ghaemiyeh.com
سرشناسه : خرماصفهانی، عباسعلیبن هالو کاظم، ۱۲۲۷ - ۱۳۲۴ق.
عنوان و نام پدیدآور : دشت خرم: دیوان میرزا عباسعلیاصفهانی متخلص به خرم / مقدمه و تصحیح علیرضا لطفی (حامد اصفهانی)؛ زیر نظر اصغر منتظرالقائم.
مشخصات نشر : اصفهان : سازمان فرهنگیتفریحی شهرداری اصفهان ، ۱۳۸۹ .
مشخصات ظاهری : ۸۸۰ ص.
شابک : 978-600-1320-38-5
وضعیت فهرست نویسی : فیپا
یادداشت : چاپ قبلی : پوران پژوهش ، ۱۳۸۶ .
یادداشت : این اثر با حمایت مجموعه فرهنگی مذهبی تخت فولاد اصفهان منتشر شده است.
یادداشت : واژهنامه.
موضوع : شعر فارسی -- قرن ۱۴
شناسه افزوده : لطفی، علیرضا، ۱۳۴۲ -، مصحح
شناسه افزوده : مجموعه فرهنگی مذهبی تخت فولاد( اصفهان)
شناسه افزوده : سازمان فرهنگی تفریحی شهرداری اصفهان
رده بندی کنگره : PIR۷۶۷۳/۷/د۹۱۳۸۹
رده بندی دیویی : ۸فا۱/۶۲
شماره کتابشناسی ملی : ۲۱۷۳۷۴۸
دشت خرم
دیوان میرزا عباسعلی اصفهانی
متخلّص به خرّم
مقدمه و تصحیح
علیرضا لطفی(حامد اصفهانی)
دشت خرّم
سراینده: میرزا عباسعلی اصفهانی(متخلّص به خرّم)
مقدمه و تصحیح: علیرضا لطفی (حامد اصفهانی)
زیرنظر: دکتر اصغر منتظر القائم
ناشر: کانون پژوهش
چاپ: اول 1387
شمارگان: 1000 نسخه
چاپ : اصفهان
شابک-: 5 - 66 - 6017 - 964 - 978
قیمت 6000 تومان
کلیه حقوق محفوظ است
تخت فولاد سرزمین مقدّسی است که از دیر زمان مورد نظر علمای دین، عرفا، حکما و دانشمندان بوده و از شاخصههای هویّت اسلامی جهان اسلام و تشیّع و از نشانههای دینی و ملی مردم اصفهان می باشد. جاذبه های معنوی ، تاریخی و هنری این مزارستان آن را به یکی از بهترین مکان ها جهت جذب زائران مشتاق و توریست های ، داخلی و خارجی نمودهاست.
پس از دستور مقام معظم رهبری و تأکید علمای بزرگ شهر مبنی بر حفاظت و عمران تخت فولاد و گلستان شهدا، در دوره های گوناگون به ویژه در دوره اخیر، شهرداری اصفهان در کنار عمران تکایا و ساماندهی بافت تاریخی این مزارستان همچون بازسازی و مرمت و عمران اساسی گلستان شهدا ، تکایای خواجویی، فاضل اصفهانی، میر فندرسکی، درویش عبدالمجید طالقانی، بروجردی، ریزی، آقا محمد بیدآبادی، جهانگیر خان قشقایی، مهدوی، آغا باشی، کازرونی، صاحب روضات و ایجاد تسهیلات جهت استفاده زائران در بخش فرهنگی نیز اقدامات فراوانی انجام داده است که اهم آن ها عبارتست از:
1- تشکیل کار گروه علمی تحقیقاتی جهت تدوین دانشنامه تخت فولاد در پنج جلد.
2- تشکیلکار گروه مشاوران فرهنگی جهت تحلیل، بررسی و پیش برد اهداف فرهنگی.
3- چاپ کتاب با موضوع تکایا و آثار شخصیت های مدفون در این مزارستانازجمله:
ضیاءالقلوب(مباحثیدرامامت)، تألیف محمدبنعبدالفتاح تنکابنی (فاضلسراب)
تخت فولاد اصفهان ، تألیف سید احمد عقیلی .
بزمگاه دلبران، تاریخچه گلستان شهدا، تألیف اصغر منتظرالقائم.
دانشمندان و بزرگان اصفهان، تالیف سید مصلح الدین مهدوی ، تصحیح و اضافات و تحقیق رحیم قاسمی و محمد رضا نیلفروشان، دو جلد.
مجموعه مقالاتهمایش فاضلسراب و اصفهانعصر وی، به همّت اصغر منتظرالقائم.
روضه رضوان (مشاهیر مدفون در تکیه کازرونی) ، تالیف محمد حسین ریاحی
گلشن اهل سلوک، (مشاهیر مدفون در تکیه مادر شاهزاده) تألیف رحیم قاسمی.
نگرشی بر مشروطیت اصفهان تألیف سید احمد عقیلی.
مشاهیر مزار علاّمه ابوالمعالی کلباسی، تألیف علی کرباسی زاده اصفهانی.
بوستان فضیلت (مشاهیر مدفون درتکیه بروجردی درکوشکی) تألیف حمید خلیلیان.
احوال و آثار ملا محمد اسماعیل خواجویی، گردآورنده مهدی رجایی.
مشاهیر مطبوعاتی اصفهان مدفون در تخت فولاد اصفهان تألیف علی اخضری.
شرح مجموعه گل؛ مشاهیر مدفون در تکیه سیدالعراقین، تألیف رحیم قاسمی
خاکی افلاکی؛ دیوان میرزا محمد حسن خاکیا؛ تصحیح علیرضا لطفی
4- راه اندازی مجموعه موزههای تخت فولادگنجینه سنگ نوشتهها با عکس خانه و موزه روزنامه نگاران در تخت فولاد.
5- برگزاری همایش در بزرگداشت چهرههای برجسته مدفون در تخت فولاد همانند:
همایش فاضل سراب و اصفهان عصروی.
بزرگداشت محقق و مورخ شهیر مرحوم سید مصلح الدین مهدوی
6- و... چاپ دهها نمونه بورشور از تکایا و زندگینامه بزرگان مدفون در تخت فولاد
7- راه اندازی تورهای تخت فولاد شناسی و راهنمای زائران شهری و کشوری.
8- برگزاری دوره های آموزشی اصفهان و تخت فولادشناسی که تا کنون پنج دوره برگزار شده است.
9- شرکت در نمایشگاه های مختلف شهری.
10- حمایت از ساخت فیلم خاک تابان.
از رسالتهای مهم این مرکز در عرصه فرهنگی چاپ و احیای آثار بزرگان مدفون در این ارض مقدس میباشد و چاپ دیوان «دشت خرم» مجموعه اشعار مرحوم میرزا عباسعلی اصفهانی متخلص به خرّم در همین راستا به انجام رسیده است.
دانشنامه تختفولاد اصفهان
میرزا عباسعلی اصفهانی فرزند هالو کاظم متخلّص به خرّم لنبانی و ملقّب به کاملالدین و خلّاق المضامین از شعرای قرن سیزدهم هجری مقارن با دوران سلطنت ناصرالدین شاه قاجار است.
در خصوص تخلّص خرّم باید گفت به استناد کتاب فرهنگ سخنوران 21 شاعر با تخلّص خرّم وجود داشته است و مسلماً از آنجا که واژهی خرّم در اشعار از واژههای خوشتراش و روان به شمار میآید که در وزنهای عروضی مختلف به آسانی کاربرد دارد، اقبال شاعران در انتخاب این تخلّص نیز فراوان بوده است.
از این رو شناسایی آنان با پسوند مکانی امکانپذیر بوده است که از آن میان فقط 7 شاعر با تخلّص خرّم شیرازی و 4 شاعر با تخلّص خرّم اصفهانی دیده میشود و نیز شاعرانی با تخلّصهای خرّم، کاشانی، کرمانی، سنندجی، زنجانی، خراسانی، حیدرآبادی، قراچهداغی، مشهدی و... وجود داشتهاند.(1)
از چهار شاعر متخلّص به خرّم اصفهانی دو نفر از آنان معاصر با میرزا عباسعلی خرّم لنبانی اصفهانیبودهاند که یکی خرّم اصفهانی مشهور به آقابابا و از شعرای قرن سیزدهم بوده و دیگری خرّم اصفهانی که نامش میرزا هاشم آهنگر خرّم اصفهانی است و در مجمعالفصحا به نام او اشاره شده است.(2)
نام خرّم لنبانی فقط در چند اثر الذریعه شیخ آقابزرگ تهرانی، و رجال و مشاهیر اصفهان نوشته میر سیّد علی جناب و مزارات مرحوم مهدوی و اردستاننامه وجود دارد.
در سال تولّد این شاعر اختلافنظر وجود دارد. مرحوم مهدوی در مزارات تولّد او
را سال 1237 قمری نوشته است(1)که مبنای او بر این سال برگرفته از مقدمهی دیوان دشت خرّم اوست چنانکه در مقدمهی دیوان خویش نوشته است:
«تاکنون که سن و سالم چهار سال علاوه از هفتاد است(یعنی 74 سالگی) هنوز میل و خیالم به خدمت است» و در همان مقدمه تاریخ نگارش آن را اینچنین ذکر میکند:
«تمّت الدیباچه فی نهم شهر صفرالمظفّر سنه 1311 - یکهزار و سیصد و یازده من الهجرة النبویه الف سلام و تحیّه» 1237 = 74 - 1311
امّا به استناد یکی از ابیات غزلیاتش سن خود را 84 سال بیان کرده است:
سال عمر خرّم را هرکسی شود جویا
چار از ثمانین بیش، کم دو سه ز تسعین است
84 = (3 * 2) - 90 84 = 4 + 80
که در این صورت با کسر نمودن 84 از سال پایان نگارش دیباچه، زمان تولّد او سال 1227 قمری خواهد شد. 1227 = 84 - 1311
که این تاریخ نیز با توجّه به آخرین بیت مندرج در دیوان او باز صحیح به نظر نمیرسد زیرا در بیت آخر کتاب سال پایان دیوانش را اینگونه بیان کرده است.
هزار و سیصد و هجده چو از هجرت گذشت
دشت خرّم هم ز طبع و هم ز وزن اتمام گشت
بنابراین سال تولّد او را باید 1234 هجری قمری به حساب آورد:
1234 = 84 - 1318
با این حال در اردستاننامه تولّد او را 1241ه .ق. نقل میکند.(2)
دربارهی آثار این شاعر در کتاب الذریعه و مزارات و اردستاننامه فقط به دیوان
موسوم به دشت خرّم او اشاره گردیده است.
در کتاب الذریعه شیخ آقابزرگ تهرانی در بخش دیوان شعرا تحت شماره 1739 به دیوان خرّم لنبانی و سال طبعش چنین اشاره گردیده است:
«(1739: دیوان خرّم اصفهانی) و اسمه عباسعلی: طبع به اصفهان فی 1318 و به طهران بلاتاریخ و مرّ به عنوان دشت خرّم فی (ج8 ص171)»(1)
دیوان او به صورت خوشنویسی شده به روش چاپ سنگی در سال 1318 تحت عنوان دشت خرّم در 500 صفحه به چاپ رسیده است که در آغاز آن دو نقاشی از میرزا احمد نقّاشباشی اصفهانی یکی در سنین جوانی خرّم در حال کشیدن غلیان و دیگری در سنین کهنسالی او در حال قلمزدن در قلمدان و کتاب دیوان در دست، ترسیم شده است و در حاشیهی آن نیز به این دو تصویر که
ظاهراً او را زیباتر از آنچه در واقع بوده ترسیم کرده و هم به سال چاپ کتاب با مادهتاریخ اشاره دارد:
یکی شُکل من دید گفتا به طنز
تو بدصورتی از چه شُکلت نکوست؟!
هم از بهر تاریخ و هم در جواب
بگفتم قلم بود در دست دوست
1318
امّا علاوه بر دیوان دشت خرّم یاد شده با عنایت یکی از نوادگان مرحوم خرّم جناب آقای رجاییپور یک نسخهی خطّی کامل با دستخط آن مرحوم در اختیار مجموعه فرهنگی تختفولاد قرار گرفت که مبنای چاپ این دیوان است در این نسخه علاوه بر غزلها و دیگر اشعار به چاپ رسیده در دیوان سابق، اشعار نغز
1) 5. آقابزرگ تهرانی، الذریعه، ج8 ، ص171.
و زیبای دیگری وجود دارد که حاکی از رشد ادبی اوست. علاوه بر آن چندین اثر دیگر به این مجموعه اضافه شده است که میتواند مورد توجّه پژوهشگران ادبی و تاریخی و اجتماعی قرار گیرد که از آن جمله میتوان به مجموعه اشعار رباعی وصفالاصناف و رباعیات متفرقه و دو مجموعه ظرایف منظوم و منثور اشاره نمود که از چاپ دو مجموعهی اخیر به دلیل رکاکت مطالب معذوریم.
در مورد شرح احوال و زندگی او هیچ مطلب مکتوبی به غیر از یک سطر مطلبی که در کتاب رجال و مشاهیر اصفهان نوشته میر سیّد علی جناب نوشته شده دیده نمیشود و آن یک سطر عبارت است از:
«اسمش کربلایی عباسعلی، از لُرهای جوزانی اصفهانی از نژاد بختیاریهایی که به اصفهان کوچانده شدند.»(1)
که در دیوان او در ابیات مختصری به بختیاری بودن خود اشاره دارد از جمله ابیات زیر:
یکی گفتا به خرّم از کجایی؟ کیستی؟ گفتا
نژاد از بختیاری دارم و اهل صفاهانم
ز بخت بد من چو شکوه کردم سروش غیبم به گوش گفتا
اگرچه هستی ز بختیاری نه بخت یاری نه بخت داری
حاجیه خانم افتخارالملک خُرّمی از نوادگان آن مرحوم صرفاً به ضابط بودن او در دستگاه حاکمهی قاجار و از ایل بختیاری بودن ایشان اشاره میکند و از چگونگی زندگی او اطلاع بیشتری ندارد.
چنانکه از اشعار او برداشت م
1) 6. جناب، میر سیّد علی، رجال و مشاهیر اصفهان، ص217.
یشود تحصیلات علمی چندان وسیعی نداشته است از این رو کمتر مضامین قرآنی و کلمات عربی و احادیث در اشعار او مشاهده میشود امّا از دستخط و نوشتههای او برداشت میشود در کتابت و انشای مطالب خطی خوانا و زیبا داشته است و چنانکه در مقدمه دیوان دشت خرّم آورده است در کسب علوم ادبی و شعر و شاعری و صنایع بدیعی تلاشی وافر داشته و در این زمینه بسیار موفّق بوده است. چنانکه خود را خلّاقالمضامین کاملالدّین معرفی میکند:
به دینداری و مضمونجویی خود فخر کن خرّم
که الحق کاملالدّینی و خلّاقالمضامینی
در بین اشعار دیوانش به امور ضابط بودن و مباشر حکومت بودن در لنجان اشاره دارد که در قطعه مدح حاج میرزا اسداللّه سررشتهدار لنجان و قطعهای که به سرکار بیگلربیگی اصفهان در خصوص این مسؤولیت خود مینویسد معلوم میشود این ایّام بر او بسیار به سختی طی شده است. چنانکه از بیگلربیگی تقاضای استعفا میکند و در خصوص یکسال خدمتش در لنجان چنین میسراید:
القصّه غیر غصّه و رنج و الم دگر
چیزی به هیچ وجه ز لنجان ندیدهام
لنجان جهنّمی است پر از پشّه و مگس
آن را نظیر روضهی رضوان ندیدهام
امّا از اشعار او چنین استنباط میشود که مدّتی نیز شغل تحویلداری حکومت را در اردستان به عهده داشته است.(1)نکتهی قابل تأمّل در امورات او این که از ذوق ادبی و طبع شاعرانهی خود برای حل و فصل مشکلات به خوبی بهره میگرفته است.
1) 7. گلبن، محمّد، اردستاننامه، ج1، ص417.
از جمله شعرای معاصر و معاشر او میتوان به میرزا سلیمانخان رکنالملک متخلّص به خلف و پرتو، مسکین، افسر، الفت، آشفته، بقا و مانی، مُنعم، اشتها، همایون بروجردی و... نام برد چنانکه در قصیدهای به مناسبت ضیافتی در منزل او نام هفت تن از شعرای یاد شده را بیان میکند امّا بیشترین ابراز ارادت او نسبت به میرزا سلیمانخان رکنالملک متخلّص به «خلف» بوده است.
در بین غزلیات او اارهای به انجمن شعرا شده ولی از اینکه در کدام انجمنهای عصر خود شرکت میکرده است اطلاع دقیقی وجود ندارد.
از آنجا که دوران او مقارن با آغاز دورهی بازگشت ادبی است. با بررسی غزلیات و اشعارش میتوان گفت سبک اشعارش به سبک بازگشت ادبی بیشتر نزدیک است و از اشعار ظریف سبک هندی کمتر بهره گرفته است با این اوصاف در بهکارگیری از صنایع ادبی و بدیعی بهره وافی برده است.
او از طبعی روان بهرهمند بوده است و پیچیدگی و تکلّف کمتر در اشعارش دیده میشود. از جمله خصوصیات و سجایای اخلاقی او صداقت و صراحت لهجه است. او در مقدمه بدون هیچ تعصّب و حمیّتی نسبت به سرودههایش میپذیرد که برخی اشعارش از پختگی لازم برخوردار نیست امّا با این حال با استدلالی از آن اشعار ضعیف نیز چشم نمیپوشد و آنان را به فرزندان زشتی شبیه میداند که امکان بیرون کردن آنان از منزل وجود ندارد.
در خصوص سرایش اشعارش تنها حکایتی که در بین مردم رواج دارد این است که گاه مصرع و ابیاتی هنگام قضای حاجت به ذهنش خطور میکرده و از همان محل مستراح از همسرش میخواسته است که قلم و کاغذ را به او برساند تا قبل از اینکه
مضامین از ذهنش زدوده شود آن را به رشته تحریر درآورد.
مضامین اشعارش بسیار روان و عامیانه است از این رو کمتر شاعری را میتوان سراغ داشت که مانند او از ضربالمثلهای رایج عصر خویش بهرهمند گردیده باشد. بهرهمندی او از اصطلاحات و ضربالمثلهای رایج فارسی بویژه در فرهنگ مردم اصفهان از مردمی بودن و اجتماعی بودن این شاعر حکایت میکند. از دیگر خصوصیات اخلاقی او که در اشعارش فراوان دیده میشود شوخطبعی و بذلهگویی اوست که شاید بتوان سرایش برخی اشعار نظربازانه را ناشی از این خصوصیت او به شمار آورد که تجزیه و تحلیل در خصوص این نوع اشعار نیازمند تحقیق و پژوهشی جداگانه میباشد و از حوصلهی این گفتار خارج است.
از ویژگیهای محتوایی اشعارش، عنایت ویژهی او به مسئلهی مرگ است که میتوان علّت این رویکرد را سن بالای او هنگام تدوین و سرایش اشعار دانست با این حال اشعار و غزلیات او از طراوت ایّام جوانی برخوردار است. که این نکته را میتوان از مضمون بوسه گرفتن از لب معشوق و جان دادن در ازای آن استنباط کرد مضمونی که بسیار در غزلیاتش تکرار گردیده است و چنانچه خوانندهای اشعار او را با هم بخواند مضامین آن را بسیار تکراری میداند و به خلّاقالمضامین بودن او تردید خواهد کرد. بویژه اینکه بسیاری از اشعارش را به تقلید از اشعار خواجه حافظ شیرازی سروده و آن را پاسخی به غزلیات حافظ دانسته است چنانکه در ابتدای دیوان او میخوانیم:
بسی در فن شعر زحمت کشیدم
که تا باز گردید این در به رویم
جواب غزلهای حافظ که گفتم
ندانم جواب خدا را چه گویم؟!
و بدیهی است بطور یقین در پاسخگویی و مقابله با اشعار حافظ کمتر کسی میتواند چنین ادّعایی داشته باشد و مرحوم خرّم نیز در این انگیزهی خود کاملاً موفّق نبوده است.(1)
«ملا زمانی یزدی شاعر زَبَردستی بود اگرچه دیوان او دیده نشد امّا از اشعار او ظاهر میشود که خیلی قدرت داشته، مشهور است که دیوان خواجه حافظ را جواب گفته به خدمت شاهعباس برده، گفت دیوان خواجه حافظ را جواب گفتهام شاه فرمود که جواب خدا را چه خواهی گفت.»(تذکره نصرآبادی، ص224).
احتمالاً مرحوم خرّم از این مطلب باخبر بوده است و به استناد این حکایت سروده است:
جواب غزلهای حافظ که گفتم
ندانم جواب خدا را چه گویم؟
1) 8. میرزا محمدطاهر نصرآبادی در تذکرهی خود ذیل نام ملا زمانی یزدی چنین نوشته است:
وی در مثنوی که در بحر متقارب در خصوص نگارش دیوان خود آورده است آغاز سرایش شعر را از پانزده سالگی بیان کرده است:
درآوردم از بحر طبعم برون
من از پانزده سالگی تاکنون
وی در این مثنوی به صنایع و مضامینی که در اشعار دیوانش آورده است اشاره میکند و میگوید از سی سالگی شوق سرایش اشعار در او صد برابر میشود.
در بین مضامین اشعار او میتوان به پایبندی و اعتقادات محکم او به حضرت حق و ابراز ارادتش به خاندان عصمت و طهارت علیهمالسلام دست یافت. عشق و محبّت او به حضرت مولیالموحدین علی علیهالسلام در جایجای اشعارش به وضوح دیده میشود با این حال به طور مستقل جز قصیده غدیریه و چند غزل در خصوص آن حضرت و اشعاری که در چهارده بندِ یازده بیتی در مصائب حضرت سیّدالشهدا علیهالسلام سروده و آن را کفّارهی اشعار مطایبه و مضحکات و هجو خود به شمار آورده، اشعار مذهبی خاص دیگری ندارد.
پیرامون خانواده مرحوم خرّم در هیچ تذکره یا اثر مکتوب مطلبی بیان نشده است حتی نام پدر او را به استناد سنگ مزار او در تکیه صاحبروضات هالوکاظم لنبانی در این گفتار نقل نمودیم. و در مورد فرزندان او به استناد ابیاتی که در پایان نسخهی
خطی دیوانش نگاشته است و تعداد فرزندان پسر خود را مطابق با خلق و خویشان و مشابهت با عناصر اربعه اینگونه نقل کرده است:
پسرهایم عناصروار چارند
ولی آرام و فرمانبر نه سرکش
جوادم خاک و نصراللّه باد است
تقی آب است و کاظم باشد آتش
امّا در آثار مکتوب او اشارهای به فرزندان دختر او نشده است.
حاجیه خانم افتخارالملوک خرّمی فرزند نصراللّه و مادر آقای امیرحسین رجاییپور نوهی مرحوم خرّم اکنون در قید حیات است و نسخه خطی جدّ خود را هنگام انحصار وراثت به عنوان ارث برگزیده است.
در دیوان مطبوع دشت خرّم و نسخهی خطی او ممدوحان متعدّدی مشاهده میشود که از جمله میتوان به مدح ناصرالدّین شاه قاجار و مدح مسعود میرزا ظلّالسّلطان حاکم وقت اصفهان اشاره نمود. ناگفته نماند که مدح مسعودمیرزا بصورت مبسوط و مفصّل نیست و صرفاً در برخی غزلیات نامی از او برده شده است.
در پایان نسخه خطی چندین قطعه و قصیده در مورد کشته شدن ناصرالدین شاه آورده است.
امّا بیشترین مدح او دربارهی میرزا سلیمانخان فارسی(شیرازی) ملقّب به رکنالملک و متخلّص به «خلف» مشاور و معاون ظلّالسّلطان است که علاوه بر چندین قصیده ترکیببندی ده بندی که هر بند از 11 بیت ترتیب یافته است که جمعاً ابیات آن همعدد با نام ابجدی علی علیهالسلام یعنی 110 میشود و در ردیف تمامی ابیات کلمهی بخت را ردیف قرار داده است.
از دیگر ممدوحان او فقیه والامقام آقا نوراللّه نجفی و سیّد محمّدباقر شفتی
و افراد ذیلالذکر را یاد کرد:
میرزا فتحعلی خان صاحبدیوان شهزاده مؤیدالسلطنه رئیس اداره تلگراف میرزا زینالعابدین فارسی ابراهیمخلیلخان حاکم یزد
میرزا حبیباللّه خان فرزند عبداللّه خان امینالدوله اصفهانی
میرزا نصراللّه منشیباشی میرزا عباس شاعر بروجردی متخلّص به همایون حاجی سیّد محمّد رضی از ساکنان قریه فیروزن لنجان
میرزا اسداللّه(سررشتهدار لنجان)
مصطفی قلیخان صمصامالسلطنه(سرتیپ غلامان اردستان)
حسینقلیخان ایلخانی بختیاری میرزا سلیمان آغاباشی پیر مرتضیعلی اردستانی
در سال وفات مرحوم خرّم نی اختلافاتی مشاهده میشود زیرا تنها اثر مکتوبی که به سال وفات او اشاره کرده است کتاب مزارات مرحوم مهدوی است که سال وفاتش را 1331 هجری قمری درج نموده و بر اساس سال تولّدی که قبلاً اشاره نمودیم عمر او بالغ بر 97 سال میشود. 97 = 1234 - 1331
در حالی که بر اساس اطلاعات مکتوب بر سنگ مزارش که آن سنگ در تاریخ 10/2/1342 توسط نوهی او ابراهیم بن محمدتقی بر مزار او نصب گردیده سال وفات او را 1324 قمری نوشته است. بر اساس این تاریخ عمر او بالغ بر 90 سال میشود و هفت سال اختلاف در عمر او وجود دارد. 90
= 1234 - 1324
در یکی از غزلیاتش نیز به این نکته اشاره صریح دارد:
سال خرّم که ز سبعین و ثمانین بگذشت
طَمَع اینکه شود داخل تسعین دارد
امّا به استناد قطعهای که خود خرّم در آخرین صفحات نسخه خطی دیوانش آورده و حتی مادهتاریخی در وفات خویش سروده است که مطلع و مقطع آن چنین است:
در وفات خویش خرّم گفت واویلا که من
مُردم و محروم گردیدم ز دیدار همه
. . .
گفت خرّم بهر تاریخ وفات خود چنین
«آه من مُردم خدا بادا نگهدار همه»
1323
بنابراین تاریخ ذکر شده در کتاب مزارات صحیح نیست و همان تاریخ 1324 حک شده بر سنگ مزارش صحیح است.
متن سنگ نوشتهی مزار او که در حدود بیست متری ضلع شمال شرقی بقعهی صاحبروضات واقع گردیده چنین است:
یا هو
آرامگاه ابدی مرحوم مغفور آقای آمیرزا عباسعلی خرّم الشّعراء ولد مرحوم هالوکاظم لنبانی در سال 1324 قمری
تقدیمی ابراهیم بن محمّدتقی ولد مرحوم میرزا عباسعلی خرّم الشعراء 10/2/1342
تصویر نقاشی شدهی خرّم در حال کشیدن غلیان در پایین سنگ حک شده است و در حاشیه سنگ این ابیات مشاهده میشود:
نظر بر لطف رحمان است ما را
چه باک از مکر شیطان است ما را
گنه شوییم از دریای رحمت
چه غم از کوه عصیان است ما را
به حفظ ما بکوشد صوت قرآن
چرا کز حفظ قرآن است ما را
غم روزی مخور خرّم به عالم
که در جان تن گروگان است ما را
در پایان جا دارد از بذل عنایت عزیزانی که این حقیر را در تصحیح و تدوین این دیوان با راهنماییهای خود یاری رسانیدند، از جمله جناب آقای دکتر اصغر منتظرالقائم، مسؤول تدوین دانشنامه تختفولاد؛ آقای مهندس حمیدی، مدیر محترم مجموعه تاریخی - فرهنگی و مذهبی تختفولاد و آقایان سیّد احمد عقیلی و حمید خلیلیان و جناب آقای محمدحسین رجایی از نوادگان مرحوم خرّم و آقای جنتیان که انتشار این اثر را به عهده داشتند تقدیر و تشکر نمایم.
بدیهی است ارائهی هر اثری خالی از اشکال و نقصان نیست از این رو از خوانندگان گرامی و شعرا و ادبای ارجمند استدعا دارم اشکالات احتمالی را به این حقیر ارائه فرمایند. امید است این کوشش مورد توجّه و رضایت خداوند متعال قرار گیرد. انشاءاللّه.
علیرضا لطفی
(حامد اصفهانی)
22/9/86
عکس
عکس
هذا الکتاب مسمی به دشت خرّم از افکار ابکار افصح الشعراء المتاخّرین میرزا عباسعلی اصفهانی المتخلّص به خرّم الملقّب به کاملالدین خلّاقالمضامین.
ای خدایی که هستی از رأفت
با همه بندگان عطوف و رئوف
بندگان بندگیت گر نکنند
نکنی تو خدائیت موقوف
بسماللّه الرحمن الرحیم و به نستعین
محمودی را حامدم و معبودی را عابد، که در هر دوری از ادوار و در هر عصری از اعصار و در هر مصری از امصار جهان به ید قدرت کامله ی خود خلقت شاعران شیرین گفتار و سخنوران نکتهدان را خوش تکرار فرمود: نطق ناطقه در دهان عاشقپیشهگان موزون طبع خویش کلام عطا نموده که هر کدام در زمان حیات خود داد شاعری و سخنوری را دادهاند که اغلب از آنها صاحب کتاب و دیوان هستند که بعد از فوتشان اهل کمال و ذوق از مطالعهی دیوان اشعارشان مستفیض و محظوظ و بهرهمند گردیدهاند.
اینکه در این عهد و زمان توجّه به این ذرّهی بیمقدار و فقیر خاکسار، اقل عباداللّه، الفانی میرزا عباسعلی اصفهانی المتخلّص به خرّم نهی و نهایت پریشانی و استیصال و کثرت عیال بدون امداد و استعانت، وظیفه و مدد معاش شاه و وزیر، خود را سوار اسب حکمت ساختم و در عرصهی شاعری مانند پیل دمان رخ آورده تا ختم و با حریفان نکتهدان سخنسنج شطرنج باختم تا آنکه از قاعده و قانون شعر و شاعری و علم قافیه و اوزان و بُحور خود را آگاه ساختم و عَلَم عِلم صنایع و محسّنات شعر را
سیما به تجنیس و ایهام و تصحیف و قلوب را افراختم و هر کجا از ارباب کمال، صاحب خرمنی را سراغ میکردم فوراً خوشهچین خرمنش میشدم. لمؤلفه:
خوشهچینی شدم از خرمن ارباب کمال
آنچه دادند به من گوشهی خرمن کردم
کنون که سن و سالم هفتاد است هنوز میل و خیالم به خدمت استاد است.
آنکه در همین ایّام در مقطع غزلی عرض کردهام. المولفه:
خرّم ز علم و فضل چه دیدی که گشتهای
پیر و هنوز خدمت استادی میکنی
و به مناسبت تخلّص که خرّم دارم دیوانی را موسوم به دشت خرّم نمودم چرا که از اثر خواندن آن، هر کسی شاد و خرّم میگردد. لناظمه قطعه:
اگر خواهی که گردی شاد و خرّم
بخوان دیوان خرّم را همه دم
به دشت خرّم از آن گشت موسوم
که محزون را کند خرّم به عالم
شود هر دشت، خرّم در بهاران
بهارودی بود این دشت خرّم
ان شاءاللّه به قبول خاطر اهل ذوق و دلپسند طبع مردم باشوق گردد و از عیوب و نقوص آن کتمان نمایند چرا که بعضی اشعار سست هم دارد که در زمانی که طبعم خام بود و مبتدی بودم گفتهام بعد از آنکه به اعتقاد خودم کلام پختگی به هم رسانید درک سستی آنها را کردم ولی چون شعرا شعر خود را به منزلهی اولاد میدانند که پارهی جگر است و زشت و زیبایی او در نظر والدین یکسان است، چنانکه کس اولاد زشت خود را نمیتواند از خانه بیرون کند این ذرّهی بیمقدار و فقیر خاکسار هم نتوانستم که اشعار سست را از دیوان خود خارج نمایم بنابراین متوقّع و ملتمس
از خوانندگان این کتاب چنان میباشم که در وقت خواندن زبان به طعن نگشایند و
چشم از عوایب و نواقص آن بپوشند و به مقتضای العُذر عند کرام الناس مقبولٌ، عذر این حقیر فقیر را در این باب بپذیرند. لناظمه:
زهر کس خانه و باغی بماند یادگار امّا
نشد احداث باغ و خانهای در روزگار از من
نوشتم من هم این دیباچه را چون خود نمیمانم
خطی در صفحهی عالم بماند یادگار از من
واللّه العالم لحقیقه الاحوال تمت الدّیباچه فی نهم شهر صفر المظفر سنه 1311 یکهزار و سیصد و یازده من الهجره النّبویه الف سلام وتحیته. هذا دشت خرّم من کلام میرزا عباسعلی اصفهانی المتخلّص به خرّم ساکن محلهی لنبان اصفهان.
بسی در فن شعر زحمت کشیدم
که تا باز گردید این در به رویم
جواب غزلهای حافظ که گفتم
ندانم جواب خدا را چه گویم؟!
نخوانی تا که درس عشق و ننشینی به محفلها
نخواهد گشت آسان بر تو حلّ عقد مشکلها(1)
الا یا ایّها السّاقی ادر کأساً و ناولها
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها
زمین دریا شد از آب دو چشمم، مردم آبی
از این پس آشنا کردند با سُکّان ساحلها
گر از تو درد دل دارم نگویم با کسی زیرا
که بی مهرت نمی بینم میان سینهها دلها
عجب دارم ز گِلهایی که خُمّ میشده گویا
زخاک پاک طینتها مخمّر گشته آن گلها
دلم شد بستهی زلفت به آیینی که صیّادان
پس از کشتن فرو بندند بر فتراک بسملها
رهی دور و درازی باشدم در پیش و حیرانم
که تنها چون کنم در وقت رفتن طیّ منزلها
مه محمل نشین من سفر کرد و به دل گفتم
که من هم کاش بودم از شترداران محملها
به قتلم گرچه گردیدند خوبان متّفق امّا
گناه از جانب من بود بیجُرمند قاتلها
نه تنها خرّم از عشق تو مجنون گشت در عالم
که از این غم بسی دیوانه گردیدند عاقلها
1) 9. این غزل را به استقبال از اولین غزل دیوان حافظ سروده است. که:
بگیر ساقی مجلس به دست مینا را
به دست آر ز یک جام می دل ما را
اگر ز شهد لبت کام خود مگس یابد
به دل دگر نکند آرزوی حَلوا را
چو کرد لشگر عشق تو جای در جانم
شکیب نیست دگر جان ناشکیبا را
جفای عشق به جایی رساند کار که کرد
گدای راهنشین عاقبت زلیخا را
نظر به نیکی خود با بدان مکن که خدا
بیافریده ز یک جنس زشت و زیبا را
سخن به وصف تو موزون اگر شود نیکوست
وگرنه فایدهای نیست نطق گویا را
به جز من و تو که دیده که طفل نادانی
مطیع خود کند اینگونه پیر دانا را
بیا به میکده یک چند و واگذار به خود
فقیه مدرسه و موبد کلیسا را
تو را رقیب جدا ساخت آخر از خرّم
گرفت عاقبت از دست طفل خُرما را
بده تو بوسی و شیرین بکن دهان مرا
اگر نمیدهیام پس ببُر زبان مرا
گرفت قابض ارواح چونکه جان مرا
کنید زین خبر آسوده دلستان مرا
حدیث عاشقیام یک کتاب گردد اگر
مورّخان بنویسند داستان مرا
طلب کند زر اگر گویم ار تهیدستم
به زیر چوب کند سکّه استخوان مرا
فراق یار خلاصیش مرگ باشد و بس
خدا خلاص کند از فراق جان مرا
فروخت هیزم تر بس که مدّعی بر من
ز دود ساخت سیه روز دودمان مرا
منم به باغ جهان مرغ بال سوختهای
که برق حادثه سوزانده آشیان مرا
کسی که چشمهی خون نیست باورش که بود؟
به چشم او بنما چشم خونفشان مرا
شنیدم از کفنی این سخن که زال اجل
ز دوک چرخ و فلک رشته ریسمان مرا
چگونه شکر خدا را کنم که در همه عمر
ز سرد و گرم رسانیده آب و نان مرا
اجل به خانهی خرّم چو آمدی روزی
به هیچ کس ننمایی دگر مکان مرا
یارب وفا عطا کن آن شوخ بیوفا را
تا از وفا نوازد عشّاق بینوا را
از چشم بد نکردیم هرگز نظر به خوبان
آیا چه شد که از چشم انداختند ما را؟!
از جرم خوردن می ای شیخ بگذر از من
کز بهر دفع دردم خوردم من این دوا را
اوّل به عاشق خود یاری جفا نمیکرد
آیا کدام ظالم بگذاشت این بنا را؟
گوهر ز بحر طبعم میآورم به بازار
تا مشتری که گردد این جنسِ بیبها را
ای پادشاه خوبان شُکرانهی تجمّل
دریاب از عدالت درویش بینوا را
گر میکنی عبادت مقبول و بیریا کن
کایزد نمیپسندد طاعات با ریا را
چون بیحیاست عاشق رسوا شود غمش نیست
رسوا مکن خدایا معشوق باحیا را
خرّم، به روز وصلش باش از گناه قانع
ز اندازهی گلیمت مگذار بیش پا را
خواهم که فدای تو نمایم سر و جان را
تا با تن لاغر نکشم بار گران را
نخجیرگه روی تو را آهوی چشمی است
کاو از نگهی صید کند شیر ژیان را
برخیز کز اوّل به کناری بنشینیم
وآخر پی قتلم تو فروبند میان را
گویند به من خلق، زبان بند ز گفتار
با آن لب و دندان نتوان بست زبان را
از بس که غم هجر تو خوردم شدهام پیر
آری غم هجران بکند پیر جوان را
سودای تو تا کرد مکان بر سر خرّم
دیگر نخورد هیچ غم سود و زیان را
غزل قافیه لزوم مالایلزم(1)
ز هجر و وصل توام در میان خوف و رجا
بگو که میکشد این کار عاقبت به کجا؟
نترسم ار بدهم جان ز هجر، از آن ترسم
که من بمیرم و گویند فوت شد ز فجا
ز خاص و عام خجالت مکش تَکلّم کن
که تُرّهات تو، به باشد از کلام بجا
سخن بگوی و مگو خیرو شر نمی گویم
که خوش بود سخنت خواه مدح و خواه هجا
بنوش باده و از لوث آن مکن پرهیز
وز آب توبه بکن همچو خرّم استنجا
1) 10. شاعر در این غزل خود را ملزم به حرف «ج» در قوافی قبل از «الف» نموده است در حالی که عدم رعایت این نکته نیز خدشهای به قافیه وارد نمیسازد و حرف «الف» نیز به تنهایی میتواند قافیه به شمار آید.
سر را به پای یار کنم عاقبت فدا
این دِین را ز گردن خود میکنم ادا
گر تیرم افکنی تو، نترسم از آن ولی
ترسم خدا نخواسته از من کند خطا
اوّل کسی که کشتهی عشقت شود منم
کارم از ابتدا تو رسانی به انتها
دفع رَمَد ز خاک کف پای یار کن
زیرا که آن به فایده باشد چو توتیا
بس دست و پا زدم به وصالش ولی چه سود؟
کز شدّت فراق فتادم ز دست و پا
بیکعبهی حضور تو مجلس صفا نداشت
از سعی مقدم تو کنون یافته صفا
مَنعم مکن اگر کنم اندیشه از رقیب
زیرا که هست در دل سگ کینهی گدا
خون جهان بریز که از چون تو قاتلی
هرگز کسی نمیطلبد وجه خون بها
خرّم به کار خویش خدا را بخوان مدام
چون کودکی که گرید و گوید خدا خدا
پرسیدم از خرد که در این شهر مرد کیست؟
گفت آن کسی که نام و نشان دارد از وفا
خان وزیر میرزا محمّد که گاه جود
بر گوش او ز غیب رسد بانک مرحبا
غزل ذو مطلعین(1)
پاره خواهم کرد زین پس سبحهی صد دانه را
بهر یک پیمانه پیمایم ره میخانه را
در بهای باده دادم ملک و باغ و خانه را
هرچه دارم میفروشم میخرم میخانه را
حیف باشد ساعتی پیمانهام خالی بود
تا شود پیمانهام پُر، پُر کنم پیمانه را
هرکه عاشق شد شود دیوانه امّا عشق او
هست آن عشقی که عاقل میکند دیوانه را
خانهی دل ساختم خالی برایش گفت من
خانهی آباد میخواهم نه این ویرانه را
شمع روی تو اگر روشن شود در مجلسی
غیرتم آتش زند بال و پر پروانه را
در به روی آشنا بندی و گویی خلوت است
تا که در خلوت بیاری مردم بیگانه را
نیست حاجت شانه...(2)عود و آبنوس
موی خوشبوی تو خوشبو میکند هر شانه را
گرچه خرّم هست شاگردی ز استادان شعر
لیک او هم خوب گوید شعر استادانه را
اگر بینم ز چشم خویش یکدم روی جانان را
فدای او کنم از شادی آن ساعت دل و جان را
بدین شکل و شمایل زاهدی کو آن صنم بیند
ندانم چون کند آن مرد مؤمن حفظ ایمان را
مرا دعوت مکن ناصح به سوی شهر از صحرا
که عاقل شهر را خوش دارد و مجنون بیابان را
اگر آتش زند در هند، هندو مردهی خود را
تو آتش میزنی زنده به ایران هر مسلمان را
تو این آشوب کافکندی به شهر اصفهان، ترسم
کزان آگاه گردانند اهل یزد و کرمان را
متاع حُسن تو اکنون رواج و قیمتی دارد
به جز این جنس رونق نیست دیگر هیچ دُکان را
کنی تا چند خرّم عاملی و خدمت دیوان
رها کن شغل دیوان را بده ترتیب دیوان را
پیرم و خواهم این قدر، مرگ دهد امان مرا
تا به نگاهی آن جوان، باز کند جوان مرا
نقل و وصال تو مرا طرفه حکایتی بود
هیچ مگو به غیر از آن قصّه و داستان مرا
نیست به جسم زار من گوشت ز لاغری دگر
زخمی اگر زند رسد کارد به استخوان مرا
از لب مؤمن و شقی غیر حدیث عاشقی
سود نمیدهد دگر صحبت این و آن مرا
آنچه به من ز خوب و بد، گفت نگفتمش چرا
بس که سکوت کردهام یافته بیزبان مرا
محمل یار از سفر، گر برسد چه فایده؟
منع کند ز دیدنش، غیرت ساربان مرا
قصد هلاکم ار کند یار ز کینه فیالمثل
زیر زمین اگر روم خصم دهد نشان مرا
خوان عطا چو گُستری از ره بندهپروری
بر سر خوان خود شبی تو ز کرم بخوان مرا
خرّم زار در دعا گفت چنین که ای خدا
گر به من او نمیرسد زود به او رسان مرا
غزل مدحیه
روزی ما نمیرسد در خور زندگی ما
عمر برو برو برو مرگ بیا بیا بیا
گفت پریرخی به من عشق که میکشد تو را؟
از سر شوق گفتمش عشق شما شما شما
شرم به روی هر کسی نیست بخوان تو عاقلش
تابع عقل هر کسی هست حیا حیا حیا
گفت یکی چه میکنی با اَلَم گرسنگی
گفتمش از صمیم دل شکر خدا خدا خدا
طاعت خُفیه خوش بود زانکه عیان به مسجدی
بُردن بوریا دهد بوی ریا ریا ریا
طالب علم گشتهام کامدهام به مدرسه
جهل برو برو برو علم بیا بیا بیا
گِرد عذار تو اگر سرزده خط غمین مشو
کز پس هر تعیّشی هست عزا عزا عزا
کرده عصا به پیریام یاری و دستگیریم
چونکه ز مال دست من گشته عصا عصا عصا
داده به ما و تو خدا مال زیاد و فقر پُر
مال به تو به تو به تو فقر به ما به ما به ما
بر در دوست خُرّما حلقه بزن به نیمشب
گفت اگر که کیستی؟ گو که گدا گدا گدا
جایزه گر عبا شود جایز و خوشنما بود
زانکه قوافی از او قضا گشته عبا عبا عبا
ای پیر ملامت مکن از باده جوان را
از صحبت بیهوده نگهدار زبان را
زاهد اگر آید سوی میخانه ز مسجد
آن وقت ببیند کرم پیر مغان را
بازار جمال تو ز بس یافته رونق
هر حُسن فروشی ز حسد بست دکان را
نخجیرگه روی تو را طرفه غزالی ست
کان از نگهی صید کند شیر ژیان را
عُشّاق نترسند ز جان زآنکه ندانند
این بوالهوسان قدر سر و قیمت جان را
از ملک جهان باغچهای من نخریدم
بینقد عمل چون بخرم باغ جنان را
گمنام از آنم که فلک از ره کینه
گمنام کند مردم با نام و نشان را
دل تنگم از این غُصّه من از بس که برم رشک
کآیا که ببوسد لب آن تنگ دهان را؟
سودای تو تا کرد مکان بر سر خرّم
دیگر نخورد هیچ غم سود و زیان را
گر لطف شهنشاه شود شامل حالش
بیرون کند از دل پس از این غُصّهی نان را
آن شاه که از حکم روان جانب انهار
ممنوع کند از جریان آب روان را
دارای جهان ناصرالدین شاه که وقعی
در حضرت او نیست سلاطین جهان را
گل و گلاب عجب میدهند بوی تو را
عجبتر اینکه دهد مشک بوی موی تو را
سیاحت همه روی زمین اگر بکنم
یقین نه روی تو را بینم و نه کوی تو را
به هوش باش و به مستی سرِ کسی مَشِکن
مباد سنگ قضا بشکند سبوی تو را
کرم بکن که کرم عزتت بیفزاید
طمع مکن که طمع ریزد آبروی تو را
مکش تو منّت مشّاطه را که خال و خطش
نمیکند به از این عارض نکوی تو را
ندیده روی تو را دیدهی کسی به جهان
پس از چه روی کند هر که جستجوی تو را؟!
بگفتگوی جمال تو عمر گشت تمام
ولی تمام نکردیم گفتگوی تو را
نه دوستی تو معلوم شد و نه دشمنیات
نکرد فهم کسی درک طبع و خوی تو را
امید و آرزوی مرگ من چو در دل تست
خدا برآورد امّید و آرزوی تو را
نجات خویش کنون خرّم از اجل بطلب
گرفته لشگر غم چونکه چار سوی تو را
گر به نَرد عشقِ خوبان دست و دل بازیم ما
خوش دلیم از باختن، چون دست و دل بازیم ما(1)
تا غلامی تو را ای خواجه کردیم اختیار
در میان خلق زین منصب سرافرازیم ما
با وجود تو به عالم ناز خوبان کی کشیم؟!
ناز کن بر ما که بر ناز تو مینازیم ما
گر بدِ ما می کشان را گفت زاهد باک نیست
زانکه پیش با تمیزان خوب و ممتازیم ما
از پی خوبان روان گردیم دایم در سفر
گاه یزد و گاه کرمان، گاه شیرازیم ما
پادشاهان در بیابان میروند از بهر صید
از پی صیدی به شهر اندر تک و تازیم ما
راز ما گر فاش گردیده ز چشم ما مبین
زانکه رسوای جهان از اشک غمّازیم ما
گر به نقد جان، خرم بوسی ز شوخی، مردمان
از طمع گویند خرّم با تو انبازیم ما
1) 13. دست و دلبازی از اصطلاحات رایج در فرهنگ عامه به معنی سخاوت.
در مجلسی کز ابتدا بشکست ساقی جام را(1)
برخیز تا یک سو نهیم این دلق ازرقفام را
بر باد قلّاشی دهیم این شرک تقوا نام را
گر زیرکی معلوم کن ز آغازِ کار انجام را
شد ظاهر و باطن یکی از بادهی صافی مرا
زاهد چه داند صافی رندان دُردآشام را
واعظ که منع میکشان در مسجد و منبر کند
کی ره بود در میکده آن عام کالانعام را
کردی به پیش هر کسی بدگویی ما را بسی
از سرزنش باشد چه غم رسوای خاص و عام را
افتاده در پیری مرا عشق گل اندامی به سر
کز خنجر مژگان کِشَد در خون دو صد بهرام را
مردان با نام و نشان رفتند یکیک از میان
دیگر که آرد بر زبان نام من گمنام را؟!
هر دم ز عشق آن دهان، شیرینزبانی میکنم
تا آن شکر لب کی دهد کام من ناکام را
روی دلارام ای پسر آرام دل باشد بسی
گر تو دلارامی چرا از دل بری آرام را؟!
عهد تو با ما پیش از این محکم تر از امروز بُد
آیا دگر خواهیم دید آن عهد و آن ایّام را؟!
از آتش عشق بتان چون دیگ جوشیدم بسی
تا آنکه همچون پختگان پختیم طبع خام را
زین عاملان سنگدل هستند جمعی تنگدل
کو آنکسی کز ظلمشان آگه کند حُکّام را
1) 14. این غزل با الهام از غزل معروف سعدی علیهالرحمه سروده شده است:
هرگز نشد کز لطف تو من خلعتی پوشم بلی
تشریف تو لایق بود خوبان خوشاندام را
پیغام دادم کز تو من دارم تمنّا بوسهای
گفتا که خرّم ترک کن این بوسه و پیغام را
غزل ذومطلعین
گذشتم از جنان جُستم چو یار و منزل او را
که با این یار و این منزل نخواهم حور و مینو را
نمی خواهم کشد نقّاش نقش صورت او را
که میترسم به روی او کشد شمشیر ابرو را
به چشم آید ز نادانی چو طفل شیرخوار امّا
چنان داناست او کز ماست بیرون میکشد مو را(1)
به صد جان میفروشد بوسه و آن هم به سنگ کم
ندانم از کجا آورده این سنگ و ترازو را
بُتی مرغ دلم بگرفت و کرد او را رها گفتا
که عنقایی نکرده صید گنجشک و پرستو را
ز بیآسیبی یوسف به چاه افتادن و زندان
مُبرهن شد خدا هم دوست دارد روی نیکو را
به طرز کس نگویم شعر من اِلّا به سبک خود
اگرچه کرد حافظ اقتباس طرز خواجو را
ندارد قوّت زانو به پیری خرّم محزون
کزین غصّه ستون سر کند پیوسته زانو را
1) 15. این بیت ارسال مثل دارد «مو از ماست بیرون کشیدن» ضربالمثل و اصطلاحی رایج در دقّت امور است که هنوز در فرهنگ عامه کاربرد دارد.
گر پاک دامنی تو بود پاک ذات ما
باشد به ذات پاک امّید نجات ما
آبای ما ز عشوهی این دهر زن صفت
کردند ترک شوهری اُمّهات ما
هر کس به حّجتی ز تو شد حاجتش روا
چون شد که یک قلم ننوشتی برات ما؟
تاری اگر ز طُرّهی تو شانه بگسلد
گردد از این مقدّمه قطع حیات ما
جز وصف خالت ار بنویسیم نقطهای
بیآب و رنگ باد مداد و دوات ما
گر در میان کعبه بُت خویش بنگریم
کعبه شود ز دیدن او سو منات ما
خرّم، به پیش سیمتنان گو سخن ز زر
زیرا که کم بود ز تره تُرهّات ما
تا یار هست نیست تمنّا ز کس مرا
از هرچه هست و نیست بود یار بس مرا
یک جام باده گر برسد هست بس مرا
چه نو، چه کهنه، تازه شود زان نفس مرا
بگذشته چون گذشت هم آینده بگذرد
بیجا بود ملاحظهی پیش و پس مرا
صیّاد بس نبود گرفتاریَّم که تو
بیهمنفس گذاشتهای در قفس مرا؟
هر شب که یار همنفسم نیست تا سحر
ناله رفیق و آه بود همنفس مرا
بر کاروان نمیرسم امشب مگر ز راه
انداخته است دور صدای جرس مرا
من آن گریز پای غلامم که گر به هیچ
بفروشیام دگر نخرد هیچ کس مرا
من مست و نیمهشب و شحنه به راه، اگر
بیرون روم ز خانه بگیرد عسس مرا
یک خواب خوش بهار نکردم چرا که نیست
آرام شب ز پشّه و روز از مگس مرا
عرض غلامت این بود ای خواجه گر به تو
ناخدمتی شود نفروشی به کس مرا
خواهم ز غُصّه مرکب چوبین شوم سوار
تا در برد ز عرصهی دهر آن فرس مرا
امروز خرّم ار گنهی میکنم چه باک
فردا شوند آل علی دادرس مرا
چون رخصت و راهی به عسل نیست مگس را
آن به که ز خوردن بکشد دست هوس را
یک حرف تو از من نشنیدی بده انصاف
تا کی شنوم بهر تو حرف همه کس را؟
یک صید نکردیم به نخجیرگه عشق
هر چند دواندیم در آن دشت فرس را
تا همنفسم میشود آن شوخ رقیبش
آید که به من تنگ کند راه نفس را
نه قافلهای آمد و نه محمل جانان
از دور همی میشنوم بانگ جرس را
شب بیگه و من مست گر از خانه در آیم
ترسم کسی آگاه کند میر عسس را
صاحبنفسی نیست دراین شهر خدایا
تا دفع کند درد من تنگ نفس را
عاقل نگرد پیش و پس کار خود امّا
عاشق نکند فکر نه از پیش و نه پس را
هر مرغِ گرفتار خلاصی طلبد لیک
خرّم بود آن مرغ که خوش کرده قفس را
اگر باد آورد روزی به سوی من کلاهش را
نمیآید، مبادا بنگرم روی چو ماهش را
دیار عشق خوش شهریست امّا عزم آن هرکس
کند گمراه گردد گر نداند راه و چاهش را
نگارم گر شبی خواهد بیاید در برم آن هم
رقیبان تا سحر از هر طرف بندند راهش را
اگر عاشق کشد، یارم بود چون طفل نادانی
ملک در نامهی اعمال ننویسد گناهش را
مه من شاه خوبان و سپاهش عشوه و غمزه
بده یا رب به جنگ عاشقان نصرت سپاهش را
تویی آن شهسوار ماه رخساری که با این رخ
به هر شهری روی از عشق سازی مات شاهش را
گذشت از عمر سال و ماه چندی ای دل غافل
دریغا ما ندانستیم قدر سال و ماهش را
اگر آهی کشد خرّم ز جور تو مشو خائف
چرا نبود ز فرط معصیت تأثیر آهش را
یاری ز نو گرفت بُت مهجبین ما
چون دید او که کهنه شده آستین ما
گر بیبضاعتیم چه چاره که اینچنین
روز ازل نوشته شده بر جبین ما
گردیده است صاحب خرمن، کسی که بود
در روزگار ریزهخور و خوشهچین ما
در ناز و نعمتند ز بس ماهطلعتان
رغبت نمیکنند به نان جوین ما
جم حشمتیم و محتشم از نام عاشقی
خوش اسم اعظمی شده نقش نگین ما
بیمهری زمانه چنان شد که عقد مهر
از ما بریدهاند بنات و بنین ما
زاهد چو از طریقهی خود گشت منفعل
ز آیین خود گذشت و درآمد به دین ما
از قول ما دروغ ز بس با تو گفتهاند
پیش تو یاوه گشته کلام متین ما
در عرصهگاه دهر اگر ما پیادهایم
شد صرف باده اسلحه و اسب و زین ما
خرّم، ز بادهنوشی و رندی و عاشقی
غافل مشو که مرگ بود در کمین ما
عجب بیهوده کردم صرف، عمر و روزگاری را
که نه کاری گرفتم پیش و نه دست نگاری را
به دستم دست یاری، دست یاری را نداد آری
نمیگیرد کسی بیدست یاری، دست یاری را
من وامانده و خسته، ضعیف و دست و پا بسته
چهسان گیرم عنان توسن چابکسواری را
اگر مُردم ز هجر تو مکن دفنم که میترسم
کنم بیزار از زاری خود اهل مزاری را
رهی دور و درازی دارم و یک بار سنگینی
سبکباران ز دوشم گو که بردارند باری را
سر کوی تو خاکسترنشین از بهر آن گشتم
که تو برداری از خاک مذلّت خاکساری را
چه شبهایی که در راهت کشیدم انتظار آخر
برآر از انتظار خود شبی چشم انتظاری را
بیا چندی به کار میکشی مشغول شو خرّم
که برداری به زور می مگر از پیش کاری را
ساقی بیا که دیر شد امشب شراب ما
مطرب بزن که تا رود از چشم خواب ما
میزان عدل حق چو گذارند در میان
بیشک که از گناه بچربد ثواب ما(1)
منّت خدای را که دورویی نکردهایم
با هر کسی یکیست حضور و غیاب ما
ما مِی خوریم و غُصّهی روزی نمیخوریم
چون از ممرّ غیب رسد نان و آب ما
تنها همین نه روزی ما میرسد ز غیب
هر روزه میرسد جو و کاهِ دواب ما
رسوا شدیم اگرچه ز عشق بتان ولی
باشد به جا هنوز حیا و حجاب ما
گر بگذرد حساب تو و ما در این جهان
روز حساب هم گذرد هر حساب ما
گوییم شعر و ثبت نماییم در کتاب
کز ما به یادگار بماند کتاب ما
در خاک بوتراب اگر ما شویم خاک
بهر ثواب سبحه کنند از تراب ما
خرّم رسید بر لب بام آفتاب عمر
ناگه دمی غروب کند آفتاب ما
1) 16. چربیدن، کنایه از سنگینی یک کفهی ترازوست.
بس دَواند عشق چون مجنون به هر صحرا مرا
نه دگر پا باشد و نه عقل پابرجا مرا
عشق یوسفطلعتانم چون زلیخا کور کرد
کاش کز اوّل نبودی دیدهی بینا مرا
گر روم بهر نشاط و عیش در باغ بهشت
در صف اهل جنان غم میکند پیدا مرا
غیر زحمت من که در دنیا ندیدم راحتی
از پی زحمت مگر میپرورد دنیا مرا؟!
تیغ کین چون میکشی، ما جمله گردن میکشیم
قصد تنها کردهای یا میکُشی تنها مرا؟!
گفتمش یک بوسهات را من به صد جان میخرم
گفت میخواهی کنی مغبون از این سودا مرا؟
من که از یک طفل نادان میخورم دایم فریب
از چه میخوانند مردم عاقل و دانا مرا؟!
یک نگاهش کردم و چپ چپ نگاهم میکند
گر گذارم دست بر وی میکند رسوا مرا
گر کسی گوید که خرّم شعرهایت خوب نیست
گویمش دیگر مپوشان خلعت دیبا مرا
نه دل تا عشق جانان است ما را
نه دل آرام و نه جان است ما را
نگویم دوست جانان است ما را
که جانان دشمن جان است ما را
اگر جانان نباشد جان نخواهیم
که جانان بهتر از جان است ما را
کمر در خدمتش بندیم چون مور
که جانان چون سلیمان است ما را
به حکم یار تا فرمان پذیریم
جهان در زیر فرمان است ما را
صلاح قتلم ار دانست غم نیست
که قاتل مصلحتدان است ما را
سر و سامان کس از عاشق نخواهد
نه سر باشد نه سامان است ما را
طواف کعبهی کوی تو کردن
به عینه عید قربان است ما را
به وصلش آنچه دندان میکنم تیز
رقیبش ریگدندان است ما را
بساط عیش ما را چرخ برچید
به مجلس یک نمکدان است ما را
از آن زلف پریشان تو باشد
که احوالی پریشان است ما را
ز بس این دور دور ما نگردد
بسی شکوه ز دوران است ما را
زما وحشت ندارد هیچ طفلی
دعای اُمّ صبیان است ما را
جنون از شهر ما را کرده بیرون
که منزل در بیابان است ما را
نگارم شیربان ما شیر مغلول
بجز او هرکه سگبان است ما را
به ما دل دادن تو هست مشکل
به تو جان دادن آسان است ما را
بیا در خانهی ما تا بگوییم
فلان امروز مهمان است ما را
بت ترساییِ من خوب میگفت
که خرّم شیخ صنعان است ما را
مشتری بسیار میآید به بازار شما
نیست کس امّا چو من از جان خریدار شما
گر شما بیزار گردیدید ای خوبان ز ما
ما نمیگردیم سیر از سِیر دیدار شما
در ازل شد سرنوشت هر که کاری تا ابد
جانفشانی کار ما شد دلبری کار شما
با بدان خوبید و با خوبان بدید از بهر چه؟!
کس نشد آگاه از اطوار و اسرار شما
سرفرازم سرشکسته نیستم در روزگار
گر سر من بشکند از سنگ دیوار شما
هرکه شد طرّار و شبرو دزد گردد عاقبت
زان سبب دل دزد گشته زلف طرّار شما
از شما خوبان نشد کس یار خرّم در جهان
از جهان او هم رود باشد خدا یار شما
به عالم غم رها هرگز نخواهد کرد آدم را
چه میشد گر خدا معدوم میکرد از جهان غم را(1)
اگر غم در دل اهل جنان پیدا کند راهی
ز جنّت پیش گیرد هر کسی راه جهنّم را
فرود آید اگر غم در دل رستم کند کاری
که سازد کمتر از گرگین به روز جنگ رستم را
غم غربت، غم دوری، غم مردن، غم پیری
ببرد از خاطر من صحبت یاران همدم را
غرض غم دست رد بر سینهی یک نفس نگذارد
چه نسوان مقنّع را چه مردان معمّم را
کند غم لاغر و باریک همچون پشّه پیلی را
کند هم بدتر از روباه پیری غم، ضیغم را
بجز غم من که در عالم ندیدم لحظهای شادی
الهی شادتر گردان دل رندان بیغم را
گرفته لشگر انده و غم دور من محزون
کجایی ای اجل امداد کن دریاب خرّم را
1) 17. در این غزل صنعت التزام با کلمه غم دیده میشود.
غزلیات با ردیف حرف «با»
آنجا که نشسته ماهم امشب
ترسم ندهند راهم امشب
این طور که دیدمش من امروز
مشکل که کند نگاهم امشب
از جور برادران چو یوسف
تا صبح میان چاهم امشب
مستیم چنان ز پا درآورد
کافتاده ز سر کلاهم امشب
از دوری تو دگر به جز مرگ
چیزی ز خدا نخواهم امشب
چشمم چو به خدّ و خطّت افتاد
مایل به گل و گیاهم امشب
ماهم چو ز در درآمد امروز
حاجت نبود به ماهم امشب
دوشینه گدا ز هجر بودم
از دولت وصل، شاهم امشب
مدّاح علی شدم که ایزد
بخشد ز کرم گناهم امشب
خرّم، نفسی نخفت از درد
از حالت وی گواهم امشب
ساقیا امشب به غیر از من مده کس را شراب
یک ده آباد به باشد ز صد شهر خراب(1)
گر شرابم دیر گردد یک نفس چون مرده ام
زانکه ماهی زنده است از آب و میخوار از شراب
قطرهای می هر کجا بینم که میریزد ز خاک
گویم از حسرت همی «یا لیتنی کُنت تراب»(2)
خواب دیدم توبه از مِی کردهام دارم امید
نه به بیداری ببینم دیگر این را نه به خواب
روز و شب خرّم طهارت میکند از آب می
نیست زاهد تا کند از خبث این آب اجتناب
خواهم ار بوسم لبش را خواه روز و خواه شب
تا رسانم بر لبش لب را رسانم جان به لب
سال و ماه و هفته و ایّام از عمرم گذشت
کز فراق او نه روز آسودگی دارم نه شب
گفتمش ایّام هجرت هست هفته یا که سال
گفت هست از غِرّه شعبان الی سلخ رجب
از من دیوانهی جاهل ادب هرگز مخواه
زانکه باشد لازم و ملزوم هم عقل و ادب
خواهم از وی بوسهای شاید دهد اذن نگاه
فیالمثل از مرگ گیرم تا شود راضی به تب(1)
عکس خود بینم ز روی روشن او صبح و شام
کاینچنین آیینهای هرگز نیارند از حلب کس نگردد اصلمند از جامهی اطلس، مگر
هرکسی پوشد قصب او را بود اصل و نسب
آب آئین محمّد عاقبت خاموش ساخت
آتش جهل ابوجهل و لهیب بولهب گفتمش ای تُرک، خرّم جان به وصلت میدهد
گفت نه شیر شتر خواهم نه دیدار عرب(2)
بستی کمر به کشتنم امروز بیسبب
چون شد که یاد کردهای از من عجب عجب!!
با من چه میشود که شبی را کنی تو روز
یک شب به روزگار نگردد هزار شب(1)
ما از قماش حُسن شناسیم هرکه را
هرگز نمیرویم پی اطلس و قصب
در فعل بوسه کوش به فتوای چشم و دل
کاین کار واجب است به هرکس نه مُستحب
هرکس به روی تو نگرد عکس خویش را
دیگر چه سود کآینه آرند از حلب
گیرم شوم ادیب ز علم ادب، بگوی
با آن ادب کنم چه با طفل بیادب
خرّم نشد فریفتهی ترکی ز صحبتت
چندانکه گفتی از عجم و خواندی از عرب
1) 22. این بیت صنعت ارسال المثل دارد: «یک شب هزار شب نمیشود».
من که پیرم ز غمت آمده جانم بر لب
وای بر حال کسانی که جوانند و عَزَب
بس که دارم هوس صحبت اطفال نکو
شوق دارم که به پیری بروم در مکتب
عطش هرکه شود رفع به آبی و مرا
نشود رفع عطش تا نخورم آب عنب
زشت زیبا نشود هرچه موضّع گردد
چه لباسش شود اطلس چه حریر و چه قصب
چاه خوب است که آب آورد از خود بیرون(1)
بهر عنّین(2)چه ثمر خوردن معجون یا حب
مرد بااصل و نسب را نبود نخوت و کبر
کبر و نخوت بود از مردم بیاصل و نسب
هرکه دارد ادب و فهم عزیز است نه خوار
دُب به از بیادب است ای پسر آموز ادب
میکند هرچه ترشرویی و تلخی با من
باز باشد به سرم شوری از این شیرینلب
دوش واصل به وصالش شدم و آسودم
بهر من کاش هم امروز شود چون دیشب
میکند با همه خوشطبعی و شوخی و مزاح
چون به من میرسد از ناز کند قهر و غضب
دین و مذهب که در آن رحم و مروّت نبود
بگذرم من هم از آن دین و هم از آن مذهب
نام خرّم چو شد از شاعری و شعر بلند
به همین نام گذشت از سر جاه و منصب
هر کسی دارد نصیبی جز من از وصل حبیب
تا ز وصل او نصیب من چه باشد، یا نصیب(1)
درد درد هجر و وصل او دوا، من دردمند
با چنین حالت نیاید چاره از دست طبیب
گشته گَردآلود سیب غبغبت از گرد خَط
یا که گردیده است ظاهر گَردِ بِهْ بَر گردِ سیب
عاشقان را درد بسیار است در عالم ولی
نیست زین بدتر که بیند یار باشد با رقیب
دل شود غمگین چو میگردد دچار زلف او
اینچنین باشد به هر جا حالت شام غریب
مهر هر کس از درون دل برون کردم ولی
از دلم بیرون نیاید تا ابد حُبّ حبیب
خرّم استدعای وصلت دارد از راه دعا
دارد امّید اجابت از خداوند مُجیب
1) 25. اصطلاح دعایی است که میگفتهاند: «یا نصیب و یا قسمت».
نازل نگشته بود اگر آیهی حجاب
میدیدمت به کام دل امروز بینقاب
گیرم که روی خویش بپوشی ز چشم ما
آخر ز زیر ابر برون آید آفتاب(1)
پروردهی عذاب فراقیم در حیات
بعد از وفات بیم نداریم از عذاب
خواهم اگر به یار نویسم کتابتی
مطلب ز بس که هست کتابت شود کتاب
گفتم کنم سؤال، جوابم نمیدهی؟
گفتا هزار بار تو را دادهام جواب
تا ما نمردهایم بیا حال ما بپرس
بعد از...(2)چه سود که گویی تو سر حساب
دربانی جناب تو خرّم چو پیشه کرد
عالیجناب شد ز شرافات آن جناب
خوشا کسی که نباشد ممیّزِ بد و خوب
به عمر خود نشناسد شمال را زِ جنوب
گر از نژاد زلیخا از او سوال کنند
دهد جواب که او بود دختر یعقوب از انبیا شنود گر حکایتی گوید:
که خضر گشت جوانمرگ و تندرست ایّوب طلوع شمس چو از خواب او شود بیدار
گمان کند که کنون آفتاب کرده غروب
چو شاهنامه بخواند ز هر کسی پُرسد
که رستم از چه به هر جنگ میشدی مغلوب
مُخلّع ار بشود گوید ای مسلمانان
چه کردهام که مرا شاه ساخته مغضوب؟!
بدین صفات که شد ذکر هرکه موصوف است
بود به پیش بزرگان این زمان محبوب
نصیب بیهنران دولت است و اهل هنر
همیشه هست تهیدست و مفلس و منکوب
متاع فضل و هنر هم که آورد خرّم
به چشم بیهنران تحفهایست نامرغوب(1)
1) 28. این غزل را در وارونه بودن اوضاع زمان خود سروده است.
تمام سیب و بِه باغ گر مراست نصیب
ز بخت بد نه بِهَم میشود نصیب نه سیب(1)
به سیب غبغب تو مایلم نه سیب درخت
از این دو سیب به من تا شود کدام نصیب
به مکتبی که تو آیی بدین شمایل و شکل
ز خاطرش برود آنچه خوانده است ادیب
دعا کنم که رسم من به وصل تو امّید
که مستجاب کند این دعا خدای مجیب
طبیب درد مرا چون شناخت هیچ نگفت
چو مهلک است مرض گو کند چه چاره طبیب؟
میان عاشق و معشوق چون حسابی نیست
حساب ما و تو هم ماند تا به روز حسیب
بدون زیور و زیب اینقدر تو زیبایی
فغان اگر شوی آراسته به زیور و زیب
در آن شبی که شود منزلم غریبستان
رسد به داد من آن شب مگر امام غریب
1) 29. با اغماض از حرف «س» و «ص» صنعت جناس تام دارد. صنعت ردالقافیه نیز در این غزل مشاهده میشود.
غزلیات ردیف حرف «تا»
خانهی شاه و گدا منزل درویشان است(1)
همه آباد ز آب و گل درویشان است
گر توانگر ز تکبّر نظری جانبشان
نکند لطف خدا شامل درویشان است
آن دلی را که نشاط و غمی از سود و زیان
نبود هیچ به عالم دل درویشان است
جُویی از مزرعهی دهر ندارند امّید
گندم باغ جنان حاصل درویشان است
گر شود بار دگر ساحت دنیا دریا
قعر آن بحر فنا ساحل درویشان است
در شب تار چراغ ار نفروزند چه باک
روشن از شمع فلک محفل درویشان است
خاص تا عام خلایق چه غنی و چه فقیر
هرکه را مینگرم مایل درویشان است
خرّم از حلقهی این سلسله خارج نشود
هر دیاری که رود داخل درویشان است
1) 30. این غزل را در متابعت از غزل معروف حافظ سروده است: «روضهی خلد برین خلوت درویشان است».
تا کار شاهدان زمانه شرارت است
بهر مشاهدان زحمات و مرارت است
با ما بنای یار به شور و شرارت است
این شور و شر مقدّمهی قتل و غارت است
کیسه مدوز از جهت سود روزگار
سودای روزگار تمامش خسارت است
ابنای روزگار به دنیا مسافرند
دنیا برای هرکه محلّ سفارت است
هر حکم میکنی تو مطیعند عاشقان
گر حکم خواجه، بنده نخواند جسارت است
گویند هر کسی که خورد می شود خراب
انصاف ده، خرابی می هم عمارت است
دست کسی عنب نکند دانه بی وضو
نفشاردش ز پای اگر بیطهارت است
حاجت به شست و شوی ندارد که جام می
زیرا نه کار شخص مُوَسوِس قصارت است(1)
در هر دیار تاجر حُسنند شاهدان
زیرا که حسن به ز متاع تجارت است
هرکس که آورد خبر مردن مرا
جان مژده میدهم که برایم بشارت است
1) 31. موسوس: کسی که اهل وسواس است.
هر عاشق و وزیر شوند آخرش شهید
بدتر ز هرچه عاشقی است و وزارت است
مضمون که بکر و تازه بُوَد فخر شاعر است
زیرا که سرفراز عروس از بکارت است
بوسه ز بس زدم به لب او به خشم گفت
خرّم برو، بس است مگر بوسه غارت است
کار عاشق از محّبت روز و شب جانبازی است
شیوهی معشوق ناز و غمزه و طنّازی است
گفتمش مُردم ز هجرت کی به وصلت میرسم
گفت وصل همچو من شوخی گمانت بازی است؟!
من به نقد جان شدم یک بوسهات را مشتری
گو بیاید هر که را با من سر انبازی است
جامهی زربفت بر هر قامتی شایسته نیست
زین زرّین لایق پشت سمند تازی است
در عراق و فارس هر کس شعر خرّم را شنید.
آنکه نشنیده است خواجه حافظ شیرازی است(1)
1) 32. این بیت صنعت ارسال المثل دارد؛ ضربالمثل برای اشتهار و شیوع یک خبر.
زاهد اگر که فرش سرایش ز بوریاست
این بوریا ز زُهد و ورع نیست از ریاست
با دردمند عشق ندارد کسی حرج
«لیس علی المریض حرج» گفتهی خداست(1)
عینک زیاد اگر نکند نور چشم ما
هر جا که روی خوب بود نور چشم ماست
در دیده خاک پای تو را میکشم که آن
کُحل الجواهریست که بهتر ز توتیاست
دستم عصا شده است ز پیری و نیستی
با من مگو جوان که چرا دست تو عصاست
ای پادشه، نظر به رَعیّت مکن به قهر
گر کدخدای ده نبود بندهی خداست
مرد شکمپرست که عاشق نمیشود
عاشق به صبح و شام لبش خشک و ناشتاست
گر دشمنی رقیب کند با من گدای
قولیست از قدیم که سگ دشمن گداست(2)
هرگز من از تو خواهش بیجا نمیکنم
خواهش اگر ز بوسه کنم خواهشم بجاست
من آنچه دل دهم به دلش وقت گفتگوی
گوید که دل به صحبت من ده دلت کجاست
خرّم بهای بوسهی جانان بود به جان
زیرا که جنس بوسهی خوبان گرانبهاست
کسی که از غم ایّام چهرهاش زرد است
شراب سرخ خورد، کان دوای هر درد است
به نَرد عشق اگر باختم ز بَدنقشی است
اگر گناه نه از مُهره و نه از نرد است
کسی که سینه سپر ساخت پیش ناوک عشق
در این مجادله هر چند زن بود مرد است
به دفتری که شود نام عاشقان تو ثبت
خوش آنکه نام نکویش در اوّل فرد است
بگفتمش که بوصل تو میرسد خرّم
بخنده گفت که این حرف آهن سرد است
ساقیا از بهر جامی هر کسی پابست تُست
می پیاپی ده که چشم ما همه بر دست تُست
در خم زلف دلاویزت مُقیّد شد دلم
همچو مرغ و ماهی آن در بند دام و شَست تُست
چشم مستت خون خلقی ریخت تا هشیار شد
اینقدر از بهر چه بَد مست ترک مست تُست
خواهی ار زخمم زنی بر سر ز یکدستت مزن
از دو دستت زن که آن دست دگر هم دست تُست
نیست یارایم که تا با تو دم از هستی زنم
زانکه میدانم به عالم هرچه هست از هست تُست
پایت از اندازهی خود گر رود بیرون مرنج
سرکشی گر آن کند پیوسته زیرِ دست تُست
گر نشانِ تیر خود سازی تن خُرّم ز ناز
نیستی بیاجر، جانش وجه مُزد شست تُست
عزم و ارادهای که نهان در دل من است
آنها صلاح نیست صلاحم به مُردن است
کردم نظر به حالت مرد و زن جهان
شد حالیم که مرد بود مرد و زن، زن است
از تنگ چشم، چشم بپوشان که چشم او
چشمی بود که تنگ تر از چشم سوزن است
ما خوشه چین خرمن حُسن و رخ توایم
بنمای رخ که مشت نشانی ز خرمن است(1)
پیری که دردمند شود به نمیشود
زیرا که درد پیر علاجش به مُردن است
با دوست دوروی مگویید راز دل
وز او حذر کنید که بدتر ز دشمن است
هر کس مکان به خانهای و گوشهای گرفت
ما را همیشه گوشهی میخانه مسکن است
بختم گهی موافق و گاهی منافق است
خنثی مگر بود که نه مرد است و نه زن است
خُرّم، پیاده رخ به ره آرد مشو سوار
آن اسب را که جلف و شموس و لگدزن است
1) 35. صنعت ارسالالمثل: «مشت نمونه خروار است».
به چشم دل نگرد هر که چشم و ابرویت
به هیچ روی نظر برنگیرد از رویت
اگر که سامری این عهد بود میآموخت
هزار سحر به یکدم ز چشم جادویت
کسی ز حسن به عالم برابرت نشود
به حیرتم که چه سنگی است در ترازویت
به خنجرم مزن ای نازنین که میترسم
خدا نکرده شود رنجه دست و بازویت
هزار گونه گل از سرخ و زرد بوییدم
نبود زان همه یک گل به بوی چون بویت
به هر کجا که روی میدوم به دنبالت
بدین امید که بنشانیام به پهلویت
ز عشق سلسلهی طُرّهی تو در عالم
چه خلقها که فتاده به حلقهی مویت
به کوی یار ز پا اوفتادهای خرّم
مگر که نیست دگر قوّتی به زانویت
کسی که شُسته دل از آب روشن تاک است
به هر کجا که نهد پای دست و دل پاک است
مکن دریغ می از ما خدای را ساقی
ز لطف، باده کرم کن چه وقت امساک است
به پیش هر که مده آبروی خویش به باد
چرا که طینت شاه و گدا ز یک خاک است
بریز خون همه اهل شهر و بادیه را
که نظم مملکت از پادشاه سفّاک است
مگر معاملهی دوستی تو با من
شود درست وگرنه حساب من پاک است
خیال خواب به در برد از سرم گر چشم
دمی به هم نِهَم آن هم ز کیف تریاک است
ز زنگ خط اگر آیینهی رخت شده تار
غمین مباش که صیقل به دست دلّاک است
عجب مدار که زلفت دلم غمین سازد
رسد چو شام به غربت غریب غمناک است
مزن به خرّم از این بیش چوب جور و جفا
که او فلکزده از کجرویِ افلاک است
گر شب مهتاب ماهم جای در مهتاب داشت
کی ز دیدار رخ آن ماهرو مَهْ تاب داشت
من به عمر خود ندیدم خوبروییی دوست دوست
هرچه دیدم دشمنی و کینه با احباب داشت
مرد کَم فرصت بود نامرد کز کم فرصتی
سالها رستم عزای کشتن سهراب داشت
من به مکتب خواندم از طفلی کتاب علم عشق
نه کتاب مختصر، هر فصل آن صد باب داشت
سرزنش بر دست تنگ و کهنه دلق من مکن
عاشق بی پا و سر، کی خرقهی سنجاب داشت؟!
نه همین من گشتهام در عاشقی بیخواب و تاب
هر که عاشق شد به عالم کی به چشمش خواب داشت؟!
هرچه از دست غمش بگریختم نگذاشت باز
کرده پیدایم گمانم رمل و اصطرلاب داشت
میبرد لذّت ز علم و خط به پیری آن کسی
کز جوانی شوق استعلام و استکتاب داشت
مسکرات دهر را یک یک چو کردم امتحان
به زِ هر یک کیف و کیفیّت مِیِ عنّاب داشت
هر کسی سیماب نفسش کشت بر مطلب رسید
کیمیاگر شد که علم کشتن سیماب داشت
بهره میبردند اصحاب از احادیث نبی
ورنه پیغمبر چه حَظ از صحبت اصحاب داشت؟!
زنده رودی میکنم هر دم روان از اشک چشم
عالمی از آن شود سیراب اگر میراب داشت
شعر بیاسباب بیمعنی است خُرّم زان سبب
آنچه گوید دارد اسباب آنچه گفت اسباب داشت
ای توانگر چند مینازی به نان و آب خویش
خُرّم بیچاره هم یک روز نان و آب داشت
اگر باغ جنان مأوای من نیست
سقر هم تا بمیرم جای من نیست
به غیر از من که جویم گلرخان را
دگر گلچهرهای جویای من نیست
مکن مأیوس زاهد از بهشتم
چرا جای تو هست و جای من نیست؟!
بدین حلوا خوران من بگویید
که بوی خیر در حلوای من نیست
چه از تیغ و چه از تیر و چه از مشت
قتیلم گر کنی پروای من نیست
خدا طبع مرا کرده است موزون
که این فن ارث از آبای من نیست
مترس از شاعران خُرّم، بگو فاش
که اکنون شاعری همتای من نیست
کسی کاندیشهی بیش و کمش نیست
بَرَد گر آب عالم را غمش نیست
شد از زخم فراقت هر که مجروح
به جز داروی وصلت مرهمش نیست
بنازم ماهرویی را که از مهر
حجاب از محرم و نامحرمش نیست
به عالَم گردنِ گردنکِشان را
کمندی همچو زلف پر خمش نیست
کرم داری از آن درویش آموز
که از همّت طمع بر خاتمش نیست
جهان بنگر میان جام باده
که جامش هست اکنون گر جَمش نیست
نوای خستهی عشقت بود زیر
چرا کز ضعف یارای بَمش نیست
نظر با هر کسی دارد و لیکن
نگاه مرحمت با خرّمش نیست
روی او نادیده سیر از پیش چشم ما گذشت
تا سلاح جنگ پوشیدیم ما دعوا گذشت
زشت باشد حسن هر صاحبجمالی پیش من
تا به پیش دیدهام آن دلبر زیبا گذشت
پردهی عصمت دَرَد عشق ای جوان هشیار باش
ای بسا مستور کآخر از جهان رسوا گذشت
گر گدایی لاف صاحبدولتی زد باک نیست
در دویدن خر کی از اسب جهانپیما گذشت؟!
اینقدر در حضرتش ما بندگان خدمت کنیم
تا بگویند آن خداوند از گناه ما گذشت
وَعدهی امروز را دیروز داد امّا چه سود
باز می گوید که هم امروز و هم فردا گذشت
عزم بحرین نگاری کردم از روی شعف
گفت کز راه جبل رو، موسم دریا گذشت
بس که از دنیا و اهلش گشت خُرّم تنگدل
میل عقبی کرد و از دنیا و مافیها گذشت
چون شه عالینسب از همّت عالی که داشت
ترک ایران کرد و از دریای طوفانزا گذشت
سیّد معطی عطاشاه آنکه صیت جود او
چون صبا در طول و عرض ساحت دنیا گذشت
آرد صنما شیری گر روی به میدانت
هم خون تو جوش آید هم شیر به پستانت
چاهی پی تو یوسف کندند به شهر اخوان
آنگاه بیفکندند در چاه بیابانت
زاهد به من از توبه میکرد نصیحت گفت
رندی نکند گمراه از وسوسه شیطانت
دل بُردی و جان خواهی مهلت بدهم آخر
جان هم پی دل باشد همواره گروگانت(1)
بازار جمال تو گرم است ز بس ره نیست
تا آنکه خریداری آید در دکّانت
امروز مکن کاری با خلق کز آن کرده
فردا چو شود هر دم بینند پشیمانت
تا سادهای و گلرخ مانند بهاری تو
دیدیم بهارت را بینیم زمستانت
زاهد به تَغیّر گفت با من که تو بی دینی
گفتم که چه می گویی تو دانی و ایمانت
هر کس لقبش شد خان باید که بچیند خوان
خان گر بشوی خُرّم کو سفره و کو خوانت
1) 36. در نسخهی اصلی پاک شده است و ناخواناست، توسط مصحح اصلاح شد.
غزل در مدح جناب میرزا فتحعلی خان صاحب دیوان
دلی که بستهی آن طرهّی دلاویز است
رها ز حادثهی چرخ فتنهانگیز است
فدای همّت ساقی شود سر و جانم
که هرچه می دهدم می پیاله لبریز است
به خوان پَهنِ جهان دست خود دراز مکن
که نیم خوردهی بسیار کس در این میز است
از این مقدّمه شیرین گزید لب چو شنید
لب شکر به صفاهان به کام پرویز است
پرید رنگ رخ کوهکن چو شیرین را
بدید با رخ گلگون سوار شبدیز است
مریض عشق دوا و غذاش خون دل است
چه حاجتش به دوا و طبیب و پرهیز است
دلم به حلقهی زلف تو چون به دام افتاد
چو مرغ بسته در آن حلقه حلقآویز است
ز آه خرّم دلسوخته بترس، چرا
که شام گر بخورد باده، او سحر خیز است
زبان خامهی من کُند شد ز بیم چو دید
که تیغ صاحب دیوان بُرنده و تیز است
به سنگ ری صله ار زر نوشت حشو برات
ببارزش ننویسد به وزن تبریز است
آن روز که گویند همه روز حساب است
گر حرف حسابی نزنی نقل عذاب است
مسکن مکن ای مهر نگارین به دل من
بیرون رو از این خانه که این خانه خراب است
گیرم که شوی حاضر و وصلت ندهد دست
اینگونه حضور تو که بدتر ز غیاب است
هر نامه نوشتم که جوابی ننوشتی
این هم که جوابی ننوشتی تو، جواب است
ناچار روم جانب بزمی که در آنجا
یک سیخ کباب و دو سه پیمانه شراب است
هر کس که کند قتل، گناه است و لیکن
یاری که کُشد عاشق خود عین ثواب است
هرگز در بیزنک مزن آن در بیزنگ
کو هم چو بود مجلس بی چنگ و رباب است
هر کس که به سر عشق ندارد ز بشر نیست
بی شبهه به فتوای خرد جزو دواب است
خرّم ز جهنّم نرسد بر تو عذابی
کز فرط گناه از تو جهنّم به عذاب است
اقرار تو موجب حیات است
انکار تو باعث ممات است
در کوی تو هر که ساخت منزل
محفوظ و مصون ز حادثات است
وصفش نکنم دگر که او خود
موصوف به مجمع صفات است
گفتم به سر لبانت ما را
از دفتر عشق یک برات است
گفتا که لبان من تُیول است
مرفوع از این حوالهجات است
با آن همه خشم و تندخویی
مطبوع به طبع کاینات است
عشقت نه همین به زندگانی است
تا آخر مدّت وفات است
هر جا که نکرد جلوه حُسنت
آنجا حسنات، سیّئات است
از وصل تو لذّتی نبردم
چون تشنه که بر لب فرات است
گفتم که زکات حُسن ده گفت:
کاین مال منزّه از زکات است
یک روز رُخ تو دید خُرّم
صد سال دگر ز غُصّه مات است
پیری که به خاطر رسدش عهد شباب است
بیدار نگشته است به عمرش همه خواب است
ابروی تو خوش قبلهنمایی است به عالم
ما را چه غم از مسجد و محراب خراب است
دوری پدر بهر پسر نیست غم اندوز
یوسف که عزیز است کجا در غم باب است
عهدی پشهای خورد می و گشت عقابی
کز بیضهی آن پشّه جهان پر ز عقاب است
از نشأه می مرده شود زنده از آن رو
گر زنده دلم من، ز خواص مِی ناب است
بیدار شد از خواب چو آن شوخ به من گفت:
بخت همه بیدار شد و بخت تو خواب است
دو بوسه طلب کردم از او داد یکی گفت:
دیگر ندهم من همه کارم به حساب است
گویند که امسال کمآبی است به عالم
پس چشمهی چشمم ز چه اینقدر پر آب است
تا چند کنم فکر که گردد غزلم خوب
باید پی نان فکر کنم خربزه آب است(1)
خُرّم که نماند ز جهان می رود از وی
چیزی که بماند به جهان چند کتاب است
1) 37. اشاره به ضربالمثل: «برو فکر نان باش که خربزه آب است» دارد.
کُشتیم و نگفتم به کسی قاتلم این است
چون تخم وفا کاشتهام حاصلم این است
دارم دل پر درد ز دلدارم و با وی
نتوان کنم اظهار که درد دلم این است
جز پیر مغانم نبود راه نمایی
چون مُرشد صاحب نفس کاملم این است
مشکل نبود دادن جان بهر تو امّا
گر پا ننهی تو به سرم مشکلم این است
بگذشته و آینده همه یار مراد است
در دل هوس ماضی و مستقبلم این است
امشب که بود یار بَرَم شمع و چراغی
روشن نکند کس که چراغ دلم این است
در کوی تو تا بار فکندم به بهشتم
حاشا که به فردوس روم منزلم این است
دیوانگی من همه دانند مگو تو
با خلق که هم مشورت عاقلم این است
در چشم تو خرّم اگر اندام ندارد
گوید که نِیَم زشت سرشت گِلم این است
از خداوند خود آن بنده که دایم شاد است
تا چنین بنده بود زنده ز غم آزاد است
حاصل آینه در حجله چه باشد که عروس
گر بود خوب رخش آینهی داماد است
گر کند عشق خرابم به جهان باکم نیست
کان خرابی که کند عشق ز مهر آباد است
این بنایی که تو بگذاشتهای در عالم
کار سخت است به عُشّاق گر این بنیاد است
پیش پای تو چرا جان ندهد قمری دل؟
که بر سرو قدت خاک نشین شمشاد است
هر حکایت کنم از قصّهی عشّاق قدیم
سخن و صحبت شیرین من از فرهاد است
دوستان منع من از ناله و افغان مکنید
کار مرغان گرفتار همی فریاد است
ای که داری سر شاگردی عُشّاق برو
نزد خرّم که در این علم و عمل استاد است
اگرچه عمر شد و در کمین من اجل است
هنوز عاشقیم کار و مِی کِشی عمل است
حدیث مرگ به گوشم نمیرود هر چند
بیان کنند گمانم که قصّه و مثل است
من و شنیدن دشنام و بوسه از لب او
همان حکایت زنبور و خوردن عسل است
به وصل یار به هر ساعتی رسی نیک است
اگر قمر نظرش مشتری است یا زُحل است
اگر خروش مؤذّن شب وصال از بام
شود بلند بگو کاین خروس بیمحل است
به روزگار مرنجان دلی که این آیین
خلاف مذهب ما و منافی مِلَل است
اگر عزیز شوم یا که خار در عالم
ز غیر نیست از آن جانب و از آن قِبَل است
فریب نفس مخور کان تو را زره ببرد
که این رفیق تو هم دُزد راه و هم دغل است(1)
تَمتّعی که بَرَد خُرّم از حیات و جهان
همین شنیدن اشعار و گفتن غزل است
1) 38. صنعت ارسالالمثل: رفیق دزد است و شریک قافله»
اگر وسواس داری در طهارت
ز می کن جامهی تقوی قصارت
حقیرم گرچه پیش چشمت امّا
بزرگی میکنم با این حقارت
دلم چون نرگس مستت خراب است
به مِی کن این خرابی را عمارت
مرا بر آستان تو نشستن
بود خوشتر که در صدر صدارت
بدان چشمی که من روی تو بینم
نبیند هر که باشد بی بصارت
بهار حُسن تو گرم است چندان
کزان سوزم زمستان از حرارت
اگر چشمت بود قاتل عجب نیست
که کار ترک باشد قتل و غارت
مضامینم همه بکر است زیراک
خِجل باشد عروسِ بیبکارت
به صد جان گر خَرَم یک بوسه از وی
نمیبینم در این سودا خسارت
گرفتار غمش هرگز نگردد
خلاص از محنت و رنج و مرارت
اگر یک شب رخش بینم ز شادی
سه نوبت میزنم طبل بشارت
چه شیراز و چه اصفاهان و چه ری
به هر شهری روی داری امارت
مکن اظهار وصل یار خُرّم
که این دعوی بود عین جسارت
غزل مطایبه
بُود آن غزل حق و کنون باطلم این است
یعنی غزل یاوهی لاطایلم این است
من میروم از کوی تو تا آنکه نگویی
هر جای که خواهم بروم اِنگِلم این است(1)
هرچند زرنگی کنم از بهر تو من باز
گویی به همه عاشقک تنبلم این است
من دعوی دانش کنم و عقل مگو تو
پیش رفقایت که رفیق خُلم این است
گفتم که ترش رویی تو از چه بود گفت
زان است که در خُم طبیعت خِلَم(2)این است
من مدح امیرالوزرا کردهام امّا
دانم که زند آنکه به زیر پِلَم(3)این است
جور با ما کارِ یک روز و دو روزِ یار نیست
هست کار او جفا، دیگر وفا در کار نیست
من به عمر خویش یاری را ندیدم بیرقیب
خار بیگل هست در عالم، گل بیخار نیست
خاطر ما مِیکشان جمع است کامشب محتسب
پیش ما بنشسته دیگر در پس دیوار نیست
خواب غفلت کرده غافل خلق را از آخرت
ما همه خوابیم در دنیا کسی بیدار نیست
اسبْ بازاری ندارد این زمان خَر میخَرند
مشتریِ خَر فزون است اسبْخَر بازار نیست
با همه خدمت به تو بوسی ز من کردی دریغ
خواجه چون ممسک بود در قید خدمتکار نیست
گفتهای بیکار خرّم پیش من آید چه کار
کار دارد هر که آید پیش تو بیکار نیست
سیه تا روزگارم را نموده شام گیسویت
بدین روز سیه ندهم به عالم تاری از مویت
نسیمی تا وزید از گلشن روی تو در گلشن
مُعطّر گشت گلهای چمن از نکهت بویت
شده بیتاب سنبل از شکنج زلف پرتابت
شده مخمور نرگس از خمار چشم جادویت
فرو هِل بُرقَع از رخ تا نظر بر رویت اندازد
ملامت گو که منع من کند از دیدن رویت
تمام خلق را قبله هویدا با شد از یک سو
من بیدل ندارم قبله جُز محراب ابرویت
کشیدی خنجر و گفتی به زیر خنجرت خُرّم
مزن خنجر که میگردد فدای دست و بازویت
دوش دیدم گلعذاری چشم خونآشام داشت
روی و زلفی در جهان مانند صبح و شام است
از غرور حسن مست و بُود سرخوش از شراب
او به دستی شیشهی مِی، دست دیگر جام داشت
راست قدّش چون الف امّا به زیر جیم زلف
صفحهی رخسار را ترکیب گاف و لام داشت
فاش دیدم مست شیخ شهر با دستار و کفش
حرکت کفّار بودش کسوت اسلام داشت
قاصد آمد زیر لب میگفت آهسته سخن
از زبان یار گویا بهر من پیغام داشت
بندهات ای خواجه از روی ارادت سالها
گوش بر فرمان و حکمت چشم بر انعام داشت
چون دلم قصد طواف کعبهی کوی تو کرد
همچو اهل حاج بر خود پردهی احرام داشت
شعر را ناپخته میگوید فلان از این سخن
من کبابش میکنم زیرا که طبع خام داشت
پیکی آمد گفتم از احوال خرّم باز گوی
گفت دلتنگی ز دوران شکوه از ایّام داشت
از دل همین ندیدن جانانم آرزوست
هم از دل آرزو و هم از جانم آرزوست(1)
بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست
بگشای لب که قند فراوانم آرزوست
در این غزل اظهار دلتنگی شاعر از ری(تهران) به خوبی قابل لمس است.
عالم ز دیو و دد شده پر تا بُد آن گروه
فرمان و هم نگین سلیمانم آرزوست
مشکل شده است کار ز پیریم و نیستی
مرگ فجا و مردن آسانم آرزوست
بیدق زنم پیاده چهسان تا شود سوار
اسبی چو رخش رستم دستانم آرزوست
در شاعری شجاعم و از شاعران عصر
آیند هر کدام به میدانم آرزوست
عزم دیار ری نکنم دوستان که من
آب و هوای شهر صفاهانم آرزوست
پیرانهسر به مکتب اطفال میروم
کایّام کودکیّ و دبستانم آرزوست
مُنعم نِیَم که سفره بچینم برای دوست
مسکینم و ضیافت و مهمانم آرزوست
آب و هوای شهر ریام سازگار نیست
آب و هوای کوه و بیابانم آرزوست
1) 42. این غزل را به استقبال و تقلید غزل معروف مولوی در دیوان شمس سروده است:
جان در بهای بوسهی یارم دهم نه زر
کز روی یار بوسهی ارزانم آرزوست
بانوی مصر گفت: عزیزم بر عزیز
امّا عزیزیِ مه کنعانم آرزوست
در باغ چون روم به زمستان شوم غمین
فصل بهار و مرغ خوشالحانم آرزوست
بعد از وفاتِ من به مزارم قدم گذار
کز لحن تو تلاوت قرآنم آرزوست
کردم اگر مصاحب نادان چه فایده
همصحبتی شخص سخندانم آرزوست
شیخالمشایخ است سخندان این زمان
کز یمن گفتگوی وی ایمانم آرزوست
شیخ ابن شیخ حاجی نوراللّه فقیه
کز دست زرفشان وی احسانم آرزوست
تخم امید کاشتهام در زمین دل
وز ابر فیض دست تو بارانم آرزوست
گفتم به خرّم آرزویت چیست در جهان
گفتا طواف شاه خراسانم آرزوست
با ما تو را اگر سر گفت و شنید نیست
ما را هم از شفقت تو این امید نیست
هر کس به درد عشق شود مبتلا اگر
لقمان کند معالجهی او مفید نیست
گفتم درِ وصال تو بگشاید از چه؟ گفت:
کاین گنج را به جز زر خالص کلید نیست
آید به سال و ماه بسی روز عید لیک
چون عید وصل یار، دگر هیچ عید نیست
ما دادهایم دست ارادت به پیر عشق
او را نظر ز عُجب به سوی مرید نیست
عاشق به خون خود نشود تا که سرخروی
در نزد کشتگان بُتان رو سفید نیست
خرّم شده غلام تو هرچند در جهان
او را رخ مبارک و بخت سعید نیست
ما را به غیر تو به کسی احتیاج نیست
با سرو قامتت سر شمشاد و کاج نیست
گر دولت وصال تو یابم من گدا
دیگر به هیچ پادشهم احتیاج نیست
امروز روز رونق دکّان سفله است
بازار اصل و جنس نسب را رواج نیست
ای دردمند عشق مجو چاره از طبیب
کاین درد را به غیر هلاکت علاج نیست
تو پادشاه حُسنی و تاجت کلاه توست
با آن کلاه، فرق تو محتاج تاج نیست
مینای می اگر بود و کاسهی سفال
حاجت بساتکین بلور و زجاج نیست
شیرینی ار ز زشتبگیری تو، هست تلخ
حنطل بگیری ارز نِکویی اجاج نیست
خرّم دمی که با تو نشیند بود چو شاه
ز اسباب شاهیش سپه و تخت و تاج نیست
بارها گفتم به شیرینی لبت چون شکّر است
آنچه میگفتم غلط بود از شکر شیرینتر است
بوی زلفت میکند زخم دلم را التیام
مرهم زخم دل عاشق مگر از عنبر است
گر بخوانم سرو و شمشاد و صنوبر قامتت
باز بالای تو از آنها همه بالاتر است
بارها میخواستم بفریبمش از سیم و زر
وین ندانستم که پیش او طلا خاکستر است
گفتمش با عجز و لابه کی به وصلت میرسم؟
گفت: چندی صبر کن در هجر، اللّه، اکبر است
از غرور حسن، دیگر عاشقان از در مران
شوکت شاه ممالک از وفور لشگر است
گر به دل داری خیال قتل خرّم زود باش
جنگ اوّل فیالمثل بهتر ز صلح آخر است(1)
1) 43. صنعت ارسالالمثل.
آنچه وصف از عیش وصل او کنم افزون کم است
زانکه «وصفالعیش نصفالعیش» قولی محکم است
تخت شاهان را ثباتی نیست گر گویند هست
شاهد قول من اکنون تخت جمشید جم است
دیو و دد فرمانپذیر هر سلیمان اس نیست
کاسم اعظم او ندارد با خود اسمش اعظم است
من ز دنیا بگذرم امّا ز یارم نگذرم
گرچه از دنیا گذشتن کار ابن ادهم است
روزگاری رستمی آمد در این دنیا و رفت
دلخوشی هر کس که این ایّام دارد رستم است
از غم دینار و درهم نه همین من دَر همم
هر کسی این عهد و عصر از بهر دِرهم دَرهم است(1)
گر پریرویی ز آدم میگریزد رسم اوست
ترک رسم خود نخواهد کرد آخر آدم است
در بهای بوسهی جانان من ار صد جان دهم
بس که باشد بیمروّت باز میگوید کم است
گرچه محرم من بسی دارم ولی نامحرمند
راز دل با محرمی گویم که از دل محرم است
خرّم بیچاره محزون است از هجر نگار
گر به وصل او رسد آن وقت خُرّم، خُرّم است
1) 44. صنعت جناس اختلافی.
اوضاع روزگار ز بس منعکس شد است
منعم شد است مفلس و طاهر نَجِس شد است
نادان مس بلاهت و حمقش شده طلا
دانا طلای فهم و کمالش چو مس شد است
با هم کنند خلق خصومت همه مگر
در قلب هر که خوشه کین منغرس شد است(1)
پیری نه سست کرده یک اعضای من کزان
توهین چار عنصرم و پنج حس شد است
با عجز و لابه یار ز من جان کُند طلب
شاهی ببین که چون به گدا ملتمس شُد است
خرّم دگر به صدر مجالس مکان مکن
زیرا که دلق فاخر تو مُندَرس شد است
1) 45. در نسخه این کلمه ناخوانست.
هر شب که در برابر چشمم شراب نیست
آن شب چو روزِ ابر بود کافتاب نیست
زاهد گر از تَرشّح مِی احتراز کرد
از لوث این گناه مرا اجتناب نیست
این عقدههای سخت که باشد به کار من
در زلف هیچ یار چنین پیچ و تاب نیست
گفتی گناه نیست که عاشق رسد به قتل
گیرم گناه نیست تو را هم ثواب نیست؟!
هر صبح و شام بر گل عارض مزن گلاب
زیرا که آن طراوت گل با گلاب نیست
پیرانهسر به عشق جوانی شدم دچار
لیکن چه سود قوّت عهد شباب نیست(1)
پیرانهسرم عشق جوانی به سر افتاد
وان راز که در دل بنهفتم به در افتاد
هر کس کشد عذاب شب هجر یار خویش
دیگر به روز حشر مر او را عذاب نیست
گفتی اگر تو را بکشم من چه میشود
بر طبق این سوال مجال جواب نیست
شد بیحساب جرم تو خرّم بسی مگر
بیم تو از محاسب روز حساب نیست
1) 46. این بیت اقتباسی از این بیت حافظ است:
هر جا که بَرِ من صنم سیمبری هست
مردم همه دانند که آنجا خبری هست
جز شام فراقت که ز پی صبح ندارد
هر شام که آید ز پی آن سحری هست
می راحت روح است مکش دست از این کار
هرچند که از خوردن آن دردسری هست
جان قیمت یک بوسه زمن خواهد اگر من
اینگونه خریدار نباشم دگری هست
گر خوردن می بَد بُود و عیب تو ای شیخ
آموز مرا بهتر از این گر هنری هست
بردم لب شیرین تو در کام و گزیدم
زنبور کند میل به هر جا شکری هست
تا دست نیارم به میانت ز کناری
معلوم نگردد به میانت کمری هست
مُنعم مکن از سیم و زَرت فخر به درویش
کاو هیچ نداند که تو را سیم و رزی هست
بیپرده درآ تا مه و خورشید بدانند
در روی زمین هم چو تو شمس و قمری هست
خرّم وطن اصلی ما نیست چو دنیا
ناچار تو را جانب عقبی سفری هست
مگر ز چهره دگر ماه من نقاب گرفت
که از کسوف حسد رنگ آفتاب گرفت
به کار محتسب شهر هم حسابی نیست
که مِی نخورده مرا دوش بیحساب گرفت
مکن ملامت میخوارهای که مفلس شد
که داد دولت خود را همه شراب گرفت
همین نه دست غمت دامن جوان گیرد
غم تو نیز گریبان شیخ و شاب گرفت
چه حاجتش به گلاب است و عطر و عنبر و مشک
کسی که از عرق گلرخان گلاب گرفت
خوشا شبی که نشستیم ما و تو با هم
که تا تو را و مرا سخت کیف خواب گرفت
خیال مرگ، مرا مضطرب نکرد امّا
مرا ز فکر فراق تو اضطراب گرفت
کسی نگفت بر یار طالعی داری
که هرکه فال برایم ز هر کتاب گرفت
اگرچه عمر به رفتن شتاب داشت نه صبر
ولی چو پیر شدم بیشتر شتاب گرفت
شب گذشته ز هجرت گریست خّرم زار
به شدّتی که زمین را تمام آب گرفت
بهتر ز هرچه بهر من امروز مُردن است
مردن هزار بار به از غُصّه خوردن است
مُردن حکایتی نبود گر علی بود
با بودنش حکایت فردوس بُردن است
چون بر سر همه علی آید به وقت نزع
از این سبب مرا هوس جان سپردن است
باشد سؤال رسم نکیرین و در جواب
از من ز هشت و چار یکایک شمردن است
نام مرا به لوح نوشته قلم ولی
گردیدهام چو پیر، زمان سُتردن است
خرّم اگر که شربت مرگ است ناگوار
این آب ناگوار به یک آب خوردن است
هر مرده را علی ببرد در بهشت عدن
آیا به فکر بردن من یا نبردن است
ادای لفظ و بیان کز لب شکرخند است
اگرچه تلخ بگوید به طعم چون قند است
مرا ببند به زنجیر زلف و پند مده
که بهر اهل جنون بند بهتر از پنداست
بگیر جان من و بوسهای عطا فرمای
زبنده خدمت و انعام با خداوند است
غم دلم به ترازوی عشق اگر سنجند
به سنگ و وزن برابر به کوه الوند است
به چشم دیده نگردد نشانی از کمرت
اگر که دیده شود آن هم از کمربند است
دلم ز دیدن روی تو روشن است از آن
که نور چشم پدر از جمال فرزند است
تو آن جواهر بیقیمتی که غیر از من
کسی درست نداند که قیمتت چند است
اگر پیالهی زهری دهد به من از شوق
چنان خورم که بگویند شربت قند است
برید رشتهی الفت از آن ز تو خرّم
که پیش هرکه نگویی دگر به من بند است
چند گویی دهنم تنگ و لبم شیرین است
قدر بالای تو از مرتبهی پایین است(1)
صنما گر به همه روی زمین یک چین است
هر خم طُرّهی مشکین تو را صد چین است
رخ به هر عرصه که آری چه پیاده چه سوار
مات گردند اگر شاه و اگر فرزین است
بس که در شعر کنم وصف سراپای بتان
دارم اندیشه که گویند فلان بیدین است
پرتو حسن تو هرجا که ببیند شاهی
با همه سلطنت آن شاه برت مسکین است
دعوی حسن کند گر دگری با تو مرنج
سورهی بولهب از قدر نه چون یاسین است
خواستم تا به حقیقت نگرم رویش گفت
عین تحقیق من از چشم حقیقتبین است
دختر فکر چو بکر است دهندش کابین
گر بود تلبیه گویند که بیکابین است
دست بر سر زنم از غیرت آن کس که تو را
همه شب تا به سحر همسر و همبالین است
گر میسّر شودم وصل تو آن دم گویم
مطلب آن است مرا با تو و مقصد این است
گشت لطف شعرا شامل حال خرّم
که به یک شعر و غزل مورد صد تحسین است
1) 47. این غزل نیز از غزلهایی است که دو مطلع دارد و مطلع اوّل را از باب مطایبه سروده است.
پیش من تا که یار سیمتن است
دلم آسوده نیز پیش من است
دشمن من که یار تنها نیست
آسمان دشمن بزرگ من است
سنگ عشق است اینقدر سنگین
که به دل یک منش هزار من است
تا تو شیرینلب آمدی به میان
شور و شورش میان مرد و زن است
حفظ خود کن که گر سلیمانی
در کمینِ نگینت اهرمن است
به تو چشمی که بد نگاه کند
کور باد اگرچه چشم من است
بهر من خلعت ار کنی ارسال
خلعت بیتو بهر من کفن است
گر خریدار تو به جان گردم
مَثَل یوسف است و پیرزن است
شعر خرّم ز بس بود شیرین
نقل هر مجلسی و انجمن است
اگر که زنده کنَد دوست از تن من پوست
گناه از طرف ماست حق به جانب اوست
کلام تلخ ز شیرینلبان تعجّب نیست
که هرکه گشت نکوروی لاجرم بدخوست
قلندرا نه بگویم تو را همی طلبم
که ورد من همه یا حق و ذکر من یا هوست
رقیب با من اگر دم زند ز یکرنگی
چو ساج باد سیهرو که او چونان دو روست
بهشت را چه کنم با وجود تو حوری
که هر کجا که تو باشی در آن میان، مینوست
همه جوارح و اعضای تو ندارد بد
چو قال جعفر صادق یکایکش نیکوست(1)
هزار زخم تو از یک کرشمه به گردد
چرا که ناز تو هم مرهم است و هم داروست
به هیچ راه قدم برمدار بی مِی و یار
که باده قُوت دل و یار قوّت زانوست
به پای صحبت خرّم نشین و دل خوش دار
که این حریف به غایت ظریف و نادره گوست
1) 48. در نسخه «قال» آمده است امّا به نظر «قول» صحیحتر میآید.
میوهای را که به هر فصل بدان میل من است
نار پستان نکو باشد و سیب زقن است
من و هر کس که کنیم از لب تو بوسه هوس
همه را خوردن این لقمه زیاد از دهن است
زاهدی گفت به من توبه کیْ از مِی، گفتم
سر خود گیر که استاد تو شاگرد من است
دهنت هیچ و کسی هیچ نخواهد از هیچ
لیک من نگذرم از هیچ در اینجا سخن است
بیستون کنده شد از قوّت عشق شیرین
ورنه در دهر بسی کوه و بسی کوهکن است
هر پدر را نتوان گفت که دارد پسری
پسر آن است که آرام دل مرد و زن است
هرکه از جان گذرد عشق نگاری ورزد
این لباسی است که هرکس که بپوشد کفن است
گفتگوی تو و من هرکه ببیند گوید
زین جوان حیف که همصحبت پیرکهن است
دل من با تو بود پاک و نیم من ناپاک
زر قلبم نبود قلب، که آن ممتحن است
شور آن یار شکرلب به سر ماست ز بس
گوید از تلخ نرنجیم که شیرین سخن است
تو سلیمانی و لعل لب تو خاتم تست
در کمین تو به هر گوشه هزار اهرمن است
لب به بدحرفی و دشنام گشوده طفلی
که ز طفلی لبش آلوده هنوز از لبن است
همه گویند به حُسن حَسن اَحسن احسن
کاحسن از حُسن نکویان همه حُسن حَسن است
تا که خرّم به دیار تو نموده است سفر
آنچه در خاطر او نیست خیال وطن است
بیتو پنداری که ما را روزگاری هست؟ نیست
یا به غیر از گریه شب تا روز، کاری هست؟ نیست
مهرهام در ششدر افتاده به نرد عاشقی
همچون من دیگر به عالم بدقماری هست؟ نیست
چون گرفتی کشور دل را نگهدارش درست
جز تو در این شهر دیگر شهریاری هست؟ نیست
تا به کی زاهد حدیث از توبه میگویی؟ مگو
کاین سخن را پیش دانا اعتباری هست؟ نیست
چند میگویی به من کز کوی خوبان پا بکش
گر تو پنداری به دستم اختیاری هست؟ نیست
در بیابان اسبْتازی تا به کی از بهر صید؟!
چون دل من بهر تو دیگر شکاری هست؟ نیست
کار خرّم گفتن شعر و غزل باشد مدام
شاعران را بهتر از این یادگاری هست؟ نیست
ص104
در دلم حسرت زیباپسری نیست که نیست
خاطرم خسته ز حرف پدری نیست که نیست(1)
روشن از پرتو رویت نظری نیست که نیست
منّت خاک درت بر بصری نیست که نیست
در همه کوچه و بازار حدیث تو بود
ذکر حسن تو در آن رهگذری نیست که نیست
به امیدی که در آیی ز سرایی ناگاه
به همین واسطه چشمم به دری نیست که نیست
عیبجویان چو بر اندام تو کردند نگاه
همه گفتند که او را هنری نیست که نیست
الم عشق دچار من اگر شد چه عجب
این مرض در دل صاحبنظری نیست که نیست
میروم شهر به شهر از پی خوبان و مرا
در دل غمزده عزم سفری نیست که نیست
هست از بهر تو در هر گذری منتظری
که به هر رهگذرت منتظری نیست که نیست
ص105
1) 49. این غزل را در پاسخ به غزل معروف حافظ سروده است:
برّ و بحر همهی روی زمین خرّم گشت
آگه از آب و گلِ خشک و تری نیست که نیست
در شکایت از گمنامی سروده است
گویند همه بهر تفاخر پدرم کیست
باید من گمنام بگویم پسرم کیست
چون رد و قبول هنر و عیب تو دانی
غیر از تو دگر آنکه پسندد هنرم کیست؟
هر کس که رسد میدهدم دردسر و رنج
آن کس که کنون دفع کند دردسرم کیست؟
بس مرد پدر دار که دیدیم به عالم
باشد خر و گوید که خریدار خَرَم کیست؟
خرّم هنر آموز و بکن فخر مگو تو
دیگر به تفاخر پسرم یا پدرم کیست؟
روزی که از این عالم فانی بروم من
آن کس که به یاران برساند خبرم کیست؟
گفتی بلال مرد دگر کس اذان نگفت!!
هرکس رسید گفت ولی مثل آن نگفت
شرح جدایی تو اگر گفت دل به خلق
با هیچ کس مشافهه هرگز زبان نگفت
هرکس حدیث عشق بیان کرد در جهان
امّا کسی چو من دگر این داستان نگفت
هر رَطب و یابسی که شنید از تو عاشقت
در دل نهفت و هیچ بر این و آن نگفت
قربان عاشقی که ز شمشیر عشق او
شد کشته بیامان و ز غیرت امان نگفت
جانا سؤال جان ز که کردی که بیدریغ
از صدق دل جواب سؤالت ز جان نگفت؟!
رزّاق دیگری چو بود از برای رزق
خرّم دگر تملّق اهل جهان نگفت
جز صحبت تو دیگر در دل مرا هوس نیست
من با تو کار دارم کارم به کار کس نیست
در کوی ماهرویان از بس که فتنه خیزد
هرکس که کشته گردد آنجا کسی به کس نیست
مرغی که شد گرفتار یک روز یا که صد سال
صیّادش ار تو باشی دلتنگ از قفس نیست
گاهی ز لعل شیرین بوسی به عاشقان ده
دکّان قندریزان بی زحمت مگس نیست
باد صبا که مشهور گشته به مشک بیدی
دانند خلق عالم کان چون تو خوشنفس نیست
زان خال چون عدس من تنها نخود برنجم
کو آن کسی که چون ماش مایل بدان عدس نیست(1)
ای بیهنر مکن عیب مردان باهنر را
زیرا که خر به میدان همپُویه با فرس نیست
چندانکه سعی کردم ممکن نشد وصالت
انصاف ده نگارا ما را فراق بس نیست؟!
در راه عشق خرّم با عاشقان روان شد
آخر رسد به منزل در قید پیش و پس نیست
1) 50. این بیت از نظر رسمالخط و نوشتار نوعی مراعاتالنظیر دارد. نخود باید نه خود و برنجم به رنجم و ماش به مفهوم او مانند ما نوشته شده است و بدین ترتیب به گونهای ایهام را در ذهن تداعی میکند.
هرکه را بینم به عالم پیرو فرمان توست
گر بود همچون سلیمان خاتم گردان توست
من طناب عهد خوبان را ز هم بگسیختم
گردنم زینپس به بند رشتهی پیمان توست
دست هر کس میرسد بیدردسر بر دست تو
غیر دست من که آن کوتاه از دامان توست
مکر و حیله پیش تو سودی ندارد عاقبت
آنکه خواهد بُرد جان از دست من دستان توست
مالک جان نیستم من تا فشانم در رهت
گرچه باشد در تن من جان ولیکن زان توست
گر به روی من گشایی در پس از چندین فراق
مانعم از فیض درک صحبتت دربان توست
در رواق هر کسی انداختن دیبا خطاست
در حقیقت فرش دیبا لایق ایوان توست
خوش گرامیدار خُرّم را فلک، زیرا که او
بر سر خوان جهان چندی دگر مهمان توست
آیتِ خوبی بود طلعت نیکوی دوست
ترجمهی آن کند لعل سخنگوی دوست
یوسف اگر زامتحان پای به میزان نهاد
هست گرانتر از آن سنگ ترازوی دوست
خلق همه بهر مشک، رو به خطا میروند
هست مرا مشک چین از خم گیسوی دوست
از پی قتلم بزد زخمی و شرمندهام
زانکه بسی رنجه شد پنجه و بازوی دوست
پشت من از بار رشک خم شده چون زلف او
تا که بدیدم نشست غیر به پهلوی دوست
با منِ زار نزار هیچ نشد سازگار
قصّهی آب است و نار طبع من و خوی دوست
بر سر و چشمش نشد بوسه زنم از حیا
بِهْ که زنم از ادب بوسه به زانوی دوست
از پی هر کار عشق روی نماید دلم
سِحر به کارش کند طُرّهی جادوی دوست
خرّم اگر بهر دوست هر دو جهان را فروخت
هر دو جهان کی بود قیمت یک موی دوست
این غزل را در توصیف دیوان خود(دشت خُرّم) سروده است.
دشت خرّمِ خُرّم بس که نغز و شیرین است
هرکه خواندش گوید ناسخ الدّواوین است
این زمان در اصفاهان شاعری نمیبینم
شاعری که هست الحق مُنعم ابن مسکین است
در تمام عمر خود کس خوشی نمیبیند
هرکسی مه و سالی اسب دولتش زین است
وسوسه کند هرکس در میان این و آن
گرچه او مَلَک باشد بیشک از شیاطین است
از نشستن بالا، ابلهی نشد دانا
هرکسی که هست ابله جای او به پایین است
چشم از اغنیا پوشم جُبّهشان نمیپوشم
زانکه جُبّهی درویش جُبّةالمساکین است
حالیا سوار فیل، شاه مملکت گردد
رخ دهد دمی کو را مرکب اسب چوبین است(1)
تلخی و ترشروییی از تو هست شایسته
کانچه میکند خسرو در مذاق شیرین است
سال عمر خرّم را هر کسی شود جویا
چار از ثمانین بیش، کم دو سه ز تسعین است
84 سال(84 = 4 + 80 و یا 84 = 3 - 3 - 90)
1) 51. اسب چوبین کنایه از تابوت است.
تندرستی را به عالم درد عشق یار نیست
چون ندارد درد عشق یار را بیمار نیست
عاشق دین هیچ با دنیا ندارد دوستی
هرکه دارد دین، بود دیندار و دنیادار نیست
عشق شیرین داشت چون فرهاد، شیرینکار بود
کوهکن بسیار باشد لیک شیرینکار نیست
هر دو روزی دور میگردد به دوران یکی
اعتباری بر دوام گنبد دوّار نیست
هر کسی از ابلهی در خواب غفلت رفت رفت
تا بمیرد یک نفس در کار خود بیدار نیست
از سر و دستار خود ای شیخ تا کی غَرّهای؟!
تا بگردانی کلاهت را سر و دستار نیست
چشم هر کس روی زیبا دید و آشفته نشد
در صف اعمی نشیند کز اولوالابصار نیست(1)
بار عشقش را کِشم من روز و شب حمّالوار
گر نیابم وصل او یک بار بارم بار نیست
گشته خر بازار از بس مردمان خر میخرند
این زمان یک مشتریِ اسب در بازار نیست
غم مخور ای خواجهی خوبان نداری گر غلام
خرّم محزون مگر بهر تو خدمتکار نیست؟!
1) 52. اشاره به آیهی شریفه «فاعتبروا یا اولیالابصار»(سوره حشر، آیه 4) دارد.
هر وقت که پیمانهی من پر ز مدام است
از وجد ندانم چه حلال و چه حرام است
تا کامروایم ز لب ساقی و ساغر
گردون به مراد من و ایّام به کام است
زاهد مکن از باده مرا منع که هر کس
پیوسته چو من در طلب شُرب مدام است
امروز خلایق همه گویند که خاصیم!!
فردا همه دانند که خاص است و که عام است
هرکس که به دل عکس مه روی تو بیند
او گر نکند جان به فدایت زِلئام است
اسباب طرب در گرو باده نهادیم
چیزی که به جا مانده همی شیشه و جام است
در خانهی من یار گر آید گهی آن هم
همسایه به قصد من و او بر لب بام است
هرکس که ببویید سر زلف نکویش
از نکهت آن غالیه پیوسته زُکام است
خرّم به همه کس کند از دور سلامی
از بس که فروتن بود او پیشسلام است
دارد طعمی از کَرَم آن که به کونین
بر خلق جهان جمله امام است و همام است(1)
1) 53. مقصود از این بیت رسول گرامی اسلام صلّیاللّه علیه و آله است که لقب سیّدالکونین دارد.
مشتری بسیار آن مه را به بازار آمده است
بهر یک یوسف ز هر سو صد خریدار آمده است
از پی قتلم تأمّل میکنی تا کی چرا
کار آسانی چنین پیش تو دشوار آمده است؟!
هرکه آید بر سر کوی تو خواهد جان دهد
کس نگوید کاخر این مسکین به زنهار آمده است
گندم خال تو آمد در بهشت آدمفریب
تهمتش در گردن شیطان غدّار آمده است
دوش بزمی داشتم در خانه کز بیرون یکی
گفت پنهان شو که شحنه پشت دیوار آمده است
در حقیقت عاشقی مانند من کم دیدهای
ورنه عاشق بر سر کوی تو بسیار آمده است
سبزهی خَط، گِردِ رخسار تو هر کس دید گفت
کاندرین آیینه از آه که زنگار آمده است؟
من که در میخانه رفتم مست و بد هوش آمدم
شیخ با من بود میگویند هشیار آمده است
آنکه بود از بهر دِرهم دَرهم و غم سالها
این زمان با کیسههای پر ز دینار آمده است
منع خرّم را ز مِی خوردن مکن زاهد که او
پیر اگر شد اینچنین از کودکی بار آمده است
چونکه برداری ز دوش عاصیان بار گناه
یا علی خرّم به پیش تو به زنهار آمده است
نپرسد از من بیدل کسی دلت به کجاست؟
که هر کجاست دلارام من، دلم آنجاست
اگرچه بیگنهم کُشت، میکنم اقرار
که حق به جانب او باشد و گناه از ماست
بنای کجروی اطفال ماهرو بنهند
به قدر اینکه شناسند دست چپ از راست
تو را ببینم و اظهار عاشقی نکنم
چرا که قصّهی عشق تو نقل موش و عصاست
ستم مکن به غلامت تو گر خداوندی
مُسلّم است که آن هم ز بندگان خداست
به مسجد ار فکنی بوریا چنان افکن
که کس نگویدت این بوریا ز روی ریاست
مکن ملامت درویش مو پریشان را
چرا که موی پریشان نشان فقر و غناست
کس از هنر ننماید هنر در این ایّام
چرا که گشته هنر عیب، عیب کار اینجاست
تفاوتی که میان گدا و شاه بود
در آخرت نبود هرچه هست در دنیاست
تو خوبصورتی و با بَدان بیمعنی
نشستنت عبث و راه رفتنت بیجاست
اگر که سبزهی خط، گرد عارضت سر زد
غمین مباش از این کاین نبات روحافزاست
چو هست دختر مضمون فکر شاعر بکر
تمام ملک زمینش صداق و شیربهاست
ببند پای دلم را به بند زلف چراک
گریزپایتر، این دل، ز وحشی صحراست
نیاوَرد به کسی سر فرود آنکه ز کبر
کنون به خدمت تو مُستعّد و پابرجاست
اگر بنای تو با عاشقان جفاست بکن
چه حدّ آنکه بگوید کسی که این چه بناست
تمام شد غم خرّم ز دیدن تو ولی
اگر که شاد شد امروز در غم فرداست
تا هر زمان به گردش، این چرخ آبنوسی ست
یک خانهای عزا و یک خانهای عروسی ست
هرچه گریزم از غم پیدا کند مرا باز
در علم رَمل گویا خواجه نصیر طوسی ست
با یار خویش عاشق، نتوان کند ستیزه
زیرا که کار عاشق املاق و چابلوسی ست
اهل بهشت و دوزخ، نتوان شمرد کس را
گر مُقری مُعزّا یا مطرب عروسی ست
ای شیخ پاکدامن ناپاک نیست می کش
ناپاکی و کثافت با تابعان موسی ست
چشمِ سیاه یارم از بس که دوست دارم
از آن بود که مِیلم با او به دیدهبوسی ست
خرّم به چشم مردم کمتر ز مور و پشّه است
تا شراب تلخ در کام من مسکین نرفت
آب شیرین از گلویم یک نفس پایین نرفت
دختر رز گرچه باشد بیجهاز امّا ز ناز
خانهی مردی ز روی مهر بیکابین نرفت
ساکن میخانه هرکس گشت فردوسی بود
چون به مسجد از پی فردوس و حورالعین نرفت
گشت خسرو با لب شیرینِ شکّر تلخکام
در سپاهان چون به کام خواهش شیرین نرفت(1)
روز و شب با بخت، جنگ رستمانه میکنم
زانکه هرگز رخش اقبالم به زیر زین نرفت
نه غمی دارم ز نفرین نه نشاطی از دعا
چون نیامد از دعا کس نیز از نفرین نرفت
هر که میچیند گلی، دلداری بلبل ببین
کز گلستان از هجوم و غارت گلچین نرفت
با رقیبان هر طریقی راه رفت امّا ز کبر
هیچ راهی یک قدم او با من مسکین نرفت
مفتی ما از پی دین رفت تا گمراه شد
ای خوش آن کس کز ضلالت از پی آیین نرفت
برد بالا بندهای را چون خدا از مال و جاه
هرگز از بالا ز سعی بندهای پایین نرفت
جان خرّم چون ز لوث شرک، آلوده نبود
گفت توحید و ز دنیا مشرک و بیدین نرفت
1) 56. شکّر معشوقهی دیگر خسرو بود که در اصفهان زندگی میکرد.
به خاکْ مستی اگر سربرهنه افتاده است
زناب باده کُلاهش به خانهی باداست
بدین روش که دهد باده ساقی مجلس
مُسلّم است که در کار خویش استاد است
به راه کعبه و بتخانه از چه حیرانی؟
اگر که چاه خدا داد، چشم هم داده است(1)
کسی که گشت غلام تو روسفید بود
سیاه رو شود آن دم که گویی آزاد است
حدیث عشق تو و من حکایتی است غریب
نه همچو قصّهی شیرین و نقل فرهاد است
دلم خیال تو را تا میان جان جا داد
به روی غیر، در از هیچ باب نگشاد است
میان ما و تو عهدی است از زمان قدیم
تو را اگر که فراموش شد مرا یاد است
اگر به دولت وصلت رسم من مسکین
دگر چه غم که خدا نعمتی به من داد است
هزار مسجد آدینه شد خراب به دهر
بنای مکیدهی عشق باز آباد است
تو شاه حُسنی و بهر نثار تو هرکس
به رسم پیشکش و هدیه جان فرستاد است
مباش بر فَرسَ بادپای خود مغرور
که رخش عمرِ همه تندروتر از باد است
1) 57. ضربالمثل: «اگر خدا چاه را داده است چشم هم داده است». کنایه از اینکه انسان باید خود مراقب باشد، انسان خود مقصّر است نه پروردگار.
ز سیل چشمهی چشمم حذر کنید که آن
چو زندهرود سپاهان و شطّ بغداد است
گرفته دور مرا لشکر غم و اندوه
اجل بیا تو که امروز روز امداد است
نظر به کس نکنی جز به روی او خرّم
مگر که چشم تو بر روشنایی افتاد است
زبان به مدح کسی برگشا که احمد را
خلیفه و وصی و ابن عم و داماد است
نوجوانی ز وفا تازه نگارم شده است
حیف و صد حیف که من پیرم و کارم شده است
سالها از عقب طرفه غزالی رفتم
تا که امروز همان صید شکارم شده است
نه صُداع و نه تب و نه خفقان، نه یرقان
درد عشق است همانا که دچارم شده است
منعم از می کشی و عشق مکن کز این کار
نیستم عار که این شیوه شعارم شده است
من به یک خال سیاهی دو جهان باختهام
تو چه دانی که چها صرف قمارم شده است؟!
ساقیا می ندهم هیچ که از اوّل صبح
دو سه جامی که زدم دفع خمارم شده است
گفتم ای مرکب خرّم ز چه لاغر شدهای
گفت بس هر که رسیده است سوارم شده است
تو هرچه سخت بگیری به من، نگردم سُست
چرا که آنچه کنی اختیار من، با تُست
دلم شد از غم وسواس پاک چون ساقی
زآب صاف مِیَم کاسه و پیاله بشست
به جستجوی بتان سالها شتافت دلم
نگار شوخ بسی جست لیک چون تو نجست
هزار سال اگر با تو مهر ورزم باز
محبّتم به نهایت فزون شود ز نخست
اگر که سبزهی خط، گِرد عارضت سرزد
غمین مباش که بر گرد گل گیاهی رُست
طبیب یافت چو بیمار عشق روی توأم
نگفت هیچ، مگر دست و دل ز جانم شست
دلم رها نشود از کمند طُرّهی او
مگر که بستهی زلفش شده به ساعت بُست
مکن ملامت خرّم اگر که تو به شکست
که او به قاعده کاری نموده است دُرست
میان زمرهی عشّاق بیگناهی نیست
به بیگناهی این طایفه گواهی نیست(1)
مرا به علّت پیری به صلُب باهی نیست
نُعُوظم ار که نگردد مرا گناهی نیست
ز دستبرد همه مردم کُله بردار
به پای موزهای و بر سرم کلاهی نیست
تو بوسه دادی و جان خواستی که دادم من
حساب ما و تو شد پاک، اشتباهی نیست
گدا و شاه در اقلیم فقر یکسانند
تفاوتی به میان گدا و شاهی نیست
زروی صدق بگو لااله الّا اللّه
که جز اِلهِ توانا دگر اِلهی نیست
عبادت ار کند از صدق برهمن در دیر
مکانِ معبد او کم ز خانقاهی نیست
بود معین و پناه همه خدای جهان
که بهر بنده به غیر از خدا پناهی نیست
ز ارض تا به سما شارعی است دور و دراز
به چشم مردهی کوتاهبین که راهی نیست
گیاه سبزهی خط تو مهر انگیز است
خواص و فایدهی آن به هر گیاهی نیست
مرا هلاک کن و از کسی مکن تشویش
که هرکه کشته شد این عهد، دادخواهی نیست
به شیری عشق تو آوردم و به گور بَرَم
چرا که عشق تو عمری است سال و ماهی نیست
1) 58. خرّم مطلعی دیگر، به مطایبه بر این غزل سروده که با آن مطلع غزل خود را ذومطلعین نموده است.
گرفته دور من از شش جهت غم پیری
به غیر مرگ برایم گریزگاهی نیست
هزار چاه به راه فنا بود خرّم
گمان مبر که به جز چاهِ گور چاهی نیست
یک امشبی که پرده ز رخ یار برگرفت
آن هم نداشت میل، به اصرار برگرفت
دلتنگ شد ز بس که به خانه نشست
امروز راه کوچه و بازار برگرفت(1)
از سعی من نبود که آواره شد رقیب
لطف خدا ز راه من این خار برگرفت
یک کهنه خرقه داشتم آن هم ز دوش دوش
بر رهن می به میکده خمّار برگرفت(2)
ما هم گرفت جان و به من داد بوسهای
این ذرّه را ببین که چه مقدار برگرفت
گر باغبان ز در نگذارد روم به باغ
باید که دست بر سر دیوار برگرفت
چشمم به خواب بود که دلدار رو گشود
این فال بهر طالع بیدار برگرفت
زاهد فکند خرقه و دستار خویش را
آسوده شد ز دوش چو این بار برگرفت
خرّم ز عشق روی تو تسلیم کرد جان
یکباره دل ز دِرهم و دینار برگرفت
گر هست ماه روی تو، شب ماهتاب چیست؟!
ور هست مهر روی تو، روز آفتاب چیست؟!
هر دم به تار طُرّهی تو چنگ میزنم
آواز و ساز مطرب و چنگ و رباب چیست؟!
کیفی که هست بر سر من از مِی الست
از آن مُدام سرخوش و مستم، شراب چیست؟!
در خانهام کتاب نباشد که سینهام
باشد کتابخانه برایم کتاب چیست؟!
از چاکری خویش جوابم مکن بُکش
زیرا که کشتنم بُوَد اُولی، جواب چیست ؟!
ای شاه حُسن شهر دلم را مکن خراب
از بهر شاه تصرّف شهر خراب چیست؟!
داری عرق، مزن به گل عارضت گلاب
با بوی نکهت عرق تو گلاب چیست؟!
جنگ من و تو دیدنی است و شنیدنی
تعریف جنگ رستم و افراسیاب چیست؟!
امشب اگر که با تو کنم صبح خوش شبی است
دیگر مگو بیا که بخوابیم، خواب چیست؟!
گر جوی آب میرود از دیدهام ز عشق
باید که جوی خون برود، جوی آب چیست؟!
خرّم مکن شتاب به حرکت که عنقریب
میمیری از فراق نگارت، شتاب چیست؟!
پیری خوش است و عمر گذشته، شباب چیست؟!
از بهر مرگ در دل پیر اضطراب چیست؟!
با من که هست با تو حسابم درست و پاک
حرف حسابی تو به روز حساب چیست؟!
شرح و حدیث عشق نکویان مطّول است
هر باب صد کتاب شود، یک کتاب چیست؟!
با شیخ، شاب را نبود بحث و گفتگوی
کشف علوم شیخ کند، کار شاب چیست؟!
آوخ که استخوان مرا چرخ آرد ساخت
در پیش چرخ و گردش آن، آسیاب چیست؟!
هرجا که هست خوب بود خوب و بد بد است
بد را گر انتخاب کنند انتخاب چیست؟!
شرم از کسی مکن که بود شرم کار زشت
از بهر خوبروی حفاظ و حجاب چیست؟!
جز اینکه آمدیم و دگر باز میرویم
از بهر ما خواص، ایاب و ذهاب چیست؟!
از خون ما خضاب اگر میکنی بگوی
کفّ الخضیب را به کَفَتْ، این خضاب چیست؟!
خوابم نمیبرد شب وصلش ز شوق و ذوق
بیدار کار خویشم و گویم که خواب چیست؟!
عالیجنابی ار که ببوسد جناب او
ادراک میکند شرف آن جناب چیست؟!
مهری بود به دلم دوزخ ار رَوم
جای عذاب عذب دهندَم، عذاب چیست؟!
خوانید دُرفشانی خرّم ز نظم و نثر
با شعر او جواهر و دُرّ خوشاب چیست؟!
مگو با من تو را درد و غمی نیست
که درد عشق تو درد کمی نیست
ندانم راز دل را با که گویم
که در عالم رفیقِ محرمی نیست
نگردد دلبری همصحبت من
مرا یک دم به عالم همدمی نیست
اگر خون همه عالم بریزی
تو هستی چونکه قاتل، ماتمی نیست
رسوم آدمیّت هرکه داند
ولی چون تو به عالم آدمی نیست
به رخ آور عرق تا کس نگوید
چرا بر لاله و گل شبنمی نیست
به چاه عشق افتادم چو بیژن
خلاصم تا نماید، رستمی نیست
جهان از دیو و دد پر گشته این عهد
سلیمانی و اسم اعظمی نیست
کرم معدوم شد این عهد و ایّام
دِرَم بسیار هست و حاتمی نیست
مدارا کن به هست و نیست خرّم
که تا هستی دمی هست و دمی نیست
تا به دست تو پِی کشتن ما شمشیر است
گر کسی جان برد از دست تو بیرون شیر است(1)
تیر مژگان تو بُرنّدهتر از پیکان است
تیغ ابروی تو خونریزتر از شمشیر است
من دلداده نه تنها شدهام از جان سیر
هرکه دل داد به دلدار خود از جان سیر است
سرو بالای تو را بید مُولّه چون دید
تا جهان هست از این شرم سرش در زیر است
گفته بودی تو که آخر بُکشم خرّم را
هرچه او را بُکشی زود نگارا دیر است
درد عشقی در دل من از غم آن دلرباست
تا ز دست وی ننوشم باده دردم بی دواست
تا گریبانم به دست عشق خوبان اوفتاد
از فراق یک به یک پیراهنِ صبرم قباست
هرکسی از راستی شد رستگار امّا رقیب
کج رود با من نمیدانم چه دید از راه راست؟!
فصل گل گشت و گه گلگشت باغ گل ولی
بی جمال گلعذاران باغ و گلشن بیصفاست
هرکه یاری دست و پا کرد از برای خویشتن
غیر خرّم بس که اندر عاشقی بی دست و پاست
1) 61. در این غزل صنعت ردالقافیه وجود دارد.
نوشت هرکه به او نامه، دید و دور انداخت
ندیده نامهی ما را درید و دور انداخت
به نامه ما ننوشتیم جز دعا و سلام
ز خواندش ز چه رنگش پرید و دور انداخت
به تلخدستی من بین که آنچه شیرینی
گذاشتم به دهانش چشید و دور انداخت
مگر که خون دلم بود در میان انار
که تا گرفت ز دستم مکید و دور انداخت
لباس عشق تو ای شوخ هرکه در بر کرد
ز شوق جامهی جان را درید و دور انداخت
ز تیر غمزه نکُشتم، مگر پشیمان شد
که تا به گوش کمان را کشید و دور انداخت
گُلِ عذار تو چون دید باغبان ز حسد
هزار غنچهی نشکفته چید و دور انداخت
دلم گرفت و پی او روان شدم چون دید
که میروم ز قفایش دوید و دور انداخت
به من نداد خدا مال و دولتی هرگز
گمانم آنکه مرا آفرید و دور انداخت
طمع ز وصل تو خرّم برید، این دندان
ز ریشه از دهن خود کشید و دور انداخت
مردی که کرمپیشه نباشد هنرش چیست؟
شاخی که به کس بر ندهد پس ثمرش چیست؟
گویند بود بادیهی عشق خطرناک
جز دادن جان در ره جانان خطرش چیست؟
فکر پدر این است نبینم پسرش را
آگاه نگشتم که خیال پسرش چیست؟
یک بوسه خریدیم به صد جان و ندادی
سودای خوشی بود نگفتی ضررش چیست؟
آنجا که بود کوکب رخشان رخ دوست
دیگر فلک و جلوهی شمس و قمرش چیست؟
از هیزم خشک تو به جز دود ندیدیم
جایی که بود خشک پر از دود، ترش چیست؟
خوانند در این شهر تو را خلق علیخان
شهری که تو باشی علییَش پس عمرش چیست؟
نالد ز فراق تو اگر نالهی خرّم
چون موم نسازد دل سنگت اثرش چیست؟
در هفت آسمان که مرا یک ستاره نیست(1)
جز خرقه رَهنِ مِی بدهم هیچ چاره نیست
با آن لباسهای نو و اطلس و حریر
البته میل تو به منِ جامه پاره نیست
مَشکن دلم به سنگ جفا کاین دل ضعیف
از نازکی چو شیشه بود، سنگ خاره نیست
در کشوری که عشق بود محتسب اگر
خواهد که امر و نهی کند عقل، کاره نیست
مشّاطه را بگوی عروسی که خوشلقاست
محتاج و مستحق گل و گوشواره نیست
خرّم، به سر رسید تو را عمر، با جهان
یکباره، کن وداع که عُمرت دوباره نیست
1) 62. ضربالمثل، کنایه از بیاقبالی و بیشانسی و بدشانسی.
آنچه آمد بر سر من از نشاط و غم گذشت
رنج و راحت، سُقم و صحت، عشرت و ماتم گذشت
روزیم بود آنچه کم یا بیش هر روزی رسید
بیش و کم هرگز نکردم تا به بیش و کم گذشت
کیسهام از سیم و زر گر بود خالی سالها
از غم دینار و درهم بودم ار دَرهم گذشت
سست باشد گرچه پیمان نکورویان ولی
عهد آنها بهر من چه سست و چه محکم گذشت
گر پیاده عرصهی عالم نمودم سیر و طی
یا که گردیدم سوار اشهب و ادهم گذشت(1)
روزها بودیم گر، همصحبت یاران شوخ
یا که شبها را سحر کردیم بیهمدم گذشت
هرکه زخمم زد زِ کین و خاطرم مجروح ساخت
یا کسی آورد بهرم از کرم مَرهَم گذشت
سالها در شاهراه شاعری رفتم اگر
بر کریمان مدح گفتم بر لئیمان ذم گذشت
گر به کام من نگردد عالم فانی چه غم
آید آن روزی که گویی خرّم از عالم گذشت
1) 63. اشهب: اسب سیاه؛ ادهم: اسب سفید.
خدنگ غمزه چو آن شوخ شق کمان انداخت
هزار تیر پیایی به یک نشان انداخت
دهان ز شکّر لعلش نساختم شیرین
به غیر از اینکه مرا بر سر زبان انداخت
به میهمانی دنیا نشاط نیست که او
مدام سفرهی غم بهر میهمان انداخت
فلک ز کجروی از بس که داد کاه به سگ
زمانه نیز به پیش خر، استخوان انداخت
ببرد بخت مرا گر بر آسمان ز زمین
ز کجروی به زمینم از آسمان انداخت
اگرچه دلبر شوخم جوان و نادان است
رسن به گردن پیران نکتهدان انداخت
چو خصم سگصفتی کرد و دشمنی، باید
ز دوستی بر او چند لقمه نان انداخت
چو نیستش غم فرزند زال دهر به دهر
هزار رستم و سهراب پهلوان انداخت
مکن ملامت خرّم اگر که در پیری
ز عشق پنجه در پنجهی جوان انداخت
نه تو را یاد ز بیگانه نه فکر خویش است
عهد عهدی است که هر کس به خیال خویش است
پند واعظ مشنو در همهی عمر که او
خود چو گرگ است ولیکن به لباس میش است(1)
گاه شیرینسخنی میکند و گه تلخی
وه چه گویم که کلامش همه نوش و نیش است
زیر دندان هر آن کو که بود لذّت فقر
گر شود پادشه عصر همان درویش است
مست اگر جانب مسجد گذرم دارم بیم
میکنم روی به میخانه که بیتشویش است
گرچه لطف تو به من کم شده بسیار ولی
با تو اخلاصِ من از هرچه بگویی بیش است
زخم شمشیر فراق تو مرا خواهد کشت
مرهم وصل بیاور که دلم بس ریش است
منما راه حقیقت تو به خرّم ای شیخ
که به هر راه رود صد قدم از تو پیش است
1) 64. ضربالمثل: «فلانی گرگ است در لباس میش»، کنایه از انسانهای ظاهر الصّلاح.
از بس که دلم تنگ در این کهنه رباط است
نه مایل عیش است و نه مشتاق نشاط است(1)
دنیا چو رباط است و خلایق چو مسافر
منزلگه و مأوی مسافر به رباط است
پیری که به پیری نتواند بکند عیش
زیرا که جوان با شعف و دل به نشاط است
کس نگذرد آسان ز پُل عشق که این پل
مویی است که باریکتر از جِسرِ صراط است
خال لب تو زینت خطّت شده آری
خطّ خوش کُتّاب مُزیّن به نقاط است
اسباب طرب در گرو باده، نهادیم
زانست که مجلس تهی از ظرف و بساط است
جویا شود ار هر که ز خرّم همه گویید
ناقص به حیات است و تمام او به حیاط است
1) 65. در این غزل صنعت ردالقافیه مشاهده میشود.
تُرکم از خانه برون آمد و شمشیر به دست
کمر قتل که را باز نمیدانم بست
تا که نشکست سرم یار به جایش ننشست
سر او باد سلامت که سرم را بشکست
خال تو خواست شود گوشهنشین بر لب تو
زان سبب گوشهنشین گشت و بدان گوشه نشست
در بهشت ار ببرندش ننشیند با حور
هرکه در مدّت عمرش نفسی با تو نشست
مست از می نشود هر که به سر دارد هوش
لیک بیهوش شود مست چه مستی بد مست
گر پرستیم تو را میل بتی نیست چه باک
با تو زیبا صنمی زشتتر از من هم هست
بخت خرّم به جوانی به بلندی رو کرد
چونکه شد پیر دوباره فلک آوردش پست
غزلی ممتنعالجواب
هرکه بر من میرسد گوید که یارت یار نیست
بار عشقش را مکش دیگر که بارت بار نیست
گرچه کار عشق هم کاریست در عالم ولی
ترک کن این کار را ای دل که کارت کار نیست
مطربا تا کی مخالف مینوازی تار را؟!
من نمیدانم که مستی یا که تارت تار نیست؟!
زلف تو پنداشتم ماریست امّا اژدهاست
گفتم افسونش کنم دیدم که مارت مار نیست
گر تو را از صحبت ما آشنایان هست عار
همنشین گردی اگر با غیر عارت عار نیست
خُرّما تا زندهای بر حال خود، خود گریه کن
چون بمیری هیچکس بر حال زارت زار نیست
گر تهی شد دست من از زر مرا اکراه نیست(1)
زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نیست
در حق ما هرچه گوید جای هیچ اکراه نیست
زانکه تا هستم به عالم گاه هست و گاه نیست
یار هر ساعت ز ما چیزی تمنّا میکند
از تهیدستی ما گویا که او آگاه نیست
مرکب از من کاه و جو خواهد من از آن راه و دو
نشنود از من اگر گویم که جو یا کاه نیست
قصّهی عشقش چو زلف او شبی خواهد بلند
این حکایت گفتنش خوش در شب کوتاه نیست
واعظ بیهودهگو گمراه خواند خلق را
غافل است از اینکه چون او هیچکس گمراه نیست
بعد عمری گر به وصل او رسم آن هم دمی است
این تمتّع بهر من آنیست، سال و ماه نیست
تشنه کام آب چاه وصل جانانم ولی
ریسمان و دلو من اندازهی آن چاه نیست
پادشاهان گرچه بسیارند امّا خسروی
در رعیتپروری چون ناصرالدین شاه نیست
مال شد چون مار از بس بهرخلق و جاه چاه
زان سبب خرّم دگر در بند مال و جاه نیست
1) 66. این غزل با الهام غزلی مشهور از حافظ شیرازی سروده شده است:
حسن و جمال ماه وشان پایدار نیست
با بودن خزان که همیشه بهار نیست
کردم ز یار چونکه تمّنای وصل گفت
کوهیست کوه من که در آنجا شکار نیست
خوفی که هست در دل من از شب فراق
اندیشهام ز پرسش روز شمار نیست
جهل است گر پیاده رخ آرد به عرصهگاه
گر پیلتن بود که حریف سوار نیست
یاری به یار خویش کند هرکه هست یار
یاری به یار اگر نکند یار، یار نیست
گر بنده را خدای به فردوس بُرد، بُرد
ورنه به دست هیچکس اختیار نیست
گردند چون دوچار به من سائلین قبر
گویم دگر امام به جز این سه چار نیست
بعد از وفات من که ز من جز کتاب شعر
میراث و بازماندهای و یادگار نیست
خرّم بهای بوسهی تو جان و دل دهد
با او بکن معامله، بیاعتبار نیست
ولایتی که در آن بیبضاعتی والیست
خِلَل به نظم وی اُفْتَد چو دست او خالیست
شب فراق گذشت و رسید روز وصال
بیار باده که امروز روز خوشحالیست
مدام بار غم عشق را مکش ای دل
که حمل بار چنین احتمال حمّالیست
حدیث نُقل لبت بس که هرکه نقل کند
ز شام تا به سحر کار خلق نقّالیست
نمیکنم ز تو از مال و جان دریغ ای دوست
چرا که دوستیم با تو جانی و مالیست
دلم خوش است به خوشطبعیِ نگار دگر
مرا چه کار که طبعش دَنی است یا عالیست
عطا نمود به من یار بوسهای آیا
که این وظیفه همین سال یا که هرسالیست
شکایت همه باشد ز یار و ُخّرم را
مدام شکوهِ ز بدبختی و بداقبالیست
یک یار بیمضایقه در این دیار نیست
یا آنکه هست و پیش من او را گذار نیست
بار فراق یار به دل میکشم ولی
گر بر وصال او نرسم بار بار نیست
گاهی اگر ببینمش آن هم ز بخت بد
جایی بود که موقع بوس و کنار نیست
هر ساز میزند به مقامش کنیم رقص
امّا به طبع ما نفسی سازگار نیست
جنگ من و تو دیدنی است و شنیدنی
این جنگ جنگ رستم و اسفندیار نیست
قلبم شکسته است ولی قلب نیستم
با تو زر صداقت من کمعیار نیست(1)
از بس که هر که شد ز عطای تو ناامید
دیگر کسی به لطف تو امیداوار نیست
پروردهام به نعمت پروردگار از آن
چشمم به نان بندهی پروردگار نیست
مال صغار را مخور و می بخور که می
گرچه بود حرام چو مال صغار نیست
خرّم ز بس که سرزنش از بهر تو شنید
دیگر میان خلق جهان سردرار نیست(2)
هرکه شد دیوانه از عشق نکویان عاقل است
گر نشد عاشق درخت عمر او بیحاصل است
خلق گویندم غم عشق نکویان را مخور
خوردنش آسان بود امّا نخوردن مشکل است
بی مِی و معشوق هر کس زندگی یک دم کند
یا ز غم دل مرده باشد یا ز مردن غافل است
حق نگردد باطل و باطل نگردد حق ز مکر
تا جهان باقی ست حق حق است و باطل باطل است
گرچه از عشق نکویان پیر گردیدم ولی
تا که میآید نفس، طبعم جوان و جاهل است
گاه میگویم کنم چون پیشکش در پیش او
باز گویم کاین تقبّل بهر او ناقابل است
چون رسد منزل به آخر کاروان خوشدل شود
باش خرّم شاد از پیری، که آخر منزل است
کوکب بخت کسی چون بخت فیروز تو نیست
شمس را پرتو چو روی عالمافروز تو نیست
روز روز توست امروز آنچه میخواهی بکن
زانکه آید روزگاری کان زمان روز تو نیست
گرچه تیر عشق خوبان میخورم دایم ولی
هیچ یک چون ناوک مژگان دلدوز تو نیست
مرغ دل هرجا کند پرواز آید سوی تو
کس نگوید مرغ وحشی دستآموز تو نیست
روزگاری شد که بر ما میکنی جور و جفا
جور بیداد تو با ما کار امروز تو نیست
تا حیاتت هست خرّم، باش خود دلسوز خود
چون بمیری هیچ کس غمخوار و دلسوز تو نیست
گر جوانان جهان را الفتی با پیر نیست
پیر هم پیش جوانان چون جوانان گیر نیست
چند شعری هرکه موزون کرد گوید شاعرم
کار هر مرغی به عالم خوردن انجیر نیست(1)
هرچه میخواهی بخور جانا پیاز و سیر، سیر
کز دهان تو مرا نفرت ز بوی سیر نیست
حیله و تزویر باشد کار معشوقان به دهر
عاشقان بینوا را حیله و تزویر نیست
عاشقان پاکدل پاکند از لوث گناه
هیچیک را ز آب طاهر حاجت تطهیر نیست
اسب تازی در بیابان تا به کی از بهر صید
به ز آهوی دل من بهر تو نخجیر نیست
وعدهی وصلت به فردای قیامت میدهم
خود بده انصاف تا روز قیامت دیر نیست؟!
خواهم ار شرح فراقت را نویسم خوش مرا
دست و کلک خوشنویسی حالت تحریر نیست
شد خطا تیری که بهر قتل من انداختی
این خطا از طالع من شد خطا از تیر نیست
گر نگردد یار یارم غم ندارم بهر من
یار پیدا میشود نایاب چون اکسیر نیست
خرّم از عشق جوانان پیر کردی خویش را
چون خودت کردی به خود، خود کرده را تدبیر نیست(2)
فصل گل آمد و پر گل چمنی نیست که نیست
در گلستان سمن و یاسمنی نیست که نیست(1)
هر طرف میگذری جانب باغ و صحرا
از چپ و راست روان مرد و زنی نیست که نیست
بوی می از دهن من آگر آید به بهار
از می آلوده بهاران، دهنی نیست که نیست
راه دین میزند از وسوسه هر دم دیوی
در پی ما همه جا اهرمنی نیست که نیست
هرچه گویی سخن تلخ به من شیرین است
از لب لعل تو شیرینسخنی نیست که نیست
بس که از عشق بتان داخل هر دیر شدم
کینهی من به دل بَرهَمنی نیست که نیست
در ره عشق تو هستند شهیدان بسیار
اندر این مرحله خونین کفنی نیست که نیست
طلبد زر اگر آن سیمتن از من چه عجب
به خدا طالب زر سیمتنی نیست که نیست
عهد خوبان نبود ثابت و محکم زیرا
که در این طایفه پیمانشکنی نیست که نیست
گفتی اندر همه بزم است غزلخوان خرّم
آری آن دلشده در انجمنی نیست که نیست
1) 71. این غزل نیز به تقلید غزلی از حافظ سروده شده است. در صفحات پیشین نیز غزلی با همین ردیف از او دیده میشود: «روشن از برتو رویت نظری نیست که نیست».
به راه عشق مرا هدیهای بِهْ از جان نیست
ولی چه سود که آن هم پسند جانان نیست
حدیث لعل تو آمد چو در میان دیگر
حکایتی به میان از عقیق و مرجان نیست
اگرچه عالم تجرید خوشصفاست ولی
کسی که انس نگیرد به مردم، انسان نیست
به هر کنار جهان صد هزار دیو و دد است
چه رویداده ندانم که یک سلیمان نیست
اگر به سفرهی دنیا کم است نان چه عجب
که میزبان دنی طبع، فکر مهمان نیست
چو تو به عالم اگر نیست آدمی سهل است
که در بهشت برین چون تو حور و غلمان نیست
که گفته است ز ما بوسهای مضایقه کن
مگر که عاشق تو مستحقِّ احسان نیست
کسی که سینه نسازد سپر به عرصهی عشق
اگرچه رستم زال است مرد میدان نیست
به درد عشق هر آن کو که مبتلا گردد
اگر ز درد بمیرد به فکر درمان نیست
عجب مدار اگر پیش یار خار شدم
که قدر و منزلتی زیره را به کرمان نیست
اگر به گفتهی من حشو و زایدی نگری
مگیر عیب چرا شعر گفتن آسان نیست
مدام مِی بخور و عاشقی بکن خرّم
کزین دو کار به عالم کسی پشیمان نیست
کُشتیم و نگفتیم به کسی یار مرا خست
گر با تو هم این حرف زدم از دهنم جست
از سستی اقبال من افسوس که هرچند
بخت تو بلند است بود طالع من پست
در کشتن من هست اگر دست تو تنها
شد با تو در این کار غم عشق تو همدست
باشد گِلَش از خاک تن عهد درستان
هر جام که انداخت ز کف ساقی و نشکست
تا چشم گشودم به جهان چرخ مُشعْبَد
ناگاه ز یک شعبدهای چشم مرا بست
آن را که ندادند به هیچ انجمنی جای
از جای چو برخاست به پهلوی تو بنشست
گر شاهد دولت بکند رو به فقیری
بی ساده شود عاشق و بی باده شود مست
جانا به حقارت منگر جانب خرّم
گر هیچ کسی نیست ز مردان خدا هست
امروز در خانهی تو داد رسی نیست
هر کس که شود کشته کسی را به کسی نیست
رفتند رفیقان همه و ما همه خوابیم
افسوس کزان قافله بانگ جرسی نیست
گشته نفسم تنگ ز تنهایی و غربت
تا گفت و شنیدی بکنم همنفسی نیست
مرغ دل من بهر تو گنجشک ضعیفی است
یا حاجت عنقا به شکار مگسی نیست
در راه فنا هرکه به منزل رسد آخر
راهی ست که از بهر کسی پیش و پسی نیست
خواهم نفسی با تو اگر من بنشینم
از بهر من دلشده راه نفسی نیست
دارد هوسی هر نفسی از تو دل من
فریاد از این دل که چو او بوالهوسی نیست
از بادهی عشق تو شدم مست و گرفتار
در مملکت عشق گمانم عسسی نیست
گفتی که کسی نیست به پیش همه خرّم
پیش همه کس هست، به پیش تو کسی نیست
اگرچه هرکه به شب بهر خود چراغ افروخت
ولی چراغ کس از شام تا به صبح نسوخت
شهید او شوم آخر چرا که از اوّل
لباس کشته شدن بهر قامت من دوخت
اگر که علم ندارم از آن بود که به من
معلّمم عوض علم درس عشق آموخت
مکن ملامت هر شاعر از تهی دستی
اگر که مال نیندوخت او کمال اندوخت
فروخت خرّم اگر هرچه داشت در عالم
دلش خوش است که هرگز تو را به کس نفروخت
تا ماه رخ تو بینقاب است
خورشید ز شرم در حجاب است
ای ماه ز شام تا سحرگاه
بی روی تو دیدهام پر آب است
حاجت نبود حنا گذاری
دستی که ز خون ما خضاب است
گر شیشهی می شکست غم نیست
مینای دلم پر از شراب است
ننوشت جواب نامهام را
گفتا که جواب تو جواب است
این قدر مکن تو بیحسابی
چون روز حساب هم حساب است
از عشق نکورخان چو خرّم
بر آتش غم دلم کباب است
تو را از خانهی ویران چه باک است
نگارا گنج در ویرانه خاک است
تو ناپاکی کنی هرچند با من
دل من با تو ای ناپاک پاک است
برای جرعهای می تا قیامت
چه منّتها مرا بر سر ز تاک است
اگر میخانه تاریک است امن است
نه هیبت دارد و نه خوفناک است
چو دیدم روزی آن چاک گریبان
ز عشقش سینهی من چاک چاک است
به روی خاک پا از کبر مگذار
که خیلی بهتر از تو زیر خاک است
هلاک خرّم ار خواهی مکش رنج
که او خود از برای تو هلاک است
غزل با مطلع مطایبه
قلم به لوح زن زشت بهرم ار بنوشت
کجا نوشت که هم پیر باشد و هم زشت؟!
نگار من به جهنّم اگر رود من هم
روم به قعر جهنّم نمیروم به بهشت
سرای میکده عالی بود عماراتش
که مِی کشان همه را دیدهاند خشت به خشت
بپوش چهرهات از چشم مردم ناپاک
که هرکسی نبود پاکزاد و پاکسرشت
گنه کنیم و نترسیم هرچه بادا باد
به حشر یا به جهنّم رویم یا به بهشت
اگر که شیخ نبوسد تو را چه باک که نیست
به طائفان حرم حاجت بتان کنشت
اگر که زشت کند صبح و شام آرایش
چگونه خوب شود زانکه زشت باشد زشت
ز بندگی تو خرّم نمیشود آزاد
چرا که از خط خود خطّ بندگیت نوشت
یک نفس گر دلبر ما از بر ما رفت رفت
گر رود از پیش ما دیگر به هر جا رفت رفت
پیش ما امشب اگر آن ماه سیما ماند ماند
گر رود دیگر به هر جایی که فردا رفت رفت
هرکه را آورد پایین آسمان بالا نبرد
هرکه پایین آمد آمد هر که بالا رفت رفت
طفل نادانی اگر از کودکی از روی شوق
بهر تحصیل هنر در نزد دانا رفت رفت
هرکه در راه خدا چیزی به مسکین داد داد
ورنه با دست تهی وقتی ز دنیا رفت رفت
اهل ساحل را غم کشتینشینان هیچ نیست
کشتی هریک فرو در قعر دریا رفت رفت
درد هر بیمار عشقش را مداوا کرد کرد
وانکه از دارالشفایش بیمداوا رفت رفت
تا دَرِ خُم باز گردد شیشه را پر کن ز مِی
کانچه در میخانه از خُمْ مِی به مینا رفت رفت
چون از این عالم رود خرّم نمیآید دگر
زآنکه از شاه و گدا هرکس ز دنیا رفت رفت
گر بزرگ نامداری زیر دست افتاده است
قرعهی پستی به نامش در الست افتاده است
تا شکسته ساغرم کارم نمیگردد درست
از برای اینکه در کارم شکست افتاده است
منع من زاهد مکن از مِی پرستی کز ازل
نطفهام از صلب مرد مِی پرست افتاده است
زلف تو شست و دل من ماهی و دریاست عشق
وندر این دریا بسی ماهی به شست افتاده است
غم گریبانش نگیرد هیچ تا دامان حشر
هرکه را دامان وصل او به دست افتاده است
گرچه حاضر نیست در چشمم ولی چشمم به اوست
بیحضور او ز چشمم هرچه هست افتاده است
از لب او کام من حاصل به مستی هم نشد
زآنکه هشیار است با وصفی که مست افتاده است
آنکه بند و بست کار خویش میکرد استوار
بند بندش زیر خاک از بند و بست افتاده است
گر کسی پرسد که خرّم را کجا دیدی مگو
دیدمش در گوشهی میخانه مست افتاده است
مرا آیینهی دل روی زیباست
که در آن عکس رویم خوب پیداست
به شهرم دعوت ای عاقل مفرما
که دایم منزل مجنون به صحراست
مرا در عاشقی گر زنده مانم
مخوان عاشق که اسمم نامسمّاست
به من ده وعدهی وصل دروغی
مگر روزی دروغ تو شود راست
دل ما آنچه خواهد تو نخواهی
ولی با ما کنی آنچه دلت خواست
بنای کجروی بگذارد آن ماه
شناسد چونکه او دست چپ از راست
زنم در بحر عشقش دل به دریا
دلم کشتی است گر عشق تو دریاست
نبندد چشم، خرّم از رخ خوب
که هر کوری
چه خصمی آسمان را با زمین است
که با اهل زمین دایم به کین است
به قصد من ز هر جانب چو صیاد
بتی ابرو کمانی در کمین است
تکلّم کن تو با من گرچه فحش است
که دشنام از لب خوبان متین است(1)
اگر دشنام فرمایی وگر نفرین دعا گویم
جواب تلخ میزیبد لب لعل شکرخا را
مطابقت دارد.
مرا از خرمن حسنت چه حاصل
که این خرمن هزارش خوشهچین است
مرنج از من اگر بوسم لبت را
که قانون محبّت اینچنین است
نه غم پیوسته میماند نه شادی
که بهر ما هم آن است و هم این است
چه باک از اهرمن دارد سلیمان
که اسم اعظمش نقش نگین است
تو با خرّم نگردی عاقبت دوست
گر او کور است کوری پیشبین است
1) 72. مضمون این بیت با این بیت از غزل حافظ که میفرماید:
تا خط به گرد عارض تو چون سپر غم است
در پیش تیر ناز تو ما را سپر، غم است(1)
تا از بهشت روی تو دورم به چشم من
گلزار و باغ و گلشن و گلبن جهنّم است
با منّت آب اگر دهدم کس نمیخورم
هرچند آب کوثر و تسنیم و زمزم است(2)
تکلیف من به توبه مکن زاهدا زیاد
مانند اهل زهد، مگر عقل من کم است
از شرّ دیو نفس نداریم باک چون
نقش نگین خاتم ما اسم اعظم است
از بهر ما شجاعت رستم چه فایده
هر کس به وصل او رسد امروز رستم است
نقل و نبات و قند مده بوسهام بده
کز هر لوازمی به جهان بوسه الزم است
صد مُرده از دم تو شود زنده دم به دم
این معجزات از دم عیسی ابن مریم است
در روزگار هرکه به یک عِلْم شد عَلَم
در عِلْم عاشقی عَلَم امروز خرّم است
ز هجر تو مرا تلخ است اوقات
که شیرینیِ وصل توست هیهات
ندانم زندهام یا مُرده آیا
که من هستم ز احیا یا ز اموات
به می تعجیل کن ساقی نه تأخیر
که میگویند فیالتأخیر آفات(1)
کرم کن نه کرامت زانکه بیحرف
کرم دارد شرافت بر کرامات
سواره یا پیاده چون رُخت را
ببینم میشوم از عشق تو مات(2)
اگر شاعر نگوید مدح حیدر
چه حاصل گفتن اشعار و ابیات
وجود ناصرالدین شاه عادل
بود محفوظ ز آفات و بلیّات
مکن خرّم به کس آزار زیرا
که این دنیا بود دار مکافات
غزل ذومطلعین
درخت خشک اگر باز سبز و تر میگشت
برای ما و تو هم عمر رفته برمیگشت
مرا اجل ز فراق تو دور سر میگشت
چو آمدی تو اجل رفت و باز برمیگشت
به تلخکامی شیرین نکرد خسرو رحم
که رفت و شهر به شهر از پی شکر میگشت
پسر به مسند عزّت عزیز بود به مصر
پدر به سینه زنان از پی پسر میگشت
نمیزدم در دیگر بجز در تو اگر
رقیب از سر کوی تو در به در میگشت
اگر که خانهی من پر زسیم و زر گردد
تمام صرف نکویان سیمبر میگشت
به جنگ تو سپر انداختم من بیدل
اگر که بود دلم سینهام سپر میگشت
هزار زخم به من زد یکی نشد کاری
نکرد بخت مدد ورنه کارگر میگشت
هنر که عیب بزرگی برای خرّم شد
چو ابلهان جهان کاش بیهنر میگشت
به من گاهی کند بوسی عنایت
ولی با جنگ و دعوی نه رضایت
حدیث عشق ما و اوست شیرین
مکن از خسرو شیرین حکایت
اگر شیرینلبانم تلخ گویند
از آنها شکر دارم نه شکایت
به شهر خود نکویانند معروف
تو مشهوری به هر شهر و ولایت
اگر مضروب یا مقتول سازیم
نخواهد کرد کس از من حمایت
نکویان چند مغرورند و گمراه
خدا فرماید آنها را هدایت
نه منقولم بود نه غیر منقول
خلاصم از تکالیف وصایت
رعایت کن به ما ای شاه زیراک
رعیّت هست محتاج رعایت
سخن از توبه با خرّم مگویید
که دارد اینقدر عقل و کفایت
غزل ذومطلعین
اگر ز حال و دلم یار باخبر میگشت
کنون که از بر من رفت زود برمیگشت
اگر که آن پسر شوخ بیپدر میگشت
یتیم بود و به پیشم عزیزتر میگشت
خیال کشتنم او داشت و نکشتم اگر
که کشته بود یقین خون من هدر میگشت
سفر خوش است اگر خوشلقای خوشسفری
رفیق راه تو و با تو همسفر میگشت
ز کجروی فلک نیست راست کارم کاش
فلک به زیر زمین و زمین زبر میگشت
ز بوریا چه خوشی دیده کس اگر خوش بود
چو نیشکر نیِ آن هم پر از شکر میگشت
مباش کوچک و کوچکنواز باش و بزرگ
که بود کوچکی ار خوش، سُها قمر میگشت
کنون دُرُشکهنشین گشته است و اسب سوار
کسی که در همه عمرش سوار خر میگشت
ز گردش فلکی بختْ یار خرّم نیست
بهسان طالع او کاش چرخ برمیگشت
بهای بوسهی جانان اگر به صد جان است
بدین بها همه کس مشتری جانان است
کسی که دور زجان خود به دوران است
اگر که جان ندهد ممسک و گرانجان است
صلاح و مصلحت من بود می و معشوق
نصیحتم نکند هرکه مصلحتدان است
کسی ز مِی نکند توبه در جهان زنهار
اگر که توبه کند عاقبت پشیمان است
مخور فریب و حذر کن ز صحبت آن کس
که کافر است ز دل و ز زبان مسلمان است
حسد مبر به کسی جان من، چرا که حسود
همیشه تشنهی آب و گرسنهی نان است
به خوان پهن جهان دست خود دراز مکن
که نیمخوردهی بسیار کس در این خوان است
کسی که سینه سپر ساخت پیش ناوک عشق
اگرچه او زن پیرست مرد میدان است
مرا ز بادیه عاقل، مخوان به جانب شهر
که جای مردم دیوانه در بیابان است
شبی لب تو مکیدم ز بس که شیرین بود
هنوز لذّت آنم به زیر دندان است
ز شهر خرّم اگر کسی کند سوال بگوی
که اصفهان بود و مسکنش به لنبان است
کسی که با تو شود دوست، دشمن خویش است
چرا که دوستی تو محلّ تشویش است
تو را الم نرسد مرگ ما اگر برسد
ملوک را چه غم از مردن دراویش است
کم و زیاد رسد هرچه رزق، شاکر باش
تو را چه کار که گویی کم است یا بیش است
بِبُر زبان کسی را که بد کلام بود
که سوزش دلِ عقرب گزیده از نیش است
اگر رَوَم به کلیسا به پیش مغبچگان
مُخلّ و مدّعی من کشیشِ بد کیش است
هزار راست شنید از من و ولی نشنید
کسی که حرف کس نشنود کجاندیش است
اگرچه هرکه گرفته است راه عشق به پیش
ولیک خرّم وامانده از همه پیش است
خیال وصال توام باز در دل افتاده است
عبث دلم پی این فکر باطل افتاده است
چگونه خانهی ویران دل کنم آباد
که از فراق تو از دست من گل افتاده است
ز شهر تو نکنم من سفر به جای دگر
که در دیار تو بارم به منزل افتاده است
کدام ماه به محمل نشسته کز پی او
هزار قافله دنبال محمل افتاده است
اگر که کُشتهی معشوق زنده گردد باز
عجب مدار که چشمش به قاتل افتاده است
نه لیلی است و نه مجنون ولی از آن ایّام
هزار فتنه میان قبایل افتاده است
چراغ و شمع چه حاجت مرا که دیدهی من
به روشنایی آن شمع محفل افتاده است
من از قفای تو آیم اگرچه میگویند
که کامل از چه به دنبال جاهل افتاده است
ز عاشقان تو خرّم کنار رفت که او
میان این همه دیوانه عاقل افتاده است
امشب از شمع جمال تو چراغم روشن است
چون شب وصل است امشب تا سحر روز من است
اوفتادم مست و لایعقل گر از یک جام می
ای ملامتگو مکن منعم که می مرد افکن است
زاهدا از توبه مفریبم که من علم فریب
آنقدر دانم که استاد تو شاگرد من است
گرچه باشد جرم میخواریم در گردن بسی
باز دستم با صراحی سخت دست و گردن است
دوستی با مدّعی کردم که گردم با تو دوست
باز او نگذاشت دانستم که دشمن دشمن است
هرچه میخواهم از این پس پیش گیرم راه دین
باز میبینم که در این راه شیطان رهزن است
گر زلیخا زد به یوسف تهمتی پیش عزیز
در میان یوسف و او بیّنه پیراهن است(1)
گر بیایی پیش من از غیر پنهانت کنم
گله چون موسی شبانش باشد از گرگ ایمن است
روز وصل او به یک بوسه قناعت میکنم
زانکه میگویند مشتی هم نشان از خرمن است(2)
مال دنیا پیش دنیادار باشد بس عزیز
میبرد عیسی ز عالم گر همه یک سوزن است
منّت از دونان مکش خرّم به امید دو نان(3)
زانکه تا باقیست عالم مرد مرد و زن زن است
به غیر من صنما با تو یار جانی کیست؟
کند کسی که چو من با تو مهربانی کیست؟
به خوبی تو کسی نیست در همه عالم
که اوّل همه خوبان تویی و ثانی کیست؟
لب تو آب حیات است و تشنهلب ماییم
خورد کسی که از این آب زندگانی کیست؟
بنای میکدهی عشق گر خراب شود
بنای ساختن آن مقام بانی کیست؟
گرفتم آنکه بمیرند دشمنانم پاک
به من کسی که بگوید تو زنده مانی کیست؟
به روزگار در این عهد غیر خرّم پیر
بگو کسی که به پیری کند جوانی کیست؟
زمانی هر کسی می با تو خورده است
تمتّع هم ز مِی هم از تو برده است
به امیدی کنم خدمت سگت را
که هر راهی به رهداری سپرده است
ز شوق خمر بوسم پای خمّار
که از آن پای اَنگورش فشرده است
دریغ از آن نکونامی که نامش
اجل از صفحهی هستی سِتُرده است
از آن رو شعر میگویم که شاعر
بود زنده ز شعرش، گرچه مرده است
به دست آور دل ما را که هر کس
دل خود را به دست تو سپرده است
به فصل گل ننوشد هر کسی مِی
یقین از شدّت غم دل فِسُرده است
تو خواهی غیر از بهرت بمیرد
هنوز از هجر تو خرّم نمرده است
گر بوسهای دهد به من او گاهگاهی است
آن هم به میل نیست بخواهی نخواهی است
گشتم اگر گدای درش منع من مکن
زیرا که این گدایی من پادشاهی است
نان تهی و صحبت ماهی و خلوتی
خوشتر مرا ز اطعمهی مرغ و ماهی است(1)
بینی اگر برهنهسرم نی قلندرم
این سر برهنگی من از بیکلاهی است
هرگز به دست بنده نبوده است چشم ما
امید ما همیشه به لطف الهی است
چشمت کشیده است ز مژگان دو صف سپاه
اکنون جهان مسخّر ترک سپاهی است
گرگان کنند جلوه به صحرا و برخلاف
یوسف که او عزیز جهان است چاهی است
روی سفید را مَهِل از خط شود سیاه
زیرا که بهر تو سبب روسیاهی است
خواهی کُشیم تا شوم از شرّ غم خلاص
خیرت رسد که نیّت تو خیرخواهی است
راه نجات را که به خرّم دهد نشان؟
رفتند همرهانش و او نیز راهی است
1) 80. جناس تام ماهی در مصراع اوّل و دوم؛ در مصراع اوّل به معنی شاهد ماهرخسار و مصرع دوم ماهی دریا.
وصف جمال یار با جمال کافی است
تعریف مو به موی وی از موشکافی است
اجماعی است مسئلهی دین عاشقان
نه چون مسایلی است که آن اختلافی است
غیر از حدیث عاشقی ار عاقلی مخواه
زیرا دلایلش همه کافی و شافی است
ما عاشقان چو صافدل و پاک دامنیم
با هرکه دوستیم به پاکی و صافی است
روزی که جان دهم ز فراقت تو بر سرم
آن روز پا گذار که روز تلافی است
خرّم مگر به گفتن اشعار عاجز است
ختم غزل که کرد ز ضیق قوافی است
گر مایلی به کشتن من میل میل توست
میبایدم به میل تو دست از حیات شست
این چار روز عمر به مردم مگیر سخت
زیرا که این عمارت عمر است سخت سُست
گمنام پیش خلق ز دستِ تهی شدم
گم گشت هرکه نام نکویش دگر نَجُست
هر جام می ز سنگ حوادث که بشکند
ارزد چنین شکسته به عالم به صد درست
خرّم اگر به موسم گل توبه را شکست
کرده به عمر خویش همین کار را درست
غزل با ردیف حرف «ثاء»
پس از وفات ندارم اگر به خانه اثاث
کتاب شعر و قلمدان من بود میراث
ندارم و نبرم من به گور جز کفنی
که شاه هم نبرد از جهان سریر و رعاث
همین خجل نیم از وارثان به روی زمین
کشم به زیر زمین هم خجالت از ورّاث
رسید عمر من از شصت سال تا هفتاد
نشد به مدّت عمرم عمارتی احداث
به مرگ من نکند گریه کس مگر که کنند
برای من طلب مغفرت ذکور و اُناث
بود ملوّث اگر دامنم ز لوث گناه
ز آب لطف علی شسته گردد از الواث
کسی به گور به دادت نمیرسد خرّم
مگر که لطف علی گرددت مغیث و غیاث
غزل با ردیف حرف «جیم»
کحّال دید چشم تو را از پی علاج
این چشم را مباد به آن چشم احتیاج
با من چونان ساج دورو چون بود رقیب
رویش سیاهتر شود از پشت و روی ساج
امروز روز رونق دکّان سفله است
بازار جنس اصل و نسب گشته بیرواج
ای پادشاه کشور دل، ما رعیتیم
جان را ز ما مگیر به رسم خراج و باج
این عهد هرکه خوشگذراند ولی به من
خوش نگذرد ز فُرقت خوبان بدمزاج
تنها به خاک رفت بسی از برای تخت
سرها به دار رفت بسی از برای تاج
خرّم مگو شعر و غزل چون نمیخرند
صد شعر شاعرانه به یک برگ اسفناج
تابیده است طُرّهی خود را نگار کج
تابیده باز با دل عُشّاق زار کج
ابرو و زلف و خلق نگاهش همه کجند
من یک تن و مقابل چشمم چهار کج
اولیست ترک بوسه که هر وقت خواستم
یک بوسه از لب تو، شنیدم هزار کج
با ما بیا تو راست، مرو کج که گفتهاند
منزل نمیرسد بشود چون که بار کج(1)
گر گردنم کج است بر تو عجب مدار
پیوسته هست گردن مرد فِکار کج
با اهل دل نباش تو نااهل و کج سلوک
با یاغیان شهر رود شهریار کج
ما سازگار و راست رویم و راست کار،
باشد پسند مردم ناسازگار کج
عصیان کجروی عمل بنده است و بس
با بنده نیست کار خداوندگار کج
مرد شکسته نفس درست است و راست کار
کز راستی به دهر نگردیده کار کج
1) 81. ضربالمثل: «بار کج هرگز به منزل نمیرسد».
با ما بیا تو راست که چون کج رود شکار
صیّاد هم رود عقب آن شکار کج
تنها همین نه یار به من کجروی کند
با من شده است این فلک کجمدار کج
تا هست میکده نروم سوی مسجدی
حاشا که پا نهد به رهی میگسار کج
تا هست اسب اگر که شود کس سوار خر
باشد یقین سلیقهی آن خرسوار کج
خرّم به راه راست برو کج مرو تو چون
هرگز نرفته است به سوراخ مار کج
غزلیات ردیف حرف «حا»
گر شود باب وصل تو مفتوح
بازآید به قالب من روح
عالم از سیل چشم خونبارم
گشت طوفان کجاست کشتی نوح
دفع زخمش نمیکند جرّاح
هرکه از تیغ عشق شد مجروح
خط که ناپخته است و خامهی خام
شرح هجرت چهسان کنم مشروح؟!
در وصل از چه کردهای مسدود
دگر این باب را مکن مفتوح
گرچه گرگیم گوسفند توییم
همه را کُن ز تیغ کین مذبوح
خرّم از توبه کردن میکرد
آنچنان توبهای که کرد نصوح
بگشا لب که از کلام فصیح
مرده را زنده میکنی چو مسیح
به منای وصالت ار برسیم
همه گردیم گوسفند ذبیح
از قصص آنچه خواندهام نبود
قصه چون حدیث عشق صحیح
نتوانم نوشت شرح فراق
کز فراق تو گشتهام تشریح
بَرْهَمن بالد از بت و زُنّار
زاهد از مُهر و شانه و تسبیح
هر کجا شاعری که گوید شعر
با وی از قول من بگوی صریح
شعر گویی بگو ولیک بکن
درک حشو قبیح را ز ملیح
از صنایع بدان تو نیز که چیست
جمع، تفریق و صنعت توشیح
گفتمش خواهم از تو بوسی گفت
هست این حرف، خرّم از تو قبیح
این قطعه را مِن باب اصلاح محمد کریمخان سرتیپ اصفهانی و حاجی رضاخان یاور که در شب قدر صلح کردند گفته است. که به طور و طرز نصیحت و شکرگذاریِ این صلح سروده است.
میان یاور و سرتیپ شد ز صدق اصلاح
از این سپس به خدا خون مفسد است مباح
چو صلح شد به شب قدر قدر خود دانید
که هست قدر چنین شب چو روز استفتاح
چراغ صلح چو افروختید در شب قدر
خدا کند که نگردد خموش این مصباح
به قول حافظ شیراز آنکه روحش یافت
به باغ خلد شرافت ز اشرف ارواح
نزاع بر سر دنیای دون کسی نکند
به آشتی به برای نور دیده گوی فلاح
چنان وسیع بود بحر دوستی به جهان
که از میان به کنارش نمیرسد ملّاح
و یا فضای وسیعی که طول و عرضش را
نمیتوان به مساحت درآورد مسّاح
مپاش تخم خصومت میان مزرع دل
که گفتهاند به جز کشته ندرود فلّاح
نوشتهاند که الصّلحُ خیر در هر جنگ
بود کلام چنین ثبت صفحه و الواح
صلاح صُلح به هر جنگ اصلح است به مرد
صلاح نیست مُسلّح شود ز کین به سلاح
کلید قفل مودّت به دهر دانی چیست؟
که هست قفل چنین را زبان خوش مفتاح
صلاح صلح تو چون یافتی همه گوییم
صلاح ما همه آن است کان تو راست صلاح
شنیدهایم و همه دیدهایم و میدانیم
که جز ضرر ز خصومت کسی ندیده رباح
به رغم خاطر مفسد سپس به مجلس عیش
ز دست هم بستانید جام و ساغر راح
به دهر بال و پر او تویی کنون زیرا
که سنگ حادثه آن مرغ را شکسته جناح
ز دست خرّم بیچاره برنیاید هیچ
به غیر از اینکه شود از دو جانب او مدّاح
همیشه تا بِه و تُفّاح در حدایق و شاخ
ز شمس رنگ بگیرند و رایحه ز ریاح
عذار مفسدتان باد زرد چون بِهِ زرد
جمال مصلحتان باد سرخ چون تُفّاح
غزل ردیف «خا»
درخت مهر و وفا را اگر کَنی از بیخ
تو را بود چه ثمر غیر طعنه و توبیخ
حدیث عشق من و تو است قصّهی شیرین
حکایتی است که باید نوشت در تاریخ
کبابم ار کنی از عشق خود بکن کاری
که نه کباب بسوزد ز آتش تو نه سیخ(1)
کاری بکن بهر ثواب
نه سیخ بسوزد نه کباب
مدام کار تو خونریزی است و خونخواری
ستارهی تو مگر خوی کرده با مریخ
وصال و صحبت آن ماه خورد سال طلب
که احتیاج ندارد به آهک و زرنیخ
ز تلخ گفتن تو رو ترش کنم هیهات
که حرف تلخ تو شیرینتر است از بطیخ
صلاح نیست به او چَکُّشی سخن گفتن(2)
گهی به نعل بزن خرّما گهی بر میخ(3)
غزلیات ردیف «دال»
بیمار را ز خویش اجل شاد میکند
چون مرغ روحش از قفس آزاد میکند
رفتند بلبلان گلستان کجا که زاغ
بر شاخ گل نشسته و فریاد میکند؟!
نبود عجب اگر تو نیایی به پیش ما
کز آدم احتراز پریزاد میکند
از کین هزار خانهی دل را کند خراب
تا خانهای برای خود آباد میکند
این حسن را خدا به خداداد داد او(1)
ناز از چه رو ز حسن خداداد میکند
دنیاست آن عروس که در حجله گه ز ناز
نگشاده روی پشت به داماد میکند
بغدادِ هرکه گشت خراب از گرسنگی
از اصفهان عزیمت بغداد میکند
تا زندهام کسی نکند هیچ یاد من
مردم همین که هرکه ز من یاد میکند
هر موسمی که ابر ببارد به بیستون
آن ابر گریه از غم فرهاد میکند
خرّم که انتفاع نبرده ز شاعری
گردیده پیر و خدمت استاد میکند
1) 85. این مصرع در وزن اضافه است.
هرکه به دست دل دهد رشتهی اختیار خود
همچو شتر به دست او نیست دگر مهار خود
آهوی چشمت ای پسر هر طرفی کند نظر
شیردلان شهر را میکند او شکار خود
از تو بسی جراحتم هست و ولی به راحتم
زخم زدی چه فایده خوب نکرد کار خود
هرکه غلام یار شد از پی او روان شود
شهر به شهر میرود از پی شهریار خود
بوسهی تو به نقد جان هرکه خرد بگو به آن
تا به محک زند چو من آن زر کمعیار خود
وعدهی وصل یار را بس که به خویش دادهام
گشتهام از خلاف آن مُجرم و شرمسار خود
تا که حیات من بود میندهم غمت به کس
به که به دوش خود کشم در همه عمر بار خود
بوسه به این و آن مده نه یک نه دو و نه سه
حیف بود تلف کنی دولت بیشمار خود
خرّم اگر گذاشت پا در سر کوی او دگر
رو به جنان نمیکند از سر کوی یار خود
رو سوی دلبر دلِ من میکند
پشت بر من رو به دشمن میکند(1)
هرکه در کوی تو مسکن میکند
خویش را بیخانه چون من میکند
چونکه شوهر رحم بر زن میکند
زن ز خانه عزم برزن میکند
تخم معنی کاشت در دل هر کسی
حاصلش را زود خرمن میکند
مهر خاموشی زده غم بر لبم
ناطقان را غصّه الکن میکند
باز دل هر جا کند پرواز باز
روی بام تو نشیمن میکند
میکنم حفظ تو من زیرا کلیم
گله را از گرگ ایمن میکند
آه کش ای دل که آه عاشقان
نرمتر از موم آهن میکند
بار عشق آن کس که بر دل کرد بار
احتمال سنگ صد من میکند
گاه بوسه میدهد او گاه فحش
نقل آن گاو لگدزن میکند(2)
شمع من روشن شود کی، هر کسی
در چراغ خویش روغن میکند
مرده از شیون نگردد زنده باز
مرده آن باشد که شیون میکند
میکند خرّم گر اظهار حیات
مردنی شد خانه روشن میکند(3)
دیده را باز به دیدار مهی باید کرد
تا که سر هست خیال کلهی باید کرد
از سر شام سیه تا اثر صبح سفید
دست در حلقهی زلف سیهی باید کرد
خدمت میر وزیرم چو به منصب نرساند
بعد از این پیروی پیر رهی باید کرد
دم رفتن به سرم آی زمانی که مرا
به تو آن وقت به حسرت نگهی باید کرد
بیمشقّت نتوان رفت به کعبه زیرا
که به هر مرحلهاش طیِّ رهی باید کرد
چون میسّر نشود وصل نگاری شب و روز
این هوس را به جهان سال و مهی باید کرد
گر به میخانه ندادند رهم روزی چند
روی از میکده در خانقهی باید کرد
چشم و مژگان تو دیدم که به هم میگفتند
در حقیقت حذر از ما سپهی باید کرد
مِی خورد خرّم و عصیان کند و گوید فاش
که به امید شفیعی گنهی باید کرد(1)
1) 89. این غزل ظاهراً با الهام از شعر «طاعت از دست نیاید گنهی باید کرد» سروده شده است.
زلف مشکین تو افشان به سر شانه بود
نه تو را مشک دگر حاجت و نه شانه بود
بس که بیگانه نوازی نشناسی ما را
کاشنایی تو با مردم بیگانه بود
خادم مدرسه هرگز به مقامی نرسد
عاقل آن است که جاروکش میخانه بود
قول رندان جهان نیست معلّل به غرض
هرچه گویند رفیقانه و رندانه بود
شمع میسوزد و بر حالت خود میگرید
دگر او را چه غم از مردن پروانه بود
زنده مردیست که با خانه و با زندگی است
مرده مردی است که بی زندگی و خانه بود
منم و خانهی ویرانی و یک گنج کمال
مدفن گنج زر و سیم به ویرانه بود
نه عجب مدّعی ار پوست کند از تن من
موش هر جا که بود دشمن انبانه بود
با من از توبه زند دم همه دم واعظ شهر
نیست آگاه که افسون وی افسانه بود
یار شکّرلب اگر داد به خرّم جامی
بیتأمّل خورد ار زهر به پیمانه بود
شد سالها که در دلم این آرزو بود
کز مهر در برم شبی آن ماهرو بود
همچون دل گرفتهی من صد هزار دل
در طُرّهی تو بسته به یک تار مو بود
بر رهگذار یار نهم رو به روی خاک
کان خاک بهر من سبب آبرو بود
مگذار بهر کاسهی مِی یا پیالهای
منّت به دوش من، که به دوشم سبو بود
جاری ز دیدهام شده اشک آنچنان که خلق
آن آب را کنند گمان کاب جو بود
زخمی که از تو بر دل عشاق میرسد
مرهمپذیر نیست چه جای رفو بود
زان دم که وصف زلف تو را کردهام هنوز
چون آهوی ختا نفسم مشکبو بود
من مست و نیست راه گریزم ز شش جهت
شب نیمه است و شحنه سر چارسو بود
شیرین کلامیات به همین ذکر خرّم است
هر جا که لب به هم زنی این گفتگو بود
گهی بر روی زلفت شانه باشد
گهی زلفت به روی شانه باشد
دلم مایل به خال توست آری
کبوتر را هوس بر دانه باشد
تو آن شمعی که هر جا برفروزی
به دورت صد چو من پروانه باشد
دلیری ای پسر در قتل عُشّاق
به طفلی جنگ تو مردانه باشد
دلم در هجر و وصلت بیقرار است
به هر احوال آن دیوانه باشد
حدیث دوزخ و فردوس واعظ
به گوشم یک به یک افسانه باشد
مرا با مسجد و منبر چه کار است
مکان مِیکشان میخانه باشد
مگر خرّم ز مِی از هوش رفته است؟!
که این سان نالهاش مستانه باشد
فکر وصل تو دل غمزدهام را خون کرد
این خیالیست که بایست ز دل بیرون کرد
داشتم تا طرب وصل تو را بودم شاد
ناگه آمد تعب هجر و مرا محزون کرد
ابرو و لعل تو معنی اشارات و شفاست
بوعلی ترجمهی هر دو به یک قانون کرد(1)
عاشقی باعث دیوانگی و رسوایی است
عشق لیلی نشنیدی که چه با مجنون کرد؟!
بوسهای از لب او خواستم و کرد دریغ
خواهش بیغرضم را همه جا مضمون کرد
خوف داری اگر از من بِکُشم زار و مترس
بهر آسودگی خویش توان یک خون کرد
زلف تو مار سیاهیست که صد افسونگر
نتوانند که او را به دمی افسون کرد
هرکه یک بوسه خرید از تو به نرخ صد جان
نگذریم از حق و گوییم تو را مغبون کرد
قد موزون بتان در نظر موزونان
گر نباشد نتوانند غزل موزون کرد
خرّم از مفلسی و فقر مکن شکوه دگر
کارفرمای قضا بین که چه با قارون کرد
میکشم منّت مسعود شه راد که او
نان به من داد و مرا از کرمش ممنون کرد
1) 90. اشاره به ابنسینا و آثار او «شفا» و «قانون» و «اشارات» دارد.
خواهم که دلم از غم تو شاد نگردد
تا فارغ از این ناله و فریاد نگردد
دلداری من میدهی ای جان و ندانی
کاین خانه خراب است که آباد نگردد
هر کس که کند قوت دل از شکّر شیرین
از کوهکنی خسته چو فرهاد نگردد
پیدا نشود دوست چو من بهر تو هر چند
آهن بشود تیغ چو فولاد نگردد
دنیا چو عروسی است فریبنده که خود را
در آید و پیرامُن داماد نگردد
هرگز دلم از غم نشود رسته که این مرغ
تا جان ندهد از قفس آزاد نگردد
شاگرد اگر طالب علم است بباید
رنگ رخش از سیلی استاد نگردد
خاک قدم خلق جهان باش چو خرّم
تا کلّهات از عُجب پر از باد نگردد(1)
1) 91. کنایه و ضربالمثلی است برای افراد مغرور که: «فلان فرد کلهاش باد دارد».
تا به من طبع من دلشده معتاد نشد
واقف از طبع و ریا کاری زُهّاد نشد
خدمت مرشد خود هر که به اخلاص نکرد
خدمتش شد هدر و قابل ارشاد نشد
تا که غافل نشد از ذکر خدا جانوری
هرگز از تیر قضا کشتهی صیّاد نشد
آمده لشکر هّم و غم و پیری به سرم
آه یک لحظه به من از اجل امداد نشد
گفتم از خواندن اوراد به وصلش برسم
وصل او واصل من نیز ز اوراد نشد
هر که از روی ریا کرد عبادت نامش
ثبت در دفتر مستوفی عُبّاد نشد
بهر من وصل تو هم عیدی و هم عیدی بود(1)
به از این عید مرا عیدی از اعیاد نشد
گرچه بعضی شعرا وارث شعر پدرند
شاعری ارثی من از اب و اجداد نشد
مکن از هیچکسی خوف و بکش خرّم را
فرض کن کز ازل او خلقت و ایجاد نشد
1) 92. وصال تو برای من هم مانند یک روز عید بود و هم عیدی من وصال تو بود(جناس تام در عیدی و عیدی).
عهد و میثاق تو گر ثابت و محکم باشد
هرچه افزون طلبی باز بسی کم باشد
مرده را زنده نمایی به تکلّم گویا
نفست از دهن عیسی مریم باشد
گر نشاطی به غلط راه دل من پرسد
گو بفرمای که این خانه پر از غم باشد
عشق چیزی است که آن را به ملایک ندهند
این متاعی است که از زادهی آدم باشد
کو سلیمان که اطاعت کندش دیو و پری
ورنه در حنصر آدم همه خاتم باشد(1)
گر به وصلت برسم گریه امانم ندهد
چه توان کرد به عیدی که محرّم باشد
شرط آیین کرم نیست به حاتم نامی
سر دهد هر که ره دوست چو حاتم باشد
داروی وصل توأم دفع کند زخم فراق
کان نه زخمی است که محتاج به مرهم باشد
تویی امروز در این شهر خداوند جمال
کمترین بندهی درگاه تو خرّم باشد
1) 93. حنصر: انگشت پنجم(انگشت کوچک).
یار اگر نسبت به ما بیاحترامی میکند
با همه بیحرمتی ما را گرامی میکند
میکند تندی و گوید تلخ و من از شور عشق
اینچنین دانم که او شیرینکلامی میکند
ساده لوحیِ زلیخا بین که میکرد این خیال
چون خریدم یوسف از بهرم غلامی میکند
گرچه تاب آتش عشقت دلم را پخت و سوخت
با همه این پختگی آن باز خامی میکند
تا به کی خانه نشینی جانب بازار رو
شاهدان خانگی را کوچه نامی میکند
خواستم بر آستان او نشینم یار گفت
سفله را بین دعوی عالیمقامی میکند
غم ندارد خرّم ار میرد ز هجر دوست لیک
غم از این دارد که دشمن شادکامی میکند
تا که زاهد سرش از عجب پر از باد نشد
مسجد و منبر و محراب وی آباد نشد
پیش داماد عروسی که رخش جلوه نکرد
بهرهمند از کرم و صحبت داماد نشد
خانه بسیار شد آباد کسی گر گوید
خانه چون خانهی میخانه شد آباد نشد
با وجودی که کنم دعوی صاحب نفسی
نفسی از غم عشق تو دلم شاد نشد
داد و بیداد ز بیرحمی دلدارم داد
که دلش سیر ز بیرحمی و بیداد نشد
بیستون کنده شد از قوّت عشق شیرین
این هنرها هم از قوّت فرهاد نشد
روسیاه است غلامی که شد آزاد ولی
روسفید است غلام تو که آزاد نشد
خرّم پیر چو کودک کند ار شاگردی
مکنش منع کسی پیش خود استاد نشد
بر در خانهی ما چند گدا میآید
بوی خیری مگر از خانهی ما میآید
گر به قصد من بدبخت بلا میآید
بگذارید بیاید که بجا میآید
از عبادات عیان در نظر خلق جهان
محترز باش کزان بوی ریا میآید
کودکی از رحم مام نیاید بیرون
گر بداند که در این دار فنا میآید
من ز نفرین نکنم واهمه زیرا که کسی
نه ز نفرین برود نه ز دعا میآید
کار ما عاشقی و کار همه کاسبی است
چه توان کرد همین کار ز ما میآید
زدن بوسه به روی تو صلاح تو بود
چونکه صیقل زنی آیینه جلا میآید
گر روم در بر یارم ننشسته گوید
منشین زود برون رو که صدا میآید
گر کسی گفت بلا آید از این بعد مکن
باور از وی مگر از پیش خدا میآید؟!
مُلتجی گر بشوی غم مخور از این هر کس(1)
که عروسی برود هم به عزا میآید
یار یک روز اگر پیش من آید یاران
غم مدارید که شب پیش شما میآید
خرّم ار داخل میخانه شود معذور است
دردمند است به امید دوا میآید
1) 94. در نسخه خطی قابل خواندن نیست.
یک اربعین به خم انگور، تا شراب شود
چو صبر نیست حریفان دل من آب شود
بنای میکده یارب همیشه باد آباد
چنان مباد که یک خشت آن خراب شود
حدیث حسن تو بگذشت از هزار، اگر
شود نوشته ز هر باب یک کتاب شود
برآستان تو هر سفله روی بگذارد
مکان رتبهاش عالی از آن جناب شود
چه لعبتی تو ندانم به پیش اهل نظر
که از نظارهی روی تو، شیخ شاب شود
ستم مکن به من ای خواجه زآنکه میگویند
چو کرد بنده گنه مورد عتاب شود
به غفلت ار ز رخت پرده اوفتد ماند
به روز ابر که ناگاه آفتاب شود
اگرچه ز اهل دهاتی ولی ز غایت حسن
شوی چو داخل هر شهر انقلاب شود
به بندگان تو خرّم از این کند خدمت
که تا غلامِ غلام تو او حساب شود
هنر آموز زیرا هر که از اهل هنر باشد
میان اهل عالم سرفراز و مفتخر باشد
تو چون شمسی و باید هر مهی در خانهای باشی
به یک هفته سه خانه گشتن آیین قمر باشد
بریدم رشتهی الفت ز هر بیمهر چون دیدم
بِبُرّد باغبان شاخی که بیبرگ و ثمر باشد
نگارا چند خوابی صبح شد برخیز و کاری کن
که سوز عجز بیداران شب، پیش از سحر باشد
به تیغی کز تو آمد بر سرم از پای افتادم
بنازم ضرب دستی را که زخمش کارگر باشد
شبی در خواب شیرین دید، خسرو زهر مینوشد
مُعبّر گفت کاصفاهان به کام او شکر باشد(1)
ز تیر آه مظلومی ندیدم ظالمی خائف
مگر این عهد آه هر ستمکش بیاثر باشد
تو بهتر از ملک هستی و خوشتر از پری جانا
مشو عاشق که عاشقپیشگی کار بشر باشد
به درس و بحث خرّم نیست عالِم هیچ در عالَم
که او نه مبتدا داند نه مخبر از خبر باشد
1) 95. این مصرع ایهام دارد؛ یکی اشاره به شکر معشوقهی خسرو در اصفهان دارد و دیگر بنا به تعبیر برعکس خواب زنان اشاره دارد، که زهر در خواب شیرین تعبیرش شکر میشود.
نه به ما جور نکویان، به شما نیز کنند
به شما آنچه نمایند به ما نیز کنند
جان ز هجرت به لبم آمد و وصلت جویم
غرقه در بحر چو گردند شنا نیز کنند
بوعلی گر نبود ابروی و لعل تو بود
حکمت او به اشارات و شفا نیز کنند(1)
مطربا چند زنی ساز مخالف به عراق
اصفهان ترک مُبدّل به نوا نیز کنند(2)
خوش بود مشک تر از طُرّهی مشکین نگار
ورنه از نافهی آهوی ختا نیز کنند
بستهی زلف تو دل گشت و نگردید خلاص
پر هر مرغ که بندند رها نیز کنند
شاهدانند به عالم که ز تیر مژگان
خلق را قتل نمایند و ابا نیز کنند
یک خدا هست و شود بندگی او به دو قسم
قومی از صدق و گروهی ز ریا نیز کنند
آنچه کردند نکویان جهان با خرّم
میکند خوف که در روز جزا نیز کنند
هر کس که به خانه می و پیمانه ندارد
از باطن می زندگی و خانه ندارد
در بزم از آن دور تو گردم که نگویی
شمع رخ من بهر چه پروانه ندارد
در مملکت عشق چه بیخانه کسانند
جز ما در آنجا همه کس خانه ندارد
یارم به زبان رام نشد آه زبانم
مانند کلیدیست که دندانه ندارد
بیرون نرود از چه غم تو زدل من
گویا به جز این خانه دگر خانه ندارد
خویشیم حریفان همه در بزم که امشب
این مجلس ما یک تن بیگانه ندارد
زر خواست ز من پیش، که تا بوسه دهد بعد
گفتم صنما بوسه که بیعانه ندارد
جز خانهی ما یانه ندارد همه دارند
ویران شود آن خانه که یک یانه ندارد(1)
خرّم چو ز پر خوردن می منع کنندت
گو بادهگساری گِز و پیمانه ندارد
1) 98. یانه: هاونگ. از ملزومات هر خانهی ایرانی یک هاونگ بوده است.
غزل ذومطلعین
لطافتی که تن یار گلبدن دارد
نه لالهی دمن و نه گل چمن دارد
زبان مرده سر صحبت و سخن دارد
ولی چه چاره کند خاک در دهن دارد
اگر که یوسف ما را برند در بازار
هزار مشتری غیر پیرزن دارد
دلم کباب شد از آتشت مزن دامان
کباب پخته چه حاجت به باد زن دارد
اگر که یار پری روی را نمایم رام
رقیب را چه کنم؟ خوی اهرمن دارد
به یمن عشق شدم شهره زانکه هر گنجشک
جلال و جاه و بزرگی ز نارون دارد
خوشم نیامد از این عیش و عشرتِ امشب
که بزم ما نه مُغنّی نه تارزن دارد
سفر خوش است و بود بر مسافری ناخوش
که روز و شب دل او حُبّی از وطن دارد
خوشا به حال دل مردهای که بعد از مرگ
همین ز دولت و اموال یک کفن دارد
همه جسارت خرّم پی مطایبه است
امید عفو ز حضّار انجمن دارد
یار من آلوده از می چون لب میگون کند
گر ز هر کس کینهای دارد ز دل بیرون کند
هر که چون من گردد از شهر و دیارش تنگدل
میرود در دشت و هامون جای چون مجنون کند
دست بردم سوی زلف یار سر پس برد و گفت
هیچکس نتواند این مار سیه افسون کند
خواهد ار عشّاق را بیرون کند از کوی خود
ترسم از بیطالعی اوّل مرا بیرون کند
از می تنها نگردم مست با ساقی بگوی
کز برای من میان جام می افیون کند
میکنم دایم خیال وصل خوبان جهان
همچو مسکینی که فکر دولت قارون کند
گفتمش خرّم به جانی بوسهات را مشتری است
گفت میخواهد کزین سودا مرا مغبون کند
آن خال و خط نباشد کان دلربا گذارد
بر صفحهی عذارش رمزیست مینگارد
از بهر خواب آن شوخ گر چشم همگذارد
هر کس که هست بیدار کامی از او برآرد
در کشتزار عالم تا هست سبز آدم
هر کس به یک امیدی تخمی به دل بکارد
چون نیست نقش و طالع نرّاد پاک بازو
دیگر چرا شکایت از کعبتین دارد
من خاکسار بودم اکنون چو خاک گشتم
شاید امانتش را بر دست من سپارد
چون در قلم نیاید تعداد عاشقانش
پیوسته یک به یک را ز انگشت میشمارد
آورد و بُردِ گیتی رسم قدیم باشد
یک تن برد گر امروز، فردا دو تن بیارد
در چشم تو نباید از غایت تَجمّل
گر جای اشک عاشق از دیده خون ببارد
با هر کسی سر و کار آن شوخ دارد امّا
کاری به کار خرّم از هیچ رو ندارد
شیخ شهر ار بحقیقت پی ایمان نرود
ترسم از دهر چو کُفّار، مسلمان نرود(1)
گرچه بر واعظش شهر این سخن آسان نشود
تا ریا ورزد و سالوس مسلمان نشود
کفر گیسوی تو ای بت به جهان کاری کرد
که دگر هیچ مسلمان پی ایمان نرود
میزبانی که تو باشی همه شب تا به سحر
خواب از فکر تو در دیدهی مهمان نرود
رسن زلف تو دل تا نکند دستآویز
بی سبب جانب آن چاه زنخدان نرود
عاشق ار خانهی معشوق بداند که کجاست
هرگز از شهر چو مجنون به بیابان نرود
کو سکندر که دهان تو بدو بنمایم؟
تا دگر در طلب چشمهی حیوان نرود
بی گل روی تو در باغ روم من هیهات
هیچ بلبل به زمستان به گلستان نرود
آنچه گفتم به تو یاد است مرا از هر باب
که سخن از نظر مرد سخندان نرود
آن سیهچشم بنازم که ز شهر شیراز
از پی سرمه دگر تا به صفاهان نرود
به صعوبت به سر کوی تو آمد خرّم
مشکل اینجاست کز آنجا دگ آسان نرود
1) 99. این غزل فضای غزل معروف حافظ را در ذهن تداعی میکند:
عاشقی را هر کجا دیدم ز غم ناشاد بود
کارش از عشق نگارش ناله و فریاد بود
جور و بیداد تو با من کار امروز تو نیست
سالهای سال از تو با من این بیداد بود
با من آن عهدی که بستی شد فراموشت مرا
بعد از این هم هست یاد و پیش از این هم یاد بود
آزمودم کارهای خیر و شر را در جهان
غیر کار عاشقی هر کار بیبنیاد بود
دست افزاری که رحمی بر سر صاحب نکرد
تیشهی بیرحم صاحب مردهی فرهاد بود
دوش ساقی هر که را میداد می کم یا زیاد
نگذریم از حق، که خوش در کار خود استاد بود
اسبهای بادپا را آزمودم اسب عمر
تندروتر هم از آن اسبان و هم از باد بود
گر مرا کشتی مترس از کس بگو با مردمان
سرنوشت عمر او تا آخر هشتاد بود
از عروس دهر دوری کن که او از بدو عمر
حجله ننشسته به فکر کشتن داماد بود
در قفس افتادهام بیهمزبان ای کاشکی
همزبانی داشتم هر چند آن هم خاد بود
بندگی یار، خرّم از ازل کرد اختیار
تا که این کودک ز مادر زاد، کی آزاد بود؟
برند از دست من دل دلبری چند
به دل دارم غم سیمینبری چند
نه یک منظور دارم در نظر من
که منظورم بود خوشمنظری چند
در عشق و در پیری، در مرگ
به رویم باز گردیده دری چند
حدیث من به یک دفتر نگنجد
رقم باید کنم در دفتری چند
نگارم با سپاه ناز و غمزه
کشیده بر سر من لشگری چند
مژه بر هم زند با عشوه و ناز
رگ جانم زند با نشتری چند
نه من تنها به پایش سر نهادم
که در پای وی افتاده سری چند
سرم را گر بُری چون مرغ بگذار
که در خونم زنم بال و پری چند
اگر سیمینعذاری را بیابم
فشانم بر سرش سیم و زری چند
حدیث بیوهساران بیوه ساریست
که من صحبت کنم با دختری چند
مده دل بر زن دنیای فانی
که این زن کشته هر دم شوهری چند
عجب دارم من از آن خرسواری
که او را هست اسب و استری چند
مرا عیب است نادانی از این پس
هنر آموزم از دانشوری چند
برو در انجمن خرّم که شاید
شود شعرت پسند شاعری چند
بُتان به گردنم از زلف ریسمان بستند
به غمزهایم گرفتند و بیامان بستند
یکی ز صحبت خوبان نبرد بهره ولی
هزار تهمت بیجا به این و آن بستند
دُکان حسنفروشی چو باز کرد آن شوخ
همه جماعت بازاریان دکان بستند
فسون نطق بُتان کرد آنچنان با من
که هر کدام زبانم به یک زبان بستند
قویست حسن نکویان چنانکه در فن ناز
به خَمّ زلف بسی دست پهلوان بستند
نگشته است دریغا کنون گلی سیراب
که از درون و برون آب گلستان بستند
کسان که گوش نکردند صحبت عرفا
به اعتقاد همه چشم از جنان بستند
طمع برید ز خوبان چو یافت خرّم اینکه
بریدهاند ز هر پیر و با جوان بستند
تا کسی روی بدین پشت به دنیا نکند
ثمرش چیست عبادت بکند یا نکند
بندهای را که خداوند نوازد او را
طالب دین بکند مایل دنیا نکند(1)
تا ابد کس نشود قابل ارشاد اگر
خدمت و کوچکی مرشد دانا نکند
میکنم غوص پی گوهر مضمون در شعر
هیچ غوّاص چو من غوص به دریا نکند
مرض عشق بود مرگ علاجش هر کس
مبتلا گشت بدین درد مداوا نکند
رسم این است سفر هر که کند با تنها
سفر مرگ محال است که تنها نکند
بنده کاری نتواند بکند در عالم
گر توکّل به خداوند توانا نکند
چشم من از پی روی تو بود، کوری نیست
که به دل آرزوی دیدهی بینا نکند
گر به کعبه بت ما را نِگرد برهمنی
جای در کعبه کند رو به کلیسا نکند
1) 100. طالب دین کند و مایل دنیا نکند (مصحح)
به جز از من که ز اسلام نگردم ترسا
عشقبازی همه کس با بت ترسا نکند
گفتهای بوسه نخواهد کسی از من هرگز
پس چه خواهد ز تو گر بوسه تمنّا نکند؟!
نام عُشّاق خود ار یار نویسد در فرد
کاش زان جمع مرا خارج و منها نکند
حکم قتل همه را گر بنویسی از کین
حکم حکم تو بود کیست که امضا نکند؟!
آنچه گفتی تو شنیدیم و نکردیم چه سود
ذکر تلقین پی آن مرده که القا نکند
زندهدل هر که بود بوسهی شیرین خواهد
ورنه مرده زکسی خواهش حلوا نکند
دشمنان را کند اعزاز و نوازد امّا
هرگز از کینه محبّت به احبّا نکند
اگر امروز به وصل تو رسد خرّم زار
بیخیال است دگر فکر ز فردا نکند
هست از همّت او دور و نباشد انصاف
گر به من مرحمتی حضرت والا نکند
شاه مسعود فلک قدر که چون او شاهی
با رعیت به جهان رفق و مدارا نکند
تا بود مهر جهانتاب خداوند رحیم
سایهی مرحمتش کم ز سر ما نکند
به کام دل رسد پیری که معشوقی جوان دارد
ز یاقوت لب لعل جوانی قوت جان دارد
کتاب عشق را گفتم که از هر باب میخوانم
ندانستم که در هر فصل چندین داستان دارد
متاع حسن دارد هر که نفروشد به ارزانی
که هر شهری برند این جنس را نرخی گران دارد
دل و جانی که دادم داشتم دیگر چه میخواهد
یقین بهتر از آنها در برم چیزی گمان دارد
غنیمتدان چو با یاری نشینی یک زمین امروز
که فردا را نمیدانی چه بازی آسمان دارد
در داد و ستد بگشای تا سرمایهای داری
که از سودا برد سود آنکه کالای دکان دارد
ستم کردی به من ای بیمروّت تا توانستی
مگر این جسم لاغر تا به کی تاب و توان دارد
تنم از لاغری گردیده چون تشریح پنداری
که سر تا پای من یک پوست روی استخوان دارد
به جان آمد دلم از جور دربانان درگاهش
مگر در آستان هر گلرخی صد پاسبان دارد
مکن خوارم که من در کوی تو یک روزه مهمانم
که مهمان گر بود کافر عزیزش میزبان دارد
نهد در قصد دل در قوس ابرو ناوک مژگان
بلی هر کس گذارد در کمان تیری نشان دارد
من دل مرده از عشقت بدین خوبی غزل گویم
که هر کس بشنود از من کند تحسین که جان دارد
ز زخمی داد خرّم جان و جانانش ز بیرحمی
زند زخمی به روی زخم و گوید باز جان دارد
سؤال از من جوانی کرد کای پیر جهاندیده
کدامین شهر بر هر جا شرف در این زمان دارد
بدو گفتم سهامالدوله هر شهری که وارد شد
شرف بر کلّ امصار اقالیم جهان دارد
بگفتا گر چنین باشد که میگویی مسلّم شد
که حکم اشرفالامصاری امروز اصفهان دارد
یک زمین تا آسمان و یار با هم ساختند
آن زمان از آسمانم بر زمین انداختند
نردبازی کرد هر کس بر حریفش مال باخت
دست اوّل عشقبازانت سر و جان باختند
راکبان اسب افتادند چون از اسب و اصل
خرسواران اسب کین بر جسم یکیک تاختند
ما به چشم بد رخ خوبان ندیدیم و ز ما
چشم پوشیدند و ما را از نظر انداختند
من سپر انداختم در جنگ خوبان جهان
تا که در میدان زیبایی علم افراختند
من نپردازم دگر با خود که بهر کشتنم
گلرخان شمشیر ابرو را ز کین پرداختند
خرّما از آتش عشقش اگر سوزی بساز
ز آتش او عاشقانش سوختند و ساختند
به مجلسی که بود عود و بربطی موجود
چو یار نیست چه سود از نوای بربط و عود
تو را ببینم اگر در نماز وقت قیام
ز شکر از پی شکرانه میروم به سجود
هزار بندهی مقبل به یک تعرّض تو
ز درگهت همه گردند رانده و مردود
دلم که گمشدهی عشق شد ز دلجویی
تفقّدی نکند دلبری از آن مفقود
دمی که پیش منی از خدای میطلبم
که کور و کر کند آن لحظه چشم و گوش حسود
اگر ز دست تو شمشیر بر سرم آید
بود نهایت الطاف و مهر و غایت جود
شوی چو مست تو بیدار کار خود میباش
مکن خیال که در خواب رفتهاند رنود
خیال قبلهی روی تو مشتبه سازد
رکوع را ز سجود و قیام را ز قعود
تعلّقی که شب شنبه پیش من دارد
ندارد آن همه عزّت ز روز شنبه یهود
به زندگانی جاوید کس طمع نکند
که لایموت بود کردگار حیّ ودود
مقیم میکده خرّم شده در آخر عمر
هزار شکر که گردیده عاقبت محمود
موی بر روی نکوی تو اگر رو آرد
غم مخور چینی مودار هم ارزش دارد(1)
یار گفته است که از خاک مرا بردارد
لیک روزی که به خاک لحدم بسپارد
پا نهد هر که به کوی تو ز پا میافتد
نتواند که دگر پای ز پا بردارد
دم رفتن بسپارم به تو جان را زیراک
هر کسی دارد امانت به امین بسپارد(2)
هرکه دارد امانتی موجود
بسپارد به من به وقت ورود
از این بیت مرحوم خرّم میتان دریافت که امانتداری در گرمابهها سابقهای دیرینه دارد.
شد یقینم که به عالم بر او من هیچم
که ز عُشّاق خود او هیچ مرا نشمارد
خواه ضایع بشود خواه شود حاصل او
هر کسی تخم امیدی به دلش میکارد
نشود کاشتهی مرد خدا هرگز خشک
کابر رحمت به همه فصل بدو میبارد
1) 101. مطلع مطایبه است. مقصود ظرف چینی ترک برداشته است که علیرغم شکستگی به قیمتی نازلتر خرید و فروش میشده است بویژه اگر نقش آن ظرف قدیمی و از عتیقهجات باشد.
2) 102. در ورودی و سر بینههای گرمابهها افراد امانت خود را به جامهدار حمّام میسپردهاند و این شعر به مناسبت از مرحوم صغیر اصفهانی در سر بینهها به چشم میخورده است:
ما که دادیم به دلدار دل زار آسان
لیک چون خون شده مشکل که نگاهش دارد
ای پدرمرده مکن گریه و زاری که خدای
پدری را ببرد تا پسری را آرد
چند گویی که ببوسم لب یارم خرّم
تو چنین است خیالت اگر او بگذارد
هر که در سر هوس صحبت دلبر دارد
چارهای نیست مگر دست ز دل بردارد
نبود هیچ نگاری چو تو شیرین گفتار
هر نِیی را نتوان گفت که شکّر دارد
من ز میخانه و خم وصف کنم زاهد اگر
صحبت از صومعه و مسجد و منبر دارد
ز آب می آتشی افروز به جانم ساقی
که دل سوختهام خوی سمندر دارد
به حقارت منگر جانب آن درویشی
که نه بر شاه طمع نه سر افسر دارد
نگذارم که رود مهر تو از دل بیرون
گرچه این خانه خراب است ولی در دارد
به نگاهی دلم افتاد به دامش گویا
که دل اهل نظر طبع کبوتر دارد
میشود پیر جوانی که همه عمر ز مهر
احترام پدر و عزّت مادر دارد
دهر دون زشتعروسی است که بهر داماد
روی آراسته از زینت و زیور دارد
عاشق خویش مکش زار که بیکس نبود
هر که باشد پدر و مادر و خواهر دارد
گر نگار من غمدیده به صورت پسر است
میکنم شکر که او معنی دختر دارد
ماهرویان همه بیمهر و ستمگر باشند
خرّم از چه گله از طالع و اختر دارد
حشر آن کس که بود با علی و آل دگر
نه غم از دوزخ و نه بیم ز محشر دارد
باز مرغ دل من در طمع خام افتاد(1)
عکس روی تو چو در آینهی جام افتاد
عارف از خندهی مِی در طمع خام افتاد
کز پی دانهی خالی شد و در دام افتاد
تا میان من و او کار به پیغام افتاد
حرف رسوایی ما در دهن عام افتاد
رفت هر کس دو سه روزی بر او عزّت داشت
باز از چشم وی از گردش ایّام افتاد
نیست از مذهب اسلام قویتر دینی
آه کز عشق بتان رخنه در اسلام افتاد
مادر دهر حسد میبرد از این فرزند
که بدین شکل و جمال از شکم مام افتاد
عشقبازی صفت مردم بانام بود
عبث این قرعه به نام من بینام افتاد
بس که سر بر سر زانو بنهادم ز غمش
از تفکّر به سرم علّت سرسام افتاد
جم که میدید شب و روز جهان را در جام
از جهان رفت و به دست دگران جام افتاد
بارها گور بیفتاد ز تیر بهرام
تا که در گور عمیقی خود بهرام افتاد
خرّم از گوشهنشینی خوشش آید که اگر
صبح می خورد به یک گوشهای تا شام افتاد
1) 103. این غزل به تقلید از غزل معروف حافظ سروده شده است:
ز بیوضعی من هر کس که از این بینوا پرسد
چرا این راز را از بنده پرسد؟! از خدا پرسد
عنان فقر و دولت هر دو در دست خدا باشد
اگر یک بنده میگردد فقیر از او چرا پرسد؟!
نپرسد کس ز بیماری شفا از چه نمییابی
که باید از طبیب بیحواس بد دوا پرسد
به کار گلستان و باغ باشد باغبان ساعی
اگر نشکفت غنچه بلبل از باد صبا پرسد
تمام زشت و زیبا مظهر حقند این معنی
نمیدانیم بیمعنی کس از ما یا شما پرسد
ز بیگانه مپرس احوال ما را او چه میداند
که حال آشنا را هر کسی از آشنا پرسد
اگرچه اختیار دادن می هست با ساقی
و لیکن احتیاطاً باز میآید ز ما پرسد
ره توفیق را خرّم نداند روز میآید
که این ره را شب تاری ز مردان خدا پرسد
هر جا که ماهرو پسری بیپدر شود(1)
ترسم که اشک در غم ما پردهدر شود
وین راز سر به مُهر به عالم سمر شود
از مهر هر کسی پدر آن پسر شود
چندین هزار طفل بزایند مادران
تا آنکه یک پسر ز قضا چون پدر شود
شکر خدا که جلوهی حسن نگار ما
هر ماه و سال بیشتر از بیشتر شود
در سیم و زر خواص ندیدم به روزگار
جز آنکه صرف وصل بتی سیمبر شود
هر سینهای که کینه ندارد ز دوستان
در پیش تیر عشق تواند سپر شود
زاهد مگر خورده، به می کش که کرده است(2)
این عیب را قبول، که صاحب هنر شود؟
ساقی مکن ز خرّم دیوانه می دریغ
شاید دماغ خشک وی از باده تر شود
گر به من این دل دیوانه مدارا میکرد(1)
سالها دل طلب جام جم از ما میکرد
وانچه خود داشت ز بیگانه تمنّا میکرد
کی مرا همچو خود آشفته و شیدا میکرد
زاهد صومعه گر آن بت ترسا میدید
پشت بر کعبه و رو سوی کلیسا میکرد
سر و کار دگران کاش بدو میافتاد
تا بدانند که آن شوخ چه با ما میکرد
گر نمیخواست که بیگانه شود یار از ما
آشنایی ز چه با مردم رسوا میکرد؟!
از دل گمشدهام کس نگرفته است سراغ
ورنه او را به خم زلف تو پیدا میکرد
چشم بد دور از آن چشم نکو کاندر باغ
شوخ چشمی همه با نرگس شهلا میکرد
شاه حُسنش به سپاه مژه در مستی خویش
بهر تاراج دلم حکم به یغما میکرد
گفتمش بهر چه راندی ز درت خرّم را؟
گفت از بس که ز من خواهش بیجا میکرد
1) 106. این غزل به تقلید از غزل مشهور حافظ شیرازی سروده شده است:
غزل ذو مطالع
ندارم غم، جهان را گر فلک ویرانه میسازد
که این ویرانه بهر مردم دیوانه میسازد
یکی از بهر زاهد سبحهی صد دانه میسازد
یکی از بهر می کش شیشه و پیمانه میسازد
بدو رشک آیدم کز بهر زلفش شانه میسازد
که دستآویز بهر طُرّهی جانانه میسازد
تواند هر کسی با مردم عاقل کند سازش
ولی عاقل بود آن کس که با دیوانه میسازد
ز نادانی خود پروانه میسوزد همی ورنه
زبان چرب و نرم شمع با پروانه میسازد
خورد می جاهلانه هر کسی خم خم خورد امّا
حکیمانه خورد هر کس به یک پیمانه میسازد
اگر بر عارضش خال خدایی نیست از دستش
به رخ پیوسته خالی بهتر از بهدانه میسازد
بنازم گوهر ذاتی که از باران نیسانی
به بطن یک صدف صد گوهر یکدانه میسازد
به یک خانه نسازند اغنیا سازند صد خانه
نسازد خانهای درویشی و بتخانه میسازد
نگیرم یارِ بیگانه که از دیر آشنایی او
مراهم ز آشنایانم چو خود بیگانه میسازد
اگرچه دارد از ابرو کمان امّا به قصد ما
کمان روی کمان با وَسمه استادانه میسازد
ریا در مجلس رِندان بیسامان نمیباشد
که گر رندی بسازد بَزمکی رندانه میسازد
جوانان خانهها بفروختند از بهر می خرّم
به پیری خانهای در کوچهی میخانه میسازد
این تازه جوانان نکو خوشنفسانند
افسوس که لب بر لب پیران نرسانند
عُشّاق اگر گرد تو گردند عجب نیست
هر جا شکری هست به گردش مگسانند
در وصل تو تنها نه منم ملتمس و بس
بسیار کسانند که از ملتمسانند
آنانکه سپارند به هر یار دل از شوق
پیداست که از طایفهی بوالهوسانند
خوبان اگر از وصل بگویند کلامی
باور مکن این حرف که بی قول و لسانند
از بس که پی محمل آن ماه بنالم
زان نالهی جانسوز در افغان جرسانند
از کجروی چرخ غلطبخشی دوران
آسوده خرانند و به زحمت فَرَسانند
گفتم که به جان است خریدار تو خرّم
گفتا که ببین مشتری من چه کسانند
هر که بر رخسار نیکو زلف عنبربار دارد
گر رود در بارگاه پادشاهان بار دارد
وانکه در عالم ندارد خوب و رویی قد رعنا
گر بود سلطان گدا از صحبت او عار دارد
قیمت اجناس باشد گاه رایج گاه کاسد
جنس حسن است آن که دایم رونق بازار دارد
گر ندارد آن صنم در سر هوای بتپرستی
از چه رو برگردن خود زلف چون زُنّار دارد
دل ز من برده است دلبر، باز آزارم نماید
فوق بیرحمی ببین با جانم اکنون کار دارد
نالههای زیر و بم خرّم کشد از پردهی دل
در دهان خود مگر او نطق موسیقار دارد
اگر دلدار خواهد خون بریزد
مکن منعش بگو افزون بریزد
بکن ساقی چنان پُر ساغر من
که می از دور آن بیرون بریزد
می از مینا به ساغر کن بدانسان
که آب دجله در جیحون بریزد
می تنها دماغم تر نسازد
بگو ساقی در آن افیون بریزد
شکر ریزد اگر از طبع خرّم
ز شوق آن لب میگون بریزد
هر شب که شمع وصل تو روشن نمیشود
افروخته چراغ دل من نمیشود
ما کاشتیم تخم وفا را ولی چه سود
کاین حاصل از جفای تو خرمن نمیشود
خوبان همه دلاور و من یک تن ضعیف
یک تن حریف عرصهی صد تن نمیشود
گفتم دل از تو گیرم و بر دیگری دهم
گفتا که بهر تو همه کس من نمیشود
گر صد هزار صورت شیرین کنند نقش
دیگر یکی چو بانوی ارمن نمیشود
زخمی که از تو بر دل مجروح ما رسد
هرگز رفو ز رشته و سوزن نمیشود
بعد از وفات من نکند هیچ کس فغان
زیرا که مرده زنده ز شیون نمیشود
گفتم که از فراق تو مُردم به خنده گفت
گفتم که زندگی تو بی من نمیشود
بُرزو اگر ز نسل و نژاد تهمتن است
در گُرز و بُرز همچو تهمتن نمیشود
تا مسجد و کنشت به عالم بنا کنند
یک خانه جای شیخ و برهمن نمیشود
هر بادهای که پیر ز خم در سبو کند
از یمن او تمام ز خوردن نمیشود
خرّم بنال از غم جانان که عاشقی
بی داد و آه و ناله و شیون نمیشود
نیست می کش هر که را می مست و مدهوشش کند
تا ز مستی هوشیاری آید و دوشش کند(1)
زاهد ار خواهد که بانک نای و نی را نشنود
بشنود از من، از این پس پنبه در گوشش کند
آتش عشق تو خاک هستیم بر باد داد
نیست آن آتش که تا هر باد خاموشش کند
از نمدپوشان مپوشان چشم را زیرا خدا
دوستی مانند موسی را نمدپوشش کند
با نگاری هر که در عالم شبی را صبح کرد
مُتّصل آن روز تا شب یاد از دوشش کند
گر دهی تو کاسهی زهری به دست هر کسی
بیتامّل شربتآسا، گیرد و نوشش کند
پیش ناپاکان مرو زیرا طلای پاک را
از تقلّب زرگری مقلوب و مغشوشش کند
هر چراغی را خدا افروخت دایم روشن است
کان چراغی نیست تا هر باد خاموشش کند
هر بزرگی را که خواهد آسمان کوچک کند
گرچه باشد گربهای، کوچکتر از موشش کند
وعدهها خُرّم به خود میداد از احسان صدر
کی گمان میکرد کو محو و فراموشش کند
1) 107. دوش کردن: به معنی بر دوش گرفتن
این نگاری که به رخ طُرّه مشکین دارد
نگذریم از حق و گوییم که مشک این دارد(1)
گل و نسرین رخ لالهعُذاران نیکوست
ورنه هر باغ، گل و سنبل و نسرین دارد
روح فرهاد شود شاد که بر تربت وی
عوض فاتحه کس (صحبت) شیرین دارد
تیرماه آمد و گل با مَه خورداد برفت(2)
باغبان از چه دگر شکوه ز گلچین دارد
چین زلف تو اگر دست گدایی افتد
آن گدا سلطنت مملکت چین دارد
فاش گویم که ز دین میگذرد دنیا دار
هر کسی کز سر دنیا گذرد دین دارد
هیچ معشوق کند گریه به مرگ عاشق
یا که منعم غمی از مردن مسکین دارد؟!(3)
سال خُرّم که ز سبعین و ثمانین بگذشت
طمع اینکه شود داخل تسعین دارد
چون نَقل قند لبت دوش نقُل مجلس شد(1)
ستارهای بدرخشید و ماه مجلس شد
دل رمیده ما را انیس و مونس شد
ز شهد ذکر تو شیرین دهان هر کس شد
معلّمی که مرا درس داد روحش شاد
که علم عشق مرا کشف از آن مدرّس شد
زر وجود من از عشق یار سیماندام
به قدر و مرتبه کمتر ز آهن و مس شد
به هر مقام که مطرب نواخت ساز امشب
قبول خاطر هریک ز اهل مجلس شد
به راه عشق مرا اسب و پیل حاجت نیست
که هر پیاده در این عرصه رفت فارس شد
مگر به چشم تو افتاد چشمش اندر باغ
که اینچنین خجل و سر به زیر نرگس شد
صراط عشق که گردید مستقیم بود
ز سعی دل که در این راه دل مهندس شد
شب گذشته که در بزم، هر که یاری داشت
مرا خیال تو در آن میانه مونس شد
برون شد از کف من گنج وصل یاد ای دوست
ببین که خُرّم مُنعم چگونه مُفلس شد
1) 111. این غزل به تقلید از غزل حافظ شیرازی سروده شده است:
نهال تاک را دانی که بیرون از چه خاک آید
برون از خاک مردان دلیر خشمناک آید
نمیترسم اگر تیری به قصد من بیندازی
از آن ترسم که از من بگذرد تیرت به خاک آید
مکن اینقدر رنجه بهر قتلم دست و بازو را
جراحت چون بود از تو مرا از آن چه باک آید
گریبان چاک کردم تا به دامن من از این غیرت
که هر شب از چه نزد عاشقان سینهچاک آید
نه تنها میرود آلودهدامن خُرّم از عالم
رود آلوده بسیار کاوّل بار پاک آید
نه رقیب از من مسکین به دلش کین دارد
هر کجا هست سگی کینه ز مسکین دارد
سنگ بر سینه زدن بیثمر است از عشقش
زانکه در سینهی خود او دل سنگین دارد
زخمدار است دلم آه چه زخمی کاری
لیکن آن زخم نه از خنجر و سِکّین دارد
مشک با زخم مناسب نبود پس چه کنیم؟
ما همه زخمی و او طرّهی مشکین دارد
عاشقی تا نشود ساکن کوی یارش
هر کجا هست نه آرام و نه تسکین دارد
چه غم ار غالیه و مشک نیارند که او
طُرّه مشکوش و غالیه آگین دارد
سر نپیچند ز فرمان تو عُشّاق حزین
هر کسی عاشق تو شد ز تو تمکین دارد
هر که در جنگ نکویان برود در میدان
نکند فتح که او حالت گرگین دارد
میشود خرّم و خندان دل هر کس شد شاد
سببش چیست که خُرّم دل غمگین دارد
کسی که گشت تهیدست عشق، یار ندارد
بلی درخت چو خشکید برگ و بار ندارد
بگردش آر ز نو جام باده را ساقی
که گردش فلکی هیچ اعتبار ندارد
به هر طرف که روان گشت رفتم از عقب او
به خنده گفت که این کوه من شکار ندارد
مکن ملامت من گر روم ز دشنامی
ز حرف سخت نرنجید هر که عار ندارد
فلک میان من و یار را به هم زده باز
دگر به غیر دو بو هم زنی که کار ندارد
متاز از سپه ناز باز شهر دلم را
که غیر تو دگر این شهر شهریار ندارد
کتاب مهر و محبّت برای آن بنویسم
که اهل فضل نگویند یادگار ندارد
روم ز شهر بروجرد من به کشور دیگر
که بر مراد دلم این دیار یار ندارد
به نرد عشق بتان پاکباز شد خُرّم
کند چه چاره که او طالع از قمار ندارد
عشق شیرین داشت چون فرهاد شیرینکار بود
ورنه در کهسارِ عالم کوهکن بسیار بود
خواستم تا با سگ کوی تو گردم آشنا
آشنا با من نشد از من سگت را عار بود
دوش خوابیدیم با هم مست و لایعقل چه سود
بخت من خوابیده بود و بخت او بیدار بود
از فراقش مات و مبهوتم اگر، منعم مکن
یار یاری داشتم من، تا که یارم یار بود
دوش در بازار رفتم اسبْ بازاری نداشت
هر کسی خر میخرید از بس که خربازار بود
یار اگر کج رفت با من، هیچ تقصیری نداشت
این گناه از کجرویِ چرخ کجرفتار بود
در تمام عمر هرگز از کس آزاری ندید
هر که در عالم فقیر و زار و بیآزار بود
هر کرمدار و طمعداری که دیدم در جهان
این عزیز و محترم بود آن ذلیل و خوار بود
من سپر انداختم در جنگ دلدارم که من
سخت بودم بیدل و دلدار من دلدار بود
عاشقانت را یکایک کُشتی و من زندهام
پیش چشم تو گمانم قتل من دشوار بود
دیدهام در گلهی آدم بسی انسان گرگ
کز طبیعت بدتر از گرگان آدمخوار بود
خرّم از نفرین یار نازنین هرگز مرنج
گر دعایت کرد یا نفرین بگو مختار بود
گر شبی آن ماه سیما رو به مهتاب آورد
کی دگر از عشق او در چرخ مه تاب آورد
روز و شب عاشق بود بیدار از غم زانکه عشق
نیست افیون تا به چشم هر کسی خواب آورد
هر دو را یک چشم میبینی به عالم گر کسی
کوزهات را بشکند یا بهر تو آب آورد
غم هجوم آورده امشب بهتر از این هیچ نیست
تا بگویم بهر ما ساقی می ناب آورد
گر به خرّم مژدهی وصل تو را آرد کسی
بعد مُردن نوشدارو بهر سهراب آورد
آنانکه در راه احدیت قدم زنند
در کعبه و کنشت ز توحید دم زنند
مرد خدا به بت نکند سجده تا که هست
بیتالصّمد چرا در بیتالصنم زنند
خوبان قدم ز خانه گذارند چون برون
حاشا که با کسی ز محبّت قدم زنند
آهو روش بتان خوشاندام شیر گیر
از ناز، تیر غمزه به صید حرم زنند
ضحّاکطینتان حسودند کاین زمان
شمشیر کین به گردن جمشید جم زنند
من از وجود خویش نبردم تمتّعی
خوش آن کسان که خیمه به ملک عدم زنند
مردان نیک پاکدل کاملاعتقاد
در بحر اگر روند دل خود (را) به یم زنند
نامش به لوح هر که قلم خورد مُرد آه
عَمّاً قریب نام مر اهم قلم زنند
سینه مزن برای کسی جان من عبث
زیرا که خلق سینه به پای عَلَم زنند
خُرّم مرو دمی ز طمع بر در بخیل
زیرا که مفلسان در صاحب کرم زنند
دل ز دیده گر به جای اشک خون جاری کند
باز میگوید که این زاری ز عیّاری کند
از تهیدستی نه من زاری کنم در پیش یار
هر که را زر نیست باید پیش او زاری کند
ما به او دادیم دل آسان ولیکن مشکل است
کز محبّت ساعتی او را نگهداری کند
مردمآزار آن که شد بیزار از او گردند خلق
مردم چشم تو تا کی مردمآزاری کند
امر فرما بیرقم زیرا که در اقلیم عشق
حکمرانی هر کسی حکم تو را جاری کند
روز و شب پیوسته میگریم ز عشق گلرخان
بلکه دلداری به سویم رو به دلداری کند
خانه از بهر خدا بسیار میسازند لیک
کو کسی تا همچو ابراهیم معماری کند
منع خرّم را مکن از چاکری زیرا که او
خدمت عُمّال دیوان را ز ناچاری کند
رو به هر کاری که خُرّم میکند در روزگار
تکیه بر لطف عمیم حضرت باری کند
باقی نبود بیشتر از عمر دمی چند
یک شب ننشستیم دمی با صنمی چند
چون از ره مسجد به مقامی نرسیدم
زین پس سوی میخانه گذارم قدمی چند
بر لوح دلم عشق پی مشق محّبت
کرده است رقم چند خطی با قلمی چند
دردم که یکی نیست که دفعش کنم از صبر
هر دم رسد از عشق به جانم المی چند
از پیچ و خم زلف تو باشد که به عالم
در کار من افتاده چنین پیچ و خمی چند
از کوی نکویان نکشم پای که درویش
رسم است نِشیند به در محتشمی چند
هر دم که نشینم بر ترکان همه گویند
گردیده مصاحب عربی با عجمی چند
خرّم چو نشیند به کناری بر خوبان
گرگی است که افتاده میان غِنَمی چند
گر لطف خداوند شود شامل حالم
از ناصر الدین شاه بگیرم درمی چند
اگر غربال پیری خاک مردن بر سرم بیزد
نشینم با جوانان باز دود از کنده برخیزد(1)
من بیدل سپر انداختم در جنگ دلداری
بلی مردی که کم دل گشت زود از جنگ بگریزد
اگر زاهد کند از خوردن مِی احتراز آیا
چرا از خوردن اموال مردم خود نپرهیزد؟!
دروغ مصلحتآمیز، سعدی گفته در عالم
بود بهتر ز حرف راست کز آن فتنه انگیزد
ز چشم بد رخ خوب تو را ایزد نگهدارد
بدین حسن و جمال و قد رعنایت بنامیزد
مگر خُرّم ز می کرده است توبه کانچه در مجلس
ز ساقی جام می میگیرد امّا دور میریزد
1) 112. ضربالمثل: «دود از کنده بلند میشود». یعنی بزرگان باتجربه و ریشه دارند.
همین نه دل ز کف ما نگار ما بِبَرد
گر این بناست هم از ما هم از شما ببرد
رَمَد کشیدهی هجرت، به روز وصل رواست
که خاک پای تو را جای توتیا ببرد
برو به جانب بستان و باغ تا رخ تو
ز باغ رونق و از بوستان صفا ببرد
متاع فضل خریدم بسی ولی امروز
کسی به نزد که این جنس ناروا ببرد
به دست یار از آن دل سپردهام که درست
نگاه دارد و خواهد به هر کجا ببرد
زمین میکده رُفتن به است تا ز ریا
کسی به مسجد آدینه بوریا ببرد
مسای عطر بدان زلف عنبر آسایت
خطا بود که کسی مشک در ختا ببرد
گرفتهتر شودم دل اگر که بی تو مرا
کسی به سیر سوی باغ دلگشا ببرد
به پیش یار ندارد حنای ما رنگی
چرا که رنگ ز نیرنگ از حنا ببرد
به درد عشق تو گردیده مبتلا خُرّم
چگونه جان وی از این درد بیدوا ببرد
مگر که شکوهی بیمهری تو را ای ماه
به نزد معتمد خاص پادشا ببرد
یگانه معتمدالدوله آن که با کرمش
چگونه حاتمِ طی نامی از عطا ببرد
شود ز حادثهی روزگار آسوده
بر آستانه وی هر که التجا ببرد
کسی که عمر به سر در دیار یار بِبُرد
به عمر خویش تمتّع ز روزگار بِبُرد
اگر که بُرد دلم را ز ناز بُرد دگر
نه از گرو نه ز شرط و نه از قمار ببُرد
به اضطرار اگر دل ز هر که بُرد نگار
از این میانه دل من به اختیار ببرد
ز روی صدق ابوبکر یار غار نبود
نبی ز مصلحت آن یار را به غار ببرد
چو یافت یار که خُرّم رود از این عالم
شنید هر غزلش را به یادگار ببرد
بار سنگین غم عشق تو بیمارم کرد
اجل امداد به من کرد و سبکبارم کرد
کی خبر داشتم از مرگ و گمان از پیری
مویم اسپید شد، از هر دو خبردارم کرد
سالها پیروی پیر مغان را کردم
تا که جاروبکش خانهی خمّارم کرد
سفر مصر کنم تا شوم آن شهر عزیز
گر فلک پیش عزیزان وطن خوارم کرد
ساخت مأیوس ز وصلش چو به مستی یارم
خواب بودم که از این واقعه بیدارم کرد؟
گر به من بد گذرد بد عملی بس کردم
به مکافات عمل دهر سزاوارم کرد
گفت یارم نکند از چه رهایم خُرّم
دادمش بوسهای یک روز و گنهکارم کرد
دوش کان شوخ پریچهره نهان از ما بود(1)
سالها دفتر ما در گرو صهبا بود
رونق میکده از درس و دعای ما بود
هر کجا بود من اینجا و دلم آنجا بود
گرچه بی جرم مرا کشت نگارم امّا
کنم اقرار به محشر که گناه از ما بود
با عمل باش که هر کس به سوی عقبی رفت
حاصل آخرتش از عمل دنیا بود
گر به وصلش رسم امروز قناعت نکنم
گویم ای کاش که این قاعده تا فردا بود
من که در هیچ صفی نیست به مسجد جایم
ای خوش آن روز که در میکدهام مأوا بود
هر کس از دیدهی دل دید تو را و نشناخت
میتوان گفت که آن اعمی مادر زا بود
گر تُرشرو بود آن شوخ ز شیرینکاری
در طبیعت به مذاق همه چون حلوا بود
یاد آن ترک قصبپوش خوشاندام به خیر
کز لطافت بدنش نرمتر از دیبا بود
دل ز من برد به بازیچه و شوخی طفلی
وه که آن کودک نادان چه قدر دانا بود
دوش در میکده خُرّم به تو میکرد دعا
وز لب لعل تواش بوسهای استدعا بود
1) 113. این غزل به تقلید غزل حافظ شیرازی سروده شده است:
غزل ذو مطلعین
عمر گل سال و مهی نیست دو هفته به سر آید
اینقدر هست که بلبل دو سه روزی بسُراید
دولت آن است که معشوقه ز در بیخبر آید
تا در خانه ببندد رخ خود را بگشاید
پیر و کور ار بشوم کوری و پیری که به عالم
ننماید به من از یار گهی رخ بنماید
کهربا نیست دلش کوهربای است که آسان
کوه را از دل سنگش همه چون کاه رباید
پسری چون تو ندیدم پدری داشته باشد
مادری هم پسری مثل تو دیگر که نزاید
میرود یار به پیش همه بسیار و لیکن
پیش خُرّم که کم آید همه ترسد که کم آید
در جهان از بهر عشرت بزم عیشی هر که چید
گر ندارد بزمآرا زحمت بیجا کشید
خواست تا نقّاش روزی شکل مژگانت کشد
منفعل شد چون به پیش چشم تو خنجر کشید
من که در پیش تو هیچم خون آنان ریختی
کز شجاعت از دم شمشیرشان خون می چکید
بس که دل بردی ز ما از شیوههای دلبری
دید هر صاحبدلی ما را طمع از جان بُرید
از شهادت نیست باکم چون ز عهد کودکی
دایهام در مهد عشق از بهر کشتن پرورید
هاتفی گفتا بگوش من غم روزی مخور
رزق مستقبل رسد همچونکه از ماضی رسید
بزم عیشی چیدهام خوش ای اجل مهلت بده
زانکه من دارم در این عالم، به یک دل صد امید
در بهای بوسهی او داد خُرّم نقد جان
گر بود انصاف الحق این متاع ارزان خرید
از زبان منعم و مفلس به هر شهر و دیار
ذکر خیر میر خیراندیش را هر کس شنید
میر خیراندیش دانی کیست آن شهرزادهای
کانچنان شخصی به عالم دیدهی دوران ندید
اعتضادالسلطنه بازوی دولت کز کرم
هست هر انگشت وی قفل سخاوت را کلید
حدیث فقر مرا کس برای کس نکند
گذشت و میگذرد ذکر پیش و پس نکند
به روزگار نشد تا کسی ز اهل کرم
طمع ز ناکس و نامرد هیچکس نکند
به عمر خود نشدم یک نفس ز مرشد دور
چرا چو خویش مرا صاحب نفس نکند؟!
مرا چه غم اگر آید رقیب هم با یار
که دزد واهمه از شحنه و عَسَس نکند
میِ رسیده بود خوش، بگوی با ساقی
که در پیالهی من راح نیمرس نکند
به هر کجا که رود یار، مُدّعی با اوست
چرا ز معرکه او دفع خرمگس نکند؟!
نه خود برنجم از او هر که میخورد رنجد
به شلّه ار زَنِ من ماش یا عدس نکند(1)
نوای زنگ شتر خوش بود زِ نی، جمّال
بگردن شتر خود چرا جرس نکند؟
دلم چو مرغ گرفتار و سینهام چو قفس
چگونه مرغ حزین ناله در قفس نکند؟!
حَسَد برم که تو با هر که همنشین گردی
حمار را کسی همپویه با فَرَس نکند
به هر نفسی هوسی میکند چرا خُرّم؟
خدای بندهای ایجاد بوالهوس نکند
1) 114. صنعت مراعاتالنظیر در این بیت مشاهده میشود و از سوی دیگر نه خود:«نه من» و برنجم: «به رنج هستم» و اَرْزن: «اگر زن» نوعی تداعی ایهام است(نخود، برنج، ارزن، ماش، عدس).
صنما رونق بازار تو کی بود نبود؟!
یا به بازار خریدار تو کی بود نبود؟!
نه همین من به جهان طالب دیدار توام
هر کسی طالب دیدار تو کی بود نبود؟!
رسم دل دزدی و آیین کمنداندازی
شیوهی طُرّهی طرّار تو کی بود نبود؟!
زیر بار غم عشق ای دل غمدیده منال
زانکه این بار گران بار تو کی بود نبود؟!
از پی بستن دل تاب مده گیسو را
کاین ستمدیده گرفتار تو کی بود نبود؟!
با من ای شیخ اگر لطف نداری چه عجب
سر پُر عُجب به دستار تو کی بود نبود؟!
هر طبیبی که شود عاشق رویت امروز
دردمند تو و بیمار تو کی بود نبود؟!
روی نیکوی تو را تا که ببینم از بام
سر من بر لب دیوار تو کی بود نبود؟!
گلعذاری که زند لاف عزیزی از حُسن
در گلستان جهان خار تو کی بود نبود؟!
راز تو در دل آشفته نهان خواهم کرد
سینهام محرم اسرار تو کی بود نبود؟!
در همه مُدّت عمرت ستم و جور و جفا
خاصه با اهل نظر کار تو کی بود نبود؟!
خُرّم از بنده میندیش به عالم زیرا
که خدا یار و نگهدار تو کی بود و بنود؟!
هر خیالی که به عالم کنم از دل برود
مگر اندیشهی عشق تو که مشکل برود
گر شوم کشته ز شمشیر نگارم یاران
مگذارید کسی از پی قاتل برود
ماه من عزم سفر کرده و بیتابم من
چه کنم آه اگر یک دو سه منزل برود
شربت قند اگر بی تو بنوشم روزی
به گلویم بَتَر از زهر هلاهل برود
مجلسآرا بود آن شوخ اگرچه، امّا
حیفم آید که به هر مجلس و محفل برود
روی لیلی همه جا در نظر مجنون بود
زان نمیخواست که نزدیک قبایل برود
میروم در بر آن شوخ و کنم گردن کج
چون گدایی که به پیش متموّل برود
بر بناگوش سپیدت بود آن زلف سیاه
چون غُرابی که به پهلوی حواصل برود
خال هندوی تو را هر که به ایران بیند
به سوی هند چرا از پی فلفل برود؟!
آید ار خرّم دیوانه به میخانه دَمی
آنچنانش کنم از باده که عاقل برود
ز عشق تو همه عُشّاق زار و پابستند
ولی چه چاره که بیچاره و تهیدستند
ز کبر دولت خود اغنیا نمیدانند
که در جهان فقرا نیستند یا هستند
به زیر دست نشین تا که سرفراز شوی
که زیر دست نشینان همه زبردستند
به زحمتند همه زندگان ولی اموات
به راحتند که از جوی مرگ برجستند
عقول حفظ سر خویش کردهاند و جهول
ز دست خود سر خود را ز سنگ بشکستند
خورند هرچه حکیمانه باده هشیارند
چو جاهلانه خورند از پیالهای مستند
نشست خُرّم محزون به جای خود چون دید
که عاشقان تو بر جای خویش بنشستند
کسی که داغ غلامی تو به جبهه نهاد
ز بندگی تو هرگز نمیشود آزاد
ز سرّ عشق گر آگاه نیستی زاهد
بخوان حکایت شیرین و قصّهی فرهاد
هزار خانهی دل را خراب کرد و نگفت
پی تسّلی یک دل که خانهات آباد
برای تاجوران دهر طرفه غسّالیست
که کنده پیرهن بهمن و قبای قباد
عروس فکر و مضامین من چو باشد بکر
نمیدهد به کسی دست، جز بدین داماد
ز بس لطیف و نظیفی چنین گمان دارم
که نیست عنصرت از آب و خاک و آتش و باد
جفا و جور به من اینقدر کنی تا کی
فغان و آه از این جور و داد از این بیداد
به روز عید سعید، وصال یار شوم
غلام حلقه به گوشش به یک مبارک باد
به روز و شب به جهان بودهای به فکر همه
به غیر از اینکه ز من ساعتی نکردی یاد
به علم عشق چو خُرّم کسی نشد ماهر
تبارکاللّه از این علم و اینچنین استاد
بچین به باغ گلی را که بو توانی کرد
اگر که بو ندهد ترک او توانی کرد(1)
در آب جامهی تقوی فرو توانی کرد
وز آب توبه بدن شست و شو توانی کرد
اگر که آب نگردی طمع ز اهل کرم
یقین محافظت آبرو توانی کرد
شوی چو یونس اگر عور غم مخور زیرا
که ستر خویش ز برگ کدو توانی کرد
خدای را بطلب هم به کعبه هم در دیر
که ذات حق همه جا جستجو توانی کرد
مکن به مفسده مو را طناب و مصلح باش
که تا گذر ز صراط چو مو توانی کرد
به اکل و شرب قناعت کن و مکن اسراف
اگر که درک ولاتُسرفوا توانی کرد(2)
زکات و خمس که از مال خود به در کردی
به سوی کعبه در آن وقت رو توانی کرد(3)
برای ما و تو شیطان بود عدوی بزرگ
چه سان مجادله با این عدو توانی کرد؟!
اگر نگاه نکردی به بد به روی نکو
نظر به صورت هر خوبرو توانی کرد
اگرچه ابکمی و لال با خدا شب و روز
تو با زبان دلت گفتگو توانی کرد
محال عقل مکن چیزی آرزو زیرا
که آنچه یافت شود آرزو توانی کرد
سزای نیکی اگرچه بدی بود امّا
مکن بدی به کسی تا نکو توانی کرد
اگر که مرشد کامل تو را کند تکمیل
ز آب بحر گذر، همچو جو توانی کرد
ز سوء خُلق بکن احتراز اگر که شدی
خلیق با همه خَلق خو توانی کرد
یک اربعین به خم میزنند چوب عبث
به جای می که عسل در سبو توانی کرد
حلال چون که بود نان شیخ نوراللّه
به میل تو به دهان و گلو توانی کرد(1)
ز احتیاج منال و مدار غم خُرّم
که عرض حاجت خود را به او توانی کرد
1) 118. در مدح آقا شیخ نوراللّه نجفی سروده است.
سخت و سستی که به ابنای جهان میگذرد
هر دو سهل است که هم این و هم آن میگذرد
گر به میخانه نرفتم دو سه روزی سهل است
زین گناهم ز کرم پیر مغان میگذرد
گندم خال تو شیطانصفت ار کس بیند
گرچه آدم بود از باغ جنان میگرد
خلق را موسم گل قوت روان باشد و باغ
خاصه باغی که در آن آب روان میگذرد
سر درویش بنازم که کلاه نمدین
چون گذارد به سر از تاج کیان میگذرد
گاهگاهی که ببینم به راهی او را
همچو باد آید و چون برق یمان میگذرد
ذکر زیبایی روی تو نه من گویم و بس
این حکایت همه کس را به زبان میگذرد
بر سر خوان لئیمان ننشیند خُرّم
تا نبیند رُخ دونان زِ دُو نان میگذرد
گهی که در برم آن یار شوخ و شنگ آید
نه بهر صلح و صلاح از برای جنگ آید
مگو قفای بُتی سنگدل روی تا چند
چنین روم پی او تا سرم به سنگ آید
دلا به هجر نکویان صبور باش مگر
به اجر صبر تو را دلبری به چنگ آید
دلم سیاه بود منع من مکن از عشق
اگر به چشم تو مویم سپیدرنگ آید
قلندرانه بگویم سخن، به خانه ی ما
هر آنکه پای نهد بهر چرس و بنگ آید
ز دود آه دل عاشقان مشو غافل
بترس از آنکه در آیینهی تو زنگ آید
بتُی به سان تو زیبا پسر در ایران نیست
مگر دگر صنمی چون تو از فرنگ آید
ز بس که بردهای میبری و دل خُرّم
رسیده وقت که از جان خود به تنگ آید
گر عزیزم به جهان کرد و اگر خوارم کرد
با من این کار نکرده است کسی یارم کرد
مدّعی باز شد آگاه ز کار من و او
آه کاین موش دغا رخنه به انبارم کرد
من که آزاد و رها بودم و آسوده ولی
عشق او آمد و محبوس و گرفتارم کرد
آنچه گفتم نشنید و سرش انداخت به زیر
نه نظر بر من و نه گوش به گفتارم کرد
نه دوا داد طبیبم نه غذا چون دیدم
آنچه میخواست کند با تن تبدارم کرد
چونکه بیزار خدا هست ز مردمآزار
شاکرم من که خدا خلقِ کمآزارم کرد
گفتمش من طمع از وصل تو دارم گفتا
خوب شد خُرّم از این کار خبردارم کرد
هر عاشقی که روی تو را دید و جان نداد
راه نجات را به دل خود نشان نداد
شد موسم بهار و به هر باغ گل شکفت
امّا گلی به تُحفه به من باغبان نداد
چون ماه سرو قامت خورشید روی من
روی زمین دگر به کسی آسمان نداد
واعظ حدیث توبه کند روز و شب بیان
خوش آن کسی که گوش بدین داستان نداد
صد بوسه زان دهان به همه داد او ولی
یک بوسه از لبش به من بیزبان نداد
تیغ جفا کشید پی قتل عاشقان
مهلت به هر که داد و به خُرّم امان نداد
رضا مباش که سنگی به جام ما افتد
که سنگ تفرقه در ازدحام ما افتد
به ماه ناقص گردون نظر نکند
نگاه آنکه به ماه تمام ما افتد
شکار آهوی چشمی هزار بار شدیم
ولی نشد که غزالی به دام ما افتد
مهی که لب نگشاید به گفتگو از ناز
کجا به فکر جواب سلام ما افتد
از آن کبوتر خود را نمیدهد پرواز
مباد سایهی بالش به بام ما افتد
عنان دل چو گرفتی رها مکن زنهار
که دست غیر نیاید زمام ما افتد
تو را فتاده در افواه نام نیک چه غم
که بد در السنهی خلق نام ما افتد
پی بریدن حرف تو و من است رقیب
که از کنار میان کلام ما افتد
به صبح و شام گر افیون عشق تو نبود
بسا مرض که به مغز از زُکام ما افتد
شب وصال تو چشمم نمیرود در خواب
که گر رود به سَحَر کار شام ما افتد
اگر که میر معظّم بخواند این اشعار
به فکر راتبه و احترام ما افتد
هزار شاعر اگر آید از عدم به وجود
یکی چو خرّم شیرینکلام ما افتد
کسی که در همه عالم ز چشم یار افتاد
ز چشم قاطبهی اهل روزگار افتاد
ز راه عشق بگردان عِنان کزین ره دور
پیاده خسته شد و اسب با سوار افتاد
مجو به موسم دی شوری از من و بلبل
که عاشقی من و او به نوبهار افتاد
مرا ز بیکُلهی نیست غم چرا که بسی
کلاه از سر شاهان تاجدار افتاد
به بدقماری من بین که آنچه در بازی
ز کعبتین دو شش خواستم دو چار افتاد
به هر که جرعهی می دادی و ندادی بوس
از این صداع غمانگیز در خمار افتاد
به کوچهی تو نیفتاد بار من تنها
که بارها ز همه صد هزار بار افتاد
میان یار و من افتاد طرح کُشتی دوش
چه فایده، نه من افتادم و نه یار افتاد
هزار کار گنهکار را درست کنم
به حشر اگر سر و کارم به هشت و چار افتاد
به پیش خلق جهان خُرّم اعتباری داشت
چو گشت عاشق تو، او از اعتبار افتاد
اگر ز هجر شوی بیقرار میگذرد
وگر قرین شودت وصل یار میگذرد
بر آب و خاک جهان هیچ دل مبند که عمر
چو باد آید و همچون غبار میگذرد
گذار عمر مپندار این که در سالی ست
که ماه و هفته و لیل و نهار میگذرد
برآد میگذرد گاه خوش گهی ناخوش
بدین روش به همه روزگار میگذرد
چو عهد گل به جهان عمر را بقایی نیست
چنانکه رفت زمستان بهار میگذرد
به می کشان جهان هر کدام دست دهد
صداع و درد سری از خمار میگذرد
به روز وقعه دلیری اگر به عرصهی جنگ
شود اسیر و نماید فرار میگذرد
به راه دوست نشیند اگر کسی هر چند
به خُلف وعده کشد انتظار میگذرد
جفای ارّه و جور تبر که هست مدام
گهی به بید و گهی بر چنار میگذرد
به فصل گل به گلستان رسد گر آسیبی
به دست و پنجهی گلچین ز خار میگذرد
به جُرم ذکر انا الحق به دهر چون منصور
به حکم شیخ کشندت به دار میگذرد
اگر پیاده رخ آری به راه گر چون شاه
بر اسب و پیل کنندت سوار میگذرد
به هر درخت که روید ز اقتضای هوا
به فرق کوه و لب جویبار میگذرد
به وقت قسمت میراث والدین اگر
کبار پیش برند از صغار میگذرد
عَذاب و رحمت ایزد که میرسد ز خدا
پس از وفات بر اهل مزار میگذرد
محاسبات جهان جمله بگذرد نه همین
حساب خلق به روز شمار میگذرد
گناه خُرّم از آن میکند که میداند
ز جرم بنده خداوندگار میگذرد
تا سبزه خطر کرد لب لعل تو سر زد
قفلی ز زمّرد به در گنج گهر زد
بیرحمی او تا به چه حدیست که بر من
هر زخم که زد به نشده زخم دگر زد
میرفت به راهی وی و اهل نظر از پی
ناگه نظری کرد و رَهِ اهل نظر زد
من هیچ ندیدم ز هنر جُز که به عالم
هر بیهنری طعنه به ارباب هنر زد
حاجی که دلی خوش نشد از خمس و زکاتش
خود خوشدل از این شد که دو بوسه به حجر زد
سیّاح که قدر وطن خویش ندانست
بیهوده قدم این همه در راه سفر زد
در شعر من این سکّهی تازه که زدم خلق
گفتند که خوش سکّهی بیعیب به زر زد
هر وقت که خُرّم به دری خانهی او رفت
آهسته ز بیم رُقبا حلقه به در زد
خُرّم شکرین لعل تو را دید چو از دور
از حسرت آن همچو مگس دست به سر زد
هر کس که دل به آن صنم ماهرو دهد
گیرد ولی چگونه دگر پس به او دهد
من دوست دارم آنکه به عالم به راه دوست
هر چیز بی مضایقه و گفتگو دهد
بر رهگذار یار نهم رو به روی خاک
شاید بدین وسیله مرا آبرو دهد
پیمانه گر شکست به ساقی بگو که بود
بر دست من به جای پیاله سبو دهد
گویند خُرّم از لب او گشته کامیاب
سیرِ نخورده او دهنش از چه بو دهد؟!
آتش عشق تو چون بر دلم افروخته شد(1)
دوش میآمد و رخساره برافروخته بود
تا کجا باز دل غمزدهای سوخته بود
شعله(ای) زد که از آن جان و تنم سوخته شد
به هوای سر زلف تو پریشان گردید
آن همه علم که در سینهام اندوخته شد
سر پروانه بنازم که به گردِ سر شمع
اینقدر گشت که تا بال و پرش سوخته شد
بس که وصف لب شیرین تو کردم در شعر
طبع طوطی صفتم با شکر آموخته شد
جور خوبان به جهان کس نکشد چون خُرّم
مگر این جامه به اندازهی او دوخته شد
1) 119. این غزل به تقلید از غزل حافظ شیرازی سروده شده است:
جان و دل هر که نثار قدم او نکند
گلی از گلشن رویش نفسی بو نکند
کوی جانان بود از بس که مروّح آن را
هر که دیده است دگر میل به مینو نکند
من از او هیچ ندارم طمع بوس و کنار
اگر ایما به من از گوشهی ابرو نکند
سِحْر هرچند حرام است بُتِ جادو چشم
بهر عُشّاق محال است که جادو نکند
غیر من راه ندارم بر او هر کس را
آمد و رفت به حدّی است که، ما کو نکند
آنچه با من کند آهوروش من به جهان
شیر، آهو چو کند صید به آهو نکند
مرغ دل قابل صید تو نباشد که عقاب
صید سقاچه و گنجشک و پرستو نکند
به همه حسن و صفاتی رخش آراسته است
که به مشّاطه کم آرایش آن رو نکند
هر که منع شعرا کرد بگویید به او
لال منّاعی طوطی سخنگو نکند
گرچه رزّاق دهد رزق ولی مرد مُعیل
نتواند که پی رزق تکاپو نکند
سینهپهلو بکند گر شب وصلش خُرّم
از سر سینهی او جای به پهلو نکند(1)
1) 120. سینهپهلو: مراد سرماخوردگی است که به علّت آن سینه و پهلو بر اثر سرفه درد میگیرد.
در هر کجا که ماه جمالت عیان شود
خورشید آسمان ز خجالت نهان شود
غیر از من ای جوان که شدم از فراق پیر
بس پیر ناتوان که ز وصلت جوان شود(1)
گرچه پیرم تو شبی سخت در آغوشم گیر
تا سحرگه ز کنار تو جوان برخیزم
ای دلربا بیا به خدا از برم مرو
کز رفتن تو جان ز تن ناتوان شود
جان در بهای بوسه طلب گر کنی دهم
دانم که این معاملهام بیزیان شود
جز سرو قامتت که میانش ز موی شد
سروی ندیده کس که ز مویش میان شود
از اشتیاق گوهر دندان آن نگار
نبود عجب اگر لب من دُرفشان شود
از جور و کین، ز کوی تو خُرّم نمیرود
تا جور و کین رود ز تو او مهربان شود
1) 121. این مضمون در غزلیات حافظ نیز مشاهده میشود:
این قصیده را تحت عنوان غزل مدحیه در دیوان نوشته و مناسبت آن را در شبی که هفت نفر از شعرای اصفهان میهمان او بودهاند بیان کرده است.
هفت تن از دوستان امروز مهمان منند
در حقیقت هر یکی زان هفت تن جان منند
یوسف مصر کمالند این عزیزان هر کدام
حیف کامشب تا سحر در چاه و زندان منند
پرتو و مسکین و افسر الفت و آشفته دل
پس بقا و مانی اینها جمله یاران منند
گر قدوم خویش را کردند رنجه از وفاست
نه خیال قهوه و نه فکر غلیان منند
بستهام در خدمت هر یک کمر مانند مور
زانکه در ملک سخن هر یک سلیمان منند
چونکه میباشد مبارک مقدم میمونشان
گر بود در سفره یک نان برکت خوان منند
کلیّات عمر خود را صرف ایشان میکنم
زانکه هم بستان و هم گل هم گلستان منند
با کتابم نیست حاجت تا که هستند آن همه
کنز و قاموس و صُحاح و جُنگ و برهان منند
گر ز حکمت مشکلی باشد مرا آسان کنند
بوعلی سینا و افلاطون و لقمان منند
وحشتی در طفل طبع من اگر پیدا شود
حرز و تعویذ و کمیل و امّصبیان منند
از گُهرپاشی نظم و وز دُرر باری نثر
پیششان گر لب گشایم ریگ دندان منند
گر بمیرم زنده میدارند نامم جاودان
شعر من خضر است و اینها آب حیوان منند
تخم معنی آنچه میکارم به ارض طبع خویش
سبز میگردد از آنها چونکه باران منند
در خور تحسین نباشد نظم و نثر من ولی
اینکه تحسین میکنندم فکر احسان منند
در طریقت با حقیقت چونکه ما هممذهبیم
میسزد گویم اگر همدین و ایمان منند
جنگ شعر هیچ یک نتوان که با تیغ زبان
این شجاعان فصاحت مرد میدان منند
بعد صد سال ار بمیرم فیالمثل گر بشنوند
نوحهساز و نوحهسنجِ مرثیهخوان منند
مدح اینان کرد خُرّم تا بدانند آن کسان
زینت خط کتاب و زیب دیوان منند
آواز و ساز مطرب گر زیر و بم برآید
با هم بود مخالف باید چو هم برآید
در جام می نیفتد جز عکس روی ساقی
عکس جهان نمودن از جامجم برآید
نمنم که نیست اشکم گریم چو از فراقش
از چشمهسار چشمم جیحون و یم برآید
هر کس که گشت عاشق از بهر او به عالم
یک روز شادمانی یک روز غم برآید
از مردمان ممسک هرگز طمع نکردم
زیرا که بذل و بخشش ز اهل کرم برآید
نعمت به بنده دادن باشد شعار خواجه
خدمت به خواجه کردن هم از خدم برآید
از کیمیا تو بگذر سیماب نفس را کُش
تا حاجتت به عالم بی دود و دم برآید
از مادر زمانه صد طفل زاده گردد
از صد یکی مبارک یا خوشقدم برآید
من چون صمد پرستم در دهر تا که هستم
حیف است بر زبانم نام صنم برآید
شرح فراق یارش خُرّم اگر نویسد
آتش به صفحه افتد دود از قلم برآید
همه گویند که هر درد دوایی دارد
درد عاشق نه دوایی نه شفایی دارد
عقل مسجد طلبد، عشق خرابات بلی
هر فقیهی به جهان قولی و رایی دارد
چه متاعی بود این حُسن ندانم یارب
که به هر نرخ فروشند بهایی دارد
پادشاها به حقارت به رعیّت منگر
که خدایِ ده اگر نیست خدایی دارد
خلق گویند که جان پیشکشش کن خُرّم
پادشاهی چه توقّع ز گدایی دارد
از دست هر نگاری جور و ستم برآید
با حُب و مهر، یاری بسیار کم برآید
خون شهید عشقش هر جا به خاک ریزد
زان خاک تا قیامت شاخ بقم برآید
از گرد و خاک خوبان عاشق که نیست باکش
گر گی بود که بیند گرد از غنم برآید
صد نامه من نوشتم تمکین نکرد یارم
گر حکمران نباشد چه از رقم برآید
از عشق گلعذاری من روز و شب بخوانم
بلبل نوایش از چه در صبحدم برآید
آیین شعر گفتن وین دُر ز طبع سفتن
هم از عرب بر آید هم از عجم برآید
در مدرس عوالم بوالقاسم است عالم
وز جهل حکم ناحق از بوالحکم برآید
بلبل هزار دستان گر شد عجب نباشد
نغمه به هر مقامی ز اهل نِغَم برآید
امروز همچو خُرّم در دهر نیست شاعر
الّا چنین وجودی بعد از عدم برآید
با تو هر کس که می به جام نکرد
زندگانی وی دوام نکرد
تا توانی به کار باده بکوش
کار دنیا کسی تمام نکرد
به مقامی نمیرسد هرگز
هر که در کوی او مقام نکرد(1)
از پی خدمتت کدام شهی
حلقه در گوش، چون غلام نکرد
همهی خلق کُشتی ولیکن
هیچ کس از تو انتقام نکرد
از سر صدق هیچ کس با تو
دوستی را چو من تمام نکرد
صحن دل هر که بهر تو پرداخت
کسی این خانه وقف عام نکرد
از غمت هر که گشت شب بیدار
خواب در چشم خود حرام نکرد
محترم آنچه داشتم او را
او به من هیچ احترام نکرد
خلق عالم شهید کرد و دمی
خنجر جور در نیام نکرد
نام خُرّم نمیبری تو، مگر
بهر تو ترک ننگ و نام نکرد؟!
1) 122. مصرع اوّل «به مقامی نرسد هرگز» نگاشته شده است که وزن کم دارد، اصلاح شد.
مرد تنپرور که اندر جامه تن میپرورد
غافل است از اینکه تن بهر کفن میپرورد
تا که گردد شاه در میدان سوار از بهر جنگ
در کمند خاصه اسب پیلتن میپرورد
پرورد نامرد را نامرد امّا مرد مرد
در جهان مرد یل شمشیر زن میپرورد
پرورش باید دهند اطفال را از شیر پاک
ور نه هر طفل رضیعی را لبن میپرورد
بنده از ذکر خدا گر یک نفس غافل شود
پس برای چه زبان را در دهن میپرورد؟!
چون خدا بهر حبیبش بندهای خواهد محب
چون اویس از دور قرنی در قَرَن میپرورد(1)
گر کند پُر تاب زلف عنبرین را باک نیست
زانکه مشکی بهتر از مشک ختن میپرورد
با وجود لعل او از بهر چه لعل و عقیق
آفتاب اندر بدخشان و یمن میپرورد
مردیِ صد مرد جنگی را کند یک زن تمام
وای بر مردی که سه زن یا دو زن (میپرورد)
از مضامین کهن خُرّم کند چون احتراز
طبعش از مضمون نو شعر و سخن میپرورد
1) 123. اشاره به اویس قرنی دارد که توفیق دیدار پیامبر صلّیاللّه علیه و آله را نداشت ولی حُب او را در دل میپرورید و این حس مودّت چنان بود که وقتی پیامبر صلّیاللّه علیه و آله در یکی از غزوات دندان مبارکش شکست دندان اویس نیز شکسته شد.
نیست گر جامهی نو، کهنه به بر خواهم کرد
کهنه هم گر نبود فکر دگر خواهم کرد
چون ز مریخ و زحل بخت نگردد حاصل
پس سعادت طلب از شمس و قمر خواهم کرد
از پی گندم خال تو کنم ترک بهشت
گنه مادر و تقصیر پدر خواهم کرد
زاهد از توبه مگو هیچ که تا میشنوم
من از این گوش و از آن گوش به در خواهم کرد
گاهِ وصل تو اگر مدّعی آید او را
هر طریقی که بود دست به سر خواهم کرد
بهر یک قطعهی ریحانِ خط خوشرویی
همه اقطاع جهان زیر و زبر خواهم کرد
زاهد از روی ریا گر کند از می پرهیز
من هم از وی به چنین جُرم حذر خواهم کرد
بیخبر می نخورم گر بخورم یاران را
یک یک از خانه و بازار خبر خواهم کرد
تا شوم همچو بزرگان هنر پیشه بزرگ
روز و شب کوچکی اهل هنر خواهم کرد
بس که در چشم عزیزان وطن گشتم خار
چند روزی ز وطن عزم سفر خواهم کرد
گفتم ای آه نداری ز چه تأثیری؟! گفت:
عاقبت در رخ آن ماه اثر خواهم کرد
شعر خرّم به مذاق همه بس شیرین است
هر که گوید دهنش پر ز شکر خواهم کرد
چون مُحبّ علی و مبغض و خصم عمرم
همه مدح علی و قدح عُمر خواهم کرد
با من از نیرنگ دلبر ساعتی صد رنگ شد
گه درآمد از در صلح و گهی در جنگ شد
بس که خیاط غم از بهر تن من جامه دوخت
وسعت عالم به من چون چشم سوزن تنگ شد
نه مُغنی و نه مطرب نه دف و نه دایره
مجلس ما بیصداتر از در نیرنگ شد
در طریق عشق او تنها نه من واماندهام
بس سمند عقل دانایان در این ره لنگ شد
زردروییها کشیدم پیش اهل میکده
تا که رویم سرخ و رنگین از می گلرنگ شد
عضو عضو تو یکایک نرم باشد چون حریر
در میان آن همه از چه دل تو سنگ شد
بی می و مطرب اگر بگذشت عمر نازنین
خوشدلم از اینکه یکجا صرف چرس و بنگ شد
مطرب مجلس ز شور شاهد شیرین ما
هر مقامی ساز کرد امشب چه خوش آهنگ شد
گوهر خُرّم که بود از روشنی سنگین بها
قیمتش بشکست چون با ناکسان همسنگ شد
روزی که یار رو به سوی ما نیاورد
آن روز را خدای به دنیا نیاورد
یک روز شب نمیشود از دور روزگار
تا دهر صد بلا به سر ما نیاورد
ما می نهان خوریم نه پیدا، به بزم ما
دیگر کسی ز مردم رسوا نیاورد
یک امشبی که دعوت ما کردهای قبول
با مدّعی بگوی که دعوا نیاورد
مطرب بزن به پرده نوایی که تا دگر
خسرو به بزم نام نکیسا نیاورد(1)
امروز عذری آورد ار یار بهر ما
دیگر خدا کند که به فردا نیاورد
بیند به کعبه گر بت ما را بَرهَمنی
او رو دگر به سوی کلیسا نیاورد
من دردمند عشق شدم بر سرم کسی
هرگز طبیب بهر مداوا نیاورد
هر کس کند مذمّت خُرّم ز شاعری
گو از براش خلعت دیبا نیاورد
1) 124. نکیسا: یکی از موسیقیدانهای زمان خسروپرویز است.
همیشه دشمن جانم مه صیام بود
خصوص ماه صیامی که سی تمام بود
به عید روزه مکن می زمن دریغ اگر
که می حرام بود روزه هم حرام بود
گمان مبر که بود سنگ عقل عاشق کم
که سنگ عشق به هر کشوری تمام بود
درآ به خلوت دل کاین سرای خاصان است
کسی نگفت که این خانه وقف عام بود
خیال پختن او کردم و ندانستم
که این خیال که کردم خیال خام بود
به وصلش ار برسم ترسم از فراق بلی
حریص چونکه خورد صبح فکر شام بود
به احتیاط بگیرم ز دست ساقی جام
چرا که شیشهی جانم میان جام بود
اصول مذهب و دین کس نپرسد از عاشق
چه داند او که کدام این و آن کدام بود
دلم چو توسن سرکش همی هوا گیرد
عنان نمیدهدم بس که بدلگام بود
نه مُرد خُرّم اگر با رقیب دید تو را
از این به بعد به او زندگی حرام بود
تا به رخ طُرّهی مشکین تو لرزان نشود
که به بازار و دکان مشک تر ارزان نشود(1)
گرچه بر واعظ شهر این سخن آسان نشود
تا ریا ورزد و سالوس مسلمان نشود
کفر زلف تو گرفته است همه عالم را
آخر این کافر بیرحم مسلمان نشود
آفتاب آنچه کند تربیت سنگ سیاه
آن عقیق یمن و لعل بدخشان نشود
قدر دانایی خود را که نداند دانا
تا که یک مرتبه همصحبت نادان نشود
اسم اعظم نشود تا به نگین نقش از غیب
کسی از خاتم گردان که سلیمان نشود
نه همین توبه ز می توبه ز هر جُرم کنم
کس به یک توبه(ی) می صاحب ایمان نشود
در تَرنّم هم مرغی است شب و روز امّا
هیچ مرغی به نوا مرغ سَحَرخوان نشود
هر که در راه خدا داد به بینان نانی
تا ابد سفرهی او خالی و بینان نشود
خیزد ار مرد خدا تا به قیامت از پارس
به خدا هیچکسی تالی سلمان نشود
زیب و زیور به کتاب تو نباشد خُرّم
تا تو را مدح علی زینت دیوان نشود
1) 125. این غزل را به تقلید از غزل معروف حافظ سروده است:
اگر زلفت چو مشک تر نباشد
از آن هم مشک تر بهتر نباشد(1)
خوش آمد گل وز آن خوشتر نباشد
که در دستت به جز ساغر نباشد
فدا کردم به راه تو سرم را
که از بهر تو درد سر نباشد
به هر وقتی که باشد می به مینا
چه غم دارم اگر ساغر نباشد
در میخانه تا باز است ما را
سری با مسجد و منبر نباشد
به غیر روی تو رویی ندیدم
که محتاج زر و زیور نباشد
شبی خواهم در آغوشش بگیرم
به شرطی کس به پشت در نباشد
بود زلف تو ما را جان گزایی
که در فرمان افسونگر نباشد
عجب نبود بود زلفت دلآزار
مُرّوت در دل کافر نباشد
مکش خنجر به قصدم، چون رگ خود
زنم، خود حاجت نشتر نباشد
به جنّت چون خط سبزت گیاهی
به گِرد چشمهی کوثر نباشد
ره ظلمات گم گردد اگر خضر
دلیلِ راهِ اسکندر نباشد
مده دل بر عروس دهر کاین زن
غمش از مردن شوهر نباشد
غمت بیرون نخواهد رفت از دل
که جایش خانهی دیگر نباشد
تو سیماندام را تا دیده خُرّم
دگر در فکر سیم و زر نباشد
1) 126. این غزل را نیز به تقلید از غزل معروف حافظ سروده است:
ز دهر سفله به جز رحمت مِحَن چه رسد؟!
مرا که جان به عذاب است تا به تن چه رسد؟
گرفتم آنکه شود دولتم هزار هزار
پس از وفات به من غیر یک کفن چه رسد؟
سخن بگوی که من بستهام لب از کفّار
نشستهام که ببینم از آن دهن چه رسد؟
تو سرو قد چو درآیی به باغ، سرو ز شرم
به زیر، سر فکند تا به نارون چه رسد؟
ز عارض تو کند هر کسی تمنّایی
به حیرتم که از آن عاقبت به من چه رسد؟
به گلرخان نکنی لطف ما که هیچ کسیم
سمن چو نیست عیان تا به یاسمن چه رسد؟
مسافران دیار تو خوش دلند ز بس
به انتظار نباشند کز وطن چه رسد؟
ز شمع عارض آن ماهروی چون فانوس
گداخته است تنم تا به پیرهن چه رسد؟
دگر امید تکّلم مدار از خُرّم
نفس نمیکشد از ضعف تا سخن چه رسد؟
هر کس نگاه بد به رخ یار ما کند
نگذاردش خدا که دگر چشم وا کند
ما می نمیخوریم به آواز چنگ و نی
این کار را خوش است کسی بیصدا کند
خاکی که باد آورد از کوی گلرخان
در دیده گر رود اثر توتیا کند
گیرم که درد دل کنم اظهار پیش یار
کی پادشاه گوش به حرف گدا کند؟!
هر جا کنم سراغی از آن دلربا هنوز
آنجا نرفته مدّعیش جابجا کند
هرچند خواهم آورمش بر سر وفا
بازش رقیب آید و پا در هوا کند
از تیر غمزهی تو مشوّش نمیشوم
تشویش از آن کنم که مبادا خطا کند
روید اگر به باغ عذارت گیاه خط
مگذار زینهار که نشو و نما کند
با ما ز بس که کرده دو رویی نگار ما
در حیرتم دگر به چه رو رو به ما کند
هر کس که کرد بندهنوازی زیان نکرد
زیرا که این معامله را با خدا کند
یک بوسه از لب تو تمنّای خُرّم است
گر میدهیش او به همین اکتفا کند
کُشتی مرا، کس ار طلب خونبها کند
خواهد تو را به هیچ به خود آشنا کند
دردم بود هزار یکی نیست تا طبیب
آن را ز تجربت بتواند دوا کند
خون مرا بریز که از چون تو قاتلی
ظلم است اگر کسی طلب خونبها کند
آهسته میروم ز قفایش که بیخبر
او را کنم نظاره چو رو بر قفا کند
بی دست و پا منم که بتی را نیافتم
هر کس برای خود صنمی دست و پا کند
دفع رقیب و مدعیّم کار بنده نیست
این کار را مگر ز عنایت خدا کند
هرچند کهربا ز بدن رنج میبرد
ترسم که رنجه دست تو را کهربا کند
گر این غزل به تربت حافظ کسی برد
شک نیست زیر خاک دو صد مرحبا کند
آیین دوستی بنر فرق تا کجاست
دُشنام میدهی تو و خُرّم دعا کند
گوشه میخانهها تا بادهام در جام بود
گوشم از حرف بد خلق جهان آرام بود
سیم و زر هرگز نکردم جمع زیرا چشم من
هر کجا بودم پی خوبان سیماندام بود
دور دور ماست ساقی دور گردان جام را
دور ما این جام باشد دور جم آن جام بود
هر که یاری دارد این ایّام و عیشی رستم است
روزگاری بود و رستم بود و زال و سام بود
منع من ناصح مکن از عشق کز عهد قدیم
عشقبازی با نکویان کار خاص و عام بود
بی دلآرامی دلم یکدم نمیگیرد قرار
رام بودم تا دل آرامی دلم آرام بود
کام من از لعل تو حاصل نشد آری بود
تا ابد ناکام هر کس کز ازل ناکام بود
شیر مادر را نخوردم سیر من از کودکی
صورتِ آغاز کارم معنی انجام بود
حاتم طایی که شد مشهور بر جود و کرم
شهرهی امساک میشد گر در این ایّام بود
پخته میگوید سخن خُرّم اگر کس بشنود
آن زمان بگذشت کو طبع و کلامش خام بود
به شبان آنچه ز گرگان به شبان میگذرد
روز از مدعیّانش به من آن میگذرد
یعلماللّه گناهی که نهان میگذرد
هست بهتر ز ثوابی که عیان میگذرد
هر که در مدرسه آن صورت بامعنی دید
دگر از علم معانیّ و بیان میگذرد
سر درویش بنازیم که از همّت فقر
با کلاه نمد از تاج کیان میگذرد
گندم خال تو شیطانصفت ار کس بیند
گرچه آدم بود از باغ جنان میگذرد
نه به میخانه مکان دارم و نه در مسجد
لامکان هر که شد از جا و مکان میگذرد
یاد از عهد جوانی کند و آه کشد
هر زمان پیر به پهلوی جوان میگذرد
بینشان میگذرد هر که ز عالم خُرّم
زان کسانیست که با نام و نشان میگذرد
مرد چون دستش تهی شد کمتر از زن میشود
گر بود تیغ دو دم هموزن سوزن میشود
هر که گردد گِرد سر کس را اگر دستش تهی است
عاقبت پرتاب چون سنگ فلاخن میشود
یار اگر خواند مرا بد، خوب میگوید ولی
هر که گردد عاشق وی بدتر از من میشود
کاشتم تخم وفا آبش دهم از خون دل
صبر اگر باشد مرا یک روز خرمن میشود
از دهانت بوسهای خواهم مکن از من دریغ
کز برای هیچ وقتی دوست دشمن میشود
بار عشق اوّل سبکتر باشد از مثقال لیک
چونکه گیرد جای در دل، سنگ صد من میشود
ملتجی خرّم اگر گردد به مجدالملک راد
از جمیع حادثات دهر ایمن میشود
آن خوش اخلاقی که دارد بس که حسن خُلق خَلق
گر گذارندش به چشم کور روشن میشود
مدح او را چون کنم تحریر در دیوان خود
دفتر و دیوانم از نامش مزّین میشود
همچو جویی که در آن آب روان میگذرد
هم ز جوی تن ما آب روان میگذرد
عمر کوتا رسم از فصل خزان من به بهار؟!
ورنه دانم که به هر سال خزان میگذرد
رحم کن تو به جوانی خود و پیری ما
ورنه هر ظلم تو از پیر و جوان میگذرد
عرض حاجت بکنم از چه زبان من با او
هر زمان کز برم آن ترک زبان میگذرد
قیمت عمر گران است که نتوان بخریم
ورنه هر جنس چه ارزان، چه گران میگذرد
تو به دل آنچه کنی قصد که با من بکنی
در دل روشن من نیز همان میگذرد
به جهاندار بود ملک جهان ارزانی
عنقریب است که خُرّم ز جهان میگذرد
بیچارگی ما را با یار بگو شاید
گاهی کند از کین کم، بر مهر بیفزاید
در سایهی زلف او هر خستهدلی آسود
هر کس که شود خسته در سایه بیاساید
هر قسم که فرمایی خود را بکشم جانا
حیف است که تیغ تو بر خون من آلاید
بی خال و خط آن گونه دل میبرد اینگونه
ای وای به حال ما وقتی که بیاراید
از نسل بنیآدم مانند تو در عالم
زیبا پسری هرگز مادر که نمیزاید
عشق تو به کار من پیچ و گرهی انداخت
کان عُقدهی پیچاپیچ از دست تو بگشاید
هرگز نشود در دهر پیمانهی عمرش پر
هر کس که به یاد دوست پیمانه بپیماید
از بهر تسلّی من پیوسته به دل گویم
آرام بگیر ای دل یار آید و خوب آید
گفتم که ز کوی تو خواهد برود خُرّم
رای تو چه فرماید؟! گفتا که بفرماید
هر خیالی به دل بادهکشان میگذرد
در دل پیر مغان نیز همان میگذرد
نیک و بد میگذرد چون به من ایّام دگر
من نگویم که چنین یا که چنان میگذرد
آنچه شد عاید من سود ز سودا بگذشت
گر زیانی بکنم نیز زیان میگذرد
بدزبانی نبود خوب برای زن و مرد
گذرد آنچه به سر بد ز زبان میگذرد
جان ندادم به تواز بس که گرانجان بودم
هر که عاشق بشود از دل و جان میگذرد
همه دانند جهان میگذرد بد یا خوب
کس نداند که قیامت به چه سان میگذرد؟
میکشی بس که شب و روز حشیش ای درویش
دود غلیان تو از کاهکشان میگذرد
گاهگاهی که بیاید بر خُرّم آن هم
آید آهسته و از بیم دوان میگذرد
نه دلم هوای صحرا و نه میل باغ دارد
رود او به باغ و صحرا که دل و دماغ دارد(1)
ز فراقت ای دل آرام (که) نیافتم فراغت
ز فراق تو به جز من همه کس فراغ دارد(2)
دل من که برد دلدار چه دگر بخواهد از من
دل دیگری گمانم بر من سراغ دارد
نه عجب که کوی جانان شده مسکن رقیبان
نشنیدهای که یک باغ که هزار زاغ دارد؟
ز غم تو داغم ای خواجه مرا ببخش زیرا
نخرد کس آن غلامی که به سینه داغ دارد(3)
غم ملک و باغ نبود به دلم غم تو دارم
نیم آنکه از نداری غم ملک و باغ دارد
همه چیز زشت و زیبا و شبیه دارد امّا
نه کسی به از تو دیده، نه چو تو سراغ دارد
به غزلسرا غزالم بِسُرا ز قول خُرّم
که غزلسرایی آسان نبود چراغ دارد
اگر آن دلبر طنّاز با من مهربان باشد
روا باشد ز من هر چیز خواهد گرچه جان باشد
به جانی گر فروشد بوسهی صد مشتری دارد
بدین قیمت اگر انصاف باشد رایگان باشد
مه من در زمین و ماه گردون در فلک امّا
میان این دو مه فرق از زمین تا آسمان باشد(1)
نه بنشینی نه برخیزی تو با من عاقبت داند
کجا اشتر بخواباند علی گر ساربان باشد(2)
بت ساده بُط باده بکن پیوسته آماده
که ساده قوت جسم است و باده قوت جان باشد(3)
تو را با این و آن میل است امّا من چنین خواهم
که تو باشی و من دیگر نه این باشد نه آن باشد
چراغ مجلسم نوری ندارد بیجمال تو
مگر پای تو ای شمع دلارا در میان باشد
خدا را رحمی ای دیده دمی کن ترک غمّازی
مرا رسوا مکن بگذار راز من نهان باشد
نفس هرگز نگردد تنگ بر مرغ گرفتاری
که او را در قفس از جنس خود یک همزبان باشد
به کار عشق پردازم چنان تا کار خود سازم
به قدر فهم هر کس هست باید کاردان باشد
اگر گویی که خرّم در میان آب و آتش رو
روان گردم ز سر زیرا که حکم تو روان باشد
دل هر جایی من هرچه هوای تو کند
سر ز من پیچید و رو سوی سرای تو کند
هست اعضای تو از بس که یک از یک بهتر
کس نداند که تماشای کجای تو کند
گرچه پیر و کهنم گر به لب آرم لب تو
روح من تازه لب روحفزای تو کند(1)
گرچه پیرم تو شبی تنگ در آغوشم گیر
تا سحرگه ز کنار تو جوان برخیزم
ای عروسی که به دامادی تو هر که شتافت
نقد جان جنس روان شیر بهای تو کند
تا جمال تو و خطّ تو و خال تو بجاست
نتواند دگری تکیه به جای تو کند
رفتی ای سبز قبا تا به تماشا در باغ
غنچه پیراهن خود رنگ قبای تو کند
بس که در پای تو بنشست دلم رفت از دست
میتواند چقدر صبر به پای تو کند
آنچه خیاط قضا جامهی خوبی ببرد
همه اندازهی بالای رسای تو کند
ای فلک شیشهی دلها ز چه دایم شکنی
هر که بینی حذر از سنگ جفای تو کند
1) 133. حافظ نیز میگوید:
به کجا میروی ای سرو روان کز حسرت
هر که را مینگرم رو به قفای تو کند
کار زلف تو اگر رهزنی و دل دزدیست
نکند بهر خود این کار برای تو کند
نکند بنده اگر بهر تو کاری خُرّم
با خدا باش که بهر تو خدای تو کند
تا دلم در بند زلف دلربایی گیر بود
بودم آسوده که آن دیوانه در زنجیر بود
خواستم از کیمیای صحبتش گردم طلا
لیک وصلش بهر من نایاب چون اکسیر بود
دیده مجرم بود از نظارهات نه دل ولی
دل گرفتار تو شد با آنکه بیتقصیر بود
گر به خاری کشتیم جانا مترس از هیچ کس
گر کسی گوید چرا کشتی؟ بگو تقدیر بود
از سر کویت اگر من پا برون نگذاشتم
دار معذورم که خاکش سخت دامنگیر بود
هرگز از تو راست نشنیدم کلامی جز دروغ
زانکه با من آنچه گفتی حیله و تذویر بود
خرّم از درد فراق نوجوانان پیر شد
ورنه او کی اینچنین در دار دنیا پیر بود؟!
کسی ز دست تو ای شوخ جان به در نبرد
اگر دمی ببرد ساعت دگر نبرد
ز دست خویش سرم را ببر مکن تشویش
سر بریده برای کسی خبر نبرد
به بوسهی تو به جان مشتری شدم زیرا
کزین معامله هرگز کسی ضرر نبرد
ز قند لعل تو آن لذّتی که من بردم
به عمر خویش کس این لذّت از شکر نبرد
بده به سیمبران آنچه سیم و زر داری
که هیچکس ز جهان گنج سیم و زر نبرد
پسر که از پسری پدر به در نرود
اگرچه بعد پدر ارث از پدر نبرد
همین قدر که مسافر سلامت است بس است
غمش مباد اگر سودی از سفر نبرد
اگر که بوسه مَهِ سرو قامتم ندهد
عجب مدار که از سرو، کس ثمر نبرد
ز خُرّم ار طلبی سر، به پایت اندازد
سر ار دریغ کند از تو، با تو سر نبرد
دلبری هر جا که پیدا میشود
مهر او در هر دلی جا میشود
پرده عشق انداخت از کارم بلی
هر که عاشق گشت رسوا میشود
اوفتاده عقدهای در کار من
کان گره از دست تو وا میشود
خاک پایت گر کند کوری به چشم،
چشم او البته بینا میشود
گر نشد امروز وصل او نصیب
دل قوی دارم که فردا میشود
خرّم از هجر تو گردیده است لال
گر وصالت یافت گویا میشود
جلوهگر شد حسن یار و عاشقش بسیار شد
روز من شد شام و امّا روز روز یار شد
تا گلی از دست یار افتاد من برداشتم
عاشقی من به عالم فاش و گل بردار شد
من ز می خوردن نخواهم کرد توبه هر کسی
کرد توبه، توبهکار و نادم از این کار شد
خاک شد دلدار عمر هر کسی چون اوفتاد
گشت در ثانی گل و خشت و گِل دیوار شد
من به سرداری ندارم میل زیرا هر کسی
شد سرش بر دار بیتقصیر چون سردار شد
از فقیری من نه تنها گشتهام خوار و خفیف
هر عزیزی پیش خلق از تنگدستی خوار شد
درد عشق اوست بیدرمان، کسی هرگز ندید
روی بهبودی از آن، زین درد اگر بیمار شد
قصد کردم بوسم او را تا به خواب است از قضا
خواب دید او بوسمش از واهمه بیدار شد
گر برندش در جهنّم بهر وی گردد بهشت
در دو عالم ملتجی هر کس به هشت و چار شد(1)
خرّم از بازار دنیا این زمان بیرون برو
کز هجوم خلق بیادراک، خربازار شد
1) 134. هشت و چهار اشاره به ائمه اطهار علیهمالسلام دارد.
دل پُری من ز هجرش کی به او حالی شود
اینقدر گریم که تا بغض دلم خالی شود
عشق تو امروز در شهر دل من شحنهایست
گو کند در این ولایت عدل تا والی شود
بار عشقش را کشم بر دوش چون حمّال لیک
حمل این بار گران بی مزد و حمّالی شود
بعد عمری بوسهی ماهی به من امسال داد
در حق من این وظیفه کاش هر سالی شود
کس ندوزد پارههای خرقهی درویش را
کهنه و نو خود زند بر هم که وصّالی شود
هر که از حدّ گلیمش پای ننهد پیشتر(1)
در جزای این قناعت فرش او قالی شود
با دنیطبعان عالم همنشین خُرّم مشو
با غنیطبعان نشین تا طبع تو عالی شود
1) 135. اشاره به اصطلاح و ضربالمثل: «پا را از گلیمش درازتر نمیکند». یعنی حدّ و حدود و گسترهی اختیار خود را میشناسد و قناعتپیشه است.
به من هر چند از مژگان پیاپی تیر اندازد
ولی باز از خجالت چشم خود را زیر اندازد
به زندان محبّت میشود هر کس گرفتارش
ز زلف پر خم اندر گردنش زنجیر اندازد
غزال شیرگیر من شکارافکن بود از بس
به گاه صید از یک تیر صد نخجیر اندازد
به قتل عاشقانش بود تعجیل و شتاب امّا
نمیدانم چرا در قتل من تأخیر اندازد
به من ناصح مگو بگریز از دست نکورویان
اگر خواهم که بگریزم مرا دل، گیر اندازد
ز تیر ناز اندازد ز پا مردان سرکش را
ولی تقصیر را در گردن تقدیر اندازد
به زور قوّت بازو نیفتد هیچ دلداری
مگر او را کسی با حیله و تدبیر اندازد
ز بس در شعر وصف از آن شکر لب میکند خُرّم
شود شیرینکلام از بس شکر در شیر اندازد
قدح به دست کسی ده که یک نفس بخورد
چو گیرد از تو، به صد رغبت و هوس بخورد
بپوش شهد لبت را ز چشم اهل نظر
مباد آنکه ز شیرینیاش مگس بخورد
چرا به من ندهی بال و پر تو، مرغی را
که بال و پر نبود حسرت از قفس بخورد
کسی که صبر ندارد که می به خم برسد
چه چاره دارد از آن جز که نیمرس بخورد
به بارگاه شهان هر که پا نهد بی بار
هزار مشت و قفا از هزار کس بخورد
مچین گلی که ز چیدن به دست و پنجهی تو
هزار صدمه ز آزار خار و خس بخورد
تو نیمخوردهی دونان مخور چو گاو از حرص
نه لایق است که نُشخوار خر فرس بخورد
ز دیگران ندهی پیشتر به خُرّم بوس
مگر گداست که تا هرچه ماند پس بخورد؟
چنان از پا درآرد عاشقانش را که نگذارد
به راهی عاشقی سرگشته پای از پای بردارد
ز حرف بد تمام خلق را از خود برنجاند
بگو آخر یکی را هم برای خود نگهدارد
سپر انداختن اولیست در جنگ هماوردی
کز ابرو میزند تیغ و ز مژگان تیر میبارد
به من گفتا دمی بردارمت از خاک میدانم
دمی برداردم از خاک تا بر خاک بسپارد
مکار ای دوست تخم دشمنیِّ هر که را در دل
که هر کس عاقبت میچیند آن تخمی که میکارد
ز خاک عاشق مسکین شدی جویا ز جور تو
ندارد هیچ آزار ار رقیب او را نیازارد
قویتر دشمنی زان مه ندارد در جهان خُرّم
ولیکن از جنونِ عشق، او را دوست پندارد
گر به من دست وصال امروز دلبر داد داد
ورنه فردا میزنم از دست او فریاد و داد
یار با من تا که بنیاد جدایی را نهاد
از فراقش ناله از دل میکشم آه از نهاد
خانهها از بهر تو گردید در عالم خراب
با کسی هرگز نگفتی خانهات آباد باد
شرط زیبایی اصالت نیست در هر مذهبی
بینژاد خوب باشد به ز زشت بانژاد
اعتمادی نیست بر دنیا که آن غسّالوار
میکند بیرون ز تن یکدم قبای صد قباد
حُب دنیا میبرد مهر اخوّت را ز دل
تا که از کین افکند در چاه رستم را شُغاد
روحپرور شعر من بس آبدار است و روان
هر که بعد از من بخواند گوید ای روح تو شاد
از نیام کین بکش شمشیر و خُرّم را بکُش
آنچنان پندار کاو را مادرش هرگز نزاد
گر رقیب از پهلوی تو بر درک واصل شود
از لب لعل تو آن دم کام من حاصل شود
دل به دلداری نخواهم داد در عالم دگر
گر دل دیوانهام فرزانه و عاقل شود
روی او از روشنی چشم و چراغ عالم است
زان سبب باشد که هر شب شمع یک محفل شود
گر شوم غافل ز یادش از نظر اندازدم
وای بر آن بنده کز ذکر خدا غافل شود
از تهیدستی مکن عیبم که در اقلیم عشق
شاه اگر آید چو من مسکین و مستأصل شود
عشق خوبان دارم و امّا نگویم با کسی
ترسم آبم پیش خوشگلهای عالم گل شود
یا به خُرّم دل بده امروز یا با او بگو
دل به تو هرگز نخواهم داد تا یکدل شود
داد صد بار به من وعده و بیحاصل بود
اگر این وعده نمیداد دلم یکدل بود
دوش شد مرغ دلم صید کمانابرویی
مگر آن غمزده از ذکر خدا غافل بود
ماه من سوی سفر رفت و من از پی، امّا
در میان من و او فاصله صد منزل بود
در فن عشق اگر کامل و استاد شدم
نیست از کوشش من، مرشد من کامل بود
درس و بحث و سخن فضل نهادم به کنار
کانچه خواندم همه بیهوده و لاطایل بود
کار من ساخت ز یک خنجر کاری امّا
گر نمیکشت مرا کار به من مشکل بود
صبر کردم که وصالش برسد مرگ رسید
داد و بیداد از این عمر که مستعجل بود
کردم ارسال حضور تو اگر جان عزیز
عفو کن عفو که آن تحفهی ناقابل بود
عشق تو موجب دیوانگی خُرّم شد
ورنه دانند همه خلق که او عاقل بود
تا که از موی تهی عارض نیکوی تو بود(1)
دوش در حلقهی ما قصّهی گیسوی تو بود
تا دل شب سخن از سلسلهی موی تو بود
ملک و مال دو جهان قیمت یک موی تو بود
زخم کاری به همه عمر نخوردم ز کسی
هرچه خوردم همه از خنجر ابروی تو بود
با چنین روی نکو حیف که تو بدخویی
وه چه میبود اگر خوی تو چون روی تو بود
صنما راحت و خواب خوش من در همه عمر
آن شبی بود که آرامگهم کوی تو بود
پهلوی من ننشستی تو زمانی تنها
تا نشستی همه جا غیر به پهلوی تو بود
دل سنگین تو نفروخت به صد جان بوسی
وه عجب سنگ گرانی به ترازوی تو بود
دوش با روی نکو هر طرفی میرفتی
چشم صاحبنظران جمله سوی روی تو بود
خُرّم از پای فتادی به ره عشق نگار
بود همراهت اگر قوّت زانوی تو بود
1) 136. این غزل به تقلید از غزل حافظ سروده شده است:
خدا کند که تو را کس ز من جدا نکند
اگر کسی کند این آرزو خدا نکند
به چشم بد به رخت گر کند نگاه کسی
امیدوار چنانم که چشم وا نکند
بریز خون همه کافر و مسلمان را
که هیچ کس ز تو دعوی خون بها نکند
هزار تیر پیاپی اگر به من فکنی
خدا کند که از آنها یکی خطا نکند
اگر به دست گرفتم عصای پیری را
خدای عزّوجل دست من عصا نکند
عنان فقر و غنا هر دو چون به دست یکی است
کسی ملامت درویش بینوا نکند
خوش است خلوتی و بادهای و سادهرخی
به شرط آنچه بگویی به او صدا نکند
دهد طریقهی انصاف را ز دست آن کس
که خواند این غزل نغز و مرحبا نکند؟
اگر به گفتهی خُرّم کشی بجوید عیب
بگو که دخل و تصرّف به کار ما نکند
مژده ای دل که ز دلبر خبری میآید(1)
مژده ای دل که مسیحا نفسی میآید
که ز انفاس خوشش بوی کسی میآید
قاصدی باخبری خوشاثری میآید
چند گویی که میا بر سر کویم دیگر
من نیایم اگر آنجا دگری میآید
از در خویش روانم مکن از عیب بدی
که اگر من روم از من بتری میآید
خاک کوی تو چه خاکی است کز آنجا همه دم
عاشقی خشکلبی دیده تری میآید
بینصیبم مکن از میوهی باغت که به باغ
هر که آید به امید ثمری میآید
نه زری دارم و نه سیم دریغا که مدام
از پی زر بر من سیمبری میآید
غم مُردن مخور و باده بخور تا که ز دهر
پدری رفت به جایش پسری میآید
روز روشن اگر آن ماه نیاید بر من
چه غم ای دل که شبی یا سحری میآید
عیب خُرّم مکن ای بیهنر زشت که او
عیبی ار دارد از او هم هنری میآید
1) 137. این غزل نیز از غزل معروف حافظ الهام گرفته است:
پس از وفات ز خاکم نه گل نه لاله برآید(1)
چو آفتابِ می از مشرق پیاله برآید
ز باغ عارض ساقی هزار لاله برآید
همه به جای گل و لاله و آه و ناله برآید
چو از لب تو ندیدند کام، تازه جوانان
چگونه کام من پیر شصت ساله برآید؟!
کنم مطالعه شب تا سحر رسالهی عشقت
که کار هر دو جهانم از این رساله برآید
به شکر ساقی مجلس مدام لب بگشایم
اگر که کام دلم از لب پیاله برآید
شمیم عنبر و بوی گل و گلاب نباشد
چو نکهتی که از آن عنبرین کلاله برآید
مرا امید کرم قطع شد ز عامل و حاکم
مگر که حاجتم از نایب الاِباله برآید
حواله تا نشود روزیت ز دفتر قسمت
گمان مکن که نصیب تو بیحواله برآید
بکش ز خوان جهان دست خُرمّا که خوری تو
هزار خون جگر تا که یک نواله برآید
1) 138. این غزل نیز به تقلید از غزل حافظ شیرازی سروده شده است:
هر قطعه مردگان خوش و زیبا نوشتهاند
شرحی ز بیوفایی دنیا نوشتهاند
گر شد نصیب اهل تصوّف لباس صوف
از بهر شاه اطلس و دیبا نوشتهاند
هرگز نکرد هیچ کسی زنده مرده را
این معجزه به نام مسیحا نوشتهاند
پاییننشین اگر شدهام نام من به لوح
پاییننشین به عالم بالا نوشتهاند
جز درد عشق بِهْ ز مداوا نمیشود
هر درد را علاج مداوا نوشتهاند
پر شد حدیث عشق من و او که در کتاب
صد داستان ز عاشقی ما نوشتهاند
نه دیده کیمیا و نه عَنقا کسی مگر
نامی برد ز کار از آنها نوشتهاند
هر جا که هست ذوالکرمی مردم از طمع
صد نامه بهر او به تمنّا نوشتهاند
خرّم به هر که بد گذرد این زمان مگر
این سرنوشت بهر تو تنها نوشتهاند؟!
اشک چشمم نه ز هجر یار نمنم میرود
نمنم ار میرفت آسان بود، یمیم میرود
نه ز غم غم دارم و نه شادم از شادی، چرا؟
کز دلم هم عیش و شادی هم غم و هم میرود
چون بهشت عدن را ندهند بیمنّت به کس
هر کس از روی تعصّب در جهنّم میرود
نیست صوفی را تجنّب از حلال و از حرام
در گلویش هم مُحلّل هم مُحّرم میرود
کیمیاگر، گرچه داند او نیابد کیمیا
از طمع دایم به پشت کوره و دم میرود
چون خدا خواهد که سازد بنده را رفعتمکان
از زمین بر آسمان عیسی ابن مریم میرود
گر کَرَمداری کند نقش نگینش را کریم
چون سلیمان از جهان با اسم اعظم میرود
بهر دِرهم نیست دَرهم قانعی امّا حریص
شرق تا غرب جهان از بهر دِرهم میرود
بعد مرگم گر نیایی نیست سودی زانکه زخم
چون شود ناسور خاصیّت ز مرهم میرود
هر که جایی پر رود بیعُظم و بیعزّت شود
خانهی دختر از آن رو مادرش کم میرود
غم مخور خرّم اگر یار جوانت گشته پیر
هر که رفته در عروسی در عزا هم میرود
دی لبم را بر لبش دلبر نهاد
بوسهای دادم ولی داد و نداد
آب چشم و آتش دل، چون شدند
مُتّفق، دادند خاکم را به باد
هر شبی دارد سحر از پی ولی
شام هجر تو ندارد بامداد
روزگارم شد سیاه از هجر تو
روزگاران کس به روز من مباد
بانژادان را فلک دایم چرا
میکند محتاج خلق بینژاد؟
مُرد خُرّم از فراق روی تو
هرچه خاک او بود عمر تو باد(1)
1) 139. از اصطلاحات رایج در فرهنگ عامه بویژه در فرهنگ مردم اصفهان، هنگامی که سخن از مرحومی به میان میآید. جملهای معترضه و دعایی است(هرچه خاک اوست عمر شما باشد).
دو سادهروی که شب میهمان یکدیگرند
مُسلّم است که فکر فلان یکدیگرند(1)
همین نه دشمن عُشّاق خود تو تنهایی
که عاشقان تو هم فکر جان یکدیگرند
اگرچه طوطی و بلبل مخالفند به رنگ
ولی میان قفس همزبان یکدیگرند
به حیرتم که ببوسم چگونه خال و خطت
که این دو تا همه جا پاسبان یکدیگرند
دو گلعذار که با هم روند در یک باغ
دو بلبلِ هم و دو گلستان یکدیگرند
متاع فضل میاور که اهل این بازار
پی شکستن جنس دکان یکدیگرند
حذر کنید نکویان ز صحبت زُهّاد
که این جماعت و شیطان به سان یکدیگرند
بکُش مرا عوض هر کدام از عُشّاق
که عاشقان تو هر یک ضمان یکدیگرند
رقیب و یار ز هم یک نفس جدا نشوند
مگر که این دو نفر توامان یکدیگرند؟!
مجو ز صحبت اهل زمانه خرّم سود
که خاص و عام به فکر زیان یکدیگرند
1) 140. مطلع غزل مطایبه است.
خطّ خوشی به صفحهی دنیا نوشتهاند
امّا به خط رمز و معّما نوشتهاند
ننوشتهاند از پی نادان چنان خطی
از بهر خلق مُدرک و دانا نوشتهاند
کُلّ مکالمات خدا و کلیم را
کتّاب حق به سینهی سینا نوشتهاند
فرمان اشرفالشّجری را ز کلک حق
الحق به نام نخلهی خُرما نوشتهاند
حاشا کنند خلق همه قرض خود مگر
قُضّات در سجل خط حاشا نوشتهاند
یک نامه گر به تو بنویسم ز من مرنج
احباب نامهها به احبّا نوشتهاند
هر جا نوشتهاند گدا میرود بهشت
آن را برای دلخوشی ما نوشتهاند
زحمت کشیدهاند دبیران و منشیان
تا نسخهی توسّل و انشا نوشتهاند
جرمی که ثبت نامهی اعمال خرّم است
گوید به روز حشر که بی یا نوشتهاند(1)
1) 141. در نسخه (بی پا) یا (بی یا) نوشته شده است اما به نظر میرسد شعر جنبه طنز دارد و بیجا نوشتهاند صحیح باشد.
پند پدر اثر به دل آن پسر نکرد
یا کرد و اعتنا به کلام پدر نکرد
دل رفت پیش دلبر و ما را خبر نکرد
رفت آنچنان که از عقب خود نظر نکرد
کِشتم درخت عشق نکویان به باغ دل
گل کرد آن درخت و لیکن ثمر نکرد
گرچه بهای بوسهی او جان بود ولی
کرد آنکه این معامله با وی ضرر نکرد
قطع نظر ز دیدن گل مردمان کنند
امّا کسی ز روی تو قطع نظر نکرد
سر تا به پای من همه عیب است در جهان
هر کس که عیب من به تو گفتا هنر نکرد
دانست ماه من که منم بینوا ز من
کرده است جان طلب، طلب سیم و زر نکرد
شکرانهی وصال نکردم فراق تو
زین باب در کدام درم در به در نکرد
هر کس نظر نکرد به رویت عجب مدار
هرگز نظر در آیینهای بیبصر نکرد
خرّم به غیر از اینکه بمیرد ز هجر تو
از بهر خویش فکری از این خوبتر نکرد
با داد تو برد بر شاهی کز امن او
هرگز فساد و فتنه به ملکش گذر نکرد
مسعودشاه راد که از خسروان دهر
شاهی نشد که خلعت او را به بر نکرد
آنانکه جان و دل بر جانان نمیبرند
لذّت به عمر خود ز دل و جان نمیبرند
موران اگر نداشته باشند حاجتی
ران ملخ برای سلیمان نمیبرند
خوبان دهند بر همه فرمان به حیرتم
آنها برای چیست که فرمان نمیبرند؟!
آنان که قانعند به نان جوین خود
منّت ز معن و حاتم و قاآن نمیبرند
نان کریم اگر نبود مردم فقیر
از سفرهی لئیم که یک نان نمیبرند
بنشین به پای صحبت دانا که مردمان
فیضی ز همنشینی نادان نمیبرند
پیران قدخمیده معافند در مصاف
مردان کمان حلقه به میدان نمیبرند
با یار خواستم بروم سوی باغ گفت
مردم به تحفه زیره به کرمان نمیبرند(1)
میلم به باغ نیست زمستان، طیور هم
در باغ آشیان به زمستان نمیبرند
خُرّم مگوی شعر و غزل زانکه اهل شوق
اجناس نارواج به دکان نمیبرند
1) 142. تحفه زیره به کرمان بردن» کنایه از کار عبث و بیهوده است و نشان بیخِرَدی است.
اگر بتی چو تو سیمین بدن نخواهد شد
کسی برای تو هم مثل من نخواهد شد
هزار غنچه اگر گل شود به باغ دگر
یکی به سان تو غنچه دهن نخواهد شد
مرا به توبه مده زاهدا فریب چرا؟
که اوستاد تو شاگرد من نخواهد شد
اگر عقیق نیارند از یمن غم نیست
چو لعل یار عقیق یمن نخواهد شد
هزار بوسه اگر نذر عاشقان بکند
از آن هزار یکی سهم من نخواهد شد
به سیب باغ ندارم هوس چو سیب ذقن
که سیب باغ چو سیب ذقن نخواهد شد
بکن خیال کفن بگذر از لباس حریر
چرا که اطلس و دیبا کفن نخواهد شد
به زیر خواجه بخوابد اگر کنیز شبی
به روز باز کنیز است زن نخواهد شد
هزار شاعر اگر آید از عدم به وجود
یکی چو خُرّم شیرینسخن نخواهد شد
شاعرانِ مُرده گرچه نام نیکی بردهاند
شاعران زنده را عشق است آنها مردهاند(1)
هست امّا زندگی زندگان بیزندگی
زانکه آنها زندهی دلمردهی افسردهاند
روز و شب باشد غذای هر کدام از خون دل
دیگر از خوان کسی نه بُرده و نه خوردهاند
شعر میگویند بهر خویش نه از بهر غیر
لذّت خوبیِ شعر خویش را خود بردهاند
شاعران را گر نیارند این بزرگان در حساب
شاعران هم این بزرگان را به کس نشمردهاند
گر کنم از هجو آزار این بزرگان را رواست
چون مرا از خلف وعده هر کدام آزردهاند
کاین بزرگان هر کجا لفظ کَرَم را خواندهاند
تا نخواند کس خط آن لفظ را بِستُردهاند
از کَرَمداران مکن خرّم طمع پندار کن
1) 143. در فرهنگ عامهی مردم اصفهان ضربالمثلی اینگونه وجود دارد که: «پهلوان زنده را عشق است» یعنی حرف از تواناییهای فعلی و افراد زنده بزن سخن از پهلوانان گذشته گفتن سودی ندارد. و بدیهی است این تعبیر در مورد شاعران نارواست زیرا شعر شاعران تا ابد کاربرد دارد امّا زور پهلوانان با آنها به گور رفته است و کسی نمیتواند از زور آنها بهره بگیرد.
2) 144. معن: مراد ابو ولید معن بن زائده بن عبداللّه الشیبانی است که از مشهورترین بخشندگان و از جمله شجاعان و فصحای عرب بوده است(فرهنگ معین، اعلام).
3) 145. قاآن: پادشاه.
به کوی یار امشب فتنه و غوغا نمیباشد
یقین امروز جایی رفته است آنجا نمیباشد
مگو بیجا مگو خواهم اگر بوسی ز تو امشب
اگر انصاف باشد خواهشم بیجا نمیباشد
غم عشق تو نتواند خورد هر آدمی زیرا
که آن قند و نبات و شکّر و حلوا نمیباشد
توکّل هر کسی دارد رسد چون رزق امروزش
دگر در فکر رزق و روزی فردا نمیباشد
به بزم ما حریفان هر که بد مستی کند امشب
کنید از خانه بیرونش که او از ما نمیباشد
چه باک از شمع رویت آتش ار اُفتد به جان من
که چون پروانهام از سوختن پروا نمیباشد
به کار هر که در عالم بسی بینا بود، خُرّم
نمیدانم به کار خود چرا بینا نمیباشد؟!
هر کس که طاعت او بوی ریا ندارد
در مسجدی نهد پا، کان بوریا ندارد
گفتی که هر نگاری مهر و وفا ندارد
دارد وفا ولیکن از بهر ما ندارد
رفتم بر طبیبی بهر علاج دردم
گفتا که عاشقی تو، دردت دوا ندارد
هر کس که عشق ورزد از سرزنش نترسد
مستی و عاشقی را از کس ابا ندارد
گاهی ز لطف خوانیم گاهی ز قهر رانیم
هر کس که خوبرو شد کارش بنا ندارد
از تن سرم جدا کن از خود مرا رضا کن
زیرا سر بریده دیگر صدا ندارد
در عالم محبّت بوسی به من عطا کن
دیگر توقّع از تو، این بینوا ندارد
گفتم طلب کن از من جان عزیز گفتا
از معدلت تمنّا شاه از گدا ندارد
هر کس که گفت خرّم از باده توبه کرده
باور مکن کلامش کاین حرف پا ندارد
چرا مجلس دف و چنگی ندارد؟!
مُغنّیِ خوش آهنگی ندارد؟!
نباشد زنگ اگر در دست رقّاص
در عیش و طرب زنگی ندارد
مکن آهنگ باغی در بهاران
که گلزارش شباهنگی ندارد
مکن هرگز ملامت عاشقان را
که کار عاشقی ننگی ندارد
به نیرنگ ار تو را خواهم کنم رنگ
خنایم پیش تو رنگی ندارد
به صد جان گر دهد یک بوسه جانان
ترازویش گران سنگی ندارد
بجو یکرنگ یاری نه دو رویی
که هر یک رنگ نیرنگی ندارد
نیرزد آدمی بر یک خر لنگ
به عالم گر خر لنگی ندارد
تو میخواهی که با خرّم کنی جنگ
وگرنه با تو او جنگی ندارد
هر که عاشق بر پسر شد عاقل و فرزانه بود
اینکه مجنون عاشق زن گشت او دیوانه بود
خانهی آباد دل را عشق او کرده خراب
کاش کز اوّل هم این ویرانسرا ویرانه بود
بهر خال او دلم در دام زلفش اوفتاد
زانکه این مسکین کبوتر در خیال دانه بود
زلف خود کوته عبث کردی که در بازوی تو
بهر تو چون لولهی حرز ابو دجّانه بود(1)
تو چرا هوشی و من مست آنچه ساقی ریخت می
بهر ما و تو ز یک مینا و یک پیمانه بود؟!
بهر خود میسوخت شمع و با کسی کاری نداشت
سوخت گر پروانه را تقصیر با پروانه بود
در خرابات مغان پیوسته دیدم کز شرف
خوشهی انگور بِهْ از سبحهی صد دانه بود
شانه بر زلفش زدم تا مشک ریزد اشک ریخت
چون نگه کردم شپش هم لابهلای شانه بود(2)
تا که خرّم آمد از میخانه بیرون خار گشت
بود مخدوم همه تا خادم میخانه بود
1) 146. مقصود سماک بن خرشته یا سماک بن اوس بن خرشة بن لوذان بن عبدود بن ثعلبهی انصاری ساعدی خزرجی ملقّب به ذوالمشهرة یکی از صحابهی رسول صلیاللّه علیه و آله. وی در غزه بدر و هم احد در رکاب رسولاللّه صلّیاللّه علیه و آله و سلّم بود و در روز احد پیامبر به او شمشیری عطا فرمود و در مدینه او را با عتبة بن عزوان مواخات داد. ابودجانه در جنگ یمامه با مسیلمه به شهادت رسید و گویند او در قتل مسیلمه شرکت داشت و در ضعاف اخبار آمده است که او تا جنگ صفین بزیست و در آن جنگ حضور یافت و حرزی به نام حرز ابودجانه در کتب دعوات معروف است.(لغتنامه دهخدا)
2) 147. این بیت را از سر مطایبه سروده است.
شبی یاری به پیش ما نیاید
اگر هم آید او تنها نیاید
به هر سیمینتن ار دادی زر و سیم
ز سر آید اگر از پا نیاید
به باده هر کسی میلی ندارد
بگو همراه ما صحرا نیاید
به بزم ما گر آید میگساری
بگو با مردم رسوا نیاید
منه خرّم رود یارت، که گر رفت
دگر آیا بیاید یا نیاید
دل رفت پیش دلبر و ما را خبر نکرد(1)
رو بر رهش نهادم و بر من گذر نکرد
صد لطف چشم داشتم و یک نظر نکرد
ما را رفیق خویش چرا این سفر نکرد؟!
با آنکه چشم اهل نظر بود سوی او
رفت و نظر به جانب اهل نظر نکرد
هر کس که کرد جان به فدای تو بد ندید
کاری به عمر خویش از این خوبتر نکرد
گر دیده روی خوب نبیند چه دیده است
کور است آن کسی که به رویت نظر نکرد
بیعیب و بینظیر خدای است بنده نیست
گر عیب من بجست حسودی، هنر نکرد
جان در بهای بوسهی تو هر که داد برد
کرد آنکه این معامله هرگز ضرر نکرد
تنها نه خرّم از غم تو گشت در بدر
عشقت کدام عاشق تو دربدر نکرد؟!
1) 148. این غزل به تقلید از غزل حافظ سروده شده است:
خنجر مژگان او را آب از خون دادهاند
وز پی خونریزی عُشّاق بیرون دادهاند
شعر من موزون ز عشق قدّ موزون تو شد
قدّ موزون بر تو، بر من طبع موزون دادهاند
هر کسی شیطانطبیعت، شد تَکبّر میکند
کبر را تنها نه بر شیطان ملعون دادهاند
عاشقانِ بامحبّت را به بزم ابتلا
ساقیان جام بلا لبریز و مشحون دادهاند
مردم بی باغ و خانه جمله مادام حیات
تکیه بر دیوار لطفِ حقِ بیچون دادهاند
عقل مجنون را به لیلی چونکه دادند آن زمان
در بهایش عشق لیلی را به مجنون دادهاند
هر که را دادند چیزی در جهان ما را چه کار؟!
گر به مسکین نکبت و دولت به قارون دادهاند
در ازل دادند با هم شادی و غم را به خلق
از چه خرّم را همین یک قلب محزون دادهاند؟!
گر به هر مرد، خدا یک زن زیبا میداد
پس به زشتان نه کسی نان نه کسی جا میداد
ماهم امروز به من گر ندهد دست وصال
کاش از مهر به من وعدهی فردا میداد
چه شبی بود مبارک که در آن شب ساقی
می به من گاه ز خُم گاه ز مینا میداد
در دل پاک کند عشق مکان، نه ناپاک
ورنه یوسف ز وفا دل به زلیخا میداد
گر نمیخواست خدا شکل تو را بیمانند
از چه این شکل و شمایل به تو تنها میداد؟!
از پی دیدن تو دیدهی من بینا نیست
به من ای کاش خدا دیدهی بینا میداد
گر خدا حور بهشتی دهدم در عقبی
عوض حور، تو را کاش به دنیا میداد
ماهم ار سال و مهی بوسهای میداد به من
به رضایت که نمیداد به دعوی میداد
شعر خرّم نشنیده است کسی ورنه به او
همه کس جایزه و خلعت دیبا میداد
شهان که بر شعرا خرقه و ردا بخشند
چه میشود که یکی هم به این گدا بخشند؟!
ز شیخ و قاضی و مفتی مدار چشم کرم
چرا که هرچه ببخشند از ریا بخشند
به غیر از اینکه به خوبان دهیم جان عزیز
دگر چه تحفه مساکین به اغنیا بخشند
شوم خلاص ز آسیب دود و کوره و دم
اگر ز غیب به من علم کیمیا بخشند
کسانکه نیست در اعمالشان ریا از زهد
به هر که هرچه ببخشند در خفا بخشند
متاع بوسهی جانان که قیمتش جان است
طمع کنیم همه بیبها به ما بخشند
سرودم این غزل خوش دگر نمیدانم
خدایگان چه به این بندهی خدا بخشند
گناه خرّم از آن میکند که روز جزا
گناه او به شهیدان کربلا بخشند
گفتا که از دعایم جان مُردهها بگیرند
گفتم که تو دعا کن تا زندهها نمیرند
مرگ از برای هر کس، هست از بزرگ و کوچک
هم جملهی بزرگان میرند گرچه میرند(1)
از غایت تکبّر حال گدا نپرسند
آنان که در اقالیم شاهند یا وزیرند
ای دل ز فقر و فاقه کم گو که خلق عالم
نه در خیال درویش نه در غم فقیرند
در راه دوست هر کس سر داد شد سرافراز
وآنان که سر ندادند از شرم سر به زیرند
از چشم بد نکردم هرگز نظر به خوبان
کاهل نظر به عالم خوشذات و پاکشیرند
خوبان به ما نکردند احسان و دستگیری
گر دست ما نگیرند پاپیچ و دستگیرند
وصف از شجاعت زن ، مرد ار کند چه حاصل
گرچه زنان چو شیرند آخر همه به زیرند
مأیوس باش خرّم از صحبت جوانان
کانها سری ندارند با مردمی که پیرند
1) 149. جناس تام در میرند و میرند؛ میمیرند اوّل به معنی میمیرند و دوم به معنی میر هستند.
گر دماغ خشک من از آب باده تر شود
علّت دیوانگی هم از سر من در شود
هر مسلمانی که بیند زلف کافر کیش او
گرچه باشد ز اهل دین از عشق او کافر شود
بد قماری بین که بهر وصل او در نرد عشق
هر طریقی مهره چینم از قضا ششدر شود
دخترِ رز کی کند شوهر به هر نامرد مرد
مرد، مردانه بباید شوی آن دختر شود
خنجر ابروی او عُشّاق را جان میدهد
بر خلاف آنکه هر کس کشته از خنجر شود
با خرد گفتم که از خر کیست خرتر؟ گفت: فاش
آنکه دارد اسب تازی و سوار خر شود
برندارد خرّم محزون دگر دست از سرت
تا که سر دارد ببازد تا تنش بیسر شود
مگر در شهر درغم، باده هر کس خورد در غم شد
که نام آنچنان شهری فرحانگیز درغم شد(1)
نشد زخم دل عُشّاق هرگز به ز یک مرهم
خلاف آنکه زخم هر که بهبودش ز مرهم شد
نمیخواهم که بتراشد سرش را هیچ دلّاکی
که میترسم به من گویند مویی از سرش کم شد
اگر شاهی گذشت از تاج و تخت و گشت درویشی
نه سلطان بایزید او شد نه ابراهیم ادهم شد
کرم کن تا مقدّم گردی از هر کس، که در عالم
بسا مرد مؤخّر کز کرم کردن مقدّم شد
اگر خواهی شوی عالم برو در نزد استادی
که خط ننوشته صاحبخط شد و ناخوانده اعلم شد
چو شبهایی که کرده در فراقت صبح تا امشب
زمانی خرّم محزون ز دیدار تو خرّم شد
1) 150. درغم: یکی از روستاهای سمرقند که انگور و شراب آن معروف بوده است.(فرهنگ معین، اعلام)
وجود من اگر از درد عشق تو عدم گردد
مرا خوشتر بود تا از سرت یک موی کم گردد
به غیر از وصف رویت من اگر حرفی کنم انشاء
قلم یا بشکند یا هر سه انگشتم قلم گردد
من از کشتن نیندیشم ستم کن آنچه میخواهی
که عاشق عاقبت مقتول از تیغ ستم گردد
اگر بوسی دهی بر عاشقت از دولت حُسنت
نه یک مثقال گردد کسر، نه یک ذرّه کم گردد
به خواری شاهدی گر از دیار خود رود بیرون
به هر شهری شود وارد عزیز و محترم گردد
توقّع از گداطبعان نو دولت مکن زیرا
گدا باشد گدا، هر چند میر و محتشم گردد
نه هر کس نام او رستم بود باشد شجاع و یل
نه هر کس نام خود حاتم کند صاحبکرم گردد
بود چون بعد هر شادی غمی هر دم که من شادم
همی ترسم که آن شادی مبدّل هم به غم گردد
فلک را صبر باید کرد نه تعجیل تا دیگر
چو خرّم شاعری خوشطبع در عالم عَلَم گردد
با مِی و معشوق و مطرب هر که عادت میکند
زین سه عادت بهر خود کسب سعادت میکند
گر بد من با تو گوید مدّعی باور مکن
کاین فساد و فتنه از روی حسادت میکند
عابد پنجاه ساله یک نظر در صومعه
گر ببیند آن صنم ترک عبادت میکند
خوف از قتلم مکن زیرا که قاتل چون تویی
هر کسی بهر تو کتمان شهادت میکند
مُخلصت تنها نه من هستم که با تو هر کسی
دعوی اخلاص و اظهار ارادت میکند
فوق بدبختی من بین کان طبیب عاشقان
من مریضم تندرستان را عیادت میکند
گفتمش بوسی به خرّم گر دهی دارد چه عیب؟
گفت عیبی نیست الّا آنکه عادت میکند
خدا هرچه خواهد چنان میشود
اگر بنده خواهد نه آن میشود(1)
چو یارم ز پیشم روان میشود
روان از تن من روان میشود(2)
اگر او پری نیست از بهر چه
پریوار از آدم نهان میشود
شود قصّهی عاشقی یک کتاب
کتابی که صد داستان میشود
شدم لال بیتو، نخواند ز شوق
خروسی که بیماکیان میشود
به دشمن بکن دوستی زانکه او
هم از دوستی مهربان میشود
نه شیراز از اصفهان بهتر است
نه شهر دگر اصفهان میشود
نه هر مُسکری میشود چون شراب
نه هر پیر، پیرِ مغان میشود
اگر بنگرد، سِیر او میکنم
یقین او ز من بدگمان میشود
نه با خرّم پیر گردی تو دوست
نه او بار دیگر جوان میشود
نازنینان چه عجب با چو منی ساختهاند
طوطیان را بنگر با زغنی ساختهاند
اینکه گویند به من یار، تو را خواهد کشت
بهر تسکین دل من سخنی ساختهاند
دهن گرگ نیالوده به خون یوسف
عبث آلوده به خون پیرهنی ساختهاند
بتپرستان بت ما را نپرستند چرا؟ص
که همه بهر پرستش وثنی ساختهاند
در خرابات ببین سازش درویشان را
کز قناعت همه آنجا به زنی ساختهاند
تا بسازند کباب از جهت بادهکشان
از ازل بادزن و بابزنی ساختهاند
هر سخندان شنود گفتهی خرّم گوید
که عجب قالب شیرینسخنی ساختهاند
یک بوسه خواستم من از آن دلربا نداد
داد او به اغنیا به من بینوا نداد
رفتم بر طبیب که دردم دوا کند
در دم شناخت دردم و امّا دوا نداد
دردا که تا علاج کنم درد دیدهام
از خاک پای خویش به من توتیا نداد
قسمت که کرد مال جهان را؟ که هرچه بود
یکجا به شاه داد، به خلق گدا نداد
تنها خدا نداد به عالم به تو وفا
با هر که خوشلقا بود او را وفا نداد
هر کس که قرض داد به من گر ندادمش
میخواستم به او بدهم من، خدا نداد
هرکس که خواست بوسه از آن یار دلنواز
بیجا به هر که داد و به خرّم به جا نداد
مهربان میشد اگر آن ماه با ما بد نبود
یا که میآمد به پیش ما به تنها بد نبود
بحث با زُهّاد نادان موجب حمق است اگر
میشدم همصحبت رندان دانا بد نبود
عصمت پیغمبری میداشت یوسف را نگاه
ورنه از حسن و لطافت هم زلیخا بد نبود
بوسهای کردم تَوقّع از تو من کردی دریغ
گر تو میکردی ز من جان را تَمنّا بد نبود
چون نشد امروز وصل او میسّر بهر ما
وعدهای میداد اگر آن هم به فردا بد نبود
در جهان ما عاشقان باشیم تا کی لامکان
گر به کوی یار میکردیم مأوا بد نبود
من که مردم از غم هجرش گر آن عیسینفس
از لب جانپرورش میکردم احیا بد نبود
موسم گلگشت با ما گلرخی غنچهدهان
از پی گلگشت میآمد به صحرا بد نبود
ماکه مردیم از غم دنیا، اگر از بهر ما
بزم عیش و عشرتی میشد مهیّا بد نبود
چار سال است آسمان انداخته پایین مرا
چار روزی هم اگر میبرد بالا بد نبود
طوطی طبعم که ناطق بود و گویا سالها
گشته لال از غم اگر میگشت گویا بد نبود
با لباس فقر در چشم بزرگانم حقیر
جامهام میشد اگر زربفت و دیبا بد نبود
چون که دنیا از نظر افکنده خرّم را کنون
جانب عقبی روان میشد ز دنیا بد نبود
ماهرویی که به رخساره نقابی دارد
آفتابی است که بر روی سحابی دارد
مکن از قتل من اندیشه و مقتولم کن
کاین گناهی است که بهر تو ثوابی دارد
سبب گریهی عاشق زمن ای ماه بپرس
روز کممهری تو چشم پرآبی دارد
بس که دادم به لبش بوسهی بی حد و حساب
گفت با خشم که هر کار حسابی دارد
هر که در درج دهان گوهر دندان تو دید
گفت الحق که عجب دُرّ خوشابی دارد
به تو هر نامه نوشتیم جوابش نرسید
با وجودی که مکاتیب جوابی دارد
بی کتابش تو مخوان عاشق شیدایت را
که به آیین خود او نیز کتابی دارد
گرچه خرّم به جهان مرد حساب است ولی
یار با او نه حسابی نه کتابی دارد
منعمی کز حادثات چرخ مسکین میشود
پیش چشم خلق هم بیقدر و تمکین میشود
غم مخور گر چرخ شطرنجی پیاده ساختت
چون پیاده عرصه را طی کرد فرزین میشود
از تهیدستی مکن شکوه به پیش هیچکس
زانکه دشمن شاد گردد، دوست غمگین میشود
مال دنیا جمع کردن موجب بیدینی است
هرکه با دنیا رفاقت کرد بیدین میشود
آن که زین را از بلاهت فرق از پالان نکرد
صحبت وی بدتر از زخم تبرزین میشود
موی مشکین جوان باشد نکو، ورنه به دهر
موی هر پیری که بندد رنگ، مشکین میشود
چون فساد و فتنه افتد در میان فرقهای
بهر آشوب آن زمان روز سخنچین میشود
دختر مضمون شعر شاعری گر هست بکر
مال و ملک عالم او را مهر و کابین میشود
چون مضامین همه اشعار خرّم تازه است
هرکه خواند تازه روحش زان مضامین میشود
بالای دست خود که مکانم نمیدهد
در زیر دست جای نشانم نمیدهد
گیرم کند به وعدهی خود روزی او وفا
تا روز وعده مرگ امانم نمیدهد
ننشست با من او اگر امروز یک زمین
وصلت دگر به هیچ زمانم نمیدهد
تا آستان دیر نبوسم به صد ادب
اذن دخول، پیر مغانم نمیدهد
ما را چو گوسفند گرفته است گرگنفس
وز چنگ آن نجات شبانم نمیدهد
افتادهام به راه کج از کجروی خلق
کس راه راست را که نشانم نمیدهد
میخواست از خدا که بمیرم برای او
مردم خدا دوباره که جانم نمیدهد
دور از لب تو هرچه خورم گرچه شکّر است
آن طعم و مزهای به دهانم نمیدهد
از لعل دلفریب نگارم به نرخ جان
خواهم که بوسهای بستانم نمیدهد
شد جلف و بد هوا دلم از بس که او شده است
چون اسب سرکشی که عنانم نمیدهد
من پیرم و به علّت پیری به دست من
دست وصال، یار جوانم نمیدهد
خواهم اگر که بوسه دهد بر من از لبش
از دل دهد ولی به زبانم نمیدهد
شد پخته نان هرکه به تَنّور شاعری
جز من که شعر لقمهی نانم نمیدهد
خرّم تو آنچه خواستی او داد و میدهد
شکوه مکن دگر که فلانم نمیدهد
شبی کاندر دهان من لب شیرین لبی باشد
نمیخواهم که گردد روز کآن شب هم شبی باشد
عجب نبود که تو هر دم نظر داری به منظوری
قمر را هم نظر هر روز با یک کوکبی باشد
چه خوش از اینکه نوشم باده را از ساغر سیمین
خوش آن باشد که می از دست سیمین غبغبی باشد
سگت را میکنم خدمت که سگبان تو خوانندم
که در خیل غلامانت مرا هم منصبی باشد
بود از نیکی فطرت اگر طفلی شود عالِم
وگر نه آلت تعلیم در هر مکتبی باشد
پس از قرنی یک امروزی که مهمان تو شد خرّم
گرامی دار او را کاو همین یک امشبی باشد
فتنه اندر شهر باز آن شوخ شهرآشوب کرد
کرد هر کاری اگر نیک و اگر بد، خوب کرد
قامتش را گر دهم نسبت به سرو از جاهلی است
چون توان جسم لطیفی را شبیه چوب کرد؟!
چون میسّر نیست وصل یار ما را در جهان
پس بباید در فراقش صبر چون ایّوب کرد
تا که ننشیند به دامان تو گرد از خاک راه
دیدهام پاشید آب و مُژّهام جاروب کرد
یارب از خرّم چه دید آن شوخ رعنا کاینچنین
ز آستان خویش او را رانده و مغضوب کرد
هر جا که بینم آن صنم مهجبین خود
بر رخ کند حجاب ز شرم آستین خود
دنیا و دین من تویی امروز ای صنم
بهر پرستش تو گذشتم ز دین خود
از بس که گفتهایم و تو نشنیدهای ز ما
بیهوده کردهایم کلام متین خود
شکرانهای که هست تو را خرمن جمال
ما را حساب کن یکی از خوشهچین خود
قوم یهود را به نصارا چه اعتراض
عیسی به دین خود شد و موسی به دین خود(1)
هر کس خورد ز خوان خوانین بگو بخور
من قانعم به لقمهی نان جوین خود
جام جهاننما که ز جم مانده یادگار
ترجیح کی دهیم به جام گلین خود
هرگز خیانتی نکنم من به می فروش
شاید مرا به میکده سازد امین خود
زاهد گر از ترشّح می دامنش گرفت
بالا نمیزنم من از آن آستین خود
خرّم جواهر سخن تو گرانبهاست
بشناس قدر و قیمت دُرّ ثمین خود
چون اسم شاعری به جهان اسم اعظمی است
نقشی بزن که نقش کنی بر نگین خود
1) 153. ضربالمثل معروف فارسی برگرفته از آیه: «لکم دینکم و لی دین».
مِیای کاندر جهان ساقیش یار نازنین باشد
به کام تشنگان عشق چون ماء معین باشد
ز شمشیر غمت مقتول جانا گر شوم شادم
به عالم نیست عاشق آنکه از کشتن حزین باشد
ز انعامت گرفتم دل به دشنامت شدم مایل
که از لعل لبت مشکل نصیبم غیر از این باشد
هوس دارم که در پایت نهم سر گرچه میدانم
به پای تو نهادن سر نه کار آن و این باشد
حکایت از بتان سنگدل تا کی کنی خرّم
دمی دم از پیمبر زن که مرگت در کمین باشد
دگر امروز نگارم سر صحرا دارد
همه آیید به صحرا که تماشا دارد
شکری ریز و می از آن لب شیرین که دگر
نکشم منّت قنّاد که حلوا دارد
چشم بیننده نه آن است که بیند همه را
هرکه بیند رخ او دیدهی بینا دارد
آنکه بگذشت ز عشق تو ز جان و دل و سر
گر شود کشته به دست تو چه پروا دارد
نه عجب خرّم اگر آمده جانش بر لب
از فراق تو اگر جان بدهد جا دارد
ز راه میکده مستی سبو به دوش آمد
رسید چون که در مدرسه به هوش آمد
وفای زلف تو نازم که من نمرده هنوز
برای ماتم من او سیاهپوش آمد
ز شوق قند لبش شعر میکنم موزون
که بهر طوطی طبعم شکرفروش آمد
به هوش باش و خبردار ای حریف امشب
که پشت خانهی ما محتسب به گوش آمد
به دوش یار زده حلقه مار زلف از آن
حذر کنید که ضحّاک ماردوش آمد
چه غم گر از پی یک بوسه داد صد دشنام
هزار نیش خورد هرکه بهر نوش آمد
عجب لباس نفیسی است کهنهدلق فقیر
که بر تن همه سرپوش و عیبپوش آمد
فراق او به دلم داد گوشمالی چند
که صوت سوز و گداز از دلم به گوش آمد
اذان صبح شب وصل هرکه گفت، بگو
خروس بیمحل است اینکه در خروش آمد
حذر ز زلف سیاهش کن ای دل غافل
که بهر صید کبوتر سیاهقوش آمد
شبان پیش که تنها نمیگذاشت مرا
چه شد که او نه شبِ امشب و نه دوش آمد
مگر زمین خرابات لالخیز بود
که هرکه رفت در آن سرزمین خموش آمد
ز بس که کار زمانه شده است وارونه
ببین معاینه انبان به جنگ موش آمد
نظر به منظر منظوره کوره است دلم
که چون سماور کار نظر به جوش آمد
در انجمن شده گویا غزلسرا خرّم
کز او صدای ضعیفی مرا به گوش آمد
دل خواست شکوهات قدری با قضا کند
تا از قضا دمی به منت آشنا کند
خون جهان بریز که از چون تو قاتلی
باور مکن کسی طلب خونبها کند
روید اگر به باغ جمالت گناه خط
مگذار زینهار که نشو و نما کند
گیرم که درددل کنم اظهار پیش یار
کی پادشاه گوش به حرف گدا کند؟!
آیین دوستی بنگر فرق تا کجاست
دشنام میدهی تو و خرّم دعا کند
دلم از جور آن مَهرو اگرچه ریش میگردد
تهیدست آنکه شد بیگانه میگردند خویشانش
وگر منعم شود بیگانه با وی خویش میگردد
ز هر دین هرکه برگردد مسلمان میشود امّا
مسلمان چونکه برگردد ز دین درویش میگردد
عجب نبود به دنبالت گر آید مدّعی زیرا
که گرگ بیمروت از قفای میش میگردد
خیالم با تو نزدیک است، از من گرچه دوری تو
به خوبان هرکه عاشق گشت دوراندیش میگردد
دهد یک بوسهام گاهی به صد دشنام رسوایی
به این هم راضیم هرچند نوشش نیش میگردد
اگر سر را به پیش پای تو خرّم نیندازد
به پیش عاشقان از شرم سر در پیش میگردد
تا که اسب حسن تو در عرصهی رخ زین بود
گر کنی اوقاتتلخی یا ترشرویی به ما
با رعیّت هرچه خسرو میکند شیرین بود
گر کسی خواهد که بفروشد به تو مشک خطا
گیسوی مشکین به او بنما بگو مُشک این بود(1)
ماهرویی دعوی حسن ار کند با تو مرنج
در شرافت سورهی تبّت نه چون یاسین بود
از تو یک غمزه برای عاشقانت صد بلاست
آفت صد گلهی گنجشک یک شاهین بود
از حقارت گوهر عُشّاق را منگر چرا؟
گر به وزن است او سبک، از قیمت آن سنگین بود
بکر باشد دختر فکرم ولی بیطالع است
در سرای هرکه پا بنهاد بیکابین بود
خاص و عام این زمان در فکر دنیا داریند
نیست دینداری که در دنیا به فکر دین بود
هرکه جویا شد ز من بانیِّ دیوان تو کیست
گفتمش شهزاده(ی) اعظم جلالالدّین بود
در حقیقت همچو عیسی مردهای را زنده کرد
صاحباعجازی چنین شایستهی تحسین بود
گر دعاگویش نباشد روز و شب خرّم ز صدق
مستحق طعنه و مستوجب نفرین بود
1) 154. جناس تام: بین مشکین(به رنگ مشک سیاهرنگ) و مُشک این.
دل غمدیدهی زارم مگر طبع مگس دارد
که هر دم از لب شیرین تو شکّر هوس دارد؟!
سخن آهسته گو با من که ترسم مدّعی آید
شکر هر کس خورد باید که پنهان از مگس دارد
به شام زلف دلبر خواستم تا دستبرد آرم
ندانستم که چشم او سرِ ره چون عسس دارد
شهیدت را رسیده جان به لب امّا به امیدی
که آیی بر سرش در سینه باقی یک نفس دارد
بریدم دل ز هرکس در جهان تا با تو پیوستم
به کس حاجت ندارد آنکه مانند تو کس دارد
دلم در سینه از عشق بتان افغان کند آری
نماید ناله آن مرغی که جا اندر قفس دارد
گنه گر میکند امروز خرّم در جهان شاید
که مانند علی فردای محشر دادرس دارد
کسی که صحبت از آن زلف مشکبو دارد
بگو بگو که عجب صحبت نکو دارد
ز شور عشق به عالم تمتّعی نبرد
هر آنکه یار ترشروی تندخو دارد
در این زمانه بپرهیز و باش روگردان
ز دلبری که به یک دم هزار رو دارد
به عجز و لابه سخن گفتم آنچه هیچ نگفت
که این ستمکش من با که گفتگو دارد؟
مطیع و چاکر آن عاشقم که در همه حال
نظر ز فرط ارادت به سوی او دارد
دهان شیشهی می چون نمیرسد به لبت
به گریه است و همی سکته در گلو دارد
برآر حاجت خرّم به بوسی از لب خویش
که سالهاست همین مطلب آرزو دارد
غزل ردیف حرف «ذال»
به عمر خویش نخوردیم یک شراب لذیذ
نه یک شراب لذیذ و نه یک کباب لذیذ
دریغ و آه که هرگز نشد شبی که کنم
به پهلوی صنمی تا به صبح خواب لذیذ
عذاب نیست اگرچه خوش و لذیذ ولی
به من مدام ز خوبان رسد عذاب لذیذ
از آن سؤال کنم هر زمان که تا شنوم
از آن لب شکرین تو یک جواب لذیذ
کسی که تشنهلب بوس لعل جانان است
به کام دل نتواند خورد یک آب لذیذ
جز آفتاب رخ تو دگر به تابستان
کسی به دهر ندیده است آفتاب لذیذ
کتاب عشق بخوان خرّما نه فقه و اصول
که تا شوی متمتّع از آن کتاب لذیذ
غزلیات ردیف حرف «راء»
آرد اگر ز مهر دلم را به دست یار
حاجت به غیر نیست دگر چون که هست یار
آیینه را مقابل رویش نیاورید
ترسم شود ز دیدن خود بتپرست یار
تاری ز موی گیسوی او شانه چون گسست
پنداشتم که رشتهی جانم گسست یار
آمد هزار وجد به جان تا رقیب رفت
برخواست غم ز دل چو به پیشم نشست یار
صد دام حیله در رهش انداختم مگر
یک ره بهسان ماهیم افتد به شست یار
ساقی بزم هست اگر رند و هوشمند
فکری به جا کند که شود زود مست یار
شد تیر قامتم چو کمان خم ز همّ و غم
مانند تیر تا که ز شستم بجست، یار
گویند خست خاطر خرّم ز حرف سخت
زین مژده جان دهم که دلم را بخست یار
جان نثار دوست کردم خواست تسلیم دگر
بِهْ ز نقد جان کجا جویم زر و سیم دگر؟
بوسم ار هر عضو تو میلم به جای دیگر است
شه چو اقلیمی بگیرد خواهد اقلیم دگر
روز وصلت گر بدانم جانم از تن میرود
نیست غیر از خوف هجرت در دلم بیم دگر
پوست تخت و تاج درویشی به چنگ آور که نیست
هیچ شه را به از اینها تخت و دیهیم دگر
من که نیمی عمر خود بیهوده مصرف ساختم
مینمایم صرف کار یار آن نیم دگر
چشمهی تسنیم میگویند باشد در بهشت
اندر این عالم دهانت گشته تسنیم دگر
قیمت یک بوسه از کنج لبت صد جان بود
گر بها نازل بود بنمای تقویم دگر
گریه و غم باشد از من، خنده و شادی ز تو
من ندانم بهتر از این کرد تقسیم دگر
ای معلّم درس عشق آموز خرّم را که او
مینخواهد غیر علم عشق تعلیم دگر
بر تن من کاشکی میبود یک جان دگر
تا که میدادم ز بهر دل به جانان دگر
کفر زلف او که ایمان دلم را قطع کرد
یارب از دین برنگرداند مسلمان دگر
تا که خواندم در سرای دل خیال یار را
ره ندادم هیچ در آن خانه مهمان دگر
من نمکپروردهی خوان توام، باشد حرام
گر زنم انگشت خود را بر نمکدان دگر
دیو نفس هر کسی فرمانپذیر آن پری است
در جهان پیدا شده گویا سلیمان دگر
عرصهی عالم چو بر من تنگ کردی اوفتاد
جنگ ما و تو از این میدان به میدان دگر
قبلهگاها، سرورا، عاشقپناها، دلبرا
خوانمت زاخلاص هر ساعت به عنوان دگر
این زمستان بس که خرّم زحمت از سرما کشید
گر بهار آید کند فکر زمستان دگر
دل که هر لحظه کند از تو تقاضای دگر
مقتضی نیست رود پیش دلارای دگر
وعدهی وصل به فردا دهدم یار امروز
باز فردا دهدم وعدهی فردای دگر
هر که مجنون تو شد خیمه به صحرای تو زد
نزند تا به ابد خیمه به صحرای دگر
نبود جز غم تو مونس شبهای دراز
دیشب و امشب و فردا شب و شبهای دگر
از لبت مرده شود زنده مگر از مریم
گشته تولید در این عهد مسیحای دگر
دل دانای مرا کودک نادانی برد
باز خواهد ز من اکنون دل دانای دگر
پسری چون تو نیاید به وجود از پدری
گر خداوند کند خلقت آبای دگر
باشدم انجمنی گر تو نیایی امشب
پس بجویم ز کجا انجمنآرای دگر؟!
پا نهادم به ره عشق و ندارم تشویش
زانکه چون من نبود مرحلهپیمای دگر
سبزهی خط تو تا دید غزال دل من
نیستش مهر گیاه و گل صحرای دگر
بس که شیرین بود آن لعل شکربار، کسی
این حلاوت نچشیده است ز حلوای دگر
ای خوش آن روز که باهم من و تو میخوردیم
من ز مینای دگر می، تو زمینای دگر
کار خیری که نکردیم در این دنیا ما
به چه رو پای گذاریم به دنیای دگر
پرده برداشت چنان عشق ز کار خرّم
که نبینند چو او عاشق رسوای دگر
ای که پرسیدی از این بنده که مولای تو کیست؟
جز علی نیست مرا سیّد و مولای دگر
کاش میشد خلق صد شهر صفاهان دگر
داشت در هر شهر صد جلفا و سیچان دگر(1)
کس ز اربابان نشد از گندم و شلتوک سیر
کاشکی میبود یک رودشت و لنجان دگر(2)
هفت در دارد سرای عشق و بر هر درگهش
با چماق نقره بنشسته است دربان دگر
بعد قرنی با رقیب آمد برم گفتم ببر
این سرِ خر را از این بُستان به بُستان دگر
من که بهرش نرم سازم مزد هم کم میبرم
به ز من پیدا کنی کی آسیابان دگر؟!
چند ای دل میشوی داخل ز یک دالان یار
پهلوی دالان او هم هست دالان دگر
بس که تنبان روی هم پوشیده بود او تا سحر
آنچه کندم باز زیرش بود تنبان دگر
خادم مجلس به من داده است غلیان بیشمار
وه چه میشد باز هم میداد غلیان دگر
شیر یک پستان حلالم کرد و گفتا مادرم
خرّما باشد حرامت شیر پستان دگر
غزل سؤال و جواب
گفت رویم را به چشم خویش دیدی پس دگر
یا به پهلویم زمانی آرمیدی پس دگر
گفتمش خواهم که بگزینم نگاری به ز تو
گفت یاری خوبتر از من گزیدی پس دگر
گفتمش دستم معطّر گشت از زلفت شبی
گفت آری دست بر زلفم کشیدی پس دگر
گفتمش مرغ دلم را دام زلف تو گرفت
گفت با او گو که از چنگم پریدی پس دگر
گفتمش تشریف وصلت پوشم آیا چون قدیم؟
گفت کاین جامه به قد خود بریدی پس دگر
گفتمش از هجر تو مردم به وصلت کی رِسَم؟
گفت در عالم به وصل من رسیدی پس دگر
گفتمش یک راست نشنیدم ز تو غیر از دروغ
گفت حرف راست تو از من شنیدی پس دگر
گفتمش کامم شود شیرین دگر از لعل تو
گفت از این حلوای پرشکّر چشیدی پس دگر
گفتمش یک بوسه را از تو به صد جان میخرم
گفت کای خرّم بدین مفتی خریدی پس دگر
روز و شب کار تو با من ستم است و آزار
ای ستمکار در این کار قراری بگذار
گویم از مستی عشق تو اناالحق دایم
تا از این جرم چو منصور کشندم بر دار
می خورم می به جوانی چو به پیری برسم
میکنم توبه و پیوسته کنم استغفار
خواب راحت نکند عاشق صادق هرگز
مگر آن خواب که گردد به قیامت بیدار
روز مردن به سرم آی که بینم رویت
تا که ای یار نیفتد به قیامت دیدار
مار غم چند شرنگم بهچشاند به مذاق
می بده تا که برآرم من از این مار دمار
من دعا میکنمت آنچه تو دشنام دهی
تلخ گویی ز چه بر خرّم شیرینگفتار
ز شهر تو نروم من به شهر یار دگر
کنم برای چه خدمت به شهریار دگر
روم اگر که ز درد تو در دیار دگر
دچار من شود آن شهر در دیار دگر
بهار رفت به ناکامی و خزان آمد
وفا نمیکندم عمر تا بهار دگر
کنون که بد گذرد روزگار من شب و روز
مگر که خوش گذرانم به روزگار دگر
به کار یار بپردازم و می و مطرب
جز این سه کار ندارم خیال کار دگر
ز گلعذار مرا بس که نیستم بلبل
که هر زمان بنشینم به شاخسار دگر
گمان مبر که کسی جز تو اختیار کنم
که نیست چون تو مرا صاحباختیار دگر
ز شهر تو نروم من که نیستم سیّاح
که رو کنم به سیاحت سوی دیار دگر
هزار بار مرا توبه داد شیخ ولی
چه سود توبه کنم گر هزار بار دگر
پس از وفات آسوده نیست خرّم زار
کزین مزار برندش سوی مزار دگر
مرا در عاشقی دل کرده مأمور
که میگویند المامور معذور(1)
عسل هر کس که میخواهد کند نوش
چه پروایش بود از نیش زنبور
اگر آیینه میگردید معدوم
نکورویان نمیگشتند مغرور
دل عاشق اگر دایم خراب است
همیشه خانهی عشق است معمور
سفر کردم به کوی یار ناچار
اگر راهش بود نزدیک یا دور
نکرده زیب و زیور نوری اکنون
اگر زینت کنی نورٌ علی نور
من از خوبان مشکینمو نَبُرّم
اگر ریشم شود همرنگ کافور
ز عشقت ما همه مست و تو هشیار
به کار خود تو بینایی و ما کور
ز خرّم کن قبول نیمه جانی
غنیمت باشد اشک از دیدهی کور
1) 157. صنعت ارسالالمثل المأمور معذور یعنی شخص مأمور چارهای جز اجرای اَمر را ندارد.
نوبهار آمد به دست آور دو یار گلعذار
زانکه میگویند از یک گل نمیگردد بهار
بیوصال لعبت شیرین به کامم هست تلخ
شکّر هند و نبات مصر و قند قندهار
میکشم بار گران عشق خوبان روز و شب
گرچه میدانم نگردد بارم از این بار بار
سیل چون بگذشت از سر، چه فراز و چه نشیب
غرقه چون بگرفت جان را چه میان و چه کنار
میزنم بر سینه سنگ عشق خوبان جهان
گر به جرم عاشقی مردم کنندم سنگسار
چون حسابی نیست امروز آنچه میخواهی بکن
گر حسابی هست آن هم هست در روز شمار
هر متاعی در دیاری مشتری دارد ولی
جنس خوبان مشتری دارد به هر شهر و دیار
هر گلستانی هزارش از هزار افزون نشد
گلشن روی تو دارد از هزاران صد هزار
با خرد گفتم بگو بدتر ز مفلس کیست؟ گفت:
بدتر از مفلس به عالم منعم بیاعتبار
روزگاری گشته نادانپرور و ابلهپسند
خلقت خرّم نگشتی کاش در این روزگار
بالای رفتم اینقدر از نردبان شعر
تا پا گذاشتم به سر آسمان شعر
هر کس زبان شعر ندارد که این زمان
ایجاد گشته در دهن من زبان شعر
از بس مکان شعر بلند است میشود
هر شاعری بلندمکان از مکان شعر
دیوان شعر باغ و مضامین تازه گل
هستند فرقهی شعرا باغبان شعر
هر فرقهای کنند تکلّم به یک لسان
باشد تکلّم شعرا از لسان شعر
شیرین و چرب و پخته مضامین تازه است
من این لذیذ اطعمه چینم به خوان شعر
گر ابلهی ز شعر کند ذم شاعران
از این گنه بود به فلانش فلان شعر
من چون عجوز و یوسف تشویق گشته قحط
تا مشتری وی شوم از ریسمان شعر
معدنشناس، سیم و زر آرد برون ز کان
شاعر جواهرات درآرد ز کان شعر
پژمرده میشود چو گل گلستان و باغ
آن را مچین بچین گلی از گلستان شعر
رستم اگر که زنده و شاعر شود به دهر
چون من نمیکشد به جهان او کمان شعر
عالِم نیم به علم معانی بیان ولی
خوش میکنم معانی شعر و بیان شعر
کردم ردیف این غزلم شعر و خواستم
در این غزل شود ز ردیف امتحان شعر
بازار شعر بس که کساد است این زمان
بر آن سرم که تخته نمایم دکان شعر
باشد حدیث شعر مطوّل به هر کتاب
آن به که مختصر بکنم داستان شعر
اشعار آبدار مرا هرکه خواند گفت
خرّم به تو حلال بود آب و نان شعر
کشم بار غم عشق تو خروار
اگر مثقال باشد یا که خروار(1)
تو مستی و حریفان جمله هشیار
تو در خوابی و رندان جمله بیدار
نترسیم از گنه تا که بمیرم
بود دوزخ پر از خلق گنهکار
بکن پنهان حشیش خویش درویش
مکن ظاهر به خلق اسرار اسرار
ندارد اسبْ بازاری در این عهد
که خربازار گردیده است بازار
به پای خُم فتاده مست خرّم
ز می خوردن سرش آمد به دیوار
1) 158. جناس تام، خروار اوّل: مانند خر؛ خروار دوم: معیار و واحد وزن.
غزلیات حرف «ز»
پا بر سرم اگر بگذاری ز روی ناز
جان را نثار راه تو سازم به صد نیاز
کردی خراب ملک دلم از سپاه ناز
ملک خراب را دگر ای پادشه متاز
گر کعبهی امید نشد رویت از چه رو
گردیده طاق ابروی تو قبلهی نماز
محمود اگر جمال تو میدید در جهان
هرگز نمینمود نظر بر رخ ایاز چون دولت وصال میسّر نمیشود
خرّم تو با فراق دلارام خود بساز
دانم به میان بهر چه خنجر زدهای باز
دامن پی قتلم به کمر برزدهای باز
سرتاسر آفاق پر از مشک و عبیر است
تا شانه بدان زلف مُعنبر زدهای باز
منزل به کجا کردهای، ای غم ز دل من؟
چون شد که از این در، در دیگر زدهای باز؟
آرایش تو کرده چو مشّاطهی قدرت
بر روی نکو بهر چه زیور زدهای باز؟
پا تا به سرم سوخت گر امروز عجب نیست
کز عشق مرا بر جگر آذر زدهای باز
مرغ دل من کشته شد از ناوک نازت
گنجشک چرا جای کبوتر زدهای باز؟
چون در دلم آمد غم عشق تو شدم شاد
گفتم چه عجب حلقه بر این در زدهای باز؟
از یک نظر راه زنی ای پسر امروز
راه دل صد مادر و دختر زدهای باز
در بادیهی عشق نکویان ز چه خرّم
بیتوشه قدم همچو قلندر زدهای باز
در گردنت این طوق چه باشد به یقین دم
از بندگی خواجهی قنبر زدهای باز
مرا نه تاب ستیز است و نه توان گریز
تو بیمجادله خونم ز تیغ غمزه بریز
به غیر زخم دل من که به ز زلف تو شد
کدام زخم بود مرهمش عبیرآمیز
هزار یوسف مصری گرم به چشم آید
از آن هزار یکی نیست چون تو یار عزیز
به جای پای تو روزی اگر گذارم سر
به قتل من بکن این جرم را تو دستآویز
به سوی او روم امّا ز بیم زود آیم
چرا که چاره ندارم به غیر جنگ و گریز
به بندگان نبود حاجت تو تا زن و مرد
به خدمت تو ستادند چون غلام و کنیز
به بارگاه تو شاهی چو بار نیست مرا
نشستهام چو گدایان همیشه بر دهلیز
مریض عشق تو هر کس که گشت از آن درد
اگر چنانچه بمیرد نمیکند پرهیز
تو آن ستودهجمالی که خواجگان جهان
همه غلام تو گردیدهاند و خرّم نیز
ما که هیچ از تو نکردیم تمنّا هرگز
از چه باشد که نیایی به بر ما هرگز؟
آنچنان در شکن زلف تو گم شد دل من
که نگردد دگر آن گمشده پیدا هرگز
گر به روی بت ما دیده گشایی ای شیخ
سوی مسجد نکنی روز کلیسا هرگز
آنچه بر من گذرد از غم آن یار عزیز
نگذشت از غم یوسف به زلیخا هرگز
ما که باید سوی عقبی برویم آخر کاش
پای نگذاشته بودیم به دنیا هرگز
دوست دارم که به عشرت گذرانم با تو
ورنه عیشم نشود بیتو مهیّا هرگز
از ترش رویی و شیرین لبیت در عجبم
که نکرده است کسی سرکه به حلوا هرگز
خرّم از یار دهد وعدهی فردا مشنو
کار امروز مینداز به فردا هرگز(1)
1) 159. صنعت ارسال المثل
در قمار عشق مهرویان به یک عمر دراز
آنچه کردم پاکبازی باز گشتم پاکباز
داشتم عشق حقیقی دیدهام تا روی تو
در حقیقت عشق من گردیده از روی مجاز
از صفاهان کردهام یکراست آهنگ عراق
آن مقام ارشد مخالف میکنم عزم حجاز(1)
گر خراب از صبر گردیدم تأمّل میکنم
تا که کارم را بسازد کردگار کارساز
سِرّ عشق ای دل به عالم با دو چشم خود مگوی
کان کند یک طرفةالعین از سرشک افشای راز
جای پند و وعظ دیگر نیست اندر گوش من
زانکه چشم و گوش من پر گشته از آواز و ساز
عاشق از کشتن ندارد باک هر کس فیالمثل
شد خراباتی نمیترسد ز کوتاه و دراز
نیستم قانع به کم از بوسهی لعل لبت
هرچه تو امساک داری بیشتر من دارم آز
گفت خرّم عشق من باشد حقیقی گفتمش
گر چنین باشد حقیقت، رحمت حق بر مجاز
1) 160. ایهامی از دستگاههای موسیقی اصفهان، عراق و حجاز دارد.
گشتهام پیر و مرا میل شراب است هنوز
به خیالم رسد ایّام شباب است هنوز
گرچه من با همهی خلق حسابم پاک است
در دل اندیشهام از روز حساب است هنوز
لاله روزی به گل عارض او کرد نگاه
جگرش از تف این داغ کباب است هنوز
ناخنش پنچه شبی بر دل خونینم زد
دستش آلودهی خون گشت و خضاب است هنوز
با من از توبه اگر شیخ بگوید سخنی
هفت سوگند کنم یاد که شاب است هنوز
رسن زلف از آن روز که کردی پرتاب
از پی بستنم آن موی طناب است هنوز
یار از مهر اگر حالت خرّم پرسد
گو که از دست فراقت به عذاب است هنوز
لبت از سبزهی خط گرچه زمرّدگون شد
قیمتش بیشتر از لعل خوشاب است هنوز
گردد از لطف ولیعهد هویدا که مرا
بخت بیدار بود یا که به خواب است هنوز
بود پیری ز بس تنکاه و جانسوز
شوم هر روز نو بدتر ز دیروز
شود از ذکر حق آهو چو غافل
شکار سگ شود یا گیردش یوز
قبای کهنهام هر روز نو شُد
بود از بهر من آن روز، نوروز
سرم را میدهم بر باد عشقش
که فارغ گردم از دست کلهدوز
به دکان کبابی گر نهم پای
کبابم میکند نوروز نوروز
تن و جان میشوند آسوده از غم
دمی کز یکدیگر گردند مفروز
ز یارم خواستم یک بوسه گفتا
برو خرّم که میگردی بدآموز
ای که هستی میان نعمت و ناز
نمکی هم به آش ما انداز
چون تویی شاه شاهدان امروز
نظری بر من گدا انداز
هر کسی میکند ملامت من
که چرا دل به یار دادی باز؟!
عشق بااقتدار سلطانی
ساخت محمود را غلام ایاز گر کسی راستی ز من جوید
گو حقیقت مجو ز اهل مجاز
تا که یک در به تختهای نخورد
از درم درنیاید آن مه باز
دست مطرب به کار و لب خاموش
چه تمتّع ز ساز بیآواز
روز اوّل که خرّم او را دید
یافت انجام کار از آغاز
بهر آن شاهد کبوترباز
میکند مرغ روح من پرواز
هر کسی را که دید بستهی خود
چون کبوتر کند پرش را باز
وه چه میل شدید او دارد
با شدید و سیاه و خال دراز
از پی زیرهای رود کرمان
میکند طی چه راه دور و دراز
یا که یاهو کنان پی یا هو
میشود هر حریف را دمساز
هست عمُریش به ز عُمر عزیز
هرکجا گیردش کند اعزاز
از پی جُست لنگهی چینی
صد در گنجه را نماید باز
میدود بامداد بام به بام
تا پسین پابرهنه و سَر باز
هر صفیری که میزند از لب
خوشنواتر بود ز هر آواز
از کبوتر سخن بگو با او
نه ز محمود و داستان ایاز
دی ز خرّم کبوتری طلبید
مرغ دل را بدو نمود نیاز
گو با عروس زشت مکن از جهاز ناز
ناز عروس هست ز حسنش نه از جهاز
ایمان و دین و دل همه را پاک باختیم
از پاکبازی است که گشتیم پاکباز
زاهد از این نماز ریایی چه فایده
مشکل در بهشت شود زین نماز باز
هرگز ز سعی بنده نگردد درست کار
سازد مگر ز لطف خداوند کارساز
کار بد تو خوب بود هرچه میکنی
محمود را پسند بود خدمت ایاز
ظاهر شود جواهر لفظم ز گنج طبع
قفل دهان کنم ز کلید زبان چو باز
زهّاد اگر کنند ز ما میکشان حذر
ما نیز میکنیم از آن قوم احتراز
مسدود شد چو باب حقیقت به روی خلق
من هم به روی خویش گشودم در مجاز
هرچند میروم به وصالش نمیرسم
گنجشک کی رسد ز پریدن به پای باز
خرّم مزن بر شعرا دم ز شاعری
زیرا که جزو میوه کسی نشمرد پیاز
میکند بس که ز من آن بت رعنا پرهیز
تا نشینم به برش گوید از اینجا برخیز
دل به چاه زنخ افتاد و به زلفش آویخت
تا برون آید از آن چاه بدان دستآویز
ساقیا باده به ساغر اگر امشب ریزی
ریز از بهر من آنگونه که باشد لبریز
باده هرچند فرحبخش و نشاطانگیز است
نبود ساقی اگر یار بود غم انگیز
گر بخوانیم به حفظ تو بکوشم هرچند
دفع آفت ننماید سرخر از فالیز
بس که آن ترک پسر برده دلم را چه عجب
کز پی او ز صفاهان بروم تا تبریز
وعدهی قتل مرا دادی و کردی تأخیر
مشک خالیست به دوش تو و گویی پرهیز
خان جم رتبه سلیمان خلف اصل و لقب
ای که در مصر کمالی تو درین شهر عزیز
صیت جود تو علیرغم مخالف ز عراق
راست از راه صفاهان کند آهنگ حجیز(1)
بد و نیک سخن از علم تو گردد معلوم
که دهد سنگ محک سیم، تمیز از ارزیز
طمع از اهل کرم هرکه کند چون من هم
کردهام بر کرم تو ز طمع دندان تیز
نکتهسنجان اقالیم ز روی اخلاص
همه مدّاح تو هستند من خرّم نیز
1) 161. مراد حجاز است.
از خوردن می به شده درد سرم امروز
از دیشب و دیروز بسی بهترم امروز
دیروز بتم آمد و امروز نیامد
دیروز مسلمان بدم و کافرم امروز
از شدّت نسیان غم عشق تو دیشب
هر چیز که خوردم نبود خاطرم امروز
از هجر تو امروز دگر سر به تنم نیست
بازآ که هوای تو زده بر سرم امروز
یک بوسهی تو ارزش آن هست به صد جان
بفروش بدین نرخ که من میخرم امروز
بدگویی من چند کنی با همه کس تو
از بهر تو من از همه کس بهترم امروز
تا چند به وصلت دهیم وعده به فردا
غفلت کن و ناگاه درآ از درم امروز
هر شعر که در وصف نکویی تو گفتم
شد زینت دیوان من و دفترم امروز
عمریست که شب تا به سحر خواب نکردم
کردم همه تحصیل که دانشورم امروز
با تیغ زبان آمدهام جنگ نه با سیف
ظاهر شود از تیغ زبان جوهرم امروز
هرکس غزلی طرح شد و ساخت چو خرّم
باید کند اظهار که من شاعرم امروز
غزلیات حرف سین
فلک همیشه بود یار مردم ناکس
که استخوان به هما میدهد شکر به مگس
به مرگ خصم مشو شاد ای عزیز که او
اگر ز پیش روان شد تو هم رَوی از پس
تمام عمر نشد یک مراد من حاصل
ز حرص باز ز یک دل کنم هزار هوس
زبندگان خدا بس خداشناسانند
که گر کسی بکشدْشان نمیکشند نفس
مخواه حاجت خود را ز هیچکس الاّ
از آن کسی که بود جمله بیکسان را کس
ز حمق خرصفتان سلیقهکج باشد
که در بها متساوی شده حمار و فرس
به کام دل نخورم باده روز و شب زیرا
که روز خوف کنم از فقیه و شب ز عسس
بخوان تو گفتهی خرّم نه شعرهای کهن
که شعر وی بود الحق چو میوهی نورس
شیشهی باده و یک سادهپسر ما را بس
این دو هر جا که بیاید به نظر ما را بس(1)
ما نداریم اگر مطرب خوش آوازی
روز و شب نغمهی مرغان سحر ما را بس
صحبت مردم نافهم بود عیب عظیم
صحبت مردم بافضل و هنر ما را بس
گر مقدّر نشود ما به وطن باز رویم
ما گذشتیم از آن، رنج سفر ما را بس
به جز از ساقی و مطرب بر ما ره ندهید
کز پی عیش و طرب این دو نفر ما را بس
من که مجنونم و در شهر ندارم جایی
منزل بادیه و کوه و کمر ما را بس
پدرم گفت که خرّم منشین با ناکس
باشد این پند ز میراث پدر ما را بس
1) 162. این غزل را به تشبیه از غزل حافظ سروده است: «گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس...».
گفتمش وصل تو یابم؟! گفت از عقلت بپرس
گفتمش پیش تو خوابم؟! گفت از عقلت بپرس
گفتمش ناهوشیاری هوشیاری تو شبی
میشوی مست از شرابم؟! گفت از عقلت بپرس
گفتمش روزی به بیداری نیابی پیش من
گو شبی آیی به خوابم؟! گفت از عقلت بپرس
گفتمش از آفتاب و تاب می خوی کردهای
میدهی از این گلابم؟! گفت از عقلت بپرس
گفتمش وقتی کنم از تو گر از بوسه سؤال
خیر و شر گویی جوابم؟! گفت از عقلت بپرس
گفتمش گردش کنم گر در زمین و آسمان
به ز تو ماهی بیابم؟! گفت از عقلت بپرس
گفتمش از عشق تو عقل از سرم پرواز کر
چون کنم من در جوابم؟! گفت از عقلت بپرس
گفتمش از هجر تو من در عذابم روز و شب
کم کند وصلت عذابم؟! گفت از عقلت بپرس
گفتمش اموات من گردند احیا این زمان
تا ببینم مام و بابم؟! گفت از عقلت بپرس
گفتمش پیری ز چشم مردم افکندم دگر
آید ایّام شبابم؟! گفت از عقلت بپرس
گفتمش موی سرم اسپید شد بهر کسی
موی بدنفسی بتابم؟! گفت از عقلت بپرس
گفتمش با این همه جرم و گنه روز حساب
بگذرد آسان حسابم؟! گفت از عقلت بپرس
گفتمش بی عون شهزاده جلال الدین راد
طبع خواهد شد کتابم؟! گفت از عقلت بپرس
گفتمش خرّم گر از شهزاده خواهد خلعتی
سازد از خود کامیابم؟! گفت از عقلت بپرس
گر حریرم ندهد دست، بپوشم کرباس
زانکه در شهر مرا کس نشناسد به لباس
طاس دنیا ز عسل گرچه بود پُر امّا
عاقل آن است که هرگز نخورد از این طاس
با فلک گفتم از افلاس بَتر چیست بگو؟!
گفت الحق که از افلاس بتر هم افلاس
شستن جام می از آب روان حاجت نیست
که مرا خانهی دل پاک بود از وسواس
مرض عشق فتد در دل هر بیچاره
نتواند که کند چارهی آن را جاماس
بیحواسیم اگر کس نکند منع که ما
بس که داریم غم یار نداریم حواس
نه بکن روز تفرعُن به کسی چون فرعون
نه بگردن به تضرّع به شب انداز پلاس
سفر کعبه بود گر ز ارادت سهل است
که به بر خضر بود همره و در بحر الیاس
صدر در صدر نشسته است به صد خاطر جمع
سایلانند پریشان به میان کرباس
مرد بیقول و لسان فرق ندارد از زن
دارد این فرق که فارغ بود از حیض و نفاس
گردن ما همه باریکتر است از مویی
دم شمشیر تو برندهتر است از الماس
گر بزرگان جهان را نشناسی خرّم
غم مخور در همهی عمر خدا را بشناس
غزلیات حرف «ش»
یار اگر پیش من آید کنم از غیر نهانش
گله ایمن بود از گرگ چو موسی است شبانش
عاشق غمزده را خوانی و رانی ز در خود
این چه رسمی است که داری نه بخوان و نه برانش
بوسهای زان لب شیرین تو جان ار بفروشی
مشتری هرکه به حدی است که باز است دهانش
خوش بهاری است جوانی به جوانی ولی از پی
تا رسد صرصر پیری کند از حسن خزانش
شب وصلش نزدم بوسه به عضویش ولیکن
دولتی یافتم از حرص فتادم به میانش
سوسن از سنبل زلفت سخنی گر بسراید
تا که چون لاله شود لال ببریم زبانش
گاه بنوازدم از مهر و کند لطف فراوان
گاه بگذاردم از کین نه بر این و نه بر آنش
خرّم غمزده چون دل به تو داده است به یاری
ندهد دل که به دست تو بود شیشهی جانش
بود تاریخ سال امسال بیغش
می بیغش ده ای ساقیّ مهوش
اگر نقش نگاری نیست آنجا
چه حاصل از عمارات منقّش
به وصلت گر رسم چون یاد آرم
ز هجرت باز میگردد مشوّش
به نزد عاشقی از بدقماری
شد آخر مهرهام ششدر به یک شش
به عالم هرچه را تقسیم کردند
بلا شد سهم عُشّاق بلاکش
مجو ای بیهنر عیب از هنرمند
مکن همپویه خر با اسب اَبْرَش
ز آه دل وز آب چشم خرّم
نشسته در میان آب و آتش
به هر مجلس که از آغاز ساقی بشکند جامش
سر خود گیر کز آغاز معلوم است انجامش
ز تلخیها که فرهاد از غم شیرین کشید آن شد
که خسرو میل شکّر کرد و شیرین تلخ شد کامش
از آن رو جام را از دست ساقی با ادب گیرم
که گر نامی ز جم باقیست هست از حُرمتِ جامش
سرای عشق جای مردم سفله نمیباشد
که این زیباعمارت هست بس عالی در و بامش
به صد نیرنگ و تدبیر و فریب و حیله و افسون
من او را پختم و گویند مردم کردهای خامش
دلم در بند زلف اوست چون مرغ گرفتاری
که بال و پر زند هرچند، محکمتر شود دامش
من از هجرش خورم خون دل و آن دلربا امشب
به کام کیست آیا لعل جانبخش می آشامش؟
به خوبی میبرم نامش به من هرچند بد گوید
به من هرچند بد گوید به خوبی میبرم نامش
نمیگردد میسّر چونکه بهر من لبش بوسم
لب قاصد ببوسم کاورد از مهر پیغامش
به عهدی زابلستان داشت زال و سامی و اکنون
به جز نامی نشان نبود نه از زالش نه از سامش
دلم مرغی است دستآموز گویی او مکن باور
که از صد سنگ برخیزد نشیند چون لب بامش
اگر از ده به سوی شهر آید ماهسیمایی
همه بیگانگان گردند در آن شهر اقوامش
سلاح و اسب و زین از دست خرّم رفت و بیپا شد
خر آمد بس که از بازیچهی گردون دون نامش
به خود بالید یوسف دید چون گرم است بازارش
از آن رو با کلافی چند زالی شد خریدارش
به دل یک بار سنگین داشتم من از غم هجرش
چو آمد با رقیب این بار هم گردید سربارش
نه تنها میکشم بار غم عشقش که در عالم
کشم نازش کشم دردش کشم خارش کشم بارش
سرای عشق دیوار بلندی دارد و بامی
که نتواند کسی بالا رود آسان زدیوارش
مکن هرگز تمنّای وفاداری از آن یاری
که میدانی ندارد صحّتی کردار و گفتارش
متاع حسن نه در شهر ما دارد رواج آن را
به هر شهری برند از جان شود هر کس خریدارش
مکن با من نزاع از بهر یار ای مدّعی کاو را
نه تو بینی نه من، نه در دیاری هیچ دیّارش
رود در خواب هر وقتی نگاری خاصه در مستی
به زَعم من بود غفلت اگر سازند بیدارش
بود محفوظ از چشم بد مردم اگرچه او
نگهداری نکرد از من خدا بادا نگهدارش
زن دنیا شود هر روز عقد مَردِ نامردی
عجب دارم که هرگز عاقدی نشنیده اقرارش
چو سنجیدیم سنگ عشق و سنگ عقل را با هم
ز سنگ عشق سنگ عقل کمتر بود معیارش
از این بازارگرمی تا فروشی اسب کی خرّم
که بازاری ندارد اسب، خر گرم است بازارش
باد بالا کند ای کاش ز تن پیرهنش
تا که از دور ببینم تمام بدنش
سیم و زر را نبود خاصیتی هیچ مگر
آنچه باید بکنی صرف بتی سیمتنش
تو سلیمانی و لعل لب تو خاتم تو
با خبر باش که سرقت نکند اهرمنش
با من ای خصم نزاع از چه کنی بر سر یار؟
یار یاری ست که آخر نه (تو) بینی نه منش
دل به چاه زنخ افتاد ز زلفش آری
دلو در چاه فتد پاره شود چون رسنش
مُدّعی گر بد من گفت به هر جا چه کنم
بیحیایی است که برداشته دست از دهنش
عاشق یوسف گل (هم)چو زلیخای صبا
از قفا آمد و زد چاک به تن پیرهنش(1)
عقل اگر صف کشد و تنگ کند عرصهی جنگ
عشق امداد کند بر مژهی صفشکنش
هرکه در کوی بتان بار سفر بگشاید
نکند یاد دگر در همه عمر از وطنش
زن ز دنیا شود ار قطع نمیگویم حیف
زانکه دیدم چه زِ مردش که ببینم ز زنش؟
تلخ گوید اگر از آن لب شیرین بر ما
از بد و خوب نگوییم جواب سخنش(2)
مُرد خرّم ز فراق تو و چندان در خاک
میکند گریه که تا حشر بود تر کفنش
بارالها گنهم بخش به محشر به شهی
که دو آویزهی عرشند حسین و حسنش
سوار اسب شاه آن ماهرخ گردید با ترکش
روم من هم پیاده بلکه بنشاند مرا ترکش(1)
به ترک تاج درویشان نوشته ترک دنیا کن
نه بر یک ترک آن، این پند بنوشته به هر ترکش
مرا هر کس به دنیا میکند ترغیب گو با او
که دنیا از تو باشد من نخواهم، کردهام ترکش
شجاع چند در میدان ز حرص دولت دنیا
به یک جانب سرش غلطان شده در یک ظرف تر کش
عجب دردی است زهد خشک تو زاهد بیا چندی
برای دفع درد خویش با من آتش تر کش
نگارم گفت نور چشمت ارخواهی بیفزاید
به جای سرمه خاک پای من در دیدهی تر کش
اگر آهی کشد از هجر تو خرّم مترس از وی
چرا در جنگ تو دارد همین یک تیر در ترکش
1) 165. در قافیههای این غزل جناس تام رعایت شده است و میتوان از غزلهای هنرمندانهی خرّم به شمار آورد.
به چشمم ار زند آن شوخ تیر مژگانش
خطاست چشم بپوشم اگر ز پیکانش
حدیقهای ست جمالت که نسخ گلشن کرد
شکسته گر نشوی خط توست ریحانش
زبان طعن ز می خوردنم ببند ای شیخ
بدین گناه که آلوده نیست دامانش؟!
به ماه ناقص گردون دگر نظر نکنم
کمال حسن تو بینم که نیست نقصانش
شکر لبی که نگوید سخن در انجمنی
گمان کنند نمک نیست در نمکدانش
بود ز ساقی گلچهره دُرد و صاف قبول
ز هیچیک نتوان کرد ردّ احسانش
معلّمت همه تعلیم کرد علم جفا
مگر نبود به مکتبْ کتاب و قرآنش
مریض عشق که دارد تب فراق نگار
به جز وصال نباشد خیال درمانش
شبی به خلوت خرّم درآ که از قدمت
بر آفتاب همی سرفرازد ایوانش
ز جان کنم پس از این مدحت خداوندی
که گشتهاند همه شاعران ثناخوانش
ولّی نعمت و کان کرم سهامالملک
که صبح و شام خوانین خورند از خوانش
دیدهام تا دید رویت را دلم گردید ریش
چشمپوشی من نخواهم کرد بهر چشم خویش
خط اگر بر گرد رخسار تو سر زد پاک نیست
کان خط سبزیست کس آن را نمیگیرد به ریش
گر گریبانم نگیرد مرگ از درد فراق
دامن وصلش بگیرم بعد از این بی حرف پیش(1)
بس که هر خویشی ز روی کین دو چشم من نداشت
رو سوی بیگانه کردم چشم پوشیدم ز خویش
رشتهی الفت بکن محکم که گر آن بگسلد
نیست کاغذ تا بچسبانند آن را از سریش
نه مسلمانی نه کافر نه نصارا نه یهود
زانکه در عالم نکردی تو قبول هیچ کیش
کم نگردد مهر آن ماه از دل من سال و ماه
دم به دم ساعت به ساعت میشود از پیش بیش
از زبانبازی خرّم تو مشو غافل که او
کرد چون گرگان دهان را باز و دارد قصد میش
1) 166. اصطلاح «بی حرف پیش» در بین سخنان مردم اصفهان بیشتر متداول است و مترادف با انشاءاللّه در عدم پیشی گرفتن به خواست پروردگار بیان میشود.
اگر که بوسهی جانان به جان شود ثمنش
بدین بها نگذارد کسی دهد به منش
به حفظ خاتم لعل لبت بکوش مدام
که ترسم از تو بدزدد به حلیه اهرمنش
شهید عشق اگر قاتلش کند انکار
بود به روز قیامت گواه پیرهنش
اسیر زلف تو هر جا رود گرفتار است
چه حاجت است دگر بر گرفتن و زدنش
اگر خیال کنم بر رخش نظر نکنم
زنند راه خیالم دو چشم راهزنش
لباس عشق مپوشید در جهان زنهار
که این لباس بپوشید هرکه شد کفنش
اگر به تو بد من گفت مُدّعی چه عجب
حیا نداشت که برداشت دست از دهنش
مگو جدا کنم از کین سر از تن خرّم
که از فراق تو یک لحظه نیست سر به تنش
چو گشت ختم غزل خوش بود سخن گویم
ز خان راد که هر جا متین بود سخنش
چراغ روشن عباسخان سراج الملک
رضاقلی که کند حفظ حی ذوالمننش
ز صدق خدمت مسعودشاه راد بود
که خوانده است شهنشاه امین و مؤتمنش
ز صدق مدح وی امروز میکنم زیرا
که بود سابقالایّام مرحمت به منش
چنان به او گذرد خوش در این سفر که دگر
به عمر خود نکند یاد هرگز از وطنش
امید دار چنانم که در صف محشر
شفیع باد حسین و معین بود حسنش
هر که دل داد به دلدار چه اندیشه ز جانش
هر که شد غرق به دریا، چه کنار و چه میانش
طلبی عاشق وآنگاه برانیش به خواری
این چه رسمی است که داری نه بخوان و نه برانش
لب به دشنام گشاید به همه خلق ولیکن
آن دهان هیچ ندارند که بندند زبانش
دارد از ابرو و مژگان چو به رخ تیر و کمانی
نتواند بکشد هیچکس امروز کمانش
قوّتی نیست کسی را که روان سوی تو گردد
تا ز یاقوت لب لعل دهی قوت روانش
بر سر خوان لئیمان منشین ور که نشینی
بشکن دست بخیل و مَشِکن گوشهی نانش
جز بهار رخ خوبان که خزان نیستش از پی
هر بهاری که کند جلوه ز پی هست خزانش
غافلی بیتو چهسان بد گذراند دل زارم
گر دگر بگذرد این قسم نگردد گذرانش
گر فراق تو دهد مهلتی امروز به خرّم
تا به فردا که بیایی ندهد مرگ امانش
در هر نفسی چه مست و چه هوش
یاد تو نمیکنم فراموش
کردی چو چراغ حُسن روشن
شد شمع جمال ماه خاموش
زین گوش چو حرف من شنیدی
کردی همه را برون از آن گوش
دل دزد بود زبس که زلفت
پیوسته برندش از سر دوش
شد عمر من و نشد که یک شب
تا صبح شوم به تو همآغوش
تا زود رسد به کام تو می
پیوسته میان خُم زند جوش
خرّم که ز هوش لاف میزد
یک جرعه کشید و گشت بیهوش
هرکه را نیست عشق جانانش
نبرد لذّت از دل و جانش
ساقی ار صاف میدهد یا دُرد
نتوان کرد ردّ احسانش
چون مرا ره به خلوتش ندهند
به که گردم طفیل مهمانش
نازم آن چشم را که هرگز نیست
منّت از سرمهی صفاهانش
آن لطافت لطافت ملک است
از چه خوانند مردم انسانش
بهر هر درد یک دوایی هست
درد عشق از چه نیست درمانش
گر گذارند بر درش گذرم
سهل باشد جفای دربانش
نسبتِ شاهی(1)ار دهم او را
میشود کسر شوکت و شانش
گر کسی سوی او نگاه کند
کند از غمزه تیر بارانش
مژده ای مؤمنان، که خرّم کرد
از مِی کهنه تازه ایمانش(2)
میان خُمّ ما می آمده جوش
به جوش آمد دگر خون سیاووش
ز می ساقی چنان مستم کن امشب
که ندهم امتیاز چشم از گوش
چو آزردی دلم را هم به دست آر
که میگویند باشد نیش با نوش
وفاداریت را نازم که زلفت
شده پیش از وفات من سیه پوش
به هر جا میروی از دور و نزدیک
تو بر یاد منی و من فراموش(1)
سخن گویم چو رویش بینم آری
چو بلبل بنگرد گل نیست خاموش
چو دل دزدی و دست اندازی ای زلف
پیاپی میبُرندت از سر دوش
تو را من از نگاهی بنده گشتم
چو ارزانم خریدی مفت مفروش
حریفان هوشیاران را بگویید
ز سُکر باده خرّم رفت از هوش
1) 169. اصطلاحی که هنگام موفق شدن حریف در شرطبندی در جناق شکستن به طرف مقابل خود میگوید: «یاد من و یاد تو فراموش».
گر در آیینه ببیند بت من طلعت خویش
روی پوشد دگر از شرم ز بیگانه و خویش
از در خویش مرانم تو که رسمی است قدیم
که نشیند به در خانهی منعم درویش
همه دانند که من می کش و شاهد بازم
دگر از محتسب و شحنه ندارم تشویش
بوسهای بر لب او دادم و دشنامم داد
شد یقینم که عسل را نخورد کس بینیش
ای که گفتیم مرو از پی خوبان چه کنم؟
نتوانم به جهان ترک کنم حالت خویش
خرّم از اهل عمایم تو حذر کن کاین قوم
در طبیعت همه گرگند و به کسوت همه میش
خوشا شهر صفاهان و بهارش
نگهدارد ز آفت کردگارش(1)
خوشا شیراز و وضع بیمثالش
خداوندا نگهدار از زوالش
نشان از جنّت و تسنیم دارد
صفای چارباغ و جویبارش
ز کوثر هست رمزی زنده رودی
که پیوسته است جاری در کنارش
زهی از تخت فولادی که باشد
زیارتگاه اهل دل مزارش
بیا اندر صفاهان و بیاموز
وقار از مردم صاحب وقارش
هزاران گلستان دارد که باشد
به هریک از هزار افزون هزارش
امان از لالههای آتشینش
دریغ از میوههای آبدارش
چو عیسی میکند احیای اموات
دعای مردم شبزنده دارش
تعال اللّه ز میر فندرسکی
که مدفونند جمعی در جوارش
ز درد عشق او بیاختیارم
به دستم نیست دردا اختیارش
رقیبی بی من ار با آن شکر لب
بنوشد باده باشد زهر مارش
از آن رو این غزل را ساخت خرّم
که بعد از مرگ باشد یادگارش
1) 170. این غزل نیز پاسخی است به غزل معروف حافظ شیرازی که سروده است:
غزل ردیف حرف «صاد»
گر میکُشی مرا نکند از تو کس تقاص
زیرا که رو به سوی تو دارند عام و خاص
شادم اگر نمیکنی از وصل پس بِکُش
تا از غم فراق تو جانم شود خلاص
مهر گیاه خط تو افزود مهر ما
هر سبزهای که که سر بزند نیست بیخواص
از مال و جان دریغ نداریم از تو ما
جان بی قصاص باشد و اموال بی تقاص
معلوم نیست قدر تو خرّم به هیچ کس
صرّاف کو که فرق کند سیم از رصاص
غزل ردیف حرف «ضاد»
پیمایی ار تمام زمین را به طول و عرض
بیطالعی چو من تو نبینی به روی ارض
صحرای عشق وسعت آن هست بیحساب
مسّاح عقل چون کندش درک طول و عرض(1)
خرج زیاد و دخل کم و کثرت عیال
رفتیم رفتهرفته دریغا به زیر قرض
خرّم ز بیبضاعتی و قرض خود بکن
نزد امام ثامن ضامن عریضه عرض
زیرا که او ادای دیون جمیع خلق
بر ذمّت از قدیم ز همّت نمود فرض
1) 171. صنعت ردالقافیه.
غزل ردیف «طا»
گر شبی چینم بساط و مجلس عیش و نشاط
میکنم آن هم ز بیم شیخ و شحنه احتیاط
ساعتی همصحبت ما او ز دلسردی نشد
لیک دایم با رقیبان است گرم اختلاط
تنگ بگرفته زمانه بس که بر من در جهان
وسعت عالم به من شد تنگ چون سمالخیاط
از پل عشق نکورویان گذشتن مشکل است
ورنه آسان است در دوزخ گذشتن از صراط
همرهان رفتند و تو خوابی چرا خرّم هنوز؟!
زود شو بیدار و بیرون رو از این کهنه رباط
غزل ردیف «ظا»
صورتت را بود خداحافظ
سورهی شمس و والضحی حافظ
بیخداحافظ او رود ز برم
که نیرزم به یک خدا حافظ(1)
حافظ کشتیان به بحر خداست
نه بود سعی ناخدا، حافظ
حفظ ماکن چرا که شاه بود
بر فقیران بینوا، حافظ
به رخت مار زلف حلقه زده
گنج را هست اژدها حافظ
خال تو چون حَجَر بود آن را
کعبه و مشعر و منا حافظ
خرّما خیز و دست و پایی کن
که به تن هست دست و پا حافظ
1) 172. ردالقافیه و جناس تام با قافیه اوّل.
غزل ردیف «عین»
اگر کنی به رقیبان وفا، به ما چه رجوع
وگر کنی به حبیبان جفا، به ما چه رجوع
به پیش تیر تو ما سینه را سپر کردیم
خدا نکرده اگر شد خطا، به ما چه رجوع
بیا که تا من و تو می خوریم و عیش کنیم
عروسی است اگر یا عزا، به ما چه رجوع
مکن حیا و برافکن نقاب و روی مپوش
که در طریقت رندان حیا، به ما چه رجوع
اگر که زاهد شبزندهدار در هر وقت
کند نماز ادا یا قضا، به ما چه رجوع
به چشم خلق به مسجد اگر ریاکاری
کند نماز ز روی ریا، به ما چه رجوع
گدایی ار بشود شاه، گو به ما چه حرج
وگر شهی بشود هم گدا، به ما چه رجوع
اگر که عاشق سرگشتهای نگاری را
برای خویش کند دست و پا، به ما چه رجوع
بر آن سری تو که هرگز به ما نظر نکنی
اگر که چشم تو افتد به ما، به ما چه رجوع
به هیچ وجه تَصرّف مکن به کار خدا
بدین دلیل که کار خدا، به ما چه رجوع
مریض عشق قمرطلعتان شده خرّم
شفا نیابد اگر از دوا: به ما رجوع
غزل ردیف «غین»
من بیدل و دماغ نه به صحرا روم نه باغ
صحرا خوش است و باغ، ولی با دل و دماغ
رونق به بزم ما نبود بی رخ نگار
آری چون نیست لاله و گل بیصفاست باغ
ما داغ دیدهایم و بسی آزمودهایم
بدتر ز داغ دوری او نیست هیچ داغ
تا جان ز هجر تو نرود از تنم برون
مشکل که از فراق تو حاصل کنم فراغ
هر شب که شمع روی تو باشد به بزم ما
دیگر چه حاجت است که روشن شود چراغ
در کار باده هرچه کنی سعی خوش بود
تا جان تو را به تن بود از کف مده ایاغ
گفتم شبی به خانهی ما رنجه کن قدم
گفتا که عندلیب تنفّر کند ز زاغ
مشغول عشرتی تو و در جستوجوت من
یوسف به تخت شاهی و یعقوب در سراغ
گفتم رسد به وصل تو خرّم؟ به خنده گفت
باور مکن که جفت کبوتر شود کلاغ
غزلیات ردیف «فا»
جمال یار که مستغنی است از اوصاف
چه حاجت است که اوصاف او کند وصّاف
اگر به رشتهی جان مشتری او گردم
حدیث یوسف مصر است و پیر زال و کلاف
غم نگار و غم روزگار ناهموار
گرفته دور مرا هر کدام از اطراف
بدین امید که بوسیم خال چون حجرت
به دور کعبهی روی تو میکنیم طواف
به چشم من نکند جلوه هیچ حقه و درج
چنانکه درج دهاننگار و حقهی ناف
برای تجربه تو قصد کشتن من کن
که سیم ناصره را بر محک زند صرّاف
مکن ز خرّم مهجور پیش از این دوری
کشد فراق تو را چند؟ خود بده انصاف
این غزل را در مدح شهزاده مؤیدالسلطنه رئیس اداره تلگراف سروده است
از حساب شاعری گر من زنم این عهد لاف
آیم از عهده برون بی اشتباه و اختلاف
یوسف مصر کمالم این زمان امّا چه سود
کس نمیگردد خریدارم به یک رشته کلاف
چرخ گردون بر مراد من نمیگردد دمی
میکند دایم به من از کینه جور و اعتساف
آسمان زیر سری ننهاده بالین خوشی
کس نکرده خواب راحت زیر این کهنه لحاف
هرچه استعفا کنم زین عمر و از این زندگی
این حیات عاریت بازم نمیدارد معاف
میروم در اصفهان با هرکه راه راست باز
مطرب بختم زند راه مخالف را خلاف
مینهم دایم به میدان سخنگویان قدم
میکشم پیوسته شمشیر زبان را از غلاف
میزنم هرچند کوس و طبل جنگ شاعری
کس به میدانم نمیآید دمی بهر مصاف
گوش آرام ار کسی خواهد شود گوشهنشین
گنج راحت هرکه جوید هست کنج اعتکاف
قاف قرض و غین غم هر دو مرا پیدا کنند
فیالمثل گردم اگر پنهان به پشت کوه قاف
موشکافی میکنم از بس که من در نظم شعر
شاعری گردیدهام من شَعرباف و شِعرباف(1)
گوش ندهد کس به شعرت خرّما زیرا که شعر
هست در این عهد چون انکار بعد از اعتراف
از طمع مدح کرمداری نکردی هان بکن
مدحت شهزادهی اعظم رئیس تلگراف
آنکه شد از شه ملقّب بر مؤید سلطنه
این لقب شایستهی وی هست الحق بیگزاف
تا نویسی فا و قاف و کاف را بر یک ردیف
سال عمرت همعدد باشد به فا و قاف و کاف(2)
ک + ق + ف
200 = 20 + 100 + 80
من یک طرف غریبم و بیخانه یکطرف
این هر دو یک طرف غم جانانه یکطرف
پروانه چون بسوخت شنیدم که شمع گفت
من یک طرف بسوزم و پروانه یکطرف
با سنگ از قفای من اطفال میدوند
اطفال یک طرف من دیوانه یکطرف
ساقی نمیدهد می و جمعی معطّلند
میخواره یک طرف می و پیمانه یکطرف
مستحفظ تواند چه بیگانه و چه خویش
خویشانت یکطرف همه بیگانه یکطرف
از زلف و خال تو نبرد دل بدر کسی
دام تو یک طرف بود و دانه یکطرف
در خانههای روشن چشمم قدم گذار
این خانه یک طرف بود آن خانه یکطرف
گر مشتریّ بوسهی یاری که بیع کن
قیمت ز یک طرف ده و بیعانه یکطرف
یار است هوشیار و من امشب خراب و مست
آباد یکطرف شده و ویرانه یکطرف
با شاه بیت شاه مگر خرّم گدای
من یک طرف کلام ملوکانه نه یکطرف
شاهانه شعر شاه گدایانه شعر تست
تو یک طرف برو نه که شاهانه یکطرف
غزلیات با ردیف حرف «قاف»
به جام من ز ازل بود چو شراب فراق
نمود قابلهام شست و شو ز آب فراق
شب وصال نخوابم چرا که میترسم
روم به خواب و ببینم به خواب خواب فراق
عجب مدار ا گر میطپد به سینه دلم
که منقلب شده قلبم ز انقلاب فراق
دهند گرچه بهشت از پی ثواب ولی
گناه وصل بود خوشتر از ثواب فراق
بیا و بر سر من سایهی وصال انداز
که سوخت پیکرم از تاب آفتاب فراق
اگرچه شهره به حاضر جوابیم در شهر
ولی نشد که بگویم دمی جواب فراق
کند فراق به خرّم عذاب هر ساعت
خدا زیاد کند دم به دم عذاب فراق
عقل دوراندیش را چون نیست تاب جنگ عشق
میگریزد هر کجا کز دور بیند رنگ عشق
عیب عاشق کم کن ای عاقل که ما سنجیدهایم
نیست سنگ عقل را وزنی به پیش سنگ عشق
عزم کوی دوست دارم کاروان محمل ببند
تا برد زنگ از دل من زنگ پیشاهنگ عشق
آنچه دَقّالباب کردم کس نگفتا کیستی؟
زنگ من کر شد زدم از بس در بیزنگ عشق
گرچه راه عاشقی دور است و پر منزل ولی
پیش پای عاشقان گامی بود فرسنگ عشق
کنز علم عشق دارم گر کسی خواهد دلیل
گو در این دعوی بود برهان من فرهنگ عشق
صوت تُرک و کُرد و لُر باشد مخالف در عراق
راست خواهی خوش بود در هر مقام آهنگ عشق
جهل باشد عقل اگر با عشق گردد همنبرد
زانکه هرگز هیچ کس فتحی ندید از جنگ عشق
فوج خوبان مشق دل بردن کنند و میبرند
دل ز هر عاشق، که فرمان میدهد سرهنگ عشق
گر نباشد باده تا سازم دماغ عقل تر
خوش بود خشکی چرس عشق و کیف بنگ عشق
کاش گم میگشت نام من میان عاشقان
زانکه عاشق چون بود بانام باشد ننگ عشق
شاکرم در عاشقی ای دل به قوت لایموت
تنگ روزی به که تا افتم به روز تنگ عشق
گرچه درویش و فقیرم لیک ز استغنای طبع
میزنم مانند شاهان تکیه بر اورنگ عشق
بخت خرّم گر کند فیالجمله یاری یار را
یکدل و یکرنگ سازد با خود از نیرنگ عشق
غزلیات با ردیف «کاف»
شراب تا که بود من نمیخورم تریاک
چو آب هست تیمّم نه جایز است به خاک(1)
هزار عاشق تو یک به یک شدند هلاک
اگر ز عشق تو من هم شوم هلاک چه باک
برای کشتن من اینقدر مکن تعجیل
که میشوم ز فراق تو عنقریب هلاک
تو خوبرویی و اهل نظر همه بدچشم
تو پاکدامنی و مردمان همه ناپاک
به زیر منّت دونان مرو برای دو نان
در آب غرق شو و مگذر از پل دلّاک
بده به سیمبران آنچه سیم و زر داری
که لذّتی نبرد مرد ممسک از امساک
همه حلالخوران میکنند دندان تیز
به قصد خوردن مال حرام از مسواک
اگر تو باک نداری ز قتل من، من هم
مسلّم است ز کشته شدن ندارم باک
گر آدمیصفتی خاکسار شو خرّم
بدین دلیل که آدم شده است خلق از خاک
1) 175. ارسالالمثل و حکم فقهی، تا آب هست تیمّم باطل است(جایز نیست).
ما نداریم به (بی)عیبی و پاکی تو شک
کز پی تجربه صد بار زدیمت به محک(1)
نمک من نخوری هیچ یقین می ترسی
که به یک لقمه تو را من بسپارم به نمک
راه دارند همه پیش تو بی دستآویز
ما نداریم رهی با سند و مستمسک
ترسم از اینکه مرا خوار نمایی ور نه
تا که داری تو به من لطف نترسم ز فلک
گر بگویم بشری، نیست بدین شکل آدم
ور بگویم ملکی، روی زمین نیست ملک
کم شود آنچه به ما مهر تو ذرّه ذرّه
جلوهی حسن تو هم کم شود اندک اندک
گفتمش میروم از شهر تو، گفتا به جحیم
گفتمش میروم از کوی تو، گفتا به درک(2)
خوردن قند برای تو (شد) حاصل خرّم(3)
لب شیرین شکر لب به دهان آر و بِمَک
غزل ردیف «گاف»
دم به دم آید ز پیری بر مشامم بوی مرگ
مرگ هی سوی من آید من روم هی سوی مرگ
مرگ میجوید مرا من مرگ را، تا عاقبت
چشم مرگ افتد به من، من هم ببینم روی مرگ
کشته شد با مرگ هر کس در جهان کشتی گرفت
پهلوانان جمله افتادند از نیروی مرگ
گرچه هر زخم التیامش گردد از دارو ولی
هیچ زخمی به نگردیده است از داروی مرگ
موی اسپیدی که رسته در همه اعضای من
نیست یک مویش ز من، باشد تمامش موی مرگ
تا نمیرم برندارد از سر من مرگ دست
گر ببوسم دست و پا و ساعد و زانوی مرگ
مرگ راه خانهی هر نفس را داند ولی
کس نمیداند کجا باشد محل و کوی مرگ
خرّما هر جا که هستی مرگ میجوید تو را(1)
تو مکن دیگر سراغ از مرگ و جستجوی مرگ
1) 179. اشاره به سوره نساء آیه 78، «اینما تکونوا یدرککم الموت...» دارد.
غزلیات ردیف «لام»
این پند بشنو از من کسب هنر کن ای دل
وین عیب خودپسندی از سر به در کن ای دل
اهل هنر عزیزند از بس که باتمیزند
خود را به چشم مردم زاهل هنر کن ای دل
رفتی اگر بر یار تنها مرا تو مگذار
گاهی بر من زار زآنجا گذر کن ای دل
در جنگ ترک جنگی افکن سپر به تنگی
یا پیش تیر نازش سینه سپر کن ای دل
رو سوی کوی دلبر، آهستهتر بزن در
رو گر نشان ندادت جا پشت در کن ای دل
از هرچه ماده و نر، خنثیصفت تو بگذر
جز آنکه عشقبازی با یک پسر کن ای دل
از توبه با تو هر کس، حرفی زند از این پس
زین گوش تا شنیدی زان گوش در کن ای دل
بی سیم و زر که مشکل گردی به وصل واصل
این فکر توست باطل فکر دگر کن ای دل
افعال بد شده نیک، در نزد ترک و تاجیک
تو نیز تا توانی از بد بتر کن ای دل
بر سفرهی لئیمان منشین اگر نشینی
یک نان بکن دو نیمه، شقّالقمر کن ای دل(1)
چون بال و پر نداری تا یار دست آری
مانند مرغ غمگین سر زیر پر کن ای دل
بهر عروس خاله آن یار بیست ساله
فریاد و آه و ناله، آهستهتر کن ای دل
گاو است مرد نادان او را کنی چو مهمان
در آخُر چنین گاو حُب البقر کن ای دل
چندی ز سینهی تنگ سوی سفر کن آهنگ
سالوکسان سیاحت در سحر و برکن ای دل
داری چو مهر حیدر خوفی مکن ز آذر
با مهر او ز محشر رو در سَقَر کن ای دل
اشعار نغز خرّم باشد به دشت خرّم
آن را به دست آور، شعرش ز بر کن ای دل
1) 180. اشاره به آیه اوّل سوره قمر دارد: «اقتربت الساعة و انشق القمر...» دو نیم کردن قرص نان سفرهی لئیم را به سان معجزهای برای دل به شمار میآورد. همانطور که دو نیم کردن قرص ماه معجزهای از رسول گرامی به شمار میآید.
مرا تا جان بود بر تن به هر دلبر نبندم دل
که دل بستن بود آسان و دل برداشتن مشکل
گرفتار جنون عشق هر کس گشت در عالم
به چشم مردم دانا بود دیوانهای عاقل
مکن ای شیخ منع میگساران را ز مِی خوردن
که میگویند با عالم ندارد بحث هر جاهل
ز مال و جان همه فرمان پذیریم آنچه فرمایی
رعیّت سر نمیپیچد ز حکم حاکم عادل
سوی بازار عطّاران مرو هرگز که میترسم
شود خال عذارت مشتبه با دانهی فلفل(1)
خال مهرویان سیاه و دانهی فلفل سیاه
هردو جانسوزند و لیکن این کجا و آن کجا؟!!
بریدم رشتهی الفت ز هر بیمهر چون دیدم
ببُرّد باغبان از بیخ شاخ خشک بیحاصل
خدا کرده به عالم چون که صاحبدولت حسنت
بده بوسی بدین شکرانه بر مسکین مستأصل
نگردد شرطهی لطف خدا گر شامل کشتی
ز سعی ناخدا از یم رود کی جانب ساحل
1) 181. مضمون این بیت برگفته از بیت معروف است که:
به نحوی عمر صرف علم کردم تا که دانستم
که هر معشوق مفعول است و هر عاشق بود فاعل
قتیل عشق نه خون دارد و نه خونبها هرگز
خلاف آنکه هر خونی بود در گردن قاتل
به درد حرص هر کس مبتلا شد بِهْ نمیگردد
گر از پایین کند حُقنه ور از بالا خورد مُسهل
به غیر از داستان حُسْن مهرویان اگر خرّم
کند ذکر دگر حرفی است بیمعنی و لاطایل
قصیدهای در مدح جناب سیادتانتساب میرزا زینالعابدین فارسی
یوم سبت و روز تحویل است نوروز جلیل
ماه ماه فرودین و سال سال لویئیل(1)
هست امروز آنکه بر تخت خلافت بی خلاف
مرتضی شد مصطفی را هم وصی و هم وکیل
چون به اورنگ خلافت تکیه زد سلطا دین
منکران دین شدند از این عمل خوار و ذلیل
در چنین روزی سِزَد مدّاحی آل رسول
خاصه مدح شخص زینالعابدین میر جلیل
سیدالسّادات میر پاکذات پارسی
آنکه باشد دودمان آل یاسین را سلیل
ای سخیطبعی که از فرط سخاوت در جهان
شامل هر کس شود جود تو چون رزق کفیل
فی سبیلاللّه چون سبقت کنی در کار خلق
در جزای آن خوری آب سبیل از سلسبیل
مجلست دارالشّفایی گشت کز شوقش مدام
تندرستان خویش را خواهند بیمار و علیل
1) 182. لویئیل: سال نهنگ(پنجمین سال در تقسیمات نام سالها در ترکی که در عهد قاجار متداول بوده است).
نی عجب کز حرمتت دارند در این شهر خلق
آورم بر صدق قول خویش برهان و دلیل
مرد حق در هر دیاری هست دارد احترام
خواه ملک اردلان و خواه شهر اردبیل
نسبت بخل ار دهد خصمت شناسد هر کسی
همّت شخص کریم و خِسّت مرد بخیل
خسّتت را میبرد پشّه به آسانی ولی
بار جودت از ثقالت خم کند زانوی پیل
تا نزد دست توسّل را به دامان علی
خلعت خُلّت نپوشید اندر این عالم خلیل
گر نبد عون علی همراه موسی در جهان
کی شدی فرعون و قومش غرق آب رود نیل
تا بود مقصود نظم شعر در بحر خفیف
تا بود مبسوط نثر نغز چون بحر طویل
باد عمر دشمنت کوتاه چون بحر خفیف
وز بلندی باد عمر دوستت صد لویِ ئیل
ز عشق تست مرا یک دل و هزار خیال
ولی چه سود که باشد همه خیال محال
نگار نوسفرم آید از سفر ای جان
برو برون و به جا آر شرط استقبال
به چاه غبغب تو سالها بود که دلم
چو بیژن است مقیّد کجاست رستم زال؟
به ماه روی تو گردد قرین ستارهی چشم
اگر که کوکب بختم برون رود ز وبال
دلم رود پی اطفال گلعذار مدام
چنانکه از پی دیوانگان روند اطفال
من آفتاب جمال تو را پرستم از آن
که همچو شمس فلک نیستش وبال و زوال
ز تیر غمزه و ناز تو شد دلم مجروح
چو مرغ کشته کنون میزند به خون پر و بال
سواد خط تو گمره کند مرا هرچند
بیاض روی تو باشد دلیل اهل ضلال
مکن ز حرمت می منع خرّم ای زاهد
چرا که او نشناسد حرام را ز حلال
هر خواهشی کند دل من، من برای دل
رفتار میکنم که بود رای رای دل
کاری که میکنیم من و دل به عاشقی
دل از برای من کند و من برای دل(1)
دردا که درددل نکنم درد دل به تو
ور نه تویی طبیبم و دانی دوای دل
نیرنگها زند به وصالش دلم چه سود
پیش نگار رنگ ندارد حنای دل
سوزی که در درون دل من ز عشق توست
آگاه نیستی تو که سوزد کجای دل
گردیده است چشم دلم کور از فراق
کو قایدی که تا بکشد او عصای دل
از پای اوفتادم و منزل نشد تمام
در راه عشق بس که دویدم به پای دل
هر دو مقصّریم من و دل به روزگار
دل مبتلای من شد و من مبتلای دل
کاری که کرده با دل این بندهی خدای
این انتقام را کشد از وی خدای دل
آب بقا طلب کند اسکندر دلم
کو خضرمقدمی که شود رهنمای دل
دل ریخته است بر سر هم بس ز عاشقان
در کوی او نه جای من است و نه جای دل
خرّم گر از دعای تو شد مُدّعی تمام
حاصل کنی مراد دل و مُدّعای دل
1) 183. صنعت ردالقافیه.
غزلیات ردیف «میم»
صد حیف که یک یار وفادار ندارم
بیمارم از این درد و پرستار ندارم
کافر شدم از عشق بتان عاقبت کار
هرچند به گردن بت و زُنّار ندارم
گر با تو شبی روز کنم از مدد چرخ
دیگر گله از گنبد دوّار ندارم
دارم چو تو را بهر چه باشم دگر از غم
دَرهم که چرا دِرهم و دینار ندارم(1)
گفتی که تو را بندهی خود ساختم از حسن
ای خواجه در این دعویت انکار ندارم
آمد ز هوا مهر تو در صحن دل و گفت
من عجز ز بام و در و دیوار ندارم
من آن گل پیرم که نچینند مرا خلق
شادم که اگر خوار شدم خار ندارم
از فهم و کمال و صفت و خلق به عالم
دارم همه جنسی و خریدار ندارم
گفتم چه شود گر شبی آیی بر خرّم
گفتا که چه حرفی است مگر کار ندارم؟!
1) 184. جناس ناقص یا مُحرّف بین دَرهم(گرفته و غمگین) و دِرهم(پول رایج).
اگرچه من به اصالت نتیجهی کَرَمَم
ولی ندیده کسی جود و بخشش و کَرَمَم
به چشم خواری و خفّت نظر به کس نکنم
از آن به دیدهی مردم عزیز و محترمم
دمم همیشه بود گرم نه چو مشّاقان
که دم به دم بروم پشت کوره دم بدمم
نه علم یاری من کرد و نه اعانت خط
که بیحصول بود علم و بیرمق رقمم
علم شدند همه شاعران گر از خط و علم
ببین که با عدم خط و علم من علمم
به غیر مدح علی من اگر نویسم شعر
امیدوار چنانم که بشکند قلمم
اگر که مردهی زنده ندیدهای خرّم
مرا ببین که وجودم یکی است با عدمم
روز وصلش آنچه بهر دل معیّن میکنم
او نمیآید، خلاف وعده را من میکنم
گفتن اشعار و بنوشتن برای من چه سود
حاصل بیدانه را بیهوده خرمن میکنم
گر به گلشن خود برویی گلرخی را بنگرم
رو به روی او کنم پشتم به گلشن میکنم
طاق و دیوار خرابات مغان از دود چرس
من سیهتر از در و دیوار گلخن میکنم
از سیاحت غیر زحمت من ندیدم راحتی
بعد از این در کوی یار آسوده مسکن میکنم
یار یار من نخواهد گشت هرگز، من عبث
بر سر قبر تهی از مرده شیون میکنم
گر مذمّت میکند هر مرد بیزن از زنان
هرچه بادا باد من اوصاف از زن میکنم
گفت با خرّم یکی چون میکنی با مردنت؟
گفت چون مردم توکّل بر خدا من میکنم
شد سالها که ماه وصالت طلب کنم
هر هفته روز خویش بدین فکر شب کنم
گویند عادت تو عیادت بود ز شوق
دایم مریض گردم و پیوسته تب کنم
شد بیحساب شرب مدامم دگر چرا
از شحنه بیم و واهمه از محتسب کنم؟
بیمار عشق به نشود از ترنجبین
این درد را علاج ز عنّاب لب کنم
مطرب بزن به پرده نوایی کز ان نشاط
فارغ شوم ز غصّه و عیش و طرب کنم
کارم چو در عراق عجم راست نیست باز
از اصفهان عزیمت ملک عرب کنم
واجبتر از نماز بود صحبتت مرا
با امر فرض کی عمل مستحب کنم
مِی میخورم ز اوّل شعبان چنانکه سال
آخر نگشته توبه به ماه رجب کنم
گفتم به خرّم از چه سبب کردهای غضب؟
گفتا بترس از آنکه تو را هم غضب کنم
به دل گفتم چو بینم روی او را غم نمیبینم
چو دیدم رویش از شادی دگر خود هم نمیبینم
کلامت زنده گرداند روان مردهی عاشق
من این اعجاز جز با عیسی مریم نمیبینم
مخالف میرود ایّام با خلق عراق از بس
شهی زاهل نِغَم مشغول زیر و بم نمیبینم
دلم بیژنصفت افتاده در چاه زنخدانش
برون تا آردش زان چاه یک رستم نمیبینم
به هر شهری لئیمانند بیش از صد هزار امّا
به عالم یک کریمالطبع چون حاتم نمیبینم
بدو گفتم نگردی رام با من از چه رو؟ گفتا
پری را در زمانه رام با آدم نمیبینم
به جز دشنام نشنیدم ز لعلت حرف خوش هرگز
پیاپی میخورم زخم و دگر مرهم نمیبینم
توانم بگذرم از مال و جان و نگذرم از تو
که این گونه گذشت از زادهی ادهم نمیبینم
مرا بر آستان بنشاند و گفتا فخر کن خرّم
که در ماتم تو را هرگز به چشم کم نمیبینم
آنکه در عالم ندارد باغ و املاکی منم
وانکه نفروشد به کس خشخاش و تریاکی منم
آنکه از ملک جهان مالک نباشد قطعهای
تا نماید غرس در آن گوجه و تاکی منم
آنکه از اشجار غیرمثمره یا مثمره
شاخهی چوبی ندارد بهر مسواکی منم
آنکه شد مستأصل و مفلس پس از هشتاد سال
وز تهیدستی ندارد غصه و باکی منم
آنکه مویی بر کف دست و سرش نبود به دهر
بر سرش منّت نمیباشد ز دلّاکی منم
آنکه خود را ساخت بی نام و نشان زان رو نساخت
سجع مهری تا شود محتاج حکّاکی منم
آنکه از لوث معاصی دامن خود کرده پاک
بهر ناپاکی ندارد چشم ناپاکی منم
آنکه خاک پاک اصفاهان گرفته دامنش
پای از این خاک نگذارد به هر خاکی منم
فهم و ادراک ز دولت میشود خرّم بگوی
آنکه در عالم ندارد فهم و ادراکی منم
صحن دل از خس و خاشاک تقلّب رُفتم
تا که یک شب بر دلدار دو ساعت خفتم
داشت ناسفته عقیقی که چو مرجان آن را
مَنِ بَدگوهر از الماس خوشابم سُفتم
من که چون غنچه نمیشد دهنم ا زغم باز
دیدمش همچو گل از وجد و طرب بشکفتم
عاقلان از شکن زلف تو مجنون گشتند
چه عجب گر من دیوانه از آن آشفتم
میکنم شکر که در مدّت عمرم همه وقت
آنچه گفتی چو شنیدم همه را پذرفتم
به کجا جفت تو جویم که تو خود میگویی
زیر طاق فلکم طاق و نباشد جفتم
ماه من عزم سفر دارد و من هم امّا
خوف دارم پس از آن قافلهسالار افتم
باختم جان و چو یک بوسه از او بردم گفت
گرچه جان باختهای لیک تو بردی مفتم
در فن خویش به کشتی تو چنان چالاکم
تا که بر خاک رسد پشت تو من میافتم
دیدم امروز نگار تو و با او خرّم
آنچه باید که ز قول تو بگویم گفتم
جانا کلاه عشق تو تا هست بر سرم
نه در خیال تخت و نه در فکر افسرم
استاد عاشقان منم و بس که علم عشق
اینقدر خواندهام که در این علم ماهرم
با دست پر خوش است جوانی و عاشقی
بیچاره من که پیر و تهیدست و مضطرم
در طبع من گذشت زهر چیز دادهاند
امّا نه آن گذشت که تا از تو بگذرم
گیرم شوم چو رستم دستان به گرز و برز
اندازدم به چاه عمیقی برادرم(1)
کس را نظر به چشم حقارت نمیکنم
چون بندهی حقیرِ خداوند اکبرم
از رمز فقر نیستی آگاه و میکنی
پا و سرت برهنه و گویی قلندرم
گر پاکزاد و پاکنهادم به روزگار
باشد ز لقمهی پدر و شیر مادرم
من مشق کیمیا نکنم که ابلهی بود
سیماب نفس اگر بِکُشم کیمیاگرم
شِعرَم جواهریست که باشد گرانبها
امّا در این زمان نخرد کس جواهرم
رفتم به سایهاش بزنم یک دو بوسه گفت
خرّم برو عبث مکن از خود مکدّرم
1) 185. اشاره به ماجرای مرگ رستم توسط برادرش شغاد دارد.
بیمی بهار و دی گذران تا به کی کنم
از عمر آنچه مانده دگر صرف میکنم
بیباده عمر چون گذرانم به روزگار
حیف است عمر خویش بیهوده طی کنم
گوید ز بس که شیخ به من توبه کن ز می
ترسم که توبه عاقبت از حرف وی کنم
گر سیل عشق خانهی عقلم کند خراب
چندی ز شهر خانه چو مجنون به حی کنم
روز وصال یار ندارم خیال هجر
هر دم بهار میگذرد فکر دی کنم
در ناله نیست همنفسی چون به غیر نی
زانست درد دل همه از بهر نی کنم
تا پوست تخت و تاج گدایی بود مرا
کی آرزوی تخت جم و تاج کی کنم
من آب ماربین خورم و نان برخوار
دیگر چرا ملازمت اهل جی کنم(1)
در اصفهان ز بس که به من کار گشته تنگ
خرّم رسیده وقت که رو سوی ری کنم
1) 186. ماربین و برخوار و جی سه منطقه از حومهی اصفهان است.
آنچه من اوصاف از آن خط و کاکل میکنم
از حسد خون در دل ریحان و سنبل میکنم
عمر بگذشت ای دل غافل ببین کز ابلهی
سرگذشت عهد گل را بهر بلبل میکنم
هم به روز وصل او گردد فراموشم نماز
هم شب هجرش نماز با تزلزل میکنم
قوت طبعم شده از علّت پیری تمام
دم بدم در شعر گفتن من تَنزّل میکنم
هر کسی یک نقل شیرین میکند منقول و من
نقل نقل لعل شیرینت تنقُّل میکنم
بر مشام من اگر از تو رسد بوی خوشی
ترک استشمام ریحان و قُرنْفُل میکنم
بنده نتواند کند اصلاح کار بنده را
زان سبب من برخدا دایم توکّل میکنم
چون مخالف میرود ایّام با این بینوا
از عراق و اصفهان آهنگ زابل میکنم(1)
از تهیدستی حضورت بیتقبّل آمدم
گر قبولش میکنی جان را تقبُّل میکنم
خرّم از مال جهان چیزی ندارم جز کمال
لیک پیش یار دعوی تَموُّل میکنم
1) 187. عراق و اصفهان و زابل از دستگاههای موسیقی اصیل ایرانی است.
سالها عاملی و خدمت دیوان کردم
دیو نفس آنچه که میخواست دلش آن کردم(1)
از نگاهی که به چشم و رخ جانان کردم
چش خود را هدف ناوک مژگان کردم
نقد جان دادم و یک بوسه گرفتم از وی
مشکل خویش از این کار چه آسان کردم
خط سبزی که شکسته است زُمرّد را قدر
گِرد یاقوت لبت حمل به ریحان کردم
زلف کافر دلت آن است که میگوید من
رخنه در مذهب و آیین مسلمان کردم
بانوی مصر به دل گفت که من یوسف را
از پی مصلحت کار تو زندان کردم
من که دانم چه حلال و چه حرام است امروز
درک این مسئله از آیت قرآن کردم
تا شود دامنم از لوث گنه پاک برش
جاری از دیده بسی اشک به دامان کردم
لب و دندان تو را لعل و گهر خواندم حیف
این چه وصفی است که از آن لب و دندان کردم
1) 188. این غزل در استقبال از غزل معروف حافظ سروده شده است: «سالها پیروی مذهب رندان کردم...». غزل ذومطلعین است.
بنگارم به نگارم که فدایت شوم آه
به وی این لفظ سبک بهر چه عنوان کردم
دید نقّاش رُخَش، گفت: که بیمعنی بود
آنچه من تربیت صورت بیجان کردم
تا به میخانه ندادند رهم چون خرّم
چه عبادات که در مسجد لُنبان کردم
من که معروف کمالم به میان عرفا
کسب این معرفت از صاحب دیوان کردم
نمکش آنچه که در آینهخانه خوردم
شکر آن آنچه گذشتم به نمکدان کردم
این غزل ساختم از روی ارادات آنگاه
سوی تبریز روانش ز صفاهان کردم
ما ز عالم با تولّای تو بیغم میرویم
گر بدانیم اینکه یکسر در جهنم میرویم
تا که گردد پیش هر کس احترام ما زیاد
خانهی بیگانگان و اغنیا کم میرویم
ما به عون حق نترسیم از کسی غیر از خدای
گر خدا یاری کند در جنگ رستم میرویم
گرچه میدانیم علم کیمیا باشد محال
از طمع دایم به پشت کوره و دم میرویم
از زن و فرزند دل کندیم زیرا در جهان
آمدند آنها مُؤخّر ما مُقدّم میرویم
شهر و تخت و تاج شاهی را نباشد اعتبار
در بیابانها چو ابراهیم ادهم میرویم
گر نگین عقل ما غافل ندزدد دیو نفس
چون سلیمان از جهان با اسم اعظم میرویم
علم و فضلی نیاوردیم با خود در جهان
کرد حق یاری که هم افضل هم اعلم میرویم
در جوانی قامت ما سرو آسا بود است
پیر گردیدیم و اکنون با قد خم میرویم
خلق عالم یک به یک رفتند و هم خواهند رفت
ما هم از عالم قفای خلق عالم میرویم
بهر عقبی ساعتی ما در هم و غم نیستیم
بس که در دنیا پی دینار و درهم میرویم
هر که میآید به دنیا عاقبت هم میرود
هر که دیدی رفت گو خرّم که ما هم میرویم
چه کم و چه بیش هر قدر که من گناه دارم
همه از سفیدی چشم و دل سیاه دارم
به حریم خاص فردا چو تو جا دهیم دیگر
نه نشاطی از ثواب و نه غم از گناه دارم
تو بپرس حال زارم ز دو چشم اشکبارم
که ز مردمان عادل دو نفر گواه دارم
به در تو با وجودی که نمیدهند راهم
همه خلق شهر گویند که با تو راه دارم
پی خدمت تو باشد نه برای حشمت خود
اگر از ادب به پا کفش و به سر کلاه دارم
رخ و خط او چو دیدم که شکفته و دمیده
هوس زیاد زآن رو به گل و گیاه دارم
بُط باده پیش رویم بت ساده بذله گویم
مرساد چشم زخمی که چه دستگاه دارم
طلبد دلم همیشه رخ خُردسال ماهی
هوس چنین به عمری نه بسال و ماه دارم
به گداییِ در او چو روم مکن ملامت
که ز فرط بینوایی طمعی ز شاه دارم
عجبم ز خویش آید که نه راهبم نه زاهد
نه رهی به سوی دیر و نه بخانقاه دارم
منم آنکه میدهم سر به ره تو از نگاهی
نه چو دیگران که محکم سرخود نگاه دارم
به جوان دلپذیری چو شود دچار پیری
به بهانه عذرش این است که ضعف باه دارم
ز طریقتی که دارم مُتحیّرم چو خرّم
که چه مذهب و چه آیین و چه رسم و راه دارم
پیمان و عهد ما و تو بسیار بستهایم
باری نبستهایم که صد بار بستهایم
در عین صحّتیم و ز بیمار بدتریم
تا دل بدان دو نرگس بیمار بستهایم
بستیم بهر یار عجب دستهی گلی
امّا هزار حیف که با خار بستهایم
گر ریخت اشک ما به گل روی تو مرنج
کآبی ز شورهزار به گلزار بستهایم
در ملک فقر پادشهیم و به تاج خود
ریگی به جای گوهر شهوار بستهایم
از مار زلف یار نداریم بیم و باک
کافسونگریم و ما دم هر مار بستهایم
پستان ماست مایل تیرش که بهر او
ما این هدف به سینهی دیوار بستهایم
خیری به کار و خدمت اشرار چون که نیست
ما هم کمر به خدمت اخیار بستهایم
پوشیدهایم چشم ز دنیا و اهل آن
خود را از آن به مردم دیندار بستهایم
روزی هزار یار نگیریم قحبهوار
ما دل به عمر خویش به یک بار بستهایم
داریم عزم ملک بقا هر که عازم است
گردد روانه زود که ما بار بستهایم
روزی رسد که ما همه خرّم چو مردگان
جان دادهایم و دیده ز دیدار بستهایم
بر این سرم که از این پس مقیم کوی تو باشم
ستاده همچو غلامان به پیش روی تو باشم(1)
در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم
بدان امید دهم جان، که خاک کوی تو باشم
چه به از اینکه ز بد خویی تو چشم بپوشم
به چشم دل نگران رخ نکوی تو باشم
بهار و دی نکنم رو به سایهای که چو حربا
مدام در طلب آفتاب روی تو باشم
مراد و مطلب خود آنچه هست و نیست بفرما
که روز و شب من ناکام کامجوی تو باشم
چو شوق روی تو دارم به هیچ انجمنی من
به پهلویت ننشینم که رو به روی تو باشم
چه در شمال و جنوب و چه در یسار و یمین تو
شوی روانه، نگهبان به چارسوی تو باشم
پی نماز وضو ساختم که یار در آمد
به خنده گفت که من مبطل وضوی تو باشم
به رنگ و بوی به و سیب نیست حاجت خرّم
چرا که عاشق دیدار و رنگ و بوی تو باشم
ز من به شاه نجف گو صبا که از پس مرگم
بکن نصیب که مدفون به خاک کوی تو باشم
1) 189. این غزل را به تقلید از غزل معروف سعدی سروده است:
گر من ای شیخ مسلمان و گر بَد کشیم
هر طریقی که روم صد قدم از تو پیشم
تا بود خرقهی پشمینه نپوشم اطلس
نیستم گرگ که چون میش به پشم خویشیم
مگس نحلم و هرگز نگزیدم کس را
دادهام نوش و کسی رنجه نشد از نیشم
زیر دندان من از بس که بود لذّت فقر
آنچنانم که اگر شاه شوم درویشم
نفس با من به جدال است اگرچه امّا
نگذارم دَرَد این گرگ ز هم چون میشم
به طریقی به جهان راه روم با همه خلق
کان که بیگانه بود زود بگردد خویشم
میرسد رزق مقرر به من از غیب دگر
نه در اندیشهی کم نه به خیال بیشم
گفتم اندیشه تو خرّم ز که داری؟ گفتا
جز خداوند من از بنده نمیاندیشم
من نه آنم که محک نازده یاری گیرم
یار بی قلب و غش پاک عیاری گیرم
من که بی یارم و یاور به جهان باکم نیست
گر خدا یاوریم کرد که یاری گیرم
هر کسی دست نگاری بگرفته است و مرا
دست و پا نیست که تا دست نگاری گیرم
زلف او مار سیاهی است نیم افسونگر
تا که از شر و افُسون دُم ماری گیرم
رو به صحرا نکنم بهر شکاری که به شهر
یار آهو روش شیر شکاری گیرم
نروم از پی اکسیر که نایاب بود
روم از خاک در یار غباری گیرم
نه به کعبه دهدم راه نه در دیر کسی
همچو اموات روم جا به مزاری گیرم
خرسواری که نبخشد به من خسته خری
اسبی از مرحمت اسبسواری گیرم
خوش بود باده به هر فصل که گیرم خرّم
خوشتر این است که در فصل بهاری گیرم
من نمیگویم تو را امروز و فردا بندهام
گویم از صدق و ارادت بندهام تا زندهام
دست و بازو رنجه کردی بهر قتل من بسی
چون نمردم از خجالت سر به زیر افکندهام
تیری از بهر هلاک من فکند و شد خطا
تا قیامت پیش او از این خطا شرمندهام
گفتمش ماهی تو یا خورشید تابانی بگو
گفت در چرخ نکویی کوکبی رخشندهام
بر سرم هر کس که آمد نیمجانی گفت هست
کس نشد آگاه کآخر مردهام یا زندهام
در فراقت چونکه گریم یادم آید ناگهان
از وصالت در میان گریه گیرد خندهام
هر که را بینم به عالم از خداوندان حسن
باشد از هر دین و هر مذهب من او را بندهام
گفت خرّم بس که دلبر دل برد از من دگر
چشم پوشیدم ز جان و از جهان دل کندهام
گر میسّر بشود یار سمنبر گیریم
دل ز سوسنبر و ریحان و سمن برگیریم(1)
عهد کردیم کزین بعد چو دلبر گیریم
تا رود از بر ما دلبر دیگر گیریم
بخت امداد اگر کرد که دارا گردیم
دِیَت کشتن دارا ز سکندر گیریم
کارفرمای قضا آنچه به ما فرماید
میکنیم از دل و جان مزد خود آخر گیریم
به امیدی که کند یار عیادت ما را
تندرستیم ولی جای به بستر گیریم
پرورش یافتهی آتش عشق اوییم
عاقبت زآتش او خوی سمندر گیریم
بوسه هر وقت که گیریم از او بشماریم
به شمردن هم اگر شد غلط، از سر گیریم
شاهدانند در این شهر یک از یک بهتر
ما نگاری که بود زان همه بهتر گیریم
ما چنان مهره بچینیم و چنان برچینیم
که ز برچیدن و چیدن ره ششدر گیریم
1) 190. جناس تام در «سمنبر» و «سمن بَر».
ما نشستیم بر اسب خود و تو بر خر خود
نه به تو اسب دهیم و نه ز تو خر گیریم
فیض از این عالم بیخیر نبردیم مگر
بهره و فیض خود از عالم دیگر گیریم
گرچه درویش و فقیریم ولی از نخوت
نتوانیم که چیزی ز توانگر گیریم
منکر ما نشود کس که زیای نکره
راه بر انکر و ایراد به منکر گیریم
از سه فنجان ندهد چای به ما کس افزون
بهتر این است که جا پشت سماور گیریم
شعر گوییم ولی بیصله خرّم نبود
صله از مرشد مستوفی دفتر گیریم
دیده هر دم که بر آن لعبت زیبا فکنم
هر کجایش که نکوتر بود آنجا فکنم(1)
دیده دریا کنم و صبر به صحرا فکنم
واندر این کار دل خویش به دریا فکنم
در شگفتم که بدان قامت و رخسار نظر
به تمنّا فکنم یا به تماشا فکنم
توبه از می نکنم من که از این نادانی
خویش را از نظر مردم دانا فکنم
گوشمالی بده از ریگم اگر در مستی
به خطا سنگ و کلوخی سوی مینا فکنم
در ره عشق به منزل نرسیده است کسی
من در این مرحله خود را عبث از پا فکنم
شام تا صبح نخواهم که شود روز و نظر
صبح تا شام بدان روی دلارا فکنم
هر کجا رنگ قبای تو ببینم از دور
کُلَه خویش از این وجد به بالا فکنم(2)
گر نشد ساخته کارم ز بنای مسجد
بعد از این نقش بت و طرح کلیسا فکنم
گر بنالم ز دل سوخته با سوز و گداز
آتش اندر جگر آدم و حوا فکنم(1)
از دل تنگ گنهکار برآرم آهی
کاتش اندر گنه آدم و حوّا فکنم
گر دهم جان به وصال تو همین دم بدهم
کار امروز نباید که به فردا فکنم
گر ز جان پای نهم در ره عشقش خرّم
دست در گردن آن دلبر رعنا فکنم
حقّی که از لب تو من از بوسه داشتم
دیدم نمیدهی به خدا وا گذاشتم
تخم امید در دل خود کاشتم بسی
امّا چه سود سبز نشد آنچه کاشتم
کافی بود دو بوسه مرا از تو روز و شب
یک بوسه بهر شامم و یک بوسه چاشتم
چیزی به غیر دل که ندارم به خود سراغ
آن نیز میدهم به تو گیرم نداشتم
گفتم که ترک چاکریت خرّم از چه کرد
گفتا که کی به خدمتم او را گماشتم؟!
1) 193. این بیت کاملاً برگرفته از این بیت حافظ است:
سفر کرد ماه صفر یا مُحرّم
می آرید هرچند باشد مُحرّم(1)
برون آید از چشمهی چشم اشکم
به حدی که آن چشمه آخر شود یم
بزرگی تو و کوچکم من نگردد
مطیع مُحقّر مطاع مُعظّم
ندانم چه کردم من و تو چه کردی
که گشتم مذلّل من و تو مُکرّم
جهان پر شد از دیو و دد کو سلیمان
که نقش نگینش بود اسم اعظم
اگرچه بهشت است دنیا ولیکن
شده بهر من آن بتر از جهنّم
چو بیژن منم حبس در چاه دنیا
اجل تو خلاصم بکن نیست رستم خدا داند و بس که روز قیامت
که باشد مؤخّر که گردد مقدّم
نه هر خانه دارد شرافت به کعبه
نه هر چاه دارد شرافت به زمزم
بود جان هر تن گرو بهر روزی
که هر روز روزی رسد بیش یا کم
سلامت روم من ز طبع سلیمم
مسلّم بود آنچه گفتم مسلّم
بزن خویش را بر صف عاشقانت
ز پُر پُر شود کشته جانا زِ کَم کَم
من و گفتگو با تو و بحث حاشا
که ملزم شود جاهل از بحث اعلم
بجو ترک شرینزبانی چه کارت
که لفظش معرّب بود یا معجّم
بگفتم فلک کیست این عهد شاعر؟
فلک گفت خرّم در این عهد خرّم
1) 194. جناس تام بین مُحرّم(ماه قمری) و مُحرّم(تحریم شده، حرام دانسته شده).
به دستی جام و دستی شیشه دارم
مگر من از کسی اندیشه دارم
به کوی یار تا منزل گرفتم
چو شیر نر مکان در بیشه دارم
به سر فرهاد زد چون تیشه را گفت
چه منّتها به سر از تیشه دارم
به کار عشق تا مشغول گشتم
بسی سرمایه از آن پیشه دارم
زیاد امیّد و کم عمرم چو خرّم
نهالی پُر گل و کمریشه دارم
تا به دل مهر تو و عشق تو بر سر دارم
حاش للّه که دست از سر تو بردارم
خوردم از خنجر تو زخمی و چون کاری نیست
گله از دست تو و شکوه ز خنجر دارم
میکنم وصف تو بسیار نه یکبار و دوبار
صحبت روی تو آن به که مکرّر دارم
به امیدی که درآیی ز سرایی ناگاه
چشم امید ز شوق تو به هر در دارم
غم روزی نخورم هیچ که از مطبخ غیب
تا بود جان به تنم رزق مقرّر دارم
گر برهنه است سر و پای من از فاقه چه باک
رهرو عشقم و آیین قلندر دارم
بیشتر هرچه کنم بهر تو جانافشانی
اجر در خدمت تو از همه کمتر دارم
خرّم ار چشم شفاعت ز پیمبر دارد
من هم این داعیه با حیدر صفدر دارم
بهر سیم و زر سفر تا کی به بحر و بر کنم
بعد از این قطع نظر از نفع سیم و زر کنم
وعدهام دادی به بوسی و ندادی عاقبت
کافرم گر بعد از این حرف تو را باور کنم
از خمار باده دارم درد سر ساقی ز لطف
می بده بیدردسر تا رفع درد سر کنم
عقل من دزدید چون عشقش دماغم خشک شد
لیک نتوانم به پیشش زین سخن لب تر کنم
گشتهام تا عاشق صادق ز صدق دل به دهر
بیتخلّف پیروی مذهب جعفر کنم(1)
زلف جادویش زبانم را به مویی بسته است
از چه باطل سحر آن جادوی افسونگر کنم
گنج وصل ماهسیمایی نصیبم گر شود
با چنان دولت دگر کی کسب بیم و زر کنم
آهوی چشم تو را نازم که میگوید به ناز
آن غزالم من که دایم صید شیر نر کنم
صحبت قند لب تو من مکرّر کردهام
تا که کام تلخ خود شیرین از این شکّر کنم
1) 195. در ترکیب عاشق صادق ایهام وجود دارد؛ یکی عاشقی راستگو و صدیق و دیگری عاشق امام صادق علیهالسلام.
ذکر زال دهر این باشد که میگوید مُدام
آن عروسم من که در یک روز صد شوهر کنم
گرچه برگشتن ز دین دور از مسلمانیست من
ترسم آخر بهر آن بت خویش را کافر کنم
گر کشی زارم مکن اندیشه از من کاین تقاص
من نه در دنیا نه در عقبی نه در محشر کنم
پای در دامن کشم من بی تو از افسردگی
روز و شب چون مرغ غمگین سر به زیر پر کنم
دوش پرسیدم ز خرّم در چه کاری روز و شب
گفت با یک ساده دایم باده در ساغر کنم
چون دماغم تر شود مدح حسامالسلطنه
گاه گویم گاه بنویسم گهی از بر کنم
آنکه گوید گر خدایم نصرت و فرصت دهد
ملک چین و روم بیخاقان و بیقیصر کنم
به جز خیال غمت هیچ نیست در نظرم
نه در غمِ ضررم نه به فکر سیم و زرم
همی به خانه کشم انتظار یار مگر
دری به هم بخورد تا درآید او ز درم
تمام گشت اگر مال و جان و جاه و جلال
گذشتم از همه امّا ز تو نمیگذرم
شد از فراق تو عمرم تمام و میترسم
که آرزوی وصال تو را به گور برم
اگرچه زشتم و سر تا به پای من عیب است
دلم خوش است که در فنّ عشق باهنرم
بکن ز تیشهی جورت نهال عمر مرا
که در حدیقهی عشقت درختِ بیثمرم
اگرچه مایهی دردسر توأم ساقی
بکن ز باده در این وقت رفع درد سرم
ز زهد خشک ملولم خدای را ساقی
به یک دو جرعه می ناب کن دماغ ترم
به پای یار تو گر جان فدا کنی خرّم
مگر به کشتن و مردن من از تو مُردهترم
من به امید بهشت جاودان ننشستهام
از صمیم دل کمر بهر جهنّم بستهام
در جهنّم گر روم گردد برای من بهشت
زانکه در دنیا و عقبی با علی پیوستهام
من نشستم با نصارا و یهود و گبر لیک
پای وعظ واعظ بیهودهگو ننشستهام
اینقدر پس رفتم و پیش آمدم تا ساعتی
شد نصیبم وصل و از جوی فراقش جستهام
آنچنان دیوانهام کردی که از عشق تو من
کُندها بشکستهام زنجیرها بگسستهام
پا به راه عاشقی زنهار نگذارد کسی
من نهادم پا که هم وامانده هم خستهام
هر که دولتمند شد آسوده و وارسته نیست
من اگر وارستهام از مسکنت وارستهام
در شکست هیچ کس هرگز نبودم نادرست
کردهام کار درستی توبه را بشکستهام
خرّم از مردن ندارد باک و میگوید که من
دست و دل از عالم و از اهل عالم شستهام
به طبع مدّعی از بس که سازگار شدم
خفیف و خوارتر از هر که پیش یار شدم
زمانه خوار چنان ساختم که در پیری
رهین منّت اطفال شیرخوار شدم
مرا حریف دغلباز پاکباز نمود
نه از نیامدن نقش بد قمار شدم
دلم ز گریه و زاری چو وانشد رفتم
به مرغزار همآواز مُرغ زار شدم(1)
کسی ز می نکند توبه زینهار که من
چو توبه کردم از این کار توبهکار شدم
پیاده رخ به ره آوردم و به عرصهی عشق
به پیل شاه چو فرزین شدم سوار شدم
به پیش یارشدم خوار تا که در عالم
خفیف و خوار بر اهل روزگار شدم
چه زحمتی به زمستان کشیدهام تا حال
رسید فصل گل و داخل بهار شدم
ز رفتن تو نمردم چو آمدی از دور
تو را بدیدم و زین غصّه شرمسار شدم
قرار داد که هر ماه بینمش روزی
از این قرار چنین زار و بیقرار شدم
به هر بلیّه که گشتم دچار چون خرّم
ز صدق دل متوسّل به کردگار شدم
1) 196. جناس ناقص یا مُحرّف بین مرغزار و مُرغِ زار.
سینهام تنگ شده نیست در آن جای دلم
که شب و روز شده کوی تو مأوای دلم
می به مینا نبود تا که خورم میباید
که خورم خون عوض باده ز مینای دلم
همه کس را که من از دیدهی دل میبینم
تو نهان گشتهای از دیدهی بینای دلم
هر کجا جای تو باشد دل من هم آنجاست
که بود در همه جا جای تو و جای دلم
گوش هوش ار بکنی باز به آواز حزین
نالهی زار به گوشت رسد از نای دلم
پاشکسته نبود این دل من هر جایی است
دارم امید که غافل شکند پای دلم
تا درآرم گهر شعر ز بحر طبعم
میکنم غوص چو غوّاص به دریای دلم
آنچه با من تو در این شهر کنی جور و جفا
کس نداند همه من دانم و صحرای دلم
از لب لعل تو یاقوت مرا خواهش نیست
هست یک بوسه ز لعل تو تمنّای دلم
یوسف مصر دل من تویی ای یار عزیز
پیر و کور از غم تو گشته زلیخای دلم
دارد از تو دل من داعیه هر دم تا من
نشوم طی نشود طی جر و دعوای دلم
رای تو بُردن دل، رای دل آوردن توست
عاقبت رای تو فایق شود از رای دلم
دل پُر درد به عالم ز تو دارد خرّم
اینکه گوید همه دم وای دلم وای دلم
از جنون عشق خوبان گرچه من دیوانهام
با همه دیوانگی در عاشقی فرزانهام
روز و شب در میکده از همّت پیر مغان
پر شود پیمانهام تا پر شود پیمانهام
هر کجا شمعی برافروزد ز روی روشنی
من به گرد شمع آن روی نکو پروانهام
گرچه پیرم لیک از میدان اطفال نکو
رو نگردانم ز بس در جنگشان مردانهام
من که در زود آشنایی شهرهی شهرم ولی
با همه زود آشنایی پیش تو بیگانهام
من همان مرغ گرفتارم که در کنج قفس
تا ننالم کس نخواهد داد آب و دانهام
کیستم من در جهان نه مؤمنم نه کافرم
نه مقیم کعبه و نه خادم میخانهام
گفت با خرّم که عاقل شو، یکی از روی پند
گفت میگویی که عاقل شو مگر دیوانهام
نه مایل حوریم و نه مشتاق بهشتیم
تا روی تو دیدیم از این هر دو گذشتیم
بر کشتهی ما ابر عطایی که نبارید
وقت است که ضایع شود آن تخم که کشتیم
تا در سر کوی تو نمودیم توقّف
دیگر به هوای دگری دور نگشتیم
معذور بدار ار ز فراق تو نمردیم
در پای خود از دست خود این جرم نوشتیم
گر عکس رخ خویش در آیینه ببینیم
معلوم به ما میشود آن دم که چه زشتیم
امروز همه فکر گچ و آجر و سنگیم
فردا چو شود خاک و کلوخ و گل و خشتیم
ای شیخ به ناپاکی ما بادهگساران
فتوی چه دهی زانکه همه پاک سرشتیم
دیگر به چه رو رو به سوی کعبه نماییم
ما کز پی روی صنمی رو به کنشتیم
هر مال که اندوخته بودیم به چل سال
شد چُلّه به یک سال همه آنچه که رشتیم
خرّم نبرد ما و تو را کس به جهنّم
داریم چو حب علی از اهل بهشتیم
هر زمان با گلرخی سوی گلستان میروم
گر گلستان قُلّهی کوه است آسان میروم(1)
2گفت یوسف چونکه من بیرون ز کنعان میروم
افکنندم هم به چاه و هم به زندان میروم
گرچه من از این جهان با کوه عصیان میروم
لیک با مهر علی در باغ رضوان میروم
رو نگردانم ز میدان نکورویان شهر
گر بدانم کشته میگردم به میدان میروم
گر روم بیراه دارم راه با هر مذهبی
با مغان در دیر و مسجد با مسلمان میروم
درد بیدرمان عشق او دچار من شده
بیثمر پیش طبیبان بهر درمان میروم
از اقارب خوف دارم من به شهر اصفهان
وز عقارب نیست باکم، چون به کاشان میروم(2)
کی روم از خدمت پیر مغان در نزد شیخ
با چه عقل از نزد دانا پیش نادان میروم
آنچه میرفتم به مکتب من نفهمیدم که من
در دُبستان میروم یا در دَبستان میروم(3)
دیو شد دزد نگین وز ابلهی با خود نگفت
روسیاهم با چه رو نزد سلیمان میروم
گرچه میدانم پشیمانی ندارد سود لیک
گر روم از کوی او کور و پشیمان میروم
نه تن من پیرهن خواهد نه نعش من کفن
چونکه عریان آمدم من باز عریان میروم
من ز دنیا میروم امسال سوی آخرت
گر به تابستان نرفتم در زمستان میروم
مسندت از شاعری خرّم در ایوان اوفتاد
گو به عوناللّه از ایوان به کیوان میروم
ز کوی یار چرا روی سوی وطن بکنم؟
که کرده است چنین کار را که من بکنم؟!
اگر که پیرهنم حایل و من و تو شود
برهنه میشوم و ترک پیرهن بکنم
لباس عافیتی نیست چون مرا آن به
که فکر گور و کفن بهر خویشتن بکنم
وطن خوش است چو خوش نگذرد به من خود را
میسّر ار شود آواره از وطن بکنم
مرا که ره ندهد هیچ کس به مسجد و دیر
چرا متعابعت شیخ و برهمن بکنم؟
مرا که نیست کلافی ز مال دهر به دست
چرا ملامت کالای پیرزن بکنم؟
نکرد منّ و کرم هیچ کس به من، من هم
ز روی صدق توکّل به ذوالمنن بکنم
از ابلهی است اگر خاتم سلیمان را
به اشتباه در انگشت اهرمن بکنم
بیار باده به مجلس اگر که بدمستیست
به ضرب چوب برونش از انجمن بکنم
نهاد بار غمش بر دل و نمیدانم
که چون تحمّل سنگ هزار من بکنم
اگر که سیم و زر آرم به دست چون خرّم
تمام صرف نکویان سیمتن بکنم
اگر به خدمت آن ماه سال و ماه رویم
نمردهایم چو از هجر رو سیاه رویم
نمیرویم ز میخانه جانب مسجد
مگر که مست شویم و به اشتباه رویم
گل و گیاه رخ و خط تو بود منظور
که ما به باغ به سیر گل و گیاه رویم
ز قتل ما مکن اندیشه ای نگار که ما
نه آن کسیم که جایی پی گواه رویم
بر آستان ندهد بار هیچ کس ما را
ز فرط حرص به امید بارگاه رویم
چنان شدیم شدیدالعمل که در عالم
سرآوریم اگر از پی کلاه رویم
چو نیست دادرسی در دربار اصفاهان
به ملک ری به تظلّم به پیش شاه رویم
به عون جیش توکّل به دفع لشکر خصم
همیشه بی علم و لشگر و سپاه رویم
سوار رخش غروری تو تا به کی خرّم؟
بشو پیاده که با هم من و تو راه رویم(1)
1) 200. از ضربالمثلهای فارسی: «پیاده شود با هم پیاده راه برویم». کنایه از اینکه در قضاوت عجله نکن، بلندپروازی نکن، تند نرو.
تا چنگ به زلفش زدم از نار گذشتم
وز عنبر و مشک تر تاتار گذشتم
یک بار نشد من گذرم از گل رخسار
صد بار فزون از گل گلزار گذشتم
روزی که فلک کرد سوارم به خر خود
از استر و اسب و خرِ رهوار گذشتم
گفتم به فلک یار مشو بیپدران را
گفتا من از اشخاص پدردار گذشتم
هرگز چو دراویش نرفتم پی اسرار
سرّیست در این کار، کزین کار گذشتم
ارزانی زهّاد بود جنّت و انهار
زیرا که من از جنّت و انهار گذشتم
چون چرخ نگردد به مرادم دمی این دور
من از مدد گنبد دوّار گذشتم
خیری که من از عمر ندیدم به همه عمر
خیریّتم این بود کز اشرار گذشتم
اصلاح نشد کارم از اختام(1)و از اذکار
من نیز ز اختام و ز اذکار گذشتم
خرّم غم خود، خود خورد و گرید و گوید
از مادر و از خواهر غمخوار گذشتم
1) 201. جمع ختم(به پایان رسانیدن خواندن دعا یا سورهای طبق دستور برای رسیدن به حاجت).
خواهی که نوازش کن و خواهی بگدازم
جانا به سرت با تو به هر طور بسازم
با مُهرهی مِهر صنمی بر سر آنم
بازی بکنم با سر خود تا که ببازم
دعوی حقیقت کنم ار با تو چه حاصل
زیرا که تو دانی که من از اهل مجازم
ای شیخ مفرما که چرا توبه شکستی
بشکستم اگر توبه درست است نمازم
بگذشت بسی روز و شب و هفته و ترسم
وصلش ندهد دست به یک سال درازم
با سیمتنی غیر تو من گر بنشینم
در بوتهی غم چون زر خالص بگدازم
از دست تو هر کس که خورد تیر محبّت
گوید ز سر شوق که شست تو بنازم
وصلت ندهد هیچ کسم جز تو به عالم
چاره چه بود جز که به جور تو بسازم
تا جان به تنم هست چو خرّم متوسّل
بر لطف خدای احد بنده نوازم
من از سبب مدّعی از یار گذشتیم
دیدم گل و از گل جهت خار گذشتم
دستار نهد هر که به سرمایهی کبر است
زآنست که من از سر و دستار گذشتم
من همّت ذات و گهرم بس که بلند است
از تاج شه و گوهر شهوار گذشتم
دیدم که رود سر به سر دار ز منصب
از خلعت و سرداری سردار گذشتم
نه مسجد آدینه روم نه به کلیسا
از سبحه و مُهر و بت و زُنّار گذشتم
هرچند که گشتم پی دین، دار نجستم
از دین مسلمانی و دیندار گذشتم
نه نقد کنم کیسه و نه جنسن در انبار
زیرا که من از مبلغ و مقدار گذشتم
دارند ز بس مردم بازار تقلّب
از بیع و شِری کردن بازار گذشتم
چون پیر شدم پیر شعوری که ندارد
تارک شدم از گفتن اشعار گذشتم
هر چند که تکرار قوافی نبود عیب
محتاط شدم باز زتکرار گذشتم
خرّم نکند زاهل کرم خواهش و گوید
از بیطمعی من ز کَرَمدار گذشتم
گر بود عمر از برای خود خیالی میکنم
با نگاری عشرتی بی قیل و قالی میکنم
تا گشاید در جواب من لب شیرین ز هم
زان شکر گفتار پی در پی سؤالی میکنم
پیش هر بدحالتی اظهار مطلب خوب نیست
شرح حال خود برای اهل حالی میکنم
در فنون عشق تا کامل شوم از روی صدق
بیتکبّر خدمت اهل کمالی میکنم
گر به دست آرم کلافی بهر آن یوسف جمال
از طمع خود را شبیه پیره زالی میکنم
در دل من نیست فکری جز خیال وصل یار
حال من بنگر که چون فکر محالی میکنم
گفتمش ای ماه سالی شد نکردی رو به ما
گفت اگر تو صبر داری ماه و سالی میکنم
گر طلب کردم می صافی ز تو ساقی مرنج
تشنهام بس خواهش آب زلالی میکنم
همچو زاهد هرچه میآید به دستم میخورم
وز تغافل نه حرام و نه حلالی میکنم
گفت با خرّم یکی چون میکنی موزون غزل
گفت یاد از قامت رعنا غزالی میکنم
صاحب دیوان به خلعت گر مخیّر سازدم
هرچه باداباد استدعای شالی میکنم
من از عمل زشت به یکبار گذشتم
بودم چو گرانبار، سبکبار گذشتم
تکلیف به من هر که کند بر عمل زشت
گویم که من پیر از این کار گذشتم
بیمارم و جز یار پرستار ندارم
گر یار نباشد ز پرستار گذشتم
رفتم به گدایی همه گفتند که خیر است
من نیز از ابرار و از اخیار گذشتم
من همچو هما قانعم از خوردن اُستْخوان
کرکس نیم از خوردن مردار گذشتم
گر مشتری جنس هنر نیست که من هم
جنسم نفروشم ز خریدار گذشتم
پنهان بخورم می که گناهم نشود فاش
از مطرب و چنگ و نی و مزمار گذشتم
من از همه کس میگذرم کافر محضم
گویم اگر از احمد مختار گذشتم
بد میگذرد بس که در این عهد به خرّم
گوید که خورم پیش و ز خروار(1)گذشتم
1) 202. در نسخه این واژه واضح نیست، حدثی نگاشته شد.
زاهد ار بیند که در مینا می از خم میکنم
میکنم تدبیری و پی را بدو گم میکنم
رحم و انصاف از جهان منسوخ شد وز ابلهی
من ز مهرویان تمنّای ترحّم میکنم
در دم رفتن که باشد دیدهی من اشکبار
گر تو آیی آن دم از شادی تبسّم میکنم
خاک عالم سر به سر گل شد ز آب چشم من
با ضرورت بعد از این از گل تیمّم میکنم
کوکب بختم چو خوابیده است هر شب تا سحر
شکوه از ناسازگاریهای انجم میکنم
دختر رز گفت باشد مادر من چونکه تاک
هر که فخر از اَبْ کند امّا مَن از اُم میکنم
خادم میخانه گر سازد مرا پیر مغان
با چنین منصب به میخواران تَحکّم میکنم
گوش بر حرفم ندادی صد سخن بر یک سخن
گر تو باشی مستمع بیجا تُکلّم میکنم
گفت خرّم عزم اصفاهان نمایم چون ز ری
چند روزی قصد در معصومهی قم میکنم
بعد از این چون سیر آن روی دلارا میکنم
تا ببینم سیر رویش چشم خود وا میکنم
سالها شد جای من در کوی جانان است اگر
میروم جایی دگر بسیار بیجا میکنم
من که در شهر و دیار خود ندارم آبرو
چند روزی چو مجانین رو به صحرا میکنم
چونکه گردم پیر گردم خادم میخانهای
گر نیاید کاری از من می به مینا میکنم
عاقبت از عشق خواهم کرد یک کار از دو کار
یا ز دین بیرون روم یا ترک دنیا میکنم
چون به میزان حساب عاشقان خود رسید
گفت با خرّم تو را زان جمع منها میکنم
فرصتی کی من ز کار خلق کم فرصت کنم
خلوتی خواهم که تا مدح این(1)خلوت کنم
تا شود آرام گوشم از صدای هر کسی
گوشهای گردم نهان تا مدح آن حضرت کنم
چونکه جایز نیست وقت مدحتش صبر و درنگ
خامه را گیرم به کف تحریر با سرعت کنم
گر نگشتم قابل مدحش ز بهر خدمتش
تنگ میبندم کمر چون خادمان خدمت کنم
نعمت فیض حضورش گر نصیب من شود
تا قیامت از تفاخر شکر آن نعمت کنم
ای خداوندی که میگویی خدا را من ز خود
تا کنم راضی به کار بندگان همّت کنم
هر عزیزی را که میبینی به عالم گشته خوار
در دل خود گویی او را عزّت و حرمت کنم
بخت تو گوید که بیعت با تو کردم چون که من
دست خود را هم به پیشت بیع آن بیعت کنم
بس که هستی صاحب منّ و کَرَم گویی به خلق
میکنم هر وقت بذل و بخش بیمنّت کنم
1) 203. این واژه خوانا نیست احتمالاً یا «این» و یا «امین» باشد.
داورا میرا، امینا هست یک حاجت مرا
آمدم تا خدمت تو عرض آن حاجت کنم
کشتهام در مزرع دل تخم امیّدی از آن
از سحاب فیض لطفت خواهش رحمت کنم
وصفالاصنافم بخوان و بعد از آن شهرت بده
تا که در این شهر ز استمداد تو شهرت کنم
گر به پیش شاه باید عرض، آن خود عرض کن
ورنه من کی این جسارت با چنین جرأت کنم
چو نمودم عرض حاجت گر بود تکلیف شاق
بیتکلّف از همان در کامدم رجعت کنم
گر به پیری در چراغ شعر روغن میکنم
آخر عمرم شده چون خانه روشن میکنم(1)
نفس از من میکند در هر نفس چیزی هوس
سادهلوحی بین که من خدمت به دشمن میکنم
خوردن گندم چو آدم را برون کرد از بهشت
من قناعت ماکیانآسا به ارزن میکنم
هیچ کس توبه نکرد از توبه کردن در جهان
من ز توبه نادمم این کار را من میکنم
بس که میخواهم بمیرم تا شوم از غم خلاص
زنده میگردد دلم چون یاد مردن میکنم
هرچه میخواهی بزن زخمم که من زخم تو را
نه ز مرهم دفع نه بخیه ز سوزن میکنم
گفت بازی با شهی چون طعمهخوارِ تو منم
بر سر و دستت بیطعمه نشیمن میکنم
زآنکه بی مدح علی زینت ندارد یک کتاب
من کتابم را ز مدح او مزیّن میکنم
گفت با خرّم یکی کار تو اکنون چیست گفت
مدحت قتّال شیر دشت ارجن میکنم
1) 204. خانه روشن کردن اصطلاحی است که برای بیمار محتضر به کار برده میشود هنگامی که کاری قابل توجّه انجام میدهد تا بعد از مرگ او را بیشتر یاد کنند.
چونکه گذشت فصل دی، میگذرد بهار هم
سال دگر چو میرسد میگذرد چو پار هم
قتل مرا ز جان همی یار نه مایل است و بس
تشنهی خون من بود دشنهی آبدار هم
مشکفشان بود ز بس کاکل شوخ کابلی
نیست بهای کاکلش کابل و قندهار هم(1)
یک دو سه عاشقش نیست (باز) اگر که بشمرم
از ده و صد که بگذرد رد شود از هزار هم(2)
نیست به چشم من نکو هرچه نکو بود مگر
دلبر ساده خوش بود بادهی خوشگوار هم
بیم ندارم از کسی باده خورم به روز و شب
میکنم این گناه را مخفی و آشکار هم
عید رسید و تهنیت خلق کنند و بهر من
عید مبارکی بود دیدن روی یار هم
نیمبها فروختم کهنه و نو تمام را
هرچه که داشتیم شد صرف می و قمار هم
مردم خاکسار را خاک در علی شدن
باعث آبرو شود مایهی اعتبار هم
خرّم اگر ز شهر خود کرده در این دیار رو
نقل مکان کند همین هفته از این دیار هم
غزل در مدح رکنالملک
اگر یک ماه یا صد سال دیگر در جهان مانم
مده یارب به من دردی که در مانم به درمانم(1)
ندانم مؤمنم یا کافرم این قدر میدانم
نشینم گر برکافر نمایم حفظ ایمانم
مرا زاهد مترسان از عذاب آتش دوزخ
مگر من کافرم من هم به سان تو مسلمانم
گریبانم به دست مرگ چون افتد نیندیشم
چرا کز لوث عصیان و خطا پاک است دامانم
غلام مردم نامرد عالم من نخواهم شد
که من در عالم مردی غلام شاه مردانم
اگرچه پیرم و وامانده و خسته معاذاللّه
که تا هستم به راه شاعری یک گام وامانم
به میدان سخن هستم سواری جنگجو امّا
ز موزونان سخنسنجی نمیآید به میدانم
رواجی نیست جنس شعر را در این زمان من هم
به قول اهل حرفه مینمایم تخته دکّانم
نیم المنةُ لِلّه ممنون دد و دیوی
که من عمری است زیر منّت خان سلیمانم
یگانه خان، رکنالملک دانا آنکه میگوید
که من در علم حکمت تالی و ثانی لقمانم
1) 207. جناس مرکّب «در مانم» و «درمانم»: اوّل به معنی درمانده شدن - درمان و مداوایم.
چو تولیدش شده در فارس کس منکر نخواهد شد
کند گر ادّعایِ اینکه من از نسل سلمانم
مرا دعوت به خوان خود شبی کردی، خدا داند
که من بر خوان احسان تو یک عمری است مهمانم
غم روزی به دل خرّم ندارد آنی و گوید
که رزقم میرسد زیرا که جان باشد گروگانم
تو تا بودی غنی بودم چو رفتی بینوا گشتم
ز بس نالیدم از هجر تو، چون نی بانوا گشتم
نیامد بر مشامم بوی خیری از ریاکاری
نشستم روی فرش بوریا تا بیریا گشتم
بقای دوستان بادا که من بادیدهی عبرت
چو فانی دیدم این عالم فنا گشتم فنا گشتم
صبا آورد بویی صبحدم از سنبل زلفش
من دلمرده از شادی ز هم چون غنچه واگشتم
بقصد کشتن من رنجه کردی دست و بازو را
از این زحمت بسی شرمنده از روی شما گشتم
مرا از مدحت دونان، دو نان حاصل نشد من هم
ز روی صدق مدّاح شهید کربلا گشتم
نگارم گفت خرّم هر کجا خواهی برو دیگر
نبندم دل به دلبندی چو از بندش رها گشتم
غزل در مدح جناب منشی حضور همایونی متخلّص به عبقری
چو من به کوچهی میخانه عبور کنمف
ز بوی باده شوم مست و شرّ و شور کنمل
طواف کعبهی دل میکنم که نزدیک است
نه کعبهای که عبث راه خویش دور کنمف
اگر که با تو شوم داخل بهشت برین
ز دیده کور شوم گر نظر به حور کنمف
شد از غم تو مرا آب دیده قوت و غذا
نه ماهیم که قناعت بآب شور کنمل
تو شاهباز جمالی و نیست بال و پرم
که در هوای تو پروانه چون طیور کنمف
فلک به گور شه گور گیر خواند که من
هزار همچو تو بهرام گور، گور کنمل
بدیع نسخهی نغزی که وصفالاصناف است
چو شد تمام به تصحیح آن مرور کنمف(1)
چو لحن داودیم نیست تا که با آواز
ادای نسخه مزبور چون زبور کنمف
چه بِهْ که از پی عرض حضور حضرت شاه
چنین توقّعی از مُنشی حضور کنمف
جناب عبقری آن کو که گفته من اقدام
به کار خلق بهر امری از امور کنمف
دعای من نشد ار مستجاب موسی را
روانه بهر دعا سوی کوه طور کنمف
اگرچه اَلْف و کرور است جود شاه ولی
نه الف خواهم و نه خواهش کُرور کنمف
اگرکه قافیه معروف باشد و مجهول
من این عیوب توانم ز شعر دور کنمف
ولی ز دوری آن میشوم ز مطلب دور
برای عرض مطالب چنین قصور کنمف
برآر حاجت خرّم اگر که ممکن نیست
بگو که من نه شفا میدهم نه کور کنم(2)
آنکه مخفی و مستور نماند چونکه بستن قافیهای که واو آن معروف باشد با قافیهای که واو آن مجهول باشد صحیح نیست و اگر بسته شود محلّ ایراد است مگر آنکه شاعر معذرت بخواهد معفّو است لهذا چون غزل متن قوافی آن معروف و مجهول بسته شده اگرچه ناظم کتاب در دو شعر آخر صفحه عذر خواسته و احتیاطاً باز توضیح کرده که دانایان این فن حمل به نادانی وی نکنند و در قرینه قافیه معروف حرف «ف» نوشته و در قرینه قافیه مجهول «ل» نوشته...(یک جمله آخر خوانا نیست).
به پیری از جهان و از جوانان گرچه دل کندم
ولی او را ز چشم مردم چشمم نیفکندم
بجز گریه ندارم از فراقش روز و شب کاری
اگر گاهی کنم خنده به کار خویش میخندم
مرا نشناخت در عالم کسی گشتم سگ یارم
که بشناسند مردم بلکه از روی خداوندم
ندیدم یک کرمداری در این ایّام در عالم
که من هم از عطای خلقْ، دندانِ طمع کندم
یقین هر مرده در دل آرزوی زندگی دارد
ندارم زندگی چون من به مردن آرزومندم
بریدم رشتهی الفت ز هر بیمهر ماهی من
گره در آن میان باشد کنند ار باز پیوندم
اگر خواهی مرا از لطف خود خرسند گردانی
به هر وقتی مرا کشتی در آن دم از تو خرسندم
مگو با من برو از کوی من هر جا که میخواهی
که من در بند تو بندم تو پنداری به تو بندم
پیاده ماندهام در عرصهی عالم ولی شادم
نیفتادم ز اصلم گر فلک از اسب افکندم(1)
1) 210. اشاره به ضربالمثل: «از اسب افتادم از اصل که نیفتادم...».
تنم کاهیده از هجرش به پیش کهربا کامم
ولی در چشم او همسنگ و وزن کوه الوندم
چو خسرو کشت هرمز را بگفت امید میدارم
تقاصم را ز فرزندم کند فرزند فرزندم
اگر خواهی که در کوی تو دیگر پای نگذارم
چو کیخسرو بکن محبوس در کوه دماوندم
ز چشم مدّعی خرّم اگر گوید بپوشان رو
بکر گوشی زند خود را که گوشش نشود پندم
ما به عالم سخت و سست و زشت و زیبا دیدهایم
غم نداریم از بدِ دوران که دنیادیدهایم
سر و بستانی به چشم ما نمیآید که ما
بس جوانان بلند سروبالا دیدهایم
درد عشق او دچار ما همین امشب نشد
خویش را بیمار از این درد شبها دیدهایم
گر فلک ما را ز بالا آورد پایین چه باک
زانکه در عالم بسی پایین و بالا دیدهایم
از بهار و دی نه دلگرمیم و نه افسردهایم
زانکه در عالم بسی گرما و سرما دیدهایم
هر کجا دیدیم یک یوسفجمالی را به دهر
پیر و کور از عشق رویش صد زلیخا دیدهایم
بی سر و پا هر که شد در عشق باشد پایدار
ورنه او را گر بود سردار بی پا دیدهایم
گر ز هجر یار ما را سیل اشک از سرگذشت
ما ز چشم خود چنین طوفان و دریا دیدهایم
جاودان دارای ملک اسکندری هرگز نشد
کشته از ظلم فلک بسیار دارا دیدهایم
گر ترشرویی کنی یا تلخگویی باک نیست
ما به شیرینی تو را مانند حلوا دیدهایم
این غزل را ختم کن خرّم دگر زیرا که ما
طوطی طبع تو را پیوسته گویا دیدهایم
تا که الفت با جوانی شوخ و شنگ انداختم
پیر گشتم خویش را از آب و رنگ انداختم
غوطهور گشتم به بحر عشق چون ماهی ولی
خویش را بیهوده در کام نهنگ انداختم
تا که گشتم همنشین با مردمان بدگهر
گوهر خود را ز وزن و قدر و سنگ انداختم
دل به دلداری سپردم بهر من مصرف نداشت
گوشهی آن را برای روز تنگ انداختم
چون نبودم مرد میدانش ز روی مصلحت
گاه طرح صلح و گاهی طرح جنگ انداختم
فال بگرفتم که نامآور شوم در عشق لیک
قرعهی بیجا منِ بی نام و ننگ انداختم
گلرخان در مجمع هر دم که گردیدند جمع
داخل آن جمع خود را بیدرنگ انداختم
آنچنان بنواختم از بهر ماهم تار و چنگ
کز ترانه زهره را از چنگْ چنگ انداختم(1)
تا دلم زنّار بست از عشق آن ترسا پسر
از صفاهان رخت در ملک فرنگ انداختم
1) 211. چنگ» اول در مصرع دوم مقصود دست و چنگال زهره است و «چنگ» دوّم همان آلت موسیقی است. بیت جناس تام دارد.
از برم دل بس گریزان بود اندر گردنش
از طناب زلف دلبر پالهنگ انداختم
رنگ خود را من ز سیلی سرخ دارم پیش خلق
به از این رنگی ندیدم آنچه رنگ انداختم
از خدنگ غمزهاش از پا مرا افکند و گفت
صد چو خرّم را ز پا از یک خدنگ انداختم
گفت یارم که ز خوبان همه طنّاز ترم
که میان همه پر عشوه و پرنازترم
فوج عُشّاق اگرچه همگی سربازند
من در آن فوج یقین از همه سربازترم
گرچه باشد همه اجزای تو غماز ولی
غمزهات گفت که من از همه غمّازترم
هر که بی عقل و تمیز است کند توبه ز می
من که توبه نکنم از همه ممتازترم
گلعذارا ندهی گوش به صوت من زار
من ز بلبل که ز عشق تو خوشآوازترم
سرفرازم، شکنی گر تو سرم را از سنگ
سر و دستم شکنی گر تو سرافرازترم
شد غزل ختم از این رو که بود قافیه تنگ
ورنه من از شعرا قافیهپردازترم
سالها از حیله و نیرنگ رنگ انداختم
تا میان مدّعی و یار جنگ انداختم
کارکُشتیها زدم بر آن نگار پهلوان
تا که لُنگ انداختند او را ز لَنگ انداختم(1)
عارضش دیدم گرفته کرد، خط پنداشتم
ماه بگرفته است پی در پی تفنگ انداختم
چند باشد راه عشق و عاشقی دور و دراز
من که واماندم در این ره بس شلنگ انداختم(2)
مدّعی را گارس کنجد کشت و من بیفایده
بهر او پیوسته چون رضّاض دنگ انداختم(3)
در خم اقبال چون شد ابرهی بختم سیاه
من هم آن را سخت در زیر کدنگ انداختم(4)
عاقلان شهر افتادند در رنج و تعب
چون من از دیوانگی در چاه سنگ انداختم
خانهی مهر و وفا را خواستم سازم خراب
عشق مانع شد ز کف بیل و کلنگ انداختم
ترک چشم فتنهانگیز تو گوید فتنهها
در میان چارلنگ و هفتلنگ انداختم(5)
1) 212. جناس محرّف لُنگ و لَنگ. لُنگ انداختن کنایه از احترام گذاشتن و حرمت قائل شدن برای کسی است.
2) 213. شلنگ انداختن: کنایه از قدمهای بلند برداشتن و اندازهگیری کردن مسیری با قدم.
3) 214. شاعر به اشتباه کلمهی رزّاز را با ضاد نوشته است و رزّاز کسی است که برنج را میکوبد و سبوس آن را جدا میسازد و دنگ آلتی است که با آن برنج را میکوبند چون یک سر او به هاون برنج برسد سر دیگرش بلند شود.
4) 215. کدنگ: چوبی است که گازران(رختشویان) جامه بدان کوبند تا پاک شود.(دهخدا)
5) 216. اشاره به ضربالمثل: «دیوانهای سنگی در چاهی میاندازد که صدها عاقل نمیتوانند آن را بیرون بیاورند».
مدّعی خر طبیعت بس که بر من زد لگد
عاقبت در گردن آن گاو زنگ انداختم
گلرخان با من دورویی میکنند از بس که من
چشم هر ساعت به یک یار قشنگ انداختم
عقل را با عشق سنجیدم سبکتر بود عقل
تا شود سنگین برایش پارسنگ انداختم(1)
تر نشد از بادهی تنها حریفان را دماغ
چرس در غلیان و اندر کاسه بنگ انداختم
تا حریفان را ز کیف باده و بنگ و حشیش
هر یکی را گوشهای مست و ملنگ انداختم
مدّعی روباه بازی بس که از نیروی عشق
من به کو ه و بیشه بس شیر و پلنگ انداختم
در دهان آن شکرلب این زبان من بود
یا که اندر کاسهی شربت شرنگ انداختم
با فلک گفتم گلیم بخت من باشد چه رنگ
گفت اسپید و سیه نقشش دو رنگ انداختم
از نیام کام چون کردم برون سیف زبان
لرزه بر اعضای سیفِ اِسفَرَنگ انداختم(2)
یک غزل شد طرح، خرّم ساختم من دو غزل
طرح آن مربوط و طرح این جفنگ انداختم
1) 217. اشاره به ضربالمثل: «یارو عقلش پارسنگ برمیدارد». یعنی از نظر عقل کمبود دارد باید کنار عقلش پارسنگ گذاشت تا میزان برابر شود.
2) 218. سیفِ اسفرنگی از شعرای دیه(روستایی) در سُغد سمرقند است. خرّم میگوید وقتی من شروع به سرایش اشعار میکنم و زبان تیز و شمشیرگون خود را به سرایش اشعار میگشایم سیف اسفرنگی که خود شاعری معروف و مشهور است در مقابل اشعار من لرزه بر اندامش میافتد.
گر یار زند زنگ گشاید دل تنگم
چشمم به رخ اوست ولی گوش به زنگم(1)
در بحر غم عشق نکویان همه غرقند
گر من نشوم غرق در این بحر نهنگم
از عاشقی و عشق دل شیر شود آب
آیا چه کنم من که نه شیریم نه پلنگم؟
در جنگ نکویان سپر انداختهام باز
از روی خصومت همه آیند به جنگم
من سنگ وفایم که تمام است به عالم
با سنگ خود البته تو سنجیدهای سنگم
از توپ من اندیشه ندارند جوانان
مردم همه دانند که خالی است تفنگم(2)
در چهرهی زردم نگری گر به تأمّل
گردد به تو معلوم ز رنگم که زرنگم(3)
درویشم و دارم دل پر دود ز فاقه
نه چرس کشم دیگر و نه مایل بنگم
بخت بد من از تو مرا ساخته محروم
باید که ز حرمان تو با بخت بجنگم
در ذائقهی خلق ز شیرینسخنی من
چون شکّرم امّا به مذاق تو شرنگم
نامم شده معروف و انامم نشناسند
این نام شود گم که از این نام به تنگم
گویند بود صبر کلید در مقصود(1)
آیا چه کنم من که به دل نیست درنگم؟!
از ظلم تو خرّم نشده خارج از اسلام
امّا به گمان تو من از اهل فرنگم
از بس که فقیر و بیزبانم
از هستی خویش در گمانم
هرجا رود آفتابرویی
چون سایه من از پِیَش روانم
تهدید مکن مرا ز کشتن
صد بار نمودی امتحانم
آب از سر من گذشت دیگر
سهل است کنار یا میانم(2)
درمانده شدم به کار عشقش
هرچند زرنگ و کاردانم
در کوی تو استخوان شکستم
زانست که خورد استخوانم
گر زهر دهی و دیر نوشم
مستوجب قهر و ترجمانم
ای خواجه مرا غلام خواندی
پیوسته بدین لقب بخوانم
در کوی تو ساکنم چو امروز
فردا ز عذاب در امانم
بهر تو کنم تلاش چندانک
گردد متلاشی استخوانم
جز وصف تو حرفی ار بگویم
از دست خودت ببر زبانم
من طاقت جنگ تو ندارم
هرچند شجاع و پهلوانم
پرسی اگر از دیار خرّم
از مردم شهر اصفهانم
نه همین از ضعف پیری از نفس افتادهام
در جهان هم از نفس هم از هوس افتادهام
در کمند زلف تو گردیدهام آیا اسیر
یا به دام عنکبوتی چون مگس افتادهام؟!
روز می خوردم اگر، خوردم ز شیخ شهر حد
شب اگر خوردم، به زندان عسس افتادهام
کارکُشتیها به بیتالقوهی دنیا زدم
نه ز من افتاده کس نه من ز کس افتادهام
عاشقان را عشق خوبان است در عالم قفس
سالها باشد که من در این قفس افتادهام
من که در هر جنگ بودم در جوانی پیشجنگ
چونکه گشتم پیر در جنگ تو پس افتادهام
قصد آزارم مکن صیّاد دیگر این مرا
هست بس کاندر قفس بیهمنفس افتادهام
من نیفتادم هنوز از حَیِّز اصل و نسب
گر مرا افتاده بینی از فرس افتادهام
هر زمان خرّم دل خود را به یاری داد و گفت
در میان عاشقان من بوالهوس افتادهام
من از آن روز که قطع نظر از زن کردم
همه شب با پسری دست به گردن کردم
بر سرم آمد و عیشی دم رفتن کردم
خواستم جان بدهم خانهای روشن کردم(1)
سرکشی کرد بسی نفس و نکشتم او را
میخورم غم که چرا رحم به دشمن کردم
تلخ و ناخوش گذرد زندگیم مرگ کجاست؟!
که من از غصّه و غم میل به مردن کردم
تا شوم خادم میخانه به مسجد پی نذر
شمعها بردم و شبها همه روشن کردم
خوشهچینی شدم از خرمن ارباب کمال
آنچه دادند به من گوشهی خرمن کردم
تا به دامان تو گردی ننشیند از خاک
خاک و و خاشاک رهت را همه دامن کردم
گوشم آرام شد از حرف بَدِ خلق جهان
گوشهی میکدهی عشق چو مسکن کردم
منم آن باز که هر وقت نمودم پرواز
باز در بام سرای تو نشیمن کردم
1) 224. اشاره به ضربالمثل: «خانه روشن کردن». بیت پیشین نیز از جمله مطایبات نظربازانه خرّم است. و در اصل غزل از بیت دوم آغاز میشود(غزل ذومطلعین است).
همه کس آرزوی وصل تو در دل دارد
این هوس را ز دل و جان تهمتن کردم
تو ز شمشیر به من آنچه زدی زخم جفا
همه را من ز وفا بخیه ز سوزن کردم
من که خود مردهام از عشق نکویان دیگر
منع خرّم ز چه از ناله و شیون کردم
ز عهد خلقت آدم به عالم
کم آمد خوبرویی عهد محکم
من از دست تو نوشم می چه کارم
که میباشد محلّل یا محرّم
به دور جام جم بنوشته بودند
که گردد دور بس بی جام و بی جم
به عالم هر که با قول و لسان است
مؤخّر گر بود گردد مقدّم
بیا و علم عشق از من بیاموز
که در این علم من گردیدم اعلم
کم و بیش از برای رزق کم کن
رسید هر روز روزی بیش یا کم
به منّت ار دهند آبم ننوشم
بود آن آب اگر از چاه زمزم
همه خوبان عالم را بدیدم
ندیدم چون تو من در کلّ عالم
چنان زخمی زدی بر من که هرگز
نگردد التیام از هیچ مرهم
بسی مردند خرّم از غم عشق
از این غم گر تو هم مردی جَهنّم
هر وقت دست در بغل یار میکنم
پندارد او که در بغلش مار میکنم
هرچند من ز خواجگی انکار میکنم
امّا به بندگی تو اقرار میکنم
هرگز ز باده توبه نکردم به روزگار
امّا برای تجربه یک بار میکنم
دانم تو را به من نفروشد کسی ولی
خود را پی مظنّه خریدار میکنم
گفتی که جان و سر به فدایم که میکند
گر هیچ کس نکرد من این کار میکنم
پیری رسانده کار را به جایی که دم به دم
از ضعف حال تکیه به دیوار میکنم
ای باغبان مناز به گلهای خاردار
من باغبانی گل بیخار میکنم
یاران خانگی همه هستند خانهکَن
زان رو ز خانه رو سوی بازار میکنم
گر جان فدای تو نکنم سر کنم فدا
از این دو کار بهر تو یک کار میکنم
بیحاصل است خدمت حُکّام بعد از این
خرّمصفت ملازمت یار میکنم
گر بخواهم سِیر روی آن بت رعنا کنم
باید از بهر تماشا چشم خود را وا کنم
روز وصلش فکر فردای فراقش نیستم
بهر چه امروز من اندیشه از فردا کنم
گفتگو با مردم نادان ز نادانی بود
زان سبب من گفتگو با مردم دانا کنم
از حیات و زندگی خود ز بس در نفرتم
زین حیات و زندگی خواهم که استعفا کنم
راه عشق او خطرناک است بس در حیرتم
کاین سفر تنها کنم یا آنکه با تنها کنم
فصل گل گشت و پی گلگشت باید بعد از این
با نگاری گلعذاری رو سوی صحرا کنم(1)
نیست دردی درد عشق او که بهر رفع آن
شمع نذر مرقد پاک ابو دردا کنم
گاهی از او گر کنم خواهش همین یک بوسه است
نیستم آن کس که از او خواهش بیجا کنم
گرچه از دنیا و اهل آن ندارم دلخوشی
نه شکایت از کسی نه شکوه از دنیا کنم
نام من گم بود خرّم شعر میگویم مگر
نام نیکی در جهان از شاعری پیدا کنم
1) 225. جناس تام بین دو کلمه «گل گشت» و «گلگشت».
بس که دایم انتظار از بهر کشتن میکشم
تا که تُرکم میکشد شمشیر، گردن میکشم
پا کشید از دوستی من به حرف مدعی
هر ستم من میکشم از دست دشمن میکشم
آنچه او از دست من سازد گریبان چاک باز
رشتهی مهر و محبّت را به سوزن میکشم
در قفس از بس که دلتنگم نمینالم ولی
نالهی حسرت ز دل از بهر گلشن میکشم
تیر ناز گلرخان از جوشن جان بگذرد
بهر حفظ تن عبث من بار جوشن میکشم
خاک پایش را که باشد توتیای چشم کور
چو جواهر سرمه من در چشم روشن میکشم
کاشتم تخم وفا آبش دهم از خون دل
صبر اگر باشد مرا یک روز خرمن میکشم
من که هر روزی گذارم پا به یک شهر و دیار
گر رسم در کوی جانان پا به دامن میکشم(1)
مرد باهمّت نمیبینم ز بس در روزگار
بعد از این من هم به عالم منّت از زن میکشم
روزی هر کس رسد بیدردسر خرّم دگر
زحمت بیجا به عالم روز و شب من میکشم
1) 226. پا به دامن کشیدن»: کنایه از گوشهگیری و عدم مسافرت و سیاحت است.
به بحر شعر هر دم غوطهور گردم نمیدانم
که من در بحر شعرم غرقه یا در بحر عمّانم
به وصلت گر رسم گاهی نمیگردی به من واصل
ولی تا در برم هستی نه خندانم نه گریانم
به مادر گفتم از می توبه میخواهم کنم گفتا
اگر کردی چنین کاری، حرامت شیر پستانم
نگین عقل من دزدیده دیو نفس پندارد
که من دارای نقش اسم اعظم چون سلیمانم
به ناپاکی اگرچه منتشر هستند می خواران
ولی من با همه می خوردنم پاک است دامانم
به کوتاهی بهار عمر من رو کرده امّا من
ز بس هستم دراز امید در فکر زمستانم
ز بیوصفی من از بیعزّتی در شهر اصفاهان
چو خرمایم به بصره یا که چون زیره به کرمانم(1)
به هر وقتی که رحلت میکنم من هر کجا از تو
کسی پرسد چه شد خرّم بگو گردید قربانم
1) 227. اشاره به ضربالمثل «زیره به کرمان بردن». کنایه از کار بیهوده و بیثمر کردن.
هرگز به خدمتت من مسکین نمیرسم
گنجشکیم ضعیف و به شاهین نمیرسم
خود را ز بامی ار فکنم تا رسم به تو
از بخت بد سه سال به پایین نمیرسم
گلچین رقیب یار گل و روزگار باغ
من آن کسم که بر گل و گلچین نمیرسم
کوه ار بروی کوه گذارم ز عشق تو
چو کوهکن به صحبت شیرین نمیرسم(1)
عمرم به روزگار به آخر رسیده است
بار دگر به روز نخستین نمیرسم
گیرم که عمر من ز ثمانین کند گذر
از این چه فایده که به تسعین نمیرسم
خودبینیام گذشت به عالم ز هر کسی
امّا به پای زاهد خودبین نمیرسم
باریکتر ز شَعر خیالم بود به شِعر
امّا از آن به جامهی پشمین نمیرسم
شد صرف باده اسلحه و اسب و زین من
دیگر به اسب و اسلحه و زین نمیرسم
خرّم نمیرسد به تو با اسب پیلتن
گوید سواریم که به فرزین نمیرسم
1) 228. کوه بر روی کوه گذاشتن»: کنایه از کاری صعب.
در این عالم نمیدانم من از بهر چه میمانم
نه در سنگر تفنگ اندازم و نه مرد میدانم
خِرافَت آفت عقلم چنان گشته که در پیری
فریبم میدهد یک طفل نادان بس که نادانم
دو نان از سفره دونان نخواهم خورد با وصفی
که معلوم است من در این زمان محتاج یک نانم
به عالم یوسف مصر کمالم لیک بخت بد
زلیخایم شده کرده در اصفاهان به زندانم
ب یارم مکیدم من شبی و بود بس شیرین
بود تا روز محشر لذّت آن زیر دندانم
بدین قافیه و این بحر شعری کردهام تضمین
که تا گردند از این در انجمن محفوظ اقرانم
سگش را با رقیب از سادهلوحی آشنا کردم
کنون آنها به هم یارند و من چون سگ پشیمانم
یکی گفتا به خرّم از کجایی؟ کیستی؟ گفتا:
نژاد از بختیاری دارم و اهل صفاهانم
بس که از عشق جوانان به جهان پیر شدیم
هر زمینی که نشستیم زمینگیر شدیم
تن ما بود طلا گشت ز غم مس، مس هم
شد چنان آب که نایاب چو اکسیر شدیم
حلقهی زلف تو دیدیم و به بند افتادیم
همچو دیوانه گرفتار به زنجیر شدیم
از خماری همه بودیم خراب و بدحال
داد ساقی دو سه جام می و تعمیر شدیم
حد زد ار شیخ به ما بادهکشان باکی نیست
مست بودیم که مستوجب تعزیر شدیم
سجده بردیم ز بس گه به صنم گه به صمد
در بر گبر و مسلمان همه تکفیر شدیم
ما سواران که ز پیل و شهمان باک نبود
از تماشای رخت مات چو تصویر شدیم
چو غزالان خوشاندام که کردیم شکار
تا گرفتار کمند تو چو نخجیر شدیم
خون ما ریز و میندیش که در روز جزا
همه گوییم که ما کشتهی تقدیر شدیم
رفت ایّام جوانی و دریغا خرّم
با جوانی ننشستیم و عبث پیر شدیم
تیری از او به سینهام آمد و ساخت بسملم
باز به شکوه باز شد پیش همه درد دلم
تخم امید وصل او کاشتم و گریستم
با همه آب دیدهام خشک شده است حاصلم
من که میان عاشقان لاف ز عقل میزدم
عشق به عقل چیره شد ساخت ز عقل زایلم
گر سرم از تنم جدا او بکند چه فایده
پای که نیست تا زنم بوسه به دست قاتلم
هرچه اراده میکنم مست که شد ببوسمش
میشود از سر حیا پردهی شرم حایلم
وصف تو را نوشتهام نقطهای ار زیاد و کم
چون ید ابنمُقله تو قطع کن اناملم
نه به زمین زنی مرا نه میبری بر آسمان
بین زمین و آسمان ساختهای معطّلم
خواهم اگر که بهر دل از پی دلبرم روم
عقل کند ممانعت عشق شود محصّلم
بد شمری اگر مرا معترفم به قول تو
زانکه ز خوبی تو من بر بد خویش قایلم
خواهد اگر که دیگری با تو کند برابری
گو که به حسن و دلبری نیست کمی مقابلم
بحث کنم اگر به او میطلبد دلیل و من
هرچه دلیل آورم رد کند او دلایلم
درد دلم چو گفتمش گفت جواب خُرمّا
دل به دلت نمیدهم بس که من از تو بد دلم
بگذار تا به کوی تو به یک بار بگذریم
چیز ار نیاوریم که چیزی نمیبریم(1)
بگذار تا ز شارع میخانه بگذریم
کز بهر جرعهای همه محتاج این دریم
در طبع ما گذشت ز هر چیز دادهاند
امّا نه آن گذشت که تا از تو بگذریم(2)
داریم چون به وصل تو بیم فراق را
باشد از آن سبب که نه فربه نه لاغریم
با آنکه ما به رتبه فزونیم از همه
امّا به قدر پیش تو از هر که کمتریم
مرغیم و کردهایم نشیمن به بام تو
صد سنگ اگر زنی به پر ما نمیپَریم
با دست پُر خوش است جوانی و عاشقی
بیچاره ما که پیرو تهیدست و مضطریم
ما را به جنگ تو نبود زهرهای که ما
گردیم اگر عقاب بر تو کبوتریم
تا دست ظلم چرخ برآورد زآستین
نگذاشت تا که سر ز گریبان برآوریم
آید چو دست ما به جهان پیش از غرور
آن دم دمی به پیش و پس خویش ننگریم
روز فراق یار فقیریم و بینوا
یابیم چونکه دولت وصلش توانگریم
خرّم نمیکنند به ما رحم این بتان
گویا که ما به مذهب این قوم کافریم
یا که کار وصل پیش یار محکم میکنم
یا که کمکم مهر او را از دلم کم میکنم
من به مخدومی نخواهم کرد خدمت جز به یار
زانکه من خدمت به مخدوم معظّم میکنم
دل به حرف من نخواهد داد چو نامحرمی
دارم ار درد دلی با یار محرم میکنم
من کلاه شبروی دزد نگذارم به سر
خواهم ار دزدی کنم خود را مُعمّم میکنم
گفتگوی شیخ و زاهد میکند غم را زیاد
خویش را همصحبت رندان بیغم میکنم
چون ز مشّاقی(1)نبردم منفعت غیر از ضرر
تا دمم گرم است ترک کوره و دم میکنم
گر به گیرد عارضت سر زد گیاه خط مرا
نیست غم کان سبزه را حَملِ سِپَر غم میکنم
گرچه شاه وقت خویشم لیک چون هستم گدا
ترک این شاهی چو ابراهیم ادهم میکنم
میکنم شاگردی هر شاعری را اختیار
خویش را در علم شعر استاد اعلم میکنم
گفت با خرّم که با مردن چو خواهی کرد گفت
نیست باک از مردنم خوف از جهنّم میکنم
1) 231. مشّاقی، تعلیم و مشق خط دادن.
بد من به هر که گفتی تو نگفته من شنفتم
همه را به دل نهفتم به کس دگر نگفتم
من پیر سالخورده که نه زندهام نه مرده
گل عارض تو دیدم که چو گل ز هم شکفتم
به امید اینکه شاید نگرم به خواب رویت
به همین طمع چه شبها که به دست راست خفتم
چه کبوتر و کلاغی که ز حلیه جفت کردم
مگر آن تذرو رنگین شود از فریب جفتم
به صفات نیکذاتی به تمام عمر هرگز
نه بدی به خلق گفتم نه ز خلق بد شنفتم
نگذاری ار به کویی تو من ایستاده باشم
بگذار تا که یک جای به گوشهای بیفتم
نه همین ز رهگذارت خس و خار پاک کردم
که ز جایروب مژگان شب و روز خاک رُفتم
تو بگوی تا کشندم مکن از کسی تَوهّم
اگر از تو خلق پرسند بگو که من نگفتم
نه عجب اگر ببازی به تو مفت باختم دل
که به نرد عشق خوبان همه میبَرند مفتم
تو بگیر جان خرّم که شود خلاص امّا
به زبان اهل قزوین به همه بگو کُرُفتم(1)
1) 232. در لهجه مردم قزین به گرفتم، کُرُفتم میگویند.
گر کنی از تیر مژگان تیرباران دیدهام
از تو چشم من نترسد گرگ باران دیدهام
رنجش معشوق از عاشق به هر مذهب رواست
گر ز حرف تو برنجم من عبث رنجیدهام
گر به جنگ تو سپر انداختم رمزی بود
تو مپندار اینکه من از کشتنم ترسیدهام
تا به پیری با جوانی شوخ گشتم همنفس
از خواص صحبتش من هم جوان گردیدهام
خوب کردند ار به من خوبان همه کردند بد
من ز بدرفتاری آنها مگر بد دیدهام
حرف هر کس گر شنیدی از کسی نشنیده گیر
گر کسی هم از تو جویا شد بگو نشنیدهام
گلعذاران گرچه بسیارند در عالم ولی
من گلی چو تو میان آن همه گل چیدهام
روز و شب از عشق یار خویش کارم گریه است
گاهی ار خندم به کار خویشتن خندیدهام
خودپسندی گرچه باشد عیب امّا باز من
شعر خرّم را ز شعر شاعران بگزیدهام
هزار حرف برای تو من ز خلق شنیدم
اگر به تو نرسیدم به حرف خلق رسیدم
تو را ندیدم و از دور وصف تو چو شنیدم
فروختم دل و جان و تو را ندیده خریدم
دویدم از پی تو گرچه ماه و سال ولیکن
نداشت سود که بیهوده بود آنچه دویدم
به بزم خود طلبیدی رقیب را من از این غم
هزار مرتبه مرگ خود از خدا طلبیدم
اگر ز هجر بمیرم سر تو باد سلامت
تو زنده باش که من از حیات دست کشیدم
هنروران جهانند خار در بر مردم
عبث لباس هنر من به قد خویش بریدم
جهان خراب و خزان ار شود تمام چه باکم
که من ز گلشن عالم گل مراد نچیدم
مرا به خرقهی خز نیست حاجتی که به عالم
به کنج فقر و فنا بی خز و سمور خزیدم
سؤال کرد ز خرّم یکی گرفته چرایی؟
جواب گفت گرفتار دیو نفس پلیدم
گفتا که طرّهام را پرپیچ و تاب کردم
بهر کمند دلها مو را طناب کردم
زاهد به من ز بس گفت از بهر توبه کن غسل
من هم برای حرفش سر زیر آب کردم
خوبان ماهرو را دیدم تمام و آنگاه
او را میان آنها من انتخاب کردم
آباد بود کارم خوش بود روزگارم
خود را برای یارم خانه خراب کردم
بی حد و حصر دیشب بوسیدمش به مستی
از این حساب با او من بی حساب کردم
از سرگذشت عشقش دارم بسی حکایت
هر داستان آن را من یک کتاب کردم
در آستان جانان با پاسبان نشستم
خود را بدین وسیله عالیجناب کردم
دیشب به کار خود یار بیدار بود و هشیار
زافسانه گفتن او را من مست خواب کردم
با مردمان دانا در هر کجا نشستم
وز همنشین نادان من اجتناب کردم
از تن سرم جدا کن وز غم مرا رها کن
گو این گناه را من بهر ثواب کردم
گفتا که خرّم از من یک بوسه داشت خیره
دیدم دو بوسه خواهد او را جواب کردم
اینکه من از تو ستم میکشم و خاموشم
از جفا و سِتَمت پر شده چشم و گوشم
گر به دستم دهد آن شوخ ستمگر جامی
بیتأمّل همه گر زهر بود مینوشم
کار من میکشد آخر به جنون در عالم
عشق از بس که کند غارت عقل و هوشم
راحتی را که خدا خلق نکرد از پی خلق
ابلهی بین که من اندر طلبش میکوشم
مال اندوختن و هشتن و رفتن غلط است
بهتر این است که من میخورم و میپوشم
پدرم گفت که چشم کرم از سفله مدار
سخنی گفت که بیرون نرود از گوشم
با کسی راز تو را فاش نکردم هرگز
تا بدانی تو که هم سرّم و هم سِرپوشم
شد کمین بندهی تو خرّم و گوید اکنون
که غلام تو شدم من به کسی نفروشم
این غزل خواند اگر صاحب دیوان در فارس
میشود خلعت وی زینت و زیب دوشم
تو را من در کنار خویش پنداری نمیبینم
همه شب بینمت در خواب، بیداری نمیبینم
به کار عاشقی تا گشتهام مشغول در عالم
دمی دیگر من از این کار بیکاری نمیبینم
من بیدل اگر خواهم روم در جنگِ دلداری
به خود این جرأت و جلدی و دلداری نمیبینم
همی گویی که من در عالم یاری تو را یارم
به غیر از دشمنی دیگر ز تو یاری نمیبینم
تو قتل من به چشمت مشکل و دشوار میآید
وگرنه من که در این کار دشواری نمیبینم
دلم بردند دلداران و من از غم کنم زاری
ز دلداری دگر یک لحظه دلداری نمیبینم
مکن ای شیخ دنیادار تو دعوی دینداری
که من از خلق دنیادار دینداری نمیبینم
نمیدانم که تو چه دیدهای از مردمآزاری؟!
که در اطوار تو جز مردم آزاری نمیبینم
ز درد عشق تو باشد که رنجور و علیلم من
وگرنه من به خود آثار بیماری نمیبینم
یقین در شعر گفتن سحر و جادو میکند خرّم
اگرچه کار او جادو و سحّاری نمیبینم
چون لباس فقر بهر قامت خود دوختم
من به جای مال در عالم کمال اندوختم
سالها خوردم بسی شب تا سحر دود چراغ
تا چراغ شاعری در دودهام افروختم
نه معلّم بود و نه رفتم به پیش اوستاد
آنچه من آموختم از پیش خود آموختم
از پریشانی و فقر و مسکنت در روزگار
آنچه آمد بر سر من ساختم تا سوختم
بر شکم سنگ قناعت بستم و از فرط جوع
پیش دونان آبرو بهر دو نان نفروختم
گر کسی گوید چرا خرّم تهیدستی؟! بگو
من به جای مال در عالم کمال اندوختم
من ز عشقت خون دل از چشم بیرون کردهام
تو خیال قتل من داری مگر خون کردهام
خلوت دل ساختم حالی ز مهر مهوشان
جر خیالت هر که از بتخانه بیرون کردهام
نه به می دارم هوس امشب نه بر شربت مگر
بوسهای شیرین، هوس زان لعل میگون کردهام؟!
در بهای بوسهی جانان من ار صد جان دهم
گر بود انصاف او را باز مغبون کردهام
زلف تو ماری است کافسون برنمیدارد ز هیچ
ورنه من بسیار مار و افعی افسون کردهام
از دنیطبعان دون چون من ندیدم همّتی
زان سبب قطع نظر از دُنیی دون کردهام
گفتمش جانا چه کاری کردهای بهر خدا؟!
گفت خرّم را ز هجر خویش محزون کردهام
چون خمّ سر به مهر من از میلبالم
یعنی که باده خوردهام از ناف تا لبم
تا با لبش ز مهر لبم گشته آشنا
دیگر نگشته با لب غیر آشنا لبم
آخر برای خواهش لب کشته میشوم
استاده پای کشتن من تا کجا لبم
زآن روز کز لب تو لبم دور اوفتاد
دیگر نکرد خندهی دنداننما لبم
جذب دلش چگونه کنم از لبم به حرف
انصاف ده مگر بود آهنربا لبم
گفتم که خط به پشت لبت سبز گشته است
گفتا شود ز سبزهی خط باصفا لبم
گوید دلم به لب که بزن بوسه بر لبش
در این میانه شرم کند از خدا لبم
صد بار اگر ببوسمش ار صد هزار بار
از فرط دوستی نکند اکتفا لبم
طبعم غنی است گرچه گدا وضعم و فقیر
کالوده نیست از لب نان گدا لبم
هرگز نمیکند به دهانت لبم خطا
دارد ز بس که پیش تو شرم و حیا لبم
لذّت نمیبرد لبم از هر شکر لبی
کآموخته است با لب آن دلبربا لبم
غوّاص بحر شعرم و آرم گهر برون
دریا دهان، سفینه زبان، ناخدا لبم
گویند خرّم از لب او گشته کامیاب
کافر نگشته است از این ماجرا لبم
حدیث عشق تو را باب باب میگویم
نه باب مختصری، یک کتاب میگویم
تو هرچه تلخ بگویی به من بود شیرین
نه رو ترش کنم و نه جواب میگویم
هر آنچه حرف حسابی که با تو من دارم
تمام با تو به روز حساب میگویم
نشد که مطلب خود گویمت به بیداری
گرت به خواب بینم به خواب میگویم
به عمر خویش به یک بوسه قانعم از تو
اگر دو تا طلبم بیحساب میگویم
هزار شکوه ز تو دارم و یکی ز هزار
نه در حضورت و نه در غیاب میگویم
کلام واعظ و قول من این دوتاست که او
ز توبه گوید و من از شراب میگویم
یکی سرود به خرّم که در چه کاری؟ گفت
که مدح و منقبت بوتراب میگویم
علی وصی نبی آنکه منکرانش را
به یک دلیل موجّه جواب میگویم
غزل مطایبه
دیشب رسید بر لب یار از قضا لبم
تا صبح گفت وای لبم ای خدا لبم
گفتم که این لبملبم تو برای چیست؟
گفت از سبیل و ریش تو شد ماجرا لبم
بیاشتها چنان شدهام از فراق یار
کز صبح تا به شام بود ناشتا لبم
آهسته بوسمش که نگردد صدا بلند
گردد صدا بلند کند گر صدا لبم
صد مشتم ار زند به دهان تا نبوسمش
اصلاً به مشت او نکند اعتنا لبم
بیمارم و غذا و دوایم به دست اوست
ای بیغذا دهانم و ای بیدوا لبم
گفتی که بوسه بر لب من دادهای به خواب
باللّه خبر ندارد از این افترا لبم
گفتم به خرّم از چه شدی پیش یار خار؟
گفتا برای من کند این کارها لبم
از فراقت تا شوم فارغ بلا میخواستم
گر مرا کشتی تو من هم از خدا میخواستم
از سر کویت نخواهم رفت در باغ بهشت
زانکه من یک جای خوش آب و هوا میخواستم
دست بازی(1)کردم ار با زلف مشکینت مرنج
زانکه مشکی بهتر از مشک خطا میخواستم
گر که میکشتیم میکردم به تو خونم حلال
از تو هرگز نه دِیَت نه خونبها میخواستم
از برای دفع دردم آمدم در پیش تو
از چه کردی دردم افزون من دوا میخواستم
زلف جادویت شده از سحر ماری جانگزا
من عصایی تا که گردد اژدها میخواستم
هرکه بهر خود نگاری دست و پا کرده است و من
تا به دست آرم نگاری دست و پا میخواستم
گشتهام از صحبت یاران بیگانه ملول
تا شوم دلگرم یاری آشنا میخواستم
بندگی کردن خدا را کار مردان خداست
در میان خلق یک مرد خدا میخواستم
در بر آن آهنین دل هست حرفم بیاثر
تا ربایم دل از او آهنربا میخواستم
خواهش بیجا به عمر خود ز تو خرّم نکرد
گاهی ار میخواستم بوسی به جا میخواستم
1) 233. در نسخه دست بازی است؛ امّا دست یازی صحیحتر به نظر میرسد.
اگر انیس و جلیس شما شدم که شدم
گر از قضا ز شما هم جدا شدم که شدم
گرانبهاست بسی گوهرم به دیدهی خلق
اگر به سان خَزَف کمبها شدم که شدم
کنون که عاشقم و میگسار و شاهد باز
از این به بعد اگر پارسا شدم که شدم
ز کوی یار به جای دگر نخواهم رفت
اگر ز طالع بد جابجا شدم که شدم
اگر که گشت وصالش نصیب من شده است
به درد هجرش اگر مبتلا شدم که شدم
مرا بقای ابد هست غایت الآمال
به عکس آرزویم گر فنا شدم که شدم
من از خدای کنم مسئلت که شاه شوم
اگرچه خرّم مسکین گدا شدم که شدم
ز دوریاش نه همین سیر از جهان شدهام
هم از جهان شدهام سیر و هم ز جان شدهام
روان من پی یارم روان شد و من نیز
پِیَش روان شدهام پیرو روان شدهام
ادیب و مرشدم استاد و کاملند که من
به یمن تربیت این دو نکتهدان شدهام
مرا به مجلس رندان و امر و نهی چه کار
مگر که محتسب شهر اصفهان شدهام
نه ماه در نظرم آید و نه مهر منیر
از آن زمان که بدان ماه، مهربان شدهام
دکان حسنفروشی چو کرد باز آن شوخ
منم که مشتری جنس آن دکان شدهام
ز یمن خدمت پیر مغان به میخانه
چنان روان شده حکمم که حکمران شدهام
به روزگار اگر پیر گشتهام غم نیست
چرا که مونس و همصحبت جوان شدهام
در آستان تو عالیجناب از آن گشتم
که پاسبان چنین عالی آستان شدهام
اگر ز جوع بمیرم نیم به فکر شکم
که من به دعوت او مات میزبان شدهام
بهار گشت و بتان گلهگله در گشتند
من از پی همه گه گرگ و گه شبان شدهام
به لامکان ندهندم مکن ز پستی بخت
چرا که روی زمین هم بلامکان شدهام
زفکر و غصه اگر در بدن ندارم گوشت
قدم خمیده و یک مشت استخوان شدهام
به امتحان دل و جرأتم بکش شمشیر
که من به جنگ تو صد بار امتحان شدهام
بگفتمش که ز خرّم چرا کناره کنی؟
جواب گفت از او بس که بدگمان شدهام
تا که در پیری جوانی گلرخی دربر گرفتم
باز گردیدم جوان و عاشقی از سر گرفتم
از پی عیش و طرب هر جا که یک دلبر گرفتم
تا ز پیشم رفت من هم دلبری دیگر گرفتم
رو نهادم در بیابان از غم لیلیعذاری
همچو مجنون جا، میان خانهی بیدر گرفتم
خضر و الیاسم مددکارند در صحرا و دریا
من باستمداد آنها راه بحر و بر گرفتم
طایری بی بال و پر بودم ز هجران تو امّا
تا که دیدم آمدی از شوق، بال و پر گرفتم
پُر مگو زاهد سخن از توبه با من دم فروکش
از سر من دردسر کم کن که درد سر گرفتم
در به رویم هیچ کس نگشود در کوی نگارم
لابد و ناچار من هم جا به پشت در گرفتم
تا که گشتم از ارادت بنده آزادهمردان
خط آزادی به مهر خواجهی قنبر گرفتم
تا که شد مدّاح رکنالملک خرّم فاش گوید
سرفرازم در میان خلق کاین سرور گرفتم
میر جمحشمت سلیمانخان که دایم من ز جودش
گاه اسب و گاه خلعت گاه سیم و زر گرفتم
غزل مطایبه
به باده مجلس هر کس که میهمان شدهام
خجل ز پر خوریم پیش میزبان شدهام
ز بس به باده شدم روز و شب حریص بود
ز باد باده که محتاج بادبان شدهام
هزار یار جوان پیر گشته از نفسم
عبث نشد که چنین جاهل جوان شدهام
به کار کشتی و فن من حریف او نشدم
گمانم آنکه میاندار و پهلوان شدهام
به ماده میل ندارم دگر که در عالم
بسی سوار و پیاده ز مادیان شدهام
اگرچه بهر من آن ترکبچه ترکی گفت
ولی چه چاره که با ترک همزبان شدهام
قد بلند نگارین و دست کوته من
چنان شده است که محتاج نردبان شدهام
بود فلان تو منظورم و نمیگویم
که من ز بهر فلان فلان فلان شدهام
من از غم تو زبان در دهان نمیبردم
چه گفتهای که چنین لال و بیزبان شدهام
یکی سرود به خرّم مگر تو کی شدهای؟
بگفت آنچه که میخواستم همان شدهام
گر شکوهای از دست نگارم بنگارم
آن خط ننمایم به کسی جز به نگارم
هر نخل وفا بهر وصال تو بکارم
از بس ندهد بر، همه خندند به کارم
من سکّهی مهری نزدم قلب که هر دوست
زد بر مَحَکم دید تمام است عیارم
گر صبر کنم تا برسانم به لبش لب
تا لب به لب او برسد جان به لب آرم
گر جان طلبد عذر نیارم دهمش زود
هر چیز که دارم نتوان گفت ندارم
گر عشق گل روی تو دارند هزاران
من هم یکی امروز از آن جمله هزارم
بردارم اگر دست من از دوستی تو
مانند تو یاری ز کجا دست بیارم
رفتم به سیاحت به همه شهر و دیاری
یک روز به کوی تو نیفتاد گذارم
در عرصهی کوی تو رخ آرم چو به مستی
از شاه نترسم که چرا فیل سوارم؟!
گفتیم به خرّم که مرو از پی خوبان
گفتا که به دست دلم افتاده مهارم
جدا سازد کسی گر بند بندم
به دلبندی به جز تو دل نبندم
مکن ای طفل نادان ریشخندم
بکن شرم از من و ریش بلندم
گهی شادم به عالم گاه غمناک
به کار خود بگریم یا بخندم
پسند من نگردد جز تو یاری
زبس در عاشقی مشکل پسندم
من از آن آتشینرو رو نتابم
اگر بر رو در آتش افکنندم
چرا از صحبت من خوف داری
مگر من ساحرم یا چشمبندم؟
نصیحت هر که از خرّم کند گوش
به گوش تو نخواهد رفت پندم
اگر از روی تو در روضهی رضوان بروم
با دل خوش نروم کور و پشیمان بروم(1)
خرّم آن روز کزین منزل ویران بروم
راحت جان طلبم وز پی جانان بروم
نروم تا به بدخشان من اگر خواهم لعل
از پی لعل خوشاب لب جانان بروم
دامن وصل تو از کف ندهم گر بدهم
باید از غصّه و غم سر به گریبان بروم
من که در شهر کسی جا و مکانم ندهد
بهتر این است چو مجنون به بیابان بروم
طوطی طبع مرا میل به قند لب اوست
طبع راضی نشود در شکرستان بروم
زاهد از روی ریا گر کند ایمان داری
کافرم من ز ریا کز پی ایمان بروم
دیو نفس من اگر دزد نگین گردد آه
روسیاهم به چه رو نزد سلیمان بروم؟
میکنم کسب هنر از هنر دانایان
بهر من عیب بود گر بر نادان بروم
چون به طفلی ادب و علم نیاموختهام
حال باید که به پیری به دبستان بروم
رفت جانان طرفی جان طرفی حیرانم
کز پی جان بروم یا پی جانان بروم
پسری فکر پدر نیست که یوسف هم گفت
من که در مصر عزیزم ز چه کنعان بروم؟!
1) 234. این غزل با الهام از غزل حافظ سروده شده است:
این غزل را به سر تربت حافظ خوانم
گر به شیراز من از شهر صفاهان بروم
دم رفتن به سرم پای گذار از یاری
تا چو خرّم ز جهان خرّم و خندان بروم
گر روم من به خراسان طمع از کس نکنم
به امید کرم صاحب دیوان بروم
نه شب دوش آمد و نه امشب آن شیرین لبم
از فراقش چون کنم؟ آن دیشبم این امشبم
کوکب بختم به کام من نگردد ساعتی
کاشکی میسوخت از برق حوادث کوکبم
خواهم ار بوسم لبش را یا گذارم در دهان
تا لبش بر لب رسانم میرسد جان بر لبم
بس که بیتابم ز تاب عشق خوبان در جهان
روز و شب از شدّت این درد در تاب و تبم
سیم و زر خوب است و هر کس دوست دارد لیک من
مایل خوبان سیماندام سیمینغبغبم
از اصول دین و مذهب از من عاشق مپرس
زانکه تا عاشق شدم عاری ز دین و مذهبم
گر سرافرازم کنی بر منصب سگبانیت
فخر بر هر صاحب منصب کنم زین منصبم
خرّم از فضل و کمال و شاعری چیزی ندید
کاش کز اوّل نمیبردی پدر در مکتبم
من آن نیم که عاشقی بیثمر کنم
یا کار شام را بگذارم سحر کنم
منظور من تویی نه نکویان بینظیر
با منظر تو کی به نکویان نظر کنم؟
دلداریم ببین که به جنگ تو دلربا
در پیش تیر ناز تو سینه سپر کنم
گِل شد تمام خاک زمین زآب چشم من
دیگر که خاک نیست چه خاکی به سر کنم
گفتم بگیر جان من و بوسهای بده
گفتا از این معامله ترسم ضرر کنم
زاهد مکن ملامتم از می که کردهام
این عیب را قبول که از آن هنر کنم
بختم مساعدت نکند از نجوم نحس
این خواهش از سعادت شمس و قمر کنم
دردا که نیست سیم و زرم تا که در جهان
تسخیر یار سیمتن از سیم و زر کنم
گر سیم و زر به دست من آید به روزگار
یکجا تمام صرف بتی سیمبر کنم
خرّم مصاحب پسری بیپدر نشد
گفتا که من کناره ز هر بیپدر کنم
روزگاری در دیاری درد یاری داشتم
درد یاری در دیاری روزگاری داشتم
شهریار شَهرِ یار خویش را نشناختم
زانکه در آن شهرْ یارِ شهرِیاری داشتم
بود در آن روزگارم، روزگارم خوش که من
از رجوع خدمتش هر روزگاری داشتم
تا لب یارم به کامم بود و یارم یار بود
یار یاری داشتم تا یار یاری داشتم
بود تا او میل بستان و گلستانم نبود
چونکه در گلزار عالم گلعذاری داشتم
سازگار طبع من بود آن نگار کارساز
شاد بودم چون نگارِ سازگاری داشتم
زیر بار عشق او بودم حلیم و بردبار
تا که در عالم نگاری بردباری داشتم
بلبلی بودم به باغ گلعذاری سالها
هر بهاری آشیان بر شاخساری داشتم
در میان جمع یاران در کنار بزم عیش
با نگار نازنین بوس و کناری داشتم
گرچه بودم خوار پیش گلعذارم باز من
پیش او در عین خواری افتخاری داشتم
کرد خرّم جاننثاری از برایت تا که مُرد
در وفاتش تو نگفتی جاننثاری داشتم
به خواب ناز، ماهم را در این مهتاب میبینم
نمیدانم به بیداری بود یا خواب میبینم؟!
به بحر عشق گردابیست بیپایان و من خود را
کنون در بحر عشقت غرق آن گرداب میبینم
زمانه تلخکامم ساخته از بس که در عالم
نه طعمی از عسل نه شهدی از دوشاب میبینم
مکن ای شیخ منع از خوردن باده جوانان را
کز آب باده تر دامان شیخ و شاب میبینم
نمیبینم در این ایّام بوی خیری از کاری
اگر خیری بود هم از شراب ناب میبینم
من این دلق مرقّع را که میگیرم به دوش آن را
به چشمم بهتر از صد خرقهی سنجاب میبینم
به رویم هر که بندد در نمیبینم ز چشم تو
که این جور و جفا از دیدهی بوّاب میبینم
در باران اگر مسدود گردد نیست غم زیرا
کز اشک چشم خود پیوسته فتحالباب میبینم
نه مرد است آن که کمفرصت بود باشد اگر رستم
که از کمفرصتی من کشتن سهراب میبینم
نمیدانم چه باشد سود علم و خط که خرّم را
همه مشغول استعلام و استکتاب میبینم
اگر زلف تو را تشبیه با مشک خطا کردم
به از مشک خطا باشد خطا کردم خطا کردم
طریق عشق بگرفتم نترسیدم ز آسیبش
به هر راهی که من رفتم توکّل بر خدا کردم
نمودم ادّعای دوستی با هر نگاری چون
یکی شد مدّعی من نیز ترک مدّعا کردم
غنی گردند درویشان ز فیض صحبت شاهان
نشستم بس که من با هر گدا خود را گدا کردم
ز خویش و اقربا و آشنایان و رفیقانم
شدم بیگانه تا من با تو خود را آشنا کردم
به فصل گل ز می خوردن نمودم توبه و اکنون
پشیمانم که من این کار بیموقع چرا کردم؟!
دویدم از پی خوبان بسی تا آنکه بهر خود
من بیدست و پا امروز یاری دست و پا کردم
مکن منعم اگر بیچنگ و دف می میخورم زیرا
که من در عمر خود هر کار کردم بیصدا کردم
تمنّا کردم از وی بوسهای درهم شد و گفتا
برو خرّم که از ریش سفیدت من حیا کردم
تمنّای وصال از یار کردم
عبث خوابیده را بیدار کردم
سر و جان را دریغ از یار کردم
برای خویش خیلی کار کردم
به راه عاشقی گر بارم افتاد
به زور عشق بارم بار کردم
به دل بار غم این یار کم بود
که بار دیگری سر بار کردم
من و توبه ز می استغفراللّه
که من از توبه استغفار کردم
نشستم با عزیزی چون من خوار
گلی را همنشین با خار کردم
به دستارم مکن تکلیف ای شیخ
که من ترک سر و دستار کردم
ز سرداری رود سر بر سردار
نه خود را میر و نه سردار کردم
نشستم هر کجا از ضعف پیری
چو خرّم تکیه بر دیوار کردم
در بی زنگ بود گر در تو ما بزنیم
بعد از این تخته و ناقوس کلیسا بزنیم
همه دانند که ما عاشق و شاهد بازیم
عاشقی را نتوانیم که حاشا بزنیم
دست بیعصمتی و پنجهی رسوایی را
بهتر این است که در دامن رسوا بزنیم
گفت یوسف که خدا امر نفرمود که ما
سنگ بر شیشهی ناموس زلیخا بزنیم
عشق بحری است که در آن گذر کشتی نیست
ما در این بحر دل خویش به دریا بزنیم
با مسلمان نخورم باده که ترسا گردم
بعد از این ساغر می با بت ترسا بزنیم
گر شود زهد به ما بادهکشان دامنگیر
آستین گاه تَجرُّع همه بالا بزنیم
از پی تو همه تا مغرب و مشرق رفتیم
تا کی از بهر تو ما روی زمین پا بزنیم؟!
گر بگویی که بمیریم همه میمیریم
نتوانیم که ما حکم تو را وا بزنیم
ما نپوشیم از آن اطلس و دارایی را
که دم از شاهی اسکندر و دارا بزنیم
چون نبینیم کسی را ز تکبّر باید
میل بر مردمک دیدهی بینا بزنیم
گر ملولی تو ز خرّم بزنش تا برود
گر تو او را نتوانی بزنی ما بزنیم
مضامینم همه بکر است در اشعار شیرینم
سزد گر مردمان خوانند خلّاقالمضامینم
بتی را میپرستم من به آیین مسلمانی
اگر حق است اگر باطل، بود این دین و آیینم
ز کوری اوفتم هر دم به چاه عشق معشوقی
ندارم چشم بینایی که پیش پای خود بینم
کنم تا گوش خود آرام از حرف بد مُردم
روم در کوشه میخانهای یک گوشه بنشینم
به حسنخلق و خوشطبعی میان خلق معروفم
از آن شایستهی تعریفم و شایانِ تحسینم
سوار اسب و پیل شاه بیدق میزند نه من
که در هر عرصه رخ آرم پیاده مات و فرزینم
ز عشق گلرخان در باغ و بستان و گلستان من
نوای خار کن میخوانم و پیوسته گلچینم
منم فرهاد و تو شیرین دوران و دلم خسرو
دهد بر باد آخر خسرو دل جان شیرینم
نخواهد برد بالا هر که را آرد فلک پایین
مرا هم برد بالا چندی و آورد پایینم
از این ذوقی که من دارم وصیت میکنم روزی
که میمیرم ز اشعار نکو خوانند تلقینم
سزد کز ناصرالدین شاه جم حشمت بفرماید
که من شاهنشه شاهان و سلطان سلاطینم
مبار از دیده اشک این قدر خرّم از غمش زیرا
برد گر سیل عالم را من از چشم تو میبینم
چرا سر میبری پس، من که سر از تو نمیخواهم
به غیر از بوسه من چیز دگر از تو نمیخواهم
بحمداللّه نداری عیب، گیرم عیب هم داری
من از تو عیب میخواهم هنر از تو نمیخواهم
به غیر از اینکه میخواهم شوم گاهی سوار تو
دگر بهر سواری اسب و خر از تو نمیخواهم
پس از قرنی که امشب شد میسّر وصل او این شب
مکن تعجیل در رفتن سحر از تو نمیخواهم
همی خواهم که روز و شب بنالم از غم جانان
مکن تأثیر ای ناله اثر از تو نمیخواهم
نگارم را رسان یارب اگر خوب است او یا بَد
همان خوب است دیگر خوبتر از تو نمیخواهم
مگر خرّم نمیآید نگارت پیش تو امشب؟!
نمیآید اگر هم این خبر از تو نمیخواهم
یار هشیار است من مست از شرابش میکنم
یک نفس نگذارمش بیدار، خوابش میکنم
در به روی غیر بندم گر به خلوت آرمش
گر کسی آید به پشت در جوابش میکنم
بس که دادم وعدهی وصل نکویان را به دل
عاقبت دانم ز خلف وعده آبش میکنم
قصّهی عشق تو را چون من نویسم باب باب
چونکه گردد جمع آخر یک کتابش میکنم
در زمین هر کس کند آباد باغ و خانهای
آسمان گوید که من یک دم خرابش میکنم
هر کسی باشد حسابش پاک با خلق جهان
گرچه بد باشد من از خوبان حسابش میکنم
گفت سازم هر که را در آستانم پاسبان
هست عالیجاه اگر عالیجنابش میکنم
در حضور او ندارم چونکه یارای سخن
زین سبب باشد که غیبت در غیابش میکنم
سبز شد ار غوره وار غوره هم انگور شد
عمر اگر باشد به یک هفته شرابش میکنم
عشق میگوید که هر عاشق مطیع عقل شد
بینصیب از وصل معشوق و ثوابش میکنم
گفتمش با خرّم آخر چون کنی گفتا ز خود
گر به ناکامی نمیرد کامیابش میکنم
به غیر از بوسه دیگر من که چیز از تو نمیخواهم
ز من بگریزی از چه؟! جست و خیز از تو نمیخواهم
گذاری گر به کویت پا گذارم میدهم سر را
اگر چیزی به تو ندهم که چیز از تو نمیخواهم
زلیخا روز و شب میگفت با بت کای خدای من
بر یوسف عزیزم کن عزیز از تو نمیخواهم
مَکش شمشیر ابرو را به قصد قتل من کز تو
زبانم کُند شد این تیغ تیز از تو نمیخواهم
مخالف میرود ایّام با خرّم به اصفاهان
به او بیپرده میگوید حجیز از تو نمیخواهم(1)
1) 235. حجیز: مال حجاز است.
هر شب که به سر کیف می ناب ندارم
بی کیفم و شب تا به سحر خواب ندارم
گر باز شود باب وصالش، در فردوس
گر بسته شود غصّه از این باب ندارم
گفتی که چرا خواب به چشم تو نیاید؟!
زآنست که از بهر تو من خواب ندارم
بستند در خانهی تو گر به رخ من
دارم گله از بخت ز بوّاب ندارم
روشن چو شود شمع رخ تو به شب تار
حاجت به چراغ و مه و مهتاب ندارم
گویند بود صبر کلید در مقصود
در هجر تو چون صبر کنم؟! تاب ندارم
خنجر بکش ای رستم خوبان پی قتلم
زیرا که به جنگت دل سهراب ندارم
تا هست مرا فصل خزان جامهی پشمین
حاجت به سمور و خز و سنجاب ندارم
چشم از پدر و مادر و اقوام ببستم
خواهش ز برادر طمع از باب ندارم
تا چند کنم خدمت ارباب دَنیطبع
خوش نوکریم حیف که ارباب ندارم
گفتی لقبت چیست؟ بود خرّم محزون
دیگر لقبی تازه از القاب ندارم
به عمری عاشقیّم بود مکتوم
ز تو مجهول من گردید معلوم
مکن از خوردن می منعم ای شیخ
چه سان خود را کنم زین فیض محروم
به من ظلم ار کند یارم عجب نیست
که بودند از ازل عشّاق مظلوم
نکورویان نمیگشتند مغرور
اگر آیینه میگردید معدوم
بود این موی تو یا زنگی زنگ
بود این روی تو یا رومی روم
مدار اکراه از جمعیّت ما
شکوه مقتدا باشد ز مأموم
فضولی باشد ار گویی چرا شد
همان میمون به عالم بودم مشأوم
مگو خرّم به یارت آنچنان کن
تحکّم کی به حاکم کرده محکوم
ز دست دیده و دل بر لب آمده جانم
که نیستند دل و دیدهام به فرمانم
چو روی ماهرخی دیدهام نظاره کند
ز سوز دل برود تا به چرخ افغانم
دلم چو توسن سرکش همی هوا گیرد
عنان آن نتوانم دمی بگردانم
چگونه حفظ کنم دین و مذهبم که بتان
کنند حکم به تاراج دین و ایمانم
کسی ز می نکند توبه زینهار که من
چو توبه کردم از این کار بس پشیمانم
اگر که پیر و خمیدهقد و شکسته شدم
هنوز با تو درست است عهد و پیمانم
شب وصال تو افتم به فکر روز فراق
بهار چونکه رسد در غم زمستانم
چه دردها که علاجش ز من به تجربه شد
بدرد عشق تو درماندهام به درمانم
شبی لب تو مکیدم ز بس که شیرین بود
هنوز لذّت آن است زیر دندانم
دلیل راه بهشتم مشو فقیه که من
ره بهشت برین بهتر از تو میدانم
دکان شعر بدین سبک چون که کردم باز
شکست رونق بازار هر که دکّانم
اگر به دانش من منکر است نادانی
سخنشناس شناسد که من سخندانم
مرا که دولت فهم و کمال هست چه غم
از این که مفلس و مستأصل و پریشانم
مراست فخر که شهزاده جلالالدین
شده است باعث و بانی طبع دیوانم
به چشم مردم عالم عزیز ساخت مرا
کنون به مصر صفاهان چو ماه کنعانم
علوّ همّت او گشت شامل خرّم
که تا به حشر منش مادح و ثنا خوانم
از بهر رزق، من پس از این غم نمیخورم
زیرا که آنچه مینگرم کم نمیخورم
تا نان ز سعی بازوی خود ناورم به دست
یک لقمه نان ز سفرهی حاتم نمیخورم
دستم اگر تهی شود از بهر سیم و زر
دَرهم نمیشوم غم دِرهم نمیخورم
با منّت ار کسی دهدم آب و آب او
هرچند باشد از چَه زمزم نمیخورم
گرچه گرسنهام بودم سیر چشم و دل
از جوع، نیمخوردهی ضیغم نمیخورم
گردم سوار پایم و از چشم زخم دهر
از سرزمین ز اشهب و ادهم نمیخورم
با پوست تخت و تاج کلاه قلندری
حسرت به تاج و تخت کی و جم نمیخورم
آهوی دشت عشق بتان پریرخم
از تیر غمزهی صنمی رم نمیخورم
با رستم ار نبرد به توفیق حق کنم
فایق شوم شکست ز رستم نمیخورم
از باده توبه داد مرا شیخ و نادمم
دیگر فریب مرد معمّم نمیخورم
باده ز خم خورم پس از این یا که از سبو
از سالکین و رطل دمادم نمیخورم
با یار گفتم آنچه بخور می نخورد و گفت
از روی قهر و خشم که خرّم نمیخورم
بس که از عشق تو خوشحالم و حالت دارم
از تو هرگز نه کدورت نه ملامت دارم
گر هدایت نکند پیر مغانم امروز
آه فردا چه کنم من که ضلالت دارم
اصلمندی سبب زهد و ورع خواهد شد
من که میخواره و رندم چه اصالت دارم
بعد چل سال که در مدرسه کردم تحصیل
حاصلم علم نشد بس که جهالت دارم
می و معشوق و مغنّی همه دارم امشب
چشم بد دور که خوش جاه و جلالت دارم
گر لبت وا نزند بوسهای از دفتر عشق
بر دهان و لب لعل تو حوالت دارم
نیستم احمد مرسل که بگویم از صدق
رقم بعثت و فرمان رسالت دارم
کیستم عاشقیم بیزر و بیزور و فقیر
دگر از کس نه وصایت نه وکالت دارم
من که در ده نبرندم جهت پاکاری
از چه در شهر تمنّای ایالت دارم
گفتم از خرّم دلمرده گمانم خجلی
گفت از مرده دگر من چه خجالت دارم؟!
غزلیات ردیف «النون»
ماه من بنشست روی زین، سواری را ببین
بر فراز ساعدش باز شکاری را ببین
ناوک مژگان او از جوشن جانم گذشت
از شکاف سینه در دل زخم کاری را ببین
شد بهار و ابر آب زندگی بارید و باد
زنده سازد خاک را باد بهاری را ببین
گر نمیآیی به سمت سبزهزار از سبزوار
سبزهی خط بتان سبزهواری را ببین
یار هر سازی که زد در پاش رقصیدیم باز
او نمیسازد به ما ناسازگاری را ببین
مردهام را گر نبینی بعد مرگ از حسرتت
پیچ و تاب نعش و تابوت و عماری را ببین
هست از من یادگاری این غزل از بعد من
هر که آید گو بخوان و یادگاری را ببین
مهرهی مهر حریفان دغل هر قسم چید
باز دل را باخت خرّم، بدقماری را ببین
آید ار یار دلا غم نه تو داری و نه من
ور نیاید دل خرّم نه تو داری و نه من
شود از همّت و دولت همه را نام بلند
این دو را هم که به عالم نه تو داری و نه من
تو ز من بیخبر و من ز تو غافل خواهم
محرمی هر دو که آن هم نه تو داری و نه من
ساقیا می ندهی از چه؟ زمانی بگذشت
که به کف رطل دمادم نه تو داری و نه من
زخمت ای دل نشود بِهْ اگر از مرهم وصل
بِهْ شود از چه؟! که مرهم نه تو داری و نه من
من و تو دور ز هم مانده و تنها غم دل
با که گوییم که همدم نه تو داری و نه من
گریه ای چشم مُحرّم نکنی گر به حسین
اجر در ماه محرّم نه تو داری و نه من
یار درهم طلبد گر ز من و تو خرّم
عیب این است که دِرهم نه تو داری و نه من
میشدم گر به همه سال شبی با تو قرین
حال و روزم به از این بود و نبودم غمگین
اینکه میرفت فرو تیشهی فرهاد به سنگ
همه بود از اثر قوّت عشق شیرین
هر که دارد به جهان مذهب و دینی و مرا
کار دنیا نگذارد که روم از پی دین
مادر دهر به خوبی تو دیگر فرزند
نتواند که بزاید چه بنات و چه بنین
پیش رفتم که ببوسم لب او را گفتا
زود برخیز از اینجا و به جایت بنشین
نَقلِ نُقلِ لب لعل تو چو آید به میان
به مذاق همه کس هست حدیثی شیرین
آن کند با من مسکین به در یار رقیب
که کند سگ در هر خانه ز کین با مسکین
تا دعاگوی تو شد خرّم محزون هر وقت
یک دعا کرد شنید از لب تو صد نفرین
دلا ز خود بگذر یا که ترک یار بکن
از این دو کار تو یک کار اختیار بکن
درآ به مملکت عشق و از شرف آنگاه
به خسروان جهاندار افتخار بکن
به هر بلیّه که گردی دچار در عالم
ز روی صدق توکّل به کردگار بکن
به زیر خاک روی چونکه عاقبت، خود را
به روی خاک چو درویش خاکسار بکن
نه دوستی تو معلوم شد نه دشمنیت
یکی از این دو که شد ذکر، آشکار بکن
بیا و بر سر من از کرم قدم بگذار
مرا ز خویش از این لطف شرمسار بکن
برای چیست کنی فکر اینقدر ای شوخ؟!
دمی نظر به من زار دلفکار بکن
به پیش خلق جهان خواهی ار عزیز شوی
به چشم خود زر و سیمت خفیف و خوار بکن
اگر نمیگذری سوی ما به عمد ای شوخ
ز روی سهو و خطا لحظهای گذار بکن
به جنگ ماهرخان فتح نیست چون خرّم
از این مجادلهی بیظفر فرار بکن
خوش است مستی و از خویش بیخبر گشتن
ز خود گذشتن و فارغ ز خیر و شر گشتن
ز سر ملاف که این است رسم سربازی
گذشتن از سر و فارغ ز دردسر گشتن
گدای خاکنشین شو که معتبر گردی
همین بود روش و رسم معتبر گشتن
سفر نمیگذرد خوش به کس ولی چه خوش است
گذشتن از وطن و با تو همسفر گشتن
مکن طلب ز خدا ای پسر تو مرگ پدر
که مشکل است یتیمی و دربهدر گشتن
سفر خوش است و کند پخته خام را امّا
نه آن سفر که نباشد امید برگشتن
به زخم خنجر تو مایلم اگر بزنی
به شرط آنکه به یک ضرب کارگر گشتن
به دست آر دل هر که را که لایق نیست
ز حرف سخت زدن نیش و نیشتر گشتن
به کوی یار به یک روز گر روم صد بار
برای وصل دهد وعدهام به برگشتن
به شهر عشق غریبم آه میشنوی
حکایتی ز غریبی و در به در گشتن
من از علیّ ولی نگذرم که بیخردیست
گذشتن از علی و پیرو عُمَر گشتن
در این زمانه مرو از پی هنر خرّم
چرا که عیب بزرگی است باهنر گشتن
به غیر خان خلف میرزا سلیمان خان
کس از هنر نتوانست نامور گشتن
دیدهام شد اشکبار از هجر تو ای نازنین
گر برد سیلاب عالم را ز چشم من مبین
روز و شب با هر که سر بردی مگر با من ز ناز
نه شبی را صبح کردی تو نه صبحی را پسین
گر نباشد مشک و عنبر نیست غم زیرا که ما
خط مشکین دوست میداریم و زلف عنبرین
دی گریبانش گرفتم از برای بوسهای
گفت خوش دستی برون آوردهای از آستین
ای که صاحب خرمن حسنی مگردان روز ما
ممسک آرد بر جبین چین از هجوم خوشهچین
یار اگر ساقی ست باده خواه صاف و خواه دُرد
خوش بود از هر کدامم میدهد چه آن چه این
چون نمیآید به نزدیکم که بینم روی او
کاش میدادم خدا یک جفت چشم دوربین
گویم ار باشد دهانت خوشتر از عینالحیات
اینچنین باشد بر اهل یقین حقالیقین
ای توانگر دست رد بر سینهی مسکین منه
سرگرانی چند با او، پیش پایت را ببین
هر کسی اشعار خرّم را شنید از وجد گفت
مرحبا و مرحبا و آفرین و آفرین
ز هر که رنجه شوی میروی ز منزل من
تلافی دگری را درآری از دل من(1)
خیال وصل تو افتاده است در دل من
عجب ز عقل من و از خیال باطل من
من آنچه تخم وفا کاشتم به مزرع دل
به غیر جور و جفا شد دگر چه حاصل من؟!
مقابل تو کسی برنخواست در عالم
چه فایده ننشینی دمی مقابل من؟!
اگر به قتل رسانی مرا گناه تو نیست
که هست خون من الحق به گردن دل من
نموده عشق تو در مغز استخوانم جای
برون نمیرود این درد از مفاصل من
اگر که جان بفشانم برای تو گویی
که این متاع قلیل است نیست قابل من
من ار به میل تو رفتار میکنم تو دگر
به کس مگوی که خرّم شده است مایل من
جفا و جور مکن بعد از این به خلق چرا؟!
که ترسم از تو برنجد امیر عادل من
سحاب کان کرم میرزا سلیمان خان
که هست لطف عمیمش مدام شامل من
خصوص خلعت تنپوش او در این ساعت
شد ار توسّط صندوقدار واصل من
1) 236. این غزل از غزلهای ذو مطلعین است که مطلع اوّل حالت مطایبه دارد.
بوی نگار مشکبو تا شنود مشام من
جان به لب رسیده پس باز رود به کام من
گر به غلامی خود آن خواجه قبول داردم
هرچه که هست در جهان خواجه شود غلام من
تا نگرم به روی تو بسته شوم به موی تو
طرّهی تو شده مگر در ره عشق دام من
شرح فراق یار را عرضه به باد میکنم
زانکه به جز صبا دگر کس نبرد پیام من
گر بزنی نمیکند هیچ کسی حمایتم
ور بِکُشی نمیکِشد از تو کس انتقام من
مطرب شوخ خوشنوا صوت خوشی بکن بنا
تا که شود غزلسرا خرّم خوشکلام من
به قصد توبهی می هرگز استخاره مکن
تو پند من بشنو گِز نکرده پاره مکن(1)
به عزم توبه گفتم سحر استخاره کنم
بهار توبهشکن میرسد چه چاره کنم؟
اگر ز بهر فریب خلایق است ای شیخ
به حیله دانهی تسبیح را شماره مکن
عمارت دل من ساخته غمت ویران
خرابهای شده آن بیع یا اجاره مکن
بکُش مرا تو به یک زخم کاری و بنشین
به هر اراده دگر کار خود دوباره مکن
ز نیک نیک و ز بد بد رسد به تو دیگر
شکایت از فلک و شکوه از ستاره مکن
به عرصهای که رخ آری پیاده بهر نبرد
اگر که پیل تنی جنگ با سواره مکن
چو چشم دیدن من نیست برابر خلق
دگر ز گوشهی ابرو به من اشاره مکن
قدش چو سرو شمردم به خشم با من گفت
که وصف قد بلندم بدین قواره مکن
به روز وصل چو خرّم ببوسه قانع باش
نظر به گوش کن و قصد گوشواره مکن
1) 237. گِز کردن: یعنی اندازه گرفتن. «گِز» واحد اندازهگیری طول است که در پارچهفروشیها کاربرد دارد. این غزل را در پاسخ به غزل حافظ شیرازی سروده است که:
من نیستم چو شیخ ز می اجتناب کن
من مَردیَم گناهکن و او ثواب کن
مصلح طناب خود کشد از جنگ و میرود
مفسد ز خبث طبع بود مو طناب کن
گفتم عذاب من بشود کم ز دیدنت
غافل بدم از اینکه تو هستی عذاب کن
با ما تو بیحساب مکن زانکه نگذرند
در موقف حساب ز هر بیحساب کن
از دیدن تو آب شود دل چرا که تو
هم دلبری ز عشوهگری هم دل آب کن
مردم کنند از عرق گل گلاب لیک
کس جز تو نیست از عرق خود گلاب کن
آباد ساز خانهی هر کس که عاقبت
گردد خراب خانهی خانه خراب کن
وقت دعا ز حق طلبم استجابتش
زیرا که جز خدا نبود مستجاب کن
پرسی اگر که خرّم محزون چه کاره است
شاعر بود به نفسه نه شعر انتخاب کن
بهاران خوش بود گلگشت گلشن خاصه با یاران
که بییاران صفایی نیست گلها را به گلزاران
ز سیل اشک بنیادم اگر ویران شود شاید
که میگردد بس آبادی خراب از شدّت باران
ز بس بازار تو گرم است یوسف آید ار آنجا
کسی او را نمیبیند ز انبوه خریداران
رهم بسیار دور و بار سنگین است و من خسته
به منزل کی رسد این بار، بیعون سبکباران
مکن ای شیخ آزار اینقدر بر میکشان آخر
چه میگویی تو با رندان چه میخواهی ز میخواران؟!
چنان قامت که من دیدم اگر روز قیامت هم
چنین باشد خدایا وای بر حال گنهکاران
عجب نبود که دل دزدند زلفین تو روز و شب
که دزدی هست دایم کار شبگردان و عیّاران
به سرمه احتیاجی نیست چشمان تو را گرچه
سزاوارند بیماران به تیمار پرستاران
چرا از بهر بوسی یار روگردان شد از خرّم
کرمداران نگردانند رو را از طمعداران
نمیخوریم حریفان دگر شراب نهان
چرا که جرم عیان خوش بود ثواب نهان
کباب هر که کند آشکار و آتش عشق
کند دل و جگر عاشقان کباب نهان
میان آب چو ماهی ولیک چون ماهی
شوی ز مردم چشمم به زیر آب نهان
تکلّم من و او با اشاره و ایماست
که هم سؤال نهان است و هم جواب نهان
به بیکتابی طلّاب نیست کس که کنند
همه کتابی می زیر صد کتاب نهان
به کام دل نرسیدم عیان ز تو ای کاش
که میشدم نفسی از تو کامیاب نهان
تراب اوست معطّر از اینکه بس میکرد
زمان عمر عبادات بوتراب نهان
بود عیان و هویدا جرایم خرّم
به زیر گِل نتوان کرد آفتاب نهان
سوی صاحبنظران کن نظری بهتر از این
جانب دُردکشان کن گذری بهتر از این(1)
بگشا چهرهی خود را که ز فردوس برین
به رخ ما نگشایند دری بهتر از این
در سر کوی تو هرچند غریبم امّا
در همه عمر نکردم سفری بهتر از این
مژدهی قتل مرا دادی و شادم کردی
از تو هرگز نشنیدم خبری بهتر از این
که شنیده است و که دیده است به عالم که دگر
پدری داشته باشد پسری بهتر از این
گفت زاهد که بود عیب مخور می، گفتم
تو بیاموز به عالم هنری بهتر از این
خوردهام قند مکرّر ز لب شیرینت
کسی از هند نیارد شکری بهتر از این
دود خط زآتش روی تو بر آه نبود
آه دل سوختگان را اثری بهتر از این؟!
این غزل را شبی از عشق بُتی خرّم گفت
در جهان شعر نگوید دگری بهتر از این
1) 238. این غزل را به تقلید غزلی از حافظ سرده است، با مطلع: «میفکن بر صف رندان نظری بهتر از این».
همی خواهم که بنشیند زمانی یک زمین با من
ولی پیرم نمیگردد جوانی همنشین با من
بیاتا ما و تو یک گوشه بنشینیم در خلوت
جواب مردمان مؤمن گوشهنشین با من
چو هست الحمدُ للّه ذکر من پیوسته در حالم
بود در عالمین الطاف ربالعالمین با من
مَکن مُنعم عبوس از دولت خود با من مفلس
بود دنیا و دولت با تو و افلاس و دین با من
نخواهم خورد نان گندم خوان لئیمان را
که از فرط قناعت ساخته نان جوین با من
گنه پنهان نخواهم کرد کآخر فاش میگردد
چرا هستند در هر جا کرامالکاتبین با من
دریغا فصل گل گشت و به گلزاری نمیآید
پی گلگشت گل آن گلعذار نازنین با من
به عالم عاشقت شد هر که با او ساختی امّا
نمیسازی میان عاشقان خود همین با من
به هر جا میروی با هر کسی گرچه بود دوزخ
نمیآیی ولی در روضهی خلد برین با من
به خرّم گفتم احوالت بود چون گفت با ناله
که در عالم نمیسازد دل زار و حزین با من
گدای آستان خود مرا تا خواند یار من
میان عاشقان افزود قدر و اعتبار من
به نرد عشق خوبان پاکبازم ای فلک کردی
امان از بازی تو، داد و بیداد از قمار من
نچیدم میوهای از باغ وصل گلرخی آخر
بدین امید بیحاصل خزان شد نوبهار من
غم و درد و الم جور و جفا تاب و تب و ناله
مدام از هجر تو این هشت میگردد دُچار من
ز عشق یار سر در کوه بنهادم شبی امّا
در آن شب کس نشد غیر از خیال یار یار من
به راه تو نشستم منتظر عمری ولی با خود
نگفتی تو که این بیچاره دارد انتظار من
در اصفاهان به کار خود عجب درماندهام شاید
امام جمعهی تهران کند فکری به کار من
ملاذ و ملجأ خلق آنکه میگوید شود ایمن
ز آسیب حوادث هر که آید در جوار من
به خرّم گفتم از بهر چه میگویی غزل گفتا
برای آنکه باشد بعد مردن یادگار من
جان من، تکیه به جاه و منصب دنیا مکن
با کسی کبر از لباس اطلس و دیبا مکن
بانوا و بینوا هردو خدا را بندهاند
گرچه هستی شاه با درویش استهزا مکن
قرض مردم را بده گر تنگدست و مفلسی
گو بده دارم ندارم چون کنم حاشا مکن
تا ز نادانی به دانایی رسی در روزگار
هر کجا هستی حذر از مردم دانا مکن
گر تمنّایی به خلوت من ز تو کردم گذشت
پیش هر کس میرسی خود یا مرا رسوا مکن
گفتمش گر بوسه خواهم از تو حرفی هست گفت
بوسه جا دارد بخواهی خواهش بیجا مکن
گر کنی تقلید عشق ای دل به عالم هرچه عشق
میدهد فتوا بکن وز عقل استفتا مکن
ساقی گلچهره هر وقتی که جامِ مِی دهد
با ادب بستان به عذر توبه استعفا مکن
هر که باشد زشت، باشد زشت، کی زیبا شود
گو به مشّاطه عروس زشت را زیبا مکن
گوهری را جوی گوهرنام و مرجانلب، دگر
از پی مرجان و گوهر غوص در دریا مکن
منشی و شاعر اگر باشند بیاملا چه سود
خرّما تا میتوانی سهو در املا مکن
اگر بُرّد سرم را دلبر من
بسی منّت گذارد بر سر من
به زخمت تشنهام سیراب گردان
از آب خنجر خود حنجر من
به دور شمع رویش گر زنم پر
چو پروانه بسوزاند پر من
نمیخواهم که سر بردارم از خواب
اگر دستت بود زیر سر من
چه شبها خانه خلوت کردم امّا
نگاری درنیامد از در من
تو در شهر دل من شهریاری
مکش لشکر دگر در کشور من
بدو گفتم که پا از من مکش گفت
که خرّم دست بردار از سر من
شد چو دل فکار من بستهی زلف مهوشان
جانبشان به هر طرف میکشدم کشان کشان
با تو به جز من ار کسی دعوی راستی کند
تا که شود دروغگو گو به چه نام و چه نشان؟
در سر کوی تو مرا هست صدای مدّعی
همچو به گوش خفتگان بانگ رحیل چاوشان
عشق رخ تو دم به دم بر دلم آتشی زند
دودش اگر هوا رود میگذرد ز کهکشان
ما همه دردمند تو بر سرمان گهی بیا
تا که ز دیدن رخت خوش گذرد بناخوشان
بلبل خوشنوا چو شد نغمهسرا به گلستان
گو به کلاغ بدصدا مزد دهان خامشان
از لب شکّرین خود یا ز دهان بانمک
یا شکری به من خوران یا نمکی به من چشان
هر که به جنگ نیکوان رفت شکست میخورد
فتح کند به روز کین راکب اسب خوش نشان
از پس این همه تعب هرچه که میشود شود
یا به کنار من نشین یا بر خود مرا نشان
خرّم اگر غلام تو خوانده شود در این جهان
گردد از این مفاخرت صاحب جاه و عزّ و شان
ندارم زندگی یک آب خوردن
شود این زندگی قربان مردن
جوانی چون به پیری شد مبدّل
نباشد چاره غیر از جان سپردن
چو من در عاشقی ثابتقدم نیست
که در این کار باید پا فشردن
ز حکمت سر نپیچم بنده افتد
ز چشم خواجه از فرمان نبردن
به دست آور دل ما را چه حاصل
دل عشّاق را از دست بردن
دلیل اصلمندی و بزرگی است
ز هر کس خویش را کمتر شمردن
ز می خوردن مکن ای شیخ پرهیز
تجنّب کن زمان وقف خوردن
نشاید اغنیا از حرف سردی
دل گرم فقیران را فسردن
شده هر قسم خرّم سرنوشتت
خط تقدیر را نتوان ستردن
در ازل خامهی تقدیر پریشانی من
با خط رمز نوشته است به پیشانی من
آنچنان ساخت خرابم فلک از کینه که جغد
هیچ ویرانه ندیده است به ویرانی من
کشتی دل شده در بحر غمش طوفانی
کی به ساحل رسد این کشتی طوفانی من
کشته و مردهی تو گرچه بود بیش از پیش
لیک یک کشته نداری به گرانجانی من
میکنم جان گرامی به نثار قدمش
گر کند رنجه قدم یار به مهمانی من
خواهم ار جان به فدایش بکنم میگوید
نیست هر پیر سگی قابل قربانی من
تائبانِ مِی، اگر جمله پشیمان گشتند
هیچ کس نیست از آنها به پشیمانی من
تو نخوان کافرم ای شیخ که گبر و ترسا
همه دارند شهادت به مسلمانی من
غیر مسعود شه راد دگر هر که شنید
شهرت شاعری و صیت سخنرانی من
خرّم از عشق گلی خواند وَ میگوید فاش
بلبلی نیست به باغی به خوشالحانی من
غزل بر وزن قصیده سنایی
بعد از این تا نطفه گردد منعقد در مرد و زن
مادری چون من نزاید شاعری شیرینسخن
شعرها باید شود موزون ز طبع شاعران
تا شود یک شعر آن مطبوع اهل انجمن
تاکها باید شود کشته میان خاکها
تا شراب ناب گردد آب انگورش به دن
سیمها باید که گردد صرف بیحدّ و حساب
تا شود حاصل وصال سرو قدی سیمتن
کودکان باید که گردد وضع از آبستنان
تا یکی گردد از آنها گلرخ و غنچه دهن
مردها باید حلیم و صابر و پرحوصله
تا که بتواند کند عزم سفر او از وطن
کوهها باید شود کَنده ز سعی کُهْگنان
تا که شیرینکار گردد کُهکَنی چون کوهکن
ابرها باید ببارد در زمستان و بهار
تا که گردد سبز و خرّم باغ و گلزار و چمن
ما و من تا کی کنی ای خودپسند بوالفضول
تا بگردانی کله را نه تو میمانی و نه من
روز و شب خرّم همی جان میکَند بهر معاش
جان دهد هر وقت باشد مردهی او بیکفن
گر روم جایی که باشد آن بت رعنای من
فاش میگوید بود یا جای تو یا جای من
از سر کوی تو گر بیرون گذارم پای را
دست جورت بشکند از این عقوبت پای من
گفتمش عشقت مرا رسوای خاص و عام ساخت
گفت هر کس عشق من ورزد شود رسوای من
با همه شیرینلبی اوقاتتلخی میکند
فاش میگوید که باشد زهر در حلوای من
عشقبازی چون کنم با کودکان از نقش بد
میبرد هر طفل نادانی دل دانای من
بزم عیشی چیدهام امشب به صد امیّد اگر
نشکند سنگ حوادث از حسد مینای من
گر من مفلس بیابم دولت وصل تو را
میرسد در گوش گردون صیت استغنای من
هرچه بر من میکنی امروز تو خواهد گذشت
گر بود فردا چنین پس وای بر فردای من
من که در دنیا ندیدم لحظهای آسودگی
آه اگر عقبای من هم هست چون دنیای من
گفتهای کی آوری در گردنم دست وصال
ساعتی صد بار اگر خرّم ببوسد پای من
ساقیا صبح است مستان را به جامی یاد کن
آن خرابیها که دیشب کردهای آباد کن
ای عروسی کز جمالت حِجله زینت یافته
زین لطافت تا توانی ناز بر داماد کن
بندهای را گر کنی آزاد شرط بندگی است
بنده را ای خواجه در راه خدا آزاد کن
گوش بر فریاد عاشق هیچ معشوقی نداد
گو به بلبل بهر گل نه داد و نه فریاد کن
میکَنم کوه از غم عشق تو من فرهادوار
رحمی ای شیرینشمایل بر من فرهاد کن
گر تو میخواهی ز شاگردی به استادی رسی
روز و شب تا میتوانی خدمت استاد کن
بیخ و بنیاد شهان کنده شود از ظلم و جور
پادشاها در جهان بنیاد عدل و داد کن
بر مزار خرّم ناکام چون آیی فراز
روحش از یک حمد و از یک قل هو اللّه شاد کن
از دهانت بوسهای خواهم دریغ از من مکن
از برای هیچ با خود دوست را دشمن مکن
آهوی چشم غزال نوخطم شیرافکن است
هرگز ای دل قصد آن آهوی شیرافکن مکن
از رقیب دیوسیرت باش پنهان چون پری
خاتم جم را تو در انگشت اهریمن مکن
بخیه میافتد به روی کار عاشق عاقبت
بگذر از عشق بتان، وین رشته در سوزن مکن
چونکه باشد موجب آسایش تن پیرهن
تا که جان داری به تن، پس ترک پیراهن مکن
موسم گل گشت امّا از پی گلگشت باغ
بینگاری گلعذاری روی در گلشن مکن
کاشتم تخم وفا تا حاصلم شد وصل یار
مدّعی را گو که دیگر خر در این خرمن مکن
باده خوارانند در این شهر، بیحدّ و حساب
محتسب باشد گواه ای شیخ منع من مکن
ای دل این معنی ز قول عقل با رستم بگو
چونکه رویینتن بکشتی خدمت بهمن مکن
آب و رنگ روی تو خاک مرا بر باد داد
بیش از این آتش میان جان من روشن مکن
رهزن دین است ای دل زلف او شیطانصفت
در ره ایمان رفاقت با چنین رهزن مکن
داستان عشق او افسانه شد خرّم به دهر
این حکایت را دگر از بهر مرد و زن مکن
به جای من نشانَد مدّعی را دلربای من
اگر پیشش ندارم جای، سگ بندد به جای من
به پیری بهر خود یار جوانی دست و پا کردم
ولی از علّت پیری نشیند کی به پای من؟!
به کار من کند چشم تو جادو نیستم موسی
که از سحر حلالم اژدها گردد عصای من
اگر راضی به قتلم گشتهای تعجیل کن من هم
رضایم چونکه میباشد رضای تو رضای من
کنی ای شیخ تکلیفم به توبه روز و شب تا کی؟!
کجا رفته است عقل تو کجا رفته است رای من؟!
اگر معشوق عاشق را کشد خونش هدر باشد
تو گر روزی مرا کشتی مترس از خونبهای من
دو شعر از شاعری باشد به یاد از عهد ریعانم
که گشته حفظ من از تندی ذهن و ذکای من
پی ضحک و مزاح خلق کردم هردو را تضمین
وگرنه شعر دزدی نیست قانون و بنای من
اگر با من تو بد کردی خدا بدهد سزای تو
وگر من با تو بد کردم خدا بدهد جزای من
به دشمن دوستی گردی علیرغم من مسکین
نمیدانی از این رفتار میسوزد کجای من
خطا کارم من و انسان بود جایز خطا ارجو
که دست عفو تو گیرد قلم خطّ خطای من(1)
به درد عشق خرّم مبتلا گردیده و گوید
طبیبی کو که هم دردم شناسد هم دوای من
1) 239. قلم گرفتن: خط کشیدن با قلم بر روی نوشته غلط.
از او حاصل شد امشب مطلب من
بود بهتر ز هر شب امشب من
درآمد از درم آن ماه امشب
سعادت شد قرین با کوکب من
وصالش نیست کافی امشب ای کاش
که فردا هم بود چون امشب من
لب شیرین او تا بر لب آرم
ز تلخی میرسد جان بر لب من
گر آن بت را پرستم من در اسلام
شرف دارد به هر دین مذهب من
ز تاب عشق تب دارم شب و روز
طبیبی کو که بشناسد تب من؟
اگر خواهی که درس عشق خوانی
کتاب آن بود در مکتب من
ز بیکاه و جوی از پا درآمد
در این سال گرانی مرکب من
شنیدم گشته سگبان تو خرّم
گرفت از بهر چه او منصب من
قطع گردد روزی ار روزی و رزقم در جهان
به که تا روزی خورم از سفرهی دونان دو نان
تا نباشد هر کسی را در بغل شور عمل
بیبها هرگز نگردد مالک ملک جنان
شعر با معنی بیان گردد ز طبع من ولی
من ندانم معنی علم معانی و بیان
گر به پیری عشق ورزم موجب عقل است و فهم
زانکه عقل پیر باشد بیش از عقل جوان
من به پیری یار زیبا میکنم پیدا نه زشت
زانکه دزد نابلد خود را زند بر کاهدان(1)
در حضور مدّعی بوسیدم او را نادمم
وای بر احوال آن بز کو خورد نان شبان
با خرد گفتم که از زن کیست کمتر؟ بازگوی
گفت الحق کمتر از زن مرد بیقول و لسان
ناکسان بالانشین گشتند و کس در این زمان
مینشیند هر کسی در زیر دست ناکسان
چون ز سر بگذشت سِیلم چه نشیب و چه فراز
یا به دریا غرقه گشتم چه کنار و چه میان
روزگار من به تلخی بگذرد مپسند تو
تا به تلخی جان سپارد خرّم شیرینزبان
1) 240. صنعت ارسال المثل - دزد ناشی به کاهدان میزند.
کنار از آن نیاید با من آن زیبا نگار من،
که ترسد گر کنار آید نشیند در کنار من
به کار خود نه تنها من شدم حیران و سرگردان
مرا هر کس که میبیند شودحیران به کار من
جوانی خوش بهاری بود امّا رفت بیحاصل
بیامد فصل پیری و زمستان شد بهار من
به پیشم راه دوری و به دوشم بار سنگینی
سبکباران مگر از دوش بردارند بار من
من مفلس شدم همسایه با مُنعم به امیدی
ولی ترسم فراموشش شود حق جوار من
عبث در پیش خوبان اعتبار عشق ورزیدم
که آخر میکند بی اعتبارم اعتبار من
شود کارم بتر هر سال نو از سال پار از بس
به هر سال نوی گویم خوشا پیرار و پار من
به خرّم گفتم از بهر چه میگویی غزل؟ گفتا:
برای آنکه بعد از مرگ باشد یادگار من
عمر بگذشت و نشد از تو دمی خوش دل من
داد از ماضی و فریاد ز مستقبل من
تخم امید بسی کاشتم و سبز نشد
ثمری هیچ از این کشته نشد حاصل من
به تقبّل طلبد جان و دل، امّا ترسم
که قبولش نشود تحفهی ناقابل من
خواب غفلت نگذارد که شوم من بیدار
این تغافل همه باشد ز دل غافل من
بس که از عشق نکویان شدهام دلنازک
بر دلم هر که زند دست شود قاتل من
در ازل بد نسرشتند گل رندان را
آب من گل شده پیش صنم خوشگل من
سفر دور و درازی کنم این آخر عمر
شود از روی زمین زیر زمین منزل من
چشم منّ و کرم از بنده ندارم هرگز
که بود لطف خدا در همه جا شامل من
به وصال تو رسد هر که به غیر از خرّم
این عطای تو نگردید دمی واصل من
شبی شمع رخ بیمو عذاری شد چراغ من
ولی شب تا سحر شد مدّعی موی دماغ من(1)
مرا داغ جدایی بود کم امروز با غیری
چو بگذشت از برم بگذاشت داغی روی داغ من
طریق دوستی نبود که گر صد سال در عالم
نبینی تو مرا از کس نمیگیری سراغ من
چراغ عمر کس پیوسته در عالم نمیسوزد
هم از باد اجل خاموش خواهد شد چراغ من
بدو گفتم که خرّم پا کشید از کوی تو گفتا
چه غم دارم کلاغ ار پای نگذارد به باغ من
1) 241. موی دماغ کسی شدن: کنایه از مزاحمت مدّعی دارد.
نظر کنم چو به آن گلعذار غنچهدهن
ز دیدن رخ او بشکفد گل از گل من(1)
اگر که روغن چشمم دهم به خورد نگار
از این فتیله چراغی نمیشود روشن
به گِرد خرمن حسنش اگرچه جمع شدیم
ولی کسی نبرد بهرهای از این خرمن
ربوده عقل مرا، عشق طفل نادانی
که تا به حال نَشُسته لبان خود ز لبن
دیار یار، عزیزان ز بس خوش آب و هواست
مسافرش نکند زان سفر هوای وطن
اگرچه شهره به کمحرفیام به شهر ولی
زبان ز وصف لب تو نمیبرم به دهن(2)
هزار فکر نمودیم روز و شب الاّ
که بهر خویش نکردیم فکر گور و کفن
به روز مردن خرّم کسی فغان نکند
که مرده زنده نگردد ز گریه و شیون
بنشین کز غم تو زار و فکارم بنشین
بنشین تا که ببینی به چه کارم بنشین
گر به دلداری من آمدهای در بر من
بنشین گر بِرَوی جان به لب آرم بنشین
من همین از کرمت بوسه طمع دارم و بس
بنشین با تو دگر کار ندارم بنشین
دامنت را چو گرفتم نکنم زود رها
بنشین تا که ز تو دست بدارم بنشین
از می عشق تو من مست و خمارم نفسی
بنشین تا که کنی دفع خمارم بنشین
جان و دل گر طلبی میدهمت از دل و جان
بنشین بهر تو من عذر نیارم بنشین
از میان همه برخیز و دمی رقصکنان
بنشین یا به سرم یا به کنارم بنشین
بدقماری چو من باختهدل دیگر نیست
بنشین تا نگری طرز قمارم بنشین
پیش خرّم ننشستی به حیاتش تا مُرد
بنشین بعد وفاتم به مزارم بنشین
غزلیات ردیف حرف «واو»
بخونم تشنه است آن سرو دلجو
رود آب من و او کی به یک جو(1)
بود از بس که او خوش چشم و ابرو
از آن رو برندارم چشم از آن رو
مرو در بحر عشق ای دل که چون جو
نباشد آبش از پا تا به زانو
تو با من هرچه میخواهی دو رو باش
که من با تو نخواهم کرد یکرو
تو در آغوش غیر و من ز غیرت
همه شب اوفتم پهلو به پهلو
اگر گویم غزالم شیرگیر است
به حرف من نمیگیرد کس آهو(2)
ز سر تا پات کردم موشکافی
لطیف و نازک است و صاف و بیمو
تو زیبا و تو رعنا و تو دلکش
تو خوشرو و تو خوشخو و تو خوشبو
به بوسی وعدهام دادی چه حاصل
پس از سهراب دادن نوشدارو
نمیگویی سخن با من گر از لب
اشارت کن گهی با چشم و ابرو
کند یک بوسه با صد جان برابر
گرانسنگی است او را در ترازو
کند روز و شب از تو یاد خرّم
تو یک لحظه نکردی یادی از او
هر کسی در مزرع دنیای فانی کشت جو
حاصلش گندم نگردد گردد از جو جو درو(1)
از مکافات عمل غافل مشو
گندم از گندم بروید جو ز جو
هرچه ای دل گفتمت جایی مرو از پیش من
باز رفتی بعد از این خواهی برو خواهی مرو
کشته گردد صید چون غافل شود از ذکر حق
یک نفس ای بنده از ذکر خدا غافل مشو
من که در دنیا ندارم هیچ جز یک کهنه دلق
مِی فروش آن را هم از من برنمیدارد گرو
بازیت از بس که پیش است ای حریف نردباز
تا که میگویم به تو داداست میگویی بدو
نعمت از خدمت شود حاصل نه از ناخدمتی
اسب چون گردد بِدو افزون کنندش کاه و جو
بیع کن نصفالبها در تنگدستی مال خود
ساعتی نگذار در پیش رباخواران گرو
از مضامین کهن خرّم کند بس احتراز
میکند پیدا پِیِ اشعار خود مضمون نو
1) 246. تلمیحی به حدیث: «الدنیا مزرعة الاخره» و نیز به این ضربالمثل دارد که:
زاهد بیا و از خر شیطان پیاده شو
با جام باده همنفس یار ساده شو
از بیم جان مگیر سر خود را به هر دو دست
دل را بده به یار و دل از دست داده شو
رو از حرم به دیر کن و با بتان نشین
یعنی ز صدق محرم هر خانواده شو
خواهی کسی ز سر نزند بر زمین تو را
مغرور زور خود مشو و اوفتاده شو
خرّم به هر کجا که نشسته است آن نگار
دست ادب به سینه نه و ایستاده شو
شعر شاعر چو ملیح است و مضامینش نو
برد البته ز اشعار نو و کهنه گرو
گر ببینم رخ خوبی نزنم چشم به هم
که بود یک نظر از منظر خوبان معفو(1)
واعظا خوب کنی وعظ ولی حیف از تست
که نمایی به همه گندم و بفروشی جو
خواهی ار دانش تو ضایع و باطل نشود
هیچ با مردم نادان نه بگو نه بشنو
نیست عالم احدی غیر خدا کز عالم
رفته کاووس کی و آمده کی، کیخسرو
شکّر تلختر از زهر به کام شیرین
لب شیرین شکر شد چو به کام خسرو(2)
مزرع سبز فلک دیدم و ماه مه نو
یادم از کِشتهی خویش آمد و هنگام درو
رزق امروز که خوردی غم فردا تو مخور
هست مشهور که روز از نو و روزی از نو
آید آن روز که من هم ز تو رو گردانم
رو مگردان ز من امروز و به خود غرّه مشو
آمد و رفت کند دوست به عالم با دوست
از چه گویی تو به خرّم نه بیا و نه برو
1) 247. در فقه و شریعت اسلام یک نگاه به نامحرم حلال است. خرّم میگوید برای اینکه رعایت شریعت را نموده باشم و از جمال معشوق هم بهره ببرم بنابراین پلک را برهم نمیزنم و نگاه خود را به او تداوم میبخشم.
2) 248. شکر دوم مراد معشوقهی اصفهانی خرّم است که کام شیرینِ شیرین را تلخ کرد. وزن و قافیه این غزل نیز با الهام از غزل معروف حافظ شیرازی سروده شده است:
تا چشمم اوفتاد به روی چو ماه تو
روزم سیاه گشت ز چشم سیاه تو
جانا بکش مرا کنم ار ادّعا، به حشر
حاشا کن و بگوی که باشد گواه تو
در پای من رقیب ز بس کفش کرده تنگ
نتوان کنم نظر به قبا یا کلاه تو
برداشتی کلاه مرا گر تو باک نیست
بر آن سرم که سر بدهم من به راه تو
عُشّاق دور تو همه جمعند روز و شب
در آن میان کجا به من افتد نگاه تو؟!
گفتم سفر کنم ز دیارت به طعنه گفت:
باشد خدا به راه تو پشت و پناه تو
خرّم سفید شد ز غمش موی تو چه سود
فکری نکرد یار به روز سیاه تو
نرسد دست چون به دامن تو
کی حمایل شود به گردن تو
چشم نرگس تو را به باغ چو دید
گشت مفتون چشم پُر فن تو
شاهبازی به اوج حسن و مدام
دست شاهان بود نشیمن تو
میکند صید شرزه شیران را
آهوی چشم شیرافکن تو
دوستی با کسی مکن زنهار
که شود رفتهرفته دشمن تو
منم آن کهنه بلبلی که مدام
آشیانم بود به گلشن تو
خرمن حسن را تویی مالک
خوشهچینی منم ز خرمن تو
گفتمش بوسهای به من ده وام
گفت با خنده کیست ضامن تو؟!
اگر از تیر غمزهاش بکشی
خون خرّم بود به گردن تو
بس که دوری کردی از من مردم از هجران تو
پا مکش از من بیا دست من و دامان تو
هرچه میخواهم شوم مؤمن به پیری از قضا
میبرد ایمانم از دل طُرّهی شیطان تو
مردم گرگند در دنبال تو زآنها بترس
نیستی ایمن، مگر موسی بود چوپان تو(1)
من تو را خواهم نخواهم آب و نانت را اگر
سرد باشد آب تو یا گرم باشد نان تو
گر ز حشو جمع عُشّاقت مرا منها کنی
خارج از جمعت شوم برهم خورد میزان تو
هرچه باداباد میآیم به میدان تو من
گر سر من اوفتد چون گوی در میدان تو
صورت خوبان به پیش صورتت بیمعنی است
آیهی خوبی همین نازل شده در شان تو
خندهی دنداننما هرگز مکن در چشم غیر
زانکه میترسم که کمکم بشمرد دندان تو(2)
در عروسی تو خرّم هرکه آمد خورد و برد
در عزایت کس نبیند قهوه و قلیان تو
تا بفریبمش به زر سکّهی پُرعیار کو؟!
بهر نثار مقدمش دولت بیشمار کو؟!
دین و دلی که داشتم بر تو حریف باختم
دست تهی دگر مرا حوصلهی قمار کو؟!
تند روند همرهان جمله و من پیادهام
تا برسم به گردشان مرکب راهوار کو؟!
اسلحهی نبرد من هست به دست من ولی
با تو شجاع پُردلی جرأت کارزار کو؟!
آه که باد سرد دی ساخت فسرده دل مرا
فصل گیاه و گل چه شد موسم نوبهار کو؟!
در بر یار سیمبر هر که عزیز شد به زر
ما که تهی ست دستمان عزّت و اعتبار کو؟!
امشب اگر به بزم ما باده و مطربی بود
تا به من و تو مِی دهد ساقی گلعذار کو؟!
با همه کس نشستی و باده کشیدی ای صنم
هیچ نگفتی از وفا خرّم دلفکار کو؟!
غنچه را دلتنگ کرده آن دهان تنگ تو
میخورد خون جگر گل از لب گلرنگ تو
مرغ دل را بردی ای شهباز، باز از عشوهای
بنگرش کز شوق چون پر میزند در چنگ تو
روز من تنها سیاه از تار زلف تو نشد
روزها گشته سیاه از طُرّهی شبرنگ تو
سنگ عقل من به پیش سنگ عشق تو کم است
سنگ خود را بارها واکندهام با سنگ تو(1)
چشم نرگس با همه شوخی که او دارد به باغ
شوخچشمی چون کند با چشم شوخ و شنگ تو؟!
چونکه دیدم نیست در جنگ تو فتحی بهر من
هست صلح اصلح، سپر انداختم در جنگ تو
میکنم مانند قمری نالههای جانگداز
بلکه سازم رخنهای اندر دل چون سنگ تو
تا که دیدم روی و رنگت رنگ بر رویم نماند
هر که گوید از چه رو خرّم پریده رنگ تو
1) 251. اصطلاح «سنگهای خود را از هم واکندن» کنایه از بررسی مشکلات بطور صریح و آشکار و حل اختلافات.
میخواستم که تا بگریزم ز بند او
فرصت نداد طُرّهی همچون کمند او
گر کوته است دست من از میوهاش کنم
آسایشی به سایهی نخل بلند او
هر کار میکنم نپسندد ز من نگار
یارب کنم چه کار که گردد پسند او؟
بر پشت زین مَهَم چو نشیند ز روی ناز
با ناز هم قدم بگذارد سمند او
هر وقت وصف قند لبش را کنم به شعر
شیرین شود کلام من از شهد قند او
تنها همین عزیز پدر آن پسر نشد
باشد عزیز ما همه آن ارجمند او
گفتا پدر که عشق بتان ای پسر مَوَرز
حسرت خورم که گوش نکردم به پند او
عشق تو در مفاصل خرّم گرفته جای
هرگز برون نمیرود از بندبند او
رفتی چنانکه نیست عیان جای پای تو
در پیش عاشقان تو خالیست جای تو
سنجند گر وفا و جفایت به کیل و وزن
باشد چو کاه و کوه، وفا و جفای تو
فقر فقیر مُکرِهِ طبع غنی بود
با فقر من چگونه بسازد غنای تو؟!
با وصف اینکه عمر به تعجیل میرود
دیگر چگونه صبر کنم من به پای تو
کردم گدایی در تو من قبول چون
دیدم رسد به دولت شاهی گدای تو
کُحلالجواهری نبود به از اینکه من
بهر جلا به دیده کشم خاک پای تو
بیمارت از دوای طبیبان شفا نیافت
یابد شفا ز داروی دارالشّفای تو
دندان کُند ز بهر وصال تو هر که تیز
بینند چونکه خندهی دنداننمای تو
کذب تو به ز صدق بود، هر سخن بگوی
چه باطل و چه حق که بود رای رای تو
زاهد به جای خود بنشین پیش ما میا
چون مِی کشیم ما همهجا نیست جای تو
خرّم، نگار رنگ ز نیرنگ تو نشد
پیش نگار رنگ ندارد حنای تو
نمیگویم همین جان منی تو
که هم جان و هم ایمان منی تو
چرا غم بیتو شب نوری ندارد
چرا شمع شبستان منی تو
بکن گاهی به من یک بوسه احسان
اگر در فکر احسان منی تو
ز بس شکّرلب و شیرین زبانی
چو حلوا باب دندان منی تو
مرا دردیست بیدرمان خدا را
بکن درمان که درمان منی تو
ز بس ای دوست کندی از تنم پوست
یقین شد دشمن جان منی تو
مرا دعوت مکن سوی گلستان
که هم گل هم گلستان منی تو
همه شب میهمان داری شبی نیز
بگو با من که مهمان منی تو
ملاحت را ز حد بردی تو از بس
نمک داری نمکدان منی تو
گذشته از سر جان خرّم و گفت
نخواهم جان که جانان منی تو
به یک پیاله شدی مست و پس نشستی تو
بیا به پیش مگر یک پیاله مستی تو؟!
چگونه رشتهی الفت دگر کنم پیوند؟!
که آنچه بستمش از دشمنی گسستی تو
ز شست ناز تو خوردم من آنچنان تیری
که عشق گفت سزاوار ناز شستی تو
مکن رفیق تمنّای بادهی عِنَبی
چرا که سرخوش و مست از می الستی تو
اگرچه در نظرم غایبی علیالظّاهر
ولیک در همه جا حاضری و هستی تو
بتا در آینه مَنگر چرا که ترسم خلق
گمان کنند در اسلام بتپرستی تو
چنین که داد و ستد میکنی تو در عالم
در معامله را در جهان ببستی تو
به پیش من ننشینی دگر تو با همه کس
چه راه رفتی و چه رفتی و نشستی تو
گرفته بستهی تو من شدم از آن روزی
که دستم از رسن زلف سخت بستی تو
مگر ز توبه شدی توبهکار خرّم باز؟!
که فصل گل نشده توبه را شکستی تو
ای شب تاریک مَه مهتاب کو مهتاب کو؟
تا سحر گردی مرا آن تاب کو آن تاب کو؟
گشتهام غرقاب بحر عاشقی در روزگار
من کجا ساحل کجا پایاب کو پایاب کو؟
گو به رستم تا قیامت از غم فرزند خویش
دست بر سر زن بگو سهراب کو سهراب کو؟
زاهد منّاع را دیدم که گشته مست و گفت
مسجد و منبر چه شد، محراب کو محراب کو؟
گر طبیی از وفا عنّاب تجویزم کند
غیر عنّاب لبش عنّاب کو عنّاب کو؟
گشتهام دلتنگ از بیهمدمی گر با کسی
خواهم ار صحبت کنم، اصحاب کو اصحاب کو؟
از محبّت مرده زنده میشود من مردهام
تا کنندم زنده باز، احباب کو احباب کو؟
چون شراب ناب را شر آب بعضی گفتهاند
قول آنها ساقیا شر آب کو شر آب کو؟
شعر پُراسباب را چون من نگوید شاعری
تا نگوید کس به من اسباب کو اسباب کو؟
خرّم ارباب حقیقی ربالارباب است و بس
خواهی ار نوکر شوی ارباب کو ارباب کو؟
چیزی که از تو خواهم و میریزم آبرو
دانم که هست پیش تو آن چیز، نه مگو
از گفتگوی حسن تو و عاشقی من
افتاده در میان خلایق بگو مگو
زان رو که رو به ماندهی از کنار بزم
برخواستیم و با تو نشستیم رو برو
گفتم که حاجتی به تو دارم بگویمت؟
گفتا روا نمیشود از من مگو مگو
دل از برای وصل بتان چارهای نجست
با وصف اینکه در همه امریست چارهجو
گفتم ز من تو را که جدا ساخت در جهان؟
آهی کشید و گفت: که خرّم عدو عدو
اگر صورت بود نیکو و سیرت هم بود نیکو
بود نورٌ علی نور این دو هر کس دارد امّا کو؟!
اگر گویم غزالم شیرگیر است و پلنگافکن
یقین دارم به حرف من نمیگیرد کسی آهو
گر از ابرو کمان سازی ز مژگان تیر اندازی
نمیگوید کسی بالای چشم تو بود ابرو(1)
اگر خواهم بهبندم لحظهای چشم و زبانش را
به کارم سحر و جادو میکند از نرگس جادو
به قصد کشتن خرّم مکش خنجر تأمّل کن
که خود میمیرد از هجرت عبث رنجه مکن بازو
1) 252. اشاره به ضربالمثل معروف فارسی دارد: «کسی نمیتواند(جرأت نمیکند) بگوید بالای دو چشم تو ابروست». کنایه از ابهت معشوق.
گر بخواهد از تن من جان بگیرد جان تو
بیکراهت میدهم جان میبرم فرمان تو
شد خطا تیر تو از من کاشکی در چشم من
خورده بود آن تیر زیرا بود از مژگان تو
دارم امید از وفای تو که یک شب تا سحر
تو شوی مهمان من، یا من شوم مهمان تو
دست بالا میکنی چون بهر قتل عاشقان
رستم دستان هم آن دم ترسد از دستان تو
عید قربان است و قربانیست جایز چونکه من
گوسفندی خایهدارم میشوم قربان تو(1)
گفتمش خواهم لبت را بر لب آرم زود گفت
تا لبم را بر لب آری بر لب آرم جان تو
از دل گمگشتهام از هر که میگیرم سراغ
هر که میگوید دلت باشد بَرِ جانان تو
خرّما بازار شعر و شاعری گشته کساد
مشتری شعر پا ننهد در دکّان تو
شعر در مدح علی و آل او موزون بکن
تا که گردد مدح هر یک زینت دیوان تو
1) 253. از شروط قربانی در مناسک حج آن است که اَخته نشده باشند(بیضه داشته باشند) و در اصطلاح عوام خایهدار بودن کنایه از دل و جرأت داشتن است. خرّم میگوید چون من شرایط قربانی شدن تو را دارم و جرأت و جسارت عاشق شدن و قربانی شدن را دارم قربانی تو میشوم.
غزلیات ردیف حرف «ها»
ندانم ای شب هجران ز پی داری سحر یا نه؟!
به روز وصل میگردی بَدَل بار دگر یا نه؟!
به صد نیرنگ با خود ساختم یکرنگ دلبر را
ز تغییر فلک آیا شود رنگ دگر یا نه؟!
به دریای تفکّر مینمایم غوص هر ساعت
وزین دریا نمیدانم برون آرم گهر یا نه؟!
به عزم صید رو کن جانب دشت و تماشا کن
که صید آهوی چشم تو گردد شیر نر یا نه؟!
لب خود در دهان بگذار یک دم وآن زمان بنگر
که شیرینتر بود طعم لب تو از شکر یا نه؟!
به امیدی درختی کِشتم امّا سخت حیرانم
که بر وفق امیدم این شجر آرد ثمر یا نه؟!
حدیث عشق گویی چند خرّم روز و شب آخر
تو این شرح مفصّل را نمایی مختصر یا نه؟!
از وصالت یکدلم کن ای نگار ده دله
در فراق تو کنم تا چند صبر و حوصله
نه منم تنها ز داغ عشق تو پیش تو خوار
هر کسی شد داغدارت خورد داغ باطله
طعنه بر مفلس مزن منعم که دهر آبستن است
کس نمیداند چه زاید عاقبت این حامله
راه دوری باشدم در پیش حیرانم که چون
طی کنم این راه را من بیرفیق و قافله؟!
جانب عقبی سفر هر کس کند با توشه لیک
از تغافل من نکردم فکر زاد و راحله
دل به دزدی میبری تا کی ز هر صاحبدلی
تافت از مقراض دزدی چیده گویا قابله
از رقیب چاپلوست نیستم ایمن که او
هم شریک دزد باشد هم رفیق قافله(1)
گر مرا کشتی کسی از تو نگیرد خونبها
گرچه گوید هر کسی، باشد دیه با عاقله
گر به صد جان میدهد یک بوسه را نبود گران
الحق امروز است این قیمت به نرخ عادله
جان فدای یار خود خرّم بکن بیگفتگو
تا که گردد آن زمان رفع نزاع و غائله
1) 254. صنعت ارسالالمثل.
یکدم مرا داد، در خلوتش راه
آن هم نه از شوق، از روی اکراه(1)
گر تیغ بارد در کوی آن ماه
گردن نهادیم، الحکم لِلّه
یک بار از می، گر توبه کردم
صد بار گفتم، استغفر اللّه
از خدمت تو، کردند منعم
حُضّار حضرت، حُجّاب درگاه
گر حکم قتلم، بنویسی از قهر
الحکم للّه، الحکم للّه
از حیلهی خصم، سازم چه چاره
عاجز شود شیر، از مکر روباه
گفتم که مردم، از هجر تو گفت
الحمد للّه، الحمد للّه
از دیر کردم، چون عزم مسجد
پیر مغان گفت، این راه آن چاه
راز تو هرگز، با کس نگفتم
واللّه باللّه، واللّه باللّه
شرح غم تو، در دل نهفتم
زین غُصّه مردم، شد قِصّه کوتاه(2)
خرّم مخور غم، از بهر روزی
از بنده بگذر، رزق از خدا خواه
یک ساعت ای اجل به من زار امان بده
تا یار پا نهد به سرم گو که جان بده
گم کردهایم راه در این وادی مجاز
ای خضر وقت، راه حقیقت نشان بده
خواهی که محترم بشوی در میان خلق
بگشای بند سفره و پیوسته نان بده
یک بوسه از لب تو تمنّای من بود
از لب اگر نمیدهیم از زبان بده
گفتی به من که کام تو پنهان دهم نه فاش
هر طور میدهی بده، چه این چه آن بده
ساقی بده شراب به هر طور میدهی
دیگر نگویمت که چنین یا چنان بده
باز ار نمیکند در میخانه میفروش
پیغام ما به خدمت پیر مغان بده
خرّم اگر که قابل دلدار نیست دل
جان عزیز خویش به او ترجمان بده
همه خوبان عالم دیده دیده
اگر گویم چو تو دیده ندیده(1)
چه رنگی بهر قتل من دگر ریخت
که از آن رنگ، رنگ من پریده
کشیدم زحمت بیحد به پایش
که دستم گیرد از من پا کشیده
اگر سازم سیه موی سفیدم
چه خواهم کرد با قد خمیده؟!
گواه پاکی دامان یوسف
بود پیراهنِ از پس دریده(2)
ز نودولت مکن هرگز تمنّا
که او خود تازه بر دولت رسیده
به صد جان گر خرد کس بوسی از وی
بود انصاف اگر ارزان خریده
به جز حرفش من از مردم شنیدم
چه حرفی دیگر از من او شنیده
چنان خوب آفریدندش که چون او
ندیده دیدهی هیچ آفریده
نظر خرّم به بد هرگز نکرده
چرا کز خوب دیدن بد ندیده
گهی کآید به پیشم آن پسر آهسته آهسته
روان گردد ز دنبالش پدر آهسته آهسته
نظر بر روی نیکویش کند هر کس به زیر لب
دهد دشنام بر اهل نظر آهسته آهسته
اگر پیرم جوان گردم ز نو گر تا سحر یک شب
جوان گلرخی گیرم به بر آهسته آهسته(1)
گرچه پیرم تو شبی تنگ در آغوشم گیر
تا سحرگه ز کنار تو جوان برخیزم
روم در خانهاش هر وقت از بیم رقیب آن هم
تکلّم میکنم از پشت در آهسته آهسته
به هر در رفتم و نگشاد بر رویم دری یاری
دریغ و درد گشتم در بدر آهسته آهسته
ز یاران وطن نامهربانی بس که من دیدم
از آن گشتم روان سوی سفر آهسته آهسته
بحمداللّه زبان عیبجویان را به خود بستم
ز بس از من پدید آمد هنر آهسته آهسته
شبی گفتا که میآیم نیامد از فراق او
در آن شب گریه کردم تا سحر آهسته آهسته
اگر سیمینعذاری را به چنگ آرم شب وصلش
فشانم بر سر او سیم و زر آهسته آهسته
به من گاهی دهد بوسی و گوید صبر کن زیرا
که طوطی میخورد قند و شکر آهسته آهسته
1) 259. مانند این مضمون در اشعار حافظ شیرازی مشاهده میشود که سروده است:
بیا ای دل روان گردیم سوی خانهی دلبر
به شرط آنکه بگشاییم در آهسته آهسته
در آن روزی که خرّم میرود زین عالم فانی
به یارانش بگویید این خبر آهسته آهسته
آن دلربا دلم را از ناز باز برده
از من به او بگویید دستت بود سپرده
از هست و نیست من، پرسد اگر بگویید
زنده بود ولیکن بدتر بود ز مرده
نشمارد او به هیچم زین غم به خود بپیچم
کان نوشلب به عالم دندان من شمرده(1)
نام نکو بماند باقی ز هر کریمی
گرچه ز لوح هستی نامش شود سترده
میلی به من نداری از این سبب که هستی
تو طفل خردسال و من پیر سالخورده
از عاشقی و رندی دارم ز بس ملالت
از این دو کار منکر دست و دلم فسرده
خرّم جز اینکه خورده پیوسته چوب هجرت
از دولت وصالت نه خورده و نه برده
1) 260. دندان شمردن کنایه از آگاهی از اسرار و مافی ضمیر فرد دارد.
این قصیده را در مدح سرکار مقربالخاقان ابراهیم خلیلخان حاکم دارالعباد یزد سروده است.
گر کنیم از غمش فغان، به تو چه؟
یا که باشیم شادمان، به تو چه؟
فصل گل گشت گلرخی با من
اگر آید به گلستان، به تو چه؟
یار عاشق کشم اگر یک دم
دهد از کشتنم امان، به تو چه؟
از فراقش که پیر گشتم اگر
از وصالش شوم جوان، به تو چه؟
یار باید که ماهرو باشد
کینهور یا که مهربان، به تو چه؟
پی آن آفتابرو من اگر
همچو سایه شوم روان، به تو چه؟
یار اگر داد دل به من، به تو چه؟
یا که از من گرفت جان، به تو چه؟
آن پریرو اگر که همچو پری
شود از چشم من نهان، به تو چه؟
گر گذارد ز مهر بر لب من
لب خود آن شکردهان، به تو چه؟
از لبش بوسهای به قیمت جان
میخرم سود یا زیان، به تو چه؟
زاهدا جای مِی کشان مَنِما
گر جحیم است و گر جنان، به تو چه؟
بس که دلتنگ گشتم از عالم
بگذرم من گر از جهان، به تو چه؟
خرّم پیر اگر در آخر عمر
بار دیگر شود جوان، به تو چه؟
حاکم شهر یزد اگر با وی
بکند لطف بیکران، به تو چه؟
خلعتی بهر من ز کشور یزد
گر فرستد به اصفهان، به تو چه؟
گر کند سرفراز در عالم
بنده را آن خدایگان، به تو چه؟
شعر من یا بد است یا نیکوست
گو به جیحون نکتهدان، به تو چه؟
فیالمثل بد هم ار بود تو مگوی
که چنین است یا چنان، به تو چه؟
عرب و ترک و فارس گر بشوند
متکلّم به یک زبان، به تو چه؟
قصدم این بود از این ردیف که من
خویش را سازم امتحان، به تو چه؟
ساقی در صراحی هر وقت باز کرده
از هر کنار رندی گردن دراز کرده
محراب ابروانت هر جا که عابدی دید
بگذشت از عبادت ترک نماز کرده
عشقم بود حقیقی چون با تو میروم راه
در حق من بداندیش حمل مجاز کرده
من راز عاشقی را با چشم خود نگفتم
با مردم اشک غمّاز افشای راز کرده
راه هدی نداند از گمرهی مخالف
بیهادی و دلیلی عزم حجاز کرده
هر بوریانشینی قالینشین شود زود
کاندازهی گلیمش پا را دراز کرده
اشعار من به عالم هر شاعری که خوانده
از بر اگر نکرده ثبت بیاز کرده(1)
مُفلس نیاز خواهد از مردمان مُنعم
خرّم نیاز خواهش از بینیاز کرده
1) 261. مقصود شاعر بیاض به معنی کاغذ سفید یا دفاتر یادداشت مدّاحان و شاعران بوده که برای رعایت قافیه این گونه نوشته و آن را از اختیارات شاعری به شمار آورده است.
این غزل را نیز در مدح ابراهیم خلیلخان حاکم یزد سروده است.
رسید مژده که امروز میرسد از راه
سمّی زادهی آذر به صد جلالت و جاه(1)
چو این خبر بشنیدم من حزین گفتم
به خود ز غصّه همی لا اله الّا اللّه
رسید خان و نگفتم مدیحهای لایق
شدم به خدمت او شرمسار و رویسیاه
سیاهروی که سهل است بل ز غایت شرم
از این گناه شدم زرد رنگتر از کاه
از این خجالت و شرمندگی چه چاره کنم
که هیچ سود ندارد فغان و ناله و آه
به کوچه کوچه گریزم مگر از این تقصیر
چو بندهای که مقصّر بود به خدمت شاه
قلم گرفتم و با سرعت تمام ز شوق
نوشتم از ره اخلاص بهر عفوِ گناه
تو شاه کشور فقر و فنایی و هستند
به عهد سلطنتت مردم فقیر سپاه
1) 262. مقصود از زادهی آذر، حضرت ابراهیم است. یعنی همنام ابراهیم(زاده آذر) با صد جلالت و جاه از راه میرسد.
ز هر دری فقرا میشوند چون محروم
بر آستان عطای تو آورند پناه
تو دستگیر و فقیران تمام دستنگر
تو خیرخواهی و آنها مدام دولتخواه
دهند بوسه همی بر جناب عالی تو
همیشه مردم عالیجناب و عالیجاه
هر آنکه بود منافق موافق تو شده است
ز بس که حرکت تو شد موافق و دلخواه
اگر که مسکن تو شهر یزد گشته چه باک
خدایجوی چه کرمان بود چه کرمانشاه؟
به خدمت تو ز سر آمدیم نه از پا
ولی به دست تهی سر بزیر و پوزشخواه
مرا به خدمتت اخلاص عامیانه بود
ز بنده نیست گواهم کسی خداست گواه
ز راه و رسم سخا منصرف مشو هرگز
بکن به هر که عطا راه گردن بیراه
اگر قبول شود مدح من زهی توفیق
وگرنه زحمت و رنجم شود هباء و تباه
مدیحهی تو کنم مختصر دعا گویم
تو را بلند بود عمر و قصّه شد کوتاه
اینقدر بر ما روا داری جفا از بهر چه؟
کس نمیپرسد ز تو آخر چرا؟ از بهر چه؟
ما تمنّای وفا کردیم و تو کردی جفا
ما گذشتیم از وفا دیگر جفا از بهر چه؟
ای طبیب دردمندان دردمند عشق را
میدهی بهر شفا دایم دوا از بهر چه؟
گر ز خون عاشقان خود کنی دستت خضاب
میگذاری بر کفت دیگر حنا از بهر چه؟
ای پی قتلم کشید از ابروان، چشمت کمان
من نمیدانم که تیرش شد خطا از بهر چه؟
با وجود طرّهی پرچین و مشکین نگار
مشک میآرند از شهر ختا از بهر چه؟
گر عبادت میکنی زاهد مکن در چشم خلق
بوریا بردن به مسجد با ریا از بهر چه؟
روز و شب چون روزی تو میرسد از خوان غیب
از پی آن میروی در هر کجا از بهر چه؟
خون خرّم را بریز و خونبهایش را مده
زانکه عاشق خون ندارد خونبها از بهر چه؟
نگار من به سرش چتر زرنگار زده
نگار کرده و طعنه به هر نگار زده
مرا بگو نزند یار و مار گو بزند
چرا که مار زده بِهْ بود ز یار زده
دل شکاری من هر طرف دوید امروز
نه یک شکار گرفته نه یک شکار زده
بهار آمد و شد عید می کشان امّا
اگر به من نرسد میشوم بهار زده
به نقد جان ز تو گر بوسه کس خرد مفروش
چرا که سکّهی این نقد کم عیار زده
رسد دگر به مشامم شمیم عطر مگر
که یار شانه بدان زلف مشکبار زده؟!
نگار ماهرخ آید اگر پیاده به جنگ
پیادهایست که خود را به صد سوار زده
غم از گناه ندارد به دل کسی که چو من
ز عجز دست به دامان هشت و چار زده
مگو به عاشقی خرّم اعتباری نیست
که سالها به جهان کوس اعتبار زده
به هر جا کز غمش آن ماه گریان دیدهام دیده
چنان گردیده شاد از گریهام کز وجد خندیده
گذشت از کشتن من از چه آن خونخوار عاشقکش؟!
ندانم از خدا ترسیده یا از بنده ترسیده
ز بیمهری او صد حرف از هر کس شنیدم من
برای اینکه در عمرش ز من یک حرف نشنیده
نصیب من نخواهد شد جوی از دولت وصلش
امان از طالع بیدار و داد از بخت خوابیده
ز پا افتادم آخر بر سر من آنچه میآید
بود از سستی اقبال و از دست دل و دیده
ز تیر غمزهات زخمی شد ای صیّاد صید تو
خلاصش کن که آن مسکین به خون خویش غلطیده
فلک هر کس که چیند بزم عیشی زود برچیند
که ما صد چیده را دیدیم او یک لحظه برچیده
تو را من برگزیدم از میان گلرخان زیرا
که هر کس در گلستان رفت بهر خود گلی چیده
شهیدم کرد و کتمان شهادت میکند هر کس
اگرچه تیغ خونآلود را هم دست او دیده
به پایش رنجها بردم به خشنودی او امّا
همه گویند با من باز یارت از تو رنجیده؟!
به عالم بتپرستی کار هر عاشق بود یوسف
زلیخا را چه تقصیری بود گر بت پرستیده
پسند هر کسی اشعار من گردید و خواهد شد
چو شهزاده جلالالدین تمامش را پسندیده
به جست و جوی یار خویش عمری روز و شب خرّم
به گرد عالم دنیا چه میگردد چه گردیده
سفرهی عیش و طرب چیده شد امشب ای ماه
گر نشینی به سر سفرهی ما بسماللّه
چشم دیگر نکند باز به عالم هرگز
هر که بر روی نکوی تو بِه بَد کرد نگاه
بازی عشق نکویان به جهان هر کس کرد
عاقبت باخت دل خویش به یک خال سیاه
قسمت شاه و گدا روز ازل شد این قسم
که گدایی ز گدا باشد و شاهی از شاه
ما نبینیم رخ ماه تو را سال به سال
چه رسد تا که ببینیم تو را ماه به ماه
بس که رفتار نمودم پی دل هر راهی
که دلم گفت برو رفتم و گشتم گمراه
بعد قرنی که کنی خانهی ما را روشن
مکن از آمدن خود همه کس را آگاه
چیزی از دست من ای شوخ نگیری تو مگر
بستهای با من دلداده جناح دلخواه
عذر تقصیر میاور بر دلبر خرّم
که بود عذر تو صد مرتبه بدتر ز گناه
عقل مسجد رود و عشق رود میخانه
عشق عاقل بود و عقل بود دیوانه
چه شود گر بنشینیم من و تو با هم
من بیچاره گدایانه و تو شاهانه
کردی از بس که تو با غیر نشست و برخواست
آشنایان تو گشتند همه بیگانه
بخر امروز مرا تا که بیایی فردا
بوسهای حال علیالنّقد بده بیعانه
من چرا مستم و تو هوش؟! اگر می خوردیم
هر دو خوردیم ز یک شیشه و یک پیمانه
گفت بوست دهم از خواب چو گردی بیدار
میدهد یا کندم خواب به این افسانه؟!
من دیوانه ز صحرا نکنم میل به شهر
جای دیوانه به صحرا بود و ویرانه
بزم رندان ز تو روشن شود آخر یا نه
هرچه خواهد بشود راست بگو رندانه
بس که دیدم که به هر خانه بود با تو رقیب
شد یقینم که بود «یانه» به روی خانه(1)
گر من از آتش عشق تو بسوزم چه عجب
زانکه در بزم تو چون شمعی و من پروانه
خرّم از خوردن می شور مکن با زاهد
مرد عاقل نکند مشورت از دیوانه
1) 263. یانه» هاونگ که در هر منزل برای کوبیدن گوشت موجود بوده است و هنگام فروش خانه آن را جزو اموال غیرمنقول خانه به حساب میآوردهاند. و این ضربالمثل که: «یانه روی خانه است» هنوز در فرهنگ مردم اصفهان استعمالدارد که اشاره به همراه بودن دو چیز دارد.
ساقی در صراحی، هر دم که باز کرده
میخواره چون صراحی، گردن دراز کرده
من سرّ عاشقی را با چشم خود نگفتم
خونین سرشک چشمم افشای راز کرده
گفتم کنم چه حیله تا اوفتی به دامم
گفتا کدام گنجشک نخجیر باز کرده؟!
امشب چرا مُغنّی صوتش بود مخالف
یکراست از صفاهان عزم حجاز کرده(1)؟!
خوشحال آن سفیهی کز ابلهی به عمرش
بد را ز خوب نه فرق نه امتیاز کرده
غیر از علی که باشد حلّال عقد مشکل
زیرا که هر گره را بیدست باز کرده
مفلس نیاز خواهد از جود مُنعم امّا
خرّم نیاز خواهش از بینیاز کرده
1) 264. مقصود از اصفهان و حجاز دو دستگاه موسیقی سنتی ایران است.
غزل انکاری
ز من بیهوده رنجیدی؟ بگو نه
اساس کشتنم چیدی؟ بگو نه
اگر دیوانه گشتم خلق دانند
که عقلم را تو دزدیدی، بگو نه
چو دیدی میل من با تو زیاد است
به چشم کم مرا دیدی؟ بگو نه
نرقصیدی به خلوت پیش من لیک
میان خلق رقصیدی، بگو نه
سبکتر بود سنگ عقل از عشق
به میزانت که سنجیدی، بگو نه
به قول هر فضولی گوش دادی
به جز نطق مرا چیدی، بگو نه
به هر وقتی که بوسیدم لبت را
به خود از غصّه پیچیدی، بگو نه
نترسیدی تو از دشمن به عالم
ولی از دوست ترسیدی، بگو نه
اگر بگریستم بر گریهی من
تو از سخریه خندیدی، بگو نه
تو با هر کس که بستی عهد و پیمان
نبسته باز ببریدی، بگو نه
فلک تا بزم عیشی چید مردی
ز کین ناچیده برچیدی، بگو نه
رطب از نخل قدت کس نچیده
که بیمیوهتر از بیدی، بگو نه
گذشتی ای جوان از کشتن من
که بر پیریم بخشیدی، بگو نه
برایت هر بد و خوبی که رو داد
همه از چشم من دیدی، بگو نه
ز بیداری شب خرّم چه دیدی
که شب تا صبح خسبیدی، بگو نه
غزل اقراری
ز من هرگز تو رنجیدی؟ بگو نه
به جز خوبی بدی دیدی؟ بگو نه
تو از گلزار عالم هرگز ای دل
به کام خود گلی چیدی؟ بگو نه
به بنده ظلم کردی از خدا تو
مگر هرگز نترسیدی؟ بگو نه
به من هر چند گفتی تلخ، از من
جواب تلخ بشنیدی؟ بگو نه
ز هر کس میکنی احوال پرسی
ز من یک بار پرسیدی؟ بگو نه
بپوشان راز مردم را ز مردم
به چشم خود هم ار دیدی؟ بگو نه
بزرگان را هنر در عیبپوشی است
کس ار پرسد شتر دیدی؟ بگو نه(1)
از آن روزی که ما را آفریدی
به غیر از معصیت از ما چه دیدی؟!
خداوندا به حق هشت و چارت
ز ما بگذر شتر دیدی ندیدی
بپرسد یارت ار خرّم که بی من
شبی آرام خسبیدی؟ بگو نه
1) 265. این بیت اشاره به ضربالمثل و شعر باباطاهر عریان دارد:
به دل گفتم شود وصلش وسیله
نشد روشن چرا غم زین فتیله
چو یوسف شد عزیز از درد عشقش
زلیخا کور گردید و علیله
چرا مجنون به صحرا کرد منزل
که دور افتد ز لیلی و قبیله
ز تاب پیچ و تاب مار زلفش
به خود پیچم همی چون کرم پیله
عروس دهر باشد زشت امّا
ز آرایش کند خود را جمیله
اگر عاشق بود صادق به کارش
کند معشوق دایم مکر و حیله
اگر یک مدّعی داری و گر صد
نِجاست چه کثیره چه قلیله
به هیز و قحبه هرگز دل نبندید
که هستند این دو تا رذل و رذیله
ز دنیا رو برون خرّم بود حیف
که باشد اسب با خر همطویله
در مدح میرزا سلیمانخان رکنالملک سروده است:
رو به ما با طرّهی پر پیچ و تاب آوردهای
از برای بستن دلها طناب آوردهای
چشم بر هم میگذاری تا یکی از بهر خواب
بهر ما امشب مگر سوغات خواب آوردهای
شهریارا شهر آباد دلم کردی خراب
باز از چه رو سوی شهر خراب آوردهای
از گل رخسار تو ریزد عرق از تاب می
بهر بیهوشان عرق جای گلاب آوردهای
من به دست تو عنان توسن دل دادهام
خوش سمند سرکشی زیر رکاب آوردهای
میفروشا اینکه آوردی شراب روشن است؟
یا ز بُرج خم به دنیا آفتاب آوردهای؟!
می کشان را زنده کردی ساقیا از این شراب
امشب آب زندگی جای شراب آوردهای
قطرهای می ریختی بر خاک از حسرت مرا
بر زبان «یا لیتنی کُنت تراب» آوردهای(1)
بیحسابی محتسب گر میکند در بزم ما
گو به او تشریف اینجا بیحساب آوردهای
هر که عقلش را کند با عشق خوبان همنبرد
گو عبث گنجشک در جنگ عقاب آوردهای
قاصد آوردی جواب نامهام را مرحبا
در جواب یک کتابت، یک کتاب آوردهای
1) 266. تلمیح به آیه آخر سوره نباء.
با جوانان میکنی ای پیر بازی بهر چه؟
وقت پیری یاد از عهد شباب آوردهای؟!
آستان یار خرّم منزل هر سفله نیست
از چه رو تو رو بدین عالیجناب آوردهای؟!
خان رکنالملک را اکنون ستایش کن به مدح
تا بداند وی که تو دُرّ خوشاب آوردهای
تا کند او کامیابت از کرم زیرا که تو
رو سوی آن کامکار کامیاب آوردهای
ای سلیمان زمان آنی که از بدو حیات
حشمت و جاه و جلال و انتساب آوردهای
از بزرگان کس بزرگی را به تو نفروخته
در جهان با خود ز ارث جدّ و باب آوردهای
از پی ختم امور خلق با احکام شرع
التجا بر حضرت ختمیمأب آوردهای
بیحسابی با کسی هرگز نکردی در حساب
زانکه هر جا در نظر روز حساب آوردهای
آتش فتنه ز باد جنگ هر جا شعله زد
از پی خاموشی آن خاک و آب آوردهای(1)
دوستان را اسب با زین مرصّع دادهای
دشمنان را تنگ در زیر رکاب آوردهای(2)
ای لعبت چگل ز چه گِل تو سرشتهای
کز آب و گل ز حد نکویی گذشتهای
بنویس حکم قتل من آخر ز دست خود
خرسند ساز خاطر من از نوشتهای
حاصل نگشت میوهی وصل تو بهر من
تا کشتهای مگر شجر هجر کشتهای؟!
از تاب هجر سوختم و هیچ کس نگفت
کز سوز آتش که بدینسان برشتهای
زخمی که از تو بر دل مجروح ما رسد
هرگز رفو نمیشود از هیچ رشتهای
مینا اگر شکست تن خم درست باد
تا چند ساقیا به خیال گذشتهای
خرّم اگر شود ز سگان درت حساب
نگذارد او که بگذرد آنجا فرشتهای(1)
1) 269. طبق روایت ائمه علیهمالسلام فرشته به خانهای که در آن سگ باشد وارد نمیشود.
باز ای پسر می از کف رندان کشیدهای
از روی خویش چشم پدر دور دیدهای
بنشین به پهلوی من مسکین که هر کسی
گوید به من که تازه به دولت رسیدهای
تا برنچیده مرگ، بساط حیات من
خواهم تو باشی و من و یک بزم چیدهای
کردی غلام خویش سیاه و سپید را
اقسام بندگان به نگاهی خریدهای
با من ز خوب و بد نکنی گفتگو مگر
از من خدا نخواسته حرفی شنیدهای
پر میزند دلم به هوای تو تا که تو
چون مرغ تیزبال ز چنگم پریدهای
گفتم که از فراق تو عمرم تمام شد
گفتا ز روی طعنه، که زحمت کشیدهای؟!
خرّم به جای خود ننشستی به روزگار
بیهوده از قفای نکویان دویدهای
از ما چرا تو رشتهی الفت گسستهای؟!
از آشنا بریدی و با غیر بستهای
کوچکنواز باش و بزرگی بکن، ز ما
غافل مشو چو پیش بزرگان نشستهای
ای دل ز بحر عشق بتان بگذری چه سان؟
در عمر خود چه وقت ز جویی تو جَستهای؟!
شمشیر بستهای به کمر بهر چه مگر
از کین کمر به کشتن من باز بستهای
وارسته نیستی، تو به دنیای بیوفا
هر وقت پشت پا زدی آن وقت رستهای
در راه عشق ای دل خسته مرو که بار
منزل نمیبری تو که نارفته خستهای
خرّم مرو به بزم جوانان که این عمل
از تو درست نیست که پیر و شکستهای
باز ای باز هوس، بال و پر آراستهای
به هوای چه شکاری دگر آراستهای؟
بیش از پیش کنی جلوه به چشمم گویا
خویش را بیشتر از پیشتر آراستهای
تو که آراستهای روی مپوشان از ما
گر پی دیدن اهل نظر آراستهای
ای پری دی ز پری به بُدی امّا امروز
چهره از دی و پری خوبتر آراستهای(1)
ساربان دل چو جرس ناله برآورد مگر
محمل یار به عزم سفر آراستهای
ماه من بدر بود اینکه تو داری یا روی؟!
یا که خورشید به رغم قمر آراستهای؟
سبز شد نخل قدت چونکه به باغ خوبی
گلی و غنچهای و برگ و بر آراستهای
گر بری شد ز تو ای باده ز یک عیب فقیه
ما برآنیم که با صد هنر آراستهای
تا بیاید به سرای تو به مهمانی یار
ای دل از خون جگر ماحضر آراستهای
غیر شهزاده کس آگاه نباشد خرّم
کاین غزل را تو بخون جگر آراستهای
1) 270. جناس تام. پری اوّل فرشته است و پری دوم و سوم مُراد پریروز است.
ای عشق غافلی که چه بیداد کردهای؟!
در کوه بیستون چه به فرهاد کردهای؟(1)
گاهی هم ار به فحش مرا یاد کردهای
روح مرا به فاتحهای شاد کردهای
هستی تو آن عروس که در حجلهگه ز ناز
نگشاده روی پشت به داماد کردهای
چندین هزار خانهی دل کردهای خراب
تا خانهای برای خود آباد کردهای
روی تو حاجتش به گل و گوشواره نیست
زیور چرا به حسن خداداد کردهای؟
ای خواجه بنده را تو بفرمای خدمتی
انکار کن که بندهای آزاد کردهای
ای پادشاه حسن شهان میکنند داد
امّا ز جور و ظلم تو بیداد کردهای
نا خدمتی نشد که مرا راندی از درت
این بنده را برای چه آزاد کردهای؟!
یک بوسه بیشتر که ندادی به من دگر
غمگین چرا نشستهای و باد کردهای؟!(2)
خرّم به پیری از چه روی نزد اوستاد؟
در کودکی تو خدمت استاد کردهای
گرچه ای دل عمر صرف عشق یاری کردهای
عمر بیهوده نکردی صرف کاری کردهای
آنچه با من میکنی تو، کار امروز تو نیست
این جفا و جور با من روزگاری کردهای
نیست بر تیر و کمان حاجت تو را زیرا که تو
از خدنگ غمزه هر ساعت شکاری کردهای
بار الها بیگناهان جمله کآمرزیدهاند
گر بیامرزی مرا از لطف کاری کردهای
چشم خرّم، از جهان بستی و رفتی سوی گور
خوب همچشمی تو با اهل مزاری کردهای
میداد اگر دوباره خدا جان تازهای
میدادمش ز مهر به جانان تازهای
یک شب بیا به خانهی من تا که من ز شوق
گویم برایم آمده مهمان تازهای
رفتم ز دیر سوی حرم، هر که دید گفت
آمد به طوف کعبه مسلمان تازهای
عالم ز دیو و دد شده پُر بهر دفعشان
یارب رسان ز غنیمت سلیمان تازهای
از دوستان کهنه و یاران حقگذار
آیا کسی کند به من احسان تازهای
شد کهنه عهد ما و تو این عهد بعد از این
باید کنیم ما و تو پیمان تازهای
میلم به هیچ کهنه و نو نیست در جهان
غیر از شراب کهنه و غلیان تازهای
از دوستان کهنه نیارند هیچ یاد
آنانکه میرسند به دوران تازهای(1)
ما کهنه بلبلان گلستان کهنهایم
آریم آشیان به گلستان تازهای
دیوان شاعران کهن کهنه شد به دهر
خرّم میان بیار تو دیوان تازهای
1) 273. اشارهای به اصطلاح: «تازه به دوران رسیدهها و ندید به دیدها» دارد.
با رقیبان باز خود را گرم صحبت کردهای
و ز حبیبان محب ترک محبّت کردهای
در به روی آشنایان بستهای و برخلاف
در میان خانه با بیگانه خلوت کردهای
رحم و انصاف و مروّت گشته معدوم این زمان
گر به ما رحمی کنی تو خود مروّت کردهای
قیمت یک بوسه صد جان کردهای بیگفتگو
این متاع بیبها پیش که قیمت کردهای؟!
ناصحا از توبه کردن میدهی پندم چه سود
سالهای سال با من این نصیحت کردهای
نه شریعت مانده بر جا نه طریقت، شیخ شهر
گویدم از می کشی هتک شریعت کردهای
روز و شب بیدردسر روزی تو خواهد رسید
دست و پایت را عبث مشغول زحمت کردهای
تخم امیدی به امید تو من کشتم که تو
کشته و ناکشته سبز از آب رحمت کردهای
غم مخور خرّم ز فقر و فاقه و نکبت که تو
از کمال و فهم و دانش کسب دولت کردهای
خوش است گر به من از لطف دیده باز کنی
ز یک نظر به جهانم تو سرفراز کنی
همیشه رسم نکویان به عاشقان ستم است
چه میشود که تو زین شیوه احتراز کنی؟!
حدیث عشق تو را تا که میکنم کوتاه
تو عشوهای کنی و قصّه را دراز کنی
کبوتر دل ما لایق شکار تو نیست
تو چون عقابی و باید که صید باز کنی
به درگهت چو گدا بهر بوسهای تا چند
من التماس نمایم همی تو ناز کنی
نیاز میطلبد خرّم از نکورویان
طلب نکوست به درگاه بینیاز کنی
چه خطا ز دست ما شد که سر عتاب داری؟
به هلاک جان زارم ز چه رو شتاب داری؟
چه عجب اگر گدا را به ملازمت نبینی
به میان خیل شاهان که تو در رکاب داری
شب تیره روز روشن شود ار ز در درآیی
که تو از جبین عارض مه و آفتاب داری
همه آمدی و رفتی به کمال حسن دیگر
چه خبر ز اضطراب دل شیخ و شاب داری؟
ز فراق نوجوانان که شدی تو پیر خرّم
به هوای کیست دیگر هوس شباب داری؟!
به هر وقتی که در عالم سرِ خون ریختن داری
گر اوّل خون من ریزی بسی منّت به من داری
سخن بر گو که از شیرینزبانی کس نمیداند
تکلّم میکنی یا آنکه شکّر در دهن داری
دلا در سینه چون خونی دمی در کوی جانان رو
که خود را فارغ از اندوه این بیت الحزن داری
به هر یاری که دادم دل نشد کامم از او حاصل
کنون دل بر تو ببستم من ببینم تا چه فن داری
سفر کردی ز کوی یار تا در سینهام ای دل
به یک دم نیست آرامت ز بس حُبّ وطن داری
بنالم همچو نی بر تار زلفت چون ز نی چنگی
چرا چون نی ننالم من که چنگ تار زن داری
از آن دلدوز ناوک در نخواهی برد جان خرّم
گر از فولاد شمشیر و ار از آهن مجن داری(1)
1) 274. مجن: سپر.
گر به چراغ من کند یار ز لطف روغنی
یابم از آن ملاطفت چشم و چراغ روشنی
دست مرا گرفت چون داد به دست مدعّی
رسم ببین که دوست را داده به دست دشمنی
زابل و سیستان کنون هر دو به جای خود بود
مرکب همچو رخش کو، راکب چون تهمتنی؟
گفت که خواهی از لبم یک دو سه بوسه گفتمش
کور چه خواهد از خدا غیر دو چشم روشنی(1)
گندم مهر خویش را تا تو به ماش دادهای
کم نشده است آن جوی بلکه به وزن ارزنی
دانهی دوستی فشان آب محبّتش بده
خوشهی مهر جمع کن تا که شود چو خرمنی
در ره دوست مال و جان هر که بداد بیامان
هست ز مردیاش نشان ور نه چه مرد و چه زنی!!؟
تیغ بکش قتال کُن خوف مکن ز هیچ کس
تیر دعای عاشقان حرز تو شد چو جوشنی
خرّم اگر نمیشود ظاهر و باطنت یکی
جهد بکن که بنگری مظهر نیک باطنی
1) 275. اشاره به ضربالمثل: «کور از خدا چه میخواهد دو چشم روشن».
جز با تو نمودیم قعودی و قیامی
دیگر نشنیدیم و نگفتیم کلامی
زلف تو بود دزد دل و هر که شود دزد
بیواهمه گوید چه حلالی؟! چه حرامی؟!
مرغ دل من کرد به زلف تو نشیمن
پنداشت که بامی بود افتاد به دامی
بر درگهت ار جای دهی صدر نشینم
بالاتر از آن جای مرا نیست مقامی
ابروت اگر هست شبیه مه ناقص
نقصی نَبُود هست رخت ماه تمامی
نه حرکت پا دارم و نه قوّت زانو
تا جانب تو پیش گذارم دو سه گامی
آوازهی حسن تو به هر گوش رسیده است
چشم همه روشن ز چنین صاحب نامی
روزی اگر آیم به سلامت بسلامت
از دور شود ختم کلامم به سلامی
خرّم سفر عشق تو را پخت از این راه
برگردی اگر سوی وطن پختهی خامی
بس که دلم تو میبری از حرکات دلبری
سیر شدم ز جان خود هم شدهام ز دل بری(1)
تا که متاع حسن تو یافت رواج و رونقی
بر در دکهی دگر پا نگذاشت مشتری
آه که کیسهام ز زر گشت تهی و من دگر
در بر یار سیمبر منفعلم ز بیزری
تیغ مکش تو اینقدر از پی قتل مسلمین
ترسم از این محاربه شهره شوی به کافری
خواستم آنچه بنگرم مثل و مقابل تو را
آنچه نگاه میکنم از همه کس تو بهتری
بس که نفیر و نالهام گشت بلند روز و شب
هر که دچار شد به من گفت مگر قلندری
بر در یار خرّما هر که رود به غیر تو
جرمی اگر نکردهای رانده چرا از آن دری؟!
1) 276. جناس تام در دلبری و دل بری.
بستی به سر زلف دلارا که تو داری
پای دل هر عاشق شیدا که تو داری
دانند همه خلق که خوبان زمانه
زشتند بر طلعت زیبا که تو داری
صد گل به گلستان همه دیدیم و ندیدیم
یک گل به از آن روی دلارا که تو داری
بدنام اگر گشتهای از عاشقی ما
این نام نکویی بود از ما که تو داری
ما را نبود قوّت و یارای تمنّا
با آن همه ارباب تمنّا که تو داری
صد مرده کنی زندهی جاوید به یک دم
در هر نفس اعجاز مسیحا که تو داری
در مرحلهی عشق گذشتیم ز وامق
از جلوهی آن روی چو عذرا که تو داری
یوسف نهای امّا چه عزیزی که به هر راه
صد راهنشین همچو زلیخا که تو داری
قند و شکر و نقل و نبات است لبانت
قنّاد شدیزین همه حلوا که تو داری
تنها نه همین آرزوی لعل تو دارم
خواهم که زنم بوسه به هر جا که تو داری
عضویت که گویند بود از همه بهتر
بهتر بود آن از همه اعضا که تو داری
خرّم شکر مدحت شهزاده بخاید
از ناطقه آن طوطی گویا که تو داری
مسعود شها ای که خجل آمده عمّان
پیش کف چون بحر گهرزا که تو داری
عدل و کرمت قاعدهای تازه نباشد
این رسم قدیم است از آبا که تو داری
ز اقبال شهنشاه جهان ناصرالدین شاه
اسباب ملوکانه مهیّا که تو داری
کس لاف فصاحت نزند با تو که داند
افصح بود آن شیوهی شیوا که تو داری
به رخ انداختهای زلف سیاه عجبی
شد سیاه عجبی پردهی ماه عجبی
میدهد پیر مغانم ره میخانه نشان
خیرخواه عجبی دارم و راه عجبی
شیخ حد زد به من از خوردن می بهر ثواب
اشتباه عجبی کرد و گناه عجبی
می و معشوق و مُغنّی همه جمعند امشب
دستگاه عجبی دارم و جاه عجبی
خواست دل تا نگرد چاه زنخدانش را
از نگاه عجبی رفت به چاه عجبی
جور و بیداد به خرّم مکن اینقدر که او
دادخواه عجبی دارد و شاه عجبی
شاه مسعود فلک جاه شهنشاه نژاد
که زند یکتنه خود را به سپاه عجبی
نه همین دادرس اهل سپاهان باشد
هست بر خلق جهان پشت و پناه عجبی
در مملکت خوبی امروز بتا شاهی
جان پیشکشت کردند عُشّاق به دلخواهی
مشّاطه چو زلفت چید چون مار به خود پیچید
چون قد بلندت دید پرداخت به کوتاهی
دوشینه اگر رفتم از میکده در مسجد
از شدّت مستی بود نه علّت گمراهی
گر چهرهی من زرد است نه از الم و درد است
از آن رخ گندمگون اینگونه شده کاهی
دارد رسنی از زلف چاه زنخش از دل
تا بستهی آن بندی افتادهی این چاهی
هر کس رخ ماهت را بیند به گمان افتد
کاین کوکب رخشان است یا کوکبهی شاهی؟!
از بس که به وصف تو لب باز کند هر کس
در السنهی مردم ذکرت شده افواهی
گویند مشو عاشق کز خویش شوی غافل
غفلت اگر از عشق است باشد به از آگاهی
چون لطف خداوندی بر بنده شود شامل
چل روز خورد یونس رزق از دهن ماهی
یا شاه نجف از غم از پای فتادم من
برادر مرا از خاک زان دست یداللّهی
مهرت ز دل خرّم یک ذرّه نگردد کم
این قول بود محکم نه سرسری و واهی
پنداشتم که با همه ای دوست دشمنی
دیدم که دوست همه و دشمن منی
چندین هزار فایده باشد به دوستی
کز آن یکی نشد متصوّر ز دشمنی
چشمت بدوخت با مژه چشم من از نگاه
آخر بپرس از آن مژهای یا که سوزنی؟!
وصل تو نیست قسمت من گرچه گاهگاه
گردد فقیر بهرهور از دولت غنی
ای دل به چاه غبغب او تا کی اوفتی
نه نسل یوسفی تو، نه اولاد بیژنی
ای شیخ حدّم از چه زنی؟ نیست پیش از این
کآلوده دامنم من و تو پاکدامنی
چل سال کبر کردم و نشناخت کس مرا
یک لحظه سرشناس شدم از فروتنی
مقبول مرد و زن شدهای ای پسر به حسن
زیرا که تو به فایده هم مرد و هم زنی
خرّم گر از مصاف نکویان جنگجوی
افراسیاب سان نگریزی تهمتنی
یک ساقی زیبایی وز می دو سه مینایی
هر وقت به دست آرم در باغ نهم پایی
گویند به من مردم کز کوی بتان بگذر
گیرم که کنم این عزم، کو قوّت و کو پایی
ای شیخ مرو مسجد کانجا در نیرنگ است
یک چند بجنبان تو ناقوس کلیسایی
از دین مسلمانی وقت است که برگردم
وز عشق بتی گردم هم مذهب ترسایی
این جور و جفا تا کی بیمی ز جزایت نیست
هست از عقب امروز بیشائبه فردایی
تا آن لب شکّربار ناید به دهان من
کامم نشود شیرین از خوردن حلوایی
از بس که خورم من می هوشم نی و گوشم نی
دیگر شنوم از چه آواز نی و نایی؟!
ایّام جوانی را یاد آورد آن پیری
کافتد نظرش ناگاه بر منظر برنایی
ناصح به من و خرّم بیهوده نصیحت کرد
عاقل نکند پندش تأثیر به شیدایی
حریف غم نشود هیچ چیز غیر از می
بیار می که از آن کار غُصّه گردد طی
چه خوش به گوش من این نکته گفت پیر مغان
که هر که توبه ز می کرده است وای به وی
بود چه خاصیتی در مزاج می که کند
علاج گرمی فصل بهار و سردی دی
مرو ز پیش من ای ماه آفتاب جمال
که هر کجا روی آیم چو سایهات از پی
ز عشق دانهی خال تو رفت از دل من
محبّت جوی کاشان و مهر گندم ری
من ار شراب خورم میخورم حکیمانه
نه جاهلانه که کارم رسد به غشوه و قی
هزار جان به نثارش به یک دم ار بکنم
رود ز خاطر او آنچنانکه گوید کی؟!
به روز مردن من هیچ کس فغان نکند
چرا که مرده ز شیون دگر نگردد حی
برون نمیروم از زیر طاق میخانه
مگر که چار ستونم شود خراب از پی
تو خنده میکنی و گریه میکند خرّم
بود تفاوت کلّی میان تو با وی
تا به سر دارم کلاه عشق وی
نیستم مایل به تخت و تاج کی
خواستم کز می بجویم بهتری
آنچه جستم من نجستم به ز می
خال ابرویت نماید قبله را
قبله را هر کس شناسد از جدی
می بخور تا دفع گردد در دو فصل
گرمی و سردی تابستان و دی
پند واعظ نشنود گوشم از اینک
پر بود گوشم ز بانگ چنگ و نی
مهر رویی هر کجا گردد روان
همچو سایه میروم دنبال وی
می حکیمانه بخور خرّم مخور
جاهلانه تا کنی پیوسته قی
هست تا والی به شهر اصفهان
اصفهان دارد شرف بر ملک ری
شیخ را هست اگر سبحهای و دستاری
برهمن راست به گردن بتی و زُنّاری
گر ببینند رخ مغبچهگان را در دیر
سوی مسجد نکند روی دگر دیّاری
هر کجا ماهرخی هست رقیبی دارد
کس به گلزار ندیده است گل بیخاری
عاقبت عشق چنان کرد خرابم که دگر
نتواند کند آباد مرا معماری
عمر بگذشت به ناکامی و افسوس که ما
ننشینیم شبی تا به سحر با یاری
روز و شب گریه کنم از غم خوبان که مگر
آید از مهر به دلداری من دلداری
قیمت حسن گرانست تو ارزان مفروش
کاینچنین جنس نیارند به هر بازاری
گفتمش میرود از کوی تو خرّم گفتا
سر راهش نکشیده است کسی دیواری(1)
1) 277. این مصرع دارای اصطلاحی عامیانه است کنایه از این که کسی مانع رفتن او نمیشود و به طعنه میگوید خوش آمدی کسی سر راه تو را نگرفته است. راه باز و جاده دراز.
چند در پردهای از مردم چشمم چو پری
پرده برداری اگر پردهی مردم بِدَری
گر تو فرمان بدهی جان نکنیم از تو دریغ
ما چنینیم دریغ از تو که فرمان نبری
تخم امید وصال تو به دل کشتم لیک
گر شود سبز بود حاصل آن بیثمری
نه همین قامت من خم شده از بار غمت
کوه را بار غم عشق تو سازد کمری(1)
چونکه چشم همه بر عفو تو باشد من نیز
چشم دارم که ز جرمم ز کرم درگذری
همه رفتند یکایک به وطن همسفران
عنقریب است که من نیز بگردم سفری
تا جهان است فراموش نگردد از دل
مهر فرزندی اطفال و حقوق پدری
منعم و دولت و آسودگی و فرش و لباس
من و درویشی و عریانی و بیسیم و زری
عیبجویی ز غرض گفت به خرّم روزی
که تو را عیب همین است که صاحبهنری
1) 278. کمری: کسی که کمردرد دارد.
مرا بیگانه و بیگانگان را یار خود کردی
چنان کردی و کردی تا که آخر کار خود کردی
به هر کس گوشهی چشمی نمودی از ره یاری
به جز چشم مرا محروم از دیدار خود کردی
به زلفت امر فرمودی که دل از عاشقان دزدد
ز طرّاری تو ان شبگرد را عیّار خود کردی
به صحن خانهی کس پای خود نگذاشتی هرگز
همیشه از تکبّر تکیه بر دیوار خود کردی
به پیش اهل دین میخواستی کفرت شود ظاهر
از آن رو زلف کافرکیش را زُنّار خود کردی
دلم در زیر بار عشق تو شد خسته و رفته
چرا این اشتر لاغر به زیر بار خود کردی
اگر من مرگ خود را از خدا خواهم عجب نبود
ز جان بیزار کردی هر کسی را زار خود کردی
به درد عشق تو تنها نه خرّم مبتلا گشته
که در هر جا طبیبی یافتی بیمار خود کردی
گر به بازی کنی ای شوخ چنین طنّازی
دل به شوخی ببری از همه بازی بازی
حفظ دل چون کنم آخر که همین طرّهی تو
میزند پنجه به دل از سر دستاندازی
نرد عشق صنمی چونکه ببازی هشدار
که به هر داو به خالی دل و دین میبازی
راز عشق تو نهان آنچه کنم در دل خود
میکند اشک میان من و دل غمّازی
رخ میارای که حسن تو خداداده بود
حاجتش نیست به مشّاطگی و خودسازی
همچو آن طرّهی طرّار نداند دزدی
رسم دلدزدی و آیین کمنداندازی
همه خوبان جهان گرد تو گر جمع شوند
در میان همه دانند که تو ممتازی
بلبل افغان کن و من نیز کشم ناله ز دل
با من از عشق به هر باغ تو همآوازی
میروی شهر به شهر از پی خوبان خرّم
گاه کرمان و گهی یزد و گهی شیرازی
اگر که جان بسپارم تو از گران جانی
برای من به یقین فاتحه نمیخوانی
پریرخی نکند با تو ادّعای جمال
چگونه مور کند دعوی سلیمانی
اگر به کعبهی وصلت رسم دمی خود را
فدا کنم عوض گوسفند قربانی
طریقتی که تو داری به مذهب اسلام
حقیقت اینکه بود دور از مسلمانی
به فکر تو به مباش ای حریف و باده بنوش
که این خیالتْ بود موجب پشیمانی
ز خوان پهن جهان دست و دل بشو خرّم
مگر به دار فنا تا به کی تو مهمانی؟!
دل مجروح من با طرّهی دلبر کند بازی
که دیده زخمداری را که با عنبر کند بازی؟!
زبان هر کسی را بر دهانت گر تو بگذاری
چو ماهی در میان چشمهی کوثر کند بازی
اگرچه باختم دل را ولی سرمایهای دارم
که عاشق تا که سر دارد به تن با سر کند بازی
فلک هر کس که چیند مهرهی اسباب، برچیند
که دیده هیچ نرّادی کزو بهتر کند بازی؟!
پر و بالم ز هجرت سوخت کافتادم ز پا آری
به گرد شمع تا پروانه دارد پر، کند بازی
کسی را چون میسّر نیست بازی با خط سبزت
رود در باغ با ریحان و سیسنبر کند بازی
لبت میبوسم و با آن کنم بازی که طوطی هم
ز شکّر چونکه گردد سیر با شکّر کند بازی
ز زلفت شد رها تا مرغ دل افتاد بر رویت
سمندروار او در خرمن آذر کند بازی
به منبر چند واعظ میزند دستش نمیدانم
که وعظ او میکند یا آنکه با منبر کند بازی؟!
فلک چون حقّهبازان بهر نادانان ز تر دستی
نهد یک حقّه و با حقّهی دیگر کند بازی
دل بازی به هشیاری ندارد با کسی خرّم
به هر وقتی که گردد مست با دلبر کند بازی
گر به رندان بوسه بعد از دادن می میدهی
می به من دادی بگو پس بوسهام کی میدهی؟!
مرحبا ای ساقی فرخرخ فرخندهپی
کز کرم امشب به رندان می پیاپی میدهی
گر به چشمت صورت مطرب نباشد خوشصفا
گوش بیمعنی به صوت بربط و نی میدهی
لذّت درویشی ار یابی کلاه فقر را
لاجرم ترجیح بر تاج جم و کی میدهی
گر مسیحا مردهای را داد جان، تو آن کسی
کز لب جانبخش جان، بر مرده و حی میدهی
تکیه بر عهد نکویان میکنی خرّم چرا
از تغافل پشت بر دیوار بیپی میدهی؟!
گر یک صنم غنچهدهن داشته باشی
زان به که گل و باغ و چمن داشته باشی؟!
چون مدّعی اخلاص مرا با تو گمان کرد
نگذاشت که تو لطف به من داشته باشی
ایزد به تو داده است از آن طرّهی مشکین
تا مشک به از مشک ختن داشته باشی
گفتم که به دامان تو دستم نرسد گفت
گور تو کجا بد که کفن داشته باشی؟!(1)
حاجت به زر و سیم نداری به همه عمر
گر یک صنم سیمبدن داشته باشی
پا تا به سرم گوش شده از پی حکمت
هر وقت که هرگونه سخن داشته باشی
عزم سفر عشق کنی خرّم اگر تو
ترسم که به دل حُبّ وطن داشته باشی
1) 279. مصرع ضربالمثل است. کنایه از فاقه و بیچیزی است. «گورش کجاست که کفنش باشه».
نمودی روی و صد دل بردی و بستی به یک مویی
پی دل بارزو آوردهای داری عجب رویی؟
سرم را بر سر زانو گذارم روز و شب زین غم
که میترسم به مستی سرگذاری روی زانویی
به چشم و ابروی خوبان همه انداختم چشمم
به چشم من نیامد از تو به خوش چشم و ابرویی
تو کمحرفی و من پرگو از آن دوری کنی از من
که با هم ضد و ناجنسند کمحرفی و پرگویی
به عنبر یار ما حاجت ندارد زانکه در عالم
ندارد مشک و عنبر جلوه پیش عنبرین مویی
به صد زحمت ز بحر عشق او خرّم برون آمد
گهی پس رفت گاهی پیش تا برجَست از جویی
با من تو در آن روز که گفتی و شنیدی
روز خوش من بود همان روز که دیدی
ای خار محبّت که خلیدی به دل الحق
در پای دلم زحمت بسیار کشیدی
گفتی که به بالین تو آیم دم رفتن
زود آمدی امّا نفسی دیر رسیدی
گر قفل زنم بر در عقلم که ندزدیش
ای عشق نگارین تو به هر قفل کلیدی
ز ابروی کمان ساختی و از مژه پیکان
دیگر پی قتلم چه اساسی که نچیدی(1)
بی سبز خطش سرخ شد از خون رخم ای بخت
آخر تو چه رنگی نه سیاهی نه سفیدی
ای مرغ ندانم که به باغ که نشستی؟
دانم به همین قدر که از چنگ پریدی
تا کی روی ای دل عقب ماهجبینان؟!
عمری پی این طایفه بیهوده دویدی
هر جامه بریدی تو ز مقراض جدایی
گویا که به قدّ من بیچاره بریدی
یک بوسه به صد جان بخرد گر ز تو خرّم
مردم همه گویند به او مفت خریدی
1) 280. در نسخهی خطی اساسی نوشته شده است ولی علیالظاهر باید اثاثی باشد.
گفتمش با من اگر مهر و محبّت داری
با تو کاریست مرا گفت مگر بیکاری؟!
نه به دستم زر و نه زور به بازو دارم
بی زر و زور برش سود ندارد زاری
گرچه یوسفصفتان جمله خریدار تواند
دوستی تو نباید که بود بازاری
غم غذا، غصّه دوا، عشق مرض، یار طبیب
عافیت نیست برای من از این بیماری
گاه آتش به تنم میزند، آن هم جانسوز
گاه زخمی به دلم میزند، آن هم کاری
مایهی خواب می ناب بیارید امشب
زانکه ما هیچ ندیدیم ز شب بیداری
بست خرّم کمر خدمت تو تنگ مگر
که قبولش کنی ای خواجه به خدمتکاری
غزل ذومطلعین
تو چون با هر که در این شهر، یاری
سزاور تو باشد شهریاری
به قصد کشتنم زد زخم کاری
نمردم چون کنم زین شرمساری
نمیرنجم ز دشنامت که باشد
شعار مرد، حلم و بردباری
به سینه میزنم تا سنگ عشقت
نمیترسم جوی از سنگساری
به دنیا تخم نیکی کار در دل
نه در خاک اراضی و صحاری
تماشای گل و سروم هوس نیست
که تو هم سرو قد، هم گلعذاری
تو هر سازی زنی رقصیم و سازیم
ز هر سازی بود بِهْ سازگاری
به مستی خواستم بوسم لبت را
ندانستم که مستی هوشیاری
کنم در عشقبازی لج چو لجلاج(1)
که بازم دین و دل از بدقماری
سگت را خون دل دادم که از حرص
شود هم شیرگیر و هم شکاری
بجز غم بر غمم افزود دیگر
دمی شادم نکرد از غمگساری
به سر دارم چو تاج فقر حاشا
که سرداری کنم یا تاجداری
در این عالم امید دلخوشی نیست
که سورش بدتر است از سوگواری
اگر دارندگان با هم نسازند
گدا سازد به داری و نداری؟!
نمیماند اگر خرّم به عالم
کتاب او بماند یادگاری
1) 281. لجلاج: یکی از قماربازان مشهور عصر شاعر بوده که در قماربازی ضربالمثل دوران بوده است.
به باغ گل اگر یک لحظه با منظور بنشینی
از آن خوشتر که در باغ جنان با حور بنشینی
چرا نزدیک ننشینی تو بعد از آن همه دوری
روا نبود یک امشب باز از ما دور بنشینی
دوزانو گر نشینی پیش من یا چارزانو تو
بود در چشم من عین ادب هر جور بنشینی
تو شهبازی نشیمن بر سر دست شهان داری
چرا هر لحظه بر یک شاخ چون عصفور بنشینی؟!
مزن ای مدّعی زین بیش نیش امید میدارم
که گردی عور و پیش خانهی زنبور بنشینی
چرا گشتی زلیخا عاشق یوسف که در عالم
سر راهش تو چندین سال پیر و کور بنشینی
ز دستاندازی دشمن اگر ای دوست میترسی
بکش جام مئی تا سرخوش و مغرور بنشینی
مکش خنجر به قصد کشتنم ای ترک میترسم
که سازی دست و پنجه رنجه و رنجور بنشینی
خمار افتادهام هرچند امّا دوست میدارم
که با چشم خمارین پیش من مخمور بنشینی
تو از حسن و لطافت شهرهی هر شهر گردیدی
بدین شهرت چرا با خلق نامشهور بنشینی؟!
گره بگشا ز پیشانی ترش رویی مکن جانا
که باید پیش خرّم، خرّم و مسرور بنشینی
ز آمد و رفت کیان گویی حکایت تا به کی؟
کس نداند جز خدا کی آمد و کی رفت کی(1)
تکیه بر دیوار عمر بیوفا کردن خطاست
هر کسی داند که این دیوار را سست است پی
از کرمداران زنده وصف کن نه مردگان
معن و قاآن مردهاند و حاتمِ طی گشته طی
می نه بینی خوش بود نی هم نه بیمی ساقیا
بزم را زینت ده از مینای می وز چنگ و نی
دولت حسن نکویان زود میگردد تمام
چونکه چشم مردم عالم بود آن را ز پی(2)
بود در چشم نگارم جای من چشم فلک
چشمزخمی زد به من کانداختم از چشم وی
زاهدا تا چند گویی ترک می کن بهر من؟!
ترک دنیا کردن آسانتر بود از ترک می
زیر بار منّت کس من نرفتم هیچ وقت
لیک رفتم بهر یک بوسه به زیر بار وی
گفتمش کاین آخر عمری بده بوسیم گفت
خرّما موقوف کن آخر فضولی تا به کی؟!
تو متاب طُرّه جانا که به دل نماند تابی
متحیّرم که مو را ز چه میکنی طنابی؟!
ز حیا مپوش رو را و نقاب را برافکن
که میان بزم رندان نه حیاست، نه حجابی
به شرابخانه زین بعد کشیم رخت کانجا
نه بگیر و نه بندیست وَ نه خوف و اضطرابی
دو سه بوسه گفتم از تو طلب من است گفتا
که مرا نبود با تو به جهان چنین حسابی
به جز از شراب خوردن به جهان و با تو خفتن
دگرم تمتّعی نیست ز هیچ خورد و خوابی
من و این همه معاصی به چه رو روم به جنّت
که به عمر خویش یک روز نکردهام ثوابی
ندهد به بیکتابی تو تا کسی شهادت
به کنار خویش بگذار کتابی و کتابی
همه کار ما درست است و دریغ و حیف خرّم
که ز بیزری نداریم درست نان و آبی
مرا از فیض وصل خود جوان و کامران کردی
الهی پیر گردی چونکه پیری را جوان کردی
تویی آن نوجوان کاندر جهان از هجر و وصل خود
جوانان جهان را پیر و پیران را جوان کردی
به یک حرفی که گفتم با تو چندان شهرتش دادی
که آن یک حرف را از بهر من صد داستان کردی
بَدِ من اینقدر گفتی به پیش مردم عالم
که از من مردم چشم مرا هم بدگمان کردی
چو دیدی آسمان با من بود دشمن، تو هم از کین
کمر بستی به قتل من، مدد بر آسمان کردی
گلی بشکفت تا در گلشن عالم اجل چیدی
نه شرم از روی بلبل، نه حیا از باغبان کردی
اوّل انداختی در چاه یوسف را فلک، آخر
خریدارش عجوزی را به مشت ریسمان کردی
نمیدانم چه بادی هستی ای باد خزانی تو
که تا گشتی وَزان برگ رزان را هم خزان کردی
تو میدانی نه ما یارب که از چه دو پیمبر را
یکی را صاحب گلّه، یکی دیگر شبان کردی
شود چشم حسودان کور اگر آگه شوند از این
که تو میل مرا دیشب میان سرمهدان کردی
پس از مرگ عزیزانت چه حاصل زندگی خرّم
تو هم گیرم بهسان خضر عمر جاودان کردی
ما همانیم که بودیم و همانی تو که بودی
چه شد از مهر، تو کم کردی و بر کینه فزودی؟!
چه متاع خوشی ای حسن به بازار جوانان
که به هر نرخ فروشند تو را مایهی سودی
عهد بستی که شوی یار وفادار ولیکن
در مهری ز وفایت به رخ ما نگشودی
منما عجب و تکبّر بنما فکر و تصوّر
که تو تا بود، نبودی چو شُدی بود که بودی؟!
زیردست تو نشستم که دلم دست بیاری
به زَبَردستی و دزدی، دلم از دست ربودی
وه عجب آتشی ای عشق که میسوزی و امّا
در تنور دل عُشّاق حزین بیدم و دودی
با مُغنّی همه گویید که از بهر چه امشب
یک سرودی که برد غم ز دل ما نسرودی
بس که بیگانهنوازی تو زمانی به زمینی
ننشستی بر ما، رفتی و با غیر غنودی
چونکه خرم تو نظر کردهی درویشانی
چه غم ار در نظر شاه نمودی ننمودی(1)
چونکه خرّم تو نظر کردهی آن پیر مغانی
چه غم ار در نظر شاه نمودی ننمودی
1) 284. در نسخهی خطی شاعر بحر و وزن شعری را به اصطلاح شعرا باخته است با اندک تغییری اصلاح گردید:
ای ترک دگر ز ترکتازی
داری سر قتل ترک و تازی
از جنگ تو کس نمیبرد جان
هرچند مجاهد است و غازی
پا بر سر ما اگر گذاری
زان فخر کنیم و سرفرازی
دل باختهام به عشق آری
بردی نبود به عشقبازی
چون عشق حقیقیم ندادند
یک چند روم پی مجازی
از غمزهای ساخت کارم امّا
یک بوسه نکرد کارسازی
ساکت شو و لب ببند خرّم
کوتاه کن این زباندرازی
در مدح کسی مکن زبان باز
جز مدحت سیّد حجازی(1)
به سوی ما کند ماهی نگاهی
و لیکن گاهگاهی سال و ماهی
مرا از ره تو در بردی ولیکن
برای خویش میرفتم به راهی
بترس از آه درویشان دلریش
که از تخت اوفتد شاهی ز آهی
اگر خون خلایق را بریزی
ندارد کس در این دعوی گواهی
شود مهر اخوّت چون فراموش
بیندازند یوسف را به چاهی
رفیقان جمله رفتند و دریغا
نکردند از قفای خود نگاهی
غلام تو شدم امّا همآغوش
نمیگردد سفیدی با سیاهی
نکویان هر کجا جمعند خواهم
بیندازم در آن مجمع کلاهی
مگو با یار خود خرّم چنان کن
گدایی کی دهد فرمان به شاهی؟!
به غیر از شاه مسعود فلک جاه
در این عالم نباشد دادخواهی
1) 285. مراد از سیّد حجازی رسول مکرّم اسلام حضرت محمّد صلّیاللّه علیه و آله و یا حضرت بقیةاللّه الاعظم است.
وسوسه مکن زاهد بیش از این ز نادانی
زانکه هر کسی داند کار تست شیطانی
هر که توبه کرد از می عاقبت پشیمان شد
کار بد مکن کآخر آورد پشیمانی
تا که خاک پای او توتیای چشمم شد
اوفتاده از چشمم سرمهی صفاهانی
عهد دوستی مشکن باش بر سر پیمان
نامدار شد هر کس از درست پیمانی
گر پریرخی با تو لاف حسن زد بیجاست
مور کی تواند کرد دعوی سلیمانی
بادیه نشینان را شوق شهر در سر نیست
جانشین مجنونند مردم بیابانی
تا شود شکار من یک غزال رعنایی
میکنم به هر وادی من شکار گردانی
دل به زلف دلبندی گشته است بند آری
میکنند زنجیرش هر که گشت زندانی
بهر جرعهای باده شیخ شهر حدّم زد
داد از این مسلمانی داد از این مسلمانی
نه بنالم از بخت و نه بزارم از طالع
کانچه آیدم در پیش آن بود ز پیشانی
گر کشی به شمشیرم یا بمیرم از بهرت
بهر من بحمداللّه فاتحه نمیخوانی
دست و دل بشو خرّم از ضیافت عالم
زانکه در مُضیف آن پنج روزه مهمانی
مرده حاتم طایی پیش از این اگر اکنون
زنده کرد نام وی جود حاتم ثانی
میر انجمنآرا راد میر آسلان خان
آنکه شد به نام او ختم نامهی خانی
گیرم که باقی عمر ماهیست یا که سالی
چه بیشتر چه کمتر باید کنم خیالی
من شرح حال خود را با هر کسی نگویم
الّا به حال مستی گویم به اهل حالی
در نرد عشقبازی هر مهرهای که چیدم
آخر به یک نظاره دل باختم به خالی
گویی که می حرام است از خوردنش بپرهیز
در عمر خویش خوردم کی لقمهی حلالی؟!
چون رشتهی محبّت گردید سخت محکم
شد مشتری به یوسف در مصر پیر زالی
جز عاشقی و رندی هرچند فکر کردم
از بهر خود نکردم بهتر از این خیالی
خرّم خیال وصلت از گوش کرد بیرون
هجرت ز بس که دادش هر لحظه گوشمالی
ساقیا باده دهی از چه به هر نادانی؟
آب حیوان نتوان داد به هر حیوانی
لب جانان برسد گر به لبم جان دهمش
میدهم گوهر جان از عوض مرجانی
چه عجب گر کند از چشم من او رو پنهان
انس نگرفته پریزادهای بر انسانی
باغ و صحرا تو مرو فرد که روز گرگ است
نیست چون از عقب گله سگ و چوپانی
چه ثمر عاقل اگر بحث کند با عاشق
مرد عالم نشود کودک ابجد خوانی
نیست صاحب کرمی تا به امید کرمش
بینوایی ز طمع تیز کند دندانی
سفرهی رزق همه خلق بود چیده ولی
بیغم و غصّه از این خوان نخورد کس نانی
خوش به حال دل بیدرد که بی درد بود
نه دوایی طلبد از کس و نه درمانی
خرّم از می نکند توبه به قول واعظ
مرد دانا نکند پیروی نادانی
ز یک نظر نه همین دل ز یک نفر ببری
دل هزار نفر را ز یک نظر ببری
بکار تخم محبّت که تا ثمر ببری
که حاصلش ز همه کار بیشتر ببری
چرای مصلحتی را ز دل به تو گفتم
نه گفتم اینکه تو تا بشنوی خبر ببری
گرفته دور مرا خیل غم ز هر طرفی
اجل بیا که مرا زین میان بدر ببری
بساز سینه سپر پیش آن کمانابرو
به پیش تیر نکویان چرا سپر ببری؟
بده به سیمبران آنچه سیم و زر داری
به گور خود نتوانی که سیم و زر ببری
بتا ازین خبر آوردن و خبر بردن
نشد دو روز که با یک نفر تو سر ببری
به نقد جان کسی ار بوسهای خرد مفروش
کزین معامله ترسم که تو ضرر ببری
دلا مکن سفر عشق تا که جان داری
که ترسم از اثر این سفر خطر ببری
اگر ز قند لبش کام تو شود حاصل
چه لذّتی دگر از خوردن شکر ببری
ز روزگار اگر بد تو بردهای خرّم
مشو غمین که مبادا ز بد بتر ببری
گر بر سر چشم من بازآیی و بنشینی
زان چشم که میباید بینیم نمیبینی
سلطان که گدایان را از کبر نمیبیند
در پیش تو میآید با حالت مسکینی
گر جام سفالینی پیمانهی می گردد
در رتبه شرف دارد بر صد قدح چینی
قومی قمرت خوانند یک طایفه خورشیدت
بیواهمه من گویم هم آنی و هم اینی
در عرصهی نیکویی تا راند رخت بیدق
مانند سوار و شاه زآن رو که تو فرزینی
هر چند که حرف بد تلخ است ولی از شور
هست از لب تو شکّر از بس که تو شیرینی
لطف شعرا خرّم شد شامل حال تو
کز گفتن هر شعری مستوجب تحسینی
نگارا راز دل با هر که گفتی
ولیکن از من مسکین نهفتی
به تو گفتم که با هر کس مرو راه
مگو دیگر چرا با من نگفتی
در کُشتی مکن با هر کسی باز
که از یک پشت پا از سر بیفتی
همین حرف مرا نشنفتی و بس
دگر حرف همه کس را شنفتی
به می ده هرچه داری و مده گوش
به قول واعظ و فتوای مفتی
بدو گفتم که بوسی ده به من گفت
گمان دارم هلاک از بهر مفتی
تو با هر کس چه خفتی چه نشستی
شبی با خرّم محزون نخفتی
بزن ای ترک تاتاری به زلف مشکبو دستی
بکن تاتار عالم را بزن بر تار مو دستی
دل بیرحمی و بُرّنده تیغی از خدا خواهم
که تا شویم ز خون این رقیبان دورو دستی
نگردد نامهی اعمال ما شسته ز هر آبی
مگر آن را کند از آب رحمت شست و شو دستی
نمیماند از کرم گر نام حاتم در جهان باقی
کجا در کیسه میکرد از کرم هر نامجو دستی؟!
می صافت چو در جام است صوفیوار پایی زن
برافشان از پی رقص و سماع و های و هو دستی
دل مردم برند از دست دایم این نکورویان
نمیگیرند هرگز از حیا در پیش رو دستی
نگردد مست چون از ساغر و رطل و سبو خرّم
کند ای کاش او را در میان خم فرو دستی(1)
مطلع او این است که نوشته شد:
خدا را خیز و ساقی شیشه را زن بر گلو دستی
کفافم شیشه ندهد زن به مینا و سبو دستی
و مطلع دوم این است که نوشته شد:از قرص آفتاب است جام شراب نیمی
یا از شراب روشن هست آفتاب نیمی
1) 286. در حاشیهی این غزل و غزل بعدی این توضیح نوشته شده است: مخفی نماند که این دو غزل که پیدرپی نوشته شده است تقریباً هشت سال قبل از این دو مطلع از شعرای هندوستان آورده بودند در شیراز که شعرای آنجا جواب بگویند و از شیراز به اصفهان فرستاده بودند که شعرای اصفهان نیز جواب بگویند از آن جمله ناظم این دیوان هم دو مطلع را جواب گفت:
نیمی رخ تو پیدا، اندر نقاب نیمی
نیمی چو مهر طالع، زیر سحاب نیمی
گیسوی مشکقامت الحق دهد به عالم
نیمی شمیم عنبر، بوی گلاب نیمی
دوشم به بزم بودند جمعی ز میگساران
نیمی ز باده آباد، مست و خراب نیمی
یک جام می به من داد، ساقی ولی چگونه؟
نیمی در اوّل شب، در وقت خواب نیمی
عریان در آب دیدم، جسم لطیفش امّا
نیمی از آب بیرون، در زیر آب نیمی
من درس عاشقی را، خواندم به مکتب امّا
نیمی ز حفظ کردم، ثبت کتاب نیمی
در هجر و وصل یارم، باشد دل فکارم
نیمی در استراحت و اندر عذاب نیمی
عمرت تمام خرّم شد صرف عشقبازی
نیمی زمان پیری، عهد شباب نیمی
از بس که روز و شب به دلم درد میکنی
از جان خویش دست و دلم سرد میکنی
گفتی هزار بار به من میکُشم تو را
دانم نمیکشیم مرا مرد میکنی
ای دل ز نقش و طالع خود شکوه کن چرا
از کعبتین شکوه و از نرد میکنی؟!
ای باغبان نبود مرا رنگ زرد بس
کز نو به دامنم تو گل زرد میکنی؟!
چون است تا که دور تو ما جمع میشویم
خود را ز جمع مجلس ما فرد میکنی؟!
مردان مرد جمله که رفتند خرّما
خدمت چرا به مردم نامرد میکنی؟!
عاشقانت را کشی هی تا یکی خون میکنی
این همه خون میکنی روز جزا چون میکنی؟!
پیش رفتم در بیابان تا که فهمیدم که تو
عاشقان خویش را از شهر بیرون میکنی
میکنی کاری که هرگز در جهان شیطان نکرد
چون عیان شد لعن بر شیطان ملعون میکنی؟!
یک شکم از سفرهی دنیا نخوردی نان سیر
آرزوی تخت جمشید و فریدون میکنی؟!
گندم و جو را کنی انبار تا گردد گران
کیسهی خود را ز رزق خلق مشحون میکنی
خانهای محکم بساز از بهر عقبی تا به کی
تکیه بر دیوار سست دنیی دون میکنی؟!
خرّما بازار شعر و شاعری باشد کساد
این همه شعر و غزل بهر چه موزون میکنی؟!
جوانی رفت در دلدادن و پیری به دلگیری
نه کامی از جوانی دیدم و نه خیری از پیری
عمارتهای عالی هست یکسر خشت و گل منگر
سرای عشق را بنگر بدین پاکیزه تعمیری
زلیخا را بگو شرم از خدا و از پیمبر کن
تو عاشق گشتهای یوسف چرا گشته است زنجیری؟!
به فقر و فاقه ای دل باش شاکر روز و شب زیرا
که صاحب دولتی مِن جانب اللّه است و تقدیری
رسولی نیست تا پیغام من آرد برای تو
مگر همّت کند در این رسالت باد شبگیری
کجایی ای اجل دریاب پیران ستمکش را
که دارد صد شرف مردن به رنج و محنت پیری
دل خرّم چنان صاف است جانا با تو در عالم
که گر از وی بگیری جان ندارد از تو دلگیری
از آن رو سر نداری با من و با دیگری داری
که هر جایی سر و پایی بود با او سری داری
شه حسنی و از مژگان و گیسو لشگری داری
عجایبلشگری دلکافری غارتگری داری
به پیش تو ندارد سود نه زور و نه زر زیرا
که هم زر داری و هم پنجهی زورآوری داری
تو خاطرجمعی و آسودهدل دیگر چه میدانی
که جمعی عاشق زار پریشانخاطری داری
ز بس لاغر میان و فربه اندامی عجب دارم
که با این فربهی از چه میان لاغری داری؟!
به عالم هر که آمد خواستگار دختر رز شد
ببال ای رز به فرزندت که نیکو دختری داری
گر از تو دل بخواهد دلربایی ماهسیمایی
بده دل را مکن دل دل چه نیکو دلبری داری
مکش از بهر خدمت منّت از خدمتگزارانت
چو من تا در زمانه چاکر فرمانبری داری
وصال سیماندامان ز سیم و زر شود حاصل
تو هم خرّم رسی بر وصل اگر سیم و زری داری
تا دست مینهم به تو فریاد میکنی
من کشته میشوم تو چرا داد میکنی؟!
گفتی که بوسهای به قیامت دهم به تو
آیا دهیم یا که دلم شاد میکنی؟!
چندین هزار خانهی دل را کنی خراب
تا خانهای برای خود آباد میکنی
صیّاد صید را بکشد یا رها کند
نه میکشی مرا تو نه آزاد میکنی
هستی تو آن عروس که در حجلهگه زِ ناز
نگشاده روی پشت به داماد میکنی
هرگز نمیکنی تو ز من یاد اگر کنی
آن هم به ظلم و جور و ستم یاد میکنی
خرّم ز علم و فضل چه دیدی که گشتهای
پیر و هنوز خدمت استاد میکنی؟!
جانا تو آن گلی که به کس بو نمیدهی
رو میکنی به هر که ولی رو نمیدهی
تا دلبری به قوّت بازوی دلبری
دل بر کسی به قوّت بازو نمیدهی
گفتیم آنچه ما نشنیدی تو یا که گوش
هرگز به حرف مردم پرگو نمیدهی
ما از حیا به روی تو دیده نیفکنیم
تو نیز رو به مردم کمرو نمیدهی
زر بار بار میطلبی بهر بوسهای
بوسی به کس به سنگ و ترازو نمیدهی
خرّم نشستهای به میان بتان مدام
گویا که آن میان تو به مینو نمیدهی
خصم را ترجیح بر ما ای جفاجو میدهی
زانکه رو میگیری از ما و به او رو میدهی
مدّعی را مینشانی هر کجا پهلوی خود
میدهی پهلو به او جایش به پهلو میدهی
داروی زخم دل عُشّاق باشد وصل تو
به نمیگردد اگر این قسم دارو میدهی
گر به قصد قتل ما خنجر کشی ما مردهایم
زحمت بیجا عبث بر دست و بازو میدهی
میگذاری گوشهی لب از قلم خال سیاه
اختیار شکّرستان را به هندو میدهی
قیمت یک بوسه صد جان کردهای این جنس را
بر خریداران به یک سنگ و ترازو میدهی
فرقها بگذاشتی مابین خرّم با رقیب
زانکه رو میگیری از این و به او رو میدهی
کم آیی پیش من، پیش و پست را بس که میپایی
اگر یک شب به پیش من بیایی کم نمیآیی
زلیخا گر گرفتار تو شد یوسف به پاداشش
تو هم این شد که در زندان گرفتار زلیخایی
ز بالا گفتی ار پایین بیایم بدهمت بوسی
تو را تا این جمال و قدّ و بالا هست بالایی
شبی بیزیب و زیور دیدمت معلوم شد بر من
که زیبایی و تو از زیب و زیور نیست زیبایی
پس از قرنی که امشب آمدی در پیش من آن هم
رقیبان دور تو جمعند پس قربان تنهایی
تو دارای جمالی تا که داری این تجمّل را
بود زیبنده گر اطلس بپوشی یا که دارایی
به یک حرفی که گفتم با تو در خلوت برآشفتی
مرا رسوای عالم ساختی از بس که رسوایی
تو تا منّ و کرم داری و بذل و بخش در عالم
به پیش تو نمیآید گدایی بیتمنّایی
به هر راهی روی خرّم نظر کن پیش پایت را
به حمداللّه که داری چشم و گوش و هوش بینایی
پا نهادم به ره تقوی و دامن پاکی
شاکرم آنچه که آید به سرم نی شاکی
فهم و ادراک بیاموز که بهر انسان
نیست دردی بتر از علّت بیادراکی
از روایات و حکایات چو من بیخبرم
زان سبب شد که نه راوی شدهام نی حاکی
پاکباز ار بشوی گوی سعادت ببری
هیچ کس کس نشد از مفسدی و ناپاکی
مِیکشی عادت خود کردهام و شادم از این
که به عالم نشدم چرسکش و تریاکی
غیر باده که به جان مشتریای هر که شود
کس نگفته است به جان طالب جنس تاکی
آب بر آتش نخوت بزن و باد مکن
خاکساری بگزین زانکه تو هم از خاکی
میکنی بس که ز کین سفک دماء عُشّاق
تو ز مریخ گرو بردهای از سفّاکی
هست غمناکی من چون ز غم عشق بتان
نیستم غم به جهان شادم از این غمناکی
زآفتاب رخ تو بر سر خرّم آید
آنچه آمد به جنابت به سر حکّاکی
پی خوبان دلا هر شهر گشتی
گهی مازندران گاهی به رشتی
بر و بالای بام چرخ تا کی
نهان در زیرا این زرینه طشتی
میان خیمه لیلی کرده منزل
تو مجنون لامکان در کوه و دشتی
بدو گفتم که از تو نگذرم من
جوابم گفت خیلی بیگذشتی
به من گر بد نوشتی تو نرنجم
چرا گر بد نوشتی خوش نوشتی
خداحافظ بود نه ناخدایان
که از امواج محفوظ است کشتی
پس از مرگم بگو خرّم ز دنیا
چه بد دیدی که از عالم گذشتی
به هر شهرِ یاری بود شهریاری
بود شهریاری به شهرِ یاری(1)
دلم تنگ شد در بیابان از این پس
کشم در دیاری کشم دردِ یاری
گهی رندم و گاه زاهد، کنم من
به هر روز کاری به هر روزگاری
سوار از زن است و سلاح از سواران
نیاید به کار سواری سواری
کشم بار عشقت به چه تاب و طاقت
که با بُردباری توان برد، باری
قراری به هر کار دادی ولیکن
ندادی تو با بیقراری قراری
من از هجر روی تو زنده نزارم
چرا تو نزاری، به حال نزاری
فلک بیمدار است جورش نماند
چرا بیم داری تو از بیمداری
بهار آمد و سبز شد مرغزاران
به هر مَرغزاری بود مُرغِ زاری
نه گل آوری باغبان از گلستان
نه از باغ سیب و بِهْ آری بهاری
به پیر مغان گو خمارم شود چه
اگر تو بیایی خم آری خماری
به عزّت چو گل بودم از عشق گشتم
بر گلعذاری ز خواری چو خاری
چه کردیم با تو که دایم به دستت
ز خون دل ما نگاری نگاری
من از آتش خود بسوزم به عالم
چو ناری که افتد ز خود بر چناری
چو ماری تو ای افعی زلف جانان
که هر دم برآری دماری ز ماری
من از بار عشق تو ماندم، نگیری
ز دوش من خسته باری تو باری
از آن شعر گویم که چون من نمانم
بماند ز من در جهان یادگاری
چو خرّم بمیرد مسازید دفنش
که میسوزد از آتش وی مزاری
1) 287. در اغلب ابیات این غزل از صنعت جناس تام و مرکّب بهره گرفته شده است که چنانچه با رسمالخط قدیم طبق نسخهی خطی دیوان نگاشته شود ایهام و جناس تام و نیز طرد و عکس در آن به خوبی قابل مشاهده است.
اگر فصل جوانی رفت و آمد موسم پیری
چه غم زیرا که سربالا ز پی دارد سرازیری
جوانان غافلند از پیری و فقر و تهیدستی
همه خواهند با دست تهی مانند تا پیری
ز پیری گر کسی میگشت شاه مملکت اکنون
سه نوبت من ز پیری میزدم کوس جهانگیری
بود اکسیر نایاب، از کسی هرگز مخواه آن را
اگر سیماب نفس خویش را کُشتی خود اکسیری
همی گویی که تقصیری نکردم چون شدم محرم
نمیدانی که در دریای عصیان غرق تقصیری
اگر روی زمین گیر و گرفتاری رها کردی
چه خواهی کرد آن وقتی که در زیر زمین گیری
جوانان را ملامت کم کن ای پیر از باده
که هرگز گوش ندهد کس به حرف کودک شیری
ز آب باده میشوییم ما پیمانهی دل را
دلت پاک است اگر زاهد، چرا مشغول تطهیری؟!
چرا از سیر دوری میکنی جانا نمیدانم
ز بوی سیر داری نفرتی یا سیر از سیری؟!
چه یاری من ز یاری تو دیدم در همه عمرم؟!
که میگویی به من خواهی ز نو یار دگر گیری
نمیگوید کسی با من بمیرم از برای تو
به من هر کس رسد گوید چرا خرّم نمیمیری؟!
تو از مژگان و ابرو ای پسر تیر و کمان داری
کنی پیوسته تا تیر و کمان داری کمانداری
فدایت جان شیرین میکنم ای خسرو خوبان
من از فرهاد آثار و تو از شیرین نشان داری
مکن ارث پدر را ای برادرجان تلف زیرا
که یاران دور تو جمعند تا در سفره نان داری
اگر در سفرهی دنیای دون نان نیست بهر ما
دنیطبعان نمیدانند رسم میهمانداری
اگر معنی نداری صورت بیجان دیواری
چه حاصل گر همه علم معانی و بیان داری
تویی ماه زمین و نیست ماه آسمان چون تو
تو با آن مه تفاوت از زمین تا آسمان داری
مکن ای مرغ دل از زلف او جای دگر منزل
که تو عمریست در این باغ جای و آشیان داری
بدو گفتم مرا مقتول کن گفتا تو هر ساعت
دهی صد جان برایم دیگر از کشتن امان داری
به هر ساعت مرا خوانی به یک نام و لقب آیا
که این از درد نسیان است با سهواللّسان داری؟!
به زیر منّت دونان مرو بهر دو نان هرگز
که رزقت میدهد رزّاق تا در جسم جان داری
نمیگردی تو با من رام زیرا صحبت پیران
برای تو بود کلفت که الفت با جوان داری
اگر خواهی روان از من، روان سازم به سوی تو
نپیچم سر ز فرمانت که تو حکمی روان داری
به فخریه مگو خرّم من از اهل صفاهانم
بود انصاف اگر رجحان به اهل اصفهان داری(1)
با گدایی کند ار بخت دمی همراهی
میرسد از مدد بخت به تخت شاهی
دارم امید درازی به وصالت امّا
عمر ترسم که در این کار کند کوتاهی
خون من ریز، میندیش تو از کشتن من
زانکه از تو نکند هیچ کسی خونخواهی
راز کس فاش مکن ای دل غافل هرگز
تا به پاداش شود حاصل تو آگاهی
عید نوروز شد و از کرم شاه جهان
شاعران را طمع اشرفی است و شاهی(2)
بعد از این راه به میخانه نداری خرّم
بس که شیطان شدهای رانده از این درگاهی
دلا دو یار مکن اختیار، یار یکی
چرا که هست به هر شهر، شهریار یکی(1)
منم ز خاکنشینان کوی یار یکی
از آن گروه گرفتار خاکسار یکی
بکش مرا تو ز کین یا بده تو دست وصال
بکن تو با من مسکین از این دو کار یکی
مگو ز توبه سخن زاهد اینکه میگویی
به وعظ گفت مرا صد هزار بار یکی
به کوی یار شبی خواهم ار روم تنها
ز بخت بد به من آنجا شود دچار یکی
دهد دو بوسه به من یار لیک در یک سال
یکی دهد به زمستان و در بهار یکی
اگرچه جمله عزیزان ز عشق تو خوارند
منم ز عشق از آن جمله خوار و زار یکی
حکایت شب هجران تو که خرّم گفت
نگفت او همه را گفت از هزار یکی
1) 290. این غزل ذومطلعین است.
تو جسمی نرمتر چون از حریر و پرنیان داری
اگر پوشی حریر و پرنیان باری گران داری
به دل گفتم که گردم پاسبان آستان تو
ندانستم که تو در آستان صد پاسبان داری
جهانداری چه حاصل بیوجود بار شاهان را
جهان داری اگر در خانه یار مهربان داری
کنی تکیه بدین ده روز عمر ای طالب دنیا
که پنداری تو هم چون خضر عمر جاودان داری
اجازه ای حریف از کس مگیر از بهر میخوردن
قدح لاجرعه کش چون رخصت از پیر مغان داری
دلا از بند زلف او نمیگردی رها زیرا
تو آن مرغ گرفتاری که در پا ریسمان داری
کشیدی باز شمشیر از نیام ای ترکخو آیا
که قصد کشتن من یا خیال امتحان داری
مرا از علّت پیری مران از در که در عالم
به غیر از من هزاران عاشق پیر ای جوان داری
بیا با من به صحرا و میندیش از کسی کانجا
ز گرگان زمانه ایمنی، چون من شبان داری
نهان کردی همی از چشم من امّا به چشم من
عیان باشد که تو با هر کسی راز نهان داری
به صد جان گر فروشی بوسهای از بس بود ارزان
گرانجان هم نمیگوید چرا جنس گران داری
عجب نبود گر از وصل تو من محروم گردیدم
تویی آن گل که در باغ جهان صد باغبان داری
به پیری با جوانان همنشین تا گشتهای خرّم
غم از پیری نداری چونکه یاران جوان داری
اگر در کیسه سیم و زر نداری
به بر یک یار سیمینبر نداری
نظر بند از تماشای گل و باغ
اگر منظور خوشمنظر نداری
اگر تو بهتر از هر ماهرویی
ز من هم عاشقی بهتر نداری
بریدی عهد تا بستی دریغا
که اوّل داری و آخر نداری
ز تیغت تا تنم بیسر نسازی
یقین دست از سر من برنداری
کمر بندی به قتل من همی تو
خصومت با کس دیگر نداری
مکن موقوف خرّم شاعری را
که این علم از کسی کمتر نداری
فصل گل گشت چرا روی به صحرا نکنی؟
حیف باشد که در این فصل تماشا نکنی
میخوری خون جگر از غم ایّام چرا؟
با نگاری هوس خوردن صهبا نکنی
گفت آن شوخ شبی پیش تو آیم امّا
شرط باشد که ز من خواهش بیجا نکنی
تا نبینی بت ما را به کلیسا ای شیخ
پشت بر مسجد و رو سوی کلیسا نکنی
مرغ پربستهی عشق توأم و آزادم
چون گرفتار تو هستم پر من وا نکنی
سیم و زر، جان و دل طالب دنیا باشد
طلب هیچیک از طالب دنیا نکنی
رفت سرمایهام از کف پس از این در بر تو
آیم ار دستتهی مشت مرا وا نکنی
محرمانه سخنی با تو به خلوت گفتم
دگر آن حرف به پیش همه گویا نکنی
میگساریِ تو خرّم، به همه ثابت شد
هر که این حرف بپرسد ز تو حاشا نکنی
وفا با غیر و ترک خویش کردی
نگارا آن سرش را پیش کردی
همه شاهان پُردل را ز عشقت
فقیر و بیدل و درویش کردی
جفا و جور حدی دارد امّا
تو از حدی که دارد بیش کردی
چه میشد گر مرا میکشتی از ناز
عبث از قتل من تشویش کردی
تو آن گرگی که بودی باز هستی
چرا خود را به شکل میش کردی؟
به غیر از معصیت خرّم به عالم
چه کاری از برای خویش کردی
اگر ز آمدن امشب کراهتی داری
به خوابم آی، نیایی اگر به بیداری
تو چون بتی و منم بتپرست لیک از زهد
میان خلق کنم ادّعای دینداری
ز بوی عنبر زلف معطرّت عطّار
ضرورت است که بندد دکان عطّاری
شود ز دیدن تو رفع دردمندی بس
که هست وصل تو صحّت، فراق بیماری
به ما تو شاهی و فرمان تو بود نافذ
به ما تو حاکمی و حکم تو بود جاری
تو یار مایی و ما دوستار و یارانت
چه فایده که به یاران نمیکنی یاری؟!
بدین امید که گردم عزیز تو ای دوست
ز دشمنان جفاکار میکشم خواری
طلب که از تو ندارم که بوسم ار ندهی
ز روی خشم کنم از تو من طلبکاری
به دوش من ز گناه است بار سنگینی
مگر سبک کند این بار، حضرت باری
ز مفلسی نکند شکوه پیش کس خرّم
چرا که ساخته او با نداری و داری
دلا همیشه نگردد فلک به کام کسی
کز آسمان به زمین اوفتادهاند بسی
مگر خدای جهان به بنده فکر کند
وگرنه نیست کسی در جهان به فکر کسی
نه گل نه باغ نه صحرا نه بوستان خواهم
به غیر دیدن تو نیست در دلم هوسی
هزار بار گرفتار گشت مرغ دلم
نیافت چون قفس دلگشای تو قفسی
بیا به خانه بر ما کآنچنان بود خلوت
که جز من و تو در آنجا نمیپرد مگسی
بکش مرا و مکن خوف و اضطراب که من
چه جای ناله که از دل نمیکشم نفسی
به دامن علی و آل دست زن خرّم
چرا که نیست جز آنها به حشر دادرسی
گاه با من بر سر جنگی و گاهی آشتی
بس که کردی جنگ جای آشتی نگذاشتی
نه همین تنها مرا دانی به عالم دشمنت
هر که با تو دوست باشد دشمنت پنداشتی
از مودّت من نمیدانم چه بد دیدی که تو
نخل خُلّت کندی و تخم عداوت کاشتی
بود کم داغ جدایی راه رفتی با رقیب
از حسد داغی به روی داغ من بگذاشتی
گفتهی بسیار دارم چاکر و خدمتگزار
داری امّا همچو خرّم چاکری کی داشتی؟!
بندهات ای خواجه کی خواهد که آزادش کنی
گر تو آزادش کنی باید گهی یادش کنی
ماهرویی گر شود شاگرد تو دل بر دلش
میدهی تا در فن دلبردن استادش کنی
گو به مشاطه عروسی را که خوشرو گشته خلق
از چه رو آرایش حسن خدادادش کنی؟
در دل پر خون من غم میکنی تو تا به کی
گاهگاهی نیز میباید ز خود شادش کنی
عاشقت از عشق تو کوه ار کَنَد فرهادوار
بینصیب از وصل خود آخر چو فرهادش کنی
خانهی آباد دل را میکنی ویران چرا؟!
گر خرابش میکنی هم باید آبادش کنی
جان خرّم تا قیامت بندهات گردد اجل،
گر تو از زندان قالب زود آزادش کنی
برو زاهد ز خودبینی مگو با من که بیدینی
اگر مؤمن و گر کافر همینم من که میبینی
شدم مسکین و استغنای طبعم میشود مانع
که پیش اغنیای شهر رو آرم به مسکینی
زمانه تلخکامم ساخته از بس که در عالم
نه شور عشق میفهمم دگر نه شهد شیرینی
ز دینداران این ایّام بیرون رفتهام از دین
بر آن عزمم که من هم پیش گیرم راه بیدینی
هنرهای مرا زاهد یکایک عیب پندارد
همه عیبی اگر دارم ندارم عیب خودبینی
شود آرام گوش هر کسی گوشهنشین گردد
تو هم ای دل شوی آرام اگر یک گوشه بنشینی
حریف تو نگردد کس فلک از بس دغل بازی
که هر کس مهرهی عشرت بچیند زود برچینی
کمال اندوز و علم آموز تا بالانشین گردی
وگرنه هر کجا بالا نشینی باز پایینی
به زیر منّت دونان مرو بهر دو نان هرگز
که گر سنگ قناعت بر شکم بستی تو سنگینی
به دینداری و مضمونجویی خود فخر کن خرّم
که الحق کاملالدّینی و خلّاق المضامینی
بیریا زاهد گر اظهار تشکّر میکنی
این تشکّر را چرا تو با تکبّر میکنی؟!
میخوری مال صغار و وقف را حیوانصفت
گاه سر در تو بره، گاهی در آخور میکنی(1)
اجتنابت نیست اصلاً از حلال و از حرام
دخل مردم خالی و صندوق خود پر میکنی
میکنی کرباس دستار و ازارت را سپید
لیک کوتاهی به ردّ مزد گازُر میکنی
میگذاری عاقبت در گور سر بر روی خشت
حالیا فرش سرایت سنگ و آجر میکنی
سایلی بیچارهای گر میکند از تو سئوال
در جواب او شوی عاجز تفکّر میکنی
میکنی طی راه دور کعبه بیخمس و زکات
ظلم بیجا هم به خویش و هم به اشتر میکنی
آب جوی و کُر کند یک حکم در تطهیر تو
میگذاری آب جو تطهیر از کر میکنی
بر هنرمندان زنی طعنه عبث ای بیهنر
تو ز نادانی به دانایان تمسخر میکنی
گرچه خرّم شعر میگویی ولی از بس که تو
دُرفشانی میکنی عالم پر از در میکنی
1) 291. اشاره به این ضربالمثل دارد که: «هم از توبره میخورد و هم از آخور».
گر دهی نان به گدایا که از او بستانی
چه تفاوت که گدا دیده بسی بینانی
درد عشق تو چه دردیست که درمانش نیست
آه مردیم از این درد ز بیدرمانی
میدهد وعده ولی دور سرم گرداند
هست این وعدهی او مایهی سرگردانی
زاهد از توبهی می وعدهی جنّت ندهم
جنّت و حور و قصورش به تو باد ارزانی
گر ببندند به رویم در مسجد من هم
بر در میکدهی عشق کنم دربانی
چاهها خلق کنند از پی هر یوسف حسن
یا به چاه اوفتد او یا که شود زندانی
این جهان هست مُضیفی که همه آمدهایم
چند روزی پی تفریح در آن مهمانی
یک شبان بود که میگشت عصایش ثعبان
چوبش اژدر نشود هر که کند چوپانی
آخر عمر فلک کرده دچارم به سه درد
درد بیجانی و بینانی و بیدندانی
گرچه فوقانی هر خانه به از تحتانی ست
لیک تحتانی تو به بود از فوقانی(1)
خرّما صبر به هجرش کن و تعجیل مکن
وصل معشوق به عمریست نباشد آنی
1) 292. این بیت مطایبه است.
چند از آن پوشیده منظر پرده بالا میکنی؟
راز پنهان خلایق آشکارا میکنی
باورم ناید که یک شب را کنی با من تو روز
بس که دایم وعدهی امروز و فردا میکنی
دوستارانت به پایت گر سراندازند باز
دوستی با مردمان بیسر و پا میکنی
منزل ما از نزول تو نه تنها شد بهشت
جنّتالمأوا شود هرجا که مأوا میکنی
یک زلیخا پیر و کور از عشق یوسف شد به مصر
پیر و کور از عشق خود تو صد زلیخا میکنی
درّ و گوهر آورم بیرون ز بس از بحر شعر
گویدم هر کس که خوش غوصی به دریا میکنی
بر هنرمندان تمسخر میکنی ای بیهنر
فوق نادانیست کاستهزا به دانا میکنی
در بهای مال دنیا میدهی ایمان خویش
از تغافل نقد دین را صرف دنیا میکنی
تا به کوی یار خرّم جای داری خوش دلی
گر روی جای دگر بسیار بیجا میکنی
از چه دلِ فکارم جانا ز کینه خستی؟
وین کاسهی شکسته بر فرق خود شکستی
من آن نِیَم که یک حرف هر کس زند به مستی
باور کنم بگیرم آن حرف را دو دستی
ای دل به دست دلدار آخر شوی گرفتار
یک بار یا که صد بار گیرم ز حیله جستی(1)
از من که بت پرستم یعنی تو را پرستم
دوری مکن خدا را گر تو خدا پرستی
بدمستی و شر و شور هست از شراب انگور
خوش مست باش چون تو، مست از می الستی
از پیش هر که کس بود برخواستی بتا زود
وانگه به رغم آن کس با ناکسی نشستی
هرچند تنگدستم روزی گشاد هستم
میسازم از قناعت با نیستی و هستی
دنیا بلند و پستی دارد برای هر کس
بخت بلند من نیز آورده رو به پستی
ای ترک فارسیدان زاعراب تا به اعجام
از خود زبان یکیک از یک زبان ببستی
هر کس شکست توبه فصل بهار و گل بود
خرّم چرا تو توبه در فصل دی شکستی
1) 293. مضمون این بیت با این ضربالمثل مطابقت دارد که: «یک بار جستی ملخک، دو بار جستی ملخک، آخر تو دستی ملخک».
تا تو در میدان زیبایی علم افراختی
هر که در میدانت آمد کار او را ساختی
خوار شد در چشم مردم روی عزّت را ندید
هر عزیزی را که یک دم از نظر انداختی
سالهای سال گشتی سازگار طبع غیر
چند روزی هم چه میشد گر به ما میساختی؟!
من طلا بودم به قیمت، کمتر از مس گشتهام
تا چو زر در بوتهی عشقت مرا بگداختی
هرکه بگدازد کسی را باز بنوازد ز مهر
تو مرا بگداختی از کین دگر ننواختی
سالها بودیم همصحبت من و تو، تا که تو
خویش را بشناختی دیگر مرا نشناختی
رایت حُسن همه خوبان عالم شد نگون
تا تو در میزان زیبایی علم افراختی
مهرهای چیدی به نرد عاشقی خرّم چه سود
دست اوّل تو ز بدنقشی سر و جان باختی
به وقت مردن، اگر ز یاری، تو بر سر من قدم گذاری
نترسم آن دم، ز جانسپاری اگر به خاکم تو میسپاری
پس از وفاتم، ز دوستانم، کسی نگرید، ز غصّه زیراک
کدام مرده شدهاست زنده به روزگاران ز آه و زاری
ز بخت بد من، چو شکوه کردم، سروش غیبم، به گوش گفتا
اگرچه هستی ز بختیاری نه بخت یاری نه بخت داری
به نرد عشقش به هر طریقی که مهره چینم به وقت بازی
حریفم آخر برد دل از من، کنم چه چاره ز بدقماری
ز چشم آهو تو شیرگیری نگیرم آهو به شیرگیری
کبوتر دل ز زلف گیری که باز شاهان بود شکاری(1)
اگر بخواهم که خاک پایت به جای سرمه کشم به دیده
کجا بجویم که پا ز نخوت به رهگذاری نمیگذاری؟
به سرفرازی شوی تو شهره اگر که کردی شکستهنفسی
به تندرستی روی تو در خاک اگر دهی تن به خاکساری
اگر قناعت تو پیشه کردی به چشم مردم عزیز گردی
وگر طمع را تو شیوه سازی به کل عالم ذلیل و خواری
عجب صفاتیست درستکاری برای هر کس چه مرد و چه زن
به روزگاران رسیده هر کس ز راستکاری به رستگاری
به یادگاری، چنین بود رسم، که هر که جایی خطی نویسد
سرود خرّم چو این غزل را نوشت او نیز به یادگاری
1) 294. آهو جناس تام است، یکی به معنی غزال و دیگری به معنی عیب.
تو از روی ریا ای شیخ فرش بوریا داری
مزن از بیریایی دم که تو بوی ریا داری
کنی دعوی دینداری و داری حبّ دنیا را
زنی حد بر زناکاران و خود میل زنا داری
نمایی گندم و جو میفروشی بر خریداران
به دکّان ریایی وه چه جنس ناروا داری
تو مقلوب کرم را بهر خود به از کرم دانی
ولی از هر کسی نسبت به خود چشم عطا داری
قفای خود همی بینی هجوم خلق را دیگر
نمیبینی ز غفلت تو، که مرگ اندر قفا داری
خدا را بندگی کی میکنی ای دهخدا زیرا
که دایم گفتگوی جنس ده با کدخدا داری
رهین منّت دونان مشو خرّم برای نان
از این خرْبندگان بگذر تو هم آخر خدا داری
کنم هر خدمت، ایراد از من دلریش میگیری
تو میترسی بیفتی پس که دست پیش میگیری؟!(1)
شکایت گر کنم از مدّعی گویی بکش او را
به حکم محکمت نازم که گرگ از میش میگیری
نمیدانی ز سوز فقر و درویشی چه میباشد
به یک کشکول و خرقه خویش را درویش میگیری
گرفتارت تو نگذاری گرفتار کسی گردد
تو هر صیدی که میگیری برای خویش میگیری
دو رویی میکنی از بس که تو با خویش و بیگانه
به بیگانه دهی رو لیک رو از خویش میگیری
حذر از مردم بدحرف چون اولیست از آن رو
تو زآن نوشی که داری عقرب بینیش میگیری
چه غم گر سبزهی خط گرد رخسار تو سر زد من
نمیگیرم به ریش آن را تواش گر ریش میگیری
گرفتی جان خرّم را ندادی بوسهای بر وی
نکرده کار از بهر چه مزد پیش میگیری؟!
1) 295. اصطلاح عامیانه «دست پیش را میگیری که عقب نیفتی» نظیر: «به مرگ میگیرد که به تب راضی شود».
این خال و خط نباشد بر چهره میگذاری
بر صفحهی عذارت رمزی است مینگاری
مجروح چون کنی دل عذر گنه چه حاصل
مرهم نمیپذیرد زخمی که گشت کاری
سجّادهی عبادت برچیدم و به جایش
من جا به جا بچیدم اسباب میگساری
با جور تو به عالم ما ساختیم امّا
با طبع ما ندارد خوی تو سازگاری
تا میزنم به سینه از عشق سنگ خوبان
تا عاشقم اگر من ترسم ز سنگساری
در نرد عشقبازی لج میکنم چو لجلاج
هرگز کسی ندیده چون من به بدقماری
چون من پس از وفاتم گور و کفن ندارم
آرید بهر نعشم تابوت بیعماری(1)
بار گران عشقش هر کس نمیکشد سهل
آن کس کشد که باشد دارای بردباری
در موسم جوانی تخم خوشی نکشتیم
گشتیم پیر و بگذشت هنگام تخمکاری
دارندگان عالم با یکدیگر نسازند
سازیم با فقیران با داری و نداری
1) 296. از آنجا که عماری را برای تشییع بزرگان و ثروتمندان و علما استفاده میکردهاند و اموات فقیر را فقط با تابوت تشییع میکردهاند شاعر از فقر و بیچیزی خود گله میکند و به اصطلاح میگوید «گورم کجاست که کفنم باشد». پس چون فقیر هستم و نه گور و نه کفن دارم پس مرا فقط با تابوت تشییع کنید، تشریفات را کم کنید.
من خاکسار بودم اکنون چو خاک گشتم
شاید امانتت را بر دست من سپاری
من شاه ملک فقرم تاجم کلاه پشمین
کاین تاج هست بهتر از تاج تاجداری
تو سرو جوی یاری هستی و فرق دارد
هر سرو جوی یاری از سرو جویباری
از شاعری به عمرم من آب و نان ندیدم
هرچند گشته مشهور شعرم به آبداری
تنها به خاک رفته از شوق سربلندی
سرها به دار رفته از عشق تاجداری
در این سرای فانی خرّم نماند امّا
اشعار او به عالم ماند به یادگاری
اگر ز دوستی من ملالتی داری
صریح گو مگر از من خجالتی داری
بگیر جان مرا گر ز قابض ارواح
پی گرفتن جانم وکالتی داری
بیا به شهر دل ما و حکمرانی کن
که هر دیار روی تو ایالتی داری
بکن تو کوچکی و بر همه بزرگی کن
که از نژاد بزرگان اصالتی داری
چرا مضایقه از من تو بوسهای کردی
مگر چو مردم ممسک بخالتی داری؟!(1)
دلیل خرّم گم کرده راه شو ای شیخ
اگر چنانچه زبان دلالتی داری
1) 297. بخالت: مقصود بخیل بودن است.
می گران نیست فروشند اگر مثقالی
خاصه آن می که بود از عنب متقالی(1)
میِ کهنه بدهیدم که به حکم حکماء
پارسالی به خواص است به از امسالی
در جهان گذران میگذرد بد یا خوش
مکن از حالت بد شکوه بکن خوشحالی
عاشقی کیسهی پر خواهد و دستی زرپاش
نشود سیمتنی رام ز مُشت خالی
بار عشق تو کشیدیم بسی امّا بود
حمل این بار گران بی ثمر و حمّالی
نقل مجلس شده نقل لب او در هر بزم
زانکه شیرینی مجلس بود از نقّالی
رو به درگاه و نی طبع میاور درویش
در او رو که بود طمع و جنابش عالی
چون مطابق عدد شکر [520] بود با درویش[520]
تو بکن شکر و مکن شکوه ز بیاقبالی
بس که یاری نکند بخت به خرّم بیشک
مرگ موقوف شود گر بکند غَسّالی(2)
1) 298. عنب متقالی: انگوری که به دلیل شیرینی مورد هجوم پرندگان و زنبورها واقع میشود و ناگزیرند برای در امان ماندن خوشهها آن را در کیسههای متقالی محافظت کنند.
2) 299. خرّم میگوید من از بس که بداقبال و بدبختم و بخت یار من نیست اگر به مردهشوری نیز اقدام کنم دیگر از بخت بد من کسی نمیمیرد تا آن را بشویم.
غیر ما با خلق رسوا همنشین هم میشوی
خوبی و بد نیستی بهتر از این هم میشوی
چین بر ابرویت میفکن از هجوم خوشهچین
حال صاحبخرمنی تو خوشهچین هم میشوی
گر پیاده عرصهی عالم نمودی سیر و طی
شکر اگر کردی سوار اسب و زین هم میشوی
گر کنی از بهر حشمت پیروی دیو نفس
گر سلیمانی کنون دزد نگین هم میشوی
چون پیمبر گر به عالم میکنی تهذیب روح
عاقبت همصحبت روحالامین هم میشوی
خانهها سازی برای مسکنت روی زمین
تا قیامت ساکن زیر زمین هم میشوی
چار میخت گر کِشَند اهل زمین از روی کین
همچو عیسی عاقبت گردوننشین هم میشوی
هر که رو آرد به دنیا پشت بر دین میکند
ترک دنیا گر نمایی اهل دین هم میشوی
شاد اگر امروز خرّم گشتهای از وصل یار
چون رود فردا ز هجر او غمین هم میشوی
برای حفظ تنت گر تو بوسه خیر کنی
به آشنا ندهی خیر بهر غیر کنی
بکش مرا که ز شرّ غمت خلاص شوم
چه میشود که تو یک بار کار خیر کنی
به زخم کاری تو میل از آن مراست که من
به خون خویش ز نم دست و پا تو سیر کنی
به جهد بار غم عشق کی رسد منزل
اگر که بار خر عیسی و عزیر کنی
به دهر سیر شوی ای جوان اگر که ز صدق
کمر ببندی و خدمت به پیر دیر کنی
زبان به خیر بگردان که عاقبت خود را
ز حرف خیر زدن عاقبت به خیر کنی
نمیرسی به وصال نگار خود خرّم
اگر که در طلبش چون عقاب طیر کنی
گر همه عمر گدایی و فقیری بکنی
به از آن است که شاهی و وزیری بکنی
به بزرگی نرسد هیچ کس از کبر و منی
خود بزرگی اگر اظهار حقیری بکنی
به مقامات رسی گر طلبی علم ادب
باید از حفظ، «مقامات حریری» بکنی(1)
شوی آزاد ز بند خم زلفش ای دل
صبر اگر تو به غریبی و اسیری بکنی
تا به تکلیف رسیدیم به ما خوش نگذشت
عشرت آن است که هنگام صغیری بکنی
یک قلم میشود البته حساب همه پاک
گر تو در دفتر عُشّاق دبیری بکنی
بینظیری تو اگر شعر بگویی نیکو
چه ثمر وصف که از شعر نظیری بکنی(2)
عشقبازی مکن اینقدر به پیری خرّم
به جوانی تو چه کردی که به پیری بکنی
بسی از بهر رند لاابالی
بود به از مُزعفر نان خالی
رموز عاشقی و می کشی را
به تو حالی کنم گر اهل حالی
گلیم بخت هر کس تا سیاه است
حصیر او نخواهد گشت قالی(1)
برو ای شیخ مستان را میازار
چه میخواهی ز جمعی لاابالی
مجو ای بیهنر عیب از هنرمند
که دست او پر است و از تو خالی
دنیطبعان ز خوشطبعی برنجند
نرنجد آنکه دارد طبع عالی
ندارد در دلم عقلم ولایت
بود در این ولایت عشق والی
خیال خوب من بهر تو دارم
چرا در حق من تو بدخیالی
تو را دیدم پس از یکسال امسال
ولی امسال به از پارسالی
ز هر صاحبکمالی تربیت شد
که خرّم شد بدین صاحبکمالی
1) 302. اشاره به ضربالمثل فارسی دارد که: «گلیم هر کسی را سیاه بافته باشند سفیدبخت نمیشود».
مجموعه رباعیات میرزا عباسعلی متخلّص به خرّم لنبانی در دو بخش رباعیات وصفالاصناف و بخش رباعیات متفرقه در نسخهی خطی دیوان او ثبت گردیده که رباعیات وصفالاصناف را به حاکم و پادشاه دوران خویش ناصرالدین شاه تقدیم کرده و با این رباعی شروع شده است.
این نسخه که نغز و دلکش و دلخواه است
شایان حضور ناصرالدین شاه است
از دامن آن شهنشه بخت بلند
افسوس که دست شاعرش کوتاه است
ای آینهی جمال کُلّ اصناف
از صیقل قدرت تو شد روشن و صاف
چون خلقت هر صنف شد از قدرت تو
زیبد که ز اصناف کنم من اوصاف
یارب من اگر بدم کنون خوبم کن
گر خوب نمیشوم لگدکوبم کن
چون باز کنی دفتر میزان حساب
از صنف عباد خاص محسوبم کن
این چند رباعی که سلیس است و صاف
در نام مسمّاست بوصف الاصناف
هر کس کند استماع و تحسین نکند
انصاف که او دور بود از انصاف
کفّاشپسر که دوخت هر رنگی کفش
از سرخ و سپید و زرد و آبی و بنفش
اظهار وصال پیش او نتوان کرد
زیرا که بود حکایت مشت و درفش
خیّاطپسر جامهی جان میدوزد
از آتش عشق او دلم میسوزد
گاهی نگهم کند ز کین، گاه ز مهر
بنگر که چه سان میدَرَد و میدوزد
چاقوگر من که تند باشد هوشش
تشریف جمال هست زیب دوشش
سازد شب و روز این همه چاقو که اگر
کس عاشق وی شود بِبُرّد گوشش
صبّاغپسر دگر به من جنگ مکن
از خویش مرا رنجه و دلتنگ مکن
نیلی مکن از سیلی هجرت رویم
هر رنگ که خواهی بکن این رنگ مکن
ای دلبر چیتگر بت خوش قالب
هر کس که تو را دید ز جان شد طالب
گر با تو کنند گلرخان دعوی حسن
آنها همه مغلوب و تو گردی غالب
زرگرپسری که رشک حور و پریاست
کارش همه ناز و غمزه و دلبری است
با مدّعی ار جنگ کند در بر من
باور نکنم که جنگ او زرگری است
صرّاف که نیست چون تو در زیر فلک
در پاک عیاریت ندارد کس شک
در خوبی و پاکیت شکی نیست که ما
صد بار به امتحان زدیمت به محک
ای شوخ کبابی که دلم کردی آب
وز تاب کبابت شده جانم بیتاب
خواهی که کبابم کنی از عشق بکن
آنگونه که نه سیخ بسوزد نه کباب
طبّاخ که طبخ آش پُرماش کند
بیند چو مرا ز ناز پرخاش کند
تنها نه همین کند به من ناز و عتاب
در کاسهی هر کسی همین آش کند
آن شوخ که طبخ کلّه و پاچه کند
پاکیزه سر و کله به دریا چه کند
نه در دهنم زبان گذارد یک بار
نه کامروایم دمی از پاچه کند
آتشرخ خبّاز من ای غنچهدهان
وی مشتری متاع تو پیر و جوان
یک نان به هزار جان اگر بفروشی
کس با تو نگوید که گران یا ارزان
بقّالپسر ز بس لطیف و زیباست
از کثرت مشتری به دورش غوغاست
ببرید سر خلق حسامش چو پنیر
کس زهره ندارد که به او گوید ماست
در وصف علّاف(1)
علّافپسر ز بس که هستی زیبا
از کثرت مشتریست دورت غوغا
گشته علف تو با زمرّد همسنگ
کاه تو شده برابر کاهربا
قنّادپسر ز بس که روحافزایی
شیرینی و مطبوع به طبع مایی
زین بیش دگر مبر ز حد شیرینی
ترسم که گمان کند کسی حلوایی
در وصف حمّصی(2)
هر کس که نگار حمّصی را دیده
ریگ نخودش ز دست دل بر چیده
دیوانهای او شدند خلقی زیرا
کز هر که نخودچی خِرَد دزیده(3)
عطّار که همچو او به بازاری نیست
در بردن دل چو او دلآزاری نیست
هر کس از او بوسه بخواهد گوید
کاینحرف تو در قوطی عطّاری نیست(1)
نجّارپسر ز هجر تو دیده ترم
تا راندهای از درت مرا در بدرم
یک لحظه دگر ز کوی تو پا نکشم
صد بار اگر ارّه گذاری به سرم
تا دلبر بنّا علم حسن افراشت
با بنده بنای دوستی هیچ نداشت
هرچند که راه راست رفتم با وی
او از سر کینه خشت کج کار گذاشت
ای دلبر معمار ز بس طنّازی
بر خوشگلی خویش همی مینازی
خشت و گل وصل تو بچینم هرچند
از تیشهی هجر، تو خرابش سازی
ای دلبر حجّار بُت سنگتراش
از تیشهی هجر خود دلم را مخراش
من سنگ تو بر سینه زنم امّا تو
از سنگدلی راه روی با اوباش
1) 306. معمولاً در قوطیهای عطّاری همه چیز یافت میشده است. اگر سخن عجیب و غریب باشد میگویند آن حرف در هیچ قوطی عطّاری یافت نمیشود.
بزّاز کزو هرکه خرد پیرهنی
با مشتری از ناز نگوید سخنی
از اقمشه جسم خوش قماشی دارد
وز جنس حریر باشدش گلبدنی
در وصف علاقهبند(1)
تا یار علاقهبند مهوش باشد
با هر که علاقه بست دلکش باشد
زانست که دل میکشدم جانب او
ابریشم من اگر بر آتش باشد
ای دلبر مسگر ای نگار صفّار
هستند بسی مشتریت در بازار
چون کاسهی دست عاشقانت خالیست
سرپوش به روی کار یکیک بگذار
طبّاخپسر گرد سرت مینازم
بر دست حنائی تو جان میبازم
بس بر عدس خال تو دارم میلی
خواهم نخودی به آش تو اندازم
سلّاخپسر ز عشق تو مجنونم
کز خانهی عقل کردهای بیرونم
بندی به طناب زلف، دست و پایم
خواهی که چو گوسفند ریزی خونم
1) 307. علاقهبند: کسی که ابریشم میبافد، سازنده نوار و قیطان.
ای دلبر قصّاب نگار خُون خُور
باشد لب و دندان تو چون لعل و دُر
چون میل به دنبهی تو دارد هر کس
از کارد سر کس مَبُر از دُنبه بِبُر
دبّاغپسر نکوست امّا بدخوست
با دوست بود دشمن و با دشمن دوست
کاری به سر دوست بیارد که به دهر
دبّاغ نیاورد چنان بر سر پوست
زهتابپسر خطت به حسن افزوده است
هر کس که تو را دید ز جان بستوده است
با این همه حسن و دلربایی که تو راست
من در عجبم از اینکه کارَت روده است
نعّالپسر که خون خورد چون مریخ
صد خون اگر او کند ندارد توبیخ
هرچند که چَکّشی سخن میگوید(1)
گاهی بزند به نعل و گاهی بر میخ(2)
شطرنجی من چو بیدق افراخته است
در عرصهی حسن اسبها تاخته است
دل میبرد از هرکه چه شاه و چه وزیر
هر کس که به او حرف زند باختهاست
سرّاجپسر که اسب حُسنش زین است
در عرصهی دلبری رخش فرزین است
گر در دهن پیلتنان کرده لجام
باشد چه عجب سزای سرکش این است
آن دلبر طناز که ترکشدوز است
زلفش شب عاشقان و رویش روز است
از غمزه دو صد تیر به ترکش دارد
هر دل که نشانهاش شود فیروز است
در وصف ندّاف(1)
ندّاف که میل او به جوزق باشد
هرچند کنم وصف رخش حق باشد
هرچند به او چانه زنم او از ناز
چکمیزنداز بس که کمانشق باشد
1) 310. ندّاف: پنبهزن، حلّاج.
تا دلبر کهنهچین ز خوبی دم زد
طعنه به دم عیسی بِن مریم زد
هر کهنهی نو که بود از من بگرفت
یکباره جل و پلاس من بر هم زد
شوخی که همی تفنگ قنداق کند
پیمانشکن است گرچه میثاق کند
خواهم چِشَم ار چاشنی قند لبش
درهم شود و دست به چخماق کند
دی قفلگری صدمه به جانم زد و رفت
تیری ز مژه بر استخوانم زد و رفت
رفتم که به او حرف زنم گشتم لال
آنگونه که قفلی به دهانم زد و رفت
ای دلبر تریاک فروش بیباک
تریاک فراقت همه را کرده هلاک
شیرینی وصل تو نخوردم از بس
خواهم که خورم ز دست تو من تریاک
دلّاکپسر عشق تو حاشا نکنم
غیر از تو ز هیچ کس تمنّا نکنم
تیغ تو اگر بُرَد سرم را هرگز
بر روی تو سر ز شرم بالا نکنم
آن دلبر زرکش که به پشت چرخ است
از خوان وصالش همه کس بیبرخ است
از من اگر از ناز کند رو پنهان
پیدا کنمش اگر به زیر چرخ است
آن دلبر پهلوان قاقم پهلو
کبّادهی حُسن میکشد از بازو
با او کند ار کسی درِ کُشتی باز
پشتش نرسد به خاک افتد بر رو
آهنگر آتشرخ خوب مرغوب
کاتش فکند به کورهی جان و قلوب
هرچند به او گرم گرفتم گفتا
با این دم گرم، آهن سرد مکوب
نقّاشپسر اگر که تصویر کشی
بایست که تصویر مرا پیر کشی
خود صورت خود مکش که جای ابرو
ترسم که به روی خویش شمشیر کشی
تاجر پسری بسی بداعت دارد
وز دولت حسن خود بضاعت دارد
بوسی به کسی گر ندهد نیست عجب
تاجر چو شود کسی قناعت دارد
صحّافپسر که جزو شیرازه کنی
در هر ورقی داغ مرا تازه کنی
این جور و جفا کنار بگذار آخر
خوب است که هر کار به اندازه کنی
شمّاعیِ من که شمع بزمافروز است
مهتاب شب است و آفتاب روز است
شمع رخش از بس که گل انداخته است
پندار کنی که لالهی خودسوز است
آن یار کلهدوز که رویش چو مه است
از حسن به ملک دلبری پادشه است
او بر سر هر کسی کلاهی بگذاشت
الّا که به وصلش سر من بیکله است
نایی که به خیر باد روز و شب تو
در سوز و گدازیم ز تاب و تب تو
زینسانکه گذاری به دهان نی (بر) لب
وصف از دهن نی بکنم یا لب تو؟
آن ماه منجّم که به خوبی است علم
تقویم جمال خود ز نو کرده رقم
از وی شرف شمس رخش جستم گفت:
روزی که رسد مشتری و زهره به هم
آن دلبر نازنین نگار سمسار
روییده به گردِ گُلِ رویش خط خار
با هر که معامله کند بس امّا
سودای من و او نشود در بازار
گفتم به نگار ماهروی جرّاح
کز لطف بکن زخم دلم را اصلاح
گفتا که چگونه من گذارم مرهم
بر زخم کسی که خون او هست مباح
با شوخطبیبی که سر بازار است
وز شوق دوایش همه کس بیمار است
گفتم که دوای دل بیمارم چیست؟
گفتا ز سر قهر که زهر مار است
زیباپسر شوخ نگار غسّال
از بسکه بود خوشسخن و خوشاحوال
از شوق لقای او مکرّر گویم
پیش از اجل ای کاش بمیرم صد سال
چون مرگ کند تمام کار خرّم
پامال شود خاک مزار خرّم
آن وقت کز و نام و نشان نیست بود
وصف الاصناف یادگار خرّم
مانند علی در دو جهان شاهی نیست
رخشندهتر از عارض او ماهی نیست
جز شارع شرع مصطفی در عالم
هرچند نگاه میکنم راهی نیست
از دست اجل به حیله جان نتوان بُرد
وز شربت مرگ جرعهای باید خورد
جز ذات خدا زنده نماند احدی
اینها همه گفتگوست میباید مُرد
در راه فنا قافلهای پیش و پسیم
با این همه راه کی به منزل برسیم
هر یک ز غرور، خویش را کس دانیم
چون نیک نظر کنیم ما هیچکسیم
یارب تو خدایی و منم بندهی تو
هستم بسی از گناه شرمندهی تو
گر مرده کنی مرا و گر زنده کنی
هم مردهی تو باشم و هم زندهی تو
فریاد که عشق تو مرا شیدا کرد
یکباره میان عاشقان رسوا کرد
دردا که فلک ز ما جدا ساخت تو را
هر کار که میخواست کند با ما کرد
افسوس که نامم نشد از عِلم عَلَم
زین غُصّه مرا هست بسی رنج و الم
اینقدر نشد علم نصیبم که کنون
معلوم کنم معنی لا را از لم
این زهد تو محض خودنمایی دانم
تقوی و طهارتت ریایی دانم
این نوکری توانگران این عهد
فیالجملهای بهتر از گدایی دانم
بر بازوی آنکه هست کسب و پیشه
از دست تهی نمیکند اندیشه
بیپیشه و کسب گر تهی دست شود
یا بیل دهند دست او یا تیشه
دشمن تو مپندار وجودش عدم است
یک گرگ گرسنه آفت صد غِنَم است
در مرتبه شخص گرچه جمشید جم است
یک دشمن از او زیاد و صد دوست کم است
افتادن مست غایت بیهوشی است
نشنیدن حرف، علّت کر گوشی است
بر طبق سؤال آنکه جوابت ندهد
«گوید که جواب ابلهان خاموشی است»
بر قامت زشت نیست آراسته رخت
زیرا که گدا نیست سزاوار به تخت
هر مرغ اگر به باغ انجیر خورد
یکدانهی انجیر نماند به درخت
این رباعی را در دارالخلافه طهران در باغ یوسفآباد مرحمت و غفرانپناه میرزا یوسف مستوفیالممالک محروسهی ایران بالبداهه به نظم سروده است.
امروز در این باغ دلم شاد شده است
مرغی بود آن کز قفس آزاد شده است
در چشم بود عزیز این باغ از آنکه
چون مصر ز سعی یوسف آباد شدهاست
چون خلق جهان غر گناهم دانند
از فرط گناه بیپناهم دانند
رفتم به گدایی به در شاه نجف
تا شاه و گدا گدای شاهم دانند
بسیار کسانکه خلق را آزردند
وز غایت حرص مال مردم خوردند
با خویش نبردند از آن مال حرام
غیر از کفنی به گور وقتی مردند
خواهم ز خدای تا که هستم زنده
باشی تو خداوند من و من بنده
هرگز نزند خلافی از دستم سر
کز جرم مخالفت شوم شرمنده
امروز متاع شعر بیمشتری است
از جملهی کارها بتر شاعری است
گویی که چرا نهی کله کهنه به سر
مستوری مادرم ز بیچادری است
شاعر که به محضر تو حاضر نشود
از مدح نکردن تو کافر نشود
گیرم که از این گناه کافر گردد
کافر بشود کسی و شاعر نشود
با سادهرخی که هست عهدش محکم
وز بردن نام اوست طبعم ابکم
گفتم که به وصل تو رسم کی آخر؟
گفتا: که مکن شتاب آخر کمکم
این عهد بهای صندل و چوب یکی است
افعال قبیح و فعل مرغوب یکی است
هر کار بدی که میکنی در عالم
اندیشهمکن زکس بد و خوب یکی است
هر کس که کند نگاه بر حُسن حَسَن
تحسین کندش بس که بُود مستحسن
هر کس نگرد حُسن حسن را گوید
بر حُسنِ حسن هزار احسن احسن
درباره شکستن دندان معشوق از برف سروده است
ای عشق تو کرده نقد عمرم را صرف
دندان تو بشکست اگر از یخ و برف
زان است که چون لب بگشایی به سخن
دندان ز خجالت نگذاری بر حرف
رستم که شعار او بود ظلم و ستم
عیش همه خلق را نماید ماتم(1)
از بس که دلیر است و شجاع از جنگش
هر کس نخورد شکست باشد رستم
ای آنکه فن تو حیله و تذویر است
از پای تو تا سرت همه تقصیر است
گفتی که زنم مایه برایت هر کس
بَد شیر بود مایهی نُهمن شیر است
دوش از لب یار کام من حاصل شد
افسوس که حق عاشقی باطل شد
بطلان حق آسان بود امّا زین پس
بی او چه کنم؟ کار به من مشکل شد
1) 311. احتمالاً رستم اوّل در این رباعی شخص ظالمی بوده است و رستم دوم همان حماسهساز شاهنامه فردوسی است.
از فرقت یار بس که کردم زاری
آمد به برم تا دهدم دلداری
چون دید که گشته چشمم از گریه سفید(1)
«چون دید شُده دیدهام از گریه سفید»
گفتا که عجب چشم سفیدی داری
دیدم ز درون یار برون میآید
با چهرهی سرخ و لالهگون میآید
کردم طلب بوسه از او گفت به خشم:
«کز این سخن تو بوی خون میآید»
شیطان لعین گر از تو ایمان خواهد
یا قابض ارواح ز تو جان خواهد
این هر دو تو را دادنش آسان باشد
تا از تو کسی به قرض یک نان خواهد
هرچند رسد روزی هر روزهی من
کافی نبود که نو کند موزهی من
زان است کلاه و موزهام کهنه که چرخ
بر هم زده است کاسه و کوزهی من
ظاهر ز وفاق همنشینیم تو را
باطن ز نفاق در کمینیم تو را
خواهیم شوی کور و نبینی ما را
یا آنکه بمیری که نبینیم تو را
از روی زمین نمیبری زیر زمین
این زیرزمین و خلوت و شاهنشین
تا روی زمین زیر زمین را سازی
باید روی از روی زمین زیر زمین
1) 312. این مصرع در وزن اضافه است. مصرع زیر به جای آن پیشنهاد میشود:
با شاعر و شاه ملک بازی نکنید
با این دو نفر زباندرازی نکنید
از مالیه و صله به شاه و شاعر
بیجاست اگر که کارسازی نکنید
در مدح میرزا مسیح خان طبیب سروده است
ای آنکه سقیم را نمایی تو صحیح
همکار مسیحی تو و همنام مسیح
چه فارسی و فرانسه و چه عربی
در هر سه زبان بود کلام تو فصیح
این رباعی را در آخر عمر که هشتاد و دو ساله بوده به رشتهی نظم کشیده است.
کس زنده نمانده است که آدم هم مرد
فرزند شجاع زال رستم هم مرد
روزی رسد آنانکه شناسند مرا
گویند به یکدیگر که خرّم هم مرد
فی شهر جمادیالاول 1319
ای پردهنشین عصمت و مستوری
از چیست که میکنی تو از ما دوری
بزمی چو بهشت این زمان ساختهایم
بازآ که بهشت ما ندارد حوری
خرّم خم باده پادشایی بودهاست
خمخانه از آن حرمسرایی بودهاست
این کاسه که پیوسته ز خم گیرد می
بر درگه آن شاه گدایی بودهاست
این خم شراب بیگناهی بودهاست
این میکده نیز خانقاهی بودهاست
این کوزه کزان باده نمایند سبیل
هنگام حیات خیرخواهی بودهاست
دردا که در این زمانه یک طفل کریم
وضعش نشود ز مادری غیر لئیم
گویا پدر جود و کرم گشته عنین(1)
یا مادر بذل و بخش گردیده عقیم
در عهد حکومتت غنی و درویش
دارند ز صولت تو از بس تشویش
بر کلب کسی، کسی نمیگوید چخ(2)
بر مرغ کسی، کسی نمیگوید کیش
گفتم به فلان که ای نگار دلجوی
پرسم ز تو یک حرف به من راست بگوی
آیا به وصال تو رسم من گفتا
آب من و تو نمیرود در یک جوی(3)
چون بر رخ زیباپسری روید ریش
زان ریش شوند عاشقانش دلریش
بر گرد عذار تو اگر خط سر زد
ما آن خط سبز را نگیریم به ریش
بند اوّل:
دوش رفتم ز بیم میر عسس
تا به میخانه با هزار هوس
بود میخانه آنچنان خلوت
که در آنجا نمیپرید مگس
اوفتادم به گوشهای دلشاد
همچو مرغ گریخته ز قفس
خسته بودم اگرچه لیک مرا
از می کهنه تازه گشت نفس
ساقیم داد باده بیش از پیش
زانکه بودم ز مِیگساران پس
آنچنان بادهی خوشی که از آن
گر خورد پشّه میشود کرکس
مطرب از نی نواخت زنگ شتر
که فرو ماند از آن صدای جرس
ناگه آمد به گوش من از غیب
که به دنیا خدای ماند و بس
رو برون خرّم از جهان تا کی
شنوی حرف هر کس و ناکس
ملک دنیا به مالکش بگذار
لمنالملک؟، واحدِ القهّار(1)
بند دوّم:
ای که بر تخت سلطنت ز عبوس
کردهای تکیه همچو کیکاووس
ساعتی از تکبّر شاهی
با گدایی نمیشوی مأنوس
ننشینی به روی خاک از کبر
کردهای تا به روی تخت جلوس
بهرت آرند روز و شب از هند
تحفه و هدیه طوطی و طاووس
دوش از فرط شوق و شدّت عشق
خواستم با بتان شوم مأنوس
در کلیسا شدم ز عشق بتان
تا زنم تخته و کشم ناقوس
گفت مغبچهای چه شد که شدی
پیرو دین بتپرست و مجوس
گفتم از بهر آنکه بر لب تو
زنم از فرط عشق دایم بوس
در میان کلام ما ناگاه
زد به هم بال را و خواند خروس
گوش دادم که چیست ذکرش، گفت:
باش خرّم از این جهان مأیوس
ملک دنیا به مالکش بگذار
لمنالملک؟، واحدِ القهّار
1) 316. تلمیح به آیه 16 سوره غافر دارد: «لمن المُلکُ الیَومَ لِلّهِ الواحِدِ القهّار». در خواندن این مصرع حتماً باید فاصله رعایت شود که قسمت اوّل سؤال تلقّی شود و قسمت دوم پاسخ.
بند سوم:
جان به تن بهر روزی است گرو
دگر ای دل رهین خلق مشو
روز و شب رزق میرسد از غیب
در پی آن مباش در تک و دو
روزیت چونکه روز کهنه رسید
روز نو هم رسد به تو از نو
این جهان خراب کرد وفا
کی به کاووس و کی به کیخسرو؟
تخم نیکی بکار در عالم
هر کسی آنچه کشت کرد درو
به خدایی که از ید قدرت
سازد انگور غوره را بر مو
گر فروشند ملک دنیا را
مرد عاقل نمیخرد به دو جو
ناصحی با من از نصیحت گفت
باز کن گوش و پند من بشنو
زود خرّم ز جای خود برخیز
تا که زود است از این سرای برو
مُلک دنیا به مالکش بگذار
لمنالملک؟، واحدِ القهّار
بند چهارم:
پی هر کار گو هوالفتّاح
نشود باز قفل بیمفتاح
همه در بحر معصیت غرقیم
دست و پا میزنیم چون ملّاح
باکِمان نیست از حلال و حرام
نشناسیم از مُضاف قُراح
هست دنیا زنی هزار طلاق
با کس این زن به سر نبرد نکاح
زخم دنیا هر آنکه خورد نشد
التیامش ز مرهم جرّاح
حاصل دنیی آن بود که کنیم
پیش دونان پی دو نان الحاح
مردن از جوع به که ما گردیم
بهر ممدوح ناسزا مدّاح
دل بیغم مجوی کاین دنیا
نبود جای شادی و افراح
پیش از این نیست اینکه تو به جهان
زندهای پنج روز و چار صباح
قالب از روح کُن تهی خرّم
کانتظار تو میکشند ارواح
مُلک دنیا به مالکش بگذار
لِمنالملک؟، واحدِ القهّار
بند پنجم:
متوسّل اگر به رزّاقی
مکن از بهر رزق زرّاقی
تن خود کیمیا کن و از حرص
عمر ضایع مکن به مشّاقی
مشکن عهد دوستی که شوی
شهره اندر دُرست میثاقی
طبع خود را بکن بزرگ و مباش
در طبیعت چو طفل قنداقی
طاق گردون که بی پی است و ستون
چند خفته به زیر این طاقی
این جهان جای کلفت است عبث
تو به تکلیف شاق مشتاقی
سر مپیچ ای پسر به حکم پدر
که به حکم حدیث تو عساقی
شو فنا خرّم از سرای فنا
که تویی فانی و هو الباقی
مُلک دنیا به مالکش بگذر
لِمنالملک؟، واحدِ القهّار
بند ششم:
تا یکی جمع میکنی زر و سیم
زر زیان است و سیم باشد ریم
گر مُسخّر کنی چو اسکندر
ربع مسکون و ملک هفت اقلیم
عاقبت میشوی مسخّر مرگ
گرچه هستی صحیح یا که سقیم
از عظام عظام باعظمت
گیر عبرت که گشتهاند رمیم
زیر بار غم زمانه منال
باش از این بار بردبار و حلیم
رای خود را مطیع باش و مباش
تابع رای رای و دابشلیم(1)
از نعیم حرام چشم بپوش
تا نصیبت شود نعیم نعیم(2)
از کریمان مجو کرم ز طمع
بهر هر بندهای خداست کریم
مطلب حاجت از کریم و ببر
دست حاجت بر خدای کریم
چونکه هستی سپیدبخت مزن
طعنه بر مردم سیاه گلیم
رحم میکن به بندگان خدای
تا که رحمت کند خدای رحیم
گر به نامی رحیم و بی رحمی
شود از نقطهای رحیم رجیم
خرّما جان برای رزق مَکن
جان به جانآفرین بکن تسلیم
مُلک دنیا به مالکش بگذار
لِمنالملک؟، واحدِ القهّار
بند هفتم:
از فنا منکری اگر تو، بخوان
آیهی «کُلُّ مَن عَلیها فان»(1)
در فنا شاهدان عدلینند
طاق کسری و گنبد هرکان(2)
از ملوک کیان بکن معلوم
که نماندند و ماندهاند کیان
نیک و بد بگذرد چنانکه گذشت
ظلم شدّاد و عدل نوشروان(3)
دست بر سینهی ادب مگذار
پیش دونان مرو برای دو نان
میگریزی ز دست مرگ چرا؟
که بود مرگ مشکلی آسان
مرگ هر فصلی از فصول بود
چه زمستان بود چه تابستان
چونکه آید اجل، تفاوت و فرق
نگذارد میان پیر و جوان
به سوی دار آخرت ناچار
گردد آخر روانِ هر که روان
نفع دنیا بود تمام ضرر
سود دنیا بود تمام زیان
آشکار است و واضح و پیدا
کارهایی که میکنی به نهان
همه افکار من بود ابکار
از فلان نیست یا که از بهمان
هفت بند است بند ترجیعم
چون نی هفتبند در افغان
که بود بندبند آن همه پند
بهر دانا، نه ابله و نادان
در نی هفتبند نیست شکر
نیشکر هفتبند من میدان
با ولای علی کنون خرّم
از جهان رونما به سوی جنان
مُلک دنیا به مالکش بگذار
لِمنالملک؟، واحدِ القّهار
در مدح سرکار میرزا حبیباللّه خان ولد مرحمتپناه عبداللّه خان امینالدوله اصفهانی
ایا ستوده خصالی که از وفور کرم
کفِ عطای تو سرچشمهی سخا شده است
رسانده کار به جایی زیادی کرمت
که محتشم ز تو هر مفلس و گدا شده است
مس وجود بسی بیوجود در عالم
ز کیمیای کف جود تو طلا شده است
کسی به هیچ جهت از تو نیست ناراضی
ز دست مرحمتت هر کسی رضا شده است
برای حاجت هر بینوای حاجتمند
که آمده به برت حاجتش روا شده است
سخاوت و کرم و بذل و بخش شد به تو ختم
چنانکه شاه رُسل ختم انبیا شده است
ریا ندیده به اعمال تو کسی هرگز
که کارهای تو پیوسته بیریا شده است
امیدوار نه من بر توام که هر کس را
جناب عالی تو درگه رجا شده است
بلند قدر امیرا، تو آگهی که به من
ز ظالمی متوفّی چهسان جفا شده است
جراحتی به من از تیغ ظلم او آمد
که رفتهرفته ناسور(1)و ماجرا شده است
1) 322. ناسور: جراحتی که به سختی علاج پذیرد.
حکایتی است مرا بل شکایتی ز قضا
که آنچه بر سر من رفت از قضا شده است
سمند طالع من رام بود چندین سال
بود سه سال که آن جلف و بد هوا شده است
همیشه کوکب من چون سهیل رخشان بود
ز جور حادثه کوچکتر از سُها شده است
به برج شیر مکان داشت کوکب بختم
گمانم آنکه از آن برج، جا به جا شده است
یقین ز خواب شده بخت من کنون بیدار
از اینکه سوی توام بخت رهنما شده است
ز بعد دست توسّل به دامن تو زنم
چه غم که دامن مال از کفم رها شده است
همیشه زحمت ما را کشیدهای گویا
برای راحت ما خلقت شما شده است
برای پیر عصا لازم است و از فاقه
کنون به جای عصا دست من عصا شده است
اگر قصیده نشد عرض بندهات خرّم
میان فرقهی شاعر غزلسرا شده است
وگرنه قابل مدحت قصیدهی غرّاست
ز ضعف حال بدین قطعه اکتفا شده است
برات جایزهای بهر من ز دفتر غیب
کنون حواله بدان میر پارسا شده است
اگر عبا شود آن جایزه بود جایز
چرا که قافیه هم از قضا عبا شده است
همچنین قطعهای در مدح میرزا حبیباللّه خان سروده است.
ای آنکه از کمال و فتوّت به روزگار
در نزد خاص و عام ولایت ستودهای
گوی کمال را تو ز میدان معرفت
از صولجان(1)فضل و بلاغت ربودهای
از خاندان قوم صدارت به عهد خویش
امروز شمع سلسله و فخر دودهای
پیوسته بهر منعم و درویش از کرم
هر صبح و شام سفرهی نعمت گشودهای
از صیقل مراحم و سوهان التفات
زنگ از دل فقیر و توانگر زدودهای
اجرای چاکران و رسوم سخنوران
هرگز نکردهای کم و دایم فزودهای
لطف خداست شامل حالت که روز و شب
بیرنج و غم به بستر راحت غنودهای
جز من که گشتهام ز عطای تو ناامید
با هر کسی ز لطف و عطاها نمودهای
از بدو عمر و عهد صبی تا زمان شیب
بر این کمینه بنده، خداوند بودهای
1) 323. صولجان: معرب چوگان است، عصای پادشاهی.
هر وقت و هر مقام به هر جا که بودهام
اخلاص من به خدمت خود آزمودهای
از همّت تو دور بود یأس من مگر
حرفی ز من ز مردم مفسد شنودهای
با آن علو همّت و آن وسعت نظر
کردی چرا مضایقه از من کبودهای
این شاخه چوب لطف بفرما و فرض کن
از صد هزار بودهی خود یک نبودهای
گرچه نیاوری به نظر از علوّ طبع
چرخ کبود را چه رسد تا کبودهای
قطعه همچنین در مدح میرزا نصراللّه منشی
ای آنکه از کمال و فصاحت درست و خوش
تحریر میکند قلمت هر نوشته را
سررشتهی کفایت کل چون به دست توست
از کف رها مکن دگر این نغز رشته را
در خدمت تو عمر بسر هرکه میبرد
هرگز نمیخورد غم عمر گذشته را
شخص تو و محاوره با این و آن مگر
کرده خدا مصاحب دیوان فرشته را
شکرانه را که دست تسلّط بود قوی
برداشتی ز جای تو چیز نهشته را
آری تنور تا که بود گرم و مشتعل
باید که طبخ کرد خمیر سرشته را
ما مرغِ پختهایم چهسان ناله سرکنیم
کس کی شنیده نالهی مرغ برشته را
هرچند گفتهاند جز از کشته ندروی
دیدیم ما که تو درویدی نَکِشته را(1)
1) 324. درویدی: درو کردی. دیدیم که تو چیزی که نکاشتهای را درو کردهای.
در پی درخواست کتابی از میرزا نصراللّه منشی اصفهانی سروده است
ای منشی خوش خط که کسی همچو ضمیرت
آیینه ندیده است بدین پاکی و صافی
کافی نبود وصف کمالت که به عالم
شخص تو بود در همه فن کامل و کافی
گفتی دهیم طرفه کتابی و ندادی
از همچو تویی دور بود وعده خلافی
کوچک ز بزرگ آنچه بخواهد نبود عیب
این قاعده معمول بود نیست منافی
گفتم بده آن را و ز من باز بگیرش
نه آنکه به دورش بکشی خط معافی
من از تو کتاب ار نستانم بده انصاف
کز ایل شقاقی طلبم یا که ز مافی
هرچند که شیرازهی آن بگسلد از هم
مسدود نباشد در دکّان صحافی
با شخص تو اکنون گله میکردم از این پیش
میداشتم از رخصت تکرار قوافی
ور میندهی نیز تو بر طبق سؤالم
فرمای جوابی که بود کافی و شافی
قطعه در مدح میرزا عباس شاعر بروجردی متخلّص به «همایون»
ای شاعری که پرتو طبعت ز روشنی
شرمنده ساخته است مه و آفتاب را
از غایت تقدّس و از کثرت ورع
بر خود مرید ساختهای شیخ و شاب را
چون سرخوشی ز بادهی وحدت از آن به دهر
هرگز ندیدهای و نخورده شراب را
هرچند غایبم ز حضورت ولی کنم
از هر جهت ملاحظه حفظ غیاب را
چندانکه مایلم به لقای تو روز و شب
مشتاق نیستم سنوات شباب را
دارم خیال آن صفحات ار خدا دهد
توفیق و اهتمام ذهاب و ایاب را
کردی ز حال بنده سؤال از ره وفا
در حیرتم که چون بنویسم جواب را؟!
گر شرح حال خود بکنم مو به مو بیان
ترسم که عاقبت بکنم مو طناب را
بر مجرم آن عذاب که باشد پس از وفات
دیدم به چشم خود به حیات آن عذاب را
از بیحسابی که به من در حساب شد
از یاد بُرد وحشت یومالحساب را
زد ظالمی به خانهی من آتشی ز ظلم
بستند اگر به خانهی تو مردم آب را
ای کاشکی خدا برساند بیکدگر
بار دگر دو مفلس خانه خراب را
روباه بازی فلک حیلهباز زشت
عاجز کند به دهر بسی شیر غاب را
افراسیاب اگر بشوم چرخ رستم است
رستم به هیچ نشمرد افراسیاب را
من کم ز مور و حادثه هر دم به خون من
چون شیر بر گشاید چنگال و ناب را
دودم همی رود ز سر و خون دل بلی
این حالت است بر سر آتش کباب را
غم تار و پود من همه بگسست و من به وی
ناچار داده تن چو کتان ماهتاب را
با آنکه عالمی است معطّر ز بوی آن
خون جگر نصیب بود مشک و ناب را
زین خوشدلم که نیستم آن مایه تا چو زن
هر روز سرخ و زرد برآرم ثیاب را
چون روزگار منقلبم ساخته چه سان
در قلب خویش ره ندهم انقلاب را
افلاس من رسیده به حدی که میدهند
بر من زکات مال به حدّ نصاب را
افتاده پیچ و تاب به کارم مگر خدای
بگشاید از کار من آن پیچ و تاب را
آیینهای که خواسته بودی تو از رهی
ارسال میشود پس از این آنجناب را
این سال سیم است که از فرط انتظار
بستی به چشمکان رهی راه خواب را
خواهم اگر کتاب فرستی برای من
باید شفیع خود کنم امالکتاب را
دیگر روا مدار که خرّم دهد پیام
کای بیکتاب از چه ندادی کتاب را؟!
در مدح سرکار شریعتمدار حاجی سیّد محمّد رضی از ساکنان قریه فیروزان لنجان اصفهان سروده است
جناب مصلح صالح مهین اهل صلاح
به ساعت خوش و دلکش رسید نامهی تو
ز بس که بود عبارات آن فصیح و بلیغ
روا بود که ببوسم بنان و خامهی تو
در انتظار تو بودیم از سعادت کم
نشد نصیب که بینیم رنگ جامهی تو
شمیم شعر ز من کرده بودی استشمام
معطّر است از این بو دماغ و شامهی تو
اذان شعر بگویم بلالوار چه سود؟
که از اذان بلال است به، اقامهی تو
قصیده و غزل من اگرچه هست فصیح
یقین که از همه افصح بود چکامهی تو
اگر که طامهی جی از تو بود میگفتم
خدای تو کند آباد ملک طامهی تو(1)
نبود قافیه چون قطعهی دگر گفتم
که هست کل قوافیش سجع نامهی تو
1) 325. طامه: قریهای در بلوک اصفهان است.
و همچنین در مدح او چنین سروده است.
ایا ستودهخصالی که از مکارم خلق
قبول خاطر خلقی همی ز خُلق خلیق
رسید نامهی عنبر شمامهی تو به من
که داشت پا و سرش مُهر از نگین عقیق
سرش گشودم و خواندم ز متن تا هامش
ولی شدم به مضامین آن زیاد دقیق
ز بس که بود فصیح و بلیغ و پرمعنی
شدم میان چنان لُجّهای عمیق غریق
لری کجا و عبارات غامض عربی؟!
ببین که تا به چه حدّ کردهای مرا تحمیق!!
مرا ز خویش خجل کردی آنچنان که به حشر
ز شرم زندقه در نزد مؤمنان زندیق
بلی رفیق کند یاد از رفیق به دهر
علیالخصوص که باشد رفیق چون تو شفیق
بعید نیست ز هر فرقه پرسش احباب
که این روش متداول بود به کُلّ فریق
جواب آن نتوانم دهم به نثر ولی
دهم به نظم، خدا گر مرا دهد توفیق
دماغ سوختهام شوق و ذوق شعر نداشت
ز نظم و نثر فصیح تو من شدم تشویق
جواب عرض نمودم دو قطعه در یک شب
نبود قاصد، از آن اوفتاد در تعویق
نه جمع دانم و نه مفرد و نه تثنیه من
به بیسوادی من هر کسی کند تصدیق
نصاب هم به نصیبم نگشته تا گویم
که چیست معنی لفظ شمال و نخل دقیق
طلسمی ار ز طلسمات هم به من بدهند
ندانم آنکه ز تحبیب هست یا تفریق
علیم نیستم از هیچ علم، عالم باش
وگر کنی ز خط و خوشنویسیام تحقیق
شکسته را نتوانم درست بنویسم
چه جای آنکه خط ثلث و نسخ و نستعلیق
ولیک با همه بیخطّیم خطی دارم
به بندگیت و نگردم به هیچ وقت عتیق
اگر که علم ندارم چه غم که داده مرا
خدای طبع روان خوش و لسان طلیق
همیشه خدمت اهل هنر کنم از شوق
نه مزد دارم از آنها نه جیره و نه علیق
کمال و فضل و هنر هر سه از تو، از من هیچ
طریق و طرز رفاقت چنین که نیست رفیق
جوی به من ز کمالات خود چرا ندهی؟!
که گفتهاند همه «الرّفیق و ثُمّ طریق»(1)
به پیش تو زنم ار لاف فهم هست گزاف
دلیل واضحی آرم من از ره تحقیق
گرو گذاشتن و بیع کردنش شرط است
به حکم مثل همند آفتابه و ابریق
فلک صداقت من چونکه یافت با اخوان
به چاه کینه فکندم چو یوسف صدّیق
به بند چرخ ببندم بهسان چرخ عجوز
به گردشم کنم از آه و ناله زیقازیق
مرا مضایقه از شعر و شاعری نبود
اگر که ختم سخن گشت گشت قافیه ضیق
1) 326. یعنی مسافر باید اول همسفر انتخاب کند و سپس به راه و سختی آن فکر کند.
قطعه
ای خداوندی که در عالم ز فرط بندگی
روز و شب مدح و ثنایت شاعران موزون کنند
غرق بحر فکرتند از بهر مدح حضرتت
تا که مدحت را به یک بحر و به یک مضمون کنند
شیخ و واعظ روز و شب در مسجد و منبر مدام
عزّ و جاهت مسئلت از خالق بیچون کنند
اختران سعد در گردون از آن در گردشند
کاختر بختت بلند و طالعت میمون کنند
ساقیان سیماندام از پی عیش و طرب
از می گلرنگ جام عشرتت مشحون کنند
از حمل تا ماه میزان هفت ماه از سال رفت
چاکران تو نمیدانند باید چون کنند
خاصه این بنده که از کل از نظر افتاده است
خاطر خرّم نباید بیش از این محزون کنند
رنگ زردی میکشند امّا ز بهر آبرو
هر کدام از ضرب سیلی روی خود گلگون کنند(1)
1) 327. ضربالمثل «از ضرب سیلی خود را سرخ نگه میدارد» امروزه هنوز متداول است.
چند ارباب طلب در محضر شرع مطاع
ذمّهام را هر کدام از مبلغی مدیون کنند
با اثاثالبیت و املاکم به بیع قطع و شرط
بعضی از آنها شرای و پارهای مرهون کنند(1)
در بلوکاتت کسانی نانشان در روغن است(2)
کامتیاز پیه نتوانند از صابون کنند
قصّهی فرهاد و شیرین هر که خواند بهرشان
هر یک استنباط نقل لیلی و مجنون کنند
نان گندم میخورند امّا ندارند آن شعور
تا که فرق گندم از جو، یا که نان از نون کنند
یا که مازویی(3)به دست هر یک از آنها دهند
احتمال کردکان و جوز یا زیتون کنند
یا اگر بینند یک کبک دری را در جبال
زابلهی آن را خیال مرغ بوقلمون کنند
الغرض با بندگان حضرتت این بنده را
از رجوع خدمت شایستهای ممنون کنند
یا بفرما خون من ریزند تا گردم خلاص
پادشاهان از پی یک مصلحت صد خون کنند
ور نه قتل است و نه مأموریت شهر و بلوک
پس بفرما تا مرا از اصفهان بیرون کنند
1) 328. یعنی املاک خود را با تمام اثاث خانه یا بطور قطعی و نقدی و یا به شکل شرط و نسیه میفروشم و یا اجاره میدهم. برخی آنها را میخرند و برخی رهن میکنند.
2) 329. نان در روغن بودن» کنایه از رفاه کامل دارد، یعنی روزگار به کام آنهاست.
3) 330. مازو: گونهای از درخت بلوط؛ مقصود شاعر این است که آنها بلوط را از گردو و زیتون تشخیص نمیدهند. کنایه از عدم شایستگی کارگزاران محل مأموریت او بوده است.
قطعه خطاب به سرکار بیگلربیگی اصفهان(1)
ای نامه عرض کن بر بیگلر بیگی که من
شخصی مقابل تو به ایران ندیدهام
در عرصهی شجاعت و مردی به روزگار
مردی برابر تو به میدان ندیدهام
امّا به خدمت چو تو خان عظیم شأن
بیعُظمتر ز خود به صفاهان ندیدهام
زیرا که جز تَهتُّک و تضییع و ضرب و شتم
روزی ز تو نوازش و احسان ندیدهام
این سال پنجم است که در خدمت توام
خود را به هیچ وقت پشیمان ندیدهام
یک سال میشود که برون رفتهام ز شهر
مجنونصفت به غیر بیابان ندیدهام
کردی به من چو امر به تحویل نقد و جنس
خود را دمی مخالف فرمان ندیدهام
جنسی گرفتهام کم و دادم زیاد و هیچ
چیزی به غیر زحمت و نقصان ندیدهام
1) 331. به استناد دیگر اشعار احتمالاً خطاب به رحیمخان امینالرعایا و بیگلربیگی اصفهان بوده است.
در این عمل مداخله کردم ولی از آن
خرج قلیل و دخل فراوان ندیدهام
گفتم که نان و آبم از این کار پا به جاست
تا پا در آن گذاشتهام نان ندیدهام
پنداشتم که جامهام از پرنیان شود
اکنون به خود به جز تن عریان ندیدهام
من هستم و کلاه و قبایی کهن دگر
بر جسم خویش جامهی الوان ندیدهام
بر خوان خود ز منفعت این عمل شبی
مرغ کباب و برّهی بریان ندیدهام
گیرم که زندهرود چو عُمّان پر از دُر است
یکدانه من از آن دُر عُمّان ندیدهام
القصّه غیر غُصّه و رنج و الم دگر
چیزی به هیچ وجه ز لنجان ندیدهام
لنجان جهنّمی است پر از پشّه و مگس
آن را نظیر روضهی رضوان ندیدهام
یک جو ز جنس حومه و دیزی نبردهام
شلتوک و ماش کلّه و اُشیان ندیدهام(1)
یک دانه گندم تو نخوردم ز روی حرص
آدمصفت وساوس شیطان ندیدهام
1) 332. اشاره به چهار قریه حومه، ریزی، کله و اشیان دارد.
مور ضعیف بودم و هستم و به خود
زین شغل دستگاه سلیمان ندیدهام
این بیحساب صرف که دیدم از این حساب
هرگز به هیچ دفتر و دیوان ندیدهام
از اهل دفتر و ز نویسندگان فرد
یک تن به دهر صاحب ایمان ندیدهام
از بهر هر کسی خط باقی همی کشند
خرج کسی اضافه ز میزان ندیدهام
من یوسف کمالم نه یوسف جمال
آسیب چاه و صدمهی زندان ندیدهام
ما را ندیده گیر و بگو با خود اینچنین
هرگز چنین کسی به صفاهان ندیدهام
در مدح حاج میرزا اسداللّه سررشتهدار لنجان
به حکم خان فلک جاه شد چو تحویلم
برنج و گندم و جو، کاه و جوزق شلتوک
جناب حاجی سررشتهدار آنکه مدام
ز روی رأفت با سالکان نمود سلوک
ز علم فهم و فراست نمود درک چنین
که این فقیر بود بیبضاعت و مفلوک
رسوم خویش ز روی کرم به من بخشید
ز هرچه بود ز سکّه نکرده و مسکوک
بدین گذشت که کرده، خدا دهد عوضش
هزار قاطر با صد هزار اشتر لوک(1)
اگر به نامهی اعمال اوست جرمی ثبت
کند خدای گنهبخش اسود و محکوک
مسلّم است که از شاعران به غیر از شعر
توقّعی نکند مرد نامدار بیوک(2)
به غیر شعر و غزل گر دهند وعده به کس
بود معاینه پیمغز تو ز گردوی پوک
زبان به مدح و ثنا هر کدام بگشایند
همیشه بهره ز حُکّام میبرند و ملوک
ولی چه سود که این سالها ز غایت بخل
میان اهل جهان بذل و بخش شد متروک
در مدح بیگلربیگی
حبّذا از عدل شاهنشاه دینپرور که داد
از ره رأفت مراد و مطلب بیگلر بیگی
ساختش بیگلر بیگی شهر اصفاهان بری
باد میمون و مبارک منصب بیگلر بیگی
دین احمد ملّت حیدر گزیده چون به دهر
تا قیامت باد قایم مذهب بیگلر بیگی
آنکه میگوید منم امروز افلاطون عهد
هست طفلی کُندذهن از مکتب بیگلر بیگی
عزم میدان مخالف چون کند هنگام رزم
رایض نصرت کند زین مرکب بیگر بیگی
ساقی دوران ز بهر شادکامی روز و شب
ساغر پر میرساند بر لب بیگلر بیگی
جز شب جمعه که باشد محترم از روز آن
بی می و نی نگذرد یک شب شب بیگلر بیگی
تلخی می در بهار و دی ز بانگ چنگ و نی
باد شیرین در مذاق و مشرب بیگلر بیگی
گر کسی جویا شود از صدق قولش گویمش
احسنالاقول باشد اکذب بیگلر بیگی
ور کسی پرسد ز جودش گویمش باشد خجل
معن زاید نزد جود اغلب بیگلر بیگی(1)
از چنین فرزند دانا نزد ارواح سلف
بس تفاخر میکنند امّ و اب بیگلر بیگی
یارب از کید زمانش در پناه خود بدار
تا رسد بر چرخ بانگ یارب بیگلر بیگی
مرکب باد پای من که بدو
بُرده از اسب کیقباد گرو
از نژادش کس ار شود جویا
هست از نسل اسب کیخسرو
در رکابش چو پای بگذاری
ندهد آن به هیچ اسب جلو
گر سوارش شود کس از مشرق
تا به مغرب رود سه روز و دو جو
از شقاق و یمان و شیرینک
در امان است بلکه هم ز کتو(2)
تا به امروز از ثقالت زین
نشده مبتلای رنج جدو
هست محفوظ از همه دردی
نه کتو کرده است و نه منقو
هیچ قیصر نکرده تا او را
حاجت افتد به مشت و مال و علو
خورده از این محل جوی نارس
که دهم قیمتش به فصل درو
موسم جو درو شد و اکنون
جو خود خواسته است صاحب جو
به خدایی که از ید قدرت
کند انگور غوره را بر مو
نفسم کرده است چندان تنگ
که ندارم مجال گفت و شنو
به دهانم ز غُصّهی این قرض
نه چلو مزه میدهد نه پلو
الغرض قصّه را کنم کوتاه
تا شوم از جناب تو معفو
لطف فرما برات آن جو را
تا بگویم به او بگیر و برو
یا بگو اینقدر مرا بزنند
که نخواهم دگر نه کاه و نه جو(3)
این قطعه را در اردستان سروده است
چونکه شهزادهی فلکرفعت
یافت مغشوش کار اردستان
به جناب حکیمباشی داد
رشتهی اختیار اردستان
او گرامی برادرش را ساخت
نایب و پیشکار اردستان
منتشر شد چو این خبر، گردید
مایهی اعتبار اردستان
پس روان گشت بیدرنگ و قرار
تا به دارالقرار اردستان
هر کسی شد برون به استقبال
از یمین و یسار اردستان
کدخدایان ده به ده دیدیم
از کجان تا مغار اردستان(1)
از وفور کفایت و تدبیر
منظّم ساخت کار اردستان
میخورد گرگ و میش با هم آب
از سر چشمهسار اردستان
نهوزد باد بی اجازهی او
از میان و کنار اردستان
از وجوه و مراعی و بنجه
داد یکجا قرار اردستان
نیستم از پی وصول وجوه
ساعتی دلفکار اردستان
که کند میرزا محمّد راد
قلمش بار بار اردستان
هست امسال اینچنین که بود
به ز پیرار و پار اردستان
مینماید به چشم من که خدا
گشته امسال یار اردستان
متساوی بود در این ایّام
وقت لیل و نهار اردستان
1) 338. کجان: دهی از دهستان برزاوند شهرستان اردستان است در 36 کیلومتری جنوب اردستان؛ مَغار: غارهای اردستان.
شد چو اردیبهشت شد چو بهشت
گلشن و لالهزار اردستان
سبز و خرّم شد از قدوم بهار
چمن و مرغزار اردستان
مترنّم بود به صد آواز
سار بر شاخسار اردستان
از چپ و راست جاری است مدام
هر طرف جویبار اردستان
هر که خواهد ز مِی کند توبه
نگذارد بهار اردستان
گر ز هر میوه بگذریم امسال
نگذریم از انار اردستان
تا به امروز نیستم شاکی
از صغار و کبار اردستان
بعد از این رنجشی اگر دیدم
من ز اهل و دیار اردستان
آتش هجو را کنم روشن
افکنم در مزار اردستان
چونکه تحویل ثور شد خرّم
گشت تحویلدار اردستان(1)
1) 339. این بیت اشاره به زمان سمت تحویلداری(دریافت کننده مالیات) او در اردستان دارد که در ماه ثور یعنی اردیبهشتماه این مسؤولیت به عهده او بوده است.
قطعه مطایبه
حضرت آقا فلان ای آنکه از بهر ثواب
روز و شب اوقات صرف طاعت حق میکنی
میکنی با هر کسی بیع و شری در روزگار
بر سبیل شرع کار خود موثّق میکنی
گر شود فیل بزرگی عاملت آن فیل را
وقت تفریح عمل کوچکتر از بق میکنی(1)
سمت کوپا را به هرکس میدهی او را ز ظلم
عازم طون و طبس از راه جندق میکنی
گر به پیشت دم زند یک عامل از کسر عمل
بیتأمّل زین گنه او را مُسلّق میکنی
میدهی یک وعده در بین زمین و آسمان
هر که را هاروتسان دایم مُعلّق میکنی
گر ز انبارت کسی یک دانه جو سرقت کند
دست او را قطع از بالای مرفق میکنی
قرص نانت را به هر وقتی که میسازی دو نیم
آنچنان دانی که قرص ماه را شق میکنی
1) 340. بق: پشهی بزرگ.
هر مُقنّی که برایت میکند حفر قنات
عاقبت فرج زنش را همچو خندق میکنی
هر که را دعوت به خوان خود کنی در روزگار
فیالمثل روباه را مهمان لقلق میکنی
از غرور دولت و کبر و تفرعُن روز و شب
چند چون منصور دعویّ انا الحق میکنی
تنگ میگیری ز بس راه مداخل را به خلق
وسعت عالم به هر مسکین مُضیّق میکنی
نه مواجب میدهی نه جیرهای بر چاکران
بیریاضت مرحبا تسخیر احمق میکنی
در مذمّت کسانی که در مجالس میخواهند بالا بنشیند
ز بالا نشستن به هر انجمن
نگردد فزون قدر بالانشین
نباشد مکین را شرف از مکان
که دارد شرف هر مکان از مکین
در شکایت از بلا
هر بلا کز آسمان آید به زیر
با کسی هرگز نگوید کیستی
چون مرا جوید به هرکس میرسد
با غضب گوید تو خرّم نیستی؟!
در مطایبه
گفتم به آن نگار کبابی که بهر تو
پیغام چند دادهام ابلاغ میکنند
گفتا اگر که بوی کبابی شنیدهای
بوی کباب نیست که خر داغ میکنند
قطعه مطایبه
نروم در بهشت تا ندهند
راه بر من که من نیم بیدرد
به جهنّم روم به خاطر جمع
تا نگوید کسی به من برگرد
نروم در بهشت تا اهلش
یک به یک تخت سینهام بزنند
به جهنّم روم بر شعرا
که همه چشم انتظار منند
در هجو واعظ ریاکار
مگو واعظ که من زاهل بهشتم
بهشتی نه تویی نه قوم و خویشت
اگر دیدم تو را من در جهنّم
که آنجا یک تف اندازم به ریشت
زن چوپان دهد به مهمان دوغ
چه کُند نیستش جز این در مشک
خیک پرموی او مباد تهی
یارب از دوغ پخته یعنی کشک
آن شنیدم من که رحلت کرد مردی از عوام
کز شرافات سیادت عاری و بیگانه بود
نعش او را بهر کفن و دفن چون برداشتند
کرد تشییعش هر آن کو عاقل و فرزانه بود
داشت درخانه زنی آن مرد کاندر روزگار
سالها او را انیس و همسر اندر خانه بود
با جنازه شد روان آن زن همی گریهکنان
کز غم شوهر دلش ویرانتر از ویرانه بود
هی به شوهر گفت یا سیّد فدای جدّ تو
آنکه از مهر نبوّت نقشش اندر شانه بود
مردکی گفتا که ای زن شوی تو سیّد نبود
گفت اگر سیّد نبود او پس چرا دیوانه بود؟!
قطعه مدحیه
شهرتی دارد که شهزاده وجیهاللّه راد
در حضور پادشه زنده گرفته ببر را
وه چه ببر زندهای کز بهر دفن مردهای
ناخنش مانند تیشه حفر سازد قبر را
بس که دارد شهرتی در شهر این کار عجیب
حیرتی باشد مسلمان و یهود و گبر را
گفت خرّم این که کاری نیست پیش آن شجاع
گر نگهداریم ما چندی عنان صبر را
آفتاب طالع سعدش چنان گردد بلند
کز ید مردی به جای ببر گیرد ابر را
در تقاضای دو رأس کله برای ضابط قصّابخانهی اصفهان سروده است.
این آنکه برای نرخ کلّه شب و روز
با یک گله کلّهپز زنی سر کلّه
ما یک گلهایم و کلّه خواهیم امّا
کافی نبود به یک گله یک کلّه
دو کلّه به یک گلهی کلّه خورده
تا کلّه به هم زنند بهر کلّه
گر گلّه و کلّه را بخوانی تو غلط
باید که روی پیاده تا پلکلّه(1)
1) 341. نام یکی از پلهای زایندهرود.
قطعه مطایبه
سؤال کرد یکی از طبیبی از طبیعت
که ایحواس تو چون دانش فلاطون تیز
بگو که بوسه بود گرم یا که سرد به طبع
به حکم اینکه تو دانی طبیعت هر چیز
جواب گفت ندانم که گرم یا سرد است
ولی به تجربه دانم که هست بادانگیز
قطعهای در مدح اتابک اعظم
ای کریمی کز کرم بهر خداوند کریم
هر فقیری را نجات از غصّه و غم دادهای
آن وزیر بینظیری تو که دستورالعمل
از خردمندی به هر دستور اعظم دادهای
در زمان تو شده هر مستحقّی مستطیع
بس که تو بر اهل استحقاق درهم دادهای
کردهای حوّا و آدم را ز خود خشنود و شاد
سیم و زر از بس به فرزندان آدم دادهای
هر پیاده سوی تو آورده رخ فرزین شده است
تا که گردد او سوار اسبش همان دم دادهای
چونکه در اصطبل خاصت هست از هر رنگ اسب
متّکی گردیدهای بر متّکای لطف حق
محکمی چون تکیه بر دیوار محکم دادهای
چون به دست توست چشم مردم عالم تو هم
سیم و زر بیحد مر بر خلق عالم دادهای
پادشاهان مسیحی را نشان افتخار
از برای حرمت عیسی بن مریم دادهای
بستهای تا حرز و تعویذات بر بازوی خود
زین سبب اطفال شیطان را ز خود رم دادهای
دردمند فاقه را دایم شفا بخشیدهای
زخمیان فقر را پیوسته مرهم دادهای
چون محرّم ماه خیرات است خیری کن کنون
گر به خرّم وعدهی ماه محرّم دادهای
کُلّهم مضمون اشعارم بود بکر و جدید
گر کتابم خواندهای تشخیص این هم دادهای
عرض کردم قطعهای امّا مفید و مختصر
تا نفرمایی چرا تفصیل خرّم دادهای
هرچه دادی هم سبیل اللّه باشد هم صله
هم به انعام کتاب دشت خرّم دادهای
هرچه فرمایی کرم کافیست چه کم چه زیاد
نیستم طمّاع تا گویم چرا کم دادهای؟!
قطعه مطایبه که از زبان شخصی قمارباز که در قمار بازی وحید عصر و تالی لجلاج بوده سروده است
مکانی بهر بازی به ز ریگستان نمیدانم
که از بهر حریف خود پیاپی ریگ بنشانم
به عالم یوسف مصرِ قمارم من، زلیخایی
حریف من نمیگردد که اندازد به زندانم
به شاگردی من شیطان کند اقرار در بازی
به تصدیق همه در هر قمار استاد شیطانم
نژاد اصلم ار جوید کسی از نسل لجلاجم
که از لجلاج بیشک یادگاری من به دورانم
به میدانِ قمارِ آس من رستم اگر آید
چنان تو پی زنم بر وِی که بگریزد ز میدانم
ز دستانم زنم بر هم چو من یک دست آسی را
حریفم گر بود دستان همی ترسد ز دستانم
لباس هر حریفی کندهام من از قمار امّا
نمیدانم چرا پیوسته خود بیرخت و عریانم
بود یک سال افزون کاین متاع نارواج من
ندارد مشتری من نیز کردم تخته دکّانم
مرا عار آید از بیعار گشتن در قمار از آن
کنم تسلیم بر وی گر حریفم میبرد جانم
به هر شهری که رفتم داشتم من عزّت و قدری
کنون بیقدرتر از سرمه در شهر صفاهانم
به بازی میکنم جانبازی امّا فخرم این باشد
که گر جانباز هستم جاننثار ظِلّ سلطانم
اگر الطاف شه مسعود باشد میکنم توبه
که از این کار بیمعنی پشیمانم پشیمانم
ترکیببندی ده بندی در مدح میرزا سلیمانخان فارسی متخلّص به خلف و ملقب به رکنالملک که خرّم بابت این اشعار از او صله و خلعت دریافت میکند و مورد احترام او واقع میشود از آنجا که ردیف بخت در این ترکیببند تا آخر تکرار شده است میتوان این ترکیببند را «بختنامه» نامید.
تا باز شد به روی نکوی تو باب بخت
شد از علوّ شأن تو عالی جناب بخت
کلک قضا به کاغذ تقدیر از ازل
بر نام نامی تو نوشته کتاب بخت
خوانم چگونه کوکب تو مشتری که یافت
در برج طالع تو شرف آفتاب بخت
خواهد اگر که با تو کند خصم سرکشی
در گردنش ز قهر تو افتد طناب بخت
خواهی چو از صحیفهی اقبال فال نیک
آید به دست تو ورق انتخاب بخت
مطرب همی نه ساز کند ساز بزم تو
سازد به چرخ زهرهی چنگی رباب بخت
حاجت دگر تو را نبود بر گلاب هیچ
هر صبح و شام چهره بشو از گلاب بخت
آید اگر به دیدهی تو خواب روز و شب
بینی همی ز طالع بیدار خواب بخت
هر بزم عشرتی که کنی ساز قلب تو
هرگز مباد منقلب از انقلاب بخت
باشد همیشه ساغر تو ماه و آفتاب
باشی مدام سرخوش و سرمست از شراب بخت
خان خلف نژاد سلیمان پارسی
کز پارسایی است چو سلمان پارسی
در روزگار نیست جز این افتخار بخت
کان هست بنده و تو خداوندگار بخت
جیش مخالف ار کند آهنگت از عراق
در اصفهان بود به تو محکم حصار بخت
تا رخ نهاده بخت به پای تو پیلتن
چون شه شدی به عرصهی عالم سوار بخت
بُختی بخت سر نکشد ز انقیاد تو
زیرا که اوفتاده به دستت مهار بخت
چون از ازل شدی تو به هر کار کامیاب
بر دست تست تا به ابد اختیار بخت
گویند مردمان که تو را بخت یار شد
من فاش گویم اینکه تویی یار غار بخت
در روزگار اگر نکند بختت اهتمام
هر کار میکند گره افتد به کار بخت
از مدح تو جمیل شده فکر بکر من
تا از صله به گوش کند گوشوار بخت
بسته میان به خدمت تو بخت روز و شب
آسوده روز و شب بنشین در کنار بخت
دوران بود به کام تو چون در بهار و دی
دایم گل مراد بچین در بهار بخت
چون فُلک جود را تویی امروز ناخدا
بر دست تست دیدهی هر بندهی خدا
بیطالعی که با تو کند عزم جنگ بخت
بر سینهاش ز غیب بیاید خدنگ بخت
خصمت اگر که ماهی یونس بود تو را
باشد کمینه طعمه به پیش نهنگ بخت
بدخواهت ار مثل بشود شیر آسمان
چون روبهی تو راست به پیش پلنگ بخت
گر با شتاب عمر عدوی تو میرود
عمر تو عمر خضر بود از درنگ بخت
سنگینبهاست گوهر اگر نزد گوهری
هین گوهر تو بشکند آن را ز سنگ بخت
هر کس که سرکشی کند از حکم تو به دهر
مغلول باد گردنش از پالهنگ بخت
باشد خلاف گل زند ار لاف آب و رنگ
صدره از او تو راست فزون آب و رنگ بخت
پنجه به پنجهات نکند کس چرا که هست
همقوّت تو قوّت بازو و چنگ بخت
با هوشیاری تو عدویت چه میکند
با آنکه اوست مست همیشه ز بنگ بخت
بَخت تو پروراند تو را زان به روزگار
کایی به کار بخت تو در روز تنگ بخت
خرّم مگو دگر سخن از بخت، بخت کیست
گر میوه را خدا نرساند درخت کیست
تا پا گذاشتی به صراط و سبیل تخت
از صدق گشت راهنمایت دلیل بخت
یوسفصفت عزیز چو در مصر عزّتی
هرگز به روزگار نگردی ذلیل بخت
پوشید اگر که خلعت خُلّت خلیل حق
تشریف شه بپوش که هستی خلیل بخت
باشد مگر عصای کلیمت که غرق شد
فرعونوار خصم تو در رود نیل بخت
مشغول عیش باش نه مشغول کار دهر
کز جانب تو کار گذارد وکیل بخت
خوش آن جماعتی که ز خاک قدوم تو
بهر شرف به چهره کشیدند نیل بخت
در هر نفس چگونه مُعین تو میشود
گر استعانت تو نگردد کفیل بخت
آب خوشی که میخوری و سازگار تست
گشته سبیل بهر تو از سلسبیل بخت
زین کارهای خیر که کردی تو در زمین
بر آسمان تو را ببرد جبرئیل بخت
از خرّم پیاده در این عرصه رخ متاب
تا چون وزیر و شاه سواری به پیل بخت
هرچند هست از شرف خدمت تو دور
محرومش ار کنی بود از همّت تو دور
تا بر سرت نشست ز اقبال باز بخت
گشتی تو شاه وقت خود و سرفراز بخت
محمود شد چو عاقبت کار تو از آن
در خدمت تو بسته کمر را ایاز بخت
بختت به کوتهی نکند میل هیچ وقت
ایدون بکن تو تکیه به عمر دراز بخت
رازیست در میان تو و بخت تو نهان
راز تو بخت داند و دانی تو راز بخت
چون پیشپیش تو رود اقبال، روز و شب
دیگر مکن مشایعت و پیشواز بخت
دربار شاه بهر تو اذن دخول هست
چون بارنامهی تو بود از جواز بخت
ممتاز ساخت بخت تو را خوش ز همگنان
صد بار بارکاللّه از این امتیاز بخت
ناز ار عروس بخت کند با تو از جهاز
محتاج نیستی به لباس و جهاز بخت
الطاف بینیاز ز بس شامل تو شد
زان شد که بینیاز شدی از نیاز بخت
خالی مباد مجلس عیش تو روز و شب
از بانک عود و بربط و آواز و ساز بخت
چون طول دهر مدّت عمرت دراز باد
بر روی تو مدام در عیش باز باد
زد بر در تو نوبتیِ دهر کوس بخت
کایدون تو راست نوبت تخت و جلوس بخت
هرچند گشت از پی داماد قابلی
مردی نیافت چون تو به عالم عروس بخت
آنی که ز شکستگی نفسِ نفس تو
شد گوهری نفیس ز یمن نفوس بخت
اقبال تو گذشت ز اقبال کیقباد
چون در جهان سپهبد تو گشت طوس بخت
گر دشمنان شوند ز کنجد فزون تو را
چون مشت ار زنند به پیش خروس بخت
بدخواهت از هزار بدو ور هزار صف
مانند جیش روم شکستی ز روس بخت
پیش تو زال لاف شجاعت زند چرا
رستم بود ز عجز تو را اشکبوس بخت
تنها همین نه ادهم گردون تو راست رام
رام تو شد به طوع کمیت شموس بخت
نجّار طالع تو به صد سعی بهر تو
تخت جلال ساخته از آبنوس بخت
بر هر کسی رکاب و سواری نمیدهد
رام تو گشته است سمند شموس بخت
وصف تو آنچه بیش کنم باز اندکیست
گر صد هزار بار بگویم ز صد یکیست
قرنی گذشته است که هستی قرین بخت
همصحبت سعادتی و همنشین بخت
دست فلک به دامن جاهت نمیرسد
تا دست تو برون شده از آستین بخت
ملک جهان تمام سلیمانصفت به دهر
آورده حشمت تو به زیر نگین بخت
هر کس که بود صاحب خرمن به روزگار
اکنون شده به مزرع تو خوشهچین بخت
در خدمت تو مؤتمنی همچو بخت نیست
بسپار گنج خویش به دست امین بخت
تسخیر ملک شخص تو کاری است صعب چون
محکم بود به حفظ تو حصن حَصین بخت
با خصم بدسگال بکن رستمانه جنگ
چون رخش کام توست کنون زیر زین بخت
در بیع بیعت تو بود دست بخت رهن
منّت خدای را که نگشتی رهین بخت
خصمت به سر زند ز حسد دست چون مگس
بینیش چونکه نوش کنی انگبین بخت
هر فصلی از فصول چه شهریور و چه دی
سبز است و تازه باغ تو از فرودین بخت
هرچند ما به خدمت تو هیچ نیستیم
امّا دمی ز حکم تو سرپیچ نیستیم
تا خوردهای شراب سعادت ز جام بخت
دوران بود به کام تو و بر به کام بخت
هر کار کاختیار کنی در جهان بگوی
اوّل به نام ایزد و دویم به نام بخت
منّت خدایی را که غلام تو بخت شد
هرگز به روزگار نگشتی غلام بخت
تا بخت سعد تو شده نایب مناب تو
زان رو شده است شخص تو قایممقام بخت
شمشیر هر که رفت به عهد تو در غلاف
آمد چو خنجر تو برون از نیام بخت
مرغی که چینهی تو بچیند ز روی کید
از این گناه کردنش افتد به دام بخت
آبی که شد حلال به هر کس اگر خورد
بختت بدون اذن تو باشد حرام بخت
از بس که خوشکلامی و خوشخلق و خوشلقا
گشته ز بوی خلق تو خوشبو مشام بخت
بختت به صبح و شام بیاید سلام تو
شاید دهی ز لطف جواب سلام بخت
شد شهره خیرخواهی تو در میان شهر
هر گوشه ذکر خیر تو باشد کلام بخت
خانی که چیده است شب و روز خوان او
هستند شاعران جهان مدحخوان او
ای روشن از شعاع جمالت چراغ بخت
وی سبز از لقای تو گلزار و باغ بخت
از بهر سرخوشی تو دایم به بزم تو
ساقی دهر باده کند در ایاغ بخت
گر تردماغی تو نخواهد بُریده باد
از تیغ انتقام تو گوش و دماغ بخت
در اوج چرخ بخت کند جستجوی تو
دیگر چه حاجتست که بگیری سراغ بخت
جز اشتغال خدمت تو کاری ار کند
هرگز کسی به چشم نبیند فراغ بخت
اسبان و استران و دگر اشتران تو
دارند هر کدام نشانی ز داغ بخت
تا در بهار باغ دهد گل به روزگار
دایم گل مراد بچینی ز باغ بخت
بزم تو چیده باد شب و روز بهر تو
هر شام تا به صبح بسوزد چراغ بخت
هرگز چراغ هیچ کسی تا سحر نسوخت
بهر تو تا به صبح بسوزد چراغ بخت
چون خیرخواه خلق جهانی تو در جهان
از بهر تو به خیر بخواند کلاغ بخت
خان خلف نژاد و تخلّص خلف که داد
بر عرض و داد گوش به قانون عدل و داد
ای کرده خاص و عام مقیّد به بند بخت
افکندهای به گردن هریک کمند بخت
هر صبح و شام رایض دولت ز بهر تو
زینت کند به زین معرّق سمند بخت
از چشمزخم حادثه دوری که روز و شب
سوزد برای دفع گزندت سپند بخت
بخت آنچه میکند همه باشد قبول تو
تو آنچه میکنی همه گردد پسند بخت
بختت بگو تهی نکند میل هیچ وقت
چون هست تکیهی تو به بخت بلند بخت
گر شکّر و نبات نیاید ز هند و مصر
شیرین بود مدام دهانت ز قند بخت
هر ناخلف پسر به بر بخت گشت خوار
تا اینکه تو شدی خلف ارجمند بخت
دارد بداعتی عجب اینگونه شعر چون
هرگز کسی نساخته ترکیببند بخت
بدبختیات رها نکند ریش خرّما
هرچند صبح و شام کنی ریشخند بخت
گر التفات خان خلف درد تو دوا
فرمود بعد از این نشوی دردمند بخت
خانی که شاعران را تشویق میکند
وز لطف حالت همه تحقیق میکند
قصیدهای در مدح میرزا سلیمانخان رکنالملک ...(خَلَف)
فلک چو شد ز ارادت غلام رکنالملک
زمین ز رشک فلک شد به کام رکنالملک
همای فرّ و سعادت به رغم جغد حسود
ز اوج کرد نشیمن به بام رکنالملک
جلال و جاه چو ضرّابیان دارالضّرب
زدند سکّهی دولت به نام رکنالملک
پی تقاعد اشرار دهر هاتف غیب
به گوش هر که رسانده پیام رکنالملک
هزار سال دگر گر جهان بود با نظم
نظام آن بود از انتظام رکنالملک
اگرچه جام جهانبین جم شده معدوم
جهاننما شده موجود جام رکنالملک
نه کعبه است و نه مشعر نه مروه و نه صفا
شده است رکن رکینی مقام رکنالملک
هزار نعمت الوان بود به خوان جهان
بطعم نیست یکی چون طعام رکنالملک
به روزگار فقیران چند گردیدند
غنی و محتشم از احتشام رکنالملک
کجا تمام شود کار بندگان خدا
تمام اگر نکند اهتمام رکنالملک؟!
خیال بد کند ار بد سگال در حقش
خدا از او بکشد انتقام رکنالملک
به هر که محترم است از اعزّه و اشراف
شده است واجب و فرض احترام رکنالملک
سزد به آدم و حوّا به خلد فخر کنند
از این چنین خلفی باب و مام رکنالملک
اگر محاوره خواهد کسی کند با وی
دهد چگونه جواب کلام رکنالملک
شمیم عطر و گل و بوی لاله و ریحان
رسد ز گلشن جان بر مشام رکنالملک
اگر که به زخم زبانی کسی زند به کسی
ز لطف به شود از التیام رکنالملک
هزار بار ز بندش کس ار گریزد باز
چو گرگ گرسنه افتد به دام رکنالملک
ز خاص و عام ولایت رسیدهاند و رسند
به فیض سیم و زر از فیض عام رکنالملک
سمند بخت که ندهد رکاب بر همه کس
شد از ریاضت اقبال رام رکنالملک
همیشه فتح و ظفر بوده یار او در جنگ
ندیده است کسی انهزام رکنالملک
علیالدّوام دعا میکنند خلق که باد
چو عمر خضر مؤیّد دوام رکنالملک
نگویم اینکه صد و بیست عام عمر کند
بود هزار و صد و بیست عام رکنالملک
پس از هزار و صد و بیست ایزد متعال
کند بهشت برین را مقام رکنالملک
سخن دراز مکن خرّما بکن کوتاه
که لفظ تو نبود چون کلام رکنالملک
این قطعه نیز در مدح اوست(1)
ای امیری که پسترین خَدَمت
از امیران دهر بیشتر است
ای ادیبی که پای تا به سرت
همه فضل و بلاغت و هنر است
تویی آن شاعری که در عالم
نظم و نثرت جواهر و گهر است
خبر آمد که بندهزاده، جواد
که تو را بنده و مرا پسر است
شده تأدیب از سیاست تو
وه چه وجدی مرا از این خبر است
پای هر کس که میکنی به فلک
همه جا سرفراز و مفتخر است
چوب تو گر بپای هر که خورد
از سر او بسی زیادتر است
چوب تو بهر ما گل است ولی
نبود جای گل به پا، به سر است
چوب تو هر که میخورد حقّ است
هر که گوید که ناحق است خر است
چوب ناحق به کس نخواهی زد
گر زنی صدق و حقّ و بااثر است
چوب تو حقّ و محض تربیت است
لازم تربیت ز چوب تر است
زیر چوب تو هر که کشته شود
چون به حقّ است خون او هدر است
راه گم کردگان جاهل را
چوب نظمت دلیل و راهبر است
جور تو گر رود به هر فرزند
به ز مهر و محبّت پدر است
گر شبیهت کسی شود به لباس
کی نی بوریا چو نیشکر است
نخل امید دشمن تو به او
ثمری میدهد که بیثمر است
1) 344. این قصیده را وی در پی تأدیب و تنبیه فرزندش جواد در مکتب رکنالملک سروده است.
نیکخواهت مقیم در یک جاست
بدسگالت مدام در بدر است
سفر خیر حاسدت نکند
سفر او به جانب سقر است
خوش بود مدحت تو با تفصیل
به چنین مدحتی که مختصر است
گرچه دورم ز خدمتت امّا
مرحمتهای تو که در نظر است
کمر خدمت تو هرکس بست
مالک ملک و صاحب کمر است
کرم تو گرچه بسیار است
طمع من از آن زیادتر است
سال هشتم بود که خلعت تو
از پی آبرو مرا به بر است
لیک از بس که مندرس گشته
حال دیگر از آبرو بدر است
خلعت کهنه را کنون نو کُن
چشم خرّم به راه منتظر است
ص:715
قصیده در مدح میرزا سلیمانخان آغاباشی حضرت ظلّالسلطان(1)
ای که بر لب خال هندو را نگهبان کردهای
خوش سپاهی پاسبان شکرستان کردهای
تا پریشان کردهای بر چهره زلف عنبرین
خاطر جمع مرا زین غم پریشان کردهای
خانهی آباد دل را ساختی از غم خراب
خانه آبادان مرا با خاک یکسان کردهای
تا گریبان وصالت دست اغیار اوفتاد
زین غم و حسرت مرا سر در گریبان کردهای
من ز مژگان خار از پای تو بیرون آورم
تو مرا از تیر مژگان تیرباران کردهای
از جناب عالی تو من شدم عالیجناب
تا مرا در آستان خویش دربان کردهای
این غزل را ختم کن خرّم به مدح حضرتی
تا بداند بلبل طبعت خوشالحان کردهای
حضرت آغا سلیمانخان تویی کز حسن خلق
با فقیر و با غنی پیوسته احسان کردهای
کردهای هر خدمتی بر ظلّ سلطان روز و شب
بهر خوشنودی طبع ظلّ یزدان کردهای
در حضور این دو ظلّ نامور چون آفتاب
خدمتت را آشکارا و نمایان کردهای
1) 345. میرزا سلیمانخان آغابشی از خواجهسرایان دستگاه ضلُالسلطان که مردی عارفپیشه و نیکنهاد بود و نسبت به علما بویژه علمای خاتونآبادی اظهار ارادت مینمود. مزار وی در تکیهای به نام خود او در جوار تکیه خاتونآبادی قرار دارد.(ر. ک: جابری انصاری، تاریخ اصفهان، ص 254).
حق کس باطل نکردی هرگز از حکم خلاف
در میان حقّ و باطل حفظ ایمان کردهای
هر که با نان بود نان بر نان وی افزودهای
هر که بینان بود او را صاحب نان کردهای
هم مساکین را کنار سفرهات بنشاندهای
هم خوانین را به خوان خویش مهمان کردهای
هر کجا دیدی که باشد دردمندی لاعلاج
درد او را از دوای لطف درمان کردهای
با توکّل قصد هر امری کنی وز اعتقاد
تکیه بر دیوار لطف حیّ سبحان کردهای
صدق و اخلاصی که داری با علی و آل او
از صداقت خویش را تالیّ سلمان کردهای
فیالمثل گر کافری یکدم شود همصحبتت
از زبان و خلق خوش او را مسلمان کردهای
هر کجا مور ضعیفی را به چشم مرحمت
دیدهای او را به حشمت چون سلیمان کردهای
کاظم الغیظی ز بس از بهر رحمان رحیم
در زمان خشم صد لعنت به شیطان کردهای
عارف معروفی و معروف عارف زان سبب
دوستی از معرفت با اهل عرفان کردهای
گر کسی خواهد به تو حکمت بیاموزد خطاست
زانکه کسب علم و حکمت را ز لقمان کردهای
اصلح هر کار را دانی و باز از احتیاط
مصلحت با مردمان مصلحتدان کردهای
بستگانت تا شوند استاد در علم و ادب
یک به یک را حال شاگرد دبستان کردهای
کلیات عمر خود را از وفور شوق و ذوق
صرف نظم و نثر بستان و گلستان کردهای
چونکه آید از عبادات عیان بوی ریا
زان سبب باشد عبادت را تو پنهان کردهای
هر طریقی بندگی کرده خدا را بندهای
در مقام بندگی تو بهتر از آن کردهای
کردهای تو آنچه هم گفتهام بیاختلاف
تا نگویندم که اغراق فراوان کردهای
در سپاهانی و از فرط ارادت خویش را
بندهی شرمندهی شاه خراسان کردهای
تا به مصر اصفهان یوسفصفت گشتی عزیز
از عزیزی خویش را محسود اخوان کردهای
هر تهیدستی فقیری را که محزون دیدهای
از عطای خویش او را شاد و ریّان کردهای
از کرم منسوخ کردی نام حاتم را به دهر
وز عطا معدوم نام مَعْن و قاآن کردهای
آنچه بد سیم و زر و مسکوک بخشیدی به خلق
حال بهر بخششت رخنه به هر کان کردهای
بس که دادی خلعت و انعام تو بر شاعران
هر پلیدی(1)را سخنسنج و سخندان کردهای
1) 346. شاعر در حاشیه نسخه منظور از پلید را کند ذهن و بی فهم معنی کرده است.
قصیده در مدح مصطفی قلیخان سهامالسلطنه عرب اردستانی (سرتیپ غلامان اردستان)
هر کسی شاعر و سخندان است
لاجرم مادح بزرگان است
شعرا جمله تاجر شعرند
شعر نیکو متاع ایشان است
هر یکی را متاع شعر و غزل
زینت حجره زیب دکّان است
سفرهی هر کدام در هر شهر
از عطای عظام، پر نان است
الغرض آنچه گفتم از شعرا
همه بیهوده و پریشان است
شمّهای باز گویم از آن کس
که در این عهد میر دوران است
با خرد گفتم ای که هر دانا
پیش دانایی تو نادان است
چیست از هرچه بیشتر؟ گفتا
کرم مصطفی قلی خان است
هرکه گوید سخاوت و کرمش
دارد اندازه کذب و بهتان است
خان سرتیپ میر قوم عرب
کز امیران شاه ایران است
عهد با هر که بست در عالم
نشکند بس درستپیمان است
حافظ او خدا بود چون او
حافظ راههای ایران است
گر مُضیفش شود ز مهمان پر
باز در انتظار مهمان است
؛از پی طبخ خوان او شب و روز
حمل و جدی چرخ بریان است
داورا غم مخور از اینکه مدام
تو در اینجا و شاه، طهران است
غایبی از حضور شاه اگر
در برش خدمتت نمایان است
همچو تو مقرّب الخاقان
کی مقرّب به نزد خاقان است
بر سرت هست ظلّ لطف دو ظل
گاهی از این و گاهی از آن است
صاحب آن دو ظلّ کنم ظاهر
ظلّ یزدان و ظلّ سلطان است
غیر مدح تو هر که گوید شعر
سخنش یاوه بلکه هذیان است
در گهرپاشی و دُررپاشی
کف جودت محیط و عمّان است
نیستی گر ز نسل حاتمِ طی
مسکنت از چه در بیابان است
حفظ تو تا رفیق قافله شد
دزد در کار خویش حیران است
دامنت همچو دامن اخیار
پاک و طاهر ز لوث عصیان است
با تو هر آدمی که مکر کند
رانده از درگهت چو شیطان است
نام نیک تو از پی اطفال
بِهْ ز تعویذِ امّ صبیان است
مشکلات و غوامض مغامضات
پیش رای تو سهل و آسان است
به صلاح تو جنگها شد صلح
بس که رای تو مصلحتدان است
بزم عیشی که در جهان چینند
بیحضور تو بیت الاحزان است
با تو هر کس که دم ز خلق زند
مثل گندنا و ریحان است
دشمنت در وجود نیست که نیست
نه به صلب است و نه به زهدان است
رعب تو در عروق دشمن تو
گویمت تا چه حد و پایان است
از زمین گر به آسمان برود
باز از بیم تو هراسان است
سطوتت رفت تا به قوم بلوچ
داد و افغان از آن در افغان است
این مسلّم بود که اردستان
از بناهای پور دستان است
لیک با چون تو رستمی این ملک
متشبّه به زابلستان است
سوی ما بین که گر تو موری را
در نظر آوری سلیمان است
وصف تو من دگر نخواهم گفت
کانچه گفتم هزار چندان است
طبع خرّم به گلستان خیال
عندلیبی هزار دستان است
رخش طبعش به عرصهگاه خیال
روز و شب هر طرف به جولان است
چه غزل چه قصیده چه قطعات
همه جنسیش ثبت دیوان است
بیست سال است بیشتر که ز شوق
غایبانه تو را ثناخوان است
چون گدا شاعر او نگردیده
زان سبب بینشان و پنهان است
قصیدهای در مدح میرزا فتحعلی خان صاحبدیوان
آسمان بیرون نمود از شهر اصفاهان مرا
تا کند در ملک ری حیران و سرگردان مرا
آسمان بگذاشتم اندر فلاخن همچو سنگ
وانگهی از اصفهان انداخت در طهران مرا
آسمان میخواست تا آواره گردم از وطن
در سفر آورد اینسان از وطن آسان مرا
آسمان در شهر خود چون دید سامان و سرم
ساخت از روی خصومت بیسر و سامان مرا
آسمان کالای من بر باد داد از روی کین
چونکه بیسرمایه گشتم بست پس دکّان مرا
آسمانم دربدر کرد از دیار خود کنون
رو به هر در میکنم مانع شود دربان مرا
آسمان چون یوسف مصر کمالم یافته
گاه اندازد به چاه و گاه در زندان مرا
آسمان گر بر زمینم زد ز سر دارم چه باک
دستگیری مینماید صاحب دیوان مرا
تا گریبانم رها گردد ز دست ابتذال
جود وی مملو کند از سیم و زر دامان مرا
چونکه بیند منزل و مأوا ندارم از کرم
میکند تعیین مکان در صورت امکان مرا
بر سر خوانش اگر خانی مرا یک شب نخواند
همّت بیمنتهایش میکند مهمان مرا
گر برهنه بیندم یا کهنه بیند جامهام
از لباس نو بپوشاند تن عریان مرا
چون پیاده بیندم بهر سواری از کرم
بخشد از اصطبل خاصش تیز تک یکران مرا
الغرض از اکل و شرب و منزل و اسب و لباس
میکند هر پنج را از حسن خلق احسان مرا
ای خداوندی که میگوید کف دُر بار تو
گاه بخشش نیست کافی گوهر عمّان مرا
از زمین بر آسمانم بر ز روی التفات
رفتهرفته بگذران از منزل کیوان مرا(1)
از جناب عالیت مستدعیم بل ملتمس
کز جناب خود مَران در نزد این و آن مرا
گر معین من نگردد لطف تو در روزگار
نه فلان یاری نماید نه دگر بهمان مرا
داورا، میرا، کمر بسته فلک بر قتل من
در پناهت تا شوم ایمن، بکن پنهان مرا
کشتهام در مزرع دل تخم امیدی از آن
از سحاب فیض تو حاجت بود باران مرا
فتنهی دوران مرا انداخته بایر ز لطف
دایرم گردان و برهان از غم دوران مرا
منصبی لایق عطا فرما و آنگه کن ز جوع
خدمتی شایان چو دیدی قابل فرمان مرا
1) 347. کیوان مقصود زحل است که آن را پاسبان فلک میدانند.
مشتری گوهرم گردد کس ار بشناسدم
میخرد هر نرخ و نفروشد دگر ارزان مرا
من نخواهم گفت شعری بعد از این جز مدح تو
تا شود مدح تو زیب و زینت دیوان مرا
لیک چون مدح تو باشد ورد خلق روزگار
شرم میآید بسی زین یاوه و هذیان مرا
خواستم از دانشت طفل دبیرستان تو
گفت افلاطون بود شاگرد ابجدخوان مرا
گر قران در طالعت بینند رمّالان بگو
هر کجا هستم نگهداری کند قرآن مرا(1)
داستان و سرگذشت من اگر کس بشنود
بعد از این خوانند مردم رستم دستان مرا
چون خرابیها همه از سعی تو آباد شد
من خرابم سعی کن، بنمای آبادان مرا
گرز رستم چونکه در بازار ری باشد گرو
بیگرو نانوا نخواهد داد یک من نان مرا
ابتذال و عُسرتم را رفع کن در شهرِ ری
مرگ اگر خواهم بفرما عازم گیلان مرا
در زمستان میخورم من هندوانه بهر آنکه
نفع و خاصیّت ببخشد فصل تابستان مرا
گر بفرمایی کنون فصل زمستان است و سرد
هست بر طبق سؤالت این زمان برهان مرا
1) 348. بین قِران و قرآن نوعی جناس تام وجود دارد.
قصیدهای در نعمات خداوند تبارک و تعالی
خدای عالم و آدم چو جان به انسان داد
به خانهی دل مؤمن مکان ایمان داد
ز راه صدق و حقیقت نه در طریق مجاز
نهفته در دل عُشّاق مهر جانان داد
به هر دیار متاعی عطا نمود چنانکه
عقیق بر یمن و لعل بر بدخشان داد
سواد ظلمت شب تا به صبح روز قیام
به مردم حبش و سرمهی صفاهان داد
نمود جاده ظلمات را به خضر نبی
به رهنمایی ماهیش آب حیوان داد
سریر سلطنت جنّ و انس و وحش و طیور
پس از نبوّت داوود بر سلیمان داد
به رغم خاطر نمرود بر خلیل ز لطف
میان آتش سوزان گل و گلستان داد
ز آشیان کمان مرغ ناوک نمرود
چه کرد اوج به ماهی نشیمن آن داد
به آش شیر، نبی را به عرش دعوت کرد
عجب غذا و عجب منزلی به مهمان داد
ز بهر مدح و ثنای محمّد مختار
زبان ناطقه را بر دهان حسّان داد
چو خواست دین محمد قوی شود از فارس
سواد شهر مدینه نشان به سلمان داد
پی تَنظّم یک شعر صدهزار خیال
ز هر کرانه نهان در دل سخندان داد
ز غصّه تا نخورد خون دل کسی پی رزق
نخست در گرو رزق هر کسی جان داد
هنوز بچه ز مادر نکرده خواهش شیر
که شیر را پی تسکین او به پستان داد
چهار فصل سه ماهه نمود در یک سال
بهار اوّل آن آخرش زمستان داد
هزار نطفهی لؤلؤ ز اقتضای بهار
به بطن یک صدف از صلب ابر نیسان داد
به طبع نامیه چون یافت آب را مطبوع
ز تحت چشمهی جوشان ز فوق باران داد
برای آنکه شود در زمانه معدن جود
به مفلسان بکند بذل سیم و زر کان داد
دویست سال چو از رحلت رفیعالدّین(1)
گذشت همچو منی را به اهل لنبان داد
مزن ز دادهی دادار داد ای خرّم
تو را چه کار که گویی فلان به بهمان داد؟!
1) 349. رفیعالدین از شعرای اهل لبنان بوده که حدود دو قرن پیش از خرّم می زیسته است. خرّم خود را تالی رفیعالدین پس از دویست سال معرفی کرده است.(ر. ک: مزارات اصفهان، مهدوی، ص60)
قصیدهای در مدح رکنالملک که حروف اوایل مصرع آنهای آن حروف الفبای عربی است(1)
ذ الف: ابروی اوست که گردیده نمایان چو هلال
ی: یا کشیده است کمان تا کشدم آن قتّال
ب: بی تو من چون بکنم صبر که میبینم فاش
ه : هر نفس میگذرد عمر به صد استعجال
ت: تو ندانی که ز هجر تو چه آید به سرم
و: ورنه داد می بگو و گاه به من دست وصال
ث: ثبت در دفتر عُشّاق بلاکش شده است
ن: نام عاشق کشی یار شدید الاعمال
ج: جام می گیر بخور، غُصّه مَخور چون که تو را
م: مرگ فرصت ندهد تا که رسد از دنبال
ح: حالت بت که نداری به خیالم کآیا
ل: لب تو رنجه ز بوسه شده یا از تبخال؟
خ: خرمن مِهر تو مُهر است جوی کم نشود(2)
ک: کز ازل در دل من بیختهاند از غربال
1) 350. در این قصیده از صنعت توشیح بهره گرفته شده است لیکن تاکنون در این شعرا کسی مانند خرّم حروف الفبا به توشیح نکشیده است. در این قصیده حرکت حروف الفبا به شکل ¹ در حاشیهی ابیات مشاهده میشود در صفحه بعد همین صنعت بترتیب عکس به شکل ی قابل مشاهده است که ادامهی این قصیده به شمار میآید.
2) 351. جناس تام در مِهر و مُهر. مُهر است یعنی کسی نمیتوانسته است از آن بردارد و یا به آن اضافه کند.
د: دل ندارم که بگویم غم دل با دلدار
ق: قفل غم بر دل تنگم زده گویا قفّال
ذ: ذلّت عشق چنان کرده ذلیلم که بسی
ف: فلک از ذلّت من آمده شاد و خوشحال
ر: رزق و روزی رسدم باز خورم غم چه کنم
غ: غم ایّام نخوردن به من امریست محال
ز: زور با ضعف برابر نشود در هرکار
ع: علم با جهل مقابل نشود در هر حال
س: ساخت تادیب و سخنسنج مرا رکنالملک
ظ: ظلّ وی بر سر من باد هزاران مه و سال
ش: شاد بودم ز مراعاتش و شاعر اکنون
ط: طوطی ناطق طبعم ز غم و هم شده لال
ص: صد خیالم به نظر بود ز غصّه به جهان
ض: ضیق گردیده به من وسعت دامان خیال
ر ظ
قصیده دیگر با صنعت توشیخ حروف الفبا به شکل ی
ذ ط
ض: ضرب و شتم از تو ندیده است کسی در عالم
ص: صادر از تو عملی زشت نشد از اعمال
ط: طول عمر تو همه کس ز خدا میخواهد
ش: شده داعیّ تو هر کس چه اناث و چه رجال
ظ: ظلم در عهد تو معدوم ز عدل تو شده است
س: سال تو معدلتت بیشتر است از امسال
ع: علم و فضل تو مبرهن به همه خلق شده است
ز: زحمتت میدهد ار کس طلبد استدلال
غ: غم دنیای دنی را نخوری و گویی
ر: رفت قارون ز جهان با همهی سیم و زر و مال
ف: فاش گویم که خلوصم به تو باشد بسیار
ذ: ذرّهای کم نشود تا چه رسد بر مثقال
ق: قومی از شعر نمایند دعاوی امّا
د: دال را قافیه سازند مردّف با ذال
ک: کردهام مدح تو را نیز کنم گر که خدای
خ: خواهد و بخت کند یاری و امداد اقبال
ل: لایق پیش کشت نیست که جانم گر هست
ح: حکم کن تا کنم آن را به حضورت ارسال
م: من که در شاعریم شهره میان عالم
ج: جمله در شاعریم معترفند اهل کمال
ن: نیست شیرین سخنی ثانی من تا که مگر
ث: ثانی من بکند خلق خدای متعال
و: وقت آن شد که من پیر گریبانم را
ت: تا به دامن درم از جور فلک چون جهّال
ه : هر کسی شعر ز خرّم طلبد گوید فاش
ب: بر لب جام لبم تا نرسد هستم لال
ی: یارب این عهد چه عهدیست که از غصّه و غم
ظ الف: اهل عالم همه هستند پریشاناحوال
قصیده در مدح حسینقلی خان ایلخانی بختیاری
مرا پیری بَدَل شد بر جوانی
نشستم چون به بزم ایلخانی
من دلمردهی افسرده زین وجد
دوباره گیرم از سر زندگانی
چو این نعمت نصیبم شد پی شکر
بخوانم سورهی سبع المثانی(1)
شب دوشین به رسم عادت خویش
نهادم چون بنای شعرخوانی
به خود گفتم که در عالم چه شعری
بود بهتر ز مدح ایلخانی
امیر هفت و چار آن کو در دهر
نه ثالث باشدش دیگر نه ثانی
بود یک قرن کاندر بختیاری
کند از روی حکمت حکمرانی
پس از یک قرن پس باشد سزاوار
کند گر دعوی صاحبقرانی
الا والا تباری کز ره عقل
به تو ختم است رسم کاردانی
به کار مشکل و آسان ز تدبیر
چنانستی که آنی درنمانی
کف رادت به هنگام سخاوت
کند با سایلان بحری و کانی
شجاعت را اباً جدّاً به عالم
بری ارث از شجاع سیستانی
به گاه پویه ختک(2)تیزگامت
کند با باد صرصر همعنانی
ز حفظت شد شوارع آنچنان امن
که دارد دزد میل کاردانی
چنان منسوخ کردی رسم سرقت
که کار دزد گشته پاسبانی
شبانی گر بخوابد گرگ از بیم
کند بر گوسفندانش شبانی
مقابل چون شوی با خصم در رزم
چه سازد با بلای ناگهانی
دمی از ذکر حق غافل نگردی
که داری با خدا راز نهانی
به طور عشق حق موسیصفت تو
ارنی گویی حق لَنترانی(1)
به پیش چشم تو یکسان نماید
کلاه فقر با تاج کیانی
در این عالم همی میکن تفقّد
ز حال ناتوانی تا توانی
به حکم اینکه دنیادار فانی است
نماند کس در اینجا جاودانی
مضیفی(2)در حقیقت باشد این دهر
که هر کس آید اینجا میهمانی
کند با هر کسی مهماننوازی
چنین باشد رسوم میزبانی
دو شعر آرم در اینجا خوش مناسب
که گفته اوحدی از نکتهدانی
چو خواهد بُرد باد این لالهها را
نشاید کرد اینجا باغبانی
تو را ای دهر بسیار آزمودم
همانی و همانی و همانی
خدا داند که بنده در همه عمر
به مدح کس نکردم دُرفشانی
بحمداللّه به یمن دولت فقر
شعار خود نکردم شعر خوانی
کنون ملزوم شد کاین بنده خرّم
سراید چند شعری ارمغانی
من و مدح تو کور و شبنشینی
من و مدح تو لال خوش زبانی
اگر جویا شوی از اصل بنده
ز راه التفات و مهربانی
نژاد از بختیاری دارم امّا
ز بدبختی کنونم اصفهانی
تو و بیگلر بگی هستید با هم
رفیق و یار قلبی نه لسانی
ز مال و جان دریغ از هم ندارید
که هست این دوستی مالی و جانی
در این دار فنا باقی بمانید
به عشرت هر دو با صد شادمانی
بهار عمرتان در هیچ فصلی
مباد از صرصر دوران خزانی
وجود باوجود هر دو در دهر
مصون باد از قضای آسمانی
قصیدهای به مناسبت روز میلاد سپهسالار شاه در روز عید مولود همایونی سروده است
چونکه مولود شهنشاه خدم جم میشود
نوبت عیش و نشاط خلق عالم میشود
در چنین روزی نباشد یک دل غمگین به دهر
زانکه هر کس زین تعیّش شاد و خرّم میشود
جشنها بسیار میگیرند در عالم ولی
این چنین جشن همایون در جهان کم میشود
عید شاه و میهمانی سپهسالار شاه
این به روز و آن به شب هر ساله توأم میشود
علم ربّانی چو گردد کشف ختمالمرسلین
در میان انبیا ناخوانده اعلم میشود
چون خدا خواهد کند مخلوق روحاللّه را
مریم از جبریل آبستن به یک دم میشود
یک هزار و یک بود تعداد اسماء اله
از هزار و یک، یک اسمش اسم اعظم میشود
از شهور سال سه ماهش عظیمالقدر شد
در میان آن سه، شعبانی معظّم میشود
انبیا کردند هر یک مرده را زنده ولی
نشر این اعجاز از عیسی ابن مریم میشود
چاهها بسیار شد کنده به شهر و بادیه
در میان آن همه یک چاه زمزم میشود
ترک دنیای دنی کردند بس درویش و شاه
زان جماعت یک تن ابراهیم ادهم میشود
از سخیطبعان عالم هرچه آیند و روند
در سخاوت زان همه یک مرد حاتم میشود
زابتدا تا انتهای دهر آید بس شجاع
زآن شجاعان در جهان یک مرد رستم میشود
از تواریخ و سِیر ترقیم و انشا شد بسی
لیک تاریخی نه چون وصّاف و معجم میشود
صد هزار از اولیای دولت شه بیش هست
یک نفر زانها سپه سالار اعظم میشود
ای خداوندی که از نظم تو و تأکید تو
جمله کار لشکر و کشور منظّم میشود
نطفه از صلب پدر در بطن مادر چون رسد
خدمتت را گر پسر باشد مصمّم میشود
غیر مدح تو اگر شعری بگوید شاعری
گرچه او ناطق بود زین جرم اَبکم(1)میشود
در دبستان تو گر آرند شاگردی پلید(2)
چونکه استادش تو هستی زود اعلم میشود
گر عزیزی را فلک خوارش کند در چشم خلق
چون گرامی داریش هر جا مکرّم میشود
ضیغمی را گر اهانت میکنی گردد بَرِه
چون که بنمایی اعانت بَرّه ضیغم میشود
صورت هر کار پیش رای معنی دان تو
زشت و زیبایش به تدبیری مجسّم میشود
هر که آید در حریم حرمتت با احترام
در جزای این عمل پیوسته محرم میشود
هر که را درد ستم عدل توأش درمان بود
هر که را زخم جفا لطف تو مرهم میشود
قدرها از شخصت اندر زادهی حوّا بود
فخرها از ذاتت اندر نسل آدم میشود
سایلان را آنچه بدهی بیش هم خواهی دهی
پیش خود هرگز نگویی گرد هم کم میشود
هر کسی باشد مؤخّر از همه خلق جهان
گر کنی اقدام در کارش مقدّم میشود
در رکاب اسب ادهم چون گذاری پای را
اسب اشهب از حسد همرنگ ادهم میشود
مسجدی با مدرسی کردی بنا در راه حق
گر بدین بنیان کنی اتمام محکم میشود
نی عجب گر روی حاجت کس به درگاهت نهد
بهر تعظیم درت پشت فلک خم میشود
لطف حق گر شامل خرّم شود از جود تو
کیسهاش دایم پر از دینار و درهم میشود
هر که با تو دوست گردد هست مأوایش بهشت
خصم اگر شد جاش در قعر جهنّم میشود
مثنوی در تعریف و توصیف کتاب و شرح کتاب خود به بحر متقارب سروده است
رفیقی که از آن نیازرده کس
در این دار دنیا کتاب است و بس
مرا این کتابی که در دامن است
رفیقی است کان روز و شب با من است
ز همصحبت بد کنم اجتناب
شب و روز باشد ندیمم کتاب
به دامان حق دست انداختم
که تا این کتاب متین ساختم
اگر گشته اشعار من منجلی
ز عون خداوند بادش بلی
بود گر دل ناخدا با خدا
به ساحل رسد کشتی ناخدا
مرا سال شد چونکه ثلث نود
به اشعار شد ذوق من یک به صد
دُر آوردم از بحر طبعم برون
من از پانزده سالگی تاکنون
که سالم رسیده به هفتاد و شش
زر طبع من هست بیقلب و غش
به من طبع موزون ز بهر غزل
نموده عطالَم یزل در ازل
ز هر جنس شعری که من گفتهام
اگر باشد انصاف دُر سفتهام
ز ترجیعبند و ز ترکیببند
یکی هست شکّر، یکی هست قند
ز تضمین و مرثیهی گریهخیز
درآورده بر رشتهی نظم نیز
دو طِغرا غزل هم مخمّس شده است
که مطبوع طبع همه کس شده است
دگر ماده تاریخهای فصیح
که باشد حسابش درست و صحیح
ابا چند قطعه که باشد درست
که یک شعرش ارزد به ششصد درست
در این نسخه گرچه قصیده کم است
ولی جمله اشعار آن محکم است
روایات نثر و حکایات نظم
که خوانندگان را کند طبع کظم
چو از شعر طرح نو افکندهام
ز شعرم پس از مردنم زندهام
زدم آنچنان سکّه در شاعری
که نتوان زند به ز من دیگری
متاعی که باشد به دکّان من
خریدار آن مرد باشد نه زن
نگفتم همه عمر هجو قبیح
وگر گفتهام هست نغز و ملیح
چرا در جهان شاعر هجوگو
به عینه نمازی بود بیوضو
چو شاعر به نظم آورد حرف زشت
جهنّم بود جای او نی بهشت
درختی نشاندم به باغ کمال
که تا میوهاش را خورد اهل حال
بسی کرده خرّم شب و روز فکر
که تا یافته او مضامین بکر
قوافی و مضمون بود گرچه وقف
بود سقف نو بهتر از کهنه سقف
به مضمون کهنه نپرداختم
که هر شعر مضمون نو ساختم
چرا کهنه مضمون آن شاعران
طعامی است پس مانده از دیگران
به خوان هر طعامی که پسمانده است
خورد میهمانی که ناخوانده است
چه خوش گفته سعدیّ شیرین زبان
دو مصراع در آخر گلستان
«کهن جامهی خویش پیراستن
به از جامهی عاریت خواستن»
قمر گشت در شاعری یار من
عطارد رقم کرد اشعار من
بزد شعر من بر دل زهره چنگ
که هر دم زد از شور چنگی به چنگ
به چرخ چهارم دل آفتاب
شده روشن از خواندن این کتاب
گرفتهاست مریخ خنجر به کف
که تاکس ندزدد دُری زین صدف
متاعی بیاوردم از شاعری
که گشته بدان مشتری مشتری(1)
ز حل مقالات مشکل زُحل
ز نحسی به سعدی شده او بدل
از این هفت کوکب که گردیده ذکر
کس ایراد بر من نگیرد به فکر
چو رسم است اغراق در شاعری
نهادم نمک پهلوی حاضری
بود رسم در شاعری چون که لاف
ولی عیب جو دارد او را معاف
به شاعر چو الهام گردد ز غیب
زند لاف اگر بهر او نیست عیب
به عالم بشد عمر و مالم تمام
که تا شد کتاب کمالم تمام
چو ترتیب بگرفت دیوان من
ز ترتیبش آسوده شد جان من
به دارالطّباعه چو مطبوع شد
به طبع همه خلق مطبوع شد(2)
دو سی سال خرّم چو زحمت کشید
ز شیرینی شعر شهدی چشید
ز بس شوق و ذوق گل و لاله داشت
در این دشت خرّم گل شعر کاشت
چو گلهای تازه همه رنگرنگ
که از چیدنش کس ندارد درنگ
تو هم خواهی ار فارغ از غم شوی
بخوان دشت خرّم که خرّم شوی
نشستم به هر انجمن زیردست
که بالا رود هر که پایین نشست
تصرّف به شعرم اگر طفل کرد
پذیرفتم از وی چو مردان مرد
کس ار گفت عیبش نگشتم ملول
شنیدم از آن کس به سمع قبول
ز تریاک و چرس و ز بنگ و شراب
به عمرم نمودم بسی اجتناب
به روی زمین دامنم بود پاک
که تا پاکدامن روم زیر خاک
زنم دست بر دامن هشت و چار
که گردند یارم به روز شمار
غرض آنچه من شعر گفتم تمام
در این نسخه شد مندرج والسلام
از جمله اشعار خرّم که در زمان حیات وی به طریق چاپ سنگی انتشار یافته ترکیببندی در رثای حضرت سیّدالشهدا علیهالسلام است که آن را کفّارهی بعضی مضحکات و مطایبات که در اوّل دیوان اوست به شمار آورده و چنین نوشته است:
«این مراثی مبکیه که مشتمل بر چهارده بند و هر بندی یازده شعر است در مصیبت خامس آل عبا حضرت سیّدالشهدا علیهالسلام به رشتهی نظم درآمد که شاید کفارهی بعضی مضحکات و مطایبات که در اوّل کتاب است بشود».
یک مشتری نبود به بازار کربلا
تا آمد از مدینه خریدار کربلا
با همرهان خویش به وادی همّ و غم
انداخت بار قافلهسالار کربلا
این باغبان که بود که از دست خویش کاشت
گلهای رنگرنگ به گلزار کربلا
جنّ و ملک به صورت آدم شوند و پس
هر یک شوند داخل زوّار کربلا
گوید اگر کسی که بود کربلا بهشت
این نام نیک هست سزاوار کربلا
تا کربلا مقام حسین است تا قیام
باشد خدا معین و نگهدار کربلا
عالم اگر خراب شود آخرالزّمان
خشتی نیفتد از سر دیوار کربلا
گردنکشان کوفی و شامی گذاشتند
زنجیر و غل به گردن بیمار کربلا
بستند اهل کوفه به روی حسین و آل
آبی که میگذشت در انهار کربلا
کردند ظلم و جور به حدی که خواستند
اشرار شام و کوفه به اخیار کربلا
پس زینب حَزینه به قانون شرح حال
از کربلا ز شاه نجف کرد این سؤال
کاین نعش پاره پارهی بیسر عزیز کیست؟
وین جسم سر بریده ز خنجر عزیز کیست؟
این کشته که کرده سرش را ز تن جدا
از دست خویش شمر ستمگر عزیز کیست؟
این کشتهای که ریخته خونش به هر زمین
خاکش شده چو مشک معطّر عزیز کیست؟
این کشتهای که آب ننوشیده تا که شد
سیراب از آب چشمهی کوثر عزیز کیست؟
این کشتهای که زنده بود تا به روز حشر
گردد شفیع خلق به محشر عزیز کیست؟
این کشتهای که خلقت او خالقالبشر
کرده ز خلق از همه بهتر عزیز کیست؟
این کشتهای که بود به عالم میان خلق
بر جمله سروران سر و سرور عزیز کیست؟
این کشتهای که از الم کشتنش ز غم
افغان کنند مادر و دختر عزیز کیست؟
این کشتهای که ترک دو خواهر نمود و رفت
زود از قفای پنج برادر عزیز کیست؟
این ماهی به خاک فتاده که گشته است
در بحر خون خویش شناور عزیز کیست؟
در ماتم حسین به عرش برین ز غم
صاحبعزا خدا شد و کروبیان خَدَم
بشنو سخن ز فاطمه و گوشوارهاش
وز گوشواره بردن و آن گوش پارهاش
آن کس که قصد فاطمه و گوشواره کرد
گوشش چنان کشید که مجروح و پاره کرد
این کار را بخواهش خود کرد از طمع
نه با کس استشاره و نه استخاره کرد
با گوش پاره فاطمه را هر که دید گفت
گوشت که پاره کرد؟ بدان سگ اشاره کرد
از جیرهی یزید بپوشید چشم حُر
رفت از حسین باغ جنان را اجاره کرد
داخل به خیل لشکر اسلام گشت زود
چون از میان لشکر کافر کناره کرد
با آنکه کس به کس نشمردی یزید را
او خویش را امام و مسلمان شماره کرد
کاری که با حسین و عیالش یزید کرد
او را که عاقبت عملش هیچ کاره کرد
سیب بهی به باغ جنان داشت کردگار
آورد در جهان و میانش دو پاره کرد
یک نیمهاش حسن شد و یک نیمهاش حسین
فرقی ندید هر که به آنها نظاره کرد
چون آسمان شد از عمل خویش منفعل
گفتا که این قضیهی عظمی ستاره کرد
در حیرتم که واقعهی دشت کربلا
واقع شد از نفاق فلک یا که از قضا
چون شد عزیز فاطمه در کربلا قتیل
یوسف به نیل زد کفنش را به رود نیل
قبل از وقوع واقعهی کربلا شد امر
کز غم سیاهپوش کند کعبه را خلیل
گر علّت امامت او در جهان نبود
می شد شهید چون شهدا عابد علیل
آورد رخ پیاده سوی شاه دین چو شمر
بود از غرور بادهی غفلت سوار فیل
لبتشنه کشته شد چو حسی امر شد ز حق
تا بهر او سبیل کنند آب سلسبیل
چون شاه دین فتاد ز زین اسب ذوالجناح
آمد به خیمهگاه و کشید از جگر صهیل
میکرد ادّعای امامت یزید لیک
در دعویش نداشت نه برهان و نه دلیل
هر جا رود عزیز عزیز است از چه شد
اینسان عزیز فاطمه با عزّتش قتیل؟!(1)
هرگز شنیده است کسی یا که دیده است
طفل رضیغ تشنه شود بیگنه قتیل؟!
با وصف اینکه بود و بود شاه اولیا
از بهر رزق و روزی روزیخوران کفیل
1) 360. در نسخه مصرع دوم اینگونه آمده است: «اینسان عزیز فاطمه بیعزّت و ذلیل». از آنچه که ذلّت با شعار حضرت سیّدالشهدا منافات داشت تغییر داده شد.
اولاد او شدند چو وارد به شهر شام
بودند گرسنه همه از صبح تا به شام
چون شد سیاه آل علی روزگارشان
افغان و گریه گشت شب و روز کارشان
از باد فتنه نخل جوانان گلعذار
در کربلا فتاد و خزان شد بهارشان
گرگان شام و کوفه به صحرای کربلا
از کینه آهوان حرم شد شکارشان
تاراج گشت هر زر و زیور که داشتند
از گوش گوشواره ز ساعد سوارشان
تفریق ابن و بنت نمیکرد کس ز بس
بگرفته بود گرد یتیمی عذارشان
از شش جهت به هر طرفی میگریختند
میگشت یک شقیّ لعینی دوچارشان
اشجار قد آل پیمبر ز تشنگی
شد خشک برگ و بار و گل و شاخسارشان
مدفون به کربلا شود آنکس که عاقبت
سازند مهر و سبحه ز خاک مزارشان
خاتون روسفید خواتین بود به حشر
جاریه که دفن شود در جوارشان
آمد چو ذوالجناح در خیمه بیحسین
آل حسین رفت ز دست اختیارشان
چون کشتن حسین شنیدند انبیاء
چیدند در بهشت همه مجلس عزا
در کربلا چو خسرو دین گشت منزلش
همّ و غمش تمام شد و شاد شد دلش
تخم وفا کاشته بود او به ارض دل
گردید سبز و عاید وی گشت حاصلش
تکمیل هر مرید شود از مراد خود
امّا شه شهید خدا ساخت کاملش
حق حسین بُرد ز دنیا یزید آه
فریاد از یزید و از این مکر باطلش
زینب نشست چونکه به محمل به راه شام
بود آفتاب گرم چو روپوش طش(1)
انداخت هر که تیر به سوی شه شهید
نه دافعش سپر نه زره گشت حایلش
هر شاه جان که پیشکش شاه دین کند
این تحفه و تقبّل او نیست قابلش
«هل من مبارز» آنچه که میگفت شاه دین
تنها مبارزی که نیامد مقابلش
تسلیم کرد جان چو به جانان حسین خود
گردید شاد و دلخوش و شد حلّ مشکلش
عمری چنین غرقهی دریای عشق بود
چون کشته شد رسید به پایاب و ساحلش
گردد قیامتی به قیامت اگر که خلق
بینند شاه تشنهلبان را بُریده حلق
1) 361. در نسخه چاپ سنگی این واژه مخدوش است.
کاری که چرخ با شه عالمپناه کرد
پنداشت خوب کرد ولی اشتباه کرد
میخواست روسفید نماید یزید را
امّا میان اهل جهان روسیاه کرد
در حیرتم که از چه سبب چرخ از ثواب
پوشید چشم و روی به سوی گناه کرد
یک چاه کند بهر حسین آسمان ولی
منعش از آب جاری و از آب چاه کرد
تاج شهی گذاشت فلک بر سر یزید
تا که اجل ربود و سرش بیکلاه کرد
با ابنسعد و شمر، شه دین به رسم وعظ
حجّت تمام کرد و خدا را گواه کرد
نه مال یافت شمر و نه منصب عبث عبث
قتل حسین را جهت مال و جاه کرد
چون بود شاه تشنه به عالم پناه خلق
خلقی فلک ز کُشتن او بیپناه کرد
از زین فتاد چون شه دین بر زمین ضعیف
شمشیر خویش را نفسی تکیهگاه کرد
از این مراثی المانگیز گریهخیز
خرّم مفاخرت بر درویش و شاه کرد
دارد امید اینکه زشعر رفیع او
گردد به روز حشر محمّد شفیع او
دیدی به روزگار چهها کردی ای فلک
سر از تن حسین جدا کردی ای فلک
راضی خدا به قتل حسین علی نبود
این کار بیرضای خدا کردی ای فلک
از خط بندگی خدا هر که در نرفت
با او ز راه کینه خطا کردی ای فلک
میخواستی بقای یزید پلید را
زان رو حسین را تو فنا کردی ای فلک
راضی شدی به قتل امام همام دین
تا ملحدی ز خویش رضا کردی ای فلک
گردن گرفته بودی اگر کشتن حسین
این دین را ز گردن ادا کردی ای فلک(1)
«این دین را ز گردن او وا کردی ای فلک»
عظم تمام فتنه به عالم تمام شد
تا این عظیم فتنه بپا کردی ای فلک
دیدی که عاقبت ز مدینه حسین را
آواره در دیار بلا کردی ای فلک؟!
تنها نه بر حسین علی ظلم کردهای
بر هر کدام از آل عبا کردی ای فلک
داند فلک به آل محمّد چه کرده است
خرّم مگو دگر که چهها کردی ای فلک
در قتل خود حسین بسی سعی و جهد کرد
تا کس نگویدش که چرا نقض عهد کرد
ای آسمان حسین چو در کربلا رسید
در حق او جفای تو بر منتها رسید
1) 362. مصرح دوم مخدوش است مصرح پیشنهادی:
کشته نگشته کشتن او دادی انتشار
چون شد که پیشتر خبر از مبتدا رسید
هر کار با حسین تو کردی به روزگار
کردار تو به گوش همه انبیا رسید
این خدمت شنیع که کردی به اهلبیت
گفتا به طعنه با تو پیمبر به ما رسید
هر قتل را به دهر کِشند انتقام لیک
این انتقام از تو به روز جزا رسید
بی خونبها اگر به جهان کشته شد حسین
باغ جنان به او عوض خونبها رسید
قاسم عروسیش به میان بود تا که او
شد کشته در میان عروسی عزا رسید(1)
از مکّه عزم کوفه چو فرمود شاه دین
در کعبهی امید به صدق و صفا رسید
تا سایهی حسین به ارض بلا فتاد
هم آفتاب فتنه هم ابر بلا رسید
نسلی به روزگار نماند از یزید و شمر
گر شد حسین کشته به دادش خدا رسید
تنّور ظلم و جور ز بس شمر گرم کرد
آدم ز روی خاتم از این نسل شرم کرد
در ارض قادسیه چو آمد امام دین
قدوسیان شدند خجل پیش آن زمین
1) 363. این بیت از موارد تحریفی عاشوراست که در زمان قاجار بسیار رایج بوده است.
بود اسم اعظمش به نگین چونکه شد شهید
جمال دیو نفس بدزدید آن نگین
از بهر حفظ اهل حریمش ز کربلا
تا شام بود حضرت روحالامین امین
آن کس که خواست دست ز عباس افکند
با تیغ تیز دست درآورد ز آستین
تیرافکنان به قصد شه دین به وقت جنگ
کردند گوشهگوشه هم با کمان کمین
میخواست شاه تشنه که حجّت کند تمام
با ابنسعد و لشکر وی گفت اینچنین
در روم اگر ز من شده جای یزید تنگ
راهم دهید تا بروم در فرنگ و چین
بر باد رفت خرمن آل علی اگر
نگذاشت کردگار که گردند خوشهچین
افتاد چون ز زین شه دین مرکبش دوید
از هر طرف گسسته عنان، واژگونه زین
دارد به هر زمین شرف ار ارض کربلا
هر منزل و مکان شرفش هست از مکین
خرّم ز نظم قتل شهیدان بکن سکوت
در آسمان کباب حمل شد به بحر حوت
1) 364. این بیت را ناگزیر برای ادامه مطلب آورده است و دو بیت ترکیب بند متوالی مرسوم نیست.
سر ای پدر ز قبر منوّر به در بکن
رحمی به حال زار من دربهدر بکن
نزد مسافرین غریب از نجف تو هم
در کربلای پر ز بلا یک سفر بکن
از ظلم ظالمان خدا بیخبر به ما
جدّم محمّد عربی را خبر بکن
در کربلا بیا و برو سوی قتلگاه
بر کشتگان به اکبر و اصغر نظر بکن
نه آسمان و هفت زمین را و شش جهت
از پنج پنجهات همه زیر و زبر بکن
این ظلم اگر به حکم قضا و قدر شدهاست
نفرین و سرزنش به قضا و قدر بکن
ای شیر حق بیا و پی حفظ کشتگان
پس فضّه را روان پی شیر دگر بکن
پشتت شکست، شش پسرت کشته شد پدر
بهر تقاص، سینهی خود را سپر بکن
در کربلا کن از پسر سعد احتراز
از شمر و از سنان و سنانش حذر بکن
در جنگها همیشه پدر فتح با تو بود
در کربلا بیا و به جنگش ظفر بکن
در این عزا کواکب شیعه فغان کنان
هر کوکبی گرفت عزا در یک آسمان
عهدی که با خدا شه دین بست در الست
نشکست عهد خویش که روز الست بست
هر کس که نیست گشت نشد حشر تا به حشر
امّا حسین نیست شد و تا به حشر هست
افکند دست از تن عبّاس هر کسی
دستش بریده باد نه یکدست هر دو دست
دنیا بلند و پست بسی دارد از چه رو
بهر امام دین همه آورد رو به پست
مرهمپذیر زخم زبان نیست هیچ وقت
از سرزنش بسی دل زینب، یزید خست
پیوند خویش گفت به عبّاس چونکه شمر
پنداشتی که رشتهی جانش ز هم گسست
شرب علیالرؤس یزید از چه کرد او؟!
بود از غرور بادهی غفلت همیشه مست
چون برد شمر دون اُسرا را بر یزید
از کینه ده اسیر به یک ریسمان ببست
مرغ خدنگ هر که پرید از زه کمان
بر سینهی امام زمان تا به پر نشست
یارب روا نبود که در جنگ امام دین
از ابن سعد ملحد بیدین خورد شکست
در ماتم حسین به هر قصری از قصور
غِلمان دریده جامه و گیسو بریده حور
همعهد و متّفق چو فلک با یزید شد
از اتّفاق هر دو، حسینی شهید شد
روز حسین تشنهجگر چون به سر رسید
آن روز روز شادی و عید یزید شد
رشدی نکرد و هیچ دوامی یزید اگر
بانی قتل نفس حسین شهید شد
از کجروی چرخ عبید زیاد دون
خصم حسین و عبد عبید یزید شد
هر کس برید سر ز شهیدی، سر حسین
ببریدنش رجوع به شمر شدید شد
رشدی نکرد و گندم ری را نخورد شمر
ساعی عبث به قتل حسین رشید شد
میخواست ابن سد کند صلح با حسین
شمر آمد و به علّت جنگ او مزید شد(1)
شمر دغا مرید و یزیدش مراد بود
حاصل ولی مراد مراد از مرید شد
عهدی که با خدای حسین از قدیم بست
در کربلا معاهده بود او جدید شد
چون شد حسین کشته ندا کرد هاتفی
کای وای وای شاه شهیدان شهید شد
رفت این خبر ز غیب چو در چرخ چنبری
ترک وصال زهره ز غم کرد مشتری
چون کشته شد حسین و عیالش اسیر شد
حاصل مراد و مطلب چرخ اثیر شد
از بهر قتل اکبر و اصغر به روزگار
خونابه اشک چشم صغیر و کبیر شد
1) 365. مضامین برخی از ابیات مرحوم خرّم برگرفته از تحریفات رایج در عصر قاجار بوده است؛ از جمله دامادی قاسم بن حسین علیهالسلام و این بیت که قصد صلح ابن سعد با حضرت سیدالشهدا را مطرح میکند.
از فتح نامهای که نشتند بر یزید
شرمنده هم خطیب شد و هم دبیر شد
جز شمر رخ سیاه شد از کشتن حسین
نه شد سوار فیل و نه شاه و وزیر شد
بعد از هزار سال که شدّاد عاد مُرد
شدّاد عصر شمر شدیدِ شریر شد
از بس غم گرسنگی کودکان بخورد
از جان خویش زینب غمدیده سیر شد
از خون کشتگان بیابان کربلا
گودال قتلگاه نظیر غدیر شد
خونی که ریخت از تن پاکان به هر زمین
شد مشکبوی خاکش و ریگش عبیر شد
هر تشنهای گلو کند از آب جوی تر
اصغر گلویش از چه تر از آب تیر شد
از یمن نام نیک شهیدان کربلا
بینالانام گفته ز خرّم شهیر شد
در ماتم حسین ملایک نشستهاند
بر روی خود هنوز در عیش بستهاند
بیت
یکهزار و سیصد و هجده چو از هجرت گذشت
دشت خرّم هم ز طبع و هم ز وزن اتمام گشت(1)
1) 366. یک در اوّل بیت در نسخه نیست امّا برای اصلاح وزن بیت اضافه گردید.
1318
قصیده غدیریه(1)
از این شعف که رخ آورده است عید غدیر
سوار اسب طرب گشتهاند شاه و وزیر
ز شوق عید به تبریک و تهنیت امروز
همه کنند تسافح چه نوجوان و چه پیر
به عمر خویش من از هر که کردم استفسار
که در زمانه چه عیدیست بیعدیل و نظیر
جواب متفق اللّفظ اینچنین گفتند
که هست اشرف اعیاد سال عید غدیر
دلیل خواستم از هر کدام هر کس کرد
حدیث محکم و منصوص بهر من تقریر
که شد علی وصی مصطفی چنین روزی
از این شرف شده عیدی که گشته است شهیر
منافقان چو شنیدند این خبر گردید
رخ همه ز حسد زردتر ز رنگ زریر(2)
به جز علی کسی ار دعوی وصایت کرد
بود خمیر دعاوی او همیشه فطیر
علی عجب پدری از برای آدم کرد
که تا رساند به حوّایش از ره تدبیر
اگر نبود علی ناخدای کشتی نوح
نبود کشتی او تا ابد نجات پذیر
علی اگر که نمیشد معین ابراهیم
که بیت کعبه نمیگشت تا ابد تعمیر
علی چو دید که یعقوب گشته نابینا
به سوی او بفرستاد با قمیص بشیر
نمیرسید علی گر به داد یوسف زود
هنوز بود به چاه عمیق با زنجیر
علی طبابت ایّوب کرد چونکه به صبر
شد از دوای علی درد وی علاج پذیر
علی معلّم داوود شد به هر آواز
که هر مقام به تعلیم خواند تا بم و زیر
نبود اگر دم گرم علی که آهن سرد
نمیشد از دم داوود موم یا که خمیر
اگر معین سلیمان علی نبود که او
نمینشست به حشمت دمی به روی سریر
علی به اشکم ماهی گذاشت یونس را
که سیر قدرت حق را کند به بحر قعیر
دلیل حضرت موسی علی چو شد، فرعون
به رود نیل بشد غرق با سپاه کثیر
اسیر گشت چو عیسی به دست قوم یهود
علی گرفتش و بردش به سوی چرخ اثیر
علی به ئبر الم بیغریمه و سیفی
نمود فرقهی جن را تصرّف و تسخیر
کند ز روی علی اقتباس نور چو بدر
از آن در السنه مشهور گشته بدر منیر
علی مترجم وحی است و آیت رخ او
زنور سورهی والشّمس را کند تفسیر
همین تراب کف پای بوتراب بود
که نام آن شده مشهور در جهان اکسیر
امیر مردم مؤمن علی که تنها نیست
که هست بر امرای جهان تمام امیر
علی نداشت تکبّر به هیچ وقت که بود
تکبّرش همه اللّهُ اکبر و تکبیر
کسی ندیده به عالم کبیر مادرزاد
به جز علی که تولّد چو گشت بود کبیر
علی بود همه جا، آن دیار نیست که نیست
که بود و هست چه در قندهار و چه کشمیر
بدون مِهر علی مسجد آن کسان که روند
چه فایده که عبث پاره میکنند حصیر
بود ز بوی خوش مرتضیعلی که به دهر
معطّر است گل و بیدمشک و مشک و عبیر
محمّد ار به دو انگشت کرد شقالبدر
علی گرفت و پس آورد مهر عالمگیر
محمّد از شب معراج شد سوار بُراق
علی پیاده سر راه او گرفت چو شیر
به میهمانی معراج بهر پیغمبر
علی به مطبخ قوسین پخت آش از شیر
به روزگار مدیح علی نه کار من است
که نیست در خور هر مرغ خوردن انجیر
مسلّم است و مبرهن که طبع موزون است
ز معنی خوش و مضمون تازه نیست گزیر
ز شوق عید غدیر از من این جسارت شد
مگر علی کندم عفو از چنین تقصیر
نکرده و نکند شاعری عُمر را مدح
چگونه کس نجسالعین را کند تطهیر
شده ز روز ازل سرنوشت خرّم فقر
بود محال کسی حک کند خط تقدیر
گر علی در عرصهی عالم نبود آدم نبود
نه همین تنها نبود آدم که عالم هم نبود
گر بهار و دی نمیشد تربیت ابر از علی
برف و باران و تگرگ و ژاله و شبنم نبود
زوستادی علی شد ساخته کشتی نوح
ورنه چندین سال در بحر اینچنین محکم نبود
بود از اعجاز علی ورنه به چشم ساحران
چوب چوپانی موسی اژدر و ارقم نبود
لحن داوود از علی زیر و بم آن راست شد
ورنه داوود اوستاد لحن زیر و بم نبود
اعظم اسم خدا را گر ندانستی علی
اسم اعظم نقش بر روی نگین جم نبود
بود یونس مسکنش یک اربعین در بطن حوت
که کفیل روزیش بود ار علی در یم نبود
گر نمیبرد از زمین در آسمان او را علی
در چهارم چرخ جای عیسی مریم نبود
یاری رستم نمیکرد ار به هر جنگی علی
تا در این عهد از شجاعت نامی از رستم نبود
افقه و اعلم به تعلیم علی علّامه شد
ورنه علّامه به عالم افقه و اعلم نبود
گر نمیکردی علی اعراب هر لفظی کسی
عالم از عِلم سکون و کسر و فتح و ضم نبود
از علی وصّاف و معجم را بشد کسب کمال
این بلاغت ورنه در وصّاف و در معجم نبود
شد به بیتاللّه مولود علی بیقابله
زانکه در آن خانه غیر از حق کسی محرم نبود
قاسم الارزاق هر جاندار در عالم علی
بود از آن روزی که نام از قسمت و مقسم نبود
اکرم الضیفی که پیغمبر بیان فرموده است
هیچکس از بهر مهمان چون علی اکرم نبود
بخشش و جود علی میبود از سنگ تمام
زانکه در میزان حق سنگ امامت کم نبود
نه غم دولت به عالم داشت نه اندوه مال
جز غم ما عاصیان اندر دل او غم نبود
بود بالای علی از راستی مانند سرو
جز به هنگام عبادت قامت او خم نبود
سر به پایش مینهادندی سباع و وحش و طیر
هیچیک را از علی اندر بیابان رم نبود
بود ابنعمّ و هم داماد پیغمبر علی
هیچ کس را اینچنین داماد و ابنعم نبود
راکب دُلدُل همیشه بود در عالم علی
قابل ران و رکابش اشهب و ادهم نبود
از زمین تا آسمان پیش علی یک گام بود
وقت بالا رفتنش محتاج بر سُلَّم نبود(1)
از شهی بگذشت بنادهم که تا جوید علی
ورنه هرگز این گذشت از زادهی ادهم نبود
گر نمیبارید ابر دست نیکوی علی
در محیط و قُلزم و عمّان و جیحون نم نبود
در ازل قتل علی را هیچ کس قابل نشد
یک زنازاده دگر چون زادهی ملجم نبود
عاقبت زد آنچنان زخمی ز کینه بر علی
کالتیام زخم او از بخیه و مرهم نبود
گر نبود اشعار خرّم جمله در مدح علی
شعری از اشعار وی مشهور در عالم نبود
هست مدح مرتضی توضیح واضح زان سبب
کرد خرّم تا بداند هر که او ابکم نبود(2)
در این ایّام روزی من ز پیری
به خود گفتم که میباید بمیری
در این عالم توقّف میکنی چند
به دنیا دل نمیبندد خردمند
غرض آن روز میرفتم به هر راه
در این اندیشه میبودم که ناگاه
دروغی شد به من الهام از غیب
که نه شک در دروغش هست نه ریب
که عزرائیل گفت ای رب عالم
چه فرمایی؟ بگیریم جان خرّم؟
که این بیچاره گردیده ز جان سیر
گمان دارم که مرگ او شده دیر
ندا آمد که عزرائیل زود است
که خرّم در جهان چندان نبود است
اگر پیر است او، پیری جوان است
سخنسنجی فهیمی نکتهدان است
به صورت پیر و در معنی جوان است
ز موزونان شهر اصفهان است
تأمّل کن مکن اینقدر تعجیل
که دارد این عمل صد قرن تعطیل
نگیری تو گر از یک جسم جانی
ندارد از برای تو زیانی
کند دم چون که اسرافیل در صور
نه رسوا در جهان مانده نه مستور
زمین هر وقت قاعاً صفصفا شد
ز طرح باغ و بستان بیصفا شد(1)
رود زیر زمین چون کوهساران
نبارد ز آسمان و ابر باران
نماند چشمساری و قناتی
نه جیحون و نه شط و نه فراتی
چو دنیا و زمین آخر زمان شد
ز مغرب ساحت مشرق عیان شد
جهان خالی شود از مسجد و دیر
وَ نه اُمّالشر بماند نه بُوالخیر(2)
نه غاری و نه کوهی و نه سنگی
نه روباهی نه شیری نه پلنگی
به مغرب بیضهای گر مانده برجا
ز مشرق باشد آن بیضه هویدا
مگیر آن وقت هم تو نیز جانش
به روی گردنش افکن عنانش
که با این بنده باشد خصلتی چند
کزو خشنود گردیده خداوند
اگر میمُرد از درد مجاعت
شکم را سیر میکرد از قناعت
وگر می خورد وقتی نان خالی
نگفتی، بس که طبعش بود عالی
نکرد از تنگدستی او شکایت
حذر میکرد از این حرف و حکایت
ز دست ظلم او از ضرب سیلی
نگشته هیچ کس را چهره نیلی
به کس نه فحش داده نه شنیده
نه در جنگی گریبانش دریده
نه دشمن داشت نه بُد دشمن کس
همین خصلت به دهر او را بود بس
وگر در عمر خود از کس بدی دید
نه رنجانید او را و نه رنجید
تمنّا از کسی بیجا نمیکرد
نمیکوبید هرگز آهن سرد(1)
به کار بندگان بیاعتنا بود
سر و کارش همیشه با خدا بود
1) 373. تمنّای از کسان را با آهن سرد کوبیدن مشابه دانسته است و آهن سرد کوبیدن کنایه از کار عبث و بیهوده انجام دادن است.
چو دید از خاکساری سازگاری
به عمرش پیشه کرده خاکساری
اگر دارد نسب از بختیاری
به او هرگز نکرده بخت یاری
به عیب هیچکس هرگز نپرداخت
که عیبش را مبدّل بر هنر ساخت
نه بغض و کینه نه بخل و حسد داشت
به دل پیوسته تخم مهر میکاشت
اگر بیمال مادامالحیات است
کتابش باقیات الصالحات است
کمال و مال دادیمش به هنگفت
گذشت از مال و با خود اینچنین گفت
کمال از من، نمیخواهم زر و مال
اگر خروار باشد یا که مثقال
بود مفلس ندارد ارث و میراث
که میراثش شود عاید به ورّاث
به عمر خویش زحمتها کشیده است
که تا از شعر شیرینی چشیده است
کتاب وی که باشد دشت خرّم
شده مشهور در امصار عالم
همه مضمون اشعارش جدید است
بسی محکمتر از سدِّ سدید است
دگر کین بندهی نیکوخصایل
به وحدانیّت حق هست قایل
خدا را داند او دانا و عالم
که بر بنده بود عادل نه ظالم
دگر دانه که از زور نبوّت
گرفته بازوی اسلام قوّت
نه شکی باشد او را از امامت
نه ریبی از معاد و از قیامت
ندارد از برای تو زیانی
ز جسم او نگیری گر تو جانی
چو عالم میشود خالی ز تنها
به عالم ماند او آن وقت تنها،
نه همصحبت دگر دارد نه نقّال،
نه عطّار و نه علّاف و نه بقّال،
نه خبّازی بود دیگر نه قصّاب،
نه سقّایی که بهرش آورد آب،
نه نسّاجی که بهرش جامه بافد،
نه خیّاطی که دوزد یا شکافد،
نه دلّاکی که بتراشد سرش را،
نه حمّامی که شوید پیکرش را،
گرسنه چونکه ماند در بیابان،
ز بینانی شود او سیر از جان،
همی گوید که عزرائیل جانم،
کجایی من نمیخواهم بمانم،
به جستجوی تو آن پیر ناشاد،
کند اینقدر داد و قال و فریاد،
که از دادش صدای او بگیرد،
جوابش را مده تا خود بمیرد
ز خرّم گر نگیری جان مخور غم
که نزد کس نگردد هیبتت کم
اگر قانون و نظمت را شکستی
بدین هیبت که هستی باز هستی
تمام تُرّهات من مزاح است
که شام مرگ انسان بیصباح است
به مصداق کلام حیّ سبحان
که فرمود است در آیات قرآن
به هر وقتی که گردد مرگ تقدیر
ندارد ساعتی تقدیم و تأخیر(1)
1) 374. تلمیحی به آیهی «اذا جاء اجلهم لا یستأخرون ساعته و لا یستقدمون» دارد.
جهنّم جای خرّم نیست
شبی در خواب خوش دیدم که مُردم
عمود آتشینی چند خوردم
کشیدندم سوی دوزخ به خواری
که اشک از دیدهام گردید جاری
در دوزخ به رویم چون که شد باز
گنهکاران برآوردند آواز
که خرّم را به پیش ما میارید
به حال سوختن ما را گذارید
اگر خرّم بیاید در جهنّم
بود یا جای ما یا جای خرّم
مردکی بیتمیز و نامعقول
که بسی بود خودپسند و فضول
گفت با من چرا نمیمیری؟
تا شوی فارغ از غم پیری
به جوان این جهان خوش است نه پیر
تو که پیری و سالخورده بمیر
دیدم او نیست از اولوالالباب
دادم او را به دین لطیفه جواب
کاین لطیفه است از لطایف نغز
بکر و بامعنی و خوش و بامغز
که خدا عمر من نموده طویل
تا که گردم وصیّ عزرائیل
خرّم پیر این لطیفه چو گفت
در حقیقت که دُرّ معنی سفت
کس نگردد از این لطیفه ملول
کَلِّم الناس گشت قدر عقول(1)
1) 375. اشاره به حدیث «کلِّمُ الناس علی قدر عقولهم» دارد. با مردم به اندازهی عقلشان سخن بگویید.
در این ایّام روزی از قوایم
که جا دارند از سر تا به پایم
که یکیک چون که بشماری دو چندند
که هر کس پیر شد از او برنجند
مرا هم چون که آنها پیر دیدند
ز اعضایم یکایک پا کشیدند
سؤال از یک به یک کردم من پیر
جوابم هر یکی کردند تقریر
اَوَل گفتم به گوش خود نهانی
که از بهر چه داری تو گرانی؟
ترا حرف کسی رفته است در گوش
که حق صحبتم کردی فراموش؟!
بزد خود را به کر گوشی که خوابم
نداد از خوب و بد اصلاً جوابم
دویم گفتم به چشم ای نور دیده
تو داری هم سیاهی هم سفیده
چرا هشتی که نور از تو شود دور؟
جوابم داد تا چشمت شود کور
سیم هم اینچنین گفتم به بینی
الهی خیر از عمرت نبینی
ز بس کردی به شامه بددماغی
تنفّر از تو کرد و گشت یاغی
بگفتا شامه از تو شکوه دارد
ز بوی پیرنفرت هر که دارد
چهارم ذائقه گردید مسؤول
بدو گفتم که از مشروب و مأکول
عسل با روغن و سرشیر با قند
نهادم در دهان بهر تو هر چند
به تو دادم چه شیرینی چه تلخی
ز میوه، آلو و هولوی بلخی
همه اغذیهام کردی فراموش
نگویی بود آنها نیش یا نوش
مذاق ذائقه شد تلخ و آشفت
به استهزاء جوابم اینچنین گفت:
تو از بس قلیه و قورمه نخوردی
حقیقت قلیه را از مَزّه بردی
نخوردی خوردنی تو آنچه جویی
به افلاست بگو با من چه گویی؟
سپس با لامسه گفتم که ای دوست
تو بودی بهر من هم مغز و هم پوست
بگفت: ای پیر زشت لاابالی
بکن کم ریشخند و خایه مالی
زسرتا پای تو جمله شده پیر
برای پیر جز مردن چه تدبیر
به هر جایت که مالی دست پیر است
اگرچه خا... باشد یا که ... راست
سپس کردم به موهایم همه رو
بگفتم با محاسن تا به ابرو
برای چه شما گشتید اسپید؟
مگر از عمر من هستید نومید؟!
جوابم مو به مو گفتند کای مرد
که ما نه ناخوشی داریم و نه درد
به ما چون صرصر پیری وزیده
ز بیمش رنگ و روی ما پریده
به دندانهام گفتم ای رفیقان
مرا بودید هر یک بهتر از جان
مرا سی و دو خدمتکار بودید
که بر من سالها خدمت نمودید
گمانم کز زبانم بد شنیدید
که یکیک از دهانم پا کشیدید
جوابم یک به یک دادند این طور
که از بس که نمودی تو به ما جور
حرام از بس که خاییدی تو از ما
کشیدیم از دهانت یک به یک پا
دگر کردی تو بر ما بس اهانت
یکایک پا کشدیم از دهانت
بطور خشم هم گفتم به قامت
که نان و آب من باشد حرامت
تو بودی راست بهر چه خمیدی؟
مگر از راستی تو بد شنیدی؟!
بگفت از پیریت بس صدمه دیدم
به زیر بار صدمه من خمیدم
پس آنگه رو نمودم سوی زانو
بدو گفتم که زانو قوّتت کو؟
بگفتا قوّت پیران ز قوتست
تو گشتی پیر و قوتت لایموت است
تو کی خوردی شرابی یا کبابی
به غیر از اینکه گاهی نان و آبی
به نان و آب تنها نیست قوّت
چه می خواهی ز ما ای بیمروّت؟!
ز بعد از آن همه گفتم به باهم(1)
نیایی پیش من چبود گناهم
ز حالم نیستی جویا و آگاه
مگر از صلب من گم کردهای راه؟!
جوابم گفت باه فتنهانگیز
که چون پیری کنم من از تو پرهیز
به صُلب تو دگر من جا نگیرم
برآشفتم بدو گفتم به ....رم!!
1) 376. قوهی شهوت، منی.
شنیدم هر کجا در طرف هامون
سگی از دور چون میدید مجنون
به سرعت از قفایش میدویدی
که تا هر جا بدان سگ میرسیدی
سر او را به دامن مینهادی
ز سر تا پای او بوسه بدادی
یکی گفتا که سگ بوسیدنت چیست؟
چرا پرهیزت از کلب نجس نیست؟
چو مجنون این سخن زان مرد بشنفت
حسابی پیش خود کرد و بدو گفت:
مرا زان رو به هر سگ میل خیلی است
که نامش همعدد با نام لیلی است
یکی گفتا چنین روزی به مجنون
که یک حرف از تو میپرسم نه افزون
چه عضوی از همه اعضای لیلی
تو را باشد به آن پیوسته میلی؟
چنین گفتا جواب او به خنده
که کردی مرده را زین حرف زنده
بدان عضوش مرا پیوسته میلی است
که نامش همعدد با نام لیلی است(1)
1) 377. در حروف ابجد لیلی با دو حرف س و ک (گ) برابر است و هر دو برابر هشتاد80. است.
یکی پرسید این مطلب ز لیلی
که با مجنون نداری از چه میلی؟!
جوابش گفت لیلی اینچنین شق
که مجنون هست بس بیعقل و احمق
چو لیلی در جوابش اینچنین گفت
ز لیلی گشت دلگیر و برآشفت
بگفتا گو که مجنون احمق از چیست
که گردد ظاهر احمق هست یا نیست؟
بگفتا هر که با احمق نشیند
ز فیض صحبتش خیری نبیند
که ندهد احمق از بس هست نادان
تمیزِ قنددان را از نمکدان
حسابی هست از ابجد موثّق
که باشد همعدد مجنون و احمق(1)
1) 378. مجنون و احمق هر دو در حروف ابجد برابر با 149 میشوند.
این نخل آبدار که نامش سماور است
از عشق کیست آنکه درونش پر از دُر است
سازنده در کنار محافل چو مطرب است
سوزنده در میان مجالس چو مجمر است
مطلوب هر کسی است به عالم به صبح و شام
مجبوب هر دلی است ز بس روحپرور است
کشتی آتشی است ولیکن به روی خاک
ساکن بود چنانکه نه محتاج لنگر است
گاه آب خواهد آن و گه آتش طلب کند
گاهی چو بط بود به جهان گه سمندر است
مرغان تمام دانه بچینند لیک آن
مرغی بود که طعمهی آن قند و شکر است
پیوسته آن به جوش و خروش است روز و شب
گویا دل معاند و بدخواه یاور است
پسرهایم عناصروار چارند
ولی آرام و فرمانبر نه سرکش
جوادم خاک و نصراله باد است
تقی آب است و کاظم باشد آتش
عکس پسر گذاشت پدر زیر آینه
تا چشم او به روی وی افتد معاینه
اسلامبول پسر به صفاهان بود پدر
فریاد از این مفارقت و این مباینه
قصیدهای به مناسبت ورود حضرت حجةالاسلام سیّد محمّدباقر(1)از نجف به اصفهان:
چنین کاین حجّت دین از نجف در اصفهان آمد
به دنیا نیز با اکراه آدم از جنان آمد
اگرچه فصل گل بگذشت و تابستان رسید امّا
عجب زیباگلی در گلستان اصفهان آمد
کنار انداخت از بهر عبادت خویش را قرنی
پس از یک قرن او خواهی نخواهی در میان آمد
کنون دارد شرف بر تخت شاهان آستانش چون
ز طوف آستانهای ملایک پاسبان آمد
برون آید ز چاه اصفهان دجّال وُ بگریزد
به گوش او رسد گر نایب صاحب زمان آمد
میان گلهی ایمان از این پس گرگ ایمان بر
نیفتد چون عصا بر دست موسیِ شبان آمد
برافتد از جهان رسم تهیدستی و درویشی
که این کان کَرَم با دست سیم و زرفشان آمد
1) 379. مقصود آیت الله حاج سید محمد باقر شفتی ثانی نوه مرحوم سید حجةالاسلام و فرزند آسید اسد الله شفتی است که 1320به اصفهان مراجعت نمود ر ک. بیان المفاخر، ج 2، ص 175.
به دنیا پهن خواهد شد همه شب سفرهی عامش
که بهر نزل اطعام مساکین میزبان آمد
به تعلیم تلامذ تالی علّامهی حلّی
ز سمت حِلّه و کوفه به شهر اصفهان آمد
زر علم اصول و فقه هر کس ممتحن گردد
که صرّاف همه علمی ز بهر امتحان آمد
ندانم معنی علم معانی و بیان امّا
همی دانم که معنی معانی و بیان آمد
به او نفروخت علم و فضل و تقوی و ورع را کس
ز ارث جدّ و بابش کامیاب و کامران آمد
نمیخواهد خدا گردد درِ این خاندان بسته
که در مسجد امام و پیشوا زین خاندان آمد
به مسجد چونکه پا بگذاشت از بهر نماز آن دم
بلال از باغ جنّت بهر تکبیر و اذان آمد
دعا کردند چندین سال خلقی تا که بازآیی
که تا امسال تیر هر دعایی بر نشان آمد
تفاخر میکنند اهل صفاهان بر همه عالم
که در شهر صفاهان مفخر اهل جهان آمد
نه تنها رفت استقبال او آدم، شرافت بین
که استقبال او فوج ملک از آسمان آمد
سفر یک قرن کرد و سکّهی صاحبقرانی زد
بحمداللّه پس از قرنی که آمد بیقران آمد
ملاذ و ملجأ و مأمن برای خلق در عالم
به شهر اصفهان از کشور دارالامان آمد
مکان گویند در عالم شرافت از مکین دارد
یقین شد این سخن چون این مکین در مکان آمد
غم دوری او کاهید جسم فربه و لاغر
که از این غصّه هر کس کاردش بر استخوان آمد
بود توضیح واضح آنچه گویم من در اوصافش
نمیگویم دگر کو اینچنین یا آنچنان آمد
بداندیش تو را پاداش نفرین است و بس زیرا
که میگویند هرچه بر زبان آمد زیان آمد
نمیگردد گدا محروم از این آستان و در
به صد امید خرّم نیز در این آستان آمد
ای دل آنانکه از این دار فنا میگذرند
آن کسانند که شمشیر بلا را سپرند
نه به فکر ضرر و منفعت سیم و زرند
«دُنیی آنقدر ندارند که بر او رشک برند
یا وجود و عدمش را غم بیهوده خورند»
مرد و زن پیر و جوان چون همه گردند هلاک
میکند دست اجل جامهی جان همه چاک
ای خوش آن کس که ندارد به زر و سیم امساک
«نظر آنانکه نکردند بدین مُشتی خاک
الحق انصاف توان داد که صاحبنظرند»
سستعهدیست جهان بست به هر کس پیمان
گر دهد مال به او در عوضش گیرد جان
تو بدین عمر که بنمودهای از پیر و جوان
«دوستی با که شنیدی که به سر بُرد جهان
حق عیان است ولی طایفهی بیبصرند»
گر تجاوز بکند عُمر تو را یکصد و بیست
وز صد و بیست به تدریج رسد تا به دویست
آن که گوید که تو جاوید بمانی آن کیست؟!
«ای که در پشت زمینی همه وقت آن تو نیست
دگران در شکم مادر و پشت پدرند»
عاقلی گر تو به دیوانه تمسخر نکنی
وز زر و سیم کسی کیسهی خود پُر نکنی
ساربان گر بشوی ظلم به اُشتر نکنی
«تا تطاول نپسندی و تکبّر نکنی
که خدا را چو تو در مُلک بسی جانورند»
آدمیزاد بود چون گلهی دستآموز
همچو گرگ است اجل در پی ایشان شب و روز
نیست چون از پی این گلّه شبانی دلسوز
«گوسفندی بَرد این گرگ از آنها همه روز
گوسفندان دگر خیره در او مینگرند»
رفت قارون ز جهان با همه گنج و امساک
نه فریدون به جهان ماند نه جم نه ضحّاک
میشود شاه و گدا عاقب کار هلاک
«آنکه سر از سر نخوت ننهادی بر خاک
عاقبت خاک شد و خلق بر آن میگذرند»
با کسی باغ و عمارت وفایی نکند
عاقل آن است که بنیاد بنایی نکند
بجز از خانهی حق روی به جایی نکند
«عارفان هرچه ثباتی و بقایی نکند
گر همه ملک جهان است به هیچش نخرند»
گر دو روزی گذرد خوش به تن اهل جهان
چار روز از پی آن بد گذرانند ایشان
هر که گل چید ز خارش رسد آسیب بدان
«گل بیخار میسّر نشود در بستان
گل بیخار جهان مردم نیکوسِیَرند»
آنکه از ناخن شانه نخ گیسو بشکافت
چونکه بشکافت بر آن مشک بسایید و ببافت
با همان گیسوی مشکین سوی عقبی بشتافت
«این سرایی است که البته خلل خواهد یافت
خنک آن قوم که در بند سرای دگرند»
خرّما گر کنی از اطلس و دارایی بَز(1)
یا کهن خرقهی خود نو کنی از قاقم و خز
چون بمیری نبری جز کفنی یک دو سه گز
«سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز
مرده آن است که نامش به نکویی نبرند»
1) 380. شاعر در حاشیه نسخه خطی معنی بَز را جامه نوشته است.
هرکه را بقعهی این پیرمکان خواهد بود
تا جهان هست جوانبخت و جوان خواهد بود
روز و شب این سخنش ورد زبان خواهد بود
«تا ز میخانه و مینام و نشان خواهد بود
سر ما و قدم پیر مغان خواهد بود»
پیر گوید که ز ما مرتبه و دولت خواه
خادم ما شو و شاهی عوض خدمت خواه
لیک چون داخل این بقعه شوی رخصت خواه
«بر سر تربت ما چون گذری همّت خواه
که زیارتگه رندان جهان خواهد بود»
زآتش عشق تو دل دیگصفت در جوش است
نکنم با کسی اظهار و لبم خاموش است
منّت بادهفروش ار چه مرا بر دوش است
«حلقهی پیر مغانم ز ازل در گوش است
ما همانیم که بودیم و همان خواهد بود»
بس که بودیم به وحشت ز جحیم و ز صراط
عُمر ناخوش گذراندیم و نکردیم نشاط
رخت بستیم و در این بُقعه فکندیم بساط
«عیب مستان مکن ای خواجه کزین کهنه رباط
کس ندانست که رحلت به چهسان خواهد بود»
پیر من فاتحه خوانم به مزارت بیحد
قل هواللّه احد خوانم و اللّهُ صَمد
به مزار تو درود از حق افزون ز عدد
«چشمم آن دم که ز شوق تو نهد سر به لحد
تا دم صبح قیامت نگران خواهد بود»
من به مدح تو چه گویم که سزای تو بود
هرکه را مینگرم محو لقای تو بود
دارد او دردی و محتاج دوای تو بود
«هر زمینی که نشان کف پای تو بود
سالها سجدهی صاحبنظران خواهد بود»
گر به خرّم پس از این حادثه بد خواهد کرد
او توکّل به خداوند اَحَد خواهد کرد
با تولّای علی جا به لحد خواهد کرد
«بخت حافظ گر از اینگونه مدد خواهد کرد
زلف معشوق به دست دگران خواهد بود»
و در آغاز قطعه با القابی طنزگونه به نثر مسجع چنین نوشته است:
«جالینوس، بطلمیوس، خلفالصّدق حکمای یونانی و طوس، از حُسن خُلق با همه خَلق مأنوس، معالج جمیع امراض سِیَّما نقرس و شقاقلوس از اخبار فوت بیماران جاسوس، سیّاح مملکت پاریس و به روس پیوسته در جملهی کامرانی پهلوی عروس و به بعضی از نسوان ماکیان طبیعت خروس و شب و روز متّکی به اورنگ و نیمکت آبنوس. القطعه»
ملکالموت را به خواب شبی
دید صدّیقی از خواص عباد
که همی گفت با خدا که تو را
نیست با کس عناد غیر وداد(1)
جان گرفتم ز هرکه کردی امر
گرچه در بلخ بود یا بغداد
سخت بودم به قبض روح همه
گر ز عُبّاد بود یا زهّاد
بود هرکس به گردنش زُنّار
یا به بازوش بود حرز جواد(2)
یا کسی منکر از قیامت بود
یا که او بود معترف به معاد
وقت نزعش(3)به من نکرد اثر
هرکه اذکار خواند یا اوراد
مرشدی چند را گرفتم جان
کز همه عامه میشدند ارشاد
حاصل عمر مرد و زن چو رسید
کردم از داس دست خویش حصاد(4)
عید هر خانه را عزا کردم
نه که یک عید یا دو بل اعیاد
همه را دیدهام من از یک چشم
خواه بود از بیاض(1)یا که سواد(2)
هر نفس جان گرفتنم گذرد
تا ز تو امر گشت بگرفتم
جان ضُحّاک و کاوه حدّاد
درب باغ ارم گرفتم جان
با تشدّد ز قالب شدّاد
روح فرعون را به لُجّهی نیل
قبض کردم با که تو داشت عناد
جان نمرود نیز بگرفتم
با همه دعوی و غرور زیاد
یکصد و بیست و چار هزار نبی
کردهام قبض روح در تعداد
خلفای ثلاثه را که به دهر
هر سه بودند مایهی افساد
جان گرفتم ز هر سه سخت نه سست
کاین جلادت نیاید از جلّاد
روح سلمان فارسی هم قبض
کردهام با اباذر و مقداد
قبض ارواح سیزده معصوم
کردهام با نتیجه و اولاد
به تقاص حسین بگرفتم
جان شمر و یزید و ابنزیاد
گر بگویم که جان ز هر جاندار
من گرفتم ندارد استبعاد
بارها در شکارگاه از من
قبض شد روح صید با صیّاد
رشوه و مُهلتانه هم هرگز
نگرفتم ز اغنیای بلاد
خود تو دانی که روز و شب دارم
در امورات راجع(1)استعداد
بهر من جان گرفتن آنسان است
که به رگ نیشتر زند فصّاد(2)
هست ثابت بر تو خدمت من
نیست لازم به ثبت استشهاد
به همین عادت و عمل شب و روز
تا به صبح قیامتم معتاد
حالیا رفته است از عمرم
سالهای بعید از ابعاد
هیچ خواهش نکردهام از تو
از زمانی که کردهایم ایجاد
بعد چندین هزار سال کنون
میکنم از تو مسئلت دو مراد
که به میرزا مسیحخان طبیب
بدهی عمر و آبروی زیاد
زانکه در قبض روح بیماران
روز و شب میکند به من امداد
جان انسان بود به تن ششدانگ
پنج روزی است تن از آن آباد
دانگی از آن بگیرد عزرائیل
پنج دانگش طبیب بیبُنیاد
خرّم ار قافیه مکرر ساخت
دارد از شیخ فارسی اسناد
که تاریخ آن 1323 یعنی پنج سال پس از اتمام
دیوان دشت خرّم و یک سال قبل از فوت اوست:
در وفات خویش خرّم گفت واویلا که من
مُردم و محروم گردیدم ز دیدار همه
نیست گر در قبر بهر من پرستاری چه باک
هست از رأفت خدا یار و پرستار همه
چشم پوشیدم ز فرزند و زن و خویش و تبار
وز جهان رفتم اگر بودم گرانبار همه
هیچ کس در این سفر یار و رفیق من نشد
من گذشتم از همه باشد خدا یار همه
تکیه بر دیوار عُمر خود زدم امّا فتاد
زودتر دیوار عمر من ز دیوار همه
در عزایم کس نگرید هیچکس از دوستان
تا نبیند چشم دشمن چشم خونبار همه
گشت در گلزار عُمر من وزان باد خزان
باد از باد خزان محفوظ گلزار همه
من که رفتم از جهان با رنگ زرد از درد مرگ
سرخ باد از فرط صحّت رنگ رخسار همه
شصت سال افزون کشیدم رنج تا شاعر شدم
شعر گفتن نیست آسان تا بود کار همه
در فنون شعر ماهر گشتم، از بس روز و شب
خواندم از روی شعف دیوان اشعار همه
ماند دیوانی هم از من یادگاری در جهان
تا که اشعارش شود زین بعد تکرار همه
کردهام آل محمد را در آن بسیار مدح
هست آن مدح و ثنا الحق سزاوار همه
از علی، تا مهدی صاحب همه حقّند و هست
این سخن هم اعتراف من هم اقرار همه
دست بر دامان اولاد علی محکم زدم
چون خدا بخشد به آنها جُرم و اوزار همه
احمد مختار را یا رب شفیعم کن به حشر
غیر از احمد کیست در آن روز مختار همه؟
با علی انداز یارب تو سر و کار مرا
چونکه با وی هست در محشر سر و کار همه
با تولّای علی ما غم نداریم از گناه
زانکه در آمرزش ما اوست غمخوار همه
هیچ اسرار گناهانم مکن در حشر فاش
در ازای آنکه پوشانیدم اسرار همه
الغرض این قطعه را گفتم که باشد یادگار
گر بود خوش یا که ناخوش آن در انظار همه
گفت خرّم بهر تاریخ وفات خود چنین
آه من مُردم خدا بادا نگهدار همه
1323
امام جماعت مسجد لنبان سروده است(1)
حیف از سید محمّدصادق آن سبط رسول
کز جفای مرگ و جور آسمان رفت از جهان
چون که شد از تنگنای ملک دنیا تنگدل
کرد از آن رو جانب عقبی روانِ خود روان
میهمان جدّ خود گردید در باغ بهشت
حَبّذا زان میزبان و مرحبا زین میهمان
مسجد لنبان که رونق داشت از وی سالها
بیوجودش بیصفا گردید این عهد و زمان
در عزایش از سرود رود رود مرد و زن
زندهرودی شد روان از چشم اهل اصفهان
داد از دست اجل زیرا که اندر روزگار
دست رد نگذاشته بر سینهی پیر و جوان
هرکه دل بندد به بود و سود این دنیا خطاست
زانکه بودِ آن شود نابود و سود آن زیان
چون گذشت از عمر وی هفتاد یا هشتاد سال
عاقبت افتاد در شست اجل پنجاه سان
1) 392. مرحوم سیّد محمّدصادق بهشتی فرزند میرزا عبدالباقی متوفی 1308 از علمای معاصر با خرّم و مشتهر به علم و زهد و تقوی بود که به این دلیل او را سلمان زمان و ابوذر دوران میخواندهاند مزار این عالم در قبرستان پشت مصلی در تختفولاد اصفهان است.
بر دهانش مُهر خاموشی از آن زد دست مرگ
تا دگر جاری نسازد بر زبان لفظ و بیان
ریش کافوری خود را شستوشو از سِدر کرد
تا بدان پاکی کند در سایهی سدره مکان
جسم او کردند مدفون چون در این ارض شریف
مرغ روحش ساخت اندر شاخ طوبی آشیان
جاودانی چون در این عالم نشد دارم امید
تا بماند جاودان او در بهشت جاودان
هرکه خواند این قطعه را با او ز قول من بگوی
کز پی ترویح روحش نیز الحمدی بخوان
گفت خرّم از پی تاریخ فوتش اینچنین
پیشوای دین احمد شد مجاوردر جنان
فی سنه 1308
آه سید محمد صادق
که به عمرش نداشت بخل و حسد
رفت از این جهان در آن ساعت
که قمر بود منزلش به اسد
گفت خرّم برای تاریخش
نوّر اللّه مضجعٌ وَ جَسد
سنه 1308
قطعه مادهتاریخ ترور ناصرالدین شاه که شاعر آن را با القاب شهید و جملات دعایی «نوّراللّه مضجعه و جَسَده» وی را ستوده است و مسلّماً امروز با افشا گردیدن چهره منحوس آن مفسد و عیّاش وطنفروش که الحق قاصر دین بود نه ناصر دین برای نگارنده بسیار سنگین است که لفظ شهید را بر آن شاه پلید روا دارم امّا از باب سند تاریخی و شناخت دیدگاههای غلطی که در آن زمان نیز رایج بوده است ناگزیر به نگارش آن میباشم.
مصحّح(حامد اصفهانی)
داد از سپهر غدّار وز روزگار خونخوار
کاین هردو آدمیکش هستند و خصم انسان
بُردند بس گدا را بر روی تخت شاهی
کردند بس شهان را در خون خویش غلطان
هم شاه و هم گدا را دعوت کنند امّا
آرند جای شربت زهر از برای مهمان
جانوسیار و مهیار گشتند زنده گویا(1)
کز کینه گشته کُشته دارای ملک ایران
مقتول در عبادت قاتل پی جلادت
آن مستحقّ جنّت وین مستعدّ نیران
مقتول بافتوّت قاتل چه بیمروّت
آن تابع نُبوّت وینیک مطیع شیطان
مقتول در زیارت قاتل به قتل و غارت
اجزای بیبصارت مدهوش و مرده اعیان
1) 393. جانوسیار و مهیار دو سرهنگی بودند که دارا را کشتند و عاقبت اسکندر هر دوی آنها را کشت.
مقتول شاه عاقل قاتل ز عقل زایل
شد از خدای غافل وز بنده رویگردان
مقتول باکفایت قاتل چه بیدرایت
هرکس از این حکایت گردیده مات و حیران
شاه شهید انداخت تاج کیانی از سر
شاه سعید افراخت رایت ز بهر میدان
شاه شهید اگر رفت شاه سعید آمد
این راست مُلک ایران او راست باغ رضوان
شاه شهید چون بست چشم از جهان و اهلش
شاه سعید گردید از نو خدیو کیهان
نمرودی آتش افروخت تا سوزد او خلیلی
امّا برای وی شد باغ جنان گلستان
گر رفت ناصرالدین آمد مظفّرالدین
آن بود ناصر دین وین شد معین ایمان
جم حشمت و سپاهی بر تخت پادشاهی
بنشست و هم نشیند بر تخت چون سلیمان
سازد بلند بختش کرسی عرش تختش
تا بگذرد ز رفعت ایوان او ز کیوان
ظلّ اِله آید وز آب لطف شوید
گرد غم عزا را از چهر ظلّ سُلطان
مسعودشاه با ذل آن کو که روز تا شب
هستند شاعرانش مدحتگر و ثناخوان
هر دم به اهل حالی بیمنّت سؤالی
بینقل قیل و قالی از لطف کرده احسان
در قتل و ماتم شاه از اشک چشم مردم
دو زندهرود جاری گردیده در صفاهان در ماتمش نه تنها مؤمن گرسته و بس
کافر به حال زارش بگریست با مسلمان
اهل حرم هم از غم مشغول سوگ و ماتم
گیسوکنان و درهم وز مویه موپریشان
رُخساره کَنده هریک از این خبر به ناخُن
یکباره پاره کرده در این عزا گریبان
ای کاش تلگرافات سوزانده بود برقی
تا منتشر نمیشد زود این خبر به دوران(1)
گر غایبانه خدمت نبود صدر اعظم
از عیب در خضورش شد خدمتش نمایان
پس حکم تلگرافی شد بر وزیر کافی
از سمت شهر تبریز سوی دیار طهران
در مسند صدارت شد مصدر وزارت
زین مژده و بشارت گردید شادمانان
نوشیروان شهِ نو بوذرجمهر دانا
گردید صدر اعظم بی شک و ریب...
عهدی که بسته بودند شاهان اربع از...
این عهد نیز کردند تجدید عهد و پیمان
چون خواستم بگویم این قطعه عقل گفتا
خُرما مبر به بصره زیره مبر به کرمان ز
1) 394. ابیاتی در حاشیه نوشته شده ولی به دلیل فرسودگی قابل خواندن نیست.
یرا که در صفاهان بسیار شاعرانند
با علم و فضل و دانش جمله ز اهل عرفان
خاصه امیر دانا کو هست بس توانا
رُکن رکین دولت خان خلف سلیمان
طبعم نصیحت عقل نشنید و باز گردید
مشغول این چکامه فوراً به عون یزدان
نظم شهادت شاه در هر دیار و شهری
البته هست لازم بر مردم سخندان
خرّم هم این جسارت در شهر اصفهان کرد
تا یادگاری از وی ماند به روزگاران
وانگه درون تاریخ آمد یکی و گفتا
ناحق شهید گردید ای وای شاه ایران(1)
1313 = 1 + 1312
افسوس که شد ناصر الدین شاه شهید
از تیر لُوِروه(2)رضا نام عنید
خرّم یکی افزود به تاریخش و گفت
شد وارد ایوان جنان شاه شهید
فی سنه 1313
در تعریف و توصیف مدرسه اسلامیه واقع در دارالسلطنه اصفهان و ریاست جناب مستطاب سیادتانتساب میرزا سیّد علینقیخان سرتیپ توپخانه در مدرسه مزبوره به رشته نظم درآمد فی شهر ربیعالثانیه 1322.
قطعه
زهی زین مَدْرَس عالی که اسلامیّه خوانندش
به کلّ خطّهی اسلام دیگر نیست مانندش
بود این خانه دارالعلم و باشد مجلس دانش
روا باشد که چون شیراز دارالعلم خوانندش
کشد بر دوش هرکس بار علمی را دراین مَدْرَس
عجب باری بود این بار گر منزل رسانندش
بود هر علم چون حلوا به مذق و کام شاگردی
که صبح و شام استادان از این حلوا چشانندش
اگر شیطان گذارد پای در این مدرسه روزی
به ضرب چوب فرّاشان از این درگاه رانندش
ز ناپاکان بد پاک است این مَدْرس که کودک را
ز شیر پاک و بیغش دایگان میپرورانندش
در این مَدْرَس مگس راهی ندارد یک نَفَس آری
نشیند چون مگس بر روی شیرینی پرانندش
مُدرّس رایض و طُلّاب مرتاضند و زحمتکش
دهد رایض به هر اسبی ریاضت تا دوانندش
پدر مُزد پسر رد کن که هرکس گوسفندی را
به چوپانان دهد مُزد و مواجب تا چرانندش
یگانه حضرت سرتیپخان آن کو که عزّت را
به هر مجلس گذارد پای بر سر مینشانندش
به گاه نُزل و اطعام مساکین میهمانش را
ز هر نعمت ز خام و پخته خُدّامش خورانندش
نکوخواهَش بود جایش میان روضه رضوان
بداندیشش پس از مردن سوی دوزخ کشانندش
ز پیری شد دماغش خشک خرّم باید از حکمت
دو قطره روغن بادام در بینی چکانندش
قطعه مادهتاریخ سال اتمام برج باغ نو سرکاری
واقع در محله لنبان اصفهان
القطعه
در زمان دولت شاه فریدون دستگاه
خسرو جمشید کرّ و فر مُظفّر پادشاه
آن ظفرمندی که روز جنگ اگر خواهد مدد
آسمان لشکرکش وی گردد و انجم سپاه
هر سر شاهی کند فخر و سرافرازی ز تاج
از سر این شاه تاجش سرفراز است و کلاه
حضرت نوّاب والد ظلّالسلطان آنکه هست
ارشد اولاد نسل ناصرالدّین، پادشاه
شاه مسعود رعیّتپرور عادل که هست
خلق عالم را ملاذ و ملجأ و پشت و پناه
هست از بس که ثواباندیش تا پایان عمر
دامنش هرگز نشد آلوده از لوث گناه
معنی توحید را داند که میگوید مدام
نیست در عالم اله اِلّا خداوند اله
نقشبند صورت و معنی انسان بعد از این
ممتنع باشد چنین نقشی کشد در کارگاه
طرح این برج رفیع انداخت چون از امر وی
ابتدا تا انتهایش ساخته شد در سه ماه
هرکه در این باغ از بهر تفرّج پا نهاد
از مساجد زاهدان و عابدان از خانقاه
باغ جنّت حوض کوثر برج و پیک لعل
هر درختش طوبی و پر از گل و پر از گیاه
میکند ماه فلک منزل به هر برجی دو روز
ماه روی شاه در این برج باشد سال و ماه
خواستم چون از خرد تاریخ اتمام بنا
تا که باشد بی زیاد و کم بدون اشتباه
در جواب من خرد گفتا بگو خرّم چنین
کوکب این برج باشد چهره مسعودشاه
سنه 1320 هجری قمری
تاریخ برپا کردن ستونهای مسجد مقرّب الخاقان رحیمخان امینالرعایا و بیگلربیگی دارالسلطنه اصفهان(1)
به عهد شه دادگر ناصرالدین
که چون او نیامد به گیتی جهانبان
ز اخلاص و همت امینالرعایا
خداوند احسان محمد رحیمخان
چو کعبه که در مکّه بنیاد آن شد
بنا کرد این مسجد اندر صفاهان
به تاریخ ارکان آن گفت خرّم
به مسجد پی طاق شد جفت ارکان
1290
1) 397. مسجد رحیمخان از مساجد معروف اصفهان واقع در خیابان طالقانی فعلی.
تاریخ وفات ناظمالملک
ای دریغا ز نظام الملکی
که از او نظم داشت ملک جهان
سی چهل روز بیش یا کم بود
کآمد از یزد سوی اصفاهان
مأمن اهل آن ولایت شد
لیک او را اجل نداد امان
مُلک لِلّه واحد القهّار
چون تلاوت نمود از قرآن
ملک دنیا به مالکش بگذشت
سوی عقبی روان نمود روان
این جهان را چو یافت فانی کرد
این وصیّت به منشی همدان
که به لوح مزار من بنویس
آیهی کلّ من علیها فان
این بگفت و به قابض ارواح
کرد تسلیم از رضایت جان
عِوَراتش به مرگ او گشتند
همگی مو کنان و مویه کنان
بلبل روح او به گلشن خُلد
مترنم بشد به صد الحان
هرکه را دیدم از خدای غفور
بهر او گشت طالب غفران
متمسّک به حجةالاسلام
گشت و بگرفت او برات امان
گفت تاریخ فوت او خرّم
ناظمالملک داد جان آسان
1287
قطعه مادهتاریخ افصحالشعراء میرزا همای شاعر که از اهل شیراز است(1)
حیف و صد حیف از هما آن طوطی شیرینسخن
کز شبستان جهان شد در گلستان جنان
چون که شد از تنگنای مُلک دنیا تنگدل
کرد از آن رو جانب عقبی روان خود روان
گرچه بُد از مردم شیراز لیک از ماتمش
زندهرودی شد روان از چشم اهل اصفهان
چون گذشت از سال عمرش شصت کم یا بیشتر
عاقبت افتاد در شست اجل پنجاه سال
ریش کافوری خود را شستوشو از سِدر کرد
تا بدان پاکی کند در سایهی سدره مکان
بر دهانش مهر خاموشی از آن زد دست مرگ
تا نسازد بر زبان جاری دگر لفظ و بیان
در جوار مرقد شهزاده احمد شد مقیم
ساخت از آسیب کرمان بهر خود دارالامان
1) 398. مرحوم همای شیرازی جدّ جلالالدین همایی و فرزندانش طرب و عنقا و سها از شعرای قرن سیزدهم و چهاردهم بودند.(ر. ک: مقدمه دیوان طرب، نوشته استاد همایی)
جاودانی چون در این عالم نشد دارم امید
تا بماند جاودانی در بهشت جاودان
کلک خرّم از پی تاریخ فوت او نوشت
طایر روح هما پرواز کرد از آشیان
1290
این رباعی را نیز در ماده تاریخ رحمت پناه میرزا عبدالله اطعمه متخلص به اشتها غفر له سروده است.
افسوس که اشتهای با فضل و هنر
از دار فنا سوی بقا کرد سفر
خرّم پی تاریخ وفاتش گفتا
ای وای که اشتها نداریم دگر
1289
قطعه تاریخ وفات مرحوم میرزا محمدحسین المتخلّص به «تاراج»
حیف و صد حیف که تاراج فصاحت گفتار
رفت از این منزل فانی به سوی دار بقا
آن که یک عمر چهل سال و یا پنجه سال
غزلیّات و قصاید همه کردی انشا
کرد تحقیق جهان، یافت محل گذر است
رخت بربست و به تعجیل گذشت از دنیا
سخنش آب روان بود دریغا کان آب
در دل خاک فرو رفت به صد رنج و عنا
گشت خاموش ز گفتار چنان کآوازش
هیچ کس نشنود هرچند نمای اِصغا
شربت مرگ بنوشید و بپوشید کفن
کند از کالبد خویش لباس دیبا
چون به دل آرزوی کوثر و تسنیمش بود
تشنه جان داد و برست از مرض استسقا
ترک جان کرد و شد از خانهی دنیا بیرون
دل نبندد به جهان لحظهای مرد دانا
خلوتی ساخت به روی همه در محکم بست
کرد از صحبت تنها تنِ خود را تنها
لشکر مرگ چنان غارت جان تاراج
کرد کز هستی او نیست نشانی اصلا
آشنایان و رفیقان وی اندر غم او
خون ببارند گر از دیده نباشد بیجا
کلک خرّم پی تاریخ وفاتش بنوشت
روح تاراج بود شاد الی صبح جزا
1288
کاشکی میشد بهشت کوی تو بر من نصیب
تا منِ پیر از هوایش باز میگشتم جوان
فرقهای از مردم کرمانشهان را تو ز دم
با خود آوردی به صد عزّت سوی کرمانشهان
چون که سنگ تفرقه در آن گروه افتاده بود
هر یکی بودند چون گم کرده مرغی آشیان
آن جماعت جمع گردیدند چون دیدند تو
گلّهی بیصاحبی را گشته از رأفت شبان
مرحله تا مرحله بر هرکه زاد و راحله
دادی امّا نی به رسم قرض، دادی رایگان
حبّذا از این جوانمردی و این جود و کَرَم
مرحبا بر این سخیطبعی و دست زرفشان
از نژاد و اصل خرّم گر شوی جویا ز لطف
مجملاً معروض خواهم داشت در یک شعر هان
اصفهان هستم ولیکن اصفهانی نیستم
تا که با دجّال گردم همرکاب و همعنان
تا زبان در کام هرکس هست اگر از روی کید
کس زبانبازی کند با تو بیفتد از زبان
قطعه در مادهتاریخ وفات مرحمت و غفرانپناه جنّتمکان فردوسآشیان فخرالفقهاء والمجتهدین حجةالاسلام والمسلمین آقای آقا میرزا محمّدباقر موسوی(1)طاب ثراه و جعل الجنة مثواه.
ای دریغ از محمّد باقر
که روان شد روان او ز جَسَد
سیّد موسوینسب که به او
فخر میکرد مسجد و معبد
کرد منزل به جنةالمأوا
گشت محشور با اب و اُم و جَد
مسند اجتهاد را برچید
کافکند در بهشت آن مَسْنَد
شد مکانش به لامکان که به او
لامکانان همه برند حسد
زهد قدسش نداشت حدّ یَقِف
تا بگویم که بود تا به چه حد
گفت توحید وقت نزع روان
قل هواللّه خواند تا به اَحَد
دعوت حق قبول کرد و برفت
زانکه موعود را بود موعد
گفت خرّم برای تاریخش
نوّراللّه مضجعه و جَسَد
1313 قمری
1) 399. مقصود آیةاللّه میرزا سیّد محمّدباقر موسوی چهارسوقی مشهور به «صاحبروضات» است که 1313 قمری وفات یافت و تکیهای به نام خود او که مقابل تکیه خوانساری و ضلع جنوبی مسجد مصلی قرار دارد دفن گردیده است.
این قصیده در ستایش سرکار شریعتمدار نایبالامام الملجاء الخواص والعوام عمدةالفقها والمجتهدین و قدوةالعلماء العاملین محیی شریعت سیدالمرسلین سمّی ولیّ ربالعالمین الحاج میرزا اسداللّه حامل لواء الجمعة والجماعه فی دارالدولة الکرمانشاهان.
از قضا روزی من و جمعی ز اهل اصفهان
در وثاق شاعری بودیم خوشدل میهمان
ناگهان نایب حسینخان هم ز راه مرحمت
سرفرازم کرد و پا بگذاشت خوش در آن مکان
از کنار و گوشه هریک صحبتی میداشت لیک
خان نایب صحبت اصحاب را بُرد از میان
صحبت شیرین نایب نقل مجلس شد که کرد
وصف بیحد از امام جمعهی کرمانشهان
زآب و تاب وصفش آمد دیگ طبع من به جوش
همچو دیگی کز تف آتش میان دیگران
مشتری جنس خُلقش گشتم و گفتم اگر
سود از این سودا نبینم هم نمیبینم زیان
ای سخیطبعی که نام حاتم و قاآن معن
ساختی معدوم و منسوخ از عطای بیکران
در خور اعطا و بذل و بخش تو باشد سه گنج
گنج قارون گنج بادآور و گنج شایگان
حکم تو چندان بود نافذ که گر فرمان دهی
هفت کوکب را ببندد چرخ بر یک ریسمان
در پناهت هرکه آید ایمن است از حادثات
از تو کرمانشاه چون کرمان شده دارالامان
مستفیض از باطن روحالامین گشتی ز غیب
در بطون سبع قرآنی و از علم بیان
رتبت عالیجنابی یابد و قدر رفیع
هرکه گردد در جناب عالیِ تو پاسبان
باغ و بستان جهان را مینیاری در نظر
زانکه باشد روز و شب چشمت پیِ باغ جنان
گشتهای همنام با نام دو شیر نامدار
یک از آن دو در زمین یک آسمان دارد مکان
نیست شیر آسمان را بر زمین راهی ولی
طی کند شیر زمین یک دم ره هفت آسمان
هست سرخط غلامی اینکه بنوشتم نه شعر
تا نشان زان خواجه آید بهر عبدی بینشان
فهرست
سخن دانشنامه تخت فولاد اصفهان 5
مقدمه 7
معاصران خرّم 12
سبک شعر و صنایع و بدایع اشعار خرّم 12
خانواده خرّم 14
ممدوحان خرّم 15
وفات خرّم 16
سخن مصحّح 18
فهرست اشعار
بخش غزلیات 25
نخواهد گشت آسان بر تو حلّ عقد مشکلها 27
به دست آر ز یک جام می دل ما را 28
اگر نمیدهیام پس ببُر زبان مرا 29
تا از وفا نوازد عشّاق بینوا را 30
تا با تن لاغر نکشم بار گران را 31
بگو که میکشد این کار عاقبت به کجا؟ 32
این دِین را ز گردن خود میکنم ادا 33
بهر یک پیمانه پیمایم ره میخانه را 34
فدای او کنم از شادی آن ساعت دل و جان را 35
تا به نگاهی آن جوان، باز کند جوان مرا 36
عمر برو برو برو مرگ بیا بیا بیا 37
از صحبت بیهوده نگهدار زبان را 38
عجبتر اینکه دهد مشک بوی موی تو را 39
خوش دلیم از باختن، چون دست و دل بازیم ما 40
گر زیرکی معلوم کن ز آغازِ کار انجام را 41
که با این یار و این منزل نخواهم حور و مینو را 42
باشد به ذات پاک امّید نجات ما 43
از هرچه هست و نیست بود یار بس مرا 44
آن به که ز خوردن بکشد دست هوس را 45
نمیآید، مبادا بنگرم روی چو ماهش را 46
چون دید او که کهنه شده آستین ما 47
که نه کاری گرفتم پیش و نه دست نگاری را 48
مطرب بزن که تا رود از چشم خواب ما 49
نه دگر پا باشد و نه عقل پابرجا مرا 50
نه دل آرام و نه جان است ما را 51
نیست کس امّا چو من از جان خریدار شما 52
چه میشد گر خدا معدوم میکرد از جهان غم را 53
ترسم ندهند راهم امشب 54
یک ده آباد به باشد ز صد شهر خراب 55
تا رسانم بر لبش لب را رسانم جان به لب 56
چون شد که یاد کردهای از من عجب عجب!! 57
وای بر حال کسانی که جوانند و عَزَب 58
تا ز وصل او نصیب من چه باشد، یا نصیب 59
میدیدمت به کام دل امروز بینقاب 60
به عمر خود نشناسد شمال را زِ جنوب 61
ز بخت بد نه بِهَم میشود نصیب نه سیب 62
همه آباد ز آب و گل درویشان است 63
بهر مشاهدان زحمات و مرارت است 64
شیوهی معشوق ناز و غمزه و طنّازی است 65
این بوریا ز زُهد و ورع نیست از ریاست 66
شراب سرخ خورد، کان دوای هر درد است 67
می پیاپی ده که چشم ما همه بر دست تُست 67
آنها صلاح نیست صلاحم به مُردن است 68
به هیچ روی نظر برنگیرد از رویت 69
به هر کجا که نهد پای دست و دل پاک است 70
کی ز دیدار رخ آن ماهرو مَهْ تاب داشت 71
سقر هم تا بمیرم جای من نیست 72
بَرَد گر آب عالم را غمش نیست 73
تا سلاح جنگ پوشیدیم ما دعوا گذشت 74
هم خون تو جوش آید هم شیر به پستانت 75
رها ز حادثهی چرخ فتنهانگیز است 76
گر حرف حسابی نزنی نقل عذاب است 77
انکار تو باعث ممات است 78
بیدار نگشته است به عمرش همه خواب است 79
چون تخم وفا کاشتهام حاصلم این است 80
تا چنین بنده بود زنده ز غم آزاد است 81
هنوز عاشقیم کار و مِی کِشی عمل است 82
ز می کن جامهی تقوی قصارت 83
یعنی غزل یاوهی لاطایلم این است 84
هست کار او جفا، دیگر وفا در کار نیست 85
بدین روز سیه ندهم به عالم تاری از مویت 86
روی و زلفی در جهان مانند صبح و شام است 87
هم از دل آرزو و هم از جانم آرزوست 88
ما را هم از شفقت تو این امید نیست 90
با سرو قامتت سر شمشاد و کاج نیست 91
آنچه میگفتم غلط بود از شکر شیرینتر است 92
زانکه «وصفالعیش نصفالعیش» قولی محکم است 93
منعم شد است مفلس و طاهر نَجِس شد است 94
آن شب چو روزِ ابر بود کافتاب نیست 95
مردم همه دانند که آنجا خبری هست 96
که از کسوف حسد رنگ آفتاب گرفت 97
مردن هزار بار به از غُصّه خوردن است 98
اگرچه تلخ بگوید به طعم چون قند است 99
قدر بالای تو از مرتبهی پایین است 100
دلم آسوده نیز پیش من است 101
گناه از طرف ماست حق به جانب اوست 102
نار پستان نکو باشد و سیب زقن است 103
یا به غیر از گریه شب تا روز، کاری هست؟ نیست 104
خاطرم خسته ز حرف پدری نیست که نیست 105
باید من گمنام بگویم پسرم کیست 106
هرکس رسید گفت ولی مثل آن نگفت 107
من با تو کار دارم کارم به کار کس نیست 108
گر بود همچون سلیمان خاتم گردان توست 109
ترجمهی آن کند لعل سخنگوی دوست 110
هرکه خواندش گوید ناسخ الدّواوین است 111
چون ندارد درد عشق یار را بیمار نیست 112
از وجد ندانم چه حلال و چه حرام است 113
بهر یک یوسف ز هر سو صد خریدار آمده است 114
که هر کجاست دلارام من، دلم آنجاست 115
یک خانهای عزا و یک خانهای عروسی ست 116
آب شیرین از گلویم یک نفس پایین نرفت 117
زناب باده کُلاهش به خانهی باداست 118
حیف و صد حیف که من پیرم و کارم شده است 119
چرا که آنچه کنی اختیار من، با تُست 120
به بیگناهی این طایفه گواهی نیست 121
آن هم نداشت میل، به اصرار برگرفت 122
ور هست مهر روی تو، روز آفتاب چیست؟! 123
از بهر مرگ در دل پیر اضطراب چیست؟! 124
که درد عشق تو درد کمی نیست 125
گر کسی جان برد از دست تو بیرون شیر است 126
تا ز دست وی ننوشم باده دردم بی دواست 126
ندیده نامهی ما را درید و دور انداخت 127
شاخی که به کس بر ندهد پس ثمرش چیست؟ 128
جز خرقه رَهنِ مِی بدهم هیچ چاره نیست 129
رنج و راحت، سُقم و صحت، عشرت و ماتم گذشت 130
هزار تیر پیایی به یک نشان انداخت 131
عهد عهدی است که هر کس به خیال خویش است 132
نه مایل عیش است و نه مشتاق نشاط است 133
کمر قتل که را باز نمیدانم بست 134
بار عشقش را مکش دیگر که بارت بار نیست 135
زانکه تا هستم به عالم گاه هست و گاه نیست 136
با بودن خزان که همیشه بهار نیست 137
خِلَل به نظم وی اُفْتَد چو دست او خالیست 138
یا آنکه هست و پیش من او را گذار نیست 139
گر نشد عاشق درخت عمر او بیحاصل است 140
شمس را پرتو چو روی عالمافروز تو نیست 141
پیر هم پیش جوانان چون جوانان گیر نیست 142
در گلستان سمن و یاسمنی نیست که نیست 143
ولی چه سود که آن هم پسند جانان نیست 144
گر با تو هم این حرف زدم از دهنم جست 145
هر کس که شود کشته کسی را به کسی نیست 146
ولی چراغ کس از شام تا به صبح نسوخت 147
خورشید ز شرم در حجاب است 147
نگارا گنج در ویرانه خاک است 148
کجا نوشت که هم پیر باشد و هم زشت؟! 149
گر رود از پیش ما دیگر به هر جا رفت رفت 150
قرعهی پستی به نامش در الست افتاده است 151
که در آن عکس رویم خوب پیداست 152
که با اهل زمین دایم به کین است 153
در پیش تیر ناز تو ما را سپر، غم است 154
که شیرینیِ وصل توست هیهات 155
برای ما و تو هم عمر رفته برمیگشت 156
ولی با جنگ و دعوی نه رضایت 157
کنون که از بر من رفت زود برمیگشت 158
بدین بها همه کس مشتری جانان است 159
چرا که دوستی تو محلّ تشویش است 160
عبث دلم پی این فکر باطل افتاده است 161
چون شب وصل است امشب تا سحر روز من است 162
کند کسی که چو من با تو مهربانی کیست؟ 163
تمتّع هم ز مِی هم از تو برده است 163
آن هم به میل نیست بخواهی نخواهی است 164
تعریف مو به موی وی از موشکافی است 165
میبایدم به میل تو دست از حیات شست 165
کتاب شعر و قلمدان من بود میراث 166
این چشم را مباد به آن چشم احتیاج 167
تابیده باز با دل عُشّاق زار کج 168
بازآید به قالب من روح 169
مرده را زنده میکنی چو مسیح 170
از این سپس به خدا خون مفسد است مباح 171
تو را بود چه ثمر غیر طعنه و توبیخ 173
چون مرغ روحش از قفس آزاد میکند 174
همچو شتر به دست او نیست دگر مهار خود 175
پشت بر من رو به دشمن میکند 176
تا که سر هست خیال کلهی باید کرد 177
نه تو را مشک دگر حاجت و نه شانه بود 178
کز مهر در برم شبی آن ماهرو بود 179
گهی زلفت به روی شانه باشد 180
این خیالیست که بایست ز دل بیرون کرد 181
تا فارغ از این ناله و فریاد نگردد 182
واقف از طبع و ریا کاری زُهّاد نشد 183
هرچه افزون طلبی باز بسی کم باشد 184
با همه بیحرمتی ما را گرامی میکند 185
مسجد و منبر و محراب وی آباد نشد 186
بوی خیری مگر از خانهی ما میآید 187
چو صبر نیست حریفان دل من آب شود 188
میان اهل عالم سرفراز و مفتخر باشد 189
به شما آنچه نمایند به ما نیز کنند 190
از باطن می زندگی و خانه ندارد 191
نه لالهی دمن و نه گل چمن دارد 192
گر ز هر کس کینهای دارد ز دل بیرون کند 193
بر صفحهی عذارش رمزیست مینگارد 194
ترسم از دهر چو کُفّار، مسلمان نرود 195
کارش از عشق نگارش ناله و فریاد بود 196
به دل دارم غم سیمینبری چند 197
به غمزهایم گرفتند و بیامان بستند 198
ثمرش چیست عبادت بکند یا نکند 199
ز یاقوت لب لعل جوانی قوت جان دارد 201
آن زمان از آسمانم بر زمین انداختند 203
چو یار نیست چه سود از نوای بربط و عود 204
غم مخور چینی مودار هم ارزش دارد 205
چارهای نیست مگر دست ز دل بردارد 206
کز پی دانهی خالی شد و در دام افتاد 208
چرا این راز را از بنده پرسد؟! از خدا پرسد 209
از مهر هر کسی پدر آن پسر شود 210
کی مرا همچو خود آشفته و شیدا میکرد 211
که این ویرانه بهر مردم دیوانه میسازد 212
افسوس که لب بر لب پیران نرسانند 213
گر رود در بارگاه پادشاهان بار دارد 214
مکن منعش بگو افزون بریزد 214
افروخته چراغ دل من نمیشود 215
تا ز مستی هوشیاری آید و دوشش کند 216
نگذریم از حق و گوییم که مشک این دارد 217
ز شهد ذکر تو شیرین دهان هر کس شد 218
برون از خاک مردان دلیر خشمناک آید 219
هر کجا هست سگی کینه ز مسکین دارد 220
بلی درخت چو خشکید برگ و بار ندارد 221
ورنه در کهسارِ عالم کوهکن بسیار بود 222
کی دگر از عشق او در چرخ مه تاب آورد 223
در کعبه و کنشت ز توحید دم زنند 224
باز میگوید که این زاری ز عیّاری کند 225
یک شب ننشستیم دمی با صنمی چند 226
نشینم با جوانان باز دود از کنده برخیزد 227
گر این بناست هم از ما هم از شما ببرد 228
به عمر خویش تمتّع ز روزگار بِبُرد 229
اجل امداد به من کرد و سبکبارم کرد 230
هر کجا بود من اینجا و دلم آنجا بود 231
اینقدر هست که بلبل دو سه روزی بسُراید 232
گر ندارد بزمآرا زحمت بیجا کشید 233
گذشت و میگذرد ذکر پیش و پس نکند 234
یا به بازار خریدار تو کی بود نبود؟! 235
مگر اندیشهی عشق تو که مشکل برود 236
ولی چه چاره که بیچاره و تهیدستند 237
ز بندگی تو هرگز نمیشود آزاد 238
اگر که بو ندهد ترک او توانی کرد 239
هر دو سهل است که هم این و هم آن میگذرد 241
نه بهر صلح و صلاح از برای جنگ آید 242
با من این کار نکرده است کسی یارم کرد 243
راه نجات را به دل خود نشان نداد 244
که سنگ تفرقه در ازدحام ما افتد 245
ز چشم قاطبهی اهل روزگار افتاد 246
وگر قرین شودت وصل یار میگذرد 247
قفلی ز زمّرد به در گنج گهر زد 249
گیرد ولی چگونه دگر پس به او دهد 250
شعله(ای) زد که از آن جان و تنم سوخته شد 250
گلی از گلشن رویش نفسی بو نکند 251
خورشید آسمان ز خجالت نهان شود 252
در حقیقت هر یکی زان هفت تن جان منند 253
با هم بود مخالف باید چو هم برآید 255
درد عاشق نه دوایی نه شفایی دارد 256
با حُب و مهر، یاری بسیار کم برآید 257
زندگانی وی دوام نکرد 258
غافل است از اینکه تن بهر کفن میپرورد 259
کهنه هم گر نبود فکر دگر خواهم کرد 260
گه درآمد از در صلح و گهی در جنگ شد 261
آن روز را خدای به دنیا نیاورد 262
خصوص ماه صیامی که سی تمام بود 263
که به بازار و دکان مشک تر ارزان نشود 264
از آن هم مشک تر بهتر نباشد 265
مرا که جان به عذاب است تا به تن چه رسد؟ 266
نگذاردش خدا که دگر چشم وا کند 267
خواهد تو را به هیچ به خود آشنا کند 268
گوشم از حرف بد خلق جهان آرام بود 269
روز از مدعیّانش به من آن میگذرد 270
گر بود تیغ دو دم هموزن سوزن میشود 271
هم ز جوی تن ما آب روان میگذرد 272
گاهی کند از کین کم، بر مهر بیفزاید 273
در دل پیر مغان نیز همان میگذرد 274
رود او به باغ و صحرا که دل و دماغ دارد 275
روا باشد ز من هر چیز خواهد گرچه جان باشد 276
سر ز من پیچید و رو سوی سرای تو کند 277
بودم آسوده که آن دیوانه در زنجیر بود 278
اگر دمی ببرد ساعت دگر نبرد 279
مهر او در هر دلی جا میشود 280
روز من شد شام و امّا روز روز یار شد 281
اینقدر گریم که تا بغض دلم خالی شود 282
ولی باز از خجالت چشم خود را زیر اندازد 283
چو گیرد از تو، به صد رغبت و هوس بخورد 284
به راهی عاشقی سرگشته پای از پای بردارد 285
ورنه فردا میزنم از دست او فریاد و داد 286
از لب لعل تو آن دم کام من حاصل شود 287
اگر این وعده نمیداد دلم یکدل بود 288
ملک و مال دو جهان قیمت یک موی تو بود 289
اگر کسی کند این آرزو خدا نکند 290
قاصدی باخبری خوشاثری میآید 291
همه به جای گل و لاله و آه و ناله برآید 292
شرحی ز بیوفایی دنیا نوشتهاند 293
نمنم ار میرفت آسان بود، یمیم میرود 294
بوسهای دادم ولی داد و نداد 295
مُسلّم است که فکر فلان یکدیگرند 296
امّا به خط رمز و معّما نوشتهاند 297
یا کرد و اعتنا به کلام پدر نکرد 298
لذّت به عمر خود ز دل و جان نمیبرند 299
کسی برای تو هم مثل من نخواهد شد 300
شاعران زنده را عشق است آنها مردهاند 301
یقین امروز جایی رفته است آنجا نمیباشد 302
در مسجدی نهد پا، کان بوریا ندارد 303
مُغنّیِ خوش آهنگی ندارد؟! 304
اینکه مجنون عاشق زن گشت او دیوانه بود 305
اگر هم آید او تنها نیاید 306
ما را رفیق خویش چرا این سفر نکرد؟! 306
وز پی خونریزی عُشّاق بیرون دادهاند 307
پس به زشتان نه کسی نان نه کسی جا میداد 308
چه میشود که یکی هم به این گدا بخشند؟! 309
گفتم که تو دعا کن تا زندهها نمیرند 310
علّت دیوانگی هم از سر من در شود 311
که نام آنچنان شهری فرحانگیز درغم شد 312
مرا خوشتر بود تا از سرت یک موی کم گردد 313
زین سه عادت بهر خود کسب سعادت میکند 314
اگر بنده خواهد نه آن میشود 315
طوطیان را بنگر با زغنی ساختهاند 316
داد او به اغنیا به من بینوا نداد 317
یا که میآمد به پیش ما به تنها بد نبود 318
آفتابی است که بر روی سحابی دارد 319
پیش چشم خلق هم بیقدر و تمکین میشود 320
در زیر دست جای نشانم نمیدهد 321
نمیخواهم که گردد روز کآن شب هم شبی باشد 322
کرد هر کاری اگر نیک و اگر بد، خوب کرد 323
بر رخ کند حجاب ز شرم آستین خود 324
به کام تشنگان عشق چون ماء معین باشد 325
همه آیید به صحرا که تماشا دارد 325
رسید چون که در مدرسه به هوش آمد 326
تا از قضا دمی به منت آشنا کند 327
ولی مهرش نگردد کم دمادم بیش میگردد 328
مات میگردند اگر شاه و اگر فرزین بود 329
که هر دم از لب شیرین تو شکّر هوس دارد؟! 330
بگو بگو که عجب صحبت نکو دارد 331
نه یک شراب لذیذ و نه یک کباب لذیذ 332
حاجت به غیر نیست دگر چون که هست یار 333
بِهْ ز نقد جان کجا جویم زر و سیم دگر؟ 334
تا که میدادم ز بهر دل به جانان دگر 335
مقتضی نیست رود پیش دلارای دگر 336
داشت در هر شهر صد جلفا و سیچان دگر 338
یا به پهلویم زمانی آرمیدی پس دگر 339
ای ستمکار در این کار قراری بگذار 340
کنم برای چه خدمت به شهریار دگر 341
که میگویند المامور معذور 342
زانکه میگویند از یک گل نمیگردد بهار 343
تا پا گذاشتم به سر آسمان شعر 344
اگر مثقال باشد یا که خروار 345
جان را نثار راه تو سازم به صد نیاز 346
دامن پی قتلم به کمر برزدهای باز 347
تو بیمجادله خونم ز تیغ غمزه بریز 348
از چه باشد که نیایی به بر ما هرگز؟ 349
آنچه کردم پاکبازی باز گشتم پاکباز 350
به خیالم رسد ایّام شباب است هنوز 351
شوم هر روز نو بدتر ز دیروز 352
نمکی هم به آش ما انداز 352
میکند مرغ روح من پرواز 353
ناز عروس هست ز حسنش نه از جهاز 354
تا نشینم به برش گوید از اینجا برخیز 355
از دیشب و دیروز بسی بهترم امروز 356
که استخوان به هما میدهد شکر به مگس 357
این دو هر جا که بیاید به نظر ما را بس 358
گفتمش پیش تو خوابم؟! گفت از عقلت بپرس 359
زانکه در شهر مرا کس نشناسد به لباس 361
گله ایمن بود از گرگ چو موسی است شبانش 362
می بیغش ده ای ساقیّ مهوش 363
سر خود گیر کز آغاز معلوم است انجامش 364
از آن رو با کلافی چند زالی شد خریدارش 366
تا که از دور ببینم تمام بدنش 367
روم من هم پیاده بلکه بنشاند مرا ترکش 368
خطاست چشم بپوشم اگر ز پیکانش 369
چشمپوشی من نخواهم کرد بهر چشم خویش 370
بدین بها نگذارد کسی دهد به منش 371
هر که شد غرق به دریا، چه کنار و چه میانش 373
یاد تو نمیکنم فراموش 374
نبرد لذّت از دل و جانش 374
به جوش آمد دگر خون سیاووش 375
روی پوشد دگر از شرم ز بیگانه و خویش 376
نگهدارد ز آفت کردگارش 377
زیرا که رو به سوی تو دارند عام و خاص 378
بیطالعی چو من تو نبینی به روی ارض 379
میکنم آن هم ز بیم شیخ و شحنه احتیاط 380
سورهی شمس و والضحی حافظ 380
وگر کنی به حبیبان جفا، به ما چه رجوع 381
صحرا خوش است و باغ، ولی با دل و دماغ 382
چه حاجت است که اوصاف او کند وصّاف 383
آیم از عهده برون بی اشتباه و اختلاف 384
این هر دو یک طرف غم جانانه یکطرف 386
نمود قابلهام شست و شو ز آب فراق 387
میگریزد هر کجا کز دور بیند رنگ عشق 388
چو آب هست تیمّم نه جایز است به خاک 390
کز پی تجربه صد بار زدیمت به محک 391
مرگ هی سوی من آید من روم هی سوی مرگ 392
وین عیب خودپسندی از سر به در کن ای دل 393
که دل بستن بود آسان و دل برداشتن مشکل 395
ماه ماه فرودین و سال سال لویئیل 397
ولی چه سود که باشد همه خیال محال 399
رفتار میکنم که بود رای رای دل 400
بیمارم از این درد و پرستار ندارم 401
ولی ندیده کسی جود و بخشش و کَرَمَم 402
او نمیآید، خلاف وعده را من میکنم 403
هر هفته روز خویش بدین فکر شب کنم 404
چو دیدم رویش از شادی دگر خود هم نمیبینم 405
وانکه نفروشد به کس خشخاش و تریاکی منم 406
تا که یک شب بر دلدار دو ساعت خفتم 407
نه در خیال تخت و نه در فکر افسرم 408
از عمر آنچه مانده دگر صرف میکنم 409
از حسد خون در دل ریحان و سنبل میکنم 410
دیو نفس آنچه که میخواست دلش آن کردم 411
گر بدانیم اینکه یکسر در جهنم میرویم 413
همه از سفیدی چشم و دل سیاه دارم 414
باری نبستهایم که صد بار بستهایم 416
ستاده همچو غلامان به پیش روی تو باشم 417
هر طریقی که روم صد قدم از تو پیشم 418
یار بی قلب و غش پاک عیاری گیرم 419
گویم از صدق و ارادت بندهام تا زندهام 420
دل ز سوسنبر و ریحان و سمن برگیریم 421
هر کجایش که نکوتر بود آنجا فکنم 423
دیدم نمیدهی به خدا وا گذاشتم 424
می آرید هرچند باشد مُحرّم 425
مگر من از کسی اندیشه دارم 426
حاش للّه که دست از سر تو بردارم 426
بعد از این قطع نظر از نفع سیم و زر کنم 427
نه در غمِ ضررم نه به فکر سیم و زرم 429
از صمیم دل کمر بهر جهنّم بستهام 430
خفیف و خوارتر از هر که پیش یار شدم 431
که شب و روز شده کوی تو مأوای دلم 432
با همه دیوانگی در عاشقی فرزانهام 433
تا روی تو دیدیم از این هر دو گذشتیم 434
گر گلستان قُلّهی کوه است آسان میروم 435
که کرده است چنین کار را که من بکنم؟! 437
نمردهایم چو از هجر رو سیاه رویم 438
وز عنبر و مشک تر تاتار گذشتم 439
جانا به سرت با تو به هر طور بسازم 440
دیدم گل و از گل جهت خار گذشتم 441
با نگاری عشرتی بی قیل و قالی میکنم 442
بودم چو گرانبار، سبکبار گذشتم 443
میکنم تدبیری و پی را بدو گم میکنم 444
تا ببینم سیر رویش چشم خود وا میکنم 445
خلوتی خواهم که تا مدح این خلوت کنم 446
آخر عمرم شده چون خانه روشن میکنم 448
سال دگر چو میرسد میگذرد چو پار هم 449
مده یارب به من دردی که در مانم به درمانم 450
ز بس نالیدم از هجر تو، چون نی بانوا گشتم 451
ز بوی باده شوم مست و شرّ و شور کنم 452
نه کعبهای که عبث راه خویش دور کنم 452
ولی او را ز چشم مردم چشمم نیفکندم 454
غم نداریم از بدِ دوران که دنیادیدهایم 456
پیر گشتم خویش را از آب و رنگ انداختم 457
که میان همه پر عشوه و پرنازترم 458
تا میان مدّعی و یار جنگ انداختم 459
چشمم به رخ اوست ولی گوش به زنگم 461
از هستی خویش در گمانم 462
در جهان هم از نفس هم از هوس افتادهام 463
همه شب با پسری دست به گردن کردم 464
کم آمد خوبرویی عهد محکم 465
پندارد او که در بغلش مار میکنم 466
باید از بهر تماشا چشم خود را وا کنم 467
تا که تُرکم میکشد شمشیر، گردن میکشم 468
که من در بحر شعرم غرقه یا در بحر عمّانم 469
گنجشکیم ضعیف و به شاهین نمیرسم 470
نه در سنگر تفنگ اندازم و نه مرد میدانم 471
هر زمینی که نشستیم زمینگیر شدیم 472
باز به شکوه باز شد پیش همه درد دلم 473
چیز ار نیاوریم که چیزی نمیبریم 474
یا که کمکم مهر او را از دلم کم میکنم 475
همه را به دل نهفتم به کس دگر نگفتم 476
از تو چشم من نترسد گرگ باران دیدهام 477
اگر به تو نرسیدم به حرف خلق رسیدم 478
بهر کمند دلها مو را طناب کردم 479
از جفا و سِتَمت پر شده چشم و گوشم 480
همه شب بینمت در خواب، بیداری نمیبینم 481
من به جای مال در عالم کمال اندوختم 482
تو خیال قتل من داری مگر خون کردهام 483
یعنی که باده خوردهام از ناف تا لبم 484
نه باب مختصری، یک کتاب میگویم 485
تا صبح گفت وای لبم ای خدا لبم 486
گر مرا کشتی تو من هم از خدا میخواستم 487
گر از قضا ز شما هم جدا شدم که شدم 488
هم از جهان شدهام سیر و هم ز جان شدهام 489
باز گردیدم جوان و عاشقی از سر گرفتم 491
خجل ز پر خوریم پیش میزبان شدهام 492
آن خط ننمایم به کسی جز به نگارم 493
به دلبندی به جز تو دل نبندم 494
با دل خوش نروم کور و پشیمان بروم 495
از فراقش چون کنم؟ آن دیشبم این امشبم 496
یا کار شام را بگذارم سحر کنم 497
درد یاری در دیاری روزگاری داشتم 498
نمیدانم به بیداری بود یا خواب میبینم؟! 499
به از مشک خطا باشد خطا کردم خطا کردم 500
عبث خوابیده را بیدار کردم 501
بعد از این تخته و ناقوس کلیسا بزنیم 502
سزد گر مردمان خوانند خلّاقالمضامینم 503
به غیر از بوسه من چیز دگر از تو نمیخواهم 504
یک نفس نگذارمش بیدار، خوابش میکنم 505
ز من بگریزی از چه؟! جست و خیز از تو نمیخواهم 506
بی کیفم و شب تا به سحر خواب ندارم 507
ز تو مجهول من گردید معلوم 508
که نیستند دل و دیدهام به فرمانم 509
زیرا که آنچه مینگرم کم نمیخورم 511
از تو هرگز نه کدورت نه ملامت دارم 512
بر فراز ساعدش باز شکاری را ببین 513
ور نیاید دل خرّم نه تو داری و نه من 514
حال و روزم به از این بود و نبودم غمگین 515
از این دو کار تو یک کار اختیار بکن 516
ز خود گذشتن و فارغ ز خیر و شر گشتن 517
گر برد سیلاب عالم را ز چشم من مبین 518
تلافی دگری را درآری از دل من 519
جان به لب رسیده پس باز رود به کام من 520
تو پند من بشنو گِز نکرده پاره مکن 521
من مَردیَم گناهکن و او ثواب کن 522
که بییاران صفایی نیست گلها را به گلزاران 523
چرا که جرم عیان خوش بود ثواب نهان 524
جانب دُردکشان کن گذری بهتر از این 525
ولی پیرم نمیگردد جوانی همنشین با من 526
میان عاشقان افزود قدر و اعتبار من 527
با کسی کبر از لباس اطلس و دیبا مکن 528
بسی منّت گذارد بر سر من 529
جانبشان به هر طرف میکشدم کشان کشان 530
شود این زندگی قربان مردن 531
با خط رمز نوشته است به پیشانی من 532
مادری چون من نزاید شاعری شیرینسخن 533
فاش میگوید بود یا جای تو یا جای من 534
آن خرابیها که دیشب کردهای آباد کن 535
از برای هیچ با خود دوست را دشمن مکن 536
اگر پیشش ندارم جای، سگ بندد به جای من 537
بود بهتر ز هر شب امشب من 538
به که تا روزی خورم از سفرهی دونان دو نان 539
که ترسد گر کنار آید نشیند در کنار من 540
داد از ماضی و فریاد ز مستقبل من 541
ولی شب تا سحر شد مدّعی موی دماغ من 542
ز دیدن رخ او بشکفد گل از گل من 543
بنشین تا که ببینی به چه کارم بنشین 544
رود آب من و او کی به یک جو 545
حاصلش گندم نگردد گردد از جو جو درو 546
با جام باده همنفس یار ساده شو 547
برد البته ز اشعار نو و کهنه گرو 548
روزم سیاه گشت ز چشم سیاه تو 549
کی حمایل شود به گردن تو 550
پا مکش از من بیا دست من و دامان تو 551
بهر نثار مقدمش دولت بیشمار کو؟! 552
میخورد خون جگر گل از لب گلرنگ تو 553
فرصت نداد طُرّهی همچون کمند او 554
در پیش عاشقان تو خالیست جای تو 555
که هم جان و هم ایمان منی تو 556
بیا به پیش مگر یک پیاله مستی تو؟! 557
تا سحر گردی مرا آن تاب کو آن تاب کو؟ 558
دانم که هست پیش تو آن چیز، نه مگو 559
بود نورٌ علی نور این دو هر کس دارد امّا کو؟! 560
بیکراهت میدهم جان میبرم فرمان تو 561
به روز وصل میگردی بَدَل بار دگر یا نه؟! 562
در فراق تو کنم تا چند صبر و حوصله 563
آن هم نه از شوق، از روی اکراه 564
تا یار پا نهد به سرم گو که جان بده 565
ص:558
اگر گویم چو تو دیده ندیده 566
روان گردد ز دنبالش پدر آهسته آهسته 567
از من به او بگویید دستت بود سپرده 568
یا که باشیم شادمان، به تو چه؟ 569
از هر کنار رندی گردن دراز کرده 570
سمّی زادهی آذر به صد جلالت و جاه 571
کس نمیپرسد ز تو آخر چرا؟ از بهر چه؟ 573
نگار کرده و طعنه به هر نگار زده 574
چنان گردیده شاد از گریهام کز وجد خندیده 575
گر نشینی به سر سفرهی ما بسماللّه 576
عشق عاقل بود و عقل بود دیوانه 577
میخواره چون صراحی، گردن دراز کرده 578
اساس کشتنم چیدی؟ بگو نه 579
به جز خوبی بدی دیدی؟ بگو نه 580
نشد روشن چرا غم زین فتیله 581
از برای بستن دلها طناب آوردهای 582
کز آب و گل ز حد نکویی گذشتهای 584
از روی خویش چشم پدر دور دیدهای 585
از آشنا بریدی و با غیر بستهای 586
به هوای چه شکاری دگر آراستهای؟ 587
در کوه بیستون چه به فرهاد کردهای؟ 588
عمر بیهوده نکردی صرف کاری کردهای 589
میدادمش ز مهر به جانان تازهای 590
و ز حبیبان محب ترک محبّت کردهای 591
ز یک نظر به جهانم تو سرفراز کنی 592
به هلاک جان زارم ز چه رو شتاب داری؟ 593
گر اوّل خون من ریزی بسی منّت به من داری 594
یابم از آن ملاطفت چشم و چراغ روشنی 595
دیگر نشنیدیم و نگفتیم کلامی 596
سیر شدم ز جان خود هم شدهام ز دل بری 597
پای دل هر عاشق شیدا که تو داری 598
شد سیاه عجبی پردهی ماه عجبی 600
جان پیشکشت کردند عُشّاق به دلخواهی 601
دیدم که دوست همه و دشمن منی 602
هر وقت به دست آرم در باغ نهم پایی 603
بیار می که از آن کار غُصّه گردد طی 604
نیستم مایل به تخت و تاج کی 605
برهمن راست به گردن بتی و زُنّاری 606
پرده برداری اگر پردهی مردم بِدَری 607
چنان کردی و کردی تا که آخر کار خود کردی 608
دل به شوخی ببری از همه بازی بازی 609
برای من به یقین فاتحه نمیخوانی 610
که دیده زخمداری را که با عنبر کند بازی؟! 611
می به من دادی بگو پس بوسهام کی میدهی؟! 612
زان به که گل و باغ و چمن داشته باشی؟! 613
پی دل بارزو آوردهای داری عجب رویی؟ 614
روز خوش من بود همان روز که دیدی 615
با تو کاریست مرا گفت مگر بیکاری؟! 616
سزاور تو باشد شهریاری 617
از آن خوشتر که در باغ جنان با حور بنشینی 618
کس نداند جز خدا کی آمد و کی رفت کی 619
متحیّرم که مو را ز چه میکنی طنابی؟! 620
الهی پیر گردی چونکه پیری را جوان کردی 621
چه شد از مهر، تو کم کردی و بر کینه فزودی؟! 622
داری سر قتل ترک و تازی 623
و لیکن گاهگاهی سال و ماهی 623
زانکه هر کسی داند کار تست شیطانی 624
چه بیشتر چه کمتر باید کنم خیالی 625
آب حیوان نتوان داد به هر حیوانی 626
دل هزار نفر را ز یک نظر ببری 627
زان چشم که میباید بینیم نمیبینی 628
ولیکن از من مسکین نهفتی 628
بکن تاتار عالم را بزن بر تار مو دستی 629
نیمی چو مهر طالع، زیر سحاب نیمی 630
از جان خویش دست و دلم سرد میکنی 631
این همه خون میکنی روز جزا چون میکنی؟! 632
نه کامی از جوانی دیدم و نه خیری از پیری 633
که هر جایی سر و پایی بود با او سری داری 634
من کشته میشوم تو چرا داد میکنی؟! 635
رو میکنی به هر که ولی رو نمیدهی 636
زانکه رو میگیری از ما و به او رو میدهی 637
اگر یک شب به پیش من بیایی کم نمیآیی 638
شاکرم آنچه که آید به سرم نی شاکی 639
گهی مازندران گاهی به رشتی 640
بود شهریاری به شهرِ یاری 640
چه غم زیرا که سربالا ز پی دارد سرازیری 642
کنی پیوسته تا تیر و کمان داری کمانداری 643
میرسد از مدد بخت به تخت شاهی 644
چرا که هست به هر شهر، شهریار یکی 645
اگر پوشی حریر و پرنیان باری گران داری 646
به بر یک یار سیمینبر نداری 647
حیف باشد که در این فصل تماشا نکنی 648
نگارا آن سرش را پیش کردی 649
به خوابم آی، نیایی اگر به بیداری 650
کز آسمان به زمین اوفتادهاند بسی 651
بس که کردی جنگ جای آشتی نگذاشتی 652
گر تو آزادش کنی باید گهی یادش کنی 653
اگر مؤمن و گر کافر همینم من که میبینی 654
این تشکّر را چرا تو با تکبّر میکنی؟! 655
چه تفاوت که گدا دیده بسی بینانی 656
راز پنهان خلایق آشکارا میکنی 657
وین کاسهی شکسته بر فرق خود شکستی 658
هر که در میدانت آمد کار او را ساختی 659
سپاری اگر به خاکم تو میسپاری 660
مزن از بیریایی دم که تو بوی ریا داری 661
تو میترسی بیفتی پس که دست پیش میگیری؟! 662
بر صفحهی عذارت رمزی است مینگاری 663
صریح گو مگر از من خجالتی داری 664
خاصه آن می که بود از عنب متقالی 665
خوبی و بد نیستی بهتر از این هم میشوی 666
به آشنا ندهی خیر بهر غیر کنی 667
به از آن است که شاهی و وزیری بکنی 668
بود به از مُزعفر نان خالی 669
بخش رباعیات 671
شایان حضور ناصرالدین شاه است 673
از صیقل قدرت تو شد روشن و صاف 673
گر خوب نمیشوم لگدکوبم کن 673
در نام مسمّاست بوصف الاصناف 674
از سرخ و سپید و زرد و آبی و بنفش 674
از آتش عشق او دلم میسوزد 674
تشریف جمال هست زیب دوشش 674
از خویش مرا رنجه و دلتنگ مکن 674
هر کس که تو را دید ز جان شد طالب 675
کارش همه ناز و غمزه و دلبری است 675
در پاک عیاریت ندارد کس شک 675
وز تاب کبابت شده جانم بیتاب 675
بیند چو مرا ز ناز پرخاش کند 675
پاکیزه سر و کله به دریا چه کند 675
وی مشتری متاع تو پیر و جوان 676
از کثرت مشتری به دورش غوغاست 676
از کثرت مشتریست دورت غوغا 676
شیرینی و مطبوع به طبع مایی 676
ریگ نخودش ز دست دل بر چیده 676
در بردن دل چو او دلآزاری نیست 677
تا راندهای از درت مرا در بدرم 677
با بنده بنای دوستی هیچ نداشت 677
بر خوشگلی خویش همی مینازی 677
از تیشهی هجر خود دلم را مخراش 677
با مشتری از ناز نگوید سخنی 678
با هر که علاقه بست دلکش باشد 678
هستند بسی مشتریت در بازار 678
بر دست حنائی تو جان میبازم 678
کز خانهی عقل کردهای بیرونم 678
باشد لب و دندان تو چون لعل و دُر 679
با دوست بود دشمن و با دشمن دوست 679
هر کس که تو را دید ز جان بستوده است 679
صد خون اگر او کند ندارد توبیخ 679
در عرصهی حسن اسبها تاخته است 680
در عرصهی دلبری رخش فرزین است 680
زلفش شب عاشقان و رویش روز است 680
هرچند کنم وصف رخش حق باشد 680
طعنه به دم عیسی بِن مریم زد 681
پیمانشکن است گرچه میثاق کند 681
تیری ز مژه بر استخوانم زد و رفت 681
تریاک فراقت همه را کرده هلاک 681
غیر از تو ز هیچ کس تمنّا نکنم 681
از خوان وصالش همه کس بیبرخ است 682
کبّادهی حُسن میکشد از بازو 682
کاتش فکند به کورهی جان و قلوب 682
بایست که تصویر مرا پیر کشی 682
وز دولت حسن خود بضاعت دارد 682
در هر ورقی داغ مرا تازه کنی 683
مهتاب شب است و آفتاب روز است 683
از حسن به ملک دلبری پادشه است 683
در سوز و گدازیم ز تاب و تب تو 683
تقویم جمال خود ز نو کرده رقم 683
روییده به گردِ گُلِ رویش خط خار 684
کز لطف بکن زخم دلم را اصلاح 684
وز شوق دوایش همه کس بیمار است 684
از بسکه بود خوشسخن و خوشاحوال 684
پامال شود خاک مزار خرّم 684
رخشندهتر از عارض او ماهی نیست 685
وز شربت مرگ جرعهای باید خورد 685
با این همه راه کی به منزل برسیم 685
هستم بسی از گناه شرمندهی تو 685
یکباره میان عاشقان رسوا کرد 685
زین غُصّه مرا هست بسی رنج و الم 685
تقوی و طهارتت ریایی دانم 685
از دست تهی نمیکند اندیشه 686
یک گرگ گرسنه آفت صد غِنَم است 686
نشنیدن حرف، علّت کر گوشی است 686
زیرا که گدا نیست سزاوار به تخت 686
مرغی بود آن کز قفس آزاد شده است 686
از فرط گناه بیپناهم دانند 687
وز غایت حرص مال مردم خوردند 687
باشی تو خداوند من و من بنده 687
از جملهی کارها بتر شاعری است 687
از مدح نکردن تو کافر نشود 687
وز بردن نام اوست طبعم ابکم 687
افعال قبیح و فعل مرغوب یکی است 687
تحسین کندش بس که بُود مستحسن 688
دندان تو بشکست اگر از یخ و برف 688
عیش همه خلق را نماید ماتم 688
از پای تو تا سرت همه تقصیر است 688
افسوس که حق عاشقی باطل شد 688
آمد به برم تا دهدم دلداری 689
با چهرهی سرخ و لالهگون میآید 689
یا قابض ارواح ز تو جان خواهد 689
کافی نبود که نو کند موزهی من 689
باطن ز نفاق در کمینیم تو را 689
این زیرزمین و خلوت و شاهنشین 689
با این دو نفر زباندرازی نکنید 690
همکار مسیحی تو و همنام مسیح 690
فرزند شجاع زال رستم هم مرد 690
از چیست که میکنی تو از ما دوری 690
خمخانه از آن حرمسرایی بودهاست 690
این میکده نیز خانقاهی بودهاست 690
وضعش نشود ز مادری غیر لئیم 691
دارند ز صولت تو از بس تشویش 691
پرسم ز تو یک حرف به من راست بگوی 691
زان ریش شوند عاشقانش دلریش 691
کتاب ترجیعات 693
تا به میخانه با هزار هوس 695
کردهای تکیه همچو کیکاووس 695
دگر ای دل رهین خلق مشو 696
نشود باز قفل بیمفتاح 696
مکن از بهر رزق زرّاقی 697
زر زیان است و سیم باشد ریم 697
آیهی «کُلُّ مَن عَلیها فان» 698
بخش قطعات 699
کفِ عطای تو سرچشمهی سخا شده است 701
در نزد خاص و عام ولایت ستودهای 703
تحریر میکند قلمت هر نوشته را 705
آیینه ندیده است بدین پاکی و صافی 706
شرمنده ساخته است مه و آفتاب را 707
به ساعت خوش و دلکش رسید نامهی تو 710
قبول خاطر خلقی همی ز خُلق خلیق 711
روز و شب مدح و ثنایت شاعران موزون کنند 714
شخصی مقابل تو به ایران ندیدهام 716
برنج و گندم و جو، کاه و جوزق شلتوک 719
از ره رأفت مراد و مطلب بیگلر بیگی 720
بُرده از اسب کیقباد گرو 721
یافت مغشوش کار اردستان 722
روز و شب اوقات صرف طاعت حق میکنی 724
نگردد فزون قدر بالانشین 726
با کسی هرگز نگوید کیستی 726
پیغام چند دادهام ابلاغ میکنند 726
راه بر من که من نیم بیدرد 726
بهشتی نه تویی نه قوم و خویشت 727
چه کُند نیستش جز این در مشک 727
کز شرافات سیادت عاری و بیگانه بود 727
در حضور پادشه زنده گرفته ببر را 728
با یک گله کلّهپز زنی سر کلّه 728
که ایحواس تو چون دانش فلاطون تیز 729
هر فقیری را نجات از غصّه و غم دادهای 729
که از بهر حریف خود پیاپی ریگ بنشانم 731
شد از علوّ شأن تو عالی جناب بخت 732
کان هست بنده و تو خداوندگار بخت 733
بر سینهاش ز غیب بیاید خدنگ بخت 734
از صدق گشت راهنمایت دلیل بخت 735
گشتی تو شاه وقت خود و سرفراز بخت 736
کایدون تو راست نوبت تخت و جلوس بخت 737
همصحبت سعادتی و همنشین بخت 738
دوران بود به کام تو و بر به کام بخت 739
وی سبز از لقای تو گلزار و باغ بخت 740
افکندهای به گردن هریک کمند بخت 741
زمین ز رشک فلک شد به کام رکنالملک 742
ز اوج کرد نشیمن به بام رکنالملک 742
از امیران دهر بیشتر است 744
خوش سپاهی پاسبان شکرستان کردهای 746
لاجرم مادح بزرگان است 749
تا کند در ملک ری حیران و سرگردان مرا 751
بخش قصاید 755
به خانهی دل مؤمن مکان ایمان داد 756
ی: یا کشیده است کمان تا کشدم آن قتّال 758
ص: صادر از تو عملی زشت نشد از اعمال 760
نشستم چون به بزم ایلخانی 762
نوبت عیش و نشاط خلق عالم میشود 764
در این دار دنیا کتاب است و بس 767
تا آمد از مدینه خریدار کربلا 772
انداخت بار قافلهسالار کربلا 772
وین جسم سر بریده ز خنجر عزیز کیست؟ 773
وز گوشواره بردن و آن گوش پارهاش 774
یوسف به نیل زد کفنش را به رود نیل 775
افغان و گریه گشت شب و روز کارشان 776
همّ و غمش تمام شد و شاد شد دلش 777
پنداشت خوب کرد ولی اشتباه کرد 778
سر از تن حسین جدا کردی ای فلک 778
در حق او جفای تو بر منتها رسید 779
قدوسیان شدند خجل پیش آن زمین 780
با عجز و انکسار بدو این خطاب کرد 781
نشکست عهد خویش که روز الست بست 782
از اتّفاق هر دو، حسینی شهید شد 783
حاصل مراد و مطلب چرخ اثیر شد 784
دشت خرّم هم ز طبع و هم ز وزن اتمام گشت 785
سوار اسب طرب گشتهاند شاه و وزیر 786
نه همین تنها نبود آدم که عالم هم نبود 790
به خود گفتم که میباید بمیری 793
عمود آتشینی چند خوردم 799
که بسی بود خودپسند و فضول 799
که جا دارند از سر تا به پایم 800
سگی از دور چون میدید مجنون 804
که یک حرف از تو میپرسم نه افزون 804
که با مجنون نداری از چه میلی؟! 805
از عشق کیست آنکه درونش پر از دُر است 806
ولی آرام و فرمانبر نه سرکش 807
تا چشم او به روی وی افتد معاینه 807
به دنیا نیز با اکراه آدم از جنان آمد 808
آن کسانند که شمشیر بلا را سپرند 811
تا جهان هست جوانبخت و جوان خواهد بود 814
دید صدّیقی از خواص عباد 816
مُردم و محروم گردیدم ز دیدار همه 819
کز جفای مرگ و جور آسمان رفت از جهان 821
کاین هردو آدمیکش هستند و خصم انسان 823
به کلّ خطّهی اسلام دیگر نیست مانندش 827
خسرو جمشید کرّ و فر مُظفّر پادشاه 829
که چون او نیامد به گیتی جهانبان 830
که از او نظم داشت ملک جهان 831
کز شبستان جهان شد در گلستان جنان 832
رفت از این منزل فانی به سوی دار بقا 834
تا منِ پیر از هوایش باز میگشتم جوان 835
که روان شد روان او ز جَسَد 836
در وثاق شاعری بودیم خوشدل میهمان 837
فهرستها 839
فهرست اشخاص
آدم، 114، 184، 241، 270، 390، 405، 424، 448، 729، 743، 766، 772، 780، 787، 790، 808، 809
آذر، 571
آسلان خان، 625
آشفته، 12، 253
آغا سلیمانخان، 746
آقا نوراللّه نجفی، 15
آل رسول، 397
اباذر، 817
ابراهیم، 787
ابراهیم ادهم، 93 312، 413، 475، 765
ابراهیمخلیلخان، 16، 569، 571
ابنزیاد، 817
ابنسعد، 778، 781 ، 783، 784
ابنمُقله، 473
ابوجهل(ابوالحکم)، 56، 257
ابو دجّانه، 305
ابو دردا، 467
اتابک اعظم، 729
احمد، 119، 512، 820
احمد مختار، 443، 820
ادهم، 405
اسفندیار، 139
اسکندر، 265، 400، 456، 502
اشتها، 12
اشکبوس، 737
اصغر، 782، 784، 785
افراسیاب، 123، 602، 708
افسر، 12، 253
افلاطون، 253
اکبر، 782، 784
الفت، 12، 253
الیاس، 361، 491
امام ثامن(امام غریب)، 62، 379
اوحدی، 763
اویس، 259
ایاز، 346، 352، 353، 354، 736
ایّوب، 61
ایوب، 787
بایزید، 312
برزو، 215
بطلمیوس، 816
بقا، 12، 253
بلال، 107، 710، 809
بوالحکم، 257
بوالقاسم، 257
بوتراب، 49، 485، 524
بوعلی سینا، 181، 190، 253
بولهب، 56، 100
بهرام، 208، 452
بهمن، 238، 536
بیژن، 125، 399، 405، 425، 602
بیگلربیگی، 716، 720
پرتو، 12، 253
پرویز، 76
پسر سعد، 782
پور دستان، 750
پیر مرتضیعلی، 814
علی (اردستانی)، 16
پیمبر، 666
تهمتن، 215، 465، 602، 595
جالینوس، 816
جاماس، 361
جبریل، 764
جعفر، 427
جلالالدین، 576
جم، 324، 409، 465، 511، 536، 790، 812
جمشید، 93، 224، 632
حاتم، 125، 184، 229، 269، 299، 301، 313، 405، 511، 619، 625، 629، 748، 765
حاج میرزا اسداللّه، 11، 719
حاجی رضاخان یاور، 171
حاجی سیّد محمّد رضی، 16
حافظ، 42، 171، 268، 496، 814، 815
حبیب، 259
حجةالاسلام سیّد محمّدباقر، 808
حُر، 774
حریری، 668
حسن، 372، 688، 774، 368
حسین، 368، 372، 514، 772، 774، 775، 776، 777، 778، 779، 780، 783، 784، 785، 817
حسینقلی خان ایلخانی(بختیاری)، 16، 762
حوّا، 424، 729، 743، 766، 787
حیدر، 155، 394، 426
خاقان، 428
خان سلیمان، 450
خان وزیر میرزا محمّد، 33
خرّم اصفهانی مشهور به آقابابا، 7
خسرو، 111، 117، 156، 157، 262، 329، 364، 455، 503، 548
خضر، 61، 254، 361، 400، 491، 565، 621، 646، 734، 743، 756
خلف(خان رکن الملک)، 12، 15، 450، 491، 583، 740، 741، 742، 759، 519، 582، 742 ،355، 491، 732، 733، 746
خلیل، 735، 775
خواجه حافظ شیرازی، 65
خواجه نصیر طوسی، 116
خواجهی قنبر، 347، 491
دابشلیم، 697
دارا، 421، 456، 502
داوود، 452، 756، 787، 790
دجّال، 808
رای، 697
رجاییپور، 9
رستم، 53، 71، 93، 117، 123، 125،
131، 139، 144، 154، 269، 286، 313، 399، 405، 408، 413، 425، 499، 511، 536، 558، 690، 708، 731، 738، 750، 753، 765، 790
رضاقلی، 372
رفیعالدین، 757
روحالامین، 666، 781
روحاللّه، 764
رویینتن، 536
زادهی ملجم(ابن ملجم مرادی)، 792
زال، 144، 269، 365، 399، 690، 737
زلیخا، 28، 50، 61، 162، 185، 308، 318، 349، 367، 432، 456، 471، 502، 506، 575، 581، 598، 618، 633، 638، 657، 731
زینالعابدین علیه السلام، 397
زینبسلاماللهعلیها، 773، 781، 783، 785
سام، 269، 365
سپهسالار شاه، 764
سعدی، 227، 769، 811، 813
سکندر، 195، 421
سلمان، 264، 451، 747، 757، 733، 817
سلیمان، 51، 88، 93، 101، 103، 109، 125، 144، 153، 184، 253، 264، 294، 299، 335، 413، 425، 436، 437، 469، 495، 583، 590، 610، 624، 666، 718، 738، 747، 750، 756
سلیمانی، 367
سهامالملک، 369
سهراب، 71، 131، 499، 545، 558
سیاووش، 375
سیّدالشهدا علیهالسلام، 14
سیّد حجازی، 623
سیّد حجةالاسلام، 16
سیّد محمّدباقر شفتی، 15
سیّد محمّد رضی، 710
سیفِ اِسفَرَنگ، 460
شاه خراسان، 89، 748
شاه مسعود(ظلّ السلطان)، 200، 600، 623، 731، 746، 731
شدّاد، 698، 785، 817
شُغاد، 286
شکّر، 117، 131، 364، 156، 548
شمر، 773، 775، 778، 780، 782، 783، 784، 817
شهزاده مؤیدالسلطنه رئیساداره تلگراف، 16
شهزادهی اعظم، 385
شهزادهی اعظم جلالالدین، 329
شیخ آقابزرگ تهرانی، 7، 9
شیخ حاجی نوراللّه فقیه، 89
شیخ صنعان، 51
شیخ فارسی، 818
شیخ نوراللّه، 240
شیرین، 76، 81، 103، 111، 112، 117، 118، 131، 156، 157، 182، 186، 217، 222، 238، 329، 364، 470، 503، 515، 535، 548، 715
شیطان، 114،239، 241، 270، 307، 632
صاحب زمان علیه السلام، 808
صادق، 427
ضحّاک، 224، 326، 812
ضُحّاک، 817
عابد، 775
عباس، 781، 783
عباسخان سراج الملک، 372
عبداللّه خان امینالدوله اصفهانی، 701
عبقری، 453
عبید زیاد، 784
عزرائیل، 793، 818
عزیر، 667
علامهی حلّی، 809
علی علیه السلام، 12، 13، 44، 54، 98، 114، 128، 166، 207، 260، 264، 276، 330، 337، 398، 402، 430، 434، 435، 449، 485، 517، 561، 578، 601، 651، 685، 698، 747، 776، 779، 781، 786، 790، 815، 820
عمر، 128، 260، 789، 517
عیسی، 154، 181، 294، 324، 329، 377، 402، 666، 667، 681، 730، 764، 788، 790،
فاطمه، 774، 775
فرعون، 361، 735، 787، 817
فرهاد، 81، 112، 118، 174، 182، 186، 196، 217، 222، 238، 364، 426، 503، 515، 535، 588، 653، 715
فریدون، 632، 812
فضّه، 782
قاآن، 299، 301، 619، 748
قارون، 193، 307، 760، 812
قاسم، 780
قباد، 238، 286
قیصر، 428
کاووس، 696، 548
کاوه، 817
کسری، 698
کلیم، 176
کلیمت، 735
کوهکن، 103، 533
کی، 511
کیخسرو، 455، 548، 696، 721
کیقباد، 721، 737
کیکاووس، 695
گرگین، 53، 220
لجلاج، 617، 663، 731
لقمان، 90، 253، 450
لیلی، 715
مانی، 12، 253
مجدالملک، 271
مجنون، 715
محمّد، 56، 184،764، 778، 779، 780، 782، 789، 820
محمد کریمخان سرتیپ اصفهانی، 171
محمد مختار، 756
محمود، 346، 352، 353، 354، 736
مریم، 336، 764
مزید، 784
مسعودشاه، 15، 298، 372، 532، 599،
مسکین، 12، 217، 253
مسیح، 690، 293، 336، 598
مصطفی، 397، 685، 786
مصطفی قلیخان صمصامالسلطنه، 16، 749
معن، 299، 301، 619، 748
مقداد، 817
ملکالموت، 816
منصور، 248، 340
مُنعمابن مسکین،، 12، 111، 217
موسی، 116، 162، 216،324،362، 398، 453، 537،551،763،787، 790، 808
مهدوی، 7، 16
مهدی صاحب، 820
مه کنعان، 89
میرزا احمد نقّاشباشی، 9
میرزا اسداللّه، 16
میرزا حبیباللّه خان فرزند عبداللّه خان امینالدوله، 16، 701، 703
میرزا زینالعابدین فارسی، 16، 397
میرزا سلیمان آغاباشی، 16
میرزا عباس بروجردی، 707
میرزافتحعلی خانصاحبدیوان، 16، 76، 751
میرزا محمد راد، 722
میرزا مسیح خان طبیب، 690، 816، 818
میرزا نصراللّه منشی، 16، 705 ، 706
میرزا هاشم آهنگر خرّم اصفهانی، 7
میرزا یوسف مستوفیالممالک، 686
میر سیّد علی جناب، 7، 10
میر فندرسکی، 377
مؤیدالسلطنه، 384
ناصرالدین شاه، 7، 15، 38، 136، 155، 226، 599، 673
نایب الاِباله، 292
نبی، 485
نظیری، 668
نکیسا، 262
نمرود، 756، 817
نوح، 787، 790
نوشروان، 698
وجیهاللّه، 728
هاروت، 724
هالوکاظم لنبانی، 14
هرمز، 455
همایون، 16، 707
همایون بروجردی، 12
یزید، 774، 775، 777، 778، 780، 781، 783، 785، 817
یعقوب، 61، 382، 787
یوسف، 42،50، 54، 75، 79، 101، 110، 114، 162، 164، 185، 192، 253، 308، 316، 318، 344، 348، 349، 366، 367، 382، 383، 384، 411، 432، 435، 442، 456، 471، 495، 502، 506، 523، 566، 575، 581، 598، 602، 616، 618، 621، 623، 625، 633، 638، 656، 657، 686، 713، 718، 731، 735، 748، 751، 775، 787
یونس، 239، 601، 734، 787، 790
فهرست مکانها
اردبیل، 395، 398
اردستان، 722، 749، 750، 814
اردلان، 398
ارض قادسیه، 780
اُشیان، 717
اصفهان(صفاهان - سپاهان)، 35، 76، 83، 88، 111، 117، 119، 159، 174، 190، 195، 202، 253، 315، 338، 350، 355، 374، 377، 384، 404، 406، 409، 410، 412، 435، 438، 444، 457، 462، 469، 471، 489، 496، 506، 510، 527، 569، 578، 600، 605، 624، 644، 706، 710، 715، 716، 718، 728، 748، 751، 763، 793، 808، 821، 827
افغان(افغانستات)، 750
الوند، 99، 455
ایران، 35، 236، 242، 749، 823
برخوار، 409
بروجرد، 221، 707
بصره، 469، 825
بغداد، 119، 174
بیستون، 174، 588
پلکلّه، 728
تبریز، 76، 355، 412
تخت فولادی، 377
تهران، 527
جلفا، 338
جندق، 724
جی، 409، 710
جیحون، 255
چارباغ، 377
چاه زمزم، 764
چین، 100، 428، 781
حجاز، 350، 570، 578، 623
حجیز، 355، 506
حلب، 56، 57
حومه، 717
ختا، 573
خراسان، 89، 748
درغم، 312
دشت اَرجن، 116، 448
دماوند، 455
رودشت، 338
روم، 428
ری، 76، 83، 88، 409، 438، 605، 753
ریزی، 717
زابل، 410، 595
زابلستان، 365، 750
زندهرود، 119، 717
سیچان، 338
سیستان، 595، 762
سیفِ اِسفَرَنگ، 460
شام، 773، 776، 777
شیراز، 40، 65، 83، 171، 195، 315، 496، 609
طامه، 710
طوس، 116
طهران، 686، 749، 751
عجم، 404
عراق، 65، 190، 350، 355، 388، 404، 410
عمان، 469
عَمّان، 717، 749، 752
غدیر، 785
فارس، 65، 451، 480، 569
فرات، 78
فرنگ، 242، 457، 462، 781
فیروزان، 710
قَرَن، 259
قزوین، 476
قم، 444
قندهار، 449
کابل، 449
کاشان، 435
کجان، 722
کربلا، 309، 451، 772، 775، 776، 779، 781، 782، 784، 785
کرمان، 35، 40، 299، 469، 572، 609، 825
کرمانشاه، 572
کلّه، 717
کنعان، 89، 435، 495، 510
کوفه، 772، 776، 780
کوه طور، 453
گیلان، 753
لنبان، 159، 673، 757، 821، 829، 338، 710، 717، 719
ماربین، 409
مسجد لُنبان، 412
مشعر، 380
مصر، 89، 156، 253، 348، 355، 383، 384، 411، 432، 471، 495، 510، 625، 657، 731، 748، 751
مغار، 722
مکّه، 780
ملک عرب، 404
منا، 380
منگلوس، 116
نجف، 601، 687، 773، 782، 808
نیل، 398، 775، 787
هند، 35، 236
یزد، 35، 569، 571، 572، 609
یزید، 779
یوسفآباد، 686
In The Name of Allah
Takht - Fulad is a sacred land that has been considered by theologians, mystics, philosophers and scientists since a long time before, and is a sign of Islamic and national identity of the Islamic world, Shi'ism, and the people of Isfahan. The spiritual, historical and artistic attractions of this cemetery are one of the best places to attract both national and international eager pilgrims and tourists. After the recommendation of the supreme leader of the Islamic Revolution of Iran and the emphasis of scholars of the city based on protection and reinstruction of Takht - Fulad and Golestan - Shohada (the martyrs' grave yard) in different periods specially recently, Isfahan municipality besides reinstruction of monasteries and updating the appearance of this cemetery such as fundamental reinstruction of Golestan - Shohada, Khajooie, Fazel Isfahani, Mir Fendereski, Darvish Abdulmajeed Taleghani, Boroojerdi, Rizi, Agha Muhammad Bidabadi, Jahangir Khan Ghashghaiee, Mahdavi, Agha Bashi, Kazerooni, Sahib Rodhat and making facilities for pilgrims, also in cultural section, many other efforts has been done which the most important ones are as follow;
compilation of Takht - Fulad guide book in o volumes. Formation of cultural councilors' work group for analysis, evaluation and processing the cultural targets. Publishing books about monasteries and written pamphlets of people buried in this cemetery, such as:
Dhiyaol- Gholoob (some discussions on Imamate) Written by: Allameh Muhammad- Ibn Abdul Fattah Tonekaboni (Fadhel Sarab). Takht - Fulad of Isfahan Written by: Sayed Ahmad Aghili.
Basmgah - Delbaran (Beloved Festival), a history of Golestan - Shohada by: Asghar Montazrul Ghaem. Scientists and Great people of Isfahan by: Sayed Mosleheddin Mahdavi, Correction, adding information and more research by: Rahim Ghasemi and Muhammad Reza Nilforooshan, Y Vols. Collecte Articles of the seminar of Fadhel Sarab and Isfahan at his age by: The graet effort of Asghar Montazerul Ghaem. Rodheye - Redhvan (Famous people buried in Kazerooni monastery) by: Muhammad Hossain Riyahi. Golshan Ahl Soluk (Famous people buried in Mother Shahzadeh monastery) by: Rahim Ghasemi. Aview on Isfahan constitutionalism by: Sayed Ahmad Aghili. Famous People Buried around the Grave of Allameh Abul Maali Kalbasi by: Ali Karbasizadeh Isfahani. Boostan Fadhilat (Famous people buried in Boroojerdi Darkoshki monastery) by: Hamid Khaliliyan. States and Written books of Molla Muhammad Esmail Khajooie, Collected by: Mahdi Rajaie. Famous Authors of Isfahan Buried in Takht - Fulad by: Ali Akhdhari. Book of sharh majmooey Gol biography (famous people burned in sayed Al Araghain monastery by Rahim Ghasemi.
€. Establishing Takht-Fulad museums (hand written and
photography museum and journalists in Takht - Fulad. o. Formation of honoring seminars for famous people buried in
Takht - Fulad, like:
The seminar of Fadhel Sarab and Isfahan at his age.
The honoring of great history teller and researcher Sayed Mosleheddin Mahdavi.
biography of great people buried in Takht - Fulad. V. Starting tours on learning Takht - Fulad and guidance for
visitors of Isfahan and Iran. A. Starting learning courses on Isfahan and getting information on
Takht - Fulad which five courses has been hold so far. 4. Taking part in different municipal fairs and exhibitions. .. Supporting "Khak Taban" movie,(The Shining Land).
The mission of this senter in culturecl hiled are introducing and reviving buried old signs in this holly grand.
Publication of bureau Dasht-khorram is done by Meras AbasAli khorram Esfahani in this direction.
The Guidebook of Takht - Fulad of Isfahan