگ دیگر ستم بکند ریز ریز میشود ما حالا چون زبان اینها را نمیدانیم و میگوییم مبالغه است فرمود: «لاَ تَدْعُوَنَّ إِلَی مُبَارَزَةٍ وَ إِنْ دُعِیتَ إِلَیْهَا فَأَجِبْ فَإِنَّ الدَّاعِیَ بَاغٍ وَ الْبَاغِی مَصْرُوع» این را به وجود مبارک امام مجتبی فرمود, فرمود مبادا شما به کسی ظلم بکنی مبادا شروع به جنگ بکنی مبادا اول تیرانداز شما باشی وقتی آنها تیراندازی کردند شما مظلوم شدی از خودتان دفاع کن خب, اگر این معنا باشد ثُمَّ بُغِیَ عَلَیْهِ قابل پذیرش است خب لَیَنصُرَنَّهُ اللَّهُ إِنَّ اللَّهَ لَعَفُوٌّ غَفُورٌ خیلی از موارد عفو میکند خیلی از موارد میبخشد شما هم خیلی از موارد میتوانید ببخشید خیلی از موارد میتوانید عفو بکنید ولی آنجا که هیچ چارهای ندارید البته دفاع میکنید و این عالم با نظم دارد اداره میشود.
بیان لطیفی مرحوم شیخ بهایی در کشکول دارد که سؤال و جواب, تنکاحِ علمی است علم اگر بخواهد تولید بشود فرع بر یک پدر و یک مادر است اگر کسی سؤالِ خوب بکند کسی جوابِ خوب بدهد کسی نقدِ خوب بکند کسی پاسخِ خوب بدهد کسی اشکالِ خوب بکند کسی راهحل خوب نشان بدهد مجموع این نقد و پاسخ, مجموع سؤال و جواب, مجموع اشکال و حل این تناکحِ علمی است این تناکح علمی باعث تولید علم میشود. تعبیر لطیف ایشان در کشکول این است که اشکال, مؤنث است و جواب, مذکّر این طنز نیست این نکاحِ علمی است یک وقت کسی مرتّب حرف میزند بدون اشکالِ عمیق این تولید علمش کم است ولی اگر در جامعهای شبهه باشد اشکال باشد نقد باشد عدّهای هم خوب جواب بدهند در جامعهای که اشکالهای عمیق علمی هست و جوابهای عمیق علمی هست راه برای تولید علم باز است فرمود تناکحِ علم در اشکال عمیق و جواب عمیق است خب اینجا هم تناکح لیل و نهار است یُولِجُ اللَّیْلَ فِی النَّهَارِ وَیُولِجُ النَّهَارَ فِی اللَّیْلِ وَأَنَّ اللَّهَ سَمِیعٌ بَصِیرٌ میفهمد که کجا چه کار باید کرد و میشنود که افراد چه میطلبند صدای هر خوانندهای را میشنود هر خواهندهای را میشنود چرا؟ برای اینکه او حقّ محض است اگر حقّ محض است علمِ محض است, حیاتِ محض است, قدرتِ محض است ذلکَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ این ذلکَ سوم, دلیل ذلکَ دوم است, ذلکَ دوم دلیل ذلکَ اول است ذلکَ اول دلیل مدّعیات قبلی که کار به حقّ محض منتهی میشود ذلکَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ این ضمیر فصل یعنی «هو» معرفه بودنِ خبر این مفید حصر است او حقّ محض است غیر از او هر چه باشد باطل است و اگر چیزی سهمی از حق داشت باید به خود ذات اقدس الهی برگردد البته در قرآن کریم یک حق از خداست که در سوره ی مبارکه ی «آلعمران» گذشت در غیر «آلعمران» هم داشتیم که الْحَقُّ مِن رَبِّکَ یک حق است که بر خود خدا حمل میشود که ذلکَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ آن حقّی که مِن رَبِّکَ است الْحَقُّ مِن رَبِّکَ این حقّی است که عالَم با او خلق شده که فرمود: خَلَقَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ بِالْحَقِّ, مَا خَلَقْنَاهُمَا إِلَّا بِالْحَقِّ که اصطلاحاً از این حق به عنوان حقّ مخلوقٌبه یاد میشود اینکه میگویند حق, عین خَلق است مِن وجهٍ و غیر خَلق است مِن وجهٍ راجع به این حقّی است که در آیه ی 60 و 61 سوره ی مبارکه ی «آلعمران» است که الْحَقُّ مِن رَبِّکَ اما آن حقّی که ذات اقدس الهی است همه ی بزرگان معرفت گفتند که احدی به او دسترسی ندارد.
بیان لطیف سیدناالاستاد امام را که چند بار خواندیم فرمود آن حق نه معبودِ هیچ پیغمبر است نه مقصود هیچ پیغمبر نه مشهود هیچ پیغمبر, برای اینکه او حقیقتی است نامتناهی (یک), و بسیطِ محض است (دو), خب چه کسی میتواند آن را مشاهده بکند ولو حضرت امیر, حضرت امیر که میفرماید: «ما کنتُ أعبدُ ربّاً لَم أره» درباره ی ربّ سخن میگوید که اسمی از اسمای ذات اقدس الهی است وگرنه اگر حق, حقیقتی است نامنتاهی کما هو الحق و بسیط کما هو الحق, اگر موجودی بخواهد آن را درک بکند باید همهاش را درک بکند ما در ادبیات فارسی برای اِغنای خیلی از افراد پرسشگر این شعر را میخوانیم او هم سرش را تکان میدهد و ما هم راحت میشویم میگوییم «آب دریا را اگر نتوان کشید٭٭٭ هم به قدر تشنگی باید چشید» خدا را به اندازه ی خودمان میشناسیم او هم قانع میشود ما هم راحت میشویم اما در مجلس علم که این حرف خریدار ندارد خدا که نظیر اقیانوسِ بیپایان نیست اقیانوس سطحش غیر از عمقش است, ساحلش غیر از سطحش است, اوّلش غیر از آخرش است, شرقش غیر از غربش است از یک گوشهاش میشود یک سطل آب گرفت از گوشههای دیگر نه, حالا ما اگر اقیانوسی داشتیم نامتناهی بود و بسیط بود سطحش عین عمق بود عمقش عین سطح بود, ظاهرش عین باطل بود باطنش عین ظاهر بود چنین اقیانوسی یا همه یا هیچ, همه محال است و هیچ حق, نمیشود درباره ی ذات اقدس الهی بگوید کسی من یک قدر خدا را میشناسم آن براهینی که در فلسفه و کلام است مفهوم است میگوییم الله موجود است هر ممکنی خالق میخواهد هر معلولی, اینها یک سلسله مفاهیم است وجود ذهنی است برای حلّ مشکل ماست. این الله, مفهومِ ذهنی است به حمل اوّلی الله است به حمل شایع صورت ذهنیه است. براهین صدّیقین هم بشرح ایضاً.
بیان نورانی وجود مبارک امام صادق دارد فرمود ما غیر از این تکلیفی نداریم شما دلتان میخواهد ما خدا را آن طوری که هست بشناسیم, اگر این است «لکان التوحید أنّا مرتفعا» این از لطایف بیانات حضرت است که مرحوم صدوق در توحید نقل کرده فرمود شما دنبال چه چیزی میگردید اگر میگویید برهان کافی نیست معنایش این است که ما دیگر تکلیفی نداریم ماییم و این براهین و ادله ی ذهنی. ما همین مقدار میفهمیم که این برهان مصداق خارجی دارد اما مصداق خارجی چیست؟ کیست؟ آن را ما «جوشن کبیر» را خوب میفهمیم این هزار اسم, یک اسم را میتوانیم شرح کنیم ممکن است صد جلد هم درباره ی این بنویسیم قلم باز است اما همه ی اینها مفاهیم است, همه ی اینها صوَر ذهنی است, همه ی اینها علم است, همه ی اینها به نفس ما متّکی است هیچ کدام از اینها الله نیست آن که الله است بیرون است که عالَم به او متّکی است. خب, اما آنها که به اصطلاح راهِ عرفان را طی کردند علمِ شهودی دارند.
وجود مبارک پیامبر(علیه و علی آله آلاف التحیّة و الثناء) هم فرمود احسان آن است «أن تَعبد الله کأنّک تریٰ فإن لم تکن تریٰ فإنّه یریٰ» علم شهودی هست, علم کشف هست, علمالیقین, عینالیقین هست اینها حق است اما اینها معنایش این نیست که انسان بالا میرود و خدا را به اندازه ی خود میشناسد او اندازه ندارد که ندارد که ندارد او دوتا کار کرده است او سراسر عالَم را مرایا و مرائی خود قرار داد (یک), همه آئینهاند هر کسی آئینه است با آن الْحَقُّ که در سوره ی «آلعمران» است الْحَقُّ مِن رَبِّکَ با آن الْحَقُّ در جهان تجلّی کرد (دو), این بیان نورانی حضرت است در نهجالبلاغه که فرمود: «اَلْحَمْدُ لِلَّهِ الْمُتَجَلِّی لِخَلْقِهِ بِخَلْقِهِ» همه ی ما آئینهایم (یک), خدا که حقّ سوره ی «حج» است نه, حقّی که در سوره ی «آلعمران» است که فیضِ اوست و وجه اوست او را در آئینهها نشان داد (دو).
افراد دو قسماند: بعضیها به دنبال دنیا هستند این رَانَ عَلَی قُلُوبِهِم مَّا کَانُوا یَکْسِبُونَ این یا به دنبال پُست است یا به دنبال مقام است یا به دنبال نخودسیاه است بالأخره مفاهیم گیرش میآید حالا یا مفسّر است یا فیلسوف است یا فقیه است یا حکیم است برهان را خوب میفهمد اما این دیگر راه اُویس قَرَن نیست این راه حارثةبنثابت نیست یک وقت است نه, راه اباذر است یا سلمان است راه اویس قرن است راه زیدبنثابت است این آئینه دل را شفاف نگه داشت آن الْحَقُّ که در سوره ی «آلعمران» است الْحَقُّ مِن رَبِّکَ او در سراسر عالَم با صد هزار جلوه برون آمدی که من با صد هزار دیده تماشا کنم تو را او میتابد این شخصی که اُویس قَرن است الْحَقُّ را مییابد نه میفهمد آن وقت همیشه خوشحال است هیچ, هیچ لذّتی برای جهانیان بالاتر از لذّت اویس قرن نیست که در این آئینه حق جلوه کرد حقّ سوره ی «آلعمران» نه حقّ سوره ی «حج» بنابراین آن راهِ عرفان است که عرفا وقتی میگویند خدا را ما مشاهده کردیم با چشمِ قلب یعنی اینجا نه بالا (یک), حقّ سوره ی «آلعمران» نه حقّ سوره ی «حج» (دو), آن وقت میگویند, میگویند هر کسی خدا را به اندازه ی خود مییابد این درست است. اگر «ما لله آیة اکبر مِنّی» بود که وجود مبارک حضرت امیر دارد که فرمود در کلّ خلقت بزرگتر از من احدی نیست و راست میگوید نه از اهل بیت کسی بزرگتر از اوست نه از غیر اهلبیت اما از اهلبیت کسی بزرگتر از او نیست برای سالبه ی به انتفاع موضوع است اینها نور واحدند کثیر نیستند تا یکی از دیگری بزرگتر باشد این چهارده نفر یک نورند بیگانه هم که احدی توان آن را ندارد که همتای علی باشد فرمود: «ما لله آیة اکبر مِنّی» نه در داخل نه در خارج یکی سالبه به انتفاع موضوع یکی سالبه به انتفاع محمول.
وجود مبارک ربّ را نه حق را, ربّ اسمی از اسمای حسنای الهی «ما کنت أعبد ربّاً لم أره» این ربّ را به اندازه ی خود مییابد دیگری هم به اندازه ی خود مییابد اگر راهِ علوی را طی کرد اگر نه, راه دیگران را طی کرد که میفهمد نه مییابد, بنابراین مرزها باید مشخص باشد که کجا جای فهم است و کجا جای شهود است و مرزهای مشهودها هم باید مشخص باشد آن حقّ سوره ی «حج» نه مشهود هیچ پیغمبر است نه معقول هیچ حکیم است نه معبود هیچ عابد, این حقّ سوره ی مبارکه ی «آلعمران» و مانند آن که وجهِ اوست و همه ی اهل بیت هم میگویند إِنَّمَا نُطْعِمُکُمْ لِوَجْهِ اللَّهِ اینها با وجه الله کار دارند نه با آن الله که احدی به او دسترسی ندارد او شکار کس نشود إِنَّمَا نُطْعِمُکُمْ لِوَجْهِ اللَّهِ تا آنجا هست بنابراین در مقابل حق, باطلِ به معنای عدم است در مقابل حقّ سوره ی مبارکه ی «آلعمران» باطلِ به معنای عدم مَلکه است نظیر بتها و امثال ذلک حالا گاهی این الفاظ و معانی جابهجا میشود گاهی قرائن حافّه کمک میکند که این تقابل برای کدام حق است در اینجا فرمود: ذلکَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ بعد فرمود آنچه را که اینها دعوت میکنند و ادّعا دارند یعنی وثنیین و صنمین حجاز باطل است, باطل است یعنی اسمی است بیمسمّا فرمود اینها اسمایی هستند که مَّا أَنزَلَ اللَّهُ بِهَا مِن سُلْطَانٍ, إِنْ هِیَ إِلَّا أَسْماءٌ سَمَّیْتُمُوهَا شما چیزی را تراشیدید و گفتید ربّ این کلمه ی ربّ که مضاعف است بر لفظتان جاری است (یک), معنای این در ذهنتان ترسیم میشود (دو), ولی این معنا زیرش خالی است إِنْ هِیَ إِلَّا أَسْماءٌ سَمَّیْتُمُوهَا أَنتُمْ وَآبَاؤُکُم مَا أَنزَلَ اللَّهُ بِهَا مِن سُلْطَانٍ الآن مثل اینکه شما میگویید آبِ زلال, آب زلال لفظی است گفتیم, معنایش هم همه فهمیدیم اما کنار این منبر آبِ زلال نیست این یک لفظ خالی است ربّی را که شما بر بتکدهها و موجودات بتکده اِعماغل کردید لفظی است که هر چه میگردید پیدا نمیکنید لفظی است که شما نامگذاری کردید زیرش خالی است میشود باطل مثل همان حبابی که روی سیل است که:
«ذهب جفاءً» روی این سیل کَفی میآید که مغزش خالی است این بیرونش تَر است درونش خالی است این یک لفظی است میگویید مفهومی است تطوّر میکنید ولی درونش خالی است ذلکَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ وَأَنَّ مَا یَدْعُونَ مِن دُونِهِ هُوَ الْبَاطِلُ وَأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْعَلِیُّ الْکَبِیرُ.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
وَالَّذِینَ هَاجَرُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ ثُمَّ قُتِلُوا أَوْ مَاتُوا لَیَرْزُقَنَّهُمُ اللَّهُ رِزْقاً حَسَناً وَإِنَّ اللَّهَ لَهُوَ خَیْرُ الرَّازِقِینَ ﴿58 لَیُدْخِلَنَّهُم مُّدْخَلاً یَرْضَوْنَهُ وَإِنَّ اللَّهَ لَعَلِیمٌ حَلِیمٌ 59 ذلکَ وَمَنْ عَاقَبَ بِمِثْلِ مَا عُوقِبَ بِهِ ثُمَّ بُغِیَ عَلَیْهِ لَیَنصُرَنَّهُ اللَّهُ إِنَّ اللَّهَ لَعَفُوٌّ غَفُورٌ 60 ذلکَ بَأَنَّ اللَّهَ یُولِجُ اللَّیْلَ فِی النَّهَارِ وَیُولِجُ النَّهَارَ فِی اللَّیْلِ وَأَنَّ اللَّهَ سَمِیعٌ بَصِیرٌ 61 ذلکَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ وَأَنَّ مَا یَدْعُونَ مِن دُونِهِ هُوَ الْبَاطِلُ وَأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْعَلِیُّ الْکَبِیرُ 62 سوره ی مبارکه ی «حج» آیه ی 39 فرمود: أُذِنَ لِلَّذِینَ یُقَاتَلُونَ بِأَنَّهُمْ ظُلِمُوا اذن قتال بعد از اذن مهاجرت بود مهاجرت قبلاً مورد اذن قرار گرفت و دفاع مسلّحانه بعداً مورد اذ قرار گرفت اینکه فرمود: أُذِنَ لِلَّذِینَ یُقَاتَلُونَ ناظر به مبارزه ی مسلّحانه یعنی جهاد است. در همین زمینه فرمود کسی که مهاجر باشد فی سبیل الله و مجاهد باشد فی سبیل الله خواه شهید بشود خواه شهید نشود این پاداشها را دارد. پاداشهای اخروی مشترک بین مهاجر و مجاهد است ممکن است درجاتشان فرق بکند, اما پاداشهای دنیوی برای مهاجر است برای اینکه آن مجاهدی که شربت شهادت نوشید دیگر در دنیا نیست تا ذات اقدس الهی به او در دنیا مسکنی که مورد رضای اوست عطا کند. آنچه در این بخش سوره ی مبارکه ی «حج» آمده است بعد از شهادت یا موتِ طبیعی آنهاست که فرمود: ثُمَّ قُتِلُوا أَوْ مَاتُوا لَیَرْزُقَنَّهُمُ اللَّهُ رِزْقاً حَسَناً بعد هم لَیُدْخِلَنَّهُم مُّدْخَلاً یَرْضَوْنَهُ که اینها همه برای بعدالموت است.
پرسش:؟پاسخ: چرا خب, اینها اثر خوب, سنّت حَسنه گذاشتند تا آن سنّت حسنه هست ثوابش برای اینها هم خواهد بود دیگر.
در جریان دنیا قرآن کریم برای مهاجران هم نسبت به آخرت مسکنِ خوب و امکانات رفاهی را مطرح کرده هم در دنیا, درباره ی آخرت چند جای قرآن کریم راجع به پاداش اخروی مهاجران هست یکی سوره ی مبارکه ی «آلعمران» است که بحثش قبلاً گذشت آیه ی 195 سوره ی مبارکه ی «آلعمران» این است که فَالَّذِینَ هَاجَرُوا وَأُخْرِجُوا مِن دِیَارِهِمْ وَأُوذُوا فِی سَبِیلِی وَقَاتَلُوا وَقُتِلُوا لَأُکَفِّرَنَّ عَنْهُم سَیِّآتِهِمْ وَلَأُدْخِلَنَّهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ که این مربوط به پاداش بعدالموت است لکن در سوره ی مبارکه ی «نساء» آیه ی صد به این صورت ذکر فرمود: وَمَن یُهَاجِرْ فِی سَبِیلِ اللّهِ یَجِدْ فِی الْأَرْضِ مُرَاغَماً کَثِیراً وَسَعَةً فرمود کسی که هجرت بکند زمینِ خدا وسیع است جاهای مناسبی برای او فراهم میکنیم وسعتی هم به او خواهیم داد این گذشته از مسئله ی آخرت است چون مسئله ی آخرت را بعد ذکر فرمود, فرمود: وَمَن یَخْرُجْ مِن بَیْتِهِ مُهَاجِراً إِلَی اللّهِ وَرَسُولِهِ ثُمَّ یُدْرِکْهُ الْمَوْتُ فَقَدْ وَقَعَ أَجْرُهُ عَلَی اللّهِ پس آن قبلش مربوط به دنیاست این بعدش مربوط به آخرت است چه اینکه در سوره ی مبارکه ی «نحل» آیه ی 41 درباره ی مهاجران پاداش دنیوی آنها را ذکر میکند فرمود سوره ی «نحل» آیه ی 41 وَالَّذِینَ هَاجَرُوا فِی اللَّهِ مِن بَعْدِ مَا ظُلِمُوا لَنُبَوِّئَنَّهُم فِی الدُّنْیَا حَسَنَةً این تَبَوَّءُوْا الدَّارَ از همین قبیل است مَباء و مرجع و مسکن خوب به اینها خواهیم داد از همین قبیل است، پس برای مهاجر هم بهرههای اخروی است هم بهرههای دنیوی هم در دنیا امکانات را خدا وعده داد به مهاجر عطا کند، هم در آخرت هم عطا میکند این آیه ی 41 ناظر به دنیاست که فرمود: وَالَّذِینَ هَاجَرُوا فِی اللَّهِ مِن بَعْدِ مَا ظُلِمُوا لَنُبَوِّئَنَّهُم فِی الدُّنْیَا حَسَنَةً منتها وَلَأَجْرُ الْآخِرَةِ أَکْبَرُ لَوْ کَانُوا یَعْلَمُونَ.
مطلب بعدی آن است که در این آیات گذشته از اینکه تکوین و تشریع را کنار هم هماهنگ میکند و قدرت مطلقه را از ذات اقدس الهی میداند در تطبیق تکوین و تشریع همیشه از این راه میآید که بالأخره حق پیروز است ولو به صورت تمثیل و تشبیه هماهنگ هم که میخواهند ذکر کنند طرزی این مطلب را افاده میکنند که روشن میشود بالأخره حق پیروز است. در جریان مکه و مدینه بالأخره کفار مزاحم بودند اول آنها غالب بودند بعد مسلمانها پیروز شدند همین صحنه را ذات اقدس الهی در تطبیق تکوین و تشریع که بیان میکند در همین سوره ی «حج» چه اینکه در سوره ی «لقمان» هم دارد چه اینکه در سوره ی «حدید» هم دارد چه اینکه در سوره ی «فاطر» هم دارد هر جای قرآن سخن از ولوج لیل فی النهار و ولوج نهار فی اللیل است اول پیشروی ظلمت را ذکر میکند بعد پیشروی نور را. در بحث دیروز ملاحظه فرمودید که این زمینی که کُروی است حالا یا بیضوی است و به دور خود میگردد در برابر شمس حالات شب و روز پیش میآید. این چون یکسان نیست و گذشته از اینکه به دور خود میگردد به دور شمس هم میگردد به دور خود که میگردد همان شب و روز پدید میآید به دور شمس میگردد فصول چهارگانه پیدا میشود. این گردش زمین به دور شمس که فصول چهارگانه را تولید میکند این گاهی قوساللیل در قوسالنهار میرود گاهی به عکس یعنی این دوازده ساعتی که روشن است آن دوازده ساعتی که تاریک است گاهی این دوازده ساعتِ تاریک میآید این دوازده ساعتِ روشن را تاریک میکند حالا یا آن میشود چهارده ساعت این میشود ده ساعت یا آن میشود شانزده ساعت این میشود هشت ساعت تا چقدر در چه قسمتی یک قوساللیل وارد قوسالنهار میشود از دو طرف یعنی از طرف صبح و از طرف مغرب این تاریکی میآید و این روز را سیاه میکند بعد کم کم که بهار فرا میرسد تابستان فرا میرسد این قوسالنهار که روزِ روشن است وارد حوزه ی تاریکی میشود از دو طرف یعنی هم از طرف صبح هم از طرف مغرب آن فضای تاریک را روشن میکند این کارِ فصول چهارگانه است.
قرآن کریم در چند جا چه همین سوره ی «حج» چه در سوره ی «لقمان» چه در سوره ی «فاطر» چه در سوره ی «حدید» هر جا سخن از ولوج لیل فی النهار و ولوج نهار فی اللیل است اول ولوج لیل را ذکر میکند یُولِجُ اللَّیْلَ فِی النَّهَارِ بعد یُولِجُ اللَّیْلَ فِی النَّهَارِ این شاید ناظر به آن باشد که اگر یک وقت دیدید ظلمت و تاریکی و کفر و نفاق قدری جلو آمد نگران نباشید سرانجام بالأخره روزِ روشن فرا میرسد پایان، روزِ روشن است اول ممکن است یک پیشروی کاذبی داشته باشد آن کفر و ظلمت، ولی سرانجام بالأخره روزِ روشن خواهد آمد تا میرسد به جایی که وَأَشْرَقَتِ الْأَرْضُ بِنُورِ رَبِّهَا که این مربوط به ظهور وجود مبارک حضرت است.
سوره ی مبارکه ی «حدید» آیه ی شش به این صورت است یُولِجُ اللَّیْلَ فِی النَّهَارِ وَیُولِجُ النَّهَارَ فِی اللَّیْلِ اما وَهُوَ عَلِیمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ در سوره ی مبارکه ی «زمر» که آنجا سخن از ایلاج نیست تکویر است یعنی پیچاندن است آنجا هم آیه ی پنج سوره ی «زمر» که ایلاج نیست به صورت تکویر یاد شده است فرمود: خَلَقَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ بِالْحَقِّ یُکَوِّرُ اللَّیْلَ عَلَی النَّهَارِ وَیُکَوِّرُ النَّهَارَ عَلَی اللَّیْلِ که باز تکویرِ لیل بر نهار مقدّم ذکر شد و تکویر نهار بر لیل مؤخّر که پایان، پیروزیِ حق است. در سوره ی مبارکه ی «فاطر» آیه ی سیزده میفرماید: یُولِجُ اللَّیْلَ فِی النَّهَارِ وَیُولِجُ النَّهَارَ فِی اللَّیْلِ وَسَخَّرَ الشَّمْسَ وَالْقَمَرَ چه اینکه در سوره ی مبارکه ی «لقمان» هم به همین مضمون آیه ی 29 این است أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ یُولِجُ اللَّیْلَ فِی النَّهَارِ وَیُولِجُ النَّهَارَ فِی اللَّیْلِ بنابراین درست است که این آیه ی محلّ بحث سوره ی مبارکه ی «حج» برای آن است که به مردم حجاز بفهماند باید موحّد باشید زیرا کارهای نظام آفرینش به دست ذات اقدس الهی است از صَنم و وثن کاری ساخته نیست اما همین مطلب را با ولوج لیل در نهار به عنوان مقدمه و ولوج نهار بر لیل به عنوان مقدّم ذکر کرده است یعنی گاهی ممکن است که کفر یک پیشروی کاذب داشته باشد ولی سرانجام بالأخره حق پیروز میشود.
مسئله ی بعدی آن است که این نزاع معروف که آیا شب قبل از روز خلق شده است یا روز قبل از شب با جریان اینکه زمین کُروی است این نزاع راهی ندارد برای اینکه شب و روز با هم خلق شدند این طور نیست که اول شب خلق شده باشد بعد روز خلق شده باشد آن چهره ی زمین که به طرف شمس است روز است آن طرف دیگرش هم شب اینچنین نیست که شب مقدم بر روز باشد بعد آمدند دیدند که این نزاع وجهی ندارد گفتند که بسیار خب، این چهره ی زمین که به طرف آفتاب است روز است این چهرهای است که بخش معمورِ ارض است یا غیر معمور، پاسخش این است که آن وقتی که همه ی اینها عادی بود معمور و غیر معمور بعد پیدا شد بنابراین این نزاع که حالا شب قبل از روز است یا روز قبل از شب خلق شد این نزاع وجهی ندارد.
بحثهای شرعی مستحضرید که شهور قمری حسابش تقدّم لیل بر نهار است یعنی دعای کمیل که برای شب جمعه است برای جمعه شب نیست برای شب جمعه است یعنی اول شب جمعه است بعد روز جمعه، اول شب شنبه است بعد روز شنبه، اول شب ماه مبارک رمضان است بعد روز ماه مبارک رمضان چون با هلال کار میکند شهور قمری چون با هلال کار میکند و هلال در اول شب در میآید لذا ماه قمری اول از شب شروع میشود این بر اساس احکام شرعی است که شارع مقدس قرار داده وگرنه در نظام تکوین شب و روز با هماند. در بحثهای ماه شمسی حساب دیگری دارد. خب قرآن کریم فرمود هیچ کدام حق ندارند دیگری را عقب بزنند لاَ الشَّمْسُ یَنْبَغِی لَهَا أَن تُدْرِکَ الْقَمَرَ وَلاَ اللَّیْلُ سَابِقُ النَّهَارِ هیچ کدام نمیتوانند جلو بیفتند وضع نظام همین طور است نظام را ذات اقدس الهی به احسن وجه آفرید نه شمس با همه ی قدرت و توانی که دارد و نورافکن است نسبت به ماه آن توان را دارد که نظم را قدری به هم بزند جلوتر برود نه شب میتواند جلوتر برود شب جایش مشخص، روز جایش مشخص، شمس جایش مشخص، قمر جایش مشخص انا خلقنا کل شیء بقدر، وَکُلُّ شَیءٍ عِندَهُ بِمِقْدَارٍ و مانند آن، همه ی اینها نظم خاصّ خودش را دارد خب، همه ی اینها نظم خاصّ خودش را دارد لکن در بیان کردن شما در هیچ جای قرآن نمیبینید که اول بفرماید «یولج النهار فی اللیل» بعد بفرماید «یولج اللیل فی النهار» برای اینکه ثابت کند سرانجام روز پیروز است و سرانجام حق پیروز است و سرانجام نور پیروز است این تعبیرات را چه در آیات ایلاج چه در آیات تکویر همیشه پیشروی ظلمت نسبت به نور را به عنوان مقدمه ذکر میکند بعد پیشروی نور در فضای ظلمت را به عنوان مقدّم ذکر میکند نه مقدّمه این اصل است. اینجا هم از همین قبیل است خب ضمن اینکه این مطلبها را به مشرکین میفهماند از نظر تکوین، تشریع را هم هماهنگ میکند بعد میفرماید خدای سبحان یاور مظلومان است یاری مظلوم دو قِسم است یک وقت است که در نظام تکوین خدای سبحان همیشه مظلوم را بر ظالم پیروز میکند گاهی هم ظالمی را بر ظالم دیگر مسلّط میکند که آن ظالم بشود مظلوم ولی مأجور نباشد.
سوره ی مبارکه ی «انعام» گذشت که فرمود: وَکَذلِکَ نُوَلِّی بَعْضَ الظَّالِمِینَ بَعْضاً ما اگر خواستیم از بعضی ظالمین انتقام بگیریم یک ظالم دیگری را بر او مسلّط میکنیم که این ظالمِ قبلی میشود مظلوم اما مأجور نیست کسی میبینید که جان او و مال او در خطر است ولی اجری هم ندارد کَذلِکَ نُوَلِّی بَعْضَ الظَّالِمِینَ بَعْضاً در بحثهای قبل وقتی سوره ی مبارکه ی «انعام» بحث میشد این مثال جریان کویت مطرح بود اینها اول موافقت کردند که امام(رضوان الله علیه) وارد کویت بشود این پسر پیغمبر آمده تا مرز و راهش ندادند بعد یک ظالم دیگری به نام صدّام که قبلاً از کمکِ او استفاده میکرد خدا همین را بر کویت مسلّط کرد و امیر کویت گفت ولو ما به شیطان هم که شد پناه میبریم خب این مظلوم شد اما مأجور نبود الآن هم آنچه در خاورمیانه میگذرد از همین قبیل است وَکَذلِکَ نُوَلِّی بَعْضَ الظَّالِمِینَ بَعْضاً این شخصی که مظلوم واقع شده خَسِرَ الدُّنْیَا وَالْآخِرَةَ شده برای همین است که خودش که قدرت داشت ظالم را کمک میکرد در همه ی این بخشها خدای سبحان میفرماید ما بالأخره ظالم را تنبیه میکنیم این در نظام تکوین، در نظام تشریع هم در سوره ی مبارکه ی «اسراء» گذشت که مَن قُتِلَ مُظْلُوماً فَقَدْ جَعَلْنَا لِوَلِیِّهِ سُلْطَاناً برای اینکه فَلا یُسْرِف فِی الْقَتْلِ إِنَّهُ کَانَ مَنصُوراً ما با تدوین حکمِ قصاص و تشریع حکم قصاص به یاری اولیای دم فتوا دادهایم ما آنها را یاری کردیم در نظام تشریع، پس چه در نظام تشریع چه در نظام تکوین ذات اقدس الهی یار و یاور مظلومان است منتها کمتر کسی توجّه دارد در همه ی این موارد یا علیمِ حلیم بودن خداست یا سمیع و بصیر بودن خداست یا علیّ کبیر بودن خداست او میداند کجا یاری کند چه کسی را یاری کند چقدر یاری کند چطور یاری کند چه موقع یاری کند اینها همهاش را میداند این سمیع و بصیر بودن ناظر به همین، این علیّ کبیر بودن ناظر به همین است، این قدیر بودن ناظر به همین است این علیم و حلیم بودن ناظر به همین است. در این بخشها هم فرمود خدای سبحان سمیع است و بصیر و میداند چه کسی را یاری کند و چقدر یاری کند ذلکَ بَأَنَّ اللَّهَ یُولِجُ اللَّیْلَ فِی النَّهَارِ وَیُولِجُ النَّهَارَ فِی اللَّیْلِ وَأَنَّ اللَّهَ سَمِیعٌ بَصِیرٌ که او میداند و میشنود چه کسی را یاری میکند و مانند آن.
برهان اساسی مسئله که بدون «واو» است سهتا ذلکَ که اوّلی به دومی و دومی به سومی استناد دارد به بخش پایانی که توحید است ختم میشود میفرماید اینکه میبینید ایلاج لیل فی النهار است این یکی، اینکه گفتیم قبلاً لَیَنصُرَنَّهُ اللَّهُ دو، آن اوّلی معلّل به دومی است واین دومی معلّل به سومی است ذلکَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ وَأَنَّ مَا یَدْعُونَ مِن دُونِهِ هُوَ الْبَاطِلُ وَأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْعَلِیُّ الْکَبِیرُ در جهان یک حق است و آن خدا و ماسوای خدا باطل است پس اگر چیزی سهمی از حق داشته باشد باید به الله برگردد باید آیه ی او باشد، در وجه او باشد، در راه او باشد، اگر آیه ی او نبود برای رضای او نبود این هُوَ الْبَاطِلُ شامل حالش میشود. دوتا حصر است ما یک حق داریم که حقّ محض است باطل در او نیست یک باطل داریم که مَشوب به حق نیست چیزی در عالَم ریا نیست در عالَم سُمْعِه نیست این انسان است که سُمعه و ریا را در درون خود اِعمال میکند عالَم شفاف است یکی حقّ محض است یکی باطلِ صِرف خدا و آیات الهی حقّاند منتها خدا حقّ بالذّات، آیات الهی حقّ بالعرض از خدا و آیات الهی که گذشتیم باطلِ محض است در کارگاه هستی چیزی مخلوط نیست این انسان است که خَلَطُوا عَمَلاً صَالِحاً وَآخَرَ سَیِّئاً وگرنه نظام شفاف است هیچ جا باطل با حق آمیخته نشده و نخواهد شد دوتا حصر است این الف و لام سهمی دارد این «هو» که ضمیر فصل است سهمی دارد هم درباره ی حق بودن خدای سبحان این دوتا کلمه سهمی دارد هم درباره ی باطل بودن غیر خدا این دوتا کلمه سهمی دارند. ذلکَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ وَأَنَّ مَا یَدْعُونَ مِن دُونِهِ هُوَ الْبَاطِلُ خب حالا انسان یک وقت است که میگویند جریان بت و بتپرستی بله، این مصداق کامل باطل است و حرفی در آن نیست اما اگر گفتند «أکثف الهواء هو الصنم و الوثن، ألطف الهواء هو هوی النفس»:
بت دو قسم است یک بت سنگی است یک بت لطیف و نرم است بت سنگی همین است که تَعْبُدُونَ مَا تَنْحِتُونَ بتِ لطیف همین هوا و هوس و خودبینیها و غرورها و امثال ذلک است که انسان چیزی را کاری که انجام میدهد خودش را مطرح کند. آن وقت خود انسان میشود باطل در یک صحنه میبیند که خودش را گُم کرده هر چه خودش را جستجو میکند پیدا نمیکند «و قد أضلّ نفسه و لا یُنشِدُها» که بیان نورانی حضرت امیر است. خب فرمود ما یک حقّی داریم خداست و آیات او، یکی هم باطلِ محض داریم در عالم چیزی مخلوط نیست این انسان است که گاهی ریا میکند گاهی سُمعه میکند حق را با باطل مخلوط میکند البته ریا معنایش این است که کسی برای رضای مردم کار میکند (یک)، به مردم نشان میدهد که من برای رضای خدا دارم کار میکنم (دو)، در حالی که اینچنین نیست (سه). این معنای ریاست، اما اگر کسی برای رضای خدا کار میکند میخواهد به عنوان تعلیم به دیگران نشان بدهد که دیدید میشود برای رضای خدا کار کرد این ریا نیست این میخواهد به مردم نشان بدهد میخواهد به مردم نشان بدهد که میشود برای رضای خدا کار کرد این از آن بهترین عبادات است.
ریا معنایش این است که این زید میگوید که من دارم برای رضای خدا کار میکنم در حالی که این نیست ریا معنایش نشان دادنِ محض نیست آن مرئی هم دخیل است ریا معنایش این است که به مردم نشان بدهد که من دارم برای رضای خدا کار میکنم در حالی که دروغ میگوید ولی اگر کسی اُویس قرن بود و سلمان بود و اباذر بود و برای رضای خدا کار کرد و به مردم هم میخواهد نشان بدهد که مردم! میشود برای رضای خدا کار کرد این از بهترین مصادیق خلوص نیّت است این ریا نیست و قصدش هم این است که به مردم نشان بدهد ولی هیچ، هیچ یعنی هیچ خود را نمیبیند خدا را میبیند و لاغیر ولی میخواهد به مردم بفهماند میشود برای رضای خدا کار کرد و نتیجه ی دینی گرفت و در اینجا اصلاً خودش را نمیبیند.
پرسش:؟پاسخ: آن چون میخواهد به دیگری نشان بدهد که من برای رضای خدا دارم کار میکنم این آقا چه کسی ببیند چه کسی نبیند برای حق به جبهه میرود ولی میخواهد به مردم بفهماند میشود برای حق به جبهه رفت و شهید شد و دین خدا را یاری کرد و هیچی هم نخواست نشانهاش این است که این پلاک را هم در گردن نمیگذارد که میگوید من اصلاً نمیخواهم کسی بعد از مرگ من، بعضیها حالا پلاکهایشان گُم شده ولی بعضیها اصلاً عمداً پلاک نداشتند این من میخواهم به طرف خدا بروم و دینِ خدا را یاری کنم و شما هم ببینید این دیگر خودش را نمیبیند این ریا نیست این تعلیمِ اخلاص است سُمعه هم همین طور است.
سُمعه یعنی معنایش این است به گوش دیگران برساند ریا این است که به چشم دیگران برساند سمعه یا ریا این است که این شخص میگوید که من دارم برای رضای خدا کار میکنم شما ببینید در حالی که دروغ میگوید برای رضای خدا کار نمیکند اما آن که دارد برای رضای خدا کار میکند میخواهد به مردم بگوید میشود برای رضای خدا کار کرد و از سر و جان گذشت و هیچ نام و نشانی نخواست و دین خدا را یاری کرد و شما هم ببینید لذا آن شب عملیات پلاکش هم از گردن برمیدارد این ریا نیست. خب، بنابراین ما مشکل اساسی خودمان هستیم که اگر کسی بداند یا نداند تمجید بکند نکند اجلال بکند یا نکند برای ما باید یکسان باشد این دوتا حصر نشان میدهد به تعبیر سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) که خداست و آیات او بس، و دیگری هر چه باشد هُوَ الْبَاطِلُ چه زید باشد چه عمرو ذلکَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ اینجاها که خیلی مهم است تعبیر به «فافهم» دارند.
تعبیر لطیف سیدناالاستاد در المیزان این است که «فأفهم» ذلکَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ وَأَنَّ مَا یَدْعُونَ مِن دُونِهِ هُوَ الْبَاطِلُ وَأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْعَلِیُّ الْکَبِیرُ علوّ او ذاتی است نه نسبی و قیاسی که خدا بر چیز دیگری عالی است از چیز دیگری بزرگتر است نه، چون ماسوای او چیزی نیست خداست و آیات او، اگر خداست و آیات او پس علوّش ذاتی است کبیر بودنش ذاتی است آیات او هم که فقط او را دارند نشان میدهند. خب، این دوتا حصر پیامش این است. در همین راستا که فرمود نظم جهان به عهده ی ذات اقدس الهی است و خدای سبحان تشریع و تکوین را هماهنگ کرده است نمونههای دیگر هم ذکر میکند فرمود: أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ.
پرسش:؟پاسخ: هر دو را میگیرد با این بیانهایی که گفته شد تکوین و تشریع هر دو را میگیرد برای اینکه ذات اقدس الهی که فرمود: لَیَنصُرَنَّهُ نصرتِ تکوینی دارد برای اینکه همیشه حق را بر باطل پیروز میکند، نصرتِ تشریعی دارد برابر آیه ی سوره ی «اسراء» که فرمود: مَن قُتِلَ مُظْلُوماً فَقَدْ جَعَلْنَا لِوَلِیِّهِ سُلْطَاناً فَلا یُسْرِف فِی الْقَتْلِ إِنَّهُ کَانَ مَنصُوراً آنجا به صورت اسم مفعول ذکر کرده اینجا به صورت فعل معلوم ذکر کرده در سوره ی مبارکه ی «اسراء» آیه ی 33 به این صورت است وَلاَ تَقْتُلُوا النَّفْسَ الَّتِی حَرَّمَ اللَّهُ إِلَّا بِالْحَقِّ وَمَن قُتِلَ مُظْلُوماً فَقَدْ جَعَلْنَا لِوَلِیِّهِ سُلْطَاناً این جعل، جعل تشریعی است دیگر حوزه ی داخلی است فَلا یُسْرِف فِی الْقَتْلِ إِنَّهُ کَانَ مَنصُوراً ما به یاری او قانون تدوین کردیم به او سلطنتِ تشریعی دادیم حالا گاهی ممکن است کسی معصیت بکند پس نظام تشریع با نظام تکوین هماهنگ است تشریع، عصیانپذیر است البته تکوین تخلّفپذیر نیست. خب، أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ أَنزَلَ مِنَ السَّماءِ مَاءً فَتُصْبِحُ الْأَرْضُ مُخْضَرَّةً إِنَّ اللَّهَ لَطِیفٌ خَبِیرٌ:
جریان ایلاج لیل فی النهار و ایلاج نهار فی اللیل آن قدرت مشخص شد این قدرت هم نشان میدهد میفرماید ذات اقدس الهی بالأخره یک فضای صاف و هوای صافی است وقتی که سرد شده است ابر تولید شد و ابر را تلقیح کردند وَأَرْسَلْنَا الرِّیَاحَ لَوَاقِحَ شد خواه تلقیح درباره ی ابرها یا تلقیح درباره ی گیاهان بالأخره این ابرها باردار میشوند برای اینکه رَحِم قرار میدهد که غربالی ببارند که فَتَرَی الْوَدْقَ یَخْرُجُ مِنْ خِلاَلِهِ از لابهلای این ابرها قطره قطره باران میآید آن وقت صبح فرا میرسد مثل اینکه تا حال که زمین که مُرده و خوابیده بود شب بود الآن که بهار شد صبح است گرچه تُصْبِحُ به معنای «تَصیر» و امثال ذلک آمده لکن تعبیر از صیرورت به اِصباح نشان آن است که اینها شب را پشت سر گذاشتند تاریکی را پشت سر گذاشتند و بهار به منزله ی صبحِ زمستان است فَتُصْبِحُ الْأَرْضُ مُخْضَرَّةً زمین سبز میشود در بخشهای قبل هم این مطلب گذشت که هم به وسیله ی باران به وسیله ی رسیدن بهار هم خوابیدهها بیدار میشوند که این ایقاظِ نائم است هم مُردهها زنده میشوند که این احیای موتاست این درختها که سرِ پا هستند اینها خواباند در زمستان بهار که شد اینها بیدار میشوند، وقتی بیدار شدند شروع میکنند به تغذیه، وقتی که غذا خواستند از هوا کمک میگیرند از آب کمک میگیرند از کود و خاک کمک میگیرند این خاکهای مُرده را جذب میکنند از راه ریشه میشود خوشه و شاخه و میوه این خاکِ مُرده را خدا زنده کرده است که فرمود: فَانظُرْ إِلَی آثَارِ رَحْمَةِ اللَّهِ کَیْفَ یُحْیِی الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا، «یحیی الشجر بعد نومه و یحیی الأرض بعد موتها» درختِ خوابیده را بیدار میکند زمینِ مُرده را زنده میکند این اِخضرار جامع بین بیداری و حیات است هم درختِ خوابیده بیدار میشود جامع سبز در برمیکند هم زمینِ مُرده زنده میشود و لباسِ سبز در برمیکند.
درباره ی خواب انسانها که گفتند موت است برای اینکه خدای سبحان همان طوری که در زمان موت ارواح را قبض میکند در حالت خواب هم روح را قبض میکند دیگر اللَّهُ یَتَوَفَّی الْأَنفُسَ حِینَ مَوْتِهَا وَالَّتِی لَمْ تَمُتْ فِی مَنَامِهَا آنهایی که نمُردند در حال خواب خدای سبحان روح آنها را قبض میکند بعد وقتی که حیات اینها باقی باشد فَیُمْسِکُ الَّتِی قَضَی عَلَیْهَا الْمَوْتَ وَیُرْسِلُ الْأُخْرَی یک عدّه که عمرشان تمام شد در همان خواب در حال نوم سکته میکنند و مانند آن میمیرند و آنها که عمرشان به اذن خدا باقی است روحشان را برمیگردانند فَیُمْسِکُ الَّتِی قَضَی عَلَیْهَا الْمَوْتَ وَیُرْسِلُ الْأُخْرَی چون این خواب شبیه آن موت است فرمود: اللَّهُ یَتَوَفَّی الْأَنفُسَ حِینَ مَوْتِهَا وَالَّتِی لَمْ تَمُتْ فِی مَنَامِهَا اما درباره ی اشجار و امثال اشجار چنین تعبیری نیامده. خب، أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ أَنزَلَ مِنَ السَّماءِ مَاءً فَتُصْبِحُ الْأَرْضُ مُخْضَرَّةً إِنَّ اللَّهَ لَطِیفٌ خَبِیرٌ میداند چه موقع و کجا و چقدر باران لازم است چه کسی باران لازم دارد و هر گیاهِ تشنهای را برای هر گیاه تشنهای قطراتی را مقدّر فرمود لَهُ مَا فِی السَّماوَاتِ وَمَا فِی الْأَرْضِ وَإِنَّ اللَّهَ لَهُوَ الْغَنِیُّ الْحَمِیدُ چه وثنی و صنمی بخواهد چه نخواهد خدا غنی است بینیاز محض است (یک)، همه ی موجودات هم حامدِ او هستند چه اینکه او هم حامد است اینجا حمید اگر به معنی محمود باشد کما هو الحق بر اساس إِن مِن شَیْءٍ إِلَّا یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ کلّ نظام حامدِ او هستند و اگر به معنای حامد باشد که خدای سبحان میفرماید سعیهم مشکور یک عدّه که کارِ صالح کردند با اینکه نعمتِ الهی را نصیب خود میدانند خدای سبحان شکر میکند و حمد میکند خب وَإِنَّ اللَّهَ لَهُوَ الْغَنِیُّ الْحَمِیدُ بعد کم کم جریان دریا و کشتیهای دریا را مطرح میکند.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ سَخَّرَ لَکُم مَّا فِی الْأَرْضِ وَالْفُلْکَ تَجْرِی فِی الْبَحْرِ بِأَمْرِهِ وَیُمْسِکُ السَّماءَ أَن تَقَعَ عَلَی الْأَرْضِ إِلَّا بِإِذْنِهِ إِنَّ اللَّهَ بِالنَّاسِ لَرَؤُوفٌ رَّحِیمٌ ﴿65 وَهُوَ الَّذِی أَحْیَاکُمْ ثُمَّ یُمِیتُکُمْ ثُمَّ یُحْیِیکُمْ إِنَّ الْإِنسَانَ لَکَفُورٌ 66 لِکُلِّ أُمَّةٍ جَعَلْنَا مَنْسَکاً هُمْ نَاسِکُوهُ فَلاَ یُنَازِعُنَّکَ فِی الْأَمْرِ وَادْعُ إِلَی رَبِّکَ إِنَّکَ لَعَلَی هُدیً مُّسْتَقِیمٍ 67 وَإِن جَادَلُوکَ فَقُلِ اللَّهُ أَعْلَمُ بِمَا تَعْمَلُونَ 68 اللَّهُ یَحْکُمُ بَیْنَکُمْ یَوْمَ الْقِیامَةِ فِیَما کُنتُمْ فِیهِ تَخْتَلِفُونَ 69 سوره ی مبارکه ی «حج» در مدینه نازل شد و مسائل مهم در مدینه بعد از اصول دین, احکام فقهی و حقوقی و اخلاقی بود آیات این سوره بخشی از آن مربوط به مسائل توحید و مسائل دین است بخشی هم مربوط به فقه و اخلاق و حقوق.
در جریان توحید فرمود مسائل توحیدی روشن است لکن شما غافلید نشانه ی روشن بودنِ معارف توحیدی آن است که شما در نظم دارید زندگی میکنید زمین وضعش منظم است, دریا وضعش منظم است, گیاهان و فصول وضعش منظم است همه ی این علوم از این معلومات گرفته شده ما به یک عدّه میگوییم این مهندس کشاورزی است, مهندس دامداری است, مهندس راه و ساختمان است اینها را علوم تجربی میدانیم بالاترش علوم ریاضی, بالاترش فلسفه و کلام, بالاترش عرفان, بالاترش قرآن. خب اینها چرا علماند؟ برای اینکه از معلوماتِ خارجی خبر میدهند گوشهای از اسرار عالم را فهمیدند وقتی اینها علم شدند یقیناً جهانِ خارج بر اساس نظمِ علمی ساختارش را پیدا کرده, پس نظمِ علمی در جهان, نظمِ عینی در جهان ضروری است و علوم که دارای نظمِ خاصّاند از نظمِ عینی گرفته شدند و هیچ نظمی بیناظم نیست. این همه اسراری که در خلقتِ عالَم و آدم هست قطعاً خالقی دارد و ربّی دارد ضمن اینکه ذات اقدس الهی از نظمِ دریا و صحرا سخن میگوید از تسخیر دریا و صحرا هم سخن به میان میآورد. یک وقت است خدا برهان اقامه میکند که این عالَم منظّم است أَفَلاَ یَنظُرُونَ إِلَی الْإِبِلِ کَیْفَ خُلِقَتْ یا إِلَی الْأَرْضِ کَیْفَ سُطِحَتْ و مانند آن, این نظم, فایده ی علمی دارد فایده ی معرفتی دارد انسان را موحد میکند. یک وقت از همین نظم با زبان تسخیر یاد میکند یعنی این نظم را من برای شما قرار دادم شما از آن بهره بگیرید از این زمین بهره بگیرید از این دریا بهره بگیرید از این کوه بهره بگیرید و روزیهای شما هم در همین قسمتها تأمین است من همه را برای شما رام کردم. این یک اثرِ تربیتی خاصّ خود را به همراه دارد این تنها یک مسئله ی کلامی نیست آنجا که در سوره ی «انبیاء» آمده لَوْ کَانَ فِیهِمَا آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتَا یک برهان کلامیِ محض بود که عالَم با یک خدا اداره میشود نه دو خدا, اگر دو خدا بود ـ معاذ الله ـ دوتا ذات بود (یک), صفات خدا عین ذات اوست (دو), چون هر دو باید عالِم باشند و علمشان هم عین ذات است و هر دو هم بسیطاند دوتا حقیقتِ علمی بود دوتا حقیقتِ قدرت بود (این سه), دوتا علم دو گونه جهان را اداره میکند (چهار), در حالی که جهان یک طور اداره میشود (پنج). پس بیش از یک ذات و یک علم نیست این فقط بهره ی کلامی دارد و فلسفی و عقلی و اینها, اما یک وقت است میفرمایند ما آسمان را برای شما مسخّر کردیم, زمین را برای شما مسخّر کردیم یعنی شما اگر در زمین فقط بمانید خودتان را هدر دادید بروید در آسمان هم از آن بهرههای علمی آسمان استفاده کنید, امکاناتتان را تأمین بکنید اقتصادتان را تأمین بکنید ما همه ی این کُرات را برای شما مسخّر کردیم این تسخیر غیر از نظم است بنابراین ملّتی در جایی زندگی بکند و بگوید من فقیرم معلوم میشود «فأبعده الله» دیگر.
بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) است حالا آن درباره ی گوشهای از بیانات حضرت نقل شده که مرحوم صاحب وسائل این را در بحثهای مکاسب نقل کرده «مَن وجَدَ تراباً ومائاً فافتقر فأبعده الله» ملّتی که آب دارد, خاک دارد معذلک نیازمند به دیگران است خدا این ملّت را از رحمت خود دور کند! این نفرینِ علی است خب معلوم میشود بیکار بودن عُرضه ی اداره نداشتن اینها بُعدِ از رحمت خداست این تازه برای زمین است آیات که مربوط به آسمان است فرمود بروید در آسمانها از آن کمک بگیرید بهره ببرید من برای شما مسخّر کردم من این سفره را برای شما پهن کردم بنابراین میدانِ عملیاتی بشر از عمقِ دریاها تا اوج سپهر است این ملّت اگر در جهان اظهار فقر بکند معلوم میشود به دنبال روزی نرفته.
معنای تسخیر غیر از معنای نظم است پس بنابراین آیات قرآن کریم یک بخشاش فقط منحصر برای اثبات توحید است نظیر آیات سوره ی «انبیاء» که لَوْ کَانَ فِیهِمَا آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتَا, قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ ٭ اللَّهُ الصَّمَدُ در سوره ی «اخلاص» و مانند آن. اینها صبغه ی سیاسی یا اجتماعی یا اقتصادی ندارد اما آن طایفه ی دیگر که میفرماید ما کلّ این نظام را برای شما مسخّر کردیم یعنی سفرهای پهن کردیم به اندازه ی نظام کیهانی در این سفره زمین هست با همه نِعَمش, آسمان هست با همه ی نِعَمش هر غذایی که خواستید استفاده کنید این خداست, بنابراین مسئله ی تسخیر غیر از مسئله ی نظم است همان طوری که حیوانات را برای ما مسخّر کرده فرمود: وَالْأَنْعَامَ خَلَقَهَا لَکُمْ فِیهَا دِفْءٌ وَمَنَافِعُ وَمِنْهَا تَأْکُلُونَ ٭ وَلَکُمْ فِیهَا جَمَالٌ حِینَ تُرِیحُونَ وَحِینَ تَسْرَحُونَ, لَّمْ تَکُونُوا بَالِغِیهِ إِلَّا بِشِقِّ الْأَنفُسِ جاهایی که خودتان بخواهید پیاده بروید به زحمت میروید چه رسد به اینکه بارهایتان را ببرید این بارهای شما را میبرد. خب بعد فرمود: وَیَخْلُقُ مَا لاَ تَعْلَمُونَ یک چیزهای دیگر هم بعد خواهد آمد. این سلسله آیات ما را وادار به بهرهبرداری میکند نه تنها استنتاجِ فکری أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ سَخَّرَ لَکُم مَّا فِی الْأَرْضِ ارض گاهی در مقابل سماء است گاهی خشکی در مقابل دریاست اینجا به قرینه ی تقابل ارض و فُلک, ارض و بحر معلوم میشود خشکی و دریا مراد است یا نه, خود ارض به جمیع خصوصیاته مِن البرّ و البحر مراد است برای اینکه سماء را در مقابل ذکر کرده آن وقت ذکر جریان دریا و کشتیرانی دریا از باب ذکر خاص بعد از عام یا ذکر جزء بعد از کل است للاهتمام سَخَّرَ لَکُم مَّا فِی الْأَرْضِ یک, «سخّر لکم الفلک» کشتیرانی را, طرزی منظّم کرده حالا امروز به وسیله ی برق و امثال برق کشتی را هدایت میکنند ولی قبلاً که این طور نبود به وسیله ی باد کشتی رهبری میشد از شرق به غرب, الآن هم همین طور است درست است که با نیروی برق اینها کار میکنند ولی اگر آن طوفانهای قوی حرکت کند جلوی اینها را میگیرد دیگر, مسیر بادها را هم مشخص کرده این هواشناس علم است, علم است یعنی علم است موضوع دارد محمول دارد روابط دارد عرضِ ذاتی دارد عرضِ مفارق دارد قابل پیشبینی است خب چرا هواشناس علم است؟ برای اینکه معلومش منظم است اگر معلومش منظم نباشد درهم باشد فَهُمْ فِی أَمْرٍ مَرِیجٍ باشد امرِ هرج و مرج باشد که علم پیدا نمیشود که با هواشناسی میشود حرکت کرد, کشتیرانی کرد, جهتیابی کرد, اوضاع را مشخص کرد, این طور است. فرمود جهان منظم است چون منظم است نظمِ او را شناختن میشود علمِ هواشناسی با یان شما میتوانید مسیر بادها را تشخیص بدهید درجه ی بادها را تشخیص بدهید کیفیت حرکت کشتیها را تشخیص بدهید و دریا را مسخّر کنید. عمق دریا بروید گوهر بگیرید از ماهیهای دریا استفاده کنید شیلات را اداره کنید کشتیرانی, شیلات, غواصی, همه ی اینها را فرمود من برای شما مشخص کردم که لحمِ طریء بخواهید بگیرید این است, لؤلؤ و مرجان بخواهید بگیرید این است, کشتیرانی بخواهید بکنید این است دریا منظم است مثل صحرا سَخَّرَ لَکُم مَّا فِی الْأَرْضِ وَالْفُلْکَ پس بنابراین آیاتی که درباره ی دریاست دو طایفه است, آیاتی که درباره ی کشتیرانی است دو طایفه است, آیاتی که درباره ی زمین است دو طایفه است چه اینکه آیاتی که مربوط به آسمان است دو طایفه است, آیاتی که مجموعه ی جهان را تبیین میکند هم دو طایفه است:
طایفه اول فقط صبغه ی کلامی دارد که چون نظم هست خدایی هست.
طایفه دوم گذشته از بهره ی کلامی, بهرههای اجتماعی, اقتصادی و مانند آن دارد فرمود ما برای شما مسخّر کردیم شما نمیتوانید بگویید من نمیتوانم بروم مریخ این شدنی نیست نمیتوانید بگویید من نمیتوانم این راه شیری را طی کنم این شدنی نیست برای اینکه من برای شما آماده کردم آن هوشش هم به شما دادم منتها شما باید کار بگیرید این هوش را بهرهبرداری کنید در جای دیگر مصرف نکنید سَخَّرَ لَکُم مَّا فِی الْأَرْضِ وَالْفُلْکَ تَجْرِی فِی الْبَحْرِ بِأَمْرِهِ حالا کم کم میرسیم به جاهایی که غیر از مسائل اقتصادی و اجتماعی و بهرهوریها و غیر از مسائل فلسفی و کلامی یک مسائل دیگر هم هست فرمود: وَیُمْسِکُ السَّماءَ أَن تَقَعَ عَلَی الْأَرْضِ إِلَّا بِإِذْنِهِ ببینید آنچه بشر عادی نگاه میکند یک مطلب ساده میفهمد همه ی ما میدانیم وقتی که این سیب رسیده این خوشه را رها میکند و به زمین میافتد یا اگر بادی زد این سیب را از این خوشه جدا کرد این به زمین میافتد این دیگر چیزی که همه ی ما میدانیم اما حالا سیب که به زمین میافتد سنگینی خود سیب است که او را به زمین میکشاند کما ذهب إلیه بعض, فشار هواست که بیگانه را از حریم خود طرد میکند کما ذهب إلیه بعض, جاذبه ی زمین است که به طرف خود میکشد کما ذهب إلیه آخرٌ. اقوال فراوانی بود مدّتها بود قولِ آن ثِقل طبیعی و میل طبیعی حاکم بود الآن قول به جاذبه حاکم است اینها را دیگر عرف نمیفهمد عرف میبیند که سیب که شاخه را رها کرده به زمین میافتد. جهان خالقی دارد این را عرف میفهمد که بالأخره این خودساخته نیست تصادف نیست کسی هست که بالأخره این را میسازد اما حالا جهتِ نیاز جهان به خالقِ جهان حدوثِ ذاتی است کما ذهب إلیه بعض, حدوث زمانی است کما ذهب إلیه آخرٌ, امکان ماهوی است کما ذهب إلیه بعض, امکان فقری است کما ذهب إلیه آخرٌ یا فوق آراء اربعه است کما ذهب إلیه الأولیا اینها دیگر جزء خواص باید بررسی کنند و اینها.
در جریان اِمساک سماء که نمیگذارد این سماء بیفتد در زمین و بساطش را به هم بزند مگر در قیامت که جمعت الارض والسماء, دکت السماء, دکت الأرض بساطشان جمع میشود آن وقت قیامت قیام میکند الآن آسمان محفوظ است خب ما جاذبهای را به ما گفتند و ما هم قبول کردیم درست هم هست اما واقعاً همین است یا راه دیگری هم هست.
در تفسیر کنزالدقائق هست ابوحمزه ثمالی از وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) نقل میکند او از آباء کرامش نقل میکند آن هم از وجود مبارک پیامبر(علیهم الصلاة و علیهم السلام) نقل میکند که وجود مبارک آن حضرت نام دوازده معصوم(علیهم الصلاة و علیهم السلام) را شمرده فرمود خدا آسمانها را به وسیله ی اینها نگه میدارد حدیث دیگری از وجود مبارک امام سجاد هست که فرمود: «بِنا یُمْسِکُ الله السماء أن تَقَعَ علی الأرض» در این زیارت نورانی «جامعه کبیره» که میگوییم «بکم یُمسک» همین است. اینها آیا تعبّد است برای ماها تعبّد است برای اینکه معنایش را که نمیفهمیم معصوم فرمود, ما میگوییم «آمنّا و صدّقنا» ولی یک عدّه که رفتند جلو دیدند این حرفها را آنها اصلاً مدّعیاند که بله ما میبینیم و مشاهده میکنیم که کلّ نظام به وسیله ی وجود مبارک ولیّ عصر زنده است این میگویند عرفانِ ناب, این را میگویند راه اُویس قَرَن, این را میگویند راه حارثةبنثابت اینها وقتی بهشت و اهل بهشت را میبینند خب وضع دنیا که آسانتر است که. اینها دورتر را میبینند نزدیک را نبینند؟!
بیانات نورانی حضرت امیر در خطبه ی همّام که فرمود: «فَهُمْ وَ الْجَنَّةُ کَمَنْ قَدْ رَآهَا... وَ هُمْ وَ النَّارُ کَمَنْ قَدْرَآهَا» این مقام «کأن» است بالاترش هم هست که مقام «أنّ» آن که در محضر پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) گفت که «أصبحتک کأنّی أنظر إلی عرش الرحمن بارزا» خب او بالاتر از آسمان و زمین است که، عرش کجا آسمان و زمین کجا و حضرت هم تصدیق کرد فرمود: «عبدٌ نوّر الله قلبک فأثْبِت» اینها میگویند ما میبینیم، میبینیم یعنی میبینیم همان طوری که انسان بدنی دارد (یک)، روحی دارد (دو)، این لاشه ی بدن را آن روح نگه میدارد چرا اگر کسی سکته کرد فوراً میافتد؟ برای اینکه این شصت، هفتاد کیلو را نفس نگه میدارد وقتی آن نگهبان رفت خب میافتد دیگر جسم است دیگر این طور نیست که آدمَ مُرده بتواند بایستد که. چه کسی این بدنِ شصت هفتاد کیلو را سرِ پا نگه میدارد؟ روحِ او، روح او وقتی این بدن را رها کرده این لاشه میافتد دیگر. آن که لاشه ی آسمان و زمین را نگه میدارد الیوم وجود مبارک ولیّ عصر است لذا اگر حضرت رحلت کرده است وارد آخرت شد «لولا الحجّة لساخت الأرض بأهلها» این میافتد این لاشه میافتد ما این روایات را قبول داریم اما نفهمیده قبول داریم چون ائمه فرمودند ما میگوییم آمنّا و میگیریم بالای سرمان، اما یک عدّه میبینند و راه هم هست که ما برویم لااقل کمی پنجره باز کنیم ببینیم اما این راهها را نمیرویم این چنین نیست که اینها معصوماند اینها نه پیغمبر بودند نه امام این حارثةبنزید این طور بود، اُویس قَرن این طور بود اینها که نه پیغمبر بودند نه امام نه امامزاده این راه را رفتند و دیدند ما زیارت جامعه را با جان و دل قبول داریم میفهمیم اما نمیبینیم معنایش را میفهمیم یعنی مفهوم را، قبول هم داریم اما نمیبینیم «بِکُم یُمسِک السماء، بِکُم یَختم، بکم یخلق» این «بکم»هایی که در زیارت جامعه است همین است دیگر. خب ما کلّ عالم را خیال میکنیم یک آسمانی است، یک زمینی است لاشهای بدون روح، اما دیگر «لولا الحجّة لساخت الأرض بأهلها» در عین حال که همه ی ما گفتیم و میگوییم و باور داریم نمیبینیم آنها میبینند. و به ما گفتند اگر چند قدم راه بروید یک گوشهاش را به شما نشان میدهند میبینید، بنابراین این روایاتی که در تفسیر کنزالدقائق هست ضمن این، این در طول این «و یمسک السماء أن تقع علی الأرض إلاّ بإذنه» است یعنی طول جاذبه است جاذبه را یک ولیّ خدا نگه میدارد کلّ عالم یک انسان بزرگ است این انسانِ کبیر بدنی دارد به اندازه ی آسمان و زمین و روحی دارد به نام ولیّ.
خطبه ی اول نهجالبلاغه میبینید وجود مبارک حضرت امیر فرمود ملائکهای هستند که پاهایشان در عمق زمین است و سرشان از بالای آسمانها گذشته اینکه نمیتواند جسم باشد که این ملائکه شاگردان ولیّ عصرند برای اینکه ذات اقدس الهی انبیا را عموماً و وجود مبارک حضرت را خصوصاً و ائمه هم که نور واحدند به منزله ی جان پیامبرند خصوصاً به اینها دوتا سِمت داد یکی اینکه نسبت به ملائکه معلّمِ اسماء هستند، نسبت به جن و اِنس یُعَلِّمُهُمُ الْکِتَابَ (یک)، وَالْحِکْمَةَ (دو)، وَیُزَکِّیهِمْ (سه)، نسبت به اینها این سه کار را میکنند ملائکه تذکیه نمیخواند چون معصوماند اما علمشان محدود است یک تعلیمِ برتری میطلبند که یَا آدَمُ أَنْبِئْهُمْ بِأَسْمَائِهِمْ بنابراین انسانِ کاملِ معصوم مثل وجود مبارک حضرت نسبت به ملائکه معلّم اسماء است، نسبت به ما و جن معلّم کتاب است (یک)، معلّم حکمت است (دو)، مزکّی نفوس است (سه)، لذا هم در ماها مؤمن هست هم در آنها، هم در آنها افرادی هستند که به ولایت میرسند هم در آنها کسانی که در محضر سلیمانِ پیامبر و امثال ذلک بودند قَالَ الَّذِی عِندَهُ عِلْمٌ مِّنَ الْکِتَابِ توانستند کارهایی انجام بدهند. غرض این است که این روایاتی که در کنزالدقائق است همه ی اینها صحیح است و معتبر مثل زیارت جامعه هم برهان دارد و هم قرآن دارد منتها راهِ شهودش برای ماها دشوار است. فرمود: وَیُمْسِکُ السَّماءَ.
در سوره ی مبارکه ی «رعد» گذشت که فرمود: خَلَقَ السَّماوَاتِ یا رَفَعَ السَّماوَاتِ بِغَیْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَهَا آنجا دوتا احتمال بود که اصلاً عَمَد ندارد یا عَمَد دارد و عَمَد مرئی است اول سوره ی مبارکه ی «رعد» این بود آیه ی دوم اللَّهُ الَّذِی رَفَعَ السَّماوَاتِ بِغَیْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَهَا این جمله ی تَرَوْنَهَا در محلّ جرّ است تا صفت باشد برای «عَمَد» یعنی «بغیرِ عَمَد مرئی» یا نه، بِغَیْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَهَا میبینید ستون ندارد دیگر یعنی ستون حسّی و امثال ذلک ندارد یا نه، ستون دارد منتها ستونِ غیر مرئی است به نام جاذبه، ولی در حقیقت ستون دارد و ستونش غیر مرئی است و آن ستونِ ولایت است که به وسیله ی نورِ کاملِ انسانِ معصوم محفوظ است به هر دو تقدیر قابل توجیه است.
خب، فرمود: وَیُمْسِکُ السَّماءَ أَن تَقَعَ عَلَی الْأَرْضِ إِلَّا بِإِذْنِهِ روزی که باید بساط دُکَّتِ الْأَرْضُ دَکّاً دَکّاً، دَکّاً دَکّاً این طور خواهد شد تناثُر نجوم هست وَإِذَا النُّجُومُ انکَدَرَتْ، إِذَا الشَّمْسُ کُوِّرَتْ است، وَإِذَا الْکَوَاکِبُ انتَثَرَتْ است، انفَطَرَتْ است و مانند آن، تناثر نجوم است، انفطار نجوم است و ذات اقدس الهی بِالنَّاسِ لَرَؤُوفٌ رَّحِیمٌ.
پرسش:؟پاسخ: بله این درست است چندین بار گذشت اینهایی که سوار آپولو شدند رفتند قمر این بیچارهها احساس میکردند هر دو طرف سربالایی میروند از این طرف که میروند خیال میکنند قمر بالای سرشان است، وقتی از قمر میخواهند برگردند به زمین میبینند زمین بالای سرشان است آنجا که هستند زمین را به عنوان یک ستاره میبینند و کواکب بالاتر میبینند این مجموعه خدای سبحان که با ما دارد سخن میگوید میفرماید به زبان مردم باید حرف بزنید به عربیِ مُبین که ما بفهمیم وگرنه خودش مشخص کرده طبقات دارد آنجا که رفتیم اینجا زمین میشود بالا، زمین که هستیم آنجا میشود بالا. این طور نیست که بالا و پایین در مجموعه یک جای مشخصی داشته باشد حالا اگر زمینمحوری بیاندیشند که آنها دارند حرکت میکنند بله زمین میشود پایین یعنی میشود مرکز، ولی زمینمحوری نیست الآن مشخص شد که شمس محور است و زمین و سایر اقمار به دور او دارند میگردند در بحثهای قبض و بسط هم مشخص شد در آنجا که اینها که میگویند همه ی علوم با کشفیات جدید عوض میشود و ممکن نیست کسی از کشفیات جدید بیخبر باشد و در فلسفه و کلام یا فقه و اصول همچنان راه خودش را ادامه بدهد. در پاسخ آنها گفته شد که هر علمی برای خودش یک مبادی دارد، مبانی دارد و راههای مشخص دارد. بعضی از امور است که لازمه ی مشترکِ خیلی از چیزهاست که هر طور تغییر بکند این عوض نمیشود بسیاری از مسائل فلسفی و کلامی این طور است، بسیاری از مسائل اخلاقی و فقهی این طور است.
اقدمین جهان را بر اساس شمسمحوری اداره میکردند پیشینیان البته اقدمین این طوری که نقل کردند میگفتند زمین به دور شمس برمیگردد از عهدِ بطلمیوس تا سالهای اخیر یعنی در ظرف دو هزار سال بیست قرن زمینمحوری، فکرِ نجوم را تأمین میکرد یعنی زمین ساکن است و شمس و سایر اقمار حالا کُرات حرکت میکنند بعد متأخّرین رسیدند به این نتیجه که نه خیر، زمین حرکت میکند و شمس ساکن است که به حرف اقدمین رسیدند. در طول این فراز و نشیب با اینکه حرکت از آسمان به زمین آمده یعنی بر اساس هیئت بطلمیوسی شمس و امثال شمس حرکت میکردند زمین ساکن بود حرکت از آسمان به زمین آمده و سکون از زمین به آسمان رفته تفاوت، تفاوت آسمان و زمین است اما ذرّهای در مسئله ی قوانین حرکت فرقی پیدا نشده حرکت شش چیز میخواهد محرّک میخواهد، متحرّک میخواهد، مبدأ میخواهد، منتها میخواهد، مسافت میخواهد، زمان میخواهد خواه زمین بگردد خواه شمس. میبینید این تفاوت که مطلب آسمانی شده زمینی، زمینی شده آسمانی نه حلال خدا فرق کرده نه حرام خدا فرق کرده نه آنچه حرام بود فرق کرده نه اصالت وجود و اصالت ماهیّت فرق کرده نه تجرّد روح فرق کرده اینکه میگویند اگر چیزی تحوّلی پیدا کرد نظیر آن است که در اتاقی چند نفر نشستند یک نفر تازه وارد که شده همه باید جا را عوض خیر اینچنین نیست جا فراوان است هر که آمد جای خودش مینشیند. نعم، اگر کسی مربوط به یک گروه خاص است وقتی که اینجا آمده باید اینها جایشان را تنظیم بکنند، اما اگر مربوط به این نباشد خیلی از چیزهاست کشفیات جدید است و ذرّهای در بخشهایی که بیارتباط است اثر ندارد این قانون حرکت مخصوصاً حرکتِ عمیقِ جوهری این هیچ فرقی نکرده یعنی تفاوتِ عمیقی در مسئله ی نجوم پیدا شده در مسئله ی هیئت پیدا شده اما ذرّهای در مسائل فلسفی و کلامی و فقهی و اخلاقی و حقوقی تفاوت پیدا کرده این قبض و بسط یک راه خاصّ خودش را دارد اینجا هم همین طور. چون اسمای حسنایی که در پایان هر آیه است ضامنِ مضمون خود آیه است اگر بحث در توحید باشد پایان آیه این است که لاَ إِلهَ إِلاَّ هُوَ، هُوَ الْوَاحِدُ و اگر بحث در نظم و علمی باشد إِنَّ اللَّهَ عَلِیمٌ، ان الله حکیم اما بحث در تسخیر است یعنی خدای سبحان این سفره را برای شما پهن کرده در پایانش میفرماید به شما رئوف است به شما رحیم است اینجا جایِ علیم و حکیم نیست اینجا جای رئوف و رحیم است، اگر بخواهد از راه نظم سخن بگوید که از نظم به ناظم پی ببریم ان الله هو الحکیم، ان الله هو العلیم، هو الله العلیم اما بحث در این است که شما را بعد از پهن کرده سفره به عنوان مهمان دعوت کرده اول شما را خلق نکرده بعد عالَم را، شما را با عالَم یکجا خلق نکرده هیچ کدام از این کارها را نکرده اول سفره را کاملاً پهن کرده همه ی غذاها را فراهم کرده بعد فرمود: إِنِّی جَاعِلٌ فِی الأَرْضِ خَلِیفَةً این خداست إِنَّ اللَّهَ بِالنَّاسِ لَرَؤُوفٌ رَّحِیمٌ ٭ وَهُوَ الَّذِی أَحْیَاکُمْ ثُمَّ یُمِیتُکُمْ ثُمَّ یُحْیِیکُمْ إِنَّ الْإِنسَانَ لَکَفُورٌ الآن چندبار قبل هم این گفته شد اگر کسی برود پشتبام کُره ی مریخ یا پشتبام همین نظامِ ارضی این هفت میلیارد بشر را که ببیند، ببیند این هفت میلیارد بشر دو قرن قبل در این بیابانها و خیابانها و در مزرعهها و در مرتعها بودند، اگر دیدی هم داشته باشد در دو قرن بعد هم میبیند همه ی اینها در قبرستانها هستند این هفت میلیارد قبلاً خاک بود دیگر این خاکها کنار مزرع و مرتع قرار گرفت زیر درخت قرار گرفت جذب بوته و خوشه شد میوه شد بعد آمده به بازار نسلِ قبلی از آن استفاده کرده شده نطفه آن نطفه شده این هفت میلیارد بعد از یک مدّت هم دوباره اینها خاک میشوند یک چهل پنجاه سال که گذشته این قبرستان میشود پارک. این طور نیست که حالا ما اینچنین که راه میرویم روی خاکِ بِکر راه برویم اینکه آن بزرگوار گفته یا جُفون است یا عیون همین است دیگر ما بالأخره روی چشم و ابروی خیلی از انسانها داریم راه میرویم. فرمود قبلاً خاک بودید بعداً هم خاک میشوید دوباره ما شما را از خاک برمیگردانیم مِنْهَا خَلَقْنَاکُمْ وَفِیهَا نُعِیدُکُمْ وَمِنْهَا نُخْرِجُکُمْ تَارَةً أُخْرَی مواظب خودتان باشید. مرگ، آخر خط نیست این حرف، حرف انبیاست درست است که حکما بزرگاند، علما بزرگاند، محدّثین بزرگاند اما همه کوچکتر از آن هستند که این طور حرف بزنند. این حرف که انسان مرگ را میمیراند حرفِ وحی است هیچ کس این حرف را نه میفهمد نه میتواند بگوید که انسان مرگ را میمیراند نه مرگ انسان را بمیراند. ماییم که بر مرگ فائقیم و چُماله و مُچاله میکنیم همین جا پَرتش میکنیم خودمان به ابد میرویم فرمود: إِنَّ الْمَوْتَ الَّذِی تَفِرُّونَ مِنْهُ فَإِنَّهُ مُلاَقِیکُمْ یک مَسافی دارید یک درگیری دارید .. دارید با مرگ بالأخره باید دست و پنجه نرم کنید خب بعد چطور میشود؟ شما پیروزید با هم نمیروید این را اینجا دفن میکنید خودتان میروید تردان تثنیه نیست شما میروید این شما را تعقیب نمیکند شما این را زیر پایتان لِه میکنید بعد میروید إلی لقاء الله و برای ابد میمانید و میمانید که میمانید، پس شما مرگ را دفن میکنید نه مرگ شما را، این حرف، حرفی نیست که بشرِ عادی بتواند بگوید.
انسان مرگ را میمیراند انسان ذائقِ موت است فرمود شما قبلاً خاک بودید ما به شما حیات دادیم فعلاً به عنوان مرگ بین روح و بدنتان فاصله میشود دوباره شما را ما زنده میکنیم إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ او کسی است که أَحْیَاکُمْ ثُمَّ یُمِیتُکُمْ ثُمَّ یُحْیِیکُمْ خب، إِنَّ الْإِنسَانَ لَکَفُورٌ این همه نعمتی که ما دادیم کفر میورزند. در جریان کنونی از سه ضلع خبر دارد در آیات دیگری که نظیر آیه ی 28 سوره ی مبارکه ی «بقره» که قبلاً گذشت از چهار امر خبر داد فرمود: کَیْفَ تَکْفُرُونَ بِاللّهِ وَکُنْتُمْ أَمْواتاً چطور خدای سبحان زمینِ مُرده را در بهار زنده میکند أَنَّ اللَّهَ یُحْیِی الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا همین کود و همین خاک، همین کودِ بدبوست که آن را به صورت یاس در میآورد دیگر همین دنیاست. یک انسانِ متعفّن هم اگر توبه بکند میشود یاس این جا، جا برای تغییر است این عالَم، عالَم تحوّل و تغییر است. خب، فرمود: کَیْفَ تَکْفُرُونَ بِاللّهِ وَکُنْتُمْ أَمْواتاً (یک)، فَأَحْیَاکُمْ شدید زنده (دو)، ثُمَّ یُمِیتُکُمْ (سه)، ثُمَّ یُحْیِیکُمْ (چهار). خب حالا که در صحنه ی قیامت زنده شدید نظیر دنیایی است که هر کسی به کار خودش بپردازد؟ نه، مرحله ی پنجم این است ثُمَّ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ خب اگر این است پس ما همیشه در صراط رجوع إلی الله هستیم این حرف هم حرفِ بعضیهاست که انسان از همان نقطه ی آغازینش تا لقای رحمتِ خدا ـ انشاءالله ـ یا خدای ناکرده لقای عذاب خدا در راه است فرمود: یَا أَیُّهَا الْإِنسَانُ إِنَّکَ کَادِحٌ إِلَی رَبِّکَ کَدْحاً فَمُلاَقِیهِ بعد تقسیم کرده یک عدّه نامه ی اعمالشان به دست راست یک عدّه نامه ی اعمالشان به دست چپ یا پشت سر خب، ظاهر این آیه چیست؟ این عربیِ مبین است دیگر، اگر گفتند این شخص مسافر از اینجا حرکت کرده عازم حرم خداست سرزمین وحی یعنی چه؟ یعنی بین این متحرّک که از این بلد حرکت کرده تا آنجا راه هست، زمان هست، طیّ مسافت هست، متحرّک هست، محرّک هست این به مقصد میرسد، اما اگر وسطها نابود بشود دوباره پیدا بشود که نمیگویند این شخص عازم مکه است و به مکه میرسد که. این آیه که میفرماید: یَا أَیُّهَا الْإِنسَانُ إِنَّکَ کَادِحٌ إِلَی رَبِّکَ کَدْحاً فَمُلاَقِیهِ یعنی همینجا که شروع کردی وسطها از بین نمیروی مرتّب در راهی تا به لقای خدا برسی حالا یا ثواب یا عِقاب، پس مرگ به معنای تخلّلِ عدم بین متحرّک و هدف نیست که این متحرّک یک مدّتی نابود میشود از بین میرود دوباره زنده میشود نعم، بدن فرسوده میشود این بدنی که با فرسودگی و کهنسالی در بستر مرگ فرسوده شد و در قبر خاک شد انسان در برزخ روایات فراوانی است که با بدنِ برزخی محشور میشود بعد وقتی قیامت شد دوباره با همین بدن اوّلی برمیگردد پس چیزی از بین نرفته. فرمود مرگ به این معنا که این متحرّک یک مقدار راه برود بعد نابود بشود دوباره زنده بشود اینچنین نیست این ثُمَّ یعنی شما مهاجرید این مُرده را که خاک بود زنده کرد این زنده روحش، بدنش را رها کرده موقّتاً جامع دیگر در برکرده بعد جامع اصلی را در معاد به او عطا میکند میشود زنده بعد هم بقیه راه را هم میرود.
مرگ به معنای تخلّلِ عدم نیست مرگ، هجرت است (یک)، این هجرت را هم انسان در اینجا دفن میکند (دو)، نه نابودی است نه نابودکننده و پایان خط این هجرت را این تحوّل را این دگرگونی را انسان دفن میکند دیگر مرگی در کار نیست منتها در روایات از این صحنه یاد شده است که مرگ را به صورت کَبش املح در میآورند و مرگ را سَر میبُرند مرگ به صورت یک گوسفند املح در میآید که چشمش مشکی رنگ است بعد این را ذبح میکنند این در روایات ما به صورت تمثیل است یعنی میگوید مرگی نیست مرگ مُرده است چه کسی مرگ را میمیراند؟ انسانی که ذائق موت است این ذائق، مذوق را از پا در میآورد خب.
پرسش:؟پاسخ: آنجا هم همین طور است دیگر در مسئله ی رسول، عدم نیست خاموشی است در حقیقت، خاموشی است دوتا نفخ هست یکی نفخی که خاموش میکند مثل اینکه آدم کبریت را بعد از اینکه روشن کرد و آن کارهایی که میخواست فوت میکند این را خاموش میکند یک وقت است که نه، فوت میکند که این شعله افروختهتر بشود و گُر بگیرد دوتا نفخ است یک نفخ است برای خاموش کردن، یک نفخ است برای اشتعالِ بیشتر. آن نفخ اول که نفخ صور است فَصَعِقَ مَن فِی السَّماوَاتِ وَمَن فِی الْأَرْضِ إِلَّا مَن شَاءَ اللَّهُ سخن از صَعق است نه سخن از موت، بعضیها هم از این صعق مصوناند مثل اینکه وجود مبارک موسای کلیم صعق داشت موت نداشت در نفخه ی اول صَعق است مدهوشی است نه بیهوشی و نه مرگ، مرگ نیست بیهوشی نیست مدهوشی است برخیها هم از این مدهوشی مستثنا هستند فَصَعِقَ مَن فِی السَّماوَاتِ وَمَن فِی الْأَرْضِ إِلَّا مَن شَاءَ اللَّهُ مثل اهل بیت(علیهم السلام). بعد نفخ دیگر این است که این مدهوشها را به حالت عادی برمیگردانند در نفخ صور مرگ در کار نیست «ما زنده به ذکر دوست باشیم٭٭٭ دیگر حیوان به نفخ صور» و مانند آن خب.
پرسش:؟پاسخ: خیر، همینجاست در دنیاست، جسمِ برزخی در برزخ است دیگر خب.
فرمود: إِنَّ الْإِنسَانَ لَکَفُورٌ انسان نسبت به همه ی این نعمتها کفران میورزد معلوم میشود که بحث در بحث توحید نیست یعنی توحیدِ محض نیست ضمن بهرهبرداری توحیدی و کلامی، ترغیب به بهرهبرداری از نظام خلقت هم است که انسان نه ادّعای فقر کند نه به بیگانه محتاج باشد تلاش و کوشش کند خودش را تأمین کند، دیگران را تأمین کند از برکات الهی استفاده کند و شاکر باشد.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ سَخَّرَ لَکُم مَّا فِی الْأَرْضِ وَالْفُلْکَ تَجْرِی فِی الْبَحْرِ بِأَمْرِهِ وَیُمْسِکُ السَّماءَ أَن تَقَعَ عَلَی الْأَرْضِ إِلَّا بِإِذْنِهِ إِنَّ اللَّهَ بِالنَّاسِ لَرَؤُوفٌ رَّحِیمٌ ﴿65 وَهُوَ الَّذِی أَحْیَاکُمْ ثُمَّ یُمِیتُکُمْ ثُمَّ یُحْیِیکُمْ إِنَّ الْإِنسَانَ لَکَفُورٌ 66 لِکُلِّ أُمَّةٍ جَعَلْنَا مَنْسَکاً هُمْ نَاسِکُوهُ فَلاَ یُنَازِعُنَّکَ فِی الْأَمْرِ وَادْعُ إِلَی رَبِّکَ إِنَّکَ لَعَلَی هُدیً مُّسْتَقِیمٍ 67 وَإِن جَادَلُوکَ فَقُلِ اللَّهُ أَعْلَمُ بِمَا تَعْمَلُونَ 68 اللَّهُ یَحْکُمُ بَیْنَکُمْ یَوْمَ الْقِیامَةِ فِیَما کُنتُمْ فِیهِ تَخْتَلِفُونَ 69 سوره ی مبارکه ی «حج» هم مسائل اعتقادی را در بردارد هم مسائل فقهی، اخلاقی و حقوقی را بر خلاف سُوَر مکّی که عناصر محوری آن سوَر همان اصول اعتقادی است.
در جریان رؤیت فرمود در اول سوره ی مبارکه ی «رعد» که شما برای آسمانها ستونی نمیبینید که رَفَعَ السَّماوَاتِ بِغَیْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَهَا این رؤیت، رؤیتِ بصری است اما آنکه در زیارت جامعه دارد یا روایاتی که در بحث دیروز از تفسیر کنزالدقائق به وسیله ی ابوحمزه ثمالی از وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) نقل شد یا در حدیث دیگری از وجود مبارک امام سجاد(سلام الله علیه) که به برکت ولایت اهل بیت سماوات محفوظ است آن شهودِ باطنی و شهود قلب است آن رؤیتِ قلب است که اولیای الهی دارند.
سوره ی مبارکه ی «رعد» آمده است که فرمود بدون ستون میبینید یعنی دیدنِ حسّی، آنچه در روایات است در زیارت جامعه است که ولایت اهل بیت(علیهم السلام) ستون، عمد و عِماد سماوات و ارض است آن با رؤیت قلب حل میشود. جریان تسخیر هم فرمود طرزی آسمانها و زمین و آنچه در زمین و آنچه در آسمان است خدا خلق کرد تدبیر کرد که کاملاً قابل استفاده است برای شما. نظام جهان با تسخیر اداره میشود یعنی خدای سبحان انسان را به عنوان مهمان دعوت کرد کلّ این جهان مائدهای است و سفره ی پرنعمتی است که برای انسان آماده کرده. تعبیر درباره ی آسمان و زمین تسخیر است، درباره ی خصوص زمین ذَلول است فرمود زمین را ما ذلول و نَرم قرار دادیم نه ذلیل و فرومایه بلکه فروتن، متواضع، نَرم، قابل بهرهبرداری، هر گونه استفادهای شما بخواهید روی زمین، درون زمین، عمق زمین و فاصلههای مختلف داشته باشید زمین برای شما ذلول و نرم و متواضع است. اینها را خدای سبحان برای شما قرار داد که شما شاکر باشید ولی بسیاری از انسانها کفرانِ نعمت میکنند.
درباره ی خود خدای سبحان در آیه ی 64 فرمود: وَإِنَّ اللَّهَ لَهُوَ الْغَنِیُّ الْحَمِیدُ حمید بودنِ او بالذّات است چون او غنیّ بالذّات است. یک وقت است کسی اِنعامی میکند لعوضٍ یا لغرضٍ او محمودِ بالذّات نیست چون جوادِ بالذّات نیست جود آن است که انسان «اِفادة ما یَنبغی کما یَنبغی لما یَنبغی لا لعوضٍ و لا لغرضٍ» این حقیقتِ جود است، اگر کسی یک کالای پوسیدهای را داد بیقیمت و بیارزش این جود نیست یا کالای ارزشمندی را به دست نااهل داد آن جود نیست یا کالای ارزشمندی را به دست اهل اما بیموقع داد فرصت گذشته داد آن جود نیست.
جود، «اِفادة ما یَنبغی کما یَنبغی لما یَنبغی» اما «لا لعوضٍ و لا لغرض» نه عِوَضی میخواهد که در قبال این، چیزی به او عطا بکند وگرنه میشود مُسْتَعیض نه جواد، نه غرضی دارد که «خوفاً مِن النّار» باشد یا «شوقاً إلی الجنّة» باشد یا «تقرّباً إلی الله» باشد وگرنه میشود مُستقرِض، آن که مستقرِض است جواد نیست، آنکه مستعیض است جواد نیست «لا لعوضٍ و لا لغرض» لذا جوادِ حقیقی همان ذات اقدس الهی است.
در بین مخلوقها طبق روایتی که از وجود مبارک پیغمبر(علیه و علی آله آلاف التحیّة و الثناء) رسید فرمود: «أجْوَدُ الأجواد الله ربّ العالمین» بعد فرمود در بین بشر «أنا أجْوَدُ وُلْدِ آدم» از من بخشندهتر احدی نیامده در بین بشر. برای اینکه اینها عِوضی نمیخواهند ولی غرضی دارند و آن غرض همان إِنَّمَا نُطْعِمُکُمْ لِوَجْهِ اللَّهِ است غرضِ جامعه ندارند از کسی چیزی نمیخواهند ولی تقرّب إلی الله را در بین دارند از خدای سبحان لقای او را مسئلت میکنند و امثال ذلک. این إِنَّمَا نُطْعِمُکُمْ لِوَجْهِ اللَّهِ ملاک خاصّ آنهاست. از این حد بگذریم در بین بشر از اینها اجود کسی نیست لذا حضرت فرمود: «أنا أجْوَدُ وُلْدِ آدم» حالا که حقیقت جود معلوم شد که چیست، حقیقت جواد معلوم میشود «فهو حمید بالذّات»، چرا «حمید بالذّات» برای اینکه «هو الغنیّ بالذّات» است اگر چیزی را عطا کرده است «لا لعوضٍ» است، «لا لغرضٍ» است پس میشود جواد. او چون جودش محض است جوادِ حقیقی و بالذّات اوست، او محمود بالذّات است حمد، بالذّات برای اوست اَلْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمِینَ منتها ما گاهی میدانیم حمدها به الله برمیگردد گاهی نمیدانیم، اگر کسی نسبت به ما محبّت کرده است ما سپاسگزاری میکنیم اینها وصف به حال متعلّق موصوف است. ما در برابر اِنعام حقشناسی میکنیم اما این مجرای نعمت است ما از چشمه حقشناسی میکنیم نه از لوله ی آب این لوله ی آب مجرای آن چشمه است هر کسی خیری به وسیله ی او به ما برسد اینها مجاری رزقاند وگرنه رازق إِنَّ اللَّهَ هُوَ الرَّزَّاقُ ذُو الْقُوَّةِ الْمَتِینُ بعد از اینکه فرمود: فَإِنَّ اللَّهَ لَغَنِیٌّ حَمِیدٌ نشانههای جود و بخشش را در سراسر عالَم ذکر میکند. میفرماید اینها اولاً مسخّر شما هستند من تسخیر کردم شما بخواهید آسمان بروید بهرهبرداری بکنید راه دارید، زمین بروید و بهرهبرداری بکنید راه دارید من جلوی خطرات اینها را هم گرفتهام اینها زمین بخواهد دهن باز کند شما را فرو ببرد من مانعم یَخْسِفَ بِکُمُ الْأَرْضَ من مانعم، اگر کسی بیراهه رفت نظیر قارون ما به زمین دستور میدهیم سخن از شقّالأرض است در برابر شقّالقمر فَخَسَفْنَا بِهِ وَبِدَارِهِ الْأَرْضَ یک شکافی، یک سونامی، یک تسونامی و امثال ذلک در ژاپن یا اقیانوس اتفاق میافتد همه ی ذخایر ارضی اینها به باد میرود. برای اینکه ملّتی که این همه نعمت خدای سبحان به او داد این «یأکل رزق الله ولا یعبده» تا چه موقع خدا مهلت بدهد به این ملّت بالأخره یک وقت میگیرد دیگر. فرمود این زمین بخواهد دهن باز کند من نمیگذارم، آسمان بخواهد شهابسنگ ببارد من نمیگذارم، اگر بیراهه رفتید هم زمین را میگوییم دهن باز کند فَخَسَفْنَا بِهِ وَبِدَارِهِ الْأَرْضَ هم آسمان میگوییم شهابسنگ ببارد یَخْسِفَ بِکُمُ الْأَرْضَ و کذا و کذا و کذا. در خیلی از موارد فرمود خدا آسمان را مسخّر کرده، زمین را مسخّر کرده بیراهه نروید راه کسی را هم نبندید این نعمتهای الهی بهره ی شماست و خدا اینها را برای شما مسخّر کرده است.اما اینکه فرمود آسمان بر زمین واقع نمیشود إِلَّا بِإِذْنِهِ آیا این بِإِذْنِهِ ناظر به بحث قیامت است که در بحثهای روز قبل اشاره شده یا نه، در قیامت از این قبیل نیست.
قیامت که آسمان به زمین نمیآید کُرات که به زمین سقوط نمیکنند آنها مَطْوِیَّاتٌ بِیَمِینِهِ هستند، وَالْأَرْضُ جَمِیعاً قَبْضَتُهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ آنجا که فرمود به هم جمع میشوند زمین است و کوهها وَحُمِلَتِ الْأَرْضُ وَالْجِبَالُ فَدُکَّتَا دَکَّةً وَاحِدَةً اما «جُمعت الأرض و السماء» که نیست این ستارهها به زمین بریزند سقوط کنند که نیست تناثر نجوم هست، اِنشقاق قمر هست، جمع شمس و قمر هست، وَجُمِعَ الشَّمْسُ وَالْقَمَرُ و مانند آن هست، اما حالا این کُرات به زمین بریزند این آیهای ما نداریم که دلالت کند خب پس در جریان قیامت وَالْسَّمَاوَاتُ مَطْوِیَّاتٌ بِیَمِینِهِ هست، وَالْأَرْضُ جَمِیعاً قَبْضَتُهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ هست، وَحُمِلَتِ الْأَرْضُ وَالْجِبَالُ فَدُکَّتَا دَکَّةً وَاحِدَةً هست، وَجُمِعَ الشَّمْسُ وَالْقَمَرُ هست اما سقوط سماء به ارض نداریم، بنابراین این إِلَّا بِإِذْنِهِ میتواند ناظر به تأکید مسئله باشد.
وجود مبارک پیغمبر(علیه و علی آله آلاف التحیّة و الثناء) آنچه درباره ی او آمده است که سَنُقْرِئُکَ فَلاَ تَنسَی ٭ إِلَّا مَا شَاءَ اللَّهُ که این ناظر به آن است که تو فراموش نمیکنی مگر اینکه خدا بخواهد خدا هم که خواست تو فراموش نکنی این تأکید مسئله است نه اینکه ما بخواهیم که ـ معاذ الله ـ تو فراموش بکنی خب تو امینِ وحی مایی تو حرفِ ما را میخواهی برسانی ما بخواهیم تو فراموش بکنی این یعنی چه؟! تو مأمور شدی که حرف ما را برسانی و امینِ وحی ما هستی پس اینکه فرمود: سَنُقْرِئُکَ فَلاَ تَنسَی ٭ إِلَّا مَا شَاءَ اللَّهُ یعنی هیچ کس هیچ عاملی سبب نسیانِ شما نیست مگر ما، ما هم که میخواهیم تو یادت باشد مصون باشی. اینجا هم این است که هیچ عاملی باعث سقوط سماء بر ارض نیست مگر خدا که خدا هم خواست منظّم باشد، بنابراین اگر ما آیهای داشته باشیم که در قیامت این کُرات به زمین میریزند سقوط میکنند این إِلَّا بِإِذْنِهِ ناظر به مسئله ی قیامت خواهد بود ولی اگر چنین آیهای نداشتیم که دلیلی هم نبود که در قیامت این کُرات به زمین میریزند و بساط برچیده میشود آن وقت این إِلَّا بِإِذْنِهِ برای تأکید خواهد بود.
پرسش:؟پاسخ: نه یعنی «سَقَط» مُنفطِر میشود مُنشق میشود نه اینکه میریزد زمین. آن قدر بین الأرض و السماء فاصله است خب میدانید میلیونها سال نوری فاصله است الآن این نوری که از مریخ یا ستارههای دیگر میآید اینکه برای تازه و دیشب و پریشب نیست که این برای چند میلیون سال قبل است تازه به ما رسیده. این نوری که الآن از این ستاره میبینیم این چند میلیون سال قبل راه افتاده الآن به ما میرسد نه اینکه حالا این امشب که اینجا دیدیم همین از امشب تا اینجا آمده. خب، بنابراین این اِمساک یعنی خدا نگه میدارد البته مجرای فیض مشخص است که با چه چیزی نگه میدارد. إِنَّ اللَّهَ بِالنَّاسِ لَرَؤُوفٌ رَّحِیمٌ در جریان پرندهها هم همین طور است.
بخشهایی از قرآن کریم هست که پرندههایی که در آسمان پرواز میکنند اینها را هم ذات اقدس الهی نگه میدارد نمیگذارد که اینها فرود بیایند. این سقوط گاهی ممکن است بر شهابسنگها حمل بشود نظیر آیه ی شش سوره ی مبارکه ی «سبأ» که دارد أَفَلَمْ یَرَوْا إِلَی مَا بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَمَا خَلْفَهُم مِنَ السَّماءِ وَالْأَرْضِ إِن نَّشَأْ نَخْسِفْ بِهِمُ الْأَرْضَ یا به زمین میگوییم دهن باز کن میشود شقّالأرض یا به این منظومههای شمسی میگوییم دهن باز کنید یک تکّه را به عنوان شهابسنگ بیندازید میشود شقّالسماء، شقّالسماء هست، شقّالمقر هست، شقّالشمس هست، شقّالکوکب هست، شقّالأرض هست، شقّالأنهار هست مثل اینکه شقّالقمر هم هست همه را شکافته و بساط خیلیها را هم در موقع نجوم به هم زده. أَوْ نُسْقِطْ عَلَیْهِمْ کِسَفاً مِنَ السَّماءِ این وَجَعَلْنَاهَا رُجُوماً لِلشَّیَاطِینِ از همین قبیل است و مانند آن، خب این شهابسنگها اگر ـ خدای ناکرده ـ در یکی از این شهرها فرود بیاید دیگر چیزی از آن شهر نمیماند همه میشود پودر حالا غالب اینها یا در اقیانوسها میریزد یا در کویرهای لم یُزرع، اگر یکی از اینها در این آبادیها بریزد همین میشود دیگر. فرمود: أَوْ نُسْقِطْ عَلَیْهِمْ کِسَفاً مِنَ السَّماءِ إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَةً لِکُلِّ عَبْدٍ مُنِیبٍ:
جریان پرندهها هم فرمود پرندهها را ذات اقدس الهی در آسمان نگه میدارد این مَا یُمْسِکُهُنَّ مثلاً «إلاّ الله» در آیه ی 41 سوره ی مبارکه ی «فاطر» به این صورت آمده است که إِنَّ اللَّهَ یُمْسِکُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ أَن تَزُولَا این زمین را حفظ میکند به وسیله ی این رواسی و جبال که از جلوی لرزه ی اینها و شناور بودن اینها را میگیرد آسمانها را هم بشرح ایضاً آسمانها را هم نگه میدارد نمیگذارد اینها از بین بروند نه نمیگذارد اینها سقوط کنند وَلَئِن زَالَتَا إِنْ أَمْسَکَهُمَا مِنْ أَحَدٍ مِن بَعْدِهِ اگر یک وقت اینها جابهجا شدند هیچ کسی نمیتواند جلوی اینها را بگیرد مثل اینکه درباره ی رحمت الهی هم در اول سوره ی مبارکه ی «فاطر» فرمود خدای سبحان اگر بخواهد به کسی رحمت عطا کند دیگری نمیتواند آن در را ببندد آیه ی دوم سوره ی مبارکه ی «فاطر» این است مَّا یَفْتَحِ اللَّهُ لِلنَّاسِ مِن رَّحْمَةٍ فَلاَ مُمْسِکَ لَهَا وَمَا یُمْسِکْ فَلاَ مُرْسِلَ لَهُ مِن بَعْدِهِ وَهُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ دری را که خدا طبق رحمت به روی کسی باز کرده میخواهد به کسی علم بدهد، مال بدهد، آبرو بدهد، حیثیت بدهد هر چه بیگانهها بخواهند جلویش را بگیرند نمیتوانند دری را هم که خدا ببندد و نمیگذارد این شخص ترقّی بکند برای اینکه امتحان بدی داد هر چه دیگران بخواهند تلاش و کوشش بکنند به جایی نمیرسد اِمساک به دست اوست گشودن هم به دست اوست او قابض است و او باسط مَّا یَفْتَحِ اللَّهُ لِلنَّاسِ مِن رَّحْمَةٍ فَلاَ مُمْسِکَ لَهَا دری را که خدا به رحمت باز کرده کسی نمیتواند ببندد.
پرسش:؟پاسخ: بله، اما آنهایی که خیلی دورترند خورشید همسایه ی نزدیک ماست اما آن ستارههای دورتری که میلیونها سال نوری فاصله دارد آنها معیار است خب اینکه همسایه ی دَمِ دست ماست. خب، بعد فرمود: وَمَا یُمْسِکْ فَلاَ مُرْسِلَ لَهُ مِن بَعْدِهِ چیزی را که ذات اقدس الهی افاضه کند درِ رحمت را باز کند کسی نمیتواند ببندد.
امساک اختصاصی به آسمانها و امثال ذلک ندارد درباره ی پرندهها هم فرمود این پرندهها هم که در آسمانها هستند مَا یُمْسِکُهُنَّ إِلَّا اللَّهُ در یک آیه، مَا یُمْسِکُهُنَّ إِلَّا الرَّحْمنُ در آیه ی دیگر. بالأخره اینها جِرماند، سنگیناند، وزیناند. اینها را با بال و پَر خدای سبحان طوری اینها را در آسمان نگه داشته که سقوط نمیکنند مَا یُمْسِکُهُنَّ إِلَّا الرَّحْمنُ با اراده ی الهی محفوظ است. طرزی خدای سبحان اینها را خلق کرده همان طوری که ماهی در آب خفه نمیشود انسان در فضای خشک خفه نمیشود این باید در فضایِ بیآب باشد آن باید در آب زندگی کند پرنده هم میتواند در هوا زندگی کند این مجموعه را ذات اقدس الهی با اراده ی حکیمانه تدبیر میکند خب پس چه آسمان چه زمین همه ی اینها مسخّرند و همه ی اینها تحت تدبیر ذات اقدس الهی هستند منتها غالباً انسان به جای شکر نعمت، کفر میورزد چه اینکه فرمود: قَلِیلٌ مِنْ عِبَادِیَ الشَّکُورُ کماند کسانی که حقشناس باشند اینها خیال میکنند که این نعمت خودش آمده و خودش میرود و خیلیها هستند که أَفَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَوَاهُ دارند زندگی میکنند میگویند من خودم زحمت کشیدم اینها را پیدا کردم. در چنین فضایی خدای سبحان یادآور میشود که قبلاً مُرده بودید بعد زنده شدید دوباره میمیرید بعد دوباره زنده میشوید موت و حیات البته امرِ وجودی است هر دو امر وجودی است خَلَقَ الْمَوْتَ وَالْحَیَاةَ منتها اگر از مرگ به عنوان عدمِ مَلکه یاد میشود برای اینکه صبغه ی عدمی دارد یک چهره ی عدمی دارد. انسان از آن جهت که دنیا را رها میکند میگوییم «ماتَ» و از آن جهت که وارد برزخ شده است این هجرت است و میلاد جدید است این موت نیست موت به لحاظ ترکِ این وطنِ مألوف است که از این جهت به عنوان عدمی یاد میکنند و اگر امر عدمی بود که نمیفرمود: إِنَّ الْمَوْتَ الَّذِی تَفِرُّونَ مِنْهُ فَإِنَّهُ مُلاَقِیکُمْ مرگ یک امر حقیقی است و انسان را میبیند انسان هم او را میبیند یعنی برخورد میکند و هجرت است در حقیقت، هجرت دو چهره دارد از آن جهت که انسان وارد برزخ میشود امر وجودی است از آن جهت که دنیا را ترک میکند از او به عدم یاد میشود. در این موتها در هر برخوردی انسان او را میمیراند چه یک بار بمیرد انسان مرگ را میمیراند چه در رجعت و امثال رجعت دوباره زنده بشود باز انسان مرگ را میمیراند. این مرگِ دنیا انسان بر او مسلّط میشود و خودش میرود، اگر در رجعت، مرگِ جدیدی به سراغ او آمد بر او هم مسلّط میشود او را زیر پا لِه میکند خودش میرود که فرمود: إِنَّ الْمَوْتَ الَّذِی تَفِرُّونَ مِنْهُ فَإِنَّهُ مُلاَقِیکُمْ اما شما میروید نه با هم بروید ثُمَّ تُرَدُّونَ إِلَی عَالِمِ الْغَیْبِ وَالشَّهَادَةِ، إِنَّ الْإِنسَانَ لَکَفُورٌ همین است.
سوره ی مبارکه ی «حج» فرمود آیه ی 34 وَلِکُلِّ أُمَّةٍ جَعَلْنا مَنسَکاً وقتی عبادتها و مَعبَد خاص به عنوان مَذْبَح برای قربانی و غیر قربانی در اسلام آمده هم مشرکان اعتراض کردند هم اهل کتاب. مشرکان گفتند این یک کارِ بیسابقه بود این دستورات چیست که پیامبر آورده، یهودیها هم از این شریعتِ خاص و منهاجِ مخصوص گِله داشتند. این آیه میفرماید برای هر امّت و ملّتی خدا یک شریعه ی مخصوص و منهاج خاص قرار داده. آن اصول دین که إِنَّ الدِّینَ عِندَ اللّهِ الْإِسْلاَمُ آنجا جای تصدیق است که هر پیامبری که آمده پیامبر قبلی را تصدیق کرده مُصَدِّقاً لِمَا بَیْنَ یَدَیْهِ اما از خطوط کلی اسلام، خطوط کلی فقه، خطوط کلی اخلاق و حقوق که بگذریم نوبت به خطوط جزئی فقه و اخلاق و حقوق میرسد که حالا چند رکعت نماز بخوانیم به کدام طرف نماز بخوانیم این در منهجها فرق میکند گاهی به طرف قدس است گاهی به طرف کعبه است، روزه گرفتنها گاهی در ماه مبارک رمضان است گاهی ممکن است غیر ماه مبارک رمضان باشد و مانند آن، اینها از قبیل لِکُلٍّ جَعَلْنَا مِنْکُمْ شِرْعَةً وَمِنْهَاجاً فرمود شما اصول دین را بپذیرید، برای فروع دین، جزئیات هر ملّتی را ذات اقدس الهی برابر مصلحتها و مقتضیات عصر و مصرشان شِرعهای دارد، منهاجی دارد این جای اعتراض نیست. اگر در آیه ی 34 همین سوره ی «حج» فرمود: لِکُلٍّ جَعَلْنَا مِنْکُمْ شِرْعَةً وَمِنْهَاجاً وَلَوْ شَاءَ اللّهُ لَجَعَلَکُمْ أُمَّةً وَاحِدَةً که ظهوری درباره ی جای قربانی دارد یک عبادت دارد و قربانی، آیه ی محلّ بحث هم فرمود: لِکُلِّ أُمَّةٍ جَعَلْنَا مَنْسَکاً هُمْ نَاسِکُوهُ این گریه ندارد شما خطوط کلی را بپذیرید، اصل اینکه انسان آفریده ی خداست و مسافر است و مرگ را میمیراند و با مرگ از بین نمیرود و مرگ آخر خط نیست و زندگی بعد از مرگ هست خب اگر زندگی بعد از مرگ هست در آنجا باید مسکنی، مأوایی، لباسی، خوراکی، پوشاکی داشته باشیم آنجا نه جای ضوابط است و نه جای روابط، نه بازاری هست که شما بخرید نه دوست و رفیقی هست که مشکل شما را حل کند، اگر حیاتی هست چه اینکه هست، اگر لاَ بَیْعٌ فِیهِ وَلاَ خُلَّةٌ نه ضوابط تجاری است نه رفاقت و دوستی و رِحامت خانوادگی خب چه چیزی شما را تأمین میکند باید توشه همراه ببرید دیگر شما حالا چه کار دارید که اسلام چند رکعت نماز آورده یا چند روز روزه آورده بالأخره وقتی خدای سبحان را قبول کردید چه اینکه باید قبول بکنید دستورات او را هم باید بپذیرید شما که نمیدانید آنجا کجاست، نمیدانید آنجا هیچ چیزی به عنوان معامله و داد و ستد راه ندارد. نمیدانید یَوْمَ یَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخِیهِ ٭ وَأُمِّهِ وَأَبِیهِ آن را نمیدانید که، اگر حیاتی هست چه اینکه هست و هیچ شبیه دنیا نیست برای اینکه در دنیا انسان مشکلاتش را یا با ضوابط اقتصادی حل میکند مثل خرید و فروش یا با روابط عاطفی حل میکند مثل اینکه واجبالنفقه کسی است، دوست کسی است بالأخره مشکل حل میشود اما آنجا لاَ بَیْعٌ فِیهِ وَلاَ خُلَّةٌ بیع، این عنوان اجمالی برای کلّ مسائل اقتصادی است. خُلّه هم یعنی دوستی و فامیلی، چون همه از خاک برمیخیزد دیگر کسی پدرِ کسی نیست پسرِ کسی نیست اگر همه از خاک برمیخیزند و هیچ روابطی هم نیست انسان همه چیز را باید به همراه خود ببرد دیگر. شما اصل را بپذیر بعد درباره ی جزئیات «فلا ینازع فی الدین» دیگر چرا نزاع میکنید کسی هم که نمیداند آنجا چه خبر است که، فرمود: لِکُلِّ أُمَّةٍ جَعَلْنَا مَنْسَکاً هُمْ نَاسِکُوهُ فَلاَ یُنَازِعُنَّکَ فِی الْأَمْرِ به رسول خدا فرمود اینها با تو نزاع نکنند اینها خبری ندارند که چیست.
پرسش:؟پاسخ: بله خب، اینها کسانی نیستند که یَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخِیهِ باشد اینها کسانی هستند که همهشان نورند و در کنار هم جمع میشوند أَلْحَقْنَا بِهِمْ ذُرِّیَّتَهُمْ وَمَا أَلَتْنَاهُمْ مِنْ عَمَلِهِم مِن شَیْءٍ این طور هستند اینها دیگر در دنیا چون فرار نمیکردند که، در دنیا قُوا أَنفُسَکُمْ وَأَهْلِیکُمْ نَاراً در آخرت هم أَلْحَقْنَا بِهِمْ ذُرِّیَّتَهُمْ وَمَا أَلَتْنَاهُمْ مِنْ عَمَلِهِم مِن شَیْءٍ.
وجود مبارک صدیقه ی کبرا(سلام الله علیها) این شب 23 ماه مبارک رمضان مرتّب تَرشیح میکردند یعنی این دست نورانیشان را با آب خیس میکردند به صورت بچهها میمالیدند که اینها نخوابند خب این فرق میکند با دیگری که با مالِ حرام بچهاش را تأمین میکند این فرمود: أَلْحَقْنَا بِهِمْ ذُرِّیَّتَهُمْ وَمَا أَلَتْنَاهُمْ مِنْ عَمَلِهِم مِن شَیْءٍ ما بچههای اینها را کنار هم جمع کردیم که مَزید سرور باشد، اما یک عدّه کسانی هستند که إِنَّ مِنْ أَزْوَاجِکُمْ وَأَوْلاَدِکُمْ عَدُوّاً لَّکُمْ خب این یَوْمَ یَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخِیهِ دیگر آنجا که فرمود: أَلْحَقْنَا بِهِمْ ذُرِّیَّتَهُمْ وَمَا أَلَتْنَاهُمْ مِنْ عَمَلِهِم مِن شَیْءٍ آن به اهلش مسرور برمیگردد آن ظهوری در خانواده ندارد اهلش یعنی دوستان و مؤمنان برمیگردد، اما أَلْحَقْنَا بِهِمْ ذُرِّیَّتَهُمْ وَمَا أَلَتْنَاهُمْ مِنْ عَمَلِهِم مِن شَیْءٍ ناظر به همان اعضای خانواده است خب این خیلی فرق میکند کسی که با قُوا أَنفُسَکُمْ وَأَهْلِیکُمْ نَاراً وَقُودُهَا النَّاسُ وَالْحِجَارَةُ خب او با این آیه عمل کرده یک وقت است که نه، إِنَّ مِنْ أَزْوَاجِکُمْ وَأَوْلاَدِکُمْ عَدُوّاً لَّکُمْ به او عمل کرده. خب این میشود یَفِرُّ آن میشود أَلْحَقْنَا در اینجا هم فرمود: فَلاَ یُنَازِعُنَّکَ فِی الْأَمْرِ بعد فرمود: وَادْعُ إِلَی رَبِّکَ مردم را به الله دعوت بکن إِنَّکَ لَعَلَی هُدیً مُّسْتَقِیمٍ:
هدایت مستحضرید که به استقامت متّصف نمیشود آن صراط است که به استقامت متّصف میشود اگر گفتیم إِنَّکَ عَلَی صِرَاطٍ مُسْتَقِیمٍ خب این وصف به حال موصوف است صراط مستقیم است اما اگر گفتیم إِنَّکَ لَعَلَی هُدیً مُّسْتَقِیمٍ هدایت با استقامت سازگار نیست هدایت یعنی در صراط راست بودن مگر اینکه هدایت را به معنای مطلق معنا کنیم (یک), بگوییم دو قسم است:
قسم اول هدایت إلی الجَنّة است قسم دوم هدایت إلی النار که کُتِبَ عَلَیْهِ أَنَّهُ مَن تَوَلاَّهُ فَأَنَّهُ یُضِلُّهُ وَیَهْدِیهِ إِلَی عَذَابِ السَّعِیرِ که این آیه قبلاً بحثش گذشت درباره ی شیطان است (دو), اگر هدایت الی النار داریم و هدایت الی الجنّة داریم چه اینکه طبق این آیات داریم, هدایت مستقیم هم داریم وگرنه هدایت به آن معنای معهودش یک قِسم است دیگر هدایت مستقیم و غیر مستقیم نداریم صراط مستقیم است و غیر مستقیم لذا برخیها فرمودند اتّصاف هدایت به مستقیم این جریان مجاز است, اما اینکه جنها مثل انسانها بهشت میروند جنهای مؤمن خب بله بهشت میروند در قرآن کریم در بخش پایانی سوره ی مبارکه ی «ذاریات» فرمود: وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنسَ إِلَّا لِیَعْبُدُونِ درباره ی ملائکه چنین تعبیری نیامده برای اینکه اینها لاَ یَعْصُونَ اللَّهَ هستند, لاَ یَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَهُم بِأَمْرِهِ یَعْمَلُونَ هستند و مانند آن, لذا نفرمود «و ما خلقت الجنّ و الإنس و المَلَک الاّ لیعبدون» درباره ی مَلک نیامده برای اینکه اینکاره هستند یعنی معصوماند.
درباره ی جن و انس در بخش پایانی سوره ی مبارکه ی «ذاریات» فرمود اینها برای عبادت خلق شدند در سوره ی مبارکه ی «اسراء» هم گذشت که قرآن اینها را تحدّی کرده فرمود: لَّئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنسُ وَالْجِنُّ عَلَی أَن یَأْتُوا بِمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ لاَ یَأْتُونَ جنها هم اگر جمع بشوند, انسانها هم جمع بشوند, جن و انس با هم, هم جمع بشوند بخواهند سورهای مثل قرآن بیاورند نمیتوانند خب, پس اینها مورد تحدّی هستند (یک), برای عبادت هم خلق شدند (دو), سوره ی مبارکه ی «جن» هم دارد یک عدّه از جنیها گفتند فَآمَنَّا بِهِ ما پیامبری بود قبلاً و رفتیم خدمتش ایمان آوردیم این طور است.
کفّار اینها هم که به دوزخ میروند که تابع ابلیساند لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنَ الْجِنَّةِ وَالنَّاسِ أَجْمَعِینَ میماند مؤمنین, درباره ی مؤمنین گرچه آیهای بالصراحه نداریم که جنهای مؤمن وارد بهشت میشوند ولی این همه عمومات و اطلاقات کافی است دیگر. در قرآن عمومات فراوان است اطلاقات فراوان است که هر کس ایمان بیاورد اهل بهشت است این دیگر مخصّصی ندارد, مقیّدی ندارد جنهای مؤمن در بهشتاند انسانهای مؤمن هم در بهشتاند منتها درجاتی برای بهشت است مراتبی برای بهشت است همان طوری که در دنیا آنها یک فضای خاصّ خودشان را دارند در آخرت هم بشرح ایضاً این طور نیست که حالا جن اگر مؤمن بود مثلاً بهشت نرود مکلّف است فَبِأَیِّ آلاَءِ رَبِّکُمَا تُکَذِّبَانِ هم ناظر به دو بخش است یعنی هم به انسانها خطاب میکند هم به جنها خطاب میکند. خب, بنابراین اینکه فرمود: لِکُلٍّ جَعَلْنَا آنها هم امّتهای خاص در سوره ی مبارکه ی «جن» آن هم دارد ما آمَنَّا به رسولی و قبول کردیم ایمان آوردیم به آن رسول بعد از موسی هم در سوره ی «احقاف» و آنها دارد که ما پیامبری بعد از موسی آمده است معلوم میشود اینها تابع حضرت موسی(سلام الله علیه) بودند این سوره ی مبارکهای که به نام جن است اولش این است أُوحِیَ إِلَیَّ أَنَّهُ اسْتَمَعَ نَفَرٌ مِنَ الْجِنِّ فَقَالُوا إِنَّا سَمِعْنَا قُرْآناً عَجباً ٭ یَهْدِی إِلَی الرُّشْدِ فَآمَنَّا بِهِ خب اگر کسی صغرا را قبول کرده در آیات فراوان دارد که مؤمن اهل بهشت است این صغرا مشمول آن کبریات کلی خواهد بود فرمود بعضیها بعثت را انکار کردند ولی در ما کسانی نیست.
سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) از بعضی از کسانی که بیارتباط با آنها نبودند نقل میکردند شاید از مرحوم آقای قاضی(رضوان الله علیه) بود یا از دیگران که بعضیها میگویند که آنها میگویند در قبیله ی ما, ما سنّی نداریم برای اینکه هنوز پیرمردانی که غدیر را درک کردند در بین ما هستند دیگران ممکن است سنّی باشند ولی ما سنّی نداریم برای اینکه پیرمردان و معمّرین ما کسانی که در صحنه ی غدیر حضور داشتند الآن هم هستند, بنابراین این مشمول آن آیات خواهد بود. به هر تقدیر فرمود برای هر امّت و ملّتی آن مَنسکی هست و خدای سبحان آنها را به این منسک رهبری میکند وَإِن جَادَلُوکَ فَقُلِ اللَّهُ أَعْلَمُ بِمَا تَعْمَلُونَ در سوره ی مبارکه ی «انعام» فرمود آنها که میآیند با تو میخواهند بحث کنند حرفِ تو را بشنوند با ادبِ دینی برخورد کن وَإِذَا جَاءَکَ الَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِآیَاتِنَا فَقُلْ سَلاَمٌ عَلَیْکُمْ اما یک عدّه میآیند که میخواهند حرفِ خودشان را بزنند نه حرف تو را بشنوند وَیَعْلَمَ الَّذِینَ یُجَادِلُونَ فِی آیَاتِنَا با اینها طور دیگر برخورد کن اینها نمیآیند احتجاج کنند نمیآیند حرف تو را بشنوند میآید حرف خودشان را بزنند اینجا هم میفرماید: وَإِن جَادَلُوکَ فَقُلِ اللَّهُ أَعْلَمُ بِمَا تَعْمَلُونَ اگر کسی واقعاً اهل جدال است یعنی میخواهد دلیلی اقامه کند نقض کند فرمود: وَجَادِلْهُم بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ اما یک عدّه فقط میآیند متکلّم وحده که حرفِ خودشان را بزنند فرمود درباره ی این گروه وَإِن جَادَلُوکَ فَقُلِ اللَّهُ أَعْلَمُ بِمَا تَعْمَلُونَ یکی از مُتقنترین مسئلهای که جریان معاد را و قیامت را ضروری میکند همین است که یک اختلافی است بلاشک و این اختلاف قرنهاست که حل نشده و امید حل شدنش هم نیست بلاشک, صحنهای باید باشد که به این اختلافات خاتمه بدهد این فِرَق مذاهب, این عقاید گوناگون کلامی, این فتاوای گوناگونی که هست بالأخره بعضیها حق است بعضیها باطل دیگر یعنی جایی نیست که روشن بشود در بین این مِلل و نِحَل کدام حق است؟ کدام قول حق است, کدام فتوا حق است, کدام رأی کلامی حق است یا یک روزی هست, اگر عالَم جایی نداشته باشد که حق روشن بشود میشود هرج و مرج, جایی بالأخره باید باشد که به هیچ وجه کسی نتواند انکار بکند و آن روزی است که خود حق ظهور میشود ذلِکَ الْیَوْمُ الْحَقُّ و آن قیامت است که این از متقنترین دلیل ضرورت قیامت است و این بر خلاف ادلهای که خدا عادل است پاداش بدهد کیفر بدهد, خدا مُجازی است, خدا حق است باید به حقوق افراد برسد بله میرسد. تناسخیها همان طوری که قبلاً اشاره شد اینها میگویند بله ما قبول داریم پاداش هست, مجازات هست, خدا عدل است, خدا حق است, محکمه دارد, اما افراد بعد از مرگ دوباره برمیگردند این دنیا یا پاداش میبینند یا کیفر, لذا آن دوتا برهانی که میگوید چون خدا حکیم است, خدا عادل است پاداشی باید داشته باشد کیفری باید داشته باشد این نیمی از راه است باید مسئله ی استحاله ی تناسخ تبیین بشود بگوییم محال است که دنیا دارِ جزا باشد دار مکافات باشد دار پاداش باشد, الاّ ولابد دار جزا جای دیگر است, اما این مسئله که بالأخره باید حق روشن بشود در بین این جنگ 72 ملّت این همه نِحلههایی که در عالَم هست کدام حق است این همه ملّیتها و مکتبهایی که هست کدام حق است صحنهای باید باشد لذا در این بخش میفرماید: اللَّهُ یَحْکُمُ بَیْنَکُمْ یَوْمَ الْقِیامَةِ فِیَما کُنتُمْ فِیهِ تَخْتَلِفُونَ این امیدبخشترین آیه است در جریان قیامت این دید خیلی وسیعتر از آن مسئله ی پاداش و کیفر است بالأخره انسان میخواهد بفهمد حق با چه کسی است در مسائل فلسفی اختلاف است در کلامی اختلاف است در مسائل فقهی که سادهترین است چندین بار به عرضتان رسید ما یک آیه داریم با چندتا روایت درباره ی نماز جمعه, درباره ی نماز جمعه که بیش از یک آیه نیست این نظیر بحثهای حج و امثال ذلک نیست که روایات فراوان باشد همین یک آیه است در چندتا روایت میبینید در عصر غیبت آرای مناقضِ هم در اینجا مطرح است یک عدّه قائلاند که نماز جمعه در عصر غیبت حرام است چرا؟ چون منصب خاصّ امام زمان است بنابراین در عصر غیبت بدعت است, حرام است. یک عدّه در مقابلش میگویند نه, نماز جمعه در عصر غیبت واجبِ تعیینی است این قول کاملاً مقابل قول اول, قول سوم این است که نماز جمعه در عصر غیبت واجب تخییری است با وجوبِ جمعِ بین نماز جمعه و چهار رکعت, قول چهارم این است که نماز جمعه واجب تخییری است با استحبابِ جمع بین نماز جمعه و چهار رکعت, قول پنجم این است که نماز جمعه واجب تخییری است نه جمعش وجوب است نه مستحب کما هو الأقویٰ خب یک آیه است با چندتا روایت این همه اختلافات, حالا چون الآن به لطف الهی رایج است کمتر این اختلافات مطرح است.
مرحوم صاحب جواهر درباره ی نماز جمعه در بحث نماز جمعه اسم بعضی از شهرها را میبرد که دیگر حالا لازم نیست اسمش برده بشود فرمود چه فتنهها برای همین پیش آمده چون بوی حکومت و سیاست میدهد این صاحب جواهر دارد میفرماید من زمانی که داشتم نماز جمعه را مینوشتم بعضی از فقها و بزرگان ایران رفتند برای زیارت مرقد امام هشتم(سلام الله علیه) از وضع ایران باخبر شدند نام شهر خاصی را میبرد مردم آن شهر, علمای آن شهر به جان هم افتادند درباره ی همین نماز جمعه این اختلاف هست اینچنین نیست که قابل حل باشد از اول تا آخر شما ببینید اختلاف فراوان است صدتا مسئله را تقریباً مرحوم شیخ صدوق(رضوان الله علیه) که از انوار الهی شیعههاست که به او افتخار میکنیم این فرمایش را در اعتقادات دارد مرحوم مفید آن فحلِ متکلّم آمده زیر همه ی اینها را آب بسته بعد در بخشی از حرفها دارد که تو محدّثی تو چه کار به این حرفها داری تو حدیثت را نقل کن خب مگر غیر از مفید کسی میتواند به صدوق چنین حرفی بزند, بالأخره این هست قبل از هزار سال, حین هزار سال, بعد از هزار سال, الیوم این اختلافات هست و قابل حل هم نیست یک روزی باید باشد بالأخره روشن بشود که حق با چه کسی است و حق چیست؟ فرمود این از متقنترین دلیل ضرورت معاد است اللَّهُ یَحْکُمُ بَیْنَکُمْ یَوْمَ الْقِیامَةِ فِیَما کُنتُمْ فِیهِ تَخْتَلِفُونَ.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
لِکُلِّ أُمَّةٍ جَعَلْنَا مَنْسَکاً هُمْ نَاسِکُوهُ فَلاَ یُنَازِعُنَّکَ فِی الْأَمْرِ وَادْعُ إِلَی رَبِّکَ إِنَّکَ لَعَلَی هُدیً مُّسْتَقِیمٍ ﴿67 وَإِن جَادَلُوکَ فَقُلِ اللَّهُ أَعْلَمُ بِمَا تَعْمَلُونَ 68 اللَّهُ یَحْکُمُ بَیْنَکُمْ یَوْمَ الْقِیامَةِ فِیَما کُنتُمْ فِیهِ تَخْتَلِفُونَ 69 سوره ی مبارکه ی «حج» در مدینه نازل شد و سوَر مدنی گذشته از اشتمال بر اصول اعتقادی، مطالب فقهی و حقوقی را هم در بردارد. در این بخش یک سلسله مسائلی مربوط به توحید و معارف اصلی بیان شده یک سلسله هم مسائل فقهی.
درباره ی اصول دین فرمود هر چه استدلال بکنید جا دارد آنها هم اشکال بکنند پاسخِ مثبت دارند.
درباره ی فروع دین که عقل آنها نمیرسد یک نقد بیجایی دارند آنها اشکال میکنند که چرا مَنسک و عبادت یهودیها با مسیحیها فرق میکند عبادتهای آنها با عبادت مسلمین فرق میکند. این نمیدانند که اسراری برای عبادات هست که فقط خدا میداند برای هر عصر و مصری اقتضایی است که آن را خدا میداند، پس اگر در جریان اصول آنها استدلال کنند براهین قبلی هست، براهین بعدی هست یک مقدار قبلاً ذکر شده یک مقدار بعداً ذکر میشود و اگر درباره ی فروع سخن بگویند به اینها اعلام بکن که لِکُلِّ أُمَّةٍ جَعَلْنَا مَنْسَکاً هُمْ نَاسِکُوهُ شما چه میدانید که راز اینکه مسلمانها نماز صبح را باید دو رکعت بخوانند به جَهر، نماز ظهرین را چهار رکعت بخوانند به اِخفا اینها نه به عقل شما میرسد نه ضرورتی دارد که بفهمید لِکُلٍّ جَعَلْنَا مِنْکُمْ شِرْعَةً وَمِنْهَاجاً که اینها ناسکِ او هستند اختصاصی هم به مسئله ی ذبح و نَحر و قربانی ندارد اینکه حضرت فرمود: «خُذوا عنّی مناسککم» یعنی اعمال عبادی حج را، دستورات حج را از من یاد بگیرید همان طوری که فرمود: «صلّوه کما رأیتمونی اُصلّی» در بخشهایی از سوره ی مبارکه ی مائده هم هست که ما برای هر کسی یک شرعه و منهاجی قرار دادیم که برابر با آن منهاج عمل میکنند آیه ی 48 سوره مبارکه مائده این بود فرمود: لِکُلٍّ جَعَلْنَا مِنْکُمْ شِرْعَةً وَمِنْهَاجاً وَلَوْ شَاءَ اللّهُ لَجَعَلَکُمْ أُمَّةً وَاحِدَةً این شرعه و منهاج متنوّع برای مقتضیات آن عصر است خطوط کلّی اینها یکی است اصول اوّلی اسلام هم که ثابت است، پس بنابراین آنها اگر درباره ی اصول جدالی دارند برهان اقامه بکن، اگر درباره ی اختلاف مناسک حرف دارند میفرماید به اینها بفرمایید اللَّهُ أَعْلَمُ بِمَا تَعْمَلُونَ و بما یعمل و مانند آن، اگر اینها بهانه میگیرند اینها را موعظه کن، نصیحت کن بعد بفرماید اللَّهُ أَعْلَمُ بِمَا تَعْمَلُونَ شما اگر بهانه بخواهید بگیرید ذات اقدس الهی بهانه ی شما را بهتر از شما میداند و کیفر میدهد لذا فرمود: وَإِن جَادَلُوکَ فَقُلِ اللَّهُ أَعْلَمُ بِمَا تَعْمَلُونَ .
جریان نزول سماء مستحضرید که «کلّ ما علاکَ فهو سماء» هر چه بالای سر انسان است این را میگویند آسمان، اگر در سوره ی مبارکه ی نور دارد که خدای سبحان از کوههای آسمان برای شما باران و تگرگ و برف نازل میکند که وَیُنَزِّلُ مِنَ السَّماءِ مِن جِبَالٍ فِیهَا مِن بَرَدٍ یعنی تگرگ نازل میکند، برف نازل میکند، باران نازل میکند از کوههای آسمان معنایش همین ابرهایی است که شبیه جبال است وگرنه از آسمانِ واقعی که باران نمیآید، پس اینها را میگویند آسمان، گاهی هم دارد که حاسب و سنگی همین شهابسنگها ما میتوانیم برای شما بفرستیم حُسْبَاناً مِنَ السَّماءِ اینها را میگویند آنچه ذات اقدس الهی میتواند از بالا بر شما نازل بکند میگویند آسمان است آسمان را به زمین زد، اگر چیزی از یکی از این کُرات جدا بشود و به عنوان عذاب نازل بشود این «سقوط السماء علی الأرض» است بنابراین منظور از آسمان، کلّ آن ثوابت و سیّارات نیست هر چه بالای سر انسان است آسمان است گاهی صاعقه نازل میشود گاهی بَرْد تگرگهای زیانبار نازل میشود گاهی شهابسنگها نازل میشود تعبیر قرآن از این شهابسنگها به حاسب است حاسب همین سنگ است که إِنَّکُمْ وَمَا تَعْبُدُونَ مِن دوُنِ اللَّهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ گاهی هم از ابرهای شبیه کوهی که بالای سرِ ماست تگرگ نازل میکند که در سوره ی نور فرمود برای شما مِن جِبَالٍ فِیهَا مِن بَرَدٍ نازل میکند خب پس منظور از سماء و سقوط سماء بر ارض روشن شد.
پرسش:؟پاسخ: حالا آنها را ذات اقدس الهی فرمود که همه ی این ستارهها در آسمان اول است این آسمان هفتگانه مطابق با آن هیئت بطلمیوسی و مانند آن نیست آنها معتقد بودند که این ستارههای هفتگانه ی سیّار در این هفت آسماناند و ستارههای ثابت در آسمان هشتم است و یک آسمان نهمی به عنوان فلکالأفلاک معتقد بودند که آن را میگفتند فلکِ اطلس نه ستاره ی ثابت در اوست نه ستاره ی سیّار همانند کلمه ی اطلس که بینقطه است. این حرفها را قرآن امضا نکرده برای اینکه فرمود: إِنَّا زَیَّنَّا السَّماءَ الدُّنْیَا بِزِینَةٍ الْکَوَاکِبِ:
کواکب جمع محلاّ به الف و لام است یعنی ما همه ی ستارهها را در آسمان اول قرار دادیم اینها پیشینیان معتقد بودند که آسمان اول جای ماست قمر است و عطارد و زهره و شمس و مریخ و مشتری و زحل به همین ترتیب برای هفت آسمان بود حالا یک سلسله سیّارههای دیگری کشف شده که پیشینیان کشف نکرده بودند ولی قرآن ظاهرش این است که همه ی اینها در آسمان اول است پس طبقات هفتگانه ی آسمان این نیست که در هیئت بطلمیوسی بود و مانند آن. خب، فرمود آسمان را او خلق کرد این مثلّث را بالأخره او اداره کرده و میکند با نظم، جهان خارج را من السماء و الأرض او آفرید (یک)، انسان را به عنوان مهمان دعوت کرده است و آفرید (دو)، رابطه ی انسان و جهان را که ضلع سوم این مثلث است او تنظیم میکند (سه)، خب اگر اضلاع سهگانه مثلث بید الله سبحانه و تعالی است شما چرا روزیِ او را میخورید در کنار سفره ی او مینشینید و غیر او را عبادت میکنید بالأخره اگر کسی موحّد نبود بتپرست است هیچ فرقی نمیکند خواه بتِ درون خواه بتِ بیرون اینها میگویند «أکثف الأوثان» همان صنم و وثنی است که میتراشند و در بتکده میگذارند، «ألطف الأوثان» همان هوا و هوسی است که انسان میگوید أَفَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَوَاهُ اگر کسی موحّد نبود یقیناً بتپرست است حالا یا بتِ درون یا بتِ بیرون، یا هوای خود را میپرستد یا دستتراش خود را میپرستد این طور نیست که آن کسی که میگوید من هر چه دلم میخواهد عمل میکنم این هم بتپرست است دیگر برای اینکه خدایِ او، هوای اوست أَفَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَوَاهُ همین است این تابع هواست، اگر تابع هواست و هوا، معبود اوست ما در جهان یا موحّد داریم یا مشرک کسی که چیزی را نپرستد ما نداریم گرچه خودش را به عنوان کمونیست یا نامهای دیگری برای خودش انتخاب میکند ولی بالأخره بتپرست است. وقتی این براهین را اقامه کرد فرمود صحنه ی قیامت همه ی اینها ظهور میشود و ذات اقدس الهی داوری را به عهده دارد اللَّهُ یَحْکُمُ بَیْنَکُمْ یَوْمَ الْقِیامَةِ فِیَما کُنتُمْ فِیهِ تَخْتَلِفُونَ بعد برای تحکیم مسئله باز برهان اعتقادی اقامه میکند و برای تحکیم مسئله، مسئله ی الحاد و شرک را مطرح میکند میفرماید موحّدان برهان دارند غیر موحّد برهان ندارد نه دلیل عقلی دارد نه دلیل نقلی این راهِ قرآن کریم است.
موحّد، برهان عقلی دارد برای اینکه این موجودات ممکن خودبهخود که به بار نیامدند تصادف و اتّفاق و شانس جزء خرافات است حتماً یک مبدأ فاعلی دارند چون نظمِ عمیقِ علمی در جهان هست پس آفرینه ی اینها، ناظمِ اینها، حکیم و قادرِ مطلق است این برهان عقلی. برهان نقلی هم که آیات فراوانی است که همین مسئله را تأیید میکند که خالق آسمان و زمین این است، ناظم آسمان و زمین خداست، مدیر و مدبّر آسمان و زمین خداست، پس موحّدان هم دلیلِ عقلی دارند هم دلیلِ نقلی، مشرکان و ملحدان نه دلیل عقلی دارند نه دلیل نقلی. این چهار مطلب را الآن قرآن کریم در این یکی دو آیه ذکر میکند میفرماید: أَلَمْ تَعْلَمْ أَنَّ اللّهَ لَهُ مُلْکُ السَّمَاواتِ وَالْأَرْضِ تو میدانی که خدا میداند یعنی آن برهان عقلی داری این برهان نقلی هم همان را تأیید میکند وَکَانَ ذلِکَ عَلَی اللّهِ یَسِیر همه ی اینها مضبوط است، تنظیمشده است، ثبتشده است و آفرینش اینها برای خدا آسان است تدبیر اینها نسبت به ذات اقدس الهی آسان است چون او قدرت مطلق دارد چیزی در برابر قدرت مطلق دشوار نیست این حرفِ ما موحّدان است. اما مشرکان، فرمود: وَیَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ مَا لَمْ یُنَزِّلْ بِهِ سُلْطَاناً (یک)، وَمَا لَیْسَ لَهُم بِهِ عِلْمٌ (دو)، هر کدام از اینها هم به دو قسم تقسیم میشود، میشود چهار.
بیان ذلک این است که اینهایی که خدا را نمیپرستند حالا یا ملحدند به تعبیر خودشان یا مشرکاند البته ما ملحد به این معنا که هیچ چیزی را نپرستد در عالَم نداریم بالأخره یا هوای خودش را میپرستد یا بت را میپرستد پرستش بت هم در حقیقت محصول پرستش هواست بالأخره انسان یا اهل تقواست یا اهل هوا. فرمود اینها نه دلیلِ نقلی دارند که خدای سبحان از آسمان نازل کرده باشد در صحیفهای از صُحُف الهی باشد، در کتابی از کُتُب آسمانی باشد پیامبرانی آورده باشند وجود مبارک ابراهیم یا وجود مبارک موسای کلیم یا عیسی(علیهم السلام) آورده باشند اینکه نیست، خود انبیا هم که معصوماند مطلبی در این زمینه گفته باشند نیست، همان طوری که ما یک قرآن داریم و یک عترت، آنها هم یک تورات دارند و یک سنّت موسی، یک انجیل دارند و یک سنّت عیسی، مطلبی را که وجود مبارک موسای کلیم بفرماید سنّت پیغمبر است دیگر، این هم معصوم است همان طوری که روایات ما حجّت است روایات آنها هم حجّت است چون کلام معصوم حجّت است چون معصوم در دینِ خدا که به غیر وحی و الهام الهی حرف نمیزند حالا وحی و الهام گاهی به صورت کتاب در میآید گاهی هم به صورت سنّت اینها نه کتاب آسمانی، شرک را امضاء کرده نه سنّت انبیا این دو قسم. بخواهند دلیل عقلی اقامه کنند دلیل عقلی یا باید بیّن باشد یا مبیّن، بیّن یعنی امر بدیهی که دیگر نیازی به استدلال ندارد، مبیّن یعنی مطالب پیچیده ی نظری که به این بدیهی ختم میشود اول نظری و پیچیده است بعد بر اثر رجوع به بدیهی میشود مبیّن، پس دلیل عقلی با بیّن است یا مبیّن، دلیل نقلی یا کتاب آسمانی است یا سنّت پیامبر «فالأمر علی أربعة أقسام» همه ی این چهار قسم در اینجا منتفی است. فرمود نه دلیل نقلی دارند هیچ پیامبری این حرف را نزده هیچ کتابی این مطلب را ننوشته، نه دلیل عقلی دارند برای اینکه نه بیّن است نه مبیّن. فرمود: وَیَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ چیزی که هیچ کدام از این چهار امر او را همراهی نمیکند مَا لَمْ یُنَزِّلْ بِهِ سُلْطَاناً دلیل را میگویند سلطان چون مسلّط بر وهم است، مسلّط بر خیال است، مسلّط بر خرافه و امثال ذلک است، اگر در کتاب آسمانی نوشته شده باشد انزل به سلطانا پیغمبری از پیغمبران گفته باشد مَا لَمْ یُنَزِّلْ بِهِ سُلْطَاناً پس مَا لَمْ یُنَزِّلْ بِهِ سُلْطَاناً میشود دلیلِ عقلی، دلیل عقلی هم یا بالأخره باید بدیهی باشد یا نظری منتهی به بدیهی، اگر هیچ کدام از این دو نبود و هیچ کدام از آن دو نبود امور چهارگانه منتفی بود پس وَیَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ مَا لَمْ یُنَزِّلْ بِهِ سُلْطَاناً وَمَا لَیْسَ لَهُم بِهِ عِلْمٌ وقتی این امور چهارگانه منتفی شد اینها یک مجرمیاند که جُرمشان ثابت است (یک)، کسی هم به دادِ اینها نمیرسد (این دو). نه ناصرِ داخلی دارند نه ناصرِ خارجی.
ناصر داخلی هر کسی استدلال اوست اگر کسی متّهم شد ولی دلیلِ قانعکننده داشت و توانست دفاع بکند این نصیرِ داخلی دارد، نصیرِ خارجی هم شفیع است، ملائکهاند، انبیایند، اولیایند. فرمود این مشرکان این ملحدان اینها نه نصیرِ داخلی چون دستشان خالی است برهان ندارند نه عقلی نه نقلی، انبیا و اولیا و فرشتگان هم که از این گونه متّهم و مجرم دفاع نمیکنند دیگر آنها را یاری نمیکنند لذا به نحو مطلق فرمود: وَمَا لِلظَّالِمِینَ مِن نَّصِیرٍ اسم ظاهر را هم به جای ضمیر گذاشته مثلاً ملاحظه میفرمایید در غالب این موارد با اینکه ممکن بود به ضمیر اکتفا بشود اسم ظاهر بیاورد فرمود: وَیَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ مَا لَمْ یُنَزِّلْ بِهِ سُلْطَاناً وَمَا لَیْسَ لَهُم بِهِ عِلْمٌ باید بفرماید «و ما لهم من نصیر» اما اسم ظاهر را به جای ضمیر آوردن برای دو نکته است یکی اثبات اینکه اینها ظالماند، یکی تعلیلِ مسئله است که چون اینها ظالماند کسی به دادِ اینها نمیرسد اینها تجاوز کردند، تعدّی کردند از مرز عقل به در آمدند، از مرز علم به در آمدند، از مرز نقل به در آمدند، از مرز کتاب و سنّت به در آمدند تعدّی کردند شدند ظالم، چون ظالماند نه نصیرِ داخلی دارند نه نصیرِ خارجی وَمَا لِلظَّالِمِینَ مِنْ أَنْصَارٍ حالا گذشته از اینکه دستشان خالی است از آن طرف زبانشان هم باز است دستشان هم باز است برای حمله کردن وَإِذَا تُتْلَی عَلَیْهِمْ آیَاتُنَا بَیِّنَاتٍ دیدید ما حرفِ روشن زدیم ما گفتیم که انسان مراحلی را گذرانده یک وقت لا شیء بود یک وقت شیء بود قابل ذکر نبود یک وقت مُرده بود ما او را زنده کردیم بعد هم میمیرانیم بعد هم زنده میکنیم آن وقت که زنده کردیم دستش خالی است. در بخشی از آیات فرمود انسان قبلاً لا شیء بود به نحو «لیس» تامّه در سوره ی مبارکه ی مریم گذشت که خدای سبحان به زکریا(سلام الله علیه) فرمود چون زکریا عرض کرد چگونه من که سالمند و فرتوتم و همسرِ من هم که پیر است آن وقتی هم که جوان بود عاقِر و نازا بود الآن که پیر است چگونه صاحب فرزند میشویم رَبِّ إِنِّی وَهَنَ الْعَظْمُ مِنِّی وَاشْتَعَلَ الرَّأْسُ شَیْباً اما وَلَمْ أَکُن بِدُعَائِکَ رَبِّ شَقِیّاً ٭ وَإِنِّی خِفْتُ الْمَوَالِیَ مِن وَرَائِی وَکَانَتِ امْرَأَتِی عَاقِراً فَهَبْ لِی مِن لَّدُنکَ وَلِیّاً ٭ یَرِثُنِی وَیَرِثُ مِنْ آلِ یَعْقُوبَ وَاجْعَلْهُ رَبِّ رَضِیّاً آنگاه ذات اقدس الهی فرمود شما هیچ تعجّب نکنید و قدرت ما را مطلق بدانید یَا زَکَرِیَّا ما بخشیدیم إِنَّا نُبَشِّرُکَ بِغُلاَمٍ اسْمُهُ یَحْیَی که لَمْ نَجْعَل لَّهُ مِن قَبْلُ سَمِیّاً وقتی او عرض کرد چگونه من میتوانم صاحب فرزند بشوم فرمود: وَقَدْ خَلَقْتُکَ مِن قَبْلُ وَلَمْ تَکُ شَیْئاً این «کان»، «کان» تامّه است این چنین نیست که شَیْئاً خبرش باشد تو «لیس» تامّه بودی هیچی نبودی ما هیچ را به این صورت آوردیم. خب، در بخش اول انسان «لیس» تامّه است در بخش دوم مرحله ی بعدی انسان «لیس» ناقصه است یعنی موجود است اما قابل ذکر نیست اینکه فرمود: أَلَمْ یَکُ نُطْفَةً مِن مَنیٍّ یُمْنَی این یُمْنَی نشان میدهد که اصلاً قابل ذکر نیست این. این در بخشهایی فرمود: هَلْ أَتَی عَلَی الْإِنسَانِ حِینٌ مِنَ الدَّهْرِ که لَمْ یَکُن شَیْئاً مَذْکُوراً یعنی شیئی بود اما قابل ذکر نبود.
سوره ی مبارکه ی انسان که فرمود اوّلین آیه ی سوره ی انسان این است هَلْ أَتَی عَلَی الْإِنسَانِ حِینٌ مِنَ الدَّهْرِ لَمْ یَکُن شَیْئاً مَذْکُوراً اینجا دیگر «کان»، «کان» ناقصه است و خبر میخواهد بر خلاف «کان» که در سوره ی مریم بود که لَمْ تَکُ شَیْئاً آنجا «لیس» تامّه بود اینجا «لیس» ناقصه بود قبلاً هیچ، هیچ یعنی هیچ بعد هم شده مَنیٍّ یُمْنَی خب اینکه قابل ذکر نیست بعد کم کم تو را به این صورت در آوردیم بعد وقتی که مخلوق شد میشود خاک که انسان اول خاک بود یا نطفه بود و مانند آن بود فرمود شما یک چیز میّتی بودید یا به صورتهایی که اگر هم حیات داشتید حیاتِ گیاهی بود عَلَقه بود، مُضغه بود، کم کم استخوان شد فَکَسَوْنَا الْعِظَامَ لَحْماً بعد ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقاً آخَرَ که أَحْیَاکُمْ حیاتِ انسانی به ضما دادیم پس بخش اول «لیس» تامّه است بخش دوم «لیس» ناقصه غیر قابل ذکر است بخش سوم «لیس» ناقصه قابل ذکر است منتها خاکهای بیابان است یا علقه و مضغه و امثال ذلک است بخش چهارم حالا میشود انسان. بعد هم این را اِماته میکند بعد هم بعد از اِماته احیا میکند باید دستش پُر باشد. خب، این انسان با این تطوّراتی که در پیش داشت پشتسر گذاشت و در پیش دارد در محکمه ی عدل الهی محشور میشود در روزی که ذات اقدس الهی یُنَبَّؤُ الْإِنسَانُ یَوْمَئِذٍ بِمَا قَدَّمَ وَأَخَّرَ اما اینکه فرمود: مَا لَیْسَ لَهُم بِهِ عِلْمٌ برای اینکه شرک، برهانپذیر نیست آنچه در بخش پایانی سوره ی مبارکه ی مؤمنون یعنی آیه ی 117 است که قبلاً هم به مناسبتهایی آن آیه خوانده شد این است وَمَن یَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ لاَ بُرْهَانَ لَهُ بِهِ فَإِنَّمَا حِسَابُهُ عِندَ رَبِّهِ فرمود اگر کسی مشرک باشد حرفش این است غیر از خدا یک اِله و ربّی هست این حرفِ او این است بعد میفرماید میدانید لازمه ی این شرک چیست؟ لازمه ی ضروری و ذاتیِ شرک، بیبرهانی است وَمَن یَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ که لاَ بُرْهَانَ لَهُ بِهِ این لاَ بُرْهَانَ لَهُ بِهِ جمله در محلّ نصب است تا صفت باشد برای إِلهاً آخَرَ اصلاً اِله آخر برهانپذیر نیست مثل اینکه کسی بگوید که اگر کسی بگوید دو دوتا پنجتاست که دلیل ندارد اینکه دلیل ندارد جمله، صفت آن دو دوتا پنجتاست یعنی دو دوتا پنجتا برهانپذیر نیست فرمود اینها چه برهانی میخواهند اقامه بکنند وَمَن یَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ لاَ بُرْهَانَ لَهُ بِهِ اینجا نباید ببینیم که قاری چطور میخواند کجا وقف میکند او حالیش نمیشود این مسائل که کجا وقف میکند کجا وصف میکند او میبیند کجا صاد نوشته کجا قاف نوشته اینجا جای وقف نیست وَمَن یَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ لاَ بُرْهَانَ لَهُ بِهِ فَإِنَّمَا حِسَابُهُ عِندَ رَبِّهِ اصلاً شرک، برهانپذیر نیست مثل اینکه بگوید کسی دو دوتا پنجتایی که برهان ندارد این وصفِ ضروریِ اوست لذا فرمود: وَمَا لَیْسَ لَهُم بِهِ عِلْمٌ برای اینکه این امرِ محال است امر محال چطوری میخواهید اجرا کنید این بیّنالغی است نه بدیهی است و نه نظریِ منتهی به بدیهی، لذا فرمود: وَیَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ مَا لَمْ یُنَزِّلْ بِهِ سُلْطَاناً (یک)، وَمَا لَیْسَ لَهُم بِهِ عِلْمٌ (دو)، حرف یا باید عقلی باشد یا نقلی، عقل در مقابل نقل است نه در مقابل وحی، عقل در مقابل سمع است نه در مقابل شرع، شرع یا عقلی است یا نقلی چون اگر دلیلِ عقلی به نصابش رسید وهم و خیال نبود، مغالطه نبود چون که اگر آن باشد که دلیل نیست اگر دلیل بود حجّت شرعی است ممکن نیست جایی برهان عقلی اِقامه بشود بر مطلبی و حجّت شرعی نباشد این چه مربوط به ساخت زیردریایی باشد چه مربوط به ساخت آپولوی فوق مریخ باشد چه ما بینهما هر جا عقل چه در کشاورزی چه در سیاست چه در اجتماع چه در اقتصاد از راه روشهای تجربی، روشهای فوق تجربی یا نیمهتجربی به جایی رسید میشود حجّت شرعی، دیگر با قیاس که خود عقل قبل از اینکه فقه بگوید قیاس باطل است اصول گفته و قبل از اینکه فقه و اصول که الآن 1400 سال است رایجاند منطق گفته، منطقی که رایج است الآن حدّاقل چهار هزار سال در حوزهها هست در دانشگاهها هست این منطق گفته قیاس، حجّت نیست این قیاس همان تمثیلِ منطقی است دیگر که از جزئی بخواهیم پی به جزئی ببریم این حجّت نیست و بیّنالغی است خب اگر قیاسِ منطقی بود نه تمثیلِ منطقی که از تمثیل منطقی در فقه و اصول به قیاس یاد میشود این میشود حجّت شرعی. شرک، برهانپذیر نیست وَمَا لَیْسَ لَهُم بِهِ عِلْمٌ .
سوره ی مبارکه ی احقاف هم به مناسبتی قبلاً اشاره شد که عقل در مقابل نقل است عقل در مقابل سمع است نه عقل در مقابل وحی، نه عقل در مقابل شرع وَمَا لِلظَّالِمِینَ مِن نَّصِیرٍ که نه نصیرِ داخلی دارند نه نصیرِ خارجی و اسم ظاهر هم موقع مُضمَر به همین مناسبت است آیه ی بعد هم همین شرح را دارد فرمود: وَإِذَا تُتْلَی عَلَیْهِمْ آیَاتُنَا حالا دستشان چون از برهان خالی است زبانشان باز است وَإِذَا تُتْلَی عَلَیْهِمْ آیَاتُنَا بَیِّنَاتٍ این آیات شفاف و روشن را ما برای آنها که خدایی هست، قیامتی هست، بشر را او آفرید، بشر را او اداره میکند، بشر به میل خود نیامده، بشر به میل خود نمیرود، بشر به میل خود دین را انتخاب میکند ولی عقل از درون، فطرت از درون، کتاب و سنّت از بیرون راهنمایی کردند که چه چیزی را انتخاب بکن وَإِذَا تُتْلَی عَلَیْهِمْ آیَاتُنَا که این آیات بَیِّنَاتٍ است تَعْرِفُ فِی وُجُوهِ الَّذِینَ کَفَرُوا الْمُنکَرَ آثار کراهت و عصبانیّت و غیظ و نفی و اینها از چهرههای اینها پیداست طوری عصبانی میشوند که نزدیک است حمله کنند اگر دستشان برسد که حمله میکنند و میکُشند، نرسد که فحّاشی میکنند آن هم نرسید که عصبانی میشوند.
جریان کشتار را در آیه ی 21 سوره ی مبارکه ی آلعمران قبلاً ملاحظه فرمودید، فرمود: إِنَّ الَّذِینَ یَکْفُرُونَ بِآیَاتِ اللّهِ وَیَقْتُلُونَ النَّبِیِّینَ بِغَیْرِ حَقٍّ (این یک)، وَیَقْتُلُونَ الَّذِینَ یَأْمُرُونَ بالْقِسْطِ مِنَ النَّاسِ (دو)، اینها نه تنها با انبیا و ائمه(علیهم السلام) مخالفاند با علما و روحانیون هم مخالفاند اگر آنها را به حق دعوت بکنند اینها هم انبیا را شهید میکنند هم علما را که اینها را به قِسط و عدل دعوت میکنند، اگر دستشان رسید برابر آیه ی 21 سوره ی آلعمران عمل میکنند نشد که به فحاشی و بدنامی و غیبت و تهمت اکتفا میکنند فرمود: یَصُدُّونَ با سَطوت و با سیطره و سلطنت میخواهند با دین مبارزه کنند یَکَادُونَ یَسْطُونَ بِالَّذِینَ یَتْلُونَ عَلَیْهِمْ آیَاتِنَا حالا اینکه یَتْلُونَ اعم از انبیا و علما، بعد بفرماید در جواب آنها بگو که قیامت هست (یک)، بدتر از این صحنهای که الآن شما برخورد کردید خیلی الآن این حرف شما را به خشم آورد بدتر از این خشم و کراهت و غضبی که دارید یک چیز دیگر هم هست «فإن قیل» آن چیز چیست؟ النَّارُ وَعَدَهَا اللَّهُ الَّذِینَ کَفَرُوا خب قُلْ أَفَأُنَبِّئُکُمْ بِشَرٍّ مِن ذلِکُمُ اگر این بِشَرٍّ مِن ذلِکُمُ آن طوری که جناب زمخشری در کشّاف به عنوان وجه اول نقل کرد مرحوم شیخ طوسی در تبیان هم به عنوان یک وجه مورد قبول نقل کرد یعنی بدتر از این حالتی که شما نسبت به مردان الهی دارید یک چیزی هم در قیامت هست این معنایش این است که آن عذابِ اخروی شدیدتر از کارِ شماست این درست نیست برای اینکه عذابِ اخروی هرگز نه بیشتر است نه شدیدتر این یک آیه در قرآن کریم است در برابر حفظ عدل در مسئله ی عذاب که فرمود: جَزَاءً وِفَاقاً این فقط درباره ی کیفر است وگرنه درباره ی حسنات که مَن جَاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثَالِهَا است که این طور نیست که جزا موافق عمل باشد کیفر، موافق عمل است بیشتر نیست. جَزَاءً وِفَاقاً این جَزَاءً وِفَاقاً هم مستحضرید که تحدید به لحاظ مافوق است نه به لحاظ مادون، گاهی تحدید به لحاظ مافوق است گاهی به لحاظ مادون است گاهی به لحاظ طرفین، مثلاً در مسافت که میگویند باید هشت فرسخ باشد این تحدید به لحاظ مادون است یعنی کمتر از هشت فرسخ نباشد بیشتر از هشت فرسخ شد، شد.
در مسئله ی وجوب اتمام برای مسافری که ناویِ اقامه است کمتر از ده روز نباید باشد بیشتر از ده روز شد، شد. اینکه فرمود: جَزَاءً وِفَاقاً یعنی کیفرِ جهنم بیشتر از عذاب نیست کمتر شد، شد چون یَعْفُوا عَن کَثِیرٍ اما اگر عذابِ قیامت بیشتر از عذاب اینها باشد بیشتر از جرم اینها باشد با جَزَاءً وِفَاقاً سازگار نیست اما اگر اینچنین بگوییم، بگوییم که شما در برخورد با این انبیا و علما یک حالتی به شما دست داد این حالت و خشم برای شما ناگوار بود شما در قیامت حالتی را میبینید که از این ناگوار، ناگوارتر است و آن عذاب الهی است این قابل قبول است یا نه، این طور حرفِ تبیان و زمخشری توجیه بشود که این کاری که شما الآن نسبت به مؤمنین کردید یا آنها را شهید کردید یا آنها را زدید به زندان بردید و مانند آن این یک باطنی دارد این باطنش سهمگینتر از ظاهر اوست این باطن چیست؟ النَّارُ وَعَدَهَا اللَّهُ الَّذِینَ اینکه نقل شده است «یوم المظلوم علی الظالم أشدّ مِن یوم الظالم علی المظلوم» به همین است که باطنِ این گناه این است اگر کسی یک غذای سمّی را خورد ممکن است فعلاً مختصری تخفیف شده باشد ولی باطنِ سمّ هلاکت است باطنِ گناه همان نار است این قابل توجیه است به این دو وجه فرمود: وَإِذَا تُتْلَی عَلَیْهِمْ آیَاتُنَا بَیِّنَاتٍ تَعْرِفُ فِی وُجُوهِ الَّذِینَ کَفَرُوا الْمُنکَرَ اینجا هم از باب اسم ظاهر جای ضمیر است برای اینکه فرمود: وَإِذَا تُتْلَی عَلَیْهِمْ آیَاتُنَا بَیِّنَاتٍ اگر میفرمود «تعرف فی وجوههم» کافی بود چون بحث در همین مشرکین و کفار است شما یک جا را ضمیر میآورید بعد اسم ظاهر، این اسم ظاهر آوردن برای آن است که روشن کند اینها کافرند (یک) و سبب کیفریابی اینها هم کفر اینهاست (دو)، تَعْرِفُ فِی وُجُوهِ الَّذِینَ کَفَرُوا الْمُنکَرَ طوری که یَکَادُونَ یَسْطُونَ با سَطوت و سیطره و سلطنت برخورد کنند بِالَّذِینَ یَتْلُونَ عَلَیْهِمْ آیَاتِنَا چه انبیا باشند چه ائمه(علیهم السلام) چه علما باشند قُلْ أَفَأُنَبِّئُکُمْ بِشَرٍّ مِن ذلِکُمُ در ذلِکُمُ یک اشاره است یک خطاب، ما یک وقت میخواهیم مطلبی را به یک مخاطب بفهمانیم اشاره بکنیم آن مطلب اگر نزدیک باشد که میگوییم «ذا» اگر دور باشد «ذاک» اگر فاصله بیشتری داشته باشد «ذلک» چون مخاطب یک نفر است میگوییم «ذاک» یا «ذلک» یعنی «أیّها المخاطب» مشارإلیهما آن شیء است اما اگر جمعیتی باشند به این جمعیت میگوییم ای آقایان! این مطلب درباره ی شماست «ذلکم» یک اشاره است که مشارإلیه دارد یک «کُم» است که مخاطب دارد به این مخاطبان اشاره میکنند درباره ی عذاب که آن برای شماست بِشَرٍّ مِن ذلِکُمُ آن چیست؟ النَّارُ وَعَدَهَا اللَّهُ الَّذِینَ که این وَعَدَ که ثلاثی مجرّد است هم به معنای وَعد و نوید مصطلح است هم به معنای وعید، گرچه درباره ی وعید کلمه ی اوعَد به کار میرود اما وعد هم میتواند به معنای وعید باشد چه اینکه هست وَعَدَهَا اللَّهُ الَّذِینَ کَفَرُوا باز اینجا اسم ظاهر آوردند به همان دو نکته که ثابت بکنند اینها کافرند (یک)، و ثابت بکنند که علت استحقاق اینها نسبت به کیفرِ شدید کفر اینهاست (دو)، وَبِئْسَ الْمَصِیرُ.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
یَا أَیُّهَا النَّاسُ ضُرِبَ مَثَلٌ فَاسْتَمِعُوا لَهُ إِنَّ الَّذِینَ تَدْعُونَ مِن دُونِ اللَّهِ لَن یَخْلُقُوا ذُبَاباً وَلَوِ اجْتَمَعُوا لَهُ وَإِن یَسْلُبْهُمْ الذُّبَابُ شَیْئاً لاَّ یَسْتَنقِذُوهُ مِنْهُ ضَعُفَ الطَّالِبُ وَالْمَطْلُوبُ ﴿73 مَا قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ إِنَّ اللَّهَ لَقَوِیٌّ عَزِیزٌ74 سوره ی مبارکه ی «حج» بعد از اقامه ی برهان توحید و نفی شرک، فرمود این بتپرستان نه دلیلِ عقلی دارند نه دلیلِ نقلی، نه نصرتی از درون دارند نه نصرتی از بیرون تعبیر قرآن این بود که وَیَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ مَا لَمْ یُنَزِّلْ بِهِ سُلْطَاناً دلیلِ نقلی ندارند که خدا نازل کرده باشد وَمَا لَیْسَ لَهُم بِهِ عِلْمٌ نه دلیلِ عقلی دارند که بیّن یا مبیّن باشد و چون ظالماند و در مسائل اعتقادی گرفتار ظلماند که إِنَّ الشِّرْکَ لَظُلْمٌ عَظِیمٌ این ظالمان نه نصیرِ داخلی دارند نه نصیرِ خارجی وَمَا لِلظَّالِمِینَ مِن نَّصِیرٍ بعد در این آیه ی 73 میفرماید اینها نه تنها دلیلی بر شرک ندارند بلکه دلیل بر بطلان شرک اقامه میشود.
پرسش:؟پاسخ: چون آخر أُنزَلَ ظاهرش نقل است دیگر.
مطلب اول در قرآن کریم وقتی میفرماید خدا نازل کرد یعنی چیزی را به وسیله ی وحی یا الهام نازل کرده است البته آن اِنزال به معنای عام که وَإِن مِّن شَیْءٍ إِلَّا عِنْدَنَا خَزَائِنُهُ وَمَا نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ آن انزال، مطلب دیگری است که تجلّی را به همراه دارد در سوره ی مبارکه ی «زمر» هم دارد که أَنزَلَ لَکُم مِنَ الْأَنْعَامِ ثَمَانِیَةَ أَزْوَاجٍ یک جُفت شتر، یک جفت اسب، یک جفت گاو، یک جفت گوسفند حالا جفت یعنی مذکر و مؤنث یا وحشی و اهلی بالأخره أَنزَلْنَا الْحَدِیدَ هست، أَنزَلَ لَکُم مِنَ الْأَنْعَامِ ثَمَانِیَةَ أَزْوَاجٍ هست، وَإِن مِّن شَیْءٍ إِلَّا عِنْدَنَا خَزَائِنُهُ وَمَا نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ هست این سه طایفه آیات هست که نسبت به آن انذارِ تکوینی است ولی در برابر علم همان انزالی که فرمود: مَا أَنزَلَ اللَّهُ بِهَا مِن سُلْطَانٍ همین دلیل نقلی مثل وحی، الهام. حالا دلیلی بر بطلان شرک اقامه میکنند بعد جمعبندی میکنند میفرماید ما مَثَلی زدیم که با این مَثَل مسئله ی بطلان شرک روشن میشود تمثیل در قرآن کریم کم نیست تمثیل به این معنا نیست که ـ معاذ الله ـ مطلبی را که قرآن کریم بیان میکند واقع نشده باشد ولی نظیر کتابِ کلیله و دمنه به صورت حیوانات تمثیل شده باشد آنچنان نیست یک واقعیت خارجی را که برهان بر او هست برای خواص است همان واقعیّت خارجی را برای تفهیمِ توده ی مردم به صورت مَثَل ذکر میکنند لذا در قرآن مطلبی نیست که سادهترین مردمِ عالَم نفهمند هر کسی اندکشعوری داشته باشد این میتواند مطالب قرآن را بفهمد.
مطلب دوم آن است که در قرآن کریم آیاتی است که بسیاری از حکما و فقها و بزرگان در او راجلاند این دو مطلب. جمع بینهما این است که آن مطلب عمیقی که مربوط به آیات مثلاً توحید است آن را قرآن کریم به وسیله ی مَثَل رقیق میکند نازل میکند دامنهاش را پایین میآورد تا همسطح دستِ توده ی مردم باشد که توده ی مردم به اندازه ی خودشان آن را بفهمند و حجّت برای آنها تمام بشود، اما عمقش در اختیار افراد عادی نیست در جریان سوره ی مبارکه ی «زخرف» فرمود این قرآن کریم یک حبلِ مَتین است و ما این حبل را آویختیم نه انداختیم چه اینکه بارها گفته شد. فرمود: إِنَّا جَعَلْنَاهُ قُرْآناً عَرَبِیّاً لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ ٭ وَإِنَّهُ فِی أُمِّ الْکِتَابِ لَدَیْنَا لَعَلِیٌّ حَکِیمٌ این کتاب که حبل است، طناب است اِنزال او که ما قرآن را نازل کردیم إِنَّا انزَلْنَاهُ فِی لَیْلَةِ الْقَدْرِ از سنخ انزال مَطر و تگرگ و برف نیست که به صورت تَجافی باشد که ما همان طوری که این آب را به زمین انداختیم قرآن را هم به زمین انداخته باشیم اینچنین نیست بلکه قرآن را اِنزال کردیم یعنی به زمین آویختیم نه انداختیم. از عربی مبین تا علیّ حکیم، از علیّ حکیم تا عربی مبین قرآن است إِنَّا جَعَلْنَاهُ قُرْآناً عَرَبِیّاً لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ ٭ وَإِنَّهُ فِی أُمِّ الْکِتَابِ لَدَیْنَا لَعَلِیٌّ حَکِیمٌ لذا این حبلِ آویخته را گفتند حبلِ مَتین است شما به این طناب تمسّک کنید و نجات پیدا کنید وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ جَمِیعاً وگرنه حبل و طنابِ انداخته مشکلِ خودش را حل نمیکند چه رسد به اینکه مشکل مُستمسِکان را حل کند. آنچه حجّت است برای همه ی مردم همین عربی مبین است با ادبیات محاورهای سخن گفته، دلیل اقامه کرده، حجّت آورده، حلال و حرام را بیان کرده و مانند آن، اگر کسی خواست از این مرحله بالاتر برود بر اساس «اقرأ وارقیء» تدبّر میکند و عمل صالح انجام میدهد کم کم بالا میرود تا اگر نظیر پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) و اهل بیت شدند اینها به علیّ حکیم میرسند که إِنَّکَ لَتُلَقَّی الْقُرْآنَ مِن لَدُنْ حَکِیمٍ عَلِیمٍ و اگر به آن مقام نرسیدند در مقام میانی و وُسطا مطالبی را درک میکنند ولی آنچه برای همه ی مردم حجّت است این عربی مبین است این عربی مبین را قرآن کریم گاهی به صورت لَوْ کَانَ فِیهِمَا آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتَا که برهان عقلی است در میآورد، گاهی همان مطلب را چه اینکه در سوره ی مبارکه ی «انبیا» گذشت به صورت یک داستان و مَثل ذکر میکند که ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً رَجُلاً فِیهِ شُرَکَاءُ مَتَشَاکِسُونَ و مانند آن، که آن تمثیلِ توحیدی، تبیین همان آیه ی سوره ی مبارکه ی «انبیاء» است که در آن بحث گذشت که عدّه ی زیادی در تبیین آن آیه مشکل داشتند.
غرض این است که همان مطلب را قرآن کریم به صورت یک مَثل ذکر کرده که همه میفهمند. در جریان توحید بعد از اینکه برهان اقامه کرده فرمود عالَم را ذات اقدس الهی با نظمِ هندسی و نجومی آفرید این سماوات را او نگه میدارد این زمین را او نگه میدارد و نمیگذارد این کُرات به زمین بریزند و نظمِ عالم به هم بخورد. بعد از اینکه این براهین تام را اقامه کرد برای توده ی مردم دلیلِ تمثیل ذکر کرد که شما این راهی را که رفتید به مقصد نمیرسید شما خدا را آن طوری که مقدور شماست و باید هم بشناسید به همین اندازه هم نشناختید لذا به غیر خدا پناهنده شدید و این بتها را میپرستید خدا آن است که قوی باشد این بتها ضعیفاند، خدا آن است که قاهر باشد اینها مقهورند، خدا آن است که عزیز باشد اینها ذلیلاند مَثلی ذکر میکند میفرماید این بتهایی که شما ساختید و تراشیدید و درک عبه گذاشتید.
بیان مرحوم کلینی از وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) نقل میکند شما این بتها را معطّر کردید با مِسک و معطّر و امثال ذلک، درها را هم بستید خب از لابهلای این روزنهها و کُوّهها این مگسها میروند آن عنبرها را میخورند، آن مِسکها را میخورند این بتها نمیتوانند از خودشان دفاع کنند این بتی که، همه ی این بتها جمع بشوند بخواهند مگس خلق کنند مقدورشان نیست (این یک)، همهشان جمع بشوند بگویند شما زحمت کشیدید این بتها را معطّر کردید با مِسک و عنبر معطّرشان کردید این مگسها میآیند رویش مینشینند اینها را میخورند اینها جلوی مگسها را بگیرند نگذارند این مگسها رویشان بنشیند همهشان جمع بشوند هم نمیتوانند جلوی یک مگس را بگیرند (این دو)، خب چرا اینها را میپرستید؟ خب این سادهترین تعبیری است که قرآن دارد هیچ کس روی زمین نیست که اقلّ شعور داشته باشد و این را نفهمد آن براهین قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ هم در آن هست، آن آیات اول سوره ی مبارکه ی «حدید» هم هست آن بخش پایانی سوره ی مبارکه «حشر» هست که برای اوحدی از اهل توحید است این آیه هم هست سرّش آن است که این قرآن حبلِ مَتین است، حبل ممدود است یک طرفش عربی مبین است که همه میفهمند، یک طرفش هم علیّ حکیم است که غیر از اولیای الهی و اهل بیت نمیفهمند مراحل میانی هم دارد. لذا فرمود: ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً این مَثل برای آن است که آن حقیقتِ خارجی را رقیق بکند دامنهاش را بیاورد پایین در دسترس فهمِ مخاطبِ ساده قرار بگیرد تا بفهمد یک معلّم که سرِ کلاس میرود پای تخته یک مَثل ذکر میکند برای آن است که آن معقول را محسوس کند، آن متخیّر را محسوس کند، آن موهون را محسوس کند تا در دسترس این شاگرد قرار بگیرد وقتی همسطح فهمِ مخاطب شد او میفهمد لذا مطلبی در قرآن نیست که کسی نتواند این را بفهمد وگرنه حجّت بر همه نخواهد بود اما آیاتی هست که درکش برای خواص مشکل است فضلاً عن العوام یَا أَیُّهَا النَّاسُ ضُرِبَ مَثَلٌ فَاسْتَمِعُوا لَهُ غیر از اینکه فرمود: وَإِذَا قُرِئَ الْقُرْآنُ فَاسْتَمِعُوا لَهُ وَأَنْصِتُوا آن دستورِ عام، اینجا یک فرمان خصوصی میدهد میفرماید الآن محلّ ابتلای شما همین است که در برابر بتها خضوع میکنید إِنَّ الَّذِینَ تَدْعُونَ مِن دُونِ اللَّهِ پس بعد از بیان آن چهار مطلب که دلیل عقلی ندارید نه بیّن نه مبیَّن، دلیل نقلی ندارید نه قرآن نه سنّت بعد از این و بعد از اینکه فرمود: وَمَا لِلظَّالِمِینَ مِن نَّصِیرٍ حالا میفرماید از این طرف دلیل برعکس است إِنَّ الَّذِینَ تَدْعُونَ مِن دُونِ اللَّهِ شما باید الله را بخوانید ولی اصنام و اوثان را میخوانید اینها را برای چه میخوانید برای اینکه مشکلتان را حل کنند اینها نه قدرتی دارند نه میتوانند مشکل خودشان را حل کنند لَن یَخْلُقُوا ذُبَاباً این لَن برای نفی تأکید است و نه تَعبید, اگر گفته میشود لَن برای نفی تعبید است منظور درازمدت است وگرنه همین کلمه ی لَن در قرآن کریم مُغیّا ذکر شده است فرمود: لَنْ أَبْرَحَ الْأَرْضَ حَتَّی یَأْذَنَ لِی أَبِی خب اگر ابدی بود که مُغیّا نبود که چیزی که ابد هست حتّی برنمیدارد, مَتی برنمیدارد إلی برنمیدارد اینها برای نفی تأکید است یعنی هرگز به طور تأکید من از اینجا بلند نمیشود تا پدرم اجازه بدهد. خب, در این قسمت که فرمود: لَن یَخْلُقُوا ذُبَاباً برای نفی تأکید است وَلَوِ اجْتَمَعُوا لَهُ یعنی همان طوری که جن و انس جمع بشوند بخواهند قرآنی مثل این کتاب بیاورند مقدورشان نیست.
سوره ی مبارکه ی «اسراء» آیه ی 88 بحثش گذشت این بود قُل لَّئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنسُ وَالْجِنُّ عَلَی أَن یَأْتُوا بِمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ لاَ یَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَلَوْ کَانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِیراً اینجا هم اگر تظاهر کنند تظاهر نه یعنی ظهور, یعنی ظَهْر نشان بدهند هر کدام ظهیر دیگری باشند پشتوانه ی دیگری باشند پشت به پشت هم بدهند اینکه میگویند تظاهرات, تظاهرات یعنی این, یعنی همه پشت به هم دادند پشتیبانی کردند پشتوانه ی یکدیگر شدند اگر اینها هم تظاهر بکنند ظَهْر به ظهْر هم بدهند بخواهند قرآن بیاورند نمیتوانند. در اینجا هم شبیه همان است لَوِ اجْتَمَعُوا لَهُ حالا ولو تظاهر را ذکر نفرمود, اگر هم تظاهر بکنند بخواهند یک مگس خلق بکنند مقدورشان نیست (این یک), دوم: وَإِن یَسْلُبْهُمْ الذُّبَابُ شَیْئاً آن طوری که مرحوم کلینی از وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) نقل کرد که اینها این بتها را با مشک و عنبر معطّر میکردند و این مگسها از روزنههای این بتکده وارد میشدند و آنها را میخوردند و میگرفتند فرمود: وَإِن یَسْلُبْهُمْ الذُّبَابُ شَیْئاً لاَّ یَسْتَنقِذُوهُ مِنْهُ این شیء اندک را که حالا یا مُشک است یا عنبر است یا چیز دیگر است این را نمیتوانند از این مگس بگیرند پس اینها نه تنها مگسآفرین نیستند مشکل خودشان را هم از شرّ مگس نمیتوانند برطرف کنند ضَعُفَ الطَّالِبُ وَالْمَطْلُوبُ هم مگس ضعیف است که سالِب است هم اینها ضعیفاند که مسلوبمنه و طالباند (این یک), هم شما که طالبِ اینهایید و عابد اینهایید ضعیفاید هم اینها که مطلوب و معبود شما هستند ضعیفاند ضَعُفَ الطَّالِبُ وَالْمَطْلُوبُ خب این مطلبی است که همه میفهمند. به دنبال این فرمود شما خدا را درست نشناختید اینکه فرمود: مَا قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ معنایش این نیست که اینها به کُنه خدا پی نبردند چون کُنه خدا پی بردنی نیست مستحیل است برای انبیا و اولیا فضلاً از افراد عادی.
آن منطقه ی اول ممنوعه است که مورد تکلیف هم نیست منطقه ی دوم که اکتناهِ صفات ذاتی است آن هم منطقه ی ممنوعه است و مورد تکلیف هم نیست منطقه ی سوم از خدا به عنوان رب است, خدا به عنوان معبود است, خدا به عنوان خالق است, رازق است که اینها وجهاللهاند, فعلاللهاند با مفهومِ اجمالی که از ذات حکایت میکند نه شهود ذات, این اسمای فعلی تکیهگاه پیدا میکنند. فرمود این مقداری که هم مقدور بشر است هم مورد تکلیف است اینها به این مقدار نرسیدند و خدا را آن طوری که باید و شاید نشناختند, چون خدا را آن طوری که مقدور است و مورد تکلیف است و باید بشناسند, نشناختند هم در مسئله ی توحید بیراهه رفتند هم در مسئله ی وحی و نبوّت کجراهه رفتند.
مسئله ی توحید چه در سوره ی «حج» چه در سوره ی «زمر» به این صورت فرمود: مَا قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ اگر خدا را آن طوری که باید بشناسند, میشناختند و عبادت میکردند دیگر بیگانه را به جای خدا نمینشاندند اینها در سوره ی مبارکه ی «شعراء» آیه ی 98 این طور آمده که در قیامت اعتراف میکنند میگویند تَاللَّهِ إِن کُنَّا لَفِی ضَلاَلٍ مُّبِینٍ ٭ إِذْ نُسَوِّیکُم بِرَبِّ الْعَالَمِینَ ٭ وَمَا أَضَلَّنَا إِلَّا الْمُجْرِمُونَ در قیامت اعتراف میکنند میگویند بله ما بیراهه رفتیم این بتها را مساوی خدا دانستیم خدا معبود است ما اینها را معبود دانستیم, خدا رازق است ما اینها را رازق دانستیم, خدا قوی است ما اینها را قوی دانستیم, خدا مقرِّب است ما اینها را مقرِّب دانستیم إِذْ نُسَوِّیکُم به این اصنام و اوثان خطاب میکنند إِذْ نُسَوِّیکُم بِرَبِّ الْعَالَمِینَ ما شما را همتای خدای سبحان میدانستیم. اینکه میگویند مشرک معنایش این نیست که اینها ریاکارند, معنایش این نیست که اینها در عبادت شرکی قائلاند, معنایش این نیست که اینها قدری خدا را عبادت میکنند قدری بتها را, معنایش این است که اینها فقط بتها را عبادت میکنند اینها اصلاً خدا را عبادت نمیکنند منتها این عبادتی که خالصاً برای خداست این عبادتِ خالصِ صد درصد را میدهند به بتها برای خدا شریک قائلاند نه در عبادت مشرکاند اینها که قدری خدا و قدری غیر خدا را عبادت نمیکنند آن میشود ریا.
ریا آن است که غیر خدا را در عبادت راه بدهد اینها مُرائی نیستند اینها مخلِصاً, خالصاً لوجه الصنم و الوثن اینها وثن و صنم را عبادت میکنند منتها این عبادتی که صد درصد برای خداست این عبادتِ صد درصد خالص را به صنم و وثن میدهند این معنای شرک است خب لذا در قیامت هم اعتراف میکنند میگویند إِذْ نُسَوِّیکُم بِرَبِّ الْعَالَمِینَ ما اینها را مساوی خدا میدانستیم این عبادتی که صد درصد برای خدا بود ما همین را صد درصد برای بتها قرار دادیم خب, از این جهت اینها میشوند مشرک که برای ذات اقدس الهی شریک قرار دادند. خدای سبحان چه دراین سوره ی «حج» و چه در سوره ی مبارکه ی «زمر» میفرماید اینها خدا را آن طوری که باید بشناسند نشناختند وَمَا قَدَرُوا اللّهَ حَقَّ قَدْرِهِ نه منظور این است که خدا را یک عدّه آن طوری که هست میشناسند ولی اینها نشناختند نه خیر, آیه ی 67 سوره ی مبارکه ی «زمر» این است بَلِ اللَّهَ فَاعْبُدْ وَکُن مِنَ الشَّاکِرِینَ ٭ وَمَا قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ وَالْأَرْضُ جَمِیعاً قَبْضَتُهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ وَالْسَّمَاوَاتُ مَطْوِیَّاتٌ بِیَمِینِهِ سُبْحَانَهُ وَتَعَالَی عَمَّا یُشْرِکُونَ خب اینها چون خدا را در بخش توحید نشناختند گرفتار شرک شدند در بخشهای هدایت و مانند آن هم چون خدا را نشناختند منکر وحی و رسالت شدند آنچه در سوره ی مبارکه ی «انعام» قبلاً بحثش گذشت ناظر به انکارِ وحی و رسالت بود فرمود اینهایی که وحی و رسالت را نمیپذیرند اینها خدا را درست نشناختند.
سوره ی مبارکه ی «انعام» آیه ی 88 به بعد, بعد از اینکه عدّهای از انبیا(علیهم السلام) را نام میبرد فرمود: أُولئِکَ الَّذِینَ آتَیْنَاهُمُ الْکِتَابَ وَالْحُکْمَ وَالنُّبُوَّةَ فَإِن یَکْفُرْ بِهَا هؤُلاَءِ فَقَدْ وَکَّلْنَا بِهَا قَوْماً لَیْسُوا بِهَا بِکَافِرِینَ ٭ أُولئِکَ الَّذِینَ هَدَی اللّهُ فَبِهُدَاهُمُ اقْتَدِهْ بعد میفرماید آیه ی 91 همان سوره ی مبارکه ی «انعام» وَمَا قَدَرُوا اللّهَ حَقَّ قَدْرِهِ إِذْ قَالُوا مَا أَنْزَلَ اللّهُ عَلَی بَشَرٍ مِن شَیْءٍ خب اگر خداست و خدا را شما درست شناختید خدا ربّ همه است (این یک), ربّ زمین است ربّ آسمان است اگر خدای سبحان ربّ زمین است ربّ آسمان است این کواکب را اداره نکند این موجودات زمین را اداره نکند که خدای اینها نمیتواند باشد پس هدایت میکند, تربیب دارد, تربیت دارد, باران میفرستد, آفتاب دارد و مانند آن, ربّ انسان هم است انسان را باید بپروراند انسان یک موجود مفکّر مختار با تمدّن تربیت میشود تمدّنش هم در تدیّن اوست. انسان تمدّنی غیر از تدیّن ندارد آن افکارش, آن اخلاقش, آن قانونش که تدیّنِ اوست تمدّن او را فراهم میکند خب اگر خدا, خدای انسان است چه اینکه هست, ربّ انسان است چه اینکه هست, ربّ انسان باید انسان را بپروراند یا نپروراند انسان که مثل درخت نیست که با باران تربیت بشود که, انسان با وحی و قانون و دین تربیت میشود اینها چون خدا را درست نشناختند وحی را منکر شدند. وَمَا قَدَرُوا اللّهَ حَقَّ قَدْرِهِ إِذْ قَالُوا مَاأَنْزَلَ اللّهُ عَلَی بَشَرٍ مِن شَیْءٍ بعد میفرماید خب انبیای دیگر را که کم و بیش شما قبول دارید این میشود جدال احسن قُلْ مَنْ أَنْزَلَ الْکِتَابَ الَّذِی جَاءَ بِهِ مُوسَی نُوراً وَهُدیً لِلنَّاسِ آنهایی که اصلِ وحی و نبوّت را منکرند نظیر مشرکین این آیه برای آنها برهان است, آنهایی که نبوّت را تا حضرت عیسی و موسی(سلام الله علیهما) میپذیرند بعد منقطعالآخر میدانند نسبت به آنها جدال احسن است میفرماید شما که اصل وحی را قبول دارید چگونه برای وحی خاتم انبیا تردید کردید پس مَا قَدَرُوا اللّهَ گاهی مربوط به مسئله ی توحیدِ ربوبی است گاهی مربوط به مسئله وحی و نبوّت است اگر کسی خدا را بشناسد یقیناً وحی و نبوّت را قبول دارد.
استدلال قرآن کریم در سوره ی مبارکه ی «نساء» گذشت میفرماید دلیل اینکه خداوند برای بشر انبیا فرستاده این است که خدا منزّه از نقص و عیب است اگر خداوند برای تربیت بشر, انبیا نمیفرستاد همین بشر در قیامت علیه خدا احتجاج میکرد در قیامت به خدا میگفت خدا! تو که میدانستی ما با مرگ نمیپوسیم میدانستی مرگ, آخر خط نیست میدانستی ما با مرگ به این عالَم میآییم میدانستی که ما از این عالَم بیخبر بودیم نمیدانستیم اینجا چه خبر است اینجا چه میخواهند خب میخواستی یک راهنما بفرستی. خدا میفرماید ما برای اینکه بشر در قیامت علیه ما احتجاج نکند انبیا فرستادیم این در سوره ی مبارکه ی «نساء» گذشت آیه ی 165 به بعد فرمود: رُسُلاً مُبَشِّرِینَ وَمُنذِرِینَ لِئَلاَّ یَکُونَ لِلنَّاسِ عَلَی اللّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ درست است «بعد» ظرف است و مفهوم ندارد ولی چون در مقام تحدید است مفهوم دارد یعنی قبل الرسل بشر میتوانست احتجاج کند خب پس خدای سبحان برای ضرورت وحی و نبوّت برهان اقامه کرده به عقل بها داده, به حجیّت عقل بها داده, صحنه ی قیامت, بشر را آزاد معرفی کرده فرمود بشر در قیامت آزاد است حتی علیه من احتجاج کند بگوید تو که میدانستی انسان بعد از مرگ چنین جایی میآید چرا راهنما نفرستادی لذا ما راهنما فرستادیم تا بشر احتجاج نکند خب اگر کسی خدا را به عنوان هادی, به عنوان ربّ میشناسد یقیناً وحی و نبوّت را میپذیرد لذا چه در سوره ی «انعام» چه در سوره ی «حج» چه در سوره ی «زمر» فرمود اینها چون خدا را نشناختند گاهی در مسئله ی توحید مشکل پیدا کردند شرک ورزیدند, گاهی در مسئله ی وحی و نبوّت مشکل پیدا کردند و وحی و نبوّت را انکار کردند.
پرسش: حاج آقا بعضی از آیات..در روز قیامت اعتراض میکنند؟
پاسخ: چون خدای سبحان حجّت را تمام کرده دیگر, فرمود: لِیَهْلِکَ مَنْ هَلَکَ عَن بَیِّنَةٍ همه براهین را ذات اقدس الهی به وسیله ی انبیا مشخص کرده از راه عقل و فطرت خیلی از مطالب را از درون اینها مشخص کرده لذا اینها در قیامت اعتراف میکنند فَاعْتَرَفُوا بِذَنبِهِمْ چیزی را ذات اقدس الهی فروگذار نکرده, اما اگر کسی بیاید بگوید خدا ـ معاذ الله ـ مساوی این صنم و وثن است این صنم و وثن مساوی خداست این همان اشکال را در قیامت پیدا میکند. حالا آمدند گفتند که این مشرکین که نمیخواهند بگویند این چوبها مثل خداست این چوبها را تندیسی, مجسّمهای, تمثّلی از آن معبودها میدانند خب آن معبود هم همین طور است معبود چه فرشته باشد چه قدّیس بشر باشد بدون اذن خدا که کاری انجام نمیدهد.
در جریان اذن هم که مسئله ی اینکه خدای سبحان آسمانها را نگه داشته و بدون اذنِ او ساقط نمیشوند این ناظر به تهدید نیست این ناظر به بیان نظم حکیمانه ی خداست آن آیات تهدید مربوط به چهار عنوانی است که در بخشهای دیگر آمده, در بخشی فرمود: کِسَفاً مِنَ السَّماءِ در بخشی فرمود: حُسْبَاناً مِنَ السَّماءِ در بخشی فرمود شُهُب ثاقب داریم, در بخشی فرمود اینها رَجْماند این عناوین میتواند تهدید باشد یا برای جن یا برای انس یا برای هر دو, اما سقوط آسمانها برای تهدید نیست چون هیچ کسی مورچه را به طوفان نوح تهدید نمیکند کسی بخواهد حالا موری را تهدید کند میگوید اگر بیراهه رفتی من اقیانوس آرام را روی سرت میریزم این معقول نیست.
پرسش:؟پاسخ: عرضِ شما همان عرضی است که چند بار گفتید و شنیدید جوابش را دیگر, اعتراف میکنند یعنی برایشان حق روشن میشود دیگر.
پرسش: حاج آقا اینها درست است آنکه بعضی از مشرکین میگویند اعتراف نمیکنند بعضیها به خازنان جهنم میگویند شما از خدای خودتان؟
پاسخ: میبینید این بدیهیترین آیه است با اینکه چندین بار گفته شد متوجّه نشدید. اینها خدا را قبول ندارند به خازنان جهنم میگویند ما با خدا قهریم تو از خدا بخواه جان ما را بگیرد یَا مَالِکُ لِیَقْضِ عَلَیْنَا رَبُّکَ آنجا احتجاج نیست از بس لجوج و عنودند به خادم جهنم میگویند تو از خدایت بخواه ما او را قبول نداریم حتی در جهنم هم خدا را به عنوان ربّ خود قبول ندارند میگویند یَا مَالِکُ لِیَقْضِ عَلَیْنَا رَبُّکَ, رَبُّکَ یعنی رَبُّکَ نه «ربّنا» ما او را قبول نداریم در جهنّمِ او دارد میسوزد ولی این بشر این است وقتی به لجبازی افتاد در برابر خدا هم میگوید من تو را قبول ندارم با اینکه در آتش دارد میسوزد به خَزنه ی جهنم(سلام الله علیهم) میگوید ما که او را قبول نداریم ما که او را به عنوان خدایی قبول نداریم تو که او را به عنوان خدایی قبول داری از او بخواه که جان ما را بگیرد این است, خب بنابراین وقتی آدم به لجبازی افتاد همین میشود ـ معاذ الله ـ انسان به لجبازی بیفتد چنین چیزی است بالأخره, این قدرت را دارد که از آن طرف مِیل کند شود بِه از آن از فرشته بالاتر میشود و اگر ـ معاذ الله ـ در این اسفلالسافلین بیفتد در قبال خدا به خدا میگوید من تو را قبول ندارم در جهنم هم دارد میسوزد این بشر! خب «أعاذنا الله من شرور أنفسنا و سیّئات اعمالنا» بنابراین اگر کسی در فصل سوم که منطقه ی ممنوعه نیست خدا را بشناسد نه گرفتار و کجراهه ی وثنیّت و صنمیّت میشود که توحیدش مشکل پیدا کند نه وحی و نبوّت را انکار کند در هر دو بخش حدّ وسط برهان, معرفت الله است اگر خدا را کسی آن طوری که هست بشناسد نه شرک میورزد که در سوره ی «حج» و «زمر» بیان شده, نه وحی و نبوّت را انکار میکند که در سوره ی «انعام» مشخص شده در سوره ی «انعام» گفتند اینها مَا قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ چرا؟ برای اینکه إِذْ قَالُوا مَا أَنْزَلَ اللّهُ عَلَی بَشَرٍ مِن شَیْءٍ چون وحی و نبوّت را انکار کردند معلوم میشود خدا را نشناختند .
خدا آنست که در سوره ی مبارکه ی «نساء» خودش را معرفی کرده فرمود من عدلِ محضم, حکیمِ محضم, زیر بار هیچ حجّتی نخواهم رفت, همه ی حق از من است هر چه حق در عالم هست اعم از دنیا و برزخ و قیامت از خداست نه با خدا, خدا خودش حقّ محض است با او چیزی نیست بود و هست و خواهد بود «کان الله ولم یکن معه شیء» الآن هم «لا یکون معه شیء» بعداً هم «لا یکون معه شیء» چیزی با خدا نیست هر چه هست از خداست الْحَقُّ مِن رَبِّکَ خب اگر کسی خدا را بشناسد میشود موحّد, میشود معتقد به نبوّت عام, میشود معتقد به نبوّت خاص. وَمَا قَدَرُوا اللّهَ حَقَّ قَدْرِهِ إِذْ قَالُوا مَا أَنْزَلَ اللّهُ عَلَی بَشَرٍ مِن شَیْءٍ در این مقام هم اینها چون شرک ورزیدند و گفتند إِذْ نُسَوِّیکُم بِرَبِّ الْعَالَمِینَ معلوم میشود خدا را آن طوری که باید بشناسند نشناختند.
پرسش:؟پاسخ: خب بله دیگر, این ناظر به آن مقام منطقه ی اول و منطقه ی دوم است که منطقه ی ممنوعه است دیگر. همه ی اشیاء قابل معرفت است ولی نسبت به ذات اقدس الهی معرفتش با اعتراف همراه است, اما «ما عرفناک حقّ معرفتک» ما هنوز سندی برای او پیدا نکردیم.
مرحوم مجلسی در بحارالأنوار و امثال بحارالأنوار هم که نقل میکند مواظب باشید, مواظب باشید یعنی مواظب باشید بحارالأنوار آنجا که شماره دارد بحارالأنوار است آنجا که در «بیانٌ» نقل میکند حدیث نیست این از بزرگانی مثل خواجه و امثال خواجه اینها به عنوان مُرسَل در «بیانٌ» بحارالأنوار هست نه در شمارهگذاری مرحوم مجلسی(رضوان الله علیه) همین جمله را در بحارالأنوار دارد به عنوان «بیانٌ» که حدیث شریف را میخواهد بیان کند از خود ایشان است یا از خواجه است یا از دیگران این مسئله ی «ما عرفناک حقّ معرفتک» را به عنوان مرسل نقل میکنند وگرنه خود ایشان در بحارالأنوار به عنوان روایت نقل نمیکنند پس اگر کسی به این دستگاه کامپیوتر مراجعه کرده دیده در بحارالأنوار نوشته زود خیال نکند که این حدیث است اگر شمارهگذاری شده معلوم میشود حدیث است اگر شماره ندارد در «بیانٌ» است معلوم میشود کلمات علماست که مُرسلاً نقل شده. خب فرمود: مَا قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ إِنَّ اللَّهَ لَقَوِیٌّ عَزِیزٌ در برابر ضعیف و ذلیل بودن آنهاست خب شما چگونه میگویید إِذْ نُسَوِّیکُم بِرَبِّ الْعَالَمِینَ ضعیفی را با قوی تسویه میکنید, ذلیلی را با عزیز مساوی میدانید او که دیدید ضعیف بود او که دیدید ذلیل بود او چون ضعیف بود نمیتوانست مگسی را خلق کند این ذباب را آن طوری که جناب شیخ اشراق و دیگران معنا کردند گفتند چون «کلّما ذُبّ آبَ» حالا چون در زبانهای دیگر ممکن است این لطافت ملحوظ نشده باشد ولی در عربی که عربی مبین است این لطافت رعایت شده هر وقت این طرد بشود ذَبّ بشود دفع بشود دوباره برمیگردد چون «کلّما ذُبّ آبَ» یعنی «رَجع» از این جهت به او گفتند ذباب, بنابراین این ذباب اگر از آن بت چیزی را بگیرد آنها توان استرداد ندارند پس آنها هم ضعیفاند هم ذلیل و شما ضعیفِ ذلیل را با قویّ عزیز برابر کردید که گفتید در سوره ی «شعراء» آمده إِذْ نُسَوِّیکُم بِرَبِّ الْعَالَمِینَ, إِنَّ اللَّهَ لَقَوِیٌّ عَزِیزٌ شما ضعیفِ ذلیل را شریکِ قویّ عزیز قرار دادید پس مَا قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ آن طوری که موظّف بودید و مکلّف بودید و مقدور بود بشناسید آن طور خدای سبحان را نشناختید بیش از آن هم البته از شما توقّعی نیست انسان در حدّ عبادت هم همینها را عبادت میکند بیش از این که مقدور او نیست و مورد تکلیف هم نیست.
جریان زمین که حالا سماوات هفتگانه داریم زمینِ هفتگانه هم داریم گرچه در قرآن کریم تصریحی نشده ما ارضینِ سبع داریم در دعای فرج و دعای قنوت و اینها آمده است «والأرضین السّبع» لکن در سوره ی مبارکه ی «طلاق» ذیل آیه ی دوازده آنجا که دارد اللَّهُ الَّذِی خَلَقَ سَبْعَ سَماوَاتٍ وَمِنَ الْأَرْضِ مِثْلَهُنَّ آنجا یک بیان نورانی از وجود مبارک امام رضا(سلام الله علیه) است که حضرت دستان شریفشان را یکی روی هم میگذاشتند فرمود «أرضٌ و سماء, أرضٌ و سماءٌ» از آن حدیث استفاده میشود که ما ارضین سبع هم داریم چون آیه این است که وَمِنَ الْأَرْضِ مِثْلَهُنَّ, اللَّهُ الَّذِی خَلَقَ سَبْعَ سَماوَاتٍ وَمِنَ الْأَرْضِ مِثْلَهُنَّ لذا حضرت دستشان را یکی بالا یکی پایین فرمود: «أرضٌ و سماء, أرضٌ و سماءٌ» معلوم میشود ارضین سبع هم داریم.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
یَا أَیُّهَا النَّاسُ ضُرِبَ مَثَلٌ فَاسْتَمِعُوا لَهُ إِنَّ الَّذِینَ تَدْعُونَ مِن دُونِ اللَّهِ لَن یَخْلُقُوا ذُبَاباً وَلَوِ اجْتَمَعُوا لَهُ وَإِن یَسْلُبْهُمْ الذُّبَابُ شَیْئاً لاَّ یَسْتَنقِذُوهُ مِنْهُ ضَعُفَ الطَّالِبُ وَالْمَطْلُوبُ ٭ مَا قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ إِنَّ اللَّهَ لَقَوِیٌّ عَزِیزٌ ٭ اللَّهُ یَصْطَفِی مِنَ الْمَلاَئِکَةِ رُسُلاً وَمِنَ النَّاسِ إِنَّ اللَّهَ سَمِیعٌ بَصِیرٌ ٭ یَعْلَمُ مَا بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَمَا خَلْفَهُمْ وَإِلَی اللَّهِ تُرْجَعُ الْأُمُورُسوره ی مبارکه ی «حج» که در مدینه نازل شد هم معارف اعتقادی را در بردارد، هم بخشی از احکام اخلاقی، فقهی و حقوقی را. در قسمتی از آیات قرآن کریم بر توحید، برهان از راه خلقت اقامه شده است که کسی معبود است که خالق باشد و کسی که خالق نیست معبود نیست.
ربوبیّت به وسیله ی خلقت تأمین میشود آن که خالق است، آفرید، میتواند بپروراند کسی که آفریدگار نیست پروردگار هم نیست کسی که رب و پروردگار نیست، معبود هم نیست. این براهین را اقامه میکند بعد به عنوان بیان صغرا درباره ی آلهه ی دروغینِ وثنیها و صنمیها میفرماید اینها که چیزی خلق نکردند که، اگر کسی چیزی خلق نکرد نمیتواند رب باشد و معبود. و اگر شما بین اینها و بین خدای سبحان ـ معاذ الله ـ تساوی قائل شدید چه اینکه در قیامت اعتراف میکنید میگویید ﴿إِذْ نُسَوِّیکُم بِرَبِّ الْعَالَمِینَ این تساوی باطل است مثل تساوی زنده و مُرده و مثل تساوی کور و بینا، اگر حیّ و میّت با هم مساوی نیستند، بینا و کور با هم مساوی نیستند، خالق و غیر خالق مساوی نیستند پس فهاهنا امور: امر اول آن است که معبود کسی است که رب باشد و رب کسی است که خالق باشد، اگر کسی نیافرید، توان پرورش را ندارد و اگر کسی صلاحیّت پرورش نداشت صلاحیّت معبود بودن را ندارد.
امر دوم اینکه تصریح میکند این آلهه ی شما این معبودهای شما هیچکارهاند چیزی را نیافریدند و اگر همهشان جمع بشوند بخواهند مگسی را خلق بکنند قادر نیستند.
امر سوم آن است که شما بر اساس جهالت میآیید إِذْ نُسَوِّیکُم بِرَبِّ الْعَالَمِینَ را میپرورانید خالق را با غیر خالق یکسان میدانید مثل اینکه زنده و مُرده را یکسان بدانید این تعبیرات که «لا یستوی الحیّ والمیّت» یا «لا یستوی العالِم و الجاهل» یا «لا یستوی أعمی والبصیر» یا «لا یستوی الظلّ والحرور» اینها از باب تشبیه معقول به محسوس است در بخشهایی از قرآن کریم فرمود اینها که چیزی خلق نکردند که أَفَمَن یَخْلُقُ کَمَن لاَّ یَخْلُقُ خب این بیان سادهترین و رقیقترین گفتاری است که قابل درک برای توده ی مردم است حالا آن آیاتی که احدیّت و واحدیّت و امثال ذلک را ثابت میکند برای جمهور قابل درک نیست اما این آیاتی که میگوید: أَفَمَن یَخْلُقُ کَمَن لاَّ یَخْلُقُ این برای همه قابل ادراک است یا همین آیه ی 74 سوره ی «حج» که محلّ بحث است برای همه قابل فهم است.
سوره ی مبارکه ی «اعراف» آیه ی 191 بخشی از این آیات را ذکر فرمود این است که أَیُشْرِکُونَ مَا لاَ یَخْلُقُ شَیْئاً کسی که هیچ کاره است خالقی نیست وقتی خالق نبود ربّ نیست، وقتی ربّ نبود معبود هم نیست آخر چرا او را میپرستید او که هیچ کاره است أَیُشْرِکُونَ مَا لاَ یَخْلُقُ شَیْئاً و مهمتر از آن وَهُمْ یُخْلَقُونَ نه تنها اینها خالق نیستند اینها مخلوق پروردگارند وَلاَ یَسْتَطِیعُونَ لَهُمْ نَصْراً وَلاَ أَنفُسَهُمْ یَنصُرُونَ اینها مشکل دیگران را حل نمیکنند (یک)، مشکل خودشان را هم نمیتوانند حل کنند اگر کسی تبر بگیرد اینها را ریز ریز بکند نمیتوانند از خودشان دفاع بکنند همین جریان وَإِن یَسْلُبْهُمْ الذُّبَابُ شَیْئاً از همین قبیل است که وَلاَ یَسْتَطِیعُونَ لَهُمْ نَصْراً وَلاَ أَنفُسَهُمْ یَنصُرُونَ این چوبهایی که تَعْبُدُونَ مَا تَنْحِتُونَ اینها مشکل خودشان را حل نمیکنند چه رسد به مشکل عابدان خود را وَإِن تَدْعُوهُمْ إِلَی الْهُدَی لاَ یَتَّبَعُوکُمْ سَوَاءٌ عَلَیْکُمْ أَدَعَوْتُمُوهُمْ أَمْ أَنتُمْ صَامِتُونَ بعد در آیه ی 195 میفرماید: أَلَهُمْ أَرْجُلٌ یَمْشُونَ بِهَا أَمْ لَهُمْ أَیْدٍ یَبْطِشُونَ بِهَا أَمْ لَهُمْ أَعْیُنٌ یُبْصِرُونَ بِهَا أَمْ لَهُمْ آذَانٌ یَسْمَعُونَ خب این طرز بیان کردن برای آن است که این تِبْیَاناً لِکُلِّ شَیْءٍ است، هُدیً لِلنَّاسِ است این نیازی برای توضیح ندارد برای جمهور، اما آن براهین عمیق که حق آن است که حقیقتِ محض باشد ذلِکَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ این را شما ده بار برای یک طلبه ی فاضل هم بگویی قابل درک نیست که حقیقتِ نامحدود یعنی چه؟ آن وقت آن دوتا روایتی که مرحوم صاحب وسائل در باب تفسیر تکبیر که «الله أکبر» یعنی حضرت فرمود: «ألله أکبر مِن کلّ شیء» نیست نگو «الله أکبر مِن کلّ شیء» مگر در عالم چیزی هست که خدا از او اکبر باشد عرض کرد پس معنای «الله اکبر» چیست؟ فرمود: «الله أکبر مِن أن یوصف» شما این را برای یک طلبه ی ده، پانزده سال درس خوانده بگویی قابل درک نیست چه اینکه بیست بار هم گفته شد و درک نشد. چنین روایات و آیاتی هم هست این أَلَهُمْ أَرْجُلٌ یَمْشُونَ بِهَا هم هست، برای اینکه آن روایت میفرماید حقیقتِ نامتناهی مقابل ندارد آن وقت این عالَم هم سراب نیست تمام مشکل ما این است که پس این آسمان و زمین چیستند؟ بنی آدم و دیو و دَد کیستند؟ اگر غیر از خدا کسی نیست پس اینها چه هستند؟ یک راهحلّی دارد که اینها را حل کند هم اینها هستند هم خدا هست و هم خدا نامتناهی نیست و اینها جای دیگر را نشان میدهند این قابل درک نیست یعنی قابل درک نیست این است که گفتند این حرفها را برای همه نگویید. خب، اما آنکه برای همه قابل درک است همین آیات است که معبود باید رب باشد (یک)، رب کسی است که خالق باید باشد (دو)، غیر خدا خالق نیست غیر خدا ربّ هم نیست غیر خدا معبود هم نیست. این را قرآن در سه طایفه از آیات مشخص کرده فرمود: أَفَمَن یَخْلُقُ کَمَن لاَّ یَخْلُقُ آیا خالق و غیر خالق یکساناند؟ اینها ناچارند بگویند نه، بعد در سوره ی مبارکه ی «اعراف» فرمود اینها که کاری نکردند که چیزی خلق کردند؟ نه، اینها نه تنها خالق نیستند بلکه خودشان مخلوقاند خب اگر مخلوقاند چرا اینها را میپرستید؟ آیا اینها دست دارند کار انجام بدهند؟ پا دارند راه بروند؟ چشم دارند ببینند؟ گوش دارند بشنوند؟ خب این سطح حرف زدن برای آن است که قرآن کریم با عربی مُبین هم دارد هدایت میکند با عَلِیٌّ حَکِیمٌ هم دارد هدایت میکند بین عربی مبین و عَلِیٌّ حَکِیمٌ هم مراتب. خب پس یک بخش از آیات دارد که أَفَمَن یَخْلُقُ کَمَن لاَّ یَخْلُقُ چرا شما میگویید إِذْ نُسَوِّیکُم بِرَبِّ الْعَالَمِینَ، أَیُشْرِکُونَ مَا لاَ یَخْلُقُ شَیْئاً وَهُمْ یُخْلَقُونَ خب اگر اینچنین است پس میفرماید: أُفٍّ لَّکُمْ وَلِمَا تَعْبُدُونَ این براهین را انبیا آوردند اقامه کردند تشریح کردند بعد سرانجام گفتند أُفٍّ لَّکُمْ وَلِمَا تَعْبُدُونَ دیدند چاره نیست تبر برداشتند اینها را ریز ریز کردند بعد رفتند در آتش و آتش را گلستان کردند و مسئله را حل کردند.
توحید به برکت ابراهیم(سلام الله علیه) است که در خاورمیانه مانده است اینها اول برهان اقامه کردند نشد، بعد فرمودند: أُفٍّ لَّکُمْ وَلِمَا تَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ نشد، بعد تبر گرفتند اینها را ریز ریز کردند نشد، رفتند درون آتش دیدند شد. با این وضع خاورمیانه را موحّد کردند این طور نبود که بشر به طور عادی در اثر این حسگرایی، تجربهگرایی، حسّ تجربی و انحصار معرفتشناسی و حس و تجربه بشود موحّد آن کوشش و تلاشِ انبیا را اینها پشتسر گذاشتند. خب، پس بخشی از آیات برای این است که معبود باید ربّ باشد، ربّ باید خالق باشد الاّ ولابد. بعد یک قسمت دیگر هم از اینها اقرار میگیرد که اینها خالق نیستند کاری هم انجام نداد. در بخشهای دیگر مثل سوره ی مبارکه ی «نحل» آیه ی هفده میفرماید: أَفَمَن یَخْلُقُ کَمَن لاَّ یَخْلُقُ خب حیّ و میّت مساوی نیستند، عالِم و جاهل مساوی نیستند، خالق و غیر خالق مساوی نیستند أَفَمَن یَخْلُقُ کَمَن لاَّ یَخْلُقُ أَفَلاَ تَذَکَّرُونَ این را ذکر میکند. بعد در بخشهای خودمان هم میفرماید اینها مخلوقاند لذا در آیه ی محلّ بحث میفرماید خوب گوش بدهید اینها کارهای نیستند تک فرد اینها که قادر نیستند، همهشان هم جمع بشوند نمیتوانند یک مگس خلق کنند البته بین خلقت که کارِ دشواری است با استنقاض که کارِ مثل خلقت نیست فرقی یقیناً هست لذا یک جا با «لن» به کار رفت یک جا با «لام» ولی هر دو برای یک انسانِ عاجز یکسان است یعنی یک جماد، یک چوب نه میتواند خلق کند نه میتواند مگس را از خود دفع کند برای او یکسان است بالأخره لَن یَخْلُقُوا ذُبَاباً وَلَوِ اجْتَمَعُوا لَهُ وَإِن یَسْلُبْهُمْ الذُّبَابُ شَیْئاً لاَّ یَسْتَنقِذُوهُ مِنْهُ ضَعُفَ الطَّالِبُ وَالْمَطْلُوبُ اما اینکه در بحثهای قبل فرمود شما که خدا را میپرستید نه دلیل عقلی دارید نه دلیل نقلی این تقابل را خود قرآن کریم در موارد زیادی اِعمال کرده است آنچه در کتابِ آسمانی یا به وسیله ی معصومی از معصومان الهی بیان میکند این را میگویند أَنزَلَ اللَّهُ بِهَا مِن سُلْطَانٍ آنچه را که در عقل بشر، در فطرت بشر بر اساس عَلَّمَ الْإِنسَانَ مَا لَمْ یَعْلَمْ آموخت آن را میفرماید: مَا لَهُمْ بِهِ مِنْ عِلْمٍ این تقابلی که در آیه ی 72 سوره ی مبارکه ی «حج» که یکی دو روز قبل خوانده شد این بود که آیه ی 71 وَیَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ مَا لَمْ یُنَزِّلْ بِهِ سُلْطَاناً آنچه را که به وسیله ی وحی یا الهامِ به ائمه(علیهم السلام) میشود، میشود سلطانِ الهی وَمَا لَیْسَ لَهُم بِهِ عِلْمٌ این علم، علم خاص است وگرنه علمِ عام شامل دلیل عقلی و نقلی خواهد شد فرمود نه خودشان علم دارند نه وحیِ آسمانی و الهامِ الهی در این زمینه نازل شده است لذا وَمَا لِلظَّالِمِینَ مِن نَّصِیرٍ اینها وقتی به خطر افتادند هیچ کسی به دادم اینها نمیرسد این بر خلاف آنچه در سوره ی مبارکه ی «اسراء» فرمود: کُلّاً نُّمِدُّ هؤُلاَءِ وَهؤُلاَءِ آنجا امداد افتتانی و آسمانی است فرمود ما وسایل را چه در اختیار مؤمنین، چه در اختیار کفار، چه در اختیار مطیع، چه در اختیار عاصی قرار میدهیم اینچنین نیست که اگر کسی بخواهد معصیت کند ما وسیله را در اختیارش قرار ندهیم کُلّاً نُّمِدُّ هؤُلاَءِ وَهؤُلاَءِ هم مؤمنین را با وسایل روزی مجهّز میکنیم هم کفّار و معصیتکارها را حالا تا مِنْ عَطَاءِ رَبِّکَ وَمَا کَانَ عَطَاءُ رَبِّکَ مَحْظُوراً ما جلوی عطا و رزق را نگرفتیم ما اینها را میدهیم به عنوان آزمون بعضیها از آن بهره ی سوء میبرند بعضیها بهره ی حُسن میبرند اینجا نصرت نیست ولی وقتی موقع احتجاج شد یا موقع کیفر شد هیچ کسی به داد اینها نمیرسد پس بنابراین امدادِ الهی به عنوان آزمون برای هر دو گروه است لکن عندالاحتجاج کافر و معاند نصیر ندارد عندالعِقاب کافر و معاند نصیر ندارد وَمَا لِلظَّالِمِینَ مِن نَّصِیرٍ اما تقابلی که بین علم عقلی و نقلی است قبلاً هم مشابه این آیات خوانده شد.
سوره ی مبارکه ی «احقاف» آیه ی سه و چهار این است فرمود: مَا خَلَقْنَا السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ وَمَا بَیْنَهُمَا إِلَّا بِالْحَقِّ که این همان حقّی است که در کتابهای اهل معرفت میگویند حقّ مخلوقٌبه این حقّ مخلوقٌبه عینِ خَلق است مِن وجهی و غیر خلق است مِن وجهی این مطلب یعنی این مطلب نه اینکه ـ معاذ الله ـ آن حقّی که ذلِکَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ او عین خَلق است مِن وجهی او که اصلاً «لا یمسّه شیء» که، خب این را میگویند حقّ مخلوقبه این حقّ مخلوقبه اصطلاحی است از قرآن کریم گرفته شده که فرمود کلّ عالَم با حق خلق شده یعنی مصالح ساختمانی سماوات و ارض و فرش حق است ما با حق اینها را خلق کردیم فرمود: مَا خَلَقْنَا السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ وَمَا بَیْنَهُمَا إِلَّا بِالْحَقِّ وَأَجَلٍ مُسَمّی وَالَّذِینَ کَفَرُوا عَمَّا أُنذِرُوا مُعْرِضُونَ خب، به آنها بگو شما چرا از حق اِعراض میکنید؟ أَرَأَیْتُم مَّا تَدْعُونَ مِن دُونِ اللَّهِ یعنی «أخبرونی» شما که مشرکید غیر خدا را میخواهید دلیلتان چیست؟ أَرُونِی یعنی «أخبرونی» مَاذَا خَلَقُوا مِنَ الْأَرْضِ این معبودهای شما چهکارهاند؟ خالقاند؟ نه، شریک خالقاند؟ نه، دستیار و ظَهیر خالقاند که در سوره ی «سبأ» و اینها آمده؟ نه، پس هیچکارهاند خب چرا اینها را میپرستید؟ ما در آیهای از آیات الهی نازل کردیم؟ نه، شما حرفی برای گفتن دارید؟ نه، خب اگر شما حرفی برای گفتن ندارید ما هم آیهای نازل نکردیم چرا به دنبال اینها میروید؟ این معنایش این است که عقل در مقابل نقل است فرمود: قُلْ أَرَأَیْتُم مَّا تَدْعُونَ مِن دُونِ اللَّهِ أَرُونِی یعنی «أخبرونی مَاذَا خَلَقُوا مِنَ الْأَرْضِ (یک)، أَمْ لَهُمْ شِرْکٌ فِی السَّماوَاتِ آیا اینها اگر خالق نیستند شریکالخالقاند؟ این هم که نیستند. برای این حرفتان ائْتُونِی بِکِتَابٍ مِن قَبْلِ هذَا در قرآن که این حرفها نوشته نیست اگر در تورات باشد در انجیل باشد در زبور باشد در صحف ابراهیم(علیهم الصلاة و علیهم السلام) باشد آنها را بیاورید آن هم که نیست ائْتُونِی بِکِتَابٍ مِن قَبْلِ هذَا أَوْ أَثَارَةٍ مِنْ عِلْمٍ یک اثرِ علمی، یک نقد علمی، یک مطلب علمی بیاورید که اینها کارهای هستند خب اگر نه دلیل نقلی دارید نه دلیل عقلی دارید چرا به دنبال اینها راه افتادید أَوْ أَثَارَةٍ مِنْ عِلْمٍ إِن کُنتُمْ صَادِقِینَ ٭ وَمَنْ أَضَلُّ مِمَّن یَدْعُوا مِن دُونِ اللَّهِ مَن لاَ یَسْتَجِیبُ لَهُ إِلَی یَوْمِ الْقِیَامَةِ وَهُمْ عَن دُعَائِهِمْ غَافِلُونَ.
فتحصّل که خالق و غیر خالق یکسان نیست و قرآن کریم قدم به قدم خلقتِ اینها را نفی کرد، شرکت اینها را نفی کرد در سوره ی مبارکه ی «سبأ» که گاهی آیات آن خوانده میشود مظاهره ی اینها را خلق کرد فرمود: وَمَا لَهُ مِنْهُم مِن ظَهِیرٍ «ظَهیر» یعنی پشتیان، فرمود این بتهای شما چیزی را بالاستقلال خلق کردند؟ نه، شریک خالقاند؟ نه، دستیار و ظهیر و کمک خالقاند؟ نه، خودشان مخلوقاند؟ آری، پس چرا اینها را عبادت میکنید این قرآنی است همهفهم لذا فرمود نه دلیل عقلی در این زمینه دارید نه دلیل نقلی.
پرسش:؟پاسخ: بله دیگر، فرمود یا کتاب بیاورید یا علم یا أَثَارَةٍ مِنْ عِلْمٍ یا در یک کتاب آسمانی نوشته شده باشد این میشود دلیل نقلی، یا برهانی خودتان اقامه کنید میشود عقلی دیگر أَوْ أَثَارَةٍ مِنْ عِلْمٍ در اینجا هم همین طور است فرمود: مَّا أَنزَلَ اللَّهُ بِهَا مِن سُلْطَانٍ خدا به وسیله ی ائمه که نگفت، به وسیله ی پیغمبر که نگفت، در آیهای از آیات قرآن که نگفت، دلیل عقلی هم که شما ندارید مَا لَهُمْ بِهِ مِنْ عِلْمٍ دلیل عقلی یا بیّن است یا مبیّن هر دو منتفی است دلیل نقلی یا کتاب است یا سنّت هر دو منتفی است خب اگر این است نه در هنگام احتجاج شما یار و یاور دارید نه در هنگام معاقبه و محاسبه لذا فرمود: وَمَا لِلظَّالِمِینَ مِن نَّصِیرٍ. اما اینها که در قیامت گرفتار میشوند دو گروهاند:
یک عدّه لجوجِ عَنودند که فرمود: وَتُنذِرَ بِهِ قَوْماً لُّدّاً همه ی کفّار لجوج و عنود و امثال ذلک نیستند در روایات جهنم ملاحظه فرمودید وقتی میگویند وجود مبارک پیغمبر(علیه و علی آله آلاف التحیّة و الثناء) میخواهد بگذرد آن ابوجهلِ ملعون میگوید درِ جهنم را بگذارید من متوجّه نشوم که این دارد میگذرد این طور، این میشود وَتُنذِرَ بِهِ قَوْماً لُّدّاً اینها کسانیاند که اگر بخواهند سخن بگویند نمیگویند رَبَّنَا ابْصَرْنَا وَسَمِعْنَا اینها به مالک دوزخ(سلام الله علیه) میگویند یَا مَالِکُ لِیَقْضِ عَلَیْنَا رَبُّکَ اما آنها که به این حد نرسیدند وَتُنذِرَ بِهِ قَوْماً لُّدّاً نیستند لدود نیستند عنود نیستند لجوج نیستند میگویند رَبَّنَا أَخْرِجْنَا مِنْهَا فَإِنْ عُدْنَا فَإِنَّا ظَالِمُونَ این رَبَّنَا أَخْرِجْنَا در چند جای قرآن آمده که اینها میگویند خدایا! ما را برگردان ما مثلاً صالح میشویم اصلاح میشویم که خدا میفرماید: لَوْ رُدُّوا لَعَادُوا لِمَا نُهُوا عَنْهُ اینها اینچنین نیست که الآن در جهنماند چنین حرفی بزنند سوره ی مبارکه ی «مؤمنون» آیه ی 107 این است میگویند رَبَّنَا أَخْرِجْنَا مِنْهَا فَإِنْ عُدْنَا فَإِنَّا ظَالِمُونَ ٭ قَالَ اخْسَئُوا فِیهَا وَلاَ تُکَلِّمُونِ چه اینکه در حال احتضار هم میگویند رَبِّ ارْجِعُونِ خدا میفرماید: کَلَّا إِنَّهَا کَلِمَةٌ هُوَ قَائِلُهَا این از جاهایی است که به قرینه ی مقام، این لقب، مفهوم دارد یعنی «إنّه قائلها لا فاعلها» این حرفش را میزند کارش را نمیکند این الآن میگوید ولی اهل عمل نیست وقتی گفتند رَبِّ ارْجِعُونِ خدا میفرماید: کَلَّا إِنَّهَا کَلِمَةٌ هُوَ قَائِلُهَا یعنی «لا یکون فاعلها» فاعلش نیست حرفش را میزند کارش را نمیکند اینها هم که میگویند رَبَّنَا أَخْرِجْنَا یا رَبَّنَا ابْصَرْنَا وَسَمِعْنَا آنها به حدّ قَوْماً لُّدّاً نرسیدند وَتُنذِرَ بِهِ قَوْماً لُّدّاً آنها که قدری نرمترند این طور میگویند وگرنه آنها حتی در جهنم هم که باشند میگویند درِ جهنم را بگذارید که ما نبینیم. خب، فرمود اینها خدا را نشناختند برای اینکه ما برهان اقامه کردیم خالق و معبود الاّ ولابد باید ربّ باشد که مشکل آدم را حل کند ربّ هم غیر از خالق نیست و اینها هم که خالق نیستند بلکه خودشان مخلوقاند لذا فرمود: مَا قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ خدا آن است که قوی باشد اینها ضعیفاند، خدا آن است که عزیز باشد اینها ذلیلاند پس اینها خدا نیستند. اینها درباره ی مسئله ی توحید.
درباره ی مسئله ی نبوّت که محلّ ابتلای مشرکان حجاز بود مخصوصاً در مدینه هم گاهی از این حرفها بود آنها حرفشان این بود که یا وحی و نبوّت نیست یا اگر هست باید مثلاً فرشته این کار را بکند رسالت را به عهده بگیرد. خدای سبحان در آیه ی 75 همین سوره میفرماید: اللَّهُ یَصْطَفِی مِنَ الْمَلاَئِکَةِ رُسُلاً (یک)، وَمِنَ النَّاسِ (دو)، إِنَّ اللَّهَ سَمِیعٌ بَصِیرٌ (سه)، یَعْلَمُ مَا بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَمَا خَلْفَهُمْ (چهار)، وَإِلَی اللَّهِ تُرْجَعُ الْأُمُورُ (پنج). هاهنا امور خمسه: اما امر اول این است که درست است که فرشتهها مدبّرات امرند و درست است که هر فرشتهای یک رسالتی دارد برابر آنچه در سوره ی مبارکه ی «فاطر» آمده اوّلین آیه سوره ی «فاطر» این است که خدای سبحان همه ی فرشتهها را رسول و فرستاده ی خود قرار داده است آیه ی اول سوره ی «فاطر» این است که الْحَمْدُ لِلَّهِ فَاطِرِ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ جَاعِلِ الْمَلاَئِکَةِ رُسُلاً این ملائکه جمع محلاّ به الف و لام است و مفید حصر، پس هیچ فرشتهای نیست مگر اینکه رسالت دارد منتها رسالت علی أقسامه، بعضیها رسالت دارند برای احیاء که زیرمجموعه ی حضرت اسرافیل(سلام الله علیه) برخیها رسالت دارند برای تعلیم زیرمجموعه ی حضرت جبرئیل(سلام الله علیه) بعضیها رسالت دارند برای تأمین ارزاق زیرمجموعه ی حضرت میکائیل(سلام الله علیه) قرار دارند، بعضیها مأموریت دارند برای قبض ارواح زیرمجموعه ی حضرت عزرائیل(سلام الله علیه) قرار دارند که فرمود: تَوَفَّتْهُ رُسُلُنَا آنها که مأمور قبض ارواحاند آنها رُسُل پروردگارند، پس رسالت به معنای فرستاده ی خدا که مأموریّتی را انجام بدهد این درباره ی همه ی ملائکه است دیگر لازم نیست بفرماید «الله یصطفی مِن الملائکة رسلا» که «مِن»، «مِن» تبعیض باشد پس رسالتِ به معنای عام با مدبّر بودن فرشتهها همراه است و هر فرشتهای مأموریتی دارد، اما در اینجا مسئله وحی معیار است که فرمود: اللَّهُ یَصْطَفِی مِنَ الْمَلاَئِکَةِ رُسُلاً چون آنچه محلّ ابتلا بود این بود که شما که میگویید خدا وحی فرستاده، قانون فرستاده خودِ فرشتهها باید بیایند ما با آنها هماهنگ باشیم آنها را ببینیم. فرمود در بین فرشتهها همه ی ملائکه مأمور این کار نیستند بعضیها هستند که شما با آنها ارتباط ندارید وَمِنَ النَّاسِ یعنی «الله یصطفی من الناس رسلا» شما دلتان میخواهد که أَن یُؤْتَی صُحُفاً مُنَشَّرَةً همهتان بخواهید صبح که برخاستید کتاب بر شما نازل بشود اینکه نیست در بین بشر یک گروه شایستگی دارند صَفْوهاند، مُجتبایاند، جبایهشدهاند، برچین شدهاند برای رسالت خب پس اللَّهُ یَصْطَفِی مِنَ الْمَلاَئِکَةِ رُسُلاً (یک)، «الله یصطفی من الناس رسلا» (دو)، نه همه ی ملائکه مأمور اجرای وحیِ تبلیغیاند نه همه ی انسانها صالحِ نبوّت و ولایت و امامتاند. چرا؟ چون خدا نیازهای شما را میداند نیازهای شما را میبیند، صلاحیّت فرشتهها را میداند مناجات آنها را میشنود هم نسبت به آنها سمیع و بصیر است میداند چه کسی را برای وحی، چه کسی را برای رزق، چه کسی را برای احیا، چه کسی را برای قبض روح انتخاب بکند هم جامعه ی بشری را میشناسد اللّهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسَالَتَهُ هم نیازهای شما را آشناست که میداند از چه راهی مشکلات شما را حل کند او سمیع است بالقول المطلق و بصیر است بالقول المطلق، حالا که انتخاب کرده مِنَ الْمَلاَئِکَةِ رُسُلاً حالا که انتخاب کرده «من الناس رسلاً» از خودش تا گوشِ شما، از گوشِ شما تا زبانِ بیزبانی خودش همه را کنترل میکند آنچه را که از زبانِ بیزبانیِ او رسیده تا به گوشِ شما نرسد دستبردار نیست این محدوده را خدا کنترل میکند حالا حکم خدا وقتی به جامعه رسید مردم یا قبول یا نکول آن دیگر آزادند البته تکویناً آزادند ولی تشریعاً اگر کسی بیراهه رفته است خُذُوهُ فَغُلُّوهُ ٭ ثُمَّ الْجَحِیمَ صَلُّوهُ کنارش هست. در نظام تکوینی قَد تَبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَیِّ جبری در کار نیست اضطراری در کار نیست الجایی در کار نیست، انسان آزادانه مسلمان است و آزادانه کافر. لاَ إِکْرَاهَ فِی الدِّینِ اما مثل اینکه انسان یا آزادانه به سراغ تحصیل علم میرود یا آزادانه معتاد میشود هر دو بر اساس اختیار است آن به هلاکت است این به حیات. فرمود: قُلِ الْحَقُّ مِن رَبِّکُمْ فَمَن شَاءَ فَلْیُوْمِن وَمَن شَاءَ فَلْیَکُفُرْ جبری در کار نیست ولی اگر حرفِ ما را گوش ندادید حرفِ وحی را گوش ندادید حرف الهام را گوش ندادید حرف عقل را گوش ندادید حرف فطرت را گوش ندادید خُذُوهُ فَغُلُّوهُ ٭ ثُمَّ الْجَحِیمَ صَلُّوهُ دنبال شماست بگیر و ببند هست یک لاَ إِکْرَاهَ است که با بگیر و ببند همراه است خُذُوهُ فَغُلُّوهُ ٭ ثُمَّ الْجَحِیمَ صَلُّوهُ ٭ ثُمَّ فِی سِلْسِلَةٍ ذَرْعُهَا سَبْعُونَ ذِرَاعاً فَاسْلُکُوهُ بگیرید، ببندید، بکوبید، بکُشید هست، اما آن لاَ إِکْرَاهَ ناظر به تکوین است که بشر آزادانه انتخاب میکند. خب، در این بخش فرمود حالا که این طور شد از ملائکه یک عدّه را برچین کرد، از انسانها یک عدّه را برچین کرد این طور نیست که رها کند ملائکه را، رها کند انسانها را، آنچه خودش فرمود تا به ملائکه برسد، آنچه ملائکه تحویل گرفتند تا به انسانها برسد یعنی انبیا، آنچه انبیا تحویل گرفتند تا به سطح جامعه برسد فرمود من شخصاً کنترل میکنم که وحی آسیب نبیند حالا که این کار را کرد خدای سبحان یَعْلَمُ مَا بَیْنَ ایدیِ این سه گروه را، رُسل، رسل فرشتهها، رُسلِ انسانی و توده ی مردم یَعْلَمُ مَا بَیْنَ اَیدیِ ملائکه و انبیا و جمهور مردم وَمَا خَلْفَهُمْ آنچه پشتسر گذاشتند همه را میداند وَإِلَی اللَّهِ تُرْجَعُ الْأُمُورُ این تقدیم «إلیٰ» که متعلّق است و حرف جرّ برای آن است که نه غیر خدا مرجع است (یک)، نه خدا و غیر خدا بالاشتراک مرجعاند (دو)، نه خدا و غیر خدا بالمظاهره مرجعاند (سه)، بلکه منحصراً مرجعِ همه ی امور خداست و لاغیر (این چهار)، وَإِلَی اللَّهِ تُرْجَعُ همه ی کارها. خب، چگونه یَعْلَمُ، یَعْلَمُ یعنی چه؟ وقتی که خدای سبحان وحی فرستاده به ملائکه هم جلوی ملائکه را مواظب است هم پشت سر ملائکه را مواظب است وقتی که وحی به انبیا رسید هم جلوی انبیا را مواظب است هم پشت سر انبیا را مواظب است این فرشتهها که وحی را گرفتند عازم رساندن وحی به انبیا هستند پشتسرِ اینها، بین اینها و خداست، پیشاپیش اینها، بین اینها و انبیاست انبیا که تحویل گرفتند پشتسر اینها بین انبیا و حرفهای فرشتههاست، پیشاپیش اینها حرفِ انبیا و گوشِ جامعه است، پس تا گوشِ جامعه و زبانِ بیزبانی خدا این وسط خدا کنترل میکند.
سوره ی مبارکه ی «جن» فرمود: یَسْلُکُ مِن بَیْنِ یَدَیْهِ وَمِنْ خَلْفِهِ رَصَداً ٭ لِیَعْلَمَ أَن قَدْ أَبْلَغُوا رِسَالاَتِ رَبِّهِمْ وَأَحَاطَ بِمَا لَدَیْهِمْ وَأَحْصَی کُلَّ شَیءٍ عَدَداً فرمود این طور نیست که ما وحی را رها کنیم نظیر غلام پُست بگوییم ببر خیر، با اینها هستیم، قبل از اینها هستیم، بعد از اینها هستیم، لذا فرشتهها بالصراحه میگویند لَهُ مَا بَیْنَ أَیْدِینَا وَمَا خَلْفَنَا وَمَا بَیْنَ ذلِکَ این وَمَا بَیْنَ ذلِکَ با اینکه ده بار گفته شد باز هم برای خیلیها قابل فهم نیست این مَا بَیْنَ ذلِکَ یعنی چه؟ این قبل از ما و بعد از ما و درونِ ما کارگاه اوست همه جا بر اساس وَمَا رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ، «وما ارسلت اذ ارسلت»، «ما قلت اذ قلت»، «ما نطقت إذ نطقت» دارد کار انجام میگیرد این چون در فصل سوم است توحید افعالی است کارگردان یکی است نه این است که به اینها گفته شما کار بکنید من از خارج کنترل میکنم شما با ابزارِ من دارید کار میکنید وگرنه آن میشود تفویض هم جبر باطل است هم تفویض باطل است توحیدِ افعالی حق است.
بین جبر و تفویض همان طوری که امام سجاد(سلام الله علیه) فرمود بین الأرض و السماء فاصله است منتها هر چه به هسته ی مرکزی نزدیکتر میشود به توحید افعالی نزدیکتر است. در سوره ی مبارکه ی «جن» آنجا که اصرار دارد که صیانتِ وحی را از هر خطری بیان کند فرمود وحی را ذات اقدس الهی از آغاز تا انجام شخصاً کنترل میکند عَالِمِ الْغَیْبِ آیه ی 26 سوره ی مبارکه ی «جن» عَالِمُ الْغَیْبِ فَلاَ یُظْهِرُ عَلَی غَیْبِهِ أَحَداً ٭ إِلَّا مَنِ ارْتَضَی مِن رَّسُولٍ فَإِنَّهُ یَسْلُکُ مِن بَیْنِ یَدَیْهِ وَمِنْ خَلْفِهِ رَصَداً ٭ لِیَعْلَمَ أَن قَدْ أَبْلَغُوا رِسَالاَتِ رَبِّهِمْ وَأَحَاطَ بِمَا لَدَیْهِمْ وَأَحْصَی کُلَّ شَیءٍ عَدَداً فرمود از خدا تا گوشِ مردم را ما رصد میکنیم هیچ جا شیطان رخنه نمیکند حالا بعد از اینکه حجّت بالغ شد به جامعه رسید بعضیها میپذیرند بعضیها نمیپذیرند ولی ما رصدمان را میکنیم نه آنها فراموش میکنند نه انبیا فراموش میکنند و نه ما اجازه میدهیم که وحی آسیب ببیند به مردم نرسد بله وقتی به مردم رسید مردم مختارند وگرنه ما رصد خواهیم کرد ما اسکورت خواهیم کرد ما مأموران را میفرستیم خودمان هم حضور داریم، پس بنابراین یعلم ما بین أیدی رُسُل، یعلم ما بین أیدی انبیاء، یعلم ما بین ایدی علما و فضلا و مفسّران اینها که رابط بین معصومیناند شاگردان معصومیناند حرفِ معصومین(علیهم السلام) را به گوش مردم میرسانند تا گوش مردم یَعْلَمُ مَا بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَمَا خَلْفَهُمْ هر کس رسالتی در دین دارد مهفوف به اسکورت و رَصد الهی است آنچه پشتسر گذاشت نباید بگوید گذشته، گذشت، گذشته همچنان زنده است آنچه پیشرو دارد نباید بگوید من مختارم هر چه خواستم بگویم مردم که تشخیص نمیدهند مردم ممکن است کسی تشخیص ندهد ولی آن که رصد میکند تشخیص میدهد آن که اسکورت است تشخیص میدهد که حرفِ وحی درست به مردم برسد. فرمود: فَإِنَّهُ یَسْلُکُ مِن بَیْنِ یَدَیْهِ وَمِنْ خَلْفِهِ آن وقت آن آیهای که فرمود: لَهُ مَا بَیْنَ أَیْدِینَا وَمَا خَلْفَنَا وَمَا بَیْنَ ذلِکَ این مَا بَیْنَ ذلِکَ قیمت ندارد آدم میفهمد که تا ما هر چه هست خدا رصد میکند از زبان ما تا گوشِ مردم را خدا رصد میکند اما این درونگروهی را «ما بین أیدینا» را چگونه رصد میکند بر اساس وَاعْلَمُوا أَنَّ اللّهَ یَحُولُ بَیْنَ الْمَرْءِ وَقَلْبِهِ قابل توجیه است منتها ما چون مشکلمان این است که از خودمان غافلیم نمیدانیم این وسط را چه اسکورتی رصد میکند نمیدانیم، چون نمیدانیم فقط گذشته و آینده را بررسی میکنیم اما آن حرف که فرشتهها گفتند لَهُ مَا بَیْنَ أَیْدِینَا (یک)، وَمَا خَلْفَنَا (دو)، وَمَا بَیْنَ ذلِکَ این مثل حوضی است که وسط نهرِ روان است این حوضی است که از جایی آب میگیرد در گوشهای افتاده است یا استخری است که از جایی آب گرفته آنجا پایان آب است این هیچ، اما این نهرِ روان اگر از خانه ی کسی بگذرد در این خانه، حوضی و استخری بنا بشود و ساخته بشود و احداث بشود این آبِ روان دائماً از این استخر یا این حوض بگذرد این جریان قبل از حوض هست، بعد از حوض هست، در متن حوض هم هست این طور نیست که آب بیاید در حوض بماند آب پشت سر هم متّصلاً جاریاً متوالیاً قبل از حوض هست، درون حوض هست، بیرون حوضِ خروجی هم هست لَهُ مَا بَیْنَ أَیْدِینَا وَمَا خَلْفَنَا وَمَا بَیْنَ ذلِکَ پس بنابراین وحی الهی و دین الهی از همان زبانِ بیزبانی ذات اقدس الهی که صادر شده است تا سطح جامعه معصومانه به دست مردم میرسد از آن به بعد مردم در انتخاب آزادند.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
مَا قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ إِنَّ اللَّهَ لَقَوِیٌّ عَزِیزٌ ﴿74 اللَّهُ یَصْطَفِی مِنَ الْمَلاَئِکَةِ رُسُلاً وَمِنَ النَّاسِ إِنَّ اللَّهَ سَمِیعٌ بَصِیرٌ 75 یَعْلَمُ مَا بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَمَا خَلْفَهُمْ وَإِلَی اللَّهِ تُرْجَعُ الْأُمُورُ 76 یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا ارْکَعُوا وَاسْجُدُوا وَاعْبُدُوا رَبَّکُمْ وَافْعَلُوا الْخَیْرَ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ 77 وَجَاهِدُوا فِی اللَّهِ حَقَّ جِهَادِهِ هُوَ اجْتَبَاکُمْ وَمَا جَعَلَ عَلَیْکُمْ فِی الدِّینِ مِنْ حَرَجٍ مِّلَّةَ أَبِیکُمْ إِبْرَاهِیمَ هُوَ سَمَّاکُمُ الْمُسْلِمِینَ مِن قَبْلُ وَفِی هذَا لِیَکُونَ الرَّسُولُ شَهِیداً عَلَیْکُمْ وَتَکُونُوا شُهَدَاءَ عَلَی النَّاسِ فَأَقِیمُوا الصَّلاَةَ وَآتُوا الزَّکَاةَ وَاعْتَصِمُوا بِاللَّهِ هُوَ مَوْلاَکُمْ فَنِعْمَ الْمَوْلَی وَنِعْمَ النَّصِیرُ 78 بخش پایانی سوره ی مبارکه ی «حج» سرّ انحراف عدّهای از توحید و همچنین کجروی عدّهای از وحی و نبوّت این است که اینها خدا را آن طوری که باید بشناسند نشناختند, گرچه ذات اقدس الهی با کُنه خاص شناختهشدنی نیست لکن آن مقداری که برای مردم و بشر مقدور است آن مقدار, لازم است و آن مقدار را قرآن کریم با اسمای حسنای الهی بیان کرده. در سخنان عترت طاهرین(علیهم السلام) بیان شده. فرمود چون اینها توحید را درست درک نکردند به دام شرک افتادند, چون وحی و رسالت را درک نکردهاند منکر وحی و رسالت شدند. خدای سبحان پُستهای کلیدی خود را به هر کسی نمیدهد نه به هر فرشته میدهد نه به هر انسان حتّی فرشتهها که معصوماند از تحمّل برخی از امانتهای الهی عاجزند با اینکه هر کدام از اینها مأموریت خاص دارند جزء مدبّرات امرند, ولی جریان وحی و رسالت را گروه خاصّی از آنها به عهده میگیرند لذا فرمود: اللَّهُ یَصْطَفِی مِنَ الْمَلاَئِکَةِ رُسُلاً چه اینکه ناس هم همین طور است همه ی مردم صلاحیّت تحمّل رسالت را ندارند حتی برخی از افرادی که از کرامتهای ویژه برخوردارند توانِ بار رسالت را ندارند لذا فرمود: اللّهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسَالَتَهُ لذا صَفْوهای میخواهد, اِجْتبایی میخواهد و اللّهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسَالَتَهُ میخواهد تا در بین فرشتهها گروهی مأموران تلقّی وحی الهی بشوند در بین انسانها هم گروهی مأموران تلقّی وحی الهی بشوند, بشوند پیامبر و ذات اقدس الهی سمیعِ به همه ی حرفهاست بصیرِ به همه ی اشیاء و اشخاص است و آنها که رسالت الهی را به عهده گرفتند سوابق آنها, لواحق آنها, بین سابق و لاحقِ اینها همه مشهود خدای سبحان است که مبادا ذرّهای در تلقّی اینها (یک), در حفظ و نگهداری اینها (دو), در ابلاغ و املا و انشای اینها (سه) خطوری, خدشهای راه پیدا کند فرمود: یَعْلَمُ مَا بَیْنَ أَیْدِیهِمْ (یک), وَمَا خَلْفَهُمْ (دو), قهراً بین أیدی و خَلف را هم طبق آیه ی سوره ی مبارکه ی «طلاق» و مانند آن میداند (سه).
بخش پایانی سوره ی «جن» فرمود تمام این کنترل و احاطه برای آن است که وحی الهی صحیحاً به دست مردم برسد دینِ خدا صد درصد به دست مردم برسد حالا یا مردم میپذیرند یا نمیپذیرند قُلِ الْحَقُّ مِن رَبِّکُمْ فَمَن شَاءَ فَلْیُوْمِن وَمَن شَاءَ فَلْیَکُفُرْ لذا فرمود: یَعْلَمُ مَا بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَمَا خَلْفَهُمْ وَإِلَی اللَّهِ تُرْجَعُ الْأُمُورُ بعد به مردمِ با ایمان خطاب کرده با اینکه این تکلیف برای همه ی انسانهاست چون مؤمنان عمل میکنند خطاب فرمود: یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا وگرنه دیگران هم مکلّفاند اگر میفرمود یَا أَیُّهَا النَّاسُ چه اینکه در موارد دیگر هم فرمود بهجا بود یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا ارْکَعُوا وَاسْجُدُوا وَاعْبُدُوا رَبَّکُمْ گاهی ما را به اقامه ی صلات دعوت میکند, گاهی ما را به احیای و اقامه ی اجزای عنصری و عناصر محوری نماز فرا میخواند گاهی میفرماید: أَقِیمُوا الصَّلاَةَ گاهی میفرماید رکوع کنید, سجده کنید که اینها عنصریترین و محوریترین اجزای نمازند. فرمود: ارْکَعُوا وَاسْجُدُوا در جریان سجده, یک عبادت مستقلّی محسوب میشود سجده ی شکر است, سجده ی تلاوت است و مانند آن, ولی در وادی رکوع یک عبادت مستقلّی هنوز ترسیم نشده که خود رکوع میتواند نظیر سجود که سجده ی شکر داریم, سجده ی تلاوت داریم, سجدههای دیگر داریم رکوع هم یک عبادت مستقلّی باشد این نیاز به فحص بیشتری است ارْکَعُوا وَاسْجُدُوا وَاعْبُدُوا رَبَّکُمْ این جمعبندی است که تنها راجع به نماز نیست راجع به روزه است, راجع به زکات است, راجع به حج است و مانند آن وَافْعَلُوا الْخَیْرَ نه تنها عبادت است, نسبت به مردم و نسبت به جامعه نسبت به بشر کارهای خیر انجام بدهید منظور از خیر, خیرِ عند الله است که مَا عِندَ اللَّهِ خَیْرٌ وَأَبْقَی آنچه را که خود بشر خیر میپندارد شاید معیار نباشد اینکه فرمود: إِنَّهُ لِحُبِّ الْخَیْرِ لَشَدِیدٌ و خیر تطبیق به مال شده است درست است که مال عندالناس خیر است اما آیا عندالله هم خیر باشد یا نه این روشن نیست فرمود مال, ابزار کار است مال, فتنه است أَنَّمَا أَمْوَالُکُمْ وَأَوْلاَدُکُمْ فِتْنَةٌ و مانند آن, پس اینکه فرمود: وَافْعَلُوا الْخَیْرَ یعنی «ما هو الخیر عند الله» که آن خیر است و باقی آن را انجام بدهید.
دعای نورانی مکارم الأخلاق امام سجاد(سلام الله علیه) که در صحیفه سجادیه است دستور دادند از ذات اقدس الهی مسئلت کنیم خدایا! خیر را به دست ما اجرا بکن تو که به جامعه خیر میرسانی اما آن توفیق را به ما عطا بکن که به وسیله ی ما به جامعه خیر برسد. تعلیم, حفظ نظم, برقراری نظم, تربیت اخلاقی جامعه, تأمین اقتصاد سالمِ جامعه همه ی اینها خیر است عندالله هم خیر است. خب فرمود: وَافْعَلُوا الْخَیْرَ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ این لَعَلَّکُمْ در غالب مواردی که ما را به کارِ خیر دعوت میکنند مطرح است سرّش آن است که ما مادامی که در دنیا زندگی میکنیم بین خوف و رجاء, بین قبض و بسط, بین خیر و شرّ, بین حُسن و قبح, بین حق و باطل, بین صِدق و کذب به سر میبریم ممکن است ـ معاذ الله ـ دفعتاً وضع برگردد کسی که کارِ خیر انجام میدهد به سوء خاتمه مبتلا بشود لذا نمیشود اطمینان کرد که این خیر تا پایان عمر میماند یا نه, هر کار خیری که ما انجام دادیم در معرض فلاحیم لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ است نه اینکه «لعلّ» و شایدِ خدا به منزله ی باید است خیر شایدِ خدا شاید است زیرا ذات اقدس الهی این «لعلّ» را «لیت» را و امثال ذلک را در فصل سوم بیان میکند نه فصل اول و دوم که منطقه ی ممنوعه است نه در مقام ذات که منطقه ی ممنوعه است نه در مقام اکتناه صفات ذات که منطقه ی ممنوعه است در مقام فعل است فعل, موجود خارجی است مقام امکان است و قابل تغییر و تبدّل است به زبان عربیِ مبین سخن میگوید میفرماید این کار شاید شما را به مقصد برساند. خیلیها بودند که اول کارِ خیر بود بعد کار شرّ به عکس هم بود اول کار شرّ بود بعد توبه کردند تا زنده هستیم در معرض تحوّلیم لذا بنابراین ما همیشه باید از ذات اقدس الهی دوامِ این صراط مستقیم را مسئلت بکنیم این میشود لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ در آیهای که طلیعه ی بحث امروز تلاوت شد فرمود: مَا قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ منظور, همان:
حقّ معرفت است که مقدور است خدای سبحان آن مقداری که از نظر معرفت و از نظر تقوا و از نظر جهاد که جامع بین همه ی عقاید و اخلاق و اعمال است ما را امر کرده فرمود حقّ خدا را اَدا کنید. در بخش معرفت فرمود عدّهای مَا قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ ولی شما حقّ قدرِ خدا را بشناسید (این یک), درباره ی تقوا که سوره ی مبارکه ی «بقره» گذشت فرمود: اتَّقُوا اللّهَ حَقَّ تُقَاتِهِ در جریان جهاد چه جهاد اصغر، چه جهاد اکبر فرمود: وَجَاهِدُوا فِی اللَّهِ حَقَّ جِهَادِهِ این حَقَّ جِهَادِهِ معنایش آن نیست که حقّ خدا را آن طوری که هست ادا بکنی برای اینکه این در ذیل آیه ی مَا قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ حقّ خدا آن طوری که هست مستحیلالمعرفه است مستحیلالاداست، حقّ خدا آن مقداری که بشر مکلّف است هم ممکنالتحصیل است هم ممکنالعمل، هم معرفتش ممکن است هم عملش ممکن، لذا فرمود مؤمنان در حقیقت مَا قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ مشرکان و کافران و ملحدان و منافقان «ما قدروا الله حقّ قدره» معلوم میشود که بحثها در فصل سوم است یعنی آنجا که با وجهالله با فیض الله با اسمای حسنای الهی کار داریم، محور بحث است و این برای بشر امکان دارد، اگر حقّ معرفت به این معناست و امکانپذیر است حقّ تقوا هم امکانپذیر است، حقّ جهاد هم امکانپذیر است. به دلیل اینکه یک عدّه را فرمود: مَا قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ و از مضمونش برمیآید که یک عدّه هم «قدروا الله حقّ قدره» در همین بخش هم فرمود: مَا جَعَلَ عَلَیْکُمْ فِی الدِّینِ مِنْ حَرَجٍ نه در بخش معرفت، شناخت چیزی که مقدور بشر نیست لازم باشد اینچنین نیست نه در بخش تقوا حرج هست نه در بخش جهاد، پس این بخشی که فرمود: وَجَاهِدُوا فِی اللَّهِ حَقَّ جِهَادِهِ مهفوف به قرینتین است هم قرینه ی صدر هم قرینه ی ساق، در صدر فرمود: مَا قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ معلوم میشود حقّ قدر را عدّهای حفظ کردند، در ساق و در ذیل فرمود: مَا جَعَلَ عَلَیْکُمْ فِی الدِّینِ مِنْ حَرَجٍ معلوم میشود که دشواری با رنج در دین نیست خب، حقّ تقوای الهی با حرج همراه است شاید با حرج هم حاصل نشود.
حقّ جهادِ الهی با حرج همراه است شاید با حرج هم حاصل نشود معنایش این است که آن مقداری که خدا تکلیف کرده است آن مقدار را خالصاً انجام بدهید. مطلب دیگر آن است که آنچه گفته شد اتَّقُوا اللَّهَ مَا اسْتَطَعْتُمْ این ناسخ آیه ی حَقَّ تُقَاتِهِ نیست چون حَقَّ تُقَاتِهِ معنایش این نیست که آن مقداری که مقدور شما نیست آن را انجام بدهید تا اتَّقُوا اللَّهَ مَا اسْتَطَعْتُمْ ناسخ آن باشد چون لا یکلف اله فنسا الا وسعا عقلاً و نقلاً تکلیفِ غیر مستطاع محال است این طور نیست که آن آیه تکلیفِ محال را بگوید و این آیه ی مَا اسْتَطَعْتُمْ ناسخ آن باشد اینچنین نیست بلکه آن حَقَّ تُقَاتِهِ ناظر به اخلاص است این حَقَّ جِهَادِهِ ناظر به اخلاص است خیلی ناظر به کمّیت نیست محور اصلی این آیات ناظر به اخلاص است یعنی آن طوری که شایسته ی خدای سبحان است جهاد کنید، تقوا داشته باشید و معرفت داشته باشید، پس ممکن است که عدّهای مَا قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ ممکن است عدّهای اتَّقُوا اللّهَ حَقَّ تُقَاتِهِ، ممکن است عدّهای وَجَاهِدُوا فِی اللَّهِ حَقَّ جِهَادِهِ اینچنین باشد لذا فرمود: وَجَاهِدُوا فِی اللَّهِ حَقَّ جِهَادِهِ منتها به تعبیر زمخشری و دیگران نفرمود «حقّ جهاده فیکم» هر جا خدای سبحان ما را به جهاد دعوت کرده است حالا جهاد اصغر یا جهاد اکبر، فرمود جهادِ شما در راه خدا که جَاهَدَوا فِی سَبِیلِ اللّهِ در سوره ی مبارکه ی «عنکبوت» اول و آخر آن سوره همین محور است در اول سوره ی مبارکه ی «عنکبوت» به این صورت آمده است که شما در راه خدا جهاد کنید اینها که وَمَن جَاهَدَ فَإِنَّمَا یُجَاهِدُ لِنَفْسِهِ إِنَّ اللَّهَ لَغَنِیٌّ عَنِ الْعَالَمِینَ شما برای خودتان دارید جهاد میکنید و خدای سبحان شما را وادار کرده است فی سبیل الله جهاد کنید در بخش پایانی سوره ی مبارکه ی «عنکبوت» یعنی آیه ی 69 فرمود: وَالَّذِینَ جَاهَدُوا فِینَا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنَا که این هدایتِ پاداشی است، پس جهادِ در راه خداست درباره ی خداست جهاد الله نیست پس معنای اینکه فرمود: وَجَاهِدُوا فِی اللَّهِ حَقَّ جِهَادِهِ چه خواهد بود؟ چرا نفرمود «حقّ جهادکم فیه» یعنی درباره ی او و در سبیل او.
سرّش آن است که جهادالله مثل تقویالله است آن جهادِ الهی، تقوای الهی، معرفت الهی یعنی معرفتِ خالص از شرک، خالص از وهم و خیال، تقوای خالص از ریا و سُمْعِه، جهادِ خالص از ریا و سُمعه این میشود جهاد الله. خود خدای سبحان در فصل سوم یعنی مقام فعل، دشمن دارد که ثم کان عدوا فی الله و ملائکته خدا دفاع میکند خب خدا که دفاع میکند، جهاد میکند دشمنان خود را از بین میبرد جهادالله چطور است؟ جز علی المعیار الحق که نیست قُلْ مَنْ کَانَ عَدُوًّا لِجِبْرِیلَ فَإِنَّهُ نَزَّلَهُ عدّهای دشمن جبرئیل بودند دشمن خدا بودند که ذات اقدس الهی این وحی را به وسیله ی جبرئیل به پیامبر منتقل میکند لذا دشمنِ خدا، دشمن جبرئیل و مانند آن بودند. خب اینها که دشمن خدا بودند دشمن جبرئیل بودند ذات اقدس الهی دشمن خودش را چطور دفع میکند با دشمنش چطور جهاد میکند؟ جز از مدار حق و محور حق این طور نبود پس ما یک جهادالله داریم و یک جهادی داریم که برای مردم است مردمی که خود متخلِّق بشوند به اخلاقِ الهی این تخلّق به اخلاق الهی این است که حرف میزنید به خُلق الهی حرف بزنید، جهاد میکنید به جهاد الهی بکنید یعنی خالصانه یعنی مَشوب نباشد.
چند وجه درباره ی این جِهَادِهِ آمده یکی اینکه این جِهَادِهِ یعنی «جهادکم فیه» به ادنا مُلابسه اضافه شده است یکی اینکه نه، نحوه ی جهادتان نظیر جهاد الله باشد که «تخلقوا باخلاق الله» خب اگر جهادالله به این معنا شد دیگر نیازی به آن «جهادکم فیه» نیست وَجَاهِدُوا فِی اللَّهِ حَقَّ جِهَادِهِ با حفظ اینکه وَمَا جَعَلَ عَلَیْکُمْ فِی الدِّینِ مِنْ حَرَجٍ.
پرسش:؟پاسخ: خب بله، نیاز دارد آنها هم همین را میگویند که «جهادکم فیه» یعنی «فی سبیله» ولی این آیا نیازی به این تقدیر هست یا بدون تقدیر هم حل میشود آنها میخواستند نظیر آیه ی پایانی سوره ی مبارکه ی «عنکبوت» حل کنند که وَالَّذِینَ جَاهَدُوا فِینَا اینجا هم جِهَادِهِ یعنی «جهادکم فیه» این طور معنا کنند اما اگر آن معنای دقیق باشد دیگر نیازی به تقدیر نیست. فرمود: هُوَ اجْتَبَاکُمْ درست است که تکلیف برای همه ی مردم است ولی شما مُجتبای خدایید، برچینشده ی خدایید.
جِبایه یعنی برچین شدن شما وقتی میبینید میوهای روی طبق هست دستفروش این میوه را برای فروش آماده کرده است یک عدّه برچین میکنند آن درشتها و سالمها و صافها را انتخاب میکنند این را میگویند جِبایه، مُجتبا یعنی چنین حالتی، مصطفا یعنی چنین حالتی یعنی برچینشده. فرمود: هُوَ اجْتَبَاکُمْ شما میوههای درخت انسانیتید که خدای سبحان شما را در باغ جهان هستی رویانید وَاللَّهُ أَنبَتَکُم مِنَ الأرْضِ نَبَاتاً بعضیها تلخاند بعضیها شیریناند آنها که شیریناند به عنایت الهی شیرین شدند فرمود شما مجتبای خدایید که مؤمن هستید این توفیق نصیب شما شد این برکت نصیب شما شد شما شدید مؤمن وگرنه اصلِ تکلیف برای همه ی انسانهاست. اینکه گفته شد یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا ارْکَعُوا وَاسْجُدُوا وَاعْبُدُوا رَبَّکُمْ وَافْعَلُوا الْخَیْرَ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ چون شما برچینشدهاید حالا که برچینشدهاید سعی کنید بو نزایید، نپوسید، فاسد نشوید هُوَ اجْتَبَاکُمْ (یک)، و حفظِ این جبایه را به عهده ی خود شما قرار داد به عنایت الهی (دو)، حفظ این جنابه و اصطفا هم دشوار نیست وَمَا جَعَلَ عَلَیْکُمْ فِی الدِّینِ مِنْ حَرَجٍ هیچ دشوار نیست شما بر خودتان سختی را تحمیل نکنید.
روایات کنزالدقائق هست که در ذیل این باب هست لابد ملاحظه فرمودید از وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) هست که حضرت فرمود تمام خیر در اتاقی جمع شده است از عقاید و اخلاق و اعمال صالح، کلید این اتاق زهدِ در دنیاست «و جُعل مفتاحه الزهد فی الدنیا» زهد یعنی بیرغبتی این بیرغبتی در دنیا آدم را راحت میکند (یک)، آبروی آدم را تا آخر حفظ میکند (این دو). شما هم شنیدید هم دیدید، ما هم شنیدیم هم دیدیم هر کسی راغب در دنیا بود بالأخره مسلوبالحیثیه شد خب حیف است که آدم محصول عمرش را که یک آبروست بریزد آن را. فرمود تمام خیر در یک اتاق جمع شد (یک)، درش قفل شد (دو)، کلیدش «کالزهد فی الدنیا» این زهد یعنی بیرغبتی اگر گفتند زاهدِ فی الدنیاست یعنی بیرغبت است اگر گفتند «رَغِب فیها» یعنی علاقهمند است .
درباره ی حضرت یوسف(سلام الله علیه) دارد که این چون به عنوان یک غلام آوردند برای فروش وَکَانُوا فِیهِ مِنَ الزَّاهِدِینَ یعنی بیرغبت بودند این را بخرند. اگر انسان نسبت به دنیا بیرغبت بود دنیا یعنی همین بازی که من باید آنجا داشته باشم ما باید تلاش بکنیم به این نظام و جامعه و بشر خدمت بکنیم شد شد، نشد نشد دیگر حالا اگر نشد به همه جا فریاد بزنیم این معلوم میشود بیرغبتی در آخرت است نه بیرغبتی در دنیا هر کاری هم همین طور است برای اینکه بیش از این نه مأموریم نه مصلحت آدم است ما باید تلاش و کوشش کنیم دنیا را آباد کنیم، جامعه را آباد کنیم، به جامعه خدمت کنیم هیچ مضایقه هم نکنیم اگر نشد، آسمان را به زمین جفت نکنیم. فرمود کلیدِ این زهد در دنیاست آخر ما که مشاهد مشرّف میشویم زیارت جامعه را میخوانیم میگوییم «کلامکم نور» یعنی همین دیگر، اینها روشن میکنند آدم را، آدم را راحت میکنند. هیچ کسی این دستورها را عمل نکرد که در آخر عمر مسلوبالحیثیه بشود فرمود: وَافْعَلُوا الْخَیْرَ راه هم آسان است ما سخت هم نگرفتیم برای شما، شما بچههای پدرتان هستید این شجرهتان را حفظ بکنید شما شناسنامه دارید، شجره دارید، بچه ی سرِ راهی نیستید میبینید آنهایی که بچه ی سرِ راهیاند بالأخره به جایی نمیرسند چون نه از اجدادشان باخبرند نه از آبائشان باخبرند نه از اُمّهاتشان باخبرند همیشه مردّدند که آیا ما به جایی میرسیم یا نه، حدّاکثر این است که جزء افراد ضعیف جامعه باشد یا اوساط، اما آنها که شناسنامه دارند در شهری، در روستایی زندگی کردند علمای بزرگ، رجال بزرگ، مردان بزرگ، زنان بزرگ از آنجا برخاستند این افراد دارای شناسنامهاند میگویند این رجال بزرگ، این زنهای بزرگ از همین روستا یا همین شهر برخاستند ما دارای هویّتیم ما دارای شناسنامهایم ما میتوانیم مثل آنها یا بهتر از آنها باشیم.
ذات اقدس الهی فرمود شما دارای شناسنامه هستید فرزندان ابراهیمید این شما را به عنوان فرزندی پذیرفته ابراهیمی باشید او اعلام کرد من هم قبول کردم او گفت هر کس راهِ مرا قبول کرد از من است من هم امضا کردم، حالا اختصاصی به سلمان و امثال سلمان ندارد. یک روایت از وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) است که اگر کسی دستورات ما را انجام بدهد از ما اهل بیت حساب میشود. شما ببینید در جریان «سلمانٌ مِنّا أهل البیت» عدّه ی زیادی فهرست دادند زنهایی بودند مردانی بودند که ائمه(علیهم السلام) فرمود: «هو منّا أهل البیت» حالا سلمان یک شهرت برتری پیدا کرده وگرنه این جزء خصیصه ی سلمان که نیست خیلی از مردها بودند بعضی از همین رجال قم بودند که ائمه(علیهم السلام) فرمودند: «هو منّا أهل البیت» زنها هم همچنین در بین زنها بانوانی بودند که فرمود: «هی منّا أهل البیت» پس زن اینچنین است زن اینچنین است ائمه فرمودند درباره ی بعضی از شاگردانشان که اینها از ما هستند. بعد استدلال کرده وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) به دو آیه از آیات قرآن فرمود اینکه ما میگوییم «سلمانٌ منّا» یا میگوییم فلان محدّث قمی منّا یا میگوییم فلان زنِ باایمان منّا به استناد دو آیه از آیات قرآن کریم است یکی در سوره ی مبارکه ی «ابراهیم» است که آن وجود مبارک فرمود اگر کسی دینی که من آوردم راه و روشی که من آوردم پذیرفت و عمل کرد از من است سوره ی مبارکه ی «ابراهیم» آیه ی 35 به بعد رَبِّ إِنَّهُنَّ أَضْلَلْنَ کَثیراً مِنَ النَّاسِ فَمَن تَبِعَنِی فَإِنَّهُ مِنِّی کسی که راهِ مرا طی کند از من است یعنی وقتی وجود مبارک ابراهیم فرمود: «هو منّا أهل البیت» و خدا هم این را با قبول، نقل کرد این دیگر منّا میشود «منّا أهل البیت» دیگر اختصاصی لازم نیست حالا درباره ی سلمان بیاید درباره ی فلان امرئه یا فلان مؤمن بیاید آیه ی دیگری که حضرت به آن استدلال کرده این است که إِنَّ أَوْلَی النَّاسِ بِإِبْرَاهِیمَ لَلَّذِینَ اتَّبَعُوهُ وَهذَا النَّبِیُّ وَالَّذِینَ آمَنُوا خب آنهایی که همزمان در عصر وجود مبارک ابراهیم بودند که ابراهیمی بودند وجود مبارک پیامبر(علیه و علی آله آلاف التحیّة و الثناء) که خود مَثَل اعلای توحید است مؤمنانی که به رهبری پیامبر اسلام راهِ ابراهیم خلیل(علیهم الصلاة) را طی کردند آن أَوْلَی النَّاسِ بِإِبْرَاهِیمَ هستند بنابراین حالا لازم نیست که وَرقهای از وجود مبارک ولی عصر بیاید بگوید که این زید «منّا أهل البیت» خود زید میداند و وجود مبارک ولیّ عصر، اگر این مؤمن بود وَافْعَلُوا الْخَیْرَ بود، آمَنُوا بود، ارْکَعُوا بود، وَاسْجُدُوا بود، جَاهِدُوا فِی اللَّهِ حَقَّ جِهَادِهِ بود، با اخلاص کارِ خود را انجام میداد مثل آن است که وجود مبارک حضرت بفرماید «و هو منّا أهل البیت» این اصل کلّی را وجود مبارک امام صادق به استناد دوتا آیه بیان کرده اینجا هم خدای سبحان به ما میفرماید: مِّلَّةَ أَبِیکُمْ این منصوب به اِغراست یعنی «خذوا ملّة أبیکم» دین پدرتان را بگیرید خب وقتی خدا او را پدر ما میداند ما فرزند او هستیم دیگر لازم نیست که انسان یک شجره ی سیادت داشته باشد که، الآن کاملاً میشود در کنار مزار مرحوم شیخ طوسی، شیخ مفید، شیخ صدوق، شیخ مرتضی صاحب جواهر ایستاد و گفت «السلامُ علیک یابن رسول الله» حالا لازم نیست سیّد باشد که، اگر فرمود اینها فرزندان ما هستند ما پدران اینها هستیم «أنا و علیٌّ أبواه هذه الامّة» اینها مصداقات کاملاند حضرت را به عنوان پدر قبول کردند وجود مبارک حضرت امیر را به عنوان پدر قبول کردند و شدند فرزند صالح هم به آن دستور عمل کردند هم به این آیه عمل کردند نعم، آن حکم خاصّ سیادت البته مخصوص کسی است که شجره دارد، اما این دو نوبت تشریفی و کرامتی و تکریمی که حضرت فرمود: «أنا و علیٌّ أبواه هذه الامّة» یا فَمَن تَبِعَنِی فَإِنَّهُ مِنِّی یا آیه ی محلّ بحث که خدا فرمود شما فرزندان ابراهیم خلیل هستید این همان بُنوّت تکریمی و تشریفی است که آدم میتواند این را احراز بکند که. خب فرمود: هُوَ اجْتَبَاکُمْ وَمَا جَعَلَ عَلَیْکُمْ فِی الدِّینِ مِنْ حَرَجٍ مِّلَّةَ أَبِیکُمْ دینِ پدرتان را بگیرید.
سوره ی مبارکه ی «بقره» گذشت که اگر کسی از این راه اعراض کرد سَفیه است وَمَن یَرْغَبُ عَن مِلَّةِ إِبْرَاهِیمَ إِلاّ مَن سَفِهَ نَفْسَهُ این سفیهانه دارد زندگی میکند آن توحید، عقل است که «ما عُبد به الرّحمن واکتسب به الجنان» اگر کسی این را نداشت سفیه خواهد بود. یک بیان لطیفی از سیدناالاستاد مرحوم علامه(رضوان الله علیه) در ذیل همان آیه سوره ی مبارکه ی «بقره» گذشت که ایشان فرمودند آن حدیث نورانی با این آیه به منزله ی عکس نقیضاند وَمَن یَرْغَبُ عَن مِلَّةِ إِبْرَاهِیمَ إِلاّ مَن سَفِهَ نَفْسَهُ، «مَن لم یکن سفیها فهو لیس براغب» آن وقت این «العقل ما عُبد به الرحمن واکتسب به الجنان» با این آیه به منزله ی عکس نقیض و متقابل و متعاملاند هماهنگ خواهند بود. خب فرمود این پدر شماست در بحثهای قبل هم داشتیم که کلّ خاورمیانه را وجود مبارک ابراهیم اداره کرده البته مسئله ی طوفان و جریان طوفان و قبل از طوفان حسابش جداست و تاریخ مدوّنی ما نداریم اما آنچه در خاورمیانه میگذرد و تاریخ مدوّن هست هر گونه اعتقادِ حقّی، توحیدی، وحی و نبوّتپذیری باشد به برکت ابراهیم خلیل است و اگر وجود مبارک ابراهیم نبود همان مسئله ی شرک و وثنیّت و صنمیّت والحاد بود حضرت هم که آمد دید که خب شرک عدّهای را فرا گرفته و منطقهای را هم فرو برده استدلال کرده و برهان اقامه کرده فرمود: لاَأُحِبُّ الآفِلِینَ و خدای سبحان فرمود ما حجّتمان را به او نشان دادیم و حضرت اقامه ی برهان کرده در بعضی اثر کرده در بعضی اثر نکرده، با حاکمِ وقت مناظره و گفتگو و گفتمان داشتم أَلَمْ تَرَ إِلَی الَّذِی حَاجَّ إِبْرَاهِیمَ فِی رَبِّهِ أَنْ آتَاهُ اللّهُ الْمُلْکَ إِذْ قَالَ إِبْرَاهِیمُ رَبِّیَ الَّذِی یُحْیِیْ وَیُمِیتُ او نفهمیده مغالطه کرده حضرت فرمود: فَإِنَّ اللّهَ یَأْتِی بِالشَّمْسِ مِنَ الْمَشْرِقِ فَأْتِ بِهَا مِنَ الْمَغْرِبِ فَبُهِتَ الَّذِی کَفَرَ گروه اندکی پذیرفتند باز عدّهای لجاجت کردند. وجود مبارک بعد از همه ی این اقامه ی حجّتها دست به تبر گرفت و رفت بتکده و همه ی اینها را ریز ریز کرد و گروهی فهمیدند، گروهی .. پوشیدند گفتند حِرِّقُوهُ وَانصُرُوا آلِهَتَکُمْ آتشافروزی شد و وجود مبارک حضرت رفت و آتش را گلستان کرد، توحید حاکم شد بعداً هر کس شرک میورزید دیگر قاچاقی شرک میورزید اینکه قبلاً گفته شد ارسطو، افلاطون، سقراط، بقراط همه تربیتشده ی حضرت ابراهیماند شاگردان ابراهیماند چند بار یعنی چند بار گفته شد منظور این نیست که کتابی زیر بغل افلاطون و ارسطو باشد میرفتند خدمت حضرت ابراهیم. حرف این است که «گر نبودی کوشش احمد تو هم میپرستیدی چو اجدادت صنم» این مولوی که درباره ی ما میگوید این حرف درباره ی کلّ انبیاست اگر آنها نبودند که اینها موحّد نمیشدند که.
خدمت مرحوم آقای آملی بزرگ من یک وقت که .. سال 34 بود سال تحصیلی 34 رفتم همان که شاگرد مخصوص مرحوم آقای نائینی بود و مرحوم آقای نائینی در تقریضی که بر تقریرات مکاسبشان نوشته، نوشته «صفوة المجتهدین العِظام» او هم شاگرد خاصّ مرحوم آقای قاضی بود هم شاگرد خاصّ مرحوم آقای نائینی و آقا سیّد ابوالحسن(رضوان الله علیهم) خب یک فقیه کمنظیر بود رفتم خدمتشان یک فقه خدمتشان میخواندیم یک اصول خدمتشان میخواندیم بحثهای دیگر هم داشت هم برای تودیع و عرض ادب و خداحافظی، هم برای اینکه من چه بخوانم چطور بخوانم خب این را احترام میکردیم استاد ما بود همشهری ما بود بعد خوشحال شدند فرمودند درسی که میخوانی یک فقه است و یک اصول است و یک معقول این سه درس را و قدر قم را بدان برای اینکه گذشته از کریمه ی اهل بیت(سلام الله علیها) رجال علمی بزرگ، مراجع بزرگ، فقهای بزرگ، حکمای بزرگ، علمای بزرگ آنجا دفناند. کنار قبول آنها برکتهای فراوانی است اوّلین بار ما این حرف را از ایشان شنیدیم فرمود شاگردان ارسطو هر وقت مشکل علمی برایشان پیش میآمد میرفتند کنار قبر ارسطو بحث میکردند مطالب عمیق علمی برایشان حل میشد این را در سال 34 ما از ایشان شنیدیم برای اوّلین بار. هنوز ما یک قبسات داشتیم برای مرحوم میرداماد ولی قبسات چاپ جدیدش نیامده بود وقتی چاپ جدید قبسات عرضه شد و این کتاب رواج پیدا کرد با این کتاب مأنوس شدیم دیدیم همین بیان را مرحوم میرداماد در قبسات شمارهاش مشخص، صفحهاش مشخص که کنار قبور بزرگان منشأ برکت است لذا شاگردان ارسطو برای حلّ مسائل در کنار قبر استادشان میرفتند مباحثه میکردند مطلب برایشان حل میشد. این حرف را مرحوم میرداماد در قبسات از المطالب العالیه فخررازی نقل میکند آن هم صفحه یعنی صفحه، صفحهاش مشخص، سطرش مشخص که در قبسات هم آمده به المطالب العالیه فخررازی مراجعه کردیم دیدیم بله او هم همین حرف را زده. به هر حال هفتصد هشتصد سال است که این فکر رایج است که اینها موحّدان عالَم بودند بزرگانی بودند که کنار قبرشان منشأ برکت بود این قبل از اسلام بود قبل از مسیح بود بعد از مسیح بود بعد از اسلام میبینید شاگردان وجود مبارک حضرت امیر وقتی میخواستند مسائل برایشان حل شبود میآمدند کنار قبر حضرت امیر مسئله حل میشد این ابوحمزه ثمالی مسائل علمی و فقهیاش را کنار قبر حضرت امیر حل میکرد خیلیها نمیدانستند که ابوحمزه چرا میآید آنجا بحث میکند این یک بیابانی بود دیگر مشخص نبود.
غرض این است که همه ی اینها همه یعنی همه اینها تربیتشده ی انبیا هستند و قرآن که فرمود: مِّلَّةَ أَبِیکُمْ حالا بعد شما میبینید فارابی که قبل از هزار سال بود این در کتاب جمع بین رأیین این مرحوم علامه طباطبایی(رضوان الله علیه) درباره ی فارابی یک عقیده ی خاص داشت میگفت ابنسینای به علاوه ی صدرالمتألهین، صدرالمتألهین به علاوه ی ابن سینا این دو را روی هم بگذاری میشود فارابی از بس این مرد بزرگ است. ایشان در کتاب جمع بین رأیین ارسطو را از موحدان عالَم، افلاطون را از موحدان عالم. خود فارابی از شاگردان کسانی بود که زباندان بودند یعنی آن متون اصلی یونانی در دست آنها بود و اگر جناب ابوریحان بیرونی یک وقت هم این قصّه نقل شد در کتاب تحقیق ماللهند از علمای هند گِله میکند و از یونانیها به عظمت یاد میکند همین جهت است میگوید هند کوتاه آمده اگر علمای هند، اگر بزرگان هند، اگر رجالِ علمی هند این توحیدِ رسیده ی از انبیا را حفظ میکردند در هند، هندو و بودا و امثال ذلک پیدا نمیشد چه اینکه در یونان بالأخره اینها حفظ کردند فضای توحید را در یونان حفظ کردند ابوریحان بیرونی میگوید اگر هند یک رجال علمی مثل یونان میداشت گرفتار وثنیّت و صنمیّت و بتپرستی نمیشد اما یونان چون مردان بزرگ توحیدی داشت حفظ کرد، البته بعد انحرافات موضعی و مقطعی هست بالأخره ما الآن فرزندان ابراهیم خلیلیم راهِ ابراهیم خلیل را هم خدا به ما نشان داد فرمود او دید، شما نگاه کنید کَذلِکَ نُرِی إِبْرَاهِیمَ مَلَکُوتَ السَّماوَاتِ وَالأرْضِ ما به او نشان دادیم ارائه یعنی ارائه ما در عربی میگوییم رؤیت در مقابلش نظر، در فارسی میگوییم دیدن در مقابلش نگاه، هر نگاهی به دیدن ختم نمیشود به تعبیر مرحوم علامه حلّی میگوید اینکه ما میگوییم «نظرتُ إلی القمر فلم أره» من رفتم پشتبام استهلال کردم به طرف ماه نگاه کردم ولی ماه را ندیدم معلوم میشود که نظر غیر از رؤیت است دیگر و نظر غیر از بصر است. فرمود او دید، شما نگاه کنید شاید ببینید أَوَ لَمْ یَنظُرُوا فِی مَلَکُوتِ السَّماوَاتِ وَالأرْضِ فرمود پدر دید، پسر باید نگاه کند تا ببیند منتها او دید شما نگاه کنید (یک)، او کلّ آنچه ممکن بود دید شما بعضی از آنچه ممکن است نگاه کنید و ببینید.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
اللَّهُ یَصْطَفِی مِنَ الْمَلاَئِکَةِ رُسُلاً وَمِنَ النَّاسِ إِنَّ اللَّهَ سَمِیعٌ بَصِیرٌ ﴿75 یَعْلَمُ مَا بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَمَا خَلْفَهُمْ وَإِلَی اللَّهِ تُرْجَعُ الْأُمُورُ 76 یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا ارْکَعُوا وَاسْجُدُوا وَاعْبُدُوا رَبَّکُمْ وَافْعَلُوا الْخَیْرَ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ 77 وَجَاهِدُوا فِی اللَّهِ حَقَّ جِهَادِهِ هُوَ اجْتَبَاکُمْ وَمَا جَعَلَ عَلَیْکُمْ فِی الدِّینِ مِنْ حَرَجٍ مِّلَّةَ أَبِیکُمْ إِبْرَاهِیمَ هُوَ سَمَّاکُمُ الْمُسْلِمِینَ مِن قَبْلُ وَفِی هذَا لِیَکُونَ الرَّسُولُ شَهِیداً عَلَیْکُمْ وَتَکُونُوا شُهَدَاءَ عَلَی النَّاسِ فَأَقِیمُوا الصَّلاَةَ وَآتُوا الزَّکَاةَ وَاعْتَصِمُوا بِاللَّهِ هُوَ مَوْلاَکُمْ فَنِعْمَ الْمَوْلَی وَنِعْمَ النَّصِیرُ 78 سوره ی مبارکه ی «حج» در میدنه نازل شد و عناصر محور سوَر مدنی گذشته از اصولِ دین, فروع فقهی, اخلاقی و حقوقی هم هست لذا در این سوره هم مسئله ی توحید و وحی و نبوّت و معاد مطرح شد, هم بخشی از احکام فقهی و حقوقی. فرمود رسالت این کارها را فرشتگان به عهده دارند که وحی را از ذات اقدس الهی تلقّی میکنند و به قلوب انبیا میرسانند و انبیا(علیهم السلام) در تلقّی وحی (اولاً) و حفظ وحی (ثانیاً) و انشاء و ابلاغ و املاء وحی (ثالثاً) معصوماند این را به سطح امّتهای خود منتقل میکنند و بین بیانات انبیا(علیهم السلام) تا سطح جامعه هم ذات اقدس الهی مراقب است که احکام و حِکَم الهی صحیحاً به دست مردم برسد. از آن به بعد مردم قُلِ الْحَقُّ مِن رَبِّکُمْ فَمَن شَاءَ فَلْیُوْمِن وَمَن شَاءَ فَلْیَکُفُرْ. در جریان آیه ی 76 که فرمود: یَعْلَمُ مَا بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَمَا خَلْفَهُمْ در بخش سوره ی مبارکه ی «طلاق» هم بود که فرشتگان میگویند: وَمَا نَتَنَزَّلُ إِلَّا بِأَمْرِ رَبِّکَ آن آیه از این آیه قویتر است در آن آیه آمده است که گذشتههای ما برای خداست, آیندههای ما برای خداست, بین گذشته و آینده هم برای خداست. بین گذشته و آینده, هویّت خود انسان است قهراً چیزی از علم و احاطه ی فعلی خدای سبحان بیرون نیست و چون بحث در فصل ثالث است یعنی در وجه الله است در فیض الله است نه در فصل اول که منطقه ی ممنوعه است که ذات خداست نه در فصل دوم که اکتناه صفات ذاتی است چون آن هم عین ذات خداست و منطقه ی ممنوعه است در مقام ثالث است یعنی وجه الله است که فَأَیْنََما تُوَلُّوْا فَثَمَّ وَجْهُ اللّهِ, یَسْأَلُهُ مَن فِی السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ کُلَّ یَوْمٍ هُوَ فِی شَأْنٍ, کُلُّ شَیءٍ هَالِکٌ إِلَّا وَجْهَهُ و مانند آن, چون سخن در فصل ثالث است یعنی وجه الله است کلّ جهان را وجه الله اداره میکند بقیه به عنوان مقاطع, آیات الهیاند. گاهی گفته میشود اگر حقیقتِ هستی مخصوص ذات خدای سبحان است پس اشیاء دیگر معدوماند اگر معدوماند سر از سفسطه و امثال ذلک در میآید. مستحضرید وقتی که سخن از بحثهای عرفانی شد نباید فکرِ فلسفی یا فکرِ کلامی به عنوان اشکال مطرح بشود در بحثهای عرفانی سؤال و جوابش عرفانی است در بحثهای فلسفی سؤال و جوابش فلسفی است در بحثهای کلامی سؤال و جوابش کلامی است. در عرفان وجود, مساوق با وجوب است اگر گفته شد ما سوی الله معدوماند یعنی واجب نیستند بنابراین وجوب در عرفان مساوق با ضرورت و وجوب است و غیر واجب کسی موجود نیست یعنی کسی واجب نیست آن وقت وقتی از عرفان تنزّل کردیم به:
فلسفه و کلام رسیدیم آنجا اصطلاحشان این است میگویند «الوجود إمّا واجبٌ و إمّا ممکن» اگر واجب شد میشود خالق و اگر ممکن شد میشود مخلوق, ولی مادامی که سخن از آن دو حدیثی است که مرحوم صاحب وسائل نقل کرده یا سخن از بیان نورانی امام رضا(سلام الله علیه) است که ما سوای حق به منزله ی سوَر مرآتیهاند اینجا نباید گفت پس ما سوی الله معدوماند اگر گفته شد ما سوی الله معدوماند یعنی ما سوی الله وجود ندارند وجود ندارند یعنی وجوب ندارند وجود در این فن مساوق با وجوب است و اگر چیزی وجود نداشت یعنی وجوب ندارد.
ریشه بحثها بیان نورانی امام رضا(سلام الله علیه) است که حضرت طبق نقل مرحوم صدوق(رضوان الله تعالی علیه) در کتاب شریف توحید صفحه ی 433 و 434 و 435 این فرمایش را به عنوان «باب ذکر مجلس الرضا» داشتند. در آنجا یک سلسله مطالب کلّی را حضرت ذکر میفرمایند بعد میفرمایند: «فأعقل ذلک وابن علیه ما عَلِمْتَ صوابا» یعنی این هم نظیر فقه و اصول و امثال ذلک است مبنایی است که آن را اصل قرار میدهیم بسیاری از فروع را از این اصل استنباط میکنیم در جهانبینیها هم اینچنین است فرمود این را خوب بفهم این را اصل قرار بده و بر اساس این اصل, فروعی را استنباط بکن. در صفحه ی 434 و 435 آنجا حضرت به عمران که استدلال میکند عمران به حضرت عرض میکند «ألا تُخبرونی یا سیّدی أ هو فی الخلق أم الخلق فیه» شما که میخواهید خدا را ثابت کنید خدا در خَلق است یا خلق در خداست؟ آیا خلق در خداست که ما در خدا خلق را ببینیم یا خدا در خلق است که در خلق, خدا را ببینیم که این سخن از هلول و اتحاد و امثال ذلک است. «قال الرضا(علیه السلام) جَلّ یا عمران عن ذلک» ذات اقدس الهی اَجلّ از آن است که در خلق باشد یا خلق در او باشد «لیس هو فی الخلق و لا الخلق فیه» خدا از خلق جداست خلق از خالق جداست. «تعالیٰ عن ذلک» بعد او عرض میکند در خلال که بالأخره ما چطور خدا را بشناسیم حضرت به سؤال قبلی فرمود: «و اُعلّمُک ما تعرفه به» من چیزی یادت میدهم تعلیم میکنم که تو بفهمی با اینکه خدا در خلق نیست و خلق در خدا نیست میشود خدا را شناخت «و لا حول و لا قوّة إلاّ بالله» اول حضرت این ذکر شریف را میفرمایند بعد مثال را ذکر میکنند. میفرمایند: «عمران! أخبرنی عن المرآة» شما آینه را که میبینی, صورت خودت را هم در آینه میبینی, صورت اشیاء را هم در آینه میبینی خب خودت را که در آینه میبینی و شکل و قیافهات را در آینه میبینی و از این دیدن به خودت میپردازی «أنت فیها أم هی فیک؟» شما در آینه هستید یا آینه در شماست؟ شما بالأخره خودتان را در آینه میبینید و صورتِ مرآتیه آیت و علامت و نشانه ی شماست شما در آینه هستید یا آینه در شماست؟ و یقیناً هیچ کدام نیست معذلک استدلال هست, آیت هست, علامت هست, نشانه هست با اینکه نه شما در آینهاید و نه آینه در شما «فإن کان لیس واحدٌ منکما فی صاحبه» اگر نه شما در آینه هستید نه آینه در شماست «فبأیّ شیء استدللت بها علی نفسک» شما با دیدنِ آینه به خودت پی میبری و صورتت را میبینی و مثلاً بخواهی اصلاح کنی و مانند آن, خب اگر شما در آینه نیستید آینه هم در شما نیست کما هو الحق, پس از چه راه با دیدنِ آینه استدلال میکنی نسبت به خودت و نسبت به اشیاء و اشخاص دیگر؟ «قال عمران! بضوء بینی و بینها» عمران به حضرت عرض کرد نوری بین من و بین آینه است که با این نور استدلال میکنم «فقال الرضا(علیه السلام) هل تریٰ مِن ذلک الضوء فی المرآة أکثر ممّا تراه فی عینک» این نور در آینه هم هست در جای دیگر هم هست در چشم شما هست چطور فقط در آینه صورتت را میبینی؟ اگر با نور دیده میشود خب نور در خیلی از جاها هست. «فقال الرضا(علیه السلام) هل تری مِن ذلک الضوء فی المرآة أکثر ممّا تراه فی عینک قال نعم» حضرت فرمود مگر نور خاصّی در آینه هست که در چشم نیست؟ گفت بله, فرمود کجاست آن نور چیست؟ چیزی که در آینه باشد آن نوری که در آینه باشد در چشمت نباشد. «قال الرضا(علیه السلام) فأرِناه» به ما نشان بده آن نوری که در آینه هست و در جای دیگر نیست «فلم یُهِر جواباً» او نتوانست جوابی بدهد. خب «قال الرضا(علیه السلام) فلا أری النور إلاّ و قد دَلَّک و دلّ المرآة علی أنفسکما مِن غیر أن یکون فی واحدٍ منکما» نور باعث شفاف شدن تو و چشم تو شد, نور باعث شفاف شدن آینه شد, نور باعث شفاف شدن فضا شد این طور نیست که نوری در آینه باشد که در چشم تو نباشد در جای دیگر نباشد. «فلا أری النور إلاّ و قد دَلَّک و دلّ المرآة علی أنفسکما مِن غیر أن یکون فی واحدٍ منکما» بعد فرمود: «و لهذا أمثالٌ کثیرةٌ غیر هذا لا یَجِدُ الجاهل فیها مَقالاً و لله المَثَل الأعلیٰ» این از همان آیه قرآن گرفته شده که اگر یک وقت مَثلی درباره ی ذات اقدس الهی ذکر میشود برای تنبیه و تفهیم مردم است وگرنه ذات اقدس الهی هم منزّه از مِثل است هم مُبرّای از مَثل چیزی که بتواند خدا را آن طوری که هست تمثیل کند شدنی نیست. منظور آن است که چیزهایی در خارج موجود است مثل شجر و حَجر, چیزهایی هم در خارج وجودِ نمایی دارد مثل صورتِ مرآتیه, صورت مرآتیه حق است, صواب است, صِدق است بر خلاف سراب, اما نحوهای از خاصّ وجود برای اوست در عرفان, صدر و ساقه ی عالَم را مثل صورت مرآتیه میبینند نه مثل سراب, نه مثل در و دیوار و شجر و حجر, بنابراین اگر در بعضی از علوم گفتند غیر خدا معدوم است آنجا عدم در مقابل وجود است (یک), وجود مساوق وجوب است (دو), معدوم است یعنی واجب نیست (سه). اینکه میگویند مجازِ عرفانی یعنی آنکه در فلسفه, حقیقت است آنچه در کلام, حقیقت است نزد عارف مجاز است. آیتی است, علامت است, نشان است, اگر چیزی مستقل باشد که نشانی نیست. به هر تقدیر علمِ حصولی و حضوریِ آیات به اندازه ی خود آنها حق است حقّانیّتِ آیه بودن نه حقانیّتِ مستقل بودن. حالا این مطالبی است که باید در مسئله ی شرح توحید صدوق و اینها حل بشود اگر این راه حل شد آن وقت آن آیه که میگوید: لَهُ مَا بَیْنَ أَیْدِینَا وَمَا خَلْفَنَا وَمَا بَیْنَ ذلِکَ روشن میشود نظیر همان آبِ روانی که از استخر میگذرد قبل از استخر این آبِ روان است بعد از استخر, آبِ روان است در متنِ استخر, آبِ روان است چیزی برای استخر نمیماند مگر همین کوثرِ جاری.
دو مطلب را ما باید از یاد نبریم: یکی اینکه تمام این بحثها در فصل سوم است که منطقه ی مجاز است نه در فصل اول که منطقه ی ممنوعه است و نه در فصل دوم. هیچ یعنی هیچ مسئلهای در عرفان درباره ی فصل اول ما نداریم که ذات اقدس الهی موضوع قرار بگیرد محمولی برای خدای سبحان باشد میگویند او اصلاً به کسی اجازه نمیدهد شما بخواهی چیزی را موضوع قرار بدهی باید خودت را کنار بکشی, موضوع را کنار بکشی, محمول را کنار بکشی, ربط بین موضوع و محمول را کنار بکشی بعد دهن باز کنی بگویی «الف», «باء» است او اصلاً به تو اجازه نمیدهد, او اگر نامتناهی است موضوع را فرا گرفته, محمول را فرا گرفته, بین موضوع و محمول را فرا گرفته, حاکمِ بینهما را او فرو برده اصلاً جا نمیگذارد برای شما, لذا همه گفتند که هیچ مسئلهای در عرفان نیست که هویّت ذات اقدس الهی موضوعِ بحث قرار بگیرد گفتند: «حارة الأنبیاء و الأولیاء فیها» گفتند و گفتند و گفتند تا نوبت به سیدناالاستاد امام(رضوان الله علیه) رسید که میگوید که بالصراحه آن عبارتش را خواندیم که ذات اقدس الهی نه معبودِ هیچ پیغمبر است نه مشهود هیچ پیغمبر است و نه مقصود هیچ پیغمبر برای اینکه او ازلیّت نامتناهی است و بسیطِ محض است تجزیهپذیر نیست تا کسی بگوید هر کسی من خدا را به اندازه ی خودم میشناسم این مثل اقیانوس نیست که کسی یک قطره آب از او بردارد یک اقیانوس نامتناهی است که اوّلش عین آخر اوست سطحش عین عمق اوست اگر مثل اقیانوس بود ـ معاذ الله ـ که تجزیهپذیر بود ممکن بود کسی بگوید من به اندازه ی خودم او را میشناسم لذا آنجا بالکل منطقه ی ممنوعه است یعنی نه حرام است بلکه محال است, نه ممنوع است بلکه ممتنع است. در مسئله ی صفات ذاتی هم بشرح ایضاً تمام این مسائل میماند برای فصل سوم که وجه الله است لذا شما میبینید در هیچ جای قرآن کریم خدا را استثنا نکرده که همه چیز فانیاند مگر خدا, هر جا سخن از استثناست سخن از وجه الله است کُلُّ شَیءٍ هَالِکٌ إِلَّا وَجْهَهُ, کُلُّ مَنْ عَلَیْهَا فَانٍ ٭ وَیَبْقَی وَجْهُ رَبِّکَ ذُو الْجَلاَلِ وَالْإِکْرَامِ اصلاً به ذهن نمیآید که بگوید «إلاّ الله» آن اصلاً فرض ندارد, بحث ندارد. به هر تقدیر آن اگر وجه الله را کسی خوب تلقّی کند آن آیه که از غرر آیات قرآن کریم است که میگوید گذشته در اختیار او, آینده در اختیار او, بین گذشته و آینده در اختیار او. برای همه ی ما هم هست منتها ما نمیدانیم مَلک میداند اینکه میگوید لَهُ مَا بَیْنَ أَیْدِینَا وَمَا خَلْفَنَا وَمَا بَیْنَ ذلِکَ او مشاهده میکند ما مشاهده نمیکنیم. خب پس اینکه فرمود: یَعْلَمُ مَا بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَمَا خَلْفَهُمْ وَإِلَی اللَّهِ تُرْجَعُ الْأُمُورُ آن ناظر به آن است.
مطلب بعدی در بخشی از آیات سوره ی مبارکه ی «حج» فرمود ما به شما اذن دفاع دادیم أُذِنَ لِلَّذِینَ یُقَاتَلُونَ بِأَنَّهُمْ ظُلِمُوا الآن میفرماید بالاتر از اذن, امر میکنیم جَاهِدُوا فِی اللَّهِ حَقَّ جِهَادِهِ این بالصراحه دارد امر میکند.
مطلب بعد آن است که همان طوری که در قصّه ی تبوک همه ی ما شنیدیم وجود مبارک حضرت فرمود شما از جهاد اصغر آمدید باید وارد جهاد اکبر بشوید خب این سه بخش, سه جهاد یعنی جهاد اصغر و اوسط و اکبر در هر سه بخش جَاهِدُوا فِی اللَّهِ حَقَّ جِهَادِهِ در جهاد اصغر جهاد در راه خدا حقّ جهاد همین کَلِمَةَ الَّذِینَ کَفَرُوا السُّفْلی وَکَلِمَةُ اللّهِ هِیَ الْعُلْیَا خب این در جهاد اصغر است که نام خدا, یاد خدا, دین خدا در جهان حاکم باشد این جهاد اصغر. در بحثهای اخلاقی هم همین است که جهاد اوسط است که جهاد اوسط معنایش این است که آدم بشود آدمِ خوب مثل شیخ انصاری بشود, مثل بحرالعلوم بشود, مثل ابنطاووس بشود, مثل فحل بشود آدمِ خوب باشد گناه نکند عادل باشد, اما بالاتر از او جهاد اکبر است, جهاد اکبر بین عقل و قلب است بین فلسفه و عرفان است جهاد اکبر این نیست که میخواهد آدم خوب بشود این آدم خوب است اهل تقواست اهل بهشت است ولی میخواهد بهشت را ببیند نه بهشتی بشود آن که بهشتی است مؤمنی است عالِم, عادل, باتقوا, اما این میکوشد که ببیند نه اینکه برود خب یقیناً بهشتی است این نظیر حارثةبنزید است این نظیر اُویس قَرَن است این جهاد اکبر است که بین عقل و قلب است بین فلسفه و عرفان است بین فهمیدن و دیدن است بین نظر و بصر است این جهاد, جهاد آسانی نیست که جهاد اکبر این است آن دوّمی جهاد اوسط است اوّلی جهاد اصغر. در هر سه بخش جَاهِدُوا فِی اللَّهِ حَقَّ جِهَادِهِ.
پرسش: در جهاد اکبر چه چیزی حَضّ میبرد؟
پاسخ: جهاد اکبر از ندیدنِ خود حضّ میبرد, از دیدن محبوب حضّ میبرد.
در بحثهای اخلاقی غیر اخلاقی هم داشتیم که مشکل ما همین خود ماییم وگرنه مشکلی در عالَم نیست برای اینکه در فضایل اخلاقی ما که میخواهیم کار را انجام بدهیم قربة الی الله به خدا نزدیک بشویم هم ما به او نزدیکیم هم او به ما نزدیک مشکل ما چیست؟ او به ما نزدیک است عقلاً و نقلاً چون أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِیدِ از خدا به ما نزدیکتر چه کسی است؟! گاهی فرمود: وَإِذَا سَأَلَکَ عِبَادِی عَنِّی فَإِنِّی قَرِیبٌ, گاهی فرمود: أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنکُمْ وَلکِن لاَ تُبْصِرُونَ در بخش سوم فرمود: أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِیدِ در بخش چهارم فرمود: وَاعْلَمُوا أَنَّ اللّهَ یَحُولُ بَیْنَ الْمَرْءِ وَقَلْبِهِ چهارم یعنی چهارم, این کاری به آن سه بخش ندارد فرمود بین شما و شما خدا فاصله است وَاعْلَمُوا أَنَّ اللّهَ یَحُولُ بَیْنَ الْمَرْءِ وَقَلْبِهِ این را وقتی به دست مفسّرین عادی بدهید یعنی میتواند بین شما جدایی بیندازد بین ما و ما قدرت خدا فاصله است که درک این بخش چهارم کار آسانی است خب پس او به ما نزدیک است از این طرف هم طبق :
بیان نورانی امام سجاد در دعای «ابوحمزه ثمالی» «إنّ الرّاحل إلیک قَریب المسافة» طبق بیان نورانی ابیابراهیم امام کاظم(سلام الله علیه) در 27 رجب که حضرت را به زندان میبردند این دعا را خوانده و سال بعد در 25 رجب حضرت را شهیدانه از زندان بیرون آوردند عرض کرد خدایا! من میدانم «إنّ الرّاحل إلیک قَریب المسافة» خب بنده اگر بخواهد برود راه نزدیک است خدا هم که دائماً حضور دارد نزدیک است مشکل چیست پس, چرا یک عدّه یُنَادَوْنَ مِن مَکَانٍ بَعِیدٍ چرا ما پشتِ سر هم نماز میخوانیم میگوییم «قربة الی الله» ما که رسیدهایم, ما مشکلمان این است که بین خود و خدای خود که قُرب میبینیم ما قرآنی حرف میزنیم ولی عربی و عادی فکر میکنیم ما خیال میکنیم این اضافه, اضافه ی مَقولیه است یعنی خدا هست, ما هستیم, فاصله ی ما نزدیک است این میشود اضافه ی مقولی, ما اگر اضافه اشراقی شد مضاف حق ندارد خود را ببیند وقتی خود را ندید میماند اضافه و مضافإلیه همین ابیابراهیم(علیه السلام) .
مرحوم صدوق روایتی نقل کرده در توحید فرمود: «فقد احْتَجَبَ بغیر حجابٍ محجوبٍ واسْتَتَر بغیر سَتْرٍ مستورٍ لیس بینه سبحانه و تعالیٰ و بین خَلقه حجابٌ غیر خَلقه» یعنی بین زید و خدای زید, خود زید فاصله است این خودبینی است تمام کوشش در بخش سوم این است که آدم خود را نبیند آن وقت هر چه میبیند آثار الهی است دیگر این حَقَّ جِهَادِهِ فرمود شما میخواهید بین خود و خدای خود حجاب را برداری حجابی نیست که او که به شما از همه ی شما نزدیکتر است تو خودت را نبین او را میبینی, اگر آدم خودش را ندید میبینید با همه, شما میلیونها نفر را حساب بکنید شاید چند نفری از آن صاف در بیاید صافیاش کم است همه ی ما پسوندی داریم مسجدِ ما, حسینیه ما, رساله ی ما, درسِ ما, مقلّد ما همین بازیهاست دیگر این رهاکن نیست که مگر این رها میکند کسی را, اگر برای ما هیچ فرق نکند بگوییم فلان کار را ما میخواستیم بکنیم دیگری کرده «لله الحمد» معلوم میشود خود را نمیخواهیم ببینیم و کم کم راحتیم, اما شما در این میلیونها نفر حساب بکنید پسوندی دارد شهرِ ما, مکان ما, بچه ی ما, درس ما, شهریه ی ما, وجوه ما, همین, خب این نمیگذارد انسان آن طرف را ببیند ما خیال میکنیم اضافه ی ما و خدا قُرب و بُعدی که داریم فَأَمَّا إِن کَانَ مِنَ الْمُقَرَّبِینَ این قُرب و بُعد طرفینی است ما به خدا نزدیک او به ما نزدیک است این قُرب و بُعد مَقولی است نه اشراقی, در قُرب و بُعد اشراقی مضاف حق ندارد خود را ببیند فقط اضافه است و مضافالیه خود را مَبین که رَستی. این حقّ جهاد برای او اوحدی است این یک علی و اولاد علی میخواهد که «ما کُشِف الغطاء ما ازددت یقینا» این است که فرمود: «ما کنتُ أعبد ربّاً لَم أره» این است که میشود «قَسیم الجَنّة و النّار» دیگران به مقام «کأنّ» رسیدند اینکه وجود مبارک حضرت در آن خطبه ی همّام متّقیان را معرفی میکند نمیگوید اینها اهل بهشتاند که فرمود: «فَهُمْ وَ الْجَنَّةُ کَمَنْ قَدْرَآهَا فَهُمْ فِیهَا مُنَعَّمُونَ وَ هُمْ وَ النَّارُ کَمَنْ قَدْرَآهَا فَهُمْ فِیهَا مُعَذَّبُونَ» اینها مثل اینکه الآن خودشان را در بهشت میبینند این مقام «کأنّ» است این میشود جهاد اکبر چون این در دسترس نیست این وسطی را که جهاد اوسط است جهاد اکبر نامیدند وگرنه آنکه در راه است که جهاد اکبر نمیکند این آیه به اطلاق هر سه بخش را شامل میشود جَاهِدُوا فِی اللَّهِ حَقَّ جِهَادِهِ چرا؟ برای اینکه هُوَ اجْتَبَاکُمْ مستحضرید این هُوَ اجْتَبَاکُمْ خطاب به جامعه ی اسلامی است اما «منهم فاسق, منهم مؤمن» معلوم میشود که در شما این طوری هست نه تک تک شما به نحو مجموع است نه جمیع یعنی در شما مجتبا هست در شما مصطفا هست در شما شهدا هست شهدای معرکه نه, شهدای اعمال در شما الگو هست بله خب هستند در ماها اولیا هستند مؤمنین هستند صدّیقین هستند شهدا هستند جانبازان هستند امثال ذلک, اینها کسانیاند که باور کردند این مطالب را خیلی از شهدای گمنام هم همین طورند دیگر آن شبهای عملیات همه چیز را از دست دادند فقط خدا را میخواستند اینکه این پلاک را میاندازد دور یعنی من نمیخواهم دیگر, پس در ماها هم هستند منتها همه ی ما نیست فرمود: هُوَ اجْتَبَاکُمْ این هُوَ اجْتَبَاکُمْ به نحوه ی عامّ استقراقی نیست جمیع نیست که تک تک شما مجتبایید, تک تک شما مصطفایید نه, در بین شما هست درباره ی بنیاسرائیل چه فرمود, فرمود: وَجَعَلَکُم مُلُوکاً وَآتاکُم مَا لَمْ یُؤْتِ أَحَدَاً مِنَ الْعَالَمِینَ خب این برای همه ی بنیاسرائیل که نبود که, اگر در سوره ی مبارکه ی «مائده» در سوره ی مبارکه ی «جاثیه» در فضایل بنیاسرائیل گفت: وَجَعَلَکُم مُلُوکاً وَآتاکُم مَا لَمْ یُؤْتِ أَحَدَاً مِنَ الْعَالَمِینَ یا آتاهم مالا یو من عالمین برای تک تک این اسرائیلیها نبود که یعنی در این مجموعه بود در ما اهل بیت هستند گروه فراونی هم هستند که حالا اختصاصی به سلمان ندارد شما این کسانی که ائمه(علیهم السلام) فرمودند: «منّا أهل البیت» بعضی از رجال قم را هم میبینی, بعضی از زنها را هم میبینی چون ائمه(علیهم السلام) فرمودند فلان امرئه از ماست, فلان محدّث قمی از ماست حالا درباره ی سلمان(رضوان الله علیه) شهرت پیدا کرده «منّا أهل البیت» همین ائمه(علیهم السلام) که درباره ی برخی از محدّثین قم فرمودند: «منّا أهل البیت» به دو آیه استدلال کردند هم به آیه مَن تَبِعَنِی فَإِنَّهُ مِنِّی که ابراهیم(سلام الله علیه) فرمود, هم به آیه إِنَّ أَوْلَی النَّاسِ بِإِبْرَاهِیمَ لَلَّذِینَ اتَّبَعُوهُ وَهذَا النَّبِیُّ وَالَّذِینَ آمَنُوا استدلال کردند. فرمودند طبق این دو آیه فلان محدّث قمی از ماست فلان زن هم از ماست پس «منّا أهل البیت» اختصاصی به سلمان(رضوان الله علیه) ندارد الآن هم ممکن است وجود مبارک ولیّ عصر یک عدّه را «منّا أهل البیت» بداند.
پرسش:؟پاسخ: خب بسیار خب, مثل او کماند قبول, اما معنایش این نیست که دیگران به هشت و نُه نمیرسند که اینها هم که فرمودند: «منّا أهل البیت» معنایش این نیست که هر که به رتبه ی ده رسید «منّا» میشود که, به رتبه ی هشت هم رسید «منّا أهل البیت» منتها رتبه ی اول و دوم دیگر «منّا» نیست ولی رتبه ی هشتم و هفتم و اینها ممکن است «منّا» باشد دیگر, خب پس جَاهِدُوا فِی اللَّهِ حَقَّ جِهَادِهِ هُوَ اجْتَبَاکُمْ خب خود خدای سبحان شما را جِبایه قرار داد, مجتبا قرار داد, برچین قرار داد هُوَ سَمَّاکُمُ الْمُسْلِمِینَ مِن قَبْلُ وَفِی هذَا خدا شما را مسلمان نامید مگر اینکه میگویند «الأسماء تنزل مِن السّماء» یعنی اسمایی که با مسمّا باشد «تنزل مِن السّماء» وگرنه هر اسمی را برای هر کسی وضع میکنند. بعضی اسماست که زیرش خالی است فرمود: إِنْ هِیَ إِلَّا أَسْماءٌ سَمَّیْتُمُوهَا أَنتُمْ وَآبَاؤُکُم مَا أَنزَلَ اللَّهُ بِهَا مِن سُلْطَانٍ خیلی از اسماء هستند که بیمسمّا هستند فرمود آن اسمی که با مسمّاست «تنزل من السماء» فرمود: هُوَ سَمَّاکُمُ الْمُسْلِمِینَ مِن قَبْلُ نه شما را «المسلمین» نامید که عربی باشد نه خیر, اسلام به معنای تسلیم و انقیادی که شما دارید چه در زبان عِبری چه در زبان سِریانی چه در زبانهای دیگر و چه در زبان عربیِ مُبین خدا شما را مسلمان میداند یعنی اسلامِ شما را پذیرفته دیگر, برای اینکه شما ملّت پدرتان را گرفتید و وجود مبارک ابراهیم پرچمدار اسلام بود.
سوره ی مبارکه ی «بقره» گذشت که اسماعیل گفت اسلمت لله رب العالیمن و خدای سبحان اسلامِ او را پذیرفته و او را به عنوان مُسلم معرفی کرده ابراهیم عرض کرد که رَبَّنَا وَاجْعَلْنَا مُسْلِمَیْنِ لَکَ وَمِن ذُرِّیَّتِنَا أُمَّةً مُسْلِمَةً لَکَ من و اسماعیل را مُنقاد قرار بده, ذریّه من را اسلام قرار بده, فرمود او باعث اسلام آوردن شما شد شما ملّت پدرتان را بگیرید. پس این ضمیرها به الله برمیگردد حضور روایات در تفسیر المیزان در این گونه از موارد مشخص است شما مستحضرید که عدّهای از ضمیر «هو» را به ابراهیم برگرداندند.
سیّدناالاستاد میفرماید این ضمیر به الله برمیگردد یعنی خدا شما را مسلم قرار داد. مرحوم علامه در نوشتن این تفسیر, روایات را کنار چشم داشتند آیات را کنار چشم داشتند بعد از اینکه معیار کلّی آیات مشخص میشد نگاهی به روایات میانداختند برابر روایات, آیات را معنا میکردند وقتی که به استناد روایات, آیات را معنا کردند در بحث روایی میفرمایند: «هذا کما تقدّم فی ذیل الآیه» در همین بحث هم برخیها این «هو» را به ابراهیم برگرداندند ولی ایشان میفرماید این «هو» به الله برمیگردد به کمک روایاتی که در این زمینه هست که «هو» را به الله برمیگرداند در بحث روایی میفرماید آنچه را که در این روایات آمده است همان است که ما در ذیل آیه گفتیم. این معنای حضور روایات است در تفسیر المیزان خب پس «هو» یعنی ذات اقدس الهی در کتابهای آسمانی شما را مسلمان نامید یعنی اسلامِ شما را پذیرفت اینجا هم مسلمان نامید اسلام را پذیرفت چرا؟ برای اینکه آن که رهبر مسلمانهاست یعنی وجود مبارک پیامبر(علیه و علی آله آلاف التحیّة و الثناء) شهدای برای شما باشد شما هم شهدای برای دیگران باشید این شهدا, شهدای در معرکه نیست (یک), شهدا به معنای الگو و امثال ذلک نیست (دو), شما طوری باشید که اعمالِ دیگران را ببینید یعنی جزء مقرّبین باشید یعنی در بین شما کسانی هستند که این طور هستند و میتوانید هم این طوری باشید دارد که إِنَّ کِتَابَ الْأَبْرَارِ لَفِی عِلِّیِّینَ ٭ وَمَا أَدْرَاکَ مَا عِلِّیُونَ ٭ کِتَابٌ مَرْقُومٌ ٭ یَشْهَدُهُ الْمُقَرَّبُونَ مقرّبون شاهد اعمال دیگراناند میبینند دیگران چه کردند خب, اگر کسی جزء مقرّبین شد میبیند که دیگران چه کردند شما میتوانید جزء مقرّبین باشید و شاهد اعمال دیگران باشید امروز ببینید فردا شهادت بدهید این کارِ شماست در سوره ی مبارکه ی «بقره» این معنا گذشت که وَکَذلِکَ جَعَلْنَاکُمْ أُمَّةً وَسَطاً لِتَکُونُوا شُهَدَاءَ عَلَی النَّاسِ وَیَکُونَ الرَّسُولُ عَلَیْکُمْ شَهِیداً یعنی سه درجه است بالا هست و وسط است و پایین, پیامبر بالاست شما در وسط, دیگران در پایین, پیامبر از بالا شما و دیگران را میبیند شما در میانه دیگران را میبینید دیگران مشهودٌله یا مشهودٌعلیهاند نه یعنی الگو, بلکه شاهدِ اعمال یعنی جزء مقرّبین باشید که میبینید که دیگران دارند چه میکنند برخیها با حدس میبینند, برخیها با شهود میبینند که کتابِ ابرار در علّیین است وَمَا أَدْرَاکَ مَا عِلِّیُونَ ٭ کِتَابٌ مَرْقُومٌ ٭ یَشْهَدُهُ الْمُقَرَّبُونَ این معنای شهادت است خب این جهاد اکبر میخواهد دیگر, آدم وقتی میخواهد به جایی برسد که ببیند زید نیّتش چیست این دیگر با فلسفه و کلام حل نمیشود این فقط با عرفانِ عملی حل میشود این با راه حارثةبنزید حل میشود نه با عرفان نظری نه با بحثهای روز و مفهومی و اصولی این با راه اُویس قَرَن حل میشود آدم میبیند فلان آقا چه دارد میگوید.
مرحوم حاج آقا رحیم ارباب(رضوان الله علیه) از بزرگان علمای اصفهان بود من یک ساعتی خدمتشان نشسته بودم در دیداری, ایشان همین مسائل را مطرح میکرد این از شاگردان بهنام مرحوم جهانگیرخان قشقایی بود این جهانگیرخان قشقایی یا حاج آقا آخوند کاشی(رضوان الله علیهما) در حوزه ی اصفهان شاگردان فراوانی تربیت کردند صد نفر از شاگردانشان را شمردند همه جزء فحول شدند یکی مرحوم آقای بروجردی بود, یکی مرحوم آقای فاضل تونی بود اینها جزء فحولِ به نام بودند که آن دوتا بزرگوار در حوزه ی اصفهان اینها را تربیت کرد. خب, مرحوم حاج آقا رحیم ارباب میگفت که عصرِ روزی در ماه مبارک رمضان بود اسمِ آن عالِم اصفهانی را هم بُرد که فلان بزرگوار امام جماعت مسجد امامِ فعلی بود که آن روزها مسجد شاه میگفتند. شما در مسجد امام تشریف بردید یک هَشتی دارد نظیر همین مسجد تهران و مساجد دیگر یک هَشتی بزرگ دارد از درِ بزرگ که وارد میشدند هشتیهای دست راست و هشتیهای دست چپ, نظیر مدرسه ی فیضیه که وارد میشوی این ورودیها را میگفتند هشتی, در این هشتی این پیشنماز محترم نزدیک مغرب روز ماه مبارک رمضان بود و داشت میرفت به طرف مسجد که نماز مغرب را بخواند. آن سابق یعنی صد سال قبل غالب شهرها, شهر و روستا بود یعنی دامدار بودند دامدارها هم در شهر بود دیگر لبنیات بیرونی و آن دامهای بیرونی حسابشان جدا بود اما دامهایی که برای رفع نیاز مردم باشد در شهر بود دیگر خیلیها در خانههایشان گاو داشتند, اسب داشتند آن روز اتومبیل هم که نبود وسایل لبنیاتی صنعتی هم که نبود گاوها در شهر بود دیگر. مرحوم آقای ارباب(رضوان الله علیه) نقل کردند که این عالِم بزرگوار امام جماعت مسجد امام اصفهان وقتی وارد هشتی شدند دیدند گاوی در همین هشتی دارد میآید مکرّر به طرف این دارد حمله میکند این مکرّر عبایش را جمع میکرد خودش را کنار میکشید کنار دیوار بالأخره نگذاشت آن گاو بیاید. فردا دید درِ خانهاش در میزنند کسی رفته دیگر حالا یکی از متموّلان و سرمایهداران مثلاً آن منطقه بود رفته حضور ایشان گِله کرد که آقا ما خواستیم بیاییم آنجا دست شما را ببوسیم هر چه به طرف شما نزدیک میشدیم شما فاصله میگرفتید چرا از ما فاصله گرفتید؟ گفت من جنابعالی را ندیدم که, این است. خب باطنِ این همان حیوان بود که این دید دیگر اینها هم شیعهاند دیگر اینها دیگر سلمان نیستند که, پس معلوم میشود این راه هست منتها حالا ما نرفتیم ما نمیبینیم چیز دیگر است بعضی در خواب میبینند بعضی در بیداری میبینند این را حاج آقا رحیم ارباب میگفت. حضرِ همه ی اینها با اولیای الهی. فرمود ما دینی آوردیم که شما باطنِ دیگران را ببینید یعنی چشم باز کنید لِتَکُونُوا شُهَدَاءَ عَلَی النَّاسِ وَیَکُونَ الرَّسُولُ عَلَیْکُمْ شَهِیداً اینجا هم که میفرماید شاهد باشید نظیر همان آیهای که در سوره ی مبارکه ی «بقره» مسئله ی شهادتِ اعمال گذشت همان را میخواهد بفرماید در سوره ی مبارکه ی «بقره» آیه ی 143 این است وَکَذلِکَ جَعَلْنَاکُمْ أُمَّةً وَسَطاً لِتَکُونُوا شُهَدَاءَ عَلَی النَّاسِ وَیَکُونَ الرَّسُولُ عَلَیْکُمْ شَهِیداً این در عرض هم نیستند در بالا رسول خدا, در وسط شما, در ذیل دیگران که شما ببینید. در همان سوره ی مبارکه ی «بقره» جریان اسلامِ ابراهیم را مطرح میکند از آیه ی 127 و 128 به بعد رَبَّنَا وَاجْعَلْنَا مُسْلِمَیْنِ لَکَ وَمِن ذُرِّیَّتِنَا أُمَّةً مُسْلِمَةً لَکَ در خیلی از موارد میفرماید این پدرِ شماست. بخش دیگر این است که ذات اقدس الهی به پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) نفرمود تابع ابراهیم باش فرمود: وَاتَّبَعَ مِلَّةَ إِبْرَاهِیمَ یعنی دینِ ابراهیم, دین ابراهیم همان دین خداست دیگر در سوره ی مبارکه ی «انعام» بعد از اینکه نام بخشی از انبیا(علیهم السلام) را ذکر کرد فرمود: فَبِهُدَاهُمُ اقْتَدِهْ نه «بهم اقتده» نفرمود به انبیا اقتدا بکن فرمود به هدایت اینها اقتدا بکن هدایت اینها همان دین الله است که کلام الله است, پس پیامبر تابع هیچ کس نیست تابع ابراهیم نیست تابع دینِ ابراهیم است که إِنَّ الدِّینَ عِندَ اللّهِ الْإِسْلاَمُ در این بخش هم فرمود: مِّلَّةَ أَبِیکُمْ به حضرت هم خطاب میکند خدای سبحان در همه ی کتابها شما را به عنوان مسلمان نامید لِیَکُونَ الرَّسُولُ شَهِیداً عَلَیْکُمْ وَتَکُونُوا شُهَدَاءَ عَلَی النَّاسِ پس صحبت در این نیست که ما آدمِ خوب بشویم بهشتی بشویم صحبت در این است که بهشت را ببینیم البته در ماها عدّهای هستند راهش همین است فَأَقِیمُوا الصَّلاَةَ وَآتُوا الزَّکَاةَ وَاعْتَصِمُوا بِاللَّهِ هُوَ مَوْلاَکُمْ فَنِعْمَ الْمَوْلَی وَنِعْمَ النَّصِیرُ.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ ﴿1 الَّذِینَ هُمْ فِی صَلاَتِهِمْ خَاشِعُونَ 2 وَالَّذِینَ هُمْ عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ 3 وَالَّذِینَ هُمْ لِلزَّکَاةِ فَاعِلُونَ 4 وَالَّذِینَ هُمْ لِفُرُوجِهِمْ حَافِظُونَ 5 إِلَّا عَلَی أَزْوَاجِهِمْ أَوْ مَا مَلَکَتْ أَیْمَانُهُمْ فَإِنَّهُمْ غَیْرُ مَلُومِینَ 6 فَمَنِ ابْتَغَی وَرَاءَ ذلِکَ فَأُولئِکَ هُمُ الْعَادُونَ 7 وَالَّذِینَ هُمْ لِأَمَانَاتِهِمْ وَعَهْدِهِمْ رَاعُونَ 8 وَالَّذِینَ هُمْ عَلَی صَلَوَاتِهِمْ یُحَافِظُونَ 9 سوره ی مبارکه ی «حج» با دستور به نماز و زکات و اعتصام به حبل خدا پایان پذیرفت. بخش پایانی سوره ی مبارکه ی «حج» این بود فَأَقِیمُوا الصَّلاَةَ وَآتُوا الزَّکَاةَ وَاعْتَصِمُوا بِاللَّهِ هُوَ مَوْلاَکُمْ فَنِعْمَ الْمَوْلَی وَنِعْمَ النَّصِیرُ که البته فرق بین ولایت و نصرت در بحثهای قبل بیان شد. گرچه سوره ی مبارکه ی «حج» در مدینه نازل شد؛
سوره ی مبارکه ی «مؤمنون» در مکه و سوره ی «مؤمنون» قبل از سوره ی «حج» نازل شد لکن تنظیم سوَر قرآنی به این سبک, نشانه ی نظم خاصّی است که بین این سوَر برقرار است. آنچه در پایان سوره ی مبارکه ی «حج» بیان شده که دستور به اقامه ی نماز و ایتاء زکات است در آغاز سوره ی مبارکه ی «مؤمنون» مطرح شده که قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ ٭ الَّذِینَ هُمْ فِی صَلاَتِهِمْ خَاشِعُونَ.
مطلب بعدی آن است که «فلاح» لغتاً یعنی شکافتن. به کشاورزان فلاّح میگویند برای اینکه زمین را شیار میکنند, میشکافند و زمینه ی شکافِ حبّه و هسته را هم فراهم میکنند, اگر کسی بتواند موانع را بشکافد و به مقصد برسد چنین کسی فالح است, فلاح دارد. قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ به صورت فعل ماضی ذکر کرده با «قد» تحقیق, یعنی کسانی که اهل ایماناند یقیناً به مقصد میرسند. اوصافی را برای مؤمنان ذکر کرده است که سبب فلاح آنهاست. صِرف ایمان یعنی اعتقاد به معارف دین, به تنهایی کافی برای فلاح و سعادت نیست لازم است ولی کافی نیست, چون برای سعادت دو عامل لازم است یکی ایمان و دیگری عمل صالح, ولی برای کیفر و عذاب فقط یک عامل لازم است و آن عصیان است لذا در قرآن کریم هر جا سخن از بهشت است دو عامل ذکر میشود یکی ایمان و یکی عمل صالح, مگر آنجایی که قرینه همراهی کند که عمل صالح را در درون عنوان ایمان ذکر بکند و آن هم کم است غالباً سبب ورود بهشت را ایمان و عمل صالح میدانند, اما برای عذاب فقط یک عامل کافی است وآن معصیت است خواه آن معصیتکننده مؤمن باشد خواه کافر, البته فرق ایمان و کفر در مسئله ی خلود مشخص میشود.
قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ بیان سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) به عنوان فرق علم و ایمان ذکر میکنند بحثی را ذیل این آیه قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ به عنوان تأثیر ایمان ذکر میکنند. میفرمایند صِرف علمِ به باید و نباید کافی نیست که انسان علم داشته باشد چه چیزی حق است چه چیزی باطل است, چه چیزی صدق است چه چیزی کذب, چه چیزی خیر است چه چیزی شرّ, چه چیزی حَسَن است چه چیزی قبیح صِرف این علم کافی نیست این یک, بلکه علمِ به اینکه من باید این کار را بکنم لازم است، پس یک وقت است آدم علم دارد که فلان شیء خوب است فلان شیء حق است فلان شیء خیر است فلان شیء حَسن است یک وقت گذشته از آن علمِ مطلق و عام، علم خاص هم دارد که این شیء بر من لازم است در سعادت من سهیم است من باید این کار را بکنم. ایمان به این علمِ دوم برمیگردد با یک تلاش و کوششی سعی میفرمایند که این مطلب را تثبیت کنند. لکن در بحثهای قبل داشتیم که سنخِ ایمان اصلاً از سنخ علم نیست سنخ ایمان، اراده، اخلاص، محبّت، رضا، سَخط، غضب، جذب، دفع، اراده، کراهت، عداوت و سرانجام همه ی اینها تولّی و تبرّی اینها یک فهرست مفصّلی است که متولّی اینها عقلِ عملی است اما همه ی تصوّرات و اندیشهها و تصدیقها و تکذیبها چه در علوم تجربی چه در نیمهتجربی، چه در تجریدی چه در تجریدیِ ناب یعنی چه در علومی که به اصطلاح میگویند علومِ طبیعی، چه در علوم ریاضی، چه در فلسفه و کلام، چه در عرفان نظری، همه ی این علمها که به دانش برمیگردد متولّیاش عقل نظری است ما باید مرز بین این دو را مشخص بکنیم تا روشن بشود که چطور با اینکه بعضیها علم دارند که فلان شیء صد درصد نفع دارد ولی انجام نمیدهند فلان کار صد درصد ضرر دارد ولی انجام میدهند این آدم معتادی که کارتنخوابها را در جدولها میبیند این هیچ تردیدی ندارد که اعتیاد ضرر دارد اما دستبردار نیست یا آن کسی که عالِم است و احکام شرع را میداند آیات را میداند روایات را میداند، اگر خودش مجتهد است فتوا دارد اگر نه که فتوای مرجعش را میداند عالماً عامداً گناه میکند این مشکلش چیست؟ شاید دهها بار گفته شد که مرزها کاملاً از هم جداست هیچ یعنی هیچ ارتباطی بین ایمان و علم نیست هیچ ارتباطی بین نیروی عمل و دانش نیست هیچ پیوندی بین انگیزه و اندیشه نیست باید بیرحمانه اینها را جدا کرد تا مرزها مشخص بشود نعم، برای اولیای الهی علم همان و عمل همان. یک عدّه کاملاً همین که فهمیدند عمل میکنند یک عدّه با اینکه صد درصد علم دارند عمل نمیکنند. این مطلب باعث شد که سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) یک بحث خاصّی تحت عنوان تأثیر ایمان ذیل همین آیه قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ مطرح بفرمایند که چطور گاهی انسان با اینکه میداند حکم شرعی چیست معذلک معصیت میکند.
در بحثهای قبل داشتیم که ما در محدوده ی حواسّ ظاهریمان، مجاری ادراکی و تحریکیمان را که خوب ارزیابی کنیم این کمک میکند به فرق بین اندیشه و انگیزه و فهمیدن راز اینکه چرا بعضی عالِم بیعملاند. ما در دستگاه بیرونیمان یک سلسله مجاری ادراکی داریم مثل چشم، گوش و مانند آن که اینها میفهمند چشم میبیند، گوش میشنود. یک سلسله مجاری تحریکی داریم مثل دست، پا اینها چیز نمیفهمند ولی کار میکنند. لامسه غیر از دست است لامسه غیر از پاست نیروی لامسه در تمام جِرم بدن مفروش است دست و پا سرد و گرم و مانند آن را درک میکنند اما حرکت برای نیروی لامسه نیستاین پا باید بدوَد این کار است خب پس ما یک سلسله نیروهایی داریم که متولّیان ادراکاند یک سلسله نیروهایی داریم که متولّیان تحریکاند این اصل اول.
اصل دوم آن است که افراد از نظر سلامت و مَعیب بودن این نیروها چهار گروهاند:
گروه اول کسانیاند که هم نیروهای ادراکی اینها سالم است هم نیروهای تحریکی اینها، اینها هم چشم و گوشِ بینا دارند هم دست و پای دونده، اگر یک مار و عقربی هست اینها کاملاً میبینند و کاملاً هم فرار میکنند فرار کردن برای پاست دیدن برای چشم است اینها هم از نظر ادراک سالماند هم از نظر تحریک.
گروه دوم کسانیاند که ادراک اینها قوی است ولی تحریک اینها ضعیف است یعنی چشمشان سالم است مار را میبینند، عقرب را میبینند، خطر را میبینند اما پایشان فلج است خب این چطور فرار بکند پایش بسته است حالا چه کسی بست مطلب دیگر است. این کسی که چشمش باز است و پایِ او بسته این میفهمد هیچ تردیدی ندارد که این مار است و دارد میآید و مسموم میکند و میکُشد اما نمیتواند فرار کند.
گروه سوم کسانیاند که مجاری ادراکی اینها ضعیف است و مجاری تحریکی اینها قوی مثل نابینایانی که اعضا و جوارح دست و پای آنها سالم است میتوانند بدوَند اما مار را نمیبینند، عقرب را نمیبینند، اتومبیلی که دارد میآید را نمیبینند اینها از نظر ادراک محروماند و از نظر تحریک سالماند چون تحریکشان باید با ادراک رهبری بشود لذا خطر میبینند.
گروه چهارم کسانیاند که از هر دو جهت آسیب میبینند هم معلولانِ اعضا و جوارحِ ادراکیاند هم معلولان اعضا و جوارح تحریکی، هم نابینا و ناشنواست هم دست و پای او فلج است اینها چهار گروهاند. کاملاً بین نیروی ادراکی و نیروی تحریکی فرق است در درون ما هم بشرح ایضاً ما یک سلسله دستگاههایی داریم که متولّیان اندیشهاند تصوّرات دقیق و غیر دقیق به عهده ی آنهاست، تصدیقات بیّن و مُبیَّن به عهده ی اینهاست، بررسی علوم تجربی، علوم نیمهتجربی ریاضی، علوم تجریدی فلسفه و کلام، علوم تجریدی ناب در عرفان نظری همه ی اینها را دقیقاند ممکن است در اینجا تدریس بکنند کتاب هم بنویسند، اما همه ی اینها متولّیان فهماند متولّیان دیدناند و ادراکاند آنجا که جای اراده و تصمیم و عزم و اخلاص و محبّت و تولّی و تبرّی است یک نیروی دیگر است آن به نام عقلِ عملی است که «العقل ما عُبِد به الرّحمن واکتسب به الجِنان» از نظر درون هم انسان همین چهار گروه را دارد بعضیها خیلی خوب میفهمند و خیلی خوب تصمیم میگیرند اینها عالِم عادلاند همین که فهمیدند عمل میکنند هیچ تردیدی ندارند چیزی که برای آنها ثابت شد بدون تردید عمل میکنند هم عقل نظری اینها که متولّی اندیشه است سالم است هم عقل عملی اینها که مسئول اراده و تصمیم است سالم است که «عُبِد به الرّحمن واکتسب به الجِنان» خیلیها عقل عملی را به همان ادراکِ حکمتِ عملی معنا میکنند معروفِ بین حکما این است که مطالب نظری را عقلِ نظری ادراک میکند حکمتِ عملی را مثل اخلاق را، فقه را، تهذیب نفس را، سیاست و امثال ذلک را عقل عملی ادراک میکند. آن اصطلاح غیر مشهور حق است حکمت را چه نظری و چه عملی آنجا که سخن از علم و دانش است همه را عقل نظری ادراک میکند آنجا که جای اراده و تصمیم و باور و پذیرش است عقلِ عملی به عهده میگیرد و آن حدیث نورانی «العقلُ ما عُبِد به الرّحمن واکتسب به الجِنان» مؤیّد این اصطلاح دوم است. خب، گروه اول کسانیاند که هم نیروی ادراکی آنها قوی است خوب میفهمند هم نیروی تحریکی اینها سالم است خوب تصمیم میگیرند. گروه دوم کسانیاند که نیروی ادراکی اینها قوی است خوب میفهمند تدریس هم میکنند، تألیف هم میکنند، صاحب کُرسی هم هستند اما آنکه باید تصمیم بگیرد اراده کند این بسته است این در جبهه ی جهاد درونی در مَصاف با شیطان شکست خورد شیطان این را به گِرو گرفت بست، اگر کسی عالِم بیعمل بود ما اگر به او اعتراض کردیم مگر نمیدانید! این اعتراضِ ما بیجاست برای اینکه علم که مشکل را حل نمیکند آنکه مشکل را حل میکند نه ما میدانیم نه از او میپرسیم آنکه مشکل را حل میکند میگوییم چرا در جنگ با هوس با شیطان شکست خوردی که او آن نیروی تصمیمگیرندهات را به گِرو بگیرد و ببندد.
پرسش: پس چرا فرمود: هَلْ یَسْتَوِی الَّذِینَ یَعْلَمُونَ وَالَّذِینَ لَا یَعْلَمُونَ؟
پاسخ: چون در ذیلش همان سوره ی مبارکه ی «زمر» فرمود: أَمَّنْ هُوَ قَانِتٌ آنَاءَ اللَّیْلِ سَاجِداً وَقَائِماً یَحْذَرُ الْآخِرَةَ وَیَرْجُوا رَحْمَةَ رَبِّهِ قُلْ هَلْ یَسْتَوِی الَّذِینَ یَعْلَمُونَ وَالَّذِینَ لَا یَعْلَمُونَ چنین آیه است اینکه نمیخواهد بگوید که عالِم و غیر عالِم فرق میکند که عالِم نماز شبخوان، عالم نماز شبخوان یعنی عالم نماز شبخوان این عالم نماز شبخوان با دیگری فرق میکند دیگر، کنارش نماز شب را ذکر کرده وگرنه شما ببینید عالِم با غیر عالِم خیلیها در خیلی از موارد یکساناند دیگر در گناه مشترکاند اینکه تنها یک آیه نیست که أَمَّنْ هُوَ قَانِتٌ با این مجموعاً یک آیه است أَمَّنْ هُوَ قَانِتٌ آنَاءَ اللَّیْلِ سَاجِداً وَقَائِماً یَحْذَرُ الْآخِرَةَ وَیَرْجُوا رَحْمَةَ رَبِّهِ قُلْ هَلْ یَسْتَوِی الَّذِینَ یَعْلَمُونَ وَالَّذِینَ لَا یَعْلَمُونَ بنابراین درس خواندن نیمی از سعادت است مشکل را درس حل نمیکند مشکل را چیز دیگر حل میکند. خب، اینکه دین گفته اینها باور نکردند که جنگی هست و آن جنگجو شیطان است.
شیطان از هر آل خلیفهای از هر آل سعودی پلیدتر است برای اینکه اینها میخواهند بکُشند شیطان نمیخواهد بکشد شیطان میخواهد اسیر بگیرد شیطان اگر میکُشت که آدم راحت بود او برده میخواهد او نظام بردهداری است میگوید تو باید باشی هر چه من میگویم عمل بکنی. اسیر میگیرد.
بیان نورانی حضرت امیر که فرمود: «کَم مِن عقلٍ أسیرٍ تحت هویً أمیر» همین است در آن سند قباله ی مِلکی که حضرت تنظیم فرمود برای خانه ی عثمانبنعفّان فرمود خانهات شرقاً این، غرباً این، شمالاً آن، جنوباً آن حدودش را ذکر میکند فرمود این قبالهای است که من تنظیم کردم قباله، شاهد میخواهد شاهد این قباله عقل است «إِذَا خَرَجَ مِنْ أَسْرِ الْهَوَی» اگر عقل اسیر نباشد زیر این قباله را امضا میکند و اگر عقل اسیر باشد این قباله را فقط من نوشتم شاهد ندارم. از منِ علی بپرسی شاهدت چه کسی است میگویم شاهد ندارم، شاهدم عقل است که آن عقل به بند کشیده شده «شَهِدَ عَلَی ذلِکَ الْعَقْلُ إِذَا خَرَجَ مِنْ أَسْرِ الْهَوَی» اگر از اسارت هوس در بیاید. خب، قرآن کریم فرمود بعضیها به بند کشیدهاند کُلُّ نَفْسٍ بِمَا کَسَبَتْ رَهِینَةٌ (یک)، کُلُّ امْرِئٍ بِمَا کَسَبَ رَهِینٌ (دو)، این دو آیه گرچه در قیامت ظهورِ کامل دارد اما در دنیا برای خیلیها شفاف، روشن است که یک عدّه در گِرواند خب این کسی که همه چیز را میداند بعد معصیت میکند برای اینکه آنکه باید تصمیم بگیرد که درس حوزه و دانشگاه نیست تصمیمگیرنده چیز دیگر است او در گِرو است او را به گرو گرفتند خب اگر انسان بدهکار باشد باید گِرو بدهد در مسائل مالی گاهی خانه را گرو میدهد گاهی زمین را گرو میدهد اما در مسائل دینی خود آدم را گرو میگیرند نه علمِ آدم را علم که «حجّة الله علی الخَلق» است آن حجّت و به نفع خداست او را گرو نمیگیرند این تصمیمگیری را گرو میگیرند این عالماً عامداً دروغ میگوید عالماً عامداً نامحرم نگاه میکند برای اینکه این شهوت دلش میخواهد آنکه باید تصمیم بگیرد بسته است مثل کسی که پایش را بستند خب بالأخره مار و عقرب میآید نیش میزند دیگر.
بیان نورانی ائمه(علیهم السلام) که فرمودند: «النَّظْرَةُ سَهْمٌ مِن سِهام ابلیس» که تمثیل است و نه تعیین، یعنی در بین همه ی گناهان نگاه به نامحرم تیر است گناهان دیگر تیر نیست؟! این به عنوان مثال و نمونه است این را که حضرت حصر نکرده نفرمود که الاّ ولابد گناه تیر است نه خیر، گناه تیر است اصولاً، منتها حالا این گناه را روشنتر ذکر فرمود «النَّظْرَةُ سَهْمٌ مِن سِهام ابلیس» حالا یا سهمِ مسموم یا غیر مسموم. بنابراین در درون، گاهی هر دو سالماند گاهی دستگاه علم سالم است و دستگاه تحریک و اراده آسیبدیده است. گروه سوم کسانیاند که دستگاه اراده ی آنها خیلی قوی است اما دستگاه اندیشه ی آنها ضعیف است اینها مثل مقدّسهای بیادراکاند هر چه به اینها بگویی باور میکنند دستگاه عملیِ اینها خوب است اما نمیفهمند که این سیدی ظهور، جعل و کِذب و فِریه است این را نمیفهمد اما آنکه باید دعا بکنی باید منتظر باشی آن را خوب عمل میکند. دستگاه عملیِ او دونده ی خوبی است اما درکش ضعیف است. گروه چهارم کسانیاند که هر دو ضعیف است آن جاهلِ متهتّک است نه میفهمد نه عمل میکند. تمام تلاش و کوشش باید این صرف بشود هم در روانشناسی هم در روانکاوی هم کَند و کاو درون ما.
سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) حشرش با اولیای الهی خیلی تلاش و کوشش کردند که بالأخره بگویند مشکل چیست و ما راهحل پیدا نکردیم در المیزان الآن هم اینجا میفرمایند تنها علم کافی نیست که فلان چیز خوب است علمِ به اینکه حتماً ما باید انجام بدهم لازم است میگوییم این هم لازم است ولی این کافی نیست علم ولو اینکه ناظر به این باشد که این کار برای من صد درصد خوب است و اگر نکنم صد درصد ضرر دارد این هم کافی نیست این نیمی از قضیه است دستگاه اندیشه متولّی اراده نیست اراده یک دستگاه جدایی دارد محبّت و اخلاص و عشق. الآن شما میبینید خیلی از شماها خب همین طورید دیگر. روایتی که مربوط به مقتل است اعاظم و اساتید محدّثین مرحوم صدوق، مرحوم کلینی(رضوان الله علیهم) با سند معتبر جریان سیّدالشهداء یا جریان صدیقه ی کبرا(سلام الله علیهما) را نقل کردند خب آدم وقتی مطالعه میکند سند معتبر، گوینده معتبر، کتاب معتبر متأثّر میشود یا ممکن است نَمی از چشمش در موقع مطالعه بیاید اما وقتی یک مدّاح با آهنگ خوب این را میخواند آدم نمیتواند خودش را کنترل کند.
علم که نمیگریاند که آن آهنگ است که میگریاند آن آهنگ با اراده کار دارد با عقل عملی کار دارد آنکه با دانش کار ندارد که آنکه چیز جدیدی نیست خیلی ضعیفترش را خوانده اما آنکه اساس کار بود که نزد ماست میگوییم کلینی گفته، صدوق گفته، وجود مبارک امام صادق در مجلس این کار را کرده خب شاید ما ده برابر آنکه مدّاح محترم میخواند در مقتل دیدیم اما آنکه آدم را میلرزاند آن دستگاه آهنگ است آن اراده را او تحریک میکند آنکه علم نمیآورد که او با اراده کار دارد اراده هم به آهنگ وابسته است بنابراین خنده هم همین طور است گریه هم همین طور است آن دستگاه اراده را یک سلسله امور هنری اداره میکند آن مسئله ی دانش نیست آن مسئله ی سند نیست آن مسئله ی رجال و درایه و متن نیست خب ما با این زندهایم یعنی ما دستگاهی داریم که مستقیماً با اراده ی ما، تصمیم ما، شوق ما، عشق ما، سرانجام جامع همه ی اینها تولّی و تبرّی ما کار دارد آن اوایلش جذب و دفع است بعد شهوت و غضب است بعد اراده و کراهت است بعد عداوت و محبّت است بعد وقتی خیلی لطیف و رقیق شد میشود تولّی و تبرّی او با او کار دارد این تولّی و تبرّی کارِ عقل عملی است باید مواظب باشیم که در مصاف با دشمن این آسیب نبیند. جهاد اوسط همین است شب و روز مواظب باشیم همین است آن بحثهای تصدیق نیمی از کار است بله، طلب علم فریضه است واجب است اما اخلاص چطور؟ اخلاص برای حوزه و دانشگاه است یا اخلاص برای نماز شب است؟
اخلاص فراهم کردن، اراده فراهم کردن، جهاد نفس کردن این با علم نیست بنابراین ما دوتا کار باید بکنیم یکی پنجاه درصد به عهده ی حوزه و دانشگاه است که بفهمیم چه چیزی است چه چیزی باطل است (این یک) که قضیه را به آن میگویند «عَقد» «و تُسمّی القضیة عقداً» چون بین موضوع و محمول گِره خورده است که «الف»، «باء» است این میشود قضیه، قضیه را اصطلاحاً مستحضرید که میگویند عقد. پنجاه درصد دیگر مانده است و آن این است که عصاره ی این قضیه را به جانمان گِره ببندیم که به آن میگویند عقیده این میشود عقلِ عملی این کار است درک نیست منتها کاری است مجرّد. عصاره ی این علم را به جانمان گِره ببندیم که بشویم معتقد وقتی معتقد شدیم عمل راهاندازی میشود این را میگویند مؤمن، ایمان کاملاً مرزش از علم جداست حتی از علم به باید، علم راهش اندیشه است ایمان راهش انگیزه است دو دستگاه کاملاً از هم جدا هستند و جدایی اینها هنگام بیماری یکی و سلامت دیگری مشخص میشود ولی در مقام برای اولیای الهی علم همان و ایمان همان مثل اینکه انسانی که اعضا و جارحه او سالم است مار را دیده دیدن همان و فرار همان او دیگر معطّل نیست که، وقتی میبیند اتومبیل به سرعت دارد میآید دیدن همان و فرار همان او دیگر معطّل نیست که تأمّل بکند که برای اینکه او فهمیده و باور کرده که از خطر باید حفظ بشود.
پرسش:.؟پاسخ: چرا، علوم که تفاوت دارند. اراده ملاحظه فرمودید از مسئله ی جذب و دفع به شهوت و غضب به اراده و کراهه به عداوت و محبّت وقتی خیلی رقیق شد و شفاف شد و بلورین شد میشود تولّی و تبرّی آنجا هم خیلی فرق دارد علوم درجاتی دارد مراتبی دارد ولی مرز علم از مرز اراده کاملاً جداست مثل اینکه مرز دیدن از مرز رفتن کاملاً جداست. ما باید دوتا کار بکنیم یکی اینکه چشم و گوشمان را باز کنیم خوب بفهمیم یکی اینکه دست و پای درونمان را باز کنیم خوب بدویم دیگر نایستیم اینکه خطر را دیدیم تیراندازی شیطان را دیدیم «النَّظْرَةُ سَهْمٌ مِن سِهام ابلیس» بایستیم و نگاه کنیم همین است خب اگر کسی باور کرده که اینجا تیراندازی است خب باید برود دیگر. این روایت را خوانده درسش هم خوانده تقریرش هم نوشته معذلک نامحرم نگاه میکند این معلوم میشود آنکه باید فرار کند بسته است دیگر.
پرسش:؟پاسخ: بله آنها نمیفهمند که علم آن مسائل دینی، علمی است. آنها یک چیز دیگر میخواهند بگویند، میگویند مسئله ی قیامت، مسئله ی خدا، مسئله ی ترس اینها ایمانی است علمی نیست اینها نمیفهمند که علمیِ محض است اینها میگویند ترس از جهنم مثل ترس از سوسک است شما از سوسک میترسی دیگری نمیترسد اینها نمیفهمند که جهنم، برهانی است مثل دو دوتا چهارتا از همه چیز بیخبرند آنها خیال میکنند که خدا و قیامت و بهشت و جهنم اینها از سنخ اینکه شما از فلان پرنده خوشتان میآید ما نمیآید شما از سوسک میترسید ما نمیترسیم میگویند این علمی نیست هیچ کس نمیتواند ثابت کند که به چه دلیل من از سوسک میترسم، میگویم اشتباه میکنید مسئله ی جهنم مسئله ی سوسک نیست مسئله ی سمّ است منتها تو نمیفهمی.
بیان نورانی حضرت امیر در جریان عقیل که این قسمت را در نهجالبلاغه در ذیل داستان عقیل ذکر کرده خوب شفاف و روشن کرده فرمود آنچه زیر عبا آوردی به عنوان حلوا و در حقیقت رشوه است و صدقه و صِله ی رَحِم و امثال ذلک نیست «أَمُخْتَبِطٌ أَنْتَ» مگر مُخبّتی اینکه تو به عنوان حلوای شیرین آوردی واقعیّتش این است که اگر غذایی را، چیزی را مارِ بزرگ، افعی بخورد (یک)، بالا بیاورد غِی بکند (دو)، غیکرده ی افعی را کسی خمیر بکند (سه)، هیچ عاقلی به او دست نمیزند (چهار). این بیان معصومی است که میگوید: «فَلَأَنَا بِطُرُقِ السَّمَاءِ أَعْلَمُ مِنِّی بِطُرُقِ الْأَرْضِ» یعنی باطنِ رشوه سمّ است این سهتا راه دارد یا نظیر اُویس قَرَن باش بو کن میبینی بوی سمّ میدهد یا حرف معصوم را گوش بده یا دو روز صبر بکن ببین چه چیزی گیرت میآید سهتا راه دارد دیگر، اینکه قرآن کریم یک عدّه را فرمود: فَمَثَلُهُ کَمَثَلِ الْکَلْبِ یا لَمْ یَحْمِلُوهَا کَمَثَلِ الْحِمَارِ این تحقیق است و نه تحقیر، قرآن نمیخواهد کسی را تحقیر کند بر خلاف ادب حرف بزند میگوید یا چشم باز کن میبینی باطن اینها حیوان است. وجود مبارک امام باقر این کار را کرد وجود مبارک امام سجاد این کار را کرد در صحنه ی عرفات خب نشان داد هر دو به اصحاب خاص نشان دادند اینها گفتند «کَثُرُ الحَجیج و قَلّ الحجیج» حضرت فرمود نه، «کَثُر الضّجیج و قلّ الحجیج» صحنه ی عرفات را حیوانات پُر کردند کسی در برابر امام زمان خود بایستد به دنبال سقیفه حرکت کند طور دیگر است این میگوید نه، ببین. خب هر دو دیدند دیگر هم شاگرد امام سجاد دید هم شاگرد امام باقر دید که صحنه ی عرفات پر از حیوانات است این است. یا این طور یا آدم حرف معصوم را گوش میدهد یا دو روز صبر میکند بعد از مرگ میبیند که خیلیها إِذَا الْوُحُوشُ حُشِرَتْ همین هستند هم مرحوم شیخ طوسی از ما هم جناب زمخشری در آنها در ذیل آیه فَتَأْتُونَ أَفْوَاجاً نقل کردند دیگر که عدّه ی زیادی به صورت حیوانات محشور میشوند این تحقیقِ قرآنی است نه تحقیر، بیان نورانی حضرت امیر این است که زیرمیزی، رومیزی سمّ است سهتا راه دارد که امپراطوری غرب و امثال غرب نگذاشتند بفهمند. اینها میگویند چیزی را که ما نبینیم باور نمیکنیم همان حرفِ اسرائیلیها را میزنند که لَنْ نُؤْمِنَ لَکَ حَتَّی نَرَی اللّهَ جَهْرَةً معرفتشناسی اینها در همین دوران کودکی خلاصه است یعنی حس و تجربه اینها به نیمهتجربی نرسیدند چه برسد به تجریدی، چه رسد به تجریدیِ ناب خب اینها خیال میکنند که ترس از جهنم مثل ترس از سوسک است.
پرسش:؟پاسخ: برای اینکه تصمیمگیری انسان کاری به علم ندارد لذا با دروغ میشود تصمیمگیری را عوض کرد دیگر.
پرسش:؟پاسخ: برای اینکه آنها دنبال منافع خودشاناند دیگر.
پرسش:؟پاسخ: تأثیری دارد در اراده، دروغ میگویند این دروغ، گزارش، باور میآورد وقتی باور آورد اثر میکنند آنها از این راه، لذا وقتی همین حرفی که میخواهند بزنند خیلی رنگین و آهنگین و سنگین ادا میکنند تا باور کند همین تبلیغ را با یک صدای خوب بیان میکنند با چهارتا علامت بیان میکنند با چهارتا دروغ بیان میکنند تا باور بکنند، البته این باعث باور کردن است پنجاه درصد این کار در صورتی که این سالم باشد باور میکنند اگر سالم نباشد باور نمیکنند.
غرض آن است که باور کردن کارِ سامی است علم، پنجاه درصد مطلب را تأمین میکند که رابطه بین موضوع و محمول را مشخص بکند به آن میگویند عقل آن اراده، عصاره ی این قضیه را به جان خود گِره میزند این میشود عقیده این گاهی از راه صحیح است گاهی از راه باطل، شیطان هم از همین راه میباوراند دیگر شیطان وقتی این شخص را گفت به فلان مطلب معتقد باش او مریدِ چیزی است که شیطان میطلبد گفت وَلاَ تَتَّبِعُوا خُطُواتِ الشَّیْطانِ بنابراین مرز ایمان کاملاً از مرز علم جداست مثل اینکه مرز دویدن کاملاً از مرز دیدن جداست اگر کسی دستگاه دوندگیِ او آسیب ببیند علم، مشکل را حل نمیکند غالب کسانی که عالماً عامداً معصیت میکنند همین است.
مطالب علمی صد درصد علمی است یعنی اصول دین، اعتقادات کاملاً قابل برهان است حالا اگر کسی معرفتشناسی او در حدّ حس و تجربه بود او لاَ تَعْمَی الْأَبْصَارُ وَلَکِن تَعْمَی الْقُلُوبُ الَّتِی فِی الصُّدُور که در سوره ی مبارکه ی «حج» بود خودش را کور کرد این میگوید بله، ترس از جهنم مثل ترس از سوسک است برهانی نیست اما مثل کسی که شاگرد حضرت امیر(سلام الله علیه) باشد نه، میگوشد رشوه سمّ است بدبوست دو، سهتا راه دارد. بنابراین ایمان به آن برمیگردد قَدْ أَفْلَحَ کسی که مؤمن است یعنی معارف دینی را فهمید (یک)، بعد از فهم به جان خود گِره زد (دو)، حالا که گِره میزند گاهی یک گِره است گاهی دو گِره است گاهی سه، چهار گِره است گاهی شُل است گاهی ضعیف است این ایمان درجاتی دارد فرمود باید گره محکم باشد که کنارش اقامه ی نماز است، کنارش فعلِ زکات است، کنارش حفظ عفاف و عصمت است، کنارش پرهیز از سایر خلافهاست، کنارش حفظ امانتهای فردی و جمعی است اینها را ذکر میکند باز دوباره جمعبندی میکند که نه تنها در نماز خشوع هستند مواظب نمازها هستند نه اهل نمازند مواظب نماز جماعتاند مواظب نماز جمعهاند مواظب نماز شباند مواظب نماز واجباند مواظب نماز مستحبّاند عَلَی صَلَوَاتِهِمْ یُحَافِظُونَ تنها یک نماز بخواند برود نیست، این اگر بخواهد ارثش فردوس باشد فردوسی الارث باشد باید همه ی نمازهایش را حفظ بکند دوتا را بخواند دوتا را نخواند، واجب را بخواند مستحب را نخواند اهل اینها نباشد این نیست هُمْ عَلَی صَلَوَاتِهِمْ یُحَافِظُونَ لذا مسئله ی صلات را به صورت جنس یا مفرد ذکر کرده مسئله ی صلوات را که تکرار کرده به صورت جمع آورده کسی که مواظب همه ی نمازهایش است به من چه و به تو چه نمیگوید در همه ی نمازها حضور دارد هم نمازهای واجب هم نمازهای مستحب. خب قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ ٭ الَّذِینَ هُمْ فِی صَلاَتِهِمْ خَاشِعُونَ نماز، واقع ستون دین است و اینها که در نماز خاشعاند در بسیاری از موارد چون با خدای خود سخن میگویند خدا هم با اینها حرف میزند این طور نیست که خدای سبحان فقط مستمع باشد گاهی هم با او سخن میگوید همانهایی هستند که در بیانات نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) در نهجالبلاغه است که «نَاجَاهُمْ فِی فِکْرِهِمْ وَ کَلَّمَهُمْ فِی ذَاتِ عُقُولِهِمْ» در درونِ درون اینها خدا با آنها مناجات میکند غیر از آن بیان نورانی حضرت در «مناجات شعبانیه» است.
خشوع همان انقیاد درونی است که با ترس همراه است یک وقت عزیزانه است یک وقت ذلیلانه، عزیزانه باشد هر جا کلام خدا و اثر خدا ظهور کرد خشوعِ عزیزانه است فرمود: لَوْ أَنزَلْنَا هذَا الْقُرْآنَ عَلَی جَبَلٍ لَرَأَیْتَهُ خَاشِعاً مُتَصَدِّعاً مِنْ خَشْیَةِ اللَّهِ و مردان الهی هم عزیزانه خاشعاند در خیلی از موارد سخن از الْخَاشِعِینَ وَالْخَاشِعَاتِ زنان خاشع، مردان خاشع اینها را ذکر میکند گاهی خشوع بر اساس قهر و ذلّت است که در سوره ی مبارکه ی «طه» نمونه ی این گذشت آیه ی 108 سوره ی مبارکه ی «طه» این بود که یَوْمَئِذٍ یَتَّبِعُونَ الدَّاعِیَ لاَ عِوَجَ لَهُ وَخَشَعَتِ الْأَصْوَاتُ لِلرَّحْمنِ فَلاَ تَسْمَعُ إِلَّا هَمْساً اینها از ترس، مقهورانه و ذلیلانه آرام سخن میگویند چه اینکه در سوره ی مبارکه ی «شوریٰ» هم آیه ی 45 به این صورت آمده است تَرَاهُمْ یُعْرَضُونَ عَلَیْهَا خَاشِعِینَ مِنَ الذُّلِّ یَنظُرُونَ مِن طَرْفٍ خَفِیٍّ آرام و آهسته از کنار یک گوش نگاه میکنند از ترس، کسی که خشوعِ عزیزانه را رها کرد مبتلا به خشوع ذلیلانه میشود.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ ﴿1 الَّذِینَ هُمْ فِی صَلاَتِهِمْ خَاشِعُونَ 2 وَالَّذِینَ هُمْ عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ 3 وَالَّذِینَ هُمْ لِلزَّکَاةِ فَاعِلُونَ 4 وَالَّذِینَ هُمْ لِفُرُوجِهِمْ حَافِظُونَ 5 إِلَّا عَلَی أَزْوَاجِهِمْ أَوْ مَا مَلَکَتْ أَیْمَانُهُمْ فَإِنَّهُمْ غَیْرُ مَلُومِینَ 6 فَمَنِ ابْتَغَی وَرَاءَ ذلِکَ فَأُولئِکَ هُمُ الْعَادُونَ 7 وَالَّذِینَ هُمْ لِأَمَانَاتِهِمْ وَعَهْدِهِمْ رَاعُونَ 8 وَالَّذِینَ هُمْ عَلَی صَلَوَاتِهِمْ یُحَافِظُونَ 9 سوره ی مبارکه ی «مؤمنون» در مکّه نازل شد و عناصر محوری سوَر مکّی، اصول اعتقادی و خطوط کلی اخلاق و حقوق است. فرمود تحقیقاً مؤمنان به فلاح رسیدند در جاهلیّت سخن از قَدْ أَفْلَحَ الْیَوْمَ مَنِ اسْتَعْلَی بود هر کس غارتگری او، ستم و ظلم و استکبار او بیشتر بود خود را رستگار میدانست آن فکرِ منحوس با آمدن قَدْ أَفْلَحَ مَن تَزَکَّی، قَدْ أَفْلَحَ مَن زَکَّاهَا و مانند آن عوض شد لذا فرمود: قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ و آنچه باعث فلاح مؤمنان است در این اوصاف سبعه مشخص شد. در میان نماز در مکّه بود گرچه به آن وضعی که در مدینه تکمیل شد نبود ولی اصل نماز در مکّه بود لکن زکاتِ فقهی در مکّه نبود صوم و حج در مکّه نبود اینکه فرمود: وَالَّذِینَ هُمْ لِلزَّکَاةِ فَاعِلُونَ این بعید است که ناظر به زکاتِ فقهی باشد این ناظر به تزکیه نفس است به دو جهت:
اول همین که زکاتِ فقهی که در قبال صلات است در کنار صلات است در مدینه واجب شد نه در مکّه.
دوم اینکه درباره ی زکات میگویند ایتاء زکات، اَدای زکات نه فعلِ زکات. این فعلِ زکات ناظر به آن تزکیه است گرچه ممکن است وَالَّذِینَ هُمْ لِلزَّکَاةِ فَاعِلُونَ جامع بین تزکیه ی نفس و زکاتِ مال باشد منتها زکاتِ مستحبّی به معنای انفاقِ مطلق و کمک به نیازمندان نه زکاتِ فقهی که در نُه چیز واجب است جامع ممکن است لکن فعل، فاعل بودن به امر حَدَثی تعلّق میگیرد نه به ذات و عین. زکات مثل خمس مقدار مشخّصی از مال است این مال را نمیگویند فلان شخص فاعل است میگویند این مال را به صاحبش اَدا کرد پس فاعلِ زکات بودن به معنای فاعلِ آن معنای حَدَثی است که تزکیه است مثل قَدْ أَفْلَحَ مَن زَکَّاهَا، قَدْ أَفْلَحَ مَن تَزَکَّی و مانند آن. زکات مثل خمس بخشی از مال است چون بخشی از مال است و عین است نمیگویند فلان شخص فاعلِ زکات است میگویند مُعطی زکات است، مؤدّی زکات است، پرداختکننده زکات است .
جناب زمخشری در کشّاف گفت زکات هم به معنای مال است که عین خارجی است و هم به معنای فعل است و وَالَّذِینَ هُمْ لِلزَّکَاةِ فَاعِلُونَ میتواند جامع هر دو قِسم باشد ولی به هر تقدیر چون زکاتِ فقهی در مدینه واجب شد نه در مکّه این زکات یا خصوص تزکیه ی نفس است یا اعمّ از تزکیه ی نفس و صدقات مستحبی است. و شاهد دیگر که این زکات، زکات فقهی مصطلح نیست آن است که در قرآن کریم هر جا سخن از زکاتِ فعلی است در کنار صلات ذکر میشود أَقِیمُوا الْصَّلاَةَ وَآتُوا الْزَّکَاةَ، وَالْمُقِیمِینَ الصَّلاَةَ وَالْمُؤْتُونَ الزَّکَاةَ و مانند آن، اما اینجا جریان زکات در کنار نماز ذکر نشده در کنار سایر مسائل اخلاقی ذکر شده فرمود: الَّذِینَ هُمْ فِی صَلاَتِهِمْ خَاشِعُونَ بعد وارد مسائل اخلاقی شد در ردیف مسائل اخلاقی عنوان زکات مطرح شد وَالَّذِینَ هُمْ عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ ٭ وَالَّذِینَ هُمْ لِلزَّکَاةِ فَاعِلُونَ ٭ وَالَّذِینَ هُمْ لِفُرُوجِهِمْ حَافِظُونَ اینها نشان میدهد که منظور از این زکات، زکات در کنار نماز نظیر أَقِیمُوا الْصَّلاَةَ وَآتُوا الْزَّکَاةَ و امثال ذلک نیست البته صدقات مستحبّی را ممکن است در بربگیرد.
مطلب دوم در جریان ایمان بود در تحلیلات عقلی باید حسابِ عقل و تحلیلات عقلی از عرف جدا بشود وقتی گفته میشود مرز عقل نظر از عقل عمل جداست مرز علم از مرز عمل جداست کاملاً جداست باید دقیقانه تلقّی کرد نه عرفی، الآن یک پزشک معالج که دارد قلب را میشکافد و عمل میکند این دوتا رگهای مویی که کنار هماند و صدها ارتباط با هم دارند یکی که وصل است و دیگری باز، میگوید اینها مرزهایشان کاملاً از هم جدایند آنکه بسته است باید آن را عمل کرد وقتی این طبیب دقیق میگوید مرز این دوتا رگهایی مویی از هم جداست یعنی بر اساس تحلیل عمیق علمی، یعنی علمی آن وقت کسی بیاید عرفاً اشکال کند آقا اینها کنار هماند نزدیک هماند خب بله، بحث در تحقیق علمی است اشکال شما امر عرفی است. وقتی گفته میشود عالِم بیعمل چطور میشود آدم چیزی را میداند بعد عمل نمیکند خب آن دستگاهی که عمل میکند ارتباط تنگاتنگ با علم دارد آن دستگاه علمی ارتباط تنگاتنگ با عمل دارد، اما وقتی روی کُرسی تحقیق نشستهاید میگویید مرز اینها کاملاً از هم جداست یک دستگاه خیلی ظریفِ دقیقِ اَریقی است که عهدهدار دانش و اندیشه است یک دستگاه دقیق اَریقی است عهدهدار انگیزه است اینها مرزهایشان با هم جداست دیگر نباید گفت که علم در عمل اثر میکند و آدم که عالم شد عمل میکند بله صدها ارتباط دارد اما این رگ بسته است این الآن دوتا طلبهاند در مقدّمات هم بحث میکنند دارد سیوطی میخواند ولی فهمید حق با رفیق اوست اما حاضر نیست بپذیرد این مشکل چیست؟ برای او ثابت شد که ماتِن و شارح همهشان مَنتورشان از این رفع و نصب فلان است و حق با رفیق همبحث اوست ولی حاضر نیست تمکین بکند بگوید حق با توست من اشتباه کردم. اینجا مشکل آن است که این رگِ مویی عقلِ عملی او بسته است فهمید ولی باور نمیکند. ایمان آن گِره زدن مطلب به دل است که انسان بگوید آری، این کاری به علم ندارد مرزش کاملاً از هم جداست.
بیان نورانی امام رضا(سلام الله علیه) و سایر ائمه(علیهم السلام) که فرمودند مردم «لو عَلِموا محاسن کلامنا ناتّبعونا» اگر بفهمند تبعیّت میکنند این برای فیالجمله است نه بالجمله قبلش این است که «أحیوا أمرنا» حضرت فرمودند یعنی وجود مبارک امام رضا فرمود امر ما را احیا کنید نه یعنی حرفهایمان را درس بگویید چون درس گفتن نیمی از قضیه است فرمود امر ما را احیا کنید چه کسی امر ولایت را احیا میکند؟ آنکه مفسّر و مدرّس و فقیه است یا آن کسی که وارسته است آن که وارسته است با علمش مردم را حیات میدهد این میشود «أحیوا أمرنا» وگرنه مدرّس زیاد است، مفسّر زیاد است، مبلّغ زیاد است نفرمود درس بگویید که، فرمود امرِ ما را زنده کنید و هر کسی آن عُرضه را ندارد که امر ائمه را زنده کند فرمود: «أحیوا أمرنا فإنّ الناس لو عَلِموا محاسن کلامنا ناتّبعونا» این یکی. چه در نماز چه در غیر نماز گاهی ما را دعوت کردند که از خدا بخواهیم گاهی دعوت کردند که به خدا پناه ببریم آنکه گفتند بخواهید، گفتند که خدایا! «اللهمّ ارزقنا علماً نافعا» آنکه به خدا پناه ببریم «أعوذک مِن علمٍ لا یَنفع» خب آن علمی که «لا ینفع» سِحر و شعبده و جادو که نیست که چون غالباً انسان به سراغ آن علوم که نمیرود همین علمی که انسان را نمیسازد با اینکه آیه است با اینکه قرآن است نور است، نور است «کلامکم نور» ولی برای بصیر نه برای اعما. خب، «أعوذک مِن علمٍ لا یَنفع».
بیانات نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) هست که «رُبَّ عَالِمٍ قَدْ قَتَلَهُ جَهْلُهُ وَ عِلْمُهُ مَعَهُ لاَ یَنْفَعُهُ» این برای چه کسی است؟ فرمود: «لاَ تَجْعَلُوا عِلْمَکُمْ جَهْلاً وَ یَقِینَکُمْ شَکّاً إِذَا عَلِمْتُمْ فَاعْمَلُوا وَ إِذَا تَیَقَّنْتُمْ فَأَقْدِمُوا» این برای چه کسی است! بنابراین در بحثهای دقیق علمی مرز علم از مرز ایمان کاملاً جداست مثل اینکه مرز دیدن از مرز دویدن جداست دویدن برای پاست دیدن برای چشم است. آن که عقرب را میبیند مار را میبیند پای او بسته است نمیتواند فرار کند خب مسموم میشود این عقلِ عملی که جای جذب و دفع، جای اراده و کراهت، جای ایمان و کفر، جای عداوت و محبّت و جامع همه ی اینها جای تولّی و تبرّی است گاهی بسته است گاهی باز است.
شیطان بخش مهمّ عملیات او با عقلِ عملی است که «به ما عُبد به الرحمن و اکتسب به الجِنان» شیطان در راه نشسته نه در حوزه و دانشگاه گفت لَأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِرَاطَکَ الْمُسْتَقِیمَ آنجا که اینها میخواهند بروند من سرِ راه کمین میکنند درس خب خیلیها میخواهند بخوانند ولی همین که میخواهد این علم به عمل برسد من آنجا کمین میکنم.
پرسش: استاد ببخشید آن علم در تحریک اراده مؤثر است؟
پاسخ: بله فیالجمله، این فیالجمله است نه بالجمله. خب چه کار بکنیم که این علم بتواند اراده را احیا کند این باید بیدار باشد دیگر. این محور تصمیم باید زنده باشد (یک)، بیدار باشد (دو)، گوش به زنگ باشد (سه)، تا ببیند علم چه میگوید (چهار). خب اگر این خوابیده است در دعاهای ماه مبارک رمضان بگوییم خدایا! «نَبِّهنی عن نومة الغافلین» خب یک آدم غافل یک آدم خوابیده خب حالا که بخوابد آن وقت علمش چه کسی را بیدار کند بنابراین در تحلیل عقلی مرز ایمان کاملاً از مرز علم جداست البته هر دو جزء شئون نفساند و با هم مرتبطاند و به ما دستور دادند که امرِ اهل بیت را احیا کنیم نه تنها درس و بحث، فرمود: «أحیا أمرنا» آنگاه فرمود: «فإنّ الناس لو عَلِموا محاسن کلامنا ناتّبعونا» «رَحِم الله امریء أحیا أمرنا، رَحِم الله امریء حبّبنا إلی الناس» همهاش مربوط به ایمان است یعنی رحمت کند خدا کسی را که ما را محبوب جامعه قرار بدهد خب محبّت برای عقل عملی است برای آن محور تصمیم و اراده است نه اینکه بفهمد حق با ماست بله خیلیها فهمیدند حق با غدیر است نه سقیفه، اما طرف دیگر رفتند. بنابراین قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ سیدناالاستاد خیلی تلاش کرده و خیلی هم تلاش میکند که ایمان را به علمِ صد درصد برگردانند به علم نافع برگردانند درست است کمک میکند اما مرز ایمان کاملاً جداست متولّی ایمان، مسئول ایمان کاملاً جداست عملِ صالح برای این محورِ تصمیمگیری است یعنی «العقل ما عُبد به الرحمن واکتسب به الجِنان» این گاهی قفل است گاهی باز است فرمود: أَفَلاَ یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلَی قُلُوبٍ أَقْفَالُهَا گناه، درِ این قلب را میبندد کَلَّا بَلْ رَانَ عَلَی قُلُوبِهِم مَّا کَانُوا یَکْسِبُونَ معمولاً قلب که میگویند همین عقلِ عملی است که «عُبد به الرحمن واکتسب به الجِنان» این وقتی چرکین شد بسته میشود قفل میشود گناه، قفلِ قلب است أَفَلاَ یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلَی قُلُوبٍ أَقْفَالُهَا وقتی شرح صدر شد این قلب باز شد در تصمیمگیری آسان است عمل صالح انجام میدهد حالا ممکن است که درسخوانده باشد یا درسنخوانده فرق نمیکند اگر درسخوانده باشد بهتر و بیشتر پیشرفت میکند و اگر درسنخوانده باشد کمتر، ولی خود این عقل عملی شأنی از شئون نفس است (یک) و مجرّد است نه مادّی (دو) و همه ی سفرهای چهارگانه برای همین عقل عملی است (سه) این عقل عملی برای اینکه مسافر باشد این اسفار چهارگانه را طی کند قبلاً باید تَجریه بشود (یک) تخلیه بشود (دو) تحلیه بشود (سه) به فنا برسد (چهار).
مرحوم حکیم سبزواری بخشهای فنا را که شهودِ خدا و اسما در بخشهای انکاری یعنی فصل سوم، شهود اسمای حسنای الهی و همه ی اینها را در بخش عقلِ عملی که فعلِ نفس است ذکر میکند برای همین جهت است. اول فرمود این قوّه ی عملی نفس به تعبیر ایشان قوّه ی اَمّاله ی نفس نه قوّه ی علاّمه ی نفس، آن جهتی که مربوط به ادراک و اندیشه است بگویند قوّه ی علامه ی نفس که کارهای علمی را انجام میدهد اما اینکه مربوط به ایمان و عمل صالح است میگویند قوّه ی امّاله ی نفس این قوّه ی امّاله ی نفس اوّلین وظیفه ی او تَجلیه است یعنی خود را به احکام شریعت جلوه بدهد، وقتی واجبها را انجام میدهد حرامها را ترک میکند کم کم به تخلیه میرسد که رذایل را از خود دور کند، وقتی تخلیه شد رذایل را از خود دور کرد به فصل سوم میرسد تَحلیه است که خود را مزیّن میکند به حِلیه ی اخلاق الهی، وقتی حِلیه شد زینت پیدا کرد زیور پیدا کرد به مقام فنا میرسد حالا فنای آثاری بعد فنای افعالی بعد فنای اوصافی و صفاتی «تجلیةٌ تخلیة تحلیه ثمّ فنا مراتب مرتقیة» این فنا، مقام شهود است همه ی آن علمِ حضوریها به برکت عقلِ عملی است عقل نظری کارش تصوّر و تصدیق و علم حصولی است عقلِ نظری چیزی را نمیبیند فقط میفهمد آنکه میبیند عقلِ عملی است که از راه عمل به آنجا رسیده است نه از راه درس و بحث مدرسه، اگر از راه عمل به اینجا رسیده است این ایمان است که انسان را به مقام فنا میرساند حالا گاهی اهل مدرسهاند گاهی مدرسه نرفته فرقی نمیکند البته اگر مدرسه رفته باشند هم بهتر ترقّی میکنند (یک) هم پیام را میتوانند به جامعه منتقل کنند مثل مرحوم آقای قاضی میشود، ابنطاووس میشود، ابنفحل حلّی میشود، بحرالعلوم میشود که آنچه را دید میتواند به جامعه منتقل کند اما خیلیها میبینند چون درسخوانده نیستند نمیتوانند کتاب بنویسند نمیتوانند شاگرد تربیت بکنند فقط آدمِ خوبیاند قبر آنها برای زیارت خوب است اما او بتواند آنچه را که دید به جامعه منتقل کند چون درسخوانده نیست سخت است برای او، آن هنر را ندارد ولی اگر درسخوانده باشد این هنر را دارد که مشهود خود را، معقول کند خیلیها تلاش و کوشششان این است که جامعِ معقول و منقول باشند اینها کوشششان این است که جامع بین مشهود و معقول و منقول باشند مثل آقای قاضی میشود مثل طباطبایی میشود مثل دیگران میشود. آنچه را که یافتند میتوانند عقلی کنند آنچه را عقلی کردند در خدمت نقل بیاورند تفسیر کنند نقل را، شرح کنند حدیث را و خدمت کنند به حوزه این کار آنهاست، بنابراین مرزها جداست ایمان برای عقلِ عملی است این عقل عملی همان است که در کتابهای اهل معرفت از او به قلب یاد میشود قلب کارش شهود است تصمیم است اخلاص است اراده است که نیّت است و محبّت است و به تعبیر وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) آن طوری که مرحوم کلینی(رضوان الله علیه) در جلد دوم کافی نقل کرده است عشق است که فرمود: «أفضل الناس مَن عَشِق العبادة و آنقها و باشرها» اینها جزء غرر روایات ماست که مرحوم کلینی در جلد دوم کافی نقل کرده که بارها البته این را شنیدید اینها همهشان برای عقل عملی است و عقل نظری کارش تصوّر و تصدیق و باور کردنهای علمی و امثال ذلک است، اگر کسی مؤمن بود یعنی یافت، دید و از آن راه پذیرفت یا شنید و از آن راه پذیرفت گاهی انسان مختار است بالأخره، در ایمان مختار است در علم مختار نیست هیچ کس نمیتواند بگوید که حالا که مقدّمات فراهم شده من نمیخواهم بفهمم، وقتی انسان در برابر ضروری قرار گرفت فهمیده است حالا چه لفظاً بگوید چه نگوید بین نفس و بین فهم، اراده فاصله نیست اگر صغرا حاصل شد کبرا حاصل شد جمعبندی شد تفریق شد تقسیم شد نتیجه برای ما یقینیالحصول است ما میشویم مضطرّ چون در برابر امر ضروری قرار گرفتیم، اگر کسی حساب کرده جمعبندی کرده مسئلهای را حل کرده هیچ کس نمیتواند بگوید من نمیخواهم بفهمم این فهمیده، ولی میتواند بگوید من باور نمیکنم. خب اگر ببیند شهود داشته باشد باور کردنش آسانتر است ولی ضروری نیست میتواند بگوید من باور نمیکنم، اگر بفهمد باز میتواند بگوید من باور نمیکنم بین نفس و بین ایمان، اراده فاصله است خواه ببیند خواه بفهمد خب خیلیها بودند که معجزات را دیدند و مشاهده کردند با چشمِ باطن ولی قبول نکردند ایمان نیاوردند گفتند سِحر است خیلیها برهان انبیا را درک کردند نپذیرفتند بین نفس و بین علم، اراده فاصله نیست انسان وقتی مقدّمات حاصل شد میفهمد دیگر نمیتواند بگوید من نمیخواهم بفهمم، ولی بین نفس و بین ایمان، اراده فاصله است این همان کمالِ انسان است که جبر را نفی میکند کمال را ثابت میکند قُلِ الْحَقُّ مِن رَبِّکُمْ فَمَن شَاءَ فَلْیُوْمِن وَمَن شَاءَ فَلْیَکُفُرْ، إِنَّا هَدَیْنَاهُ السَّبِیلَ إِمَّا شَاکِراً وَإِمَّا کَفُوراً، قَد تَبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَیِّ هر کسی بخواهد ایمان بیاورد هر کسی بخواهد کافر بشود بین نفس و بین ایمان، اراده فاصله است لذا کوشش المیزان به اینکه ایمان را به علمِ صد درصد برسانند این به جایی نمیرسد مقوله ی علم کاملاً جداست بین نفس و علم، اراده فاصله نیست خواه علم حصولی باشد خواه علم شهودی باشد، اما بین نفس و بین ایمان، اراده فاصله است البته این بیان هم از لطایف سخنان خود این بزرگوار است که مکرّر میفرمود بین نفس و ایمان، اراده فاصله است منتها در تبیین اراده مشکلی هست، بنابراین اراده کارِ عقل عملی است و اگر این اراده رهبری بشود و هدایت بشود از تَجلیه شروع میکند به تخلیه میرسد به تحلیه میرسد به فنا میرسد به مراحل عالیه شهود میرسد.
پرسش:؟پاسخ: نه دیگر، اراده، اراده نمیخواهد اراده، خود اراده به نفس وابسته است انسان طرفین را میبیند حق و باطل را میبیند گرایشها را میبیند بعد انتخاب میکند ما در انجام کار، مُرید و مختاریم نه در اراده. ما آزاد خلق شدیم یعنی اگر کسی بخواهد کاری را بدون اراده و اختیار انجام بدهد محال است همان طوری که دو دوتا پنجتا محال است کارِ بیاراده هم محال است خدای سبحان ما را مُختال خلق کرد مرید خلق کرد به طوری که محال است ما بتوانیم کاری را بیاراده انجام بدهیم بخواهیم مسخره کنیم بخواهیم طنز بگوییم بخواهیم شوخی کنیم خب ارادی است بین ما و بین کار، اراده فاصله است اما بین ما و اراده، دیگر ارادهای نیست چون ما در اراده مجبوریم نه در کار ما مریداً خلق شدیم ما آزاد خلق شدیم بین ما و کار، آزادی است اما بین ما و آزادی، آزادی دیگر نیست ما که در آزادی، آزاد نیستیم ما در آزادی بردهایم ما آزاد خلق شدیم یعنی بخواهیم کاری را بدون آزادی انجام بدهیم محال است یک وقت است دست ما را میگیرند از جایی به جایی بیرون میبرند این ما مورد فعلیم نه مصدر فعل اینکه فعل ما نیست حرف مولوی این است که «مات زیدٌ زید اگر فاعل بودی کِی ز مرگ خویشتن غافل بودی» میگوید وقتی که میگویند فاعل، حرفِ نحوی را گوش نده او به دنبال رفع و نصب است او وقتی «مات زیدٌ» را به او بگویی میگوید «مات» فعل «زیدٌ» فاعل، این زید مفعول است در اینجا نه فاعل «مات زیدٌ» زید اگر فاعل بودی خب اینکه فاعل نیست فاعل به اصطلاح ادیب را باید گذاشت کنار ما هیچ کاری را بدون اراده نمیتوانیم انجام بدهیم همان طوری که دو دوتا سهتا محال است دو دوتا پنجتا محال است ما بخواهیم کاری را بیاراده انجام بدهیم این مستحیل است وقتی دست ما را گرفتند از جایی پَرت کردند خب همان طور که لباس ما رفته ما هم رفته ما مورد فعلیم نه فاعلِ فعل اینکه فعل نیست بین ما و کارِ ما، اراده فاصله است اما بین ما و اراده ی ما، اراده فاصله نیست ما بندهایم ما مرید خلق شدیم ما نمیتوانیم بدون اراده کار بکنیم اراده ی ما مثل هستی ما در اختیار دیگری است اما اراده ذو شعبتین است به طرف اطاعت و به طرف معصیت، اختیار ذو شعبتین است ما سرِ هسته ی مرکزی دو راه ایستادهایم هیچ وقت نمیتوانیم کارِ یکجانبه انجام بدهیم کارِ بیاراده انجام بدهیم بنابراین بین ما و کار ما، اراده و اختیار فاصله است لذا ما مکلّفیم. بین ما و اراده ی ما اراده ی دیگر نیست برای اینکه ما بردهایم ما مرید خلق شدیم ما را با اراده آفریدند اراده ی ما در اختیار ما نیست خب، بنابراین باید مرزها را از هم جدا کرد اخلاق از علم کمک میگیرد ولی محور اساسی فنّ اخلاق و موعظه این عقل عملی است آنجا که اراده را، آنجا که جذب و دفع را، آنجا که اراده و کراهت را، آنجا که قبض و بسط را، آنجا که عداوت و محبّت را و جامع همه ی اینها آنجا که تولّی و تبرّی را رهبری میکنند آنجا جای اخلاق است تمام کوششهای ما باید در اینجا خلاصه بشود که این بخش را احیا کنیم لذا گفتند: «هل الدین الاّ الحُلم» وگرنه بیان حضرت امیر(سلام الله علیه) که فرمود: «رُبّ عالِمٍ قد قَتَله جَهْلُه» ناظر به این بود دیگر.
جهل در مقابل علم نیست خدا غریق رحمت کند کلینی را شما میبینید مرحوم کلینی وقتی کافی را نوشت کتاب اوّلش و بخش اوّلش «کتاب العقل والجهل» است کتاب دومش «کتاب العلم» است علم مقابل ندارد علم، علم است دیگر آنکه مقابل دارد و خطر با اوست جهل به معنی جهالت است انسان یا عاقل است یا جاهل، اگر عاقل بود اهل بهشت است اگر جاهل یعنی جهالت در برابر عقل، اگر جاهل بود اهل جهنّم است این جهنّمی یا درسخوانده است یا درسنخوانده. کلینی که نیامده جهل را در برابر علم قرار بده که آمده جهل را در برابر عقل قرار داده کار کلینی کار عمیق علمی است اما کار، کار او نیست کار وجود مبارک امام کاظم و امام صادق(سلام الله علیهما) است آن جنود العقل و الجهل را حضرت فرمود، کلینی هم یاد گرفت چندتا سپاه برای عقل است چندتا نیرو برای جهل است اینها را وجود مبارک ابیابراهیم فرمود بعد هم کلینی یاد گرفت «جنود العقل و الجهل» نه «جنود العلم والجهل» اینکه وجود مبارک حضرت امیر فرمود: «رُبَّ عَالِمٍ قَدْ قَتَلَهُ جَهْلُهُ وَ عِلْمُهُ مَعَهُ لاَ یَنْفَعُهُ» جهل با علم جمع میشود ولی با عقل جمع نمیشود عقل «ما عُبد به الرحمن واکتسب به الجِنان» است. جهل، معصیتِ جاهلانه است هر انسانی بر اساس جهالت معصیت میکند.
پرسش:؟پاسخ: خب نه، آن برای آن است که حجّت مقداری، عاقل است که به حجیّت میرسد بعد در همان بحثهای علم دارد که همان طوری که ذات اقدس الهی، در روایاتی است که مرحوم کلینی در باب علم نقل کرده اگر خدای سبحان بر دیگران طلب علم را واجب کرده است قبل از آن بر علما تعلیم را واجب کرده است و خدای سبحان از هیچ کسی تعهّد نگرفته که عالِم بشوند مگر اینکه قبلاً از علما تعهّد گرفته است که دیگران را تعلیم بدهند «لأنّ العلم قبل الجهل» خب این علم به قرینه ی آن در مقابل جهل است. به هر تقدیر مرحوم کلینی نیامده بگوید که «کتاب العلم والجهل» کتاب العلم مقابل ندارد این علم یا جهنّم میبرد یا بهشت با هر دو میسازد، اما عقل الاّ ولابد به بهشت میبرد جهل الاّ ولابد به جهنّم میبرد. خب پس مرز ایمان کاملاً از مرز علم جداست این در تحلیلات عقلی است.
پرسش:؟پاسخ: خب بله، انسان باز مثل همان حرف دیروز است دیگر. ارتباط با هم دارند پنج درصد هم که فهمید عمل میکند آنجا که یکی با اینکه میداند عمل نمیکند آن رگ مویی که بسته است ما داریم علاج میکنیم آن وقت شما میگویید این دوتا رگ هر دو باز است خب بله انسانِ سالم هر دو باز است دیگر آنکه فهمید عمل میکند اما آنجا که یک متخصّص قلب میگوید این رگِ مویی بسته است من باید این را معالجه کنم یعنی مرز این رگ از آن رگی که یک صدم میلیمتر با هم فاصله دارند مرزها فاصله است صدها فرسخ فاصله است خب راست میگوید آن رگ باز است این رگ بسته است که نفسگیر شده آنجا که هر دو بازند که همکاری میکنند که آنجا که یکی بسته است و باعث سکته است آنجا را باید معالجه کرد چطور میشود یک آدم عالِم است معصیت میکند؟ گیرش چیست؟ گیرش این است که آن رگی که باید تصمیم بگیرد او بسته است همین، آنجا که عالِم است و عمل میکند هر دو رگ باز است آنجا را باید کنار گذاشت، کنار گذاشت یعنی کنار گذاشت آنجایی که عالم است و معصیت میکند معلوم میشود این رگِ اراده بسته است معلوم میشود علم مرزی دارد اراده مرزی دارد عالماً عامداً نامحرم نگاه میکند دروغ میگوید خب چه کسی است که نداند دروغ حرام است چرا با اینکه میداند دروغ میگوید اینکه حضرت فرمود: «لا تَجْعَلُ یَقینکُم شکّا»، «رُبَّ عَالِمٍ قَدْ قَتَلَهُ جَهْلُهُ» یعنی این رگ مویی بسته است آن رگ باز است این خوب فهمیده سخنرانی هم کرده اما اینجایی که باید اراده کند تصمیم بگیرد این رگ بسته است این را باید معاجله کرد فرمود قَدْ أَفْلَحَ کسی که این رگش را باز کرده ایمان آورده نه «قد أفلح العلماء» قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ یعنی آنهایی که فهمیدند به جان خود گِره زدند.
مرز ایمان از مرز علم جداست (یک) ایمان، فعل نفس است (دو) بین نفس و ایمان، اراده فاصله است (سه) ممکن است انسان صد درصد مطلبی را بفهمد و ایمان نیاورد (چهار) وجود مبارک موسای کلیم به فرعون گفت آخر برای تو صد درصد روشن شد چرا ایمان نمیآوری؟! این وَجَحَدُوا بِهَا وَاسْتَیْقَنَتْهَا أَنفُسُهُمْ این است یعنی فرمود اینها مشکل علمی ندارند صد درصد برایشان روشن شد که کار موسای کلیم معجزه است سِحر نیست اما انکار کردند با اینکه یقین داشتند حق با موسای کلیم است.
مناظره وجود مبارک موسای کلیم(سلام الله علیه) به فرعون ملعون فرمود: لَقَدْ عَلِمْتَ مَا أَنزَلَ هؤُلاءِ إِلَّا رَبُّ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ بَصَائِرَ برای تو صد درصد روشن شد که این سِحر نیست و معجزه است اما خب ایمان نیاورد. سرّش آن است که بین نفس و بین ایمان، اراده فاصله است که خدای سبحان انسان را به احسن تقویم آفرید انسان را آزاد آفرید آن وقت چنین ایمانی ارزش دارد و چنان کفری باعث سقوط در جهنم است. انسانی که ایمان میآورد با اینکه صد درصد مطلب برای او روشن شد و میتواند با این علمِ صد درصد ایمان نیاورد مع ذلک ایمان میآورد این ایمان عزیز است.
جناب فخررازی میگوید که این اوصاف سبعهای که ذکر کردند اینها وصف کمالاند مسئله ی کلامی است نه مسئله ی فقهی. معنایش این نیست که اگر کسی در نماز خشوع نداشت نماز او باطل باشد و مانند آن. البته نماز یک صحّت دارد که حکم فقهی است یک قبول دارد که حکم کلامی است درجات نماز هم فرق میکند مرحوم صدوق(رضوان الله علیه) هم در کتاب شریف من لا یحضره الفقیه دارد «المصلّی یناجی ربّه» نمازگزار با خدا دارد مناجات میکند این جزء غرر روایات ماست و نماز آن خاصیّت را دارد که آتش را خاموش کند این گونه از روایات را ایشان هم نقل کردند که وقتی هنگام نماز فرا میرسد فرشتگان میگویند که «قوموا إلی نیرانکم الذی أوقدتموها علی ظهورهم فادفعوها بصلواتکم» فرمود بلند شوید این آتشهایی که روشن کردید با نمازهایتان خاموش کنید نماز نه تنها تَنْهَی عَنِ الْفَحْشَاءِ وَالْمُنکَرِ آتشنشانی هم است آتشها را خاموش میکند خب این مراتبی برای درجات نماز است بنابراین این حکم فقهیاش محفوظ است که اگر کسی واجد ارکان باشد و مبطلات نماز در او نباشد این نماز فقهاً صحیح است اعاده در وقت یا قضا در خارج وقت نیست لکن درجات برتر و کمالش مربوط به آن اوصاف دیگری است که ذات اقدس الهی در کمال اینجا ذکر کردند.
روایات در تفسیر شریف کنزالدقائق هست که محافظ بر صلواتاند ناظر به فریضه است الَّذِینَ هُمْ عَلَی صَلاَتِهِمْ دَائِمُونَ که در سوره ی مبارکه ی «معارج» هست آن ناظر به نمازهای مستحبّی است در سوره ی مبارکه ی «معارج» دارد که آیه ی نوزده به بعد إِنَّ الْإِنسَانَ خُلِقَ هَلُوعاً ٭ إِذَا مَسَّهُ الشَّرُّ جَزُوعاً ٭ وَإِذَا مَسَّهُ الْخَیْرُ مَنُوعاً ٭ إِلَّا الْمُصَلِّینَ احکام فراوانی را برای نمازگزاران ذکر میکند که الَّذِینَ هُمْ عَلَی صَلاَتِهِمْ دَائِمُونَ آن را بر صلات مستحبّی حمل کردند. در ذیل این گونه از آیات، روایاتی را مرحوم صاحب وسائل(رضوان الله علیه) نقل کرده که اگر کسی دائماً به یاد خدا باشد مشمول همین حدیث است که الَّذِینَ هُمْ عَلَی صَلاَتِهِمْ دَائِمُونَ آن وقت آن شخصی که گفت «خوشا آنان که دائم در نمازند» معنایش همین روایاتی است که مرحوم صاحب وسائل نقل کرده نه یعنی دائماً دارند نماز میخوانند کسی که دائماً به یاد خدا باشد دائمالصلاة است و معنای یاد خدا بودن هم همین است که در جریان «لا إله إلاّ الله» ذکر شده که «مَن قال لا إله إلاّ الله مُخلِصاً دَخل الجَنّة» از امام(سلام الله علیه) سؤال کردند یا خود حضرت اخلاصِ این کلمه را معنا کرده فرمود: «و إخلاصه أن تَحجزه لا إله الاّ الله أمّا حَرَّم الله علیه» اخلاص ِاین کلمه این است که این کلمه نگذارد او گناه بکند خب پس این میشود اخلاص، این میشود ذکر. روایاتی که در ذیل الَّذِینَ هُمْ عَلَی صَلاَتِهِمْ دَائِمُونَ آمده است که اگر کسی دائمالذکر باشد دائمالصلاة است این باعث شده که آن سراینده بگوید «خوشا آنان که دائم در نمازند».
«و الحمد لله ربّ العالمین»
قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ ﴿1 الَّذِینَ هُمْ فِی صَلاَتِهِمْ خَاشِعُونَ 2 وَالَّذِینَ هُمْ عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ 3 وَالَّذِینَ هُمْ لِلزَّکَاةِ فَاعِلُونَ 4 وَالَّذِینَ هُمْ لِفُرُوجِهِمْ حَافِظُونَ 5 إِلَّا عَلَی أَزْوَاجِهِمْ أَوْ مَا مَلَکَتْ أَیْمَانُهُمْ فَإِنَّهُمْ غَیْرُ مَلُومِینَ 6 فَمَنِ ابْتَغَی وَرَاءَ ذلِکَ فَأُولئِکَ هُمُ الْعَادُونَ 7 وَالَّذِینَ هُمْ لِأَمَانَاتِهِمْ وَعَهْدِهِمْ رَاعُونَ 8 وَالَّذِینَ هُمْ عَلَی صَلَوَاتِهِمْ یُحَافِظُونَ 9 بخش پایانی سوره ی مبارکه ی «حج» فرمودند: وَافْعَلُوا الْخَیْرَ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ در طلیعه ی امر سخن از شاید است که فرمود کارِ خیر را انجام بدهید شاید به فلاح برسید. در پایان امر سخن از باید است و نه شاید آنها که دستور خدای سبحان را اطاعت کردند خیر را چه در بخشهای عبادی چه در بخشهای مالی قربةً إلی الله انجام دادندتا آنجا که مقدورشان بود اطاعت کردند از آن به بعد سخن از باید است لذا با فعل ماضی نه با فعل مضارع و با کلمه ی «قد» نه بدون کلمه ی «قد» فرمود: قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ این تعبیر که فعل ماضی با کلمه ی «قد» کاری را در جمله ی فعلیه میکند که در جمله ی اسمیه با «إنّ» تأکید با «لام» قَسم و مانند آن انجام میشود تحقیقاً مؤمنان به مقصد میرسند. این برای آن است که مؤمن تا آنجا که مقدور اوست اطاعت بکند چون معصوم نیست احیاناً ممکن است غفلتِ علمی یا غفلتِ عملی داشته باشد باعث بخشش الهی است که إِن تَجْتَنِبُوا کَبَائِرَ مَا تُنْهَوْنَ عَنْهُ نُکَفِّرْ عَنکُمْ سَیِّئَاتِکُم و ذات اقدس الهی هم بر اساس إِن تَنصُرُوا اللَّهَ یَنصُرْکُمْ وَیُثَبِّتْ أَقْدَامَکُمْ تأیید میکند لذا آنچه در آیه ی 77 سوره ی مبارکه ی «حج» که قبلاً گذشت فرمود: وَافْعَلُوا الْخَیْرَ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ الآن در آیه ی اول سوره ی مبارکه ی «مؤمنون» با قطع فرمود: قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ.
مطلب بعدی آن است که قرآن کریم در غالب موارد هر جا سخن از فلاح و رستگاری و بهرهبرداری از قرآن کریم است مؤمنان را که اهل عملاند یاد میکند از علما نام نمیبرد. اگر در بخشی از آیات نظیر سوره ی مبارکه ی «فاطر» آنجا میفرماید علما از خدای سبحان هراسناکاند آیه ی 28 سوره ی مبارکه ی «فاطر» که فرمود: إِنَّمَا یَخْشَی اللَّهَ مِنْ عِبَادِهِ الْعُلَمَاءُ در ذیل این آیه و همچنین روایات مشابه این ائمه(علیهم السلام) فرمودند یعنی «بالعالِم مَن صَدَّق فعله قوله» منظور عالِم با عمل است نه صِرف عالم چه اینکه در همان سوره ی مبارکه ی «فاطر» قبل از اینکه به این إِنَّمَا یَخْشَی اللَّهَ مِنْ عِبَادِهِ الْعُلَمَاءُ برسد آیه ی هجده به بعدش این است فرمود: إِنَّمَا تُنذِرُ الَّذِینَ یَخْشَوْنَ رَبَّهُم بِالْغَیْبِ وَأَقَامُوا الصَّلاَةَ وَمَن تَزَکَّی فَإِنَّمَا یَتَزَکَّی لِنَفْسِهِ وَإِلَی اللَّهِ الْمَصِیرُ آیات بعد از این یعنی آیات نوزده به بعد هم در همین زمینه است، بنابراین هم در سوره ی مبارکه ی «فاطر» هم در ادله ی دیگر اگر خَشیت را و کمال را به علما نسبت داد علما را گفتند منظور هر تحصیلکردهای نیست «مَن صدّق فعله قوله» این میشود عالِم چه اینکه در آیه هجده همان سوره ی «فاطر» خشیت را به مؤمنان اسناد داد اگر مسئله هدایت است هُدیً لِلْمُتَّقِینَ است اگر مسئله شفاست وَنُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ مَا هُوَ شِفَاءٌ وَرَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِینَ است همه ی برکات برای مؤمنین است یعنی علم، بخشی از کمالها را فراهم میکند اگر این علم به عمل برسد مایه ی کمال است وگرنه حجّة الله علی الأرض است آن علم، حجّت خداوند است که ذات اقدس الهی در یوم القیامه میگوید تو که میدانستی چرا بیراهه رفتی.
خب اگر قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ مؤمنون را مشخص کرده است که چه گروه با ایماناند و چه گروه اهل فلاحاند. تک تک اینها فیالجمله اثر دارد مجموع اینها بالجمله اثر دارد اگر کسی بخواهد هیچ گونه عذابی را از هجرت عندالموت تا صحنه ی برزخ تا صحنه ی ساهره ی قیامت تا مواقف پنجاهگانه ی قیامت هیچ رنجی نبیند و فرشتگان در برخورد با او با ادب و احترام به او سلام بکنند سَلاَمٌ عَلَیْکُمْ طِبْتُمْ فَادْخُلُوهَا خَالِدِینَ این باید به همه ٴد ستورات ایمان عمل بکند. فرشتگان در خدمت او هستند با ادب و احترام به حضورش میآیند هیچ لذّتی برای مؤمن به اندازه ی لذّت مرگ نیست برای اینکه تمام افتخارات ما این است که مثلاً ضریح مطهّر سیدالشهداء را زیارت بکنیم چه رسد به اینکه قبر حضرت را، چه رسد به اینکه آن تربت حضرت را، ولی برای مؤمن خود حضرت حضور پیدا میکند.
مرحوم کلینی نقل کرده است که در تمام مدّت عمر هیچ لذّتی را مؤمن به اندازه ی لذّت مرگ نمیچشد برای اینکه همه ی ائمه حضور پیدا میکنند خب پس اگر کسی در همان روایات را هم مرحوم کلینی نقل کرد فرمود این حدیث را برای همه نقل نکنید چون ظرفیتش را همه ندارند که وجود مبارک صدیقه کبرا(سلام الله علیها) حضور پیدا میکند آن وقت مردم نمیفهمند که آن صحنه، صحنه ی محرم و نامحرم نیست و وجود مبارک حضرت هم بر اساس اینکه حضرت امیر مثل پیامبر(علیهما الصلاة و علیهما السلام) حضرت فرمود: «أنا و علیٌّ أبواه هذه الاُمّة» اگر وجود مبارک حضرت امیر پدر ما شد و ما شناسنامه ی ولایی گرفتیم و او را به عنوان پدر پذیرفتیم صدیقه ی کبرا میشود مادر ما آنجا دیگر چون این حرف برای خیلیها قابل فهم نیست فرمود این روایت را برای همه نقل نکنید حالا در جمع علما حساب دیگری است که مؤمنان هم درحال احتضار صدیقه ی کبرا(سلام الله علیها) را میبینند خب این برای کسی است که به همه ی دستورات عمل بکند، اما اگر کسی فیالجمله عمل کرد نه بالجمله خب مشکلی دارد دیگر. اینکه فرمود: قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ ٭ الَّذِینَ هُمْ فِی صَلاَتِهِمْ خَاشِعُونَ یعنی آن مشکلاتی که مربوط به ترک نماز است اگر کسی اهل نماز بود آن هم مخصوصاً با خشوع او از آن مشکلات نجات پیدا میکند اما مشکلات تزکیه و امثال ذلک همچنان در انتظار اوست، اگر کسی وَالَّذِینَ هُمْ عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ آن مشکلاتی که در اثر ابتلای به لغو و لهو دامنگیر انسان میشود اگر کسی از لغو و لهو مصون بود آن مشکلات به سراغش نمیآید یک وقت است انسان کار لغو نمیکند این مَلکه ی ایمان نیست این حال است آیه نمیگوید مؤمنان آنها که اهل فلاحاند کسانیاند که کارِ لغو نمیکنند فرمود کسانی که از لغو اعراض دارند اعراض یعنی رو برگردان یعنی جهتشان فرق میکند، اگر مسافری به طرف شرق است مسافری به طرف غرب اینها هرگز یکدیگر را نمیبینند چون سَمت و سویشان دوتاست.
مؤمن از لغو رو برگردان است ارضشان با ارض این فرق میکند همین تعبیر در جریان اجتناب هم هست فرمود شما اجتناب کنید در بحث اجتناب که در سوره ی مبارکه ی «نحل» یا «اسراء» گذشت این بود که اگر مؤمن اجتناب دارد تَجَنُّب دارد نه یعنی گناه نمیکند بلکه موضع خاص دارد در برابر گناه او در جانبی است گناه در جانب دیگر، صِرف ترک گناه نیست ممکن است هر دو در یک سَمت و سو باشند ولی این نکند، اما وقتی کسی موضعش جداست جانبش جداست جهتش جداست خب یقیناً همیشه از گناه فاصله دارد این را میگویند اجتناب، اعراض کردن مشابه اجتناب است موضعگیری کردن، خطّ فکر جدا بودن، رویکرد جدا بودن، جهت و سَمت و سو جدا بودن این را میگویند لغو. در قرآن کریم فرمود مردان الهی کسانیاند که نه خودشان به سراغ لغو میبرند نه لغو به سراغ آنها میآید برخیها هستند که به مجالس گناه نمیروند اما دوستان ناباب آنها را کِشان کِشان میبرند یا حوادث و مناسبتهایی آنها را دامنگیر میکند بالأخره.
سوره ی مبارکه ی «نور» که به خواست خدا خواهد آمد فرمود ما در سوره ی «مؤمنون» گفتیم مؤمن از لغو و همچنین از لهو رو برگردان است یعنی مؤمن به طرف کار باطل نمیرود در سوره ی مبارکه ی «نور» میفرماید باطل هم به طرف مؤمن نمیرود فرمود: فِی بُیُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَن تُرْفَعَ که در آنجا رِجَالٌ لاَّ تُلْهِیهِمْ تِجَارَةٌ وَلاَ بَیْعٌ عَن ذِکْرِ اللَّهِ الحاء یعنی لهوی به سراغ آن برود و او را سرگرم کند پس نه مؤمن به طرف لهو میرود نه لهو و لغو آن هنر را دارد که به طرف مؤمن برود او را کشان کشان بیاورد میبینید بعضیها منزّه از مجالس لهوند نه خودشان میروند نه دوستی دارند که هنرمند باشد به خیال خودش قدرتمند باشد او را کشان کشان ببرد ولو در مجلس نشاط اینها کسانیاند که نه میروند نه کسی میتواند اینها را ببرد لاَّ تُلْهِیهِمْ تِجَارَةٌ وَلاَ بَیْعٌ عَن ذِکْرِ اللَّهِ این برای قداست روح است دیگر برخیها میگویند ما نمیخواستیم ولی دوستان مجبورمان کردند خب حالا این جبر هم که درست نیست تعبیر ناروایی است ولی بالأخره یک عدّه کشان کشان این را بردند مردان پاک نه میروند نه کسی میتواند اینها را ببرد هم عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ هستند هم لاَّ تُلْهِیهِمْ تِجَارَةٌ وَلاَ بَیْعٌ عَن ذِکْرِ اللَّهِ است. حلال اینها را از یاد خدا باز نمیدارد چه رسد به حرام اینها کسانیاند که عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ.
پرسش:؟پاسخ: نه، آنکه مشخص شد کدام لهو حرام است کدام لهو مکروه است خود کلّ دنیا إِنَّمَا الْحَیَاةُ الدُّنْیَا لَعِبٌ وَلَهْوٌ آنها مشخص است لهوی است در برابر حلال آن لهوی که در برابر حلال است تحریمشده است آن آهنگهایی که «لهو الحدیث» در بعضی از روایات ما به آنها تأویل شده است آنها مشخص است وگرنه کلّ دنیا سرگرمیهایش لَعِبٌ وَلَهْوٌ.
سوره ی مبارکه ی «فرقان» فرمود مردان الهی کسانیاند که اگر لغو را دیدند از آنها کریمانه میگذرند وَالَّذِینَ لاَ یَشْهَدُونَ الزُّورَ وَإِذَا مَرُّوا آیه ی 72 سوره ی مبارکه ی «فرقان» این است وَالَّذِینَ لاَ یَشْهَدُونَ الزُّورَ وَإِذَا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا کِرَاماً از لغو و لاغی کریمانه میگذرند گذشتِ کریمانه یعنی نه هتّاکی میکنند نه بددهنی میکنند اگر هم خواستند نهی از منکر بکنند با بزگواری با نحوه ی روششان نهی از منکر میکنند بالأخره کریمانه میگذرند. در بخشهای دیگر نظیر سوره ی مبارکه ی «قصص» و اینها سخن از اِعراض است آیه ی 55 سوره ی مبارکه ی «قصص» این است وَإِذَا سَمِعُوا اللَّغْوَ أَعْرَضُوا عَنْهُ غیبت، تهمت، دروغ اینها که لغو است معصیت است و اگر چیزی معصیت نبود اتلاف عمر بود بالأخره اینها اعراض میکنند أَعْرَضُوا عَنْهُ وَقَالُوا لَنَا أَعْمَالُنَا خب پس وَالَّذِینَ هُمْ عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ به عنوان مَلکه حصر شده است و به عنوان موضعگیری و در عرض لغو، راه دیگر انتخاب کردن مطرح شده است و مانند آن وَالَّذِینَ هُمْ عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ ٭ وَالَّذِینَ هُمْ لِلزَّکَاةِ فَاعِلُونَ که در بحث دیروز اشاره شده است این زکات نمیتواند زکات فقهی باشد برای اینکه زکات فقهی در مدینه واجب شده نظیر صوم، نظیر حج و این بخش در مکه نازل شده گذشته از اینکه زکات، بخشی از مال است که یک موجود خارجی است نظیر خمس حالا یا کسر مشاع است یا کلّی فی المعیّن است بالأخره یک مال خارجی است این مال خارجی را میگویند اَدا کرده یا ایتا کرده نمیگویند انجام داده اَدای زکات و مانند آن فعل است اما خود زکات را نمیشود گفت «فَعل الزکاة» به قرینه ی وَالَّذِینَ هُمْ لِلزَّکَاةِ فَاعِلُونَ و به قرینه ی اینکه زکاتِ فقهی در مدینه واجب نشد گفتند این زکات همان تزکیه ی نفس است البته اخلاق، تزکیه ی نفس است زکاتهای واجب هم تزکیه است زکاتهای مستحب هم تزکیه است زکاتهای مستحب یعنی اصل انفاق و اینها خب در مکّه بود. اصل زکات هم میتواند مطهِّر باشد اینکه میگویند ما رفتیم مال خودمان را تطهیر کردیم این تطهیر درست نیست آنکه تعبیر قرآنی این است که کسی که وجوهات میدهد خود را تطهیر میکند نه مال را.
سوره ی مبارکه ی «توبه» این آیه گذشت که عدّهای وقتی زکاتشان را اَدا میکنند خودشان پاک میشوند آیه ی 107 سوره ی مبارکه ی «توبه» این بود فرمود: خُذْ مِنْ أَمْوَالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ وَتُزَکِّیهِم بِهَا تعبیر لطیف مرحوم شیخ طوسی این بود که این تُطَهِّرُهُمْ چون مرفوع است، جمله در محلّ نصب است تا صفت باشد برای صَدَقَةً، خُذْ مِنْ أَمْوَالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ یعنی «صدقةً مطهّرةً» نه اینکه تو پاک میکنی اگر تو پاک میکنی این جوابِ امر بود و مجزوم بود باید میخواندیم «تطهِّرْهُم» اما چون مرفوع است و در محلّ نصب است صفت است برای صَدَقَةً خود این صدقه آن متصدِّق را پاک میکند یعنی کسی که وجوهات به عهده ی اوست زکات به عهده ی اوست این مردی است ناپاک وقتی مال را داد پاک میشود چطور غُساله مادامی که هست آن شیء یا آن پارچه آلوده است همین که خارج شد آن پارچه پاک میشود.
پرسش:؟پاسخ: بله، اما باز تُزَکِّیهِم منتها چه کسی باید بگیرد؟ کسی که ولایتِ امر به عهده ی اوست کسی که مأمور به اخذ است، پس بنابراین خودِ این فعل وقتی به دست صاحبِ اصلیاش رسید سهمی در تطهیر دارد. خب عمده آن است که فرمود: خُذْ مِنْ أَمْوَالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ و این مال نظیر غُساله، غساله خب گفتند بعدالعَسْر پاک است نه قبلالعَسْر اگر با آب قلیل یک ظرف دستمالی که آلوده است کسی شُست تا عَسْر نکند یعنی فشار ندهد این معصور نشود فشار نبیند غُساله بیرون نرود که پاک نیست تا این غُساله هست این دستمال آلوده است وقتی معسور شد فشار داده شد این غساله بیرون رفت پاک میشود این هم نظیر آن غساله است تا هست انسان آلوده است وقتی به صاحب اصلیاش داده شد میشود پاک. عمده آن تعلّق است وگرنه آن مال از آن جهت که مال است که طیّب و طاهر است نشانهاش این است که این در فی سبیل الله صرف میشود مسجد ساخته میشود کعبه با این ساخته میشود جهاد اسلامی با این تأمین میشود.
پرسش:؟پاسخ: و خب این شخص آلوده است مثل کسی که دستش آلوده است این نمیتواند دست بزند باید دستش را بشوید بعد دست بزند ولو بخواهد به لباس خودش دست بزند اما دستش آلوده است این مال تعلّق دارد به این شخص این تعلّق باعث آلودگی اوست وگرنه مال که آلوده نیست الآن همین الآن گفته شد که همین وجوهات را وقتی به امام عصر دادند با او مسجد میسازد با او کعبه میسازد این مال آلوده نیست این شخص آلوده است نفرمود خُذْ مِنْ أَمْوَالِهِمْ صَدَقَةً که «تطهّر أموالهم» فرمود: تُطَهِّرُهُمْ خود اینها را پاک میکند وگرنه مال چه آلودگی دارد. خب, بنابراین اینکه فرمود: وَالَّذِینَ هُمْ لِلزَّکَاةِ فَاعِلُونَ قسمت مهمّش ناظر به تزکیه ی نفوس است (یک) زکاتهای مستحبّی و مانند آن را میگیرد (دو) بعد از نزول آیات زکات فقهی در مدینه به قرینه ی آیه ی سوره ی مبارکه ی «توبه» و مانند آن مشمول اطلاق یا عموم همین آیه است (سه) وگرنه آن آیه در هنگام نزول زکاتِ فقهیِ واجب را شامل نمیشد. خب وَالَّذِینَ هُمْ لِلزَّکَاةِ فَاعِلُونَ ٭ وَالَّذِینَ هُمْ لِفُرُوجِهِمْ حَافِظُونَ در سوره ی مبارکه ی «مائده» و امثال مائده در تبیین کلمه ی «غائط» گذشت که این الفاظ و اندام تناسلی اینها الفاظ فراوانی دارند افعال قبیحه, اشیای قبیحه, اندام قبیح اینها اسما فراوانی دارند سرّش آن است که اینها «ما یَستقبح الذّکر»ند چون «ما یستقبح الذّکر»ند از اینها با الفاظ کنایی یاد میشود بعد از چند بار که این کنایی شهرت پیدا کرد یا مجازِ مشهور شده حقیقی یا وضع تعیینی پیدا کرد این لفظ را کنار میگذارند یک لفظ دیگری انتخاب میکنند آن لفظ هم چند روز و چند صباح گفته میشود تا به صورت رسمی در میآید بعد آن را رها میکنند و الفاظ دیگری میگیرند آن روزی که کلمه ی:
«غائط» را وضع کرده بودند غائط که به معنی مدفوع نیست آن مکان پَست که بادگیر نیست و جای امن است نه کسی میبیند نه جای باد است که وزش باد داشته باشد ترشّحات را جابهجا بکند آن مکان مُنخفظ را میگفتند «غائط» در مسافرتها برای قضای حاجت چنین مکان منخفظی را انتخاب میکردند تعبیر قرآن کریم این نیست که شما وقتی مدفوعی از شما خارج شده است وضو بگیرید این کتاب سراسرش ادب است فرمود وقتی از آن محلّ منخفظ در آمدید أَوْ جَاءَ أَحَدٌ مِنکُم مِنَ الْغَائِطِ شما از غائط آمدید غائط یعنی آن مکان منخفظ نظیر دستشویی که الآن میگویند بعد از مدّتی دستشویی هم دیگر نمیگویند برای اینکه دستشویی دیگر کلمهای است معنایش روشن شد که حالا جایگاه قضای حاجت است آن روز که کلمه ی غائط اطلاق شده بود از ادبیترین الفاظ بود برای اینکه خیلی کنایی بود بعد کم کم به این معنا شد.
فَرْج هم اینچنین است آن روز که به این معنا نبود الآن تعبیر فروج, تعبیر روا و ادبی نیست ولی آن روز که این طور نبود الفاظی که برای معانی قبیح, اشیای قبیح, اشخاص قبیح, اندام قبیح است شما در کتابهای لغت میبینید خیلی است سرّش این است که هر از چند گاهی این از مجاز به حقیقت میرسد مشهور میشود یک وقت میگفتند مَوال, یک وقت میگفتند مستراح همه ی اینها معانی کنایی بود الآن نه موال میگویند نه مستراح میگویند نه غائط میگویند, میگویند دستشویی بعد از این هم یک مدّتی یک الفاظ دیگر انتخاب میکنند.
غرض این است که اگر قرآن کریم کلمه ی غائط دارد کلمه ی فروج دارد و مانند آن, آن روز نزول از دیرترین و دورترین معانی کنایی محسوب میشد فرمود: وَالَّذِینَ هُمْ لِفُرُوجِهِمْ حَافِظُونَ یعنی خودش را حفظ میکند نه مال همسرش را, فروج خودشان را حفظ میکنند همان طوری که چشم خودشان را حفظ میکنند هر جایی را نمیبینند گوششان را حفظ میکنند هر چیزی را نمیشنوند دستشان را حفظ میکنند به هر چیزی دراز نمیکنند این عضو تناسلی را هم حفظ میکنند به هر جایی هم نمیبرند حافظ خودشاناند.
منازعهای مرحوم شیخ مفید(رضوان الله علیه) و بین بعضی از علمای اهل سنّت رخ داده آنها میگفتند که برابر این آیه رافضه ـ معاذ الله ـ شیعهها مبتلا به کارِ مُحرَّماند برای اینکه در این آیه دارد که مؤمنان کسانیاند که حافظ این اندام تناسلیاند (یک) و این اندام تناسلی را هیچ جا به کار نمیبرند مگر در دو مورد یکی همسرانشان یکی مِلک یَمین, اگر موردی که همسر نباشد ملک یمین نباشد جای ملامت است (یک) و اینها عادیاند متعدّیاند متجاوزند (دو) برای اینکه فرمود: إِلَّا عَلَی أَزْوَاجِهِمْ أَوْ مَا مَلَکَتْ أَیْمَانُهُمْ فَإِنَّهُمْ غَیْرُ مَلُومِینَ یعنی اگر کسی در این دو مورد این اندام تناسلی را به کار برد ملامت نمیشود, در غیر این دو مورد به کار برد جا برای ملامت است (یک) فرمود: فَمَنِ ابْتَغَی وَرَاءَ ذلِکَ فَأُولئِکَ هُمُ الْعَادُونَ اگر کسی تعدّی کرده است نه تنها ملامت است این اهل تعدّی و تجاوز و امثال ذلک است (این دو). آنها بافتند که شیعه ـ معاذ الله ـ چون مُتْعِه را تجویز کرده است و متعه نه مشمول عَلَی أَزْوَاجِهِمْ است نه مشمول مَا مَلَکَتْ أَیْمَانُهُمْ پس مشکل ملامت دارند (یک) مشکل هُمُ الْعَادُونَ دارند (دو). مرحوم مفید(رضوان الله علیه) کاملاً در برابر اینها ایستاده است فرمود شما چرا همه ی قرآن را نمیبینید (یک) چرا فرمایش پیغمبر(علیه و علی آله آلاف التحیّة و الثناء) که عِدل قرآن کریم است نمیبینید (دو). خب مگر در سوره ی مبارکه ی «نساء» صریحاً جریان تمتّع را مطرح نکرده در سوره ی مبارکه ی «نساء» آیه ی 24 اینچنین فرمود: وَالُمحْصَنَاتُ مِنَ النِّسَاءِ إِلَّا مَا مَلَکَتْ أَیْمَانُکُمْ کِتَابَ اللّهِ عَلَیْکُمْ وَأُحِلَّ لَکُم مَا وَرَاءَ ذلِکُمْ أَن تَبْتَغُوا بِأَمْوَالِکُم مُحْصِنِینَ غَیْرَ مُسَافِحِینَ فَمَا اسْتَمْتَعْتُمْ بِهِ مِنْهُنَّ فَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ ما یک مَهریه داریم یک اُجرت این اجرت برای نکاح منقطع است ممکن است آن را هم مَهر بگویند این استمتاع است تمتّع است اجرت است فرمود: فَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ از این شفافتر چه میخواهید شما, چرا نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ وَنَکْفُرُ بِبَعْضٍ میگویید.
بیان نورانی پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) هم که هست فرمود این مُتعه است و خیلی از اصحاب متعهزادهاند «أین تذهبون» خب این دفاع مرحوم شیخ مفید(رضوان الله علیه) در زمینه این آیه. پس بنابراین اینکه گفته شد إِلَّا عَلَی أَزْوَاجِهِمْ در روایات اهل بیت(علیهم السلام) است که زوجیّت و نکاح دو قسمت است موقّت و دائم, منقطع و دائم این جزء أَزْوَاجِهِمْ است این ما استعطتم همین است, أُجُورَهُنَّ همین است. خب پس این محذوری ندارد البته آن مناظره و مصاحبه قدری تندروی از دو طرف شده چون آنها تعبیرات تندی داشتند.
سیدناالاستاد مرحوم علامه طباطبایی خدا غریق رحمت کند و غریق رحمت کند مرحوم علامه امینی را اینها گذشته از اینکه خب در نجف مأنوس بودند آذری بودند از آن آذریزبانهای شیرین و مأنوس هم بودند یک وقت مرحوم آقای طباطبایی میفرمودند مرحوم آقای امینی آمده به دیدن من, دیدم که این قصّه را نقل میکنند گفت که کسی از علما آمده مرحوم آقای امینی برای مرحوم آقای طباطبایی(رضوان الله علیهما) نقل کرد فرمود یکی از علما آمده به دیدن من خواست مثلاً با من چند جملهای گفتگو بکند کمی نصیحت بکند من دیدم این جلوی میزم کتابهای فراوانی بود من هم مشغول مطالعه بودم ایشان بعضی از این کتابها را گرفته دارد مطالعه میکند بعد از اینکه مدّتی مطالعه کرد خداحافظی کرد و خواست برود گفتم برای چه تشریف آوردید آخر چه میخواستید بگویید؟ گفت آمدم به شما نصیحت بکنم که قدری تندروی نکنید این قلم صحّاری که شما دارید قدری مراعات کنید آمدم اینجا جوابم را گرفتم و رفتم. خواستم به شما بگویم قدری کوتاه بیایید قدری نرم رفتار کنید من این کتابهای اینها را دیدم بدگوییهای اینها, بددهنیهای اینها را دیدم, دیدم که یک امینی میخواهد که جواب اینها را بدهد. اگر میبینید در مدح مرحوم امینی جناب شهریار گفته که «لا قلم لا أمین لا رقم لا غدیر٭٭٭ بازویش از لا فتیٰ منطقش از هل أتی» (رضوان الله علیهما) بر اساس همین جهت است. گفت من آمدم به شما بگویم این قدر تند نروید دیدیم خیلیها تندروی کردند شما جلوی اینها را گرفتید لااقل شما در همین مناظره ی بین مرحوم شیخ مفید و آنها, آنها تعبیرات تندی دارند که حالا شایسته ی نقل نیست ما اینجا عرض کنیم که آنها نسبت به شیعهها گفتند وقتی که ازواج نباشد مَا مَلَکَتْ أَیْمَانُهُمْ نباشد ـ معاذ الله ـ چیز دیگر است و حدّ هم دارد خب آن را یک شیخ مفید میخواهد آن را حماسهای میخواهد که بالأخره دفاع بکند دیگر اینها هستند که حامیان دیناند حالا البته به برکت پیروزی انقلاب این تعبیرات کم شد از دو طرف. فرمود: وَالَّذِینَ هُمْ لِفُرُوجِهِمْ حَافِظُونَ ٭ إِلَّا عَلَی أَزْوَاجِهِمْ أَوْ مَا مَلَکَتْ أَیْمَانُهُمْ فَإِنَّهُمْ غَیْرُ مَلُومِینَ ٭ فَمَنِ ابْتَغَی وَرَاءَ ذلِکَ فَأُولئِکَ هُمُ الْعَادُونَ ٭ وَالَّذِینَ هُمْ لِأَمَانَاتِهِمْ وَعَهْدِهِمْ رَاعُونَ اینها که اهل فلاحاند که امانتهایشان و عهدهایشان را رعایت میکنند.
امانت مستحضرید بخشی به مال برمیگردد بخشی به اخلاق برمیگردد بخشی به حقّالناس برمیگردد بخشی به حقّالله برمیگردد. در سوره ی مبارکه ی «انفال» آنجا مسئله ی اماناتی که حقّ خداست آنجا مشخص شده است آیه ی 27 سوره ی مبارکه ی «انفال» این بود یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاَتَخُونُوا اللّهَ وَالرَّسُولَ وَتَخُونُوا أَمَانَاتِکُمْ که این مجزوم است یعنی «لا تخونوا أماناتکم» وَأَنْتُمْ تَعْلَمُونَ امانت الله را, امانت الناس را هر دو را رعایت کنید. امانت الله همین عبادات و تکالیف است امانت الناس همین حقوق و مسائل مالی و امثال مالی است و برخی از ائمه(علیهم السلام) که هنگام نماز «ترتعدّوا فرائسه» میگفتند چرا؟ فرمود میخواهم امانت خدا را اَدا کنم. خب اگر میخواهم امانت الهی را اَدا کنم نمیدانم که این امانت را درست دارم ادا میکنم یا نه. نماز امانت خداست سایر تکالیف هم امانت خداست. اطلاق اینکه اینها امانات خود را رعایت میکنند برابر همان آیه ی 27 سوره ی مبارکه ی «انفال» که هر دو قِسم را زیرمجموعه ی وجوه امانت شمرده شامل میشود وَالَّذِینَ هُمْ لِأَمَانَاتِهِمْ وَعَهْدِهِمْ رَاعُونَ در بخشی از آیات آن بیان نورانی حضرت امیر خوانده شد که درست از امانتِ قرآن, اصل دین, امانت توحید اینها در قلّه ی امانات قرار گرفتند ولی آنکه در نهجالبلاغه است آیه ی پایانی سوره ی مبارکه ی «احزاب» را دارد معنا میکند که فرمود: إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ عَلَی السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالْجِبَالِ فَأَبَیْنَ أَن یَحْمِلْنَهَا طبق آن خطبه ی نورانی حضرت که خواندیم همین سهم امام همین مال را همین وجوه شرعیه را حضرت به امانت میداند میگوید اینها امانتهاست شما در بین هر ده هزار نفر شاید یک نفر را پیدا کنید که به این امانت عمل بکند اینکه تعارف ندارد وقتی گفتند إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ آسمان را نگاه نکنید که منظور قرآن است و ولایت اهل بیت آنها اوج قرار دارند همین امانتهایی که به دست ما میدهند کدام یک از ماها را دیدید با طلبه ی ساده یکسان زندگی بکنیم خب اگر ندیدید پس بدانید وجود مبارک حضرت امیر یک درددلی دارد فرمود همین مسائل مالی, مالی یعنی همین مالی یعنی همین وجوهات شما اگر مثل علی پیدا کردید که خودش با طلبه ی عادی یک اندازه شهریه بگیرد بله, اما وقتی که دیدید نه این طور نیست میگوید ما شأنمان دیگر است وضعمان دیگر است خب پس طور دیگر است, طور دیگر یعنی طور دیگر. آسمان را نگاه نکنید همین امانتها را میگویند همین مال مردم را میگویند إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ عَلَی السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالْجِبَالِ فَأَبَیْنَ أَن یَحْمِلْنَهَا وَأَشْفَقْنَ مِنْهَا همین است خیلی سخت است در هر هزار مرجع یکی را پیدا نمیکنی چه رسد به آدمهای عادی. یک علی میخواهد خب این خاورمیانه در اختیار حضرت بود پنجاه دولت یا کشور الآن در خاورمیانه هست از ایران و روم و امثال ذلک یعنی شرق حجاز و غرب حجاز کلاً در اختیار حضرت امیر بود عسلها را خیک خیک آن وقت شیشه که نبود, میآوردند حضرت فرمود خیلی خوشرنگی ولی من نمیدانم مزّهات چطور است اگر قدری به دیگری دادم ممکن است سهمم را ببرم. چنین آدمی میخواهد خب سخت است حالا سخت است معلوم شد سخت است آسمان را نگاه نکنید نگوییم إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ یعنی ولایت علی آن را که به ما عرضه نکردند که ما را همین عرضه کردند این برای ما سخت است بنابراین آنها که خیلی ناله میکنند ضجّه میکنند آنها که خودشان را بدهکار میدانند ما لااقل بفهمیم بدهکاریم و ناله کنیم بلکه ببخشند اما وقتی طلبکار ببینیم بگوییم که ما شأنمان این بود با وجوهات شأن درست کنیم با شأن, وجوهات بیشتری مصرف کنیم یک تعامل متقابلی بین شأن و وجوهات و وجوهات و شرع باشد مشکل دارد دیگر. اینکه میبینید یک عدّه ضجّه میزنند در نماز شب برای اینکه میدانند آنکه وظیفه است نکردند میگویند خدایا تو باید ببخشی! به هر تقدیر توقّع داشته باشیم که فرشتهها به استقبال ما بیایند و سلام عرض کنند آن یک توقّع بیجایی است البته برای یک عدّه افراد خاص میآیند. آن همه ملائکه الَّذِینَ تَتَوَفَّاهُمُ الْمَلاَئِکَةُ طَیِّبِینَ یَقُولُونَ سَلاَمٌ عَلَیْکُمُ این کم مقام نیست این ملائکه هم جمع محلاّ به الف و لام است یعنی همه ی مجموعه این فرشتههایی که مربوط به این بخشاند همهشان صف میبندند برای عرض ادب.
خب, فرمود: وَالَّذِینَ هُمْ لِأَمَانَاتِهِمْ وَعَهْدِهِمْ رَاعُونَ تعهّدی کردند رعایت میکنند تعهّد دینی کردند تعهّد اخلاقی کردند تعهّد اجتماعی کردند تعهّد سیاسی کردند اینها را رعایت میکنند, اگر این کارها را کردند باز دوباره «ردّ العجز الی الصدر» است فرمود: وَالَّذِینَ هُمْ عَلَی صَلَوَاتِهِمْ یُحَافِظُونَ اینجا جمع آورد آنجا مفرد آورد آن ناظر به اصل جنس است این ناظر به تمام نمازهاست یک وقت میگویند نمازم دیر شد نمازم قضا شد این طور نیست این محافظ صَلَوات است.
سوره ی مبارکه ی «معارج» آنجا آمده که اینها دائمالصلاتاند آنجا طبق بعضی از روایاتی که در کنزالدقائق و امثال ذلک آمده آنجا را بر الَّذِینَ هُمْ عَلَی صَلاَتِهِمْ دَائِمُونَ که آیه ی 23 سوره ی مبارکه ی «معارج» است آنجا مشخص کرده که نماز مستحبّی مراد است هیچ کدام از اینها درصدد حصر نیستند اینها مثبتیناند هم عَلَی صَلاَتِهِمْ دَائِمُونَ واجب و مستحب را شامل میشود منتها مصدا مستحب ذکر شده هم وَالَّذِینَ هُمْ عَلَی صَلَوَاتِهِمْ یُحَافِظُونَ واجب و مستحب هر دو را شامل میشود منتها بر فریضه تطبیق شده به عنوان مصداق کامل. این مواظب نماز جماعت است, مواظب نماز جمعه است, مواظب نماز شب است, مواظب نماز روز است, مواظب نمازهایش است این نماز هم تَنْهَی عَنِ الْفَحْشَاءِ وَالْمُنکَرِ این نماز هم یناجی ربه مناجات ربّ است.
درباره ی وجود مبارک پیامبر(علیه و علی آله آلاف التحیّة و الثناء) نقل شده است که حضرت وقتی خسته میشد اصلاً موقع ظهر به بلال میگفت: «یا بلال أرِحْنا» ما میخواهیم با دوستمان حرف بزنیم. خب این آدم را راحت میکند مشکلش این است که ما خیال کردیم اینجا ماندنی هستیم (یک) و چون مرگ از یادمان رفته. بعضیها هم ـ معاذ الله ـ مرگ را پوسیدن میدانند نه از پوست به در آمدن (این دو) و خیال میکنند مرگ آخر خط است. اگر طبق بیانات قرآنی روشن شد که انسان مرگ را میمیراند و مرگ اول راه است و تمام مشکلات اساسی بعدالموت است خب این مواظب کار خودش است دیگر. در جهنّم یک سؤال و جوابی بین مسئول ورودی جهنّم است با تبهکاران در آنجا در سوره ی مبارکه ی «مدثّر» دارد که اینها مُجرمیناند که تبهکاراناند و اهل دوزخاند از آنها سؤال میکنند مَا سَلَکَکُمْ فِی سَقَرَ چطور شد مَسلکتان جهنّمی شد معبرتان عبورتان به این طرف آمدید؟ قَالُوا لَمْ نَکُ مِنَ الْمُصَلِّینَ ما نمازخوان نبودیم (یک) وَلَمْ نَکُ نُطْعِمُ الْمِسْکِینَ این اختصاصی به زکات واجب ندارد زکات مستحب را هم میگیرد ما اهل این نبودیم وَکُنَّا نَخُوضُ مَعَ الْخَائِضینَ خب مؤمن از لغو اِعراض میکند اینها کُنَّا نَخُوضُ مَعَ الْخَائِضینَ مؤمن الَّذِینَ هُمْ فِی صَلاَتِهِمْ خَاشِعُونَ اینها میگویند لَمْ نَکُ مِنَ الْمُصَلِّینَ, مؤمن هُمْ لِلزَّکَاةِ فَاعِلُونَ اینها میگویند وَلَمْ نَکُ نُطْعِمُ الْمِسْکِینَ نه اهل تزکیه ی نفساند نه اهل تزکیه به معنی ایتای زکات وَکُنَّا نُکَذِّبُ بِیَوْمِ الدِّینِ ٭ حَتَّی أَتَانَا الْیَقِینُ در این صورت فرمود: فَمَا تَنفَعُهُمْ شَفَاعَةُ الشَّافِعِینَ بنابراین اگر کسی این مجموعهای که در اول سوره ی مبارکه ی «مؤمنون» داشت این با فعل مضارع (یک) با کلمه ی «قد» (دو) از گویندهای که مَنْ أَصْدَقُ مِنَ اللّهِ قِیلاً (سه) صادر شده است قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ اگر کسی بعضی از اینها را داشت فیالجمله داشت نه بالجمله به همان موقع به همان قسمت از عذاب الهی دور است از رحمت الهی برخوردار.
وجود مبارک امام صادق نقل شده است که خدای سبحان وقتی بهشت را خلق کرد فرمود: «تَکَلّمی» حرف بزن. بهشت حرف زد «قالت قد أفلح المؤمنون» حرف بهشت این است, بهشت حرفش این است یعنی چه؟ یعنی اینجا کسی میآید که جزء مؤمنان باشد مؤمنان هم با همین وضع است حالا این تمثیل است یا واقعیت است ما از او خبر نداریم ولی برای ما حجّت است یعنی بهشت اگر بخواهد حرف بزند میگوید قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ ﴿1 الَّذِینَ هُمْ فِی صَلاَتِهِمْ خَاشِعُونَ 2 وَالَّذِینَ هُمْ عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ 3 وَالَّذِینَ هُمْ لِلزَّکَاةِ فَاعِلُونَ 4 وَالَّذِینَ هُمْ لِفُرُوجِهِمْ حَافِظُونَ 5 إِلَّا عَلَی أَزْوَاجِهِمْ أَوْ مَا مَلَکَتْ أَیْمَانُهُمْ فَإِنَّهُمْ غَیْرُ مَلُومِینَ 6 فَمَنِ ابْتَغَی وَرَاءَ ذلِکَ فَأُولئِکَ هُمُ الْعَادُونَ 7 وَالَّذِینَ هُمْ لِأَمَانَاتِهِمْ وَعَهْدِهِمْ رَاعُونَ 8 وَالَّذِینَ هُمْ عَلَی صَلَوَاتِهِمْ یُحَافِظُونَ 9 سوره ی مبارکه ی «مؤمنون» که در مکّه نازل شد به فضایل علمی و اخلاقی دعوت میکند آن هم به نحو مَلکه این تعبیراتی که به صورت مُعْرِضُونَ که اسم فاعل باب اِفعال است یا فَاعِلُونَ که اسم فاعل ثلاثی مجرّد است گرچه اینها به وزن اسم فاعلاند ولی در حقیقت صفت مشبههاند اسم فاعل نیستند یعنی کسانی که ایمان برای آنها مَلکه است اینها ثابتالایماناند و اِعراض از لغو برای اینکه مَلکه است و همچنین تزکیه ی نفوس برای اینها مَلکه است حفظ عفّت و حجاب برای اینها ملکه است بنابراین اینها صفات مشبهه مؤمناناند نه اسم فاعل.
مطلب دوم آن است که هر گناهی رِجس است و آلودگی است و چرک. تعبیر قرآن کریم از گناهان به عنوان رِجس تارةً, رِجز تارةً اُخریٰ, رِیْن تارةً ثالثه از همین قبیل است وَالرُّجْزَ فَاهْجُرْ یا فالرجس فاهجر یا کَلَّا بَلْ رَانَ عَلَی قُلُوبِهِم مَّا کَانُوا یَکْسِبُونَ این تعبیر «رِیْن», «رِجس», «رِجز» همه ی نشانه ی آن است که گناه بالأخره پلیدی و آلودگی و چرک است تعبیرات قرآن کریم که همین است روایات هم همین را تأیید میکند میفرماید این اعمال عبادی برای دفع یا رفعِ این رِیْن و چرک است کسی که مَلکه ی او این فضایل عملی است این به منزله ی بهداشت است نمیگذارد او آلوده بشود و اگر کسی آلوده شد اینها به منزله ی درمان است که او را تطهیر میکند و اگر گفته شد صدقه و زکات مطهِّر شماست. اینها به عنوان تمثیل است نه تعیین یعنی مطهّر بودن اختصاصی به زکات ندارد نماز هم مطهّر است تقوا, بالاترین طهارت را به همراه دارد.
بیانات نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) چند جمله است که این اصول کلّی را تأیید میکند و آن اصول کلّی این است که هر گناهی بالأخره چرک است و رِجس است و رِجز و هر اطاعتی به منزله ی کوثر است که اینها را شستشو میکند این تعبیرات اختصاصی به مسئله ی زکات ندارد که فرمود: خُذْ مِنْ أَمْوَالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ صدقه و زکات این طور است نماز هم همین طور است تقوا هم همین طور است اعمال و عبادات دیگر هم همین طور حالا برخی از بیانات نورانی حضرت امیر را میخوانیم تا روشن بشود که همه ی این امور صبغه ی تطهیر دارند.
خطبهای است که در آغاز این خطبه علمِ حقتعالی و جزئیات را مشخص میکند. خطبه ی 198 است البته این نهجالبلاغه که دست ماست ممکن است با بعضی از آن شمارههایی که صبحصالح و اینها دارند فرق بکند ولی اینجا با هم یکی است خطبه ی 198 است این خطبه ی 198 آغازش برای این است که خدای سبحان به همه ی جزئیات عالِم است بعد تشویق میکند مسئله ی تقوا و اینکه تقوا طهور است و مطهّر از هر رجس و آلودگی است.
آغاز خطبه این است که «یَعْلَمُ عَجِیجَ الْوُحُوشِ فِی الْفَلَوَاتِ وَ مَعَاصِیَ الْعِبَادِ فِی الْخَلَواتِ وَ اخْتِلاَفَ النِّینَانِ فِی الْبِحَارِ الْغَامِرَاتِ وَ تَلاَطُمَ الْمَاءِ بِالرِّیَاحِ الْعَاصِفَاتِ» مرحوم حاج آقا رحیم ارباب(رضوان الله علیه) میفرمودند اولین روزی که من رفتم درس نهجالبلاغه مرحوم جهانگیرخان قشقایی ایشان داشتند این خطبه را درس میگفتند آن روز در حوزه ی اصفهان نهجالبلاغه را آن حکمای بزرگ تدریس میکردند. ایشان میفرمود من روزی که رفتم درس نهجالبلاغه مرحوم جهانگیرخان قشقایی داشتم خطبه ی «یَعْلَمُ عَجِیجَ الْوُحُوشِ فِی الْفَلَوَاتِ» را معنا میکردند.
پیچیدگی این خطبه این است که علم ذات اقدس الهی به جزئیات چگونه است مسئله ی علم به جزئیات از مسائل پیچیدهای است که آن جزء سهتا مسئله است که غزّالی با فلاسفه درگیر جدّی است. منشأ پیچیدگی هم این است که اگر بگوییم ذات اقدس الهی قبل از جزئیات به اینها علم دارد معدوم که قابل کشف و شهود و اینها نیست که خدا علم داشته باشد, اگر بگوییم در ازل علم ندارد این نقص است این یک, بعد از اینکه علم معدوم شیء جزئی موجود شد وقتی دوباره از بین رفت اگر علم خدا ثابت باشد که این ـ معاذ الله ـ جهل است اگر علم هم همراه معلوم برود که علم, تغییرپذیر است این جزء اَویسههای مسئله ی علمِ واجب است. مرحوم حاج آقا رحیم میفرماید این خیلی پیچیده و مشکل بود و مرحوم جهانگیرخان قشقایی به خوبی حل کرد البته این مسئله را. خب بر اساس حکمت متعالیه کاملاً قابل حل است. بعد از اینکه این جملههای علمِ واجب به جزئیات, رفت و آمد ماهیها در دریاها را خدای سبحان میداند خب بالأخره الآن اگر کسی رفت و آمد یک عابر را یا یک سواری اسب یا شتر را یا سواری اتومبیل را از جاده تشخیص بدهد برای اینکه اثر پا مشخص است اما رفت و آمد ماهیها در دریاها ظاهراً اثر محسوسی از خودشان به جا نمیگذارند که معلوم بشود اینجا کدام ماهی رد شده؟ جنسش چه بوده؟ به سرعت رد شده یا به کُندی رد شده؟
بیانات نورانی حضرت امیر در این قسمت از خطبه این است که «وَ اخْتِلاَفَ النِّینَانِ فِی الْبِحَارِ الْغَامِرَاتِ» اختلاف یعنی رفت و آمد «نِینان» هم جمع «نون» است یعنی ماهی. رفت و آمد ماهیهای گوناگون را ذات اقدس الهی که در دریا تردّد میکنند میداند خب اثبات این علم برای ذات اقدس الهی سهل است منتها با مبنایی باید روشن بشود که علم, ثابت است و معلول, متغیّر و جهل هم پیش نمیآید این علمِ به متغیّر است نه «العلم المتغیّر». خب بعد از این جملهها نوبت به مسئله ی تقوا میرسد در همان خطبه ی 198 فرمود ذات اقدس الهی مسئله ی تقوا را برای شما لازم کرده است و این تقوا «فَإِنَّ تَقْوَی اللَّهِ دَوَاءُ دَاءِ قُلُوبِکُمْ وَ بَصَرُ عَمی أَفْئِدَتِکُمْ وَ شِفَاءُ مَرَضِ أَجْسَادِکُمْ وَ صَلاَحُ فَسَادِ صُدُورِکُمْ وَ طُهُورُ دَنَسِ أَنْفُسِکُمْ» این شما را پاک میکند خب آن در تعبیری که قرآن فرمود این غِسْلین:
غِسْلین یعنی همان کارِ چرک دیگر این غسلین طعام الأثیم است لاَیَأْکُلُهُ إِلاّ الْخَاطِئُونَ این چرکهایی که در قیامت است و خوراک تبهکاران است همین معاصی است دیگر. خب این تقوا این چرکها را شستشو میکند این در خطبه ی 198. اما جالبتر از اینها خطبه ی 199 است که مسئله ی نماز و زکات و رعایت امانت را ذکر میکند. در خطبه ی 199 فرمود: «تَعَاهَدُوا أَمْرَ الصَّلاَةِ وَ حَافِظُوا عَلَیْهَا وَ اسْتَکْثِرُوا مِنْهَا وَ تَقَرَّبُوا بِهَا فَإِنَّها کَانَتْ عَلَی الْمُؤْمِنینَ کِتَاباً مَوْقُوتاً أَلا تَسْمَعُونَ إِلَی جَوَابِ أَهْلِ النَّارِ حِینَ سُئِلُوا: مَا سَلَکَکُمْ فِی سَقَر قَالُوا لَمْ نَکُ مِنَ الْمُصَلِّینَ» نشنیدید وقتی از جهنّمیها سؤال میکنند به چه جهت به جهنّم افتادی آنها در جواب میگویند که ما اهل نماز نبودیم «وَ إِنَّهَا لَتَحُتُّ الذُّنُوبَ حَتَّ الْوَرَقِ وَ تُطْلِقُهَا إِطْلاَقَ الرِّبَقِ وَ شَبَّهَهَا رَسُولُ اللَّهِ(صلی الله علیه وآله وسلم) بِالْحَمَّةِ تَکُونُ عَلَی بَابِ الرَّجُلِ فَهُوَ یَغْتَسِلُ مِنْهَا فِی الْیَوْمِ و اللَّیْلَةِ خَمْسَ مَرَّاتٍ فَمَا عَسَی أَنْ یَبْقَی عَلَیْهِ مِنَ الدَّرَنِ» فرمود نماز را وجود مبارک پیامبر به منزله ی یک چشمه ی منزلی میداند فرمود یک چشمه ی جوشان شما دیدی در بعضی از مناطق ییلاقی که دامنه ی کوههای پربرف است در خیلی از این خانهها چشمه میجوشد فرمود یک چشمه ی خصوصی که دَمِ درِ منزل انسان باشد و انسان شبانهروز پنج بار در این آبِ چشمه ی زلال غسل بکند دیگر بدنش آلوده نیست فرمود نماز, چشمه ی طهور است نماز پنج وقت پنج بار غُسل کردن و غَسل کردن در این چشمه است.
سوره ی مبارکه ی «توبه» آمده است خُذْ مِنْ أَمْوَالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ این اختصاصی به مسئله ی زکات ندارد کلّ تقوا این طور است اساساً و نماز هم به منزله ی چشمه ی خصوصی است دیگری در این چشمه نماز نمیخواند اگر پنج نفر در خانه هستند مثل اینکه پنجتا چشمه دارند و اصولاً آبِ چشمه آب راکد نیست تا چرک را آنجا نگه بدارد یک آب روانی است بالأخره دیگر, فرمود این بر اساس تشبیه حضرت است درِ خانه ی شما چشمه ی خصوصی هم هست خب این برای نماز. درباره ی زکات هم وَإِیتَاءِ الزَّکاةِ که پشت سر این مسئله ی زکات را مطرح فرمود که خب نیازی نیست برای اینکه آیه سوره ی مبارکه ی «توبه» درباره ی زکات است.
جریان اَدای امانت را ذکر فرمود که در همین آیات وَالَّذِینَ هُمْ لِأَمَانَاتِهِمْ وَعَهْدِهِمْ رَاعُونَ فرمود: «ثُمَّ أَدَاءَ الْأَمَانَةِ» نماز است و زکات است و اَدای امانت «فَقَدْ خَابَ مَنْ لَیْسَ مِنْ أَهْلِهَا إِنَّهَا عُرِضَتْ عَلَی السَّموَاتِ الْمَبْنِیَّةِ وَ الْأَرَضِینَ المَدْحُوَّةِ وَ الْجِبَالِ ذَاتِ الطُّولِ الْمَنْصُوبَةِ فَلاَ أَْطَولَ وَ لاَ أَعْرَضَ وَ لاَ أَعْلَی وَ لاَ أَعْظَمَ مِنْهَا وَ لَوِ امْتَنَعَ شَیْءٌ بِطُولٍ أَوْ عَرْضٍ أَوْ قُوَّةٍ أَوْ عِزٍّ لاَمْتَنَعْنَ وَ لکِنْ أَشْفَقْنَ مِنَ الْعُقُوبَةِ وَ عَقَلْنَ مَا جَهِلَ مَنْ هُوَ أضْعَفُ مِنْهُنَّ هُوَ الْإِنْسَانُ إِنَّهُ کَانَ ظَلُوماً جَهُولاً» خب همین اَدای امانت است شما الآن میبینید در این هفت، هشت میلیون پروندهای که در دستگاه قضایی است بخش مهمّش در همان خیانت در امانت است دیگر. این خیانت در امانت است که کشور را فلج میکند این اَدای در امانت است که کشور را راحت میکند. این طور نیست که انسان إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ بگوید آسمان بارِ امانت آن امانتِ ولایت را به ماها ندادند به ما تولّی دادند نه ولایت، تولّی واجب است اعتقادمان واجب است بر ما واجب است. ما معتقد به خداییم، معتقد به قیامتیم، معتقد به وحی و نبوّت و رسالت و امامت دوازده امامیم همین، اما آن را که دادند به اهل بیت دادند بر ما رعایت حقّ مردم را واجب کردند این شیء آسانی نیست به دلیل اینکه هفت میلیون پرونده الآن چند سال معطّل است نه تنها یک سال و دو سال، این تجاوز به حقّ دیگری یعنی رعایت نکردن اَدای امانت دیگر که کشور را هم فلج میکند. در مسائل حقوقی بینالمللی هم همین طور است این اَدای امانت این اثر را دارد. خب در بخشهای دیگر هم در همین زمینه وجود مبارک حضرت فرمود بعضیها هستند که خودشان آلودهاند نه تنها عملشان آلوده است وقتی مَلکه شد این میشود آلوده. در چند جا دارد که من میخواهم این معاویه که رِجس است نه تنها کارِ او رجس است خود او رجس است این را بردارم.
نامه ی 45 که برای عثمانبنحنیف انصاری مرقوم میفرمایند در آنجا اینچنین مرقوم میفرمایند که وقتی غذای ساده ی مرا میبینند خیال میکنند که من در جبههها کم میآورم این طور نیست «وَاللَّهِ لَوْ تَظَاهَرَتِ الْعَرَبُ عَلَی قِتَالِی لَمَا وَلَّیْتُ عَنْهَا وَ لَوْ أَمْکَنَتِ الْفُرَصُ مِنْ رِقَابِهَا لَسَارَعْتُ إِلَیْهَا وَ سَأَجْهَدُ فِی أَنْ أُطَهِّرَ الْأَرْضَ مِنْ هذَا الشَّخْصِ» من اگر فرصت بشود دستم برسد میخواهم زمین را از این آدمِ ناپاک، پاک کنم یعنی معاویه، الآن شما میبینید خاورمیانه به وسیله همین آلسعود و آلخلیفه و قذّافی و بالأخره سران استکبار و صهیونیست آلوده شد اینها رجساند اگر این غبار سرایت بکند به جان، کلّ این جان را آلوده میکند فرمود معاویه صدر و ساقهاش پلید است آلوده است من میخواهم زمین را از این انسان آلوده پاک کنم نه اینکه او را گوشهای بگذارم حالا اگر یک آلودگی در لباس بود شما این آلودگی را در گوشه ی لباس جا دادید در جیب جا دادید این لباس پاک نمیشود فرمود من بنایم بر این است که زمین را پاک کنم و زمین به وسیله ی مرگِ معاویه و امثال معاویه پاک میشود «أَنْ أُطَهِّرَ الْأَرْضَ مِنْ هذَا الشَّخْصِ الْمَعْکُوسِ وَ الْجِسْمِ الْمَرْکُوسِ حَتَّی تَخْرُجَ الْمَدَرَةُ مِنْ بَیْنِ حَبِّ الْحَصْیِدِ» تا زمین شکوفا بشود میوه ی خودش را بدهد بهره ی خودش را بدهد و مانند آن. در بخشهای دیگر هم همین مضمون را وجود مبارک حضرت یعنی اینکه گناه، آلودگی است و آلودگی را باید از بین برد مرقوم فرمودند آن عهدنامهای که برای مالک اشتر ذکر فرمودند به این صورت ذکر کردند فرمودند: «وَلْیَکُنْ أَبْعَدُ رَعِیَّتِکَ مِنْکَ وَ أَشْنَأُهُمْ عِنْدَکَ أَطْلَبَهُمْ لِمَعَائِبِ النَّاسِ فَإِنَّ فِی النَّاسِ عُیُوباً الْوالِی أَحَقُّ مَنْ سَتَرَهَا» شما بخواهید تمام جزئیات امور مردم را دخالت کنید که نمیشود گفتند خیانتی کسی کرده و آن بزرگوار متوجّه شد در صورت حلّ آن مشکل بودند گفت آن که دید که نمیگوید آن هم که گرفت که نمیدهد به دنبال چه کسی میگردید؟ به دنبال همه ی جزئیات عیوب جزئی و کلّی بگردید این کار آخرت است نه کار دنیا.
وجود مبارک حضرت امیر به مالک اشتر سفارش میکند بعد میفرماید: «فَلا تَکْشِفَنَّ عَمَّا غَابَ عَنْکَ مِنْهَا فَإِنَّمَا عَلَیْکَ تَطْهِیْرُ مَا ظَهَرَ لَکَ» این گناهان علنی این آلودگی است این را پاک کن حالا کسی در اتاق خودش در منزل خودش در درِ بسته ی خود معصیتی میکند به دنبال آن نرو اما آن خیابان را پاک کن، پارکها را پاک کن، معابر را پاک کن، ادارات را پاک کن این گناهان علنی را پاک کن حالا گناهان مستور را که ذات اقدس الهی در قیامت بررسی میکند. «فَإِنَّمَا عَلَیْکَ تَطْهِیْرُ مَا ظَهَرَ لَکَ» بیحجابی چرک است این چرک را پاک کن.
غرض آن است که تمام گناهان چرک است و تمام اطاعتها کوثر است شما میبینید تقوا یک طرف، صلات یک طرف، زکات یک طرف، جهاد یک طرف، حفظ امنیت و عفاف عمومی یک طرف، همه را وجود مبارک حضرت امیر تطهیر دانست دیگر. آنجا که میفرماید من میخواهم زمین را تطهیر کنم با جهاد میخواهد تطهیر کند دیگر. معاویه و امثال معاویه آلودهاند اینها را با جهاد میشود تطهیر کرد پس «الجهاد تطهیرٌ، الصلاة تطهیرٌ، الزکاة تطهیرٌ، أداء الأمانة تطهیرٌ» رعایت نظم عمومی و رعایت حجاب و عفاف برای توده ی مردم و زنان تطهیرٌ اینها همه تطهیر است. در بخش دیگری باز وجود مبارک حضرت امیر در کلمات قصارشان که 254 است کلمات حکیمانه در بعضی از نُسخ 251 یا 252 است آنجا فرمود: «فَرَضَ اللَّهُ الْإِیمانَ تَطْهِیراً مِنَ الشِّرْکِ وَالصَّلاَةَ تَنْزِیهاً عَنِ الْکِبْرِ وَ الزَّکاةَ تَسْبِیباً لِلرِّزْقِ وَالصِّیَامَ ابْتِلاَءً لاِخْلاَصِ الْخَلْقِ وَ الْحَجَّ تَقْرِبَةً لِلدِّینِ» اینکه فرمود ایمان برای تطهیر از شرک است یک اصل جامع است خب ایمان، شُعب فرعی فراوانی دارد بنابراین کلّ معصیت میشود چرک و کلّ اطاعت میشود کوثر و زمینه ی طهارت اوست. اما آنچه درباره ی زکات وارد شده در حقیقت خود مال نمیتواند چرک باشد برای اینکه مَصارف هشتگانهای که برای زکات مال و همچنین برای زکاتِ فطر هست زکات بدن یکی از آنها فی سبیل الله است خب اگر إِنَّمَا الصَّدَقَاتُ لِلْفُقَرَاءِ وَالْمَسَاکِینِ است بعد فی سبیل الله است شارع مقدس حاضر است که به مؤمنِ مستحق چرک عطا کند یا برای ساختن مسجد و کعبه و تأمین هزینه ی جهاد و فی سبیل الله چرک مصرف بشود یا برای چاپ و نشر قرآن کریم چرک مصرف بشود این یعنی چه؟! حالا این اوساخ است اوساخ او در هشت مصرف صرف کنید همه ی اینها که الْمُؤَلَّفَةِ قُلُوبُهُمْ نیستند الْمُؤَلَّفَةِ قُلُوبُهُمْ یک هشتم است، صدفات لِلْفُقَرَاءِ وَالْمَسَاکِینِ است و الْعَامِلِینَ است و فِی سَبِیلِ اللّهِ است و الْغَارِمِینَ است و فِی الرِّقَابِ است و امثال ذلک. یکی از مصادیق بارز این مصارف هشتگانه هم فِی سَبِیلِ اللّهِ است که جهاد است، ساختن مسجد است، نشر قرآن است اینها را که نمیشود با چرک اَدا کرد که و اگر زکات چرک است به بنیهاشم نمیرسد خب چطور زکاتِ بنیهاشم به بنیهاشم میرسد درست است زکاتِ غیر بنیهاشم به بنیهاشم نمیرسد اما زکات بنیهاشم که بنیهاشم میرسد البته بعضی از اموال است که به اهل بیت(علیهم الصلاة و علیهم السلام) نمیرسد آن مقام شامخشان جداست ولی غرض آن است که این تعلّق چرک است این نظیر همان غُسالهای که گفته شد. مادامی که در این غساله در این پارچه هست قبل از فشار دادن این پارچه آلوده است وقتی فشار دادند و این غساله بیرون رفت این پارچه پاک میشود خود این شخص در حقیقت پاک میشود حالا او ممکن است به مصارف طیّب و طاهر دیگری هم برسد. برخی از اموال است که حالا یا بر اساس رضایت داده نمیشود یا جهاد دیگر ممکن است حضاضتی در او باشد. خب، قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ ٭ الَّذِینَ هُمْ فِی صَلاَتِهِمْ خَاشِعُونَ:
در بخش ایمان ملاحظه فرمودید این بحثی که سیدنالاستاد(رضوان الله علیه) در المیزان دارند بعد از اینکه این چند آیه را معنا کردند آنجا فرمودند: «بحثٌ فی الإیمان» آنجا فرمودند ایمان از سنخ علمِ عملی است با علمِ نظری حل نمیشود یعنی صِرف اینکه انسان جهانبینی خوبی داشته باشد بداند خدایی هست و قیامتی هست و بهشت و جهنّمی هست این حل نمیشود با علمِ عملی حل میشود یعنی بر من واجب است این کار را انجام بدهم، بر من حرام است که فلان کار را انجام بدهم این واجب و مستحب و حرام و مکروه که بخش حکمتِ عملی است علمِ عملی، ایمان را میسازد اگر این تعبیر را نفرموده بودند «و هو علمٌ عملیٌّ» نقدی وارد نبود برای اینکه قبلش دارند ایمان، التزام است اما تمام کوشش و تلاشششان این است که بفرمایند ایمان، محصول جهانبینی نیست یعنی محصول حکمتِ نظری نیست محصول حکمت عملی است محصول بود و نبود نیست محصول باید و نباید است. تا اینجا درست است که محصول بود و نبود نیست اما محصول باید و نباید هم نیست اگر سخن در این است که باید و نباید یعنی چه چیزی واجب است چه چیزی حرام، زمینه را فراهم میکند بله خب حرفی است حق، اما ایمان همان علمِ عملی باشد خیر اینچنین نیست. نفس دارای شئون متعدّد است (یک) با برخی از شئون چیز میفهمد (دو) با برخی از این شئون تصمیم میگیرد اراده دارد اخلاص دارد محبّت دارد شوق دارد گرایش دارد گریز دارد (سه) تمام ایمان به این بخشِ عملیِ نفس برمیگردد یعنی به عقل عملی. هیچ یعنی هیچ در بحثهای دقیق باید بیملاحظه گفت هیچ ارتباطی نیست البته هزارها ارتباط دارند اینها تنگاتنگ با هم جزء شئون رفتند اما وقتی که انسان میخواهد دقیقاً سخن بگوید میگوید که دست و پا با چشم و گوش هیچ ارتباط ندارند اگر کسی دستِ خودش را با اختیار خودش بست یا پای خود را با دست خود بست چشمِ او کاملاً مار و عقرب را میبیند این اگر عینک بگذارد بخواهد دور را ببیند تلسکوپ بگذارد میکروسکوپ بگذارد دور را نزدیک ببیند ریز را درشت ببیند این مشکلِ دید او حل میشود ولی با دستِ بسته نمیشود از مال فرار کرد. این عقلِ عملی این را او در میدان جهاد بست حالا هر چه درس بخواند هر چه بود و نبود او زیاد بشود بیاثر است هر چه باید و نباید او هم اضافه بشود بیاثر است. یک دوره بحارالأنوار را بخواند اثر ندارد یک دوره بحارالأنوار را بنویسد اثر ندارد برای اینکه آنکه باید تصمیم بگیرد عقلِ عملی است که «عُبد به الرّحمن واکتسب به الجِنان» این در میدان جهاد اکبر بسته شد خب حالا شما تلسکوپ بگذار میکروسکوپ بذار دقیق بشو مجتهد بشو خب فهمیدی مثل اینکه کسی تلسکوپ گذاشته میکروسکوپ گذاشته از دور و نزدیک، ریز و درشت همه ی مار و عقربها را دارد میبیند خب آنکه باید فرار بکند که چشم نیست یک وقت انسان چشم دارد درخت و آسمان و زمین را میبیند که این به بخش بود و نبود برمیگردد یک وقت چشم دارد مار و عقربِ جَرّار را دارد میبیند که این به بخش باید و نباید برمیگردد نه آن اثر دارد نه این اثر دارد آنکه اثر دارد دستِ باز است پای باز است پای فلج قدرت حرکت ندارد ما در درون ما یک دست و پایی داریم باید این را باز بگذاریم یک چشم و گوشی داریم، البته بخشی از این حکمت نظری را عقل نظری درک میکند همه ی این حکمت نظری را عقل نظری درک میکند و همه ی حکمت عملی را هم عقل نظری درک میکند که این اصطلاح، اصطلاح حق است چه آنچه به بود و نبود برمیگردد چه آنچه به باید و نباید برمیگردد همه را عقل نظری درک میکند ممکن است کسی در همه ی این رشتهها مجتهد باشد اما چون در میدان جهاد نفس شکست خورده است و شیطان دست و پای او را بست این علمها اثر ندارد حالا این چون آخریش فرمایش ایشان است در المیزان من یادم نیست که ایشان در جایی چه در اصول فلسفه چه در جای دیگر این تحلیل را کرده باشند به این نتیجه رسیده باشند که ایمان، رأساً از سنخ علم نیست فقط یعنی فقط به بخش عمل برمیگردد ما اراده داریم و تصمیم داریم و عشق داریم و محبّت داریم و شهوت داریم و غضب داریم و اراده داریم و کراهت داریم و تولّی داریم و تبرّی همه ی این فهرستها برای عقل عملی است میداندار اوست، ایمان و کفر هم برای اوست.
عقل نظری ما مربوط به همین کارهایی است که در حوزه و دانشگاه است خیلی انسان میتواند چیز بفهمد میتواند حکیم بشود فیلسوف بشود فقیه بشود مرجع بشود همه ی اینها برای عقل نظری است این هم که ایشان در اصول فلسفه فرمودند منظورشان این است که ما با قیاسهای شعری نمیتوانیم رابطه با برهان برقرار کنیم که با برهان بتوانیم اعتبارات را تولید کنیم اعتبارات از احساسات و عواطف گرفته میشود این سخن حق است گرچه در اصول فلسفه آمده است که تصدیقِ شعری با برهان رابطه ندارند ولی این نکته هم باید نقد بشود برای اینکه ما در قیاس شعری قضیه داریم و تصدیق نداریم.
لطایف شیخناالاستاد مرحوم فاضل تونی(رضوان الله علیه) این از شاگردان خوب مرحوم جهانگیرخان قشقایی بود ایشان میفرمودند بین قضیه و تصدیق کاملاً فرق است تصدیق یک چیز دیگر است قضیه یک چیز دیگر است در قیاسات شعری تصدیق نیست رأساً، قضیه هست مثل اینکه بگویند آقا این چه چیزی است که شما پوشیدی؟ بگوید این چون مُد است خب این برای چه پوشیدی؟ میگوید مُد است. نافع است؟ نه، ضروری است؟ نه، برای چه پوشیدی، خب چون مُد است این چون مُد است نظیر همان مثالی که در بخشی از کتابهای ابتدایی منطق مثل حاشیه ملا عبدالله که اگر به کودک بگویند «العسل مُرٌّ مهوّء» عسل تلخ است بالا میآوری غِی میکنی این نمیخورد عسل نمیخورد خب اینجا جا برای تصدیق نیست این فقط قضیه است این ترتیبِ اثر عملی دارد بعضیها مختالاند یعنی بدون علم زندگی میکنند با خیال زندگی میکنند با قضیه زندگی میکنند نه با تصدیق وقتی به ایشان بگویی مگر این گفته ی خداست؟ نه، دلیل داری؟ نه، نافع است؟ نه، پس چرا میکنی؟ میگوید چون همه میکنند این معنایش این است که این با علم زندگی نمیکند این با خیال و وهم دارد زندگی میکند این همان است که قرآن کریم از او به عنوان مُختال یاد میکند منتها تخیّل را ما بیشتر به کار میبریم ما در عرف، قرآن کریم باب تفعّل را به کار نبرده در این زمینه فقط باب افتعال را به کار برده که إِنَّ اللَّهَ لاَ یُحِبُّ کُلَّ مُخْتَالٍ فَخُورٍ چه در اصول فلسفه چه در نوشتههای دیگر جایی پیدا کنید که ایشان ایمان را بگوید اراده است عملِ محض است نه علمِ عملی است منتها چون نفس «فی وحدتها کلّ القویٰ» است مرزها را مشخص میکند از دوتا قضیه ی بود ما نتیجه ی باید نمیگیریم بود فقط بود نتیجه میدهد (یک) از دوتا قضیه ی باید بود نتیجه نمیگیریم بایدها فقط باید نتیجه میدهند اینکه میگویند جهانبینی با ایدئولوژی رابطه ندارد تا این محدوده درست است اما چون نفس «فی وحدتها کلّ القویٰ» در یک مقدمه از قضیه باید کمک میگیریم در مقدمه ی دیگر از قضیه ی بود کمک میگیریم قیاسی تشکیل میدهد که یک مقدّمهاش بود است یک مقدّمهاش باید، نتیجه ی باید میگیرد. مثل اینکه میگوید خدای سبحان ولیّنعمت است این بود است و هر ولیّنعمت را باید حقشناسی کرد باید اطاعت کرد این باید است پس خدا را باید اطاعت کرد. از مجموع دوتا مقدمه که یکی عقلِ نظری است یکی حکمت نظری است یکی حکمت عملی یکی جهانبینی است یکی ایدئولوژی یکی بود و نبود یکی باید و نباید، نتیجه ی باید میگیریم و همین نفس از یک مقدمه ی بود و نبود یا باید و نباید کاری میکند که آن اراده را تحریک بکند میگوید این وقتی ضرر دارد پس باید بکنم این باید بکنماش را با عقل نظری میکنند این اراده و تصمیم را با عقلِ عملی این علم را به این عمل گِره میزند پس چند گِره زدن کارِ نفس است هم بودها را به هم گِره میزند هم بایدها را به هم گِره میزند هم بایدها را به بودها گِره میزند هم باید را با اراده گِره میزند به همان دلیل که کلّی را به جزئی گِره میزند برای اینکه «قاضی لابدّ أن یَحضره المَقضیّ علیهما» وقتی کسی دارد تصدیق میکند میگوید «الف»، «باء» است هم باید «الف» را درک کند هم «باء» را باید درک کند خب آنجا که ما قضیهای داریم که موضوع جزئی است محمول کلّی میگوییم «زیدٌ انسانٌ» خب زید را که با حس درک میکنیم انسان را که با عقل درک میکنیم کلی را با عاقله درک میکنیم جزئی را با باصره درک میکنیم این نفس است که «فی وحدتها کلّ القویٰ» است یک کلّی را بر جزئی حمل میکند میگوید که «زیدٌ انسانٌ» خب پس بنابراین ایمان از سنخ اراده است ما باید تلاش و کوشش بکنیم این فضای عملی را تطهیر بکنیم و اگر کسی این کار را کرد فرمود اینها که زیر دست شما هستند اینها را میگویند مِلک یمین خب خانه هم ملک آدم است فرش هم ملک آدم است خدای سبحان که از خانه و فرش به ملک یمین تعبیر نمیکند میفرماید اینکه به عنوان بنده است در دست شماست، در دست شماست یعنی امانت است دست شماست شما در هیچ جای قرآن دیدید که خدای سبحان بفرماید خانهای که ساختید فرشی که تهیه کردید زمینی که خریدید مِلک یمین است خب همه چیز به دست ماست فرمود اینکه کارگر منزل شماست مِلک یمین است در دست شماست مواظب باشید این مَا مَلَکَتْ أَیْمَانُکُمْ است و خود حضرت قبل از اینکه بساط بردهداری را برچیند با فرهنگ بردهداری را برچید همه میگفتند عَبید و اِماء، عَبید و اِماء وجود مبارک حضرت قبل از نبوّت اصلاً این واژهها را به کار نمیبرد میفرمود فَتا و فتاة. این کنیزها را میفرمود فتاة، غلامها را میفرمود فتا. در عربی آن قدرت را دارد که بین مذکّر و مؤنّت فرق بگذارد آن وسعت را دارد فارسی و سایر لغات آن قدرت عربی را که ندارند خب ما بین دختر و پسر فرق نمیگذاریم میگوییم فرزند، مولود، اما مولود و مولودة، ابن و بنت این طور نیست میگوید بچه ما برای اینکه غلط هم نگوییم خواهر را باید بگوییم همشیر، برادر را هم باید بگوییم همشیر، مگر فارسی تاء تأنیث قبول میکند حالا حتماً باید غلط بگوییم تا اینکه بگوییم معلوم بشود این خواهر است خب این عربی نیست که ما بگوییم کاتب و کاتبة که هم خواهر همشیر است هم برادر همشیر، اگر فارسی تاء تأنیث قبول میکرد بله خواهر همشیره بود این نقص فارسی است که توان آن را ندارد که با تاء عربی بیاید که مرزها را مشخص بکند ولی در عربی وجود مبارک حضرت قبل از اینکه به مقام نبوّت برسد تعبیر عبد و اَمه نمیکرد میفرمود فتا، فتاة هم از راه فرهنگ جلو آمد هم قرآنی با مردم زندگی کرد فرمود این در دست شماست مَا مَلَکَتْ أَیْمَانُکُمْ و این خب همه ی اموال در مِلک یمین ماست در دست ماست اما از آنها قرآن کریم به ملک یمین یاد نمیکند. خب فرمود اگر کسی این معارف را داشت آن وقت بهشت، ارثِ اوست بهشت را با علمالوراثه میبرند نه با علمالدراسه.
قتاده از مفسّران بهنام کوفه بود وقتی وجود مبارک امام باقر(سلام الله علیه) از او سؤال کرد که شنیدم فتوا میدهی عرض کرد بله، فرمود به چه چیزی فتوا میدهی؟ عرض کرد بالقرآن، فرمود: «کیف تُفتی بالقرآن و ما وَرَّثک الله مِن القرآن حرفا» تو چطور به قرآن فتوا میدهی تو یک حرف از قرآن ارث نبردی یعنی علمالدراسه داری درس خواندی بلدی عربی مبین و امثال ذلک داری اما قرآن را باید از راه ولایت اهل بیت یاد گرفت تو چطور داری فتوا میدهی «کیف تُفتی بالقرآن و ما وَرَّثک الله مِن القرآن حرفا» خب تنها علما ورثه ی انبیایند؟ بله، بالاتر از این ورثه ی الله هم هستند؟ بله، برای اینکه این بهشت را از چه کسی دارند ارث میبرند مؤمنین قبلی کجا داشتند که اینها از آنها ارث ببرند اینها وارثان الهیاند اگر خدای سبحان فرمود: إِنَّ الْأَرْضَ لِلّهِ یُورِثُهَا مَنْ یَشَاءُ همین است.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
أُولئِکَ هُمُ الْوَارِثُونَ ﴿10 الَّذِینَ یَرِثُونَ الْفِرْدَوْسَ هُمْ فِیهَا خَالِدُونَ 11 اوصاف مهمّ مؤمنان را بعد از اینکه ذکر فرمود, پاداشی که برای آنها ذکر میکند این است که اینها وارث بهشتاند نه تنها اهل بهشت. برخی از نکاتی که مانده است درباره ی این چند آیه این است که در غالب این آیات آن فعل یا آن وصف قبل از آن فاعل و موصوف ذکر شده است مثلاً فرمود: الَّذِینَ هُمْ فِی صَلاَتِهِمْ خَاشِعُونَ نه «خاشعون فی صلاتهم» یا وَالَّذِینَ هُمْ عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ نه «معرضون علی اللغو» و همچنین سایر اوصاف. تقدیم این مفعولها برای اهتمام به اینهاست گذشته از اینکه رعایت فواصل را هم در بردارد که همه ی اینها با نون ختم میشود تقدیم آن متعلِّق برای اهتمام به آن تعلّق است.
مطلب بعدی آن است که در جریان ازدواج مستحضرید که این ازدواج مثل غذا خوردن برای حفظ انسان است انسان هم باید شخصاً بماند هم باید نوعاً محفوظ باشد حفظ شخصِ انسان با غذاست حفظ نوع انسان با نکاح است و هر دو را ذات اقدس الهی به عنوان ضروری مطرح کردند و چون تحمّل این کارها دشوار است یا آسان نیست یک سلسله لذایذی را در هویّت انسان تأمین کرد تا انسان برای رسیدن به آن لذّت تن به این کار بدهد اینها در حقیقت مُزد کار است نه هدف. انسان اگر غذا نخورد میمیرد انسان اگر نکاح نداشته باشد منقرض میشود انسان مثل فرشته نیست که بدون غذا بماند و غذای او ذکر خدا باشد انسان مثل فرشته نیست که نیاز به نکاح نداشته باشد و محفوظ باشد هم به غذا محتاج است برای حفظ شخص هم به نکاح محتاج است برای حفظ نوع چون این کارها دشوار است تأمین غذا و تهیّه غذا سخت است زیرا انسان مثل حیوان نیست که غذای او در سفره ی طبیعت حاضر باشد او علفخوار نیست او نیاز به پخت و پَز و دستگاه تغذیه دارد بنابراین این کار دشوار است برای اینکه او این دشواری را تحمّل کند لذّتی در فضای کام او پیدا میشود و همچنین نکاح برای حفظ نسل است این کار ضروری است نظیر مسئله ی غذا و چون این کار دشوار است تأمین خانواده, تأمین هزینه ی آنها, تربیت فرزند مشکل است چند کار را ذات اقدس الهی به عنوان پاداش این کار دشوار قرار داد یکی لذّت نکاح است و یکی محبّت اولاد.
انسان خیال میکند که این لذّت هدف است یا آن محبّت هدف است در حالی که اگر پدر و مادر به کودک علاقه نداشته باشند تمام مشکلات او را تحمّل نمیکنند این مُزد آن کار است انسان خیال میکند که محبّت اولاد چیزی است برای او یک اصل است یا لذّت نکاح برای او اصل است در حالی که این مُزد آن کار است این لذّت غذا خوردن مُزد تحمّل این دشواری است و چون این افراد عادی نمیدانند که این لذّت مُزد آن کار است تا میتوانند میخورند و اکثر بیماریها هم مستحضرید که بیماری گوارشی است حالا این سالها بیماری تصادفی و تصادفات و اینها هم پیدا شده وگرنه هشتاد درصد بیماری در اثر بدخوری و پرخوری است این دین دستور داده تا اشتها به غذا ندارید کنار سفره نروید, یک مقداری مانده که سیر بشوید از کنار سفره برخیزید و هیچ انسانِ پرخوری خوشاستعداد و خوشفهم نخواهد بود.
بیانات نورانی حضرت امیر که بارها خوانده شد فرمود: «وَ لاَ تَجْتَمِعُ عَزِیمَةٌ وَ وَلِیمَةٌ», «لن تجتمع الفتنة والبطنة» پرخوری با فِتانَت, بَطین بودن با فَتِن بودن جمع نمیشود هیچ آدم پرخوری مُلاّ نخواهد شد هیچ آدم بدخوری هم خردمند نمیشود به مقداری که بدن نیاز دارد آدم باید غذا بخورد. خب این را گفتند آن که نمیفهمد بشر چرا باید غذا بخورد پرخوری میکند آن که نمیفهمد بشر چرا محتاج به نکاح است دنبال هرزهگی است فرمود شما مواظب غذایتان باشید مواظب اندام تناسلیتان باشید این هم یک مطلب و مبادا خیال بکنید این نکاح برای آن است که شما لذّت ببرید این نکاح برای آن است که نسل بشر محفوظ بماند همان طوری که در پرخوری و بدخوری اینها خیال میکنند که انسان برای لذّت غذا میخورد نه برای ماندن, لذا به ماندنِ خودشان آسیب میرسانند که به لذّت برسند در جریان نکاح هم همین طور است برای اینکه این نکاح, اساس خانواده را حفظ بکند (یک) و فرزند صالح تربیت بکند (دو) چون اگر خانواده حفظ نشود و فرزند صالح تربیت نشود ما امّت اسلامی, جامعه ی اسلامی, جامعه ی متمدّن نخواهیم داشت زیرا جوامع را خانوادهها تشکیل میدهند و عواطف در همان دوران خردسالی است متمّم قانون همان عاطفه و اخلاق است جایی که عاطفه نباشد اخلاق نباشد قانون هر چه کامل باشد نمیتواند مشکلات جامعه را حل کند لذا قرآن کریم برای خانواده خیلی حرمت قائل است خیلی تأکید میکند همان طوری که برای عقل, حرمت قائل است همزمان با نزول وحی دو چیز را پشت سر هم با تعبیرهای گوناگون تحریم کرده یکی خَمر یکی زنا. فرمود این کارها را نکنید چه در سوَر مکّی چه در سوَر مدنی گاهی به صورت نهی گاهی به صورت اینکه اینها مذموماند گاهی به صورت اینکه اینها فحشایاند گاهی به صورت اینکه اینها منکرند گاهی به صورت اینکه اینها مورد ملامتاند گاهی به صورت اینکه اینها عدوان و تعدّی و تجاوزند چه در سورههای مکّی چه در سورههای مدنی پشت سر هم درباره ی حرمت زنا و حرمت خمر با تعبیرهای گوناگون سخن گفته برای اینکه نه میگذارند خانواده سامان بپذیرند نه میگذارند جامعه شکل بگیرد.
سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) ملاحظه فرمودید در المیزان بعد از آن بحث ایمان که ایمان از چه سنخ است وارد مسئله ی اجتماعی شدند که این آیات مسائل اجتماعی را خوب تفهیم میکند و برای اینکه پاسخ المنار و امثال المنار را هم بدهد میفرماید شما مستحضرید که همه ی انسانها و همه ی افراد بخواهند نکاح دائم داشته باشند مقدورشان نیست نه میشود جلوی غریزه را گرفت (یک) نه میشود جلوی ضرورت نسل را گرفت (دو) و نه میشود برای همه ی جوانها زندگی دائم و ازدواج دائم فراهم کرد (سه), لذا قرآن کریم هم ازدواج دائم را هم ازدواج موقّت را ترسیم کرده است منتها فرهنگ عمومی باید طوری باشد که وقتی گفتند ازدواج موقّت یعنی آن جوان متدیّنی که مقدورش نیست ازدواج موقّت کند نه کسی که متأهّل است خب این به هم زدن اساس دین است به دست همین متدیّنین سوری, نفرمودند شما که متأهّل هستی باز به دنبال نکاح موقّت برو که, گفتند آن جوانی که مقدورش نیست او به دنبال نکاح موقّت برود که هم آلوده نشود و هم خانواده بتواند تشکیل بدهد موقّتاً هم فرزنددار بشود همه ی اینها هست. یک بحث مبسوطی ایشان دارند که مسئولان قانونگزاری با هماهنگی فرهنگ عمومی مردم این ازدواجها را سامان ببخشند وگرنه همین که میبینید یا بیابانی یا خیابانی در میآید و رفتند جلوی ازدواج موقّت را بگیرند زنا را ترویج کردند فرمود این خطر هست و اینکه قرآن کریم چه در سوره ی مبارکه ی «نساء» چه در آیات دیگر مَا اسْتَطَعْتُمْ را ذکر کرده برای همین است روایات فراوانی در ذیل همین آیه است که ائمه(علیهم السلام) فرمودند:
ازدواج و نکاح در اسلام دو قِسم است در صدر اسلام در زمان خود پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) عدّهای از همین راه ازدواج موقّت داشتند منتها تا گفتند ازدواج موقّت یک انسان بوالهوس متأهّل هم راه میافتد خب این امانتِ الهی است اینکه فرمود: وَالَّذِینَ هُمْ لِأَمَانَاتِهِمْ وَعَهْدِهِمْ رَاعُونَ این دین, امانت است به دست ما, بگذاریم آن جوان متدیّنی که راه ندارد این از این راه استفاده کند تو که متأهّل هستی چرا به دنبال او میروی. خب بنابراین خود همینها جزء تضییعکنندگان دیناند اینکه میبینید درباره ی نماز اول و آخر از نماز سخن گفته است آن هم با فعلِ باب مفاعله که برای مبالغه است نه برای طرفین برای همین جهت است اول فرمود: الَّذِینَ هُمْ فِی صَلاَتِهِمْ خَاشِعُونَ بعد هم فرمود: وَالَّذِینَ هُمْ عَلَی صَلَوَاتِهِمْ یُحَافِظُونَ خب مستحضرید «محافظه» باب مفاعله است این گونه از موارد که طرفینی نیست این گونه از موارد برای مبالغه است یعنی خیلی مواظب نماز خودشان هستند چون خیلی مواظب نمازشان هستند مواظب عهد الهیاند مواظب دین الهیاند مواظب قانون الهیاند بالأخره این قانون اگر بخواهد برطرف بشود گرچه پلیس این کار را باید بکند موظّف هم است ولی تنها با پلیس ساخته نیست که بتواند خیابانیها را برطرف کند این ادبِ دینی مردم است خب لذا این بحث مبسوط را سیدناالاستاد به عنوان بحث حقوقی در ذیل بحث ازدواج مطرح میکنند که هم آن مسئله ی فقهی مخالفان ازدواج موقّت را جواب بدهند هم ضرورت قانونگذاری را. فرمود ارباب تَقنین, مسئولین تقنین یک راهحلّی برای این پیدا کنند خب.
پرسش: استاد ببخشید این مجموعه صفاتی که به مؤمنین نسبت داد اینها اهل خشوعاند, مواظبت در نماز میکنند بعد میفرمود که اهل زنا نیستند ولی اینها با هم زندگی ندارند؟
پاسخ: بله خب دیگر.
پرسش: امر بدیهی است؟
پاسخ: نه, بدیهی نیست, بدیهی نیست برای اینکه این خیابانیها را چه کسی تأمین میکند همین مؤمنیناند دیگر همین مسلمانها هستند دیگر. اینها هم یک وقت هستند زیر سقف مسجد اعظم بحث میکند یک وقت از خیابان و بیابان دارد سخن میگوید همین مؤمنیناند دیگر همین مردماند دیگر.
خب فرمود: وَالَّذِینَ هُمْ لِفُرُوجِهِمْ حَافِظُونَ این نباید نگاه بکند تا این نگاه چون «النَّظْرةُ سَهمٌ مِن سهام ابلیس» بعد به آنجا میکشد دیگر.
پرسش: الآن میگویند اجازه ی پدر چون لازم است حتی در عقد موقّت, جوانها میخواهند سبک بشوند یعنی کاری اصلاً به ازدواج موقّت و اینها ندارند؟
پاسخ: خب حالا پدرها را هم, اولاً ازدواج وقتی سامان بپذیرد.
بیان حضرت نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) در ذیل آیه فَلَنُحْیِیَنَّهُ حَیَاةً طَیِّبَةً که در سوره ی مبارکه ی «نحل» گذشت فرمود حیات طیّبه «هی القناعة» اگر طرفیت قانع باشند پدر و مادر زیر بال و پر بچهها را بگیرند به ازدواج دائم میرسند آنهایی هم که در معرض ازدواج موقّتاند آنها بیوهاند آنها دیگر نیازی به اذن نمیخواهند هم آن راه باز است هم این راه, منتها تا مجلس یا امثال مجلس میخواهند راهی باز کنند اول متأهّلان جلو میافتند خب این دینداری مشکل است دیگر.
پرسش: آنجا که میفرماید: مَّثْنَی وَثُلاَثَ وَرُبَاعَ پدر و مادر؟
پاسخ: بله, این برای اینکه حدّاقل کند اما در بخش دیگر در ذیل همان سوره ی مبارکه ی «نساء» گذشت که در ذیل همان آیه است فَإِنْ خِفْتُمْ أَلاَّ تَعْدِلُوا فَوَاحِدَةً در ذیل همان در سوره ی مبارکه ی «نساء» بحث گذشت فرمود اگر نمیتوانید عدالت را رفتار کنید بیش از یکی نه, خب در ذیل همان آیه هم این حدیث از وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) خوانده شد که اگر کسی دو همسر داشته باشد و عدالت را بین آنها رعایت نکند «جاء یوم القیامة بأحد الشکلین» این نیمتنه میآید در قیامت یعنی با یک چشم, با یک گوش, با یک دست محشور میشود این روایت در ذیل همان آیه خوانده شد دیگر. اینچنین نیست که بفرماید: مَثْنَی وَثُلاَثَ وَرُبَاعَ و رها کند که, فرمود: فَإِنْ خِفْتُمْ أَلاَّ تَعْدِلُوا فَوَاحِدَةً خب اگر کسی نتواند بین دو همسر عدالت برقرار کند چه اینکه بسیار شاقّ است خب یکی, راه را باز گذاشته برای عدول عندالضروره و راه برای غیر عادل بسته است. به هر تقدیر اگر نظام بخواهد پا بگیرد تنها مسئولان قضایی یا مسئولان قانونی یا مسئولان اجرایی نمیتوانند اداره کنند همه ی مردم باید همکاری کنند تا دینِ خدا پیاده بشود که فرمود: وَالَّذِینَ هُمْ لِأَمَانَاتِهِمْ وَعَهْدِهِمْ رَاعُونَ خب اینها احکام شرعی, امانات الهی است دیگر.
درباره ی وجود مبارک امام مجتبی(سلام الله علیه) بود چون جنگها شده بود و کسی با این بیوهها ازدواج نمیکرد همین که نام مبارک امام مجتبی روی او بود بعد میتوانست صاحب خانه بشود این کار را میکردند آن شبانهروز چند رکعت نمازشان خدماتشان را در نظر بگیرید بعد بگویید چقدر به زن و بچهشان میرسند اینها هم بود البته, درباره ی شخص پیامبر(علیه و علی آله آلاف التحیّة و الثناء) که مستحضرید برای تنظیم روابط سیاسی با قبایل ازدواج میکردند.
غرض این است که این بحث خوبی است سیدناالاستاد ذیل این عنوان دارد و بحث بدون هماهنگی دولت و ملّت, مردم و مسئولین سامان نمیپذیرد. وَالَّذِینَ هُمْ لِفُرُوجِهِمْ حَافِظُونَ در تعبیر به این وَالَّذِینَ هُمْ لِفُرُوجِهِمْ حَافِظُونَ هم مستحضرید که نه آن روز این کلمه به آن عضو تناسلی گفته میشد نه امروز, هر دو کنایه است الآن شما میبینید در بسیاری از موارد همین کلمه ی فروج به کار میرود این برای آن است که برای آن عضو تناسلی نیست ادب را قرآن کریم حفظ کرده است دورترین کنایه را رعایت کرده, اما در جریان مِلک یمین که اسلام بساطش بر آزادی بود مستحضرید بیش از پنجاه کتاب به نام مبارک کتاب فقه مطرح است هیچ کدام از آنها کتاب الرِق نیست ما در اسلام کتاب العِتق داریم نه کتاب الرّق این عِتق برای آن است که دستور آزادی میدهند اما الآن هم اگر جنگی بشود کفار حمله بکنند و مسلمانها پیروز بشوند ولیّ مسلمین میتواند برده بگیرد, اما این برده گرفتن در اسلام در حقیقت مثل آن است که انسان این حیوانات را بگیرد در باغ وحش تربیت کند بعد رها کند الآن اینها واقعاً حیواناند یعنی اینها که نه اصول انسانی دارند نه اصول اسلامی دارند الآن شما ببینید شصت سال است زن و بچه مردم را در اردوگاههای فلسطین آواره کردند خب اگر اینها گیرِ حکومت اسلامی بشوند چاره نیست مگر اینکه اینها را برده کنند یک جایی تربیت کنند بعد آزاد کنند نمیشود اینها را فرمود یا استرغاب یا مَنع و فداء ولیّ مسلمین حالا میداند اینها را میتواند آزاد کند یا نه, اگر یک کِلاب هِراشی گیر کسی آمد این را بند کند بعد تربیت کند بعد رها کند فرمود: «إمّا مَنّا و إمّا فداءً»:
استرغاق در صورتی است که اگر اینها را رها بکنید همین وضع را میبینید شما میبینید کسی به عنوان خلیفه ی مسلمین به عنوان خادم حرمین لشگرکشی میکند از راه دور میآید مسجد شیعهها را قرآنی که خودش چاپ میکند میسوزاند شما چطور میخواهید این را تربیت کنید مگر اینکه چند روزی به عنوان برده داشته باشی آدم بکنی رها بکنی اینچنین نیست که بردگی نظیر خَمرخوری یا نظیر زِنا ذاتاً حرام باشد این با آزادیِ بشر سازگار است اما اینها أُولئِکَ کَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ خب از یک طرف قرآن چاپ میکنید از طرفی از راه دور لشگرکشی میکنید و یقین دارید این مسجد پُر از قرآن است همین طور مرتّب میسوزانید آخر این با کدام منطق هماهنگ در میآید اگر این را کسی بگیرد باید چند روزی به عنوان برده داشته باشد آدم بکند ولی مستحضرید هیچ کاری در اسلام نسبت به بردهها که با حیثیّت او هماهنگ نباشد تجویز نشده فحش دادن, بدگویی کردن, غیبت کردن, اهانت کردن, مگر غیبت بده جایز است؟ مگر اهانت برده جایز است؟ مگر تحقیق برده جایز است؟ ولو مولایش هم باشد بر او حرام است که غیبت کند نسبت به برده, تحقیر کند او را اینها هست دیگر در احکام اسلامی ما. خب حالا اگر کسی واقعاً اینچنین نیست که در بحثهای قبل هم داشتیم که قرآن تحقیر نکرده کسی را, تحقیق کرده فرمود: أُولئِکَ کَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ آخر شما ببینید با هیچ منطق هماهنگ در نمیآید اینها تمام مساجدشان دو ماه محرّم و صفر «یا حسین, یا حسین» با کسی کاری ندارند این بحرینیها. شما این طور لشگرکشی کردید از آن طرف آمدید دارید مسجد اینها را میسوزانید زن و مرد را همه را میکُشی به اعدام هم تهدید کردند اخیراً پاکستان و اینها خب اینها اگر یک وقت حکومت اسلامی پیروز بشود ولیّ مسلمین درباره ی اینها چه تصمیم میگیرد اینها را رها میکند یا میگوید اینها مدّتی باید باشند آدم بشوند نه اینکه اینها را بزند اینها را میخواهد عاقل کند بعد رها کند, اگر استرقاء الی یوم القیامه هست برای همین موضوع است دیگر. خب, فرمود اینها أَوْ مَا مَلَکَتْ أَیْمَانُهُمْ فَإِنَّهُمْ غَیْرُ مَلُومِینَ ٭ فَمَنِ ابْتَغَی وَرَاءَ ذلِکَ فَأُولئِکَ هُمُ الْعَادُونَ خب, وَالَّذِینَ هُمْ لِأَمَانَاتِهِمْ وَعَهْدِهِمْ رَاعُونَ هم امانتهای الهی هم امانتهای مردمی, هم تعهّدهای الهی هم تعهّد مردمی.
سوره ی مبارکه ی «توبه» خواندیم فرمود شما با کفّار بجنگید یعنی مثل صهیونیست مثل استکبار و امثال ذلک نه برای اینکه کافرند با بسیاری از کفّاری که روی زمین زندگی میکنند یک زندگی مسالمتآمیز دارید آن آیه ی هفت و هشت سوره ی «ممتحنه» این معیارِ قانونی اساسی ماست قبلاً هم گذشت که در مقدمه ی قانون اساسی همین آیه ی هفت و هشت سوره ی مبارکه ی «ممتحنه» هم آمده که خدا میفرماید کفّاری که با شما کاری ندارند روابط خوب داشته باشید لَا یَنْهَاکُمُ اللَّهُ عَنِ الَّذِینَ لَمْ یُقَاتِلُوکُمْ اینها که لَمْ یُخْرِجُوکُم, وَظَاهَرُوا عَلَی إِخْرَاجِکُمْ, أَن تَبَرُّوهُمْ وَتُقْسِطُوا إِلَیْهِمْ با اینها عادلانه رفتار کنید قانون اساسی ما هم این است. اما درباره ی یک عدّهای که فرمود: فَقَاتِلُوا أَئِمَّةَ الْکُفْرِ إِنَّهُمْ لاَأَیْمَانَ لَهُمْ نه «لا اِیمان لهم» این در سوره ی مبارکه ی «مائده» و اینها گذشت فرمود با اینها بجنگید نه برای اینکه ایمان ندارند و کافرند خب خیلیها هستند که کافرند ولی شما با اینها زندگی مسالمتآمیز دارید اینها اَیمان ندارند نه اِیمان یعنی قطعنامه, کنوانسیون, پیمان, عهدنامه, تفاهم هیچ چیزی را رعایت نمیکنند خب شما با کسی که اصلاً اَیمان یعنی عهدنامه, امضاء, تفاهم هیچ چیزی را رعایت نمیکند زیر پا میگذارد چطور میخواهی با او زندگی کنی. فرمود: فَقَاتِلُوا أَئِمَّةَ الْکُفْرِ إِنَّهُمْ لاَ أَیْمَانَ لَهُمْ این همه قطعنامه را شورای امنیت علیه صهیونیست امضاء کرده هیچ کدامش را آمریکا رعایت نکرده چطور میخواهی با او زندگی کنی؟! اگر بر او مسلّط بشوی این را رها میکنی برای اینکه بردگی ممنوع است خب بردگی انسان ممنوع است این برهان قرآن کریم است فرمود شما با چه کسی میخواهی زندگی کنی که هیچ امضائی را محترم نمیشمارد هیچ عهدی را محترم نمیشمارد همین صدّام آن عهد را آن عهد الجزایر را آورده در برابر تلویزیون پاره کرده دیگر, این إِنَّهُمْ لاَ أَیْمَانَ لَهُمْ نشان میدهد دین با کسی میجنگد که لاَ أَیْمَانَ لَهُمْ نه «لا اِیمان له» قرآن فرمود با کفّار میتوانید زندگی مسالمتآمیز داشته باشید ما با خیلی از کفار رابطه ی حَسنه داریم کاری با ما ندارند ما هم با آنها کاری نداریم, اما کسی که هیچ تعهّدی را رعایت نمیکند.
جریان انرژی هستهای بوشهر چندین سال است که این را تعهّد کردند عمل نمیکنند حالا قدرت دست آنهاست آخر با اینها چطور شما میخواهید زندگی کنید بله, بردگی ممنوع است برای انسان ممنوع است اما اینها که هیچ اصلی از اصول انسانی را رعایت نمیکنند چطوری میخواهید با آنها زندگی کنید فَقَاتِلُوا أَئِمَّةَ الْکُفْرِ إِنَّهُمْ لاَ أَیْمَانَ لَهُمْ این قرآن بوسیدن دارد. خب, فرمود: وَالَّذِینَ هُمْ عَلَی صَلَوَاتِهِمْ یُحَافِظُونَ این در بحث حافِظُوا عَلَی الصَّلَوَاتِ وَالصَّلاَةِ الْوُسْطَی آنجا گذشت که باب مفاعله در همین حافِظُوا عَلَی الصَّلَوَاتِ همین قبیل است دیگر که مواظب نمازتان باشید. خب أُولئِکَ هُمُ الْوَارِثُونَ این أُولئِکَ هُمُ الْوَارِثُونَ برای آن است که بگوید اینها شما را بهشت نمیبرد. درست است که ما گفتیم معاملهای هست إِنَّ اللّهَ اشْتَرَی مِنَ الْمُؤْمِنِینَ أَنْفُسَهُمْ وَأَمْوَالَهُم اما همه ی اینها تشویقی است چیزی شما ندارید که بدهید و بهشت بخرید بهشت خرید و فروش نیست بهشت با کسب به دست نمیآید با ارث به دست میآید شما تلاش و کوشش را بکنید همه ی این کارها برای این است که شناسنامه پیدا کنید به جایی مرتبط بشوید وقتی مرتبط شدید اثر آن رابطه, ارث است دیگر آدم وقتی با کسی پیوند دارد از او ارث میبرد حالا صدها سال درس بخواند زحمت بکشد که از فلان شخص میّت ارث نمیبرد که این اگر بخواهد از فلان شخص ارث ببرد باید رابطه داشته باشد با او, فرمود این کارهای شما, شما را نزدیک میکند به اهل بیت نزدیک میکند به خدا نزدیک میکند وقتی نزدیک شدید از سهمالوراثه بهره میبرید إِنَّ الْأَرْضَ لِلّهِ یُورِثُهَا مَنْ یَشَاءُ چه ارضِ دنیا چه ارضِ آخرت, بهشتیها وقتی وارد سرزمین بهشت شدند میگویند: الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی صَدَقَنَا وَعْدَهُ وَأَوْرَثَنَا الْأَرْضَ نَتَبَوَّأُ مِنَ الْجَنَّةِ حَیْثُ نَشَاءُ ما این را به ارث بردیم نه به کسب.
پرسش:؟پاسخ: خب بله, مورِّث خود ذات اقدس الهی است بر اساس تفضّل دیگر, کسب نیست تعبیر کسب که فرمود: تِلْکَ أُمَّةٌ قَدْ خَلَتْ لَهَا مَا کَسَبَتْ وَلَکُم مَا کَسَبْتُمْ یا إِنَّ اللّهَ اشْتَرَی همه ی اینها تعبیر تشویقی است ما چه چیزی داریم که بفروشیم اگر فرمود همه ی مَا بِکُم مِّن نِّعْمَةٍ فَمِنَ اللَّهِ و فرمود درست است که من اصلِ مالکیّت را امضاء کردم اما مالکیّت نسبت به خود شما, هر کسی کار کرده کسب کرده مالک است مِلک طلق اوست اما نسبت به خدا چطور؟ یعنی شخصی که کاسب است یا کشاورزی یا دامداری که مال فراهم کرده در برابر خدا میتواند بگوید که این مال من است من کسب کردم مستقلّم به نظر خودم باید عمل بکنم یا مال نسبت به ذات اقدس الهی ایتاء الهی است که فرمود: وَآتُوهُم مِّن مَّالِ اللَّهِ الَّذِی آتَاکُمْ بله, نسبت به دیگران ما مالکیم اصل مالکیّت امضاء شده است اما نسبت به ذات اقدس الهی که کسی حق ندارد بگوید که ذات اقدس الهی که کسی حق ندارد بگوید که من این را خودم کسب کردم مالکم. فرمود: وَآتُوهُم مِّن مَّالِ اللَّهِ الَّذِی آتَاکُمْ پس نسبت به خدای سبحان ما مالک نیستیم هر چه او دستور داد باید عمل بکنیم و چون جان و مال ما, مِلک اوست چیزی نداریم که بفروشیم این تعبیرات تشویقی است, اگر به فرمان او عمل کردیم به او نزدیک میشویم رابطه برقرار میکنیم رابطه برقرار کردیم به ما چیزی عطا میکند میشود ارث. فرمود: تِلْکَ الْجَنَّةُ الَّتِی أُورِثْتُمُوهَا بِمَا کُنتُمْ تَعْمَلُونَ درست است کار کردیم اما این کار به عنوان کسب نیست به عنوان پیوند است وقتی پیوندتان محفوظ شد ارث میبرید.
بهشتیها هم وقتی که وارد سرزمین بهشت شدند حقشناساند حقشناسی میکنند میگویند: الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی صَدَقَنَا وَعْدَهُ وَأَوْرَثَنَا الْأَرْضَ نَتَبَوَّأُ مِنَ الْجَنَّةِ حَیْثُ نَشَاءُ او را به ما ارث داد ما چیزی را کار نکردیم که از راه کار ببریم, بنابراین اینکه در بعضی از روایات دارد که یَرِثُونَ الْفِرْدَوْسَ چون هر کسی برای او جایی در بهشت معیّن شده عدّهای خودشان را محروم کردند سهم آنها به اینها میرسد این باید توجیه بشود خب سهمِ خود اینها که به اینها میرسد چطور؟ همه که از راه دیگری نیست سهم خود این مؤمن هم که به این میرسد ارث است. فرمود: تِلْکَ الْجَنَّةُ الَّتِی أُورِثْتُمُوهَا بِمَا کُنتُمْ تَعْمَلُونَ این بِمَا کُنتُمْ تَعْمَلُونَ برای ایجاد پیوند است لذا آنها میگویند خدا را شکر میکنیم که ما را وارث خود قرار داد. در بخش پایانی بحث دیروز رسیدیم به اینکه «العلماء ورثة الأنبیاء» حالا العلماء, المؤمنون اینها هم ورثه ی انبیایند هم قدری بالاتر ورثةاللهاند وارثان خدایند وارثان خدا در بحثهای دیروز هم اشاره شد که در ارثهای ملکوتی وارث باید بمیرد نه مورِّث. در ارثهای مُلکی تا مورِّث نمیرد چیزی به وارث نمیرسد در ارثهای ملکوتی تا وارث نمیرد چیزی به او نمیدهند نه مرگِ طبیعی آن مرگِ ارادی در روایات ما هم هست که «حاسبوا أنفسکم قبل أن تحاسبوا», «زِنوا قبل أن توزنوا», «موتوا قبل أن تموتوا» این چند چیز در روایات در بیانات نورانی پیغمبر در بیانات نورانی حضرت امیر و ائمه(علیهم السلام) هست قبل از اینکه بمیرانند, بمیرید قبل از اینکه شما را به محاسبه دعوت کنند حسابرس خود باشید قبل از اینکه شما را وزن کنند خود را توزین کنید خب اینکه فرمودند: «موتوا قبل أن تموتوا» همین است بعدها علمای ما گفتند «مات زیدٌ زید اگر فاعل بُدی» یعنی این مرگ طبیعی که اجازه ی دفن میدهند این مفعول است نه فاعل, اگر کسی به «موتوا قبل أن تموتوا» عمل بکند بله, اینجا میشود گفت «مات زیدٌ», «مات» فعل «زید» فاعل, اما آن که نَفَسش تمام شده اجازه ی دفن میدهند که او مفعول است «أماته الله» نه اینکه او بمیرد و بشود فاعلِ این فعل «مات زیدٌ زید اگر فاعه بُدی» از سابق میگفتند «مات زیدٌ زید اگر فاعل بُدی کِی ز مرگ خویشتن غافل بُدی» به هر تقدیر کسی ارث میبرد که با موتِ ارادی بمیرد البته موت ارادی برای همه هست که کُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ, الَّذِینَ یَرِثُونَ الْفِرْدَوْسَ هُمْ فِیهَا خَالِدُونَ:
فردوس را به چند معنا ذکر کردند در سوره ی مبارکه ی «اسراء» گذشت اقسام فردوس, احکام فردوس, آیا فردوس آن مرحله ی عالیه بهشت است یا وسط بهشت را میگویند فردوس آن بحبوحه ی فردوس. در یکی از دعاهای روزهای ماه مبارک رمضان این است که «و أسْکنی فی بحبوحاة جنّات» بحبوحه یعنی وسط, آن وسط از هر خطری محفوظتر است یک وقت یک وسط است که شرفی نمیآورد یک وقت که معتدل است یک وقت است نه, آن هسته ی مرکزی را میگویند وسط, اگر این باشد خب خصوصیّتی را فردوس دارد که سایر بخشها ندارد فرمود: الَّذِینَ یَرِثُونَ الْفِرْدَوْسَ هُمْ فِیهَا خَالِدُونَ چون این اوصاف را دارند اگر یک وقت مثلاً آسیبی در زندگی اینها مشهود باشد اینها یا در دنیا درمان میشوند یا عندالاحتضار یا در برزخ یا در ساهره ی قیامت یا عندالأرض یا عندالحساب یا عندالصراط بالأخره تطهیر میشوند ولی وقتی وارد فردوس شدند دیگر هُمْ فِیهَا خَالِدُونَ.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ ﴿1 الَّذِینَ هُمْ فِی صَلاَتِهِمْ خَاشِعُونَ 2 وَالَّذِینَ هُمْ عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ 3 وَالَّذِینَ هُمْ لِلزَّکَاةِ فَاعِلُونَ 4 وَالَّذِینَ هُمْ لِفُرُوجِهِمْ حَافِظُونَ 5 إِلَّا عَلَی أَزْوَاجِهِمْ أَوْ مَا مَلَکَتْ أَیْمَانُهُمْ فَإِنَّهُمْ غَیْرُ مَلُومِینَ 6 فَمَنِ ابْتَغَی وَرَاءَ ذلِکَ فَأُولئِکَ هُمُ الْعَادُونَ 7 وَالَّذِینَ هُمْ لِأَمَانَاتِهِمْ وَعَهْدِهِمْ رَاعُونَ 8 وَالَّذِینَ هُمْ عَلَی صَلَوَاتِهِمْ یُحَافِظُونَ 9 أُولئِکَ هُمُ الْوَارِثُونَ 10 الَّذِینَ یَرِثُونَ الْفِرْدَوْسَ هُمْ فِیهَا خَالِدُونَ 11 وَلَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ مِن سُلاَلَةٍ مِن طِینٍ 12 ثُمَّ جَعَلْنَاهُ نُطْفَةً فِی قَرَارٍ مَّکِینٍ 13 ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً فَخَلَقْنَا الْمُضْغَةَ عِظَاماً فَکَسَوْنَا الْعِظَامَ لَحْماً ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقاً آخَرَ فَتَبَارَکَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِینَ 14
مطالبی که مربوط به آیات قبل بود و یک تذکّر کوتاهی هم لازم بود این بود که در جریان مِلک یمین و نکاح مُتعه چه در سوره ی مبارکه ی «نساء» و چه در اوایل سوره ی مبارکه ی «آلعمران» آنجا مسئله ی نکاح و تعدّد زوجات و امثال ذلک گذشت اطلاق آیه و عموم آیه شامل همه خواهد بود اختصاصی به جوانها ندارد.
آیه ی 24 و 25 سوره ی مبارکه ی «نساء» این گذشت که فَمَا اسْتَمْتَعْتُمْ بِهِ مِنْهُنَّ فَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ در اولین روز بحث همین سوره ی مبارکه ی «مؤمنون» آن مناظره ی مرحوم شیخ مفید و دیگران بازگو شد مشروعیّت مُتعه, اطلاق متعه, عمومیّت متعه چه برای جوان چه برای غیر جوان, چه برای متأهّل چه برای غیر متأهّل گذشت اما بحث در این است که اگر این بخواهد در یک کشور قانونی بشود و رواج پیدا کند باید همگان با فرهنگ عمیق همکاری کنند نه اینکه مطهّران جلوی یک عدّه را بگیرند اینها در حدّ اولویّت قرار بگیرند و مانند آن, نه معنایش این است که برای اینها مشروع نیست. خیلی از مطالب ابتدایی است که انسان با اینکه آن را باز میکند برای یک عدّه معمّاست. خب این میشود مناظره ی مرحوم شیخ مفید و دیگران.
فرع دوم آن است که این مِلک یمین در آیه ی 25 همان سوره ی مبارکه ی «نساء» مشخص شد که دو طایفه از آیات درباره ی ملک یمین است. یکی مطلق است که ملک یمین چه غلام چه کنیز این در آیات مکاتبه است که این مطلقها تقیید نشده که آن در سوره ی مبارکه ی «نور» است که اشاره میشود. اما در جریان نکاح دو طایفه آیه است یکی دارد مِمَّا مَلَکَتْ أَیْمَانُکُمْ که مطلق است یکی هم آیه ی 25 سوره ی مبارکه ی «نساء» است که مقیّد کرده فرمود اینکه ما میگوییم مِلک یمین برای کنیز است نسبت به مرد نه برای غلام است نسبت به زن. فرمود: وَمَن لَم یَسْتَطِعْ مِنکُمْ طَوْلاً أَن یَنکِحَ الْمُحْصَنَاتِ الْمُؤْمِنَاتِ فَمِن مَا مَلَکَتْ أَیْمَانِکُم مِن فَتَیَاتِکُمُ الْمُؤْمِنَاتِ اگر کسی نمیتواند با زنهای آزاد ازدواج کند لااقل با کنیز, این معنایش این نیست که اگر کسی بتواند با زنهای آزاد ازدواج بکند حتماً حرام است این تقیید, مورد غالب است هدایتهای عمومی است این هم نظیر همان است که اگر یک وقت گفته میشود این مُتعه برای جوانهاست نظیر همین است این آیه که میفرماید اگر کسی نتواند با دیگران ازدواج کند با مِلک یمین, با کنیز ازدواج کند. خب حالا این طور نیست که اگر کسی بتواند با غیر کنیز ازدواج بکند ازدواجش با کنیز حرام باشد. به هر تقدیر این مِلک یمینی که در مسئله ی ازدواج و نکاح آمده آیاتش دو طایفه است یک طایفه مطلق است که مِمَّا مَلَکَتْ أَیْمَانُکُمْ است نظیر آیه ی محلّ بحث و آیات دیگر، یک طایفهاش مقیّد است نظیر آیه ی 25 سوره ی مبارکه ی «نساء» که فرمود: فَمِن مَا مَلَکَتْ أَیْمَانِکُم مِن فَتَیَاتِکُمُ الْمُؤْمِنَاتِ نه «فتاها» بنابراین اگر زنی دارای کنیزِ مرد بود این نمیتواند برابر مِمَّا مَلَکَتْ أَیْمَانُکُمْ عمل کند اگر مردی دارای کنیز بود میتواند برابر مَا مَلَکَتْ أَیْمَانِکُم عمل بکند.
مطلب دیگر اینکه فقط مشخص کرده که حالا اگر کسی جاریه بود یا کنیز بود فَمِن مَا مَلَکَتْ أَیْمَانِکُم بود این طور نیست که در احکام فقهی با زنِ آزاد فرق بکند گرچه فیالجمله فرق میکند ولی در بسیاری از احکام یکساناند یعنی اگر در حال عِدّه، نکاحِ لغوی با زن آزاد حرام است در مِلک یمین هم بشرح ایضاً، اگر در حال حیض، عادت، اگر عِدّه نمیتواند با زن آزاد عقد کرد کنیز هم بشرح ایضاً نمیتوان با او نکاح کرد با این هم بشرح ایضاً، اگر زن آزاده، حُرّهای مُظاهره شد قبل از اَدای کفّاره نمیشود با او مقاربت کرد درباره ی کنیز هم بشرح ایضاً در بسیاری از احکام بین جاریه و حُرّه یکسان است تفاوت فقهی نیست البته در بعضی از امور تفاوت فقهی است.
مطلب بعدی اینکه این مِلک یمین آنکه مربوط به مسئله ی مکاتبه و امثال ذلک است آنجا دیگر فرق بین غلام و جاریه نیست آن را در سوره ی مبارکه ی «نور» مشخص فرمود که فرمود اینهایی که مکاتبه میخواهند بکنند آیه ی 33 و 34 سوره ی مبارکه ی «نور» این است که وَالَّذِینَ یَبْتَغُونَ الْکِتَابَ مِمَّا مَلَکَتْ أَیْمَانُکُمْ فَکَاتِبُوهُمْ إِنْ عَلِمْتُمْ فِیهِمْ خَیْراً آنها که کتابت را ابتغاء میکنند یعنی پیشنهاد کتابت میدهند به مولایشان میگویند ما عبدِ مُکاتب شما باشیم. ما با این قرار با این سند، ماهانه این قدر به شما میدهیم و آزاد باشیم این را میگویند قانونِ مکاتبه. در این کتابت فرق بین غلام و جاریه نیست. فرمود: وَالَّذِینَ یَبْتَغُونَ الْکِتَابَ مِمَّا مَلَکَتْ أَیْمَانُکُمْ پیشنهاد مکابته میدهند فَکَاتِبُوهُمْ با آنها مکاتبه کنید یعنی عبدِ مکاتب شما باشد که اینها کم کم راهِ آزادی را پیدا کنند إِنْ عَلِمْتُمْ فِیهِمْ خَیْراً وَآتُوهُم مِّن مَّالِ اللَّهِ الَّذِی آتَاکُمْ اما وَلاَ تُکْرِهُوا فَتَیَاتِکُمْ عَلَی الْبِغَاءِ إِنْ أَرَدْنَ تَحَصُّناً مبادا این کنیزها را وادار کنید اجازه بدهید جلویشان را باز بگذارید که اینها کارِ نامحرمانه انجام بدهند فرقی بین کنیز و آزاد نیست بالأخره این هم یک نکاح حسابشده دارند عِدّهای دارند عقدی دارند ولو به عنوان تحلیل برای تحلیل هم یک احکام خاصّی است خب اینها برای مِمَّا مَلَکَتْ أَیْمَانُکُمْ است و مُتعه.
پرسش: استاد ببخشید در جریان مُتعه مشکلاتی که در دختران مجرّد پیش میآید آنها را چه کار کنیم؟
پاسخ: بالأخره این راهحلی است که ذات اقدس الهی ارائه کرده دیگر، منتها ما دلمان میخواهد که همه ی امکانات را داشته باشیم و اگر یک وقت قانونی برای مملکت داشته دیگران هم بیایند خب دستِ قانونگزار هم بسته میشود بالأخره راه اگر بخواهد احکام الهی پیاده بشود باید همه هماهنگی کنند دیگر اینها میخواستند یا میخواهند قانونگزاری کنند سیدناالاستاد در ذیل همین آیه دارد میگویند هیچ چارهای جز تشریع این کار نیست یعنی قانونگزاری ولی قانونگزاری در فضای فکر باز و آزاد و هماهنگ صورت میگیرد مشکلات آنها را هم باید دید وگرنه خب تا حال انجام میدادند دیگر.
ایمان چیست و از چه سنخ کاری است که با بحثهای بعدی ما هم باید هماهنگ باشد. جناب زمخشری در ذیل این آیهای که فرمود: إِلَّا عَلَی أَزْوَاجِهِمْ اشکالاتی که فخررازی داشت چند روز قبل نقل شد که بعضی از تندروهای اهل سنّت گفتند کسانی که اهل مُتعهاند اینها ـ معاذ الله ـ به زنا آلودهاند که پاسخشان داده شد. اما زمخشری در کشّاف میگوید که «إن قلت» اگر کسی با متعه نکاح کرد آیا این مشمول فَمَنِ ابْتَغَی وَرَاءَ ذلِکَ فَأُولئِکَ هُمُ الْعَادُونَاند اهل ملامتاند یا نه، میگوید «قلت» اگر نکاح صحیح باشد نه، این شرطی را گذاشته ولی تندروی فخررازی و دیگران را هم ندارد بالأخره، گفت نه اگر برابر مثلاً نکاح صحیح باشد متعه هم داخل در أَزْوَاجِهِمْ است یک نحوه زوجیّتی است.
ایمان از چه سنخی است؟ ایمان از سنخ علم است یا از سنخ عمل؟ و اگر دقیقتر شدیم ایمان «علمٌ عملیٌّ» که در المیزان آمده یا «عملٌ علمی» کما هو الحق. ما در بحثهایی که انسان دارد و خود انسان کار انجام میداد انسان از آن جهت که فاعلِ مختار است باید بسیاری از این مبادی را در نظر بگیرد یکی تصوّر موضوع و محمول و امثال ذلک است، یکی تصدیق به ثبوت محمول برای موضوع است که اینها بخش امر نظر است و کار دانش، اینها لازم است ولی کافی نیست.
در طلیعه ی بحث گفته شد که ما یک عقد داریم یک عقیده، قضیه را که در کتاب منطق میگویند «تسمّی القضیة عَقداً» برای اینکه گِرهای بین موضوع و محمول میخورد وقتی محمول به موضوع گِره خورد عقد شد این را میگویند قضیه و به اصطلاح قضا و حکم و داوری نفس به ثبوت محمول برای موضوع صادر شد این از حالت تردید و شک در میآید چون قضا برای رفع تردید و فصلِ خصومت است و این مطلب میشود قضیه، پس قضیه گفتنش به این مناسبت است عقد نامیدنش به این مناسبت است کارهای علمی با این حل میشود. اما انسان یک موجود متفکّر مختار است که با علم کار میکند بنابراین یک عقد مستأنف لازم است یعنی باید عصاره ی این قضیه را به جان خود گِره بزند به نام عقیده تا عمل شروع بشود، اگر عصاره ی قضیه را به جان خود گِره نزد عقیده نشد، کار صادر نمیشود علم یک بخش خاصّ خود دارد عمل بخش خاصّ خودش را دارد این میشود علمِ بیعمل.
مطلب بعدی آن است که آیا اراده عین علم است ایمان عین علم است؟ یقیناً نیست. آیا اینها همیشه ملازماند؟ یقیناً اینچنین نیست. آیا اگر دستگاه علمی صد درصد سالم بود دستگاه عملی صد درصد سالم بود ملازم هم هستند؟ بله یقیناً ملازم هماند اما این ضرورت به شرط محمول است، اگر هر دو سالم بودند در جهاد نفس هیچ کدام اسیر نشدند هر دو آزاد و مستقل بودند یقیناً بخش ایمان و اراده از علم پیروی میکند نظیر همان چهار قِسمی که ما داریم ما اگر خواستیم ببینیم اراده از علم جداست باید اراده و منشأ اراده را «لو خُلیّت و تَبعها» حساب بکنیم نه به شرایط محمول. علم را با شرایط محمول و بشرط المحمول حساب نکنیم علم را «لو خلیّت و تبعها».
منشأ علم، عقلِ نظری است که میفهمد. منشأ عمل، تصمیم، اراده، محبّت، عشق، شوق، شهوت، غضب دستگاه جداست این اگر سالمِ صد درصد بود آن اگر سالمِ صد درصد بود انسان یا میشود معصوم یا میشود عادل، اما بحث در این است که گاهی این آسیب میبیند، این آسیب میبیند این آسیبدیدگی برای این بخش عملی است نه بخش علمی نمونهاش هم در مثال بدن مشخص بود ما یک دستگاه تحریک و کار داریم یک دستگاه ادراک، اگر چشمِ کسی سالم بود و مار و عقرب را دید اما پای او بسته بود این پایِ بسته نمیتواند با چشمِ بیدار و آگاه و بینا هماهنگ باشد این بسته است، اگر کسی بگوید نه، اینها جدای هم نیستند منتها شما پا را بستید خب بله این ضرورت بشرط المحمول است. ما دستگاه ادراکمان کاملاً یعنی کاملاً در تحلیل عقلی جای مسامحه و تسامح و تساهل و امثال ذلک نیست در عملِ قلب بازگو شد که با اینکه این رگهای مویی کاملاً به هم چسبیدهاند اما وقتی یکی از این رگها بسته است و مایه سکته و ایست قلبی است باید بیرحمانه گفت این رگِ مویی کاملاً از این رگِ مویی جداست برای اینکه میخواهیم عالمانه حرف بزنیم وگرنه اینها به هم چسبیدهاند. اگر کسی مُژه و پلکش بیمار باشد این میبیند که گرد و خاک دارد میآید با اینکه چشم میبیند و این مُژه اگر روی این پلک بیاید این چشم سالم میماند ولی این مُژه بیمار است این پلک بیمار است این با اینکه غبار را میبیند نمیتواند پلک و مُژه را روی هم بگذارد این گرد و غبار میآید چشمش به او آسیب میرساند. حالا اگر کسی بگوید که اگر مُژه سالم بود اگر پلک سالم بود اینها از هم جدا نبودند این ضرورت بشرط المحمول است در بحثهای علمی باید معیارها را مشخص کرد این پلک کارش حرکت است آن مُژه کارش حرکت است این شبکه ی چشم کارش دیدن است اینها کاملاً از هم جدا هستند اگر یکی سالم بود دیگری مریض بود او که سالم بود کار خودش را انجام میدهد آنکه بیمار بود هماهنگ نیست لذا انسان با اینکه میبیند، کور میشود میبیند غبار دارد میآید اما نمیتواند چشمش را ببندد شما از مُژه و پلک با شبکه ی دید چه نزدیکتر دارید ما یک امیر داریم و یک سراج مُنیر در باطن ما یک سراج مُنیر است به نام علم، عقل نظری و علم کارِ حوزه و دانشگاه این چراغ شفاف است. یک امیر و فرمانروا داریم که این یا امّار بالحُسن است یا امّار بالسّوء آنکه باید تصمیم بگیرد این است این علم هیچ مشکلی در داخل خود ندارد صد درصد میبیند اما اینکه باید فرمان بدهد این آسیب دارد این آسیبدیده است در صحنه ی قیامت وقتی به افراد میگویند آقا مگر تو نمیدانستی مگر قَد تَبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَیِّ نبود؟ میگوید چرا، من از نظر علمی مشکل نداشتم اما آنکه باید فرمان بدهد آن آسیبدیده بود غَلَبَتْ عَلَیْنَا شِقْوَتُنَا این شهوت نگذاشت من اراده کنم این غضب نگذاشت من تصمیم بگیرم من از نظر علمی صد درصد برایم روشن بود اما اگر کسی بگوید که اگر علم باشد، اگر اراده غبار نبیند، اگر شهوت و غضب جلویش را نگیرد اینکه بحث علمی نشد یعنی این ضرورت بشرط المحمول شد مثل اینکه بگوید اگر چشم صحیح باشد اگر مُژه و پلک صحیح باشد وقتی چشم، غبار را میبیند پلک روی مُژه میآید خب بله، اما مرزها از هم جداست این اراده را باید سالم نگه داشت محدوده ی علم صد درصد است یعنی این علم این شخص میداند این کاملاً خوب است اما اینکه باید امیر باشد امیرِ به حق نیست امّارة بالسّوء.
بخش پایانی سوره ی مبارکه ی «مؤمنون» احتجاجی را ذات اقدس الهی نقل میکند که در قیامت تبهکاران را احضار میکنند آیه ی 104 و 105 سوره ی مبارکه ی «مؤمنون» یعنی همین سوره فرمود: وَمَنْ خَفَّتْ مَوَازِینُهُ فَأُولئِکَ الَّذِینَ خَسِرُوا أَنفُسَهُمْ فِی جَهَنَّمَ خَالِدُونَ ٭ تَلْفَحُ وُجُوهَهُمُ النَّارُ وَهُمْ فِیهَا کَالِحُونَ گاهی روسوزی میشوند یَصْلَی، گاهی درونسوزی و روسوزی میشوند وَتَصْلِیَهُ جَحِیمٍ که باب تفعیل آن مبالغه را میرساند که ثلاثی مجرّد آن را نمیرساند یک یَصْلَی النَّارَ الْکُبْرَی داریم یک تَصْلِیَهُ جَحِیمٍ داریم آنجا که یَصْلَی است برای روسوزی و نزدیکسوزی و امثال ذلک است اینجا که باب تفعیل است درونسوزی و روسوزی و برونسوزی و همهجانبه است در آیه ی 105 همین سوره ی مبارکه ی «مؤمنون» فرمود ذات اقدس الهی به این تبهکاران میفرماید: أَلَمْ تَکُنْ آیَاتِی تُتْلَی عَلَیْکُمْ مگر آیات الهی برای شما روشن نشد؟! شما عالماً عامداً تکذیب کردید یعنی تصدیقتان صد درصد بود اما این مطلب را باید به جانتان گِره بزنید نزدید فَکُنتُم بِهَا تُکَذِّبُونَ٭ قَالُوا رَبَّنَا غَلَبَتْ عَلَیْنَا شِقْوَتُنَا ما مشکل علمی نداشتیم علم صد درصد بود اما علمِ صد درصد پنجاه درصد قضیه است پنجاه درصد دیگر را امیر تعیین میکند نه سراج، از چراغ شما چه توقّعی داریم چراغ توقّعتان این است که منیر باشد شفاف باشد راه را نشان بدهد این هم راه را نشان داد آن که معصوم است نه چون علمش صد درصد است او علماً معصوم است خطا نمیکند، عملاً معصوم است خطیئه ندارد این تنها به علم برنمیگردد ما با علمِ تنها زنده نیستیم ما با یک چراغ زندهایم با یک امیر, اگر ـ معاذ الله ـ امّاره ی بالسّوء بود میشود همین غَلَبَتْ عَلَیْنَا شِقْوَتُنَا اما اگر امّاره ی بالحُسن بود میشود قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ بقیه آن سه گروهاند:
گروه اول کسانی بودند که هم مجاری ادراکیشان سالم بود هم مجاری تحریکیشان یعنی چشمشان مار و عقرب را خوب میدید دست و پایشان هم باز بود فرار میکردند سه گروه دیگر مشکل داشتند آنها یا مار و عقرب را درست نمیدیدند یا اگر مار و عقرب را درست میدیدند دست و پای آنها بسته بود یا هر دو مشکل را داشتند بقیه مشکلاتشان همین است دیگر. این جهاد اکبر تمام تلاش و کوشش برای مراقبه و محاسبه و مشارطه و امثال ذلک به نام تقوا برای این است که ما از این خطیئه ی اَمارت و ولایت نفس نجات پیدا کنیم وگرنه مشکل علمی حلشده است از ما که نمیخواهند شما بیا آن دقایق فقه را حل کن که, از ما همین که در رساله ی عملیه است میخواهند الآن همین رساله ی عملیه جامعه را میتواند متمدّن کند. مشکل ما مشکلِ علمی نیست مشکل این است که ما امّاره ی بالسّوء داریم.
آنکه والیِ نفس ماست در درون فرمان میدهد او امّاره ی بالسّوء است حالا بیاییم بگوییم که اگر علم صد درصد بود, اگر این اراده آلوده نبود, اگر اراده غباری نبود خب بله اینها ضرورت به شرط محمول است دیگر, ولی مثل اینکه بگوید اگر این مُژه سالم بود اگر پلک سالم بود وقتی غبار را میدید روی هم میگذاشت خب بله میشود ضرورت به شرط محمول, اما مرزها در تحقیقات علمی جداست تصوّر و تصدق لازم است ولی کافی نیست تصوّر و تصدیق بخش علم را تأمین میکند نه بخش امّاره ی بالسّوء یا امّاره ی بالحُسن را. ما باید با دستِ جان عصاره ی قضیه را به دل گِره ببندیم بشود دلمایه وقتی دلمایه شد به آن عمل میکنیم حالا گاهی اشتباه میکنیم و گاهی مثلاً غفلت میکنیم آنها را میبخشند. بنابراین ایمان «عملٌ علمی لا علمٌ عملی» تصدیق به کارِ نظر برمیگردد نه به کار ایمان حالا اگر در این قسمت هم باز مطالبی لازم بود ممکن است مطرح بشود.
پرسش:؟پاسخ: در صورت اعتقادات بله دیگر, در صورت اعتقادات, عقل نظری با عقل عملی باید هماهنگ بشود. با برهان ثابت شد خدایی هست بسیار خب, اما باور دارید یا ندارید؟ این باید عصاره ی قضیه را به جان خود گِره بزند بشود دلمایه این میشود ایمان. او به درد مدرسه و درس و بحث میخورد این به درد مسجد و حسینیه میخورد آنکه مشکل این را حل میکند عقیده است نه عقد, علم پنجاه درصد قضیه است بله لازم است اما اگر کسی بگوید اگر علم چنین باشد اگر غبار نباشد اگر تصمیمگیری نباشد بله اینها همه به ضرورت بشرط المحمول برمیگردد ما تمام مراقبتهای ما برای اینکه امّار بالسّوء داشته باشیم ما امیری میخواهیم بالأخره, چراغ کافی نیست از علم که چراغ است هیچ یعنی هیچ کاری جز نشان دادن حق ساخته نیست آنکه امیر است والی است ولایت در درون ما را دارد و متولّی کارهای ماست او یا امّار بالسّوء است یا امّار به حُسن ـ انشاءالله ـ خب.
پرسش:؟پاسخ: خب همان دیگر, علم است دیگر, این اراده از آن علم نشأت میگیرد بعضیها در حدّ خیال حرکت میکنند بعضیها در حدّ وهم حرکت میکنند بعضیها در حدّ حس حرکت میکنند بعضیها در حدّ عقل مفهومی حرکت میکنند بعضیها در حدّ عقل شهودی حرکت میکنند اشاره شد که اراده بدون علم نیست اما نه اینکه هر علمی اراده را به همراه داشته باشد لازم است یعنی لازم است انسان کاری را بدون علم نمیتواند بکند اما کافی نیست آنجا که اراده هست حتماً علم هست إمّا علمِ حسّی, علم وهمی, أو خیالی, أو عقلی, أو قلبی یکی از انحای پنجگانه باید باشد بعضیها بر اساس شهود حرکت میکنند بعضی بر اساس عقل حرکت میکنند بعضی وهّامانه حرکت میکنند بعضی مختالانه حرکت میکنند بعضی بما تراه العیون حرکت میکنند بالأخره علم لازم است ولی کافی نیست هیچ کاری از انسان بدون علم ساخته نیست اما علم همهکاره نیست لازم است نه کافی, گاهی حاکمِ معزول است خب.
پرسش: آن است که روزی یک رباط را برای یک مسلمان برای یک مجرم ببرید شما این پیامد را میپذیرید؟
پاسخ: چرا, آنها آن بخشهایی را که عمل میکنند که مسلماناند منتها مسلمانِ فاسقاند به تعبیر قرآن کریم خَلَطُوا عَمَلاً صَالِحاً وَآخَرَ سَیِّئاً آنجاهایی را که قبول دارند و عمل کردند که مسلماناند.
پرسش: حاج آقا نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ وَنَکْفُرُ بِبَعْضٍ هستند.
پاسخ: نه, عقیده دارند منتها عقیدهشان نسبت به این ضعیف است لذا با معصیت همراهاند اگر آیهای که فرمود: وَمَا یُؤْمِنُ أَکْثَرُهُم بِاللَّهِ إِلّا وَهُم مُشْرِکُونَ آن توجیه شده است که اکثر مؤمنین در بخش عمل شرک دارند ولو در بخش اعتقاد شرک نداشته باشند در ذیل آیه ی حج که فرمود: لِلّهِ عَلَی النَّاسِ حِجُّ الْبَیْتِ مَنِ اسْتَطَاعَ إِلَیْهِ سَبِیلاً بعد دارد وَمَن کَفَرَ این راجع به مستطیعی است که مکّه نمیرود این کفرِ عملی است کفر اعتقادی که نیست این کفر عملی همان است که در ذیل آیه حج آمده, در خود آیه وَمَا یُؤْمِنُ أَکْثَرُهُم بِاللَّهِ إِلّا وَهُم مُشْرِکُونَ قدری دقیقتر آمده, خَلَطُوا عَمَلاً صَالِحاً وَآخَرَ سَیِّئاً آمده آن کسی که فیالجمله به نحو قول اجمال, دین را با همه ی اصول قبول دارد او مسلمان است در موقع عمل گاهی خَلَطُوا عَمَلاً صَالِحاً وَآخَرَ سَیِّئاً این گونه از کفرها کفرِ عملی است اینکه گفت «مَن سَمِع یا للمسلمین فلیس بِمُسْلِم» یعنی در مقام عمل وگرنه در مقام اعتقاد که مسلمان هست خیلی از روایات دارد که اگر کسی فلان گناه را کرده «فلیس بِمُسلِم» این کفرِ در مقام عمل است نه کفر در مقام اعتقاد.
پرسش: چه کسانی به خضرِ راه دارند؟
پاسخ: همین خودِ قرآن کریم برای ما خضرِ راه است دیگر خب.
مراقبت و محاسبت لازم است اگر جایی هم اشتباه کردیم ذات اقدس الهی فرمود: إِن تَجْتَنِبُوا کَبَائِرَ مَا تُنْهَوْنَ عَنْهُ نُکَفِّرْ عَنکُمْ سَیِّئَاتِکُم فرمود شما آن کارهای سنگین, گناهانی که جزء معاصی کبیره است آنها را نکنید اگر یک وقت لغزیدید ممکن است مشمول عفو الهی باشید. خب, پس بنابراین آن بخشی که ایمان «عملٌ علمی» نه «علمٌ عملی» مشخص میشود جریان اینکه مَا مَلَکَتْ أَیْمَانُکُمْ در دو فصل محلّ بحث است یکی در مسئله ی نکاح که دو طایفه آیات درباره ی نکاح خَلَطُوا عَمَلاً صَالِحاً وَآخَرَ سَیِّئاً آمده است یکی مطلق است مَا مَلَکَتْ أَیْمَانُکُمْ یکی مقیّد است مِن فَتَیَاتِکُمُ الْمُؤْمِنَاتِ که برای جاریه است نه برای غلام, ولی در بخش مکاتبه فَکَاتِبُوهُمْ میتواند مطلق باشد.
پرسش: عمل بر ایمان است ولی اینجا اشکالی که خودِ ایمان, عمل است؟
پاسخ: عملِ قلبی است دیگر, عملِ جارحه داریم و جانحه این عملِ جارحه مترتّب بر آن عملِ جانحه است اینکه دارد بِمَا کَسَبَتْ قُلُوبُکُمْ این عملِ جوانح است دیگر این کسب است دیگر این کار است دیگر این عمل است دیگر لاَ یُؤَاخِدُکُمُ اللّهُ بِاللَّغْوِ فِی أَیْمَانِکُمْ وَلکِن یُؤَاخِذُکُمْ بِمَا کَسَبَتْ قُلُوبُکُمْ و مانند آن, این عمل است عملِ جانحه در برابر عملِ جارحه است ایمان, عملِ جانحه است اینکه میگویند ایمان در برابر عمل است آن ایمانِ اعمال جوارح را میگویند خب.
خب, أُولئِکَ هُمُ الْوَارِثُونَ ٭ الَّذِینَ یَرِثُونَ الْفِرْدَوْسَ هُمْ فِیهَا خَالِدُونَ ضمیر مؤنث به فردوس به لحاظ جنّت برمیگردد, اینها خالدند. حالا همان طوری که در بخشی از آیات سوره ی مبارکه ی «حج» راجع به خلقت انسان سخنی به میان آمده اینجا هم درباره ی خلقت انسان تا اینکه ایشان را هم گاهی به آیات آفاقی, هم گاهی به آیات انفسی انسان را آگاه میکنند فرمود: لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ این «لام» وَلَقَدْ خَلَقْنَا که «لام» قسم است اهمیّت موضوع را نشان میدهد خَلَقْنَا الْإِنسَانَ مِن سُلاَلَةٍ مِن طِینٍ آنچه خلاصه ی از یک چیز است به آن میگویند سُلاله این دوتا «مِن» آن اوّلی برای ابتداست دوّمی «مِن» بیانیه است این انسان طلیعه ی پیدایشش از چیزی است که مَسلول میشود بیرون میآید مثل «مَن سلّ سیف البغی قُتِل به»:
سیفِ مَسلول یعنی سیفی که از غلاف بیرون آمده آنچه سلاله و عصاره ی شیئی است, آنچه عصاره ی شیء است به آن میگویند سلاله. پس «مِن» اول «مِن» ابتدائیه است «مِن» دوم «مِن» بیانیه است که این سلاله از طین است البته انسانِ اوّلی این طور بود مثل حضرت آدم و انسانهای بعدی هم بالأخره از تراباند اوّلشان تراب است بعد کم کم به صورت موادّ غذایی در میآیند بعد به صورت نطفه در میآیند از آن به بعد میگویند نسلِ انسان از ماء مَهین است که خدا فرمود انسان را از تراب آفرید ثُمَّ جَعَلَ نَسْلَهُ مِن سُلاَلَةٍ مِن مَاءٍ مَهِینٍ خود انسانهای عادی هم خاک بودند بعد کم کم موادّ غذایی شدند بعد نطفه شدند. خب این قسمتها را ملاحظه بفرمایید با دام یکی است یعنی یک گوسفند با یک انسان در این بخشها یکی است خَلَقْنَا الْإِنسَانَ مِن سُلاَلَةٍ مِن طِینٍ ٭ ثُمَّ جَعَلْنَاهُ نُطْفَةً فِی قَرَارٍ مَّکِینٍ این را به صورت نطفهای در آوردیم (یک) بعد این را در رِحِم قرار دادیم (دو) به پدر و مادر برابر سوره ی مبارکه ی «واقعه» فرمود شما خالق نیستید پدر و مادر خالق نیستند أَفَرَأَیْتُم ما تُمْنُونَ ٭ ءَأَنتُمْ تَخْلُقُونَهُ أَمْ نَحْنُ الْخَالِقُونَ کارِ والدین اِمناست یعنی «نَقل المَنی مِن موضعٍ إلی موضعٍ آخر» است اما خلقت, چیز دیگر است تبدیل این به یک حقیقت دیگری به یک صورت دیگری این کارِ خالق است أَفَرَأَیْتُم ما تُمْنُونَ ٭ ءَأَنتُمْ تَخْلُقُونَهُ أَمْ نَحْنُ الْخَالِقُونَ پس والد و والده کارشان اِمناست ذات اقدس الهی کارش خلقت است اما همین اِمنا هم به تدبیر ذات اقدس الهی است فرمود ما این را جابهجا کردیم ما این را از سُلب و ترائب به در آوردیم ما این را در قرار رِحِم گذاشتیم این طور است خب پس انسان میشود ابزار کار و در ابزار بودن هم مستقل نیست اینچنین نیست که انسان بگوید من گریه میکنم خواه خدا بخواهد خواه خدا نخواهد, آب را از دهنم خارج میکنم چه خدا بخواهد چه خدا نخواهد این طور نیست هیچ کاری را انسان نمیتواند انجام بدهد مگر به تدبیر مدبّرات امر که آن مدبّرات امر در تحت تدبیر ربّ العالمین کار میکنند.
سوره ی مبارکه ی «واقعه» فرمود که از پدر و مادر جز اِمنا کاری ساخته نیست خلقت برای خداست. در این بخشهای از آیات میفرماید آن اِمنا هم باز به تدبیر الهی است ثُمَّ جَعَلْنَاهُ نُطْفَةً فِی قَرَارٍ مَّکِینٍ که رَحِم است و آنجا مُتمکّن است. بعد هم در سوره ی مبارکه ی «القیامه» فرمود اصلتان مِن مَنیٍّ یُمْنَی بودید این کلمه ی یُمْنَی برای تحقیر مسئله است أَلَمْ یَکُ نُطْفَةً مِن مَنیٍّ یُمْنَی ما این یک قطره آب را به این صورت لؤلؤ لالاء در آوردیم که الآن واقعاً صدها دانشکده میخواهند درباره ی انسانشناسی بحث میکنند هنوز در خم یک کوچهاند خیلیها متخصّص چشم راستاند و درباره ی چشم چپ فتوا نمیدهند از بس این دستگاه عمیق و اَریق است فرمود: أَلَمْ یَکُ نُطْفَةً مِن مَنیٍّ یُمْنَی نه والد خبر دارد نه والده خبر دارد جابهجایی اینها هم به عهده ی ما بود فِی قَرَارٍ مَّکِینٍ ٭ ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً این نطفه به صورت عَلَقه در آمده حالا یا به صورت یک حیوانِ کذایی یا به صورت خونِ بسته حالا اینها ملاحظه بفرمایید در همه ی این مراتب انسان با دام یکی است ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً به صورت یک تکّه گوشتِ نرم در آمده فَخَلَقْنَا الْمُضْغَةَ عِظَاماً این گوشتِ نرم را ما به صورت استخوان, نه عَظم, استخوانهای گوناگون استخوان دست جدا, استخوان سر جدا, استخوان پا جدا, استخوان کمر جدا این استخوانها هر کدامشان باید اندازه ی خاص داشته باشد قدرت مخصوص داشته باشد مقاومت و امثال ذلک آن باید مشخص بشود به یک مجموعه ی استخوانها در آمده است هیچ گوشتی هم در آن نبود هیچ رگ و پیوندی هم در آن نبود استخوان بود. خب ما نه تنها به صورت عَظم, عِظام گوناگون در آوردیم بعد فَخَلَقْنَا الْمُضْغَةَ عِظَاماً فَکَسَوْنَا الْعِظَامَ لَحْماً ما این غذایی که این مادر میخورد از راه نَفسِ مادر, نفس مادر سهم تعیینکنندهای دارد در همه ی این مراحل اینچنین نیست که این بیکاره باشد نظیر یک ظرفِ خالی باشد این طور نیست سهم تعیینکنندهای دارد عواطف و احساسات مادر علاقههای مادر همه ی این امور در این سهمبندی, نقشبندی, گوشتبندی, استخوانبندی, عَلقهبندی, مضغهبندی, همه سهم دارد از این راه انجام میدهند خب این استخوانبندی را این مجسّمه ی استخوان را گوشت پوشاندیم هر جایی را به اندازه ی خودش چقدر سهم گوش است, چقدر سهم چشم است, چقدر سهم دست است گفتند اول جایی که جوانه میزند همان قلب یا مغزِ اوست خب.
پرسش: استاد بین مُضغه و لحم در این آیه چه فرقی است؟
پاسخ: مضغه؟ خیلی فرق است نفرمود لحکم که. بله آن یک گوشتِ نَرمی بود و این به صورت گوشتِ کامل شده ی روی استخوان این با آن یک تکّه گوشت لرزان خیلی فرق است خب این گوشتی که روی استخوان است و جامه ی استخوان است و با استخوان هماهنگ است.
پرسش: در مراحل ششگانه فقط آنجا تعبیر «جَعل» آورد همه جا فرمود: خَلَقْنَا در آنجا میفرماید: فَجَعَلْنَاهُ فِی قَرَارٍ مَکِینٍ؟
پاسخ: نه, آنکه اول که خلق نیست اول این نطفه است این نطفه هنوز جایی چیزی نشده که حالا این نطفه را میخواهد این خود نطفه, خلق شده است در بین اسلاب و سُلب و ترائب پدر این برای دستگاه پدر است در دستگاه مادر هم همین طور است این نطفه را در رَحِم قرار داد این جای خلقت نیست این جابهجا کردن است این اِمناست بعد وقتی وارد شد شروع میکند به تطوّراتی که در رَحِم انجام میگیرد روی این نطفه, این نطفه را عَلقه میکند مضغه میکند عِظام میکند جامه ی گوشتی در بدن او میپوشاند آنجا دیگر کاری نکرده که خب.
فرمود: فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً فَخَلَقْنَا الْمُضْغَةَ عِظَاماً مشابه این بحثها در سوره ی مبارکه ی «حج» گذشت فَکَسَوْنَا الْعِظَامَ لَحْماً.
عمده ی بحث این است فرمود: ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقاً آخَرَ فَتَبَارَکَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِینَ تا اینجا مرز مشترک انسان و دام است اما دیگر خلقِ آخر این عِظام وقتی گوشت پوشید بعد از مدّتی متولّد میشود, میشود بَرّه, اما انسان اینچنین نیست که فقط یک عِظامی باشد و یک گوشتی باشد و مثلاً یک حیاتِ حیوانی, یک چیز دیگری به او دادیم یا او را چیز دیگری کردیم این ناظر به آن دو مبدأ میتواند باشد که آیا روح را ذات اقدس الهی به انسان عطا میکند که با نَفَخْتُ فِیهِ مِن رُّوحِی هماهنگ است یا روح, جسمانیةالحدوث و روحانیةالبقاء است از خود بدن برمیخیزد که با ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقاً آخَرَ هماهنگ است. این کار در حیوانات نیست لذا چون «أحسن المخلوقین» را آفرید که لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ فِی أَحْسَنِ تَقْوِیمٍ از احسنآلمخلوقین کشف میکنیم که ذات اقدس الهی أَحْسَنُ الْخَالِقِینَ است فرمود: فَتَبَارَکَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِینَ عمده, تحقیق در مورد ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقاً آخَرَ است.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
وَالَّذِینَ هُمْ لِأَمَانَاتِهِمْ وَعَهْدِهِمْ رَاعُونَ ﴿8 وَالَّذِینَ هُمْ عَلَی صَلَوَاتِهِمْ یُحَافِظُونَ 9 أُولئِکَ هُمُ الْوَارِثُونَ 10 الَّذِینَ یَرِثُونَ الْفِرْدَوْسَ هُمْ فِیهَا خَالِدُونَ 11 وَلَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ مِن سُلاَلَةٍ مِن طِینٍ 12 ثُمَّ جَعَلْنَاهُ نُطْفَةً فِی قَرَارٍ مَّکِینٍ 13 ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً فَخَلَقْنَا الْمُضْغَةَ عِظَاماً فَکَسَوْنَا الْعِظَامَ لَحْماً ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقاً آخَرَ فَتَبَارَکَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِینَ 14 ثُمَّ إِنَّکُم بَعْدَ ذلِکَ لَمَیِّتُونَ 15 ثُمَّ إِنَّکُمْ یَوْمَ الْقِیَامَةِ تُبْعَثُونَ16 نکاتی که مربوط به آیات گذشته بود این است که جریان ارث در قرآن کریم به اقسام گوناگونی مُنقَسِم شد جریان ارث اقسامی دارد:
بخشی از ارثها همان ارثِ مالی است که مشخص است.
بخشی از ارثها ارثِ تکوینی است که خدای سبحان وارث همه ی موجودات است در سوره ی مبارکه ی «مریم» گذشت آیه ی 39 و 40 که خدای سبحان فرمود: إِنَّا نَحْنُ نَرِثُ الْأَرْضَ وَمَنْ عَلَیْهَا وَإِلَیْنَا یُرْجَعُونَ آنجا ارث به این معنا که مِلکی از غیر خدا به خدا برسد به این معنا نیست چون لِلَّهِ مُلْکُ السَّماوَاتِ وَالأرْضِ از یک طرف, تَبَارَکَ الَّذِی بِیَدِهِ الْمُلْکُ از طرف دیگر, پس همه ی مِلک و مُلک برای خدای سبحان است چیزی از غیر خدا به خدا نمیرسد, منتها برای ما کشف میشود که الآن ما فکر میکنیم خودمان مالکیم مالکِ خودمانیم یا مالک زمینیم بعد معلوم میشود که ما و زمین, مِلک و مُلک خدای سبحانیم این ظرفِ ظهور و کشف است نه ظرف حدوث. گذشته از اینکه خدای سبحان همان طوری که زمین را ارث میبرد, اهل زمین را ارث میبرد برای اینکه نظام بردگی در جهانِ بشری از بین رفته است و باید برطرف بشود اما بین خلق و خالق که این نظام هست ما عبدیم و او مالک.
آیه ی چهل سوره ی مبارکه ی «مریم» میفرماید زمین و اهل زمین ارث خدایند إِنَّا نَحْنُ نَرِثُ الْأَرْضَ وَمَنْ عَلَیْهَا وَإِلَیْنَا یُرْجَعُونَ بنابراین این ارثی که درباره ی ذات اقدس الهی مطرح است تکوینی است و نه اعتباری و از سنخ میراثهای بشری جداست, اما درباره ی این آیه که فرمود مردان الهی فردوس را ارث میبرند روایتی در ذیل این بود که قبلاً ملاحظه فرمودید آن روایت را از وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) نقل شده است که هر بشری دو منزل دارد خداوند دو منزل برای او قرار داد یکی در بهشت یکی در جهنم, اگر بهشتی بود خب منزل خود را در بهشت تصاحب میکند و اگر جهنّمی شد منزلِ بهشتِ او را بهشتی تصرّف میکند سرّش آن است که خدای سبحان انسان را با فطرت و عقل آفرید و برای او انبیا و وحی فرستاد و او دارای دو راه است که وَهَدَیْنَاهُ النَّجْدَیْنِ این است, إِنَّا هَدَیْنَاهُ السَّبِیلَ إِمَّا شَاکِراً وَإِمَّا کَفُوراً این است پس او دارای دو راه است وقتی دارای دو راه بود دو هدف هم هست هم راهها و هم هدفها مشخص است اگر او راهِ خیر را طی کرد صراط مستقیم را پیمود به بهشت میرسد و اگر از صراط مستقیم منحرف شد به دوزخ منتهی میشود و اگر دوزخی شد منزل او در بهشت معطّل نیست به بهشتیان دیگر میرسد برای اینکه خیلی از یعنی غالباً بهشتیها گذشته از اینکه پاداش اعمال خود را میبینند چندین برابر عطیّه ی الهی را دریافت میکنند اگر گفته شد مَنْ جَاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ خَیْرٌ مِنْهَا یا بالاتر از او فَلَهُ عَشْرُ أَمْثَالِهَا یا بالاتر از او برابر آیه ی سوره ی مبارکه ی «بقره» هفتصد برابر, هزار و هفتصد برابر وَاللّهُ یُضَاعِفُ لِمَن یَشَاءُ بلکه بیکران بر اساس وَاللّهُ وَاسِعٌ عَلِیمٌ این سه مقطع را در سوره ی مبارکه ی «بقره» بیان فرمود آن منزلهایی که برای سایر مؤمنین پیشبینی شده بود به او میدهند ولی اگر کسی دوزخی شد و بهشتی نشد درست است منزل او را در بهشت به دیگری میدهند اما اگر کسی بهشتی شد و دوزخی نشد منزلِ دوزخیِ او را به دیگری نخواهند داد چون درباره ی بهشت و اهل بهشت ما چنین آیهای نداریم که جَزَاءً وِفَاقاً این فقط یک آیه است مخصوص به دوزخیان و کیفر تبهکاران که جزا, وفق عمل است بیشتر نیست این جَزَاءً وِفَاقاً برای تحدید است (یک), تحدید من جانب الزیاده است نه از دو جهت (دو), جَزَاءً وِفَاقاً یعنی کیفر تبهکاران بیش از کار آنها نیست نه اینکه کمتر هم نیست خیلی از موارد است که وَیَعْفُوا عَن کَثِیرٍ بنابراین این برای خصوص جهنّمیهاست (یک) تحدید به لحاظ مافوق است نه به لحاظ دو طرف (دو) ممکن است ذات اقدس الهی کمتر بکند ولی یقیناً بیشتر نمیکند (این سه), بنابراین این روایتی که در ذیل این آیه آمده است که هر کسی دو منزل دارد ممکن است که آن منزلِ دوزخی اهل بهشت به کسی داده نشود خدای سبحان عفو بکند و تخفیف بدهد این طور هم هست.
ارث, بخشی تکوینی است که برای ذات اقدس الهی است بخشی هم مربوط به زمین در دنیاست که إِنَّ الأرْضَ لِلّهِ یُورِثُهَا مَنْ یَشَاءُ و در پایان عالَم هم که وجود مبارک حضرت ظهور میکند أَنَّ الأرْضَ یَرِثُهَا عِبَادِیَ الصَّالِحُونَ و در بهشت هم این ارثها هست منتها آنجا دیگر تکوین است و اعتبار نیست تشریع نیست. در مسئله ی ارث هم قبلاً هم ملاحظه فرمودید ارثهای مادّی که سهامش در قرآن و سنّت مشخص است تا مورِّث نمیرد چیزی به وارث نمیرسد اما در ارثهای معنوی تا وارث نمیرد چیزی از مورّث به او نمیرسد اگر گفتند «العلماء ورثة الأنبیاء» تا عالِمانی نباشند که به این حدیث عمل کنند «موتوا قبل أن تموتوا» با اراده و مرگِ ارادی از هوس نمیرند چیزی از سهمالارث انبیا به آنها نمیرسد. در صحنه ی ارث فردوس هم بشرح ایضاً منتها در ارث فردوس اگر کسی به مرگ ارادی مُرد و به مرگ طبیعی هم مُرد وارد آن فردوسی میشود که ارثِ خداست به او و اگر به مرگِ طبیعی نمُرد ولی به مرگ ارادی مُرد هماکنون در آن فردوس است ولو دیگران مشاهده نکنند.
بیان نورانی پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) که مرحوم صدوق در امالی نقل کرد و بیش از 28 حدیث را ایشان نقل کرد که «أنا مدینة العلم و علیٌّ بابها» یکی از آن احادیث نورانی این است که «أنا مدینة الحکمة و هی الجَنّة و أنت یا علیُّ بابها» من شهر حکمتم و حکمت, بهشت است و تو درِ این بهشتی هماکنون, اگر وَمَن یُؤْتَ الْحِکْمَةَ فَقَدْ أُوتِیَ خَیْراً کَثِیراً از این باب است. فتحصّل ارثِ سوره ی مبارکه ی «مریم» یک حساب دارد ارثِ سوره ی مبارکه ی «مؤمنون» حساب دیگری دارد و ارثهای دیگر هم حساب مخصوص خودشان را دارند.
پرسش: حاج آقا در آن حدیث شریف میفرمایند در بین بهشت و جهنّم ایهام است؟
پاسخ: بله خب الآن دارد میسازد انسان هم با ارث میسازد در حقیقت. آنچه را که انسان میسازد معلوم میشود که فضلِ الهی است مَا بِکُم مِّن نِّعْمَةٍ فَمِنَ اللَّهِ چیزهایی در بهشت است که انسان نه تنها کاری برای او نکرده, امید آن را هم ندارد آرزوی آن را هم ندارد برای اینکه فرمود: لَهُم مَا یَشَاؤُونَ فِیهَا وَلَدَیْنَا مَزِیدٌ, فَلاَ تَعْلَمُ نَفْسٌ ما أُخْفِیَ لَهُم مِن قُرَّةٍ أَعْیُنٍ خب اینها خیلی از چیزهاست که بشر اصلاً درکش را نکرده چه رسد به اینکه کسبش را کرده باشد. پس آنچه آمده تِلْکَ أُمَّةٌ قَدْ خَلَتْ لَهَا مَا کَسَبَتْ وَلَکُم مَا کَسَبْتُمْ این برای همین جَنَّاتٌ تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الأنْهَارُ است که انسان تا حدودی میفهمد و محصول اعمال اوست, اما آن بقیّه را اصلاً نه میفهمد نه آرزویش را در سر میپروراند وقتی فَلاَ تَعْلَمُ نَفْسٌ ما أُخْفِیَ لَهُم شد یا در بخش دیگر فرمود: لَهُم مَا یَشَاؤُونَ فِیهَا وَلَدَیْنَا مَزِیدٌ یعنی گذشته از اینکه مشیئت و اراده ی آنها در طول علل و اسباب نعمتهای بهشت است بعضی از چیزهاست در بهشت وجود دارد ما به آنها میدهیم آنها اصلاً آرزویش هم نمیکنند برای اینکه آرزوی هر کسی فرع بر حوزه ی معرفت اوست قبلاً هم این نمونه چند بار ذکر شده است که هیچ گاه یک کشاورز عادی یا یک پیشهور عادی هرگز این آرزو نمیکند که ای کاش من نسخه ی خطّی تهذیب شیخ طوسی را داشته باشم او اصلاً تهذیب شیخ طوسی را نشنیده تا آرزو بکند ای کاش من آن نسخه ی خطّی را داشته باشم ما هم خیلی از چیزها را اصلاً نمیفهمیم تا آرزو بکنیم, اگر میفهمیدیم و آرزو میکردیم که در ردیف مَا یَشَاؤُونَ فِیهَا بود فرمود: لَهُم مَا یَشَاؤُونَ فِیهَا (یک), لَدَیْنَا مَزِیدٌ مزید بر مشیئت است (دو). مزید بر مشیئت ما اصلاً نمیخواهیم چیزی را که نمیفهمیم خب اینها همهاش به ارث است دیگر.
پرسش: استاد در آیه ی 102 سوره ی «کهف» میفرماید: إِنَّا أَعْتَدْنَا جَهَنَّمَ لِلْکَافِرِینَ نُزُلاً دست نمیدهد که عذاب بیش از جهنم است؟
پاسخ: نه, آماده کردیم آنجا دارد جزا بِمَا کُنتُمْ تَعْمَلُونَ دیگر, این جَزَاءً وِفَاقاً یک آیه است در قرآن کریم فقط درباره ی جهنّمیها ما هرگز بیش از کیفرِ استحقاق آنها چیزی به آنها نمیدهیم این میشود ظلم دیگر, در قیامت لاَ ظُلْمَ الْیَوْمَ این آیه میفرماید به صورت نفی جنس که اصلاً در قیامت احدی ظلم نمیکند دیگران که قادر نیستند تنها قادر خداست خدا هم که عدلِ محض است لاَ ظُلْمَ الْیَوْمَ یعنی امروز روز ظلم نیست. خب بنابراین این قسمت به مسئله ی ارث برمیگردد.
نکته ی اساسی این است که قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ مستحضرید که مسئله ی اخلاق از مهمترین مسائل علمی و عملی ماست منتها علمش که اصلاً مطرح نیست عملش هم که گوهرِ کمیاب و دُرّ نایاب است. اخلاق که علمش در حوزهها مطرح نیست اخلاق غیر از نصیحت است اخلاق غیر از موعظه است اخلاق غیر از سخنرانی و سخنخوانی است اخلاق یک فنّ عمیقِ علمی است موضوع دارد, محمول دارد, مسئله دارد, مبانی دارد, منابع دارد. گوشهای از اخلاق را مرحوم شیخ انصاری(رضوان الله علیه) در بحث غیبت ذکر کرده مستحضرید که ایشان در کتاب, خب غالب شما اینها را یا دیدید یا تدریس کردید در مکاسب محرّمه در بحث غیبت بعد از اینکه مسئله ی حرمت غیبت را ذکر فرمودند, فرمودند چون محلّ ابتلاست ما گوشهای از راز غیبت را بازگو کنیم که وارد مسئله ی اخلاقی شدند آنجا دیگر مسئله ی فقهی نیست تا آن محدودهای که صحبت از حرمت غیبت است مسئله ی فقهی است اما اینکه چطور میشود آدم غیبت میکند, مشکل غیبتکننده چیست, این بیماری از کجا شروع میشود به کجا ختم میشود, راه درمانش چیست این دیگر راه فقهی نیست این راهِ اخلاقی است گوشهای از این را ایشان آنجا ذکر کردند که منشأ غیبت, احساس حقارت است یا غیر حقارت است یا حسادت است و مانند آن.
اخلاق این است که انسان بداند روح موجود است و مجرّد است و شئون فراوانی دارد بخشی از این شئون بخش فرهنگیِ نفساند که کارهای علمی را انجام میدهند بخشی از بخش اجرایی نفساند که کارهای اجرایی نفس را انجام میدهند بخشهای فرهنگی با هم درگیرند بخشهای اجرایی با هم درگیرند آن نفس که «فی وحدتها کلّ القویٰ» است باید دارای کلمه ی جامعه باشد که هم نزاع بخشهای فرهنگی را حل کند هم نزاع بخشهای اجرایی را حل کند هم این نزاعهای درونگروهیِ دو گروه را که سامان بخشیده نزاعهای برونگروهی اینها را سامان ببخشد و بشود حقیقتِ واحده, اگر حقیقت واحده شد این دیگر میشود انسانِ متخلِّق به اخلاق الهی این میشود فنّ اخلاق. اما حالا آنچه در بحثها مثل موعظه, نصیحت میکنند فلان کار را نکنید این عاقبت ندارد خب اینها موعظه است سودمند است اما چطور ما نکنیم, کدام قوّه است که متولّی این کارهاست این دیگر در موعظه و سخنرانیها و خطابهها نیست.
مطلب دیگر این است که همه ی ما میدانیم نه تنها ترجیحِ مرجوح بر راجح محال است ترجیحِ احدالمتساویین هم بر متساوی دیگر محال است چون بازگشت هر ترجیح به تُرجُّح احدالمتساویین است که این بیّنالاستحاله است. خب چطور میشود که کسی که مطلبی را عالماً متیقّناً قاطعاً میداند حرام است سر از بلعم باعور در میآورد یا سر از سامری در میآورد که اینها از علمای بزرگ بنیاسرائیل بودند نه تنها عالِم حصولی بودند عالم شهودی هم بودند درباره ی بلعم فرمود: وَاتْلُ عَلَیْهِمْ نَبَأَ الَّذِی آتَیْنَاهُ آیَاتِنَا فَانْسَلَخَ مِنْهَا فَأَتْبَعَهُ الشَّیْطَانُ فَکَانَ مِنَ الْغَاوِینَ درباره ی سامری هم که گفت: فَقَبَضْتُ قَبْضَةً مِنْ أَثَرِ الرَّسُولِ خب چطور میشود سامریِ عالِم آگاه میشود گوسالهپرور و آن بلعم هم به دنبال دیگری راه میافتد و چطور میشود که انسان عالماً عامداً معصیت میکند؟
سرّش آن است که در هر جایی ترجیحِ بلا مرجِّح محال است اما حوزه ی فرهنگ کاملاً, کاملاً یعنی کاملاً از حوزه ی اجرا جداست ما مادامی که در حوزه ی اندیشهایم یک جنگِ فرهنگی است بین خیال از یک سو, وهم از سوی دیگر, عقلِ نظریِ برهانطلب از سوی سوم, این اگر بخواهد تصدیقی درست کند اثبات کند نفی کند, ترجیح بلا مرجّح محال است همه ادلّه را باید ارزیابی بکند تا تصدیق بکند به بود و نبود یا باید و نباید, چون متولّی حکمتِ نظری و حکمتِ عملی هر دو عقلِ نظری است یعنی آنکه میفهمد هم جهانبینی و بود و نبود را فتوا میدهد هم حکمتِ عملیِ فقه و حقوق و اخلاق را فتوا میدهد این ترجیح بلا مرجّح محال است این درگیری شدید او با خیال است از یک سو, با وهم است از سوی دیگر, اقسام سیزدهگانه ی مغالطه ی لفظی و معنوی در این میدان تیر همه آمادهاند به دست وهم و خیالاند دارند تیراندازی میکنند این باید سنگرگیری کند با وهم بجنگد با خیال بجنگد اقسام مغالطه را جابهجا بکند تا فتوا بدهد چه در مسئله ی جهانبینی چه در ایدئولوژی, چه در بود و نبود چه در باید و نباید. این تا اینجا کُرسیِ اوست اما در بخش عمل و اجرا او حاکمِ معزول است حاکم معزول یعنی حاکم معزول اینکه فهمید اعتیاد صد درصد ضرر دارد این ذرّهای مسئول کار اجرایی نیست این فقط اینجا نشسته فتوا میدهد که پایان اعتیاد, کارتُنخوابی است بسیار خب, اما اجرائیات به عهده ی چه کسی است؟ به عهده ی شهوت است به عهده ی غضب است بالاتر از اینها عقلِ عملی است که «عُبِد به الرّحمن واکتسب به الجِنان» این سه متولّی, سه دستگاه حکومت هر کدام بخواهند عمل بکنند اینها میگویند ترجیح بلا مرجّح محال است وقتی متولّی امرِ کسی شهوت شد میگوید ترجیح بلا مرجّح محال است هر جا که شهوت است من فرمانروای او هستم ممکن است چیزی برای کسی اُمّالخبائث باشد ولی برای من أشها و أحلاست. او فتوا میدهد که اعتیاد پایانش کارتُنخوابی است او برای خودش میگوید, من لذّت میخواهم. خب حالا ما بگوییم که ترجیح بلا مرجّح محال است این فتوا داده است که پایان اعتیاد, کارتنخوابی است او برای خودش فتوا داد آنکه فتوا میدهد عقلِ نظری است عقل نظری یعنی عقل نظری او که مجری نیست او که مجری و فرمانرواست فعلاً یا قوّه ی شهویه است یا قوّه ی غضبیه یا عقلِ عملی, آنکه قوّه ی شهویه باشد اصلاً گوش به این حرف نمیدهد میگوید این ارتجاع است من باید ببینم خیالم چه میگوید من مقلّد خیالم نه مقلّد عقل. آنکه تیر و انفجار و ترور دست اوست اینکه قوّه ی غضبیه است این مقلّد وهم است نه مقلّد عقل این هم میگوید ترجیح بلا مرجّح محال است ترجیح مرجوع بر محال مستحیل است میگوید هر جا غضب و خشم است خشمِ مرا آرام میکند من آنجا حاضرم کائناً ما کان ولو سوختن مسجد باشد همان کار آلخلیفه است و آلسعود. اینکه فتوا را گوش نمیدهد این بخش اجرا کاملاً از بخش فرهنگی جداست آن بخش عقل بیچاره:
طبق بیان نورانی حضرت امیر فرمود: «کَمْ مِنْ عَقْلٍ أَسِیرٍتَحْتَ هَوی أَمِیرٍ» او فتوا داد این مرتّب به او میگوید برای خودت فتوا بده من که حرفِ تو را گوش نمیدهم من چیزی را میطلبم که خواسته ی مرا که غضبم تأمین کند و آن فعلاً مسجدسوزی و قرآنسوزی است این فرمایشات.
جهاد امر جدّی است این جهاد نفس, جهاد نفس میدان تیری است حقیقت است شوخی نیست این جنگ نابرابر است این از این طرف سنگر گرفته تیراندازی میکند به نام شهوت او از آن طرف تیراندازی میکند به نام غضب, این بیچاره مرتّب دارد فریاد میزند که بابا فلان حرام است این فلان حلال, ولی آنجا تیر دارد شروع میشود چه کسی حرف او را گوش میدهد نباید گفت آدم وقتی میداند صد درصد حرام است چرا این کار را میکند مگر او میکند, مگر نمیدانند که پایان اعتیاد کارتنخوابی است اینها دیگر علم غیب نیست و وحی نمیخواهد و برهان نمیخواهد این چیز بیّنالرشدی است دیگر میگوید من چه کار دارم پایانش در جدول شهرداری خوابیدن و کارتنخوابی است من الآن لذّت میخواهم.
فنّ اخلاق را ما باید بررسی کنیم که مدیرِ اجرایی چه کسی است کار به دست چه کسی است قرآن فرمود اینها عقل را معزول کردند بِمَا لاَ تَهْوَی أَنْفُسُکُمُ اسْتَکْبَرْتُمْ اگر انبیا حرفی آوردند که مطابق هوس شما نبود دست به تیر میکنید فَفَرِیقاً کَذَّبْتُمْ وَفَرِیقاً تَقْتُلُونَ خب اینها که با برهان گوش نمیدهند و حرف نمیزنند. ذات اقدس الهی فرمود از نظر علمی اینها هیچ مشکل ندارند صد درصد برای آنها ثابت شد که حق با موسای کلیم است اما قبول نکردند برای اینکه آن عقلِ نظریِ بیچاره که فهمید این سِحر نیست و معجزه است او که مجری نیست این یک مرجعی است درِ خانهاش بسته است همین, بسته است یعنی بسته است تا انسان نفسش را نشناسد از شرّ او در امان نیست ما کار را به دست چه کسی میخواهیم بسپاریم. اگر ما این مثال را خوب متوجّه شدیم این یک گوشه راهحلّی به ما نشان میدهد که ما به ممثّل پی ببریم. خب این چشم باز است مال را هم دارد میبیند ترجیح احدالمتساویین محال است, ترجیح مرجوح محال است نشستن در برابر مار جرّار خب مرجوح است دیگر, هیچ کس نمیتواند به این چشم بگوید چرا نشستی, چشم فتوا داد که من دارم میبینم مار را دارم میبینم این جرّار است میآید مسموم میکند هر چه فریاد میزند این پا تکان نمیخورد چون بسته است ترجیح بلا مرجّح محال است ترجیح مرجوح محال است اما آنکه ترجیح میدهد کیست؟ این پاست, میگوید من الآن ترجیح میدهم اینجا باشم برای اینکه بستهام, بنابراین تمام کارها را ما باید بدانیم که به عهده ی چه کسی است ما بخش فرهنگی داریم, بخش اجرایی داریم, بخش فرهنگی کاملاً با زیرمجموعه ی خود درگیر است باید اینها را خوب مدیریت کند وهم را, خیال را تا قضیه را به صورت تصدیق در بیاورد شعر را به صورت برهان در بیاورد خدا غریق رحمت کند مرحوم خواجه و علامه را اینها شما در جوهرالنضید مطالعه کنید میبینید که در مسئله ی شعر یعنی قیاسِ شعری اصلاً علم نیست یقین نیست با خیالبافیها دارد راه میرود در آنجا با سایر قضایا مرحوم علامه میگوید چرا تعبیر مرحوم خواجه در متن الجوهرالنضید نسبت به قیاسِ شعری با قیاسِ خطابه و قیاس جَدل و قیاس برهان و امثال ذلک فرق کرده؟ فرمود اصلاً این علم نیست اینجا که یقین نیست خب با خیال دارد حرکت میکند مثل اینها که میگویند مویِ سر را چرا این طوری کردی؟ میگوید مُد است چرا این طور لباس پوشیدی؟ میگوید مُد است, چرا این طور اصلاح کردی؟ میگوید مُد است, میگوید مُد چیست؟ میگوید مردم میپسندد. خب آیا نافع است؟ میگوید من چه کار دارم من به این حرفها کار ندارم که خب این با خیال دارد زندگی میکند که إِنَّ اللَّهَ لاَ یُحِبُّ کُلَّ مُخْتَالٍ فَخُورٍ:
مُختال یعنی آدمِ خیالباف که با رهبری خیال دارد زندگی میکند خب آن که تروریست است با وهم دارد که غضب خود را تأمین کند میگوید من چه کار دارم که پیغمبر است یا پیغمبر نیست در جریان ابیعبدالله هم همین طور بود همیشه یَقْتُلُونَ النَّبِیِّینَ بِغَیْرِ حَقٍّ هم همین طور بود, برهان قرآن کریم این است که هر وقت چیزی مطابق میل شما نبود شما دست به کُشتن انبیا میزنید کُلَّمَا جَاءَ انبیا بِمَا لاَ تَهْوَی أَنْفُسُکُمُ اسْتَکْبَرْتُمْ بنابراین اصلِ ترجیحِ احدالمتساویین بر متساوی دیگر محال است فضلاً از ترجیح مرجوح. این اصل در بخش فرهنگی حاکم است در بخش اجرایی حاکم است وقتی قوّه ی شهوی میخواهد کار بکند راجح را بر مرجوح مقدّم میدارد اما آنکه خودش راجح میداند وقتی قوّه ی غضبیه میخواهد ترور کند کسی را بکُشد نزد قوّه ی غضبیه هر چه راجح است انجام میدهد. نعم, وقتی عقلِ عملی که «عُبد به الرحمن واکتسب به الجِنان» بخواهد کار بکند چیزی که خدا و پیامبر گفتند نزد او راجح است برابر آن انجام میدهد, بنابراین ما باید کاملاً این مرزها را جدا کنیم محدوده ی اندیشه کاملاً جداست, محدوده ی انگیزه کاملاً جداست و اینها درگیرند. نعم, اگر کسی مؤمنِ وارسته بود همه ی این قوا و شئون به امامت او حرکت میکنند این جزء اوحدی مردان است این همان است که در جبهه ی جهادِ درون فاتح شد یعنی همه ی قوا را آرام کرد.
بیانات نورانی حضرت امیر این است که «هذه نفسی عروضها بالتقویٰ» من روزانه ریاضت میکشم تمرین میدهم که هیچ کدام از اینها کم و زیاد نشوند همه ی اینها اهل جهادند اما با دشمنِ بیرون میجنگند نه با دشمنِ درون. ماها گرفتار جنگ درونی هستیم اگر بخواهیم در بحثهای علمی تلاش و کوشش کنیم خیال و وهم صف میکشند گرفتار مغالطه میشویم اشتباه میکنیم بعد برمیگردیم یا برنمیگردیم و اگر خواستیم کاری را عمل بکنیم شهوت و غضب صف میکشند در برابر عقلِ عملی یا ریا میکنیم یا سُمعه میکنیم یا مخلوطی از حق و باطل است که وَمَا یُؤْمِنُ أَکْثَرُهُم بِاللَّهِ إِلّا وَهُم مُشْرِکُونَ این است ما گرفتار جنگ داخلی هستیم این وضع ما, اما مردان الهی کسانی هستند که این بخشهای فرهنگیشان به امامتِ عقل نظری عالمانه حرکت میکند آن بخشهای عملیشان به امامت عقلِ عملی حرکت میکند این عقلین به امامتِ آن نفس کلّیِ انسان کامل حرکت میکنند که «فی وحدتها کلّ القویٰ» این گونه از امور هر وقت بیگانه بخواهد به درون اینها حمله کند إِذَا مَسَّهُمْ طَائِفٌ مِنَ الشَّیْطَانِ تَذَکَّرُوا فَإِذَا هُم مُبْصِرُونَ همه ی این اعضا و جوارح شروع میکنند به تیراندازی شیطان را بیرون میکنند, اگر به آنجا نرسید شیطان اول لباس احرام میپوشد تا طواف کند دور کعبه ی دل وقتی ببیند صاحبدلی در کار نیست یا مشغول گِل است کم کم به دل نفوذ میکند این را در خطبه ی ششم نهجالبلاغه چند بار همین جا خوانده شد وقتی وارد حرمِ دل شد آنجا آشیانه میزند بعد تخمگذاری میکند تخمهای خودش را به صورت جوجه در میآورد این جوجهها را در همان صحنه ی دل میپروراند که وقتی وارد شد «فَبَاضَ وَ فَرَّخَ فِی صُدُورِهِمْ وَ دَبَّ وَ دَرَجَ فِی حُجُورِهِمْ فَنَظَرَ بِأَعْیُنِهِمْ وَ نَطَقَ بِأَلْسِنَتِهِمْ» که در خطبه ی ششم خوانده شد فرمود این میآید وارد حریم دل میشود وقتی آشیانه کرده «باضَ» بیضه و تخمگذاری میکند وقتی که تخمگذاری کرده این تخمها را زیر پَر خودش میپروراند جوجه در میآورد اینکه میبینید ما میبینیم ما مرتّب در نماز و غیر نماز آرام نداریم و مکرّر خاطرات روان است و شناور است برای همین است دَبیب است دابّه است اینها مرتّب رفت و آمد میکنند خب اینها چه کسانی هستند؟ اینها حرکتِ پای جوجههای شیطان است یک وقت انسان دارد «السلامُ علیکم» میگوید که نمازش تمام شده در حالی که در وسط این چهار رکعت نماز همهاش یا با این جنگید یا با آن جنگید. فرمود: «فَبَاضَ وَ فَرَّخَ» فَرْخ و فرّوخ است جوجه, این بیضه را جوجه میکند این جوجهها در صحنه ی دل راهاندازی میشوند وقتی هم که راهاندازی شدند از آن به بعد این شخص عالماً عامداً دروغ میگوید «فَنَظَرَ بِأَعْیُنِهِمْ وَ نَطَقَ بِأَلْسِنَتِهِمْ» حالا این بر فرض در حوزه درس خوانده یا در دانشگاه درس خوانده درسِ بیچاره حاکمِ معزول است حالا این روایت را ملاحظه بفرمایید چون امروز نرسیدم به بیانات نورانی وجود مبارک ابیابراهیم اما خب ببینید:
صحنه ی نفس یک غوغایی است در جریان کتاب العقل والجهل که مرحوم کلینی(رضوان الله علیه) این کار را کرده اول کتاب العقل والجهل است بعد کتاب العلم است علم مقابل ندارد چون علم دشمنی ندارد آن درگیریِ عملی برای آن عقلِ عملی است که با آن جهلِ به معنای جهالت با او درگیر است. مرحوم کلینی(رضوان الله تعالی علیه) در جلد اول کافی کتاب العقل والجهل در آن باب بیانات نورانی ابیابراهیم(سلام الله علیه) به هشام در حدیث چهاردهم سماعةبنمهران میگوید «کنتُ عند أبیعبدالله(علیه السلام) و عنده جماعة مِن موالیه فجریٰ ذکر العقل والجهل فقال أباعبدالله(علیه السلام) اِعرفوا العقل و جُنده و الجهل وجُنده تهتدوا» عرض کردند ما از کجا بفهمیم عقل چیست؟ جُند عقل چیست؟ جهل چیست؟ جنود جهل چیست؟ شما باید به ما بفرمایید, حضرت شروع کردند به گفتن و گفتن وگفتن, فرمودند عقل 75 نیرو دارد جهل هم 75 نیرو دارد خیر, وزیر عقل است جهل که ضدّ اوست که شرّ, وزیر جهل است ایمان ضدّش کفر است تصدیق ضدّش شهود است رجا ضدّش قنوت است تا این هفتادتا از این, هفتادتا از آن, 140 نیروی مسلّح درگیر در صحنه ی نفس ما هستند خب 140 تیرانداز اینکه با موعظه و سخنرانی حل نمیشود که این 140 یعنی 140 رساله فنّ اخلاق 140 رساله میخواهد تا موضوع را آدم بشناسد, محمول را بشناسد, مسئله را بشناسد, مبانی را بشناسد, منابع را بشناسد بعد تازه این را تطبیق کند ببیند این میدان تیر کجاست تا بشود متخلِّق به اخلاق الهی اینکه با موعظه حل نمیشود که, بنابراین اگر کسی امیرِ خود بود نه اسیرِ خود او قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ است وگرنه علمِ صد درصد پنجاه درصد قضیه است یقین دارد جهنّم هست یقین دارد قُل لِّلْمُؤْمِنِینَ که کلام خداست بدون تردید اما عالماً عامداً نامحرم نگاه میکند چون نگاه که برای علم نیست نگاه برای قوّه ی شهوی است قوّه ی شهوی میگوید به تو چه, تو فتوای خودت را دادی بنشین کنار, این جنگ است واقعاً جنگ است این را میگویند جهاد, حالا انسان مکرّر به علم بیفزاید مثل پایی که فلج است این تکان نمیخورد حالا شما مکرّر تلسکوپ بگذار مکرّر میکروسکوپ بگذار. شما که تردید نداری هم دور را میبینی هم نزدیک را میبینی حالا شما به دقّت هم ببین این شهابسنگ کجا میخواهد بیاید با تلسکوپ دیدی بسیار خب, با میکروسکوپ و میکروبِ ضعیف ریز را دیدی و یقین پیدا کردی که این ضرر دارد بسیار خب, اما این چشم که نمیدود که تا شما میگویید ترجیح بلا مرجّح محال است آنکه میدود این پاست پا میگوید من حوصلهاش را ندارم. آن امیر است اینکه گفت امّاره ی بالسّوء جدّی است کارهای اجرایی به دست اوست ما اگر بخواهیم قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ شامل حال ما بشود هم باید مسئله ی علم را تأمین کنیم هم مسئله ی عمل را تأمین کنیم در میدان تیر فرمانده کلّ قوا باشیم اینها را سرِ جایشان بنشانیم یک کاسه بشویم مؤمن که علیه بیگانه بجنگیم.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
وَالَّذِینَ هُمْ عَلَی صَلَوَاتِهِمْ یُحَافِظُونَ ﴿9 أُولئِکَ هُمُ الْوَارِثُونَ 10 الَّذِینَ یَرِثُونَ الْفِرْدَوْسَ هُمْ فِیهَا خَالِدُونَ 11 وَلَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ مِن سُلاَلَةٍ مِن طِینٍ 12 ثُمَّ جَعَلْنَاهُ نُطْفَةً فِی قَرَارٍ مَّکِینٍ 13 ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً فَخَلَقْنَا الْمُضْغَةَ عِظَاماً فَکَسَوْنَا الْعِظَامَ لَحْماً ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقاً آخَرَ فَتَبَارَکَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِینَ 14 ثُمَّ إِنَّکُم بَعْدَ ذلِکَ لَمَیِّتُونَ 15 ثُمَّ إِنَّکُمْ یَوْمَ الْقِیَامَةِ تُبْعَثُونَ16 تبیین مسئله ی ایمان به این نتیجه رسیدیم که یک علم و تصدیق بین و ثبوت محمول برای موضوع است که آن کارِ عقل نظری است و از سنخ علم است. بعد از تبیین علمی و تصدیقِ علمی و ثبوت محمول برای موضوع, یک عملِ اختیاری بر ما واجب شده است و آن ایمان است.
ایمان آن است که عصاره ی این علم را و تصدیق را به جانمان گِره بزنیم که آن عقد را عقیده کنیم که این اوّلی عقد بود که قضیه را عقد میگویند دومی عقیده است. این دومی یک فعلِ اختیاری است که انسان میتواند بپذیرد و میتواند نپذیرد لذا مورد تکلیف است و بر او واجب است قبول بکند (این یک). دوم اینکه نفس, میدانِ تیر 150 تیرانداز مسلّح است طبق همین حدیثی که مرحوم کلینی به وسیله ی سماعه از وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) نقل کرده است 75 نیروی مسلّح جزء سپاه عقلاند و 75 نیروی مسلّح جزء سپاه جهل. این 150 نیروی مسلّح تیرانداز همواره در نبردند این همان میدان جهاد است که این جهاد واقعاً دشوارتر از جهاد بیرون است لذا جهاد بیرون از او به عنوان جهاد اصغر یاد شده است و جهاد درون به عنوان جهاد اکبر, البته این اکبرِ نسبی است مسئله ی اخلاق, جهاد اوسط است مسئله ی عرفان, جهاد اکبر است.
مسئله ی اخلاق آن شخص سالک میکوشد آدمِ باتقوا و عادل بشود از جهنّم بِرَهد و اهل بهشت بشود در جهاد اکبر اینها که بهشتیاند میکوشند بهشت را ببینند نه بهشتی بشوند این بین عقل و قلب است بین حکمت و عرفان است بین معقول و مشهود است که جهاد اکبر است و کم ممکن است سالکان به این مقصد برسند غالباً در همان جهاد اوسط میمانند میشوند آدمِ خوب و اهل بهشت, اما کسی که اینجا نشسته است بهشت را ببیند, جهنم را ببیند «فَهُمْ وَ الْجَنَّةُ کَمَنْ قَدْرَآهَا فَهُمْ فِیهَا مُنَعَّمُونَ وَ هُمْ وَ النَّارُ کَمَنْ قَدْرَآهَا» که این بیانات در سخنان حضرت امیر هست این خیلی کم است حالا فعلاً آن محلّ بحث نیست. در جهاد اوسط این میدان تیر 150گانه کار آسانی نیست گاهی ممکن است انسان مطلبی را یقین داشته باشد و هیچ تردیدی نداشته باشد که این حق است ولی بر خلاف او اقدام بکند, چرا؟ چون آنکه اقدام میکند که گوش به حرف این عقل نمیدهد او یک نیروی دیگر است الآن مسئولیّت اداره ی درون را آن نیرو به نام شهوت یا غضب به عهده گرفته شما میبینید اینهایی که ـ خدای ناکرده ـ گرفتار اعتیاد میشوند بیّنالغی بودن این, زیانبار بودن آن را هر روز دارند میبینند این دیگر تاریخِ بیهقی و ناسخالتواریخ و وعده و وعید و اینها نیست اینها میبینند که اعتیاد نتیجهاش این است که اول سرقت از منزل خودش شروع میشود بعد از جای دیگر شروع میشود بعد کارتنخوابی شروع میشود بعد میافتد در جدول شهرداری بعد لاشهاش را مأمورین شهرداری در فرقان جمع میکنند این دیگر کارِ روزانه است این طور نیست که مربوط به تاریخ باشد یا مربوط به آینده باشد تا کسی بگوید ممکن است خدا عفو بکند خدا ببخشد بعد توبه بکنیم این طور نیست این هر روز دارد از کنار کارتنخوابها رد میشود این لاشهها را هم که شهرداری جمع میکند این میبیند. خب این فهم و این علم یک مرجعِ معزول است این عقل فتوا میدهد که دست به این کار نزن خب کسی گوش به این فتوا نمیدهد مگر عقل, مدیر داخلی این شخصِ معتاد است این جوانی که «غلبت شهوته عقله» عقلش یک حاکم معزول است یک علمِ صد درصد دارد این میگوید آقا علمت به درد خودت میخورد من این لذّت را میخواهم. این چرا و چون برنمیدارد چون برهانی نیست, اگر کسی خدای ناکرده در میدان جهاد درون شکست خورد عالماً عامداً گناه میکند این کلمه ی مُسْتَیْقِنِ در قرآن کریم گاهی نفی شده گاهی اثبات. آنجا که نفی شده سخنِ منکران معاد است فرمود اینها که درباره ی معاد اِستبعاد دارند نه استحاله, میگویند بعید است دوباره مُرده زنده بشود چون نمونهاش را ندیدند اینها که منکران معادند وَمَا نَحْنُ بِمُسْتَیْقِنِینَ اینها بعید ندارند ولی استبعاد میکنند لذا میگویند ذلِکَ رَجْعٌ بَعِیدٌ, إِنَّهُمْ یَرَوْنَهُ بَعِیداً ٭ وَنَرَاهُ قَرِیباً اما در قسمت اثبات فرمود فرعون و فرعونیان صد درصد یقین پیدا کردند که حق با موسای کلیم است وَاسْتَیْقَنَتْهَا أَنفُسُهُمْ اما وَجَحَدُوا بِهَا وَاسْتَیْقَنَتْهَا أَنفُسُهُمْ و وجود مبارک موسای کلیم هم فرمود: لَقَدْ عَلِمْتَ مَا أَنزَلَ هؤُلاءِ إِلَّا رَبُّ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ بَصَائِرَ برای تو روشن شد صد درصد معلوم شد که این معجزه است بنابراین تا ما ببینیم زِمام کار به دست چه کسی است.
بیان نورانی ائمه(علیهم السلام) که هیچ دشمنی برای انسان بدتر از هوای او نیست همین است از وجود مبارک رسول گرامی(صلّی الله علیه و آله و سلّم) نقل شده است از ائمه هم همین طور «أعدا عدوّک نفْسک الّتی بین جَنْبَیک» این برای نفس است چرا أعدا عدوّ این است؟ برای اینکه ماری که به آدم حمله کرده یا سگی که به آدم حمله کرده انسان اگر یک تکّه گوشت یا یک تکّه نان پیش اینها بیندازد همان چند لحظهای که اینها مشغول خوردن گوشت و نان و اینها هستند دست برمیدارند از آدم, ولی اگر انسان به خواسته ی نفس عمل کرد این دو قدم جلوتر میآید این طور نیست که صبر بکند که, میگوید خیلی خب این یک ساعت من کاری به شما ندارم تو میخواهی توبه کنی یا فرار کنی, اگر سگی حمله کرد میشود با یک تکّه گوشت او را سرگرم کرد و فرار کرد, اما اگر نفس گفت این نامحرم را نگاه کن حالا این نگاه کرد این طور نیست که این شخص یک ساعت یا یک لحظه یا یک دقیقه از او نجات پیدا کند بتواند توبه کند که, این قدری جلوتر میآید لذا «أعدا عدوّک» این است فرمود: «أعدا عدوّک نفْسک الّتی بین جَنْبَیک» و صریحاً دستور دادند فرمودند: «جاهدوا أهوائکم کما تجاهدون أعدائکم» با این دشمن بجنگید وگرنه علمتان هیچکاره است هیچکاره یعنی هیچکاره این بیان نورانی حضرت امیر این بود که «رُبَّ عَالِمٍ قَدْ قَتَلَهُ جَهْلُهُ وَ عِلْمُهُ مَعَهُ لاَ یَنْفَعُهُ» اینکه عالمِ نود و نه درصد را نمیگوید این عالم صد درصد را میگوید, اگر کسی احتمال خلاف میدهد ولو نیم درصد این دیگر عالِم نیست این مظنّه دارد فرمود عالِم است اما علمش معزول است.
سرّش آن است که زِمام کار به دست عقل نیست زمام کار را دیگری گرفته. حالا این بیان نورانی وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) را ملاحظه بفرمایید. در کتاب شریف وسائل طبع مؤسسه آلالبیت(علیهم السلام) جلد پانزده صفحه ی 209 در آنجا حدیثی را مرحوم صدوق در کتاب علل ایشان «عن أبیه عن سعدبن عبدالله عن أحمدبن محمدبن عیسی عن علیبن الحَکَم عن عبداللهبن سِنان» نقل کرده که عبداللهبن سنان میگوید «سألت أباعبدالله جعفربن محمدالصادق(علیهما الصلاة و علیهما السلام) فقلت الملائکة أفضل أم بنوآدم» فرشتهها بالاترند یا فرزندان آدم؟
وجود مبارک امام صادق بیان نورانی حضرت امیر را در جواب ذکر کرد: «فقال, قال امیرالمؤمنین علیبنابیطالب(علیهما الصلاة و علیهما السلام) إنّ الله رَکَّب فی الملائکة عقلاً بلا شهوةٍ و رکّب فی البهائم شهوةً بلا عقلٍ و رکّب فی بنیآدم کلتیهما فمَن غَلَب عقله شهوته فهو خیرٌ مِن الملائکة و مَن غلبَ شهوته عقله فهو شرٌّ مِن البهائم» این «غلبَ شهوته عقله» یعنی این, عقل صد درصد به طور جزم میداند این کار ضرر دارد بسیار خب, اما شهوت میگوید من به حرف تو گوش نمیدهم من این مادّه ی مخدّر چند لحظه مرا آرام بکن من میخواهم گوش بدهم. هر چه بگویند این آیندهاش خسران است الآن هم ضرر دارد سمّ را شما به بدن میریزی این خیال میکنی لذیذ است این برهانی نیست میگوید برو کنار, تو حاکم معزولی. بنابران اگر کسی عقلِ نظر را پیروز نکند و میدان به شهوت و غضب بدهد و رهبریِ این کارها را به عهده ی عقلِ عمل نگذارد میشود أُولئِکَ کَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ علم برای نیروی ادراکی است کار برای نیروی تحریکی است برای بخش اجراست اجرائیات نفس به دست دیگری است, بنابراین ایمان جزء محدوده ی عملی است علمی خود این ایمان, عمل است (یک) عمل دو قسم است یک وقت عملِ بدنی است مثل حرکت که خود این عمل شاهد و مُدرِک و عاقل نیست (دو) یک وقت است برای برخی از شئون مجرّده نفس است خود این عمل سنخش سنخ مجرّد است و شئون (سه) اراده این طور است, عدالت این طور است, تقوا این طور است, شهامت این طور است, عفّت این طور است عفّت یک مَلکه ی عملی آگاهانه است زیرا اگر جزء شئون نفس است در بخشهای والا با ادراک همراه است و همه ی اسفار اربعه برای همین عقلِ عملی است و الاّ عقل نظری که سفری ندارد عقلِ نظری میتواند به تعبیر اینها از عقلِ هیولانی به عقلِ بالملکه بالفعل و بالمستفاد بشود, بشود شیخالرئیس بشود فارابی این دیگر اویس قَرن نمیشود این دیگر حارثةبن زید نمیشود این در برهان قوی است بله, اما بهشت را ببیند و جهنم را ببیند و اینها یک راه دیگر است آن برای عقل عملی است عقل عملی که «ما به عُبد الرحمن واکتسب به الجنان» وقتی راه افتاد اسفار اربعه را طی میکند سفر «مِن الخلق إلی الحق» دارد و سفر «مِن الحقّ إلی الحق» دارد بعد سفر «مِن الحقّ إلی الخلق» دارد چهارمین سفر این است که سفر «مِن الخلق إلی الخلق بالحق» دارد که اگر کسی به این سفر چهارم رسید همه ی علوم را اسلامی میداند زیرا هر چه در عالم هست علما, مفسّران آناند (یک) و هر چه در عالَم است خلقت است و هیچ یعنی هیچ اثری از طبیعت نیست (این دو) تفسیرِ خلقت خدا عینِ علمِ الهی است خدا چنین کرد, خدا چنین کرد, خدا چنین کرد. از دریا و عمق دریاشناسی تا اوج سپهر همه ی علوم میشود اسلامی منتها مشکل این دانشگاهیها یا کسانی که باور نکردند ما علمِ غیر اسلامی نداریم این است که اینها خیال کردند علمی اسلامی است که در یک آیه یا در یک روایه فرمولش ذکر بشود غافل از آنکه معلوم, خلقت است و علم به وسیله ی عقل, چراغِ خلقتشناسی است اینها آمدند معلوم را از خلقت به طبیعت منتقل کردند و چراغِ الهی را مصادره کردند و گفتند عقلِ بشری, عقل بشری یعنی چه؟ بشر دارد این را؟ این بشر که أَلَمْ یَکُ نُطْفَةً مِن مَنیٍّ یُمْنَی این بشری که در دوران کهنسالی ثُمَّ رَدَدْنَاهُ به جایی میرسد که وَمِنکُم مَن یُرَدُّ إِلَی أَرْذَلِ الْعُمُرِ لِکَیْ لاَ یَعْلَمَ بَعْدَ عِلْمٍ شَیْئاً پس هر چه بشر میفهمد عطیه ی الهی است عَلَّمَ الْإِنسَانَ مَا لَمْ یَعْلَمْ خب اینها آمدند چراغی که خدا روشن کرد این را مصادره کردند گفتند بشری است خلقت را ارباً اربا کردند گفتند طبیعی است بعد گفتند مگر ما فیزیکِ اسلامی داریم شیمی اسلامی داریم, خب شما آمدید همه چیز را غصب کردید بله, وقتی که چراغ الهی را برای خودت دانستی خلقت را هم به طبیعت تبدیل کردی بله, چیزی به نام اسلام نمانده که, اما در سفر چهارم «مِن الخلق إلی الخلق بالحق» مثل اینکه آدم خودش را معطّل کرده در فضایی دارد حرکت میکند چراغی دستش است دارد حرکت میکند خب این هر چیزی را سرِ جای خودش میبیند دیگر.
غرض آن است که بیان نورانی امام صادق که از وجود مبارک حضرت امیر(سلام الله علیهما) نقل میکند این است که در جهاد درون اگر کسی حرفِ اوّلش را عقل میکند بله این بالاتر از ملائکه است, اگر کسی حرف اوّلش را شهوت میزند این پایینتر از حیوان است آن که حرف اوّلش را شهوت میزند معنایش این است که علم دارد صد درصد که چه چیزی حلال است چه چیزی حرام است ولی «غلبَ شهوته عقله» نه معنایش این است که این یک احتمال میدهد آینده ی خوبی داشته باشد مانند آن, ما تمام کوشش و تلاش را در تهذیب نفس باید بکنیم که بخش فرهنگیمان کدام است, بخش اجرای کدام است, اگر جایی مشکل اجرایی داشتیم مکرّر به درس و بحث نچسبیم این درس و بحث یک مقدارش برای ما کافی است مقداری به نماز شب بچسبیم, مقداری به زیارت عاشورا بچسبیم, مقداری به زیارت آلیاسین بچسبیم, مقداری به زیارت امینالله بچسبیم این مشکل را حل میکند وگرنه ما چه چیزی را نمیدانیم, آنهایی که نمیدانیم از ما نمیخواهند اینکه میدانیم عمل نمیکنیم مکرّر به درس و بحث میچسبیم این درس و بحث روزی برای ما کارآمد دارد که بشود رأیِ مطاع اما اگر بشود یک مرجعِ معزول اثری ندارد که این است که به ما گفتند که, شما همان آیهای که چند روز قبل تلاوت شد در سوره ی مبارکه ی «زمر» درست است که فرمود عالِم و غیر عالِم یکسان نیست اما در کنار نماز شب ذکر کرده فرمود: أَمَّنْ هُوَ قَانِتٌ آنَاءَ اللَّیْلِ سَاجِداً وَقَائِماً یَحْذَرُ الْآخِرَةَ وَیَرْجُوا رَحْمَةَ رَبِّهِ قُلْ هَلْ یَسْتَوِی الَّذِینَ یَعْلَمُونَ کسی در فضای نمازِ شب عالِم باشد البته با دیگری فرق میکند اما اگر کسی در آن فضا نباشد عالِم باشد خب بالأخره «رُبَّ عَالِمٍ قَدْ قَتَلَهُ جَهْلُهُ» شما این عالم بیعمل را شما ملاحظه فرمودید که جهنّمیها میگویند این را کنار ببرید بویِ بدش ما را آزار میکند دیگر این روایات جهنم است دیگر این برای چه کسی است؟! جهنّمیها به مسئول جهنم چه میگویند؟ میگویند این عالمِ بیعمل را قدری کنارتر ببرید بوی بدش ما را آزار میکند همین را میگویند دیگر چرا میگویند خدای سبحان هفتاد گناه جاهل را میآمرزد بدون اینکه یک گناه عالم آمرزیده بشود چرا میگویند عالم در لبه ی جهنم است گناه همان و افتادن همان, ولی جاهل هفتاد قدم از جهنم فاصله دارد ممکن است افتان و خیزان, افتان و خیزان بیفتد و بلند بشود, بیفتد و بلند بشود سرّش همین است دیگر, غرض این است که علم, اگر ما در این مثال خوب توجّه کنیم به ممثّل پی میبریم ما با چشم گَرد و غبار را میبینیم و میدانیم که اگر چشم را نبندیم این غبار میآید چشم را کور میکند, اما چشمی که میبیند که نمیتواند خودش را حفظ بکند این مُژه و پلک است روی هم میآید این زیب را خدا آفرید که آدم چشمش را حفظ بکند حالا اگر این زیب مشکل داشت و بیمار بود خب چشم هر چه ببیند با تلسکوپ ببیند با میکرسکوپ ببیند مشکل حل نمیشود عمل را برخی به عهده دارند علم را برخی دیگر به عهده دارند اگر نفس بتواند کلمه ی جامعه باشد همه ی اینها را سرِ جای خود بنشاند «طوبی له و حُسن مآب» این میشود قَدْ أَفْلَحَ مَن زَکَّاهَا وگرنه «مَن غلبه شهوته عقله فهو شرٌّ مِن البهائم» که فرمود: بَلْ هُمْ أَضَلُّ این بیان نورانی حضرت امیر که فرمود: «شرٌّ» برای اینکه در قرآن دارد که بَلْ هُمْ أَضَلُّ. خب در جریان ارث البته کسی بخواهد با موتِ ارادی وارثِ انبیا بشود یا با بحثهای دیگر وارث بهشت بشود این متوقّف است بر اینکه مقداری از آیات الهی را بداند سنّت اهل بیت(علیهم السلام) را بداند اما آن دیگر علمالدراسه میخواهد نه علمالوراثه, علمالدراسه بر علمالوراثه متوقّف نیست علمالوراثه بر علمالدراسه متوقّف است یعنی کسی یک مقدار احکام را با درس و بحث میداند بعد وقتی به آن عمل کرده از علمالوراثه سهمی میبرد و عملش هم با پیروی قرآن و عترت است وگرنه وجود مبارک امام باقر(سلام الله علیه) به قُتاده نمیفرمود چگونه تو به قرآن فتوا میدهی در حالی که «و ما وَرَّثَک الله مِن القرآن حرفا» خب قتاده جزء مفسّران رسمی کوفه بود اقوالش را ببیند در بین اقوال مفسّران گذشته مطرح است طبری مسنداً نقل میکند بعد شیخ طوسی مرسلاً بعد امینالاسلام(رضوان الله علیهم) مرسلاً نقل میکند خب, فرمود: أُولئِکَ هُمُ الْوَارِثُونَ ٭ الَّذِینَ یَرِثُونَ الْفِرْدَوْسَ:
مرحوم شیخ طوسی(رضوان الله علیه) در تبیان این دو مطلب را نقل میکند که آیا فردوس رومی است یا عربی, همین کلمه در اشعار جَریر هم آمده است اما صِرف اینکه این کلمه در ابیات جریر آمده دلیل عربی بودن او نیست باید مشاهده کرد که این مشتقّاتش, همخانوادهاش, اصل و فرعش عربی است یا یک کلمه ی دخیل است مرحوم شیخ طوسی هیچ کدام از این دو قول را ترجیح نداد که آیا این رومی است یا عربی است الَّذِینَ یَرِثُونَ الْفِرْدَوْسَ هُمْ فِیهَا خَالِدُونَ در جریان خلقت که زمینه برای بحث معاد است مشابه این در سوره ی مبارکه ی «حج» گذشت منتها در سوره ی «حج» که این آیات را میخواندیم وعده داده شد که بخش مهمّ خلقت انسان در سوره ی مبارکه ی «مؤمنون» است در سوره ی مبارکه ی «حج» آیه ی پنج به این سورت است یَا أَیُّهَا النَّاسُ إِن کُنتُمْ فِی رَیْبٍ مِنَ الْبَعْثِ فَإِنَّا خَلَقْنَاکُم مِن تُرَابٍ این یک, حالا یا انسان اوّلی از تراب است بعد نسلِ او از نطفه یا نه, همین انسانهای معمولی از خاکاند زیرا این خاک به وسیله ی امور کشاورزی تبدیل میشود به میوه و گندم و برنج و امثال ذلک بعد آنها تبدیل میشوند به نطفه, شاید یکی از این دو تفسیر را انسان بتواند به قرینه ی سوره ی «سجده» ترجیح بدهد که آیه ی سوره ی «مؤمنون» به قرینه ی آیه ی سوره ی «سجده» یکی برای اصل است یکی برای نسل حالا خواهیم گفت. در آیه ی پنج سوره ی «حج» اینچنین فرمود: یَا أَیُّهَا النَّاسُ إِن کُنتُمْ فِی رَیْبٍ مِنَ الْبَعْثِ فَإِنَّا خَلَقْنَاکُم مِن تُرَابٍ ثُمَّ مِن نُّطْفَةٍ ثُمَّ مِنْ عَلَقَةٍ ثُمَّ مِن مُّضْغَةٍ خب مستحضرید که بخشی از مضغه در آنجا مشخص شد. یک تکّه گوشت را نمیگویند مضغه, اگر شبیه گوشتهای جویده باشد که مَضق شده باشد جویده شده باشد آن را میگویند مضغه وگرنه صِرف یک تکّه گوشت را مضغه نمیگویند, میگویند گوشتِ شبیه گوشتهای جویده شده, این مضغه دو قِسم است مُخلَّقه و غیر مخلّقه که فرقش این است گاهی هدر میرود گاهی در رَحِم میماند فرزند میشود این بحثش گذشت. فرمود این کار را کردیم لِّنُبَیِّنَ لَکُمْ وَنُقِرُّ فِی الْأَرْحَامِ مَا نَشَاءُ إِلَی أَجَلٍ مُّسَمّی ثُمَّ نُخْرِجُکُمْ طِفْلاً ثُمَّ لِتَبْلُغُوا أَشُدَّکُمْ وَمِنکُم مَّن یُتَوَفَّی وَمِنکُم مَّن یُرَدُّ إِلَی أَرْذَلِ الْعُمُرِ لِکَیْلاَ یَعْلَمَ مِن بَعْدِ عِلْمٍ شَیْئاً بعد جریان معاد را از اینجا شروع کرد وَتَرَی الْأَرْضَ هَامِدَةً فَإِذَا أَنزَلْنَا عَلَیْهَا الْمَاءَ اهْتَزَّتْ وَرَبَتْ وَأَنْبَتَتْ مِن کُلِّ زَوْجٍ بَهِیجٍ ٭ ذلِکَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ وَأَنَّهُ یُحْیِی الْمَوْتَی وَأَنَّهُ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ ٭ وَأَنَّ السَّاعَةَ آتِیَةٌ لاَّ رَیْبَ فُیهَا که مسئله ی خلقت دنیا را به مسئله ی قیامت مرتبط کرد. در آیات محلّ بحث سوره ی مبارکه ی «مؤمنون» یک خصوصیّت برجستهای است که در آیات دیگر نیست در آیه ی دوازده به بعد سوره ی مبارکه ی «مؤمنون» که محلّ بحث است فرمود: وَلَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ مِن سُلاَلَةٍ مِن طِینٍ که این میتواند ناظر به همان خلقت حضرت آدم باشد. نفرمود «فجعلناه نطفة» فرمود: ثُمَّ جَعَلْنَاهُ نُطْفَةً که این شاید مناسب با آیات سوره ی مبارکه ی «سجده» باشد در آنجا آیه ی هفت به بعد به این صورت است الَّذِی أَحْسَنَ کُلَّ شَیْءٍ خَلَقَهُ وَبَدَأَ خَلْقَ الْإِنسَانِ مِن طِینٍ ٭ ثُمَّ جَعَلَ نَسْلَهُ مِن سُلاَلَةٍ مِن مَاءٍ مَهِینٍ اگر درباره ی خود انسان بود با «فاء» و با «خَلق» یاد میکرد «خلقنا کذا, فخلقنا کذا, فخلقناه کذا» این طور, اما از اینکه میفرماید انسان را از طین ثُمَّ جَعَلْنَاهُ نُطْفَةً این معلوم میشود که آن برای انسان اوّلی است این برای نسلِ اوست چه اینکه در سوره ی مبارکه ی «سجده» فرمود: ثُمَّ جَعَلَ نَسْلَهُ مِن سُلاَلَةٍ مِن مَاءٍ مَهِینٍ خب, گرچه برای هر انسانی بر هر انسانی هم قابل تطبیق است ولی تناسب آیات سوره ی «مؤمنون» که محلّ بحث است با آیات سوره ی «سجده» زیاد است چه اینکه سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) به آن اشاره فرمودند. تعبیر ثُمَّ نسبت به این دو مورد یعنی اول سلاله ی طین بود بعد نطفه شد این دو را با «فاء» و «خلق» تعبیر نکرد اما بقیه را با «فاء» و «خلق» تعبیر کرد ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ هم تعبیر به «فاء» است هم «خلق» فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً فَخَلَقْنَا الْمُضْغَةَ عِظَاماً برخیها «عَظْم» قرائت کردند لکن آیات قرآن کریم «عِظام» را تثبیت میکند. برای اینکه انسان یک تکّه استخوان نیست و یا یک استخوانِ شبیه هم نیست که در همه ی اعضا باشد درجات استخوان, انحای استخوان, خصوصیّتهای استخوان یکسان نیست لذا در همه جا سخن از عِظام است نه عَظْم.
سوره ی مبارکه ی «اسراء» که قبلاً گذشت آنجا سخن از عِظام بود نه سخن از عَظْم تعبیر قرآن کریم درباره ی خلقت انسان در سوره ی مبارکه ی «اسراء» آیه ی 49 این است وَقَالُوا أَءِذَا کُنَّا عِظَاماً وَرُفَاتاً گرچه محتمل است که آنجا ناظر به عمومِ مردم باشد که قرآن دارد همه زنده میشوید مستشکِل بگوید اینها که عِظام رَمیماند, عِظام رُفاتاند ولی شواهد دیگر هست که هر جا سخن از انسان است و کسی بخواهد سخن بگوید از کیفیت معاد برای انسان از او به عِظامِ رَمیم یاد میکند در سوره ی مبارکه ی «یس» بخش پایانیاش این است آن شخصی که ضَرَبَ لَنَا مَثَلاً وَنَسِیَ خَلْقَهُ قَالَ مَن یُحْیِی الْعِظَامَ وَهِیَ رَمِیمٌ این یک استخوانی را از قبرستان در آورده برای سرِ یک انسان بود دیگر اینکه برای جامعه نبود برای امّت نبود برای جمیع نبود, از یک انسان به عنوان عِظام یاد کرده است مَن یُحْیِی الْعِظَامَ وَهِیَ رَمِیمٌ چه اینکه در سوره ی مبارکه ی «نازعات» هم سخن از عِظام است آیه ی یازده به بعد سوره ی مبارکه ی «نازعات» این است یَقُولُونَ ءَإِنَّا لَمَرْدُودوُنَ فِی الْحَافِرَةِ ٭ ءَإِذَا کُنَّا عِظَاماً نَخِرَةً پس در همه ی موارد وقتی اینها میخواهند از معاد, دشواری معاد یاد کنند میگویند ما یک سلسله استخوانها میشویم چه استخوان مغز, استخوان دستگاه سینه, استخوان پا, استخوان دست اینها کاملاً فرق میکند. خب به هر تقدیر اینجا جمع ذکر کرد فرمود: فَخَلَقْنَا الْمُضْغَةَ عِظَاماً فَکَسَوْنَا الْعِظَامَ لَحْماً اینجا همه با «فاء» است بعد فرمود: ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقاً آخَرَ ما او را طور دیگر کردیم خب همان را, انشاء یعنی ایجاد, همان را ایجاد کردیم اینکه تحصیلِ حاصل است چیز دیگر را به او دادیم اینکه انشاء خلقِ آخر نیست اعطای چیز جدید است. ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقاً آخَرَ او را ما به سبک دیگر در آوردیم مستحضرید که در تفسیر لغات قرآن قسمت مهمّش مراجعه به خود آیات قرآنی و روایات است آن ادبیات عرب این قدرت را ندارد که این لطایف قرآنی را تبدیل کند حالا اگر کسی به المغنی و امثال المغنی مراجعه کرده یا به کتاب لغته, گفته که أنشأ به معنای سیَّر نیست أنشأ به معنای بدَّل نیست خب جنای صاحب مغنی و امثال مغنی این لغات را این کلمات را حصرِ این مطالب را از کجا گرفتند؟ عرب, قانون عربی صرف و نحو مدوَّن داشت که ما قرآن را بر او تطبیق کنیم یا چند شعری در سبعه ی معلّقه و امثال معلّقه و امثال ذلک داشت در جاهلیّت بعد از اسلام عرب علم پیدا کرد حرفی که قبلاً از جناب, از خیلی از بزرگان مخصوصاً از فخررازی نقل شد این بود که چندجا فخررازی این حرف را دارد یکی در ذیل آیه وَلاَ تُلْقُوا بِأَیْدِیکُمْ إِلَی التَّهْلُکَةِ آنجا این بحث گذشت که فخررازی میگوید «فان قلت» «تَهْلُکه» بر وزن «تَفعله» مصدر ثلاثی مجرّد نیست چون مصدر ثلاثی مجرّد سماعی است و هیچ شنیده نشده که ما فعلمان ثلاثی مجرّد باشد مصدرمان «تَفعُله» ما نداریم این اشکال. ایشان جواب میدهد که شما چه چیزی دارید که حالا این را ندارد قبلاً علم صرف داشتید, قبلاً نحو داشتید, قبلاً معانی و بیان و بدیع داشتید یا سلسله مطالب سیّار و گمشدهای در شعرهای جاهلی بود سواددارهایتان چقدر بودند, کتابهایتان در حجاز چه بود شما یک قوانین مدوّن عربی دارید که این مطالب را به او عرضه کنید حالا چهارتا را شنیدید چهارتا را نشنیدید مگر آنکه شما نشنیدید دلیل است بر اینکه نبود, شما استیعاب کردید, استقراء کردید همه ی قبایل عرب را ارزیابی کردید کجا دیدید چنین حرفی هست که میزنید؟! ادبیات را که اسلام آورد آن بیان نورانی حضرت امیر مبدأ پیدایش تدوین علم صرف و نحو شد. شما وقتی برایتان روشن شد که قرآن کلامِ خداست دنبال شعرِ جاهلی میگردید این از آن لطایف تعبیرات مفسّران ماست که خیلی از بزرگان گفتند جناب فخررازی هم آن را ذکر کرده. خب, اگر برای شما ثابت شد که قرآن کلام حق است کما هو الحق, دیگر نگو ما «تَفعُله» نداریم ببین قرائت شده یا نشده, بله میتوانید بگوییم که عاصم قرائت کرده یا أبیفصل قرائت کرده یا فلان کس قرائت نکرده بله, چون این قرائات میرسد به اهل بیت دیگر. آنها اجازه دادند این طور قرائت بشود معنای اختلاف قرائت اگر متواتر باشد به اهل بیت برسد این نیست که ـ معاذ الله ـ با تحریف قرآن سازگار است تا کسی بگوید بالأخره قرآن یک طورش نازل شد. تحریف قرآن ـ معاذ الله ـ معنایش این است که آن طوری که نازل شده به میلِ خود تغییر بدهند اما اگر ذات اقدس الهی به وسیله ی رسول خدا به اهل بیت(علیهم السلام) بفرماید این آیه را به آن طرز هم میشود قرائت کرد این دیگر تحریف نیست, اگر هفت طور باشد یا هفت قاری باشد هر کدام دو نحوه قرائت کنند تا کسی بگوید «قرآن ز بَر بخوانم با چهارده روایت» اینکه تحریف نیست این ـ معاذ الله ـ به غیر اهل بیت که وصل نیست این به کسانی وصل است که همهشان وَمَا یَنطِقُ عَنِ الْهَوَی ٭ إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْیٌ یُوحَی حالا یا بالاصاله مثل پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) یا به برکت پیغمبر مثل اهل بیت, پس بنابراین اگر روایت معتبری باشد, اگر معتبر نباشد خب حق با شماست این حرفِ عادی و جدّی است اما اگر روایت معتبری رسید که اهل بیت اجازه دادند ما این طور قرائت بکنیم این معنایش این است که به اذن خداست خدای سبحان این طور نازل کرده بعد فرمود آن طور هم میشود قرائت کرد این دیگر تحریف نیست. به هر تقدیر این مسئله ی أَنشَأْنَاهُ را نباید بگوییم مغنی این طور گفته فلان کس این طور گفته, ببینیم خود چه در میآید (یک) از آیات دیگر چه در میآید (دو), یک گوشهاش را البته از ادبیاتی که رسیده استفاده کنیم غالب فرمایشات این اُدبا را شما میبینید آنها که آگاهانهتر چیز نوشتند سندش قرآن است و روایات ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقاً آخَرَ یعنی همان را ما بالا آوردیم حالا تبدیل بکنید به «سیّرنا» تبدیل بکنید به «بدّلنا» ولی بیگانه نیست که چیز بیگانهای را به و داده باشیم. این چون خیلی شفاف است مسئله ی وَنَفَخْتُ فِیهِ مِن رُّوحِی با این شفاف میشود ظاهر وَنَفَخْتُ فِیهِ مِن رُّوحِی همان حرفی که روح قبل از بدن بود و جدای از بدن بعد به بدن تعلّق گرفت با او هماهنگ است. ظاهر این ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقاً آخَرَ با جسمانیةالحدوث و روحانیةالبقا میتواند هماهنگ باشد اگر ما شواهدی داشتیم که ممکن است همین شیء به تدریج مجرّد بشود آنگاه آن مسئله ی جسمانیةالحدوث و روحانیةالبقا ثابت میشود, اگر شواهدی نداشتیم این برابر وَنَفَخْتُ فِیهِ مِن رُّوحِی تفسیر خواهد شد.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
بحثهای این ایام با قصد قربت ـ انشاءالله ـ انجام میشود و ثواب خالصش به روح مطهّر صدیقه ی کبرا فاطمه زهرا(صلوات الله و سلامه علیها) اهدا میشود.
جمله نورانی از دعای حضرت صدیقه کبرا(سلام الله علیها) بخوانیم. وجود مبارک فاطمه زهرا(صلوات الله و سلامه علیها) صحیفهای دارد همان طوری که صحیفه ی نبوی هست, علوی هست, حَسنی و حسینی هست, سجّادی هست منتها صحیفه ی سجادیه رواج بیشتری دارد صحیفه ی فاطمیه(سلام الله علیها) هم هست.
ادعیه نورانی صحیفه ی فاطمیه که از وجود مبارک حضرت زهرا(سلام الله علیها) است این است که آن حضرت برای طلب مکارم اخلاق این جملهها را دارد «اللهمّ بعلمِک الغِیب و قدرتک علی الخَلق أحْیِنی ما عَلِمْت الحیاة خیراً لی
» خدایا! تو که عالِم غیبی و قدرت بر آفرینش داری مادامی که میدانی زندگی من خیر و رحمت و برکت است مرا زنده نگه بدار «و توفّنی إذا کانت الوفاتُ خیراً لی
» اگر رحلت برای من خیر است مرا قبض روح کن «اللهمّ إنّی أسئلک کلمة الإخلاص
» این کلمه در برابر کلام نیست میگویند «کلمةُ لا إله إلاّ الله حِصْنی
» عرض کرد خدایا! من کلمه ی اخلاص را از شما مسئلت میکنم یعنی توحیدِ کامل. در روایات هست که «مَن قال لا إله إلاّ الله مُخلِصاً دخل الجَنّة و إخلاصه أن تَحْجُزَهُ لا إله إلاّ الله أمّا حرَّم الله علیه
» هر کس مخلِصاً این کلمه ی طیّبه را بگوید وارد بهشت میشود و اخلاصِ این کلمه هم این است که این کلمه ی طیّبه مانع ارتکاب گناه باشد این معنای اخلاص است «و إخلاصه أن تَحْجُزَهُ لا إله إلاّ الله أمّا حرَّم الله علیه
» عرض کرد «اللهمّ إنّی أسئلک کلمة الإخلاص و خشیتک فی الرّضاء والغضب
» چه در حال غضب چه در حال رضا, خشیت و هراسِ تو را در سر داشته باشیم. چنین انسانی غضبش میشود غضبِ الهی و رضای او میشود رضای الهی و آنچه از وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) درباره ی حضرت زهرا(سلام الله علیها) آمده است که خدای سبحان به غضب او غضب میکند به رضای او راضی میشود که نشانه ی عصمتِ کبرای آن حضرت است برای آن است که آن حضرت در رضا و غضب, خشیت الهی را در نظر داشت یعنی به هیچ چیزی راضی نبود مگر اینکه خدا راضی باشد, از چیزی غضبان نبود مگر اینکه خدا خشم داشته باشد «و خشیتک فی الرّضاء والغضب والقصد فی الغِنیٰ والفقر
» در توانمندی و تهیدستی من اقتصاد را رعایت کنم, اعتدال و میانهروی را رعایت کنم «و أسئلک نَعیماً لا یَنفع
» از شما نعمتی میخواهم که زوالناپذیر باشد. مستحضرید که همه ی نِعَم دنیا زوالپذیر است چون در سوره ی «نحل» فرمود: مَا عِندَکُمْ یَنفَدُ وَمَا عِندَ اللَّهِ بَاقٍ پس نعمتِ الهی را میطلبد. «و أسئلک قرّةَ عینٍ لا تَنقطِع
» چیزی که باعث روشنایی چشم من باشد و دائمی باشد آن را مسئلت میکنم. در مسئله ی قرةالعین ملاحظه فرمودید که قُرّه به معنای روشنی نیست هوای سرد را میگویند قارّ, اشکی که از چشم صادر میشود و نازل میشود اشکِ انسانِ مصیبتزده گرم است اشکِ سوزان است اشکِ شوق که کسی مسافری را از راهِ دور به انتظار میکشید بعد از مدّتی مسافر از راه برسد این خوشحال میشود این اشکِ شوق است. اصطلاحاً این اشکِ شوق را اشکِ خُنک میدانند و آن اشک مصیبت را اشک گرم, ممکن است برخی از دقّتهای علمی این را تأیید نکند ولی بالأخره اصطلاح این است که اشکِ خنک را میگویند قُرّه چون قارّ یعنی هوای سرد و اشک مصیبت را میگویند اشکِ گرم. میگویند «قَرّة الأعین» چشمِ ما اشکِ خنک بریزد یعنی ما خوشحال میشویم یا فلان فرزند قرّةالعین است یعنی باعث شادمانی شماست.
وجود مبارک صدیقه ی کبرا(سلام الله علیها) قرّةالعِین را که «لا ینقطع
» ب اشد طلب کرده. از وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) هم رسیده است که «و قرّة عینی فی الصلاة
» چرا قرّة عین در نماز است؟ برای اینکه انسان یعنی آن وجود مبارک در نماز محبوب خود را میبیند و از مشاهده ی محبوب اشکِ شوق میریزد این گریههای اهل بیت(علیهم السلام) در نماز «خوفاً مِن النار» بود «شوقاً» بود لکن «شوقاً إلی الجنّة» نبود, «شوقاً إلی المعبود» بود که در ذیل همین دعا آمده است عرض کرد «و أسئلک قرّة عینٍ لا تنقطع و أسئلک الرضاء بالقضاء و أسئلک بَرْد العیش بعد الموت
» من یک زندگی خنکی داشته باشم این بَرْدالیقین نصیب اینها میشود. «و أسئلک النظر إلی وجهک و الشّوق إلی لقائک
» من از تو طلب میکنم که به سَمت تو نگاه کنم که وُجُوهٌ یَوْمَئِذٍ نَّاضِرَةٌ ٭ إِلَی رَبِّهَا نَاظِرَةٌ وجوه نظر میکند نه عیون چون لَا تُدْرِکُهُ الْأَبْصَارُ وَهُوَ یُدْرِکُ الْأَبْصَارَ وَهُوَ اللَّطِیفُ الْخَبِیرُ عین به طرف خدا نظر نمیکند چون لَا تُدْرِکُهُ الْأَبْصَارُ وجه به طرف خدا نظر میکند, اگر أَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنِیفاً این چهره ی هستی به طرف خدا نظر میکند معلوم میشود نظرِ حسّی نیست. عرض کرد «و أسئلک النّظر إلی وجهک و الشّوق إلی لقائک
» معلوم میشود که آن قرّةالعین سخن از خوفِ مِن النّار نیست, سخن از شوقِ إلی الجنّة نیست سخن از شوقِ إلی لقاء ربّ است که وجود مبارک موسای کلیم و سایر انبیا همان را طلب میکردند که امیدواریم دعای نورانی آن حضرت برای همه ی شیعیان مخصوصاً شما بزرگواران مستجاب بشود! اما حالا آیاتی که محلّ بحث است.
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
در طلیعه سوره ی «مؤمنون» فرمود: قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ اوصاف فراوانی را برای آنها ذکر کرده بعد فرمود: الَّذِینَ یَرِثُونَ الْفِرْدَوْسَ هُمْ فِیهَا خَالِدُونَ بعد به خلقت انسان پرداخت. تاکنون روشن شد که ایمان از سنخ عمل است نه از سنخ علم, ایمان مثل تقوا, مثل عدالت, مثل محبّت, مثل تولّی و تبرّی از سنخ عمل است هیچ یعنی هیچ سنخِ او سنخ علمی نیست وقتی گفته میشود هیچ یعنی در کمال دقّت اگر کسی خواست بحث بکند این طور حرف میزند وگرنه انسانی که موجود متفکّر است علمش با عمل, عملش با علم آمیخته است. آن دیگر حرفِ عادی است حرف عرفی است حرف دقیقِ عقلی نیست مثل همان مثالی که زدیم اگر کسی دهها رگهای مویی در قلب هست یکی بسته است این متخصّص قلب باید بیرحمانه فتوا بدهد بگوید هیچ, هیچ یعنی هیچ ارتباطی بین این رگِ بسته با آن رگِ باز نیست با اینکه صدها پیوند دارند با هم همکارند. در مراحل علمی باید موشکافی کرد یعنی مویی که خیلی رقیق و دقیق است از کمر میشود این را شکافت ولی از بالا شکافتن سخت است. بحثهای عمیقِ علمی خصوصیّات خاصّ خودش را دارد. ایمان به هیچ وجه از سنخ علم نیست فقط عمل است مثل عدل, مثل تقوا, مثل محبّت, محبّت مگر علمی است؟ از سنخ عمل است. اما یک ارتباط تنگاتنگ با علم دارد انسان یک موجود متفکّر است مگر میشود کارِ غیر عالمانه بکند صد درصد همه ی اینها با علم ارتباط دارند, پس دو مطلب است: یکی اینکه هیچ ارتباطی بین ایمان و علم نیست دوم اینکه صد درصد با هم مرتبطاند اما چرا هیچ ارتباطی نیست؟ برای اینکه این کار است مثل تقوا, مثل عدالت, مثل محبّت اینها نه تصوّر است نه تصدیق, اگر علم باید باشد باید تصوّر باشد یا تصدیق. محبّت یک گرایش است نه تصوّر است نه تصدیق, اما صد درصد ارتباط دارند برای اینکه انسان یک موجود متفکّر مختار است هر کاری که میکند عالمانه است, این یک مطلب.
مطلب دیگر این بود که علم درجاتی دارد علمِ حسّی چون تصدیق به همراه او نیست این به حساب نمیآید از وهم و خیال شروع میشود به عقلِ نظری میرسد یا خیالی است یا وهمی یا عقل نظری. اینها فرق نمیکند خواه در حکمت نظری باشد خواه در حکمت عملی هر دو را عقل نظری ادراک میکند کما هو المقصود. مصطلحِ رایج آن است که عقلِ نظری, حکمت نظری را ادراک میکند عقلِ عملی حکمتِ عملی را, ولی موافق با اصطلاحِ «العقل ما عُبد به الرحمن واکتسب به الجِنان
» کارهای علمی را اعم از بود و نبود که حکمتِ نظری است و باید و نباید که حکمتِ عملی است همه را عقلِ نظری ادراک میکند, عمل را عقل عملی به عهده دارد.
مطلب بعدی آن است که تصدیق یا در محدوده ی وهم است یا در محدوده ی خیال یا در محدوده ی عقل نظری هر کدام از اینها هم یا به حکمت نظری برمیگردد یا حکمت عملی. مطلب بعدی آن است که ایمان که از سنخ عمل است نه تصدیق و گِره زدنِ در حکمتِ نظری است (یک), نه تصدیق و گِره زدن موضوع و محمول در حکمتِ عملی است (دو), نه تصدیق و گِره زدنِ قیاس مؤلّف از حکمت نظری و حکمت عملی است (سه), آنجا که تصدیق میکند چه در مسئله ی بود و نبود, آنجا که تصدیق میکند در مسئله ی باید و نباید, آنجا که یک قیاس مؤلّفی تشکیل میدهد از بود و نبود و باید و نباید که نتیجه میشود باید, در هیچ کدام از این مراتب عمل نیست همهاش علم است. حتی آنجایی که تصدیق میکند که ایمان, سعادت دنیا و آخرت میآورد پس من باید ایمان بیاورم باز این هم تصدیقِ علمی است این ایمان نیست, اما وقتی قلمرو ایمان تمام شد دست به کار کرد عصاره ی این قضیه را به جانِ خود گِره زد با دستی داد با دست دیگر گرفت یعنی جان قبول کرد نه جان گِره زد مرحلهای از جان گِره میزند مرحلهای از جان میپذیرد این دوتا کار است این دوتا کار را میگویند ایمان, ولو بگوید من باید مؤمن بشوم این هنوز در حوزه ی علم است اما وقتی حرف نزد تصوّر و تصدیق نکرد شروع کرد به فعالیّت, ایمان آنجا شروع میشود پس ایمان, گِره زدن بین اندیشه و انگیزه نیست نه بین اندیشههاست نه بین انگیزهها نه بین اندیشه و انگیزه.
ایمان, گِره زدن عصاره ی مطالب است به جان خود آدم این تمام شد مثل محبّت انسان کسی را دوست دارد مثل عدالت مثل تقوا, وقتی به جان خود گِره زد این میشود مؤمن. مطلب بعدی آن است که چون انسان یک موجود متفکّر است بیعلم هرگز کاری نمیکند اگر کاری را غیر عالمانه انجام داد آن مورد فعل است نه مصدر فعل, دیگر فعل انسانی نیست. هر کاری را که انسان انجام میدهد مبدأ علمی دارد, اگر ایمانِ بالله بود مبدأ علمیاش عقلِ نظری است. اگر یُؤْمِنُونَ بِالْجِبْتِ وَالطَّاغُوتِ بود مبدأش خیال و وهم است این همان ایمان است منتها عقلِ نظری را گذاشته کنار گفت این افسون و فسون و فسانه است با خیال و وهم, قیاس تشکیل داد گفت هؤلاء مقرِّب ماست هؤلاء شفعاء ما هستند به او دست بست تصدیق کرد که اینها مقرِّباند اینها شفیعاند بعد به جانِ خود گِره بست شده مؤمن و بتپرست چون ایمان به جِبت و طاغوت دارند. کفر هم بشرح ایضاً, اگر کفر معنای لامذهبی باشد که فعل نیست اما اگر اعتقاد به یک مکتبِ غیر الهی بود خب بله آن فعل است و گِره زدن است, پس هیچ ارتباطی بین ایمان و علم نیست با اینکه صد درصد به هم مرتبطاند مثل اینکه هیچ ارتباطی بین تقوا و عدل با علم نیست با اینکه صد درصد به هم مرتبطاند در آن شقّقالشرح که میگویند محقّقین موشکافی کردند اگر این مو را شکافتی مرز علم جدا شد, مرز عمل جدا شد میگوییم هیچ ارتباطی با هم ندارند. خب, اگر شهوت و غضب بنا شد ایمان بیاورند تابع وهم و خیالاند اگر عقلِ عملی بنا شد گِره ببندد و ایمان بیاورد که «ما عُبد به الرحمن واکتسب به الجنان
» تابع عقلِ نظری است. مطلب بعدی آن است که انسان هیچ کاری را بدون ترجیح, بدون کمال نمیکند حالا تا کارگر آن کار چه کسی باشد انسان یک موجودِ واحدِ واقعی است که دارد کار میکند. در این مدیریتهایی که میکند بعضیها را معزول میکند بعضیها را منصوب میکند بعضیها را حاکم میکند بعضیها را محکوم میکند ولی جمعبندی شدهاش خود نفس است که دارد کار میکند. این نفس اگر هر کدام از اینها را پذیرفت و با هر کدام از اینها هماهنگ شد دیگری را دفع میکند زنده به گور میکند. تعبیر قرآن کریم این است که قَدْ خَابَ مَن دَسَّاهَا این دَسَّاهَا که چند بار معنا شد باب تفعیل است اصلش «تَدْسیس» است یکی از این «سین»ها به «یاء» تبدیل شد «دسَّسَ» شده «دَسَّی» بعد این «یاء» تبدیل به «الف» شد, شده دَسَّاهَا, قَدْ خَابَ مَن دَسَّاهَا این تَدسیس که مبالغه و تکثیر است باب تفعیل اصلش دسیسه است:
معنای دسیسه أَمْ یَدُسُّهُ فِی التُّرَابِ در نحل گذشت این است که انسان این خاکها را کنار ببرد چیزی را در خاک دفن بکند بعد یک مقدار خاک رویش بریزد معلوم نباشد أَمْ یَدُسُّهُ فِی التُّرَابِ این است. دسیسهها عبارت از این است که اغراض را کنار میزند, غرایز را کنار میزند آن فتنه را در این اغراض و غرایز جاسازی میکند بعد یک سلسله اغراض و غرایز را روی این میگذارد توجیه میکند این میشود دسیسه. فرمود اینها دسیسه کردند ما فطرت به اینها دادیم, عقل به اینها دادیم, خداشناسی به اینها دادیم. این فطرت را کسی نمیتواند بکُشد چون لاَ تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ولی میتواند دسیسه کند این فطرت را در اغراض و غرایز دفن کند این اغراض و غرایز بیاید روی فطرت آن بیچاره زنده به گور است نفسش در نمیآید این روی قبر فطرت نشسته دارد عیّاشی میکند چرا؟ برای اینکه کمال میخواهد. کمال او چیست؟ یَحْسَبُ أَنَّ مَالَهُ أَخْلَدَهُ این خلود و جاودانی و مانا و ماندگاری و پویا و پویندگی و اینها میخواهد و خیال میکند با مال اینها حل است, چرا؟ برای اینکه اندیشه ی او عقل نظری نیست وهم و خیال است و انگیزه ی او هم با شهوت و غضب کار میکند خب شهوت و غضب اگر بنا شد مقلِّد باشند که مقلِّد عقل نظر نیستند مقلّد وهم و خیالاند این مقلّد آن هم مرجع, آن مرجع این هم مقلّد. خیال و وهم فتوا میدهند شهوت و غضب هم عمل میکنند این است.
بخش بعدی آن است که اگر این امّاره ی بالسّوء, پس در تمام امور خود نفس دارد کار میکند و اگر این شهوت و غضب خیلی عادی بود در سطح اموال و گناهان عادی بود این کاری به آن عقل نظر و رشتههای علمی ندارد همان از رشتههای وهم و خیال کمک میگیرد و سوار کار خود میشود. و اما اگر این شیطنت کرد که حالا بعد خواهیم گفت که منشأ این شیطنت چیست. اگر این خواست شیطنت بکند نه تنها آن عقلِ نظر را, فتاوای عقل نظر را دسیسه نمیکند او را روی کُرسی مینشاند خیلی مجلّل, مزیّن, موقّر, تمام جلال و شکوه را برای او رعایت میکند مرتّب از او فتوا میگیرد از او علم میگیرد منتها این علم را در راهی که خودش میخواهد صرف میکند کم و زیاد میکند, نفی و اثبات میکند این کار را میکند. سخن از دسیسه نیست اینها که نِحله آوردند در برابر انبیا اینها یک تعبیر نورانی در بعضی از سخنان حضرت امیر و ائمه دیگر(علیهم السلام) است که اصلاً بعضیها میروند حوزه درس میخوانند فقیه میشوند برای اینکه معصیت کنند برای اینکه در فقه بالأخره هر کاری که باشد یک موارد استثنایی دارد دیگر. فلان چیز حرام است الاّ در فلان مورد, فلان کار حدّ دارد الاّ در فلان مورد. فرمود اینها اصلاً درس میخوانند برای فلان مورد, مگر ما هیچ داریم چیزی که حرام باشد و موارد استثنا نداشته باشد. فرمودند اینها میخوانند برای همان موارد استثنا که خودشان را توجیه کنند که ما داریم این کار را میکنیم با اینکه عالماً عامداً دارند دروغ میگویند میدانند خلاف است. خب, بنابراین «أعاذنا الله من شرور أنفسنا و سیّئات أعمالنا» این فتنهگر یعنی شهوت و غضب اگر در مسائل عادی باشد بر اساس وهم و خیال از وهم و خیال مدد میگیرد کار خودش را انجام میدهد اما اگر خواست دین بیاورد این دیگر از وهم و خیال کمک نمیگیرد که, از تمام درسهایی که این مدت خوانده است مدد میگیرد که چگونه شبهه ایجاد کند چگونه بهائیت را ترویج بکند چگونه وهابیّت را ترویج بکند و مانند آن, آن وقت این عقلِ نظری رایگان در خدمت شهوت است یعنی تمام درسها که خوانده به او میدهد این کم و زیاد میکند میشود نِحله. شما میبینید این ابنهضم دو جلد نوشته, شهرستان دو جلد نوشته ملل و نِحل که یک جلد نیست ملل را انبیا آوردند نِحل را همینها, نِحله یعنی جعل, منحول یعنی مجعول.
جریان مسیلمه کذّاب در زمان وجود مبارک حضرت رسول(علیه و علی آله آلاف التحیّة و الثناء) گرفته تا بهائیت اینکه رها نمیکند این سخن از قَدْ خَابَ مَن دَسَّاهَا نیست این عقلِ نظری را دسیسه نمیکند خیلی هم پَر و بال میدهد از مرجعیّت از فقاهت از وحی از همه ی اینها حمایت میکند میگوید وحی حق است اما بر ما آمده این منکر وحی نیست منکر خدا نیست منکر قیامت نیست منکر ملائکه نیست این همه درسها را خوانده تا .. باب درست کند اینجا که عقلِ عملی فعّال نیست اینجا شهوت و غضب فعّال است و آن عقلِ نظری را دفع نکرده او را روی کُرسی نشانده از او روزانه فتوا میگیرد اگر بخواهد شبهه ایجاد کند از همین راه است, اگر بخواهد داعیه داشته باشد از همین داعیه داشته باشد. این عقلِ نظری بیچاره یک فقیهِ کامل, حکیمِ کامل, مفسّر کامل ولی معزول است کار به دست او نیست این بخش فرهنگی را به عهده دارد بله این همه چیز را بلد است همه چیز را میدهد به شهوت و غضب او جابهجا میکند به این صورت در میآید.
بیان نورانی سوره ی مبارکه ی «القیامه» دارد اینها که منکر قیامتاند حرفِ علمی دارند؟ نه, شبهه ی علمی دارند؟ نه, نقد علمی دارند؟ نه, مشکلشان چیست؟ فرمود مشکل اینها شبهه ی علمی نیست شهوتِ عملی است اینها از ما سؤال میکنند که آیا میشود خدا دوباره زنده بکند؟ بگوییم شما که خدا را قبول کردی خدا هیچ را به صورت انسان در آورده الآن که همه چیز موجود است چیزی از بین نرفته روحش که از بین نرفته بدنش خاک شده دوباره خلق میکند شما مشکلتان چیست؟ مشکلِ علمی دارید. یک وقت میگوییم ما خدا را قبول نداریم بسیار خب آن میشود ملحد اما شما وَلَئِن سَأَلْتَهُم مَّنْ خَلَقَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ لَیَقُولُنَّ اللَّهُ شما که خدا را قبول دارید آسمان و زمین را او خلق کرده انسان را او خلق کرده هَلْ أَتَی عَلَی الْإِنسَانِ حِینٌ مِنَ الدَّهْرِ لَمْ یَکُن شَیْئاً مَذْکُوراً را که قبول دارید انسان را که او خلق کرده خب اگر هیچ را خدا به این صورت در آورده الآن که همه چیز موجود است منتها پراکنده است روح که از بین نمیرود بدنش پراکنده شد دوباره جمع میکند دیگر, پس شما مشکل علمی ندارید میخواهید جلویتان باز باشد این را در سوره ی مبارکه ی «القیامه» مشخص کرده که علم, هیچکاره است برای انسانِ شهوی.
سوره ی مبارکه ی «القیامه» آیه یک به بعد این است لاَ أُقْسِمُ بِیَوْمِ الْقِیَامَةِ ٭ وَلاَ أُقْسِمُ بِالنَّفْسِ اللَّوَّامَةِ ٭ أَیَحْسَبُ الْإِنسَانُ أَلَّن نَجْمَعَ عِظَامَهُ شما خیال میکنید ما این استخوانها را جمع نمیکنیم؟! بَلَی قَادِرِینَ عَلَی أَن نُّسَوِّیَ بَنَانَهُ نه تنها استخوانها را, انگشتها را, سرانگشتها را, خطوط ریز سرانگشتها همه را جمع میکنیم پس شما هم که قبول دارید وَلَئِن سَأَلْتَهُم مَّنْ خَلَقَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ شما میگویید خالق همه خداست خب بسیار خب, این انگشتهای ریز و ظریف را خدا آفرید استخوانها را هم خدا آفرید از خاک به این صورت در آورد خاک را هم خدا آفرید پس شما شبهه ی علمی ندارید بله, بَلْ یُرِیدُ الْإِنسَانُ لِیَفْجُرَ أَمَامَهُ این میخواهد جلویش باز باشد این معلوم میشود این علمِ یقینی و صد درصد بیکاره است چرا؟ چون بخشِ فرهنگی کاری به بخش اجرایی ندارد حالا کسی مرجع تقلید شد خب علمش محفوظ, ولی کار به دست او نیست.
وجود مبارک حضرت امیر فرمود: «لا رأی لِمَن لا یُطاع
» فرمود شما که حرفِ مرا گوش نمیدهید خب چه بگویم؟! اگر کسی در درون خود یک علیبنابیطالب دارد, غدیر دارد و در درون خود یک سقیفه دارد خب کار به دست سقیفه است نباید گفت که انسان بدون ترجیح کار نمیکند بله, انسان بدون ترجیح کار نمیکند ترجیحِ احدالمتساویین محال است چه رسد به ترجیح مرجوح بر راجح, حتماً ترجیح میدهد اما چه کسی باید ترجیح بدهد؟ سقیفه, چه کسی باید کمال بداند؟ سقیفه, چه کسی باید به دنبال هدف برود؟ سقیفه. شما حالا هر چه فریاد بزن غدیر حق است. کار به دست سَقفی است نه غدیری, اگر کار به دست شهوت بود کار به دست غضب بود یعنی نفس فی مرحلة الغضب, یعنی نفس فی مرحلة الشهوة او گوش به غدیر نمیدهد. تمام کارها را نفس میکند حالا بیاییم به سراغ نفس, پس بنابراین قرآن راه را مشخص کرده فرمود بعضیها هیچ مشکل علمی ندارند گاهی این علوم را دفن میکنند گاهی این علوم را کُرسی مینشانند حالا آنهایی که میخواهند بمب اتم درست کنند مگر این عقلِ نظر را دفن میکنند این را روی کرسی مینشانند تمام زوایای دقیق ریاضی را روی کار میبرند که چگونه بمب درست کنند اینها که بمب درست میکنند که بر اساس وهم و خیال درست نمیکنند که بر اساس آن عقلِ نظریِ دقیق ریاضی بمبافکن درست میکنند میخواهند هواپیمای بیسرنشین بمبافکن درست کنند این دیگر عقل نظری و دانشِ سی, چهل ساله را دفن نمیکند که این هر روز این را رنگ و روغن میکند و روی کرسی مینشاند و از او فتوا میگیرد. او تفوا داد که اگر بخواهی جایی را منفجر کنی این است. عقل عملی میگوید اگر بخواهی برای مردم راه درست کنی, آب بیاوری از سرشاخههای دز, بخواهی کوهها را منفجر کنی مردم تشنه را سیراب کنی راهش این است, همین را شهوت و غضب میگیرد میگوید اگر خواستی شهری را ویران کنی, اگر بیگناهان را بکُشی, اگر جایی را منفجر کنی راهش این است خب این وهم و غضب از تمام مطالب دقیق ریاضی کمک میگیرد تا هواپیمای بیسرنشین درست کند بمبافکن باشد اینکه او را دفن نمیکند که منتها فتوا را این بیچاره میدهد کار به دست او نیست کار به دست نفس است که الآن روی کرسی شهوت نشسته کار به دست نفس است که الآن به دستور غضب نشسته.
مطلب بعدی آن است که اینکه گفته شد «مَن عرف نفسه فقد عرف ربّه
» دریایی از ابهامات سر راه نفس است گرچه راههای فراوانی هست برای توجیه اینکه بالأخره چطور میشود انسان با داشتن همه ی مراحل علمی دست به این عمل بزند. بخشی از این راهها را حکمت متعالیه رفته. معروف این است که انسان نوعِ اخیر است نوعالأنواع است و مانند آن و تحت او اصناف است.
حکمت متعالیه برابر کمکهایی که از ادله ی نقلی گرفته روشن کرده که انسان جنسِ سافل است نه نوعِ اخیر, نوع متوسّط است نه نوعِ اخیر و «تحت الإنسان أنواعٌ أربعه» انسان سرِ چهارراه است انسان را که خدای سبحان آفرید سرِ چهارراه است و این تعارف نیست که بعضیها حیوان میشوند این حقیقت است انسان سرِ چهارراه است یا به طرف شیطنت میرود یا به طرف بهیمیت میرود یا به طرف سَبُعیّت میرود یا به طرف فرشتهخویی میرود. اگر افتاد در سیاستبازیها نه سیاستمداری, اگر افتاد در بازی و کلک و امثال ذلک با مکر و حیله زندگی کرد اول این مکر و حیله برای او حال است بعد کم کم مَلکه است بعد به منزله ی فصل مقوِّم بعد میشود جزء شیاطین الإنس در برابر شیاطینالجن در ردیف شیاطین است و حقیقتاً شیطان است چون «انسانٌ شیطانٌ» شما وقتی سلسله اجناس و فصول را که بررسی میکنید وقتی میگویید «الانسان ما هو» از بالا که شروع میکنید میگویید که «جوهرٌ جِسمٌ نامٍ حسّاسٌ متحرّکٌ بالارادة ناطقٌ» اینجا میایستید. نقل و حکمت متعالیه میگوید این جای ایستادن نیست باید جلوتر بروید «ناطقٌ حیوانٌ, ناطقٌ سَبعٌ, ناطقٌ شیطانٌ, ناطقٌ مَلَکٌ» این انسان, جنس است تحت چهار نوع است یا نوعِ متوسّط است تحتش چهار نوع, حقیقتاً یعنی حقیقتاً منتها فرق خنزیری که در جنگل است با خنزیری که انسان به آن صورت آمده این است که این «انسانٌ خنزیرٌ» او «خنزیرٌ» او اصلاً نمیفهمد اما این میفهمد که چه بلا به سرش میآید این اگر واقعاً در ذیل آیه فَتَأْتُونَ أَفْوَاجاً که دارد بعضیها به صورت حیوان در میآیند اگر او واقعاً حیوان بشود که عذاب ندارد که, مگر کلب و خنزیر معذّباند از اینکه به اینها بگویند اخْسَئُوا این انسان است همه ی مطالب انسانی را درک میکند و خنزیر است وقتی میگویند اخْسَئُوا این رنج میبرد و شرمنده میشود. این فصل اخیر نیست جزء فصول متوسّط است این نوعِ اخیر نیست جزء نوع متوسّط است واقعاً میشود شیطان چون در مسیر شیطنت حرکت کرد واقعاً میشود بهیمه که کَالْأَنْعَامِ آنها بهیمهاند أَهَمَّتْهُمْ أَنْفُسُهُمْ, ذَرْهُمْ یَأْکُلُوا وَیَتَمَتَّعُوا وَیُلْهِهِمُ الْأَمَلُ فَسَوْفَ یَعْلَمُونَ و واقعاً سَبُع زارع است و واقعاً میشود فرشته.
مرحوم سیّدرضی(رضوان الله علیه)این بخش را ناتمام در نهجالبلاغه نقل کرده اما کتاب پرکت تمام نهجالبلاغه همه ی اینها را دارد صاحب شرح نهجالبلاغه ابنابیالحدید مشروحش را دارد که وجود مبارک حضرت امیر در جوابی که از نامههای بددهن اموی خواست جواب بدهد حضرت در آن نامه فرمود تو خواستی ما را مُفتضح کنی خودت رسوا شدی من که انکار نکردم گفتی مرا با دست بسته بردند بله, من را با دست بسته بردند از من بیعت گرفتم این فخرِ من است من که صاحب غدیرم اگر بخواهم سقیفه را امضا بکنم با دست بسته باید ببرند دیگر, تو رفتی مرا مفتضح کنی خودت مفتضح شدی ما که این را انکار نکردیم «وَ أَنْ تَفْضَحَ فَافْتَضَحْتَ
» در آن نامه فرمود: «تَزکیة المرء نفسه قبیح
» نهی کرده خدا, در دین نهی کرده که ما خودستایی داشته باشیم و اگر نبود, بعضی از مفاخر خاندانمان را ذکر میکردیم ما چنین هستیم, ما چنین هستیم, ما چنین هستیم, بخشی از اینها را فرمود, فرمود خیلیها میروند میدان جنگ و شهید میشوند اما از ما اگر کسی رفته میشود سیّدالشهداء این عموی من است, خیلیها میروند جبهه و دست و پایشان قطع میشود جانباز میشوند اما از ما اگر کسی دست داد میشود جعفر طیّار این ذوالجناحین است در ذیل این در روایات هست که خدای سبحان به برادرش دو بال دارد که «یَطیر بِهما مع الملائکة فی الجنّة
» این میشود جعفر طیّار با ملائکه همپرواز است پس انسان یا مَلک میشود یا گرگ میشود یا بهیمه میشود یا شیطان. این وحدت محفوظ است تصمیمگیرندهاش شخص انسان است (یک), سایر قوا را سرکوب کرده یا بیاعتنا کرده یا دسیسه کرده یا از آنها فتوای باطل خواسته (دو), برای اینکه کار به دست آنها نیست کار به دست این است میگوید تو گفتی حق است بله, اما به درد من نمیخورد من شهوت میخواهم تو علم تحویل من میدهی. آیه ی سوره ی مبارکه ی «القیامه» این است که اینها هیچ مشکل علمی ندارند یک وقت است که با ملحدان شما بحث میکنید بله, ملحد میگوید: إِنْ هِیَ إِلَّا حَیَاتُنَا الدُّنْیَا نَمُوتُ وَنَحْیَا اما با مشرکان حجاز وقتی بحث میکنی وَلَئِن سَأَلْتَهُم مَّنْ خَلَقَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ لَیَقُولُنَّ اللَّهُ او هیچ تردید ندارد که انسان را خدا آفرید و همین انسانی که هیچ بود و خدای سبحان او را به این صورت در آورد خب یقیناً میتواند دوباره خلق کند دوباره که اصلاً کاری ندارد. فرمود اینها هیچ مشکل علمی ندارند فقط میخواهند جلویشان باز باشد بَلْ یُرِیدُ الْإِنسَانُ لِیَفْجُرَ أَمَامَهُ.
فتحصّل انسان موجودی است واحد و مختار و مرید و متحرّک همان طوری که تقوا, عدل, محبّت, به هیچ وجه سنخشان سنخ علم نیست ایمان هم بشرح ایضاً نه گِره زدنِ علمی بین اندیشههاست نه تصدیقِ علمی بین انگیزههاست یعنی باید و نباید نه تصدیق علمی بین در قیاس مؤلّف از باید و نباید به هیچ وجه از سنخ علمی نیست نظیر محبّت است نظیر تقواست نظیر علم است که باید به جان خود گِره بزند باور کند این میشود عمل, البته چون انسان یک موجود متفکّر مختار است صد درصد بین عمل او و علم او رابطه دارند منتها گاهی فتوا را از وهم و خیال میگیرد گاهی فتوا را از عقلِ نظر. مسئله ی ارث هم میدانید اللفظ برای ارواح معانی وضع شده یا به تعبیری دیگر برای مفاهیم عامّه وضع شده اگر گفتند مؤمنان وارث فردوساند این مجاز نیست این حقیقت است چون اگر لفظ برای موجود مادّی یا دنیایی وضع میشد ما نمیتوانستیم این الفاظ را درباره ی ذات اقدس الهی به کار ببریم مگر اینکه مشترک لفظی باشد یا مجاز باشد ولی چون لفظ برای روحِ معنا وضع شد یا به تعبیر دیگر برای مفاهیم عامّه وضع شد هم درباره ی ذات اقدس الهی رواست هم درباره ی بعدالموت.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
وَلَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ مِن سُلاَلَةٍ مِن طِینٍ ﴿12 ثُمَّ جَعَلْنَاهُ نُطْفَةً فِی قَرَارٍ مَّکِینٍ 13 ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً فَخَلَقْنَا الْمُضْغَةَ عِظَاماً فَکَسَوْنَا الْعِظَامَ لَحْماً ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقاً آخَرَ فَتَبَارَکَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِینَ 14 ثُمَّ إِنَّکُم بَعْدَ ذلِکَ لَمَیِّتُونَ 15 ثُمَّ إِنَّکُمْ یَوْمَ الْقِیَامَةِ تُبْعَثُونَ 16
در آستانه ی شهادت صدیقه ی کبرا(صلوات الله و سلامه علیها) هستیم قبل از ورود بحث چند کلمه درباره ی مقام نورانی آن ذات مقدس عرض کنیم. در بحثهای قبل که درباره ی آن حضرت(سلام الله علیها) سخن به میان میآمد از ارتباط آن حضرت با فرشتهها مخصوصاً جبرئیل(سلام الله علیه) شواهدی بود بعضی از دستورهایی که از جبرئیل(سلام الله علیه) به آن حضرت رسیده بود آن در نوبت صبح در مدرسه ی فیضیه بحث شد که ارتباط انسان کامل ولو پیغمبر هم نباشد امام هم نباشد ولی دارای عصمت کلیّه باشد با فرشتهها ممکن است و خداوند وعده داده است.
صحیفه ی فاطمیه(سلام الله علیها) آمده است که از وجود مبارک امیرمؤمنان(سلام الله علیه) رسید که «فلمّا کانت اللیلة الّتی أراد الله أن یُکْرِمها و یَقبضها إلیه» شبی که رحلت آن حضرت فرا رسید «أقْبَلَتْ تقول» یعنی وجود مبارک حضرت امیر میفرماید من دیدم صدیقه ی کبرا(سلام الله علیها) رو کرد دارد سلام میدهد «أقْبَلَتْ تقول» شنیدم این جملهها را میگوید «و علیکم السلام و هی تقول لی یابن عم قد أتانی جبرئیل مُسَلِّماً» من دیدم صدیقه ی کبرا(سلام الله علیها) دارد جوابِ سلام میدهد نه سلام میکند. فرمود: «وعلیکم السلام» بعد رو کرد به من وجود مبارک امیرالمؤمنین میفرماید رو کرد به من فرمود پسر عمّ جبرئیل آمد سلام کرد من جواب سلام جبرئیل را دادم «إلی أن قال» وجود مبارک حضرت امیر میفرماید: «فسمعناه تقول و علیک السلام یا قابض الأرواح» بعد معلوم شد عزرائیل(سلام الله علیه) آمد و سلام عرض کرد و فاطمه(سلام الله علیها) جواب داد فرمود: «وعلیکم السلام یا قابض الأرواح عجِّل لی» شتاب کن «و لا تُعذِّبنی» دشوار نگیر بر من «ثمّ سمعناها تقول» وجود مبارک حضرت امیر فرمود ما شنیدیم که او میگوید: «إلیک ربّی لا إلی النّار» پروردگارا! به طرف تو میآیم به طرف نه، «ثمَّ غَمَضت عینیها و مدّت یدیها و رِجْلیها کأنّها مَن تکن حیّةً قطّوا» بعد کم کم دستهای مبارک را دراز کرد، پاهای مبارک را دراز کرد و گویا اصلاً زنده نبود روحش را تقدیم کرد.
وجود مبارک امیرمؤمنان نقل شده است «رُوِی عن عبداللهبنالحسن عن أبیه عن جدّه(علیه السلام) أنّ فاطمة بنت رسول الله(صلّی الله علیه و آله و سلّم) لمّا احتضرت نظرة نظراً حادّاً ثمّ قالت السلامُ علی جبرئیل السلامُ علی رسول الله» معلوم میشود که گذشته از جبرئیل و عزرائیل(سلام الله علیهما) وجود مبارک پیامبر هم حضور پیدا کرد. بعد حضرت فرمود یعنی حضرت صدیقه ی کبرا «اللهمّ مع رسولک اللهمّ فی رضوانک و جرارک و دارک دار السّلام» این حرفها را گفت حالا بعید است که همه ی کسانی که نظیر مثلاً اسماء بنت اُمیس یا اگر کسان دیگری در کنار بدن مطهّر آن حضرت بودند این حرفها را شنیده باشند خب وجود مبارک حضرت امیر بله، میتواند بشنود. از آنها نقل نشده است و اگر آنها میشنیدند آنها هم نقل میکردند چون این سخن و این مقام را هر کس نمیتواند درک کند. باز در همان صحیفه ی فاطمیه(سلام الله علیها) آمده است که وقتی وجود مبارک صدیقه ی کبرا وارد بهشت میشود «رُوی عنّها(علیها الصلاة و علیها السلام) لمّا دخلت الجنّة و نظَرَتْ إلی ما أعدّ الله لها مِن الکرامة قرأت» این آیه را قرائت میکند «بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ» وَقَالُوا الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی أَذْهَبَ عَنَّا الْحَزَنَ إِنَّ رَبَّنَا لَغَفُورٌ شَکُورٌ ٭ الَّذِی أَحَلَّنَا دَارَ الْمُقَامَةِ مِن فَضْلِهِ لاَ یَمَسُّنَا فِیهَا نَصَبٌ وَلاَ یَمَسُّنَا فِیهَا لُغُوبٌ بعد میفرماید: «فیوحی الله عزّ وجلّ إلیها» بعد از اینکه این آیه را قرائت کرد، ذات اقدس الهی به حضرت صدیقه کبرا(سلام الله علیها) وحی میفرستد «یا فاطمة سَمینی اُعْطِکَ» هر چه خواستی به تو عطا میکنم سؤال کن تا عطا کنم «و تَمنّی علیّ اُلقِکِ» بخواه، خواستههایت را مطرح کن تا من تو را به مقام رضا برسانم آنگاه «فقالت» صدیقه ی کبرا(سلام الله علیها) عرض میکند «إلهی! أنت الْمُنیٰ» آرزوی من لقای توست، تمنّی من این است که تو را ببینم. حالا آن مراحل بعدی چندین دعاست برای شیعیان خود، برای شیعیان و پیروان اهل بیتش، برای گریهکنندگان سیّدالشهداء بالخصوص دعا میکند حضرت، برای سایر شیعیان عموم، ولی برای گریهکنندگان سیّدالشهداء بالخصوص گریه میکند اما اوّلین آرزوی حضرت لقاءالله است «فقالت إلهی! أنت المنیٰ و فوق المنیٰ» ما بهترین آرزویمان لقای شماست. آنگاه «أسئلک أن لا تُعذّب محبّی و محبّ عترتی بالنّار» این آرزوی ماست که دوستان ما را به آتش عذاب نکنی «إلهی و سیّدی سمّیتنی فاطمه» خدایا! تو اسمم را فاطمه گذاشتی من اگر به فاطمه مسمّایم به تثنیه ی تو مسمّایم «إلهی و سیّدی سمّیتنی فاطمة و فَطَمْتَ بی مَن تولاّنی و تولاّ ذریّتی مِن النّار وعدک الحقّ و أنت لا تُخلف المیعاد» تو به من وعده دادی و هرگز خلف وعده نخواهی کرد. درباره ی شیعیان حضرت و گریهکنندگان بر سیّدالشهداء مستقیماً بالاصاله دعا میکند چه اینکه برای ظالمان خود، غاصبان فدک و فتنهانگیزان اموی علیه سیّدالشّهداء جداگانه مَظلمه میخواهد یعنی درخواست حمایت از مظلوم و تعذیب ظالم را مسئلت میکند که امیدواریم دعای آن حضرت درباره ی همه ی مسلمانها بالأخص شیعیان و به ویژه شیعههای بحرین و حجاز و سایر مناطق ـ انشاءالله ـ مستجاب بشود.
سوره ی مبارکه ی «حج» آیه ی پنج فرمود اگر شما درباره ی معاد شک دارید درباره ی مبدأ که نمیتوانید شک داشته باشید برای اینکه شما خدا را به عنوان خالق قبول دارید و برای شما روشن است که انسان را خدا از تراب، از نطفه، از علقه، از مضغه و مانند آن آفرید آیه ی پنج به بعد سوره ی مبارکه ی «حج» این بود یَا أَیُّهَا النَّاسُ إِن کُنتُمْ فِی رَیْبٍ مِنَ الْبَعْثِ فَإِنَّا خَلَقْنَاکُم مِن تُرَابٍ ثُمَّ مِن نُّطْفَةٍ ثُمَّ مِنْ عَلَقَةٍ ثُمَّ مِن مُّضْغَةٍ مضغه آنجا مشخص شد که گوشتِ جَویده را میگویند مضغه، مَضغ یعنی جویدن، گوشت یک وقت حالت صاف دارد یک وقت حالت شبیه جویده دارد ثُمَّ مِن مُّضْغَةٍ مُّخَلَقَةٍ وَغَیْرِ مُخَلَّقَةٍ لِّنُبَیِّنَ لَکُمْ وَنُقِرُّ فِی الْأَرْحَامِ مَا نَشَاءُ إِلَی أَجَلٍ مُّسَمّی ثُمَّ نُخْرِجُکُمْ طِفْلاً ثُمَّ لِتَبْلُغُوا أَشُدَّکُمْ وَمِنکُم مَّن یُتَوَفَّی وَمِنکُم مَّن یُرَدُّ إِلَی أَرْذَلِ الْعُمُرِ لِکَیْلاَ یَعْلَمَ مِن بَعْدِ عِلْمٍ شَیْئاً بعد فرمود ما قدرت داریم به دلیل اینکه شما که خاک بودید شما را به این صورت در آوردیم زنده کردیم چه اینکه ما بسیاری از خاکها را هم زنده میکنیم مُردهها را هم حیات میبخشیم وَتَرَی الْأَرْضَ هَامِدَةً فَإِذَا أَنزَلْنَا عَلَیْهَا الْمَاءَ اهْتَزَّتْ وَرَبَتْ ما خاکِ مُرده را زنده میکنیم که در ذیل همان آیه ی پنج سوره ی مبارکه ی «حج» گذشت که خدای سبحان وقتی فروردین فرا میرسد مثلاً، هم خوابیدهها را بیدار میکند هم مُردهها را زنده میکند این درختها زندهاند منتها خواباند اینها را در بهار بیدار میکند وقتی بیدار شدند احتیاج به تغذیه دارند آب را جذب میکنند هوا را جذب میکنند خاک را جذب میکنند آن موادّ دیگر را جذب میکنند کم کم این خاکی که کنار ریشه ی این درخت است و الآن مُرده است در اثر جذبِ ریشه ی درخت زنده میشود، میشود دارای حیاتِ نباتی خوشه و شاخه و برگ و میوه خواهد شد. همین خاک است که مُرده است و به صورت خوشه و شاخه در میآید، پس خدای سبحان در فصل رَبیع با نازل کردن باران چندین کار میکند که دو کارش این است یکی خوابیده را بیدار میکند یکی اینکه مُرده را زنده میکند که أَنَّ اللَّهَ یُحْیِی الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا نه «یوقظ الأشجار بعد نومها» آن تنها بیدار کردن است.
لطایفی در سوره ی مبارکه ی «مؤمنون» که محلّ بحث است وجود داد در آیه ی سوره ی مبارکه ی «حج» نیست در آن موقع هم اشاره شد که در آیه ی پنج سوره ی «حج» سخن از تبدیل نیست سخن از تسییر نیست و نمیشود از او جسمانیةالحدوث و روحانیةالبقاء بودن روح را استنباط کرد برای اینکه در آنجا دارد که ما شما را از خاک خلق کردیم بعد از نطفه بعد از علقه بعد از مضغه، نفرمود ما نطفه را علقه کردیم، علقه را مضغه کردیم اما در سوره ی مبارکه ی «مؤمنون» که محلّ بحث است این تبدیل و صیر و صیرورت و حرکت را هم تفهیم کرد فرمود: وَلَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ مِن سُلاَلَةٍ مِن طِینٍ که انسانِ اوّلی است که در سوره ی مبارکه ی «سجده» آنجا گذشت که خدای سبحان انسان را از طین خلق کرد و نسلش را از آب، آیه ی هفت و هشت سوره ی مبارکه ی «سجده» این بود الَّذِی أَحْسَنَ کُلَّ شَیْءٍ خَلَقَهُ وَبَدَأَ خَلْقَ الْإِنسَانِ مِن طِینٍ که میشود حضرت آدم(سلام الله علیه) ثُمَّ جَعَلَ نَسْلَهُ مِن سُلاَلَةٍ مِن مَاءٍ مَهِینٍ که میشود فرزندان آدم، اینجا هم که فرمود: وَلَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ مِن سُلاَلَةٍ مِن طِینٍ ٭ ثُمَّ جَعَلْنَاهُ نُطْفَةً فِی قَرَارٍ مَّکِینٍ این میتواند مطابق با آیه ی هفت و هشت سوره ی «سجده» باشد که آن سلالهای که از طین است آن برای حضرت آدم است و نسلش از نطفه است گرچه خود انسانِ عادی هم این طور است دیگر همه ی انسانها که الآن هستند اینها اصلشان تراب و طین و امثال ذلک بودند بعد به صورت میوه و موادّ غذایی در آمدند بعد نسل قبل از آنها استفاده کردند بعد شده نطفه دیگر خب.
پرسش:؟پاسخ: این درست است دیگر، همین طور در میآید. از این خاک خلق کرد دیگر.
پرسش: ناظر به اصل است یا نه؟
پاسخ: هر دو دیگر، چون هم انسان اوّلی از خاک است هم انسانهای بعدی. انسان اوّلی که از خاک است که روشن است انسانهای بعدی هم همین خاکها بودند که در مزارع و مراتع و باغها جذب درختها و خوشهها شدند، شدند برنج و جو و گندم و میوه بعد به صورت موادّ غذایی به بازار عرضه شدند بعد نسل قبل از آن استفاده کرد بعد شده نطفه بعد شده علقه و امثال ذلک هم درباره ی اصل صادق است هم درباره ی نسل.
عمده آن است که در اینجا تعبیرات گوناگون است گاهی به «ثمّ» عطف کرده، گاهی به «فاء» عطف کرده گاهی عطف را تنها به «ثمّ» و «فاء» تغییر نداده بلکه جمله را متحوّل کرده این تحوّلات چندگانه نکات فراوانی را به همراه دارد فرمود: ثُمَّ جَعَلْنَاهُ نُطْفَةً یعنی انسان را که از طین خلق کردیم یعنی انسان همین که فعلاً از طین خلق شده و آینده به صورت انسان خواهد بود مثل اینکه هَلْ أَتَی عَلَی الْإِنسَانِ حِینٌ مِنَ الدَّهْرِ لَمْ یَکُن شَیْئاً مَذْکُوراً در بحثهای قبل داشتیم که ما الآن سه مرحله را باید پشتسر بگذاریم مرحله ی اول و دوم خیلی مهم نیست مرحله ی سوم مهم است.
مرحله ی اول همان «لیس» تامّه است که وقتی زکریا(سلام الله علیه) استفهام کرد که چگونه من در سنّ پیری همسرم در سنّ پیری، آن وقتی هم که جوان بود عقیم و نازا بود الآن که پیر است چگونه پدر و مادر میشویم. خدای سبحان فرمود: کَذلِکَ قَالَ رَبُّکَ هُوَ عَلَیَّ هَیِّنٌ وَقَدْ خَلَقْتُکَ مِن قَبْلُ وَلَمْ تَکُ شَیْئاً این یک «لیس» تامّه است فرمود قدرت خدا بیکران است تو اصلاً چیزی نبودی لا شیء را ما شیء کردیم این «لیس» تامّه. در مرحله ی بعد مربوط به آیه دیگر است که فرمود: هَلْ أَتَی عَلَی الْإِنسَانِ حِینٌ مِنَ الدَّهْرِ لَمْ یَکُن شَیْئاً مَذْکُوراً آنجا روایت نورانی از وجود مبارک امام باقر(سلام الله علیه) است که لَمْ یَکُن شَیْئاً مَذْکُوراً یعنی قابل ذکر نبود. انسان به صورت منیّ یُمنی بود ولی چون قابل ذکر نبود تعبیر فرمود که لَمْ یَکُن شَیْئاً مَذْکُوراً یعنی «کان شیئاً غیر قابلٍ بالذّکر» پس مرحله ی اول لَمْ یَکُن شَیْئاً مَذْکُوراً است که «لیس» تامّه است .
مرحله ی دوم «لیس» ناقصه است که قابل ذکر نیست حالا انسانی که قابل ذکر نبود کم کم او را قابل ذکر میکند چگونه قابل ذکر میکند؟ فرمود اصلش از تراب یا طین بود بعد او را به صورت نطفه در آوردیم بعد نطفه را در رَحِم و زهدان مادر قرار دادیم اینجا تعبیر به «ثمّ» فرمود با «جَعل» برای اینکه طین با نطفه از یک سنخ نیستند و اگر اوّلی مربوط به حضرت آدم باشد و دومی مربوط به نسلش باشد هم تعبیر به «جَعل» بهجاست هم با «ثمّ» عطف کردن برای اینکه انسان اوّلی را از طین، نسل او را از نطفه لذا با «ثمّ» عطف کردن تناسب محفوظ است ثُمَّ جَعَلْنَاهُ نُطْفَةً فِی قَرَارٍ مَّکِینٍ از این به بعد چند عطف با «فاء» است ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً به صورت یک تکّه گوشت در آوردیم یا به صورت یک کِرم. فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً تبدیل نطفه به علقه، تبدیل علقه به مضغه با «فاء» ذکر شد (یک) خَلق مستحضرید که یک مفعول میگیرد اما در اینجا به قرینه ی سیاق «خَلَق» به معنای «صیَّر»، «خلق» به معنای «بدَّل» دو مفعولی شد که فرمود: ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً ما نطفه را علقه کردیم خب «خَلق» که جزء دو مفعولی نیست فعلِ یک مفعولی است اما اینجا به قرینه ی سیاق «خلق» به معنای «صیّر»، «خَلق» به معنای «بدّل» خواهد بود. پس عطف این دو به یکدیگر با «فاء» برای هماهنگی اینهاست یعنی نطفه، علقه، مضغه اینها در یک ردیفاند بعضها فوق بعض، بعضها دون بعض همه ی اینها در دستگاه زهدان مادر سامان میپذیرند و احکام طبّی اینها شبیه هم است منتها بعضی ضعیف بعضی متوسّط بعضی قول. ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً یعنی «بدّلناه و صیّرناه و حرّکناه بمقام علقه» فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً یعنی «صیّرناه و بدّلناه مضغة» که این «خلق» به معنای تبدیل و تسییر است. اگر سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ را با تبدیل هماهنگ میکند به قرینه ی سیاق است در بحث روز قبل اشاره شد که اوّلین و محکمترین و متقنترین مرجع برای فهمیدن قرآن و کلمات اهل بیت(علیهم السلام) خود قرآن و روایاتاند ما یک قوانین ادبیِ مدوّنِ از پیش تعیینشده ی عرب نداشتیم در جاهلیّت اینچنین نبود که یک قوانین نحو و صرف و معانی بیان و بدیع حاکم باشد اینها بر اساس ذوق حرفهایی داشتند بعد اسلام آمد آنها را سامان بخشید نحو درست کرد، صرف درست کرد، معانی و بیان و بدیع درست کرد بسیاری از این لطایف ادبی را شما در مغنی و امثال مغنی میبینید شواهد آیه و قرآنی است، بنابراین ما اگر به کتاب لغت مراجعه کردیم و نیافتیم که «أنشأ» یا «خَلق» دو مفعول دارد نباید بگوییم الاّ ولابد آنکه دو مفعول دارد یکی «صَیَّر» است و یکی کذا و کذا. اینجا به قرینه ی مقام حالا یا تضمین شده است یا خودش گاهی به این معنا به کار میرود «خَلَق» یعنی «بدّل»، «خلقَ» یعنی «صیّر» نه «خلق» یعنی قبلی را اعدام کرد یک چیز جدیدی را به کار آورد بلکه همان قبلی را به این صورت بعدی در آورد، اگر قبلی را به صورت بعدی در آورد این صیرورت است این تبدیل است به نحو تکامل نه تبدیل است به نحو تساوی یا به نحو تناقض. خب، ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً فَخَلَقْنَا الْمُضْغَةَ عِظَاماً همه ی اینها با «فاء» است با دو مفعولی با اینکه هیچ ادیبی نیامده هیچ لغوی نیامده بگوید «خلق» دو مفعول میگیرد. خب اینجا یا تضمین صیرورت است یا تضمین تبدیل است به قرینه ی سیاق دو مفعولی شد.
مطلب بعدی آن است که اینجا باز لحن آیه عوض شد فرمود ما این مضغه را که گوشتِ جَویده است به منزله ی جَویده است این را به صوتر استخوان در آوردیم. خب فَکَسَوْنَا الْعِظَامَ لَحْماً نفرمود «فخلقنا العِظام لحماً» که ما استخوان را به گوشت تبدیل کردیم این را نفرمود، بلکه یک تعبیری که عرف بتواند بفهمد با کنایه آمیخته باشد ذکر کرد فرمود ما این استخوان را گوشت پوشاندیم یک جامه ی گوشتی در برِ این استخوان کردیم اینکه درست نیست برای اینکه اینها که میبینید در تندیسها و در مجسّمهها و امثال ذلک مجسّمهای درست میکنند بعد لباسی به بدن او میپوشانند این یک چیز عاریهای است. در اینجا گوشت را خدای سبحان به منزله ی جامه ی استخوان قرار داد و این یک تشبیه و یک تفهیم عرفی را به همراه دارد وگرنه از درونِ همین استخوانها و از بیرون این استخوانها گوشتی روئیده شد که با او منسجم و هماهنگ است لباسِ او نیست که خارج از ذات او باشد در درون او و در بیرون او، درون و بیرون او را این گوشت با ریشه ی خود و با بدنه ی خود تأمین کرده است فَکَسَوْنَا الْعِظَامَ لَحْماً خب.
پرسش: استخوان کجا بوده همهجا گوشت بوده؟
پاسخ: فرمود ما مضغه را به صورت گوشت در آوردیم. استخوانسازی که در نوبت قبل مشخص شد که. این مضغه را خدای سبحان به صورت استخوان در آورد. خب فَکَسَوْنَا الْعِظَامَ لَحْماً اینجا هم با «فاء» عطف شد. از این به بعد تا اینجا مرز مشترک انسان است و دام که گوسفند هم در رَحِم مادرش همین طور میشود دیگر. گاو و گوسفند و شتر و اینها همین طور میشود. از این به بعد مرز جدایی انسان که حیوانِ ناطق است از حیوانات دیگر شروع میشود و آن چون برای ماها روشن نیست از آن نامِ خاصّی به میان نیامده فرمود: ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقاً آخَرَ فَتَبَارَکَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِینَ از اینجا معلوم میشود که یک کار جدیدی شد (یک) آن کارِ جدید در ردیف کارهای دیگر نیست (دو) و قابل فهم برای توده ی مردم نیست (سه) و با آن خلقِ جدید این موجود شده «أحسن المخلوقین» (چهار) چون خدای سبحان «أحسن المخلوقین» به بار آورد میشود أَحْسَنُ الْخَالِقِینَ (پنج) این تعبیر را درباره ی شمس و قمر و امثال ذلک نگفت (شش) در جریان شمس و قمر فرمود اینها یک مُشت دود بودند من اینها را به این صورت در آوردم ثُمَّ اسْتَوَی إِلَی السَّماءِ وَهِیَ دُخَانٌ اینکه شما میبینید راه شیری هست، شمس و قمر هست، ثابت و سیّار هست، نورشان چند میلیون سال باید طول بکشد تا به شما برسد اصلش یک مُشت گاز بود ثُمَّ اسْتَوَی إِلَی السَّماءِ وَهِیَ دُخَانٌ بعد وَزَیَّنَّا السَّماءَ الدُّنْیَا بِمَصَابِیحَ مصابیح به او دادیم بعد هم وقتی قیامت بشود بساط همه ی اینها را جمع میکنیم. این «أحسن المخلوقین» نیست تا خدا بشود أَحْسَنُ الْخَالِقِینَ درست است فرمود شما اگر انسانید «أحسن المخلوقین» هستید أَحْسَنُ الْخَالِقِینَ را درک میکنید و اگر آن خَلْقاً آخَرَ را رعایت نکردید در ردیف همینهایید اگر در ردیف همینهایید خب آسمان از شما بزرگتر است زمین از شما بزرگتر است ءَأَنتُمْ أَشَدُّ خَلْقاً أَمِ السَّماءُ بَنَاهَا شما اگر آن شرف انسانی را نداشتیه باشید به چه چیزی مینازید لقمان حکیم در اثر داشتن حکمت آن وصیّت را کرده إِنَّکَ لَن تَخْرِقَ الْأَرْضَ وَلَن تَبْلُغَ الْجِبَالَ طُولاً زمین از تو مهمتر است کوه از تو مهمتر است این تپّهها از تو بزرگترند چه رسد به آسمان و زمین. تو اگر همین هستی که حیوان دارد خب همه از تو بزرگترند سنگینترند، اگر ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقاً آخَرَ شد چیزی در تو هست، بارِ امانتی را میکِشی که آسمان و زمین نمیکِشند، بنابراین این خَلْقاً آخَرَ بارِ فراوانی دارد که اگر آن را کسی نداشت زمین از او سنگینتر، آسمان از او سنگینتر این تپّهها از او بزرگتر إِنَّکَ لَن تَخْرِقَ الْأَرْضَ وَلَن تَبْلُغَ الْجِبَالَ طُولاً جزء نصایح حکیمانه ی لقمان است ءَأَنتُمْ أَشَدُّ خَلْقاً أَمِ السَّماءُ بَنَاهَا جزء بیانات نورانی خداست خلق السماء أکبر مِن خلق النفس از بیانات قرآن کریم است یعنی اگر خَلْقاً آخَرَ را داشتی، آن روح ملکوتی را داشتی، انسانیّت را داشتی از همه ی اینها بالاتری. خب، الآن چند نکته باید استخراج بشود: یک، این ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ یعنی چه؟ آیا «أنشأ» به معنای «أوجد» است که راغب و امثال راغب معنا کردند و شواهدی از آیات قرآن هم تأیید میکند یا «أنشأ» یعنی نشئه دادیم به شما «نَشَأ» یعنی «ارتفعَ»، «ناشیء» یعنی مرتفع. حالا این در پرانتز باید روشن بشود که برخی «نشأ» را مهموزاللام میدانند بعضی ناقص یایی میدانند لذا برخیها «نشأ» را اول باب نون و شین ذکر میکنند بعضیها در آن آخر ذکر میکنند. خب این «نشأ» به معنای «ارتفع» است این جوانی که رشد کرد میگویند ناشیء، «نشأ» یعنی «ارتفع»، اگر «نشأ» یعنی «ارتفع»، «أنشأ» یعنی «رَفَع» أَنشَأْنَاهُ یعنی «رفعناه» او را بالا آوردیم. این معنا را ابنفارس در مقاییس نقل میکند که «نشأ» به معنای «ارتفع»، «أنشأ» هم به معنای «رَفع» اما اگر «أنشأ» به معنای «أوجد» باشد که راغب ذکر میکند که دقیق نیست منتها او چون از شواهد قرآنی کمک گرفته شهرتی پیدا کرده خب، اگر «أنشأ» به معنای «أوجد» باشد یک بحث خاص دارد، اگر «أنشأ» به معنای «أوجد» باشد معنایش این است که ما همین انسان را وجودِ دیگر دادیم تاکنون هر چه بود خَلقِ به معنای تَصییر یعنی صیرورت دادن دو مفعول، خَلق به معنای تبدیل یعنی دو مفعولی بود اینجا هم أَنشَأْنَاهُ یعنی «أوجدناه خلقاً آخر» این «أوجدناه» نه معنایش این است که ما همان را ایجاد کردیم «ایجاداً آخر» که بشود مفعول مطلق برای تأکید، چون اگر مفعول مطلق تأکیدی باشد هیچ اثری ندارد وجودش کالعدم است وقتی وجودش کالعدم شد مثل اینکه گفتیم «ضربتُ ضرباً» این مفعول مطلق تأکیدی پیام دیگری ندارد فقط تأکید همان مطلق است خب پس این مفعول را ما حذف میکنیم وقتی مفعول را حذف کردیم میشود أَنشَأْنَاهُ، أَنشَأْنَاهُ یعنی این شیء موجود را شما ایجاد کردید؟ اینکه تحصیلِ حاصل محال است تحصیل حاصل چرا محال است؟ چون اجتماع مِثْلین دارد، اجتماع مثلین چرا محال است؟ چون برگشتش به اجتماع نقیضین است. یک محقّق تا این طناب را نکِشد به اصل و مبدأ المبادی بین راه نمیایستد آن پژوهشگری که زود سَرش را تکان میدهد او بالأخره عالِم نخواهد شد. تا به آن اصلِ مبدأ تناقض برنگردد این آرام نمیشود. اجتماع مِثلین، تحصیلِ حاصل چرا محال است؟ برای اینکه «الف» که حاصل است اگر شما بخواهید دوباره این را حاصل بکنید میشود یک الف، دو الف، دو الف است خب اجتماع مثلین چرا محال است؟ برای اینکه برگشتش به اجتماع نقیضین است چرا؟ چون «الف» وقتی دوتا شدند یقیناً باید مِیْز باشند چون یقیناً مِیْز نیست پس هم مِیْز هست و هم پس مِیْز نیست اجتماع مثلین چون برگشتش به اجتماع نقیضین است محال است تحصیلِ حاصل چون برگشتش به اجتماع نقیضین است محال است. خب این أَنشَأْنَاهُ ما او را ایجاد کردیم یعنی هم او را ایجاد کردیم اینکه میشود تحصیلِ حاصل، او را چیز دیگری به او دادیم این «أنشأنا» میشود «أعطینا» این دلیل میخواهد اما اگر گفتیم که تاکنون ما هر چه داشتیم خلقِ به معنای تبدیل و تصییر بود نباید بگوییم مغنی «خَلق» را به معنای «أنشأ» نگرفت یا «أنشأ» را به معنای «خلق» نگرفت یا «أنشأ» دوتا مفعول ندارد برای اینکه مغنی نگفت اینجا جایی است که باید گفت «از شافعی نپرسید امثال این مسائل» باید ادبیات را به مغنی داد نه ادبیات را از مغنی گرفت اگر کسی اهل قرآن باشد. خب شما این «خَلَق» که داشتید مگر در کتابهای لغت در کتابهای ادب «خلق» دو مفعول است چطور همه ی اینها را دو مفعولی قبول کردید، قرینه ی سیاق و سِباق هر دو شاهدند که اینجا تبدیلی صورت گرفته پس أَنشَأْنَاهُ یعنی خودِ او را ایجاد کردیم که این خَلْقاً آخَرَ که بشود مفعول مطلق برای تأکید، مفعول مطلق تأکیدی پیامی ندارد وجودش کالعدم است این هیچ، میشود أَنشَأْنَاهُ یعنی «أوجدناه»، «أوجدناه» یعنی این شیء موجود را ایجاد کردیم؟ اینکه تحصیلِ حاصل است. چیزی به شیء موجود دادیم نظیر نَفَخْتُ فِیهِ مِن رُوحِی این معنایش این است که یا «أنشأ» به معنای «نَفَخ» است یا «أنشأ» به معنای «أعطینا» است که هر دوی اینها دلیل میخواهد اگر گفتیم أَنشَأْنَاهُ همان حرف مقاییس است که فرمود «نشأ» یعنی «ارتفع»، «أنشأ» یعنی «رفع» یعنی همین را بالا آوردیم. این خوابیده را نشاندیم، این نشسته را قائم کردیم این شیء الآن بالا آمده بالایش به نام روح است پایینش به نام بدن است این مجموع میشود انسان. این با جسمانیةالحدوث بودن و روحانیةالبقاء بودن روح سازگار است این روحِ خوابیده را بیدار کردیم این روحِ مضطجع و مُستلقی را نشاندیم این روحِ نشسته را قائم کردیم ایستا کردیم و پویا کردیم.
سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) میفرمایند این معنا با جسمانیةالحدوث و روحانیةالبقاء هماهنگتر است بر اساس این نکات است، البته آن نَفَخْتُ فِیهِ مِن رُوحِی با این آیه هماهنگ نیست باید درباره ی او جداگانه بحث کرد این با حرف کسانی که میگویند روح قبل از بدن موجود بود نظیر اینکه آن روایات «خَلَق الله الأرواح» با او هماهنگتر است منتها این بزرگانی که میگویند روح، جسمانیةالحدوث است و روحانیةالبقاء میگویند آن «خَلَق الله الأرواح» وجودِ عقلی دارد او پایین نیامده مرحله ی نازله ی او پایین آمده آن روایت را قبول دارند آن روایت هم معنا میکنند این آیه هم معنا میکنند.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
وَلَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ مِن سُلاَلَةٍ مِن طِینٍ ﴿12 ثُمَّ جَعَلْنَاهُ نُطْفَةً فِی قَرَارٍ مَّکِینٍ 13 ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً فَخَلَقْنَا الْمُضْغَةَ عِظَاماً فَکَسَوْنَا الْعِظَامَ لَحْماً ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقاً آخَرَ فَتَبَارَکَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِینَ 14 ثُمَّ إِنَّکُم بَعْدَ ذلِکَ لَمَیِّتُونَ 15 ثُمَّ إِنَّکُمْ یَوْمَ الْقِیَامَةِ تُبْعَثُونَ 16 در این سوره بخشی از معارف مربوط به مبدأ و معاد را به این صورت ذکر میکند چون قسمت مهمّ علومی که انسان با آن روبهروست همان انسانشناسی و معرفت نفس است.
خدای سبحان نحوه ی خلقت انسان را بازگو کرد و گذشته ی انسان را در بخشهای دیگر قرآن بیان کرد و در این بخش فعلیّت انسان و آینده ی انسان را مشخص کرد یعنی انسان قبل از دنیا چه بوده است آن را در آیات دیگر ذکر کرد. این دو بخش از مسافت را در این سوره ذکر میکند. انسان فی الدنیا و انسان بعدالدنیا. درباره ی پیدایش و پرورش انسان در دنیا فرمود با این «لام» قسم لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ مِن سُلاَلَةٍ مِن طِینٍ نحوه ی آفرینش انسان را از نظر ساختار بدن و روح در این قسمت ذکر میکنند, از نظر مسائل آزمونی و اجتماعی و امثال ذلک را در آیات دیگر ذکر میکنند که فرمود: لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ فِی کَبَدٍ با «لام» قسم فرمود تحقیقاً من انسان را در کَبَد خلق کردم.
کَبَد یعنی رنج و آزمون و تلاش و کوشش و خستگی غیر از کَبِد است که یکی از اعضای گوارش است سوگند یاد کرد که انسان هرگز راحت نیست انسان تا زنده است در تلاش و کوشش است حالا یا مشکل مالی دارد یا مشکل اجتماعی دارد یا مشکل سیاسی دارد یا مشکل خانوادگی دارد یا مشکل اخلاقی دارد بالأخره در رنج دارد زندگی میکند گنجش در جای دیگر است کسی خیال کند که در دنیا میتواند راحت باشد مستحیل است چون آن که عالَم و آدم را آفرید فرمود ساختار انسان در رنج است اینجا جای امتحان است خب کسی هفتاد سال, هشتاد سال در کلاس امتحان بنشیند همیشه با دلهره همراه است دیگر این دیگر خواب و آسایش ندارد که مگر اینکه غفلت داشته باشد از اینکه دارد امتحان میدهد و آیندهای هست و اگر کسی غافل نباشد در زحمت است اگر کسی در آسایش است چون خیال میکند که یَحْسَبُ أَنَّ مَالَهُ أَخْلَدَهُ این وَلاَ تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنَا قَلْبَهُ عَن ذِکْرِنَا وَاتَّبَعَ هَوَاهُ وَکَانَ أَمْرُهُ فُرُطاً او دیگر انسان نیست اگر کسی خواست زندگی انسانی داشته باشد در دلهره است هشتاد سال در دلهره. آسایش برای مسافری که نمیداند کجا میرود ممکن نیست فرمود: لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ فِی کَبَدٍ البته همینها که در کبدند به تبع اوّلی است اگر مقداری این راه را رفتند به یاد خدا مأنوس شدند أَلاَ بِذِکْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ بقیه سفر را با آرامش طی میکنند. این أَلاَ بِذِکْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ طمأنینه است دیگر کبد نیست. خب, پس خلقتِ اوّلی با رنج همراه است و برای اینکه انسان این رنج را کم بکند یا به حساب نیاورد باید با کسی که طمأنینهآفرین است رابطه داشته باشد.
وجود مبارک حضرت امیر(سلام الله علیه) دارد که در جریان جنگ بدر اوّلین جنگی بود که مسلمانها باید آن را تحمّل میکردند یک جنگ تحمیلی بود و جنگ نابرابر هم تحمیلی بود پیشبینی نشده بود و نابرابر هم بود زیرا مشرکین چند برابر ما بودند آنها مسلّح بودند ما بیسلاح, آنها سواره بودند ما پیاده, آنها موادّ غذایی فراوانی داشتند ما سربازانمان با خرما و مَکیدن خرما خودشان را سیر میکردند و مانند آن, ولی وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) در همان شب بدر زیر درختی تا صبح مشغول مناجات بود و اصلاً گویا فردا جنگی نیست اینقدر پیغمبر آرام بود این را خود حضرت امیر دارد آن علی(سلام الله علیه) خب اگر کسی به این مراحل نزدیک شد آمد و رفتِ دنیا برای او بیاثر است و بیارزش وگرنه توده ی مردم در زحمتاند این برای ساختار سیاسی و اجتماعی و اقتصادی و امثال ذلک, اما ساختار خلقتش را در این سوره بیان کرده سوره ی مبارکه ی «مؤمنون» که انسان چه تطوّراتی را پشتسر گذاشت. دو تطوّر از تطوّرات قبلی که یکی به «لیس» تامّه یکی به «لیس» ناقصه برمیگردد در آیات قبل مطرح شد یکی اینکه به وجود مبارک زکریا فرمود: کَذلِکَ قَالَ رَبُّکَ هُوَ عَلَیَّ هَیِّنٌ وَقَدْ خَلَقْتُکَ مِن قَبْلُ وَلَمْ تَکُ شَیْئاً که این «لیس» تامّه است یکی هم در سوره ی «انسان» هَلْ أَتَی عَلَی الْإِنسَانِ حِینٌ مِنَ الدَّهْرِ لَمْ یَکُن شَیْئاً مَذْکُوراً که این «لیس» ناقصه است یعنی بود مثل مَنیٍّ یُمْنَی ولی قابل ذکر نبود لَمْ یَکُن شَیْئاً مَذْکُوراً:
بیان نورانی امام باقر(سلام الله علیه) ذیل این آیه این است که اصلاً قابل ذکر نبود, پس «کان شیئاً لکن غیر قابلٍ للذّکر» این دو مطلب. حالا این مراحلی که بالأخره از او یاد میشود که در رَحِم است و امثال ذلک باید ذکر بکنند و این مرحله را به مرحله ی برزخ و به مرحله ی معاد میرسانند. فرمود: وَلَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ مِن سُلاَلَةٍ مِن طِینٍ اصلِ انسان از عصاره ی خاک و گِل بود خاک بود بعد طین شد بعد عصاره ی طین به این صورت در آمد سُلاله یعنی سُلاله میگویند سلاله ی ساداتاند سلالةالسادات سَلیلِ فلاناند یعنی عصاره. خب این نطفه که از پدر خارج میشود در قرارِ مَکین قرار میگیرد که زِهْدان مادر است ثُمَّ جَعَلْنَاهُ نُطْفَةً فِی قَرَارٍ مَّکِینٍ, وَلَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ مِن سُلاَلَةٍ مِن طِینٍ یعنی «لقد خلقنا سلالة مِن طینٍ» مثلاً مادّةً غذائیّه و مانند آن که این لَقَدْ خَلَقْنَا اگر بخواهد با آیات بعدی همسیاق باشد معنایش آن است که ما سلاله ی طین را به صورت نطفه در آوردیم بعد نطفه را در قرارِ مَکین جا دادیم که در سوره ی مبارکه ی «واقعه» دارد کارِ پدر, اِمناست اما جاسازی و رهنمود و هدایت این نطفه به زهدان مادر این دیگر کار مادر یا پدر نیست این کارِ ماست أَفَرَأَیْتُم ما تُمْنُونَ کارِ پدران اِمناست نقلِ این مادّه «مِن موضعٍ إلی موضعٍ آخر» اما جاسازی, مکان دادن, گرم نگهداری دیگر کار آنها نیست ثُمَّ جَعَلْنَاهُ نُطْفَةً فِی قَرَارٍ مَّکِینٍ ٭ ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً مستحضرید که همه ی اینها دو مفعولی است با اینکه «خَلْق» بیش از یک مفعول نمیگیرد «خَلَقه» عنوان «خَلَق» جزء افعال دو مفعولی نیست اما اینجا چون به معنای «صیَّر» است دو مفعول میگیرد ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً یعنی «صیَّرناه علقةً» وقتی خدای سبحان نطفه را علقه کرد میتوان گفت «فصارت النطفة علقةً», «الله صیّر النطفة علقةً فصارت النطفة علقةً فکانت العلقة مسبوقةً بالنطفة» همه ی این تعبیرها درست. فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً یعنی «صیّرنا العلقة مضغة» پس «فصارت العلقة مضغةً فکانت المضغةُ مسبوقة بالعلقة» همه ی این تعبیرها درست است سه تعبیر یعنی سه تعبیر, تصییر برای خدا, صیرورت برای این نطفه, اتّصاف این به سابقه ی علقه هم برای این مضغه. فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً فهاهنا امورٌ ثلاثه: «الأوّل التصییر و هو فعل الله» یعنی «صیّرنا العلقة مضغة» دوم الصیروره «فصارت العلقة مضغة» سوم سابقه ی کینونت «فکانت المضغة علقة» خب. فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً فَخَلَقْنَا الْمُضْغَةَ عِظَاماً «أی صیّرنا المضغة عظاماً, فصارت المضغة عظاماً, فکانت العظام مسبوقة بالمضغه» این هر سه مطلب درست است. از این به بعد لونِ بحث عوض میشود آیا این تعبیرها که نطفه, عَلقه شد عَلقه, مضغه شد و مضغه, عظام شد از باب کون و فساد است یعنی خلع و لُبث است یا لُبث بعد لُبث. برای اینکه روشن بشود که سیاق لُبث بعد لبث است یعنی چیزی که داشت به مرحله ی بالاتر و کاملتر رسید نه اینکه چیزی را از دست داد و چیز دیگر گرفت. یک وقت است میگوییم آب, هوا شد یعنی وقتی که آب دیگ داغ شد و جوش آمد تبدیل میشود به هوا, صورت مائی را از دست میدهد صورت هوایی را میگیرد که این را به اصطلاح میگویند کون و فساد یعنی قبلی را از دست داد بعدی را گرفت. یک وقت لُبث بعد لبث است نه خلع لبث. چیزی را از دست نمیدهد آنکه داشت دارد و کاملتر میشود اگر یک وقت به صورت رقم و عدد باشد دیگر تکامل و حرکت در آن نیست مثل اینکه اگر کسی پنجتا کتاب دارد یک کتابِ دیگری رویش بگذارد میشود ششتا اما نه اینکه پنجتا شده ششتا آن پنجتا سرِ جایش محفوظ است این هم در کنار اوست, گرچه میگوییم پنجتا شده ششتا اما حرکت نکرده که آن پنجتا بشود ششتا بلکه آن پنجتا سرِ جای خودش است این ششمی هم کنار آنهاست اما یک وقت میگوییم این ساقه ی گندم یا برنج که دو سانت بود الآن شد چهار سانت. این معنایش این نیست که دو سانتی در کنار آن دو سانت دیگر آمده بلکه همان دو سانت قبلی بالا آمده جمعاً شده یک ساقه ی چهار سانتی این میشود حرکت آن دیگر جمع و تفریق در آن حر کت نیست. اینجا که فرمود: فَخَلَقْنَا الْمُضْغَةَ عِظَاماً آیا از سنخ لبث بعد لبث است یا خلع لبث، اما وقتی که فرمود: فَکَسَوْنَا الْعِظَامَ لَحْماً نشان میدهد که از سنخ لبث بعد لبث است یعنی ما چیزی را کم نکردیم همان که بود هست، منتها بالا آوردیم و کاملتر کردیم نمونهاش این است که ما استخوان را حفظ کردیم روی این استخوان درون و بیرون جامه ی گوشتی پوشاندیم. خب فَکَسَوْنَا اینجا هم «کسا» فعلی نیست که دوتا مفعول بگیرد اما اینجا هم دوتا مفعول گرفته یعنی ما جامه ی گوشتی بر پیکر استخوان پوشاندیم «فصیّرنا العِظام العاریة عن اللحم عظاماً مکسوّةً باللحم، فصیّرناها کذا، فصارت العظام کذا، فالعظام المکسوّة باللحم مسبوقةٌ بالعظام العاریة عن اللحم» تا اینجا بر اساس وحدت سیاق، همین معنا به صورت ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقاً آخَرَ در میآید اما آن خَلقِ آخر چیست؟ بر اساس اینکه وَمَا أُوتِیتُم مِّنَ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِیلاً دیگر آن را روشن نکرد فرمود ما او را چیز دیگر کردیم. اینکه فرمود: وَیَسْأَلُونَکَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّی وَمَا أُوتِیتُم مِّنَ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِیلاً ما او را چیز دیگر کردیم خب، ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ دیگر نباید گفت که این «أنشأ» یک مفعول میگیرد مگر «خَلَق» دو مفعول میگیرد مگر «کَسا» دو مفعول میگیرد سیاق یعنی سیاق.
سِباق یعنی سباق این دوتا عامل از دیرزمان ششصد هفتصد سال قبل گفتند تا رسیده به کفایه و امثال کفایه که ما یک سباق داریم به نام تبادل، یک سیاق هم داریم که از نحوه ی جمله استفاده میشود. خب سِباق الفاظ و سیاق الفاظ نشان میدهد که دو مفعولی است وگرنه نه «خَلق» دو مفعولی بود نه «کَسا» دو مفعولی بود نه «أنشأ» دو مفعولی. این را باید به خود آیه مراجعه کرد و لغت را زنده کرد نه اینکه برویم به سراغ لغت ببینیم آیا «خلق» دوتا مفعول میگیرد «أنشأ» دوتا مفعول میگیرد «کسا» دوتا مفعول میگیرد. ما ادبیات مدوّنی قبل از قرآن نداشتیم تا بگوییم این قرآن تابع آن ادبیات مدوّن است خب اگر گاهی گفته میشود «خَلَق» به معنای «جَعَل» است از اینجا گرفتهاند، «خلق» به معنای «صیّر» است از اینجا گرفتهاند، «أنشأ» به معنای «صیّر» است از اینجا گرفتهاند. نه اینکه ما یک کتاب مدوّنی داریم سیبویه و امثال سیبویه اینها بعد از قرآن، ادبیات نوشتند. خب پس سیاق آیه مبارکه همهاش دو مفعولی است با اینکه هیچ کس نگفته «خلق» دو مفعول میگیرد، هیچ کس نگفته «کسا» دو مفعول میگیرد، هیچ کس نگفته «أنشأ» دو مفعول میگیرد همه ی اینجا به معنای «صیّر» است حالا که «صیّر» شد ببینیم چگونه تصییر است آیا تصییر کون و فسادی است آن طوری که آب بخار میشود یا آن طوری که ساقه ی دو سانتی، چهار سانتی میشود آیا از سنخ خلع و لُبث است، کَندن چیزی و گرفتن چیزی است یعنی کون و فساد یا از سنخ لُبث بعد لبث است آن طوری که آب، هوا میشود که کون و فساد است یعنی صورتِ آبی را خلع میکند و صورت هوایی را در برمیپوشد و میگیرد از آن سنخ است یا نه، آن طوری که ساقه ی گندم دو سانت است میشود چهار سانت. همه ی اینها مخصوصاً از فَکَسَوْنَا الْعِظَامَ لَحْماً نشان میدهد که از سنخ لبث بعد لبث پس همه ی اینها از سنخ تصییر است وقتی تصییر شد سهتا فعل صادق است سهتا حرف صادق است یکی اینکه «صیّر الله العلقة مضغة» یکی اینکه «صارت العلقةُ مضغةً» یکی اینکه «کانت المضغةُ مسبوقة بالعلقة، فالمضغة علقیة الحدوث و مضغیة البقاء» درباره ی همه ی اینها همین طور است «فکسونا المضغة عظاماً» یعنی «صیّرنا المضغة عظاماً، فصارت المضغة عظاماً، فکانت العظامُ مسبوقةً بالمضغه. فاعظام مضغیّة الحدوث و عِظامی البقاء» حالا میرسیم به أَنشَأْنَاهُ خَلْقاً آخَرَ یعنی همین را ما چیز دیگر کردیم. ما آن خَلْقاً آخَرَ بر اساس وَمَا أُوتِیتُم مِّنَ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِیلاً نمیدانیم چیست و خدای سبحان این را درباره ی خصوص انسان انجام داده وگرنه همه ی حیوانات تا این محدوده مساوی انساناند یعنی حیوانات نطفهاند علقه میشوند مضغه میشوند عظام میشوند فَکَسَوْنَا الْعِظَامَ لَحْماً میشوند یک روحِ حیوانی هم به آنها داده میشود، میشوند گوسفند دیگر فَتَبَارَکَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِینَ در آن نیست اما همین معنا تا اینجا که مرز مشترک است این را نفرمود فَتَبَارَکَ اللَّهُ بعد از اینکه فرمود: فَکَسَوْنَا الْعِظَامَ لَحْماً دیگر نفرمود فَتَبَارَکَ اللَّهُ اما وقتی مرز انسان و دام از هم جدا شد ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقاً آخَرَ شد فرمود: فَتَبَارَکَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِینَ چون «أحسن المخلوقین» به دنیا آمد کشف میکنیم که او أَحْسَنُ الْخَالِقِینَ است. خب پس این کَسَوْنَا یا أَنشَأْنَاهُ به معنای «صیّرنا» است وقتی «صیّرنا» شد سهتا قضیه صادق است یکی اینکه «صیّر الله العِظام المَکْسُوّة باللحم شیئاً آخر، خلقاً آخر» این یک قضیه، «فصارت العظام المکسوّة باللحم خلقاً آخر، فکان الخلقُ الآخر مسبوقاً بالعظام المکسوّة باللحم» این همان جسمانیةالحدوث و روحانیةالبقاء در میآید ما توقّع داشته باشیم آیه صریح باشد بگوید «یا ایّها الذین آمنوا الروح جسمانیة الحدوث و روحانیة البقاء» این در احکام فقهی هم چنین چیزی نادر است، اما ظاهر آیه همین است پس اینکه ما به دنبال این باشیم که «أنشأ» دو مفعول میگیرد یا نه سیاق، سیاق دو مفعولی است وقتی سیاق دو مفعولی شد سهتا قضیه صادق است یکی «صیّر الله» دوم «صارت الکذا» سوم «اتّصف بأنّه مسبوقٌ بکذا» پس «صیّر الله العظام المکسوّة باللحم خلقاً آخر، فصارت العظام المکسوّة خلقاً آخر، فکان الخلق الآخر مسبوقاً بالعظام المکسوّة باللحم» تمام این سه قضیه در تمام این سه جمله صادق است این هم ظاهرش همان است که سیدناالاستاد در المیزان بیان کرده. حالا میماند مسئله ی نَفَخْتُ فِیهِ مِن رُوحِی چون نَفَخْتُ فِیهِ مِن رُوحِی اگر مخصوص حضرت آدم بود خب انسان میتوانست بگوید که او یک راه دیگری دارد. درباره ی حضرت آدم آمده که إِنِّی خَالِقٌ بَشَراً مِن طِینٍ ٭ فَإِذَا سَوَّیْتُهُ وَنَفَخْتُ فِیهِ مِن رُوحِی این دارد اما همین معنا در سوره ی مبارکه ی «سجده» درباره ی خود انسان هم هست در سوره ی مبارکه ی «سجده» آیه ی هفت به بعد این است الَّذِی أَحْسَنَ کُلَّ شَیْءٍ خَلَقَهُ وَبَدَأَ خَلْقَ الْإِنسَانِ مِن طِینٍ ٭ ثُمَّ جَعَلَ نَسْلَهُ مِن سُلاَلَةٍ مِن مَاءٍ مَهِینٍ ٭ ثُمَّ سَوَّاهُ وَنَفَخَ فِیهِ مِن رُوحِهِ معلوم میشود که این نَفْخ روح همان طوری که درباره ی حضرت آدم است درباره ی بنیآدم هم است حالا این نَفْخ میتواند از سنخ اعطای شیئی از خارج باشد و هم میتواند با تکمیل و تصییر همین شیء از داخل باشد یعنی این را بالا آوردیم همان طوری که همه ی نباتات را، همه ی گیاهان را، همه ی این درختها را چه حبّه چه هسته او بالا میآورد. اینکه حبّه و هسته بود همین را بالا آورده به نفسِ نباتی رسانده یک قدری بالاتر میآورد به نفس حیوانی، یک قدری بالاتر میآورد به نفس انسانی میرساند مگر این هسته و حبّه را او نمیشکافد فَالِقُ الْحَبِّ وَالنَّوَی فرمود هم حَبّ را هم نَوا یعنی هسته را وقتی یک کشاورز یا یک باغبان به زمین گذاشت بعد از شیار به دل خاک گذاشت مأموران ما میروند بعد در فرصت مناسب این را میشکافند این حبّه ی گندم را این هسته ی خرما را میشکافند یک قسمتش را به طرف درون خاک میبرند میشود ریشه، یک قسمتش را از خاک بالا میآورند میشود خوشه و شاخه چه در حبّه چه در هسته فَالِقُ الْحَبِّ وَالنَّوَی بعد کم کم بالا میآوریم بالا میآوریم بالا میآوریم که به حدّ نفس ِنباتی میرسد. فرمود این درختها را شما احیا کردید تنبتوا شجرها أم الله ما ءَأَنتُمْ تَزرَعُونَهُ أَمْ نَحْنُ الزَّارِعُونَ شما أَفَرَأَیْتُم مَّا تَحْرُثُونَ ٭ ءَأَنتُمْ تَزرَعُونَهُ أَمْ نَحْنُ الزَّارِعُونَ کارِ یک کشاورز حَرثْ است یعنی نقل این حبّه از انبار به مزرعه همین، اینکه زَرْع نیست زرع آن است که مُرده را زنده بکند زارع ماییم أَفَرَأَیْتُم مَّا تَحْرُثُونَ ٭ ءَأَنتُمْ تَزرَعُونَهُ أَمْ نَحْنُ الزَّارِعُونَ حَرث برای شماست بله آن هم به اذن خدا که این گندمها را از انبار به دلِ خاک میگذارید این کار مهمّی نیست باد هم بزند همین طور است خیلی از این درختهای گردوی خودرو در اثر اینکه کلاغها هنگام خوردن این گردوها مقداری از دهنشان میافتد به زمین بعد این درخت دیگر سبز میشود فرمود این کارِ علمی نیست که شما میکنید کارِ کشاورزی برای ماست این است که مستحب است که یک کشاورز هنگام کشاورزی یک مُشت گندم را بگیرد رو به قبله بایستد این آیه را بخواند همین است أَفَرَأَیْتُم مَّا تَحْرُثُونَ ٭ ءَأَنتُمْ تَزرَعُونَهُ أَمْ نَحْنُ الزَّارِعُونَ اینکه عرض میکنیم یک مفاتیحالجنان جلد دوم لازم است برای همین امور است خب اینها را هم بالأخره ائمه فرمودند این دعاها را این دستورها را هم آنها دادند. فرمود این کارِ کشاورزِ حقیقی برای ماست ما زارعیم رزعِ ما هم این است که مُرده را زنده میکنیم این حبّه را میشکافیم این هسته را میشکافیم یک مقدار خوشه یک مقدار ریشه این را بالا میآوریم بعد تازه وقتی که این بالا آمد منتظر است که ما به او چه بدهیم شما میبینید یک هکتار زمین این یک هکتار زمین انواع و اقسام میوههای رنگارنگ را میدهد طعمهای گوناگون را میدهد شکلهای گوناگون را میدهد و خاصیتهای گوناگون را میدهد.
سوره ی مبارکه ی «رعد» مشخص شد فرمود: وَفِی الْأَرْضِ قِطَعٌ مُّتَجَاوِرَاتٌ در زمین میبینید یک قطعه است مجاور هم و یک هکتار زمین مثلاً چندین گونه میوه در آن پیدا میشود آیه ی چهار به بعد سوره ی مبارکه ی «رعد» این بود وَفِی الْأَرْضِ قِطَعٌ مُّتَجَاوِرَاتٌ وَجَنَّاتٌ باغهایی است مِنْ أَعْنَابٍ وَزَرْعٌ وَنَخِیلٌ صِنْوَانٌ وَغَیْرُ صِنْوَانٍ یُسْقَی بِمَاءٍ وَاحِدٍ باغبانش یکی، زمینش یکی، هوایش یکی، فصل برداشتش هم یکی، فصل کاشتش هم یکی، آفتابش هم یکی، آبش هم یکی، خاکش هم یکی، اما انواع و اقسام میوهها فرق میکند فرمود: یُسْقَی بِمَاءٍ وَاحِدٍ اما وَنُفَضِّلُ بَعْضَهَا عَلَی بَعْضٍ فِی الْأُکُلِ دوتا میوه شبیه هم نیست دوتا برگ شبیه هم نیست دوتا گُل شبیه هم نیست دوتا بو شبیه هم نیست فرمود این کارها را ما میکنیم این میشود نظمِ علمی خب، حالا درباره ی انسان هم فرمود ما این را به یک وضع دیگر آوردیم درباره ی هیچ کدام از آنها نفرمود: فَتَبَارَکَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِینَ تا اینجا که مضغه کسون عَظم میشود و عظمِ بیگوشت دارای گوشت میشود این مشترک بین انسان و دام است اما ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقاً آخَرَ «أی صیّرناه خلقاً آخر» این دیگر آخر چیست معلوم نیست چون وَمَا أُوتِیتُم مِّنَ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِیلاً فَتَبَارَکَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِینَ خب ما توقّع داشته باشیم که آیه بالصراحه بگوید «یا ایّها الذین آمنوا انّ النفس جسمانیة الحدوث و روحانیة البقاء» این یک توقّع نابهجایی است در فقه و اصول و سایر علوم نقلیه ما چنین صراحتی کم داریم ظاهر آیه این است اگر همه ی موارد این سیاق دو مفعولی است تَصییر است سهتا قضیه صادق است یکی فعلِ خدا، دوتا هم مخلوقِ او، اگر خدای سبحان فرمود: فَکَسَوْنَا الْعِظَامَ لَحْماً یعنی «صیّرنا العظام العاریة عن اللحم، مَکْسُوّة باللحم» این قضیه اُولیٰ، «فصارت العظام العاریة عن اللحم مکسوّة باللحم، فکانت العظام المکسوة باللحم مسبوقةً بالحظام العاریة عن اللحم» این همان جسمانیةالحدوث و روحانیةالبقاء در میآید چون مشابه این را درباره ی ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقاً آخَرَ داریم.
پرسش:...غیر انسان هم این خلقِ آخر را داریم؟
پاسخ: آخر یعنی دیگری که قابل درک کردن است اما در اینجا وقتی که همه ی اینها عمیق و علمی بود و قابل دسترسی بود آنها را بیان کرده اما این بعد بلافاصله فرمود: فَتَبَارَکَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِینَ معلوم میشود از سنخ این چیزهای دیگری که شما میبینید نیست.
پرسش: خب الآن روحِ حیوانی که در غیر انسان وجود دارد؟
پاسخ: آن هم بالأخره انسان، خیلی از افراد انسان در حدّ حیواناند منتها حیوانِ بالفعل و انسانِ بالقوّهاند جزء آن ملکوتِ اعلا که نیستند اینها قابل درک است تا حدودی، بخشی از معانی و حیات حیوانی را خیلیها درک میکنند اما این روحِ انسانی ملکوتی را خیلیها غافلاند چون خودشان را گُم کردند، اگر کسی خودش را فراموش کرده نَسُوا اللَّهَ فَأَنسَاهُمْ أَنفُسَهُمْ خیلیها خودشان را گُم کردند و همین خدایی که در سوره ی «حشر» میفرماید خیلیها خودشان را فراموش کردند وَلاَ تَکُونُوا کَالَّذِینَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنسَاهُمْ أَنفُسَهُمْ همینها در سوره ی مبارکه ی «نساء» و امثال «نساء» وقتی جریان جبهه و جنگ پیش میآمد أَهَمَّتْهُمْ أَنْفُسُهُمْ خدا میفرماید اینها فقط به فکر خودشاناند این خودِ حیوانی است که اینها به فکر خودشاناند آن خودِ انسانی را فراموش کردند فرمود اینها آن خودِ اصلی را فراموش کردند جریان جبهه و جنگ که میشود تا صحبت جنگ میشود أَهَمَّتْهُمْ أَنْفُسُهُمْ اینها فقط به فکر خودشاناند. خب اینکه آن خودِ انسانی را فراموش کرده که دیگر برای او درکش آسان نیست لذا میفرماید: ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقاً آخَرَ.
پرسش: از نظر خلقت همان مقام و مرتبه ی حیوانی هم خلقِ آخر است یا نه؟
پاسخ: بله خب، اما بالأخره آن طور نیست که قابل درک باشد، درباره ی حیوانیّت نفرمود وَمَا أُوتِیتُم مِّنَ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِیلاً چون خیلی دور نیست اما درباره ی انسانیت است که فرمود. خب، میماند مسئله ی این جریان آیهای که در بحث دیروز خوانده شد یعنی روز چهارشنبه که خدای سبحان فرمود: إِنَّکَ لَن تَخْرِقَ الْأَرْضَ وَلَن تَبْلُغَ الْجِبَالَ طُولاً:
یک مادّه ی مشترکی بین سوره ی مبارکه ی «اسراء» و «لقمان» است ولی آن ذیل در سوره ی مبارکه ی «اسراء» است. در سوره ی «لقمان» آیه ی هجده به این صورت است وَلاَ تُصَعِّرْ خَدَّکَ لِلنَّاسِ وَلاَ تَمْشِ فی الْأَرْضِ مَرَحاً این وَلاَ تَمْشِ فی الْأَرْضِ در سوره ی مبارکه ی «اسراء» آیه ی 37 به این صورت آمده است وَلاَ تَمْشِ فِی الْأَرْضِ مَرَحاً چرا؟ برای اینکه إِنَّکَ لَن تَخْرِقَ الْأَرْضَ وَلَن تَبْلُغَ الْجِبَالَ طُولاً مطلب بعدی آن است که اگر خدا أَحْسَنُ الْخَالِقِینَ است معلوم میشود خالقینی در عالم هستند که خدا اَحسن است این فیالجمله درست است ولی با توجیه بعدی حل میشود برای اینکه خداوند خلقت را به غیر خود اسناد داد مثل جریان حضرت عیسی(سلام الله علیه) که فرمود: وَإِذْ تَخْلُقُ مِنَ الطِّینِ کَهَیْئَةِ الطَّیْرِ بِإِذْنِی این یک مطلب، ولی مشکل این است که اگر غیر خدا خالق هست چگونه خدای سبحان برهان توحید را در این میداند خلاصه میکند که أَفَمَن یَخْلُقُ کَمَن لاَّ یَخْلُقُ برهانی که خداوند برای توحید اقامه میکند که فقط خدا را باید پرستید آیه ی هفده سوره ی مبارکه ی «نحل» این است که خدا را باید پرستید غیر خدا را نباید پرستید چرا؟ برای اینکه أَفَمَن یَخْلُقُ کَمَن لاَّ یَخْلُقُ خالق را باید عبادت کرد خب اگر غیر خدا خالق است نظیر حضرت عیسی اگر کسی ـ معاذ الله ـ بگوید عیسی خداست نباید مشکل داشته باشد جوابش این است که غیر خدا خالقِ بالذّات نیست به دلیل اینکه خداوند در بسیاری از موارد خیلی از افعال و اوصاف را به غیر خدا اسناد میدهد (یک) بعد در آیه ی بعد از همه ی آنها سلب میکند (دو) در آیه ی ثالثه کلّ اینها را منحصراً برای خدا میداند (چهار) معلوم میشود غیر خدا کارهای نیستند مگر اینکه ابزار کار او باشند وسایل کار او باشند به اذن او انجام بدهند مجاری کار او باشند.
جریان رزق این است که فرمود خدا خَیْرُ الرَّازِقِینَ است، فصل است است فرمود خَیْرُ الْفَاصِلِینَ است، حکم این است خَیْرُ الْحَاکِمِینَ است، حفظ این است او «خیرالحافظین» است، خَلق این است او أَحْسَنُ الْخَالِقِینَ است، قوّه این است او «اشدّ قوة لله» است ولی همه ی اینها را یکجا حصر میکند میگوید همهاش برای من است اگر دیگری دارد به اذن من دارد أَنَّ الْقُوَّةَ لِلّهِ جَمِیعاً، اللَّهُ خَالِقُ کُلِّ شَیْءٍ دیگر جا برای کسی نمیگذارد، اگر اللَّهُ خَالِقُ کُلِّ شَیْءٍ پس دیگری هر کس هر خلقتی میکند به اذن اوست إِنَّ اللَّهَ هُوَ الرَّزَّاقُ ذُو الْقُوَّةِ الْمَتِینُ با «هو» که ضمیر فصل است با الف و لام خبر مفید حصر است او إِنِ الْحُکْمُ إِلَّا لِلّهِ اگر حکم منحصراً برای خداست اگر در جایی گفتیم خَیْرُ الْحَاکِمِینَ آنها حاکمِ بالعرضاند. فتحصّل برهانی که در سوره ی «نحل» اقامه کرده که خالق را باید پرستید و غیر خالق معبود نیست همچنان به قوّت خود باقی است دیگر اگر خالقاند اگر عزیزند اگر رازقاند اگر حاکماند اگر فاصلاند اگر قویّاند همه ی اینها بالعرض است یک جا میفرماید: وَلِلَّهِ الْعِزَّةُ وَلِرَسُولِهِ یک جا لِلْمُؤْمِنِینَ یک جا فرمود: الْعِزَّةَ لِلَّهِ جَمِیعاً.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
وَلَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ مِن سُلاَلَةٍ مِن طِینٍ ﴿12 ثُمَّ جَعَلْنَاهُ نُطْفَةً فِی قَرَارٍ مَّکِینٍ 13 ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً فَخَلَقْنَا الْمُضْغَةَ عِظَاماً فَکَسَوْنَا الْعِظَامَ لَحْماً ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقاً آخَرَ فَتَبَارَکَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِینَ 14 ثُمَّ إِنَّکُم بَعْدَ ذلِکَ لَمَیِّتُونَ 15 ثُمَّ إِنَّکُمْ یَوْمَ الْقِیَامَةِ تُبْعَثُونَ 16
سوره ی مبارکه ی «مؤمنون» بعد از اینکه بخش اول آن جریان عبادت را و پرهیز از لغو را و حفظ عفّت را و حفظ امانت و عهد را و حفظ نمازها را بیان فرمود، چند برهان اقامه میکند بر ضرورت عبادت و حتمی بودنِ بندگی در برابر خدا. اول درباره ی انسان است بعد درباره ی نظام کیهانی قهراً ربطی هم بین نظام انسانی و نظام کیهانی برقرار است یعنی با تبیین این مثلث، ضرورت عبادت را تشریح میکند یک ضلع این مثلّث انسان است یک ضلعش جهان است ضلع سوم رابطه ی بین انسان و جهان که این اضلاع سهگانه را ذات اقدس الهی دارد مدیریت میکند. در این بخش نُه مرحله از مراحل سیرِ انسانی را بازگو فرمود از سُلاله ی طین تا جریان معاد این نُه مرحله را ذکر فرمود بعضی از مراحل را که مرحله ی دهم است در این اثنا مَطوی قرار داد بالصراحه ذکر نکرد و آن مسئله ی برزخ است آن را در آیات دیگر روشن کرد که به ضمیمه این آیات این نُه مرحله هم به کمالش میرسد. از اینکه فرمود: لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ مِن سُلاَلَةٍ مِن طِینٍ این باید روشن بشود که انسان سابقهای دارد از نظر بدن از همین طین و حمأ مسنون و لجن و امثال ذلک و صبغهای در انسان هست که روح الهی است وَنَفَخْتُ فِیهِ مِن رُوحِی اگر انسان به آن سَمتِ ملکوت توجّه کند صاحب ارزش میشود و اگر به قسمت طبیعت و مادّه گرایش داشته باشد موجودات فراوانی از او قدرتمندترند و او در حدّ حیوانات قرار میگیرد یا فرومایهتر از حیوانات که کَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ اینکه فرمود انسان از سلاله ی طین است تا مرحله ی فَکَسَوْنَا الْعِظَامَ لَحْماً این ناظر به نشئه بدن اوست و عالَم طبیعت و از اینکه فرمود: ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقاً آخَرَ ناظر به مرحله ی ملکوت او و روح اوست و از اینکه فرمود: فَتَبَارَکَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِینَ ناظر به آن مرحله ی افاضه ی روح است.
وسائل وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) فرمود فرشتگان عقلاند بدون شهوت و حیوانات شهوتاند بدون عقل و انسان معجونی است از عقل و شهوت، اگر انسان عقلش را بر شهوت پیروز کند از حدّ فرشته ممکن است بگذرد و اگر شهوتش را بر عقل پیروز کند از حدّ حیوان ممکن است سقوط کند. طبق آن روایات، آیات قرآنی که منبع و مصدر اصلی آن روایات است هم دو طایفه است: یک طایفه از آیات دارد که انسان اگر بدنی فکر بکند و برنامههای خود را بر محور مادّه و طبیعت و بدن و وهم و خیال در اندیشه و شهوت و غضب در انگیزه مدیریت کند همه ی موجوداتی که او میبیند از او قویترند در سوره ی مبارکه ی «اسراء» گذشت که إِنَّکَ لَن تَخْرِقَ الْأَرْضَ وَلَن تَبْلُغَ الْجِبَالَ طُولاً این زمین از شما سنگینتر است کوهها از شما سنگینترند. در بخشی از سوَر بعدی خواهد آمد که ءَأَنتُمْ أَشَدُّ خَلْقاً أَمِ السَّماءُ بَنَاهَا (یک)، لَخَلْقُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ أَکْبَرُ مِنْ خَلْقِ النَّاسِ (دو)، پس طبق آن آیاتی که در پیش داریم آسمان از انسان بزرگتر و مهمتر است طبق آیاتی که قبلاً خوانده شد کوه و زمین از انسان سنگینتر و استوارترند اگر انسان بدنی فکر میکند همین است و اگر الهی فکر بکند و روح خودش را تقویت بکند بخش پایانی سوره ی مبارکه ی «احزاب» گویاست که إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ عَلَی السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالْجِبَالِ فَأَبَیْنَ أَن یَحْمِلْنَهَا وَأَشْفَقْنَ مِنْهَا وَحَمَلَهَا الْإِنسَانُ کاری که از انسان ساخته است از آسمان و زمین ساخته نیست تا او کدام یک از آن دو راه را انتخاب بکند. پس اگر انسان این مراحل سُلاَلَةٍ مِن طِینٍ تا فَکَسَوْنَا الْعِظَامَ لَحْماً و مانند آن که مشترک بین انسان و دام است در این حد ماند هم طبق آیاتی که خواهد آمد لَخَلْقُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ أَکْبَرُ مِنْ خَلْقِ النَّاسِ هم ءَأَنتُمْ أَشَدُّ خَلْقاً أَمِ السَّماءُ بَنَاهَا هم طبق آیات گذشته إِنَّکَ لَن تَخْرِقَ الْأَرْضَ وَلَن تَبْلُغَ الْجِبَالَ طُولاً ولی اگر صبغه ی ملکوت را بر مُلک یعنی روح را بر بدن یعنی فراگیری معارف و ایمانِ به آنها و عملِ طبق آنها را اصل قرار داد بخش پایانی سوره ی مبارکه ی «احزاب» شامل حالش میشود که امانتِ معروضه را دیگران نمیتوانند تحمل کنند و انسان میتواند.
انسان مخیّل بین این دو راه است اینچنین نیست که این دو راه در عرض هم باشند یکی صعود است و یکی سقوط و این در وسط قرار دارد بعد از اینکه این مراحل را ذکر فرمود به مرحله ی فَکَسَوْنَا الْعِظَامَ لَحْماً که رسیدیم معلوم شد که در تمام این مراحل این فعلها دو مفعول میگیرد و به معنی «صیَّر» است وقتی «صیّر» شد سهتا قضیه صادق است اگر فرمود: فَخَلَقْنَا الْمُضْغَةَ عِظَاماً یعنی «صیّرنا العلقة مضغة» اگر «صیّرنا العلقة مضغة» دوتا قضیه دیگر هم صادق است «فصارت العلقة مضغة» قضیه سوم هم این است که «فکانت المضغة مسبوقة بالعلقه» همین معنا و قضایای سهگانه در ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقاً آخَرَ هست چون تمام این ضمیرها به انسان برمیگردد فرمود: لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ مِن سُلاَلَةٍ مِن طِینٍ ٭ ثُمَّ جَعَلْنَاهُ یعنی همین انسان را نُطْفَةً فِی قَرَارٍ مَّکِینٍ بعد دیگر اسم ظاهر است سخن از ضمیر نیست ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً فَخَلَقْنَا الْمُضْغَةَ عِظَاماً فَکَسَوْنَا الْعِظَامَ لَحْماً ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ باز این ضمیر به انسان برمیگردد اول اسم ظاهر است بعد دو بار ضمیر لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ مِن سُلاَلَةٍ مِن طِینٍ ضمیر اول ثُمَّ جَعَلْنَاهُ نُطْفَةً ضمیر بعدی ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقاً آخَرَ انسان از همان اول این نام انسان را دارد منتها این بالقوّه است بعد کم کم به فعل نزدیکتر میشود بعد به فعلیّت میرسد میبینید اگر کسی عازم مکّه است میگویند حاجیها حرکت کردند خب این حاجیِ بالقوّه است هر چه این راه را طی میکند به فعلیّت نزدیک میشود وقتی به سرزمین وحی رسید کاملاً به فعلیّت نزدیک شده است وقتی طواف کرد و نماز طواف را انجام داد و سعی کرد و تقصیر کرد و امثال ذلک میشود حاجیِ بالفعل، ولی وقتی که از اینجا حرکت کرد که ما میگوییم حاجیها حرکت کردند اینکه میگوییم حاجیها حرکت کردند یک تعبیر عرفی است عرف مساعد هست یعنی این کسی که قصدش حج است و حاجیِ بالقوّه است این حرکت کرده خدایی که میفرماید: لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ مِن سُلاَلَةٍ مِن طِینٍ این یعنی این دارد به سَمت انسانیّت میرود این عصاره ی طین بعد میشود نطفه بعد میشود علقه بعد میشود مضغه بعد میشود عظام بعد جامه ی گوشتی در برمیپوشد بعد روح پیدا میکند همه ی این موارد انسان است خب اینکه فرمود: ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقاً آخَرَ یعنی این انسان را ما بالا آوردیم خب وقتی که انسان را بالا آوردیم سهتا قضیه صادق است یکی برای خدای سبحان است که فرمود: ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقاً آخَرَ یعنی «صیّرناه خلقاً آخر» دوتا قضیه هم برای خود انسان است «فصار الإنسان خلقاً آخر، فکان الخلق الآخر مسبوقاً بالعِظام مسکوة باللحم» این همان جسمانیةالحدوث و روحانیةالبقاء در میآید و اگر در طلیعه ی پیدایشش مجرّد باشد با آنچه در سوره ی مبارکه ی «نحل» گذشت هماهنگ نیست.
سوره ی مبارکه ی «نحل»آیه ی 78 این بود که وَاللَّهُ أَخْرَجَکُم مِّن بُطُونِ أُمَّهَاتِکُمْ لاَ تَعْلَمُونَ شَیْئاً این نکره در سیاق نفی است وقتی طفل هیچ چیز را نفهمد وقتی در رَحِم مادر است و روحِ الهی را دریافت کرد یقیناً چیزی نمیفهمد خب اگر روح در آغاز حدوثش موجود مجرّد باشد چگونه میشود موجود مجرّد چیز نفهمد معلوم میشود این انسان در آغازش امری است جسمانی بعد کم کم به مرحله ی خیال و وهم میرسد بعد به مرحله ی عقلِ نظر میرسد از آن طرف شهوت و غضب را تعدیل میکند به مرحله ی عقلِ عمل میرسد و مانند آن.
پرسش: «خُلق الأرواح قبل الأرواح» ؟
پاسخ: آنها سرِ جایش محفوظ است آنها وجودِ عقلی ارواح است که «خَلَق الله الأرواح قبل الأبدان بألفی عام» و امثال ذلک آنها وجود عقلی است نه وجود نفسی چون نفس آن است که مدبّر بدن باشد، اگر وجود نفسی بود یعنی باید معطّل باشد برای اینکه نفس آن است که مدبّر بدن باشد، اگر وجود عقلیاش باشد این درست است الآن هم سرِ جایش محفوظ است این طور نیست که حالا آنها پایین آمدند چیزی در بالا نیست آن «خَلَق الله الأرواح قبل الأبدان بألفی عام» الآن هم هستند نه اینکه آنها پایین میآیند دیگر به صورت تجافی میشود و دیگر آنجا خبری نیست آنها قبل الأبدان بودند معالأبدان هستند بعدالأبدان هم هستند.
خب، از اینکه فرمود: وَاللَّهُ أَخْرَجَکُم مِّن بُطُونِ أُمَّهَاتِکُمْ لاَ تَعْلَمُونَ شَیْئاً نشان میدهد که انسان در بدو پیدایشش هیچ نمیفهمد دیگر نمیشود گفت در ابتدای پیدایشش یک موجود مجرّد است ولی چیزنفهم.
مطلب بعدی روایاتی که در ذیل این گونه از آیات است بخشی از آن روایات به ادعیه ائمه(علیهم السلام) برمیگردد وجود مبارک امام سجاد(سلام الله علیه) در دعای 32 صحیفه نورانی سجادیه آن دعا حضرت بعد از اینکه نماز شب را میخواندند این دعا را زمزمه میکردند بعد از نماز شب «اللَّهُمَّ یَا ذَا الْمُلْکِ الْمُتَأَبِّدِ بِالْخُلُودِ وَ السُّلْطَانِ الْمُمْتَنِعِ بِغَیْرِ جُنُودٍ وَ لَا أَعْوَانٍ وَ الْعِزِّ الْبَاقِی عَلَی مَرِّ الدُّهُورِ وَ خَوَالِی الْأَعْوَامِ وَ مَوَاضِی الْأَزمَانِ وَ الْأَیَّامِ عَزَّ سُلْطَانُکَ عِزّاً لَا حَدَّ لَهُ بِأَوَّلِیَّةٍ وَ لَا مُنْتَهَی لَهُ بِآخِرِیَّةٍ» تا کم کم میرسد به این بخش از دعای نورانی عرض میکند که خدایا! تو در پیدایش من مرا رحم کن «وَ أَنْتَ حَدَرْتَنِی مَاءً مَهِیناً مِنْ صُلْبٍ مُتَضَایِقِ الْعِظَامِ حَرِجِ الْمَسَالِکِ إِلَی رَحِمٍ ضَیِّقَةٍ سَتَرْتَهَا بِالْحُجُبِ تُصَرِّفُنِی حَالًا عَنْ حَالٍ حَتَّی انْتَهَیْتَ بِی إِلَی تَمَامِ الصُّورَةِ وَ أَثْبَتَّ فِیَّ الْجَوَارِحَ کَمَا نَعَتَّ فِی کِتَابِکَ نُطْفَةً ثُمَّ عَلَقَةً ثُمَّ مُضْغَةً ثُمَّ عَظْماً ثُمَّ کَسَوْتَ الْعِظَامَ لَحْماً ثُمَّ أَنْشَأْتَنِی خَلْقاً آخَرَ» مرا به صورت دیگر در آوردی. خب همین که مرا به صورت عِظام در آوردی بعد گوشت پوشاندی همین من که به صورت استخوانِ پوشیده از گوشت در آمدم مرا به صورت دیگر در آوردی خب پس آنچه را که به صورت دیگر در آوردی مسبوق به همین حالت است من شدم او، نه اینکه او را به من عطا کردی یک وقت سخن از نَفَخْتُ فِیهِ مِن رُوحِی است یا أَعْطَیْنَاکَ الْکَوْثَرَ است چیزی به او دادم است این میسازد به اینکه روح، روحانیةالحدوث والبقاء باشد و افاضه شده باشد اما وقتی گفته میشود همین را به صورت دیگر در آوردی یعنی مسبوق است به مادّه دیگر، پس بنابراین فرق است بین این تعبیر که بفرماید «أعطیتنی روحاً» یا بفرماید «أنشأتنی خلقاً آخر» مرا بالا آوردی نه روح را تنزّل دادی.
جریان حضرت آدم و حضرت عیسی(سلام الله علیهما) که آیا آنها هم از همین قبیلاند یا نه، اگر برهان خاص داشتیم بر امتناع اینکه آنها از همین باشند خب بله برابر آن برهان عمل میشود وگرنه ممکن است آنها هم همین حالت را داشته باشند منتها سریعاً این راه پیشرفت کرده یعنی طفره در کار نیست اینچنین نیست که خدای سبحان در جریان حضرت آدم یک سرامیک دستی درست کرده باشد إِنِّی خَالِقٌ بَشَراً مِن طِینٍ ٭ فَإِذَا سَوَّیْتُهُ بعد وَنَفَخْتُ فِیهِ اینچنین نیست بلکه این مراحل را سریعاً طی کرده یعنی از مرحله ی جماد به مرحله ی نبات به مرحله ی حیات حیوانی به مرحله ی حیات انسانی اینها را سریعاً طی کرده گاه در بیرون، گاهی در درون هویّت زنی مثل حضرت مریم(سلام الله علیها) پس بین حضرت عیسی و حضرت آدم تشابهی هست که فرمود: إِنَّ مَثَلَ عِیسَی عِندَ اللّهِ کَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ بدون أب مِن تُرَابٍ در جریان حضرت آدم نقل کرد که بعد فرمود امرش کُن فَیَکُونُ است بنابراین اگر ثابت بشود که روح، جسمانیةالحدوث و روحانیةالبقاء است میماند آن دو بزرگوار، اگر دلیلی بر امتناع خلقت آنها نداشتیم دلیل خاص نداشتیم که آنها سبکِ دیگر خلق شدند خب آنها هم همین راه را طی میکنند منتها سریعاً، ولی اگر دلیل خاص داشتیم که خلقت آنها به سبک دیگر بود خب برابر آن دلیل عمل میشود.
پرسش:؟پاسخ: آن معنای روح است دیگر اسلاب شامخه بودند ارواح مطهّره بودند آن معنا هم همین طور است اگر از سُلبی به سلبی میآید سلب طیّب و طاهر میآید دیگر خب.
جریان حضرت آدم و جریان حضرت مسیح(سلام الله علیهما) مشخص میشود از این آیه مخالف هیچ کدام در نمیآید اگر آنها دلیل داشتیم که به همین سبک بود که مطابق است، اگر دلیل داشتیم که الاّ ولابد آنها راه خاصّ است چون یکی از راههای الهی این طور است اینها هیچ کدام حصر نیست که قدرت خدا را محدود کند بگوید که همین راه است و لاغیر این حصر نیست اگر ما از ظاهر آیه استفاده کردیم که جسمانیةالحدوث است و روحانیةالبقاء همین معنا با سبک دیگر سریعاً در جریان حضرت آدم ممکن است اتفاق افتاده باشد در جریان حضرت مسیح اتفاق افتاده باشد چون هر دوی آنها معجزه است هیچ کدام بر اساس جریان عادی و طبیعی نیست در سوره ی «آلعمران» فرمود: إِنَّ مَثَلَ عِیسَی عِندَ اللّهِ کَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِن تُرَابٍ این هر دوی آن معجزه است خب.
پرسش: چطور اینجا در واقع تبدّل یک زن ..به امر مجرّد؟
پاسخ: این تبدّل نیست تکامل است دیگر، آن تبدّل نوع یک فعلیّتی است به فعلیّت دیگر اما اینجا یک قوّه است به فعلیّت میرسد دیگر، تبدّل نوع نیست تکامل است خب.
پرسش: در حضرت آدم چطور جمع میشود؟
پاسخ: خب آن ارواح بودند الآن هم همین طورند دیگر، چون آن معنا الآن هم همین طور است روح وقتی که الآن هم کسی که روحش از بدن رها میشود وارد عالمی میشود که همیشه بود چون دیگر در طول زمان نیست جریان مرگ و قیامت و اینها در طول تاریخ هجری شمسی یا هجری قمری یا میلادی نیست که مثلاً ما بگوییم که این شخص در فلان تاریخ به دنیا آمده چند سال هم زندگی کرده بعد هم در فلان تاریخ مُرده و در فلان تاریخ الآن به سر میبرد. سه مقطعش تاریخی است یعنی میشود گفت که فلان شخص در فلان تاریخ به دنیا آمده (یک) چند سال هم در طول تاریخ در دنیا زندگی کرده (دو) در فلان تاریخ هم روح، بدنش را رها کرده (سه)، اما الآن چند سال است آنجاست آن دیگر سال و ماهبردار نیست چون دیگر «لا لیلٌ و لا نهار، لا شمسٌ و لا قمر» زمینی نیست آفتابی نیست تا زمین دور آفتاب بگردد سال و ماه پیدا بشود دیگر نمیشود گفت الآن او شش سال است مُرده آنجا دیگر شش سال و شش روز و شش هزار سال و اینها اصلاً نیست سه مقطعش تاریخی است بعد از نبشِ تاریخ بیرون میرود.
بیان نورانی حضرت امیر در نهجالبلاغه همان بیانی که ابنابیالحدید میگوید من از پنجاه سال قبل تا الآن بیش از هزار بار این را خواندم و هر بار خواندم برای من تازگی داشت و قبلاً هم این بحث گذشت که درک این خطبه مقدور ابنابیالحدیدها هم نیست گرچه او میگوید من هزار بار، این ده هزار بار هم بخواند این مبنا میخواهد تا آن را بفهمد ولی بالأخره او در ادبیات و در بخشهای تاریخی و در بخشهای لغت و اینها فَحل است اما در مسائل ماورای طبیعی بیش از یک متکلّم عادیِ معتزلی نیست آن خطبه، خطبهای نیست که او بفهمد در آن خطبه دارد که «أَیُّ الْجَدِیدَیْنِ ظَعَنُوا فِیهِ کانَ عَلَیْهِمْ سَرْمَداً» انسان شب بمیرد سرمدی میشود روز بمیرد سرمدی میشود این ابنابیالحدید بفهم نیست انسان از زمان میگذرد از زمین میگذرد میشود ثابت نه ساکن، اگر ثابت شد دیگر زمانی نیست متزمّن نیست متمکّن نیست تاریخبردار نیست اگر گفته شد که این قبل از اَبدان بود قبلیّتش زمانی نیست قبلیّت رُتبی است الآن هم قبل از زمان است اگر گفته شد از اینها تعهّد گرفته از آنها تعهّد گرفتند، اگر گفتند اینها همیشه قبل بودند درست است برای اینکه اینجا جای همیشگی است درست است پایین آمده ولی وقتی آمده این بالا اینجا جای زمان و زمین نیست اینجا جای ابدیّت است.
پرسش: خلق مِن لا شیء یعنی اول دارد اول هم یعنی زمان دارد دیگر؟
پاسخ: این، این شیء اول دارد یعنی علّت دارد نه اوّلِ تاریخی «أَیُّ الْجَدِیدَیْنِ ظَعَنُوا فِیهِ کانَ عَلَیْهِمْ سَرْمَداً» شب بمیرد سرمدی میشود روز بمیرد سرمدی میشود این دیگر تاریخِ شمسی و هجری و قمری و میلادی و اینها ندارد الآن از ما سؤال بکنند یا از دیگری سؤال بکنند زمین چند سالش است یا این منظومه شمسی چند سالش است بالأخره ریاضیات میتواند جوابی بدهد اما اگر از ما سؤال بکنند که هر معلولی علّت میخواهد این چند سالش است دو دوتا چهارتا این چند سالش است میگوییم این متزمّن نیست این در زمان نیست این تاریخبردار نیست این یک امر مجرّد است امر مجرّد که شد محکوم تاریخ نیست تا شما بگویید یک میلیارد سالش است این مثل شمس و قمر نیست این مثل عطارد و مریخ نیست که زمان داشته باشد هر معلولی علّت میخواهد بله، دو دوتا میشود چهارتا اینها موجود مجرّدند وقتی موجود مجرّد شدند منزّه از این قیودند. انسان وقتی مُرد میشود ابدی وقتی ابدی شد دیگر تاریخبردار نیست آنکه روی سنگ قبر مینویسند برای زمانِ جدایی روح از این بدن است دیگر این تاریخی نیست.
ارواح قبل از ابدان بودند الآن هم هستند تعهّد گرفته شده الآن هم هستند اینها ارواح مجرّده بودند الآن هم هستند ما وقتی که از این نشئه رخت بربستیم میشویم ثابت و نه ساکن این برای این. حالا میماند این مرحله ی هشتم و نُهم پس مراحل هفتگانه ی قبلی را ذکر کرده فرمود انسان سلاله ی طین بود بعد نطفه شد بعد علقه شد بعد مضغه شد بعد عِظام شد بعد عظامِ مَکسوّ باللحم شد بعد خَلْقاً آخَرَ شد این مراحل هفتگانه. فرمود هنوز در راهید شما ثُمَّ إِنَّکُم بَعْدَ ذلِکَ لَمَیِّتُونَ موت یک مرحلهای از تطوّرات همین انسان است به معنای عدمی نیست چون خَلَقَ الْمَوْتَ وَالْحَیَاةَ یک امر وجودی است در بحثهای قبل هم داشتیم که انسان در مَصاف با مرگ، مرگ را میمیراند نه بمیرد این حرف گرچه در کلمات بزرگانِ ما هست در نثر و نظم از او سخن گفتند اما این حرف خیلی بزرگتر از همه ی این بزرگان است این حرف فقط حرف وحی است در زیر این آسمان کسی نیست این مطلب را بگوید غیر از اهل بیت و وحی که انسان مرگ را میمیراند نه مرگ انسان را، ماییم که در مصاف مرگ، مرگ را خفه میکنیم چُماله میکنیم مُچاله میکنیم همینجا میاندازیم و میرویم دیگر مرگی نیست. در سوره ی مبارکه ی «جمعه» دارد که مرگ با شما برخورد میکند خب بسیار خب، در این مصاف چه میشود هر دوی شما میمیرید هر دوی شما میروید یا نه، یکی اینجا میماند دیگری میرود. فرمود: إِنَّ الْمَوْتَ الَّذِی تَفِرُّونَ مِنْهُ فَإِنَّهُ مُلاَقِیکُمْ خب در این مصاف در این نبرد در جنگ با مرگ چه میشوید؟ هر دو میروید ثُمَّ تُرَدُّونَ یا نه، شما این را اینجا لِه میکنید اینجا میگذارید ثُمَّ تُرَدُّونَ شما میروید فرمود مرگ که به همراه شما نمیآید شما مرگ را میچشید هضم میکنید کُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ نه «کلّ نفس یذوقه الموت» مرگ ما را نمیچشد ما مرگ را میچشیم و هضم میکنیم و لِه میکنیم و زیر پا خُرد میکنیم خودمان میرویم دیگر مرگی نیست ثم لا یموتون الموت الاولی هیچ مرگی نیست اگر ـ انشاءالله ـ بهشتی شدیم که خَالِدِینَ فِیهَا أَبَداً ـ معاذ الله ـ دوزخی شدیم که حکم خاصّ خودش را دارد کسی نمیمیرد که، پس ما مرگ را از پا در میآوریم فرمود: ثُمَّ إِنَّکُم بَعْدَ ذلِکَ لَمَیِّتُونَ میّت غیر از مائِت است میّت صفت مشبهه است این درباره ی ساختار خلقت انسان است که انسان این طوری است این هم نسبت به رهایی بدن است که این بدن را رها میکنید با بدن دیگر در برزخ به سر میبرید. بعد میفرماید: ثُمَّ إِنَّکُمْ یَوْمَ الْقِیَامَةِ تُبْعَثُونَ خب مرحله ی هشتم مرحله ی موت است مرحله ی نهم مرحله ی معاد است مشکلی که آنها ایجاد کردند گفتند پس برزخ چه شد؟ غافل از اینکه در سوره ی مبارکه ی «حج» که بحثش گذشت بخشی از تطوّرات خلقت انسان ذکر شده نه همه ی آن تطوّرات در سوره ی مبارکه ی «حج» اوایل سوره ی مبارکه ی «حج» که فرمود اگر شما در بَعْث شک دارید خلقت شما را تشریح میکنیم آیه ی پنج سوره ی مبارکه ی «حج» این بود یَا أَیُّهَا النَّاسُ إِن کُنتُمْ فِی رَیْبٍ مِنَ الْبَعْثِ فَإِنَّا خَلَقْنَاکُم مِن تُرَابٍ ثُمَّ مِن نُّطْفَةٍ ثُمَّ مِنْ عَلَقَةٍ ثُمَّ مِن مُّضْغَةٍ مُّخَلَقَةٍ وَغَیْرِ مُخَلَّقَةٍ لِّنُبَیِّنَ لَکُمْ وَنُقِرُّ فِی الْأَرْحَامِ مَا نَشَاءُ إِلَی أَجَلٍ مُّسَمّی ثُمَّ نُخْرِجُکُمْ طِفْلاً ثُمَّ لِتَبْلُغُوا أَشُدَّکُمْ وَمِنکُم مَّن یُتَوَفَّی وَمِنکُم مَّن یُرَدُّ إِلَی أَرْذَلِ الْعُمُرِ لِکَیْلاَ یَعْلَمَ مِن بَعْدِ عِلْمٍ شَیْئاً بعد مسئله ی معاد را از اینجا شروع میکند وَتَرَی الْأَرْضَ هَامِدَةً فَإِذَا أَنزَلْنَا عَلَیْهَا الْمَاءَ اهْتَزَّتْ وَرَبَتْ وَأَنْبَتَتْ مِن کُلِّ زَوْجٍ بَهِیجٍ بعد فرمود: وَأَنَّ السَّاعَةَ آتِیَةٌ لاَّ رَیْبَ فُیهَا آنجا مسئله ی ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقاً آخَرَ و امثال ذلک را اصلاً مطرح نکرده آیات را باید کنار هم گذاشت و از جمعبندی آنها استفاده کرد.
جریان برزخ هم در بخشی از آیاتی که به خواست خدا خواهد آمد آنجا مسئله ی برزخ را بازگو فرمود در سوره ی مبارکه ی «عبس» آیه ی هجده به بعد این است قُتِلَ الْإِنسَانُ مَا أَکْفَرَهُ ٭ مِنْ أَیِّ شَیءٍ خَلَقَهُ ٭ مِن نُطْفَةٍ خَلَقَهُ فَقَدَّرَهُ ٭ ثُمَّ السَّبِیلَ یَسَّرَهُ ٭ ثُمَّ أَمَاتَهُ فَأَقْبَرَهُ ٭ ثُمَّ إِذَا شَاءَ أَنشَرَهُ خب وقتی از ائمه(علیهم السلام) سؤال بکنند که برزخ چه موقع است؟ فرمودند: «مُنذ القبر» ما دیگر چهارتا عالَم که نداریم عالم دنیا، عالم قبر، عالم برزخ، عالم معاد سه عالم داریم دنیا هست و برزخ است و قیامت، قبر همان برزخ است این شخص را که مُرد وارد عالم برزخ میکنند اگر در زمین بمیرد که در خاک قبرش میکنند اگر نظیر طوفان نوح باشد در دریا بمیرد همانجا دفنش میکنند در آب دفنش میکنند قبرش همانجاست اگر مؤمن بود که «روضةٌ مِن ریاض الجنّة» است و اگر مؤمن نبود «حُفرة مِن حُفَرِ النیران» است در جریان طوفان نوح که کافر بودند فرمود: أُغْرِقُوا فَأُدْخِلُوا نَاراً نه «ثمّ ادخلوا» با «فاء» تفریع بلافاصله فرمود طوفان که آمد اینها رفتند در آب مستقیماً در آب رفتند در آتش، آن آتش در آب هم هست دیگر این طور نیست که آتشی باشد که فقط با آب مخالف باشد نظیر آتش دنیا که، دیگر با «ثمّ» ذکر نکرد که صبر شد که آبها یَا أَرْضُ ابْلَعِی مَاءَکِ، یَا سَماءُ أَقْلِعِی وَغِیضَ الْمَاءُ وَقُضِی الْأَمْرُ وَاسْتَوَتْ عَلی الْجُودِیِّ این طور نبود که بعد فَأُدْخِلُوا نَاراً که، اینها که رفتند در آب مستقیماً رفتند در آتش، پس آتشی است که در آب هم هست این کفّاری که در دریا غرق میشوند همان لحظه در آتشاند آتشی است که در آب هم هست این القبر «إمّا روضةٌ مِن ریاض الجَنّة أو حُفرة مِن حُفَرِ النیران» این است اینکه در سوره ی مبارکه ی «عبس» فرمود: ثُمَّ إِذَا شَاءَ أَنشَرَهُ این را بعد از اینکه فرمود: ثُمَّ أَمَاتَهُ فَأَقْبَرَهُ بعد از مرگ با مرگ وارد عالم قبر یعنی برزخ میشوند بعد هم وارد صحنه ی معاد میشوند چه اینکه در همین سوره ی مبارکه ی «مؤمنون» بعد از چند آیه مسئله ی برزخ را مطرح میفرمایند آیه ی صد سوره ی مبارکه ی «مؤمنون» همین سورهای که محلّ بحث است در آنجا آمد که حَتَّی إِذَا جَاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قَالَ رَبِّ ارْجِعُونِ ٭ لَعَلِّی أَعْمَلُ صَالِحاً فِیَما تَرَکْتُ جوابش این است که کَلَّا إِنَّهَا کَلِمَةٌ هُوَ قَائِلُهَا از جاهایی که لقب، مفهوم دارد آنجاست که در مقام تحدید باشد اینجا مفهوم دارد چون در مقام تحدید است یعنی این حرفی است که او میگفت، فاعلش نیست اگر بگوییم این حرفی است که زید قائلِ اوست معنایش این نیست که فاعلش نیست اما در این مقام وقتی گفته میشود کَلَّا إِنَّهَا کَلِمَةٌ هُوَ قَائِلُهَا یعنی همیشه از این حرفها میزد این گویندهاش است فاعلش نیست فرمود: وَمِن وَرَائِهِم بَرْزَخٌ إِلَی یَوْمِ یُبْعَثُونَ خب، پس اگر مقطع هشتم و نهم را فرمود، بین مقطع هشتم و نهم همین مقطع برزخ است که در همین سوره ی مبارکه ی «مؤمنون» آمده پس هم در سوره ی «عبس» سخن از برزخ است هم در همین سوره ی مبارکه ی «مؤمنون» سخن از برزخ است وَمِن وَرَائِهِم بَرْزَخٌ إِلَی یَوْمِ یُبْعَثُونَ.
مطلب بعدی آن است که گاهی آیهای که مطرح میشود اگر کسی در رسانه ی گروهی یا امثال ذلک یک آیه را مطرح میکند حداقل یک هفته باید درباره ی او فکر بکند برای اینکه گاهی یک آیه یک هفته بحثش طول میکشد در جریان فصول چهارگانه گاهی یک روز سخن از شمسمحوری است که زمین دارد حرکت میکند فصول چهارگانه با آن زاویههای گوناگون حل میشود گاهی زمینمحوری بحث میشد که شمس بالا حرکت میکند بنا بر مکتب کسانی که میگفتند شمس حرکت میکند و زمین محور است فصول چهارگانه با اوج و حضیض حل میشد، اگر کسی خواست معنای یک آیه را از رسانههای گروه خوب بفهمد حداقل یک هفته باشد سه چهار جلسه قبل، سه چهار جلسه بعد را گوش بدهد خب در اینجا فرمود بعداً شما وارد صحنه ی قیامت میشوید. ثُمَّ إِنَّکُم بَعْدَ ذلِکَ لَمَیِّتُونَ موت هم هجرت است خَلَقَ الْمَوْتَ وَالْحَیَاةَ چون در بحثهای قبل داشتیم که انسان از آن نقطه ی آغازین که حرکت کرده تا لقاء الله چیزی جلوی او را نمیگیرد إِنَّکَ کَادِحٌ إِلَی رَبِّکَ کَدْحاً فَمُلاَقِیهِ نه اینکه این وسطها نابود میشوی دوباره ما شما را زنده میکنیم مرگ به معنای تخلّلِ عدم بین متحرّک و هدف نیست که این متحرّک که سالک و کادح إلی الله است این وسطها نابود بشود دوباره انسان زنده بشود وگرنه آن کادحِ اول نخواهد بود. فرمود شما مستقیماً از همینجا که حرکت کردید تا لقاءالله میروید حالا یا لقایِ جلال الهی یا لقایِ جمال الهی بالأخره خدا را میبینید با اسمای حسنایش یعنی در فصل سوم نه فصل اول و منطقه ی اول که ممنوعه است نه منطقه ی دوم که منطقه ی ممنوعه است وجه الله را، انتقام خدا را یا ثواب خدا را بالأخره میگویید رَبَّنَا ابْصَرْنَا وَسَمِعْنَا یک عدّه وُجُوهٌ یَوْمَئِذٍ نَّاضِرَةٌ یک عدّه هم میگویند رَبَّنَا ابْصَرْنَا وَسَمِعْنَا که وَجُوهٌ یَوْمَئِذٍ بَاسِرَةٌ کسی نیست به لقای اسمای الهی نرود یا به لقای رحمت الهی یا به لقای غضب الهی. وسطها بیفتد و معدوم بشود نیست «لا یزال تنتقلون من دارٍ إلی دار» این در روایات ما هست فرمود مرتّب از عالَمی به عالم دیگر منتقل میشوید هرگز نابودی در کار نیست انتقال است و هجرت است و از جایی به جای دیگر منتها باید مواظب باشید مسافر زادراه میخواهد زادراهتان را همراه داشته باشید «تزوّدوا فانّ خیر الزّاد التّقویٰ».
جریان خلقت هم که فرمود: فَتَبَارَکَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِینَ ما یک حُسن داریم و یک أحسن، حَسَن داریم و یکی أحسن. خدای سبحان هر موجودی را زیبا آفرید و منظور از این زیبایی در حکمت نظری که از بود و نبود بحث میکند نه از باید و نباید به آن جهتِ وجودی برمیگردد نه به زیبایی یعنی قشنگی یک اصل کلی این است که اللَّهُ خَالِقُ کُلِّ شَیْءٍ که این «کان» تامّه است، اصل دیگر این است که أَحْسَنَ کُلَّ شَیْءٍ خَلَقَهُ که «کان» ناقصه است هر چه آفرید زیبا آفرید که از او زیباتر ممکن نیست اصل سوم این است که این حُسن و زیبایی، زیبایی بود و نبود است نه باید و نباید. در ساختار خلقت هم سرطان یعنی خرچنگ این بیماری سرطان را میگویند سرطان برای اینکه مثل خرچنگ از هر طرف ریشه میدَواند هم سرطان یعنی خرچنگ زیبا آفریده شده هم طاووس چون سخن از قشنگی نیست سخن از نظمِ علّی است لوازمش، ملزوماتش، ملازماتش، ازدواجش، مادر شدنش، فرزنددار شدنش، زندگی تهیّه کردنش عالِمانه و محقّقانه است کسی بخواهد طاووس را بشناسد درس میخواهد کسی بخواهد خرچنگ را هم بشناسد درس میخواهد خرچنگ هم بیمار میشود راهِ دقیقِ علمی دامپزشکی دارد طاووس هم بشرح ایضاً اینکه فرمود: أَحْسَنَ کُلَّ شَیْءٍ خَلَقَهُ نه یعنی قشنگ آفرید که مربوط به حکمتِ عملی باشد یعنی او هر چیزی را منظّم و دقیق و عمیقِ علمی آفرید خرچنگ چیزی را کم ندارد که در زاد و ولد مشکلی داشته باشد طاووس چیزی را اضافه ندارد. خب بر اساس این جهت أَحْسَنَ کُلَّ شَیْءٍ خَلَقَهُ میماند درباره ی انسان، انسان فرمود: لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ فِی أَحْسَنِ تَقْوِیمٍ همه حَسَناند اما اینکه بتواند بارِ امانت بکِشد و خلیفه ی من بشود و جانشین من بشود و حرفِ مرا بشنود و با من سخن بگوید با من مناجات کند بعد من با او مناجات کنم این انسان است این مناجات شعبانیه همین است دیگر انسان میرود اول منادات بعد وقتی نزدیک شد میشود مناجات وقتی مناجاتش تمام شده حالا نوبت خداست عرض میکند خدایا! مرا قرار بده «نادَیْتَهُ فَاَجابَکَ وَلاحَظْتَهُ فَصَعِقَ لِجَلالِکَ» من حرفم تمام شد حالا نوبت شماست خب این چه کسی است؟! اینکه این طور تنگاتنگ با خدا گفتگو دارد میگوید من عرضم تمام شد حالا شما فرمایشتان را بگویید من گوش میدهم تو مناجات بکن من بشوم مستمِع «نادَیْتَهُ فَاَجابَکَ وَلاحَظْتَهُ فَصَعِقَ لِجَلالِکَ» این میشود أَحْسَنِ تَقْوِیمٍ آن که این بار را نکشید که کَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ است آن که هیچ اینکه فرمود: لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ فِی أَحْسَنِ تَقْوِیمٍ قبل از ثُمَّ رَدَدْنَاهُ أَسْفَلَ سَافِلِینَ این همان است که میتواند با خدا گفتگو کند با خدا در منطقه ی سوم نه در منطقه ی اول و منطقه ی دوم که منطقه ی ممنوعه است با او مناجات میکند «إنّ المصلّی یناجی ربّه» که مرحوم صدوق در من لا یحضره الفقیه از امام(علیه السلام) نقل کرده است بعد میرسد به جایی که انسان میشود مستمِع خب چنین موجودی میشود أَحْسَنِ تَقْوِیمٍ خالق چنین موجودی میشود أَحْسَنُ الْخَالِقِینَ پس فَتَبَارَکَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِینَ اگر انسان شد، همین دعای سی و دوم صحیفه ی سجادیه که برگرفته از همین آیات سوره ی مبارکه ی «مؤمنون» است حضرت هم در این دعای 32 عرض کرد خدایا! این را در قرآنت گفتی من هم دارم برابر قرآنت دعا میکنم «ثمّ أنشأتَنِی خلقاً آخر» با من این طور رفتار کردی خب این طور مناجات کردن با اوست دیگر. خب، پس یک حَسَن داریم که سراسر عالَم حَسَن است اما سراسر عالم کسی خلیفه نیست جز انسانِ شایسته منتها خلافت مَقول به تشکیک است آن مرحله ی عالیهاش برای معصومین است مراحل وُسطا و نازلهاش برای سایر مؤمنین.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
...ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقاً آخَرَ فَتَبَارَکَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِینَ ﴿14 ثُمَّ إِنَّکُم بَعْدَ ذلِکَ لَمَیِّتُونَ 15 ثُمَّ إِنَّکُمْ یَوْمَ الْقِیَامَةِ تُبْعَثُونَ 16 وَلَقَدْ خَلَقْنَا فَوْقَکُمْ سَبْعَ طَرَائِقَ وَمَا کُنَّا عَنِ الْخَلْقِ غَافِلِینَ 17 وَأَنزَلْنَا مِنَ السَّماءِ مَاءً بِقَدَرٍ فَأَسْکَنَّاهُ فِی الْأَرْضِ وَإِنَّا عَلَی ذَهَابٍ بِهِ لَقَادِرُونَ 18 فَأَنشَأْنَا لَکُم بِهِ جَنَّاتٍ مِن نَّخِیلٍ وَأَعْنَابٍ لَّکُمْ فِیهَا فَوَاکِهُ کَثِیرَةٌ وَمِنْهَا تَأْکُلُونَ 19 وَشَجَرَةً تَخْرُجُ مِن طُورِ سَیْنَاءَ تَنبُتُ بِالدُّهْنِ وَصِبْغٍ لِلْآکِلِینَ 20 سوره ی مبارکه ی «مؤمنون» در مکه نازل شد و مطالب محوری سوَر مکّی اصول دین و خطوط کلی فقه و حقوق و اخلاق است بعد از بیان بخشی از این خطوط کلی فقه و حقوق و اخلاق به خلقتِ انسان و جهان پرداختند که از راه نظم پی به خالق ببریم (یک) و از خالقیّت پی به ربوبیّت ببریم (دو), اگر ثابت شد یک نظمِ حکیمانه در عالَم هست وجود ناظمِ حکیم هم ثابت خواهد شد و اگر ثابت شد که در جهان, خلقت است نه طبیعت, خالق ثابت میشود و چون ربوبیّت بدون خلقت نیست هیچ ربّی نمیتواند غیر خالق باشد پس همان موجودِ حکیمِ عالِم ناظم که خالق است همان باید ربّ باشد و اگر او ربّ عالَم است (یک) ربّ انسان است (دو) ربّ پیوند انسان و عالَم است (سه) باید او را پرستید و از او اطاعت کرد (چهار). این است که بعد از گذشت این ادوار نهگانه فرمود خدا احسنالخالقین است.
قرآن کریم خلقت را, عزّت را, شفاعت را, قدرت را, رزق را, حفظ را, فصل را, حکم را به غیر خدا اسناد میدهد میفرماید: فَاللَّهُ خَیْرٌ حَافِظاً وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمینَ یا وَلِلَّهِ الْعِزَّةُ وَلِرَسُولِهِ وَلِلْمُؤْمِنِینَ یا خدا خَیْرُ الرَّازِقِینَ است, خَیْرُ الْفَاصِلِینَ است, خَیْرُ الْحَاکِمِینَ است و أَحْسَنَ الْخَالِقِینَ است. اینها موهِن آن است که خلقت برای غیر خدا هم رواست در حالی که قرآن برهان اقامه میکند که غیر خالق نمیتواند ربّ باشد فرمود: أَفَمَن یَخْلُقُ کَمَن لاَّ یَخْلُقُ خب, اگر برهان بر بطلان ربوبیّتِ بتها این است که آنها خالق نیستند اگر قرآن میگوید غیر خدا هم افرادی هستند که خالق باشند پس اگر آن افرادی که خالق بودند معبودِ کسی شدند دلیلی بر بطلان آن عبادت نیست زیرا قرآن بنایش بر این است که غیر خالق نمیتواند مربوب باشد أَفَمَن یَخْلُقُ کَمَن لاَّ یَخْلُقُ در حالی که قرآن خلقت را به غیر خدا اسناد میدهد. پاسخش این بود که گرچه در بخشی از آیات این اوصاف به غیر خدا اسناد داده شد اما در آیات دیگر که حاکم بر این آیات است ثابت میشود که این خلقت بالاصاله و بالذّات برای خداست اگر غیر خدا متّصف به خلقت شدند به اذن خداست به مظهریّت خداست و اعجاز خداست.
درباره ی عیسی(سلام الله علیه) آمده است که إِذْ تَخْلُقُ مِنَ الطِّینِ کَهَیْئَةِ الطَّیْرِ بِإِذْنِی در کنارش بِإِذْنِ اللّهِ آمده فَتَنفُخُ فِیهَا فَتَکُونَ طَیْراً بِإِذْنِی آمده لذا در جمعبندی نهایی این آیه میشود حاکم که اللَّهُ خَالِقُ کُلِّ شَیْءٍ پس «لا خالق إلاّ الله» آنگاه آن برهان درست میشود که أَفَمَن یَخْلُقُ کَمَن لاَّ یَخْلُقُ پس «لا خالق إلاّ الله» همان طوری که «لا إله إلاّ الله, لا خالق إلاّ الله, لا عزیز إلاّ الله» چرا؟ برای اینکه درست است که فرمود: وَلِلَّهِ الْعِزَّةُ وَلِرَسُولِهِ وَلِلْمُؤْمِنِینَ اما در آیه ی دیگر فرمود: الْعِزَّةَ لِلّهِ جَمِیعاً و اگر انبیا و مؤمنین عزیزند به برکت و عنایت خدا عزیزند و اگر خدا خَیْرُ الرَّازِقِینَ است در بخش پایانی سوره ی «ذاریات» فرمود: إِنَّ اللَّهَ هُوَ الرَّزَّاقُ ذُو الْقُوَّةِ الْمَتِینُ این هُوَ که ضمیر فصل است با معرفه بودن خبر مفید حصر است یعنی غیر خدا رازقی نیست پس «لا رازق إلاّ الله, لا عزیز إلاّ الله, لا حافظ إلاّ الله, لا حکم الاّ لله» که دارد إِنِ الْحُکْمُ إِلَّا لِلّهِ اگر انبیا و اولیا حکمی دارند بیانگر حکم الهیاند و اگر عزّت و حفظی دارند مظهر عزیز و حَفیظ خدای سبحاناند پس این سخن درست است که «لا خالق إلاّ الله» اصل کلّی اللَّهُ خَالِقُ کُلِّ شَیْءٍ حاکم است آن وقت فَتَبَارَکَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِینَ معنایش خودش را پیدا میکند. بعد فرمود این بین راه است یعنی دنیا پایان راه نیست مرگ آخر خط نیست بعد از مرگ برزخ است و بعد از برزخ هم جریان قیامت منتها جریان برزخ را در همین سوره ی مبارکه ی «مؤمنون» در آیات بعد دارد که وَمِن وَرَائِهِم بَرْزَخٌ إِلَی یَوْمِ یُبْعَثُونَ در همین سوره ی مبارکه ی «مؤمنون» دارد و در سوره ی مبارکه ی «عبس» هم که در بحث دیروز اشاره شد فرمود: ثُمَّ أَمَاتَهُ فَأَقْبَرَهُ که قبر همان عالَم برزخ است بعد فرمود این برای خلقتِ انسان. نکته ی بعدی آن است که ما نباید بگوییم که قرآن کتابِ هدایتِ کلامی است ما را میخواهد به دین هدایت کند به عقیده هدایت کند کاری به علم ندارد.
محور اصلی و هدف مهمّ قرآن, دعوت به دین است و هدایت به دین است اما دعوتِ به علم را هم در کنارش دارد ما هرگز نباید بگوییم قرآن کاری به علم ندارد فقط دعوتِ دینی دارد خب چطور مَا کُنَّا مُعَذِّبِینَ حَتَّی نَبْعَثَ رَسُولاً را حوزه ی علمی میگیرد فقها و اصولیین میگیرند بحثهای فراوانی میکنند میخواهند برائت نقلی را از این در بیاورند عدّهای نقد میکنند کما هو الحق, عدّهای استدلال میکنند کما هو علی رأیهم خب همان یک جمله که حوزه ی علمیه ی نجف و قم بحث میشود, میشود علمی اما این همه مراحل دقیقی که در انسانشناسی ذکر کرده اینها هدف قرآن نیست پس اگر جامعهای به سمت انسانشناسی برود که چگونه نطفه میشود علقه, چگونه علقه میشود مضغه, چگونه مضغه میشود عِظام, چگونه عظام جامه ی گوشتی در برمیکند همه ی اینها میشود علمِ اسلامی, منتها اینها باید بدانند که عقل چراغی است که خدا داده عقل, حجّت شرعی است, حجّت شرعی است یعنی حجّت شرعی است با گفته زراره و حُمران فرق نمیکند عقل در مقابل وحی نیست ولی عقل در مقابل نقل است هیچ ممکن نیست کسی دانشمندی چه مربوط به شناخت عمقِ دریا باشد چه مربوط به شناخت اوجِ سپهر باشد یک مطلب عقلی را بفهمد نه فرضیه باشد فرضیه که علم نیست اگر علم باشد ثابتشده باشد به دو دوتا چهارتا رسیده باشد به نظری و بیّنی ختم شده باشد این میشود حجّت شرعی, هرگز نمیتواند بگوید که من خودم فهمیدم میخواهم برابر این علم عمل کنم این علم چراغی است عَلَّمَ الْإِنسَانَ مَا لَمْ یَعْلَمْ حجّت شرعی است اگر حدیث زراره بر مطلبی اقامه شده انسان نمیتواند خلافش عمل بکند اگر علمِ دانشگاهی هم به جایی رسیده میشود حجّت شرعی مگر میشود بر خلاف علم عمل کرد اگر بر خلاف حدیث زراره کسی عمل بکند جهنّم است, بر خلاف دانشِ دانشگاهی عمل بکند جهنّم است دیگر, پس میشود حجّت شرعی. چه کسی عقل داد؟ خدا, چه کسی به عقل علم آموخت؟ خدا, معلوم را چه کسی خلق کرد؟ خدا, رهبری عقل و معلوم را چه کسی دستور داد؟ خدا, آن وقت ما علمِ غیر اسلامی هم ممکن است داشته باشیم؟ فرض ندارد. خب پس انسانشناسی این طور است درباره ی زمینشناسی هم همین طور است درباره ی باد و بارانشناسی و هواشناسی هم همین طور است. حالا بعد از این جریان میفرماید شما جریان سپهر را هم که ملاحظه کنید او هم همین طور است وَلَقَدْ خَلَقْنَا فَوْقَکُمْ سَبْعَ طَرَائِقَ آسمانها هفتتاست نه ستارهها, نه ستارههای ثابت هفتتاست یا سیّارات هفتتاست یا ستارههای ثابت عدد و رقمی ندارند. آسمان هفتتاست و اینها طریقاند راهاند نه آن مدارِ بسته ی بطلمیوسی. فرمود آسمانها هفتتاست نه ستارههای سیّار هفتتا هستند کواکب سخنش نیست آنها میگفتند که تمام این ستارهها ثابت و سیّار اینها جایشان مشخص است از قمر و عطارد و زهره و شمس و مریخ و مشتری و زحل به حساب پیشینیان این هفت ستاره هفت آسمان را اشغال کردند این ثوابِت در آسمان هشتماند و فلکالأفلاک که فلکِ اطلس نام دارد بیستاره است اما بیان قرآن این است که همه ی اینها در آسمان اولاند وَلَقَدْ زَیَّنَّا السَّماءَ الدُّنْیَا بِمَصَابِیحَ بعد فرمود خیلی از چیزهاست که شما هنوز نمیبینید فَلاَ أُقْسِمُ بِمَا تُبْصِرُونَ ٭ وَمَا لاَ تُبْصِرُونَ بنابراین آسمانشناسی مثل زمینشناسی علمی است اسلامی نه اینکه حالا چون در نجف بحث شده یا قم بحث شده میشود اسلامی ولی اگر دانشگاه بحث بکند اسلامی نیست. این جمله ی وَمَا کُنَّا مُعَذِّبِینَ را که حوزه بحث میکند میشود اسلامی, ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقاً آخَرَ را اگر جای دیگر بحث بکنند اسلامی نمیشود و نباید گفت که قرآن هدفِ او منحصراً دینِ مردم است.
مهمترین هدف, دینداری مردم است اما نظمی که خود قرآن ما را دعوت میکند به تدبّر در عالَم أَفَلاَ یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ این معارف را هم پیش ما گذاشته. بارها به عرضتان رسید که جریان استحصاب یک سطر بیش نیست «لا تنقض الیقین بالشکّ» از دیرزمان تا الآن حداقل پنجاه شصت جلد کتاب درباره ی این یک سطر نوشتند با حذف مکرّرات حالا چون این یک سطر را نجف و قم بحث کردند میشود اسلامی اگر دانشگاه مشابه این بحث را داشته باشد اسلامی نیست؟!
پرسش:؟پاسخ: بله خب, اما آن هدف نهایی است اگر اینها علمِ اسلامی باشد به همان هدف میکشاند یعنی اگر مَا کُنَّا مُعَذِّبِینَ حَتَّی نَبْعَثَ رَسُولاً هم در راستای اهداف نبوی باشد میشود اسلامی اما اگر نباشد که دیگر اسلامی نیست. هدف اصلی این است که انسان موحّد باشد و هدف اصلی این است که با تدبّر در آیات با آگاهی به نظم پی ببریم (اولاً) به ناظم آشنا بشویم (ثانیاً) نظم را به خلقت مرتبط کنیم (ثالثاً) ربوبیّت را در مدار خلقت دور بدهیم (رابعاً) خود را مخلوق و مربوب او بدانیم (خامساً) و تربیت ما در سایه ی دینداری ماست (سادساً) و او را بپرستیم (سابعاً). چطور میشود که این همه بحثهای دقیق را قرآن مطرح میکند بعد بگوییم قرآن کاری به انسانشناسی ندارد کاری به هواشناسی ندارد خب چندین برابر استصحاب و برائت را درباره ی هواشناسی گفته که کجا ما باد میفرستیم، کجا بادها این ابر را تولید میکنند کجا ابرها را تلقیح میکنیم نکاحِ ابرها میشود کجا و چه موقع ابر باردار میشوند آن ابرِ مادر کدام است آن ابرِ پدر کدام است هنگام زایمان ما برای آن ابرِ مادر رَحِم درست میکنیم که شلنگی نبارد غربالی ببارد خب همه ی اینها را گفته حالا اگر در دانشکدهای هواشناسی شد و این آیه را مطرح کردند و براهین عقلی را ضمیمه کردند این میشود علمِ غیر اسلامی یا میشود طبیعی یا میشود سکولار، اگر ما الهی شدیم یعنی جهانبینی ما الهی شد فرض ندارد که ما علمی داشته باشیم که دینی نباشد نعم، اگر کسی ملحد شد مبدأ و معاد را منکر شد قرآن را ـ معاذ الله ـ فسون و فسانه پنداشت بله ما علمِ دینی نخواهیم داشت میشود سکولار.
پرسش:؟پاسخ: چرا دیگر، عدد را چه کسی خلق کرد، معدود را چه کسی خلق کرد، رهبری تناسب اعداد و معدودات را چه کسی خلق کرد؟ همه ی اینها مخلوق است دیگر.
خب، نظم را، نظم ریاضی را هم او آفرید. فرمود: وَلَقَدْ خَلَقْنَا فَوْقَکُمْ سَبْعَ طَرَائِقَ بعد فرمود: وَمَا کُنَّا عَنِ الْخَلْقِ غَافِلِینَ این طور نیست که ما تفویض کرده باشیم خلق کرده باشیم خلق را رها کرده باشیم ما قدم به قدم به فکر آسمان و زمین و بین الأرض و السمائیم قدم به قدم به فکر شما و دامداری شما و کشاورزی شماییم همه ی اینها را ما داریم روزانه تأمین میکنیم وَمَا کُنَّا عَنِ الْخَلْقِ غَافِلِینَ چرا غافل نیستیم؟ برای اینکه قطرات باران را حسابشده میفرستیم این زمین را هم دستور میدهیم دهن باز کند این ذخیرهها را در خود فرو ببرد در زیر زمین یک ترافیک منظّم حسابشده قائلیم که کجا دو راه باشد کجا سه راه باشد کجا چهار راه باشد کجا ورود ممنوع باشد کجا آب بایستد کجا آب برود فَسَلَکَهُ یَنَابِیعَ فِی الْأَرْضِ:
سوره ی مبارکه ی «زمر» فرمود ما این آبها را که فرستادیم با اندازه میفرستیم به زمین دستور میدهیم اینها را در جای مشخص در سطح مشخص که در دسترس مردم باشد با قنات و چاه بتوانند به او دسترسی پیدا کنند ببرد خیلی پایین نبرد و کجا سه راه باشد کجا چهار راه باشد کدام طرف برود کدام طرف نرود. در سوره ی مبارکه ی «زمر» فرمود این راهنمایی آبهای زیر زمین به دستور ماست که فَسَلَکَهُ یَنَابِیعَ فِی الْأَرْضِ آیه ی 21 سوره ی مبارکه ی «زمر» این است أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ أَنزَلَ مِنَ السَّماءِ مَاءً فَسَلَکَهُ یَنَابِیعَ فِی الْأَرْضِ «یَنْبُع» یعنی چشمه، اینها را ذخیرهسازی کرده در چشمهها نگه داشته اما مَسلکهای اینها را مشخص کرده در چه سطحی اینها بروند جاسازی بکنند بشوند چشمه مشخص کرده ثُمَّ یُخْرِجُ بِهِ زَرْعاً به وسیله ی همین بارانی که ذخیره شده کشاورزیهایتان باغداریهایتان تأمین میکند مُخْتَلِفاً أَلْوَانُهُ میوههای رنگارنگ و بذرهای رنگارنگ بعد هم پاییز میرسد و حکم پاییز را خواهد داشت ولی فرمود اگر بیراهه بروید ممکن است ما به همین زمین دستور بدهیم قدری این آبها را پایینتر ببرد. در بخش پایانی سوره ی مبارکه ی «مُلک» دارد قُلْ أَرَأَیْتُمْ إِنْ أَصْبَحَ مَاؤُکُمْ غَوْراً فَمَن یَأْتِیکُم بِمَاءٍ مَعِینٍ حالا اگر سه، چهار کیلومتر این آبها را پایین ببرد یا این نفت و گاز را یک سی چهل پنجاه کیلومتر پایینتر ببرد که دسترس صنعت نباشد خب جز فقر و فلاکت چیز دیگر در مملکت نیست دیگر. نفت را جای معیّن قرار میدهد گاز را جای معیّن قرار میدهد آب را جای معیّن قرار داده که در دسترس قرار بگیرد یا سنّتی یا صنعتی. فرمود بیراهه رفتید یا باران نمیآید یا اگر باران آمد به زمین دستور میدهیم این را قدری پایینتر ببرد اگر در آیه ی وَأَ لَّوِ اسْتَقَامُوا عَلَی الطَّرِیقَةِ لَأَسْقَیْنَاهُم مَاءً غَدَقاً فرمود اگر اینها بهراه بودند مؤمن بودند معتدل بودند اهل تعدّی نبودند به فقرا رسیدند ما بارانِ مناسب میفرستیم خب مَنْ أَصْدَقُ مِنَ اللّهِ قِیلاً فرمود: وَأَ لَّوِ اسْتَقَامُوا عَلَی الطَّرِیقَةِ لَأَسْقَیْنَاهُم مَاءً غَدَقاً باران میفرستیم بستر زمین را آماده میکند اگر به زمین دستور دادیم که یک مقدار این را فرو ببرد اجازه نمیدهیم که زیاد فرو ببرد باید در دسترس قرار بگیرد که یُخْرِجُ بِهِ زَرْعاً اما اگر بیراهه رفتید ما دستور میدهیم این زمین یک سی چهل کیلومتر پایینتر ببرد خب کلّ این منطقه میشود لم یُزرع و فلاکتبار قُلْ أَرَأَیْتُمْ إِنْ أَصْبَحَ مَاؤُکُمْ غَوْراً:
«غائر» یعنی فرو رفته، اگر دو سه کیلومتر این آبها فروتر برود یا هشت ده کیلومتر این گاز و نفت پایینتر برود که در دسترس صنعت نباشد جز فقر و فلاکت چیز دیگر دامنگیر مملکت نخواهد بود مگر کسی ـ معاذ الله ـ الهی نیاندیشد همهاش را بر اساس اتفاق و مثلاً طبیعت تلقّی کند ولی اگر قرآن است بساط حرفش این است خب این به عنوان تمثیل است تعیین که نیست شامل نفت هم میشود شامل گاز هم میشود شامل معادن دیگر هم میشود فرمود ما اینها را در دسترس شما قرار دادیم که بهره ببرید منتها برای اینکه رشد علمی هم داشته باشید گفتیم فَامْشُوا فِی مَنَاکِبَها تدبّر کنید، تحقیق کنید، بررسی کنید.
روایت مرحوم کلینی(رضوان الله علیه) نقل کرده قبلاً به عرضتان رسید که کسی از شاگردان امام هفتم ظاهراً در محضر حضرت از بازار مِسگرها رد میشدند به حضرت عرض کرد این مِس چیست؟ فرمود اینها درست بررسی نکردند اگر به موقع میرفتند این نقره میشد حالا مدّتی گذشت به صورت مس در آمده خب کدام خاک میشود مس کدام خاک میشود نقره را از این روایت میشود فهمید همان طوری که از «لا تنقض» وحدت قضیتین و استصحاب در شکّ در مقتضی و اینها مگر در روایات هست همه ی اینها را عقل از روایت در آورده و میشود حجّت خب این گونه از روایات که حضرت فرمود اگر اینها دیر نجنبند مواظب باشند به جای اینکه مس گیرشان بیاید نقره گیرشان میآید خب اینها هم همان روایات است دیگر ما نباید بگوییم دین آمده که ما را فقط به نماز و روزه دعوت کند دین آمده ما را به فهم و به فهم و به فهم دعوت بکند ملّت بفهم همیشه سرفراز است البته دینش را هم حفظ میکند. خب بنابراین اصل این کار برای پی بردن به ربوبیّت است ملّت عاقل نه ستم میکند نه میشود او را فریب داد. چرا وجود مبارک امام صادق فرمود میخواهی بروی شهر یا دِه ببین یک عالِم محقّق بزرگواری آنجا هست یا نیست وگرنه نرو، اگر سرزمینی محقّقان فکری نباشند جا برای فسون و فسانه فراوان است همه ی این نِحَل در برابر ملل در آمده دیگر هر وقت ملّتی بود، دینی بود، نِحلهای که منحول است یعنی مجعول. آمار نِحَل کمتر از ملل نیست این ابنهزم دو جلد نوشته شهرستانی دو جلد نوشته هر وقت ملّت بود نِحلتی هم هست وقتی میرزای شیرازی(رضوان الله علیه) آمد و آن فتوای نورانی را داد و تحریم تنباکو را گفت و مرحوم آقا میرزا حسن آشتیانی شاگرد شیخ در تهران فتوای میرزا را عمل کرد آن بزرگفقیه در تهران وقتی گفت، وقتی مرجعی مثل میرزای شیرازی فتوا بدهد به حرمت تنباکو همه باید اطاعت بکنیم گرچه آن بزرگوار در نجف حکم صادر کرد ولی آشتیانی در ایران اجرا کرد علمای ایران و مراجع ایران اجرا کردند در آن بحبوحه وقتی دیدند دین میتواند ملّتی را اداره کند در همان زمان بود که بهائیّت پیدا شده وگرنه بهائیّت که قبلاً نبود که هر وقت اصلی و اصیل فروغی پیدا کرد بدلی هم جعل میشود. غرض این است که ما نباید علم را از دین جدا کنیم دین آمده علم را تقویت کند و جامعه را عالِم کند جامعه عالِم قهراً به طرف ربوبیّت حرکت میکند فرمود: وَمَا کُنَّا عَنِ الْخَلْقِ غَافِلِینَ چرا غفلت نداریم؟ برای اینکه وَأَنزَلْنَا مِنَ السَّماءِ مَاءً اما تمام این قطرات حسابشده است بِقَدَرٍ بیاندازه نیست منتها حالا شما به جای اینکه به دنبال علم بروید بیکاری، بیکاری، بیکاری یک وقت سیل میآید افغانستان و پاکستان چند هزار نفر را میبرد شما آه میکشید خب در زمان عادی باید به فکر سد باشید الآن شما میبینید تقریباً شصت درصد بودجه ی روی زمین صرف آدمکُشی است الآن بودجه ی نظامی کشورها هم مشخص است دیگر کلّ این خاورمیانه هم که در آتش است خب این در اثر استکبار و ظلم و جور آمریکا و صهیونیست و امثال ذلک است دیگر، اگر این نیرو صرف سدسازی بشود دیگر سیلی جایی نمیآید که. فرمود ما تمام این قطرات حسابشده است منتها شما باید ذخیره کنید شما به جای اینکه بودجه را صرف سدسازی کنید صرف آدمکُشی میکنید.
سوره ی مبارکه ی «حجر» فرمود همه ی اینها اندازهشده است آیه ی سوره ی مبارکه ی «حجر» این است که اینچنین نیست که ما باران را جلویش را همین طور رها بکنیم آیه ی 21 سوره ی مبارکه ی «حجر» این بود وَإِن مِّن شَیْءٍ إِلَّا عِنْدَنَا خَزَائِنُهُ وَمَا نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ در بعضی از روایات کلمه ی «مهندِس» بر ذات اقدس الهی اطلاق شده که قبلاً هم این بحث گذشت هندسه عربی نیست این معرّب اَندزه است اندزه مخفّف اندازه است این اندازه شده اندزه، اندزه تعریب شده، شده هندسه از این یک اسم فاعل جعل شده به نام مهندس بعد کم کم در عربی هم این کلمه به کار رفته وگرنه ریشه ی عربی ندارد خدا مهندس است یعنی بر اساس نظم و حسابِ ریاضی دارد جهان را اداره میکند وَإِن مِّن شَیْءٍ إِلَّا عِنْدَنَا خَزَائِنُهُ وَمَا نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ پس همه ی قطرات حسابشده است ذات اقدس الهی وقتی یک عدّه از سلاطین را مذمّت میکند که إِنَّ الْمُلُوکَ إِذَا دَخَلُوا قَرْیَةً أَفْسَدُوهَا خودش ـ معاذ الله ـ این کار را میکند که قُراء و قَسوات را به ویرانی بکشد یا این فسادِ قُرا و قسوات برای اینکه اینها بیراهه رفتند و حقّ عدّهای را رعایت نکردند. خب، پس بنابراین وَأَنزَلْنَا مِنَ السَّماءِ مَاءً اما بِقَدَرٍ به اندازه، قَدَرش هم در سوره ی مبارکه ی «حجر» مشخص کرد. بعد فرمود ما این را نگذاشتیم برود دریا اینها را ذخیره کردیم جاسازی کردیم فَأَسْکَنَّاهُ فِی الْأَرْضِ اما وَإِنَّا عَلَی ذَهَابٍ بِهِ لَقَادِرُونَ اگر خواستیم این را از بین ببریم میتوانیم این همان است که در بخش پایانی سوره ی مبارکه ی «ملک» آمده أَرَأَیْتُمْ إِنْ أَصْبَحَ مَاؤُکُمْ غَوْراً فَمَن یَأْتِیکُم بِمَاءٍ مَعِینٍ آبِ مَعین آبی است که «تناله الأیدی والدلاء» یکی از القاب وجود مبارک حضرت ولیّ عصر(ارواحنا فداه) ماء مَعین است به تبع آن حضرت همین لقب را به عالمان ربّانی دادند آبی که یک جا بایستد آبِ مَعین نیست آبی که جریان دارد «تناله الأیدی والدلاء» هر رهگذری میتواند او را ببیند از او بهره ببرد با دَلْو از او استفاده کند میگویند آبِ مَعین دیگر حالا جاری نباشد در برکهای باشد آبِ مَعین نیست فیضِ علم همین طور است فیض اصلی برای وجود مبارک ولیّ عصر است همین طور است. فرمود ما اگر یک وقت بخواهیم میتوانیم آبها را ببریم پایین اگر پایینتر بدهیم دیگر در دسترس شما نیست. خب حالا که پایین نبردیم نزدیک سطح زمین قرار دادیم با این آب چه کار بکنیم فَأَنشَأْنَا لَکُم بِهِ جَنَّاتٍ مِن نَّخِیلٍ وَأَعْنَابٍ لَّکُمْ فِیهَا فَوَاکِهُ کَثِیرَةٌ وَمِنْهَا تَأْکُلُونَ ٭ وَشَجَرَةً سه قسم از میوهها را ذکر کرده برای اینکه این سه قِسم میوه ی رایج آن منطقه بود نه اینکه اختصاص داشته باشد به این، البته صبغه ی غذایی اینها هم شاید بیش از میوههای دیگر باشد از خرما و انگور و زیتون نام برد برای اینکه در آن منطقهها میوههای دیگر نبود، اما این معنایش این نیست که قرآن ـ معاذ الله ـ گفته ی رسول خدا (علیه و علی آله آلاف التحیّة و الثناء) است خدای سبحان فرمود: وَیَخْلُقُ مَا لاَ تَعْلَمُونَ خیلی از چیزهاست که شما نمیدانید حالا ما بگوییم گلابی یا سیب شما که در اینجاها نمیبینید که فرمود: وَیَخْلُقُ مَا لاَ تَعْلَمُونَ اینها به عنوان نمونه است میوههای دیگر هم هست که شما به آن دسترسی ندارید فعلاً. خب، فرمود با این آب خرما، انگور که میوههای فراوانی در این درختها هست برای شما میرویانیم که از آنها استفاده میکنید و درختی که در طور سَینا رشد میکند که همان زیتون است که تَنبُتُ بِالدُّهْنِ اگر این «باء»، «باء» تأدیه باشد یعنی روغن خارج میکند دُهْن نمیرویاند ولی از او روغن گرفته میشود و صِبغ هم یعنی خورشت که آن را تِلیت میکنند با محصول او نظیر آبگوشت از آن استفاده میکنند بهره ی غذایی دارد مادّه ی غذایی دارد. خب اینها را همهاش فرمود ما داریم انجام میدهیم برای شما. اگر کسی از این نظم پی به ناظم ببرد میگوید من هم مخلوق خدایم مرا هم خدا باید بپروراند پرورش انسان به علم است و عمل صالح چه چیزی بیاموزم با خودم چگونه رابطه داشته باشم با جهان چگونه رابطه داشته باشم برای آینده چه چیزی تهیّه کنم، اگر در مراحل هفتم و هشتم فرمود مرگ، آخر خط نیست مرگ یک امر وجودی است مرگ یک هجرت است مرگ یک مسافرت تازه است و سفرِ جدید از آنجا شروع میشود و حیاتِ ابد در آنجا تأمین میشود خب من در حیات ابد چه باید بکنم؟ اینها انسان را راهنمایی میکند که برای بعد از مرگ چیزی تهیه کند که قبل از مرگ هم کارایی داشته باشد و از آن بهره ببرد لذا در بخشهایی از سوره ی مبارکه ی «زمر» این آیات را ذکر کرده.
سوره ی مبارکه ی «طلاق» آن بخشهای پایانی که در اینجا فرمود: سَبْعَ طَرَائِقَ آن را تشریح کرده فرمود ما هفت آسمان که راه است برای شما قرار دادیم ما خیال میکنیم راه فقط همین است که انسان یا دام تردّد کند رفت و آمد فرشتهها را از این راه نمیدانیم. در بخش پایانی سوره ی مبارکه ی «طلاق» یعنی آیه ی دوازده فرمود: اللَّهُ الَّذِی خَلَقَ سَبْعَ سَماوَاتٍ وَمِنَ الْأَرْضِ مِثْلَهُنَّ گرچه در قرآن کریم ارضینِ سَبع نیامده اما در این آیه ی دوازده سوره ی «طلاق» دارد که زمین هم مثل آسمان است یعنی طبقات هفتگانه دارد.
بیان نورانی از وجود مبارک امام رضا(سلام الله علیه) در ذیل همین آیه است که حضرت دستان مبارکشان را روی هم گذاشتند فرمودند: «أرضٌ و سماءٌ، أرضٌ و سماءٌ» شاید هر محدودهای هر منظومهای برای خودش یک ارض خاص داشته باشد که علم باید به سراغ آن برود و آن را کشف کند. بعد فرمود: یَتَنَزَّلُ الْأَمْرُ بَیْنَهُنَّ دستور الهی از این وسطها میآید فرشتهها رفت و آمد میکنند اینکه در لیله ی قدر فرشتهها میآیند امر را تقدیم وجود مبارک ولیّ عصر میکنند مقدّرات را و برمیگردند اینکه فرشتههایی که حافظ اعمال ما هستند شاهد اعمال ما هستند یک عدّه شاهد اعمال شباند یک عدّه شاهد اعمال روزند مرتّب میآیند و میروند پس این آسمان میشود طرائق، اما راه منحصر در راهِ مادّی نیست که انسان با پا طی کند بالأخره فرشتهها موجودیاند ولو ما درست تفصیلاً اینها را درک نکنیم همان طوری که یک عدّه به این فکرند که چگونه یک بذر، یک حبّه یا یک نَوا، یک هسته یا یک حبّه میشود درخت یا خوشه یک عدّه هم به این فکرند که با فرشتهها مأنوس باشند آنها چگونه ملائکه میآیند چگونه میروند چگونه حرف میزنند.
مرحوم کلینی(رضوان الله علیه) در جلد هشتم کافی آن روضه ی کافی که از بهترین نوشتههای مرحوم کلینی است چون برای اینکه متفرّقات فراوانی در این جلد هشتم است آنجا وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) اصحاب خاصّی داشت که آنها را تربیت میکرد که آنها هم در روز شاگرد حضرت بودند در بیداری و هم در شب در خواب شاگرد حضرت بودند. اینها این چند ساعتی که میخوابیدند برای آنها کلاس درس بود حضرت روز که میشد از اینها سؤال میکرد که «هل مِن مُبشِّرات» دیشب چه دیدید؟ خب اینها نه آن قدر میخوردند که روی سنگینی بخوابند به موقع میخوابیدند به موقع بیدار میشدند سحرخیز بودند آن قدر غذا نمیخوردند که روی فشار و سنگینی بخوابند حضرت میفرمود: «هل من مبشّرات» این را مرحوم کلینی در جلد هشت کافی نقل کرد بعضیها که رؤیای خاصّی دیده بودند به عرض حضرت میرساندند. ما الآن اگر سنّمان پنجاه سال باشد ما 25 سالهایم البته آن دوران کودکی و نوجوانی که که بگذرد مثلاً ده سال که بگذرد از این پنجاه سال میشود 25 سال ده سال که بگذرد میشود پانزده سال این پانزده سال ما هفت سال و نیم هستیم برای اینکه شبهای ما به هم ارتباط ندارد ما فقط روزها کارهایمان را به هم گِره میزنیم بحث دیروز را با بحث امروز گِره میزنیم اما آنکه اصحاب سَحر است هم بحثهای روز را به هم گِره میزند هم رؤیاهای شب را. ما همین طور صاف شب را هدر میدهیم این معنای اتلاف عمر است دیگر اتلاف عمر که دیگر حقیقت شرعیه نمیخواهد همین است دیگر کسی ده ساعت را هفت ساعت را صاف هدر بدهد، اگر کسی روزها را گِره زد و شبها را هم گِره زد میشود عالمِ ربّانی اینکه فرمود: إِنَّ نَاشِئَةَ اللَّیْلِ هِیَ أَشَدُّ وَطْأً وَأَقْوَمُ قِیلاً این است إِنَّ لَکَ فِی النَّهَارِ سَبْحاً طَوِیلاً اینها هر دو مدرسه است منتها روز برای رفع حاجت، شب برای رسیدن به جاهای بالاتر. اینها شبهایشان هم گِره خورده است که دیشب چه دیدند آن شب چه دیدند فردا شب چه میخواهند ببیند. خب حضرت میفرمود: «هل من مبشّرات» چه دیدید؟ بعد هم میفرمود اگر روشنتر باشید حلالخورتر باشید حلالگونهتر باشد حلالروتر باشید «لصافحتکم الملائکة» فرشتگان با شما مصافحه میکنند خب اینها میتوانند سَبْعَ طَرَائِقَ را که در آیه محلّ بحث است خوب ارزیابی کنند مفاد آیه ی دوازده سوره ی «طلاق» را که دارد یَتَنَزَّلُ الْأَمْرُ بَیْنَهُنَّ خب ارزیابی کنند. فرمود: «لصافحتکم الملائکة» این را که به امام و امامزاده نگفت تا شما بگویید که مخصوص حضرت امیر و اهل بیت است آنها یک مقام برتری دارند این را حضرت به همین اصحاب خاصّ خودش گفته دیگر، پس معلوم میشود افراد عادی هم میتوانند به اینجاها برسند حالا آن که میگوید «فَلَأَنَا بِطُرُقِ السَّمَاءِ أَعْلَمُ» آن دیگر اوّلین و آخرین نتوانستند چنین حرفی بزنند کسی توقّع هم ندارد به آنجا برسند خب بنابراین این سَبْعَ طَرَائِقَ را میشود فهمید این وجود مبارک حضرت که فرمود اگر حلالخور باشید حلالگو باشید حلالرو باشید پاک و طیّب و طاهر باشید «لصافحتکم الملائکة» شبهایتان هم به هم گِره میخورد آنگاه انسان وقتی به آیه ی سوره ی مبارکه ی «مؤمنون» (یک) به آیه دوازده سوره ی مبارکه ی «طلاق» (دو) اینها رسید این را خوب میفهمد که لَقَدْ خَلَقْنَا فَوْقَکُمْ سَبْعَ طَرَائِقَ بعد فرمود طرائق چه کسی رفت و آمد میکند چه کسانی میآیند چه کسانی میروند یَتَنَزَّلُ الْأَمْرُ بَیْنَهُنَّ اینکه فرشتهها رفت و آمد میکنند در لیله ی قدر یا حفظ اعمال ما، شهادت اعمال ما، کرام الکاتبین هر روز میروند یک عدّه تازه میآیند همین طرائق است دیگر، پس این برای یک عدّه خاصّی مقدور است البته برای صاحبان علوم تجربی هم راه دارد که آنها هم راههای خودشان را طی کنند، بنابراین سَبْعَ طَرَائِقَ میتواند هم طریقِ ظاهر باشد هم طریقتِ باطن. اینکه فرمود این سه نوع درخت را اینها به عنوان تمثیل است نه به عنوان تعیین این جریان طور سینا گاهی تعبیر به سَیناست گاهی به طُورِ سِینِینَ است حالا این بحثی کردند که این اضافه ی طور به سینین از چه قبیل است آن اسم منطقه است که همان طوری که وجود مبارک موسای کلیم آنجا مناجات کرده است آن سوره ی مبارکه ی «تین» به این صورت است وَالتِّینِ وَالزَّیْتُونِ ٭ وَطُورِ سِینِینَ این طور سینین همان طور سَیناست که تَنبُتُ بِالدُّهْنِ وَصِبْغٍ لِلْآکِلِینَ.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقاً آخَرَ فَتَبَارَکَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِینَ ﴿14 ثُمَّ إِنَّکُم بَعْدَ ذلِکَ لَمَیِّتُونَ 15 ثُمَّ إِنَّکُمْ یَوْمَ الْقِیَامَةِ تُبْعَثُونَ 16 وَلَقَدْ خَلَقْنَا فَوْقَکُمْ سَبْعَ طَرَائِقَ وَمَا کُنَّا عَنِ الْخَلْقِ غَافِلِینَ 17 وَأَنزَلْنَا مِنَ السَّماءِ مَاءً بِقَدَرٍ فَأَسْکَنَّاهُ فِی الْأَرْضِ وَإِنَّا عَلَی ذَهَابٍ بِهِ لَقَادِرُونَ 18 فَأَنشَأْنَا لَکُم بِهِ جَنَّاتٍ مِن نَّخِیلٍ وَأَعْنَابٍ لَّکُمْ فِیهَا فَوَاکِهُ کَثِیرَةٌ وَمِنْهَا تَأْکُلُونَ 19 وَشَجَرَةً تَخْرُجُ مِن طُورِ سَیْنَاءَ تَنبُتُ بِالدُّهْنِ وَصِبْغٍ لِلْآکِلِینَ 20 وَإِنَّ لَکُمْ فِی الْأَنْعَامِ لَعِبْرَةً نُسْقِیکُم مِّمَّا فِی بُطُونِهَا وَلَکُمْ فِیهَا مَنَافِعُ کَثِیرَةٌ وَمِنْهَا تَأْکُلُونَ 21 سوره ی مبارکه ی «مؤمنون» در مکه نازل شد عناصر محوری این سوَر همان معارف اصلی دین به اضافه ی خطوط کلی اخلاق و حقوق است. جریان خلقت را گاهی درباره ی انسان گاهی درباره ی جهان گاهی نظم بین انسان و جهان ذکر میکند و آنچه در این گونه از آیات محلّ بحث است دو عنوان است یکی نظمِ حکیمانه ی این خلقت، یکی حق بودنِ اینها. قرآن کریم هم روی نظمِ حکیمانه ی اینها تکیه میکند هم روی حق بودن، حق در مقابل باطل است اگر دنیا پایان راه باشد و اگر مرگ، پوسیدن باشد و اگر بعد از مرگ خبری نباشد این ساختار، ساختار باطل است زیرا انسان زندگی میکند بخورد بیاشامد هر کس هر چه دستش در آمد بر اساس قَدْ أَفْلَحَ الْیَوْمَ مَنِ اسْتَعْلَی عمل بکند حساب و کتابی نباشد میشود باطل. اینکه فرمود ما عالَم را باطل خلق نکردیم ما بازیگر نیستیم وَمَا بَیْنَهُمَا لاَعِبِینَ، مَا خَلَقْتَ هذَا بَاطِلاً، مَا خَلَقْنَاهُمَا إِلَّا بِالْحَقِّ نشانه ی هدفمند بودن عالم خلقت است. اینکه فرمود سلاله ی طین را نطفه کردیم نطفه را علقه کردیم علقه را مضغه کردیم مضغه را عظام کردیم عظام را لحم پوشاندیم روح را به او عطا کردیم او را به روحانیت رساندیم این نظم را میرساند.
مسئله ی حق را بالصراحه ذکر میکند نظیر سوره ی «صافات» و «صاد» که میفرماید ما بازیگر نیستیم ما لاعب نیستیم ما باطل خلق نکردیم وَمَا خَلَقْنَا السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ وَمَا بَیْنَهُمَا إِلَّا بِالْحَقِّ که این همان حقّ مخلوقٌبه است نشانه ی آن است که این هدف دارد. آن هدفمند بودن را با بِالْحَقِّ ذکر میکند این نظم حکیمانه را با تطوّرات علمی ارائه میکند منتها گاهی آن هدف را بالصراحه به عنوان مَا خَلَقْنَاهُمَا إِلَّا بِالْحَقِّ ذکر میکند گاهی هم به این صورت ثُمَّ إِنَّکُم بَعْدَ ذلِکَ لَمَیِّتُونَ ٭ ثُمَّ إِنَّکُمْ یَوْمَ الْقِیَامَةِ تُبْعَثُونَ تا حق و باطل روشن بشود، عدل و ظلم روشن بشود، پاداش و کیفر مشخص بشود.
مطلب بعدی آن است که در ذیل این آیه ی ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقاً آخَرَ چندین روایت است که لابد در کنزالدقائق ملاحظه فرمودید. بخشی از این روایات عهدهدار حکم فقهی است که اگر کسی نطفهای که در شُرف بستن است او را سِقط کند بیست دینار دیه دارد و اگر علقه را چهل دینار و اگر مضغه را شصت دینار و اگر عظام و امثال ذلک را هشتاد دینار و اگر ساختار تمام را سقط صد دینار و اگر روح در او دمیده شد که اگر سقط کرد که دِیه کامل است که اینها احکام فقهی است که برای این مراتب ششگانه بیان کرده پنجگانهاش هر کدام بیست دینار اضافه میشود وقتی خلقِ آخر یافت و روح در او دمیده شد دیه کامل دارد این احکام فقهی است. ولی بعضی از روایات نشان میدهد که ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقاً آخَرَ یعنی «نفخنا فیه روحاً» آن وقت این «نفختُ فیه روحاً» همین است که ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقاً آخَرَ در میآید به استناد اینکه این خلقِ آخر همان نفخِ روح است معلوم میشود که آن نفخت فیه روح هم برابر آیه ی سوره ی مبارکه ی «مؤمنون» معنا میشود که جسمانیةالحدوث و روحانیةالبقاء است اما البته در حدّ یک استظهار است اینها هیچ کدام برهان عقلی نیست.
مطلب بعدی آن است که کلمه ی برکت آن خیرِ کثیر است خیری که میماند چیزی که خیر نباشد برکت نیست و اگر اندک باشد هم برکت نیست بِرکه را همان آبی که یک جا جمع میشود و میماند میگویند برکه و این قسمت موهای جلوی سینه ی شتر را که یک مقدار بیش از جای دیگر نَرم است به آن میگویند بَرَک که اینها مَبارِک اِبل است اینها را میگویند بَرَک پارچههای بَرَکی برای همین قسمت جلوی سینه ی شتر است. خب، برکت آن خیرِ کثیر است در قرآن برکت به اصطلاح از اسمای تشبیهیه خداست سبّوح و قدّوس از اسمای تنزیهیه خداست به اصطلاح، آنجا که سخن از برکت است سخن از عالَم مُلک است تَبَارَکَ الَّذِی بِیَدِهِ الْمُلْکُ مطرح است. آنجا که سخن از ملکوت است سخن از تسبیح و قدّوس و سبّوح است که در بخش پایانی سوره ی مبارکه ی «یس» دارد فَسُبْحَانَ الَّذِی بِیَدِهِ مَلَکُوتُ کُلِّ شَیْءٍ ملکوت با سبّوح هماهنگ است مُلک با تبارک، لکن این تبارک را در قرآن کریم گاهی به صورت عام ذکر میکند وقتی کلّ خلقت را مطرح میکند میفرماید: خَلَقَ السَّماوَاتِ والْأَرْضَ فِی سِتَّةِ أَیَّامٍ ثُمَّ اسْتَوَی عَلَی الْعَرْشِ یُغْشِی اللَّیْلَ النَّهَارَ یَطْلُبُهُ حَثِیثاً وَالشَّمْسَ وَالْقَمَرَ وَالنُّجُومَ مُسَخَّرَاتٍ بِأَمْرِهِ أَلاَ لَهُ الْخَلْقُ وَالْأَمْرُ تَبَارَکَ اللّهُ رَبُّ الْعَالَمِینَ که أَلاَ لَهُ الْخَلْقُ وَالْأَمْرُ تَبَارَکَ اللّهُ رَبُّ الْعَالَمِینَ گاهی مربوط به نعمتهای خاص است نظیر قرآن، نظیر انسان که بعد از نازل کردن و جریان نازل کردن قرآن میفرماید: تَبَارَکَ الَّذِی نَزَّلَ الْفُرْقَانَ یا درباره ی حقیقت انسان فرمود: فَتَبَارَکَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِینَ. میبینید کاملاً این عمومها با آن خصوص خیلی فرق میکند در سوره ی مبارکه ی «اعراف» آیه ی 54 به این صورت ذکر فرمود که إِنَّ رَبَّکُمُ اللّهُ الَّذِی خَلَقَ السَّماوَاتِ والْأَرْضَ فِی سِتَّةِ أَیَّامٍ ثُمَّ اسْتَوَی عَلَی الْعَرْشِ یُغْشِی اللَّیْلَ النَّهَارَ یَطْلُبُهُ حَثِیثاً وَالشَّمْسَ وَالْقَمَرَ وَالنُّجُومَ مُسَخَّرَاتٍ بِأَمْرِهِ أَلاَ لَهُ الْخَلْقُ وَالْأَمْرُ تَبَارَکَ اللّهُ رَبُّ الْعَالَمِینَ این دیگر به نحو عام است لکن آنچه در سوره ی مبارکه ی «فرقان» آمده به نحو خاص است آیه ی اول سوره ی «فرقان» این است تَبَارَکَ الَّذِی نَزَّلَ الْفُرْقَانَ همان تبارک که برای ربّالعالمین است درباره ی خصوص قرآن به کار رفته تَبَارَکَ الَّذِی نَزَّلَ الْفُرْقَانَ و همان تبارک که برای کلّ عالم است و به طور خصوص درباره ی قرآن ذکر شده است در محلّ بحث برای آفرینش انسان یاد شد فَتَبَارَکَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِینَ:
سرّش این است که وقتی موجودی انسان میشود که با قرآن هماهنگ باشد این نمونه چندین بار ذکر شده که چرا ذات اقدس الهی در اول سوره ی مبارکه ی «الرحمن» بعد از اینکه فرمود: الرَّحْمنُ ٭ عَلَّمَ الْقُرْآنَ ٭ خَلَقَ الْإِنسَانَ ٭ عَلَّمَهُ الْبَیَانَ ذکر میکند فرمود خدای رحمان معلّمِ قرآن است همان خدا که معلّم قرآن است انسان را خلق کرد و به انسان بیان آموخت خب اگر انسان خلق نشود خدا قرآن را به چه کسی تعلیم میکند؟ چطور عَلَّمَ الْقُرْآنَ بر خَلَقَ الْإِنسَانَ مقدّم شد این را الآن ششصد هفتصد سال است که این آقایان گفتند و گفتند و گفتند تا به ماها رسیده فرمودند اگر کسی شاگرد قرآن نبود از قرآن استفاده نکرد اهل قرآن نبود همین یَأْکُلُ الطَّعَامَ وَیَمْشِی فِی الْأَسْوَاقِ بود انسان نیست آنکه انسان میسازد قرآن است پس اول تعلیم قرآن بعد آفرینش انسان، آنکه خلق شده إِنْ هُمْ إِلَّا کَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ اگر بخواهد انسان بشود باید قرآنی بشود لذا الرَّحْمنُ ٭ عَلَّمَ الْقُرْآنَ وقتی کسی شاگرد قرآن شد میشود انسان خَلَقَ الْإِنسَانِ اگر انسان شد حرفِ او میشود بیان، خب میفهمد چه میگوید، اگر انسان نشد مُبهمگوست و از این جهت که بَهیمه است حرف او مبهم است بهیمه را چرا بهیمه میگویند؟ برای اینکه معلوم نیست چه میگوید که، چون حرفش مبهم است بهیمه است آنکه حرفی برای گفتن ندارد فقط درباره ی اجوفین سخن میگوید و همین میاندیشد میشود بهیمه دیگر. ذرع یأکل ویتمتع و یلهمهم العمر این دیگر اهل بیان نیست.
فتحصّل معلّم، الرّحمان است محور تعلیم، قرآن است بعد از تعلّمِ قرآن، شخص میشود انسان وقتی انسان شد دهن باز کرد میشود بیان، اگر انسان نشد هر چه بگوید مبهم است برای اینکه معلوم نیست چه دارند میگویند که. خب، پس تَبَارَکَ در قرآن کریم موارد گوناگونی استعمال شده یک بخش عمومی دارد که در سوره ی «اعراف» و غیر «اعراف» به کار رفت یک بخش خصوصی دارد که در سوره ی مبارکه ی «فرقان» آمده یک بخش خصوصی دیگر هم دارد که در سوره ی مبارکه ی «مؤمنون» آمده آنکه در سوره ی «مؤمنون» و «فرقان» آمده یکی درباره ی قرآن است یکی درباره ی انسان و قرآن، شناسنامه ی انسان است اگر کسی هویّت قرآنی نگرفت دیگر انسان نیست. خب، فرمود: فَتَبَارَکَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِینَ ٭ ثُمَّ إِنَّکُم بَعْدَ ذلِکَ لَمَیِّتُونَ ٭ ثُمَّ إِنَّکُمْ یَوْمَ الْقِیَامَةِ تُبْعَثُونَ بعد میفرماید برای اینکه ربوبیّت شما تنها در این نیست که ما شما را آفریدیم و بخواهیم رها کنیم آسمانی که بالای سر شماست برای شما آفریدیم با نظمِ خاص، زمینی که زیر پای شماست برای شما خلق کردیم با نظم مخصوص، هوا و فضایی که بین شما و آسمان است برای شماست با نظم خاص فرمود: وَلَقَدْ خَلَقْنَا فَوْقَکُمْ سَبْعَ طَرَائِقَ هفت راه، حالا اینها راهند برای کواکب که یکی از محتملات است زیرا ستاره را و کوکب را میگویند طارق.
سوره ی مبارکه ی «طارق» آمده است وَالسَّماءِ وَالطَّارِقِ ٭ وَمَا أَدْرَاکَ مَا الطَّارِقُ ٭ النَّجْمُ الثَّاقِبُ کوکب، طارق است تطرّق میکند طریق را، راه را میپیماید رهنوردِ این راه، رهپوی این راه همان کواکباند. خب، اگر یک سلسله آسمانهای دیگر هم داشتیم که این درش بسته است فقط به روی مؤمنین باز میشود آن وقت آن طرائق است برای طارقانِ ملکوتی اگر فرمود این آسمانها به روی کفّار باز نمیشود لاَ تُفَتَّحُ لَهُمْ أَبْوَابُ السَّمَاءِ معلوم میشود غیر از این آسمانهای عادی که ریاضی و نجوم و هیئت به سراغ آن میرود یک آسمان دیگری هم هست برای اینکه این آسمانهای ظاهری که الآن ترمینال شده برای آنها اینکه در قرآن فرمود درهای آسمان به روی کفّار باز نمیشود اینها که الآن سفینههای باسرنشین و بیسرنشین به همه ی این قسمتها بردند این کدام آسمان است که درش به روی کفّار باز نمیشود فرمود: لاَ تُفَتَّحُ لَهُمْ أَبْوَابُ السَّمَاءِ این همان آسمانی است که وَأَوْحَی فِی کُلِّ سَمَاءٍ أَمْرَهَا این همان آسمانی است.
بیان نورانی امام مجتبی(سلام الله علیه) در محضر امیرالمؤمنین(سلام الله علیه) مشخص کرده. کسی از شام آمده سؤالاتی را ردیف کرده از وجود مبارک حضرت امیر(سلام الله علیه) سؤال کرده که «کَن بین الأرض والسماء» حضرت اشاره کرده به وجود مبارک امام مجتبی که شما جواب بدهید. آنها تعجّب کردند که چگونه مثلاً از یک کودکی یا مثلاً نوجوانی این سؤال جواب متوقّع است. وجود مبارک امام مجتبی(سلام الله علیه) در محضر حضرت امیر(سلام الله علیه) در جواب آن سؤال که گفت «کَم بین الأرض والسماء» فرمود: «مَدّ البصر و دعوة المظلوم» سیدناالاستاد ذیل این روایت فرمود این از غرر روایات ماست برای اینکه وجود مبارک امام مجتبی بین سمائین جمع کرده. ما سمائی داریم که فرمود: لَقَدْ خَلَقْنَا فَوْقَکُمْ سَبْعَ طَرَائِقَ سمائی هم داریم که درش بسته است فقط به روی مؤمنین باز میشود به روی کفّار باز نمیشود لاَ تُفَتَّحُ لَهُمْ أَبْوَابُ السَّمَاءِ سمائی هست که وحیگیرنده در او مستقرّند که وَأَوْحَی فِی کُلِّ سَمَاءٍ أَمْرَهَا سمائی است که وَفِی السَّماءِ رِزْقُکُمْ وَمَا تُوعَدُونَ ٭ فَوَ رَبِّ السَّماءِ وَالْأَرْضِ إِنَّهُ لَحَقٌّ مِثْلَ مَا أَنَّکُمْ تَنطِقُونَ پس ما چنین سمائی هم داریم. وجود مبارک امام مجتبی فرمود: «مدّ البصر و دعوة المظلوم» یعنی اگر منظور آسمانِ ظاهر است تا چشم میبیند آسمان است دیگر نمیشود برای او متر و کمّیت مشخص کرد، اگر منظور آسمانِ باطن است آهِ مظلوم، آه مظلوم تا آنجا میرسد «مدّ البصر» برای آسمان ظاهری است «دعوة المظلوم» دعا و آه مظلوم آن برای آسمانی است که درِ آن به روی کفّار باز نمیشود، بنابراین اینکه فرمود: طَرَائِقَ اختصاصی به وَالسَّماءِ وَالطَّارِقِ ندارد هر که بتواند، هر آهی بتواند آنجا برود جزء طارقِ آن طریق است چه کسی اهل آن آه باشد اهل آن راه باشد آن راه را تطرّق کند و مانند آن، بنابراین هر دو معنا را میتوان از این کریمه استفاده کرد. پس بنابراین اختصاصی به طارقِ به معنای کوکب ندارد که فرمود: وَالسَّماءِ وَالطَّارِقِ ٭ وَمَا أَدْرَاکَ مَا الطَّارِقُ ٭ النَّجْمُ الثَّاقِبُ بلکه هر دو قِسم را شامل میشود. بعد برای اینکه روشن کند خدای سبحان به بشر خیلی عنایت دارد اسم ظاهر را به جای ضمیر ذکر کرده، اگر میفرمود «ولقد خلقنا فوقکم سبع طرائق و ما کنّا عنکم غافلین» مطلب تأدیه میشد اما اسم ظاهر آورده به جای ضمیر فرمود: وَمَا کُنَّا عَنِ الْخَلْقِ غَافِلِینَ:
خلق یعنی مخلوق، یعنی شما از آن جهت که مخلوق هستید و محتاج به عنایت خالقید از شما غفلت نداریم، پس آسمانها را برای شما آفریدیم که فرمود: وَهُوَ الَّذِی جَعَلَ لَکُمُ النُّجُومَ لِتَهْتَدُوا بِهَا فِی ظُلُمَاتِ الْبَرِّ وَالْبَحْرِ الآن هم با پیشرفتهترین صنایعی که بشر در اختیار دارد با کمک ستارهها جابهجا میشود به کمک قطبها جابهجا میشود به کمک استوا جابهجا میشود یعنی تنظیم حرکات هوایی هواپیماها، دریایی کشتیها به وسیله ی همین ستارههاست و قطبها و جهات چندگانه دیگر به همین وسیله هدایت میشوند. خب، فرمود این برای آسمانها. وَأَنزَلْنَا مِنَ السَّماءِ مَاءً بِقَدَرٍ همه ی این قطرات باران اندازهشده است (یک) فَأَسْکَنَّاهُ فِی الْأَرْضِ (این دو) وَإِنَّا عَلَی ذَهَابٍ بِهِ لَقَادِرُونَ (این سه). در نوبت دیروز اشاره شد که این با آیه ی پایانی سوره ی مبارکه ی «ملک» هماهنگ است که قُلْ أَرَأَیْتُمْ إِنْ أَصْبَحَ مَاؤُکُمْ غَوْراً فَمَن یَأْتِیکُم بِمَاءٍ مَعِینٍ:
جناب زمخشری میگوید این در تحدید در ایعاد در وعید خیلی قویتر از آیه ی پایانی سوره ی «ملک» است (یک) هجده جهت را برخیها شمردند دوازده جهت را دیگران اضافه کردند سی نکته ی ادبی در این وَإِنَّا عَلَی ذَهَابٍ بِهِ لَقَادِرُونَ هست که در آیه ی قُلْ أَرَأَیْتُمْ إِنْ أَصْبَحَ مَاؤُکُمْ غَوْراً فَمَن یَأْتِیکُم بِمَاءٍ مَعِینٍ نیست هر دو در معرض تحدید است اما آن سی نکته ی تحدیدی بیشتر دارد. این تحدید گاهی درباره ی خود انسانهاست گاهی درباره ی نعمتهایی که خدای سبحان به انسان داده است. درباره ی خود انسانها فرمود خداوند شما را آفرید اگر بخواهد شما را میبرد آیه ی 133 سوره ی مبارکه ی «انعام» این بود وَرَبُّکَ الْغَنِیُّ ذُو الرَّحْمَةِ إِن یَشَأْ یُذْهِبْکُمْ وَیَسْتَخْلِفْ مِنْ بَعْدِکُم مَا یَشَاءُ چه اینکه در آیات دیگر دارد وَأَنشَأْنَا بَعْدَهَا قَوْماً آخَرِینَ دیر بجنبید شما را میبرد دیگری را میآورد خب إِن یَشَأْ یُذْهِبْکُمْ معنایش این نیست که شما میمیرید گروه دیگر میآیند خب بله بشر همین طور است دیگر تا بود چنین بود یک عدّه میمیرند یک عدّه زنده میشوند اینکه تهدید نیست همواره ذات اقدس الهی نسلی را میبرد یک نسل دیگر را میآورد اینکه تهدید نیست تهدید این است که شما را ذلیلانه به مقصد نرسیده از مرکب پیاده میکند و به گور میفرستد اینکه فرمود: إِن یَشَأْ یُذْهِبْکُمْ وَیَأْتِ بِخَلْقٍ جَدِیدٍ یا إِن یَشَأْ یُذْهِبْکُمْ وَیَسْتَخْلِفْ مِنْ بَعْدِکُم مَا یَشَاءُ اگر خدا بخواهد شما را میبرد دیگری را میآورد خدا هر روز دارد این کار را میکند که هر روز شما سری به بیمارستان میزنید یک عدّهای نوزادند هر روز سری به گورستان میزنید میبینید که آنجا هم بگو «لا اله الاّ الله» این دیگر امر عادی است دیگر این دیگر جای تهدید نیست که خدا بفرماید اگر خدا بخواهد شما را میبرد خب هر روز دارد این کار را میکند پس یک وقت طبیعی است آن تهدید نیست یک وقت است نه، شما که سواره هستید هنوز به مقصد نرسیدید شما را پیاده میکند دیگری را سوار میکند آن آیهای که دارد إِن تَتَوَلَّوْا یَسْتَبْدِلْ قَوْماً غَیْرَکُمْ ثُمَّ لاَ یَکُونُوا أَمْثَالَکُم بیانگر این است فرمود دیر بجنبید شما را پیاده میکند یک عدّه را سواره میکند نمیگذارد با اسلام این طور باز بکنید این یک حرف است إِن تَتَوَلَّوْا یَسْتَبْدِلْ قَوْماً غَیْرَکُمْ ثُمَّ لاَ یَکُونُوا أَمْثَالَکُم نه اینکه شما را میبرد عدّهای را میآورد نه، شما را میبرد بهتر از شما را میآورد این دینش را حفظ میکند بنابراین اینکه فرمود ذَهَابٍ بِهِ لَقَادِرُونَ میخواهد بگوید خَلَقی نمیماند این خشکسالی است آن تَرسالی را گرفتیم خشکسالی دادیم دیگر باران نمیآید برای شما وَإِنَّا عَلَی ذَهَابٍ بِهِ لَقَادِرُونَ مثل اینکه در آیه ی سوره ی مبارکه ی «انعام» و مانند آن میفرماید شما هنوز به مقصد نرسیده شما را پیاده میکنند یک عدّه دیگر میآورد بنابراین دو گونه بردن و آوردن است یک طور به طور طبیعی است که هر روز خدا یک عدّه را میبرد یک عدّه را دارد میآورد این عذاب نیست یک عدّه عمر خوبی کردند بابرکت زندگی کردند مرفّه بودند متنعّم بودند مؤمنانه زندگی کردند رحلت کردند اعقابی هم خدا نصیب آنها کرده اینکه هر روز است، اما این گونه از آیات که فرمود اگر بخواهد شما را میبرد یک عدّه دیگر میآرود این تهدید است این یُذْهِبْکُمْ که در سوره ی مبارکه ی «انعام» است و مانند آن تهدید است چه اینکه وَإِنَّا عَلَی ذَهَابٍ بِهِ لَقَادِرُونَ که محلّ بحث ماست در سوره ی «مؤمنون» آن هم تهدید است وَإِنَّا عَلَی ذَهَابٍ بِهِ لَقَادِرُونَ میبریم خب این باران را میبریم. حالا قبل از اینکه این باران را ببریم این باران در چند مقطع کارآیی دارد مقداری که نزدیک به سطح زمین است برای رشد این گیاهان و خوشهها، مقداری که فاصله دارد برای درختها، مقداری که فاصله بیشتری دارد برای کند و کاو چاه و قنات و چشمهها و اگر دیر بجنبید ما دستور میدهیم اینها قدری پایینتر بروند که در دسترس شما نباشند فَأَنشَأْنَا لَکُم بِهِ جَنَّاتٍ باغهایی مِن نَّخِیلٍ وَأَعْنَابٍ که اینها صبغه ی غذایی دارد گذشته از اینکه صبغه ی غذایی دارد لَّکُمْ فِیهَا فَوَاکِهُ کَثِیرَةٌ وَمِنْهَا تَأْکُلُونَ هم میوه است برای شما هم غذا، اما وَشَجَرَةً که تَخْرُجُ مِن طُورِ سَیْنَاءَ:
جریان طور سینا آنجا چند تعبیر است که اگر ما این را مکسور خواندیم معلوم میشود اسم مکان است و اگر مکسور نخواندیم غیر منصرف بود نام دیگری دارد آیا خود سَینا به معنای زیتون است طور یعنی جَبل چون در آن جبل آن محدوده ی کوهستانی این درخت بیش از جای دیگر و بهتر از جای دیگر رشد میکند جهاتی است که هم در ذیل این آیه گفته شد هم در ذیل آیه وَطُورِ سِینِینَ که تَنبُتُ بِالدُّهْنِ وَصِبْغٍ لِلْآکِلِینَ هم روغنِ زیتون برای شما نافع است هم وسیلهای است برای غذا خوردن که خورشتِ غذای شماست وَإِنَّ لَکُمْ فِی الْأَنْعَامِ لَعِبْرَةً نُسْقِیکُم مِّمَّا فِی بُطُونِهَا درباره ی حیوانات هم سوره ی مبارکه ی «نحل» آنجا تا حدودی مبسوطاً بیان شده که حیواناتی که ذات اقدس الهی خلق میکند انواع و اقسامی دارد شیری که از آنها نصیب انسان میشود در بخشهایی آمده است که مِن بَیْنِ فَرْثٍ وَدَمٍ آیه ی 66 سوره ی مبارکه ی «نحل» این بود وَإِنَّ لَکُمْ فِی الْأَنْعَامِ لَعِبْرَةً نُسْقِیکُم مِمَّا فِی بُطُونِهِ مِن بَیْنِ فَرْثٍ وَدَمٍ لَّبَناً خَالِصاً سَائِغاً لِلشَّارِبِینَ از بین جدار خون و جدار مدفوع این لبنِ طیّب و طاهر و شفاف بیرون میآید الآن شما این چشمههایی که در دامنه ی کوه البرز یا غیر البرز است میبینید این صدها سال است دارد میجوشد از لجن بیرون میآید دیگر، اینجا دیگر لولهکشی نیست که از وسط گِل و لای بیرون میآید دیگر هر چه شما بکَنید گل است و لای و یک مقدار لجن از این لجنها آبِ شفاف در میآید نه آن لجن مجاز است که به این آب بچسبد نه آب مجاز است که خود را آلوده کند این باید شفاف و صاف در بیاید قدری شما بخواهید با کلنگ بکِنید میبینید لجن است اما در این لجن این همه آبِ شفاف و زلال در آوردن کارِ ربّالعالمین است شما مسیرِ شیر و پستان شیردهیِ گوسفند و گاو را که بشکافی جلوتر بروی میبینی یک دیواره مدفوع است یک دیواره خون، بین خون و مدفوع این لبنِ شفاف در میآید که این در سوره ی مبارکه ی «نحل» آیه ی 66 مشخص شد فرمود این وسیله ی عبرت است برای شما وَإِنَّ لَکُمْ فِی الْأَنْعَامِ لَعِبْرَةً نُسْقِیکُم مِمَّا فِی بُطُونِهِ مِن بَیْنِ فَرْثٍ وَدَمٍ لَّبَناً خَالِصاً سَائِغاً لِلشَّارِبِینَ بعد وَمِن ثَمَرَاتِ النَّخِیلِ وَالْأَعْنَابِ گاهی در قرآن مسئله ی دامداری قبل از کشاورزی ذکر میشود گاهی هم به عکس در محلّ بحث ما کشاورزی قبل از جریان دامداری ذکر شده فرمود: وَإِنَّ لَکُمْ فِی الْأَنْعَامِ لَعِبْرَةً نُسْقِیکُم مِّمَّا فِی بُطُونِهَا که شرحش در آیه ی 66 سوره ی «نحل» گذشت وَلَکُمْ فِیهَا مَنَافِعُ کَثِیرَةٌ که دامداری شما و لبنیات شما از این راه تأمین میشود وَمِنْهَا تَأْکُلُونَ اما درباره ی اینکه اشکال شده بود که اگر انسان در بدأ پیدایشش مجرّد باشد چگونه برابر سوره ی «نحل» وَاللَّهُ أَخْرَجَکُم مِّن بُطُونِ أُمَّهَاتِکُمْ لاَ تَعْلَمُونَ شَیْئاً کسی بپرسد که خب ممکن است مجرّد باشد و چیزی نداند و بعد یاد بگیرد نظیر اینکه ملائکه مجرّدند و اسمای الهی را از وجود مبارک آدم طبق أَنْبِئْهُمْ یاد گرفتند. این برای آن است که فرشتگان صدها مسئله ی الهی را میدانستند از قبل عالِم بودند از بدأ عالِم بودند منتها علمی روی علم آمده نه اینکه هیچ چیزی را ندانستند. از همان اول عرض کردند أتَجْعَلُ فِیهَا ما میخواهیم سؤال بکنیم بفهمیم نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِکَ وَنُقَدِّسُ لَکَ اینها را عالِم بودند اهل تسبیح بودند اهل تقدیس بودند منتها چیزهای دیگری را به وسیله ی انسان کامل آگاه شدند این نشان آن نیست که چیزی مجرّد باشد و هیچ چیزی را نداند بنابراین آنها با اینکه مجرّد بودند خیلی از چیزها را بعداً یاد گرفتند گذشته از اینکه در همان اول سوره ی مبارکه ی «بقره» جریان حضرت آدم و حضرات ملائکه و کیفیت تعلیمشان با بساط دنیایی هماهنگ نبود آن نشئه، یک نشئه ی خاصّی است که قبل از هبوط وجود مبارک آدم(سلام الله علیه) به دنیا نه به زمین به این دنیا آن مرحله برقرار شد لذا باید این سؤال و جواب را مناسب با آن نشئه با آن مرحله ارزیابی کرد خب.
پرسش:؟پاسخ: خب، چون فرق میکند دیگر، اگر تجرّدشان نظیر تجرّد انسانی باشد خب بله، اما اگر تجرّدشان تجرّد بالاتر باشد بر اساس وَمَا مِنَّا إِلَّا لَهُ مَقَامٌ مَعْلُومٌ معلوم میشود بالاتر نمیروند دیگر ولی انسان مقامِ معلوم ندارد انسان میتواند «إقرأ وارق» بشود رَبِّ زِدْنِی عِلْماً بگوید و مانند آن.
پرسش:؟پاسخ: بله، منتها باید با آن عالَم مشخص کرد آیا آن عالم، عالم دنیا بود زمین بود تعلیم و تعلّمشان نظیر تعلیم و تعلّم حصولی بود یا تعلیم و تعلّم اسمای الهی برابر اشراق و اشهاد است نه برابر تعلیمِ حصولی و مفهوم برای اینکه آنجا این اسمای الهی که ذات اقدس الهی آنها را یاد حضرت آدم دارد یک الفاظ نبود یک مفاهیم نبود همین اسمایی که در دعای کمیل میگوییم «و بأسمائک الّتی ملأت کلّ شیء» یا در دعای سمات یا در دعای ندبه میگوییم با آن اسم کوهها مرتفع شدند با آن اسم زمین مُنخسف شد با آن اسم فلان قدرت پدید آمد اینها حقایق عینی و خارجیاند این الفاظی که ما مطرح میکنیم سوّمین یا چهارمین مرتبهاند ما به چیزی میگوییم الفاظ و اسماء که دلالت بر مفاهیم داشته باشد آن مفاهیم بر مصادیق منطبقاند، پس این الفاظ اسم است برای مفاهیم و آن مفاهیم سِمهاند علامتاند برای مصادیق آن مصادیق مظهر قدرت الهیاند که آن اسمای الهی ظاهر است و حقایق خارجی میشود مظهر. آنچه را که ما تلفّظ میکنیم اسمای اسمای اسماء الله است زیرا این الفاظ اسماء است برای مفاهیم، مفاهیم الفاظ است برای مصادیق، مصادیق الفاظ است چون مظهرند برای آن حقایق الهی، چون حقایق الهی ظاهر در این مظهرند آن حقایق الهی که در مرتبه ی چهارم هستند اسماء الله هستند و اگر گفته شد اسماء خدا توقیفی است نسبت به آن امر قطعی است اما نسبت به این البته یک تأدّب فقهی است خب وَإِنَّ لَکُمْ فِی الْأَنْعَامِ لَعِبْرَةً نُسْقِیکُم مِّمَّا فِی بُطُونِهَا وَلَکُمْ فِیهَا مَنَافِعُ کَثِیرَةٌ وَمِنْهَا تَأْکُلُونَ که توضیح این در ذیل آیه ی 65 و 66 سوره ی مبارکه ی «نحل» گذشت.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
وَإِنَّ لَکُمْ فِی الْأَنْعَامِ لَعِبْرَةً نُسْقِیکُم مِّمَّا فِی بُطُونِهَا وَلَکُمْ فِیهَا مَنَافِعُ کَثِیرَةٌ وَمِنْهَا تَأْکُلُونَ ﴿21 وَعَلَیْهَا وَعَلَی الْفُلْکِ تُحْمَلُونَ 22 وَلَقَدْ أَرْسَلْنَا نُوحاً إِلَی قَوْمِهِ فَقَالَ یَا قَوْمِ اعْبُدُوا اللَّهَ مَا لَکُم مِنْ إِلهٍ غَیْرُهُ أَفَلاَ تَتَّقُونَ 23 فَقَالَ الْمَلَأُ الَّذِینَ کَفَرُوا مِن قَوْمِهِ مَا هذَا إِلَّا بَشَرٌ مِّثْلُکُمْ یُرِیدُ أَن یَتَفَضَّلَ عَلَیْکُمْ وَلَوْ شَاءَ اللَّهُ لَأَنزَلَ مَلاَئِکَةً مَا سَمِعْنَا بِهَذا فِی آبَائِنَا الْأَوَّلِینَ 24 إِنْ هُوَ إِلَّا رَجُلٌ بِهِ جِنَّةٌ فَتَرَبَّصُوا بِهِ حَتَّی حِینٍ 25 سوره ی مبارکه ی «مؤمنون» در مکه نازل شد و مطالب سوَر مکّی اصول دین از توحید و وحی و نبوّت و معاد است البته خطوط کلی فقه و اخلاق و حقوق را هم در بردارد در این سوره بعد از جریان توحید, مسئله ی نبوّت را مطرح فرمود. در جریان توحید از خلقتِ آسمان و زمین و از خلقت انسان و از خلقت برخی از موجودات دامی نامی به میان آمده. در جریان خلقت انسان چون مراحل فراوانی برای تحقّق انسان هست و این مراحل بعضیها همساناند بعضیها با فاصله ی وجودی و رتبی محقّق میشوند لذا گاهی با «ثمّ» عطف میشود گاهی با «فاء» در کتابهای ادبی مستحضرید که گفتند «فاء» و «ثمّ» با یک تفاوتی برای ترتیب و تراخیاند این مطلب اول.
تراخی گاهی به لحاظ زمان است گاهی به لحاظ رتبه ی وجودی این مطلب دوم.
گاهی ممکن است مطلبِ معطوف را با «فاء» عطف کنند برای اینکه فاصله ی زمانی کم است گاهی ممکن است همان را با «ثمّ» عطف کنند برای اینکه فاصله ی وجودی زیاد است آن مطلبی را که به نام معطوف است بر معطوفعلیه بخواهند عطف بکنند درجه ی وجودی آن خیلی بالاتر از درجه ی وجودی قبلی است. جریان علقه و مضغه و عظام اینها شبیه هماند تقریباً, اما پیدایش روح ولو فاصله ی زمانیاش مثل فاصلههای قبلی است ولی چون درجه ی وجودیاش برتر است با «ثمّ» عطف میکنند, گاهی این نکته رعایت میشود با «ثمّ» عطف میکنند, گاهی اصل ترتیب ملحوظ است با «فاء» عطف میکنند این هم در کتابهای ادبی آمده هم در کتابهای تفسیری.
مطلب بعدی آن است که قرآن کریم ما را با تطوّر, تفکّر, تعقّل دعوت کرده است خطوط کلی بعضی از مسائل را ذکر کرد بعد به ما فرمود شما تدبّر کنید بهره ی صحیح ببرید ما چندتا کار را باید بکنیم اول اینکه خود مطالب قرآن را خوب بفهمیم دوم اینکه از رهنمود قرآن کمک بگیریم به سراغ پی بردن اسرار خلقت برویم سوم اینکه هر چه فهمیدیم این را ظرف قرار بدهیم نه مظروف و معارف قرآن را در ظرفِ علوم بریزیم نه علومِ خود را در قرآن بریزیم و بر قرآن تحمیل کنیم و از زبان قرآن حرفِ خودمان را در بیاوریم.
سیدناالاستاد و سایر بزرگان فرمودند مبادا علومتان را بر قرآن تحمیل کنید ناظر به همین بخش سوم است ما هر چه یاد گرفتیم باید این را در ظرف استماع و ظرفیّت مخاطب قرار بدهیم یعنی این بیان نورانی که فرمود: إِذَا قُرِئَ الْقُرْآنُ فَاسْتَمِعُوا لَهُ وَأَنْصِتُوا برای همه در همه ی سطوح است هر کسی هر علمی دارد باید با اِنصات و با استماع به حضور قرآن برود نه با تکلّم که حرفِ خودش را از زبان قرآن بزند علم خودش را بر قرآن تحمیل بکند اینچنین نیست هر کس هر چیزی بلد است باید بداند که إِذَا قُرِئَ الْقُرْآنُ فَاسْتَمِعُوا لَهُ وَأَنْصِتُوا منتها وقتی قرآن قرائت شد آن که عالِمتر است بهره ی بیشتری میبرد آنکه متوسّط است بهره ی میانی میبرد آن که کمتر است بهره ی کمتری میبرد. دانشمندی که فضاشناس است سالیان متمادی در جریان کیهانی کار کرده او وقتی آیه ی سوره ی مبارکه ی «مُلک» را میخواند خب یقیناً از ما بهتر استفاده میکند آیه ی سوره ی «ملک» این است که آیه ی سوم سوره ی «ملک» الَّذِی خَلَقَ سَبْعَ سَماوَاتٍ طِبَاقاً مَا تَرَی فِی خَلْقِ الرَّحْمنِ مِن تَفَاوُتٍ فَارْجِعِ الْبَصَرَ هَلْ تَرَی مِن فُطُورٍ ٭ ثُمَّ ارْجِعِ الْبَصَرَ کَرَّتَیْنِ یَنقَلِبْ إِلَیْکَ الْبَصَرُ خَاسِئاً وَهُوَ حَسِیرٌ میفرماید این طبقات هفتگانه ی آسمان را ما خلق کردیم هیچ شکاف و بینظمی در صدر و ساقه ی سپهر نیست شما دو بار, سه بار, چهار بار, صدها بار هم که مراجعه کنید بینظمی نمیبینید ما که درسخوانده ی علم سماوات نیستیم از این آیه بهره ی ضعیف میبریم آن که رصدخانه دارد وقتی این آیه را میبیند صدها بهره ی علمی از این آیه استفاده میکند میگوید بله فاصله ی فلان ستاره تا فلان ستاره چند سال نوری است همیشه همین طور است فاصله ی فلان ستاره تا زمین چند سال نوری است همیشه همین طور است هیچ بینظمی نه بین خود کواکب هست نه بین کواکب و زمین و مانند آن, بهرهای که او از این آیه میبرد خیلی بیشتر از آن است که ما میبریم. بنابراین هر چه بشر یاد گرفت این را باید در حوزه ی ظرفیّت خود قرار بدهد و مستمِع باشد نه متکلّم که حرفِ خودش را از زبان قرآن در بیاورد که یک وقت حرفِ او عوض شد مثلاً بگوییم قرآن عوض شد این طور نیست, پس بنابراین این دو مطلب باید از هم جدا بشود به ما گفتند تا زندهای باید بفهمی فراغت و فارغالتحصیلی و خارج شدن و دوران تعطیلی نیست آنها که به جایی رسیدند گفتند اوّلین روزِ جهلِ یک حوزوی یا دانشگاهی آن وقتی است که بگوید من فارغالتحصیل شدم همین که گفت فارغالتحصیل شدم جهلِ او شروع میشود برای اینکه آنچه را که قبلاً خوانده آنها هم از یادش میرود بعدی هم که چیزی افزوده نمیکند, اما تا نفس میکِشد به سراغ علم برود این معلوم میشود به جایی میرسد این یک وظیفه ی اول که گفتند تدبّر, تفکّر, تعقّل. مطلب دوم این است که هر چه فهمیدیم ساکتتر باشیم برای اینکه بیشتر استفاده میکنیم إِذَا قُرِئَ الْقُرْآنُ فَاسْتَمِعُوا لَهُ وَأَنْصِتُوا تنها برای مجلس تجوید که نیست برای علما, حکما, برای همه است که در برابر قرآن حرف نزنید هر چه او گفت شما بهره بگیرید منتها شما که کیهانشناسید صد مطلب از آیه ی سوره ی «ملک» استفاده کنید دیگران که کیهانشناس نیستند یکی دو مطلب استفاده میکنند شما چون ظرفیتتان زیاد است بیشتر استفاده میکنید دیگران که ظرفیتشان کمتر است کمتر.
مطلب بعدی آن است که قرآن کریم فرمود آنچه را که شمایِ سپهرشناس میدانید تازه اوایل راه است آن قدر توسعه و تولید در نظام سپهری هست که به ذهنتان نمیآید فرمود این آسمانهایی که ما خلق کردیم این کواکبی که ما خلق کردیم این ثواب و سیّاراتی که ما خلق کردیم وَإِنَّا لَمُوسِعُونَ این «موسعون» هم اسم فاعل نیست صفت مشبهه است به وزن اسم فاعل باب افعال است و ثبات و دوام را میرساند فرمود ما دائماً داریم در نظام سپهری توسعه میدهیم حالا یا ستارهای از ستاره تولید میشود یا کهکشانی از کهکشان تولید میشود که همه ی علوم شما «کالحقةٍ فی فلات» است بنابراین یَخْلُقُ مَا لاَ تَعْلَمُونَ, فَلاَ أُقْسِمُ بِمَا تُبْصِرُونَ ٭ وَمَا لاَ تُبْصِرُونَ فرمود خیلی از چیزهاست که اصلاً نمیبینید ولو با چشم مسلّح, بنابراین نباید گفت که همین مقداری که ما کشف کردیم همین مقدار است هر روز ذات اقدس الهی همان طوری که در سازمان کشاورزی زاد و ولد هست در سازمان حیوانات و دامداری زاد و ولد هست در سازمان بشری زاد و ولد هست در ستارهها هم همین طور است در آسمانها همین طور است در کهکشانها همین طور است فرمود: وَإِنَّا لَمُوسِعُونَ خب بنابراین نه علم میتواند متوقّف باشد نه عالِم میتواند مغرور باشد و نه هیچ کسی مجاز است که مظروف را به جای ظرف و ظرف را به جای مظروف قرار بدهد حرفِ خود را بر قرآن تحمیل نکند هر چه بفهمتر شد ساکتتر است میبینید طلبهای که جدّیتر است او سعی میکند ساکتتر باشد چون او از درس استاد بیشتر استفاده میکند اینچنین نیست که با دیگری یکی باشد یک استاد است یک درس میگوید کسی صد مطلب میفهمد یکی پنجاه مطلب. آن که فَاسْتَمِعُوا لَهُ وَأَنْصِتُوا او کاملتر است دقیقتر گوش میدهد بیشتر استفاده میکند. همه ی ما در برابر قرآن این طوریم خب, بنابراین خواسته ی خودمان را نمیتوانیم.
مطلب بعدی آن است که اگر قرآن کریم فرمود ستارهها طارقاند برابر سوره ی «طارق» فرمود: وَالسَّماءِ وَالطَّارِقِ ٭ وَمَا أَدْرَاکَ مَا الطَّارِقُ ٭ النَّجْمُ الثَّاقِبُ این نجمِ ثاقِب, طارق شد معلوم میشود طرائق و طریقها و راهها برای این ستارههاست آن وقت با کُلٌّ فِی فَلَکٍ یَسْبَحُونَ هماهنگ در میآید اگر طرائق به معنای طبقات باشد که با آیه سوره ی «ملک» هماهنگ است که خَلَقَ سَبْعَ سَماوَاتٍ طِبَاقاً و اگر طرائق همان طریقها و راهها و مسیرها باشد با وَالسَّماءِ وَالطَّارِقِ ٭ وَمَا أَدْرَاکَ مَا الطَّارِقُ ٭ النَّجْمُ الثَّاقِبُ هماهنگ در میآید, بنابراین ما حرفِ خودمان را در هر رشتهای بر قرآن تحمیل بکنیم این نارواست حرفِ قرآن را بهتر بفهمیم رواست این إِذَا قُرِئَ الْقُرْآنُ فَاسْتَمِعُوا لَهُ وَأَنْصِتُوا برای همه ی طبقات در همه ی عصر و مصر است.
شریعت یعنی دین یک منبع معرفتشناسی دارد یک منبع هستیشناسی. منبع هستیشناسیای فقط خداست یعنی عقیده را, اصول دین را, فروع دین را, اخلاق را, حقوق را تنها مبدأیی که قرارداد میکند و وضع میکند و قانونگزاری میکند خداست إِنِ الْحُکْمُ إِلَّا لِلّهِ احدی نه میداند نه میتواند قانونگزار باشد این منبع هستیشناسی. منبع معرفتشناسی که حالا خدا چه قانونی وضع کرد تنها کسی که میفهمد بدون رقیب پیغمبر است حالا انبیای گذشته هر کدام در جای خودشان, وحی مقابل ندارد یعنی پیغمبر مقابل ندارد وحی مقابل ندارد نمیشود گفت که حکما و فقها و محدّثین ـ معاذ الله ـ در ردیف انبیایند یا نمیشود گفت فلسفه و عرفان و حکمت و برهان در ردیف وحی است او مقابلپذیر نیست او شهودی است نه حصولی, معصوم است در سه بخش تلقّی و حفظ و القاء دیگران اینچنین نیستند لذا وحی مقابل ندارد اوّلین منبع معرفتی, وحی است بعد وقتی که از وحی گذشتیم نوبت به بشر عادی شد دوتا راه دارد برای کشف که بشر کشف بکند ذات اقدس الهی به انبیا چه فرمود آن راه عقل است و راه نقل اینکه میبینید در کتابهای فقهی یا اصولی میگویند «یدلّ علیه العقل والنقل» همین است عقل شارع نیست (یک) تشریع در شرع او, حقّ او, وظیفه ی او نیست (دو) چراغ بودن سِمت اوست (سه) عقل کشف میکند همان طوری که نقلِ زراره کشف میکند این طور نیست که هیچ کدام قانونگزار باشند برای اینکه نه موضوع را عقل آفرید نه محمول را عقل آفرید نه ترتّب محمول بر موضوع را عقل آفرید عقل که میگوید باید از سمّ پرهیز کرد نه برای آن است که سمّ را او خلق کرده یا تأثیر سمّ که اهلاک باشد او به سمّ داده رابطه ی موضوع و محمول را او خلق کرده او بیکاره است یعنی بیکاره است مثل اینکه چراغ بیکاره است چراغ که چاه نساخت چراغ که راه نساخت چراغ فقط نشان میدهد کجا چاه است کجا راه است.
عقل یک چراغ خوبی است میگوید چه چیزی بد است چه چیزی خوب است حالا انسان برای درون خودش یک سرپرستی دارد میگوید وقتی خب اینجا چاه است من نباید بروم دیگر اینجا راه است باید بروم دیگر. عقل هیچ یعنی هیچ به نحو سالبه ی کلیّه ذرّهای قانونگزار نیست قانونشناس خوبی است البته اگر عقل برهانی باشد خب مثل نقل هم همین طور است باید رجالش درست باشد درایتش درست باشد مطلق و مقیّدش درست باشد عام و خاصّش مشخص باشد مفهوم و منطوقش مشخص بشود وجود و معیّنش مشخص بشود تا نقل زراره چراغی باشد که چه کاری را باید کرد چه کاری را نباید کرد. این دوتا چراغ که شما میبینید در اصول کاربرد دارد میگویند این برائت عقلی است یا برائت نقلی است در فقه کاربرد دارد میگویند یدلّ علیه العقل والنقل از همین قبیل است ما باید بدانیم اینکه میگویند «کلّما حَکَم العقل, حَکَم العقل» یعنی «فَهِم العقل» این حکم است یعنی ثبوت محمول برای موضوع که قضیه و تصدیق است اشتباه با قانون نشود قانون فقط برای خداست چراغ اگر بخواهد حرف بزند حکم میکند اما حکم میکند که این موضوعی که من نساختم آن محمولی که من نساختم اینها دوتا با هم ارتباط دارند که این ارتباط را هم من نساختم این چاه را من خلق نکردم افتادنِ در چاه را هم من خلق نکردم هر که در چاه بیفتد پایش میشکند را هم من خلق نکردم ولی من میبینم این است چاه را میبینم افتادن را میبینم شکستن پا را میبیند. حرفِ چراغ کشف است نه اثبات, حرف عقل کشف است نه اثبات, اثبات فقط برای شرع است و لاغیر, منتها ذات اقدس الهی برای اینکه این چراغ را شفافتر بکند راههای فراونی نشان داده در همان جریان انسان همین طور است در جریان انسان فرمود این وضع را که آفرید شاید چند سال قبل هم به مناسبتهایی حرفهای مرحوم بوعلی نقل شده ایشان در نمط هشتم به بعد اشارات این حرف را دارد داستان سلامان و ابسال را نقل میکند مرحوم خواجه طوسی(رضوان الله علیه) میگوید من وقتی این کتاب را شرح میکردم قصّه ی سلامان و ابسالی که ابنسینا اشاره کرده متوجّه نشده بودم چیست بعد از بیست سال رسالهای به دست من رسید که داستان سلامان و ابسال را در آنجا شرح داد آن داستان سلامان و ابسال این بود که کسی به دیگری دل بسته و علاقهمند بود که مثل او را بپروراند منتها نه از آن زن, نطفه ی پدر را گرفتند نطفه ی مادر را گرفتند در یک جای مناسبی نطفه ی زن را گرفتند نطفه ی مرد را گرفتند در یک جای مناسبی گذاشتند و بعد از مدّتی پسری بالغ تربیت شده است این برای قبل از هزار سال است که مرحوم بوعلی میگوید حالا آن قصّه چه موقع است روشن نیست خب حالا چندین قرن هست که بشر به فکر شبیهسازی بود اگر دو هزار سال قبل بشر این کار را کرده نطفه را گرفته در جایی که شرایط رَحِم را دارد آنجا گذاشته ساخته و زید تولید شده این علم است دیگر اینکه محذوری ندارد که اینکه خدا نشان داد این کار را بکنی بچه متولّد میشود. چه کسی میکند این کار را چه در درون چه در بیرون چه کسی أَنشَأْنَاهُ خَلْقاً آخَرَ میکند؟ خدا, چه کسی تبدیل میکند؟ خدا, منتها نطفه را کسی اِمنا میکند از جایی به جایی قرار میدهد منتها آن یا به صورت طبیعی است که در نکاح حاصل است فرمود: أَفَرَأَیْتُم ما تُمْنُونَ یا این به صورت صنعتی و علمی است که این نطفتین را در جای دیگر قرار میدهند شرایط قرار میدهند بعد این را مضغه میکند و علقه را مضغه میکند و عظام میکند و فَکَسَوْنَا الْعِظَامَ لَحْماً میکند و ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقاً آخَرَ این میشود علمِ پزشکی این میشود شبیهسازی.
جریان کشاورزی هم بشرح ایضاً که خوانده شد فرمود اینها شیر میدهند شما ببینید در فصول گوناگون زمان و زمینِ مختلف شیرهای مختلف میدهند شیر پرچرب, شیر کمچرب, شیر فراوان, شیر کم شما خب اینها را یاد بگیرید که چطور میشود که گوسفندان فلان رَمه شیر فراوان میدهند و چرب, گوسفندان رمه ی دیگر شیر کمتر میدهند و کمچرب خب شما بروید یاد بگیرید آن علفها را شناسایی کنید کیفیت تغذیه را شناسایی کنید شیرِ فراوان بگیرید پرچرب هم بگیرید خب حالا اگر کسی اینها را از قرآن یاد گرفته دامداری خوبی تربیت کرده این کشاورزی, کشاورزی اسلامی نیست یعنی کشاورزی اسلامی آن است که طرز دوشیدن باید فرق بکند تا آن طنز.. روشن بشود این میشود علمِ اسلامی همه ی علوم این طور است دامداری این طور است کشاورزی این طور است فرمود شما میبینید بالأخره من بین فرث و دم این لبنِ شفاف در میآورم میبینید که اگر علف مختلف شد شیر کمچرب میشود یا شیر کم میشود و اگر علف خصوصیّت دیگر را داشت شیر پرچرب میشود و بیشتر میشود خب همین کار را بکنید دیگر مفتخور نباشید بالأخره.
علمِ اسلامی یعنی مثل صحیحه حمّاد باشد که نماز را یاد میدهد میگوید نماز از اول اذان و اقامه شروع میشود بعد تکبیرةالإحرام است و بعد قرائت است و که به آن میگویند صحیحه حمّاد, حمّاد چون روایتش طولانی است لقب طولانی هم دارد یعنی علوم اسلامی باید مثل صحیحه حمّاد باشد آن طوری که نماز صبح را یاد میدهد آن طور کشاورزی را یاد بدهد خب آن طور در صحیحه «لا تنقض» هم نیست صحیحه ی «لا تنقض» صدها بار گفته شد که بیش از یک سطر نیست الآن پنجاه شصت جلد کتاب عمیقِ علمی از همین یک سطر در آمده دیگر با حذف مکرّرات تقریرات اساتید امام(رضوان الله علیه) شاگردان زیادی داشت ما یک تقریر حساب میکنیم مرحوم آقای خویی(رضوان الله علیه) شاگردان زیادی داشت یک تقریر حساب میکنیم اینها هر کدام مبانی خاص دارند همه ی این پنجاه شصت جلد کتاب از این یک سطر در آمده دیگر حالا اگر پنجاه شصت جلد کتاب ما در کشاورزی از همین یک سطر آیه در بیاوریم این علم, علم اسلامی نیست؟! فرمود این فرث هست این دَم هست بین اینها لبنِ خالص در میآید بروید بررسی کنید وَإِنَّ لَکُمْ فِی الْأَنْعَامِ لَعِبْرَةً شما تماشا میکنید ولی باید عبرت بگیرید.
معنای عبرت آن است که اگر جامعهای از فقر عبور کرده به قنا رسیده میشود عبرت, از جهل عبور کرده به علم رسیده میشود عبرت, از غفلت عبور کرده به تذکّر رسیده میشود عبرت, اگر یک دامدار سنّتی بود و شیر دوشید و خورد میشود تماشا نه عبرت فرمود: وَإِنَّ لَکُمْ فِی الْأَنْعَامِ لَعِبْرَةً باید عبور بکنید ولی شما تماشا میکنید همان سنّتی که چندین سال قبل بود الآن هم همان طور است دیگر. خب وَإِنَّ لَکُمْ فِی الْأَنْعَامِ لَعِبْرَةً فواکه هم همین طور است درختان زیتون و امثال ذلک هم همین طور است دامداری و کشاورزی هم همین طور است فرمود بهرههایی شما میبرید از این دامها چه خودتان سوار میشوید روی اسب و امثال ذلک یا بارهایتان را جابهجا میکنند کشتیهایتان هم همین طور است انحای ساختن کشتی هم همین طور است باد چه موقع میوزد این هواشناسی خب آن روز که دیگر برق نبود آن روز که موتور نبود که به وسیله ی رهبری باد این کشتیها تنظیم میشد دیگر چه موقع نسیم میورزد از کجا نسیم میوزد چه موقع به صورت متوسّط در میآید چه موقع تندباد میشود چه موقع توفنده میشود در چه فصلی اینچنین است کشتیها را برابر او تنظیم میکردند دیگر, خب این کشتیشناسی و کشتیسازی و کشتیرانی این بر اساس باد بود دیگر این دیگر موتوری که نداشت که فرمود اینها را خب یاد بگیرید ببینید این بادها کجا وزیده میشود چه موقع وزیده میشود درجاتش چقدر است کشتیها را هم برابر او تنظیم بکنید فَإِذَا رَکِبُوا فِی الْفُلْکِ کذا, این تَجْرِی فِی الْبَحْرِ کذا خب اگر بینظمی باشد که قرآن ما را ارشاد نمیکند به او که هر وقتی باد بوزد بعد بگوید شما کشتیرانی کنید خب اینکه نظم نشد که. شما ما را تشویق میکنید به کشتیرانی بادها را هم منظم نمیکنی خب این میشود هلاکت, پس باد یک سلسله نظم ریاضی دارد حرکتِ کشتی به تبع باد یک سلسله نظم ریاضی دارد شما هم ما را به کشتیرانی دعوت کردی بله این درست است اینها همهاش میشود آن کشتیرانی و کشتیسازی میشود اسلامی, هواشناسی میشود اسلامی, تنظیم حرکات این کشتیها در دریاها برابر بادهای پیشبینی شده میشود اسلامی برای اینکه لحظه به لحظه فعلِ خداست دیگر الآن ما که داریم قرآن تفسیر میکنیم چرا تفسیرِ ما اسلامی است؟ برای اینکه میگوییم خدا چنین گفت, خدا چنین گفت, خدا چنین گفت خب آن که رشته ی کشاورزی دارد یا دامداری دارد یا کشتیسازی دارد یا هواشناسی دارد میگوید خدا چنین کرد, خدا چنین کرد, خدا چنین کرد اگر خدا چنین گفت اسلامی است خدا چنین کرد هم اسلامی است حالا مگر میشود در ماه مبارک رمضان اگر کسی بر او ثابت شد که نظم ریاضی این است عالماً عامداً دروغ گفته خب معصیت کرده روزهاش باطل است کفّاره هم باید بدهد این کذبِ بر خداست دیگر, او اگر گفته که جریان تولید ستارهها برابر آیه ی سوره ی «انبیاء» که فرمود: أَنَّ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ کَانَتَا رَتْقاً فَفَتَقْنَاهُمَا نام این آیه را نبرد برای او مسلّم شده که تولید ستاره از فلان راه است نه از این راه این عالماً عامداً برای اینکه فریب بدهد دروغ بگوید, بگوید خدای سبحان این ستارهها را از این راه تولید کرده خب این معصیت کبیره کرده روزهاش هم باطل است کفّاره هم باید بدهد. دروغ بر خدا فرقی ندارد چه در قول او چه در فعل او, بنابراین ما نباید توقع داشته باشیم که اگر یک علم اسلامی شد نظیر صحیحه ی حمّاد باشد که از اول اذان و اقامه شروع کرده تا آخر «والسلام علیکم» را نقل به ما بگوید این هم همین طور است. آن وقت یک تفسیر موضوعی میخواهد که طراق یعنی چه, سَبع به معنی طراق است یا سبع به معنی سبع طریق است یا سبع طراق است آن دیگر تفسیر ترتیبی نیست میشود تفسیر موضوعی.
مسئله ی توحید را وقتی که به این حد گذراندند در جریان اسمای الهی که در نوبت قبل مطرح شد که بین مُلک و ملکوت فرق است ذات اقدس الهی هر مطلبی را که فرمودند ضامنِ مضمون آن آیه, اسمای حسنایی است که در پایان آیه است اگر آیه, آیه ی رحمت و عنایت الهی باشد در ذیلش دارد إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَّحِیمٌ اگر آیه انتقام و کیفر باشد دارد عَزِیزٌ حَکِیمٌ و مانند آن, اگر قَهر باشد علیه ظالمان دارد إِنَّ رَبَّکَ لَبِالْمِرْصَادِ اسمای حسنایی که خدای سبحان در پایان آیه یا در آغاز آیه دارد مناسب با مضمون همان آیه است این مطلب تفصیلی. در قرآن کریم فرمود هر چیزی مُلکی دارد که به دست خداست هر چیزی یعنی هر چیزی ملکوتی دارد که آن هم به دست خداست یک وقت است که مُلک و ملکوت, ملکوت شدّت ملک است نظیر قدرت و اقتدار اینها هر دو صفت خالقاند خدا هم قادر است و هم مقتدر که میگویند اینجا زیادیِ مبنا دلالت بر زیادی معنا دارد اقتدار بالاتر از قدرت است و هر دو صفت خالقاند, اما در سوره ی «ملک» و در پایان سوره ی «یس» میگوید هر چیزی ملکوت دارد مثل اینکه میگوییم هر انسانی یک بدن دارد یک روح این ملکوت دیگر صفت خدا نیست به دست خداست خب آنجایی که میگوید مُلک به دست خداست میگوید «تبارک» آنجا که میگوید ملکوت به دست خداست میگوید «سبحان» که «سبحان» میشود از اسمای تنزیهی حق, تبارک میشود از اسمای تشبیهی حق تَبَارَکَ الَّذِی بِیَدِهِ الْمُلْکُ (یک) فَسُبْحَانَ الَّذِی بِیَدِهِ مَلَکُوتُ کُلِّ شَیْءٍ (دو) «لکلّ شیء ملکوت» مثل اینکه بگوییم «لکلّ انسان روح, لکلّ ظاهرٍ باطن» آن چهره ی ارتباطی هر چیزی به خدا آن میشود ملکوتِ او, اگر کسی او را ببیند یقیناً خدا را مشاهده میکند در حدّ خودش در فصل سوم چرا؟ برای اینکه درباره ی حضرت ابراهیم فرمود ما ملکوتِ اشیا را نشان او دادیم وَکَذلِکَ نُرِی إِبْرَاهِیمَ مَلَکُوتَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ اما درباره ی افراد دیگر نگفت ما ارائه کردیم ملکوت را, گفت آیاتمان را نشان میدهیم سَنُرِیهِمْ آیَاتِنَا فِی الْآفَاقِ وَفِی أَنفُسِهِمْ خب سراسر عالم آیات الهی است اما ملکوت را نشان کسی نمیدهد ولی به ماها فرمود شما نگاه کنید شاید ببینید بله, در بین انسانهای عادی کسانی هستند که نگاه میکنند نظر غیر از رؤیت است در فارسی نگاه غیر از دیدن است فرمود: أَوَ لَمْ یَنظُرُوا فِی مَلَکُوتِ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ نگاه کنید شاید ببینید در بین نگاهکنندهها یک حارثةبنزیدی پیدا میشود یک اُویس قَرنی پیدا میشود یک گوشه را میبیند پس تسبیحی که ذکر شده با تبارکی که ذکر شده ضامنِ مضمون همان آیه است و این تناسبی است در همه جای آیات قرآن و هر چیزی ملکوت دارد و ملکوت هر چیز عبارت از باطن هر چیز است آن جهت ارتباط کلّ شیء به الله را میگویند ملکوتِ او. بعد از جریان توحید مسئله ی وحی را ذکر فرمود منتها چون در سوره ی مبارکه ی «هود» تقریباً بیش از سه صفحه درباره ی حضرت نوح سخن به میان آمده که بحثش مبسوطاً در سوره ی مبارکه ی «هود» گذشت در سوره ی مبارکه ی «هود» از آیه ی 25 که فرمود: وَلَقَدْ أَرْسْلْنَا نُوحاً إِلَی قَوْمِهِ إِنِّی لَکُمْ نَذِیرٌ مُبِینٌ از آیه ی 25 تا آیه ی 49 بیش از سه صفحه مربوط به قصّه ی حضرت نوح است حضرت نوح و کشتی نوح و سوار شدن مؤمنان و هلاک شدن کافران و جریان فرزند ناصالح نوح و همه ی اینها از 25 تا 49 مربوط به حضرت نوح است که مبسوطاً این قصّهاش آنجا ذکر شده.
جریان حضرت نوح را ذکر میکنند بعد از جریان حضرت نوح بعد از چند آیه میفرمایند: ثُمَّ أَنشَأْنَا مِنْ بَعْدِهِمْ قَرْناً آخَرِینَ این هم یک, بعد از تقریباً یک صفحه میفرماید: ثُمَّ أَنشَأْنَا مِنْ بَعْدِهِمْ قُرُوناً آخَرِینَ تا میرسد به حضرت موسی و عیسی(سلام الله علیهما) که در آیه ی 49 میفرماید: وَلَقَدْ آتَیْنَا مُوسَی الْکِتَابَ لَعَلَّهُمْ یَهْتَدُونَ بین حضرت نوح تا حضرت موسی و عیسی(سلام الله علیهما) انبیای فراوانی بودند که فقط در دو مقطع میفرماید: ثُمَّ أَنشَأْنَا مِنْ بَعْدِهِمْ قَرْناً آخَرِینَ یا قُرُوناً آخَرِینَ نسلهایی, امّتهایی, انبیایی آمدند ثُمَّ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا تَتْرَا این «تَترا» یعنی متواتر این نظیر تقوا که «تاء» آن اول کلمه نیست اصلش «وَقَی» است این «تَترا» هم اصلش «وَتَر» است که کم کم میشود متواتر فرمود انبیای ما متواتر بودند کتب ما متواتر بود رهبری ما متواتر بود هرگز نگذاشتیم که این چراغ در ملّتی خاموش بشود بعد کم کم نام مبارک حضرت موسی و عیسی را میبرند این چند آیه مربوط به آن است چون قصّه ی تفصیلی جریان حضرت نوح در سوره ی «هود» گذشت اینجا ما به طور مبسوط بحث نخواهیم داشت وَلَقَدْ أَرْسَلْنَا نُوحاً إِلَی قَوْمِهِ فَقَالَ یَا قَوْمِ اعْبُدُوا اللَّهَ فقط الله را بپرستید, چرا؟ برای اینکه مَا لَکُم مِنْ إِلهٍ غَیْرُهُ معبودی غیر از او نیست چرا تقوا را رعایت نمیکنید.
مطلب مهم آن است که اینها ملحد نبودند مشرک بودند یعنی معتقد بودند خدایی هست واجبالوجود هست خالق سماوات والأرض هست مدیر کلّ ربّ الأرباب اوست اینها را قبول داشتند میگفتند ما چون به او دسترسی نداریم حسگرا بودند بتها را میپرستیدند, بتها را میپرستیدند مشرک بودند معنایش این نیست که قدری خدا را میپرستیدند قدری اینها را (یک) در عبادت هم خدا را میپرستیدند هم بتها را (دو) هیچ کدام از اینها نبود اینها فقط بتها را میپرستیدند میگفتند ما دسترسی به خدا نداریم معنای شرک این نیست که گاهی خدا را گاهی غیر خدا را, معنای شرک این نیست که هم خدا هم غیر خدا آنکه هم خدا و هم غیر خداست آن میشود ریا نه شرک, شرک مصطلح این است که فقط غیر خدا را میپرستند معنایش این است که این عبادت که مخصوص خداست آن را برای دیگری قرار میدهند دیگری را شریک الله قرار میدهند در استحقاق عبادت. خدا مستحقّ عبادت است و لاغیر این سِمت را برای غیر خدا قرار میدهند میشوند مشرک نه اینکه هم خدا را و هم غیر خدا را با هم میپرستیدند فرمود: مَا لَکُم مِنْ إِلهٍ غَیْرُهُ أَفَلاَ تَتَّقُونَ در بین اینها افرادی که متمکّن بودند چشم پُرکن بودند سرمایهدار بودند اهل زرق و برق بودند اینها به مبارزه برخاستند سخن از سیاست نبود سخن از تکاثر و ثروت بود یک وقت است وجود مبارک موسای کلیم(سلام الله علیه) قیام میکند این هم با ملأ درگیر میشود هم با دستگاه حکومت, اما در جریان حضرت نوح نیامد که مثلاً حکومتی بود و سلطنتی داشت و دستگاه حکومت با او درگیر بودند آنچه بود ملأ بود حالا یا طایفهسالاری بود مردمسالاری بود و قدرتسالاری بود هر چه بود بالأخره کار دست اینها بود فَقَالَ الْمَلَأُ الَّذِینَ کَفَرُوا مِن قَوْمِهِ مَا هذَا إِلَّا بَشَرٌ مِّثْلُکُمْ اینها چون حسگرا بودند معنای وحی و نبوّت و اینها را درک نمیکردند چیزی که محسوس بود درک میکردند چیزی که معقول بود به سراغش نمیرفتند و درک کنند. آنها آن جداره ی عقل و قلب را قفل کرده بودند فرمود: أَفَلاَ یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلَی قُلُوبٍ أَقْفَالُهَا یک عدّه واقعاً قلبشان قفل است یعنی حرف در قلبشان نفوذ نمیکند این را عمداً بستند اول با معصیت بعد کم کم با تکذیب کَلَّا بَلْ رَانَ عَلَی قُلُوبِهِم مَّا کَانُوا یَکْسِبُونَ این رِین متراکم باعث بسته شدن دل شد أَفَلاَ یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلَی قُلُوبٍ أَقْفَالُهَا خب, در اینجا فرمود ملأ گفتند که این بشر است مثل شما و وجود مبارک نوح را همانند خود میپنداشتند گفتند یُرِیدُ أَن یَتَفَضَّلَ عَلَیْکُمْ میخواهد بر شما ریاست کند حاکم بشود, بشود مطاع شما بشوید مطیعِ او و وحی و نبوّتی نیست ـ معاذ الله ـ اگر پیامبری بود وحی و نبوّتی بود باید فرشته میآمد چون انسان این لیاقت را ندارد وَلَوْ شَاءَ اللَّهُ لَأَنزَلَ مَلاَئِکَةً خدا فرشته نازل میکرد مگر بشر میتواند به مقام نبوّت برسد.
یکی از مهمترین کارهای انبیا همین بشرشناسی است و بشرشناساندن که انسان را به خود انسان معرفی کنند. بسیاری از افراد واقعاً خودشان را گُم کردند در سوره ی مبارکه ی «حشر» دارد که اینها خودشان را فراموش کردند در سوره ی مبارکه ی «نساء» و «آلعمران» و آن محدوده این است که اینها فقط به فکر خودشاناند أَهَمَّتْهُمْ أَنْفُسُهُمْ خب آنکه در آنجا فرمود اینها فقط به فکر خودشاناند أَهَمَّتْهُمْ أَنْفُسُهُمْ اینکه میفرماید: نَسُوا اللَّهَ فَأَنسَاهُمْ أَنفُسَهُمْ برای آن است که یک خودِ انسانی داریم که آن را فراموش کردند یک خود حیوانی داریم که ذرع یأکل ویتمتع و یلهمهم العمر به فکر این هستند اینها خیال میکنند انسان همین است که در تالار تشریح خلاصه میشود از تالار تشریح به سردخانه از سردخانه هم زیر خاک تمام شد, دیگر نمیدانند این ابزاری است که این محدوده را طی میکند بعد به مسیر ابد حرکت میکند بعد میگویند مَا سَمِعْنَا بِهَذا فِی آبَائِنَا الْأَوَّلِینَ این سابقه ندارد ما تا حال چنین چیزی نشنیدیم خب تا حال شما انبیای دیگر که آمدند رُسل دیگر که آمدند آنها را خانهنشین کردید نگذاشتید حرف آنها به جامعه برسد إِنْ هُوَ إِلَّا رَجُلٌ بِهِ جِنَّةٌ فَتَرَبَّصُوا بِهِ حَتَّی حِینٍ اینها چون عقل را در همان حس میدانستند کسی که بر خلاف آنها میاندیشید این را دیوانه میپنداشتند دیوانه یعنی دیوزده, جن, دیو خب موجودی است و آنها هم مسلمان دارند کافر دارند مزاحم دارند غیر مزاحم دارند ارتباط با آنها, تسخیر آنها میدانید جزء کارهای محرَّم است همه ی اینها در مکاسب محرّمه خواندید که این کار ارتباط با آنها و این را کسب قرار دادن ـ معاذ الله ـ با این کار بتوانند یُفَرِّقُونَ بِهِ بَیْنَ الْمَرْءِ وَزَوْجِهِ کار سَحره است کار ساحر را انجام بدهند ایجاد اختلاف کنند اینها جزء کارهای محرّم است در اسلام. فرمود اینها ـ معاذ الله ـ دیوانهاند دیوانه یعنی دیوزده این کلمه مرکّب است کلمه ی بسیط نیست فَتَرَبَّصُوا بِهِ حَتَّی حِینٍ صبر کنید تا کم کم بساطش برچیده میشود بعد وجود مبارک نوح استنصار کرد و خدای سبحان پاسخ استنصار را با نصرت داد.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
وَعَلَیْهَا وَعَلَی الْفُلْکِ تُحْمَلُونَ ﴿22 وَلَقَدْ أَرْسَلْنَا نُوحاً إِلَی قَوْمِهِ فَقَالَ یَا قَوْمِ اعْبُدُوا اللَّهَ مَا لَکُم مِنْ إِلهٍ غَیْرُهُ أَفَلاَ تَتَّقُونَ 23 فَقَالَ الْمَلَأُ الَّذِینَ کَفَرُوا مِن قَوْمِهِ مَا هذَا إِلَّا بَشَرٌ مِّثْلُکُمْ یُرِیدُ أَن یَتَفَضَّلَ عَلَیْکُمْ وَلَوْ شَاءَ اللَّهُ لَأَنزَلَ مَلاَئِکَةً مَا سَمِعْنَا بِهَذا فِی آبَائِنَا الْأَوَّلِینَ 24 إِنْ هُوَ إِلَّا رَجُلٌ بِهِ جِنَّةٌ فَتَرَبَّصُوا بِهِ حَتَّی حِینٍ 25 قَالَ رَبِّ انصُرْنِی بِمَا کَذَّبُونِ 26 فَأَوْحَیْنَا إِلَیْهِ أَنِ اصْنَعِ الْفُلْکَ بِأَعْیُنِنَا وَوَحْیِنَا فَإِذَا جَاءَ أَمْرُنَا وَفَارَ التَّنُّورُ فَاسْلُکْ فِیهَا مِن کُلِّ زَوْجَیْنِ اثْنَیْنِ وَأَهْلَکَ إِلَّا مَن سَبَقَ عَلَیْهِ الْقَوْلُ مِنْهُمْ وَلاَ تُخَاطِبْنِی فِی الَّذِینَ ظَلَمُوا إِنَّهُم مُّغْرَقُونَ 27 پرسش: ببخشید حضرت استاد در رابطه با بحثهای گذشته یک سؤالی باقی مانده بود که شما فرمودید در رابطه با مجرّدات مذکّر و مؤنث معنا ندارد ولی آن بر خلاف این است یک روایت در باب دیات است که آنجا در واقع قبل از یکی هست.این در واقع بحث تأنیث از آنجا شروع میشود. قبل از دمیده شدن روح و وقتی که علقه است مضغه است فرقی نمیکند ولی بعد از آنکه روح دمیده شد دیه مذکر و مؤنث فرق میکند.مذکر و مؤنث بودن مربوط به روح است؟
پاسخ: نه، این بدن یا اینچنین ساخته میشود یا آنچنان این بدن که الَّذِی خَلَقَکَ فَسَوَّاکَ فَعَدَلَکَ ٭ فِی أَیِّ صُورَةٍ مَا شَاءَ رَکَّبَکَ این بدن یا به صورت مذکّر ساخته میشود یا به صورت مؤنث، وقتی روح دمیده شد دیهها هم فرق میکند.
وَعَلَیْهَا وَعَلَی الْفُلْکِ تُحْمَلُونَ فرمود ما این حیوانات را برای شما خلق کردیم کشتی را هم آفریدیم تا سفرهای خشکی و دریاییِ شما تأمین بشود.
جریان فُلک، قصّه ی حضرت نوح(سلام الله علیه) را ذکر میکند میفرماید: وَلَقَدْ أَرْسَلْنَا نُوحاً إِلَی قَوْمِهِ یعنی بعد از مسئله توحید، مسئله ی وحی و نبوّت را تشریح میکند. مشرکان حجاز و سایر مناطق درباره ی وحی و نبوّت چندین شبهه داشتند بخشی از آن شبهات را در سوره ی مبارکه ی «اعراف» بخشی هم در سوره ی «هود» بخشی هم در این سوره بخشی هم در موارد دیگر ذکر میکند. حالا این شبهات متعدد برای یک گروه است یا برای چند گروه، در یک زمان است یا در فرصتهای مختلف. اینچنین نیست که همه ی این شبهات و اشکالات برای یک گروه باشد یا برای یک زمان باشد.
جریان وجود مبارک پیغمبر(علیه و علی آله آلاف التحیّة و الثناء) هم همین طور است چندین اهانت یا شبهه درباره ی آن حضرت روا داشتند گفتند کاذب است، گفتند شاعر است، گفتند کاهن است، گفتند ساحر است، گفتند مجنون است، گفتند جاهطلب است و مانند آن، اگر تهمت شعر بود یا سِحر بود یا فریه بود یا کذب بود یا جاهطلبی بود همه ی این تهمتها و شبهات برای یک گروه نبود اقوام و قبایل هر کدام یک بهانهای داشتند یا در فرصتهای مناسب و متعدّد این تهمتها را روا میداشتند در جریان حضرت نوح هم بشرح ایضاً ببیند چهار پنج اشکال اینجا ذکر کردند که بخشی از این اشکالات مربوط به طلیعه ی دعوت آن حضرت است بخشی از آن شبهات مربوط به بخش پایانی دعوت آن حضرت است. فرمود: وَلَقَدْ أَرْسَلْنَا که «لام» آن جواب قسم است یعنی «اُقسم بالله» که لَقَدْ أَرْسَلْنَا نُوحاً إِلَی قَوْمِهِ که این قصّه در او تردیدی نیست. وقتی وجود مبارک نوح مبعوث شد به قوم خودش چنین فرمود: یَا قَوْمِ اعْبُدُوا اللَّهَ آنها را به توحید ربوبی دعوت کرد فرمود: مَا لَکُم مِنْ إِلهٍ غَیْرُهُ غیر از الله که فطرت و دلپذیر است و معقول و مقبول است هیچ ربّی و الهی نیست چرا پرهیزکار نیستید أَفَلاَ تَتَّقُونَ.
سوره ی مبارکه ی «اعراف» مشابه این گذشت در سوره ی مبارکه ی «یونس» و «هود» هم مشابه این گذشت. در سوره ی مبارکه ی «اعراف» آیه ی 59 این بود لَقَدْ أَرْسَلْنَا نُوحاً إِلَی قَوْمِهِ فَقَالَ یَا قَوْمِ اعْبُدُوا اللّهَ مَا لَکُمْ مِنْ إِلهٍ غَیْرُهُ إِنِّی أَخَافُ عَلَیْکُمْ عَذَابَ یَوْمٍ عَظِیمٍ ٭ قَالَ الْمَلَأُ مِن قَوْمِهِ إِنَّا لَنَرَاکَ که بعد تهمت آنها ذکر میشود. در سوره ی مبارکه ی «هود» به این صورت ذکر فرموده است آیه ی 26 به بعد سوره ی مبارکه ی «هود» این است وَلَقَدْ أَرْسْلْنَا نُوحاً إِلَی قَوْمِهِ إِنِّی لَکُمْ نَذِیرٌ مُبِینٌ ٭ أَن لاَ تَعْبُدُوا إِلَّا اللَّهَ إِنِّی أَخَافُ عَلَیْکُمْ عَذَابَ یَوْمٍ أَلِیمٍ ٭ فَقَالَ الْمَلَأُ الَّذِینَ کَفَرُوا مِن قَوْمِهِ مَا نَرَاکَ إِلَّا بَشَراً آن ملأ، آن اشراف، آن مُترفین و مُسرفین و مرفّهین آنها شبههای داشتند همیشه ذکر میکردند حالا یا این غفلت بود یا تغافل بود، جهل بود یا تجاهل بود همیشه این شبهه را داشتند که بشر نمیتواند پیغمبر باشد. در آیه محلّ بحث هم مشابه همین شبهه آمده است. فرمود وقتی وجود مبارک نوح این مطلب را بیان کرد فَقَالَ الْمَلَأُ الَّذِینَ کَفَرُوا مِن قَوْمِهِ مَا هذَا إِلَّا بَشَرٌ مِّثْلُکُمْ بشر است بشر نمیتواند پیغمبر باشد (یک) اگر بشر پیغمبر بشود خب مثل شماست شما هم میتوانید وحی دریافت کنید (این دو)، چون شما هیچ وحیی دریافت نمیکنید فرشته بر شما نازل نمیشود معلوم میشود که او هم پیامبر نیست چون «حکم الأمثال فیما یجوز و فیما لا یجوز واحد» این دو برهان، دو برهان یعنی دو برهان است تعدّد برهان به تعدّد حدّ وسط است اگر حدّ وسط یکی بود ولو با تقریرهای گوناگون میشود یک برهان، اگر حدّ وسط دوتا بود میشود دو برهان چون بشر پیغمبر نمیشود پیغمبر باید فرشته باشد (این یک). آن راه حلّی است، اگر بشر پیغمبر بشود چون «حکم الأمثال فیما یجوز و فیما لا یجوز واحد» شما هم بشرید بر شما هم باید وحی نازل بشود چون نمیشود معلوم میشود بشر پیغمبر نیست (این دو). این حرف را و این دوتا شبهه را غالباً این ملأ داشتند فَقَالَ الْمَلَأُ الَّذِینَ کَفَرُوا مِن قَوْمِهِ مَا هذَا إِلَّا بَشَرٌ (این یک) در سوره ی مبارکه ی «انعام» گذشت بشر که نمیتواند پیامبر باشد دو مِّثْلُکُمْ چون «حکم الأمثال فیما یجوز و فیما لا یجوز واحد» اگر بشر او هم چون مثل شماست اگر او به پیامبری رسید شما هم باید بتوانید وحی دریافت کنید چون تالی باطل است «فالمقدّم مثله» چون شما پیامبر نیستید وحی بر شما نازل نمیشود معلوم میشود که بر او هم نازل نمیشود این شبهه ی بعضیها. آنهایی که شَمّ سیاسی داشتند یا شمّ اجتماعی داشتند نه شمّ کلامی میگفتند: یُرِیدُ أَن یَتَفَضَّلَ عَلَیْکُمْ اینها جاهطلباند مقامطلباند حکومت میخواهند که مشابه این در بخشی از آیات است چه اینکه درباره ی وجود مبارک موسی و هارون(سلام الله علیه) گفته شد که اینها جاهطلباند و همانند شما بشرند و میخواهند بر شما مسلّط بشوند آیه ی 78 سوره ی مبارکه ی «یونس» این است که آنهایی که گرفتار مسائل سیاسی بودند میگفتند: قَالُوا أَجِئْتَنَا لِتَلْفِتَنَا عَمَّا وَجَدْنَا عَلَیْهِ آباءَنَا وَتَکُونَ لَکُمَا الْکِبْرِیَاءُ فِی الْأَرْضِ این ملأ فرعونی به وجود مبارک موسی و هارون(سلام الله علیهما) میگفتند شما حکومت میخواهید، میخواهید بر ما مسلّط بشوید. پس آنها که شبهه ی کلامی داشتند میگفتند که بشر نمیتواند پیامبر باشد اینها که گرفتار سیاست بودند میگفتند که تَکُونَ لَکُمَا الْکِبْرِیَاءُ فِی الْأَرْضِ وَمَا نَحْنُ لَکُمَا بِمُؤْمِنِینَ در آیه محلّ بحث هم همین گروه میگفتند: یُرِیدُ أَن یَتَفَضَّلَ عَلَیْکُمْ بنابراین گرچه این سهتا اشکالی که اینجا ذکر شد در کنار هم ذکر شد ولی مستَشکِلانشان یک گروه نیستند آن اشکال اول، اشکال دوم شبهه ی کلامی است این سوم شبهه ی سیاسی و اجتماعی است گروههای مختلفی این حرفها را داشتند. همان گروهی که شبهه ی کلامی داشتند میگفتند: وَلَوْ شَاءَ اللَّهُ لَأَنزَلَ مَلاَئِکَةً اگر خدا خواست ما را هدایت کند خب فرشته نازل میکرد.
بیان لطیف زمخشری در کشّاف دارد میگوید که اینها «ما رَضوا للنبوّة ببشرٍ و قد رَضوا للإلهیّة بحَجر» اینها حاضر نشدند که بگویند یک بشر میتواند پیغمبر باشد اما یک حَجر را خدا دانستند خب شما وقتی که این کارهاید در برابر سنگ خضوع میکنید خب چطور بشر پیغمبر نباشد این جواب را زمخشری دارند. به هر تقدیر فرمود: وَلَوْ شَاءَ اللَّهُ لَأَنزَلَ مَلاَئِکَةً مَا سَمِعْنَا بِهَذا فِی آبَائِنَا الْأَوَّلِینَ این را در طلیعه ی امر میگفتند نه بعد از گذشت نُه قرن چون جریان کشتیسازی بعد از گذشت نُه قرن بود یعنی بعد از اینکه وجود مبارک نوح(سلام الله علیه) که از انبیای اولواالعزم است از پنج انبیای اولواالعزم به شمار میرود در پایان مأموریتش دستور یافت که کشتی بسازد قصّه ی وَاصْنَعِ الْفُلْکَ بِأَعْیُنِنَا نازل شد، اما در طیّ این هشت نُه قرن خب سالیان متمادی اینها همین حرف را میشنیدند اما این گروه که گفتند ما این حرف برایمان بدعت است تازگی دارد معلوم میشود این در طلیعه ی امر بود اوّلین باری که از وجود مبارک نوح(سلام الله علیه) دعوت توحید را شنیدند گفتند این دعوت بدعت است این حرف بدعت است برای اینکه پدران ما سابقه نداشتند ما تا حال این حرف را نشنیدیم. این هم یک تهمت و فریه است هرگز ذات اقدس الهی نظام بشری را از اولیا و انبیا و ائمه معصوم خالی نگذاشته بود مکرّر فرمود: أَنشَأْنَا مِنْ بَعْدِهِمْ قُرُوناً آخَرِینَ فرمود: ثُمَّ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا تَتْرَا فرمود: لَقَدْ وَصَّلْنَا لَهُمُ الْقَوْلَ این سه طایفه از آیات نشان میدهد که این حرفهای انبیا متواصِل است چون فرمود: لَقَدْ وَصَّلْنَا لَهُمُ الْقَوْلَ سلسله ی انبیا متواترند چون فرمود: ثُمَّ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا تَتْرَا اگر این وسطها قطع بشود که دیگر تواتر نیست تواتر یعنی وَتْر، وَتْر، وَتْر، وَتْر مثل دانههای تسبیح کنار هم باشند اگر وسطها خالی باشد دیگر تواتر نیست تمام این سلسله باید مرتبط باشد تک تک اینها باید در کنار هم صف ببندند اگر این وَتر وترها منقطع بشوند دیگر تواتر نیست فرمود: ثُمَّ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا تَتْرَا «أی متواتراً» پس هم أَنشَأْنَا مِنْ بَعْدِهِمْ قَرْناً أو قُرُوناً آخَرِینَ است هم وَلَقَدْ وَصَّلْنَا لَهُمُ الْقَوْلَ است هم ثُمَّ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا تَتْرَا است و جریان «لولا الحجّة لصاخت الأرض» که در بعضی از روایات ماست هم تأیید میکند منتها حجّتِ قبل از پیامبر ما، انبیای دیگر بودند اولیای دیگر بودند معصومین دیگر بودند و مانند آن، هرگز خدای سبحان جامعه ی بشری را از رهبران الهی خالی نگذاشته است منتها کسی که رابطه با انبیا ندارد میگوید این حرف بیسابقه است خب شما نرفتی ببینی و گوش بدهی وگرنه این حرف در جامعه مطرح بود. اینکه گفتند: مَا سَمِعْنَا نه یعنی نبود، ما گوش ندادیم ما نشنیدیم خب بله شما رابطه نداشتید تا بشنوید مَا سَمِعْنَا بِهَذا فِی آبَائِنَا الْأَوَّلِینَ پس جریان بدعت هست، جریان اینکه بشر نمیتواند پیغمبر بشود هست، جریان «حکم الأمثال فیما یجوز و فیما لا یجوز» هست و تهمت سیاسی و اجتماعی هست سرانجام إِنْ هُوَ إِلَّا رَجُلٌ بِهِ جِنَّةٌ هم هست میگویند اینها مرتجعاند اینها مجنوناند اینها دیوانهاند دیوانه یعنی دیوزده یعنی جنزده اجنّه که قبلاً هم عنایت فرمودید جمع جَنین است نه جمع جن وَإِذْ أَنتُمْ أَجِنَّةٌ فِی بُطُونِ أُمَّهَاتِکُمْ یعنی همه ی شما اجنّه بودید یعنی جَنین بودید جمع جِن نیست جمع جِن «جِنَّة» است اینجا فرمود یا دیوانهاند و جنزدهاند یا اگر واقعاً جنزده نیست فکرِ سیاسی دارد یا تهمتگذاری کرده برای رشد اجتماعیاش و مانند آن إِنْ هُوَ إِلَّا رَجُلٌ بِهِ جِنَّةٌ فَتَرَبَّصُوا بِهِ حَتَّی حِینٍ درباره ی مجنون گفته شد که «رُفِع القلم عن ثلاث» یکی «النائم حتّی یَستیقظ» یکی «الصبیّ» یکی هم از «مجنون حتّی یُفیق» تا افاقه حاصل بشود حالش خوب بشود اینها هم میگویند تا حالش خوب بشود فعلاً که جنزده است حالا چه موقع حالش خوب بشود آن وقتی که مثل ما فکر بکند مثلاً إِنْ هُوَ إِلَّا رَجُلٌ بِهِ جِنَّةٌ فَتَرَبَّصُوا بِهِ حَتَّی حِینٍ آن حینی که افاقه حاصل شده و مثل ما فکر کرده.
سوره ی مبارکه ی «هود» تهمت ضلالت بود به حضرت نوح(سلام الله علیه) چه اینکه تهمت سفاهت بود به حضرت هود اینها میگفتند شما سفیهید اینها میگفتند شما در ضلالتید همین تعبیراتی که اکنون برخیها هم میگویند اینها مرتجعاند عقبافتادهاند و مانند آن. در سوره ی مبارکه ی «هود» آیه ی 26 به بعد این بود که آنها گفتند شما در ضلالتید وجود مبارک نوح میفرمود ما در ضلالت نیستیم چه اینکه در سوره ی مبارکه ی «اعراف» هم مشابه این گذشت آیه ی 61 سوره ی مبارکه ی «اعراف» این بود آنها قَالَ الْمَلَأُ مِن قَوْمِهِ إِنَّا لَنَرَاکَ فِی ضَلاَلٍ مُبِینٍ آنگاه وجود مبارک نوح(سلام الله علیه) با آن عظمت و جلالش فرمود: قَالَ یَا قَوْمِ لَیْسَ بِی ضَلاَلَةٌ اینکه در قرآن به تعبیر سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) فقط یک جا سلامِ جهانی دارد و آن درباره ی حضرت نوح است همین است سَلاَمٌ عَلَی مُوسَی وَهَارُونَ داریم، سَلاَمٌ عَلَی إِبْرَاهِیمَ داریم، سلام علی کذا و کذا که خدا سلام دارد داریم، اما سلامِ جهانی فقط یک جاست آن هم مخصوص حضرت نوح است که فرمود: سَلاَمٌ عَلَی إِبْرَاهِیمَ این مخصوص آن حضرت است خب نُه قرن و نیم تلاش و کوشش یک سلام جهانی هم میطلبد دیگر. این بزرگوار در برابر آن اهانت که گفتند: إِنَّا لَنَرَاکَ فِی ضَلاَلٍ مُبِینٍ ٭ قَالَ یَا قَوْمِ لَیْسَ بِی ضَلاَلَةٌ من در ضلالت نیستم. چه اینکه وجود مبارک هود هم به همین سرنوشت تلخ مبتلا شد در همان سوره ی مبارکه ی «اعراف» آیه ی 65 به بعد دارد که وَإِلَی عَادٍ أَخَاهُمْ هُوداً قَالَ یَا قَوْمِ اعْبُدُوا اللّهَ مَا لَکُمْ مِنْ إِلهٍ غَیْرُهُ أَفَلاَ تَتَّقُونَ ٭ قَالَ الْمَلَأُ الَّذِینَ کَفَرُوا مِن قَوْمِهِ إِنَّا لَنَرَاکَ فِی سَفَاهَةٍ به نظر ما شفا سفیهی، لکن خدای سبحان از این انبیا دفاع کرده فرمود: مَن یَرْغَبُ عَن مِلَّةِ إِبْرَاهِیمَ إِلَّا مَن سَفِهَ نَفْسَهُ آنها در حقیقت سفیهاند.
وجود مبارک هود فرمود: یَا قَوْمِ لَیْسَ بِی ضَلاَلَةٌ وَلکِنِّی رَسُولٌ مِن رَبِّ الْعَالَمِینَ در این بخش هم وقتی آن اهانت را کردند به وجود مبارک حضرت نوح، وجود مبارکش این جواب را داد فرمود مبدأیی جز ذات اقدس الهی نیست و باید از او اطاعت کنید و حرفشنوی داشته باشید و او را بپرستید. این بخش که در جریان ساختن کشتی است مربوط به بخش پایانی رسالت حضرت نوح(سلام الله علیه) است. قَالَ رَبِّ انصُرْنِی بِمَا کَذَّبُونِ خب این را بعد از نُه قرن فرمود، اوایل که عرض نکرد خدایا کمک بکن من مشکلم را با اینها حل کنم صبر و استقامت و بردباری بود فَأَوْحَیْنَا إِلَیْهِ أَنِ اصْنَعِ الْفُلْکَ بِأَعْیُنِنَا ما وحی فرستادیم که کشتی بساز به رهبریِ ما به دستور ما به کمک ما، ما هم کمکِ علمی میکنیم هم کمکِ عملی تا وسایل کشتیسازی فراهم بشود که آنها هم وَکُلَّمَا مَرَّ عَلَیْهِ مَلَأٌ مِن قَوْمِهِ سَخِرُوا مِنْهُ، أَنِ اصْنَعِ الْفُلْکَ بِأَعْیُنِنَا وَوَحْیِنَا هم به کمک ما هم به تعلیم ما خب معلوم میشود که یاد دادن اینکه چگونه کشتی بساز حالا تهیه وسایل یک مطلب است این علم را علم کشتیسازی را ذات اقدس الهی به وجود مبارک نوح آموخت چه اینکه علم زِرهبافی را به حضرت داوود آموخت فرمود: وَعَلَّمْنَاهُ صَنْعَةَ لَبُوسٍ لَکُمْ که این تعلیم است اینجا هم فرمود با وحیِ ما کیفیت کشتیسازی را یاد میگیری.
پرسش: این همه طول کشید نهصد سال کم نبود که خداوند تبارک و تعالی..و بعد از نهصد سال؟
پاسخ: برای اینکه لِیَهْلِکَ مَنْ هَلَکَ عَن بَیِّنَةٍ در بعضی از روایات دارد که وجود مبارک نوح عرض کرد خدایا! دیگر امید اینکه مثلاً از اینها فرزندانی به بار بیایند که مؤمن باشند نیست پروردگارا! وَلاَ یَلِدُوا إِلَّا فَاجِراً کَفَّاراً به این حد رسیدند که دیگر امید اینکه نسل آینده اصلاح بشود این طور نیست الآن حدّیاند که هر کسی فرزند اینها باشد کافر به دنیا میآید و کافر میماند وَلاَ یَلِدُوا إِلَّا فَاجِراً کَفَّاراً خب. بعد فرمود: فَأَوْحَیْنَا إِلَیْهِ در جریان این چون کشتیسازی است فرمود: فَأَوْحَیْنَا إِلَیْهِ أَنِ اصْنَعِ الْفُلْکَ بِأَعْیُنِنَا وَوَحْیِنَا.
جریان زرهبافی حضرت داود(سلام الله علیه) آنجا یک علم بود که قابل انتقال به دیگری است یک کرامت و معجزه بود دیگر قابل انتقال به دیگری نیست چگونه زره ببافند این علم است و قابل یادگیری که فرمود: وَعَلَّمْنَاهُ صَنْعَةَ لَبُوسٍ لَکُمْ اما چگونه این آهنِ سخت و نَرم را مثل یک موم نرم بکنند این دیگر علم نیست این نه جزء علوم قَریبه است نه جزء علوم غریبه است علوم قریبه یک موضوع دارد محمول دارد مسئله است مبادی دارد فکر دارد راه تعلیم و تعلّم دارد حالا یا حرام است یا حلال یا سخت است یا آسان، ولی بالأخره علم است نظیر علوم دیگر هم علومِ قریبه مثل علوم غریبه اینها را دارند راهِ فکری دارند یعنی ممکن است کسی این راه حرام را طی کند درس بخواند سِحر یاد بگیرد شعبده یاد بگیرد جادو یاد بگیرد ارتباط با جن یاد بگیرد اینها همه علم است، اما مسئله ی معجزه نه جزء علوم قریبه است نه جزء علوم غریبه آن به قداست روح وابسته است کسی حالا درس بخواند کاری بکند که عصا را بتواند اژدها بکند این ممکن نیست چون این راه فکری ندارد تا کسی بگوید آقا شما چه کار کردی عصا این طور شد این به قداست روح برمیگردد قداست روح هم اینچنین نیست که با تحصیلِ هر کسی حاصل بشود بر اساس اللّهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسَالَتَهُ دست میآید بنابراین معجزه نه جزء علوم قریبه است نه جزء علوم غریبه است موضوع داشته باشد محمول داشته باشد راه فکری داشته باشد که آدم درس بخواند معجزه بیاورد نیست، اگر روح طیّب و طاهر شد خلیفةالله شد مظهر کُن فَیَکُونُ میشود فَتَنفُخُ فِیهَا فَتَکُونَ طَیْراً بِإِذْنِی و مانند آن، نشد هرگز معجزه نمیآورد لذا هیچ علمی در برابر معجزه مقاومت نمیکند کَتَبَ اللَّهُ لَأَغْلِبَنَّ أَنَا وَرُسُلِی هیچ مرتاضی در برابر پیغمبر، هیچ صاحب علم غریب در برابر پیغمبر توان مقاومت ندارد کَتَبَ اللَّهُ لَأَغْلِبَنَّ أَنَا وَرُسُلِی و شکستناپذیری از خصایص اوّلی معجزه است لذا درباره ی حضرت داوود آن بخش زرهبافی که علم است تعبیر کرده فرمود: وَعَلَّمْنَاهُ صَنْعَةَ لَبُوسٍ لَکُمْ اما بخشی که مربوط به معجزه است فرمود: وَأَلَنَّا لَهُ الْحَدِیدَ نه «علّمناه إلانة الحدید» نه اینکه ما یادش دادیم چگونه آهن را نرم بکند بلکه ما آهن را در دست او نرم کردیم همان طوری که وَمَا رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَلکِنَّ اللّهَ رَمَی اینجا هم درباره ی حضرت داوود است «و ما ألنت إذ ألنت ولکنّ الله ألانَ» وَأَلَنَّا لَهُ الْحَدِیدَ جریان کشتی هم همین طور است یک بخشاش مربوط به علم است که این علم کشتیسازی است و فرمود آن کار را بکن، یک بخشاش در جریان طوفان مربوط به معجزه است خب بالأخره از چاه آب در آوردن، از چشمه آب در آوردن، از قنات آب در آوردن، از نهر و بحر آب در آوردن، از زمین عادی آب در آوردن اینها راههای علمی دارد اما از تنوری که جای آتش است مَهد آتش است از آنجا آب جوشاندن کار عادی نیست فرمود وقتی تنور جوشید خب خیلی جاها میتوانست آب در بیاید اما وقتی حَتَّی إِذَا جَاءَ أَمْرُنَا وَفَارَ التَّنُّورُ قُلْنَا احْمِلْ فِیهَا مِن کُلٍّ زَوْجَیْنِ اثْنَیْنِ اینجا که جای آتش است من از همینجا آب در میآورم با اینکه سابقه نداشت جا برای آب در آوردن نبود اینها فرمود میشود صبغه ی اعجازی و صبغه ی خَرق عادت. فرمود: فَأَوْحَیْنَا إِلَیْهِ أَنِ اصْنَعِ الْفُلْکَ بِأَعْیُنِنَا وَوَحْیِنَا فَإِذَا جَاءَ أَمْرُنَا آن امری که إِذَا أَرَادَ شَیْئاً أَن یَقُولَ لَهُ کُن فَیَکُونُ گرچه فَوران تنور را بر همان بامداد تطبیق کردند ولی طبق روایاتی که هست این است که فَارَ التَّنُّورُ یعنی این تنوری که جای آتش است جای آب بشود دیگر وَفَارَ التَّنُّورُ فَاسْلُکْ این «سَلَک» چون متعدّی است یعنی «أدخل» مثل مَا سَلَکَکُمْ فِی سَقَرَ یا فَسَلَکَهُ یَنَابِیعَ فِی الْأَرْضِ این «سَلَک» متعدّی است فَاسْلُکْ یعنی «فأدخل» فِیهَا در آن سفینه، فُلک به اعتبار سفینه مِن کُلِّ از هر گروهی از جنّ و انس زَوْجَیْنِ اثْنَیْنِ که نسل قطع نشود از هر پرنده از هر دو پا از چهارپا و مانند آن مِن کُلِّ «أدخل» زَوْجَیْنِ که این زوجین دوتا هماهنگ هستند همه ی اینها را وارد کشتی بکن وَأَهْلَکَ یعنی «أدخل أهلک الاّ مَن سَبَق علیه القول منهم» در بین اعضای خانواده ی تو کسانی هستند که غضبِ الهی بر اینها روا داده شد این «سَبَق» گاهی با «لام» استعمال میشود میگویند سَبَقَتْ لَهُم مِنَّا الْحُسْنَی این سَبَقَتْ لَهُم یعنی رحمت الهی شامل حال اینها شده است، گاهی با «علیٰ» استعمال میشود نظیر همینجا که فرمود: سَبَقَ عَلَیْهِ خب اگر در سوره ی مبارکه ی «انبیاء» و مانند آن دارد إِنَّ الَّذِینَ سَبَقَتْ لَهُم مِنَّا الْحُسْنَی نشان آن است که آن برای نفع است در اینجا برای ضرر آیه ی 101 سوره ی مبارکه ی «انبیاء» این است که إِنَّ الَّذِینَ سَبَقَتْ لَهُم مِنَّا الْحُسْنَی یعنی از گذشته دستور رحمت به اینها دادیم در اثر اینکه اینها را آزمودیدم دیدیم شایسته ی رحمتاند اما در اینجا فرمود: سَبَقَ عَلَیْهِ الْقَوْلُ مِنْهُمْ برای اینکه اینها امتحانِ بدی دادند و دیدیم که إِنَّهُ عَمَلٌ غَیْرُ صَالِحٍ، وَأَهْلَکَ یعنی «أدخل أهلک» إِلَّا مَن سَبَقَ عَلَیْهِ الْقَوْلُ از همین گروه چه مربوط به اهل چه مربوط به کُلِّ زَوْجَیْنِ اثْنَیْنِ اختصاصی به اهل ندارد وَلاَ تُخَاطِبْنِی فِی الَّذِینَ ظَلَمُوا چون خیلیها مجاز نیستند که سوار این کشتی بشوند.
سوره ی مبارکه ی «صافات» و امثال آن آمده است که وَجَعَلْنَا ذُرِّیَّتَهُ هُمُ الْبَاقِینَ یعنی در جریان طوفان نوح که رخ داد آنها همهشان هلاک شدند فقط ذریّه ی نوح همین گروه مخصوص ماندند که بقیه آنچه ماندند انسانهای بعدی ذَراری نوح محسوب میشوند وَجَعَلْنَا ذُرِّیَّتَهُ هُمُ الْبَاقِینَ این گروه وارد کشتی شدند و محفوظ ماندند. فرمود درباره ی غیر اینها که ظالماند و مستحقّ عذاباند با من گفتگو نکن وَلاَ تُخَاطِبْنِی فِی الَّذِینَ ظَلَمُوا برای اینکه اینها محکومِ به غرقاند این إِنَّهُم مُّغْرَقُونَ خبری است که فرمان الهی را هم به همراه دارد یعنی ما اراده کردیم که اینها به هلاکت برسند. بعد فرمود وقتی که خودت با این همراهان وارد کشتی شدید فَإِذَا اسْتَوَیْتَ أَنتَ وَمَن مَّعَکَ عَلَی الْفُلْکِ فَقُلِ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی نَجَّانَا مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ مستحضرید یکی از دستورهایی که در اسلام است اگر کسی سوار اسب شد ذکری باید بگوید این در بحث کیفیت استفاده ی از دوابّ در روایات ما هست که مستحب است اگر کسی سوار اسب شد بگوید «الحمد لله الذی سَخَّر لنا هذا وما کنّا له مقرنین وإنّا إلی ربّنا لَمُنْقَلِبون» آن روایات این دعا را از آن آیه ی مخصوص گرفتند فرمود ما انعام را و حیوانات را برای شما خلق کردیم مسخّر شما قرار دادیم لِتَسْتَوُوا عَلَی وَتَقُولُوا سُبْحَانَ الَّذِی سَخَّرَ لَنَا هَذا وَمَا کُنَّا لَهُ مُقْرِنِینَ برای اینکه سوار بشوید و بگویید آن روایات این دعا را از این آیه استفاده کردند فرمود ما این انعام را مسخّر کردیم تا سوار بشوید وقتی سوار شدید بگویید سُبْحَانَ الَّذِی سَخَّرَ لَنَا هَذا وَمَا کُنَّا لَهُ مُقْرِنِینَ بعد هم غفلت نکنید روزی هم سواره شما را جای دیگر میبرند وَإِنَّا إِلَی رَبِّنَا لَمُنقَلِبُونَ آن روزی که سوار تابوت کردند جای دیگر میبرند آن روز یادتان نرود خب این دو جمله را در هنگام سوار شدن بر اسب انسان باید بگوید فرقی هم نمیکند برهان مسئله درباره ی سیّاره بود، طیّاره و انعام یکی است سوار کشتی هم بشود آدم همین طور است سوار هواپیما بشود همین طور است سوار اتومبیل بشود همین طور است سوار اسب هم بشود همین طور است این استحباب هست که سُبْحَانَ الَّذِی سَخَّرَ لَنَا هَذا وَمَا کُنَّا لَهُ مُقْرِنِینَ ٭ وَإِنَّا إِلَی رَبِّنَا لَمُنقَلِبُونَ چون در سوره ی مبارکه ی «نحل» بعد از اینکه فرمود انعام را خلق کردیم فرمود: وَیَخْلُقُ مَا لاَ تَعْلَمُونَ خیلی از چیزهاست که بعداً به بازار عرضه میشود ولی فعلاً شما نمیدانید مسئله ی هواپیما و اتومبیل و اینها هم از همین قبیل است دیگر آن روز فرمود این انعام را که میبینید ما برای شما خلق کردیم اینها آخرین محصول ما نیستند خیلی از چیزهاست که بعد به بازار میآید اصلِ کلّی استحبابِ این دعا درباره ی همه ی این مرکوبهاست. فَإِذَا اسْتَوَیْتَ أَنتَ وَمَن مَّعَکَ عَلَی الْفُلْکِ فَقُلِ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی نَجَّانَا مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ ما را از اینها نجات داده برای اینکه ما اگر با اینها بودیم ممکن بود ـ معاذ الله ـ گرفتار همفکری اینها بشویم یا وظیفهمان را ترک کنیم.
سوره ی مبارکه ی «هود» یک بحث مبسوطی درباره ی اینکه طوفان آن حضرت عالَمی بود یا منطقهای بود آنجا سیدناالاستاد بحث مبسوطی دارند آن روزها با بعضی از زمینشناسان که اقلیمِ خاصّ خاورمیانه را کاملاً ارزیابی کرده بودند گفتگوی فراوانی داشتند که عصاره ی آن گفتگوها در المیزان در ذیل تفسیر آیات سوره ی مبارکه ی «هود» هست که برخی از زمینشناسان نظر دادند شواهدی نشان میدهد که بخش وسیعی از خاورمیانه یک مدّتی زیر آب بود اگر کوهی زیر آب باشد یا تپّه ماهوری زیر آب باشد یا خاکی زیر آب باشد بعد خشک بشود این نشانههای علمیاش هست باید عنایت کنیم که اصطلاح هر عصر و مصری با اصطلاح عصر دیگر فرق میکند آنچه در بحث دیروز اشاره شد مربوط به شبیهسازی است اصطلاح هزار سال قبل با اصطلاح فعلی فرق میکند آن روز وقتی میگفتند شبیهسازی یعنی نطفهها را در بیرون به صورتی در میآورند که انسان بشود، میشود شبیهسازی اما الآن سلولِ خاص و تخمگذاری مخصوص را میگویند شبیهسازی، شبیهسازیِ مفهوم عام و جامعی که برای قبل از هزار سال و برای هزار سال و برای فعلی را شامل بشود مطلق شبیهسازی است نه شبیهسازی خاص. خب، فرمود: فَقُلِ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی نَجَّانَا مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ بعد وقتی هم که میخواهید پیاده بشوی هم این را بگو وَقُل رَبِّ أَنزِلْنِی مُنزَلاً مُّبَارَکاً وَأَنتَ خَیْرُ الْمُنزِلِینَ الآن هم اگر کسی بخواهد از هواپیما پیاده بشود یا اتومبیل پیاده بشود ذکر این جزء مستحبّات نزول است.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
وَلَقَدْ أَرْسَلْنَا نُوحاً إِلَی قَوْمِهِ فَقَالَ یَا قَوْمِ اعْبُدُوا اللَّهَ مَا لَکُم مِنْ إِلهٍ غَیْرُهُ أَفَلاَ تَتَّقُونَ ﴿23 فَقَالَ الْمَلَأُ الَّذِینَ کَفَرُوا مِن قَوْمِهِ مَا هذَا إِلَّا بَشَرٌ مِّثْلُکُمْ یُرِیدُ أَن یَتَفَضَّلَ عَلَیْکُمْ وَلَوْ شَاءَ اللَّهُ لَأَنزَلَ مَلاَئِکَةً مَا سَمِعْنَا بِهَذا فِی آبَائِنَا الْأَوَّلِینَ 24 إِنْ هُوَ إِلَّا رَجُلٌ بِهِ جِنَّةٌ فَتَرَبَّصُوا بِهِ حَتَّی حِینٍ 25 قَالَ رَبِّ انصُرْنِی بِمَا کَذَّبُونِ 26 فَأَوْحَیْنَا إِلَیْهِ أَنِ اصْنَعِ الْفُلْکَ بِأَعْیُنِنَا وَوَحْیِنَا فَإِذَا جَاءَ أَمْرُنَا وَفَارَ التَّنُّورُ فَاسْلُکْ فِیهَا مِن کُلِّ زَوْجَیْنِ اثْنَیْنِ وَأَهْلَکَ إِلَّا مَن سَبَقَ عَلَیْهِ الْقَوْلُ مِنْهُمْ وَلاَ تُخَاطِبْنِی فِی الَّذِینَ ظَلَمُوا إِنَّهُم مُّغْرَقُونَ 27 فَإِذَا اسْتَوَیْتَ أَنتَ وَمَن مَّعَکَ عَلَی الْفُلْکِ فَقُلِ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی نَجَّانَا مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ 8 وَقُل رَبِّ أَنزِلْنِی مُنزَلاً مُّبَارَکاً وَأَنتَ خَیْرُ الْمُنزِلِینَ 29 إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَاتٍ وَإِن کُنَّا لَمُبْتَلِینَ 30 بعد از بحث مسئله ی توحید و اثبات مبدأ یگانه ی واحد و احد به جریان نبوّت پرداختند.
جریان نبوّت با یک سلسله اشکالات و شبهات روبهروست. برخی از اینها شبهه ی علمی بود شبهه ی کلامی بود که قرآن کریم پاسخ داد برخی از اینها شبهه ی علمی نبود مشکلات عملی بود که آن را دارند پاسخ میدهند. در اینجا چهار پنج شبهه نقل شده و به هیچ کدام از آن شبهات در این قسمت پاسخ نداده شد زیرا در سوره ی مبارکه ی «اعراف» در سوره ی مبارکه ی «هود» به همه ی این شبهات پاسخ داده شده. اشکال اوّلشان این بود که نوح بشر است و بشر نمیتواند پیامبر باشد در سوره ی مبارکه ی «انعام» که سوره ی مکّی است مبسوطاً گذشت که غیر از بشر کسی نمیتواند پیامبر باشد زیرا اگر ملائکه پیامبر باشند البته ملائکه رسالت دارند جَاعِلِ الْمَلاَئِکَةِ رُسُلاً اما ملائکه را افراد عادی نمیبینند مردم باید سؤالاتشان را با رهبرشان در میان بگذارند با پیامبر گفتگو کنند احتجاج کنند امور را به او ارجاع بدهند خب ملائکه که دیده نمیشوند ملائکه که با مردم حشر و نشر ندارند ملائکه که نمیتوانند اُسوه و الگو باشند چگونه پیامبر باشند، اگر ذات اقدس الهی درباره ی رسول(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود: لَقَدْ کَانَ لَکُمْ فِیهِمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ چون پیامبر بشر است میتواند اُسوه باشد اما ملائکه که اهل شهوت نیستند اهل غضب نیستند آنها اگر معصوم بودند چگونه میتوانند اُسوه باشند.
سوره ی مبارکه ی «انعام» آیه ی هشت و نُه برهان آنها را نقل کرد و رد کرد در آیه ی هشت سوره ی مبارکه ی «انعام» این بود که وَقَالُوا لَوْلاَ أُنْزِلَ عَلَیْهِ مَلَکٌ چرا مَلک نیامد؟ فرمود: لَوْ أَنْزَلْنَا مَلَکاً لَقُضِیَ الْأَمْرُ ثُمَّ لاَ یُنْظَرُونَ ما ملائکه را در یک فرصت ضروری میفرستیم یعنی آنجا که محاجّه بین امّت و پیغمبر به حدّ ضرورت رسید لازم بود مَلک بفرستیم معجزهای به وسیله ی پیامبر عمل بشود اگر از آن به بعد ایمان نیاورد دیگر عذاب قطعی است مَلک در آن فرصت نازل میشود.
مطلب دوم آن است که اگر ما مَلکی را بخواهیم پیامبر قرار بدهیم حتماً باید به صورت بشر در بیاید برای اینکه اگر آنها مَلک را نبینند چگونه حرف او را میشنوند چگونه با او احتجاج میکنند وَلَوْ جَعَلْنَاهُ مَلَکاً لَجَعَلْنَاهُ رَجُلاً وَلَلَبَسْنَا عَلَیْهِم مَا یَلْبِسُونَ باز هم همین لَبس و اشتباه و امثال ذلک هست. خب خدا غریق رحمت کند مرحوم آقا سیّد نورالدین را در این کتاب تفسیر القرآن و العقل که به وسیله ی مرحوم آیت الله اراکی(رضوان الله علیه) این کتاب رواج پیدا کرده در آنجا ذیل همین چون تا جزء هجدهم را که جمعاً سه جلد میشود تفسیر کردند مرحوم آقا سیّد نورالدین اراکی را مرحوم آقای اراکی(رضوان الله علیه) به خوبی میشناختند هم به علم او، هم به تقوای او، هم به حفظ او گواهی دادند. این بزرگان در جریان جنگی که با انگلیس و اینها داشتند در حوزه ی علمیه نجف خب اینها فرمودند من با این افراد با سایر رزمندهها رفته بودند جبهه بعد در تفسیر القرآن و العقل هست که تنها کتابی که نزد من بود همین سیوطی بود که برای پسرم درس میگفتم. رفته بود جبهه و با انگلیسیها میجنگید و پسرش هم برده بود جبهه و برای او هم همین سیوطی درس میگفت و غیر از قرآن هیچ کتابی نداشت گفت همه ی این مطالب را من مطابق با عقل تفسیر میکنم نه یعنی قیاس میکنم یعنی میخواهم بگویم این مطالبی که در قرآن کریم آمده مخالف عقل نیست اما خطوط جزئی، احکام فقهی، احکام اخلاقی اینها را البته باید از روایات کمک گرفت ولی آنکه دارم مینویسم به عنوان القرآن والعقل یعنی این مطالبی که در قرآن هست مخالف با عقل نیست عقل هم اینها را تأیید میکند. خب این بزرگوار در ذیل این آیه ی سوره ی «انعام» ظاهراً فرمود اگر فرشته بخواهد پیامبر بشود باید شما او را ببینید دیگر یعنی به صورت بشر در بیاید و همین هم که میبینید باطنش فرشته است و ظاهرش بشر خب البته هر کسی جرأت ندارد این حرف را بزند ولی مرحوم آقاسیّد نورالدین این فرمایش را دارند که وجود مبارک پیامبر باطنش فرشته است و ظاهرش بشر، اما باطنش فرشته است نه یعنی اینکه فرشتهای است به این صورت در آمده یعنی خواصّ فرشتهها را دارد، ملکوت فرشتهها را دارد، عصمت فرشتهها را دارد، علمِ فرشتهها را دارد و مانند آن. به تقدیر فرمود اگر هم ما فرشته را بخواهیم نازل بکنیم باید به صورت بشر در بیاید باز هم همان اشکال شما هست شما که باطن را نمیبینید ظاهر را میبینید، میبینید انسان است، پس بنابراین اگر ما فرشته را نازل کنیم به صورت بشر در نیاید که شما نمیبینید حرفش را نمیشنوید، اگر به صورت بشر در بیاید همان اشکال شما هست شما که نمیدانید این باطنش فرشته است و به صورت بشر در آمده که وَلَلَبَسْنَا عَلَیْهِم مَا یَلْبِسُونَ بعد به حضرت فرمود: وَلَقَدِ اسْتُهْزِئَ بِرُسُلٍ مِن قَبْلِکَ فَحَاقَ بِالَّذِینَ سَخِرُوا مِنْهُم مَا کَانُوا بِهِ یَسْتَهْزِءُونَ اینها حرفی برای گفتن ندارند فقط مسخره میکنند و استهزای اینها و مسخرههای اینها دامنگیر اینها شد اینها را به هلاکت رساند، بنابراین این شبهه که اینها بشرند (یک) و «حکم الأمثال فیما یجوز و فیما لا یجوز» (دو)، اگر بشر بتواند پیامبر بشود پس ما هم باید پیامبر بشویم بر ما هم فرشته نازل بشود (سه)، هر دو را قرآن کریم جواب داده.
شبهه ی اول در سوره ی «انعام» و مانند آن جواب داده اما بشر دیگر فرمود این از سنخی است لَا یَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ مگر هر کسی آن صلاحیّت را دارد که با فرشتهها ارتباط برقرار کند تا شما بگویید لَوْ نَشَاءُ لَقُلْنَا مِثْلَ هذَا یا چرا بر ما نازل نشده است خب این لَا یَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ است یک طهارت روح میخواهد یک عصمت میطلبد و مانند آن، پس این شبهه ایشان یعنی این دوتا شبهه رفعهشده است مَا هذَا إِلَّا بَشَرٌ (یک) مِّثْلُکُمْ (دو) یُرِیدُ أَن یَتَفَضَّلَ عَلَیْکُمْ هم در سیره ی اخلاقی اینها برطرف شده است که حبّ دنیا در اینها نبود اینها مثل افراد ساده زندگی میکردند در اوج قدرت هم بودند مثل افراد ساده زندگی میکردند در ضعف هم بودند مثل اینها، بعد آنها میگفتند: لَوْ شَاءَ اللَّهُ لَأَنزَلَ مَلاَئِکَةً خب پس این سهتا شبهه گذشت عمده این مشکلی است که در جامعه ی غیر محقِّق و غیر علمی رواج دارد و آن این است که میگویند: مَا سَمِعْنَا بِهَذا فِی آبَائِنَا الْأَوَّلِینَ میگویند این حرف در بین پدران ما نبود. اینکه میگویند نه برای آن است که وجود مبارک نوح اوّلین پیامبر است و سابقه نداشت بلکه چون این سخن از زمان حضرت آدم بود که رهبران الهی خود حضرت آدم و بعد انبیای دیگر تا زمان نوح(سلام الله علیهم) مأموریت داشتند مردم را به خدا دعوت کنند این برهان نقلی. عقل هم که فطرت است در درون همه تعبیه شده است که فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنِیفاً فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْهَا در هر زمان و زمینی بالأخره یا پیغمبر بود یا امام بود یا علمایی بودند که از طرف انبیا مأموریت داشتند. آن وقتی که خود پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) بود که در تمام مناطق دوردست پیغمبر نرفته بود که یا امام نرفته بود که اینها علما را میفرستادند شاگردان را میفرستادند خب مگر در زمان خود پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) وجود مبارک حضرت همه مناطق حجاز را میرفت همه روستاها را میرفت یا عالمان و اصحاب و صحابه و شاگردان آن حضرت میرفتند پیام را میبردند دیگر، اینها حرف پیامبران را میرساندند این حرف، حجّت خداست وقتی حجّت خدا حرفِ رسول خدا را برسانند در حقیقت حجّت خدا را به مردم ابلاغ کردند. پس در هیچ زمان و زمینی نیست که حجّت بر مردم تام نشده باشد چون لِیَهْلِکَ مَنْ هَلَکَ عَن بَیِّنَةٍ وَیَحْیَی مَنْ حَیَّ عَنْ بَیِّنَةٍ سلسله ی انبیا محفوظاند طبق این چند آیهای که در بحثهای قبل خوانده میشد که فرمود: ثُمَّ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا تَتْرَا یعنی مرسلین متواترند. تک تک اینها کنار هم صف بستند شدند متواتر تَتْرَا اصلش «وَتْرا» بود.
«وترا» هم یعنی متواتر وِتْر وتر وتر. لَقَدْ وَصَّلْنَا لَهُمُ الْقَوْلَ فرمود این حرفهای آسمانی را ما پشت سر هم متّصلاً به سمع مردم رساندیم هیچ وقت جهان از صدای توحید خالی نبود، اگر پیامبر نبود امام بود و اگر به امام دسترسی نداشتند شاگردان امام بودند. برهان عامّی که در سوره ی مبارکه ی «نساء» اقامه کرده است آن اجازه ی فَطْرت نمیدهد در سوره ی مبارکه ی «نساء» که آیاتش هم قبلاً خوانده شد فرمود ما انبیا فرستادیم رُسُلاً مُبَشِّرِینَ وَمُنذِرِینَ تا اینها در قیامت اعتراض نکنند لِئَلاَّ یَکُونَ لِلنَّاسِ عَلَی اللّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ.
پرسش:؟پاسخ: همین، آنها هم همین طور است که حالا روشن میشود که پدران ما نبود یا ما در غفلت بودیم این خطر را الآن میخواهیم با این مقدمه بازگو کنیم. پس از طرف ذات اقدس الهی رُسل متواتر است (یک) صُحف و اقوال و کلمات الهی متّصل است (دو) برهان سوره ی مبارکه ی «نساء» هم میفرماید اگر حجّت خدا به مردم نرسد اینها در قیامت علیه خدا احتجاج میکنند میگویند تو که میدانستی مرگ، نابودی نیست بعد از مرگ چنین صحنهای هست چرا راهنما نفرستادی رُسُلاً مُبَشِّرِینَ وَمُنذِرِینَ لِئَلاَّ یَکُونَ لِلنَّاسِ عَلَی اللّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ که قبلاً هم ملاحظه فرمودید گرچه بَعْدَ که ظرف است مفهوم ندارد ولی چون در مقام تحدید است مفهوم دارد یعنی قبلالرسل قبل از ارسال رسل بشر میتوانست در قیامت علیه خدا احتجاج کند ولی بعد از آمدن انبیا، بشر حجّتی ندارد حجّت بشر هم این است که به خدا در قیامت عرض میکنند که تو که میدانستی ما بعد از مرگ چنین جایی میآییم چرا راهنما نفرستادی ما که از اینجا بیخبر بودیم این حجّت، حجّت بالغه است فرمود برای اینکه مردم حجّت نداشتند ما پشت سر هم انبیا فرستادیم پس هیچ زمان و زمینی نبود که جهان از وحی الهی، دین الهی، شریعت الهی غافل باشد یا بالنبیّ بود یا بالامام بود یا به علما و شاگردانشان.
مصیبت در این است که مردمِ تقلیدمدار مردمِ غیر محقّق اگر چیزی را پدرانشان انجام داده بودند اینها میگویند برهان دست ماست اگر چیزی را پدرانشان انجام نداده بودند میگویند برهان درست ماست منتها یکی برهان بر حقّانیّت، یکی برهان بر بطلان، مصیبت این دو قسمت است.
بیان ذلک این است که انبیا وقتی حق را میآوردند وحی و نبوت را میآوردند آنها برای اثبات حقبودنِ بتپرستی میگفتند: إِنَّا وَجَدْنَا آبَاءَنَا عَلَی أُمَّةٍ پدران ما این کار را میکردند (یک) هر چه پدران ما میکردند حق است (دو) پس بتپرستی حق است (سه). اگر حرفی را درباره ی بطلان انبیا بخواهند ذکر بکنند میگویند آنچه را که شما آوردید این چیزهایی که شما میگویید سَمِعْنَا بِهَذا فِی آبَائِنَا الْأَوَّلِینَ پدران ما این کار را نکردند (یک) هر چه پدران ما نکرده بودند دلیل بطلان است (این دو) پس روش شما، مَنش شما، منطق شما باطل است (این سه). این دو مصیبت در قرآن کریم هست. این مَا سَمِعْنَا معنایش این است که این باطل است دیگر برای اینکه اگر حق بود پدران ما میکردند. بتپرستی حق است چرا؟ چون پدران ما کردند، توحید باطل است چرا؟ چون پدران ما نکردند.
حالا ملاحظه میفرمایید که این مخصوص به جریان حضرت نوح نیست بعد قرنهای متمادی گذشت و گذشت و گذشت تا به حضرت موسی و هارون(سلام الله علیهما) رسید به اینها هم همین را گفتند. قرنها گذشت و گذشت تا به پیغمبر اسلام(صلّی الله علیه و آله و سلّم) رسید به او هم همین حرف را زدند.
سه طایفه از آیات را الآن شما بررسی میکنید یکی برای عصر نوح(سلام الله علیه) است یکی برای عصر میانی زمان موسی و هارون(سلام الله علیهما) است یکی برای عصر اخیر زمان پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) اینها میگویند چون پدران ما میکردند پس حق است، چون توحید را پدران ما نپذیرفتند پس باطل است این مَا سَمِعْنَا یعنی این باطل است آن إِنَّا وَجَدْنَا که با جمله ی اسمیه و إِنَّا شروع میشود یعنی آن حق است حالا شما این براهین را ملاحظه بفرمایید، پس جریان حضرت نوح این طور بود. برسیم به جریان حضرت موسی و هارون(سلام الله علیهما) در آن مقطع ذات اقدس الهی حرفِ آن قول را نقل میکند یعنی سوره ی مبارکه ی «قصص» آیه ی 35 به بعد این است فَلَمَّا جَاءهُم مُّوسَی بِآیَاتِنَا بَیِّنَاتٍ قَالُوا مَا هذَا إِلَّا سِحْرٌ مُفْتَری چرا باطل است؟ برای اینکه وَمَا سَمِعْنَا بِهذَا فِی آبَائِنَا الْأَوَّلِینَ و هر چه را نیاکان ما نکرده بودند باطل بود چون اینها نکردند چنین توحیدی را نداشتند باطل است. اینکه گفتند مَا سَمِعْنَا بِهذَا فِی آبَائِنَا الْأَوَّلِینَ نه معنایش این است که این حرفها نبود اینها حرفها خب از زمان حضرت آدم بود بعد حضرت نوح بود بعد حضرت ابراهیم بالأخره خاورمیانه این حرف را پُر کرده دیگر، بعد از جریان حضرت ابراهیم که خدای سبحان میفرماید این پدر ملل اسلامی است مِّلَّةَ أَبِیکُمْ إِبْرَاهِیمَ کلّ خاورمیانه را وجود مبارک حضرت ابراهیم پُر کرد که بارها به عرضتان رسید همه ی موحّدان عالَم فلاسفه، حکما، متکلّمین اینها هر چه در مسائل توحیدی دارند به برکت ابراهیم خلیل است این آمده برهان اقامه کرده از یک طرف، تبر دست گرفته بتکده را ویران کرده از طرف دیگر، آن صحنه ی عمیقِ آتش را پشت سر گذاشته گلستان کرده از طرف سوم، خاورمیانه را گرفت. درست است که آن روز روابط این طور نبود که صبح قضیهای واقع بشود عصر جای دیگر باخبر باشند اما مسئله ی حِرِّقُوهُ وَانصُرُوا آلِهَتَکُمْ این طولی نکشید که کلّ خاورمیانه را گرفته و توحید فراگیر شده و او شده پدر موحّدان عالَم. خب این حرفها همه جا بود این مردم مصر که گفتند این حرفها را ما نشنیدیم مَا سَمِعْنَا بِهذَا فِی آبَائِنَا الْأَوَّلِینَ یعنی نیاکان ما این را نداشتند (یک) هر چه اینها نداشتند باطل است (دو) پس توحید ـ معاذ الله ـ باطل است این نتیجه، گاهی برای بتپرستی اقامه میکردند که بتپرستی حق است چون نیاکان ما داشتند (یک) پس هر چه نیاکان ما داشتند حق است (دو) پس بتپرستی حق است نتیجه.
برای بطلان توحید همین برهان را اقامه میکردند میگفتند چون نیاکان ما نداشتند (یک) هر چه آنها نداشتند باطل است (دو) پس توحید باطل است (سه) این درد از زمان حضرت نوحی تا زمان موسی و هارون(سلام الله علیهما) و از آنجا تا زمان پیغمبر اسلام(صلّی الله علیه و آله و سلّم) بود شما در سوره ی مبارکه ی «ص» ملاحظه بفرمایید خب این «ص» فرستاد برای وجود مبارک پیغمبر اسلام تا قصّه ی آن حضرت را نقل بکند دیگر ص وَالْقُرْآنِ ذِی الذِّکْرِ ٭ بَلِ الَّذِینَ کَفَرُوا فِی عِزَّةٍ وَشِقَاقٍ ٭ کَمْ أَهْلَکْنَا مِن قَبْلِهِم مِّن قَرْنٍ فَنَادَوْا وَّلاَتَ حِینَ مَنَاصٍ ٭ وَعَجِبُوا أَن جَاءَهُم مُّنذِرٌ مِّنْهُمْ وَقَالَ الْکَافِرُونَ هذَا سَاحِرٌ کَذَّابٌ ٭ أَجَعَلَ الْآلِهَةَ إِلهاَ وَاحِداً إِنَّ هذَا لَشَیْءٌ عُجَابٌ ٭ وَانطَلَقَ الْمَلَأُ مِنْهُمْ أَنِ امْشُوا وَاصْبِرُوا عَلَی آلِهَتِکُمْ إِنَّ هذَا لَشَیْءٌ یُرَادُ ٭ مَا سَمِعْنَا بِهذَا فِی الْمِلَّةِ الْآخِرَةِ گفتند بروید امری که همه باید روی آن تصمیم بگیریم مراد همه ی ماست این بتپرستی اینکه پیامبر اسلام گفته این را نیاکان ما نداشتند بنابراین آن گروه تقلیدمدار دوتا حرف دارد در نفی و اثبات چیزی را حق میداند که نیاکانشان کرده باشند آثار باستانیشان باشد چیزی را باطل میدانند که نیاکانشان نکرده باشند اینکه میگفتند: مَا سَمِعْنَا یک برهانی است به دلیل اینکه این اختصاصی به مسئله ی تاریخی و امثال ذلک ندارد خب اینها شنیده بودند مگر جریان پیغمبر اسلام یک جریان تازهای بود این همه یهودیها بودند این همه مسیحیها در عالَم بودند با همه ی اینها زندگی میکردند چگونه مسئله ی وحی و نبوّت و دعوت به توحید را اینها نشنیدند نه اینکه ما نشنیدیم, پدران ما نشنیدند چون پدران ما نشنیدند نشنیده گرفتند معلوم میشود باطل است مَا سَمِعْنَا بِهذَا فِی الْمِلَّةِ الْآخِرَةِ یا مَا سَمِعْنَا بِهَذا فِی آبَائِنَا الْأَوَّلِینَ نه اینکه مَا سَمِعْنَا بِهذَا این یک چیز تازه پیدا شده است خیر, پدران ما این را نداشتند. این مَا سَمِعْنَا بِهَذا اگر فِی آبَائِنَا نبود یا مانند آن, نشان میداد که این یک امر تازهای است حالا یا بدعت است یا نه. میگویند در بین نیاکان ما این نبود چون در بین نیاکان ما نبود باطل است و قرآن روی همین جهت تکیه کرد فرمود خب اگر نیاکانتان آدمهای نفهمی بودند شما باید همین کار را بکنید أَوَلَوْ کَانَ آبَاؤُهُمْ لاَ یَعْقِلُونَ شَیْئاً وَلاَ یَهْتَدُونَ خب حالا پدرانتان نکردند, نفرمود این بیسابقه بود یا باسابقه بود یا نو نیست فرمود: أَوَلَوْ کَانَ آبَاؤُهُمْ لاَ یَعْقِلُونَ شَیْئاً وَلاَ یَهْتَدُونَ شما باید دنبال آنها بروید این چه حرفی است میزنید میگویید پدران ما نداشتند خب نداشتند, نداشتند. بنابراین اینکه فرمود اینها میگویند: مَا سَمِعْنَا بِهَذا فِی آبَائِنَا الْأَوَّلِینَ این ناظر به این قسمت است که أَوَلَوْ کَانَ آبَاؤُهُمْ لاَ یَعْلَمُونَ شَیْئاً وَلاَ یَهْتَدُونَ ناظر به آن است. در بخشهایی هم از سوره ی مبارکه ی «هود» و مانند آن همین برهان را ذکر میکند که أَوَلَوْ کَانَ آبَاؤُهُمْ لاَ یَعْقِلُونَ شَیْئاً وَلاَ یَهْتَدُونَ باز هم شما همین حرف را میزنید میگویید که چون نیاکان ما این حرف را نداشتند. در سوره ی مبارکه ی «ص» که مربوط به همین قسمت است در سوره ی مبارکه ی «ص» فرمود: ءَأُنزِلَ عَلَیْهِ الذِّکْرُ مِن بَیْنِنَا بَلْ هُمْ فِی شَکٍّ مِن ذِکْرِی بَل لَّمَّا یَذُوقُوا عَذَابِ آن وقت تهدید میکند تا به آن بحثهایی که ولو آبائشان چیزفهم نباشند باز هم اینها دنبال حرفهای آبائشان هستند. آیه ی 22 به بعد سوره ی مبارکه ی «زخرف» این است بَلْ قَالُوا إِنَّا وَجَدْنَا آبَاءَنَا عَلَی أُمَّةٍ وَإِنَّا عَلَی آثَارِهِم مُهْتَدُونَ ٭ وَکَذلِکَ مَا أَرْسَلْنَا مِن قَبْلِکَ فِی قَرْیَةٍ مِن نَذِیرٍ إِلَّا قَالَ مُتْرَفُوهَا إِنَّا وَجَدْنَا آبَاءَنَا عَلَی أُمَّةٍ وَإِنَّا عَلَی آثَارِهِم مُقْتَدُونَ ٭ قَالَ أَوَ لَوْ جِئْتُکُم بِأَهْدَی مِمَّا وَجَدْتُّمْ عَلَیْهِ آبَاءَکُم قَالُوا إِنَّا بِمَا أُرْسِلْتُم بِهِ کَافِرُونَ این «أهدیٰ» أفعل تعیین است نه تفضیل فرمود شما که میگویید ما پدرانمان یک روشی داشتند ما حرفهای بهتر آوردیم یا ما حق آوردیم, اگر پدرانتان آدمهای بیحق بودند غیرمهتدی بودند در ضلالت و کجراهه بودند باز شما همان راه را میروید؟! خب پس اینکه فرمود: إِنَّا وَجَدْنَا آبَاءَنَا عَلَی أُمَّةٍ را اینها گفتند وَإِنَّا عَلَی آثَارِهِم مُهْتَدُونَ پیامبر به آنها فرمود: أَوَ لَوْ جِئْتُکُم بِأَهْدَی مِمَّا وَجَدْتُّمْ عَلَیْهِ آبَاءَکُم شما باز چه میگویید؟ قَالُوا إِنَّا بِمَا أُرْسِلْتُم بِهِ کَافِرُونَ این عصاره ی آنچه در سوره ی مبارکه ی «زخرف» بیان شده. اما اینکه چگونه میشود بعضیها برایشان البته اینها مشرکین آنها که تقلیدمدار بودند اینها به خودشان حق میدادند که برابر حرف آبائشان ذکر بکنند آنهایی که شبهه داشتند که بین تشریع و تکوین خلط کردند که لَوْ شَاءَ اللّهُ مَا أَشْرَکْنَا اینها یک مشکل دیگر داشتند یک عدّه هم که گردانندههای این امور بودند اینها حبّ جاه داشتند.
مسئله ی ایمان اینکه از چه سنخ است حالا باز بحثهای آیات دیگری ممکن است به خواست خدا در پیش داشته باشیم که بحثهای مربوط به اینکه ایمان از چه سنخ است مطرح بشود ولی این را باید بدانیم که نه در بحثهای عقلی شکاف است (یک) نه بحثهای نقلی شکاف دارند (دو) نه عقلی و نقلی با هم شکاف دارند (سه) تمام مشکل این است که ما نفس را باید بشناسیم ما نباید بگوییم ترجیحِ راجح بر مرجوح و مانند آن این مخصوص عقلِ نظر است ترجیح دو قسم است: ترجیحِ علمی این برای عقلِ نظر است ترجیحِ عملی این برای عقلِ عملی است گاهی میبینید عقلِ نظری فتوا میدهد که اینها همه شبیه هماند افرادی که در یک کارخانه نسّاجی یا غیر نسّاجی چند نفرند پارچه تولید میکنند اینها همه مهندسان نسّاجیاند از نظر عقلِ نظری برای همه ی اینها روشن است که این رنگها این بافتها این نَسجها این تارها این پودها از نظر دوام و استحکام شبیه هم است هیچ مزیّتی یکی بر اینها ندارد, اما همینها وقتی که میخواهند برای خودشان کُت و شلوار یا قَبا انتخاب بکنند همین مهندسین با اینکه از نظر عقل نظری میدانند هیچ تفاوتی بین اینها نیست یکی فلان رنگ را قبول میکند یکی فلان رنگ را قبول میکند یکی فلان پارچه را قبول میکند ترجیح دو, یعنی دو دستگاه جدای از هم فاصلهدار دارند اینکه میگوییم جدا, دهها بار هم گفتیم و باید دقیق بود این است که اگر یک متخصّص قلبشناسی یکی از این رگهای مویی گرفته دارد آن را باز میکند این باید بیرحمانه بگوید هیچ ارتباطی بین این رگ و رگهای دیگر نیست در حالی که اینها تلازم حیاتی دارند صدها پیوند و رابطه دارند, اما وقتی نوبت به دقّتِ عقلی رسید باید بیرحمانه گفت هیچ یعنی هیچ ارتباطی بین این و آن نیست.
ترجیحِ علمی برای عقلِ نظری است که او درگیر با وهم و خیال و برهان است ترجیحِ عملی با شهوت و غضب و عقلِ عملی است خب از نظر عقل نظری هیچ فرقی بین این رنگها نیست آن دهتا مهندسی که ظرفها را تولید کردند از نظر استحکام میدانند این ظروف شبیه هم است از نظر رنگ میدانند از نظر دوام شبیه هم است اما وقتی خواستند بشقاب و پارچه و نعلبکی تهیّه کنند همین ده نفری که در این کارخانه مهندسی کردند میبینیم در انتخاب, اختلاف دارند یکی فلان رنگ را قبول میکند یکی فلان رنگ را قبول میکند. عمل یک دستگاه اجراییِ کاملاً جدا از علم دارد او هم ترجیح دارد, راجح دارد, مرجوح دارد, امیر دارد, مأمور دارد, دستگاه جدا دارد این نفس «فی وحدتها کلّ القویٰ» همیشه درگیر سه جبهه است در جبهه ی نظر, شهوت و غضب سنگر گرفتند, در جبهه ی نظر, وهم و خیال سنگر گرفتند تا با مغالطات جلوی عقلِ نظری را بگیرند و نگذارند او به برهان برسد با برهاننما جلوی برهان را میگیرند یعنی با مغالطه ی صوری و معنوی و لفظی جلوی برهان را میگیرند تا او را خفه کنند و او اگر بخواهد از خطای علمی بِرَهد باید جهاد فرهنگی داشته باشد. این مرز کاملاً, کاملاً یعنی جدا. میماند بخش عمل در تصمیمگیری شهوت به یک سَمت میکِشد غضب به یک سَمت میکِشد عقلِ عملی که «ما عُبد به الرحمن واکتسب به الجِنان» جدا میشوند, چون نفس مجرّد است اینها کارهایی است در فضای نفس همه ی اینها مجرّد هم هستند همه ی اینها با شهود همراه است. خب این دو جبهه.
نفس که «فی وحدتها کلّ القویٰ» است در جبهه ی سوم باید اینها را هماهنگ کند این یک مکافاتی است گاهی میبینید در این جبهه ی جهاد و در جنگ درون شهوت یا غضب پیروز شدند بر عقلِ نظر, عقلِ نظر فتوای خودش را میدهد میگوید صد درصد این خوب است اما این میگوید این به دردت میخورد من مجریام این امّاره ی بالسّوء میدان میگیرد اگر کسی بحثهای نقلی را دنبال بکند آیات و روایات یک دست, بحثهای عقلی را دنبال بکند ادلّه و شواهد فلسفه و کلامی یک دست این دو گروه را بخواهد هماهنگ کند میشوند یک دست, ولی اگر کسی سوپرمارکتی فکر کند اهل هیچ کدام از این قشر نباشد همیشه خیال میکند این ادلّه گُنگ است. ادلّه ناطقِ بالحق است منتها درس خواندن لازم است, بنابراین در بخشهای قرآنی پشت سر هم فرمود اینها در میدان جبهه ی جنگ این امّاره ی بالسّوء این فتوادهنده را خفه کرده این «کَم مِن عقلٍ أسیرٍ تحت هویً أمیر» در سوره ی مبارکه ی «احقاف» آیه ی 23 فرمود اینها عالماً عامداً به ضلالت افتادند أَفَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَوَاهُ وَأَضَلَّهُ اللَّهُ عَلَی عِلْمٍ این صد درصد میداند حق با پیغمبر است ولی میخواهد مِیگساری کند خب چه کسی تصمیم میگیرد؟ آنکه حرف اول را میزند چه کسی حرف اول را میزند؟ آنکه در جنگ پیروز شده چه کسی در جنگ پیروز شده؟ هوس. فرمود الهِ او هوای اوست این تقدیم «اله» بر «هواه» أَفَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَوَاهُ این الهِ خود را یعنی آن کسی که باید حرف او را بشنود هوا قرار داده این یقین دارد پیامبر حق میگوید این تردید ندارد اما آنکه تصمیم میگیرد این عقلِ نظری بیچاره نیست این دهنش بسته است این دهنش را بست یک مُشت خاک ریخت رویش روی این خاک حالا دارد فرمانروایی میکند قَدْ خَابَ مَن دَسَّاهَا فرمود این یقین دارد صد درصد که توحید حق است ولی میخواهد مِیگساری کند و هرزهگی أَفَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَوَاهُ وَأَضَلَّهُ اللَّهُ عَلَی عِلْمٍ خب خدا چه گروهی را اِضلال میکند؟ برابر آیه سوره ی مبارکه ی «بقره» فرمود: وَمَا یُضِلُّ بِهِ إِلَّا الْفَاسِقِینَ که اضلالِ کیفری است نه اضلالِ ابتدایی, فِسق هم کجراهه رفتن است این شخص اول بیراهه رفت, بیراهه رفت, بیراهه رفت تا شده فاسق.
فاسق هم قد تَقدّم مراراً که اسم فاعل نیست صفت مشبهه است این فِسق بر او مَلکه شد چون فسق برای او ملکه شد عالماً عامداً دروغ میگوید بنابراین ترجیحِ بلا مرجّح سه دستگاه دارد یک دستگاه مربوط به عقلِ نظر است که درگیر با وهم و خیال است یک دستگاه مربوط به شهوت و غضب است که کار عقلِ عملی است یک دستگاه مربوط به نظم «فی وحدتها کلّ القویٰ» است که باید این دو وزنه را با هم هماهنگ کند به هر تقدیر حالا ممکن است در نوبتهای دیگر مطرح بشود غرض این است که این مَا سَمِعْنَا دوتا حرف است دوتا برهان است چرا دعوت توحید باطل است ـ معاذ الله ـ چون پدران ما نگفتند, چرا شرک حق است ـ معاذ الله ـ چون پدران ما گفتند این میشود یک ملتِ کورِ تقلیدمحور.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
فَإِذَا اسْتَوَیْتَ أَنتَ وَمَن مَّعَکَ عَلَی الْفُلْکِ فَقُلِ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی نَجَّانَا مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ ﴿28 وَقُل رَبِّ أَنزِلْنِی مُنزَلاً مُّبَارَکاً وَأَنتَ خَیْرُ الْمُنزِلِینَ 29 إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَاتٍ وَإِن کُنَّا لَمُبْتَلِینَ 30 ثُمَّ أَنشَأْنَا مِنْ بَعْدِهِمْ قَرْناً آخَرِینَ 31 فَأَرْسَلْنَا فِیهِمْ رَسُولاً مِّنْهُمْ أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ مَا لَکُم مِنْ إِلهٍ غَیْرُهُ أَفَلاَ تَتَّقُونَ 32 وَقَالَ الْمَلَأُ مِن قَوْمِهِ الَّذِینَ کَفَرُوا وَکَذَّبُوا بِلِقَاءِ الْآخِرَةِ وَأَتْرَفْنَاهُمْ فِی الْحَیَاةِ الدُّنْیَا مَا هَذا إِلَّا بَشَرٌ مِّثْلُکُمْ یَأْکُلُ مِمَّا تَأْکُلُونَ مِنْهُ وَیَشْرَبُ مِمَّا تَشْرَبُونَ 33 وَلَئِنْ أَطَعْتُم بَشَراً مِثْلَکُمْ إِنَّکُمْ إِذاً لَخَاسِرُونَ 34 أَیَعِدُکُمْ أَنَّکُمْ إِذَا مِتُّمْ وَکُنتُمْ تُرَاباً وَعِظَاماً أَنَّکُم مُخْرَجُونَ 35 هَیْهَاتَ هَیْهَاتَ لِمَا تُوعَدُونَ 36 إِنْ هِیَ إِلَّا حَیَاتُنَا الدُّنْیَا نَمُوتُ وَنَحْیَا وَمَا نَحْنُ بِمَبْعُوثِینَ 37 إِنْ هُوَ إِلَّا رَجُلٌ افْتَرَی عَلَی اللَّهِ کَذِباً وَمَا نَحْنُ لَهُ بِمُؤْمِنِینَ 38 قَالَ رَبِّ انصُرْنِی بِمَا کَذَّبُونِ 39 قَالَ عَمَّا قَلِیلٍ لَّیُصْبِحُنَّ نَادِمِینَ 40 فَأَخَذَتْهُمُ الصَّیْحَةُ بِالْحَقِّ فَجَعَلْنَاهُمْ غُثَاءً فَبُعْداً لِّلْقَوْمِ الظَّالِمِینَ 41
مضمون این بخش از آیات در سوَر قبلی گذشت مخصوصاً در سوره ی مبارکه ی «هود» بسیاری از این صحنهها گذشت قرآن کریم گاهی به طور اجمال داستانی را ذکر میکند گاهی به طور تفصیل.
سوره ی مبارکه ی «مؤمنون» راجع به جریان نوح(سلام الله علیه) ذکر فرمود همان چند برهانی بود که اشاره شد. یکی از بهانههای ملأ و مُترفین همان فاصله ی طبقاتی بود که حاضر نبودند با طبقه ی محروم و مستضعف یکجا بنشینند در سوره ی مبارکه ی «هود» آیه ی 27 به این صورت ذکر شده است که وَمَا نَرَاکَ اتَّبَعَکَ إِلَّا الَّذِینَ هُمْ أَرَاذِلُنَا بَادِیَ الرَّأْیِ یک گروه پابرهنهای به تو ایمان آوردند برای ما نیست که با آنجا یکجا بنشینیم این یکی از بهانههای ایمان نیاوردن آنها بود. پس اینها یک سلسله بهانه ی کلامی داشتند یک سلسله بهانه ی سیاسی داشتند یک سلسله ی بهانه ی اخلاقی داشتند و یک سلسله بهانه ی طبقاتی هم داشتند و آنجا ذکر شده است. بعد از اینکه اینها به سرنوشت طوفان مبتلا شدند ذات اقدس الهی فرمود اصلاً درباره ی اینها با من سخن نگویید چه رسد به اینکه شفاعت کنید که آیه 27 سوره ی مبارکه ی «مؤمنون» این بود که وَلاَ تُخَاطِبْنِی فِی الَّذینَ ظَلَمُوا اصلاً درباره ی ظالمین با من سخن نگویید و من به شما یاد میدهم شما که رهبر این امّتید هم شما بگویید و هم این امّت بگویید خدا را شکر که ما را از قوم ظالم نجات داد فَإِذَا اسْتَوَیْتَ أَنتَ وَمَن مَّعَکَ عَلَی الْفُلْکِ تو بگو چون تو امامِ اینهایی وقتی تو گفتی اینها هم میگویند وگرنه منظور این نیست که تو شخصاً بگو آنها مکلّف نیستند یا آنها مأمور به این امر مستحب نیستند تو بگو یعنی تو به عنوان امامِ این جمعیت بگو تا آنها هم به همراهی تو خدا را شکر کنند فَقُلِ چه بگو؟ بگو الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی نَجَّانَا مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ خدا را سپاس که ما را از قوم ظالم و کافر نجات داد و این دو نجات را به همراه دارد یکی نجات از روش و مَنش کافرانه و منافقانه ی آنها یکی نجات از سرنوشت مَحتوم و مَقهور آنها که غرق بود که نَجَّانَا مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ هم از روش آنها ما را نجات داد هم اینکه از سرنوشت آنها ما نجات پیدا کردیم نه به کفر مبتلا شدیم نه به طوفان و غرق.
بیان سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) اینجا دارند که میفرمایند این تعبیر که خدای سبحان به وجود مبارک نوح آموخت که خدا را حمد کند و به وصفِ جمیل بستاید نشانه ی آن است که نوح جزء مخلَصین است، چرا؟ برای اینکه خدای سبحان حقّ وصفِ خود را از همه گرفت فرمود کسی حقّ وصفِ من ندارد مگر بندگان مخلَص سُبْحَانَ اللَّهِ عَمَّا یَصِفُونَ ٭ إِلَّا عِبَادَ اللَّهِ الْمُخْلَصِینَ خدا را هیچ کس حقّ وصف ندارد مگر بندگان مخلَص خب اگر بندگان مخلَص حقّ وصف دارند و خود خدای سبحان به نوح(سلام الله علیه) این حق را داد که او را وصف کند معلوم میشود نوح جزء مخلَصین است. این در صورتی است که آن صفات خاصّهای که وصف عمومی را به همراه ندارد باشد وگرنه همگان مأمورند که خدا را حمد کنند همگان مأمورند که در برابر نعمتهای خدا شاکر باشند اگر کسی گفت الْحَمْدُ لِلَّهِ، اگر کسی گفت الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی نَجَّانَا مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ این جزء آن وصفِ مختص نیست که نشانه ی مخلَص بودن واصف باشد و چون در اینجا امر به حسب ظاهر متوجّه نوح شد ولی همه ی آنها مأمور به این کار بودند که بگویند الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی نَجَّانَا مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ اگر این مقدار دلیل بر مخلَص بودنِ واصف باشد باید همه ی آنها واصفان متّصف به اخلاص یعنی مخلَص باشند این اثباتش آسان نیست البته آن اوصافی که مخلَصین دارند یا در صحنه ی قیامت اینچنین است البته این سخن حق است چون ذات اقدس الهی موجودی است که هیچ کس او را نمیشناسد مگر اینکه فرستادههای او، او را وصف بکنند و وجود مبارک نوح جزء کسانی است که مجاز است خدای سبحان را وصف بکند و وصف هم کرده است نظیر انبیای دیگر.
سرّش اینکه چطور خدای سبحان را هیچ کس نمیتواند وصف بکند مگر بندگان مخلَص چرا سُبْحَانَ اللَّهِ عَمَّا یَصِفُونَ ٭ إِلَّا عِبَادَ اللَّهِ الْمُخْلَصِینَ برای آن است که اگر کسی به مقام مخلَص رسید از برکت قُرب نوافل برخوردار است (یک) و چون از برکت قُرب نوافل برخوردار شد خدای سبحان در مقام سوم یعنی فصل سوم یعنی مقام وجه و فیض فرمود: «کنته لسانه الّذی یتکلّم به» (دو)، اگر ذات اقدس الهی بر اساس قُرب نوافل، لسانِ این واصف است پس واصف و موصوف یکی است خدا دارد خودش را وصف میکند منتها در مرتبه ی وجودی فلان پیغمبر. خدا را هیچ کس وصف نمیکند مگر بندگان مخلَص. بازگشت این استثنا به استثنای منقطع است یعنی خدا را کسی وصف نمیکند مگر خود خدا زیرا بندگان مخلَص از قُرب نوافل برخوردارند و ذات اقدس الهی در مقام قرب نوافل زبانِ گوینده است پس این گوینده یعنی حضرت نوح(سلام الله علیه) مثلاً به زبان الهی دارد خدا را وصف میکند «فهو الواصف و هو الموصوف» خب، فَقُلِ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی نَجَّانَا مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ ذات اقدس الهی یک دستور عمومی و مطلق میدهد که مَا بِکُم مِّن نِّعْمَةٍ فَمِنَ اللَّهِ چه نعمتِ علمی چه نعمتِ عملی هر توفیقی دارید از ناحیه ی خداست خب در برابر هر نعمتی هم باید شاکر بود این یک اصل کلی. گاهی این اصل کلّی را تقطیع میکند تفصیل میدهد شعبه شعبه ذکر میکند میگوید اگر سوار اسب شدید بگو سُبْحَانَ الَّذِی سَخَّرَ لَنَا هَذا وَمَا کُنَّا لَهُ مُقْرِنِینَ اینکه فرمود انعام را برای شما خلق کرده لِتَسْتَوُوا عَلَی ظُهُورِهِ ثُمَّ تَذْکُرُوا نِعْمَةَ رَبِّکُمْ این اختصاصی به انعام ندارد یعنی اسب و اَستر ندارد حالا سیّاره و طیّاره و سفینه را هم در برمیگیرد این برای این.
جریان کشتی هم در خصوص این صحنه فرمود: الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی نَجَّانَا وقتی سوار کشتی شدید بگویید بِسْمِ اللَّهِ مَجْریها وَمُرْسَاهَا جریانِ او، سکونِ او، حرکتِ او به نام خداست اگر با باد حرکت میکند باد را خدا میفرستد و اگر با موتور و برق و امثال ذلک حرکت میکند آنها نعمتهای الهی است پس بِسْمِ اللَّهِ مَجْریها وَمُرْسَاهَا. وقتی میخواهید از کشتی پیاده بشوید بگویید رَبِّ أَنزِلْنِی مُنزَلاً مُّبَارَکاً وَأَنتَ خَیْرُ الْمُنزِلِینَ به وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود بگو رَّبِّ أَدْخِلْنِی مُدْخَلَ صِدْقٍ وَأَخْرِجْنِی مُخْرَجَ صِدْقٍ که در سوره ی مبارکه ی «اسراء» و اینها گذشت که هر کاری که من وارد میشوم به نام تو و هر کاری که خارج میشوم به نام تو، ورودی و خروجی به نام تو باشد، اگر کسی با اهداف مشئوم وارد یک حوزه یا دانشگاه یا کاری شد این مُدْخَلَ صِدْقٍ ندارد یا اگر مُدْخَلَ صِدْقٍ داشت با اهداف مشئوم خارج شده است خروجی او لغیر الله بود این وَأَخْرِجْنِی مُخْرَجَ صِدْقٍ ندارد اگر کسی بدأ و حشرش آغاز و انجامش الهی بود این مشمول کسی است که میگوید: رَّبِّ أَدْخِلْنِی مُدْخَلَ صِدْقٍ وَأَخْرِجْنِی مُخْرَجَ صِدْقٍ فرمود وقتی میخواهی قرآن بخوانی إِذَا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ یعنی «إذا أردت أن تقرأ القرآن فأستعذ بالله» بگو «أعوذ بالله من الشیطان الرجیم» پس برای همه ی امور دستور هست هم به صورت جامع که مَا بِکُم مِّن نِّعْمَةٍ فَمِنَ اللَّهِ هم به صورت جمیع مثل این موارد یاد شده که بسیاری از موارد را قرآن کریم بازگو کرد.
جریان حضرت نوح فرمود وقتی میخواهی پیاده بشوی این را بخوان. در جریان «مُنزَل» که اسم مکان باب اِنزال است چه وجه است در اینکه خروج از سفینه به طرف زمین را شامل میشود حرفی نیست اما آیا خود سفینه هم منزَل یعنی مکانِ مناسب است یا نه؟ آن را هم برخی احتمال دادند و بعید نیست یعنی وقتی انسان سوار کشتی شد در منزلِ خوب و ملایمی جا کرده است و خدای سبحان او را در مُنزَلِ مناسبی انزال کرده است فرمود: فَإِذَا اسْتَوَیْتَ أَنتَ وَمَن مَّعَکَ عَلَی الْفُلْکِ فَقُلِ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی نَجَّانَا مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ ٭ وَقُل رَبِّ أَنزِلْنِی مُنزَلاً مُّبَارَکاً این ظهورش نسبت به خروج از سفینه است ولی ورود سفینه و استقرار در سفینه را هم بعید نیست شامل بشود و هر دو هم این را میگویند. خب پس این نعمتها را ذات اقدس الهی.
پرسش:؟ پاسخ: بر اساس مَا بِکُم مِّن نِّعْمَةٍ فَمِنَ اللَّهِ.
پرسش:؟پاسخ: هر جا که نعمتِ خداست یک وقت است که شیطنت است آن هواپیمای شکاری بمبافکنی که میریزد روی لیبی و امثال لیبی نظیر ژاپن و امثال ذلک این همان وسیله ی شیطان است چیز دیگر نیست این نعمتِ خدا را کفران ورزیدن و در راه باطل صرف کردن است اما هر جا نعمتِ صحیح باشد بر اساس مَا بِکُم مِّن نِّعْمَةٍ فَمِنَ اللَّهِ میشود چون در همان جریان سوره ی مبارکه ی «نحل» فرمود حالا این انعام و اینها را که میبینید وَیَخْلُقُ مَا لاَ تَعْلَمُونَ چیزهایی را بعد خدا به بازار عرضه میکند که فعلاً نمیدانیم مثل جریان ستارهشناسی و نظام کیهانی فرمود این سماوات هست, سماوات سبع هست, بعضیها قابل دیدن هست بعضیها قابل دیدن نیست وَإِنَّا لَمُوسِعُونَ ما روزانه در نظام سپهری تولید و توالد داریم ستارهای از ستارهای, کهکشانی از کهکشانی, سیاهچالی از سیاهچالی مرتب تولید میشود اینها اینچنین نیست که حالا اگر بشر هم آن مقداری که هست به او دسترسی پیدا کرده این بتواند فضاشناسِ کامل باشد فرمود ما روزانه فضای تازهای و نیروی تازهای را خلق میکنیم وَإِنَّا لَمُوسِعُونَ خب.
پرسش:؟ پاسخ: اگر نعمت باشد در مسئله ی تیراندازی در مسئله ی سبق و رِمایه اینها که جزء مستحبّات شرعی است جزء مسابقات و جعاله و امثال ذلک در آن هست اینها که نعمتِ الهی است خب, اگر لهو و لعب نیست بله و اما اگر جزء مسابقات و جزء مسائل پیشرفت یک جمعیّت است خب نعمت الهی است دیگر. فرمود همه ی اینها را ذات اقدس الهی به شما داد.
مطلب دیگر این است که وَأَنتَ خَیْرُ الْمُنزِلِینَ نشان آن است که منزلین فراوانی ما داریم و خدا بهترین مُنزِل است. در بحثهای سابق در تَبَارَکَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِینَ آنجا این مسئله مطرح شد که ذات اقدس الهی بسیاری از افعال را به غیر خود نسبت میدهد و بسیاری از اوصافِ فعلی را به غیر خود نسبت میدهد در جریان عزّت فرمود: وَلِلَّهِ الْعِزَّةُ وَلِرَسُولِهِ وَلِلْمُؤْمِنِینَ در جریان قوّت به حضرت یحیی فرمود به دیگران فرمود: وَأَعِدُّوا لَهُم مَا استَطَعْتُم مِن قُوَّةٍ یا درباره ی یحیی(سلام الله علیه) فرمود: یَا یَحْیَی خُذِ الْکِتَابَ بِقُوَّةٍ یا به بنیاسرائیل فرمود: خُذُوا مَا آتَیْنَاکُمْ بِقُوَّةٍ اینها هست. درباره ی رزق فرمود خدا خیرالرازقین است درباره ی فصل فرمود خیرالفاصلین است درباره ی حکم فرمود خدایر خیرالحاکمین است.
خدا به عنوان بهترین در خیلی از موارد مطرح شده است بعد در آیات دیگر همه ی اینها جمعبندی شده یکجا به نحو توحید گفته میشود إِنِ الْحُکْمُ إِلَّا لِلّهِ, الْعِزَّةَ لِلَّهِ جَمِیعاً, أَنَّ الْقُوَّةَ لِلّهِ جَمِیعاً آن وقت چیزی برای دیگری نمیماند که همه یعنی همه ی این اوصافی که به غیر خدا در آیات دیگر اسناد داده شد در آیات دیگر همه ی اینها منحصراً برای خدا شد پس معلوم میشود اگر مؤمن عزیز است عزّت الهی است که در اینجا ظهور کرده وگرنه وَلِلَّهِ الْعِزَّةُ وَلِرَسُولِهِ وَلِلْمُؤْمِنِینَ با الْعِزَّةَ لِلّهِ جَمِیعاً جمع نمیشود, اگر فرمود خدا خیرالرازقین است در بخش پایانی سوره ی مبارکه ی «ذاریات» هم به صورت حصر فرمود: إِنَّ اللَّهَ هُوَ الرَّزَّاقُ ذُو الْقُوَّةِ الْمَتِینُ این «هو» که ضمیر فصل است با معرفه بودنِ خبر مفید حصر است ما غیر از خدا رازقی نداریم إِنِ الْحُکْمُ إِلَّا لِلّهِ اگر حصر نشانه ی آن است که این کمالات برای ذات اقدس الهی است معلوم میشود اگر در غیر خدا پیدا شده است به برکت الهی است به آیات الهی است به اذن الهی است و مانند آن, اِنزال هم از همین قبیل است بعد میفرمود این جریان قصّه ی حضرت نوح همان طوری که اوّلین داستان نبود آخرین داستان هم نیست صحنههای فراوانی برای ابتلا و آزمون ما هست که یکی پس از دیگری با شما درمیان خواهیم گذاشت إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَاتٍ وَإِن کُنَّا اما لَمُبْتَلِینَ ما ابتلا داریم, آزمون داریم, بَلواهایی هم در پیش داریم. جریان نوح آن قدر خفیف و سبک بود یعنی جریان قوم نوح که بعد ذات اقدس الهی اصلاً نامی از آنها نبرد که ما اینها را چه کردیم. اقوام دیگر را قوم شعیب را قوم لوط را, امثال ذلک را فرمود: فَجَعَلْنَاهُمْ أَحَادِیثَ یا فَجَعَلْنَاهُمْ غُثَاءً این تعبیر هست اما بعد از جریان نوح اصلاً, اصلاً یعنی اصلاً نامی از اینها نیست که اینها را چه کرد, اما فَجَعَلْنَاهُمْ أَحَادِیثَ یعنی ما اینها را از بین بردیم فقط در زبالهدان تاریخ است میگویند روزی در این مملکت قَجر بود روزی در این مملکت پهلوی بود اینها حدیث شدند اثری از اینها نیست فَجَعَلْنَاهُمْ أَحَادِیثَ فقط در کتابهای تاریخ ماندند در جامعه خبری از اینها نیست این معنای فَجَعَلْنَاهُمْ أَحَادِیثَ است که در داستان بعد میآید یا فَجَعَلْنَاهُمْ غُثَاءً هم از همین قبیل است اما در جریان نوح اصلاً نام نمیبرد که با اینها چه کرد این لاشهها چه شدند خب کسی که تقریباً نُه قرن و نیم در برابر وحی ایستاد خب چنین ملّتی همین طورند دیگر و اینکه وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود: «ما اُذوی نَبیٌّ مِثل ما اوذیت» درست است که وجود مبارک نوح(سلام الله علیه) نُه قرن و نیم مصیبت دید.
مسئله ی تشکیل حکومت و جنگ و تحمیل هشتاد جنگ اعم از غزّه و سَریه و اینها نبود تحمیل هجرت نبود, اسیرگیری نبود, کشتار بیرحمانه نبود, زن و مرد را در حجاز آن طور کُشتن نبود, عمّار یاسر و سمیّه را آن طور شهید کردن نبود لذا حضرت فرمود: «ما اُذوی نَبیٌّ مِثل ما اوذیت» خود وجود مبارک حضرت هم از مکه وقتی که تشریف بردند طائف برای هدایت, تمام این پای حضرت از بس سنگ خورد مجروح شد این طور رنجها درباره ی انبیای دیگر نبود. خب به هر تقدیر فرمود ما جریان نوح را برای شما بازگو کردیم ولی سلسله ی بشر تا هست وحی و نبوّت هم هست این لَقَدْ وَصَّلْنَا لَهُمُ الْقَوْلَ نشان آن است که کتابهای آسمانی در کنار هماند ثُمَّ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا تَتْرَا یعنی «وَتْرا» تک تک اینها وَتْر وَتْر کنار هم و متواتر میشوند همیشه هستند هرگز جهان از وحی و نبوّت خالی نیست.
پرسش:؟پاسخ: یک لحظه بود دیگر یک روز بود شهادت یک لحظه بود بالأخره بعدش هم روح و ریحان وَلاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا یک لحظه بود خدا غریق رحمت کند سیدناالاستاد میفرمود اینها که در میدان جبهه تیر خوردند دست و پا میزنند اگر کسی از حال اینها باخبر نباشد خیال میکنند اینها در حال جان کَندناند و فشار روح دارند ولی از خود اینها اگر سؤال بکنی در چه حالتاند میگویند مثل یک انسانی که در هوای گرم رسیده به استخر زلال دارد شنا میکند حال آنها این است.
وجود مبارک امام باقر(سلام الله علیه) رسیده است که شهدای کربلا چه وضعی داشتند, حضرت فرمود مثل اینکه شما با دوتا انگشتتان گوشت یکی از انگشتها را کمی فشار بدهی در برابر این همه تیر و شمشیر و دشنه, شهدای کربلا بیش از این احساس نداشتند این برای این, این لحظه است. اما کسی پشت سر هم اهانت بشود این چون برای قبل از شهادت است برای این نشئه است خب اذیّت فراوانی دارد دیگر و اینها هم عالماً عامداً اذیّت میکردند. برخیها علم داشتند ولی خب سعی میکردند که کوتاه بیایند ولی بعضیها عالماً عامداً معصیت میکردند در سوره ی مبارکه ی «صف» هست که وجود مبارک موسای کلیم هم با چنین گروهی روبهرو بود آیه ی پنج سوره ی مبارکه ی «صف» این است که وَإِذْ قَالَ مُوسَی لِقَوْمِهِ یَاقَوْمِ لِمَ تُؤْذُونَنِی وَقَد تَعْلَمُونَ أَنِّی رَسُولُ اللَّهِ شما به صورت یقین با جمله ی اسمیه یقین دارید من پیغمبرم خب مرا آزار میکنید. نباید گفت چگونه میشود انسان عالِم باشد و معصیت بکند ما باید از این دوتا قضیه جدّاً بپرهیزیم تا به جایی برسیم. ضرورت به شرط المحمول علمی نیست اگر این طور میشد اگر آن طور میشد اینکه ضرورت به شرط المحمول است با نصیحت هم نمیشود مسئله ی علمی را حل کرد, اگر ما از اول جلوی قوای عملی را میگرفتیم اگر نصیحت میکردیم اگر عقل زبانش باز بود اگر این اگر, اگر به درد تحقیقات علمی نمیخورد کسی است معصیت کرده در جبهه ی جهاد اوسط یا اکبر این عقل را به بند کشیده تمام فرمانروایی برای شهوت است لذا با اینکه او صد درصد میداند این پیغمبر است او را به زیر تیغ میبرد با اینکه صد درصد میداند که حق با اوست او را به زیر تیغ میبرد مثل اینکه به انسان شما مکرّر نصیحت بکن آقا وقتی میخواهی بروی ورزش بکنی بازی بکنی مواظب باش پایت نشکند پایت را نبندی این گوش نداد, گوش نداد, گوش نداد تا پایش بسته شد حالا مار و عقرب را دارد میبیند شما نمیتوانید بگویید مگر مار و عقرب را ندیدی او یقین دارد مار است, یقین دارد عقرب است, یقین دارد مار سمّی است, یقین دارد سمّ او را میکُشد اما نمیتواند فرار بکند آنکه فرار میکند پاست و پا بسته شد ما در صحنه ی نفس دو دستگاه ترجیح داریم ترجیحِ بود و نبود داریم و حتی ترجیحِ باید و نباید داریم که اینها کارِ عقل نظری است عقلِ نظری هم متولّی حکمتِ نظری است هم متولّی حکمتِ عملی آنجا که جای فهم و استدلال است این یک مرز است, اما یک مرزی کاملاً یعنی کاملاً جدا این طرف است مرز اراده و اختیار اگر مرید و فعّال و مختار, شهوت بود این بیچاره را مثل یک مرجع معزول کنار میزنند میگوید حرفهایت برای خودت سَوَاءٌ عَلَیْنَا أَوَعَظْتَ أَمْ لَمْ تَکُن مِّنَ الْوَاعِظِینَ صریحاً به پیغمبر میگفتند چه بگویی چه نگویی برای ما فرق نمیکند این شهوت هم به آن عقلِ نظر که فتوا داد میگوید: «سواءٌ عَلَیت أفتَیْتَ أم لم تُفتیء لا تفاوت لی» من باید کار خودم را انجام بدهم این در جبهه ی جهاد اکبر یا اوسط الآن آنکه حرف اول را میزند امّاره ی بالسّوء است این امّاره ی بالسّوء در اثر مرض این حرف را میزند اول البته باید اصلاح کرد باید مواظب بود این مریض نشود اینکه در سوره ی مبارکه ی «احزاب» میفرماید زنها مواظب باشند برای اینکه اگر لاَ تَخْضَعْنَ بِالْقَوْلِ برای اینکه اگر رقیقانه سخن گفتند فَیَطْمَعَ الَّذِی فِی قَلْبِهِ مَرَضٌ با اینکه در عصر پیغمبر بودند آیه ی حجاب را میخواندند قُل لِّلْمُؤْمِنِینَ را میخواندند میدانستند نگاه به نامحرم حرام است فرمود: فَیَطْمَعَ الَّذِی فِی قَلْبِهِ مَرَضٌ شما حالا مکرّر آیه ی حجاب را بخوان آیه ی جهنم را بخوان خب اینکه مشکل علمی ندارد که علم یقیناً علم دارد که خدا فرمود این کار حرام است اما آنکه باید تصمیم بگیرد قلبی است که مریض است فرمود: فَیَطْمَعَ الَّذِی فِی قَلْبِهِ مَرَضٌ خب یک قلبِ مریض که گوش نمیدهد به قُل لِّلْمُؤْمِنِینَ که اینکه مشکل علمی ندارد که ممکن است در این زمینه رساله هم نوشته باشد اما آنکه فرمانروای کلّ قواست امروز شهوت است پس هیچ یعنی هیچ ارتباطی بین دستگاه علم و دستگاه عمل نیست این را باید معالجه کرد اگر ما اول راه صحیح برویم این دستگاهِ عمل مریض نشود آفت نبیند اُفت نکند زحمت نبیند بله این تابع است ببیند که مرجع فتوایش که عقلِ نظر است چه میگوید عقلِ نظر هم بود و نبود را خوب تشخیص میدهد هم باید و نباید را خوب تشیخص میدهد اما آنکه باید اجرا کند و قوّه ی مجریه دستگاه درونی است فَیَطْمَعَ الَّذِی فِی قَلْبِهِ مَرَضٌ است.
پرسش:؟پاسخ: بله دیگر, برای اینکه این هنوز در جبهه ی جهاد اکبر یا اوسط تسلیمِ محض نشد امّاره ی بالسّوء پیدا نکرد هنوز در میدان جنگ است ما مادامی که نفس میکشیم در میدان جنگیم تا نفس میکشیم و همان طوری که در جبهه ی بیرون سه حالت هست در جبهه ی درون هم سه حالت است در جبهه ی بیرون یا این شخصِ رزمنده فاتح میشود یا شهید میشود یا اسیر, وقتی اسیر شد اسیر است دیگر.
جبهه ی درون هم بشرح ایضاً یا انسان فاتح میشود میگوید که شیطان را من مسلمان کردم یعنی مُنقاد کردم. گوشهای از این در آیه ی إِنَّ الَّذِینَ اتَّقَوْا إِذَا مَسَّهُمْ طَائِفٌ مِنَ الشَّیْطَانِ تَذَکَّرُوا فَإِذَا هُم مُبْصِرُونَ اینها بصیرند, بینایند, بیدارند, کعبه ی دلشان بسته است, کلید کعبه در دست خود آنهاست اگر این حرامی لباسِ احرام کرده و میخواهد طواف کند ببیند چه موقع درون کعبه باز میشود که وارد درون کعبه بشود إِذَا مَسَّهُمْ طَائِفٌ این طوافکننده ی حرام فوراً میفهمند این را طردش میکنند از مسجدالحرامِ دل تَذَکَّرُوا فَإِذَا هُم مُبْصِرُونَ خب اینها فاتحاند. عدّهای گاهی معصیت میکنند گاهی توبه میکنند, گاهی معصیت میکنند گاهی توبه میکنند در همین گیر و دار میمیرند این همان است که «مَن ماتَ علی حُبّ أهل بیت(علیهم السلام)» ولو در فِراشش «مات شهیداً» این در میدانِ جنگ با دشمن شهید شد تسلیم نشد فاتح هم نشد ولی بالأخره شهید شد گروه سوم هم کسانیاند که اسیرند خب حالا شما برای اسیر مکرّر منشور امام بخوان این الآن دست و پایش بسته است این عقل اسیر شد این بیچاره مشکلِ علمی ندارد که این صد درصد میداند قرآن حق است اما آنکه باید باور کند او چیز دیگر است که مریض است بین نفس و بین علم, اراده فاصله نیست یعنی کسی نمیتواند بگوید من نمیخواهم بفهمم همین که مقدّمات حاصل شد شخص فهمید, اما بین نفس و ایمان که فعلِ نفس است و از سنخ فعل است نه از سنخ علم, اراده فاصله است انسان میتواند بگوید من قبول دارم یا قبول ندارم. چرا وقتی یک جایی آتشسوزی شده آن کسی که مأمور آتشنشانی است شعله را کاملاً میبیند و قاه قاه میخندد در حال اِطفاء وظیفهاش را انجام میدهد ولی طنز هم میگوید و میخندد اما صاحب مغازه یا خانه همین که شنید سکته میکند چه چیزی اثر دارد؟ صِرف علمِ به احتراق یا آن تعلّق به مُحترَق آن تعلّق کارساز است نه علم, علم چه اثر دارد بین نفس و بین ایمان, اراده فاصله است انسان میتواند با اینکه صد درصد به مطلبی یقین دارد او را قبول نکند پَس بزند زیرا دو دستگاه است وقتی غالباً البته اینها هماهنگاند برای اینکه ما آن طور نداریم که صریحاً به پیغمبرانشان بگویند سَوَاءٌ عَلَیْنَا أَوَعَظْتَ أَمْ لَمْ تَکُن مِّنَ الْوَاعِظِینَ و اگر خواستیم از باب تشبیه معقول به محسوس حساب روشن بشود مثل دستگاه چشم است که کاملاً میبیند ولی دَوندگی به عهده ی او نیست و دستگاه پاست که دَوندگی به عهده ی اوست اینها کاملاً یعنی کاملاً از هم جدایند ولی ما معمولاً وقتی که چیزی را دیدیم فرار میکنیم اتومبیل را دیدیم خودمان را کنار میکشیم برای اینکه هم چشمِ ما سالم است هم پای ما, ولی اگر کسی بیاحتیاطی کرد پایش بسته شد گرفتار شد زنجیری شد او حالا مار و عقرب را دید بعد نمیشود به او اعتراض کرد تو که مار را دیدی چرا فرار نکردی این چه اعتراضی است مگر چشم فرار میکند آنکه باید فرار بکند پاست که بسته است. اگر شهوت حاکم شد دستِ عقل عمل را که «عُبد به الرّحمن واکتسب به الجِنان» میبندد آن عقلِ نظر فتوا میدهد که فلان شیء واجب است این میگوید به دردِ خودت میخورد من الآن باید این را نگاه بکنم چرا؟ چون فَیَطْمَعَ الَّذِی فِی قَلْبِهِ مَرَضٌ اینکه مریض است نامحرم میخواهد ولو همسر پیغمبر باشد ولو همین شخص مأموم پیغمبر باشد:
سوره ی «احزاب» برای همینهاست دیگر اینها کسانی بودند که نماز پنج وقت را پشت سر پیغمبر میخواندند آیات را از پیغمبر میشنیدند بعد از مسجدالحرام مسجدی روی کُره ی زمین مسجدالنبی نیست نماز پنج وقت هم آنجا میخواندند ولو همسر پیغمبر هم باشد این وقتی که قلبش مریض باشد طمع میکند فَلاَ تَخْضَعْنَ بِالْقَوْلِ فَیَطْمَعَ الَّذِی فِی قَلْبِهِ مَرَضٌ وَقُلْنَ قَوْلاَ مَعْرُوفاً بنابراین نصیحت کردنها, موعظه کردنها که اگر ما حرفِ عقل را گوش بدهیم این برای اوایل امر است در طلیعه ی جهاد که ما شکست نخوریم ولی اگر اسیر شدیم کار تمام است. به هر تقدیر فرمود: ثُمَّ أَنشَأْنَا مِنْ بَعْدِهِمْ قَرْناً آخَرِینَ ٭ فَأَرْسَلْنَا فِیهِمْ داستان بعد از حضرت نوح(سلام الله علیه) انبیایی بودند, بودند, بودند تا جریان حضرت موسی اینها را به طور اجمال ذکر میکند بعد جریان حضرت موسی را صریحاً ذکر میکند فرمود: فَأَرْسَلْنَا فِیهِمْ رَسُولاً مِّنْهُمْ به آنها چه گفتیم؟ أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ مَا لَکُم مِنْ إِلهٍ غَیْرُهُ این کلمه ی «لا إله إلاّ الله» را به همه ی انبیا دستور دادند که به امّتهایشان بگویند.
سوره ی مبارکه ی «نحل» آیه ی 36 به این صورت گذشت وَلَقَدْ بَعَثْنَا فِی کُلِّ أُمَّةٍ رَسُولاً أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ وَاجْتَنِبُوا الطَّاغُوتَ این أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ وَاجْتَنِبُوا الطَّاغُوتَ همان «لا إله الاّ الله» است منتها این «لا إله الاّ الله» گاهی به صورت نَعتِ موصول است میگویند «لا إله غیر الله», «لا إله الاّ الله» گاهی به صورت نعتِ مقطوع است مثل مَا لَکُم مِنْ إِلهٍ غَیْرُهُ که مرفوع است این غَیْرُهُ نَعتِ مقطوع است یعنی «هو غیره» بازگشتش به این است «ما مِن إلهٍ غیره» که اگر به جرّ خواندیم «ما مِن إله غیرهِ» این نَعتِ مشهود است و اگر به رفع خواندیم این نعتِ مقطوع است که «هو» مقدّر است خب مَا لَکُم مِنْ إِلهٍ که «هو» غَیْرُهُ, أَفَلاَ تَتَّقُونَ آن وقت وَقَالَ الْمَلَأُ مِن قَوْمِهِ حالا این رسول را چون عدّه ی زیادی از مرسلین بعد از حضرت نوح آمدند به عنوان جنس ذکر فرمود, وَقَالَ الْمَلَأُ مِن قَوْمِهِ الَّذِینَ کَفَرُوا وَکَذَّبُوا بِلِقَاءِ الْآخِرَةِ اینها منکر توحید بودند از لحاظ مبدأ و منکر معاد بودند از لحاظ منتها و مُترفین هم بودند وَأَتْرَفْنَاهُمْ فِی الْحَیَاةِ الدُّنْیَا مُترَف بودند, مُسرِف بودند, مرفّه بودند, طبقه ی بیدرد بودند به تعبیر امام. اینها میگفتند: مَا هَذا إِلَّا بَشَرٌ مِّثْلُکُمْ چون آنها دیگر غیر از جنبه ی جسمیّت که چیزی نمیدیدند میگفتند بشری است مثل شما یَأْکُلُ مِمَّا تَأْکُلُونَ مِنْهُ وَیَشْرَبُ مِمَّا تَشْرَبُونَ انبیا میگفتند بله, ما إِلَّا بَشَرٌ مِّثْلُکُمْاما إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ مِثْلُکُمْ یُوحَی إِلَیَّ أَنَّمَا إِلهُکُمْ إِلهٌ وَاحِدٌ آن را دیگر اینها منکر بودند. همین مترفین میگفتند: وَلَئِنْ أَطَعْتُم بَشَراً مِثْلَکُمْ إِنَّکُمْ إِذاً لَخَاسِرُونَ که این دوتا حجّت از آن در میآمد قبلاً, اینکه بشر نمیتواند پیغمبر باشد برهان, اگر بشر پیغمبر میشد شما هم پیغمبر میشدید جَدل, دوتا برهان دوتا دلیل بود یکی به صورت برهان یکی به صورت جدل ذکر شده بود که «حُکم الأمثال فیما یجوز و فیما لا یجوز واحد» أَیَعِدُکُمْ أَنَّکُمْ إِذَا مِتُّمْ وَکُنتُمْ تُرَاباً وَعِظَاماً أَنَّکُم مُخْرَجُونَ این شما را تهدید میکند که وقتی مُردید یک حیاتِ بعد است اینها جزء فسون و فسانه است انسان که مُرد, مرگ پوسیدن است آخر خط است بعد از مرگ خبری نیست این انبیا فرمودند مرگ از پوست به در آمدن است طلیعه ی زندگی است هجرت است نه پوسیدن, این تفاوتِ اصلی حرفِ انبیا و مُترفین بود. فرمود: أَیَعِدُکُمْ أَنَّکُمْ إِذَا مِتُّمْ وَکُنتُمْ تُرَاباً وَعِظَاماً أَنَّکُم مُخْرَجُونَ یعنی از زمین خارج میشوید چون مِنْهَا خَلَقْنَاکُمْ وَفِیهَا نُعِیدُکُمْ وَمِنْهَا نُخْرِجُکُمْ تَارَةً أُخْرَی هَیْهَاتَ هَیْهَاتَ لِمَا تُوعَدُونَ:
«هیهات» برای استبعاد است قرآن کریم که حرفِ این گروه را نقل میکند فرمود: وَمَا نَحْنُ بِمُسْتَیْقِنِینَ اینها برهانی اقامه نکردند بر نفی معاد یقینی هم ندارند فقط استبعاد میکنند استبعاد چه کار به استحاله دارد ما برهان یقینی داریم که معاد حق است اینها استبعاد میکنند میگویند: إِنْ هِیَ إِلَّا حَیَاتُنَا الدُّنْیَا نَمُوتُ وَنَحْیَا وَمَا نَحْنُ بِمَبْعُوثِینَ یک عدّه زنده میشوند یک عدّه میمیرند همین طور هست بَعثی نیست ـ معاذ الله ـ البته آنهایی که گفتند: وَمَا یُهْلِکُنَا الاَّ الدَّهْرُ جزء ملحدانی هم میتوانند باشند که گذشته از انکار معاد, انکار مبدأ را هم دارند اما غالب اینها مشرک بودند مبدأ را قبول داشتند و اینکه میگفتند ما مبعوث نیستیم إِنْ هِیَ إِلَّا حَیَاتُنَا الدُّنْیَا راجع به انکار معاد بود که غیر از دنیا خبری نیست و معادی نیست پس معادی نیست وحی و نبوّتی هم نیست و این مدّعی هم إِنْ هُوَ إِلَّا رَجُلٌ افْتَرَی عَلَی اللَّهِ کَذِباً اینها الله را قبول داشتند معلوم میشود مشرک بودند ملحد نبودند و ما به این شخص ایمان نمیآوریم آن وقت آن پیامبر هر که بود عرض کرد رَبِّ انصُرْنِی بِمَا کَذَّبُونِ آنگاه خدای سبحان فرمود: عَمَّا قَلِیلٍ لَّیُصْبِحُنَّ نَادِمِینَ ٭ فَأَخَذَتْهُمُ الصَّیْحَةُ بِالْحَقِّ فَجَعَلْنَاهُمْ غُثَاءً فَبُعْداً لِّلْقَوْمِ الظَّالِمِینَ که این قصّهاش و مشابهش در سوره ی مبارکه ی «هود» گذشت دیگر در این زمینه بحثی نخواهیم کرد. «و الحمد لله ربّ العالمین»
ثُمَّ أَنشَأْنَا مِنْ بَعْدِهِمْ قَرْناً آخَرِینَ ﴿31 فَأَرْسَلْنَا فِیهِمْ رَسُولاً مِّنْهُمْ أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ مَا لَکُم مِنْ إِلهٍ غَیْرُهُ أَفَلاَ تَتَّقُونَ 32 وَقَالَ الْمَلَأُ مِن قَوْمِهِ الَّذِینَ کَفَرُوا وَکَذَّبُوا بِلِقَاءِ الْآخِرَةِ وَأَتْرَفْنَاهُمْ فِی الْحَیَاةِ الدُّنْیَا مَا هَذا إِلَّا بَشَرٌ مِّثْلُکُمْ یَأْکُلُ مِمَّا تَأْکُلُونَ مِنْهُ وَیَشْرَبُ مِمَّا تَشْرَبُونَ 33 وَلَئِنْ أَطَعْتُم بَشَراً مِثْلَکُمْ إِنَّکُمْ إِذاً لَخَاسِرُونَ 34 أَیَعِدُکُمْ أَنَّکُمْ إِذَا مِتُّمْ وَکُنتُمْ تُرَاباً وَعِظَاماً أَنَّکُم مُخْرَجُونَ 35 هَیْهَاتَ هَیْهَاتَ لِمَا تُوعَدُونَ 36 إِنْ هِیَ إِلَّا حَیَاتُنَا الدُّنْیَا نَمُوتُ وَنَحْیَا وَمَا نَحْنُ بِمَبْعُوثِینَ 37 إِنْ هُوَ إِلَّا رَجُلٌ افْتَرَی عَلَی اللَّهِ کَذِباً وَمَا نَحْنُ لَهُ بِمُؤْمِنِینَ 38 قَالَ رَبِّ انصُرْنِی بِمَا کَذَّبُونِ 39 قَالَ عَمَّا قَلِیلٍ لَّیُصْبِحُنَّ نَادِمِینَ 40 فَأَخَذَتْهُمُ الصَّیْحَةُ بِالْحَقِّ فَجَعَلْنَاهُمْ غُثَاءً فَبُعْداً لِّلْقَوْمِ الظَّالِمِینَ 41 ثُمَّ أَنشَأْنَا مِنْ بَعْدِهِمْ قُرُوناً آخَرِینَ 42 مَا تَسْبِقُ مِنْ أُمَّةٍ أَجَلَهَا وَمَا یَسْتَأْخِرُونَ 43 ثُمَّ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا تَتْرَا کُلَّمَا جَاءَ أُمَّةً رَّسُولُهَا کَذَّبُوهُ فَأَتْبَعْنَا بَعْضَهُم بَعْضاً وَجَعَلْنَاهُمْ أَحَادِیثَ فَبُعْداً لِقَوْمٍ لاَّ یُؤْمِنُونَ44
کلمه ی «ارسال» معمولاً با «إلیٰ» استعمال میشود نه با «فی» میگویند أُرْسِلَ إِلَیْهِ یا أَرْسَلْنَا إِلَیْهِمْ و در آیه ی 72 با «فی» استعمال شده است فرمود: فَأَرْسَلْنَا فِیهِمْ یعنی «أرسلنا إلی رسولنا» فِیهِمْ یعنی درباره ی اینها که این قوم، ظرفِ رسالت و حوزه ی اجرایی رسالت رسولاند از این جهت با «فی» استعمال شد فَأَرْسَلْنَا فِیهِمْ رَسُولاً که این رسول از خود آنها بود اینها هیچ بهانهای برای نپذیرفتن نداشتند با فرهنگ اینها آشنا بود سالیان متمادی در بین اینها زندگی کرد و آزمون خوبی داد پس مِّنْهُمْ اما آنهایی که نپذیرفتند موانع قبول را ذکر فرمود. این تعلیق حکم بر وصف مُشعل به علیّت است اینکه فرمود: وَقَالَ الْمَلَأُ عنوان:
ملأ یعنی افرادی که چشم پُرکناند جزء اشرافاند مُترفیناند مُسرفیناند متکاثرانند و مانند آن، خود ملأ بودن زمینه ی برتری خواستن را به همراه دارد (یک) کفری که داشتند مانع قبول بود (دو) کفرِ به توحید، تکذیب آخرت مانع سوم بود اینها حیات را در همین دنیا خلاصه میکردند میگفتند مرگ، پایان راه است و انسان که میمیرد میپوسد چون مرگ پایان راه است بعد از مرگ خبری نیست در دنیا بر اساس قَدْ أَفْلَحَ الْیَوْمَ مَنِ اسْتَعْلَی باید زندگی کرد. اما انبیا آمدند بفرمایند مرگ، آغاز هجرت است از پوست به در آمدن است نه پوسیدن بعد از مرگ پاداش و کیفر هست پس در دنیا بر اساس قَدْ أَفْلَحَ مَن تَزَکَّی باید زندگی کرد. این نگاهِ انبیا مورد انکار مُترفین و ملأ و کفّار و منکران معاد بود وَقَالَ الْمَلَأُ این ملأ بودن یک سبب از اسباب نکول و انکار است، کفرِ به توحید سبب دوم، تکذیب لقاء الآخره سبب سوم و چهارم. این دو سبب یکجا ذکر شده است تکذیب به لقاء الآخره گاهی آن وسط محذوف است یعنی «کذّبوا بلقاء الله فی الآخره» چون در آخرت خدا را با چشمِ جان میبینند.
رؤیت خدا با چشمِ ظاهر چه در دنیا چه در برزخ چه در قیامت چه در خواب چه در بیداری در همه ی مراحل خمسه مستحیل است اما شهود خدا با قلب ممکن است انبیا دیدند اولیا دیدند و ما را هم امر کردند که با چشمِ جان خدا را زیارت کنیم و ببینیم، اگر در دنیا نصیب کسی نشد در قیامت به همه میشود که میگویند رَبَّنَا ابْصَرْنَا وَسَمِعْنَا همین کفار چون یَوْمَئِذٍ یُوَفِّیهِمُ اللَّهُ دِینَهُمُ الْحَقَّ ذات اقدس الهی در قیامت با یک ظهورِ بیشتری تجلّی میکند و همه ی موانع برطرف میشود. برخیها لقاء خدا را در آخرت تکذیب می:نند چه اینکه خود آخرت را هم تکذیب میکنند، بنابراین دو سبب از اسباب نکول در کَذَّبُوا بِلِقَاءِ الْآخِرَةِ یکی «لقاء الله فی الآخره» یکی لقاء خود آخرت. خب اینها این موانع برای قبول هست.
پرسش:؟پاسخ: خب البته، عقیده مقدّم است بر اِتراف، اصل عقیده است دیگر وقتی کسی عقیده ی انحرافی داشت مال کمک میکند ولی اگر عقیده ی انحرافی نداشت مال داشتن آسیبی نمیرساند.
فرمود: وَأَتْرَفْنَاهُمْ فِی الْحَیَاةِ الدُّنْیَا ملأ بودنِ اینها چون چهره ی سیاسی، چهره ی اجتماعی، چهره ی رسمی نظام و مملکت بودند این میشود ملأ، اتراف ناظر به خوشگذرانی و عیّاشی اینهاست فرمود: وَأَتْرَفْنَاهُمْ فِی الْحَیَاةِ الدُّنْیَا اینها موانع قبول و ایمان است. آنها چه گفتند؟ گفتند: مَا هَذا این را به عنوان تحقیر گفتند یعنی این، گاهی که میگویند: نُؤْمِنُ لِبَشَرَیْنِ یا فَمَنَّ اللَّهُ عَلَیْنَا این را خدا بر ما ترجیح داد این را برای ما فرستاد همان طوری که ما در ادبیات فارسی تعبیرات اینچنینی را هم برای تحقیر به کار میبریم عربی هم همین طور است این را برای ما فرستاده! «أهذا الّذی» آیا این را فرستاده! آدم قحط بود این را بفرسته! اینها تعبیر تحقیری است. مَا هَذا این تحقیر است إِلَّا بَشَرٌ این یک مشکل، مِّثْلُکُمْ دو مشکل. قبلاً گذشت که یک شبهه ی کلامی داشتند به صورت برهان، یک شبهه ی کلامی داشتند به صورت جدل.
برهان این بود که اصلاً بشر نمیتواند با خدا رابطه داشته باشد پیغمبر بشود اگر پیغمبری هست و رسالتی هست حتماً برای فرشتههاست (این یک) دوم اینکه «حُکم الأمثال فیما یجوز و فیما لا یجوز واحد» نقض و جدل داشتند که اگر این بشر که با ما فرقی نمیکند ما هم با او فرقی نمیکنیم چیزی بر او نازل میشود کسانی با او سخن میگویند باید بر ما هم نازل بشود با هم سخن بگویند چون «حکم الأمثال فیما یجوز و فیما لا یجوز واحد» این دو شبهه در خلال بحثهای دیگر گذشت. خب یَأْکُلُ مِمَّا تَأْکُلُونَ مِنْهُ وَیَشْرَبُ مِمَّا تَشْرَبُونَ این تبیین تماثل است که چرا مثل شماست؟ برای اینکه مثل فرشته نیست که با تسبیح زندگی کند که این هم غذا میخواهد میخورد میخوابد مثل شما.
بیان مُماثلت به این است که یَأْکُلُ مِمَّا تَأْکُلُونَ مِنْهُ وَیَشْرَبُ مِمَّا تَشْرَبُونَ نه در اصلِ اَکل و شُرب مثل شما، بلکه در انتخاب مأکول و مشروب هم مثل شما نه تنها «یأکل و یَشرب» بلکه یَأْکُلُ مِمَّا تَأْکُلُونَ مِنْهُ وَیَشْرَبُ مِمَّا تَشْرَبُونَ پس تماثل کامل است. بعد گفتند: وَلَئِنْ أَطَعْتُم بَشَراً مِثْلَکُمْ که این دو محذور را باز ذکر کردند یکی اصل بشریّت یکی تماثل إِنَّکُمْ إِذاً لَخَاسِرُونَ خسارت در این است که شما شبیه خودتان را بر خود مسلّط کنید و حرف او را گوش بدهید و مهمترین مشکلی که برای انسانها جوامع بشری بود و هست همین مسئله ی معاد است چون مستحضرید که مسئله ی مبدأ این خیلی مشکل را حل نمیکند اصلِ اینکه اعتقاد واجبالوجودی در عالم هست آن را غالب مشرکین پذیرفته بودند (این یک) و واجبالوجود وحده، شریک ندارد این را هم غالب مشرکین پذیرفته بودند چون ما دوتا واجب نداریم. خالق کلّ، خالق آسمان و زمین خداست این هم حرفی نداشتند و این خالق هم واحد است و شریک ندارد این هم حرف نداشتند (چهارم) او مدیر کلّ است ربّالأرباب است ربّ نهایی است این هم نسبت به او حرف نداشتند که وَلَئِن سَأَلْتَهُم مَنْ خَلَقَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ وَسَخَّرَ الشَّمْسَ وَالْقَمَرَ لَیَقُولُنَّ اللَّهُ در این امور پنجگانه و مانند آن مشرکین هیچ مشکلی نداشتند.
مسئله ی ربوبیّت حالا انسان را چه کسی باید اداره کند ربّ انسان چه کسی است ربّ کشاورزی چه کسی است ربّ زمین چه کسی است ربّ دریا چه کسی است این کمکها را از چه کسی بخواهیم اینجا گرفتار ارباب متفرّقه بودند و میگفتند آن ارباب رابط بین ما و خدایند شفیعاند و مقرِّباند ما باید اینها را عبادت کنیم مشکل مشرکین از اینجا شروع میشد و مهمترین مشکل اینها هم انکار معاد بود میگفتند انسان که مُرد تمام شده است هر کسی هر چه کرد، کرد. تعبیر سوره ی مبارکه ی «ص» و امثال «ص» این است که تمام مشکل این است که بِمَا نَسُوا یَوْمَ الْحِسَابِ اینها چون قیامت را فراموش کردند خب اگر ـ معاذ الله ـ قیامتی نباشد چه کنترلی برای اعمال و عقاید و افعال و اخلاق ماست هر کس دستش هر چه رسید میکند دیگر، اصرار قرآن کریم بر این است که هم ربوبیّت جزئی و موضعی را ثابت کند که او ربّ شماست اله شماست معبود شماست و هم مسئله ی معاد را که هیچ عملی از بین نمیرود عمل زنده است (یک) یک موجود زنده میافتد در خطّ تولید (دو) برای اینکه ما تعطیل در عالَم هستی نداریم که چیزی موجود باشد و بیکار، اگر ما کاری کردیم میافتد در خطّ تولید لوازمی دارد، ملزوماتی دارد، ملازماتی دارد، مقارناتی دارد (سه) همه ی این تولیدها با ما درگیرند نه با دیگری هیچ اشتباهی در صحنه ی هستی نیست که عملِ کسی اشتباهاً پاپیچ دیگری بشود این محال است هیچ موجودی اشتباه نمیکند اینکه فرمود: لَّیْسَ لِلاِْنسَانِ إِلَّا مَا سَعَی همین است وَأَنَّ سَعْیَهُ سَوْفَ یُرَی خب.
اصل اول این است که عمل نابود نمیشود.
اصل دوم این است که هیچ موجودی در جهان بیکار نیست اگر چیزی موجود شد میافتد در خطّ تولید لوازمی دارد ملزوماتی دارد ملازماتی دارد مقارناتی دارد طولی نمیکشد میشود یک اردو.
اصل سوم این است که همه ی اینها با خود فاعل در ارتباطاند و لاغیر هیچ عملی این طور نیست که اشتباه بکند پاپیچ دیگری بشود دامنگیر خود آدم میشود.
اصل چهارم هر کسی گرفتار این اردوست کُلُّ نَفْسٍ بِمَا کَسَبَتْ رَهِینَةٌ، کُلُّ امْرِئٍ بِمَا کَسَبَ رَهِینٌ این اردو دور آدم را میگیرد آدم مَرهون است وقتی بدهکار باشد باید گِرو بدهد دیگر، گِرو با زمین و خانه و فرش نیست این اردو خود آدم را گرو میگیرند نفرمود انسانِ معصیتکار باید خانهاش را گِرو بدهد یا زمینش را گِرو بدهد که این رَهین، فَعیلِ به معنی مفعول است هر کسی در گرو کار خودش است آزاد نیست اینکه میبینید خیلیها دلشان میخواهد کارِ خوب بکنند نماز شبی بخوانند چهارتا کار مثبت انجام بدهند خب شما در گرو این اردویی اینها که رهایتان نمیکنند آنها را اول اصلاح کند تا آنها اصلاح نشدند که آدم آزاد نمیشود که. خب فرمود: «ألا حُرٌّ یَده هذه اللُّماظة» انسان تا دِیْنش را نداد حقّ الله را نداد حقّ الناس را نداد آزاد نمیشود اصحاب یمین این کارهاند یا بدهکار نیستند یا اگر بدهکارند دِیْنشان را اَدا میکنند فرمود: کُلُّ امْرِئٍ بِمَا کَسَبَ رَهِینٌ «إلاّ أصحاب الیمین»، کُلُّ نَفْسٍ بِمَا کَسَبَتْ رَهِینَةٌ ٭ إِلَّا أَصْحَابَ الْیَمِینِ این مضمون در چند جای قرآن با استثنای اصحاب مَیمنة هست کسانی که در صحابت یُمن و برکتاند یا بدهکار نیستند گِرو نمیشوند یا اگر بدهکار شدند و گِرو رفتند فوراً خودشان را آزاد میکنند خب، اینها آزادند اینها که آزاد بودند دیگر آن حرف را نمیزنند که قیامت خبری نیست و إِنْ هِیَ إِلَّا حَیَاتُنَا الدُّنْیَا قرآن کریم اصراری که دارد این است که مسئله ی معاد را مسئله ی روز کند چون انسان هر عملی که انجام بدهد باید جوابش را بدهد دیگر لذا آنکه ثمره ی علمی داشت و ثمره ی عملیاش کم بود این را مشرکین میپذیرفتند که بله یک واجبالوجودی در عالم هست (یک) واحد هم هست شریک ندارد (دو) ربّ الأرباب و مدیر کلّ هم هست (سه) الهالآلهه و همه ی اینها هم هست (چهار)، اما کار به دست چه کسی است؟ کار به دست ربّالأرض است به دست ربّالسماء است به دست ربّالانسان است ارباب متفرّقه است بعد از مرگ هم که خبری نیست.
اصرار قرآن این است که بگوید نه، همه ی کارها به دست خداست (یک) و بعد از مرگ خبری هست هر انسانی گِرو کار خودش است (دو) و هیچ عمل، اشتباه نمیکند که مثلاً در نظام هستی این میلیاردها عمل و کار هیچ کدامشان یک ذرّهای اشتباه نمیکنند همه ی اینها به صاحبانشان مربوط است خب.
پرسش:؟پاسخ: همهشان دیگر، خودشان مطیع نیستند اطاعت نمیکنند، جامعه را هم به فساد میکِشند دیگر، خودشان که یقیناً اطاعت نمیکنند اینها سعی میکنند که جامعه را هم به فساد بکِشند خب.
پرسش:؟پاسخ: نه، دیگری نیست مگر اینکه رابطه داشته باشد. در سوره ی مبارکه ی «نساء» اوایلش گذشت فرمود اگر علاقهمندید که به بچههایتان بد نگذرد به ایتام دیگران ستم نکنید وَلْیَخْشَ الَّذِینَ لَوْ تَرَکُوا مِنْ خَلْفِهِمْ ذُرِّیَّةً ضِعَافاً خَافُوا عَلَیْهِمْ فَلْیَتَّقُوا اللّهَ اگر میترسید به بچههایتان ستم نشود به ایتام دیگری ستم نکنید این یک ارتباطی بین پدر و فرزند و قبیله و امثال ذلک هست انسان بعد از مرگ نگران اوضاع بچههای خودش هم هست دیگر به او هم برمیگردد. خب، فرمود اینها اینکارهاند اشراف که خودشان اصلاً عمل نکردند و نمیکنند عدّهای را هم نمیگذارند که به طرف انبیا بیایند لکن درباره ی این افراد مستضعف و پابرهنه و ضعیف اینها را میخواستند از دورِ پیغمبرانشان جدا بکنند بعد وقتی دیدند اینها از اطراف پیامبرانشان جدا نمیشوند به پیامبرانشان گفتند که ما با این یَقهچرکیدهها یکجا جمع نمیشویم ما با کسانی باشیم که اراذل و اوباش شما هستند تو افراد اراذل را دور خود جمع کردی.
سوره ی مبارکه ی «هود» قضیه از همین قرار شروع میشد میگفتند ما چرا با فقرا و محرومان یکجا جمع بشویم آیه ی 27 سوره ی مبارکه ی «هود» به این صورت نقل شد فَقَالَ الْمَلَأُ الَّذِینَ کَفَرُوا مِن قَوْمِهِ مَا نَرَاکَ إِلَّا بَشَراً (یک) مِثْلَنَا (دو)، وَمَا نَرَاکَ اتَّبَعَکَ إِلَّا الَّذِینَ هُمْ أَرَاذِلُنَا آنها هم نسنجیده به دنبال تو راه افتادند بَادِیَ الرَّأْیِ بیتحقیق به دنبال تو راه افتادند هم رذلاند هم غیر محقّقاند وَمَا نَرَی لَکُمْ عَلَیْنَا مِن فَضْلٍ شما هم مثل مایید برتری نیستید بلکه دروغ هم میگویید ـ معاذ الله ـ این توهّم این ملأ بود. در اینجا هم همان توهّم را ذکر فرمود، فرمود آنها گرفتار چنین وهمی بودند. بعد فرمود جریان معاد که مطرح میشود اینها میگویند: هَیْهَاتَ هَیْهَاتَ لِمَا تُوعَدُونَ، هَیْهَاتَ که اسمِ فعل است یعنی «بَعُدَ»، «بَعُدَ، بَعُدَ» معاد چیز بعیدی است که قرآن دارد اینها استبعاد میکنند نه استحاله، دلیلی ندارند إِنَّهُمْ یَرَوْنَهُ بَعِیداً ٭ وَنَرَاهُ قَرِیباً خب، بعد گفتند: إِنْ هُوَ إِلَّا رَجُلٌ افْتَرَی عَلَی اللَّهِ کَذِباً به زعمِ باطل خود خیال کردند آن براهین تام است بشر نمیتواند پیامبر بشود طبق برهانِ گمانی، حکمِ امثال یکسان است (این دو) فضیلتی هم بر ما ندارد و دروغ میگوید ـ معاذ الله ـ بعد از اینکه آن براهین خیالی را تمام دانستند گفتند که پس این دروغ است و فریه است إِنْ هُوَ إِلَّا رَجُلٌ افْتَرَی عَلَی اللَّهِ کَذِباً وَمَا نَحْنُ لَهُ بِمُؤْمِنِینَ این عصاره ی اعتراضات قومِ تبهکار.
وجود مبارک پیامبر حالا هر که بود هود بود برای قوم عاد، صالح بود برای قوم ثمود، هر کدام بود که حالا بعد روشن میشود قَالَ رَبِّ انصُرْنِی بِمَا کَذَّبُونِ من آنچه را که ممکن بود از نظر برهان از نظر موعظه از نظر جدال احسن با آنها در میان گذاشتم این ادْعُ إِلَی سَبِیلِ رَبِّکَ بِالْحِکْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَجَادِلْهُم بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ وصف همه ی انبیا(علیهم السلام) میتواند باشد. ذات اقدس الهی بعد از اینکه حجّت بالغ شد فرمود: قَالَ عَمَّا قَلِیلٍ لَّیُصْبِحُنَّ نَادِمِینَ طولی نمیکشد که در هنگام بامداد که عذاب الهی فرا میرسد آن صیحه و صاعقه میرسد و به حیات اینها در بامداد خاتمه میدهد اینها همه پشیماناند فَأَخَذَتْهُمُ الصَّیْحَةُ بِالْحَقِّ یک وقت است که صاعقهای میآید جزء حوادث هست پیشبینی نمیشد اتفاقاً این شخص مثلاً شرّ بالعرض دامنگیرش شد اینچنین نیست فرمود حسابشده صاعقه ی حسابشده مقدار حسابشده زمان و زمینِ حسابشده به حیات همه ی اینها خاتمه داد این صاعقه بالحق بود نه بر اساس قضاهای اتّفاقی و مانند آن که صحیح و مَعیب هر دو را آسیب برساند نه اینچنین نیست این صیحه بالحق بود این صاعقه بالحق بود. فَجَعَلْنَاهُمْ غُثَاءً سیل که میآید یک مقدار آن خصوصیّتهای آب را به همراه دارد به آن میگویند کَفِ آب، زَبَد که فَأَمَّا الزَّبَدُ فَیَذْهَبُ جُفَاءً یک مقدار هم این برگهای خشک و چوبهای خشک را به همراه میآورد، گاهی خدای سبحان میفرماید این کفّار مثل زَبدند و آبرفتاند کسی لازم نیست آنها را از بین ببرد خود فراز و نشیب آب اینها را از بین میبرد فَأَمَّا الزَّبَدُ فَیَذْهَبُ جُفَاءً:
«جُفاء» یعنی آببُرد. یک مقدار این برگهای خشک و چوبهای خشکاند که روی سیل میآیند اینها را میگویند «غثاء» فَجَعَلْنَاهُمْ غُثَاءً اینکه فرمود: فَجَعَلَهُ غُثَاءً أَحْوَی همین است اول این مزرعه سرسبز و خرّم است بعد پژمرده و به صورت برگِ خشک در میآید. فرمود سیل که راه افتاد یک مقدار برگهای خشک و چوبهای شکسته را به همراه میآورد اینها این طور شدند اینها را این طور کردیم. فَجَعَلْنَاهُمْ غُثَاءً فَبُعْداً لِّلْقَوْمِ الظَّالِمِینَ این قوم از رحمت خاصّه الهی دورند. خب حالا این چون شرح مبسوطش در سوره ی مبارکه ی «اعراف» گذشت.
پرسش:؟پاسخ: نه، اصلاً اتفاق نداریم منتها ما نمیدانیم که سببش چیست دیگر، وگرنه هر چه در عالم منظّم هست خب گاهی انسان خیال میکند این حادثه اتفاقی است و امثال ذلک خب.
فرمود: فَأَخَذَتْهُمُ الصَّیْحَةُ بِالْحَقِّ فَجَعَلْنَاهُمْ غُثَاءً فَبُعْداً لِّلْقَوْمِ الظَّالِمِینَ برخیها فرمودند برابر آیات سوره ی مبارکه ی «حجر» که فرمود صیحه دامنگیر اینها شد به حیات اینها خاتمه داد اینها مربوط به اصحاب حِجرند مربوط به ثمودند که پیامبرشان صالح(سلام الله علیه) بود سوره ی مبارکه ی «حجر» آیه ی هشتاد به بعد این است وَلَقَدْ کَذَّبَ أَصْحَابُ الْحِجْرِ الْمُرْسَلِینَ ٭ وَآتَیْنَاهُمْ آیَاتِنَا فَکَانُوا عَنْهَا مُعْرِضِینَ ٭ وَکَانُوا یَنْحِتُونَ مِنَ الْجِبَالِ بُیُوتاً آمِنِینَ ٭ فَأَخَذَتْهُمُ الصَّیْحَةُ مُصْبِحِینَ که این مربوط به اصحاب حجر است مربوط به ثمود و قوم صالح است. خب به قرینه ی این تعبیری که در آیه ی محلّ بحث سوره ی «مؤمنون» است فَأَخَذَتْهُمُ الصَّیْحَةُ بِالْحَقِّ گفتند این صیحه ی بامداد جریان ثمودِ صالح را در بردارد ولی طبق استنباط برخی از مفسّران که یکی از آنها جناب زمخشری در کشّاف است میگوید که قرآن کریم چه در سوره ی مبارکه ی «اعراف» چه در سوره ی مبارکه ی «هود» بعد از قصّه ی حضرت نوح، قصّه ی عاد را که قوم هودند نقل میکند در سوره ی مبارکه ی «اعراف» بعد از قصّه ی حضرت نوح که مبسوطاً قصّه ی حضرت نوح را در سوره ی مبارکه ی «اعراف» از آیه ی 59 به بعد ذکر فرمود: لَقَدْ أَرْسَلْنَا نُوحاً إِلَی قَوْمِهِ بعد از آن جریان دارد وَإِلَی عَادٍ أَخَاهُمْ هُوداً به قرینه ی اینکه در سوره ی «اعراف» بعد از قصّه ی نوح، قصّه ی عاد حضرت نوح را نقل کرد اینجا هم که بعد از قصّه ی نوح دارد داستان پیامبری را نقل میکند این پیامبر هود است و قوم او هم عادند چه اینکه در سوره ی مبارکه ی «هود» وقتی قصّه ی حضرت نوح تمام شد جریان ثمودِ قوم هود را ذکر کردند در سوره ی مبارکه ی «هود» آیه ی 26 به بعد تا دو صفحه و نیم قصّه ی حضرت نوح را مبسوطاً ذکر فرمود بعد از اینکه قصّه ی حضرت نوح(سلام الله علیه) تمام شد آنگاه فرمود: وَلَمَّا جَاءَ أَمْرُنَا نَجَّیْنَا هُوداً ... ٭ وَتِلْکَ عَادٌ حَجَدُوا بِآیَاتِ رَبِّهِمْ وَعَصَوْا رُسُلَهُ بعد از جریان عاد که پیامبرشان هود بود آنگاه در آیه ی 61 میفرماید: وَإِلَی ثَمُودَ أَخَاهُمْ صَالِحاً پس بنابراین طبق این دو قرینهای که یکی در سوره ی «اعراف» است و یکی در سوره ی «هود» بعد از جریان حضرت نوح(سلام الله علیه) قصّه ی هود را ذکر میکند نه قصّه ی صالح را، قصّه ی عاد را ذکر میکند نه قصّه ی ثمود را اینجا هم آن قومی که بعد از جریان حضرت نوح ذکر شدند همان قصّه ی عادند که پیامبرشان هود بود.
قرآن کریم گاهی قبل از جریان حضرت نوح این قصّههای انبیای دیگر را هم ذکر میکند بعد مثلاً جریان حضرت نوح را ذکر میکند حالا تقدیم و تأخیر مهم نیست. عمده آن است که در همین راستای انبیای بعدی میفرماید: ثُمَّ أَنشَأْنَا مِنْ بَعْدِهِمْ قُرُوناً آخَرِینَ ٭ مَا تَسْبِقُ مِنْ أُمَّةٍ أَجَلَهَا وَمَا یَسْتَأْخِرُونَ همان طوری که هر فرد یک مرگی دارد هر امّت و جامعه هم یک مرگی دارد جامعه گاهی میمیرد گاهی زنده است چه درباره ی فرد چه درباره ی جامعه فرمود وقتی اجل آنها فرا رسید آن لِکُلِّ أُمَّةٍ أَجَلٌ نشان میدهد که هر ملّتی یک مرگی دارد هر ملّتی یک حیاتی دارد و مانند آن، گرچه ممکن است از مرگ ملّت تمدّنِ صحیح و امثال آنها باشد که از تمدّن صحیح محروم شدند ولی به حسب ظاهر لِکُلِّ أُمَّةٍ أَجَلٌ این اجل چه درباره ی فرد چه درباره ی جمع فرمود: إِذَا جَاءَ أَجَلُهُمْ فَلاَ یَسْتَأْخِرُونَ سَاعَةً وَلاَ یَستَقْدِمُونَ این فَلاَ یَسْتَأْخِرُونَ سَاعَةً وَلاَ یَستَقْدِمُونَ خب لاَ یَسْتَأْخِرُونَ گفتن دارد اما لاَ یَستَقْدِمُونَ برای چه؟ خب وقتی کسی نرسید هنوز عمر او در دنیا هست خب معلوم است نمیمیرد دیگر این گفتن ندارد که، چه درباره ی فرد چه درباره ی جمع فرمود نه جلوتر نه دنبالتر اینجا هم فرمود: مَا تَسْبِقُ مِنْ أُمَّةٍ أَجَلَهَا وَمَا یَسْتَأْخِرُونَ گفتند سرّش آن است که همان طوری که تقدّم محال است تأخّر هم محال است.
پرسش:؟پاسخ: آنکه بعد از طوفان بود بعد از طوفان قصّه ی عاد و ثمود و امثال ذلک مطرح شد بعد از عاد و ثمود قصّه ی انبیای دیگر تا برسد به حضرت موسی چون بعد از دو آیه میفرماید: ثُمَّ أَرْسَلْنَا مُوسَی.
پرسش:؟پاسخ: یعنی بعد از این قومِ ثمود گروه دیگری را ما آوردیم که آن خیلی از انبیا هستند آنکه در روایات ما هست که انبیا گفتند 124 هزار نفرند ولی خب در قرآن کریم نام مبارک 25 نفر از اینها تقریباً آمده.
خب، اینکه فرمود هیچ فردی یا جمعیّتی قبل از اَجل نمیمیرد و بعد از رسیدن اجل هم تأخیر ندارد این سؤال مطرح است که بعد از رسیدن اجل جای این هست که خدا بفرماید مهلتی نیست اما قبل از رسیدن اجل معلوم است که انسان نمیمیرد دیگر. پاسخش این است که میخواهد بفرماید همان طوری که قبل از رسیدن اجل، مرگ ممکن نیست بعد از رسیدن اجل هم تأخیر ممکن نیست.
استحاله ی تأخیر مثل استحاله ی تقدیم است هر چیزی در جای خود إِنَّا کُلَّ شَیْءٍ خَلَقْنَاهُ بِقَدَرٍ پس چه مرگِ فردی چه مرگِ جمعی این طور است البته یک اجلّ معلّقی هست یک اجل مَقضی هست در اوایل سوره ی مبارکه ی «انعام» که فرمود: قَضَی أَجَلٌ مُسَمّی عِندَهُ در اول سوره ی مبارکه ی «انعام» یعنی آیه ی دو به این صورت بود هُوَ الَّذِی خَلَقَکُم مِن ثُمَّ قَضَی أَجَلٌ مُسَمّی عِندَهُ یک اجل مسمّا داشتیم یک اجل مَقضی که از او گاهی به اجل معلّق یاد میکنند در آنجا فرق بین اجل معلّق و اجل مسمّا گفته شد که ذات اقدس الهی یک قَضایی دارد و آن این است که کُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ این قضا عمومی است هیچ ممکن نیست کسی در عالَم دنیا نمیرد چون وَمَا جَعَلْنَا لِبَشَرٍ مِن قَبْلِکَ الْخُلْدَ این قضاست، قدری هست این است که زید چند سال زندگی کند عمرو چند سال زندگی کند این دو مطلب. سوم آن است که قضا قطعی است یعنی مرگ قطعی است اما عمر قطعی نیست که کسی هشتاد سال زندگی کند شصت سال زندگی کند دوتا راه دارد راهش این است اگر بهداشت را رعایت کرد از نظر مسائل ظاهری و طبّی، صدقه داد صِله ی رَحِم کرد خیرات کرد مبرّات کرد عمر با برکت پیدا میکند، اگر کجراهه رفت بیراهه رفت بهداشت را رعایت نکرد دعا نکرد صدقه نداد صِله ی رَحِم نکرد عمر کمتری دارد این است اختیار به دست خود این شخص است. مطلب بعدی آن است که در نظام آفرینش لوحِ الهی، قدر الهی، قضای الهی جا برای سرگردانی و ابهام نیست ذات اقدس الهی میداند این زید با اختیار خود راه خوب را طی میکند و به آن مقصد والا میرسد عمرِ طولانی دارد لذا در آنجا ثبت میکند که زید هشتاد سال عمر میکند و میداند برادر او کجراهه میرود و میتوانست راهِ صحیح طی کند گرفتار معاصی است گرفتار بدرفتاری است عمرِ کوتاه دارد ثبت میکند که آن برادر چهلساله زندگی میکند پس در دفتر الهی جا برای ابهام نیست (یک) بشر مختار است (دو) آثار صدقه و صله ی رَحم همه چیز محفوظ است (سه) خدا اگر در ازل میداند که زید هشتاد سال میرود با حفظ مبادی میداند یعنی میداند که زید میتواند بیراهه برود و عمر کوتاه داشته باشد ولی عاقلانه حرکت میکند عمر بابرکتی دارد اینجا میننویسند زید هشتاد ساله است نه چون آنجا نوشتند، این شخص باید هشتاد سال زندگی کند یا آنجا نوشتند این باید چهل ساله زندگی کند بلکه چون این هشتاد ساله زندگی میکند خدا آنجا مینویسد چون برادرش بیراهه میرود و زودتر به کام مرگ میافتد خدا آنجا مینویسد پس اجل مسمّاست عنده و اجل مسمّا عنده این صغرا، مَا عِندَکُمْ یَنفَدُ وَمَا عِندَ اللَّهِ بَاقٍ کبرا، پس اجل مسمّا تغییرپذیر نیست این نتیجه.
خدا میداند زید هشتاد سال زندگی میکند «لا یستقدم و لا یستأخر» آن برادرش چهل ساله میمیرد «لا یستقدم و لا یستأخر» ولی چون زید صحیحاً راه صحیح را عاقلانه طی میکند به هشتاد سالگی میرسد خدا مینویسد نه اینکه خدا مینویسد زید باشد هشتاد سال باشد هر کاری که بخواهد بکند، بکند چه صدقه بدهد چه ندهد، چه صله ی رَحِم بکند چه نکند، چه بهداشت را رعایت بکند چه نکند این طور نیست بر اساس نظم است که هرگز علمِ ازلی علّت عصیان کسی نخواهد بود خب، فرمود: مَا تَسْبِقُ مِنْ أُمَّةٍ أَجَلَهَا وَمَا یَسْتَأْخِرُونَ بعد فرمود ما هیچگاه جهان را از وحی و کتاب و رسالت و نبوّت خالی نگذاشتیم ثُمَّ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا تَتْرَا یعنی وَتْرا یعنی متواتر این قدر پشت سر هم آمدند که میگویند متواتر. اینجا از نظر نظمِ رسمالخطّی باید کُلَّمَا این «ما» باید وصل میشد الآن اگر ایران بخواهد اقدام بکند بر اساس قوانین ادبی و عربی قرآن چاپ بکند واویلای همین قرآنسوزها به دست میآید که شما قرآن را تحریف کردید خب ما یک «کلّما» داریم یک «کلّ ما» داریم این «کلّما» به معنی هر وقت است و صور است آن «کلّ ما» اسم است و مضاف است و مبتداست شمایی که عالماً عامداً دارید مسجد را با قرآن میسوزانید اگر یک وقت ایران اسلامی این «کلّما» را متّصل بنویسد دادتان در میآید که ایران، قرآن را تحریف کرده. یک وقت است کسی مغازه ی کسی را آتش میزند میگوید من چه میدانستم قرآن داخلش است اما شما عالماً عامداً مگر مسجد میشود بیقرآن باشد مسجد است و رحل است، مسجد است و قرآن است این را عالماً در بحرین و غیر بحرین دارید آتش میزنید بعد دلتان میخواهد هم خدا شما را حفظ بکند این فرعونِ مصر برای شما عبرت بود دیگر این آلخلیفه عمداً خودش را دارد به آتش میکِشد مگر ممکن است قرآنسوزی و تخریب مسجد و تخریب حسینیه اینها را آزاد بگذارد اینها را رها بگذارد بهترین راه توبه ی اینهاست. بالأخره کُلَّمَا نه «کُلُّ ما» این کُلَّمَا باید متّصل نوشته میشد و اما خب حالا الآن قرآن است و دست اینهاست و اکثریّت هم با اینهاست متأسفانه ایران اگر بخواهد که کجا «إنّما» و «أنّما» را متّصل بنویسیم کجا باید منفصل بنویسیم دادِ واقرآنای اینها در میآید کُلَّمَا جَاءَ أُمَّةً رَّسُولُهَا کَذَّبُوهُ آنگاه فَأَتْبَعْنَا بَعْضَهُم بَعْضاً وَجَعَلْنَاهُمْ أَحَادِیثَ اینها فقط نامهایشان هست میگویند قَجر بود، پهلوی بود، مصر بود، تونس بود، یمن بود، آلخلیفه بود اینها فقط به عنوان اشرار اُحدوثه ی تاریخاند که «خَذلهم الله انشاءالله تعالی» فَبُعْداً لِقَوْمٍ لاَّ یُؤْمِنُونَ.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
ثُمَّ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا تَتْرَا کُلَّمَا جَاءَ أُمَّةً رَّسُولُهَا کَذَّبُوهُ فَأَتْبَعْنَا بَعْضَهُم بَعْضاً وَجَعَلْنَاهُمْ أَحَادِیثَ فَبُعْداً لِقَوْمٍ لاَّ یُؤْمِنُونَ ﴿44 ثُمَّ أَرْسَلْنَا مُوسَی وَأَخَاهُ هَارُونَ بِآیَاتِنَا وَسُلْطَانٍ مُبِینٍ 45 إِلَی فِرْعَوْنَ وَمَلَئِهِ فَاسْتَکْبَرُوا وَکَانُوا قَوْماً عَالِینَ 46 فَقَالُوا أَنُؤْمِنُ لِبَشَرَیْنِ مِثْلِنَا وَقَوْمُهُمَا لَنَا عَابِدُونَ 47 فَکَذَّبُوهُمَا فَکَانُوا مِنَ الْمُهْلَکِینَ 48 وَلَقَدْ آتَیْنَا مُوسَی الْکِتَابَ لَعَلَّهُمْ یَهْتَدُونَ 49 بعد از جریان حضرت نوح(سلام الله علیه) و جریان هود و صالح و مانند آن که از آنها به عنوان رُسل متواتر یاد کرده است, جریان موسی و هارون(علیهما السلام) را مطرح فرمود. این کلمه ی «تَتْرا» که اصلش «وَتْرا» بود یعنی وَتْر وَتْر یک نفر یک نفر نظیر مَثنیٰ که دو نفر دو نفر هستند ثلاث سه نفر سه نفرند وقتی فرمودند مَثنیٰ یعنی دو به دو, ثُلاث یعنی سه سه, تَتْرا یعنی یک یک. هر کدام از این انبیا پشت سر هم آمدند که این سلسله ی متوارِد را تشکیل دادند. این انبیا آمدند و قوم آنها اینها را تکذیب کردند. بعضی از اینها را ما به دنبال بعضی از اینها کیفر کردیم و اینها را اُحدوثه قرار دادیم که از اینها فقط در تاریخ نامی مانده است جهت عبرتگیری نظیر اعجوبه, احدوثه از این قبیل که اینها را به عنوان عبرت مطرح میکنند. بعد فرمود: فَبُعْداً لِقَوْمٍ لاَّ یُؤْمِنُونَ یعنی این سنّت الهی است و اصل کلّی است که اگر کسی کفر ورزید و ایمان نیاورد از رحمت الهی دور است اختصاصی به گذشته و حال ندارد در آینده هم همین طور است تعبیر فَبُعْداً لِقَوْمٍ لاَّ یُؤْمِنُونَ یا تعبیر فَکَانُوا مِنَ الْمُهْلَکِینَ که در آیه ی 48 همین سوره است اینها از سنّت الهی خبر میدهند که اگر کسی در مقابل وحی و نبوّت مقاومت کرد و راه توبه را عمداً به روی خود بست جزء مُهلَکین میشود جزء مُبعدین میشود فَبُعْداً لِقَوْمٍ لاَّ یُؤْمِنُونَ, فَکَانُوا مِنَ الْمُهْلَکِینَ این یک اصل کلی است این مطلب اول.
مطلب دوم آن است که چه کسی در نظام هستی میماند و چه کسی ماندنی نیست اگر در بیانات نورانی حضرت امیر هست که «العلماء باقون ما بَقی الدّهر» منظور از علما تنها عالمان حوزوی و مانند آن نیستند کسانی هم که به مقدار خودشان علمِ توحیدی دارند و عمل میکنند آنها هم سهمی از بقاء دارند منتهای بقای بیشتر برای عالمان دین است که «العلماء باقون ما بَقی الدّهر» این بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) متّخذ از آیه ی 116 سوره ی مبارکه ی «هود» است که ذات اقدس الهی از عالمان ملّتها و امّتهای گذشته به أُولُوا بَقِیَّةٍ یاد میکند این کلمه ی «بقیة الله» بالاصاله وصف امام است که الآن درباره ی وجود مبارک ولیّ عصر عرض میکنیم «بقیّة الله» به همین مناسبت است. عالمان بالاصاله و امامان معصوم آنها أُولُوا بَقِیَّةٍ هستند ممکن است کسی أُولُوا الْأَلْبَابِ باشد, أُولِی الْأَبْصَارِ باشد و مانند آن, اما أُولُوا بَقِیَّةٍ بودن نصیب هر کسی نیست. آیه ی 116 سوره ی مبارکه ی «هود» این است فَلَوْلاَ کَانَ مِنَ الْقُرُونِ مِن قَبْلِکُمْ أُولُوا بَقِیَّةٍ یَنْهَوْنَ عَنِ الْفَسَادِ فِی الْأَرْضِ چطور در گذشته عالمان دین که چهرههای ماندگارند به اصطلاح, صاحبان بقایاند جلوی فساد را نگرفتند چرا در بین اینها چنین افرادی نبودند که أُولُوا بَقِیَّةٍ باشند و نهی از منکر بکنند پس عالمان دین میشوند أُولُوا بَقِیَّةٍ امام معصوم(سلام الله علیه) بالاصاله از طرف ذات اقدس الهی میشود بقیّة الله آن که با بقیّة الله مرتبط است میشود جزء «العلماء باقون ما بَقی الدّهر» سرّ اینکه اینها باقیاند این است که به وجه الله مرتبطاند و لوجه الله کار میکنند و غیر وجه الله هر چه باشد در معرض هلاکت است و کُلُّ شَیءٍ هَالِکٌ إِلَّا وَجْهَهُ یک, کُلُّ مَنْ عَلَیْهَا فَانٍ ٭ وَیَبْقَی وَجْهُ رَبِّکَ دو, پس اگر کسی لوجه الله عالِم شد و لوجه الله به علمش عمل کرد و لوجه الله علمِ عملشده را به جامعه منتقل کرد این میشود جزء چهرههای ماندگار یعنی جزء «العلماء باقون ما بَقی الدّهر» و جزء شاگردان بقیّة الله خواهد بود لذا فرمود اینها أُولُوا بَقِیَّةٍاند پس ممکن است کسی أُولُوا الْأَلْبَابِ باشد, أُولِی الْأَبْصَارِ باشد ولی مقدمه ی أُولُوا بَقِیَّةٍ را فراهم نکرده باشد و اگر مقدمه ی آن را فراهم کرد میشود أُولُوا بَقِیَّةٍ میشود «العلماء باقون ما بَقی الدّهر». در قبال کسانی که باقیاند افرادیاند که فانیاند کسانی که محکوم به فنا و زوالاند از آنها به عنوان احادیث یاد میشود احادیث یعنی اُحدوثه یعنی چیزی که فقط نامی از آنها مانده تاریخی از آنها مانده اثری از آنها در روی زمین نیست.
پرسش: در بعضی از تفاسیر اُحدوثه به معنای جمعِ خبر هم آمده است؟
پاسخ: بله دیگر همین خبر همین است دیگر.
پرسش: ببخشید جمع حدیث؟
پاسخ: جمع حدیث یعنی از این خبر میکنند دیگر وگرنه احادیثِ به معنای مصطلح که نیست آنها اشخاص, حدیث نیستند اشخاصی که از آنها تاریخ به عنوان عبرت نقل میشود احدوثهاند وگرنه احادیثِ به معنای حدیث بر اشخاص حمل نمیشود که ما بگوییم فلان سلطان جابر حدیث است اما احدوثه است یعنی از او سخن به میان میآید. خب اینها احادیثاند یعنی احدوثهاند یعنی از اینها سخن به میان میآید که میگویند روزی در این مملکت قجر بود, روزی پهلوی بود, روزی کذا و کذا بود. فرمود اثری از اینها نیست فقط تاریخشان مانده آن هم برای عبرت.
بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) که فرمود: «العلماء باقون ما بَقی الدّهر» برهان ذکر کرد فرمود گرچه «أعیانهم مفقوده» است اما «آثارهم فی القلوب موجودة» این همه برکاتِ علمی اینها در دلهای مردم به ودیعت گذاشتند در افکار مردم اثر کردند آثار اینها در دلها موجود است گرچه اعیانشان مفقود است, بنابراین همه میمیرند لکن یک عدّه به عنوان احدوثهاند یک عدّه به عنوان بقیّة الله وَجَعَلْنَاهُمْ أَحَادِیثَ بعد فرمود این اصل شامل آنها شده شامل دیگران هم میشود فَبُعْداً لِقَوْمٍ لاَّ یُؤْمِنُونَ یعنی اینها چون غیر مؤمن بودند از رحمت الهی دور شدند واختصاصی به اینها هم ندارد گذشته این طور بود الآن این طور است آینده هم همین طور است. بعد از جریان آن رُسل یعنی عاد و ثمود, صالح و هود و مانند آن, جریان حضرت موسای کلیم را ذکر میکند میفرماید: ثُمَّ أَرْسَلْنَا مُوسَی وَأَخَاهُ هَارُونَ بِآیَاتِنَا در آغاز امر که وجود مبارک موسای کلیم مأموریت یافت اذْهَبْ إِلَی فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغَی به ذات اقدس الهی عرض کرد یک مأموریت بسیار سنگینی است برادرم از بعضی از جهات صبغه ی تبلیغی خوبی دارد او را به همراه من اعزام بکنید و چندتا خواستهای داشت که خدای سبحان فرمود: قَدْ أُوتیِتَ سُؤْلَکَ یَا مُوسَی برای اینکه وجود مبارک موسی و هارون(سلام الله علیهما) در این تبلیغ و در دعوت فرعون موفق بشوند این هر دو بزرگوار را به آیات و معجزات مسلّح و مجهّز کرد لذا فرمود: ثُمَّ أَرْسَلْنَا مُوسَی وَأَخَاهُ هَارُونَ بِآیَاتِنَا.
معجزات یعنی جریان عصا, جریان دَم و امثال ذلک, طوفان و آن هشت نُه معجزه این ظاهرش این است که به هر دو نسبت داده میشود اختصاصی به وجود مبارک موسای کلیم ندارد وَسُلْطَانٍ مُبِینٍ یعنی حالا آن معجزه, عطف خاص بر عام است برای اهمیّتش حالا یا عصاست یا معجزه ی دیگر است آن حجّت بالغه آن سلطنت آشکار که یکی از آن معجزات است بر این معجزات و بر این آیات عطف شده است از باب عطف خاص بر عام ولی همه ی این معجزات و آیات شامل هر دو نفر است ثُمَّ أَرْسَلْنَا مُوسَی وَأَخَاهُ هَارُونَ بِآیَاتِنَا وَسُلْطَانٍ مُبِینٍ ٭ إِلَی فِرْعَوْنَ وَمَلَئِهِ اما آیا تورات هم برای هر دو است یا نه, آنها برخیها بر آناند که تورات که بعد از جریان فرعون نازل شده است یعنی بعد از اینکه فرعون و ملأ فرعون به کام دریا رفتند و غرق شدند وجود مبارک موسای کلیم که به کوه طور رفت و در آن اربعین مناجات فرمود, تورات نصیبش شده آیات ما دلیل داریم که تورات هم مثل سایر معجزات به هر دو نفر نازل شده یا ظاهر آیات این است که تورات مخصوص موسای کلیم است.
پرسش: اساساً آیا تورات معجزه است یا نه؟
پاسخ: خب بله, کتاب الهی است دیگر وحی است لفظاً مثل قرآن نیست ولی مفهوماً و معناً معجزه است برای اینکه از اخبار غیبی خبر دارد تِلْکَ مِنْ أَنبَاءِ الْغَیْبِ نُوحِیها إِلَیْکَ لفظش معجزه نیست لذا تحدّی نشده ولی معارفش که اِخبار غیب است معجزه است چه کسی از جریان حضرت آدم, فرزندان حضرت آدم و جریان نوح خبر دارد اینها که تاریخ مدوّنی نبود که انبیای قبل از نوح بودند آن قصّههایی که وجود مبارک موسای کلیم از راه وحی باخبر شد آن را کسی با اطلاع نیست که, درباره ی خیلی از انبیا این تعبیر است که تِلْکَ مِنْ أَنبَاءِ الْغَیْبِ نُوحِیها إِلَیْکَ بنابراین آن معجزهای که در قرآن کریم است که لفظاً و معناً معجزه است و تحدّی شده باشد نه خیر, هیچ کتاب آسمانی این طور نیست اما آن معارف غیبی که از راه وحی وجود مبارک موسای کلیم باخبر شد خب یقیناً معجزه است دیگران خبری ندارند.
فرمود ما این معجزات را به این دو بزرگوار دادیم و اینها را به طرف فرعون و ملأ فرعون فرستادیم. حرفی فرعون دارد حرفی ملأ فرعون دارند یک وصف مشترکی هم دارند. وصف مشترک آنها استکبار است و عُلوّ این خوی تکبّر و خوی فرعونیّت که از او به تَفرعون مشتق کردند این برای همه بود و طبقه ی برتر جامعه هم بودند این اختصاصی به فرعون ندارد, پس استکبار و آن عُلوّ برای فرعون و ملأ فرعون برای همهشان بود فَاسْتَکْبَرُوا وَکَانُوا قَوْماً عَالِینَ این «فاء» استکبار که عطفش با «فاء» است نشان میدهد که همین که وجود مبارک موسی و هارون(سلام الله علیهما) پیشنهاد دعوتِ توحیدی دادند بلافاصله آنها مستکبرانه برخورد کردند آن خوی برتریطلبی و مَنیّتشان را ظاهر کردند دیگر «ثم استکبروا» و امثال ذلک نبود, پس بلافاصله این دو رذیلت که مشترک بود بین فرعون و قوم فرعون اِعمال کردند یکی استکبار, یکی هم برتر بودن حکومت و سلطنت و امثال ذلک.
درقبال دعوتِ وجود مبارک موسای کلیم و هارون(سلام الله علیهما) ملأ فرعون یک حرفی داشتند خود فرعون هم یک حرف دیگر داشت. خود فرعون میگفت: أَنَا رَبُّکُمُ الْأَعْلَی این یک, مَا عَلِمْتُ لَکُم مِنْ إِلهٍ غَیْرِی دو. این حرف را و این سخنِ مستکبرانه را ملأ او نداشتند ملأ او سه, چهارتا مشکل داشتند که بعضی از اینها در این آیه آمده. خب پس یک مانع مشترک داشتند که همان استکبار بود و برتری داشتنِ قومی و نژادی و حکومتی و ریاستی و سلطنتی و اینها, یک سلسله مشکلات کلامی داشتند یک سلسله مشکلات سیاسی و اجتماعی داشتند. مشکلات کلامیشان این بود که أَنُؤْمِنُ لِبَشَرَیْنِ اینها دوتا بشرند معمولاً از اینها به انسان یاد نمیشد سابق هم همین طور بود میگفتند که این موجود یا بشر است یا مَلک در برابر مَلک کلمه ی بشر را به کار میبردند نه کلمه ی انسان را, خصیصهای ندارد که حالا چرا بشر گفتند انسان نگفتند, معمولاً آنچه رایج بود میگفتند این بشر است و مَلک نیست یا آن ملک است و بشر نیست:
مشکل اوّل بشریّت بود که میگفتند با رسالت سازگار نیست.
مشکل دوّم تماثل بود چون «حُکم الأمثال فیما یجوز و فیما لا یجوز واحد» این پذیرفتهشده بود که اگر دو چیزی مثل هم بودند معنا ندارد که یکی عالی باشد یکی دانی, یکی عابد باشد دیگر معبود, یکی امام باشد دیگری مأموم, یکی پیغمبر باشد دیگری امّت, اگر واقعاً تماثل هست خب «حکم الأمثال فیما یجوز و فیما لا یجوز واحد» قرآن کریم این را هم امضا کرده که بله حُکم الأمثال را ما قبول داریم که «حکم الأمثال فیما یجوز و فیما لا یجوز واحد» اما اگر در بعضی از جهات مِثل بودند در بعضی از جهات تماثل نبود چه میگویید؟ إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ مِثْلُکُمْ اما یُوحَی إِلَیَّ أَنَّمَا إِلهُکُمْ إِلهٌ وَاحِدٌ در آن جهت که مثل هم نیستیم که, پس بنابراین اصل قانون تماثل که «حکم الأمثال فیما یجوز و فیما لا یجوز واحد» این عقل و نقل او را امضا میکند خود قرآن کریم هم به همین برهان و همین مقدمه استدلال کرده است در سوره ی مبارکه ی «اعراف» به مشرکان فرمود آخر اینهایی که میپرستید اینها مثل شما هستند هر دو مخلوقید أَتَعْبُدُونَ مَا تَنْحِتُونَ ٭ وَاللَّهُ خَلَقَکُمْ وَمَا تَعْمَلُونَ آن بتهای تراشیدهشده, بتتراش و بتهای تراشیدهشده همه مخلوق خدایند در سوره ی مبارکه ی «اعراف» آیه ی 194 فرمود: إِنَّ الَّذِینَ تَدْعُونَ مِن دُونِ اللّهِ عِبَادٌ أَمْثَالُکُمْ آنها هم بندگاناند مثل شما آخر چرا میپرستید خب یک مِثلی, مِثل دیگر را نباید بپرستد که. این استدلال پذیرفتهشده است که اگر دو موجودی مثل هم بودند نمیشود یکی عابد باشد دیگری معبود, یکی امام باشد دیگری مأموم, یکی پیغمبر باشد دیگری امّت و مانند آن.
انبیا میفرمودند بله ما قانون تماثل را قبول داریم اما ما مثل هم نیستیم ما فقط إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ مِثْلُکُمْ را قبول داریم اما یُوحَی إِلَیَّ أَنَّمَا إِلهُکُمْ إِلهٌ وَاحِدٌ را که تماثل نیست بنابراین اصلِ این قانون که تماثل اقتضا میکند که حُکم الأمثال واحد باشد این مقبول است عقلاً و نقلاً و خود قرآن کریم هم به آن استدلال کرده, لکن نزاع در صغراست که ما مثل هم نیستیم آنها میگفتند که بشر نمیتواند پیامبر باشد اولاً و ثانیاً اینها مِثل ما هستند و «حُکم الأمثال» هم «فیما یجوز و فیما لا یجوز واحد» لذا نمیتوانند اینها پیامبر باشند. بعد فرمود اینچنین نیست که تماثل باشد فَقَالُوا أَنُؤْمِنُ لِبَشَرَیْنِ (یک) مِثْلِنَا (دو) این اشکالهای کلامی, وَقَوْمُهُمَا لَنَا عَابِدُونَ مشکلات نژادی و قومی و برتریطلبی و ارزشیابی بود اینها میگفتند ارزش به مال است و آن مال در دست ماست و ما ارزشمندیم. در جریان لَوْ کَانَ خَیْراً مَا سَبَقُونَا إِلَیْهِ این یک آیه, لَوْلاَ نُزِّلَ هذَا الْقُرْآنُ عَلَی رَجُلٍ مِنَ الْقَرْیَتَیْنِ عَظِیمٍ دو آیه, این نشان میدهد از دیرزمان اینها معیار ارزش را مال میدانستند میگفتند اگر نبوّتی هست باید برای سرمایهدار باشد به سرمایهداری وحی بشود (این سه) خب اینها چون خودشان را متمکّن میپنداشتند و معیار ارزش هم ثروت و تکاثر بود نه کوثر به زعم اینها, میگفتند که قومِ اینها که کارگر ما هستند اینها که زیردست ما هستند ما باید به این سِمت برسیم اگر نبوّت باشد ما باید بشویم دیگر هرگز ما نمیتوانیم از موسی و هارون تبعیّت کنیم.
دو اشکالِ کلامی و یک اشکالِ اجتماعی سیاسی داشتند و مانند آن, لذا فرمود: فَکَذَّبُوهُمَا بر اساس این سه اشکال متفرّع فرمود, فرمود این قوم وجود مبارک موسی و هارون(سلام الله علیهما) را تکذیب کردند فَکَانُوا مِنَ الْمُهْلَکِینَ این فَکَانُوا مِنَ الْمُهْلَکِینَ آیه ی 48 و نظیر فَبُعْداً لِقَوْمٍ لاَّ یُؤْمِنُونَ آیه ی 44 از سنّت الهی خبر میدهد که اگر کسی بیراهه رفت چه در گذشته چه در حال چه در آینده مشمول فَبُعْداً لِقَوْمٍ لاَّ یُؤْمِنُونَ است از یک سو, فَکَانُوا مِنَ الْمُهْلَکِینَ است از سوی دیگر. بعد میفرماید: وَلَقَدْ آتَیْنَا مُوسَی الْکِتَابَ آیا ما در قرآن آیهای داریم که به نحوی حالا یا دلالت التزامی یا مطابق دلالت کند که این تورات به وجود مبارک هارون هم نازل شده است یا نه ظاهراً نباشد, پس اصلِ دعوتِ تبلیغی وجود مبارک هارون سهیم بود معجزاتی که کمککار اینها بود وجود مبارک هارون سهیم بود اما بعد از جریان غرق شدنِ فرعون و امثال ذلک که فَأَخَذْنَاهُ وَجُنُودَهُ فَنَبَذْنَاهُمْ فِی الْیَمِّ و فَکَانَ مِنَ الْمُغْرَقِینَ و امثال ذلک بعد عبور وجود مبارک موسی و همراهانشان به این منطقه ی وسیع و رفتن بالای کوه طور و اربعین گرفتن و تورات دریافت کردن اینها ظاهراً مخصوص خود موسای کلیم است.
پرسش: وَآتَیْنَاهُمَا الْکِتَابَ الْمُسْتَبِینَ است؟
پاسخ: بله, وَآتَیْنَاهُمَا اما این به عنوان یکی به آنها داده شد بالاصاله و دیگری بالتبع یا اینکه نه, هر دو بالاصاله دارند این باید ثابت بشود اگر ظاهر آن وَآتَیْنَاهُمَا بالاصاله باشد آن وقت نظیر همین معجزات میشود در جریان معجزات که فرمود: آتَیْنَاهُمْ آیَاتِنَا این به خوبی دلالت میکند که این آیات, معجزاتاند برای هر دو, اما آیا وجود مبارک هارون در همه ی امور شریکِ موسای کلیم بود یا نه, در اذْهَبْ إِلَی فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغَی خواسته ی وجود مبارک موسای کلیم این بود که چون فرعون اهل طغیان است و حرف ما را گوش نمیدهد برادر ما أَفْصَحُ مِنِّی لِسَاناً است و من هم سابقه ی قتل در بین اینها دارم وَأَشْرِکْهُ فِی أَمْرِی بعد خدا فرمود: قَدْ أُوتیِتَ سُؤْلَکَ یَا مُوسَی آیا بیش از این هم خواسته ی موسی بود بیش از این هم خدای سبحان هارون را در جریان تورات سهیم دانست چون در جریان تورات دارد که وقتی در اربعینگیری بالای کوه طور چهل شبانهروز مهمان خدا بود تورات نصیب او شد آیا مثل اینکه دارد ما به این مردم کتاب دادیم خب کتاب که برای همه ی مردم نازل نمیشود کتاب برای پیغمبر او نازل میشود ببینیم چنین آیه ی شفاف یا روشنی داریم حالا یا به دلالت التزام یا به دلالت مطابقه که ثابت کند همان طوری که آن آیات و معجزات برای هر دو نفر بود تورات هم برای هر دو نفر بود خب آن هم وَآتَیْنَاهُمَا الْکِتَابَ الْمُسْتَبِینَ هم باید مورد مطالعه قرار بگیرد.
پرسش:؟پاسخ: نه, آن یکجا داده شد که ما به او الواحی دادیم که وَفِی نُسْخَتِهَا هُدیً آن الواحی دادیم که در آن الواح نوشته بود آیه آیه به تدریج نازل بشود ظاهراً این طور نبود لذا خیلیها میگفتند که شما چرا مثل موسای کلیم برای ما کتاب نمیآوری تدریجاً آیه به آیه نازل میشود, اگر پیامبری مثل موسای کلیم باید کتاب بیاوری که خدای سبحان فرمود ما تدریجاً آیات نازل میکنیم لِنُثَبِّتَ بِهِ فُؤَادَکَ برای اینکه شما حکومت تشکیل دادی لحظه به لحظه نیازمند به قانون جدیدی ما هم لحظه به لحظه تأیید میکنیم تا رابطه قطع نشود. آنها کتابِ دفعی داشتند بعد در سوره ی مبارکه ی «انعام» هم گذشت که خدا فرمود اگر ما کتابی هم دفعتاً به پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) بدهیم این فِی قِرْطَاسٍ فَلَمَسُوهُ بِأَیْدِیهِمْ لَقَالَ الَّذِینَ کَفَرُوا کذا و کذا, اگر ما در یک کاغذ, نوشتهای مجموعه ی کتاب را یکجا هم نازل بکنیم باز بهانه ی اینها تمام نمیشود. خب این وصف آنها بود این هم صِنف آنها بود و آن شبهات کلامی داشتند و مانند آن.
مطلب دیگر این است که در جریان حضرت نوح(سلام الله علیه) این قسمت اشاره شد که گرچه در آیه ی 28 همین سوره ی مبارکه ی «مؤمنون» خطاب به خود حضرت نوح هست که فَإِذَا اسْتَوَیْتَ أَنتَ وَمَن مَّعَکَ عَلَی الْفُلْکِ فَقُلِ الْحَمْدُ لکن چون دستور به خود حضرت نوح است به عنوان امام امت, همه ی اعضای این کاروان موظف شدند که بگویند الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی نَجَّانَا خطاب به آن حضرت است ولی وظیفه برای همه است.
مطلب بعدی آن است که این گروه منکر معاد بودند در حدّ استبعاد یعنی دلیل قطعی نداشتند بر اینکه معاد باطل است بلکه وقتی برهان اقامه میشد که خدای سبحان شما را آفرید در حالی که شما چیزی نبودید الآن که هستید و اعضا متفرّق میشود احیای مجدّد شما آسان است اینها سر خم میکنند تسلیم میشوند و مانند آن, لذا خود آنها میگویند: إِن نَظُنُّ إِلَّا ظَنّاً وَمَا نَحْنُ بِمُسْتَیْقِنِینَ ما یقین نداریم که معاد باطل است لذا در حدّ استبعاد ذکر میکنند نه استهاله, فرمود اینها که برهان ندارند خودشان هم بالصراحه میگویند: وَمَا نَحْنُ بِمُسْتَیْقِنِینَ ما یقین نداریم که معاد نیست همین استبعاد باعث شد که فرمود: إِنَّهُمْ یَرَوْنَهُ بَعِیداً ٭ وَنَرَاهُ قَرِیباً و مانند آن, این مشکل آنها.
پرسش:؟پاسخ: چه کسی مورد عِتاب قرار گرفت؟
پرسش:؟پاسخ: آن وجود مبارک موسای کلیم بالأخره ریاست اصلی را باید یک نفر داشته باشد وجود مبارک موسای کلیم به هارون گفته بود که چرا جلوی اینها را نگرفتی این هم برهان اقامه کرد گفت که من میترسیدیم که فَرَّقْتَ بَیْنَ بَنِی إِسْرائِیلَ من معذور بودم اینها که گوش نمیدادند این سامری است که حرف شما را گوش نمیدهد حرف مرا چگونه گوش بدهد! بعد از اینکه حضرت از کوه طور برگشتند أَلْقَی الْأَلْوَاحَ و در حالی که غضبان بودند وَلمَّا سَکَتَ عَن مُوسَی الْغَضَبُ أَخَذَ الْأَلْوَاحَ وَفِی نُسْخَتِهَا کذا و کذا با جریان هارون که در سوره ی مبارکه ی «اسراء» و «کهف» امثال «کهف» شرحش گذشت فرمود چرا جلوی اینها را نگرفتی؟ فرمود این تفرقه میشد برادرکُشی شروع میشد و خونریزی منطقه را میگرفت من ناچار ساکت شدم که حضرت هم پذیرفت خب رسالت بود.
مطلب بعدی آن است که در جریان علمِ خدا, علمِ ازلی خدا البته متبوع است اما فعلیِ خدا تابع است هر طوری که بشر انجام میدهد یا میخواهد انجام بدهد خدا عالِم است لکن علمش به آن معلوم با حفظ مبادی تعلّق میگیرد نه بیمبادی اگر خدا میداند که فلان رشته ی خاک بعد از چند قرن حالا لعل گردد بر بدخشان یا یقین اندر یمن این را میداند یا فلان خاک بعد از چند سال میشود نخلِ باصق این را میداند یا فلان خاک بعد از چند سال میشود فلان مرغ یا فلان حیوان این را میداند و فلان خاک بعد از چند سال میشود انسان مؤمن یا انسان کافر میداند اما همه ی اینها را با حفظ مبادی میداند اگر گفته شد علم, تابع معلوم است نه آن توهّمی که چون مِی خوردن من حق ز ازل میدانست و اگر من این مِیگساری نکنم علمِ خدا جهل بُوَد, اگر ذات اقدس الهی میداند که زید در فلان ساعت اطاعت میکند و عمرو معصیت میکند اطاعت و معصیت اینها را با مبادی اختیاریه میداند یعنی میداند که زید حرکت کرده دوتا راه در پیش راه او هست راه مستقیم, کجراهه عالماً عامداً میتواند یکی را بر دیگری ترجیح بدهد هر دو راه برای او مقدور است چه اینکه دیگری هم هر دو راه را داشت ولی راهِ خوب را طی کرد این عالماً عامداً با اینکه میتواند راهِ خوب را برود راه بد میرود دیگری به عکس, پس اینچنین نیست که خدای سبحان بداند که زید معصیت میکند و عمرو اطاعت میکند ولی مبادیاش را نداند میداند زید با مبادی و اراده و اختیار که میتواند راه صحیح را طی کند بیراهه میرود و عمرو به عکس, بنابراین اگر علم, تابع معلوم است مستلزم جبر و امثال ذلک نیست.
جریان حدیث طینت آن جزء احادیثی است که واقعاً «إنّ حدیثنا صعب مستصعب» در روایات فراوان هست در بیانات نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) در نهجالبلاغه هم هست که حدیث ما صعبِ مستصعب است از احادیث بسیار دشوار همین جریان طینت است که طینت مؤمن از چیست طینت کافر از چیست آیا مستلزم جبر است یا مستلزم جبر نیست که بحث احادیث طینت بحثش خاصّ خودش را دارد. میماند مطلبی که واقعاً مربوط به مسائلی است که اگر ما واقعاً این صحنه ی جهاد اصغر را درست ارزیابی کنیم در جهاد اکبر برای ما خیلی کمک است ما در صحنه ی نفس یک مسائل موعظهای داریم یا سخنرانی, سخنرانی میکند روی منبر یا چیزی مینویسد موعظه واقعاً غیر از مسئله ی اخلاق است موعظه چیز نافعی است به دردخور است تذکره است و مانند آن, اما فنّ اخلاق جزء علومِ دقیقِ عمیقِ اریقی است زیرمجموعه ی فلسفه حالا کاری به آن عمل نداریم که کسی متخلّق به اخلاق الهی هست یا نه, ولی این علم غیر از منبر رفتن و نصیحت کردن و موعظه دادن است اخلاق اساسش این است که انسان روح را بشناسد (یک) از تجرّد نفس باخبر باشد (دو) شئون علمیِ او که اندیشه را رهبری میکند بشناسد (سه) شئون عملی او که انگیزه را هدایت میکند (چهار) اینکه شئون اندیشهای به امامت عقل نظری کار میکند تنظیم بکند (پنج) شئون عملی او به امامت عقل عملی او کار میکند (شش).
وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) در آن حدیث سماعه بیان کرد این 150 تیراندازِ سنگرگرفته را شناسایی بکند (هفت) فرمود 75 لشکر برای عقل است 75 لشکر برای جهل است جهود عقل و جهل همه تیرانداز ماهر است سنگرگرفتهاند تا صحنه ی نفس را تصاحب کنند, اگر کسی خواست در صحنه ی نفس خودش بفهمد چه آفت و اُفتی است بیرون را نگاه کند این بیرون را نگاه کردن دوتا راه دارد یکی راهی است که اهل معرفت گفتند یکی هم راهی است که محدّثین و امثال ذلک گفتند آنکه مفسّرین و محدّثین و امثال ذلک گفتند و گفتند شما بیرون را نگاه کنید انبیایی هستند فراعنهای هستند با هم جنگ میکنند درگیرند این فراعنه به انبیا میگویند شما در گمراهی هستید شما سفیهاید شما دیوانهاید شما جنزدهاید شما مسحورید شما کاهناید شما شاعرید این حرفها را میزنند صریحاً به نوح میگفتند إِنَّا لَنَرَاکَ فِی ضَلاَلٍ, إِنَّا لَنَرَاکَ فِی سَفَاهَةٍ این بالصراحه فرمود: لَیْسَ بِی سَفَاهَةٌ, لَیْسَ بِی ضَلاَلَةٌ من در گمراهی نیستم من سفیه نیستم خب اینکه به نوحِ پیامبر میگوید: إِنَّا لَنَرَاکَ فِی ضَلاَلٍ یا إِنَّا لَنَرَاکَ فِی سَفَاهَةٍ یا به بعضی از انبیا میگویند که إِن نَظُنُّ إِلَّا ظَنّاً وَمَا نَحْنُ بِمُسْتَیْقِنِینَ یا ذوالجنّه هستی یا ساحری همین در صحنه در جریان نفس هست یعنی وهم و خیال به عقلِ نظریِ مُبرهن میگوید: إِنَّا لَنَرَاکَ فِی ضَلاَلٍ, إِنَّا لَنَرَاکَ فِی سَفَاهَةٍ تو مگر دیوانه شدی, عقبافتادهای و اینها. این حرفِ صریح وهم و خیال است نسبت به برهانی که عقل اقامه میکند. در بخش انگیزه, شهوت و غضب به عقلِ عملی که «ما عُبد به الرّحمن واکتسب به الجنان» میگویند: إِن نَقُولُ إِلَّا اعْتَرَاکَ بَعْضُ آلِهَتِنَا بِسُوءٍ, انک ذو جنّة, انک ساحر, انک کاهن, إِنَّا لَنَرَاکَ فِی ضَلاَلٍ, إِنَّا لَنَرَاکَ فِی سَفَاهَةٍ این است. این 150 تیراندازِ ماهر هر کدام صحنه ی نفس را گرفتند در ملأ مُلک مال آنهاست مبادا کسی خیال کند که حالا که برهان قطعی داریم که قیامت حق است چطور این شخص گناه میکند اینکه الآن فرمانروای درون شد به این عقلِ نظری که دهها سال تحصیل کرده میگوید: إِنَّا لَنَرَاکَ فِی سَفَاهَةٍ, إِنَّا لَنَرَاکَ فِی ضَلاَلٍ خب با اینکه ذات اقدس الهی فرمود: وَأَضَلَّهُ اللَّهُ عَلَی عِلْمٍ این برای صحنه ی مفسّران و محدّثان, اگر کسی جنگ جهاد اصغر را خوب تشریح کند در جنگ جهاد اکبر همین حرفها در صحنه ی نفس است آنکه اهل معرفت میگویند, میگویند قدری جلوتر بروید در باغوحش بروید گرگ میبینید, گراز میبینید, مار میبینید, عقرب میبینید اینها نمونه یعنی نمونه ی همان چیزی است که در درون ماست در درون ما واقعاً مار هست, واقعاً عقرب هست, واقعاً هم فرشته هست و به صورتهایی هم در میآیند در صحنه ی قیامت. آنها که اهل تمثّلاند این طور میبینند آنها که اهل تفسیر و حدیثاند اینچنین تفسیر میکنند ما حالا دسترسی به حرف اهل معرفت نداریم که بگوییم آنچه در باغوحش است در درون انسان هم هست حالا آن نگاه نصیب هر کسی نیست ولی این معنا را که میشود فهمید ما یک جهاد اکبری داریم یک جهاد اصغری داریم در صحنه ی جهاد اصغر وقتی این تیراندازها ماهر شدند شهوت به عقل میگوید: إِنَّا لَنَرَاکَ فِی سَفَاهَةٍ, إِنَّا لَنَرَاکَ فِی ضَلاَلٍ مُبِینٍ بعد وقتی شهوت و غضب حاکم شدند فتوا را از وهم و خیال میگیرند نه از عقلِ نظر. نعم, اگر عقل عملی حاکم شد که «ما عُبد به الرّحمن واکتسب به الجنان» فتوا را از عقل نظر میگیرد از برهان میگیرد از طریق نقل میگیرد اما آن که میگوید دین ـ معاذ الله ـ فسون است و فسانه, وقتی او پیروز شده است صریحاً با برهانِ عقلی میگوید: إِنَّا لَنَرَاکَ فِی سَفَاهَةٍ, إِنَّا لَنَرَاکَ فِی ضَلاَلٍ مُبِینٍ گر وضعِ جهاد اصغر برای ما روشن شد در جهاد اکبر هم برای ما روشن میشود این است که این خطر بدترین خطری است که ما را تهدید میکند «أعدیٰ عدوّک نفسک الّتی بین جَنْبَیْک» از همین قبیل است که «أعاذنا الله من شرور أنفسنا و سیّئات أعمالنا»
«و الحمد لله ربّ العالمین»
وَلَقَدْ آتَیْنَا مُوسَی الْکِتَابَ لَعَلَّهُمْ یَهْتَدُونَ ﴿49 وَجَعَلْنَا ابْنَ مَرْیَمَ وَأُمَّهُ آیَةً وَآوَیْنَاهُمَا إِلَی رَبْوَةٍ ذَاتِ قَرَارٍ وَمَعِینٍ 50 یَا أَیُّهَا الرُّسُلُ کُلُوا مِنَ الطَّیِّبَاتِ وَاعْمَلُوا صَالِحاً إِنِّی بِمَا تَعْمَلُونَ عَلِیمٌ 51 وَإِنَّ هذِهِ أُمَّتُکُمْ أُمَّةً وَاحِدَةً وَأَنَا رَبُّکُمْ فَاتَّقُونِ 52 فَتَقَطَّعُوا أَمْرَهُم بَیْنَهُمْ زُبُراً کُلُّ حِزْبٍ بِمَا لَدَیْهِمْ فَرِحُونَ 53 فَذَرْهُمْ فِی غَمْرَتِهِمْ حَتَّی حِینٍ 54 أَیَحْسَبُونَ أَنَّمَا نُمِدُّهُم بِهِ مِن مَّالٍ وَبَنِینَ 55 نُسَارِعُ لَهُمْ فِی الْخَیْرَاتِ بَل لاَّ یَشْعُرُونَ 56 إِنَّ الَّذِینَ هُم مِنْ خَشْیَةِ رَبِّهم مُشْفِقُونَ 57 وَالَّذِینَ هُم بِآیَاتِ رَبِّهِمْ یُؤْمِنُونَ 58 وَالَّذِینَ هُم بِرَبِّهِمْ لاَ یُشْرِکُونَ 59 وَالَّذِینَ یُؤْتُونَ مَا آتَوْا وَقُلُوبُهُمْ وَجِلَةٌ أَنَّهُمْ إِلَی رَبِّهِمْ رَاجِعُونَ 60 أُولئِکَ یُسَارِعُونَ فِی الْخَیْرَاتِ وَهُمْ لَهَا سَابِقُونَ 61 سوره ی مبارکه ی «مؤمنون» که در مکه نازل شد بعد از مسائل توحید, معارف وحی و نبوّت را مطرح فرمودند. در جریان وحی و نبوّت یک سلسله براهین عقلی هست که آن را اشاره کردند یک سلسله هم قصّه ی آموزنده است که آن را مطرح میفرمایند. قصّه برای کسانی است که در مدار علمِ تجربی و حسّی و امثال ذلک به سر میبرند و صبغه ی آموزندگی هم دارد, اما آن برهان فقط اثر تجریدی و عقلی است. فرمود ما به موسای کلیم کتاب دادیم تا اینها هدایت بشوند منظور از این مرجعه ضمیر لَعَلَّهُمْ قوم موسای کلیماند نه فرعون و ملأ او زیرا تورات بعد از غرق فرعون و ملأ فرعون نازل شده است آن خطوط کلی و دستورهای اوّلی این قبل از غرق فرعون هم بود که فرمود: رَبُّنَا الَّذِی أَعْطَی کُلَّ شَیْءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدَی و مانند آن, اما این تفصیل شریعت که به صورت تورات درآمده است این بعد از غرق فرعون و ملأ فرعون بود بعد در جریان کوه طور بود و اربعینگیری وجود مبارک موسای کلیم بود و دریافت الواح هدایت یعنی تورات پس ضمیر لَعَلَّهُمْ یَهْتَدُونَ به فرعون و ملأ فرعون برنمیگردد به قوم وجود مبارک موسی برمیگردد.
مطلب دیگر آن است که گرچه در این گونه از موارد اسم مفرد میآورند میفرماید ما به موسای کلیم کتاب دادیم در بخشهای دیگر هم نام مبارک موسای کلیم را میبرد ولی در خطوط کلی ضمیر را تثنیه میآورد و یا اسم دو نفر را میبرد میفرماید ما همین سوره ی مبارکه ی «مؤمنون» آیه ی 45 به این صورت بود ثُمَّ أَرْسَلْنَا مُوسَی وَأَخَاهُ هَارُونَ بِآیَاتِنَا یعنی همه ی این معجزات را ما به این دو بزرگوار دادیم این سلطانِ مبین یا اعلیالمعجزات است نظیر عصا, ید بیضا و مانند آن, یا نه منظور برهانی است که وجود مبارک موسای کلیم در سایه تعلیم الهی دریافت کرد گفت: رَبُّنَا الَّذِی أَعْطَی کُلَّ شَیْءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدَی آن برهان را سلطان میفرماید و در بخشهای دیگر هم فرمود: مَا أَنزَلَ اللَّهُ بِهَا مِن سُلْطَانٍ یعنی دلیلی را که خدای سبحان نازل کرده باشد و مسلّط بر وهم و خیال باشد در دست ندارید. به هر تقدیر این سلطان یا معجزه ی برتر و شفافتر است نظیر عصا و ید بیضا یا برهان است و به هر حال آیات وجود مبارک موسای کلیم به عنوان آیات شفاف و روشن معرّفی شدند فرمودند ما به موسای کلیم تِسْعَ آیَاتٍ بَیّن دادیم نظیر آنچه درباره ی سرزمین وحی فرمود: فِیهِ آیَاتٌ بَیِّنَاتٌ یعنی آیات شفاف و روشن خب.بنابراین در این گونه از موارد نام هر دو را میبرد بعد میفرماید ما به اینها آیات دادیم.
کتاب ، نوبت به کتاب که میرسد میفرماید: وَلَقَدْ آتَیْنَا مُوسَی الْکِتَابَ در جریان دریافت کتاب هم قصّه ی طور است و اربعینگیری است و وَإِذْ وَاعَدْنَا مُوسی أَرْبَعِینَ لَیْلَةً است و ثَلاَثِینَ لَیْلَةً است و وَأَتْمَمْنَاهَا بِعَشْرٍ است و امثال ذلک. در سوره ی مبارکه ی «صافات» هم دارد که ما به هر دو بزرگوار کتاب دادیم در سوره ی مبارکه ی «صافات» به این صورت ذکر شده است آیه ی 114 به بعد سوره ی مبارکه ی «صافات» این است وَلَقَدْ مَنَنَّا عَلَی مُوسَی وَهَارُونَ ٭ وَنَجَّیْنَاهُمَا وَقَوْمَهُمَا مِنَ الْکَرْبِ الْعَظِیمِ ٭ وَنَصَرْنَاهُمْ فَکَانُوا هُمُ الْغَالِبِینَ یعنی موسی و هارون و قومش وَآتَیْنَاهُمَا الْکِتَابَ الْمُسْتَبِینَ یعنی به وجود مبارک موسی و هارون کتاب مُستبین و شفاف دادیم وَهَدَیْنَاهُمَا الصِّرَاطَ الْمُسْتَقِیمَ ٭ وَتَرَکْنَا عَلَیْهِمَا فِی الْآخِرِینَ ٭ سَلاَمٌ عَلَی مُوسَی وَهَارُونَ ٭ إِنَّا کَذلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ این إِنَّا کَذلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ نظیر داستان وجود مبارک یونس که فرمود: وَذَا النُّونِ إذْ ذَهَبَ آنجا دارد وَنَجَّیْنَاهُ مِنَ الْغَمِّ وَکَذلِکَ نُنْجِی الْمُؤْمِنِینَ حالا این اختصاصی به ذکر یونسی ندارد روش موسای کلیم هم همین طور است روش هارون(سلام الله علیهما) هم همین طور است برای اینکه در پایان آنها دارد که کَذلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ کسی که راه موسای کلیم را برود کسی که راه هارون(سلام الله علیهما) را برود مثل اینکه راه یونس را برود کَذلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ است.
راه همه ی انبیا یکی است آن شریعتِ خاص و منهاج مخصوص برای قوم آنهاست وگرنه خطوط کلی انبیا یکی است که الآن روشن میشود. خب, از این آیه مبارکه ی 117 سوره ی «صافات» که فرمود: وَآتَیْنَاهُمَا الْکِتَابَ الْمُسْتَبِینَ معلوم میشود که تورات را به وجود مبارک موسی و هارون به هر دوی آنها داد چه اینکه آیات را هم فرمود: آتیناهما آیاتنا جمع بین این دو طایفه از آیات این خواهد بود جمع دو طایفه برای اینکه یک طایفه دارد که ما این کتاب را به هر دو گروه دادیم آیات را به هر دو دادیم و مانند آن, بخشی از آیات دارد که ما کتاب را به موسای کلیم دادیم این معجزات را به موسای کلیم دادیم سرّش این است که وجود مبارک هارون گرچه پیامبر بود و وحی به او میرسید ولی نسبت به وجود مبارک موسی در حدّ وزیر بود که فرمود: وَجَعَلْنَا مَعَهُ أَخَاهُ هَارُونَ وَزِیراً پس اینها همتای هم نیستند و وجود مبارک موسی از انبیای اولواالعزم است و جزء پنج نفر صاحب شریعت و صاحبنام جهانی است یعنی وجود مبارک نوح است و ابراهیم است و موسی است و عیسی است و وجود مبارک حضرت(علیهم الصلاة و علیهم السلام) این پنج پیامبر اولواالعزماند صاحب ناماند صاحب کتاباند و شریعت کامل دارند.
وجود مبارک هارون در حدّ وزیر برای موسی(سلام الله علیهما) است پس آن طوری که این آیات بر موسی نازل شده است بر هارون نازل نشد آن طوری که این معجزات به موسی(سلام الله علیه) داده شد به هارون(علیه السلام) داده نشده فقط در حدّ وزارت است پس آنجا که ضمیر تثنیه است معنایش اصل اشتراک است نه یکسان بودن به دلیل اینکه فرمود: وَأَشْرِکْهُ فِی أَمْرِی خدا هم فرمود: قَدْ أُوتیِتَ سُؤْلَکَ یَا مُوسَی اصل شرکت است نه تساوی در سهم به دلیل اینکه وجود مبارک موسای کلیم هارون را جانشین خود قرار داد در هنگام مناجات طورهَارُونَ اخْلُفْنِی فِی قَوْمِی وَأَصْلِحْ وَلاَتَتَّبِعْ سَبِیلَ الْمُفْسِدِینَ بنابراین آنجا که تثنیه است درست است آنجا که ضمیر مفرد است درست است زیرا درست است که وجود مبارک هارون شریک امر موسای کلیم بود فرمود: وَأَشْرِکْهُ فِی أَمْرِی خدای سبحان هم فرمود: قَدْ أُوتیِتَ سُؤْلَکَ یَا مُوسَی اما در حدّ وجود مبارک موسای کلیم نبود به دلیل اینکه فرمود: وَجَعَلْنَا مَعَهُ أَخَاهُ هَارُونَ وَزِیراً خب اگر در حدّ وزارت بود نه در حدّ نبوّت خاص گرچه نبیّ بود وحی هم به او نازل شده معلوم میشود که به تبع وجود مبارک موسای کلیم اینها را دریافت میکرد.
سوره ی مبارکه ی «فرقان» آنجا هست که ما وجود مبارک هارون را وزیر قرار دادیم برای حضرت موسای کلیم خب اگر وزیر است میتوان هم ضمیر را مفرد آورد هم ضمیر را جمع آورد آنجا که ضمیر تثنیه است نظیر آیه ی 48 سوره ی مبارکه ی «انبیاء» به این صورت میفرماید: وَلَقَدْ آتَیْنَا مُوسَی وَهَارُونَ الْفُرْقَانَ وَضِیَاءً وَذِکْراً لِلْمُتَّقِینَ این فرقان و ضیاء همان کتاب آسمانی است که در اوایل سوره ی مبارکه ی «آلعمران» هم فرمود ما به وجود مبارک موسای کلیم فرقان دادیم «فیه تفصیل کل شیء» بنابراین دادن و گرفتن برای هر دو هست لکن شریک هم هستند که وَأَشْرِکْهُ فِی أَمْرِی اما سهمشان یکی نیست یکی بالاصاله است یکی بالتبع است و مانند آن. خب پس اگر فرمود ما وَلَقَدْ آتَیْنَا مُوسَی الْکِتَابَ ناظر به همین تفاوتی است که بین وجود مبارک موسای کلیم و هارون(سلام الله علیهما) است.
مطلب دیگر، در همین بخش فرمود بعد از جریان حضرت موسی فرمود: وَجَعَلْنَا ابْنَ مَرْیَمَ وَأُمَّهُ آیَةً قصّه ی حضرت مریم و عیسی(سلام الله علیهما) چه در سوره ی مبارکه ی «آلعمران» چه در سوره ی مبارکه ی «مریم» مبسوطاً گذشت فرمود این دو بزرگوار یک معجزهاند معجزه ی جهانیاند گرچه خود مریم(سلام الله علیها) معجزه است و آیت الهی است و وجود مبارک عیسی به تنهایی معجزه ی الهی است اما دوتایی معجزه ی جهانیاند اینکه فرمود: وَجَعَلْنَا ابْنَ مَرْیَمَ وَأُمَّهُ آیَةً در بخشی از تعبیرات هم دارد آیه ی جهانی است نظیر اینکه قصّه ی نوح(سلام الله علیه) را فرمود: وَجَعَلْنَاهَا وَابْنَهَا آیَةً لِّلْعَالَمِینَ یعنی طوفانی که به این وضع باشد آیت جهانی است.
جناب زمخشری در کشّاف احتمال میدهد که این از قبیل تثنیهای باشد که احدالضلعین حذف شده است یعنی «وَجَعَلْنَا ابْنَ مَرْیَمَ آیةً وَأُمَّهُ آیَةً» حذف آن آیه ی اول به قرینه ی آیه دوم است پس کلّ واحد آیه است اگر اینچنین باشد مطلب حق است نه اینکه دوتایی مجموعاً یک معجزهاند خب وجود مبارک عیسای مسیح همین که به دنیا میآید آن سخن را دارد آن سخنی که در دوران میانسالی باید داشته باشد همان سخن را در زادروزش دارد که إِنِّی عَبْدُ اللَّهِ آتَانِیَ الْکِتَابَ وَجَعَلَنِی نَبِیّاً که یُکَلِّمُ النَّاسَ فِی الْمَهْدِ وَکَهْلاً یعنی در زادروزش همان طور حرف میزند که در دوران میانسالی حرف میزند در سنّ چهل سالگی حرف میزند یُکَلِّمُ النَّاسَ فِی الْمَهْدِ (یک) وَکَهْلاً (دو) «علی وزانٍ واحد» حرف میزند خب اگر این است خودش معجزه است دیگر و این راهش هم که معجزه است اما وجود مبارک مریم(سلام الله علیها) که بدون همسر، مادر شده است این هم معجزه است پس اگر بگوییم دوتایی یک معجزهاند یعنی یک معجزه ی جهانیاند اما اگر گفتیم به تعبیر جناب زمخشری که این از باب حصر میتواند باشد آن هم میتواند درست باشد یعنی «وَجَعَلْنَا ابْنَ مَرْیَمَ آیةً وَأُمَّهُ آیَةً» و حذف ما یُعلم منه جائز چون به قرینه ی وَأُمَّهُ آیَةً آن جمله ی قبلی میتواند حذف بشود خب، وَآوَیْنَاهُمَا إِلَی رَبْوَةٍ در جریان میلاد وجود مبارک عیسی خب فَأَجَاءَهَا الْمضخَاضُ إِلَی جِذْعِ النَّخْلَةِ این بنا شد از مسجد فاصله بگیرد از مرکز عبادت فاصله بگیرد فَأَجَاءَهَا الْمضخَاضُ إِلَی جِذْعِ النَّخْلَةِ از آن به بعد فرمود وقتی که این مادر شد ما این را در زمینی که برجسته بود سرزمینی که یک مقدار برجسته است گود نیست این را میگویند رَبْوه که این بیشتر آفتاب میگیرد اوّلین باران را این میگیرد اولین آفتاب را این میگیرد و قرآن کریم وقتی میخواهد درباره ی آن شجر یا آن خوشهای که خیلی رشد دارد و ثمربخش است مثال ذکر کند میفرماید: جَنَّةٍ بِرَبْوَةٍ و این ربا را هم که ربا میگویند برای اینکه آن یک امر زاید است دیگر این برجستگی را میگویند رَبا، رَبْوه خب این برجستگی بالتبع باران که بیاید اول سهم اوست آفتاب که بیاید اول سهم اوست اگر درختی در آنجا که سرزمین بلندتر است غَرس بشود غالب این برکات را او میگیرد این میشود رَبْوه، پس از نظر برجستگی دیگر گود نیست یا همسطح سایر زمینها نیست یک مقدار اشراف دارد و برجسته است این میشود «ذات ربوة» هوای مناسب دارد (یک) مسطّح هم است صِرف برجستگی او نیست مسطّح هم هست (این دو) آب مناسب و فراوان هم دارد (این سه) چنین جایی ذاتِ قَرار است یعنی میشود آدم در آنجا به خوبی آن را مقرّ خود قرار بدهد قرارگاه خوبی است برای اینکه اگر آفتاب مناسب بخواهید آنجا هست آب فراوان بخواهید آنجا هست هوای لطیفتر بخواهید آنجا هست منظرهای بیشتری بخواهید آنجا هست این را میگویند «ذات قرار» سرزمینها بعضیها مفرّند بعضیها معبرند بعضیها مقرّ، بعضیها چون جای ماندن نیست انسان همین که آنجا رسید باید فرار کند این میشود مَفرّ بعضی جاهاست که سرزمین عادی است لازم نیست فرار بکند آنجا میگذرد این میشود معبر، بعضی جاها دلپذیر است جای ماندن است به آن میگویند مقرّ، پس یا مفرّ است یا معبر است یا مقرّ، آن مقرّ را که خیلی قرارگاهش دلپذیر است میگویند «ذات قرار» آنجا جای ماندن است فرمود ما این مادر و کودکش را به ذات قرار بردیم که آبِ جاری آبی که «تراه العیون والدلاء» در آنجا هست ذَاتِ قَرَارٍ وَمَعِینٍ آبِ مَعین قبلاً هم شرحش گذشت آبی که در دسترس باشد «تراه العیون و تناله الدلاء» نه در عمق زمین باشد چاه باشد که دسترس نباشد نه دور باشد که چشم نبیند آبی که «تراه العیون و تناله الدلاء» به آن میگویند آبِ معین. فرمود ما اینها را به جایی که برجسته است اشراف دارد ذاتِ قرار است یعنی نه مفرّ است نه معبر بلکه مقرّ است و آبِ مناسب هم دارد خب. شرح مبسوط اینها در سوره ی مبارکه ی «آلعمران» در سوره ی مبارکه ی «مریم» گذشت.
یک خطاب جهانی داریم این خطاب جهانشمول قرآن کریم همین است حقوق بشر را باید وحی بنویسد و احکامِ جهانشمول را باید وحی تنظیم بکند الآن مستحضرید این حقوقی که برای بشر مینویسند یک مبنای علمی ندارد چرا مبنای علمی ندارد؟ برای اینکه این هفت میلیارد بشری که دارند زندگی میکنند عاداتی دارند آدابی دارند سننی دارند فرهنگی دارند مبانی دارند مبادی دارند بالأخره با مختلفات به سر میبرند (یک) شما اگر بخواهید برای اینها حقوق تنظیم بکنید موادّ حقوقی تنظیم بکنید سه مرحله دارید که دو مرحلهاش ممکن است ولی یک مرحلهاش دستتان خالی است هر کتاب حقوقی هر مبحث حقوقی باید این سه مرحله را داشته باشد کما تقدّم مراراً یکی آن مادّه ی حقوقی است الآن فقه هم همین طور است مجلس هم همین طور است در حوزه کارهای فقهی که انجام میدهند این سه مرحله است در مجلس هم کارهای قانونی وضع میکنند سه مرحله است یک موادّ حقوقی است که فقها استنباط میکنند در رسالههای عملی میآید یا مجلسیها تصویب میکنند به صورت قانون در میآید این موادّ حقوقی، این موادّ حقوقی را باید از مبانی بگیرند یک فقیه مبنای خاص او در برائت نقلی این است در برائت عقلی آن است در اطراف علم اجمالی موافقت یا مخالفتش این است در استصحاب با شکّ در مقتضی حکمش این است با شکّ در رافع حکمش این است این یک مبانی دارد به استناد این مبانی آن احکام و موادّ فقهی را استنباط میکنند در رسالهها مینویسند.
موادّ فقهی به استناد مبانی فقهی است حالا آن مبانی این است عبارت از قواعد فقهی است عبارت از قواعد اصولی است این است تا اینجا درست است مجلس هم همین کار را میکند یک موادّ حقوقی دارد که مصوّبهاش آن است و آن است و آن است. این مصوّبه را از یک مبانی میگیرد که مبانیِ قانون مجلس، قانون اساسی است تا اینجا درست است اما این مبانی را باید از کجا گرفت؟ مبانی را باید از منابع، منابع یعنی منابع آن دیگر امر علمی نیست آن دیگر مبانی نیست دست ما باشد آن را از منبع باید گرفت. در حوزهها موادّ فقهی را از مبانی میگیرند این مبانی یا قواعد فقهی است یا قواعد اصولی این مبانی را از منابع میگیرند منبع، کتاب است و سنّت اهل بیت(علیهم السلام) پس بنابراین یک فقیه دستش باز است و پُر است مجلس هم که موادّ حقوقی را تصویب میکند از قانون اساسی میگیرد قانون اساسی ما هم متّخذ از قرآن و سنّت است که عدّهای از فقها تلاش و کوشش کردند سعی همه ی آنها مشکور آنها که رحلت کردند حشرشان با انبیای الهی به استناد کتاب و سنّت این را نوشتند، پس ما یک منبع داریم یک مبنا داریم یک مادّه، کارِ حوزه همین طور است کار دانشگاه هم همین طور است کار مجلس هم همین طور است همه جا همین طور است، اما حالا شما برای هفت میلیارد بشر میخواهید حقوق بشر تنظیم بکنید یک چند مادهای به عنوان موادّ حقوق بشر تصویب شده است بسیار خب، این موادّ حقوقی از یک مبانی گرفته شده به نام چه؟ به نام عدالت، به نام آزادی، به نام استقلال، به نام امانت، به نام حریّت اینها همهاش درست است اما عدالت را از کجا میگیرید؟ عدالت را ناچارید با فرهنگتان با آدابتان با سُننتان با درک خودتان بگیرید معنای عدالت را همه میفهمند که عدل یعنی «وضع کلّ شیء فی موضعه» هر چیزی را سرِ جایش قرار دادن، اما جای اشیاء کجاست؟ جای اشخاص کجاست؟ جای اموال کجاست؟ جای بدن کجاست؟ جای جان کجاست؟ این را جانآفرین باید بگوید این را اشیاءآفرین باید بگوید او را اشخاصآفرین بگوید یعنی منبع، وحی و کتاب و سنّت است شما کاری ندارید، اگر پیشرفت ایران اسلامی هم هست چاره جز مراجعه ی به متنِ دقیق دین نیست برای اینکه عدل «وضع کلّ شیء فی موضعه» است معنای عدل چیز روشنی است اما «کُنهه فی غایة الخفایی» اشیاء جایشان کجاست؟ زن جایش کجاست مرد جایش کجاست؟ حاکم جایش کجاست محکوم جایش کجاست؟ عالِم جایش کجاست غیر عالِم جایش کجاست؟ تا منبع نباشد مبنا نیست تا مبنا نباشد موادّ حقوقی صبغه ی علمی ندارد لذا قانون بشری که برای هفت میلیارد تصویب کردند صبغه ی علمی ندارد عدل را، آزادی را، استقلال را، امثال ذلک را از فرهنگ مردم از سنّتهای مردم از آداب و سنن و رسوم مردم میآورند که این مختلف است. در قرآن کریم ذات اقدس الهی یک برنامه ی جهانشمولی دارد همه ی انبیا را به خط میکشد همه ی اُمم را به خط میکشد همه ی صحف آسمانی را به خط میکشد میگوید: «یا ایها الرسل» ما این «یا ایها الرسل» که خطّ جهانی نباشد که نداریم هر کدام از انبیا در زمان خاصّ خودشان بودند خدای سبحان هم با آنها گفت یَا نُوحُ، یَا دَاوُدُ، یَا إِبْرَاهِیمُ، یَا مُوسَی، یَا عِیسَی اینها را میگفت ما کجا داریم که خدا بفرماید «یا ایّها الرسل» در هیچ عصر و مصری انبیا صف نبستند که خدا به اینها بفرماید «یا ایّها الرسل» یا «یا ایّها الاُمم» این بعد از بیان آن مطلب سامی در سوره ی مبارکه ی «آلعمران» است که إِنَّ الدِّینَ عِندَ اللّهِ الْإِسْلاَمُ ذات اقدس الهی یک حکم جهانشمول را به همه ی انبیا میگوید میفرماید بشر گذشته و حال و آینده یک واقعیّت است با فطرتِ توحیدی هم خلق شد هیچ کسی هم بشر را عوض نمیکند نه من نه دیگری لاَ تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ به نحو نفی جنس چرا لاَ تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ برای اینکه غیر خدا که قدرت ندارد خود خدا هم که به احسن وجه آفرید دیگر دلیل ندارد که لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ فِی أَحْسَنِ تَقْوِیمٍ این را عوض بکند لذا فرمود: فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْهَا، لاَ تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ این به نحو نفی جنس است انسان از این زیباتر, بهتر و ظریفتر و جمیلتر و جلیلتر فرض ندارد که با این سرمایه خلق شده با سرمایه ی فطرت خلق شده با توحید خلق شده با جهانبینی خلق شده با گرایش به ابد خلق شده این مسافرِ ابد است از این بهتر دیگر فرض ندارد خب, اگر لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ فِی أَحْسَنِ تَقْوِیمٍ اگر قرون گذشته و حال و آینده یکی است, اگر انبیا دینشان هم یکی است إِنَّ الدِّینَ عِندَ اللّهِ الْإِسْلاَمُ اگر شریعت و منهاج فرق میکند یعنی مثلاً ما چند رکعت نماز میخوانیم آنها چند رکعت, ما به کدام سَمت رو بیاوریم در نماز آنها به کدام سَمت, اینها شریعت و منهاج است لِکُلٍّ جَعَلْنَا مِنْکُمْ شِرْعَةً وَمِنْهَاجاً اینها مهم نیست اصلِ عقاید, اصل فقه, اصل حقوق, اصل احکام اینها یکی است إِنَّ الدِّینَ عِندَ اللّهِ الْإِسْلاَمُ خب اگر بشر که پذیرای دین است گذشته و حال و آیندهاش یکی است, اگر مربّی که ذات اقدس الهی است تغییری در سنّت و سیرت نیست «لا تبدیل لسنة الله», وَلَن تَجِدَ لِسُنَّةِ اللَّهِ تَبْدِیلاً, فَلَن تَجِدَ لِسُنَّتِ اللَّهِ تَبْدِیلاً وَلَن تَجِدَ لِسُنَّتِ اللَّهِ تَحْوِیلاً بنابراین میشود خطّی را رسم کرد که انبیا در آن خطّاند خطّی را رسم کرد که دین اسلام در آن خط است خطّی را هم رسم کرد که جوامع بشری هستند به عنوان حُکم جهانشمول بفرماید: یَا أَیُّهَا الرُّسُلُ این حکم همین است با هم زندگی مسالمتآمیز داشته باشید برای اینکه همه ی شما یک چیز میخواهید همه ی شما را یک نفر آفرید همه ی شما به یک جا برمیگردید همه ی شما با یک ترازو سنجیده میشوید, همه ی شما با یک فطرت ساخته شدید با هم نجنگید. این حرف میتواند حرفِ جهانی باشد.
پرسش:؟پاسخ: چرا, خود عقل هم به عنوان فطرت, ذات اقدس الهی به او داده است دیگر این عقل را که خدای سبحان به عنوان سرمایه قرار داد در ردیف همینهاست منتها عقل, چراغ است نه راه. ما نباید عقل را در برابر وحی قرار بدهیم آن راه است این چراغ. ما با نقل میفهمیم که یک چراغ روشنی است که خدا به انبیا چه فرمود با عقل میفهمیم که خدا به انبیا چه فرمود اینکه میگویند برائت عقلی اینکه میگویند برائت نقل اینکه میگویند «یدلّ علیه العقل والنقل» این است ما همیشه یعنی همیشه باید مواظب باشیم که برهانِ عقلی را در ردیف حرف زراره و حُمران قرار بدهیم نه ـ معاذ الله ـ در ردیف وحی قرار بدهیم آن وحی مقابل ندارد او علمِ شهودی است این علم حصولی است آن معصوم است این با خطا آمیخته است آن ارتباط مستقیم با ذات اقدس الهی دارد آن دیگر فکر و اجتهاد و ظنون در آن نیست این با این ظنون همراه است.
پرسش:؟پاسخ: بله, این حجیّت یا معذوریّت را عقل کشف میکند یعنی چراغ است.
عقل هیچ یعنی هیچ کاری جز نشان دادن ساخته نیست قانون را کسی وضع میکند که جهان را آفرید, انسان را آفرید, پیوند انسان و جهان را آفرید. ما یک صراط داریم که کارِ خداست یک سراج داریم که آن چراغ را هم خدا روشن کرد منتها آن چراغ یکی عقل است در نهاد ما یکی نقل است به وسیله ی رجال نقلی حمل میشود از چراغ کاری ساخته نیست مگر اینکه نشان بدهد کجا چاه است کجا راه. موضوعات را خدا آفرید محمولات را خدا آفرید رابطه ی موضوع و محمول را خدا آفرید, سمّ را خدا آفرید دستگاه گوارش را خدا آفرید, سمّ اگر به دستگاه گوارش بیاید مرگ را به همراه دارد این هم است. طبّ یک چراغ است میگوید اگر بیمار این غذا را بخورد میمیرد نه اینکه حکم بکند قانونگزار باشد نه فقیه قانونگزار است نه عقل فقیه قانونگزار است نه طبع فقیه قانونگزار است همه قانونشناساند قانون را ذات اقدس الهی وضع کرد که به نام صراط است ما تشخیص این صراط را با دو چراغ به همراه داریم این دوتا چراغ هم باید با هم هماهنگ باشند یکی چراغ عقل است یکی چراغ نقل, اگر گفته میشود عقل حکم میکند یعنی مثل اینکه شما این فتیله ی چراغ را بالا بردید این چراغ خیلی شفاف به شما نشان میدهد, دیگر چراغ حکم نمیکند این چاه است چاه را دیگری آفرید اینجا راه است راه را دیگری آفرید, اگر در چاه بروی میمیری اگر به راه بروی به مقصد میرسی این کارِ چراغ نیست چراغ فقط کشف میکند میگوید این این طوری است نه این طوری باید باشد منتها ما در تدبیر امور داخلی خودمان یک باید داریم که حالا که این است من پس باید در راه بروم دیگر. اینچنین نیست که عقل حاکم باشد به این معنا قانونگزار باشد مثل اینکه چراغ حرفی برای گفتن ندارد عقل چراغی است قانونشناس نه قانونگزار, قانون را دیگری وضع کرد.
خدای سبحان در آیه ی سوره ی مبارکه ی «مؤمنون» چه اینکه مشابهش قبلاً گذشت همه ی انبیا را به خط میکِشد میفرماید: یَا أَیُّهَا الرُّسُلُ یعنی حرفی است ما به همه گفتیم, غذای طیّب و طاهر بخورید این اَکل نظیر لاَ تَأْکُلُوا أَمْوَالَکُمْ بَیْنَکُمْ بِالْبَاطِلِ است که مطلق تصرّف مراد است اگر کسی زمین مردم را غصب کرد میگوییم مال مردم خورد چه در ادبیات فارسی چه در ادبیات عرب مطلق تصرّف را میگویند اَکل, کُلُوا مِنَ الطَّیِّبَاتِ یعنی تصرّفات طیّب و طاهر داشته باشید این برای این وَاعْمَلُوا صَالِحاً کار صالح انجام بدهید این حرف همه ی انبیا. خب و من ناظرم إِنِّی بِمَا تَعْمَلُونَ عَلِیمٌ این حرفی است که ما به همه ی انبیا گفتیم عملِ صالح چیست؟ برابر همان که در سوره ی مبارکه ی «آلعمران» مشخص شد که إِنَّ الدِّینَ عِندَ اللّهِ الْإِسْلاَمُ لذا بشر همه ی اینها این 72 ملّت میتوانند بدون جنگ زندگی بکنند نشانهاش آن است که وجود مبارک حضرت(سلام الله علیه) که ظهور کرد «البیعة لله» حاکم است حالا ممکن است بعضی روی اقلیّتهای دینی بمانند ولی جزیه میدهند نه مظلوم میشوند نه ظالم. فرمود این حرفی است که ما به همه گفتیم. بعد گفتیم: وَإِنَّ هذِهِ أُمَّتُکُمْ أُمَّةً وَاحِدَةً خب مستحضرید که ما چنین خطابی نداشتیم و نخواهیم داشت برای اینکه در هیچ عصری این طور نبود که همه ی انبیا یکجا جمع بشوند خدای سبحان درباره ی همه ی این میلیاردهای بشرِ گذشته و حال و آینده بفرماید اینها امّت شمایند بلکه بر اساس إِنَّ الدِّینَ عِندَ اللّهِ الْإِسْلاَمُ فرمود حرفِ ما به همه ی انبیا یکی است به همه ی اُمم یکی است که بدترین دشمنِ شما خودِ شمایید مواظب باشید بیگانه دشمن شما نیست شما چون دشمن خودتانید این هوسخواهی این زیادهخواهی این استکبار این اعتلاطلبی شما را به جان هم انداخت همین. شما خیال میکنید که معیار ارزش, داشتن تکاثر است ما به شما میفهمانیم معیارِ ارزش, داشتن کوثر است. شما جاه و مقام میخواهید همیشه به جان هم میافتید ما شما را به کوثر دعوت میکنیم که عترتش است. شما بخواهید با تکاثر متّحد بشوید این شدنی نیست با خودخواهی تفاهم بکنید و مجلس داشته باشید و جلسه بگیرید که تفاهم بکنید همهتان دلتان پیش یک میز و مقام بتپد این شدنی نیست تا تکاثر هست همین درگیری و زدوخورد هست تا کوثر هست وحدت است فرمود این حرفی است که ما به همه ی انبیا گفتیم الآن هم به وجود مبارک پیامبر و اهل بیت همین حرف را داریم. این بحثش چون در سوره ی مبارکه ی «انبیاء» قبلاً گذشت همین مضمون که به «رُسل» خطاب شده وَإِنَّ هذِهِ أُمَّتُکُمْ أُمَّةً وَاحِدَةً وَأَنَا رَبُّکُمْ فَاتَّقُونِ خدای شما هم که یکی است قابل یکی, فاعل یکی, راه هم یکی این اختلاف برای چیست؟ بشرها با هم مختلفاند؟ نه, لاَ تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ربّ که مبدأ فاعلی و مربّی است مختلف است؟ نه, لاَ إِلهَ إِلَّا هُوَ دین مختلف است؟ نه, إِنَّ الدِّینَ عِندَ اللّهِ الْإِسْلاَمُ چه چیزی مختلف است؟ هوس و هوا مختلفاند. عقل مختلف است؟ نه, علم مختلف است؟ نه, هوا مختلف است؟ آری همین. فَتَقَطَّعُوا أَمْرَهُم بَیْنَهُمْ زُبُراً ما یک کتاب فرستادیم اینها زُبُر کردند هر کسی برای خودش یک کتابی دارد دین را هر کسی برای خودش تفسیر کرده است وَأَنَا رَبُّکُمْ فَاتَّقُونِ ٭ فَتَقَطَّعُوا أَمْرَهُم بَیْنَهُمْ زُبُراً کُلُّ حِزْبٍ بِمَا لَدَیْهِمْ فَرِحُونَ نظیر اینکه «کل له شِربٌ معلوم» در جریان ناقه ی صالح فرمود: لَکُمْ شِرْبُ یَوْمٍ مَّعْلُومٍ حالا بعضی از بزرگان میگویند: «کلٌّ له شِربٌ معلوم» هر کسی آبخور مشخّصی دارد. خب منشأ این جهل چیست؟
منشأ جهل این است که اولاً میفرماید اینها مقداری در غفلتشان باشند تا یک وقت بالأخره بیدار میشوند دیگر. این مرگ, پایان راه که نیست این آغاز راه است چون مرگ, پوسیدن نیست از پوست به در آمدن است هجرت است بیدار میشوند «الناس نیامٌ إذا ماتوا انتبهوا» فعلاً خواباند دارند خواب میبینند. منشأ همه ی اختلافات این است أَیَحْسَبُونَ أَنَّمَا نُمِدُّهُم بِهِ مِن مَّالٍ وَبَنِینَ ما مال میدهیم, فرزند میدهیم همه را هم داد در سوره ی مبارکه ی «اسراء» گذشت کُلّاً نُّمِدُّ هؤُلاَءِ وَهؤُلاَءِ ما به کفار میدهیم به مؤمنین میدهیم به فاسق میدهیم به عادل میدهیم به همه میدهیم برای اینکه اگر ندهیم که امتحان نیست کُلّاً نُّمِدُّ هؤُلاَءِ وَهؤُلاَءِ هم به اصحاب یمین میدهیم هم به اصحاب شمال این طور نیست که به اصحاب شمال ندهیم وگرنه امتحان نمیشود که, ما به همه این امکانات را میدهیم کُلّاً نُّمِدُّ هؤُلاَءِ وَهؤُلاَءِ اینجا هم فرمود حالا ما به شما به عنوان آزمون مال دادیم فرزند دادیم خیال کردید نُسَارِعُ لَهُمْ فِی الْخَیْرَاتِ اینها کوثر است اینها همهاش تکاثر است اینها امتحان است بالأخره با دست خودتان آبرویتان را نبرید این طور نیست که کسی به شما مهلت بدهد تا انسان را مسلوبالحیثیّه نکنند رها نمیکنند برای اینکه این همه نعمت را خدای سبحان فراهم کرده و داده برای آزمون آن وقت کسی بگیرد همین را بیراهه برود اینکه نمیشود که فرمود اینها شعور ندارند دارند چه کار میکنند بَل لاَّ یَشْعُرُونَ پس معیار ارزش چیست؟ معیار ارزش این است إِنَّ الَّذِینَ هُم مِنْ خَشْیَةِ رَبِّهم مُشْفِقُونَ اینها همیشه در اِشفاقاند هراسناکاند چه خواهد شد آیا این کار من مقبول است یا کار من مقبول نیست, اگر خلاف بکنم چه میشود اگر وفاق بکنم چه میشود همیشه هراسناک است لذا «خوفاً من الله» مواظب خودش است وَالَّذِینَ هُم بِآیَاتِ رَبِّهِمْ یُؤْمِنُونَ به همه ی احکام و حِکم خدا ایمان دارند وَالَّذِینَ هُم بِرَبِّهِمْ لاَ یُشْرِکُونَ دیگر نمیگویند خدا هست ما هم هستیم, قرآن هست ما هم هستیم نه, برابر هوا کار نمیکنند وَالَّذِینَ یُؤْتُونَ مَا آتَوْا وَقُلُوبُهُمْ وَجِلَةٌ أَنَّهُمْ إِلَی رَبِّهِمْ رَاجِعُونَ اینها هراسناک کارِ خیر انجام میدهند میگویند شاید ریا باشد شاید خدا قبول نکند بالأخره کارشان را انجام میدهند .
بیان نورانی حضرت امیر در نهجالبلاغه دارد که فرمود: «قُلُوبُهُمْ فِی الْجِنَانِ وَ أَجْسَادُهُمْ فِی الْعَمَلِ» مردان الهی کسانی هستند که تَنشان در کار است دلشان در بهشت است. بخش دیگری از فرمایشاتی که در نهجالبلاغه نیست ولی از نهجالبلاغه استفاده میشود از سایر فرمایشات اهل بیت استفاده میشود این است که حالا اینها که رفتند در بهشت چطور؟ فرمودند: «أبدانهم فی الجِنان و قلوبهم فی حَضرت الرّحمٰن» در دنیا که هستند بدنشان در خدمت به مردم است جانشان در بهشت است وقتی بهشت رفتند بدنشان در بهشت است جانشان عند الله است این را از سوره ی مبارکه ی «قمر» گرفتند که إِنَّ الْمُتَّقِینَ فِی جَنَّاتٍ وَنَهَرٍ ٭ فِی مَقْعَدِ صِدْقٍ عِندَ مَلِیکٍ مُقْتَدِرٍ دیگر «واو» در آن نیست «واو» نیست یعنی «واو» نیست إِنَّ الْمُتَّقِینَ فِی جَنَّاتٍ وَنَهَرٍ ٭ فِی مَقْعَدِ صِدْقٍ عِندَ مَلِیکٍ مُقْتَدِرٍ, عِندَ مَلِیکٍ مُقْتَدِرٍ که دیگر جا برای بدن نیست جا برای شجر و حجر نیست, پس بنابراین «أبدانهم فی الجنان و قلوبهم فی حضرت الرحمن».
«و الحمد لله ربّ العالمین»
أَیَحْسَبُونَ أَنَّ مَا نُمِدُّهُم بِهِ مِن مَّالٍ وَبَنِینَ ﴿55 نُسَارِعُ لَهُمْ فِی الْخَیْرَاتِ بَل لاَّ یَشْعُرُونَ 56 إِنَّ الَّذِینَ هُم مِنْ خَشْیَةِ رَبِّهم مُشْفِقُونَ 57 وَالَّذِینَ هُم بِآیَاتِ رَبِّهِمْ یُؤْمِنُونَ 58 وَالَّذِینَ هُم بِرَبِّهِمْ لاَ یُشْرِکُونَ 59 وَالَّذِینَ یُؤْتُونَ مَا آتَوْا وَقُلُوبُهُمْ وَجِلَةٌ أَنَّهُمْ إِلَی رَبِّهِمْ رَاجِعُونَ 60 أُولئِکَ یُسَارِعُونَ فِی الْخَیْرَاتِ وَهُمْ لَهَا سَابِقُونَ61 سوره ی مبارکه ی «مؤمنون» بعد از اینکه معارف توحیدی در این سوره مشخص شد و معارف وحی و نبوّت تبیین شد آن وقت این نکته هم یادآوری شد که همه ی انبیا در اصول مشترک یکساناند إِنَّ الدِّینَ عِندَ اللّهِ الْإِسْلاَمُ اختلافی که هست در شریعت و منهاج چون آن یک اختلاف محمود و ممدوح است ولی گروهی آمدند این حقیقت را ارباً اربا کردند بعضیها نپذیرفتند بعضیها نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ وَنَکْفُرُ بِبَعْضٍ گفتند و مانند آن, فرمود منشأ همه ی این بیراهه رفتن و کج رفتنها, درکِ صحیح نداشتن است و تبیین میکنند. میفرماید انسان نظمی در عالَم میبیند (یک) در درون خود علاقه ی به جاودانگی را هم احساس میکند (دو) برای تبیین اینکه نظمِ بیرون به عهده ی چه کسی است و تأمین آن جاودانگی به چیست, بیراهه میرود آن نظم بیرون را به جای اینکه به خدایِ واحدِ علیمِ حکیمِ حیّ ازلی استناد بدهد و جهان را خلقت بداند به طبیعت اسناد میدهد و عالم را عالم طبیعی میداند به جای اینکه جستجو کند جایِ جاودانگی و ابدیّت مسئله ی برزخ و معاد است بیراهه میرود خیال میکند که دنیا دار بقاست و چیزهایی که از سهم بیشتری از یک بقا دارند آنها را به عنوان مِلکِ نَمیر میداند (دو) در جاهلیّت این طور بود آنها هم که فکر جاهلی داشته یا دارند هم به همین وضع مبتلایند.
سوره ی مبارکه ی «کهف» که آن باغدار وقتی وارد باغش شد گفت: مَا أَظُنُّ أَن تَبِیدَ هذِهِ أَبَداً باده یعنی هَلَک, یَبید یعنی یهلک او وقتی وارد باغ شد گفت این باغِ سرسبز ماندنی است برای همیشه آنهایی هم که گرفتار فکر جاهلی بودند میگفتند ما چیزهایی را به ورثهمان بدهیم که مِلکِ نمیر باشد سابقاً این ظرفهای مِسی که یک دوام بیشتری داشت آن را میگفتند مِلک نمیر در نظام ارباب و رعیتی آن دهات و روستاها را که به بچهها ارث میدادند میگفتند ملک نمیر یعنی ماندنی این همان تفکّر جاهلی سوره ی مبارکه ی «کهف» است میگفتند: مَا أَظُنُّ أَن تَبِیدَ هذِهِ أَبَداً و جامع این تفکّرهای جاهلی همان است که یَحْسَبُ أَنَّ مَالَهُ أَخْلَدَهُ او میخواهد خالد باشد ولی فکر میکند که ثروت و تکاثر سبب خلود است او نمیداند کوثر سبب خلود است نه تکاثر این اشتباهات آنها چه در مبدأشناسی چه در معادشناسی باعث میشود که در نظام ارزشی هم اشتباه بکنند پس در دو مقام اینها بیراهه میروند: هم در مقام معرفتِ بود و نبود یعنی جهانبینی, هم در مقام معرفتِ باید و نباید یعنی ارزشی یعنی هم در علوم بیراهه میروند هم در مسائل اخلاق و ارزش بیراهه میروند. آنها که میگفتند: إِنْ هِیَ إِلَّا حَیَاتُنَا الدُّنْیَا نَمُوتُ وَنَحْیَا که در آیه ی 37 همین سوره ی مبارکه گذشت ناظر به اشتباه آنها در بود و نبود بود که در عالَم چه چیزی هست چه چیزی نیست که این مربوط به حکمتِ نظری است آنها میگفتند که إِنْ هِیَ إِلَّا حَیَاتُنَا الدُّنْیَا نَمُوتُ وَنَحْیَا وَمَا نَحْنُ بِمَبْعُوثِینَ همین حسگراها و طبیعتگراها و امثال ذلک, اما در مسائل حکمتِ عملی و نظام ارزشی اینها فکر میکنند که مال منشأ سعادت است فرزند منشأ سعادت است داشتن قدرت و جاه منشأ سعادت است در آن بخشی که اینها اشتباه کردند در حکمت نظری در جهانبینی طبیعت را به جای خلقت گذاشتند آیاتی اشتباه اینها را برطرف کرد در این قسمت اینها که ارزش را به چیز دیگر میدانند آیات الهی جلوی اینها را میگیرد میفرماید: یَحْسَبُ أَنَّ مَالَهُ أَخْلَدَهُ قبلاً در همین سوره ی مبارکه ی «مؤمنون» آیه ی 44 گذشت که آنجا باید متّصل نوشته میشد ثُمَّ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا تَتْرَا کُلَّمَا نه «کُلّما» این «کلّ ما» سور است کُلَّمَا جَاءَ أُمَّةً رَّسُولُهَا کَذَّبُوهُ یعنی «کلّما طلعت الشمس فالنهار موجود» اما وقتی گفتیم «کلّ ما» این «کل» اسم است و مضاف است و مبتدا دیگر سور نیست باید منفصل نوشته میشود اما این کُلَّمَا جَاءَ کُلَّ که به منزله ی سور است و باید متّصل نوشته میشد منفصل ثبت شد. در اینجا این «أنّ» حرف مشبهه بالفعل است آن «ما» اسم اوست باید منفصل نوشته میشد ولی متصل نوشته شده قبلاً هم به عرض رسید که تا ایران اسلامی که حامی حقیقی قرآن است بخواهد یک رسمالخط ادیبانه داشته باشد صدای واقرآنا از همین عربستانِ قرآنسوز به دست میآید همینها که الآن خادم حرمیناند عالماً عامداً مسجدی که جای قرآن است تخریب میکنند و میسوزانند اگر شما بخواهید بگویید اینجا جای وصل نیست جای فصل است میگویند واقرآنا. خب أَیَحْسَبُونَ أَنّ َمَا منتها حالا «انّما» نوشته شد أَنّ َمَا نُمِدُّهُم بِهِ مِن مَّالٍ وَبَنِینَ ٭ نُسَارِعُ لَهُمْ فِی الْخَیْرَاتِ اینها از چند جهت اشتباه میکنند اولاً مال و فرزند یک قضیه ی موجبه کلیه دارند (یک) و یک قضیه موجبه جزئیه دارند (دو) و این به دست آنها نیست به دست ذات اقدس الهی است (سه) و خیر نیست (چهار) اینها در یک دیکته ی یک سطری چهار غلط دارند حالا بررسی کنیم. فرمود اینها خیال کردند أَنّ َمَا که حالا «انّما» نوشته شده نُمِدُّهُم بِهِ مِن مَّالٍ وَبَنِینَ کلمه ی:
«امداد» معمولاً درباره ی خیر به کار میرود که مُمِدُّکُمْ بِأَلْفٍ مِنَ الْمَلاَئِکَةِ و مانند آن, «مَدّ» درباره ی مفروق و شرح به کار میرود غالباً البته, اینجا امداد به معنای خیر نیست جامع است یا به معنای مفروق است. فرمود ما با مال اینها را امداد میکنیم (یک) با فرزند اینها را امداد میکنیم (دو) مال و فرزند یک قضیه موجبه کلیه دارند و یک قضیه موجبه ی جزئیه آن قضیه موجبه ی کلیه این است که تمام اموال و تمام فرزندها آزمون الهیاند أَنَّمَا أَمْوَالُکُمْ وَأَوْلاَدُکُمْ فِتْنَةٌ اینها امتحان است به نحو موجبه ی کلیه این طور نیست که مال رایگان به کسی داده شود یا فرزند رایگان به کسی داده شود جمیع اموال و جمیع اولاد آزمون الهیاند این یک. دوم قضیه به نحو موجبه ی جزئیه است نه به نحو موجبه ی کلیه که فرمود: إِنَّ مِنْ أَزْوَاجِکُمْ وَأَوْلاَدِکُمْ عَدُوّاً همه ی اموال دشمن نیستند همه ی اولاد دشمن نیستند اولاد صالح که دشمن نیست, مال حلال که دشمن نیست ولی امتحان است به نحو موجبه ی جزئیه فرمود بعضی از اموال و بعضی از اولاد دشمن شما هستند خب, چون همین مال به صورت طوق لعنت در میآید سَیُطَوَّقُونَ مَا بَخِلُوا بِهِ یَوْمَ الْقِیَامَةِ در سوره ی مبارکه ی «توبه» گذشت که آنها که یَکْنِزُونَ الذَّهَبَ وَالْفِضَّةَ وَلاَ یُنفِقُونَهَا فِی سَبِیلِ اللّهِ اینها یَوْمَ یُحْمَی عَلَیْهَا فِی نَارِ جَهَنَّمَ فَتُکْوَی بِهَا جِبَاهُهُمْ وَجُنُوبُهُمْ وَظُهُورُهُمْ همین سکّههایی که اینها یا از راه حرام به دست آوردند یا اگر از راه حلال به دست آوردند وجوهش را ندادند همینها را داغ میکنند بر سه عضو از اعضای بدن اینها گداخته را قرار میدهند فرمود همین سکّهها را همین طلا و نقرهها را داغ میکنند یَوْمَ یُحْمَی عَلَیْهَا بعد فَتُکْوَی یعنی داغ میشود با همین سکّهها جِبَاهُهُمْ وَجُنُوبُهُمْ وَظُهُورُهُمْ اول پیشانی اینها را داغ میکنند بعد پهلوی اینها را داغ میکنند بعد پشت اینها را داغ میکنند خب این مال دشمن است دیگر, بنابراین یک قضیه موجبه کلیه است که جمیع اموال و جمیع اولاد آزمون الهی است تا ببینیم انسان در چه راهی صرف میکند. یک قضیه موجبه جزئیه است که بعضی از اموال و بعضی از فرزندها دشمناند خب اگر اینها یا آزموناند یا دشمن دیگر خیر نیستند که, اگر کسی دشمن را خیر بداند و یا اگر فتنه را خیر بداند معلوم میشود یک گمان فاسدی است دیگر. فرمود: أَیَحْسَبُونَ أَنّ َمَا نُمِدُّهُم بِهِ مِن مَّالٍ وَبَنِینَ که دوتا قضیه دارند یکی موجبه کلیه یکی موجبه جزئیه نُسَارِعُ لَهُمْ فِی الْخَیْرَاتِ پس این نیست این مطلب اول.
مطلب دوم آن است که خیلیها میروند به دنبال کسب نصیبشان نمیشود خیلیها نکاح میکنند فرزنددار نمیشوند وَیَجْعَلُ مَن یَشَاءُ عَقِیماً آنجایی هم که پیدا کردند ما دادیم, پس یک اشتباه درباره ی قضیه موجبه کلیه اول است (یک), یک اشتباه درباره ی قضیه موجبه جزئیه است (دو) اشتباه در این است که آنچه ما دادیم به حساب خودشان میآورند (سه) اشتباه چهارم آن است که این را خیر میدانند میگویند ما کسب کردیم خب خیلیها به دنبال کسب میروند به زحمت خودشان را اداره میکنند عدّهای هم نکاح میکنند وَیَجْعَلُ مَن یَشَاءُ عَقِیماً پس کارِ شما نیست ما دادیم مبادا بگویید این خیراتی است که به ما دادند خب, میبینید در یک سطر اینها سه, چهارتا اشتباه دارند ما برای همه ما همین طور است حالا یک وقت است سخن از مال است یک وقت سخن از جاه و مقام و پیشرفت و امثال ذلک است هر کسی در هر محیطی بالأخره این حرفها را دارد دیگر. در حوزه پیشرفتش یک طور است در دانشگاه پیشرفتش یک طور است در مراکز خدماتی پیشرفتش یک طور است در هر جا این حرفها هست ولی همه امتحان است و همه آزمون و بعضی از اینها هم دشمناند. خب, چه کسی میتواند فرق بگذارد بین اینکه چه چیزی خیر است و چه چیزی فتنه (یک) چه چیزی خیر است و چه چیزی شرّ (دو) آنکه در سوره ی مبارکه ی «انفال» گذشت فرمود: إِن تَتَّقُوا اللّهَ یَجْعَل لَکُمْ فُرْقَاناً اگر باتقوا و پرهیزکار بودید میفهمید که این امتحان است تکاثر است یا کوثر, خب اگر کوثر بود انسان دائماً شکرگزار حق است ولی اگر تکاثر بود هر لحظه لرزان است که مبادا باعث وسیله ی سقوط او بشود فرمود: إِن تَتَّقُوا اللّهَ یَجْعَل لَکُمْ فُرْقَاناً فرق بین فتنه و خیر, فرق بین عدوّ و خیر که إِنَّ مِنْ أَزْوَاجِکُمْ وَأَوْلاَدِکُمْ عَدُوّاً لَّکُمْ خب باید آن از آن راه است.
مطلب سوم آن است که فرمود اینها اهل درک نیستند راه اساسی درک همین است که ما به آنها اشاره کردیم, پس اینها خیر نیست و عدّهای خیال میکردند که اگر آخرت هم باشد مثل دنیا محبوب خدا هستند و خدا به آنها خواهد داد. پس خیر چیست؟ میفرماید خیر در این است. در جریان جهانبینی در شناخت بود و نبود آیه ی 37 اشتباه آنها را اشاره کرد که آنها گفتند: إِنْ هِیَ إِلَّا حَیَاتُنَا الدُّنْیَا وَمَا نَحْنُ بِمَبْعُوثِینَ الآن دارد آن اشتباه را برطرف میکند که در جهانبینی چه چیزی حق است چه چیزی باطل.
نظام ارزشی هم بیان میکند که چه چیزی باید و چه چیزی نباید, چه چیزی خیر است و چه چیزی خیر نیست. فرمود: إِنَّ الَّذِینَ هُم مِنْ خَشْیَةِ رَبِّهم مُشْفِقُونَ الله را میپذیرند (یک) به او دل بستهاند (دو) و هراسناکاند (سه) اِشفاق دو قسم است مثلاً میگوییم پدر نسبت به فرزند مُشفِق است یعنی عنایت دارد, علاقهمند است یک وقت است میگوییم هراسناک است اگر خوفِ محض باشد دیگر با اشفاق همراه نیست اگر اشفاقِ صِرف باشد با خوف همراه نیست مؤمنان کسانیاند که بین خوف و رجا هستند در عین حال که دلبسته ی حقاند میترسند اعمالشان مقبول نباشد درست است قبول دارند به خدا علاقهمندند اما میترسند آلودگی در عقایدشان, اخلاقشان, اعمالشان باشد این است که قرآن کریم وقتی میخواهد بگوید که عملِ صالح انجام بدهید اول میفرماید غذای حلال بخورید بعد میگوید عمل صالح انجام بدهید. این در همین آیه ی 51 سوره ی مبارکه ی «مؤمنون» همین بود دیگر, فرمود: یَا أَیُّهَا الرُّسُلُ کُلُوا مِنَ الطَّیِّبَاتِ وَاعْمَلُوا صَالِحاً حالا آنها که انبیایند که اینها اُسوه ی ما هستند. عمل صالح وقتی انسان غذای طیّب و طاهر داشته باشد ما توقّع داشته باشیم غذای مُشتبه بخوریم و عمل طیّب و طاهر تحویل بدهیم یک توقّع نابهجایی است. در سوره ی مبارکه ی «بقره» هم این بحث گذشت آیه ی 168 سوره ی مبارکه ی «بقره» و همچنین آیه ی 172 همان سوره ی مبارکه ی «بقره» در همین زمینه بود آیه ی 168 سوره ی مبارکه ی «بقره» این بود یَا أَیُّهَا النَّاسُ کُلُوا مِمَّا فِی الْأَرْضِ حَلاَلاً طَیِّباً وَلاَ تَتَّبِعُوا خُطُواتِ الشَّیْطانِ إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُبِینٌ ٭ إِنَّمَا یَأْمُرُکُمْ بِالسُّوءِ وَالْفَحْشَاءِ وَأَن تَقُولُوا عَلَی اللّهِ مَا لاَ تَعْلَمُونَ تا بحثهای بعدی. فرمود اگر بخواهید بالأخره راه صحیح طی کنید باید مواظب غذای طیّب و طاهر باشید آیه ی 172 سوره ی مبارکه ی «بقره» این بود یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا کُلُوا مِن طَیِّبَاتِ مَا رَزَقْنَاکُمْ وَاشْکُرُوا لِلّهِ إِن کُنْتُمْ إِیَّاهُ تَعْبُدُونَ خب بالأخره میخواهید او را عبادت کنید یا نه, با غذای حرام که نمیشود او را عبادت کرد که. همیشه ولو انسان خیلی دائمالذّکر نباشد اما غذای طیّب و طاهر سهم تعیینکنندهای دارد برای اینکه همین غذاست که به صورت فکر و اندیشه در میآید دیگر. خب در آن قسمتها هم فرمود این قسمتها هم چه به انبیا چه به امم خطاب میفرماید که مواظب غذایتان باشید در این قسمتی که محلّ بحث است فرمود: إِنَّ الَّذِینَ هُم مِنْ خَشْیَةِ رَبِّهم مُشْفِقُونَ لذا بین اِشفاق و بین خشیت جمع فرمود, اشفاق شَفیقاند رفیقِ شفیقاند دوستاند علاقهمندند اما میترسند ذات اقدس الهی بفرماید این آلوده بود با این آلودگی چه کردی. وَالَّذِینَ هُم بِآیَاتِ رَبِّهِمْ یُؤْمِنُونَ به تمام معجزات الهی مؤمناند (این یک) به آیات تکوینی مؤمناند (دو) به آیات تشریعی مؤمناند (سه) این آیات تدوینی که آیات الهی است به اینها ایمان دارند به احکام و حِکم اینها مؤمناند عمل میکنند (چهار) وَالَّذِینَ هُم بِرَبِّهِمْ لاَ یُشْرِکُونَ به هیچ وجه شرک نمیورزند آنهایی که وَمَا یُؤْمِنُ أَکْثَرُهُم بِاللَّهِ إِلّا وَهُم مُشْرِکُونَ همین است حالا یا شرک اعتقادی است یا شرکِ عملی است اینها به هیچ وجه شرک نمیورزند نه شرک اعتقادی نه شرک عملی, نه به عنوان ریا و صُمعه نه بر اساس عناوین دیگر, اینها مسائل اعتقادیشان. وَالَّذِینَ یُؤْتُونَ مَا آتَوْا وَقُلُوبُهُمْ وَجِلَةٌ أَنَّهُمْ إِلَی رَبِّهِمْ رَاجِعُونَ خب میبینید شما همه در مراسم امتحان شرکت کردید کسی در کلاس امتحان است هر چه مینویسد بین خوف و رجاست کم اتفاق میافتد که انسان یقین داشته باشد این مطلب صد درصد صحیح است چون خود حالت امتحان حالت لرزش است فرمود اینها هر کاری که انجام میدهند با خوف و رجاست (یک) هر مالی که در راه خدا انجام میدهند با خوف و رجاست (دو) این ایتاست هم میتواند از سنخ إِیتَاءِ الزَّکَاةِ باشد که آتُوا الزَّکَاةَ یا وَأَقِیمُوا الصَّلاَةَ وَآتُوا الزَّکَاةَ هم میتواند ایتاء عمل صالح باشد هر کاری که انجام میدهند چه مالی و چه غیر مالی هراسناکاند میگویند خب بالأخره خدای سبحان در آن روز «إن الناقد بصیر» اگر از ما سؤال کند از کجا فراهم کردی چطور فراهم کردی به چه نیّت دادی اگر از تو تعریف نمیکردند باز هم حاضر بودی عطا بکنی من چه بگویم. خب, وَالَّذِینَ یُؤْتُونَ مَا آتَوْا وَقُلُوبُهُمْ وَجِلَةٌ أَنَّهُمْ إِلَی رَبِّهِمْ رَاجِعُونَ البته اوحدیّ از اهل معرفت که مالشان طیّب و طاهر است خب این شامل آنها هم میشود دیگر نظیر حضرت امیر(سلام الله علیه) آنکه انفاق کرده در حدّ وَیُطْعِمُونَ الطَّعَامَ عَلَی حُبِّهِ مِسْکِیناً وَیَتِیماً وَأَسِیر او دیگر بیّنالرشد بود دیگر هم مال طیّب و طاهر بود هم دهندهها گفتند إِنَّمَا نُطْعِمُکُمْ لِوَجْهِ اللَّهِ این آیه شامل آنها هم میشود خب آنها وَجِل بودند و هراسناک بودن آنها چیست آنها از این سنخ نیست که خدا بفرماید مثلاً مال شما شاید حلال نبود قصد شما شاید مشوب بود اینها هراسناکاند که این «ما» موصله یک وقت بشود «ما» نافیه این وَالَّذِینَ یُؤْتُونَ مَا آتَوْا میترسند که یک وقت به آنها بگویند همان طوری که وَمَا رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَلکِنَّ اللّهَ رَمَی اگر یک روز به ما هم بگویند که «وما آتیت اذ آتیت و لکن الله آتا» آن وقت دیگر دستمان خالی است باید برای آن صحنه هم آماده باشیم و خودمان را هم آماده کنیم برای او که بله البته اینچنین است.
پرسش:؟پاسخ: نه, مال فراوان نه, مال اصولاً نمیتواند کوثر باشد آنکه کوثر است معارف است آنکه ماندنی است کوثر است مال فراوان نمیتواند, البته انفاق میتواند کوثر باشد کسی که یَعْمُرُوا مَسَاجِدَ اللّهِ یا همان مالی که در راه جبهه صرف شده است همان مالی که در راه نُطْعِمُکُمْ لِوَجْهِ اللَّهِ صرف میشود بله, آن اِطعام لوجه الله آن انفاق فی سبیل الله میشود کوثر.
پرسش:؟پاسخ: مالِ فراوان امر مادّی است دیگر, کار آن عمل صالح است که میتواند کوثر باشد نه بدنه ی مال. بتواند تولید کند آن تولید کوثر است فشار جامعه را کم بکند آن کوثر است نظام طبقاتی را تنظیم بکند او کوثر است مشکلات فقرا را برطرف کند آن کوثر است بله.
وَالَّذِینَ یُؤْتُونَ مَا آتَوْا وَقُلُوبُهُمْ وَجِلَةٌ أَنَّهُمْ إِلَی رَبِّهِمْ رَاجِعُونَ دیگر مغرور نیستند بگویند ما چنین کاری کردیم. خب اینها, اینها خیر است (یک) پس ما یک فتنه داریم (یک) یک عدوّ داریم (دو) یک خیر داریم (سه). مطلب چهارم آن است که در جریان اموال و بَنین دست شما نبود خدا به شما داد منتها شمال خیال کردید خیر به شما میدهد نه دارد شما را امتحان میکند حالا اگر شما را بردند در یک سالن بسیار خوبی در صندلی خوبی نشاندن خب اینجا کلاس امتحان است اینکه برای شما نیست وضع دنیا همین طور است در این قسمت فرمود متنِ کار اینهاست که خیر است و این خیرها را خود این افراد با بهرهبرداری از توفیقات الهی دارند انجام میدهند و در چهار بخش پا پنج بخش دارند انجام میدهند که آن چهار پنج وجه هم جداگانه مبسوطاً مطرح شد حالا عناوینش را ما اینجا ذکر میکنیم پس اینها خیر است آنها خیر نیست «الفتنة ما هی, العدوّ ما هو» اینها مشخص شد «الخیر ما هو» هم مشخص شد (یک) حالا مبدأ فاعلی آن فتنه و امدادها عدوّ چیست؟ فرمود ما به اینها دادیم اینها خیال کردند آنچه ما میدهیم این خیر است و داریم به آنها خیر میدهیم ما مرتب اینها را به کلاس امتحان میبریم اینها خیال میکنند ما مرتب داریم به اینها خیر میدهیم. در این موارد چندگانه که علماً و عملاً خیر است مؤمنین دارند این کار را انجام میدهند لذا در آنجا فرمود به متکلّم معالغیر اسناد داد فرمود: أَیَحْسَبُونَ أَنّ َمَا نُمِدُّهُم بِهِ مِن مَّالٍ وَبَنِینَ ٭ نُسَارِعُ لَهُمْ فِی الْخَیْرَاتِ ما به اینها مرتب داریم خیر میدهیم این طور نیست در مقابل مؤمنان که این کارها را انجام میدهند اینها یُسَارِعُونَ فِی الْخَیْرَاتِ آنجا سرعت را به خودش اسناد داد به زعم آنها, اینجا سرعت را به خود مؤمنین اسناد داد و این اسناد, اسناد إلی مَن هو له است دیگر یُسَارِعُونَ فِی الْخَیْرَاتِ آنها بین استدراج و خیر فرق نگذاشتند در سوره ی مبارکه ی «اعراف» فرمودند ما اینها را کم کم میخواهیم بگیریم این کم کم کسی را که میخواهند از بالا پرت کنند این را کم کم میآورند به لبه ی دیوار تا یک دست بزنند از بالا بیندازند فرمود این استدراج است درجه درجه کم کم ما اینها را میخواهیم پرتشان کنیم اینها نمیفهمند این استدراج است خیال میکنند این خیر است در سوره ی «اعراف» آیه ی 182 این بود سَنَسْتَدْرِجُهُم مِنْ حَیْثُ لَا یَعْلَمُونَ ما اینها را میبریم بالا تا از همانجا پرت کنیم چیزی از اینها نماند یا خیال میکنند که ما اینها را بالا بردیم به مقام رسیدند در حالی که نمیدانند ما اینها را داریم بالا میبریم که از همانجا پرت کنیم از آنجا پرت شدن چیزی برایشان نمیماند که.
بیان نورانی مرحوم کلینی(رضوان الله علیه) در همان جلد دوم کافی از حضرت(سلام الله علیه) نقل میکند فرمود آن بالا رفتنی که پایین رفتن سخت است نروید «اتّقوا المرسل السّهل إذا کان منهدره وعرا» فرمود آن بالا رفتنی که پایین آمدن سخت است نروید معلوم میشود آن دیگری شما را برده بالا که شما که خودتان نمیتوانید پایین بیایید همانجا میافتید و تمام اعضایتان میشِکند «مرتقی السّهل اذا کان منهدره وعرا» اگر سخت بود نروید بالا. فرمود ما اینها را میبریم یک جای بالا اینها نمیفهمند که ما برای چه بردیم اینها را بالا فرمود همانجا رها کنیم که چیزی از آنها نماند. اینکه در سوره ی مبارکه ی «اعراف» از او به عنوان استدراج یاد کرده است در سورههای دیگر هم از همین کلمه به عنوان استدراج مطرح شده است که فرمود ما اینها را استدراج میکنیم اینها کم کم نمیفهمند که اصلاً وسیله ی سقوطشان را ما داریم مطرح میکنیم آیه ی 44 سوره ی مبارکه ی «قلم» این است وَالَّذِینَ کَذَّبُوا بِآیَاتِنَا سَنَسْتَدْرِجُهُم مِنْ حَیْثُ لاَیَعْلَمُونَ ٭ وَأُمْلِی لَهُمْ إِنَّ کَیْدِی مَتِینٌ خب اگر کسی بخواهد فرق بگذارد بین الاستدراج و بین مسارعة الخیر راهش تقواست که إِن تَتَّقُوا اللّهَ یَجْعَل لَکُمْ فُرْقَاناً اینها خیلی روشن نیست اینها با درس و بحث حاصل نمیشود یَجْعَل لَکُمْ فُرْقَاناً خب, در این قسمت فرمود اینها مسارعت دارند در خیر پس معلوم شد «الخیر ما هو» (یک) و چه کسی به طرف خیر میرود (دو) چطور به طرف خیر میروند (سه) نسبت به سایر همصنفانشان چه میکنند (چهار) بعد از اینکه به مقصد رسیدهاند چه رسالتی را به عهده میگیرند (پنج) آن پنجمی دیگر در سوره ی مبارکه ی «فرقان» و اینهاست. در بحثهای قبل داشتیم که این مراحل پنجگانه را قرآن تبیین کرده اول معرفت است که آدم بفهمد جهان چیست, انسان چیست, رابطه ی انسان و جهان چیست این مثلث را بفهمد, وقتی فهمید موجود ابدی است راه میافتد نمیایستد راکد نیست جامد نیست أَیَحْسَبُ الْإِنسَانُ أَن یُتْرَکَ سُدی نیست در لهو و لعب نیست راه میافتد وقتی راه را میبیند جلویش باز است بخواهد عالِم بشود راه باز است بخواهد عادل بشود راه باز است در علم و عدل و تواضع و جنود عقل هیچ تزاحمی نیست اگر کسی خواست اَعدلِ از همه بشود اَتقای از همه بشود متواضعتر از همه بشود پرهیزکارتر از همه بشود مهربانتر از همه بشود راه باز است اگر در اتاقی که جای هزار نفر هست اینها همهشان متواضع باشند کاملاً جا باز است اما اگر دو نفر ـ خدای ناکرده ـ خودبین باشند اول دعواست بالأخره برای اینکه آنجا یک جا برای کُرسی است یک جا جای بالاست دیگر, در رذالت درگیری هست ولی در فضیلت درگیری نیست لذا میفرماید اگر شما خواستید مسابقه بدهید در علم و تقوا و معارف این میدانِ مسابقه به اندازه ی آسمان و زمین باز است خب حالا اگر کسی خواست خیابانی که به اندازه ی آسمان و زمین است برود هر چه تندتر برود جا برای تصادف نیست سَارِعُوا إِلَی مَغْفِرَةٍ مِن رَبِّکُمْ وَجَنَّةٍ که عَرْضُهَا السَّماوَاتُ وَالْأَرْضُ حالا اگر مسابقهای به اندازه ی نظام کیهانی باشد خب هر کسی هر چه تند بخواهد برود راه آزاد است دیگر این دیگر جا برای برخورد نیست که تزاحم و تصادف و امثال ذلک نیست کسی مزاحم کسی نیست اعلم بودن, اتقا بودن, اعدل بودن راه را وسیع میکند اما اگر کسی ـ خدای ناکرده ـ خودبین بود با دومی دعوایش میشود دیگر.
راهِ فضیلت باز است انسان باید هجرت کند چون راه خیلی وسیع است دستور سرعت دادند هیچ نگفتند کُند کنید درجه بیست بروید 120 بروید 1200 بروید 2200 بروید این طور نیست سَارِعُوا این طور نیست که حدّ مشخصی داشته باشد منتها باید در مسیر باشد البته, اگر کسی تشخیص داد صراط مستقیم کجاست آن وقت هر چه تندتر بهتر. عمده آن است که بسیاری از ماها در تشخیص صراط مستقیم دچار غفلتیم گاهی یمین گاهی شمال «الیمین والشمال مضلّة والوسطی هو الجادة» ما توده ی ماها برای ماها گفته شد «خیر الامور اوسطها» اما وقتی کسی نظیر اهل بیت(علیهم السلام) در متن صراط مستقیم است آنجا دیگر سخن از «خیر الامور اوسطها» نیست «خیر الامور أکثرها و أشدّها و أوفرها و أعلاها» و کذا و کذا و کذا اینکه در دعای کمیل میگوییم خدایا! «أحسنهم منزلة منک و أخصتهم زلفة لدیک وأقربهم» کذا و کذا اینجاست که میگویند «تا سر رود به سر برو تا پا به پا بپو» هر چه تندتر بهتر اگر کسی مثل حسنبنعلی(سلام الله علیه) شد چون در متن صراط مستقیم است اگر چندین بار اموالش را تقسیم بکند بین خود و فقرا این عدل است نه اسراف, اگر چندین بار کلّ مالش را به دیگری بدهد عدل است نه اسراف این در صراط است صراط که دیگر چپ و راست ندارد که, اسراف و تبذیر ندارد که. ماها چون نمیدانیم و نمیتوانیم و در صراط نیستیم برای ما «خیر الامور اوسطها» است اما آنها که در متن صراطاند در زیارت جامعه کبیر در این روایت قدسی عرض میکنیم «أنتم الصراط الأقوم» خب خود صراط مستقیم را که نمیشود گفت آقا تندتر کندتر نرو که, چپ و راست نرو که, اصلاً چپ و راست ندارد اینکه او «کلتی یدیه یمین» است بنابراین اگر کلّ اموال را هم عطا کند صراط مستقیم است.
پرسش:؟پاسخ: بله, این برای آن است که او را حضرت را به صراط مستقیم بودنِ او آشنا کند حالا که به صراط مستقیم هستید دیگر یک وقت است که نه تنها سهمیه خودش را سهمیه بچههای خودش هم به کافر میدهد مثل وجود مبارک حضرت امیر خب در جریان قصّه ی هل اتی این ذوات قدسی سه روز روزه گرفته خب مستحضرید که وجود مبارک حضرت امیر یا حالا قرض کرده یا هر چه بود بالأخره مقداری جو تهیه کرده دستاس منزلی شده نان شده هنگام افطار رسیده خب وجود مبارک حضرت امیر و وجود مبارک زهرا(سلام الله علیهما) اینها بالغ و اینها, فزّه هم که در خدمتشان بود ولی حسنین بچّه بودند دیگر, انفاقِ سهمیه ی واجبالنفقه بر اساس چه معیاری است آن هم به چه کسی؟ به کافر یعنی به کافر, فرمود: إِنَّمَا نُطْعِمُکُمْ لِوَجْهِ اللَّهِ به چه کسی؟ وَیُطْعِمُونَ الطَّعَامَ عَلَی حُبِّهِ مِسْکِیناً وَیَتِیماً وَأَسِیراً این اسیر چه کسی بود؟ در مدینه ما مسلمان اسیر داشتیم یا در جنگهایی که با کفار داشتند از آنها اسیر میگرفتند مگر مسلمانهای مدینه اسیر میشدند این مشرکین و کفاری بودند که در جنگها به اسارت مسلمین در میآمدند ممکن است این اسیر وقتی آمده به مدینه اسلام آورده باشد ولی بالأخره ظاهرش این بود که کافر است دیگر این میشود علی. غرض این است که اگر کسی در صراط بود نمیشود به او گفتند کُندتر, تندتر نرو کُند برو قدری آرامتر این نیست بله به ما هم میشود گفت کندتر برو تندتر برو, چپ نرو راست برو, اما اگر کسی در متن صراط بود این «خیر الأمور أکثرها» است «و أوفرها» است چه اینکه خودش در دعای کمیل به ما آموخت. حالا فرمود اینها سرعت میگیرند حالا که سرعت گرفتند جلو هم میزنند وَهُمْ لَهَا سَابِقُونَ ما یک سرعت داریم یک طایفه از آیات است, یک سبقت داریم فَاسْتبَقُوا یعنی جلو بزن بگو من میخواهم بالاتر باشم در چه چیزی بالاتر باشم؟
عدالت, تقوا, ادب, تواضع اینکه عیب ندارد که, اما اگر بگوییم من میخواهم بهتر از او باشم این هوس است ولی من میخواهم مؤدّبتر از او باشم میخواهم باتقواتر از او باشم اینکه ادبِ الهی است اینکه بد نیست ما یک سَابِقُوا داریم یک سَارِعُوا داریم سَارِعُوا یعنی تا میتوانی بدو, سَابِقُوا یعنی تا میتوانی جلو بزن اینکه بد نیست که خیلیها عالماند شما میخواهید أعلم بشوید خب این خیلی خوب است خیلیها متّقیاند شما میخواهید أتقیٰ بشویم أعدل بشوید چیز بسیار خوبی است اینکه بد نیست چون شما میخواهیم مؤدّبتر باشی متواضعتر باشی اینکه بد نیست حالا که سبقت گرفتی نگو که به من چه! این وَاجْعَلْنَا لِلْمُتَّقِینَ إِمَاماً آن مرحله ی پنجم است پس «المعرفة ثمّ الهجرة ثمّ السرعة ثمّ السبقة ثمّ الامامه» که این یک جلد از بحثهای تفسیر موضوعی بود. امامت یعنی حالا که جلو افتادی به فکر مردم باش نیکان را جذب بکن وَاجْعَلْنَا لِلْمُتَّقِینَ إِمَاماً این چیز خوبی است خدایا! آن توفیق را بده که بفهمهای جامعه به من اقتدا کنند اینکه بد نیست خدایا! آن توفیق را به من بده که من الگو باشم برای خوبان جامعه اینکه چیز بد نیست من الگو بشوم برای مؤدّبان جامعه اینکه چیز بد نیست به ما گفتند بخواهید, مردان الهی چند چیز را از ذات اقدس الهی مسئلت میکنند یکیاش این است وَاجْعَلْنَا لِلْمُتَّقِینَ إِمَاماً من امامِ پرهیزکاران باشم امامالعلماء باشم, امامالمتّقین باشم, امامالعادلین باشم این چیز خوبی است که, فرمود این گروهاند که نه تنها اهل مسارعتاند بلکه اهل سبقتاند میخواهند جلو بزنند خب جلو بزنند دیگر اینکه چیز بدی نیست که, اگر کسی خواست جلو بزند در ادب, در تقوا این نه تنها مزاحم کسی نیست دیگران را هم کمک میکند که امیدواریم ـ انشاءالله ـ نصیب همه بشود.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
أَیَحْسَبُونَ أَنَّ مَا نُمِدُّهُم بِهِ مِن مَّالٍ وَبَنِینَ ﴿55 نُسَارِعُ لَهُمْ فِی الْخَیْرَاتِ بَل لاَّ یَشْعُرُونَ 56 إِنَّ الَّذِینَ هُم مِنْ خَشْیَةِ رَبِّهم مُشْفِقُونَ 57 وَالَّذِینَ هُم بِآیَاتِ رَبِّهِمْ یُؤْمِنُونَ 58 وَالَّذِینَ هُم بِرَبِّهِمْ لاَ یُشْرِکُونَ 59 وَالَّذِینَ یُؤْتُونَ مَا آتَوْا وَقُلُوبُهُمْ وَجِلَةٌ أَنَّهُمْ إِلَی رَبِّهِمْ رَاجِعُونَ 60 أُولئِکَ یُسَارِعُونَ فِی الْخَیْرَاتِ وَهُمْ لَهَا سَابِقُونَ 61 وَلاَ نُکَلِّفُ نَفْساً إِلَّا وُسْعَهَا وَلَدَیْنَا کِتَابٌ یَنطِقُ بِالْحَقِّ وَهُمْ لاَ یُظْلَمُونَ 62 پیام مشترک انبیا(علیهم السلام) را بعد از اینکه بیان فرمود و همگان را به وحدت دینی دعوت کرده است فرمود یک عدّه از این فضیلت فاصله گرفتند و دعوای خاص داشتند آنگاه فرمود نگاهِ اینها درباره ی مسائل اخلاقی, حقوقی و مانند آن فرق میکند سرّش آن است که ارزشهای اخلاقی و حقوقی را آن دانشهای حکمتِ نظری تأمین میکند گرچه مسئله ی جهانبینی یعنی اینکه از بود و نبود عالَم بحث میکند با مسائل اخلاقی و حقوقی که از باید و نباید بحث میکند جداست لکن یکی فرع است و دیگری اصل.
حکمتِ عملی تابع حکمت نظری است اگر کسی نگاهش به جهان این بود که در جهان مبدأیی هست معادی هست انسان دارای روحِ مجرّد است و مرگ به معنای هجرتِ از یک عالَم به عالم دیگر است و انسان هرگز از بین نمیرود و همه ی عقاید و اخلاق او زنده است بر اساس این جهانبینی یک سلسله مسائل ارزشیِ اخلاق و حقوق و مانند آن مطرح است و اگر جهانبینی کسی این بود که ـ معاذ الله ـ در جهان مبدأ و منتها, آغاز و انجامی نیست توحید و معادی نیست قهراً وحی و نبوّتی هم نخواهد بود و نشئه عالَم همین نشئه طبیعت است و انسان از گهواره است تا گور نه قبل از گهواره عالمی بود و نه از گور عالَم دیگر, اگر نگاهش به جهان و انسان به این صورت بود آن مسائل اخلاقی و حقوقی را به طرز دیگر میبیند.
مطلب دیگر آن است که مفاهیم کلّیِ عدل, حق, صِدق, خیر, حُسن و حَسَن و مانند آن اینها مورد قبول همه ی جوامع بشری است حق, خیر است و عدل, خیر است صِدق, خیر است حَسَن, خیر است اینها, اما در تعریف اینها و تطبیق این مفاهیم بر مصادیق اختلاف فراوانی است در این بخش از قرآن دو جهانبینی را اول مطرح فرمود آنگاه دو حکمتِ عملی را دو سلسله اخلاق و حقوق را جداگانه طرح کرد. آنها که موحّدانه جهان را میبینند برای انسان جاودانگی قائلاند روحِ مجرّد قائلاند آنها خیر را در چیز دیگر میبینند سرعتِ در خیر را در چیز دیگر میبینند و سبقتِ به سوی خیر را هم در چیز دیگر میبینند آنها که جهان را در محدوده ی طبیعت خلاصه میکنند و انسان را بین همین دو حدّ گهواره و گور میبینند و مراحل بعدی را انکار میکنند آنها خیر را, عدل را, صِدق را, حق را و مانند آن را طرز دیگر تفسیر میکنند. اینکه فرمود: فَتَقَطَّعُوا أَمْرَهُم بَیْنَهُمْ زُبُراً کُلُّ حِزْبٍ بِمَا لَدَیْهِمْ فَرِحُونَ آنگاه کسانی که موحّدند کسانی که از شرک منزّهاند نظر آنها را جداگانه بیان کرد معلوم میشود که ملحدان و مشرکان نظر دیگری دارند اینچنین نیست که حکمتِ عملی یعنی اخلاق و حقوق و سیاست و مسائل اجتماعی جدای از جهانبینی باشد البته قبلاً هم چندین بار گذشت که حکمتِ نظری اگر قیاسی تشکیل بدهد که هر دو مقدمه ی او از بود و نبود سخن میگوید هرگز نتیجه ی باید نمیدهد چه اینکه اگر حکمتِ عملی قیاسی تشکیل بدهد که هر دو مقدمه ی او از باید و نباید سخن میگوید هرگز نتیجه ی بود و نبود نمیدهد ولی اگر قیاسی داشتیم که یک مقدمهاش بود و نبود بود مقدمه ی دیگرش باید و نباید یقیناً نتیجه ی باید میدهد و چنین قیاسی هم حتماً باید داشته و داریم.
انسان موجودی است مجرّد این مربوط به بود و نبود برمیگردد و باید برای موجود مجرّد کمالِ جاودانه تهیّه کرد پس برای انسان باید کمالِ جاودانه تهیّه کرد. این باید را از این قیاسِ مؤلّف از بود و نبود و باید و نباید گرفته شده بعد گفته میشود دنیا نشئه فناست آنچه میماند نشئه آخرت است باید رهتوشه آخرت را هم تهیه کرد و مانند آن. طبق رهنمود قرآن کریم هم مَا عِندَکُمْ یَنفَدُ وَمَا عِندَ اللَّهِ بَاقٍ بنابراین باید معارفِ اعتقادیِ صحیح, اخلاق صالح که انبیا آوردند احکامی که کتاب و سنّت مشخص کرده است حقوقی را که عقل و نقل تبیین کردند فراهم کرد. در این بخش هم جهانبینیِ هر دو گروه را ذکر فرمود که به حکمتِ نظری برمیگردد هم مسئله ی اخلاق و حقوقِ آنها را ذکر کرد که حکمتِ عملی برمیگردد آنها که أَیَحْسَبُونَ أَنَّ مَا نُمِدُّهُم بِهِ مِن مَّالٍ وَبَنِینَ کسانیاند که قبلاً جهانبینی آنها را در آیه ی 37 همین سوره ی مبارکه ی «مؤمنون» بیان کرد که گفتند: إِنْ هِیَ إِلَّا حَیَاتُنَا الدُّنْیَا نَمُوتُ وَنَحْیَا وَمَا نَحْنُ بِمَبْعُوثِینَ اینها آغاز و انجام عالم را منکرند جهان را در محدوده ی طبیعت خلاصه میدانند و انسان را همین میپندارند که در تالار تشریح ارباً اربا میشود و حیاتِ انسان را هم بین گهواره و گور میداند و دیگر هیچ آنگاه خیرِ چنین موجودی هم در مال و فرزند و جاه و ثروت است دیگر, این دیگر کوثر نمیشناسد این فقط تکاثر میداند.. اگر کسی جهانبینی او این بود إِنْ هِیَ إِلَّا حَیَاتُنَا الدُّنْیَا نَمُوتُ وَنَحْیَا وَمَا نَحْنُ بِمَبْعُوثِینَ این حکمتِ نظری آن حکمت عملی را به دنبال دارد, اما اگر مردان الهی از رهنمود عقل و نقل کمک گرفتند و گفتند که انسان یک مسافر ابدی است و گهواره و گور یک منزل از منزلِ طولانی انسانی است که کَادِحٌ إِلَی رَبِّکَ کَدْحاً فَمُلاَقِیهِ این برای هر نشئه یک برنامه ی خاصّی خواهد داشت قهراً در قرآن کریم راهی که برای این گروه دوم مشخص فرمود با جهانبینی اینها هماهنگ است لذا فرمود: إِنَّ الَّذِینَ هُم مِنْ خَشْیَةِ رَبِّهم مُشْفِقُونَ ٭ وَالَّذِینَ هُم بِآیَاتِ رَبِّهِمْ یُؤْمِنُونَ ٭ وَالَّذِینَ هُم بِرَبِّهِمْ لاَ یُشْرِکُونَ که به هیچ وجه شرک نمیورزند نه شرکِ اعتقادی نه شرکِ عملی مثل ریا و سُمعه و امثال ذلک این گروه وَالَّذِینَ یُؤْتُونَ مَا آتَوْا وَقُلُوبُهُمْ وَجِلَةٌ أَنَّهُمْ إِلَی رَبِّهِمْ رَاجِعُونَ ٭ أُولئِکَ یُسَارِعُونَ اینها اهل خیرند.
آیه ی سوره ی مبارکه ی «تغابن» در بحث دیروز به این صورت اشاره شد که آیه ی 14 سوره ی مبارکه ی «تغابن» این است یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنوا إِنَّ مِنْ أَزْوَاجِکُمْ وَأَوْلاَدِکُمْ عَدُوّاً لَّکُمْ نه «أموالکم» سخن از ازواج و اولاد است إِنَّ مِنْ أَزْوَاجِکُمْ وَأَوْلاَدِکُمْ عَدُوّاً لَّکُمْ این به نحو موجبه ی جزئیه است آنکه به نحو موجبه ی کلیه است آیه ی 15 سوره ی «تغابن» است که أَنَّمَا أَمْوَالُکُمْ وَأَوْلاَدُکُمْ فِتْنَةٌ خب یک موجبه ی کلیه است که آنچه شما دارید آزمون است نه نشانه ی خیر, یک موجبه جزئیه این است که بعضی از همسرها و بعضی از اولاد دشمنِ پدرند دشمن همسرند و مانند آن, خب پس اینها یا آزموناند یا دشمن هیچ کدام خیر نیستند خیر آن است که انسان با آنها با عدل و مِهر رفتار بکند, بنابراین آن که تکاثر را خیر میداند بر اساس آن حکمت نظری است که جهان را در محدوده ی إِنْ هِیَ إِلَّا حَیَاتُنَا الدُّنْیَا نَمُوتُ وَنَحْیَا خلاصه میکند آن که کوثر را خیر میداند بر اساس اینکه إِنَّکَ کَادِحٌ إِلَی رَبِّکَ کَدْحاً فَمُلاَقِیهِ یک موجود ابدی یک کالای ابدی میخواهد او میگوید: مَا عِندَکُمْ یَنفَدُ وَمَا عِندَ اللَّهِ بَاقٍ من که یک موجود باقی و جاودانه هستم باید یک چیز جاودانه داشته باشم وگرنه بین راه خالیام خب یک عدّه هستند که در قیامت عاری محشور میشوند گرسنه محشور میشوند در بحثهای قبل هم مکرّر این آیات گذشت که بشر در هر مرحلهای باشد بالأخره بدن دارد و حاجتمند است غذا میخواهد, مسکن میخواهد, پوشاک میخواهد همه چیز نیاز دارد در دنیا این موارد نیاز خود را با ضوابط یا با روابط حل میکند اگر بزرگسال است با خرید و فروش و با اجاره و با عقود اسلامی حل میکند اگر خردسال یا کهنسال است با روابط حل میکند پدری دارد مادری دارد فرزندی دارد برادری دارد دوستی دارد مشکل او را حل میکند گاهی هم با هر دو اصل مشکلاتش را حل میکند این بحث دنیاست, اما همین که دنیا سپری شد نه ضوابطی در کار است نه روابطی, نه با عقود اسلامی انسان میتواند چیزی را بخرد چیزی را بفروشد اجاره کند و مانند آن نه کسی به داد کسی میرسد فرمود: لاَ بَیْعٌ فِیهِ وَلاَ خُلَّةٌ این بیع عنوان جامع عقود اسلامی است یعنی هیچ عقدی از عقود تجاری بعد از مرگ نیست که انسان چیزی را بخرد یا بفروشد یا اجاره کند یا مضارعه کند مساقات کند کشاورزی کند دامداری کند اینها نیست کسی هم که به داد کسی نمیرسد با روابط و خُلّه و خلیل و دوستبازی هم که نمیشود کسی پسرِ کسی باشد برادر کسی باشد فرمود: یَوْمَ یَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخِیهِ ٭ وَأُمِّهِ وَأَبِیهِ خب اگر نیاز است چه اینکه است, اگر ضوابط نیست چه اینکه نیست, اگر روابط نیست چه اینکه نیست انسان که با دست خالی نمیتواند برود که, لذا انسان چاره جز این ندارد که بر اساس تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَیْرَ الزَّادِ التَّقْوَی حرکت کند هر کسی میرود باید همراه خودش ببرد اینچنین نیست که کسی به داد کسی برسد که خب بالأخره ما هستیم و بدن هست و نیاز هست این میشود عقل. این حرف را عقل نظری میزند بر اساس آن جهانبینی عقل عملی که اصطلاح بر این شد که نیروی اجرایی باشد برای اینکه با این روایاتی که دارد «العقل ما عُبد به الرّحمن واکتسب به الجنان» هماهنگتر است.
عقل, طبق این روایات نیروی اجرایی است عقل چیزی است که با او انسان عبادت میکند بهشت کسب میکند خب وقتی بهشت کسب کرد محصولِ کسب او را به او میدهند دیگر حالا این بهشت که اختصاصی به جنّت آخرت ندارد این جنّت برزخی که «القبر روضة مِن ریاض الجنّة» این را شامل میشود دیگر خب انسان یک جای خوب فراهم کرده قرآن هم دارد کسی که مؤمن باشد و عمل صالح داشته باشد اینها فَلِأَنفُسِهِمْ یَمْهَدُونَ اینها خانه دارند فرشکرده آماده میروند به سراغ او دیگر لازم نیست بخرند یا لازم نیست از کسی بگیرند تا بگوییم لاَ بَیْعٌ فِیهِ وَلاَ خُلَّةٌ اینها فَلِأَنفُسِهِمْ یَمْهَدُونَ برای خودشان آماده میکنند چون «العقل ما عُبد به الرّحمن واکتسب به الجنان» نیروی اجرایی است لذا عقل عملی عبارت از نیروی کار است و در تعبیر سوره ی مبارکه ی «بقره» و مانند آن دارد که وَمَن یَرْغَبُ عَن مِلَّةِ إِبْرَاهِیمَ إِلَّا مَن سَفِهَ نَفْسَهُ آن سفاهت را هم در برابر این عقل میداند یعنی کسی که از روش ابراهیم خلیل فاصله گرفته این سفیه است البته آن اگرچه میتواند آن شامل عقل نظری هم بشود, بنابراین عقل آن است که بتوان با او بهشت کسب کرد اگر در صحنه ی درون در این جنگِ دائمیِ نومِ و یَقظه که 75 تیرانداز از یک طرف 75 تیرانداز از طرف دیگر دائماً در جنگاند اگر در این جنگِ فراگیر عقلِ عملی پیروز شد فتوای خود را از عقل نظری و براهین نقلی میگیرد و اگر ـ خدای ناکرده ـ شهوت و غضب پیروز شدند فتوای خودشان را از وهم و خیال میگیرند نه از عقل, دهن عقل را میبندند میگویند هر چه ما گفتیم تو باید فتوا بدهی, اگر کسی ـ معاذ الله ـ در جبهه ی جهاد درونی شکست خورد و عقلش اسیر شد و آن شهوت و غضب امیر شدند از عقلِ عملی که کاری ساخته نیست هیچ, از عقلِ نظری بهرههای سوء فراوانی برده میشود اگر ـ معاذ الله ـ این تحصیل کرده ی حوزوی بود از او میخواهند که دینتراشی کند نِحلهتراشی کند تنبّی در برابر انبیا را بازی در بیاورد همه ی این نحلههای مجعول از همین عقلِ نظری به اسارت گرفته شده در آمده دیگر, قبلاً هم گذشت اگر آمار انبیا زیاد است آمار متنبّیان اگر بیشتر نباشد کمتر نیست متنبّیان همین تحصیل کردههای حوزوی و امثال حوزویاند دیگر وگرنه آدم عادی که نمیتواند داعی نبوّت داشته باشد یا دینِ جعلی بتراشد کسی دین جعلی میتراشد, کسی نبوّت جعلی میتراشد یا کسی مذهب و مکتب جعلی میتراشد که این اطلاعات را داشته باشد این عقلِ نظری تحصیل کرده ی در دیار علوم این وقتی در جبهه ی جهاد اکبر به اسارت در آمد حرف شهوت و غضب دستور داد او مینویسد لذا آن جلد دوم ملل و نحل را که ابن هضم شهرستانی نوشتند محصول کار همینهاست دیگر و اگر این شکست خورده حوزوی نبود و دانشگاهی بود او را هم میگویند تمام علومی را که درباره ی نیروی هستهای و اتمی و اینها ساختی این را باید در ساختن بمب برای انفجار و بمبافکنها و کیفیت کشتار مردم ژاپن و امثال ژاپن به کار بگیری این هم میگوید چشم, خب این تحصیلاتش را دو دستی در اختیار شهوت و غضب قرار میدهد چون به اسارت آمده, در جبهه ی درون تلاش و کوشش شهوت و غضب این نیست که آن نیروی علمی را بکُشند مثل بیرون, میخواهند اسیر بگیرند و از او استفاده کنند.
بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) که فرمود: «کم مِن عقلٍ اسیرٍ تحت هویً امیر» همین است خب اگر آن شده امّاره ی بالسّوء اینکه تنها به وهم و خیال دستور نمیدهد که شما چنین مذهبی را بتراش یا چنین کاری را انجام بده به عقل نظری هم میگوید که تو هر چه خواسته شهوت است باید فراهم بکنی او هم همین کار را میکند, بنابراین قرآن کریم مسائل حقوقی را مسائل اخلاقی را و مانند آن را میفرماید اینها تابع آن جهانبینیاند اگر کسی جهانبینیاش ـ معاذ الله ـ این بود إِنْ هِیَ إِلَّا حَیَاتُنَا الدُّنْیَا نَمُوتُ وَنَحْیَا این تکاثر را خیر میپندارد و اگر جهانبینیاش این بود که إِنَّکَ کَادِحٌ إِلَی رَبِّکَ کَدْحاً فَمُلاَقِیهِ این کوثر را خیر میداند سرعتش هم به طرف این امور یاد شده است سبقتش هم به طرف این امور یاد شده است. بعد از اینکه این صحنهها را ترسیم کرد فرمود اینها برای شما آسان است ما این را که گفتیم بیش از اندازه ی توانِ شما قانون وضع نکردیم لاَ تُکَلَّفُ نَفْسٌ إِلَّا وُسْعَهَا این اصلِ بعدی که فرمود ما هیچ کسی را بیش از اندازه ی او مکلّف نمیکنیم ناظر به همین است آیه ی 62 همین سوره این است که لاَ تُکَلَّفُ نَفْسٌ إِلَّا وُسْعَهَا نه در طبقهبندی ما بیش از اندازه حکم میکنیم نه در مسائل فردی. در طبقهبندی که وَمَا جَعَلَ عَلَیْکُمْ فِی الدِّینِ مِنْ حَرَجٍ تمام احکام برابر با قِسط و عدل و آسان بودن است که برای همه است. از نظر طبقهبندی که بعضیها که در راهاند جزء ابرارند برای آنها یک سلسله وظایف میسور قرار دادیم آنها که بالاتر از ابرارند جزء مقرّبیناند برای آنها هم یک سلسله وسایل مناسب حال آنها قرار دادیم این از نظر درجهبندی از نظر حالات خاصّی که برای افراد پیش میآید از مسافر و حاضر, بیمار و سالم آنجا فرمود خب اگر نماز برای شما ایستاده دشوار است نشسته, اینکه الَّذِینَ یَذْکُرُونَ اللّهَ قِیَاماً وَقُعُوداً وَعَلَی جُنُوبِهِمْ گرچه مربوط به نماز نیست به حسب ظاهر ولی روایاتی این را تطبیق کرده بر حالات گوناگون نمازگزار بعضیها هستند که نماز ایستاده برایشان آسان است بعضیها هستند ایستاده برایشان دشوار است باید نشسته نماز بخوانند بعضیها هستند در حال پهلو باید نماز بخوانند فرمود حالات یکسان است پس در هیچ حالتی در هیچ مقطعی نه در نماز نه در مقدمات نماز, نه در روزه نه در مقات روزه خارج از وُسع تکلیفی نکرده است لاَ تُکَلَّفُ نَفْسٌ إِلَّا وُسْعَهَا بنابراین آسان است و دشوار هم نیست به هیچ وجه.
مطلب بعدی آن است که در این جمله که فرمود: وَالَّذِینَ هُم بِرَبِّهِمْ لاَ یُشْرِکُونَ همان طوری که سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) در تفسیر نورانی المیزان این بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) را نقل کرده است که برای خدا هیچ شریکی نیست این یک سخن لطیفی است که در نامههای حضرت امیر(سلام الله علیه) در نهجالبلاغه است که حضرت به فرزندش(سلام الله علیهما) میفرماید.
پرسش:؟پاسخ: معرفتشناسی غیر از جهانبینی و غیر از ایدئولوژی است معرفتشناسی این است که ابزار معرفت ما چیست آیا حس است.
پرسش:؟پاسخ: آخر اینها با هم مقابل هم نیستند.
معرفتشناسی درجاتی دارد حس و تجربه ی حسّی یک مرحله است بالاتر از آنها نیمهتجربی مثل ریاضی است بالاتر از آنها تجریدی, تجریدی یعنی تجریدی که در فلسفه و کلام مطرح است یک مرحله است بالاتر از آن عرفان نظری است که تجربیِ ناب است و بالاتر از او شهود است که مربوط به عرفان عملی است اینها به معرفتشناسی برمیگردد اما آن معروف و آن رشته ی فنّی که انسان درباره ی آنها میاندیشد یا مربوط به بود و نبود است یا مربوط به باید و نباید. آنچه حکمت نظری است جهانبینی است یعنی در عالَم چه چیزی هست چه چیزی نیست کاری به ما ندارد که ما چه باید بکنیم این میشود حکمت نظری, اما حکمت عملی که از او گاهی به ایدئولوژی هم یاد میشود این است که ما باید چه بکنیم چه چیزی باید چه چیزی نباید این ایدئولوژی به اصطلاح به این معنا یعنی حکمت عملی این فرعِ حکمت نظری است اگر در جهان خدایی باشد چه اینکه هست قیامتی باشد چه اینکه هست وحی و نبوّتی باشد چه اینکه هست بنابراین باید و نباید ما مشخص است که چه باید بکنیم, اگر ـ معاذ الله ـ نباشد باید و نبایدِ ما همین است که أَیَحْسَبُونَ أَنَّ مَا نُمِدُّهُم بِهِ مِن مَّالٍ وَبَنِینَ ٭ نُسَارِعُ لَهُمْ فِی الْخَیْرَاتِ خب.
معرفتشناسی چیز دیگر است جهانبینی چیز دیگر است ایدئولوژی چیز دیگر معرفتشناسی مراحل پنجگانهای دارد که گفته شد, معلوم یا جهانبینی است یعنی آن رشتههای علمی یکی هم حکمت ایدئولوژی است جهانبینی این است که در عالَم چه چیزی هست چه چیزی نیست ایدئولوژی این است که چه باید کرد چه نباید کرد معرفتشناسی این است که ما جهان را چطور بشناسیم یا باید و نباید را چطور بشناسیم این یک چیز دیگر است آنها یک چیز دیگر است خب.
أُولئِکَ یُسَارِعُونَ فِی الْخَیْرَاتِ وَهُمْ لَهَا سَابِقُونَ بنابراین اگر کسی جهانبینی او الهی بود این امور یادشده را خیر میداند و اگر جهانبینی او بر اساس إِنْ هِیَ إِلَّا حَیَاتُنَا الدُّنْیَا نَمُوتُ وَنَحْیَا بود آن امور را خیر میداند پس تکاثر خیر است نزد کسی که میگوید إِنْ هِیَ إِلَّا حَیَاتُنَا الدُّنْیَا نَمُوتُ وَنَحْیَا کوثر خیر است نزد کسی که میگوید که هُوَ الْأَوَّلُ وَالْآخِرُ وَالظَّاهِرُ وَالْبَاطِنُ بعد از اینکه این قصّه ی دوم را فرمود, فرمود این کار سختی نیست ما برای هر کسی یک کار آسانی را در نظر گرفتیم. در آن بیان نورانی حضرت امیر این بود که اگر خدای سبحان شریکی میداشت ـ معاذ الله ـ آن شریک برای هدایت و تربیتِ شما پیامبری میفرستاد چون همه ی پیامبران آمدند گفتند که بیش از یک خدا نیست معلوم میشود خدای دیگری نیست چرا؟ زیرا اگر ـ معاذ الله ـ خدای دیگری بود خدا باید به فکر مخلوق خود باشد و او را بپروراند این مقدم و تالی, «لکن التّالی باطل فالمقدم مثله» چون هیچ کسی از غیر خدای واحد احد نیامده معلوم میشود غیر از خدای واحد احد, احدی نیست.
وجود مبارک حضرت امیر(سلام الله علیه) در آن نامه برای نفی شرک و اثبات توحید ذکر فرمودند. خب پس هر کسی وسعی دارد اگر وسع دارد به ما گفتند که سَارِعُوا یا سَابِقُوا این هم وسع ماست منتها در بحث دیروز به این نتیجه رسیدیم که این مراحل پنجگانه راهش برای همه باز است یعنی اول معرفت است بعد هجرت است بعد سرعت است بعد سبقت است بعد امامت, اینکه گفته میشود وَاجْعَلْنَا لِلْمُتَّقِینَ إِمَاماً این بهره برای همه است اختصاصی به اوحدیّ از انسانها ندارد ممکن است کسی اعضای خانواده ی او که اهل تقوا هستند او امام متّقین باشد در محدوده ی خانواده, اگر یک مقدار وسیعتر بود امام متّقین باشد در محدوده ی محل و اهل مسجد و اگر وسیعتر بود که مرحله ی برتر وَاجْعَلْنَا لِلْمُتَّقِینَ إِمَاماً نیازی نیست که ما بگوییم یک قرائت دیگر درست است و آن این است که «واجعل لنا من المتّقین اماما» اینچنین نیست که همیشه ما مأمور باشیم که دنبالهرو باشیم به ما گفتند تا میتوانید جلو بروید نه دنبالهرو امام باشید نه مأموم, مأموم شدن که هنر نیست امام شدن هنر است بخواهید و میشوید وَاجْعَلْنَا لِلْمُتَّقِینَ إِمَاماً ما یک امامِ عصر داریم که امام همه است و آن وجود مبارک ولیّ عصر(ارواحنا فداه) است در هر زمانی یکی از این دوازده امام(سلام الله علیهم) امام بودند آنها حسابشان جداست آن بر اساس اللّهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسَالَتَهُ «نبوّته, ولایته, امامته» آن دیگر به نصّ است و به نثر است و از حوزه ی ما خارج است اما این امامت و رهبریِ علمی و رهبری عملی برای همه ی ما مقدور است به ما گفتند سَارِعُوا, اما نه تنها به سرعت اکتفا کرده باشند به ما گفتند سَابِقُوا سعی کنید جلو بزنید حالا که جلو زدید پیشرو شدید زودتر رفتید آنجا ننشینید به فکر باشید که دیگران را هم دریابید وَاجْعَلْنَا لِلْمُتَّقِینَ إِمَاماً خدایا! آن توفیق را بده که من رهبری یک عدّه را به عهده بگیرم خب اگر کسی در مسجدی, در حسینیهای, در محلّهای رهبری فکری و رهبری عملی عدّهای را به عهده گرفت که پرهیزکاران آن محل به او اقتدا کردند این دعایش مستجاب شد برای اینکه گفت وَاجْعَلْنَا لِلْمُتَّقِینَ إِمَاماً اما اگر گفت من که به اینجا رسیدم باید به خودم بپردازم این در حقیقت به آخرین مرحله و به قلّه ی این دستورها راه نیافت این فقط سبقت گرفته جلو افتاد و جلو افتادنِ بیخاصیّتی خب حالا جلو افتادی بیش از دیگران چیز یاد گرفتی بیش از دیگران عمل کردی خب به فکر دیگران باش اینکه قرآن کریم از شهدا به این نام یاد میبرد این تقریباً مصداقِ عملی وَاجْعَلْنَا لِلْمُتَّقِینَ إِمَاماً است:
درباره ی شهدا این دو آیه سوره ی مبارکه ی «آلعمران» و «بقره» که مکرّر گذشت این است که اینها همیشه به فکر راهیانِ راه خودشاناند دیگر نمیگویند ما که حالا آمدیم اینجا به روح و ریحان رسیدیم به «روضة مِن ریاض الجنّة» رسیدیم دیگر کاری به آیندگان نداریم برای اینکه اینها دائماً به صورت فعل مضارع یاد شده است وَیَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذِینَ لَمْ یَلْحَقُوا بِهِم استبشار یعنی درخواست بشارت و مژده, از چه کسی بشارت و مژده طلب میکنند؟ از خدا, چه عرض میکنند؟ عرض میکنند خدایا مژده ما را بده اینها که راهیان راه ما هستند ما جلو رفتیم و رهبریِ اینها را به عهده گرفتیم که اینها به دنبال ما راه بیفتند الآن کجا هستند چند کیلومتر مانده به ما برسند وَیَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذِینَ لَمْ یَلْحَقُوا بِهِم که این بِالَّذِینَ لَمْ یَلْحَقُوا بِهِم عدمِ مَلکه است آنهایی که ـ خدای ناکرده ـ راهیِ راه شهدا نبودند اینها در خانههایشان ایستادهاند یا در منزلهایشان آرمیدهاند اینها که حرکت نکردند کسی که حرکت نکند که نمیگویند هنوز نرسید که این بِالَّذِینَ لَمْ یَلْحَقُوا بِهِم عدم ملکه است اگر کسی در منزلش خوابیده یا دارد استراحت میکند به او نمیگویند هنوز نرسید کسی که راه افتاده در بین راه است میگویند هنوز نرسید. شهدا با آنهایی که راکد و جامدند که کاری ندارند آنهایی که راهیان راه شهدا هستند شهدا, امامتِ این متّقیان را به عهده دارند به خدا عرض میکنند خدایا! اینها کجا هستند در چه مرحله هستند؟ خب این یک سؤالِ استفهامیِ محض نیست استعانت را هم به همراه دارد یعنی خدایا! کمکشان کن که زودتر به ما برسند, امامتِ آنها را به عهده دارند برای اینها امامِ حیّ و میّت ندارد.
در زیارت وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) این آیه را میخوانیم که وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جَاءُوکَ فَاسْتَغْفَرَوا اللّهَ این مضمون را میخوانیم فَاسْتَغْفَرَوا اللّهَ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللّهَ تَوَّاباً رَحِیماً الآن در زیارتنامه ی وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) این آیه هست دیگر یعنی خدا فرمود اگر اینها گناه کردند توبه کردند از خدا درخواست مغفرت کردند به حضور تو آمدند تو هم برای آنها استغفار کردی خدا میبخشد خب این شفاعت است این توسّل است در زیارت پیغمبر هم همه ی ما میخوانیم چه ما چه برادران اهل سنّت, خب اینکه امامت را دارد استغفار میکند حیّ و میّت که ندارد که شهدا هم همین طورند این شهدا که مرتّب از خدای سبحان به صورت فعلِ مضارعِ مفید استمرار بشارت طلب میکنند با درخواستِ اعانت و کمک همراه است به خدا عرض میکنند که اینها کجا هستند؟ اینها که گزارشگر و خبرنگار محض نیستند که ببینند الآن اینها چند کیلومتریاند که اینها بشارت میخواهند بشارت یعنی بشارت خب اگر اینها در راه بمانند که بشارت نیست بشارت وقتی است که این مسافر به مقصد برسد خب رسیدنِ مسافر در راهِ دشوار و صعبالعبور با عَقبه ی کعود به کمک الهی نیازمند است درست است که این تکلیف بیش از اندازه نیست ولی برای انسانهای عادی این عَقبه ی کعود است این فرمود: فَلاَ اقْتَحَمَ الْعَقَبَةَ این بیان نورانی امام رضا(سلام الله علیه) که هنگامی که سفره ی غذا پهن میشد یک کاسه ی خالی طلب میکرد بعد این آیه را قرائت میفرمود و از بهترین غذاهای آن سفره در این کاسه ی خالی میریخت و برای مستمندان میداد همین بود دیگر, ظرف خالی طلب میکرد میفرمود: فَلاَ اقْتَحَمَ الْعَقَبَةَ ٭ وَمَا أَدْرَاکَ مَا الْعَقَبَةُ ٭ فَکُّ رَقَبَةٍ ٭ أَوْ إِطْعَامٌ فِی یَوْمٍ ذِی مَسْغَبَةٍ فرمود عَقبه یعنی گردنه, یعنی کُتَل, یعنی پیچ و خم یعنی بالأخره راهی که خیلی صاف نیست فرمود حالا غذایی که شما خوردید سیر شدید تَهمانده بود سُور را به دیگران بدهید که آن کارِ ساده است از همین اول اگر چیزی بدهید این عَقبه ی کعود است این آیه را قبلاً قرائت میفرمودند بعد شروع میکردند به انفاق بالأخره راه, عَقبه ی کعود است تا کمک الهی نباشد بسیار سخت است اینها این کار را میکنند. فتحصّل که شهید تنها برای راهاندازی دیگران خون نداد برای رهبریِ دیگران هم از ذات اقدس الهی مدد طلب میکند این میشود امامت که وَاجْعَلْنَا لِلْمُتَّقِینَ إِمَاماً البته اختصاصی به شهدا ندارد علمایی که مداد آنها افضل و ارجح از دِماء شهداست آنها هم میتوانند در این کار سهیم باشند.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
وَلاَ نُکَلِّفُ نَفْساً إِلَّا وُسْعَهَا وَلَدَیْنَا کِتَابٌ یَنطِقُ بِالْحَقِّ وَهُمْ لاَ یُظْلَمُونَ ﴿62 بَلْ قُلُوبُهُمْ فِی غَمْرَةٍ مِنْ هذَا وَلَهُمْ أَعْمَالٌ مِن دُونِ ذلِکَ هُمْ لَهَا عَامِلُونَ 63 حَتَّی إِذَا أَخَذْنَا متْرَفِیهِم بِالْعَذَابِ إِذَا هُمْ یَجْأَرُونَ 64 لاَ تَجْأَرُوا الْیَوْمَ إِنَّکُم مِنَّا لاَ تُنصَرُونَ 65 قَدْ کَانَتْ آیَاتِی تُتْلَی عَلَیْکُمْ فَکُنتُمْ عَلَی أَعْقَابِکُمْ تَنکِصُون 66 مُسْتَکْبِرِینَ بِهِ سَامِراً تَهْجُرُونَ 67 أَفَلَمْ یَدَّبَّرُوا الْقَوْلَ أَمْ جَآءَهُم مَّا لَمْ یَأْتِ آبَاءَهُمُ الْأَوَّلِینَ 68 أَمْ لَمْ یَعْرِفُوا رَسُولَهُمْ فَهُمْ لَهُ مُنِکِرُونَ 69 أَمْ یَقُولُونَ بِهِ جِنَّةٌ بَلْ جَاءَهُم بِالْحَقِّ وَأَکْثَرُهُمْ لِلْحَقِ کَارِهُونَ 70 خطوط کلی معارف اعتقادی و وحی و نبوّت را بعد از اینکه تبیین فرمود, بیان فرمود که مردم از نظر جهانبینی دو گروهاند عدّهای تمام هستی را در دنیا خلاصه میدانند و مرگ را پایان راه میپندارند و حقیقتِ انسان را بین گهواره و گور خلاصه میکنند و سعادت را در لذّت اَجوفین میدانند و مانند آن. آنها که جهانبینیشان همین است نظام ارزشیشان این است که أَیَحْسَبُونَ أَنَّمَا نُمِدُّهُم بِهِ مِن مَّالٍ وَبَنِینَ ٭ نُسَارِعُ لَهُمْ فِی الْخَیْرَاتِ اما آنها که معتقدند جهان مبدئی دارد آغاز و انجامش هُوَ الْأَوَّلُ وَالْآخِرُ است وقتی آغازی بود, انجامی بود, اوّلی بود, آخری بود قهراً بین اول و آخر راه است آن راه به نام صراط است آن صراط به نام دین است آن راهنما به نام پیغمبر است که ما را از مبدأ به معاد و از معاد به مبدأ آشنا میکند راه را به ما نشان میدهد اُسوه ی ما در پیمودن این راه است و مانند آن, نظام ارزشی آنها این خواهد بود که إِنَّ الَّذِینَ هُم مِنْ خَشْیَةِ رَبِّهم مُشْفِقُونَ ٭ وَالَّذِینَ هُم بِآیَاتِ رَبِّهِمْ یُؤْمِنُونَ تا بخش پایانی که خوانده شد.
صحنه ی قیامت نامه ی اعمالی هست که هیچ ظلمی در آن نامه نیست نقصی نیست در صحنه ی داوری هم نقصی نیست در دنیا تکلیف هست در آخرت حساب که «الیوم عملٌ و لا حساب و غداً حسابٌ و لا عمل» در نظام دنیا چیزی که بر خلاف استعدادها و خواستههای درونی باشد تنظیم نشده فرمود: لاَ نُکَلِّفُ نَفْساً إِلَّا وُسْعَهَا هیچ کس را به بیش از مقدار استطاعتش ما تکلیف نمیکنیم نه فردی و نه جمعی. به انسان غرایزی دادیم برای تأمین غرایز آنها راههای حلال فراوان است ما هرگز دستور ندادیم که غریزهای را تعطیل کند یا بر او چیزی را تحمیل کند هر غریزهای که خدای سبحان به انسان عطا کرد راهِ حلالِ تأمین آن غریزه را هم در جلوی او گذاشت و اگر یک وقت در یک مقطع زمانی در سفر یا غیر سفر در حالت استثنایی ضرورتی پیش آمد تکلیف را هم از او برمیدارد که «و ما اضطرّوا» که اگر یک وقت ضرورت نبود به مقدار نیاز تکلیف تأمینکننده است پس هیچ غریزهای را اسلام تعطیل نکرده (یک) بلکه دستور تعدیل داده است (دو) اگر ضرورت پیشبینینشدهای بر او تحمیل شد تکلیف هم از او گرفته میشود (این سه) پس لاَ نُکَلِّفُ نَفْساً إِلَّا وُسْعَهَا منتها انسان اگر بخواهد زندگیِ گیاهی نداشته باشد زندگیِ بالاتر از گیاه و زندگیِ حیوانی نداشته باشد بالاتر از حیوان یعنی زندگیِ انسانی داشته باشد باید یک سلسله پوششها را تحمل بکند یک سلسله آزمونها را هم پشتسر بگذارد بعضیها زندگی گیاهی دارند اینها نباتِ بالفعلاند نامیِ بالفعلاند و حیوانِ بالقوّه هنوز مسائل عواطف و پدر و مادر و وهم و امثال ذلک برای او نیفتاد این فقط در سنّی است که فقط میتواند خوب تغذیه کند, بندسازی کند, خرامان باشد, جامه ی فاخر بپوشد و بیاراید این یک گیاهِ بالفعل است حیوانِ بالقوّه چون هنوز به حیاتِ عاطفی و امثال ذلک نرسید. از این مرحله که رشد کرد میشود حیوانِ بالفعل و انسانِ بالقوّه یعنی اَکل و شرب دارد, غریزه دارد به فکر نکاح و امثال ذلک است به فکر عاطفه ی فیالجملهای که مناسب با فضای حیوانی او باشد است چون این عاطفه را همه ی حیوانات نسبت به فرزندانشان دارند نسبت به امور خانوادگی دارند ولی این حیوانِ بالفعل است و انسانِ بالقوّه, اگر در سایه ی عقل و نقلی که از وحی کمک گرفتند هدایت بشوند این انسانیّتش که بالقوّه بود کم کم بالفعل میشود. در این مقطع سوم است که به او فرمودند: «حُفّة الجَنّة بالمکاره و حُفّة النّار بالشهوات» فرمودند اگر بخواهی از مرز حیاونِ بالفعل به انسانِ بالفعل برسی یک سلسله آزمونهایی هست در این آزمونها بهشت در وسط هست اطرافش آزمونهای تلخ, جهنم در وسط هست اطرافش آزمونهای شیرین, بهشت محفوف به رنجهای آزمونیِ موقّت است که قابل تحمّل است کاملاً, جهنم محفوف به لذّتهایی که دارای جاذبه ی کاذباند, اگر کسی گرفتار این جاذبههای کاذب شد هر چه جلوتر رفت به جهنم نزدیکتر میشود دفعتاً میبیند مشتعل شد هر چه این آزمونهای به حسب ظاهر دشوار را تحمل کند برای او آسانتر میشود دفعتاً متوجّه میشود که روح و ریحان نصیب او شد پس «حُفّة الجَنّة بالمکاره و حُفّة النّار بالشهوات» اینکه با مکروهها همراه است از نظر نظری و اندیشه نسبت به وهم و خیال ممکن است مکروه باشد نسبت به عقل مطلوب است, نسبت به شهوت و غضب ممکن است مکروه باشد نسبت به عقلِ عملی که «ما عُبد به الرّحمن واکتسب به الجنان» ممدوح و محمود است لذا بسیاری از افراد «حُبّاً لله» این وظایف دینی را انجام میدهند لذا در بخش اول این آیه فرمود: وَلاَ نُکَلِّفُ نَفْساً إِلَّا وُسْعَهَا تا اینها بشوند انسانِ بالفعل, بعد فرمود اینچنین نیست که عقاید و اخلاق و اعمال از بین رفته باشد و ما در صحنه ی قیامت راهی برای محاسبه نداشته باشیم این طور نیست همه ی اینها محفوظ است ما کتابی داریم که اعمال در آن کتاب محفوظ است.
جناب فخررازی میگوید که این کتاب برای چیست؟ اگر کسی خدای سبحان را به عنوان صادق پذیرفت که مَنْ أَصْدَقُ مِنَ اللّهِ قِیلاً, مَنْ أَصْدَقُ مِنَ اللّهِ حَدِیثاً این نیازی به کتاب ندارد و اگر کسی خدا را به عنوان امینِ صادق قبول نکرد خب در قیامت ممکن است اعتراض بکند که اینها نوشته ی خود شماست این اشکال, بعد پاسخ میدهد بر اساس همان لاَ یُسْئَلُ عَمَّا یَفْعَلُ وَهُمْ یُسْئَلُونَ که بالأخره خدای سبحان این صحنه را تنظیم کرده است که نامه ی اعمالی را تنظیم کند و به مردم نشان بدهد, لکن جریان کتاب همان طوری که در آیات سوره ی مبارکه ی «آلعمران» و امثال ذلک گذشت از قبیل این دفترهای عادی نیست در قرآن کریم فرمود هر کس هر کاری انجام بدهد او را میبیند فَمَن یَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَیْراً یَرَهُ ٭ وَمَن یَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرّاً یَرَهُ حقیقتِ عمل را میبیند (این یک) چه کسی این حقیقت را به او نشان میدهد؟ فرمود این عمل حاضر میشود او میبیند یَوْمَ تَجِدُ کُلُّ نَفْسٍ مَا عَمِلَتْ مِنْ خَیْرٍ مُحْضَراً یک عدّه مأمورانی هستند که عمل را حاضر میکنند به او نشان میدهند این دو طایفه. خب یکی از آن کسانی که عمل را حاضر میکند یا مهمترین کسی که عمل را حاضر میکند خود عامل است بلکه عَلِمَتْ نَفْسٌ مَا أَحْضَرَتْ, مَا أَحْضَرَتْ یعنی مَا أَحْضَرَتْ یعنی خود انسان با اردویی میآید همه ی اعمال را همراه خودش دارد این از جاهایی است که نکره در سیاق مثبت مفید عموم است انسان که تنها نمیآید که, وقتی انسان وارد صحنه ی قیامت شد از درون او همه ی این اعمال پَر میکشد این صحیفه ی نفس چیست؟ این جایگاه کجاست؟ این کتاب چیست که نُخْرِجُ لَهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ کِتَاباً یَلْقَاهُ مَنشُوراً الآن بسته است یوم القیامه باز میشود که آن یومالنشور است نسبت به افراد, یومالنشور است نسبت به اعمال همه ی اعمالها باز میشود انسان متن عمل را میبیند. خب اگر خود انسان اعمال را میآورد به چه کسی اعتراض کند؟! این جناب فخررازی خیال کرده این هم نظیر دفتر بازرگانی است که مینویسند فلان کس این قدر نقد برده این قدر نسیه برده این قدر مانده خیال کرده کتابت یعنی این. خب اگر خود انسان اعمال را به همراه میآورد این کتاب الله است دیگر شهود هم که همراه اوست اعضا و جوارح شهودند مراحل شهودند آن زمین شاهد است آن زمان شاهد است جا برای انکار نیست تا شما بگویید که این شخص خدا را یا صادق میداند یا غیر صادق به آنجاها نمیرسد انسان متنِ عمل را در درون خودش دارد خب اگر عَلِمَتْ نَفْسٌ مَا أَحْضَرَتْ هست اعضا و جوارح هم شاهدند گذشته از شهودِ بیرونی جا برای تکذیب نیست فرمود اصلاً ظلم در قیامت ذاتاً منتفی است لاَ ظُلْمَ الْیَوْمَ به نحو نفی جنس جا برای انکار نیست لذا فرمود ما کتابی داریم کاملاً حرف میزند و اینها هم مورد ظلم قرار نمیگیرند.
راهی برای انکار اینها نیست چرا حالا این حرفها را نمیفهمند؟ فرمود انبیایی که ما فرستادیم مخصوصاً وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) اینها دو عنصر محوری را ارائه کردند یکی دعوا, یکی دعوت. دعوایشان این است که ما پیغمبریم یعنی ادّعایشان این است دعوتشان هم به معارف اعتقادی است و به اخلاق است و به احکام است و به حقوق یعنی دین, پس دعوایی دارند ادّعایی دارند که ما پیامبریم دعوتی دارند که به اصول دین دعوت میکنند و در دعوا صادقاند در دعوت صادقاند برای دعوا بیّنه دارند برای دعوت بیّنه دارند یکی معجزه است یکی برهان است با دست پُر آمدند خب چرا آنها نمیپذیرند؟ برای اینکه اینها در قبال مؤمنین دو گِیر دارند مؤمنان فرمود اینها هم حُسن فاعلی دارند هم حُسن فعلی, هم آدمهای خوبیاند باورشان درست است عقیدهشان درست است هم کارِ خوب میکنند چون معتقدند در برابر حق موضع نمیگیرند حقپذیرند حُسن فاعلی دارند مستکبِر نیستند متواضع هستند در برابر حق و اینها, حُسن فعلیشان هم این است که به اعمال صالح وَهُمْ لَهَا سَابِقُونَ حُسن فعلی دارند این هم سوء فاعلی دارند هم سوء فعلی, هم بدعقیدهاند هم بدعمل, بدعقیدهاند چون حق را انکار میکنند بدعملاند چون به فساد و گناه مبتلایند فرمود: بَلْ قُلُوبُهُمْ فِی غَمْرَةٍ مِنْ هذَا دل فرورفته است نسبت به این کتاب آسمانی و دعوا و دعوتش این راجع به سوء فاعلی, وَلَهُمْ أَعْمَالٌ مِن دُونِ ذلِکَ این مربوط به سوء فعلی هم کافرند هم معصیتکار, هم منکر حقّاند هم بدعمل, در برابر مؤمنان که هم حُسن فاعلی داشتند برای اینکه وَالَّذِینَ هُم بِآیَاتِ رَبِّهِمْ یُؤْمِنُونَ بودند, وَالَّذِینَ هُم بِرَبِّهِمْ لاَ یُشْرِکُونَ بودند هم حُسن فعلی داشتند که یُسَارِعُونَ فِی الْخَیْرَاتِ وَهُمْ لَهَا سَابِقُونَ اما این روح الحادی هم قبح فعلی دارند چون در هر جا معصیت است اینها حضور دارند از این جهت اینها وَهُمْ لَهَا عَامِلُونَ اینها عاملِ معصیتاند در برابر مؤمنان که عاملِ حسناتاند میفرماید ما به اینها مهلت میدهیم تا روزی که کیفر الهی برسد حَتَّی إِذَا أَخَذْنَا متْرَفِیهِم البته دیگران هم معذّب هستند اما مترفین بیش از دیگران یا اول آنها را تعذیب میکنند. در این قسمت به ضمیر غایب اکتفا شده بعد به خطاب منتقل شده فرمود: حَتَّی إِذَا أَخَذْنَا متْرَفِیهِم بِالْعَذَابِ إِذَا هُمْ یَجْأَرُونَ:
«جُئار» آن ناله و استغاثه است حیوانی وقتی به تَله افتاد نالهاش بلند است و کمک میطلبد این را میگویند «جُئار» خب فرمود اینها: إِذَا هُمْ یَجْأَرُونَ بعد از غیبت به خطاب التفات شده فرمود شما ناله میکنید از چه کسی کمک بگیرید؟ آنها که میگفتید: هؤُلاَءِ شُفَعَاؤُنَا عِندَ اللَّهِ که کاری از آنها ساخته نیست آنها که میگفتید: مَا نَعْبُدُهُمْ إِلَّا لِیُقَرِّبُونَا إِلَی اللَّهِ زُلْفَی که کاری از آنها ساخته نیست کار فقط از ذات اقدس الهی است و به دستور خدا مأموران الهی باید انجام بدهند که لاَ تَجْأَرُوا الْیَوْمَ چرا؟ چون إِنَّکُم مِنَّا لاَ تُنصَرُونَ ناله نکنید برای اینکه محصول سیّئات اعتقادی و عملیِ خودتان را دارید میچشید حالا براهینی که خدا اقامه میکند, میفرماید: قَدْ کَانَتْ آیَاتِی تُتْلَی عَلَیْکُمْ آیات الهی بر شما تلاوت میشد که عناصر محوری دین مخصوصاً دعوت و دعوا که او پیغمبر مدّعی نبوّت است(صلّی الله علیه و آله و سلّم) و دعوت هم میکند إِلَی سَبِیلِ رَبِّکَ بود بِالْحِکْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَجَادِلْهُم بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ جدال احسن و امثال ذلک, آیات الهی بر شما تلاوت میشد شما چند گروه بودید یا در چند مقطع چند کار میکردید یا یک نفر در فرصتهای مناسب گرفتار همین سیّئات بود یک فَکُنتُمْ عَلَی أَعْقَابِکُمْ تَنکِصُون به جاهلیّت نُکوص داشتید رجوع داشتید ارتجاع بودید میشدید مرتجع و همین ارتجاعتان را تمدّن تلقّی میکردید فَکُنتُمْ عَلَی أَعْقَابِکُمْ تَنکِصُون این «کان» مفید استمرار دارد یعنی سنّت سیّئه شما این بود که همیشه به عقب برمیگشتید این یک, دو مُسْتَکْبِرِینَ بِهِ در برابر وحی الهی در برابر قرآن برخورد مستکبرانه داشتید, سه شبها محفلی داشتید مجلسی داشتید دور هم میشدید برای دوتا کار: یکی برای فحش دادن یکی برای مسخره کردن «سامِر», عضو شبنشین را میگویند مُسامره یعنی شبنشینی این سامر مثل حاضر مفرد و جمع در او یکسان است این سامر مثل حاضر مفرد و جمع در او یکسان است این مسامره کردن و محفلی بودن و عضو شبنشینی بودن برای دو کار بود: یکی برای هِجر بود یکی برای حَجر بود هُجر یعنی فحش دادن حَجر یعنی مسخره کردن «إنّ الرجل لَیُهْجِر» که گفته شد یعنی دارد هزیان میگوید یعنی حرف باطل میزند ـ معاذ الله .
وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود: یَا رَبِّ إِنَّ قَوْمِی اتَّخَذُوا هذَا الْقُرْآنَ مَهْجُوراً این یا مِن الهُجر است یا مِن الهَجر یعنی هَجر به معنی هزیان نه هَجر به معنی ترک. آن گروه از مؤمنان که قرآن را پذیرفته بودند اینها تا آنجا که ممکن بود در خدمت قرآن بودند در نمازها و غیر نماز سعی میکردند قرآن را حفظ بکنند تلاوت بکنند در نماز بخوانند و مانند آن اینها که پیروان حضرتاند قرآن را مهجور نکردند آنها که قوم بیدین بودند یعنی قریش که ایمان نیاوردند آنها قرآن را مهجور کردند یا مِن الهجر والفحش یا من الهَجر و الهزیان اینجا فرمود: مُسْتَکْبِرِینَ بِهِ سَامِراً تَهْجُرُونَ بعد فرمود مگر تدبّر نکردید ما که گفتیم أَفَلاَ یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ چرا تدبّر نکردید با برهان با شما حرف زدیم, اگر بگویید که در گذشته نبود ما هیچ وقت کسی را بدون وحی نگذاشتیم یا پیغمبر بود یا امام بود یا علمای ربّانی بودند بالأخره کتاب در بین مردم بود ولو زمان فطرت, پیغمبر نبود ولی آثار دینی او بود شما عمداً نَبَذَ فَرِیقٌ مِنَ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتَابَ کِتَابَ اللّهِ وَرَاءَ ظُهُورِهِمْ کردید علمایتان را, رهبران مذهبیتان را خانهنشین کردید وگرنه هیچ ملّتی بدون رهبر الهی نیست حالا یا پیغمبر است یا امام است یا عالمان ربّانیاند بالأخره دین در بین مردم هست حالا یک وقت خود شما عمداً این را ترک کردید پشتسر گذاشتید نَبَذَ فَرِیقٌ مِنَ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتَابَ کِتَابَ اللّهِ وَرَاءَ ظُهُورِهِمْ حرف دیگر است. فرمود: أَفَلَمْ یَدَّبَّرُوا الْقَوْلَ أَمْ جَآءَهُم مَّا لَمْ یَأْتِ آبَاءَهُمُ الْأَوَّلِینَ یا یک حرفِ تازهای آمد که گذشته سابقه نداشت این هم که نبود گذشته هم سابقه داشت الآن هم سابقه دارد. در نوبتهای قبل اشاره شد که این گرفتار جاهلیّت اینها که تقلیدمحور بودند میگفتند چیزی را که نیاکان ما بپذیرند این حق است چیزی را که نیاکان ما نپذیرند این باطل است اینکه دوتا حرف داشتند یکی حق بودنِ جاهلیّت و بتپرستی یکی بطلان وحی ـ معاذ الله ـ بر اساس این دوتا جملهای که از اینها به یادگار مانده است یکی درباره ی حق بودنِ بتپرستی میگفتند: إِنَّا وَجَدْنَا آبَاءَنَا عَلَی أُمَّةٍ وَإِنَّا عَلَی آثَارِهِم مُهْتَدُونَ, مُقْتَدُونَ و مانند آن, یکی درباره ی بطلان دعوا و دعوت انبیا(علیه السلام) ـ معاذ الله ـ میگفتند: مَا سَمِعْنَا بِهَذا فِی آبَائِنَا الْأَوَّلِینَ نیاکان ما که این کار را نمیکردند خب چون آنها نمیکردند معلوم میشود این دین ـ معاذ الله ـ باطل است توحید باطل است این مَا سَمِعْنَا:
دلیل بطلان حرف انبیا بود, چرا؟ برای اینکه جامعه ی تقلیدمحور یعنی تقلیدِ پوچ تقلید از آباء نه تقلیدِ حق, جامعه ی تقلیدمحور میگوید آنچه را که پدران ما میکردند به عنوان آثار باستانی برای ما حق است آنچه را اینها نمیکردند باطل است این دوتا جمله ی موجبه و سالبه برای اثبات حق بودنِ بتپرستی و حق نبودن توحید بود این یکی, از طرفی هم ممکن بود آن محقّقینشان اینچنین برهان اقامه کنند که اگر این دین هست از طرف خداست و خدا مربّی بشر است برای بشر برنامه میفرستد چرا برای نسل قبل نفرستاد خب اگر حق بود باید در نسلهای گذشته باشد و چون در نسلهای گذشته نبود پس معلوم میشود ـ معاذ الله ـ حق نیست این یک تقلید دیگر, برای این تقلید فرمود نه, لَقَدْ وَصَّلْنَا لَهُمُ الْقَوْلَ (یک) ثُمَّ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا تَتْرَا (دو) هرگز در هیچ زمان و زمینی حکمِ الهی خالی نبود منتها حالا یا پیغمبر بود یا امام بود یا عالمان ربّانی بودند آنجا آن زمانی هم که پیغمبر بود مگر خود پیغمبر(علیه الصلاة و علیه السلام) حالا یا حضرت ابراهیم یا حضرت موسی یا حضرت عیسی(سلام الله علیهم) مگر خودشان به همه ی روستاها میرفتند یا لَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا شد, انزلناهما بثالثین شد اینها را نمایندههایشان را میفرستادند اگر علمای ربّانی از طرف انبیا به منطقهای بروند همان وصلِ قول خداست دیگر, بیان خدا را به اینها میرسانند پس نمیشود گفت زمانِ فطرت یعنی نه کتاب بود نه عالِم دینی بود هیچ نبود البته ممکن است در زمانی پیغمبر نیاید ولی نمایندههای پیغمبر, علمای دین, کتاب الهی هست مگر اینکه عدّهای به سوء اختیار خود نَبَذَ فَرِیقٌ مِنَ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتَابَ کِتَابَ اللّهِ وَرَاءَ ظُهُورِهِمْ بشود. فرمود: أَفَلَمْ یَدَّبَّرُوا الْقَوْلَ ما گفتیم تدبّر کنیم أَفَلاَ یَتَدَبَّرُونَ, یَتَفَکَّرُونَ, یَعْقِلُونَ گفتیم کِتَابٌ أَنزَلْنَاهُ إِلَیْکَ مُبَارَکٌ لِیَدَّبَّرُوا آیاتش را, أَمْ جَآءَهُم مَّا لَمْ یَأْتِ آبَاءَهُمُ الْأَوَّلِینَ که بخواهید بگویید که چون پدران ما نداشتند این باطل هست یا اگر حق بود برای پدران ما میفرستاد که به هر دو تقریب قابل بیان است و قابل دفع أَمْ لَمْ یَعْرِفُوا رَسُولَهُمْ ما که پیامبر را به زبان شما فرستادیم وَمَا أَرْسَلْنَا مِن رَّسُولٍ إِلَّا بِلِسَانِ قَوْمِهِ شما سابقه ی او, لاحقه ی او, اول او, آخر او, بهترین بیت, بیت او بود بهترین آبا و اجداد, آبا و اجداد او, بهترین روش, روش او بود این هم که میشناسید أَمْ لَمْ یَعْرِفُوا رَسُولَهُمْ فَهُمْ لَهُ مُنِکِرُونَ یا نه, این کم کم این «أم» دیگر آن اتّصالش را از دست میدهد به صورت «أم» منقطه ظهور میکند أَمْ یَقُولُونَ بِهِ جِنَّةٌ میگویند ـ معاذ الله ـ این دیوانه است دیوانه یعنی دیوزده یعنی جنزده خب اینچنین نیست یکی از حرفهایشان همین است دیگر چون او را عقل میدانند او که نَکراست او را حق میدانند اینکه حق است او را باطل میپندارند وقتی الله را معبود ندانند أَتَعْبُدُونَ مَا تَنْحِتُونَ را معبود بدانند درباره ی انسانی که مهدِ عقل است او هم تعبیر به جنون دارند بعد فرمود: بَلْ جَاءَهُم بِالْحَقِّ وَأَکْثَرُهُمْ لِلْحَقِ کَارِهُونَ این حق آورد هم در دعوت حق است هم در دعوا حق است هم اینکه فرمود: أَنِّی رَسُولُ اللَّهِ حق آورد چون معجزه در دست اوست هم اینکه فرمود: لاَ إِلهَ إِلَّا اللَّهُ توحید را آورد معاد را آورد دعوتش برهانی است دعوتش حق است پس او حق آورد.
ذات اقدس الهی در بخشهای گوناگون از باب صبر و تقسیم بهانههای آنها را پاسخ میدهد در این آیه بهانههای آنها را به این صورت پاسخ داد که تا حدودی روشن شد. در سوره ی مبارکه ی «نور» آنجا از آیات 48 به بعد آنجا هم به یک نحوه صبر و تقسیم فرمود, فرمود: وَیَقُولُونَ آمَنَّا بِاللَّهِ وَبِالرَّسُولِ وَأَطَعْنَا اما ثُمَّ یَتَوَلَّی فَرِیقٌ مِّنْهُم مِن بَعْدِ ذلِکَ وَمَا أُولئِکَ بِالْمُؤْمِنِینَ ٭ وَإِذَا دُعُوا إِلَی اللَّهِ وَرَسُولِهِ لِیَحْکُمَ بَیْنَهُمْ إِذَا فَرِیقٌ مِّنْهُم مُّعْرِضُونَ اگر آنها را به محکمه ی دین دعوت بکنیم اینها اعراض میکنند اگر یک وقت احساس بکنند حق با اینهاست فوراً در محکمه حضور پیدا میکنند وَإِن یَکُن لَهُمُ الْحَقُّ یَأْتُوا إِلَیْهِ مُذْعِنِینَ چرا این طورند. بر اساس صبر و تقسیم میفرماید: أَفِی قُلُوبِهِم مَرَضٌ اینها مشکل سوء فاعلی دارند مریضالقلباند حالا یا مرض به معنای نفاق است یا کفر است یا ضعفِ ایمان أَمِ ارْتَابُوا یا نه, در تردیدند و نمیدانند دین حق است یا باطل که فَهُمْ فِی رَیْبِهِمْ یَتَرَدَّدُونَ تردید آن ردّ مکرّر است یک وقت انسان نابیناست به قسمت شرق میرود میبیند دیواری است بسته به قسمت غرب میرود میبیند دیواری است بسته چون نمیبیند راه خروج را گُم کرده است میگویند فَهُمْ فِی رَیْبِهِمْ یَتَرَدَّدُونَ تردید, باب تفعیل این ردّ مکرّر است چند بار میرود و برمیگردد چون راهی برای خروج ندارد, اما فرمود این گروه أَمِ ارْتَابُوا أَمْ یَخَافُونَ أَن یَحِیفَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ وَرَسُولُهُ یا ـ معاذ الله ـ میترسند که دین علیه اینها:
«حافَ» حیف و میل یعنی ظلم یعنی انحراف است حق تجاوز از حق سهم دیگری را گرفتند میگویند حیف کرد «حاف» یعنی این, خب عَصْف هم به همین است. فرمود اینها میترسند که ـ معاذ الله ـ خدا حیف کند یعنی ظلم کند پیغمبر حیف کند یا ظلم کند با اینکه اینها عدلِ محضاند بَلْ أُولئِکَ هُمُ الظَّالِمُونَ هیچ کدام از اینها نیست بر اساس صبر و تقسیم اینها ظالماند هم به خودشان ظلم کردند هم به جامعه, اما در قبال إِنَّمَا کَانَ قَوْلَ الْمُؤْمِنِینَ إِذَا دُعُوا إِلَی اللَّهِ وَرَسُولِهِ اینها میگویند ابْصَرْنَا وَسَمِعْنَا خب بنابراین درباره ی جنون سوره ی مبارکه ی «حجر» قبلاً بحثش گذشت آیه ی شش سوره ی مبارکه ی «حجر» این بود: إِنَّکَ لَمَجْنُونٌ به صورت فعل مجهول یاد کردند فرمود اینکه میگویند قرآن بر شما نازل شده است ولی از نظر ما معذلک دیوزدهاید دیوانهاید. این حرفِ رسمی همین افراد جاهلی بود که آنها تمدّن میپنداشتند یعنی وحی را که عقلِ مُمثّل است بالاتر از عقل است عقل دانستند و جنون پنداشتند و جاهلیّت را جنون تلقّی کردند.
مطلب بعدی آن است که در این قسمتها قرآن کریم یک مقدار روی عمل و انگیزه تکیه میکند با علم, انسان هر چه ترقّی کند یک سلسله مفاهیم نصیبش میشود براهین نصیبش میشود علمِ حصولی نصیبش میشود با عقلِ نظری و با اندیشه هر چه پیشرفت بکند بالأخره برهان نصیبش میشود, اما عقلِ عملی که شأنی از شئون نفس است «ما عُبد به الرّحمن و اکْتُسِبَ به الجنان» کارِ عالمانه میکند کاری است شاهدانه. دست یا پا کار انجام میدهند ولی به حسب ظاهر طبق فرمان وهم و خیال یا عقلِ نظر کار انجام میدهند اما دست نمیفهمد که دارد چه کار میکند به حسب ظاهر, حالا به حسب باطن البته اعضا و جوارح ادراک دارند ولی میفرماید دست نمیفهمد دارد چه کار میکند این کاری است که فاعل میداند ولی مباشر نمیداند در جریان عقلِ عملی خود این فاعلِ مباشر کاملاً آگاه است که دارد چه میکند اما نه اینکه بفهمد بلکه مییابد علمِ او شهودی است نه علم او حصولی, اگر کسی عقلِ نظر را تأیید کرد ممکن است حکیم بشود مفسّر بشود فقیه بشود و مانند آن, ولی یک سلسله براهین دست اوست اما اگر عقلِ عملی را تقویت کرد هر چه رشد میکند شهود دست اوست نه مفهوم, علمِ حضوری دست اوست نه علمِ حصولی خود عقلِ عملی کارِ او مثل اراده, مثل محبت, مثل مَلکه ی عدل, ملکه ی تقوا اینها مشهودند اینها مفهوم نیستند که موجودند (یک) در صحنه ی نفس موجودند (دو) اینها را نمیگویند موجودِ ذهنی که اینجا موجود خارجیاند حالا جایش نفس است ولی علمی که صاحب اندیشه دارد علم جایش در ذهن است نه در خارج با اینکه علم است اما وجودِ ذهنی دارد عدل, وجود در نفس است ولی عدل موجود ذهنی نیست موجود خارجی است برای اینکه جایش نفس است تقوا وجود خارجی است عقلِ عملی وجود خارجی است اراده وجود خارجی است ولی جایش نفس است بنابراین ما یک وجود ذهنی داریم که در فلسفه در قبال علم قرار دارد در حقیقت, این یک سلسله مفاهیمی است که در ذهن است وجود خارجی ندارد یعنی اگر برای درخت صد اثر باشد برای مفهوم شجر هیچ کدام از آن آثار صدگانه نیست ولی اگر برای عدل صد اثر باشد همه ی آثار صدگانه بر این عدل هست چون عدل, مَلکه ی نفسانی است و وجود خارجی دارد عقلِ عملی با وجود خارجی کار میکند (یک) و در سطح نفس قرار دارد (دو) و آنچه در آن سطح قرار دارد با معرفت همراه است (سه) معرفتش هم معرفت شهودی است (چهار) چون معرفت شهودی است اسفار اربعه با این جناح انجام میشود نه با جناح عقلِ نظر نه با راهِ مدرسه نه با راه فلسفه و حکمت و تفسیر و فقه آن سفر را به همراه ندارد آن ممکن است انسان خَصیص در فن باشد در همه ی اینها مجتهد باشد ولی این سفر نیست سفر یک وجود خارجی است یک حرکت است این فقط یعنی فقط با عقلِ عملی انجام میشود لذا میگویند با ایمان, شهود نصیب میشود با عقل, علم نصیب میشود.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
قَدْ کَانَتْ آیَاتِی تُتْلَی عَلَیْکُمْ فَکُنتُمْ عَلَی أَعْقَابِکُمْ تَنکِصُون ﴿66 مُسْتَکْبِرِینَ بِهِ سَامِراً تَهْجُرُونَ 67 أَفَلَمْ یَدَّبَّرُوا الْقَوْلَ أَمْ جَآءَهُم مَّا لَمْ یَأْتِ آبَاءَهُمُ الْأَوَّلِینَ 68 أَمْ لَمْ یَعْرِفُوا رَسُولَهُمْ فَهُمْ لَهُ مُنِکِرُونَ 69 أَمْ یَقُولُونَ بِهِ جِنَّةٌ بَلْ جَاءَهُم بِالْحَقِّ وَأَکْثَرُهُمْ لِلْحَقِ کَارِهُونَ 70 وَلَوِ اتَّبَعَ الْحَقُّ أَهْوَاءَهُمْ لَفَسَدَتِ السَّماوَاتُ وَالْأَرْضُ وَمَن فِیهِنَّ بَلْ أَتَیْنَاهُم بِذِکْرِهِمْ فَهُمْ عن ذِکْرِهِم مُعْرِضُونَ 71 أَمْ تَسْأَلُهُمْ خَرْجاً فَخَرَاجُ رَبِّکَ خَیْرٌ وَهُوَ خَیْرُ الرَّازِقِینَ72 بخشی از عناصر محوری مربوط به اصول دین و خطوط کلی اخلاق و فقه را بعد از اینکه بیان فرمود, فرمود مستکبرانِ حجاز این معارف را نمیپذیرند اگر عذابی در اثر سوء فاعلی و سوء فعلی دامنگیر اینها شد ناله ی آمیخته با درخواستِ کمک اینها بلند است این ناله ی درخواست با کمک را میگویند جُئار فرمود اینها یَجْأَرُونَ و جُئار آنها هم به طرف خداست لابد که چون اوست که «یُجیر و لا یُجار علیه» در این حال فرمودند جئار نکنید زیرا ناله ی شما و درخواست شما بیاثر است آنگاه از راه سَبر و تقسیم فرمود چه جهت دارد که شما اسلام را نپذیرفتید اسلام دو عنصر محوری دارد و موانع شما هم پنجتاست همه ی اینها را که شما ارزیابی کنید میبینید در همه ی موارد شما محکومید و شکستخورده.
عنصر محوری اسلام یک دعواست و یک دعوت, دعوا این است که وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) ادّعا دارد إِنِّی رَسُولُ اللَّهِ و ادّعا دارد که این کتاب از ناحیه ی خداست دعوت هم آن است که شما را به توحید دعوت میکند به معاد دعوت میکند به احکامِ فقهی و اخلاقی و حقوقی دعوت میکند این متنِ دعوتنامه ی دین است شما نه دعوت را پذیرفتید و نه دعوا را, نه رسالت رسول خدا(صلّی الله علیه و آله و سلّم) را قبول دارید نه رهنمود آن را عمل میکنید. این دو عنصر است که حضرت آورد و شما هر دو عنصر را رد کردید پنج محور هست برای اینکه بهانههای شما را برطرف کند شما یکی از این پنج محور را لابد پشتسر گذاشتید برای چه دعوت را قبول نکردید برای چه دعوا را قبول نکردید برای پذیرش دعوت «اُنظر إلی ما قال» است برای پذیرش دعوا «اُنظر إلی مَن قال» است کسی که مطالب علمی طرح میکند مسائل ریاضی, جهانبینی, کیهانشناسی, کشاورزی, دامداری مسائل علمی طرح میکند باید نگاه کرد که حرفِ او عالمانه است یا نه کسی که مسائل رهبری, امامت, رسالت, نبوّت, ولایت, هدایت اینها را طرح میکند باید دید این چه کاره است «اُنظر الی مَن قال» در بحثهای رهبری و امامت و اخلاق و اینها «اُنظر الی ما قال» درباره ی دعوتهای علمی حالا که وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) دعوایی دارد و دعوتی شما هم «اُنظروا الی ما قال» هم «انظروا الی مَن قال» اگر خواستید به «ما قال» تمسّک بکنید قرآن کریم شما را دعوت به تدبّر کرد فرمود: وَلَوْ کَانَ مِنْ عِندِ غَیْرِ اللّهِ لَوَجَدُوا فِیهِ اخْتِلاَفاً کَثِیراً شما را به توحید دعوت کرد به معاد دعوت کرد به صراط بین مبدأ و معاد دعوت کرد به تجرّد روح دعوت کرد به ابدیّتتان دعوت کرد اینها دعوتهای الهی است همه ی اینها را هم با برهان ثابت میکند شما در دعوت او که به توحید و نفی شرک دعوت کرده است به حق بودنِ جهان و نفی بطلان دعوت کرده است به ابدیّت جهان و انسان دعوت کرده است و اینکه مرگ هجرت است نه پوسیدن و اینکه انسان با مرگ میلاد جدیدی پیدا میکند نه نابود میشود بپوسد اینها دعوت اوست این دعوتها را که ارزیابی کنید بر اساس «انظر الی ما قال» میبینید حق است و برهان.
درباره ی دعوای او که میگوید من رسول خدایم سابقه ی او را که بیش از چهل سال است در بین شما دارد زندگی میکند شما الآن سالیان متمادی است که دوران بعثتِ او را میگذرانید از چه خاندانی به بار آمده نوجوانیاش چه بود جوانیاش چه بود دوران میانسالیاش چه بود قبل از دعوت چگونه بود ادّعا چگونه بود بعد از ادّعا چگونه است همه ی اینها در مشهَد و معرض شماست پس اگر «مَن قال» را بخواهید ببینید که تاریخ آن حضرت مشهود شماست «ما قال» را بخواهید ببینید دعوتِ آن حضرت معلومِ شماست شما چه بهانه دارید شما دوتا مشکل دارید که جلوی پایتان را نمیبینید یکی در اثر سیّئاتِ فاعلی این جانتان رسوبات گرفته املاحِ گناهان این را بسته شما جایی را نمیبینید بَلْ قُلُوبُهُمْ فِی غَمْرَةٍ مِنْ هذَا وَلَهُمْ أَعْمَالٌ مِن دُونِ ذلِکَ آن مرکز معرفت بسته است که فرمود: أَفَلاَ یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلَی قُلُوبٍ أَقْفَالُهَا راهِ نفوذ معرفت و اندیشه به دل بسته است چگون گناه, درِ دل را قفل میکند از نظر عمل هم مبتلایید به یک سیّئات اخلاقی شما بر اساس قَدْ أَفْلَحَ الْیَوْمَ مَنِ اسْتَعْلَی دارید زندگی میکنید آن که اسلام آورده قَدْ أَفْلَحَ مَن تَزَکَّی است خب شما بخواهید از آن اعتلا صرفنظر کنید به طهارت روح منتقل بشوید برای شما دشوار است این دو منطق است یکی میگوید قَدْ أَفْلَحَ الْیَوْمَ مَنِ اسْتَعْلَی هر که غارت کرد زد بُرد کُشت او پیروز است یکی میگوید هر که عدلمحور بود و قِسطمدار بود و رعایت حقوق دیگران کرد نه بیراهه رفت نه راه کسی را بست او پیروز است خب بین این دو مکتب فرقهاست یکی میگوید «اُنصر أخاک ظالماً أو مظلوما» شعار رسمی جاهلیت این بود که به کمک برادرت بشتاب چه ظالم باشد چه مظلوم منظورشان از این برادر قبیله بود اینها نبود هر که جزء قبیله ی شماست از شما کمک خواست به یاری او بشتابید چه ظالم چه مظلوم این شعار رسمی پذیرفته شده ی جاهلیّت بود.
دین آمده فرمود: «اُنصر المظلوم أخاک أم غیر أخیک» به کمک مظلوم بشتاب چه برادرت باشد چه غیر برادر بعد آمد همان شعار را حفظ کرد ولی معنا کرد فرمود: «اُنصر اخاک» شما که میگویید برادرت را یاری کن چه ظالم باشد چه مظلوم ما همین الفاظ را حفظ میکنیم ولی معنای صحیحی برای او قائلیم میگوییم برادرت را یاری کن اگر ظالم بود یاری کردن او به این است که هدایتش کنی دستش را بگیری او صرفنظر کند اگر مظلوم بود علیه ظالم قیام بکنی دست او را بگیری از او دستگیری کنی که از زیر ظلم به در آید پس «اُنصر أخاک ظالماً أو مظلوما» را دین معنا کرده در بینش اول آن شعار را عوض کرد فرمود اگر شما این مشکل فاعلی و فعلی را دارید عقیده ی بد کارِ بد, سوء فاعلی سوء فعلی این نمیگذارد شما درباره ی دعوت بر اساس «انظر الی ما قال» عمل کنید درباره ی دعوا بر اساس «انظر الی مَن قال» عمل کنید این پنج محور را قرآن کریم ذکر میکند یکی از این محورهای پنجگانه آن است که یک وقت است شما به این نتیجه میرسید که هم دعوت او حق است هم دعوای او حق است هم بر اثر مطالعه «انظر الی ما قال» ما فهمیدیم قوله حق است هم بر اساس مطالعه در «مَن قال» فهمیدیم گوینده و قائل حق است مقدور نیست. آن آخرین سؤال این است که أَمْ تَسْأَلُهُمْ خَرْجاً فَخَرَاجُ رَبِّکَ خَیْرٌ فرمود این همه رایگان است چیزی از شما نمیخواهد فقط مودّت اهل بیت میخواهد که آن هم راهِ شماست اینکه فرمود: قُل لاَ أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبَی در بخشهای دیگر فرمود: مَا سَأَلْتُکُم مِنْ أَجْرٍ فَهُوَ لَکُمْ هم درباره ی نماز شب وارد شده است هم درباره ی ولایت اهل بیت(علیهم السلام) فرمود ما چیزی از شما نخواستیم این محبّت اهل بیت به سود شماست نه به سود ما. خب بنابراین هم دعوت حق است هم دعوا حق است و هم رهبری و هدایت و تعلیم کتاب و حکمت و تزکیه رایگان است.
سوره ی مبارکه ی «مؤمنون» از 68 به بعد شروع میشود فرمود شما که مستکبرانه برخورد میکنید در محافلتان شبنشینیهایتان علیه این دین توطئه دارید مسخره میکنید هُجر دارید هَجر دارید دین را فحش میدهید دین را به هذیان به فسون و فسانه متّهم میکنید هم اهل هُجرید هم اهل هَجرید «تهجرون من الهجر تهجرون مِن الهَجر» هر دو هست اینکه حضرت فرمود: یَا رَبِّ إِنَّ قَوْمِی اتَّخَذُوا هذَا الْقُرْآنَ مَهْجُوراً به احدی المعنیین هست نه مهجوراً یعنی متروکاً آنها که دین را پذیرفتند که آناءِ اللَّیْلِ فَسَبِّحْ وَأَطْرَافَ النَّهَارِ با قرآن بودند در نماز با قرآن بودند در خارج نماز با قرآن بودند اینها که هَجر نکردند آنها که نپذیرفتند مبتلا به هُجر و هَجر بودند به فحش و به هذیان یعنی اسناد به اینکه این هذیان است فرمود: أَفَلاَ یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ این یک مانع, شما برای اینکه برایتان روشن بشود این کتاب حق است ما گفتیم: لَوَجَدُوا فِیهِ اخْتِلاَفاً کَثِیراً چرا تدبّر نمیکنید أَفَلاَ یَتَدَبَّرُونَ اصلاً کِتَابٌ أَنزَلْنَاهُ إِلَیْکَ مُبَارَکٌ لِیَدَّبَّرُوا خب أَفَلاَ یَتَدَبَّرُونَ، أَمْ عَلَی قُلُوبٍ أَقْفَالُهَا در اثر تدبّر نکردن شماست اینکه گفتند «انظر الی ما قال» یعنی تدبّر کنید نظریه بدهید ببینید حرف درست است یا درست نیست شما که نگاه نکرده میگویید این هُجر و هَجر است دیگر چه توقّعی از شماست.
پرسش:؟پاسخ: آن فَاهْجُرْ بله اما «إنّ الرجل لِیَهْجر» به آن معناست نه یَا رَبِّ إِنَّ قَوْمِی اتَّخَذُوا هذَا الْقُرْآنَ مَهْجُوراً به آن معناست.
هُجر به معنای ترک از هجرت است دیگر هُجر به معنای هجرت و ترک که موارد فراوانی دارد قرآن اما هُجر به معنای فحش هجر به معنای هذیان در این آیات است و حضرت درباره ی اینکه فرمود: یَا رَبِّ إِنَّ قَوْمِی اتَّخَذُوا هذَا الْقُرْآنَ مَهْجُوراً همین هُجر است که سَامِراً تَهْجُرُونَ یک عدّه گفتند ـ معاذ الله ـ بدگویی کردند یک عدّه گفتند هذیان است این «ان الرجل لهیجر» هم از همین باب است خب.
أَفَلَمْ یَدَّبَّرُوا الْقَوْلَ ما گفتیم «انظر الی ما قال» یک وقت است که کسی داعیه ی رهبری و مانند آن دارد حضرت فرمود: «کلمة حقٍّ یُراد به الباطل»یعنی درست است که «انظر الی ما قال» هست اما «انظر الی مَن قال» اینها منظورشان چیست اینها که میگویند «لا حکم الا لله» منظور اینها چیست؟ وگرنه إِنِ الْحُکْمُ إِلَّا لِلّهِ که سخنی است حق و خدا در قرآن فرمود, بنابراین آنجایی که «کلمة حقّ یراد به الباطل» «انظر الی مَن قال» ببین که او چه اراده کرده است چه هدف در سر دارد این عنصر اوّلی. اگر بگویید که نه چون ما تقلیدمحوریم هر چه پدران ما گفتند حق است او حق است هر چه پدران ما نگفته بودند او میشود باطل اینکه میگویند: إِنَّا وَجَدْنَا آبَاءَنَا عَلَی أُمَّةٍ این دلیل حقبودن شرک است ـ معاذ الله ـ بر اساس زعم افراد تقلیدمحور اینکه گفتند مَا سَمِعْنَا بِهَذا فِی آبَائِنَا الْأَوَّلِینَ دلیل بطلان توحید است ـ معاذ الله ـ به زعم انسانِ تقلیدمدار میگویند چون پدران ما توحید نداشتند پس توحید باطل است چون پدران ما شرک داشتند پس شرک حق است کسی که در محور تقلید زندگی میکند هم قضیه ی موجبه ی او برای اثبات حق بودن شرک است هم قضیه ی سالبه او برای داعیه ی ابطلال توحید ـ معاذ الله ـ یا از طرف دیگر برهان اقامه میکنند میگویند اگر این حق بود خب در گذشته هم میآمد چرا برای پدران ما نیامد در حالی که برای پدران آنها هم آمده پدران آنها هم این را انکار کردند وگرنه هیچ عصر و مصری بدون حجّت الهی نیست البته به این معنا نیست که هر وقتی پیامبری رحلت کرد بلافاصله یک پیامبر دیگر بیاید خب بعد از او ائمه هستند جانشینان او هستند و علمای دین که نایبان او هستند کتاب را بر مردم میخوانند تفسیر میکنند تشریح میکنند تا پیامبر بعدی اصل دین آن کتاب است که هست دیگر حالا مفسّرش رحلت کردند اصل کتاب هست شاگردان او هستند علمای او هستند پس آنها نمیتوانند بگویند چون سابقه نداشت باطل است هم سابقه به آن معنا داشت و هم اینکه تقلیدمحور بودند باطل است أَمْ جَآءَهُم مَّا لَمْ یَأْتِ آبَاءَهُمُ الْأَوَّلِینَ گاهی قرآن کریم به دو برهان اشاره میکند:
میفرماید این حرفی که شما زدید یا باید دلیل عقلی داشته باشید یا دلیل نقلی که نموداری از این در سوره ی مبارکه ی «احقاف» آمده در سوره ی مبارکه ی «احقاف» آیه ی چهارم این است که: قُلْ أَرَأَیْتُم مَّا تَدْعُونَ مِن دُونِ اللَّهِ أَرُونِی مَاذَا خَلَقُوا مِنَ الْأَرْضِ أَمْ لَهُمْ شِرْکٌ فِی السَّماوَاتِ بالأخره اینهایی که شما میپرستید یا باید خالق باشند یا باید شریکالخالق باشند کاری باید در عالَم بکنند اگر هیچکاره بودند خب چرا میپرستید (این یک) برای اینکه ثابت کنید اینها شایسته ی عبادت هستند یا دلیل عقلی بیاورید یا دلیل نقلیائْتُونِی بِکِتَابٍ مِن قَبْلِ هذَا أَوْ أَثَارَةٍ مِنْ عِلْمٍ یا دلیل عقلی یا دلیل نقلی اینها سِمتی دارند اگر نه دلیل عقلی دارید نه دلیل نقلی دارید که اینها هیچکاره نیستند خب چرا میپرستید در سوره ی مبارکه ی «زخرف» به بخش نقل تمسّک فرمود آیه ی 21 سوره ی مبارکه ی «زخرف» این است أَمْ آتَیْنَاهُمْ کِتَاباً مِن قَبْلِهِ فَهُم بِهِ مُسْتَمْسِکُونَ آخر این حرفهایی که میزنید برهانی دارید که این بتها سِمتی دارند نه، ما به وسیله ی انبیای قبلی به شما گفتیم به وسیله دلیل نقلی شما مجوّز دارید نه پس چرا اینها را میپرستید چون تقلیدمحورید بَلْ قَالُوا إِنَّا وَجَدْنَا آبَاءَنَا عَلَی أُمَّةٍ وَإِنَّا عَلَی آثَارِهِم مُهْتَدُونَ خب یک ملّت تقلیدمدار نه از عطقل طَرْفی بسته است نه از نقل کمک گرفته فقط «یحوم حوم التقلید» شرک را پدرانشان پذیرفتند میشود حق توحید را پدرانشان نپذیرفتند میشود باطل. حقّانیّت شرک را با إِنَّا وَجَدْنَا آبَاءَنَا عَلَی أُمَّةٍ بطلان توحید را بر اساس مَا سَمِعْنَا بِهَذا فِی آبَائِنَا الْأَوَّلِینَ ثابت کردند ـ معاذ الله ـ این گروهاند. فرمود: أَمْ جَآءَهُم مَّا لَمْ یَأْتِ آبَاءَهُمُ الْأَوَّلِینَ این درباره ی دعوت.
درباره ی دعوا فرمود مگر پیامبرانتان را نمیشناسید أَمْ لَمْ یَعْرِفُوا رَسُولَهُمْ مستحضرید که قسمت مهمّ در معرفت درباره ی رهبری این نیست که حالا شناسنامه ی او چه چیزی نوشته است مادر او کیست پدر او کیست آدم ببیند این شخص عاقل است عالِم است امین است باتقواست با کیاست است با مدیریت است با تدبیر است و مانند آن اینکه فرمود آیا پیامبرشان را نشناختند قسمت مهمّ این آیه ناظر به آن شخصیتهای حقوقی و اخلاقیِ اوست نه ناظر به اینکه شما که میدانید پدر او کیست مادر او کیست جدّ او کیست جدّه او کیست آنها را هم میدانند ولی عمده آن است که شما به شخصیت حقوقی او به اوصاف او کاملاً پی بردید در بحثهای فقهی ملاحظه فرمودید وقتی گفتند: حُرِّمَتْ عَلَیْکُمْ أُمَّهَاتُکُمْ حرمت وقتی به یک ذات اسناد داده شد آن وصفِ معتبر آن فعلِ معتبر معیار است یا حُرِّمَ عَلَیْکُمْ کذا و کذا این است نه خود ذات. اینجا هم که میفرماید پیامبر را نشناختند یعنی او را به اوصاف نشناختند وگرنه از نظر شخصیّت حقیقی که پدر او کیست مادر او کیست اینها را که خب نه مهم است نه اینکه اینها غافل بودند. وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) خودش را معرّفی کرده یعنی در آیه ی شانزده سوره ی مبارکه ی «یونس» هم اسلام را قبلاً معرفی کرده بود هم جمهوریّت را.
جمهوریّت معنایش آن است که توده ی مردم اسلام را، رهبران اسلامی را، اصول کلّی اسلام را، اخلاق را، فقه را پذیرفتند خود مکتب میشود اسلام، جمهوریّت این است که این مردم این را شناختند حجّت الهی بر مردم تمام شد که این دین خداست این حق است و قبول کردند اگر حقّانیّت یک مکتب و واقعیّت یک مکتب برای ملّتی روشن شد آن ملّت با طوع و رغبت خودش این را پذیرفت میشود جمهوری اسلامی.
وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) در آیه ی شانزده سوره ی مبارکه ی «یونس» آن بخش جمهوریّت را اشاره میکنند که در سوره ی مبارکه ی «یونس» این بحث مفصّل گذشت فرمود: قُل لوْ شَاءَ اللَّهُ مَا تَلَوْتُهُ عَلَیْکُمْ وَلاَ أَدْرَاکُمْ بِهِ که این یک بحث پیچیده داشت گذشت بعد فرمود: فَقَدْ لَبِثْتُ فُیکُمْ عُمُراً مِن قَبْلِهِ من عُمری امتحان دادم دیگر اگر «انظر الی مَن قال» است خب همهتان مرا شناختید امین بودن هم که شما به من دادید من به این لقب پرافتخار. آن امین الله بودن که امینِ وحی است آن بالاتر از آن است که مردم چنین وصفی را بشناسند تا به حضرت عطا کنند این جزء القاب الهی است اما امینِ مالی بودن، امینِ سیاسی بودن، امینِ اجتماعی بودن، امینِ عاطفی بودن، امینِ اقتصادی بودن، امینِ اخلاقی بودن را شما دادید فَقَدْ لَبِثْتُ فُیکُمْ عُمُراً من عمری امتحان دادم این میشود جمهوریّت آن أَفَلَمْ یَدَّبَّرُوا هم میشود اسلام پس هم اسلام را شما خوب شناختید هم آورنده ی اسلام که رهبر مسلمین است خوب شناختید عذرتان دیگر چیست در آیه ی محلّ بحث فرمود: أَمْ لَمْ یَعْرِفُوا رَسُولَهُمْ مگر شما نشناختید پیامبر را خب عمری با شما زندگی کرد. توده ی مردم چون دعوت، دعوت جهانی است هم باید دعوت را بشناسند هم دعوا را هم «ما قال» را هم «مَن قال» را در بخش «ما قال» چون جهانی است کتاب جهانی است همه قدرت تفکّر را دارند درباره ی «مَن قال» آنها که اهل حجاز نیستند به حجازیها مراجعه میکنند و تاریخ مدوّن آن حضرت را مطالعه میکنند برای آنها شفاف و روشن میشود که «مِن البدأ إلی الختم» این با طهارت روح زندگی کرد بنابراین آنهایی که نزدیک بودند حضرت فرمود: فَقَدْ لَبِثْتُ فُیکُمْ عُمُراً مِن قَبْلِهِ آنها که اهل حجاز نبودند دور بودند خب این فَسْأَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ إِن کُنتُم لاَ تَعْلَمُونَ با اطلاقش شامل اینها خواهد شد فرمود: أَمْ لَمْ یَعْرِفُوا رَسُولَهُمْ فَهُمْ لَهُ مُنِکِرُونَ این برای شما ناشناس است ناشناخته است که نشناختید او را که در دعوای او شک کنید یا ـ معاذ الله ـ میگویید که ما این را شناختیم ولی حرفهای آنها حرفهای عاقلانه نیست بر اساس «انظر إلی ما قال» ما «ما قال» او را نگاه کردیم دیدیم این ـ معاذ الله ـ حرفهای معقولی نیست این جنزده است خب مستحضرید در یکی از این مکاسب محرّمه این شغل تحریم شده است و جُرم است بسیاری از اینها را احکام کسبِ کسانی که با جنگیری و امثال ذلک زندگی میکنند مستحضرید که فتوا به حرمت دادند و جُرم هم هست خب که در سوره ی مبارکه ی «حجر» مبسوطاً گذشت. أَمْ یَقُولُونَ بِهِ جِنَّةٌ اینها بر اساس سَبر و تقسیم است که این هم باطل است خب بلکه او حق آورد بر اساس «ما قال» و شما با حق مخالفید بَلْ جَاءَهُم بِالْحَقِّ وَأَکْثَرُهُمْ لِلْحَقِ کَارِهُونَ یک عدّه محروم و مستضعف و فقرا و پابرهنه هستند که شما نمیگذارید حرف به آنها برسد به استثنای این گروه محروم اکثری مردمِ حجاز با حق مخالفاند خب وَأَکْثَرُهُمْ لِلْحَقِ کَارِهُونَ چه در بخش دعوا چه در بخش دعوت. پس اینها مخالف حقّاند و حق سرِ جایش محفوظ است حالا بیایید مصالحه کنید اگر حق بخواهد تابع مدار اینها باشد مِیل آنها باشد کلّ آسمان و زمین به هم میخورد این قیاس استثنایی یک مقدمه ی شرطی دارد یک بطلان تالی دارد یک بطلان مقدم. فرمود: وَلَوِ اتَّبَعَ الْحَقُّ أَهْوَاءَهُمْ لَفَسَدَتِ السَّماوَاتُ وَالْأَرْضُ وَمَن فِیهِنَّ لکنّ التالی باطل فالمقدم مِثله چرا برای اینکه اینها میگویند خالقی به آن معنا که نظام را اداره بکند نیست کار به دست بتهاست خب از بت که تدبیر آسمان و زمین ساخته نیست از معبودهای دروغینِ اینها که نمیتوانند خودشان را داره کنند وَإِن یَسْلُبْهُمْ الذُّبَابُ شَیْئاً لاَّ یَسْتَنقِذُوهُ مِنْهُ ضَعُفَ الطَّالِبُ وَالْمَطْلُوبُ ساخته نیست که کُره ی زمین را با صدها مطالب عمیقِ علمی اداره کند که اگر کُره ی زمین را نظام کیهانی را به این بتها بدهید کلّ این نظام میپاشد «ولکنّ التالی باطل فالمقدّم مِثله» پس حق تابع هوای اینها نیست این برای نظام تکوینی.
نظام اعتباری، اگر جامعه را بخواهند به قانون قَدْ أَفْلَحَ الْیَوْمَ مَنِ اسْتَعْلَی بسپارند نظیر همین خاورمیانهای میشود که هر روز آتش است نظیر همین استکبار و صهیونیست اسرائیلی میشود که هر روز آتش است با قَدْ أَفْلَحَ الْیَوْمَ مَنِ اسْتَعْلَی نمیشود جامعه ی بشری را اداره کرد با «اُنصر أخاک ظالماّ أو مظلوماً» نمیشود جامعه ی بشری را اداره کرد پس هم جامعه ی بشری فرو میپاشد بر اساس قوانین اخلاقی و حقوقی که اینها تدوین کردند هم نظام کیهانی متلاشی میشود بر اساس شرک پس وَلَوِ اتَّبَعَ الْحَقُّ أَهْوَاءَهُمْ این مقدم لَفَسَدَتِ السَّماوَاتُ وَالْأَرْضُ وَمَن فِیهِنَّ این تالی «و لکنّ التالی باطل فالمقدّم مِثله» خدا فرمود من عالَم را با مصالح حق آفریدم الآن اگر از یک مهندسی که این مسجد را ساخت بپرسند که با چه چیزی ساختی میگوید مثلاً با سیمان با گچ با آهن خدای سبحان میفرماید ما عالَم را با آهن و گچ و سیمان و آجر نساختیم این نظام صدر و ساقهاش با حق ساخته شد وَمَا خَلَقْنَا السَّماءَ وَالْأَرْضَ وَمَا بَیْنَهُمَا بَاطِلاً (یک) مَا خَلَقْنَاهُمَا إِلَّا بِالْحَقِّ (دو) این مضمون یعنی این مضمون با الفاظ گوناگون در چند جای قرآن کریم آمده یعنی مصالح ساختمانی آسمان و زمین و بینهما حق است اگر کسی با حق در افتد زمین علیه او، زمان علیه او، آسمان علیه او، او جایی برای فرار ندارد این اگر بشود حُسنی مبارک میگویند «أین تذهب» اگر علی عبدالله صالح به او میگویند «أین تذهب» اگر بشود آلسعود میگویند «أین تذهبون» اگر بشود آلخلیفه میگویند «أین تذهبون» همه ی این قدرتها را داشتند و الآن در این درگیری فشار میبینند حالا جریان صدام و پهلوی و امثال ذلک که روشن است. کلّ این نظام میگویند کجا داری میروی؟! اگر خدای سبحان بخواهد کسی را بگیرد بر اساس وَمَا یَعْلَمُ جُنُودَ رَبِّکَ إِلَّا هُوَ همه ی عالَم او را میگیرد چون همه در تحت او دارند انجام میدهند فرمود ما این نظام را به حق آفریدیم یک چند روزی مهلت میدهیم بعد میگیریم آن وقت ناله ی اینها بلند است ما به اینها میگوییم «لا تجأرون» ناله نکنید میبینید وقتی که گرگی گرفتار تَله شده است ناله ی او بلند است این نالههایی که الآن شما میبینید از این سران استکبار همین است إِذَا هُمْ یَجْأَرُونَ، یَجْأَرُونَ یعنی جُئار دارند یعنی ناله دارند کمک میطلبند کسی کمکشان نیست بنابراین عالم حسابی دارد با مصالح ساختمانی گچ و اینها ساخته نشده چون گچ و سیمان و اینها خودشان جزء عالَماند فرمود ما گچ را با حق ساختیم سیمان را با حق ساختیم آهن را با حق ساختیم همینها یک روز شما را میگیرند مَا خَلَقْنَاهُمَا إِلَّا بِالْحَقِّ اینکه میگویند حقّ مخلوقٌبه این است اینکه در کتابهای عرفانی میگویند حق عین الخلق است مِن وجهٍ و غیر الخلق است مِن وجهٍ ـ معاذ الله ـ آن حقّ الهی را نمیگویند این حقّی که عالم با حق خلق شده است این آسمان عین الحق است مِن وجهٍ و غیر الحق است مِن وجهٍ چون یکی مطلق است دیگری مقیّد یکی بی لون است دیگری با لون این آثار الهی است فرمود سراسر عالم این طور است پس لَوِ اتَّبَعَ الْحَقُّ أَهْوَاءَهُمْ هوای آنها چیست شرک است و بتپرستی لَفَسَدَتِ السَّماوَاتُ وَالْأَرْضُ وَمَن فِیهِنَّ انسان یک موجود حقیقی است موجود حقیقی را نمیشود با اخلاق و قرارداد سازمان ملل اداره کرد موجود حقیقی را باید با وحی اداره کرد که از حق گرفته شده بَلْ أَتَیْنَاهُم بِذِکْرِهِمْ فَهُمْ عن ذِکْرِهِم مُعْرِضُونَ.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
وَلَوِ اتَّبَعَ الْحَقُّ أَهْوَاءَهُمْ لَفَسَدَتِ السَّماوَاتُ وَالْأَرْضُ وَمَن فِیهِنَّ بَلْ أَتَیْنَاهُم بِذِکْرِهِمْ فَهُمْ عن ذِکْرِهِم مُعْرِضُونَ ﴿71 أَمْ تَسْأَلُهُمْ خَرْجاً فَخَرَاجُ رَبِّکَ خَیْرٌ وَهُوَ خَیْرُ الرَّازِقِینَ 72 وَإِنَّکَ لَتَدْعُوهُمْ إِلَی صِرَاطٍ مُسْتَقِیمٍ 73 وَإِنَّ الَّذِینَ لاَ یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ عَنِ الصِّرَاطِ لَنَاکِبُونَ 74 وَلَوْ رَحِمْنَاهُمْ وَکَشَفْنَا مَا بِهِم مِن ضُرٍّ لَّلَجُّوا فِی طُغْیَانِهِمْ یَعْمَهُونَ 75 وَلَقَدْ أَخَذْنَاهُم بِالْعَذَابِ فَمَا اسْتَکَانُوا لِرَبِّهِمْ وَمَا یَتَضَرَّعُونَ 76 حَتَّی إِذَا فَتَحْنَا عَلَیْهِم بَاباً ذَا عَذَابٍ شَدِیدٍ إِذَا هُمْ فِیهِ مُبْلِسُونَ 77 تحلیل انکار منکران حجاز و همفکران آنها بر اساس سَبر و تقسیم چند مطلب را بیان فرموده. فرمودند شما نه در دعوتِ پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) تأمّل کردید نه در دعوایِ او. دعوتِ او به مبدأ است و اسمای حُسنای خدا و معاد است و مواقف قیامت به صراط مستقیمی که بین مبدأ و منتهاست به نام دین. دعوای او این است که پیامبر خداست از طرف خدا مبعوث شده است و کتابی دارد شما بر اساس این امور پنجگانه هیچ دلیلی بر انکار ندارید أَفَلَمْ یَدَّبَّرُوا الْقَوْلَ اگر گفتار او را تدبّر و تأمّل میکردید مییافتید کلمات او مُتقن است مُبرهن است و حق أَمْ جَآءَهُم مَّا لَمْ یَأْتِ آبَاءَهُمُ الْأَوَّلِینَ اگر در اصلِ رهاورد او تردید دارید که این در گذشته نبود اینچنین نیست هیچ امّت و ملّتی از تذکره ی الهی محروم نبودند البته زمانِ فترت بود که پیغمبری در بین مردم نبود ولی دینِ او, کتابِ او, جانشینان او و عالمان دین بودند منتها شما جزء گروهی بودید که «نبذوا کتاب الله وراء ظهورهم»در زمان خود پیغمبر(علیه و علی آله آلاف التحیّة والثناء) انبیای قبلی همه هم در این اصل شریک بودند که هیچ کدام از آنها فرصت نداشتند به تمام حوزه ی خودشان شهر و روستا حضور پیدا کنند آن روز که نه رسانههای گروهی در اختیار بود و نه مقدور بود که اینها به همه ی مناطق سفری کنند نماینده میفرستادند شاگردانشان اصحابشان صحابهشان را میفرستادند این همان اتیان قول خداست بنابراین اگر منظورتان آن است که پدران شما از این معارف خبری نداشتند این طور نبود منتها اینها عمداً حرفهای انبیا و ائمه و جانشینان آنها و علمای دین را پشتسر گذاشتند و اگر بخواهید بگویید چون پدران شما نپذیرفتند این باطل است یعنی بر اساس تقلیدمحوری که هر چه پدران شما گفتند حق است و هر چه پدران شما نگفتند باطل است این سخن, سخن برهانی نیست در جای دیگر فرمود: أَوَلَوْ کَانَ آبَاؤُهُمْ لاَ یَعْقِلُونَ, لاَ یَهْتَدُونَ, لاَ یَعْلَمُونَ و مانند آن, پس اگر بر اساس تقلیدمحوری گاهی میگویید إِنَّا وَجَدْنَا آبَاءَنَا عَلَی أُمَّةٍ پس شرک حق است و گاهی در ابطالِ توحید میگویید مَا سَمِعْنَا بِهَذا فِی آبَائِنَا الْأَوَّلِینَ پس دعوتِ انبیا باطل است اصلِ مبنایتان باطل است آنچه بر این مبنا مبتنی است آن هم باطل. پس دلیلی ندارید که بگویید چون پدران ما نپذیرفتند ما هم نمیپذیریم أَمْ جَآءَهُم مَّا لَمْ یَأْتِ آبَاءَهُمُ الْأَوَّلِینَ (این دو). سوم: أَمْ لَمْ یَعْرِفُوا رَسُولَهُمْ اگر بگویید ما پیامبر را نمیشناسیم تا به حرفِ او اطمینان داشته باشیم این هم نیست برای اینکه خودش فرمود: فَقَدْ لَبِثْتُ فُیکُمْ عُمُراً مِن قَبْلِهِ سالیان متمادی من در بین شما زندگی میکردم پس شما هم مرا هم نیاکان مرا سیره ی مرا سنّت مرا روش مرا میشناسید (این سه) أَمْ یَقُولُونَ بِهِ جِنَّةٌ یا اینکه نه خیلی بیادبانه نسبت به آن حضرت دهنکجی میکنید میگویید این حرفهای عاقلانه نیست حرفهای خردمندانه نیست مثلاً حرفهای جنزده است آن کسی که دیوزده است میگفتند دیوانه جِنّه هم به همین مضمون است. آنگاه میفرماید هیچ کدام از این چهار مطلب نیست بلکه بَلْ جَاءَهُم بِالْحَقِّ وَأَکْثَرُهُمْ لِلْحَقِ کَارِهُونَ این تقدیم «حق» بر «کارهون» تنها برای این نیست که اواخر آیات که جمع مذکّر سالم است با واو و نون یا با یاء و نون ختم میشود این هم اینچنین باشد بلکه برای اهمیت مطلب مسئله ی حق را بر کارهون مقدّم داشت. فرمود شما حقگریزید هم دعوت او حق است هم دعوای او. این چهار وجه از وجوه پنجگانه. وجه پنجم در آیه ی 72 است که فرمود: أَمْ تَسْأَلُهُمْ خَرْجاً فَخَرَاجُ رَبِّکَ خَیْرٌ وَهُوَ خَیْرُ الرَّازِقِینَ گاهی میبینید که شما نه در دعوت مشکل دارید نه در دعوا میگویید او از ما مزد میخواهد ما نداریم یا نمیخواهیم بدهیم این بهانه است این هم که در کار نیست او چیزی از شما طلب نمیکند نه غرض دارد نه عِوَض میخواهد اینها مظهر جودِ الهیاند جودِ حقیقی آن است که نه با غرض آمیخته باشد نه با عوض آن کس که عوض میطلبد مُستَعیل است نه جواد آن که هدفی دارد مُستقرِض است نه جواد, جواد آن است که «لا لعوضٍ و لا لغرضٍ» بخشش کند این معنی جود است.
سوره ی مبارکه ی «انسان» اگر آمده است إِنَّمَا نُطْعِمُکُمْ لِوَجْهِ اللَّهِ لاَ نُرِیدُ مِنکُمْ جَزَاءً وَلاَ شُکُوراً یعنی نه عوض میخواهیم نه غرض داریم نه غرضِ مداحی و ثناخوانی داریم نه عوض این را میخواهیم که شما چیزی در قبالش به ما بدهید این میشود جود همین إِنَّمَا نُطْعِمُکُمْ لِوَجْهِ اللَّهِ که لاَ نُرِیدُ مِنکُمْ جَزَاءً وَلاَ شُکُوراً این تفسیرِ چیزی است که انبیا فرمودند لاَ أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً, لَتَّخَذْتَ عَلَیْهِ أَجْراً و مانند آن. آن کسی که عوض میخواهد اجیر است آن کسی که غرض دارد اجیر است یک وقت یک غرض سیاسی است یا شهرت است یا جاهطلبی است یا برتریخواهی است یا خوی ریاستطلبی است این میشود غرض یک وقت کالایی را در نظر دارد میشود عِوَض هر دو اجر است.
رسول و مبلّغ الهی آن است که اجیر نباشد مزدور نباشد فرمودند انبیا اینچنین بودند. در بعضی از روایات که مسئله ی جود را مطرح کردند گفتند: «أجود الأجواد الله ربّ العالمین» بعد درباره ی وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود: «أنا أجود وُلد آدم» از من بخشندهتر احدی نیامده در بین بشر یک وقت است کسی حاتم طایی است نان و گوشتی به کسی میدهد ما همه ی این امور را هم دادیم و میدهیم و بهتر بخشش را که هویّت انسانی است به انسانها آوردیم به اینها دادیم رایگان, پس اینکه فرمود: أَمْ تَسْأَلُهُمْ خَرْجاً این جلوی بهانه ی پنجم اینها را گرفته است.
پرسش:؟پاسخ: خب کمالِ فعل است دیگر این تأکید میکند غرض برای فعل است یعنی این شخص چرا بپذیرد؟ برای اینکه کامل بشود اما او نکرده است خلق تا سودی ببرد او نکرده است خلق تا جودی کند و این شعر, شعر ناصواب است که کسی بگوید من نکردم خلق تا سودی کنم بلکه تا بر بندگان جودی کنم «هو الجواد إن أعطیٰ و هو الجواد إن مَنع» کارِ غنیّ بالذّات «تا» برنمیدارد خدا کاری کرد تا اینچنین بشود یعنی اگر این کار را نمیکرد جواد نبود این درست نیست این کار را میکرد جواد بود نمیکرد جواد بود.
بیان نورانی امام کاظم(سلام الله علیه) است که وقتی از حضرت سؤال کردند جود یعنی چه؟ فرمود اگر درباره ی ذات اقدس الهی سؤال میکنید «هو الجواد إن أعطیٰ و هو الجواد إن منع» اگر داد جود است نداد جود است برای اینکه آنجا که دادن به مصلحت نیست نمیدهد و اگر میداد ضرر بود دادنِ تیغ به دست زنگیِ مَست جود نیست فرمود: «هو الجواد إن أعطیٰ و هو الجواد إن منع» خدا کاری بکند که به وسیله ی آن کار کامل بشود که ـ معاذ الله ـ ناقص بود پس بنابراین او خلق نکرد که سودی ببرد او خلق نکرد که به مقامِ جواد برسد که آن هم یک سود است بلکه چون جوادِ محض است خیر از او صادر میشود چون مختارِ صِرف است جود از او صادر میشود چون قادرِ مُریدِ صِرف است جود از او صادر میشود از خیِّر محض هم جز نکویی ناید. به هر تقدیر او چیزی را خلق نکرده است و افاضه نکرده است که کارِ او واسطه باشد بین او و بین کمال که به واسطه ی کار به کمال برسد او کمالِ نامتناهی و محض است قدرتِ او, اختیار و اراده هم آنجا حضور دارد از خیّرِ محض هم جز نکویی ناید. به هر تقدیر انسانِ کامل که خلیفه ی ذات اقدس الهی است مظهر چنین چیزی است از ماسوا چیزی طلب نمیکنند اما إِنَّمَا نُطْعِمُکُمْ لِوَجْهِ اللَّهِ از ذات اقدس الهی وجه الله را طلب میکنند خب.
پرسش:؟پاسخ: ما وظیفهای که داریم شارع مقدس هم که فرمود: وَمَا جَعَلْنَاهُمْ جَسَداً لاَّ یَأْکُلُونَ الطَّعَامَ و مانند آن فرمود انبیا این طور نیستند که نظیر فرشته باشند جسدی باشند که غذا نخورند مبلّغان الهی همین طورند منتها بیتالمال را گذاشتند برای همین گفتند اینها از بر بیتالمال بر مسئولان بیتالمال لازم است که اینها را تأمین بکنند اینها هم لوجه الله دارند تبلیغ میکنند بیتالمال را برای همین گذاشتند دیگر خب. قاضی گفتند باید از بیتالمال اطعام بکنند مؤذّن گفتند باید اطعام بکند مبلّغان الهی باید از بیتالمال استفاده کنند بیتالمال برای همین است دیگر.
پرسش:؟پاسخ: بله خب, اینها در قوس صعود برای اینکه به وجه الله برسند این کار را میکنند در قوس نزول خودشان وجیه عنداللهاند اما در قوس صعود که در عالم تکلیفاند مانند سایر مکلّفان موظّفند بگویند رَبِّ زِدْنِی عِلْماً این کار را میکنند و مأمورند به وَمِنَ الَّیْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نَافِلَةً لَّکَ و مانند آن, در قوس صعود قدم به قدم با دیگران در تکلیف شریکاند و عمل میکنند تا به وجه الله برسند البته در قوس نزول خودشان وجیه عنداللهاند پس این بهانه ی پنجم هم گرفته شده.
پرسش:؟پاسخ: مردم هم وجوه شرعی را که باید بپردازند به بیتالمال بدهند معمولاً قصوری دارند به جای اینکه به بیتالمال بدهند به مبلّغان دینی میدهند آنها هم میتوانند این وجوه شرعی را حساب بکنند راه دارد منتها باید راه را به مردم نشان داد.
سوره ی مبارکه ی «یس» آیه ی 21 به این صورت است وَجَاءَ مِنْ أَقْصَی الْمَدِینَةِ رَجُلٌ یَسْعَی قَالَ یَا قَوْمِ اتَّبِعُوا الْمُرْسَلِینَ چرا؟ چرا اتَّبِعُوا الْمُرْسَلِینَ و قرآن کریم از این مردی که از اقصای مدینه آمده است به عظمت نام میبرد گفت حرفهای مرسلین و فرستادهها را گوش بدهید برای اینکه اینها هم حرفِ خوب میزنند و هم اینکه چیزی طلب نمیکنند این دو عنصر باعث قبولی و محبوبیّت است اتَّبِعُوا مَن لَا یَسْأَلُکُمْ أَجْراً غرضِ سیاسی و امثال ذلک ندارند دو: وَهُم مَّهْتَدُونَ خب کسی که آدمِ خوبی است غرض سیاسی و اجتماعی و امثال ذلک ندارد آدم باید او را دوست داشته باشد حرفش را هم بپذیرد دیگر برای اینکه حرفِ او حق است رایگان هم است انبیا همهشان همین طورند اینها شاگردان انبیا بودند اینکه دین آمده عزّت روحانیّت را در تغذیه از بیتالمال تأمین کرده برای همین است که دستِ اینها نزد مردم دراز نباشد مردم هم موظّفاند که حقّ اینها را به اینها بدهند این انفال است و مال کسی نیست مال بیتالمال است و مال خداست و باید در راه دین صرف بشود, بنابراین روحانیّت با همان استقلال و آزادی که داشت میتوانست بماند چه اینکه تا حال به لطف الهی ماند و هر کسی هم که به جایی رسیده است بر اساس همین استقلالش مانده برای اینکه از راه بیتالمال تأمین میشود و حرفش هم آزاد طرح میکند مردم باید توجّه داشته باشند که حقوق بیتالمال را به بیتالمال بدهند انفال هم که برای مراکز دینی و اداره ی امور مسلمین است خب فرمود: اتَّبِعُوا الْمُرْسَلِینَ چرا؟ برای اینکه اینها حرفهای خوب میزنند هم غرض سیاسی ندارند عِوض هم نمیخواهند اتَّبِعُوا مَن لَا یَسْأَلُکُمْ أَجْراً وَهُم مَّهْتَدُونَ این حرف همه است. این بهانه ی پنجم را هم از اینها گرفت فرمود: أَمْ تَسْأَلُهُمْ خَرْجاً خرجی نمیخواهید خراجی نمیخواهی هزینهای ندارد کارتان فَخَرَاجُ رَبِّکَ خَیْرٌ وَهُوَ خَیْرُ الرَّازِقِینَ خدا دارد تو را تأمین میکند انفال را در اختیار تو گذاشته بر فرض هم کسی چیزی به تو نداد تو آن قدرت مقاومت در برابر فقر را داری نشانهاش هم شِعب ابیطالب است خب بنابراین هیچ یک از این بهانههای پنجگانه نمیتواند مؤثر باشد این أَمْ تَسْأَلُهُمْ خَرْجاً در ردیف آن چهار مطلبی است که قبلاً گذشت. در اثنا فرمود اگر حق تابع هوای اینها باشد کلّ آسمان و زمین متلاشی میشود این فروپاشی نظامِ هستی است چرا؟ برای اینکه اینها حرفشان درباره ی مبدأ همان است که در همین سوره ی مبارکه ی «مؤمنون» آیه ی 91 به بعد آمده است که فرمود: مَا اتَّخَذَ اللَّهُ مِن وَلَدٍ وَمَا کَانَ مَعَهُ مِنْ إِلهٍ إِذاً لَّذَهَبَ کُلُّ إِلهٍ بِمَا خَلَقَ وَلَعَلاَ بَعْضُهُمْ عَلَی بَعْضٍ سُبْحَانَ اللَّهِ عَمَّا یَصِفُونَ اگر چند خدا بخواهند عالَم را اداره کنند این میشود منشأ فساد و در سوره ی مبارکه ی «انبیاء» بحثش گذشت زیرا هر خدا علمِ خاص دارد خِرد مخصوص دارد با علمِ خاصّ خود میخواهد جهان را اداره کند جهان میشود متلاشی این درباره ی مبدأ.
درباره ی معاد هم باز در همین سوره ی مبارکه ی «مؤمنون» دو جا به مسئله ی معاد اشاره کرده در آیه ی 115 همین سوره ی مبارکه ی «مؤمنون» هست أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّمَا خَلَقْنَاکُمْ عَبَثاً وَأَنَّکُمْ إِلَیْنَا لاَ تُرْجَعُونَ فکر کردید عالَم یاوه و بیهوده است یعنی مرگ, پوسیدن است در حالی که مرگ از پوست به در آمدن است و انسان است که مرگ را میمیراند نه اینکه مرگ انسان را بمیراند و انسان یک موجود ابدی خواهد بود و میرود اینچنین نیست که آدم پایان خطّش همان گور باشد این طور نیست. حرف سوم اینها همین بود که در همین سوره ی مبارکه ی «مؤمنون» قبلاً گذشت که اینها گفتند نَمُوتُ وَنَحْیَا آیه ی 37 همین سوره که قبلاً گذشت این بود إِنْ هِیَ إِلَّا حَیَاتُنَا الدُّنْیَا وَمَا نَحْنُ بِمَبْعُوثِینَ خب اگر حق بخواهد تابع هوای اینها باشد یعنی معادی در عالَم نباشد مبدأ توحیدی هم نباشد زندگی همین بین گور و گهواره خلاصه بشود هیچ حساب و کتابی در عالَم نیست نظمی در کار نیست ناظمِ حکیمی در کار نیست طولی نمیکشد که نظامِ کیهانی متلاشی خواهد شد پس وَلَوِ اتَّبَعَ الْحَقُّ أَهْوَاءَهُمْ لَفَسَدَتِ السَّماوَاتُ وَالْأَرْضُ وَمَن فِیهِنَّ این یک اصل. اگر بیاییم دست از شریعت برداریم ـ معاذ الله ـ برابر مِیل اینها عمل کنیم درست است ممکن است کلّ زمین از بین نرود آسمانها از بین نروند ملائکه از بین نروند اینها سرِ جایشان محفوظ باشند ولی نظامِ حاکم بر جهان نظامِ طغیان و تجاوز و تعدّی و ظلم و فساد است که در آیهای که فرمود: ظَهَرَ الْفَسَادُ فِی الْبَرِّ وَالْبَحْرِ بِمَا کَسَبَتْ أَیْدِی النَّاسِ آنچه شما الآن در خاورمیانه میبینید که روزها کُشتار است و سوزاندن است و محرومیّت است و فقر همین است که ظَهَرَ الْفَسَادُ فِی الْبَرِّ دزدان دریایی دریاها را ناامن کردند دزدان صحرایی صحراها را ناامن کردند دزدان هوایی هوا را ناامن کردند خب همین است دیگر ظَهَرَ الْفَسَادُ فِی الْبَرِّ وَالْبَحْرِ بِمَا کَسَبَتْ أَیْدِی النَّاسِ پس وَلَوِ اتَّبَعَ الْحَقُّ أَهْوَاءَهُمْ از لحاظ جهانبینی لَفَسَدَتِ السَّماوَاتُ وَالْأَرْضُ وَمَن فِیهِنَّ اگر حق تابع هوایِ اینها باشد نه در جهانبینی در مسائل اخلاقی و حقوقی میشود ظَهَرَ الْفَسَادُ فِی الْبَرِّ وَالْبَحْرِ بِمَا کَسَبَتْ أَیْدِی النَّاسِ چون إِنَّ الْمُلُوکَ إِذَا دَخَلُوا قَرْیَةً أَفْسَدُوهَا وَجَعَلُوا أَعِزَّةَ أَهْلِهَا أَذِلَّةً که وضع ملوک همین است که شما الآن در خاورمیانه میبینید بنابراین یک نظمِ جهانبینی باید حاکم باشد کما هو الحق, یک نظم شریعت و منهاج باشد مرجع باشد باز کما هو الحق لذا فرمود اگر حق در جهانبینی تابع اینها باشد کلّ نظام متلاشی میشود و اگر حق به معنای شریعت و قانون تابع اینها باشد فساد دامنگیر میشود.
مطلب دیگر آن است که اگر حق بخواهد تابع اینها باشد از یک جهت کلّ نظام آسیب میبیند سرّش آن است که بشر یک موجود حقیقی است که قبلاً هم این سه, چهار اصل گذشت بشر یک موجود تکوینیِ حقیقی است انسان اینچنین است چون موجود یا اعتباری است یا حقیقی مثلاً میگوییم صفِ جماعت صفِ سربازها یا میگوییم اتومبیل, یخچال اتومبیل یخچال یک واحد صناعیاند وجود تکوینی ندارند صفِ جماعت صفِ سربازها وجود اعتباریاند وجود تکوینی ندارند یعنی صد نفر که در مسجد مشغول نمازند ما 101 وجود نداریم همان صد وجود است یک وجود جدایی به عنوان جماعت داشته باشیم اینها نیست اینها وجود اعتباری است یخچال یک وجود جداگانهای غیر از آن ده بیست قطعه ی به هم چسبیده ندارد بنابراین اینها یا واحد صناعیاند یا واحد اعتباریاند یا واحد اجتماعیاند وحدت حقیقی ندارند وقتی وحدت حقیقی نداشتند وجود حقیقی هم ندارند ولی انسان یک وجود حقیقی دارد (یک) دو: این موجود حقیقی متکامل و پویاست مثل یک تکّه سنگ نیست که اینجا افتاده باشد سه: موجود متکاملِ پویا اگر حقیقی شد کمالِ او باید حقیقی باشد نمیشود با امور اعتباری یک موجود حقیقی را تکمیل کرد چهار: این قوانینی که ما با او زندگی میکنیم اعتباری است چه چیزی حرام است چه چیزی حرام است چه چیزی واجب است چه چیزی مستحب است چه چیزی مِلک است چه کسی مالک است چه چیزی مملوک است اینها عناوین اعتباری است ما چیزی در خارج به نام مالکیّت و مملوکیّت و امثال ذلک نداریم ما هر چه داریم زمین داردی.. چه کسی مالک است چه کسی مملوک است برای چه کسی است حلال است حرام است یک سلسله قوانین اعتباری است که هیچ وجودی ندارد فقط به فرض اعتبار اوست. پنج یا شش اگر بخواهیم انسان را با همین قوانین اعتباری تکمیل کنیم دست ما خالی است زیرا انسان موجود حقیقی است موجود حقیقی را نمیشود با عناوین اعتباری تکمیل کرد.
پرسش:؟پاسخ: بله, همه ی این قوانین به جایی باید برگردد. شش خب.
قوانین اعتباری که وجود حقیقی ندارد چگونه میشود کمال یک موجود حقیقی را تأمین کرد اگر این قوانین اعتباری از شریعت گرفته نشود از رسوب و رسوم و عادات و آداب و سنن و فرهنگهای قومی گرفته بشود این پایگاه تکوینی ندارد جواب حسابی برای آن سؤالهای از پیش تعیین شده نیست ولی اگر به وحی تکیه کند این وحی این قوانین اعتباری را از عادات مردم آداب مردم سنن مردم فرهنگ مردم نمیگیرند از حقایق نظام هستی میگیرند آن ملاکهای واقعی که در جهان هست از آن ملاکهای واقعی این قوانین اعتباری را میگیرند به ما تفهیم میکنند در حقیقت کمالِ ما به همان امور تکوینی و ملاکهای واقعی است نه قراردادهای اعتباری. نشانه ی او این است که اگر کسی در کُرسی فقه نشسته است میگوید مال مردم حرام است رشوه حرام است ظلم کردن حرام است برای اینکه ما در آیات اینچنین داریم در روایات اینچنین داریم این معصیت است این غصب است اگر با آن نماز خواندید نمازتان باطل است این کسی است که در کرسی فقه نشسته ولی اگر در کرسی اخلاق نشسته باشد نمیگوید که این ظلم حرام است برای اینکه آن کارِ فقیه است میگوید این ظلم, آتش است میگویی نه به سوره ی مبارکه ی «جن» مراجعه کن در آنجا دارد جهنّم هست آتش هست این آتش گُر میگیرد هیزم هست ولی ما این هیزم را از جنگل نمیآوریم خود این ظالم هیزم جهنم است وَأَمَّا الْقَاسِطُونَ فَکَانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَباً این میشود اخلاق, اخلاق یعنی اخلاق یعنی از تکوین خبر میدهد میگوید این ستم کردن درونش آتش است سهتا راه دارد یا راهی که حضرت امیر گفت آن راه را طی کنید که فرمود: «هم والجنة کمن قد رآها» الآن میبینی یک عدّه آتشاند یا حرف معصومین را گوش بدهید که اینها فرمودند: وَأَمَّا الْقَاسِطُونَ فَکَانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَباً پیام خدا را رساندند یا دو روز صبر کنید بعد از مرگ میبینید آنجا هیزم را از جنگل میآورند یا همینها هیزم جهنّماند خب وقتی کی ظالم خودش گُر میگیرد نَارُ اللَّهِ الْمُوقَدَةُ ٭ الَّتِی تَطَّلِعُ عَلَی الْأَفْئِدَةِ این جواب همه ی سؤالهاست که انسان که موجود حقیقی است با حقایق سر و کار دارد نه با اعتبارات منتها در نظام اجتماعی چاره جز قانونِ اعتباری نیست این قانونِ اعتباری را از سُنن مردمی نمیگیرند از نظام تکوین میگیرند اگر شما بخواهید این قوانین را از نظام تکوین نگیرید از نظام اعتباری بگیرید آن وقت لَفَسَدَتِ السَّماوَاتُ وَالْأَرْضُ پس میشود بساط بهشت و جهنم و مبدأ و معاد همه به هم میخورد دیگر این کسی که زباندراز است یا در قلم یا در بَنان یا در بیان مرتب به این و آن نیش میزند و آبروی مردم را میبرد خب این ضریع بهشت را به او میخورانند ضریع همان بوتههای پرتیغ حجاز است که شترها از آن میخورند این ضریع طعامِ اثیر است خب این نیشزدنها همان ضریع در میآید حالا اسرار قیامت که برای ما روشن نیست صدها راز نگفتنی دارد که گوشهای از اینها را روایات برای ما بیان کردند اما این مقداری که روشن کردند که میفهمیم که این مقداری که شفاف است که جهنم را میآورند انواع و اقسام جهنم هست انواع و اقسام بهشت هشت بهشت وَلِمَنْ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِ جَنَّتَانِ هست وَمِن دُونِهِمَا جَنَّتَانِ هست ما که از آن اسرار خبری نداریم فقط این مقدار هست که مقرّبین خودشان روح و ریحان و جنّت نعیماند این را که نمیشود نفی کرد جهنم هم جهنمِ کذایی سرِ جایش محفوظ است که ما از او خبر نداریم.
سوره ی مبارکه ی «فجر» دارد که جهنم را میآورند وَجِیءَ یَوْمَئِذٍ بِجَهَنَّمَ در ذیل این روایاتی است که عدّهای از فرشتهها با غُل و زنجیر جهنم را کشان کشان میآورند این آقای جهنم کیست که این را دارند با خُذُوهُ فَغُلُّوهُ ٭ ثُمَّ الْجَحِیمَ صَلُّوهُ اعتبار نیست شوخی نیست اینکه میبینید عدّهای از علما ضجّه میزنند سحرها برای همین است تنها مال مردم خوردن که حالا مال مردم را خوردید یا معصیت کردید این نیست آدم گُر میگیرند یک دفعه نَارُ اللَّهِ الْمُوقَدَةُ ٭ الَّتِی تَطَّلِعُ عَلَی الْأَفْئِدَةِ اینکه گُر میگیرد یعنی چه اینکه با اعتبار همراه نیست این نظیر چراغ قرمز و چراغ سبز نیست که کسی معطّل شد قدری جریمه بشود که این از آن قبیل نیست این احکام از حقیقت گرفته شده وقتی فقیهانه حرف میزنیم میگوییم این کار حرام است آن کار حلال است و اینها اما وقتی بحث اخلاقی داریم میگوییم این سمّ است.
بیان نورانی حضرت امیر که در جریان دنبال قصّه ی عقیل در نهجالبلاغه آمده همین است دیگر فرمود آن رشوهای که در زیر لباس پنهان کردی آوردی اینکه صِله و صدقه و زکات و اینها که نیست که اما «خَبط أنت» مگر مخبّطتی مگر میشود آدم دست به سمّ بزند مگر ـ معاذ الله ـ حضرت مبالغه ی شاعرانه کرده یا نه باطنِ رومیزی و زیرمیزی همین سمّ است دیگر اگر بخواهیم فقیهانه حرف بزنیم میگوییم رومیزی و زیرمیزی حرام است ولی اگر خواستیم بحث اخلاقی داشته باشیم میگوییم آقا سمّ نخور این سمّ است یعنی این احکام از این حقیقت گرفته شده نه اینکه با قرارداد اجتماعی وابسته باشد نظیر چراغ قرمز و سبز این حقیقت است آن وقت آیه معنایش روشن میشود که اگر احکام الهی تابع میل اینها باشد نه از حقیقت گرفته باشد کلّ نظام به هم میخورد ما این احکام را از در و دیوار نگرفتیم از مجلسین نگرفیتم از ماورای طبیعت که ذات اقدس الهی است گرفتیم این سمّ اگر بخواهد به صورت قانونِ اعتباری در بیاید میشود رشوه این آتشِ گُر گرفته اگر بخواهد به صورت قانون در بیاید میشود ظلم آن روح و ریحان اگر بخواهد به صورت قانون در بیاید میشود نماز شب شما این بصائرالدرجات و اینها را که ملاحظه فرمودید بخشی هم مرحوم کلینی(رضوان الله علیه) در همین جلد دوم کافی نقل کرده که یک جوان بسیار زیبایی در قبر به داد آدم میرسد و انسان میگوید تو چه کسی هستی؟ میگوید تو همان حُسن خُلقی هستی یا اِدخال سرور است که در قلب مؤمنین کردی مشکل فلان شخص را حل کردی ادخال سرور که در قبر به صورت جوان در میآید مشکل آدم را حل میکند نه یعنی آدم طنز بگوید کسی را بخنداند مشکل او را حل کند وقتی مشکلش را حل کرد قلبش مسرور میشود خب این را مرحوم کلینی در جلد دوم کافی نقل کرد خب اینها که اعتبار نیست این تجسّم اعمال مخصوصاً آنکه در بصائرالدرجات هست که شش انسان یا فرشته ی زیبایی وارد قبر میشوند یکی طرف راست یکی طرف چپ یکی بالا یکی پایین یکی بالای سر آنکه از همه زیباتر است ولایت علی و اولاد علی است به اینها میگوید اگر از هر طرف مشکل بخواهد به شما مراجعه کند شما نتوانستید من حل میکنم یکی سؤال میکند تو چه کسی هستی میگوید من نماز سؤال میکند تو چه کسی هستی میگوید من روزهام خب اینها در بصائرالدرجات هست آن یکی در کافی است اعمال ما این قوانین اعتباری که «یَجب و یَحرم» از اینها گرفته شده قبلش به عنوان ملاکات است بعدش به صورت تجسّم اعمال خب وَلَوِ اتَّبَعَ الْحَقُّ أَهْوَاءَهُمْ لازمهاش این است که کلّ نظام به هم بخورد.
فتحصّل دو بیان برای وَلَوِ اتَّبَعَ الْحَقُّ أَهْوَاءَهُمْ هست آنچه مربوط به فساد اجتماعی است میشود بیان سوم که از بحث آیه بیرون است که ظَهَرَ الْفَسَادُ فِی الْبَرِّ وَالْبَحْرِ بِمَا کَسَبَتْ أَیْدِی النَّاسِ او از حریم آیه بیرون است در حریم این آیه که میخواهد بگوید کلّ نظام به هم میخورد دو بیان هست یکی اینکه اینها که میگویند آلهه ی متعدّد است که لازمهاش این است که إِذاً لَّذَهَبَ کُلُّ إِلهٍ بِمَا خَلَقَ اینکه اینها میگویند إِنْ هِیَ إِلَّا حَیَاتُنَا الدُّنْیَا وَمَا نَحْنُ بِمَبْعُوثِینَ اینکه خدا به اینها فرمود: أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّمَا خَلَقْنَاکُمْ عَبَثاً اگر حقِ جهانبینی تابع این هوایِ جاهلانه باشد لَفَسَدَتِ السَّماوَاتُ وَالْأَرْضُ این را خیلی از مفسّرین فرمودند راه دوم این است که این قوانینِ اعتباری که در فقه ماست این از هیچ جا گرفته نشده از آداب مردم از بَنای عقلا از سنّت و سیره ی مردمی و سنّت فرهنگی مردم گرفته نشده از مِلاکات واقعی گرفته شده (یک) به حقایق خارجی منتهی میشود (دو) این قوانین اعتباری محفوف به دو حقیقت است اگر این قوانین هم از ملاکات واقعی صرفنظر کند هم نسبت به حقایق آینده منقطع و اَبتر بشود این کلّ عالَم میشود فاسد. «أعاذنا الله مِن شرور أنفسنا».
«و الحمد لله ربّ العالمین»
وَلَوِ اتَّبَعَ الْحَقُّ أَهْوَاءَهُمْ لَفَسَدَتِ السَّماوَاتُ وَالْأَرْضُ وَمَن فِیهِنَّ بَلْ أَتَیْنَاهُم بِذِکْرِهِمْ فَهُمْ عن ذِکْرِهِم مُعْرِضُونَ ﴿71 أَمْ تَسْأَلُهُمْ خَرْجاً فَخَرَاجُ رَبِّکَ خَیْرٌ وَهُوَ خَیْرُ الرَّازِقِینَ 72 وَإِنَّکَ لَتَدْعُوهُمْ إِلَی صِرَاطٍ مُسْتَقِیمٍ 73 وَإِنَّ الَّذِینَ لاَ یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ عَنِ الصِّرَاطِ لَنَاکِبُونَ 74 وَلَوْ رَحِمْنَاهُمْ وَکَشَفْنَا مَا بِهِم مِن ضُرٍّ لَّلَجُّوا فِی طُغْیَانِهِمْ یَعْمَهُونَ 75 وَلَقَدْ أَخَذْنَاهُم بِالْعَذَابِ فَمَا اسْتَکَانُوا لِرَبِّهِمْ وَمَا یَتَضَرَّعُونَ 76 حَتَّی إِذَا فَتَحْنَا عَلَیْهِم بَاباً ذَا عَذَابٍ شَدِیدٍ إِذَا هُمْ فِیهِ مُبْلِسُونَ 77 وَهُوَ الَّذِی أَنشَأَ لَکُمُ السَّمْعَ وَالْأَبْصَارَ وَالْأَفْئِدَةً قَلِیلاً مَّا تَشْکُرُونَ 78 وَهُوَ الَّذِی ذَرَأَکُمْ فِی الْأَرْضِ وَإِلَیْهِ تُحْشَرُونَ 79 وَهُوَ الَّذِی یُحیْی وَیُمِیتُ وَلَهُ اخْتِلاَفُ الَّیْلِ وَالنَّهَارِ أَفَلاَ تَعْقِلُونَ 80 بَلْ قَالُوا مِثْلَ مَا قَالَ الْأَوَّلُونَ 81 قَالُوا أءِذَا مِتْنَا وَکُنَّا تُرَاباً وَعِظَاماً ءَإِنَّا لَمَبْعُوثُونَ 82 لَقَدْ وُعِدْنَا نَحْنُ وَآبَاؤُنَا هذَا مِن قَبْلُ إِنْ هذا إِلَّا أَسَاطِیرُ الْأَوَّلِینَ 83
عناصر محوری سوَر مکّی همان طوری که ملاحظه فرمودید اصول دین و خطوط کلی فقه و اخلاق و حقوق بود. شبهه ی آنها جریان انکار معاد و توحید بود معرفتشناسی آنها هم حس و تجربه ی حسّی بود. قرآن کریم پنج مانع برای اینها بررسی کرد بر اساس سَبر و تقسیم فرمود هیچ کدام از اینها صلاحیّت مانعیّت ندارند باید در دعوت تدبّر کنید در دعوا تدبّر کنید تا روشن بشود که دعوت پیغمبر حق است حق است ادّعای او هم حق است ما دینی آوردیم که گذشته از اینکه نام خدا و یاد خدا را در شما احیا میکند شما را صاحبنام میکند به شما هویّت میدهد شما را آزاد میکند فرمود: بَلْ أَتَیْنَاهُم بِذِکْرِهِمْ شما را نامور میکند صاحبنام میکند شما گمنام بودید الآن نامدار شدید گفتند نه برده ی این باش نه بنده ی آن بنده ی خدا باش شما صاحبنام شدید گفتند هر گونه بردهداری دیگر ممنوع است شما آزاد شدید ما شما را نامور کردیم نامدار کردیم بَلْ أَتَیْنَاهُم بِذِکْرِهِمْ درست است قرآن, ذکرالله است اما تعالیم قرآن شما را هویّت میدهد ما هرگونه رژیم ارباب و رعیتی را از بین بردیم.
جریان ارباب و رعیتیِ مالی که رخت بربست در سوره ی مبارکه ی «آلعمران» که قبلاً بحثش گذشت فرمود رژیم ارباب و رعیتی حتی بین رهبران دینی و مردم نیست یعنی هیچ کس رعیّت هیچ کس نیست همه بندگان خدایند فرمود ما چنین مکتبی آوردیم آنچه را که مالکان داشتند که دسترنج کارگران و کشاورزان را به غارت میبردند آنکه رخت بربسته شد آنچه را که انبیا آوردند همان هویّتبخشیِ مردم به اینکه مردم بنده ی خدایند و مطیع دستوران وحیاند و لاغیر. هرگز رهبران دینی هم مردم را به خودشان دعوت نمیکنند علما این طورند صاحبان وحی هم همین طورند در سوره ی مبارکه ی «آلعمران» که بحثش گذشت آیه ی 79 این بود فرمود: مَا کَانَ لِبَشَرٍ أَن یُؤْتِیَهُ اللّهُ الْکِتَابَ وَالْحُکْمَ وَالنُّبُوَّةَ ثُمَّ یَقُولَ لِلنَّاسِ کُونُوا عِبَاداً لِی مِن دُونِ اللّهِ هیچ پیغمبری نیامده که بگوید من ارباب شما, شما رعیت من هستید مردم را به خودش دعوت بکند این طور نبود همه آمدند گفتند ما و شما بندگان خداییم پس هیچ کسی مردم را به خود دعوت نمیکند آن که مردم را به خودش دعوت کند این طرفدار رژیم منحوس ارباب و رعیتی است که رخت بربسته است فرمود هیچ پیامبری نیامده ثُمَّ یَقُولَ لِلنَّاسِ کُونُوا عِبَاداً لِی مِن دُونِ اللّهِ بلکه خدای سبحان به همه ی انبیا فرمود ربّانی باشید نه ارباب. ربّانی عالِم ربّانی به کسی میگوید که شدید الربط بالربّ باشد تا فیض را از او دریافت کند و شدید الربط به مردم باشد تا مربّی خوب آنها باشد چنین آدمی میشود عالِم ربّانی کسی که ارتباطش با خدا قوی است ولی رابطه ی با مردم ندارد راهبانه به سر میبرد عالِم ربّانی نیست وَلکِن کُونُوا رَبَّانِیِّینَ بِمَا کُنْتُمْ تُعَلِّمُونَ الْکِتَابَ وَبِمَا کُنْتُمْ تَدْرُسُونَ حوزه ی درس دارید, حوزه ی تألیف دارید, حوزه ی تدریس دارید, حوزه ی سخنرانی دارید, معلّم جامعهاید, مدرّس جامعهاید میتوانید عالِم ربّانی باشید در صورتی که ارتباطتان به ربّ باشد پس اگر کسی این دو عنصر محوری را نداشت عالِم ربّانی نیست یعنی شدید الربط به الله و ربّ خود نبود یا شدید الربط بود ولی منزوی بود بِمَا کُنْتُمْ تُعَلِّمُونَ نبود, بِمَا کُنْتُمْ تَدْرُسُونَ مردمی نبود مشکل جامعه را حل نکرد این عالِم ربّانی نیست.
رژیم ارباب و رعیتی رخت بربست هیچ کسی برده ی کسی تابع کسی نیست مگر اینکه همگان تابع ذات اقدس الهیاند بر اساس این اصل کلّی که رژیم ارباب و رعیتی منحوس شناخته شده چه در مسائل مالی چه در مسائل فکری آنگاه مال در اسلام تقسیم شد فرمود ما شما را صاحبنام کردیم بَلْ أَتَیْنَاهُم بِذِکْرِهِمْ که اینها نامدار شدند نامور شدند قبلاً خامِلالذّکر بودند الآن صاحبنام شدند منتها اینها از هویّتشان و نام خودشان صرفنظر کدرند.
مطلب دیگر آن است که حق را دین برداشت آن روایتی که چند بار هم از جلد پنج کافی مرحوم کلینی قرائت شد این بود که وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) در آن دعای معروفی که مرحوم کلینی در جلد پنج کافی در کتابالمعیشه نقل کرد این است که با این مضمون هست که «اللهمّ بارک لنا فی الخُبز و لا فرّق بیننا و بین الخبز لولا الخبز لما صلّینا و لما صُمْنا و لما ادّینا فرائض ربّنا» عرض کرد خدایا! بین نان مسلمانها و خود مسلمانها فاصله نینداز مستحضرید که منظور از نان همان بحثهای اقتصادی است مالِ مردم است عرض کرد بین مردم و اقتصاد فاصله نینداز زیرا ملّتی که با اقتصادش فاصله داشته باشد با مال فاصله داشته باشد فقیر باشد دینداری آن ملّت مشکل است «لولا الخبز لما صلّینا و لما صُمنا و لما ادّینا فرائض ربّنا» با اینکه خود حضرت و اصحاب خاصّش چند سال در شِعب ابیطالب آن محاصره و تحریم را تجربه کردند وگرنه توده ی مردم دینداری آنها با فقر بسیار سخت است این از بیانات نورانی پیغمبر است که مرحوم کلینی نقل کرد بعد فرمود رژیم ارباب و رعیتی به هیچ وجه نیست در روایات هم فراوان آمده است که به اندازه ی نیاز جامعه ذات اقدس الهی مسائل مالی را تنظیم کرده است بخشی به عنوان انفال است که در اول سوره ی مبارکه ی «انفال» آمده یَسْأَلُونَکَ عَنِ الْأَنْفَالِ قُلِ الْأَنْفَالُ لِلّهِ وَالرَّسُولِ دیگر بیش از این دو نیست یعنی مالِ خداست و مالِ پیغمبر در حقیقت مال مکتب است مال اسلام است بیتالمالِ مسلمین همین را تأمین میکند مال کسی نیست آن که والی مسلمین است در رأس امور مسلمین است باید این را تحصیل کند به عنوان خدمتگزار اسلام حفظ کند به عنوان خدمتگزار اسلام عادلانه توزیع کند به عنوان خدمتگزار اسلام پس هیچ کسی ممنون کسی نیست و سخن از ارباب و رعیتی هم نیست یَسْأَلُونَکَ عَنِ الْأَنْفَالِ قُلِ الْأَنْفَالُ لِلّهِ وَالرَّسُولِ که در آغاز سوره ی مبارکه ی «انفال» است.
بخش دوم بخش مسائل وجوه شرعی است که آن هم در سوره ی مبارکه ی «انفال» آیه ی 41 معروف است که وَاعْلَمُوا أَنَّمَا که باید «انَّ ما» جدا نوشته میشد وَاعْلَمُوا أَنَّمَا غَنِمْتُم مِن شَیْءٍ فَأَنَّ لِلّهِ خُمُسَهُ وَلِلرَّسُولِ وَلِذِی الْقُرْبَی وَالْیَتَامَی وَالْمَسَاکِینِ وَابْنِ السَّبِیلِ إِن کُنتُمْ آمَنتُم بِاللّهِ وَمَا أَنْزَلْنَا متدیّنین ما برابر آیه ی 41 و روایات و صحیحهای که در ضمن این آمده است از اهل بیت(علیهم السلام) وجوه شرعیشان را ادا میکنند قصد قربت دارند و با قصد قربت این وجوه را ادا میکنند و حوزههای علمیه از اینهایی که مؤدّیان وجوه شرعیاند با قصد قربت با اخلاص میپذیرند آنها هم متقرّباً الی الله میدهند اینها هم از اغنیا و متمکّنین میپذیرند بدون اینکه ارباب و رعیتی در کار باشد بدون اینکه خودشان را وامدار آنها بدانند برای اینکه آنها ممنوناند و میآیند دست مراجع را میبوسند و متقرّباً إلی الله حقّ اسلام را به این رهبران الهی میدهند نه حقّ خودشان را مالی از خودشان به اینها نمیدهند چون این یک پنجم را مالِ اینها نباید دانست اینها امیناند و مأمورند به تأدیه در افراض میآیند مال خدا را به نمایندگان ائمه(علیهم السلام) میپردازند پس دیگر سخن از رژیم ارباب و رعیتی نیست مسئله فیء هم که مربوط به غنائم جنگی است.
سوره ی مبارکه ی «حشر» آیه ی هفت به این صورت است مَا أَفَاءَ اللَّهُ عَلَی رَسُولِهِ مِنْ أَهْلِ الْقُرَی فَلِلَّهِ وَلِلرَّسُولِ وَلِذِی الْقُرْبَی وَالْیَتَامَی وَالْمَسَاکِینِ وَابْنِ السَّبِیلِ کَیْ لاَ یَکُونَ دُولَةً بَیْنَ الْأَغْنِیَاءِ مِنکُمْ برای اینکه مال یک گردش 360 درجهای داشته باشد نه نظام کاپیتال سوسیال شرق حق بود نه نظام سرمایهداری کاپیتال غرب مستحضرید که بر اساس این دو مبنای اقتصادی که هر دو باطل است این مال که به منزله ی ستون فقرات است یا خون در رگهاست این در یک بخش از رگها جاری است بقیه فلجاند چون نظام سرمایهداری این سرمایهها در دست اغنیا متداول است دُولَةً بَیْنَ الْأَغْنِیَاءِ است در نظام پوسیده ی سوسیال شرق این ثروتها در دولتها متداول بود از دست دولتی به دولتی که دولتسالاری بود بقیه فلج بودند این آیه اقتصاد را ترسیم میکند که مالِ مملکت به منزله ی خون مملکت است (یک) باید 360 درجه در این مدار دایره بگردد (دو) که همه ی اعضای این مملکت زنده باشند نه فلج (سه) وگرنه اگر این مال در یک منحنی خاصّی از دست سرمایهداری به دست سرمایهداری بگردد میشود دولت بین الأغنیاء در همین نیمدایره فرضاً یا در این منحنی تداول دارد و دست به دست میگردد بقیه کارگر و عملهاند فلجاند چه اینکه این منحنی کوتاه دولت باشد که نظام شرق بر او بود یا نه سرمایهدارهای معروف غرب باشند فرمود برای اینکه این مال که به منزله ی خون است یک مدار 360 درجهای داشته باشد همه جا بگردد همه را زنده کن باید مسئله ی فیء و امثال فیء عادلانه توزیع بشود لاَ یَکُونَ دُولَةً بَیْنَ الْأَغْنِیَاءِ مِنکُمْ در بخش چهارم که مسئله ی زکات است چون مطعمین را به وظیفه ی دینداریشان آشناتر کند فرمود این اموالی که شما دارید میدهید حقّ مسلّم بیتالمال است نه مالِ شما, شما از کیسه ی خودتان نمیدهید (این یک) و مادامی که این مال را ندادید آلودهاید (این دو) و این مال به وسیله ی رهبران الهی از شما گرفته میشود تا شما پاک بشوید (سه) نگویید ما رفتیم مالمان را پاک کردیم رفتید خودتان, خودتان یعنی خودتان را پاک کردید این دین دیگر اجازه ی ارباب و رعیتی به کسی نمیدهد.
سوره ی مبارکه ی «توبه» آیه ی 104 به این صورت فرمود, فرمود: خُذْ مِنْ أَمْوَالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ وَتُزَکِّیهِم بِهَا که چند بار این آیه خوانده شد فرمود زکات را که مصارف هشتگانه دارد از اینها بگیر که این صدقه ی واجبه اینها را پاک میکند قبلاً آلوده بودند آن لطیفهای که مرحوم شیخ طوسی و همفکرانشان داشتند این بود که این جمله ی تُطَهِّرُهُمْ در محلّ نصب است تا صفت باشد برای صدقه خُذْ مِنْ أَمْوَالِهِمْ صَدَقَةً که تُطَهِّرُهُمْ این صدقه اینها را پاک میکند خب قبلاً اگر کسی وجوهات را ندهد از نظر دین آلوده است این میخواهد خودش را پاک کند یک وقت بدن آلوده است میگویند برو غسل کن یک وقت روح آلوه است میگویند برو وجوهاتت را بده اینها متشرّعیناند باور کردند میآیند دست مراجعشان را میبوسند میدهند. حالا اگر بیتالمالی بود مردم عدّهای را خدمتگزارشان قرار دادند آن خدمتگزارها باید این بیتالمال را در بهترین جا مصرف کنند و بهترین جا حفظ دین است دینِ مردم هم به وسیله ی حوزههاست حوزه است که دینِ مردم را به وسیله ی مسجد و حسینیه و منبر و تعلیم و تدریس حفظ میکند وقتی مسجد و حوزه قیام کرد انقلاب به ثمر رسید وگرنه با جمهوری ایرانی با مکتب ایرانی جنگ جهانی اول این کشور ارباً اربا شد کسی به دادش نرسید در جنگ جهانی دوم ارباً اربا شد کسی به دادش نرسید در کودتای ننگین 28 مرداد ارباً اربا شد نفت را کسی برد گاز را کسی برد کسی به دادش نرسید از جمهوری ایرانی از مکتب ایرانی از فکرِ ایرانیِ منهای اسلام کاری ساخته نیست یا باید گاز را داد یا باید نفت را داد یا باید هفده شهر را تقدیم کرد یا باید بردگی را پذیرفت اما وقتی حوزه قیام کرد مراجع قیام کردند امام(رضوان الله علیه) قیام کرد مردم مسلمان به وسیله ی مراجع قیام کردند شده ایران اسلامی شده انقلاب اسلامی یک سر و گردن از همه ی کشورها بلندتر شد این معنای دین است خب مردم به عشق شهادت و کربلا و حسین حیسن رفتند شهید شدند شما در خاکریزهای اول و دوم بارها به عرضتان رسید در شب عملیات یا حسین یا حسین, کربلا کربلا بود خب حالا اگر کسی خدمتگزار مردم است چه اینکه باید خدمتگزار مردم باشد گوشه ی ضعیفی از اموال را که صد درصدش برای حوزهها و مراکز دینی است نود درصدش را جای دیگر مصرف میکند ده درصدش را بخواهد برای مسائل دینی مصرف بکند این بلندگو دست بگیرد ما حوزه را اداره میکنیم مراکز دینی را اداره میکنیم این نه آن گفتن صحیح است نه عمل, عمل درستی بود.
حوزهها همیشه مستقلاند از خدمتگزارِ امینشان قبول میکنند که او وظیفه ی. خودش را انجام بدهد بدون اینکه به دولت وابسته باشد بدون اینکه به اغنیا وابسته باشد مگر خُذْ مِنْ أَمْوَالِهِمْ صَدَقَةً باعث وابستگی است اینها میدانند که مؤدّیان وجوه شرعیه آلودهاند قبل از تأدیه و با اَدای وجوه شرعی پاک میشوند مثل اینکه بدنشان قبلالغسل آلوده است بعد از غسل پاک میشود روحشان آلوده است قبل از تأدیه وجوه آلوده است بعد پاک میشوند خُذْ مِنْ أَمْوَالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ وَتُزَکِّیهِم بِهَا بنابراین استقلالِ حوزه محفوظ است دیگران باید وظیفهشان را انجام بدهند و اگر گوشهای از وظیفهها هم انجام دادند برای تطهیر خودشان است وگرنه نیازی حوزه به جایی نداشته و ندارد برای اینکه خدا فرمود: فَخَرَاجُ رَبِّکَ خَیْرٌ وَهُوَ خَیْرُ الرَّازِقِینَ آن وقتی که حوزهها را تعطیل کردند آن وقتی که همه ی منابع را بستند ذات اقدس الهی حوزهها را در کمال قدرت حفظ کرد.
غرض آن است که فرمود ما هر گونه رژیمی به نام ارباب و رعیتی از بین بردیم و شما را صاحبنام کردیم بَلْ أَتَیْنَاهُم بِذِکْرِهِمْ دیگر شما نمیتوانید بگویید که اگر ذکری که دیگران داشتند ما میداشتیم پیشرفت میکردیم آنچه در سوره ی مبارکه ی «صافات» است آیه ی 168 که گفتند: لَوْ أَنَّ عِندَنَا ذِکْراً مِنَ الْأَوَّلِینَ ٭ لَکُنَّا عِبَادَ اللَّهِ الْمُخْلَصِینَ این بهانه برداشته شد نه خیر اگر نام خداست به شما دادند نام وحی و قیامت است به شما دادند نامآوریِ استقلال ملی بود به شما دادند هر نامی که شما بخواهید به شما دادند شما را صاحبنام کردند نامور کردند بَلْ أَتَیْنَاهُم بِذِکْرِهِمْ به جمیع معانی که برای این ذکر هست. بعد فرمود خراجِ ربّ تو خیر است تو که از اینها چیزی نمیخواهی وَهُوَ خَیْرُ الرَّازِقِینَ از خدای سبحان میطلبی.
مسئله ی اجر که هفت هشت آیه است که انبیا آمدند گفتند ما از شما چیزی نمیخواهیم و اگر وجوه شرعی را میدید مالِ شما نیست آن خدایی که شما را این اموال داد و مال را کنار کرد فرمود یک پنجمش اصلاً مال شما نیست نه اینکه مال خودتان را دارید میدهید تا اینکه این مال در مال شما هست آلودهاید باید مال را به صاحب حق بپردازید.
پرسش:؟پاسخ: چرا دیگر, فرمود: فَخُذْ فرمان داد بدهید.
پرسش:؟پاسخ: فَخُذْ آن هم که فرمود: وَاعْلَمُوا أَنَّمَا غَنِمْتُم مِن شَیْءٍ فَأَنَّ لِلّهِ خُمُسَهُ این تمثیل است نه تعیین لذا وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) میرفتند میگرفتند دیگر پس چه کار میکردند اگر مال مردم است مال مردم را صاحبمال باید اَدا کند دیگر در بحثهای وَشَارِکْهُمْ فِی الْأَمْوَالِ وَالْأَوْلاَدِ این بحث گذشت که وَشَارِکْهُمْ فِی الْأَمْوَالِ وَالْأَوْلاَدِ یعنی چه؟ شیطان شریکِ مال میشود معلوم است اما شریک فرزند میشود چیست؟ روایاتی که در ذیل این آیه بود چه بود؟ این بود اگر مهریه ی زنش را از مال غیر مخمّس قرار بدهد آن نطفه آلوده است وَشَارِکْهُمْ فِی الْأَمْوَالِ وَالْأَوْلاَدِ اگر ذمّه باشد مطلب دیگر است اما اگر از عینِ غیر مخمّس یعنی مالی که خمسش داده نشده عینِ آن مال را مهریه زنش قرار بدهد میشود وَشَارِکْهُمْ فِی الْأَمْوَالِ وَالْأَوْلاَدِ خب این بچّه فرزند دو پدر است آن وقت بچّه سالم در نمیآید خب از این صریحتر و شفافتر دین بیان کند روایاتی که در ذیل این آیه بود که قبلاً ملاحظه فرمودید خب وَشَارِکْهُمْ فِی الْأَمْوَالِ وَالْأَوْلاَدِ وگرنه شیطان چگونه شریک در فرزند میشود وَشَارِکْهُمْ فِی الْأَمْوَالِ وَالْأَوْلاَدِ را ائمه معنا فرمودند دیگر خب پس بالاتر از امر این است و فرقی ندارد انسان زکات را ندهد آلوده است و خمس را ندهد آلوده نیست یا انفال را ندهد آلوده نیست اصلاً انفال, مال شیعههاست آن وقت کسی بگوید من خدمتگزار ملّتم بعد بخواهد ممنونم بکنند اینکه نشد که پس بنابراین حقّ طلق است اگر دین است اگر ولایت است آن وقت حوزه ولایت را معنا میکند ولایت فقیه را معنا میکند به ولایت فقیه رأی میدهد بعد بخواهد بگوید شما به آیه انفال عمل کنید میگوید وابسته میشود به آیه سوره ی باز آیه دوم سوره ی «انفال» عمل بکنید میگوید وابسته میشود دولت وابسته ی به حوزه است نه حوزه وابسته, دولت خدمتگزار مردم است بالأخص حوزه, وابسته ی به ملّت است بالأخص حوزه اول و آخر حرف را حوزه یعنی دین میزند نشانهاش هم همین انقلاب است دیگر اگر حوزه تکان نخورده بود و شما میبینید آمار شهدایی که روحانیت داد بیش از همه بود هر خونی اثر خاصّ خودش را دارد ولی وقتی کسی شهیدِ محراب بود هفتاد ساله بود هشتاد ساله بود یا شهید مطهری بود یا شهید بهشتی بود اینها که آثارشان با افراد دیگر فرق میکند.
در جریان سیّدالشهداء(سلام الله علیه) سالمندی به حضرت عرض کرد یابن رسول الله الآن در این محدوده کسانی که پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) را درک کرده باشند یا نیستند یا بسیار کماند برای اینکه پیامبر پنجاه سال قبل رحلت کرد و کسانی که محضر پیغمبر را درک کرده باشند اصحاب بودند الآن دیگر سنّشان صد یا از صد گذشته است من جزء آن نادر کسانیام که اصحاب حضرت بودم و حضرت را درک کردم من قدرت کُشتن و جنگیدن ندارم ولی میتوانم کُشته بشوم و خونِ من با خونهای دیگر فرق میکند و بدون اذن امام هم که نمیشود رفت جهاد شما اجازه بدهید من بروم حضرت فرمود پیرمردی آخر با این وضع؟ عرض کرد من همینم من قدرت جنگ کردن ندارم ولی شهامت کشته شدن دارم و میدانم خون من با خونهای دیگر فرق دارد فرمود مجازی. این دوتا پارچه خواست چون دیگر شمشیر و نمیدانم زِره و اینها که قدرت او نبود یک پارچه خواست که ابروهای فروهشته ی خود را به پیشانی ببندد که هم خوب ببیند و هم او را بشناسند یکی هم به عنوان شال کمر به کمرش بست و رفت و حسینبنعلی را معرفی کرد و پیغمبر و اهل بیت را معرفی کرد و کشته شد خب شهید بهشتی و شهید مطهری و شهید دستغیب و شهید اشرفی و اینها خونهایشان با دیگران خیلی فرق دارد اینها از حوزه بودند و اینها دین را یاری کردند الآن هم ـ خدای ناکرده ـ ذرّهای نظام آسیب ببیند باز هم همین مراجعاند همین علمایند همین اساتیدند همین حوزهاند دولت خدمتگزار و وابسته ی این حوزه است حوزه وقتی او را قبول میکند که راست و درست عمل بکند همین وگرنه طردش میکند دریا یک آدمِ مُرده را قبول نمیکند یک آدم زنده را قبول میکند اینها وابسته ی به حوزهاند حوزه وقتی قبول میکنند که اینها راستگو باشند.
جریان سیدی ظهور وقتی که آمد اوّلین باری که به من گفتند, گفتم این یقیناً دروغ است و حضرت به این آسانیها ظهور نمیکند برای اینکه حضرت طبق روایات معتبر وقتی ظهور میکند که عقل یعنی عقل است و عقل است و عقل, عقل مردم بیاید بالا با فریب و نیرنگ و دروغ و جعل یقیناً ظهور به این نزدیکیها نیست در زمان ظهور ذات اقدس الهی دستش به برکت ولیّعصر(ارواحنا فداه) روی سرِ مردم میآید که «کَمُلَ بِهِ أحلامُهم و عُقولهم» عقلِ مردم که بالا آمد 313 شاگرد مثل امام خدمت حضرت بودند آن وقت جهان چند میلیاردی را میشود به آسانی اداره کرد وگرنه جهان را مگر با کُشتن میشود اداره کرد جهانِ بیعقل را مگر میشود به عدل دعوت کرد با فریب و نیرنگ و سیدی بیّنالغی یقیناً ظهور نزدیک نیست همین اوّلین باری که به من نشان دادند همان وقت گفتم. وقتی حضرت ظهور میکند که عقل مردم کامل بشود آن وقت است که میشود عدل را پیاده کرد مگر بیعقل میشود عدل را پیاده کرد. به هر تقدیر فرمود: فَخَرَاجُ رَبِّکَ خَیْرٌ انبیا همه آمدند همین حرف را زدند با اینکه فرمود من از شما چیزی نمیخواهم لاَ أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً این چهار بخش از مسائل مالی را قرآن صادر کرد الْأَنْفَالُ لِلّهِ وَالرَّسُولِ معادل نفت در اختیار پیغمبر, معادن گاز در اختیار پیغمبر, جنگل و سرزمینهای موات در اختیار پیغمبر, دریاها در اختیار پیغمبر این غناست. فرمود: فَخَرَاجُ رَبِّکَ خَیْرٌ وَهُوَ خَیْرُ الرَّازِقِینَ این مسئله ی اجر شامل همه ی موارد میشود «خوفاً من النار» اجر است «شوفاً الی الجنّة» اجر است «حبّا للقاء الله» اجر است.
وجود مبارک حضرت امیر(سلام الله علیه) به حسنین(علیهما السلام) و سایرین فرمود: «واعملوا للأجر» اجرِ به این معنا که وجه الله هم جزء اجر است چون وجود مبارک انبیا فرمودند: إِنْ أَجْرِیَ إِلَّا عَلَی رَبِّ الْعَالَمِینَ همه اجر میخواهند منتها این اجرشان را از ذات اقدس الهی مسئلت میکنند حالا یا «خوفاً من النار» است یا «شوقاً الی الجنّة» است یا «حبّاً لله» و «لقاء الله» است. در آنجا فرمود: إِنَّ رَبِّی عَلَی صِرَاطٍ مُسْتَقِیمٍ حالا این آیات چون قبلاً مشابهش چند بار گذشت بحث مفصّلی ندارد یعنی دعوتت حق است منکران این قسمت مهم کسانی بودند که جریان معاد را نمیپذیرفتند چون مهمترین بخش دین همان بخش معاد است بقیه آثارِ علمی فراوان دارد ولی آثار عملیاش آن قدر نیست که بخش معاد اثرِ عملی دارد چون انسان درباره ی تمام اعمال ریز و درشتش مسئول است دیگر اگر معاد نباشد ـ معاذ الله ـ انسان رهاست آنکه جلوی تمام اعمال انسان را حسابشده میگیرد مسئله ی معاد است لذا فرمود: وَإِنَّ الَّذِینَ لاَ یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ گرچه اینها موحّد نبودند اما قسمت مهمّ تأثیر سوء برای انکار معاد است اینها عَنِ الصِّرَاطِ لَنَاکِبُونَ گاهی تعبیر قرآن این است که اینها افتادهاند گاهی تعبیر قرآن این است که اینها دورافتادهاند ضلالت آن دورافتادگی است نکول همان عدول و افتادن از صراط مستقیم است بعد فرمود ما اینها گرفتار هستند ما اگر گرفتاری اینها را رفع بکنیم دوباره همان طغیان شروع میشود وَلَوْ رَحِمْنَاهُمْ وَکَشَفْنَا مَا بِهِم مِن ضُرٍّ لَّلَجُّوا فِی طُغْیَانِهِمْ یَعْمَهُونَ چون نمونهاش به طور مبسوط در سوره ی مبارکه ی «انعام» گذشت سوره ی مبارکه ی ٴ «انعام» آیه ی 28 این بود که وَلَوْ رُدُّوا لَعَادُوا لِمَا نُهُوا عَنْهُ.
بیان نورانی امام رضا(سلام الله علیه) که در ذیل این آیه بود همان وقت هم مطرح شد فرمود اینها از جهنم هم در بیایند باز بیراهه میروند وَلَقَدْ أَخَذْنَاهُم بِالْعَذَابِ فَمَا اسْتَکَانُوا لِرَبِّهِمْ وَمَا یَتَضَرَّعُونَ ما آزمودیم اینها را اینها را قدری فشار دادیم اینها استکانت نکردند این استکانه را شما میبینید در این معجمنویسها اینها مشکل داشتند نه در باب «کَوَن» نقل کردند نه در باب «سَکَن» اینها که معجم مینویسند متأسفانه, زمخشری میگوید که این «اِستکانَ» دو وجه دارد یکی اینکه از باب «کَوَن» است این «الف» آن تبدیل شده به «واو» با «الف» و «سین» و «تاء» که آمده باب «استفعال» شده «استکانَ» یعنی از کونی به کونی از حالی به حالی تحوّلی پیدا کردند میشود «استکان» یا از باب «افتعل» است اصلش «سَکَن» بود «استکَن» یعنی «افتعل» بعد این فتحهاش اشباع شده است الف تولید شده است شده «استکانَ» این الفش تولید شده از آن اشباع است وگرنه «افتعل» مصدرش «استکانت» نیست یا فعلش «استکان» نیست منتها وجه اول را تقویت میکنند این دو وجه در نوشتههای بعدی آمده ولی نگفتند که اصلش در کشّاف زمخشری است خب, در تفسیر فخررازی هست بعد در تفسیر مرحوم امینالاسلام هست بعد فرمود: حَتَّی إِذَا فَتَحْنَا عَلَیْهِم بَاباً ذَا عَذَابٍ شَدِیدٍ إِذَا هُمْ فِیهِ مُبْلِسُونَ وقتی عذابِ فراگیر آمده یک سونامی آمده اینها دست و پا میزنند خب تضرّع نعمتی است در سوره ی مبارکه ی «انعام» گذشت که این اگر حادثهای آمد چرا اینها ناله نمیکنند حادثه ی تلخ یک مدرسه است و اگر اینها ناله میکردند آیه ی 43 و 44 سوره ی مبارکه ی انعام این بود که فَلَوْلاَ إِذْ جَاءَهُم بَأْسُنَا تَضَرَّعُوا آخر ما یک بیماری یک حادثهای برای شما آوردیم چرا ناله نکردید چرا دو رکعت نماز نخواندید چرا «یا الله» نگفتید ما شما را فشار دادیم که بگویید «یا الله» نگفتید فَلَوْلاَ إِذْ جَاءَهُم بَأْسُنَا تَضَرَّعُوا وَلکِن قَسَتْ قُلُوبُهُمْ بعد فرمود خب ما شما را که آزمودیم هیچ وقت نگفتید «یا الله» نه در حال رفاه نه در حال رنج, نه در صرّاء نه در ضرّاء چرا تضرّع نکردید حالا که اینچنین است وقتی که اهل ضراعت و ناله نیستید آنگاه گرفتار میشوید حَتَّی إِذَا فَتَحْنَا عَلَیْهِم بَاباً ذَا عَذَابٍ شَدِیدٍ إِذَا هُمْ فِیهِ مُبْلِسُونَ «أعاذنا الله من شرور أنفسنا».
«و الحمد لله ربّ العالمین»
وَهُوَ الَّذِی أَنشَأَ لَکُمُ السَّمْعَ وَالأبْصَارَ وَالأفْئِدَةً قَلِیلاً مَّا تَشْکُرُونَ ﴿78 وَهُوَ الَّذِی ذَرَأَکُمْ فِی الْأَرْضِ وَإِلَیْهِ تُحْشَرُونَ 79 وَهُوَ الَّذِی یُحیْی وَیُمِیتُ وَلَهُ اخْتِلاَفُ الَّیْلِ وَالنَّهَارِ أَفَلاَ تَعْقِلُونَ 80 بَلْ قَالُوا مِثْلَ مَا قَالَ الْأَوَّلُونَ 81 قَالُوا أءِذَا مِتْنَا وَکُنَّا تُرَاباً وَعِظَاماً ءَإِنَّا لَمَبْعُوثُونَ 82 لَقَدْ وُعِدْنَا نَحْنُ وَآبَاؤُنَا هذَا مِن قَبْلُ إِنْ هذا إِلَّا أَسَاطِیرُ الْأَوَّلِینَ 83 قُل لِمَنِ الْأَرْضُ وَمن فِیهَا إِن کُنتُمْ تَعْلَمُونَ 84 سَیَقُولُونَ لِلَّهِ قُلْ أَفَلاَ تَذَکَّرُونَ 85 قُلْ مَن رَبُّ السَّماوَاتِ السَّبْعِ وَرَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِیمِ 86 سَیَقُولُونَ لِلَّهِ قُلْ أَفَلاَ تَتَّقُونَ 87 قُلْ مَن بِیَدِهِ مَلَکُوتُ کُلِّ شَیْءٍ وَهُوَ یُجِیرُ وَلاَ یُجَارُ عَلَیْهِ إِن کُنتُمْ تَعْلَمُونَ 88 سَیَقُولُونَ لِلَّهِ قُلْ فَأَنَّی تُسْحَرُونَ89 بعد از اینکه بخشی از معارف اصلی و فرعی را بیان فرمود درباره ی منکران معاد و منکران توحیدِ ربوبی چند مطلب را اضافه میکند:
مطلب اول اینکه ما به اینها مجاری ادراکِ حسّی و تجربی از یک سو و تجریدی از سوی دیگر به اینها دادیم آنها نه از مبادی تجربی بهره بردند نه از مبادی تجریدی نه از مشاهدات تجربه ی خود پی به حق بردند نه از تحلیلِ عقلی حق را یافتند فقط اهل چشم و گوشاند در حدّ حیاتِ حیوانی اینکه فرمود: وَهُوَ الَّذِی أَنشَأَ لَکُمُ السَّمْعَ وَالْأَبْصَارَ وَالْأَفْئِدَةً قَلِیلاً مَّا تَشْکُرُونَ شکر تنها به این نیست که کسی بگوید «الحمد لله» شکر صرفِ شکرِ اصلی, صرفِ نعمت است در راهی که خدای سبحان این نعمت را برای آن راه مشخص کرده است و انسان را راهنمایی کرده در بخشهایی از قرآن کریم فرمود ما با اینکه به اینها چشم و گوش دادیم به اینها عقل دادیم اینها از چشمشان استفاده نکردند از گوششان استفاده نکردند در سوره ی مبارکه ی «احقاف» آیه ی 26 فرمود: وَجَعَلْنَا لَهُمْ سَمْعاً وَأَبْصاراً وَأَفْئِدَةً فَمَا أَغْنَی عَنْهُمْ سَمْعُهُمْ وَلاَ أَبْصَارُهُمْ وَلاَ أَفِئِدَتُهُم مِن شَیْءٍ إِذْ کَانُوا یَجْحَدُونَ بِآیَاتِ اللَّهِ وَحَاقَ بِهِم مَّا کَانُوا بِهِ یَسْتَهْزِئُونَ فرمود ما به اینها چشم دادیم اینها از چشم استفاده نکردند ما به اینها گوش دادیم اینها از گوش بهره نبردند ما به اینها قلب عطا کردیم آنها از دل استفاده نکردند خب آنها همه ی بهرههای مادّی را که میبرند در ساختن خانهها در کشاورزیها در دامداریها در تجارتها در ازدواجها در جنگ و صلحها از همه ی مجاری ادراکی استفاده میکنند چرا اینها از گوش استفاده نکردند چطور شده از چشم استفاده نکردند چطور شد از دل بهره نبردند کدام بهره را باید از چشم و گوش ببرند که نبردند.
عمده آن است که انسان این علومِ تجربی را به پایگاه تجریدی متّکی کند (یک) و با پایگاه تجریدی حرکت کند و سفر کند (دو) یعنی سفرِ چهارم که «مِن الخَلق إلی الخلق بالحق» است اینها ندارند اینها فقط سفر «مِن الخلق الی الخلق» دارند از ییلاق به قشلاق از قشلاق به ییلاق در زمین سفر میکنند در مناطق گوناگون حرکت میکنند سفری ندارند که همراه داشته باشد لذا فرمود اینها از چشم استفاده نکردند از گوش بهره نبردند از دل استفاده نکردند خب با اینکه کارهایی را که اینها انجام داده بودند در اعصار متأخّر سابقه ندارد.
درباره ی عاد و ثمود فرمود: إِرَمَ ذَاتِ الْعِمَادِ ٭ الَّتِی لَمْ یُخْلَقْ مِثْلُهَا فِی الْبِلاَدِ هنوز هم که هنوز است با گذشت سال قرون متمادی از قصّههای عاد و ثمود کسی مثل آنها زندگی نکرده نمونهاش همین اهرام مصر است خب اینها بارها به عرضتان رسید این طور نبود که در دامنههای کوه ویلا بسازند اینها همان طوری که عدّهای در دشت خانه میساختند مصالحی را در دشت فراهم میکردند در دشت خانه میساختند اینها از مصالح موجودِ کوه بهره میبردند و کوه را به صورت ساختمان در میآوردند که وَتَنْحِتُونَ مِنَ الْجِبَالِ بُیُوتاً فَارِهِینَ این طور نبود که اینها یک منطقه ی ویلایی ییلاقی داشته باشند که اینها این کوهها را میتراشیدند و خانههای متعدّد درست میکردند که آن طور الآن هم نیست که وَتَنْحِتُونَ مِنَ الْجِبَالِ بُیُوتاً فَارِهِینَ لذا فرمود: إِرَمَ ذَاتِ الْعِمَادِ ٭ الَّتِی لَمْ یُخْلَقْ مِثْلُهَا فِی الْبِلاَدِ پس در صنعت ساختمانی کشاورزی دامداری اینها که بود ولی قرآن میفرماید اینها از چشم بهره نبردند از گوش بهره نبردند از عقل بهره نبردند. بهره ی از چشم و گوش این نیست که انسان حیاتِ حیوانی داشته باشد بهره ی از چشم و گوش این است که در کلّ عالَم سفر کند با همسفری یعنی سفرِ «مِن الخلق إلی الخلق» باید باشد اما «بالحق» هر چیزی را مخلوقِ خدا بداند فعلِ خدا بداند خود را که عالِم است علمش را که چراغ است خارج را که خلقت است مخلوق است معلوم است معلوم و علم و عالِم هر سه را فیض خدا بداند چنین امّتی سفرشان از خلق به سوی حق با حق است لذا موحّدانه زندگی میکنند اینها از چشمشان بهره میبرند از گوششان بهره میبرند از دلشان بهره میبرند لذا نه بیراهه میروند نه راه کسی را میبندند نه دروغ میگوید نه دروغ را تحمل میکنند. پس اینکه در آیه محل بحث فرمود ما به اینها چشم و گوش دادیم و دل دادیم ولی اینها شکر نکردند شرحش در سوره ی مبارکه ی «احقاف» است که فرمود هیچ بهرهای از چشم و گوش نبردند چرا؟ برای اینکه اینها در همان محدوده ی طبیعت زندگی میکنند خلقت را به طبیعت تبدیل کردند همین, گفتند زمین است نه خلقِ خداست گفتند آسمان است نگفتند خلقِ خداست پس دو نگاه است دو منظر است یکی بهرهبرداریِ صحیح از عالَم خلقت است به طوری که یک خردمند سفر میکند از خلق به خلق در صحابت حق این میشود «مِن الخلق إلی الخلق بالحق» این میشود آیات الهی. یک وقت است نه بهرههای طبیعی و مادّی میبرد درباره ی این گروه فرمود اینها از مجاری ادراکیشان بهره نبردند پس فرمود خدای سبحان به اینها چشم و گوش داد ولی اینها شکر نکردند نه یعنی نگفتند «الحمد لله» که ما چشم و گوش دادیم بلکه این نعمت را در جای خود صرف نکردند و صرف نکردنش هم در سوره ی مبارکه ی «احقاف» مشخص شد مشابه این هم در سوره ی مبارکه ی «انعام» گذشت. بعد فرمود: وَهُوَ الَّذِی ذَرَأَکُمْ فِی الْأَرْضِ وَإِلَیْهِ تُحْشَرُونَ خدای سبحان شما را در زمین خلق کرد و مرگ هم بین راه است نه پایان راه یک متحرّک بدون اینکه در وسط نابود بشود سیرش را ادامه میدهد تا به عذاب یا ثواب الهی برسد مرگ به این معنا که این متحرّک نابود بشود یک چند صباحی دوباره زنده بشود اینچنین نیست انسان کادح است کَادِحٌ إِلَی رَبِّکَ کَدْحاً فَمُلاَقِیهِ بین راه هرگز نه تعطیل میشود نه ابطال. جا برای عُطله و بطلان نیست که وسط نابود بشود دوباره سر در بیاورد بدن میپوسد ولی بالأخره یک بدن دیگری در برزخ هست تا در قیامت آن بدنِ اصلی زنده بشود پس انسان بدون عُطله و بطلان بدون اینکه وسط نابود بشود یک حفره ی ناپدیدی پدید بیاید این راه را ادامه میدهد این همان رجوع به قیامت است رجوع به لقای خداست رجوع به اسمای حسنای الهی است فرمود: وَهُوَ الَّذِی ذَرَأَکُمْ فِی الْأَرْضِ وَإِلَیْهِ تُحْشَرُونَ ٭ وَهُوَ الَّذِی یُحیْی وَیُمِیتُ در دنیا میبینید یک عدّه را زنده میکند یک عدّه را میمیراند همین معنا هم در جریان قیامت هست یک عدّهای را زنده میکند وَلَهُ اخْتِلاَفُ الَّیْلِ وَالنَّهَارِ اینکه شب به جای روز, روز به جای شب قرار میگیرد خِلطِ یکدیگرند که فرمود: وَهُوَ الَّذِی جَعَلَ الَّیْلَ وَالنَّهَارَ خِلْفَةً لِمَنْ أَرَادَ أَن یَذَّکَّرَ أَوْ أَرَادَ شُکُوراً که مضمون یکی از آیات است یعنی شب جای روز را میگیرد روز جای شب را میگیرد با یک نظمِ حسابشده هم «ایلاج اللیل فی النهار و ایلاج النهار فی اللیل» حسابشده است هم «تکویر اللیل فی النهار و تکویر النهار فی اللیل» حسابشده است هم اخْتِلاَفِ اللَّیْلِ وَالنَّهَارِ حسابشده است که فرمود: قَدَّرَ فِیهَا اقْوَاتَهَا فِی أَرْبَعَةِ أَیَّامٍ یعنی فی اربعة فصول. فرمود شما اگر عاقل میبودید از این بهرههای حسّی که امور تجربی است کمک تجریدی میگرفتید و جهان را به عنوان خلقت میدیدید. حالا پاسخی که آنها میدهند میفرمایند اینها حرفی برای گفتن ندارند یا استبعاد است یا تقلید از آنها سؤال بکنی چرا جریان معاد را انکار میکنید از یک سو, چرا منکر توحید ربوبی هستید از سوی دیگر.
جریان معاد اینها استبعادی دارند و تقلیدی جریان استبعادشان میگویند بعید است مُرده دوباره زنده بشود اینها خیال میکردند انسان دوباره برمیگردد به عالم دنیا در حالی که معاد رجوع الی الآخرة است نه عود الی الدنیا هم استبعادشان را ذکر میکند هم تبعیدشان را فرمود: بَلْ قَالُوا مِثْلَ مَا قَالَ الْأَوَّلُونَ پیشینیان یک حرف باطلی داشتند که یا استبعاد میکردند یا انکار اینها هم یا استبعاد دارند یا انکار.
سوره ی مبارکه ی «بقره» و مانند آن گذشت که تَشَابَهَتْ قُلُوبُهُمْ این تَشَابَهَتْ قُلُوبُهُمْ نشان میدهد که دلهای اینها شبیه هم است فکرهای اینها شبیه هم است در این آیه هم فرمود: بَلْ قَالُوا مِثْلَ مَا قَالَ الْأَوَّلُونَ چرا مانند گذشته حرف میزدند چون در آن سوره مشخص شد که تَشَابَهَتْ قُلُوبُهُمْ طرز تفکّر آنها یکی است اگر دلهای اینها شبیه هم است افکار اینها هم شبیه هم است آنها مقلّدانه یا مستبعدانه منکر معاد بودند اینها هم بشرح ایضاً چون اینها مثل گذشته فکر میکنند همین دو محذور را دارند بَلْ قَالُوا مِثْلَ مَا قَالَ الْأَوَّلُونَ خب اوّلون چه میگفتند اینها چه میگویند؟ اینها میگویند: قَالُوا أءِذَا مِتْنَا وَکُنَّا تُرَاباً وَعِظَاماً ءَإِنَّا لَمَبْعُوثُونَ ما وقتی مُردیم و خاک شدیم و به صورت استخوان پوسیده در آمدیم دوباره زنده میشویم خب اینکه برهان نیست این استبعاد است قرآن کریم چند بار فرمود شما که موجودید اولاً روحتان که هرگز از بین نمیرود چه اینکه در جریان شهدا فرمود هم لاَ تَحْسَبَنَّ آمده هم لاَ تَقُولُوا آمده که اینها کاملاً زندهاند این اختصاصی به شهید ندارد کسانی که بالاتر از شهیدند یا همسطح شهیدند آنها هم همین طورند پایینتر از شهید هم همین طورند این دو نفر که به میدان رفتند این طور نیست که حالا روحِ یکی بشود مجرّد روح دیگری مجرّد نشود که فرمود: لاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللّهِ أَمْوَاتاً بلکه احیا هستند دیگران هم که میمیرند همین طورند این راجع به روح.
راجع به بدن هم فرمود شما یک وقت «لیس» تامّه بودید بعد «لیس» ناقصه شدید که اصلاً قابل ذکر نبودید الآن به این صورت در آمدید در جریان معاد وقتی آنها میگویند چه کسی میتواند انسان را زنده کند برهان راجع به پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) بر آنها نقل میکرد آنها سرافکنده میشدند فَسَیُنْغِضُونَ إِلَیْکَ رُؤُوسَهُمْ حرفی برای گفتن ندارند سر خم میکنند سر به زیر میشوند یعنی وقتی آنها بگویند چه کسی ما را زنده میکند جواب این است که آن کسی که اوّلین بار شما را ایجاد کرده است این کار که آسانتر از اوست گرچه هیچ کاری برای خدا آسانتر از کار دیگر نیست در برابر قدرتِ متناهی جمیع افعال علی السوا هستند (یک) فاعلی که به اراده کار میکند نه به حرکت جمیع اعمال برای او یکسان است (دو) خب اگر جمیع امور برای خدا یکسان است یکی آسان و دیگری آسانتر نخواهد بود لذا بعد از اینکه فرمود: وَهُوَ أَهْوَنُ عَلَیْهِ بعد فوراً استدراک کرد فرمود: وَلَهُ الْمَثَلُ الْأَعْلَی ما برای تفهیمِ مردم میگوییم یکی اَهون است یکی هَیّن به هر تقدیر آنها که میگویند چه کسی ما را زنده میکند پاسخش این است که قُلِ الَّذِی فَطَرَکُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ آنها ناچار سر به زیرند فَسَیُنْغِضُونَ إِلَیْکَ رُؤُوسَهُمْ اما اینجا این استبعادی که ذکر میکنند استبعاد که دلیل نیست در آیات دیگر خودشان هم اعتراف کردند که سخن از استبعاد است نه استحاله وَمَا نَحْنُ بِمُسْتَیْقِنِینَ ما یقین نداریم قیامت هست خب اگر دلیل عقلی اقامه میکردند بر استحاله میگفتند ما یقین به عدم داریم در حالی که میگویند ما یقین به وجود نداریم خب بَلْ قَالُوا مِثْلَ مَا قَالَ الْأَوَّلُونَ اوّلون چه گفتند؟ گفتند: أءِذَا مِتْنَا وَکُنَّا تُرَاباً وَعِظَاماً ءَإِنَّا لَمَبْعُوثُونَ این استبعاد است گروهی از اینها یا پایان اعمالِ اینها به انکار برمیگردد که گفتند: لَقَدْ وُعِدْنَا نَحْنُ وَآبَاؤُنَا هذَا مِن قَبْلُ إِنْ هذا إِلَّا أَسَاطِیرُ الْأَوَّلِینَ چون فکر میکردند که معاد, عودِ به دنیاست و کسی که مُرده دوباره به دنیا برنگشت در تمام این قرنها میگویند این حرفی است که اسطوره و افسانه است برای اینکه نیاکان ما هم شنیده بودند که انبیا میگویند بعد از مرگ حیات هست این حرف از دیرزمان بود ولی در طیّ این قرون هیچ مُردهای برنگشت اینکه میگویند مَا سَمِعْنَا بِهذَا فِی آبَائِنَا الْأَوَّلِینَ با اینکه الآن میگویند: لَقَدْ وُعِدْنَا نَحْنُ وَآبَاؤُنَا هذَا مِن قَبْلُ این جمعش محال است که نه اینکه این حرفها بیسابقه است پدران ما هم همین حرف را شنیدند ولی چون پدران ما قبول نکردند دلیل بر بطلان است یک ملّت تقلیدمدار حق را در شرک میداند چون میگوید إِنَّا وَجَدْنَا آبَاءَنَا عَلَی أُمَّةٍ وَإِنَّا عَلَی آثَارِهِم مُهْتَدُونَ, مُقْتَدُونَ و مانند آن, توحید را باطل میداند چون پدرانشان نپذیرفتند مَا سَمِعْنَا بِهذَا فِی آبَائِنَا الْأَوَّلِینَ نه این است که این جریان در گذشته اتفاق نیفتاد بلکه بر اساس تقلیدمحوری چیزی را که آبائشان پذیرفته باشند حق است چیزی را که نپذیرفته باشند باطل است این دوتا قضیه ی موجبه و سالبه برای اثبات حق بودن شرک و بطلان توحید ـ معاذ الله ـ اقامه شده گاهی هم ممکن است به این معنا باشد که این خبر پدیده ی تازه است ولی این آیه محلّ بحث که پدران ما هم جریان معاد را شنیدند ولی خبری نبود نشان میدهد که این مَا سَمِعْنَا بِهذَا فِی آبَائِنَا الْأَوَّلِینَ معنایش این نیست که دعوتِ به معاد بیسابقه بود معنایش این است که دعوت به معاد سابقه داشت ولی نه در گذشته نه در حال نه زمان نیاکان ما نه در عصر ما هیچ مُردهای برنگشت زنده بشود لذا گفتند: لَقَدْ وُعِدْنَا نَحْنُ وَآبَاؤُنَا هذَا اینجا وعد به معنای وعید است چون این ثلاثی مجرّد هم به معنای نوید است هم به معنی وعید گرچه غالباً در وعید کلمه ی باب افعال به کار میرود ایعاد, أوعد و مانند آن به کار میرود. لَقَدْ وُعِدْنَا نَحْنُ وَآبَاؤُنَا هذَا مِن قَبْلُ إِنْ هذا إِلَّا أَسَاطِیرُ الْأَوَّلِینَ این نظیر قصّه ی رستم و افراسیاب است افسانه است ـ معاذ الله ـ حالا برهان اقامه میکند. میفرماید این جدال احسن است البته این وَجَادِلْهُم بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ یکی از مواردش اینجاست.
جهان واجبالوجودی دارد آنها در این شک نداشتند در اینکه آن واجبالوجود کلّ نظام را آفرید حرفی نداشتند در اینکه نه واجب شریک دارد نه خالقِ کل شریک دارد حرفی نداشتند در اینکه مدیر کل خداست و ربوبیّتِ مطلق برای اوست حرفی نداشتند لکن مدیریّت مقطعی و موضعی را به ارباب خاص ءَأَرْبَابٌ مُّتَفَرِّقُونَ میسپردند ربّ انسان که خیر و شرّ و نفع و ضرر انسان به دست اوست خدا نیست ـ معاذ الله ـ ربّ ارض مشخص است ربّ بحر مشخص است و مانند آن.
ارباب جزئی اینها یک اختلاف داشتند و الاّ در ربّالأرباب و الهالآلهه حرفی نداشتند و میگفتند ما این ارباب جزئی را عبادت میکنیم تا ما را به ربّالأرباب نزدیک کند که هؤُلاَءِ شُفَعَاؤُنَا عِندَ اللَّهِ یا مَا نَعْبُدُهُمْ إِلَّا لِیُقَرِّبُونَا إِلَی اللَّهِ قرآن کریم میفرماید بر اساس جدال احسن استفاده کردن از لوازمِ اصولِ پذیرفتهشده میتواند طرف را مُجاب کند میفرماید شما خلقت را که برای خدا میدانید بسیار خب, مُلک جهان را که برای خدا میدانید مِلک جهان برای چه کسی است؟ مالک جهان چه کسی است؟ خداست مُلک و نفوذ و سلطنت و سیطره ی جهان در اختیار چه کسی است؟ خداست مالکِ جهان چه کسی است؟ خداست مَلِک جهان چه کسی است؟ خداست خب لازمهاش این است که کلّ جهان را او دارد اداره میکند اگر مدبّراتی هم در عالم هستند به اذن اویند مجریان حُکم اویند و اگر او حقیقتِ نامتناهی است حضورش به ما از دیگران نزدیکتر است.
دعای «ابوحمزه ثمالی» در سحرهای ماه مبارک رمضان این است که درست است نظام عالم نظام سبب و مسبّب است «أبی الله أن تجربی الامور الاّ بأسبابها أو أبی الله أن یُجری الامور الا بأسبابها» نظام عالَم نظام سبب و مسبّب است هم در بیانات نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) است هم در بیانات نورانی امام رضا(سلام الله علیه) است که «کلّ قائمٍ فی سواه معلول» اما این مطلب را وجود مبارک امام سجاد در دعای سحرهای ماه مبارک رمضان که برداشت از آیات قرآن کریم است به ما آموخت درست است که سلسله ی علل منظم است و رأس سلسله خداست او علةالعلل است اما ـ معاذ الله ـ معنایش این نیست که خدا جایش در آغاز سلسله است رأس سلسله است بقیه امور را حلقات این سلسله انجام میدهند او در رأس سلسله به عنوان مبدأ آغازین است (یک) با حلقات بالا و وسط و میانی هست (دو) با هر حلقهای از علت نزدیکِ او نزدیکتر است (سه) با هر معلولی هم از خود آن معلول نزدیکتر است (چهار) وقتی او أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِیدِ است «أقرب إلینا من علّة القریبه» است «أقرب الی المعلول من سبب القریب والمباشر» است اینچنین نیست که او در رأس سلسله باشد در وسط و پایان حضور نداشته باشد او طبق بیان نورانی حضرت امام سجاد در صحیفه فرمود: «أَنْتَ الدَّانِی فِی عُلُوِّهِ وَ الْعَالِی فِی دُنُوِّهِ» با اینکه مبدأ سلسله است در همه جا حضور دارد خب اگر او «أَنْتَ الدَّانِی فِی عُلُوِّهِ وَ الْعَالِی فِی دُنُوِّهِ» انسان از دو راه میتواند از او کمک بگیرد یکی از راه علل و اسباب یکی هم بیسبب در همین دعای «ابوحمزه ثمالی» آن است که خدایا! تو آن مبدأیی هستی که بدون شفاعتِ شفیعی و توسّل به وسیلهای «فیقضی لی حاجتی بغیر شفیع» اینکه ـ معاذ الله ـ نمیخواهد شفاعت را انکار کند که میفرماید تو دو راه میتوانی به ما کمک بکنی و میکنی یکی از راه علل و اسباب عادی یکی هم بدون سبب و بدون وسیله هر دو راه میتوانی. خب چنین خدایی اگر مُلکِ عالَم به دست اوست و او میشود مَلِک, مِلک عالَم به دست اوست او میشود مالک خب پس باید حرفِ او را دین او را اطاعت کرد (یک) رهنمود او را که بعد از این عالَم, عالَم دیگری هم هست پذیرفت (دو). فرمود: لِمَنِ الْأَرْضُ وَمن فِیهَا إِن کُنتُمْ تَعْلَمُونَ ما که به شما چشم دادیم گوش دادیم دل دادیم شما دانشمند نشدید کشاورز شدید صنعتگر شدید همه ی این راهها را رفتید ولی دانشمند نشدید علمِ نافع پیدا نشد شما فقط در مدار حسّ منقطع از عقل بهره بردید عالِم نیستید خب با اینکه درباره ی عاد و ثمود و امثال ذلک فرمود اینها از نظر ساختمانی و صنعت کاری کردند که هنوز بیسابقه است هنوز یعنی مشابهش پیدا نشده.
پرسش:؟پاسخ: چرا, برای همه ی اینها برکات فراوانی است و آثاری است اما معنای وجودِ اسباب این نیست که جلوی اطلاقِ مطلق را میگیرند که. آن مطلق «مع کلّ شیء» است «لا بمقارنه» همه جا حضور دارد هُوَ مَعَکُمْ أَیْنَ مَا کُنتُمْ چون حقیقتِ اطلاقی معنایش این است اما اینها را هم آفرید که هر کدام از اینها محدوده ی خاصّ خودشان را دارند جود او و بخشش او باعث پیدایش عالم است منتها حکمت او باعث نظم جهان است اطلاق او باعث حضور همهجانبه اوست.
خب, قُل لِمَنِ الْأَرْضُ وَمن فِیهَا إِن کُنتُمْ تَعْلَمُونَ شما عالِم نیستید برای اینکه چشم و گوشتان بیکار است عقلتان بیکار است ما این چشم و گوش را دادیم که شما زندگیِ انسانی داشته باشید ندارید یا زندگی حیوانی دارید خب این خانههای منظّمی که مهندسیشده است زنبور عسل میسازد این بهره ی مادّی از چشم و گوش برده اما آن برهان عقلی را که ندارد البته در حدّ خودشان آنها موحّد هستند قُل لِمَنِ الْأَرْضُ وَمن فِیهَا إِن کُنتُمْ تَعْلَمُونَ ٭ سَیَقُولُونَ لِلَّهِ فرمود خب اگر این است پس چرا متذکِّر نیستید این همه شما که فترتان این است مشهود و معقولتان این است چرا یاد خدا از قلبهایتان رخت بربست چرا یادآوری انبیا را محترم نمیشمارید اما از این به بعد قُلْ أَفَلاَ تَذَکَّرُونَ ٭ قُلْ مَن رَبُّ السَّماوَاتِ السَّبْعِ وَرَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِیمِ چه چیزی اینها را اداره میکند ربّ اینها چه کسی است؟
لازمه ی مالکیّت, ربوبیّت است چه کسی تدبیر میکند کسی که مالک باشد ممکن است در جهانِ اعتبار کسی مِلک اعتباری داشته باشد و دیگری غصب بکند و زمین او را آبیاری بکند و اداره بکند این در موارد اعتباری ممکن است اما در موارد تکوین ممکن نیست که مالکِ تکوینیِ شیئی الف باشد ولی باء بخواهد او را اداره کند خب چشمِ هر کسی گوش هر کسی مِلک و مُلک تکوینی همان شخص است آن شخص اگر خواست ببیند میبیند و اگر نخواست ببیند که چشم میبندد زید که بیگانه از عمرو است چشم و گوشِ عمرو را نمیتواند اداره کند این عمروی است که شما باید بدانید خب کلّ عالَم مِلک چه کسی است؟ خدا, مُلک چه کسی است؟ خدا, مالک چه کسی است؟ خدا, مَلک کیست؟ خدا, خب اگر مالک و مَلک اوست تدبیر چون ربّ یعنی مدبّر ربوبیّت هم باید برای او باشد دیگر. این لازمه ی آن حرف است اینها آن ربوبیّت را گرچه ربّالعالمین بودن را میپذیرند اما ربوبیّت مقطعی را نمیپذیرند درست جواب نمیدهند گرچه برخیها به قرائتهای دیگر این آیه را قرائت کردند اما این قرائت معروف با «لام» است فرمود: قُلْ مَن رَبُّ السَّماوَاتِ السَّبْعِ وَرَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِیمِ باید در جواب این میشد «سیقولون الله» اما نمیگویند الله میگویند «لله» خب این «لله» که حرفِ قبلی بود ما اگر از شما سؤال میکردیم که آسمان و زمین برای چه کسی است شما بگویید برای خداست اما ما میگوییم مدبّر آسمان و زمین کیست نبیاد بگویید «لله» باید بگویید «الله» قُلْ مَن رَبُّ السَّماوَاتِ السَّبْعِ وَرَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِیمِ ٭ سَیَقُولُونَ لِلَّهِ حالا عدّهای خواستند اصلاح کنند که در قرائت بعضی از قاریان آمده است که «سیقولون الله» ولی این لِلَّهِ معنایش این است که خب چرا تقوا ندارید چرا تقوای علمی ندارید لازمه ی اینکه جهان مِلک خداست سُبْحَانَ الَّذِی بِیَدِهِ مَلَکُوتُ کُلِّ شَیْءٍ و مالک یوم الدین است لِلَّهِ مُلْکُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ است ملکوت کلّ شیء به دست اوست لازمهاش این است که او دارد اداره میکند وقتی از شما سؤال میکنیم چه کسی مدبّر است باید بگویید الله نباید بگویید لله شما باز حرف قبلی را زدید حرف قبلی این بود که مِلک چه کسی است و مُلک چه کسی است خب مُلک خداست اما چه کسی اداره میکند باید بگویید الله. قُلْ أَفَلاَ تَتَّقُونَ خب اگر معنایش این باشد که لازمه ی مالک و مَلک بودن ربوبیّت است و شما این لازم را قبول دارید پس چرا متّقی نیستید به دستور او عمل نمیکنید قُلْ مَن بِیَدِهِ مَلَکُوتُ کُلِّ شَیْءٍ وَهُوَ یُجِیرُ وَلاَ یُجَارُ عَلَیْهِ إِن کُنتُمْ تَعْلَمُونَ این إِن کُنتُمْ تَعْلَمُونَ ناظر به آن سرفصل است عنوان فصل و سرفصلِ بحث اخیر این است که ما به شما مجاری ادراکی دادیم معرفتشناسی حسّی و تجربی دادیم معرفتشناسی تجریدی دادیم از هیچ کدام بهره نبردی این سرفصل فرمود اگر شما عالِم باشید از مجاری معرفت حسّی و تجربی از یک سو و تجریدی از سوی دیگر استفاده میکردید جواب درست میدادید قُلْ مَن بِیَدِهِ مَلَکُوتُ کُلِّ شَیْءٍ وَهُوَ یُجِیرُ وَلاَ یُجَارُ عَلَیْهِ إِن کُنتُمْ تَعْلَمُونَ باز سَیَقُولُونَ لِلَّهِ خب.
جریان ملکوت تعبیری سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) دارند و شواهدی هم اقامه میکنند میفرمایند در قرآن کریم مُلک به معنای ظاهر این عالم است که تَبَارَکَ الَّذِی بِیَدِهِ الْمُلْکُ و با عنوان «تبارک» مطرح شد اما ملکوت آن چهره ی ارتباط اشیاء به خداست در سوره ی مبارکه ی «هود» و مانند آن آمد مَا مِن دَابَّةٍ إِلَّا هُوَ آخِذُ بِنَاصِیَتِهَا پیشانو و پیشانی هر کسی به دست اوست زِمام هر کسی به دست اوست آن زِمامداری که زمامِ هر کسی به دست اوست آن را اگر کسی انسان ببیند دستِ بیدستیِ خدا یعنی قدرت الهی را مشاهده میکند در بخش پایانی سوره ی مبارکه ی «یس» فرمود: فَسُبْحَانَ الَّذِی بِیَدِهِ مَلَکُوتُ کُلِّ شَیْءٍ که با فَسُبْحَانَ شروع شده که فرق فَسُبْحَانَ و تَبَارَکَ در نوبتهای قبل گذشت فرمود ملکوت هر چیزی به دست اوست سنگ ملکوتی دارد درخت ملکوتی دارد آن چهره ی ارتباط اشیاء به خدا که سُبْحَانَ الَّذِی بِیَدِهِ مَلَکُوتُ کُلِّ شَیْءٍ آن چهره ی ارتباط را میگویند ملکوت فرمود: مَا مِن دَابَّةٍ إِلَّا هُوَ آخِذُ بِنَاصِیَتِهَا جنبندهها این طورند احجار و کلوخ و مَدَر این طورند که زمام هر کسی به دست اوست برای اینکه درباره ی سنگها هم فرمود: وَإِنَّ مِنْهَا لَمَا یَهْبِطُ مِنْ خَشْیَةِ اللّهِ پس زمام هر چیزی به دست اوست فَسُبْحَانَ الَّذِی بِیَدِهِ مَلَکُوتُ کُلِّ شَیْءٍ اگر آن چهره ی ارتباطی اشیاء به خدا دیده بشود آن میشود ملکوت; او همسایه خوبی است مجاور خوبی است جار خوبی است جئاردهنده خوبی است.
جار یعنی همسایه; چون همسایه به فکر همسایه است از همین جار و پناه دادن کلمه پناهندگی پیدا شده که وَإِنْ أَحَدٌ مِنَ الْمُشْرِکِینَ اسْتَجَارَکَ فَأَجِرْهُ حَتَّی یَسْمَعَ کَلاَمَ اللّهِ اگر کسی از شما پناهندگی خواست که بیاید آیات الهی را بشنود به او پناهندگی بدهید, این میشود جِوار و پناهندگی دادن که او جار است یعنی پناه دهنده است. فرمود: یُجِیرُ وَلاَ یُجَارُ عَلَیْهِ إِن کُنتُمْ تَعْلَمُونَ, باز به جای اینکه بگویند الله, سَیَقُولُونَ لِلَّهِ بعد فرمود اگر بالأخره این است یا نمیخواهید جواب بدهید که مسحورید یا نمیخواهید به لازم حرفتان عمل کنید که مسحورانه حرکت میکنید.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
قَالُوا أءِذَا مِتْنَا وَکُنَّا تُرَاباً وَعِظَاماً ءَإِنَّا لَمَبْعُوثُونَ ﴿82 لَقَدْ وُعِدْنَا نَحْنُ وَآبَاؤُنَا هذَا مِن قَبْلُ إِنْ هذا إِلَّا أَسَاطِیرُ الْأَوَّلِینَ 83 قُل لِمَنِ الْأَرْضُ وَمن فِیهَا إِن کُنتُمْ تَعْلَمُونَ 84 سَیَقُولُونَ لِلَّهِ قُلْ أَفَلاَ تَذَکَّرُونَ 85 قُلْ مَن رَبُّ السَّماوَاتِ السَّبْعِ وَرَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِیمِ 86 سَیَقُولُونَ لِلَّهِ قُلْ أَفَلاَ تَتَّقُونَ 87 قُلْ مَن بِیَدِهِ مَلَکُوتُ کُلِّ شَیْءٍ وَهُوَ یُجِیرُ وَلاَ یُجَارُ عَلَیْهِ إِن کُنتُمْ تَعْلَمُونَ 88 سَیَقُولُونَ لِلَّهِ قُلْ فَأَنَّی تُسْحَرُونَ89 بَلْ أَتَیْنَاهُم بِالْحَقِّ وَإِنَّهُمْ لَکَاذِبُونَ 90 آنچه در فضای حجاز حاکم بود تفکّر مادیّت بود از یک سو, معرفتشناسی حسّی و تجربی بود از سوی دیگر معیار شرف هم ثروت و داشتن نیاکان فاخر بود از سوی دیگر.
قرآن کریم همه ی این معیارها را ارزیابی کرد فرمود هیچ کدام از اینها معیار فضیلت نیست آنچه معیار فضیلت است مشخص کرد معرفتشناسیِ حسّی و تجربی را محترم شمرد لکن بالاتر از معرفتشناسیِ حسّی و تجربی, معرفتشناسی تجریدی و عقلی را ارائه کرد بالاتر از معرفتشناسی تجریدیِ عقلی, معرفتشناسی شهودی را فراسوی اینها نصب کرد فرمود: کَلاَّ لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْیَقِینِ ٭ لَتَرَوُنَّ الْجَحِیمَ اگر به علمالیقین برسید و عمل کنید هماکنون که در دنیا هستید جهنم را میبینید که این علمِ شهودی است بالاتر از آن علمِ تجربی. در جریان فخرزدایی فرمود فخر به یک حقیقتِ پایدار است این اصل اول.
آن حقیقتِ پایدار خداست و لاغیر اصل دوم.
انبیا و مؤمنان از شرف و عزّت برخوردارند که وَلِلَّهِ الْعِزَّةُ وَلِرَسُولِهِ وَلِلْمُؤْمِنِینَ این اصل سوم.
معیار عزّت و شرفِ انبیا و مؤمنین یاد خدا و اطاعت فرمان خداست اصل چهارم.
این یاد خدا و فرمان خدا به صورت قرآن کریم ممثّل شد اصل پنجم لذا میفرماید این قرآن لَذِکْرٌ لَکَ وَلِقَوْمِکَ بنابراین اگر در آیهای که قبلاً بحث شد در همین سوره ی مبارکه ی «مؤمنون» که فرمود: بَلْ أَتَیْنَاهُم بِذِکْرِهِمْ فَهُمْ عن ذِکْرِهِم مُعْرِضُونَ این ذکر به معنای فخر و مقام و شرف معنا شد بر اساس همین تحلیلهای پنجگانه گذشته است یعنی آنچه مایه شرف شماست ما آوردیم چه چیزی مایه شرف شماست ذِکْرِ اللَّهِ و اگر در تفسیر سیدناالاستاد در المیزان و در کتابهای دیگر ذکر به معنای ذکر خدای سبحان شد آن چون سببِ این شرف است در فضایی که درباره ی شرف و افتخارات سخن به میان میآید قرآن باید بیان کند که آنچه سبب شرف و افتخارِ شماست ما گفتیم و آن این است که شما به عزیزِ مطلق و شریفِ مطلق به کاملِ مطلق سر بسپارید بنابراین این دوتا ذکر در طول هماند ذکرِ به معنای شرف و فخرِ ملّی این در سایه ی ذکرِ یاد حق و ذُکرِ نام حق و یاد حق خواهد بود.
مطلب بعدی آن است که آنچه اینها در جاهلیّت میگفتند پشت سر هم میگفتند که نیاکان ما که این طور نگفتند نیاکان ما که ندیدند در عصر آنها که نبود اینها آثارِ الهی را هم بر این حفهای نیاکانشان بار میکردند یعنی نه تنها در مدار تقلید حرکت میکردند بلکه آنچه را که نیاکانشان داشتند حق بود آنچه را نداشتند باطل بود مشابه آنچه را که ما درباره ی ذات اقدس الهی قائلیم اینها هم درباره ی گذشتگانشان قائل بودند ما بر اساس رهنمود قرآن میگوییم آنچه را خدا میداند در جهان موجود است آنچه را خدا نمیداند معدومِ محض است و باطلِ صِرف است مگر میشود چیزی را خدا نداند درست است که چیزی اگر شیئی باشد یقیناً معلومِ خداست چون بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ است اما لاشیء معدومِ محض آیا خدا هیچ چیزی را میداند آدم باید بگوید چیزی را معرفی کند نام ببرد مفهومی ماهیّتی اسمی رسمی چیزی بگوید بعد بگوید آیا این را خدا میداند یا نه بله یقیناً خدا میداند اما معدومِ محض را که خود انسان از او هیچ خبری ندارد میشود گفت خدا میداند یا نه, خدا میفرماید نه ما نمیدانیم, ما نمیدانیم یعنی نیست لذا در جریان شرک میفرماید این حرفی که شما میزنید خدا نمیداند انتبئون الله بما لا یعلمون شما چیزی را میگویید که خدا نمیداند, خدا نمیداند یعنی نیست دیگر. هیچ کس نمیتواند بگوید «عدم الوجدان یدلّ علی عدم الوجود» مگر خدا. تنها کسی که میتواند بگوید «عدم الوجدان یدلّ علی عدم الوجود» آن ذات اقدس الهی است دیگران انبیا اولیا ائمه(علیهم السلام) اگر چنین فرمایشی فرمودند به تعلیم الهی است وگرنه اگر به خدای سبحان ارتباط پیدا نکند همان اصلِ رایج حق است که «عدم الوجودان لا یدلّ علی عدم الوجود» اگر انسان چیزی را نیافت دلیل نیست که آن نیست این قدر اسرار در عالَم هست غَیْبُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ است که کسی خبر ندارد.
فتحصّل تنها کسی که میتوان درباره ی او گفت «عدم الوجدان یدلّ قطعاً علی عدم الوجود» آن ذات اقدس الهی است و اهل بیت(علیهم السلام) که به تعلیمِ الهی عالِماند چون خدا میفرماید من نمیدانم این جریان بُتی که شما میگویید من نمیدانم یعنی نیست دیگر. خب اینها همان حرف را درباره ی نیاکانشان میگفتند چه اینکه فرعون هم همین حرف را درباره ی خودش میگفت, میگفت: مَا عَلِمْتُ لَکُم مِنْ إِلهٍ غَیْرِی من غیر از خودم خدایی نمیدانم یعنی نیست این حرفِ فرعون در قسمت سلب و نفی مشابه همان حرفِ اوست در قسمت اثبات یک وقت است میگوید: مَا عَلِمْتُ لَکُم مِنْ إِلهٍ غَیْرِی یک وقت میگوید: أَنَا رَبُّکُمُ الْأَعْلَی یک وقت میگوید که به موسای کلیم عرض میکند میگوید چیزی میگویی که من نمیدانم یعنی نیست اینکه فرعون میگوید چون من نمیدانم, نیست این بدترین دعوا و ادّعای اوست همان ادّعای ذات اقدس الهی را میگوید که إِتُنَبِّؤُنَ اللَّهَ بِمَا لاَ یَعلَمُ فِی السَّماوَاتِ وَلاَ فِی الْأَرْضِ خب پس در جاهلیّت برای نیاکانشان این قدر ارزش قائل بودند که اگر نیاکان چیزی را نپذیرفتند دلیل بطلان بود و اگر میپذیرفتند دلیل حق بود پشت سر هم میگفتند که مَا سَمِعْنَا بِهَذا فِی آبَائِنَا الْأَوَّلِینَ و امثال ذلک. قرآن کریم آمده فرموده شرفِ شما در اعتبار به آن نیاکان پوسیده نیست شرف شما را ما آوردیم و آن یاد خدا و نام خداست بنابراین این و ذکر در طول هماند نه در عرض هم.
مطلب بعدی آن است که در جریان انکار معاد اینها شبهات فراوانی داشتند بعد جمعبندی شدهاش در سوره ی مبارکه ی «القیامه» است که قبلاً گذشت در سوره ی «القیامه» فرمود اینها دلیلی بر نفی معاد ندارند گاهی استبعاد میکنند و میگویند مگر میشود چیزی به نام معاد باشد وَمَا نَحْنُ بِمُسْتَیْقِنِینَ لکن در سوره ی مبارکه ی «القیامه» آیه ی چهار به بعد فرمود: أَیَحْسَبُ الْإِنسَانُ أَلَّن نَجْمَعَ عِظَامَهُ ٭ بَلَی قَادِرِینَ عَلَی أَن نُّسَوِّیَ بَنَانَهُ ٭ بَلْ یُرِیدُ الْإِنسَانُ لِیَفْجُرَ أَمَامَهُ یعنی اینها مشکلِ علمی ندارند وقتی پذیرفتند که خدا خالق آسمان و زمین است و این اشیاء قبل از اینکه وجودی داشته باشند خدا اینها را آفرید خب یقیناً میتواند دوباره اینها را احیاء کند سرّ انکار معاد این است که میخواهند جلویشان باز باشد بَلْ یُرِیدُ الْإِنسَانُ لِیَفْجُرَ أَمَامَهُ میخواهد جلویش باز باشد در میدان باز فِسق و فجور داشته باشد چون وقتی معاد نباشد ـ معاذ الله ـ حساب و کتابی نیست.
مطلب دیگر این است که تناسخ یک فکرِ رایج آن روزِ حجاز نبود لذا در قرآن کریم درباره ی بطلان تناسخ بالصراحه چیزی نیامده لکن فرمود رجوع به دنیا مطلقا ممنوع است در همین سوره ی مبارکه ی «مؤمنون» در آیات بعد خواهد آمد که وَمِن وَرَائِهِم بَرْزَخٌ إِلَی یَوْمِ یُبْعَثُونَ یعنی اینها وقتی از دنیا هجرت کردند وارد برزخ میشوند و دیگر خبری نیست تا روز قیامت زنده بشوند گرچه حیاتِ برزخی دارند پس کسی از برزخ به دنیا نمیآید خواه به صورت تناسخ خواه به صورت غیر تناسخ.
سوره ی مبارکه ی «مؤمنون» آیه ی صد همین است که وَمِن وَرَائِهِم بَرْزَخٌ إِلَی یَوْمِ یُبْعَثُونَ ـ انشاءالله ـ بعد از چند آیه به خواست خدا به این میرسیم. بالأخره بعد از دنیا برزخ هست و این برزخ همچنان ادامه دارد تا قیامت دیگر کسی بعد از مرگ از برزخ وارد دنیا نخواهد شد خواه به صورت تناسخ خواه به صورت غیر تناسخ آنها چون میخواهند جلویشان باز باشد این کار را میکنند البته آنها منکر تناسخ هم بودند چون اگر حساب و کتابی در کار باشد ولو به نحو تناسخ بَلْ یُرِیدُ الْإِنسَانُ لِیَفْجُرَ أَمَامَهُ صادق نیست آنها میخواهند بگویند آخرِ خط مسئله ی مرگ است بعد از مرگ خبری نیست نه کسی به دنیا برمیگردد نه کسی از آن طرف راهش را ادامه میدهد نفیِ محض است بَلْ یُرِیدُ الْإِنسَانُ لِیَفْجُرَ أَمَامَهُ این است.
مطلب دیگر این است که برخیها در قرائتهایی که در همین آیات شده که لِلَّهِ قرائت کردند یا «الله» قرائت کردند به تعبیر مرحوم شیخ طوسی(رضوان الله علیه) در تبیان بعضی با «الف» قرائت کردند سَیَقُولُونَ اللَّهُ بعضی بدون «الف» قرائت کردند سَیَقُولُونَ لِلَّهِ این گفتند چون هر دو پاسخ به یک جا برمیگردد یک وقت است میگویند که این خانه برای کیست؟ میگویند «للزید» یک وقت میگویند مالک خانه کیست؟ میگویند زید این به نحوه ی سؤال و جواب برمیگردد روحِ مطلب یکی است اگر گفتند خانه برای کیست میگویند «للزید» اگر گفتند مالک خانه کیست؟ میگویند زید اگر گفتند که سماوات و ارض برای کیست میگویند برای خدا, اگر بگویند مالک و ربّ سماوات و ارض کیست؟ میگویند الله لذا گاهی «الله» است گاهی «لله» طبق اختلاف قرائتی که اینجا هست اما بر آن قرائتی که در هر سه جا لِلَّهِ دارد بازگشتش به این است که آنها از تصریح به ربوبیّت خدای سبحان استنکاف دارند منتها مشرکان حجاز با مشرکانی که در هند و غیر هند بودند یکسان نبودند آنکه محلّ ابتلاست همین مشرکان حجازند که قرآن کریم بخشی از آن براهین را ذکر کرده بخشی از براهین را هم در همین قسمت آیه ی 91 به بعد که ـ انشاءالله ـ در پیش داریم که بعد از تعطیلات به خواست خدا مطرح میشود آنجا عنوان میکند که مَا اتَّخَذَ اللَّهُ مِن وَلَدٍ وَمَا کَانَ مَعَهُ مِنْ إِلهٍ إِذاً لَّذَهَبَ کُلُّ إِلهٍ بِمَا خَلَقَ که توحید را بالضروره ثابت میکند و شرک را بالضروره منتفی میداند.
مطلب بعدی آن است که در جریان قذارتِ معنوی اموال خب مستحضرید که غسل آن قذارتِ معنوی در کار نیست هنگام غسل برای اینکه گاهی عمل یا واجب است اگر مدّتش مثلاً به چهار ماه رسید گاهی مستحب است که اول ماه و مانند آن اینچنین نیست که این عمل باعث قذارتِ معنوی باشد ولی در جریان وجوه شرعی در سوره ی مبارکه ی «توبه» آیه ی 101 و 102 فرمود: خُذْ مِنْ أَمْوَالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ در همان سوره ی مبارکه ی «توبه» آیه ی 34 و 35 فرمود اینها که وجوه شرعیشان را ندادند همین مالِ حرام در قیامت گداخته میشود بر پیشانی و پهلو و پشت اینها چسبانده میشود یَوْمَ یُحْمَی عَلَیْهَا فِی نَارِ جَهَنَّمَ فَتُکْوَی بِهَا جِبَاهُهُمْ وَجُنُوبُهُمْ وَظُهُورُهُمْ چنین کاری هرگز درباره ی غسل و امثال غسل نیست بنابراین اینکه فرمود: خُذْ مِنْ أَمْوَالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ برای آن است که اگر این وجوه شرعی داده نشد این خرج شد فی سبیل الله انفاق نشد در قیامت طبق آیه ی 34 سوره ی «توبه» به صورت یَوْمَ یُحْمَی عَلَیْهَا فِی نَارِ جَهَنَّمَ در میآید لذا با مسائل عبادی به اصطلاح غسل و امثال غسل خیلی فرق دارد.
مطلب بعدی آن است که اینکه قرآن کریم میفرماید ما حرفهای انبیای قبلی را تصدیق میکنیم برای اینکه نیاز بشر چه در گذشته و چه در حال مشترک است آنچه به نیاز مشترک برمیگردد مُصَدِّقاً لِمَا بَیْنَ یَدَیْهِ مطرح است آنچه مربوط به متغیّرات است بر اساس لِکُلٍّ جَعَلْنَا مِنْکُمْ شِرْعَةً وَمِنْهَاجاً مطرح شده است در چنین فضایی این کار را کردند.
مطلب بعدی درباره ی احیا و امثال احیاست اگر چیزی موجود نبود خدا او را هستی داد میگویند «أوجزه الله خلقه الله» اگر چیزی موجود ولی حیات نداشت میگویند «أحیاء الله» این احیاء اختصاص ندارد به حیات مجدّد اگر موجودی زنده نبود و خداوند تازه به او حیات داد او را میگویند «أحیاء الله» چه اینکه میفرمایند وقتی بهار شده باران آمده خداوند زمینِ مُرده را زنده میکند چه اینکه افرادی که در دنیا بودند و مُردند دوباره خدا آنها را زنده میکند پس احیاء اختصاص به کسی ندارد که قبلاً زنده بود بعد مُرد و دوباره زنده شد این حیاتِ مجدّدی که پیدا کرد صِدق احیاء باشد احیاء یعنی حیات دادن خواه شخص قبلاً حیات داشت و از دست داد الآن دوباره زنده شده است یا نه, اصلاً حیات نداشت چه اینکه درباره ی زمینِ مُرده میفرماید خداوند یُحْیِی الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا این در هر دو حال میتواند صادق باشد. خب, این گروهی که در مدار حس زندگی میکنند گاهی میفرمایند ما نمیفهمیم شما چه میگویید قرآن کریم آمده است این معیار معرفتشناسی را از محدوده ی حس بالا برده به محدوده ی عقل رسانده فرمود حالا در محور عقل شما هر برهانی که بخواهید اقامه کنید میبینید که سماوات و آنچه در سماوات است زمین و آنچه در زمین است اینها موجود ممکنیاند هستی اینها به خود اینها نیست چون هستی اینها به ذات اقدس الهی است اگر خدای سبحان فرمود من دوباره این موجود را زنده میکنم شما نه در امکانش شک کنید نه در وقوعش. در امکانش شک نکنید برای اینکه او قادر مطلق است قبلاً چیزی نبود او آفرید الآن میتواند دوباره برگرداند ضرورت وقوعش شک نکنید چون مَنْ أَصْدَقُ مِنَ اللّهِ قِیلاً و اگر معاد نباشد جهان میشود بیهدف و کارِ باطل زیرا اگر هر کسی هر چه به ذهنش رسید گفت, به دستش رسید کرد و حساب و کتابی نباشد میشود جهانِ باطل. در حالی که خدای سبحان دیگران را میفرماید: فَهُمْ فِی أَمْرٍ مَرِیجٍ یعنی شما در هرج و مرجید اگر نظمی در عالم نباشد حساب و کتابی نباشد شما مریجانه زندگی میکنید یعنی در هرج و مرجید حساب و کتابی که نیست اما اگر مَا یَلْفِظُ مِن قَوْلٍ إِلَّا لَدَیْهِ رَقِیبٌ عَتِیدٌ میشود عالَم منظّم, جهانِ نظم هر کاری که انسان انجام میدهد این کار زنده است و در محدوده ی خود انسان است حالا چگونه خدای سبحان این کار را در درون ما جاسازی میکند که میفرماید: وَنُخْرِجُ لَهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ کِتَاباً یَلْقَاهُ مَنشُوراً از درونِ ما کتابی خارج میکند یا اگر از جای دیگر کتاب خارج بکند بالأخره متنِ اعمال ما را به ما نشان میدهد خب مستحضرید که متنِ عمل آن طوری که در دنیا واقع شده با آن وضع مستهجنش که در قیامت حضور ندارد اما به سبکی در میآید که انسان کاملاً او را میشناسد خب, این میشود منظّم تنها و مهمترین عاملی که جلوی هرج و مرج را میگیرد و جلوی انسان را از بیگُدار به آبزدن میگیرد همین اعتقاد به معاد است لذا در آیه 74 سوره ی مبارکه ی «مؤمنون» فرمود: وَإِنَّ الَّذِینَ لاَ یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ اینها حرفهایشان این است که با اینکه اینها از نظر اعتقاد به مبدأ همین سَیَقُولُونَ, سَیَقُولُونَ اینها را دارند ولی چون منکر مسئله معادند فَهُمْ فِی أَمْرٍ مَرِیجٍ هستند خب, پس این چند پاسخی را که دادند هیچ کدام از اینها با داشتن این عقاید هیچ کدام از اینها مصحّح انکار معاد نیست. فرمود شما مسحورید کلمه ی:
«مسحور» از دو طرف گفته شده سِحر شده یعنی کسی که تشخیص نمیدهد باطلگوست فرمود شما مسحورید برای اینکه گاهی تعبیر به سفاهت میکنند و چون دین محور عقل است فرمود: وَمَن یَرْغَبُ عَن مِلَّةِ إِبْرَاهِیمَ إِلَّا مَن سَفِهَ نَفْسَهُ گاهی تعبیر به محسور میکند چون دین حق است و آنچه حق را باطل میکند باطل را حق نشان میدهد اسطوره را حق میپندارد حق را اسطوره میپندارد میشود کارِ ساحرانه که یُخَیَّلُ إِلَیْهِ مِن سِحْرِهِمْ أَنَّها تَسْعَی فرمود: فَأَنَّی تُسْحَرُونَ این کلمه ی سِحر را هم بیگانهها به انبیا نسبت میدادند که شما چرا رجل مسحور را اطاعت میکنید پیروی میکنید هم انبیا آنها را به مسحور بودن متّهم کردند در حقیقت آنها مسحورِ ابلیس بودند مسحور همان هوای نفس بودند کسی که «لا مَیْز بین الحق والباطل» این مسحورانه حرکت میکند اینچنین نیست که حالا حتماً باید اینها مَست باشند تا خدا بفرماید: إِنَّهُمْ لَفِی سْکْرَتِهِمْ یَعْمَهُونَ یکی از راههای سکر شُرب خمر است ولی قرآن کریم میفرماید اینها در سُکرتاند سُکرِ جوانی سُکر مال است سُکرِ مقام است إِنَّهُمْ لَفِی سْکْرَتِهِمْ یَعْمَهُونَ منظور این نیست که اینها مَستانه حرکت میکنند منظور آن است که بیعقل حرکت میکنند این حرکتِ غیر معقول گاهی از او به عنوان سُکرت یاد میشود گاهی از او به عنوان مسحور بودن یاد میشود فرمود: سَیَقُولُونَ لِلَّهِ قُلْ فَأَنَّی تُسْحَرُونَ پس کسانی که متذکِّر به یاد الهی نیستند و عالِم به احکام الهی میشوند و اهل تقوایند آنها از تهمت سِحر مصوناند و کسانی که این موارد را انجام نمیدهند گرفتار سِحرند.
در آستانه ی سالگرد امام راحل(رضوان الله تعالی علیه) و بزرگداشت شهدای پانزده خردادیم همه ی شما را به ذات اقدس الهی میسپاریم امیدواریم ذات اقدس الهی این نظام پربرکت را تا ظهور ولیّاش از هر گزندی محافظ بفرماید! و اوضاع خاورمیانه را به نفع اسلام و مسلمانها خاتمه بدهد! مسلمانهای بهپاخاسته مخصوصاً در عربستان بالأخص در بحرین همه را مشمول ادعیه ذاکیه ولیّعصر قرار بدهد! ما را هم حافظان و نگهبانان خونهای پاک شهدا و تلاش و کوشش امام راحل مخصوصاً شهدای پانزده خرداد قرار بدهد.
«غفر الله لنا و لکم والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته»