ghaemiyeh.com
سرشناسه:جوادی آملی، عبدالله،1312
عنوان و نام پدیدآور:آرشیو دروس خارج تفسیر آیت الله العظمی عبدالله جوادی آملی89-88 /عبدالله جوادی آملی.
به همراه صوت دروس
منبع الکترونیکی : سایت مدرسه فقاهت
مشخصات نشر دیجیتالی:اصفهان:مرکز تحقیقات رایانه ای قائمیه اصفهان، ۱۳96.
مشخصات ظاهری:نرم افزار تلفن همراه و رایانه
موضوع: خارج تفسیر
«أَقِمِ الصَّلاَةَ لِدُلُوکِ الشَّمْسِ إِلَی غَسَقِ اللَّیْلِ وَقُرْآنَ الْفَجْرِ إِنَّ قُرْآنَ الْفَجْرِ کَانَ مَشْهُوداً (78) وَمِنَ الَّیْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نَافِلَةً لَّکَ عَسَی أَن یَبْعَثَکَ رَبُّکَ مَقَاماً مَّحمُوداً (79)»
در این سوره ی مبارکه ی «اسراء» که در مکه نازل شد ضمن بیان اصول اعتقادی و تبیین خطوط کلّی اخلاقی, خطوط کلّی برخی از عبادات مثل نماز مطرح شد گرچه زکات و امثال زکات در مدینه تشریح شد لکن نماز در مکه بود. در این کریمه فرمود: «أَقِمِ الصَّلاَةَ» نماز را اقامه بکن در جریان نماز گاهی قبله مطرح است که جریان کعبه و عدول از بیتالمقدس به کعبه و اینها را طرح شده است که در سوره ی مبارکه ی «بقره» گذشت «سَیَقُولُ السُّفَهَاءُ مِنَ النَّاسِ مَا وَلَّاهُمْ عَن قِبْلَتِهِمُ الَّتِی کَانُوا عَلَیْهَا»(1)و مانند آن, گاهی به لحاظ مکانِ نماز مطرح است که «أَقِیمُوا وُجُوهَکُمْ عِندَ کُلِّ مَسْجِدٍ»(2)و مانند آن, گاهی به لحاظ زمان نماز مطرح است نظیر این آیه ی 78 سوره ی مبارکه ی «اسراء» و آیات دیگر که «أَقِمِ الصَّلاَةَ لِدُلُوکِ الشَّمْسِ إِلَی غَسَقِ اللَّیْلِ» در غالب این موارد سخن از اقامه ی نماز است از نمازگزارها هم به عنوان مقیمین صلات یاد میکند «الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلاَةَ»(3)درباره ی قرآن ما را به قرائت قرآن امر کردند که فرمود: «فَاقْرَءُوا مَا تَیَسَّرَ مِنَ الْقُرآنِ»(4)اما درباره? نماز ما را به قرائت نماز امر نکردند ما را به اقامه ی نماز امر کردند سرّش آن است که در اسلام نماز عمود دین معرّفی شده است «إنّ الصلاة عمود الدین»(5)این مطلب اول.
مطلب دوم آن است که ذات اقدس الهی قرآن را به عنوان کتابِ حکیم معرفی کرد «یس *وَالْقُرْآنِ الْحَکِیمِ», این مطلب دوم.
مطلب سوم آن است که کتابِ حکیم همه ی مطالبش حکیمانه است صدر و ساقه ی مطالبش محکم, مُتقن, حکمت و اِتقان است.
مطلب چهارم این است که اگر دینی که نماز را به عمود معرّفی کرد این دین به ما بگوید نماز بخوان معلوم میشود حرفش حکیمانه نیست چون ستون را که نمیخوانند باید حکیمانه حرف بزند حکیمانه حرف زدن این است که بگوید اقامه کنید یا بگوید نماز قرائت است بعد به ما بگویند «اقرأُ الصلاة» یا اگر گفتند «إنّ الصلاة عمود الدین» حتماً باید بگویند «أَقِیمُوا الصَّلاَةَ»(1)برای اینکه ستون خواندنی نیست ستون را اقامه میکنند این است که این کتاب میشود کتاب حکیم در جایی شما نمیبینید که ما را به خواندن نماز امر کنند عنوان «مُصلّی» داریم, «یصلّون» داریم که اینها مُصلّیاند «المصلّی من هو؟ هو من یُقیم عمود الدین» نه «هو من یقرأ الصلاة» چون صلات قرائت نیست این میشود کتاب حکیم.
مطلب بعدی آن است که از نمازهای چهارگانه ظهرین و مغربین به اقامه یاد کرد فرمود: «أَقِمِ الصَّلاَةَ لِدُلُوکِ الشَّمْسِ» یعنی «عند زوال الشمس» «إِلَی غَسَقِ اللَّیْلِ» که این وقت ظهرین است و مغربین از دلوک شمس یعنی زوال شمس نماز ظهر شروع میشود تا تاریکی فراگیر شب که نماز عشاست این ظهرین و مغربین نمازهای چهارگانه, پنجمین نماز که نماز صبح است از او هم به عنوان اقامه یاد کرده است این چون «وَقُرْآنَ الْفَجْرِ» منصوب است و مفعول «أَقِمِ» باشد «أَقِمِ الصَّلاَةَ لِدُلُوکِ الشَّمْسِ إِلَی غَسَقِ اللَّیْلِ وَقُرْآنَ الْفَجْرِ» یعنی «أقم قرآن الفجر» پس صلات صبح هم با اینکه مسئله ی قرائت در او مطرح شد چون جنبه ی صلاتی دارد امر به اقامه کرد و آن جنبه ی قرآنی را هم در آیات دیگر فرمود: «فَاقْرَءُوا مَا تَیَسَّرَ مِنَ الْقُرآنِ»(2)و مانند آن, خب این هم یک مطلب.
«أَقِمِ الصَّلاَةَ» خطاب به وجود مبارک پیغمبر(علیه و علی آله آلاف التحیّة والثناء) است به عنوان قائد امّت و شامل جمیع امّت اسلامی خواهد بود «أَقِمِ الصَّلاَةَ لِدُلُوکِ الشَّمْسِ» که این «لام» برای وقت است «إِلَی غَسَقِ اللَّیْلِ» تفسیر این مسئله وقت ایضا چه موقع است؟ وقت فضیلت چه موقع است؟ چه موقع قضا میشود؟ این را به وسیله روایات باید مشخص کرد اجمالش این است که این چهار نماز یعنی ظهرین و مغربین از این جمله ی «لِدُلُوکِ الشَّمْسِ إِلَی غَسَقِ اللَّیْلِ» مشخص میشود. برخیها خواستند بگویند «لِدُلُوکِ الشَّمْسِ» هنگام مغرب است اول مغرب را میگویند دلوک سرّش آن است که این دلوک از دَلْک است یعنی مالیدن هنگام ظهر را میگویند دلوک شمس برای اینکه در اثر شدّت نور شمس بیننده دست به چشم میکشد که چشمش خیره نشود برخیها هنگام غروب را دلوک شمس گفتند برای اینکه تاریکی فرا میرسد او باید دَلْک کند, بمالد چشمش را تا درست ببیند اما آنطوری که در بعضی از روایات ما آمده و تقویت کرده دلوک شمس میشود عند الزوال که آغازش نماز ظهر است و غسق اللیل میشود نماز عشا, منتها اگر دلوک شمس همان زوال شمس بود دیگر نماز ظهر میشود اوّلین نماز در حالی که در سوره ی مبارکه ی «بقره» گذشت «حافِظُوا عَلَی الصَّلَوَاتِ وَالصَّلاَةِ الْوُسْطَی»(1)آنجا ترجیح داده شد که صلات وسطا صلات ظهر است جمع بین اینکه آغاز نماز, ظهر است و اینکه صلات وسطا صلات ظهر است در همان بحثهای سوره ی مبارکه ی «بقره» اشاره شد و قابل جمع هم هست اینطور نیست که اگر ما از نظر زمان نماز ظهر را اوّلین نماز قرار دادیم با والصلاة الوسطایی که در روایات آمده منظور صلات ظهر است مخالف باشد آن هم راه حل دارد.
1) (8) . سوره ی بقره, آیه ی 238.
به هر تقدیر «أَقِمِ الصَّلاَةَ لِدُلُوکِ الشَّمْسِ» که حالا دلوک به معنای دَلک و مالیدن چشم در اثر شدّت شعاع باشد «إِلَی غَسَقِ اللَّیْلِ» «و أقم قرآن الفجر» در مسئله «قُرْآنَ الْفَجْرِ» نماز صبح و قبل از نماز صبح که نماز شب هست فضیلتی است که این آیه به هر دو نکته اشاره کرده است ولی قبل از اینکه به جریان نماز صبح و نماز شبی که قبل از نماز صبح هست با آن دو نکتهای که قرآن کریم درباره ی این دو نماز ذکر کرده است بپردازیم به آیات دیگری که درباره ی نمازهای پنجگانه وارد شده است مراجعه بشود تا یک مقدار روشن بشود که قرآن از نماز گاهی به عنوان تسبیح یاد میکند, گاهی به عنوان تکبیر یاد میکند چه تسبیح باشد, چه تکبیر عمود است و هر عمودی را باید اقامه کرد راجع به نمازهای پنجگانه آیات فراوانی است که شرحش به عهده ی روایات است حالا این آیات را ملاحظه میفرمایید.
در سوره ی مبارکه ی «طه» بخشی از این مطالب آمده که آیه 129 از سوره ی مبارکه ی «طه» به این صورت آمده «فَاصْبِرْ عَلَی مَا یَقُولُونَ وَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّکَ قَبْلَ طُلُوعِ الشَّمْسِ» که میشود نماز صبح «وَقَبْلَ غُرُوبِهَا» که میشود نماز عصر « وَمِنْ آناءِ اللَّیْلِ فَسَبِّح» که میشود مغربین یعنی نماز مغرب و عشا «وَأَطْرَافَ النَّهَارِ» که میشود نماز ظهر «فَسَبِّحْ وَأَطْرَافَ النَّهَارِ لَعَلَّکَ تَرْضَی» این یک آیه البته تشریحش و تبیینش به عهده ی روایات است در راویات به صورت شفّاف باز کرده که فرمود «قَبْلَ طُلُوعِ الشَّمْسِ» منظور نماز صبح است «وَقَبْلَ غُرُوبِهَا» عصر است, «وَمِنْ آناءِ اللَّیْلِ» مغربین است, «وَأَطْرَافَ النَّهَارِ» که نماز ظهر است.
در سوره ی مبارکه ی «روم» هم مشابه این مطلب آمده است به همین نمازهای پنجگانه اشاره شده آیه هفده و هیجده سوره ی مبارکه ی «روم» «فَسُبْحَانَ اللَّهِ حِینَ تُمْسُونَ» که مغربین میشود «وَحِینَ تُصْبِحُونَ» که صلات صبح است «وَلَهُ الْحَمْدُ فِی السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ» که جمله معترضه است «وَعَشِیّاً» یعنی «فسبحان الله حین تعشون عشیّاً وحین تُظهِرون» «عَشِیّاً» میشود نماز عصر «وَحِینَ تُظْهِرُونَ»(1)هم میشود نماز ظهر, عشا به معنای مصطلح ما نیست که پاسی از شب گذشته باشد غروب را میگویند عشا, خب «فَسُبْحَانَ اللَّهِ» یعنی «حین سبّحوا سبحان الله» «حِینَ تُمْسُونَ وَحِینَ تُصْبِحُونَ *... وَعَشِیّاً وَحِینَ تُظْهِرُونَ» گاهی از صبح شروع میشود, گاهی از ظهر شروع میشود, گاهی از شب شروع میشود این نشان میدهد که اگر ما آیه سوره ی مبارکه ی «اسراء» را که محلّ بحث است دلوک شمس را ظهر دانستیم با اینکه طبق روایاتی نماز ظهر بشود صلات وسطا منافات ندارد چون ادلّه ی نمازهای پنجگانه منحصر در سوره ی «اسراء» نیست چه در سوره ی «اسراء», چه در سوره ی «طه», چه در سوره ی «روم», چه در سوره ی «ق», چه در سوره ی «طور» که بعد میخوانیم به خواست خدا از نمازهای پنجگانه دور میزند گاهی از صبح شروع میکند, گاهی از ظهر شروع میکند, گاهی از آغاز شب شروع میکند, گاهی از عشا شروع میکند اینطور نیست که الاّ ولابد آغاز این نمازهای پنجگانه نماز ظهر باشد که تا با صلات وسطا هماهنگ نباشد, پس آیه هفده و هیجده سوره ی «روم» این است که «فَسُبْحَانَ اللَّهِ حِینَ تُمْسُونَ» یعنی «تدخلون فی المساء», «وَحِینَ تُصْبِحُونَ» «تدخلون فی الصباح» «وَعَشِیّاً» یعنی «حین تعشون عشیّا تدخلون فی العشاء» «وَحِینَ تُظْهِرُونَ» یعنی «تدخلون فی الظهر».
1) (9) . سوره ی روم, آیه ی 18.
در سوره ی مبارکه ی «ق» آنجا هم مشابه آیات گذشته آمده آیه ی 39 و 40 سوره ی مبارکه ی «ق» این است «فَاصْبِرْ عَلَی مَا یَقُولُونَ وَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّکَ» چه موقع؟ «قَبْلَ طُلُوعِ الشَّمْسِ» که میشود نماز صبح, «وَقَبْلَ الْغُرُوبِ» که میشود نماز عصر «وَمِنَ اللَّیْلِ فَسَبِّحْهُ وَأَدْبَارَ السُّجُودِ» خب اینکه فرمود: «فَاصْبِرْ عَلَی مَا یَقُولُونَ وَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّکَ قَبْلَ طُلُوعِ الشَّمْسِ وَقَبْلَ الْغُرُوبِ»(1)«قَبْلَ الْغُرُوبِ» ظهرین را شامل میشود «وَمِنَ اللَّیْلِ» مغربین را شامل میشود «فَسَبِّحْهُ وَأَدْبَارَ السُّجُودِ»(2)که مربوط به تعقیبات است اما در بسیاری از موارد امر به صبر همراهی میکند جریان نماز را در سوره ی مبارکه ی «بقره» این بحث گذشت که «اسْتَعِینُوْا بِالصَّبْرِ وَالصَّلاَةِ»(3)نماز یکی از بهترین راههای تحصیل استقامت است برای اینکه آدم وقتی آن توان را داشت که این ستون را اقامه کند وقتی ستون را اقامه کرد اول کسی که زیر این خیمه میرود و از خطر محفوظ میشود خود نمازگزار است خب شما برای دیگران که خیمه نمیزنید برای خودتان خیمه میزنید وقتی وارد این خیمه شدید این خیمه حِصنالله است دیگر وقتی حِصنالله شد از هر گزند و آسیب مصونید لذا فرمود شما بیا اینجا من حفظت میکنم اگر فرمود: «اسْتَعِینُوْا بِالصَّبْرِ وَالصَّلاَةِ» یعنی این خیمه را به پا کن بیا در خیمه گاهی میفرماید: «ولایة علیّبنابیطالب حِصْنی»(4), گاهی میفرماید: «کلمةُ لا اله الاّ الله حصنی» تحلیل این آیات نماز یعنی میگوید «الصلاة حِصنی» خب اینکه فرمود: «وَاسْتَعِینُوْا بِالصَّبْرِ وَالصَّلاَةِ»(5)با نماز شما از خدا کمک بگیرید یعنی چه؟ یعنی وقتی آمدی اینجا من حفظتان میکنم هم شرح صدر به آدم عطا میکند این دلهره و ترس که در اختیار ما نیست این دل در اختیار «مقلّب القلوب» است او آرام میکند او در جریان مادر حضرت موسی(سلام الله علیهما) فرمود: «لَوْلاَ أَن رَّبَطْنَا عَلَی قَلْبِهَا»(6)او خودش را میباخت ما دلش را نگه داشتیم گفتیم این بچه که دُردانه ی توست با زحمت فراهم کردی با تلاش و کوشش این را به بار آوردی و داری شیر میدهی بده در آب دیگر زَهْرهای میخواهد, جگری میخواهد آخر این رودخانه ی عادی نیست که دیگری بگیرد که دریای روانی است جریان نیل خب کشتیرانی میشود در آن این یک رودخانه ی محلّی نیست که جلوتر کسی این را بگیرد که فرمود تو این را به دریا بده ما حفظش میکنیم «وَأَلْقِیهِ فِی الْیَمِّ»(7)به تو دستور میدهیم که بینداز در دریا, به دریا هم دستور میدهیم این را به ساحل ببرد «فَلْیُلْقِهِ» این امر, امر غایب است «فَلْیُلْقِهِ الْیَمُّ بِالسَّاحِلِ»(8)از طرفی به تو میگوییم بگو چَشم, از طرفی به دریا میگوییم دریا هم میگوید چَشم چنین خدایی است فرمود اگر این کار را کردی خیمه را به پا کردی اول کسی که وارد خیمه میشود خودتی خیمه را روی سر خودت میزنی و این خیمه حِصن من است لذا در غالب این موارد به وجود مبارک پیغمبر(علیه و علی آله آلاف التحیّة والثناء) فرمود صبر کن و نماز بخوان اگر کسی نماز را جدّی بگیرد بداند که من دارم این ستون را نگه میداریم یقیناً محفوظ میماند, خب.
«فَاصْبِرْ عَلَی مَا یَقُولُونَ وَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّکَ قَبْلَ طُلُوعِ الشَّمْسِ وَقَبْلَ الْغُرُوبِ»(1)این در سوره ی مبارکه ی «ق» بود آخرین بخش هم سوره ی مبارکه ی «طور» است که در آنجا هم راجع به این نمازهای چندگانه به این صورت بیان فرمود آیه 48 و 49 سوره ی مبارکه ی «طور» این است «وَاصْبِرْ لِحُکْمِ رَبِّکَ فَإِنَّکَ بِأَعْیُنِنَا وَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّکَ حِینَ تَقُومُ» یعنی «تقوم من النوم» «وَمِنَ اللَّیْلِ فَسَبِّحْهُ وَإِدْبَارَ النُّجُومِ» در بعضی از این آیات مشروحاً مفصّلاً, در بعضی از این آیات متناً و مُجملاً که آیات «یفسّر بعضها بعضا» این نمازهای پنجگانه آمده البته تبیین فقهیاش به برکت روایات و احادیث اهل بیت خواهد بود در غالب این موارد هم با صبر همراه است, خب.
در این سوره ی مبارکه ی «اسراء» که محلّ بحث است آیات قبلش ناظر به این بود که اینها تلاش و کوشششان این است که بالأخره زیر پایتان را خالی کنند یا با تهدید یا با تحبیب, یا با طمع دادن و تطمیع یا با زر و زور دیگر که بالأخره زیر پایت را خالی کنند تو کوتاه بیایی اهل تسامح باشی, اهل تساهل باشی چیزی را کم کنی, چیزی را زیاد کنی که آیات قبل این در سال گذشته بیان شد آیه 74 به بعد این بود که «وَإِن کَادُوا لَیَفْتِنُونَکَ عَنِ الَّذِی أَوْحَیْنَا إِلَیْکَ لِتَفْتَرِیَ عَلَیْنَا غَیْرَهُ وَإِذاً لَاتَّخَذُوکَ خَلِیلاً *وَلَوْلاَ أَن ثَبَّتْنَاکَ لَقَدْ کِدتَّ تَرْکَنُ إِلَیْهِمْ شَیْئاً قَلِیلاً *إِذاً لَأَذَقْنَاکَ ضِعْفَ الْحَیَاةِ وَضِعْفَ الْمَمَاتِ ثُمَّ لاَ تَجِدُ لَکَ عَلَیْنَا نَصِیراً *وَإِن کَادُوا لَیَسْتَفِزُّونَکَ مِنَ الْأَرْضِ لِیُخْرِجُوکَ مِنْهَا وَإِذاً لاَّ یَلْبَثُونَ خِلاَفَکَ إِلَّا قَلِیلاً»(2)یا میخواهند تو را وادار کنند یا نشد تو را تبعید کنند بعد فرمود تمام اینها را میتوانی تحمّل کنی با اقامه ی نماز «أَقِمِ الصَّلاَةَ لِدُلُوکِ الشَّمْسِ إِلَی غَسَقِ اللَّیْلِ» «و أقم قرآن الفجر», خب.
اما آن دو نکتهای که مربوط به دوتا نماز است یکی نماز صبح, یکی هم نماز شب. درباره ی نماز صبح فرمود: «إِنَّ قُرْآنَ الْفَجْرِ کَانَ مَشْهُوداً» روایاتی که ذیل این هست ملاحظه فرمودید مشهود است یعنی فرشتههایی که مأمور شباند شاهدند که این شخص دارد نماز صبح را میخواند او را ثبت میکنند, فرشتههایی که مأمور روزند اول صبح میرسند یعنی صبح صادق میبینند این شخص دارد نماز میخواند هم «تشهده ملائکة اللیل», هم «تشهده ملائکة الیوم» یا مشهود خود ذات اقدس الهی است به شهادت خاص و به شهود مخصوص و مانند آن لذا نماز صبح این فضیلت را دارد که بالأخره انسان از خواب برخیزد خب شب قدری زودتر میخوابد سبکتر غذا میخورد که دیگر نمازش قضا نشود «إِنَّ قُرْآنَ الْفَجْرِ کَانَ مَشْهُوداً».
اما راجع به نماز شب آن را در آیه ی 79 جداگانه ذکر فرمود, فرمود: «وَمِنَ الَّیْلِ» پاسی از شب «فَتَهَجَّدْ بِهِ» هُجود همان قیامِ بعدالنوم است کسی که قبلاً خوابیده بود و برخاست میگویند «هَجَد» در بحثهایی که تفاوت بین قعود و جلوس بود این حرف گذشت کسی که خوابیده است مینشیند میگویند «جَلَس», کسی که ایستاده است مینشیند میگویند «قَعَد» چنین فرقی بین قعود و جلوس هست گرچه در بسیاری از موارد «قعود» به جای «جلوس» و «جلوس» به جای «قعود» کاربرد دارد اما آن فرق اساسیشان این است اینها مترادف نیستند که «قَعد» و «جلس» نظیر انسان و بشر باشد دوتا رفع باشد یک مفعول «وَمِنَ الَّیْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نَافِلَةً لَّکَ» یعنی این یک فریضه ی زاید است «نَفْل» آن زائد را میگویند فرمود وجود مبارک ابراهیم از ما فرزند میخواست ما به او فرزند دادیم به او اسحاق دادیم «مِن وَراءِ إِسْحَاقَ یَعْقُوبَ»(1)او از ما فرزند خواست ما به او اسحاق دادیم نوه هم دادیم که این نافله است او که از ما نوه نخواست ما برابر خواسته ی او که فرزند بود به او اسحاق دادیم به او بعد از اسحاق نوه هم دادیم لذا یعقوب میشود نافله یعنی زاید بر خواسته ی او, «نَفْل» آن زیاده است اینکه فرمود: «نَافِلَةً لَّکَ» نه یعنی مستحب است برای اینکه آن امری که دارد آن امر به معنی وجوب است یعنی این غیر از آن نمازهای پنجگانه که بر همه واجب است بر شما هم واجب است این نماز شب هم بر شما واجب است منتها «لَّکَ» دیگر بر مردم واجب نیست برای توده ی مردم همان استحباب خاصّ خودش را دارد, خب.
1) (20) . سوره ی هود, آیه ی 71.
آن نکتهای که درباره ی نماز شب است این است که فرمود: «عَسَی أَن یَبْعَثَکَ رَبُّکَ مَقَاماً مَّحمُوداً» این کار را اگر کردی یعنی نماز شب را به پا کردی به مقام محمود میرسی یعنی به جایی میرسی که هر که تو را شناخت تو را حمد میکند و هر که تو را نشناخت مقامت را حمد میکند الآن آنها که مؤمناند و موحّدند میدانند که به برکت اهل بیت «بیُمنه رُزِق الوری? وبوجوده ثبتت فی الأرض والسماء»(1)از اینها حقشناسی میکنند, اینها را مجرای فیض میدانند, به اینها عرض ارادت میکنند, به اینها متوسّل میشوند و مانند آن, آنهایی که نمیدانند این ذوات قدسی چه چیزهاییاند این مقام که مجرای فیض خداست این مقام را حمد میکنند منتها نمیدانند صاحب این مقام اهلبیتاند این مقامی است که «یَحْمده کلّ متنعّمٍ» دیگر نفرمود چه کسی حمد میکنند که, حمد مطلق برای چه کسی است؟ برای کسی است که مجرای فیض مطلق باشد اگر کسی رحمتِ مقطعی بود, محمود مقطعی است اگر کسی «رَحْمَةً لِلْعَالَمِینَ»(2)بود محمودِ مطلق است دیگر محمود مطلق مظهر آن حمیدِ مطلق است که در سوره ی مبارکه ی «ابراهیم» گذشت «فَإِنَّ اللَّهَ لَغَنِیٌّ حَمِیدٌ»(3)دیگر حمد بالأصاله برای اوست «الْحَمْدُ لِلَّهِ» اگر کسی عبدِ الله بود و مظهر اسم اعظم بود او هم محمود مطلق است چه دیگری بداند چه دیگری نداند.
پرسش:...
پاسخ: بله, مثل اینکه کورها به وسیله ی آفتاب نور میگیرند گرم میشوند ولو نبینند این اعماها گرمایشان به وسیله ی چیست؟ بالأخره روز و شب فرق میکند یا نمیکند؟ اینها مگر آب را میبینند؟ مگر آفتاب را میبینند؟ مگر ماه را میبینند؟ مگر ستارهها را میبینند؟ مگر آسمان را میبینند؟ مگر زمین را میبینند؟ اما از برکات همه ی اینها دارند استفاده میکنند آنکه نمیبیند اینچنین نیست که محروم نباشد البته از بعضی از فیوضات محروم است اگر فرمود: «رَحْمَةً لِلْعَالَمِینَ» معنایش همین است دیگر. در پایان سوره ی مبارکه ی «توبه» فرمود: «بِالْمُؤْمِنِینَ رَؤُفٌ رَحِیمٌ»(4)آنچه معلّم باشد, استاد باشد, مهذّب باشد, مزکّی باشد, «یُعَلِّمُهُمُ الْکِتَابَ وَالْحِکْمَةَ»(5)باشد آن بله برای شاگردان خودش است اما فرمود تا تو هستی من این مردم را عذاب نمیکنم «مَا کَانَ اللّهُ لِیُعَذِّبَهُمْ وَأَنْتَ فِیهِمْ»(6)خب اینها عمری به جای صمد, صَنم گفتند این کعبه را بُتکده کردند بتخانه کردند شما در جریان مشرکین و وثنییون و صنمیین قریش خواندید اینها آنقدر این کعبه که با معماری و مهندسی دو پیامبر الهی ساخته شد این را آنچنان بتکده کردند که حقّالتولیهاش را کلیدداری کعبه را با دو مَشک شراب گاهی معامله میکردند همین ابوسفیانها, همین ابوقبشانها که داستانش را شنیدید در همان بازیگریهای قماربازیهای خودشان گاهی در همان خَمّاریشان این کلیدداری کعبه را, تولیت کعبه را با دو مشک شراب فروختند چنین بلایی به سر کعبه درآوردند مگر قبلاً تولیت کعبه دست همین مشرکین نبود؟ مگر این را نمیفروختند حقّالتولیه؟ مگر جابهجا نمیکردند؟ مگر بالای همین کعبه قمار نمیکردند؟ این مردم را ذات اقدس الهی فرمود به برکت پیغمبر ما فعلاً کاری با اینها نداریم «وَمَا کَانَ اللّهُ لِیُعَذِّبَهُمْ وَأَنْتَ فِیهِمْ»(7)این پیغمبر, خب این میشود «رَحْمَةً لِلْعَالَمِینَ»(8)الآن شما شنیدید لِنین حرفهایی زده مارکسیستها حرفهایی زدند, کمونیستها حرفهایی زدند, استالین حرفهایی زدند اینها آمدند آن صبغه ی انسانی دستورات پیامبر را گرفتند صبغه ی الهیاش را رها کردند آن عبادت و الهیات و قُربیات و امثال ذلک را گذاشتند کنار این دعوت به اقتصاد و عدل مردم و رعایت حقوق مستضعفان و رعایت حقوق محرومان و اینها را گرفتند اینچنین نبود که حالا لنین و استالین تازه پیدا شده باشند این حرفها هم از خود آنها باشد که این وجود مبارک حضرت امیر این را صریحاً اعلام کرد فرمود من کارم این نیست که به فقیر برسم کمک به فقیر یک امر عاطفی است شما هم بلدید من آمدم که جلوی فقر را بگیرم نه به فقیر کمک بکنم «لو تَمثّل لِی الفقر رجلاً لقَتلته» من هر جا فقر را ببینم گردن فقر را میزنم شما عاطفی فکر میکنید من عاقلانه, شما میخواهید به فقیر در اثر جشن عاطفی کمک بکنید من میخواهم بیکاری را بردارم که مردم کریمانه دستشان به سفره ی خودشان دراز بشود نه شما مردم را کمک بکنید این را شما در این صوت العدالة الانسانیة میبینید «لو تَمثّل لِی الفقر رجلاً لقَتلته» این در خیلی از کلمات هست که در نهجالبلاغه نیست خدا غریق رحمت کند آن گذشتهها را و تأیید کند آن موجودین را که مستدرک نهجالبلاغه نوشتند, متمّم نهجالبلاغه نوشتند چون نهجالبلاغه کتاب حدیث نیست کتاب بلاغت است سیّدرضی(رضوان الله تعالی علیه) بارها شنیدید این بزرگوار آمده آن جملههای آهنگین, جملههایی که فصاحتش بیشتر است, بلاغتش بیشتر است آنها را جمع کرده یک خطبه ی پنج صفحهای حضرت سخنرانی نیم ساعته ی حضرت که چند صفحه است ایشان همهاش جملهاش را انتخاب کرده همین جریان عهدنامه ی مالک که وجود مبارک حضرت امیر به عنوان بخشنامه برای استاندار مصر مرقوم فرمودند قبل از نهجالبلاغه در این تحفالعقول آمده تحفالعقول قبل از نهجالبلاغه است مفصّلتر از او هم هست بخشنامه که نباید آهنگین باشد که باید جملاتش دستوری باشد این جملههای دستوری فراوانی که در تحفالعقول است و قبل از نهجالبلاغه آمده در نهجالبلاغه نیست.
غرض آن است که آن دستورها را وجود مبارک حضرت امیر بیان فرمود این میشود علی آن وقت این حرف را بعدیها پیدا کردند مثل اینکه اذان دارند میگویند چون از این به بعد تا پاییز هست قبل از دوازده اذان میگویند ما زودتر شروع بکنیم بهتر است.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
«أَقِمِ الصَّلاَةَ لِدُلُوکِ الشَّمْسِ إِلَی غَسَقِ اللَّیْلِ وَقُرْآنَ الْفَجْرِ إِنَّ قُرْآنَ الْفَجْرِ کَانَ مَشْهُوداً (78) وَمِنَ الَّیْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نَافِلَةً لَّکَ عَسَی أَن یَبْعَثَکَ رَبُّکَ مَقَاماً مَّحمُوداً (79)»
برای تأمین آن اصول اعتقادی و اخلاقی یاد شده جریان نماز را که ستون دین است مطرح فرمود و اوقات پنجگانه ینماز و نمازهای پنجگانه را هم اشاره فرمود که «أَقِمِ الصَّلاَةَ لِدُلُوکِ الشَّمْسِ إِلَی غَسَقِ اللَّیْلِ» که اگر منظور از این دلوک شمس, زوال شمس باشد ظهرین و مغربین با «دُلُوکِ الشَّمْسِ إِلَی غَسَقِ اللَّیْلِ» تأمین است و نماز صبح با «إِنَّ قُرْآنَ الْفَجْرِ کَانَ مَشْهُوداً» تأمین است میشود نمازهای پنجگانه.
برای اهتمام به جریان نماز صبح از او به «قُرْآنَ الْفَجْرِ» یاد کرده است اولاً و ثانیاً همین مطلب را با اسم ظاهر ذکر فرمود با اینکه ضمیر ممکن بود ثانیاً, برای اینکه فرمود: «وَقُرْآنَ الْفَجْرِ» یعنی «أقم قرآن الفجر» اگر میفرمود «إنّه کان مشهودا» مطلب فهمیده میشد زیرا ضمیر بالأخره به همین قرآنِ فجر رجوع میکند لکن با امکان ضمیر اسمِ ظاهر را تکرار فرمودند تا به اهمیّت مطلب عنایت بشود «إِنَّ قُرْآنَ الْفَجْرِ کَانَ مَشْهُوداً». اگر منظور از این مشهود این باشد که «تَشهَده ملائکة اللیل و ملائکة النهار» که در روایت تطبیق شده است این در نماز عصر هم هست اگر نماز عصر در پایان وقت خوانده بشود هم ملائکةالنهار او را ضبط میکنند, هم ملائکةاللیل اما چه خصیصهای برای قرآن الفجر است که فرمود: «إِنَّ قُرْآنَ الْفَجْرِ کَانَ مَشْهُوداً» باید جستجو کرد معلوم میشود غیر از حضور این دو صنف از ملائکه یک مطلب دیگری هم در «قُرْآنَ الْفَجْرِ» هست که در نماز عصر نیست وگرنه صرف شهود صنفین از ملائکه باشد این در نماز عصر اگر در آخر وقت خوانده بشود هست در حالی که آخر وقت فقط غفرانالله است فضیلتی را به همراه ندارد لذا برخیها گفتند «إِنَّ قُرْآنَ الْفَجْرِ کَانَ مَشْهُوداً» یعنی ناظر به این است که این شأنیت آن را دارد که جمعیتی زیادی آنجا حضور پیدا کنند و شهود داشته باشند برای اینکه در نمازهای دیگر شهودشان آسان نیست ولی شهودِ جمعیّت زیاد در نماز صبح سخت است برای اینکه صبح کسی بیدار بشود و در نماز جماعت شرکت کند کار آسانی نیست اگر به این معنا باشد که «إِنَّ قُرْآنَ الْفَجْرِ کَانَ مَشْهُوداً» این جمله یخبریه باشد در مقام انشا وصف باشد در مقام دستور یعنی جمعیت کثیری باید در نماز جماعت صبح حضور پیدا کنند این میشود مختصّ نماز صبح دیگر نماز عصر را شامل نمیشود برای اینکه حضور مردم در نماز جماعت عصر خیلی سخت نیست اما در نماز صبح مهم است و دشوار برای اینکه «نَاشِئَةَ اللَّیْلِ هِیَ أَشَدُّ وَطْأً وَأَقْوَمُ قِیلاً»(1)دنباله یلیل که صلات صبح است مشمول او خواهد بود «وَقُرْآنَ الْفَجْرِ إِنَّ قُرْآنَ الْفَجْرِ کَانَ مَشْهُوداً».
1) (1) . سوره ی مزمل, آیه ی6.
آنگاه فرمود: «وَمِنَ الَّیْلِ» که این «مِن» برای تبعیض است یعنی بعضی از شب را به پا خیز و بیدار شو تا نافله یشب را اقامه کنی «وَمِنَ الَّیْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ» یعنی به همین قرآن «نَافِلَةً لَّکَ» با اینکه از نظر زمان نماز شب مقدّم بر نماز صبح است ولی بعد از نماز ذکر فرمود لوجهین یکی اینکه نماز صبح واجب است در ردیف نمازهای واجب ذکر شد و مقدّم ذکر شد و نماز شب مستحب است, یکی اینکه نماز صبح عمومی است نظیر نمازهای دیگر و نماز شب وجوبش مخصوص وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) است شاید وجوه دیگری هم داشته باشد ولی به این مناسبتها نماز شب با اینکه زماناً مقدّم بر نماز صبح است ولی ذکراً و ترتیباً بعد از نماز صبح ذکر شده است «وَمِنَ الَّیْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نَافِلَةً لَّکَ عَسَی أَن یَبْعَثَکَ رَبُّکَ مَقَاماً مَّحمُوداً».
هر نمازی خصیصهای دارد یک خصیصه یمشترک که اثر مشترک همان نمازهاست که خب «قُربان کلّ تقی»(1)است «قُربان» یعنی «ما یتقرّب به العبد مِن المولی?» آن هم البته باید روشن بشود این در عهده یفقه و حدیث نیست ما فقط اجمالاً میگوییم منظور از قُرب, قُرب معنوی است یعنی انسان زماناً یا مکاناً به خدا نزدیک نمیشود چون او «أَیْنََما تُوَلُّوْا فَثَمَّ وَجْهُ اللّهِ»(2)و او «أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِیدِ»(3)است میگویید قرب, قرب معنوی است اما این قرب معنوی یعنی چه؟ این را با یک علم دیگر تعیین کنند حقیقت این مطالب که با فهم و علمِ حصولی حاصل نمیشود ولی بالأخره یک توجیه فنّی دارد عناوین اعتباری بین ما و خدا نیست که ما این عناوین را بگذرانیم به خدا نزدیک بشویم, مفاهیم ذهنی بین ما و خدا نیست که تا با درک مفاهیم به خدا نزدیک بشویم بنا بر اینکه ماهیّت اصیل باشد راهی با خدا نداریم برای اینکه ماهیّات گسیخته و گسستهاند راه نیست هر ماهیّتی از ماهیّت دیگر جداست, هر مفهومی از مفهوم دیگر جداست چیزی باید باشد که مستقیم باشد, متّصل باشد, ناگسیخته باشد, ناگسستنی باشد که آن چیز دیگر است خب بالأخره علمی هست که بشر را توجیه میکند که بین ما و خدا این امور فاصله است اینها را باید طی کرد حالا آن از بحث فقهی بیرون است. این اثر مشترک است که «الصلاة قُربان کلّ تقی» که «ما یتقرّب به العبد علی المولی?» مستحضرید هر عمل عبادی قُربان است این دیگر قربانی اختصاصی به اُضحیه روز دهم ذیحجّه ندارد و اختصاصی به نماز هم ندارد که «الصلاةُ قُربان کلّ تقی» در بیانات نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) درباره زکات هم آمده است که زکات هم «قُربان کلّ تقی» این بیان نهجالبلاغه هم درباره ینماز است, هم درباره یزکات «کلّ» نه «کلّما» «کلّ ما یتقرّب به العبد إلی المولی? فهو قربان» این قربانی است نماز قربانی است, روزه قربانی است, زکات قربانی است, حج قربانی است و درس و بحث قربانی است و مانند آن این اثر مشترک, اثر بعضی از نمازها شاید مشترک هم باشد اما «إِنَّ الصَّلاَةَ تَنْهَی عَنِ الْفَحْشَاءِ وَالْمُنکَرِ»(4)اثر برخی از نمازها دعوت به اتحاد است گذشته از اینکه «قربان کلّ تقی» است, گذشته از اینکه «تَنْهَی عَنِ الْفَحْشَاءِ وَالْمُنکَرِ» است این نماز دعوت به اتحاد است مثل نماز جمعه, نماز جمعه وجوباً, نماز جماعت نَدباً «تدعوا الی الوحدة» مهمتر از همه همان نماز جمعه است برای اینکه این نماز جمعه مشروط به جماعت است اصلاً فُرادا صحیح نیست ولو حالا امام معصوم, امام معصوم(سلام الله علیه) بخواهد نماز جمعه را روز جمعه تنها بخواند این مشروع نیست همانطوری که «لا صلاة الاّ بطهور»(5), «لا صلاة الاّ بفاتحة الکتاب»(6), «لا جُمعة بالجماعة» شرط صحّت او جماعت است لذا آن آقایانی که مأموم مسبوقاند در رکعت دوم نماز جمعه میرسند مشکل دارند در نمازهای عادی اگر کسی مأمومِ مسبوق بود رکعت دوم امام رسید در نماز صبح مثلاً یا رکعت آخر امام رسید در نماز مغربین یا ظهرین خب این رکعت را به جماعت میخواند وقتی امام سلامش را داد این جماعتش به فُرادا عدول پیدا میکند و حالا یا قَهری یا قصدی بالأخره بقیه نماز را میخواند چون نمازهای دیگر هم به جماعت صحیح است هم به فرادا اما نماز جمعه به فرادا صحیح نیست این رکعت دوم را چه کار میخواهد بکند؟ این است که این آقایان مشکل دارند که اگر کسی در رکعت دوم امام رسید وقتی امام سلامِ نماز را داد این شخص دیگر نمازش میشود فرادا نماز جمعه هم که به فرادا صحیح نیست آیا با یک رکعت به جماعت خواندن بقیه تصحیح میشود یا نه؟ «فیه مطلبٌ آخر» غرض آن است که نماز جمعه اصلاً مشروط به جماعت است چیزی که متقوّم به جماعت است, مشروط به جماعت است یقیناً «تدعوا الی الوحدة و تنهی? عن الاختلاف» آن نمازهای دیگر «تَنْهَی عَنِ الْفَحْشَاءِ وَالْمُنکَرِ»(7)نماز جمعه گذشته از اینکه «تَنْهَی عَنِ الْفَحْشَاءِ وَالْمُنکَرِ» «تنهی? عن الاختلاف» منتها وجوباً, نماز جماعت گذشته از اینکه «تَنْهَی عَنِ الْفَحْشَاءِ وَالْمُنکَرِ» «تنهی? عن الاختلاف» چون به جماعت است تا اتّصال صفوف نباشد, تا احکام دیگر جماعت نباشد این جماعت منعقد نیست مستحضرید که نماز جماعت مستحب نیست آنکه مستحب است نافله است نماز جماعت «أفضل فَردیِ الواجب» است نه نافله باشد و مستحب, مستحب آن است که ترکش «لا الی بدل» جایز است اما نماز جماعت که ترکش «لا الی بدل» جایز نیست اگر نماز جماعت نشد باید فرادا باشد نماز جماعت «أفضل فَردیِ الواجب» است مثل نماز اول وقت, نماز اول وقت که مستحب نیست «أفضل فردیِ الواجب» است بالأخره این نماز جماعت که «أفضل فردیِ الواجب» است «تَنْهَی عَنِ الْفَحْشَاءِ وَالْمُنکَرِ» چون صلات است, «تنهی? عن الاختلاف والتنازع» چون جماعت است مهمتر از همه نماز جمعه است که مشروط به جماعت است, خب.
اینها خصیصه ینمازهای معمولی اما درباره ینماز شب خصیصه یاو این نماز شب گذشته از اینکه «تَنْهَی عَنِ الْفَحْشَاءِ وَالْمُنکَرِ» است, گذشته از اینکه «قُربان کلّ تقی» است این زمینه یمبعوث شدن به مقام محمود است مقام محمود جای برتر و بَرین است که انسان برانگیخته میشود به آنجا میرسد انسان متحرّک است و محرّک میخواهد, انسان مُنبعث است, انسان مبعوث است یک باعث میخواهد اینچنین نیست که حالا اگر کسی نماز شب خوانده خود به خود برسد نظیر اینکه پلّهها را طی کند برود بالا اگر هم نماز شب خوانده است کسی که دست او را میگیرد قدم به قدم بالا میبرد ذات اقدس الهی است «عَسَی أَن یَبْعَثَکَ رَبُّکَ مَقَاماً مَّحمُوداً» آن مقام محمود که کشّاف و دیگران نقل کردند که «یَحمده الأولون والآخرون» همه همانطوری که در سوره یمبارکه ی«واقعه» آمده است که «إِنَّ الْأَوَّلِینَ وَالآخِرِینَ * لَمَجْمُوعُونَ إِلَی مِیقَاتِ یَوْمٍ مَعْلُومٍ»(1)در آن صحنهای که روز قیامت برابر سوره ی«واقعه» اوّلین و آخرین هستند همه در زیر پرجم وجود مبارک رسول گرامیاند که فرمود: «آدم و مَن دونه تحت لِوائی»(2)این «یحمده الأولون والآخرون» این شفاعت کبراست این برای وجود مبارک پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) است و دیگر عَدیل ندارد حالا اهل بیت که نور واحدند حسابشان جداست دیگران اگر بر اساس «قَدْ کَانَتْ لَکُمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ» اهل نماز شب هم بودند آنها هم در حدّ خود به این مقام میرسند حالا به دیگران میگویند که وارد بهشت میشوید «سَلاَمٌ عَلَیْکُمْ طِبْتُمْ فَادْخُلُوهَا خَالِدِینَ»(3)اما به فقها, به علما, به کسانی که مردم را هدایت کردند چنین مستقیم بگویند «سَلاَمٌ عَلَیْکُمْ طِبْتُمْ فَادْخُلُوهَا خَالِدِینَ» اینچنین نیست به اینها فرشتهها میگویند «قِفْ تَشفَع»(4)تشریف داشته باشید شفاعت کنید شفاعتتان مقبول است عدهای را هم به همراه ببرید شما که در دنیا عدهای را نجات دادید الآن هم عدهای را به همراه ببرید شما مجازید, خب به دیگران به افراد عادی میگویند «سَلاَمٌ عَلَیْکُمْ طِبْتُمْ فَادْخُلُوهَا خَالِدِینَ» اما به عالِمان دین میگویند به هر یک از اینها «قِفْ» بایستید تشریف داشته باشید «تَشْفَع» برای اینکه شفاعت بکنید «تُشَفَّع» مُشفَّعی یعنی مقبولالشفاعهای خب اینها هستند این میشود مقام محمود منتها این آقایان حمدشان نسبی است برای اینکه کمالاتشان هم نسبی بود اما وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) که «یَحمده الأوّلون والآخرون» اینچنیناند این هم یک مطلب. در قرآن کریم گذشته از اینکه برای نمازهای دیگر شئونی ذکر کرده, ادلهای ذکر کرده, برکات جداگانه ذکر کرده برای نماز شب یک فرصت جدایی و وقت مغتنمی ارائه کرده است بهترین فرصت را برای نماز شب مقرّر کرده.
پرسش:...
پاسخ: حتمی است, خب بله وقتی که ذات اقدس الهی وعده داد و وجود مبارک پیامبر هم معصومانه به این حُکم عمل کرده است این دیگر «لاَ یُخْلِفُ اللَّهُ الْمِیعَادَ»(1)منتها مادامی که انسان در دنیا هست با «عسی» و «لیت» و «لعلّ» همراه است چون دنیا نشئه یحرکت است یک, هر حرکتی تحوّل و دگرگونی را به همراه دارد دو, بعضیها اُفت و آفت دارند بعضی مصوناند سه, در همه یموارد این «لعلّ» گفتنها, «لیت» گفتنها, «عسی» گفتنها برای همین است که اصلاً دنیا جای اُفت و خیز است البته اولیای الهی که مصوناند که «عصمه الله» است حسابشان جداست ولی «کُتِبَ عَلَیْکُمُ الصِّیَامُ کَمَا کُتِبَ عَلَی الَّذِینَ مِن قَبْلِکُمْ لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ»(2)یا «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اصْبِرُوا وَصَابِرُوا وَرَابِطُوا وَاتَّقُوا اللّهَ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ»(3)در همه یموارد جا برای «لیت» و «لعلّ» هست برای اینکه کسی اطمینان ندارد آینده چه خواهد شد ولی درباره یاین ذوات قدسی البته هم اینها معصوماند, هم ذات اقدس الهی «لاَ یُخْلِفُ اللَّهُ الْمِیعَادَ».
پرسش:...
پاسخ: آن برای وقت است.
پرسش:...
پاسخ: آن قاعده ی«مَن أدرک» برای وقت است یعنی اگر کسی در پایان وقت مثلاً نماز عصر یک رکعت مانده به غروب که نماز قضا بشود نماز عصر چهار رکعت است کسی موفق نشد نماز عصر را در وقتش بخواند حالا فقط یک رکعت دارد پنج رکعت فرصت پنج رکعت است تا اینکه مغرب بشود یا غروب بشود این چهار رکعتِ ظهر را خوانده یک رکعت وقت دارد این قاعده ی«مَن أدرک» برای آن وقت عصر است «مَن أدرک رکعةً مِن الصلاة فقد أدرک الصلاة»(4)کار به نماز جمعه و جماعت ندارد که آن هم فوت را میگیرد نه تفویت را یعنی کسی خواب مانده بود, معذور بود, مضطر بود, راهی نداشت الآن یک رکعت مانده که وقتش قضا بشود اگر کسی یک رکعت را در وقت درک کرد گویا چهار رکعت را بتمامها در وقت درک کرد اما تفویت را نمیگیرد یعنی کسی عمداً نخواند, نخواند تا بشود یک رکعت بگوید «مَن أدرک رکعةً مِن الصلاة فقد أدرک الصلاة»(5)این قاعده ی«مَن أدرک» برای وقت است اولاً, و راجع به فوت است نه تفویت ثانیاً آن وقت از بحث صلات جمعه بیرون است.
اما نسبت به عظمت نماز شب سوره یمبارکه ی«مزمل» ملاحظه فرمودید آیه اولش بعد از «بسم الله» از اینجا شروع میشود «یَا أَیُّهَا الْمُزَّمِّلُ * قُمِ اللَّیْلَ إِلَّا قَلِیلاً»(1)اگر توانستید تمام شب را به استثنای یک اندک به پا خیزید حالا یا «نِصْفَهُ أَوِ انقُصْ مِنْهُ قَلِیلاً * أَوْ زِدْ عَلَیْهِ»(2)یا نیمی از شب یا کمتر از نیم یا بیشتر از نیم «وَرَتِّلِ الْقُرْآنَ تَرْتِیلاً * إِنَّا سَنُلْقِی عَلَیْکَ قَوْلاً ثَقِیلاً»(3)چرا نماز شب را اینقدر گرامی بدار؟ برای اینکه «إِنَّ نَاشِئَةَ اللَّیْلِ هِیَ أَشَدُّ وَطْأً وَأَقْوَمُ قِیلاً»(4)نشئهای است برای خودش همه آراماند تو هستی و خدای تو اما آنقدر بخوری که دیگر سحر بیدار نشوی آن دیگر مطمئن باشید که کسی به جایی نمیرسد بله ممکن است یک آخوند عادی بشود بعد برود جایی کار بکند بخواند عالِم بشود علم نور است آنقدر با جلال و شکوه است, آنقدر غیرتمند است, آنقدر باکبریاست که به هر دلی فرود نمیآید مگر علم از آسمان بالاتر است؟ از زمین بالاتر است؟ از شمس بالاتر است؟ از قمر بالاتر است؟ آنقدر قوی و غنی است که هر جایی مهمان هر کسی نمیشود این حواستان جمع باشد «إِنَّ نَاشِئَةَ اللَّیْلِ هِیَ أَشَدُّ وَطْأً وَأَقْوَمُ قِیلاً» نشئهای است آدم میفهمد دارد چه چیزی میگوید سر و صدایی نیست مگر صدای «یا الله», «یا الله» خود او بیگانهای نیست, مزاحمی نیست نه در درون, نه در بیرون «إِنَّ نَاشِئَةَ اللَّیْلِ هِیَ أَشَدُّ وَطْأً وَأَقْوَمُ قِیلاً» آدم میفهمد دارد چه چیزی میگوید متقوّم است, قوام دارد, قائم است, قیّم است, قیّوم است حرفهایش حسابشده است او هم خوب گوش میدهد هیچ چیزی به عظمت و جلال علم نیست آنقدر کبریایی دارد مگر خانه یکسی میرود, سَری به کسی میزند تا کسی طیّب و طاهر نباشد آنجا راه پیدا نمیکند, خب.
«إِنَّ نَاشِئَةَ اللَّیْلِ هِیَ أَشَدُّ»(1)هفتاد درصد, هشتاد درصدش برای همان نماز شب است سی درصدش برای درس و بحث عادی است «إِنَّ نَاشِئَةَ اللَّیْلِ هِیَ أَشَدُّ وَطْأً وَأَقْوَمُ قِیلاً» این یک دلیل, «إِنَّ لَکَ فِی النَّهَارِ سَبْحاً طَوِیلاً»(2)این گفتگوها و شنیدنها و دیدنها و خوردنها و مطالعههای عادی و درس و بحث و اینها شناوری است یک حیات شناوری است, یک زندگی شناوری است سَبح طولانی این در روز است با هر که میخواهید حرف بزنید, با هر که میخواهید گفتگو کنید, حرف هر کسی را میخواهید بشنوید اینها در روز است اما شب را بگذارید برای خودتان و خدایتان «إِنَّ لَکَ فِی النَّهَارِ سَبْحاً طَوِیلاً» خب این براهین مسئله است خب این براهین را که درباره یمسائل عادی ذکر نمیکند که چند جا «إِنَّ», «إِنَّ», «إِنَّ» تعلیل کند, تبیین کند, تحلیل کند, تحریر کند, تعمیق کند این در احکام عادی نیست کجا شما یک حُکم فقهی دارید که خدا پشتسر هم «إِنَّ», «إِنَّ» دلیل بیاورد برایش, اما این وقتی میخواهد به پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) بگوید آماده باش که وحی بگیری سحر را دریاب ما آنوقت «إِنَّا سَنُلْقِی عَلَیْکَ قَوْلاً ثَقِیلاً»(3)همین است اگر کسی بخواهد وحی بگیرد میشود پیغمبر, کسی بخواهد وحی را بفهمد میشود امّت او, بالأخره این «إِنَّ نَاشِئَةَ اللَّیْلِ هِیَ أَشَدُّ وَطْأً وَأَقْوَمُ قِیلاً» را به همراه دارد.
در سوره یمبارکه ی«سجده» نه سوره ی«فصلت» در سوره ی«سجده» آیه پانزده که سجده یواجب دارد هیچ, بعد از او آیه شانزده این است که مردان الهی کسانیاند که «تَتَجَافَی جُنُوبُهُمْ عَنِ الْمَضَاجِعِ یَدْعُونَ رَبَّهُمْ خَوْفاً وَطَمَعاً» اینها خیلی به رختخواب نچسبیدند بالأخره مقداری تجافی کردند از رختخواب فاصله گرفتند این حالتی که میگویند مأمومِ مسبوق در تشهّد حالت تجافی داشته باشد یعنی جاخالی بکند این وسطهایش خالی است آماده یبرخاستن است این را میگویند تجافی فرمود: «تَتَجَافَی جُنُوبُهُمْ» پهلوهای آنها از رختخواب مقداری تجافی کرده اینقدر نچسبیده به رختخواب پُر نخورده یک, دیر نخوابیده دو, همه یسریالها را گوش نداده و ندیده سه, یک روحانی بود میخواهد عالِم بشود چهار, خب این اهل سَحر است دیگر «تَتَجَافَی جُنُوبُهُمْ عَنِ الْمَضَاجِعِ یَدْعُونَ رَبَّهُمْ خَوْفاً وَطَمَعاً»(4)این وقت, وقتِ همین کارهاست دیگر وقت دریافت فیض است دیگر, خب.
این بیانات بعد فرمود: «فَلاَ تَعْلَمُ نَفْسٌ ما أُخْفِیَ لَهُم مِن قُرَّةٍ أَعْیُنٍ جَزَاءً بِمَا کَانُوا یَعْمَلُونَ»(1)این دیگر اصلاً نه تنها او نمیداند این نکره در سیاق نفی است نه تنها او نمیداند ما برای او در بهشت چه چیزی ذخیره کردیم خیلیها هم نمیدانند این دعاهای ما برابر با معرفت ماست ما هر چه از خدا بخواهیم به اندازه یدرکمان میخواهیم شاید قبلاً هم این مثال گفته شد ما به اندازه یدرکمان آرزو داریم آرزوی هر کسی به قلمرو معرفت اوست شما دیدی هیچ کاسبِ گذر, هیچ شاطر نانوا این آرزو داشته باشد ای کاش نسخه یخطّی شیخ طوسی را که در فلان رساله نوشته من داشته باشم اصلاً در تمام مدّت عمرش چنین آرزو ندارد او شیخ طوسی را نمیشناسد, او نسخه یخطّی شیخ طوسی را نمیداند, آن مطلب خاصّی که شیخ طوسی یا شیخ مفید در آن رساله نوشتند نشنیده هرگز آرزو ندارد که ای کاش نسخه یخطّی شیخ مفید را در مقالات من داشته باشم برای اینکه آرزوی هر کسی به اندازه یدرک اوست در اینجا در تمام این ادعیههایی که ماه مبارک رمضان خواندیم و خواندید خیلی از چیزهاست که اصلاً نمیفهمیم آنجا چه چیزی هست تا از خدا بخواهیم فرمود شما نمیدانید آنجا چه خبر است که چه چیزی را میخواهید از ما؟ شما فقط میگویید خدایا به ما خیر بده, سعادت بده, رفاه بده, آسایش بده اینها را بده اینها را شنیدید اما چیزهای دیگر هم هست که ما نگفتیم برای شما گفتنی نیست «فَلاَ تَعْلَمُ نَفْسٌ ما أُخْفِیَ لَهُم مِن قُرَّةٍ أَعْیُنٍ»(2)این را به نماز شب خوانها میدهند اینکه شب خلوت کرده است برای او چیزی ذخیره میکنند که به ذهن کسی نمیآید اینکه «ما سبعت إلاّ اُذنٌ ولا خطر علی قلب بشر» تبیین همین جمله است که چیزهایی است که اصلاً کسی نشنیده نمونههایش هم در دنیا ندیده, خب.
بنابراین این برکات را ذات اقدس الهی درباره ینماز شب بیان کرد در حدود بیست صفحه از کتاب شریف وسائل مربوط به همین نماز شب است یعنی باب 39 و باب 40 اینها را یک دور مرور بفرمایید این نوزده صفحه است تقریباً در نزدیکیهای بیست صفحه درباره یفضیلت نماز شب که شرفآور است, عزّتآور است, عزّت مرد مؤمن در نماز شب است, شرف او در نماز شب است ما در ماه مبارک رمضان در دعای سحر از ذات اقدس الهی شرف خواستیم «اَللّهُمَّ اِنّی اَسْئَلُکَ مِنْ شَرَفِکَ بِاَشْرَفِهِ»(1)خب شرف در چه چیزی است؟ در همین وسائل طبع مؤسسه آلالبیت(علیهم السلام) جلد هشت صفحه ی145 تا صفحه ی164 این نوزده صفحه در طیّ دو باب 39 و 40 مربوط به نماز شب است چندتا روایت را تبرّکاً میخوانیم.
روایت اوّلش که همان وصیّت وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) به حضرت امیر(علیه السلام) است که «یا علی! اوصیک فی نفسک بخصالٍ فأحفظها» بعد آن حضرت فرمود: «وعلیک بصلاة اللیل, وعلیک بصلاة اللیل, وعلیک بصلاة اللیل» اینجا سهبار گفته شده و ضبط شده اهمیّت این مسئله است.
روایت دوم که از وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) است فرمود: «شرف المؤمن صلاته باللیل» خب ما گفتیم «اَللّهُمَّ اِنّی اَسْئَلُکَ مِنْ شَرَفِکَ بِاَشْرَفِهِ» شرفش همین است «وعزّ المؤمن کَفّه عن أعراض الناس» کاری به آبروی مردم نداشته باشد بعضی از این روایات «إِنَّ الْحَسَنَاتِ یُذْهِبْنَ السَّیِّئاتِ»(2)را به صلات لیل معنا کردند.
روایت پنجم همین باب که هشامبنسالم از وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) نقل میکرد این است که ««إِنَّ نَاشِئَةَ اللَّیْلِ هِیَ أَشَدُّ وَطْأً وَأَقْوَمُ قِیلاً»(3)یقول «وَأَقْوَمُ قِیلاً» قیام الرجل عن فراشه یرید به الله عزّ و جل لا یرید به غیره» این نماز شب بخواند.
پرسش:...
پاسخ: بله دیگر این را خصوصیّاتش را روایات مشخص کرده است مثل اوقات نمازهای واجب را که روایات خصوصیّاتش را روایت مشخص کرده است.
روایت هفتم این باب هم باز «شرف المؤمن صلاة اللیل وعزّ المؤمن کفّه الأذی? عن الناس» غالب این روایات درباره یعظمت نماز شب و فضیلت نماز شب هست تا به این بخش از حدیث شریف.
روایت هیجده این باب که عبداللهبنسنان از وجود مبارک امام صادق سؤال میکند «سِیَماهُمْ فِی وُجُوهِهِم مِنْ أَثَرِ السُّجُودِ»(1)چیست؟ فرمود: «هو السَهَر فی الصلاة»(2)سَهر با «سین» و «هاء» هوّز یعنی بیداری این بیداری در نماز است که همان مربوط به نماز شب است.
روایت 26 آن «تَتَجَافَی جُنُوبُهُمْ عَنِ الْمَضَاجِعِ»(3)را معنا فرمود که در سوره یمبارکه ی«سجده» بود. روایت 32 «حمّادبنعیسی عن حریز عن زراره عن أبیجعفر(علیه السلام) قال قلتُ» به حضرت عرض کردند این آیه سوره یمبارکه ی«زمر» یعنی چه؟ «آنَاءَ اللَّیْلِ سَاجِداً وَقَائِماً یَحْذَرُ الْآخِرَةَ وَیَرْجُوا رَحْمَةَ رَبِّهِ»(4)یعنی چه؟ «قال یعنی صلاة اللیل»(5)مستحضرید این جمله یمعروف «هَلْ یَسْتَوِی الَّذِینَ یَعْلَمُونَ وَالَّذِینَ لَا یَعْلَمُونَ»(6)این تنها یک آیه نیست این ذیل آیه است نه صدر آیه اول آیه همین است که «أَمَّنْ هُوَ قَانِتٌ آنَاءَ اللَّیْلِ سَاجِداً وَقَائِماً یَحْذَرُ الْآخِرَةَ وَیَرْجُوا رَحْمَةَ رَبِّهِ» ذیلش این است که «هَلْ یَسْتَوِی الَّذِینَ یَعْلَمُونَ وَالَّذِینَ لَا یَعْلَمُونَ» خب آنکه در سوره ی«زمر» هست مستقیم نگفت که عالِم بالاتر از غیر عالم است که این یک آیه نیست «هَلْ یَسْتَوِی الَّذِینَ» این ذیل آیه است صدرش مربوط به نماز شب است آن عالِم نماز شبخوان البته با دیگری فرق میکند دیگر اول نماز شب بعد سواد, زراره از وجود مبارک ابیجعفرامام باقر(علیه السلام) سؤال میکند که اینکه در سوره یمبارکه ی«زمر» آمده است «هَلْ یَسْتَوِی الَّذِینَ یَعْلَمُونَ وَالَّذِینَ لَا یَعْلَمُونَ» آیه نُه سوره ی«زمر» آمده است که صدرش دارد «آنَاءَ اللَّیْلِ سَاجِداً وَقَائِماً یَحْذَرُ الْآخِرَةَ وَیَرْجُوا رَحْمَةَ» این یعنی چه؟ فرمود یعنی صلاتاللیل اول نماز شب خب معلوم است آدمِ نماز شبخوان باسواد با دیگری فرق میکند دیگر درجاتشان فرق میکند, هدایتشان فرق میکند, تأثیرش فرق میکند اول آن است بعد مسئله یسواد است این جریان تقدّم تزکیه بر تعلیم هم سرّش همین است اگر در بعضی از موارد «یُعلّم» بر «یزکّی» مقدّم است برای اینکه تعلیم مقدّمه یتزکیه است اما آنجا که تزکیه مقدّم بر تعلیم است برای اینکه تزکیه مقدّم بر تعلیم است نه مقدّمه یاوست این آیات دو گونه است دیگر در بخشی از آیات تعلیم بر تزکیه مقدّم است برای اینکه تعلیم مقدّمه یتزکیه است در بخش دیگر تزکیه بر تعلیم مقدّم است برای اینکه واقعاً تزکیه مقدّم است دیگر هدف است دیگر در همین آیه 39 سوره یمبارکه ی«زمر» چون تزکیه مقدّم بر تعلیم بود ارزش نماز شب را هم قبل از ارزش علم ذکر فرمود, فرمود: «أَمَّنْ هُوَ قَانِتٌ آنَاءَ اللَّیْلِ سَاجِداً وَقَائِماً یَحْذَرُ الْآخِرَةَ وَیَرْجُوا رَحْمَةَ رَبِّهِ قُلْ هَلْ یَسْتَوِی الَّذِینَ یَعْلَمُونَ وَالَّذِینَ لَا یَعْلَمُونَ»(7)آن هم کسی که اهل نماز شب است خوفی دارد و رجایی لکن متعلَّق خوف پایان کار خودش است از نتیجه یکار خودش میترسد, متعلَّق رجا لطف و عنایت الهی است «یَحْذَرُ الْآخِرَةَ» یعنی «آخرة عمله» «وَیَرْجُوا رَحْمَةَ رَبِّهِ» نه اینکه «یرجوا ثمرة عمله» این از پایان کار خود میترسد این میشود خوف, به لطف خدا امیدوار است میشود رجا نه «یحذر ربّه» «یَحْذَرُ الْآخِرَةَ» یعنی «آخرة عمله» «یَحْذَرُ الْآخِرَةَ وَیَرْجُوا رَحْمَةَ رَبِّهِ» که هم خوف و رجا هست, هم متعلّقشان محفوظ است هم این مجموعه مقدّم بر علم است این را زراره از وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) نقل کرده است و توضیح داد.
این باب سی و نهم تقریباً 41 حدیث نورانی دارد اما باب چهلم, باب چهلم که آن هم دارای سیزده روایت است یکی از آن روایاتش این است که وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) به سلیمان دیلمی فرمود: «یا سلیمان لا تدع قیام اللیل» نماز شب را فراموش نکن «فإنّ المغبون مَن حُرِم قیام اللیل»(1)این سوره ی«تغابن» برای آن است که یکی از اسامی یومالقیامه, یومالتغابن است «یَوْمَ یَجْمَعُکُمْ لِیَوْمِ الْجَمْعِ ذلِکَ یَوْمُ التَّغَابُنِ»(2)یومالتغابن برای اینکه غَبْنها روشن میشود چه کسی مغبون شد چه کسی مغبون نشد؟ چه کسی بیشتر مغبون شد چه کسی کمتر مغبون شد؟ یومالتغابن است فرمود نماز شب را فراموش نکن که اگر کردی مغبون میشوی.
روایت سوم این باب دارد که وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) طبق این فرمود کسی یک دروغ میگوید از نماز شب محروم میشود اینچنین نیست که این لطف الهی, فیض الهی, نور الهی در هر قلبی بتابد اینطور نیست اگر گفته شد «دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند» این هم اینچنین است اگر گفته شد:
منظر دل نیست جای صحبت اغیار دیو چو بیرون رود فرشته درآید
همین است در آن روایت دارد که فرشتهها داخل نمیشوند خانهای که «فیه کلب أو صورة کلب» این روایت که در مکاسب محرّمه خواندید همهتان آنجا که سگ است فرشته نمیآید خب حالا اگر کسی خدای ناکرده اوصاف زشت در او باشد خب آنجا فرشته حضور ندارد که این روایت نورانی را مرحوم صدوق(رضوان الله علیه) در کتاب شریف توحیدشان نقل کردند مرحوم صاحب وسائل هم(رضوان الله علیه) به عنوان حدیث پنج باب چهل ذکر میکنند و آن روایت این است که «جاء رجلٌ إلی امیرالمؤمنین علیبنابیطالب(علیه السلام) فقال إنّی قد حُرِمْتُ الصلاة باللیل» من از نماز شب محروم شدم چکار کنم؟ راهش چیست؟ «فقال امیرالمؤمنین(علیه السلام) أنت رجلٌ قد قیّدتک ذنوبک»(3)گفت بیا این دست و پایت را باز کن گناهِ تو, تو را بست در این بحثهای قبل ملاحظه فرمودید که فیالواقع گناه دست و بال آدم را میبندد این تعارف نیست بعضیها میبینید میگوید من هر چه میخواهم چشمم را کنترل کنم یا گوشم را کنترل کنم یا زبانم را کنترل کنم نمیتوانم این بیچاره راست میگوید برای اینکه, اینکه آزاد نیست در دو جای قرآن ذات اقدس الهی این مضمون را فرمود: «کُلُّ امْرِئٍ بِمَا کَسَبَ رَهِینٌ»(4)بعضیها مرهوناند, در گِرواند آدم بدهکار باید گِرو بدهد دیگر اگر مال بدهکار بود خب خانه و فرش را گرو میدهد اگر به الله بدهکار بود چه چیزی به الله گرو میدهد؟ خود او را گرو میگیرند دیگر «کُلُّ امْرِئٍ بِمَا کَسَبَ رَهِینٌ» این «فعیل» به معنی «مفعول» است دیگر «کُلُّ نَفْسٍ بِمَا کَسَبَتْ رَهِینَةٌ»(5)یعنی «مرهونة» مرهون یعنی گِرو دیگر خب گرو که آزاد نیست طِلق نیست حالا اصحاب یمین مستثنایاند خب ما میتوانیم اصحاب یمین بشویم؟ فَکّ رهن کنیم دیگر اگر دِیْن را ندادیم همین است که میبینیم اینکه میگوید من هر چه میخواهم چشمم را کنترل کنم راست میگوید بیچاره این وقتی که به بند کشیده شد همین است دیگر یا زبانم را کنترل کنم یا گوشم را کنترل کنم این به بند کشیده شد دیگر اینجا هم حضرت فرمود: «قد قیّدتک ذنوبک»(6)گناه اینچنین نیست که تاریخ مصرفش گذشته باشد که خیر, هست تو را به بند میکشد تو در بندی فکّ رهن کن, استغفار کن, توبه کن «إن انفسکم مرهونة بأعمالکم» که در خطبه یوجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) در آخرین جمعه ماه شعبان فرمود «إن انفسکم مرهونة بأعمالکم ففکّوها باستغفارکم»(7)فکّ رهن کنید دیگر اینجا هم وجود مبارک حضرت امیر فرمود فکّ رهن کنید.
بقیه روایات میماند مخصوصاً آن روایت نورانی که از وجود مبارک امام حسن عسکری است که اگر فردا شد بخوانیم حالا چون بعضی آقایان باید به نماز جماعتشان برسند امام جماعتاند و الآن قبل از دوازده اذان گفته میشود ما بحث را زودتر شروع میکنیم انشاءالله.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
«أَقِمِ الصَّلاَةَ لِدُلُوکِ الشَّمْسِ إِلَی غَسَقِ اللَّیْلِ وَقُرْآنَ الْفَجْرِ إِنَّ قُرْآنَ الْفَجْرِ کَانَ مَشْهُوداً (78) وَمِنَ الَّیْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نَافِلَةً لَّکَ عَسَی أَن یَبْعَثَکَ رَبُّکَ مَقَاماً مَّحمُوداً (79)»
بحثهای رسمی به برکت قرآن و عترت است و ثواب همه ی بحثها مخصوص به اهل بیت(علیهم السلام) است ولی امروز که هشتم شوال است و آن حادثه ی غمبار را به همراه داشت تمام این ثوابها نثار ارواح مطهّره ی ائمه بقیع(علیهم الصلاة و علیهم السلام) خواهد بود.
فرمود: «أَقِمِ الصَّلاَةَ لِدُلُوکِ الشَّمْسِ» ملاحظه فرمودید که خطوط کلی احکام فقهی و حقوقی را قرآن بیان میکند و وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) هم مبیّن علمیِ قرآن است که در سوره ی «نحل» گذشت «وَأَنزَلْنَا إِلَیْکَ الذِّکْرَ لِتُبَیِّنَ لِلنَّاسِ مَا نُزِّلَ إِلَیْهِمْ»(1)هم مبیّن عملیِ احکام فقهی و حقوقی قرآن است که فرمود: «صلّوا کما رأیتمونی اُصلّی», «خذوا عنّی مناسککم» مکه مشرّف شدند مناسک حج را عملاً یاد دادند, نماز خواندند اجزا و شرایط و ارکان نماز را عملاً یاد دادند خصوصیّات جزء و شرط و مانع و اینها را وجود مبارک حضرت عملاً آموخت, خطوط کلّیاش را علماً «أَقِمِ الصَّلاَةَ لِدُلُوکِ الشَّمْسِ» این هم که در هنگام ورود نماز میگوییم «قد قامت الصلاة» این «قد قامت الصلاة» را معنا کردند یعنی «حانَ وقت الزیارة»(2)زیارت انبیا و اولیا مشخص است که یعنی چه, اما زیارتالله به صلات است اگر کسی خواست به زیارت خدا برود باید نماز بخواند زیارت ائمه مشرّف بشود خب معنایش روشن است معنای «قد قامت الصلاة» یعنی «حان وقت الزیارة» و اگر زائر یعنی نمازگزار در خطاباتش متوجّه نباشد که با که حرف میزند و چه میگوید مشمول همان روایاتی است که خدای ناکرده که در کتابهای فقهی مخصوصاً در بخش صلات مرحوم حاجآقارضا(رضوان الله علیه) هست که نام بردن آن تعبیر خیلی مناسب نیست, خب.
فرمود: «أَقِمِ الصَّلاَةَ» صدر این آیه صلات است, ذیل این آیه قرآن است چون «لا صلاة الاّ بفاتحة الکتاب»(1)بفاتحة الکتاب هم سبع مثانی از مهمترین سُوَر قرآن کریم است و همین فاتحةالکتاب در نماز مطرح است گاهی از این عبادت به صلات یاد میشود, گاهی از این عبادت به قرآن یاد میشود چون در صدر دارد «أَقِمِ الصَّلاَةَ» معلوم میشود صلات دلوک داریم و صلات الغَسق داریم و صلات الفجر چون در ذیل آمده «وَقُرْآنَ الْفَجْرِ» یعنی «أقم قرآن الفجر» معلوم میشود قرآنُ الفجر داریم و قرآنُ الغَسق داریم و قرآن الدلوک, صلات الظهر و العصر قرآن ظهریناند, صلات المغربین قرآن المغربیناند و صلات الفجر قرآن الفجر است هم از نماز به عنوان صلات یاد شد هم از او به عنوان قرآن.
مطلب بعدی آن است که برخی از مفسّران اهل سنّت خواستند از این تعبیر «قُرْآنَ الْفَجْرِ» استفاده ی رکنیّت فقهی بکنند که قرائت در نماز رکن است این استفاده ناتمام است برای اینکه رکن فقهی حُکم خاصّ خودش را دارد که اگر کم و زیاد بشود سهواً, عمداً, جهلاً باعث بطلان است ما از این تعبیر «قُرْآنَ الْفَجْرِ» غیر از اهمیّت و اهتمام و اعتنای به قرائت در نماز بیش از این نمیفهمیم حُکم فقهیِ رکن بودن که کم و زیادش عمدی و سهوی باعث بطلان میشود از این تعبیر در نمیآید البته اهمیت او از مهمترین اجزای نماز است میشود استفاده کرد پس استفاده ی رکن بودن قرائت برای نماز از تعبیر «قُرْآنَ الْفَجْرِ» که قرائت را در نماز بالصراحه یاد فرموده است این دشوار است آن را باید البته روایات فقهی مشخص بکند «أَقِمِ الصَّلاَةَ لِدُلُوکِ الشَّمْسِ إِلَی غَسَقِ اللَّیْلِ وَقُرْآنَ الْفَجْرِ» یعنی «أقم قرآن الفجر» را «إِنَّ قُرْآنَ الْفَجْرِ کَانَ مَشْهُوداً» آن تعبیری که در بحث دیروز ملاحظه فرمودید اگر سرّ مشهود بودن صلات صبح این است که ملائکةاللیل و ملائکةالنهار هر دو حضور دارند و هر دو ضبط میکنند صلاتالعصر هم باید همینطور باشد برای اینکه آن نمازی که در پایان روز خوانده میشود هم ملائکةالنهار حضور دارند ثبت میکنند و هم ملائکةاللیل حضور دارند مگر اینکه گفته بشود اینها در ظهر میروند و بعد از اینها ملائکةاللیل میرسند ولی در صبح اینچنین نیست قبل از اینکه ملائکةاللیل بروند, ملائکةالنهار میرسند که این اثبات میخواهد.
1) (3) . مستدرکالوسائل, ج4, ص158.
پرسش: حالا نمیشود «وَقُرْآنَ الْفَجْرِ» را منصوب برای فعل محذوف بگیریم یعنی «إلتزم قرآن الفجر» یا «ألزم قرآنَ الفجر»؟
پاسخ: برخیها گفتند که این منصوب به اِغراست چه اینکه «وَمِنَ الَّیْلِ» را هم همین گفتند «وَقُرْآنَ الْفَجْرِ» این منصوب به اغراست مثل «بَعِّد نفسک» یا «إلزم» و مانند آن, اما خب وقتی ما بتوانیم این را معطوف بر مذکور بدانیم و به فعل محذوف متعلِّق نکنیم اُولاست. در کلماتی که فعلی در آن نیست مثل «الْحَاقَّةُ * مَا الْحَاقَّةُ»(1)این بله اغراست مثل اینکه کسی وقتی کنار دریا میرود به بچهها میگوید دریا, دریا یعنی «إحذر! إحذر!» این اغراست یا وقتی وارد یک باغ وحش شد یک حیوان گزنده یا درندهای را دید میگوید شیر, شیر یعنی «إحذر! إحذر!» «بَعّد نفسک» آنجا معلوم است که فعل محذوف است اما اینجا ما یک فعل مذکوری داریم در قبل بگوییم این عطف بر او نیست بلکه از باب اغرا منصوب است که «کما ذهب إلیه بعض التفسیر» این یک معونه ی زائدی میطلبد «أَقِمِ الصَّلاَةَ لِدُلُوکِ الشَّمْسِ إِلَی غَسَقِ اللَّیْلِ وَقُرْآنَ الْفَجْرِ إِنَّ قُرْآنَ الْفَجْرِ کَانَ مَشْهُوداً».
مطلب دیگر آن است که در طلیعه ی آیه ی بعد فرمود: «وَمِنَ الَّیْلِ» این متعلِّق را قبل از متعلَّق و فعل ذکر کرده قبل از اینکه بفرماید «فتهجّد به نافلة لک من اللیل فتهجّد من اللیل» این «مِنَ الَّیْلِ» را که ظرف است قبل از «فَتَهَجَّدْ» ذکر فرمود گرچه در ظرف و جار و مجور اتّسایی است که در دیگر کلمات نیست اما هر جا برای یک نکته ی خاصّی مقدّم میشود اینجا برای آن است که اهمیّت شب را بفهماند.
1) (4) . سوره ی حاقه, آیات 1 ـ 2.
در سوره ی مبارکه ی «مزمّل» که به مناسبتی قبلاً قرائت شد آنجا تعلیل شده است که فرمود: «إِنَّ نَاشِئَةَ اللَّیْلِ هِیَ أَشَدُّ وَطْأً وَأَقْوَمُ قِیلاً»(1)شب اصلاً برای عبادت است محیط آرام است به شرط اینکه کسی آن مشاغل روز را به همراه نداشته باشد چون «إِنَّ لَکَ فِی النَّهَارِ سَبْحاً طَوِیلاً»(2)اگر کسی با همان سَبح طویل خوابید خب خوابهایش اضغاث احلام است بر فرض توفیقی پیدا کرد که نماز شب بخواند این صلاةاللیلش هم با همان سَبح طویل آمیخته است «إِنَّ لَکَ فِی النَّهَارِ سَبْحاً طَوِیلاً» اگر اینها را گذاشت کنار شد جزء رجالی که «لاَّ تُلْهِیهِمْ تِجَارَةٌ وَلاَ بَیْعٌ عَن ذِکْرِ اللَّهِ»(3)شب آرام میخوابد وقتی که سَحر شد برخاست این «إِنَّ نَاشِئَةَ اللَّیْلِ هِیَ أَشَدُّ وَطْأً وَأَقْوَمُ قِیلاً» را کاملاً احساس میکند. برهان مسئله را در سوره ی مبارکه ی «مزمل» ذکر فرمود صُغریات مندرج تحت این کبرا را در موارد دیگر ذکر کرد در جریان نزول قرآن کریم فرمود: «إِنَّا انزَلْنَاهُ فِی لَیْلَةِ الْقَدْرِ»(4), یک, «إِنَّا انزَلْنَاهُ فِی لَیْلَةٍ مُبَارَکَةٍ»(5)دو, با اینکه شب و روز برای وجود مبارک رسول گرامی میتوانست یکسان باشد اما شبِ آن حضرت بهتر از روز آن حضرت است شب قرآن نازل شده است در جریان اسرا و همچنین معراج سخن از اسرای شبانه است که «سُبْحَانَ الَّذِی أَسْرَی بِعَبْدِهِ لَیْلاً»(6)آنگاه از مسجدالحرام بود تا مسجدالاقصی این مسئله اسراست معراج هم که دنباله ی همین اسراست آن هم شب است در جریان میقات سی و چهل شبه ی وجود مبارک موسای کلیم(سلام الله علیه) آن هم میعادش با اینکه چهل شبانهروز بود اما سخن از چهل شب است نه چهل شبانهروز یا چهل روز فرمود: «وَوَاعَدْنَا مُوسَی ثَلاَثِینَ لَیْلَةً وَأَتْمَمْنَاهَا بِعَشْرٍ فَتَمَّ مِیقَاتُ رَبِّهِ أَرْبَعِینَ لَیْلَةً»(7)با اینکه چهل شبانهروز بود نه روز مستقل ذکر شد نه در کنار شب ذکر شد روزِ مردان خدا شب است, شبشان هم شب است آنکه گفت «شبِ مردان خدا روزِ جهان کذاست» برای آن است که شبش هم مثل روز روشن است بنابراین اگر میقات وجود مبارک موسای کلیم است شب است, اسرا و عروج پیغمبر است شب است, نزول قرآن است شب است, بالا رفتن شب است پایین آمدن هم شب است هم آنکه باید هبوط کند یعنی قرآن شبانه نازل شد, هم اینکه باید عروج کند شبانه عروج میکند برهان مسئله در سوره ی «مزمّل» هست صغریات مسئله هم در این موارد لذا فرمود: «وَمِنَ الَّیْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نَافِلَةً لَّکَ عَسَی أَن یَبْعَثَکَ رَبُّکَ مَقَاماً مَّحمُوداً».
اما جریان نافله بودن تعبیر نافله گرچه امر در خیلی از موارد با قرینه برای مستحبّات و مندوبات به کار رفته یک, شواهدی هم که بر رجحان مطلق بعضی از عبادات وارد شده دو, اما تعبیر به نافله کم است در جریان نماز شب بالصراحه تعبیر به نافله فرمود این یک اصل, آن حدیث معروف قُرب نوافل که اهل سنّت نقل کردند ما امامیه نقل کردیم به طریق حَسَن نقل شد به طریق صحیح نقل شد به طریق موثّق نقل شد مرحوم کلینی نقل کرد, صاحب جوامع دیگر هم نقل کردند که «لیتقرّب إلی بالنافله حتّی اُحبّه فإذا أحببْتُه کنتُ سمعه... و بصره... و لسانه»(1)کذا و کذا بارها به عرضتان رسید آن حدیث سندش قابل قیاس با حدیث «لا تنقض» نیست این حدیث «لا تنقض الیقین»(2)به تعبیر مرحوم شیخ فرمود ما پنج, ششتا را جمع کردند که با تضارب سند درست کنید سندِ او قابل قیاس با این سند «لا تنقض» نیست, متنِ عرشی او قابل قیاس با متن «لا تنقض» نیست اما وقتی این «لا تنقض» به حوزههای علمی آمده با مساعی علمای بزرگ و بزرگوار ما همراه شد الآن پنجاه یا شصت کتاب عمیق علمی از این یک خط درآوردند با حذف مکرّرات الآن غالب این مراجع بالأخره استصحاب را که تدریس فرمودند شاگردان زیادی داشتند مرحوم آقای خویی(رضوان الله علیه) چندین شاگرد درباره ی همین استصحاب کتاب نوشتند امام(رضوان الله علیه) همینطور و مراجع دیگر(رضوان الله تعالی علیهم) همینطور با حذف مکرّرات الآن پنجاه یا شصت جلد کتاب عمیق علمی تقریرات یا تألیفات همین یک خط است وقتی چیزی به بازار علم عرضه بشود همانطوری که ادلّه ی نقلی «یُثِیرُوا لَهُمْ دَفَائِنَ الْعُقُولِ»(3)ادلّه ی عقلی هم «یثیروا دفائن النقول» این عقلِ خردمندان حوزه بود که دفینهها را از این یک خط در آورده دیگر اگر طبق آن اوّلین خطبه ی نهجالبلاغه انبیای الهی آن دفینههای عقل را اِثاره میکنند ثوره و انقلاب و شکفتگی و شکوفایی و نوآوری دارند «یُثِیرُوا لَهُمْ دَفَائِنَ الْعُقُولِ» این علما هم به برکت همین مطالعاتشان «یثیروا لنا دفائن النقول» آنچه که در درون این هست, بیرون این هست, حاشیه این هست, متن این هست این را اظهار میکنند میشود شصت جلد کتاب خب ما بخواهیم استصحاب بکنیم استصحاب تعلیقی چیست؟ استصحاب تنجیزی چیست؟ استصحاب زمانیات چیست؟ استصحاب اجزای فرّار چیست؟ شما روز است میخواهید استصحاب بکنی بعد بگویی وقتی شک داری آیا افطار شده یا نه؟ حق نداری بخوری داری زمان را استصحاب میکنی زمان که ثابت نیست جزء قبلی که از بین رفته جزء بعدی که سابقه نداشت آنکه وجودش قبلاً یقین بود حالا یقیناً زایل شده اینکه شکّ در بقا داری سابقه ی وجود ندارد اینها را همه را حل کردند دیگر اگر این حدیث قُرب نوافل در حوزهها عرضه بشود چه خواهد شد؟ سندش به مراتب قویتر از «لا تنقض» است متنش که اصلاً قابل قیاس نیست چطور خدا لسان عبد میشود؟ این برای کدام مرحله است باید مرحله ی ذات استثنا بشود یک, مرحله ی صفات ذات که عین ذات است استثنا بشود دو, بارها گفته شد این دو منطقه, منطقه ی ممنوعه است که احدی به آنجا راه ندارد مرحله ی سوم که اوصاف فعل خداست مقام امکان است مطرح بشود سه, در این منطقه ذات اقدس الهی میشود لسانِ عبد, میشود دستِ عبد «مَا رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ» «ویده التی یبطش بها»(4)من دستِ او میشوم, من پای او میشوم کجا پای او میشود؟ با کدام مرحله؟ اگر یک وقت آنها مطرح شد آنگاه گوشهای از برکات اهل بیت مشخص میشود و وجود مبارک رسول گرامی(علیه و علی آله آلاف التحیّة و الثناء) مستقیماً مخاطب به این نافله است خب وقتی خدا امر میکند بر او واجب میکند که این را بخوان و این یک فیض زایدی است به تو دادیم این هم یقیناً میخواند وقتی خواند متقرّب میشود, وقتی متقرّب شد ذات اقدس الهی ید و لسان او میشود, وقتی ید او شد در مقام ثالث یعنی مقام فعل نه صفات ذات و نه عین ذات آنگاه میفرماید: «وَمَا رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَلکِنَّ اللّهَ رَمَی»(5)در مقام نطق هم میفرماید: «وما نطقتَ إذ نطقت ولکن الله نطق» برای اینکه «مَا یَنطِقُ عَنِ الْهَوَی * إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْیٌ یُوحَی»(6)«إِنْ هُوَ» یعنی آن منطوق وحی است حق است, آن نطق, نطق الهی است حق است, این میشود محصول قُرب نوافل اگر فرمود: «وَمِنَ الَّیْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نَافِلَةً لَّکَ» حضرتش به این امر عمل کرده و متقرّب شده «الصلاة قُربان کلّ تقیّ»(7)این نافله هم «قربان کلّ تقی» است کسی که بخواند مخصوصاً آن حضرت که بر او واجب بود وقتی با این نوافل به ذات اقدس الهی متقرّب شد در مقام ثالث که فعل است و ظهور است و امکان آنگاه همه ی مجاری ادراکی و تحریکی او را ذات اقدس الهی به عهده میگیرد. در پایان سال قبل اشاره شد که اگر وجود مبارک پیامبر به مقام فنا هم برسد خاصیّت مقام فنا این است که انسان ساکت است نمیشود گفت چون به مقام فنا رسید قرآن برای اوست خیر, اگر کسی به مقام فنا رسید صدر و ساقه ی هویّت او را گوش تشکیل میدهد نه لسان دیگری میگوید این فقط شنونده است اگر کسی به آنجا رسید خودش حرف بزند حرف برای خودش باشد دیگر مقام فنا نیست مقام فنا آن است که هیچ خبری از او نیست فقط منتظر است ببیند از طرف ذات اقدس الهی چه فیض میآید.
به هر تقدیر فرمود: «وَمِنَ الَّیْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نَافِلَةً لَّکَ» البته این خصیصه در حوزه ی وجوب است اما در حوزه ی استحباب نه خیر خصیصهای نیست برای خیلیها مستحب است به دلیل اینکه در همان سوره ی مبارکه ی «مزمّل» که صدرش قبلاً قرائت شد در بخش پایانی سوره ی مبارکه ی «مزمّل» همراهان پیغمبر(علیه و علی آله آلاف التحیّة و الثناء) که موفقاند به اقامه ی صلاتاللیل آنجا ذکر شده بعضیها همراه پیامبرند در همه ی امور مثل مسلمانهای عادی که نماز میخوانند, روزه میگیرند و اینها برخیها قدری جلوترند بیشتر از طبقه ی اول با پیامبر معیّت دارند مثل مجاهدان نستوه که وجود مبارک حضرت در بخش پایانی آن سوره فرمود وجود مبارک حضرت و همراهانش خود او رسول الله است اما «وَالَّذِینَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلَی الْکُفَّارِ رُحَمَاءُ بَیْنَهُمْ»(1)همه ی مسلمانها «أَشِدَّاءُ عَلَی الْکُفَّارِ» نیستند برای یک عدّه وصف است نسبت به یک عدّه دستور, یک عده واقعاً همینطورند «أَشِدَّاءُ عَلَی الْکُفَّارِ» هستند اما به عده ی دیگر هم میفرماید شما هم اینچنین باشید که اگر برای یک عده جمله ی خبری بود نسبت به عدهای هم جمله ی انشائیه است این «وَالَّذِینَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلَی الْکُفَّارِ رُحَمَاءُ بَیْنَهُمْ» این گروه متوسط.
اما اخصّ از این خواص کسانیاند که همراهان با او هستند در نماز شب آن را در پایان سوره ی مبارکه ی «مزمل» بیان کرد فرمود آیه ی پایانی سوره ی مبارکه ی «مزمل» یعنی آیه بیست «إِنَّ رَبَّکَ یَعْلَمُ أَنَّکَ تَقُومُ أَدْنَی مِن ثُلُثَیِ اللَّیْلِ وَنِصْفَهُ وَثُلُثَهُ وَطائِفَةٌ مِنَ الَّذِینَ مَعَکَ» نه همهشان گروهی از کسانی که با تو هستند طبقه ی عام با پیامبرند در مسائل عمومی, طبقه ی خاص با پیامبرند در جریان «أَشِدَّاءُ عَلَی الْکُفَّارِ رُحَمَاءُ بَیْنَهُمْ» و مانند آن, طبقه ی اخص کسانیاند که با او هستند در نماز شب چون با او هستند در نماز شب, نماز شب اینها در کنار نماز شب رسول گرامی صعود میکند «وَطائِفَةٌ مِنَ الَّذِینَ مَعَکَ».
1) (19) . سوره ی فتح, آیه ی 29.
روایتی است که از غرر روایات اهل بیت است و مرحوم مجلسی(رضوان الله تعالی علیه) در کتاب شریف بحارالأنوار از وجود مبارک امام عسکری(سلام الله علیه) نقل کرده است که آن از واقعاً درخشندهترین روایات اهل بیت است حضرتش یعنی وجود مبارک امام عسکری(سلام الله علیه) فرمود: «إنّ الوصول الی الله سفرٌ لا یُدرک الاّ بامتطاء اللیل»(1)فرمود مگر نمیخواهید اهل سیر و سلوک باشید؟ مگر نمیخواهید قربة الی الله حرکت کنید؟ اگر بخواهید سیر داشته باشید سلوک الی الله داشته باشید مرکب میخواهد «مَطیئه» یعنی مرکِ راهوار, «امتطع» یعنی «رَکب مطیئةً» فرمود شما امتطاع کنید, مَطیئه بگیرید این مرکب راهوار را سوار بشوید این مرکب راهوار نماز شب است «إنّ الوصول الی الله سفرٌ لا یُدرک الاّ بامتطاء اللیل» ای کاش این را مرحوم حاجی نوری در مستدرک نقل میکرد به چشم هم نخورد که ایشان در مستدرک نقل کرده باشد ولی مرحوم مجلسی(رضوان الله تعالی علیه) در بحارالأنوار این را نقل کردند در بعضی از کلمات و موسوعاتی که مربوط به امام عسکری(سلام الله علیه) هست هم آمده فرمود اگر کسی خواست اهل سیر و سلوک باشد بدون این شدنی نیست این سفر را بدون نماز شب نمیشود طی کرد «إنّ الوصول الی الله سفرٌ لا یُدرک الاّ بامتطاء اللیل» مرکبی میخواهد که همین است, زادی میخواهد که «خَیْرَ الزَّادِ التَّقْوَی»(2)توشهای میخواهد, زادی میخواهد گاهی محبّت یاد شده است محبّت اهل بیت(علیهم السلام), گاهی تقوا یاد شده است ولی این مَطیئه, مَطیئه خوبی است شب مَطیئه نیست نماز شب مَطیئه است, شب مرکب نیست نماز شب مرکب است از این مرکب فرمود حدّاکثر بهره را ببرید آنگاه فرمود: «عَسَی أَن یَبْعَثَکَ رَبُّکَ مَقَاماً مَّحمُوداً» آیا مقام محمود است یا صاحبمقام؟ ما اگر از کسی بهره ی علمی بردیم, بهره ی اخلاقی بردیم خود آن شخص را حمد میکنیم یا علم و کمال او را حمد میکنیم؟ فرمود: «عَسَی أَن یَبْعَثَکَ رَبُّکَ مَقَاماً مَّحمُوداً» این منزلت جای حمد است اگر عالِمی را احترام میکنند بالعلم است, اگر متّقی را گرامی میدارند للتقواست پس در درجه ی اول آن مقام محمود است و از باب وصف به حال متعلّق موصوف شخص میشود محمود این یک مطلب. فاصله ی شخص و مقام هر چه بیشتر باشد این وصف به حال متعلّق موصوف پررنگتر است این دو مطلب. فاصله ی مقام و شخص هر چه کمتر باشد این وصف به حال متعلّق موصوف کمرنگتر است تا به جایی میرسد که موصوف و وصف میشود یکی.
بیان ذلک این است که این مقام, مقامی است که به وسیله ی این خیلیها از شفاعت برخوردار میشوند «کما سیظهر» اگر کسی دارای این مقام باشد میشود شفیع, پس برکت برای این مقام است این شخص چون دارای این مقام است به اعتبار این مقام ارزش دارد مثل اینکه عالِم را للعلم, متّقی را للتقوا گرامی میدارند اگر فاصله ی وصف و موصوف زیاد باشد این صفت برای این موصوف حال باشد این وصف به حال متعلّق موصوف شفّافتر است و ارزشش هم کمتر اگر این وصف برای موصوف مَلکه باشد نه حال فاصله ی وصف و موصوف کمتر است و ارزشش بیشتر و اگر فاصلهای نباشد این وصف برای او مَلکه نباشد بلکه به منزله ی فصل مقوّم باشد که شدنی است اینجا وصف و موصوف یکی است دیگر.
درباره ی ذات اقدس الهی میگویند صفت عین ذات است صفت عین ذات بودن مخصوص واجب نیست صفت عین ذات است اما ذات وقتی ممکنالوجود شد صفتش هم ممکن است دیگر اگر صفتی عین موصوف شد این واجب نمیشود باید ببینیم موصوف واجب است یا ممکن؟ صفت عین ذات بودن مخصوص واجب نیست در هر موجود بسیطی اینچنین است اگر آن موصوف ممکن بود ذات ممکن, صفت ممکن, عینیّت هم ممکن «والکلّ بالامکان» اگر آن ذات واجب بود موصوف واجب, صفت واجب, عینیّت واجب «والکلّ بالضرورة» اگر کسی تقوای ممثّل شد تقوا برای او مَلکه نشد بلکه فصل مقوّم شد اینجا دیگر وصف به حال متعلّق موصوف نیست نعم, لفظاً متعدّد, مفهوماً متعدّد لکن مصداقاً یکی درباره ی آنجاهایی که صفت عین ذات است الفاظ متعدّد, مفاهیم متعدّد مفاهیم که مترادف نمیشود اگر گفتیم خدا علیم است, قدیر است این دوتا لفظ که به یک مفهوم نیست اما مصداق هر دو یک ذات است بلا تجزّی اگر وصف, مَلکه بود یک اندازه بالاتر از مَلکه بود فصل مقوّم شد دیگر سخن از اینکه صفت به حال موصوف است, وصف به حال موصوف است و امثال ذلک این دیگر نیست اینها را نباید از ادب و ادبیات عرب توقّع داشت این وقتی ادبیات مرزش مشخص است از آنجا که بالا آمدیم دیگر جا برای ادبیات نیست آنجا که جا برای عقلِ محض است جا برای ادبیات نیست شما الآن وقتی از ادیبی سؤال کنید که «الانسان موجودٌ» این جمله ی خبریه را ترکیب کن این فوراً میگویند «الانسان» مبتدا, «موجودٌ» خبر, ولی وقتی به حکیم بدهی که اینطور معنا نمیکند اگر از حکیم خواستید بگویید که «الانسان موجودٌ» را ترکیب بکن میگوید «الانسان» خبر مقدّم, «موجودٌ» مبتدای مؤخر برای اینکه هستی است که به انسانیّت متعیّن میشود نه اینکه انسان اصل باشد ما هستی به او بدهیم مبتدا آن است که اصل باشد, موضوع آن است که اصل باشد محمول را به دوش بکِشد اینطور نیست که انسانیّت اصل باشد هستی را به دوش بکشد که آن بزرگوار که گفت «از شافعی نپرسید امثال این مسائل» یعنی وقتی بحث قدری اوج گرفت دیگر جا برای ادبیات نیست ببینید عقل چه میگوید؟ اگر گفتند «الانسان موجودٌ» را ترکیب کنید میگوییم «الانسان» خبر مقدّم, «موجودٌ» مبتدای مؤخر چون هستی است که تعیّن انسانیّت را به دوش میکشد, هستی اصل است نه ماهیّت نه اینکه اول انسانیّت هست بعد هستی را میگیرد در این بحثها هم بشرح ایضاً [همچنین] آیا تقوا میشود فصل مقوّم باشد؟ میگویند نه, تقوا صفت است صفت که شد یا حال است یا مَلکه اما وقتی به حرکت جوهری و تحوّل درونی سری زدید میگویید بله, گاهی انسان به مرحلهای میرسد که تقوا جزء هویّت او میشود این کمالات وجودی نه ارزشهای اعتباری, کمالات وجودی سرِ جایش محفوظ است و واقعیّت دارد و سیر در درون شروع میشود و این سالک این مراتب را یکی پس از دیگری طی میکند بهویّته و میشود متّقی, اگر در بعضی از تعبیرات آمده است که مثلاً عمّار یاسر ایمان از قَرن تا قدم اوست ناظر به این مقامات است نه اینکه یک وصف است یا حال باشد برای او, خب. فرمود: «وَطائِفَةٌ مِنَ الَّذِینَ مَعَکَ» آنها با تو همراهاند و همراهی میکنند و تو هم به این مقامِ محمود میرسی و این مقام محمود هم یک کمال وجودی است و برای تو به عنوان مَلکه است و وجود مبارک پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) گرچه اهل بیت نور واحدند در آنجا که نور واحدند فرقی بین این ذوات قدسی نیست اما در نشئه کثرت فعلاً بحث در وجود مبارک پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) است چون صاحب جوامعالکلم است که فرمود: «اعطیت جوامع الکَلِم» چه اینکه حضرت هم به وجود مبارک حضرت امیر فرمود که تو هم «یا علی اعطیت جوامع الکَلِم» این را در مقدمه ی شرح نهجالبلاغه ابنمیثمبحرانی(رضوان الله علیه) این حدیث آنجا هست که وجود مبارک پیامبر به حضرت امیر(سلام الله علیهما) فرمود: «اعطیتُ جوامع الکَلِم ولقد اوتیتُ یا علی جوامع الکلم» خب اینها بر اساس نور واحد بودن فرقی از این جهت بینشان نیست حالا مسئله نبوّت و رسالت که فارغ است جداست اگر حضرت صاحب جوامعالکلم است صاحب مقام محمود هم هست آنکه کشّاف, زمخشری و دیگران نقل کردند که اوّلین و آخرین تحت لوای آن حضرتاند برای همین است این شفاعت کبرا که یکی از مصادیق بارز زیرمجموعه ی مقام محمود است شامل همه ی اهل محشر میشود, همه ی اهل محشر حتی فرشتهها چندین مرحله دارد شفاعت آنها که اهل بهشتاند ترفیع درجه نصیبشان میشود, آنها که اهل اعرافاند اگر مشمول شفاعت بشوند بهشتی میشوند, آنها که اهل دوزخاند منتها مسلماناند, موحّدند تخفیف عذاب میشود از جهنّم به اعراف میآیند, آنها که در جهنّماند باید مخلَّد باشند اگر شفاعت حضرت نصیبشان شده تخفیف عذاب میشود همه ی اینها مشمول رحمت مطلقه ی الهیاند که به وسیله ی وجود مبارک پیامبر حل میشود خود فرشتهها هم همینطورند اینها که در دنیا معلّم فرشتهها هستند «یَا آدَمُ أَنْبِئْهُمْ بِأَسْمَائِهِمْ»(1)در آن عالم هم منشأ برکات فراوانیاند که فرشتهها هم از آنها استفاده میکنند.
1) (22) . سوره ی بقره, آیه ی 33.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
«وَإِن کَادُوا لَیَسْتَفِزُّونَکَ مِنَ الْأَرْضِ لِیُخْرِجُوکَ مِنْهَا وَإِذاً لاَّ یَلْبَثُونَ خِلاَفَکَ إِلَّا قَلِیلاً (76) سُنَّةَ مَن قَدْ أَرْسَلْنَا قَبْلَکَ مِن رُّسُلِنَا وَلاَ تَجِدُ لِسُنَّتِنَا تَحْوِیلاً (77) أَقِمِ الصَّلاَةَ لِدُلُوکِ الشَّمْسِ إِلَی غَسَقِ اللَّیْلِ وَقُرْآنَ الْفَجْرِ إِنَّ قُرْآنَ الْفَجْرِ کَانَ مَشْهُوداً (78) وَمِنَ الَّیْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نَافِلَةً لَّکَ عَسَی أَن یَبْعَثَکَ رَبُّکَ مَقَاماً مَّحمُوداً (79)»
گویا آیه 76 و 77 در بخش پایانی سال گذشته تفسیر نشده البته بحث مبسوطی ندارد حالا مقداری که مربوط به این دو آیه است مطرح بشود تا به تتمّه بحث برسیم.
مشرکان حجاز و همچنین یهودیها و منافقان اینها دشمنان مشترک اسلام بودند گاهی توطئه یفیزیکی میکردند, گاهی توطئه فرافیزیکی. توطئه فیزیکیشان در همین آیه مطرح است که اصرار و تلاش و کوشش آنها همین براندازی نرم بود به اصطلاح براندازی مَخملی یعنی بدون جنگ و خونریزی وجود مبارک حضرت را از مکه بیرون کنند یا از مدینه بیرون کنند یا از سرزمین حجاز بیرون کنند این براندازی بدون خونریزی مشرکان, اما آنچه که مربوط به فرافیزیکی بود مربوط به مکتب بود آن قبلاً در همین سوره یمبارکه ی«اسراء» گذشت یعنی آیه 73 به بعد این بود «وَإِن کَادُوا لَیَفْتِنُونَکَ عَنِ الَّذِی أَوْحَیْنَا إِلَیْکَ لِتَفْتَرِیَ عَلَیْنَا غَیْرَهُ وَإِذاً لَاتَّخَذُوکَ خَلِیلاً» اینها فتنه میکنند که دین را تحریف کنی به میل اینها تفسیر کنی تفسیر به رأی کنی آنچه را که ذات اقدس الهی نازل کرده است آنها را بیان نکنی, آنچه را که نازل نکرده است به عنوان بیان خدا تو بگویی این فتنههای دینی و مکتبی را تحلیل میکردند که ذات اقدس الهی فرمود وجود مبارک رسول گرامی(صلّی الله علیه و آله و سلّم) از همه یاین اُفت و آفتها مصون بود نه تنها این کار را نکرد مِیل این کارها را هم نداشت, نزدیک به میل هم نبود که این فضایل سهگانه در بحث سال قبل گذشت این کار را نکرد, مِیل به این کار را هم نداشت, نزدیک به میل هم نبود برای اینکه «وَلَوْلاَ أَن ثَبَّتْنَاکَ لَقَدْ کِدتَّ تَرْکَنُ إِلَیْهِمْ شَیْئاً قَلِیلاً»(1)بلکه چهار فضیلت ذکر میکند یا پنج فضیلت فرمود اگر تثبیت الهی نبود, تأیید الهی نبود, توفیق الهی نبود «لَوْلاَ أَن ثَبَّتْنَاکَ لَقَدْ کِدتَّ تَرْکَنُ» «کاد» یعنی «قَرُبَ», «رَکَنَ» یعنی «مالَ» «کِدتَّ تَرْکَنُ» یعنی نزدیک بود که مِیل پیدا کنی آن هم چقدر؟ «شَیْئاً» که این تنوینش برای تحقیر است «قَلِیلاً» تحقیر در تأخیر پس فعلِ خارجی واقع نشد, میل به فعل خارجی واقع نشد, نزدیکی به میل هم واقع نشد ولو نزدیکیاش در حدّ «شَیْئاً» باشد که تحقیر است چهار, متّصفاً بالقلّه پنج, پنج فضیلت بود که در بحثهای سابق گذشت این درباره یمسائل مکتبی بود.
1) (1) . سوره ی اسراء, آیه ی74.
اما درباره یمسائل بدنی و فیزیکی که خواستند وجود مبارک حضرت را از سرزمین مکه یا مدینه تبعید کنند فرمود آنها تلاش و کوشششان این است که تو را از این سرزمین بیرون کنند موفق نیستند ولی اگر به چنین کاری دسترسی پیدا کردند عذاب خدایی که سریعالعقاب است به حیات اینها خاتمه خواهد داد «وَإِن کَادُوا لَیَسْتَفِزُّونَکَ». استفزاز را قبلاً در همین سوره «وَاسْتَفْزِزْ مَنِ اسْتَطَعْتَ مِنْهُم بِصَوْتِکَ وَأَجْلِبْ عَلَیْهِمْ بِخَیْلِکَ وَرَجِلِکَ»(1)در همین سوره یمبارکه ی«اسراء» بحثش گذشت یعنی همان براندازیِ نرم, همان کَندن نرم, جابهجایی نرم بدون خونریزی آنها میخواهند بدون خونریزی تو از این سرزمین بروی. برخیها گفتند که منظور از این ارض مکّه است برای اینکه این سوره ی«اسراء» در مکه نازل شد و این آیه مکّی است برخیها خواستند بگویند که این توطئه ییهودیهاست در مدینه به بهانه یاینکه سرزمین شام, سرزمین انبیاست در حجاز پیامبری نبوده مناسب است که شما به سرزمین انبیا هجرت کنید این توطئه و فتنه را یهودیهای مدینه داشتند وقتی دیدند سوره ی«اسراء» مکّی است این حرف در مدینه باشد هماهنگ نیست گفتند درست است سوره در مکه نازل شد ولی گاهی بعضی از آیاتِ مدنی در سُوَر مکّی به اذن خود پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) قرار میگرفت این آیه در مدینه نازل شد هر چند در سوره یمکّی جاسازی شده این هم اثباتش آسان نیست توطئه یآنها ممکن است بعداً راه پیدا کرده باشد ولی آیه در مکّه نازل شد ناظر به جریان مشرکین مکه بود که آنها میخواستند وجود مبارک حضرت از مکه خارج بشود حالا یا حبشه برود از سرزمین حجاز خارج بشود یا نه, از مکه به مدینه و جای دیگر مهاجرت کند.
1) (2) . سوره ی اسراء, آیه ی64.
«وَإِن کَادُوا لَیَسْتَفِزُّونَکَ مِنَ الْأَرْضِ لِیُخْرِجُوکَ مِنْهَا» استفزاز همان ازعاج نرم است بدون خونریزی و جریان مهاجرت به اذن خدا و تصمیم پیغمبر به دستور خدای سبحان بود نه اینکه حضرت را بیرون کرده باشند اگر هم وجود مبارک حضرت با فشار بیرون رفته باشد باز آیه صادق است برای اینکه طولی نکشید بعد از مهاجرت حضرت جریان جنگ بدر پیش آمد و بسیاری از اینها از بین رفتند و مدّتها در غم و غصّه بودند که چگونه جبران کنند «وَإِن کَادُوا لَیَسْتَفِزُّونَکَ مِنَ الْأَرْضِ» این ارض میشود «الف» و «لام»ش «الف» و «لام» عهد است یعنی مکه نه مطلق زمین «لِیُخْرِجُوکَ مِنْهَا» که از این مکه شما را خارج کنند اگر چنین کاری انجام بدهند «وَإِذاً لاَّ یَلْبَثُونَ خِلاَفَکَ», «خِلاَفَکَ» یعنی «بَعدکَ» پشتسر تو مثل «فَرِحَ الْمُخَلَّفُونَ بِمَقْعَدِهِمْ خِلاَفَ رَسُولِ اللّهِ»(1)آنهایی که در جبههها شرکت نکردند در جنگ شرکت نکردند پشتسر حضرت ماندند و همراه حضرت نرفتند خوشحالاند که ما جبهه نرفتیم فرمود: «فَرِحَ الْمُخَلَّفُونَ بِمَقْعَدِهِمْ» یعنی «بقعودهم» «خِلاَفَ رَسُولِ اللّهِ» یعنی بعد از حضرت ماندند پشتسر حضرت ماندند اینجا هم فرمود: «وَإِذاً لاَّ یَلْبَثُونَ خِلاَفَکَ إِلَّا قَلِیلاً» زیرا ذات اقدس الهی نسبت به بعضی از گناهان سریعالعِقاب است چه اینکه نسبت به بعضی از ثوابها هم سریعالحساب است اگر خدا سریعالحساب است, سریعالعِقاب است به وسیله یگناهان خاص یا اطاعتهای مخصوص این سرعت انجام میگیرد گاهی هم ذات اقدس الهی تأخیر میاندازد لکن در بعضی از گناهان خدای سبحان زود انتقام میگیرد این گناهانی هم که در دعای کمیل آمده که بعضی از گناهان «تهتک العصم» است, بعضی «یقطع الرجاء» است, بعضی «تنزل البلاء» است, بعضی «تغیّر النعم» است بابی را مرحوم فیض در وافی (رضوان الله علیه) منعقد کرده است در آن باب روایتهایی که آثار گناهان را ذکر میکند جمعآوری کرده مرحوم کلینی در جلد دوم اصول کافی که ایمان و کفر است این کار را کرده اول کسی که این کار را کرده در کتابهای حدیث مرحوم کلینی بود این کار را کرده منتها مرحوم فیض در وافی کاملترش و جامعترش را ارائه کرده مرحوم کلینی در جلد دوم کافی بعضی از این گناهانی که آثار خاص دارند آنها را جمعآوری کرده(2)در دعای کمیل اجمالاً بیان شده است که گناهان آثار خاصّ خودشان را دارند بعضی از گناهاناند که «تغیر النعم»اند, بعضی «تحبس الدعاء»اند, بعضی «تقطع الرجاء»اند, بعضی «تنزل البلاء»اند و مانند آن, اما کدام گناه است که «تحبس الدعاء» است, «تغیّر النعم» است, «تنزل البلاء» است, «یقطع الرجاء» است آنها را مشخص نکرده مرحوم کلینی مقداری از اینها را جمعآوری کرده مرحوم فیض(رضوان الله تعالی علیه) در وافی کاملترش را بیان کرده اینها مشخص شد. کجا خدای سبحان سریعالعقاب است و زود انتقام میگیرد آن را به وسیله آیات و روایات مشخص کردند.
یکی از مواردی که ذات اقدس الهی سریعالانتقام است, سریعالعقاب است همین است اگر کسی توطئه کرده به عنوان براندازی مخملی, نرم یا تند یا غیر تند خدا مهلت نمیدهد فرمود اینها که تلاش و کوشششان این است که رهبر مسلمانها را جابهجا بکنند پیامبر را از مکه یا مدینه یا از سرزمین دیگر دور بدارند که آن مکتب مهجور بماند خدای سبحان سریعالانتقام است و زود انتقام میگیرد «وَإِذاً لاَّ یَلْبَثُونَ خِلاَفَکَ إِلَّا قَلِیلاً» اینگونه از آیات یا روایات مشابه این در همان کتاب شریف کافی بالوافی جمعآوری شده که مشخص میکند که کدام گناه است که آثار فلان اثر را دارد, خب «وَإِذاً لاَّ یَلْبَثُونَ خِلاَفَکَ إِلَّا قَلِیلاً».
بعد میفرماید این اصلی است برای ما «سُنَّةَ مَن قَدْ أَرْسَلْنَا قَبْلَکَ مِن رُّسُلِنَا وَلاَ تَجِدُ لِسُنَّتِنَا تَحْوِیلاً» این مخصوص تویِ پیامبر نیست این برای نبوّت عام است نه برای خاتم نبوّت, بعضی از امور است که برای ختم نبوّت است نظیر «وَمَا کَانَ اللّهُ لِیُعَذِّبَهُمْ وَأَنْتَ فِیهِمْ»(1)خدای سبحان مادامی که تویِ پیامبر در بین مردم هستی اینها را به عذاب استیصال مبتلا نمیکند عذاب استیصال یعنی عذابی که اصلبرانداز است فلان کس مستأصل شد یعنی ریشهاش کَنده شد اینگونه از عذاب استیصالی یعنی قطع اصل این با وجود مبارک پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) نیست برای اینکه او «رَحْمَةً لِلْعَالَمِینَ»(2)است چنین چیزی را خدای سبحان درباره یانبیای دیگر وعده نداد همین عذاب استیصال را درباره ینوح به عمل آورده, درباره یعاد و ثمود به عمل آورده و مانند آن آنها را مستأصل کرد و اصلشان را برداشت فرمود: «فَجَعَلْنَاهُمْ أَحَادِیثَ»(3)ما همه یاینها را آنچنان برطرف کردیم و از بین بردیم که الآن فقط میگویند «کان» روزی در این سرزمین عاد بود, روزی در این سرزمین ثمود بود اینها را حدیث قرار دادیم اثری از اینها نیست فقط اسمشان در تاریخ مانده «فَجَعَلْنَاهُمْ أَحَادِیثَ».
اما درباره یوجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود چون تو «رَحْمَةً لِلْعَالَمِینَ» هستی مادامی که تو در بین مردمی ما چنین عذاب استیصالی نمیکنیم این برای شخص حضرت.
پرسش: این اسیتصال جمعی است یا فردی؟
پاسخ: جمعی, فردی را که کرده.
اما حالا درباره یاین معنا که اگر نسبت به خودِ تو بدرفتاری کردند بله اگر نسبت به تو بدرفتاری کردند این جزء احکام نبوّت عام است نبوّت خاص در اینجا سهمی ندارد «سُنَّةَ مَن قَدْ أَرْسَلْنَا قَبْلَکَ مِن رُّسُلِنَا» با هر پیامبری اگر قومش این بدرفتاری بکنند براندازی نرم د اشته باشند بخواهند بساطش را برچینند خدا سریعالعقاب است. در سوره یمبارکه ی«ابراهیم» مشابه این آیه آمده است که فرمود ما به اینها مهلت نخواهیم داد آیه 13 سوره یمبارکه ی«ابراهیم» این است «وَقَالَ الَّذِینَ کَفَرُوا لِرُسُلِهِمْ لَنُخْرِجَنَّکُم مِنْ أَرْضِنَا أَوْ لَتَعُودُنَّ فِی مِلَّتِنَا فَأَوْحی إِلَیْهِمْ رَبُّهُمْ لَنُهْلِکَنَّ الظَّالِمِینَ» شما اگر دست به چنین کار براندازی بزنید ما همهتان را هلاک میکنیم در اینجا هم فرمود این سنّت ماست درباره ینبوّت عام است اختصاصی به نبیّ و دون نبیّ ندارد.
مطلب بعدی آن است که سنّت گاهی به مبدأ قابلی اسناد داده میشود, گاهی به مبدأ فاعلی میگویند این سنّت مرسلین است یعنی اینها مبدأ قابلیّت درباره یاینها اجرا میشود میگویند سنّةالله است برای اینکه مبدأ فاعلی اوست آن سانّ, آن سنّتگذارنده و ایجاد کننده خدای سبحان است لذا هم به فاعل اسناد داده شد هم به قابل فرمود: «سُنَّةَ مَن قَدْ أَرْسَلْنَا قَبْلَکَ مِن رُّسُلِنَا» سنّت اینها چون درباره یاینهاست درباره یراهِ اینها ما انجام میدهیم.
مطلب بعدی آن است که فرمود این تحویلپذیر نیست که گاهی باشد, گاهی نباشد چرا؟ برای اینکه اگر مبدأ فاعلی یکی است, مبدأ قابلی یکی است و گناه همان گناه است و منتقم همان منتقم است خب کیفر همان کیفر است دیگر. چرا دین خدا تغییرپذیر نیست «فَلَن تَجِدَ لِسُنَّتِ اللَّهِ تَبْدِیلاً وَلَن تَجِدَ لِسُنَّتِ اللَّهِ تَحْوِیلاً»(1)؟ چرا نه رفتنِ بلابدلٍ هست میشود تخلّف, نه رفتن با بدلٍ هست میشود اختلاف چرا سنّت خدا نه تخلّف دارد نه اختلاف؟ گاهی چیزی از بین میرود جانشین ندارد این را میگویند تخلّف, گاهی چیزی از بین میرود در خَلف او چیزی به جای او مینشیند این را میگویند اختلاف, اختلاف یعنی رفت و آمد یکی میرود یکی میآید چرا سنّت خدا نه تخلّف دارد نه اختلاف؟ برای اینکه فطرت بشر بیش از یکی نیست اگر «لاَ تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ»(2)مبدأ قابلی یکی است و اگر ذات اقدس الهی هم علیمِ محض است, قدیرِ محض است, حکیمِ محض است تحوّلی در آنجا نیست و اگر دینی که برای تأمین سعادت این بشر آمده بیش از یکی نیست «إِنَّ الدِّینَ عِندَ اللّهِ الْإِسْلاَمُ»(3)خب کیفر و پاداششان هم یکی است دیگر. چرا دین یکی است؟ برای اینکه دین برای هدایت مردم است, تربیت مردم است مردم که عوض نمیشوند اگر فطرت و هویّت بشر عوض شدنی نیست خطوط کلی دین محفوظ است نعم, خصیصه یهر عصر و مصر عوض میشود چون این خصیصه عصر و مصر عوض میشود فرمود: «جَعَلْنَا مِنْکُمْ شِرْعَةً وَمِنْهَاجاً»(4)فروع دین عوض شده و بازگشت نسخ هم به تخصیص ازمانی است نه نسخ مصطلح اگر گفتند شریعت منسوخ است, فروع دین منسوخ است یعنی ذات اقدس الهی از همان اول به انبیای خودش فرمود, به صاحبان لوح قضا و قدر فرمود که این شریعت که برای حضرت موسی(سلام الله علیه) است تا آن وقت است بعدش هم مثل اینکه جریان قبله را فرمود رجوع به بیتالمقدس تا اوایل هجرت است دوباره باید برگردید به کعبه قبله یشما کعبه است بازگشت همه ینسخها بالقیاس الی الله(سبحانه و تعالی) تخصیص ازمانی است نه اینکه ـ معاذ الله ـ خدای سبحان یک قانون دائمی وضع کرده بعد دیده که الآن دیگر مصلحت نیست عوض کرده باشد که ندانسته این کار را کرده باشد قانون به حسب ما مستدام است. ذامستدیم است زماناً ولی عندالله منقطعالآخر است اما دین واحد است چرا؟ چون برای تربیت بشر است و بشر عوض شدنی نیست میشود خصوصیتهای هر اقلیمی, هر عصری, هر مصری, هر نسلی آنها با شرایع و مناهج عوض میشود و این مربوط به مسئله ینبوّت است و براندازی نبوّت و نبیّ اصل کلّی است چون این اصل کلی یک گناه مشترک است مبدأ قابلی یکی است, مبدأ فاعلی یکی است گناه هم مشترک است کیفرش ثابت است فرمود: «سُنَّةَ مَن قَدْ أَرْسَلْنَا قَبْلَکَ مِن رُّسُلِنَا» این سنّت ماست و سنّت ما تغییرپذیر نیست این کبرا, پس این هم تغییرپذیر نیست این نتیجه, گاهی صغرا ذکر میشود و نتیجه کبرا مَطوی است, گاهی صغرا و کبرا ذکر میشود نتیجه مَطوی است مثل مقام ما این سنّت ماست سنّت ما تغییرپذیر نیست پس این تغییرپذیر نیست اینجا نتیجه محذوف است چون «حذف ما یُعلَم منه جائز».
پس بنابراین این مربوط به نبوّت عام است نه نبوّت خاص و تغییرناپذیر هم است و اگر هم کسی دست به این کار بزند خطر «إِذاً لاَّ یَلْبَثُونَ خِلاَفَکَ إِلَّا قَلِیلاً» دامنگیرشان خواهد شد چون خدا سریعالانتقام است «وَإِذاً لاَّ یَلْبَثُونَ خِلاَفَکَ إِلَّا قَلِیلاً * سُنَّةَ مَن قَدْ أَرْسَلْنَا قَبْلَکَ مِن رُّسُلِنَا وَلاَ تَجِدُ لِسُنَّتِنَا تَحْوِیلاً» این سنّت ماست و سنّت ما ثابت است پس این اصل ثابت است, خب.
این دوتا آیه بود که ما فکر میکردیم در پایان بحث سال گذشته روشن شد و این تتمیمش مربوط به آنهاست. اما درباره ی«أَقِمِ الصَّلاَةَ لِدُلُوکِ الشَّمْسِ إِلَی غَسَقِ اللَّیْلِ» بعضی از بحثهاست که مربوط به فقه است وقت مختصّ نماز چه موقع است؟ وقت مشترک نماز چه موقع است؟ وقت فضیلت چه موقع است؟ تفریق بین الصلاتین مستحب است اینها را فقه به عهده دارد مستحضرید که مسئله استحباب تفریق بین الصلاتین غیر از مسئله یاینکه هر نمازی یک وقت خاص دارد اگر هم کسی خواست نماز را در وقت مشترک بخواند باز مسئله یتفریق بین الصلاتین حُکمش جداست شما در کتابهای فقهی یک مسئله داریم که وقت مختصّ چیست؟ وقت مشترک چیست؟ وقت مختصّ ظهر چه موقع است؟ وقت مشترک چه موقع است؟ وقت مختصّ عصر چه موقع است؟ یک مسئله دارید که وقت اجزاء چه موقع است؟ وقت فضیلت چه موقع است؟ یک مسئله دارید که تفریق بین الصلاتین مستحب است ولو شما خواستی در وقت مشترک بخوانی این یک مطلب دیگر است اینها را فقه البته به عهده دارد «أَقِمِ الصَّلاَةَ لِدُلُوکِ الشَّمْسِ إِلَی غَسَقِ اللَّیْلِ وَقُرْآنَ الْفَجْرِ» یعنی «أقم قرآن الفجر» «إِنَّ قُرْآنَ الْفَجْرِ کَانَ مَشْهُوداً» و این میتواند جریان صلات عصر را هم در بر بگیرد برای اینکه بعضیها خواستند بگویند که اختصاصی دارد به قرآنِ فجر یعنی نماز صبح ولی این مشکل است برای اینکه مشابه این روایت درباره ینماز عصر هم آمده اگر «مَشْهُوداً» یعنی «تشهده ملائکة اللیل والنهار» خب نماز عصر اگر در پایان وقت خوانده بشود آن هم «تشهده ملائکة اللیل والنهار» خصیصهای ندارد چه اینکه مشابه این روایت درباره ینماز عصر هم آمده.
«وَمِنَ الَّیْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نَافِلَةً لَّکَ عَسَی أَن یَبْعَثَکَ رَبُّکَ مَقَاماً مَّحمُوداً» در همین سوره یمبارکه ی«اسراء» قبلاً گذشت که شب آیتالله است فرمود این آیت من است «وَجَعَلْنَا اللَّیْلَ وَالنَّهَارَ آیَتَیْنِ»(1)بسیاری از این برکات در همان شب است که در نوبتهای قبل اشاره شده.
پرسش:...
پاسخ: نه, ملائکه یلیل که میخواهند بروند میبینند این شخص دارد نماز صبح را میخواند ثبت میکنند, ملائکةالنهار که وارد میشوند اول طلیعه یصبح که وارد میشوند میبینند این شخص دارد نماز صبح میخواند ثبت میکنند چون «تشهده ملائکة اللیل والنهار» این است در همان بحث در روایاتی که مربوط به این قسمت است بعضیها گفتند که این نماز صبح جزء بحثهای نماز شب است برای اینکه روز از اول طلوع شمس ثابت میشود شما در مُجمل و مبیّن اصول در این کتابهای بعدی مثل کفایه و اینها کمتر مطرح است ولی در قوانین کاملاً مطرح است که لیل و نهار آیا مُجمل است یا غیر مجمل برای اینکه روز از چه موقع شروع میشود؟ روز در مسئله یصوم و امثال صوم از صبحِ صادق شروع میشود, در مسئله یاجاره و امثال اجاره از طلوع شمس صادق میشود, در مسئله سفر از طلوع شمس صادق میشود اگر کسی اجیر شد که دو روز کار بکند چه موقع باید شروع بکند؟ از طلوع شمس دیگر نه از طلوع فجر اما اگر خواست دو روز روزه بگیرد از چه موقع باید روزه بگیرد؟ از طلوع فجر باید روزه بگیرد نه از طلوع شمس چون لیل و نهار در موارد مختلف مراتب مختلف دارد مرحوم میرزا در قوانین مثل بعضی از اصولیین دیگر گفتند این لفظ مجمل است و اگر یکجا یوم وارد شد یا لیل وارد شد به وسیله یقراین خاص مشخص بشود نظیر یَد اگر گفتند ید خب این ید در مسئله یتیمّم که «فَامْسَحُوا بِوُجُوهِکُمْ وَأَیْدِیکُمْ»(2)این تا زَند و مُچ است اما اگر درباره یوضو گفتند دستتان را بشویید تا آرنج است در بخشی از موارد تا ساعد است و تا کِتف است درباره یقطع ید دزد که گفته شد «فَاقْطَعُوا أَیْدِیَهُمَا»(3)کجا را باید قطع کرد؟ این را وجود مبارک امام جواد(سلام الله علیه) خب امام معصوم که عِدل قرآن است باید مشخص کند اینها را در کلمات مُجمل و مبیّن اصول مطرح میکردند به عنوان نمونه لکن در جریان صلات لیل که به دنبالش نماز فجر مطرح است آن را چون روایت دارد که «تشهده ملائکة اللیل و ملائکة النهار» از این جهت گفته شد «قُرْآنَ الْفَجْرِ کَانَ مَشْهُوداً» البته به آن گستردگی که درباره ینماز صبح وارد شده در نماز عصر نیامده ولی درباره ینماز عصر هم این روایت هست, هم این ملاک است, خب تفسیرش البته به عهده فقه است. «وَمِنَ الَّیْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نَافِلَةً لَّکَ عَسَی أَن یَبْعَثَکَ رَبُّکَ مَقَاماً مَّحمُوداً» که محمودِ مطلق آن مقام است وجود مبارک حضرت هم به آن مقام که رسید همه او را حمد میکنند چون همه به شفاعت او محتاجاند.
پرسش: به وسیله قرب نوافل میرسد یا فرائض؟
پاسخ: اینجا به وسیله یقُرب نوافل میرسد, خب.
پرسش:...
پاسخ: بله, اما برای دیگران اگر بخواهند برسند به وسیله ینافله است برای دیگران نافله است چون این مقام اشاره شد درجات فراوانی دارد آن مرحله یعالیهاش برای حضرت است مراحل دیگرش که برای دیگران هست چون شافعین در قیامت وجود دارند این شافعین برای عدهای نافع نیستند اما معلوم میشود شافعینی وجود دارد جمع آورده که فرمود: «فَمَا تَنفَعُهُمْ شَفَاعَةُ الشَّافِعِینَ»(1)اهل بیت شافعاند و اولیای دیگر شافعاند, انبیا شافعاند که قرآن شافع است, علما شافعاند, شهدا شافعاند و مانند آن, خب آنها به وسیله یقرب نوافل به اینجا میرسند.
پرسش:...
پاسخ: صلات؟ نه, خب صلات مَقسَم است دیگر یا فریضه است یا نافله دیگر.
پرسش:...
پاسخ: بله, چون مُباین که نیست کم و زیاد دارد همان صلات نافله هم باز «تَنْهَی عَنِ الْفَحْشَاءِ وَالْمُنکَرِ»(2)بعضی از امورند که «تَنْهَی عَنِ الْفَحْشَاءِ وَالْمُنکَرِ» هستند که مشترک است, بعضی از امورند که «تنهی? عن التفرّق» است نظیر صلات جماعت صلات یا نافله باشد یا فریضه آن اصل مشترکش که «تَنْهَی عَنِ الْفَحْشَاءِ وَالْمُنکَرِ» است داراست, خب.
پرسش:...
پاسخ: بله, آنها گفتند فرق بین مدح و حمد همین است میگویند «مدحتُ اللؤلؤ» اما «حَمَدْتُ» میگویند نیست گاهی یک کمال است ولو به ما نرسد ولی به دیگری میرسد آنجا جای حمد و شکر است بعضی خواستند بین حمد و شکر این را فرق بگذارند ولی شما در اوایل مطوّل و غیر مطوّل بین حمد و مدح این را فرق گذاشتند گفتند چیزی که کمال دارد ولو به ما نرسد ما مدحش میکنیم میگوییم «مدحْتُ اللؤلؤ» اما نمیگوییم «حمدتُ اللؤلؤ» ما این دُرّ را ستایش کردیم میگوییم از این دُرّ به نیکی یاد کردیم به خوبی یاد کردیم مدح غیر از حمد است حمد بالأخره نعمتی باید برسد یا به ما یا به دیگری شکر اینچنین است بالاتر است یعنی نزدیکتر از حمد است ولی مدح میخورد به آن کمالی که شخص دارد چه به ما برسد چه به ما نرسد, خب.
فرمود این مطالبی که مربوط به این دوتا آیه بود گذشت و این تفاوتهایی هم که اثبات کرد که این آیه در مکه نازل شد یا در مدینه نازل شد آن هم ظاهراً در مکه نازل شد و جامعش این است که چه در مکه باشد, چه در مدینه باشد, چه در اراضی دیگر باشد ذات اقدس الهی سریعالعقاب است انتقام میگیرد, اما حالا آیه بعد.
«وَقُل رَّبِّ أَدْخِلْنِی مُدْخَلَ صِدْقٍ وَأَخْرِجْنِی مُخْرَجَ صِدْقٍ وَاجْعَل لِی مِن لَدُنکَ سُلْطَاناً نَصِیراً * وَقُلْ جَاءَ الْحَقُّ وَزَهَقَ الْبَاطِلُ إِنَّ الْبَاطِلَ کَانَ زَهُوقاً»(1)انسان وارد کاری میشود باید صادقانه وارد کار بشود از کار خارج میشود باید صادقانه از کار خارج بشود این دخول و خروج گاهی نسبت به دنیاست, گاهی نسبت به برزخ است, گاهی نسبت به ورود به صحنه یقیامت که انسان از خدا میخواهد خدایا توفیقی بده که من وقتی وارد دنیا شدم صادقانه باشم, از دنیا وارد برزخ میشوم صادقانه, از برزخ وارد قیامت میشوم صادقانه, از صحنه یقیامت وارد بهشت میشوم صادقانه, اگر کسی جزء رجال صدق بود این صداقت علمی و عملی, قولی و اعتقادی او را همراهی میکند در همه یموارد, خب اگر کسی جاهل بود صادق نیست, اگر کسی غافل بود صادق نیست, ساهی و ناسی بود صادق نیست, عاصی بود صادق نیست صدق گاهی در قول است و گاهی در فعل در همین سوره یمبارکه مقداری گذشت بعدش هم خواهد آمد که «مِنَ الْمُؤْمِنِینَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَیْهِ»(2)خب این درباره یشهداست وجود مبارک سیّدالشهداء(سلام الله علیه) وقتی اصحاب یکی پس از دیگری میرفتند حبیب میرفت, مُسلم میرفت همین آیه را میخواندند(3)«مِنَ الْمُؤْمِنِینَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَیْهِ فَمِنْهُم مَّن قَضَی نَحْبَهُ وَمِنْهُم مَّن یَنتَظِرُ» خب این «صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ» که سخن از قول نیست سخن از فعل است یعنی این کسی که تعهّد سپرده دینش را یاری کند, امامش را یاری کند این صادقانه دارد عمل میکند پس صِدق گاهی در فعل است, گاهی در قول است همین آیه ی«مِنَ الْمُؤْمِنِینَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَیْهِ» نه یعنی حرف زدن بلکه اینها فعلشان مطابق با همان تعهّد بود اگر کسی از ذات اقدس الهی خواست که صادقانه وارد کار بشود یعنی عالِمانه, عاقلانه, خالصانه وارد بشود و آلوده نشده از این کار بیرون بیاید این یک قرنطینه است برای همه یما به ما گفتند هر کاری که میکنید, هر حرفی میزنید, چیزی مینویسید بگویید «بسم الله الرحمن الرحیم» این «بسم الله الرحمن الرحیم» یک قرنطینه است برای اینکه آدم کار حرام یا مکروه را که نمیتواند بگوید خدایا به نام تو که, اما اگر کار واجب یا مستحب بود میتواند بگوید خدایا به نام تو اینکه گفتند در هر کاری بگویید «بسم الله» برای اینکه این یک خطّ قرمزی است این جلوی آدم را میگیرد این «رَّبِّ أَدْخِلْنِی مُدْخَلَ صِدْقٍ» هم همینطور است اختصاصی به مسائل کلی ندارد در هر مسئلهای هر بحثی, هر روزی, هر جلسهای, هر همایشی, هر گفتاری, هر مقالهای که آدم میخواهد بنویسد میگوید «رَّبِّ أَدْخِلْنِی مُدْخَلَ صِدْقٍ وَأَخْرِجْنِی مُخْرَجَ صِدْقٍ» من صادقانه وارد بشوم, صادقانه خارج بشوم صدق درباره یذات اقدس الهی هم معنای خاص خودش را دارد آنجا باید و نباید نیست حالا دارند اذان میگویند انشاءالله تتمّهاش برای روز بعد.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
«وَإِن کَادُوا لَیَسْتَفِزُّونَکَ مِنَ الْأَرْضِ لِیُخْرِجُوکَ مِنْهَا وَإِذاً لاَّ یَلْبَثُونَ خِلاَفَکَ إِلَّا قَلِیلاً (76) سُنَّةَ مَن قَدْ أَرْسَلْنَا قَبْلَکَ مِن رُّسُلِنَا وَلاَ تَجِدُ لِسُنَّتِنَا تَحْوِیلاً (77) أَقِمِ الصَّلاَةَ لِدُلُوکِ الشَّمْسِ إِلَی غَسَقِ اللَّیْلِ وَقُرْآنَ الْفَجْرِ إِنَّ قُرْآنَ الْفَجْرِ کَانَ مَشْهُوداً (78) وَمِنَ الَّیْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نَافِلَةً لَّکَ عَسَی أَن یَبْعَثَکَ رَبُّکَ مَقَاماً مَّحمُوداً (79) وَقُل رَّبِّ أَدْخِلْنِی مُدْخَلَ صِدْقٍ وَأَخْرِجْنِی مُخْرَجَ صِدْقٍ وَاجْعَل لِی مِن لَدُنکَ سُلْطَاناً نَصِیراً (80) وَقُلْ جَاءَ الْحَقُّ وَزَهَقَ الْبَاطِلُ إِنَّ الْبَاطِلَ کَانَ زَهُوقاً (81)»
این بخش از آیات سوره ی مبارکه ی اسراء سه مطلب محوری را به همراه دارد اول بیان توطئه ی مشرکان و یهودیان و منافقان، دوم بیان راهِ حق، سوم هم نتیجه.
آن عنصر اوّلی و مطلب اول بیان توطئههای فرهنگی، نظامی، سیاسی، اجتماعی این سه گروه تبهکار است، مطلب دوم راهحلّی است که خدا ارائه میفرماید، مطلب سوم اعلام نتیجه است که این راه برونرفت بود، راهِ صحیح بود و راه مستقیم بود و نتیجه داد و دیگران همین راه را طی کنند.
اما این توطئههای چندگانه بخشی از آنها در آیه ی 73 گذشت «وَإِن کَادُوا لَیَفْتِنُونَکَ عَنِ الَّذِی أَوْحَیْنَا إِلَیْکَ» که توطئه فرهنگی بود اصراری داشتند با بهانههایی که ـ معاذ الله ـ رسول گرامی آنچه را که از ذات اقدس الهی تلقّی میکند بعضی را کم کند، بعضی را زیاد کند، بعضی را تغییر بدهد، بعضی را جابهجا کند و مانند آن این یک توطئه فرهنگی از آن ناکام ماندند دست به توطئه سیاسی، نظامی و اجتماعی زدند که حضرت را از مکه بیرون کنند یا از سرزمین حجاز بیرون کنند اینها توطئهها بود.
مطلب دوم برای حلّ آن توطئهها راه برونرفت دستوری است که ذات اقدس الهی میدهد میفرماید در برابر نیروهای مهاجم و قوی شما باید به یک قدرت لایزالی تکیه کنید دیگر اگر کسی درصدد نبرد با بیگانه است و دستش خالی است و حق هم با اوست باید با منشأ حق رابطه داشته باشد و آن دعاست و عبادت که جامع هر دو همان بندگی است تنها راهی که انسان میتواند از خطر بیگانه از این چهار خطری که ذکر شده است و در این سوره آمده یعنی خطر فرهنگی که با آدم رابطه داشته باشند فتوای مخالف و مطابق با میل خودشان بگیرند، تفسیر به رأی و مطابق خودشان بگیرند، توجیه مطابق با میل خودشان بگیرند این همیشه بود اختصاصی به وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) ندارد در زمان پیغمبر بود، در زمان امام بود، در زمان نایب خاص بود، در زمان نایب عام هم هست این بیگانهها تلاش و کوشش میکردند که از رهبران الهی فتوای دلخواه بگیرند نشد تهدید میکردند این تهدیدها الآن هم هست در هر عصر و دورهای هم بود تنها راهحلّش همان دعاست و عبادت بالأخره انسان باید به منشأ قدرت نزدیک بشود دیگر اگر «کلمة لا اله الاّ الله حِصنی»(1)، اگر «ولایة علیبنابیطالب(علیه السلام) حِصنی»(2)اینها حِصْناند، دِژند دژبان اینها هم ذات اقدس الهی است برای اینکه این «یاء» نشان میدهد که من دژبانم دیگر اگر فرمود: «کلمة لا اله الاّ الله حِصنی» قلعه ی من است یعنی من حافظم دیگر معنا ندارد که دژ برای زید باشد دژبان عمرو باشد که فرمود این دژ من است دیگر خب اگر خدا حافظ است کسی نمیتواند واردان در آن قلعه را آسیب برساند که.
مطلب دوم همین بیان راهحل است یکی دعاست و یکی عبادت «أَقِمِ الصَّلاَةَ لِدُلُوکِ الشَّمْسِ إِلَی غَسَقِ اللَّیْلِ» این نمازهای چهارگانه «وَقُرْآنَ الْفَجْرِ» این نماز صبح «وَمِنَ الَّیْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نَافِلَةً لَّکَ» نماز شب این عبادت «وَقُل رَّبِّ أَدْخِلْنِی مُدْخَلَ صِدْقٍ» این دعا اینها راهحل.
فصل سوم هم و عنصر سوم هم مطلب سوم این بخش هم اعلام نتیجه است «قُلْ جَاءَ الْحَقُّ» یعنی تمام این راهها اثر کرده حق آمده باطل رفته، باطل رفتنی است راهِ رفتنش هم همین دعا و عبادت تکیه به قدرت خدای سبحان است اگر کسی بخواهد از خطر بیگانه بِرَهد باید به یک قدرت قویتری تکیه بکند و آن قدرت قویتر قدرت الهی است. این سه مطلب مترتّب متوالی در کنار هم از این بخش آیات سوره ی مبارکه ی «اسراء» استفاده میشود توطئه ی فرهنگیاش در بحثهای سال قبل گذشت که «وَإِن کَادُوا لَیَفْتِنُونَکَ عَنِ الَّذِی أَوْحَیْنَا إِلَیْکَ لِتَفْتَرِیَ عَلَیْنَا غَیْرَهُ»(1)همیشه همینطور بود جریان شُریح قاضی همینطور بود این در جریان سیّدالشهداء(سلام الله علیه) گفته شد «لا یومک کیومک یا اباعبدالله»(2)شاید در بعضی از این مباحث مقتلی ملاحظه کردید آنجا گفته شد که خب جریان شهادت حضرت و آنطور بیرحمانه شهید کردن و سوزاندن خیمهها و غارت کردن اموال و اسارت بردن این بله، خب مستحضرید در جریان حسینبنعلی در فَخ او هم کمتر از این نبود منتها حالا او شهرت نداشت لذا در تاریخ ماند وگرنه حسینبنعلی در فَخ از همین ائمه ی زیدیه آنها هم به همین سبک مبتلا شدند دیگر و در جریان حمله ی مغول کارهایی شده که بدتر از کربلا بود شما این تاریخ جهانگشای جُوینی را که مطالعه میکنید میبینید وقتی مغول وارد این سرزمین شدند آن روز که پیک رسمی نبود بعضیها را کُشتند سرهایشان را بُریدند پوست سرشان را کَندند پر از کاه کردند در شهرها گرداندند و همه ی این فجایع در آن کتاب تاریخ دفن شده اینها که دیگر ماندنی نیست کسی را مُثله کردند، قطعه قطعه کردند دست و پا و اعضای سر و گردن و اینها را تقسیم کردند مقداری را دَم دروازه ی شیراز آویزان کردند، یک مقدار دمِ دروازه ی تبریز آویزان کردند، یک مقدار هم شرق و غرب بعد در هجو اینها هم گفتند «فی الجمله به یک هفته جهانگیر شدی» همین کسی که این را مُثله کردند و قطعه قطعه کردند اینها را شما وقتی به تاریخ جهانگشای جُوینی که مربوط به حمله ی مغول است میخوانید میبینید کارهایی شده در روی زمین بدتر از جریان کربلا منتها آنها ماندنی نبود این ماند، خب.
در همین جریان فتواگرفتنها هم همینطور بود اینکه گفته شد «لا یوم کیومک یا اباعبدالله»(1)این سه کارِ اساسی درباره ی سیّدالشهداء کردند که درباره ی هیچ کدام از ائمه هم نکردند مدّتها زیاد زحمت کشیدند علما، فقها، آن دینفروشان را وادار کردند تا اِباحه ی خون سیّدالشهداء را فتوایش را بگیرند خب این کار را درباره ی ائمه دیگر نکردند دیگر این برای قبل از کربلا بود چقدر توطئه کردند، زحمت کشیدند تا او را مباحالدَم کنند این برای اول، فصل اول.
فصل سوم هم برای سیّدالشهداء(سلام الله علیه) بود که برای ائمه دیگر هم نبود فصل دوم هم که خب معروف است یعنی در جریان کربلا و غارت و کُشتن و سوزاندن و اسارت. فصل اوّلش مدتها توطئه کردند تا فتوا بگیرند که او مهدورالدَم است لذا اینها که در کربلا بودند گفتند نماز شما مقبول نیست مگر شما نماز میخوانید همینهایی که از کوفه آمدند اینها که از شام نیامدند این سی هزار نفر اینها از کوفه آمدند همینهایی که پای منبر حضرت امیر بودند چون وقتی عمر سعد ملعون سوم محروم وارد کربلا شد در ظرف یک هفته تا روز عاشورا سی هزار نفر جمع شدند اینها برای همان روستاها و اطراف کربلا بودند دیگر کسی از شام بیاید به کربلا که دیگر یک هفته نمیشود که مدّتی طول میکشد. مدّتها کار کردند که اینها را باوراندند که حسینبنعلی ـ معاذ الله ـ خروج از دین کرده گفتند خارجی، خارجی نه یعنی از روم و زنگ و بار آمده یعنی از دین خارج شده خارجیها، خارجیها یعنی خروج از دین این مدّتها کار شده درباره ی ائمه دیگر اینطور نشد، این فصل اول.
1) (5) . بحارالأنوار، ج45، ص218.
فصل سوم هم این است که مدّتها زحمت کشیدند از یک عده فتوا گرفتند که روز عاشورا روزه مستحب است، روز جشن است، روز مبارک است، روزی است که توبه ی آدم قبول شده، روزی که کشتی نوح به زمین نشسته از این چیزها را جعل کردند خیلی کار کردند درباره ی کربلا. فصل دوم هم که مربوط به همان قتل و غارتی است که هست لذا «لا یوم کیومک یا اباعبدالله»(1)اختصاصی به آن صحنه ی بیرحمانه کُشتن و غارت ندارد این توطئههای وسیع را اموی و مروانی انجام دادند این حرف همیشه هست یک عدّه مدتها توطئه کردند تا از وجود مبارک پیامبر فتوای جدید بگیرند دیدند نشد، توطئه کردند او را تبعید کنند یا به هر صورتی هست از پا در بیاورند آن توطئههای فرهنگی، این توطئههای نظامی، سیاسی، اجتماعی همه ی اینها در فصل اول است راه برونرفتش هم در فصل دوم است و آن اطاعت خدا و عبادت خدا و نیایش به درگاه خداست، فصل سومش هم اعلام نتیجه است «قُلْ» بگو «جَاءَ الْحَقُّ وَزَهَقَ الْبَاطِلُ» بگو همه ی این نقشهها و ترفندها بیاساس ماند و همه ی مقاومتهای ما اثر کرد و همه ی توطئههای اینها نقش بر آب شد و همه ی مقاومتهای ما به بار نشست بگو علناً «وَقُلْ جَاءَ الْحَقُّ وَزَهَقَ الْبَاطِلُ» این سه فصل کاملاً به هم مرتبط، منسجم و هماهنگ است، خب.
فرمود: «وَإِن کَادُوا لَیَسْتَفِزُّونَکَ مِنَ الْأَرْضِ» با هر حیله و براندازی نرم و مَخملی تو را بالأخره از مکه بیرون کنند آن کار فرهنگیشان اثر نکرد کار سیاسی و نظامی و اینها انجام بدهند ولی بدانند که «إِذاً لاَّ یَلْبَثُونَ خِلاَفَکَ إِلَّا قَلِیلاً» بر فرض دست به این کار بزنند و توطئه ی اینها کارآمد باشد اینها هم به زودی از بین خواهند رفت «سُنَّةَ» این منصوب است چون مفعول مطلق نوعی است یعنی «سَنَّ الله سبحانه و تعالی سنّةَ من قد أرسلنا» این مفعول مطلق نوعی است منصوب است به آن یعنی اینطور سنّت، سنّت نبوی است سنّت رسالی است برای انبیاست، برای مرسلین است یعنی کسی با اینها در افتد وضعش همین است «سُنَّةَ مَن قَدْ أَرْسَلْنَا قَبْلَکَ مِن رُّسُلِنَا» و این سنّت ماست و سنّت ما تغییرپذیر نیست آنوقت نتیجه محذوف است پس این تغییرپذیر نیست، خب حالا راهحل چیست؟
1) (6) . بحارالأنوار، ج45، ص218.
راهحل «أَقِمِ الصَّلاَةَ لِدُلُوکِ الشَّمْسِ» بالأخره تو در کنار سفره ی نعمت خدا نشستی باید شاکر باشی از او کمک بخواهی نمازهای پنجگانه که ستون دین است این را بخوان تا دعایت مستجاب باشد مگر نمیخواهی خدا کمکت بکند راهش همین است دیگر بندگی خدا راه کمکیابی است «أَقِمِ الصَّلاَةَ لِدُلُوکِ الشَّمْسِ إِلَی غَسَقِ اللَّیْلِ» این هم در کتابهای ما شیعههاست، هم در کتابهای برادران اهل سنّت است که وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود: «أعبد الله کأنّک تراه فإن لَم تکن تراه فانّه یراک»(1)که این را مقام احسان است از حضرت سؤال کردند احسان یعنی چه؟ فرمود این است که خدا را طرزی عبادت کنید که گویا او را میبینید «أعبد الله کأنّک تراه» این مقام «کأنّ» است آنها که به اوج مقام بار یافتند از «کأنّ» گذشت به «أنّ» رسیدند آن هم وجود مبارک حضرت امیر(سلام الله علیه) است که فرمود: «ما کنتُ أعبد ربّاً لم أره»(2)، «أفأعبد ما لا أری»(3)و مانند آن. فرمود در همین مقام احسان که خدا را طرزی عبادت کنید که گویا او را میبینید برای اینکه اگر تو او را نمیبینی او که تو را میبیند پس اگر نگاه کنی میتوانی ببینی «اعبد الله کأنّک تراه فإن لَم تکن تراه فانّه یراک»، خب.
«أَقِمِ الصَّلاَةَ لِدُلُوکِ الشَّمْسِ إِلَی غَسَقِ اللَّیْلِ وَقُرْآنَ الْفَجْرِ إِنَّ قُرْآنَ الْفَجْرِ کَانَ مَشْهُوداً» نماز که رابطه ی عبد و مولاست یک سلسله برکاتی دارد که عبارت از نفی آثار منفی است یک سلسله برکاتی دارد که اثبات فضایل است نفی آثار منفی همان است که «إِنَّ الصَّلاَةَ تَنْهَی عَنِ الْفَحْشَاءِ وَالْمُنکَرِ»(4)در سوره ی مبارکه ی «معارج» هم بخشی از آثار نماز و بهرههایی که نمازگزاران میبرند آن را آنجا ذکر فرمود سوره ی مبارکه ی «معارج» آیه نوزده به بعد این است «إِنَّ الْإِنسَانَ خُلِقَ هَلُوعاً» هلوع یعنی چه؟ یعنی «إِذَا مَسَّهُ الشَّرُّ جَزُوعاً * وَإِذَا مَسَّهُ الْخَیْرُ مَنُوعاً» که این دو صفت رذل است و بد است «إِلَّا الْمُصَلِّینَ» خب این صفات رذل بالأخره راهحل دارد یا ندارد؟ راهحلّش این است راهحلش نماز است معلوم میشود نماز برای اینکه جلوی جزع را بگیرد، جلوی فزع را بگیرد، جلوی هلوع را بگیرد، منّاع خیر بودن را بگیرد همه ی این رذایل را طرد بکند نماز برای همین است اگر این نماز را خواند و به آن برکات نرسید معلوم میشود نماز نخواند میشود «وَیْلٌ لِلْمُصَلِّینَ * الَّذِینَ هُمْ عَن صَلاَتِهِمْ سَاهُونَ»(5)یا «عَن صَلاَتِهِمْ سَاهُونَ».
«إِنَّ الْإِنسَانَ خُلِقَ هَلُوعاً * إِذَا مَسَّهُ الشَّرُّ جَزُوعاً * وَإِذَا مَسَّهُ الْخَیْرُ مَنُوعاً * إِلَّا الْمُصَلِّینَ» غالب این جملهها خبریهای است که به داعیه انشا القا شده یعنی «ایّها المصلّون» اینچنین باشید وگرنه صِرف گزارش که منظور نیست گزارش که مربّی نیست «إِلَّا الْمُصَلِّینَ * الَّذِینَ هُمْ عَلَی صَلاَتِهِمْ دَائِمُونَ * وَالَّذِینَ فِی أَمْوَالِهِمْ حَقٌّ مَعْلُومٌ» مصلّین چه کسانیاند؟ مصلّین آنهاییاند که اموالشان حسابشده است «وَالَّذِینَ فِی أَمْوَالِهِمْ حَقٌّ مَعْلُومٌ * لِلسَّائِلِ وَالْمَحْرُومِ * وَالَّذِینَ یُصَدِّقُونَ بِیَوْمِ الدِّینِ * وَالَّذِینَ هُم مِنْ عَذَابِ رَبِّهِم مُشْفِقُونَ * إِنَّ عَذَابَ رَبِّهمْ غَیْرُ مَأْمُونٍ * وَالَّذِینَ هُمْ لِفُرُوجِهِمْ حَافِظُونَ * إِلَّا عَلَی أَزْوَاجِهِمْ أَوْ مَا مَلَکَتْ أَیْمَانُهُمْ فَإِنَّهُمْ غَیْرُ مَلُومِینَ» اینها همه اوصاف مصلّین است پس صلات یک سلسله آثاری دارد که سلب رذایل است یک سلسله هم آثاری دارد که جلب فضایل و آیات محلّ بحث هم میتواند راجع به رفع خطر باشد، هم میتواند راجع به جزم منفعت. خطر توطئه ی فرهنگی را نماز و عبادت برطرف میکند، خطر توطئه ی نظامی، سیاسی، اجتماعی را نماز و دعا برطرف میکند این چهارتا خطر را که در گوش پیغمبر به صدا در آوردند و در این سه، چهار آیه قبل همین سه، چهار خطر آمده اینچنین نیست که آن خطرها را ذکر بکند بعد بدون تناسب بفرماید: «أَقِمِ الصَّلاَةَ» خب رابطهای باید باشد بین امر به صلات با نجات از آن توطئهها این چندتا توطئه را ذکر میکند بعد فرمود راه برون رفتن «أَقِمِ الصَّلاَةَ»، خب.
بعد «جَاءَ الْحَقُّ» باطل رفت و حق آمد، خب چطور حق آمد؟ چطور باطل رفت؟ باطلها که درست است که «جَاءَ الْحَقُّ وَزَهَقَ الْبَاطِلُ» این «الف» و «لام» میتواند برای جنس باشد همه ی حقها و همه ی باطلها اینچنیناند اما قَدر متیقّن مورد تخاطبش همین مطالب چهارگانه است دیگر این حق که نماز است و عبادت است و دعاست این تثبیتشده است باطل که توطئههای آنهاست که از آیه 73 شروع شد همین است توطئه که از تو فتوا بگیرند بگوید خدا اینچنین گفته حالا خدا هر چه بر تو نازل کرده تو خودت میدانی بدان اما آنکه به درد ما میخورد بگو اینچنین نازل شده، همین.
«وَإِن کَادُوا لَیَفْتِنُونَکَ عَنِ الَّذِی أَوْحَیْنَا إِلَیْکَ لِتَفْتَرِیَ عَلَیْنَا غَیْرَهُ»(1)هر چه خودت میدانی بدان اما آنکه ما از تو میخواهیم این است این همیشه هست دیگر هم توطئه همیشه هست، هم این خطر همیشه هست، خب تنها حافظش همین صلات است این صلات هم همیشه هست یعنی عبادت. در اینجا فرمود این نماز آن آثار را دارد که هم آن رذایل را از تو دفع میکند.
مطلب دیگر اینکه مشکلات گاهی مشکلات فردی و روانی و شخصی است مثل هلوع و جزوع و منوع بودن، گاهی مشکلات نظامی و اجتماعی و سیاسی است مثل «وَإِن کَادُوا لَیَسْتَفِزُّونَکَ مِنَ الْأَرْضِ» تبعید میکنند، به زندان میبرند، شکنجه میکنند این برای همین است آن بخشی که فرمود: «وَاسْتَعِینُوْا بِالصَّبْرِ وَالصَّلاَةِ»(2)هم همین است دیگر یعنی بالأخره شما باید از نماز کمک بگیرید ما در بحثهای قبل هم داشتیم که اصلاً مثل سکولار زندگی میکنیم درست است که میگوییم دین ما عین سیاست ماست سیاست ما عین دیانت ماست اما زندگی ما متأسفانه سکولار است یعنی فکر میکنیم نماز در مسجد است کاری به مسائل ندارد مشکلات در بیرون مسجد است عبادت در مسجد است نماز را ما به عنوان یک وظیفه میخوانیم خیر، این وظیفه برای آن است که مشکلات بیرون را حل کند برای اینکه ما واقعاً از چه کسی کمک بگیریم «إِیِّاکَ نَعْبُدُ وَإِیَّاکَ نَسْتَعِینُ»(3)خب بالأخره ما آدمهای عادی داریم که از چیزی کمک بکنیم صرفنظر نمیکنند ما هم بالأخره اگر در حدّی هستیم که هر کدام ما چیزی از ما بخواهند از ما بربیاید اگر دهتای آن را انجام ندهیم دوتای آن را انجام میدهیم ما روزی چندبار به خدا میگوییم کمک، کمک، کمک، کمک آن وقت او در نیابد؟! «إِیَّاکَ نَسْتَعِینُ»، «إِیَّاکَ نَسْتَعِینُ»، «إِیَّاکَ نَسْتَعِینُ» دهبار شب و روز به عرض او خودش به ما گفته که از من کمک بخواه در این دعاهای نورانی ماه مبارک رمضان بخشی در دعای افتتاح، بخشی در دعای ابوحمزه ثمالی به خدا عرض کردیم شما بزرگتر از آن هستی که دعوت بکنی، دستور بدهی، بگویی بخواه ما بخواهیم و تو جواب ندهی تو اعزّ از آن هستی، اکرم از آن هستی که ما را امر بکنی به دعا ما هم دعا بکنیم تو هم اجابت نکنی این شدنی نیست خب پس این «إِیَّاکَ نَسْتَعِینُ» برای همین فتنههاست دیگر بنابراین میشود راهحل آنوقت نماز که میشود ستون دین دیگر ما دیگر سکولار زندگی نمیکنیم مؤمنانه زندگی میکنیم یعنی آثار نماز را در کسبِ ما میبینیم، در توطئه ما میبینیم، میبینیم اینها که آمدند با ما مذاکره کردند از ما رأیی میخواهند، فتوایی میخواهند، نظری میخواهند اینها را چه کسی فرستاده؟ ما بررسی میکنیم اگر حق بود به اذن الهی انجام میدهیم اگر باطل بود به وسیله ی نماز و از این برکت کمک میگیریم از خطر آنها نجات پیدا میکنیم این راهحل.
فرمود: «أَقِمِ الصَّلاَةَ لِدُلُوکِ الشَّمْسِ» پس این هم برای آیات سوره ی مبارکه ی «معارج» یعنی آیه بیست سوره ی مبارکه ی «معارج» به بعد راهگشاست هم برای مطلب فعلی ما که توطئههای گوناگون است «أَقِمِ الصَّلاَةَ» در همهجا همینطور است ممکن است کسی در کسوت استاد حوزه باشد خطر حوزوی دارد یا نه، روحانی روستای خودش باشد آن دهبان و کدخدا و شورا از او فتوایی میخواهد فرق نمیکند هر کسی بالأخره در معرض خطر هست «أَقِمِ الصَّلاَةَ لِدُلُوکِ الشَّمْسِ إِلَی غَسَقِ اللَّیْلِ وَقُرْآنَ الْفَجْرِ إِنَّ قُرْآنَ الْفَجْرِ کَانَ مَشْهُوداً».
مستحضرید که شما بعضی از این بزرگان فتوایشان این است یا در بعضی از کتب فقهی یا روایی آمده که مثلاً فلان سوره را در نماز صبح بخوانید این سوره مقداری طولانیتر از سوره ی دیگر است البته نماز جماعت هر چه مختصرتر بهتر برای اینکه رعایت اضعفِ مأمومین بشود اما نماز صبح را که گفتند فلان سوره ی طولانی را بخوانید، فلان مثلاً دعا را بخوانید این برای چیست؟ این برای اینکه «إِنَّ قُرْآنَ الْفَجْرِ کَانَ مَشْهُوداً» یعنی چه؟ حالا بر فرض نماز اول وقت میخواهی بخوانی قدری صبر بکن، طول بده، اِطاله کن که ملائکةالنهار هم بیایند و ثَبت کنند خب اول وقت خواندی بله، به ثواب اول وقت رسیدی اما این نماز صبحت مشهود ملائکةالنهار نیست ملائکةاللیل ثبت کردند اینها رفتند هنوز نمازت که تمام شد ملائکةالنهار آمدند خب این مشهود نیست اگر روایت دارد که «إِنَّ قُرْآنَ الْفَجْرِ کَانَ مَشْهُوداً» یعنی «تَشهده ملائکة اللیل و ملائکة النهار» یعنی مقداری این نماز صبح را اِطاله بده سورههای طولانی بخوان که آنهایی که نرفتند ثبت کنند، آنهایی که نیامدند بیایند و ببینند و آنها هم ثبت کنند وگرنه فقط ثواب نماز اول وقت را بُردی، خب. این هم که فرمودند مثلاً فلان سوره را بخوانید شاید به این مناسبت باشد اِطاله ی برخی از سُوَر در نماز صبح شاید به این مناسبت باشد «وَقُرْآنَ الْفَجْرِ إِنَّ قُرْآنَ الْفَجْرِ کَانَ مَشْهُوداً».
بعد فرمود: «وَمِنَ الَّیْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نَافِلَةً لَّکَ عَسَی أَن یَبْعَثَکَ رَبُّکَ مَقَاماً مَّحمُوداً» این قیام در برابر جلوس و قعود نیست ایستادنِ فیزیکی معیار نیست و ملاک نیست ایستادگی مهم است برای اینکه بهترین حالت انسان برای دفاع و کار و کوشش و فعالیت حالت ایستادن است میگویند این ایستاده است نه قیام فیزیکی منظور است آنکه الآن در کنار خیابان ایستاده قاه قاه دارد عمر تلف میکند او نشسته است شما که به فکر تحقیقات مطالب علمی نشستهاید ایستادهاید این قیام به معنای ایستادگی است نه ایستادنِ فیزیک اینجا هم که فرمود مَقام برای اینکه بهترین حالت، حالت ایستادگی است وگرنه وجود مبارک حضرت نشسته باشد شفیع است، ایستاده باشد شفیع است، در حال اضطجاع و استلقا و انتباه هم باشد شفیع است بجمیع شئونه شفیع است اینکه در زیارت آلیاسین بر تک تک حالات حضرت (سلام الله علیه) سلام میفرستیم همین است دیگر «السلامُ علیک حین تقوم»، «حین تقعد»، «حین ترکع و تسجد» همین است دیگر اینچنین نیست که علی قیامک که «قیامک و قعودک و قرائتک و سجودک» چون در همه حال اینها ایستادهاند ایستادگی دارند اگر گفته شد «إِنَّمَا أَعِظُکُم بِوَاحِدَةٍ أَن تَقُومُوا لِلَّهِ»(1)یعنی ایستادگی کنید نه قیام فیزیکی از آن جهت فرمود مقام محمود، خب «عَسَی أَن یَبْعَثَکَ رَبُّکَ مَقَاماً مَّحمُوداً».
حالا مقام محمود البته اطلاق دارد به آن موارد اساسی که شفاعت و اینهاست شامل میشود کارِ عاقبت به خیر هم میگویند مقام محمود ممکن است اول آسیب باشد، رنج باشد اما محمودالآخر نیست کاری که عاقبتش حَسن است این محمود است آن را هم شامل میشود.
1) (15) . سوره ی سبأ، آیه ی 46.
اما سرّ اینکه در بحث دیروز اشاره شد که دین بخشاش ثابت است بخشاش متغیّر برای اینکه دین برای تربیت انسان است خدا ربّ همه است ربّ انسان هم هست ربوبیّت ذات اقدس الهی نسبت به انسان ایجاب میکند که او را بپروراند پرورش انسان در بخش اندیشه همان «یُعَلِّمُهُمُ الْکِتَابَ وَالْحِکْمَةَ» است در بخش انگیزه همان «یُزَکِّیهِمْ»(1)است منتها انسانها در هر عصر، در هر مصر، در هر نسل با یک آداب و عادات و سنن خاص زندگی میکنند چون این امور متغیّر است «لِکُلٍّ جَعَلْنَا مِنْکُمْ شِرْعَةً وَمِنْهَاجاً»(2)شریعت و منهاج فرق میکنند یک وقت نماز به طرف بیتالمقدس است یک وقت به طرف کعبه است اینها شریعه و منهاج است یک وقت رکعات بیشتر است، یک وقت رکعات کمتر و روزه گرفتن هم بشرح ایضاً [همچنین] اما آنکه فطرت است، انسانیّت انسان است، خطوط کلی انسان است برابر او عقاید ثابت، اخلاق ثابت، فقه ثابت، حقوق ثابت اینها ثابتات است برای آن فطرت ثابت لذا فرمود: «إِنَّ الدِّینَ عِندَ اللّهِ الْإِسْلاَمُ»(3)پس «الثابت للثابت المتغیّر للمتغیّر» لکن رابطه ی ثابت و متغیّر را باید ذات اقدس الهی تنظیم بکند چه اینکه کرده است، خب از اینکه فرمود: «وَمِنَ الَّیْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نَافِلَةً لَّکَ عَسَی أَن یَبْعَثَکَ رَبُّکَ مَقَاماً مَّحمُوداً» یعنی این ایستادگیات ایستادگیای است که با حمد همراه است.
توطئهای که بیگانهها کردند یا خروج از مکه بود یا وقتی فهمیدند حضرت عازم مدینه است آنجا توطئه کردند که حضرت وارد مدینه نشود یا بعد از ورود در مدینه هم یهودیهای مدینه گفتند شام سرزمین پیامبران است شما شام بروید همه ی این موارد بود ذات اقدس الهی فرمود در برابر آن عبادت این دعای همهجانبه را هم داشته باشی «وَقُل رَّبِّ أَدْخِلْنِی مُدْخَلَ صِدْقٍ وَأَخْرِجْنِی مُخْرَجَ صِدْقٍ» اگر بنا شد من در مکه بمانم صادقانه بمانم، از مکه به مدینه بیایم هم آن خروج هم این دخول صادقانه باشد از مدینه حرکت کنم بیایم وارد مکه بشوم برای فتح صادقانه باشد چه اینکه صادقانه هم بود خروجش از مکه صادقانه، ورودش به مدینه صادقانه، خروجش از مدینه به طرف مکه برای فتح صادقانه «إِذَا جَاءَ نَصْرُ اللَّهِ وَالْفَتْحُ»(4)هم او را همراهی کرد.
معنای «أَدْخِلْنِی مُدْخَلَ صِدْقٍ وَأَخْرِجْنِی مُخْرَجَ صِدْقٍ» هم این است که این حُسن فعلی با فاعلی همراه باشد آدم کار بد، کار حرام، کار قبیح را که نمیشود صادقانه وارد بشود که پس آن مُدخَل الا ولابد باید حق و صحیح و درست و مطابق شرع باشد میشود حُسن فعلی کار باید کارِ خوب باشد من که میخواهم وارد کار خوب بشوم یعنی حُسن فعلی داشته باشم باید با حُسن فاعلی همراه باشد با نیّت پاک، با عقیده ی پاک، با خُلق پاک و مانند آن که هم کار، کار صِدق است هم من که وارد میشوم یا خارج میشوم سالم باشم. از اینجا هم حُسن فعلی به دست میآید هم حُسن فاعلی به دست میآید اینها روشن است که کار حرام را که آدم نمیتواند صادقانه وارد بشود که.
طرد چند گروه منافقان از یک سو، واعظان غیر متّعظ از سوی دیگر به وسیله ی همین حل میشود. منافق معتقد است که ـ معاذ الله ـ خبری در عالَم نیست و این معنا را کتمان میکند و بر خلاف عقیدهاش حرفی میزند واعظ غیر متّعظ معتقد هست حرفش مطابق با عقیده هست اما فعلش مطابق با عقیده نیست چون به خلوت رفت کار دیگر میکند هم جریان واعظ غیر متّعظ را قرآن نفی کرد که «لِمَ تَقُولُونَ مَا لاَ تَفْعَلُونَ»(1)این مربوط به نفاق نیست اینکه در صدر سوره ی مبارکه ی «صف» است این مربوط به نفاق نیست آنکه مربوط به نفاق است در سوره ی مبارکه ی «منافقون» است که «إِنَّ الْمُنَافِقِینَ لَکَاذِبُونَ» آن برای آن است هم حرفِ الْمُنَافِقُونَ قَالُوا نَشْهَدُ إِنَّکَ لَرَسُولُ اللَّهِ وَاللَّهُ یَعْلَمُ إِنَّکَ لَرَسُولُهُ وَاللَّهُ یَشْهَدُ إِنَّ الْمُنَافِقِینَ لَکَاذِبُونَ»(2)نفاق، هم حرف واعظ غیر متّعظ هیچ کدام از اینها دخول صدق نیست برای اینکه میگوید چیزی را که عمل نمیکند خب این دخول صدق نیست، خروج صدق نیست. منافق صادق نیست از یک منظر، واعظ غیر متّعظ صادق نیست از منظر دیگر فرمود: «وَقُل رَّبِّ أَدْخِلْنِی مُدْخَلَ صِدْقٍ وَأَخْرِجْنِی مُخْرَجَ صِدْقٍ» خب این در کارهای من، ولی این ادخال و اخراج به عنایت توست من وظیفهام این است که صادق باشم اما فیض از توست اینچنین نیست که کسی بگوید شاید دهها بار در همین بحث تفسیر گذشت که خیلی از ماها قارونی فکر میکنیم یعنی اسلامی حرف میزنیم ولی قارونی فکر میکنیم میگوییم ما مسلمانیم اما وقتی خواستیم فکر بکنیم میگوییم ما خودمان سی، چهل سال زحمت کشیدیم، عالِم شدیم یا مال به دست آوردیم خب مگر قارون غیر از این میگفت؟ گفت: «إِنَّمَا أُوتِیتُهُ عَلَی عِلْمٍ عِندِی»(3)این اسلامی حرف زدن و قارونی فکر کردن خطر خاصّ خودش را به همراه دارد مگر آن بدبخت غیر از این میگفت؟ او گفت «إِنَّمَا أُوتِیتُهُ عَلَی عِلْمٍ عِندِی» من خودم زحمت کشیدم پیدا کردم اینکه میگوید ما سی سال زحمت کشیدیم، چهل سال زحمت کشیدیم خیال میکردیم که از خودمان است خیر، سی سال قدم به قدم ما را او بُرد نباید اسلامی حرف زد و قارونی فکر کرد باید اسلامی حرف زد و اسلامی فکر کرد خدایا تو را شکر که قدم به قدم موانع را برطرف کردی این چهارتا کلمه را به ما آموختی «رَّبِّ أَدْخِلْنِی مُدْخَلَ صِدْقٍ وَأَخْرِجْنِی مُخْرَجَ صِدْقٍ» این برای این.
خب، حالا ما به جایی رسیدیم قدرتی او به ما داد حدوثاً او به ما داد بقائاً برای ماست یا نه؟ «وَاجْعَل لِی مِن لَدُنکَ سُلْطَاناً نَصِیراً» اگر در مقام علمی است حجّت دارد تو بده، اگر در مقام نظامی است میخواهم فاتحانه وارد مکه بشوم تو بده این میشود موحّد «وَاجْعَل لِی مِن لَدُنکَ سُلْطَاناً نَصِیراً» چون مِن لَدُنّ خداست، نزد خداست مشوب نیست خالص است یک، آسیبپذیر نیست برای اینکه «کَتَبَ اللَّهُ لَأَغْلِبَنَّ أَنَا وَرُسُلِی»(1)این دو و این رسالت است لذا وجود مبارک پیامبر فاتحانه وارد مکه شد و گفت خدا را شکر.
بنابراین این بخش سوم اگر خوب تبیین بشود این بخش دوم خوب تبیین بشود این راه برونرفت از خطرهای چندگانهای است که هر روز سرِ راه همه است مخصوصاً روحانیون است حالا میماند بخش بعدی که مربوط به «جَاءَ الْحَقُّ» است.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
«وَقُل رَّبِّ أَدْخِلْنِی مُدْخَلَ صِدْقٍ وَأَخْرِجْنِی مُخْرَجَ صِدْقٍ وَاجْعَل لِی مِن لَدُنکَ سُلْطَاناً نَصِیراً (80) وَقُلْ جَاءَ الْحَقُّ وَزَهَقَ الْبَاطِلُ إِنَّ الْبَاطِلَ کَانَ زَهُوقاً (81)»
سوره ی مبارکه ی «اسراء» همانطوری که عنایت فرمودید در مکه نازل شد و دشواریهای وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) در مکه هم فراوان بود دشواریهایی که متوجّه حضرت بود بخشی مربوط به بحثهای فرهنگی و اعتقادی و علمی بود، بخشی هم نظامی، سیاسی، اجتماعی بود نظامی هم مشکلش یکجانبه بود نه دوجانبه یعنی وجود مبارک حضرت سپاه و ارتشی نداشت که بتواند دفاع کند فقط آنها مسلّحانه حمله میکردند هجوم داشتند وجود مبارک حضرت هم صبر و تحمّل داشتند فتنههای اینها هم یکی پس از دیگری در همین سوره ی مبارکه ی «اسراء» بیان شد.
1) (23) . سوره ی مجادله، آیه ی 21.
مهمترین فتنههای فرهنگی آنها این بود که اصرارشان بر این بود که وجود مبارک حضرت فتوایی بدهد، بیانی بکند که روش منحوس اینها را امضا بکند آنها اوایل که وجود مبارک حضرت مقبولیّتی پیدا نکرده بود از او نمیخواستند فتوایی بدهد، حرفی بزند که مطابق با روش آنها باشد چون حضرت هنوز شهرتی پیدا نکرد بعد از اینکه مقبولیّت حضرت تا حدودی تثبیت شد اصرار آنها این بود که حضرت حرفی بزند که مطابق با روش آنها باشد بتپرستی را امضا کند، کاری با بتهای آنها نداشته باشد و روش اینها را هم تصحیح کند. این سخن در همین سوره ی مبارکه ی «اسراء» آمده چه اینکه در سوره ی مبارکه ی «یونس» هم مشابه این مطلب گذشت آیه ی پانزده سوره ی مبارکه ی «یونس» این بود که «وَإِذَا تُتْلَی عَلَیْهِمْ آیَاتُنَا بَیِّنَاتٍ قَالَ الَّذِینَ لاَ یَرْجُونَ لِقَاءَنَا ائْتِ بِقُرْآنٍ غَیْرِ هذَا أَوْ بَدِّلْهُ»(1)میگفتند یا اصلِ این کتاب را تغییر بده یا این روش را و این مکتب را و این بیان را آیاتی که مربوط به شرک و بتپرستی است اینها را اصلاح بکن که فتوای جدیدی میخواستند ذات اقدس الهی هم حضرت را تثبیت کرد هم این کار را نهی کرد و هم فرمود این خطر هر روز هست.
خطرهای دیگری که در سوره ی مبارکه ی «اسراء» که محلّ بحث است بیان شد آنگاه برای خطرزدایی راهحل نشان داد و آن این بود که فرمود نمازهای پنجگانه را رعایت کنید و دعا فراموشتان نشود این «اسْتَعِینُوْا بِالصَّبْرِ وَالصَّلاَةِ»(2)برای همین است که انسان به مرکز قدرت که ذات اقدس الهی است تکیه کند آنگاه بعضی از کارهاست که انسان نباید وارد بشود حالا از نظر اعتقادی یا خُلقی یا عملی و مانند آن، بعضی از کارهاست که باید وارد بشود ولی ورودش باید صادقانه و خروجش هم باید صادقانه باشد این دعاها ضمن اینکه نیایش است تعلیم هم هست این مضمون را انسان باید بخواهد قلباً و عملاً و لساناً چون خواستن اگر با عقیده همراه نباشد، با تخلّق همراه نباشد میشود لقلقه ی لسان این در حقیقت خواستن نیست آن خواستنی به اجابت میرسد که برابر استعداد باشد اولاً و حال باشد ثانیاً و قال باشد ثالثاً اینکه فرمود هر چه خواستید گرفتید «وَآتَاکُم مِن کُلِّ مَا سَأَلْتُمُوهُ»(3)همین است این به نحو موجبه ی کلیه است فرمود هر چه از خدا خواستید گرفتید از یک سو در سوره ی مبارکه ی «الرحمن» میفرماید که صدر و ساقه ی عالم سؤال است «یَسْأَلُهُ مَن فِی السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ» به دنبالش هم فرمود: «کُلَّ یَوْمٍ هُوَ فِی شَأْنٍ»(4)یوم نه یعنی 24 ساعت، یوم نه یعنی روز در برابر شب یوم یعنی ظهور در هر ظهوری او شأن جدید دارد وگرنه خود روز در برابر شب یا شبانهروز این بالأخره جزء فیوضات خداست در هر ظهوری او فیض جدید دارد چرا؟ برای اینکه در هر لحظه سؤال تازه است اگر سراسر عالَم همه سائلاند و سؤالشان هم دائمی است خب جواب دائمی میخواهد دیگر هم «یَسْأَلُهُ مَن فِی السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ» هم «کُلَّ یَوْمٍ هُوَ فِی شَأْنٍ»(5)«کلّ ظهور، کلّ حالٍ، کلّ آنٍ فیه فی سائلٌ و فی کلّ آنٍ له جوابٌ» این سؤالها جواب دارد سؤال به لسان استعداد، سؤال به لسان حال اما سؤال به لسان مَقال اگر مطابق با آنها نباشد جواب ندارد خیلی از دعاهاست که مستجاب نیست برای اینکه مطابق با لسان استعداد یا لسان حال نیست فرمود: «وَآتَاکُم مِن کُلِّ مَا سَأَلْتُمُوهُ»(6)از هر چیزی که خواستید گرفتید تبعیض هم نیست اگر کسی واقعاً به لسان استعداد سؤال کند یا به لسان حال سؤال کند یقیناً جواب میگیرد اینکه فرمود: «قُلْ» این در برابر فعل نیست اینکه میگویند «قال» در برابر «فَعَل» است اما اگر در سوره ی مبارکه ی «ق» دارد «مَا یَلْفِظُ مِن قَوْلٍ إِلَّا لَدَیْهِ رَقِیبٌ عَتِیدٌ»(7)معنایش این نیست که در برابر هر لفظ و قولی فرشتگانی که مراقباند و عَتید و مستعدّ و آمادهاند مینویسند که در برابر فعل باشند این قول در مقابل فعل نیست این بارها ملاحظه فرمودید اینکه در کتابهای فقهی ما هم هست اصولی ما هم هست اینکه میگویند «لاَ تَأْکُلُوا أَمْوَالَکُمْ بَیْنَکُمْ بِالْبَاطِلِ»(8)مالِ مردم را نخورید نه یعنی خوردن حرام است ولی تصرّف در زمین مردم و خانه ی مردم حرام نیست چون مهمترین تصرّف أکل است این أکل عِبره است، نماد است برای کلّ تصرّف ما میگوییم مال مردم را خورد وقتی زمینی غصب کرد، خانه را غصب کرد، فرش را غصب کرد میگوییم مال مردم را خورد این هم در تازی هست هم در فارسی «لاَ تَأْکُلُوا» این است. «قُل» که در سوره ی مبارکه ی «ق» به صورت لفظ آمده در مقابل فعل نیست «مَا یَلْفِظُ مِن قَوْلٍ إِلَّا لَدَیْهِ رَقِیبٌ عَتِیدٌ» یعنی «ما ینظر و ما یسمع و لا یتکلّم و لا یقوم و لا یقعد و لا یکتب و لا یقول و لا یفعل الاّ لدیه رقیبٌ عتید» اینجا هم «قُل» معنایش این نیست که فقط بگو بلکه فعلت این باشد، عقیدهات این باشد، اخلاقت این باشد با خدای خودت اینچنین راز و نیاز کن خدایا آنجا که نباید باشم نگذار وارد بشوم این خروج قبل از دخول است آنجا که باید وارد بشوم توفیق ورود به من عطا کند صادقاً، توفیق بهرهبرداری و خروج عطا بکن صادقاً آنجا که نباید وارد بشوم بر اساس «آیةالکرسی» «اللّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُوا یُخْرِجُهُم مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَی النُّورِ»(9)، «ربّ أخرجنی مُخرج صدقٍ من الظلمات» این خروج قبل از دخول است.
اما موارد دیگر که مثال زده شد نظیر ورود به دنیا صادقاً، خروج از دنیا صادقاً ورود به برزخ صادقاً، خروج از برزخ صادقاً ورود به ساهره ی قیامت صادقاً، خروج از ساهره ی قیامت و ورود به بهشت صادقاً در مسائل علمی هم همینطور است یک وقت است کسی میخواهد مقالهای بنویسد، کتابی بنویسد اول با یک نیّت صادقی وارد میشود بعد این وسطها خودش را دارد نشان میدهد این «دَخل صادقاً» اما «خرج کاذباً» این کتاب مقبول نیست آن سکّه ی قبولی بخورد و در حوزهها این کتاب بماند نیست ساختنِ ساختمان همینطور است، بِنا همینطور است، تأسیس مدارس همینطور است، تشکیل حوزهها همینطور است یک وقت است انسان با اخلاص وارد میشود بیاخلاص خارج میشود و نمیداند این وسطها دارد آسیب میبیند اگر بخواهد نتیجه بگیرد این باید دعای او باشد به لسان حال، به لسان استعداد، به لسان مَقال «رَّبِّ أَدْخِلْنِی مُدْخَلَ صِدْقٍ وَأَخْرِجْنِی مُخْرَجَ صِدْقٍ» با این بیانها آن توطئهها همه نقش بر آب میشود اثر ندارد چه توطئه فرهنگی که «وَإِن کَادُوا لَیَفْتِنُونَکَ عَنِ الَّذِی أَوْحَیْنَا إِلَیْکَ لِتَفْتَرِیَ عَلَیْنَا غَیْرَهُ»(1)و چه توطئههای نظامی یا سیاسی که «وَإِن کَادُوا لَیَسْتَفِزُّونَکَ مِنَ الْأَرْضِ»(2)پس اگر کسی معتقد بود و متخلّق بود و مستعد بود برای این حرف و گفت «رَّبِّ أَدْخِلْنِی مُدْخَلَ صِدْقٍ وَأَخْرِجْنِی مُخْرَجَ صِدْقٍ» یقیناً نتیجه میگیرد برای اینکه دستور را خود ذات اقدس الهی داد. آنگاه در این دعای قنوتهای نماز عیدین عید فطر و عید قربان که میگوییم «اَللَّهُمَّ اَدْخِلْنی فی کُلِّ خَیْرٍ اَدْخَلْتَ فیهِ مُحَمَّداً وَ آلَ مُحَمَّدٍ وَ اَخْرِجْنی مِنْ کُلِّ سُوءٍ اَخْرَجْتَ مِنْهُ»(3)همین است یا انسان خودش مستقیماً دعا میکند یا اگر به آن حد نرسید که بگوید «رَّبِّ أَدْخِلْنِی مُدْخَلَ صِدْقٍ» میگوید خدایا من چون پیرو این ذوات مقدّسم هر جا اینها را صادقانه وارد کردی من هم وارد بکن، هر جا اینها را صادقانه خارج کردی من هم خارج بکن.
پس فتحصّل که اخراج گاهی قبل از دخول است اخراج سوء است مثل برابر همان «آیةالکرسی» که «اللّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُوا یُخْرِجُهُم مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَی النُّورِ»(1)یک وقت اخراج بعد از دخول است مثل اینکه آدم وارد کاری میشود صادقانه میخواهد نتیجه بگیرد این هم صادقانه، گاهی حَسنالورود است و سییّءالخروج اول خوب وارد میشود عاقبت بد است اما اگر حَسنالورود بود و حَسنالخروج این مشمول این آیه است این «مُدْخَلَ» هم مصدر است که میشود مفعول مطلق نوعی «اللهمّ ادخلنی ادخال صدقٍ و أخرجنی اخراج صدقٍ» این کارها صادقانه باشد و خالصانه باشد تا در برابر او. حالا وجود مبارک حضرت که دارای مقام محمود است ورود به آن مقام و نزول از آن مقام نه خروج از آن مقام آن هم باید صادقانه باشد آن حوزه چون مقدور ما نیست این دعا هم شعاعش تا آنجا نیست آنکه دارای مقام محمود است مُدخل صدق مقام محمود را میطلبد، مُخرج صدق مقام محمود را میطلبد و مانند آن این چون شفیع است کسانی که به آن حد نمیرسند حوزه ی ادخال و اخراجشان هم تا آنجا نیست هر کسی قلمرو هستی او و کمالات او که مشخص شد حوزه ی دخول و خروجش هم مشخص میشود هر کسی برابر آن، اما وجود مبارک حضرت چون وسیع است حوزه ی هستی او و هویّت او و کمال او دخول و خروجش هم وسیع است.
خب، «رَّبِّ أَدْخِلْنِی مُدْخَلَ صِدْقٍ وَأَخْرِجْنِی مُخْرَجَ صِدْقٍ» این «رَّبِّ» گفتن هم برای آن است که انسان سندِ این دعا را ذکر میکند برای اینکه او ربّ است هیچ مربوبی را جز رب هدایت نمیکند این در بیانات نورانی حضرت و مناجات نورانی حضرت که «اَنْتَ الْمَوْلی وَاَنَا الْعَبْدُ وَهَلْ یَرْحَمُ الْعَبْدَ اِلَّا الْمَوْلی»(2)همین است این برهان مسئله است این صِرف ناله نیست این حجّت است خب بالأخره اگر عبد شد غیر از مولا کس دیگر ناصر او نیست، اگر مخلوق شد، اگر مربوب شد، اگر فانی شد غیر از باقی و اللّهی که خالق است و اللّهی که رب است این حاصلی ندارد این ربّ گفتن هم سند دعاست برای اینکه من مربوبم تو ربّی هیچ کسی نمیتواند ولایت من و کار مرا به عهده بگیرد مگر تو، تو ما را راهنمایی کن آنگاه خدای سبحان افرادی را که وارد در مُدخل صدق کردن، مُدخل کَرم کردن را هم مشخص کرد.
در سوره ی مبارکه ی «انبیاء» فرمود ما عدهای را در رحمتمان داخل کردیم «أَدْخَلْنَاهُ فِی رَحْمَتِنَا» این هم یک نحو است، گاهی یک عده را در حوزه ی صالحین داخل بکند فرمود: «وادخلناه فی عبادنا الصالحین» گاهی انسان در جمع صالحین وارد میشود، گاهی در رحمت خاصّه وارد میشود ورود در بهشت هم در آیات قرآن کم نیست که ما را وارد بهشت بکن یا عدهای را ما وارد بهشت کردیم و اینها، گاهی عدهای را به حوزه ی کرامت وارد میکند در سوره ی مبارکه ی «انبیاء» آیه ی 86 به این صورت آمده است بعد از اینکه جریان اسماعیل و ادریس و ذیالکِف(علیهما السلام) را ذکر کرد که فرمود: «کُلٌّ مِنَ الصَّابِرِینَ»(1)در آیه 86 فرمود: «أَدْخَلْنَاهُم فِی رَحْمَتِنَا إِنَّهُم مِنَ الصَّالِحِینَ» اگر گفته شد ما را داخل کن «مُدْخَلَ صِدْقٍ» اگر جزء صالحین بشویم از همین قبیل است، جزء کسانی که از رحمت ویژه برخوردارند از همین قبیل است اما آنکه در سوره ی مبارکه ی «نساء» دارد مُدخل کریم است در آیه 31 سوره ی مبارکه ی «نساء» این است که «إِن تَجْتَنِبُوا کَبَائِرَ مَا تُنْهَوْنَ عَنْهُ نُکَفِّرْ عَنکُمْ سَیِّئَاتِکُم وَنُدْخِلْکُم مُدْخَلاً کَرِیماً»(2)یعنی «ادخالاً کریما» این «مُدْخَل» مصدر «میمی» همین ادخال است میشود مفعول مطلق نوعی ادخال کریمانه ورود در حوزه ی کرامت است قبلاً هم ملاحظه فرمودید که کرامت به اصطلاح قرآن کریم برای فرشتههاست که فرشتهها بندگان مُکرَّماند در سوره ی مبارکه ی «انبیاء» از فرشتهها به عنوان عباد مُکرم یاد کرده است فرمود فرشتگان هیچ سِمتی ندارند فقط بندگان کریم خدایاند «بَلْ عِبَادٌ مُّکْرَمُونَ * لاَ یَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَهُم بِأَمْرِهِ یَعْمَلُونَ»(3).
خاصیّت کرامت هم این است که انسان نه جلو میرود، نه عقب میافتد، نه میگوید من نظرم این است در برابر نظر شریعت، نه آنجا که نظر شریعت است خودش را کنار میکشد اینکه در صلوات خاصّ عندالزوال ماه پر برکت شعبان میگوییم متقدّم مارق است، زاهق است، متأخّر مارق است «وَاللّازِمُ لَهُمْ لاحِقٌ» همین است، چرا؟ برای اینکه این ذوات یعنی اهل بیت(علیهم السلام) مثل ملائکه عباد مُکرَماند. درباره ملائکه در سوره ی مبارکه ی «انبیاء» فرمود: «بَلْ عِبَادٌ مُّکْرَمُونَ * لاَ یَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَهُم بِأَمْرِهِ یَعْمَلُونَ» اینها نه جلو هستند که بشوند زاهق، نه عقبافتادهاند که بشوند مارق بلکه همراهاند همین معنا در زیارت جامعه ی اهل بیت(علیهم السلام) هم آمده یکی از فرازهای نورانی زیارت جامعه این است که شما بندگان مکرم خدایید که «لا یَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَهُمْ بِاَمْرِهِ یَعْمَلُونَ» یعنی آنچه که در سوره ی مبارکه ی «انبیاء» برای ملائکه آمده همین در زیارت جامعه برای اهل بیت(علیهم السلام) هم آمده آنوقت اینها میشوند معیار وقتی معیار شدند آن صلوات و دعاهای مخصوص عندالزوال ماه پر برکت شعبان معنای خودش را پیدا میکند «الْمُتَقَدِّمُ لَهُمْ مارِقٌ وَالْمُتَاَخِّرُ عَنْهُمْ زاهِقٌ وَاللّازِمُ لَهُمْ لاحِقٌ» آنکه جلو بیفتد او باطل است، آنکه عقب بیفتد همراه اینها نباشد او هم مُروق دارد و خروج از دین دارد اما اینکه همراه اینها باشد ملازم رکاب اینها باشد «وَاللّازِمُ لَهُمْ لاحِقٌ» این میشود مُدخل کَرم اگر در سوره ی مبارکه ی «نساء» آیه 31 فرمود: «وَنُدْخِلْکُم مُدْخَلاً کَرِیماً»(1)این میشود چون کرامت را قرآن کریم درباره ی ملائکه معنا کرد زیارت جامعه هم که درباره اهل بیت(علیهم السلام) این میشود کَرَم آنوقت این کَرم با صدق همراه است، با اخلاص همراه است، با فضایل دیگر همراه است انسان از ذات اقدس الهی این را میخواهد بعضیها کریمانه وارد حوزه میشوند و کریمانه از حوزه خارج میشوند، میشوند «وَجَعَلْنَا لَهُ نُوراً یَمْشِی بِهِ فِی النَّاسِ»(2)حالا این چه در شهر باشد چه در روستا باشد یک نور متحرّک است در دانشگاهها هم همینطور است در مراسم دیگر هم همینطور است این نعمتی است که انسان وارد مرکزی بشود صادقانه، خارج از آن مرکز بشود صادقانه، چون آغاز و انجامش با صدق است با کرامت همراه است این محفوظ میشود «وَجَعَلْنَا لَهُ نُوراً یَمْشِی بِهِ فِی النَّاسِ» این هر جا باشد منشأ کرامت و خیر و رحمت است، خب.
فرمود بگو «رَّبِّ أَدْخِلْنِی مُدْخَلَ صِدْقٍ وَأَخْرِجْنِی مُخْرَجَ صِدْقٍ» تطبیقهایی که در غالب این کتابهای تفسیر آمده درباره ی مهاجرت خروج از مکه و ورود به مدینه، خروج از مدینه برای فتح مکه و ورود به مکه فاتحانه همه ی اینها مشمول هست. درباره ی مقام محمود مشمول همین اطلاق است درباره ی هجرتها مشمول همین اطلاق است درباره ی کارهای دیگر هم همینطور چون این مطلق است دیگر مقیّد که نیست «رَّبِّ أَدْخِلْنِی مُدْخَلَ صِدْقٍ وَأَخْرِجْنِی مُخْرَجَ صِدْقٍ».
مطلب دیگر اینکه خب مشکل فردی حل است بالأخره انسان در همه ی کارهای خودش صادقانه وارد میشود و صادقانه هم خارج میشود اما اگر رهبری را خواست به عهده بگیرد یا امامت را خواست به عهده بگیرد یا زعامت را خواست به عهده بگیرد ولو در حدّ تدریس، در حدّ تألیف، در حدّ امامت جمعه، در حدّ امام جماعت بالأخره عدهای به دنبال او راه میافتند این سلطان میخواهد فرمود بگو «وَاجْعَل لِی مِن لَدُنکَ سُلْطَاناً نَصِیراً». سلطان هم مستحضرید هم سلطانِ علمی است هم سلطانِ عملی بخش وسیعی از سلطان که در قرآن کریم به کار رفت سلطانهای علمی است فرمود: «مَا أَنزَلَ اللَّهُ بِهَا مِن سُلْطَانٍ»(1)سلطان یعنی حجّت برهان عقلی سلطان است، برهان نقلی سلطان است برای اینکه مسلّط بر وهم و خیال و قیاس و گمان و امثال ذلک است این سلطه دارد وقتی دلیل قاطع جایی بیاید آن شبهات و اشکالات و اوهام و خیالات و قیاسات و مصالح مصطلح و امثال ذلک همه ی اینها میروند تحتالشعاع این میشود سلطان فرمود: «مَا أَنزَلَ اللَّهُ بِهَا مِن سُلْطَانٍ» این است درباره ی بتپرستی که فرمود بتپرستی باطل است فرمود: «مَا أَنزَلَ اللَّهُ بِهَا مِن سُلْطَانٍ» خدا دلیلی به شما نداد نه دلیل عقلی دارید نه دلیل نقلی خب چرا اینها را میپرستید؟
1) (20) . سوره ی یوسف، آیه ی 40.
این مسئله ی سلطان از بهترین برکتهای علمی است که وجود مبارک حضرت دارد که از راه وحی است و شاگردان او هم برابر دلیل عقلی یا دلیل نقلی هر کدام سهمی از این سلطان الهی دارند به تبع نورانیّت آن حضرت اما اگر کسی خواست زعیم یک کشور باشد گذشته از سلطانِ علمی، سلطانِ عملی هم میخواهد او باید سلطان الهی داشته باشد تا فاتحانه وارد مکه بشود وقتی مکه را فتح کرد کلّ جزیرةالعرب فتح شده است و آن کعبه که متأسفانه بتکده شده بود به حال اوّلیاش برمیگردد میشود معبد مسلمین «وَاجْعَل لِی مِن لَدُنکَ سُلْطَاناً» این سلطان چون منصور توست ناصر ماست چون تو فرستادی تو ناصر این سلطانی این سلطنت، این قدرت چون به دست توست منصورِ توست وقتی از دست تو به ما رسید میشود نصیر ما، ناصر ما، معین ما و معاون ما آنوقت کسی بر ما مسلّط نیست بعد هم چون کسی که صاحب مقام محمود است سلطان معالواسطه را طلب نمیکند سلطان بلاواسطه را طلب میکند ما هم این دعاها را میخوانیم به برکت آن حضرت که از ناحیه ی او به ما برسد ما سلطانِ لدنّی میخواهیم قبلاً هم مشابه این در سوره ی مبارکه ی «یوسف» که «آتَیْنَاهُ رَحْمَةً مِنْ عِندِنَا وَعَلَّمْنَاهُ مِن لَّدُنَّا عِلْماً»(1)یا مشابهات آن قبلاً گذشت ما یک علم لدنّی داریم، یک قدرت لدنّی داریم و روزیهایِ لدنّی دیگر لدنّ هم یعنی نزد در این کتابهای ادبی ملاحظه فرمودید با «عند» فرق دارد «عند» آن هم به معنی نزد است «لَدُن» هم به معنای نزد است اما آن سِعهای که در ادبیات عرب هست در فارسی نیست ما هر دو را میگوییم پیش ماست، نزد ماست کتابی که در دست ما باشد میگوییم کتاب نزد ماست، پیش ماست کتابی که در منزل ما باشد در قفسه ی کتابخانه باشد میگوییم این کتاب پیش ماست، نزد ماست اما عرب اینچنین نیست که هر دو را «عند» یا «لدن» بگوید یکی را میگوید «عند» که با غیاب سازگار است یکی که نقدِ نقد است میگوید «لدن» علمِ لدنّی، قدرت لدنّی آنکه از پیش او باشد خب انسان تا پیش او نرود که نمیگیرد که اگر پیش او نرفت از آنجا بخواهد هبوط بکن از کانال فراوانی مجاری زیادی عبور میکند این دیگر «لَدُن» نیست علم لدنّی یا قدرت لدنّی یک قدرت خاص یا علم خاص در برابر علوم دیگر نیست الآن ما یک علم فقه داریم، یک علم اصول داریم، یک حکمت داریم، یک کلام داریم، ادبیات داریم، تفسیر داریم، حدیث داریم اینها در اثر اینکه موضوعاتشان فرق میکند، مبادیشان فرق میکند، مسائلشان فرق میکند این علوم از هم جدایاند اما علم لدنّی علمی نیست که یک موضوع داشته باشد، محمول داشته باشد، مسئله داشته باشد، مبادی داشته باشد با در قبال علم دیگر ما یک علم فقه داشته باشیم یک علم لدنّی خیر، همین علم را اگر انسان از استاد یاد بگیرد از کتاب یاد بگیرد از درس و بحث یاد بگیرد غیر لدنّی است اگر توفیقی نصیبش شد که بلاواسطه از لدن از نزد خود خدای سبحان همین حرفها را یاد بگیرد میشود فقه لدنّی علوم اهل بیت اینچنین است این نگارهای به مکتب نرفته همهشان ایناند حالا وجود مبارک حضرت شاخص است وگرنه همه این چهارده نفر اینطورند اینها نگارهای مکتب نرفتهاند علمشان لدنّی است اینها از نزد ذات اقدس الهی میگیرند هیچ کسی بر اینها منّتی ندارد استاد اینها نیست، معلّم اینها نیست، مؤلّف اینها نیست، مؤلّف کتابی نیست که اینها استفاده کرده باشند و مانند آن لذا علوم اینها میشود لدنّی وقتی لدن شد کسی بر اینها منّت ندارد یک، ناب و خالص و صاف هم هست دو برای اینکه هیچ عبور نکرده از مجاری رنگ نگرفته ولو از مجاری طیّب و طاهر هم عبور بکند بالأخره صبغه ی مجرا را خواهد گرفت آن ناب بودن در آن نیست اگر هم این مسیر طیّب و طاهر باشد بالأخره صبغه ی مسیر به این سالک میرسد هر چه هم باشد لذا غیر لدنّی با لدنّی فرق میکند آنکه بالا میرود متقرّب الی الله است جزء مقرّبین است «وَمِنَ الَّیْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نَافِلَةً لَّکَ»(2)بالا میرود، بالا میرود قربة الی الله، قربة الی الله تا به مقام «فَأَوْحَی إِلَی عَبْدِهِ مَا أَوْحَی»(3)میرسد این چون هر چه را دریافت میکند لدی الله سبحانه و تعالی است علمش میشود لدنّی لذا معادل ندارد قدرتش هم میشود لدنّی بدون هیچ زحمتی یک انسان فاقد همه ی امکانات «أَلَمْ یَجِدْکَ یَتِیماً فَآوَی * وَوَجَدَکَ ضَالّاً فَهَدَی * وَوَجَدَکَ عَائِلاً فَأَغْنَی»(4)این سلطان حجاز میشود این با سلطان الهی سلطانِ حجاز شده لذا بر همه ی اعصارش مسلّط بود و خانه ی ابوسفیان را هم مأمن قرار داد حجّتی شد برای همه هیچ کسی فکر نمیکرد که حجاز را وجود مبارک حضرت تحت سیطره ی خود در بیاورد نه تنها حجاز قبلاً هم این را ملاحظه فرمودید که این حجاز یک حیات خلوت بود برای دوتا امپراطوری شرق حجاز امپراطوری ایران بود، غرب حجاز امپراطوری روم بود کسی برای حجاز حساب باز نمیکرد آن نه تجارتخانه ی مهم داشت، نه آب و هوای خوبی داشت به جز بخش ضعیفی از طایف و اینها برای حجاز اینها حسابی نمیکردند خب ایران بود یک ابرقدرت بود ایران را میگفتند شاهنشاهی کشور شاهنشاهی کشوری بود که از اذناب و اقمار و کشورهای مجاور هم باج بگیرد وگرنه کشور شاهی بود و سلطنتی کشوری که نتواند از کشورهای دیگر باج بگیرد او کشور شاهی است و نه شاهنشاهی ایران امپراطوری بود در شرق حجاز روم هم اینچنین بود، خب وجود مبارک حضرت به جایی رسید که هم برای امپراطوری ایران نامه نوشت که بیا وگرنه میآورمت هم برای امپراطوری روم خب این میشود سلطان الهی دیگر با شرایط عادی که کسی در حجاز قیام بکند آنوقت برای امپراطور ایران بنویسد بیا وگرنه میآورمت یا برای امپراطوری روم بنویسد که «أسلم تسلم» اینها نیست «وَاجْعَل لِی مِن لَدُنکَ سُلْطَاناً نَصِیراً» این سلطنت چون لدیالله است «لا یعادلها شیء و لا یراقبها شیء و لا یظلمها شیء» برای اینکه «إِنَّ رَبَّکَ لَبِالْمِرْصَادِ»(5)است دیگر. چرا این سلطنت رقیب ندارد؟ برای اینکه کلّ نظام سپاه و ستاد این است «لِلَّهِ جُنُودُ السَّماوَاتِ والْأَرْضِ»(6)خب اگر کلّ نظام سپاه و ستاد الهی باشد خودِ انسان و اندیشه و انگیزه ی او سربازان خدا باشند فرض ندارد که کسی در برابر سلطنت خدا بخواهد مقاومت کند نه اینکه مقاومت میکند ولو یک لحظه بعد شکست میخورد اصلاً مقاومت فرض ندارد چون خود او سرباز خداست یک وقت است ما میگوییم ما نمیتوانیم در برابر سلسله جبال البرز مقاومت کنیم برای اینکه چهارتا کلنگ که زدیم خسته میشویم خب این درست است اما اگر همه ی توانِ ما سپاه و ستاد همین سلسله جبال بود فرض ندارد کسی ولو یک لحظه مقاومت کند فرمود: «لِلَّهِ جُنُودُ السَّماوَاتِ والْأَرْضِ»، «وَمَا یَعْلَمُ جُنُودَ رَبِّکَ إِلَّا هُوَ»(7)و آیات دیگر، خب اگر این است معنای سلطانِ لدیاللهی این است که وقتی او ظهور کرد دیگری مقاومت نمیکند اصلاً نه اینکه یک لحظه مقاومت بکند بعد شکست میخورد اینکه وجود مبارک پیغمبر فرمود: «أنا منصور بالرعب» این یعنی چه؟ از وجود مبارک حضرت امیر هم سؤال کردند که چطور شد در هر جبهه شما پرچم دست گرفتید دیگری فرار کرد؟ فرمود: «أنا منصور بالرعب» این «منصورٌ بالرعب» یعنی چه؟ یعنی ذات اقدس الهی که مقلّبالقلوب است مگر قلبِ طرف سپاه خدا نیست؟ همان قلب را میلرزاند تا علی حرکت کرد او میترسد فرمود من منصورِ بالرعبم چون وجود مبارک پیغمبر اینچنین است این میشود سلطان لدیاللهی این سلطان لدیاللهی با نصرت همراه است.
فتحصّل اگر علم لدیاللهی بود میشود حجّت بالغه ی الهی «لا یعادله شیء» اگر قدرت لدیاللهی بود میشود نصرِ الهی که «لا یعادله شیء».
«و الحمد لله ربّ العالمین»
«وَقُل رَّبِّ أَدْخِلْنِی مُدْخَلَ صِدْقٍ وَأَخْرِجْنِی مُخْرَجَ صِدْقٍ وَاجْعَل لِی مِن لَدُنکَ سُلْطَاناً نَصِیراً (80) وَقُلْ جَاءَ الْحَقُّ وَزَهَقَ الْبَاطِلُ إِنَّ الْبَاطِلَ کَانَ زَهُوقاً (81) وَنُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ مَا هُوَ شِفَاءٌ وَرَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِینَ وَلاَ یَزِیدُ الظَّالِمِینَ إِلَّا خَسَاراً (82)»
خطرات متوجّه به نبوّت و رسالت را بازگو فرمود که عدهای درصدد توطئه ی فرهنگیاند، فقهیاند، حقوقیاند عدهای درصدد توطئه نظامی، سیاسی، اجتماعیاند و مانند آن. راه برونرفت از این خطرها را هم ذکر فرمود که «أَقِمِ الصَّلاَةَ لِدُلُوکِ الشَّمْسِ إِلَی غَسَقِ اللَّیْلِ» آن درباره ی فعل، درباره ی دعا و قول و گفتارِ عبادی و نیایشی هم فرمود: «وَقُل رَّبِّ أَدْخِلْنِی مُدْخَلَ صِدْقٍ» البته این با فعل هم همراه است این «مُدْخَلَ» را گرچه زمخشری و امثال ایشان مصدر میمی دانستند اما احتمال اسم مکان منتفی نیست یعنی جایگاه صِدق مرا وارد کن نظیر قدمِ صدقی که در اول سوره ی مبارکه ی «یونس» است یا مَقعد صدقی که در سوره ی مبارکه ی «قمر» است که «إِنَّ الْمُتَّقِینَ فِی جَنَّاتٍ وَنَهَرٍ * فِی مَقْعَدِ صِدْقٍ عِندَ مَلِیکٍ مُقْتَدِرٍ»(1)آنجا قدمِ صدق است اینجا قعود صدق است آنجا هم مُدخَل صدق.
اینکه گفته شد گاهی ممکن است کسی صادقانه وارد بشود و کاذبانه خارج بشود کسانی که ـ معاذ الله ـ گرفتار سوء خاتمهاند اول وارد کارهای مثبت و خیر میشوند بعد در اثر افراط و تفریط به بدعاقبتی آلوده خواهند شد گاهی ممکن است کسی کاذبانه وارد بشود به قصد دنیا و طمع مادّی بعد توبه کند و صادقانه از کار خارج بشود حُرّ جریانش اینطور بود کاذبانه وارد کربلا شد و صادقانه خارج شد این فرق هست بین آغاز و انجام «وَقُل رَّبِّ أَدْخِلْنِی مُدْخَلَ صِدْقٍ وَأَخْرِجْنِی مُخْرَجَ صِدْقٍ».
1) (1) . سوره ی قمر، آیات 54 ـ 55.
اما آنچه که در طیّ بحثهای قبل اشاره شد که کدام آیه مربوط به واعظ غیر متّعظ است نظیر «لِمَ تَقُولُونَ مَا لاَ تَفْعَلُونَ»(1)و کدام آیه ناظر به منافقون است که «وَاللَّهُ یَشْهَدُ» که «إِنَّ الْمُنَافِقِینَ لَکَاذِبُونَ»(2)و کدام آیه مربوط به غیر منافق است به تعبیر سیدناالاستاد در المیزان که «لِمَ تَقُولُونَ مَا لاَ تَفْعَلُونَ» اینها را انشاءالله در جمعبندی نهایی وقتی به سوره ی مبارکه ی «صف» رسیدیم آنجا مشخص میشود که آنچه قبلاً گذشته شد و آنچه الآن گفته شد و آنچه بعداً به خواست خدا گفته میشود باید در آن جمعبندی نهایی ملحوظ باشد.
درباره نسخ که گفته شد تخصیص اَزمانی است برای اینکه اگر قانونگذار بداند که مدّت این قانون محدود است روح این قانون به منقطعالآخر بودن برمیگردد نسخ شرایع و مناهج از این قبیل است «إِنَّ الدِّینَ عِندَ اللّهِ الْإِسْلاَمُ»(3)یعنی خطوط کلّی عقاید، اخلاق، حقوق، فقه اینها محفوظ است اما خطوط جزیی که مربوط به شِرعه و منهاج است اینها در هر شریعت و نبوّتی عوض میشود و ذات اقدس الهی میداند که چه موقع این حُکم بیتالمقدس مثلاً متوجّه به کعبه میشود قبله از قدس به کعبه منتقل میشود و مانند آن، پس اگر عموم و اطلاقی در آیه هست به حسب ظاهر برای ما دوام هست ولی برای ذات اقدس الهی که عالِم به غیب است بازگشتش به تخصیص ازمانی است یعنی از همان اول میداند که این حُکم منقطعالآخر است برای وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) به لحاظ قوس نزول که صادر اول است و همه ی چیزها را اهل بیت به اذن خدا میدانند برای اینها هم تخصیص ازمانی است البته در قوس نزول میدانند در قوس صعود برابر «رَبِّ زِدْنِی عِلْماً»(4)که میگویند هر لحظه محتاج به علم جدیدند «وَقُل رَّبِّ أَدْخِلْنِی مُدْخَلَ صِدْقٍ وَأَخْرِجْنِی مُخْرَجَ صِدْقٍ وَاجْعَل لِی مِن لَدُنکَ سُلْطَاناً نَصِیراً».
این جَعل سلطنت با چند قید همراه است اول همانطوری که علمِ لدنّی میطلبیدند سلطنت لدنّی هم میطلبیدند که بحثش در روز قبل گذشت و این هم باید مسلّط باشد بر همه ی قدرتها که «کَتَبَ اللَّهُ لَأَغْلِبَنَّ أَنَا وَرُسُلِی»(1)که این واقعاً سلطنت است مسلّط بر هر چیزی است. عمده آن قید سوم است که «نَصِیراً» است برخیها سلطنت میطلبند به دنبال «قَدْ أَفْلَحَ الْیَوْمَ مَنِ اسْتَعْلَی»(2)هستند اما کسی که بر اساس «قَدْ أَفْلَحَ مَن تَزَکَّی»(3)حرکت میکند با معیار «قَدْ أَفْلَحَ مَن زَکَّاهَا»(4)حرکت میکند این سلطنت نمیخواهد مگر سلطنت نصیر، نه سلطنت قاهر یک وقت سلطنت قاهر است مثل فرعون که میگوید «أَلَیْسَ لِی مُلْکُ مِصْرَ وَهذِهِ الْأَنْهَارُ تَجْرِی مِن تَحْتِی»(5)یک وقت است نه، سلطنتی است که در راستای احیای دین است، نصرت دین است، نصرت حق است این سلطنت، سلطنت حق و مطلوب است «وَاجْعَل لِی مِن لَدُنکَ» نه از جای دیگر، دیگری کمک بکند نه «وَاجْعَل لِی مِن لَدُنکَ سُلْطَاناً» وقتی سلطان شد دیگر «لا یعادله شیء» که مسلّط باید باشد و این سلطنت هم سلطنت «قَدْ أَفْلَحَ الْیَوْمَ مَنِ اسْتَعْلَی» نیست سلطنتی است که با «قَدْ أَفْلَحَ مَن تَزَکَّی»، «قَدْ أَفْلَحَ مَن زَکَّاهَا» و مانند آن همراه است میشود سلطانِ نصیر دین این نصیر هم صیغه ی مبالغه است که قویتر و مُتقنتر از ناصر است این سلطنتی که نصیر دین والحق است این را از نزد خودت برای ما مقرّر بفرما چه اینکه مقرّر فرمودی «وَاجْعَل لِی مِن لَدُنکَ سُلْطَاناً نَصِیراً».
دستور دیگری که ذات اقدس الهی به رسول اکرم(صلّی الله علیه و آله و سلّم) عطا کرد این بود فرمود: «وَقُلْ جَاءَ الْحَقُّ وَزَهَقَ الْبَاطِلُ إِنَّ الْبَاطِلَ کَانَ زَهُوقاً» این ذیل نشان میدهد که این فعلها که به حسب ظاهر فعل ماضی است اینها منسلخ از زمان است اگر گفته شد «إِنَّهُ کَانَ عَلِیماً قَدِیراً»(1)مستحضرید این «کَانَ» دیگر فعل ماضی نیست که دلالت بر زمان بکند در بحثهای قبلی گذشت که برخی از علوماند که دست ادیب و فصیح و بلیغ و اینها باز است یعنی کتابهای نحو و صرف و معانی و بیان و بدیع نسبت به آنها دسترسی دارند اما بعضی از مطالباند که دیگر در کتابهای ادبی جا برای آنها نیست آیا «کَانَ» فعل است یا از یک وجود خبر میدهد؟ آیا «إِنَّهُ کَانَ عَلِیماً قَدِیراً» این فعل ماضی است که از گذشته خبر بدهد یا منسلخ از زمان است؟ خب فعل باشد و زمانی نباشد دیگر فعل نیست آن معنای جوهری فعل این است که با زمان همراه است اما اگر چیزی متزمّن نبود، متمکّن نبود، در رهن زمان نبود، در رهن زمین نبود «کان» و «یکون» هم درباره ی او چیز دیگر خواهد بود اگر ذات اقدس الهی ازلاً و ابداً علیم است «إِنَّهُ کَانَ عَلِیماً قَدِیراً» از اصل کِینونت و هستی خبر میدهد «جاء» همینطور است این شعر معروف که «مات زیدٌ زید اگر فاعل بودی» این شعر اینطور نیست «مات زیدٌ زید اگر فاعل بودی» شعر این است.
مات زیدٌ زید اگر فاعل بودی کِی ز مرگ خویشتن غافل بودی
1) (11) . سوره ی فاطر، آیه ی 44.
یعنی شما فاعل و امثال ذلک را فقط در محور ادبیات و نحو و صرف خلاصه نکنید وقتی میشود گفت «مات زیدٌ» این «مات» فعل و «زید» فاعل که این فاعل باشد از کار خود باخبر باشد زید مورد فعل است نه مصدر فعل وقتی مورد فعل بود دیگر فاعل نیست پس فاعل نحوی غیر از فاعل در بحثهای دیگر است «مات زیدٌ» این به صورت شرطیه است یعنی وقتی میشود گفت «مات زیدٌ» زید اگر فاعل بود آنوقت زید چون فاعل نیست پس بنابراین این را باید گذاشت کنار این «جَاءَ الْحَقُّ» نه «جَاءَ» در قبال «یجیء» است «جَاءَ» یعنی «ظهر»، «یظهر»، «ظاهر» همیشه حق آمده است نه اینکه یک وقت آمد، یک وقت نیامد یا بعدها میآید به چه دلیل؟ به دلیل این تقابل که این «جَاءَ» به معنای آمد نیست زیرا «زَهَقَ» به معنای «ذهب» نیست اگر «ذهب» بود این «جَاءَ» «یجیء»، «ذهب»، «یذهب» به معنی آمد و رفت بود همین آمد و رفت معمولی اما وقتی «جَاءَ» در قبال «زَهَقَ» قرار گرفت یعنی «حیَّ» حیات دارد «زَهَقَ» یعنی «مات» و «هلک» و «اضمحلّ» و «زال» اگر «زَهَقَ» به معنای زوال است «جَاءَ» هم به معنای حیات و هستی است و اگر آن «زَهَقَ» فعل ماضی نیست که از گذشته خبر بدهد به دلیل اصل کلّی که او را همراهی میکند میفرماید: «إِنَّ الْبَاطِلَ کَانَ زَهُوقاً» اصلاً باطل رفتنی است این اختصاصی به گذشته و حال و آینده ندارد پس «ان الحق کان حیّا»، «ان الحقّ یکون حیّا»، «ان الحقّ کائنٌ حیّاً» پس «جَاءَ الْحَقُّ» به معنای ماضی در قبال مضارع و حال نیست چه اینکه «زَهَقَ» هم به معنای ماضی در قبال حال و مضارع نیست برهان مسئله هم «إِنَّ الْبَاطِلَ کَانَ زَهُوقاً» است این «کَانَ» هم به معنای گذشته نیست یعنی «ان الباطل زاهقٌ» باطل رفتنی است پس این خصوصیات آیه کریمه این است «جَاءَ الْحَقُّ» یعنی «ظهر الحق» و «صحّ الحق والحقّ حیّ لا یزول و الباطل مضمحلّ لم یزل» حق همیشه اینطور است باطل هم همیشه اینطور است.
پرسش: ببخشید تقدیر نمیتوان گفت مثلاً «جاء الحق ربکم» یا «جاء أمر الحق».
پاسخ: چرا، تقدیر خلاف است دیگر البته «جَاءَ الْحَقُّ» خود «مِن ربّک» است چه در سوره ی مبارکه ی «بقره»، چه در سوره ی مبارکه ی «آلعمران» در هر دو بخش ذات اقدس الهی فرمود: «الْحَقُّ مِن رَبِّکَ»(1)حق با خدا نیست خدا با ندارد «ذلکَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ»(2)چیزی با خدا نیست حق اگر هست حقّ فعلی «مِنَ اللَّهِ» است بله درباره ی انسان کامل میشود گفت «علیّ(علیه السلام) مع الحق والحقّ مع علی»(3)اما «الْحَقُّ مِن رَبِّکَ»(4)نه «مع ربک» خدا با ندارد، همتا ندارد، همسایه ندارد، کُفو ندارد چیزی با خدا باشد خداست و خدا چیزی با او نیست هر چه حق است و حقیقت است از خداست «الْحَقُّ مِن رَّبِّکَ»(5)، «جَاءَ الْحَقُّ» یعنی «جاء الحقّ من ربک» این معنایش روشن است اما «جَاءَ» به معنای گذشته نیست، «یجیء» به معنای گذشته نیست او «دائم الفیض علی البریّة» است، «دائم الفضل علی البریّة»(6)است فضلش حق است، فیضش حق است اینچنین نیست که گاهی حق بیاید گاهی باطل باشد اینچنین نیست اگر ما یک وقت به مقصد نرسیدیم برای اینکه ما به حق عمل نکردیم نه اینکه ما به حق عمل کردیم به وظیفه عمل کردیم ولی نتیجه نگرفتیم این نیست این تخصیصپذیر نیست اینچنین نیست که عالَم گاهی جای حق باشد گاهی جای باطل، خب.
پس «جَاءَ الْحَقُّ» در قبال «ذهب» نیست «زَهَقَ الْبَاطِلُ» به معنی «ذهب» نیست به معنی «زال» و «اضمحلّ» است آنگاه این دوتا قاعده ی کلی را به عنوان سنّت الهی، سنّت ثابت و لایتغیّر ذات اقدس الهی بیان کرده بأحد الأمرین و«حذف ما یُعلم منه جائز» اگر میفرمود «إنّ الحقّ کان جائیا» آنوقت «إِنَّ الْبَاطِلَ کَانَ زَهُوقاً» را هم ما میفهمیدیم حالا که فرمود: «إِنَّ الْبَاطِلَ کَانَ زَهُوقاً» «إنّ الحق حیٌّ لا یموت» را ما میفهمیم این نظام، نظامی نیست که باطل بپذیرد اگر یک وقت ما به مقصد نرسیدیم برای اینکه به حق عمل نکردیم.
پرسش: آنهایی که «جَاءَ الْحَقُّ» را ترسیم کردند به ورود پیامبر به مدینه «جَاءَ» را به معنی...
پاسخ: خب، آن تطبیق خودشان است وگرنه اصل کلّی قرآن که آن نیست اصل کلّی قرآن این است که باطل زهوق است در جریان هجرت وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) چون نبوّت حق است همیشه حق است در قبالش کفر و نفاق و یهودیّت و مسیحیت که بعد از اسلام باطل است همیشه باطل است.
«إِنَّ الْبَاطِلَ کَانَ زَهُوقاً» این دیگر «کَانَ» فعل ماضی نیست «جاء الحق ظهر الحق تحقَّق الحق، زهق الباطل زال الباطل اضمحلّ الباطل» چرا؟ برای اینکه باطل رفتنی است خبر نداد تعلیل کرد نفرمود «والباطل زاهقٌ» فرمود: «إِنَّ الْبَاطِلَ کَانَ زَهُوقاً». اینها ادّعای کلّی قرآن کریم بود.
در سوره ی مبارکه ی «ابراهیم» به عنوان مَثل ذکر شده است که ذات اقدس الهی مَثلی ذکر کرد در سوره ی مبارکه ی «رعد» آیه هفده فرمود: «أَنزَلَ مِنَ السَّماءِ مَاءً فَسَالَتْ أَوْدِیَةُ بِقَدَرِهَا فَاحْتَمَلَ السَّیْلُ زَبَداً رَابِیاً وَمِمّا یُوقِدُونَ عَلَیْهِ فِی النَّارِ ابْتِغَاءَ حِلْیَةٍ أَوْ مَتَاعٍ زَبَدٌ مِثْلُهُ» این دوتا مثال برای یک ممثّل آن ممثّل این دو مثال چیست؟ یکی مثال طبیعی، یکی مثال صناعی، یکی مثال آنچه را که زرگرها و صاحبان فلزهای گرانبها آب میکنند و کَفی روی آن آب میماند آن را ذکر کردند یکی هم مثال طبیعی است که وقتی بارانهای سیلآسا آمد سیلی حرکت میکند و کَفی روی سیل است، خب ممثّل این دو مثال چیست؟ این است فرمود: «کَذلِکَ یَضْرِبُ اللَّهُ الْحَقِّ وَالْبَاطِلَ فَأَمَّا الزَّبَدُ» که کفِ روی آب است «فَیَذْهَبُ جُفَاءً وَأَمَّا مَا یَنفَعُ النَّاسَ فَیَمْکُثُ فِی الْأَرْضِ کَذلِکَ یَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثَالَ» «جُفَاءً» این مشتق نیست آببُرد است این کفی که روی آب است که کسی این را از بین نمیبرد که این با مرور آب از بین میرود این آببُرد را میگویند جُفا «یَذْهَبُ جُفَاءً» یعنی خود سیر آب این را میبرد ما کاری نمیکنیم حالا کفزدایی کنیم همین سیل آبش را نگه میدارد کَفِش را میبرد. خب، فرمود این کف آبنماست آب نیست درونش خالی است آن بیرون که یک قِشر نَمی است او که حق است آب میماند آن خلأ که شما را نشان میدهد به نام آب است این از بین میرود که «یَذْهَبُ جُفَاءً»، خب.
این پس مَثل آن هم مدّعا چرا باطل از بین رفتنی است؟ باطل فرق نمیکند فکر باطل، خیال باطل، روش باطل، مَنش باطل، بازی باطل، سیاست باطل هر چه باطل است چرا رفتنی است؟ ذات اقدس الهی که معمار و مهندس این مثلث است یعنی عالَم، انسان، ربط عالم و انسان این مثلث را او ساخت در جهان هم که غیر از اضلاع سهگانه ی مثلث چیز دیگری نیست جهان کلّ نظام کیهانی هست و انسانی است که فعال ما یشا در این محدوده است و پیوند انسان و جهان اضلاع سهگانه ی این مثلث حق است فرمود من که معمارم، من که مهندسم، من که کارگرم، من که کارگزارم من که اینها را ساختم اینها با حق ساخته شد یک وقت است کسی که مهندس و معمار و کارگر خودش است «مَّا أَشْهَدتُّهُمْ خَلْقَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ»(1)فرمود من در آفرینش آسمان و زمین که کمک نخواستم کسی نبود که مرا کمک بکند که کسی هم که آن توان را نداشت حالا اگر کسی این شبستان مسجد را ساخت کارگرش هم خودش بود کارمند هم خودش بود مهندس هم خودش بود معمار هم خودش بود این گفت مصالح ساختمانی این دیوارها و پِی و بنیان و سقف و بام این است دیگر ما باور میکنیم دیگر فرمود من که این عالم را ساختم اینها را با حق ساختم باطل اینجا جا ندارد لذا هر کس در هر رشتهای باشد گوشهای بخواهد بازی کند به مقصد نمیرسد این مزاج عالَم با حق ساخته شد باطل برنمیدارد قبلاً هم این مثال ذکر شد الآن دستگاه گوارش ما یک روده و معده است انسان خیال میکند به حسب ظاهر خالی است دیگر درست است معده و روده خالی است جا برای غذاست اما طرزی ساخته شد که غذای سالم را میپذیرد این مثل تُنگ و ظرفهای خالی دیگر نیست در یک تُنگ شما عسل بریزید نگه میدارد، غذای سمّی هم بریزید نگه میدارد دیگر چون حرفی برای گفتن ندارد که این فقط ظرف است اما این دستگاه گوارش و هاضمه حرفی برای گفتن دارد اگر غذای سالم دادیم حق است نگه میدارد فربه میشود ندادیم بالا میآورد چرا غذای سمّی را بالا میآورد؟ میگوید من برای این ساخته نشدم این برای طبیعت است. فطرت هم اینچنین است، آسمان اینچنین است، زمین اینچنین است همه ی اینها بالا میآورند اگر کسی خدای ناکرده در کاری بخواهد بازی کند همان محدودهای را بالا میآورد این را رسوا میکند خب آدمی که بالا آورد رسوا میشود دیگر مکرّر فوراً دهنش را میگیرد، مکرّر با لباس جمع میکند، مکرّر از مجلس میرود بیرون فرمود ممکن نیست کسی کار خلاف بکند مگر اینکه آن محدوده این را بالا میآورد «جَاءَ الْحَقُّ وَزَهَقَ الْبَاطِلُ» چرا؟ برای اینکه «مَا خَلَقَ اللَّهُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ وَمَا بَیْنَهُمَا إِلَّا بِالْحَقِّ»(2)، «مَا خَلَقْنَاهُمَا إِلَّا بِالْحَقِّ»(3)، «وَمَا خَلَقْنَا السَّماءَ وَالْأَرْضَ وَمَا بَیْنَهُمَا لاَعِبِینَ»(4)از مضمون مکرّر در مکرّر در قرآن کریم آمده فرمود من ساختم این عالَم را من اینها را با حق ساختم من اینها را که با آجر و مصالح ساختمانی و بتون نساختم که اینها بعد پیدا شده من تصمیم حقگونه گرفتم چون «الْحَقُّ مِن رَبِّکَ»(5)و عالَم را ساختم، آدم را ساختم، ربط عالَم و آدم را هم ساختم لذا «کان»، «جاء»، «یجیء» در اینگونه از موارد منسلخ از زمان است اختصاصی به گذشته یا حال یا آینده ندارد نظام همینطور است به نحو موجبه ی کلیه هم هست تخصیصناپذیر هم هست، آبی از تخصیص است هر کسی در هر رشتهای ذرّهای بخواهد باطل انجام بدهد به همان اندازه بالا میآورد مثل اینکه غذایی را که سمّی است یک گوشهاش سمّی هم باشد همان اثر خاصّ خودش را دارد.
پرسش: اینکه بعضی از حقوق حسابش به قیامت واگذار میشود.
پاسخ: کیفرش به آن است وگرنه الآن اینجا رسواست قیامت ظرف ظهور حق است نه ظرف حدوث حق لذا وقتی که دید میگوید «یَا وَیْلَتَنَا مَالِ هذَا الْکِتَابِ لاَ یُغَادِرُ صَغِیرَةً وَلاَ کَبِیرَةً إِلَّا أَحْصَاهَا»(1)عجب! همه ی این حرفها را یادداشت کرده که چرا آدم نمیتواند منکر بشود چون متن آن عمل هست دیگر متن عمل هست نه یعنی متن آن خلاف هست حقیقت او که به یک صورت سمّی در میآید همان است دیگر، بنابراین قیامت ظرف ظهور رسوایی است نه حدوث رسوایی انسان دفعتاً میبیند که با انباری از خاطرات تلخ محشور میشود، خب.
فرمود: «جَاءَ الْحَقُّ وَزَهَقَ الْبَاطِلُ إِنَّ الْبَاطِلَ کَانَ زَهُوقاً» میشود «إنّ الحقّ کان حیّاً لا یزول» حق اینچنین است خب پس ماییم و چنین عالَمی وقتی اینچنین شد ماییم و چنین عالم شد، ماییم و چنین اضلاع سهگانه ی مثلث آنگاه میفرماید: «وَنُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ مَا هُوَ شِفَاءٌ» فرمود ما حرفهای بهداشتی میزنیم، حرفهای درمانی میزنیم کجا شما مشکلی دارید که این حرفها شما را آلوده میکند اگر اهل تجربهاید حس و تجربه کمک میکند، اهل تجرید عقلی هستید برهان تجریدی تأیید میکند فرمود آنچه که ما آوردیم شفاست اولاً ما میگوییم مرض چیست؟ بعد میگوییم راه درمان چیست؟ دارو چیست بعد هم شفایش را هم به شما نشان میدهیم. ما میگوییم فلان عقیده مرض است برای اینکه با ساختار عالم سازگار نیست این عالم بالأخره حسابی دارد، کتابی دارد ما از جایی آمدیم به جایی میرویم، عالم از جایی آمده به جایی میرود بین ما و عالَم یک ربط ویژه است این «فَهُمْ فِی أَمْرٍ مَرِیجٍ»(2)که نیست که قرآن نهی کرده فرمود یک عده در هرج و مرجاند فرمود: «فَهُمْ فِی أَمْرٍ مَرِیجٍ» اینها که هرج و مرجی فکر میکنند میگوییند باری به هر جهت این اصلاً نمیدانند از کجا آمدند به کجا میروند عالم چه بود اینها چه بودند اینها نمیدانند ما این یک قطره آب را به صورتی در آوردیم که الآن هزار، هزار یعنی هزار، هزارتا دانشکده راه افتادند که انسان را بشناسند نتوانستند چشمش انواع و اقسام بیماری دارد، گوشش انواع و اقسام بیماری دارد، مغزش انواع و اقسام بیماری دارد، دستش، پایش، رودهاش، ریهاش هزارها نفر دانشجو دارند کار میکنند تا همین هیکل یک متر و نیمی را بفهمند فرمود: «أَلَمْ یَکُ نُطْفَةً مِن مَنیٍّ یُمْنَی»(3)فرمود این اگر پدرش مُحْتَلم میشد لباسش خیس میشد رد میشد ما همین یک قطره آب را به این صورت در آوردیم دیگر مگر الآن کمتر از هزار دانشکده دارند این انسان و بیماری انسان و درد انسان و درمان انسان را میشناسند و هنوز بسیاری از بیماریها کشف نشده و هنوز بسیاری از داروها کشف نشده و اینها یقین دارند این بیماری سبب دارد، دارو دارد، نظم دارد باید کشف بشود آنگاه ذات اقدس الهی میفرماید ما بیماریها را میگوییم بعضی از بیماریها، بیماریهای اعتقادی است برخی از بیماریها ضعف ایمان است خب بیماریها هم فرق میکند دیگر بعضیها بیماریهای حاد است بعضیها طلیعه ی بیماری است مثل سرماخوردگیهای مزمن و مانند آن. خب، فرمود بعضیها واقعاً بیماری حاد است، بعضی طلیعه ی بیماری است، مربوط به مسائل اعتقادی است، گاهی مسائل اخلاقی است، گاهی مسائل اجتماعی است، گاهی مسائل سیاسی است، گاهی هم مسائل بدنی آنچه که مربوط به مسائل اعتقادی است درباره ی نفاق فرمود: «فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ»(4)اینها مریضاند ممکن است همین جوانِ منافق را وقتی ببرد در دستگاه آزمایش قلب بگویند قلبش سالم است اما آن قلبی که ذات اقدس الهی عطا کرده است که منبع ادراک و پذیرش دین باشد این مریض است «فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ» این یکی این در سوره ی مبارکه ی «بقره» بیان کرد که بحثش گذشت. برخیها گرفتار مسائل اخلاقی و اجتماعیاند نظیر اینکه با اینکه مَحرَم دارند اما از نگاه به نامحرم نمیگذرد این را در سوره ی مبارکه ی «احزاب» فرمود به زنان پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود: «لاَ تَخْضَعْنَ بِالْقَوْلِ» وقتی میخواهید حرف بزنید مردانه حرف بزنید زنانه حرف نزنید در منزل با محرمتان خب زنانه حرف میزنید و اما در جامعه اگر خواستید با نامحرم حرف بزنید مردانه حرف بزنید صدایتان را نازک نکنید، کلمات رقیقانه نگویید که محتوای رقّت داشته باشد، آهنگ رقیقانه ارائه نکنید که جاذبه ی صوتی داشته باشد «لاَ تَخْضَعْنَ بِالْقَوْلِ»(5)چرا؟ «فَیَطْمَعَ الَّذِی فِی قَلْبِهِ مَرَضٌ وَقُلْنَ قَوْلاَ مَعْرُوفاً»، خب اگر مردی با داشتن همسر در نامحرم طمع میکند در فرهنگ قرآن مریض است دیگر این مرض را قرآن باید معالجه کند. مشکلات سیاسی، اجتماعی که در صدر اسلام بود در هر عصر و مصری هم ممکن است پیدا بشود میگویند ما چرا رابطهمان را با ابرقدرتها قطع بکنیم شاید خدای ناکرده نظام اسلامی آسیب ببیند شاید روزی دوباره رژیم منحوس برگردد شاید ابرقدرت در خاورمیانه قاهر مطلق بشود این را در سوره ی مبارکه ی «مائده» به وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود اینها بیماری سیاسی دارند و مریضاند باید معالجه بشوند آیه 52 سوره ی مبارکه ی «مائده» این بود «فَتَرَی الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِم مَرَضٌ یُسَارِعُونَ فِیهِمْ یَقُولُونَ نَخْشَی أَن تُصِیبَنَا دَائِرَةٌ فَعَسَی اللّهُ أَن یَأْتِیَ بِالْفَتْحِ أَوْ أَمْرٍ مِنْ عِنْدِهِ فَیُصْبِحُوا عَلَی مَا أَسَرُّوا فِی أَنْفُسِهِمْ نَادِمِینَ» آنها که مرض سیاسی دارند میگویند چرا ما با آمریکا رابطه نداشته باشیم؟ چرا با اسرائیل رابطه نداشته باشیم شاید یک وقت آنها قاهر بشوند دیگر اگر کسی معتقد به حق باشد باید بداند حق همیشه پیروز است ولو در این راه شربت شهادت بنوشد فرمود اینها مرض دارند مرض سیاسی دارند اینها را معالجه بکن اینها را هشدار بده «فَتَرَی الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِم مَرَضٌ یُسَارِعُونَ فِیهِمْ» اینها منافق نیستند که باطنشان کافر ظاهرشان مسلمان اما بیمارند مرض سیاسی دارند خیال میکنند حق شکست میخورد، خیال میکنند باطل زهوق نیست و مانند آن، خب اگر قرآن کریم شفاست باید اول مشخص کند که چه چیزی بیماری است یک، بعد دارو عطا بکند که توکّل این است، اعتماد به خدا این است، اعتماد به حرف پیامبر و انبیا این است، شهادت این است، نصرت این است راه دارد اینها داروست وقتی هم خوردند شفا پیدا میکنند.
پرسش: فرمود: «فَزَادَهُمُ اللهُ مَرَضَا»(1).
پاسخ: بله دیگر، برای اینکه اینها کسانی هستند که «خَتَمَ اللّهُ عَلَی قُلُوبِهِمْ»(2)ذات اقدس الهی به اینها مهلت داد، مهلت داد، مهلت داد بلکه بتوانند توبه کنند وقتی فرمود ما به اینها مهلت دادیم راه توبه و اِنابه را به آنها نشان دادیم، راه درمان اولاً بهداشت را به اینها نشان دادیم عمل نکردند بعد راه درمان به اینها نشان دادیم عمل نکردند بیماری آمده اینها را گرفته راه توبه را به اینها نشان دادیم «انت الذی فتحت لعبادک باباً الی عفوک و سمیته التوبة»(3)آن باب هم وارد نشدند تا اینکه صحنه ی دل را اینها سیاه کردند دیگر جا برای هیچ چیزی نماند وقتی این صحنه پُر شد این کاغذ پر شد فقط جای امضا مانده ما هم امضا کردیم «خَتَمَ» یعنی مُهر کرد چه موقع نامه را مُهر میکنند؟ آنوقت که جا دیگر برای نوشتن مطلب بعدی نباشد دیگر اگر جا برای نوشتن حرف جدید است که مُهر نمیکنند فرمود اینها جا برای حرف نداشتند که ما هر کاری که میخواستیم بکنیم کردیم هر فیضی که خواستیم افاضه کنیم کردیم اینها هم هر تخلّفی از دستشان برمیآمد کردند دیگر جا نماند چیزی که چون صحنه ی دل جا نبود ما مُهر کردیم از این به بعد دیگر «سَوَاءٌ عَلَیْهِمْ ءَأَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لاَ یُؤْمِنُونَ»(4)یعنی اول که خدا مُهر نمیکند اصلاً مُهر برای پایان نامه است چون اینچنین بود «خَتَمَ اللّهُ عَلَی قُلُوبِهِمْ»، خب.
فرمود اینها مرض است اولاً اینها را بگو یک عده آگاه باشند میشود بهداشت، اگر خدای ناکرده آلوده شدند آن راههای خاص را به آنها نشان بده بشود درمان و اگر آلوده شدند باز راه برای توبه باز است و میشود شفا اما برای کسی که گوش به حرف پیغمبر بدهد فرمود: «وَنُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ مَا هُوَ شِفَاءٌ وَرَحْمَةٌ» گرچه برای همه مردم است چون «رَحْمَةً لِلْعَالَمِینَ» است اما مؤمنین مدد میگیرند مؤمنین هم که هم از بهداشت کمک بگیرند، هم از درمان کمک بگیرند «وَرَحْمَةٌ لِّلْمُؤْمِنِینَ» ذیلش انشاءالله برای بحث بعد.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
«وَقُل رَّبِّ أَدْخِلْنِی مُدْخَلَ صِدْقٍ وَأَخْرِجْنِی مُخْرَجَ صِدْقٍ وَاجْعَل لِی مِن لَدُنکَ سُلْطَاناً نَصِیراً (80) وَقُلْ جَاءَ الْحَقُّ وَزَهَقَ الْبَاطِلُ إِنَّ الْبَاطِلَ کَانَ زَهُوقاً (81) وَنُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ مَا هُوَ شِفَاءٌ وَرَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِینَ وَلاَ یَزِیدُ الظَّالِمِینَ إِلَّا خَسَاراً (82)»
سوره ی مبارکه ی «اسراء» چون در مکه نازل شد و مهمترین عنصر محوری مباحث مکه بعد از توحید جریان وحی و نبوّت بود لذا در این سوره ی مبارکه پشت سر هم به مناسبتهای گوناگون از وحی، نبوّت، رسالت، قرآن و آثار قرآن سخن به میان آمده در همین سوره ی مبارکه ی «اسراء» آیه نُه این بود «إِنَّ هذَا الْقُرْآنَ یَهْدِی لِلَّتی هِیَ أَقْوَمُ وَیُبَشِّرُ الْمُؤْمِنِینَ الَّذِینَ یَعْمَلُونَ الصَّالِحَاتِ أَنَّ لَهُمْ أَجْراً کَبِیراً» به عنوان اینکه بهترین راه برای هدایت مردم قرآن است مطرح شد همین مضمون با عبارتهای دیگر در آیات دیگر آمده تا رسید به جریان «وَنُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ» این «وَنُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ» بعد از دستور درخواست است درخواست اینکه انسان ورود و خروجش در هر کاری صادقانه باشد.
به وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود تو این حرفها را بگو و نتیجه این حرفها را هم اعلام بکن برای اینکه ما سنّت ما نازل کردن شفاست اینکه فرمود: «وَقُل رَّبِّ أَدْخِلْنِی» بعد فرمود: «وَقُلْ جَاءَ الْحَقُّ» یعنی با زبانِ تو مردم بشنوند که دعای تو مستجاب شده تو گفتی «وَاجْعَل لِی مِن لَدُنکَ سُلْطَاناً نَصِیراً» ما این سلطان نصیر را به تو دادیم تو بگو آمده «وَقُلْ جَاءَ الْحَقُّ» این حق همان سلطانِ نصیر است این سلطانی که نصیر است نصیرِ للحق است در بحث دیروز ملاحظه فرمودید که منظور حضرت سلطنت دنیایی نیست که بر اساس «قَدْ أَفْلَحَ الْیَوْمَ مَنِ اسْتَعْلَی»(1)شکل بگیرد بلکه سلطنت معنوی است که بر اساس «قَدْ أَفْلَحَ مَن تَزَکَّی»(2)، «قَدْ أَفْلَحَ مَن زَکَّاهَا»(3)سامان میپذیرد آن «قَدْ أَفْلَحَ الْیَوْمَ مَنِ اسْتَعْلَی» یک سلطنت مادّی و منحوس است اما این سلطنتی که بر محور «قَدْ أَفْلَحَ مَن تَزَکَّی» است، «قَدْ أَفْلَحَ مَن زَکَّاهَا» است حق است تو سلطان نصیر خواستی بگو آمد «قُلْ جَاءَ الْحَقُّ» این حق همان سلطان نصیر است چون نصیر است و یاری میکند پس باطل رفتنی است چطوری باطل رفتنی است؟ برای اینکه او سست است و مقاوم ندارد این حق هم آن باطل را مغزکوب میکند «بَلْ نَقْذِفُ بِالْحَقِّ عَلَی الْبَاطِلِ فَیَدْمَغُهُ فَإِذَا هُوَ زَاهِقٌ»(4)که در سوره ی مبارکه ی «انبیاء» است باید خوانده بشود. پس اینکه ذات اقدس الهی به حضرت رسول(صلّی الله علیه و آله و سلّم) دستور داد فرمود بگو «وَاجْعَل لِی مِن لَدُنکَ سُلْطَاناً نَصِیراً» پشت سر فرمود و بگو «جَاءَ الْحَقُّ» یعنی نصیر آمده.
پرسش: شما فرمودید اینجا ناظر به زمان خاصّی نیست پس حق همیشه هست.
پاسخ: هست بله، منتها ظهورش است دیگر منتها باید خواست این ظهور خودِ این سیّئات ابر است این ابر را انسان باید کنار بزند تا آفتاب را ببیند آفتاب بلا ابر بتابد این معاصی، این ذنوب رِیْن است، غبار است «کَلَّا بَلْ رَانَ عَلَی قُلُوبِهِم مَّا کَانُوا یَکْسِبُونَ»(1)آنچه را که مردم کسب میکنند از این سیّئات این رِیْن است، غبار است، چرک است و جلوی آفتاب را میگیرد این را کنار بزن این گفتن، کنار زدن این حجاب است یا انسان دفع کند به صورت بهداشت آلوده نشود به گناه یا اگر خدای ناکرده آلوده شد با توبه تطهیر کند اگر این کار را کرد آفتاب میتابد «وَقُلْ جَاءَ الْحَقُّ».
این جریان «سُلْطَاناً نَصِیراً» که در بحث دیروز گذشت این نکته هم امروز باید ملحوظ باشد که این دوتا تنوین هر کدامش برای تفخیم است یک سلطنت مُفخَّم و یک نصیر مفخّمی نصیب شما شده است این تنوینها هم برای تفخیم و تعظیم است «وَقُلْ جَاءَ الْحَقُّ» یعنی «ظَهَر الحق» منتها انسان در پرده بود از پرده بیرون آمد نه اینکه او از غیب به شهادت آمد انسانی که غایب بود به شهادت رسیده است «وَقُلْ جَاءَ الْحَقُّ وَزَهَقَ الْبَاطِلُ». درست است که «إِنَّ الْبَاطِلَ کَانَ زَهُوقاً» اما در نشئه ی طبیعت سیلی میخواهد تا آن کَف را به عنوان جُفا از بین ببرد خب اگر سیل نباشد کَفی باشد ممکن است مدّتی این کَف بماند اینکه «فَأَمَّا الزَّبَدُ فَیَذْهَبُ جُفَاءً»(2)برای اینکه در خروش این آب او از بین میرود اینجا هم که فرمود: «إِنَّ الْبَاطِلَ کَانَ زَهُوقاً» در سوره ی مبارکه ی «انبیاء» راه زهوق بودنش را هم مشخص فرمود. در سوره ی مبارکه ی «انبیاء» فرمود که ما حق را بر باطل مسلّط میکنیم آیه ی هیجده سوره ی مبارکه ی «انبیاء» این است «بَلْ نَقْذِفُ بِالْحَقِّ عَلَی الْبَاطِلِ فَیَدْمَغُهُ» دِماغ و مغز او را میکوبد «فَإِذَا هُوَ زَاهِقٌ» تا کسی دست به مغزِ بیمغزی این حُباب نزند این حباب هست فرمود ما این کار را میکنیم «فَإِذَا هُوَ زَاهِقٌ» وگرنه خودبهخود بدون هیچ عاملی باطل از بین برود نیست این از بین رفتنی است یعنی ضعیف است منتها باید دستی به سرش بزنید سرکوبش کنید تا از بین برود ما این کار را میکنیم لذا فرمود بگو «جَاءَ الْحَقُّ وَزَهَقَ الْبَاطِلُ».
با این بیان آن روایاتی که چه شیعه، چه سنّی درباره ی وجود مبارک حضرت نقل کردند که وقتی وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فاتحانه وارد مکه شد آن عصای کوچک در دست مبارک حضرت بود وارد حریم کعبه شدند بیش از سیصد بت برای قبایل گوناگون در حریم کعبه نصب بود به سر و صورت و منخره هر کدام از اینها اشاره میکرد و این آیه را تلاوت میفرمود: «جَاءَ الْحَقُّ وَزَهَقَ الْبَاطِلُ إِنَّ الْبَاطِلَ کَانَ زَهُوقاً» این یک، «جَاءَ الْحَقُّ وَمَا یُبْدِئُ الْبَاطِلُ وَمَا یُعِیدُ»(1)همه اینها سقوط میکردند و فرو میریختند آن بت بزرگ که روی کعبه بود به وسیله ی وجود مبارک حضرت امیر(سلام الله علیه) که پا روی دوش مبارک پیغمبر(علیهما الصلاة و علیهما السلام) گذاشت او را سرنگون کرد این آیه را یعنی «قُلْ جَاءَ الْحَقُّ وَزَهَقَ الْبَاطِلُ إِنَّ الْبَاطِلَ کَانَ زَهُوقاً» با آنچه که در سوره ی مبارکه ی «سبأ» هست این آیات را حضرت میخواندند و این بتها فرو میریخت. سوره ی «سبأ» آیه 48 و 49 این است «قُلْ إِنَّ رَبِّی یَقْذِفُ بِالْحَقِ عَلَّامُ الْغُیُوبِ» این یک آیه، آیه دیگر «قُلْ جَاءَ الْحَقُّ وَمَا یُبْدِئُ الْبَاطِلُ وَمَا یُعِیدُ» وقتی حق ظهور کرد نه جا برای باطلِ کهنه است که آن سنّتهای کهنه ی قبلی برگردد، نه جا برای باطلِ جدید است «قُلْ جَاءَ الْحَقُّ وَمَا یُبْدِئُ الْبَاطِلُ وَمَا یُعِیدُ» نه باطلِ نو و تازه پدید میآید، نه باطل گذشته دوباره برمیگردد اگر حکومت اسلامی ظهور کرد نه اعمال زشت گذشته برمیگردد، نه اعمال زشت تازه پدید آمده «قُلْ جَاءَ الْحَقُّ وَمَا یُبْدِئُ الْبَاطِلُ وَمَا یُعِیدُ» هر دو را این دو آیه را وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) تلاوت میفرمودند و بتها فرو میریخت، پس «قُلْ جَاءَ الْحَقُّ وَزَهَقَ الْبَاطِلُ إِنَّ الْبَاطِلَ کَانَ زَهُوقاً».
1) (7) . سوره ی سبأ، آیه ی 49.
مطلب دیگر اینکه برای ذات اقدس الهی اسامی حُسنای فراوانی است که در دعای نورانی جوشن کبیر اینها را ملاحظه میفرمایید و قرآن هم که کلام خداست و بسیاری از اوصافی که مطابق با اسمای حسنای متکلّم است موصوف است قرآن نور است، قرآن صِدق است، قرآن حق است، قرآن هادی است، قرآن شافی است، قرآن کذا و کذاست در هر بخشی، وصفی از اوصاف کریمه ی قرآن کریم مطرح است در قبال اوصاف منفی، گاهی نور در برابر ظلمت است، گاهی حیات در برابر موت است، گاهی علم در برابر جهل است، گاهی حق در برابر باطل است، گاهی صدق در برابر کذب است، گاهی شفا در برابر مرض است و مانند آن.
در این بخش از آیات سوره ی مبارکه ی «اسراء» حق و باطل از یک سو، شفا و مرض از سوی دیگر مطرح شدند منتها حق و باطل بالصراحه، در شفا و مرض شفا بالصراحه و مرض ضمناً مشخص شده است فرمود این حق در قبال آن باطل، آن باطل را میزداید چه اینکه این دارو و این شفا آن بیماریها را از بین میبرد، خب این حرفها را بگو، بگو «اجْعَل لِی مِن لَدُنکَ سُلْطَاناً نَصِیراً» بگو «جَاءَ الْحَقُّ وَزَهَقَ الْبَاطِلُ» برای اینکه سنّت ما این است فعل مضارع که دلالت بر استمرار میکند سنّت الهی را در این زمینه یادآور میشود «وَنُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ» ما حق که شفاست و از هر بیماریِ باطلگرایی درمان را به همراه دارد ما نازل میکنیم «وَنُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ مَا هُوَ شِفَاءٌ وَرَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِینَ وَلاَ یَزِیدُ الظَّالِمِینَ إِلَّا خَسَاراً» ما این کار را میکنیم این «مِن»، «مِن» بیانیه است نه تبیین یعنی همه ی آیات قرآن اینچنین است برای اینکه بیماریها گوناگون است.
از اینکه فرمود شِفا معلوم میشود که انسان طبعاً یک حقیقت و هویّتی دارد که با سلامت و صحّت آمیخته است خدا انسانِ بیمار خلق نکرد یک، انسانی که عقاید گوناگون، اخلاق گوناگون، اعمال گوناگون برای او یکسان باشد نیافرید دو، انسان را سالم خلق کرد که بعضی از عقاید و اخلاق و اعمال به حال او سازگار است بعضی ناسازگار در همان سوره ی مبارکه ی «شمس» که فرمود: «وَنَفْسٍ وَمَا سَوَّاهَا»(1)مُسوّی نفوس یعنی کسی که نفس را مستویالخِلقه خلق میکند خداست استوای خلقت او یعنی او ناقصالخلقه نیست سالم است، صحیح است، مستویالخلقه است «وَنَفْسٍ وَمَا سَوَّاهَا» آن «فاء»، «فاء» تفصیحیه و تفسیریه است که استفای خلقت نفس به چیست؟ به اینکه مُلهَم است به فجور و تقوا ما هیچ کسی را بیسرمایه خلق نکردیم در درون همه ی افراد این مطلب را نهادینه کردیم که او میداند تقوا چیست، میداند فجور چیست، به تقوا گرایش دارد از فجور گریزان است ما این چهار مطلب را در درون هر کسی قرار دادیم علم به تقوا علم به فجور، گرایش به تقوا گریز از فجور این سلامت نفس است اگر انسان اینها را نداشته باشد مریض است فرمود ما انسان را سالم خلق کردیم و سلامت او در همین است چون سلامت است اگر یکی از این عناصر چهارگانه آسیب ببیند او میشود مریض این دو مطلب، وقتی مریض شد باید دارو مصرف بکند این سه مطلب، دارو که مصرف کرد شفا پیدا میکند چهار مطلب، شفا که پیدا کرد آن لطف ویژه ی ما نصیبش میشود، میشود رحمت این پنج مطلب آدم که شفا پیدا کرد که دیگر فربه نمیشود که از مرض نجات پیدا میکند برای فربهی دستور دیگر میخواهد برای رشد و نموّ و فربه شدن و تنومند شدن و قدرتمند شدن یک راه دیگر میخواهد شفا نجات از آن مرض است این عناصر پنجگانه از همین کریمه ی محلّ بحث به دست میآید. از اینکه فرمود شفاست معلوم میشود که انسان مثل سنگ نیست مثل در و دیوار نیست که همه چیز برای او یکسان باشد صحّتی دارد، مرضی دارد وقتی که بیمار شد صحیح بخواهد بشود، سالم بخواهد بشود یک غذای مناسب دارد اگر آن غذای مناسب نبود مریض میشود وقتی مریض شد باید دارو مصرف بکند وقتی دارو مصرف کرد شفا پیدا میکند وقتی شفا پیدا کرد زمینه برای فربهی و تنومندی او هست لذا فرمود: «وَنُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ مَا هُوَ شِفَاءٌ» بعد از شفا «وَرَحْمَةٌ» این رحمت آن تنومندی و فربهی است.
1) (8) . سوره ی شمس، آیه ی 7.
در بحث دیروز بعضی از آیات از حفظ خوانده شد اما خود آن آیات از برابر شماره آیات و سُوَر خوانده نشد. در سوره ی مبارکه ی «بقره» جریان «فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزَادَهُمُ اللّهُ مَرَضاً» مطرح است آیه ده سوره ی مبارکه ی «بقره» که معروف است مشابه این در سوره ی مبارکه ی «احزاب» هم هست که در سوره ی «احزاب» افراد ضعیفالایمان در کنار افراد منافق به عنوان بیماران قلبی مطرح شدند آیه دوازده سوره ی مبارکه ی «احزاب» این است که «وَإِذْ یَقُولُ الْمُنَافِقُونَ وَالَّذِینَ فِی قُلُوبِهِم مَّرَضٌ» خود نفاق مرضِ مُهلک است مثل سرطان آنهایی که ضعیفالایماناند آنها هم مریضاند پس «وَإِذْ یَقُولُ الْمُنَافِقُونَ وَالَّذِینَ فِی قُلُوبِهِم مَّرَضٌ» آن ضعف ایمان هم یک نحو مرض هست، خب اینها مریضاند اینها بیماری اعتقادی دارند چه در بحث حکمت نظری که سخن از بود و نبود است و چه بحث در حکمت عملی که سخن از باید و نباید است اگر با آن «وَنَفْسٍ وَمَا سَوَّاهَا * فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا»(1)هماهنگ نبود چه در مسائل علمی که مربوط به جهانبینی و بود و نبود است در عالم چه چیزی هست چه چیزی نیست؟ خدا هست بت نیست، خدا هست شرک نیست، معاد هست انسان عبث نیست این مربوط به هست و نیست است که جهانبینی است کاری به باید و نباید و مسئله فقه و اخلاق و حقوق ندارد آنجا یک سلامت و مرضی هست.
در مسئله حکمت عملی که مربوط به فقه و حقوق و اخلاق و اینهاست باید و نباید است چه چیزی باید، چه چیزی نباید در مسئله چه چیزی باید، چه چیزی نباید سوره ی مبارکه ی «احزاب» که آیهاش دیروز اشاره شد این بود سوره ی مبارکه ی «احزاب» آیه 32 این است «یَا نِسَاءَ النَّبِیِّ لَسْتُنَّ کَأَحَدٍ مِنَ النِّسَاءِ إِنِ اتَّقَیْتُنَّ فَلاَ تَخْضَعْنَ بِالْقَوْلِ فَیَطْمَعَ الَّذِی فِی قَلْبِهِ مَرَضٌ وَقُلْنَ قَوْلاَ مَعْرُوفاً» خب این معلوم میشود اگر کسی به نامحرم نگاه میکند مریض است دیگر یا با شنیدن صدای نامحرم تحریک میشود مریض است این مرض را باید معالجه کرد این میشود مرض اخلاقی. در سوره ی مبارکه ی «مائده» که بحث دیروز با حفظ آن آیه خوانده شد این بود که فرمود: «فَتَرَی الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِم مَرَضٌ یُسَارِعُونَ فِیهِمْ»(2)که این با شماره ی آیه در بحث دیروز خوانده شد فرمود یک عده در مدینه هستند به حسب ظاهر با شما هستند اما ستون پنجم دیگریاند اینها مریضاند اینها مرض سیاسی دارند میگویند شاید نظام اسلامی شکست خورده، شاید مشرکین برگشتند ما چرا خودمان را بد کنیم؟ فرمود: «فَتَرَی الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِم مَرَضٌ یُسَارِعُونَ فِیهِمْ یَقُولُونَ نَخْشَی أَن تُصِیبَنَا دَائِرَةٌ»(3)شاید اوضاع برگشت دور دیگر اینها آمدند، خب این مرض سیاسی شد، آن مرض اخلاقی شد، آن مرض اعتقادی شد این مرضها را مشخص کرد فرمود من آیات نازل میکنم که همه ی این بخشها را درمان بکند اینها مرضاند قرآن شفاست بین مرض و شفا داروست آیاتی که دارد «قُل لِّلْمُؤْمِنِینَ یُغُضُّوا مِنْ أَبْصَارِهِمْ»(4)داروست آن آیهای که میگوید «إِن تَنصُرُوا اللَّهَ یَنصُرْکُمْ وَیُثَبِّتْ أَقْدَامَکُمْ»(5)داروست، آن آیهای که میگوید «مَا خَلَقْنَا السَّماءَ وَالْأَرْضَ وَمَا بَیْنَهُمَا»(6)داروست آیاتی که شرک را باطل میکند توحید را تثبیت میکند داروست این داروها اگر به جان انسان بنشیند شفا پیدا میشود وقتی شفا پیدا شد انسان شایسته است برای دریافت آن رحمت خاصّه اینکه فرمود: «وَنُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ مَا هُوَ شِفَاءٌ» بعد «وَرَحْمَةٌ» خب برای چه کسی؟ این برای همه ی مردم است منتها مؤمنین گوش میدهند درست است که قرآن «هُدیً لِلنَّاسِ» است «شَهْرُ رَمَضَانَ الَّذِی أُنْزِلَ فِیهِ الْقُرْآنُ هُدیً لِلنَّاسِ»(7)اما آنکه بهره میبرد طبقه ی متّقی است لذا فرمود: «هُدیً لِلْمُتَّقِینَ»(8)، «وَمَوْعِظَةً لِلْمُتَّقِینَ»(9)، «رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِینَ» اما آنکه گوش نمیدهد که قرآن برای او شفا نیست.
1) (9) . سوره ی شمس، آیات 7 ـ 8.
2) (10) . سوره ی مائده، آیه ی 52.
3) (11) . سوره ی مائده، آیه ی 52.
4) (12) . سوره ی نور، آیه ی 30.
5) (13) . سوره ی محمد، آیه ی 7.
6) (14) . سوره ی دخان، آیه ی 38.
7) (15) . سوره ی بقره، آیه ی 185.
8) (16) . سوره ی بقره، آیه ی 2.
9) (17) . سوره ی آلعمران، آیه ی 138.
اما آنکه گوش نمیدهد نه تنها درمان نمیشود برای اینکه با دارو مخالفت کرده یک وقت است کسی دارو مصرف نمیکند خودش است و با جریان عادی، یک وقت با دارو مخالفت میکند، با دارو مخالفت میکند یعنی چه؟ یعنی کاری میکند بر خلاف دارو باز یعنی چه؟ یعنی اگر دارو میگوید این باید مصرف بشود این ضدّش را صرف میکند، خب بیماریاش افزوده میشود دیگر اینکه فرمود بیماریاش افزوده میشود برای اینکه اینها قرآن را نمیپذیرند با دارو مخالفت میکنند یک وقت است کسی دارو نمیخورد این مرض سیر عادی خودش را میکند یک وقت است نه، با دارو مخالفت میکند، با دارو مخالفت میکند یعنی چه؟ یعنی کاری میکند بر خلاف دارو، خب اگر قرآن داروی توحید داد کسی دامنه ی شرک را گرفت این شرک بر خلاف توحید است این دارد بر خلاف دارو حرکت میکند یعنی غذایی میخورد بر ضدّ دارو، کاری میکند بر ضدّ دارو، روشی دارد بر ضدّ دارو خب بر ضدّ دارو مرض را افزوده میکند دیگر و اینکه فرمود: «وَلاَ یَزِیدُ الظَّالِمِینَ» تعلیق حکم بر وصف مشعر به علّیت است مثل «وَرَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِینَ» آن هم تعلیق حکم بر وصف مشعر به علّیت است نفرمود آنها را با ضمیر و امثال ضمیر اکتفا بکند فرمود ظالم «بما أنّه ظالم» خب دارد یا ظلم اعتقادی دارد که «إِنَّ الشِّرْکَ لَظُلْمٌ عَظِیمٌ»(1)یا اهل رباست که ظلم به مردم است یا اهل رشوه و کار دیگر است که ظلم به مردم است یا حقّالناس است یا حقّالله بالأخره ظالم است دیگر این اگر حقّالله بود ظلم به توحید است، اگر حقّالناس بود ظلم در برابر عدل است چون عدل داروست، توحید داروست این در قبال دارو دارد مقاومت میکند چون در قبال دارو دارد مقاومت میکند مرضش افزوده میشود اسناد مزید به قرآن برای آن است که او سهمی دارد الآن مثلاً ما میگوییم کسانی که دستگاه گوارشی آنها بیمار است زخم اثنیٰعشر دارند یا بیماریهای دیگر دارند یک طبیب معالج میگوید این میوه ی شیرین شاداب خامش برای شما خوب نیست باید این را بپزید، خب این گلابی خوشطعم شادابِ پرآب شیرین مقصّر است یا زخم دستگاه گوارشی این بیمار که به زخم اثنیٰعشر مبتلاست این هر چه این گلابی شیرین را بیشتر بخورد دادش در میآید برای اینکه هضم نمیکند که شما به او گلابی میدهید او نمیپذیرد دادش در میآید شما آیه میخوانی برایش، روایت برایش میخوانی اینها شفاست او نمیپذیرد دادش در میآید اگر این گلابی را دستگاه هاضمه بپذیرد که این شخص فریادش برنمیآید مرضش اضافه نمیشود اضافه شدن مرض برای کسی که به زخم معده مبتلاست به گلابی اسناد داده شده برای اینکه بفهماند تو نتوانستی این را هضم بکنی اینجا هم فرمود: «وَلاَ یَزِیدُ الظَّالِمِینَ إِلَّا خَسَاراً» این ظلم هم برای آن است که سرمایه را خسارت یعنی چه؟ یعنی سرمایهبازی خب اگر انسان سرمایه نداشته باشد که خسارت نیست معلوم میشود چیزی دارد که این گناه کم کم دارد از او میگیرد دیگر عقاید باطل، اخلاق باطل، اعمال طالح و زشت یکی پس از دیگری آن سرمایه را دارد از آدم میگیرد میشود خسارت اگر خدای سبحان به انسان آن سرمایه را نداده بود اینکه خسارت نبود که خسارت باختن سرمایه است معلوم میشود این سرمایه را ذات اقدس الهی داد هر گناهی که انسان مرتکب میشود مقداری از این سرمایه را از دست میدهد و این ظلم باعث میشود که در برابر قرآن مقاومت میکند روزانه سرمایه میبازد «وَلاَ یَزِیدُ الظَّالِمِینَ إِلَّا خَسَاراً».
1) (18) . سوره ی لقمان، آیه ی 13.
پرسش: حضرت استاد قرآن به عنوان طبیب دارو را میشناسد، میشناساند و نسخه تجویز میکند، دارو تجویز میکند چطور میشود دارو باشد...
پاسخ: برای اینکه همین دارو اثر دارد دیگر یک وقت است که عملِ به این بعدها شفا پیدا میشود یک وقت است که نه، همین دارد شفا میدهد یعنی چیز دیگری که نیست اگر دارو مؤثّر صددرصد باشد شافی هم همین است دیگر منتها ذات اقدس الهی شافی حقیقی است این هم کلام خدا و فعل خداست «إِذَا مَرِضْتُ فَهُوَ یَشْفِینِ»(1)شافی حقیقی اوست «هو الشافی» منتها کلامِ شافی، دستور شافی، شافی است دیگر اگر ما گفتیم این دارو شفابخش بود این مجاز نیست منتها به فاعل قریب اسناد دادیم به فاعل «ما به» اسناد دادیم فاعل حقیقی البته «إِذَا مَرِضْتُ فَهُوَ یَشْفِینِ» است، خب.
اگر «وَنُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ مَا هُوَ شِفَاءٌ وَرَحْمَةٌ» است این وقتی که شفا پیدا شد این رحمت روزافزون میشود رحمت برای مؤمنین است نسبت به ظالمین درکات روزافزون است تا برسد به درکِ اسفل، نسبت به مؤمنین درجات روزافزون است تا برسد به مرحله ی عالیه. در سوره ی مبارکه ی «انفال» آیه دو این است که «إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِینَ إِذَا ذُکِرَ اللّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ وَإِذَا تُلِیَتْ عَلَیْهِمْ آیَاتُهُ زَادَتْهُمْ إِیمَاناً وَعَلی رَبِّهِمْ یَتَوَکَّلُونَ» اینها لحظه به لحظه بالا میآیند این مزید ایمان است. در قبال این مؤمنین تبهکاران و ظالمین هستند که در سوره ی مبارکه ی «توبه» آیه 125 به این صورت آمده «وَأَمَّا الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِم مَرَضٌ فَزَادَتْهُمْ رِجْساً إِلَی رِجْسِهِمْ» خب حالا این نسیم که میوزد اگر بر مَزبَله بوزد هر چه این نسیم بیشتر باشد بوی بدتری در میآید این تقصیر نسیم است یا تقصیر مزبله؟ فرمود آیات الهی را ما نازل میکنیم این در برابر تک تک اینها موضع میگیرد با تمام اینها که حق است موضع میگیرد میشود باطل، با تمام اینها که صدق است موضع میگیرد میشود کذب، با تمام اینها که داروست موضع میگیرد میشود افزایش مرض «وَأَمَّا الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِم مَرَضٌ فَزَادَتْهُمْ رِجْساً إِلَی رِجْسِهِمْ وَمَاتُوا وَهُمْ کَافِرُونَ».
1) (19) . سوره ی شعراء، آیه ی 80.
«أعاذنا الله من شرور أنفسنا و سیّئات أعمالنا»
«وَنُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ مَا هُوَ شِفَاءٌ وَرَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِینَ وَلاَ یَزِیدُ الظَّالِمِینَ إِلَّا خَسَاراً (82) وَإِذَا أَنْعَمْنَا عَلَی الْإِنسَانِ أَعْرَضَ وَنَأَی بِجَانِبِهِ وَإِذَا مَسَّهُ الشَّرُّ کَانَ یَئُوساً (83) قُلْ کُلٌّ یَعْمَلُ عَلَی شَاکِلَتِهِ فَرَبُّکُمْ أَعْلَمُ بِمَنْ هُوَ أَهْدَی سَبِیلاً (84)»
چون سوره ی مبارکه ی «اسراء» در مکه نازل شد و یکی از عناصر مهم و محوری مسائل مکه جریان وحی و نبوّت بود در این سوره گاهی به صورت «إِنَّ هذَا الْقُرْآنَ یَهْدِی لِلَّتی هِیَ أَقْوَمُ»(1)از قرآن نام میبرد, گاهی به صورت «لَّئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنسُ وَالْجِنُّ عَلَی أَن یَأْتُوا بِمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ»(2)نام میبرد, گاهی هم به صورت «وَنُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ مَا هُوَ شِفَاءٌ». عنایت فرمودید که قرآن اگر شفاست دارویی تجویز میکند که آن دارو باعث شفا و درمان میشود و دارو مسبوق به داء و درد است و درد هم مسبوق به علل و عواملی است که منشأ پیدایش مرضاند قرآن کریم همه ی این امور را یکی پس از دیگری ذکر کرد چه چیزی باعث مرض است و چه چیزی داروی درمان است و چه اثری برای شفابخشی آن داروست همه ی اینها را مشخص کرد فرمود فلان کار مرضِ اخلاقی است, فلان کار مرض سیاسی است, فلان کار مرض اعتقادی است اگر درباره ی نفاق و شرک و امثال ذلک فرمود: «فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزَادَهُمُ اللّهُ مَرَضاً»(3)یا اگر ضعف ایمان را برابر آیه سوره ی «احزاب» مرض دانست فرمود: «إِذْ یَقُولُ الْمُنَافِقُونَ وَالَّذِینَ فِی قُلُوبِهِم مَرَضٌ»(4)و اگر مشکلات اخلاقی را مرض دانست فرمود: «فَیَطْمَعَ الَّذِی فِی قَلْبِهِ مَرَضٌ»(5)و اگر گرایشهای مشئوم و ناروای سیاسی را مرض دانست فرمود: «فَتَرَی الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِم مَرَضٌ یُسَارِعُونَ فِیهِمْ یَقُولُونَ نَخْشَی أَن تُصِیبَنَا دَائِرَةٌ»(6)عدهای در بین مسلمانها بودند به حسب ظاهر مسلمان بودند میگفتند ما چرا رابطهمان را با مشرکین قطع کنیم شاید نظام اسلامی شکست خورد, شاید اوضاع برگشت و دوباره مشرکین فاتح شدند چرا ما این وسطها آسیب ببینیم همه ی این مرضهای سیاسی, اعتقادی, اخلاقی را در آیات گوناگون مشخص کرد که فلان کار مرضِ اعتقادی است, فلان کار مرض سیاسی است, فلان کار مرض اخلاقی است بعد درمان اینها را در آیات ذکر کرد در نتیجه فرمود قرآن شفابخش است «وَنُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ».
روایات فراوانی هم از اهل بیت(علیهم السلام) در بیان مصادیق این بیماریها آمده اولاً و درباره ی شفابخشی آیات و سُوَر هم رسیده ثانیاً که آنها را لابد ملاحظه فرمودید روایات فراوانی درباره ی اینکه سوره ی مبارکه ی «حمد» حالا یکبارش یا هفتبارش یا هفتادبارش شفابخش است از بیماریهای گوناگون آن هم تجربه شده است هم دستور دینی است که فرمود: «وَنُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ مَا هُوَ شِفَاءٌ». در قبال شفا مرض هست و این مرض گاهی ممکن است که به فقدان عضو منتهی بشود, گاهی ممکن است سبب زوال حیات باشد آنجا که به فقدان بعضی از مجاری ادراکی منتهی میشود فرمود: «صُمٌّ بُکْمٌ عُمْیٌ فَهُمْ لاَ یَعْقِلُونَ»(1)با اینکه در سوره ی مبارکه ی «نحل» و مانند آن فرمود: «وَاللَّهُ أَخْرَجَکُم مِّن بُطُونِ أُمَّهَاتِکُمْ لاَ تَعْلَمُونَ شَیْئاً» اما «وَجَعَلَ لَکُمُ السَّمْعَ وَالْأَبْصَارَ وَالْأَفْئِدَةَ»(2)که اینها مجاری ادراکاند اگر این مجاری ادراک را انسان به جا به کار نبرد میشود «صُمٌّ بُکْمٌ عُمْیٌ فَهُمْ لاَ یَرْجِعُونَ»(3)یک, «فَهُمْ لاَ یَعْقِلُونَ» دو. قرآن شفابخش است انسان را از کَری, از کوری, از نفهمی شفا میدهد اگر کسی راهِ درمان قرآنی را طی کرد سمیع و بصیر و علیم میشود نشد این مجاری ادراک را از دست میدهد اولاً بعد کم کم از بین میرود ثانیاً, اینکه انسان از بین میرود و میمیرد به صورت لازمِ قضیه از سوره ی مبارکه ی «انفال» و «یس» برمیآید از سوره ی «انفال» برمیآید که «اسْتَجِیبُوا لِلّهِ وَلِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاکُمْ لِمَا یُحْیِیکُمْ»(4)یعنی اگر استجابت کردید زنده میشوید وگرنه میمیرید در سوره ی مبارکه ی «یس» که بارها گذشت بر اساس تقابل این معنا را فرمود, فرمود: «لِیُنذِرَ مَن کَانَ حَیّاً وَیَحِقَّ الْقَوْلُ عَلَی الْکَافِرِینَ»(5)که این صنعتی است در ادبیات ملاحظه فرمودید که گاهی چهار چیز را که میخواهند ذکر بکنند یک در بین ذکر میکنند برای اینکه آن مقابل مشخص است فرمود انسان یا زنده است یا کافر یعنی انسان یا زنده است یا مُرده, انسانِ زنده یا مؤمن است یا کافر اما دیگر نفرمود انسان یا زنده است یا مُرده, زنده یا کافر است یا مؤمن فرمود انسان یا زنده است یا کافر یعنی کافر مُرده است دیگر «لِیُنذِرَ مَن کَانَ حَیّاً وَیَحِقَّ الْقَوْلُ عَلَی الْکَافِرِینَ» کافر در مقابل زنده است انسان یا زنده است یا کافر وگرنه کافر مُرده است دیگر و منظور از این حیات, حیات انسانی است دیگر. اگر کافر در مقابل مؤمن نیست در مقابل زنده است معلوم میشود زنده همان مؤمن است و مُرده همان کافر است.
این بیانی که از سوره ی مبارکه ی «انفال» یک, از سوره ی مبارکه ی «یس» دو, به خوبی استنباط میشود در بیانات نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) در نهجالبلاغه در چند جا آمده فرمود عالِم بیعمل «فَالصُّورَةُ صُورَةُ إِنْسَانٍ وَ الْقَلْبُ قَلْبُ حَیَوَانٍ... وَ ذلِکَ مَیِّتُ الْأَحْیَاءِ»(1)این در زندهها حرکت میکند ولی در حقیقت مُرده است. در جریان امر به معروف و نهی از منکر آنجا هم همین تعبیر را دارد فرمود کسی که نه با زبان, نه با قلم, نه با مال, نه با جان به هیچ وجه امر به معروف و نهی از منکر نمیکند «وَ ذلِکَ مَیِّتُ الْأَحْیَاءِ» جای سوم هم باز در نهجالبلاغه هست ظاهراً که انشاءالله اگر شد فرصت بود فردا آن سه قسمت نورانی نهجالبلاغه را از رو بخوانیم دوتا خطبه است و یکی کلمات قصار حضرت است آن کلمات قصار ظاهراً شماره 374 است آنجا همین تعبیر را دارد که «وَ ذلِکَ مَیِّتُ الْأَحْیَاءِ», خب پس اگر کسی معالجه نکند کم کم مجاری ادراکی را از دست میدهد اولاً, رفته رفته حیات انسانی را از دست میدهد ثانیاً, این معنای شفابودن قرآن از یک سو, حیاتبخشی قرآن هم از سوی دیگر دارو بودن قرآن هم از سوی سوم. در بحثهای قبل هم آن خطبههای نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) که فرمود: «دَوَاءَ دَائِکُمْ»(2)همین است.
قرآن در مرحله ی اول دواست, در مرحله ی دوم اگر کسی دارو را عمل بکند و نسخه هم بکند شفاست, در مرحله ی سوم انسان را حیات میبخشد زنده میکند هم مُحیی است به قرینه ی سوره ی مبارکه ی «انفال» که فرمود: «اسْتَجِیبُوا لِلّهِ وَلِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاکُمْ لِمَا یُحْیِیکُمْ»(3), هم شافی است به قرینه همین آیه و هم مُداوی است به قرینه آن تعبیرات حضرت امیر(سلام الله علیه) که فرمود: «دَوَاءَ دَائِکُمْ» این نظم طبیعی محفوظ است انسان که بیمار شد اول دارو مصرف میکند بعد شفا پیدا میکند بعد حیاتش را باز مییابد, خب.
«وَنُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ مَا هُوَ شِفَاءٌ وَرَحْمَةٌ» وقتی شفا شد بعد از شفا البته رحمت است دیگر مرضزدایی که شد آن کمالات و سلامتها یکی پس از دیگری افاضه میشود اما برای کسی که به قرآن معتقد باشد و عمل بکند و اگر ـ معاذ الله ـ پشت به قرآن بکند بیمار میشود اولاً, بیماری او افزوده میشود ثانیاً, میمیرد ثالثاً «وَ ذلِکَ مَیِّتُ الْأَحْیَاءِ» که فرمود: «وَلاَ یَزِیدُ الظَّالِمِینَ إِلَّا خَسَاراً».
آنگاه درباره افراد به این صورت ذکر فرمود, فرمود بعضیها اینچنیناند «وَإِذَا أَنْعَمْنَا عَلَی الْإِنسَانِ» این به صورت قضیه فیالجمله است نه مطلق استقرا داشته باشد که جمیع افراد انسان اینطورند به قرینه ی آیات دیگر که فرمود بعضیها هستند که وقتی ما به اینها نعمت دادیم شاکرند «هذَا مِن فَضْلِ رَبِّی»(1)میگویند, «لِیَبْلُوَنِی ءَأَشْکُرُ أَم أَکْفُرُ»(2)میگویند انبیا اینطورند, اولیا اینطورند, مؤمنین اینطورند اما برخیها اینچنیناند «إِذَا أَنْعَمْنَا عَلَی الْإِنسَانِ» نعمت اگر بالقول المطلق در قرآن کریم ذکر بشود همراه با قرینه نباشد همان نعمت ولایت است که «الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی»(3)در ذیل این آیه ی «لَتُسْأَلُنَّ یَوْمَئِذٍ عَنِ النَّعِیمِ»(4)آن بیان نورانی امام است که فرمود: «نحن النّعیم»(5)نعمت عندالاطلاق نعمت ولایت است اما نعمتهای خاصّه ارض و سما و شمس و قمر و اینها البته نعمتهای خاصّه است که خدای سبحان با قرینه ذکر میکند. در اینجا هم منظور بر اساس سیاق و قرینهای که هست نعمت مادّی است که فرمود: «وَإِذَا أَنْعَمْنَا عَلَی الْإِنسَانِ أَعْرَضَ وَنَأَی» خب معلوم است که این نعمت, نعمت معنوی نیست چون نعمت معنوی انسان را شاکر میکند میگوید «هذَا مِن فَضْلِ رَبِّی»(6)از سنخ «صِرَاطَ الَّذِینَ أَنْعَمْتَ عَلَیْهِمْ»(7)نیست آنکه «صِرَاطَ الَّذِینَ أَنْعَمْتَ عَلَیْهِمْ» که در سوره ی مبارکه ی «فاتحةالکتاب» است در سوره ی «نساء» تبیین شده دیگر «مِنَ النَّبِیِّینَ وَالصِّدِّیقِینَ وَالشُّهَدَاءِ وَالصَّالِحِینَ وَحَسُنَ أُولئِکَ رَفِیقاً»(8)پس مُنعَمعلیه که یکی در سوره ی «نساء» است انبیا و اولیا هستند آنجا اینجا مراد نیست «صِرَاطَ الَّذِینَ أَنْعَمْتَ عَلَیْهِمْ» سوره ی «فاتحةالکتاب» هم مراد نیست این اِنعام هم اِنعام ظاهری و مادی است برای اینکه فرمود ما اگر نعمتی دادیم او اِعراض میکند خب این نعمت, نعمت معنوی که نیست چون نعمت معنوی باعث اقبال است و نه اعراض.
«وَإِذَا أَنْعَمْنَا عَلَی الْإِنسَانِ أَعْرَضَ» به جای اینکه اقبال بکند روآوری کند به عبادت رو برمیگرداند این اعراض را با جدایی همراه میکند اول رو برمیگرداند صحنه ی صورت را برمیگرداند بعد کم کم جدا میشود «وَنَأَی» انسان وقتی که حرفی زد دیگری قبول نکرد صورتش را برمیگرداند بعد پهلو میکند بعد پشت میکند «وَنَأَی» یعنی «بَعُدَ بجانبه» این در سوره ی مبارکه ی «توبه» گذشت که آنها که «یَکْنِزُونَ الذَّهَبَ وَالْفِضَّةَ وَلاَ یُنفِقُونَهَا فِی سَبِیلِ اللّهِ»(1)فرمود آنها را به عذاب الیم بشارت بدهید, چرا؟ چه موقع؟ «یَوْمَ یُحْمَی عَلَیْهَا فِی نَارِ جَهَنَّمَ فَتُکْوَی بِهَا جِبَاهُهُمْ وَجُنُوبُهُمْ وَظُهُورُهُمْ هذَا مَا کَنَزْتُمْ لأَنْفُسِکُمْ فَذُوقُوا مَاکُنْتُمْ تَکْنِزُونَ»(2)آنجا بحث گذشت که این اسکناسها را یا این پولها را داغ میکنند به پیشانو و پهلو و پشت میچسبانند این سه قسمت را داغ میکنند, «کَیْ» داغ کردن در آن بیانات نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) هست که من مجبورم در آخرین بار شما را داغ کنم «فَآخِرُ الدَّوَاءِ الْکَیُّ»(3)همین است «کِیْ» یعنی داغ کردن «تُکْوَی بِهَا» یعنی داغ میکنم آن شاعر بزرگواری که گفت «علاج کِی کنمت کآخر الدوا الکی» نه علاج چه موقع کنم یعنی بالأخره آدم را داغ میکنند «علاجِ کِیْ کنم» آن وقت به این حدیث نورانی نهجالبلاغه اشاره کرد «کآخر الدواء الکی» این در نهجالبلاغه است فرمود بالأخره آدم را داغ میکنند دیگر در سوره ی مبارکه ی «توبه» فرمود ما این پولها را که از راه حرام جمع شد و در راه حلال صرف نشد داغ میکنیم به پیشانو و پهلو و پشت این سرمایهدارها میچسبانیم داغ میکنیم «یَوْمَ یُحْمَی عَلَیْهَا فِی نَارِ جَهَنَّمَ فَتُکْوَی بِهَا جِبَاهُهُمْ وَجُنُوبُهُمْ وَظُهُورُهُمْ» سرّ انتخاب این سهجا برای داغ کردن این است که وقتی مستمندی, فقیری آبرومندی بیاید این کسی هم که وجوه شرعی به عهده ی اوست نمیپردازد اول وقتی این مسائل را دید او را به کار خیر دعوت کردند به مدرسهسازی, به درمانگاهسازی, به کمک مؤسسات دینی دعوت کردند اول چهره در هم میکشد, ابرو تُرش میکند اثرِ انکار در پیشانی او ظهور میکند بعد کم کم نیمرخ برمیگردد پهلو میکند بعد هم پشت میکند که میرود, که میرود چون با این سهجا بیمِهری نشان میدهد همین سهجا را داغ میکنند اول پیشانو را داغ میکنند, بعد پهلو را داغ میکنند, بعد پشتش را داغ میکنند «یَوْمَ یُحْمَی عَلَیْهَا فِی نَارِ جَهَنَّمَ فَتُکْوَی بِهَا جِبَاهُهُمْ وَجُنُوبُهُمْ وَظُهُورُهُمْ هذَا مَا کَنَزْتُمْ لأَنْفُسِکُمْ فَذُوقُوا مَاکُنْتُمْ تَکْنِزُونَ»(4).
این شخص هم «أَعْرَضَ وَنَأَی» یعنی «بَعُدَ بجانبه» اول نیمرخ میکند بعد پهلو میکند بعد میرود که میرود فرمود کجا میرود نه اینکه در متن جامعه نباشد از حق فاصله میگیرد به جای قربة الی الله, به جای عبادت و دعا و به جای انجام وظایف و ترک رذایل به خودکامگی سرگرم میشود پس «وَإِذَا أَنْعَمْنَا» به نعمت مادی بر چنین انسانی «أَعْرَضَ وَنَأَی بِجَانِبِهِ» این درباره ی بعضیهاست البته.
پرسش:...
پاسخ: نه, اگر نعمت هدایت باشد که او میپذیرد که.
پرسش:...
پاسخ: عرضه غیر از اِنعام است.
پرسش: «إنّا هَدَیْناهُ السَّبِیل»(1).
پاسخ: بله, عرضه غیر از انعام است یعنی به اینها ما دادیم او هم پذیرفت اما این عرضه صِرف دعوت است دعوت کردیم او نیامد دیگر.
پرسش: اینکه تمام حجت بشود از جانب خداوند این نعمت است حالا او نمیپذیرد بحث دیگری است.
پاسخ: بله, اِنعام نیست آن عرضه ی نعمت است, عرضه ی نعمت هست «إِنَّا هَدَیْنَاهُ السَّبِیلَ» یعنی با هدایت تشریعی نه هدایت ایصال به مطلوب.
پرسش: مگر إیصال خداوند نعمت نیست؟
پاسخ: عرضهاش یک نعمت است اما به او نرسید که به همه این نعمت عرضه شد بعضیها قبول کردند بعضی نکول اگر اِنعام باشد «أَنْعَمْنَا عَلَی الْإِنسَانِ» باشد دیگر آنجا جای نکول نیست اما عرضه ی نعمت بله با قبول و نکول همراه است اما اِنعام دیگر پذیرفته شده است «وَإِذَا أَنْعَمْنَا عَلَی الْإِنسَانِ أَعْرَضَ وَنَأَی بِجَانِبِهِ».
پرسش:...
1) (27) . سوره ی انسان, آیه ی 3.
پاسخ: برای اینکه هر آیهای دعوت حق است او انکار دارد, معارضه دارد, اعتراض دارد, اعراض دارد همه ی اینها در برابر قرآن, در برابر فرمان الهی موضعگیری است اینها را هضم نمیکند مثل اینکه آفتاب میتابد آن کسی که شبکور است آسیب میبیند, مثل اینکه میوه ی خوب بر دستگاه گوارش عرضه میشود او چون نمیپذیرد دادش بلند است, فریادش بلند است هر چه این میوه شیرینتر و شادابتر باشد آن کسی که زخم معده دارد دردش بیشتر میشود برای اینکه طبیب یا این شخص به این بیمار میوه ی شیرین داد او نپذیرفت هاضمهاش قبول نکرد دردش شروع شد این گلابی باید پخته بشود تا آن کسی که دستگاه گوارشش مریض است از آن استفاده کند خام بخواهد بخورد از آن لذّت ببرد چون زخم اثناعشر دارد دردش شروع میشود آیا گلابی مقصّر است یا ضعف برای آن دستگاه هاضمه ی اوست؟ این آیات که داده شده او هضم نمیکند چون هضم نمیکند در برابر این موضع میگیرد, اعراض دارد, اعتراض دارد, معارضه دارد دردش زیاد میشود, مرضش زیاد میشود دیگر, خب اگر کار نداشته باشد که مرض افزوده نخواهد شد.
پرسش:...خب اگر نعمت مادی باشد پس چرا قبول نمیکند؟
پاسخ: نه, متن باطن را قبول میکند.
پرسش: نعمت مادی؟!
پاسخ: بله, نعمت مادی را قبول میکند «إِذَا أَنْعَمْنَا عَلَی الْإِنسَانِ» ولی به جای اینکه شاکر باشد کفران دارد نعمت مادی را رد نمیکند فرمود: «وَإِذَا أَنْعَمْنَا عَلَی الْإِنسَانِ» به جای اینکه بگوید «هذَا مِن فَضْلِ رَبِّی»(1)رو برمیگرداند, اعراض میکند شاکر نیست بیجا صرف میکند «أَعْرَضَ وَنَأَی بِجَانِبِهِ» اما همین شخص اگر نعمت الهی از او گرفته بشود به جای اینکه تضرّع کند, ناله کند, دعا کند ناامید میشود بد و بیراه میگوید برای اینکه این اصلاً راه گُم کرده است فرمود: «وَإِذَا مَسَّهُ الشَّرُّ کَانَ یَئُوساً» ما به او شرّ ندادیم خیر اگر هست برای ماست این را به صورت متکلّم معالغیر به خود اسناد داد فرمود: «أَنْعَمْنَا» نه اینکه «أصبناههم بالشرّ» یا او را ما به شرّ مبتلا کردیم او در اثر بدرفتاری به وِیل شرّ افتاده است که شرّ با او تماس گرفت ما به او ندادیم او خودش به طرف شرّ رفت این یک, به جای اینکه در این حال به رحمت الهی امیدوار باشد و اهل نیایش و دعا باشد اهل یأس و ناامیدی است هم «کان» را که نشانه ی استمرار است ذکر فرمود, هم «یئوس» که صیغه ی مبالغه است بیان کرد فرمود: «کَانَ یَئُوساً» این اینطوری هست اصلاً, روشش و طریقهاش این است.
1) (28) . سوره ی انفال, آیه ی 40.
بنابراین البته این برای بعضی افراد است بعضی افراد هم وقتی که مشکلی پیدا کردند «دُعَاءٍ عَرِیضٍ» آن وقت دعا و ناله و لابه و ضجّه ی او بلند است اینها را هم در سوره ی مبارکه ی «فصلت» هست اما اینها برای یک گروه دیگر است آنکه در سوره ی مبارکه ی «فصلت» هست فرمود وقتی آسیب میبیند «فَذُو دُعَاءٍ عَرِیضٍ» آیه 51 سوره ی مبارکه ی «فصلت» این است «وَإِذَا أَنْعَمْنَا عَلَی الْإِنسَانِ أَعْرَضَ وَنَأَی بِجَانِبِهِ وَإِذَا مَسَّهُ الشَّرُّ فَذُو دُعَاءٍ عَرِیضٍ» اینها باز بهتر از آن گروه اولاند گروه اول با این گروه دوم مشترکی دارند و آن این است که هر دو در حال راه اهل اسراف و اترافاند, اهل اعراض و رو برگردانی از صحنه ی حقّاند و مانند آن, اما تفاوت آن گروه با این گروه این است که آنها «کَانَ یَئُوساً» به جای اینکه در حال آسیب متوجّه خدا و ناله و دعا و درخواست از ذات اقدس الهی بشوند «کَانَ یَئُوساً» با آن دو تعبیر «کان» و «یئوس» که صیغه ی مباله است اما اینها «فَذُو دُعَاءٍ عَرِیضٍ»(1)اعراضی ندارند اما دعاهای طولانی دارند, ناله دارند بعد در بخشهای دیگر هم فرمود ما اگر مشکل اینها را حل کردیم نظیر آنهایی که «دَعَوُا اللَّهَ مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ»(2)مشکل اینها را حل کردیم آنها را از دریا نجات دادیم «فَلَمَّا نَجَّاهُمْ إِلَی الْبَرِّ إِذَا هُمْ یُشْرِکُونَ»(3), خب بعضیها پس طریقهها فرق میکند این انتخاب راه است دیگر در آیه بعد فرمود: «کُلٌّ یَعْمَلُ عَلَی شَاکِلَتِهِ»(4)بعضی شاکلهشان مثل گروه اول است, بعضی شاکلهشان گروه دوم است, بعضی شاکلهشان این است که اگر نعمتی رسیدند بگویند «هذَا مِن فَضْلِ رَبِّی لِیَبْلُوَنِی ءَأَشْکُرُ أَم أَکْفُرُ»(5)بعضی شاکلهشان این است که در تمام حالات یکسان در صرّا و ضرّا به یاد ذات اقدس الهیاند در سوره ی مبارکه ی «انعام» گذشت که ما اصلاً یک عده را در فشار میآوریم که بگویند «یا الله» «أَخَذْنَاهُم بِالْبَأْسَاءِ وَالضَّرَّاءِ لَعَلَّهُمْ یَتَضَرَّعُونَ»(6)تا ضَراعت کنند, ضراعت یعنی تضرّع چرا اینها «بِالْبَأْسَاءِ وَالضَّرَّاءِ لَعَلَّهُمْ یَتَضَرَّعُونَ» چرا ناله نکردند؟ ناله کردن یعنی به درگاه خدا رسیدن, راه برقرار کردن, ارتباط برقرار کردن, کمک خواست ما قدری اینها را فشار دادیم که بگویند «یا الله» ما اینها را نعمت دادیم که بگویند «یا الله» نگفتند اینها دامنگیر نقمت شدند در فشار قرار گرفتند که بگویند «یا الله» نگفتند «أَخَذْنَاهُمْ بَغْتَةً فَإِذَا هُم مُبْلِسُونَ»(7)دفعتاً اینها را گرفتیم اینها متحیّرند که این از کجا آمده. فرمود ما همه ی راهها را به طرف شما باز کردیم که یک وقت بگویید «یا الله» نه در صرّا گفتید, نه در ضرّا گفتید «فَأَخَذْنَاهُم بِالْبَأْسَاءِ وَالضَّرَّاءِ لَعَلَّهُمْ یَتَضَرَّعُونَ»(8), «أَخَذْنَاهُمْ بَغْتَةً» اینکه میگویند «فَتَبْهَتُهُمْ»(9), «فَتَبْهَتُهُمْ» همین است بهتان را هم که بهتان میگویند برای اینکه آدم را مبهوت میکند برای اینکه آدم کاری که نکرده به آدم اسناد میدهند اگر کاری را آدم انجام داده باشد به انسان اسناد بدهند که انسان مبهوت نمیشود کارِ نکرده را که به آدم اسناد بدهند انسان متحیّر است و میشود مبهوت فرمود آن صحنه ی فشاری که میآید چون از راههای پیشبینی نشده میآید «فَتَبْهَتُهُمْ» برای آنها یک بهتان محسوب میشود برای اینکه اینها پیشبینی نمیکردند میشود مبهوت. در جریان قیامت هم همینطور است «تَأْتِیَهُم بَغْتَةً»(10).
1) (29) . سوره ی فصلت, آیه ی 51.
2) (30) . سوره ی یونس, آیه ی 22.
3) (31) . سوره ی عنکبوت, آیه ی 65.
4) (32) . سوره ی اسراء, آیه ی 84.
5) (33) . سوره ی نمل, آیه ی 40.
6) (34) . سوره ی انعام, آیه ی 42.
7) (35) . سوره ی انعام, آیه ی 44.
8) (36) . سوره ی انعام, آیه ی 42.
9) (37) . سوره ی انبیاء, آیه ی 40.
10) (38) . سوره ی انبیاء, آیه ی 40.
به هر تقدیر اینکه فرمود در سوره ی مبارکه ی «فصلت» «وَإِذَا أَنْعَمْنَا عَلَی الْإِنسَانِ أَعْرَضَ وَنَأَی بِجَانِبِهِ وَإِذَا مَسَّهُ الشَّرُّ فَذُو دُعَاءٍ عَرِیضٍ»(1)این یک گروه دیگرند خب باز اینها خیلی بهتر از آن گروهاند آن گروه سوره ی مبارکه ی «اسراء» که محلّ بحثاند اینها «کَانَ یَئُوساً» به در و دیوار بد میگویند اما اینها نه خیر «فَذُو دُعَاءٍ عَرِیضٍ»(2)در حال رنج اهل دعا و نیایشاند, در حال گنج «أَعْرَضَ وَنَأَی بِجَانِبِهِ» خب این خاصیّت برای انسان «بما أنّه انسان» نیست همهشان فیالجمله است نه بالجمله آنجاهایی که بالجمله است برای جنس است یا برای استقراق است مشخص است آن «الف» و «لام» مشخص است اما اینجا که فیالجمله است یعنی قضیه موجبه ی جزئیه است یا مهمله است که در قوّه ی قضیه موجبه جزئیه است این با بعض سازگار است به دلیل تقسیم فرمود: «وَإِذَا أَنْعَمْنَا عَلَی الْإِنسَانِ أَعْرَضَ وَنَأَی بِجَانِبِهِ وَإِذَا مَسَّهُ الشَّرُّ کَانَ یَئُوساً» یک, اینجا دارد «وَإِذَا مَسَّهُ الشَّرُّ فَذُو دُعَاءٍ عَرِیضٍ» گروه دیگر.
در آن سُوَری که مربوط به افراد مبتلای به خطر دریا فرمود: «فَإِذَا رَکِبُوا فِی الْفُلْکِ دَعَوُا اللَّهَ مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ»(3)اینها واقعاً میگویند «یا الله» برای اینکه این غبار زدوده میشود در حال خطر انسان میفهمد این خطر هست باید هم دفع بشود و دافع خطر هم احدی نیست الا الله برای اینکه انسان در دریا که دسترسی به کسی ندارد نه هیأت نجات هست, نه هیأت همراه است کسی اطلاع ندارد از وضع آدم بر فرض اطلاع داشته باشد مقهور آن امواج است کسی که قدرتش مطلق باشد علیمِ مطلق باشد اگر سوار زیردریا شد آنجا آسیب میبیند بداند خدا از حال او آگاه است و بتواند از عمق اقیانوس او را نجات بدهد یک قدرت مطلقه میخواهد دیگر که هر کسی در هر شرایطی همان زمانی که این زیردریایی دارد آسیب میبیند آنکه سفینه ی مریخپیما را زیر پا دارد آن هم دارد آسیب میبیند هر دو را ذات اقدس الهی علی وِزان واحد میداند دیگر «هُوَ الَّذِی فِی السَّماءِ إِلهٌ وَفِی الْأَرْضِ»(4)هم خطرِ سفینه ی مریخپیما را میداند, هم خطر این زیردریایی را میداند چون «هُوَ الَّذِی فِی السَّماءِ إِلهٌ وَفِی الْأَرْضِ» هر دو را میداند, هر دو را میتواند «دَعَوُا اللَّهَ مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ» اما فعلاً ما «نَجَّاهُمْ إِلَی الْبَرِّ إِذَا هُمْ یُشْرِکُونَ»(5)این «إِذَا هُمْ یُشْرِکُونَ» با آیه محلّ بحث سازگارتر است که وقتی که «أَعْرَضَ وَنَأَی بِجَانِبِهِ» هست چه اینکه با اول سوره ی مبارکه ی «فصلت» هم هست که «إِذَا أَنْعَمْنَا عَلَی الْإِنسَانِ أَعْرَضَ وَنَأَی بِجَانِبِهِ» این با صدر هر دو آیه سازگار است.
پرسش:...
پاسخ: نه.
پرسش:...
پاسخ: خب, دو گروهاند دیگر لذا فرمود: «کُلٌّ یَعْمَلُ عَلَی شَاکِلَتِهِ»(1)هر کسی یک راه خاصّ خودش را دارد تا چه راهی را انتخاب بکند این غیر راه مستقیم, راه ضلالت است که «هذِهِ سَبِیلی أَدْعُوا إِلَی اللَّهِ عَلَی بَصِیرَةٍ أَنَا وَمَنِ اتَّبَعَنِی»(2)«وَلاَ تَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِکُمْ»(3)آنها راههای گوناگون است این راههای گوناگون هر کدام به جای خاصّی میرسد دیگر فرمود: «کُلٌّ یَعْمَلُ عَلَی شَاکِلَتِهِ» شاکِله یعنی طریقه دیگر حالا موقع اذان است.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
«وَنُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ مَا هُوَ شِفَاءٌ وَرَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِینَ وَلاَ یَزِیدُ الظَّالِمِینَ إِلَّا خَسَاراً (82) وَإِذَا أَنْعَمْنَا عَلَی الْإِنسَانِ أَعْرَضَ وَنَأَی بِجَانِبِهِ وَإِذَا مَسَّهُ الشَّرُّ کَانَ یَئُوساً (83) قُلْ کُلٌّ یَعْمَلُ عَلَی شَاکِلَتِهِ فَرَبُّکُمْ أَعْلَمُ بِمَنْ هُوَ أَهْدَی سَبِیلاً(84) وَیَسْأَلُونَکَ عَنْ الرُّوحِ قُلْ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّی وَمَا أُوتِیتُمْ مِنْ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِیلاً (85)»
درباره ی قرآن که یکی از عناصر محوری مسائل مکه بود فرمود هر گونه بیماری را او شفا میدهد بیماریهای اعتقادی را درمان میکند، بیماریهای اخلاقی را معالجه میکند، بیماریهای رفتاری و گفتاری را درمان میکند و مشکلات علمی را هم حل میکند چون جهل هم یک نحوه مرض هست بیماریهای علمی را هم برطرف میکند چه درباره ی انسانشناسی، چه درباره ی جهانشناسی، چه درباره ی پیوند انسان و جهان بعد در پایان فرمود: «وَلاَ یَزِیدُ الظَّالِمِینَ إِلَّا خَسَاراً» آنگاه درباره ی این «ظالمین» فرمود: «وَإِذَا أَنْعَمْنَا عَلَی الْإِنسَانِ» انسانی که جزء همین ظالمین است انسانی که بر اساس فطرت توحیدش هست وقتی نعمت الهی را دریافت کرد میگوید «هذَا مِن فَضْلِ رَبِّی لِیَبْلُوَنِی ءَأَشْکُرُ أَم أَکْفُرُ»(4)آن انسانِ الهی است اما اینها که جزء ظالمیناند وقتی نعمت مادّی الهی را دریافت میکنند به جای شکر نعمت کفران میورزند این همان است که فرمود: «أَعْرَضَ وَنَأَی بِجَانِبِهِ» و اگر جزء کسانی بودند که همان فطرت اوّلیشان محفوظ بود شاکر بودند، این یک مطلب.
مطلب دیگر اینکه اِنعام الهی مشروط به استحقاق نیست خدای سبحان نعمت مادّی را به بَرّ و فاجر عطا میکند و امتحان است دادن مشروط به این نیست کسی مستحق باشد اما گرفتن مشروط به استحقاق است این را به عنوان سنّت الهی چه در سوره ی مبارکه ی «انفال»، چه در سایر سوَر فرمود خدای سبحان هرگز نعمتی را از کسی سلب نمیکند مگر اینکه آنها استحقاق سلب نعمت داشته باشند در سوره ی مبارکه ی «انفال» آیه 53 این است «ذلِکَ بِأَنَّ اللّهَ لَمْ یَکُ مُغَیِّراً نِعْمَةً أَنْعَمَهَا عَلَی قَوْمٍ حَتَّی یُغَیِّرُوا مَا بِأَنْفُسِهِمْ» نعمتی را که خدای سبحان به ملّتی داد هرگز از آنها سلب نمیکند مگر اینکه آنها عقایدشان، اخلاقشان، رفتار و گفتارشان را عوض بکنند آنوقت نعمت را از دست آنها میگیرد.
پس اِعطای نعمت مشروط به استحقاق نیست این بیان نورانی حضرت امام سجاد(سلام الله علیه) در صحیفه ی سجادیه و همچنین ائمه دیگر(علیهم السلام) در روایات دیگر این اصل را تأیید میکند فرمود: «مِنَّتُکَ ابْتِدَاءٌ» یعنی خدایا هر نعمتی که تو دادی ابتدایی است مسبوق به شرط نیست «نِعَمُکَ ابْتِداء»(1); «مِنَّتُکَ ابْتِدَاءٌ»(2)این در دعاهای نورانی امام سجاد(سلام الله علیه) است اما بخواهد بگیرد مشروط به کفران نعمت است هم این آیه «ذلِکَ بِأَنَّ اللّهَ لَمْ یَکُ» که از سنّت الهی خبر میدهد «کان الله کذا»، «لم یک کذا» در صفت ثبوتی و سلبی برای بیان سنّت است «إِنَّ اللَّهَ لاَ یُغَیِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّی یُغَیِّرُوا مَا بِأَنفُسِهِمْ» این مضمون یک آیه ی دیگر است اما آیه 53 سوره ی مبارکه ی «انفال» این است که خدای سبحان هرگز نعمتی را که به کسی داده است یا به جمعیّتی عطا کرد از آنها نمیگیرد مگر اینکه آنها کفران بورزند، پس اصل اعطای نعمت ابتدایی است مشروط به استحقاق نیست، گرفتنش مشروط به کفران نعمت است، افرادی که جزء ظالمیناند «إِذَا أَنْعَمْنَا عَلَی الْإِنسَانِ أَعْرَضَ وَنَأَی بِجَانِبِهِ» افرادی که جزء مؤمنیناند وقتی نعمتی به آنها داده شد میگویند «هذَا مِن فَضْلِ رَبِّی لِیَبْلُوَنِی ءَأَشْکُرُ أَم أَکْفُرُ»(3)این مطالب چهارگانه به دنبال مطالب روزهای قبل بود.
و آنچه که در سوره ی مبارکه ی «فصلت» خوانده شد یا قبلاً در سوره ی مبارکه ی «یونس» گذشت آنها درباره ی گروه دیگر است. در سوره ی مبارکه ی «یونس» آیه 12 این است «وَإِذَا مَسَّ الْإِنْسَانَ الضُّرُّ دَعَانَا لِجَنْبِهِ أَوْ قَاعِداً أَوْ قَائِماً» فرمود بعضیها هستند که وقتی امتحان الهی به آنها میرسد آسیبی ببینند حالا یا ایستاده یا نشسته یا به پهلو آرمیده در همه ی حالات با نیایش و دعا همراهاند در آیه سوره ی مبارکه ی «فصلت» که آیهاش در بحث دیروز خوانده شد آیه 51 سوره ی «فصلت» این بود که «وَإِذَا مَسَّهُ الشَّرُّ فَذُو دُعَاءٍ عَرِیضٍ» این دعای عریض را در سوره ی مبارکه ی «یونس» باز کرده «دَعَانَا لِجَنْبِهِ أَوْ قَاعِداً أَوْ قَائِماً».
پس بعضیها هستند وقتی آسیب ببینند میگویند «یا الله» و مکرّر هم میگویند «یا الله» «فَذُو دُعَاءٍ عَرِیضٍ» به تعبیر 51 سوره ی مبارکه ی «فصلت» «دَعَانَا لِجَنْبِهِ أَوْ قَاعِداً أَوْ قَائِماً» هست به تعبیر سوره ی مبارکه ی «یونس» اما اینجا به قرینه ی اینکه «وَلاَ یَزِیدُ الظَّالِمِینَ إِلَّا خَسَاراً» را قبلاً فرمود این گروهی که از قرآن بهرهای نبردند «إِذَا مَسَّهُ الشَّرُّ کَانَ یَئُوساً» به جای اینکه بگویند «یا الله» پوچگرا میشوند اینکه میگویند یأس از رحمت خدا کفر است به همین معناست دیگر «إِنَّهُ لاَ یَیْأَسُ مِن رَوْحِ اللَّهِ إِلَّا الْقَوْمُ الْکَافِرُونَ»(1)چرا یأس از رحمت خدا کفر است نه معصیت است کفر است یعنی دیگر کسی نیست که مشکل ما را حل کند یأس به این معنا یک وقت است میگویند ما دیگر لیاقت نداریم مشمول رحمت خدا باشیم خب این اگر خوب نباشد بد نیست چه رسد به کفر، یک وقت میگوید نه اصلاً کسی نیست که مشکل ما را حل کند خب این کفر است دیگر اینکه فرمود: «لاَ یَیْأَسُ مِن رَوْحِ اللَّهِ إِلَّا الْقَوْمُ الْکَافِرُونَ» این آیِس است نه مأیوس، آیس یعنی کسی که گرفتار یأس است میگوید دیگر کسی نیست یا نمیتواند مشکل ما را حل کند خب او که هست «بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ»(2)است، «بکلّ شیء قدیر» است همه جا حضور دارد میتواند مشکل را حل کند «لا یعجزه شیء»(3)است پس اگر کسی یأس به این معنا داشت که بگوید پوچگرایی به این معنا که دیگر کسی نیست در عالم مشکل ما را حل کند خب البته این معلوم است کفر است.
پرسش:...
پاسخ: بله، خوب است دیگر.
پرسش:...
پاسخ: بله، اینها کسانیاند که فطرتشان محفوظ است همان آیاتی که در بحثهای قبل اشاره شد که «فَإِذَا رَکِبُوا فِی الْفُلْکِ دَعَوُا اللَّهَ مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ»(1)این مشرکین حجاز وقتی سوار کشتی میشدند احساس خطر میکردند خالصانه خدا را میخواندند به سراغ بتها نبودند «ضَلَّ مَن تَدْعُونَ إِلَّا إِیَّاهُ»(2)بتها همه از یادشان میرفت فقط خدا میماند معاد همین طور است در حال خطر این طور نیست. بعضیها هستند که نه، اصلاً چون مُلحدند کسانیاند که به هیچ وجه آن فطرت را پاسخ نداند به پوچگرایی مبتلا میشوند میگویند دیگر کسی نیست یأس به این معنا البته با کفر همراه است دیگر، خب.
پس چون محلّ بحث ذیل آیه قبل بود که «وَلاَ یَزِیدُ الظَّالِمِینَ إِلَّا خَسَاراً» درباره ی این گروه فرمود: «وَإِذَا أَنْعَمْنَا عَلَی الْإِنسَانِ» که عهدِ ذکری است و ناظر به این گروه است «أَعْرَضَ وَنَأَی بِجَانِبِهِ وَإِذَا مَسَّهُ الشَّرُّ کَانَ یَئُوساً» این در هر دو حال منحرف است نه در حال نعمت و نه در حال نقمت، نه در حال ضرّا نه در حال صرّا برای اینکه «وَإِذَا أَنْعَمْنَا عَلَی الْإِنسَانِ» یعنی انسانی که عهد ذکری دارد «أَعْرَضَ وَنَأَی بِجَانِبِهِ وَإِذَا مَسَّهُ الشَّرُّ» باز هم «کَانَ یَئُوساً» برای اینکه این بیماریاش را درمان نکرده اما آنها که نه، درمان کردند منتها گرفتار اسراف و اتراف و امثال ذلک شدند «إِذَا مَسَّهُ الشَّرُّ فَذُو دُعَاءٍ عَرِیضٍ»(3)یا «وَإِذَا مَسَّ الْإِنْسَانَ الضُّرُّ دَعَانَا لِجَنْبِهِ أَوْ قَاعِداً أَوْ قَائِماً»(4)و امثال ذلک.
بنابراین اگر کسی آن فطرت را ـ معاذ الله ـ دفن کرده و زنده به گور کرده و روی فطرت خانه ساخته و در خانهای که روی قبر فطرت ساخته شده زندگی میکند این اصلاً صدای فطرت را نمیشنود که این میشود «قَدْ خَابَ مَن دَسَّاهَا»(1)این «دَسَّاهَا» را قبلاً ملاحظه فرمودید این باب تفعیل این یک دانه از این «الف»هایش که این «الف» تبدیل شده «یاء» است این «یاء» تبدیل شده «سین» است اصلش «دَسَّسَ» بود این «دَسَّسَ» که باب تفعیل است تفعیل باب «دَسَّ» است «دسَّ، یدسُّهُ، مدسوس، دسیسه» این است که انسان خاکها را کنار میبرد چیزی را در آن دفن کند همین معنا که دسیسه است، دسّ است و مضاعف است وقتی باب تفعیل رفت میشود «دسَّس» یک دانه از این «سین»ها تبدیل میشود به «یاء» بعد تبدیل میشود به «الف» میشود «دَسَّاهَا» یعنی آنقدر دسیسه کرد که این فطرت که گوهر الهی است آن زیر دفن شده بیچاره مدسوس شده، مدفون شده این را زنده به گور کرده ولی این فطرت نمُرده فطرت همیشه زنده است فطرت اگر بمیرد ما مشکلات فراوانی برای ابدیّت عذاب و خلود کفار در جهنّم و آنجا مشکل پیدا میشود این اصلاً زنده است مُردنی نیست منتها حرفش به گوش کسی نمیرسد این شخص آن فطرت را از بین نبرده چون «لاَ تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ»(2)ذات اقدس الهی نه کسی را بیفطرت خلق میکند نه اجازه میدهد فطرت کسی از بین برود ضعیف میشود، دسیسه میشود، مدسوس میشود، زنده به گور میشود ولی هست آنهایی که روی قبر فطرت دارند زندگی میکنند دسیسه کردند، تدسیس کردند که بالاتر از دسیسه است و آن زیر دفن کردهاند اینها «إِذَا مَسَّهُ الشَّرُّ کَانَ یَئُوساً» اما آنها که نه، اهل خوشگذرانی و اسراف و اترافاند اینچنین نیست که فطرتشان را فراموش کرده باشند «إِذَا مَسَّهُ الشَّرُّ فَذُو دُعَاءٍ عَرِیضٍ»(3)یا «دَعَانَا لِجَنْبِهِ أَوْ قَاعِداً أَوْ قَائِماً»(4)اینطور است.
بنابراین اگر همه ی این سه گروه مشمول ظالمین باشند چون ظلم درکاتی دارد آن درک اسفلش برای همانهایی است که «وَإِذَا مَسَّهُ الشَّرُّ کَانَ یَئُوساً» وگرنه سایر درکات ظلم طوری است که در حال خطر حالا یا سوار کشتی بشوند یا مشکلات دیگر بالأخره به یاد خدا هستند، خب.
پرسش:...
پاسخ: آن مربوط به آن رسوبات است این «کَلَّا بَلْ رَانَ»(1)رِیْن یعنی چرک دیگر «کَلَّا بَلْ رَانَ عَلَی قُلُوبِهِم» اگر خدای ناکرده آن رِیْن و غبار و قیرگونی زیاد باشد به آسانی به یاد خدا نمیافتد اگر نه، کم باشد خب چرا اینچنین نیست که همهشان یکسان باشند همانطوری که ایمان درجات دارد، عصیان و فسوق هم درکات دارد بعضیها خیلی پاییناند در درک اسفل من النارند، بعضی در درکات وسطا هستند.
پرسش:...
پاسخ: خب آنها واقعاً بعضیها مُردند یعنی این حیات جدید را پیدا نکردند چون ذات اقدس الهی یک حیات اوّلیه را به همه داد که آن فطرت است، یک حیات ثانویه است که به برکت قرآن پیدا میشود فرمود: «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اسْتَجِیبُوا لِلّهِ وَلِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاکُمْ لِمَا یُحْیِیکُمْ»(2)این حیات مستأنف است حیات قرآنی و وحیانی است آن حیات وحیانی بر اساس آن حیات اوّلیه در میآید خطاب به مؤمنین است «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا» شما که مؤمنید، دارای حیات انسانی هستید «اسْتَجِیبُوا لِلّهِ وَلِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاکُمْ لِمَا یُحْیِیکُمْ» این حیاتِ وحیانی است، حیاتِ قرآنی است، حیات نورانی است «وَجَعَلْنَا لَهُ نُوراً یَمْشِی بِهِ فِی النَّاسِ»(3)، «یمشی به فی الارض» این حیاتِ برتر است این حیات را کسانی دارند که به دعوت الهی عنایت کردند پاسخ دادند.
اما آن دوتا روایتی که وجود مبارک حضرت امیر در نهجالبلاغه از افراد عالِم بیعمل و مانند آن به عنوان مُرده یاد کردهاند یکی در خطبه ی 87 است که اوصاف متّقیان را در هم در آنجا ذکر میکنند بعد میفرماید: «فَالصُّورَةُ صُورَةُ إِنْسَانٍ وَ الْقَلْبُ قَلْبُ حَیَوَانٍ لاَ یَعْرِفُ بَابَ الْهُدَی فَیَتَّبِعَهُ وَ لاَ بَابَ الْعَمَی فَیَصُدَّ عَنْهُ وَ ذلِکَ مَیِّتُ الْأَحْیَاءِ» به حسب ظاهر انسان است ولی درونش حیوان است یوم القیامه که سرائر ظاهر میشود این به صورت حیوان در میآید این در زندهها مُرده است واقعاً نه راه هدایت را میشناسد تبعیّت کند، نه راه ضلالت را میشناسد تا فاصله بگیرد «وَ ذلِکَ مَیِّتُ الْأَحْیَاءِ» این را در خطبه ی 87 فرمودند.
در خطبه ی 133 هم اینچنین فرمودند، فرمودند: «وَ إِنَّمَا ذلِکَ بِمَنْزِلَةِ الْحِکْمَةِ الَّتِی هِیَ حَیَاةٌ لِلْقَلْبِ» حکمت، حیات دل است حکیم زنده است قبلاً هم ملاحظه فرمودید حکمت در قرآن و روایات اصطلاحش غیر از اصطلاح حوزوی است که حکمت در برابر کلام و فقه است فقه حکمت است، حکمت، حکمت است، کلام حکمت است حدیث حکمت است، اخلاق حکمت است علوم اسلامی حکمت است بالأخره چه اینکه علوم اسلامی هم فقه است این تفقّه در دین اینچنین نیست که اگر کسی مشغول اصول دین باشد تفقّه در دین نباشد فقط باید مشغول فروع دین باشد اصول دین را یاد بگیرد تفقّه در دین است، فروع دین را هم یاد بگیرد تفقّه در دین است، این حکمت همین علوم اسلامی است در خطبه ی 133 میفرماید: «وَ إِنَّمَا ذلِکَ بِمَنْزِلَةِ الْحِکْمَةِ الَّتِی هِیَ حَیَاةٌ لِلْقَلْبِ الْمَیِّتِ وَ بَصَرٌ لِلْعَیْنِ الْعَمْیَاءِ وَ سَمْعٌ لِلْأُذُنِ الصَّمَّاءِ وَ رِیٌّ لِلظَّمْآنِ وَ فِیهَا الغِنَی کُلُّهُ وَ السَّلامَةُ» که غرض آن است که این برای قلبِ مُرده حکمت کارساز است.
در کلمات قصار هم از این تعبیر استفاده شد کلمه ی قصار شماره 374 فرمود امر به معروف و نهی از منکر درجاتی دارد بعضیها هستند که از هر سه فیض یعنی لسانی و یدی و عملی استفاده کردند، بعضی دو، بعضی یک و بعضیها هستند که «وَ مِنْهُمْ تَارِکٌ لِإِنْکَارِ الْمُنْکَرِ بِلِسَانِهِ وَ قَلْبِهِ وَ یَدِهِ» این یک آدم بیتفاوتی است نه با زبانش نهی از منکر میکند، نه با قلبش که باید منزجر باشد، نه با دستش «فَذلِکَ مَیِّتُ الْأَحْیَاءِ» این یک آدم مُردهای است یک جنازه ی عمودی است بعد تبدیل میشود به جنازه ی افقی، خب.
این تعبیر «مَیِّتُ الْأَحْیَاءِ»، «مَیِّتُ الْأَحْیَاءِ» در روایات ما کم نیست در نهجالبلاغه هم در این چند مورد بود حالا در اینکه فرمود ما نعمت به او بدهیم «أَعْرَضَ وَنَأَی بِجَانِبِهِ»، مصیبت دامنگیرش بشود که بلکه هدایت بشود «کَانَ یَئُوساً» این برای همان ظالمی است که قرآن شفا نداد وگرنه اگر کسی یک مقدار اهل استشفای به قرآن کریم باشد بالأخره وقتی «إِذَا مَسَّهُ الشَرُّ» یا «فَذُو دُعَاءٍ عَرِیضٍ»(1)است یا «دَعَانَا لِجَنْبِهِ أَوْ قَاعِداً أَوْ قَائِماً»(2)است و مانند آن، خب.
به دنبال آن فرمود: «کُلٌّ یَعْمَلُ عَلَی شَاکِلَتِهِ» افراد یکسان نیستند. بیانی را سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) دارند که حالا چون امام رازی قبلاً طرح کرد بعد آلوسی مطرح کرد ایشان هم برای اینکه هم پاسخ آنها را داده باشد هم تفسیر شریف المیزان از این بحث خالی نباشد مسئله ی شرّ را مطرح کردند که آیا شرّ داخل در قضای الهی هست یا نه؟ مستحضرید که در شرّ دوتا بحث اساسی است اینها این دوتا بحث در طول هم است نه در عرض هم اقوال را هم که نقل میکنند نباید اینها را در عرض هم نقل بکنند بحث اول این است که آیا شرّ امر وجودی است یا امر عدمی؟ اگر عدمیِ محض باشد دیگر نوبت به بحث بعدی نمیرسد، اگر عدمیِ محض نیست و همراه با امر وجودی است شرّ محض داریم یا نه؟ شرّ کثیر داریم یا نه؟ شرّ مساوی داریم یا نه؟ این تقسیمات پنجگانه که امور و اشیا یا خیر محضاند یا شرّ محضاند یا خیر و شرّشان مساوی است یا خیر غالب و شرّ مغلوب یا شرّ غالب و خیر مغلوب اینها دوتا بحث است دو مقام در دو فصل است. فصل اول این است که آیا شرّ امر وجودی است یا نه؟ تحقیق این است که شرّ امر عدمی است شرّ امر وجودی نیست یعنی مار و عقرب شرّ نیست مار و عقرب اگر کسی را نزند «لیس» تامّه دامنگیر کسی نشود به عنوان زوال حیات که او را از بین ببرد، «لیس» ناقصه دامنگیر کسی نشود که اصل ذات را از بین نبرند بلکه سلامت او را از بین ببرند اگر مار و عقرب یا سیل و زلزله و مانند آن نه «لیس» تامّهای به همراه داشته باشد نه «لیس» ناقصه شرّی در عالم نیست اگر هیچ کسی را و هیچ چیزی را از بین نبرد یا سلامت هیچ چیزی را از بین نبرند شرّی در عالم نیست شرّ از آن «لیس» تامّه یعنی از موت، از زوال حیات انتزاع میشود یا از «لیس» ناقصه یعنی زوالالسلامه، زوالالکمال، زوالالنعمه انتزاع میشود یا «لیس» ناقصه یا «لیس» تامّه ممکن نیست ما از امر وجودی شرّی انتزاع بکنیم الآن همان لذّتی را که طیهو و آهو از زندگیشان میبرند مار و عقرب میبرند از تغذیه، از زاد و ولد، از داشتن فرزند، از نکاح چه لذّتی را آهو میبرد که مار و عقرب نمیبرد؟ چطور برای آهو و طاووس لذّت است برای مار و عقرب لذّت نیست بنابراین مار و عقرب همان زندگی را دارند که آهو دارد و طاووس دارد اگر کسی را از بین نبرد یا سلامت کسی را از بین نبرند شرّی در عالم نیست. پس محال یعنی محال، محال است که ما از یک وجود «بما أنّه وجود» شرّ انتزاع بکنیم این وجود برای خودش خیر است، برای عللش خیر است، برای معاللیش خیر است با همه ی آنها تناسب دارد منتها لذّت آنها نسبت آنها با خودشان است اگر سلسله ی مار و عقرب هست با سلسله ی آهو و اینها هست آنها راه خودشان را دارند اینها راه خودشان را دارند.
پس در فصل اول بحث این است که شرّ عدمی است ولا غیر وقتی عدمی شد مَقضی بالذّات نیست، مخلوق بالذّات نیست، مجعول بالذّات نیست، مُعطای بالذّات نیست، ذاتاً علت نمیطلبد میماند امر بالعرض بالأخره این شرّ که پیدا میشود به نام زوال حیات یا زوال سلامت از شیئی پیدا شده دیگر بالأخره از مار و عقرب پیدا شده، از سیل و زلزله پیدا شده این مار و عقرب یا آن سیل و زلزله که باعث زوال حیاتاند یعنی «لیس» تامّه، باعث زوال سلامتاند یعنی «لیس» ناقصه خدا چرا اینها را آفرید؟ آنگاه بحث میشود که اینها خیرشان بیش از شرّشان است و اگر ذات اقدس الهی اینها را به لحاظ آن شرّ قلیل خلق نمیکرد ترکِ خیر کثیر بود برای شرّ قلیل این دوتا فصل کاملاً از هم جدایند و در کتابهای عقلی مطرحاند حالا اگر لازم بود شما کتابهای عقلی را مراجعه میکنید بعد تفسیر فخررازی هم که گوشهای را مطرح کرده به دنبالش هم آلوسی به او پاسخ داده اینها را ملاحظه میکنید سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) یک دو، سه صفحهای در این زمینه بحث کردند به عنوان بحث فلسفی آن را ملاحظه بفرمایید اگر یک وقت راهنمایی میخواست ممکن است مطرح بشود، خب.
فرمود: «قُلْ کُلٌّ یَعْمَلُ عَلَی شَاکِلَتِهِ» هر کسی بالأخره راه خاصّ خودش، روش خاصّ خودش که انتخاب کرده شاکلهای که ذات اقدس الهی داد «فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْهَا» همه را به فطرت توحید آفرید یک، همه را مستویالخِلْقه آفرید دو، هیچ کس را ناقص خلق نکرد همه را با سرمایه آفرید سه، در سوره ی مبارکه ی «روم» فرمود: «فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْهَا لاَ تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ»(1)به عنوان نفی جنس فرمود ما همه را به فطرت توحیدی آفریدیم نه در گذشته، نه در حال، نه در آینده کسی را بدون فطرت توحیدی خلق نکردیم و نمیکنیم در سوره ی مبارکه ی «شمس» هم فرمود: «وَنَفْسٍ وَمَا سَوَّاهَا»(2)قسم به جانِ آدمی و قسم به کسی که انسان را مستویالخِلقه خلق کرد «وَنَفْسٍ وَمَا سَوَّاهَا» هیچ کسی را ناقصالخلقه خدا خلق نکرد مسئله بدن در اثر تقصیر پدر و مادر که رعایت مسائل بهداشت نکردند حرف دیگر است اما روح کسی را خدا ناقص خلق نکرده مستوی خلق کرده چرا؟ برای اینکه هر کسی را این سرمایه الهام به او داده.
آنگاه «فإن قیل»، «فإن سُئل»، «فإن طُلب» «ما تسویة النفس» اینکه خدا فرمود: «وَنَفْسٍ وَمَا سَوَّاهَا» تسویه نفس، مستویالخلقه بودن روح به چیست؟ جواب: «فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا»(1)انسانی که مُلهَم است و بد و خوب را تشخیص میدهد ناقصالخلقه نیست هیچ کس نیست که بد و خوب را تشخیص ندهد فرمود ما همه را در مکتب الهام آموختیم که چه چیزی بد است چه چیزی خوب است «فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا» آنگاه انبیا را فرستادیم که این سرمایه را شکوفا کند که «یُثِیرُوا لَهُمْ دَفَائِنَ الْعُقُولِ»(2)همین است فرمود اینکه دفینه است و گنجینه است و ما به آنها دادیم و الهام کردیم و در درون اینها نهادینه شده است یک عده را هم فرستادیم که اینها را شکوفا کنند، اثاره کنند، ثوره کنند، شکوفا کنند و کردند پس بنابراین این شاکلهای است که ذات اقدس الهی داد حالا اگر کسی آمده این را دفن کرده برای خودش یک قصر دیگری ساخته آن وقت میشود «شاکلتهُ و شاکتِهِ» فرمود: «کُلٌّ یَعْمَلُ عَلَی شَاکِلَتِهِ» هر شکلی، هر ساختاری، هر مِنهجی را که خودش انتخاب کرده به همان روش عمل میکند اگر در سوره ی مبارکه ی «یونس» گذشت که «دَعَانَا لِجَنْبِهِ أَوْ قَاعِداً أَوْ قَائِماً»(3)شاکله ی او این است، اگر در سوره ی «فصلت» آمده «فَذُو دُعَاءٍ عَرِیضٍ»(4)شاکله ی او این است، اگر در این سوره آمده که «إِذَا مَسَّهُ الشَّرُّ کَانَ یَئُوساً» شاکله ی او این است این شاکله را خودش باید انتخاب بکند اول حال است، بعد مَلکه است، بعد به منزله ی فصل مقوّم است بعد فصل مقوّم که رسید دیگر صریحاً به انبیایشان میگویند «سَوَاءٌ عَلَیْنَا أَوَعَظْتَ أَمْ لَمْ تَکُن مِّنَ الْوَاعِظِینَ»(5)برای ما هم بیتفاوت است و ذات اقدس الهی هم به پیامبرش میفرماید: «سَوَاءٌ عَلَیْهِمْ ءَأَنذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنذِرْهُمْ لاَ یُؤْمِنُونَ»(6)اینها دیگر حالا راه دیگر رفتند.
این مدّعاها را حکمت متعالیه تبیین میکند که چطور میشود انسان که با فطرت اصلی خلق شد کجا حرکت میکند، در چه مسیری حرکت میکند که آن اوصاف تلخ اول برای او عاریه است، بعد برای او لازم است، بعد برای او مقوّم وقتی فصل مقوّم شد و انسان شده نوع متوسط نه نوع اخیر و شده جنس سافل اینکه دیگران میگفتند حیوان جنس سافل است تحت او انواع است حکمت متعالیه میگوید خیر، رهنمود قرآن این است که انسان جنس سافل است و تحت او انواع متعدّد است و انسان در سرِ چهارراه است یا به طرف بهیمیه شدن حرکت میکند حقیقتاً یا به طرف درندهها حرکت میکند حقیقتاً یا به طرف شیاطین جزء شیاطینالانس میشود حقیقتاً یا میشود بار دیگر از مَلک پرّان شوم میشود حقیقتاً آنگاه میشود «انسانٌ مَلکٌ»، «انسانٌ شیطانٌ»، «انسانٌ سبعٌ»، «انسان بهیمیٌّ» همین انسان میشود نوع متوسط، میشود جنس سافل با حرکت جوهری این چهارراه را طی میکند دیگر مجاز نیست اگر گفتند «أُولئِکَ کَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ»(1)یا گفتند «شَیَاطِینَ الْإِنْسِ وَالْجِنِّ»(2)یا گفتند «مع الملائکة» وجود مبارک حضرت امیر نامهای که برای دربار امویان نوشته مرقوم فرمود که خیلیها میروند در جبهه شهید میشوند اما از ما اگر کسی شهید شد میشود حمزه ی سیّدالشهداء و خیلیها میروند جبهه جانباز میشوند از ما اگر کسی رفته دست داده میشود جعفر طیّار که «یطیروا بهما مع الملائکة فی الجِنان» دیگر همسفر فرشتهها میشود با آنها سفر میکند، با آنها طیران دارد(3)شاید قبلاً هم این بحث گذشت اینکه مرحوم کلینی نقل کرده در اوایل معالم هم هست که فرشتهها پَرها را زیر پای طلبهها پهن میکنند نه برای اینکه اینها پَر در آوردن یاد بگیرند که بروند شرق یا غرب آن میشود پرنده ی مهاجر که به طمع تالاب حرکت میکند آن ملائکه پر در آوردند پر پهن کردند طلاّب را گفتند روی پر ما بنشینید که شما هم مثل ما پر در بیاورید شما هم پرواز یاد بگیرید شما از جهت پرواز کنید نه در جهت، نه از قطب برای تالاب بیایید شمال یا به عکس شما از طبیعت حرکت کنید، از جهت حرکت کنید نه در جهت این بیان نورانی حضرت امیر است فرمود ما هم برادر دادیم جبهه رفته دوتا دست داده خدا به او دوتا بال داده که «یطیروا بهما مع الملائکة فی الجِنان» شما ذیل آیه ی اوایل سوره ی مبارکه ی «فاطر» که دارد ملائکه «أُوْلِی أَجْنِحَةٍ مَّثْنَی وَثُلاَثَ وَرُبَاعَ»(4)آنجا ملاحظه میفرمایید که بعضی از جانبازان که دستشان را دادند با ملائکه محشور میشوند وجود مبارک قمر بنیهاشم در چه حالت است؟ وجود مبارک جعفر طیّار در چه حالت است؟ این در مجموعه ی روایات ما هست ولی بخشی از این مطالب هم در نامه ی حضرت امیر هست هم در ذیل آیه «جَاعِلِ الْمَلاَئِکَةِ رُسُلاً أُوْلِی أَجْنِحَةٍ مَّثْنَی وَثُلاَثَ وَرُبَاعَ» آنجا هست که بعضی از انسانها بال در میآورند که مانند ملائکه پرواز میکنند.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
«وَنُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ مَا هُوَ شِفَاءٌ وَرَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِینَ وَلاَ یَزِیدُ الظَّالِمِینَ إِلَّا خَسَاراً (82) وَإِذَا أَنْعَمْنَا عَلَی الْإِنسَانِ أَعْرَضَ وَنَأَی بِجَانِبِهِ وَإِذَا مَسَّهُ الشَّرُّ کَانَ یَئُوساً (83) قُلْ کُلٌّ یَعْمَلُ عَلَی شَاکِلَتِهِ فَرَبُّکُمْ أَعْلَمُ بِمَنْ هُوَ أَهْدَی سَبِیلاً (84) وَیَسْأَلُونَکَ عَنْ الرُّوحِ قُلْ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّی وَمَا أُوتِیتُمْ مِنْ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِیلاً (85)»
شِفا بودن قرآن نسبت به هر دردی حکم خاصّ خود را دارد در دردهای علمی، جهلِ علمی بر اساس «یُعَلِّمُهُمُ الْکِتَابَ وَالْحِکْمَةَ»(1)میشود شناخت قرائت آیات قرآن کریم برای شفای دردِ علمی کافی نیست بلکه تفسیر او، تدبّر او و مانند آن لازم است. پس جهلِ علمی را «یُعَلِّمُهُمُ الْکِتَابَ وَالْحِکْمَةَ» شفا میبخشد، جهالتِ عملی را «یُزَکِّیهِمْ» درمان میکند این جهلی که معمولاً مرحوم کلینی(رضوان الله علیه) در برابر عقل قرار داده است این جهلِ علمی نیست انسانی که معصیت میکند جهلِ علمی ندارد جهالتِ علمی دارد اوّلین کتابی که مرحوم کلینی در جلد اول اصول کافی تنظیم کرد کتاب العقل و الجهل است منظور از این جهل، جهالت است نه جهل در مقابل علم. انسان یا عاقل است و اهل بهشت یا جاهل است و اهل جهنّم آن جاهلِ اهل جهنم یا درس خوانده است یا درس نخوانده آن جهلی که در مقابل عقل است مهم است هر کدام از اینها هم درد است قرآن کریم شفای همه ی این دردهاست شفای جهلِ علمی چه در مسائل اصولی، چه در مسائل فقهی و فرعی با «یُعَلِّمُهُمُ الْکِتَابَ وَالْحِکْمَةَ» حل میشود آن جهالتِ عملی که به اخلاق برمیگردد در مقابل عقل است نه در مقابل علم آن جهالت را با «یُزَکِّیهِمْ» شفا میبخشد و همچنین مربوط به بحثهای دیگر.
1) (1) . سوره ی بقره، آیه ی 129.
اما شفای از بیماریهای ظاهری را همانطوری که در روایات اهل بیت(علیهم الصلاة و علیهم السلام) آمده است برای این آیات قرآنی معتقداً کسی بخواند آثار خاصّی را دارد نه بر اساس امتحان، بلکه بر اساس اعتقاد، پس «وَنُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ مَا هُوَ شِفَاءٌ وَرَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِینَ وَلاَ یَزِیدُ الظَّالِمِینَ إِلَّا خَسَاراً» که بحثش گذشت و همین ظالمین کسانیاند که «وَإِذَا أَنْعَمْنَا عَلَی الْإِنسَانِ أَعْرَضَ وَنَأَی بِجَانِبِهِ» این نعمتهای مادّی است و آن نعمتهای معنوی با انبیا و اولیا همراه است آنکه در سوره ی مبارکه ی «حمد» است «صِرَاطَ الَّذِینَ أَنْعَمْتَ عَلَیْهِمْ»(1)آن با انبیا و اولیا همراه است که در سوره ی مبارکه ی «نساء» مشخص فرمود که «مَن یُطِعِ اللّهَ وَالرَّسُولَ» آیه 69 سوره ی مبارکه ی «نساء» این است «وَمَن یُطِعِ اللّهَ وَالرَّسُولَ فَأُولئِکَ مَعَ الَّذِینَ أَنْعَمَ اللّهُ عَلَیْهِم مِنَ النَّبِیِّینَ وَالصِّدِّیقِینَ وَالشُّهَدَاءِ وَالصَّالِحِینَ وَحَسُنَ أُولئِکَ رَفِیقاً» که نعمتهای معنوی است که خدا به اینها نعمت عطا کرده است. مشابه این مضمون در سوره ی مبارکه ی «مریم» هست که فرمود خدای سبحان به اینها نعمت داده است اینها کسانیاند که جزء انبیا و اولیای الهیاند آیه 58 سوره ی مبارکه ی «مریم» هم مشابه این است «أُولئِکَ الَّذِینَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَیْهِم مِنَ النَّبِیِّینَ مِن ذُرِّیَّةِ آدَمَ وَمِمَّنْ حَمَلْنَا مَعَ» اینکه در سوره ی مبارکه ی «حمد» گفته میشود «اهْدِنَا الصِّرَاطَ الْمُسْتَقِیمَ * صِرَاطَ الَّذِینَ أَنْعَمْتَ عَلَیْهِمْ»(2)، «أَنْعَمْتَ عَلَیْهِمْ» همینهایی هستند که در سوره ی مبارکه ی «نساء» و «مریم» مشخص شده است یعنی انبیا و اولیا و اهل بیت و مؤمنان خاصّی که تابع آنها باشند، خب.
آنگاه فرمود: «إِذَا أَنْعَمْنَا عَلَی الْإِنسَانِ أَعْرَضَ وَنَأَی بِجَانِبِهِ وَإِذَا مَسَّهُ الشَّرُّ کَانَ یَئُوساً» انسان چون جزوع هست طبعاً اکثری انسان اینطورند که «إِنَّ الْإِنسَانَ خُلِقَ هَلُوعاً * إِذَا مَسَّهُ الشَّرُّ جَزُوعاً * وَإِذَا مَسَّهُ الْخَیْرُ مَنُوعاً»(1)چون طبعاً، عادتاً اکثر مردم جزوعاند همین که به کمترین مصیبت مبتلا شدند جزع میکنند لذا درباره ی جَزَع و شرّ فرمود: «إِذَا مَسَّهُ» همین که برخورد کرد لازم نیست که به او احاطه پیدا کند تعبیر به مَسّ کنایه از قلّت است «وَإِذَا مَسَّهُ الشَّرُّ کَانَ یَئُوساً» اگر این یأس به معنای عدم لیاقت باشد که خب کفر نیست ملاحظه فرمودید اما اگر خدای ناکرده به این معنا باشد که دیگر در عالم کسی نیست که مشکل ما را حل کند این همان یأس از رحمت خداست که کفر است «لاَ یَیْأَسُ مِن رَوْحِ اللَّهِ إِلَّا الْقَوْمُ الْکَافِرُونَ»(2)یعنی اگر کسی به این حد برسد به پوچی که در عالَم ـ معاذ الله ـ کسی نیست که از مشکل ما باخبر باشد یا مشکل ما را بتواند برطرف کند خب این هم مشمول «لاَ یَیْأَسُ مِن رَوْحِ اللَّهِ إِلَّا الْقَوْمُ الْکَافِرُونَ» میشود اما اینکه احیاناً برخی از کافران به نعمت سرگرماند نظیر برخی از غربیها با اینکه مسلمان نیستند متنعّماند این در سوره ی مبارکه ی «توبه» در دو آیه آن بحثش گذشت که «وَلاَ تُعْجِبْکَ أَمْوَالُهُمْ وَأَوْلاَدُهُمْ إِنَّما یُرِیدُ اللّهُ أَن یُعَذِّبَهُم بِهَا فِی الْدُّنْیَا وَتَزْهَقَ أَنْفُسُهُمْ وَهُمْ کَافِرُونَ»(3)که اینها در حقیقت نقمت است نه نعمت مگر آنهایی که حق برای آنها روشن نشده و آن مقداری که برایشان روشن شده عمل میکنند همان حرف معروف محمدعبدو که گفته بود من رفتم غرب و مصر خودمان را هم دیدم غرب هم دیدم آنجا اسلام هست ولی مسلمان نیست، در مصرِ ما مسلمان هست ولی اسلام نیست این حرفی بود که ایشان داشتند در کتابهایش ایشان هم هست، خب اگر واقعاً آنها به همان اندازه که فهمیدند عمل میکنند به همان اندازه هم متنعّماند البته دولتمردانشان غیر از افراد عادیاند دولتمردانشان میبینید که الآن کلّ خاورمیانه را اینها به آتش کشیدند اینها «خَسِرَ الدُّنْیَا وَالْآخِرَةَ» هستند اینها نه در اینها اسلام هست نه مسلماناند، خب.
فرمود: «وَإِذَا أَنْعَمْنَا عَلَی الْإِنسَانِ أَعْرَضَ وَنَأَی بِجَانِبِهِ وَإِذَا مَسَّهُ الشَّرُّ کَانَ یَئُوساً» حالا که این اقوام و فِرَق و مِلل و نِحل بیان شد فرمود: «قُلْ کُلٌّ یَعْمَلُ عَلَی شَاکِلَتِهِ» هر کسی شاکله ی خود را خود میسازد و برابر آن شاکله و روش و طریقه ی خود هم عمل میکند در هر دو کار هم مسئول است هم در ساختار شاکله مسئول است و هم در عمل برابر شاکله مسئول است ما کسی را بر شاکله ی بد نیافریدیم و شاکله ی بد هم لازمه ی ذاتی کسی نیست که مجعول نباشد نه لازم ذات است که مجعول نباشد، نه ما بر اساس قضای حَتم به کسی شاکله ی بد دادیم و نه اجازه میدهیم کسی آن دستکاری کند و آنچه را که ما دادیم عوض بکند منتها این روبناها گاهی عوض میشود.
پس چهار مطلب است یکی اینکه آنکه ما دادیم فطرت حق است «فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْهَا»(1)در سوره ی مبارکه ی «روم» در سوره ی مبارکه ی «شمس» هم فرمود: «وَنَفْسٍ وَمَا سَوَّاهَا * فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا»(2)ما این را پاک آفریدیم با ساختار حقگرایی آفریدیم آلوده نبود و آلوده نکردیم به همه هم این طهارت را دادیم.
پرسش:...
پاسخ: در اصل فطرت یکیاند البته درجاتشان فرق میکند، مراتبشان فرق میکند کسی که شیر طیّب و طاهر خورده باشد، پرورشهای صحیح شده باشد، غذای طیّب و طاهر خورده باشد با دیگران فرق میکند مربّی خوبی داشته باشد نظیر مریم(سلام الله علیها) که کفالتش به عهده ی زکریا(علیه السلام) بود فرق میکند ولی آن نصاب لازم را که به وسیله ی او اشخاص مکلّف میشوند و باید در برابر تکالیف الهی جوابگو باشند به همه داده است البته کسی که استعداد بیشتری دارد خب مسئولیت بیشتری دارد ولی آن لسانِ لازم برای همه هست پس آن مطلب اول ذات اقدس الهی همه را بر اساس فطرت توحیدی آفریده نه اینها «لا بشرط»اند، بیتفاوتاند نه ـ معاذ الله ـ آلوده خلق شدند.
اصل دوم این است که فرمود ما کسی را اجازه نمیدهیم عوض بکند این فطرت را این «لاَ تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ»(1)نه خود ما عوض میکنیم نه قدرت دیگری عوض میکند اما دیگری عوض نمیکند برای اینکه توان آن را ندارد، ما عوض نمیکنیم برای اینکه به احسن تقویم آفریدیم «لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ فِی أَحْسَنِ تَقْوِیمٍ»(2)حالا خواه به صورت بلال حبش باشد یا به صورت یوسف(سلام الله علیه) آن احسن تقویمی را که ذات اقدس الهی آفریده همان فطرت توحیدی است دیگر لذا به صورت نفی جنس فرمود: «لاَ تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ» نه ما عوض میکنیم نه دیگری، دیگری قدرت ندارد ما هم که بر اساس احسن تقویم خلق کردیم.
و اما آنچه را که شیطان گفته بود که من آنها را اغوا میکنم، اضلال میکنم «لَأُضِلَّنَّهُمْ»، «لَأُمَنِّیَنَّهُمْ»(3)، «لَأُغْوِیَنَّهُمْ»(4)«فَلَیُغَیِّرُنَّ خَلْقَ اللّهِ»(5)آن در روبناست یعنی این فطرت اصلی را ضعیف میکنند این فطرت اصلی را فراموش میکنند به حرف این فطرت اصلی گوش نمیدهند شاکله ی دیگر و ساختار دیگر پیدا میکنند وگرنه این قابل تغییر نیست اینکه شیطان گفت «فَلَیُغَیِّرُنَّ خَلْقَ اللّهِ» در اثر اضلال من تَمنیه من «لَأُمَنِّیَنَّهُمْ» من در حوزه ی اُمنیه و آرزو و آمال و آرمان اینها تصرّف میکنم اینها آرمانگرای بیجهت میشوند، آرزوخواه بیجهت میشوند در اثر غوایت و ضلالت خلقت خدا را تغییر میدهند یعنی در روبنا، بله این میشود در حدّ اینکه «قَدْ خَابَ مَن دَسَّاهَا»(6)میشود آن فطرت را فراموش میکنند به یاد فطرت نیستند «نَسُوا اللَّهَ فَأَنسَاهُمْ أَنفُسَهُمْ»(7)دامنگیرشان میشود و مانند آن.
پرسش: اگر قابل تغییر نیست پس خلود بعضیها در جهنم به خاطر چیست؟
پاسخ: خلود در جهنم برای آن است که اینها کفری پیدا کردند این کفر زایل نیست آن اصلی ثابت است این خلود هم تأیید میکند که آن فطرت محفوظ است اگر آن فطرت از بین برود و اینها طبعاً بشوند یک حیوان درنده یا مار و عقرب جهنّمی خب آن دیگر عذاب نیست میشود عزم آنکه گرفتار این مشکل شدند که خیال کردند بعد از مدّتی انسان عادت میکند رنج نمیبرد غفلت کردند از اینکه آن صاحبخانه ی اصلی که در دنیا فراموش شده بود تدسیس شده بود، دسیسه شده بود، «قَدْ خَابَ مَن دَسَّاهَا»(1)او صاحبخانه ی اصلی است دارد رنج میبرد و خلود را هم او توجیه میکند و از مهمترین مسائل توجیه خلود عذاب و عدم تبدیل عذاب به عزم همین است که آن سرمایه ی اصلی هست یعنی انسانیّت انسان محفوظ است و بیچاره دارد میسوزد آن هم که او فراهم کرده یک امر ثابتی است چون برای او مَلکه شده دیگر بعد از مرگ هم که جا برای توبه نیست تا اینها را مَلکهزدایی را رفع کند آن بیان نورانی حضرت امام صادق(سلام الله علیه) که در رسائل مرحوم شیخ آمده که سؤال کردند این شخص موقّتاً در حدود شصت، هفتاد سال مثلاً معصیت کرده چرا برای ابد باید بسوزد؟ حضرت در جواب فرمود این نیّتش این بود که تا ابد هم بماند معصیت بکند این روایتی که مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) در رسائل نقل کرده، خب این در حدّی که مشکل تجرّی حل بشود در کتاب اصول آمده اما همچنان آن سؤال باقی است که خب شما همه ی شما فقها(رضوان الله علیهم اجمعین) فتوا دادید که گناه ناکرده را کیفر نمیدهند و نیّتش این است که اگر باشد معصیت بکند شما که این را گناه نمیدانید این چطوری نه تنها میسوزد بلکه دائماً میسوزد از این به بعد دیگر مرز رسائل و اینها نیست این حرفها این یک رذیلت است و ثابت است و زوالناپذیر اگر زوالناپذیر است عذاب زوالناپذیر میخواهد.
1) (16) . سوره ی شمس، آیه ی 10.
پرسش: بعضیها میگویند احادیثی که درباره ی نیّت آمده برای اهل سنّت است.
پاسخ: نه خب، خلود؟
پرسش: نه احادیثی که درباره ی نیّت است اصلاً برای اهل سنّت است.
پاسخ: نه، بالأخره این خلود که بیان قرآن کریم است و در روایات ما هم هست که این شخص در مدّت محدودی گناه کرده چرا عذابش نامحدود است؟ خلود عذاب نه تبدیل عذاب به عزم، بعضی خواستند از این دشواری علمی فاصله بگیرند گفتند انسان بعد از مدّتی عادت میکند دیگر عذاب نیست. این سخن ناصواب است عذاب یا گاهی ممکن است انسان بگوید که یک گناه موقّت ممکن است انسان را برای ابد محروم بکند مثل اینکه انسان چشم خودش را کور میکند ولی برای ابد نمیبیند اینها جوابهای ابتدایی است خب حالا کسی که چشمش را کور کرده درست است برای ابد نمیبیند اما این دیگر عذاب نیست چون خیلی از مواقع هست همین افراد نابیناها قاه قاه میخندند و لذّت میبرند اما دائماً بسوزد نیست بله دائماً نمیبیند اما دائماً بسوزد، دائماً در رنج باشد ما نمونهاش را در عالَم نداریم.
به هر تقدیر آنجا آن شاکله نه ذات اقدس الهی به اینها داد نه لازمه ی ذاتی اینهاست.
پرسش:...
پاسخ: این طبعاً این است، طبعاً همینطور است اما یعنی غالباً و طبعاً همینطور است عده ی زیادی را استثنا کرده «إِلَّا الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَتَوَاصَوْا بِالْحَقِّ وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ»(1)طبع انسان اینطور است این در بحثهای «لَقَدْ کَرَّمْنَا بَنِی آدَمَ»(2)و مانند آن گذشت یک توجیه خوبی هم سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) داشتند که بیش از پنجاه آیه در مذمّت انسان است انسان هلوع است، انسان جزوع است، انسان منوع است، انسان قتور است، «کَانَ الْإِنسَانُ أَکْثَرَ شَیْءٍ جَدَلاً»(3)این بیش از پنجاه آیه در مذمّت انسان است و اما آیاتی هم در فضیلت و عظمت انسان است همه ی آن فضایل به فطرت برمیگردد که «إِنِّی خَالِقٌ بَشَراً مِن طِینٍ * فَإِذَا سَوَّیْتُهُ وَنَفَخْتُ فِیهِ مِن رُوحِی»(4)همه به آن برمیگردد و همه ی رذایل هم به «إِنِّی خَالِقٌ بَشَراً مِن طِینٍ» برمیگردد این انسان چون یک جنبه ی طینی و حمأ مسنون و امثال ذلک دارد این بخشاش نه طینِ او و بدنِ او این بخش از انسانیّت او که به طین وابسته است به طبیعت وابسته است آن پنجاه، شصت آیه مذمّت برای توده ی آنهاست اما آن بخشهایی که «کَرَّمْنَا» دارد، «أَحْسَنِ تَقْوِیمٍ»(5)دارد فضایل فراوانی را برای انسان ذکر میکند این برای «نَفَخْتُ فِیهِ مِن رُوحِی» است و امثال ذلک «کَتَبَ فِی قُلُوبِهِمُ الْإِیمَانَ» است، «أَیَّدَهُم بِروحٍ مِنْهُ»(6)است و مانند آن.
بنابراین این شاکله و ساختار روبنا این نه عین ذات است نه جزء ذات است و نه با قضا و قَدر حتمیِ ذات اقدس الهی جعل شده است این دستساز خود انسان است وقتی ملکه شد دیگر دستبردار نیست لذا فرمود: «کُلٌّ یَعْمَلُ عَلَی شَاکِلَتِهِ» این شاکله همان است که میتواند مصداق «فَلَیُغَیِّرُنَّ خَلْقَ اللّهِ»(1)باشد وگرنه آن فطرت اصلی به صورت «لای» نفی جنس تبدیلناپذیری او اعلام شده است «لاَ تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ»(2)است شاکله قابل تغییر است، قابل احداث است، قابل توبه است، قابل تبدیل است، قابل تکمیل است، قابل تضعیف «کُلٌّ یَعْمَلُ عَلَی شَاکِلَتِهِ» بعضی بدند بعضی بدتر، بعضی خوباند بعضی خوبتر فرمود: «فَرَبُّکُمْ أَعْلَمُ بِمَنْ هُوَ أَهْدَی سَبِیلاً» این «أَهْدَی» نسبت به بعضیها افعل تعیین است، نسبت به بعضیها افعل تفضیل است خدا میداند که چه کسی هدایت شدهتر است آن در صورتی که هر دو در مسیر حق باشند یکی بالاتر، یکی میانی اما اگر یکی حق بود یکی باطل، یکی صِدق بود دیگری کذب دیگر اهدای تعیینی است نظیر «أُولُوا الْأَرْحَامِ بَعْضُهُمْ أَوْلَی بِبَعْضٍ» است نه اهدای تفضیلی. «فَرَبُّکُمْ أَعْلَمُ بِمَنْ هُوَ أَهْدَی سَبِیلاً» این فِرَق آنها که ضالّاند خدا میداند آنها که اضلّاند خدا میداند، آنها که مهتدیاند خدا میداند آنها که اهدا هستند خدا میداند یعنی هر روشی را که انتخاب بکنند ذات اقدس الهی میداند برابر همانها هم اینها را کیفر میدهد «قُلْ کُلٌّ یَعْمَلُ عَلَی شَاکِلَتِهِ» این شاکله هم یکبار در قرآن کریم استعمال شده است گرچه بار دیگری که استعمال شده کلمه ی شَکل است که در «ص» است «وَآخَرُ مِن شَکْلِهِ أَزْوَاجٌ»(3)وگرنه شاکله بیش از یکبار در قرآن کریم نیامده، خب.
پرسش:...
پاسخ: انسان فطرتاً به طرف خیر گرایش دارد طبیعتاً که به عالم طبع برمیگردد با حس برمیگردد با بدن باید کار بکند غالب این آیاتی که بیش از پنجاه مورد نزدیک شصت مورد است که «ظَلُوم» است، «جَهُول» است، «هَلُوعاً»(1)است، «مَنُوعاً»(2)است، «جَزُوعاً»(3)است، «أَکْثَرَ شَیْءٍ جَدَلاً»(4)است، «قَتُوراً»(5)است، «بَخیل» است اینها به آن جنبه ی ارتباطش با طبیعت برمیگردد که اگر جنبهاش را با طبیعت تعدیل بکند آن قسمت فطرت راحت است این جهاد در درون هست دیگر بین این قسمت با آن قسمت.
پرسش:...
پاسخ: نه، انسان با این سرمایه خلق شده است که درک میکند که خدا حق است «لَا شَرِیکَ لَهُ»(6)، معاد حق است «لاَ رَیْبَ فِیهِ»(7)این درک را ذات اقدس الهی به انسان داد انسان در دنیا مادامی که سرگرم طبیعت است توجه به آن درک ندارد چون توجه به آن درک ندارد درد را احساس نمیکند چرا آدم مَست درد را احساس نمیکند چرا با تخدیر عضو که بیحسّی موضعی است یا بیهوش کردن کلّ بدن که انسان کلاً در اتاق عمل بیهوش است این بدن را قطعه قطعه میکنند، ارباً اربا میکنند و انسان درد را احساس نمیکند اگر یک آدم وارستهای باشد در همان حال ممکن است خوابِ خوب هم ببیند رابطه ی روح با بدن به وسیله ی اینکه بدن از کار افتاد ضعیف میشود آن روح در دیار مرسلات خودش دارد حرکت میکند این بدن را قطعه قطعه میکنند چون رابطه ی روح با بدن به وسیله ی بدن حفظ میشود این تخدیر شده است درد را احساس نمیکند خیلیها هستند که در اتاق عملاند دارند بدنش را قطعه قطعه میکنند اما بیچارهها درک نمیکنند الآن اگر کسی یک مراسم جشنی داشته باشد برای پسرش یا برادرش صبح تا غروب به فکر استقبال مهمانان و بدرقه مهمانان و پذیرایی مهمانان است مسرور هم هست غروب که مهمانها رفتند همه بدرقه شدند این دفعتاً میبیند پایش میسوزد کفشش را نگاه میکند میبینید میخی که در کفشش بود جوراب را پاره کرده پا را پاره کرده خون آمده خون کفش را گرفته و او اصلاً توجه نمیکرد این خون که الآن نیامده چون او حواسش، توجّهش به جای دیگر بود به درد پا توجّه نکرده بود خیلیها هستند «إِنَّهُمْ لَفِی سْکْرَتِهِمْ یَعْمَهُونَ»(8)مَست دنیایاند چه چیزی تهیه کنند، چه چیزی بخورند گرفتار اجوفیناند وقتی مُردند دفعتاً میبینند «فَإِذَا هُمْ خَامِدُونَ»(9)، «ثُمَّ فِی النَّارِ یُسْجَرُونَ»(10)، «فَإذا هم کذا و کذا و کذا» اینطور است این فطرت بیچاره نمیسوزد این انسان است که میسوزد منتها این فطرت مجرای درک انسان است اگر کسی درک نداشته باشد که سوزشی ندارد که وقتی به هوش آمدند میبینند دارند میسوزند، خب.
1) (26) . سوره ی معارج، آیه ی 19.
2) (27) . سوره ی معارج، آیه ی 21.
3) (28) . سوره ی معارج، آیه ی 20.
4) (29) . سوره ی کهف، آیه ی 54.
5) (30) . سوره ی اسراء، آیه ی 100.
6) (31) . سوره ی انعام، آیه ی 163.
7) (32) . سوره ی آلعمران، آیه ی 9.
8) (33) . سوره ی حجر، آیه ی 72.
9) (34) . سوره ی یس، آیه ی 29.
10) (35) . سوره ی غافر، آیه ی 72.
پرسش:...
پاسخ: آن برق آن آتش هم «یُسَبِّحُ»، آن مار و عقرب هم «یُسَبِّحُ»، آن چوب هم «یُسَبِّحُ».
پرسش: طبیعی انسان است.
پاسخ: طبیعی هم همینطور است آن تسبیح تکوینی و ملکوتی در آتش هم هست در سم هم هست این منافات ندارد که بعضیها نسبت به بعضیها زیانبار باشند آن سنگی که سرِ کسی را میشکند هم سر تسبیحگوی حق است هم آن سنگ در مسئله ی تکوین حساب دیگری دارد، خب.
پس «قُلْ کُلٌّ یَعْمَلُ عَلَی شَاکِلَتِهِ» و این شاکله متعدّد است ولی فطرت واحد است و شاکله جزء ساختار خود آدم است پس آن سخنی که جناب فخررازی و امثال ذلک دارد که نفوس ذاتاً متفاوتاند این ناصواب است البته درجاتشان فرق میکند اما نصاب لازم تکلیف را همه دارند آن اصل تکلیف را که اعتقاد به اصول دین و عمل به فروع دین که برای همه ی ما روشن است نصاب لازم را برای اصول دین و فروع دین همه ی انسانهای مکلّف دارند البته بعضیها خیلی برترش را دارند در برابر آن نعمتی که خدا به آنها داده مسئولیت دیگری دارند مثل اینکه بر وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) نماز شب واجب بود و برخی از کارهای دیگر هم واجب بود که بر دیگران واجب نیست، خب.
«قُلْ کُلٌّ یَعْمَلُ عَلَی شَاکِلَتِهِ فَرَبُّکُمْ أَعْلَمُ» این با «فاء» تفریع شما هر کاری بکنید تحت علم الهی است دیگر ضلالت و هدایت، اهدا و اضل همه ی اینها تحت علم خداست که چه راهی را انتخاب کردی.
پرسش:...
پاسخ: آن هم همینطور است آن نصاب اصلی را دارد ممکن است به اوج کمالات نرسد اما اصلِ اینکه توحید را بپذیرد، نبوّت را بپذیرد، وحی را بپذیرد، درک دارد مثل دیگران است در این جهت فرقی ندارد که بله، آن مقامات والا را کمتر میرسند، خب.
بعد فرمود: «وَیَسْأَلُونَکَ عَنْ الرُّوحِ قُلْ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّی وَمَا أُوتِیتُمْ مِنْ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِیلاً»(1)این هم از غُرر آیات این سوره ی مبارکه ی «اسراء» است سؤال هم همانطوری که قبلاً ملاحظه فرمودید گاهی سؤال استفهامی است، گاهی استعطایی است، گاهی اعتراضی. سؤال استفهامی همین است که مطلبی برای او روشن نیست از کسی میپرسد که این مطلب چیست این لفظ معنایش چیست آن مدّعا با چه اثبات میشود و مانند آن نظیر «فَسْأَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ إِن کُنتُم لاَ تَعْلَمُونَ»(2)که سؤال استفهامی است. سؤال استعطایی یعنی درخواست چیزی «یَسْأَلُهُ مَن فِی السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ»(3)همه از خدای سبحان عطا و عطیّه طلب میکنند از انسان سَخی چیزی میطلبند آن سؤالی که فقیر از غنی دارد سؤال استعطایی است یعنی درخواست عطا، سؤال اعتراضی همین است که در قانون اساسی آمده که مجلس از فلان وزیر سؤال کرده یعنی او را زیر سؤال برده این زیر سؤال بردن یک نحوه اعتراض است که این در قرآن کریم به صورتهای گوناگون ظهور شده «وَقِفُوهُمْ»، «قِفُوهُمْ» یعنی بازداشتشان کنید، چرا؟ «إِنَّهُم مَّسْؤُلُونَ»(4)اینها را بازداشت کنید اینها زیر سؤالاند این سؤال سوم قرآنی سؤال اعتراضی است اگر گفتند مجلس سؤال کرده یعنی آن وزیر را زیر سؤال برده بعد از سؤال هم استیضاح است بعدش هم رأی اعتماد اینها همه مراحل اعتراضی است نه سؤال استفهامی، سؤال استفهامی را در کمیسیون تحقیق و پژوهش و اینها دارند یک سؤال استفهامی است اما وقتی به جایی نرسیدند آن مسئول را زیر سؤال میبرند اینکه «وَقِفُوهُمْ إِنَّهُم مَّسْؤُلُونَ» یعنی اینها زیر سؤال رفتند در این قسمت سؤال استفهامی مراد است «وَیَسْأَلُونَکَ عَنْ الرُّوحِ»(5)نظیر «یَسْألونَکَ عَنِ الْأَهِلَّةِ»(6)، «یَسْأَلُونَکَ عَنِ المَحِیضِ»(7)، «یَسْأَلونک عن کذا و کذا» اینجا هم سؤال میکنند که روح چیست؟ پس سؤال در بین اقسام سهگانه ی سؤال مقصود سؤال استفهامی است نه استعطایی و نه اعتراضی.
اما عمده اینکه روح چیست؟ در قرآن کریم هم نفس انسانی و آنچه که حقیقت انسان را تشکیل میدهد و قِوام انسان به اوست به روح تعبیر شده است که «نَفَخْتُ فِیهِ مِن رُّوحِی»(1)من روحی که منصوب به خودم هست به انسان افاضه کردم هم روحِ به معنای فرشته است که «تَنَزَّلُ الْمَلاَئِکَةُ وَالرُّوحُ»(2)و هم روح به معنای وحی الهی که «یُلْقِی الرُّوحَ مِنْ أَمْرِهِ عَلَی مَن یَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ»(3)که این خدای سبحان روح را بر انبیای الهی القا میکند یعنی وحی الهی را، پس روح گاهی به معنای وحی الهی است، گاهی به معنای فرشته مقرّب است، گاهی هم نفس انسانی آیا مقصود از این روح، روح انسانی است یا آن مَلک مقرّب است یا وحی قرآنی؟
از آن جهت که محور اصلی این بخشهای اخیر سوره ی مبارکه ی «اسراء» درباره ی وحی و نبوّت و اینهاست این تأیید میکند که روحِ قرآنی منظور است وحی الهی از آن جهت که در بعضی از شأن نزولها آمده برخی از یهودیها توطئه کردند از وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) سؤال کنند که روحِ انسانی چیست؟ چون در تورات خوانده بودند که این «مِن أمر رب» است و هر کسی نمیتواند پاسخ بدهد گفتند اگر پاسخ داد مثلاً ـ معاذ الله ـ معلوم میشود پیامبر نیست و اگر گفت «مِنْ أَمْرِ رَبِّی»(4)معلوم میشود پیامبر است چنین چیزی هم نقل شده بنابراین این میشود روح انسانی. راه دیگری هم باشد برای اینکه منظور از این روح، روح به معنای فرشته ی مقرّب باشد آیا جامع اینها ممکن است یا نه؟ سؤال اگر خیلی عمیق باشد ذات اقدس الهی به آنها میفرماید این در سطح جواب شما نیست و از این مطلب سؤال نکنید نظیر «یَسْئَلُونَکَ عَنِ السَّاعَةِ أَیَّانَ مُرْسَاهَا قُلْ إِنَّمَا عِلْمُهَا عِندَ رَبِّی»(5)سؤال میکنند قیامت چه موقع قیام میکند؟ به پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود که به آنها بگو «ثَقُلَتْ فِی السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ» جریان قیامت آن وقتی است که کلّ این نظام متلاشی میشود ما هم متلاشی میشویم چگونه من از جریان قیامت با شما سخن بگویم و خبردار بکنم «قُلْ إِنَّمَا عِلْمُهَا عِندَ رَبِّی»(6)اگر به آن عظمت و جلال باشد پاسخش شفاف است که «إِنَّمَا عِلْمُهَا عِندَ رَبِّی» شما سؤال میکنید قیامت چه موقع قیام میکند؟ چه موقع یک لفظ مرکّب است و سؤالش این است در چه زمانی بازگشتش به امر مرکّب است هم سؤال و هم سائل و هم زمان و زمین برچیده میشود نه جا هست برای اینکه شما سؤال بکنید کجا، نه جا هست برای اینکه سؤال بکنید چه موقع چون چه موقع و کجا رخت برمیبندد «وَالْأَرْضُ جَمِیعاً قَبْضَتُهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ» میشود، «وَالْسَّمَاوَاتُ مَطْوِیَّاتٌ بِیَمِینِهِ»(7)میشود چه موقع و زمانی نمیماند که ما تاریخ به شما بگوییم جایی نمیماند که ما بگوییم در آنجا جا برداشته میشود، زمان برداشته میشود اینطور نیست که نظیر تاریخ هجری یا میلادی باشد که بگوییم در فلان سال اتفاق میافتد سال و ماه و مجموعه ی نظام هستی کلاً برچیده میشود «وَالْسَّمَاوَاتُ مَطْوِیَّاتٌ بِیَمِینِهِ» خب ما در این زمینه چه چیزی بگوییم به شما «قُلْ إِنَّمَا عِلْمُهَا عِندَ رَبِّی لاَ یُجَلِّیهَا لِوَقْتِهَا إِلَّا هُوَ» پس اگر خیلی مهم باشد جریان آن است، اما اگر خیلی مهم نباشد قابل درک باشد درباره ی وحی قرآنی باشد خب خیلی از آیات است که درباره ی قرآن و وحی قرآنی نازل شده است چگونه خدا میتواند بفرماید: «وَمَا أُوتِیتُم مِّنَ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِیلاً»(8)این را مسکوت بگذارد لابد چیزی هست که درکش بسیار دشوار است یا همین «قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّی وَمَا أُوتِیتُم مِّنَ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِیلاً» همین جواب است نه سؤال نکنید یعنی روح از عالَم خَلق نیست از عالم امر است قبلاً هم ملاحظه فرمودید که خلق در قرآن کریم دوتا اصطلاح دارد یک اصطلاح که به معنی مطلق آفرینش است که این مقابل ندارد «اللَّهُ خَالِقُ کُلِّ شَیْءٍ»(9)، «کلّ ما صدق علیه أنّه شیء» از مجرّدات و مادّیات، از ارواح انبیا و اولیا تا ارضین سُفلا همه مخلوق خدای سبحان هستند «اللَّهُ خَالِقُ کُلِّ شَیْءٍ».
یک اصطلاح دیگری در قرآن کریم هست که خَلق در مقابل امر است «أَلاَ لَهُ الْخَلْقُ وَالْأَمْرُ»(1)اما آیا این امر به معنی عالَم امر است یا امر به معنی تدبیر و اداره ی امور است که خدا خالق است یعنی آفریدگار «له الأمر» یعنی پروردگار، آفرید و تدبیر آنها هم به عهده ی اوست هم آفرینش برای اوست، هم پرورش برای اوست آیا امر به این معناست در مقابل خلق است یا به معنای تدبیر است اگر به معنای مقابل عالم خلق باشد این «قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّی» میتواند جواب باشد که روح از عالم طبیعت نیست از عالم امر است.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
«قُلْ کُلٌّ یَعْمَلُ عَلَی شَاکِلَتِهِ فَرَبُّکُمْ أَعْلَمُ بِمَنْ هُوَ أَهْدَی سَبِیلاً (84) وَیَسْأَلُونَکَ عَنْ الرُّوحِ قُلْ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّی وَمَا أُوتِیتُمْ مِنْ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِیلاً (85)»
در جریان شاکله جناب فخررازی و همفکرانشان معتقدند که انسان دارای نفوس متفاوت است ارواح متفاوتاند، حقایقشان متفاوت است بعضی به طرف خیر بعضی به طرف شرّ، بعضی حَسن بعضی قبیح این نفوس متفاوت وقتی به ابدان تعلّق گرفتند بعضیها مؤمناند و بعضیها کافر. دو قول در مسئله را جناب فخررازی نقل میکند قول اول این است که این نفوس متفاوتاند و همین را اختیار میکند، قول دوم آن است که نفوس در حقیقت انسانیّت یکساناند و تفاوتشان عرضی است و میفرماید مختار همان قول اول است و هدایت بعضی و ضلالت بعضی مربوط به تفاوت شاکله و جوهره ی هستی آنهاست با این مبنای جبری که اشاعره قائلاند هماهنگ است لکن این سخن ناصواب است زیرا آیات فراوانی تساوی نفوس را میفهماند، احکام و قوانین اسلام تساوی نفوس را در عصر خلقت میفهمانند اگر تفاوتی هست عرضی است و در ساختار جوهری دخیل نیست.
1) (52) . سوره ی اعراف، آیه ی 54.
بیان ذلک این است که از آیاتی نظیر «وَاللَّهُ أَخْرَجَکُم مِّن بُطُونِ أُمَّهَاتِکُمْ لاَ تَعْلَمُونَ شَیْئاً»(1)که در سوره ی مبارکه ی «نحل» گذشت به خوبی برمیآید که انسان در بدأ پیدایشش از لحاظ علوم رایج حوزه و دانشگاه و مانند آن خالی است مجاری ادراک را که سمع و بصر و قلب است خدا عطا کرد تا از راه شنیدن و مطالعه و گوش دادن و فکر کردن عالِم بشود این عصاره ی آیه ی سوره ی «نحل» است که «وَاللَّهُ أَخْرَجَکُم مِّن بُطُونِ أُمَّهَاتِکُمْ لاَ تَعْلَمُونَ شَیْئاً» اینها علوم مهماناند که بعدها وارد نفس میشوند. از آیه سوره ی مبارکه ی «شمس» برمیآید که یک علوم میزبان و صاحبخانهای را خدای سبحان به هر کسی عطا کرده است فرمود: «وَنَفْسٍ وَمَا سَوَّاهَا * فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا»(2)ذات اقدس الهی بدیِ بد و خوبیِ خوب را به انسانها الهام کرد و انسان با این نفس مُلهمه به دنیا آمده است به بدن تعلّق گرفته اینچنین نیست که از بدیِ ظلم باخبر نباشد، از خوبی عدل باخبر نباشد همانطوری که خدای سبحان به انسان شامّهای داد که این شامّه بوی بد و خوب را تشخیص میدهد، به او سامعهای داد که آهنگ بد و خوب را تشخیص داد، به او ذائقهای داد که غذای بد و خوب را تشخیص میدهد، به او فطرتی داد و نفسی اهدا کرد که حُسن عدل و قُبح ظلم را میفهمد این هم دو مطلب.
درباره ی گرایش فرمود گرایش انسان اینچنین نیست که مثل دانش او باشد او عدل را خوبی عدل را میفهمد و بدی ظلم را میفهمد علمش به عدل و ظلم یکسان است اما گرایش او به این دو یکسان نیست به یک طرف مایل است آن آیه فطرت است که در سوره ی مبارکه ی «روم» مشخص فرمود: «فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْهَا لاَ تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ»(3)این اصل سوم، اصل سوم یعنی اصل سوم تا کسی این اصول را از هم جدا نکند نتیجهگیریاش آسان نیست. در اصل سوم میفهماند که گرایش فرق میکند در اصل دوم دارد دانش فرق نمیکند او بدی را میفهمد همانطوری که میفرماید خوبی را میفهمد اما میلش به بد و خوب یکسان نیست مثل اینکه ذائقه بد و خوب را تشخیص میدهد اما میلش به هر دو که یکسان نیست سامعه میفهمد آهنگ گوشخراش با آن آهنگ گوشنواز فرقشان چیست ولی میلش به یک طرف است.
پس اصل اول آن است که انسان در علوم حصولی نظیر صنایع و حِرَف و امثال ذلک هیچ چیزی نمیداند بعد باید یاد بگیرد مجاری ادراکش هم آن است، اصل دوم آن است که از نظر مسائل ارزشی با سرمایه خلق شده است با علم میزبان خلق شده است خدا فجور و تقوا را به او الهام کرده است اصل سوم آن است که درست است که دانشش نسبت به این دو گروه یکسان است اما گرایشش یکسان نیست «فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْهَا لاَ تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ»(1)او این بچه را رها بکنی به طرف صِدق میرود اینچنین نیست که راستی و دروغ برای او یکسان باشد دروغ را بعد یاد میگیرد، خیانت را بعد یاد میگیرد اوّلین حرفی که میزند راست است دیگر گرایش انسان به طرف فجور و تقوا یکسان نیست گرایش انسان به طرف تقواست دانشش نسبت به هر دو علیالسواست هم میداند عدل حَسن است، هم میداند ظلم قبیح است هر دو را علیالسوا میداند اما میلش به عدل است و از ظلم رنج میبرد این سه اصل، سه اصل یعنی سه اصل.
خدا غریق رحمت کند مرحوم شهید را ایشان در این آداب المتعلّمین فی مفید و مستفیض نوشته طلبه حتماً باید یک مقدار ریاضی بخواند تا بتواند مطلب یک، دو، سه تا از این صفحه چندتا مطلب در نیامده نفهمد ملاّ نخواهد شد این کتاب این صفحه چندتا مطلب دارد فرق این پنجتا مطلب با هم چیست، کدام اصل است کدام فرع، کدام مبناست کدام روبناست گفت حتماً طلبه یک مقدار ریاضی باید بخواند که فکرش فکر ریاضی بشود یک را از دو جدا بکند تا اینچنین نکند ملاّ نمیشود این سه اصل باید مشخص بشود تا به اصول بعدی برسیم این همه یکسان است. آیات دیگر میگوید که قانونی که برای هدایت بشر آمده است علی وزانٍ واحد است این اصل چهارم، اینچنین نیست که بعضیها به بعضی امور مکلّف باشند بعضی مکلّف نباشند همه در برابر قوانین اسلامی مکلّفاند و قانون همه هم یکی است اگر نماز است برای همه است و اگر روزه است برای همه است و اگر حج و زکات است برای همه است و هر کسی در هر حالتی که باشد حکم آن حالت خاص را دارد پس قوانین اسلام، احکام اسلام برای همه علی وزان واحد است این هم از این.
1) (4) . سوره روم، آیه ی 30.
تخلّفی که شده محاکم قضایی برای همه علی وزان واحد است اینطور نیست که یک قانون برای جرمی این قدر باشد با همان جرم برای مجرم دیگر طور دیگر باشد اگر زمانها فرق میکند برای همه فرق میکند، اگر مکانها فرق میکند برای همه فرق میکند اگر گفتند ماههای حرام جریمه ی سنگینتری دارد برای همه دارد، اگر گفتند حرمها جریمه ی سنگینتری دارد برای همه دارد قوانین قضایی و محاکم شرعی برای همه ی مردم علی وزان واحد است این هم یک اصل. جریان برزخ و ساهره ی قیامت و بهشت و جهنم هم برای همه یکسان است هر کسی در برابر عمل خودش عملِ قلبی و قالبی علی وزان واحد محکوم است و مطرح است. این اصول را که پنج، شش اصل مشترکِ مستفاد از قرآن کریم به دست بیاوریم معلوم میشود که انسانها نمیتوانند حقایق گوناگون داشته باشند اگر حقایق گوناگون دارند چگونه احکام مساوی، محاکم مساوی، پاداش و کیفر مساوی دارند لابد حقایقشان یکی است اصولی هم که مسئله اختیار را ثابت میکند «قُلِ الْحَقُّ مِن رَبِّکُمْ فَمَن شَاءَ فَلْیُوْمِن وَمَن شَاءَ فَلْیَکُفُرْ»(1)علی وزان واحد است، «إِنَّا هَدَیْنَاهُ السَّبِیلَ إِمَّا شَاکِراً وَإِمَّا کَفُوراً»(2)علی وزان واحد است، «لاَ إِکْرَاهَ فِی الدِّینِ»(3)که هر گونه جبری را نفی میکند علی وزان واحد است پس همگان مختارند، همگان آزادند، همگان از اکراه مصوناند، همگان از جبر مصوناند قوانین همه یکی، محاکم همه یکی، پاداش و کیفر هم یکی این نشان میدهد که بستر انسانیّت که نفس انسانی است واحد است نعم، شاکلهها فرق میکند این شاکله ساخته ی خود آدم است شاکله این ساخته ی پدر و مادر اوست، شاکله ساخته ی محیط اوست اما هیچ کدام از این شواکل اختیار را از انسان نمیگیرد درست است ممکن است او را با دشواری همراه بکند ولی او همچنان مختار هست البته اگر کسی با صعوبت و دشواری مبارزه کرد به کمال برتر رسید پاداش بیشتری میگیرد این اصل کلّی برای همه است اما اینچنین نیست که شاکلهها فرق بکند، گوهرها فرق بکند بعضی به طرف خیر ذاتاً مایل باشد یا قضای الهی افرادی را به طرف خیر بکشاند، افرادی را به طرف شرّ بکشاند بدون اختیار آنها، بدون اراده ی آنها اینچنین نیست انسان در تمام حالات مختار است آن معصوم هم مختارانه معصوم است، آن عاصی هم مختارانه عاصی است.
مطلب دیگر اینکه در سوره ی مبارکه ی «اسراء» و همچنین «نحل» این مضمون گذشت که ذات اقدس الهی درباره ی عدهای که حلال و حرام برای آنها یکسان است فرمود شیطان درباره ی اینها با این اصل رفتار میکند «وَشَارِکْهُمْ فِی الْأَمْوَالِ وَالْأَوْلاَدِ»(1)، «شَارِکْهُمْ فِی الْأَمْوَالِ» اگر کسی به سوء اختیار خودش به طرف ربا و رشوه و امثال ذلک رفت شیطان شریک مال اوست چون حرام را وارد کرده، اگر کسی چشمِ ناپاک دارد نامحرمی را در خیابان ببیند با همان انگیزه در بستر با محرم خودش نکاح میکند آن فرزند گرفتار «وشارکهم فی الأولاد» میشود بعد از امام(سلام الله علیه) سؤال کردند چطوری انسان شریک ولد میشود این شخص هم پسر زید است هم پسر شیطان فرمود راهش همان است «وَشَارِکْهُمْ فِی الْأَمْوَالِ» راهش مشخص است «وَالْأَوْلاَدِ» راهش مشخص است «وَشَارِکْهُمْ فِی الْأَمْوَالِ وَالْأَوْلاَدِ»، خب اگر کسی با سوء اختیار خودش که این کجراهه را رفته آن طفلی هم که به دنیا میآید در قیامت از پدر انتقام میگیرد ولی اختیارش همچنان محفوظ است آن نصاب کلّی را داراست البته سخت است چنین بچهها به مقامات اولیا برسد ولی اصلِ آن اختیار و آن نصاب لازم که فطرت الهی است «لاَ تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ»(2)آن هرگز عوض نمیشود احکام اوّلیه هم برای او محفوظ است.
بنابراین وقتی که از وجود مبارک امام(سلام الله علیه) سؤال میکنند که «الشقیّ مِن شقیّ فی بطن اُمّه»(3)یعنی چه این روایت درباره شقی است درباره ی سعید نیست آنکه مرحوم صدوق(رضوان الله علیه) در کتاب شریف توحید نقل میکنند این است که بارها هم این حدیث شریف خوانده شد وجود مبارک حضرت(سلام الله علیه) فرمود که معنای «الشقیّ من شقیّ فی بطن اُمّه» این است که وقتی کودک در زِهدان مادر هست ذات اقدس الهی میداند این وقتی که به دنیا آمده به سوء اختیار خودش با اینکه میتواند کجراه نرود عملِ گناه میکند «إنّه سیعمل عمل الأشقیاء» فرمود معنای «الشقیّ من شقیّ فی بطن اُمّه» این نیست که در رَحِم که هست قضا و قدر اینچنین رقم خورده که الاّ و لابد او باید بیراهه برود اینچنین نیست معنایش این است که «إنّ الله سبحانه و تعالی یعلم» که این شخص «إذا تولَّدَ» این شخص «سیعمل أعمال الأشقیاء» قهراً «السعید من سعد فی بطن امّه» هم معنایش همین است پس برای همیشه انسان آزاد است، برای همیشه «لاَ إِکْرَاهَ فِی الدِّینِ»(4)هست، برای همیشه «قُلِ الْحَقُّ مِن رَبِّکُمْ فَمَن شَاءَ فَلْیُوْمِن وَمَن شَاءَ فَلْیَکُفُرْ»(5)هست، برای همیشه «إِنَّا هَدَیْنَاهُ السَّبِیلَ»(6)هست، «وَهَدَیْنَاهُ النَّجْدَیْنِ»(7)هست و مانند آن.
پس این شاکله را خود انسان یا ساختار درونی او را پدر و مادر و مانند این میسازد این روایت نورانی هم از وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) هست هم مرحوم صاحب وسائل (رضوان الله علیه) در کتاب مکاسب محرمه نقل کرد هم در جوامع روایی ما هست که حضرت فرمود: «کسب الحرام یَبین فی الذریّة»(1)بالأخره مال حرام در ذریّه ظهور میکند چه رسد به فرزند اول و دوم، خب بالأخره همین است که نطفه میشود، همین است که بعد به صورت فرزند در میآید دیگر حضرت فرمود: «کسب الحرام یَبین فی الذریّة» خب این پدر مؤثر است و مقصّر، مادر مؤثر است و مقصّر لکن اختیار را از کودک نمیگیرند، بنابراین شاکله را خود انسان میسازد زمینهاش را البته محیط و غذای پدر و مادر و اینها فراهم میکند ولی هیچ کدام از اینها باعث سلب اختیار نمیشود برای اینکه اگر انسان مجبور میشد آن اصول کلّیه محکَّم نبود آن اصول کلیّه نشان میدهد که قانون همه یکی، محاکم همه یکی، پاداش و کیفر همه یکی، بهشت و جهنّم همه یکی معلوم میشود اصلْ واحد است و هیچ کسی در کار خودش مجبور نیست.
این سخن جناب فخررازی بر اساس همان مکتب باطل جبر اشعری نشأت گرفته است که ایشان بعد از اینکه دو قول نقل کرد فرمود: «و المختار عندی القسم الأول» که نفوس در جوارحشان مختلف است. مرحوم امینالاسلام(رضوان الله علیه) دارد که این آیه اَرجا آیهای است که در قرآن کریم است(2)البته به نظر بعضیها چون بعضیها ارجا آیه را آیات دیگر میدانند امیدبخشترین آیه این آیه است آنها که شاکله ی خود را با فطرت الهی هماهنگ کردند و هماهنگ نگه داشتند البته برای آنها خیلی امیدبخش است.
پرسش:...
پاسخ: نه، ساختار بدنیاش این است ابزار ناقص در دست اوست آنکه عطا میکند «فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْهَا لاَ تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ»(1)است، «نَفَخْتُ فِیهِ مِن رُوحِی»(2)آن دیگر آلوده نیست منتها او وقتی وارد محیط آلوده شد ابزارش سخت است دیگر.
پرسش:...
پاسخ: خیلی آسان برمیگردد یعنی اگر بخواهد توبه کند از آن طرف فیض ذات اقدس الهی فراوان است دیگر برای او دشوار است اما نسبت به ذات اقدس الهی که «مقلّب القلوب و الأبصار» است که سخت نیست اگر توبه کرد جدّاّ برگشت خدای سبحان «فَأَمَّا مَنْ أَعْطَی وَاتَّقَی * وَصَدَّقَ بِالْحُسْنَی * فَسَنُیَسِّرُهُ لِلْیُسْرَی»(3)فرمود ما کار را برایش آسان میکنیم.
پرسش: بنا بر این آیه ایشان نمیتواند توجه کند.
پاسخ: چرا، اختیار را که از آدم سلب نمیکند که البته سخت است.
پرسش:...
پاسخ: بله، خب سخت است اما فرمود اگر کسی «مَنْ أَعْطَی وَاتَّقَی * وَصَدَّقَ بِالْحُسْنَی * فَسَنُیَسِّرُهُ لِلْیُسْرَی» ما آسان میکنیم دیگر این توبه برای همین است، رجوع برای همین است، التجا برای همین است.
پرسش:...
پاسخ: عاقبت به خیر نمیشود به سوء اختیار خودش نه اینکه قهراً شده این روایت را هم به مناسبتی مرحوم کاشفالغطا(رضوان الله علیه) نقل کرده در همین بحث تفسیر نقل شده مرحوم کاشفالغطا(رضوان الله علیه) در همان اوایل کشفالغطا از معجزات وجود مبارک حضرت امیر(سلام الله علیه) نقل میکند که درباریان اموی خواستند ببینند که وجود مبارک حضرت امیر قبل از معاویه رحلت میکنند یا بعد از او چون میدانستند علیبنابیطالب عالِم به غیب است یک عده جاسوس فرستادند از شام به کوفه وجود مبارک حضرت امیر مشغول سخنرانی بود مرحوم کاشفالغطا نقل میکند که این شخص آمده گفته من از شام آمدم دیگران گفتند شام چه خبر است؟ گفت معاویه مُرد خیلیها خوشحال شدند و به عرض حضرت امیر رساندند که این میگوید معاویه مُرد حضرت اعتنا نکرد، بار دوم گفتند و خیلی خوشحال شدند و به حضرت امیر عرض کردند حضرت اعتنا نکرد، بار سوم باز هم حضرت امیر اعتنا نکرد بعد بالأخره پرده برداشت فرمود معاویه نمرد و نمیمیرد مگر اینکه فتنهای به پا بکند همان در مسجد کوفه فرمود مگر اینکه فتنهای به پا بکند عدهای را بشوراند وارد این مسجد بشوند از این در بیاورند پرچمش هم به دست فلان کس باشد همان یکی از آنهایی که پای منبر حضرت نشسته بود فرمود پرچمش هم به دست توست عرض کرد من یا علی؟ فرمود بله تو، نکن ولی میکنی فرمود نکن ولی میکنی این یعنی چه؟ یعنی مجبور نیستی فرمود او حِیله کرده ببیند من زودتر میمیرم یا او؟ او نمیمیرد مگر اینکه فتنهای به پا بکند عدهای را بشوراند از این در مسجد هم وارد بشوند پرچمش هم به دست همین شخص باشد این عرض کرد من یا علی؟ فرمود بله تو ولی نکن لکن میکنی این بیان لطیف را مرحوم کاشفالغطا در اوایل کشفالغطا نقل کرده، خب اینکه حضرت فرمود نکن ولی میکنی یعنی مختاری دیگر.
پرسش:...
پاسخ: نه، حضرت میفرماید توبه بکن ولی میدانم نمیکنی به سوء اختیار مثل اینکه ذات اقدس الهی فرمود توبه بکن ولی نمیکنی این امر را خدای سبحان دارد امر تشریعی ولی علم غیب تکوینی دارد اگر کسی به دستور خدا عمل نکند خدا میداند که به او امر کرده بکن و میداند که او نمیکند میداند بر اساس علم غیب که این نمیکند به سوء اختیار خودش.
پرسش:...
پاسخ: همان شاکله؟
پرسش:...
پاسخ: نه، علمِ الهی تابع شاکله است چون این شخص شاکله ساخت و برابر شاکله عمل میکند خدای سبحان میداند که این شخص چه موقع شاکله میسازد؟ چطور برابر شاکله عمل میکند؟ چطور دستور پیغمبر را زیر پا میگذارد و مانند آن چون او میکند خدا میداند نه آن خیال باطل جبری که چون خدا میداند این کار باید بشود میشود جبر، خدا کار خودش هم میداند اگر علمِ خدا علم ازلی علّت عصیان باشد یا علّت جبر باشد ـ معاذ الله ـ خود خدا هم باید مجبور باشد که برای اینکه خودش میداند دارد چه کار میکند قبل از اینکه بکند میداند علم خدا باعث جبر نیست چون اینچنین میشود خدا میداند نه چون این خدا میداند حتماً باید اینچنین بشود میداند که فلان شخص شاکله میسازد و میداند که چقدر طول میکشد تا شاکله ساخته بشود میداند که میتواند این ساخته را به هم بزند ولی نمیزند و میداند که برابر این شاکله عمل میکند چون اینچنین است خدا میداند نه چون خدا میداند الا و لابد این شخص باید بیراهه برود.
پرسش:...
پاسخ: بله دیگر اول اینچنین است مثل اینکه ما بگوییم «کلٌّ یُفتی علی فتوا» اول میشود مجتهد، برابر اجتهادش فتوا میدهد اینچنین نیست این وقتی به دنیا آمده فتوا بدهد که اگر گفته شد هر کسی با رأی خودش فتوا میدهد یعنی هر کسی در طیّ سالیان متمادی اجتهاد خاص پیدا میکند بعد برابر آن اجتهاد فتوا میدهد نه اینکه در سالروز میلادش، در زادروز میلادش عمل بکند عمل که اینچنین نیست که.
پرسش:...
پاسخ: نه، اول مؤمن را ذکر کرده بعد ظالم را ذکر کرده بعد جمعبندی کرده فرمود شاکله، مگر افراد مؤمناً به دنیا میآیند؟ مگر افراد ظالماً به دنیا میآیند یا ظلم و ایمان عمل اختیاری افراد است کسب میشود؟ فرمود: «وَنُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ مَا هُوَ شِفَاءٌ وَرَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِینَ» این یک، «وَلاَ یَزِیدُ الظَّالِمِینَ إِلَّا خَسَاراً»(1)این دو، «وَإِذَا أَنْعَمْنَا عَلَی الْإِنسَانِ أَعْرَضَ وَنَأی بِجَانِبِهِ وَإِذَا مَسَّهُ الشَّرُّ کَانَ یَئُوساً»(2)همین ظالمین این سه، «قُلْ کُلٌّ یَعْمَلُ عَلَی شَاکِلَتِهِ» مؤمنین یک طور، ظالمین یک طور مگر اینها در زادروز ولادتشان یک عده مؤمن بودند یک عده ظالم؟ همانطوری که «وَاللَّهُ أَخْرَجَکُم مِّن بُطُونِ أُمَّهَاتِکُمْ لاَ تَعْلَمُونَ شَیْئاً»(3)«والله أخرجکم من بطون امّهاتکم لا تعملون شیئا» نه مؤمن بودند نه کافر بعد ایمان و کفر را با حُسن اختیار یا سوء اختیار پذیرفتند بعد شاکله ساختند این آیه که اول نازل نشده که فرمود یک عده مستقیم رفتند شدند مؤمن، یک عده کجراهه رفتند شدند ظالم آنگاه آن مؤمنین «یعملون علی شاکلتهم» این ظالمین «یعملون علی شاکلتهم»، خب.
«قُلْ کُلٌّ یَعْمَلُ عَلَی شَاکِلَتِهِ فَرَبُّکُمْ أَعْلَمُ بِمَنْ هُوَ أَهْدَی سَبِیلاً» در صحیفه ی سجادیه در دعای نورانی امام سجاد(سلام الله علیه) دعای چهارم آنجا این واژه شاکله به کار رفته دارد «اللَّهُمَّ وَ أَوْصِلْ إِلَی التَّابِعِینَ لَهُمْ بِإِحْسَانٍ الَّذِینَ یَقُولُونَ رَبَّنَا اغْفِرْ لَنَا وَ لِإِخْوَانِنَا الَّذِینَ سَبَقُونَا بِالْإِیمَانِ خَیْرَ جَزَائِکَ» که «الَّذِینَ قَصَدُوا سَمْتَهُمْ وَ تَحَرَّوْا وِجْهَتَهُمْ وَ مَضَوْا عَلَی شَاکِلَتِهِمْ» اینها به همان روش و طریقه و سیره حرکت کردند شاکله یعنی سیره، سیره را خود انسان میسازد اینهایی که تبدیل کردند دستور به توبه دادند این همه مشرکین بودند که برگشتند این همه بعضیها مسلمانها بودند که مرتد شدند راه برای دو طرف تا زمان مرگ باز است اینطور نیست که راه یک طرفه باشد یک عده ایمان آوردند، یک عده کفر ورزیدند، یک عده عاقبت به خیر شدند، یک عده عاقبت به شرّ شدند در همه ی حالات انسان مختار است پس شاکله را خودش میسازد بعد برابر آن شاکله دارد حرکت میکند.
پرسش:...
پاسخ: «قُلْ کُلٌّ یَعْمَلُ عَلَی شَاکِلَتِهِ» یعنی هر کسی بر طریقه ی خودش طریقه را خودش انتخاب کرده دیگر نه شاکلة الله ضمیر «هـِ» به آن شخص برمیگردد شاکله ی او یعنی طریقه ی او آن تشکّلی که خودش ساخته، آن راهی که خودش ساخته برابر او هم عمل میکند بعد از اینکه فرمود یک عده مؤمناند، یک عده ظالم و ظالمین اینچنیناند که «کَانَ یَئُوساً»(1)فرمود: «کُلٌّ یَعْمَلُ عَلَی شَاکِلَتِهِ»، خب.
«فَرَبُّکُمْ أَعْلَمُ بِمَنْ هُوَ أَهْدَی سَبِیلاً» بعد فرمود: «وَیَسْأَلُونَکَ عَنْ الرُّوحِ قُلْ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّی وَمَا أُوتِیتُمْ مِنْ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِیلاً» این سؤالی که کردند که در بحث دیروز روشن شد که سؤال استفهامی داریم و استعطایی داریم و اعتراضی این سؤال، سؤال استفهامی است که سؤال میکنند که روح چیست؟ روح هم در قرآن کریم بر موارد متعدّد، مصادیق زیادی اطلاق شده است هم بر روح انسانی اطلاق شده است که «وَنَفَخْتُ فِیهِ مِن رُوحِی»(2)و هم بر وحی و ایحا اطلاق شده است هم بر فرشتهای از فرشتگان مقرّب اطلاق شده است آیا حقیقت واحدی دارد اینها افراد آن حقیقتاند یا اینها انواعیاند یا درجات یک واقعیّتاند اینها در خلال بحث باید انشاءالله روشن بشود.
عمده آن است که گاهی سؤال شفاف است خب جواب برابر همان سؤال ارائه میشود، گاهی سؤال شفاف نیست از جواب میفهمیم که محور سؤال چیست در آن سؤالات دیگر نظیر «یَسْألونَکَ عَنِ الْأَهِلَّةِ» اگر معلوم نیست محور سؤال چیست از جواب معلوم میشود که محور سؤال اهداف و اغراض تشکّلات گوناگون ماه هست که ماه چرا اینچنین است گاهی هلال است، گاهی نیمبدر است، گاهی بدر است، گاهی در محاق است و مانند آن «قُلْ هِیَ مَوَاقِیتُ لِلنَّاسِ وَالحَجِّ»(1)برای اینکه تقویم که در همه ی عصر و مصر نبود در گذشته که اینچنین نبود یک تقویم طبیعی است آفتاب نمیتواند تقویم طبیعی باشد مگر برای خواص اما ماه کاملاً میتواند تقویم طبیعی باشد که چه موقع اول ماه است، چه موقع دوم ماه، چه موقع چهارده ماه است، چه موقع 29 ماه این تشکّلات نشانه ی اول و وسط و آخر ماه است «یَسْألونَکَ عَنِ الْأَهِلَّةِ قُلْ هِیَ مَوَاقِیتُ لِلنَّاسِ وَالحَجِّ» این معلوم است که محور سؤال چیست، «یَسْأَلُونَکَ عَنِ المَحِیضِ»(2)از آن جواب معلوم میشود و مانند آن، اما از این «یَسْأَلُونَکَ عَنِ الرُّوحِ» آیا میشود از نحوه ی جواب فهمید که منظور از این روح چیست یا نه؟ اجمالاً میشود فهمید که «قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّی» این در عالَم امر است این عالم امر اگر در مقابل عالم خلق باشد همانطور که سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) استشهاد کردند یعنی این جزء مجرّدات است برای اینکه خدای سبحان عالَم را تقسیم کرده به «أَلاَ لَهُ الْخَلْقُ وَالْأَمْرُ»(3)و امر را هم از سنخ ملکوت میداند که «إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَیْئاً أَن یَقُولَ لَهُ کُن فَیَکُونُ * فَسُبْحَانَ الَّذِی بِیَدِهِ مَلَکُوتُ کُلِّ شَیْءٍ»(4)اشیا از آن جهت که سیر افقی دارند با خودشان رابطه دارند این نشئه مُلک است زِمام اشیا که به دست خداست ربط کلّ شیء الی الله آن ملکوت اوست که آن با امر است دیگر نه متزمّن است نه متمکّن اینکه فرمود: «إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَیْئاً أَن یَقُولَ لَهُ کُن فَیَکُونُ» بعد با «فاء» تفریع فرمود: «فَسُبْحَانَ الَّذِی بِیَدِهِ مَلَکُوتُ کُلِّ شَیْءٍ» با تسبیح هم آغاز کرده نه با تبارک معلوم میشود که سخن از مُلک نیست تا «تَبَارَکَ الَّذِی بِیَدِهِ الْمُلْکُ»(5)باشد بلکه سخن از ملکوت است که «فَسُبْحَانَ الَّذِی بِیَدِهِ مَلَکُوتُ کُلِّ شَیْءٍ» آنجا جای نزاهت است و تجرّد است و سبّوح و قدّوس است فرمود: «فَسُبْحَانَ» اینجا یعنی «تَبَارَکَ الَّذِی بِیَدِهِ الْمُلْکُ» جای برکت است و با «تَبَارَکَ» شروع شده، خب آن میشود امر اگر امر از سنخ ملکوت است از جواب میشود فهمید که روحِ مورد سؤال هم از عالَم امر است نه از عالم خَلق حالا اقسام روح چندتاست، آیات قرآن در این زمینه چیست، آیا این جواب تام است یا نه در نوبت بعد.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
«وَنُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ مَا هُوَ شِفَاءٌ وَرَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِینَ وَلاَ یَزِیدُ الظَّالِمِینَ إِلَّا خَسَاراً (82) وَإِذَا أَنْعَمْنَا عَلَی الْإِنسَانِ أَعْرَضَ وَنَأی بِجَانِبِهِ وَإِذَا مَسَّهُ الشَّرُّ کَانَ یَئُوساً (83) قُلْ کُلٌّ یَعْمَلُ عَلَی شَاکِلَتِهِ فَرَبُّکُمْ أَعْلَمُ بِمَنْ هُوَ أَهْدَی سَبِیلاً(84) وَیَسْأَلُونَکَ عَنْ الرُّوحِ قُلْ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّی وَمَا أُوتِیتُمْ مِنْ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِیلاً (85)»
بعد از اینکه فرمود قرآن هدایت است برای همه ی مردم برابر آیه سوره ی مبارکه ی «بقره» که «شَهْرُ رَمَضَانَ الَّذِی أُنْزِلَ فِیهِ الْقُرْآنُ هُدیً لِلنَّاسِ»(1)برای همه ی مردم لکن در بخشهایی از قرآن کریم فرمود این «هُدیً وَبُشْرَی لِلْمُؤْمِنِینَ»(2)است، «رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِینَ» است و شفا برای مؤمنین است مشابه آنچه که در سوره ی مبارکه ی «فصلت» آمده، در سوره ی مبارکه ی «فصلت» آیه 44 اینچنین است «قُلْ هُوَ لِلَّذِینَ آمَنُوا هُدیً وَشِفَاءٌ وَالَّذِینَ لاَ یُؤْمِنُونَ فِی آذَانِهِمْ وَقْرٌ» معلوم میشود ایمان و کفر به اختیار خود آدم است عدهای با حُسن اختیار خود از قرآن بهره میبرند میشود «هُدیً وَبُشْرَی لِلْمُؤْمِنِینَ» عدهای با سوء اختیار خود از قرآن استفاده نمیکنند میشود «وَلاَ یَزِیدُ الظَّالِمِینَ إِلَّا خَسَاراً» هر دو را، هر دو کار را به خود افراد نسبت میدهد که یک عده ایمان آوردند و بهره بردند، یک عده ظلم ورزیدند و خسارت دیدند آنگاه درباره همین ظالمانی که خسارت دیدند فرمودند اگر ما نعمت ظاهری هم به اینها بدهیم اینها «أَعْرَضَ وَنَأی بِجَانِبِهِ» نعمت باطنی دادیم ظلم ورزیدند، نعمت ظاهری داریم اعراض کردند همینهایی که از قرآن اعراض کردند «إِذَا أَنْعَمْنَا عَلَی الْإِنسَانِ أَعْرَضَ وَنَأی بِجَانِبِهِ» به جای شکر نعمت کفران نعمت را پیشه میگیرند.
بنابراین این گروه هم از نعمت معنوی بهره ی صحیح نمیبرند هم از نعمت مادی، چه اینکه مؤمنان هم از نعمت معنوی بهره میبرند چون «هُدیً وَبُشْرَی لِلْمُؤْمِنِینَ»(1)است هم از نعمت مادی وقتی مؤمن نعمت مادی نصیبش شد میگوید «هذَا مِن فَضْلِ رَبِّی»(2)بنابراین این چهار قِسم را قرآن کریم به صورت مشروح و مبسوط بیان کرده نعمت ظاهری، نعمت باطنی عدهای از نعمت ظاهری و نعمت باطنی بهره میبرند میشوند مؤمن، عدهای هم از نعمت باطنی خود را محروم میکنند، هم از نعمت ظاهری بهره ی سوء میبرند میشوند ظالمین و کافرین بعد از اینکه این عناصر محوری بحث را خوب شرح داد آنگاه فرمود: «کُلٌّ یَعْمَلُ عَلَی شَاکِلَتِهِ» که این تنوین آن مضافالیه را نشان میدهد یعنی کلّ واحد از مؤمنین و کافرین، کلّ واحد از عادلان و ظالمان اینها «یَعْمَلُ عَلَی شَاکِلَتِهِ» و مشخص شد که این شاکله، شاکله ی ایمان و کفر به وسیله ی خود انسان ساخته میشود آنکه به وسیله ذات اقدس الهی ساخته شد شاکله ی فطرت توحیدی است هم «کلّ مولود یولد علی الفطرة»(3)را تعیین میکند، هم آیه ی سوره ی مبارکه ی «روم» این را تأیید میکند که «فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْهَا»(4)هم آیه سوره ی مبارکه ی «شمس» تشریح میکند که «وَنَفْسٍ وَمَا سَوَّاهَا * فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا»(5)هم ادله ی دیگر.
بنابراین این شاکله ی ایمان و کفر دستساز خود انسان است وگرنه آنچه را که خدای سبحان آفرید فطرت توحید است و لاغیر یک شاکله ی دیگری است که آن شاکله هم متنوّع و مختلف است، هم اختلافش منشأ برکت است و آن در اثر استعدادهای گوناگون است چون بالأخره بشر نیازمند به علوم فراوان است یک و فنون متعدّد است دو و هیچ بشری به تنهایی جامع همه ی علوم و همه ی فنون باشد نیست این سه، پس اختلاف ضروری است چهار، این اختلاف رحمت است بعضی باید استعداد علمی داشته باشند بعضی استعداد عملی، بعضی استعداد اجرایی داشته باشند بعضی استعداد قضایی علوم هم مختلف است بعضی باید مستعدّ علوم تجربی باشند بعضی مستعدّ علوم تجریدی، علوم تجربی هم شُعب فراوان دارد علوم تجریدی هم شعب فراوان دارد این اختلاف استعدادها زمینه برای فراگیری علوم متعدّد، فنون متعدّد، صنایع متعدّد، حرفههای متعدّد است این عین رحمت است اینکه گفته شد «الناس معادن کمعادن الذّهب والفضّة»(6)آنچه که به این معنا برمیگردد یعنی به اختلاف استعداد، به اختلاف گرایشها، به اختلاف سلیقهها نعمتی است برای اینکه تساوی در اینجا هم نقص است هم زیانبار اگر همه ی بشرها گرایش به علمِ طب میداشتند همه میشدند طبیب در عین حال که طب محترم است و طبیب محترم مع ذلک این عین نقص بود برای اینکه سایر حرفهها میماند اگر همه مهندس بشوند سایر حرفهها میماند، همه روحانی بشوند سایر حرفهها میماند، همه ادیب بشوند سایر حرفهها میماند هم علوم انسانی باید رشتههای گوناگون داشته باشد، هم علوم تجربی، هم علوم تجریدی آنجا که اختلاف هست و رحمت است در عین حال که به مبادی قابلی و شرایط خاص مرتبط است استنادشان به ذات اقدس الهی نه تنها مشکلی ندارد رحمت است این روایت را مرحوم کلینی(رضوان الله علیه) در روضه ی کافی یعنی جلد هشت کافی که بخش پایانی کافی است آنجا این روایت را نقل کرده که «الناس معادن کمعادن الذّهب والفضّة» آنگاه انبیای الهی آمدند این معادن را اِثاره میکنند ثوره یعنی شکفتن، اثاره یعنی شکوفا نمودن کار انبیای الهی آن است که «یُثِیرُوا لَهُمْ دَفَائِنَ الْعُقُولِ» که در خطبه ی اول نهجالبلاغه است ثوره میکنند، شکوفا میکنند، شکفته میکنند این استعدادها را به فعلیّت میآورند تا اینها آن استعدادهای شکفتهشان را وقتی به فعلیّت رسیده دیدند دوباره برگردند یک خدمت متقابلی به ادله ی نقلی بکنند یعنی انبیا(علیهم السلام) این استعدادها را شکوفا کردند «یُثِیرُوا لَهُمْ دَفَائِنَ الْعُقُولِ» شد طبق خطبه ی اول نهجالبلاغه علما که آن دفینههای عقلیشان به فعلیت رسید به خدمت روایات و آیات میروند «یثیروا دفائن النقول» میشود این مجتهدان فراوانی که از یک آیه یا یک روایت چندین حکم فقهی استفاده میکنند اینها مردان الهیاند که «اثارنا دفائن النقول» الآن شما میبینید بخش وسیع مکاسب مرحوم شیخ با یک روایه عروه ی واثقی حل شده است در جریان بیع فضولی و هر کتاب فقهی فَحل دیگری را سر بزنید همین طور است یک روایت را وقتی به دست مرحوم صاحب جواهر دادید به دست مرحوم آخوند دادید، به دست مرحوم شیخ دادید اینها «یثیروا لنا دفائن النقول» این همه مطالب را از همین روایت در آوردند دیگر این «رُفِع عن امّتی تسع»(7)بیش از یک خط نیست این همه مطالب عمیق برائت اصول را همه از همین یک خط در آوردند دیگر این میشود «یثیروا لنا دفائن النقول» متقابلاً دوباره همان روایات یک سلسله دفائن عقول آنها را اثاره میکند همین شیخ انصاری وقتی خدمت یک آیه یا یک روایت میرود به برکت آنها آن دفینههایی که در درونِ درون او نهادینه شده است میبینید شکوفا میشود که دیگر آن روایت نمیتواند یک طلبه ی مبتدی را شکوفا کند این تعامل متقابل عقل و نقل که گاهی «یثیروا لنا دفائن العقول» میشود، گاهی «یثیروا لنا دفائن النقول» میشود الی یوم القیامه ادامه دارد، خب اینها همهاش برکت است اینگونه از استعدادهای مختلف را به ذات اقدس الهی اسناد دادن عین رحمت است بگویند چرا این شخص ذوق شعری دارد فلان شخص ذوق شعری ندارد بسیار خب، حالا عکس کردیم مگر از نظر جهانبینی مشکل حل شد زید به جای عمرو شاعر شد، عمرو به جای زید مهندس شد «الکلام، الکلام» همه مهندس بشوند تساوی است ولی نقص، همه ادیب باشند تساوی است ولی نقص، کمال در همین تفاوت است حالا علل و عوامل قابلی نقش دارند خانواده نقش دارد، غذا نقش دارد، شیر نقش دارد، محیط دبستان و دبیرستان نقش دارد، محیط جامعه نقش دارد آنها مبادی قابلیاند اینها هیچ مشکلی نیست اینها را به مبادی قابلی نسبت بدهیم صحیح است، به مبدأ فاعلی اسناد بدهیم صحیح است چون هیچ کدام جبر و اکراهی را به همراه ندارد بالأخره این شخص ادیب است دیگر کسی او را مجبور نکرده که در مدح کسانی شعر بگوید که در روایات آمده «احثوا فی وجوه المدّاحین التراب»(8)خب این هم میتواند دعبل خزایی بشوند، این هم میتواند مانند مدّاحان دیگر بشود اگر کسی طبیب شد اگر کسی مهندس شد راه برای حلال و حرام هر دو طرف به روی او باز است بنابراین اختلاف استعداد اگر شاکله به این معنا باشد گرچه مبادی قابلی بیاثر نیستند اما اسناد اینها به ذات اقدس الهی نه تنها نقص نیست رحمت است که «الناس معادن کمعادن الذّهب والفضّة»(9)ولی درباره ی ایمان و کفر هرگز شاکله ی کسی کفر نیست و هرگز کسی ظالماً یا کافراً خلق نشده «کل مولودٌ یولد علی الفطرة»(10)سوره ی مبارکه ی «روم» این است، سوره ی مبارکه ی «شمس» این است آیات فراوان این است در همان بخشهای دیگر همین سوره ی مبارکه ی «اسراء» که آیاتش قبلاً خوانده شد آنها هم تشریح میکند که هیچ کسی در کارگاه الهی مورد ستم قرار نمیگیرد «وَلاَ یُظْلَمُونَ فَتِیلاً» این یک چیز مختصری که انسان با دو انگشت خود این را مفتول میکند این را میگویند فَتیل فرمود به همین اندازه کسی ستم نمیشود یا به اندازه ی قِطمیر آن پوست نازک روی هسته ی خرما کسی ستم نمیشود در همین سوره ی مبارکه ی «اسراء» که آیاتش قبلاً خوانده شد آیه 71 و 72 این بود «یَوْمَ نَدْعُوا کُلَّ أُنَاسٍ بِإِمَامِهِمْ فَمَنْ أُوتِیَ کِتَابَهُ بِیَمِینِهِ فَأُولئِکَ یَقْرَءُونَ کِتَابَهُمْ وَلاَ یُظْلَمُونَ فَتِیلاً * وَمَن کَانَ فِی هذِهِ أَعْمَی فَهُوَ فِی الْآخِرَةِ أَعْمَی وَأَضَلُّ سَبِیلاً» خودش را کور کرده ما همه را بصیر خلق کردیم ولی این خودش را عمداً نابینا کرده.
1) (3) . سوره ی نمل، آیه ی 2.
2) (4) . سوره ی نمل، آیه ی 40.
3) (5) . الکافی، ج2، ص13.
4) (6) . سوره ی روم، آیه ی 30.
5) (7) . سوره ی شمس، آیات 7 ـ 8.
6) (8) . الکافی، ج8، ص177.
7) (9) . بحارالأنوار، ج74، ص155 ـ 156.
8) (10) . من لا یحضره الفقیه، ج4، ص381.
9) (11) . الکافی، ج8، ص177.
10) (12) . الکافی، ج2، ص13.
فتحصّل شاکله ی هیچ کسی جز فطرت توحید نیست منتها یک عده این شاکله ی توحیدی را دفن میکنند میشود «قَدْ خَابَ مَن دَسَّاهَا»(1)یعنی «دسَّسها» یعنی تدسیس کرده یعنی دسیسه کرده یعنی این فطرت الهی را که امانت بود بین اغراض و غرایز دفن کرده یک مُشت خاک که غریزه و شهوت و غضب روی آن ریخته آن بیچاره را زنده به گور کرده و الآن حرف هوا را میزند نه حرف فطرت را آن وقت آن همیشه در عذاب است و هویّت اصلی و شناسنامه انسان هم همان است اینها عوارضی است که روی مهمانهایی هستند که آن به صاحبخانه ستم کردند و بعد اینکه روی فطرت آمده شاکله ی انسان شده حالا یا کفر است یا ظلم است یا هر چه باشد. اما آن شاکله به معنی اختلاف استعداد که بخشی از روانشناسی او را تأمین میکند این هم نعمت الهی است و هم اسنادش به مبادی قابلی محذوری ندارد و اسنادش هم به ذات اقدس الهی «فیما یرجعوا الی الایجاد» محذوری ندارد برای اینکه این رحمت است و کرامت است و عنایت است و نظم عالَم مربوط به آن است.
پرسش:...
پاسخ: بله، بهرهمند میشود ولی هر کسی برابر استعداد خودش مسئول است خدا غریق رحمت کند بعضی از مشایخ ما را میفرمودند گاهی ممکن است عالِمی برای رضای خدا مهاجرت کند به روستایی آنجا مسائل شرعی را بگوید، نماز جماعت بخواند، احکام بگوید، مناقب اهل بیت را بگوید، روضه ی سیدالشهداء(سلام الله علیه) را بخواند و در قیامت از خیلی از اینهایی که در حوزهها هستند و نانی دارند و نامی جلو بیفتد این بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) که در آخر نهجالبلاغه است ناظر به همین بخش است دیگر فرمود: «الْغِنَی وَالْفَقْرُ بَعْدَ الْعَرْضِ عَلَی اللَّهِ»(2)چه کسی جلو است چه کسی دنبال است امروز که معلوم نمیشود امروز بله، بعضیها شهرتی دارند در حوزهها دارند سرِ زبانها هستند نامی دارند، نانی دارند این معیار نیست فرمود چه کسی توانگر است و چه کسی تهیدست در روز حساب مشخص میشود «الْغِنَی وَالْفَقْرُ بَعْدَ الْعَرْضِ عَلَی اللَّهِ» این استعدادش همین قدر بود روحانی روستا شد تا آخر هم با طهارت زندگی کرد اما دیگری نه، استعداد بیشتری داشت به حسب ظاهر در حوزه بود و مشکل داشت اینها معیار نیست اینها آزمون الهی است خدای سبحان هر کسی را هر اندازه نعمت داد، استعداد داد همان اندازه پاسخ میخواهد، همان اندازه حسابش را بررسی میکند و این هم نعمت است همان بزرگواری که عرض کرد از شاگردان مرحوم آخوند بود در آمل وقتی نصیحت میکرد میفرمود اگر همه ی این روحانیون مثل من باشند با اینکه خیلی متواضع بود چون جزء برجستهترین علمای شهر بود شاگرد مرحوم آخوند بود خیلی هم مورد فرمود اگر مثل فلان کس باشد اسم خودش را میبرد خب چه کسی برود روستا؟ چه کسی برود در فلان شهر؟ حالا اگر همه شما شدید علامه طباطبایی شما در حوزه بمانید فقط تألیف کنید و تدریس دیگر مشکل جامعه را حل نمیکنید جامعه به وسیله همین سخنرانان و ائمه جمعه و جماعات و نویسندگان مقالات و اینها متدیّناند بارها به عرضتان رسید کاری که همین مُعمّمین و روحانیون کردند و میکنند احدی در این مملکت نکرد و نمیکند الآن این کشور هفتاد میلیون جمعیت دارد ما خیلی خوشباور باشیم یک میلیون از این مردم دینشان را به وسیله ی قرآن و روایات دارند یعنی تحقیق کردند آیات را بررسی کردند جوامع روایی را بررسی کردند، کتب اربعه را بررسی کردند محقّقانه شدند مسلمان آن 69 میلیون دینشان را از شماها دارند میگویند عالِم ما گفته، امام جماعت ما گفته، امام جمعه ما گفته، خطیب ما گفته، حسینیه شنیدیم، مسجد شنیدیم این سرمایه را همین روحانیت به مردم داده و میدهد این سرمایه مهمترین منبع و ذخیره ی این مملکت است در جنگ جهانی اول آمدند ایران را کوبیدند هر چه خواستند گرفتند ما ایرانیها هم تقدیم کردیم در جنگ جهانی دوم آمدند کوبیدند از ما هر چه خواستند هفده شهر، هفده شهر تقدیم کردیم در این کودتای ننگین 28 مرداد 1332 چهار ساعته اوضاع ایران را عوض کردند ما ایرانیها هر چه خواستند تقدیم کردیم، چرا؟ برای اینکه حسینیه و مسجد و روحانیّت و مرجع مطرح نبود اما وقتی انقلاب اسلامی شد و امام شد و مراجع شدند و دین و اسلام شد مردم از مسجد و حسینیه در آمدند هر چه خواستند جز خواری و ذلّت چیزی نصیبشان نشد الآن بیش از چندین کشور جهان همین آمریکا پایگاه نظامی دارد دیگر خیلیها بردهاند گرچه نظام بردهداری به حسب ظاهر رد شد ولی در معنا بردهاند تنها کشوری که این آمریکا را با همه ی جلال و شکوهش تو دهنی کرد و به تعبیر امام، امام فرمود آمریکا غلطی نمیتواند بکند اینها هم گفتند غلطی نمیتواند بکند و جلویش را گرفتند همین کشور بود دیگر سرمایه ی این کشور همین حسینیه و مسجدند دیگر این را روحانی دارد انجام میدهد حالا اگر کسی استعدادش متوسط بود این فقط سطوح را خوانده یا بعضی از سطوح را خوانده بعد رفته روحانی مسجدی شده، حسینیه شده این یک نور است نمیشود گفت حالا چون استعدادش کم بود در حوزه نماند مثلاً به جایی نرسید خدای ناکرده به او ظلم شده خب اگر او هم مثل بعضی از این مراجع بود که او در قم میماند دیگر آن حسینیه و مسجد صاحب نداشت.
بنابراین این اختلافها رحمت است ما هر اندازه که خدا به ما داد با او درست تا کنیم اهل سعادتیم ذات اقدس الهی که از ما بیش از آن مقداری که داد نمیخواهد که دیگر نمیگوید شما آن سؤال و جوابی که با شیخ انصاری دارد یا با بحرالعلوم دارد که با ما ندارد که این اختلاف از مقدّسترین چیزهاست این یکی از مصادیق «اختلاف امّتی رحمة» است اگر شاکله به این معنا باشد این حق است این را در عین صحّت استنادش به علل و عوامل قابلی اسنادش به ذات اقدس الهی محذوری ندارد.
پرسش: مرجع ضمیر به خدا برمیگردد؟
پاسخ: «کُلٌّ یَعْمَلُ عَلَی شَاکِلَتِهِ» که نه، شاکله ی او را شاکله ی او را حال چه کسی داد؟ خودش ساخت اسنادش شاکله به کل عیب ندارد شاکله ی اوست این شاکله را خودش ساخت اگر ایمان و کفر باشد البته در ایمان توفیقش هم باید به خدا اسناد داد اصل هدایتش هم که انذار کتاب است به خدا اسناد داد قبولش برای این است نکولش برای خود ظالم است قبولش برای مؤمن است. اما اگر شاکله به معنای اختلاف استعداد باشد شاکله ی اوست اما بر اساس «مَا بِکُم مِّن نِّعْمَةٍ فَمِنَ اللَّهِ»(1)به ذات اقدس الهی اسناد دارد فرمود نعمت شما را او داده اینچنین نیست که شما خودتان داشته باشید و هکذا آن طایفه از نصوصی که دارد «الأرواح جنود مجنّدة فما تعارف منه ائتلف فما تناکر منها اختلف»(2)میبینید در فضای جامعه، در فضای حوزه، در فضای دانشگاه دوتا دانشجو یا دوتا طلبه یا دوتا کاسب و پیشهور وقتی به یکدیگر رسیدند مثل اینکه سالیان متمادی با هم بودند و مأنوساند و زود ألیف یکدیگر مآلف یکدیگر میشوند یک وقت است که سالیان متمادی دوتا مغازهدار کنار هم هستند اما با هم ارتباط ندارند اینگونه از الفتها بله، اینها هم در عین اسنادشان به مبادی قابلی اسناد اینها به ذات اقدس الهی هم محذوری ندارد برای اینکه اینها هیچ کدام جبری را به همراه ندارد، کفری را به همراه ندارد، ظلمی را به همراه ندارد بالأخره بشر باید با هم انجمنی، محفلی، هیأتی داشته باشند با هم کار بکنند بعضیها با بعض بیشتر مأنوساند، بعضیها با بعض کمتر مأنوساند اینگونه از نصوص را با شاکله هماهنگ کردن و به ذات اقدس الهی اسناد دادن هم محذوری ندارد.
فتحصّل «أن هاهنا اموراً» یک قِسم ایمان و کفر است شاکله ی همه را فطرت توحیدی باید دانست به ذات اقدس الهی منسوب است این ایمان و کفر بعدی به حُسن اختیار یا سوء اختیار خود افراد است.
امر دوم درباره اختلاف استعدادها و گرایشهاست یکی ادیب است یکی شاعر است یکی خوشنویش است، یکی خوشآهنگ است همانطوری که صورتها یکسان نیست سیرتها هم یکسان نیست این هم در عین استناد به مبادی قابلی اسنادشان به مبدأ فاعلی به نام ذات اقدس الهی هیچ محذوری ندارد برای اینکه سبب کمال است.
قِسم سوم هم همان تعارف ارواح است و تناکر ارواح است و گرایش ارواح با هم است و گریز ارواح با هم است آن هم در عین استناد به مبدأ قابلی اسنادشان به ذات اقدس الهی محذوری ندارد چون هیچ کدام از اینها جبری، کفری، ظلمی، اکراهی، اضطراری را به همراه ندارد این میتواند «کُلٌّ یَعْمَلُ عَلَی شَاکِلَتِهِ» باشد که این تنوینش هم تنوین عوض از مضافالیه باشد با اینکه ذات اقدس الهی در همین سوره ی مبارکه ی «اسراء» آیه 71 و 72 فرمود: «وَلاَ یُظْلَمُونَ فَتِیلاً» در کلّ نظام اصلاً ظلم نیست در معاد به احدی ظلم نخواهد بود آنجا گاهی میفرماید: «وَلاَ یِظْلِمُ رَبُّکَ أَحَداً»(1)که نکره در سیاق نفی است گاهی به صورت نفی جنس میفرماید: «لاَ ظُلْمَ الْیَوْمَ»(2)الیوم جا برای ظلم نیست آنکه قادر است یعنی ذات اقدس الهی که عادل محض است، دیگران که ظالم بودند «خُذُوهُ فَغُلُّوهُ»(3)دامنگیرشان شد اینها الآن دستشان بسته است آنکه ظالم بود امروز توانا نیست آنکه تواناست که همیشه عادل بود و هست لذا به صورت نفی جنس فرمود: «لاَ ظُلْمَ الْیَوْمَ» الیوم ظلم نیست اینچنین است، خب.
بعد فرمود: «قُلْ کُلٌّ یَعْمَلُ عَلَی شَاکِلَتِهِ» اما جریان اینکه غیر از چهارده نفر(علیهم الصلاة و علیهم السلام) میتوانند معصوم باشند یا نه؟ این سؤالات و جوابها چون قبلاً گذشت عصمت یک مَلکه ی اختیاری است انسان میتواند معصوم باشد آن امامت است و نبوّت است و رسالت است که پُستهای کلیدی است «اللّهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسَالَتَهُ»(1)آنها کسبی نیست ولی عصمت کسبی است میتوان غیر از این ذوات مقدس را معصوم دانست وجود مبارک قمر بنیهاشم، وجود مبارک زینب کبرا(سلام الله علیهما) بعضی از اعضای اهل بیت را میشود معصوم دانست منتها همانطوری که نبوّت مراتبی دارد، رسالت مراتبی دارد نبوّت مراتی دارد عصمت هم مراتبی دارد عصمت منحصر به آن چهارده نفر نیست و امامت هست که برابر «اللّهُ أَعْلَمُ» تقسیم میشود نبوّت اینچنین است، رسالت اینچنین است اما عصمت اینطور نیست آیاتی نظیر «یُضِلُّ اللَّهُ مَن یَشَاءُ وَیَهْدِی مَن یَشَاءُ»(2)از سوره ی مبارکه ی «بقره» تا سایر سُوَر چندین بار بحث شد.
اما درباره ی روح این روح تاکنون مقداری محلّ بحث قرار گرفت هم روحالقُدُس محلّ بحث قرار گرفت برابر سوره ی مبارکه ی «مائده» که «وَأَیَّدْنَاهُ بِرُوحِ الْقُدُسِ»(3)هم «رُوحاً مِنْ أَمْرِنَا»(4)که در بعضی از سُوَر گذشته محلّ بحث قرار گرفت هم تا حدودی آیه ی سوره ی مبارکه ی «حجر» که «نَفَخْتُ فِیهِ مِن رُّوحِی»(5)محلّ بحث قرار گرفت اما ساختار اساسی روح که آیا روح قبلاً موجود بود وقتی بدن به نصاب استعداد رسید به او تعلّق میگیرد یا نه، در همین حوزه ی بدن موادّ اوّلیهاش تشکیل میشود با تحوّل جوهری روح پدید میآید؟ این دوتا مبنای مهم را بالأخره باید در خلال آیات آن مقداری که بحثهای قرآنی طرح میکند در سوره ی مبارکه ی «مؤمنون» انشاءالله خواهد آمد که ظاهرش همین است که روحِ انسانی سابقه ی مادیّت داشت در اثر تحوّلاتی که خدای سبحان اِعمال کرده است همین امرِ مادّی یک امر ماورای مادی شد همین طبیعی فراطبیعی شد فرمود این نطفه بود، علقه شد، مضغه شد، عِظام شد، «فَکَسَوْنَا الْعِظَامَ لَحْماً» شد، «ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقاً آخَرَ»(6)ما او را چیز دیگر کردیم همان را چیز دیگر کردیم این با حرکت جوهری و جسمانیةالحدوث و روحانیةالبقا و اینها هماهنگ است اما آن آیاتی که بخشی در سوره ی مبارکه ی «حجر» بود بخشی هم در سوره ی مبارکه ی «سجده» و «فصلت» و اینها میآید که فرمود: «وَنَفَخْتُ فِیهِ مِن رُوحِی»(7)این با حرفِ دیگران هماهنگتر است که روح قبلاً موجود بود با آن روایات «خَلق الله الأرواح قبل الأجساد»(8)با آنها هماهنگ است که روح قبلاً موجود بود هر بدنی به نصاب روحیابی که رسید یکی از آن ارواح را ذات اقدس الهی به این افاضه میکند حالا آن بحثهای عمیق عقلی مربوط به کتابهای معقول است ولی آن مقداری که آیات با یکدیگر هماهنگ بشود باید انشاءالله در بحثهای تفصیلی حل بشود منتها بخشی مربوط به همین آیه است، بخش قابل توجّهاش مربوط به آیه سوره ی مبارکه ی «مؤمنون» است که دارد «ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقاً آخَرَ»(9).
«و الحمد لله ربّ العالمین»
«قُلْ کُلٌّ یَعْمَلُ عَلَی شَاکِلَتِهِ فَرَبُّکُمْ أَعْلَمُ بِمَنْ هُوَ أَهْدَی سَبِیلاً(84) وَیَسْأَلُونَکَ عَنْ الرُّوحِ قُلْ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّی وَمَا أُوتِیتُمْ مِنْ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِیلاً (85)»
روایتی که مرحوم امینالاسلام(رضوان الله علیه) در کتاب شریف مجمعالبیان نقل کردند دیگران این روایت را به صورت مبسوط ذکر کردند و به عدهای هم مضمون این روایت را اسناد دادند آنچه را که قرطبی در جامعالأحکام بیان کرده است عهدهدار سند این خود قرطبی باید باشد چون بعید است که این روایت آنطوری که ایشان مبسوطاً نقل کردند بدون جعل باشد. قرطبی در تفسیر خود ذیل همین آیه ی شریفه ی «قُلْ کُلٌّ یَعْمَلُ عَلَی شَاکِلَتِهِ» از مدّعیان خلافت قبل از وجود مبارک حضرت امیر از آن سه نفر نقل میکند بعد از وجود مبارک حضرت امیر(سلام الله علیه) نقل میکند بعد حرف خودش را میزند.
درباره ی ابوبکر اینچنین میگوید که ابوبکر گفت «قرأتُ القرآن مِن أوّله الی آخره» من قرآن را کاملاً از اول تا آخر مطالعه کردم «فلم أری فیه آیةً أرجیٰ و أحسن من قوله سبحانه و تعالی»(1)که فرمود: «قُلْ کُلٌّ یَعْمَلُ عَلَی شَاکِلَتِهِ» من آیهای از این امیدبخشتر و زیباتر ندیدم که خداوند فرمود: «کُلٌّ یَعْمَلُ عَلَی شَاکِلَتِهِ». برهان مسئله هم این است که هر کسی بر شاکله و روش خودش عمل میکند آنچه که شاکله ی عبد است عصیان است و طغیان، آنچه شاکله ی رب است رحمت است و غفران چون خدا با شاکله ی خود عمل میکند و شاکله ی خدا هم رحمت و غفران است پس این آیه امیدبخشترین آیه و زیباترین آیه قرآن کریم است این یک مطلب لطیفی است ولی از این گوینده بعید است این را شاید از جای دیگر گرفتند.
1) (1) . تفسیر قرطبی، ج10، ص322.
مطلب دیگر میگوید که عمر میگوید من قرآن را از اول تا آخر خواندم «فلم أری فیه آیةً أرجیٰ و أحسن من قوله سبحانه و تعالی» که فرمود: «بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ * حم * تَنزِیلُ الْکِتَابِ مِنَ اللَّهِ الْعَزِیزِ الْعَلِیمِ * غَافِرِ الذَّنْبِ وَقَابِلِ التَّوْبِ شَدِیدِ الْعِقَابِ ذِی الطَّوْلِ»(1)من از این آیه امیدبخشتر ندیدم برای اینکه در این آیه ذات اقدس الهی مغفرت را بر توبه و قبول توبه مقدّم داشت(2)فرمود «غَافِرِ الذَّنْبِ» بعد «وَقَابِلِ التَّوْبِ» اگر توبه هم نباشد او میبخشد البته این فیالجمله درست است نه بالجمله در بحثهای قبل ملاحظه فرمودید برابر آنچه در سوره ی مبارکه ی «نساء» است یک قضیه مُهملهای است که در قوّه ی قضیه جزئیه است و بیش از ایجاب جزئی از آن استفاده نمیشود. در سوره ی مبارکه ی «زمر» قضیهای است به عنوان موجبه ی کلیه، در سوره ی مبارکه ی «نساء» دارد که «إِنَّ اللّهَ لاَ یَغْفِرُ أَن یُشْرَکَ بِهِ وَیَغْفِرُ مَا دُونَ ذلِکَ لِمَن یَشَاءُ»(3)شرک را نمیبخشد مادون شرک هر گناهی که باشد میبخشد البته بیتوبه نه با توبه چون با توبه شرک را هم میبخشد این همه مشرکان بودند که در صدر اسلام توبه کردند و پذیرفته شد و مسلمان شدند لکن مضمون این آیه نورانی قضیه ی مهمله است که در قوّه ی قضیه جزئیه است چون فرمود: «وَیَغْفِرُ مَا دُونَ ذلِکَ لِمَن یَشَاءُ» آن «مَن یَشَاءُ» چه کسی است معلوم نیست و چون ذات اقدس الهی حکیم است و طبق بیان نورانی امام سجاد(سلام الله علیه) در صحیفه ی سجادیه که فرمود: «یَا مَنْ لَا تُبَدِّلُ حِکْمَتَهُ الْوَسَائِلُ»(4)ای خدایی که هر کسی هر توسّلی بجوید که تو کاری بر خلاف حکمت بکنی نمیکنی هیچ وسیلهای نمیتواند مسیر کار تو را عوض کند که ـ معاذ الله ـ کارِ غیر حکیمانه بکنی آن مشیئتش حکیمانه است او میداند که چه کسی را ببخشد، چه کسی را نبخشد گاهی داشتن پدر خوب، مادر خوب، فرزند شهید، برادر شهید عاملی پیدا میشود که ذات اقدس الهی کسی را میبخشد این روشن نیست چون روشن نیست همه ی ما باید بین الخوف و الرجا به سر ببریم. پس آنچه در سوره ی مبارکه ی «نساء» است که قبلاً بحثش گذشت فیالجمله است و نه بالجمله، آنکه در سوره ی مبارکه ی «زمر» است بالجمله است و قضیه موجبه ی کلیه است که فرمود: «إِنَّ اللَّهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِیعاً»(5)دیگر «لِمَن یَشَاءُ» در آن نیست اما در سیاق توبه است «أَنِیبُوا إِلَی رَبِّکُمْ وَأَسْلِمُوا»(6)این موجبه ی کلیه است هر کس توبه کرد به معنا الواقعی ذات اقدس الهی توبه ی او را میپذیرد بنابراین آنچه که در سوره ی «زمر» است در سیاق توبه است موجبه ی کلّی است و هر کسی توبه کرد توبهاش قبول است آنکه در سوره ی مبارکه ی «نساء» است غیر از شرک، بیتوبه است منتها «لِمَن یَشَاءُ» معلوم نیست خدا از چه کسی بگذرد و از چه کسی نگذرد، خب.
اینکه این دوّمی گفته است که «غافر الذّنب» است و «قابل التّوب» ذات اقدس الهی میبخشد و توبه را هم قبول میکند اولاً این صِرف ترتیب ذکری است و ترتیب ذکری با «فاء» و امثال ذلک نیامده تا تقدّم را اثبات کند فقط تقدّم ترتیب لفظی است و ثانیاً آیات دیگر مبیّن این است که چه گروهی را میبخشد، چه گروهی را نمیبخشد و مانند آن. به هر تقدیر استنباط دوّمی این بود که «ارجیٰ آیه» و «أحسن آیة فی القرآن» آن آیه ی «بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ * حم * تَنزِیلُ الْکِتَابِ مِنَ اللَّهِ الْعَزِیزِ الْعَلِیمِ * غَافِرِ الذَّنْبِ وَقَابِلِ التَّوْبِ شَدِیدِ الْعِقَابِ ذِی الطَّوْلِ»(1). سوّمی یعنی عثمان گفت من آیات قرآن کریم را یک دور خواندم «فلم أری آیة أحسن و ارجیٰ من قوله تعالی» که فرمود: «نَبِّئْ عِبَادِی أَنِّی أَنَا الْغَفُورُ الرَّحِیمُ»(2)به بندگانم گزارش کن، اعلام بکن که من غفورِ رحیمم من از این آیه ارجا ندیدیم(3)خب پشت سر این هم هست که «وَأَنَّ عَذَابِی هُوَ الْعَذَابُ الْأَلِیمُ»(4)دیگر این «نَبِّئْ عِبَادِی أَنِّی أَنَا الْغَفُورُ الرَّحِیمُ» که تنها نیست پشت سرش هم آن هست البته این تفاوت هست که ذات اقدس الهی در بیان مغفرت میفرماید من میبخشم در بیان عذاب نمیفرماید من عذاب میکنم میفرماید عذاب من سنگین است مثل «لَئِن شَکَرْتُمْ لَأَزِیدَنَّکُمْ وَلَئِن کَفَرْتُمْ إِنَّ عَذَابِی لَشَدِیدٌ»(5)وگرنه نظم عادی اقتضا میکرد که بفرماید «ولئن کفرتم لاعذبنّکم» از اینکه «لاعذبنّکم» نفرمود فقط از شدّت عذاب خود خبر داد این معلوم میشود که رحمت او بیش از غضب اوست و او رحیمانه رفتار میکند.
بعد از نقل از این سه خلیفه که شاید اثبات این صحّت هم آسان نباشد آنگاه نقل میکند که وجود مبارک حضرت امیر(سلام الله علیه) در بیان نورانیاش این را فرمود، فرمود من قرآن را از اول تا آخر خواندم «فلم أریٰ آیةً أحسن و أرجیٰ من قوله تعالی «قُلْ یَا عِبَادِیَ الَّذِینَ أَسْرَفُوا عَلَی أَنفُسِهِمْ لاَ تَقْنَطُوا مِن رَحْمَةِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِیعاً إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ»(1)این همان آیه ی سوره ی مبارکه ی «زمر» است این راه را باز میکند و توبه هم آن تشریفاتش که انسان رو به قبله بنشیند و غسل توبه بکند و در مسجد برود اینها نیست آنها جزء سنن و آداب توبه است آن اراده ی شکستناپذیری که عبد با مولا دارد در هر شرایطی باشد عرض میکند خدایا آمدم این عبدِ عابد وقتی خودش را معرفی میکند باید ببرد درِ خانه ی مولا او که همه جا هست «هُوَ مَعَکُمْ أَیْنَ مَا کُنتُمْ»(2)اگر کسی با اراده ی شکستناپذیر عرض کند خدایا آمدم نادمم نسبت به گذشتهها، مصمّمم نسبت به آینده حقوقی مانده دارم ادا میکنم این میشود توبه این از آیه سوره ی مبارکه ی «زمر» استفاده میشود که هم امیدبخش است و هم آموزنده و مربّی این نقلی که از وجود مبارک حضرت امیر شده است بعد خود قرطبی میگوید «قلتُ قرأت القرآن من أوّله إلی آخره فلم أریٰ آیةً أرجیٰ و أحسن من قوله سبحانه و تعالی «الَّذِینَ آمَنُوا وَلَمْ یَلْبِسُوا إِیمَانَهُم بِظُلْمٍ أُوْلئِکَ لَهُمُ الْأَمْنُ وَهُم مُهْتَدُونَ»(3)» من اول تا آخر قرآن را مطالعه کردم آیهای از این آیه نورانی امیدبخشتر ندیدم که خدای سبحان فرمود آنها که مؤمناند و ایمانشان را به ستم آغشته نکردند امنیّت برای اینهاست اینها نه تنها مَهدیاند بلکه مُهتدی هم هستند.
اولاً جناب قرطبی حق ندارد در برابر حضرت امیر بگوید حضرت علی اینطور گفت من اینطور میگویم، ثانیاً مشکل اینها این است اینها میدانند که هیچ کدام از مدّعیان نمیتوانند به جای انسانِ کامل معصوم یعنی وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) بنشینند لذا عظمت نبوّت را، جلال و شکوه رسالت را اینقدر پایین آوردند، اینقدر پایین آوردند تا دیگران بتوانند به جای او بنشینند وگرنه اگر نبوّت را آنطوری که قرآن معرفی میکرد وجود مبارک پیغمبر معرفی کرد یک انسان «دَنَا فَتَدَلَّی»(1)بود، «فَأَوْحَی إِلَی عَبْدِهِ مَا أَوْحَی»(2)بود، «مَا یَنطِقُ عَنِ الْهَوَی»(3)بود عصمتی داشت در مقام تلقّی، در مقام ضبط، در مقام ابلاغ و انشا دیگری نمیتواند به جای او بنشیند مگر بر اساس «وَأَنْفُسَنَا وَأَنْفُسَکُمْ»(4)چه کسی میتواند آنجا بنشیند اینها اینقدر پایین آوردند که دست دیگران به آنها برسد که فاصلهای با پیامبر نداشته باشند آن وقت خودشان را هم در ردیف آنها قرار میدهند وگرنه یک آدم عاقل میآید بگوید علیبنابیطالب اینطور گفته من اینطور میگویم. خب، پس بنابراین اینها درباره ی پیامبر آنطور دارند و درباره ی حضرت امیر هم که خب وقتی آنها را ردیف حضرت امیر قرار دادند آنکه میگوید که «سَلُونِی قَبْلَ أَنْ تَفْقِدُونِی فَلَأَنَا بِطُرُقِ السَّمَاءِ أَعْلَمُ مِنِّی بِطُرُقِ الْأَرْضِ»(5)خب چه کسی میتواند این حرف را بزند خب حیا میخواهد دیگر.
به هر تقدیر این برای او، اما درباره ی اینکه «کُلٌّ یَعْمَلُ عَلَی شَاکِلَتِهِ» فطرت عوض میشود یا عوض نمیشود؟ فطرت را ذات اقدس الهی بر اساس گرایش توحیدی یک، بینش به تقوا و فجور دو، خلق کرده است این را هم به صورت «لای» نفی جنس فرمود کسی او را عوض نمیکند نه دیگری عوض میکند نه من، دیگری عوض نمیکند برای اینکه قدرت ندارد، من عوض نمیکنم چون به احسن تقویم خلق کردم دیگر از این بهتر نیست پس «لاَ تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ»(6)به صورت نفی جنس.
اگر فطرت تغییرپذیر نیست آنچه را که در حکمت متعالیه و امثال ذلک گفته میشود و خیلی از نصوص دینی هم او را تأیید میکند که یک عده واقعاً حیوان میشوند، یک عده واقعاً شیطان میشوند «أُولئِکَ کَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ»(1)میشوند یا «شَیَاطِینَ الْإِنْسِ وَالْجِنِّ»(2)میشوند چگونه است؟ البته اصلش را دلیلهای نقلی بیان کردند که یک عده واقعاً حیوان میشوند، یک عده شیطان میشوند و در قیامت هم به صورتهای گوناگون در میآیند همین جناب زمخشری از اهل سنّت و مرحوم شیخ طوسی(رضوان الله علیه) از فرقه ناجیه اینها هر دو نقل کردند که وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود: «یَوْمَ یُنفَخُ فِی الصُّورِ فَتَأْتُونَ أَفْوَاجاً» عدهای به صورتهای گوناگون از حیوانات(3)در میآیند، خب.
پس روایات دارد عدهای حیوان میشوند، آیه دارد عدهای حیوان میشوند، آیه دارد عدهای شیطان میشوند چطور این با حرکت جوهری توجیه میشود اما آیا با «لاَ تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ» هماهنگ است یا نیست؟ اینها فطرت انسانی را رأساً از دست میدهند واقعاً این شخص حیوان میشود یا نه؟ اگر واقعاً حیوان نشود یعنی مجازاً حیوان است، صورتاً حیوان است با ظاهر این ادله ی نقلیه هماهنگ نیست باید توجیه بشود، اگر واقعاً شیطان نیست صورتاً شیطان است با آیه ی «شَیَاطِینَ الْإِنْسِ»(4)باید توجیه بشود اگر واقعاً شیطان میشوند و واقعاً حیوان میشوند با آن «لاَ تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ»(5)چطور در میآید؟ آیا معنای «لاَ تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ» این است که هر کسی به دنیا میآید با فطرت انسانی به دنیا میآید و هیچ کس نمیتواند شبیهسازی کند انسان را بدون فطرت به دنیا بیاورد یا خود من دستکاری بکنم انسان را بیفطرت به بار بیاورم و از این به بعد تغییرپذیر است یا نه، این «لاَ تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ» که نفی جنس است یعنی هویّت انسان این است این تغییرناپذیر است وقتی به دنیا میآید با فطرت است، در دنیا به سر میبرد با فطرت است، وارد صحنه ی برزخ میشود با فطرت است اگر آن اوّلی مراد باشد یعنی هر کسی با فطرت توحیدی خلق میشود هیچ کسی ممکن نیست شبیهسازی بکند انسانی را بیافریند که «فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا»(6)نباشد یا کسی را خلق بکند که «فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْهَا» را نداشته باشد، اگر آن باشد یعنی حدوثاً فطرت تغییرپذیر نیست بقائاً تغییرپذیر است این یک اشکال عمیقِ دیگری را به همراه دارد، چرا؟ برای اینکه اگر کسی فطرتش تغییر پیدا کرد و حیوان شد خب این دیگر عذاب ندارد که، الآن این خنزیر یا آن خوک اینها از اینکه قیافه ی خاصّی دارند معذّباند هیچ عذابی نمیبینند که، مار و عقرب در اینکه با این صورتاند معذّباند؟ عذابی در کار نیست که یا شیطان در اینکه شیطان است معذّب است؟ اینکه عذابی در کار نیست همان لذّتی که طاووس و طیهو میبرند گراز و خوک هم میبرند، مار و عقرب هم میبرند انسان که حیوان میشود و در قیامت به صورت حیوان در میآید یعنی واقعاً حیوان است خب اگر واقعاً حیوان است که عذابی در کار نیست یا نه، این را حکمت متعالیه حل کرده یا نه، «انسانٌ حیوانٌ» یعنی آنچه را که دیگران فکر میکردند که جنس سافل حیوان است اینچنین نیست جنس سافل انسان است آنچه را دیگران فکر میکردند که انسان نوع اخیر است و نوع الأنواع است اینچنین نیست انسان نوعِ متوسط است انسان سرِ چهارراه است هویّت را تغییر میدهد تغییر هویّت را هم باز حکمت متعالیه مشخص کرده است انسان با حفظ هویّت انسانی در سرِ چهارراه است یا به سَمت بهیمیّت و خوردن و نوشیدن و پوشیدن و لذّت حرکت میکند «کَالْأَنْعَامِ»(7)یا به سَمت درندگی و خونریزی و کُشتار و جنگ و امثال اینها حرکت میکند درنده است یا به سَمت نقشه کشیدن و مَکر و حیله و سیاستبازی و امثال ذلک است جزء «شَیَاطِینَ الْإِنْسِ»(8)است یا «بار دیگر از مَلک پرّان شوم * * * آنچه اندر وهم ناید آن شوم» را آن طی میکند میشود فرشته این سرِ چهارراه است اما نوع متوسّط است و تمام این تحوّلات لُبس بعد از لبس است نه خلع و لبس، کُوْن و فساد نیست که انسانیّت را بِکَند و بهیمیّت بگیرد خب اگر واقعاً بهیمه شد مگر رنج میبرد؟ الآن آنها که دیوانهاند ممکن است بستگان آنها، آشنایان آنها از اینکه این حرکات غیر موزون انجام میدهد شرمنده بشوند اما خود دیوانه مگر خجالت میکشد؟ آیا در قیامت رباخوار که دیوانه میشود نظیر مَجانین دارالمجانین است خب آنکه عذاب نیست دیوانه چه عذابی دارد خجالت نمیکشد که یا خیر، این رباخوار «عاقلٌ مجنونٌ» میفهمد که دیوانه است و عذاب از اینجا شروع میشود این فطرتش را از دست نداد، انسانیّتش را از دست نداد، عقل و هوشش را از دست نداد، درایتش را از دست نداد میفهمد که دیوانه است و اوّلین لحظه ی عذاب اوست آنکه «فَتَأْتُونَ أَفْوَاجاً»(9)به صورت مار و عقرب در آمده «انسانٌ حیّةٌ»، «انسانٌ سبوعٌ»، «انسانٌ عقربٌ» که میشود نوع متوسط شما این سلسله انواع، سلسله اجناس، سلسله ی فصول میبینید مقوّم عالی، مقوّم سافل است اگر از شما سؤال بکنند «الانسان ما هو» همه را در جواب میگویید وقتی بخواهید باز کنید بسته جواب بدهید میشود حیوان ناطق، اما باز کنید بگویید «جوهرٌ، جسمٌ، نامٍ، حساسٌ متحرّک بالارادة حیوانٌ ناطقٌ» اما از این رباخوار که بخواهید سؤال بکنید که این انسان مُرابی «مَن هو» همه ی آن اجناس را میکنید «انسانٌ عاقلٌ مجنونٌ» لذا درد از اینجا شروع میشود اگر آن فطرت از بین برود ما در معاد مشکل پیدا میکنیم، در عذاب مشکل پیدا میکنیم، در توجیهات برزخی یک وقت آدم میگوید من «آمنتُ بجمیع ما جاء به النبیّ» این کار حق است و ایمان، ایمان اجمالی است و برای دیگران است اما کسی که عمری را در کنار سفره ی اهل بیت نشسته است بالأخره باید چهارتا کلمه بهتر بفهمد این چطوری «فَتَأْتُونَ أَفْوَاجاً» از امام سجاد رسیده است، از امام باقر رسیده است، از امام صادق(علیهم الصلاة و علیهم السلام) رسیده است تا آن سرزمین عرفات مشخص فرمود این در جریان «ما أکثر الضجیج و أقلّ الحجیج»(10)حضرت فرمود نه، نگاه کن ببین اینها که اهل ولایت نیستند امام زمانشان را نمیشناسند به دنبال دیگر راه افتادند اینها همینطورند، خب.
1) (22) . سوره ی اعراف، آیه ی 179.
2) (23) . سوره ی انعام، آیه ی 112.
3) (24) . ر.ک: الکاشف، ج4، ص208; التبیان، ج10، ص242 ـ 243.
4) (25) . سوره ی انعام، آیه ی 112.
5) (26) . سوره ی روم، آیه ی 30.
6) (27) . سوره ی شمس، آیه ی 8.
7) (28) . سوره ی اعراف، آیه ی 179.
8) (29) . سوره ی انعام، آیه ی 172.
9) (30) . سوره ی نب، آیه ی 18.
10) (31) . مستدرکالوسائل، ج1، ص157; مستدرک الوسائل، ج10، ص39; بحارالأنوار، ج46، ص261.
پرسش:...
پاسخ: میفهمد که دیوانه است دردش شروع میشود مثل اینکه انسان میفهمد این کاری که کرده نباید میکرد خجالت میکشد ما در دوران عمر ـ معاذ الله ـ لحظهای بالأخره هر کسی کاری میکند بعد شرمنده میشود دیگر این را میفهمیم که آن عقل ما میگوید این کار، کار زشت بود نباید میکردی ما این شرمِ ما از آنجا شروع میشود که این کار، کار زشت است میفهمیم این کار، کار زشت است شرم شروع میشود او همه ی کارهایش همین است این رباخوار «الَّذِینَ یَأْکُلُونَ الرِّبَا لاَ یَقُومُونَ إِلاَّ کَمَا یَقُومُ الَّذِی یَتَخَبَّطُهُ الشَّیْطَانُ مِنَ الْمَسِّ ذلِکَ بِأَنَّهُمْ قَالُوا إِنَّمَا الْبَیْعُ مِثْلُ الرِّبَا»(1)اینطور نیست که دیوانه باشد که خب دیوانه را میبرند در دارالمجانین او که معذّب نیست او قاه قاه هم میخندد چه عذابی دارد؟ بستگانش شرمندهاند ولی در قیامت که «فَلاَ أَنسَابَ بَیْنَهُمْ»(2)همه از خاک برمیخیزند «مِنْهَا خَلَقْنَاکُمْ وَفِیهَا نُعِیدُکُمْ وَمِنْهَا نُخْرِجُکُمْ تَارَةً أُخْرَی»(3)دیگر پدری و پسری نیست که پدر و پسر با هم از خاک برمیخیزند همین شخص میفهمد این کارها حرکات، حرکات عقلی نیست و باید هم بکند مجبور هم هست بکند عادت هم کرده این اینطور است بنابراین فطرت عوض نمیشود لُبث بعد لُبث است کامل میشود و به عنوان یکی از فصول وسطاست، به عنوان یکی از انواع وسطاست، یکی از اجناس وسطاست همچنان هست آنکه عذاب میشود همان هویّت انسانیِ ماست و اگر او گرفته بشود تبدیل بشود به شیطان یا به بهیمه یا به درنده خب انسان عذابی ندارد.
پرسش:...
پاسخ: بله دیگر آن عقلی را که باید «ما عُبِد به الرحمٰن واکتسب به الجِنان»(1)که عقل در فرهنگ وحی همین است این را ندارد وگرنه خودش را در شَمّ اقتصاد عاقل میداند میگوید اصلاً زندگی بدون ربا با بانک بدون ربا سفاهت است مگر به وجود مبارک نوح نگفتند تو سفیهی ـ معاذ الله ـ تَسفیه کردند، تدلیل کردند «إِنَّا لَنَرَاکَ فِی ضَلاَلٍ مُبِینٍ»(2)گفتند، «أنت سفیهٌ» گفتند، «من سفاهنا» گفتند وجود مبارک نوح فرمود: «لَیْسَ بِی سَفَاهَةٌ»(3)نه من سفاهت ندارم مگر نگفتند به آن پیغمبر اینها خودشان را یعنی قرضالحسنه را سفاهت میدانند و ربا را عقل آن روز به این صورت در میآید. غرض آن است که فطرت عوضشدنی نیست و اگر این خمیرمایه عوض بشود کسی عذاب نمیبیند.
مطلب دیگر اینکه در جریانی که شاکله را انبیای الهی شکوفا میکنند «وَ یُثِیرُوا لَهُمْ دَفَائِنَ الْعُقُولِ» که اوّلین خطبه ی نورانی وجود مبارک حضرت امیر در نهجالبلاغه است به این صورت است الآن شما یک هسته گردو را که میبینید، میبینید این هسته گردو هسته ی بالفعل است درخت با ریشهها و تَنهها و ساقهها و خوشهها و شاخهها و برگها و میوههای فراوان بالقوّه بعد از چند سال که عبور میکنید میبینید همان یک هسته است که الآن فضا را پُر کرده آنچه که در قوّه ی این هسته بود به وسیله ی خاکِ مناسب، به وسیله ی باران مناسب، به وسیله ی هوای مناسب، به وسیله ی نور مناسب، به رهبری باغبان ماهر اِثاره شد، ثوره شد، شکوفا و شکفته شد از قوّه به فعل آمد کار انبیا این است، کار انبیا این است که آنچه که در نهاد ماست این را به فعلیّت بیاورند با هدایتها و راهنماییها این قرآن که نور مبین است گاهی به صورت آبِ رحمت تعبیر شده، گاهی به صورت هوا تشبیه شده، گاهی به صورت نور تشبیه شده، گاهی به صورت غذا تشبیه شده به وسیله ی انبیای الهی و اهل بیت(علیهم السلام) این فطرت را شکوفا میکند میشود «وَ یُثِیرُوا لَهُمْ دَفَائِنَ الْعُقُولِ»(4)تا این «دَفَائِنَ الْعُقُولِ» وقتی ثوره شد و شکفته شد و شکوفا شد نوآوری بیاورد «یثیروا لنا دفائن النقول» بشود آن گنجینههایی که در روایات و آیات است او را مثل علامه طباطبایی اثاره کند وگرنه این حرفها در آیه هست دیگر یا آن مرحوم شیخ انصاری یا آن فقیه فَحل دیگر این مطالب در این روایت هست اما میبینید شما یک رساله ی عمیق مرحوم شیخ مینویسد درباره ی یک روایت این «یثیروا لنا دفائن النقول» است این تعامل باید بین عقل و نقل باشد الی یوم القیامه و تمام شدنی نیست مبادا کسی بگوید که علم خدا محدود بشود علم خدا به ذات خودش تعلّق گرفته است و ذاتش حقیقتِ ازلی، ابدی، سرمدی و نامتناهی است علم خدا به اوصاف ذاتی خودش که عین هماند و عین ذاتاند تعلّق گرفته که ازلی و ابدی و سرمدی و نامتناهی است علم خدا به افعال خودش تعلّق گرفته از آغاز تا انجام برسد به بهشت و خلود بهشت که ابدی است علم خدا به افعال عباد هم تعلّق گرفته منتها با حفظ مبادی خدای سبحان میداند که زید با اراده و میلش این کار را میکند میتواند نکند برادرش با میل و اراده کار دیگر میکند میتواند نکند هم کار را میداند، هم مبادی را میداند «فأین الجَبر» هم علم خدا نامتناهی است برابر آنچه که در سوره ی مبارکه ی «کهف» و «لقمان» آمده فعل خدا نامتناهی است و هم اینکه جبری در کار نیست.
در سوره ی مبارکه ی «کهف» آیه 109 این است «لَّوْ کَانَ الْبَحْرُ مِدَاداً لِکَلِمَاتِ رَبِّی لَنَفِدَ الْبَحْرُ قَبْلَ أَن تَنفَدَ کَلِمَاتُ رَبِّی وَلَوْ جِئْنَا بِمِثْلِهِ مَدَداً» دریا اگر مرکّب بشود فیض خدا و عنایتهای الهی تمام شدنی نیست در سوره ی مبارکه ی «لقمان» هم آیه ی 27 به این صورت آمده است «وَلَوْ أَنَّمَا فِی الْأَرْضِ» که متأسفانه اینجاها با آن قرائت رسمالخط صحیح نوشته نشده اینجا «ما» باید از «أنّ» جدا بشود «وَلَوْ أَنَّ مَا فِی الْأَرْضِ» مثل «وَاعْلَمُوا أَنَّ مَا غَنِمْتُم مِن شَیْءٍ»(1)نه اینکه «انّما» از بس قرآن مهجور است اگر کسی بخواهد دست ببرد این «أنّما» را «أنّ ما» بکند نیاز دارد که اجازه بگیرد از بس قرآن در حوزهها نبود مهجور بود خیال میکنند که وحی آسمانی همین است که این «ما» را وصل بکنند، خب بعضی دارد «کُلَّ مَا رُدُّوا إِلَی الْفِتْنَةِ أُرْکِسُوا فِیهَا»(2)این «کلّما» است نه «کلّ ما» آن «کلّما» که در سوره است متّصل نوشته میشود یعنی هر وقت اما «کُلّ ما» این «کلّ» مضاف و مبتداست آن هم «ما» مضافالیه است اینها اسماند بعضی از جاها «کلّ ما» به صورت «کلّما» نوشته شده بعضی از جاها «کلّما» به صورت کلُّ ما» نوشته شده اینجا هم «وَلَوْ أَنَّ مَا فِی الْأَرْضِ» اما متأسفانه «أنّما» نوشته شده اصلاً گویا قرآن در جامعه ی ما نبود وگرنه سالها بحث میشد بالأخره ما چرا اینطور بنویسیم اینکه بر خلاف قاعده است اگر روایتی داشته باشیم اینطور بنویس سمعاً و طاعه اما اگر آنها همینطور نوشتند به ما گفتند همینطور میرویم چرا؟ «هل یجوز أم لا یجوز» را باید فقیه و فقه معیّن کند دیگر «وَلَوْ أَنَّ مَا فِی الْأَرْضِ» الآن «أنّما» نوشته میشود «وَلَوْ أَنَّمَا فِی الْأَرْضِ مِن شَجَرَةٍ أَقْلاَمٌ وَالْبَحْرُ یَمُدُّهُ مِن بَعْدِهِ سَبْعَةُ أَبْحُرٍ مَّا نَفِذَتْ کَلِمَاتُ اللَّهِ»(3)فیض خدا نامتناهی علمِ فعلی خدا نامتناهی، اسمای حسنای خدا نامتناهی علم خدا نامتناهی، هویّت مطلقه ی ذات اقدس الهی ازلی و ابدی و سرمدی و نامتناهی علم او نامتناهی بنابراین او از این سه مقطع، از سه جهت دارای علمِ نامتناهی است به اشیا و و افعالِ عباد علم دارد «بما لها من المبادی».
«و الحمد لله ربّ العالمین»
«قُلْ کُلٌّ یَعْمَلُ عَلَی شَاکِلَتِهِ فَرَبُّکُمْ أَعْلَمُ بِمَنْ هُوَ أَهْدَی سَبِیلاً(84) وَیَسْأَلُونَکَ عَنْ الرُّوحِ قُلْ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّی وَمَا أُوتِیتُمْ مِنْ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِیلاً (85)»
اصل کلّی «کُلٌّ یَعْمَلُ عَلَی شَاکِلَتِهِ» میتواند شامل واجب و ممکن باشد محذوری هم ندارد هم ذات اقدس الهی بر اساس روش خاصّ خود عمل میکند، هم مخلوقهای الهی. درباره ی مخلوقهای الهی کار سهل است درباره ی ذات اقدس الهی فرمود: «إِنَّ رَبِّی عَلَی صِرَاطٍ مُسْتَقِیمٍ»(1)یعنی ذات اقدس الهی بر اساس صراط مستقیم کار میکند هم در ساختار عالَم فرمود ما عالم را بر اساس حق آفریدیم، هم در ادامه ی پرورش و ربوبیّت عالم میفرماید: «إِنَّ رَبِّی عَلَی صِرَاطٍ مُسْتَقِیمٍ» کارهای ذات اقدس الهی بر اساس صراط مستقیم است چون خودش حق است «ذلکَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ وَأَنَّ مَا یَدْعُونَ مِن دُونِهِ هُوَ الْبَاطِلُ»(2)و آنچه از خدا که حق است صادر میشود آن هم حق است برابر این آیهای که هم در سوره ی مبارکه ی «بقره» آمده، هم در آلعمران «الْحَقُّ مِن رَّبِّکَ»(3)از غیر خدا حق نیست و آنچه از خداست آن هم حق است، پس «کُلٌّ یَعْمَلُ عَلَی شَاکِلَتِهِ» میتواند شامل واجب بشود درباره ی ممکن هم که بحثش گذشت میتواند.
مطلب دوم اینکه آنچه که جناب قرطبی نقل کرده است همان را آلوسی در روحالمعانی بیان کرد بدون اینکه بگوید چه کسی گفته است.
مطلب سوم اینکه درست است که امام معصوم اُسوه ی ماست ولی ما مجاز نیستیم حرف خود را در ردیف حرف امام قرار بدهیم بگوییم «قال علیّ(علیه السلام) و قال کذا» آن علم شهودی معصومانه ی حق است، این علم حصولی آمیخته با خطا و خطیئه بنابراین کاری که جناب قرطبی و امثال قرطبی کردند یک کار نارواست.
مطلب چهارم اینکه ارجا آیه چیست بالأخره؟ برابر روایات ارجا آیه را گفتند «وَلَسَوْفَ یُعْطِیکَ رَبُّکَ فَتَرْضَی»(1)آنگاه به ذات مقدس پیامبر ذات اقدس الهی عطا و رحمت و شفاعت و محبّت اِعمال بکند که پیامبر راضی بشود اما بالأخره ارجا آیه همان ارحمالراحمین بودن خداست وقتی خدا ارحمالراحمین است رحمت او نامتناهی است او به ما از خود ما نزدیکتر است اولاً، عالمتر است ثانیاً، قادرتر است ثالثاً، مهربانتر است رابعاً. ما به خودمان مهربانیم و ذات اقدس الهی به ما مهربانتر نه اینکه ما از خدا به خودمان ارحم باشیم خداوند ارحم است بالقول المطلق حالا بعضی از کارهاست که ما از ثواب و خطای آن بیخبریم مطلب دیگر است و در روایات هم آمده است که «وآخر مَن یشفع أرحم الراحمین» آخرین شفیع ذات اقدس الهی است بالأخره انبیا، اولیا، اهل بیت(علیهم الصلاة و علیهم السلام) موجود ممکناند و عفو و بخشش و رحمت اینها نامتناهی است آنکه رحمش نامتناهی است او خداست این روایت را که در نهجالفصاحه هست و همین روایت را جناب فریدالدین عطار به نظم در آورده در منطقالطیر چندبار در همین بحث تفسیری خوانده شد که وجود مبارک پیامبر به خدای سبحان عرض میکند که اعمال امّت مرا در قیامت به من واگذار بکن که من نزد انبیای دیگر مثلاً شرمنده نشوم و اینها ذات اقدس الهی در پاسخ میفرماید اعمال امّت تو را خودم بررسی میکنم که حتّی آنها نزد تو خجالت نکشند، خب این نشانه ی آن است که ارحم بودن خدا برای همین آمده.
1) (4) . سوره ی ضحیٰ، آیه ی 5.
پرسش:...
پاسخ: حالا آن هم میآید به خواست خدا، خب.
پس اینها مربوط به مسئله ارحم بودن و ارجا آیه بودن و اینهاست، اما آنچه که مربوط به معذّب شدن است که چه چیزی عذاب میشود بالأخره؟ انسان با بدن و روح در همه ی نشئات هست البته در دنیا که هست با وضع مناسب دنیا، در برزخ مناسب برزخ، در ساهره ی قیامت با وضع مناسب ساهره ی قیامت، در بهشت انشاءالله مناسب با بهشت ولی بالأخره در هیچ نشئهای بیبدن نیست و بیروح نیست آنچه که ادراک میکند حالا یا متنعّم است یا معذّب همان روح آدم است دیگر که او مُدرِک است تَن ابزار کار است اگر کاری بشود که روح ادراکش کم بشود یا منتفی بشود نسبت به موردی در آنجا نه لذّت است و نه درد کسی را که بیهوش کردند، بیحس کردند، بیهوش موضعی یا بیهوش کلّی به همان اندازه او درکی ندارد نه لذّت میبرد و نه متأثّر میشود تمام ادراکها برای روح است و بدن ابزار کار است.
در دنیا اگر کسی آن فطرت الهی را شکوفا نگه داشت، زنده نگه داشت او از معارف و از علوم و از حقایق و از صداقت لذّت میبرد اگر بر اساس «قَدْ خَابَ مَن دَسَّاهَا»(1)او را مدسوس کرد، دفن کرد بین غرایز و اغراض خیال را، وهم را در مسئله ی اندیشه، شهوت و غضب را در بخش انگیزه حاکم کرد آن رنجور است رنج میبرد ولی وهم برای لذّت است، لذّت برای وهم و خیال است و قهراً محدود لذّت هم برای شهوت و غضب است ولی محدود و این وهم و خیال در بخش اندیشه و آن شهوت و غضب در بخش انگیزه بر خلاف عقل نظری در قسمت علم و عقلِ عملی در قسمت عمل یا لذّت میبرند یا رنج میبرند و مانند آن، ولی اساس کار برای همان فطرت است و فطرت هرگز از بین نمیرود و آنچه را که شیطان تهدید کرده است که گفت من دستور میدهم، اغوا میکنم، اضلال میکنم «فَلَیُغَیِّرُنَّ خَلْقَ اللّهِ»(2)تغییر در خلقت همان است که تضعیف بکند فطرت را، تدسیس بکند، دسیسه بکند او را در بین اغراض و غرایز دفن بکند از سوی دیگر وگرنه توان آن را ندارد که آن فطرت اصلی و هویّت اصلی انسان را نابود بکند.
حالا این انسان همانطوری که در فقه اگر یک سلسله مسائل دقیقی پیش آمد فقهای بزرگوار تلاش و کوشش کردند و میکنند که این را در مسیر عقل در بیاورند که بر خلاف عقل نباشد در مسائل حکمت و مسائل عقلی هم همینطور است در مسائل فقه مثلاً ملاحظه میکنید گفتند اگر مال کسی را فروختند بدون اذن او این بیع، بیع فضولی است و اگر مالک اجازه بدهد این بیع صحیح میشود حالا اجازه کاشف است یا ناقل؟ مشهور این است که اجازه کاشف است، اجازه کاشف است یعنی چه؟ یعنی خانه ی کسی را که بیگانه شش ماه قبل فروخت بعد از اینکه صاحبخانه بعد از شش ماه فهمید گفت «أجزتُ» این اجازه باعث صحّت معامله ی آن شش ماه قبل است برابر آن یکی، دوتا روایتی که در باب فضولی وارد شده اینجا این فقها(رضوان الله علیهم) با یک اشکال عقلی روبهرو هستند که بالأخره «لا بیع الاّ فی مِلک» است یا «لا بیع الاّ فی مُلک» است بایع باید مالک باشد و اگر بیگانه مال مردم را فروخت این چه بیعی است این تجارت عن تراض نیست، «لا یحلّ مال امریء مسلمٍ الاّ بطیب من نفسه»(1)نیست. رضایت که بعد از شش ماه واقع شد این رضایت شرط بود عنصر اصلی بود چگونه این رضایت بعد از شش ماه باعث صحّت معامله ی شش ماه قبل است یعنی این در متأخّر اثر دارد آن وقتی که این معامله واقع شد که رضایت مالک نبود، آن وقتی که رضایت مالک پدید آمد معاملهای در کار نیست این اشکال عقلی فقها(رضوان الله علیهم) را وادار کرده است که اینها راهحلّی پیدا کردند شرط متأخّر درست کردند، شرط متأخّر دیدند مشکل دارند شرط متقارن درست کردند، ... درست کردند با همان بحثهای عمیق عقلیِ پیچیدهای که مستحضرید برخی کشف حقیقی، برخی کشف حُکمی تا این مشکل عقلی روایات را حل بکنند.
1) (7) . عوالی اللئالی، ج1، ص222.
در جریان تعذیب رباخوار و آنهایی که به صورت حیوان در میآیند در قیامت رباخوار معذّب است این حرفی در آن نیست، خب اگر این واقعاً دیوانه باشد دیوانه چه عذابی دارد درک ندارد اینکه «الَّذِینَ یَأْکُلُونَ الرِّبَا لاَ یَقُومُونَ إِلاَّ کَمَا یَقُومُ الَّذِی یَتَخَبَّطُهُ الشَّیْطَانُ مِنَ الْمَسِّ»(1)مُخبطّانه سر از قبر برمیدارد این جنون که باعث عذاب او نیست در عین حال ذات اقدس الهی این را دارد به عنوان تعذیب نقل میکند این چه عذابی دارد یا برابر روایاتی که در ذیل آیه ی «وَفُتِحَتِ السَّماءُ فَکَانَتْ أَبْوَاباً»(2)آنجا هم زمخشری نقل کرده از برادران اهل سنّت، هم مرحوم شیخ طوسی(رضوان الله علیه) از فرقه ناجیه نقل کرده است از ما که عدهای به صورت حیوانات گوناگون در میآیند منظور این نیست که نظیر کاریکاتور این شخص صورتش حیوان است ولی واقعاً انسان است که این شخص واقعاً حیوان شد به تعبیر نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) که در نهجالبلاغه قبلاً خواندیم فرمود: «الصُّورَةُ صُورَةُ إِنْسَانٍ وَ الْقَلْبُ قَلْبُ حَیَوَانٍ... وَ ذلِکَ مَیِّتُ الْأَحْیَاءِ»(3)یعنی این شخص در دنیا ظاهراً انسان است ولی باطناً حیوان قیامت که «تُبْلَی السَّرَائِرُ»(4)است باطن ظاهر میشود این شخص به صورت حیوان در میآید، خب اگر این شخص به صورت مار و عقرب در آمد مگر مار و عقرب معذّباند؟ مگر گرگ و گراز معذّباند؟ این را حکمت باید حل کند صاحبان علوم عقلی باید حل کنند همانطوری که آن بخش را فقهای بزرگوار با شرط متأخّر حل کردند این را هم حُکما با حرکت جوهری باید حل بکنند که این انسان که دارد حرکت میکند اینچنین نیست که این مجاز باشد و اگر قرآن فرموده است: «أُولئِکَ کَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ»(5)این مجاز باشد این حرف شاعرانه باشد ـ معاذ الله ـ اینچنین نیست اگر فرمود: «شَیَاطِینَ الْإِنْسِ وَالْجِنِّ»(6)اینچنین نیست که این شاعرانه باشد حرفهای مبالغه باشد.
تحلیلی در خطبه ی چهار نهجالبلاغه هست که آن تحلیل هم چندبار اینجا خوانده شد که وجود مبارک حضرت امیر(سلام الله علیه) میفرماید شیطان گاهی نفوذ میکند اول وسوسه میکند در حرم و حریم قلب حرکت میکند و این شخص غافل است بیدار نیست یک گروه خاصّیاند که «إِذَا مَسَّهُمْ طَائِفٌ مِنَ الشَّیْطَانِ تَذَکَّرُوا فَإِذَا هُم مُبْصِرُونَ»(1)این شیطان لباس احرام میپوشد با اینکه حرامی است این حرامیِ جامه ی احرام در برکرده در اطراف کعبه ی دل دارد طواف میکند این را میگویند طائف فرمود این طائف حرامی در دور کعبه ی دل الآن میگردد منتظر است چه موقع درونِ کعبه ی دل باز میشود که برود در دل نفوذ بکند «إِذَا مَسَّهُمْ طَائِفٌ مِنَ الشَّیْطَانِ» مؤمنان راستین «تَذَکَّرُوا فَإِذَا هُم مُبْصِرُونَ» و دفع میکنند اما آنهایی که غافلاند این حرامیِ احرامبسته ی طواف کننده وارد درون کعبه ی دل میشود وقتی وارد درون کعبه ی دل شد با وسوسه کار خودش را آغاز میکند و این شخص را وادار میکند که مصالح ساختمانی این شیطان را که وارد شد فراهم بکند چون وقتی وارد شد در قلب او ارادات و خواستههای او را هم سر و سامان میدهد با معاصی و گناهان این شخص را وادار میکند که این خَس و خاشاک را وارد کند با این خس و خاشاک این پرنده ی حرامگوشت یعنی شیطان اینجا لانه میزند آشیانه میکند وقتی آشیانه کرد تخمگذاری میکند وقتی تخمگذاری کرد این تخمها را زیر پَر گرم نگه میدارد وقتی گرم نگهداشت اینها را به صورت جوجه در میآورد وقتی به صورت جوجه در آورد کلّ این فضای دل را این جوجهها پُر میکنند اینها از لطیفترین بیانات نورانی حضرت امیر است که در خطبه ی چهار نهجالبلاغه است و چندین بار در همین بحث تفسیر خوانده شد فرمود وقتی که وارد شد مسکن فراهم کرد، آشیانه فراهم کرد «بَاضَ» یعنی بیضهگذاری میکند، تخمگذاری میکند بعد از اینکه فرمود: «بَاضَ وَ فَرَّخَ» فَرْخ و فرّوخه یعنی جوجه تفریخ میکند یعنی این تخمها را به صورت فرّوخ و فرخ یعنی جوجه در میآورد «بَاضَ وَ فَرَّخَ» وقتی که این جوجهها از این آشیانه در آمدند «دَبَّ وَ دَرَجَ»(2)دابّه دابّه میگویند همین است این شخص میبینید آرام ندارد همیشه دلش شور میزند همیشه دلش در وسوسه است کجا بچاپد، کجا بدزدد، با چه کسی هماهنگ بشود، با چه کسی بسازد، با چه کسی بسوزد اینها «دَبَّ وَ دَرَجَ» پس «بَاضَ» است و «فَرَّخَ» است و «دَبَّ» است و «دَرَجَ» آن وقت کلّ این فضا را این جوجه شیطانها پُر کردند از آن به بعد وجود مبارک حضرت امیر دارد که از آن به بعد «فَنَظَرَ بِأَعْیُنِهِمْ وَ نَطَقَ بِأَلْسِنَتِهِمْ» از آن به بعد این شخص دیگر تسخیرشده است هر وقت شیطان میخواهد نگاه بکند به نامحرم با چشم این نگاه میکند، میخواهد آبروی کسی را ببرد با قلم و زبان این میبرد «نَظَرَ بِأَعْیُنِهِمْ» اینها میشوند تریبون شیطان «وَ نَطَقَ بِأَلْسِنَتِهِمْ»(3)با زبان اینها حرف میزند در آن خطبهای که فرمود در وصف متّقیان که «أَهکَذَا تَصْنَعُ الْمَوَاعِظُ» آن شخص صیحه زد و جانش را از دست داد آن شخص دیگر به وجود مبارک حضرت امیر گفت که اگر موعظه اثر میکند پس چرا در شما اثر نکرده است نمیداند که هر کسی یک شأن خاصّی دارد حضرت فرمود: «نَفَثَ الشَّیْطَانُ عَلَی لِسَانِکَ»(4)این شیطان است که از زبان تو این حرف را در آورده که من با این شخص خیلی فرق دارم بعضیها را یک آب نهر میبرد، بعضیها را آب بحر هم نمیتواند ببرد این موعظه میتواند در او اثر بگذارد او قالب تهی کند اما دریا هم بشود نمیتواند علی را از جا بکِند حسابی دارد، کتابی دارد فرمود این حرفی که تو زدی شیطان بود که از زبان تو گفت اینها تشبیه نیست، اینها مجاز نیست، اینها استعاره نیست، اینها کنایه نیست اینها را حکمت مشخص کرده است همانطوری که شرط متأخّر را فقهای بزرگوار(رضوان الله علیهم) تبیین کردند اینها را هم حکما تبیین کردند به مقداری که عقل میفهمد آن اسراری را که نمیفهمد که معذور است «وَمَا أُوتِیتُم مِّنَ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِیلاً»(5).
بر اساس حرکت جوهری لُبس نه لَبس، لُبس بعد از لُبس است مثل کون و فساد نیست که چیزی خلع کند و چیز دیگر بپوشد انسان وقتی که حرکت میکند آن فطرت اصلی خود را دارد و روی آن فطرت چیزهایی میآید یا شیطنت میآید یا بهیمیت میآید یا سبُعیّت میآید یا مَلکیّت میآید این چهار راه روی آن فطرت میآید آن فطرت مسیرش را برمیگرداند ولی همچنان زنده است اگر آن سه راه را طی کرد یعنی راه شهوت یا غضب یا مَکر و حیله را طی کرد همیشه رنج میبرد اما اگر راه فرشتهخویی را طی کرده است همیشه گنج نصیبش میشود اگر درباره ی رباخوار گفته شد مجنون است اینچنین نیست که این فطرت خودش را از دست بدهد این عاقل است میفهمد و این جنون فرهنگی و اقتصادی آمده روی این شما الآن همین رباخوار را ببرید نزد روانشناس میگوید کاملاً سالم است ببرید نزد قرآن میگوید این دیوانه است منافق را ببرید نزد متخصّص قلب میگوید سالم است ببرید نزد قرآن میگوید «فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزَادَهُمُ اللّهُ مَرَضاً»(1)این حقیقت در قیامت روشن میشود آن شخص یعنی رباخوار میفهمد که دیوانه است آن منافق میفهمد که مریض است در قیامت، در دنیا چون نمیفهمد رنجی ندارد شما در ترتیب اجناس، در ترتیب فصول، در ترتیب انواع همه اینها را طبق بحث دیروز حفظ کرده دارید که اگر سؤال کنند «الانسان ما هو» میگویید «جوهرٌ جسمٍ نامٍ حسّاسٌ متحرّک بالارادة ناطق» تا اینجا را بشر عادی رسید اما از این به بعد را وحی انبیا تبیین کردند که شما اینجا آمدید انسان هنوز در راه است انسان که آخر خط اینجا نیست این در راه است شما که میگویید این «جوهر جسمٍ نامٍ حسّاس متحرّک بالارادة ناطق» این در راهش را گرفتید اما ببینید از این به بعد که راه را دارد ادامه میدهد «إِنَّکَ کَادِحٌ إِلَی رَبِّکَ کَدْحاً فَمُلاَقِیهِ»(2)این کدام سَمت میرود؟ تا اینجا را عقل عادی میفهمد از آن به بعد را وحی گفته بله، تا اینجا که شما گفتید «ناطقٌ» این وسط راه است از این به بعد هم این سرِ چهارراه است یا شیطنت است یا بهیمیّت است یا درندگی است یا فرشتهخویی است آنها هم روی همین ناطقیّت میآیند اگر کسی ناطقیّتش را، آن عقل و درایتش را در شیطنت به کار برد از شیاطین معروف بدتر میشود، اگر بر اساس بهیمیّت به کار برد از آنها بدتر میشود برای اینکه عقل دارد که دارد درصدد علم و دانش دارد که دارد در صراط بهیمیت به کار میبرد و اگر در راه سبوعیّت و درندهخویی افتاد از هر درندهای بدتر است مگر گرگ، مگر مار و عقرب در طیّ مدّت عمرشان چند نفر را مسموم میکنند؟ هزار سال، هزار سال یعنی هزار سال مجموع تلفاتی که گرگ و مار و عقرب در هزار سال نسبت به انسانها دادند اینها یک روزه در خاورمیانه دارند پیاده میکنند الآن هم شما وقتی بررسی کنید میبینید تقریباً هفتاد درصد بودجه ی کره ی زمین صرف آدمکُشی است آن سی درصدش صرف غذا و اینهاست این کارخانههای وسیع اسلحهسازی، این دانشکدههای مهم و فراگیر تربیت خلبانهای بمبافکن، آن ساختن و ساختارهای هواپیمای شکاری بمبافکن این هر روز سه شیفته دارد کار میکند تقریباً هفتاد درصد بودجه ی روی زمین صرف آدمکُشی است بقیه صرف همین موادّ غذایی است کار به دست اینهاست اگر کسی درنده شد از آنها اضلّ است و اگر فرشتهخوی شد میشود مسجود فرشته این مقام، مقام آدمیّت است نه آدمِ شخصی این «قُلْنَا لِلْمَلاَئِکَةِ اسْجُدُوْا لآِدَمَ»(3)الیوم هم هست الیوم هم فرشتگان در پیشگاه وجود مبارک ولیّ عصر خاضع و خاشعاند این مقام انسانیّت است که مسجودٌ له ملائکه است نه آن شخص آدم که «قضیة فی واقعة» بشود یک داستان تاریخ مصرف گذشته اینچنین نیست و اگر از معالِم گرفته تا کافی، از کافی گرفته تا معالم همه این بزرگان این روایت را نقل کردند که فرشتهها پَرهای خود را پهن میکنند زیر بال طلاّب علوم همین است که «إنّ الملائکة لتضع أجنحتها لطالب العلم»(4)دارند خدمت میکنند فرش پهن کردن است، رفت و روی فرش است، روی بال ملائکه نشستن است اینها همه خدمتگزاری فرشتگان است نسبت به انسان برای اینکه انسان با داشتن همه ی این موانع و کُتَل و عَقبههای کئود از اینها گذشته است و الهی فکر میکند.
بنابراین اگر معذّب است همین هویّت انسان است این انسان طبعاً و فطرتاً و هویّتاً به حق مایل است اگر چیزی را که مطابق همین است به او دادند لذّتش مضاعف میشود بر خلاف این به او دادند که آن سه گروه این کار را میکنند یعنی شیاطینالانس، کالانعام و بهیمه شدن این عذاب میبرد و آن چون از بین رفتنی نیست خلود را هم میشود با این حل کرد اگر او زایل بشود آن وقت کسی بشود واقعاً حیوان خب هر کاری که حیوان انجام میدهد سمومی که تولید میکند اینها عوارض ذاتی این نوع است این برای او لذیذ است همان مقداری که این بلبل از چهچه خودش لذّت میبرد این مار و عقرب از تولید سم لذّت میبرند نشاطشان در همین است عوارض ذاتی هر نوعی برای او لذیذ و گواراست اگر انسان واقعاً حیوان بشود حیوانی که در عرض انسان است نه در طول انسان این سم تولید میکند، بد و بیراه میگوید اما خب لذّت میبرد ولی این حیوانیّتی که دامنگیر انسان میشود «کَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ»(1)میکند این در طول انسانیّت است یعنی «فهو انسانٌ و حیّةٌ» بر اساس حرکت جوهری، «انسانٌ و عقربٌ»، «انسان و سبوعٌ».
پرسش:...
پاسخ: نه دیگر در طول هم است در عرض هم که نیست در عرض هم اگر موجودی هم انسان باشد، هم مار بله اجتماع دوتا متنافی است اما اگر انسانیّت مادّه باشد و آن حیوانیّت و درندهخویی صورت بشود این حرکت بکند این انسانیّت به سَمت درندهخویی برود از هر درندهای درندهتر میشود و این حیوان و این درنده یعنی مار و عقرب با آن مار و عقربهای دنیا خیلی فرق میکنند مار و عقربهای دنیا حیوان محضاند درکی ندارند کارشان این است و از کارشان هم لذّت میبرند اما این مثل دیوانه، خب عاقل و دیوانه بله ضدّ هماند بالأخره متنافیاند اما اگر کسی رباخوار شد «عاقلٌ مجنونٌ» میفهمد دیوانه است در قیامت این دیوانهوار سر از قبر برمیدارد در حالی که میفهمد اگر نفهمد مجنون است که عذاب نمیبیند این چه شرمی است شرم برای آن ادراک است.
1) (23) . سوره ی اعراف، آیه ی 179.
بنابراین اگر عذابی گفته شد آن هویّت اصلی انسان عذاب میبیند و آن از بین نمیرود گرچه تضعیفش ممکن است «فَلَیُغَیِّرُنَّ خَلْقَ اللّهِ»(1)گفته شد از همین باب است و مانند آن.
مطلب مهمّ در تفسیر این است که در طلیعه ی بحث تفسیر آنجا بنا شد که عدهای درباره ی شأن نزول کار بکنند، عدهای درباره ی فضای نزول کار بکنند، یک عده درباره ی جوّ نزول. بیان ذلک این بود که این آیه که نازل میشود ما باید ببینیم سبب نزولش چیست؟ مورد نزولش چیست؟ شأن نزولش چیست؟ چون آشنایی به شأن نزول یک سهم تعیین کنندهای در ادراک معنی آیه دارد درباره ی سبب نزول و شأن نزول عدهای کتابهایی نوشتند یا مستقل یا همراه با عنوان مقدّمات تفسیر کارهایی البته درباره شأن نزول کردند که راهگشاست. درباره ی فضای نزول و همچنین درباره ی جوّ نزول این دوتا مقطع مانده است و نیاز شدید هم به آنهاست. درباره ی فضای نزول این است که این سوره ی مبارکه که در ظرف این چهار سال و پنج سال نازل شده است در این رخدادهای مهم این چند سال چهار سال در خاورمیانه چه بود یا دورتر خاوردور چه بود؟ جوّ نزول این است که در طیّ این 23 سال آن حوادث مهمّ جهان مخصوصاً حجاز چه چیزی بود؟ الآن ما با تلاش و کوشش میخواهیم این «یَسْأَلُونَکَ عَنِ الرُّوحِ» را معنا کنیم میدانم بعد از اینکه معنا کردیم آنطوری که باید و شاید با دست پر برنمیگردیم چون معلوم نیست سؤال کنندهها چه کسانیاند؟ در چه فضایی سؤال شده؟ آیا مسئله غیب و شهادت، مسئله معرفتشناسی، مسئله تجرّد روح و امثال ذلک آنطوری که الآن مطرح است آن وقت مطرح بود یا نبود؟ در فضایی که یهودیها سؤال کردند مشکلشان چه بود؟ در فضایی که مسیحیها سؤال کردند مشکلشان چه بود؟ اینها کارهایی است که البته در ظرف دو سال یا بیست سال یا سی سال حل نمیشود حالا تازه قرآن به بازار آمده باید در طی این مشخص بشود و آن فضای نزول و جوّ نزول و اینها باید مشخص بشود.
1) (24) . سوره ی نساء، آیه ی 119.
اما آن مقداری که ما الآن مکلّفیم این است که یک عده سؤال کردند روح چیست؟ ما محتملات را باید بررسی کنیم بر اساس هر کدام از این محتملات هم نظر بدهیم و اقویالمحتملات را هم بیان کنیم دیگر غیر از این مقدور ما نیست آیا روح منظور روح انسان است؟ آیا روح منظور وحی و نبوّت و قرآن است که «یُلْقِی الرُّوحَ مِنْ أَمْرِهِ عَلَی مَن یَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ»(1)یا روح فرشته ی مقرّبی است که «تَنَزَّلُ الْمَلاَئِکَةُ وَالرُّوحُ»(2)کدام یک از اینهاست یا جامع بین اینهاست هر سه هست؟ آنچه را که قرآن کریم مطرح میکند و جزء حرفهای اساسی قرآن است و نوآوریهای قرآن است این است که همین که وارد شده است آمده گفته جهان دو بخش است غیب، شهادت معرفتشناسی دو بخش است حس و تجربه، عقلِ تجریدی اینها نوآوریهای دین است آن روز خبری از عالَم غیب نبود آنها میگفتند که «کلّ موجودٌ مادّیٌ» در هستیشناسی، «کلّ موجودٌ مادّیٌ» یعنی چه؟ یعنی چیزی که مادّه نباشد و زمین نداشته باشد زمان نداشته باشد متزمّن و متمکّن نداشته باشد، حجم نداشته باشد، بُعد نداشته باشد و اینها خرافه است، اسطوره است و افسانه «کلّ موجودٌ مادّیٌ» عکس نقیضش هم این است که «ما لیس بمادیٍّ فلیس بموجود» خرافه است و اسطوره است و افسانه این درباره ی هستیشناسی. قرآن آمده فرموده خیر، «الموجود علی قسمین مجردٌ و مادی غیبٌ و شهادة».
در بحث معرفتشناسی که ما از چه راه بشناسیم آیا تنها راه شناخت حس و تجربه است که الآن شما وقتی وارد فضای دانشگاهی میشوید همین است، فضای غرب میروید همین است، فضای شرق میروید همین است آنچه را ما میبینیم درست است، آنچه قابل تجربه است درست است، آنچه قابل احساس است درست است آنچه تجربهپذیر نیست ابطالپذیر نیست حرف کوپر و امثال کوپر در همین فضاست آنچه تجربهپذیر نیست، ابطالپذیر نیست، اثباتپذیر هم نیست و قابل باور هم نیست این میشود در معرفتشناسی دین آمده فرموده خیر، ادراک، معرفت این یا با حس و تجربه است یا با عقل و برهان یا تجربه یا تجرید یا عقل تجربی یا عقل تجریدی «والجمع ممکن».
از اینها که گذشتیم آنگاه هم مسئله ی شهود مطرح است که کار انبیاست، هم در دسترس همه نیست این «عَالِمُ الْغَیْبِ وَالشَّهَادَةِ»(1)، «لَّهِ غَیْبُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ»(2)آیات فراوانی است که اگر فیشبرداری کنید مشخص میشود که از نظر هستیشناسی پیام قرآن این است که «الموجود إمّا غیبٌ و إمّا شهادة» غیب یعنی «ما لا یناله الحس»، شهادت یعنی «ما یناله الحس» موجود یا از غیب است مجرّد است مثل خدا و اسمای حسنا و وحی و عرش و لوح و قلم و کرسی و ملائکه و نبوّت و ولایت و امامت و عصمت و امثال ذلک اینها هیچ کدام حسّی نیستند یا شهادت است مثل آسمان و زمین و دریا و کوه و صحرا از نظر معرفتشناسی هم انسان یا با حواس درک میکند یا با عقل درک میکند خود ذات اقدس الهی را به این چهار صفت موصوف کرد او خالقِ غیب است یک، خالق شهادت است دو، عالِم غیب است سه، عالم شهادت است چهار، او خالق ارواح و انبیا و لوح و قلم و اینهاست، او خالق ارض و سماست، او «یَعْلَمُ خَائِنَةَ الْأَعْیُنِ وَمَا تُخْفِی الصُّدُورُ»(3)«إِن تُبْدُوا مَا فِی أَنْفُسِکُمْ أَوْ تُخْفُوهُ یُحَاسِبَکُم بِهِ اللّهُ»(4)این چهار چیز را یعنی او خالق غیب است، خالق شهادت، عالم غیب است، عالم شهادت در قرآن کریم فراوان است.
درباره ی مؤمنان هم فرمود مؤمنان کسانیاند که «یُؤْمِنُونَ بِالْغَیْبِ»(5)آنچه را که چشم نمیبیند مثل وحی و نبوّت و امامت و عصمت و خود خدا و لوح و عرش و کرسی و که دیدنی نیست، بوییدنی نیست، شنیدنی نیست اینها را ایمان دارند مثل بهشت و درجات بهشت را ایمان دارد و غیب را هم بعد توسعه داد فرمود بعضیها هستند که فی نفسه با حس درک میشوند ولی الآن نیستند مثل موجودهایی که در عصر خود بودند و الآن معدوماند نوح چه گفت، ابراهیم چه گفت، عیسی چه گفت، موسی چه گفت،(علیهم الصلاة و علیهم السلام) اینها برای ما غیباند بهشت چه خواهد شد، ساهره ی قیامت چه خواهد شد، میزان چه خواهد بود، صراط چه خواهد بود اینها در جای خودشان ممکن است که کسی بگوید «رَبَّنَا ابْصَرْنَا وَسَمِعْنَا»(6)ولی الآن برای ما غیب است هم این غیبهای نسبی را قرآن توضیح داد، هم آن غیبهای نفسی را، غیب نفسی اصلاً دیدنی نیست مثل خود خدا، اسمای حسنای او، عرش او، کرسی او، لوح او، عصمت، نبوّت و اینها غیب نسبی مثل جریان انبیای گذشته که در زمان خودشان محسوس بودند اما الآن محسوس نیستند یا جریان بهشت که در حین وقوع خودش محسوس است اما الآن محسوس نیست این را معرفتشناسی بیان میکند آن غیبِ نسبی برای ما با معرفتِ غیبی حل است ما چه موقع میتوانیم ایمان بیاوریم به جریان حضرت ابراهیم و موسی و عیسی در صورتی که معرفت غیبی داشته باشیم ذات اقدس الهی به وجود مبارک پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) قدم به قدم آدرس میدهد فرمود تو در جریان موسی نبودی، عیسی نبودی، ابراهیم نبودی، مریم نبودی، «مَا کُنتَ بِجَانِبِ الطُّورِ»(7)، «مَا کُنتَ بِجَانِبِ الْغَرْبِیِّ»(8)، «وَمَا کُنتَ ثَاوِیاً فِی أَهْلِ مَدْیَنَ»(9)، «وَمَا کُنتَ لَدَیْهِمْ إِذْ یُلْقُونَ أَقلاَمَهُمْ»(10)قدم به قدم آدرس میدهد آنجا نبودی، آنجا نبودی، آنجا نبودی، ولی قضیه این است این را میگویند غیب. اینطور آدرس دادن که هنگام سرپرستی مریم چه شده است تو نبودی ولی قضیه این است، چطور این اقلام را این قرعهها را به روی آب میریزند تو نبودی ولی قصّه این است تو در جریان مدین نبودی که شعیب چه گفته «وَمَا کُنتَ ثَاوِیاً فِی أَهْلِ مَدْیَنَ» ولی قصه این است تو در جریان وحییابی موسی نبودی «مَا کُنتَ بِجَانِبِ الطُّورِ» ولی قصه این است، تو در جریان حضرت عیسی نبودی ولی قصه این است اینها میگویند غیب ما مؤمن به غیبیم خب اگر اینها را نفهمیم چطوری ایمان داریم؟
1) (27) . سوره ی انعام، آیه ی 73.
2) (28) . سوره ی کهف، آیه ی 26.
3) (29) . سوره ی غافر، آیه ی 19.
4) (30) . سوره ی بقره، آیه ی 284.
5) (31) . سوره ی بقره، آیه ی 3.
6) (32) . سوره ی سجده، آیه ی 12.
7) (33) . سوره ی قصص، آیه ی 46.
8) (34) . سوره ی قصص، آیه ی 44.
9) (35) . سوره ی قصص، آیه ی 45.
10) (36) . سوره ی آلعمران، آیه ی 44.
بنابراین قرآن کریم طوری سخن گفته که هم در هستیشناسی ثابت کرده «الموجود إمّا غیبٌ و امّا شهادة» یعنی «إمّا مجرّدٌ و إمّا مادّی» هم در معرفتشناسی ثابت کرده که «المعرفة إمّا بالحس و التجربة أو بالعقل و البرهان» حالا این روح چه روح مجرّد انسانی باشد، چه روح به معنای وحی و نبوّت باشد که «یُلْقِی الرُّوحَ مِنْ أَمْرِهِ عَلَی مَن یَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ»(1)چه روحی باشد که مَلک مقرّب است که با فرشتهها نازل میشوند قابل جمع است.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
«قُلْ کُلٌّ یَعْمَلُ عَلَی شَاکِلَتِهِ فَرَبُّکُمْ أَعْلَمُ بِمَنْ هُوَ أَهْدَی سَبِیلاً (84) وَیَسْأَلُونَکَ عَنْ الرُّوحِ قُلْ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّی وَمَا أُوتِیتُمْ مِنْ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِیلاً (85)»
در بعضی از روایات همانطوری که ملاحظه فرمودید شاکله را به نیّت تفسیر کردند که این بیان مصداق است منظور این نیّت آن نیّت مَلکهای است نه نیّت حالی یا فعلی یک وقت انسان موقع نماز نیّت میکند این نیّت هم مسبوق به عدم است، هم ملحوق به عدم قبل از نماز نیّت نبود، بعد از نماز هم نیّت نیست این فقط در حال نماز است گاهی نیّت به معنی قصد، این امرِ ملکهای است کسی که مسافرت قصدی دارد این مسافر تا به مقصد نرسیده است قاصد است مقصد انسانها هم کَدح الی لقاءالله است تا آنجا نرسیده تا به دارالقرار نرسیده این قصدش هست. پس اگر شاکله در بعضی از روایات به نیّت تفسیر شده است منظور نیّت فعلی نیست نیّت مَلکهای است این یک، و آن نیّت ملکهای هم به معنی قصد است یک مسافر قاصد است حالا خواه بالاجمال، خواه بالتفصیل وقتی که این سفر را دارد ادامه میدهد قصدش این است که به مقصد برسد و مقصود را بیابد این دو.
1) (37) . سوره ی غافر، آیه ی 15.
آن روایت نورانی که مرحوم شیخ در رسائل نقل کرده که چرا عدهای در مدت محدود گناه کردند ولی عذاب نامحدود میبینند امام(سلام الله علیه) فرمود نیّت او این بود که اگر زنده بماند گناه کند منظور از آن نیّت این نیّت فعلی که در صوم و صلات معتبر است نیست برای اینکه با نیّت گناه کسی را عذاب نمیکنند چه رسد به خلود آن نیّت همان شاکله است یعنی نیّت مَلکهای و قصد مَلکهای که به صورت یک فصل مقوّم در آمده است و عالماً عامداً انسان برابر با آن قصد چون راهی را در پیش دارد حرکت میکند و عمل میکند و این قصد و این شاکله عالماً و عامداً برای اینها حاصل شده است حدوثاً، عالماً و عامداً برای اینها مؤثّر است بقائاً آنقدری اینها شیفته همین شاکله ی خودشان هستند که وقتی از وجود مبارک امام رضا(سلام الله علیه) سؤال میکنند آیا ذات اقدس الهی به معدومها علم دارد حضرتش فرمود خدا به معدوم علم دارد یک، به معدومِ ممتنع هم علم دارد دو، چون بعضی از معدومها ممکنالوجودند بعداً یافت میشوند ولی بعضی از معدومها ممتنعالوجودند. سه، این معدوم بر فرض وجود اگر موجود بشود چه خواهد کرد هم علم دارد سه، آن وقت استشهاد فرمودند به آیه سوره ی مبارکه ی «انعام» که برخی آنقدر ملحدانه در عالَم زندگی کردند وقتی به دوزخ رفتند آنها درخواست رجوع به دنیا میکنند خدا میفرماید: «وَلَوْ رُدُّوا لَعَادُوا لِمَا نُهُوا عَنْهُ»(1)فرمود اینها که درخواست بازگشت به دنیا میکنند یک اُمنیه کاذب است زیرا اگر اینها بر فرض محال به دنیا برگردند باز همان روش سوء را دارند رجوع جهنّمیها به دنیا معدوم است یک، و این معدوم هم معدوم ممتنع است نه معدوم ممکن برای اینکه دنیایی نمانده تا اینها برگردند اگر «وَالْأَرْضُ جَمِیعاً قَبْضَتُهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ»، اگر «وَالْسَّمَاوَاتُ مَطْوِیَّاتٌ بِیَمِینِهِ»(2)، اگر «تُبَدُّلُ الْأَرْضُ غَیْرَ الْأَرْضِ وَالسَّماوَاتُ»(3)کلّ نظام برچیده شد دیگر دنیایی نیست تا او دوباره برگردد به دنیا یک عالَم جدیدی ممکن است ذات اقدس الهی بعد خلق کند ولی آن دنیای قبلی دیگر نیست حالا وقتی دنیایی نباشد رجوع این جهنّمی ملحد از جهنم به دنیا نه تنها معدوم است بلکه معدوم ممتنع است ولی بر فرض وجود که اگر این معدوم ممتنع موجود بشود چه خواهد شد را هم خدا میداند فرمود: «لَوْ رُدُّوا لَعَادُوا لِمَا نُهُوا عَنْهُ» نظیر آنچه که در سوره ی مبارکه ی «انبیاء» آمده که «لَوْ کَانَ فِیهِمَا آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتَا»(4)تعدّد آلهه معدوم است یک، معدوم ممتنع است دو، بر فرض وجود این معدوم ممتنع اگر یافت میشد اثرش چه بود را هم خدا میدانست و بیان کرد سه، خب پس آن شاکلهای که در روایات به نیّت تطبیق شده و برابر همان روایات مرحوم شیخ در رسائل آن روایل دیگر را نقل کرده که سرّ خلود آن است که اینها اگر بمانند معصیت میکنند یعنی روش اینها، مَنش اینها، گرایش اینها، بینش اینها چیزی است که دین را افیون میدانند و اسطوره میداند و باطل میدانند ـ معاذ الله ـ و جز الحاد به چیزی نمیاندیشند اینها اگر ابداً هم زندگی کنند ابداً معصیت میکنند از جهنم هم برگردند به دنیا باز معصیت میکنند آن وقت این الحاد یک کفر است یک کفر ریشهدار و این کفر ریشهدار ثابت است و این کفرِ ریشهدار ثابت عذابِ ثابت دارد این میشود خلود و گرنه برای آن عذاب بدنی هفتاد سال کسی را مخلّداً عذاب نمیکنند این چون در دستِ دلش یک گناه ثابتِ مخلّد دارد این گناه با عذاب مخلّد باید پاسخ داده بشود بنابراین شاکلهای که در روایات آمده نظیر نیّت به معنای نیّت حال الصلات نیست «قُلْ کُلٌّ یَعْمَلُ عَلَی شَاکِلَتِهِ فَرَبُّکُمْ أَعْلَمُ بِمَنْ هُوَ أَهْدَی سَبِیلاً».
پرسش: این معدوم چطور میتواند علم به او تعلّق بگیرد؟
پاسخ: بله، این معدوم در ظرف وجود چه میشود هم به آن علم تعلّق میگیرد این الآن ما میگوییم فلان شیء معدوم است ما حکم میکنیم میگوییم این معدوم حکم نمیپذیرد مورد علم نمیشود اینچنین است صورتش را به ذهن آوردیم بالأخره گفتیم فلان حادثه معدوم است نیست یعنی الآن آنچه را که ما فهمیدیم در ذهن ما ظهور پیدا کرده این در خارج وجود ندارد یکی از ادله ی وجود ذهنی هم همین است که «للحکم ایجاباً علی المعدوم» ما با معدومات سر و کار داریم، درک میکنیم، قضیه سالبه داریم او را موضوع قرار میدهیم یا محمولی را از چیزی سلب میکنیم اینها هیچ کدام در خارج نیستند و درک میکنیم و در خارج نیستند پس در جاهای دیگری هستند به نام ذهن یکی از ادله ی وجود ذهنی همین ادراک معدومات است دیگر، خب.
فرمود: «وَیَسْأَلُونَکَ عَنْ الرُّوحِ» در بحث روز قبل اشاره شد که قرآن کریم چون معارف فراوانی را آورده یک تعامل متقابلی با عصر و مصر خود داشت پی بردن به تفسیر قرآن بدون این سه حوزه ممکن نیست هم شأن نزول را باید انسان خوب ارزیابی کند تا آیات مشخص بشود، هم فضای نزول را باید مشخص کند تا پیام سوره مشخص بشود، هم جوّ نزول را باید مشخص کند تا پیام کلّ قرآن مشخص بشود اگر یک شأن نزولی برای یک آیه معیّن بود آدم تا به او راه پیدا نکند خصوصیّت این آیه نظیر آیه ولایت، آیه مباهله، آیه تطهیر، آیات دیگر روشن نمیشود اما فضای نزول مثلاً سوره ی مبارکه ی «اسراء» که الآن محلّ بحث است در مکه نازل شد این نظیر سوره ی «انعام» دفعتاً واحدتاً نازل نشد این در مدّتی نازل شد در این فضا در این مدّت چه سؤالاتی در جامعه مطرح بود، چه نیازهایی در جامعه مطرح بود، چه بازتابی نزول این آیات سوره ی «اسراء» در جامعه داشت این تعامل متقابل بین سوره ی «اسراء» و فضای مکه باید مشخص بشود در کلّ قرآن کریم که در ظرف 23 سال آمده در حجاز چه خبر بود، در جهان معاصر چه خبر بود چون قرآن برای هدایت مردم و اداره ی امور مردم است بیارتباط با رخدادهای جهان معاصر نیست آنچه در خاورمیانه گذشت، آنچه در خاوردور یا باختردور بود وجود مبارک پیامبر اینها را از قرآن تلقّی میکرد آن بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) در نهجالبلاغه که وضع جهان معاصر نزول قرآن را تبیین میکند فرمود قرآن وقتی نازل شد که اهل الارض مِلل متنبّه بودند، مُتشتِّت بودند، دارای اهوای منتشر، اهوای متشتّت بودند بعضی ملحد بودند، بعضی مشرک بودند، بعضی کافر بودند بین مشبّهٍ بعضیها تشبیه میکردند ـ معاذ الله ـ خدا را با اجرام و اجسام اینها را مشخص کرد حضرت فرمود مردم روی زمین این آرا را داشتند در این فضا قرآن نازل شد(1)اگر کتابی جهانی شد فرمود: «نَذِیراً لِلْبَشَرِ»(2)، «لِلْعَالَمین نَذِیراً»(3)للبشر»، «مَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِلْعَالَمِینَ»(4)این بیگانه از بشریّتِ بشر نیست، بیگانه از حوادث جهان و جهانی نیست اگر فرمود: «تَبَارَکَ الَّذِی نَزَّلَ الْفُرْقَانَ عَلَی عَبْدِهِ لِیَکُونَ لِلْعَالَمِینَ نَذِیراً» اگر فرمود: «مَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِلْعَالَمِینَ» این حقوق بشر را، علوم بشر را، فنون بشر را میبیند و به آنها پاسخ میدهد آنچه که در کامل ابناثیر و امثال آنها آمده که وقایع تاریخ را مخصوصاً بعد از هجرت مشخص میکنند این میتواند کمک بکند لکن کار، کار گروهی است این تاریخهایی که نوشته میشود نظیر کامل ابناثیر و امثال اینها اطلاعات به آدم میدهند نه تحقیق اینها سیرهنویساند چه سیره ابنهشام، چه سیره حلبی و مانند آن اینها وقایعنگارند مثلاً وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) برای حجّةالوداع چه موقع حرکت کرده، چه روز از مدینه حرکت کرده، در مسجدالشجره چه حادثه اتفاق افتاده، در بین راه تا مرز حرم چه اتفاق افتاده، وقایع شخصی، وقایع علمی، وقایع غیر علمی فلان جا به یک پیرزن کمک کرده، فلان جا سائلی درخواست کرده حضرت چیزی به او داد اینها همه را میبینید در این تاریخ مینویسند اینکه علم نیست این اطلاعات است تاریخ فن است، علم است مثل فقه و اصول مجتهد میخواهد این گزارشها را میگویند اطلاعات، این کشکولگونه حرف زدن را میگویند اطلاعات اما تاریخ وجود مبارک پیامبر نظر ایشان درباره ی فلان حادثه چه بود آنچه را که در مدینه در مسجد گفته، آنچه را که در طیّ این سفر یک یا دو بار اتفاق افتاده گفته، آنچه را که در اسفار دیگر رخ داده گفته اینها را باید جمع کرد و جمعبندی کرد و نتیجه گرفت این میشود تاریخ علمی وگرنه پیرزنی خواستهای از حضرت داشت حضرت چیزی به او داد، چوپانی را دید حرفی به او زد، کشاورزی را دید حرفی به او زد، در مسجدالشجره آمد اینطور مُحرِم شد خب اینکه علم نیست اینها را در تاریخها فراوان است اینها سیرهنویسها اینها قدم به قدم گزارشگرهایی هستند شما میبینیند اینهایی که مثلاً گزارشگر یک مسئول سیاسی هستند قدم به قدم این حالاتشان را گزارش میدهند خب اینها کارشان همین است اما آن تحلیلگر سیاسی که کارش این نیست که فلان جا فلان شخص به فلانی اینقدر کمک کرد، فلان جا جواب املا نوشت، فلان جا یک امضای مثلاً محترمانه داد، فلان جا یک مصافحه کرد اینها را یک گزارشگر میگوید نه یک محقّق تاریخ.
برای علمِ تفسیر باید آن حوادث مثل شأن نزول، شأن نزول را ارزیابی میکنند باید فضای نزول هم ارزیابی بکنند، جوّ نزول هم ارزیابی بکنند این آیه سوره ی مبارکه ی «اسراء» که «یَسْأَلُونَکَ عَنْ الرُّوحِ» از غرر آیات این سوره است روح هم در قرآن کریم بر روح انسانی اطلاق شده است که «نَفَخْتُ فِیهِ مِن رُّوحِی»(1)بر فرشته اطلاق شده است که «تَنَزَّلُ الْمَلاَئِکَةُ وَالرُّوحُ»(2)بر وحی هم اطلاق شده است «یُلْقِی الرُّوحَ مِنْ أَمْرِهِ عَلَی مَن یَشَاءُ»(3)بر مراحل والای ایمان هم اطلاق شده است که «کَتَبَ فِی قُلُوبِهِمُ الْإِیمَانَ وَأَیَّدَهُم بِروحٍ مِنْهُ»(4)این باید مشخص بشود که کدام روح است و سائلان ما یا از سائل و خصوصیّت سؤال باید بفهمیم که این روح چیست یا از نحوه ی جواب بفهمیم که این روح کدام است؟ مستحضرید گاهی در بعضی از روایات مثلاً زراره یا محمدبنمسلم چیزی را از حضرت سؤال میکنند سؤال در روایت نیست اما حضرت که جواب میدهد جوابش مشخص است حضرت فرمود: «یُعید» یا «لا یعید» از این جواب میفهمیم که منظور سؤال زراره این است که اگر کسی اشتباهاً در لباس آلوده نماز را اعاده کند یا نکند؟ سؤال زراره معلوم نیست ولی از اینکه حضرت میفرماید: «یُعید» یا «لا یعید» معلوم میشود او از اعاده یا عدم اعاده ی نماز سؤال کرده اینجا هم جواب شفّاف و روشنی داده نشد یک مقدار جواب این است که دانش شما کم است باید بپرسیم دانش بشر کم است یا اینهایی که سائل این مطلباند دانششان کم است؟ کلّ بشر اعم از انبیا و اولیا علمشان اندک است یا این گروه علمشان اندک است و علی ایّ تقدیر علم وقتی از ناحیه ذات اقدس الهی باشد حکمت الهی است «وَمَن یُؤْتَ الْحِکْمَةَ فَقَدْ أُوتِیَ خَیْراً کَثِیراً»(5)ولو متاع قلیل است ولی خیر کثیر است کلّ دنیا را ذات اقدس الهی اندک یاد کرد فرمود: «قُلْ مَتَاعُ الدُّنْیَا قَلِیلٌ»(6)اما علم را به کثرت و فراوانی یاد کرده است آیا آنها که از حکمت برخوردارند مثل انبیا و اولیا و معلّم کتاب و حمکتاند «یُعَلِّمُهُمُ الْکِتَابَ وَالْحِکْمَةَ»(7)آنها هم دارای علم اندکاند یا نه، آنکه وجود مبارک حضرت امیر فرمود وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) چیزی را در آن لحظه به من آموخت که از او یک در باز میشود از آن در هزار در باز میشود از هر دری از آن هزار در هزار در باز میشود(8)این میشود ألف ألف به اصطلاح این ألف ألف یعنی یک میلیون سابق که واژه ی میلیون و امثال اینها نبود که اگر کسی از یک میلیون میخواست سخن بگوید میگوید ألف ألف برای اینکه بگویند فلان شخص اغراقگوست میگویند این را رها کنید او ألف ألف میگوید این ألف ألف میگوید یعنی از میلیون حرف میزند خب یک میلیون مطلب را یکجا وجود مبارک پیامبر به حضرت امیر(علیهما الصلاة و علیهما السلام) القا میکند این باز اندک است آیا اینکه میگوید «سَلُونِی قَبْلَ أَنْ تَفْقِدُونِی فَلَأَنَا بِطُرُقِ السَّمَاءِ أَعْلَمُ مِنِّی بِطُرُقِ الْأَرْضِ»(9)اندک است، «إِنَّ هاهُنا لَعِلْماً جَمّاً»(10)اندک است، اگر اندک است اندک نفسی نیست اندک نسبی است نسبت به علم ذات اقدس الهی اندک است بالأخره باید روشن بشود «وَمَا أُوتِیتُم مِّنَ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِیلاً» یعنی قلیل نفسی است یا قلیل نسبی.
1) (9) . سوره ی حجر، آیه ی 29.
2) (10) . سوره ی قدر، آیه ی 4.
3) (11) . سوره ی غافر، آیه ی 15.
4) (12) . سوره ی مجادله، آیه ی 22.
5) (13) . سوره ی بقره، آیه ی 269.
6) (14) . سوره ی نساء، آیه ی 77.
7) (15) . سوره ی بقره، آیه ی 129.
8) (16) . ر.ک: الکافی، ج1، ص297.
9) (17) . نهجالبلاغه، خطبه ی 189.
10) (18) . نهجالبلاغه، حکمت 147.
به هر تقدیر علم بشر نسبت به ذات اقدس الهی بسیار اندک است اما نسبت به روح و امثال روح نباید اندک باشد. اگر منظور از این روح وحی باشد میشود گفت علم شما نسبت به وحی بسیار اندک است اما اگر منظور از این روح خود روح انسان باشد خب ما خودمانیم و این روح مجرّد است خودش نزد خودش حاضر است خودش خب نزد خودش شاهد و مشهود است چرا ما نتوانیم خود را بشناسیم؟ این برای آن است که ما اصلاً به سراغ خودمان نرفتیم، به سراغ معرفت نفس نرفتیم فرمود: «نَسُوا اللَّهَ فَأَنسَاهُمْ أَنفُسَهُمْ»(1)اینها خدا را فراموش کردند خدا هم اینها را اِنسا کرده اینها به یاد همه چیز هستند مگر به یاد خودشان به یاد تهیه فرش و منزل و زندگی و اتومبیل و اجوفین هستند اما اینکه من چه کسی هستم، از کجا آمدم، کجا میروم، من یک موجود ابدی هستم موجود ابدی غذای ابدی میخواهد به فکر اینها نیستند، خب اگر کسی به فکر خودش باشد میتواند خودش را بشناسد اما آنهایی که به فکر خودشان هستند کماند «وَمَا أُوتِیتُم مِّنَ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِیلاً» «مِن العلم علی وجهٍ»، «إلاّ قلیلاً منکم علی وجهٍ» اندکی از شما، اندکی از شما از علم برخوردارید «وَمَا أُوتِیتُم مِّنَ الْعِلْمِ» چیزی به شما ندادند مگر گروه کمی که از علم برخوردار باشید.
اما آن تفسیر قبلی این است که شما از علم برخوردار نیستید مگر علم کم این «إِلَّا قَلِیلاً» استثنای از علم است یا از عالِم؟ شما از علم برخوردار نیستید مگر گروه کمی از شما این استثنای از علماست از مخاطبان است، شما از علم برخوردار نیستید مگر علمِ کم این استثنا از علم است کدام یک از این دو وجه میتواند جوابگو باشد آیا جمع هر دو ممکن است کما هو الحق، جمع آن سه وجه روح انسانی و روح وحیانی و روح به معنای فرشته و امثال ذلک ممکن است کما هو الحق اگر چنین جامعی دارد ما باید به سراغ آن جامع برویم برای رسیدن به آن جامع در بحث دیروز اشاره شد که قرآن کریم همراه با یک سلسله اصطلاحات خودش را عرضه کرد برخیها میگفتند که ـ معاذ الله ـ نهجالبلاغه برای حضرت امیر نیست برای اینکه این اصطلاحات در آن عصر نبود، خب بله اگر حضرت امیر ـ معاذ الله ـ نظیر شیخ طوسی و شیخ مفید و این حرفها بودند مطالبی که در آن عصر سابقه نداشت اینها هم نمیتوانستند بگویند اما اگر کسی معصوم باشد یک نگار به مکتب نرفته باشد که تابع عصر و مصر نیست اینها اعصار و امثال را عوض میکنند اینها معلّم هر دورهایاند و معلّم هر قومیاند اینها حرفهای جدید میآورند، حرفهای تازه میآورند، اصطلاحات تازه میآورند خود قرآن کریم هم همینطور است شما میبینید در تفسیر آلوسی آمده که نمیشود این امر را به عالم امر معنا کرد برای اینکه عرب آن روز که اصطلاح امر و خلق نمیفهمید، بله عرب آن روز خیلی چیز نمیفهمید اما قرآن خیلی چیز تازه آورده این معلّم کتاب است، این معلّم حکمت است، این مزکّی نفوس است به وجود مبارک ابراهیم خلیل یک مطلب گفت همان مطلب را ذات اقدس الهی در قرآن کریم امضا کرد فرمود پیامبران چهارتا کار میکنند معلم کتاباند، معلم حکمتاند، مزکّی نفوساند و حرف تازه دارند این چهارمی این است «وَیُعَلِّمُکُمْ مَا لَمْ تَکُونُوا تَعْلَمُونَ» نه «ما لا تعلمون» اینها چیزهایی دارند که شما نمیتوانید یاد بگیرید الآن هم تازه است اگر کتابی «ذِکْرَی لِلْبَشَرِ»(2)بود، اگر کتابی «نَذِیراً لِلْبَشَرِ»(3)بود و این کتاب گفت من چهارتا برنامه دارم چهارمی یعنی چهارمی نفرمود «ویعلّمکم ما لا تعلمون» فرمود: «وَیُعَلِّمُکُمْ مَا لَمْ تَکُونُوا تَعْلَمُونَ»(4)این «لَمْ تَکُونُوا» یعنی نمیتوانید بالأخره یاد بگیرید کجا میخواهید یاد بگیرید با تجربه یاد بگیرید اینکه در عالَم غیب است در تجربه نیست، با حس بفهمید اینکه محسوس نیست، با عقل یاد بگیرید عقلتان هم که محدود است «وَمَا أُوتِیتُم مِّنَ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِیلاً» با چه چیزی میخواهید یاد بگیرید؟ چند درجه برای بهشت است، بهشت چگونه است، ابوابش چگونه است، در بهشت چشمهای است، چندتا نهر دارد، این انهار اربعه چیست اینها را چه کسی میتواند بفهمد «أَنْهَارٌ مِنْ عَسَلٍ مُصَفّی»، «أَنْهارٌ مِنْ لَبَنٍ»(5)فرمود حرفهایی را انبیا وجود مبارک پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) میآورد که نه تنها نمیدانید، نمیتوانید یاد بگیرید به خود پیغمبر هم(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود تو هم حواست جمع باشد تو هم اگر فیض من نباشد بلد نیستی درست است با دیگران فرق داری «وَعَلَّمَکَ مَا لَمْ تَکُن تَعْلَمُ»(6)نه «ما لا تعلم» این «عَلَّمَ الْإِنسَانَ مَا لَمْ یَعْلَمْ»(7)خب خیلی شفّاف نیست اما هم به بشر عادی، هم به وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود: «وَعَلَّمَکَ مَا لَمْ تَکُن تَعْلَمُ» اصلاً تو نمیتوانی یاد بگیری این را حالا ـ معاذ الله ـ کسی بگوید که این حرفها، حرفهای خود پیغمبر است خب اگر قرآن با دلالت مطابقه به صورت شفاف گفت ما چیزی یادت دادیم که نه تنها نمیدانستی اصلاً نمیتوانی یاد بگیری با کجا یاد بگیری از اسرار غیبی چه خبر داری این حرفها.
بنابراین اینکه در تفسیر آلوسی آمده اصطلاح امر و خلق را عربِ حجاز متوجّه نمیشد نگرانی نیست خیلی از حرفهای تازه را قرآن آورده مگر عالم کُن فیکون را عرب جاهلی میفهمید این اصطلاح را از خود قرآن میشود به دست آورد برای اینکه قرآن کریم در جریان مناظره ی با مسیحیهای نجران به وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود با آنها مناظره بکن بگو شمایی که میگویید عیسای مسیح چون پدر نداشت پسر خداست ـ معاذ الله ـ درباره ی حضرت آدم که همه ی ما و شما اعتراف داریم این را خدای سبحان آفرید حضرت آدم نه پدر داشت، نه مادر چطور درباره ی حضرت آدم نمیگویید که او ابنالله است درباره ی حضرت مریم میگویید؟ فرمود: «إِنَّ مَثَلَ عِیسَی عِندَ اللّهِ کَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِن تُرَابٍ ثُمَّ قَالَ لَهُ کُن فَیَکُونُ»(1)از اینجا ما این دو مطلب میفهمیم یکی اینکه وجود مبارک حضرت عیسی یک جریان بدنی دارد که «خَلَقَهُ مِن تُرَابٍ» یک جریان «کُن فَیَکُونُ» دارد «کُن فَیَکُونُ» یعنی دیگر تجزیه در آن نیست دیگر.
پس برابر آیه شصت سوره ی مبارکه ی «آلعمران» 59 و 60 و 61 فرمود: «إِنَّ مَثَلَ عِیسَی عِندَ اللّهِ کَمَثَلِ آدَمَ» در جریان آدم چه بود؟ در جریان آدم فرمود جریان آدم این است «خَلَقَهُ مِن تُرَابٍ» که «إِنِّی خَالِقٌ بَشَراً مِن طِینٍ»(2)«ثُمَّ قَالَ لَهُ کُن فَیَکُونُ» این «کُن فَیَکُونُ» برای آن «نَفَخْتُ فِیهِ مِن رُّوحِی»(3)است همین معنا را در سوره ی مبارکه ی «یس» بخش پایانی فرمود: «إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَیْئاً أَن یَقُولَ لَهُ کُن فَیَکُونُ» خب این دوتا آیه را وقتی کنار هم میگذارید معلوم میشود امر خدا که تکوینی است همان «کُن فَیَکُونُ» است همین که فرمود باش این میشود در بحثهای قبلی هم از بیانات نورانی حضرت امیر استفاده کردیم که حضرت فرمود: «إنّما قوله فعله» خدا حرف میزند یعنی کار میکند مگر خدا میبیند با باصره میبیند، خدا میشنود مگر با صماخ و اُذن و گوش و دستگاه شنوایی میشنود هر سه را حضرت امیر در نهجالبلاغه مشخص کرد فرمود: «مُتَکلِّمٌ لاَ بِرَوِیَّةٍ مُرِیدٌ لاَ بِهِمَّةٍ صَانِعٌ لاَ بِجَارِحَةٍ»(4)او حرف میزند یعنی الفاظ را ایجاد میکند او سمیع است یعنی این آهنگها را علم پیدا میکند او بصیر است یعنی این مناظر را علم پیدا میکند، خب پس اگر سوره ی مبارکه ی «آلعمران» است فرمود در جریان حضرت آدم نه در جریان حضرت عیسی در مناظره ی با مسیحیها فرمود جریان حضرت عیسی مثل جریان حضرت آدم است که جریان حضرت آدم دو بخش داشت «خَلَقَهُ مِن تُرَابٍ ثُمَّ قَالَ لَهُ کُن فَیَکُونُ» پس آدم از تراب است و از «کُن فَیَکُونُ» این «کُن فَیَکُونُ» چیست؟
همان سوره ی مبارکه ی «یس» است که فرمود: «إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَیْئاً أَن یَقُولَ لَهُ کُن فَیَکُونُ»(1)دیگر زمانبردار نیست «کُن» یعنی ایجاد، «یکون» یعنی وجود و این «فاء» برای ترتّب و تأخّر رُتبی «یکون» بر «کون» است هر دو هم «کان» تامّهاند هیچ کدام خبر نمیگیرند هر دو فاعل میگیرند که از آن به اسم یاد میشود دیگر خبر نمیگیرند در قبال اسم «کان» تامّهاند آن «یکون» مترتّب بر «کون» است یک حقیقت است که «إذا نُصب الی الفاعل» میشود ایجاد، «إذا نصب الی القابل» میشود وجود این اصطلاح «کن فیکون» از اینجا آمده، پس اگر گفته شد که «قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّی» خود امر را قرآن کریم مشخص کرد فرمود: «إِنَّمَا أَمْرُهُ» این است این امر تکوینی است دیگر.
پرسش: استاد این امر تکوینی در مورد آدم چطور است؟
پاسخ: هیچ چیز در همه موارد همینطور است در تمام موارد تکوینی اینطور است در جریان نفخ روح هم در اصل آدم است هم در نسل آدم که در سوره ی مبارکه ی «حجر» بحثش گذشت در آنجا آمده که وجود مبارک آدم را که خدا فرمود: «إِنِّی خَالِقٌ بَشَراً مِن طِینٍ ٰ فَإِذَا سَوَّیْتُهُ وَنَفَخْتُ فِیهِ مِن رُوحِی»(2)در سوره ی «سجده» و امثال «سجده» هم آمده که انسان را از خاک آفرید «ثُمَّ جَعَلَ نَسْلَهُ مِن سُلاَلَةٍ مِن مَاءٍ مَهِینٍ»(3)بعد اینکه این ماء مَهین تطوّراتی را پشتسر گذاشت «وَنَفَخَ فِیهِ مِن رُوحِه»(4)گاهی با ضمیر غایب، با ضمیر متکلّم هم درباره ی اصل انسان، هم درباره ی نسل انسان.
بنابراین قرآن کریم به همراه خود این اصطلاحات را آورده آنچه را که الآن ما باید بحث بکنیم این است که این امور چهارگانهای که در بحث روز قبل گذشت باید خوب تبیین بشود غیب داریم، شهادت این دو، علمِ غیب داریم علمِ به شهادت چهار، چون معرفة الغیب داریم، معرفة الشهاده پس از نظر معرفتشناسی راهمان منحصر در حس و تجربه نیست تجرید عقلی هم هست چون غیب به شهادت داریم در هستیشناسی موجود منحصر در مادّه و طبیعت و امثال ذلک نیست فراطبیعت هم هست پس «الموجود إمّا مجردٌ و إمّا مادّی»، «المعرفة إمّا تجربیّة أو تجریدیّة».
«و الحمد لله ربّ العالمین»
«وَیَسْأَلُونَکَ عَنْ الرُّوحِ قُلْ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّی وَمَا أُوتِیتُمْ مِنْ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِیلاً (85)»
سؤال آنها از روح برای این بود که خود قرآن کریم انگیزه ی سؤال را مطرح کرده است مکرّر از روح سخن به میان آورده گاهی به صورت فرشته مطرح کرده که «تَنَزَّلُ الْمَلائِکَةُ وَالرُّوحُ»(1)، گاهی به صورت وحی الهی و قرآنی مطرح کرده «یُلْقِی الرُّوحَ مِنْ أَمْرِهِ عَلَی مَنْ یَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ»(2)یا «کَذَلِکَ أَوْحَیْنَا إِلَیْکَ رُوحاً مِنْ أَمْرِنَا»(3)
، آیه ی 52.
، گاهی به صورت پیک وحی معرّفی کرده که «نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الامِینُ»(4)، گاهی با پسوند قداست مطرح کرده که «أَیَّدْنَاهُ بِرُوحِ الْقُدُسِ»(5)گاهی هم به صورت اینکه محور خلافت انسان داشتن روح الهی است که «نَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی»(6)بیان کرده این تکرار روح در فرهنگ قرآن و اصرار قرآن کریم به اینکه روح از طرف ذات اقدس الهی به انسانها داده شد یک، همراه فرشتهها در لیله ی قدر نازل میشود دو، بر قلب مطهّر پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرود میآید که «نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِینُ * عَلَی قَلْبِکَ» سه، این باعث یک سؤال شد وگرنه در فضای حجاز این مطلب مطرح نبود که آنها سؤال بکنند روح چیست آنها لغاتشان و ادبیاتشان فصاحت و بلاغتشان زمینه ی محض بود در انحای راه رفتن شتر، غذا خوردن شتر، خوابیدن شتر، خار خوردن شتر، بار بردن شتر، زایمان شتر میبینید سبعههای معلّقه دارند اما همین که از زمین بگذرند آسمانی بشوند دست آنها خالی است الآن هم شما میبینید لغات غرب هم همینطور است انواع و اقسام قطعات یدکی هواپیما و کشتی و رادیو و تلویزیون اسامی فراوانی دارد، لغتنامههای فراوانی دارد اما معنویت و معرفت و اخلاق و فضیلت و گذشت و شهادت و اینها میبینید دستشان خالی است در لغت غرب اینچنین نیست که برای این معارف واژههای فراوانی باشد برای قطعات هواپیما چون قطعاتش زیاد است ابزار یدکی زیاد است میبینید برای هر شیء یک نام خاصّی است حجاز هم همینطور بود عربی آنها عربی مُبین نبود فقط زمینی بود که بتوانند این مطالب را بیان کنند وقتی عربی مبین شد که قرآن به این زبان سخن گفته این ادبیات را روح بخشیده همانطوری که انسان را روح میبخشد، جامعه را هم روح میبخشد، ادبیات و فرهنگ را هم روح میبخشد آن وقت این عربی شده عربی مبین اینها بعد از اینکه دیدند ذات اقدس الهی از روح مکرّر سخن به میان آورده سؤال کردند روح چیست؟ «یَسْأَلُونَکَ عَنْ الرُّوحِ».مطلب دوم آن است که بر اساس اهمیت این مطلب اسم ظاهر آورده نه ضمیر اگر فرموده باشد «قل هو من أمر ربّی» مطلب معلوم است چون مسئولعنه روح است «یَسْأَلُونَکَ عَنْ الرُّوحِ» «قل هو من أمر ربی» اگر میفرمود «قل هو من أمر ربّی» مطلب معلوم بود اما اصرار اینکه ضمیر نباشد و اسم ظاهر باشد برای اهمیت مطلب «قُلْ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّی».
اگر روشن شد که منظور از این روح، روح انسانی است چه اینکه عدهای از مفسّران برآناند منهم سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) این یک راه خاصّ خودش را دارد اما اگر روشن نشد که منظور از این روح، روح انسانی است محتمل بود که روح انسانی باشد یا روح به معنای فرشته باشد یا روح به معنای وحی الهی باشد که «یُلْقِی الرُّوحَ مِنْ أَمْرِهِ عَلَی مَنْ یَشَاءُ»(1)باید یک مطلب جامعی ارائه کرد که آن مطلب جامعه همه را زیر پوشش بگیرد و جزء جوامعالکَلِم قرآنی باشد آن مطلب جامع که جزء جوامعالکلم است این است که قرآن وقتی نازل شد نه تنها حجاز را و خاورمیانه را بلکه کلّ عالَم را دید با دیدِ جهانی جهانبینی جدیدی ارائه کرد یک، معرفتشناسی تازهای ارائه کرد دو، با آن معرفتشناسی تازه جهانبینی جدید را میشود شناخت سه، برابر این هم حرکت کرد.
آن جهانبینی اساسی یعنی هستیشناسی این است که جهان منحصر در شهادت نیست «الموجود إمّا غیبٌ و امّا شهاده امّا غائبٌ و امّا مشهود» غیب هم موجودی است که «لَا تُدْرِکُهُ الْأَبْصَارُ»(2)اینکه گفته میشود چشم او را نمیبیند این چشم نماد حس است یعنی هیچ حسّی او را نمیبیند نه اینکه چشم نمیبیند ولی گوش میشنود یا شامّه میبوید یا ذائقه میچشد یا لامسه لمس میکند اینکه فرمود ذات اقدس الهی موجودی است که «لَا تُدْرِکُهُ الْأَبْصَارُ» یعنی «لا تدرکه الحاسّه» هیچ حسّی او را درک نمیکند نه اینکه چشم او را نمیبیند ولی گوش میشنود که او ـ معاذ الله ـ بشود یک آهنگ و یک موجود جسمانی مثل اینکه میگویند «لاَ تَأْکُلُوا أَمْوَالَکُمْ بَیْنَکُمْ بِالْبَاطِلِ»(3)معنایش این نیست که مالِ مردم نخورید ولی مال غصبی را میتوانید بپوشید و در خانه ی غصبی میتوانید بنشینید و مانند آن. این خوردن نماد تصرّف است چون بهترین تصرّف خوردن است انسان اگر غذا نخورد میمیرد این را در کتابهای فقهی ملاحظه فرمودید این «لاَ تَأْکُلُوا أَمْوَالَکُمْ بَیْنَکُمْ بِالْبَاطِلِ» یعنی «لا تتصرّفوا» نظیر همین که «لا یحلّ مال امریء مسلمٍ الاّ بطیب من نفسه»(4)هم اَکل حرام است ما هم در ادبیات فارسی اگر کسی فرش کسی را غصب کرد میگویید مال مردمخوری کرد این اختصاصی به عربی ندارد اگر خانه ی کسی را غصب کرد میگوییم مال مردمخوری کرد، مال مردم خوردن است چون خوردن بارزترین مصرف است لذا از سایر مصارف به خوردن یاد میکنند چون بصر دیدن، بارزترین کار حسّی است از سایر حواس به بصر و باصره یاد میکنند «لَا تُدْرِکُهُ الْأَبْصَارُ»(5)که درباره ی ذات اقدس الهی آمد یعنی «لا تدرکه حاسّة من الحواس» یعنی «فهو موجودٌ غائب، موجودٌ غیبی».
خب، پس «الموجود امّا غیبٌ و امّا شهاده» قهراً معرفت غیب هم از راه عقل و برهان خواهد بود معرفت شهادت هم از راه حس و وجدان حسّی خواهد بود پس معرفتشناسی دو قِسم است برای اینکه معروف دو قِسم است این چهار مطلب را قرآن کریم مکرّر ذکر فرمود بعد به همراه این فرمود موجود یا غنی است یا فقیر «أَنتُمُ الْفُقَرَاءُ إِلَی اللَّهِ وَاللَّهُ هُوَ الْغَنِیُّ»(1)غنی هم معنایش این نیست که بینیاز از شماست معنایش این است که نیاز شما را او برطرف میکند برای اینکه فرمود: «أَنتُمُ الْفُقَرَاءُ إِلَی اللَّهِ» پس معلوم میشود غنی به این معنا نیست که بینیاز است غنی به این معناست که نیاز نیازمندها را هم برطرف میکند قهراً موجود یا محتاج است یا بینیاز که حاجت این نیازمند را رفع میکند میشود موجود یا واجب است یا ممکن و به تعبیر قرآنی موجود یا خالق است یا مخلوق که «اللَّهُ خَالِقُ کُلِّ شَیْءٍ»(2)یعنی «کلّ ما صدق علیه أنّه شیءٌ فالله سبحانه و تعالی خالقه» پس از نظر جهانبینی موجود یا مجرّد است یا مادّی و به تعبیر قرآنی یا غیب است یا شهادت، یا غنی است یا فقیر، یا خالق است یا مخلوق به تعبیر رایج یا واجب است یا ممکن معرفتشناسی هم اینچنین است آنها که میگفتند که ما تا نبینیم باور نمیکنیم به موسای کلیم عرض کردند که «لَنْ نُؤْمِنَ لَکَ حَتَّی نَرَی اللّهَ جَهْرَةً»(3)یک، «أَرِنَا اللّهَ جَهْرَةً»(4)دو، آنها هم گرفتار همین بودند گرفتار حصر معرفت در حسّ و تجربه بودند میگفتند انسان تا چیزی را نبیند همین که برخی از غربیها میگفتند چیزی که ابطالپذیر نیست اثباتپذیر هم نیست چیزی که نشود آن را با تجربه ابطال کرد نمیشود او را اثبات کرد چیزی قابل اثبات است که ابطالپذیر باشد راه ابطالش هم تنها حس و تجربه است همین دنباله ی همین حرف است که میگفتند «لَنْ نُؤْمِنَ لَکَ حَتَّی نَرَی اللّهَ جَهْرَةً» یا «أَرِنَا اللّهَ جَهْرَةً» آنگاه قرآن کریم درباره ی اینگونه از توهّمها میفرمایند: «لَا تُدْرِکُهُ الْأَبْصَارُ».
پرسش: استاد جهرةً اشکال دارد یا اصلاً نری الله اشکال دارد؟
پاسخ: نه، برای اینکه چون رؤیت به معنای رأی گاهی به معنی رأی میآید یعنی فکر این «جَهْرَةً» را آوردند تا معلوم بشود که به معنای رأی قلبی و رأی اندیشه و اینها نیست رأی مشاهدهای است «حَتَّی نَرَی اللّهَ جَهْرَةً» وگرنه آن رؤیت غیبی را ذات اقدس الهی با غیب هم هماهنگ میکند درباره ی حضرت ابراهیم دارد که «وَکَذلِکَ نُرِی إِبْرَاهِیمَ مَلَکُوتَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ»(1)یا درباره ی اسرا و معراج اسرا آنچه که از مسجدالحرام به بیتالمقدس است، معراج آنچه که از بیتالمقدس به سماوات است فرمود: «سُبْحَانَ الَّذِی أَسْرَی بِعَبْدِهِ لَیْلاً مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ إِلَی الْمَسْجِدِ الْأَقْصَی الَّذِی بَارَکْنَا حَوْلَهُ لِنُرِیَهُ مِنْ آیَاتِنَا»(2)، خب اگر «کَذلِکَ نُرِی إِبْرَاهِیمَ مَلَکُوتَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ» یا «رَبَّنَا وَاجْعَلْنَا مُسْلِمَیْنِ لَکَ وَمِن ذُرِّیَّتِنَا أُمَّةً مُسْلِمَةً لَکَ وَأَرِنَا مَنَاسِکَنَا»(3)آن رؤیت و آن رأی به معنای اندیشه و شهود قلبی و عقلی و امثال ذلک است این اسرائیلیها به حضرت موسای کلیم عرض میکردند «لَنْ نُؤْمِنَ لَکَ حَتَّی نَرَی اللّهَ جَهْرَةً» مشاهدتاً آنطوری که ما ـ معاذ الله ـ اجرام و اجسام را میبینیم این همان حصر معرفت در حس و تجربه است که قرآن کریم اینها را نقل میکند و ابطال میکند و میفرماید ذات اقدس الهی اصلاً با باصره درک نمیشود آیه 103 سوره ی مبارکه ی «انعام» این است بعد از اینکه در آیه 102 فرمود: «ذلِکُمُ اللّهُ رَبُّکُمْ لاَإِلهَ إِلَّا هُوَ خَالِقُ کُلِّ شَیْءٍ فَاعْبُدُوهُ وَهُوَ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ وَکِیلٌ» آنگاه فرمود: «لَا تُدْرِکُهُ الْأَبْصَارُ وَهُوَ یُدْرِکُ الْأَبْصَارَ وَهُوَ اللَّطِیفُ الْخَبِیرُ» این «لَا تُدْرِکُهُ الْأَبْصَارُ» یعنی «لا تدرکه حسّةٌ من الحواس» خب از آن طرف برهان اقامه میکند که خدا را بشناسید بعد از آن طرف دعوت میکند که به خدا عالِم بشوید از این طرف هم میفرماید خدا با حس شناخته نمیشود معلوم میشود هم موجود دو قِسم است یکی غیب یکی شهادت این میشود جهانبینی هستیشناسی، هم معرفت دوتا راه دارد یکی حس و تجربه است که مشهود است یکی هم عقل تجریدی است که قابل حس نیست.
اینها را قرآن کریم مکرّر ذکر فرمود تا هم به اینها از نظر جهانبینی دیدی بدهد، هم از نظر معرفتشناسی دیدی بدهد این چهار عنصر را که «الموجود امّا غیبٌ و امّا شهاده»، «المعرفة امّا حسیٌّ أو عقلی» به اینها تفهیم کرد بعد از اینکه به اینها تفهیم کرد قدم به قدم دست اینها را بالا آورد گاهی گِله میکند چرا شما کمسوادی، گاهی گِله میکند چرا این مسائل را نمیفهمی ما همه ی این معارف را یکی پس از دیگری برای شما تبیین کردیم.
در سوره ی مبارکه ی «نساء» بعد از اینکه قصه ی سرنوشت را و سرشت را و جبر و تفویض را تا حدودی که لازم بود بیان کرد فرمود چرا اینها حرف نمیفهمند اینها سیّئه و حسنه را تشخیص نمیدهند که سیّئه از کجاست، حسنه از کجاست، سیّئه مِن عند چه کسی است، حسنه مِن عند چه کسی است، چرا این مطلب را خوب نمیفهمند البته این بحث مبسوطش در سوره ی مبارکه ی «نساء» گذشت. ملاحظه بفرمایید در سوره ی مبارکه ی «نساء» که بحث مبسوطش چند روز طول کشید آیه 78 و 79 این است فرمود: «وَإِن تُصِبْهُمْ حَسَنَةٌ یَقُولُوا هذِهِ مِنْ عِندِ اللّهِ وَإِن تُصِبْهُمْ سَیِّئَةٌ یَقُولُوا هذِهِ مِن عِندِکَ قُلْ کُلٌّ مِنْ عِندِ اللّهِ» همه چیز از نزد خداست «فَمَالِ هؤُلاَءِ الْقَوْمِ لاَ یَکَادُونَ یَفْقَهُونَ حَدِیثاً» اینها چرا این مسائل تحقیقی را نمیفهمند با این تفاوت «مَا أَصَابَکَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اللّهِ وَمَا أَصَابَکَ مِن سَیِّئَةٍ فَمِن نَفْسِکَ وَأَرْسَلْنَاکَ لِلنَّاسِ رَسُولاً وَکَفَی بِاللّهِ شَهِیداً»(1)اینجا هم چهار مطلب است.
1) (19) . سوره ی آلعمران، آیه ی 165.
یکی اینکه سیّئه «مِنْ عِندِ أَنْفُسِکُمْ» است، دوم اینکه حَسنه «مِنْ عِندِ اللّهِ» است، سوم اینکه حسنه «مِنَ اللّهِ» است ولی سیّئه امر چهارم «مِنَ اللّهِ» نیست این چهار مطلب را فرمود شما در چهار فصل باید بحث کنید که حسنه «مِنْ عِندِ اللّهِ» است، سیّئه «مِنْ عِندِ اللّهِ» است حسنه «مِنَ اللّهِ» است، سیّئه «مِنَ اللّهِ» نیست فرق «مِنَ اللّهِ» با «مِنْ عِندِ اللّهِ» چیست که سیّئات «مِنْ عِندِ اللّهِ» هستند اما «مِنَ اللّهِ» نیستند فرمود ما این را شواهد زیاد گفتیم چرا اینها تحقیق نمیکنند چرا در این مسائل بررسی نمیکنند «فَمَالِ هؤُلاَءِ الْقَوْمِ لاَ یَکَادُونَ یَفْقَهُونَ حَدِیثاً» همین که این حرفها چون مهجور است وقتی یک مقدارش به حوزه میرسد میشود حرف کفایه که «قلم اینجا برسید و سر بشکست» خب همین حرف را البته هفتصد سال قبل دیگران هم گفتند، گفتند «هم لوح سرش بشکست هم قلم» منتها آنها از راه توحید افعالی میگویند یک جبر است که باطل است، یک تفویض است که باطل است طبق روایاتی که از اهل بیت رسیده مخصوصاً آنچه که از وجود مبارک امام سجاد(سلام الله علیه) رسیده است فرمود: «بین الجبر و التفویض ما بین الأرض و السماء» فاصله خیلی است اینچنین نیست که اگر جبر بود الاّ و لابد تفویض است اینها نقیض هم که نیستند که اگر تفویض نبود جبر هست نه خیر «لا جبر و لا تفویض بل أمرٌ بین الأمرین» فاصله ی بین این دو باطل بین الأرض و السماست آن وقت در این فاصله که کسی گرفتار جبر نشود، گرفتار تفویض نشود راههای فراوانی است ادقّ راهها آن توحید افعالی است نه «الأمر بین الأمرین» معروف بین حکما و متکلّمین این حق است ولی احقّ آن است که توحید افعالی باشد آنها که در توحید افعالی غُور میکردند همواره بر اساس «مَا رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَلکِنَّ اللّهَ رَمَی»(1)میاندیشیدند میگفتند لوح اینجا سرش بشکست، قلم اینجا سرش بشکست این برای هفتصد سال قبل است اما آنهایی که در همین مسائل امر بین الأمرین ذکر میکردند چون پیچیده بود گفتند «قلم اینجا رسید و سر بشکست» خدا غریق رحمت کند مرحوم حاج آقا رضای همدانی را بعد از اینکه مرحوم کاشفالغطا در کتاب شریف کشفالغطاء فرمودند جبریه نجساند، مفوّضه نجساند برای اینکه اینها بر خلاف حق رفتند نگاه کنید یعنی نگاه کنید وگرنه میشود درس عادی قبلاً هم گفتم به عرضتان رساندم هر جا، جا هست که آدم نمیرود بنشیند که فلان جا، جا هست خب آدم جا هست نمیرود در آن تفسیر که اگر کسی این حرفها را خوب ننویسد، تحقیق نکند، نتواند بگوید آمدنش اینجا مشروع است جای دیگران را هم تنگ میکند.
1) (20) . سوره ی انفال، آیه ی 17.
مرحوم کاشفالغطا(رضوان الله علیه) فتوا دادند که جبریه نجساند، مفوّضه نجساند مرحوم حاج آقا رضای همدانی در بحث طهارت اهل کتاب و طهارت جبریه و مفوّضه فرمودند شما خودتان اینقدر عمیق و دقیقید که این مسائل برای شما حل شده است وگرنه خیلی از علمای ما رفتند جبر را باطل کنند گرفتار تفویض شدند مگر اینها جزء ضروریات دین است اینها جزء نظریات و عمیق و پیچیده و پیچ در پیچ دین است خب اگر کسی تحقیق کرده بعد از سی، چهل سال بیراهه رفته این را که نمیشود گفت نجس که، فرمود خیلی از بزرگان ما اینها جبر را رفتند باطل بکنند به دام تفویض افتادند برای شما حالا این مسئله حل شد چطور شما فتوا میدهید که جبریه نجس است، مفوّضه نجس است حتماً یعنی حتماً هم فرمایش مرحوم کاشفالغطا را در کشفالغطاء نگاه کنید، هم فرمایش مرحوم حاج آقا رضای همدانی را در باب طهارت جبریه و مفوّضه نگاه کنید تا اینکه این عظمت این مطالب روشن بشود از این طرف هم توقّع قرآن را هم ببینید قرآن میگوید چرا اینها چیز نمیفهمند؟ خب یعنی اینها را تحقیق کنید بفهمید «فَمَالِ هؤُلاَءِ الْقَوْمِ لاَ یَکَادُونَ یَفْقَهُونَ حَدِیثاً»(1)شما غالب این تفسیرها را مراجعه کنید ببینید چه چیزی گیرتان میآید که فرق «مِنَ اللّهِ» با «مِّنْ عِندِ اللَّهِ» چیست که حَسنه هم «مِنَ اللّهِ» است، هم «مِّنْ عِندِ اللَّهِ» ولی سیّئه «مِّنْ عِندِ اللَّهِ» هست ولی «مِنَ اللّهِ» نیست خب این سیّئه «مِنَ اللّهِ» نیست یعنی چه؟ این تازه آن بزرگوار که آن جزء فحول علمای ماست یعنی واقع مرحوم آخوند(رضوان الله علیه) نه تنها در اصول فحل است نظرات فقهی او هم معلوم است که فحل است قَدَری بود که غالب شاگردان ایشان مرجع تقلید ممتاز شدند مرحوم حاج آقاحسین قمی بود قبلاً، مرحوم آقای بروجردی بود بعداً، مرحوم آقاسیّد ابوالحسن بود، مرحوم آقای نائینی بود غالب اینها جزء فحول مراجع بعدی شدند همین آخوند خراسانی این بزرگوار میفرماید «قلم اینجا رسید و سر بشکست» اگر این مسائل در حوزهها مطرح میشد مثل سایر معارف بود دیگر، خب.
1) (21) . سوره ی نساء، آیه ی 78.
پس بنابراین اینکه میفرماید: «قُلْ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّی وَمَا أُوتِیتُمْ مِنْ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِیلاً» احتمالاً یک جمله خبریهای است که به داعی انشا القا شده یعنی بروید یاد بگیرید نه اینکه حدّتان همین است بحث نکنید یعنی تا حال همین مقدار داده شدید خب این همه ما درباره ی روح گفتیم و گفتیم و گفتیم بروید تحقیق کنید بعد هم فرمود این روحی که شما دارید این ارتباطی با من دارد حدوثاً، بقائاً هم نزد من میآید ثانیاً، اما ارتباطی نزد من دارد حدوثاً «نَفَخْتُ فِیهِ مِن رُوحِی»(1)به من ارتباط دارد، به من برمیگردد گذشته از «إِنَّا لِلّهِ وإِنّا إِلَیهِ رَاجِعُونَ»(2)فرمود اینها که شهید میشوند نگویید اینها مُردند اینها نزد من هستند چه سوره ی مبارکه ی «بقره» چه سوره ی مبارکه ی «آلعمران» این دو تعبیر هست «لاَ تَقُولُوا لِمَن یُقْتَلْ فِی سَبِیلِ اللّهِ أَمْوَاتٌ»(3)، «وَلاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللّهِ أَمْوَاتاً»(4)خب چه چیزی هستند اینها؟ «بَلْ أَحْیَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ» یعنی همین که الآن خمپاره خورده تکّه تکّه شده چیزی از او نمانده این زنده است همین زنده است نه اینکه بعداً من این را زنده میکنم. بله، هر مُردهای را ذات اقدس الهی زنده میکند آنکه حرف دیگر است فرمود این هنوز که نمرد این نزد من است این حیّ است و عند الله است و مرزوق خیالش هم نکن نه تنها حرفش را نزن خیالش هم نکن، نه تنها «لاَ تَقُولُوا لِمَن یُقْتَلْ فِی سَبِیلِ اللّهِ أَمْوَاتٌ»(5)خیالش هم نکنید «وَلاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللّهِ أَمْوَاتاً بَلْ أَحْیَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ»(6)، خب.
پس انسان حقیقتی دارد که اگر بدنش تکّه تکّه بشود در تالار تشریح ارباً اربا بشود آن حقیقت همچنان محفوظ است این اختصاصی به این شهدا ندارد این دوتا برادر سپاهی یا بسیجی یا ارتشی یا روحانی که رفتند یکی شهید شده، یکی شهید نشده گاهی آنکه شهید نشده بالاتر از آن شهید است گاهی کسی فاتح است فتح میکند این فتحش به مراتب از شهادت آن شهید بالاتر است. وجود مبارک حضرت امیر شهید شد در شب قدر یک ضربه ی کاری هم در جریان جنگ خندق زد آن ضربه ی کاری از این شهادت بالاتر بود برای اینکه وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) آن مدال را درباره ی آن ضربت داد «لضربة علیٍّ یوم الخندق أفضل من عبادة الثقلین»(1)آنجا امر دایر مدار بین اسلام و کفر بود فرمود: «برز الایمان کلّه الی الکفر کلّه»(2)اگر خدای ناکرده در جریان جنگ خندق آنها پیروز میشدند دیگر اسلامی نمیماند، شب قدری نبود، مسجد کوفهای نبود، شهادتی هم نبود خود شهادت حضرت امیر(سلام الله علیه) در کنار سفره ی آن شمشیری است که بر عمروبنعبدود زد گاهی فتح بالاتر از شهادت است، گاهی فاتح بالاتر از شهید است، خب حالا این کسی که شهید شد فرمود نگویید مُرده است نه اینکه بعدها زنده میشود «سیحییٰ» بلکه هم اکنون «حیٌّ عند الله مرزوقٌ» خب نشانه ی تجرّد روح است دیگر اگر خدای سبحان با این صراحت و شفّافی بفرماید این آقایی که مُرده، زنده است یعنی انسان همین نیست که در تالار تشریح شما میبینید یک طبیب حسگرا ممکن است بگوید ما انسان را در تالار تشریح ارباً اربا کردیم همه ی اجزایش را گرفتیم روحش را ندیدیم این برای اینکه معرفتشناسیاش را بر اساس «حَتَّی نَرَی اللّهَ جَهْرَةً»(3)منحصر کرده اما اگر معرفتشناسیاش را گذشته از حس و تجربه به تجرید عقلی و قلبی هم برساند دیگر آن حرف را نمیزند این قرآن کریم میگوید روح غیب است جزء شهادت نیست، معرفت روحی غیب است جزء شهادت نیست نعم، بدنی دارد که انسان با روحش در مرتبه ی حس کار شهادت را انجام میدهد پس اصرار قرآن بر اینکه انسان دارای روح مجرّد است و ابدی است و نمیمیرد این فرهنگ را برای مردم آورده که روح چیست؟ فرمود این روح جواب اجمالی دادند «مِنْ أَمْرِ رَبِّی» از عالَم امر است و شما هم دانشتان کم است، پس اینکه جناب آلوسی در تفسیران داشتند که اصطلاح عالَم امر و عالَم خلق در فضای حجاز نبود این نارواست خیلی از این حرفها که گفته شد در فضای حجاز نبود و قرآن کریم مکرّر فرمود یکی برای امر است، یکی برای عالم خلق است «مَن نُعَمِّرْهُ نُنَکِّسْهُ فِی الْخَلْقِ»(4)درباره امر چنین چیزی نیست در سوره ی مبارکه ی «آلعمران» فرمود جریان حضرت آدم این است که «إِنَّ مَثَلَ عِیسَی عِندَ اللّهِ کَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِن تُرَابٍ ثُمَّ قَالَ لَهُ کُن فَیَکُونُ»(5)پس انسان یک بخشاش تدریجاً از تراب خلق میشود، یک بخشاش به «کُن فَیَکُونُ» برمیگردد «کُن» همان امر الهی است در پایان سوره ی مبارکه ی «یس» هم فرمود: «إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَیْئاً أَن یَقُولَ لَهُ کُن فَیَکُونُ * فَسُبْحَانَ الَّذِی بِیَدِهِ مَلَکُوتُ کُلِّ شَیْءٍ وَإِلَیْهِ تُرْجَعُونَ»(6).
پس بنابراین «أَلا لَهُ الْخَلْقُ وَالامْرُ»(1)میتواند بر اساس اصراری که قرآن کریم دارد که بخشی از موجودات مربوط به عالم امر است به همان نشئه امر برگردد. وجود مبارک حضرت امیر(سلام الله علیه) هم در اوّلین خطبه ی نهجالبلاغه جهان معاصر وحی را فرمود به این عقاید باطل آلوده بودند در خطبه ی اول وقتی آن نبوّت عامه را تشریح فرمود به نبوّت وجود مبارک پیغمبر اسلام(صلّی الله علیه و آله و سلّم) رسید فرمود حضرت را «مَأْخُوذاً عَلَی النَّبِیِّینَ میثاقُهُ مَشْهُورَةً سِمَاتُهُ کَرِیماً مِیلادُهُ وَ أَهْلُ الْأَرْضِ یَوْمَئِذٍ مِلَلٌ مُتَفَرِّقَةٌ وَ أَهْواءٌ مُنْتَشِرَةٌ وَ طَرَائِقُ مُتَشَتِّتَةٌ بَیْنَ مُشَبِِّّهٍ لِلَّهِ بِخَلْقِهِ أَوْ مُلْحِدٍ فی اسْمِهِ أَوْ مُثِیرٍ إِلَی غَیْرِهِ» این دینِ مردم و عقاید مردم و ملل و نِحَل مردم در عصر وحی بعضی ملحد، بعضی مشرک، بعضی مُجَسِّم، بعضی مشبّه و اسلام آمده همه ی اینها را تطهیر کرده و غیب و شهادت را تشریح کرده، حس و عقل را تأیید کرده و مانند آن.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
«وَیَسْأَلُونَکَ عَنْ الرُّوحِ قُلْ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّی وَمَا أُوتِیتُمْ مِنْ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِیلاً (85)»
قرآن کریم گذشته از اینکه خود را به عنوان نور معرفی کرده است فرمود: «جَاءَکُم مِنَ اللّهِ نُورٌ وَکِتَابٌ مُبِینٌ»(2)مضامین خود را هم معرفی کرد فرمود این کتاب از نظر مطلب وَزین و سنگین است «إِنَّا سَنُلْقِی عَلَیْکَ قَوْلاً ثَقِیلاً»(3)یک کتاب عمیقِ علمی است که سالیان متمادی درس میخواهد یک کتاب عادی نیست «إِنَّا سَنُلْقِی عَلَیْکَ قَوْلاً ثَقِیلاً» یعنی قولِ وَزین این عنصر اول.
عنصر دوم اینکه این قول وَزین دلپذیر است نسبت به فطرت بیگانه نیست آشناست «لَقَدْ یَسَّرْنَا الْقُرْآنَ لِلذِّکْرِ فَهَلْ مِن مُدَّکِرٍ»(1)این کتاب آسان است این دو، پس وَزین است چون محتوای او عمیق و علمی است آسان است چون دلپذیر است مطابق با فطرت است. ثَقیل به معنای وزین است نه سخت، یَسیر به معنای آسان است نه سُست پس فهاهنا امورٌ اربعه دوتا جزء اوصاف ثبوتی قرآن است، دوتا هم جزء صفات سلبی قرآن، قرآن ثقیل یعنی وَزین، عمیق و علمی است که در بیانات نورانی حضرت امیر و سایر ائمه(علیهم السلام} آمده است که این بحری است که «لا یُدرک قَعرُه»(2)و مانند آن. ثقیل است اما سخت نیست این سختی جزء اوصاف سلبی قرآن است آن وزینی جزء اوصاف ثبوتی قرآن «لَقَدْ یَسَّرْنَا الْقُرْآنَ لِلذِّکْرِ» آسان قرار دادیم برای دل و فطرت این جزء اوصاف ثبوتی قرآن است ولی سست نیست پس آسان است و وَزین، سخت و سست نیست اینچنین کتابی است.
چون کتاب عمیقِ علمی است برای او راههای فراوانی را انتخاب کرده یکی اینکه خود آیات یکدیگر را شرح میکنند، یکی اینکه مُبیِّن و معلّم برای قرآن قرار داده است که در درجه ی اول وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم» است بعد عترت طاهرین هم معلّم همتای قرآن است چون معصوم است، هم خود قرآن خطاناپذیر است «لاَ یَأْتِیهِ الْبَاطِلُ مِن بَیْنِ یَدَیْهِ وَلاَ مِنْ خَلْفِهِ»(3)از اینکه فرمود: «یُعَلِّمُهُمُ الْکِتَابَ وَالْحِکْمَةَ»(4)سِمت رسمی رسول اکرم را مشخص کرد که استاد خوبی است، معلّم خوبی است، مفسّر خوبی است گذشته از اینکه مبلّغ خوبی است، امام خوبی است «یُعَلِّمُهُمُ الْکِتَابَ وَالْحِکْمَةَ وَیُزَکِّیهِم»، خب.
بعد هم در سوره ی «نحل» و مانند آن فرمود: «وَأَنزَلْنَا إِلَیْکَ الذِّکْرَ لِتُبَیِّنَ لِلنَّاسِ مَا نُزِّلَ إِلَیْهِمْ»(1)تو باید تبیین کنی، تدریس کنی، آیات را برای آنها تشریح کنی این هم از این سو، به مردم هم دستور داد فرمود چیزی را که نمیدانید بپرسید خودتان تدبّر کنید «أَفَلاَ یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلَی قُلُوبٍ أَقْفَالُهَا»(2)مشکل تعلیم کتاب و حکمت را با تدبّر حل کرد، مشکل قفلگشایی را با «یُزَکِّیهِمْ» حل کرد فرمود اینها یا استعداد ندارند یا اگر خوشفهماند گرفتار دنیایاند که درِ دلشان قفل شده «أَفَلاَ یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلَی قُلُوبٍ أَقْفَالُهَا» بعضیها ضعیفالفهماند برای آنها مرزی قرار داده، بعضیها خوشاستعدادند ولی شواغل دیگر دارند فرمود تدبّر کنید، برخیها خوشاستعدادند نه تنها شواغل دیگر دارند آلودهاند این آلودگی قفل درِ قلب است «أَفَلاَ یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلَی قُلُوبٍ أَقْفَالُهَا». آن آیهای که «بَلْ رَانَ عَلَی قُلُوبِهِم مَّا کَانُوا یَکْسِبُونَ»(3)هم حل میکند، خب.
در بین مردم هم موظّفاند تدبّر کنند، هم موظّفاند صحنه ی دل را آلوده نکنند که قفل بشود کمبودشان را با سؤال حل کنند «فَسْأَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ إِن کُنتُم لاَ تَعْلَمُونَ»(4)هم تدبّر واجب، هم سؤال لازم، هم جواب لازم جوابگو هم این چهارده نفرند که معصوماند و عِدل قرآن کریماند این کتاب عمیقِ علمی یک عده را خوب میپروراند آنهایی که دستپرورده ی قرآن کریماند همانهایی هستند که در سوره ی مبارکه ی «آلعمران» بحثش گذشت فرمود این مضمون آنجا بود «مَا کَانَ لِبَشَرٍ أَن یُؤْتِیَهُ اللّهُ الْکِتَابَ وَالْحُکْمَ وَالنُّبُوَّةَ ثُمَّ یَقُولَ لِلنَّاسِ کُونُوا عِبَاداً لِی مِن دُونِ اللّهِ وَلکِن کُونُوا رَبَّانِیِّینَ بِمَا کُنْتُمْ تُعَلِّمُونَ الْکِتَابَ وَبِمَا کُنْتُمْ تَدْرُسُونَ»(5)وظیفه ی عدهای که مُستعدّند این است که عالِم ربّانی بشوند عالم ربّانی شدن یعنی شدیدالربط بالربّ تا از آنجا فیض بگیرد، شدیدالتربیب، تربیب یعنی تربیب این مضاعف است ناقص نیست اگر معنای رب را به تربیت هماهنگ کردند برای توجیه به مساعد است وگرنه یکی مضاعف است، یکی ناقص ربّ بودن به معنای مربّی بودن نیست به معنای مربِّب یعنی مدبّر یعنی مدیر بودن «بِمَا کُنْتُمْ تُعَلِّمُونَ الْکِتَابَ وَبِمَا کُنْتُمْ تَدْرُسُونَ» عالِم ربّانی به کسی میگویند که شدیدالربط بالرب باشد از آنجا فیض بگیرد وثیقالربط بالناس باشد بتواند تربیب کند جامعه را خوب اداره کند چنین عالِمی میشود عالِم ربّانی راهِ عالم ربّانی شدن چیست؟ «بِمَا کُنْتُمْ تُعَلِّمُونَ الْکِتَابَ وَبِمَا کُنْتُمْ تَدْرُسُونَ» هم دراست به معنای درس خواندن، هم دراست به معنای تدریس کردن در محور قرآن، قرآن را خوب درس بخوانید قرآن را خوب درس بگویید بشوید معلّم قرآن تا بشوید عالِم ربّانی آن وقت اگر در سوره ی مبارکه ی «نساء» فرمود چرا اینها حرف نمیفهمند بعد از گذراندن این هفت، هشت عنصر محوری قرآنپژوهی است از توده ی مردم حجاز و غیر حجاز که نمیخواهد شما فرق «مِنَ اللَّهِ» با «مِّنْ عِندِ اللَّهِ»(6)را بفهمید که از علما میخواهد این بزرگان هم چون وقتشان را در علوم دیگر صرف کردند در آنجا نوآوری و فنّاوری فراوانی داشتند اما قرآن مهجور شد اگر همان بزرگان بخشی از کارها را درباره ی قرآن صرف میکردند آن وقت شکوفایی قرآن در حوزهها معلوم میشد عظمت علمی آنها را مسخ شد اینها مردان بزرگی بودند خوشاستعداد بودند اما الآن شما ببینید دست خیلیها خالی است همین این شبتسان نه که شبستان غربی مسجد اعظم است شبستان شرقی مسجد اعظم امام(رضوان الله علیه} اصولشان را عصرها آنجا تدریس میکردند در بحث حجّیت ظاهر قرآن به اینجا رسیدیم که قرآن منزّه از تحریف است عبارت کفایه مرحوم آخوند صاحب کفایه(رضوان الله علیه» این بود که گرچه اعتبار مساعد با تحریف قرآن است ولی اگر آیاتی حذف شده باشد ـ معاذ الله ـ همان آیات ولایت و اینهاست آیاتی که به فقه و اصول آسیب برساند داعی بر حذفشان نداریم امام میدانید نهایت ادب را داشت و اگر خواست اشکالی به علمای سلف(رضوان الله علیهم) بکند در کمال احترام میکرد مرحوم آخوند هم که مورد احترام همه ی مراجع بعدی بود ولی امام(رضوان الله علیه» آن روز وقتی خواست به مرحوم آخوند اشکال کند همانطوری اشکال میکرد که در انقلاب حرف میزد نه اشکالات حوزوی به مرحوم آخوند میگفت که خب، آیات ولایت ـ معاذ الله ـ در قرآن بود و برداشتند و احدی در یومالشوریٰ در سقیفه، در موارد دیگر به آن آیات استشهاد نکردند همهشان به حدیث غدیر و حدیث منزله و حدیث طیر مَشوی و حدیث یومالدار استشهاد کردند اگر در قرآن بود که «بَلِّغ ما اُنزل الیک فی علیٍّ» حافظان قرآن زیاد بودند خیلی هم که نگذشته بود بیش از چند روز طول نکشید که سقیفه پدید آمد، جای دیگر پدید آمد و احدی از اهل بیت(علیهم الصلاة و علیهم السلام» به قرآن استشهاد نکردند این چه حرفی است که شما میزنید؟ کجا اعتبار مساعد است که ـ معاذ الله ـ قرآن دست خورده باشد بلکه اعتبار عقل و نقل هماهنگ است که قرآن مصون از آن است که دست خورده باشد احدی جرأت نداشت دست به قرآن بزند، خب.
اگر قرآن از حوزهها فاصله بگیرد همین حرف در میآید همین حرف کفایه در میآید با اینکه این بزرگ از قَدَرهای علمی جهان اسلام است اگر در حوزهها باشد آن وقت خیلیها بین جَبر و بین تفویض فرق میگذاشتند همانطوری که مرحوم کاشفالغطا فرق گذاشت برای مرحوم کاشفالغطا مُعزِل و مشکل نبود مرحوم کاشفالغطا برای او مسئله جبر حل شده بود، تفویض حل شده بود صریحاً هم فتوا داد مرحوم حاج آقا رضا میفرماید برای شما آسان بود اما برای خیلیها مشکل است و خیلی از علمای ما رفتند جبر را باطل کنند به دام تفویض افتادند شما الآن خیلی از تقریرات مراجع قبلی را نگاه کنید در باب طلب و اراده حرفهای آنها را خوب بررسی کنید بعد برسید به سراغ معتزله میبینید معتزله هم همین حرف را میزدند آنها هم که اهل تفویض بودند هم همین را میگویند اینچنین نیست که این آقایان غیر از تفویض یک حرف دیگر داشته باشند اینها امر بین الأمری میگویند و تفویضی فکر میکنند، تشیّع را در زبان دارند اعتزال را در سر میپرورانند، شیعی حرف زدن و معتزلی فکر کردن همین است اگر این بحثها در حوزهها رواج پیدا میکرد آنوقت میشد کاشفالغطا و حرف کشفالغطا جبر حوزهاش مشخص بود، تفویض حوزهاش مشخص بود، امر بین الأمرین حوزهاش مشخص بود بالاتر از همه برای اخص نه برای خواص توحید افعالی هم مشخص بود آنگاه دیگر جا برای گِله نمیماند که ذات اقدس الهی بفرماید: «فَمَالِ هؤُلاَءِ الْقَوْمِ لاَ یَکَادُونَ یَفْقَهُونَ حَدِیثاً»(1)بلکه خیلی از اینها تعبیر خوب میکرد میفرمود «وما کونوا ربّانیین بما کنتم تعلّمون الکتاب و بما کنتم تدرسون».
1) (13) . سوره ی نساء، آیه ی 78.
اما جریان اینکه روح چیست؟ از آن طرف فرمود: «فَسْأَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ»(1)بهترین اهل ذکر پیغمبر است و بالاتر از همه خود ذات اقدس الهی است اینها سؤال کردند که روح چیست؟ خدای سبحان که نمیفرماید به شما چه، این باید جواب بدهد جوابِ اجمالیاش همین است چون قرآن به منزله ی مَتن است و سنّت اهل بیت(علیهم الصلاة و علیهم السلام) به منزله ی شرح است فرمود: «قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّی»(2)امر را هم در قرآن کریم مشخص کرده است که «إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَیْئاً»(3)چیست؟ شواهد فراوانی هم هست که امر را مشخص کرده است.
در جریان روح مکرّر در مکرّر فرمود این روح را ما قبض میکنیم انسان تمام حقیقت او با مرگ نزد ماست آنهایی که منکر معاد بودند ـ معاذ الله ـ میگفتند که «أَِذَا ضَلَلْنَا فی الْأَرْضِ أَءِنَّا لَفِی خَلْقٍ جَدِیدٍ بَلْ هُم بِلقَاءِ رَبِّهِمْ کَافِرُونَ»(4)ما که میمیریم گُم میشویم در زمین از بین میرویم در جواب ذات اقدس الهی فرمود نه، شما گُم نمیشوید این بدن است که خاک میشود دوباره ذات اقدس الهی او را به صورت اول برمیگرداند اما الآن گُم نشدید تمام حقیقت شما را مأموران ما گرفتند وقتی گفتند «أَِذَا ضَلَلْنَا فی الْأَرْضِ أَءِنَّا لَفِی خَلْقٍ جَدِیدٍ بَلْ هُم بِلقَاءِ رَبِّهِمْ کَافِرُونَ» فرمود: «قُلْ» در جواب اینها بگو «قُلْ یَتَوَفَّاکُم مَلَکُ الْمَوْتِ الَّذِی وُکِّلَ بِکُمْ»(5)چه چیزی گم شد؟ چه کسی گم شد؟ چیزی از دست شما افتاد به زمین رفت که آن تَنتان است آن فرعتان است بعداً هم ما او را به صورت دیگر در میآوریم اما اینکه حقیقت شماست، هویّت شماست، انسانیّت شماست، ملکات شما اوست تمامش نزد ماست ما توفّی کردیم ما متوفّی هستیم شما متوفّایید فوتی در کار نیست وفا در کار است، استیفا در کار است، مستوفا بودن در کار است اگر کسی تمام حقیقت یک مطلب را بگوید میگویند مستوفا حرف زد، یک مَقال یا مَقالتی جامع همه مطالب باشد میگویند این سخنرانی مستوفا بود یا آن مقاله مستوفا بود چیزی را فروگذار نکرد فرمود ما حقوق را استیفا کردیم همه ی هویّت شما را گرفتیم چیزی نرفت به زمین که «قُلْ یَتَوَفَّاکُم مَلَکُ الْمَوْتِ الَّذِی وُکِّلَ بِکُمْ» این راهشان، پس تمام حقیقت انسان به دست آنهاست گاهی ذات اقدس الهی به خودش اسناد میدهد، گاهی به فرشته ی مرگ مثل عزرائیل(سلام الله علیه» اسناد میدهد، گاهی هم به مأموران خود «تَوَفَّتْهُ رُسُلُنَا»(6)اسناد میدهد.
درباره ی شهدا فرمود اینها نمُردند نگویید اینها مردند «لاَ تَقُولُوا لِمَن یُقْتَلْ فِی سَبِیلِ اللّهِ أَمْوَاتٌ»(1)، یک، خیالش هم نکنید «وَلاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللّهِ أَمْوَاتاً»(2)دو، نه تنها نگویید خیالش هم در ذهنتان نیاید آنگاه پنج مطلب را در کنار همین فرمود، فرمود: «بَلْ أَحْیَاءٌ» یک، «عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ»(3)دو و سه از این سه تعبیر پنج مطلب در میآید وقتی فرمود: «بَلْ أَحْیَاءٌ» یعنی این روح احیاست صفت این موجودات و ارواح دیگر موجودٌ شما خیال میکنید انسان معدوم شد نه خیر موجود است یک، حیّ است نه میّت دو، فهاهنا امران الوجود، الحیات منتها وجودِ غیبی، حیات غیبی بعد «عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ» اگر کسی روزی را نزد ذات اقدس الهی میگیرد پس رزقی است غیبی رزق به معنای «ما یُرتَزق» یعنی غذا، یعنی آب، یعنی میوه و مانند آن این امر غیبی است رزق به معنای فعل که فاعلش رازق است «رَزَق» یعنی روزی داد این فعل امر غیبی است دو، ارتزاق که قبول آن رزق است امر غیبی است سه، این امور سهگانه ی غیبی با آن امور دوگانه ی غیبی پنج امر غیبی را این جمله میفهماند «موجودٌ غیباً لا بالشهادة» اگر بالشهاده بود که همه میدیدند «حیٌّ بالحیاة الغیبیه» نه «بالحیاة الحسّیه» اگر حیات حسّی بودند که همه میدیدند «هناک رزقٌ غیبی، رازقٌ غیبی، مرتزقٌ غیبی» این میشود «عَالِمُ الْغَیْبِ» روح با اینها همراه است.
خب، اگر این عندالله مرزوق است پس موجودی است غیبی و حیات غیبی دارد و رزق غیبی دارد و ارتزاق غیبی دارد و رازق غیبی هم این امور را تأمین میکند این میشود روح و در موارد دیگر هم اوصافی برای این روح ذکر کرده این هم یقیناً اختصاصی به شهدا ندارد برای اینکه این بسیجی یا سپاهی یا نیروی مردمی که شربت شهادت نوشید اینچنین نیست که روحش قبل از شهادت یک امر مادّی بوده بعداً مجرّد شده این روحی که ذات اقدس الهی به ایشان داده به دیگران هم داده بعضیها از ایشان بالاترند، بعضیها همسطح ایشاناند، بعضیها هم از اینها پایینترند اینچنین نیست که حالا اینکه شهید شده دارای روح مجرّد باشد دیگران که یا بالاتر از او هستند یا همسان او هستند روحشان مادّی باشد، اگر ذات اقدس الهی جلوی سؤال را نگرفت بلکه به مردم گفت بپرسید، اگر وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) را مأمور تبیین کرد و او را معلّم قرار داد «یُعَلِّمَهُمُ الْکِتَابَ وَالْحِکْمَةَ»(4)در شأن اوست، «لِتُبَیِّنَ لِلنَّاسِ مَا نُزِّلَ إِلَیْهِمْ»(5)در وصف اوست این نمیتواند در جواب سؤالی که «یَسْأَلُونَکَ عَنِ الرُّوحِ» بفرماید به شما چه؟ چرا این حرفها را سؤال میکنید؟ نعم، اگر آن سائل استعداد آن را نداشته باشد که این مطلب را درک کند امام معصوم یا پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم» میفرماید به تو نمیرسد شاید از زمان انقلاب تا الآن ما سیبار این حدیثهایی که مربوط به توحید مرحوم صدوق(رضوان الله علیه} است نقل کردیم چه در مسجد اعظم، چه در جاهای دیگر کسی آمده خدمت وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه» عرض کرد که «دُلّنی علی التوحید» یا «التوحید ما هو» فرمود: «هو الذی أنتم علیه»(6)همین که دارید دیگر، خب دیگر پاسخ دقیق و عمیق به او نداد این یک کاسب عادی بود بیش از این هم از او متوقَّع نیست مگر از همه متوقّع است که معارف اسلامی را بفهمند بعضیها همان که ابتدائیات را بفهمند کافی است همه که آن توان را ندارند همه هم که برای آن خلق نشدند اما همین امام صادق(سلام الله علیه» وقتی هشام حضور حضرت شرفیاب شد خود حضرت از او سؤال میکند که «أتنعت الله سبحانه و تعالی» آیا تو خدا را وصف میکنی؟ «قال نعم یابن رسول الله» بله، یک سؤال ابتدایی است که هر دو را مرحوم صدوق در توحید نقل کرده به هشام فرمود: «أتنعت الله سبحانه و تعالی؟ فقلت نعم، قال(علیه السلام) هات خدا را وصف بکن ببینم چطور وصف میکنی؟ عرض کرد اوصاف را شمرد فرمود «هو السمیع البصیر» حضرت نقض کرد فرمود: «هذه صفة یشترک فیها المخلوقون» خب غیر خدا هم سمیع است، غیر خدا هم بصیر است خدا هم سمیع است، خدا هم بصیر است این نشد که این وصف خدا نشد هشام عرض کرد یابن رسول الله شما بفرمایید پس خدا را من چطور وصف بکنم؟ فرمود نگو سمیع است «هو نور لا ظملة فیه و حیاة لا موت فیه و علم لا جهل فیه و حقّ لا باطل فیه» خدا علم است نه علیم تا گفتی علیم این باید بیچاره بفهمد که این علیم مشتق است ذات در آن معتبر است یا نه، «ذاتٌ ثبت له المبدأ» آن وقت بوی ترکّب میدهد تو بگو او علم است بعد از اینکه این حرفها تمام شد هشام میگوید «خرجتُ من عِنده(علیه السلام) و أنا أعلم الناس بالتوحید»(7)امروز اگر سخن از تقلید أعلم است آن روز مراجعه به اعلم در علوم عقلی بود هشام میگوید «خرجتُ من عنده و أنا أعلم الناس بالتوحید» این را مرحوم صدوق(رضوان الله تعالی علیه» در کتاب شریف و قیّم توحید که در مکتبه صدوق چاپ شد صفحه ی 146 بیان کردند روایت را «عن ابنابیعمیر عن هشامبنسالم» میگوید «دخلتُ علی أبیعبدالله(علیه السلام) فقال لی أتنعت الله سبحانه و تعالی؟ فقلت نعم، قال(علیه السلام» هات، فقلتُ هو السمیع البصیر، قال(علیه السلام) هذه صفةٌ یشترک فیها المخلوقون» خب خیلیها سمیع و بصیرند خدا هم سمیع و بصیر است.
پرسش:...
پاسخ: بله، منتها با بیان نورانی اهل بیت آنجا ما میفهمیم که خود سمع، سمیع است نه «ذاتٌ ثبت له المبدأ» اگر بعدها ما فهمیدیم که این مشتق ذات در او جدای از مبدأ نیست خود این مبدأ ذات است به برکت علم اهل بیت است دیگر «قلت فکیف تنعته» شما چگونه خدا را وصف میکنید «فقال(علیه السلام» هو نورٌ لا ظلمة فیه» نه نیّرٌ یا منوّرٌ «و حیاةٌ لا موت فیه» نه حیٌّ، «و علمٌ لا جهل فیه» نه علیمٌ، «و حقٌّ لا باطل فیه» اگر علم است خود این علم قائم به ذات است «فهو علمٌ علیمٌ عالمٌ» خود این حیات قائم به ذات است «فهو حیاتٌ فهو حیٌّ» هشام میگوید «فخرجتُ من عِنده(علیه السلام) و أنا أعلم الناس بالتوحید» بعدها فارابی تربیت شد که از برهان «صِرفالشیء لا یتثنّیٰ و لا یتکرّر» دلیل بر وحدانیّت خدا آوردند خب اگر نبود این حرفها فارابی و ابنسینا تربیت نمیشدند شما میبینید آنها که این مکتب را ندارند این حرفهای قبیح را هم ندارند خدا غریق رحمت کند سیدناالاستاد مرحوم علامه طباطبایی را میفرمود ابنسینا بسیار بزرگ است، صدرالمتألّهین بسیار بزرگ است اما صدرالمتألهین به علاوه ابنسینا، ابنسینا به علاوه صدرالمتألهین این دوتا را به هم براندازی میشود فارابی چون او قبل از همه ی اینها بود فارابی برهان صرفالشیء را از همینجا گرفته دیگر خدا علم است علمِ محض مگر میشود ما دوتا علم داشته باشیم «صِرفالشیء لا یتثنّیٰ
و لا یتکرّر» بعدها به برکت این روایات اهل بیت وقتی ما خدمت قرآن میرسیم بگوییم او علیم است یعنی «علمٌ محض» نه «ذاتٌ ثبت له المبدأ» دیگر آن حرفی که مشتق «ذاتٌ ثبت له المبدأ» را درباره ی واجب نمیگوییم خود این علم قائم به ذات است و اگر در بعضی از روایات مثلاً اصول کافی دارد که ذات اقدس الهی در باب اطلاق «أنّه شیء» در آن بابی که مرحوم کلینی نقل میکند که باب «أنّه شیء» اطلاق شیء بر خدا صحیح است آنجا روایت از وجود مبارک حضرت(سلام الله علیه» هست که فرمود خدا سمیع است، بصیر است، علیم است و اینها «بلا اختلاف الذّات و لا اختلاف المعنی»(1)یعنی شما لفظ که میگویید چهارتا لفظ است میگویید الله، سمیع، بصیر، علیم مفهوم که دارید چهارتا مفهوم است ولی به عین خارجی که میرسید نه این اوصاف با هم اختلاف دارند، نه ذات با اینها اختلاف دارد ذات عین صفت، صفت عین ذات صفات هم بعضها عین بعض هم صفات عین هماند، هم صفات عین ذاتاند، هم ذات عین صفت است یعنی این معانی در هویّت و عینیّت تعدّدی ندارند با ذات تعدّدی ندارند این ذات «نورٌ کلّه، حیاتٌ کلّه» و امثال ذلک.
1) (27) . الکافی، ج1، ص84.
بنابراین آنجا که میفرماید: «فَمَالِ هؤُلاَءِ الْقَوْمِ لاَ یَکَادُونَ یَفْقَهُونَ حَدِیثاً»(1)از آن اعرابی که در بیابانهاست توقّع ندارد از آنها همین معنا را میخواهد وجود مبارک امام رضا(سلام الله علیه) در روایتی که باز مرحوم صدوق(رضوان الله علیه» نقل میکند در همین کتاب شریف توحید صفحه ی 95 محمدبنعبید میگوید «دخلتُ علی الرضا(علیه السلام) فقال لی قل للعباسی یکفّ عن الکلام فی التوحید و غیره» فرمود به این عبّاسی بگو اینها چیست مجلس راه میاندازی مگر هر کسی هر جایی باید برود هر بحثی را باید بشنود بگو این حرفها را نزنند «و یکلّم الناس بمّا یعرفون» برای مردم در سخنرانیهای عمومی چیزی را بگوید که مردم بفهمند شما بیایید مطالب عمیق علمی که مخصوص حوزه است این را در جلسات عمومی حسینیهها و مساجد بگویید اینکه درست نیست فرمود: «و یکلّم الناس بما یعرفون و یَکُف عمّا یمکرون» آن چیزی را که مردم نه انکار میکنند یعنی نمیشناسند چرا اینها را به مردم میگویی این مردم هم اگر توفیق پیدا میکردند میآمدند در حوزهها درس میخواندند مثل ما یا بهتر میشدند ما هم اگر خدای ناکرده موفق نبودیم در بازار و در دامداری و کشاورزی کار میکردیم مثل اینها یا پایینتر میشدیم حالا فخرفروشی راه ندارد که این قلمبه سُلمبهگویی برای حسینیه و مسجد نیست آنجا آدم باید طرزی حرف بزند که مردم بفهمند دیگر حرفهای علمی جایش در حوزه و دانشگاه است. فرمود: «و یکفّ عمّا ینکرون و إذا سألوک عن التوحید فقل کما قال الله عزّ و جل «قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ * اللَّهُ الصَّمَدُ»» همین را برای آنها معنا کنید خیلیها به همین راضی میشوند و کافی هم هست برای آنها «و إذا سألوک عن التوحید فقل کما قال الله عزّ و جل «قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ * اللَّهُ الصَّمَدُ * لَمْ یَلِدْ وَلَمْ یُولَدْ * وَلَمْ یَکُن لَهُ کُفُواً أَحَدٌ» و إذا سألوک عن الکیفیه فقل کما قال الله عزّ و جل «لَیسَ کَمِثْلِهِ شیء» وَ إذا سألوک عن السمع فقل کما قال الله عزّ و جل «هُوَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ» فکلّم الناس بما یعرفون» اما وقتی که خود حضرت وارد حوزه ی خراسان شدند چون هر جا امام زمان باشد حوزه ی علمیه آنجاست وقتی وجود مبارک حضرت امیر و سایر ائمه(علیهم السلام) در حجاز بودند حوزه ی علمیه در مدینه بود، وقتی به عراق تشریف آوردند در کوفه حوزه ی علمیه در کوفه شد وقتی وجود مبارک امام رضا(سلام الله علیه) به ایران تشریف آوردند به مرز خراسان رفتند حوزه ی علمیه متوجّه خراسان شد همه ی علما آنجا رفتند که استفاده کنند آن وقت شما در بخش پایانی همین کتاب شریف توحید وقتی نگاه میکنید «باب الذکر مجلس الرضا» براهین فراوانی برای نفی میآورند، برای نفی جبر میآورند، برای نفی تفویض میآورند در بخش پایانی همین کتاب شریف توحید باب الذکر مجلس الرضاست که آن کنفرانس عمیق علمی است بعضیها که اشکالات فراوانی داشتند حضرت شبهات آنها را پاسخ داد آنها خیلی اصرار کردند حضرت فرمود: «أحسبک ضاهیت الیهود»(2)این تفکّرات یهودی آمده اینجا این حرفها چیست که میزنید این حرفها که با اسلام سازگار نیست حضرت گفت و گفت و گفت مأمون عصبانی شد خواست کسی که جدال بیجا و لجبازی میکند او را تنبیه کند وجود مبارک حضرت به مأمون فرمود ساکت باش بهانه دست اینها نده این میرود بیرون میگوید احتشام خلیفه نگذاشت من جواب علیبنموسی را بدهم وگرنه من جواب داشتم شما ساکت باشید بگذارید حرفهایش را بزند گفت حضرت به اصل تناقض تمسّک کرد فرمود اگر اراده ازلی نیست پس حادث است، اگر اراده حادث نیست پس ازلی است اینها نظیر کفایه و مکاسب نیست که با هفت، هشت سال درس خواندن حل بشود اینها اگر بیاید به میدان و عرضه بشود آن وقت معلوم میشود که امام رضا یعنی چه، اهل بیت یعنی چه، آن وقت این حرفها هم هست دیگر چندین صفحه است یعنی شما از باب الذکر مجلس الرضا که بخش پایانی از صفحه ی 417 شروع میشود تا اواخر این کتاب شریف 454، خب یک خطّ «رُفع... و ما لا یعلمون»(3)آن همه حرف داشت، یک خط «لا تنقض الیقین»(4)آن همه حرف داشت، این شما نگاه کنید فقط مطالعه کنید ببینید این کجا و آن حرفها کجا، سطح اینها کجا و آنها کجا، عمق اینها کجا و آنها کجا.
بنابراین اینها آمدند تقسیم کردند فرمودند توده ی مردم حسابی دارند ولی علما که «بِمَا کُنْتُمْ تُعَلِّمُونَ الْکِتَابَ وَبِمَا کُنْتُمْ تَدْرُسُونَ»(1)از آنها توقّع هست که این مطالب را کاملاً گوش بدهند حالا تتمّهاش انشاءالله برای روز بعد.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
«وَیَسْأَلُونَکَ عَنْ الرُّوحِ قُلْ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّی وَمَا أُوتِیتُمْ مِنْ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِیلاً (85)»
درباره ی اینکه منظور روح چیست ملاحظه فرمودید اقوال متعدّدی است که از تناسب آیه قبل و بعد خواستند کمک بگیرند. فخررازی مثل بعضی از محقّقان دیگر بر این نظر هستند که مقصود از این روح همان روح انسانی است زیرا در آیه قبل چنین آمده است «قُلْ کُلٌّ یَعْمَلُ عَلَی شَاکِلَتِهِ»(2)شاکله ی هر کسی مناسب با روح اوست چون سخن از شاکله است و روح و هویّت انسان است سؤال میکنند روح انسان چیست که شاکلههای گوناگونی دارد و هر کسی بر شاکله ی خودش عمل میکند این تناسب گذشته است که باعث میشود منظور از این روح، روح انسان باشد.
قول دوم آن است که منظور از این روح وحی قرآنی است برای اینکه در بخشی از آیات قرآن کریم ذات اقدس الهی از وحی به روح یاد کرده است نظیر آیه ی 52 سوره ی مبارکه ی «شوریٰٰ» که فرمود: «وَکَذلِکَ أَوْحَیْنَا إِلَیْکَ رُوحاً مِنْ أَمْرِنَا» ما روحی را وحی فرستادیم این روح همان قرآن است و وحی الهی است که اِیحا برای خداست، تلقّی وحی برای پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) است منظور از این روح همان وحی الهی است و تناسب گذشته و آینده هم همین را تأیید میکند. در گذشته آیه ی 82 این بود «وَنُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ مَا هُوَ شِفَاءٌ وَرَحْمَةٌ» در آینده آیه ی 87 و همچنین آیه ی 88 درباره ی وحی قرآنی است مخصوصاً آیه ی 88 که فرمود: «قُل لَّئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنسُ وَالْجِنُّ عَلَی أَن یَأْتُوا بِمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ لاَ یَأْتُونَ بِمِثْلِهِ» پس سابق و لاحق دو شاهدند که منظور از این روح وحی قرآنی است. قول سوم آن است که منظور از این روح فرشتهای است اعظم از ملائکه برای اینکه خدای سبحان فرمود: «یَوْمَ یَقُومُ الرُّوحُ وَالْمَلاَئِکَةُ»(3). قول چهارم آن است که منظور از این روح خَلقی است که از ملائکه نیست و انسان هم نیست و شبیه ملائکه است یا شبیه انسان است ولی از اینها نیست.
فخررازی بعد از نقل این قول چهارم میگوید ما نه دلیل قرآنی برای این قول پیدا کردیم، نه دلیل روایی اما آن اقوال سهگانه ی قبل شواهدی دارد لکن مختار همان است که منظور از این روح، روح انسانی است برای اینکه خدای سبحان از انسان به عنوان خلیفه یاد کرد «نَفَخْتُ فِیهِ مِن رُّوحِی»(1)را مطرح کرد و همیشه شناخت هویّت انسان و روح انسان مطلوب بشر بود و همان را ذات اقدس الهی میخواهد بیان کند و آیه «قُلْ کُلٌّ یَعْمَلُ عَلَی شَاکِلَتِهِ»(2)هم همین را تأیید میکند. منظور از این روح ظاهراً همین روح انسانی است.
مطلب بعدی آن است که در جواب اگر ذات اقدس الهی به پیامبرش(صلّی الله علیه و آله و سلّم» فرموده باشد «قُلْ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّی» یعنی یکی از کارهای پروردگار است این در حقیقت جواب نیست چون همه ی آنچه که در آسمان و زمیناند «مِن امر ربّ»اند این دیگر جواب نیست مگر اینکه کسی خیال کند محور سؤال این است که آیا روح مبدأ دارد یا نه، قدیم است یا حادث که این «قُلْ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّی» جواب باشد که نه خیر، روح جزء شئونی است که خدای سبحان به آن شئون متشأن است یعنی جزء امر خداست، خلق خداست و قدیم نیست لکن بسیار بعید است که منظور این باشد.
اما اینکه این بشر نمیتواند روح را بشناسد بسیاری از حقایقاند که کُنهشان قابل درک بشر نیست اما خود بشر تا خودش را نشناسد، خالقش را نمیشناسد و همه ی ما هم مأموریم به معرفت خدا، معرفت خدا بالاتر از معرفت خود ماست اگر ما خودمان را نتوانیم بشناسیم چگونه خدای خود را بشناسیم؟ بنابراین نمیشود گفت که روح چون قابل شناخت نیست خدا پاسخ نداد چون ما موظّفیم خودمان را بشناسیم برای اینکه تا خودمان را نشناسیم خالقمان را نمیتوانیم بشناسیم و از کجا پی ببریم به خالقمان یا از راه خودمان یا از راه جهان بالأخره یک عالِم تا خود را نشناسد و به خود معرفت پیدا نکند مقدورش نیست که به غیر خود راه پیدا کند.
پس «قُلْ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّی» باید یک نحوه جواب باشد و قرآن کریم چون آن خطوط کلی را مشخص کرده است در امور چهارگانه یعنی موجود یا غیب است یا شهادت، معرفت یا حسّی است یا عقلی البته معرفت شهودی را هم برای اخص یا خواص تثبیت کرده است. برای اثبات اینکه روح جزء عالَم امر است خود قرآن کریم امر و خلق را در مقابل یکدیگر قرار داد امر به معنای حُکم و ایجاد جوّش اوامر است چه تکوینی و چه تشریعی، امر به معنای شأن جمعش امور است این امر جمعش اوامر است یعنی آن موجودی که با امر انجام میشود. در شریعت قوانین با امر خدا یا با نهی خدا تثبیت میشود در تکوین قوانین با امر خدا تکوین میشود امر تکوینی، خود قرآن کریم وقتی امر را به مجرّدات اسناد میدهد که فرمود: «إِنَّ مَثَلَ عِیسَی عِندَ اللّهِ کَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِن تُرَابٍ ثُمَّ قَالَ لَهُ کُن فَیَکُونُ»(1)و در پایان سوره ی مبارکه ی «یس» همانطور که قبلاً گذشت امر خود را تفصیل کرد که «إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَیْئاً أَن یَقُولَ لَهُ کُن فَیَکُونُ»(2)معلوم میشود که عالَم امر مادّه ندارد با همان کُنه الهی حل میشود که این کُنه خبر نمیگیرد فاعل میگیرد فاعل او هم ضمیر «أنت» است چه اینکه آن «یکون» که «کان» تامّه است خبر نمیگیرد فقط فاعل میگیرد فاعل او هم «هو» است. این «کُن فَیَکُونُ» به یک معدومِ محض مستحضرید که نمیگویند «کُن فَیَکُونُ» گرچه در بحثهای قبل گذشت که فرق خطاب تکوینی و خطاب اعتباری این است که در خطاب اعتباری خطاب فرع بر مخاطب است تا مخاطب نباشد نمیشود امر کرد اما خطاب تکوینی اصل است مخاطب فرع بر اوست تا خطاب نباشد مخاطب خلق نمیشود آن «یَکُونُ» که مخاطب است بعد از این «کُن» که خطاب است پدید میآید تا اینجایش درست است که خطاب تکوینی اصل است و مخاطب فرع بر خطاب ولی خطاب اعتباری فرع است و فرع بر مخاطب است تا اینجایش اصل است اما خطاب به معدوم محض معقول نیست به چه کسی خدا خطاب میکند «کُن» به یک شیء معدوم که شیء نیست فرمود: «إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَیْئاً أَن یَقُولَ لَهُ کُن فَیَکُونُ» معدوم که مراد نیست معدوم که شیء نیست بلکه این صورت علمی اشیاست که هم معلوم است و هم خدا اراده کرده است که آن موجود علمی را عینی کند «إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَیْئاً» یعنی «إذا أراد أن یوجد شیئاً علمیاً فی العین أن یقول للمعلوم کُن فیکون فیوجد المعلوم فی الخارج» وگرنه معدومِ محض قابل خطاب نیست و همه ی اینها در عالَم غیب است یعنی موجود مجرّد است زمان ندارد، مکان ندارد و مانند آن.
روایات این مسئله را هم ملاحظه فرمودید مخصوصاً در این کتاب تفسیر شریف کنزالدقائق این بیش از تفسیر نورالثقلین و اینها روایات را جمعآوری کرده روایات هم متضارب است بعضی از این روایات درباره ی فرشته است در بعضی از این روایات درباره ی روح است بخشی از این روایات روح را مادّی میداند این روح همان است که در پزشکی روانشناسان درباره ی او کار میکنند آنها آثار مادّی را بر همین روح منطبق میکنند آن روحی که در روانشناسی پزشکان مطرح است به زعم سابقیها همان روح حیوانی و امثال ذلک است یک روانشناس هرگز نمیتواند آن روح کلیّات را درک بکند آن را میفهمد هرگز نمیتواند چه با ابزار، چه بیابزار آن روحی را که قرآن کریم میفرماید: «فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزَادَهُمُ اللّهُ مَرَضاً»(1)بفهمد کسی که خدای ناکرده به بیماری نفاق مبتلاست جزء منافقین است هیچ دستگاهی تحت السماء و فوق الأرض نیست که بفهمد این شخص منافق است، مریض است میگوید این قلبش سالم است، ما بررسی کردیم عکسبرداری کردیم همه ی کارهای فنّی را انجام دادیم نوار گذاشتیم، نوار گرفتیم قلب سالم است اما خدا میفرماید این قلب مریض است آنکه مریض است در دستگاه طب بالقول المطلق نمیگنجد آن یک چیز دیگر است آن مربوط به غیب است اینها ابزار شهادت دارد آن عالمالغیب میخواهد که خبر بدهد که این مریض است یا سالم است. وجود مبارک ابراهیم خلیل(سلام الله علیه) ممکن است در دوران سالمندی و کهنسالی یک عارضه ی قلبی پیدا کند اما خدا میفرماید: «إِذْ جَاءَ رَبَّهُ بِقَلْبٍ سَلِیمٍ»(2)این قلب سالم است ولی وقتی پزشک معاینه میکند میبیند این دل مریض است این دلی که پزشک میگوید مریض است این همان قلب حیوانی است که در قسمت چپ بدن است و میتپد و کارش هم پالایش خون است در حیوانات هم هست پس آنکه قرآن میفرماید مریض است برای عالَم غیب است، آنکه طبیب میگوید ما روانشناسیم برای عالَم شهادت است اگر روایاتی روح را مادّی دانست همین روحی است که روانشناسان پزشکی درباره ی او سخن بگویند که یکی از خواصّ مادّی بدن انسان است، اما اگر کسی بخواهد به آیه ی مبارکه ی «اللَّهُ یَتَوَفَّی الْأَنفُسَ حِینَ مَوْتِهَا وَالَّتِی لَمْ تَمُتْ فِی مَنَامِهَا فَیُمْسِکُ الَّتِی قَضَی عَلَیْهَا الْمَوْتَ وَیُرْسِلُ الْأُخْرَی»(3)به این تمسّک بکنند چه اینکه به این تمسّک کردند که این مادّی است، چرا؟ برای اینکه میفرماید آن کسی که میمیرد روحش را خدا قبض میکند آنها که نمیمیرند به خواب میروند دو قِسماند بعضیها هستند که عمرشان به سر آمده خدا همانها را در عالم خواب قبض میکند، بعضیها هستند که عمرشان باقی است خدا آنها را رها میکند پس هر کسی که میخوابد روحش را به خدا میسپارد این یک، آنکه عمرش تمام شده است خدا او را اِمساک میکند نزد خود نگه میدارد آنکه عمرش باقی است او را ارسال میکند وقتی که این روح ارسال میشود به بدن برمیگردد بعضی از بزرگان اهل معرفت میگویند شما اگر کمی تأمّل بکنید میبینید این هفت میلیارد بشری که فعلاً روی زمین هستند هفت میلیارد پرنده از این ابدان شبانه پَر میکِشند این هفت میلیون روح این هفت میلیون بدن را موقع خواب رها میکنند بامداد که شد همه دوباره برمیگردند هیچ کدام هم اشتباه نمیکند انسان که میخوابد که روح با بدن نیست تعلّقش را از بدن کم میکند آن مرحله ی گیاهی را اینجا نگه میدارد که این غذاها را حس بکند این دَمی داشته باشد نفسی بکشد بخشهای ادراکی را رها میکند در دیار مرسله ی خودش میرود اگر یک روح عادی باشد که خوابهای پریشان و آشفته و اضغاث و احلام میبیند اگر روح ملکوتی باشد که رؤیاهای خوب نصیبش میشود، میشود مبشّرات این شخص که در بستر آرمیده است تعلّق روح او به او موقّتاً قطع است مگر بخش گیاهی او وقتی که میخواهد بیدار بشود این روح دوباره به بدن متعلّق میشود این شخص میفهمد و بیدار میشود این هفت میلیارد روحی که بشر فعلی دارد چون هفت میلیارد بشر گفتند روی زمین زندگی میکند هفت میلیارد پرنده ی ملکوتی شبها از اینها جدا میشود بامداد همه به خانه ی خودشان برمیگردند بدون اشتباه آنهایی که خواستند بگویند روح مادّی است از این اِمساک کمک گرفتند گفتند چون آیه دارد «فَیُمْسِکُ الَّتِی قَضَی عَلَیْهَا الْمَوْتَ»(4)خدا یکی را امساک میکند پس معلوم میشود که روح مادی است خب اگر ـ معاذ الله ـ امساک مادّی باشد مُمسِک هم باید مادّی باشد این امساک که مادّی نیست با دست گرفتن نیست در اول سوره ی مبارکه ی «فاطر» دارد که ذات اقدس الهی «جَاعِلِ الْمَلاَئِکَةِ رُسُلاً» هست و رحمت اشیاء به دست خداست بعد فرمود: «مَّا یَفْتَحِ اللَّهُ لِلنَّاسِ مِن رَّحْمَةٍ فَلاَ مُمْسِکَ»(5)اگر خدای سبحان درِ رحمت را به روی کسی باز کند کسی نمیتواند جلوی رحمت الهی را بگیرد «مَّا یَفْتَحِ اللَّهُ لِلنَّاسِ مِن رَّحْمَةٍ فَلاَ مُمْسِکَ وَمَا یُمْسِکْ فَلاَ مُرْسِلَ لَهُ» آن را که خدا امساک کرد و نگشود کسی نمیتواند باز کند خب اگر رحمت خدا امساک و فتح دارد، وحی خدا رحمت است، نبوّت رحمت است، عنایت رحمت است، امامت رحمت است، عصمت رحمت است، ولایت رحمت است همه ی اینها رحمت الهیاند اگر کمله ی امساک دلیل بر مادّی بودن باشد باید همه ی اینها امور مادّی باشند و همه ی اینها میشوند جزء عالم شهادت آن وقت آنکه میگویند روح مادی است ـ معاذ الله ـ روح انبیا هم باید مادی باشد خب اگر روح شده مادی یعنی همین که در تالار تشریح ارباً اربا میشود دیگر چیز دیگری نیست و بیرون از تالار تشریح هم چیز دیگر نیست آن وقت این چگونه میتواند از غیب باخبر باشد اگر موجودی در جای معیّنی است این چگونه میتواند معدوم را بفهمد، جریان نوح و امثال نوح انبیای گذشته(علیهم السلام» که معدوم فعلیاند یا جریان قیامت و امثال قیامت که معدوم فعلیاند این روح چه قدرتی دارد که معدوم گذشته را، معدوم آینده را الآن درک میکند و خبر میدهد معلوم میشود روح نه متزمّن است و نه متمکّن، نه در عصری هست نه در مصری، نه در جایی هست نه در ظرفی این میشود امر مجرّد و جزء عالم غیب لذا روایات هم تقریباً سه طایفه است بعضیها که غالب این روایات را در همان تفسیر شریف کنزالدقائق نقل کردند که منظور از این روح فرشته است یا منظور از این روح حیوانی است یا منظور از این روح وحی قرآنی است.
جامع همه ی اینها همانطوری که در طلیعه ی بحث اشاره شد میتواند یک امر عالم غیبی باشد که روایت ناظر به آن میباشد اما مستحضرید که این روایات بسیاری از اینها مرسل است ما در کتابهای فقهی به یک روایت مرسل که میرسیم میگوییم دستمان باز نیست حالا اگر کسی خواست فتوا بدهد که فلان کار مستحب است مثلاً ناخن گرفتن در روز پنجشنبه مستحب است این نمیتواند به این روایات مرسل فتوا بدهد مگر رجائاً آن وقت چگونه معارف وحیانی را انسان با این روایات مرسل حل کند شما غالب روایاتی که در تفسیر شریف نورالثقلین است، تفسیر برهان است میبینید سند ندارد شما در سادهترین احکام مستحبّ فقهی میبینید دستتان باز نیست آن وقت بیایید مشکلترین مطالب دینی را با این روایت مرسل حل کنید.
بنابراین خود روایات هم باید روی آن کار بشود روایات معتبر پیدا بشود اولاً، و ملاحظه فرمودید که در بحثهای قرآنی ما به روال مجمعالبیان بحث میکنیم یعنی آیات و روایات آمیخته ی هماند ولی در مقام تألیف و تسنیمنویسی برابر المیزان نوشته میشود که مرزها از هم جدا باشد بحث تفسیری از بحث روایی جدا باشد سرّش این است که قرآن متن است و روایات شرح اما خود ائمه(علیهم السلام) و خود پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم» فرمود مثل خدا کسی حرف نمیزند نمیتوانند حرف بزنند اما مثل ما حرف میزنند و به نام ما هم روایات فراوانی جعل میکنند «سَتَکْثُرُ علیَّ القالة»(1)خدا غریق رحمت کند مرحوم مجلسی(رضوان الله علیه) را ایشان میفرمودند برابر این روایت که پیغمبر فرمود به نام من دروغ زیاد میبندند معلوم میشود یقیناً به نام پیغمبر دروغ بستند و میبندد چرا؟ برای اینکه این روایت که دارد «سَتَکْثُرُ علیَّ القالة» یا صادر شد یا صادر نشد، اگر این روایت صادر شد خب پیغمبر صادق است مصدّق است فرمود عدهای به نام من دروغ جعل میکنند، اگر این روایت صادر نشده باشد همین روایت دلیل بر جعل است برای اینکه راویان این را به پیغمبر نسبت دادند گفتند پیغمبر فرمود: «سَتَکْثُرُ علیَّ القالة». فرمودند به نام ما معصومان روایات جعل میکنند یک، و کلمات ما معجزه نیست که کسی نتواند مثل آن سخن بگوید مثل ما سخن میگویند این دو، ولی مثل قرآن احدی توان سخن گفتن ندارد شما چون به نام ما روایات جعل میکنند عنصر اصلی قبول و نکولتان قرآن باشد این به منزله ی قانون اساسی است شما مطالب قرآن اساسی را به صورت شفاف و روشن درک کنید یک، آنچه که از ما نقل شده است به این متنِ اساسی بسنجید دو، اگر مباین بود طرح کنید سه، اگر مباین نبود بپذیرید چهار، آنگاه همین روایات ما که سند دارد و متنش مباین نیست آن را در حوزه ی قرآن کریم شارح آیات قرار بدهید پنج این پنجتا کار در تسنیم شده در این بحثها میشود اول باید ما بفهمیم این آیه چه میگوید برای اینکه اگر ما یک معیار شفاف و روشن به نام میزان نداشته باشیم آن وقت روایات را با چه چیزی بسنجیم ببینیم که «إن واقف کتاب الله کذا، إن خالف کتاب الله کذا» این نصوص عرض روایات بر قرآن دو طایفه است یک طایفه همان نصوص علاجیه است که معمولاً در کتابهای اصول ملاحظه فرمودید که در نصوص علاجیه آمده است که اگر دوتا خبر متعارض بود باید بر قرآن بسنجیم «ما وافق کتاب الله فخذوه و ما خالف کتاب الله فدعوه»(2)طایفه ی دیگر، دیگر در کتاب اصول نیامده هر دو طایفه را مرحوم کلینی(رضوان الله علیه)در کتاب شریف کافی نقل کردند و آن اصل حجّیت روایت است ائمه(علیهم السلام) فرمودند هر روایتی که از ما صادر شده است یعنی چه معارض داشته باشد چه معارض نداشته باشد شما باید بر قرآن عرضه کنید اگر مخالف قرآن بود نپذیرید حرف ما نیست، خب ما اگر قرآنشناس نباشیم خطوط کلّی قرآن را ندانیم این روایت را بر چه چیزی عرضه کنیم؟ هیچ یعنی هیچ به نحو سالبه ی کلیه دست ما باز نیست که اول به سراغ روایت برویم چون هم این نصوص علاجیه دست ما را بسته است، هم آن طایفه از نصوص فرمود اوّلین وظیفه ی یک محدّث آن است که بعد از احراز سند متنش را بر قرآن کریم عرضه کند موافقت کتاب شرط نیست ولی مخالفت کتاب مانع است چون بسیاری از این روایات شارحاند نظیر روایاتی که صلات را، صوم را، عبادات را تبیین میکند، شرح میکند رکعاتش، شکوکش، قواطعش، موانعش، شرایطش را ذکر میکند موافقت قرآن شرط نیست که ما مضمون این روایت را در قرآن بیابیم ولی مخالفت قرآن مانع است مانع حجّیت است پس اولاً و بالاصاله ما باید در خدمت قرآن برویم تدبّر بکنیم ببینیم این آیه چه میگوید با آیات دیگر بسنجیم آیات وقتی که روایات نمیگوید این حدیث ما را با فلان آیه بسنجید که فرمود با قرآن بسنجید وقتی میتوانیم ما میزان داشته باشیم که آیات قرآن بعضها را با بعض هماهنگ ببینیم که بگوییم پیام قرآن این است یک وقت کسی میخواهد در مراسمی سخنرانی کند یک آیه را میخواند میگوید قرآن نظرش این است خب این مَعفوّ است برای اینکه نه مخاطب از او انتظار دارد، نه آن مجلس بیش از این از او انتظار دارد که این درباره ی این آیه حرف بزند گرچه گفته نظر قرآن این است یا نظر اسلام این است ولی منظورش این است که این آیه پیامش این است اما یک وقت یک محقّق میخواهد حرف قرآن را بیان کند این اگر یک آیه را دید که نمیتواند بگوید نظر قرآن این است که این باید کلّ آیات مناسب را ارزیابی بکند به مقدار طاقت البشریّه اینها را که هماهنگ کرد بگوید قرآن نظرش این است اگر یک آیه یا چندتا آیه را ارزیابی کرد این مُتجزّی در تفسیر است نه مجتهد مطلق و حرف متجزّی باید متجزّیانه باشد باید بگوید این چند آیه این است تازه وقتی که همه ی قرآن را ارزیابی کرد فقط مجاز است که بگوید نظر قرآن این است حق ندارد بگوید نظر اسلام این است چون اسلام تنها قرآن نیست ما که نگفتیم ـ معاذ الله ـ «حسبنا کتاب الله» که ما گفتیم «حسبنا القرآن و العترة» بعد از اینکه تمام آیات قرآن مشخص شد باید اینجا بنویسیم که نظر قرآن شریف این است و حق نداریم بگوییم نظر اسلام این است باید برویم خدمت اهل بیت(علیهم السلام» آنجا هم یک روایت و دو روایت نیست خدا غریق رحمت کند مرحوم صاحب جواهر را این در جلد 27 یا 28 جواهر است میفرماید این چهارده معصوم مثل یک نورند اگر کلام امام هادی یا امام جواد(سلام الله علیهما) را ما مفسّر کلام امام حسن و امام حسین قرار میدهیم برای اینکه اینها به منزله ی یک متکلّماند و کلام متکلّم «یفسّر بعضه بعضا» اینها چندتا نیستند اینها یک نفرند این کلام اینها «یفسّر بعضه بعضا»(3)فرمایش مرحوم صاحب جواهر در جلد 27 یا 28 است در یکی از این کتابها هم با ذکر صفحه آمده، خب.
بعد از اینکه این چهارده معصوم سخنانشان ارزیابی شد اینجا باید بنویسیم عترت این را میگوید نه اسلام این را میگوید اگر حرف عترت را با قرآن حرف قرآن را با عترت هماهنگ کردیم مجتهدانه ارزیابی کردیم آنگاه مجازیم به قدر طاقت البشریه بگوییم اسلام چنین میگوید این راهی است که تسنیم و امثال تسنیم دارند طی میکنند.
به هر تقدیر این چهار قولی که فخررازی درست کرده ظاهراً همان قول «قُلْ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّی» که روح انسانی است آن اقواست همین راه را هم سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) طی کرده ولی مستحضرید آنچه که الآن فخررازی نوشته با آن صفحات رحلی اگر در همین صفحات وزیری چاپ بشود سی صفحه است معادل این در تفسیر آلوسی هم هست اگر مقداری این بحث طول میکشد گاهی بعضی از روزها تکرار محسوس میشود نه برای اینکه کار نشده مطلب بیش از این نیست یعنی آدم بخواهد سی صفحه ی رحلی تفسیر فخررازی را ببیند این کار یک روز و دو روز نیست سی صفحه یا کمتر و بیشتر رحلی آلوسی را ببیند این کار یک نفر و دو نفر نیست چون همه ی اینها بارش به دوش یک نفر است احیاناً ممکن است که بعضی از روزها تکرار خیال بشود یا مثلاً کمکاری نشان بدهند یا مثلاً مطالعه نشده نشان بدهند اینچنین نیست تا اینها جمعبندی بشود گاهی ممکن است انسان مطالعه بکند سَرَش هم درد بیاید ده صفحه نگاه بکند ولی حرف جدیدی گیرش نیاید اینطور نیست که حرف جدید همینطور دسته کرده در کتابها باشد و ردیف بگویند این اول و دوم و سوم و چهارم به هر تقدیر گفت:
باری که گردون عاجز ز حملش جز ما ضعیفان حامل ندارد
«و السلام علیکم و رحمة الله و برکاته»
«وَیَسْأَلُونَکَ عَنْ الرُّوحِ قُلْ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّی وَمَا أُوتِیتُمْ مِنْ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِیلاً (85)»
اقوالی که درباره ی روح بود اشاره شد و ظاهراً منظور از این روح همان روح انسانی است که مهمترین مسئله ی انسانشناسی همان روحشناسی است و قرآن کریم برابر آنچه که در سوره ی مبارکه ی «مائده» گذشت مردم را به معرفت روح و التزام به لوازم روح دعوت کرد فرمود: «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا عَلَیْکُمْ أَنْفُسَکُمْ»(1)این «عَلَیْکُمْ» اسم فعل است یعنی «الزموا أنفسکم» از جانتان جدا نشوید همینجا بایستید از جانتان غفلت کردید جای دیگر را دارید تعمیر میکنید همینجا بایستید و جانتان را بشناسید و روی جانتان حرکت کنید «عَلَیْکُمْ أَنْفُسَکُمْ» یعنی تنها صراط مستقیمی که بنده را به ذات اقدس الهی آشنا میکند معرفت نفس است وگرنه امور بیگانه نقشی در این طیّ طریق ندارد چون اصرار قرآن کریم بر این است که انسانها خودشان را بشناسند و در مسیر جان و کمالات جانشان حرکت کنند میتوان گفت که منظور از این «یَسْأَلُونَکَ عَنِ الرُّوحِ» همان روح انسانی است و همه ی علومی که در حوزهها و دانشگاهها مطرح است یا علوم انسانی است که عنصر محوریاش معرفت انسان است یا اگر علوم تجربی و ریاضی است کاربردش انسان است بالأخره اگر زمینشناسی هست، سپهرشناسی هست، دریاشناسی هست، جانورشناسی هست برای اینکه انسان اینها را به کار میگیرد و تا انسان شناخته نشود مبدأ و منتهای او شناخته نشود، هدف او شناخته نشود آن علوم تجربی و ریاضی هم کارآمد نخواهد بود به همین وضعی است که شما میبینید جهان کنونی را.
1) (1). سوره ی مائده، آیه ی 105.
پرسش: بین قبض روح فرق است.
پاسخ: از نظر اعتبار فرق است وگرنه نفس همان روح است البته در اینگونه از تعبیرات «مَن عرفَ نفسه فقد عرفَ ربّه»(1)همان است که خدای سبحان فرمود: «وَنَفَخْتُ فِیهِ مِن رُوحِی»(2)، خب.
پرسش: حقیقتی که در روح انسان است حقیقت انسان همان فطرت است فرقی ندارد.
پاسخ: فطرت انسان در درون روح انسان نهادینه شده است حقیقت انسان، روح انسان است این روح مفطور است به فطرت الهی این روح را اینچنین ساختند.
جناب فخررازی هفده دلیل اقامه میکنند بر اینکه روح غیر از بدن است و با مرگِ بدن هم از بین نمیرود بحث مبسوطی هم دارند اما این بحثها در فنّ تفسیر نیست این آمیخته کردن حکمت و کلام با تفسیر است چه اینکه برخیها وقتی به جمله ی «وَمَا کُنَّا مُعَذِّبِینَ حَتَّی نَبْعَثَ رَسُولاً»(3)رسیدند آن بحثهای عمیق اصول را اینجا مطرح میکنند در حالی که بحث تفسیری غیر از فنّ اصول است چه اینکه بحث تفسیری غیر از بحثهای فنّی فقه است آیات احکام را باید همان مقداری که قرآن مطرح کرده است طرح کرد و تفصیلات فقهیاش را به فنّ فقه واگذار کرد وگرنه ما در ذیل آیه «وَمَا کُنَّا مُعَذِّبِینَ حَتَّی نَبْعَثَ رَسُولاً» برائت عقلی و نقلی و رفع حکم تکلیفی و رفع حکم وضعی و نسبت برائت با اصول دیگر چیست اینها را مطرح بکنیم این دیگر میشود اصول این دیگر تفسیر نیست و همچنین ما ادلهای که در کتابهای عقلی مثل حکمت و کلام برای تجرّد روح اقامه شده است در تفسیر اقامه بکنیم میشود فلسفه و کلام دیگر تفسیر نیست. در تفسیر عقل باید چراغ خوبی باشد هیچ حرفی از خود نزند چراغ کارش روشن کردن و دیدن و وسیله ی ارائه است همین، قرآن کریم صراط مستقیم علمی است در این راهِ باز خب جاده خاکیها هم طرفهایش هست یک چراغ روشنی هست که آدم از همین راه استفاده کند بیراهه نرود آن بدیهیهات عقلی چراغ راه است، کیفیت استنتاج نظری از بدیهی سراج راه است وگرنه انسان حرفهای عقلی را بیاورد در تفسیر این دیگر تفسیر نیست این میشود یا فلسفه یا کلام یا علم دیگر کاری که فخررازی کرده درست است که هفده دلیل اقامه کرده خیلی هم دامنهدار بحث کرده و بسیاری از آن ادله هم سودمند است اما این دیگر به درد کتاب حکمت و کلام میخورد نه به درد تفسیر منتها در فنّ حکمت و کلام باید که یک آیه را انتخاب کرد به عنوان بحث عقلی در فنّ خاصّ خودش او را محور قرار داد و درباره ی او بحث کرد.
مطلب دیگر اینکه آنچه را که جناب فخررازی در این حجّتهای هفدهگانه ذکر کردند بعضی از اینها عقلی است بعضی از اینها نقلی، آن نقلیشان هم بعضی از اینها قرآنی است بعضیشان روایی در کنار دلیل عقلی و دلیل قرآنی و دلیل روایی دلیلات عُرفی هم مخاطبات عرفی، مذاکرات و مفاهمات عرفی را هم به عنوان شاهد ذکر میکند. یکی از چیزهایی که ایشان ذکر کردند و البته احتیاج به تقریر دارد این است که ما در بحث تجرّد روح از آیه ی سوره ی مبارکه ی «بقره»، آیه سوره ی مبارکه ی «آلعمران» کمک گرفتیم یعنی «وَلاَ تَقُولُوا لِمَن یُقْتَلْ فِی سَبِیلِ اللّهِ أَمْوَاتٌ»(1)، این یک شاهد بود، «وَلاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللّهِ أَمْوَاتاً بَلْ أَحْیَاءٌ»(2)شاهد دیگر بود این آیه سوره ی مبارکه ی «بقره» و «آلعمران» دلالت دارند که این کسی که در میدان جنگ شهید شد بدنش ارباً اربا شد این شخص پنجتا حکم دارد موجودٌ نه معدوم است، حیٌّ نه میّت است، مرزوق است نه تشنه و گرسنه است، عند الله است و رزق و ارتزاق اینها هم عنداللهی است این امور خمسه را از این آیه استفاده کرد، خب اینها نشان میدهد که روح غیر از بدن است و روح نمیمیرد.
فخررازی در قبال این ادلّه نسبت به کفّار هم شاهدی اقامه نکردند یا کردند البته و آن این است اگر در سوره ی مبارکه ی «بقره» و «آلعمران» راجع به مؤمنان و شهیدان و اینها سخن به میان آمده در سوره ی مبارکه ی «نوح» راجع به کفّار آمده «ولا تحسبن الذین أهلکهم الله و عذّبهم الله فی الدنیا امواتا» مبادا خیال بکنید اینها که خدا اینها را هلاک کرده از بین برده اینها مُردهاند نه خیر اینها زندهاند «بل احیاء عند ربهم یعذبون» چون خدای سبحان هم رزقِ معنوی را نزد خود میداند، هم «إِنَّ لَدَیْنَا أَنکَالاً وَجَحِیماً * وَطَعَاماً ذَا غُصَّةٍ وَعَذَاباً أَلِیماً»(3)را لدی الله میداند فرمود نزد ما خیلی چیز است هم مَلیک مقتدریم، هم قَدَم صِدق نزد ماست، هم جنّات عَدن نزد ماست، هم «إِنَّ لَدَیْنَا أَنکَالاً وَجَحِیماً * وَطَعَاماً ذَا غُصَّةٍ» انکال هست، گلوگیر است این عذابهای گلوگیر همین است دیگر «طَعَاماً ذَا غُصَّةٍ» این طعام را باید بخورد چون گرسنه است ولی فرو نمیبرد نمیتواند فرو ببرد این در گلو گیر میکند این را میگویند طعام ذا غصّه فرمود این نزد ماست پس «ولا تحسبن الذین أهلکهم الله و عذّبهم الله فی الدنیا امواتا بل أحیاءٌ عند ربهم یعذّبون»، «احیاء عند ربهم یرزقون طعاماً ذا غصّة و عذاباً ألیما» این معنا را میشود از سوره ی مبارکه ی «نوح» که درباره ی قوم نوح سخن به میان آورده است استفاده کرد آیه ی سوره ی مبارکه ی «نوح» آیه ی 25 این است «مِمَّا خَطِیئَاتِهِمْ أُغْرِقُوا فَأُدْخِلُوا نَاراً» قوم نوح در اثر خطیئات و گناهانی که کردند به عذاب غَرق معذّب شدند و غرق شدند و مُردند اما همان آنی که اینها بدنشان مُرده است در همان آب رفتند در آتش این آتشِ برزخی در آب هم هست دیگر اینطور نیست که حالا کسی در دریا مُرده باشد کافر باشد «حُفرة من حُفِرَ النیران» نباشد که این آتش برزخی در درون آب هم هست دیگر نفرمود «ثمّ» به فاصله ی بعد اینها در آتش رفتند فرمود همان حالی که غرق شدند بلافاصله رفتند در آتش «أُغْرِقُوا فَأُدْخِلُوا نَاراً»(4)نه «ثمّ ادخلوا» «فَأُدْخِلُوا نَاراً»، خب اگر کسی بمیرد و روح نداشته باشد و زنده نباشد این مثل هیزم و گازوئیل و نفت و بنزین است دیگر حالا اگر نفت و بنزین را کسی محترق کرده میگویند این نفت و بنزین را عذاب کرده یا هیزم را سوزانده میگویند هیزم را سوزانده قرآن کریم میفرماید ما اینها را تعذیب کردیم عذاب ما این است که تا زنده بودند جسم و بدنشان آسیب دید همین که مُردند با یک بدن دیگری همراه با آن روح مستقیم در آتش رفتند «أُغْرِقُوا فَأُدْخِلُوا نَاراً» پس این اصل کلّی درست است که «ولا تحسبن الذین أهلکهم الله و أغرقهم الله عذّبهم الله امواتا بل أحیاءٌ عند ربهم یعذّبون» منتها عذاب الهی که نزد خداست آن مشخص کرده است فرمود: «إِنَّ لَدَیْنَا أَنکَالاً وَجَحِیماً * وَطَعَاماً ذَا غُصَّةٍ وَعَذَاباً أَلِیماً»(5)اینها نزد ماست خب این شاهد خوبی است که فخررازی اقامه کرده.
پس دو طایفه آن بیان نورانی پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) در جریان قَلیب بدر هم همینطور است دیگر در جریان قَلیب بدر مستحضرید الآن کسانی هم که بین مکه و مدینه اگر توفیقی پیدا کرده باشند شهدای بدر را زیارت کرده باشند آنجا مشخص است یک چاه نمادین هست با یک دَلو و دولاب نمادین این چرخ را میگویند دولاب یک دولاب نمادین گذاشتند آنجا به عنوان چاه بدر وگرنه آب ندارد شهدای بدر در این قسمت دست چپاند و آن قسمت که به جادّه نزدیک است دیواری کشیده شده بعد از آن دیوار همان قَلیب بدر است چاه بدر است که وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم» دستور داد آنها که فاصلهاش داشته باشند که قبور کفّار و مشرکین با قبرستان مسلمین یکی نباشد آن مرز را حضرت مشخص کرد الآن هم دیوار کشیدند که شهدا در یک طرفاند و مشرکانی که به عذاب الهی گرفتار شدند در طرف دیگر «وبینهما جدار» بعد از آن دیوار چاهی است حضرت دستور داد اجساد نحس این مشرکان را در چاه انداختند بعد رفت بالای چاه فرمود من «فقد وجدتُ ما وعدنی ربّی حقّا فهل وجدتم ما وعدکم ربّکم حقّا» به پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) عرض کردند با چه کسی حرف میزنی؟ فرمود: «ما أنت بأسمع منهم»(1)اینچنین نیست که شما این حرفهای مرا بهتر از آنها بشنوید آنها کاملاً دارند میشوند منتها قدرت گفتن ندارند خب رفت بالای سر قبر اینها همان چاه فرمود خدا وعدهای که به من داد من یافتم آن تهدیدهایی که خدا کرد شما یافتید یا نیافتید؟ خب اینها زندهاند و الآن در چاه معذّباند. پس این سَمت که شهدا هستند «وَلاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللّهِ أَمْوَاتاً بَلْ أَحْیَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرزَقُونَ»(2)آن طرف که مشرکان هستند «ولا تحسبن الذین أهلکهم الله امواتا بل أحیاءٌ عند ربهم یعذّبون» به عذابی که فرمود: «إِنَّ لَدَیْنَا أَنکَالاً وَجَحِیماً * وَطَعَاماً ذَا غُصَّةٍ وَعَذَاباً أَلِیماً»(3)و کذا و کذا، خب این حرفها یک بیان شفّاف قرآنی است میشود تفسیر وگرنه آن ادله ی فراوانی که در کتابهای عقلی هست بسیاری از آنها قوی است ولی او دیگر میشود فلسفه و کلام دیگر تفسیر نیست.
مطلب دیگر بخش پایانی سوره ی مبارکه ی «فجر» است در سوره ی مبارکه ی «فجر» ذات اقدس الهی به افرادی که مُردند حال احتضار را گذراندند به اینها خطاب میکند که بیایید بالا این «یَا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ * ارْجِعِی إِلَی رَبِّکِ رَاضِیَةً مَرْضِیَّةً * فَادْخُلِی فِی عِبَادِی * وَادْخُلِی جَنَّتِی»(1)را این را به چه کسی میفرماید به معدوم، به بدن یا به نفس «یَا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ * ارْجِعِی» یعنی تا الآن که بودی راه را خودت طی میکردی اهل سیر و سلوک بودی و عبادت بودی و راه را طی میکردی بقیه را میبریم حالا تو که نیامدی به همان اندازه که توان داشتی آمدی بقیه را ما دستور میدهیم که تو را بیاورند برگرد بیا بالا از این به بعد تازه اگر کسی بخواهد به لقای الهی بار یابد باید مطمئنّه باشد یک، راضیه باشد دو، مرضیه باشد سه، اگر راضی به قضا و قدر الهی بود و اگر جمیع مجاری ادراکی و تحریکی او مرضیّ ذات اقدس الهی بود به چنین انسانی ذات اقدس الهی میفرماید بیا، خب.
به هر تقدیر رجوع اینگونه از نفوس مطمئنّه به سَمت ذات اقدس الهی یک امر وجودی است به معدوم که نمیگویند «ارْجِعِی»(2)این هم یک شاهد خوبی است که ایشان اقامه میکنند بنابراین انسان که دارای نفس است نفس غیر از بدن است یک، با موتِ بدن از بین نمیرود دو، و انسان نمیمیرد که نمیمیرد که نمیمیرد ابدی است این برای انسان منتها ابدیّت انسان بالغیر است و ابدیّت ذات اقدس الهی بالذّات است مثل بهشت درباره ی جهنّم حالا احیاناً یک اختلاف نظری هست ولی درباره ی بهشت که احدی اختلاف نکرده بهشت ابدی است، بهشتیها هم ابدیاند «لانقراض له و لانقطاع»، له «عَطَاءً غَیْرَ مَجْذُوذٍ»(3)است «لاَ مَقْطُوعَةٍ وَلاَ مَمْنُوعَةٍ»(4)است ابدی است خب این ابدیّت به آن ابدی بالذّات تکیه میکند.
از این مجموعه کاملاً میتوان طبق بحثهای قرآنی استمداد کرد و استدلال کرد که روح غیر از بدن است اولاً و با موتِ بدن از بین نمیرود ثانیاً، و برای همیشه زنده است ثالثاً، حالا اینهایی که یا «یَا أَیُّهَا الْإِنسَانُ إِنَّکَ کَادِحٌ إِلَی رَبِّکَ کَدْحاً فَمُلاَقِیهِ»(1)آنجا که رفته میشود عندالله، عندالله که شد برابر سوره ی «نحل» که گذشت «مَا عِندَکُمْ یَنفَدُ وَمَا عِندَ اللَّهِ بَاقٍ»(2)آنجا که دیگر جا برای مرگ و زوال و تغیّر و امثال ذلک نیست که، بنابراین فرمود این حرفها، حرفهایی نیست که شما با درس و بحث خودتان یا با سوابق خودتان بدانید این قرآن است که این معارف را آورده و این مطالب را به شما عرضه کرده است «وَمَا أُوتِیتُمْ مِنْ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِیلاً» نه «و ما تؤتون الاّ قلیلا» شما چه چیزی میخواهید سؤال بکنید؟ این آیه نمیخواهد بگوید که راه علم بسته است، نمیخواهد بگوید که شما هر چه زحمت بکشید سرمایه ی کم گیرتان میآید فرمود اینکه شما دارید کم است با این ابزار کم چگونه میتوانید به حقیقت روح برسید نعم، اوّلین و آخرین همهشان عالِم و دانشمند بشوند در قبال علم ذات اقدس الهی نَمی از یَم است در روایات ما هم همین است این روایات را در تفسیر شریف کنزالدقائق ملاحظه فرمودید لابد وقتی به حضرت عرض میکنند انبیا چطور، اولیا چطور این همه علوم را ذات اقدس الهی به ملائکه داده یا به انبیا داده یا به اولیا داده یا به مجموعه انسانها داده حضرت بخش پایانی سوره ی مبارکه ی «کهف» و اواسط سوره ی مبارکه ی «لقمان» را ذکر میکنند که اینها در برابر علم ذات اقدس الهی اندک است دیگر «لَوْ أَنَّمَا فِی الْأَرْضِ مِن شَجَرَةٍ أَقْلاَمٌ وَالْبَحْرُ یَمُدُّهُ مِن بَعْدِهِ سَبْعَةُ أَبْحُرٍ مَّا نَفِذَتْ کَلِمَاتُ اللَّهِ»(3)نسبت به ذات اقدس الهی البته، چندان که خدا غنی است ما محتاجیم این درست است، اما بشر علمهای فراوانی دارد و این آیه نمیگوید بشر نمیتواند چیز یاد بگیرد به پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم» فرمود مرتّب بگو «رَبِّ زِدْنِی عِلْماً»(4)بعد به ما هم فرمود: «لَقَدْ کَانَ لَکُمْ فِی رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ»(5)خب او اسوه ی ماست بهترین تأسّی معرفت است دیگر تنها مسائل اخلاقی که نیست حالا ما در اخلاق بخواهیم رشد بکنیم بدون رشد علمی که میسور نیست هر کسی به اندازه ی دانش خودش متخلِّق است اگر دانش محدود باشد که اخلاق بالا نمیرود دانشِ ضعیف خُلق ضعیف میآورد یک آدم خوب و مقدّس معمولی در میآید دیگر بشود اقتدا کننده به خُلق عظیم که نیست یک عالِم متوسّط خُلق متوسّط دارد، یک عالم بالاتر خُلق بالاتر دارد چون خلق را آن نیّت و هدف سازماندهی میکند، خب اگر ما موظّفیم بگوییم «رَبِّ زِدْنِی عِلْماً» برای اینکه باید به او تأسّی کنیم آن وقت چگونه علم ما کم است نفرمود ما به شما علم نمیدهیم یا علومی که بعدها نصیب شما میشود کم است، نه علم فراوان ممکن است نصیبتان بشود اما با این ابزاری که دارید علم کم شما با این سواد کم میخواهید حقیقت روح را ما گفتیم «وَنَفَخْتُ فِیهِ مِن رُوحِی»(6)خب مدّتی تلاش و کوشش کنید، کم کم بپرسید «فَسْأَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ إِن کُنتُم لاَ تَعْلَمُونَ»(7)و مانند آن.
بنابراین این «وَمَا أُوتِیتُمْ» نه یعنی «ما تؤتون» «مَا أُوتِیتُمْ مِنْ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِیلاً» پس اگر اوّلین و آخرین همهشان در حدّ انبیا و اولیا باشند نسبت به علم ذات اقدس الهی بله قلیلاند این یک. دو، آن آیه «رَبِّ زِدْنِی»(1)وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم» را مأمور کرده به مزید علم در قوس صعود البته وگرنه در قوس نزول این ارواح مقدّس که صادر اولاند یا ظاهر اولاند همه آنچه که در عالَم خلقت است و خدای سبحان آنها را آفرید اینها عالِماند برای اینکه اینها یا صادر اولاند، یا ظاهر اولاند اگر چیزی را ذات اقدس الهی آفریده باشد یا گفته باشد یا همسطح اینهاست یا پایینتر از اینها پس چیزی در عالم نیست که این خاندان ندانند ولی در قوس صعود موظّفاند چون مکلّفاند «رَبِّ زِدْنِی عِلْماً» بگویند تا به آن مدارج بالاتر برسند این دو، ما هم موظّفیم به این «رَبِّ زِدْنِی عِلْماً» تأسّی کنیم بگوییم «رَبِّ زِدْنِی عِلْماً» نه اینکه این دعا را بخوانیم فقط به دنبال مزید علم هم باشیم سه، آن وقت این مزید علم باعث میشود که ذات اقدس الهی علوم فراوانی هم به انسان اعطا میکند. پنجمی این است که آیه نمیگوید ما به شما علم نمیدهیم یا بعداً هم علم قلیل گیرتان میآید فرمود شما با این ابزار کم میخواهید حقیقت روح را بفهمید خب این شدنی نیست باید سؤال مطابق جواب، جواب مطابق سؤال باشد اجمالاً این است که «قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّی» ولی در جای جای قرآن کریم از حقیقت روح سخن به میان آورده چه درباره ی شهدا، چه درباره ی صاحبان نفوس مطمئنّه، چه درباره ی کفار، چه درباره ی کسانی که گرفتار «رَبِّ ارْجِعُونِ * لَعَلِّی أَعْمَلُ صَالِحاً» هستند قدم به قدم اینها را ذکر کرده.
1) (24) . سوره ی طه، آیه ی 114.
اما حالا این ارواح قبل از ابدان بودند یا نه این آرای فراوانی دارد که دیگر اهل حکمت مطرح کردند یک عده قائلاند روح قبل از بدن بوده، یک عده میگویند روح همزمان بدن حادث میشوند، یک عده میگویند روح از بدن متکوِّن میشود و بالا میرود آیات قرآن هم هر کدام یکی از اینها را تأیید میکند مخصوصاً سوره ی مبارکه ی «مؤمنون» که انشاءالله رسیدیم آنجا معلوم میشود که این نظر جسمانیةالحدوث و روحانیةالبقاء را تأیید میکند اما ما مجاز نیستیم که این مبنایی که حکمت متعالیه تأمین کرده این را بر قرآن تحمیل بکنیم بگوییم قرآن این را میخواهد بگوید زبان قرآن مخلوط با هیچ فنّ و اصطلاحی نباید بشود ولی در سوره ی مبارکه ی «مؤمنون» دارد که این انسان نطفه بود و علقه کردیم و مُضغه کردیم و جنین کردیم و عِظام کردیم و «فَکَسَوْنَا الْعِظَامَ لَحْماً ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ»، «أَنشَأْنَاهُ» یعنی «أَنشَأْنَاهُ» او را یک چیز دیگر کردیم «ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقاً آخَرَ»(1)او را یک چیز دیگر کردیم این با جسمانیةالحدوث و روحانیةالبقاء بودن سازگار است نه اینکه از جای دیگر به او چیز دادیم.
پرسش:...
پاسخ: نه، آن دشوار است چون به تعبیر سیدناالاستاد مرحوم علامه میفرمودند آن احادیث دیگر نشان میدهد که تعلیق بر محال نیست گرچه خیلی از بزرگان گفتند این تعلیق بر محال است چون در حدیث دیگر دارد که «أعرفکم بنفسه أعرفکم بربّه»(2)این نشان میدهد تعلیق بر محال نیست «مَن عرف نفسه فقد عرف ربّه»(3)اگر تعلیق بر محال بود دیگر در حدیث جداگانه نمیفرمود هر کس خود را بهتر بشناسد خدا را بهتر میشناسد «أعرفکم بنفسه أعرفکم بربّه» این نشان میدهد که معرفت نفس ممکن است البته یک راه دیگری هم دارد و آن این است که این نفس موجودی است فقیر این موجود فقیر در بحثهای قبل هم به مناسبت اینکه ذات اقدس الهی فقر را برای هر موجودی ثابت کرد بیان شد که انسان فقیر نیست بلکه فقر است همانطوری که خدا غنی نیست بلکه غِناست بعد از اینکه فهمیدیم خدا غنی است از سنخ «ذاتٌ ثبت له الغِنی*
» نیست و بعد از اینکه فهمیدیم انسان فقیر است یعنی «ذاتٌ ثبت له الفقر» نیست آنگاه مجازیم بگوییم که انسان فقیر است و خدا غنی است.
در آن بیانات نورانی امام صادق(سلام الله علیه» نسبت به هشامبنسالم که فرمود خدا حی نیست بلکه حیات است، علیم نیست بلکه علم است این را به هشام میگوید وگرنه چگونه به دیگران میتواند بگوید خدا علیم نیست میگوید فوراً نه، خدا در قرآن فرمود: «إِنَّ اللَّهَ عَلِیمٌ»(1)اینکه قرآن ناطق است میخواهد بفهماند که خدا که علیم است با علیم بودن دیگران فرق دارد دیگران این علمشان عین ذاتشان نیست ذاتی دارند که به آنها علم داده شده اما خدا عین علم است بعد از اینکه معلوم شد صفت عین ذات است آنگاه به همین هشامبنسالم میفرماید بله خدا علیم است، خدا حکیم است، خدا سمیع است.
درباره ی فقر ما هم همینطور است انسان که فقیر است نه یعنی فقر برای او یک وصف عرضی است یک، دو نه آنطوری که زوجیّت برای اربعه لازم ذات است فقر لازمه ی ذات ما باشد، چرا؟ چرا این محال است؟ برای اینکه اگر وِزان فقر برای انسان در «یَا أَیُّهَا النَّاسُ أَنتُمُ الْفُقَرَاءُ إِلَی اللَّهِ»(2)وزان زوجیّت برای اربعه باشد، وزان لازم ذات نسبت به ذات باشد لازم ذات در مرتبه ی ذات نیست لذا زوجیّت در مقوله ی کِیف مختصّ به کَمّ است و اربعه در مقوله ی کمّ اینها دو مقولهاند جدای از هماند زوجیّت لازمه ی ذات است و هر لازمی رتبتاً از ملزوم متأخّر است اگر فقر برای انسان از قبیل زوجیّت اربعه لازم ذات باشد معنایش این است که در مقام ذات فقر نیست اگر ـ معاذ الله ـ در مقام ذات فقر نبود میشود غنا پس انسان در حوزه ی ذات فقیر نیست و این فقر برای او وصف است ولو وصف لازم این هم محال است بلکه فقر برای انسان که میگوییم «الانسان فقیرٌ» نظیر آن است که بگوییم «الانسان ناطقٌ» این فصل مقوّم اوست حوزه ی ذات را فقر تشکیل میدهد دیگر فقر از او قابل زوال نیست او چیزی جز فقر نیست وقتی به اینجا رسیدیم انسان میشود فقیر، فقیر متقوّم بالغنی است نه اینکه «ذاتٌ ثبت له التقوّم» اگر فقیر متقوّم به غنی بود معرفت انسان بدون معرفت خدا مستحیل است ما حرف را چگونه میفهمیم؟ حرف را با اسم و فعل میفهمیم وگرنه اسم و فعل نباشد حرف معنا ندارد این حروف اعتباری ادبی با یک عنایت دیگری میشود اسم که ما میگوییم «المِن للابتداء» یک «الف» و «لام» هم قبول میکند میشود مبتدا این «مِن» اسم است برای آن حرف این اسم دیگر حرف نیست این اسم است برای حرفی که در «سرتُ من البصره» است «الف» و «لام» قبول میکند و میشود مبتدا ولی درباره ی انسان که این تغییر نگاه ممکن نیست درباره ی غیر خدا «أیّ موجود کان» این تغییر نگاه ممکن نیست این فقیر الی الله هست یعنی فقر الی الله، فقر را بدون غنا نمیشود فهمید حرف را بدون اسم نمیشود فهمید چون معرفت خدا مستحیل است این معرفت انسان هم مستحیل است نه تنها معرفت انسان معرفت أیّ شیء میگویند مستحیل است آن بزرگانی که میگویند «و لستُ ادرکُ من شیء حقیقته و کیف اُدرکه و أنتم فیه» ناظر به همین است میگوید من نه تنها خودم را نشناختم چیزی را در عالم نمیتوانم بشناسم برای اینکه هر چیزی را بخواهم بشناسم آنکه «داخلٌ فی الأشیاء لا بالممازجه»(3)آن درون و بیرون و حواشی و متن را پُر کرده او هم که قابل شناخت نیست او یک دید دیگری است «و لستُ ادرکُ من شیء حقیقته و کیف اُدرکه و أنتم فیه» برای اینکه «داخلٌ فی الأشیاء لا بالممازجه» آن یک راه دیگری است یک طرز دیگری است او هم از تفسیر بیرون است چه اینکه بحثهای حکمت و کلام هم از تفسیر بیرون است ما در فضای تفسیری فقط مجازیم عقل را به عنوان سراج وهّاج همراه داشته باشیم یک چراغ بسیار خوبی است راه خود قرآن است آیات قرآن صراط مستقیم است، اتوبان است، راه وسیع است و جادّه خاکیها هم به عنوان تفسیر به رأی هست این عقلِ خوشفهم میتواند آیات را در کنار هم بگذارد این راه را طی کند بعد از اینکه خود قرآن را خوب ارزیابی کرد شده حجّت بالغه چون این قرآن معجزه ی خداست، کلام خداست و معجزه است این میشود اصل اول در اینکه این معجزه است محتاج به هیچ کس نیست نه محتاج به پیغمبر است، نه محتاج به اهل بیت برای اینکه هنوز ثابت نشد که وجود مبارک پیغمبر، پیغمبر است وجود مبارک اهل بیت(علیهم السلام) جانشینان او هستند خود این «جاءکم من الله نور و کتاب مبین فهو حجة بالغة الهیّة معجزة مستقلة بنفسها بلا احتیاج الی أحد» این حجّت مستقل که معجزه است ما را هدایت میکند که آورنده ی این پیغمبر است و معصوم است، قدم دوم، فصل دوم رسالت پیغمبر با این ثابت میشود وقتی ثابت شد وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم» رسول است و از طرف خدا آمده این میشود «مَا یَنطِقُ عَنِ الْهَوَی»(4)همین پیغمبر برابر همین قرآن کلامش برای همه ی ما حجّت شد برای اینکه در سوره ی مبارکه ی «حشر» فرمود: «مَا آتَاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ»(5)این میشود فصل سوم، در فصل چهارم بلا ریبٍ وجود مبارک پیغمبر فرمود: «إنّی تارکم فیکم الثقلین کتاب الله و عترتی»(6)عترت میشود حجّت بالغه ی خدا همتای قرآن بدون اینکه دُور لازم بیاید بدون اینکه ما از جایی کمک گرفته باشیم این راهی که رفتیم این راه ما را به اهل بیت رساند این میشود فصل چهارم عالِمانه سخن گفتیم، دور هم نبود، حجّیت روایات را به کلام خدا ثابت کردیم، حجیت عترت را به کلام خدا ثابت کردیم و خدا به پیغمبر فرمود به مردم بگو «مَا آتَاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ» او هم علی رئوس الأشهاد به طوری که فریقین همه شنیدهاند فرمود: «إنّی تارکم فیکم الثقلین کتاب الله و عترتی... لن یفترقا حتّی یردا علیّ الحوض» آن وقت این اهل بیت میشود همتای قرآن بدون محذور دُور. حالا مطالب دیگر انشاءالله در فرصتهای بعد.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
«وَیَسْأَلُونَکَ عَنْ الرُّوحِ قُلْ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّی وَمَا أُوتِیتُمْ مِنْ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِیلاً (85)»
تاکنون روشن شد که گرچه محتملات متعدّد است ولی اقوی الاحتمالات این است که منظور از این روح، روح انسانی است و عنوان «قُلْ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّی» هم یک جواب اجمالی است اجمال غیر از مُجمَل بودن است اجمال یعنی متنی سخن گفتن یک وقت است یک حرف مُجمل است این حرف که مجمل است صدر و ساقهاش هماهنگ نیست چیزی گویا نیست یک وقت است نه، متنی حرف زدن است متن را میتوان شرح کرد ولی مُجمل را نمیشود به آسانی مُبیَّن کرد و قرآن متن است و سخنان اهل بیت(علیهم السلام) شرح است اما این یک متن شفّاف و گویایی است فرمود: «جَاءَکُمْ مِنْ اللَّهِ نُورٌ»(1)یک نور سنگین و وَزین است فرمود: «سَنُلْقِی عَلَیْکَ قَوْلاً ثَقِیلاً»(2)الآن شما ببینید کفایه یک متن درسی است یا کتابهای دیگر یک متن درسی است این ثقیل است یعنی وَزین است بامحتواست برهان را به همراه خود دارد منتها یک استاد میخواهد شرح بدهد این «قُلْ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّی» به منزله ی متن است آن وقت آیات دیگر شرح این است روایات شرح الشرح است و مانند آن.
در طیّ این سی صفحه ی تقریبی که جناب فخررازی مطرح کردند سایر مفسّران هم همین راه را دارند از متأخّران عصاره ی این مسائلش این است که نفس موجود است یک، نفس غیر بدن است دو، این نفسی که موجود است و غیر بدن است مجرّد است مادّی نیست این سه، این مطالب فصول سهگانه را در کتابهای عقلی مطرح کردند ولی این دیگر تفسیر نیست باید از خود آیات قرآن کریم مطالب این فصول سهگانه را استخراج کنیم تا بشود تفسیر جناب فخررازی تلاش و کوشش زیادی کردند مقداری از ادله ی نقلی نقل کردند، مقداری از ادله ی عقلی آنگاه بعد از اینکه این حرفهای مبسوط را گذراندند گفتند «فلنرجع الی التفسیر» به تفسیر برگردیم بحثهای تفسیری باید از بحثهای فنون دیگر جدا بشود ما این سه مطلب را باید از خود قرآن کریم به دست بیاوریم اما اینکه «النفس موجودةٌ» آیات فراوانی دارد که ما را به نفس ما واگذار میکند میفرماید: «عَلَیْکُمْ أَنْفُسَکُمْ»(3)شما که مسافرید اگر بر اساس آیه «یَا أَیُّهَا الْإِنسَانُ إِنَّکَ کَادِحٌ إِلَی رَبِّکَ کَدْحاً فَمُلاَقِیهِ»(4)با یک کَدح و تلاش و کوشش مستمر و نفسگیر انسان مسافر است مسافتی میخواهد خب کجا راه برویم؟ همان قرآنی که میگوید شما مسافرید فرمود بسترتان، صراط مستقیمتان این اتوبانتان همین جانتان است از اینجا جدا نشوید «عَلَیْکُمْ أَنْفُسَکُمْ» یعنی«الزموا انفسکم» انسان با عقاید پیش میرود، با اخلاق پیش میرود، با اعمال صالح پیش میرود همه ی اینها هم امور نفسی است عقیده است که در نفس است، خُلق است که در نفس است، عمل است که با نیّت نفس صادر میشود اگر گفتند دستورات اسلامی طریق است این مسلکی است که عین سالک است یک وقت کسی قصد حرم دارد میخواهد مکه مشرّف بشود، مدینه مشرّف بشود حالا یا راه زمینی یا راه دریایی یا راه هوایی بالأخره مسلک غیر از سالک است یک وقت میخواهد انسان کامل بشود اینجا سالک و مسلک یکی است انسان در درون خود حرکت میکند با عقاید خوب، با اخلاق خوب، با نیّات خوب کامل میشود سالک خود انسان است مسلک هم نفس خود انسان است دیگر جدا نیست فرمود «الزموا أنفسکم» آیات فراوان هست که مسئله نفس را مطرح کرده پس «النفس موجودةٌ» برابر آیات قرآنی این فصل اول است و «النفس غیر البدن» این برابر آیات سوره ی مبارکه ی «مؤمنون» که به خواست خدا در پیش داریم این خیلی شفاف است برای اینکه در آن سوره ی مبارکه ی «مؤمنون» فرمود انسان اصلش نطفه بود این نطفه را علقه کردیم، مُضغه کردیم، جَنین کردیم به صورت استخوان در آوردیم «فَکَسَوْنَا الْعِظَامَ لَحْماً ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقاً آخَرَ»(5)همان را ما یک چیز دیگر کردیم او دیگر در تالار تشریح و شبیهسازی و اینها در نمیآید فرمود یک چیز دیگری است آن چیز دیگر را در سایر آیات مشخص کرد که فرمود ما اصل انسان را که از طین بود «إِنِّی خَالِقٌ بَشَراً مِنْ طِینٍ * فَإِذَا سَوَّیْتُهُ وَنَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی»(6)نسل انسان را هم فرمود: خَلَق انسان را از آب و امثال ذلک «ثُمَّ سَوَّاهُ وَنَفَخَ فِیهِ مِنْ رُوحِهِ»(7)هم درباره ی اصل انسان یعنی آدم(سلام الله علیه) فرمود: «نَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی» هم درباره ی نسل انسان فرمود: «مِنْ رُوحِهِ».
پس بنابراین «النفس موجودةٌ» طبق فصل اول و «النفس غیر البدن» طبق فصل دوم. عمده این «النفس موجودةٌ مجرّدةٌ» است جناب فخررازی بعد از اینکه این مسائل را نقل کرده گفته که اکثر حُکمای الهی قائل به تجرّد نفساند راغب اصفهانی قائل به تجرّد نفس است، غزّالی قائل به تجرّد نفس است، معمّره از قُدمای معتزله قائل به تجرّد نفس است و شیخ مفید قائل به تجرّد نفس است منتها چون ارادتی به آرای شیعه ندارد گفت که «الشیخ الملقّب عندهم بالمفید» این هم قائل به تجرّد نفس است مثل اینکه مرحوم میرداماد(رضوان الله علیه) هم به همین فخررازی در قبسات و امثال قبسات میگوید که «یا امام قومک» اگر ما میگوییم امام رازی اینچنین نیست که امام المسلمین باشد یا امام قومک آنها هم دارند که «الشیخ ملقّب عندهم بالمفید» بالأخره اینها قائل به تجرّد نفساند. اما اینکه نفس موجود است و غیر بدن است گذشته از آیات سوره ی مبارکه ی «مؤمنون» آیه ی سوره ی «حشر» هم یک شاهد خوبی است در سوره ی «حشر» به این صورت بیان فرمود که اینها خودشان را فراموش کردند آیه ی نوزده سوره ی مبارکه ی «حشر» این است که «وَلاَ تَکُونُوا کَالَّذِینَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنسَاهُمْ أَنفُسَهُمْ» خدا اینها را کیفری داده و اِنسا کرده خود اینها را از یادشان برده خب انسان که از اعضا و جوارح خودش غافل نیست خیلی از این پزشکاناند که درون و بیرون افراد را و خودشان را هر روز دارند عکسبرداری میکنند و فتوا میدهند و درمان میکنند نه از سلولهای مغزشان فراموششان شده بیاطلاعاند، نه از قلبشان، نه از دستگاه سایر اعضا و جوارح ادراکی و تحریکیشان همه چیز را میدانند اما آن هویّتشان را فراموش کردند همینها که هویّت اصیلشان را فراموش کردند در سوره ی مبارکه ی «نساء» بحثش گذشت که اینها فقط به فکر خودشاناند «أَهَمَّتْهُمْ أَنْفُسُهُمْ»(1)فرمود اینها که جبهه و جنگ را پشتسر گذاشتند وقتی که سخن از جنگ است حضور پیدا نمیکنند اینها فقط به فکر خودشاناند خودشان یعنی همین خود مادّی، یعنی خود حیوانی، خب اینکه فرمود این تبهکاران خودشان را فراموش کردند معلوم میشود نفس یک چیز دیگر است مربوط به تَن و بدن و امثال ذلک نیست.
1) (8) . سوره ی آلعمران، آیه ی 154.
مطلب دیگر اینکه برای تجرّد روح که روح غیر از بدن است چه تبهکار، چه پرهیزکار هر کس بمیرد بالأخره روحش موجود است و حیّ است و زنده .. یا قضای الهی درباره ی عذاب اوست، یا قضای الهی درباره ی رفاه اوست اگر مؤمن باشد که «رَوْحٌ وَرَیْحَانٌ وَجَنَّةُ نَعِیمٍ»(1)که «فی روضة من ریاض الجنّة» است، اگر کافر و منافق باشد که «فی حُفرة من حُفَر النیران» نه مؤمن از بین میرود نه کافر از بین میرود آن جریان قَلیب بدر هم شاهد خوبی است و قرآن کریم هم درباره ی هر دو گروه آیات دارد هم درباره ی شهدا آیات دارد که فرمود: «وَلاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللّهِ أَمْوَاتاً بَلْ أَحْیَاءٌ»(2)اینها موجودند، حیّاند، عنداللهاند، مرزوقاند که پنج وصف از آنها استفاده شد، هم درباره ی کفّار کافر وقتی که مُرد اینچنین نیست که از بین برود این هم «حیٌّ موجودٌ عند الله» منتها ذات اقدس الهی برای آنها ریاض جنّت فراهم کرده برای اینها فرمود: «إِنَّ لَدَیْنَا أَنکَالاً وَجَحِیماً * وَطَعَاماً ذَا غُصَّةٍ وَعَذَاباً أَلِیماً»(3)ما اینجا عذاب الیم هم داریم و معذّبین در جهنّم از بس لجوجاند آنجا هم دیگر نمیگویند «یا الله» آنجا به مالک مسئول جهنّم، مالک(سلام الله علیه) به مالک میگویند که به خدایت بگو جان ما را بگیرد «یَا مَالِکُ لِیَقْضِ عَلَیْنَا رَبُّکَ»(4)آنوقت جواب میآید که نه، اینها «ثُمَّ لاَ یَمُوتُ فِیهَا وَلاَ یَحْیَی»(5)اینها نه حیات طیّبه دارند، نه میمیرند که راحت باشند، خب.
اینها در همان سوره ی مبارکه ی «نوح» که درباره ی غرق تبهکاران قوم نوح مطرح است فرمود: «أُغْرِقُوا فَأُدْخِلُوا نَاراً»(1)اینها غرق شدند در همان آب رفتند در آتش «موجوداً حیًّ معذّباً بعذاب الألیم» در آتش. درباره ی کسانی که پرهیزکارند اگر بدنشان به وسیله ی سلاحهای جنگی قطعه قطعه بشود یا به وسیله ی آتش سوخته بشود نظیر اصحاب اخدود، اخدود یعنی آن کانال آتش یک کانال آتشی حفر کردند این مؤمنین را گذاشتند آنجا «وَمَا نَقَمُوا مِنْهُمْ إِلَّا»(2)اینکه اینها مؤمن به خدای سبحان بودند این «النَّارِ ذَاتِ الْوَقُودِ»(3)این کانال را پر از آتش کردند این بیچارهها را گذاشتند در آن آتش اینها را به صورت هیزم خاکستر کردند همینها را خدا میفرماید: «حیٌّ مرزوقٌ عند الله» چه اینها که در آتشاند «حیٌّ مرزوقٌ عند الله»، چه آنها که غرق شدند «أُغْرِقُوا فَأُدْخِلُوا نَاراً» «حیٌّ معذّبٌ عند الله» بنابراین این فصول سهگانه تأمین است که «النفس موجودةٌ» اولاً، «النفس غیر البدن» ثانیاً، «النفس مجرّدة» ثالثاً، حالا تجرّد مراتبی دارد و درجاتی دارد بعضها فوق بعض است به همان نسبت که ایمان درجاتی دارد «لَهُمْ دَرَجَاتٌ»(4)یک مرحله، «هُمْ دَرَجَاتٌ»(5)که بالاتر از «لَهُمْ دَرَجَاتٌ» است بخش دیگر.
پرسش:...
پاسخ: برای اینکه اگر یک موجود مادّی باشد کلّ این موجود از بین رفته سوخته دیگر، اگر انسان روحی دارد و بدنی اگر آن امر مادّی باشد یکی از سلولهای بدن باشد ذرّهای باشد از ذرّات این بدن کلّ این بدن سوخته دیگر دود شده دیگر چیز دیگر نمیماند که این را عذاب بکنند که، اگر کلّ این بدن از سر تا پا سوخته شده و دود شده دیگر چیزی نیست که عذاب بشود که معلوم میشود روح موجودی است که این را اداره میکند و لطیفترین تعبیر همان است که مرحوم شیخ بهایی در کشکول از صفدی نقل میکند که وجود مبارک حضرت امیر(سلام الله علیه) فرمود روح در بدن مثل معنا در لفظ است نه اینکه در این بدن حلول کرده باشد معنا که در لفظ حلول نکرده الآن معنای مسجد در کلمه ی مسجد فرو نرفته این مسجد یک «میم» است و یک «سین» است و یک «جیم» است و «دال» چون معنا دارد این کلمه مستعمل است و قابل گفتگوست اگر معنا نمیداشت مُهمَل بود چیزی که معنا ندارد مهمل است و میاندازند دور اما چیزی که معنا دارد او را به کار میبرند معنای این کلمه که این بِناست آن در این کلمه حلول نکرده ولی به این کلمه تعلّق دارد این کلمه را زنده نگه میدارد اگر مهجور بشود فاصله بگیرد که این کلمه را دیگر در آن معنا به کار نبرند کم کم بشود مهمل مثل بدنِ مُرده است که وِزان روح در بدن تعلّق روح به بدن نظیر تعلّق معنا به لفظ است چهل قول را نقل کردند کیفیت روح و بدن بلکه چهل قول شده چهارصد قول یا بیشتر شما این تفسیر آلوسی را نگاه کنید یا تفسیر جناب فخر را نگاه کنید ببینید آرا و اقوالی که در مسئله روح و بدن هست چقدر است مسائل دیگر گاهی ممکن است ده قول، بیست قول، سی قول اما اینجا چهل قول، چهارصد قول از عهد قدیم تاکنون درباره ی معرفت نفس سخن گفتند دیگر آرای گوناگون هست مسیحیها اینطور گفتند، یهودیها اینطور گفتند الآن وقتی که ما درباره ی مسائل فقهی بحث میکنیم آرای علمای خودمان بحث میکنیم یا اگر خواستیم یک فقه مقارن و تطبیقی داشته باشیم آرای اهل سنّت هم نقل میکنیم اما یک حکیم اینطور نیست حکیم حرف شیعه و سنّیها را یک طرف، حرف یهودی را یک طرف، حرف مسیحی را یک طرف، حرف زرتشتی را یک طرف احیاناً اگر میبینید اقوال در فلسفه گاهی یازدهتاست یا دوازدهتاست برای اینکه میگویند از عهد افلاطون تا الآن مثلاً این قول آمده در حالی که در داخله ی خود ما در مسائل فقهی اقوال فراوانی در مسائل جزئی هست.
غرض آن است که این روح حالا یا چهل قول یا چهارصد قول کیفیت تعلّق روح به بدن هست و در جریان خواب هم اینکه گفته شد انسان شب که میخوابد این هفت میلیارد میخوابند شب در برابر روز است مجموع گردش زمین و حرکت وضعی به دور خود این یک شب دارد و یک روز نه معنیاش این است که همه ی مردم در یک شب میخوابند حتیّ یُقال که زمین کُروی است، بله زمین کُروی است وقتی میگوییم شب قدر یعنی شب قدر یعنی این کُره وقتی که به دور خودش میگردد همیشه یک طرفش روز است یک طرفش شب تا این گردش تمام بشود یک شب داریم و یک روز اگر گفته شد شب یعنی شبِ این کُره که به دور شمس میگردد که «من مشارق الأرض و مغاربها» را این ارض کُروی تعیین میکند.
به هر تقدیر معنایش این نیست که همهشان با هم میخوابند یا همهشان با هم بیدار میشوند اگر گفتیم شب قدر معنایش این نیست که همه جا یکجا شب قدر است در خود ایران ما بین شرقمان و غربمان یک ساعت و نیم فاصله است در قسمت غرب شب قدر شروع شده «تَنَزَّلُ الْمَلائِکَةُ وَالرُّوحُ»(1)شروع شده در شرق هنوز روز است روز هیجدهم است دیگر شب نوزدهم نرسید در خود این کشور ما یک ساعت و نیم بین شرق و غرب فاصله است همینجا را حل کردیم جاهای دیگر هم حل میشود. به هر تقدیر این تعلّق روح به بدن به این صورت است.
پرسش: خب اگر این کافر و مؤمن هر دو حیّاند و مرزوق در اصلاح «لَبِثْنَا یَوْماً أَوْ بَعْضَ یَوْمٍ» و به عبارتی شبیه این.
1) (19) . سوره ی قدر، آیه ی 4.
پاسخ: بله، اینجا مشخص نیست چون وقتی وارد صحنه ی ابد میشوند برایشان مشخص است که این برزخ حالا یا ده میلیون سال یا صد میلیون سال نسبت به آن ابد همین است یوم یا بعض یوم است البته «قَالَ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ وَالْإِیمَانَ لَقَدْ لَبِثْتُمْ فِی کِتَابِ اللَّهِ إِلَی یَوْمِ الْبَعْثِ»(1)خب همین است.
پرسش: حی بود در گرفتاری بود و مرزوق بود به هر شکلش آن تعبیر یک روز یا نصف روز نمیتواند...
پاسخ: بله خب مثل اصحاب کهف که آنها مُرده که نبودند که زنده بودند.
پرسش: همانها هم نمیفهمیدند که...
پاسخ: بله، سیصد سال را گفتند یک روز یا نصف روز اما در اینجا آنهایی که عالِمان این معارفاند میگویند «وَیْلَنَا هَذَا یَوْمُ الدِّینِ»(2)است، «لَقَدْ لَبِثْتُمْ فِی کِتَابِ اللَّهِ».
پرسش: آن شامل افراد خاصّی میشود.
پاسخ: بسیار خب، پس معلوم میشود خیلیها گرفتار کار خودشاناند اینها که خیلیها که گرفتار کار خودشاناند بله نمیدانند ولی از یک عالَم محدودی به عالم ابد وقتی که برسند نسبت به آن عالَم ابد میشود یوم یا بعض یوم.
پرسش: آنها احساس نکردند به عنوان مقایسه که نمیگویند.
پاسخ: بسیار خب، یا جهل داشتند.
پرسش: نفهمیدند، متوجه نشدند.
پاسخ: بله خب همان جهل است. یا جهل داشتند یا مقایسه کردند با ابد اما «قَالَ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ وَالْإِیمَانَ لَقَدْ لَبِثْتُمْ فِی کِتَابِ اللَّهِ إِلَی یَوْمِ الْبَعْثِ فَهَذَا یَوْمُ الْبَعْثِ»(3)شما در برزخ بودید حالا یوم البعث آمدید عالَم ابد را میبینید.
پرسش: با این حساب حیّ و مرزوق بودند مخصوص است همین افراد خاص را آیه نمیگوید.
پاسخ: نه، هر دو گروه را شامل میشود جهنّمیها زندهاند آنهایی که «فی حُفرة مِن حُفر النیران» زندهاند چه اینکه بهشتیها زندهاند و آنهایی که «لاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللّهِ»(1)زندهاند هم اینها که «فی حُفرة مِن حُفر النیران» میروند زندهاند، هم آنها که «فی روضة من ریاض الجنّة» میروند زندهاند «القبر روضة من ریاض الجنّة أو حُفرة مِن حُفر النیران»(2).
پرسش: ادامهاش آیه قرآن نشان نمیدهد.
پاسخ: چرا دیگر، آیه قرآن میفرماید شما آن روز مانده بودید اینها سؤال و جواب میکنند اگر معدوم بودند که نمیگویند یک روز یا نصف روز که «لا میز فی الأعدام من حیث العدم» اگر کسی معدوم بشود بعد دفعتاً موجود بشود نه یوم میفهمد نه لیل، نه بعض یوم میفهمد نه کلّ یوم اینها که خبر میدهند معلوم میشود موجود بودند و زنده بودند دیگر منتها سرگرمی داشتند نفهمیدند.
پرسش: ...
پاسخ: نه، اینکه بیکار نیست.
پرسش: حی و مرزوق باشد عبارات با آن جور در نمیآید.
پاسخ: چرا، «أُغْرِقُوا فَأُدْخِلُوا نَاراً»(3)این عذاب است دیگر، دیگر «ثمّ» که نیست فرمود اینها همان که در آب رفتند غرق شدند همانجا مستقیم در آتش رفتند.
پرسش: ابتدای کارش است ادامه تا قیامت اینطور بود این از آیه برنمیآید.
پاسخ: چرا، «فَأُدْخِلُوا نَاراً» حالا ادامهاش همان است که وقتی وارد صحنه ی قیامت بشوند میگویند چه کار کردی؟ گفتند «لَبِثْتُ یَوْماً أَوْ بَعْضَ یَوْمٍ»(4)آنها هم در جواب میگویند خیر «لَقَدْ لَبِثْتُمْ فِی کِتَابِ اللَّهِ إِلَی یَوْمِ الْبَعْثِ فَهَذَا یَوْمُ الْبَعْثِ»(5)یک روز یا نصف روز نبود سالیان متمادی در برزخ ماندید الآن وارد صحنه ی قیامت شدید اینچنین نیست که اینها که مُردند نابود بشوند اگر نابود بشوند که دیگر عذابی در کار نیست راحت میشوند نه در جهنّم نابود میشوند نه در «حُفرة مِن حُفر النیران» چه اینکه مردان الهی هم نه در بهشت نابود میشوند، نه در «فی روضة من ریاض الجنّة».
حالا اینها اینکه فرمود: «وَمَا أُوتِیتُمْ مِنْ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِیلاً» معنایش این نیست که بعداً اگر چیزی را قرآن به شما یاد داد شما در محضر قرآن بودید نمیتوانید یاد بگیرید در حالی که اینها را قرآن مطرح کرده این آیات را مطرح کرده بعد فرمود تدبّر کنید و یاد بگیرید دستور داده اگر منظور این باشد که بشر همه ی بشر علمشان کم است این باید نسبی باشد نه نفسی برای اینکه ذات اقدس الهی نسبت به انسان کامل فرمود: «عَلَّمَ آدَمَ الاسْمَاءَ کُلَّهَا»(1)همه ی اسمای حُسنا را یاد انسان کامل داد، یاد اهل بیت داد دیگر اگر اینها معدن علماند، عَیْبه علماند، صندوق علم الهیاند چگونه میشود عَیْبه یعنی صندوق، عَیبه علم الهی باشند، معدن علم باشند معذلک «أُوتِیتُمْ مِنْ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِیلاً» پس بنابراین اینها یا اینها شامل اینها نمیشود یا اگر شامل اینها بشود برابر بعضی از روایاتی که اشاره شده در همان تفسیر کنزالدقائق هست نسبت به ذات اقدس الهی است وقتی به امام عرض کردند که چگونه علم این بزرگان الهی کم است؟ آن وقت حضرت آیه ی سوره ی مبارکه ی «کهف» آیه ی سوره ی مبارکه ی «لقمان» را قرائت فرمودند که «لَوْ أَنَّمَا فِی الْأَرْضِ مِن شَجَرَةٍ أَقْلاَمٌ وَالْبَحْرُ یَمُدُّهُ مِن بَعْدِهِ سَبْعَةُ أَبْحُرٍ»(2)، «لَنَفِدَ الْبَحْرُ قَبْلَ أَن تَنفَدَ کَلِمَاتُ رَبِّی»(3). فتحصّل که علم سائلان اندک بود یک، و معنایش این نیست که بشر برای همیشه علمش کم است این دو، و یا شامل انسانهای کامل نمیشود برای اینکه اینها همه ی علوم امکانی را ذات اقدس الهی به اینها آموخت این سه، یا اگر شامل حال اینها بشود نسبی است نه نفسی بالقیاس الی علم ذات اقدس الهی اینطور است، خب.
اما اینکه بحث شد این سؤالاتی در ضمن این روزها آمده که به آن جواب این سؤالات نرسیدیم حالا یکی پس از دیگری انشاءالله به این سؤالات خواهیم رسید. یکی از آن سؤالها این است که موجودات تقسیم شده بود به غیب و شهادت برابر آیه سوره ی مبارکه ی «انعام» ذات اقدس الهی غیب است چون «لا تُدْرِکُهُ الابْصَارُ»(1)و منظور از این بصر جامع حس است مثل اینکه گفتند «لا تَأْکُلُوا أَمْوَالَکُمْ»(2)منظور صِرف خوردن نیست هر گونه تصرّف است آنجا هم در سوره ی «انعام» هم که فرمود چشم خدا را نمیبیند یعنی هیچ حسّی خدا را نمیبیند پس خدا غیب است و ما هم مؤمن به غیبیم «الَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِالْغَیْبِ»(3)است، «تُنْذِرُ الَّذِینَ یَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ بِالغَیْبِ»(4)است و امثال ذلک. اما در بعضی از روایات مثل آنچه که مرحوم صدوق(رضوان الله علیه) در معانیالأخبار نقل کرده و مانند آن که ذات اقدس الهی شهادت است، مشهود است، شهود است و خلق غایباند این سخن از آن لطایف روایات اهل بیت است همانطوری که قرآن دارای عبارات است و اشارات است و لطایف و حقایق روایات این خاندان هم همینطور است اینها اشاراتی دارند، لطایفی دارند آنجا که وجود مبارک حضرت میفرماید خدا مشهود است و اصلاً غیب نیست و خلق غیباند و اصلاً مشهود نیست این سخنی است که بعضی اهل معرفت هم به آن رسیدند به برکت این روایات آنها میگویند که «الحقّ سبحانه و تعالی ظهر و ما غاب قطّ والخَلق غاب و ما ظهر قطّ» خَلق همیشه غایباند و هرگز ظهور ندارند و حق ذات اقدس الهی ظاهر است و هرگز غیبتی ندارد شما ملاحظه کنید بخش پایانی سوره ی مبارکه ی «فصلت» را در پایان سوره ی «فصلت» آیه 53 این است که «سَنُرِیهِمْ آیَاتِنَا فِی الْآفَاقِ وَفِی أَنفُسِهِمْ حَتَّی یَتَبَیَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ أَوَلَمْ یَکْفِ بِرَبِّکَ أَنَّهُ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ شَهِیدٌ» آن بزرگان طبق رهنمود روایاتی نظیر آنچه در معانیالأخبار و امثال ذلک آمده گفتند این «شَهِیدٌ» به معنی مشهود است نه شاهد خدای سبحان «عَلَی کُلِّ شَیْءٍ شَهِیدٌ» است یعنی مشهود است چون اگر شهید به معنای شاهد بود باید میفرمود «بکلّ شیء شهید» است نه «عَلَی کُلِّ شَیْءٍ شَهِیدٌ» چون شهید به معنای مشهود است یعنی شما هر چیزی را که بخواهی ببینی اول خدا را میبینی لایه ی اول را بخواهی ببینی اول خدا را میبینی بعد او را، لایه ی دوم آن شیء را بخواهی ببینی اول خدا را میبینی بعد او را، لایه ی سوم را بخواهی ببینی اول خدا را میبینی بعد او را بارها یعنی بارها به عرضتان رسید که تمام این مباحث در فصل سوم است فصل اول منطقه ی ممنوعه است که هویّت ذات اقدس الهی است که احدی به آنجا راه ندارد، فصل دوم منطقه ی صفات ذاتی است که عین ذات است احدی هم به آنجا راه ندارد تمام این بحثهایی که انبیا آوردند و مرسلین میگویند و گفتیم و گفتند و شنیدیم و شُنفتیم همه در ظهورت حق و فعل حق و وجهالله است و امثال ذلک اینها حوزه ی امکان است این حوزه ی امکان است که خود این حوزه ی امکان به این صورت در آمده اگر انسان این حوزه ی امکان را دارد مشاهده میکند اینها میگویند اینجا شهید به معنی مشهود است نه به معنای شاهد چون اگر به معنی شاهد بود که میفرمود «بکلّ شیء شهید».
پرسش: استاد اگر به معنی مشهود هم باشد بایدب گوییم «لکلّ شیء شهید».
پاسخ: نه خیر، «علی» بالای هر چیزی، محیط به هر چیزی یعنی شما قبل از اینکه خودت را ببینی او را میبینی.
پرسش: از نظر ادبی؟
پاسخ: ادبی، از نظر ادبی الاّ ولابد باید همینطور بگوید که گفت همین که ما وارد شدیم میخواهیم که این بلندگو را ببینیم بالای او، او را میبینیم این لایه اول برداشته شد بالای لایه ی دوم اوست، لایه ی سوم آمد بالای لایه ی سوم اوست یعنی محیط به لایه ی سوم اوست از هر طرف بیایید «علیه» یعنی «علیٰ» بالای او، اوست آنوقت چیزی برای این نمیماند اگر شما کاموایی داشته باشید این یک کاموا که مثلاً به اندازه ی یک بلوز یا ژاکت است از این کاموا بخواهی شما یک بلوز درست کنی، آستین درست کنی، یَقه درست کنی، سینه درست کنی، پشت درست کنی، جا دُکمه درست کنی، اشکال مختلفی روی این بلوز و ژاکت درست کنی، گُل و بلبل بدهی، بوته بدهی همه ی اینها این نخ است که به این صورت در آمده باز بکنی غیر از نخ چیز دیگر نیست ببندی میشود یک آستیندار و یک بلوز و یک ژاکت و یک گُل و یک بلبل
این همه عکس مِی و رنگ مخالف که نمود *** یک فروغ رخ ساقی است که در جام افتاد
بسیاری از عرفا فتوا دادند که خواندن این علوم برای خیلی از طلبهها حرام است و درست فتوا دادند بسیاری از حُکما فتوا دادند که خواندن این علوم برای خیلی از طلبهها حرام است بعدها فقها فتوا دادند مگر این حرف را همینطور میشود مطرح کرد که الآن این حرف گفته شد تا فصل اول یعنی فصل اول دورش سیم خاردار کشیده نشده خدا غریق رحمت کند سیدناالاستاد مرحوم امام(رضوان الله علیه) را فرمود ذات اقدس الهی احدی به او راه ندارد نه معبود هیچ پیغمبر است، نه مشهود هیچ پیغمبر است، نه مقصود هیچ پیغمبر برای اینکه این حقیقتِ بسیطِ نامتناهی است اینکه نظیر دریا نیست تا با شعر مسئله را سر هم کنیم بگوییم
آب دریا را اگر نتوان کشید *** هم به قدر تشنگی باید چشید
این شعر با آن مطلب خیلی فرق دارد آبِ دریا مرکّب است ساحلش غیر از سطح است، سطحش غیر از عمق است ما اگر دسترسی به عمق نداریم یک لیوان از سطحش میگیریم اما این خدا ظاهرش عین باطن است، باطنش عین ظاهر است، اوّلش عین آخر است آخرش عین اول است کجایش را میخواهی بگیری اینکه تو شناختی که خدا نیست آنکه خداست که تجزیهپذیر نیست ایشان در آن تعلیقاتشان بر فصوص فرمود انبیا به آنجا راه ندارد، اولیا به آنجا راه ندارد نه معبود احدی است، نه مقصود احدی، نه مشهود احدی هر سه را به عنوان سالبه ی کلیه نفی میکنند اینجا منطقه ی ممنوعه است دورش سیم خاردار است بعدش هم صفات ذات است که عین ذات است این هم سیم خاردار است بقیه در وجهالله و ظهورالله و اسماءالله و جمالالله و جلالالله و خَلقالله خب خلق ممکن است «اللَّهُ خَالِقُ»(1)بالضرورة الأزلیه که نیست «قَد یَخلُق قد لا یخلق»، «قد یشفی قد لا یشفی» خدا غریق رحمت کند مرحوم کلینی را فرمود شما باید این را تشخیص بدهید کلینی کم حرف است در کافی حرفی ندارد ولی اینجا یک حرف خوبی دارد میفرماید شما باید تشخیص بدهید این صفتی را که گاهی هست و گاهی نیست معلوم میشود عین ذات نیست دیگر مگر میشود صفت ذات را بگویید گاهی هست و گاهی نیست خدا ـ معاذ الله ـ گاهی قدرت دارد گاهی ندارد، گاهی علم دارد گاهی ندارد، گاهی حیات دارد گاهی ندارد، اینکه شما میگویید «قَد یَخلُق قد لا یخلق»، «قد یشفی قد لا یشفی»، «قد یرزق قد لا یرزق»، «قد یبسط قد لا یبسط» معلوم میشود بیرون ذات است دیگر علوم ما در همین محدوده ی بیرون است.
1) (35) . سوره ی زمر، آیه ی 62.
مرحوم صدوق(رضوان الله علیه) در کتاب شریف توحید این را نقل کردند که بعدها همین فرمایش ایشان در معانیالأخبار آمده و همین فرمایش را بزرگان اهل معرفت گرفتند روی آن کار کردند. مرحوم صدوق(رضوان الله علیه) در کتاب شریف توحید صدوق طبع مکتبة الصدوق صفحه ی 117 اصلاً این باب به عنوان باب «ما جاء فی الرؤیة» است «ما جاء فی الرؤیة» حدیث بیستم میگوید که ابیبصیر، ابیبصیر کور بود کور که میدانید یعنی کور ابیبصیر دیگر چشم نداشت که این کورها را میگویند ابیبصیر این ابیبصیر کور خدمت امام صادق(سلام الله علیه) رسید عرض کرد که «أخبرنی عن الله عزّ و جل هل یراه المؤمنون یوم القیامة» این ابیبصیر کور از امام صادق(سلام الله علیه) سؤال میکند که آیا خدا را در قیامت میبینند؟ «قال نعم» بله میبینند «وقد رأوه قبل یوم القیامة» قبل از یوم قیامه هم خدا را دیدند «فقلتُ متیٰ» به عرض حضرت رساندند که چه موقع خدا را دیدند؟ «قال حین قال لهم «أَلَسْتُ بِرَبِّکُمْ قَالُوا بَلَی»(1)ثمّ سکت» وجود مبارک امام صادق(علیه السلام) «ساعةً» یک لحظه ساکت شد «ثم قال» وجود مبارک حضرت به ابیبصیر فرمود: «إنّ المؤمنین لیرونه فی الدنیا قبل یوم القیامه» مؤمنین خدا را قبل از قیامت در دنیا هم میبینند «ألست تراه فی وقتک هذا» ابیبصیر الآن مگر خدا را نمیبینی این کدام رؤیت است؟ این همان است که در کتاب اهل معرفت مطرح است این شهود همان است، این رؤیت همین است به ابیبصیر کور میگوید «ألستَ تراه فی وقتک هذا؟ قال ابوبصیر فقلتُ له جعلتُ فداک فاُحدّث بهذا عنک» اجازه میدهید این حدیث از طرف شما نقل کنم؟ «و قال(علیه السلام) لا» حق نداری شما این را میخواهی در منبر بگویی، در حسینیه برای مردم بگویی خب آنجا طور دیگر میفهمند چه چیزی میخواهی بگویی؟ «لا، فإنّک إذا حدّثتَ به فأنکره مُنکِرٌ جاهلٌ بمعنی ما تقوله ثمّ قدّر أنّ ذلک تشبیهٌ کفر» اینها یا به ما بد میگویند یا بیراهه میروند «و لیست الرؤیة بالقلب کالرؤیة بالعین» ما شهود قلبی را میگوییم نه شهود بصری را آنکه در معانیالأخبار آمده ذات اقدس الهی مشهود است شهود قلبی است انسان اول او را میبیند «تعالیٰ الله عمّا یصفه المشبّهون والملحدون» مرحوم صدوق(رضوان الله علیه) در صفحه ی 119 میفرماید «والأخبار التی رُوِیت فی هذا المعنیٰ و أخرجها مشایخنا(رضی الله عنهم) فی مصنّفاتهم عندی صحیحةٌ» این روایاتی که در رؤیت خدا وارد شده «و إنّما ترکتُ إیرادها فی هذا الباب خشیة أن یقرأها جاهلٌ بمعانیها» ما اینها را نقل نکردیم برای اینکه مبادا به دست نااهل بیفتد خب یک عده که خواصّاند به دنبال این رفتند که قلب خدا را میبیند یعنی چه؟ خدا مشهود اینهاست یعنی چه؟ شهود چگونه است، انحایی دارد، درجاتی دارد و مانند آن. آن وقت «فیکذّب بها فیکفر بالله عزّ و جل و هو لا یعلم» حالا بقیه سؤالها انشاءالله میماند برای روزهای بعد.
1) (36) . سوره ی اعراف، آیه ی 172.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
«وَیَسْأَلُونَکَ عَنْ الرُّوحِ قُلْ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّی وَمَا أُوتِیتُمْ مِنْ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِیلاً (85)»
درباره ی اینکه این روح آیا روح انسان است یا منظور وحی قرآنی است یا فرشته ی معهود است اشاره شد که اقوال متعدّد است برخیها خواستند بگویند منظور وحی است برای اینکه قبلاً فرمود: «وَنُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ مَا هُوَ شِفَاءٌ»(1)بعداً هم میفرماید: «وَلَئِن شِئْنَا لَنَذْهَبَنَّ بِالَّذِی أَوْحَیْنَا إِلَیْکَ»(2)این شاهد کسانی است که میگویند منظور از این روح، وحی قرآنی است و در آیات دیگر هم دارد که «کَذلِکَ أَوْحَیْنَا إِلَیْکَ رُوحاً مِنْ أَمْرِنَا»(3). اما آنها که گفتند منظور از روح حقیقت انسان است به قرینه ی قبل است که فرمود: «قُلْ کُلٌّ یَعْمَلُ عَلَی شَاکِلَتِهِ»(4)شاکله ی هر کسی هم در روح اوست بنابراین باید روح مشخص بشود که اینها اقوالی بود که قبلاً گذشت.
خلاصه ی سخنان جناب فخررازی در طیّ این سی صفحه مرور شد اما آنچه که جناب آلوسی بیان کرده ایشان هم یک بحث مبسوطی درباره ی روح دارند حرفِ جالبی که ایشان دارند به این است که اقوال درباره ی روح که روح، قلب، انسان، حقیقت انسان چیست؟ حقیقت روح چیست؟ حقیقت قلب چیست؟ اینها به یک جامع برمیگردد آیا اینها غیر بدناند یا جزیی از اجزای بدناند یک اختلاف، آیا اینها مجرّدند یا مادّی اختلاف دیگر، آیا اینها قبل از بدن بودند اگر روح غیر از بدن است قبل از بدن بود یا نه این یک اختلاف، کیفیت تعلّق روح به بدن چگونه است؟ کیفیت مفارقت و هجران روح از بدن چگونه است؟ و کیفیت تدبیر روح نسبت به بدن چگونه است؟ آیا روح هم میمیرد یا نمیمیرد کیفیت روح در برزخ چگونه است؟ کیفیت روح در معاد چگونه است؟ خلاصه ی سخن جناب آلوسی این است که هزار قول در این مسئله است الف قول هیچ مسئلهای به این اندازه گسترده بحث نشده درست است که جهانشناسی، خداشناسی مهمتر از روحشناسی است ولی آنچه که محلّ ابتلای همه ی بشر است این است که بفهمند انسان چه کسی است و چه چیزی است تعبیر ایشان این است که به الف قول رسیده است مجموع این حرفها. آیا روح با نفس یکی است یا نه، دوتاست؟ اکثر علما میگویند روح و نفس یکی است برخیها هم بر آناند که روح غیر از نفس است. قول دیگر آن است که روح همان حقیقت نفس است ولی وقتی به کمال رسیده است به شفّافیت رسیده است روح نامیده میشود وگرنه جوهر روح با جوهر نفس یکی است عدهای هم به ظاهر قرآن استدلال کردند که فرمود: «کُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ»(5)پس روح هم میمیرد آنها پاسخ دادند که مرگِ روح به مفارقت بدن است نه اینکه روح نابود بشود به دلیل اینکه آیهای که مربوط به شهادت است، آیهای که مربوط به عذاب کفّار است دارد همین که اینها مُردند وارد صحنه ی روح و ریحان یا وارد صحنه ی دوزخ و نار میشوند بنابراین روح یقیناً غیر از بدن است و عندالله هم که هست معلوم میشود مجرّد است زیرا ذات اقدس الهی فرازمانی و مکانی است خداوند موجودی نیست که متزمّن باشد در زمانی، متمکّن باشد در مکانی «فهو لا زمان له و لا مکان له». این روحِ شهید و مانند آن میشود عندالله نزد اوست و این روح باید گفت همان چیزی که نه زمان دارد، نه مکان دارد.
اصطلاح تجرّد و مادّیت، مجرّد و مادّی یک اصطلاح فلسفی و کلامی است در بحثهای نقلی چنین اصطلاحی نیست یا بسیار کم است نظیر اصطلاح استصحاب شما میبینید در قرآن و روایات عنوان استصحاب یافت نمیشود و اگر در بعضی از نصوص کلمه ی استصحاب به کار رفت معنای لغوی استصحاب است یعنی آیا نمازگزار میتواند پارچهای را که آلوده است مستصحِب او باشد او را مصاحب خود قرار بدهد در جیب خود قرار بدهد یا نه؟ استصحاب یعنی «أخذ الشیء مصاحباً له» این معنای لغوی استصحاب است اما معنای اصطلاحی استصحاب که «ابقاء ما کان علی ما کان» باشد این در هیچ روایتی، در هیچ آیهای نیامده لازم هم نیست بیاید برای اینکه علم برای خودش اصطلاحی دارد مسئله ی مجرّد و مادّی بودن هم از همین قبیل است لکن غیب و شهادت اصطلاح قرآنی است اگر گفتند وحی غیب است، رسالت غیب است، نبوّت غیب است، امامت غیب است، عصمت غیب است، فرشته غیب است اینها غیب است انسان باید اینها را بفهمد و ایمان بیاورد که بشود «یُؤْمِنُونَ بِالْغَیْبِ»(1)حالا روحی که دارد وحی را میفهمد آیا این فهم زمان دارد، مکان دارد، قابل تجزیه است، نصف و ثلث و ربع دارد، در جایی قرار دارد، در شرق بدن یا در غرب بدن قرار دارد یا نه، این فهم در هیچ جا، جا ندارد آن مفهوم هم در هیچ جا، جا ندارد ما نبوّت را میفهمیم، رسالت را میفهمیم، ولایت را میفهمیم، امامت را میفهمیم، عصمت را میفهمیم، حجیّت را میفهمیم بعد به اینها ایمان میآوریم ایمان برای عقل عملی است که «عُبِد به الرحمن و اکتسب به الجنان»(2)است فهم هم برای عقل نظری است آن بخش اندیشه ی ما این معارف را میفهمد، آن بخش انگیزه ی ما این معارف را ایمان دارد، خب پس ما عالِم به غیبیم به تعلیم الهی، مؤمن به غیبیم به دستور الهی و قرآن هم از مؤمنان به عنوان «یُؤْمِنُونَ بِالْغَیْبِ» یاد کرده است آنها که مجرّدند چه اینکه ما الله را به اندازه ی خودمان میفهمیم در بخش اندیشه و به الله هم ایمان داریم و دعای نورانی جوشن کبیر هم میخوانیم او موجود است، او حیّ است، او علیم است، او قدیر است، او بصیر است و مانند آن، خب.
هیچ کدام از این معانی و اسمای ذات اقدس الهی در جایی از جاهای عالَم نیستند که مثلاً علم خدا، قدرت خدا، حیات خدا در گوشهای از گوشههای عالَم مثل فلان ستاره جا داشته باشد این معلوم، فهم و علمِ ما هم بشرح ایضاً اینطور نیست که ما که میفهمیم «اللّهَ سَمِیعٌ عَلِیمٌ»(1)، «اللَّهَ عَلِیمٌ قَدِیرٌ»(2)این فهم جایی داشته باشد که مثلاً در فلان گوشه ی عالَم این فهم جاسازی شده اینطور نیست، اگر معلوم مجرّد است و اگر علمِ به این مجرّد، مجرّد است و اگر این علم وصف روح است و روح عالِم به این است روح هم باید امر مجرّد باشد اگر کسی عالم به غیب شد به تعلیم الهی و مؤمن به غیب شد به دستور الهی چنین چیزی یقیناً مجرّد است این معنا را قرآن به عنوان ایمان به غیب یاد کرده است یک موجود غیبی است که ایمان به غیب دارد نعم، یک غیبِ محض نیست اولاً غیبِ محض مثل ذات اقدس الهی که «لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ»(3)غیبهای دیگر نظیر لوح و قلم و کُرسی و امثال ذلک آنها هم که نفس نیستند تا مدبّر بدن باشند نفس تجرّدش مثل تجرّد آن فرشتگانی که حامل عرشاند یا حامل وحیاند و مانند آن نیست آنها چون مدبّر بدن نیستند بدن ندارند بدنی نیستند با بدن کار نمیکنند نفس با بدن کار میکند آن مراحل ضعیفه ی نفس که با بدن نزدیک است بدن را سازماندهی میکند مورد اختلاف است که آیا مجرّد است یا مادّی، اما آن مرحله ی عقلانی نفس که کلیّات را میفهمد، حقایق را میفهمد ما قضایای کلّی را میفهمیم چه کلّی طبیعی، چه کلیّ ریاضی، چه کلّی الهی، چه کلّی منطقی، چه کلّی اخلاقی، چه کلّی فقهی و چه کلّی حقوقی این قواعدی که ما میفهمیم همه ی اینها کلّیاند این کلیّاتی که معلوم ما هستند چه در بخش تصوّر و چه در بخش تصدیق هیچ کدام زمان و زمین ندارند در جایی باشند، جایی قرار داشته باشند اگر این علوم مجرّدند و اگر نفس عالِم به این علوم است و اگر این علوم وصفِ نفساند نفس میشود مجرّد منتها نفس چون ابزار بدنی دارد هر ادراکی که در حیطه ی نفس پدید بیاید آثارش در بدن ظهور میکند آدم وقتی چیزی را وحشتناکی را به ذهن آورد و ترسید بدن میلرزد یا خبر مسرّتبخشی را شنید چهره بَشّاش میشود آثار علم که برای نفس است در بدن ظهور میکند برای اینکه نفس مدبّر بدن است جمیع حالاتش هم در او اثر دارد چه اینکه از این طرف آثار بدنی هم در نفس اثر دارد غذای حلال باعث پیدایش اندیشههای طیّب و طاهر است غذای حرام باعث پیدایش اندیشههای آلوده است اینطور نیست که کسی غذای حرام بخورد یک فکر طیّب و طاهر نصیب او بشود اینچنین نیست که غذای حلال بخورد افکار او طیّب و طاهر نشود و هیچ اثری در او نداشته باشد این تأثیر و تأثّر و تعامل متقابل بین نفس و بدن برای آن است که نفس عقلِ محض نیست که بدون ابزار کار بکند اگر ما جایی دیدیم که آثار نفس در بدن ظهور کرد یا آثار بدن در نفس منعکس شد این دلیل بر مادّیت نفس نیست ما اگر جایی دیدیم که نفس بدون بدن کار میکند این رؤیاهایی که ما میبینیم مخصوصاً رؤیاهای صادقه انسان با گذشته رابطه برقرار میکند، با آینده رابطه برقرار میکند و این خبرها هم اتفاق میافتد آنها یقیناً مجرّدند برای اینکه چیزی که معدوم است جا ندارد بعدها باید یافت بشود اگر کسی به وسیله ی رؤیا علم به آینده پیدا میکند آنکه موجود است که در وِعای طبیعت نیست حتماً در فراطبیعت است چون اگر در طبیعت بود که میشد موجود مادی خاص و دیگر معدوم نبود و روح در عالَم رؤیا به گذشتهای که فعلاً معدوم است، به آیندهای که فعلاً معدوم است رابطه برقرار میکند و چیز میفهمد معلوم میشود نه روح در زمان معیّن هست و نه روح در مکان معیّن نصف و ثلث و ربع ندارد شدّت و ضعف دارد لکن شدّت و ضعف اختصاصی به مادّه ندارد موجود مجرّد هم میتواند شدید یا ضعیف باشد حالا شواهد دیگری هم هست البته ممکن است به خاص خدا وقتی به سوره ی مبارکه ی «مؤمنون» رسیدیم آنجا مشخص بشود که آیا نفس قبل از بدن بود یا نبود چون ظاهر آن آیه این است که نفس یک چیز دیگری است «ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقاً آخَرَ»(4)و توفّی هم همین است حالا به بعضی از سؤالاتی که مربوط به بحثهای قبلی است پاسخ بدهیم.
در سؤالات قبلی یکیاش این بود که معدوم چگونه مخاطب قرار میگیرد خدای سبحان چگونه به معدوم میگوید «کُن» آن معدوم میشود «یَکُونُ» اشاره شد که خدای سبحان به این معدومی که در خارج معدوم است و در حضرت علمیه وجود دارد به آن معلوم خطاب میکند که موجودِ عینی بشود حالا سؤال این است که معلومات ذات اقدس الهی علوم الهی چون حضوری است نه حصولی آنها هم وجود خارجی دارند اگر وجود خارجی دارند به موجود خارجی چگونه میشود گفت «کُن فَیَکُونُ»(1)این میشود تحصیلِ حاصل؟
پاسخش این است که آنها که گفتند مثل اشراقیین که علم حق به حضور برمیگردد بر خلاف دیگران، دیگران که میگویند «اللَّهَ سَمِیعٌ بَصِیرٌ»(2)یعنی «علیمٌ بالمبصرات والمسموعات» اما در مکتب اشراق میگویند که سمیع و بصیر به «علیمٌ» برنمیگردد بلکه «علیمٌ» به «بصیرٌ» برمیگردد «اللَّهُ عَلِیمٌ»(3)یعنی بصیرٌ، یعنی شاهدٌ یعنی علمش حضوری است یک تفاوت بیّنی است بین این دو مکتب. به هر تقدیر آن بزرگانی که میگویند «اللَّهَ سَمِیعٌ بَصِیرٌ» یعنی «عالمٌ بالمسموعات و المبصرات» که همین تفکّر مشّایی است بر اساس این تفکّر مشایی مرحوم شیخ طوسی تفسیر نوشته بر اساس همین تفسیر مشایی مرحوم امینالاسلام مجمعالبیان را نوشته و مانند آن. شما غالباً هر جا وقتی رسیدید به «اللَّهَ سَمِیعٌ بَصِیرٌ» یعنی «عالمٌ بالمسموعات عالمٌ بالمبصرات» این تفکّر مشّایی است اما وقتی تفکّر، تفکّر اشراقی باشد آنها علیمٌ را به سمیعٌ و بصیرٌ برمیگردانند «اللَّهُ عَلِیمٌ» یعنی شاهدٌ چون علمش حضوری است ولی همین علم حضوری معلومات ذیمراتب دارد بخشی از مراحل عالیه که مشهود حضوری ذات اقدس الهیاند خدا به آنها خطاب میکند که «کُن» یعنی «تنزّل»، «تجلّی» متجلّی باش در عالم طبیعت به آن موجود حاضر در نشئه ی عقل دستور میدهد که تجلّی پیدا کند به مرحله ی عالم طبیعت برسد این بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) که در نهجالبلاغه فرمود: «اَلْحَمْدُ لِلَّهِ الْمُتَجَلِّی لِخَلْقِهِ بِخَلْقِهِ»(4)یعنی آفرینش الهی تجلّی است و نه تجافی خدای سبحان تجلّی کرده است آنچه که در مراحل عالیه بود آنها را تنزّل داد آنها را جلوه ی خود قرار داد در صحنه ی هستی نه اینکه آنها نظیر کسی که در طبقه ی بالاست تجافی پیدا کند از نردبان پایین بیاید بشود طبیعی موجود فراطبیعی هرگز طبیعی نمیشود چه اینکه موجود طبیعی با حفظ طبیعیّت هرگز فراطبیعی نمیشود این به نحو تجلّی است مثل اینکه ما مطلبی را که فهمیدیم همان مطلب را تنزّل میدهیم به صورت مَقال یا مَقالت یا به صورت سخنرانی به دیگران میرسانیم یا به صورت مقاله در اختیار دیگران میدهیم میگوییم این عین همان است که ما فهمیدیم معنایش این نیست که آنچه را که در عاقله ی ما و فاهمه ی ماست او آمده بیرون بر صفحه ی کاغذ دیگر چیزی در عاقله ی ما نیست ما آنچه که در عاقله ی ما بود تنزّل دادیم به مرحله ی وهم از آنجا تنزّل دادیم به مرحله ی خیال و متخیّله، از آنجا تنزّل دادیم به مرحله ی حس، از آنجا از دستمان کمک گرفتیم و نوشتیم یا از زبانمان استمداد کردیم و گفتیم آنکه فهمیدیم همچنان سرِ جایش محفوظ است اینها در بحثهای سوره ی مبارکه ی «حجر» گذشت که «إِن مِّن شَیْءٍ إِلَّا عِنْدَنَا خَزَائِنُهُ وَمَا نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ»(5)در مخزن الهی موجودند و مشهود حضوریاند نه حصولی، از مخزن غیب به عالم طبیعت تنزّل میکند بالتجلّی یا بالتجافی که اینها در سوره ی مبارکه ی «حجر» گذشت.
اما اینکه ذات اقدس الهی به معدوم خطاب میکند بله، معدوم ممتنع در ظرف وجود به فرض وجود معلوم است وگرنه معدوم «بما أنّه معدوم» ممتنع «بما أنّه ممتنع» تحت علم نیست اگر ما گفتیم سوره ی مبارکه ی «انبیاء» دارد «لَوْ کَانَ فِیهِمَا آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتَا»(1)همین است دیگر تعدّد آلهه و شریکالباری نه تنها معدوم است بلکه معدوم ممتنع است ولی ذات اقدس الهی به این علم پیدا کرده که اگر این ممتنع موجود باشد حکمش چیست؟ لازمه ی تعدّد آلهه و وجود شریک باری چیست؟ فرمود: «لَوْ کَانَ فِیهِمَا آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتَا».
اما آنچه که از کتاب شریف کشفالغطاء نقل شده است مرحوم کاشفالغطا در آن بحث که هر کسی مختار است و علمِ ازلی آنطوری که جناب فخررازی توهّم کرده سخن ناصواب است علم خدا به اینکه زید فلان معصیت را میکند باعث نمیشود که زید در عصیان مجبور باشد توهّم آنها این بود که آیا خدا در ازل مِیگساری مِیگسار را میداند یا نمیداند اگر نداند که ـ معاذ الله ـ جاهل است اگر بداند پس مِیگساری مِیگسار ضروریالوقوع است اگر واقع نشود علمِ ازلی جهل بوَد این خلاصه ی توهّم و شبهه ی آنها. پاسخی که حکیم طوسی و سایر حکما دادند این است که درست است که هر اطاعت یا عصیانی را ذات اقدس الهی در ازل میداند، در ازل میداند که فلان شخص اهل اطاعت است و فلان شخص اهل عصیان اما مبادی اینها را میداند، میداند که فلان شخص با حُسن اختیار خودش راه اطاعت را طی میکند با اینکه به او پیشنهاد گناه میدهند، رفقای او به طرف گناه رفتند و این میتوانست گناه کند ولی نمیکند آن دیگری با سوء اختیار خودش به طرف گناه میرود رفقای او به طرف اطاعت رفتند این میتوانست به طرف اطاعت برود ولی با اختیار خودش نرفت و نمیرود اگر خدا مِیگساری مِیگساران را میداند، شبزندهداری شبزندهداران را میداند مبادی اینها که حُسن اختیار و سوء اختیار است میداند و میداند که آن شخص مؤمن میتوانست کافر بشود و نشد و آن شخص کافر میتوانست مؤمن بشود و نشد لذا حکیم طوسی فرمود «علمِ ازلی علّت عصیان بودن *** در نزد حکیم غایت جهل بود» در آن مسئله روایتی را که کاشفالغطا نقل کرده است بازگو کردیم که وجود مبارک حضرت امیر به شخصی در جریان علم غیب وقتی گفتند خالدبنعرفطه مُرد حضرت فرمود نه خیر نمرد و نمیمیرد مگر اینکه فتنهای به پا کند و آن فتنه این است که در جریان سیّدالشهداء که عدهای را اعزام کرده بودند که علیه حضرت در کربلا شرکت کنند این وجود مبارک حضرت امیر فتنهاش که اشاره کردند ناظر به آن فتنه است فرمود فتنه این است که خالدبنعرفطه عدهای را اعزام میکند و از همین باب الفِیل مسجد اشاره کردند در مسجد کوفه فرمود از همین درِ مسجد میآیند و پرچمش هم به دست توست یکی از همانهایی که پای منبر نشسته بود حبیببنجمـّار پرچم او به دست توست از همین در هم میآید این کار را نکن ولی میکنی حبیب عرض کرد من یا امیرالمؤمنین؟ فرمود بله، همین تو نکن ولی میکنی اینکه فرمود نکن و میکنی یعنی مختاراً میکنی اگر مضطر باشد که جای نهی نیست وجود مبارک حضرت امیر برابر تعلیم الهی علمِ غیب دارد یک، علم به مبادی کار هم دارد دو، فرمود تو این کار را با ارادت میکنی و میتوانی نکنی لذا میگویم نکن ولی تو گوش نمیدهی و میکنی.
1) (17) . سوره ی انبیاء، آیه ی 22.
این روایت را ما آن روز از کشفالغطاء مرحوم کاشفالغطا نقل کردیم مستحضرید که این کسی که آمده جریان خالدبنعرفطه را در این جمع نقل کرده این یک شأن نزولی دارد که حالا آن را باید عرض کنیم. در کتاب شریف کشفالغطاء یک دوره اصول دین است استدلالی مُتقن مختصر دارد یک، بعد یک دوره اصول فقه مُتقن مختصر دارد دو، بعد وارد مسائل فقهی میشوند مبسوطاً سه، البته استدلال غالباً کم است همان «یجبُ یحرم، یَجبُ یَحرم» آن قدری است در فتوا «یجبُ یحرم، یَجب یَحرم» اینطور سلطان فقه خیلی کم است مرحوم صاحب جواهر در جواهر دارد که من فقیهی به حدّت ذهن کاشفالغطاء سراغ ندارم پشت سر هم مسلّط بر فقه «یجبُ یحرم، یَجبُ یَحرم» احتیاط در آن کم است اینها واقعاً سلطان در فقهاند سالیان متمادی هم در این رشته کار کردند و ذوقش هم داشتند خدا حشر اینها را با انبیا قرار بدهد.
در صفحه ی چهارده سطر سوم اینچنین است که «و أخبروه» یعنی به وجود مبارک حضرت امیر گزارش دادند «بموت خالدبنعرفطه فقال(علیه السلام) لم یَمُت» نه خیر او هنوز نمرده. «و سیقود جیش ضلالة» این قاعد و پرچمدار یک گروه گمراهی است «و صاحب لوائه حبیببنجمّار» حالا حبیب هم آنجا نشسته «فقام إلیه حبیببنجمّار» حبیب برخاست عرض کرد یا امیرالمؤمنین من این فتنه را پرچمش را میکِشم «و قال انّی لک مُحب» من جزء دوستان شمایم «فقال(علیه السلام) إیّاک أن تحمل اللواء و لتحملنّها» درست است به حسب ظاهر دوست مایی مدّعی دوست مایی ولی تو این پرچم این خالدبنعرفطه را به دوش میکِشی نکن ولی میکنی هم «إیّاک أن تحمل» فرمود، هم با «نون» تأکید ثقیله فرمود تو یقیناً میکنی، خب «و تدخل من هذا الباب یعنی باب الفیل فلمّا کان زمان الحسین(علیه السلام) جعل ابنزیاد خالداً» یعنی خالدبنعرفطه را «علی مقدّمة عمربنسعد(علیهم اللعنه)» و همین «حبیب رجا صاحب لوائه»، خب این قصه را ما آن روز نقل کردیم اما از معاویه نقل کردیم این دوتا مطلب هست که سوّمی توضیح میخواهد مطلب اول این است که وجود مبارک حضرت امیر عالم غیب بود به تعلیم الهی، مطلب دوم آن است که این علمِ غیب باعث سلب اختیار تبهکار نمیشود حضرت میداند که فلان شخص معصیت میکند و با اراده معصیت میکند و میتواند معصیت نکند ولی عمداً معصیت میکند این دو مطلب ذکر شد اما مطلب سوم که مربوط به معاویه بود این شأن نزولی دارد این کتابها مثل کتابهای عمیق علمی دیگر یک شأن نزولی دارد شأن نزولش این است که اینها که آمدند به حضرت امیر در حال سخنرانی در مسجد گزارش دادند که خالدبنعرفطه مُرد که حضرت نیامدند به او بگویند که این مُرده بیا نماز میّت بخوان که اینها دسیسههای اموی بود که شأن نزولی دارد شرحشان در کتابهای تاریخ مبسوطاً هست گاهی خبر مرگ معاویه را میآوردند، گاهی خبر مرگ اینگونه از رجال سیاسی را میآوردند تا بالأخره بفهمند که حکومت علوی زودتر از حکومت اموی سقوط میکند یا نه، شأن نزول اینگونه از جاسوسها این است وگرنه این شأن نزولات در این کتاب شریف کشفالغطاء نیست اینکه از شام بلند میشود فاصله ی شام و عراق هم فراوان بود یک، بیخطر هم نبود دو، زمان جنگ بود آنها هم با شیعهها در جنگ بودند اینها هم جنگ بودند راه هم ناامن بود مرزها هم بسته بود و ناامن بود اما اینکه از شام بلند شود بیاید چنین چیزی را جعل بکند شأن نزول اینگونه از وقایع و قصص مربوط به جاسوسخانه ی اموی بود که هر روز به مناسبتی کسی را وادار میکردند بیاید گزارش بدهد و خبر مرگ کسی را هم بیاورد گاهی مربوط به معاویه بود، گاهی مربوط به خالدبنعرفطه بود و مانند آن حالا مطالب دیگری که مربوط به بحث است انشاءالله بازگو میشود.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
ا«وَیَسْأَلُونَکَ عَنْ الرُّوحِ قُلْ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّی وَمَا أُوتِیتُمْ مِنْ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِیلاً (85) وَلَئِن شِئْنَا لَنَذْهَبَنَّ بِالَّذِی أَوْحَیْنَا إِلَیْکَ ثُمَّ لاَ تَجِدُ لَکَ بِهِ عَلَیْنَا وَکِیلاً (86) إِلَّا رَحْمَةً مِن رَّبِّکَ إِنَّ فَضْلَهُ کَانَ عَلَیْکَ کَبِیراً (87)»
آیات قرآن کریم از آن جهت که خود قرآن منبع علوم اسلامی و الهی انسانی است بعضیها به منزله ی قانون اساسیاند و جزء جوامعالکلماند گرچه همه ی آیات از یک منظر اینچنیناند آن آیاتی که روشن است جزء جوامعالکلماند آنها محور اصلی یک علم مستقلّیاند مثلاً «أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ»(1)، «تِجارَةً عَنْ تَراضٍ»(2)، «أَوْفُوا بِالْعُقُودِ»(3)، «حَرَّمَ الرِّبَا»(4)اینها جزء جوامعالکلماند بحث درباره ی اینها به صِرف بحث تفسیری کافی نیست درباره ی «أَوْفُوا بِالْعُقُودِ» که آیا این برای اصل صحّت است یا مفید لزوم است عموم زمانی دارد یا عموم فردی دارد یا هر دو و اگر فردی در حال خیار خارج شد بقیه شک کردیم حُکم خاصّی را استصحاب کنیم یا به عموم ازمانی «أَوْفُوا بِالْعُقُودِ» تمسّک کنیم نسبت «أَوْفُوا بِالْعُقُودِ» با سایر ادلّه چیست اینها علمی نیست مطالبی نیست که در ذیل آیه به عنوان تفسیر مطرح بشود این «أَوْفُوا بِالْعُقُودِ»، «تِجارَةً عَنْ تَراضٍ»، «أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ» که آیا ناظر به سبباند یا ناظر به مسبّباند امضا هستند، تأسیساند، تأییدند چه چیزی هستند اینها یک علم جدایی میطلبد که بزرگان فقه اینها را محور اصلی خود قرار دادند و علم فقه را با این تأمین کردند و همچنین آیه مبارکه ی «مَا کُنَّا مُعَذِّبِینَ حَتَّی نَبْعَثَ رَسُولاً»(5)آیا این پیامش برائت است آیا اقلّ و اکثر استقلالی و ارتباطی هر دو را میگیرد یا نه، آیا اصل است یا اماره، نسبتش با امارات دیگر چگونه است، نسبتش به اصول دیگر چگونه است اینها علمی نیست که در تفسیر جا داشته باشد بزرگان اصول این آیه را گرفتند و در اصول از آن بحث کردند به عنوان برائت نقلی در قبال قُبح عِقاب بلا بیان که برائت عقلی است. همچنین در فنّ شریف علوم قرآنی «إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکْرَ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ»(6)این را بزرگانی که در علومالقرآن چیز نوشتند محور قرار دادند برای نزاهت قرآن از تحریف یا «لَّئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنسُ وَالْجِنُّ عَلَی أَن یَأْتُوا بِمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ لاَ یَأْتُونَ بِمِثْلِهِ»(7)را محور قرار دادند برای معجزه بودن که معجزه یعنی چه؟ فرق اعجاز با امور غریبه چگونه است؟ نظیر سِحر و شعبده و جادو و طلسم و ریاضتها و امثال ذلک و چه ارتباطی بین معجزه و صِدق دعوا از یک سو، صِدق دعوت از سوی دیگر هست انبیا هم دعوایی دارند که ما پیامبریم هم دعوتی دارند به معارف دین اینها را میخواهند با معجزه حل کنند چه تلازمی بین اعجاز و صِدق دعوا از یک سو، بین اعجاز و صِدق دعوت از سوی دیگر اینها را برای علوم قرآنی ذخیره کردند و همچنین آنچه در سوره ی مبارکه ی «طور» و «قمر» و امثال ذلک آمده است که «أَمْ خُلِقُوا مِنْ غَیْرِ شَیْءٍ أَمْ هُمُ الْخَالِقُونَ»(8)این قانون علّیت است اثبات اینکه جهان مبدیی دارد، انسان مبدیی دارد این را حکما گرفتند و متکلّمین درباره ی او بحث کردند. این «یَسْأَلُونَکَ عَنِ الرُّوحِ» و آیات دیگری که مربوط به روح است مقدار کمی در تفسیر از آنها سخن به میان میآید اما بحث کافی و شافیاش را حکمت و کلام به عهده دارند که روح چیست، مجرّد است یا نه، به کمک سایر ادله ی عقلی و نقلی این را تعیین میکنند.
اینکه جناب آلوسی در تفسیرش نقل کرده است که درباره ی روح هزار قول مطرح شده است ناظر به همین است گرچه ذات اقدس الهی مهمترین معلوم و معروف عالَم است ولی ابتلای بشر به خودشناسی بیش از ابتلای بشر به جهانشناسی است لذا آرای شرق و غرب، آرای اهل کتاب، آرای موحّدان، آرای شیعه و سنّی و سایر فِرَق و نِحَل درباره این زیاد است ایشان میگوید هزار قول درباره ی روح است که روح چیست؟ بنابراین مقدار کمی که بحث شده است بحثِ تفسیر وابسته بود بحثهای مبسوط دیگری به فنّ خاص مربوط میشود چه اینکه در سوره ی مبارکه ی «مائده» ما وقتی به «أَوْفُوا بِالْعُقُودِ»(1)رسیدیم دیگر آن بحثهای عمیق فقهی را که اینجا نمیشود مطرح کرد یا در سوره ی مبارکه ی «طه» به خواست خدا وقتی به «مَا کُنَّا مُعَذِّبِینَ حَتَّی نَبْعَثَ رَسُولاً»(2)رسیدیم دیگر بحثهای عمیق اصولی برائت عقلی و نقلی را که نمیشود طرح کرد. جریان روح همین است ولی اگر کسی خواست پژوهشی داشته باشد پایاننامهای داشته باشد این چندتا کتاب یعنی بعد از تفسیر المیزان این تفسیر آلوسی مبسوطاً بحث کرده است تفسیر فخررازی مبسوطاً بحث کرده است یعنی بحثهای عقلی و نقلی را در ذیل این آیه مطرح کردند شما اگر این چاپهای قدیمی تفسیر فخررازی را ببینید این اگر بخواهد به صورت وزیری چاپ بشود شاید بیش از سی صفحه باشد، تفسیر آلوسی هم که رحلی است اگر بررسی کنید او هم اگر بخواهد به صورت وزیری چاپ بشود آن هم در صورت 25 صفحه است جمعاً پنجاه، شصت صفحه مطلبی این دو بزرگوار ارائه کردند ولی مستحضرید که تفکّر اینها تفکّر اهل سنّت است که آن تفکّر عقلی آمیخته ی با برکت اهل بیت را ندارد این گوشهای از اطلاعات است.
یکی از مطالبی که در تفسیر آلوسی آمده این است که آیا ارواح با یکدیگر ملاقات دارند یا ندارند؟ البته این در بحثهای روایی ما هم هست آیا بعدالموت با هم ملاقات دارند یا نه؟ آیا در خواب و در مَنام با یکدیگر ملاقات دارند یا نه؟ آنها که خواب را آشفته میپندارند و فقط تخیّلات است آنها بحثی ندارند اما کسانی که برای رؤیای صادقه فضیلتی قائلاند اینها در این زمینه بحث کردند که آیا ارواح در عالم خواب با هم ارتباطی دارند یا ندارند بخشی از قصّهها و داستانهای جالب را همین آلوسی در تفسیرش نقل میکند کسی بعد از خواب خوابنما کرده که من بدهکار بودم فلان جا مال هست بگیرید بدهید از این قصهها را هم نقل کرده است که کم و بیش قابل اعتماد هست البته سند عقلی نخواهد بود.
مطلب دیگری که ایشان نقل کردند این است که آیا یک روح میتواند در دو بدن تعلّق بگیرد یا نه؟ و آنچه را که حُکما گفتند اگر یک روح دارای دو بدن باشد هر چه را این فهمید او باید بفهمد «و التالی باطل فالمقدّم مثله» این برهان را آلوسی نقض میکند میگوید اگر یکی در شرق عالم بود، دیگری در غرب عالم بود از یکدیگر باخبر نبودند هر چه را او میداند بله این هم میداند منتها اینها نمیدانند که ما یک روحیم در دو بدن نمیدانند تعلّق یک روح به دو بدن چه میشود آیا این مستحیل است یا نه؟ اگر قائل شدیم به جسمانیةالحدوث و روحانیةالبقاء آنگاه خوب میشود فتوا داد که چنین کاری محال است چه اینکه تناسخ ارواح هم محال است یک روح بعد از بدن تعلّق بگیرد به بدن دیگر چون مستحضرید در جریان معاد ادلهای که برای ضرورت معاد اقامه شده است این است که خدا حکیم است، خدا عادل هست و ظلمهای فراوانی در عالم اتفاق میافتد و ظالمها به کیفرشان نمیرسند مظلومها پاداش نمیبینند عالَمی باید باشد که به مظلومها و به وارستهها پاداش بدهند، به ظالمان کیفر بدهند اگر هر دو از بین بروند معنایش این است که متّقی و طاغی یکساناند «أَفَنَجْعَلُ الْمُسْلِمِینَ کَالْمُجْرِمِینَ»(1)اینچنین نیست چون اگر هر دو معدوم بشوند «سَوَاءً مَحْیَاهُمْ وَمَمَاتُهُمْ سَاءَ مَا یَحْکُمُونَ»(2)اینگونه از آیات ثابت میکند که جزا هست، کیفر هست یقیناً چه اینکه برهانی که حدّ وسط او حکمت است یک، برهانی که حدّ وسط او عدلِ الهی است دو، خدا حکیم است حکیم پاداش میدهد، خدا عادل است عادل جزا میدهد این براهین همهشان حقّاند اینها ثابت میکنند که نشئهای هست، پاداش هست، کیفر هست و مانند آن. تناسخیها همه ی این حرفها را قبول دارند خدا هست، حکیم هست، عادل هست، پاداش هست، کیفر هست اما همین روح دوباره برمیگردد به بدن کیفر میبیند تا ما استحاله ی تناسخ را ثابت نکنیم کمبود آن ادلّه تأمین نمیشود مگر تناسخی حکمت را قائل نیست، عدل را قائل نیست، جزا را قائل نیست. کیفر را قائل نیست همه اینها را قائل است منتها میگوید وقتی که این تبهکار مُرد روحش تعلّق میگیرد به بدن دیگری این مدّتها در عذاب الیم هست یا فقر است یا فلاکت است یا مرض است یا زندان است یا تبعید هست یا زنجیر هست تا اینکه تطهیر بشود بعضیها نمیدانند که چرا مرتّب همه ی حوادث تلخ علیه اینهاست اینها روحشان قبلاً بود و آسیب دید این سخن بیّنالغی را حکمت باید باطل کند در حکمت متعالیه ثابت شد به برهان که روح میوه ی بدن است هر درختی میوه ی خاصّ خودش را دارد نمیشود میوه ی درخت قبلی را که درخت قبلی پوسیده شد و از بین رفت آن میوه را بیاورند به این شاخه بچسبانند بشود میوه ی این روح آن است که از خود بدن نشأت بگیرد فرمود: «ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقاً آخَرَ»(3)اگر روح میوه ی تَن است و اگر آن باغبانی که «وَاللَّهُ أَنبَتَکُم مِنَ الْأَرْضِ نَبَاتاً»(4)طرزی این گیاهان بدنی را میرویاند که میوه میدهد دیگر میوه ی دیگری که به این شاخه وصل نمیشود که. حکمت متعالیه مانند سایر حِکَم منتها بطریقٍ اُولی? استحاله ی تناسخ را ثابت میکند آنگاه ادله ی نقلی که استحاله ی تناسخ و بطلان تناسخ را ثابت میکند میشود مؤیّد این دلیل عقلی وقتی تناسخ باطل شد معلوم میشود که دنیا دار جزا نیست، جزا مربوط به معاد است.
پرسش:...
پاسخ: قالب مثالی در برزخ است دیگر همین که انسان در عالَم رؤیا میبیند این روایت را چندین بار در همینجا نقل کردیم و شما هم حضور داشتید مرحوم کلینی(رضوان الله تعالی) در همان جلد هشتم کافی این روایت را نقل میکند مرحوم فیض(رضوان الله علیه) یک روایت دیگری همراه این روایت در وافی نقل میکند که این کافی را آوردیم جلد هشت کافی را آوردیم روایت را از روی کتاب خواندیم این روایت این است که حضرت فرمود بشر اوّلی میخوابید ولی خواب نمیدید یعنی رؤیا نداشت انبیا آنها را دعوت میکردند به توحید و معاد و احکام فقهی و عبادی آنها نمیپذیرفتند انبیا که بشیر و نذیر بودند میگفتند اگر بپذیرید بعد از مرگ در روح و ریحانید، نپذیرید در «حفرة من حُفَر النیران» هستید انکار اینها بیشتر میشد میگفتند که این کسی که مُرد که برنمیگردد و نمیپذیرفتند تا اینکه ذات اقدس الهی رؤیا را نصیب بشر کرد اینها وقتی میخوابیدند در عالَم رؤیا چیزهایی را میدیدند متوجّه نبودند که اینها چه چیزی است بعد به انبیایشان میگفتند اینها چه چیزی است که ما در عالم خواب میبینیم؟ آنها میفرمودند اینهایی که شما میبینید نمونه ی آن حرفهایی است که ما میزنیم ما که میگوییم بعد از مرگ خبری هست از این خبرهاست شما توقّع نداشته باشید که مُردههایتان، امواتتان از قبرستان در بیایند در کوچه و پَس کوچه آسیب ببینند یک عالَم دیگری است نمونهاش همین است این برای عالم مثال است تا در عالم قیامت ذات اقدس الهی دوباره آن ابدان را زنده کند ولی این عالم مثال مربوط به آن است.
به هر تقدیر وجود مبارک حضرت آنها را فرمود این انبیا از همین راه است، خب ما تا تناسخ را بیّنالغی نکنیم هر دلیلی اقامه کنیم که عدل هست، حکمت هست، جزا هست، پاداش هست تناسخی هم قبول دارند باید از راه دیگری این هم جزء مطالبی است که از آیات قرآن گرفتند که دنیا نمیتواند عالم جزا باشد دنیا عالم مسئولیت و تکلیف است یک عالم دیگری است بنابراین ما یک سلسله کلام داریم، حکمت داریم، فقه داریم، اصول داریم هر کدام از اینها یکی از این جوامعالکلم را گرفتند و علم خودشان را تأمین کردند علوم قرآنی هم همینطور است و تفسیر موضوعی هم همینطور است منتها حالا تفسیر ترتیبی به مقداری که سهم تفسیر ترتیبی در بین این علوم مانده است باید بحث بشود وگرنه تفسیر موضوعی جایگاه خاصّ خودش را دارد، علوم قرآنی جایگاه خاصّ خودشان را دارد همه ی اینها هم از قرآن گرفته شده فقه و اصول و حکمت و کلام هم جایگاه خاصّ خودشان را دارند چون هر کدام یک آیه را گرفتند درباره ی او بحث کردند و عقل و روایت هم برای کشف پیام این قرآن سودمندند اینها حرفی برای گفتن ندارند مثل اینکه چراغ، چراغ هیچ حرفی ندارد عقل مصباح الشریعه است نه مفتاح الشریعه یا میزان الشریعه ـ معاذ الله ـ عقل مصباح الشریعه است چراغ که هیچ حرفی از خود ندارد فقط نشان میدهد کجا راه است کجا چاه، کجا امر است کجا نهی، کجا دستور است کجا پرهیز و مانند آن.
پرسش:...
پاسخ: خب بله این هم یکی از آن بحثهایی است که در علوم قرآنی باید مطرح بشود به عنوان تمثّل شیطان گاهی متمثّل میشود گاهی خود شخص واقعاً شیطان میشود آن روایت نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) که در خطبه ی چهار نهجالبلاغه است فرمود بعضیها طرزی میشوند که شیطان در درون آنها نفوذ میکند وقتی وارد قلبشان شد آشیانه درست میکند بعد از اینکه لانه درست کرد تخمگذاری میکند بعد جوجه درمیآورد «فَبَاضَ وَ فَرَّخَ فِی صُدُورِهِمْ وَ دَبَّ وَ دَرَجَ» و فضای قلب او را شیطان میگیرد آن وقت «فَنَظَرَ بِأَعْیُنِهِمْ وَ نَطَقَ بِأَلْسِنَتِهِمْ»(1)که بحثش هم در همین بحث تفسیری یک روز گذشت آنها واقعاً میشوند شیطان چه اینکه عدهای هم واقعاً میشوند فرشته با حفظ انسانیّت چون در طول هماند.
1) (15) . نهجالبلاغه، خطبه ی 7.
پرسش:...
پاسخ: خب، بله این میشود تناسخ و مستحیل دیگر چون روح آن است که محصول بدن باشد مثل اینکه ما بگوییم این سیب را از این درخت بچینند بچسبانند به آن درخت دیگر میوه ی آن درخت نمیشود روح میوه ی بدن است فرمود: «ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقاً آخَرَ»(1)نه «أعطیناه شیئاً آخر» نه اینکه ما به این بدن چیز دیگر دادیم تا احتمال تناسخ مطرح بشود.
پرسش:...
پاسخ: نه، همان را چیز دیگر کردیم یک وقت است که میفرماید: «ثم أعطناه خلقاً آخر»، «شیئاً آخر» ممکن است کسی احتمال تناسخ بدهد اما وقتی فرمود: «ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقاً آخَرَ» یعنی ما همان را چیز دیگر کردیم مثل اینکه درخت را الآن این هسته ی گردو، حبّه ی گردو این خب یک جرم کوتاهی است که آن شاخهها و ساقهها را در خود بالقوّه دارد یک مقدار که آب به آن برسد، هوا به آن برسد، خاک به آن برسد، نور به آن برسد و مانند آن همین را ذات اقدس الهی شکوفا میکند چیز دیگر میکند.
پرسش:...
پاسخ: بله، این هم مفسّر آن «نَفَخْتُ» میتواند باشد چون فرمود همان را ما چیز دیگر کردیم این «نَفَخْتُ فِیهِ»(2)که نمیگوید که من روح دیگری را به او دادم که، از روح خودم به او دادم این هم برای بطلان تناسخ کافی است لکن آیه ی سوره ی مبارکه ی «مؤمنون» که انشاءالله در پیش داریم او به صورت شفّافتر بیان میکند که ما همین را به صورت چیز دیگر در آوردیم امام رازی میگوید که تعجّب در این است که این همه معارف قرآنی از یک سو، این همه معارف روایی از سوی دیگر از محضر و منظر پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) گذشت معذلک برخیها میگویند که «توفّی رسول الله(صلّی الله علیه و آله و سلّم) و هو لا یعلم الروح» پیامبر مُرد ـ معاذ الله ـ نمیدانست حقیقت روح چیست؟ ایشان میگوید «هذا مِن العجائب» سرّ اینگونه تنزّلها قبلاً هم به عرضتان رسید برای اینکه سقیفه را توجیه کنند تا افرادی به جای او بنشینند آنکه میگوید «لو لا علیٌّ لهلک عمر»(3)چندبار میگوید، بگویند که چنین آدمی هم میتواند جای او بنشیند برای اینکه او هم خیلی چیزها را نمیدانست ـ معاذ الله ـ به هر تقدیر فخررازی میگوید «هذا مِن العجائب» حالا انشاءاللهالرحمان آیات قرآن اگر کسی خواست تفسیر موضوعی بحث کند راه دیگر دارد و اگر خواست بحث فلسفی و کلامی کند هم راه دیگر دارد این مقداری که گذشت انشاءالله این برای بحث تفسیری کافی است.
پرسش:...جسمانیةالحدوث اگر مناسب بود
پاسخ: حالا انشاءاللهالرحمان وقتی به آیه سوره ی مبارکه ی «مؤمنون» رسیدیم که ظاهر روشن و صریح آیه این است که ما همین را چیز دیگر کردیم فرمود این نطفه بود، «جعلناه علقة»، بعد «جعلناه مضغة» بعد «جعلناه جَنین» بعد «فَکَسَوْنَا الْعِظَامَ لَحْماً ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقاً»(1)او را چیز دیگر کردیم نه اینکه از جای دیگر او را به این چسباندیم مثل اینکه میوه ی درخت بعدی را چسباندیم به این، اینکه روح این نمیتواند باشد.
پرسش: یعنی برای تناسخ جوابی ندارد
پاسخ: چرا، ادله ی تناسخ که مستحیل است آن تناسخ ملکوتی را همه ی حکما گفتند که «ما من ملّةٍ الاّ و للتناسخ فیها قدمٌ راسخ» هیچ ملّتی نیست مگر اینکه تناسخ را امضا کرده است منتها تناسخ ملکوتی نه مُلکی، تناسخ ملکوتی این است که روح یکی، بدن یکی، تحوّل و تطوّر دوتا همین شخص با حفظ وحدت روح و هویّت میشود حیوان این میشود تناسخ ملکوتی اینکه در ذیل آیه «وَفُتِحَتِ السَّماءُ فَکَانَتْ أَبْوَاباً»(2)آمده که عدهای به صورتهای گوناگون در میآیند بعضی به صورت مورند، بعضی به صورت خنزیرند، بعضی به صورت کذا و کذا این تناسخ ملکوتی است یعنی همین شخص با همین بدن و هویّت میشود مور نه اینکه روحِ مور به بدن او تعلّق بگیرد یا روح او به بدن مور تعلّق بگیرد تناسخ مُلکی که محال است آن است که روح از این بدن مفارقت کند بشود روحِ بدن دیگر این میشود تناسخ مُلکی که محال است اما تناسخ ملکوتی که ظهور باطن هست این شخص طمّاع مورصفت بود همین شخص برابر صفت مور بودنش در قیامت محشور میشود این «انسانٌ و نَملةٌ» که میفهمد مور شده است وگرنه مور بشود که عذاب نیست مورِ در عرض انسان. به هر تقدیر اگر این آیه و سایر آیات میتواند مطالب فراوانی را ارائه کند سخن فخررازی درست است که گفت «هذا مِن العجائب» که بگویند ـ معاذ الله ـ پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) نمیدانست که این روح مثلاً مجرّد است یا مادّی است و امثال ذلک.
حالا آنچه که در پیش داریم به خواست خدا مطلبی است باز مربوط به وحی قرآنی. یک سؤال این بود که اینهایی که در برزخاند وقتی وارد صحنه ی قیامت شدند میگویند «لَبِثْتُ یَوْماً أَوْ بَعْضَ یَوْمٍ»(1)حالا آنهایی که به آنها خوش گذشته است اینها میتوانند بگویند ما مدّت کمی ماندیم اما آنهایی که در عذاب بودند چگونه میتوانند بگویند ما در مدّت کمی بودیم برای اینکه عذاب با سختی همراه است آنهایی که در «حفرة من حُفَرِ النیران» است او باید کاملاً صحنه را درک کند حالا انشاءالله وقتی به سوره ی مبارکه ی «مؤمنون» رسیدیم آیه 112 به بعد این است «قَالَ کَمْ لَبِثْتُمْ فِی الْأَرْضِ عَدَدَ سِنِینَ * قَالُوا لَبِثْنَا یَوْماً أَوْ بَعْضَ یَوْمٍ فَسْأَلِ الْعَادِّینَ» با اینکه آن سائل جواب را در دهن اینها گذاشت اینها باز متوجّه نشدند سائل سؤال میکند چند سال ماندید «کَمْ لَبِثْتُمْ فِی الْأَرْضِ عَدَدَ سِنِینَ» اینها میگویند ما نه، یک روز یا نصف روز ماندیم حالا این ناظر به آن است که اینها تقریباً بین خواب و بیداریاند لذا قرآن از آنها به رُقود یاد میکند نظیر اصحاب کهف اینها که وقتی بیدار شدند در صحنه ی برزخ وارد صحنه ی قیامت میشوند میگویند «مَنْ بَعَثَنَا مِن مَّرْقَدِنَا»(2)این رختخواب را میگویند مرقد آدم میخوابد دیگر رقود یعنی خواب «وَتَحْسَبُهُمْ أَیْقَاظاً وَهُمْ رُقُودٌ»(3)تو خیال میکنی اینها بیدارند ولی اینها خواباند مرقد یعنی خوابگاه «مَنْ بَعَثَنَا مِن مَّرْقَدِنَا» برزخ به منزله ی یک خواب است بیداریِ محض ابد در قیامت است آدم میلیونها سال بیدار است هیچ خوابی هم ندارد نه تنها مرگ ندارد خواب هم ندارد آن عالَمی که بیداریِ محض است و آن عالَمی که هیچ خواب نیست و آن عالَمی که ابد هست نیمخوابها وقتی وارد آن صحنه میشوند گرچه سالیان متمادی در برزخ در این حالت بودند وقتی وارد آن صحنه میشوند این را نسبت به آن صحنه کم میبینند میگویند یک روز یا نصف روز لکن آن مُجیب حقیقی در جواب میگوید که «قَالَ إِن لَبِثْتُمْ إِلَّا قَلِیلاً»(4)شما مدّت کمی آنجا ماندید این کم نسبت به ابد است وقتی آدم وارد صحنه ی قیامت میشود میبیند که یک عالَم ابدی در پیش دارد، خب این هم برای آن مطلب.
اما اینکه فرق بین نفس و روح چیست؟ البته اینها مترادف نیستند حالتهای گوناگونی که برای نفس پیش میآید اصطلاحات خاصّ خودش را دارد ولی بعضیها خواستند بگویند آنطوری که ظاهراً آلوسی نقل کرده که اگر روح همین نفس ترقّی بکند، سیقلی پیدا کند شفّاف بشود بالذّکر و الفکر و الشکر میشود روح حالا دیگر اصطلاحی است که ایشان نقل کردند خیلی هم ما در این زمینه بحثی نمیکنیم که آیا این سخن باطل است یا نه. یکی از حرفهای دیگری که آلوسی دارد این است که آیا روح میمیرد یا نه؟ اینها گفتند روح همان نفس است و چون در قرآن آمده «کُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ»(1)پس روح میمیرد غافل از اینکه این آیه میگوید هر نفس ذائقه ی موت است مرگ را میمیراند نه بمیرد این از معارف بَرین قرآن کریم است انسان است که مرگ را میمیراند نه مرگ انسان را بمیراند آیه که نفرمود «کلّ نفسٍ یذوقه الموت» فرمود: «کُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ» هر ذائقی مَذوق را هضم میکند نه به عکس اگر کسی یک قدح آب یا شربت یا چای را نوشید آن ذائق این مذوق را هضم میکند در خویشتنِ خویش فرو میبرد نه خود تسلیم او بشود ما مرگ را میمیرانیم و دیگر مرگی نیست و برای ابد زندهایم ما این تحوّل و دگرگونی و امثال ذلک را هضم میکنیم و برای ابد میمانیم و هیچ حادثهای به سراغ ما نخواهد آمد شما این تحوّل را میچشید از این صحنه متحوّل میشوید میروید جای دیگر مواظب باشید که نمیپوسید از پوست به در میآیید، خب آدم وقتی قرآن بگوید شما با مُردن نمیپوسید و از پوست به در میآیید شما این تحوّل را هضم میکنید نه خودتان هضم میشوید این از برترین معارف است آنها که خیال میکردند مرگ افیون است بعد میفرمایند نه خیر، به یاد مرگ بودن باعث پویایی است برای اینکه وقتی انسان مُرد اوّلین چیزی که سؤال میکنند میگویند چه کار کردی برای مردم، چه کار کردی برای خودت هیچ قدمی از قدم انسان برنمیدارد مگر اینکه میگویند چه چیزی آوردی، خب آنکه بیکار است و میگویند من بازنشستهام و تسبیح دست میگیرد و میرود مسجد او مرگ را فراموش کرده اصلاً نمیداند «الموت ما هو» چون مرگ به معنای تحوّل است و ما مرگ را میمیرانیم و اوّلین چیزی که از ما سؤال میکنند میگویند چه چیزی آوردی بنابراین بازنشستگی دیگر در اسلام معنا ندارد انسان در هر رشتهای اگر اهل علم است تا زنده است با قلم و علم کار داشته باشد حالا در جوانی هشت ساعت، در سالمندی دو ساعت، یک ساعت با فکر و ذکر این کار را ادامه بدهد مگر کسی میتواند بگوید من حالا پیرمردم بازنشستم این جناب آلوسی و امثال آلوسی گفت «از شافعی نپرسید امثال این مسائل» این حرفهایی نیست که آنها متوجه بشوند اینها خیال کردند انسان میمیرد مثل یک آدم عادی وقتی که شما در این مجالس مرگ، مجالس ختم میبینید کسی که یک مختصر اطلاعی دارد وقتی میخواهد سخنرانی کند یا موعظه کند میگوید «کُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ»(2)هر کسی بالأخره نابود میشود در حالی که آیه میگوید هر کسی مرگ را نابود میکند نه هر کسی نابود بشود از ابدیّت ما خبر داد این آلوسی هم فکر کرده که انسان با مُردن نابود میشود، خب.
پرسش:...آیات دیگر میگوید «ذُقْ إِنَّکَ أَنتَ الْعَزِیزُ الْکَرِیمُ»(1).
پاسخ: آنجا هم همینطور است اگر عذاب قیامت انسان را از پا در بیاورد که اینها راحت میشوند اینها این را باید هضم بکنند در خودشان اینها تمنّا میکنند تمنّی آنها از فرشته ی جهنم(سلام الله علیه) این است که بگویند «یَا مَالِکُ لِیَقْضِ عَلَیْنَا رَبُّکَ» از خدایت بخواه که جانِ ما را بگیرد ما هر روز باید این غذای تلخ را بخوریم.
پرسش:...تمام شدن نیست عذابش تمام نمیشود این با مرگ تمام میشود یا با عذاب تمام میشود.
پاسخ: نه، از ذُق از مذوق را باید دید نه کلمه ی ذُقْ باعث تمام شدن است.
پرسش: مفهومش آنجا عذاب، اینجا موت است.
پاسخ: آنجا این عذاب است این هر روز به او میگویند، هر روز به او میگویند که «ذُقْ إِنَّکَ أَنتَ الْعَزِیزُ الْکَرِیمُ» این را چشیدی.
پرسش: معامله ی ذائق و مذوق از بین بردن باشد هر روز هم که بدهد باز از بین میبرد.
پاسخ: از بین میبرد، هضم میکند یک عذاب جدید است «کُلَّمَا نَضِجَتْ جُلُودُهُم بَدَّلْنَاهُمْ جُلُوداً غَیْرَهَا»(2)هر روز عذاب جدید است آن قدح تلخ را میخورد و میسوزد دوباره تلخ، دوباره تلخ، دوباره تلخ هر ذائقی مذوق را از پا در میآورد این عذاب تمام شد اما «کُلَّمَا نَضِجَتْ جُلُودُهُم بَدَّلْنَاهُمْ جُلُوداً غَیْرَهَا لِیَذُوقُوا الْعَذَابَ» «لِیَذُوقُوا» را برای همان جمله مفید استمرار ذکر کردند.
پرسش:...
پاسخ: یک عدّه خیلی با آنها کار ندارند مرحوم مفید(رضوان الله علیه) برابر این در برزخ فتوا داده است که افراد دو قِسماند یک عده با آنها کار دارند مثل کافرِ محض و مؤمن محض یک عده «یلهی عنهم»، «یلهی عنهم» نه یعنی اصلاً کاری با آنها ندارند آن کار رسمی و کار شدید را با آنها ندارند، خب.
حالا برسیم به آیهای که امروز تلاوت شده است فرمود قبل از جریان روح سخن از قرآن بود که فرمود: «وَنُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ مَا هُوَ شِفَاءٌ وَرَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِینَ»(1)بعدش هم که «قُل لَّئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنسُ وَالْجِنُّ عَلَی أَن یَأْتُوا بِمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ لاَ یَأْتُونَ»(2)است که مربوط به قرآن است دوباره فرمود یعنی آیه ی 86: «وَلَئِن شِئْنَا لَنَذْهَبَنَّ بِالَّذِی أَوْحَیْنَا إِلَیْکَ» که این هم مربوط به قرآن است برخیها خواستند بگویند چون آیات قبل مربوط به قرآن است و این «لَئِن شِئْنَا» و آیه بعد راجع به قرآن است این روحی که «یَسْأَلُونَکَ عَنْ الرُّوحِ» گفتند روح وحی قرآنی است که این یکی از اقوال چهارگانهای بود که در مسئله قبلی اشاره شد. حالا در اینجا ذات اقدس الهی با «لام» قسم میفرمایند: «وَلَئِن شِئْنَا لَنَذْهَبَنَّ بِالَّذِی أَوْحَیْنَا إِلَیْکَ» این هشداری است به وجود مبارک پیامبر قبلاً فرمود آیه 73 به بعد که قبلاً بحثش گذشت این بود «وَإِن کَادُوا لَیَفْتِنُونَکَ عَنِ الَّذِی أَوْحَیْنَا إِلَیْکَ» پیامبر مواظب باش اینها گذشته از دسیسههای نظامی، دسیسههای اقتصادی و محاصره ی اقتصادی و در شعب ابیطالب گرفتارتان کردند گذشته از آنها یک دسیسه ی فرهنگی هم دارند پشت سر هم تو را در فشار قرار میدهند یا تهدید یا تطمیع که از تو فتوایی بگیرند بالأخره تو بگویی ـ معاذ الله ـ خدا چنین گفته، تو بگویی قرآن چنین است، تو بگویی وحی اینچنین آمده چیزی از تو بگیرند ـ معاذ الله ـ اگر این کار را کردی «لَأَذَقْنَاکَ ضِعْفَ الْحَیَاةِ وَضِعْفَ الْمَمَاتِ»(3)آن وقت آن تلخرفتاری بود که بحثش قبلاً گذشت. الآن هم اینجا دارد که «وَلَئِن شِئْنَا لَنَذْهَبَنَّ بِالَّذِی أَوْحَیْنَا إِلَیْکَ» ما این وحی قرآنی که برای تو فرستادیم برابر آنچه که در پایان سوره ی مبارکه ی «شوریٰ» آیه ی 52 آمده است «وَکَذلِکَ أَوْحَیْنَا إِلَیْکَ رُوحاً مِنْ أَمْرِنَا» که درباره ی قرآن است فرمود اگر ما بخواهیم این روحِ قرآنی، وحی قرآنی، علوم قرآنی را از تو میگیریم خدای ناکرده اگر گرفتار توطئه اینها بشوی اینها پشت سر هم میخواهند از تو چیزی بگیرند تو آنچه را شنیدی بگو «وَلَئِن شِئْنَا لَنَذْهَبَنَّ بِالَّذِی أَوْحَیْنَا إِلَیْکَ» بعد از تو هم کاری ساخته نیست تو چه کار میتوانی بکنی؟ ما دادیم ما هم از تو میگیریم و تو نه خودت میتوانی دفاع کنی نه وکیل مدافع داری «ثُمَّ لاَ تَجِدُ لَکَ بِهِ عَلَیْنَا وَکِیلاً» وکیل مدافعی نداری ما دادیم، میگیریم این هشداری است نسبت به حوزهها و جوامع انسانی و اسلامی که اگر خدای ناکرده نسبت به قرآن کریم بیمِهر بودید ما این علوم قرآنی و معارف قرآنی را از شما میگیریم وقتی گرفتیم از شما کاری ساخته نیست حالا اذان میگویند دیگر بیش از این وقت نیست.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
«وَلَئِن شِئْنَا لَنَذْهَبَنَّ بِالَّذِی أَوْحَیْنَا إِلَیْکَ ثُمَّ لاَ تَجِدُ لَکَ بِهِ عَلَیْنَا وَکِیلاً (86) إِلَّا رَحْمَةً مِن رَّبِّکَ إِنَّ فَضْلَهُ کَانَ عَلَیْکَ کَبِیراً (87) قُل لَّئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنسُ وَالْجِنُّ عَلَی أَن یَأْتُوا بِمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ لاَ یَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَلَوْ کَانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِیراً (88)»
عناصر محوری سوره ی مبارکه ی «اسراء» که در مکّه نازل شد اصول دین است یعنی توحید، نبوّت، معاد و در بخش نبوّت جریان قرآن، معجزه بودن قرآن هم کاملاً مطرح است. آیاتی که مربوط به قرآن بود قبلاً بیان کرد که «وَنُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ مَا هُوَ شِفَاءٌ»(1)و الآن هم باز درباره ی قرآن مطرح است لذا برخی احتمال دادند روحی که مورد سؤال است همان روحِ قرآنی باشد که «کَذلِکَ أَوْحَیْنَا إِلَیْکَ رُوحاً مِنْ أَمْرِنَا»(2)که قبلاً بحثش گذشت ولی چون در همین سوره ی مبارکه ی «اسراء» آیه ی 73 و 74 و 75 توطئه ی مشرکین را ذکر میکند خطر توجّه به این توطئه را هم بیان میکند.
توطئه مشرکان این بود که آنها که از راه تحریم اقتصادی با شعب ابیطالب موفّق نشدند با جریان مبارزات سیاسی و نظامی موفّق نشدند با تبعید بعضیها و شکنجه ی عدهای موفق نشدند خواستند با توطئه فرهنگی از وجود مبارک حضرت پیامی، فتوایی، نظریهای بگیرند که با شرک سازگار باشد، با سنّت جاهلی سازگار باشد که آیات 73 به بعد در این زمینه بود «وَإِن کَادُوا لَیَفْتِنُونَکَ عَنِ الَّذِی أَوْحَیْنَا إِلَیْکَ لِتَفْتَرِیَ عَلَیْنَا غَیْرَهُ» بعد از اینکه مسائل میانی را بیان فرمودند دوباره هشدار میدهند میگویند اگر آن توطئههای بیگانه در شما اثر کرد ما این لطف الهی را که قرآن و وحی و علوم وحیانی است از شما میگیریم این هم سوگند یاد کرد که این «لام» جواب قَسم است سوگند یاد میکند که اگر خواستیم از شما میگیریم این گرفتنها گاهی عادی است، گاهی کیفر است در جریان مرگ و حیات جامعه به طور عادی خب خدای سبحان بعد از مدّتی سالمندان را از بین میبرد نوسالان را میآورد که «یذهب بقوم یأتی بقوم آخر» اما اگر یک وقت ملّتی بیراهه رفت خدا تهدیدشان میکند میفرماید: «إِن یَشَأْ یُذْهِبْکُمْ وَیَسْتَخْلِفْ مِنْ بَعْدِکُم مَا یَشَاءُ کَمَا أَنْشَأَکُم مِن ذُرِّیَّةِ قَوْمٍ آخَرِینَ» این مقام تهدید است این اهلاک است وگرنه سنّت الهی بر این است که خب در هر عصر و مصری بالأخره سالمندان میگذرند نوسالان میآیند این «یذهب بقوم یأتی بقوم آخر» اما اگر خواست کسی را هلاک بکند به صورت تهدید میفرماید اگر خدا بخواهد «إِن یَشَأْ یُذْهِبْکُمْ وَیَسْتَخْلِفْ مِنْ بَعْدِکُم مَا یَشَاءُ کَمَا أَنْشَأَکُم مِن ذُرِّیَّةِ قَوْمٍ آخَرِینَ»(3)یا در حکومتها و افرادی را که به قدرت رسیدند میفرماید اگر شما این امانت الهی را رعایت نکنید «إِن تَتَوَلَّوْا یَسْتَبْدِلْ قَوْماً غَیْرَکُمْ ثُمَّ لاَ یَکُونُوا أَمْثَالَکُم»(4)شما را میبرد یک عده ی دیگر میآورد که آنها دیگر مثل شما نیستند، خب اینها تهدید است. در جریان علوم هم همینطور است حالا شخص پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) که معصوم از خطا و خطیئه است این اُسوه ی ماست ذات اقدس الهی به آن حضرت میفرماید تا دیگران متنبّه بشوند در حقیقت به دیگران میفرماید اگر شما گرفتار توطئه فرهنگی دیگران شدید برابر مِیل دیگران قرآن را تفسیر کردید، فقه را تفسیر کردید، روایات را تفسیر کردید به میل آنها فتوا دادید ممکن است از شما بگیریم ما «وَلَئِن شِئْنَا لَنَذْهَبَنَّ بِالَّذِی أَوْحَیْنَا إِلَیْکَ ثُمَّ لاَ تَجِدُ لَکَ بِهِ عَلَیْنَا وَکِیلاً» هیچ کس هم وکیل مدافع نیست که این نعمت از بین رفته را دوباره برگرداند مگر «إِلَّا رَحْمَةً مِن رَّبِّکَ» مگر همان رحمت ابتدایی که به شما عنایت کرده است همان به داد شما برسد دوباره به شما برگرداند وگرنه هیچ قدرتی توان آن را ندارد که نعمت از دست رفته را بگیرد مستحضرید که مسئله نسیان از اموری نیست که در اختیار انسان باشد هر چه انسان تحفّظ بکند مبادیاش را در ذهن داشته باشد باز بالأخره قدرت اینکه انسان بتواند صحنه ی قلب را مهار کند ندارد یعنی ممکن است علم پیشرفت بکند طوری که انسان دروازه ی کشور خود را ببندد چه اینکه الآن اینطور است الآن میتوانند طوری آسمان ایران را اداره کنند که هیچ هواپیمایی بدون اجازه ی اینها پرواز نکند این قدرت هست و برای بشر این قدرت هست که کمربند زمین را مهار کند، مدار زمین را مهار کند، جاذبه ی زمین را مهار کند که چیزی بدون اجازه از مدار جاذبه خارج نشود و چیزی بدون اجازه هم وارد نشود اینها ممکن است و باز در اثر سعه ی علم ممکن است درباره ی کُرات دیگر هم چنین قدرتی بشر پیدا کند که کُره ی مریخ را ببندد بدون اجازه ی آن دستگاه کسی نتواند وارد بشود یا خارج بشود اینها همه ممکن است اما جریان دل اینچنین نیست انسان بتواند جلوی خاطرات را بگیرد چیزی که نمیخواهد در دلش خطور نکند چیزی که میخواهد از دلش رخت برنبندد این مقدورش نیست که جلوی فراموشی را بگیرد، سهو و نسیان را بگیرد یک وقت نشسته دفعتاً میبیند مطلبی در ذهنش خطور کرده خاطره ی تلخ را جلوگیری کند که اصلاً به یادش نیاید مقدورش نیست، خاطره ی شیرین را همیشه حفظ بکند که از یادش نرود مقدورش نیست. مرحوم مجلسی(رضوان الله علیه) در کتاب شریف بحار نقل کرده است که گاهی انسان یکجا نشسته است گناهی که بیست سال قبل انجام داده دفعتاً به ذهن و میآید این یک نعمت الهی است که خدا به یادش میآورد یادت هست که بیست سال قبل فلان گناه را کردی الآن تدارک کن به توبه انسان نمیداند که چه کسی به یادش آورده، چرا به یادش آمده اینکه نمیداند که.
غرض آن است که صحنه ی دل را کسی نمیتواند مهار کند که چیزی نرود مگر به اذن آدم، چیزی نیاید مگر به اذن آدم این مثل کمربند زمین نیست، مثل کمربند کرات دیگر نیست این فقط به دست مقلّبالقلوب است فرمود این کار را ما میکنیم گاهی خیلی از خاطرات شیرین شما از یادتان میرود و دست شما نیست ما اگر بخواهیم به شما حافظه میدهیم حافظه ی بعضیها قوی میشود بعضیها نه، فاهمه ی بعضیها قوی میشود بعضیها نه، این دست کسی نیست ممکن است مبادی اوّلیه را آدم مقداری فراهم بکند مقداری زمینهها را، استعدادها را فراهم بکند اما اصلش را کنترل بکند مقدورش نیست فرمود ما در قلبت «نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِینُ * عَلَی قَلْبِکَ»(1)همینطور هم برمیداریم ما دادیم در قلبت گذاشتیم ما هم برمیداریم مواظب باش که برابر میل اینها قرآن را تفسیر نکنی و فتوا ندهی «وَلَئِن شِئْنَا لَنَذْهَبَنَّ» با این «نون» تأکید ثقیله «بِالَّذِی أَوْحَیْنَا إِلَیْکَ ثُمَّ لاَ تَجِدُ لَکَ بِهِ عَلَیْنَا وَکِیلاً» هیچ عاملی نمیتواند نعمتِ از دست رفته را برگرداند «إِلَّا رَحْمَةً مِن رَّبِّکَ» رحمت الهی همانطوری که ابتدائاً به شما علم را عطا کرده است انتهائاً هم ممکن است که این علم شما را حفظ بکند یا اگر فراموشتان شده دوباره برگرداند پس حدوث نعمت یک شکر دارد، دوام نعمت شکر دیگر دارد اگر کسی متنعّم است این دائماً باید شاکر باشد برای اینکه حفظ نعمت هم نعمتِ جدید است و شکر جدید میطلبد برای هر نعمت شکر است آنگاه فرمود: «وَلَئِن شِئْنَا لَنَذْهَبَنَّ بِالَّذِی أَوْحَیْنَا إِلَیْکَ ثُمَّ لاَ تَجِدُ لَکَ بِهِ عَلَیْنَا وَکِیلاً» که دفاع بکند این جریان «إِلَّا رَحْمَةً مِن رَّبِّکَ» که احتمال اینکه استثنا منقطع باشد هست یعنی مربوط به حدوث میشود آن وقت یعنی آن نعمت را به تو ندادیم مگر اینکه رحمت الهی نصیب تو شده است اگر به گذشته بزنیم که محذوف است احتمال استثنای منقطع است و اگر به این اخیر بزنیم این از راهی هم میتواند استثنا متّصل باشد و اگر به وکیل بخورد میشود استثنای منقطع هیچ وکیل مدافعی نداری مگر رحمت، خب رحمت ما که وکیل مدافع تو نیست از طرف تو وکالت ندارد که رحمت ما یک فیض ابتدایی است این همان بیان نورانی امام سجاد(سلام الله علیه) است که در صحیفه آمده «مِنَّتُکَ ابْتِدَاءٌ» أو «نِعَمکَ ابتِدَاء»(2)خدایا هر نعمت و منّتی که تو دادی ابتدایی است مسبوق به استحقاق نیست که ما بگوییم قبلاً ما چنین کاری کردیم مستحقّ نعمت بودیم، خب اگر قبلاً یک کار خیری کردیم آن هم منّت و نعمت اوست این نعمت را مستند بکنیم به آن نعمت معنایش این است که تو دو نعمت به ما دادی مگر اوّلی برای خود ما بود پس «مِنَّتُکَ ابْتِدَاءٌ» یا «نِعَمُکَ ابتدِاء» «إِنَّ فَضْلَهُ کَانَ عَلَیْکَ کَبِیراً» این بزرگیِ فضل هم در ابتداست، هم در استدامه است آنگاه باز درباره ی عظمت قرآن به این صورت میفرمایند، خب.
چون فضای مکّه همان فضای معارضه و مبارزه با قرآن کریم بود «قُل لَّئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنسُ وَالْجِنُّ عَلَی أَن یَأْتُوا بِمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ لاَ یَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَلَوْ کَانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِیراً» در سوره ی مبارکه ی «هود» بخشی از آیات تحدّی گذشت چه اینکه در سوره ی مبارکه ی «بقره» هم گذشت ذات اقدس الهی اول به کتابی مثل قرآن تحدّی فرمود بعد به ده سوره، بعد به یک سوره. تحدّی معنایش این است که دعوت به معارض و مبارز بعد از یک ادّعا مجموعه ی این دو امر را میگویند تحدّی اگر کسی ادّعایی نداشته باشد ادّعای نبوّتی، رسالتی، امامتی، خلافتی نداشته باشد سخن از تحدّی نیست ادّعا داشته باشد دعوتی نداشته باشد سخن از تحدّی نیست چیزی باید بیاورد بگوید من این را آوردم من فلان سِمت را دارم از طرف خدا یک کار خدایی را هم باید نشان بدهد تا مردم بتوانند استدلال کنند بگویند آن یکی مؤیّد به این دوّمی است این دوّمی که از خداست پس آن هم که میگویی درست میگویی، اگر کسی ادّعایی دارد که من از طرف خدایم باید یک کار خدایی نشان بدهد کاری که از دیگران ساخته نیست معلوم است کار خداست تا این کار خدا برهان بشود بر او، چرا؟ برای اینکه، اینکه کار خداست یعنی ثابت شد که این ممکن نیست بشر بتواند مثل این انجام بدهد این یک، و خدا هم که حکیم است و مدبّر است، مدیر است، مصلحتدان است این دو، کارِ خود، پیام خود، نامه ی خود را به دست غیر فرستاده ی خود نمیدهد این سه، این براهین نشان میدهد که اگر کسی ادّعای نبوّت کرد و یک کار خدایی انجام داد یعنی کاری را که برای خداست خدا انجام داد و به او داد گفت این را ببر به مردم نشان بده خب این میشود برهان تام بر نبوّت او، چرا؟ برای اینکه این ادّعا میکند میگوید من از طرف خدا آمدم این ادّعا یک امر غیر عادی است عقل میگوید خدای سبحان بشر را آفریده الا ولابد باید بشر را هدایت کند قانون بشری به درد بشر نمیخورد قانون الهی مربّی و مدیر بشر است فقط باید قانون الهی باشد اصل ضرورت وحی این را عقل میفهمد اما اینکه این شخص پیامبر است این دلیل عقلی ندارد این با کمک معجزه و یا نصّ قبلی حل میشود چون جزئیات جایی نیست که عقل راه داشته باشد عقل میگوید «النبوّة ضروریة لا ریب فیها» اما زید نبیّ است یا عمرو نبیّ است این را که عقل نمیفهمد که، اگر معجزه آورد راه عقلی باز است، اگر نصّ پیامبر معصومِ قبلی بود آن پیامبر به صورت قاطع تنصیص کرد که فلان شخص پیامبر است این هم ثابت میشود یا نصّ معصوم نصّ قطعی نه ظاهری یا نصّ قطعی یا معجزه، خب حالا معجزه فرقش با علوم غریبه چیست این یک، سِحر است شعبده است جادوست طلسم است ریاضت است کهانت است، قیافت است این قیافهشناسی این آثارشناسی اینها همهشان جزء علوم غریبهاند فرق جوهری اعجاز با این علوم غریبه چیست اینها را علوم عقلی به عهده دارد این یک، چه تلازمی هست بین اینکه کسی معجزه بیاورد و دعوای او حق باشد این را کتابهای عقلی به عهده دارند دو، این یک فصل دیگر است چرا هر کس معجزه آورد ادّعای او مقبول است؟ اینها را کتابهای عقلی به عهده دارند اما آنچه که تفسیر به عهده دارد این است که قرآن معجزه است و معجزه رسول است و رسول ادّعای نبوّت کرده است پس رسول ادّعای او حق است. قرآن کریم گاهی به اصل کتاب، به مثل کتاب تحدّی میکند «فَلْیَأْتُوا بِحَدِیثٍ مِثْلِهِ»(1)یا در همین آیه «عَلَی أَن یَأْتُوا بِمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ» در آن بخشهای پایانی قرآن کریم دارد که «فَلْیَأْتُوا بِحَدِیثٍ مِثْلِهِ» اینجا هم دارد که «عَلَی أَن یَأْتُوا بِمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ» وقتی آوردن مثل قرآن مستحیل شد در سوره ی مبارکه ی «هود» آمده که «فَأْتُوا بِعَشْرِ سُوَرٍ مِثْلِهِ مُفْتَرَیَاتٍ»(2)شما ده سوره مثل این بیاورید گفتند وقتی تحدّی به ده سوره شد و آنها عاجز شدند فرمود: «فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِن مِثْلِهِ»(3)پس اول مثل قرآن، بعد ده سوره بعد یک سوره به یک آیه تحدّی نشده که اگر شما در نبوّت پیامبر شک دارید یک آیه مثل قرآن بیاورید یک آیه معجزه نیست یک سوره معجزه است چه اینکه ده سوره تحدّی شده چه اینکه کلّ قرآن تحدّی شده، خب.
اینکه فرمود بیاورید کاری را که بشر محال است بتواند انجام بدهد میشود کارِ الهی باید معقول باشد یعنی محال عقلی نباشد چون محال عقلی لا ذات است، ممتنع است شیء نیست و تحت قدرت قرار نمیگیرد مثل اینکه دو دوتا بشود پنجتا آنجا که به اجتماع نقیضین و امثال ذلک برمیگردد محال عقلی است فرق محال عقلی و محال عادی چیست این را هم علوم عقلی به عهده دارد که محال عقلی تحت اعجاز نیست محال عادی و عرفی تحت معجزه است و معجزه با علوم دیگر فرق دارد این دو فصل و هر که معجزه آورد ادّعای او حق است این فصل سوم. اجمالاً فرق معجزه با علوم دیگر این است که علوم دیگر فن است، حرفه است منتها اینها علوم قریبهاند که ما داریم با «قاف» مثل فقه و اصول و تفسیر و اینها، آنها علوم غریبه با «غین»اند وگرنه آنها موضوع دارند، محمول دارند، مسئله دارند، مبادی دارند، معلم دارند، شاگرد دارند، کتاب دارند منتها نافع نیست در جامعه هم مقبول نیست و مطرود است سِحر علم است، شعبده علم است، جادو علم است، ارتباط با ارواح علم است، ارتباط با جنها علم است، کِهانت علم است، قیافت علم است، این علوم خاصّی که جزء مکاسب محرّمه است آنها همهشان علوماند موضوع دارند، محمول دارند، مسئله دارند، مبادی دارند، معلم دارند، شاگرد دارند الآن هم یک عدّه دنبال اینها هستند اینها همهشان علماند هر چه علم شد راهِ فکری دارد اگر موضوع و محمول و مسئله و مبادی دارد راهِ فکری دارد یعنی قابل انتقال است اما معجزه راه فکری ندارد مثلاً به وجود مبارک عیسای مسیح بگویند چه کار بکنیم که مُرده زنده بشود؟ میگوید این به کار نیست به ذکر و فوت و دَم و اینها نیست این به قداست روح وابسته است من بگویم «قُم بإذن الله» زنده میشود دیگران هم بگویند نه، ما چیز مفهوم خاصّی نداریم. وجود مبارک موسای کلیم این عصا را بزند به سنگ دوازده چشمه میجوشد دیگری این کار را بکند نمیجوشد این راه فکری ندارد این به قداست روح وابسته است، به جلال و عظمت روح وابسته است، به طهارت روح وابسته است این مطلبی نیست که بگوید من اینطور کردم و عصا زدم به سنگ و دوازده چشمه «فَانْفَجَرَتْ مِنْهُ اثْنَتَا عَشْرَةَ عَیْناً»(1)اینها نیست. فرق اساسی علوم غریبه با معجزه این است که آنها علم است قابل انتقال است راهِ فکری دارد این به قداست روحِ ولیّ وابسته است این جزء علوم نیست اگر کسی بخواهد نبیّ بشود فقط از راه «اللّهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسَالَتَهُ»(2)نبیّ میشود این با درس و بحث کسی پیامبر نمیشود که، خب.
حالا وجود مبارک پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) شده نبیّ و ادّعا کرد که من از طرف خدا آمدم از طرف خدا آمدن محال عادی است محال عقلی نیست تو از کجا میدانی این خواستههای نفسانی نیست، از کجا میدانی القائات شیطانی نیست، از کجا میدانی تمثّلات دیگر نیست، از کجا میدانی که این وحی الهی است؟ باید یک شاهد بیاورید شاهدش هم این است که کتاب او و امضای او به دست من است خب اگر نامه ی او به دست من است این نامه را که به دست هر کسی نمیدهد که این نامه، نامه ی خداست «بلا ریب» و خدا هم حکیم است میداند که این نامه به دست هر کسی باشد مردم به دنبال او حرکت میکنند جز به معصوم به احدی نخواهد داد وگرنه این اغواست اینها را هم علوم عقلی به عهده دارد که هر کس معجزه آورد الا ولابد اگر مدّعی نبوّت است که نبیّ است، اگر مدّعی امامت بود که امام است، چرا؟ برای اینکه میگوید مستقیماً این امضای خداست، نامه ی خداست، کلام خداست میگویید نه، همه ی بشر روی زمین جمع بشوید مثل این بیاورید من که یک نفرم و درس نخوانده شما همه ی درس خواندههایتان جمع بشوید یک سوره مثل این بیاورید، خب پس معلوم میشود این نامه، نامه ی خداست و ذات اقدس الهی نامه ی خود را به غیر معصوم نخواهد داد برای اینکه غیر معصوم «یَجُرّ النار الی غُرصه» و این باید مردم را «یدعوا الناس الی الله» باشد بنابراین این تلازم عقلی هست بین اینکه کسی پیام خدا را به همراه داشته باشد و اینکه ادّعای او درست است وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود من این کتاب را آوردم جن و انس جمع بشوند مثل این نمیتوانند بیاورند «لا یقال» ما نتوانستیم حالا از جن که خبر نداریم خیلیها هستند که با جن ارتباط دارند و از آنها خبر دارند ما بیخبریم الآن با اینکه عصر، عصر علم نیست عصر اینگونه از علوم نیست جنگیرها فراواناند جن فراوان است مؤمن دارد، کافر دارد خیلیها با خیلی از اینها مربوطاند رابطه دارند «لو کان لَبان» تجرّد آنها هم در حدّ تجرّد عقلی انسان نیست آنها مکلّفاند مؤمن و کافر دارند پیغمبر دارند ولی پیغمبر آنها از جنس خود آنها نیست در قرآن کریم راجع به اینکه اینها انبیا دارند آمده فرمود ما جن و انس همه را مورد سؤال قرار میدهیم میگوییم که در برابر دستورهای الهی چه کردید؟ بعضیها پاسخ مثبت میدهند، بعضیها پاسخ منفی آنها مکلّفاند، آنها ایمان دارند، آنها کافر دارند، مؤمن دارند و اینها اما از آنها کسی پیامبر نقل نشده که به حدّ نبوّت برسد جنّی داشتیم که یهودی بودند در سوره ی مبارکه ی «احقاف» فرمود اینها آمدند قرآن را شنیدند گفتند ما «سَمِعْنَا کِتَاباً أُنزِلَ مِن بَعْدِ مُوسَی»(1)بعد از تورات یک کتاب دیگری آمده رفتند سایر جنّیها را خبر کردند آنها بعضی ایمان آوردند بعضی گفت در بین ما کسانی بودند که «لَن یَبْعَثَ اللَّهُ أَحَداً»(2)آنها خیال میکردند دیگر کسی پیامبری نخواهد آمد بعد از موسای کلیم آنها حسابشان جداست مؤمنینشان کاری با آدم ندارند کفار البته مزاحمت فراهم میکنند مثل کفار انسان وقتی انسان نتواند مثل قرآن بیاورد جن به طریق اُولی و از طرفی هم «لو کان لبان» بنابراین اما اینکه ملائکه را در ذیل مطرح نکرده برای اینکه ملائکه سرکشی ندارند، تمرّد ندارند و از طرف دیگر هم ملائکه مثل جن و انس مکلّف نیستند که مورد خطاب باشند این «فَبِأَیِّ آلاَءِ رَبِّکُمَا تُکَذِّبَانِ»(3)هم تثنیه است، «لَّئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنسُ وَالْجِنُّ» هم تثنیه است سخن از ملائکه نیست برای اینکه اینها «لاَ یَعْصُونَ اللَّهَ مَا أَمَرَهُمْ وَیَفْعَلُونَ مَا یُؤْمَرُونَ»(4)«لاَ یَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَهُم بِأَمْرِهِ یَعْمَلُونَ»(5)اند، معصوماند سرکشی ندارند، مطیعاند آنها یک امر و نهی تشریعی اینچنینی داشته باشند نیستند، بهشت و جهنم اینچنینی داشته باشند نیستند لذا چه در بخش پایانی سوره ی مبارکه ی «ذاریات» که فرمود: «مَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنسَ إِلَّا لِیَعْبُدُونِ»(6)از جن و انس سخن به میان آمده در سوره ی مبارکه ی «الرحمن» آن ترجیعبندش از جن و انس خبر داده، در سوره ی «اسراء» این تحدّی از جن و انس خبر داده و مانند آن، خب.
پرسش:...
پاسخ: بله، شهدای خودتان را بیاورید به اینها میگوید به اینها یعنی به بتپرستها میگوید که غیر خدا هر که شاهد صحنه ی شماست بیاورید ببینیم چه کار میتواند بکند به این بتپرستها میگوید وگرنه خود ملائکه را مورد خطاب قرار نمیدهد برای اینکه ملائکه حامل وحیاند همانها «نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِینُ * عَلَی قَلْبِکَ»(1)، همانها «بِأَیْدِی سَفَرَةٍ * کِرَامٍ بَرَرَةٍ»(2)هستند این صُحف قیّمه، کتاب قیّمه را «بِأَیْدِی سَفَرَةٍ * کِرَامٍ بَرَرَةٍ» تنظیم کردند خود آنها شاهدند، خب.
این مجموعه هست اما حالا چندتا شبهه مطرح است و آن این است که این آدرسهایی که ذات اقدس الهی قدم به قدم مشخص کرده است فرمود: «مَا کُنتَ بِجَانِبِ الطُّورِ»(3)، «مَا کُنتَ بِجَانِبِ الْغَرْبِیِّ»(4)، «وَمَا کُنتَ ثَاوِیاً فِی أَهْلِ مَدْیَنَ»(5)، «وَمَا کُنتَ لَدَیْهِمْ إِذْ یُلْقُونَ أَقلاَمَهُمْ»(6)این «مَا کُنتَ»، «مَا کُنتَ» شاید ـ معاذ الله ـ دروغ باشد ما که خبر نداریم، ما که خبر نداریم وجود مبارک پیامبر دارد میگوید که خدا به من فرمود تو در این صحنهها نبودی ولی قضیه از این قبیل است.
پاسخش این است که غالب این آدرسهایی که ذات اقدس الهی داده برای انبیای ابراهیمی است یک، قصص انبیای ابراهیمی در تورات و انجیل موجود بود برای علما و احبار و رُهبان آنها مشخص بود دو، گاهی در همین زمینههای احکام و حِکم وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) که مطلبی میفرمود به علمای یهود و مسیحیها مخصوصاً یهود خطاب میکرد که آن توراتهای خطّی آن روز که چاپ نبود که این توراتهای خطّی که شما احتکار کردید در خانههایتان گذاشتید در بیاورید ببینید همین حرفی که من میگویم در آن هست یا نه؟ «قُلْ فَأْتُوا بِالتَّوْرَاةِ فَاتْلُوهَا إِن کُنْتُمْ صَادِقِینَ»(7)ما که اصلاً در عمر تورات ندیدیم، انجیل ندیدیم، خط نمیشناسیم خدا هم فرمود: «لاَ تَخُطَّهُ بِیَمِینِکَ»(8)به حسب ظاهر اصلاً وجود مبارک حضرت معلوم نبود که نامه را از آن طرف بالا بگیرد یا از این طرف پایین این نامه اوّلش کجاست، آخرش کجاست، بالایش کجاست، پایینش کجاست کسی که اُمّی باشد که هیچ نمیداند که فرمود ما که اصلاً خط ننوشتیم، خط ندیدیم، کتاب ندیدیم ولی این کتابها را شما در اتاقهایتان پنهان کردید در بیاورید بخوانید دیگر «قُلْ» به اینها بگو «فَأْتُوا بِالتَّوْرَاةِ فَاتْلُوهَا إِن کُنْتُمْ صَادِقِینَ» ما قصههای قبل از نوح را نگفتیم تا شما بگویید ما هم که نمیدانیم ما آنچه را که در کتابهایتان نوشته برای ابراهیم را گفتیم، برای موسی را گفتیم، مادرش را گفتیم، مریم را گفتیم، پسرش را گفتیم اینها را گفتیم اینها هست دیگر در کتابهایتان دیگر یداً به ید به شما رسیده، سینه به سینه به شما رسیده ما هم که از اینها هیچ خبری نداشتیم خب اینها را چرا در نمیآورید؟ اگر این حرفهایی که وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) درباره ی مریم، درباره ی عیسی، درباره ی موسی، درباره ی شعیب(سلام الله علیهم اجمعین) فرمود کمی خلاف بود آنها فوراً تورات را در میآورند میگفتند نه خیر اینطور دیگر است «علی رئوس الأشهاد» اینها را اعلام کرده آن قسمتهایی که در دسترس نبود ماقبل تاریخ بود فرمود ما آنها را برای شما نگفتیم مثل این خاوردور، باختردور اینها را نگفتند در بحثهای قبل هم داشتیم که برخیها خیال میکنند جای پرورش انبیا خاورمیانه است خیر خاوردور مثل خاورمیانه است، باختردور مثل خاورمیانه و باخترمیانه است هیچ جا بشر نیست مگر اینکه رهبر الهی آنجا رفته حالا یا امام بود یا پیغمبر بود یا اولواالعزم بود یا غیر اولواالعزم بود «إِنَّمَا أَنتَ مُنذِرٌ وَلِکُلِّ قَوْمٍ هَادٍ»(9)، «لَقَدْ بَعَثْنَا فِی کُلِّ أُمَّةٍ رَسُولاً» که «أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ وَاجْتَنِبُوا الطَّاغُوتَ»(10)ممکن نیست آن طرف آب، این طرف آب بشر باشد و رهبری الهی شامل حالش نشود در چند جای قرآن ذات اقدس الهی فرمود ما قصص بعضیها را برای شما نگفتیم «مِنْهُم مَن قَصَصْنَا عَلَیْکَ وَمِنْهُم مَن لَمْ نَقْصُصْ عَلَیْکَ»(11)نه اینکه انبیا فقط در خاورمیانه بودند فلاسفه در باختر، شرق و غرب همهجا جای انبیاست اگر چهارتا حرف علمی در خاوردور یا باختردور هست اینها هم از برکات همان انبیایی است که بود آنجا، خب منتها ما آنها را نقل نکردیم برای اینکه سندی برای ارائه نداریم بگوییم آن طرف آبهای اقیانوس اطلس پیامبری بود و قومی بود و عذاب شد نمیتوانیم بگوییم «فَسِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَانْظُرُوا کَیْفَ کَانَ»(12)، «کَیْفَ کَانَ» این را در خاورمیانه میتوانیم بگوییم، میتوانیم بگوییم این دوتا قریهای که ما هلاک کردیم سرِ راهتان است وقتی میخواهیم بروید شام «إِنَّهُمَا لَبِإِمَامٍ مُّبِینٍ»(13)امام این بزرگراه را میگویند سرِ راهتان است بروید تحقیق کنید اما آن طرف اقیانوس کبیر پیامبری بود و مردمی بودند و عذاب شدند ما چه بگوییم نه اقیانوسپیما بود نه آنها میآمدند نه شما میرفتید لذا فرمود: «مِنْهُم مَن قَصَصْنَا عَلَیْکَ وَمِنْهُم مَن لَمْ نَقْصُصْ عَلَیْکَ» لذا نه از نظر زمین آنچه که در دسترس بود گفته آنها را نگفته، نه از نظر زمان آنچه که قبل از طوفان نوح بود نفرموده، آنچه که دورتر بود آن طرف آب غرب یا شرق بود نفرموده قسمت مهم همین انبیای خاورمیانه همین 25 و 26 نفری که در این محدوده ذکر میکردند.
1) (18) . سوره ی شعراء، آیات 193 ـ 194.
2) (19) . سوره ی عبس، آیات 15 ـ 16.
3) (20) . سوره ی قصص، آیه ی 46.
4) (21) . سوره ی قصص، آیه ی 44.
5) (22) . سوره ی قصص، آیه ی 45.
6) (23) . سوره ی آلعمران، آیه ی 44.
7) (24) . سوره ی آلعمران، آیه ی 93.
8) (25) . سوره ی عنکبوت، آیه ی 48.
9) (26) . سوره ی رعد، آیه ی 7.
10) (27) . سوره ی نحل، آیه ی 36.
11) (28) . سوره ی غافر، آیه ی 78.
12) (29) . سوره ی نحل، آیه ی 36.
13) (30) . سوره ی حجر، آیه ی 79.
پرسش: داستان هابیل و قابیل چطور؟
پاسخ: فرموده آنها به عنوان قصه نبود آن طلیعه . است کتابی در آنجا نبود برای وجود مبارک حضرت آدم کتابی نبود او فقط برای یک عده قصه را شرح بدهد این قصهها هم دیگر «فَسِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَانْظُرُوا کَیْفَ کَانَ»(1)در آن نبود که بروید ببینید چه چیزی بود قومی بودند و ما عذاب کردیم و هلاک کردیم و اینها در آن نبود.
غرض این است که آنچه را که ذات اقدس الهی فرمود جریان انبیای ابراهیمی بود و اینها مدوّن بود در تورات و در انجیل در عهدین و در اختیار آنها بود و همین را احتکار کرده بودند در بخشهایی از احکام فقهی فرمود اینکه ما الآن فتوا میدهیم که باید فلان کس را تعزیر کرد یا حد زد این در تورات شما هم هست این را در بیاورید ببین همین هست یا نیست، خب این کسی که اصلاً ذات اقدس الهی فرمود در کتاب ندیدی، معلّم ندیدی، خط ندیدی، خط ننوشتی، بلد نیستی بالا و پایین خط چیست از آن طرف بخوانی یا از این طرف بخوانی همه ی علوم را بلدی اما اینکه گفته میشود اینها در زیارت جامعه و امثال جامعه بگوییم «شهداء دار الفناء» این هم معجزه است دیگر الآن دو آیه در سوره ی مبارکه ی «توبه» بود که بحثش گذشت فرمود هر کاری میکنند تو میبینی «قُلِ اعْمَلُوا فَسَیَرَی اللّهُ» این «سین»، «سین» تسویف نیست «سین» تحقیق است «فَسَیَرَی اللّهُ عَمَلَکُمْ وَرَسُولُهُ» هر کاری که انسان در خلوت و جلوت میکند وجود مبارک پیغمبر میبیند در آیه ی دیگر هم دارد «وَالْمُؤْمِنُونَ»(2)که ائمه(علیهم السلام) هم میبینند همین است دیگر، خب این با بدن خودش حضور فیزیکی ندارد اما میفهمد ما داریم چه کار میکنیم کسی که حضور فیزیکی ندارد و میبیند الآن هم حضور فیزیکی در جریان گذشته ندارد ولی «شهداء دار الفناء» است آنها هم مثل همین آیه معجزه ی اینها را نشان میدهد، علم غیبی اینها را نشان میدهد.
به هر تقدیر فرمود: «لَّئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنسُ وَالْجِنُّ عَلَی أَن یَأْتُوا بِمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ لاَ یَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَلَوْ کَانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِیراً» این جریان صرفه را هم این عبارت را آوردیم که روز دیگر نیاوریم. مرحوم شیخ مفید(رضوان الله علیه) در کتاب شریف اوائل المقالات فی المذاهب و المختارات که برای مرحوم شیخ مفید(رضوان الله علیه) است در این چاپ جدید که مقدمه ی مبسوطی هم دارد صفحه ی هیجده عنوانش این است «القول فی جهة اعجاز القرآن و أقول» این فرمایش مرحوم شیخ مفید است «إنّ جهة ذلک هو الصرف مِن الله تعالی لأهل الفصاحة و اللسان عن المعارضة للنبیّ(ص) بمثله فی النظام عند تحدیده لهم و جعل انصرافهم عن الإتیان بمثله و إن کان فی مقدورهم دلیلاً علی نبوّته» مرحوم شیخ مفید(رضوان الله علیه) نظر شریفشان این نیست که معجزه ی قرآن فقط از نظر فصاحت و بلاغت است آن معجزات غیبی را نظر ندارد این معجزات لفظی را میفرماید ممکن است مقدور آنها باشد ولی همین که مقلّبالقلوب اینها را منصرف کرده و جلوی اینها را گرفته این معجزه است گاهی انسان اعراض میکند کاری ندارد، گاهی اعتراض میکند نِق میزند هر فعلی هم انجام نمیدهد، گاهی اعراض نیست یک، اعتراض نیست دو، معارضه است معارضه این است که در عرض او یک دلیل دیگر بیاورد اینها را لابد در منطق خواندید که یا نقض است یا معارضه است یا جدل و اِتیان به مثل. در منطق این سه راه هست اما اینجا یک اعراض است، یک اعتراض، یک معارضه، معارضه راه سوم است معارضه آن است که درگیر است در عرض کارِ او یک کار دیگری میکند در عرض حرف او یک حرف دیگر میزند این در بین عرب رایج بود افراد فراوانی بودند که در سبعه ی معلّقه و غیر سبعه ی معلّقه اینها معارضاتی داشتند بخشی را مرحوم شیخ مفید(رضوان الله علیه) نقل کرده بخشی را هم زمخشری در کشّاف القمه با امریء القیس معارضه ی ادبی داشت، حرثبنحنظلی با عمروبنکلثوم معارضه ی ادبی داشت، جریر با فرزدق آن معارضه ی معروف را داشتند این معارضه یک چیز معروفی بود.
فرمود اگر شما در معجزه بودن این کتاب شک دارید معارضه کنید یعنی مثل این بیاورید این را میگویند معارضه ولی در جریان تحدّی و امثال ذلک سخن از صرفه ی مرحوم مفید و امثال مفید نیست برای اینکه مرحوم مفید که قائل نیست اینها علم غیب داشتند ولی نیاوردند این صرفه در همان بخش کوتاه فصاحت و بلاغت است.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
«وَلَئِن شِئْنَا لَنَذْهَبَنَّ بِالَّذِی أَوْحَیْنَا إِلَیْکَ ثُمَّ لاَ تَجِدُ لَکَ بِهِ عَلَیْنَا وَکِیلاً (86) إِلَّا رَحْمَةً مِن رَّبِّکَ إِنَّ فَضْلَهُ کَانَ عَلَیْکَ کَبِیراً (87) قُل لَّئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنسُ وَالْجِنُّ عَلَی أَن یَأْتُوا بِمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ لاَ یَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَلَوْ کَانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِیراً (88)»
بعد از اینکه عظمت و برکت قرآن کریم را معیّن کرد فرمود: «وَنُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ مَا هُوَ شِفَاءٌ وَرَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِینَ»(1)و قبلاً هم حق بودن قرآن را اشاره کرد که «جَاءَ الْحَقُّ وَزَهَقَ الْبَاطِلُ»(2)آنگاه فرمود اگر ـ معاذ الله ـ شما فریب توطئهگرها را بخورید و برخی از فتاوای خاصّه ی آنها را به نام دین مطرح کنی ما آنچه را که دادیم از تو میگیریم آنگاه نه شما معادل آن را میتوانید فراهم بکنید، نه خود آن را میتوانید استرداد کنید «لَئِن» این «لام» جواب قسم است یعنی «والله لئن شئنا لنذهبنّ بالذّی أوحینا إلیک» آنکه «أَوْحَیْنَا إِلَیْکَ» این بود که «جَاءَ الْحَقُّ وَزَهَقَ الْبَاطِلُ» یک، «وَنُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ مَا هُوَ شِفَاءٌ وَرَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِینَ» دو، چنین کتاب نورانی را ما به شما دادیم ادراک شما هم زیاد نیست «وَمَا أُوتِیتُم مِّنَ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِیلاً»(3)پس عظمت قرآن از یک سو، ضعف علمی شما از سوی دیگر اگر نتوانستید این امانت الهی را حفظ بکنید فریب توطئه ی توطئهگران را خوردید برابر آنها تفسیر به رأی کردید فتوا دادید و مانند آن قسم به خدا اگر من بخواهم از شما میگیرم آنگاه خودتان که علمتان اندک است همه ی جن و انس جمع بشوند بخواهند مثل این بیاورند هم نمیتوانند بخواهید از ما آنچه را که از شما گرفتیم استرداد کنید مقدورتان نیست این اضلاع سهگانه ی مثلث نشانه ی فقر و فلاکت شماست از چه راه میخواهید نور پیدا کنید؟ «والله» این «واو»، «واو» قسم است «الله» محذوف است آن «لَئِن» نشانه ی آن قسم است «وَلَئِن شِئْنَا لَنَذْهَبَنَّ بِالَّذِی أَوْحَیْنَا إِلَیْکَ» شما هم که «وَمَا أُوتِیتُم مِّنَ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِیلاً»(4)این یک، بخواهید استرداد کنید این وحیای که از شما گرفته شده مقدورتان نیست این دو، «ثُمَّ لاَ تَجِدُ لَکَ بِهِ عَلَیْنَا وَکِیلاً» بخواهید مثل این بیاورید هم «لَّئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنسُ وَالْجِنُّ عَلَی أَن یَأْتُوا بِمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ» مقدورشان نیست این ضمن اینکه تحدّی هست آن مطب را هم میفهماند.
پرسش:...
پاسخ: آقایانی که اشکال یا سؤال دارند باید نزدیک بنشینند آنجا اصلاً صدا نمیرسد، خب.
فرمود: «لَّئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنسُ وَالْجِنُّ» این حریم این بحث، اما جریان معجزه. در اوایل سوره ی مبارکه ی «بقره» آیه ی 23 مبسوطاً اعجاز و شئون اعجاز گذشت «وَإِنْ کُنْتُمْ فِی رَیْبٍ مِمَّا نَزَّلْنَا عَلَی عَبْدِنَا فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِن مِثْلِهِ» در آنجا فرمود: «وَادْعُوا شُهَدَاءَکُمْ مِنْ دُونِ اللّهِ» غیر خدا هر که را میخواهید به عنوان شاهد بیاورید یعنی اینجا سخن از جن و انس است آنجا «شُهَدَاءَکُمْ مِنْ دُونِ اللّهِ» هر موجود متفکّر عاقلی که توان آن را دارد شما را در این مسئله یاری کند دعوت کنید چه جن، چه انس، چه فرشته هر موجودی را که میخواهید بیاورید «وَادْعُوا شُهَدَاءَکُمْ مِنْ دُونِ اللّهِ» بعد فرمود: «فَإِنْ لَمْ تَفْعَلُوا» اگر نکردید و مطمئن هم باشید که نمیتوانید بکنید «وَلَنْ تَفْعَلُوا» تاکنون که نکردید این را هم ما به عنوان اِخبار غیب به شما خواهیم گفت که نمیتوانید انجام بدهید آنگاه «فَاتَّقُوْا النَّارَ الَّتِی وَقُودُهَا النَّاسُ وَالْحِجَارَةُ»(1)، خب.
در سوره ی مبارکه ی یونس و همچنین هود بخشی از مطالب مربوط به معجزه بودن قرآن کریم گذشت آنها گفتند که شما این کتاب را خودت ساختی و به خدا اسناد دادی در سوره ی مبارکه ی «یونس» آیه ی 37 این مطلب گذشت که اصلاً «وَمَا کَانَ هذَا الْقُرْآنُ أَن یُفْتَرَی مِن دُونِ اللَّهِ» آنجا یعنی ذیل آیه ی 37 و 38 سوره ی مبارکه ی «یونس» گذشت که این اصلاً قابل جعل نیست بعضی از امور است که قابل جعل است نامه ی کسی، امضای کسی اینها را میشود جعل کرد یا یک اثر مصنوعی را میشود شبیهاش را ساخت، بدلیاش را ساخت اما میشود حالا کسی یک کُره ی زمین بسازد بدلی زمین، زمین جعل بکند یا آسمان جعل بکند اصلاً آسمان و زمین قابل جعل نیست فرمود این کتاب قابل جعل نیست نه تنها از پیغمبر، همه ی انبیا جمع بشوند نمیتوانند مثل این بیاورند از این بالاتر «وَمَا کَانَ هذَا الْقُرْآنُ أَن یُفْتَرَی مِن دُونِ اللَّهِ» بله، یک وقت کسی کارخانهای دارد مصنوعی دارد، یخچالی دارد، تلویزیونی دارد، بخاری دارد دیگری ممکن است شبیه آن را جعل بکند مارک هم بزند بگوید برای کارخانه است اینها قابل جعل است اما حالا بیاید زمین جعل کند، آسمان جعل کند، کُره ی مریخ جعل کند اینها قابل جعل نیست فرمود قرآن قابل جعل نیست «مَا کَانَ حَدِیثاً یُفْتَرَی»(2)مُفتریاش هر کسی میخواهد باشد بنابراین نه تنها من، فرشته هم نمیتواند این کار را بکند انبیا هم نمیتوانند بکنند سرّش این است که معجزه به اراده ی ذات اقدس الهی وابسته است طریق علمی ندارد که کسی مشابه او را جعل کند حالا فرقی نمیکند این معجزه، معجزه ی خالد و ابدی باشد مثل قرآن کریم یا معجزه ی زودگذر باشد مثل معجزه ی وجود مبارک صالح(سلام الله علیه) نه قبل از صالح بشرهایی که بودند، نه بعد از صالح بشرهایی که الی یوم القیامه میآیند هیچ کدامشان نمیتوانند از یک صخره ی صَمّا شتر در بیاورند ولو آن معجزه گذشت آن شتر هم پِی شد و عَقر شد و کُشته شد اما معجزه برای همیشه خالد است ولو رفته باشد هیچ کسی از اوّلین و آخرین نمیتواند بشر عادی عصا بزند به یک صخره ی صمّا دوازده چشمه در بیاید اگر بشر قبلی میتوانست یا بشر بعدی میتواند از راه پیشرفت علم کاری بکند که از صخره ی صمّا شتر در بیاورد یا عصا بزند به سنگ سخت چشمه بجوشد آن کار حضرت موسای کلیم یا صالح(سلام الله علیهما) دیگر معجزه نیست برای اینکه یک بشر عادی میتواند در اثر پیشرفت علم این کار را انجام بدهد آن وقت میتوان گفت وجود مبارک صالح یا موسی(سلام الله علیهما) آن علم را داشتند مردم عصرشان نداشتند بعداً پیدا کردند این دیگر معجزه نمیشود معجزه ولو خالد باشد یا غیر خالد، خالد است معجزه ی خالد یعنی خودش میماند مثل قرآن کریم، معجزه ی مقطعی اعجازش مقطعی نیست ولو خودش مقطعی است یعنی وجود مبارک موسای کلیم که با عصا به آن سنگ زد این کار خالد است نه در گذشته مماثِل دارد نه در آینده معادل ولو آن سنگ از بین رفته، آن آب از بین رفته وجود مبارک موسی عصا زد به این دریا «اضْرِب بِعّصَاکَ الْبَحْرَ»(3)آبهای رفته رفت آبهای نیامده ایستاد یک سدّ آبی درست شد بستر این دریای متحرّک یک جاده ی خشکی شد فرمود حالا بروید بعدها هم آب روی هم آمد «فَغَشِیَهُم مِنَ الْیَمِّ مَا غَشِیَهُمْ»(4)فرعون را هلاک کرد و بُرد دیگر آن صحنه حاضر نیست ولی این اعجاز، اعجاز خالد است نه در گذشته بشر چنین کاری را کرد و نه در آینده الی یوم القیامه میتواند چنین کاری را بکند که عصا بزند به آب یک سدّ آبی درست کند اگر ـ معاذ الله ـ بشری در گذشته یا در آینده توانست یا بتواند چنین کاری را بکند دیگر کار وجود مبارک موسای کلیم معجزه نیست این یک رمز و راز علمی داشت که دیگران نمیدانستند از معاصران حضرت موسی وجود مبارک موسای کلیم(سلام الله علیه) میدانست اعجاز خالد است به نحو موجبه ی کلیه ولو آن معجزه مقطعی باشد این راهِ علمی ندارد که انسان سی سال، چهل سال کمتر و بیشتر درس بخواند ریاضت بکشد به یک سنگ بزند و چشمه در بیاید ممکن است مشابه این از کرامتها انجام بدهند ولی به تعبیر سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) وقتی که اعجاز مطرح شد همه رخت برمیبندند یکی از ویژگیهای معجزه این است که شکستناپذیر است «وَإِنَّ جُنْدَنَا لَهُمْ الْغَالِبُونَ»(5)، «کَتَبَ اللَّهُ لَأَغْلِبَنَّ أَنَا وَرُسُلِی»(6)شکستناپذیر است خب آن همه سَحره آمدند آن چوبها را، آن طنابها را به صورت سِحر عظیم در آوردند «وَجَاءُو بِسِحْرٍ عَظِیمٍ» تماشاچیها را متحیّر کردند «سَحَرُوا أَعْیُنَ النَّاسِ وَاسْتَرْهَبُوهُمْ وَجَاءُو بِسِحْرٍ عَظِیمٍ»(7)و یک میدان مسابقه شده میدان مار همه تماشاچی میدیدند این میدان، میدان مار است دیگر چون اینها عصاها را انداختند، طنابها را انداختند شده مار و همه هم هراسناک بودند وجود مبارک موسای کلیم که آمد عصا انداخت همه ی این چوبها شدند چوب و همه ی این طنابها شدند طناب این همه تماشاچی دیدند یک مارِ دَمان است در میدان مار بقیه چوب و طناباند که افتادند در بحثهای قبلی هم گذشت که ظاهر قرآن این است که وجود مبارک موسای کلیم با این عصا سِحر را از بین برد نه چوب را فرمود: «تَلْقَفْ مَا صَنَعُوا إِنَّمَا صَنَعُوا کَیْدُ سَاحِرٍ»(8)که متأسفانه «إنّما» نوشته شده فرمود تو عصا را بینداز «وَأَلْقِ مَا فِی یَمِینِکَ» بعد چطور میشود؟ این عصا را که انداختی آنچه را که اینها کردند این عصا بلع میکند اینها چه کردند؟ سِحر کردند نه اینکه چوب ساختند نه اینها طناب ساختند نفرمود طناب و چوب را بلع میکند فرمود: «وَأَلْقِ مَا فِی یَمِینِکَ» جواب این امر چیست؟ «تَلْقَفْ مَا صَنَعُوا إِنَّمَا صَنَعُوا کَیْدُ سَاحِرٍ وَلاَ یُفْلِحُ السَّاحِرُ حَیْثُ أَتَی» این عصا آن کِید را میخورد این همه تماشاچی دیدند مارهای فراوان بود و همه هراسناک شدند وقتی وجود مبارک موسای کلیم عصا را انداخت همه دیدند که چوبهای زیادی، طنابهای زیادی در میدان افتاده یک مار دَمان است که میداندار است این سِحر را میخورد اگر مرتاضی، شعبدهبازی، طلسمبازی، جادوگری کاری بکند آن انسانِ کامل وقتی اعجازش را اِعمال کرد او رخت برمیبندد این کار معجزه است فرمود: «کَتَبَ اللَّهُ لَأَغْلِبَنَّ أَنَا وَرُسُلِی» «إِنَّ جُنْدَنَا لَهُمْ الْغَالِبُونَ».
فتحصّل که معجزه علم نیست که موضوع، محمول، مبدأ، مسئله داشته باشد آدم سی سال، چهل سال، پنجاه سال درس بخواند معجزه بیاورد راه فکری ندارد به قداست روح و اراده ی غیبی الهی وابسته است و هر روح مقدّسی هم تحت اراده ی الهی نیست چون «اللّهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسَالَتَهُ»(1)ما چه میدانیم اسرار عالم چیست خدای سبحان به درون و بیرون افراد آگاه است این پُستهای کلیدی را به هر کسی که خود صلاح بداند میدهد. فرمود تو بگو، تو بِدَم این روح را من میدهم «فَأَنْفُخُ فِیهِ فَیَکُونُ طَیْراً بِإِذْنِ اللّهِ»(2)این هیئتی که ساختی از این گِل به صورت یک پرنده ساختی این را که نظیر سرامیک دستی نبود که نه، «تَخْلُقُ مِنَ الطِّینِ کَهَیْئَةِ الطَّیْرِ بِإِذْنِی»(3)آن وقت این دستگاه گوارش هم دارد، مغز و روده و ریه هم دارد فرمود بِدَم من این را روح میدهم «فَأَنْفُخُ فِیهِ فَیَکُونُ طَیْراً بِإِذْنِ اللّهِ»(4)این میشود معجزه، پس اعجاز خالد است چه در گذشته چه در آینده الی یوم القیامه ولو معجزه مقطعی باشد و عصر خاص باشد و الآن خبری از او نباشد.
اما اینکه وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) از خاوردور یا باختردور یا باخترمیانه خبری نیاورد برای اینکه آنها هم نظیر بخشی از همین خاورمیانه مثل زرتشتیها بودند یک بیان لطیفی مرحوم صاحب جواهر(رضوان الله علیه) دارد درباره ی جِزیه اهل کتاب یهودی اهل کتاب است، مسیحی اهل کتاب است میشود با آنها قرار جزیه بست اما زرتشت هست یا نه؟ فرمود یک روایت نورانی از وجود مبارک حضرت امیر(سلام الله علیه) رسیده است که اینها پیامبری داشتند پیامبرشان را کُشتند کتابشان را آتش زدند فعلاً چیزی در دست نیست خب این هم برای خاورمیانه است آن طرف آب و این طرف آب، آن طرف اقیانوس هند و این طرف اقیانوس کبیر راه نبود حالا اگر وجود مبارک پیامبر انبیای گذشته آن عصر را میگفت آنها پیامبر خودشان را حفظ نکردند چه رسد به اینکه حالا از پیامبر ما باخبر بشوند. در سوره ی مبارکه ی «نساء» که بحثش گذشت و بعضی از آیات دیگر فرمود آیه ی سوره ی مبارکه ی «نساء» آیه ی 164 فرمود: «وَرُسُلاً قَدْ قَصَصْناهُمْ عَلَیْکَ مِن قَبْلُ وَرُسُلاً لَمْ نَقْصُصْهُمْ عَلَیْکَ» در سوره ی مبارکه ی «غافر» هم مشابه این مضمون آمده درست است که همه حقایق در قرآن کریم هست اما همه نمیتوانند آن همه حقایق را دریافت کنند این اهل بیت(علیهم السلام)اند برای اینکه خود قرآن فرمود ما خیلی از چیزها را نگفتیم در قرآن نگفتیم نه برای شما نگفتیم شما الآن میبینید مرحوم مجلسی(رضوان الله علیه) یا سایر بزرگانی که جوامع روایی دارند مواعظ انبیای گذشته را از اهل بیت(علیهم السلام) نقل میکنند وجود مبارک امام صادق یا امام باقر یا امام کاظم یا ائمه دیگر(علیهم السلام) از فلان پیامبر نقل میکنند که اینچنین نصیحت کرد از فلان پیامبر نقل میکنند که چنین نصیحت کرد، از فلان پیامبر نقل میکنند که با قومش چنین رفتار کرد یا قوم او با او چطور رفتار کردند اینها که در قرآن نیست فرمود ما خیلی از چیزها را در قرآن نگفتیم اما خب اینها میگویند برای اینکه اینها عِدل قرآناند و آن معارف قرآن را ذات اقدس الهی اینها عَیبه علم الهیاند و به اینها عطا کرده. خب، پس بنابراین آنچه را که نفرموده برای چند نکته است که دو نکتهاش را میشود ارائه کرد یکی اینکه داستان انبیا و اُمم را که نقل میکند برای آن است که آنهایی که به دستور پیامبرشان عمل کردند کامیاب شدند به بهروزی رسیدند آنهایی که نکردند به نکبت و ذلّت رسیدند و همه ی اینها قابل ارزیابی است ذات اقدس الهی با دستور فیزیکی که بروید و از نزدیک ببینید و عبرت بگیرید ما را وادار میکند «فَسِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَانْظُرُوا کَیْفَ کَانَ»(5)، «کَیْفَ کَانَ»، «کَیْفَ کَانَ» در قرآن کم نیست این یک، دو کتابهای آسمانی آنها در دسترس هست اسرار و رموز آنها در آن کتابهای آسمانی آمده به تواتر آن کتابهای آسمانی در بین خودشان مانده آنگاه قرآن کریم میتواند بگوید اسرار آن انبیا که ما آنجا حضور نداشتیم یعنی خود پیغمبر حضورِ فیزیکی نداشت یک، آن کتابهای خطّی هم که نزد احبار و رُهبان است ما اصلاً کتاب ندیدیم دو، بر فرض هم میدیدیم قدرت خواندن و نوشتن نداشتیم سه، ولی سطر به سطر از او باخبریم چهار، شما بیایید تطبیق بکنید پنج، «قُلْ فَأْتُوا بِالتَّوْرَاةِ فَاتْلُوهَا إِن کُنْتُمْ صَادِقِینَ»(6)همین است حالا اگر این مطلب دوم را بخواهد برای کسانی که در آن طرف اقیانوس هند یا این طرف اقیانوس کبیر به سر میبرند بگوید راه نیست بگوید شما نه آنها راه دارند حالا اسرار آنها را اگر پیامبر میفرمود اینها ممکن بود تکذیب بکنند بگویند چیزهایی میگویی که نه ما دسترسی نداریم نه کسی از آنجا میآید نه ما میتوانیم بگوییم اینها خیالهایی است که بافتی بنابراین آنها را فرمود ما نگفتیم و دسترسی ندارید نه آن راهِ «فَسِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَانْظُرُوا کَیْفَ کَانَ عاقِبَة»(7)کذا و کذا در اینجا جاری است نه راهِ «فَأْتُوا بِالتَّوْرَاةِ فَاتْلُوهَا إِن کُنْتُمْ صَادِقِینَ» جاری است اما اینها که در خاورمیانهاند انبیای ابراهیمی ما هم اسرار و رموز امّتهایشان را میگوییم بعد میگوییم بروید اگر باستانشناسید آثار باستانی بلدید بروید از نزدیک زیرخاکیها را بررسی کنید ببینید اینها چه کسانی بودند که ما هلاک کردید، هم به علمایشان میگوییم که ببینید تورات و انجیل را نگاه کنید هم به علمای آنها میگوییم تورات و انجیل را دربیاورید ببینید این حرف. ما که اصلاً کتاب نخواندیم یک، معلّم ندیدیم دو، کسی هم یادمان نداد سه، الآن هم اگر کتاب بیاورید ما بلد نیستیم این را باز کنیم چهار، اما تک تک این جملهها را به شما میگوییم اینکه خدای سبحان میفرماید تو در آن صحنهها نبودی و این صحنهها هم در کتابهای انبیای ابراهیمی هست و اینها گرفتند پنهان کردند این میشود معجزه این اعجاز دیگر بیش از این نخواهد بود. اینکه وجود مبارک پیامبر کتابی نخوانده و درسی نخوانده و خطّی ننوشته آن را در سوره ی مبارکه ی «عنکبوت» به این صورت بیان فرمود.
پرسش: ببخشید مگر در موقع نزول قرآن تورات و انجیل تحریف نشده بود؟
پاسخ: اما تحریف درباره ی نبوّت وگرنه خیلی از اسرارش بود داعی بر تحریف نداشتند در جریان احکام قضایی که خواستند به میل بعضی از سرمایهدارها احکام را عوض کنند قرآن کریم فرمود: «فَأْتُوا بِالتَّوْرَاةِ فَاتْلُوهَا إِن کُنْتُمْ صَادِقِینَ»(1)اما اوّلها که داعی بر تحریف نبود همین که طلیعه ی وحی و نبوّت بود وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) ظهور کرد آثار وحی و نبوّت را که تطبیق میکرد که «یَعْرِفُونَهُ کَمَا یَعْرِفُونَ أَبْنَاءَهُمُ» آنقدر اوصاف وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) در آن کتابها آمده بود که این احبار و رُهبان پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) را دیدند شناختند همانطور که بچههایشان را میشناختند فرمود: «یَعْرِفُونَهُ کَمَا یَعْرِفُونَ أَبْنَاءَهُمُ» اینها را عوض کردند اما اسرار انبیای گذشته را، اسرار حضرت مریم را، اسرار حضرت عیسی را، اسرار حضرت موسی را، کودکی حضرت موسی را، دریا انداختن حضرت موسی را اینها را که تحریف نکردند که، احکام را هم که داعی بر تحریف نداشتند که مگر اینکه از این به بعد چیزی مطابق میل آنها نباشد تحریف بکنند.
در سوره ی مبارکه ی «عنکبوت» آیه ی 47 و 48 و 49 این است «وَکَذلِکَ أَنزَلْنَا إِلَیْکَ الْکِتَابَ» بعد در آیه 48 فرمود: «وَمَا کُنتَ تَتْلُوا مِن قَبْلِهِ مِن کِتَابٍ» قبلاً کتاب نمیتوانستی بخوانی الآن ما یادت دادیم تو تلاوت میکنی «اتْلُ عَلَیْهِمْ»(2)، «یَتْلُوا عَلَیْهِمْ»(3)و امثال ذلک است «وَمَا کُنتَ تَتْلُوا مِن قَبْلِهِ مِن کِتَابٍ وَلاَ تَخُطَّهُ بِیَمِینِکَ» اصلاً نمیتوانستی بنویسی، اگر شما خوانا و نویسا بودی «إِذاً لَارْتَابَ الْمُبْطِلُونَ» «أبطل» در متعدّی نیست لازم است «أبطل» یعنی «أتیٰ بشیءٍ باطل» انسان باطلرو یا باطلگو اگر این باشد میشود متعدّی به او میگویند مُبطِل آدمِ باطلخو، باطلرو، باطلگو را میگویند مبطل فرمود مبطلون تردید میکردند اما محقّق تردید نمیکرد برای اینکه همه ی علما اگر جمع بشوند مثل این کتاب نمیتوانند بیاورند حالا تو که درس نخواندهای کتاب، کتاب بشری نیست فرمود آنهایی که محقّقاند با دیدن این کتاب ایمان میآورند اما آنهایی که دنبال فتنه و بهانه هستند آنها میگفتند خودت نوشتی اگر تو تازه درس خوانده بودی، اهل کتاب و کتابت بودی، مؤلّف بودی باز هم این معجزه بود به دلیل اینکه الآن اگر همه ی مؤلّفان و محقّقان جمع بشوند یک سوره ی کوچک مثل این نمیتوانند بیاورند اما افراد باطلخو و باطلرو بهانه میگیرند «إِذاً لَارْتَابَ الْمُبْطِلُونَ»(4).
پرسش:...
پاسخ: آن هم ذات اقدس الهی به او داد دیگر همین آیه را که خواندیم میگوید این هم که دادیم برای ماست از تو میتوانیم بگیریم.
پرسش: سؤال این است که مصلحت نبود که بگیرد.
پاسخ: نه، اگر بود فتنهگرها، باطلروها میگفتند این هم نوشته ی خودت است این برای آنکه آن فتنهگر بهانه نداشته باشد فرمود تو نانویسا بودی و ناخوانا اگر نویسا و خوانا بودی «إِذاً لَارْتَابَ الْمُبْطِلُونَ»(1)آن هم که داری ما به تو دادیم فرمود: «بَلْ هُوَ آیَاتٌ بَیِّنَاتٌ فِی صُدُورِ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ وَمَا یَجْحَدُ بِآیَاتِنَا إِلَّا الظَّالِمُونَ»(2)، خب.
بنابراین اعجاز خالد است ولو معجزه مخلَّد نباشد و اعجاز راهِ علمی ندارد جزء علوم نیست نظیر فلسفه و فقه و حکمت و امثال ذلک نه جزء علوم قریبه ی با «قاف» است نه جزء علوم غریبه ی با «غین» آنها مثل شعبده و سِحر و جادو و طلسم جزء علوم غریبه ی با «غین»اند راه فکری دارند ممکن است کسی چند سال درس بخواند یا ریاضت بکشد به آنجا برسد اما معجزه راه فکری ندارد به قداست روحِ انسان کامل وابسته است یک، و شکستناپذیر است دو، چون مرتبط با اوست. وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) را ذات اقدس الهی تحلیل چند ضلعی کرد فرمود این حرفها که از خودت نیست برای اینکه «مَا کُنتَ تَدْرِی مَا الْکِتَابُ وَلاَ الْإِیمَانُ»(3)
، آیه ی 52.
، «لاَ تَخُطَّهُ بِیَمِینِکَ»(4)تو که اینها را بلد نبودی برای خودت نیست معلّم بشری هم که نداشتی برای اینکه مکتب نرفتی اگر بر فرض هم معلّم داشته باشی همه ی معلّمان عالم جمع بشوند نمیتوانند مثل این بیاورند چه رسد به تو از جن هم کمک نگرفتی برای اینکه جن هم مثل انس بر فرض در حدّ انس باشد آنها هم نمیتوانند مثل این بیاورند گذشته از اینکه در همین کتاب آمده جنّیها قبلاً بخشی از اسرار غیب را میفهمیدند اما به برکت وحی قرآنی آنچنان این تیرها به آنها میرسد که اصلاً اینها دسترسی ندارند این شُهُب اینکه میگویند شهابباران است سنگباران است گرچه وحی جای مشخص ندارد اما یک زمان خاصّی برای وحییابی سهم مؤثّری دارد نظیر لیله ی قدر یک مکان ویژهای سهم خاصّ استعدادی دارد نظیر حِرا یا کنار مسجدالحرام اگر اینها میخواستند از وحی الهی باخبر بشوند باید یک مقدار بالاتر میرفتند از سطح زمین. در سوره ی مبارکه ی «صافات» و نظیر «صافات» آیه سوره ی دیگر فرمود بعد از وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) که به این مقام رسید احدی حقّ بالا آمدن ندارد ما همه ی اینها را با تیر میزنیم «إِنَّا زَیَّنَّا السَّماءَ الدُّنْیَا بِزِینَةٍ الْکَوَاکِبِ * وَحِفْظاً مِن کُلِّ شَیْطَانٍ مَّارِدٍ * لاَّ یَسَّمَّعُونَ إِلَی الْمَلَإِ الْأَعْلَی وَیُقْدَفُونَ مِن کُلِّ جَانِبٍ * دُحُوراً وَلَهُمْ عَذَابٌ وَاصِبٌ * إِلَّا مَنْ خَطِفَ الْخَطْفَةَ فَأُتْبَعَهُ شِهَابٌ ثَاقِبٌ * فَاسْتَفْتِهِمْ أَهُمْ أَشَدُّ خَلْقاً أَم مَّنْ خَلَقْنَا}(5)پس جن هم که مطرود است دسترسی به اینها ندارد انس هم که مقدورش نیست خود تو هم که مقدورت نیست معلّمانت هم که مقدور نیست میماند در ماسویالله فقط فرشتهها میمانند فرشتهها هم که بر اساس سوره ی مبارکه ی «انبیاء» «لاَ یَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَهُم بِأَمْرِهِ یَعْمَلُونَ»(6)اند بدون اجازه ی ذات اقدس الهی کار نمیکنند اگر فرشتهای وحیای را بیاورد از طرف خدا آورده این همان وحی قرآنی است حالا گاهی بلاواسطه است، گاهی معالواسطه است، گاهی «بِأَیْدِی سَفَرَةٍ»(7)است، گاهی «نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِینُ * عَلَی قَلْبِکَ»(8)است، گاهی هم «فَأَوْحَی إِلَی عَبْدِهِ مَا أَوْحَی»(9)است.1) (24) . سوره ی عنکبوت، آیه ی 48.
2) (25) . سوره ی عنکبوت، آیه ی 49.
3) (26) . سوره ی شوریٰ
4) (27) . سوره ی عنکبوت، آیه ی 48.
5) (28) . سوره ی صافات، آیات 6 ـ 11.
6) (29) . سوره ی انبیاء، آیه ی 27.
7) (30) . سوره ی عبس، آیه ی 15.
8) (31) . سوره ی شعراء، آیات 193 ـ 194.
9) (32) . سوره ی نجم، آیه ی 10.
پرسش: حاج آقا با قانون علیّت چطور؟
پاسخ: با قانون علّیت، علّیت محفوظ است علّیت معنیاش این است که هر معلولی علّتی دارد علّت این کار چون کار، کار عادی است یک امر عادی است اعجاز چون امر غیر عادی است یک علت غیر عادی دارد اینکه میبینیم ما دعا اثر میکند معنایش این نیست که نظام علّیت به هم خورده که اینها که گرفتار حس و تجربهاند میگویند ما تا چیزی را نبینیم باور نمیکنیم اینها مشکل معرفتشناسی دارند معرفتشناسی حسّی و تجربی حق است اما معرفتشناسی تجریدی هم حق است معرفتشناسی کشف و شهودی هم حق است اینها از دو مرحله غافلاند حرف کوپر و امثال کوپر میگویند چیزی که ابطالپذیر نیست ما نمیپذیریم یعنی ما باید چیزی را ببینیم که بشود باطل کرد و از همان راه بشود اثبات کرد راه حس و تجربه. دعا علّت میشود، مقتضی میشود صدقه اینچنین است، صِله رحِم اینچنین است، احسان مردم اینچنین است مریض بخواهد شفا پیدا کند سبب میخواهد منتها اسباب گاهی مستور است گاهی مشهود گاهی یک قرص است گاهی یک دعا، گاهی یک قرص است گاهی آه، گاهی یک قرص است گاهی یک حمد اینها را که ما از چه راهی منحصر بکنیم علل و اسباب عالَم منحصر در قرص و کپسول است خب چه کسی گفته این را؟ نه معرفتشناسی این را گفته، نه عقل این را گفته، نه نقل این را گفته قانون علّیت با معجزه هماهنگ است کارِ مخفی علّت مخفی دارد، کار علن علّت علن دارد، خب. پس ذات اقدس الهی بررسی کرده فرمود این کار نه از خودت هست برای اینکه سابقه ی علمی نداشتی، نه از معلّمانت ساخته است همه جمع بشوند مقدورشان نیست، نه از جن ساخته است برای اینکه اینها اسرار غیبی بلد نیستند ما همه ی اینها را طرد کردیم میماند فرشته، فرشته هم که بدون اذن خدا کار نمیکند اگر یک وقت فرشتهای یک مطلب غیبی را «نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِینُ * عَلَی قَلْبِکَ لِتَکُونَ مِنَ المُنذِرین»(1)او آورده ما فرستادیم برای اینکه «بِالْحَقِّ أَنزَلْنَاهُ وَبالْحَقِّ نَزَلَ»(2).
«و الحمد لله ربّ العالمین»
«وَلَئِن شِئْنَا لَنَذْهَبَنَّ بِالَّذِی أَوْحَیْنَا إِلَیْکَ ثُمَّ لاَ تَجِدُ لَکَ بِهِ عَلَیْنَا وَکِیلاً (86) إِلَّا رَحْمَةً مِن رَّبِّکَ إِنَّ فَضْلَهُ کَانَ عَلَیْکَ کَبِیراً (87) قُل لَّئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنسُ وَالْجِنُّ عَلَی أَن یَأْتُوا بِمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ لاَ یَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَلَوْ کَانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِیراً (88) وَلَقَدْ صَرَّفْنَا لِلنَّاسِ فِی هذَا الْقُرْآنِ مِن کُلِّ مَثَلٍ فَأَبَی أَکْثَرُ النَّاسِ إِلَّا کُفُوراً (89)»
اهمّیت قرآن کریم همچنین دین الهی و احکام الهی باعث شده است که عدهای درصدد توطئه ی دریافت فتوای غیر دینی باشند که در همین سوره ی مبارکه ی «اسراء» آیه ی 73 به بعد ناظر به آن است این هشداری است به رهبران دینی که مبادا خدای ناکرده کاری بکنند که دیگران طمع بکنند در فتوای اینها و از اینها بخواهند برابر میل آنها این رهبران فتوا بدهند. یک بیان نورانی از وجود مبارک امیرالمؤمنین(علیه السلام) در آن عهدنامه ی مالک هست که به مالک دستور میدهد که مسئولان مصر مخصوصاً دستگاه قضایی کاری بکنند که دیگران درباره ی اینها طمع نکنند که خودشان را به اینها نزدیک بکنند برابر میل خودشان از اینها حکمی بگیرند، دستور قضایی بگیرند، حکم قضایی بگیرند و مانند آن. در همین زمینه به وجود مبارک پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود: «وَلَئِن شِئْنَا لَنَذْهَبَنَّ بِالَّذِی أَوْحَیْنَا إِلَیْکَ» اگر یک وقت ـ معاذ الله ـ دیگران در تو نفوذ کردند و برابر میل خود چیزی از تو خواستند تو هم قرآن را برابر میل آنها معنا کردی ما میتوانیم کلّ این وحی را از شما بگیریم. در ذیل این آیه چندتا حدیث از وجود مبارک امام رضا(سلام الله علیه) است که اراده غیر از علم است یک، اراده غیر از قدرت است دو، این مباحث در پایان کتاب شریف توحید مرحوم صدوق هست بخشی از آن روایات را در تفسیر شریف کنزالدقائق میبینید آنجا وجود مبارک امام رضا با آن شخص با آن سلیمان در طوس در خراسان که مناظره میکرد فرمود اراده غیر از علم است و اراده غیر از قدرت است برای اینکه ذات اقدس الهی قدرت داشت و علم داشت ولی اراده نکرد به دلیل آیه ی «وَلَئِن شِئْنَا لَنَذْهَبَنَّ بِالَّذِی أَوْحَیْنَا إِلَیْکَ» اگر اراده عین قدرت بود خدا یقیناً چون قدرت داشت این کار را میکرد پس معلوم میشود اراده یک مطلب است و قدرت مطلب دیگر که آن شخص متوجّه نمیشد و حضرت شواهد دیگری هم اقامه کرده است، خب.
فرمود: «وَلَئِن شِئْنَا لَنَذْهَبَنَّ بِالَّذِی أَوْحَیْنَا إِلَیْکَ» آن وقت هیچ عاملی نمیتواند وکیل مدافع تو بشود که این وحیی را که ما از تو گرفتیم برگرداند برای اینکه این وحی مماثل ندارد طبق آیه بعد که «لَّئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنسُ وَالْجِنُّ عَلَی أَن یَأْتُوا» مقدورشان نیست تو هم که مقدورت نبود و بیگانه هم که این قدرت را ندارد یک نعمت خداداد را ما از تو میگیریم که نه شما میتوانید مماثلش را بیاورید نه عینش را میتوانید از ما استرداد کنید.
پرسش:...
پاسخ: بله دیگر با اینکه این مناظرهها را از مرحوم شیخ طوسی(رضوان الله علیه) نقل کردیم و همچنین از کشّاف نقل شده است مناظره امریءالقیس با معاصرش معروف بود، مناظره ی جریر با فرزدق معروف بود، مناظره ی عمروبنکلثوم با معاصرش معروف بود با اینکه اینها در سبعه ی معلّقه در ادبیات دیگر در نثر و نظمها مناظره و مبارزه داشتند و این کارهای برایشان مأنوس بود معذلک پیامبر تحدّی کرده آنها از مناظره و مبارزه عاجز شدند به خونریزی تن در دادند اگر مقدورشان بود که سورهای مثل قرآن کریم بیاورند که آن جنگها را تحمّل نمیکردند.
پرسش: اراده ی خدا تعلّق گرفته که آنها تن ندهند.
پاسخ: آن از بحث مرحوم شیخ مفید گذشت که ایشان قائل به صرفاند ولی صرف درباره ی مسائلی نظیر فصاحت و بلاغت و امثال ذلک ممکن است که بشر بتواند ولی ذات اقدس الهی آنها را منصرف کند تصرّف در اراده ی بشر با اینکه او درصدد مبارزه و مناظره است این کار الهی است اما آن بخشهای غیبی که در سوره ی مبارکه ی «قصص» آدرسهایی که قرآن داده فرمود تو در جانب طور نبودی، تو در جانب غربیّ نبودی، تو در مدین نبودی یا در سوره ی مبارکه ی «آلعمران» و امثال آنها که فرمود: «مَا کُنتَ لَدَیْهِمْ إِذْ یُلْقُونَ أَقلاَمَهُمْ أَیُّهُمْ یَکْفُلُ مَرْیَمَ»(1)این صحنهها که پشتسر هم خدا به پیامبر میفرماید تو در این صحنه نبودی ولی معجزه و داستان از این قبیل است این دیگر به صرفه برنمیگردد این اخبار غیبی است که «تِلْکَ مِنْ أَنبَاءِ الْغَیْبِ نُوحِیها إِلَیْکَ»(2)این را بشر عادی نمیداند تا اینکه درصدد این باشد که شبیه این را بیاورد تا بگوییم خدا آنها را منصرف کرده عبارتی که از اوایلالمقالات مرحوم شیخ مفید در روز چهارشنبه خوانده شد این میتواند حدّاکثر ناظر به مسائل ادبی و فصاحت و بلاغت باشد اما بخشهای اعجاز قرآن کریم مربوط به گذشتههای مردم و مربوط به آینده است بهشت اینطور است، جهنم اینطور است، اعراف اینطور است، پل صراط اینطور است، تطایر کتب اینطور است، محاسبه اینطور است، میزان اینطور است اینها را که بشر نمیداند تا ما بگوییم خدا اینها را منصرف کرده که آن آیندههای غیبی یقیناً معجزه است، گذشتههای غیبی یقیناً خارقالعاده و معجزه است الفاظ، فصاحت و بلاغت بر فرض که مقدور بشر باشد آنگاه سخن مرحوم شیخ مفید اینجا میتواند فیالجمله مثلاً مورد قبول باشد. خب، فرمود اگر ما این وحی را از تو بگیریم نه عین این وحی را میتوانی استرداد کنی برای اینکه خدا گرفت، نه مماثل آن را میتوانی بیاوری برای اینکه احدی مثل این را نمیتواند بیاورد این کلام خدایی است که «لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ»(3)خود این کلام هم «لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ» این میشود معجزه.
اما آن سؤالهایی که مربوط به روح و نفخ صور و اینهاست بعضی از مسائل روح قبلاً گذشت بعضی از مسائلی که مربوط به نفخ صور است که آیا روح میمیرد یا نه، انشاءالله در ضمن آیات نفخ صور خواهد آمد الآن محورهای اساسی سؤال و جواب و اشکال باید در مورد همین معجزه بودن قرآن و امثال ذلک باشد، خب.
فرمود: «إِلَّا رَحْمَةً مِن رَّبِّکَ إِنَّ فَضْلَهُ کَانَ عَلَیْکَ کَبِیراً» فضل خدا نسبت به تو زیاد است تو اگر دارای خُلق عظیمی، علم عظیمی برای اینکه خدایی که دائم الفضل و «دائم الفیض علی البریّه» است نسبت به شما فضل کبیری را اِعمال کرده است. درباره ی معجزه اصل اینکه بشر را خدا باید بپروراند این برهانش در مسئله ربوبیّت مطرح است بشر یک موجود متفکّر مختار است این یک، و موجود متفکّر مختار را باید از راه علم و عقل تربیت کنند نه از راههای دیگر این دو، راه علمی تنها به این است که ذات اقدس الهی قانونی و معرفتی برای انسان مقرّر بکند که انسان را از راه قانون و معرفت و مانند آن بپروراند این سه، پس غیر خدا کسی قانون بیاورد این با ربوبیّت خدا سازگار نیست و با اصل دلیل نبوّت عام سازگار نیست و اگر کسی بگوید نه، این قرآن ـ معاذ الله ـ کلام پیغمبر است ولی چون پیغمبر به مقام فنا رسیده است ـ معاذ الله ـ با خدا متّحد شد و حکم احدالمتّحدین هم حکم دیگری است چون پیغمبر به مقام فنا رسید و مرتبط شد با خدا خداوند کلام پیغمبر را به خود اسناد میدهد این سخن بر فرض صحّتش که انسان به مقام فنا برسد آنهایی که مقام فنا را گفتند اینچنین گفتند اگر کسی به مقام فنا رسید همه چیز را فانی در اوصاف الهی، اسمای حسنای خدا میکند او حرفی ندارد او فقط گوشِ محض است اگر از خود حرفی داشته باشد، ارادهای داشته باشد، علمی داشته باشد که دیگر مقام فنا نیست در مقام فنا حرف را و اراده را و علم را و تعلیم را و تزکیه را آن باقی انجام میدهد نه فانی اگر وجود مبارک پیامبر به مقام فنا برسد و کلامی بخواهد بگوید دیگر با فنا سازگار نیست پس اگر به مقام فنا نرسید که حرفِ او حرف خدا نیست، اگر به مقام فنا رسید که حرفی ندارد تازه در جریان منصور که آن حرفها مطرح بود گفتند:
کاسه ی منصور خالی بود پر آوازه گَشت***ورنه در میخانه ی وحدت کسی هوشیار نیست
مگر کسی به مقام فنا رسید آنجا قدرت حرف دارد احدی به خود اجازه ی سخن نمیدهد یعنی مقدورش نیست. بنابراین این کلمات برابر صراحت خود قرآن کریم برای خداست برای اینکه فرمود: «قَدْ جَاءَکُم مِنَ اللّهِ نُورٌ وَکِتَابٌ مُبِینٌ»(1)این کتاب از طرف خدا آمده دیگر از اینها شفّافتر و روشنتر ما چه چیزی میخواهیم در سوره ی مبارکه ی «عنکبوت» هم فرمود: «مَا کُنتَ تَتْلُوا مِن قَبْلِهِ مِن کِتَابٍ وَلاَ تَخُطَّهُ بِیَمِینِکَ»(2)در بخشهای دیگر هم فرمود: «مَا کُنتَ تَدْرِی مَا الْکِتَابُ وَلاَ الْإِیمَانُ»(3)اینها را که تو نمیدانستی اینها همه حرفهای ماست ما کتاب فرستادیم تو تلاوت میکنی، ما عالِمت کردیم تو عالم شدی، ما تربیتت کردیم تو مربّیٰ شدیم مربوب مایی تو اینها را نمیدانستی و نمیتوانی هم بنویسی برای اینکه اگر توان نوشتن را داشته باشی و نویسا باشی آنها شک میکنند نه اینکه میتوانی و نمینویسی اگر تو واقعاً بتوانی بنویسی آنها میگویند مخفیانه نوشته علناً نمینویسد برای مبطل شبههگرا این شبهه هست ما طرزی تو را تربیت کردیم که «لاَ تَخُطَّهُ بِیَمِینِکَ» نمینویسی چه اینکه نمیدانستی ایمان یعنی چه، چه اینکه اصلاً نمیتوانستی تلاوت کنی تلاوت را ما یادت دادیم آنوقت اینگونه از معارف را ذات مقدّس حضرت از خودش بگوید بعد به خدا اسناد بدهد پس قبل از مقام فنا که کلامِ بشر کلام خالق نیست، در مقام فنا هم که کسی حرفی برای گفتن ندارد مقام فنا آن است که آدم فانی باشد دیگر. پس بنابراین به صورت شفّاف صریح قرآن این است که این کلمات، کلمات الهی است کتاب، کتاب الهی است منتها وجود مبارک پیامبر از هر زنبوری آگاهتر است این وحیاش کجا و آن وحیاش کجا اما این وحی را به او دادند یاد دادند مثل طوطی نیست بالاتر از زنبور است یاد دادند او یاد گرفت به ما گفت «عَلَّمَکَ مَا لَمْ تَکُن تَعْلَمُ»(4)أو «ما لم تک تعلم» فرمود رسول ما ما چیزی یادت دادیم که نه تنها نمیدانستی نظیر تلاوت نبود تلاوت را ممکن است انسان درس بخواند یاد بگیرد نظیر کتابت نبود کتابت را ممکن است آدم درس بخواند یاد بگیرد چه اینکه میخوانند اما این معارف غیبی که ما قدم به قدم آدرس دادیم گفتیم در جانب غربی نبودی، در طور ایمن نبودی، در کوه طور نبودی، در مدین نبودی، در هنگام پذیرش کفالت مریم نبودی صحنه صحنه را آدرس دادیم، لحظه لحظه را آدرس دادیم به تو گفتیم اینها چیزی نیست که خودت از خودت بدانی نه تنها نمیدانی هر چه هم زحمت بکشی نمیتوانستی یاد بگیری لذا درباره ی تلاوت فرمود: «مَا کُنتَ تَتْلُوا مِن قَبْلِهِ مِن کِتَابٍ»(5)یک، درباره ی کتابت فرمود: «وَلاَ تَخُطَّهُ بِیَمِینِکَ» دو، اما درباره ی علم نفرمود «و ما لم تعلم» فرمود: «وَعَلَّمَکَ مَا لَمْ تَکُن تَعْلَمُ» این «کان» منفی نقشش این است که نه تنها نمیدانستی، نمیتوانستی و نمیتوانستی یاد بگیری این جمله ی «وَیُعَلِّمُکُمْ مَا لَمْ تَکُونُوا تَعْلَمُونَ»(6)که به جوامع بشری میگوید آن هم همین است یک وقت سخن از «عَلَّمَ الْإِنسَانَ مَا لَمْ یَعْلَمْ»(7)است این علوم عادی را هم شامل میشود اما فرمود انبیا آمدند یک حرف جدید آوردند «وَیُعَلِّمُکُمْ مَا لَمْ تَکُونُوا تَعْلَمُونَ» نه «ما لا تعلمون» ما چه میدانیم بهشت چیست، جهنّم چیست، درجاتش چیست، طبقاتش چیست، صراط چیست، تطایر کتب چیست، میزان چیست چطوری امر به معروف میکنند هر چه هم زحمت بکشی این «مَا لَمْ تَکُونُوا» یعنی در وُسع بشر نیست به وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود ما چیزهایی یادت دادیم که در وُسع تو نیست تو کجا میتوانی یاد بگیری حالا بر فرض هزار سال هم درس بخوانی این درسی نیست «وَعَلَّمَکَ مَا لَمْ تَکُن تَعْلَمُ»(8)این از هر زنبوری بالاتر است درست است مثل طوطی نیست اما برتر از زنبور است او یاد گرفت به ما گفت، شنید به ما گفت، فهمید به ما گفت، چیزهایی را فهمید که اگر هزار سال هم درس میخواند نمیتوانست یاد بگیرد الآن وجود مبارک پیامبر اگر همه ی این هفت میلیارد بشر روی زمین در حدّ مرحوم ابنسینا باشند همهشان باز هم صادق است خدا بفرماید: «هُوَ الَّذِی بَعَثَ فِی الْأُمِّیِّینَ رَسُولاً»(9)در بحثهای قبل ملاحظه فرمودید که حکما، فقها، علما، مفسّران اینها نسبت به خودشان عالِماند اما نسبت به وحیی که از آسمانها و زمین خبر دارد، از گذشته و حال خبر دارد، از غیب ماضی و غایب و قادم خبر دارد و از کسی که درِ این مدینه ی علم میگوید «سَلُونِی قَبْلَ أَنْ تَفْقِدُونِی فَلَأَنَا بِطُرُقِ السَّمَاءِ أَعْلَمُ مِنِّی بِطُرُقِ الْأَرْضِ»(10)خب همه نسبت به چنین کسی اُمّیاند دیگر درست است این «بَعَثَ فِی الْأُمِّیِّینَ رَسُولاً» برای مردم حجاز است ولی «لو فُرِض» که همه ی مردم زمین در حدّ مرحوم بوعلی بودند باز «بَعَثَ فِی الْأُمِّیِّینَ رَسُولاً» صادق بود برای اینکه نایب او و وصیّ او و سِحر او و درِ مدینه ی علم او میگوید «فَلَأَنَا بِطُرُقِ السَّمَاءِ أَعْلَمُ مِنِّی بِطُرُقِ الْأَرْضِ» این حسابشان دیگر است علمِ بشر عادی چیز دیگر است بنابراین او هزارها مراحل را فهمید به تفهیم الهی و گوشِ محض بود به إسماع الهی و بصر محض بود به ارائه ی الهی همه ی اینها را یاد گرفت و برای بشر نقل کرد.
1) (4) . سوره ی مائده، آیه ی 15.
2) (5) . سوره ی عنکبوت، آیه ی 48.
3) (6) . سوره ی شوریٰ، آیه ی 52.
4) (7) . سوره ی نساء، آیه ی 113.
5) (8) . سوره ی عنکبوت، آیه ی 48.
6) (9) . سوره ی بقره، آیه ی 151.
7) (10) . سوره ی علق، آیه ی 5.
8) (11) . سوره ی نساء، آیه ی 113.
9) (12) . سوره ی جمعه، آیه ی 2.
10) (13) . نهجالبلاغه، خطبه ی 189.
پرسش: اینها چه موقع محقّق شد؟
پاسخ: در نشئه ی قوس صعود در همین بعد از چهل سالگی، در قوس نزول چون «أوّل ما ظهر» یا «أوّل ما صدر» طبق روایاتی که اهل بیت(علیهم السلام) فرمودند وجود مبارک حضرت بود نور نبیّنا در قوس نزول اوّلین صادر یا اوّلین ظاهر آن خانداناند ولی در قوس صعود بعد از اینکه به چهل سالگی رسید دیگر، وجود مبارک حضرت هم خودش استدلال کرده فرمود: «لوْ شَاءَ اللَّهُ مَا تَلَوْتُهُ عَلَیْکُمْ وَلاَ أَدْرَاکُمْ بِهِ فَقَدْ لَبِثْتُ فُیکُمْ عُمُراً مِن قَبْلِهِ»(1)خب چهل سال من در بین شما بودم دیگر ما که این کارها را نداشتیم این حرفها را نمیزدیم مثل شما زندگی میکردیم دیگر اگر خدا نمیخواست نه من تلاوت میکردم نه او اِدریٰ میکرد درایت را از او گرفتیم تلاوت را از من میشنوید «لوْ شَاءَ اللَّهُ مَا تَلَوْتُهُ عَلَیْکُمْ وَلاَ أَدْرَاکُمْ» و این «ادریٰ» فعل ماضی است یعنی أدریٰ خدا شما را که در بحث سوره ی مبارکه ی «یونس» و «هود» گذشت. بنابراین برهان ربوبیّت میگوید بشر را خدا باید اداره کند برهان وحی و نبوّت هم میگوید که نبی هر چه دارد از او دارد صریح آیات قرآن کریم این است که این کتاب را ما به تو دادیم تو این چیزها بلد نبودی و اگر به مقام بالا برسد به مقام فنا برسد در مقام فنا گوشِ محض است در مقام فانی که کسی حرف نمیزند که، خب.
«قُل لَّئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنسُ وَالْجِنُّ عَلَی أَن یَأْتُوا بِمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ لاَ یَأْتُونَ بِمِثْلِهِ» در جریان اینکه این گروه جن شیعهاند یا سنّی بله، بعضی شیعهاند بعضی سنّیاند بعضی مسلماناند بعضی کافرند و اینکه در برخی از آنها برخی از طوایف آنها سنّی وجود ندارد برای اینکه اینها عمر طولانی میکنند و عدهای از آنها هنوز کسانی که در صحنه ی غدیر حضور داشتند الآن در بینشان زندهاند و به ولایت حضرت امیر معتقدند و در آن قبیل سنّی نیستند این را بله، بعضی از بزرگان نقل کردند.
1) (14) . سوره ی یونس، آیه ی 16.
اما اینکه چرا قرآن کریم داستان خاوردور و باختردور را نقل نکرده با اینکه آنچه که روی کُره ی زمین زندگی میکنند فرزندان آدماند و چطور فرزندان آدم آنجا رفتند که الآن ما دسترسی نداریم؟ پاسخش این است که قرنها گذشته اینطور نبود که در تمام این قرون آنچه که امروز دریاست دریا بوده، آنچه که امروز جزیره است جزیره بوده، آنچه که امروز خشکی است خشکی بوده خیلی از دریاها خشک شدند، خیلی از خشکی دریا شدند راههای متّصل منفصل شد در آن وقتها اینچنین نبود که کلّ زمین آنطوری که الآن چندتا اقیانوس دارد و چندتا دریا دارد و چندتا جزیره دارد در هزارها سال قبل همینطور بود وقتی وجود مبارک حضرت آدم در کُره ی زمین آمد خب فرزندانش علی وجه الأرض منتشر شدند بعدها این دریاها به این صورت درآمد، جزیرهها به این صورت درآمد، راهها بسته شد بعضی از راههای بسته باز شد و مانند آن در عصر نزول قرآن کریم راه برای رفتن آن طرف اقیانوسها نبود لذا قرآن کریم فرمود ما داستان بعضی از انبیا را نگفتیم برای شما «مِنْهُم مَن قَصَصْنَا عَلَیْکَ وَمِنْهُم مَن لَمْ نَقْصُصْ عَلَیْکَ»(1)برای اینکه اگر داستان انبیای خاوردور یا باختردور را بگوییم بعد باید بگوییم «فَسِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَانْظُرُوا کَیْفَ کَانَ»(2)این را که نمیتوانیم بگوییم نه شما رفتنی هستید نه آنها آمدنی بنابراین راه برای گفتن نیست آنوقت ممکن است که این شبههگرها اعتراض بکنند بگویند حرفهایی میزنی که ما راه برای تحقیق نداریم.
پرسش: دلیلشان این است که راه برای تحقیق نداریم.
پاسخ: بله، آنکه قصّه ی دنیا نیست قصّه ی آخرت است قصّه ی آخرت را با برهان ثابت کرده فرمود اگر شما راهی را طی کنید میتوانید ببینید مثل حارثةبنزید این راه را هم نشان داده این حارثةبنزید آنطوری که مرحوم کلینی(رضوان الله علیه) نقل کرده جوانی بود نهایت وارستگی و وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) صبحی در مسجد یا غیر مسجد او را دید فرمود چرا به این حالت افتادی؟ عرض کرد یا رسول الله من «أصبحت علی یقین» حضرت فرمود حقیقت یقین تو چیست؟ «أصبحتک أنّی أنظر الی عرش الرحمٰن بارزا» گویا عرض خدا را میبینم، گویا بهشت و اهلش را میبینم، گویا جهنم و اهل جهنم را میبینم این راه باز است اما ما خودمان را با سوء اختیار خود کَر و کور کردیم وگرنه این راه باز است اینچنین نیست که آدم نتواند بهشت را ببیند، نتواند جهنّم را ببیند در بیانات نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) در آن خطبه ی همّام فرمود مردان الهی، متّقیان که «وَقَفَوا أَسْمَاعَهُمْ عَلَی الْعِلْمِ النَّافِعِ»(1)اینها «کأنّ» به مقام «کأنّ» رسیدند هنوز به مقام «أنّ» نرسیدند اینها «الْجَنَّةُ کَمَنْ قَدْرَآهَا فَهُمْ فِیهَا مُنَعَّمُونَ وَ هُمْ وَ النَّارُ کَمَنْ قَدْرَآهَا فَهُمْ فِیهَا مُعَذَّبُونَ» این راه باز است منتها اگر کسی چشم و گوش داشته باشد میتواند ببیند.
پرسش: اگر قرآن برای همه ی زمانها نازل شده و راههای بسته باز میشد...
پاسخ: الآن هم همینطور است الآن که راه باز است الآن قرآن «لِلْعَالَمِینَ نَذِیراً»(2)است، «وَمَا هِیَ إِلَّا ذِکْرَی لِلْبَشَرِ»(3)است الآن که سفر به خاوردور و باختردور سفر بکنند این قرآن را عرض میکنند و قرآن حجّت است برای تربیت و پرورش آنها هم آماده است کتابی است جهانی کتابی مقطعی و موضعی که نیست اما اینکه چرا داستان انبیای آنها را نگفته در خاورمیانه ما مشکل زرتشت داشتیم که به تعبیر مرحوم صاحب جواهر بالأخره آن روایت را نقل میکند که آیا زرتشتیها اهل کتاباند یا نه، جزیه بگیریم یا نه در همان روایت از حضرت امیر نقل میکند که اینها میگویند پیامبری داشتند کتابشان را سوزاندند، پیامبرشان را کُشتند چنین وضعی در خود خاورمیانه هست لذا قرآن کریم از یهود و مسیحیها خبر میدهد میگوید بروید بررسی کنید «قُلْ فَأْتُوا بِالتَّوْرَاةِ فَاتْلُوهَا إِن کُنْتُمْ صَادِقِینَ»(4)اما دیگر درباره ی زرتشت چنین حرفی را ندارد برای اینکه در دسترس نیست قرآن یک کتاب جهانی است الیوم هم میتواند غرب را، شرق را اداره کند چه اینکه پیامش رسیده لکن حرف انبیای آنها را نقل بکند مقدور بشرِ آن عصر نبود که بروند از نزدیک تحقیق کنند.
پس دو مطلب است یکی اینکه همه فرزندان آدماند چگونه رفتند آنجا؟ این چگونه برای هزارها سال قبل است مگر هزارها سال قبل موقعیّت اقلیمی کُره ی زمین مثل الیوم بود هر جا که امروز دریاست هزارها سال قبل هم دریا بود، هر جا جزیره است یا خشکی است هزاران سال قبل اینطور بود بنابراین راهها فرق کرده، خشکیها و دریاها دگرگون شده و مانند آن.
اما معجزه، حقیقت معجزه برای انسان کامل منزّه است آنچه را که ائمه(علیهم السلام) میآورند این نقض معجزه ی انبیای قبلی نیست برای اینکه اینها هم از قداست روح برخوردارند به لحاظ مبدأ قابلی، اراده ی الهی هماهنگ با ادعیه ی اینهاست این نظام فاعلی همان کاری که انبیای دیگر میکردند این نقض نیست برای اینکه اینها بشر عادی نیستند اما درباره ی اینکه درمان برخی از بیمارهایی که وجود مبارک عیسای مسیح معالجه میکرد و مانند آن درمان با یک دعا غیر از درمان با وسیله است مثلاً طیّالأرض کرامت است و معجزه وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) در یک مدّت کوتاهی از مسجدالحرام تا مسجدالأقصیٰ رفت این میشود معجزه حالا دیگر امروز ما با هواپیما هم میتوانیم سفر بکنیم این پس معجزه نقض شده اینکه نقض معجزه نیست با وسایل رفتن که معجزه را نقض نمیکند با پیشرفت علمی با ابزار علمی کسی کوری را درمان بکند که معجزه شکست نمیخورد کسی با یک «یا الله» گفتن یک نابینا را بینا کند این میشود معجزه هزارها نفر «یا الله» بگویند اثر ندارد، انس و جن جمع بشوند «یا الله» بگویند اثر ندارد ولی وجود مبارک مسیح این کار را میکند «تُبْرِئ الْأَکْمَهَ وَالْأَبْرَصَ بِإِذْنِی»(1)، «تحیی الموتی باذن الله» حال اگر با وسیله ی عادی کسی سد بسازد جلوی آب را بگیرد که کار موسای کلیم نقض نمیشود وجود مبارک حضرت به دستور پروردگار عصا زد «اضْرِب بِعّصَاکَ الْبَحْرَ»(2)این آبها ایستادند حالا فان قلت که ما میتوانیم سد بسازیم جلوی آب را بگیریم اینکه معجزه ی موسای کلیم به هم نمیخورد که معجزه آن است که همان کاری که او کرد آدم انجام بدهد عصا بزند آبهای رفته برود نیامده نیاید یک سدّ آبی تشکیل بدهد روی هم باشند بدون اینکه مانعی در کار باشد این میشود معجزه، بنابراین آنچه را که اعجاز است اعجاز مخلَّد است ولو معجزه مقطعی باشد.
اما اینکه آدم بتواند نظام علّی و معلولی را عوض بکند و مسیر اعجاز را برگرداند این هم محال است برای اینکه نظام علّی و معلولی به دست مسبّبالأسباب است او مسبّبالأسباب است، سببساز است، سببسوز است اگر کسی بخواهد نظام علّی را عوض بکند باید در کلّ کارگاه هستی دخالت بکند در حالی که مقدورش نیست تنظیم سلسله ی اسباب به دست مسبّبالأسباب است، علّتالعلل است که اوست این بیان نورانی حضرت امیر در نهجالبلاغه، بیان نورانی امام رضا(سلام الله علیه) در کتاب توحید صدوق این است که «کُلُّ قَائِمٍ فِی سِوَاهُ مَعْلُولٌ»(1)یعنی هر چیزی که هستی او عین ذات او نیست به غیر تکیه میکند این معلول است این قانون علّیت را که در نهجالبلاغه تصویب شده در توحید صدوق تصویب شده سلسله ی علل به ذات اقدس الهی که مسبّبالأسباب است ختم میشود در این ادعیه ما هم هست که «مُفْتِّحَ الْأَبْوابِ یا مُسَبِّبَ الْأَسْبابِ سَبِّبْ لَنا سَبَاً لا نَسْتَطیعُ لَهُ طَلَباً» مسبّب اوست آنوقت چه کسی میتواند سلسله ی اسباب و علل را طرزی عوض بکند که در برابر معجزه ی انبیا کاری را انجام بدهد این هم مقدور احدی نیست، خب. اما خود قرآن کریم چرا پیامبر نمیتواند مماثل آن را بیاورد؟ خود پیامبر برای اینکه انسها که مقدورشان نیست، جن برابر آیه ی سوره ی مبارکه ی «صافات» که قبلاً خوانده شد و بعضی از آیات دیگر خدا میفرماید اینها مطرودند اینها نمیتوانند بالا بیایند حرفهای وحیانی را بشوند درست است وحی مجرّد است آورندگان وحی فرشتههای مجرّدند ولی بالأخره یک مکان خاصّی قداست دارد، یک زمان مخصوصی قداست دارد وحی را ذات اقدس الهی همه جا میتواند ایحا کند اما همه ی سرزمینها یکسان نیستند، همه ی زمانها یکسان نیستند یک لیلةالقدری میخواهد که زمان نزول وحی باشد، یک کوه حرایی میخواهد، یک مسجدالحرامی میخواهد، یک کنار کعبه میخواهد همانطوری که کنار کعبه اثر دارد، کوه حرا اثر دارد، مدینه اثر دارد، مکّه اثر دارد خب بالا رفتن از جوّ هم اثر دارد فرمود: «فَمَن یَسْتَمِعِ الْآنَ یَجِدْ لَهُ شِهَاباً رَصَداً»(2)درست است وحی مجرّد است ولی مبادی قابلی زمان و زمین و زبان اثر دارد عربی باید باشد، مکان باید باشد، مقصد مشخص باشد، زمان هم باید مشخص باشد آن هم که از آیات برمیآید این نیست که ما کلّ ستاره را رجم کنیم این شُهبی که میشود این شهاببارانی که میشود اینها بالأخره سوزنده است اینها قبل از اینکه به فضایی برسند و منفجر بشوند و از بین بروند به این شیاطین میخورند و اینها را از بین میبرند «إِلَّا مَنْ خَطِفَ الْخَطْفَةَ»(3)بنابراین جن قدرت ندارد، انس قدرت ندارد، خود پیامبر قدرت ندارد تنها کسی که این حرفها را میزند ذات اقدس پروردگار است افراد عادی هم که به هیچ وجه مقدورشان نیست.
مطلب دیگر اینکه این اجتماع گاهی گردهمایی علمی و مشورتی است، گاهی دور هم نشستن عملی است یک وقت است کسی مثل این طنابدارها که میخواهند یک بار سنگینی را، یک کشتی را به بندر بکشند همهشان اجتماع دارند در عمل، گاهی مشاوره ی علمی است همایش علمی است کنفرانس علمی است گردهمایی علمی است اجتماع دارند در علم فرمود بگو «لَّئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنسُ وَالْجِنُّ عَلَی أَن یَأْتُوا بِمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ» اینها چه بخواهند کنفرانس و همایش و گردهمایی علمی داشته باشند مشورت بکنند کاری از آنها ساخته نیست، بخواهند نظیر ابنابیالعوجا و همفکرانشان وارد صحنه ی عمل بشوند که با هم سورهای بیاورند مقدورشان نیست هم در نشئه ی علم اینها آسیبپذیرند هم در نشئه ی عمل اینچنین نیست که در مقام علم به جایی میرسند ولی در مقام عمل مشکل دارند خیر، اینها هم در مقام علم مشکل جدّی دارند هم در مقام عمل مشکل جدّی دارند، بنابراین اجتماع علمی و عملی، مظاهره ی علمی و عملی از اینها برداشته شد به هیچ وجه مقدورشان نیست. معجزه فی نفسها ممکنةالوجود است چون اگر محال بود که یافت نمیشد لکن علّت غیر شناخته شده دارد که برخی از آن علل شفّافشان قداست روح آن انسان کامل است و راه فکری هم ندارد که همانطوری که بارها گذشت از سنخ علوم باشد و مانند آن، بنابراین مشابه کار انبیا احدی نکرده و نمیکند و این کتاب آسمانی هم این اخبار قطعی که صادر شده از وجود ذات مقدّس پروردگار است و وجود مبارک پیامبر همه ی اینها را کاملاً یافته، فهمیده، به مردم اعلام کرده.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
ا«وَلَئِن شِئْنَا لَنَذْهَبَنَّ بِالَّذِی أَوْحَیْنَا إِلَیْکَ ثُمَّ لاَ تَجِدُ لَکَ بِهِ عَلَیْنَا وَکِیلاً (86) إِلَّا رَحْمَةً مِن رَّبِّکَ إِنَّ فَضْلَهُ کَانَ عَلَیْکَ کَبِیراً (87) قُل لَّئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنسُ وَالْجِنُّ عَلَی أَن یَأْتُوا بِمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ لاَ یَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَلَوْ کَانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِیراً (88)»
تاکنون روشن شد که این قرآن کریم که نور است و «تِبْیَاناً لِکُلِّ شَیْءٍ»(1)است قبل از هر چیز خودش را معرفی میکند اگر این کتاب نور است که فرمود: «جَاءَکُم مِنَ اللّهِ نُورٌ وَکِتَابٌ مُبِینٌ»(2)باید به صورت شفاف خودش را روشن بکند که گویندهاش کیست، شنوندهاش کیست، آورندهاش کیست، محتوایش چیست، برای چه نازل شده و مانند آن. از آیات فراوانی به صورت شفّاف برآمد که این کتاب، کتاب خداست گوینده ی این و نازل کننده ی این و متکلّم این کلمات ذات اقدس الهی است دریافت کننده ی این کتاب و این کلمات وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) است هیچ کلمهای از کلمات این قرآن را پیغمبر خودش نفرمود همه ی این کلمات را چه در مکّه، چه در مدینه ذات اقدس الهی ایجاد کرد و وجود مبارک پیغمبر شنید. تعبیر «هذَا الْقُرْآنُ»، «هذَا الْکِتَابِ» هم برای تأیید همین مطلب است نمونههایی از این مطلب گذشت برخی از آن نمونهها هم امروز مطرح میشود.
در جریان قرائت که در بحث دیروز اشاره شد ممکن است قرائت باشد لکن به قرینه ی سیاق و آیاتی که در سوره ی مبارکه ی «القیامه» آمده است منظور همین تلاوت لفظی است برای اینکه در سوره ی مبارکه ی «القیامه» آیه ی شانزده به بعد به این صورت است «لاَ تُحَرِّکْ بِهِ لِسَانَکَ لِتَعْجَلَ بِهِ * إِنَّ عَلَیْنَا جَمْعَهُ وَقُرْآنَهُ * فَإِذَا قَرَاْنَاهُ فَاتَّبِعْ قُرْآنَهُ» این به صورت شفاف دلالت میکند که منظور از این قرائت همان تلاوت لفظی است و این الفاظ را اول ذات اقدس الهی قرائت کرده یعنی ایجاد کرده این کلمات را بعد وجود مبارک پیامبر این الفاظ را تلاوت کرده. خداوند فرمود زبانت را بدون اجازه ی ما حرکت نده تا عجله کنی اول صبر بکن ما کلمه به کلمه این آیات را بخوانیم بعد از اینکه این آیات تمام شد آن وقت تو قرائت کن این تحریک لسان نشانه ی آن است که منظور از این قرائت همین قرائت معروف و معمول یعنی تلاوت است که فرمود: «لاَ تُحَرِّکْ بِهِ لِسَانَکَ لِتَعْجَلَ بِهِ»(3)خب اگر ـ معاذ الله ـ این کلمات، کلمات پیامبر بود خودش میگفت دیگر، دیگر کسی بگوید که زبانت را بدون اجازه ی ما حرکت نده بگذار اول ما بخوانیم بعد تو بخوانی این لازم نبود اینکه فرمود زبانت را حرکت نده بگذار اول ما بخوانیم بعد تو بخوان معلوم میشود که این کتاب الهی معناً و لفظاً از طرف ذات اقدس الهی است. در سوره ی مبارکه ی «مزمل» هم آیه پنج فرمود: «إِنَّا سَنُلْقِی عَلَیْکَ قَوْلاً ثَقِیلاً» قول عبارت از لفظ با معناست اگر آیات از سنخ «وَعَلَّمَکَ مَا لَمْ تَکُن تَعْلَمُ»(4)، «مَا لَمْ تَکُن تَعْلَمُ» و مانند آن بود ممکن بود شامل بحثهای روایی هم بشود برای اینکه این روایاتی که مربوط به احکام الهی است همه را ذات اقدس الهی تعلیم داد اما الفاظ را به وجود مبارک پیامبر واگذار کرد بر خلاف حدیث قدسی و بر خلاف قرآن کریم. درباره ی قرآن فرمود: «إِنَّا سَنُلْقِی عَلَیْکَ قَوْلاً ثَقِیلاً» الفاظی که دارای معانی وزین باشد میشود قولِ ثقیل چون کلمه ی قول آن عنصر محوریاش همین لفظ است «إِنَّا سَنُلْقِی عَلَیْکَ قَوْلاً ثَقِیلاً». در سوره ی مبارکه ی «حاقّه» آیه چهل به بعد فرمود: «إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ کَرِیمٍ» این قول رسول است اما رسول «بما أنّه رسول» هیچ حرفی ندارد مگر حرف مُرسِل به دلیل همین سیاق و آیات بعدی فرمود: «إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ کَرِیمٍ * وَمَا هُوَ بِقَوْلِ شَاعِرٍ قَلِیلاً مَا تُؤْمِنُونَ * وَلاَ بِقَوْلِ کَاهِنٍ قَلِیلاً مَا تَذَکَّرُونَ» این سخن نه سخنِ شعری است نه کهانت است و مانند آن بلکه «تَنزِیلٌ مِن رَبِّ الْعَالَمِینَ» پس اگر ما گفتیم قول رسول است رسول «بما أنّه رسول» حرف مرسِل را میزند بعد فرمود: «وَلَوْ تَقَوَّلَ عَلَیْنَا بَعْضَ الْأَقَاوِیلِ» ما منتظر نیستیم که همه ی این قرآن ـ معاذ الله ـ یا کتابی به نام ما تهمت بزنند اگر گوشهای از این حرفها را هم ـ معاذ الله ـ خودش میگوید «لَأَخَذْنَا مِنْهُ بِالْیَمِینِ * ثُمَّ لَقَطَعْنَا مِنْهُ الْوَتِینَ * فَمَا مِنکُم مِنْ أَحَدٍ عَنْهُ حَاجِزِینَ» ما رگِ حیاتش را قطع میکنیم، قدرتش را میگیریم، کسی نمیتواند جلویش را بگیرد برای اینکه برای ما فرق نمیکند عالَم را خدا آفرید خدا باید بپروراند، بشر را خدا آفرید باید خدا بپروراند، پرورش بشر بر اساس تعلیم و تزکیه است تعلیم و تزکیه هم باید قانون الهی باشد اگر ـ معاذ الله ـ بشری ولو کسی که مدّعی نبوّت است یا نبوّت به او داده شد این حرفها خودش را بخواهد به جای حرفهای خدا به مردم ارائه کند گرفتار چنین توبیخی خواهد شد بشر ساخته ی خداست و پرداخته ی خدا یعنی خدا خالق اوست یک، خدا ربّ اوست دو، خود پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم» هم همینطور است مخلوق خداست، مربوب خداست پس اگر در آیه ی چهل سوره ی «حاقه» فرمود: «إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ کَرِیمٍ» رسول «بما أنّه رسول» هیچ حرفی ندارد مگر حرف مرسِل بعد فرمود شعر نیست، کهانت نیست بلکه این تنزیلی است از طرف ذات اقدس الهی و اگر ـ معاذ الله ـ پیامبر بخواهد چیزی را به نام ما جعل بکند ما با او چنین چیزی رفتار میکنیم.
از سیدناالاستاد مرحوم علامه طباطبایی سؤال کردند که این تهدید خیلی حادّ و تیز است «وَلَوْ تَقَوَّلَ عَلَیْنَا بَعْضَ الْأَقَاوِیلِ * لَأَخَذْنَا مِنْهُ بِالْیَمِینِ * ثُمَّ لَقَطَعْنَا مِنْهُ الْوَتِینَ * فَمَا مِنکُم مِنْ أَحَدٍ عَنْهُ حَاجِزِینَ»(1)خیلی تند است چطور برخی از متنبّیان که ادّعای نبوّت کردند خدای سبحان با آنها اینطور معامله نکرد؟ ایشان در پاسخ فرمودند یک وقت است کسی از راه میرسد ادّعای نبوّت میکند بعد از چند روزی هم رسوا میشود اما یک وقت است کسی ما به او سِمَت دادیم از طرف خدا سِمتی داشت حرف او سکّه ی قبولی دارد هر چه او بگوید مردم به عنوان دین میپذیرند و قبول دارند چنین شخصی در چنین شرایطی بخواهد با دین ما بازی کند گرفتار چنین سرنوشت تلخی خواهد شد وگرنه آمار متنبّیان کمتر از انبیا نیست در هر عصری که وجود مبارک پیامبری رشد کرده مدّعیانی هم پیدا شدند ادّعای نبوّت کردند شما آمار متنبّیان را که رصد کنید میبینید کمتر از ارقام انبیا نیست اینطور است دیگر آنها را ذات اقدس الهی به حال خودشان رها کرده یا مردم آنها را از بین بردند یا تاریخ مصرفشان گذشته بالأخره نابود شدند چیزی از آنها نمانده علی وجه الأرض مثل علف هرزند میبینید یک باغبان وقتی درخت سیب و گلابی را میکارد سالیان متمادی از میوهاش استفاده میکند اما هر سال در ریشه ی اینها چهارتا علف هرز هم سبز میشود اینها را باغبان برمیدارد میرود باغ که بدون علف هرز نیست ما بخواهیم باغی داشته باشیم که اصلاً علف هرز روییده نشود این دیگر میشود باغ بهشت «جَنَّاتٍ تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ»(2)دیگر باغ دنیا نیست دنیا باشد و کسی خلاف نکند و باطل نرود این دنیا نیست این میشود بهشت در دنیا اینها حرفها هست ولی اگر کسی مقبولالقول بود و از طرف ذات اقدس الهی سِمتی به او داده شد حرفهای او حرفهای دینی تلقّی شد چنین شخصی ـ معاذ الله ـ بخواهد دست به تحریف بزند گرفتار چنین سرنوشتی خواهد شد این پاسخ.
اما درباره ی تحریف قرآن که اگر خود ذات اقدس الهی فرمود این کتاب مماثل ندارد نمیشود مثل او آورد دوباره چرا فرمود ما این را حفظش میکنیم خب کسی که نمیتواند مثل این بیاورد که. در بحثهای سوره ی مبارکه ی «حجر» گذشت که بحثهای نزاهت قرآن از تحریف، صیانت قرآن از تحریف راجع به آن نقیصه است نه راجع به زیاده، زیاده ی قرآن متّفق عندالکل است که منتفی است احدی قائل نشد که قرآن اضافه شده یا قابل اضافه شدن است همه ی بحثهای تحریف راجع به آن نقصان است که مبادا برخی از صُوَر او و آیات او گرفته بشود، بنابراین اینکه خدا فرمود نمیشود مثل قرآن آورد از سوی دیگر هم فرمود من حافظ قرآنم آن حفظش ناظر به نقیصه است نه ناظر به زیاده، خب این بخشهایی بود مربوط به سوره ی مبارکه ی «حاقه» اما آنکه در سوره ی مبارکه ی «نجم» است که فرمود: «وَالنَّجْمِ إِذَا هَوَی * مَا ضَلَّ صَاحِبُکُمْ وَمَا غَوَی * وَمَا یَنطِقُ عَنِ الْهَوَی * إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْیٌ یُوحَی»(1)منظور از هوا در مقابل وحی خداست هر چه که وحی الهی نیست هواست سوره ی مبارکه ی «نجم» آیه ی یک به بعد که «وَالنَّجْمِ إِذَا هَوَی * مَا ضَلَّ صَاحِبُکُمْ وَمَا غَوَی * وَمَا یَنطِقُ عَنِ الْهَوَی * إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْیٌ یُوحَی» این هوا در قبال هوس نیست بگوییم هوا و هوس یعنی حرفهای بیمغز، حرفهای سست، حرفهای لهو و لعب این نیست چون اگر چنین حرفی بود که با سایر آیات قرآن هماهنگ نبود و همه میفهمیدند هوا یعنی در قبال وحی مِیل قلبی را میگویند هوا اگر کلام خدا بود میشود وحی، کلام خود بشر بود میشود هوا، بعد این هوا تقسیم میشود یا حق است یا باطل، یا صدق است یا کذب، یا خیر است یا شرّ، یا سعادت است یا شقاوت، یا ثواب است یا خطا، یا سعادت است یا شقاوت این تقسیمبندی هواست شما میبینید در سوره ی مبارکه ی «ابراهیم» وقتی ذات مقدس ابراهیم خلیل از ذات اقدس الهی درخواست میکند که بحثش قبلاً گذشت به خدا عرض میکند پروردگارا آیه 37 سوره ی مبارکه ی «ابراهیم» این بود «رَبَّنَا إِنِّی أَسْکَنتُ مِن ذُرِّیَّتی بِوَادٍ غَیْرِ ذِی زَرْعٍ عِندَ بَیْتِکَ الْمُحَرَّمِ رَبَّنَا لِیُقِیمُوا الصَّلاَةَ فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النَّاسِ تَهْوِی إِلَیْهِمْ» عرض کرد خدایا من کعبه را ساختم، همه کارها را کردم اما بالأخره یک امام جماعتی میخواهد، رهبری میخواهد، یک هادی میخواهد که تو باید فراهم بکنی و انشاءالله مبعوث بکنی پذیرش مردمی هم میخواهد حالا بر فرض کسی آمده به عنوان امام اگر مردم قبول نکنند چطور؟ خدایا هر توفیقی که هست نعمتی که هست از ناحیه ی توست توفیق دادی که قبله ساختیم، مَطاف ساختیم، کعبه ساختیم تو را شکر از فرزندان ما رهبران الهی قرار بده این را هم تو را شکر، قبول مردمی هم به اینها عطا بکن تو را شکر، حالا اگر کسی نظیر برخی از انبیا شدند که ذات اقدس الهی میفرماید: «فَمَا وَجَدْنَا فِیهَا غَیْرَ بَیْتٍ مِنَ الْمُسْلِمِینَ»(2)در آن محلّ بزرگ فقط یک خانوار به این پیغمبر ایمان آوردند این تنوین «بَیْتٍ» تنوین وحدت است «فَمَا وَجَدْنَا فِیهَا» در آن بلد «غَیْرَ بَیْتٍ مِنَ الْمُسْلِمِینَ» فقط اعضای یک خانواده به او ایمان آوردند خب این چطور میشود. فرمود توفیقی بده که عدهای به طرف فرزندان من حرکت کنند «فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النَّاسِ تَهْوِی إِلَیْهِمْ»(3)این جعل، جعل مجّانی و رایگان نیست چون مسبوق به دعای قبلی است خدای سبحان هم سنّت خودش را مشخص کرد فرمود من که مقلّبالقلوبم دلهای مردمی را به طرف کسانی گرایش میدهم که آنها نه بیراهه بروند نه راه کسانی را ببندند اگر «الَّذِینَ آمَنُوا» شد، «وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ» شد آنگاه «سَیَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدّاً»(4)وجود مبارک پیامبر حضرت ابراهیم هر دو را از خدا خواست عرض کرد ذراری من کسانی باشند که مؤمناند و عالِماند و عمل صالح دارند که سهم اینها باز هم اگر کسی مؤمن شد و عمل صالح داشت او مقلّبالقلوب نیست اینها همه مبادی قابلیاند ذات اقدس الهی به استناد این مبادی قابلی دلهای عدهای را به این سَمت گرایش میدهد فرمود: «سَیَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدّاً» اینطور نیست که هر که آدم خوب بود خودش بتواند مقلّبالقلوب باشد این هم نیست، پس دعای حضرت ابراهیم(سلام الله علیه) این شد که کعبه را به عنایت تو ساختم با کمک فرزندم که آن با عنایت تو، قبله شد مطاف شد همه ی اینها ساختمان مؤسسه دینی و همه ی اینها درست شد اما اینها یک ولیّ و رهبر و راهنما میخواهد این را هم شما باید تهیه کنی بر فرض از فرزندان من کسی به امامت رسیدند «لِیُقِیمُوا الصَّلاَةَ»(5)عدهای باید اینها را قبول داشته باشند به دنبال اینها حرکت کنند «فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النَّاسِ تَهْوِی إِلَیْهِمْ»(6)این «تَهْوِی» یعنی «تَمیل میلاً حقّاً خیراً سعیداً» و مانند آن هوا به معنای هوس نیست اینچنین نیست که اگر هوا شد یعنی باطل، هوا در مقابل وحی است یا حق است یا باطل. در آن قصه ی معروفی که یکی از رزمندهها به وجود مبارک حضرت امیر(سلام الله علیه) عرض کرد که چه جبهه سعادتبخشی است ای کاش برادر من هم در این صحنه ی جهاد حاضر بود حضرت فرمود: «أَهَوَی أَخِیکَ مَعَنا؟»(7)آیا او در خطّ ماست در گرایش قلبیاش با ماست ما را قبول دارد، ولایت ما را قبول دارد، امامت ما را قبول دارد؟ عرض کرد بله آن هم مثل ماست فرمود او در تمام این ثوابها شریک است برای اینکه مایل بود در این صحنه شرکت کند منتها وسیلهاش فراهم نشد آنجا حضرت فرمود: «أَهَوَی أَخِیکَ مَعَنا؟» بنابراین هوا به معنای هوسِ باطل نیست گاهی با او آمیخته است هوا و هوس ولی هوا در مقابل وحی است خب خیلی از حرفهاست که صحیح است اما وحیانی نیست وحی آن است که با گذشته و ازل هماهنگ باشد، با آینده و ابد هماهنگ باشد، با سایر مطالب هماهنگ باشد به هیچ وجه خطا و خطئهپذیر نباشد لذا فرمود در همان سوره ی مبارکه ی «نجم» که این هوا نیست و وحی الهی است پس اگر قول پیامبر بود ولو پیامبر حکیمانه حرف بزند عارفانه سخن بگوید، فقیهانه سخن بگوید میشود هوا چون هوا در قبال وحی است «ما لیس بوحی» را میگویند هوا.
پرسش:...
پاسخ: اینها را ما از نظر الفاظ و ظواهر قرآنی اینها اثباتش آسان نیست لکن در اصول ثابت شده است که هر کاری را که پیامبر انجام داد سکوت او مثل کلام اوست، قعود او مثل قیام اوست، تقریر او و تحریر او مثل آرامش اوست و مانند آن حجّت شرعی است اگر اینچنین است معلوم میشود متّکی به وحی است مگر اینکه مهفوف به قرینه باشد ما قرینه داریم که اینجا حضرت درصدد بیان تعلیم دین نیست حالا حضرت خواستند وارد مسجد بشوند یک روز خسته شدند از آن کوچه رفتند، یک روز خسته شدند از این کوچه رفتند ما بگوییم مستحب است از آن کوچه عبور کردن، مستحب است از این کوچ عبور کردن اگر درصدد بیان حکم شرعی باشد قول او، فعل او، تقریر او حجّت شرعی است اما اگر مهفوف به قرینه ی خاص باشد که دارد حالات شخصی خودش را دارد زندگی میکند با بچههایش و اینها نه دیگر چون در آن صدد نیست البته بعضی از علوم هست که عهدهدار این است که این آیات را خوب تفسیر بکنند «إِنَّ صَلاَتِی وَنُسُکِی وَمَحْیَایَ وَمَمَاتِی لِلّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ»(1)آنها که تحت ولایت مطلق الهیاند آن یک راه دیگری دارد آن دیگر راه تفسیر نیست آن دیگر راه فقه و اصول نیست آن را از راه دیگر میشود ثابت کرد، خب.
در سوره ی مبارکه ی «یوسف» مشابه همین آنچه که در بحث دیروز گذشت آمده در سوره ی مبارکه ی «یوسف» در دو جا این سبک مطرح است یکی آیه سوم سوره ی مبارکه ی «یوسف» است که فرمود: «نَحْنُ نَقُصُّ عَلَیْکَ أَحْسَنَ الْقَصَصِ» ما داریم قصه میگوییم در سوره ی مبارکه ی «یوسف» گذشت که قصه ی یوسف احسنالقصص نیست ما در قرآن آیهای نداریم که احسنالقصص باشد آنچه که در اینجا آمده قَصَص است نه قِصص، قَصص هم مفرد است این میشود مفعول مطلق نوعی «نحن نَقصُّ علیک قَصَصاً هو احسن» یعنی هر چه میگوییم احسن است نه اینکه قصه یوسف احسنالقصص است اگر جمع بود بله، «نحن نقصّ علیک أحسن القِصص» اما قَصص است قصه ی آدم اینطور است، قصه ی نوح اینطور است، قصه ی ابراهیم اینطور است، قصه موسی و عیسی(علیهم الصلاة و علیهم السلام» اینطور است همه ی اینها احسنالقصص است «نحن نقصّ علیک قصصاً» که «أَحْسَنَ الْقَصَصِ» این مفعول مطلق نوعی است «قصصاً أحسن»، خب بنابراین وجود مبارک یوسف داستانش را پیغمبر که نبود بداند که خدا فرمود تو که در آن صحنه نبودی که ما به بهترین وجه این قصه را برایت بازگو میکنیم چه اینکه به بهترین وجه قصص دیگر را هم میگوییم قصه ی موسی هم احسنالقصص است یعنی «قصصاً أحسن» هر کاری که ذات اقدس الهی دارد احسن است هر قولی هم که ذات اقدس الهی دارد احسن است «نَحْنُ نَقُصُّ عَلَیْکَ أَحْسَنَ الْقَصَصِ» به چه چیزی؟ «بِمَا أَوْحَیْنَا إِلَیْکَ هذَا الْقُرْآنَ»(2)این هم «هذَا الْقُرْآنَ» گفتن هم نظیر همان است که وجود مبارک پیغمبر دست حضرت امیر(سلام الله علیهما) را گرفته فرمود: «فهذا علیٌّ مولاه»(3)ما دیگر بیش از یک قرآن در آن عصر پیغمبر نداشتیم که مکرّر «هذَا الْقُرْآنَ»، «هذَا الْقُرْآنَ» برای اینکه کسی نگوید یک قرآن دیگر است یک کلمات دیگر است «بِمَا أَوْحَیْنَا إِلَیْکَ هذَا الْقُرْآنَ». در بخش پایانی همان سوره ی مبارکه ی «یوسف» آیه ی 102 به این صورت آمده است «ذلِکَ مِنْ أَنْبَاءِ الْغَیْبِ نُوحِیهِ إِلَیْکَ وَمَا کُنتَ لَدَیْهِمْ إِذْ أَجْمَعُوا أَمْرَهُمْ وَهُمْ یَمْکُرُونَ» آن در صحرا که برادرها بردند به عنوان بازی بردند به عنوان مسابقه بردند، بردند در آن چراگاه تو که آن صحنه نبودی که چطوری این را تصمیم گرفتند به چاه بیندازند ولی من دارم برای تو گفتم که چطوری تصمیم گرفتند و او را به چاه انداختند خب این «مَا کُنتَ لَدَیْهِمْ» هم نظیر همان «مَا کُنتَ لَدَیْهِمْ» که در جریان کفالت حضرت مریم مطرح است و همچنین در جریان طور حضرت موسی و در جریان مدین و امثال ذلک، خب.
حالا این آیات یک ترتیل بکن، آیات ترتیل، «رَتِّلِ الْقُرْآنَ تَرْتِیلاً»(1)و مانند آن همه تأیید میکند که ذات اقدس الهی این کلمات را ایجاد کرده به سمع پیغمبر رسانده و وجود مبارک پیامبر اینها را یکی پس از دیگری خوانده. در سوره ی «کهف» آمده که این تنزیلها تدریجی است و ما تدریجاً فرستادیم تو هم تدریجاً بر مردم قرائت میکنی آیه 105 و 106 پایان همین سوره ی مبارکه ی «اسراء» که در آن هستیم فرمود: «وَبِالْحَقِّ أَنزَلْنَاهُ وَبالْحَقِّ نَزَلَ» قبلاً هم این بحث گذشت که ذات اقدس الهی این قرآن را نینداخت آنطوری که باران را انداخت انزال قرآن نظیر انزال باران نیست خدای سبحان قرآن را آویخت آنطوری که حبل مَتین را میآویزانند که یک طرفش به دست خداست یک طرفش به دست ما در این روایات فراوان حدیث ثقلین همین است دیگر که «إنّی تارک فیکم الثقلین کتاب الله و عترتی»(2)و کتاب الله حبل متین است، ثقل اکبر است، «طرفه بیده الله سبحانه و تعالی و الطرف الآخر بأیدیکم»(3)این است قرآن را آویخت ولی باران را انداخت فرمود اینکه ما آویختیم یک طرفش به دست ماست از بالا تا پایین، از پایین تا بالا حق است هیچ چیزی باطل در این مسیر راه پیدا نکرده «وَبِالْحَقِّ أَنزَلْنَاهُ وَبالْحَقِّ نَزَلَ» در حریم قلب تو هم که خب تو معصومی «وَمَا أَرْسَلْنَاکَ إِلَّا مُبَشِّراً وَنَذِیراً * وَقُرْآناً فَرَقْنَاهُ لِتَقْرَأَهُ عَلَی النَّاسِ عَلَی مُکْثٍ»(4)ما سوره سوره، آیه آیه، جمله جمله نازل کردیم تو هم جمله جمله اینها را شنیدی جمله جمله هم برای مردم میخوانی دیگر از این شفّافتر فرمود ما قرائت کردیم ما به طور تفریق جدا جدا، سوره سوره، آیه آیه خواندیم و تو شنیدی و برای مردم نقل کردی.
پرسش:...
پاسخ: او دیگر در ماه مبارک رمضان بود آن راهِ خاصّ خودش را دارد که در اوایل سوره ی مبارکه ی «بقره» بحثش گذشت که انزال دفعی قرآن سالی یکبار نازل میشد و در آخرین سال عمر مبارک حضرت دوبار دفعتاً نازل شد آن بحثش در سوره ی مبارکه ی «بقره» گذشت.
«وَقُرْآناً فَرَقْنَاهُ لِتَقْرَأَهُ عَلَی النَّاسِ عَلَی مُکْثٍ وَنَزَّلْنَاهُ تَنْزِیلاً»(1)اما اینکه از همین حروف 28گانه و یا 29گانه و مانند آن خدای سبحان سُوَری درست کرده، آیاتی درست کرده که احدی نمیتواند مثل آن بیاورد مشابهش همین است که در سوره ی مبارکه ی «رعد» فرمود این زمین خاکش یکی در دسترس همه شما، آبش یکی در دسترس همه شما، هوا برای همه ی شما مسخّر شد، نور آفتاب برای همه شما مسخّر شد اما میوههای رنگارنگ شما وقتی وارد یک باغ میشوید که مثلاً یک هکتار مساحت اوست میبینید صدها برگ هست، صدها میوه هست، صدها خوشه و شاخه است هیچ کدام شبیه هم، هم نیستند موادّ اوّلیشان هم یکی است صُوَر را او اعطا میکند به همان دلیل که الآن هفت میلیارد بشر روی زمیناند بر اساس «وَاخْتِلاَفُ الْسِنَتِکُمْ وَأَلْوَانِکُمْ»(2)نه آهنگها و لهجهها شبیه هم است، نه چهرهها شبیه هم با اینکه همهشان «أَلَمْ یَکُ نُطْفَةً مِن مَنیٍّ یُمْنَی»(3)از یک قطره آب بیشتر نیستند این یک قطره آب را به این صورت الآن به این هفت میلیارد صورت در آورده اینچنین نیست که اگر مادّه محدود بود صُور هم محدود است آن کیفیات هم محدود است کمّیات هم محدود باشد و مانند آن اینچنین نیست، خب.
از این آیات کریمه به خوبی برمیآید که ذات اقدس الهی قرآن کریم را بلفظه و معناه ایجاد کرده و به وجود مبارک پیغمبر عطا فرمود اما پیامبر از آن جهت که بشر است توان آن را ندارد مثل قرآن بیاورد چون معجزه معنایش همین است اما از آن جهت که رسول است معجزه را تلقّی میکند و ضبط میکند و به مردم میگوید. بحثهای روایی کمک گرفتن از نهجالبلاغه اینها که فراوان هست دیگر نیازی نیست که ما از بحثهای روایی کمک بگیریم اما بعضی از روایات در اثر برکت خاصّی که دارند اگر ما از آنها کمک بگیریم بد نیست. مرحوم صدوق(رضوان الله علیه) در کتاب شریف توحید در باب «ما جاء فی الرؤیه» که چندی قبل برخی از روایات این باب هم به مناسبتی خوانده شد. حدیث پانزدهم کتاب شریف توحید مرحوم صدوق باب «ما جاء فی الرؤیه» صفحه ی 115 به این صورت آمده است مرحوم ابنبابویه قمی میگوید که پدرم(رحمه الله» «قال حدّثنا سعدبنعبدالله عن ابراهیمبنهاشم عن ابنابینجران عن محمدبنسنان عن ابراهیم والفضل ابنی محمدالأشعریین عن عبیدبنزراره عن أبیه قال قلتُ لأبی عبدالله(علیه السلام»» زراره به حضرت عرض میکند که به امام صادق(سلام الله علیه) که «الغشیة الّتی کانت تصیب رسول الله(صلّی الله علیه و آله و سلّم» إذا اُنزل علیه الوحی» این غشیه، این مدهوشی چه چیزی بود؟ وقتی که وحی بر پیغمبر نازل میشد میگفتند به حال غشوه در میآمد مدهوشی نه بیهوشی چه چیزی بود این؟ این را زراره از وجود مبارک حضرت سؤال میکند فرمود: «قلتُ لأبی عبدالله(علیه السلام) جعلتُ فداک الغشیة الّتی کانت تصیب رسول الله(صلّی الله علیه و آله و سلّم» إذا انزل علیه الوحی فقال(علیه الصلاة و علیه السلام) ذاک إذا لم یکن بینه و بین الله أحد ذاک إذا تجلّی الله له قال ثمّ قال تلک النبوّة یا زراره و أقبل یتخشّع» فرمود زراره وحی درجاتی دارد، اقسامی دارد گاهی فرشتهها میآورند «بِأَیْدِی سَفَرَةٍ * کِرَامٍ بَرَرَةٍ»(1)، «نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِینُ * عَلَی قَلْبِکَ»(2)و آیات دیگر آن خب وحی را تقدیم میکردند وجود مبارک پیامبر هم تلقّی میکرد اما بعضی از مراتب وحی است که ذات اقدس الهی واسطهای را ارسال نمیکند بین پیامبر و بین ذات اقدس الهی پیکی نیست بدون واسطه خدای سبحان وحی را به وجود مبارک پیامبر میرساند در آن حالات پیامبر مدهوش میشد. «ذاک إذا لم یکن بینه و بین الله أحد ذاک إذا تجلّی الله له» آن وقتی که خدا بدون حجاب تجلّی بکند بعد فرمود آن مقام شامخ نبوّت همین است «تلک النبوّة یا زراره» آن وقت خود حضرت هم حالش داشت عوض میشد «أقبل یتخشّع» که قرائت این باشد نه «أقبل بتخشع» خب اینها به صورت شفاف دلالت میکند که ذات اقدس الهی این کلمات را ایجاد کرده وحی را فرستاده گاهی به وسیله ی فرشتههای وحی نظیر آیاتی که دارد که «نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِینُ» «نَزَلَ بِهِ» این باب برای تعدیه است دیگر «نَزَلَ بِهِ» یعنی «أنزله» «نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِینُ * عَلَی قَلْبِکَ لِتَکُونَ مِنَ الْمُنذِرِینَ» این برای این، یک وقت است که نه، «ذاک إذا لم یکن بینه و بین الله أحد ذاک إذا تجلّی الله له»، خب این وجود مبارک پیامبر نمیتواند خودش را جمع کند آنوقت چطور ما بگوییم ـ معاذ الله ـ این کتاب، کتاب اوست ببینید اینکه فرمود اگر خدا تجلّی بکند بین خدا و بین پیامبر احدی نیست با اینکه قبلاً این روایت را از وجود مبارک ابیابراهیم خواندیم بین خدا و بین هیچ کس واسطهای نیست آن روایت نورانی که از ابیابراهیم خواندیم از همین توحید مرحوم صدوق این بود که «لیس بینه سبحانه و تعالی و بین خلقه حجابٌ غیر خلقه احتجب بغیر حجابٌ محجوب واستتر بغیر ستر مستورٌ» حضرت فرمود بین خدا و زید مثلاً هیچ کس نیست، بین خدا و عمرو هیچ حجابی نیست در حجابهای مادی ما ناچاریم سه ضلع داشته باشیم محجوب و محجوبعنه و حاجب الآن ما از پشت دیوار محجوبیم آنها هم از ما محجوباند ما یک طرف آنها که پشت دیوارند طرف دیگر این دیوار در وسط بین ما و آنها حاجب است این در حجابهای مادی است در حجابهای معنوی بین «الف» و «باء» حجابی غیر از «الف» نیست خود «الف» حجاب است فرمود: «لیس بینه سبحانه و تعالی و بین خلقه حجابٌ غیر خلقه» پس او بیپرده پوشیده است «فقد استتر بغیر ستر مستورٌ واحتجب بغیر حجابٌ» او بدون حجاب محجوب است و خود خلق حاجباند اگر آن بزرگوار گفت: «تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز» شاگرد اینگونه از روایات است حالا پیغمبر بین خود و بین خدای خود حجابی نداشت مگر خودیِ او این خودی را میخواهد فراموش کند دست و پایش را گُم میکند این میشود مدهوشی نه بیهوشی آن وقت کسی بگوید ـ معاذ الله ـ در این حال پیغمبر حرف زده چون به مقام فنا رسیده حرفِ او حرف خداست خب این نمیتواند خودش را کنترل کند این حرف میتواند بزند؟ اصلاً مقام فنا، مقام محو محض است از او به عنوان محو یاد کردند، به عنوان فنا یاد کردند، به عنوان مه یاد کردند، اگر کسی از میان برخاست چه حرفی برای گفتن دارد او چشم گوش و مغز گوش و قلب گوش و گوش گوش او فقط گوش دارد او حرفی نمیتواند بزند که فرمود وقتی خدا تجلّی بکند این نمیتواند خودش را جمع و جور بکند در چنین مواقعی حسّاسترین مطلب را ذات اقدس الهی به پیغمبرش میگوید شما این دوتا آیهای که در پایان سوره ی مبارکه ی «بقره» بحثش گذشت اینجا ببینید یکی از چیزهایی که در چنین حالتی که بین حضرت و ذات اقدس الهی احدی فاصله نبود پیکی نبود، جبرئیلی نبود، میکائیلی نبود، اسرافیلی نبود، هیچ فرشتهای نبود به حضرت داد ولایت وجود مبارک حضرت امیر بود شما ببینید آنچه را که حضرت در این حال به پیغمبر میدهد چیست اینها را رصد کنید ببینید چند چیز در این حال به پیغمبر داده ولایت حضرت گفتند مشافحتاً به پیغمبر رسیده دهن به دهن یعنی این دهنی که فقط ساکتِ محض است آن دوتا آیه ی پایانی سوره ی مبارکه ی «بقره» که بعد از نماز عشا عدهای میخوانند «آمَنَ الرَّسُولُ بِمَا أُنْزِلَ إِلَیْهِ مِن رَبِّهِ»(3)این دوتا آیه به ولایت وجود مبارک حضرت امیر اینها از چیزهایی بود که مشافحتاً به پیغمبر رسید حالا آن حدیث قرب فرایض یاد آقایان باشد حتماً جستجو کنند اگر سندی پیدا کردند به ما اطلاع بدهند.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
«قُل لَّئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنسُ وَالْجِنُّ عَلَی أَن یَأْتُوا بِمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ لاَ یَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَلَوْ کَانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِیراً (88) وَلَقَدْ صَرَّفْنَا لِلنَّاسِ فِی هَذَا الْقُرْآنِ مِنْ کُلِّ مَثَلٍ فَأَبَی أَکْثَرُ النَّاسِ إِلَّا کُفُوراً (89)»
تاکنون روشن شد که کلّ قرآن کریم الفاظ او، معانی او، پیوند الفاظ و معانی همه و همه ساخت الهی و صنع الهی است و لاغیر و وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) همه ی اینها را از نزد ذات اقدس الهی تلقّی کرد کاملاً، حفظ کرد کاملاً، به مردم هم ابلاغ کرد کاملاً این هم عصمت در مراحل سهگانه است.
پرسش: حاج آقا در اینترنت قرآنهایی را آوردند که شبیه قرآن است وحی نازل شده است تشخیصشان مشکل است حالا اخبار غیبی ندارد.
پاسخ: خب بالأخره باید به کارشناس مراجعه کرد قرآن کتاب جهانی است فرمود: «مَا هِیَ إِلَّا ذِکْرَی لِلْبَشَرِ»(1)یا «لِلْعَالَمِینَ نَذِیراً»(2)جن و انس را هم دعوت کرده است چون آنها مکلّفاند خب خیلیها هستند که عِبریزباناند، سریانیزباناند، فارسیزباناند اینها به کارشناسان همان فرهنگ و لغت عرب مراجعه میکنند در معارف غیبی، در براهین به صاحبنظران رشتههای گوناگون مراجعه میکنند، در فصاحت و بلاغت و رعایت قواعد ادب و عرب به کارشناسان عرب مراجعه میکنند اگر یهودیها، مسیحیها، جن و انس همه مکلّف به ایمان آوردناند و همه در این تحدّی یعنی دعوت به مبارزه سهیماند اگر کسی خودش کارشناس است که اقدام میکند نشد به کارشناس مراجعه میکند دیگر باید دید که در مسائل قرآنی یکی از تحدّیاتش این است که این کتاب شریف که در طیّ بیش از بیست سال حدود 23 سال تدریجاً نازل شد هیچ آیهاش با آیه ی دیگر مخالف نیست «لَوْ کَانَ مِنْ عِندِ غَیْرِ اللّهِ لَوَجَدُوا فِیهِ اخْتِلاَفاً کَثِیراً»(3)در حالی که کتابهای بشری صدر و ساقهاش یقیناً هماهنگ نیست از اینگونه تحدّیها در قرآن کریم فراوان است اگر کسی خودش اهل خُبره بود که بررسی میکند نشد که به اهل خُبره ی خودش مراجعه میکند.
پرسش: اگر پیامبر در .. خودش تأثیری ندارد پس این تفاوت آیات قرآن در فصاحت و بلاغت چه جهت دارد با اینکه خداوند میتوانست همه را در یک..
پاسخ: بله خب این نظیر همان سوره ی مبارکه ی «فرقان» بود که عدهای گفتند چرا یکجا نازل نشد چرا تدریجاً «لَوْلاَ نُزِّلَ عَلَیْهِ الْقُرْآنُ جُمْلَةً وَاحِدَةً»(1)چرا یکجا نازل نشد یا یکگونه نازل نشد در همان سوره ی مبارکه ی «فرقان» دارد که ما این را تدریجاً طبق مصالح گوناگون، معانی گوناگون، الفاظ گوناگون در زبان و زمان گوناگون لمصالحی که بعضی مستورند و بعضی مشهور نازل کردیم شرایط مختلف است شما با هر کدام از اینها بخواهید مبارزه بکنید توانتان نیست آیات مختلف، مطالب مختلف، مضامین مختلف اما همه در یک راستاست بعضیها متوسّطاند بعضی اقوایاند، بعضی کاملاند بعضی اکملاند در سوره ی مبارکه ی «فرقان» اینطور بود دیگر فرمود چرا اینها یکجا نازل نشدند فرمود ما به تدریج اینها را نازل کردیم شما هم به تدریج برای مردم میخوانید «لَوْلاَ نُزِّلَ عَلَیْهِ الْقُرْآنُ جُمْلَةً وَاحِدَةً» فرمود: «کَذلِکَ لِنُثَبِّتَ بِهِ فُؤَادَکَ وَرَتَّلْنَاهُ تَرْتِیلاً» که در سوره ی مبارکه ی «فرقان» هست آنها گفتند چرا یکجا نازل نشده فرمود سرّ یکجا نازل نشدنش این است که به تدریج ما اینها را در هر فرصتی آیه مناسب را نازل میکنیم تا شما هم در هر فرصتی اینها را بگیری و بخوانی و تثبیت مقام پیدا کنی و به مردم ابلاغ کنی آیه ی 32 سوره ی مبارکه ی «فرقان» این است «وَقَالَ الَّذِینَ کَفَرُوا لَوْلاَ نُزِّلَ عَلَیْهِ الْقُرْآنُ جُمْلَةً وَاحِدَةً» اگر این قرآن ـ معاذ الله ـ کلام پیامبر بود خب میگفتند که چرا یکجا نمیآوری در حالی که آنها هم از پیامبر شنیدند اینها کلامالله است میگویند چرا یکجا بر تو نازل نشد «لَوْلاَ نُزِّلَ عَلَیْهِ الْقُرْآنُ جُمْلَةً وَاحِدَةً» فرمود: «کَذلِکَ لِنُثَبِّتَ بِهِ فُؤَادَکَ وَرَتَّلْنَاهُ تَرْتِیلاً»(2)لحظه به لحظه هر روز یک حادثه پیش میآید ما هر روز یک آیه نازل میکنیم در هر مقطعی آیه ی مناسب آن را نازل میکنیم تا موقعیّت شما را تثبیت بکنیم، خب.
درباره ی قرآن کریم ملاحظه فرمودید که مشکلات برای قرآن کریم زیاد ایجاد کردند هر گروهی چون مهمترین منبع دینی ثِقل اکبر به اصطلاح قرآن کریم است گرچه در حقیقت بین قرآن و عترت فاصلهای نیست اما در مقام اثبات ثقل اکبر قرآن کریم است. درباره ی قرآن کریم که ثقل اکبر است عنصر اصلی دین است دشمنها از دیرزمان تا امروز صفآرایی کردند گاهی گفتند این کلام بشر است یک، بشرِ غیر مدّعی، گاهی گفتند کلام بشر مدّعی نبوّت است مثل کلام خود پیامبر است ـ معاذ الله ـ لکن قائل به عصمت پیامبر نبودند و اگر قرآن کلام غیر پیامبر باشد یا کلام پیامبر باشد و ـ معاذ الله ـ آن حضرت معصوم نباشد دیگر حجّت الله نیست، سند نیست، عنصر دینی نیست، منبع معرفت دینی نیست و مانند آن این دو گروه در زمان خود پیامبر بودند و برخی از آنها هم همچنان ادامه دارد. گروه سوم دوستان افراطی بودند که گفتند قرآن در سطح بالاست درکش ادراک معارف قرآن مخصوص اهل بیت(علیهم السلام) است ما دسترسی نداریم لذا قرآن را مهجور کردند. گروه چهارم تفریطیها بودند که میگفتند درست است که قرآن کلام خداست ولی ـ معاذ الله ـ تحریف شده است چون تحریف شده است دیگر از حجّیت افتاده است. گروه پنجم کسانیاند که میگویند نه، قرآن کلام خداست تحریف هم نشده ولی ـ معاذ الله ـ تاریخ مصرفش گذشت این برای 1400 سال قبل بود دیگر الآن کارآیی ندارد.
اینها اقوام پنجگانهای بودند که کم و بیش در هر عصر و مصری بودند. گروه ششم کسانی بودند و هستند که میگویند قرآن کلام خداست ولی خود قرآن پلورالیزم دینی را امضا کرده است که هر کسی هر دینی را پذیرفت، پذیرفت یهودی حق است، مسیحی حق است، زرتشت حق است، مسلمان حق است هر کسی هر دینی را پذیرفت، پذیرفت تمسّکاً به بعضی از متشابهات قبل از ارجاع آن متشابهات به محکمات. گروه ششم یا هفتم کسانیاند که پلورالیزم معرفتیاند و نسبیّت در واقع را قائلاند میگویند هر کسی هر چیزی را فهمید همان درباره ی او حق است که برگردد به نسبیّت واقعی در خود واقع نسبیّت باشد. گروه هفتم پلورالیزم معرفتیاند یعنی میگویند هر که هر چه فهمید برداشت کرد نسبت به او درست است. این گروه هفتم به دو قِسم منشعب میشوند یک عده میگویند پلورالیزم معرفتیاند یعنی هر که هر چه فهمید واقع همان است یک عده میگویند نه، اینچنین نیست واقع یکی است واقع بیش از یکی نیست اگر دو گروه دو مطلب از یک آیه فهمیدند یکی ثواب است دیگری خطا لکن اگر این دو گروه روشمندانه، مجتهدانه با رعایت علوم پایه و فقه و اصول و سایر علوم لازم بروند خدمت قرآن و از آیه قرآن مطلبی را در بیاورند مثلاً فقیهی، اصولی از آیه نبأ حجیّت خبر واحد را استنباط بکند دیگری مثل مرحوم شیخ بگوید اشکالات «ما یمکن الذب» دارد، اشکالات «ما لا یمکن الذب» دارد از این آیه حجیت خبر واحد به دست نمیآید خب هر دو حجّت دارند گرچه یکی صواب است دیگری خطا، هر دو صواب نیست و هر دو هم خطا نیست چون مقابل هماند نه جمع بین نقیضین درست است نه رفع نقیضین یقیناً یکی صواب است دیگری خطا منتها چون روشمندانه است و مجتهدانه است هر دو مأجورند آنکه مُصیب است «له أجران»، آنکه مُخطیء است «له أجرٌ واحد» این قابل قبول هست که حجّیت یا معذّریت این قابل نسبیّت پلورالیزم حجّیتی، پلورالیزم معذّر بودن هست اما واقع متعدّد باشد یا هر دینی حق باشد اینها نیست این شش، هفت گروه همیشه بودند و همین باعث مهجور شدن قرآن در حوزههای علمی و مانند آن است.
یک وقت از احمد خلیل نحوی سؤال کردند که نظر شما درباره ی علیبنابیطالب چیست؟ گفت وجود مبارک علیبنابیطالب(سلام الله علیه) کسی است که دوستان او از ترس فضایل آن حضرت را نقل نکردند، دشمنان او در اثر کینه محبّتهای او و فضایل او را مخفی کردند مع ذلک وِلای علی، حقیقت علی، معرفت علی و مقام علی «قد ملأ الخافقین» خافَق یعنی افق نه خافقین، خافَق یعنی افق، خافقَیْن یعنی افقین یعنی مشرق و مغرب را گرفت
ه قرآن هم همینطور است با اینکه اقوام شش، هفت گانه همه علیه قرآن سر کشیدند اما مهمترین کتاب و مشهورترین کتاب و معتبرترین کتاب و پرفروشترین کتاب علی وجه الأرض همین قرآن کریم است هیچ کتابی به عظمت قرآن کریم و به اندازه ی قرآن کریم ترجمه نشده به تمام زبانهای زنده و رسمی دنیا ترجمه شده این همان نور الهی است که «قد ملأ الخافَقین» یعنی مشرق و مغرب را گرفته، بنابراین در این کریمه یعنی آیه محلّ بحث یک مطلب بالصراحه آمده، یک مطلب ضمنی ولی در سوره ی مبارکه ی «بقره» هر دو مطلب بالصراحه آمده در سوره ی مبارکه ی «بقره» آیه ی 23 و 24 هم تحدّی کرد، تحدّی یعنی مبارزه طلب کردن «هل مِن مبارز»، «هل مِن مبارز» را میگویند تحدّی کسی بیاید میدان و میداندار بشود بگوید رقیبم بیاید این کار را میگویند تحدّی، مبارز طلب کردن.
مطلب دوم اینکه بعد از اینکه مبارز طلب کرد فرمود احدی نمیتواند با من مبارزه بکند هر دو را بالصراحه ذکر کرد ولی آیه محلّ بحث دومی را بالصراحه ذکر فرمود اوّلی را ضمناً، اما سوره ی مبارکه ی «بقره» آیه ی 23 و 24 این است که «وَإِنْ کُنْتُمْ فِی رَیْبٍ مِمَّا نَزَّلْنَا عَلَی عَبْدِنَا فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِن مِثْلِهِ» این «هل من مبارز» است «وَادْعُوا شُهَدَاءَکُمْ مِنْ دُونِ اللّهِ إِنْ کُنْتُمْ صَادِقِینَ» اما مطلب دوم هم که فرمود توان مبارزه ندارید آن را هم بالصراحه ذکر فرمود، فرمود: «فَإِنْ لَمْ تَفْعَلُوا وَلَنْ تَفْعَلُوا فَاتَّقُوْا النَّارَ الَّتِی وَقُودُهَا النَّاسُ وَالْحِجَارَةُ» که «أُعِدَّتْ لِلْکَافِرِینَ»(1)اما آیه محلّ بحث در سوره ی مبارکه ی «اسراء» به دوّمی صریحاً عنایت فرمود و به اوّلی ضمناً در آیه ی محلّ بحث «هل من مبارز» طلب نکرد فرمود نمیتوانید بیاورید این نمیتوانید بیاورید تصریح به عجز آنهاست که این قرآن میشود معجِز یعنی شما را عاجز کرده ضمناً «هل من مبارز» هم طلب کرده فرمود: «قُل لَّئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنسُ وَالْجِنُّ عَلَی أَن یَأْتُوا بِمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ لاَ یَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَلَوْ کَانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِیراً» اگر هر کدام پشتوانه ی دیگری باشند، پشتیبان دیگری باشند، ظَهْر به ظَهر بدهند، ظَهیر یکدیگر، مُظاهر یکدیگر، پشتیبان یکدیگر، پشتوانه ی علمی یکدیگر هم باشند مقدور نیست چنین کاری بکنند، خب.
1) (6) . سوره ی بقره، آیه ی 24.
اما اینکه در اثنا از بعضی از آیات استفاده میشد این قانون کلّی هست جزء اصول عقلایی است، جزء اصول لفظی است در فقه اینطور است، در اصول اینطور است، در تفسیر هم اینطور است که اگر یک کلام متّصلی ما داشتیم هم از سِباق او کمک میگیریم هم از سیاق او. سباق همان است که در اصول و جای دیگر خواندیم ملاحظه کردید که میگویند تبادر «ما یَنسبق من اللفظ إلی الذهن» میشود سباق، سیاق مربوط به قبل و بعد است این سیاق که قرینه ی متّصل است مثل سِباق حجت عقلایی است مگر اینکه ثابت بشود که اینها کنار هم بعداً کنار هم قرار گرفتند یا ثابت بشود که این جملهای که در وسط هست جمله ی معترضه است ما قرینه داریم که این جمله، جمله ی معترضه است نظیر آنچه که در سوره ی مبارکه ی «احزاب» آیه ی تطهیر آمده که این وسطی به قبل و بعد مرتبط نیست یا آنچه که در آیه دوم و سوم سوره ی مبارکه ی «مائده» آمده که «الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ» که این مربوط به قبل و بعد نیست برای اینکه قبلش مربوط به چندتا حکم فقهی است که قبلاً هم نازل شده حالا آن حکم فقهی که قبلاً هم نازل شده الآن هم بیان فرموده راجع به حرمت مِیت و امثال ذلک این چیزی نیست که کفار را ناامید بکند که بگوید «الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ»، «الْیَوْمَ یَئِسَ الَّذِینَ کَفَرُوا مِن دِینِکُمْ» این پیداست با آنها مرتبط نیست. پس اصل اوّلی در یک نامه ی متّصل، کلام متّصل مَقال یا مقالت متّصل این است که هم سیاقش حجّت است هم سِباقش مگر اینکه قرینهای اقامه بشود که فلان جمله، فلان کلمه و فلان کلام اینجا که جمله ی معترضه است یا کلمه ی معترضه یا کلام معترض است یا نه، معترض نیست بعداً اینها را کنار هم قرار دادند این راجع به آن، اما تهدیدهایی که در سوره ی مبارکه ی «حاقّه» است اینها به صورت فرض است آن هم با کلمه ی «لَوْ» که «لَوْ تَقَوَّلَ»(1)، خب درباره ی معصوم همانطوری که «لَئِنْ أَشْرَکْتَ لَیَحْبَطَنَّ عَمَلُکَ»(2)درست است، «لَوْ تَقَوَّلَ» هم درست است همه فرض است دیگر جمله ی شرطیه است آن هم با حرف «لَوْ» فرمود چنین کاری نشده و نمیشود و شدنی نیست بر فرض محال پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) بخواهد چیزی را به نام ما به مردم القا بکند کلام خودش را به نام ما به مردم القا بکند «لَأَخَذْنَا مِنْهُ بِالْیَمِینِ»(3).
اما درباره ی اینکه «مَا یَنطِقُ عَنِ الْهَوَی»(1)جریان خواستن قلم و دوات و لوازمالتحریر حال احتضار حضرت را شامل میشود یا نه؟ بله شامل میشود برای اینکه حالا عدهای که در مسئله ی ولایت و راههای دیگر تلاش و کوشش کردند آنها انسان کامل مثل وجود مبارک پیغمبر و اهل بیت(علیهم الصلاة و علیهم السلام) را در جمیع شئون اینطور میدانند اما آن بحثها مستحضرید بحثهای تفسیری نیست زمینه ی آن بحثها هم اینجا فراهم نیست باید مبادیاش فراهم بشود تا ثابت بشود که اگر کسی به مقام اهل بیت رسید جمیع شئون، جمیع شئون یعنی جمیع شئون اینها الهی است اینطور نیست که گاهی مثلاً حرف عادی بزنند، گاهی حرف غیر عادی بزنند محیا و مماتشان الهی است اما چون مبادیاش حاصل نیست ما در آن بحثها وارد نمیشویم بحثها هم بحثهای تفسیری نیست اما آنکه از «مَا یَنطِقُ عَنِ الْهَوَی» برمیآید به خوبی این است که اگر انسانِ کامل معصوم حالا وجود مبارک پیغمبر یا اهل بیت(علیهم السلام) درباره ی مسائل دینی دارند حرف میزنند میخواهند سفارش دینی بکنند، حکم خدا را بیان بکنند، هدایت الهی را به مردم برسانند این درباره ی پیغمبر چه به صورت قرآن باشد که لفظ و معنا برای خداست و لفظ معجزه، چه به صورت حدیث قدسی باشد که گفتند لفظ و معنا هر دو برای خداست منتها لفظ معجزه نیست چه به صورت روایات و احکام فقهی باشد که معنا از ناحیه ی خداست لفظها را در اختیار پیغمبر قرار داد بالأخره اینها احکام الهی است دیگر پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) از طرف خودش که نمیگوید نماز ظهر چهار رکعت است ـ معاذ الله ـ که، نماز عصر چهار رکعت است که، اینها احکام الهی است صدها حکم است که در فقه هست، در روایات هست و در قرآن نیامده همه اینها مشمول «مَا یَنطِقُ عَنِ الْهَوَی»(2)است. آن جریان اینکه قلم و دوات بخواهید میخواهد جانشین خودش را معیّن کند این حکم الهی است، دینی مردم است، فریضه ی دینی است این حتماً بر اساس «مَا یَنطِقُ عَنِ الْهَوَی» مشمول آن آیه خواهد بود و چون حکم دینی در همین سه بخش است دیگر یا قرآن کریم است یا حدیث قدسی است یا روایت. بنابراین آن قصّه مشمول این میتواند باشد.
در این کریمه فرمود: «وَلَوْ کَانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِیراً» حالا آیه بعدش این است که جریان قرب فرایض را هم اگر توانستید تحقیق کنید حالا این مسئله اینترنت هست راههای دیگر هست کلمه ی قرب، کلمه ی فرایض، کلمه ی قرب فرایض معجمها، دائرةالمعارفها و اینها مراجعه کنید ببینید که یک حدیث معتبری از کلمات بزرگان نه، یا حدیث مرسل نه، مرسل هم باشد پیدا کردید باز هم نیمه راه است یک حدیث مُسندی نظیر آنچه که درباره ی قرب نوافل آمده است آیا در قرب فرایض در بین روایات ما یا روایات اهل سنّت چنین چیزی هست یا نه، ما که تا حال چیزی دستمان نرسیده.
پرسش: سید آملی در کتاب الذریعة.
پاسخ: آن هم مرسل است و اینها هم جزء کلمات اصحاب است گفتیم اینها را نقل نکنید.
پرسش: روایت است از حضرت علی(علیه السلام) که از کتاب صدوق نقل کرده.
پاسخ: که چطور؟
پرسش: که فرموده: «أنأ عین الله».
پاسخ: خب نه، آنکه آن روز اول سه، چهار روز قبل اینجا بحث شد او حضرت فرمود الآن در توحید مرحوم صدوق هم هست که چند قرن قبل از مرحوم سیّدحیدرآملی است «أنأ عین الله»(1)أنا فلان اما این قرب فرایض به عنوان اصل کلّی همانطوری که مرحوم کلینی در جلد دوم کافی به عنوان اصل کلی از وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) نقل کرد که انسان به وسیله ی نوافل به خدا نزدیک میشود از مُحب بودن به محبوبیّت منتقل میشود قبلاً محبّ خدا بود هم اکنون محبوب خداست اگر محبوب خدا شد مجاری ادراکی و تحریکی او را خدا به عهده میگیرد اما ما یک اصل کلّی داشته باشیم به صورت روایت که هر کسی در اثر قرب فرایض به خدای سبحان نزدیک شد به جایی میرسد که این شخص میشود لسان الله، این شخص میشود عین الله، این شخص میشود کذا آنکه سه، چهار روز قبل اینجا سؤال و جواب شد همین بود که وجود مبارک حضرت امیر در آن روایت بر فرض سند معتبر باشد شخصِ معصوم فرمود من اینچنین هستم آن دیگر اصل کلی از آن استفاده نمیشود و ثانیاً مطلب مهم آن است که آیا اگر کسی به قرب فرایض راه پیدا کرده است حوزه ی او مشخص است یا نه؟ در چه گفتاری او لسان الله هست حتی در مسئله قرآن و امثال قرآن هم او لسان الله هست یا نه، خود حضرت امیر(سلام الله علیه) یا خود پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) که اینها یک نورند و لسان الله شدند برابر آن روایتی که در توحید مرحوم صدوق هست خدا به اینها میفرماید که زبانتان را باید ببندید هیچ نباید حرف بزنید اول باید من بگویم، بخوانم، وارد گوشتان بشود، وارد قلبتان بشود بعد از زبانتان در بیاید «لاَ تُحَرِّکْ بِهِ لِسَانَکَ لِتَعْجَلَ بِهِ * إِنَّ عَلَیْنَا جَمْعَهُ وَقُرْآنَهُ * فَإِذَا قَرَاْنَاهُ فَاتَّبِعْ قُرْآنَهُ»(2)اول گوش، بعد فهم، مرحله ی سوم زبانت را تکان بده بخوان این را به خود پیغمبر میگوید فضلاً از حضرت امیر. حرم قرآن و حریم قرآن باید کلاً محفوظ باشد به وجود مبارک پیغمبر اجازه نداد زبانش تکان بخورد فرمود زبانت در مرحله ی سوم است و فصل سوم است فصل دوم فهمِ توست، فصل اول گوش توست گوش کن، بفهم بعد برای مردم بگو این را به پیغمبر فرموده فضلاً از حضرت امیر، خب.
فرمود اینکه میبینید به ما گفتند قرآن را بالای سر بگذارید اگر اسم کلب در قرآن کریم آمده «وَکَلْبُهُمْ بَاسِطٌ ذِرَاعَیْهِ بِالْوَصِیدِ لَوِ اطَّلَعْتَ عَلَیْهِمْ»(1)هیچ حکیمی، هیچ فقیهی، هیچ مؤمنی حق ندارد بیوضو این کلب را ببوسد سرّش همین است اسم فرعون هست، اسم کلب هست، اسم جهنم هست، اسم کفار هست، مشرکین هست چنین کتابی است مگر کسی حالا بگوید من این کلب را میخواهم دست بزنم خیر، میخواهم ببوسم خیر، تا وضو نداری نمیتوانی دست به این کلمه بزنی ببوسی اینچنین نیست این برای ابد آمده جهان را میخواهد هدایت کند هیچ احدی نمیتواند مثل این حرف بزند نه پیغمبر، نه غیر پیغمبر. خدا غریق رحمت کند سیدناالاستاد مرحوم علامه میفرمود یک آیه در آن درخشانترین خطبههای نهجالبلاغه وقتی کسی دارد میخواند، میخواند، میخواند وسط یک جمله آیه هست آدم میبیند عوض شد با آنکه خطبههای نهجالبلاغه دیگر در کمال فصاحت است الآن این آیههایی که در نهجالبلاغه هست کسی با آن آهنگ عربی بخواهد بخواند وقتی به این آیه رسید آدم میبیند وضع عوض شد حساب او از حساب نهجالبلاغه و همه چیز جداست، خب.
فرمود: «وَلَقَدْ صَرَّفْنَا لِلنَّاسِ فِی هَذَا الْقُرْآنِ مِنْ کُلِّ مَثَلٍ» فرمود ما آنچه که لازم بود برای هدایت مردم در این کتاب گفتیم ما حکما را دعوت کردیم، فقها را دعوت کردیم، اصولییون را دعوت کردیم، ادبا را دعوت کردیم، پژوهشگران را دعوت کردیم، توده ی مردم را هم دعوت کردیم ما حرفی نزدیم که کسی نفهمد درست است که آیات عمیق در قرآن کریم است اما همان آیات عمیق را ترقیق کردیم در ضمن مَثل، در ضمن قصص، در ضمن داستانها، در ضمن تشبیهات، در ضمن تنزیلها اینقدر پایین آوردیم، پایین آوردیم، پایین آوردیم که همگان میفهمند. هیچ مطلبی در قرآن کریم نیست که توده ی مردم نفهمند اما آیاتی است که حکما هم به زحمت میفهمند همین آیه ی سوره ی مبارکه ی «مائده» که انشاءالله رسیدیم مشخص میشود که خیلی از متکلّمان ماندند «لَوْ کَانَ فِیهِمَا آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتَا»(2)برهان تمانع یعنی چه؟ آیا برهان تمانع به برهان توارد علّتین برمیگردد یا نه؟ همین معنا را ذات اقدس الهی در ضمن قصص و داستانی آنقدر رقیق کرده که در دسترس فهم همه قرار گرفته همین آیه ی مبارکه ی «نبأ» خب این را همه ما میفهمیم ولی وقتی به دست شیخ انصاری و امثال شیخ انصاری افتاد آن معنای خاصّ خودش را پیدا میکند «إِن جَاءَکُمْ فَاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَیَّنُوا»(3)چه کسی است که این را نمیفهمد شما به هر که این معنا را بگویید میفهمد که خدا در قرآن فرمود اگر فاسقی به شما گزارش داد همینطور قبول نکنید برای اینکه ممکن است دروغ بگوید این معنا قابل فهم نیست یا همه میفهمند اما همین آیه را وقتی به شیخ انصاری(رضوان الله علیه) بدهید میبینید آن مطالب عمیق اصولی از آن در میآید میگوید بعضی اشکالاتش «ممّا یمکن الذبّ» است، بعضی اشکالاتش «ممّا لا یمکن الذبّ» است همه در کنار این مائده و مأدبه نشستند اما هر کسی به اندازه ی خودش استفاده میکند خب آن «ممّا یمکن الذبّ» و «ممّا لا یمکن الذبّ» که برای مردم به درد نمیخورد این برای این آیه را همه میفهمند و درست هم هست خدا فرمود اگر فاسقی به شما خبر داد زود باور نکن این مطلبی نیست کسی نفهمد که اما آن عمقش و آن باطنش چون این طناب آویخته است درجاتی دارد بله درجات بالاترش برای علماست، بالاترِ بالاترش برای دیگران است، بالاتر بالاترش لدیاللهیاش برای اهل بیت است این کتاب فرمود ما همه طور حرف زدیم، برای همگان حرف زدیم هیچ کس نمیتواند بگوید من از این قرآن استفاده نمیکنم «وَلَقَدْ صَرَّفْنَا لِلنَّاسِ فِی هَذَا الْقُرْآنِ مِنْ کُلِّ مَثَلٍ» ما تاکنون میگفتیم که در جریان مبارزه طلب کردن، تحدّی کردن و امثال ذلک ذات اقدس الهی سه مرحله را به بشر آموخت ولی فخررازی در ذیل این آیه میگوید چهار مرحله است آن مراحل سهگانهای که معروف است این است که اول ذات اقدس الهی تحدّی کرده فرمود کتابی مثل این بیاورید نظیر همین که «عَلَی أَن یَأْتُوا بِمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ» و کلّ قرآن، از این مرحله تنزّل فرمود آنچه که در سوره ی مبارکه ی «یونس» و «هود» و امثال این هست که «فَأْتُوا بِعَشْرِ سُوَرٍ مِثْلِهِ مُفْتَرَیَاتٍ»(4)به ده سوره، از آنها تنزّل فرمود در سوره ی مبارکه ی «بقره» فرمود: «فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِن مِثْلِهِ»(5)این معروف است که این مراحل تحدّی سهگانه است. جناب فخررازی در ذیل همین آیه «لَقَدْ صَرَّفْنَا» دارد که مرحله ی چهارم هم هست آن مرحله ی چهارم این است که اگر نتوانستید مثل قرآن، نتوانستید ده سوره، نتوانستید یک سوره، لااقل یک پارگراف، یک مطلب قرآنی بیاورید «فَلْیَأْتُوا بِحَدِیثٍ مِثْلِهِ» این حدیث را ایشان میگوید مطلبی مثل قرآن بیاورید حالا ولو این فلان سوره مثلاً دهتا مطلب دارد شما یک مطلب منسجم از این مطالب دهگانه را مورد مبارزه قرار بدهید مثل این بیاورید ایشان میگوید ما درباره ی معجزه این «صرّف» یعنی «غَیَّر» تصریف ریاح همین است دیگر تغییر دادیم، تحویل کردیم، جابهجا کردیم، شبیهسازی کردیم، شبیه آوردیم و مانند آن دگرگون کردیم درباره ی معجزه این تحوّلات و تصریفات هست، درباره ی توحید ادله ی گوناگون اقامه کردیم برای وحدانیت ذات اقدس الهی و بطلان شرک مَثل زدیم، با ممثّلها بیان کردیم، برهان آوردیم، شواهد دیگر ارائه کردیم، از فطرت کمک گرفتیم، از عقل کمک گرفتیم و مانند آن، درباره ی معاد و خود نبوّت، نبوّت غیر از مسئله معجزه بودن است درباره ی نبوّت هم براهین فراوان داشتیم که نبیّ حتماً باید باشد، انسان باید باشد، فرشته نمیتواند نبیّ خدا باشد برای اینکه مردم او را نمیبینند اُسوه ی مردم نیست، در مردم نیست این نمیتواند امامت بکند همه ی اینها را گفتیم درباره ی معاد گفتیم خدا عادل است، خدا حکیم است، کیفری دارد، پاداشی دارد همه ی اینها را بیان کردیم پس «فیما یرجع الی الاصول» اعم از توحید و وحی و نبوّت و اعجاز و امثال ذلک ما براهین گوناگون، ادله ی گوناگون، بیانات گوناگون در ضمن قِصص و داستان و برهان مطالب را به شما منتقل کردیم.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
«قُل لَّئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنسُ وَالْجِنُّ عَلَی أَن یَأْتُوا بِمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ لاَ یَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَلَوْ کَانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِیراً (88)وَلَقَدْ صَرَّفْنَا لِلنَّاسِ فِی هَذَا الْقُرْآنِ مِنْ کُلِّ مَثَلٍ فَأَبَی أَکْثَرُ النَّاسِ إِلَّا کُفُوراً (89)وَقَالُوا لَن نُؤْمِنَ لَکَ حَتَّی تَفْجُرَ لَنَا مِنَ الْأَرْضِ یَنْبُوعاً (90)أَوْ تَکُونَ لَکَ جَنَّةٌ مِن نَّخِیلٍ وَعِنَبٍ فَتُفَجِّرَ الْأَنْهَارَ خِلاَلَهَا تَفْجِیراً (91)أَوْ تُسْقِطَ السَّماءَ کَمَا زَعَمْتَ عَلَیْنَا کِسَفاً أَوْ تَأْتِیَ بِاللَّهِ وَالْمَلاَئِکَةِ قَبِیلاً (92)أَوْ یَکُونَ لَکَ بَیْتٌ مِن زُخْرُفٍ أَوْ تَرْقَی فِی السَّماءِ وَلَن نُّؤْمِنَ لِرُقِیِّکَ حَتَّی تُنَزِّلَ عَلَیْنَا کِتَاباً نَّقْرَؤُهُ قُلْ سُبْحَانَ رَبِّی هَلْ کُنتُ إِلَّا بَشَراً رَسُولاً (93)»
در جریان تحدّی به یک سوره گاهی ممکن است گفته شود که کلماتی در روایات هست در حدّ سوره ی مبارکه ی «کوثر» این شاید بتواند مماثل آن سوره باشد در حالی که خود این سوره ی سه آیهای چندین معارف غیبی را به همراه دارد که دو حکم غیبی او جزء برجستگیهای این سوره است یکی اعلام به اینکه دین و نسل دیندار رسول اکرم میماند که میشود کوثر و دیگر اینکه دشمنِ معاند اینها منقرض و منقطع خواهد بود «إِنَّ شَانِئَکَ هُوَ الْأَبْتَرُ»(1)اینگونه از اِخبارهای غیبی از غیر خدا ساخته نیست بنابراین اینچنین نیست که انسان سه جمله پشتسر هم بگوید بلکه این جملهها به ضرس قاطع خبر از بقای این دودمان یک، خبر از انقراض مخالفان آنها دو، و همه ی اینها جزء اخبار غیبی است.
در جریان قُرب نوافل و قرب فرایض مستحضرید که اینجا چون بحث تفسیری است نه بحثهای علوم دیگر اصطلاح قرب نوافل و قرب فرایض اینجا مطرح نشد بعضی از سؤالها که مثلاً نماز قربان کلّ تقی است(2)و نماز فریضه است تقرّب میآورد این معلوم میشود که فرسخها از این بحث دورند برای اینکه آن قرب فرایضی که گفته میشود یک اصطلاح اهل معرفت است یعنی انسان در سایه ی کارهای واجب آنقدر به خدا نزدیک میشود که مجاری ادراکی و تحریکی خدا را در فصل سوم که وجهالله هست به عهده میگیرد میشود مظهر خدا، میشود لسان الله، میشود سمع الله، میشود بصر الله وقتی او دید خدا دیده است، وقتی او شنید خدا شنیده است، وقتی او گفت خدا گفته است اگر چیزی را او بگوید گفته ی خداست، اگر چیزی را او بشنود شنیده ی خداست این نه به نحو حلول است نه به نحو اتّحاد است نه به نحو تجسّم است بلکه به نحو مظهریّت است و مانند آن. در برابر قرب نوافلی که مرحوم کلینی نقل کرده با دوتا روایتی که خوانده شد اوّلی خیلی معتبر نبود ولی روایت دوم یعنی روایت هشت باب «مَن أذییٰ المسلمین واحتقرهم» آن سندش هم صحیح بود و آن قرب نوافل است قرب نوافل این است که شخص در اثر انجام مستحبّات در کنار واجبات از مرحله ی محبّ بودن به محبوب بودن میرسد اوایل محبّ خداست بعد به جایی میرسد که محبوب خدا میشود. برابر آنچه که در سوره ی مبارکه ی «آلعمران» آمده است که «إِن کُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللّهَ فَاتَّبِعُونِی یُحْبِبْکُمُ اللّهُ»(3)این مرحله ی انتقالی از محبّ به محبوب در مدار حبیب خدا حرکت کردن است اگر کسی در مدار حبیب خدا که رسول گرامی است حرکت بکند «إِن کُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللّهَ فَاتَّبِعُونِی یُحْبِبْکُمُ اللّهُ»زیرا وجود مبارک رسول گرامی(صلّی الله علیه و آله و سلّم) حبیب الله هست یک، کسی که حبیبمحور است میتواند از مرحله ی محبّ بودن به محبوب بودن منتقل بشود دو، بر اساس این دو اصل این آیه تنظیم شده است که «إِن کُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللّهَ فَاتَّبِعُونِی یُحْبِبْکُمُ اللّهُ»(4)اگر کسی از محبّ بودن به محبوب بودن در اثر دَوران مدار حبیبالله بالا آمد میشود محبوب خدا وقتی محبوب خدا شد ذات اقدس الهی در مقام ذات نه، در مقام صفات ذاتی که عین ذات است نه، در مقام فعل که وجه الله است و ظهور الله است که مقام امکان است نه مقام وجوب مجاری ادراکی و تحریکی چنین سالک صالح را به عهده میگیرد فرمود: «کنت سمعه الذی یسمع به و بصره الذی یبصر به و لسانه الذی ینطق به و یده التی یبطش بها»(5)همه ی اینها آمده هم در راویات شیعه است هم در روایات سنّی این را میگویند قرب نوافل در این زمینه بیش از آن مقداری که فقهای ما و اصولیین ما درباره ی «رفع عن امّتی تسعة»(6)کار کردند یا درباره ی حدیث نقض کار کردند این بزرگان اهل معرفت درباره ی این حدیث قرب نوافل کار کردند رسالهها نوشتند، کتابها نوشتند، درسها دادند محورشان همین حدیث شریف قرب نوافل است.
اما قرب فرایض که در کلمات این بزرگان است عبارت از آن است که در سایه ی قرب فرایض انسان آنقدر مقرّب بشود، مقرّب بشود، مقرّب بشود تا مجاری ادراکی و تحریکی خدا در او ظهور کند او بشود لسان الله، او بشود عین الله، او بشود سمع الله این در کلمات بزرگان هست ولی روایتی پیدا نشده بر این کار چون دلیل عقلی نسبت به اینها نارساست یعنی عقل امکانش را ثابت میکند اما فعلیّتش را که یک وجود خارجی است به وسیله ی عقل ثابت نمیشود. آنچه که حرف اول را در این قسمتها میزند نقل است یعنی حدیث صحیح است که میتواند تثبیت کند انسان مقرّب به این درجه میرسد، چرا؟ چون آنچه که عقل میگوید این است که وقتی انسان در اثر اطاعت، در سایه ی قرب فرایض به خدا نزدیک شد ذات اقدس الهی به او پاداشی میدهد همین مقدار را عقل میفهمد اما پاداش «فَأَمَّا إِن کَانَ مِنَ الْمُقَرَّبِینَ * فَرَوْحٌ وَرَیْحَانٌ وَجَنَّتُ نَعِیمٍ»(1)را باید نقل بگوید اما اگر جزء مقرّبین شد «إِنَّ کِتَابَ الْأَبْرَارِ لَفِی عِلِّیِّینَ * وَمَا أَدْرَاکَ مَا عِلِّیُونَ * کِتَابٌ مَرْقُومٌ * یَشْهَدُهُ الْمُقَرَّبُونَ»(2)این را باید نقل بگوید عقل فقط میفهمد انسان در سایه ی تقرّب به خدا به کمالاتی میرسد، به درجاتی میرسد از مواهب الهی استفاده میکند ذات اقدس الهی به او پاداش میدهد و مانند آن اما آن پاداش چیست آن را دیگر عقل نمیفهمد.
پرسش:...
پاسخ: نه، عقل خلافش را میگوید، میگوید عصمت شرط هست اما عصمت منحصر نیست امامت که شرط نیست نبوّت که شرط نیست این همه روایات را ما حمل بکنیم بر چهارده نفر بقیه هیچ در حالی که آن عبد صالح میگوید «کأنّی أنظر الی عرش ربی و قد وضع للحساب» و ذات مقدس پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) هم برابر نقل مرحوم کلینی او را تأیید کرده، تصدیق کرده فرمود: «عبدٌ نوَّر الله قلبه»(3)مصداق کاملش بله آن چهارده نفرند عصمت ممکن است شرط باشد ولی امامت شرط نیست عصمت هم مراتبی دارد عصمت منحصر در آن ذوات قدسی نیست امامت منحصر در آنهاست، حجّیت منحصر در آنهاست حرف آنها، فعل آنها، تقریر آنها حجّت است دون دیگران اینها دارای سِمت و رسالت و خلافت الهیاند دون دیگران، اما دیگران جزء مقرّبین نمیشوند، اسرار دیگران را نمیفهمند این را این همه آیات و روایات که دارد که منحصر بر آنها نیست اگر کسی به مقام مقرّبی رسید از باطن دیگران باخبر میشود، اعمال دیگران را میبیند، نامه ی اعمال دیگران را میبیند «فَأَمَّا إِن کَانَ مِنَ الْمُقَرَّبِینَ»روح و ریحان میشود، کتاب ابرار در علّیین است «یَشْهَدُهُ الْمُقَرَّبُونَ»مقرّبون شاهدند خیلیها میفهمند که این آقا دیشب چطور نماز شب خوانده اینها را مقرّبین هم میفهمند اما آن مقام بالغه ی عصمت و حجیت الهی و امامت این بر اساس «الله أعلم حیث یجعل نبوّته، رسالته، خلافته، ولایته وامامته» او معیّن میکند، خب بنابراین.
پرسش: استاد ببخشید اگر قرب فرایض قوّت و قدرت بیشتری در حضور قلب به جا میگذارد آقا امام حسن مجتبی(علیه السلام) فرمود بگذارید پدرم وارد نافله بشود بعد تیغ را از پایش در آورید.
پاسخ: بله، برای اینکه ممکن است که این احتمال میدانند که ممکن است که به آن نمازش آسیبی برساند خونی بیاید و آن خون در نماز واجب مَعفوّ نباشد در نافله مستحب باشد اسراری دارد ما که نمیدانیم اینچنین نیست که وجود مبارک حضرت امیر در نافله حضور قلبش بیش از فریضه بود اینطور نیست این برای جریان عادی است که اگر یک وقت حادثهای پیش آمده در نماز واجب نباشد و اینها هم برابر علمشان هم فقه را اداره نمیکنند وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) با اینکه به استناد این دوتا آیه به صورت روشن و شفّاف میفهمد مردم چه کارهاند «قُلِ اعْمَلُوا فَسَیَرَی اللّهُ عَمَلَکُمْ وَرَسُولُهُ»(1)که این «سین»، «سین» تحقیق است نه «سین» تسویف در برابر «سوف» قرار بگیرد برای اینکه الله یقیناً الآن میبیند نه تنها میفهمد، رسول الله(صلّی الله علیه و آله و سلّم) هم الآن میبیند(صلّی الله علیه و آله و سلّم) که ما چه میکنیم فرمود: «قُلِ اعْمَلُوا فَسَیَرَی اللّهُ عَمَلَکُمْ وَرَسُولُهُ»منتها این علم ملکوتی سند فقهی نیست حضرت در محکمه ی قضایی فرمود: «إِنَّمَا» با حصر «إنما أقضی بینکم بالبیّنات والایمان»(2)ما بنا نداریم بر آن علم ملکوتی عمل بکنیم آن فوق آن است که سند فقهی باشد اگر ما برابر آن علم عمل بکنیم که شما خلاف نمیکنید که ما میفهمیم چه کسی خلاف کرده، حق با چه کسی است، چه کسی دروغ گفته، چه کسی تهمت زده آن وقت بگیریم و ببندیم و بزنیم و زندان کنیم که نمیشود این برای قیامت است ما فقط یعنی فقط برابر اَیمان و بیّنات حکم میکنیم گاهی معجزه اقتضا میکند، حفظ دین اقتضا میکند که ما برابر آن علم غیبی عمل کنیم وگرنه «إنما أقضی بینکم بالبینات و الایمان» بعد هم صریحاً اعلام کرد فرمود حکم قاضی یک حجّت ظاهری است نه حکم الله الواقعی اگر شما بین خود و خدایتان میدانید این مال برای شما نیست ولی با قسم دروغ محکمه را به سَمت خودتان کشاندید یا با شاهد زور حکمی گرفتید مبادا بگویید ما از محکمه ی پیغمبر این مال را گرفتیم پیغمبر با دست خود این مال را به ما داد این مال میشود حلال خیر، اگر مالی را از محکمه ی من با شهادت زور یا با قسم دروغ گرفتید «فکأنّما قطعة من النار» یک مقدار آتش دارید میبرید بنا نیست که ما برابر آن علم غیب عمل بکنیم وجود مبارک حضرت امیر عالماً عامداً که ضربت میخورد و شهید میشود حرکت کرده وجود مبارک امام حسن اینطور است، وجود مبارک امام حسین اینطور است اینطور نیست که آن علم ملکوتی سند فقهی باشد آن اُسوه نیست فعل آنها برای ما حجّت است باید در معیارهای عادی باشد اینها اُسوه ی ما هستند باید در معیارهای عادی باشد با ملکوت آنها فقه را و اعمال عادی را اداره نمیکنند تا کسی بگوید وقتی سیّدالشهداء(سلام الله علیه) میدانست که شهید میشود چرا رفته یا وجود مبارک امام مجتبی وقتی میدانست این آب مسموم است چرا میل کرده یا وجود مبارک حضرت امیر میدانست شب نوزدهم ضربت میبیند چرا رفته؟ آن علم ملکوتی اینها گوشهای از حرفهاست که در بین فقهای ما مثل افراد کاشفالغطا متوجّهاند متأسفانه این کتاب قیّم کشفالغطاء هم جزء کتابهای مهجور حوزه است این بزرگوار این فقیه فَحل و نامی این هم این مطلب را ایشان هم دارد که این علم ملکوتی سند فقهی نیست. غرض آن است که اگر کسی خواست به قرب فرایض بار یابد عقل میگوید که این به خدا نزدیک شد یقیناً خدا پاداشی به او میدهد، کمالاتی به او عطا میکند، از مواهب الهی برخوردار است اینها را عقل میفهمد اما چه چیزی میدهد را عقل نمیفهمد آن اهل معرفت آنها هم به استناد همین روایات گفتند برخیها ممکن است مشاهده کرده باشند آنها اهل شهودند مشاهده میکنند نظیر آنچه را که حارثةبنمالک شهود کرده گفت «کأنّی أنظر الی عرش ربی و قد وضع للحساب»(3)و وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) هم تصدیق کرده اما چه چیزی میدهند، کجا میدهند، چقدر میدهند را باید دلیل نقلی معتبر بگوید، دلیل نقلی معتبر ما که کتاب و روایات معتبر است درباره ی قرآن ذات اقدس الهی در سوره ی مبارکه ی «القیامه» به پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) در آیه شانزده به بعد فرمود زبانت را تکان نده «لاَ تُحَرِّکْ بِهِ لِسَانَکَ»اینجا جای تو نیست اینجا من باید بگویم تو باید گوش بدهی یک، بفهمی دو، به مردم هم برسانی سه، «لاَ تُحَرِّکْ بِهِ لِسَانَکَ لِتَعْجَلَ بِهِ * إِنَّ عَلَیْنَا جَمْعَهُ وَقُرْآنَهُ * فَإِذَا قَرَاْنَاهُ فَاتَّبِعْ قُرْآنَهُ»(4)گاهی هم ممکن است آنها بفرمایند أنا لسان الله چه اینکه فرمودند مرحوم صدوق نقل کرده که وجود مبارک حضرت امیر فرمود: «أنا ید الله» یا «عین الله»، «أنا جَنب الله»(5)و مانند آن، اما این ثابت نمیکند کجا جَنب الله است این مثلث را نگاه کنید این بنده در همه ی شئون بنده است یک، آنچه را که به او میرسد او فقط گیرنده است نه دهنده خدای سبحان به او عطا میکند نه او میگیرد دو، اعطای الهی هم به نحو تفویض نیست حدوثاً و بقائاً در اختیار خداست این سه، چه چیزی داد، چقدر داد، چطور داد را او باید بگوید. فرمود اینجا زبانت را تکان نده در حدیث قدسی یک مقدار اختیارات داری، در روایات مقداری بیشتر اختیارات داری اما در حرم امن قرآن هیچ اختیار نداری به نحو سالبه ی کلّیه معنا برای من، لفظ برای من، پیوند لفظ برای من تو فقط باید گوش بدهی و بفهمی و وحی را بگیری و ضبط بکنی و به مردم منتقل بکنی در همه ی مراحل هم معصوم و امینی، بنابراین قرب فرایضی که در کتابهای اهل معرفت مطرح است او را پیدا کنید در اینترنت وگرنه این همه روایات هست که خب فریضه باعث قرب است دیگر تمام اعمال عبادی را که مکلّفین انجام میدهند میگویند قربة الی الله این «الصلاة قربان کلّ تقی»(6)که مخصوص صلات نیست این در زکات هم آمده که «الزکات قربان کلّ تقی» و راست هم هست اینها تمثیل است و نه تعیین یعنی هر عمل واجب عبادی قربان اوست «القربان ما یتقرّب به العبد مِن المولیٰ» صوم قربان است، حج قربان است، قربانی روز دهم قربان است، رَمی جمره قربان است، حلق رأس قربان است، قربانی هم قربان است منتها حالا بعضیها چون اهمّیتی داشتند به قربانی به قربان، قربانی نام میدهند وگرنه آن رمی جمره هم قربانی است، آن سَر تراشیدن هم قربانی است مگر کسی روز دهم بخواهد حلق رأس کند یا مو را کوتاه کند نظیر آنجایی که گاهی میرود آرایشگاه یا پیرایشگاه نزد سلمانی میرود اگر آنطور سرش را کوتاه کند که عمل او باطل است او همانطوری که نماز میخواند میگوید دو رکعت نماز صبح میخوانم قربة الی الله سَر را هم باید آنطور حلق کند اگر نیّت نکند که باطل است تقصیرش بینیّت باطل است، حلقش بینیّت باطل است آن سر تراشیدن هم قربانی اوست، آن سنگ زدن هم قربانی اوست چون «یتقرّب به العبد مِن المولیٰ» پس قُرب فرایضی که گفتند یعنی حرفی که عرفا دارند آن را باید پیدا کرد در کلمات اینها نثراً و نظماً فراوان است چه در عرب، چه در عجم این کلمات فراوان است، چه در نثر چه در نظم این فراوان است ولی عمده سند این مطلب است اگر کسی این معنا را مشاهده کرد «طوبیٰ له و حُسن مآب» ماییم و عقل و نقل، عقل به این مقام راه ندارد دلیل عقلی فقط میگوید که اگر کسی متقرّب الی الله شد حتماً به کمال رسیده ذات اقدس الهی به او مواهبی دارد، درجاتی دارد، مراتبی به او افاضه میکند اینها را میفهمد اما به او چه چیزی میدهد را عقل نمیفهمد نقل هم که تا حال پیدا نشده حالا فحصتان اگر هست بروید به سراغ این نروید که در مستدرک، در وسائل دارد که انسان با فریضه به خدا نزدیک میشود اینها که حرفِ دمِ دستی است آنکه این کتابهای اهل معرفت دارند، عرفا دارند نظیر قرب نوافل این را پیدا کنید اگر پیدا کردید سعیتان مشکور تا الآن هم سعی کردید سعیتان مشکور، خب این عصاره ی قرب فرایض آن هم عصاره ی قرب نوافل که دوتا اصطلاح است.
پرسش: قلب انسان در مسئله فریضه و واجب چیزی را به عنوان پاداش برای خودش منظور نمیکند.
پاسخ: پاداش یعنی قرب دیگر خود قرب، خود عقل میگوید وقتی عمل قربی را انسان صحیحاً انجام داد نزدیک شد به کمال محض خب این خودش کمال است دیگر قرب به کمال محض کمال است دیگر این 1001 اسم که در جوشن کبیر است منشأ همه ی کمالات ذات اقدس الهی است انسان به این کمال به علیم، به حکیم، به رفوف، به رئوف، به باسط، به قابض، به شافی، به ضارّ همین کسی که به قرب رسیده این هم یک حمد بخواند یک مریض شفا پیدا میکند دیگران نه، چون این به هو الشافی نزدیک شده چرا ما از نیکان التماس دعا داریم؟ میگوییم شما یک حمد بخوانید برای ما خب این حمد را خود ما هم میخوانیم ولی این به هو الشافی نزدیک شده اینکه بگوید «اَلْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمِینَ»اثر دارد خدا غریق رحمت کند سیدناالاستاد این از بعضی از مشایخ و بزرگانش نقل میکرد کسانی بودند که مثلاً پایشان درد میکرد این حمد میخواند همینطور دست میکشید این درد از پا در میرفت خب این دست یک دست دیگر است اگر کسی به الله نزدیک شد یعنی به الشافی نزدیک شد، به الرازق نزدیک شد، به القابض و الباسط نزدیک شد خب دعای او اثر دارد، خواسته ی او اثر دارد، اراده ی او اثر دارد، قیام و قعود او اثر دارد اینچنین است، خب.
قرب فرایضی که هست این است منتها چهار مطلب است که جداگانه باید بحث بکنیم آن مطالب چهارگانه این است که در مسئله ی معرفت راهی است به عنوان برهان که شیء را انسان از درون او میشناسد که اگر ما خواستیم مثلاً انسان را بشناسیم از جنس و فصلش بشناسیم آب را خواستیم بشناسیم از ماده و صورتش بشناسیم از گوهر هر شیئی، شیئی را که بشناسیم بهترین راه اوست این خب کمتر نصیب کسی میشود گاهی از راه لوازم و اوصاف و آثار شیء را میشناسیم این هم راهی است تا حدودی قابل قبول، گاهی از راه ضد این شیء را میشناسیم یعنی وقتی «الف» ضدّ «باء» بود «باء» ضدّ «الف» بود یکی را که شناختیم دیگری را هم میشناسیم از باب «تُعرف الأشیاء بأضدادها» این شناخت دیگر شناخت برهانی نیست شناخت جدلی است اینگونه از شناختها در کتابهای عقلی به عنوان شناخت جدلی مطرح است در روایات ما هم هست از وجود مبارک حضرت امیر(سلام الله علیه) سؤال کردند که عاقل کیست؟ عقل چیست؟ وجود مبارک حضرت امیر عقل را معرفی کرده بعد عرض کردند که جاهل کیست؟ فرمود گفتم نه، عاقل را معرفی کرده که عاقل کیست بعد عرض کردند جاهل کیست؟ فرمود گفتم نه، یعنی «یعرف الأشیاء بأضدادها» در نهجالبلاغه در کلمات حکیمانه حضرت کلمات قصار شماره ی 235 این است «و قیل له(علیه السلام): صف لنا العاقل» که «العاقل مَن هو» «فقال(علیه السلام): هُوَ الَّذِی یَضَعُ الشَّیْءَ مَوَاضِعَهُ» عاقل کسی است که هر کاری را سرِ جای خودش انجام بدهد نه تند، نه کند، نه افراط، نه تفریط، نه یمین، نه یسار «الیمین و الشمال مَضلّة»(1)در مسیر مستقیم این معنی عاقل است «فقیل له(علیه السلام) فصف لنا الجاهل» عرض کردند «الجاهل مَن هو» «فقال(علیه السلام) قَدْ فَعَلْتُ» گفتم نه، این گفتم نه از باب «یعرف الأشیاء بأضدادها» است این یک معرفت جدلی است این معرفت جدلی هم مستحضرید در کتابهای منطقی مقبول است در حدّ خودش این یک مطلب. حالا ما اینگونه از تقابل را بین قُرب نوافل و قرب فرایض نداریم تا بگوییم اینها چون ضدّ هماند «یعرف الأشیاء بأضدادها» وقتی در روایت صحیح کلینی قرب نوافل معنا شد قرب فرایض هم از همین راه شناخته بشود اینها که از آنها نیست که دوتا امر وجودیاند، دوتا کمالاند، دوتا راهاند، دوتا فضیلتاند کاملاً جدا پس این راه «یعرف الأشیاء بأضدادها» آنجا نیست.
1) (16) . نهجالبلاغه، خطبه ی 16.
اما آن مطالب چهارگانه در جریان قرب نوافل ما حدیث معتبر داریم و محور بحث خیلیها هم قرار گرفت ببینیم آیا همانطوری که انسان در سایه ی تقرّب و محبوبیّت به جایی میرسد که خداوند مجاری ادراکی و تحریکی او را تأمین میکند لسان او و قلب او میشود آیا او هم میتواند لسان خدا و بصر و سمع خدا بشود یا نه؟ این را جداگانه باید ثابت بکنیم. یکی ثابت شد دیگری ثابت نشد این دو. در امور چهارگانهای که مانده دوتا امر دیگر مانده یکی در رذیلت است درباره ی شیطان هم همین امر وارد شده گاهی انسان به همان اندازه که از خدا دور میشود به شیطان نزدیک میشود اول دوست شیطان است بعد شیطان دوست او، اول به وِلای شیطان سر سپرده است بعد تحت ولایت شیطان است وقتی به شیطان نزدیک شد شیطان را به دل راه داد به درون دل راه داد و او را محرم اسرار خود کرد این بُعد از خدا قرب به شیطان را به همراه دارد شبیه قرب نوافل ـ معاذ الله ـ که شیطان به او نزدیک میشود او هم به شیطان نزدیک میشود آنگاه او میشود لسان ابلیس، او میشود سمع ابلیس که کار را ابلیس انجام میدهد منتها با چشم و گوش او این را چند بار در طیّ این بحثهای تفسیری از کتاب شریف نهجالبلاغه خواندیم خطبه ی هفتم نهجالبلاغه که اوایل نهجالبلاغه هم هست وجود مبارک حضرت امیر مذمّت پیروی شیطان را در این خطبه ی کوتاه طرح میکند میفرماید این گروه منافق یا کافر یا شیطاندوست «اتَّخَذُوا الشَّیْطَانَ لِأَمْرِهِمْ مِلاکاً» اینها ببینند هر چه که برای شیطان خوشایند است اینها میپذیرند «وَ اتَّخَذَهُمْ لَهُ أَشْرَاکاً» شیطان هم اینها را دام خود قرار داد، تور خود قرار داد اینها شیطان را ملاک امر قرار دادند شیطان هم اینها را به دام کشید بعد وقتی وارد درون دل آنها شد «فَبَاضَ» اول آشیانه کرد و لانه ساخت و زمینه را فراهم کرد بعد «بَاضَ» بیضه و تخمگذاری کرده در درون دل اینها این تخمها را بعد از نهادن «وَ فَرَّخَ» فَرْخ و فرّوخ است جوجه که در نصاب خواندید این بیضهها، این تخمها را به صورت جوجه در آورده «فَبَاضَ وَ فَرَّخَ فِی صُدُورِهِمْ وَ دَبَّ وَ دَرَجَ» این جوجهها کم کم راه افتادند شدند دابّه، کم کم فضای سینه را میدان بازی قرار دادند تدرّج دارند، دَبیب دارند این حیواناتی را که میگویند دابّه برای اینکه نم نم از این حرکتها شروع کرده تا به دویدن اینکه میبینید انسان چه در نماز، چه در غیر نماز از این خاطرات و وساوس تلخ مصون نیست اینها صدای پای همین دابّههاست فلانجا چون چیزی را دیده، فلانجا چون حرفی زده الآن که موقع نماز است دست و پایش بسته است اینها فشار میآورند یک وقت میبینید که دارد میگوید «السلام علیکم» ولی نفهمیده با چه کسی سخن گفته، خب این باض هست، این فرّخ هست، این دبّ هست، این درَج هست «فِی صُدُورِهِمْ» بعد کم کم کلّ در دامن اینها، اینها رشد میکنند بعد «فَنَظَرَ بِأَعْیُنِهِمْ وَ نَطَقَ بِأَلْسِنَتِهِمْ»(1)از این به بعد شیطان میخواهد نامحرمی را نگاه کند با چشم این نگاه میکند، دروغی، تهمتی، اِفکی، بهتانی بزند به زبان اینها میزند اینها میشوند لسان ابلیس، اینها میشوند چشم ابلیس. آن بیان نورانی حضرت امیر که در پایان خطبه متّقین دارد که کسی شنید «صَعْقَةً کانَتْ نَفْسُهُ فِیهَا» و فضولی بود آنجا اعتراض کرده به حضرت عرض کرد اگر فرمودید «هکَذَا تَصْنَعُ الْمَوَاعِظُ» پس چرا در شما اثر نکرده؟ فرمود: «نَفَثَ الشَّیْطَانُ عَلَی لِسَانِکَ»(2)شیطان این حرف را از دهان تو در آورده تو شدی لسان ابلیس، خب اینکه شده لسان ابلیس آیا ما در این قسمت سوم که دلیل پیدا کردیم که برخیها به جایی میرسند که میشوند لسان ابلیس آیا مشابه این درباره ی ابلیس هم دلیلی هست که ابلیس بشود لسان چنین شخصی؟ این سند میخواهد عقلاً همه ی اینها ممکن است این یک، آنهایی که اهل شهودند اگر یک عده را مشاهده کردند دلیل خاص برای خودشان است دو، خیلی از بزرگاناند ما نه میتوانیم اینها را تکذیب بکنیم، نه برای ما حجّتاند گفتند که ما بعضیها را میبینیم وقتی که حرف میزنند آتش از دهنشان در میآید، خب عقلاً که ممکن است ولی برای ما حجّت نیست برای اینکه اینها معصوم نیستند یک، راهی هم برای اثبات چنین چیزی نداریم نه اثبات بکنیم نه تکذیب بکنیم این دو، ما که در راهیم اوایل راهیم این امکان عقلی را با روایت معتبر یا با آیه باید تتمیم بکنیم که آیا چنین چیزی شده است یا نه، چنین شیئی واقع شده است یا نه، آنکه برای ما طمأنینه میآورد دلیل معتبر نقلی است عقل امکانش را اثبات کرده، نقل تثبیت کرده این «فهاهنا امورٌ اربعه» یکی اینکه قرب نوافل را عقلاً که امکانش را ثابت کردند نقلاً دلیل معتبر و روایت صحیح داریم دو. دو، قرب فرایض عقلاً ممکن است ولی نقلاً هنوز دلیلی پیدا نشده. سه، در جهت خلاف آنها که با شیطنت رابطه دارند شبیه بُعد فرایض را ما پیدا کردیم یعنی شیطان این شده لسان شیطان که شیطان با زبان این حرف میزند او شده چشم شیطان، شیطان با چشم او میبیند. چهار، شبیه قرب نوافل بُعد خاص را که این شیطان بشود لسان او، آن را باید پیدا کنیم اگر پیدا نشود در همان امکانش باقی است.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
«وَلَقَدْ صَرَّفْنَا لِلنَّاسِ فِی هَذَا الْقُرْآنِ مِنْ کُلِّ مَثَلٍ فَأَبَی أَکْثَرُ النَّاسِ إِلَّا کُفُوراً (89) وَقَالُوا لَن نُؤْمِنَ لَکَ حَتَّی تَفْجُرَ لَنَا مِنَ الْأَرْضِ یَنْبُوعاً (90) أَوْ تَکُونَ لَکَ جَنَّةٌ مِن نَّخِیلٍ وَعِنَبٍ فَتُفَجِّرَ الْأَنْهَارَ خِلاَلَهَا تَفْجِیراً (91) أَوْ تُسْقِطَ السَّماءَ کَمَا زَعَمْتَ عَلَیْنَا کِسَفاً أَوْ تَأْتِیَ بِاللَّهِ وَالْمَلاَئِکَةِ قَبِیلاً (92) أَوْ یَکُونَ لَکَ بَیْتٌ مِن زُخْرُفٍ أَوْ تَرْقَی فِی السَّماءِ وَلَن نُّؤْمِنَ لِرُقِیِّکَ حَتَّی تُنَزِّلَ عَلَیْنَا کِتَاباً نَّقْرَؤُهُ قُلْ سُبْحَانَ رَبِّی هَلْ کُنتُ إِلَّا بَشَراً رَسُولاً (93)»
بعد از اینکه تحدّی را اعلان فرمود اینچنین بیان داشت که ما هر مطلبی را که برای هدایت مردم لازم بود و هر روشی هم که معتبر بود ارائه کردیم گاهی از راه مَثَل، گاهی از راه برهان، گاهی از راه قصّه و مانند آن آنچه لازم بود بیان کردیم. در سوره ی مبارکه ی «بقره» و مانند آن آمده است که «إِنَّ اللّهَ لاَ یَسْتَحْیِی أَنْ یَضْرِبَ مَثَلاً مَا بَعُوضَةً فَمَا فَوْقَهَا»(1)گاهی مثال پَشه میزند، گاهی مثال عنکبوت میزند، گاهی مثال مگس میزند این مثالها هست فرمود ما برای تفهیم مردم هیچ اِبایی نداریم از ذکر مَثل چون قرآن یک کتاب علمی مثل حکمت، کلام، فقه و اصول نیست که فقط مفاهیم کلّیه را برای علما تبیین کند این نور است نه یک کتابِ علمی وقتی نور شد باید همه را روشن کند هم مطالب برهانی برای حُکما هست، هم مسائل فقهی برای فقها هست، هم مسائل اصولی برای اصولیین هست، هم مسائل حقوقی برای حقوقدانها هست، هم داستان و قصص و امثال برای توده ی مردم که برای توده ی مردم اگر آن معارف سودمند نیست این امثال سودمند باشد و همان مطلب برهانی را که برای اهل حکمت نافع است برای توده ی مردم به صورت مَثل ذکر میکند اگر انشاءالله به آن آیه رسیدیم که «ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً رَجُلاً فِیهِ شُرَکَاءُ مَتَشَاکِسُونَ وَرَجُلاً سَلَماً لِرَجُلٍ»(2)آنگاه روشن خواهد شد که چقدر حکیمانه آن برهان سوره ی مبارکه ی «انبیاء» را که برهان تمانع است فرمود: «لَوْ کَانَ فِیهِمَا آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتَا»(3)همان برهان وَزین عقلی که به تعبیر خودش قول ثَقیل است آن را به صورت مَثل برای توده ی مردم شفاف کرد همه ی قیودی که در آن برهان معتبر است در این مَثل تبیین فرمود لذا فرمود: «وَلَقَدْ صَرَّفْنَا لِلنَّاسِ فِی هَذَا الْقُرْآنِ مِنْ کُلِّ مَثَلٍ» ما مطلبی را فروگذار نکردیم که کسی بگوید من این را نمیفهمم درست است که مطالب اصولی هست آن اقلّ و اکثر استقلالی و اقلّ و اکثر ارتباطی و احکام تکلیفی و احکام وضعی و اینها را خب توده ی مردم نمیفهمند اصولیّون میفهمند ولی همان مضمون «مَا کُنَّا مُعَذِّبِینَ حَتَّی نَبْعَثَ رَسُولاً»(4)را که اصولی تحقیق میکند با مَثلها و قصّهها و داستان برای توده ی مردم بیان فرمود، فرمود: «وَلَقَدْ صَرَّفْنَا لِلنَّاسِ فِی هَذَا الْقُرْآنِ مِنْ کُلِّ مَثَلٍ» گاهی تشبیه معقول به محسوس است، گاهی تشبیه متخیّل به محسوس است و مانند آن ولی بسیاری از مردم اِبا کردند برای اینکه اینها گرفتار حسّاند ما اینها را به ماورای حس دعوت میکنیم ما یک حرف جدیدی آوردیم این حرف نه در مشرق بود نه در مغرب الآن هم نه در مشرق هست نه در مغرب که انسان مرگ را میمیراند نه اینکه مرگ انسان را بمیراند ماییم که فائق بر مرگیم این مطلب برای همیشه تازه است نه در مشرق این فکر است نه در مغرب این فکر است، نه در مشرق این فکر بود نه در مغرب این فکر بود همه خیال میکنند انسان که میمیرد تمام میشود این دین است که فرمود: «کُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ»(5)« لا کلّ نفس یذوقه الموت» نه اینکه مرگ این را میچشد بلکه انسان این مرگ را میچشد و هضم میکند و میشود ابدی، خب این حرف نو برای همیشه نو است و این مرگ وقتی هضم شدنی است عامل پویایی است.
پرسش:...
پاسخ: خب آن در مسئله توفّی جمع آیات مشخص شد.
پرسش:...
پاسخ: آنها مبدأ فاعلیاند ذات اقدس الهی همین هفت میلیارد مرگ هم هست، هفت میلیارد حیات هم هست این هفت میلیارد افرادی که الآن زندهاند هفت میلیارد کاسه به نام کاسه ی مرگ را میچشند و از بین میبرند و خودشان ثابت میشوند «تنتقلون من دارٍ الی دار» اگر انسان مسافر است مرگ به معنای حتی آنهایی هم که معاد را قائلاند کسانی که تابع انبیای قبلی بودند معاد را هم قائل بودند و الآن هم خیلیها هستند که معاد را هم قائلاند لکن این حرفِ نوی قرآن برایشان روشن نیست اینها میگویند انسان میمیرد بله، دوباره ذات اقدس الهی او را زنده میکند آنهایی که منکر معادند ـ معاذ الله ـ که میگویند انسان با مرگ نابود میشود، آنها هم که معتقد به معادند میگویند انسان میمیرد، نابود میشود دوباره ذات اقدس الهی ایجاد میکند اما قرآن کریم میگوید اینچنین نیست مرگ به معنای تخلّل عدم بین متحرّک و مقصد نیست این متحرّک که پویاست لحظه به لحظه در سیر و حرکت و سلوک است الی لقاء الله «یَا أَیُّهَا الْإِنسَانُ إِنَّکَ کَادِحٌ إِلَی رَبِّکَ کَدْحاً فَمُلاَقِیهِ»(1)نه اینکه وسطها معدوم میشوی دوباره ما تو را زنده میکنیم عدمی در کار نیست یک مسافر وقتی منتقل میشود از شهری به شهر دیگر، از منطقهای به منطقه ی دیگر یک عدم و فقدان و غیبت نسبی است یک ولادت نسبی هم هست یک مهاجرت نسبی هم هست از اینجا غیبت میکند و هجرت وارد سرزمین دیگر میشود نسبت به آنجا میلاد است و حضور مرگ به معنای تخلّل عدم بین متحرّک و مقصد نیست که انسان میمیرد نابود میشود دوباره خدا او را زنده میکند هم منکران معاد در غفلت بودند، هم معتقدان به معاد در غفلت بودند این حرفِ نو را قرآن کریم آورده که انسان هرگز از بین نمیرود و از بین رفتن را از بین میبرد یعنی مرگ را از بین میبرد این را به صورتهای گوناگون فرمود، فرمود: «وَمِن وَرَائِهِم بَرْزَخٌ إِلَی یَوْمِ یُبْعَثُونَ»(2)، «یَا أَیُّهَا الْإِنسَانُ إِنَّکَ کَادِحٌ إِلَی رَبِّکَ کَدْحاً فَمُلاَقِیهِ» نه اینکه وسطها سالیان متمادی معدوم میشوید دوباره برمیگردید خب ظاهر این تعبیری که هر انسانی با کَدْح و سیرِ حصیص و شدیدش شبانه روز درصدد لقای الهی است ظاهرش این است که دیگر وسطها عدمی در کار نیست دیگر، خب. این مطالب را قرآن کریم هم با برهان ذکر فرمود، هم با مَثَل و قصّه و داستان این را تبیین کرد.
پرسش: حاج آقا بعضیها در آکل و مأکول شبهه میکنند این جوابش چیست؟
پاسخ: آنها که دیگر انسان که حیوان را نمیخورد که آن بارها گفته شد همانطوری که الآن ما در دنیا این آکل و مأکول برای ما جواب داده شد در قیامت هم همینطور است حالا در دنیا اگر کسی سرقت کرد در سنّ بیست سالگی و محکوم شد و برای محکمه ثابت شد که شرایط قطع دست هم حاصل است این شخص سرقت کرد با همه ی آن شرایطی که باید برای او دست را قطع کرد و حکم قطع دست هم داد حالا این جوانِ سارقی که محکوم به قطع ید شد فرار کرد در این فرار تصادف میکند و دست او قطع میشود و دستِ دیگر تلقیح میشود و فوراً میچسبانند و این دست جدید هم میگیرد و سالیان متمادی این شخص فرار میکند و بعد از بیست سال که این شخص به صورت چهل سالگی در آمده دستگیر میشود حالا این شخص میتواند یا جهان میتوانند بگویند یا دیگران میتوانند اعتراض بکنند که شما که میخواهید این دست را قطع بکنید این دست آن دست نیست یا دستی را که نفس بپذیرد و جزء بدن قرار بدهد دست اوست و همین دست را قطع میکنند در طهارتها در وضو گرفتنها هم همینطور است اگر دست کافری را به دست مؤمن پیوند زدند این تا نگرفته خب آلوده است اما وقتی گرفته دیگر پاک است دیگر اگر بگیرد خب وضو گرفتن با او صحیح است دست هم طاهر است هر بدنی را که نفس بپذیرد عین اوست آن هم انسان که کافر را نمیخورد آنکه مشکل هست در مسائل دنیاست و اگر کسی مُرد دیگر میشود جماد الآن کسی که میرود قصّابی گوشت تهیه میکند انسان که حیوان را نمیخورد او بعد از ذبح دیگر حیوان نیست جمادی است انسان گوسفند نمیخورد گوشتش را میخورد که جماد است بر فرض آکل و مأکول باشد مؤمن که کافر را نمیخورد آنکه کافر بود با مرگ از بین رفت این بدن که کافر نیست.
به هر تقدیر این جریان که انسان مرگ را میمیراند با تعبیرات متعدّد در قرآن کریم آمده لذا فرمود چه در توحید، چه در معاد، چه در وحی و نبوّت ما از هر راهی که ممکن بود بشر را روشن کردیم برای حُکما و فقها و اصولیّون و علما برهان اقامه کردیم برای دیگران قصّه و مَثل و امثال ذلک ذکر کردیم تا اینکه اینها بپذیرند ولی اکثری اینها گرفتار حسّاند و نمیپذیرند، خب.
در همین راستا مشرکان حجاز معجزههای پیشنهادی داشتند اعجاز گاهی به همراه خود پیامبر میآید مثل اینکه وجود مبارک پیغمبر اسلام(صلّی الله علیه و آله و سلّم) با قرآن آمده وجود مبارک موسای کلیم(علیه السلام) با عصا و ید بیضا آمده و مانند آن، گاهی معجزات اقتراحی است یعنی پیشنهادی است که این هم حق است که اگر تو نبیّ هستی برای اثبات نبوّتت برای ما معجزهای بیاور و اینها هم درصدد تحقیقاند حق هم با اینهاست اینگونه از معجزات عملی میشود اما برخی از معجزات اقتراحی و پیشنهادی بر اساس هوسمداری است مثل اینکه مردم مکه به وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) عرض کردند که بالأخره اینجا سرزمین کشاورزی نیست برای اینکه سنگلاخ است و زمین خشک است و ما چشمه و آبی نداریم و این کوهها هم اطراف این کعبه را گرفته خب شما کاری بکنید که چشمههای جوشانی پیدا بشود که ما بتوانیم کشاورزی بکنیم این یک، آن هم برای ما چون کسی که نظیر همین مشرکان جاهلی گرفتار اسراف و اتراف بودند نگفتند تو چشمهای بجوشان اینها فکرشان هم این است که برای ما این کار را بکن «تَفْجُرَ لَنَا مِنَ الْأَرْضِ یَنْبُوعاً» خب اگر کسی درصدد تحقیق است دیگر فرق نمیکند چه «لنا» باشد، چه «لک» باشد، چه «لغیر» باشد اما اینها گفتند نه «لَنَا» برای ما این کار را بکن اگر برای ما این کار را نکردی باید تو جزء سرمایهدارها باشی مثلاً باغ انگور، باغ خرما این آب با چشمهها، با نهرها داشته باشی که این منصب نبوّت به تو بیاید خب تو که دستت خالی است تو که متمکّن و سرمایهدار نیستی چگونه میتوانی چنین سِمتی را ادّعا کنی اینها ارزش را بر اساس همان مسئله تکاثر میدانستند و وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود ارزش در مدار کوثر است و نه تکاثر من کوثر آوردم شما به دنبال تکاثر میگردید آن نیست راهی که باید طی کرد. گفتند اگر این نشد آن نشد حالا یا در دفعات گوناگون این پیشنهادها را میدادند یا اشخاص گوناگون این پیشنهادهای گوناگون را میدادند یا نه جمعاً نشستند و این پیشنهادها را یکجا طرح کردند هر سه فرضش ممکن است گفتند اگر اینها نشد تو قبلاً ما را تهدید کردی که از آسمان بلایی نازل میشود قطعههایی از آسمان میآید این شهابسنگهای بزرگ این «قطعة من السماء» است، این «کِسَفاً مِنَ السَّمَاء»(1)است اگر فرمود این نجوم رجوم شیاطین است همین شهاببارانها تیر است میتواند کسی را بسوزاند یا این شهابسنگهای بزرگ میتواند کسی را از پا در بیاورد همانطوری که باران از آسمان است این شهابها هم از آسمان است این شهابسنگها هم از آسمان است نه یعنی خود کُره ی مریخ مثلاً بیفتد در زمین اینکه معیار نیست اگر گفتند باران از آسمان است یعنی از جهت بالاست، شهابها از بالاست این سنگها هم از بالاست اگر این کارهای جاذبهدار نشد آن کارهای دافعهدار را انجام بده اگر این کارها را نکردی فرشتهها یا خدا را در رودرروی ما قرار بده که ما اینها را ببینیم آنها هم گواهی بدهند به رسالت تو تا ما رسالتت را بپذیریم این نشد باید بروی به آسمانها و کتابی برای ما نازل بکنی نه برای خودت تو الآن کتابی داری میگویی در کتاب من این مطالب ثبت است آن را ما باور نمیکنیم کتابی برای ما نازل بکنی که در آن کتاب نوشته باشد که تو پیامبری اینها پیشنهادهای اقتراحی هوسمدارانه ی مشرکان حجاز بود. ذات اقدس الهی اینها را یکی پس از دیگری نقل کرد فرمود اولاً شما باید رسول را بشناسید رسول یک عبدِ سالکِ صالح است که به اذن ذات اقدس الهی هر چه را که بخواهد خدا به او عطا میکند نه اینکه خودش قادر بالذّات باشد تا هر پیشنهادی که شما دادید بدون اذن خدا هم او بتواند انجام بدهد گذشته از اینکه بسیاری از معجزات را انجام دادند شما نکول کردید همان قصهای که وجود مبارک حضرت امیر در خطبه ی «قاصعه» دارد و مرحوم سیّدرضی(رضوان الله علیه) آن را در نهجالبلاغه نقل کرده است از همین قبیل است دیگر، خب.
1) (8) . سوره ی سبأ، آیه ی 9.
فرمود: «وَقَالُوا» این نقلها معجزه است گرچه آن منقول معجزه نیست و منقولعنه هم آدمهای عادیاند قرآن کریم حرف کفّار را نقل کرد، مشرکان را نقل کرد، منافقان را نقل کرد، کسانی که عربی سخن میگفتند حرف آنها را نقل کرد، کسانی که عِبری یا سریانی سخن میگفتند نقل کرد، کسانی که فارسی سخن میگفتند حرف آنها را نقل کرد اما این نقل عربیِ مبین است گرچه آن گوینده به صورت عِبری یا سریانی گفته است این نقل معجزهآساست که چیزی از او فوت نشده با صداقت است، با امانت است، با فصاحت است، با بلاغت است با رعایت همه ی شئون ادبی است ولو گوینده ی آن کلام نتواند چنین حرف بزند «وَقَالُوا لَن نُؤْمِنَ لَکَ» با «لن» تأکید نه تعبید «لَن نُؤْمِنَ لَکَ حَتَّی تَفْجُرَ لَنَا مِنَ الْأَرْضِ یَنْبُوعاً» چون «فَجَر» متعدّی است چشمه ی جوشانی که آب او هرگز خشک نمیشود چنین چشمهای را باید برای ما از زمین بجوشانی اگر میگفتند «تفجر من الأرض ینبوعا» این معلوم میشود که به فکر اصل اعجاز بودند اما این «لنا» گفتنشان برای آن است که نفع مادّی هم از این راه نصیبشان بشود این یکی، اگر برای ما این کار را نکردی «أَوْ تَکُونَ لَکَ جَنَّةٌ مِن نَّخِیلٍ وَعِنَبٍ» یا باغی برای تو باشد باغِ خرما یا باغ انگور که بشوی سرمایهدار و این سِمت برای تو شایسته باشد کُفّ این سِمت باشی نه تنها باغ خرما یا انگور داشته باشی بلکه بتوانی لابهلای این درختهای انگور یا خرما نهرهای فراوانی را جاری کنی «فَتُفَجِّرَ الْأَنْهَارَ خِلاَلَهَا» آن جنّت «تَفْجِیراً» این «تفجیر» که باب «تفعیل» است هم کثرت را میرساند هم شدّت را این یک، تأکیدش هم با مفعول مطلق «تَفْجِیراً» تأیید میکند این را دو، لذا در آن سخن از «تَفْجُرَ لَنَا مِنَ الْأَرْضِ یَنْبُوعاً» است اما اینجا چون باغ است و دائماً به آب احتیاج دارد و آب فراوان میخواهد و باغ خرما هست و باغ انگور هست و باید خلال همه ی این درختها آب بگیرد «تفجیر» را به کار برده است. اینها صبغه ی تشویقی دارد «أَوْ تُسْقِطَ السَّماءَ کَمَا زَعَمْتَ عَلَیْنَا کِسَفاً» این «کِسَف» جمع «کِسفه» است مثل «قِطَع» جمع «قطعه» است که «کِسَف» و «کِسفه» مثل «قِطَع» و «قطعه» است این «کَمَا زَعَمْتَ» همانطوری که دیگران هم فرمودند ارشاد به این است که آنچه در سوره ی مبارکه ی «سبأ» آمده آن را عملی کنید گویا سوره ی مبارکه ی «سبأ» این بخش از سوره ی «سبأ» قبل از سوره ی مبارکه ی «اسراء» یا این بخش از اسراء نازل شده است در سوره ی «سبأ» آیه ی نُه به این صورت است «أَفَلَمْ یَرَوْا إِلَی مَا بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَمَا خَلْفَهُم مِنَ السَّماءِ وَالْأَرْضِ إِن نَّشَأْ نَخْسِفْ بِهِمُ الْأَرْضَ» ما یا خَسفالأرض را بر اینها تحمیل میکنیم آنطوری که درباره ی قارون این کار را کردیم که «فَخَسَفْنَا بِهِ وَبِدَارِهِ الْأَرْضَ» این درباره ی قارون است «أَوْ نُسْقِطْ عَلَیْهِمْ کِسَفاً مِنَ السَّماءِ» یا گوشههایی از آسمان را بر سر اینها خراب میکنیم این گوشههای از آسمان نه یعنی این کُرات میآیند پایین همین شهابسنگها همین شُهَب و نَیازک اینها هم از آسمان میآیند همانطوری که باران از آسمان میآید در سوره ی مبارکه ی «نور» دارد که ما از کوههای آسمانی تگرگ میفرستیم «مِن جِبَالٍ فِیهَا مِن بَرَدٍ»(1)بَرَد همین تگرگ است فرمود ما از کوههای آسمان نه اینکه آنجا کوهی باشد و سلسله جبالی باشد این ابرهای باردارِ شبیه کوه را میگویند کوهِ آسمانی از اینها ما تگرگ میفرستیم «مِن جِبَالٍ فِیهَا مِن بَرَدٍ» یعنی این تگرگها را ما از کوههای آسمانی میفرستیم هر چه از قسمت بالا پایین میآید آسمان ماست دیگر خب این شُهب و نیازک از این قبیل است، این شهابسنگها از این قبیل است و مانند آن. در سوره ی «سبأ» که فرمود: «أَوْ نُسْقِطْ عَلَیْهِمْ کِسَفاً مِنَ السَّماءِ»(2)این تهدیدی بود که اینها گویا سابقه داشتند. در آیه محلّ بحث به پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) عرض کردند که شما ما را تهدید کردید به اینکه گوشهای از آسمان بر سر ما ویران میشود یا آن کار را بکن «أَوْ تُسْقِطَ السَّماءَ کَمَا زَعَمْتَ عَلَیْنَا کِسَفاً» یا این کارها را نکردی ـ معاذ الله ـ خدا و فرشتهها را رودرروی ما قرار بده که ما آنها را ببینیم قَبیل و مقابل مثل عَشیر و معاشر است مقابل یعنی آدم در قبله ی خود، در برابر خود، پیشروی خود ببیند قَبیل هم همینطور است یک وقت میگویند قبیله یعنی گروه، یک وقت میگویند قبیل یعنی آنچه که در مقابل آدم قرار گرفته فرشتهها را در مقابل ما حاضر بکن، الله را ـ معاذ الله ـ در قبال ما در مقابل ما حاضر بکن. این تفکّر تشبیهی و تجسیمی در حجاز بود در سوره ی مبارکه ی «فرقان» مشابه این مطلب آمده آیه 21 و 22 این است که «وَقَالَ الَّذِینَ لاَ یَرْجُونَ لِقَاءَنَا لَوْلاَ أُنزِلَ عَلَیْنَا الْمَلاَئِکَةُ» خب اگر ملائکه بر تو نازل بشود برای ما هم نازل بشود «أَوْ نَرَی رَبَّنَا» یا خدا را ببینیم همانطوری که بنیاسرائیل از وجود مبارک موسای کلیم(سلام الله علیه) تقاضای بیجا داشتند میگفتند «لَنْ نُؤْمِنَ لَکَ حَتَّی نَرَی اللّهَ جَهْرَةً»(3)یا میگفتند «أَرِنَا اللّهَ جَهْرَةً»(4)اینها هم میگفتند «أَوْ نَرَی رَبَّنَا» جوابی که ذات اقدس الهی در سوره ی «فرقان» آیه 21 و 22 به اینها داد این است «لَقَدِ اسْتَکْبَرُوا فِی أَنفُسِهِمْ وَعَتَوْ عُتُوّاً کَبِیراً» چه چیزهایی را میخواهند؟! مگر بشر عادی میتواند ملائکه را ببیند دوتا خواسته داشتید گفتید یا فرشتهها را ببینیم یا خدا را، فرشتهها با چشم مُلکی دیده نمیشود با چشم دنیایی دیده نمیشود وقتی وارد برزخ شدید در آن حال در حال احتضار، در حال مرگ، در حال انتقال به برزخ در آن حال میبینید اما خب آن حال به شما سخت میگذرد اما خدا که اصلاً دیدنی نیست نه در دنیا، نه در برزخ، نه در قیامت یک، نه در خواب، نه در بیداری دو، اصلاً او صورت ندارد «یَوْمَ یَرَوْنَ الْمَلاَئِکَةَ لاَ بُشْرَی یَوْمَئِذٍ لِلْمُجْرِمِینَ» آن روز دیگر برای شما روز خوشی نیست میبینید اما با سختی میبینید همانطوری که «یَضْرِبُونَ وُجُوهَهُمْ وَأَدْبَارَهُمْ»(5)اینها با فشار جان دادن از دنیا وارد برزخ میشوند «یَوْمَ یَرَوْنَ الْمَلاَئِکَةَ لاَ بُشْرَی یَوْمَئِذٍ لِلْمُجْرِمِینَ وَیَقُولُونَ حِجْراً مَحْجُوراً»(6)یعنی ممنوع، «مَنعاً ممنوعا» ما از شما ممنوع باشیم شما از ما ممنوع باشید رابطهای نداشته باشیم. درباره ی ذات اقدس الهی هم که سوره ی مبارکه ی «انعام» گذشت که «لَا تُدْرِکُهُ الْأَبْصَارُ وَهُوَ یُدْرِکُ الْأَبْصَارَ وَهُوَ اللَّطِیفُ الْخَبِیرُ»(7)این عام است و مطلق است چه در دنیا، چه در برزخ، چه در معاد، چه در خواب، چه در بیداری بنابراین ذات اقدس الهی به این خواستهشان در جای دیگر جواب قاطع مرحمت کرد «أَوْ تَأْتِیَ بِاللَّهِ وَالْمَلاَئِکَةِ قَبِیلاً» که مقابل هم باشید یکدیگر را ببینیم آنها را «أَوْ یَکُونَ لَکَ بَیْتٌ مِن زُخْرُفٍ» این را دوباره برگردند به همان نظام اشرافی و تکاثرگری که این باید سرمایهدار باشد تا بتواند پیامبر باشد خانهای از طلا داشته باشد یعنی خانهای که گنجخانه باشد یک، یا از طلا ساخته باشد دو، یا مزیّن و مذهَّب به ذَهَب باشد سه، به هر وسیله هست بیت از زخرف صادق است «أَوْ تَرْقَی فِی السَّماءِ» یا بروی در سماء نه «إلی السماء» در متن آسمانها سفر کنی، رُقی کنی اما اینچنین نیست که خودت بگویی من رفتم آنجا و ما باور کنیم باید بروی از آنجا کتابی برای ما بیاوری نه برای خودت باید بروی یک، کتاب بیاوری دو، آن هم برای ما سه، در آن کتاب نوشته باشد تو پیامبری چهار، که کتاب برای ما باشد. «أَوْ تَرْقَی فِی السَّماءِ وَلَن نُّؤْمِنَ لِرُقِیِّکَ» رِقا معمولاً استعمال نشده رُقی استعمال شده یعنی ترقّی در آسمان «لِرُقِیِّکَ حَتَّی تُنَزِّلَ عَلَیْنَا کِتَاباً نَّقْرَؤُهُ» نه اینکه برای تو کتابی نازل بشود تو تلاوت بکنی نه خیر برای ما نازل بکنی کتابی که ما آن را بخوانیم و در آن کتاب نوشته شده باشد که تو پیامبری مثلاً آنگاه ذات اقدس الهی در جواب فرمود به اینها بگو اولاً «قُلْ سُبْحَانَ رَبِّی هَلْ کُنتُ إِلَّا بَشَراً رَسُولاً» این چیزهایی که میخواهید مگر در اختیار من است اگر ذات اقدس الهی بخواهد همه ی اینها انجام میشود به استثنای آنهایی که محال است خب ملائکه را شما نمیتوانید ببینید خدا هم که اصلاً دیدنی نیست، خب.
جواب مبسوطش را ذات اقدس الهی بعداً ارائه میکند اما این سؤالهایی که شده. نیاز به روایت برای آن است که هم شرح آیات است، تفسیر آیات است، تحریر آیات است یک، هم شامل امور جزیی است و امور جزیی را عقل نه عقلِ تجربی میتواند درک کند نه عقل تجریدی اگر امور جزیی نظیر امور محسوسه باشد این را عقل تجربی در علوم طبیعی درک میکند اما اگر امور جزیی باشد مربوط به گذشته یا مربوط به آینده که غیب است درجات بهشت چنین است، درجات جهنّم چنان است، برزخ اینچنین است، صراط و میزان و تطایر کتب و انطاق جوارح چنین است اینها را امکانش را عقل میفهمد اما کیفیتش این امور جزیی نه عقل تجربی راه دارد که نظیر آزمایشگاهها حل کند نه عقل تجریدی برای اینکه جزیی است عقل تجریدی دسترسی ندارد چارهای جز روایات نیست این یک، روایات چه در مسائل تفسیری، چه در مسائل فقهی و اصولی حجّت است این دو، منتها درباره ی روایات فقهی این بزرگان ما واقعاً سعیشان مشکور باشد با نوشتن رجال و درایه بسیاری از مشکلات فقه حل شده است ما در بحثهای فقهی الحمدلله مشکلی به آن صورت نیست همه ی این ضوابط را این بزرگان چه در رجال، چه در درایه مشخص کردند اما آنجایی که کمتر کار شده مثل روایات مقتل، مثل روایات اخلاق، مثل روایات تاریخ، مثل روایات تفسیر اینها ببینید غالباً کم روی اینها کار شده اگر یک روایت مرسلی بود همانطوری که در فقه معتبر نیست در جای دیگر معتبر نیست نه اینکه روایت در تفسیر معتبر نباشد روایت چه در تفسیر باشد، چه در فقه باشد، چه در اصول باشد هر جا اگر معتبر بود واجد شرایط بود حجّت است اگر نبود حجّت نیست منتها در فقه و اصول خیلی کار شده در اینجاها کمتر کار شده این هم یک مطلب.
درباره ی قرب فرایض آنچه که در کتاب شریف بحارالأنوار و امثال بحارالأنوار هست این است که انسان با انجام فرایض به خدا نزدیک میشود این قرب فرایضِ مصطلح اهل معرفت نیست آن قرب فرایضی که آنها میگویند این است که انسان به ذات اقدس الهی در سایه ی اعمال واجب به قدری نزدیک میشود که میشود لسان الله، عین الله، ید الله و مانند آن به صورت اصل کلی آنکه در کتابهای اهل معرفت است این است. به صورت شخصی درباره ی حضرت امیر یا ائمه دیگر(علیهم الصلاة و علیهم السلام) وارد شده اما به صورت اصل کلی همانطوری که شیعهها و سنّیها در قرب نوافل با روایات صحیح و معتبر از معصومین(علیهم السلام) نقل کردند که انسان در سایه ی نوافل به قربی میرسد که ذات اقدس الهی مجاری ادراکی و تحریکی او میشود چنین معنایی مقابل قرب نوافل در قرب فرایض کتابهای اهل معرفت دارد اما سند روایی ما نداریم عقل هم هیچ راهی ندارد برای درک کردن این مطلب عقل میگوید کسی که فرایضش را انجام داد متقرّب الی الله میشود و ذات اقدس الهی هم به او پاداش میدهد اگر جزء مقرّبین شد کتاب ابرار را مشاهده میکند، روح و ریحان میشود این چیزهایی که ذات اقدس الهی در قرآن کریم فرمود از چشمه ی اختصاصی میخورد که آن چشمه خالصش برای مقرّبین است ولی ابرار اگر بخواهند از آن چشمه بخورند اینچنین نیست که خالص آن چشمه را قدح قدح به اینها بدهند مقداری از چشمه ی مقرّبین میگیرند در چشمه ی ابرار ممزوج میکنند یک قدح به اینها میدهند اینکه دارند «مِزَاجُهُ مِن تَسْنِیمٍ»(1)یعنی خود تسنیم را به ابرار نمیدهند خالص تسنیم برای مقرّبین است یا «مزاجه مِن کافور» یعنی خود چشمه ی کافور را به ابرار نمیدهند این چشمه ی کافور برای مقرّبین است مقداری از آن را ممزوج میکنند در آبِ چشمههای دیگر که ممزوج شدهاش را به ابرار میدهند اینها را قرآن کریم بیان فرمود اما حالا انسان در سایه ی قرب فرایض میشود لسان الله، عین الله این را نه عقل میتواند ثابت کند نه نقل معتبر داشتیم اگر البته هنوز باید فحص ادامه پیدا کند اگر آن فحص بشود انشاءالله شاید نقل معتبر پیدا بشود، خب. پس عمده قرب فرایض به اصطلاح اهل عرفان است نه قرب فرایض به معنای تقرّب الی الله، خب بله آن معلوم هست.
1) (16) . سوره ی مطففین، آیه ی 27.
مطلب دیگر اینکه خدای سبحان خلیفه ی انسان هست چه اینکه وکیل انسان هم هست و اما این قرب فرایض را ثابت نمیکند این دعای نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) در نهجالبلاغه هست که انسان وقتی مسافرت میکند آن دعا را بخواند «اللَّهُمَّ أَنْتَ الصَّاحِبُ فِی السَّفَرِ وَ أَنْتَ الْخَلِیفَةُ فِی الْأَهْلِ وَ لاَ یَجْمَعُهُما غَیْرُکَ لِأَنَّ الْمُسْتَخْلَفَ لا یَکُونُ مُسْتَصْحَباً وَ الْمُسْتَصْحَبَ لاَ یَکُونُ مُسْتَخْلَفاً»(1)این را مستحب است انسان در موقع سفر بخواند بگوید خدایا من زن و بچهام را به تو سپردم تو هم همراه منی در سفر، هم جانشین منی نزد زن و بچههایم و این کار فقط از تو ساخته است برای اینکه کسی که با ماست نزد زن و بچههای ما نیست، کسی که نزد زن و بچه ی ماست با ما نیست «وَ لاَ یَجْمَعُهُما غَیْرُکَ» برای اینکه «لِأَنَّ الْمُسْتَخْلَفَ» که «لا یَکُونُ مُسْتَصْحَباً وَ الْمُسْتَصْحَبَ» که «لاَ یَکُونُ مُسْتَخْلَفاً»(2)ما تو را خلیفه ی خود قرار دادیم به تو توکل کردیم این جزء سنن سفر هست در نهجالبلاغه هم هست و اینها خب یعنی ما به تو توکل کردیم نه اینکه حالا ما زبان توییم، ما ید توییم توکّل بر خدا، خدا را خلیفه قرار دادن چه اینکه خود انسان هم خلیفةالله هست اینها معیارهای خاصّی دارد آن امور جزیی که در قرب فرایض است با این عناوین هیچ کدام حل نمیشود حالا اگر انشاءالله روایت معتبری پیدا کردیم که قرب فرایض را ثابت بکند «نأخذ به».
«و الحمد لله ربّ العالمین»
ا«وَلَقَدْ صَرَّفْنَا لِلنَّاسِ فِی هَذَا الْقُرْآنِ مِنْ کُلِّ مَثَلٍ فَأَبَی أَکْثَرُ النَّاسِ إِلَّا کُفُوراً (89) وَقَالُوا لَن نُؤْمِنَ لَکَ حَتَّی تَفْجُرَ لَنَا مِنَ الْأَرْضِ یَنْبُوعاً (90) أَوْ تَکُونَ لَکَ جَنَّةٌ مِن نَّخِیلٍ وَعِنَبٍ فَتُفَجِّرَ الْأَنْهَارَ خِلاَلَهَا تَفْجِیراً (91) أَوْ تُسْقِطَ السَّماءَ کَمَا زَعَمْتَ عَلَیْنَا کِسَفاً أَوْ تَأْتِیَ بِاللَّهِ وَالْمَلاَئِکَةِ قَبِیلاً (92) أَوْ یَکُونَ لَکَ بَیْتٌ مِن زُخْرُفٍ أَوْ تَرْقَی فِی السَّماءِ وَلَن نُّؤْمِنَ لِرُقِیِّکَ حَتَّی تُنَزِّلَ عَلَیْنَا کِتَاباً نَّقْرَؤُهُ قُلْ سُبْحَانَ رَبِّی هَلْ کُنتُ إِلَّا بَشَراً رَسُولاً (93)»
بعد از اینکه ذات اقدس الهی تحدّی حکیمانه کردند فرمودند این کتابِ الهی است و اگر تردید دارید مثل این بیاورید این یک تحدّی و مبارزطلبی حکیمانه و عاقلانه است آنها از این کار عاجز ماندند بعد از اینکه از تحدّی عاقلانه عاجز ماندند به بهانه دست زدند همه ی آنچه را که در این چند جمله آمده بهانه است زیرا مبارزه ی علمی احتیاجی به این ندارد که برابر با هوس آن پیامبر در نظام کیهانی اثر بگذارد یک روز اینها میخواهند کشاورزی کنند به پیامبر پیشنهاد بدهند که کوههای اطراف کعبه فاصله ی زیاد بگیرند اینجا یک دشت همواری بشود چشمهای داشته باشد برای کشاورزی، یک روز میخواهند ساختمان درست کنند احتیاج به مصالح ساختمانی دارند به حضرت پیشنهاد میدهند که دستور بده این کوهها بیایند قدری جلو که ما از سنگ و خاکش استفاده کنیم وقتی ساختن این مصالح ساختمانی به کارگیریاش تمام شد دوباره این کوهها برگردد جای کشاورزی بشود تابستان و زمستان بشود کارشان این، این ملعبه است فرمود اگر واقعاً برهانی میخواهید همین است دیگر شما یک سوره مثل این بیاورید این یک کارِ عمیقِ علمی است و شما هم که در فصاحت و بلاغت آشنایید معجزه ی هر پیامبری هم مناسب با پیشرفتهترین رشتههای علمی و فنّی مردم همان عصر است از وجود مبارک امام رضا(علیه السلام) رسیده است، از ائمه دیگر(علیهم السلام) رسیده است که چرا معجزهها مختلفاند فرمود یکی از اسرارش همین است که پیشرفتهترین رشته ی علمی و فنّی هر عصری مورد تحدّی قرار میگیرد در عصر وجود مبارک موسای کلیم سِحر و امثال سِحر به کمال رسید وجود مبارک موسای کلیم عصایی را آورد که به صورت اژدهای دَمان در میآمد و همه ی ساحرهها ماندند و کارشناسترین ساحر اعتراف کرد که این از سنخ سِحر نیست همان علمای فنّ سِحر پیش از دیگران و بیش از دیگران اعتراف کردند و ایمان آوردند. در جریان وجود مبارک عیسای مسیح اینطور بود که فنّ پزشکی جزء پیشرفتهترین فنون عصر بود وجود مبارک عیسای مسیح درمان بیماران غیر قابل علاج را به عنوان معجزه آورد و پیشرفتهترین فن هم همان بود و عالِمترین آنها هم اعتراف کردند که این از سنخ فنّ علمی نیست.
فرمود این کارِ علمی است این کارِ علمی را انجام بدهید از اینکه گذشتید شما هر روز پیشنهاد بدهید یا خانه ی طلایی داشته باشید یا کوهها را جابهجا کنید یا باغ خرما و انگور داشته باشید یا چشمه ایجاد بشود اینها یعنی چه؟ در قرآن کریم از اینگونه معجزات ذات اقدس الهی هم گزارش داد و هم راهحل نشان داد سه مطلب را یا بیش از سه مطلب را در موارد مختلف فرمود. مطلب اول اینکه شما بین نبوّت و ربوبیّت دارید اشتباه میکنید به من میگویید اگر پیامبری کارِ خدا را انجام بده خب اینها کار خداست من باید مأمور باشم از طرف حق دستوری که خدا میدهد من انجام میدهم. امر اول این است که شما بین نبوّت و ربوبیّت اشتباه کردید، خَلط کردید خیال کردید پیامبر کسی است که به اذن خودش فعّال ما یشاء در نظام هستی است «سُبْحَانَ رَبِّی هَلْ کُنتُ إِلَّا بَشَراً رَسُولاً» جواب همه ی این پیشنهادهای هوسمدار آنها اول با تسبیح شروع کرد فرمود این جای تعجّب است ما که ادّعای ربوبیّت نکردیم ما ادّعای نبوّت کردیم نبیّ هم آن است که بدون اذن خدا کار نمیکند شما از من میخواهید این کار را انجام بدهم یعنی چه؟ «سُبْحَانَ رَبِّی هَلْ کُنتُ إِلَّا بَشَراً رَسُولاً».
مطلب دیگر اینکه گاهی برخی از این معجزات اقتراحی در قرآن عمل شده فرمود آنها پیشنهاد دادند ما مشابه این را آوردیم حالا یا اقتراح بود یا مسبوق به سؤال نبود. مطلب سوم آن است که اینها که درصدد بهانه هستند هر معجزهای که ما بیاوریم بر انکارِ اینها افزوده میشود فایدهای ندارد ما اگر بدانیم که این معجزه اثر میکند که میآوریم. بخشی از این بیانات را در سوره ی مبارکه ی «یونس» بیان فرمود آیه ی 96 و 97 سوره ی مبارکه ی «یونس» این است که «إِنَّ الَّذِینَ حَقَّتْ عَلَیْهِمْ کَلِمَتُ رَبِّکَ لاَ یُؤْمِنُونَ * وَلَوْ جَاءَتْهُم کُلُّ آیَةٍ» هر معجزهای و آیتی که بخواهند بیاید اینها ایمان نمیآورند برای اینکه قلبشان سیاه شد کفر در درون جانشان ریشه گرفته در بخشهایی از قرآن فرمود: «وَنُقَلِّبُ أَفْئِدَتَهُمْ وَأَبْصَارَهُمْ کَمَا لَمْ یُؤْمِنُوا بِهِ أَوَّلَ مَرَّةٍ»(1)ما از درون به عنوان فطرت اینها را هدایت کردیم قبول نکردند، از بیرون به عنوان وحی و رسالت دعوت کردیم قبول نکردند آن قدر اصرار کردند که تا صحنه ی قلب اینها که یک ظرف وسیعی است که دهنه ی این ظرف باز است و به طرف بالاست با سوء اختیار اینها طوری شد که این قلبشان مَنکوث شد، دهنه ی این قلب به طرف آب و خاک و گِل و زمین و خانه و مسکن و زن و فرزند است همین، پشت این کاسه ی دل به طرف بالاست خب هر چه فیض رحمت و باران ببارد خب یک قطره در درون این کاسه نمیرود دیگر از پشتش رد میشود فرمود: «نُقَلِّبُ أَفْئِدَتَهُمْ وَأَبْصَارَهُمْ کَمَا لَمْ یُؤْمِنُوا بِهِ أَوَّلَ مَرَّةٍ» این مقلّبالقلوب است دیگر این قلب که ظرف الهی است «إِنَّ هذِهِ الْقُلُوبَ أَوْعِیَةٌ فَخَیْرُهَا أَوْعَاهَا»(2)این بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) است فرمود این دلها ظروف الهی است این ظرفها را خدا به شما داد بهترین دل آن است که ظرفیّتش برای علوم و معارف الهی و اهل بیت بیشتر باشد «إِنَّ هذِهِ الْقُلُوبَ أَوْعِیَةٌ فَخَیْرُهَا أَوْعَاهَا» حالا اگر کسی تمام این ظرف را با لجنِ دنیا پُر کرده در حقیقت این کاسه ی دل را زیر و رو کرده یعنی دهنه ی این کاسه را به طرف گِل برده پشت کاسه را به طرف الله آن وقت شب قدر میشود امثال شب قدر میشود فیوضات فراوان در شبهای جمعه و غیر جمعه نازل میشود یک قطره به این نمیرسد برای اینکه این کاسه به طرف زمین متوجه شده فرمود: «وَنُقَلِّبُ أَفْئِدَتَهُمْ وَأَبْصَارَهُمْ کَمَا لَمْ یُؤْمِنُوا بِهِ أَوَّلَ مَرَّةٍ»(3)اینها ایمان نیاوردند ما هم کم کم این نعمتهایمان را از اینها گرفتیم طوری که دیگر چیزی نصیب اینها نمیشود ولو اینکه خودشان هم میگویند «سَوَاءٌ عَلَیْنَا أَوَعَظْتَ أَمْ لَمْ تَکُن مِّنَ الْوَاعِظِینَ»(4)در سوره ی مبارکه ی «انعام» آیه ی 110 این است «وَنُقَلِّبُ أَفْئِدَتَهُمْ وَأَبْصَارَهُمْ کَمَا» یعنی «لما» «کَمَا لَمْ یُؤْمِنُوا بِهِ» این «کاف»، «کاف» تعلیل است چون آن همه معارف را ما به اینها عرضه کردیم معجزات دادیم، بیّنات دادیم، آیات درونی و بیرونی دادیم اینها عمداً «نبذو کتاب الله وراء ظهورهم» ما هم دیگر هیچ راهی نماند این ظرف را پشترو کردیم اینها اصلاً غیر از دنیا چیز دیگر نمیفهمند «وَنُقَلِّبُ أَفْئِدَتَهُمْ وَأَبْصَارَهُمْ کَمَا لَمْ یُؤْمِنُوا بِهِ» یعنی «لما لم یؤمنوا به» «أَوَّلَ مَرَّةٍ» آن وقت «وَنَذَرُهُمْ فِی طُغْیَانِهِمْ یَعْمَهُونَ» این گروه کسانیاند که «وَلَوْ أَنَّنَا نَزَّلْنَا إِلَیْهِمُ الْمَلاَئِکَةَ» حالا فرشتهها بیایند فرشته که برای اینها نمیآید اینها دیدنی نیستند با چشم ملکوت باید فرشته را دید. بر فرض ما فرشته را نازل بکنیم اینها ببینند مُردهها را هم زنده بکنیم از قبر در بیایند و با اینها حرف بزنند «وَکَلَّمَهُمُ الْمَوْتَی وَحَشَرْنَا عَلَیْهِمْ کُلَّ شَیْءٍ قُبُلاً» ملائکه را قَبیل و روبهروی اینها قرار بدهیم مقابل اینها، مُردهها را قَبیل و مقابل اینها قرار بدهیم «مَا کَانُوا لِیُؤْمِنُوا»(5)برای اینکه اینها تمام عمرشان را در طبیعت صرف کردند دیگر «إِلَّا أَن یَشَاءَ اللّهُ» البته این محال نیست «وَلکِنَّ أَکْثَرَهُمْ یَجْهَلُونَ»(6). بنابراین اگر کسی ـ معاذ الله ـ این دل را به سَمت گِل متوجّه کند بالأخره عنایت الهی هم حدّی دارد خود خدا نامحدود است بخواهد فیضش نامتناهی است ولی عملش نسبت به افراد متناهی است دیگر عفو محدود دارد، رحمت محدود دارد اینچنین نیست که برای همیشه عفو بکند که فرمود: «نُقَلِّبُ أَفْئِدَتَهُمْ»(7)این میشود مقلّبالقلوب خب حالا اگر دل برگشت صریحاً به پیامبرانشان میگویند خودت را خسته نکن «سَوَاءٌ عَلَیْنَا أَوَعَظْتَ أَمْ لَمْ تَکُن مِّنَ الْوَاعِظِینَ»(8)ذات اقدس الهی هم همین را امضا کرده فرمود: «سَوَاءٌ عَلَیْنَا أَوَعَظْتَ أَمْ لَمْ تَکُن مِّنَ الْوَاعِظِینَ»، بنابراین این گروه روزانه میآمدند کنار کعبه مینشستند این دشت را نگاه میکردند کوهها را نگاه میکردند میدیدند که احتیاج به کشاورزی دارند چشمه میخواهند آب میخواهند هر روز پیشنهادی میدادند یا هر کسی یک پیشنهاد میداد اینکه چندین پیشنهاد در سوره ی مبارکه ی «اسراء» ذکر شده است اینها برای یک نفر نیست یا برای چند نفر است یا برای چند روز است و مانند آن فرمود چرا دنبال بهانه میگردی شما آن اصل را انجام بدهید ذات اقدس الهی از هر راهی شما را روزیتان را تأمین میکند دیگر بعد هم درباره ی مکه فرمود چرا دنبال بهانه میگردید هر روز از ما میخواهید یا کوه را جلوتر بیاورید که شما مصالح ساختمانی تهیه کنید یا کنارتر ببریم که اینجا را کشاورزی کنید خب اینجا یک سنگلاخ بیشتر نیست دایر که نیست، بایر هم که نیست، لم یُزرَع هم نیست زمین بالأخره یا دایر است مثل دشتی که آب دارد یا بایر است که در کنارش آب است میشود او را دایر کرد یا دایر نیست بایر نیست ولی لم یُزرع است موات است یعنی میشود بالأخره با تلاش و کوشش آب آورد قِسم چهارم یعنی قسم چهارم غیر ذی زرع است، غیر ذی زرع غیر از لم یُزرع است لم یُزرع عدم ملکه است یعنی میشود کِشت کرد ولی فعلاً کسی نیست اما سنگلاخ را چطوری شما مزرعه قرار میدهید آنجا یک مُشت سنگلاخ است دیگر وجود مبارک خلیل عرض کرد «رَبَّنَا إِنِّی أَسْکَنتُ مِن ذُرِّیَّتی بِوَادٍ غَیْرِ ذِی زَرْعٍ»(9)یعنی این سرزمین دایر نیست اولاً، بایر نیست ثانیاً، لم یزرع نیست ثالثا، غیر ذی زرع است اصلاً قابل نیست بالأخره الآن این زمینهای موات بین تهران و قم را بالأخره میشود از راه یا لولهکِشی یا چاه با وسایل دیگر ولو با آب دستی، ولو با تانکر آنجا را باغ درست کرد اما سنگلاخ را آدم چه کار بکند عرض کرد خدایا اینجا غیر ذی زرع است ولی از تو هر چه بخواهی برمیآید خدا هم فرمود بله، من اینجا را منشأ نعمت قرار دادم «أَوَلَمْ یَرَوْا» که این حرمِ غیر ذی زرع را «یُجْبَی إِلَیْهِ ثَمَرَاتُ کُلِّ شَیْءٍ»(10)همه ی نِعم در همه ی فصول فراوان است این جریان حج عمره که بر اساس ماه شمسی نیست که هر سال در یک فصل معیّنی باشد در جریان ماه قمری است که میگردد گاهی ایّام حج و اشهر حج در زمستان است گاهی در تابستان است گاهی در بهار است گاهی زمستان است در تمام فصول چهارگانه «یُجْبَی إِلَیْهِ ثَمَرَاتُ کُلِّ شَیْءٍ» این میشود معجزه فرمود شما آن راه اصلی را طی کنید چه کار دارید اینجا سنگلاخ است من از جای دیگر میآورم همهجا ناامن است من اینجا را امن کردم آنها که وضع مالیشان از نظر کشاورزی و اقتصاد خوب است در زحمتاند اما اینجا «أَطْعَمَهُم مِن جُوعٍ وَآمَنَهُم مِنْ خَوْفٍ»(11)ما این سنگلاخ را منشأ برکت قرار دادیم خب شما مشکل اقتصادی ندارید که نانتان تأمین است نان یعنی اقتصاد فرمود ما این دوتا کار را کردیم همه جا ناامن بود ما اینجا را امن کردیم، همه مشکل مالی دارند ما اینجا را مَهد رزق قرار دادیم «أَطْعَمَهُم مِن جُوعٍ» یعنی اقتصادتان را تأمین کردیم «وَآمَنَهُم مِنْ خَوْفٍ» حالا شما به دنبال این هستید که بعضی از فصلها کوهها بیایند جلو یا بروند دنبال یا زمین یک چشمه پیدا بشود دنبال چه بهانه میگردید اصل آن راه علمی را که ما نشانتان دادیم آن را طی کنید این «فَأَبَی أَکْثَرُ النَّاسِ إِلَّا کُفُوراً» در بین این اکثری کسانی هم بودند که در مکه کنار هم جمع میشدند «وَقَالُوا» این «قَالُوا» ضمیرش به همان اکثری برمیگردد نه همه ی اکثری برخیها در غیر مکه بودند در همین اکثری که جز کفران چیز دیگری را نمیپذیرند اینها گفتند «لَن نُؤْمِنَ لَکَ حَتَّی تَفْجُرَ لَنَا مِنَ الْأَرْضِ» این ارض «الف» و «لام»ش، «الف» و «لام» عهد است یعنی یعنی زمین مکه چشمهای بیاوری که مشکلات کشاورزیمان با این تأمین بشود، خب.
1) (1) . سوره ی انعام، آیه ی 110.
2) (2) . نهجالبلاغه، حکمت 147.
3) (3) . سوره ی انعام، آیه ی 110.
4) (4) . سوره ی شعراء، آیه ی 136.
5) (5) . سوره ی انعام، آیه ی 111.
6) (6) . سوره ی انعام، آیه ی 111.
7) (7) . سوره ی انعام، آیه ی 110.
8) (8) . سوره ی شعراء، آیه ی 136.
9) (9) . سوره ی ابراهیم، آیه ی 37.
10) (10) . سوره ی قصص، آیه ی 57.
11) (11) . سوره ی قریش، آیه ی 4.
«حَتَّی تَفْجُرَ لَنَا مِنَ الْأَرْضِ یَنْبُوعاً * أَوْ تَکُونَ لَکَ جَنَّةٌ مِن نَّخِیلٍ» گاهی گفته میشود که این کلمات ـ معاذ الله ـ کلمات پیامبر است برای اینکه میوههایی که در عربستان نبود در قرآن نیست، میوههایی که در عربستان بود در قرآن است خب خدای سبحان فرمود ما برای هدایت هر کسی پیامبری به زبان آنها میفرستیم خود ما هم به زبان عربی مبین قرآن را ایجاد کردیم برای اینکه با این مردم میخواهیم حرف بزنیم بعد هم میگوییم «خطابا للناس» اینها به عنوان تمثیل است نه به عنوان تعیین نه این کلمات ـ معاذ الله ـ کلمات پیامبر است نه لایههای بالای پیامبر به لایههایی پایین پیامبر منتقل میکند آن مطالب خودساخته را خود انسان در درون خود این قوا را تنظیم میکند بعضی که به تعبیر قرآن کریم مُختالاند مُختال همان باب «افتعال» «خَیَل» است اختال یختالُ میشود مُختال اما آنچه که در زبانهای عادی رایج است تخیّل است متخیّل تخیّل در قرآن کریم به کار نرفته هر چه مُختال است مختال یعنی انسان متخیّل یعنی خیالباف، خیالزده کسی که در محدوده ی خیال کار میکند عقلش تعطیل است طبق بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) که در دعاهایش عرض کرد خدایا «نَعُوذُ بِاللَّهِ مِنْ سُبَاتِ الْعَقْلِ»(1)«سُبات» با «سین» از همین یوم السَبت یعنی تعطیل خدایا ما به تو پناه میبریم از اینکه عقل خودمان یا عقل جامعه تعطیل بشود اینها که مختالاند عقلشان تعطیل است فرماندهی از خیال شروع میشود وقتی فرماندهی از خیال شروع شد از شهوت و غضب مدد میگیرند و به حس و دست و پا دستور میدهند و انجام میشود اینها میشوند آدمهای مختال که اینها مختال بالفعلاند، عاقل بالقوّه اما افراد دیگر که عاقلاند اینها کسانیاند که با تلاش و کوشششان مطلبی را به عنایت الهی میفهمند گاهی با خطا و خطیئه همراه است گاهی خطا و خطیئه نیست وقتی اینها فهمیدند این مطلب را میدهند به قوّه ی واهمه این مطلب کلّی را جزیی میکنند بعد به یک هنرمند درونی میسپارند به عنوان قوّه ی متخیّله، قوّه ی متخیّله هم چند سال قبل بحث شد که غیر از قوّه ی خیال است قوّه ی خیال برای ضبط صُوَر است متخیّله بین قوّه خیال و قوّه واهمه است این متخیّله کارش این است که صورتها را دوخت دو دوز میکند، معانی را دوخت دو دوز میکند، صُوَر را با معانی میدوزد، معانی را با صوَر میدوزد آن کسی که قوّه متخیّله ی او قوی است او یک نقّاش خوبی میشود، هنرمند خوبی میشود، مدّاح خوبی میشود، هجّای خوبی میشود اگر بخواهد هَجو کند هنرمندانه میکند، بخواهد مدح کند هنرمندانه میکند برای اینکه این وسط قرار داد صوَر را از خیال میگیرد، معانی را از واهمه میگیرد در دوخت و دوز ماهر است آنها که این قوّه ی متخیّلهشان ضعیف است در کار هنر و نقاشی و مدح و هجو و اینها خیلی قوی نیستند ضعیفاند ولی به هر تقدیر افراد عادی آنچه را که قوّه ی عاقلهشان درک کرده است در خواب یا در بیداری به واهمه و خیال و متخیّله میسپارند بعد تنزّل میدهند به صورت یک کتاب در میآورند یا مَقال میشود یا مقالت ولی کسی که معصوم شده است صدر و ساقه ی این جریان را خدا به عهده میگیرد همانطوری که در مجاری تحریکی میفرماید: «مَا رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَلکِنَّ اللّهَ رَمَی»(2)این شخص طوری است که تحت ولایت الله است وقتی «اللّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُوا»(3)شد ولیّ کار مولّی?علیه را به عهده میگیرد آن معارف را بخواهد تنزّل بدهد خودش انجام میدهد در ظرف قلب رسول اکرم با دستِ دیگر میگیرد از مرحله ی قلب پیغمبر به واهمه ی پیغمبر با دستان بیدستیِ خدا جابهجا میشود از مرحله ی واهمه به خیال و متخیّله ی پیغمبر با دستهای بیدستی خدا تنظیم میشود از مرحله ی خیال و متخیّله به لبان مطهّر حضرت با دستان بیدست خدایِ بیدست جابهجا میشود چه در مجاری گوش، چه در مجاری دهن هم میتوان گفت «ما سمعت إذ سمعت و لکن الله سمعَ» هم میتوان گفت «و ما نطقتَ إذ نَطقت ولکن الله نَطق» چه اینکه گفته شد «مَا رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَلکِنَّ اللّهَ رَمَی»(4)این کلاً میشود حجّةالله، میشود خلیفةالله، میشود ولیّالله اگر ولیّالله هست کار مولّی?علیه را باید ولیّ انجام بدهد دیگر نمیشود گفت ـ معاذ الله ـ خود پیغمبر از جایی گرفته به جای دیگر داده با اینکه صریحاً خدا فرمود: «عَلَّمَکَ مَا لَمْ تَکُن تَعْلَمُ»(5)تو چه میدانی این حرفها چیست قدم به قدم هم آدرس میدهد آدرس زمانی و زمینی میدهد در آن عصر نبودی ولی قصّه این است، در آن سرزمین نبودی ولی قصّه این است خب اگر لایه ی بالا به لایه ی پایین بدهد لایه ی بالا که خودش فاقد است چطور به لایه ی پایین بدهد هر چه هم ترقّی بکند به مقام فنا برسد آن روز به عرضتان رسید که در مقام فنا انسان مستمعِ محض است حرف را آن باقی میزند نه آن فانی، بنابراین ذات اقدس الهی به وجود مبارک پیامبر همه ی این مطالب را قدم به قدم تعلیم کرد، ارائه داد نه تعلیمِ مفهومی بلکه ارائه کرد همان کاری که نسبت به وجود مبارک ابراهیم خلیل کرد که «وَکَذلِکَ نُرِی إِبْرَاهِیمَ مَلَکُوتَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ» ارائه کرد، اشهاد کرد، نشان داد، او دید بعد همانها را به صورت مفهوم در آورد و آن مفاهیم را به وجود مبارک پیامبر القا کرد و حضرت هم معنا را شنید، هم مصداق را مشاهده کرد، هم الفاظ را دید، هم آورنده ی لفظ را به نام فرشته دید و هم الفاظ را شنید و ذات اقدس الهی همه ی اینها را ایجاد کرده در حرمِ امن این نبوّت و رسالت آن حضرت اما درباره ی اختلاف قرائت اگر سند این روایت درست نباشد که خب نمیشود این را به حساب شریعت آورد که فلان چیز هم قرائتش جایز است اما اگر سند معتبر باشد معنایش این است که اهل بیت(علیهم السلام) به نورانیّت پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) از وحی الهی باخبر شدند خدای سبحان فرمود این کلمه را من اینطور نازل کردم هم اینطور میتوانید بخوانید هم آنطور میتوانید بخوانید این دیگر نه تحریف است نه از خود پیامبر برای اینکه احکام الهی را بالأخره خدا تنظیم میکند دیگر حالا اینکه نماز صبح باید دو رکعت باشد و جَهر باشد این را که ـ معاذ الله ـ پیامبر از خودش نگفته که اینها اگر قرآن نبود یا حدیث قُدسی است حدیث قدسی نبود همین روایاتی است که به وسیله ی وحی الهی ذات اقدس الهی به اینها القا میکند اینها از راه وحی الهی احکام را میفهمند و به ما منتقل میکنند.
فرمود به اینها بگو «سُبْحَانَ رَبِّی» این چه پیشنهادی است که میدهید من این کارها را برای شما انجام بدهم باغ خرما داشته باشم یا باغ انگور داشته باشم یا آنچه را که شما پیشنهاد دادید خانه ی طلایی داشته باشم یا گنجخانهای داشته باشم یا خانه ی مزیّن به ذَهَب داشته باشم به احد انحای تفصیل یا اینکه پینشهاد بدهید من عذابی را بر شما نازل بکنم این یعنی چه؟ «أَوْ تَأْتِیَ بِاللَّهِ وَالْمَلاَئِکَةِ قَبِیلاً» آنکه محال است یا «فَأَسْقِطْ عَلَیْنَا کِسَفاً مِنَ السَّماءِ» این کِسَف جمع کِسوه است مثل قِطَع جمع قطعه این هم سابقه ی در ادیان گذشته دارد هم در خود اسلام در سوره ی مبارکه ی «سبأ» سابقه دارد در سوره ی مبارکه ی «شعراء» آیه ی 187 و 188 این است آنها به وجود مبارک شعیب گفتند به پیامبرشان گفتند که «فَأَسْقِطْ عَلَیْنَا کِسَفاً مِنَ السَّماءِ» یک تکه از آسمان بیاید به حیات همه ما خاتمه بدهد این همین شهابسنگها و مانند آن است که برای اعصار گذشته است در سوره ی مبارکه ی «سبأ» که در بحث دیروز اشاره شد آیه نُه سوره ی «سبأ» این است که «إِن نَّشَأْ نَخْسِفْ بِهِمُ الْأَرْضَ» که جریان قارون است «أَوْ نُسْقِطْ عَلَیْهِمْ کِسَفاً مِنَ السَّماءِ» که سنگباران بشود به حیات همه ی شما خاتمه داده بشود.
اما درباره ی این سؤال که ما چگونه این آیه «کُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ»(1)را با «أَیْنََما تَکُونُوا یُدْرِککُّمُ الْمَوْتُ وَلَوْ کُنتُمْ فِی بُرُوجٍ مُشَیَّدَةٍ»(2)جمع بکنیم برای اینکه این «یُدْرِککُّمُ الْمَوْتُ» ظاهرش این است که مرگ شما را میگیرد و ادراک میکند. مستحضرید که مرگ در فرهنگ قرآن یک امر وجودی است و جزء مخلوقات خداست که «خَلَقَ الْمَوْتَ وَالْحَیَاةَ»(3)این یک، مرگ یک دالان انتقالی است امر عدمی نیست دالان انتقالی است پُلی است به تعبیر سیّدالشهداء(سلام الله علیه) که «ما الموت الاّ قنطرة»(4)پلی است که انسان از این پل میگذرد وارد نشئه ی دیگر میشود این دو، چون امر وجودی است برخورد دارد، ادراک دارد، هم «یُدْرِککُّمُ الْمَوْتُ» آمده، هم «إِنَّ الْمَوْتَ الَّذِی تَفِرُّونَ مِنْهُ فَإِنَّهُ مُلاَقِیکُمْ»(5)آمده چون امر وجودی است امر وجودی بالأخره برخورد میکند. اما افرادی که با این مرگ برخورد میکنند دو قِسماند وقتی از ائمه(علیهم السلام) سؤال کردند چرا ما از مرگ هراسناکیم؟ حضرت فرمود شما این طرفِ مرگ را آباد کردید آن طرف مرگ را ویران کردید خب هر کسی میترسد از آبادی به ویرانی برود دیگر شما میخواهید به «حُفرة من حُفَر النیران» بروید آنجا را ویران کردید نساختید که خب البته میترسید این مرگ برای یک عده رُعبآور است اما کسی که آنجا را آباد کرده است هر لحظه به انتظار این دالان انتقالی است این مرگ چون پُل هست دالان انتقالی است انسان این تحوّل را پشتسر میگذارد و طی میکند آن راهی، راه را طی میکند آن سالک، این مسلَک را میپیماید و پشتسر میگذارد نه اینکه راه، راهی را از بین ببرد این یک قنطره است، این یک پُل است، این یک دالان انتقالی است که ما این دالان انتقالی را طی میکنیم و میرویم و قرآن کریم انسان را خلیفةالله قرار داده هم دنیا را آباد کند فرمود: «هُوَ أَنشَأَکُم مِنَ الْأَرْضِ وَاسْتَعْمَرَکُمْ فِیَها»(6)خدا استعمار کرده این «الف» و «سین» برای تحقیق است یعنی یقیناً از شما خواسته زمین را آباد کنید. در جریان آبادی مسجد «إِنَّمَا یَعْمُرُ مَسَاجِدَ اللّهِ مَنْ آمَنَ بِاللّهِ»(7)اما آن قید در جریان «إنما یعمر الأرض» این نیست زمین را بالأخره انسان باید آباد بکند فرمود: «وَاسْتَعْمَرَکُمْ فِیَها» این کلمه ی استعمار از مقدّسترین واژههای قرآنی است که در دست این بیگانهها افتاده و جزء پلیدترین کلمات در آمده استعمار قرآنی کما تقدّم معنایش این است که ذات اقدس الهی همه ی موجودات زمانی و زمینی را آفرید یک، انسان را به عنوان مهمان دعوت کرد دو، به او امکانات تسخیر داده سه، حقایق عالم را برای او مسخّر کرده چهار، فرمود من از تو میخواهم که تو این منطقه را آباد کنی آقای خود باشی همه ی نِعَم برای من، من مستعمِرم یعنی از تو طلب میکنم اِمارت ارض را که مستقل و آقای خود باشی این استعمار قرآنی است که بسیار مقدّس است اما الآن جزء پلیدترین واژهها شد برای اینکه بیگانه میگوید منابع این زمین برای شما، زمین برای شما، همه ی امکانات این برای شما، خود شما هم برای شما ولی برای من کار کنید استعمار فعلی این است یعنی شما در کشورتان همه ی منابع برای شماست نیروی شما هم برای شماست ولی برای من کار بکنید لذا پلیدترین کلمه این کلمه شد خدای سبحان همانطوری که از ما طلب کرده زمین را بسازیم از ما خواسته بهشت را بسازیم ما مهندسان بهشتیم، معماران بهشتیم، کارگزاران بهشتیم فقط به ما زمین داد غُرف مبنیه را ما میسازیم فرمود: «الجنّة قیعان»(8)شما این روایات معراج و غیر معراج را ملاحظه بفرمایید فرمود ما به کسی خانه نمیدهیم ما زمین میدهیم خودتان باید این غُرف مبنیه را بسازید آنجا که خانه برای کسی نمیسازند که این انسان جلال و شکوهی دارد که معمار بهشت است، مهندس بهشت است وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) در جریان معراج ملاحظه فرمودید وقتی حضرت دید که آن فرشته دارد آن دیوار را میسازد «لبنة من ذهب و لبنة من فِضّة»(9)گاهی میچیند گاهی دست برمیدارد حضرت فرمود فرشتهها که خسته نمیشوند این فرشته چرا گاهی این دیوار را میچیند، گاهی دیوار را ترک میکند نمیچیند آن کسی که مسئول گزارش بود عرض کرد یا رسول الله فرشتهها خسته نمیشوند ولی باید مصالح ساختمانی را مردم دنیا بدهند تا اینها بسازند برای آنها، فرمود مصالح ساختمانی چیست؟ عرض کرد اذکار الهی، عبادات الهی، «لا اله الاّ الله»، «سبحان الله»، «الحمد لله» اینها اذکار الهی است، اطاعات الهی است، فرایض الهی است، نوافل الهی است اینها مصالح است که فرشتهها میسازند فرشتهها کارگران ما هستند ما کارفرماییم این مقام انسانیّت است، خب اگر انسان معمار و مهندس و مالک غرف مبنیه است آنجا چیزی نساخت باید ویران بماند خب میترسد دیگر.
فتحصّل أنّ الموت أمرٌ وجودیٌّ اولاً برای اینکه فرمود: «خَلَقَ الْمَوْتَ وَالْحَیَاةَ»(1)امر وجودی ادراک دارد، ملاقات دارد، گریز از او دارد همه ی اینها دارد ثانیا، و امر وجودی یک گذرگاه و معبر و قنطره است برای کسی که بعد از آن پُل راه صحیحی را طی کرده بود این پُل و این مَعبر برای او شیرین و گواراست «ما الموت الاّ قنطرة»(2)برای کسی که آن طرف پل را ویران کرده است تمام تلاش و کوششاش این است که این طرف پل بماند بنابراین ما مرگ را میمیرانیم ما این تحوّل را و این راه را طی میکنیم.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
«وَقَالُوا لَن نُؤْمِنَ لَکَ حَتَّی تَفْجُرَ لَنَا مِنَ الْأَرْضِ یَنْبُوعاً (90) أَوْ تَکُونَ لَکَ جَنَّةٌ مِن نَّخِیلٍ وَعِنَبٍ فَتُفَجِّرَ الْأَنْهَارَ خِلاَلَهَا تَفْجِیراً (91) أَوْ تُسْقِطَ السَّماءَ کَمَا زَعَمْتَ عَلَیْنَا کِسَفاً أَوْ تَأْتِیَ بِاللَّهِ وَالْمَلاَئِکَةِ قَبِیلاً (92) أَوْ یَکُونَ لَکَ بَیْتٌ مِن زُخْرُفٍ أَوْ تَرْقَی فِی السَّماءِ وَلَن نُّؤْمِنَ لِرُقِیِّکَ حَتَّی تُنَزِّلَ عَلَیْنَا کِتَاباً نَّقْرَؤُهُ قُلْ سُبْحَانَ رَبِّی هَلْ کُنتُ إِلَّا بَشَراً رَسُولاً (93)»
برای اثبات نبوّت یک پیامبر همین که ادّعای نبوّت کرد و کاری انجام داد که خارق عادت است و احدی از کارشناسترین آگاهان رشتههای علمی آن عصر از آوردن مثل او عاجز شدند این عناصر سهگانه ی محوری که جمع شد نبوّت این ثابت میشود ادّعای نبوّت کرد، کار خارق عادت که کارشناسترین افراد آگاه آن رشته عاجزند و این هم تحدّی کرد دعوت به مبارزه کرد و همه عاجز شدند این کافی است برای اثبات نبوّت احدی برای معجزه شرط نیست نصابی داشته باشد کم باشد یا زیاد باشد شرط نیست گاهی برابر حکمتهای الهی معجزات کثیر است نظیر آنچه که به وجود مبارک موسای کلیم عنایت فرمود، فرمود: «تِسْعَ آیَاتٍ بَیِّنَاتِ»(3)نُه معجزه ی شفاف و روشن به وجود مبارک موسای کلیم داد یا کمتر از آن را به وجود مبارک عیسای مسیح(علیه السلام) داد ابرای اکمه بود، ابرای ابرص بود، احیای موتا بود و اِنبای آنچه ذخیره کردند بود و مانند آن.
بنابراین در حقیقت نبوّت برای اثبات نبوّت غیر از آن سه عنصر چیزی لازم نیست زیادی معجزه رقم معیّنی برای معجزه باشد اینچنین نیست.
پرسش:...
پاسخ: بله، اصل محتوا همیشه عجزشان مسلّم است یعنی اِخبار غیب، خبر از گذشته، خبر از آینده چیزی است که برای هر عصر و مصری روشن است که این معجزه است این کارشناسی نمیخواهد اینچنین نیست که در رشتهای انسان زحمت بکشد عالِم غیب بشود اینطور نیست این یک اِعجاز همگانی و همیشگی است اما فصاحت و بلاغت و امثال ذلک این میتواند رشته ی کارشناسی داشته باشد.
پرسش:...
پاسخ: آنها چون در قرآن کریم از آن راه تحدّی نشده اِخبار غیب شده درباره ی مبدأ و معاد شده، درباره ی برزخ و قیامت شده و مانند آن.
مطلب دیگر اینکه مشرکان حجاز اینها هم در مسئله توحید مشکل جدّی داشتند، هم در مسئله وحی و نبوّت. در مسئله توحید مشکل داشتند خیال میکردند ـ معاذ الله ـ خدا دیدنی است، در مسئله وحی و نبوّت هم مشکل داشتند گاهی اشکالشان این بود که اصلاً بشر نمیتواند پیامبر باشد اگر نبوّتی هست و رسالتی هست فقط نصیب فرشتهها میشود که این شبهاتشان را بعداً ذکر میکنند. گاهی فکر میکردند اگر کسی پیامبر هست باید «فعّال ما یشاء» در عالَم هستی باشد هر کاری را به او پیشنهاد دادند او بتواند انجام بدهد اینها هم در توحید مشکل جدّی داشتند، هم در نبوّت. مشکلترین شبهه ی این مشرکان حجاز همان است که در آیه 94 همین سوره که بعداً میخوانیم آمده که «وَمَا مَنَعَ النَّاسَ أَن یُؤْمِنُوا إِذْ جَاءَهُمُ الْهُدَی إِلَّا أَن قَالُوا أَبَعَثَ اللَّهُ بَشَراً رَسُولاً» میگفتند رسالت با بشریّت جمع نمیشود اگر از خدا رسولی آمده است و بیاید حتماً باید فرشته باشد. اگر فرشته نبود و انسان بود باید هر چیزی از او خواستند انجام بدهد ذات اقدس الهی هم شبهات توحیدی اینها را نقل کرد هم شبهات وحی و نبوّت را و یک پاسخ کوتاه داد به عنوان جزء جوامعالکَلِم هم شبهه ی توحیدی اینها را برطرف کرد هم شبهه ی وحی و نبوّت را، آنها که گفتند «أَوْ تَأْتِیَ بِاللَّهِ وَالْمَلاَئِکَةِ قَبِیلاً» یعنی خدا را مقابل ما بیاوری ما او را ببینیم تا گواهی بدهد که تو رسولی، ملائکه را در مقابل ما حاضر بکنی تا ما آنها را ببینیم آنها گواهی به رسالت تو بدهند قَبیل و مقابل مثل عَشیر و معاشر است و اگر قبیل به معنای قبیله و طایفه باشد یعنی «أَوْ تَأْتِیَ بِاللَّهِ وَالْمَلاَئِکَةِ قَبِیلاً» خدا و فرشتهها را با هم بیاوری که ما با هم ببینیم آنها هم با هم شهادت بدهند این دیدِ اینها درباره ی معرفت خدا، دیدِ اینها هم درباره ی رسالت این بود که هر پیشنهاد هوسمدارانهای را به عرض پیامبر رساندند این باید انجام بدهد ذات اقدس الهی بعد از نقل این شبهات پاسخ جامعی که عنایت فرمودند این است که «قُلْ سُبْحَانَ رَبِّی» پروردگار منزّه از آن است که شما او را ببینید قَبیل شما بشود، مقابل شما بشود، رودرروی شما بشود گرچه هر جا باشید خدا با شماست «هُوَ مَعَکُمْ أَیْنَ مَا کُنتُمْ»(1)ولی برابر سوره ی مبارکه ی «انعام» «لَا تُدْرِکُهُ الْأَبْصَارُ»(2)است شما چطور میخواهید خدا در مقابلتان ببینید او سبّوح است، او قدّوس است، او منزّه از دیدن است، او مبرّای از شبیه جسم بودن است و امثال ذلک «قُلْ سُبْحَانَ رَبِّی» این برمیگردد به آن نقص معرفت توحیدی اینها اما درباره ی آن شبهاتی که مربوط به وحی و نبوّت بود فرمود این جمله را بگو «هَلْ کُنتُ إِلَّا بَشَراً رَسُولاً» من بشری هستم که رسالت دارم چون بشرم مانند شما عاجزم، چون رسالت دارم منتظر دستورم اگر دستور الهی بیاید بخواهد شقّالقمر کند، شقّالأرض کند، شقّالبحر کند، شقّالحجر کند، شقّالشجر کند همه ی این کارها را ما میکنیم چون همه ی اینها مُنشق شدند هم شقّالبحر شد با «اضْرِب بِعّصَاکَ الْبَحْرَ»(3)، هم شقّالحجر شد «اضْرِبْ بِعَصَاکَ الْحَجَرَ»(4)، هم شقّالأرض شد «فَخَسَفْنَا بِهِ وَبِدَارِهِ الْأَرْضَ»(5)، هم شقّالشجر شد طبق بیان نورانی حضرت امیر در خطبه ی «قاصعه» و هم شقّالقمر فرمود اگر دستور بیاید، عنایت الهی بیاید همه ی اینها قابل اشراق است، اما اگر خود ما بخواهیم اینچنین نیست پس از جنبه ی بشریّت من منتظر دستورم، از نظر رسالت اگر عنایت الهی بشود همه ی این کارها شدنی است پس آن نقص توحیدی شما با تسبیح باید برطرف بشود او منزّه از شباهت است، منزّه از جسمیّت است، منزّه از دیدن است «لَا تُدْرِکُهُ الْأَبْصَارُ»(6)اما این پیشنهادهای شما اگر ذات اقدس الهی اراده کند میشود انجام داد اما پیشنهاد هوسمدارانه ی شما که هر روز چیزی را از ما بخواهید این میشود لَعب به معجزه، خب.
فرمود: «وَقَالُوا لَن نُؤْمِنَ لَکَ حَتَّی تَفْجُرَ لَنَا مِنَ الْأَرْضِ یَنْبُوعاً» چشمهای که همیشه بجوشد برای اینکه ما میخواهیم کشاورزی کنیم اگر فصلی بجوشد فصل دیگر نجوشد، گاهی بجوشد گاهی نجوشد که زمین آبیاری نمیشود «أَوْ تَکُونَ لَکَ جَنَّةٌ مِن نَّخِیلٍ وَعِنَبٍ فَتُفَجِّرَ الْأَنْهَارَ خِلاَلَهَا تَفْجِیراً» اینها درباره ی تبشیر. نشد، آن تهدیدهایی که گاهی میکنید برابر آنچه که سوره ی مبارکه ی «سبأ» دارد یک، یا آنچه که در سوره ی «شوریٰ» از قوم شُعیب درباره ی آنها نقل شده دو، تو هم «تُسْقِطَ السَّماءَ کَمَا زَعَمْتَ عَلَیْنَا کِسَفاً» یا نه، «أَوْ تَأْتِیَ بِاللَّهِ وَالْمَلاَئِکَةِ قَبِیلاً» که ما مقابلِ او، او را ببینیم «أَوْ یَکُونَ لَکَ بَیْتٌ مِن زُخْرُفٍ أَوْ تَرْقَی فِی السَّماءِ» اما «وَلَن نُّؤْمِنَ لِرُقِیِّکَ حَتَّی تُنَزِّلَ عَلَیْنَا کِتَاباً نَّقْرَؤُهُ» پاسخ همه ی اینها این است. «اما فیما یرجع الی التوحید» که گفتید «تَأْتِیَ بِاللَّهِ»، «قُلْ سُبْحَانَ رَبِّی» ربّ من منزّه از آمد و رفت است، ربّ من منزّه از دیدن است، ربّ من منزّه از تشبّه است، ربّ من منزّه از تجسّم است «قُلْ سُبْحَانَ رَبِّی»، اما «فیما یرجع» این پیشنهادهای چندگانه «هَلْ کُنتُ إِلَّا بَشَراً رَسُولاً» از آن جهت که بشرند کاری از دست من برنمیآید، از آن جهت که رسولاند منتظر عنایت الهیاند اگر عنایت بشود انجام میدهم بعد میفرماید: «وَمَا مَنَعَ النَّاسَ أَن یُؤْمِنُوا إِذْ جَاءَهُمُ الْهُدَی إِلَّا أَن قَالُوا أَبَعَثَ اللَّهُ بَشَراً رَسُولاً»(1)که طلیعه ی اشکال و جواب دیگر است. فرمود مشکل جدّی اینها این است که اصلاً رسالت با بشریّت جمع نمیشود مگر ممکن است انسان با خدا سخن بگوید سخنِ خدا را بشنود حتماً کسی که سخن خدا را میشنود فرشته است.
1) (8) . سوره ی اسراء، آیه ی 94.
این شبهه با جوابش مبسوطاً در سوره ی مبارکه ی «انعام» گذشت در سوره ی «انعام» آیه ی هفت به بعد به این صورت بود که «وَلَوْ نَزَّلْنَا عَلَیْکَ کِتَاباً فِی قِرْطَاسٍ فَلَمَسُوهُ بِأَیْدِیهِمْ لَقَالَ الَّذِینَ کَفَرُوا إِنْ هذَا إِلَّا سِحْرٌ مُبِینٌ * وَقَالُوا لَوْلاَ أُنْزِلَ عَلَیْهِ مَلَکٌ وَلَوْ أَنْزَلْنَا مَلَکاً لَقُضِیَ الْأَمْرُ ثُمَّ لاَ یُنْظَرُونَ* وَلَوْ جَعَلْنَاهُ مَلَکاً لَجَعَلْنَاهُ رَجُلاً وَلَلَبَسْنَا عَلَیْهِم مَا یَلْبِسُونَ» اینها میگویند چرا فرشته نمیآید خب اگر فرشته بیاید هم باید به صورت بشر در بیاید تا حجّت خدا باشد بر شما، شما بتوانید او را ببینید، حرف او را بشنوید، او برای شما اُسوه بشود، رهبری شما را به عهده بگیرد اگر فرشتهای بیاید که نه شما او را میبینید و نه حرفش را میشنوید او چگونه میتواند اُسوه ی شما باشد؟ در آن بخش سوره ی مبارکه ی «انعام» تا حدودی این بحث گذشت چه اینکه در سوره ی مبارکه ی «تغابن» هم به لطف الهی بعداً خواهد آمد که اینها بشریّت را با رسالت منافی میدانستند میگفتند اصلاً بشر نمیتواند رسول بشود «أَبَعَثَ اللَّهُ بَشَراً رَسُولاً» سوره ی مبارکه ی «تغابن» آیه شش این است «ذلِکَ بِأَنَّهُ کَانَت تَأْتِیهِمْ رُسُلُهُم بِالْبَیِّنَاتِ فَقَالُوا أَبَشَرٌ یَهْدُونَنَا» مگر بشر میشود هادی ما باشد فرشته باید هادی ما باشد «أَبَشَرٌ یَهْدُونَنَا فَکَفَرُوا وَتَوَلَّوْا وَاسْتَغْنَی اللَّهُ وَاللَّهُ غَنِیٌّ حمِیدٌ» الآن هم در همین سوره ی مبارکه ی «اسراء» میفرماید مشکلترین شبهه ی آنها این است که اینها فکر میکنند بشریّت با رسالت سازگار نیست قرآن کریم آمده انسان را معرّفی کرده که انسان از کرامتی برخوردار است، انسان خلیفةالله هست، انسان سالک الی الله هست، «یَا أَیُّهَا الْإِنسَانُ إِنَّکَ کَادِحٌ إِلَی رَبِّکَ کَدْحاً فَمُلاَقِیهِ»(1)از هر طرف به خدای سبحان مرتبط است هم حدوثاً خلیفةالله هست، هم بقائاً به لقاءالله راه پیدا میکند و مانند آن. «وَمَا مَنَعَ النَّاسَ أَن یُؤْمِنُوا إِذْ جَاءَهُمُ الْهُدَی إِلَّا أَن قَالُوا أَبَعَثَ اللَّهُ بَشَراً رَسُولاً»(2)ذات اقدس الهی در این زمینه هم پاسخ برهانی داد، هم پاسخ جدلی داد و مانند آن. فرمود رسول باید از جنس مرسلعلیهم باشد اگر شما فرشته بودید یا در زمین فرشتهها به سر میبردند ما برای آنها رسولی از جنس فرشته میفرستادیم چه اینکه رسولِ فرشتهها هم رسول است منتها آنها رسالت تشریعی و امثال ذلک ندارند اینکه گفته شد «مُطَاعٍ ثَمَّ أَمِینٍ»(3)همین است بعضی از فرشتهها در آن ملأ اعلیٰ مطاعاند عدهای هم مطیع، عدهای اماماند عدهای هم مأموم «مُطَاعٍ ثَمَّ أَمِینٍ» در آن بارگاه رفیع این فرشته ی بزرگ مطاع است دیگران مطیعاند در آن رشتههایی که مناسب با کار خودشان است اگر شما فرشته بودید یا در زمین فرشتهها زندگی میکردند ما رسولی از جنس فرشته اعزام میکردیم «قُل لَوْ کَانَ فِی الْأَرْضِ مَلاَئِکَةٌ یَمْشُونَ مُطْمَئِنِّینَ لَنَزَّلْنَا عَلَیْهم مِنَ السَّماءِ مَلَکاً رَسُولاً»(4)حالا که آنها نمیپذیرند «قُلْ کَفَی بِاللَّهِ شَهِیداً بَیْنِی وَبَیْنَکُمْ»(5)خدا شاهد است که من پیامبر، چرا؟ برای اینکه او نه شاهد است یعنی عالِم است او شاهد است یعنی گواه است چطور گواه است؟ برای اینکه نامه ی خودش و امضای خودش را به دست من داد میگویید ای نامه ی او و امضای او و کلام او کتاب او نیست مثل این بیاورید در پایان سوره ی مبارکه ی «رعد» گذشت که آنها «وَیَقُولُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَسْتَ مُرْسَلاً قُلْ کَفَی بِاللَّهِ شَهِیداً بَیْنِی وَبَیْنَکُمْ»(6)خدا شاهد است نه یعنی خدا عالِم است خدا اگر عالِم باشد که این ختم دعواست او میگوید عالِم است این میگوید عالِم نیست اگر فرموده باشد «کَفَی بِاللَّهِ شَهِیداً» برای اینکه شهید به معنای عالِم هست اینها میگویند نه، ـ معاذ الله ـ تو خلاف میگویی خدا علمِ به شهادت و رسالت تو ندارد این شهید یعنی گواه، خدا شهادت داد که من پیامبر او هستم، به چه دلیل شهادت داد؟ برای اینکه امضای او، خط او، کلام او، کتاب او، نامه ی او به دست من است خب اگر همه ی اینها را به دست من داد من را فرستاد دیگر میگویید نامه ی او، کتاب او، کلام او نیست مثل او بیاورید آنوقت این شهید یعنی گواه. اینجا هم آیه ی 96 همین سوره ی مبارکه ی «اسراء» میتواند به همین معنا باشد «قُلْ کَفَی بِاللَّهِ شَهِیداً بَیْنِی وَبَیْنَکُمْ» من مدّعیام در محکمه ی حق داریم داوری میطلبیم داورِ من هم خداست شاهد من هم خداست خدا شهادت داد که من از طرف او آمدم، خب «قُلْ کَفَی بِاللَّهِ شَهِیداً بَیْنِی وَبَیْنَکُمْ».
اما آنچه که مربوط به سؤالات روز گذشته بود که ما قوّه ی متخیّله داریم این قوّه متخیّله ما آنچه را که در واهمه و خیال هست اینها را جمع و تفریق میکند برای این است که اینها در کتاب علمالنفس معمولاً اول مُدرَکات را به چهار قِسم تقسیم میکنند برابر ادراک یا کاری که ما یافتیم قوّه ثابت میشود اگر خواستند برای نفس قوّه ی علمی یا عملی ثابت کنند برابر کارهای متعدّدی که از نفس سراغ دارند قوا ثابت میکنند اگر چهارتا علم چهارگونه علم برای نفس ثابت شد چهارتا قوّه ی عالِمه ثابت میشود چهارتا کار گوناگون برای نفس ثابت شد چهارتا قوّه ی عامله ثابت میشود اینها اول آمدند گفتند که آن مُدرکاتی را که بشر دارد چهار قِسم است محسوس است و متخیّل است و موهوم است و معقول، پس ما چهار قوّه داریم حس داریم و خیال داریم و وهم داریم و عقل این تقریباً سخن ابتدایی حکمت است بعد قدری جلوتر رفتند دیدند موهوم و معقول تفاوت جوهری ندارند مگر اینکه در موهوم اضافهای هست به مادون یا به طبیعت یا به جزء و در معقول این اضافه نیست فرق جوهری بین موهوم و معقول نیست میگویند این همان معقول مضاف است لذا بین وهم و عقل تعدّد جوهری قائل نشدند گفتند اگر عقل ناب بود که کلّی درک میکند، اگر عقل مضاف بود که معنای وهمی درک میکند آن تَربیع شده این تثلیث هم چهار مُدرَک شده سه مدرَک، هم چهار مدرِک شده سه مدرِک این تقریباً حرف رایج حکمت متعالیه است سیدناالاستاد مرحوم علامه طباطبایی یک قدم جلوتر رفتند و دقیقتر از این سخن گفتند فرمودند همانطوری که شما موهوم را به معقول برگرداندید منتها تفاوت در اضافه است، وهم را به عقل برگرداندید منتها تفاوت در تعقّل است همان کار را باید نسبت به متخیّل و محسوس و خیال و حس بکنید چون صورت محسوسه یعنی محسوسه ی بالذّات نه محسوسه ی بالعرض که بیرون است صورت محسوسه ی بالذّات صورت بلامادّه است آن متخیَّل هم صورت بلامادّه است منتها در محسوس حضور ماده شرط است، در متخیَّل نیست فرق جوهری بین محسوس و متخیّل نیست، قهراً فرق جوهری بین حس و خیال نیست در نتیجه مُدرَکات میشوند دو قِسم، مُدرِکات هم میشوند دو قِسم این هم یک بحث.
در جریان متخیّله میگفتند ما یک چیز جدایی به عنوان متخیّله و متصرّفه و متفکّر و اینها نداریم هر کدام از اینها حافظهای دارند این صُوری را که قوّه ی خیال درک کرده است به مخزنی میسپارد آن معانی جزئیهای که واهمه درک کرده است به یک مخزن میسپارد مخزن واهمه نام خاصّ خود را دارد به نام حافظه، مخزن خیال هم یک نام خاصّ خودش را دارد برای اینها مخزن قائلاند میگویند ما از اینکه میبینیم کاری در درون ما انجام میگیرد صورت را با معنا جُفت میکند معنا را با صورت هماهنگ میکند صورتی را از صورت جدا میکند انسانِ بیسر درست میکند، انسان ده سر درست میکند معنا که برای واهمه است به افراد نسبت میدهد، صُور که برای خیال است به معانی اسناد میدهد پس معلوم میشود کاری این وسط هست که دوخت و دوز دارد این کار چون آن قسمت مهمّش هنری است به ادبیات برمیگردد بیش از همه و پیش از همه در کتابهای ادبی است قبل از مطوّل بود بعد در مطوّل تفتازانی در بحث انشاء ظاهراً ایشان این کار را مبسوطاً انجام داد که فرق قوّه خیال با متخیّله چیست؟ چون کار این هنرمندان و شعرا همین قوّه ی متخیّله است و این قوا هم فرق میکند بعضیها قوّه ی خیالشان قوی است، قوّه ی واهمهشان ضعیف است یعنی آدرسی که به کسی دادی این تا چند سال حفظ میکند این صورت را اما یک مطلب علمی یادش نیست بعضیها به عکس مطلب علمی خوب یادشان است چند سال هم میماند اما آدرس دوستانش را فراموش میکند این میخواهد چند سطر شعر حفظ بکند نمیتواند اما مطلب را خوب میفهمد، چندتا آیه بخواهد حفظ بکند ضعیف است اما معانی آیه را خوب میفهمد آنکه ضبطالمعانیاش قوی است معارف معنویاش قوی است اینکه ضبطالصُوَرش قوی است به زودی میبیند قرآن را حفظ میکند، الفیه را حفظ میکند، شعر منظومه را حفظ میکند اما در درک معنا ضعیف است بعضیها واجد هر دو کمالاند بعضیها هم فاقد هر دو کمال. در کتابهای فلسفی مثل سفر نفس مرحوم آخوند یا سفر نفس مرحوم حکیم سبزواری یا این بخشهای دیگر آنها همین کار را کردند متنها گفتند که این قوّه اگر تحت رهبری عاقله باشد عقلِ نظریه نام دارد، تحت هدایت عقل عملی باشد یک نام دارد، تحت واهمه باشد تحت هدایت واهمه باشد یک نام دارد، گاهی متصرّفه میگویند، گاهی متخیّله میگویند، گاهی متفکّره میگویند این متصرّفه و متخیّله و متفکّره گفتن برای آن است که این دوخت و دوز به رهبری یک قوّه ی بالاتر باید انجام بگیرد اینها بحثش مربوط به کتابهای عقلی است ولی بالأخره انسان گرفتار این خاطرات هست برای ضبط خاطرات بالأخره باید انسان بشناسد که کدام قوّهاش قوی است آن را مهار بکند در راه صحیح هدایت بکند.
اما این سؤال که انسان بعدالموت حرکت دارد یا حرکت ندارد اگر حرکت دارد مادّه میخواهد در حالی که در برزخ ماده نیست. مستحضرید انسان که مُرد به لقای الهی میرسد اما اینچنین نیست که اگر هر کس خواست به لقاءالله برسد برابر آیه سوره ی «انشقاق» «إِنَّکَ کَادِحٌ إِلَی رَبِّکَ کَدْحاً فَمُلاَقِیهِ»(1)همه ی اینها از سنخ «دَنَا فَتَدَلَّی * فَکَانَ قَابَ قَوْسَیْنِ أَوْ أَدْنَی»(2)به آنجا میرسند تا به لقاءالله رسند خیر، همین حال احتضار ممکن است اینکه میگوید «رَبِّ ارْجِعُونِ»(3)، «رَبِّ ارْجِعُونِ» به لقاءالله رسیده ولی این معرفتش چیست که این را ببرند به «دَنَا فَتَدَلَّی»(4)تا آنجا خدا را ببیند این بیان نورانی امام سجاد(سلام الله علیه) که در صحیفه آمده «الدَّانِی فِی عُلُوِّهِ وَ الْعَالِی فِی دُنُوِّهِ»(5)این با خدایی که «هو الحیّ الأزلیّ الأبدیّ السرمدی» که آشنا نیست این با «هو الضارّ و النافع و الشافع و القابض» همین که در «جوشن کبیر» خوانده با همین محشور میشود اینکه «مَعَکُمْ أَیْنَ مَا کُنتُمْ»(6)با او همیشه هست وقتی مُرد دفعتاً خدای خودش را میبیند نباید توقّع داشت افراد عادی مشمول «کَادِحٌ إِلَی رَبِّکَ کَدْحاً فَمُلاَقِیهِ» هم به این نحو که «دَنَا فَتَدَلَّی * فَکَانَ قَابَ قَوْسَیْنِ أَوْ أَدْنَی» بشود که ترقّی بکند تا بگوییم که آنجا که ماده نیست چگونه ترقّی میکند خیلیها عندالاحتضار به لقاءالله میرسند اینچنین نیست که حالا همه ی اینها به آن اوصاف کمالی و اسما آنها که با مظاهر اسمای جزییه مأنوساند خدا را در مظهر اسم جزیی میبینند، آنها که با اسامی وُسطا مأنوساند بشرح ایضاً، آنهایی که با اسامی اعظم مأنوساند بشرح ایضاً، آنهایی که برترند بشرح ایضاً بنابراین هر کسی ممکن است همان عندالاحتضار به لقای پروردگارش برسد.
مطلب بعدی این است که در برزخ کمالات عملی نیست یعنی کسی کاری انجام بدهد در اثر کار به مقامی برسد، به فیضی برسد اینچنین نیست این بیان نورانی حضرت رسول(صلّی الله علیه و آله و سلّم) در نهجالبلاغه هم حضرت امیر(سلام الله علیه) این بیان را از رسول خدا نقل میکند که «الْیَوْمَ عَمَلٌ وَ لاَ حِسَابَ وَ غَداً حِسَابٌ وَ لاَ عَمَلَ»(1)اینطور نیست که اگر کسی مُرد به وسیله ی عمل کامل بشود اما کمالات علمی هست خیلی از چیزهاست که برای انسان بعدالموت کشف میشود که قبلالموت نمیدانست این جهلش به علم تبدیل میشود اما فِسقش به عدل تبدیل نمیشود قبیح بودن او به حَسن بودن تبدیل نمیشود، شرور بودن او به خیّر بودن تبدیل نمیشود، شقیّ بودن او به سعید بودن تبدیل نمیشود، اما جاهل بودن او به عالِم بودن تبدیل میشود و تمام مشکل در این است که انسان بعد از مرگ چیزی را میفهمد ولی میخواهد قبول کند نمیتواند چون قبول، ایمان است عمل است دردِ تبهکاران و مشرکان و جهّال و منافقان این است که حق برای آنها روشن میشود ولی نمیتوانند ایمان بیاورند چون ایمان بارها ملاحظه فرمودید ایمان یک گِره دوم است علم یک گِره اول است علم گِرهی است بین موضوع و محمول که قضیه را در منطق عقد میگویند به همین مناسبت است وقتی کسی گفت زید قائم است این است گِرهای است که زید و قیام را به هم میبندد قضیه را عقد میگویند چون گره خورده موضوع با محمول این یکی.
پرسش:...
1) (21) . نهجالبلاغه، خطبه ی 42.
پاسخ: چرا، این محصول عمل خودش است آنچه که ما الآن خیرات به اموات نثار میکنیم به آنها میرسد اما محصول کار خودش است لذا اگر کسی چنین کاری نکرد در صف مؤمنین نبود هر چه انسان طلب مغفرت بکند به او نمیرسد او را ذات اقدس الهی در اوایل سوره ی مبارکه ی «یس» وعده داد فرمود: «وَنَکْتُبُ مَا قَدَّمُوا وَآثَارَهُمْ»(1)«آثَارَهُمْ»، «آثَارَهُمْ» یعنی «آثَارَهُمْ» هر کسی کاری کرده در زمان حیات خودش فرمود ما آنها را مینویسیم، کاری کرده که جزء باقیات الصالحات اوست و آثار کار اوست آن را هم مینویسیم خب کسی که جزء امّت اسلامی بود اثر گذاشت، خدماتی کرد اثر گذاشت دیگران درباره ی او طلب مغفرت بکنند یقیناً اثر میکند اثر کار خودش است اما اگر کسی جزء امّت اسلامی نبود این نه «ما قدَّم» دارد نه آثار دارد بعد از رحلت هیچ کاری از انسان ساخته نیست که به وسیله ی او به مقصد برسد اما مطالب علمی فراوانی برای او کشف میشود عقد هست یعنی بین موضوع و محمول رابطه هست میفهمد که بهشت هست، جهنم هست، درکات هست، درجات هست، وحی و نبوّت هست، شفاعت هست، صراط هست، تطایر کتب هست، انطاق جوارح هست همه ی اینها را میفهمد اما میخواهد عصاره ی این علم را که عقد است به جان خود گِره بزند که این گِره دوم را میگویند عقیده این مقدورش نیست ما در دنیا با دو گِره به کمال میرسیم صِرف علم که مشکلی را حل نمیکند سخن از علم به عنوان مقدّمه در قرآن مطرح است هر جا سخن از کمال است ایمان است ایمان یعنی قبولِ آن مطلب علمی یعنی این گِره دوم این کار است؟ کار یا با دست به جارحه انجام میگیرد یا با دل به جانحه صورت میپذیرد در آنجا ممکن نیست اینچنین نیست که اینها در قیامت بتوانند ایمان بیاورند میگویند ما را برگردان به دنیا تا ما ایمان بیاوریم آن روز روزی نیست که به انسان فرصت کار بدهند، بنابراین در برزخ کمالات علمی هست کمالات عملی نیست حالا مادّه در برزخ نیست مادّه ی دنیایی، ماده ی مثالی آیا هست یا نه؟ آیا با ماده ی مثالی میشود کمالات علمی را فراهم کرد یا نه؟ ما شبیهاش را در نوم داریم انسان در خواب خیلی از چیزها را میفهمد در خواب بدن در بستر هست این ماده ی جرمانی در بستر هست این روح سفر کرده رفته به حرم امن الهی مکه رفته، مدینه رفته، جایی را زیارت کرده در آنجا مطلبی را دیده به او چیزی گفتند و فهمید بعد تعلّق گرفته به بدن و این شخص بیدار شد ما درباره ی مسئله نوم بسیاری از مشکلات ما هنوز حل نشده درست است که بدن دارد ولی بدن که جرم مادّی است در بستر هست آنکه رفته چیز یاد گرفته او روح مجرّد است حالا یا اصلاً ماده نیست یا ماده ی مثالی هست یا تمثّل ماده است نه ماده ی مثالی ما اینگونه موارد را داریم ولی آیه سوره ی «انشقاق» نمیگوید هر کسی تا «دَنَا فَتَدَلَّی»(2)میرسد آنجا خدا را میبیند خیر، خدا را بعضیها در حدّ «الدَانِی فِی عُلُوِّهِ» میبینند، بعضیها در حدّ «العَالِی فِی دُنُوِّهِ»(3)میبینند، بعضی در ملأ أعلا میبینند برابر همین «جوشن کبیر» که هزار درجه هست هر کسی خدا را در درجهای از این درجات مشاهده میکند. اما حالا ما این کتاب را دیروز هم آوردیم که از روی آن مطلبی را عرض کنیم موفق نشدیم امروز هم آوردیم. روایت را معمولاً سعی بکنیم خدا غریق رحمت کند سیدناالاستاد امام را یک وقت ایشان میفرمودند: «علیکم بالوسائل لا الرسائل» کسی در درس روایت را از روی رسائل میخواندند مستحضرید این کتابهای درسی مثل رسائل و کفایه و اینها، اینها خیلی درصدد ضبط حدیث نیستند مثل این «فإن لم تجدوا ماءً» خب ما در قرآن «فإن لم تجدوا ماءً» نداریم «فَلَمْ تَجِدُوا مَاءً»(4)داریم ولی معمولاً آنچه دارج بین استاد و شاگرد است اگر «فإن لم تجدوا ماءً»، «فإن لم تجدوا ماءً» خب «فإن لم تجدوا ماءً» که ما در قرآن نداریم ایشان فرمودند: «علیکم بالوسائل لا الرسائل» روایتی میخواهید پیدا کنید از منبع اصلیاش پیدا کنید از این کتابها پیدا نکنید الآن باید گفت «علیکم بالکافی»، «علیکم بمَن لا یحضره الفقیه» اینها دست اولاند بعد وسائل است، بعد مستدرک است، بعد عوالیاللئالی روایت را از عوالیاللئالی و امثال ذلک پیدا کردند مشکلی را حل نمیکند اینها ردیف دست چهارم است در جریان قرب نوافل همانطوری که از جلد دوم کافی مرحوم کلینی خواندیم در توحید صدوق(رضوان الله علیه) هم که واقعاً از کتابهای قیّم امامیه است در توحید مرحوم صدوق هم آمده در توحید مرحوم صدوق صفحه ی 398 بابی است که «باب أنّ الله تعالی لا یفعل بعباده الاّ الأصلح لهم» آنگاه حدیث اول را که شروع میکنند از وجود مبارک پیامبر این حدیث جزء احادیث قدسیه است این را هشام از اَنس عن النبی عن جبرئیل عن الله عزّ و جل که این حدیث، حدیث قدسی است بعد که میفرماید: «ما تقرّب إلیّ عبدی بمثل اداء ما افترضت علیه و لا یزال عبدی ینتقل لی حتّی اُحبّه و متیٰ أحببته کنت له سمعاً و بصراً و یداً و مؤیّدا»(5)تا آخر.
اما درباره ی خصوص حضرت امیر(سلام الله علیه) که حضرت به عنوان جنبالله هست، لسانالله هست این آمده که این گوشهای از مدّعیات آقایان است درباره ی قرب فرایض در همان کتاب شریف توحید صدوق صفحه ی 164 و صفحه ی 165 آنجا وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) میفرماید امیرالمؤمنین(سلام الله علیه) فرمود: «أنا علم الله و أنا قلب الله الواعی و لسان الله الناطق و عین الله و جنب الله و أنا ید الله» این روایت اول، روایت دومش هم باز از وجود مبارک حضرت امیر آمده است که «أنا قائد المؤمنین الی الجنّة و أنا حبل الله المتین و أنا عروة الله الوثقی و کلمة التقویٰ و أنا عین الله و لسانه الصادق و یده و أنا جنب الله الذی یقول «أَن تَقُولَ نَفْسٌ یَاحَسْرَتَی عَلَی مَا فَرَّطتُ فِی جَنبِ اللَّهِ» و أنا ید الله المبسوطة علی عباده بالرحمة و المغفرة و أنا باب حطة مَن عرفنی و عرف حقّی فقد عرف ربّه لأنّی وصیّ نبیّه فی أرضه و حجّته علی خلقه لا یُنکر هذا الاّ رادٌّ علی الله و رسوله» و اما آن معنا که به نحو اصل کلی باشد هنوز پیدا نشده.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
«...قُلْ سُبْحَانَ رَبِّی هَلْ کُنتُ إِلَّا بَشَراً رَسُولاً (93) وَمَا مَنَعَ النَّاسَ أَن یُؤْمِنُوا إِذْ جَاءَهُمُ الْهُدَی إِلَّا أَن قَالُوا أَبَعَثَ اللَّهُ بَشَراً رَسُولاً (94) قُل لَوْ کَانَ فِی الْأَرْضِ مَلاَئِکَةٌ یَمْشُونَ مُطْمَئِنِّینَ لَنَزَّلْنَا عَلَیْهم مِنَ السَّماءِ مَلَکاً رَسُولاً(95) قُلْ کَفَی بِاللَّهِ شَهِیداً بَیْنِی وَبَیْنَکُمْ إِنَّهُ کَانَ بِعِبَادِهِ خَبِیراً بَصِیراً (96) وَمَن یَهْدِ اللَّهُ فَهُوَ الْمُهْتَدِ وَمَن یُضْلِلْ فَلَن تَجِدَ لَهُمْ أَوْلِیَاءَ مِن دُونِهِ وَنَحْشُرُهُمْ یَوْمَ الْقِیَامَةِ عَلَی وُجُوهِهِمْ عُمْیاً وَبُکْماً وَصُمّاً مَأْوَاهُمْ جَهَنَّمُ کُلَّمَا خَبَتْ زِدْنَاهُمْ سَعِیراً (97)»
بعد از اینکه راه علمی را ارائه کرد فرمود این کتابی است که عربی مبین است و همه ی شما از این لغت آگاهید از همین حروف ما کتابی فراهم کردیم به صورت قرآن اگر شما این کتاب را معجزه نمیدانید «فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِن مِثْلِهِ»(1)یا «یَأْتُوا بِمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ»(2)این یک راه عاقلانه و حکیمانه بود که نه نزاعی را به همراه داشت و نه انکار و جدل و امثال ذلک آنها بعد از اینکه از این کار ماندند دست به یک سلسله پیشنهادهایی زدند که غیر معقول بود این پیشنهادها برخی مربوط به فرشته است که فرشته باید این کار را بکند برخی هم بدون اذن ذات اقدس الهی ممکن نیست آن پیشنهادها که مربوط به فرشتههاست گفتند «أَوْ تَرْقَی فِی السَّماءِ وَلَن نُّؤْمِنَ لِرُقِیِّکَ حَتَّی تُنَزِّلَ عَلَیْنَا کِتَاباً نَّقْرَؤُهُ» رفتنِ به آسمان و طیّ مدارج آسمان کارِ انسان نیست کار فرشته است آن کارهای دیگر فرشته و غیر فرشته باید به اذن خدا انجام بدهد که «تَفْجُرَ لَنَا مِنَ الْأَرْضِ یَنْبُوعاً»(3)بشود، «تُفَجِّرَ الْأَنْهَارَ خِلاَلَهَا تَفْجِیراً»(4)بشود و مانند آن.
درباره ی اینکه «أَوْ تَأْتِیَ بِاللَّهِ وَالْمَلاَئِکَةِ قَبِیلاً»(5)قَبیل یعنی مقابلِ ما خدا یا پیامبر را بیاورید که نه تنها ما او را ببینیم او کفالتت را به عهده بگیرد کَفیل تو بشود رسالتت را تضمین کند این کارها نه از بشر ساخته است نه از فرشته پس پیشنهادهایی که آنها دادند یک بخش غیر معقول بود فی نفسه که خدا بیاید، یک بخش معقول بود فی نفسه منتها کار فرشتههاست، بخشی هم معقول است فی نفسه لکن به اذن خدا باید باشد ذات اقدس الهی به وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود این سه گروه پیشنهاد را با سه جواب برطرف کرد. یکی اینکه آنها گفتند «أَوْ تَأْتِیَ بِاللَّهِ»، «قُلْ سُبْحَانَ رَبِّی» او آمد و رفت ندارد، او دیدنی نیست او بیاید از کسی کفالت کند نیست «سُبْحَانَ رَبِّی» اینکه گفتید «أَوْ تَرْقَی فِی السَّماءِ»، «هَلْ کُنتُ إِلَّا بَشَراً» بشر مگر میتواند کار فرشته را انجام بدهد برود آسمانها، اینکه گفتید «فَتُفَجِّرَ الْأَنْهَارَ خِلاَلَهَا تَفْجِیراً»(6)یا «تَفْجُرَ لَنَا مِنَ الْأَرْضِ یَنْبُوعاً»(7)من رسولم رسول کار را بدون اذن مُرسِل نمیکند پس این پیشنهادهایشان به سه گروه تقسیم شد جواب پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) هم به سه بخش تقسیم شد یک بخشاش که ممتنع عقلی بود با تسبیح جواب داد، آن بخشاش که ممتنع بود برای انسان ممکن بود برای فرشته فرمود من بشرم آن بخشی که برای بشر با اذن خدا ممکن بود بدون اذن خدا ممکن نبود فرمود من رسولم منتظر اذن الهیام این یک بخش، اذن خدا هم اذن تکوینی است نه اذن تشریعی یک وقت است انسان به کسی اذن میدهد که وارد خانه ی او بشود در اتاقش نماز بخواند این «لا یحلّ مال امریء مسلمٍ الاّ بطیب من نفسه»(8)میشود و میگویند ما اذن فحوا داریم یا اذن صریح داریم این امور تشریعی است. یک اذن هم اذن تکوینی است اذن تکوینی همان قدرت است که بدون او محال است مثل اینکه تا نفس به چشم اذن ندهد او نمیبیند، به دست اذن ندهد آن دست حرکت نمیکند دست نمیتواند بگوید من این کارها را انجام دادم نفس میگوید به اذن من انجام دادی به اذن من یعنی به اراده ی من، به اقدار من، به تحریک من، به قبض من، به بَسط من، به حیات من اگر ذات اقدس الهی به عیسای مسیح فرمود: «تُبْرِئ الأَکْمَهَ وَالأَبْرَصَ» کذا و کذا «بِإِذْنِی»(9)اینکه اذن تشریعی نیست که بگوید من به شما اذن دادم که در آنجا نماز بخوانید که حیات و ممات مسیح(سلام الله علیه)، قبض و بسط او، قیام و قعود او، حیات و ممات او، ارادت و کراهت او به اراده ی الهی وابسته است اینچنین نیست که این کار را ما به بشر نسبت بدهیم بله، همانطوری که کار را به دست نسبت میدهیم میگوییم دستم انجام دادم، دستم نوشت که ابزار کار است به همانطور میشود به پیامبر اسناد داد که پیامبر انجام داد کار را که به ابزار نسبت نمیدهند کار را به فاعل نسبت میدهند.
فتحصّل که اذن در این موارد تکوینی است نه تشریعی اذن تکوینی تمام، یعنی تمام هویّت آن شیء را به عهده دارد اذن تکوینی ما در حرکت دست قبض و بسط دست و بالا بردن و پایین بردن دست و زیر و رو کردن دست و جمع و گشودن دست را به عهده دارد همه ی اینها به اراده ی نفس است و این کلمه ی «بِإِذْنِی» یا در کنار تک تک کارهای مسیح(علیه السلام) آمده یا اگر بعد از چند کار آمده به عنوان تنازع مفعول بواسطه است برای همه، گاهی گفته میشود «وَإِذْ تُخْرِجُ الْمَوْتَی بِإِذْنِی»، «تُبْرِئ الْأَکْمَهَ وَالْأَبْرَصَ بِإِذْنِی»، «تُبْرِیء الأبرص بإذنی» و «تنبیوهم یدخرون باذنی»، «وَإِذْ تُخْرِجُ الْمَوْتَی بِإِذْنِی» این درست است «تَخْلُقُ مِنَ الطِّینِ کَهَیْئَةِ الطَّیْرِ بِإِذْنِی فَتَنفُخُ فِیهَا فَتَکُونَ طَیْراً بِإِذْنِی»(1)و اگر در آیهای بیش از یکی گفته شد و «بِإِذْنِی» آمد این «بِإِذْنِی» مفعول بواسطه است برای همه به نحو تنازع مثل اینکه در دعای ماه مبارک رمضان میگوییم «هذا شَهْرٌ عَظَّمْتَهُ وَکَرَّمْتَهُ وَشَرَّفْتَهُ وَفَضَّلْتَهُ عَلَی الشُّهُورِ» این «عَلَی الشُّهُورِ» مفعول بواسطه است برای این چهار فعل این «تَخْلُقُ مِنَ الطِّینِ کَهَیْئَةِ الطَّیْرِ بِإِذْنِی فَتَنفُخُ فِیهَا فَتَکُونَ طَیْراً بِإِذْنِی»(2)نه اینکه آن کارها را تو انجام دادی آن آخری به اذن من است، خب پس یا این «بِإِذْنِی» در تک تک اینها قرار گرفته مفعول واسطه است برای تک تک اینها و اگر بیش از یکی ذکر شده و بعد «بِإِذْنِی» گفته شده این «بِإِذْنِی» به عنوان تنازع مفعول بواسطه است برای هر دو فعل و اذن هم اذن تکوینی است، خب.
مشکل حجازیها عرب یکسان نبود برخیها ملحد بودند این بیانات نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) که در همان خطبه ی اول نهجالبلاغه است که «أَهْلُ الْأَرْضِ یَوْمَئِذٍ مِلَلٌ مُتَفَرِّقَةٌ وَ أَهْواءٌ مُنْتَشِرَةٌ» بعضی مشبّه بودند، بعضی مجسّم بودند، بعضی ملحد بودند، بعضی مشیرٍ الی غیره بودند این «اهل الارض» را تقسیم کرد حضرت همین اقوام چندگانه در حجاز هم به سر میبردند منتها اکثری اینها مشرک بودند، خب. اگر همه ی اینها جزء بقایای کسانی بودند که قائل بودند به نبوّت حضرت ابراهیم خلیل آن وقت این شبهه که «وَمَا مَنَعَ النَّاسَ أَن یُؤْمِنُوا إِذْ جَاءَهُمُ الْهُدَی إِلَّا أَن قَالُوا أَبَعَثَ اللَّهُ بَشَراً رَسُولاً» جا ندارد برای اینکه اینها قائلاند که وجود مبارک ابراهیم خلیل پیامبر است پس اینها باور دارند که بشریّت با رسالت جمع میشود بشر میتواند رسول باشد اما همه ی اینها که از این قبیل نبودند که به نبوّت حضرت ابراهیم قائل باشند چه اینکه همه ی اینها مشرک نبودند بعضی از اینها مشرک بودند خدا را قبول داشتند منتها ارباب متفرّق را شریک قرار دادند بعضیها هم ملحد بودند آنها که میگفتند «وَمَا یُهْلِکُنَا الاَّ الدَّهْرُ»(1)همینها بودند «مَا هِیَ إِلَّا حَیَاتُنَا الدُّنْیَا نَمُوتُ وَنَحْیَا»(2)از همین گروه بودند آنها که میگفتند «هؤُلاَءِ شُفَعَاؤُنَا عِندَ اللَّهِ» بعضیها میگفتند «مَا نَعْبُدُهُمْ إِلَّا لِیُقَرِّبُونَا إِلَی اللَّهِ»(3)اینها بله مشرک بودند بنابراین در طلیعه ی بحث هم گفته شد که این حرفها و این شبهات همه ی اینها نه برای یک گروه است نه برای یک زمان و یک زمین در فرصتهای مختلف این را میگفتند اقوال مختلف این را میگفتند، مکتبهای مختلف این را میگفتند بعضیها میگفتند رسالت ممکن است ولی باید فرشته رسول باشد، بعضی میگفتند اصلاً رسالت ممکن نیست برای اینکه مرسل در عالَم وجود ندارد ـ معاذ الله ـ و مانند آن این است که جوابی که ذات اقدس الهی داد نسبت به این سؤالات است.
پرسش: طبق بیان ابنعباس پانزده نفر از سران شرک و کفر جمع شدند ...
پاسخ: بله خب آنها هم تأیید میکند که اینها قائل بودند که بشر میتواند رسول باشد برای اینکه نبوّت حضرت ابراهیم را قبول داشتند ذات اقدس الهی اینها را مرزبندی کرده بعد از اینکه آن پیشنهادها آن سؤالها را نقل کرد و جواب داد این اشکال را از گروه دیگر نقل کرد فرمود: «وَمَا مَنَعَ النَّاسَ أَن یُؤْمِنُوا إِذْ جَاءَهُمُ الْهُدَی إِلَّا أَن قَالُوا أَبَعَثَ اللَّهُ بَشَراً رَسُولاً» این در قبال آنها نیست اگر این شبهه در ردیف شبهات گذشته بود پیشنهاد بود میگفتند که این را هم در کنار آنها ذکر میکرد یکجا جواب میداد آنجا تقریباً شبهات را به سه دسته تقسیم کرد جواب را هم به دسته تقسیم کرد منتها جواب چون از سنخ جوامعالکلم است با نصف سطر جواب این سه شبهه داده شد شبهه ی چهارم که بشریّت با رسالت جمع نمیشود جداگانه ذکر کرد اینطور نیست که همه ی اینها قائل بودند که اینها حضرت ابراهیم پیامبر است و ما مثلاً میراث او را داریم به عنوان کعبه حفظ میکنیم، خب.
فرمود: «قُلْ سُبْحَانَ رَبِّی» اینکه گفتید «أَوْ تَأْتِیَ بِاللَّهِ» او سبّوح قدّوس است، گفتید «أَوْ تَرْقَی فِی السَّماءِ»، «هَلْ کُنتُ إِلَّا بَشَراً» گفتید این کارها را انجام بدهید سلسله کوه را ببر، فلان چشمهها را جوشان بکن من رسولم رسول که بدون اذن مرسل کار نمیکند مرسل هم اذن تکوینی باید بدهد نه تشریعی، خب بعد فرمود شبهه ی دیگری دامنگیر خیلیهاست «وَمَا مَنَعَ النَّاسَ أَن یُؤْمِنُوا إِذْ جَاءَهُمُ الْهُدَی إِلَّا أَن قَالُوا أَ» این همزه برای نفی است استفهام انکاری است «أبَعَثَ اللَّهُ بَشَراً رَسُولاً» اینها نه تنها شبهه داشتند، نه تنها صارف داشتند بلکه مانع داشتند در بعضی از موارد فرمود اینها چون در شبهه و رِیْناند از این بالاتر دارد که اینها منصرف شدند عاملی باعث انصراف آنها شد و از اینها برتر مسئله منع است که منع بالاتر از صرف است فرمود اینها یک مانع فکری و مکتبی دارند میگویند اصلاً ممکن نیست کسی بشر باشد و رسول «وَمَا مَنَعَ النَّاسَ أَن یُؤْمِنُوا إِذْ جَاءَهُمُ الْهُدَی إِلَّا أَن قَالُوا أَبَعَثَ اللَّهُ بَشَراً رَسُولاً» شنیدن کلام خدا برای فرشتههاست و دریافت پیام الهی برای فرشتههاست بشر در توان او نیست که رسالت الهی را تلقّی کند و ضبط کند و ابلاغ و املأ کند این توهّم آنهاست. ذات اقدس الهی این شبهه را جداگانه طرح کرد و جواب جداگانه داد فرمود اولاً رسالت لازم است حالا شما که میگوییم ما بشریم شما اگر همهتان فرشته بودید باز رسول میخواستید بالأخره بشر را خدا آفرید یک، خدا باید بپروراند دو، منتها پرورش هر شیئی به حسب خود اوست پرورش فرشتهها یک راه خاصّی دارد، پرورش انسان یک راه خاصّی دارد پرورش حیوانات و گیاهان و درختها و جمادات و معادن راهی دارد تا کسی نپروراند اینچنین نیست که «لعل گردد در بدخشان یا عقیق اندر یمن» هیچ وقت سنگ، یک تکّه خاک یک سنگ گرانبها نمیشود این مربّی میخواهد بالأخره ربّی میخواهد. فرمود شما چه فرشته باشید چه انسان پیغمبر میخواهید منتها رسول باید از جنس مرسلالیهم باشد با آنها گفتگو کند، تبیین کند، تعلیم کند، تزکیه کند، احتجاج کند، اسوه باشد برای آنها شما اگر فرشته بودید رسول شما هم فرشته است چه اینکه فرشتگان ملأ اعلا هم رسول دارند آنجا هم «مُطَاعٍ ثَمَّ أَمِینٍ»(1)اند آنها هم بالأخره راهنما میخواهند، دستور میخواهند آنها درست است نسبت به مادون مدبّرات امرند ولی نسبت به مافوق مطیعاند مافوقی دارند که مطاع است، خودشان مطیعاند فرمود آن بالایی که فرشته ی برتر است «مُطَاعٍ ثَمَّ» یعنی آنجا «أَمِینٍ» خب، پس ممکن بدون مربّی نمیشود ذات اقدس الهی مربّی است یا بلاواسطه یا معالواسطه پس رسالت یک امر ضروری است و اما اینکه چرا رسول شما انسان است برای اینکه شما انسانید خب باید با او گفتگو کنید او حجّت شما باشد او اُسوه ی شما باشد کسی بیاید که او را نبینید نتوانید به او اقتدا کنید اسوه ی شما باشد اینکه رسول شما نیست پس اگر شما فرشته بودید رسول شما هم فرشته است، شما که انسانید رسول شما هم انسان است منتها دو مطلب است درباره ی رسالت بشر یکی مبدأ قابلی است که چگونه انسان به جایی میرسد که وحی میگیرد، یکی مبدأ فاعلی است که ذات اقدس الهی چگونه برای هدایت بشر وحی میفرستد در کتابهای عقلی آن بخشی که مربوط به مبدأ قابلی است این را در علمالنفس ذکر میکند که روح مجرّد است شئونی دارد، مراتبی دارد، مراحلی دارد، درجاتی دارد برخیها میتوانند به جایی برسند که معصوم باشند و وحی را تلقّی کنند آن بخشی که مبدأ فاعلی است آن در فعل خدا و اسمای حسنای الهی و ربوبیّت الهی آنجا مطرح میشود که خدا ربّ همه ی موجودات است هر چیزی را مناسب او میپروراند انسان را باید با علم و ادب بپروراند علم و ادب الهی هم میشود کلام خدا، کلام خدا را فرشتهها تلقّی میکنند انسان کامل تلقّی میکند و مانند آن. علوم عقلی هم مبدأ قابلی را در علمالنفس تنظیم کرده، هم مبدأ فاعلی را در بحث حکمت باریْتعالی و اوصاف الهی.
1) (15) . سوره ی تکویر، آیه ی 21.
فتحصّل که این شبهات یک سنخ نیست چه اینکه شبههگرها هم یک گروه نبودند آن سه شبهه از سه گروه خاص بود که قبلاً نقل شد این شبهه ی اخیر از یک گروه مخصوص است که بعداً نقل شد ممکن است همه ی اینها در حجاز به سر ببرند یا میبردند ولی طرز تفکّر فرق میکند یک وقت است کسی میگوید اصلاً بشر رسول نمیشود یک وقت میگویند نه، بشر رسول میشود مثل موسای کلیم رسول شد ولی یکجا کتاب آورد شما هر از چند گاهی آیهای، سورهای میآوری چیست شما کتابی همانطوری که موسای کلیم الواحش را یکجا آورد شما اینطور بیاورید این منکر نیست که رسالت حق است منکر نیست که بشر میتواند رسول باشد ولی میگوید که اینطور جزء جزء معجزه آوردن و کلام آوردن این روا نیست نظیر آن کار را بکن این یک طرز شبهه است اینها که قائل بودند به نبوّت حضرت ابراهیم خلیل(سلام الله علیه) و خود را میراثخوار یا میراثدار آن حضرت میدانستند اینها نمیگفتند که بشر رسول نمیشود اما آنهایی که اصل نبوّت و اینها را زیر سؤال میبردند چنین حرفی میزدند.
پرسش: انبیا هم پیامبران انساند هم پیامبران جن پس چرا بر جنها پیامبر نیامد.
پاسخ: آن دیگر قبلاً هم گذشت ادرکات عقلی اینها تجرّد آنها بیش از تجرّد وهم اینها نیست اینها در کار خیلی دقیق و سریعاند ولی در درک آن قدرت را ندارند اینکه گفت که «أَنَا آتِیکَ بِهِ قَبْلَ أَن یَرْتَدَّ إِلَیْکَ طَرْفُکَ»(1)یا «قَبْلَ أَن تَقُومَ مِن مَّقَامِکَ»(2)این کارها را قویّاً انجام میدهند «قَالَ عِفْرِیتٌ مِّنَ الْجِنِّ أَنَا آتِیکَ»(3)کذا، «أَنَا آتِیکَ» کذا اینها را میتوانند تختی که در یمن بود از آنجا با اینکه فاصلهاش شاید هفتاد، هشتاد فرسخ بود یا بیشتر در کوتاهترین مدت آن تخت باعظمت را بیاورند به فلسطین این کار را کرده اما درکشان ضعیف است درکی که آن طایر داشت که گفت که «مَا لَمْ تُحِطْ بِهِ خُبْراً»(4)یا «وَجَدتُّهَا وَقَوْمَهَا یَسْجُدُونَ لِلشَّمْسِ مِن دُونِ اللَّهِ»(5)چرا سجده نمیکنند «أَلاَّ یَسْجُدُوا لِلَّهِ الَّذِی یُخْرِجُ الْخَبْءَ فِی السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ»(6)این درکهای عمیق که حتی برای طایر هم گاهی ممکن است پیدا بشود برای توده ی اینها حاصل نیست لذا در قرآن برای اینها پیغمبر قائل شده است اما از جنس اینها دلیل نداریم که پیغمبر باشد یعنی نقل نشده، خب.
فرمود: «قُل لَوْ کَانَ فِی الْأَرْضِ مَلاَئِکَةٌ یَمْشُونَ مُطْمَئِنِّینَ» یک وقت ملائکةالارض است میآیند، میروند برکات الهی را میآورند نظیر لیله ی قدر است خب اینها در ارض پیدا میشوند اما «یَمْشُونَ مُطْمَئِنِّینَ» نیستند که ساکن ارض باشند برای آنها که گذرا وارد حوزه ی زمین میشوند و برمیگردند رسولی لازم نیست ولی واقعاً اگر در زمین ملائکهای بودند زندگی میکردند آرامش داشتند ما برای آنها پیامبر میفرستادیم بالأخره موجود امکانی پیامبر میخواهد مَلک پیامبر میخواهد چه رسد به شما «قُل لَوْ کَانَ فِی الْأَرْضِ مَلاَئِکَةٌ یَمْشُونَ مُطْمَئِنِّینَ لَنَزَّلْنَا عَلَیْهم مِنَ السَّماءِ مَلَکاً رَسُولاً» ما این کار را میکردیم اما خب شما اینطور نیستید که بعد بالأخره در پایان قبول کردید یا نکردید؟ ذات مقدّس پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) ادّعا کرد که من رسول خدا هستم یک، کتاب آورد به نام قرآن دو، مبارز طلب کرد سه، ادّعای نبوّت است، معجزه آورد، تحدّی کرد تحدّی یعنی مبارز طلب کردن بعد در پایان جمعبندی کرد فرمود بالأخره شما قبول نکردید خدا قبول دارد که من رسول او هستم به چه دلیل؟ برای اینکه کتابش را به دست من داده، امضایش را به دست من داده، حرفش را به دست من داده این شهید به معنی گواه است نه به معنی عالِم گاهی میبینید در دعواها و زد و خوردها و نزاعها میگویند خدا شاهد است یعنی خدا عالِم است و در قیامت معلوم میشود این ختم دعواست این به منزله ی پیشنهاد کفایت مذاکرات است یعنی ما دلیلی دیگر نداریم حالا که شما قبول نمیکنید ما هم که شاهد نداریم خدا که میداند، خدا شاهد است یعنی خدا عالِم است این ختم دعواست اما وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود خدا شاهد است ادامه ی دعواست فرمود او گواهی داد دیگر اگر کسی نامهاش، امضایش، کلامش، حرفش به دست من است پس من از طرف او آمدم دیگر در پایان سوره ی مبارکه ی «رعد» هم همین است «وَیَقُولُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَسْتَ مُرْسَلاً قُلْ کَفَی بِاللَّهِ شَهِیداً بَیْنِی وَبَیْنَکُمْ وَمَنْ عِندَهُ عِلْمُ الْکِتَابِ»(1)نه یعنی خدا میداند این خدا میداند که ختم دعواست این ادامه ی دعواست، ادامه ی مبارزه است، ادامه ی تحدّی است «قُلْ کَفَی بِاللَّهِ شَهِیداً بَیْنِی وَبَیْنَکُمْ إِنَّهُ کَانَ بِعِبَادِهِ خَبِیراً بَصِیراً» این میداند که کتابش را به دست چه کسی بدهد این بصیر است میداند، میداند که هر کاری بکنند این منحرف نمیشود بعضیها را به عنوان آزمون یک سلسله کرامتهایی، علم غِیبهایی، لطف ویژهای عطا کرده یکی بلعم باعور درآمد یکی سامری، سامری هم که آدم کوچکی نبود فرمود ما پُستهای کلیدی را به هر کس نمیدهیم اما این علوم را، این کرامتهای مقطعی را به عنوان آزمون بله میدهیم تا معلوم بشود که چرا «اللّهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسَالَتَهُ»(2)، چرا پُستهای کلیدی را به هر کس نمیدهد برای اینکه این کرامت با آن پُست اگر ـ معاذ الله ـ کسی بلغزد کلّ دین زیر سؤال میرود اما اگر کسی کرامت داشته باشد، پُست کلیدی نداشته باشد میگویند هوس او را وادار کرده او را که خدا نفرستاده، خب.
اما مربوط به این سؤالهایی که گاهی مطرح میشود ایمان باید یک امر اختیاری باشد در ظرفی که انسان مختاراً میتواند کاری انجام بدهد هم مکلّف به ایمان است، هم ایمانش مقبول ولی در دالان انتقالی به برزخ وقتی کشاکش مرگ شد آن حالت هنوز چون وارد آن برزخ نشد مرحله ی ضعیف از اختیار هست لکن با اضطرار آمیخته است اینکه فرعون ایمان آورده که «آمَنْتُ أَنَّهُ لاَ إِلهَ إِلَّا الَّذِی آمَنَتْ بِهِ بَنُوا إِسْرَائِیلَ»(1)این ایمان اضطراری و الجایی اختیارش شده پنج درصد، آن اضطرارش شده 95 درصد اینگونه از ایمانها مقبول نیست یا اگر در سوره ی مبارکه ی «انعام» فرمود آیه ی 158 «هَلْ یَنْظُرُونَ إِلَّا أَن تَأْتِیَهُمُ الْمَلاَئِکَةُ أَوْ یَأْتِیَ رَبُّکَ أَوْ یَأْتِیَ بَعْضُ آیَاتِ رَبِّکَ» که «لَا یَنْفَعُ نَفْساً إِیمَانُهَا لَمْ تَکُنْ آمَنَتْ مِن قَبْلُ» قبلاً که مختار بود باید ایمان بیاورد ایمان نیاورد الآن که در دالان انتقالی برزخ است یک پنج، شش درصد اختیار برایش مانده بقیه اضطرار است و الجا است چنین ایمانی مقبول نیست در همین محدوده فقط برای قوم یونس را استثنا کرده که آنها بر اساس اضطرار ایمان آوردند البته شاید به این حد نبود آن هم لطف ویژه ی الهی بود در جریان فرعون هم اینچنین است که این در حقیقت بر اساس اضطرار ایمان آورده که اگر برمیگشت باز همان کفر و الحاد خودش را داشت ولی اگر وارد نشئه ی برزخ بشود یعنی کاملاً بمیرد آن پنج، شش درصد هم از او گرفته میشود انسان بین انسان و بین ایمان دیگر هیچ یعنی هیچ به نحو سالبه ی کلیه هیچ رابطهای نیست انسان بعد از مرگ خیلی چیزها را میفهمد میگوید «رَبَّنَا ابْصَرْنَا وَسَمِعْنَا» اما میگوید «فَارْجِعْنا نَعْمَلْ صَالِحاً»(2)اگر ایمان ممکن باشد خب همانجا مؤمن میشود، موحّد میشود از خلود نجات پیدا میکند چون هیچ موحّدی مخلَّد در نار نیست طوری بین نفس و بین ایمان که فعل نفس است فاصله است که به هیچ وجه مقدور نیست این نشئه یعنی نشئه ی دنیا نشئهای است که بین نفس و بین فعل اراده فاصله است بین ما و بین علم اراده فاصله نیست یعنی وقتی مبادی فراهم شد، صغرا و کبرا فراهم شد هیچ کس نمیتواند بگوید من نمیخواهم بفهمم اینکه میگویند ضروری، ضروری یعنی همین وقتی ما در مقابل ضروری قرار گرفتیم میشود مضطرّ یعنی اگر کسی گفت این دو هست، آن هم دو هست این دو و دو میشود چهار دیگر کسی نمیتواند بگوید من نمیخواهم بفهمم فهمیدی چون ضروری است یک، و هر که در برابر ضروری قرار میگیرد مضطر است دو، فهم در اختیار ما نیست ما میتوانیم گوش ندهیم، مطالعه نکنیم، بررسی نکنیم، فکر نکنیم اینها مبادی اختیاری است اینها کار است اما وقتی مطلبی با مبادیاش حاصل شد هیچ کس نمیتواند بگوید من نمیخواهم بفهمم او فهمیده که این همان عقد اول است که بین موضوع و محمول گِره خورده که «تسمّی القضیة عقدا» اما از آن به بعد کاملاً در اختیار اوست یعنی نتیجه ی این علم را بخواهد به جان خود گِره بزند که میشود عقیده و از او به ایمان یاد میکنند بین نفس و بین ایمان اراده فاصله است کاملاً آدم میتواند قبول بکند، کاملاً میتواند قبول نکند این جریان «وَجَحَدُوا بِهَا وَاسْتَیْقَنَتْهَا أَنفُسُهُمْ»(3)از همین قبیل است وجود مبارک موسای کلیم به فرعون ملعون فرمود همهاش برای تو روشن شد این حرفها، حرفهای خداست «لَقَدْ عَلِمْتَ مَا أَنزَلَ هؤُلاءِ إِلَّا رَبُّ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ بَصَائِرَ»(4)اینها سِحر نیست، اینها معجزه است اینها کار خداست برای تو روشن شد خب قبول بکن میگوید قبول نمیکنم.
پرسش: خدمت میکنند اگر ایمان نباشد اصلاً فایدهای ندارد که
پاسخ: ریائاً انجام میدهند، خب بله ایمان او، ریای اوست دیگر او برای هوس این کار را میکند دیگر او مبدأ هوسی دارد، مبدأ شهوانی دارد برابر شهوت کار میکند نه مبدأ عقلی مثل اینکه غذا میخورد، نکاح میکند این مبدأ شهوانی دارد، خب.
بنابراین ایمان در آن مقطع پذیرفته نیست برای اینکه یا خیلی مضطرّ است یا اگر اضطرارش قدری کمتر هست اختیارش هم مثل اضطرار ضعیف است اما در جریان مرگ در مرگ دو نشئه است ما یک مرگ فردی داریم که هر کسی مرگ خود را میمیراند هر کدام از ما که میمیریم این تحوّل و مرگی که مربوط به ماست او را میمیرانیم و میشویم دائمی. یک مرگِ دستهجمعی است که در مسئله ی نفخ صور است که در نفخ صور آنجا گرچه یک عده استثنا شدند «نُفِخَ فِی الصُّورِ فَصَعِقَ مَن فِی السَّماوَاتِ وَمَن فِی الْأَرْضِ إِلَّا مَن شَاءَ اللَّهُ»(1)آنجا دوتا مشکل هست یکی اینکه یک عده استثنا شدند در نفخ صور حالا باید ببینند اینها اهل بیت(علیهم السلام)اند چه ذوات نوریاند دوم اینکه در نفخ صور صَعَق است مدهوشی است یا بیهوشی است موتی در کار نیست طبق این تعبیر.
مطلب سوم اصل الموت است، حقیقة الموت نه موت زید یا موت عمرو یا موت بکر اصل التحوّل است که این در روایات ما فراوان هم آمده که این به صورت کبش املح در میآید اصل مرگ را ذبح میکنند و میمیرانند چه اینکه بعدش هم وجود مبارک عزرائیل هم اماته میشود بنابراین هر کدام از ما مرگِ خودمان را میمیرانیم دیگر تحوّل نداریم میشویم ثابت برای همیشه هستیم و خسته نمیشویم برای اینکه ثابت میشویم نه ساکن الآن شما نمیتوانید بپرسید که این قانون علّیت یا قوانین دیگر خسته نشدند در عالَم شما میتوانید بگویید این کُره ی ماه یا کُره ی شمس اینها کم کم فرسوده میشود چه اینکه فرسوده هم خواهد شد «إِذَا الشَّمْسُ کُوِّرَتْ»(2)هست، «إِذَا النُّجُومُ انکَدَرَتْ»(3)هست و مانند آن، اما بگویید آیا قانون اینکه هر مخلوقی خالقی دارد، هر معلولی علّتی دارد، اجتماع ضدّین محال است، اجتماع مثلین محال است اینها خسته نشدند در عالم هستند اینها که ساکن نیستند خستگی داشته باشند که اینها ثابتاند ما به چنین نشئهای میرسیم بهشت چنین نشئه است ثبات دارد نه سکون لذا جا برای این سؤال نیست که انسان میلیونها سال میماند مکرّر غذا میخورد و نکاح میکند و خسته نمیشود؟ خستگی برای موجودی است که یا بر زمان و زمین بگذرد یا زمان و زمینی بر او بگذرد اما نه آن بود نه این، این ثابت است نه خسته، نه خستگی دارد اینجا «أَفَعَیِینَا بِالْخَلْقِ الْأَوَّلِ»(4)مثل اینکه بگوییم خدا خسته نشد منتها او ازلی بالذّات است دیگران در شعاع او هستند.
فتحصّل که موت سه بخش دارد موتِ شخصی است، موت دستهجمعی است و حقیقت موت است.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
«وَمَا مَنَعَ النَّاسَ أَن یُؤْمِنُوا إِذْ جَاءَهُمُ الْهُدَی إِلَّا أَن قَالُوا أَبَعَثَ اللَّهُ بَشَراً رَسُولاً (94) قُل لَوْ کَانَ فِی الْأَرْضِ مَلاَئِکَةٌ یَمْشُونَ مُطْمَئِنِّینَ لَنَزَّلْنَا عَلَیْهم مِنَ السَّماءِ مَلَکاً رَسُولاً«95) قُلْ کَفَی بِاللَّهِ شَهِیداً بَیْنِی وَبَیْنَکُمْ إِنَّهُ کَانَ بِعِبَادِهِ خَبِیراً بَصِیراً (96) وَمَن یَهْدِ اللَّهُ فَهُوَ الْمُهْتَدِ وَمَن یُضْلِلْ فَلَن تَجِدَ لَهُمْ أَوْلِیَاءَ مِن دُونِهِ وَنَحْشُرُهُمْ یَوْمَ الْقِیَامَةِ عَلَی وُجُوهِهِمْ عُمْیاً وَبُکْماً وَصُمّاً مَأْوَاهُمْ جَهَنَّمُ کُلَّمَا خَبَتْ زِدْنَاهُمْ سَعِیراً (97)»
چون سوره ی مبارکه ی «اسراء» در مکه نازل شد و یکی از مهمترین مسائل محوری مکه در آن روز جریان وحی و نبوّت بود لذا در این سوره در هر فرصتی از مسئله ی وحی، نبوّت، دلیل ضرورت نبوّت، طرح شبهه ی منکران نبوّت، ارائه ی جوابهای قانع کننده مطرح شد. یکی از شبهاتی که مانع وحیپذیری و قبول نبوّت بود همین است که رسالت با بشریّت جمع نمیشود بشر نمیتواند رسولِ الله باشد چون آنها انسان را واقعاً نشناختند انسان را همین حیوان ناطق میدانستند یعنی یک موجود زندهای که حرف میزند یک جانور گویا اما دین که آمده، وحی که آمده انسان را معرفی کرد که انسان «حیٌّ متألّه» آن موجودِ زندهای که حیاتش را تألّه میبیند او انسان است بقیه «کَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ»(1)اند یا «شَیَاطِینَ الْإِنْسِ وَالْجِنِّ»(2)اند یا «فَمَثَلُهُ کَمَثَلِ الْکَلْبِ»(3)اند یا «کَمَثَلِ الْحِمَارِ یَحْمِلُ أسْفاراً»(4)این طوایف متعدّد آیات قرآن کریم درباره ی افراد غیر الهی است وگرنه اگر از قرآن بپرسید که «الانسان ما هو» میفرماید: «حیٌّ متألّه» از توده ی مردم سؤال بکنی «الانسان ما هو» میگویند «حیوانٌ ناطق» خب آنکه انسان را جانوری میداند که حرف میزند این شاید به خودش اجازه بدهد که بگوید رسالت الهی با انسانیّت سازگار نیست اما وقتی دین آمده کرامتِ انسان را مطرح کرده، خلافت انسان را مطرح کرده، تألّه انسان را مطرح کرده، تجرّد نفس انسان را مطرح کرده فرمود: «وَمَا أُوتِیتُم مِّنَ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِیلاً»(5)و این روح مِن عالَم امر است خب اگر موجود امری بود عالَم امر بود چرا وحی خدا را قبول نکند، چرا رسالت الهی را دریافت نکند. آنها میگفتند که رسالت با بشریّت سازگار نیست ذات اقدس الهی فرمود رسول باید از جنس مرسَلالیه باشد، حجّت باشد بر آنها، شبهات آنها را بشنود پاسخ ارائه کند یک، اُسوه ی آنها باشد در فضایل دو، اگر فرشتهای رسالت انسانها را به عهده بگیرد نه یکدیگر را میبینند یعنی انسانها فرشته را میبینند که شبهات را با او در میان بگذارند، جوابها را از او دریافت کنند و نه او میتواند اسوه باشد برای اینکه او اگر منزّه از شهوت و غضب است در عین حال طاهر و طیّب بود نمیتواند اُسوه ی انسانها باشد بنابراین رسولِ بشر حتماً باید بشر باشد چه اینکه اگر فرضاً فرشتهها رسولی داشته باشند باید از خودشان باشد البته آنها رسولی دارند از خودشان منتها در حوزه ی شریعت و امثال شریعت نیست.
جناب فخررازی مثل مرحوم امینالاسلام اینها آمدند گفتند که این آیه ناظر به آن است که بعضیها بشریّت را با رسالت هماهنگ ندانستند و آیه پاسخ میدهد برخی از متأخران نسبت به این دو بزرگوار اشکال کردند که اینچنین نیست اینها رسالت را با بشریّت منافی ندانستند برای اینکه اینها خودشان را فرزندان ابراهیم خیلی میدانستند، قائل به نبوّت ابراهیم خلیل بودند و قرآن هم فرمود: «مِّلَّةَ أَبِیکُمْ إِبْرَاهِیمَ»(1)اینها چگونه میگفتند و یا میتوانستند بگویند که رسالت با بشریّت جمع نمیشود. این سخن ناصواب است برای اینکه ذات اقدس الهی این شبهه را در کنار شبهات مردم مکه نقل نکرد بلکه فاصله قرار داد یک، و کسانی که منکر وحی و نبوّت بودند تنها مردم مکه نبودند که فرزندان ابراهیم خلیلاند بعضیها اصل وحی و نبوّت عام را نمیپذیرفتند، برخیها یهودی بودند، مسیحی بودند قرآن با جدال احسن با آنها جدال میکند میفرماید بعضی از همین اهل کتاب منکر وحیاند خب شما با جدال احسن با اینها در میان بگذارید بگویید «مَنْ أَنْزَلَ الْکِتَابَ الَّذِی جَاءَ بِهِ مُوسَی نُوراً وَهُدیً لِلنَّاسِ»(2)خب تورات را چه کسی آورده اگر شما وحی را قبول ندارید، خب این یک جدال احسنی است اگر این آیه هم در همان راستا بود خدای سبحان جدال احسن میکرد که خب شما که فرزندان ابراهیم خلیلید و قائلید به نبوّت حضرت ابراهیم چرا میگویید بشر نمیتواند پیامبر باشد در حالی که چنین جدال احسنی نیست ظاهراً این یک شبهه ی دیگری است از طرف ملحدان چه اینکه در سوره ی مبارکه ی «تغابن» هم مشابه این آیه بود که «فَقَالُوا أَبَشَرٌ یَهْدُونَنَا»(3)و مانند آن مشابه این هم در سوره ی مبارکه ی «انعام» گذشت که میگفتند اصلاً بشریّت با رسالت جمع نمیشود این یک شبهه ی دیگری است غیر از شبهه ی فرزندان ابراهیم کسانی که به نبوّت حضرت ابراهیم معتقد بودند. آنگاه خدای سبحان میفرماید چون رسول باید از جنس مرسلالیه باشد و شما بشرید آن فرستاده هم حتماً باید بشر باشد چه اینکه اگر در زمین ملائکه زندگی میکردند رسولِ آنها مَلک بود.
اما اینکه برای هر مردمی، برای هر گروهی رسول هست البته برهان نبوّت عام میگوید هر جا موجودِ مختارِ متفکّر هست راهنمای الهی هم هست چه قبل از تاریخ، چه بعد از تاریخ، چه در روی کُره ی زمین، چه در کُرات دیگر اگر در کرات دیگر هم طبق بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) که فرمود: «فیها مدائن کمدائنکم» کشف بشود که در کُرات دیگر موجوداتی هستند که متفکّرند و مختارند شبیه انسان حتماً وحی و نبوّت دارند، حتماً پیامبر دارند، حتماً کتاب دارند چون خداوند بشر را یعنی موجود متفکّر مختار را رها نکرده و نمیکند «أَیَحْسَبُ الْإِنسَانُ أَن یُتْرَکَ سُدی»(1)این یک برهان کلّی است که خدا هرگز بشر را رها نمیکند یعنی موجود متفکّر را بدون هدایت رها نمیکند این یک امر عام است پس هر موجود متفکّری چه در زمین باشد، چه در آسمان باشد چه قبل از تاریخ چه بعد از تاریخ این حتماً پیامبر دارد و پیامبرش هم از جنس خودشان است که بتوانند رفت و آمد کنند این هست. اما سؤالاتی که مربوط به گذشته بود آنها دیگر باید بگذریم حالا این آخرین سؤال است.
درباره ی تکامل برزخی در برزخ همانطوری که ملاحظه شد تکامل علمی هست ولی تکامل عملی نیست یعنی خیلی از چیزها در برزخ برای انسان کشف میشود در قیامت هم کشف میشود که میگویند «رَبَّنَا ابْصَرْنَا وَسَمِعْنَا»(2)اما تکاملِ عملی نیست یعنی انسان بتواند کاری انجام بدهد از قبیل ایمان و عمل صالح چه عملِ قلبی، چه عمل جارحی که به وسیله ی عمل کامل بشود اینچنین نیست اما آن باقیات و صالحات که «إذا مات ابن آدم انقطع عمله الاّ عن ثلاث»(3)آنها در حقیقت آثار عملِ خود انسان است اگر «ولد صالح یدعو له»، اگر شجرهای غَرس کرد، اگر کتابی را نوشت و اگر راهی را احداث کرد و اگر چشمه یا قناتی را احداث کرد همه نتیجه ی عمل خود اوست عملی که انجام داده است برکاتش یکی پس از دیگری به او میرسد این دیگر عملِ جدیدی نیست.
پرسش: اوامر و قضایا کلاً جزء تکامل علمی هستند ولو در برزخ
پاسخ: اخلاق جزء اعمال است ریشههای علمی، معرفتی دارد وگرنه اخلاق عمل است دیگر عملِ قلبی است تواضع، قناعت، غبطه همه ی اینها جزء اعمال قلبی است اخلاق اینچنین است اینها همهشان در برزخ با انسان هست اگر کسی تحصیل نکرده که دیگر نمیتواند تحصیل کند.
اما اینکه درباره ی بعضی آمده که «بَعثه الله یوم القیامة فَقیها»(1)سرّش این است که هر کس در دنیا به اصول دین و فروع دین معتقد بود و عمل کرد در قیامت موحّد و آگاه مبعوث میشود هر کسی اینها را یاد گرفته و در عمل کردن سستی کرده ممکن است این مطالب هم از یادش برود در بحثهای قبل هم مشابه این را داشتیم که خدای سبحان وعده نداد نفرمود هر کس کار خوب کرد ما به او پاداش میدهیم آنکه در قرآن است این است که هر کس در محکمه ی ما در یوم الحساب با عمل صالح آمد دستش پُر است ما به او پاداش میدهیم «مَنْ جَاءَ بِالْحَسَنَةِ»(2)نه «مَن فعل الحسنة» خیلیها هستند که کار خوب کردند بعد کار شرّ کردند «خَلَطُوا عَمَلاً صَالِحاً وَآخَرَ سَیِّئاً»(3)با دستِ خالی میمیرند اینها را که خدای سبحان پاداش نمیدهد که، اگر کسی یوم الحساب با دست پُر بیاید یکی، ده برابر پاداش دارد اما اگر کسی بگوید من در دنیا سابقاً کار خوب کردم بعد فرمود خب بله کار خوب کردی اما «خَلَطُوا عَمَلاً صَالِحاً وَآخَرَ سَیِّئاً» اوضاعت را هم به هم زدی و نتایج دنیایی را هم که هدفت بود گرفتی اما الآن دستت خالی است اگر کسی به محکمه میرود به یوم الحساب میرود پای میزان میرود باید دستش پُر باشد سخن از «مَن فعل الحسنة» نیست سخن از «مَنْ جَاءَ بِالْحَسَنَةِ» است لذا بعضیها آنچه را که در دنیا خواندند در قیامت یادشان نیست شما مسئله شفاعت علما این روایات را ملاحظه بفرمایید دارد آن کسی که در قیامت فقیه محشور شد عالِم محشور شد کسی که «بَعثه الله یوم القیامة فَقیها»(4)یا «عالِماً» به او میگویند «قِف حتّی تَشفع»(5)بایست شفاعت بکن که شفاعت تو مقبول است به دیگران میگویند وارد بهشت بشوید ولی به ایشان میگویند تشریف داشته باشید یک عده را هم به همراه ببرید اما کسی که در دنیا فقیه یا عالِم بود که به او چنین تعارفی نمیکنند که، نه کسی که در دنیا فقیه و عالِم بود کسی که در یوم القیامه فقیهاً بیاید، عالِماً بیاید این هنر را داشته باشد که از دستِ جانش این علوم نلرزد و نلغزد و نریزد این یوم القیامه عالِماً محشور میشود «بَعثه الله یوم القیامة فَقیها» خب این گاهی ممکن است که معتقد بود، عمل کرد، تابع دستورات بود، متشرّع بود ولی اصطلاحات را نمیدانست لذا ممکن است یک عده را ذات اقدس الهی فقیهاً مبعوث کند در حالی که در دنیا این اصطلاحات فقهی و اینها را نمیدانست ولی به همه ی اینها معتقد بود، همه ی اینها را یاد گرفت، به همه ی اینها هم عمل کرد حالا آن اصطلاحات فنّی و آن مرجع ضمیر فلان جا برمیگردد و اینها را نمیدانست درس نخواند، خب نخواند اگر در روایات داشته باشد که بعضی از مؤمنین را خدا فقیه محشور میکند ناظر به این است چه اینکه برخی از علما هم در آن روز جاهل محشور میشوند این کسی که «وَمِنکُم مَن یُرَدُّ إِلَی أَرْذَلِ الْعُمُرِ لِکَیْ لاَ یَعْلَمَ بَعْدَ عِلْمٍ شَیْئاً»(6)شامل حال همینها هم خواهد بود. بنابراین حساب برزخ و قیامت شبیه حساب دنیا نیست که اگر کسی اینجا عالِم بود آنجا هم عالِم است اگر اینجا عالِم بود و عامل بود و حرمتِ علم را حفظ کرد «بَعثه الله یوم القیامة فَقیها»(7)برخیها هم این اصطلاحات را یاد نگرفتند ولی یوم القیامه عالِماً محشور میشوند.
آنگاه ذات اقدس الهی در پاسخ اینها فرمود: «لَوْ کَانَ فِی الْأَرْضِ مَلاَئِکَةٌ یَمْشُونَ مُطْمَئِنِّینَ لَنَزَّلْنَا عَلَیْهم مِنَ السَّماءِ مَلَکاً رَسُولاً» بعد در پایان هم به عنوان جمعبندی فرمود من پیامبرم و از طرف خدا آمدم و گواهِ من هم خداست و همین خدایی که از این صحنه باخبر است و به رسالت من شهادت داد برای اینکه کتاب خودش را به دست من داد، کلام خودش را به دست من داد، پیام خودش را به دست من داد همین خدا اوضاع شما را هم میبیند «قُلْ کَفَی بِاللَّهِ شَهِیداً بَیْنِی وَبَیْنَکُمْ إِنَّهُ کَانَ بِعِبَادِهِ خَبِیراً بَصِیراً» بعد هم چون مستحضرید که قرآن یک کتابِ علمی نظیر حکمت و کلام و فقه و اصول نیست یک نور است شما میبینید در بحثهای فقهی آن آیهای که قبلش یا بعدش یا صدرش یا ذیلش مسئله ی تقواست آن را فقیه میگذارد کنار فقط همان جمله ی «أَوْفُوا بِالْعُقُودِ»(1)را میگیرد روی آن کار میکند برای اینکه میخواهد بحث فقهی بکند نه بحث اخلاقی اما شما در قرآن کریم چنین بحث فلسفی یا بحث فقهی با بحث اصولی ندارید که با تقوا و اخلاق ندوخته باشد یا قبلش تقواست یا بعدش تقواست که ضامن اجرا داشته باشد این میشود نور با کتابهای علمی دیگر فرق میکند در کتابهای علمی فقط روی همان جملههایی که حکم شرعی را یا تکلیفی را یا وضعی را به عهده دارد میگیرند بحث میکنند در اصول دیگر قبل و بعد این جمله را کار ندارند فقط همین جمله را که «مَا کُنَّا مُعَذِّبِینَ حَتَّی نَبْعَثَ رَسُولاً»(2)میگویند از آن برائت استفاده میشود اما قبلش چه بود، بعدش چه بود میگویند اینها مسئله تقوا و اخلاق است و از اصول خارج است ولی قرآن کریم اینچنین نیست آن مسائل اعتقادی را با مسائل اخلاقی و هدایت و تقوا هماهنگ کرده بعد از اینکه آن حجّتهای قاطع را ارائه کرد فرمود: «وَمَن یَهْدِ اللَّهُ فَهُوَ الْمُهْتَدِ» بالأخره مقصد هست یک، در آن مقصد مقصود هست دو، بینش سالک و مقصد راه است سه، یک راهنما میخواهد که انسان نلغزد، خب چه کسی به مقصد رسیده است؟ آنکه خدای سبحان او را هدایت کرده «وَمَن یَهْدِ اللَّهُ فَهُوَ الْمُهْتَدِ» این هدایت، هدایت پاداشی است وگرنه هدایت تشریعی که خدای سبحان همگان را هدایت کرده فرمود ما این قرآن را نازل کردیم «هُدیً لِلنَّاسِ»(3)حالا یک عده قبول کردند یک عده نکول این مربوط به هدایت عام است اگر کسی پذیرفته ایمان آورده و عمل صالح انجام داد در سوره ی مبارکه ی «نور» در سوره ی مبارکه ی «تغابن» این مضمون هست فرمود: «وَمَن یُؤْمِن بِاللَّهِ یَهْدِ قَلْبَهُ»(4)این دیگر هدایت پاداشی است بعضی میبینید گرایششان به طرف فضیلت است اصلاً دلشان برای نماز اول وقت و نماز جماعت و نماز در مسجد میتپد منتظر این هستند که چه موقع وقت نماز میشود با خدا گفتگو کنند بعضیها هم نه، بیتفاوتاند این گرایش نعمتی است این علاقه موهبتی است این علاقه دست هر کسی نیست این علاقه را هم خدا به هر کسی عطا نمیکند به کسانی عطا میکند که به اصول معتقد بودند، به فروع معتقد بودن مدّتی عمل کردند حالا پاداششان را خدا به آنها داده اینکه در سوره ی «نور» فرمود: «وَمَن یُؤْمِن بِاللَّهِ یَهْدِ قَلْبَهُ»(5)یا «إِن تُطِیعُوهُ تَهْتَدُوا»(6)اینکه زیادة علم بشرط المحمول نمیخواهد بگوید، اینکه اتحاد مقدم و تالی نمیخواهد بگوید خب معلوم است هر کس مؤمن است، مؤمن است یعنی هر کس به حُسن اختیار خودش به هدایت تشریعی ایمان آورد آنگاه هدایت تکوینیِ الهی نصیبش میشود به او گرایش میدهد، علاقه در قلبش پیدا میکند، او را از معصیت بیزار میکند، او را نسبت به طاعات شیفته قرار میدهد و مانند آن. فرمود اگر کسی مشمول هدایت تکوینی الهی شد آن هدایت پاداشی نه هدایت اوّلی «وَمَن یَهْدِ اللَّهُ» یعنی «یهده الله» «فَهُوَ الْمُهْتَدِ»، «وَمَن یُضْلِلْ» کسی را که خدا گمراه کند «فَلَن تَجِدَ لَهُمْ أَوْلِیَاءَ مِن دُونِهِ» یک، «وَنَحْشُرُهُمْ یَوْمَ الْقِیَامَةِ عَلَی وُجُوهِهِمْ عُمْیاً وَبُکْماً وَصُمّاً» دو، «مَأْوَاهُمْ جَهَنَّمُ» سه، «کُلَّمَا خَبَتْ زِدْنَاهُمْ سَعِیراً» چهار، «ذلِکَ جَزَاؤُهُم بِأَنَّهُمْ کَفَرُوا»(7)خب این چهار کیفر را به چه کسی میدهد؟ به کسی که عالماً عامداً کفر ورزیدند. اضلال را قبلاً ملاحظه فرمودید مکرّر قرآن کریم بین هدایت و اضلال خدا فرق گذاشته فرمود هدایت خدا دو قِسم است یک هدایت ابتدایی است که این مقابل ندارد این هدایت ابتدایی «هُدیً لِلنَّاسِ»(8)است همه را هدایت کرده چه از درون به نام عقل و فطرت، چه از بیرون به نام وحی و رسالت این هدایت مقابل ندارد به نام اضلال که خداوند ابتدائاً ـ معاذ الله ـ کسی را گمراه کرده باشد این به هیچ وجه مقابل ندارد مقابل این هدایت، عدم است نه اضلال اگر کسی برابر این هدایت عمل بکند یا نکند از این به بعد یک هدایت و اضلالی هست که مقابل هماند آن هدایت، هدایت ثانوی است و پاداشی آن اضلال، اضلال ابتدایی است و کیفری بیانش هم این بود که اگر کسی هدایت الهی را پذیرفت بر اساس اصول و فروع خدا به او پاداش میدهد پاداش نه تنها در آخرت است به نام بهشت، در دنیا شرح صدر است، سعه ی صدر است، نورانیّت دل است، «جَعَلْنَا لَهُ نُوراً یَمْشِی بِهِ فِی النَّاسِ»(9)است و امثال ذلک یکی از آن پاداشها هم این گرایشهای معنوی است، این علاقههاست این اصلاً ساعتش را هر شب کوک میکند زنگ بزند که نماز شب بیدار بشود دیگری اگر همسایههایش اذان را از مسجد بخواهند منتشر بکنند این دادش بلند است که شما چرا اذان را بلند منتشر کردید، خب خیلی بین اینها فرق است آن یکی بیصبرانه منتظر است که سَحر بشود بلند بشود با خدا مناجات کند، این یکی میگوید چرا صدای اذان را بلند کردید.
1) (19) . سوره ی مائده، آیه ی 1.
2) (20) . سوره ی اسراء، آیه ی 15.
3) (21) . سوره ی بقره، آیه ی 185.
4) (22) . سوره ی تغابن، آیه ی 11.
5) (23) . سوره ی تغابن، آیه ی 11.
6) (24) . سوره ی نور، آیه ی 54.
7) (25) . سوره ی اسراء، آیه ی 98.
8) (26) . سوره ی بقره، آیه ی 185.
9) (27) . سوره ی انعام، آیه ی 122.
پرسش: حاج آقا اذان نوزادان چقدر تأثیر در هدایت و گرایش او دارد.
پاسخ: برای نوزاد روایتی را مرحوم ابنبابویه قمی(رضوان الله علیه) در همان کتاب شریف توحید دارند که سیدناالاستاد فرمود این جزء غرر روایات ماست در ذیل آیات سوره ی مبارکه ی «اعراف» هم هست در آن روایت آنکه مرحوم صدوق(رضوان الله علیه) نقل کرده فرمود پدران و مادران مواظب باشند بچهها را مثلاً تا یک سال ظاهراً یک سال اصلاً کاری با او نداشته باشند نزنند به گریه ی او هم کاملاً توجّه کنند بیتفاوت هم نباشد برای اینکه گریه ی چهار ماه اوّلش توحید است شهادت به وحدانیّت میدهد تمام این گریههای بچهها در آن چهار ماهه ی اول «لا اله الاّ الله» هست و «سبحان الله» هست و «الله اکبر» هست و «الحمد لله»، گریه ی کودک در چهار ماه دوم شهادت به رسالت و نبوّت و خلافت و ولایت اولیای الهی و معصومان الهی است، گریه ی چهار ماه سوم که فصل آخر هست برای یک سال دعا به پدر و مادر است که خدایا پدر و مادر ما را مورد عنایت قرار بده و اینها، این از غرر روایات ماست که مرحوم صدوق در کتاب شریف توحید نقل کردند که حالا اگر مناسب بود یک روز از متن آن کتاب باید زیارت کرد و خواند(1)و سیدناالاستاد هم در المیزان فرمود این جزء غرر روایات ماست بحثش در آیات سوره ی مبارکه ی «اعراف» گذشت خب اینها چیز میفهمند اگر نمیفهمیدند که نمیگفتند شما زیر گوششان اذان بگویید، اقامه بگویید و امثال ذلک که کاملاً میفهمد ولی اگر کسی با همه ی این فهمها چیزی از خود به یادگار نگذاشت بیراهه رفت ذات اقدس الهی به او مهلت میدهد که برگردد راهِ توبه را باز کرده «اَنْتَ الَّذی فَتَحْتَ لِعِبادِکَ باباً اِلی عَفْوِکَ و سَمَّیْتَهُ التَّوْبَةَ»(2)و مانند آن، اگر او بارها بیراهه رفته و ذات اقدس الهی درِ توبه و انابه را به روی و باز کرده و او هم این در را به سوء اختیار خود به روی خود بست از آن به بعد خدا او را به حال خود رها میکند این رها کردن همان است که در دعاها خوانده میشود الهی «لا تَکِلْنی الی نفسی طرفة عَیْن»(3)این رها کردن اضلال خداست وگرنه امر وجودی به نام ضلالت نیست که ذات اقدس الهی این ضلالت را به کسی بدهد بگوییم «أضلّه» یعنی «أعطاه الضلالة» خیر این را به حال خود رها میکند خب اگر یک موجود محتاجی به حال خود رها شد دشمن هم از هر طرف حمله کرد این دیگر چطور در میآید فرمود کسی را که خدا اضلال بکند یعنی او را به حال خود رها بکند فیض را از او بگیرد، گرایش قلب را به او عطا نکند، او را به حال خود بگذارد این دیگر سرپرستی ندارد چنین آدمی کور میشود، کَر میشود و گُنگ. کور میشود آیات الهی را که سراسر عالَم را گرفته نمیبیند، کَر میشود این همه پیامهایی که انبیا و اولیای الهی(علیهم السلام) دادند نمیشنوند، گُنگ میشود برای اینکه یک کلمه ی حق امر به معروف و نهی از منکر، عدالتخواهی چیزی از زبان او شنیده نمیشود زبانش یا به بدگویی و لهو و لَعب عادت کرده، چشمش به بدبینی و زشتبینی عادت کرده، گوشش هم به غیبت و تهمت و آهنگهای حرام عادت کرده پس این کور است و گنگ است و نابینا همانطوری که در دنیا این همه پیامهای حق بود او نشنید فقط حرفهای بد و خلاف را شنید در قیامت چنین آدمی محشور میشود عُمیاً، بُکماً، صُمّا در قیامت خیلی حرف میزند، حرفهای فراوانی هم میزند اما همهاش لعن است و فحش است و سَب «کُلَّمَا دَخَلَتْ أُمَّةٌ لَعَنَتْ أُخْتَهَا»(4)مکرّر یکدیگر را لعنت میکنند اینچنین نیست که زبانش بسته باشد یا چشمش بسته باشد یا گوشش بسته باشد این همه برکاتی که برای بهشت است نمیبیند اما جهنّم را میبیند میگوید «رَبَّنَا ابْصَرْنَا وَسَمِعْنَا»(5)همینهایی که برابر سوره ی «طه» «مَن کَانَ فِی هذِهِ أَعْمَی فَهُوَ فِی الْآخِرَةِ أَعْمَی وَأَضَلُّ سَبِیلاً»(6)یا «نَحْشُرُهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ أَعْمَی»(7)همین کورها میگویند خدایا ما دیدیم، خب این در دنیا کور بود مسجد و حرم و معارف الهی را ندید و نشنید، مراکز فساد را دید و شنید همین شخص هم در قیامت جهنّم را میبیند آن زَفیر و شَهیق جهنّم را میشنود لعنتهای متقابل را میگوید و میشنود اما راه بهشتیان را نمیبیند اینچنین نیست که او کورِ محض باشد همان کسی که قرآن فرمود این گنگ است حرف نمیزند آنجا هم دارد اعتراض میکند میگوید «رَبِّ لِمَ حَشَرْتَنِی أَعْمَی»(8)اینجا هم اعتراض میکرده آنجا هم اعتراض میکند، اینجا هم بد میگفته آنجا هم بد میگوید. اما مؤمنان که زبانشان حق، چشمشان حق، گوششان حق اینها هم در دنیا سخن حق دارند، هم در آخرت پس اضلال الهی اضلالِ کیفری است که مقابل هدایت پاداشی است.
فتحصّل که هدایت ابتدایی عمومی است یک، این هدایت عمومی اصلاً یعنی اصلاً مقابل ندارد چیزی به نام ضلالت نیست که خداوند ـ معاذ الله ـ کسی را ابتدائاً گمراه کرده باشد این دو، هدایت پاداشی که مرحله ی سوم بحث است به عنوان پاداش خدا عطا میکند تکویناً گرایشهای قلبی توفیق میدهد برای کسی استاد خوب، رفیق خوب، شاگرد خوب، همبحث خوب و همحُجره ی خوب اینها همه توفیقات الهی است اینچنین نیست که اگر کسی خواست به جایی برسد رایگان به جایی برسد همه ی وسایل را وِقف دادنِ وسایل با اهداف به نام توفیق است این کار به دست اوست اینها یا محصول کار خودش است یا دعای پدر و مادر خودش است یا نیّت اوست که این اصلاً برای چه آمده درس بخواند میبینید یک استاد خوب برایش فراهم شده، یک شاگرد خوب برایش فراهم شده، یک همبحث خوب برای او فراهم شده، یک مدرسه ی خوب برای او فراهم شده، یک همحُجره ی خوب برای او فراهم شده، یک دوست خوب برای او فراهم شده، اینها همه جزء نعمتهای الهی است اینها همه جزء توفیقات الهی است اینها همه جزء هدایتهای پاداشی الهی است این هدایت پاداشی یک مقابل دارد به نام اضلال کیفری پس اضلال کیفری جایش در مقابل هدایت ابتدایی نیست، جایش در مقابل هدایت پاداشی است و اضلال کیفری هم یک امر وجودی نیست چیزی به نام ضلالت باشد خدا به کسی بدهد اینچنین نیست بلکه ترکِ فیض است و ضلالت و هدایت عدم و مَلکهاند نه ضدّ هم باشد خدای سبحان کسی را گمراه میکند یعنی «مَّا یَفْتَحِ اللَّهُ لِلنَّاسِ مِن رَّحْمَةٍ فَلاَ مُمْسِکَ لَهَا وَمَا یُمْسِکْ فَلاَ مُرْسِلَ لَهُ»(1)دری را که او ببندد کسی نمیتواند باز بکند و او هم حکیمانه میبندد بعد از مدّتها آزمایش میبندد، بعد از اینکه به نصاب رسیده در را میبندد وگرنه در را اوایل نمیبندد آن وقت این میشود اضلال کیفری فرمود اگر کسی گرفتار اضلال کیفری شد هیچ کسی ولایت او را و سرپرستی او را به عهده ندارد چون سراسر عالَم جنود الهیاند بدون اذن خدا کار نمیکنند.
1) (36) . سوره ی فاطر، آیه ی 2.
پرسش: حاج آقا «آخر من یشفع فهو أرحم الراحمین» شامل حال گنهکار نمیشود.
پاسخ: خب بله، شفاعت برای کسی است که «إِلَّا مَنِ ارْتَضَی»(1)اگر دینش مَرضیّ باشد آن دینِ خداپسند را داشته باشد بله، در سوره ی مبارکه ی «مائده» آن دینِ خداپسند را مشخص کرد دیگر فرمود: «الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَرَضِیتُ لَکُمُ الْإِسْلاَمَ دِیناً»(2)این میشود دین خداپسند که در آن ولایت هست، تبعیّت اهل بیت هست و مانند آن، اما اگر کسی ـ معاذ الله ـ همه ی اینها را به سوء اختیار خود کنار زد این مرضیّالدین نیست دینِ خداپسند ندارد چون دینِ خداپسند ندارد چطوری مورد شفاعت قرار بگیرد البته کسی جلوی قدرت بیانتهای خدا را نه میتواند بگیرد نه کسی چنین حرفی زده او خودش میداند چه کار بکند گاهی بر اثر داشتن پدرِ خوب، پسرِ خوب، پسرِ بعضی از افراد به جایی میرسند که آدم تعجّب میکند که از سنخ «یُخْرِجُ الْحَیَّ مِنَ الْمَیِّتِ»(3)است و مانند آن آنها را که آدم نمیبیند ولی به حسب ظاهر شفاعت شامل آنها نمیشود.
فرمود: «فَلَن تَجِدَ لَهُمْ أَوْلِیَاءَ مِن دُونِهِ» این یک، «وَنَحْشُرُهُمْ یَوْمَ الْقِیَامَةِ عَلَی وُجُوهِهِمْ» اینها تمام هَمّشان خاک بود دیگر این بزرگان حکمت ما گفتند بعضیها گیاهی زندگی میکنند بعضیها یک درخت خوبیاند مگر درخت در عالَم ترقّی میکند این کتابهای حکمت را شما ببینید این بزرگان فرمودند هیچ درختی در عالم ترقّی نکرده برای اینکه، اینکه بالا آمده فرعِ او و دُم اوست دهن او، سر او، مغز او، چشم او، گوش او و تمام هویّت او در لجن است اگر اصلِ درخت، ریشه ی درخت، بالای درخت، سَر درخت بالا بود بله این درخت بالا رفته اما وقتی اصلش در لجن است این دُمش بالا آمده اینکه دیگر بعضیها گیاهی زندگی میکنند یعنی تمام همّشان خاک است بعد برج ساخته با دست خالی هم دارد میرود اینکه بالا آمده فروعات اوست اما آنکه اصل اوست که در گِل است که تمام کارش این است فرمود چنین آدمی را ما مَنکوساً محشور میکنیم این «نُکِسُوا عَلَی رُؤُسِهِمْ»(4)از همین قبیل است، «نَحْشُرُهُمْ یَوْمَ الْقِیَامَةِ عَلَی وُجُوهِهِمْ» از همین قبیل است این سر به زیر محشور میشود برای اینکه سر به زیر بود دیگر اینکه سَرش بالا نبود که این یکی، حالا پس مستویالقامة نیست، مستویالخِلقه نیست نظیر اینهایی که «فَمِنْهُم مَن یَمْشِی عَلَی بَطْنِهِ»(5)این «فَمِنْهُم مَن یَمْشِی عَلَی بَطْنِهِ» مربوط به خزندههاست اما افرادی مثل مرحوم ملاّ عبدالرزّاق کاشانی و اینها میگویند مباد کسی خیال کند ما داریم قرآن را تفسیر میکنیم اگر این را ما تفسیر بدانیم که مشمول «من فسّر القرآن برأیه»(6)میشویم نه خیر این تفسیر نیست این یک تأویل تطبیقی است که داریم ما میکنیم آن این است که «فَمِنْهُم مَن یَمْشِی عَلَی بَطْنِهِ»(7)بعضیها خطّ مشیشان شکمشان است نه ـ معاذ الله ـ آیه معنایش این باشد که بعضیها خطّ مشیشان بر شکمشان است فرمود این را ما میفهمیم که معنای آیه این نیست این را در همان اول تعبیراتش گفته، گفته اگر این باشد که مشمول «مَن فسَّر القرآن برأیه فقد کفر» میشود که ما نمیگوییم معنای «اذْهَبْ إِلَی فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغَی» خطاب به عقل است که برو نفس امّاره را هدایت کن هرگز چنین حرفی نمیزنیم معنای این آیه همان است که خدای سبحان به موسای کلیم(سلام الله علیه) فرمود برو فرعون را هدایت کن اما ما این را تطبیق میکنیم میگوییم قابل تطبیق است که عقل باید برود نفس را که فرعون است و امّاره ی بالسّوء است هدایت بکند معنای آیه این نیست ولی قابل تأویل و تطبیق است این «مِنْهُم مَن یَمْشِی عَلَی رِجْلَیْنِ»(8)بر اساس همین است آنها که گرفتار غرایزند اینها «یَمْشِی عَلَی رِجْلَیْنِ»اند، «فَمِنْهُم مَن یَمْشِی عَلَی بَطْنِهِ» آنها که گرفتار شکماند «فَمِنْهُم مَن یَمْشِی عَلَی بَطْنِهِ» نه اینکه ـ معاذ الله ـ معنای آیه این باشد که «مِنْهُم مَن یَمْشِی عَلَی بَطْنِهِ» یعنی بعضیها خطّ مَشیشان شکم است معنای آیه این است که بعضیها خطّ مَشیشان شکم است مثل خزندهها مار، اما بعضیها مَشیشان این است که ببینند که چه به شکمشان میدهند خب چنین آدمی علی الوجوه دارد زندگی میکند دیگر در قیامت هم علی الوجوه محشور میشود.
مرحله ی بعدی آن است که همانطوری که در دنیا حق نگفت، حق نشنید، حق ندید در آخرت که یوم الحق است یوم ظهور حق است او کور است، کر است و گُنگ و همانطوری که در دنیا باطل دید، باطل شنید، باطل گفت در قیامت هم بد میگوید، بد میبیند، بد میشنود همینهایی که گنگاند مرتّب یکدیگر را لعنت میکنند میگویند تو باعث شدی، تو باعث شدی «الْأَخِلاَّءُ یَوْمَئِذٍ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ»(1)وقتی هم که وارد جهنّم شدند پشت سر هم یکدیگر را لعنت میکنند همینهایی که گنگاند و قدرت حرف زدن ندارند برای اینکه در دنیا مسجد یک طرف، مراکز فساد یک طرف اینها مسجد را ندیدند مراکز فساد را دیدند دیگر پس مطلب بعدی آن است که فرمود: «وَنَحْشُرُهُمْ یَوْمَ الْقِیَامَةِ عَلَی وُجُوهِهِمْ عُمْیاً وَبُکْماً وَصُمّاً مَأْوَاهُمْ جَهَنَّمُ» آنگاه «کُلَّمَا خَبَتْ زِدْنَاهُمْ سَعِیراً» در قبال «کُلَّمَا نَضِجَتْ جُلُودُهُم بَدَّلْنَاهُمْ جُلُوداً غَیْرَهَا»(2)است که انشاءالله به خواست خدا در روز یکشنبه یعنی اول ذیحجّه مطرح میشود.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
«وَمَن یَهْدِ اللَّهُ فَهُوَ الْمُهْتَدِ وَمَن یُضْلِلْ فَلَن تَجِدَ لَهُمْ أَوْلِیَاءَ مِن دُونِهِ وَنَحْشُرُهُمْ یَوْمَ الْقِیَامَةِ عَلَی وُجُوهِهِمْ عُمْیاً وَبُکْماً وَصُمّاً مَأْوَاهُمْ جَهَنَّمُ کُلَّمَا خَبَتْ زِدْنَاهُمْ سَعِیراً (97) ذلِکَ جَزَاؤُهُم بِأَنَّهُمْ کَفَرُوا بِآیَاتِنَا وَقَالُوا أَءِذَا کُنَّا عِظَاماً وَرُفَاتاً أَءِنَّا لَمَبْعُوثُونَ خَلْقاً جَدِیداً (98) أَوَ لَم یَرَوْا أَنَّ اللَّهَ الَّذِی خَلَقَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ قَادِرٌ عَلَی أَن یَخْلُقَ مِثْلَهُمْ وَجَعَلَ لَهُمْ أَجَلاً لاَّ رَیْبَ فِیهِ فَأَبَی الظَّالِمُونَ إِلَّا کُفُوراً (99)»
چون سوره ی مبارکه ی «اسراء» در مکه نازل شد و عناصر محوری سُوَر مکّی اصول دین است مخصوصاً مسئله توحید و نبوّت بخش وسیعی از آیات این سوره درباره ی نبوّت است. مردم مشرک حجاز بین افراط و تفریط به سر میبردند اینها برای اصنام و اوثانشان ربوبیّت قائل بودند ولی برای انسانِ کامل نبوّت را محال میدانستند یا مُستبعَد میدانستند، خب اگر چوبی بتواند رب باشد چرا انسان نتواند نبیّ باشد و اگر فرشتهای بتواند رب باشد که این اصنام و اوثان تماثیل آنهاست، مجسّمه ی آنهاست چرا انسان نتواند پیامبر باشد این بر اساس جهالتی که داشت. قرآن کریم همه ی سخنان آنها را نقل کرد و ابطال کرد و بعد فرمود بهترین شاهد کلامِ خداست که دستِ من است و اگر شما تردید دارید که این قرآن کلامِ خداست جنّ و انس جمع بشوند مثل این بیاورند مقدورشان نیست پس این معجزه است پس من از طرف خدا آمدم. آنگاه در پایان میفرماید هر کس با حُسن اختیار خودش پذیرفت او از اهتدای پاداشی خدا برخوردار است این مُهتدی، اهتدای پاداشی است، آن «مَن یَهْدِ» پذیرش هدایت اوّلیه را اگر کسی ذات اقدس الهی هدایت کرد بپذیرد خدا او را هدایت میکند.
بیان ذلک همانطوری که قبلاً گذشت خدا یک هدایت ابتدایی دارد که «هُدیً لِلنَّاسِ»(1)است برای همه ی مردم، اگر کسی پذیرفت خدا به او هدایت پاداشی میدهد میشود «مَن یَهْدِ اللَّهُ» و اگر کسی از هدایت پاداشی برخوردار شد اهتدای کامل نصیب اوست این اهتدا با هدایت نظیر اقتدار و قدرت کمالِ معنا را میفهماند مُهتدی بالاتر از مَهدی است مثل اینکه مُقتدر بالاتر از قادر است اگر کسی خداوند او را در اثر هدایت پاداشی به هدایت موفّق کرد او دیگر مهتدیِ کامل است «مَن یَهْدِ اللَّهُ فَهُوَ الْمُهْتَدِ وَمَن یُضْلِلْ» که بیان شد ضلالتِ ابتدایی وجود ندارد اضلالِ ابتدایی وجود ندارد اضلالِ کیفری است و بحثش گذشت و اگر کسی را ذات اقدس الهی در اثر عقوبت و اضلال کیفری گمراه کرد «فَلَن تَجِدَ لَهُمْ أَوْلِیَاءَ مِن دُونِهِ». درباره ی هدایت ضمیر را مفرد آورد چون معمولاً اینها از سنخ نورند و نور در قرآن جمع بسته نشد و کفر و فسوق و عصیان از سنخ ضلالتاند و از سنخ کثرتاند در اینجا جمع بسته شد آنجا مفرد ذکر فرمود: «وَمَن یَهْدِ اللَّهُ فَهُوَ الْمُهْتَدِ» اینجا جمع ذکر کرد فرمود: «مَن یُضْلِلْ فَلَن تَجِدَ لَهُمْ أَوْلِیَاءَ مِن دُونِهِ» بعد فرمود اینها را ما به صورت محشور میکنیم وقتی اَنس از وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) سؤال کرد چگونه اینها روی صورت محشور میشوند روی صورت راه میروند فرمود همان خدایی که اینها را روی پا مَشیْ میدهد این را میتواند روی صورت مَشی بدهد عمده این است که آیا این حالت یعنی مَشی علی الوجه و همچنین اعما و اصم و ابکم بودن برای تبهکاران ابدی است یا از حین حشر تا حین حساب است اینها «یحشرون علی وجوههم عمیاً و بُکماً و صمیاً» اما وقتی که وارد محکمه ی حساب شدند و میزان و حساب شدند و نامه ی اعمالشان را به دست چپ دادند اینها را میخواهند به طرف جهنّم ببرند همانطوری که زمخشری نقل کرد بعضیها هم نقل کردند احتمال اینکه اینها دوباره به حال اوّلی برگردند هست یعنی ممکن است که بینا بشوند، شنوا بشوند، گویا بشوند با همان حال وارد جهنّم بشوند پس از این آیه برنمیآید که اینها الی الأبد این چهار حکم را دارند که یکی حشرِ علی الوجه است آن سه هم عُمی و بُکم و صُم بودن هست از این آیه برنمیآید که اینها الی الأبد این چهار وصف را دارند از این آیه برمیآید که اینها با همین چهار وصف محشور میشوند اما حالا وقتی که وارد صحنه ی میزان شدند، صحنه ی حساب شدند، نامه ی اعمالشان را به دست چپشان دادند حالا میخواهند راهی جهنّم بشوند باز هم همین وضع است یا به حالت اول برمیگردند از این آیه برنمیآید.
1) (1) . سوره ی بقره، آیه ی 185.
مطلب دیگر این است که ما انسان را در دنیا مختار میدانیم به سه دلیل انسان مختار است هم وجداناً، هم برهاناً، هم قرآناً. وجداناً برای اینکه ما وقتی کاری میخواهیم بکنیم مشورت میکنیم گاهی مردّدیم، گاهی میبینیم که دو طرف در اختیار ماست میخواهیم بکنیم، میخواهیم نکنیم این حالت را در خودمان مشاهده میکنیم بر اساس وجدانی که داریم به دلیل اینکه فکر میکنیم، مشورت میکنیم خب اگر ما مضطرّ بودیم نتوانستیم انتخاب بکنیم کار برای ما یکطرفه بود دیگر فکر و مشورت و امثال ذلک معنا ندارد که بعد هم اگر خوب در آمد خوشحال میشویم، بد در آمد پشیمان میشویم خب اگر ما مختار نباشیم و مضطر باشیم دیگر پشیمانی معنا ندارد که این وجداناً. برهاناً هم بشر مختار است برای اینکه ما میبینیم حسابی هست، کتابی هست، پاداشی هست، کیفری هست خب اگر بشر مکلّف است به اطاعت و مَنهی از معصیت است و اگر در برابر امتثال پاداش میبیند، در برابر تعدّی و تمرّد کیفر میبیند او اگر مختار نباشد آزاد نباشد نه آن پاداشش حسابشده است نه این کیفرش از اینکه انسان مأمور است، از اینکه انسان منهی است، از اینکه انسان مکلّف است و در برابر امتثال پاداش میبیند، در برابر تعدّی و تمرّد و فسوق و عصیان و کفر کیفر میبیند باید آزاد باشد این هم برهان. قرآناً هم انسان مختار است برای اینکه در آیات فراوان این مضمون هست «قُلِ الْحَقُّ مِن رَبِّکُمْ فَمَن شَاءَ فَلْیُوْمِن وَمَن شَاءَ فَلْیَکُفُرْ»(1)، «إِنَّا هَدَیْنَاهُ السَّبِیلَ إِمَّا شَاکِراً وَإِمَّا کَفُوراً»(2)، «وَهَدَیْنَاهُ النَّجْدَیْنِ»(3)از این آیات فراوان است که «لاَ إِکْرَاهَ فِی الدِّینِ»(4)هم همین راستاست پس وجداناً، برهاناً، قرآناً انسان آزاد است اما کجا آزاد است؟ آن وجدان و این برهان و آن قرآن هر سه قلمرو دلالتشان محدود است ما مادامی که در دنیا هستیم هم وجداناً آزادیم، هم برهاناً آزادیم، هم قرآناً اما وقتی وارد صحنه ی قیامت شدیم آنکه هنوز احساس نکردیم وجدانی نداریم که خودمان را ببینیم آزادیم یا نه این یک، برهانی هم در آنجا نداریم برای اینکه آنجا که دار تکلیف نیست امر و نهیی نیست، تقوا و فجوری نیست، امتثال و تعدّی نیست که ما بگوییم چون این انسان در آنجا مکلّف است و مأمور است به حسنات و مَنهی از سیّئات است باید بیاید آزاد بشود قرآن هم که در آنجا درباره ی قیامت ما را مختار نمیداند میگوید هیچ فایدهای ندارد پس این شش مطلب که سه مطلب مربوط به دنیاست و سه مطلب مربوط به آخرت برای ما کافی است که ما بگوییم انسان در دنیا آزاد است و در آخرت دلیلی بر آزادی او نداریم برای اینکه نه وجدان کردیم چون نرفتیم ببینیم، نه برهانی در مسئله داریم، نه آیات قرآنی دلالت میکند بر اینکه انسان درونمختار است برای اینکه آیات ظاهرش بر خلاف است یعنی آن روز دیگر کسی نمیتواند ایمان بیاورد. ادلّه ی نقلی میگوید آن روز، روز ایمان نیست این بیان نورانی پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) در نهجالبلاغه هم آمده چندتا روایت نبوی است که وجود مبارک حضرت امیر(سلام الله علیه) در نهجالبلاغه از آنها به عنوان سند یاد میکند میفرماید رسول خدا(صلّی الله علیه و آله و سلّم) چنین فرمود که «الیوم عملٌ و لا حساب و غداً حسابٌ و لا عمل»(5)، خب پس آن سه امر دلیل است بر اینکه ما در دنیا آزادیم این سه امر دلیل است بر اینکه ما در آخرت آزاد نیستیم یا دلیل بر آزادی نداریم این هم یک مطلب.
پرسش:...
پاسخ: چون آخر هر عالَمی حکم خاصّ خودش را دارد یک نمونه ی تجربی عرض کنیم ما الآن همهمان خیال میکنیم که وزن داشتن قبلاً این تنها خیال نبود حُکمی بود که خیلی از عقلا میکردند، خیلی از حکما میکردند، خیلی از فیزیکدانها میکردند قبل از اینکه مسئله سیر کُرات شروع بشود خیال میکردند که وزن داشتن ذاتی جسم است که میگفتند این جسم چه جسمِ انسان چه غیر انسان وزن داشتن ذاتی آن است مگر میشود سنگ وزن نداشته باشد، مگر میشود انسان وزن نداشته باشد هیچ کس باور نمیکرد وقتی که از فضای از محدوده و کمربند و جاذبه گذشتند و قدری بالا رفتند دیدند نه، هر طرف بخواهند میتوانند بروند وزنی ندارند وزن برای جسم ذاتیِ به آن معنا که مقوّم باشد نیست این در مقطع محدوده ی مادون جاذبه است یا کُره ی زمین است و مانند آن اگر کُرهای شبیه کُره ی زمین پیدا بشود بله، انسان وزن دارد اینچنین نیست که ما جاهایی که نرفتیم و ندیدیم و برهانی هم نداریم بتوانیم حکم بکنیم الآن کاملاً برای بشر روشن شد که وزن داشتن ذاتی جسم نیست در این مقطع باشد سنگین است جای دیگر باشد سبک است. مسئله اختیار هم همینطور است این خواب از بهترین برکات الهی است منتها حالا ما قدر خواب و نعمت خواب و فضیلت خواب و مکتب خواب را درک نکردیم ما میخوابیم که بخوابیم اما خیلیها میخوابند که بیدار بشوند این در آن دوتا روایتی که یکی را مرحوم کلینی(رضوان الله علیه) در جلد هشت کافی نقل کرد و روایت دیگر را هم مرحوم فیض در بحث بَعثِ وافی کنار هم این دوتا روایت را ذکر کردند همین بود دیگر آن روایتی که مرحوم کلینی نقل کرد این بود که بشر اوّلی خواب نمیدید میخوابید ولی خواب نمیدید انبیا که آنها را هدایت میکردند آنها انکار میکردند میگفتند شما که میگویید انسان بعد از مرگ زنده است و برمیگردد خبری بعد از مرگ نیست انسان که مُرد نابود میشود پاداش و کیفری نیست بعد خداوند رؤیا را نصیب بشر کرد حضرت میفرماید مردم آن بشرهای اوّلی رفتند نزد انبیایشان میگفتند که اینها چیست که ما وقتی که خوابیدیم میبینیم آنها فرمودند اینها نمونههایی از آن چیزهاست که ما به شما میگوییم شما خیال کردید انسان که میمیرد برزخ به این است که دوباره از قبرستان بیاید بیرون در کوی و برزن اینطور نیست برزخ شبیه همین رؤیاست بدنِ مثالی دارد روح است با بدنِ مثالی یا «فی روضة من ریاض الجنّة» یا «فی حُفرة من حُفر النیران»(1)تا دوباره بشود قیامت و مثل بدن اوّلی و وضع بدن اوّلی برگردد. این رؤیا یک مطلب بسیار خوبی است خب همه ی ما رؤیا را کم و بیش تجربه کردیم شما میبینید انسان در عالَم خواب ملاقاتهایی دارد افرادی را میبیند ولی سؤال کردن در اختیار او نیست که چه چیزی بپرسد وقتی بیدار شد میگوید ای کاش من این مطلب را میپرسیدم در آنجا سؤالهایی از او میکنند، جوابهایی میدهد سؤالهایی خودش میکند جوابهایی میشنود همه ی اینها تابع مَلکاتی است که در زمان بیداری انجام داده ما مادامی که بیداریم این زبانِ ما در اختیار ماست وقتی خوابیدیم زبان ما در اختیار آن مَلکات ماست و هکذا بعد از مرگ، بعد از مرگ طرزی حرف میزنیم که در دنیا رفتار کردیم چه اینکه در خواب طرزی سؤال میکنیم که در بیداری عمل کردیم ما در بیداری زبان داریم، حرف میزنیم ولی زبان در اختیار ما نیست در اختیار آن مَلکات ماست در برزخ حرف میزنیم، در قیامت حرف میزنیم اما حرف در اختیار آن اعمال و ملکات نفسانی ماست بنابراین ما بگوییم اختیارْ ذاتیِ انسان است در دنیا ما با سه دلیل وجدان و برهان و قرآن راه داریم ولی در آخرت این سه دلیل نیست بلکه دلیل قرآنی به عکس این است و دلالت دارد بر اینکه کسی نمیتواند ایمان بیاورد. اما آنچه که در سوره ی مبارکه ی «سبأ» آمده است که اینها در قیامت میخواهند ایمان بیاورند میگویند ما ایمان آوردیم در سوره ی مبارکه ی «سبأ» آیه ی 52 که چنین فرمود: «وَقَالُوا آمَنَّا بِهِ» قبلش این است «وَلَوْ تَرَی إِذْ فَزِعُوا فَلاَ فَوْتَ وَأُخِذُوا مِن مَکَانٍ قَرِیبٍ * وَقَالُوا آمَنَّا بِهِ وَأَنَّی لَهُمُ التَّنَاوُشُ مِن مَکَانٍ بَعِیدٍ * وَقَدْ کَفَرُوا بِهِ مِن قَبْلُ وَیَقْذِفُونَ بِالْغَیْبِ مِن مَکَانٍ بَعِیدٍ * وَحِیلَ بَیْنَهُمْ وَبَیْنَ مَا یَشْتَهُونَ کَمَا فُعِلَ بِأَشْیَاعِهِم مِن قَبْلُ إِنَّهُمْ کَانُوا فِی شَکٍّ مُّرِیبٍ» در آیه ی 52 سوره ی «سبأ» این است که آنها گفتند ما ایمان آوردیم به آنها گفته میشود که «أَنَّی لَهُمُ التَّنَاوُشُ» تَناوش مثل تناول آن «نالَ»، «یَنال» است، این «ناش»، «یَنوش» است «ناش»، «یَنوش» یعنی دسترسی پیدا کرد، دسترسی پیدا میکند تناوش هم مثل تناول دسترسی پیدا کردن است آنها میگویند «آمَنَّا بِهِ» به آنها پاسخ داده میشود که شما به ایمان دسترسی ندارید این یا در حال عذابِ دنیاست که «وَلَوْ تَرَی إِذْ فَزِعُوا فَلاَ فَوْتَ» نظیر آنچه که فرعون گفت «آمَنَّا بِرَبِّ هَارُونَ وَ مُوسَی»(2)(سلام الله علیهما) به او گفته شد که «آلْآنَ وَقَدْ عَصَیْتَ قَبْلُ»(3)این ایمان فایده ندارد اگر این باشد این ایمانِ الجایی است و اثر ندارد و اگر مربوط به آخرت باشد آنها نمیتوانند بگویند ما ایمان آوردیم یک ایمانِ اختیاری چون اگر ایمانِ اختیاری باشد حتماً مقبول است این کِذبی که در دنیا منافقانه داشتند در قیامت همین کذب هم ظهور میکند مشابهش را ما در اوایل سوره ی مبارکه ی «انعام» داشتیم در سوره ی «انعام» وقتی که از مشرکان سؤال میکنند در قیامت که شما چه کردید؟ گفتند: «مَا کُنَّا مُشْرِکِینَ»(4)ما که مشرک نبودیم آنگاه ذات اقدس الهی میفرماید: «انظُرْ کَیْفَ کَذَبُوا عَلَی أَنْفُسِهِمْ»(5)ببین چطور اینها دروغ میگویند این نه این است که واقعاً آنها بتوانند انکار بکنند این همان مَلکات کذب و نفاقشان یکی پس از دیگری دارد ظهور میکند آنها هر وقت گیر کردند میگفتند ما موحّد بودیم مشرک نبودیم مثل منافقین که وقتی «إِذَا خَلَوْا إِلَی شَیَاطِینِهِمْ قَالُوا إِنَّا»(6)کذا، «وَإِذَا لَقُوا الَّذِینَ آمَنُوْا قَالُوا آمَنَّا»(7)همین معنای نفاق، کفر، فسوق و عصیان برای مشرکان ظهور میکند میگوید ما «آمَنَّا».
فتحصّل اگر این «وَلَوْ تَرَی إِذْ فَزِعُوا فَلاَ فَوْتَ»(1)حین یرون عذاب مربوط به عذابهای دنیا باشد که خب این ایمانشان ایمانِ اضطراری است و تناوش و تناول نخواهند داشت و اگر در معاد باشد که این اظهار کذب است نظیر آنکه مشرکان میگفتند «مَا کُنَّا مُشْرِکِینَ»(2)بنابراین ما دلیلی نداریم که انسان در قیامت مختار است چون هیچ تکلیفی، هیچ دستوری، هیچ خواستنی در قیامت از انسان نیست بلکه از انسان فقط بازخواست میکنند نه خواستند که کاری انجام بدهد.
پرسش: اینکه ما میگوییم انسان مختار است با این روایت «لا جبر و لا تفویض»(3)چگونه سازگار است؟
پاسخ: بله دیگر همین اختیار یکی از ادله ی نقلی این است دیگر برای اینکه تفویض یعنی مستقل یعنی خدا هیچکاره است.
پرسش: «لا جبر و لا تفویض».
پاسخ: تفویض است نه «لا جبر و لا اختیار»، «لا جبر و لا تفویض بل أمرٌ بین الأمرین»، «أمر بین الأمرین» میشود اختیار. تفویض این است که ـ معاذ الله ـ ذات اقدس الهی انسان را خلق کرده کارِ او را واگذار کرده به او، کاری به او ندارد فقط در قیامت از او مسئولیت میخواهد میشود تفویض یعنی کارِ او را به او واگذار کرده معنایش این است که چون خطر تفویض بدتر از خطر جبر است معنای تفویض این است که این زید کار انجام میدهد تمام کارهای او که ممکنالوجود است این کارهای ممکنالوجود به ممکنالوجود دیگر ختم میشود به واجب نمیرسد، خب اگر یک کار ممکنالوجودی در جهان هستی راه پیدا کند به واجب نرسد معلوم میشود ممکنْ واجب نمیخواهد دیگر اینکه آنها میگفتند علّت احتیاجْ حدوث است نه امکان سر از تفویض در آورده اما وقتی اهل حکمت میگویند علّت احتیاج امکان است نه حدوث یعنی چیزی که هستیِ او عین ذات او نیست این نیازمند به مبدأ است دیگر حدوثاً و بقائاً چون امکانْ علّتِ حاجت است و امکان ذاتیِ انسان و امثال انسان است و ذاتی «لا یَختلف و لا یتخلّف» پس انسان و امثال انسان حدوثاً و بقائاً محتاج به خداست خب اگر چیزی در اصل هستی حدوثاً و بقائاً محتاج به خداست میشود کارِ او را به خود او اسناد داد و این کار که ممکنالوجود است به واجب نرسد منتها با حفظ اختیار به واجب میرسد از امام سجاد(سلام الله علیه) رسیده است که فاصله ی بین جبر و تفویض بیش از فاصله ی بین ارض و سماست چرا شما مضطر شدید گفتید اگر جبر نشد تفویض، اگر تفویض نشد جبر «لا جبر و لا تفویض بل أمرٌ بین الأمرین»(4)که این «أمر بین الأمرین» همان اختیار است، خب اینها را ما در دنیا میفهمیم در آخرت هیچ برهانی نداریم که انسان در آخرت مختار باشد، آزاد باشد بنابراین این معنای اختیار انسان ذاتیِ انسان است در حدّ دنیا نظیر اینکه وزن ذاتیِ جسم است در محدوده ی طبیعت.
پرسش:...
پاسخ: ثبات در ازلیّت؟ در ازل هر چه هست ثابت است دیگر چیز غیر ثابت ما نداریم که پایینتر از آنها لوح محفوظ است بعد لوح محو و اثبات است که مسئله بَدا و امثال ذلک و نَسخ و اینها آنجا ظهور پیدا میکند، خب.
اما اینکه گفته شد انسان در بهشت ثابت است و خسته نمیشود نه ساکن انسان چه جسمش و چه روحش آنجا ثابت است مثل درختان بهشت، مثل آبهای بهشت آبِ بهشت مثل آب دنیا نیست که اگر قدری بماند بو بگیرد میلیونها و میلیاردها سال بماند چون ثابت است دیگر تغییری در طعم و مَزه و رنگ او پیدا نمیشود درختش هم همینطور است، میوهاش هم همینطور است اینطور نیست که حالا گلابی بهشت یا سیب بهشت اگر یک مقدار بماند فصل بگذرد و مانند آن آسیب ببیند جسم هم همینطور است اینها احکام بهشتی است اما اینکه گفته شد درخت هیچ ترقّی نمیکند برای اینکه درخت طبیعت واقعاً سرش، مغزش، دهنش، ریشهاش در لجن است اما اینکه ذات اقدس الهی در سوره ی «رعد» یا «ابراهیم» مَثل زدند که «مَثَلاً کَلِمَةً طَیِّبَةً کَشَجَرَةٍ طَیِّبَةٍ»(1)نفرمود «أصلها ثابتٌ فی الأرض» که فرمود: «أَصْلُهَا ثَابِتٌ» این ثباتش فی قلوب الانسان است، ثباتش به عین الملائکه است «أَصْلُهَا ثَابِتٌ وَفَرْعُهَا فِی السَّماءِ»(2)حالا اگر آن شجره ی طیّبه در زمین بود بله این سؤال و اشکال وارد بود اما آن شجره ی طیّبه که در زمین نیست و شجره را نفرمود اصلش در زمین است فرمود اصلش ثابت است جایی ثابت است که او دارالقرار است تعبیر قرآنی هم از بهشت به عنوان دارالقرار است اینجا دارالفرار است که «خُذُوا مِنْ مَمَرِّکُمْ لِمَقَرِّکُمْ»(3)در بیانات نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) هست که دنیا دارالمَمرّ است جای مرور است در اینجا باید فرار کنیم گاهی تعبیر قرآن این است که «فَفِرُّوْا إِلَی اللَّهِ»(4)یک، در تعبیرات حضرت امیر(سلام الله علیه) هست که «خُذُوا مِنْ مَمَرِّکُمْ لِمَقَرِّکُمْ» این دو، برهان عقلیاش هم این است که حرکت نمیتواند ابدی باشد موجودی ابداً حرکت کند چون حرکت به سوی چیزی رفتن است خب اگر چیزی در کار نباشد که حرکت معنا ندارد مقصد هم جایی است که وقتی متحرّک به آنجا رسید میآرمد حرکت با ابدیّت سازگار نیست حرکت یعنی به سوی چیزی رفتن میشود وسیله، وسیله با ابدیّت سازگار نیست دائماً آدم سیر میکند آن سیرِ الی الله هم بالأخره «أَلاَ بِذِکْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ»(5)انسان به لقای الهی که رسید میآرمد آنجاها برای گروه خاصّی دارالقرار است نجات از جهنّم و ورود به بهشت برای عدهای دارالقرار است بالأخره هر کسی باید به دارالقرار خاصّ خودش برسد.
پرسش: انسان در بهشت به فعلیت میرسد ولی ما داریم انسان از نعمتهای بهشتی استفاده میکند یقین و قوّه استفاده از آنها را دارد ولی خودشان نیستند.
پاسخ: اما بدون رنج، بدون رنج استفاده میکند این اینچنین نیست که در روایات ما هم هست که بدون اینکه انسان گرسنه بشود لذّت سیری را دارد نظیر دنیا نیست در دنیا دوتا خاصیّت است تا انسان گرسنه نشود غذا نمیخواهد و تا رنجِ گرسنگی را نچشد لذّت سیری را نمیچشد عطش هم همینطور است اما در کوثر اینچنین نیست که آدم باید اول تشنه بشود رنج تشنگی را بچشد بعد از کوثر بنوشد و لذّت سیرابی را بچشد آنجا لذّتِ بدون رنج است چنین نشئهای است.
پرسش: آنجا هیچ قوّهای تبدیل به فعل نمیشود؟
پاسخ: قوّه تبدیل به فعل شده دیگر چون آخر اگر بخواهد تبدیل به فعل بشود باید با عمل تبدیل بشود دیگر انسان اگر بخواهد قُوایش را به فعلیّت تبدیل کند باید به وسیله ی عمل صالح تبدیل بکند انسان که نظیر گیاه و موجودات دیگر نیست که با رویش تبدیل بشود که انسان کمالش در این است که به وسیله ی عمل صالح کامل بشود عمل صالح هم تا دستور شریعتی است شریعتی باید باشد، امر و نهیی باشد، راهنمایی باشد، راهبردی باشد، راهبری باشد، رهرویی باشد انسان برابر آن عمل بکند و کامل بشود اما وقتی که مسئله شریعت نبود، امر و نهی نبود انسان با چه چیزی کامل بشود هر کسی به هر حدّی که رسید به همان حد ثابت است در بهشت اینطور است چون درجات فراوان است هم در سوره ی مبارکه ی «آلعمران» فرمود هم در سوره ی «انفال» که «لَهُمْ دَرَجَاتٌ»(1)یک، «هُمْ دَرَجَاتٌ»(2)که در سوره ی «آلعمران» است و بالاتر از آنچه که در سوره ی «انفال» آمده این دو، بالأخره هر کسی در درجه ی خودش ثابت است ملائکه هم همینطورند غبطه نمیبرند هیچ کسی حسد ندارد که چرا من حالا به اینجا رسیدم آنها آن حد هستند اینطور نیست همهشان ثابتاند، منزّهاند، معصوماند، پاکاند «لَا لَغْوٌ فِیهَا وَلاَ تَأْثِیمٌ»(3)این جسم با این روح در این حد است، آن جسم با آن روح در آن حد است اینها همهشان را باید در دنیا فراهم کرد.
پرسش: اهل جهنم خستگی ندارند حاج آقا؟
پاسخ: چرا، جهنّم حسابش با بهشت فرق میکند آنها هم خسته میشوند، هم درد دارند حالا آن همین آیهای است که داریم میخوانیم.
فرمود: «وَنَحْشُرُهُمْ یَوْمَ الْقِیَامَةِ عَلَی وُجُوهِهِمْ عُمْیاً وَبُکْماً وَصُمّاً» این چهار درد برای آنها هست یکی حشرِ علی الوجوه آن سه هم عُمی و بُکم و صُمّ بعد «مَأْوَاهُمْ جَهَنَّمُ» مسکنشان دوزخ است تمام شدنی هم نیست البته اینکه تمام شدنی نیست برای آن کفّار عنود است وگرنه برای فُسّاق و اینها منقطعالآخر است آنها دیگر بعد از مدّتی نجات پیدا میکنند. «کُلَّمَا خَبَتْ زِدْنَاهُمْ سَعِیراً» هر وقت این جهنّم میخواهد نورش افسرده بشود خالی و افسرده بشود شعلهاش کم بشود ما افروختگی او را زیاد میکنیم افروختگی آنها را زیاد میکنیم. در سوره ی مبارکه ی «نساء» آن آیهاش این بود که «کُلَّمَا نَضِجَتْ جُلُودُهُم بَدَّلْنَاهُمْ جُلُوداً غَیْرَهَا لِیَذُوقُوا الْعَذَابَ»(1)خب اینها وقتی که وارد جهنّم شدند سوختند این پوست که سوخت آن گوشت که سوخت به آن استخوان میرسد استخوان در عین حال که محکمترین عضو بدن است حسّ لمسیاش ضعیفتر از گوشت و پوست است گوشت حسّ لمسیاش کمتر از پوست است پوست حسّ لمسیاش از همه بیشتر است این را ذات اقدس الهی به عنوان برکت قرار داد این روکش قرار داد تا انسان بفهمد چه چیزی برای او خوب است، چه چیزی برای او بد است با لامسه تشخیص میدهد اگر ملایم بود که جذب میکند و اگر منافی بود که فرار میکند این لمس به این است این نیروی لامسه در تمام جرم بدن مفروش است گاهی مثلاً میبینید چشم درد میآید این مربوط به درد آن شبکهها و نقص شبکهها نیست درد برای چشم نیست برای لامسهای است که در حدقه وجود دارد، در قرینه وجود دارد، در آن شبکهها وجود دارد و مانند آن نیروی لمس در همه ی جزء بدن مفروش است آن درد را احساس میکند آن مشکلات چشم یک چیز دیگر است، خب وقتی که این پوست به خاکستر تبدیل شد یا بعد آن گوشت درد و اینها کمتر احساس میکنند در آن آیه فرمود: «کُلَّمَا نَضِجَتْ جُلُودُهُم بَدَّلْنَاهُمْ جُلُوداً غَیْرَهَا» افرادی مثل صدام و بوش و اولمرت و اینها اینطوری هستند دیگر اینها هر لحظه دارند عذاب میدهند به این مسلمانهای فلسطین و غیر فلسطین آن همین معنا هم آنجا هر لحظه ظهور میکند دیگر جا برای دلسوزی نیست اینها هر روز عذاب میکردند آنجا هم هر روز هم عذاب میچشند اگر این پوستها سوخت فرمود: «کُلَّمَا نَضِجَتْ جُلُودُهُم بَدَّلْنَاهُمْ جُلُوداً غَیْرَهَا لِیَذُوقُوا الْعَذَابَ» ما پوستِ تازه میرویانیم تا اینها عذاب را بچشند چون قویترین عضوی که لمسش بیش از اعضای دیگر است همین پوست است خب این برای پوستها، اما حالا اینجا نگاه کنید چطور تعبیر فرمود برای جهنّم برای پوستها که اینطور است جهنم را هم فرمود: «کُلَّمَا خَبَتْ» وقتی این جهنم رفت افسرده بشود نفرمود «زدناها سعیرا» فرمود: «زِدْنَاهُمْ سَعِیراً» ما خود اینها را افروختهتر میکنیم ما حالا اسرار جهنم را، درکات جهنم را، کیفیات جهنم را، اسرار فراوانی است که خیلی از چیزها را نمیفهمیم یکیاش هم همین است اما بعضی از چیزها که خیلی شفاف است آنها را میشود فهمید دیگر در بحثهای قبل در سالهای قبل هم همین اشاره شد که ما اگر بخواهیم چیزی را گداخته کنیم، آب بکنیم، بسوزانیم و مانند آن سهتا عنصر لازم است دیگر یکی آن موادّ اوّلیه برای سوخت و سوز حالا یا زغال سنگ است یا بنزین است یا گازوئیل است یا نفت است آنها را باید فراهم کنیم، دوم یک ماده ی منفجره حالا یا کبریت است یا تیانتی است یا ماده ی منفجرهای است که باید بزنیم به این گازوئیل، نفت، بنزین که این مشتعل بشود، سوم این است که آن آهنها یا هر چه هست بگذاریم اینجا که این آب بشود یک کوره مگر بیش از این سه عضو میخواهد البته جایی هم هست یک سلسله موادّ اولیه به عنوان وسیله ی سوخت و سوز حالا یا نفتِ سیاه است یا گازوئیل است یا نفت سفید است یا بنزین است یا موادّ دیگر است اینها موادّ اولیه، یک سلسله مواد سوخت و سوزی منفجره هم لازم است حالا یا کبریت است یا چیز دیگر است یا تیانتی است که باید به اینها برسد تا اینها گُر بگیرند بعد هم که گُر گرفتند آهن یا غیر آهن را میریزند داخلش آب میکنند خاصیّت یک کُره فلزّی این است اینها را که ما به خوبی میفهمیم ذات اقدس الهی فرمود هر سهاش خود انساناند حالا چیزهای دیگر هم هست موادّ دیگر هم هست آنها را که ما بر فرض سر در نیاوریم اینها که روشن است فرمود: «وَأَمَّا الْقَاسِطُونَ فَکَانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَباً»(2)آنها که اهل قَسطاند قَسط یعنی ظلم در قبال قِسط که به معنی عدل است اگر کسی اهل قِسط بود، اهل عدل بود میشود مُقسِط که «إِنَّ اللّهَ یُحِبُّ الْمُقْسِطِینَ»(3)اهل قَسط بود همان قاسطین در میآید نظیر ناکثین و مارقین فرمود: «وَأَمَّا الْقَاسِطُونَ فَکَانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَباً» ما از جای دیگر هیزم نمیآوریم همینها هیزماند خب از این شفافتر و روشنتر ما چه چیزی میخواهیم این را که دیگر نمیتوانیم بگوییم نمیفهمیم که فرمود اینها هیزم جهنماند خب اینها هیزمها را میآورند وقودی لازم است که «ما یوقد به النار» این وقود چون قبلاً در روستاها بود، در شهرها هم بود از جنگل چوب میآوردند هیزم داشتند زغال داشتند آنوقتی که نفت و گاز و اینها نبود آن یک چوب بزرگی بود که دیر خاکستر میشد این را همواره کنار آن اجاق داشتند این هیزمهای باریک و نازک اینها که زود خاکستر میشد اینها را جمع میکردند موقع ظهر که میشد میخواستند غذا درست کنند چون آن وقود بود یعنی «ما یوقد به النار» بود زیر آن خاکسترها این هیزمهای نازک و غیر مثلاً ضخیم را با آن وقود مشتعل میکردند که آن کارِ موادّ منفجره و کبریت و اینها را میکرد وقود یعنی «ما یوقد به النار» حالا یا آتشگیره است یا آتشزنه این وقود هم فرمود: «فَاتَّقُوْا النَّارَ الَّتِی وَقُودُهَا النَّاسُ وَالْحِجَارَةُ»(4)حالا حجاره کدام سنگ است آن را ما نمیفهمیم ولی ناس را که میفهمیم که آنوقت کدام ناس وقودند؟ در آیه دیگر فرمود: «کَدَأْبِ آلَ فِرْعَوْنَ»(5)اینها در دنیا سوختند و عدهای را سوزاندند در آخرت هم میسوزند و عدهای را میسوزانند این «کَدَأْبِ آلَ فِرْعَوْنَ» میشود وقود النار، خب این وقود با آن هیزم وقتی جمع شد شعله پیدا میشود عدهای هم که به آتش اینها سوختند آن را در سوره ی مبارکه ی «غافر» و امثال «غافر» فرمود: «ثُمَّ فِی النَّارِ یُسْجَرُونَ»(6)اینها را میاندازیم و بعد مشتعل میشوند پس عناصر محوری کوره ی جهنّم خود انسان است حالا چیزهای دیگر هم باشد هیچ منافاتی با این ندارد واقعاً هیزم باشد، واقعاً سنگ باشد چه اینکه فرمود: «فَاتَّقُوْا النَّارَ الَّتِی وَقُودُهَا النَّاسُ وَالْحِجَارَةُ» آنها وقتی ما نمیفهمیم حقّ اظهارنظر هم نداریم اما اینها که شفاف است میفهمیم که در اینجا نفرمود هر وقت جهنّم آتشش کم شد من آتشِ جهنّم را زیاد میکنم فرمود هر وقت جهنّم رفت خاموش بشود من اینها را گُر میدهم «زِدْنَاهُمْ سَعِیراً» نه «زدناها سعیرا» اینها گُر میگیرند، اینها گُر میگیرند بنابراین خدا غریق رحمت کند سیدناالاستاد مرحوم علامه را ایشان بزرگان دیگر هم این را نقل کردند ما از دیگران هم شنیدیم ولی ایشان این را نقل فرمودند که عارفی در نجف مورد قبول حوزه ی علمیه نجف بود این عصر پنجشنبه که به زیارت قبور میرفت سعی میکردند که ببینند او چگونه میرود، چگونه برمیگردد این رفته بود زیارت قبور در وادیالسلام و برگشت عدهای از علما در برگشت او را زیارت کردند گفتند کجا؟ گفت رفتم زیارت وادیالسلام گفتند چه چیزی دیدی؟ گفت رفتم فاتحه خواندم و برگشتم و اینها آنها میدانستند که رفت و آمد او یک امر عادی نیست گفتند بالأخره چه چیزی دیدی، چه چیزی گفتی، چه چیزی شنیدی؟ چون در قبرستانهای عمومی مثل بهشت زهرای تهران و همینطور همیشه چندتا قبر آماده است در وادیالسلام گذشته از اینکه همیشه چندتا قبر آماده بود آنجا چون شنی است قبرهای کُهنه ی فرو رفته ی قبلی زیاد است گفت من هم این قبرهای جدید را دیدم، هم آن قبرهای قدیمی را دیدم خیلیها فرو رفته بود درون قبر را دیدم از سوراخ قبر نگاه کردم نه ماری بود نه عقربی هیچ چیزی در آن نبود از این قبرها سؤال کردم که این آقایان علما به ما میگویند در قبر مار و عقرب است ولی من هر چه نگاه میکنم مار و عقربی در کار نیست این قبرها به من گفتند که ما هیچ مار و عقربی نداریم هر کسی میآورد با خودش میآورد این حرفها نه دروغ است، نه ـ معاذ الله ـ اغراق است این میشود مار و عقرب گفت به من گفتند که هر کسی میآید با خودش میآورد خب این آیات دیگر آیات مبهمی نیست، آیات متشابهی نیست فرمود هیزم جهنّم همین اولمرتها هستند، همین کسانی که الآن غزّه را به این صورت در آوردند فرمود: «وَأَمَّا الْقَاسِطُونَ فَکَانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَباً»(7)هیزم هست اما همینها هستند وقودش هم همینها هستند افرادی هم که به سوخت و سوز اینها میسوزند هم همینها هستند.
«أعاذنا الله من شرور أنفسنا و سیّئات أعمالنا و الحمد لله ربّ العالمین»
«وَمَن یَهْدِ اللَّهُ فَهُوَ الْمُهْتَدِ وَمَن یُضْلِلْ فَلَن تَجِدَ لَهُمْ أَوْلِیَاءَ مِن دُونِهِ وَنَحْشُرُهُمْ یَوْمَ الْقِیَامَةِ عَلَی وُجُوهِهِمْ عُمْیاً وَبُکْماً وَصُمّاً مَأْوَاهُمْ جَهَنَّمُ کُلَّمَا خَبَتْ زِدْنَاهُمْ سَعِیراً (97) ذلِکَ جَزَاؤُهُم بِأَنَّهُمْ کَفَرُوا بِآیَاتِنَا وَقَالُوا أَءِذَا کُنَّا عِظَاماً وَرُفَاتاً أَءِنَّا لَمَبْعُوثُونَ خَلْقاً جَدِیداً (98) أَوَ لَم یَرَوْا أَنَّ اللَّهَ الَّذِی خَلَقَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ قَادِرٌ عَلَی أَن یَخْلُقَ مِثْلَهُمْ وَجَعَلَ لَهُمْ أَجَلاً لاَّ رَیْبَ فِیهِ فَأَبَی الظَّالِمُونَ إِلَّا کُفُوراً (99)»
بعد از اینکه تحدّی تمام شد فرمود: «قُل لَّئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنسُ وَالْجِنُّ عَلَی أَن یَأْتُوا بِمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ لاَ یَأْتُونَ بِمِثْلِهِ»(1)بعد از اینکه آن معجزات پیشنهادی و اقتراحی آنها گفته شد و به آنها پاسخ داده شد و در پایان جمعبندی شد که ذات اقدس الهی شهادت به رسالت من داد زیرا کلام خود و کتاب خود را در اختیار من قرار داد آنگاه خدای سبحان به پیامبرش(صلّی الله علیه و آله و سلّم) میفرماید شما نگران نباشید برخیها مؤمناند و برخیها کافر آنهایی که ایمان آوردند خدای سبحان در اثر حُسن انتخاب آنها به آنها پاداش میدهد و هدایت پاداشی نصیبشان میشود اینها مُهتدی راستیناند و کسی که به سوء اختیار خود ایمان نیاورد و کفر ورزید خداوند اینها را به حال خودشان رها میکند و اینها گمراه میشوند و این معنای اضلال کیفری است و احدی به کمک اینها و نصرت و ولایت اینها قیام نمیکند. سرّ اینکه در بخش اول مفرد آورد فرمود: «مَن یَهْدِ اللَّهُ فَهُوَ الْمُهْتَدِ» برای اینکه هدایت یک راه است مؤمنان در یک راهاند، رهبران الهی در یک راهاند که فرمود: «وَأَنَّ هذَا صِرَاطِی مُسْتَقِیماً فَاتَّبِعُوهُ»(2)اما راههای انحراف و ضلالت و کجراهی و امثال ذلک دارد که «وَلاَتَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِکُمْ عَن سَبِیلِهِ» در مسئله صراط که مفرد هست انبیا همه در این صراطاند، مؤمنین در همین صراطاند لذا از او به عنوان مفرد یاد شده است اما کفر و ضلالت بر اساس خواسته است مبنای فکری و علمی که ندارد و خواسته ی هر کسی هم جدای از خواسته ی دیگران است لذا اینها متفرّقاند گرفتار ارباب متفرّق هم خواهند بود فرمود: «فَلَن تَجِدَ لَهُمْ أَوْلِیَاءَ مِن دُونِهِ» آن ارباب متفرّقه هیچ کدام از آنها مشکل این افراد گمراه را برطرف نمیکنند خواه همه ی آنها بخواهند مشکل یک نفر را برطرف کنند نمیتوانند، خواه ربّ هر کسی مشکل مربوب خاصّ خودش را بخواهد برطرف کند نمیتواند چه جمع برای مفرد، چه جمع برای جمع از هیچ کسی کاری ساخته نیست «فَلَن تَجِدَ لَهُمْ أَوْلِیَاءَ مِن دُونِهِ» یعنی «مِن دون الله» بنابراین سرّ اینکه در بخش اول مفرد است در بخش دوم جمع این روشن شد.
اما اینکه فرمود: «وَنَحْشُرُهُمْ یَوْمَ الْقِیَامَةِ عَلَی وُجُوهِهِمْ» مشابه همان معنایی است که در سوره ی مبارکه ی «قمر» آیه ی 47 و 48 به این صورت آمده «إِنَّ الْمُجْرِمِینَ فِی ضَلاَلٍ وَسُعُرٍ * یَوْمَ یُسْحَبُونَ فِی النَّارِ عَلَی وُجُوهِهِمْ» در آتش هم به صورت کشانده میشوند و به آنها گفته میشود «ذُوقُوا مَسَّ سَقَرَ» این معلوم میشود که حشر علی الوجه در جهنّم هم هست. عمده آن است که در قرآن کریم برای این کفار هم دیدن قائل شد هم کوری، هم گفتن قائل شد هم گنگی، هم شنیدن قائل شد هم کَری فرمود: «وَنَحْشُرُهُمْ یَوْمَ الْقِیَامَةِ عَلَی وُجُوهِهِمْ عُمْیاً وَبُکْماً وَصُمّاً» گفتن قائل شد برای اینکه اینها میگویند «رَبَّنَا ابْصَرْنَا وَسَمِعْنَا»(1)میگویند، دیدن قائل شد برای اینکه اعتراف میکنند که ما دیدیم «رَبَّنَا ابْصَرْنَا وَسَمِعْنَا» و خدا هم جهنم را نشان اینها میدهد میفرماید: «أَفَسِحْرٌ هذَا أَمْ أَنتُمْ لاَ تُبْصِرُونَ»(2)این آتش را میبینید یا نمیبینید این هم سِحر است؟! هم گفتن و خواندن ثابت کرد برای اینکه اینها نامهشان که از وَرای ظَهر یا دست چپ به آنها داده شد اینها نامهشان را میخوانند میگویند «مَا لِهذَا الْکِتَابِ لاَ یُغَادِرُ صَغِیرَةً وَلاَ کَبِیرَةً إِلَّا أَحْصَاهَا»(3)، «یَا لَیْتَنِی لَمْ أُوتَ کِتَابِیَهْ * وَلَمْ أَدْرِ مَا حِسَابِیَهْ * یَا لَیْتَهَا کَانَتِ الْقَاضِیَةَ * مَا أَغْنَی عَنِّی مَالِیَهْ * هَلَکَ عَنِّی سُلْطَانِیَهْ»(4)خب اینها حرفهایی است که میزنند دیگر، خب این حرفها را برای اینها قائل شده در عین حال گنگی را برای اینها قائل شده، دیدن را برای اینها قائل شده در عین حال کوری را برای اینها قائل شده، شنیدن را برای اینها قائل شده در عین حال کَری را برای اینها قائل شده آیا مواقف قیامت فرق میکند؟ در بعضی از مواقف کورند در بعضی از مواقف بینا، در بعضی از مواقف کَرند در بعضی از مواقف شنوا، در بعضی از مواقف گنگاند در بعضی از مواقف گویا؟ این یُحتمل یا نه، نسبت به مَرئی و مسموع و امثال ذلک اینها کورند بهشت و مردان بهشتی را نمیبینند، بوی بهشت را نمیشنوند اما جهنم را میبینند همانطوری که در دنیا مسجد و حسینیه را نمیدیدند مراکز فساد را میدیدند اگر در دنیا رجال الهی را نمیدیدند به دنبال دیگران راه میافتادند در قیامت هم مردان الهی را نمیبینند کفار را میبینند این هم یُحتمل برای اینکه این همه مراکز دینی در دنیا بود اینها را نمیدیدند خب جاهای فساد را میدیدند لذا همینهایی که در سوره ی مبارکه ی «طه» فرمود: «وَنَحْشُرُهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ أَعْمَی»(5)همینهایی که میگویند «رَبِّ لِمَ حَشَرْتَنِی أَعْمَی وَقَدْ کُنتُ بَصِیراً»(6)همینها میگویند «رَبَّنَا ابْصَرْنَا وَسَمِعْنَا»(7)خب اینها راجع به جهنّم میگویند دیگر، میگویند دیدیم ما بهشت را نمیبینند بوی بهشت که میگویند از مَسیرة خمسة مأئه از پانصد فرسخی بوی بهشت میرسد این را نمیشنوند اما چیزهای دیگر را میشنوند استشمام میکنند یعنی، خب این هم یُحتمل پس از اینکه در بخشی از قرآن کریم فرمود که اینها را نگهدارید بازداشت کنید برای اینکه اینها زیر سؤالاند «وَقِفُوهُمْ إِنَّهُم مَّسْؤُولُونَ»(8)اینکه فرمود: «قِفُوهُمْ إِنَّهُم مَّسْؤُولُونَ» بازداشت کنید برای اینکه از اینها سؤال بکنیم این یک موقف است، یک موقف دارد که «لاَ یُسْأَلُ عَن ذَنبِهِ إِنسٌ وَلاَ جَانٌّ»(9)در آن موقف دیگر کسی سؤال نمیشود چرا سؤال نمیشود؟ برای اینکه «یُعْرَفُ الْمُجْرِمُونَ بِسِیَماهُمْ»(10)خب وقتی کسی با چهره ی تبهکارانه محشور شد در آن مرحله و موقف دیگر جا برای سؤال ندارد که بنابراین اگر سؤال در جایی نفی شد در جایی اثبات، کوری جایی نفی شد جایی اثبات، کَری جایی نفی شد جایی اثبات، گُنگی یکجا نفی شد یکجا اثبات یا به لحاظ مواقف است یا به لحاظ آن مرئی و متعلّق «عُمْیاً وَبُکْماً وَصُمّاً مَأْوَاهُمْ جَهَنَّمُ کُلَّمَا خَبَتْ زِدْنَاهُمْ سَعِیراً» هر وقت این آتش افسرده میشود ما آنها را گُر میدهیم نه آتش را، نه «زدناها» «زِدْنَاهُمْ سَعِیراً». اینجا چندتا مطلب است یکی اینکه چگونه فرمود: «خَبَتْ» خاموش میشود در حالی که در بخشهای دیگری از قرآن فرمود: «فَلاَ یُخَفَّفُ عَنْهُمُ الْعَذَابُ»(11)خب بالأخره افسردگی آتش خفّت عذاب است دیگر. پاسخش این است که عذاب تخفیف پیدا نمیکند حالا این آتش افسرده شد یک نارِ دیگری، یک عذاب دیگری، یک تنبیه دیگری، یک تعقیب دیگری در کار است اینها مُثبتیناند قابل جمعاند اینجا آتش خاموش شد نفرمود عذاب خاموش شد که، خب عذابها در قیامت فراوان است که «أعاذنا الله من شرور أنفسنا و سیّئات أعمالنا» ما چه میدانیم چقدر است اگر فرموده باشد هر وقت عذاب اینها تخفیف پیدا کرده است ما افزوده میکنیم این با «فَلاَ یُخَفَّفُ عَنْهُمُ الْعَذَابُ» هماهنگ نبود اما دارد هر وقت نار افسرده شد ما آنها را مشتعلتر میکنیم.
1) (3) . سوره ی سجده، آیه ی 12.
2) (4) . سوره ی طور، آیه ی 15.
3) (5) . سوره ی کهف، آیه ی 49.
4) (6) . سوره ی حاقه، آیات 25 ـ 29.
5) (7) . سوره ی طه، آیه ی 124.
6) (8) . سوره ی طه، آیه ی 125.
7) (9) . سوره ی سجده، آیه ی 12.
8) (10) . سوره ی صافات، آیه ی 24.
9) (11) . سوره ی الرحمن، آیه ی 39.
10) (12) . سوره ی الرحمن، آیه ی 41.
11) (13) . سوره ی بقره، آیه ی 86.
مسئله قیامت مستحضرید که بخشی از احکام قیامت را ما میتوانیم با مقایسه بفهمیم ولی بخشهای دیگر واقعاً برهان نداریم همانطوری که در بحثهای دیروز اشاره شده مثل اینکه قبلاً همه خیال میکردیم وزن داشتن ذاتی جسم است بعد الآن روشن شد که نه، جسم در جایی وزن دارد در جایی وزن ندارد اگر احکام قیامت برای همه ی ما شفاف و روشن باشد ما میتوانیم حکم دنیا و قیامت را یکسان تلقّی کنیم در حالی که این نیست ما این دوتا روایت را تبرّکاً بخوانیم تا معلوم بشود که اگر یک وقت گفته شد جریان بهشت دارالقرار است آنجا ثابت است ثباتِ عقلی محض نیست که هیچ نحوه تحوّلی، دگرگونی مثلاً تجدیدی نباشد اما به معنای خستگی هم نیست نظیر آنچه که در عالَم مثال راه دارد حالا این دوتا روایت را ما بخوانیم مقداری رابطه ی ما با برزخ و همچنین رابطه ی ما با قیامت نزدیکتر بشود که ما خیلی خیال نکنیم آنجا هم نظیر دنیاست تمام احکام دنیا جاری است این روایت را قبلاً هم خواندیم در همین بحث و آنچه را که مرحوم کلینی(رضوان الله تعالی علیه) نقل کردند مرحوم فیض(رضوان الله علیه) در وافی بیش آن مقدار را نقل کرد. مرحوم کلینی(رضوان الله علیه) در جلد هشتم کافی یعنی روضه ی کافی صفحه ی نود جلد هشت صفحه ی نود بر اساس چاپی که مکتبةالصدوق دارد چون چاپهای کافی فرق میکند. عنوان حدیث این است عنوان باب این است «حدیث الأحلام و الحجّة علی أهل ذلک الزمان» ولو چاپها فرق بکند صفحات فرق بکند ولی عنوان یکی است «حدیث الأحلام» یعنی وضع خواب، خوابها چه موقع پیدا شده، خواب چیست؟ روایتی که حسنبنعبدالرحمن عن أبیالحسن از وجود مبارک امام کاظم(سلام الله علیه) نقل میکند این است که «قال إنّ الأحلام لم تکن فیما مضیٰ فی أول الخَلق» بشر اوّلی میخوابید ولی خواب نمیدید رؤیا نبود «و إنّما حدثت» این رؤیا بعدها پیدا شده. حسنبنعبدالرحمن به عرض امام کاظم(سلام الله علیه) رساند عرض کرد که «فقلتُ و ما العلة فی ذلک» چرا خواب بعدها پیدا شده اصلاً خواب چرا پیدا شده یعنی رؤیا چرا بعد پیدا شده؟ «فقال(علیه السلام) إنّ الله عزّ ذکره بعث رسولاً الی أهل زمانه» خدای سبحان پیامبری را به اهل زمانش فرستاد «فدعاهم الی عبادة الله و طاعته» آن پیامبر مردم عصر خود را به عبادت خدا و طاعت خدا دعوت کرد «فقالوا» مردم آن عصر به پیامبرشان گفتند «إن فعلنا ذلک فما لنا» ما اگر طبق دستور تو عمل بکنیم چه چیزی نصیب ما میشود «فوالله ما أنت بأکثرنا مالاً و لا بأعزّنا عشیرةً» تو سِمتی هم نداری که مُتاع ما باشی نه از ما متمکّنتر و سرمایهدارتری، نه قوم و قبیلهات از ما بیشترند چون آنها معیار ارزششان همین بود دیگر. «فقال» آن پیامبرشان فرمود: «إن أطعتمونی أدخلکم الله الجنّة و إن عصیتمونی أدخلکم الله النار» اگر اطاعت کردید اهل بهشت میشوید خداوند شما را به بهشت میبرد و اگر معصیت کردید شما را به جهنّم میبرد «فقالوا» به عرض پیامبرشان رساندن «وما الجنّة و النار» بهشت و جهنم چیست؟ «فوصف لهم ذلک» برایشان بهشت را معنا کرد، برایشان جهنم را معنا کرد که بهشت وضعش این است، جهنم وضعش آن است «فقالوا متیٰ نصیر الی ذلک» خب چه موقع ما به این پاداش میرسیم یا چه موقع به این کیفر میرسیم؟ «فقال إذا مِتُّم» بعد از مرگ مادامی که در دنیا هستید زندهاید سخن از بهشت و جهنم نیست اینها انکار کردند گفتند کسی که مُرد بساطش برچیده میشود دیگر بعد از مرگ خبری نیست «فقالوا لقد رأینا أمواتنا صاروا عظاماً و رُفاتا» این مُردهها پوستهایشان و گوشتهایشان اول خاک میشود به صورت استخوان در میآیند بعد استخوانش هم پوک میشود و پودر میشود و نرم میشود و تبدیل میشود به خاک «فازدادوا له تکذیباً و به استخفافا» تکذیبشان نسبت به پیامبر بیشتر شد و سبک شمردنشان هم نسبت به پیامبرشان بیشتر شد «فأحدث الله عزّ و جل فیهم الأحلام» آنگاه ذات اقدس الهی رؤیا را نصیب این مردم کرد که اینها در عالَم خواب چیزهایی را میدیدند اینها چون سابقه نداشتند که چیزهایی را ببینند وقتی صبح شد بیدار میشدند میآمدند نزد پیامبرشان میگفتند اینها چه چیزی است که ما میبینیم در خواب؟ «فأتوه فأخبروه بما رأوا و ما أنکروا من ذلک» ما چیزهایی را میبینیم برای ما آشنا نیست سابقه ندارد اینها یعنی چه؟ چیزهایی میشنویم، چیزهایی میبینیم، چیزهایی را بو میکنیم اینها چیست؟ «فقال إنّ الله عزّ و جل أراد أن یَحتجّ علیکم بهذا هکذا تکون أرواحکم إذا مِتّم و إن بلیت أبدانکم» این نمونه ی آن چیزهایی است که ما میگوییم و ذات اقدس الهی خواست احتجاج کند که شما باور کنید عالَمی هست انسان واقعاً درد میچشد و واقعاً لذّت میبرد منتها افراد عادی لذّتی که میبرند همین احتلام است، مردان الهی لذّتی که میبرند رؤیت انبیا و اولیا و مشاهده ی مشاهد مشرّفه رفتن و آنهاست بالأخره چیزهایی هست دیگر در بیداری مردم مگر یک طور لذّت میبرند در بیداری هم لذّت برخیها در اجوفینشان است، برخیها هم در درک معارف است در رؤیا هم بشرح ایضاً بعضی از دیدن خوابهای خوب لذّت میبرند، بعضی هم احتلام نصیبشان میشود هر طور انسان بیدار باشد همانطور میخوابد و هر طور بخوابد همانطور بیدار میشود. فرمود: «إنّ الله عزّ و جل أراد أن یَحتجّ علیکم بهذا هکذا تکون أرواحکم إذا مِتّم و إن بلیت أبدانکم» این برای برزخ است آنگاه «تصیروا الأرواح إلی عِقاب حتّی تُبعث الأبدان»(1)تا به مسئله قیامت برسد و ابدان دوباره زنده بشوند.
1) (14) . الکافی، ج8، ص90.
مسئله رؤیا خیلی راهگشاست برای ما برای حلّ مسئله برزخ و اگر ثباتی هست ما الآن بالأخره همه ما در مدّت عمر بالأخره یک خواب خوب را تجربه کردیم یا از دیگران شنیدیم گاهی انسان خواب میبیند صدها کیلومتر، هزارها کیلومتر رفت، آمد با عدهای گفتگو کرد و لذّتهایی برد و همهشان ثابت بود بدنش هم در بستر افتاده و در ظرف یک چند دقیقهای این حالات پیش آمده هم طیّالأرض در عالم رؤیا برایش هست، هم طیّالزمان برایش هست، هم لذّت برایش هست، هم ثابت یک وجود مثالی اینچنین دارد البته آن لذّتهای عقلی برای مجرّدات تام بدو و حشرشان یکی است و حتی اینگونه از مراحل را هم ندارند بالاتر از این را دارند. مرحوم فیض(رضوان الله علیه) در مبحث بَعْث کتاب شریف وافی یک روایت دیگری هم نقل کرد این یک روایت.
روایت دیگر آن است که گاهی خود انسان گُر میگیرد این چهار مرحله در بحثهای قبل سالهای قبل هم مطرح شد و آن این است که گاهی مثلاً انسان جایی است خانه یا مغازه یا جایی آتش میگیرد خب آدم فرار میکند نجات پیدا میکند این یک، یک وقت جامه ی آدم لباس آدم پیرهن آدم آتش میگیرد انسان مقداری رنج میبرد این لباس را میاندازد دور و نجات پیدا میکند این دوتا، یک وقت تَن انسان آتش میگیرد قدرت سوخت و سوزش تحمّلش تمام میشود و میمیرد این هم دیگر راحت میشود چون بعد از مرگ دیگر از سوختن بدن آسیب نمیبرد این هم سه مرحله. اینها همه راه برای نجات هست چه آنجا که خانه آتش میگیرد، چه آنجا که لباس آتش میگیرد، چه آنجا که بدن آتش میگیرد بالأخره بدن مدّتی میسوزد بعد تمام میشود دیگر اما اگر خدای ناکرده «نَارُ اللَّهِ الْمُوقَدَةُ * الَّتِی تَطَّلِعُ عَلَی الْأَفْئِدَةِ»(1)که قِسم چهارم است پدید آمد این را باید چه کرد و قابل فرار نیست که اینکه از بین نمیرود که این میشود «زِدْنَاهُمْ سَعِیراً» این دیگر قابل فرار نیست اگر خدای ناکرده عقیده ی بد، اخلاق بد در قلب کسی رسوخ کرد مَلکه کرد این میشود «نَارُ اللَّهِ الْمُوقَدَةُ * الَّتِی تَطَّلِعُ عَلَی الْأَفْئِدَةِ» این دیگر هیزم نمیخواهد، تیانتی نمیخواهد، موادّ منفجره نمیخواهد، زغال سنگ نمیخواهند، بنزین و گازوئیل نمیخواهد همین است دیگر فرمود این «نَارُ اللَّهِ الْمُوقَدَةُ * الَّتِی تَطَّلِعُ عَلَی الْأَفْئِدَةِ» این چهارمی چاره ندارد که ندارد این میشود «زِدْنَاهُمْ سَعِیراً» خود این آقایان را ما گُر میدهیم نه اینکه «زدناها سعیرا» این نار و اهل نار میشود یکی آن معاصی خارجی برای بدن بود که «کُلَّمَا نَضِجَتْ جُلُودُهُم بَدَّلْنَاهُمْ جُلُوداً غَیْرَهَا»(2)اما این ـ معاذ الله ـ اگر معاصی کفر بود مثل همینهایی که صریحاً به پیامبرشان این حرفها را میزدند با این همه حجّتی که وجود مبارک حضرت اقامه کرده است ایمان نیاوردند این دیگر میشود «نَارُ اللَّهِ الْمُوقَدَةُ * الَّتِی تَطَّلِعُ عَلَی الْأَفْئِدَةِ» از درون سر میزند نه از بیرون آنچه که این مشکل را حل میکند یک روایت نورانی است از وجود مبارک حضرت امیر(سلام الله علیه) این روایت را قبلاً هم چند بار در همین مسجد خوانده شد. مرحوم علامه امینی(رضوان الله تعالی علیه) در کتاب شریف الغدیر جلد هشتم صفحه ی 214 طبق این چاپی که نزد ما هست این را بیان فرمودند عنوان این صفحه هم این است که «لولا علیّ(علیه السلام) لهلک عثمان» همانطوری که «لولا علیّ لهلک عمر» دارد «لولا علیّ لهلک عثمان» هم باب خاص دارد و عنوان مخصوص حالا اگر چاپها فرق میکند این عنوان دیگر یکی است «لولا علیٌّ(علیه السلام) لهلک عثمان» ایشان میخواهد «أخرج الحافظ العاصمی فی کتابه زین الفتیٰ فی شرح سورة هل أتیٰ» آن بزرگوار در شرح سوره ی «هل اتیٰ» از طریق «شیخه ابیبکر محمدبناسحاقبنمحمشاد یرفعه أنّ رجلاً أتیٰ عثمانبنعفان» ایشان نقل میکند در شرح سوره ی «هل اتیٰ» که کسی آمده نزد عثمان در زمان حکومتش «أنّ رجلاً أتیٰ عثمانبنعفان و هو أمیرالمؤمنین بزعمه و قوله» که «علی کلیهما ما یستحقّا»، خب «و بیده جمجمة انسانٍ میّت» کسی نزد عثمان آمد جمجمه ی مُردهای را از این قبرستان برداشت آورد «فقال انّکم تزعمون النار یُعرض علی هذا» گفت شما اینکه کافر است که از قبر فلان شخص است و قبرش هم کافر است و ما هم میشناسیم کافراً مُرد در قرآن هم دارد که «النَّارُ یُعْرَضُونَ عَلَیْهَا» کافر هم فرق نمیکند چه آلفرعون باشد چه دیگری مادامی که قیامت کبرا قیام نکرد آتش را بر این مُردههایی که «فی حُفرة من حُفر النیران» است برزخیاند عرضه میکنند اما «یَوْمَ تَقُومُ السَّاعَةُ أَدْخِلُوا آلَ فِرْعَوْنَ أَشَدَّ الْعَذَابِ»(3)آن روز به عذاب شدیدتر مبتلا میشوند ولی امروز دیگر کنار آتش نگه میدارند، خب شما میگویید «النار یعرض علی هذا و أنّه یعذّب فی القبر» عذاب قبر حق است دیگر بالأخره مثل عذاب جهنّم نیست کمتر از اوست ولی عذاب است دیگر «إمّا روضة من ریاض الجنّة أو حفرة من حُفر النیران»(4)دیگر میگوید «و أنا قد وَضعتُ علیها یدی فلا اُحسّ منها حرارة النار» من دست روی این جمجمه میگذارم میبینم دستم گرم نمیشود من حرارت را احساس نمیکنم خب این جمجمه ی سرِ کافر است من هم در قبرش در آوردم شما هم که میگویید قبر «حفرة من حفر النیران» عذاب قبر هم حق است پس کجاست این عذاب؟ «فَسکت عنه عثمان» خب اینها علومی نیست که او بداند که «و أرسل الی علیبنابیطالب المرتضیٰ(صلوات الله و سلامه علیه) یستحضره» آنها قدری ادبشان بیشتر بود میگفتند بروید خدمت حضرت امیر این چون خبری از اینها نبود حضرت را احضار کرد «فلمّا أتاه» وجود مبارک حضرت امیر آمد «و هو فی ملأ مِن أصحابه قال للرجل» عثمان به همان شخص گفت «أعد المسألة» اشکالت را بگو این سؤال استفهامی که نبود این سؤال استیضاحی بود میخواست حکومت اسلامی را، دین را، مکتب را زیر سؤال ببرد این سؤال استفهامی برای کسی است که به همه ی این امور معتقد است منتها مطلبی برایش حل نشده دارد سؤال میکند این سؤال استیضاحی است تعنّتی است «أعد المسألة فأعادها» در حضور وجود مبارک حضرت امیر(سلام الله علیه) آن اشکالش را مطرح کرد که این جمجمه، جمجمه ی کافر است یک، شما میگویید کفار در قبر عذاب میبینند دو، من دست به این جمجمه زدم میبینم سرد است احساس حرارت نمیکنم سه، شما جواب چه دارید چهار، وجود مبارک حضرت امیر وقتی این را شنید «ثم قال عثمانبنعفّان أجب الرجل» خب او باید به سائل دستور بدهد به مُجیب هم دستور بدهد اوضاع اینطور بود دیگر به وجود مبارک حضرت امیر عرض کرد که شما جواب اشکال این آقا را بدهید «أجب الرجل عنها یا أباالحسن» وجود مبارک حضرت امیر فرمود «فقال علیّ(علیه السلام) ایتونی بزند و حجر» آن روز میدانید قبل از اینکه کبریت و امثال کبریت اختراع بشود مَرخ و عَفار دوتا درخت بودند که این شاخههایشان را وقتی قطع میکردند به هم میمالیدند جرقه میزد و چوپانها و ساربانها و مسافران بیابانی شبانه از همین نار استفاده میکردند «الَّذِی جَعَلَ لَکُم مِنَ الشَّجَرِ الْأَخْضَرِ نَاراً» همینطور است در بیابان حجاز این درخت مَرخ، عفار اینها درختهایی هستند که اگر شاخههایشان را قطع کنند و به هم بمالند آتش جرقه میزند بعد هم سنگ چخماخ و اینها اختراع شده وجود مبارک حضرت امیر فرمود آن زَند یعنی آلتِ گیر با آن سنگ چخماخ را حاضر کنید خب همه داشتند دیگر برای اینکه آن روز که کبریت نبود که هر کسی در خانهاش از اینها داشت حاضر کردند حضرت فرمود این سنگ سرد است دیگر این چخماخ هم که سرد است اینها را به هم زد آتش جوشید فرمود کسی از بیرون که آتش نیاورد که آتش از درون دارد میجوشد شما دست به سنگ میزنی خب بله سنگ سرد است، دست به جمجمه ی سرِ کافر میزنی بله این جمجمه سرد است کسی از بیرون آتش نیاورده که شما با دست احساس بکنید که این بیچاره الآن هم که در دستت است دارد میسوزد، الآن هم که در دستت است دارد میسوزد «ایتونی بزند و حجر و الرجل السائل و الناس ینظرون إلیه(علیه السلام)» به حضرت امیر نگاه میکنند «فأتی بهما» این زند و حجر را آوردند خدمت حضرت امیر «فأخذهما و قدّح منهما النار» این سنگ چخماخ را با آن زند و مسعار به هم مرتبط کرد و به هم زد جرقّه پیدا شد فرمود این جرقه از کجاست؟ «ثمّ قال للرجل ضع یدک علی الحجر فوضعها علیه ثمّ قال ضع یدک علی الزند فوضعها علیه فقال(علیه السلام) هل أحسست منهما حرارة النار» کدامهایشان گرم بود؟ تو خیال کردی از بیرون هیزم میآورند این بیچاره الآن هم دارد میسوزد از درون این شعله برمیخیزد «فَبُهِت الرجل فقال عثمان لولا علیٌّ لهلک عثمان»(5)با بودِ علی هم هَلک، لولا علی ندارد، خب بنابراین این یک مقدار حل میکند مسئله را که «زِدْنَاهُمْ سَعِیراً» حالا راههای دیگری هم باشد ما نه میفهمیم نه حقّ نفیاش داریم اینها را که میفهمیم اینها به صورت شفّاف روشن است برای ما که اینچنین هست هم «وَأَمَّا الْقَاسِطُونَ فَکَانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَباً»(6)درست است و هم «وَقُودُ النَّارِ»(7)درست است حالا یا «فَاتَّقُوْا النَّارَ الَّتِی وَقُودُهَا النَّاسُ وَالْحِجَارَةُ»(8)در آن «الْحِجَارَةُ» در سوره ی مبارکه ی «بقره» که این آیه گذشت آن روایات هم خوانده شد دیگر در آنجا دارد که این حجاره آن سنگهایی است که اینها میپرستیدند و کمک میگرفتند از آیه «إِنَّکُمْ وَمَا تَعْبُدُونَ مِن دوُنِ اللَّهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ»(9)«حَصَبُ» یعنی همین سنگریزه حَصب جهنم، سنگ جهنم، سنگریزه ی جهنم شما هستید و این سنگهایی که میپرستید عابد و معبود کلاهما فی النار، خب چنین چیزی هست بنابراین اگر فرموده است «زِدْنَاهُمْ سَعِیراً» و نفرمود «زدناها سعیرا» برای اینکه همین است که گُر میگیرد خب اگر خود این شخص هیزم است ضمیر را به نار برگردانی درست است، ضمیر را به کسی که با نار دارد میسوزد برگردانی آن هم درست است، خب.
در این بخش فرمود: «زِدْنَاهُمْ سَعِیراً» چرا؟ برای اینکه اینها با قیامِ حُجج بالغه ی الهی اصول دین را منکر شدند قهراً به فروع دین هم که عمل نکردند دلیلش هم این است که «ذلِکَ جَزَاؤُهُم بِأَنَّهُمْ کَفَرُوا بِآیَاتِنَا» و این تفاوتها هم این است که هر وقت گاهی انسان دست از آن لجاج و عنادِ کفریاش قدری برمیدارد نه اینکه مؤمن بشود قدری کفرش کمتر میشود اظهار کفرش کمتر میشود این آتش افسردهتر میشود یک وقت نه، در «إِذَا خَلَوْا إِلَی شَیَاطِینِهِمْ»(1)میشود آنجا کفرش گُر میگیرد اینجا هم شعله گُر میگیرد «ذلِکَ جَزَاؤُهُم بِأَنَّهُمْ کَفَرُوا بِآیَاتِنَا وَقَالُوا أَءِذَا کُنَّا عِظَاماً وَرُفَاتاً أَءِنَّا لَمَبْعُوثُونَ خَلْقاً جَدِیداً» اینها حرفشان این است خیال میکردند که معاد بازگشت انسان است به دنیا در حالی که معاد رجوع و عود الی الله هست نه عود الی الدنیا، دنیا که بساطش برچیده میشود اگر «وَالْأَرْضُ جَمِیعاً قَبْضَتُهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ»، اگر «وَالْسَّمَاوَاتُ مَطْوِیَّاتٌ بِیَمِینِهِ»(2)، اگر «إِذَا الشَّمْسُ کُوِّرَتْ»(3)است، «إِذَا النُّجُومُ انکَدَرَتْ»(4)است کلّ نظام بساطش برچیده میشود «یَوْمَ تُبَدُّلُ الْأَرْضُ غَیْرَ الْأَرْضِ وَالسَّماوَاتُ»(5)یعنی «تبدّل السماوات غیر السماوات» بنابراین دنیایی نمیماند تا انسان دوباره برگردد به دنیا این عود الی الله است وقتی عود الی الله شد باید برابر آن عالَم داوری بشود اینها میگفتند که «أَءِذَا کُنَّا عِظَاماً وَرُفَاتاً أَءِنَّا لَمَبْعُوثُونَ خَلْقاً جَدِیداً» مشابه این توهّماتشان در سوره ی مبارکه ی «یس» از یک سو، در سوره ی مبارکه ی «مؤمنون» هم از سوی دیگر بیان شده مبسوطش در سوره ی مبارکه ی «مؤمنون» است در سوره ی مبارکه ی «مؤمنون» آیه 82 به بعد این است «قَالُوا أءِذَا مِتْنَا وَکُنَّا تُرَاباً وَعِظَاماً ءَإِنَّا لَمَبْعُوثُونَ * لَقَدْ وُعِدْنَا نَحْنُ وَآبَاؤُنَا هذَا مِن قَبْلُ إِنْ هذا إِلَّا أَسَاطِیرُ الْأَوَّلِینَ» به پدران ما هم انبیای گذشته میگفتند وقتی مُردید به این وضع میرسید خب نه پدران ما برگشتند نه آنها برگشتند اینها خیال میکردند معاد عود الی الدنیاست «لَقَدْ وُعِدْنَا نَحْنُ وَآبَاؤُنَا هذَا مِن قَبْلُ إِنْ هذا إِلَّا أَسَاطِیرُ الْأَوَّلِینَ * قُل لِمَنِ الْأَرْضُ وَمن فِیهَا» حالا دارند احتجاج میکنند در برابر قدرت مطلقه چه چیزی محال است؟ کلّ آسمان را چه کسی خلق کرد؟ کلّ زمین را چه کسی خلق کرد؟ شما یک وقت اصلاً قابل ذکر نبودید «هَلْ أَتَی عَلَی الْإِنسَانِ حِینٌ مِنَ الدَّهْرِ لَمْ یَکُن شَیْئاً مَذْکُوراً»(6)یعنی قابل ذکر نبودید مثل نُطَف کذا و کذا یک وقت اصلاً شیء نبودید «خَلَقْتُکَ مِن قَبْلُ وَلَمْ تَکُ شَیْئاً»(7)نه شیء قابل ذکر نبودی لا شیء را نطفه کرد بعد نطفه را به این صورت در آورد کجایش محال است؟ فرمود: «لَقَدْ وُعِدْنَا نَحْنُ وَآبَاؤُنَا هذَا مِن قَبْلُ إِنْ هذا إِلَّا أَسَاطِیرُ الْأَوَّلِینَ * قُل لِمَنِ الْأَرْضُ وَمن فِیهَا إِن کُنتُمْ تَعْلَمُونَ * سَیَقُولُونَ لِلَّهِ قُلْ أَفَلاَ تَذَکَّرُونَ * قُلْ مَن رَبُّ السَّماوَاتِ السَّبْعِ وَرَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِیمِ * سَیَقُولُونَ لِلَّهِ قُلْ أَفَلاَ تَتَّقُونَ * قُلْ مَن بِیَدِهِ مَلَکُوتُ کُلِّ شَیْءٍ وَهُوَ یُجِیرُ وَلاَ یُجَارُ عَلَیْهِ إِن کُنتُمْ تَعْلَمُونَ * سَیَقُولُونَ لِلَّهِ قُلْ فَأَنَّی تُسْحَرُونَ»(8)چرا مسحورانه حرکت میکنید این چه چیزی است که میگویید چه کسی میتواند دوباره ایجاد کند خب همان که اول ایجاد کرد دیگر. در سوره ی مبارکه ی «یس» بخشی از این فرمایشات آمده در سوره ی مبارکه ی «یس» آیه ی 78 این است «وَضَرَبَ لَنَا مَثَلاً وَنَسِیَ خَلْقَهُ قَالَ مَن یُحْیِی الْعِظَامَ وَهِیَ رَمِیمٌ * قُلْ یُحْیِیهَا الَّذِی أَنشَأَهَا أَوَّلَ مَرَّةٍ وَهُوَ بِکُلِّ خَلْقٍ عَلِیمٌ» در احتجاج مرحوم طبرسی از امام(علیه السلام) سؤال میکنند که آیا ذات اقدس الهی که به پیامبر دستور داد «وَجَادِلْهُم بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ»(9)او جدال فرمود؟ فرمود بله دیگر چون خدا وقتی دستور میدهد «ادْعُ إِلَی سَبِیلِ رَبِّکَ بِالْحِکْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ»(10)نمیشود پیامبر جدال احسن نکند که پیامبر جدال احسن کرد یکی از موارد جدال احسن پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) همین بخش پایانی سوره ی «یس» است خب این جدال است دیگر آنها که اصلاً مبدأ را منکرند باید از راه دیگری برای آنها ثابت کرد ولی آنها که مبدأ را قائلاند، خلقت انسان را هم به عهده ی خدا میدانند به آنها میگویند شما که قبول کردید خدای سبحان انسان را که لا شیء بود شیء کرد خب چرا حالا که متفرّق شده جمع میکند دیگر روح که از بین نمیرود این بدن هم متفرّق میشود خب اینها را هم دوباره جمع میکند این چه مشکلی دارد؟
1) (24) . سوره ی بقره، آیه ی 14.
2) (25) . سوره ی زمر، آیه ی 67.
3) (26) . سوره ی تکویر، آیه ی 1.
4) (27) . سوره ی تکویر، آیه ی 2.
5) (28) . سوره ی ابراهیم، آیه ی 48.
6) (29) . سوره ی انسان، آیه ی 1.
7) (30) . سوره ی مریم، آیه ی 9.
8) (31) . سوره ی مؤمنون، آیات 83 ـ 89.
9) (32) . سوره ی نحل، آیه ی 125.
10) (33) . سوره ی نحل، آیه ی 125.
پرسش:
پاسخ: شبهه که در قدرت مطلقه که نیست شبهه در این ناسازگاری است ناسازگاری به زعم ماست در برابر قدرت مطلقه چیزی نمیتواند او را تحدید کند، محدود کند و جلوی قدرتش را بگیرد دیگر دلیلی هم که حضرت اینجا آورد به عنوان جدال احسن است آنجا یک براهین دیگر است که خدای سبحان قدرت مطلقه دارد وقتی قدرت مطلقه دارد چیزی در برابر آخر چیزی مانع نیست برای اینکه همه ی اینها مخلوق او هستند در تحت تدبیر و اداره و اراده ی او هستند این جدال احسن برای اینکه شما که قبول کردید انسانی که هیچ نبود خدا او را آفرید خب حالا که همه چیزش هست روحش هست، بدنش هم متفرّق شده خب این دوباره جمع میکند دیگر «قُلْ یُحْیِیهَا الَّذِی أَنشَأَهَا أَوَّلَ مَرَّةٍ وَهُوَ بِکُلِّ خَلْقٍ عَلِیمٌ * الَّذِی جَعَلَ لَکُم مِنَ الشَّجَرِ الْأَخْضَرِ نَاراً»(1).
مطلب دیگر آن وقت که یکی از اسرار آیات گذشته این است که و لطایفش در همین آیاتی که قبلاً بحثش گذشت آیه 93 و 94 و 95 پایان هر سه آیه این «بَشَراً رَسُولاً» است که این به تعبیر سیدناالاستاد مرحوم علامه(رضوان الله علیه) کم اتفاق میافتد که سه آیه پشت سر هم یک بخش پایانی داشته باشند آیه 93 این است که «قُلْ سُبْحَانَ رَبِّی هَلْ کُنتُ إِلَّا بَشَراً رَسُولاً»، آیه ی 94 این است که «قَالُوا أَبَعَثَ اللَّهُ بَشَراً رَسُولاً»، آیه ی 95 پایانش این است که «لَنَزَّلْنَا عَلَیْهم مِنَ السَّماءِ مَلَکاً رَسُولاً» این «مَلَکاً رَسُولاً» با آن «بَشَراً رَسُولاً» دو آیهاش «بَشَراً رَسُولاً» دارد و یک آیهاش «مَلَکاً رَسُولاً».
1) (34) . سوره ی یس، آیات 79 ـ 80.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
«وَمَن یَهْدِ اللَّهُ فَهُوَ الْمُهْتَدِ وَمَن یُضْلِلْ فَلَن تَجِدَ لَهُمْ أَوْلِیَاءَ مِن دُونِهِ وَنَحْشُرُهُمْ یَوْمَ الْقِیَامَةِ عَلَی وُجُوهِهِمْ عُمْیاً وَبُکْماً وَصُمّاً مَأْوَاهُمْ جَهَنَّمُ کُلَّمَا خَبَتْ زِدْنَاهُمْ سَعِیراً (97) ذلِکَ جَزَاؤُهُم بِأَنَّهُمْ کَفَرُوا بِآیَاتِنَا وَقَالُوا أَءِذَا کُنَّا عِظَاماً وَرُفَاتاً أَءِنَّا لَمَبْعُوثُونَ خَلْقاً جَدِیداً (98) أَوَ لَم یَرَوْا أَنَّ اللَّهَ الَّذِی خَلَقَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ قَادِرٌ عَلَی أَن یَخْلُقَ مِثْلَهُمْ وَجَعَلَ لَهُمْ أَجَلاً لاَّ رَیْبَ فِیهِ فَأَبَی الظَّالِمُونَ إِلَّا کُفُوراً (99) قُل لَوْ أَنتُمْ تَمْلِکُونَ خَزَائِنَ رَحْمَةِ رَبِّی إِذاً لَأَمْسَکْتُمْ خَشْیَةَ الِأَنفَاقِ وَکَانَ الْإِنسَانُ قَتُوراً (100)»
چون سوره ی مبارکه ی «اسراء» در مکه نازل شد و عناصر محوری سُوَر مکّی اصول دین بود در این سوره بخشهایی از توحید و همچنین وحی و نبوّت و همچنین معاد مطرح شد بعد از جریان آن تحدّی و طرح معجزات پیشنهادی آنگاه فرمود بالأخره راه باز است هر کس به حُسن اختیار خودش هدایت شد از هدایتِ پاداشی الهی بهره میبرد و هر کس به سوء اختیار خودش بیراهه رفت ذات اقدس الهی بعد از اتمام حجّت او را به حال خود وامیگذارد. کیفیت حشر تبهکاران معاند و منکر اصول دین به این صورت است که «نَحْشُرُهُمْ یَوْمَ الْقِیَامَةِ عَلَی وُجُوهِهِمْ عُمْیاً» و همانطوری که در سوره ی مبارکه ی «نساء» گذشت هر وقت این پوستها، گوشتها سوخت پوستِ جدیدی میرویاند تا جهنّمیها عذاب را بیشتر ادراک کنند «کُلَّمَا نَضِجَتْ جُلُودُهُم بَدَّلْنَاهُمْ جُلُوداً غَیْرَهَا لِیَذُوقُوا الْعَذَابَ»(1)همان معنا را در اینجا به این صورت فرمود، «کُلَّمَا خَبَتْ زِدْنَاهُمْ سَعِیراً» چون نار از خود اینهاست و اگر پوست اینها سوخت و گوشت اینها سوخت و به صورت خاکستر در آمد این میشود خَبَتْ نظیر «کُلَّمَا نَضِجَتْ» که در سوره ی «نساء» آمده این «زِدْنَاهُمْ سَعِیراً» نظیر «بَدَّلْنَاهُمْ جُلُوداً غَیْرَهَا» است که در همان سوره «نساء» آمده.
1) (1) . سوره ی نساء، آیه ی 56.
مطلب بعدی آن است که آنچه که در سخنان نورانی حضرت امیرالمؤمنین(سلام الله علیه) طبق نقل مرحوم علامه امینی(رضوان الله علیه) در کتاب شریف الغدیر آمد آن شخص کافر خیال میکرد آخرت و برزخ هم مثل دنیاست در دنیا این چنین است که اگر کسی حرارت را احساس نکرد حُکم میکند به نفی حرارت همین برداشتِ باطل را این شخص درباره ی برزخ هم داشت که جمجمه ی سرِ آن کافر را گرفت و دست زد دید سرد است گفت پس در قبر عذابی نیست. وجود مبارک حضرت امیر(سلام الله علیه) از باب تشبیه معقول به محسوس، از باب تشبیه برزخ به عالم طبیعت آن جریان زَنَد و سنگ چخماخ را حاضر کردند در حضور حضرت، حضرت فرمود به این زند و به این سنگ دست بزن میبینی این سنگ و آن زَند گرم نیست داغ نیست بعد وقتی اینها را به هم زد جرقّهای پدید آمد(1)فرمود عدم و وجدان دنیایی دلیل بر عدمِ وجود برزخی نیست عدم وجدانی ظاهری دلیل بر عدم وجود باطنی نیست در درون این سنگِ چخماخ این جرقّه تعبیه شده است گرچه تشبیه لازم نیست در تمام جهات ملحوظ باشد و همین که فیالجمله مطلب را رساند کافی است لازم نیست بالجمله تشبیه مثل اصل مطلب باشد فرمود همانطوری که در این جریان زند و مِسعار، در جریان زند و سنگ چخماخ شما حرارت را نیافته ولی بود و اگر خود سنگ احساس میکرد حرارت را درک میکرد حرارت در درونِ این کافر هست در برزخ و خود این کافر ادراک میکند نه شما، پس عدم احساس دنیایی دلیل عدم وجود برزخی نیست اگر کسی با ابزار عالَم شهادت چیزی را احساس نکرد دلیل بر عدم وجود غیبی آن شیء نیست چون در مکتب قرآن اشیاء تقسیم شدند به غیب و شهادت اگر ما با ابزار عالَم شهادت چیزی را نیابیم بعد از فَحصِ بالغ میتوانیم بگوییم این محسوس نیست و اگر با ابزار حسّی چیزی که مربوط به عالَم غیب است نیافتیم دلیل نیست که این در عالَم غیب هم وجود ندارد حضرت فرمود این در درون این شخص وجود دارد خود این شخص هم الآن دارد میسوزد و ادراک میکند و شما احساس نمیکنید این هم یک مطلب.
1) (2) . الغدیر، ج8، ص214.
اما اینکه در جهنم ثبات نیست چون جهنم از نظر درجه ی وجودی خیلی نازلتر از بهشت است بهشت به مراتب کاملتر است اینکه میگویند «عِندَهَا جَنَّةُ الْمَأْوَی»(1)بهشت در آسمان است و جهنم در آسمان نیست با اینکه بساط آسمان در هنگام قیامت برچیده میشود «وَالْسَّمَاوَاتُ مَطْوِیَّاتٌ»(2)این «مَطْوِیَّاتٌ» قبلاً هم معنا شد این طومار را میگویند مَطوی الآن این صفحه ی کاغذ که همه ی نوشتههایش مشهود است وقتی انسان این کاغذ را لوله بکند این بساطش برچیده میشود، میشود طومار این را میگویند مَطْوی قیامت اینطور میکند خدا آسمانها را این را طِیّ میکند سهجلد یعنی طومار «یَوْمَ نَطْوِی السَّماءَ کَطَیِّ السِّجِلِّ»(3)این طومار الآن همه ی مکتوبات را در خودش دارد دیگر اما بسته است قبلاً باز بود الآن بسته است فرمود روزی میشود که ما این را لوله میکنیم بساط آسمانها را «وَالْأَرْضُ جَمِیعاً قَبْضَتُهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ» اما «وَالْسَّمَاوَاتُ مَطْوِیَّاتٌ بِیَمِینِهِ»(4)چطور طِی میکنید؟ «یَوْمَ نَطْوِی السَّماءَ کَطَیِّ السِّجِلِّ لِلْکُتُبِ» این طومار وقتی لوله شد نوشتهها را همه در خود دارد منتها باز نیست خب این بساطش جمع میشود دیگر آسمانی نمیماند تا بهشت در آسمان باشد جهنم در زمین کلّ این اوضاع عوض میشود یک آسمان دیگری است و یک زمین دیگری که در سوره ی مبارکه ی «ابراهیم» گذشت «یَوْمَ تُبَدُّلُ الْأَرْضُ غَیْرَ الْأَرْضِ وَالسَّماوَاتُ»(5)یعنی «یوم تبدّل السماوات غیر السماوات» سماوات و ارض اوضاعش عوض میشود وضع جهنّم خیلی پایینتر از وضع بهشت است نه پایین مکانی بلکه پایین مَکانت درجه ی وجودیاش خیلی پَستتر از درجه ی بهشت است لذا برخی از احکام تغیّر و امثال ذلک در جهنّم هست ولی در بهشت نیست الآن فرشتهها مرتب از عباداتشان لذّت میبرند، مرتّب از اذکار لذّت میبرند، مرتّب از شکر و ثنا و حمد الهی لذّت میبرند بدون سهو و غفلت در همین اوّلین خطبه ی نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) در نهجالبلاغه هست که اینها بدون سهو و غفلت و خواب و امثال اینها سِنهای ندارند، خوابی ندارند، غفلتی ندارند، سهو و نسیانی ندارند دائماً به یاد حقّاند اینها دائم الالتذاذند بدون صَبغ رنج پس میشود انسان دائماً لذّت ببرد ولی بدون صَبغ رنج در دنیا البته ما اینطور نیستیم که ما از آب لذّت ببریم بدون رنجِ تشنگی، خب آدمی که تشنه نشد بخواهد آب بنوشد که از آب خنک لذّت نمیبرد که اگر کسی گرسنه نباشد بخواهد غذا بخورد که از غذا لذّت نمیبرد که لذّت از مأکول و مشروب در دنیا مسبوق به رنج جوع و عطش است ولی در بهشت اینچنین نیست ما در دنیا وقتی از فهمیدن لذّت میبریم که مسبوق به جهل باشد ولی فرشتهها اینچنین نیست دائماً مطلب میفهمند، دائماً به یاد حقّاند بدون صَبغ جهل و سهو و نسیان و دائماً در التذاذند چنین حالتی در بهشت منتها با بدنِ مناسب آن عالم انسان دارد انسان در هیچ عالم بدون بدن نیست این هم یک مطلب لذا در بهشت خستگی نیست در جهنّم خستگی هست.
مطلب دیگر اینکه حرکتْ طلب است طلب با ابدیّت سازگار نیست اگر ما بگوییم حرکتِ مقطعی مبدأ و منتها دارد این ضرورت به شرط المحمول است خب بله، حرکت مقطعی مبدیی دارد و منتهایی دارد اما اصل الحرکه طلب است این یک و هر طلبی مطلوب دارد دو، پس حرکت مطلوب دارد وقتی مطلوب دارد دیگر نِیل به مطلوب دیگر حرکت نمیکند که لذا کلّ جهان به دارالقرار میرسد و از اینکه از بهشت و قیامت به دارالقرار یاد شده است برای اینکه آن مطلوب هر کسی است هر کسی به جایی که میخواست برسد میرسد پس اگر ما بگوییم حرکت مقطعی مبدأ و منتها دارد این ضرورت به شرط محمول است حرکت مقطعی یعنی حرکتی که اول و آخر دارد این حرکتی که اول و آخر دارد اول و آخر داشته باشد میشود ضرورت به شرط محمول اما اصل الحرکة طلب است یک، و مطلب بیمطلوب نمیشود دو، وقتی به مطلوب رسید آرام میگیرد این هم سه، میشود دارالقرار و اگر از دنیا به مَمرّ تعبیر کردند سرّش این است که عالَم، عالم حرکت است، خب.
حالا ما در جریان قرب نوافل و قرب فرایض این به عرض رسید که این سه، چهار مطلب باید ملحوظ باشد در کلمات اصحاب این عنوان فراوان است یک، به عنوان روایت مرسل در بعضی از کتابها هست دو، تطبیق قُرب فرایض به عنوان قضیه ی جزئیه آنطوری که مرحوم صدوق(رضوان الله علیه) در کتاب شریف توحید نقل کرد درباره ی وجود مبارک حضرت امیر که «أنا عین الله»، «أنا ید الله»، «أنا جنب الله»(1)این رسیده است سه، عمده آن است که روایت مرسل نه، مسند، معتبر همانطوری که درباره ی قرب نوافل داریم که هم به طریق صحیح نقل شده، هم به طریق دیگر نقل شده، هم مرحوم کلینی نقل کرده، هم مرحوم صدوق نقل کرده در جوامع روایی اوّلیه ما نقل کردند و میشود او را محور بحث قرار داد آیا چنین روایتی درباره ی قرب فرایض وارد شده است یا نه؟ مرسل نه، مسند آن هم در جوامع اوّلی.
1) (8) . التوحید، ص165.
اما اینکه گفته شد که ذات اقدس الهی فرمود اینها منکر معادند و ما برهان اقامه کردیم بر اینکه خدا توان اعاده را دارد بله این در موارد زیادی حرف منکران معاد ذکر شده در قرآن کریم خدای سبحان از راههای مختلف پاسخ داد یعنی اینکه فرمود: «ادْعُ إِلَی سَبِیلِ رَبِّکَ بِالْحِکْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَجَادِلْهُم بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ»(1)خودش هم اینچنین فرمود آیات الهی بعضیهایش برهان است، بعضیهایش جدال احسن است، بعضیهایش موعظه خب توده ی مردم که اهل برهان مُتقَن نیستند آنها هم اهل جدال احسن نیستند توده ی مردم را باید با موعظه حل کرد وَعظ هم «جذب الخَلق الی الحق» است طوری انسان حرف بزند که عاطفه بپذیرد، دل بپذیرد و آن مقدار گرایشی که در فطرت انسان هست او را همراهی کند. خود قرآن این راهها را طی کرده بعد به پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) هم فرمود شما این سهتا راه را طی بکن وقتی از وجود مبارک امام سؤال میکنند آیا پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) جدال احسن کرد یا نه؟ فرمود بله، برای اینکه خدا وقتی فرمود: «ادْعُ إِلَی سَبِیلِ رَبِّکَ بِالْحِکْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَجَادِلْهُم» اینها هم در احتجاجاتشان، در خطبههایشان، در خطابههایشان گاهی برهان بود، گاهی جدال احسن بود، گاهی موعظه. خدای سبحان در همین جریان معاد گاهی برهان اقامه میکند و آن این است که انسان ممکنالوجود است و قدرت الهی نامتناهی است خب اگر او «عَلَی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ»(2)است و عودِ بعد الفنا هم شیء است خب چگونه خدای سبحان توان آن را نداشته باشد این حکمتش. از باب جدال احسن در ضمن چند آیه میفرماید به مردم بگو شما که قبول دارید خلقت آسمان و زمین از انسان بزرگتر است یک، و اشدّ از انسان است دو، اگر خدا بر اکبر قادر است بر کبیر هم قادر است، اگر خدا بر اشد قادر است بر شدید قادر است این از بالا به پایین، از پایین به بالا وقتی خدای سبحان بر کارِ هَیّن، آسان قادر است بر آسانتر به طریق اُولیٰ این تعبیرات از چند طایفه آیات قرآنی در میآید یکی اینکه آسمان و زمین اکبرند وقتی خدا بر خَلقِ اکبر قادر شد بر معاد، بر اعاده، بر آفرینش انسانِ مُرده که کبیر است نسبت به عالَم و عالم اکبر است به طریق اُولیٰ وقتی آسمانها را توانست بیافریند که اشد است آفرینش انسان بعد از مرگ شدید است اگر او بر اشد قادر است بر شدید به طریق اُولیٰ و اگر انسانِ ابتدایی را که سابقهای نداشت خدا به آسانی خلق کرد برای انسانِ ثانوی یعنی معاد که هم روح موجود است، هم بدن موجود است منتها پراکنده شده اهون است پس به طریق اُولیٰ نسبت به معاد قادر است این سه طایفه آیات را ملاحظه بفرمایید. در همین آیه محلّ بحث فرمود آنها گفتند: «أَءِذَا کُنَّا عِظَاماً وَرُفَاتاً أَءِنَّا لَمَبْعُوثُونَ خَلْقاً جَدِیداً»(3)برهان اقامه میکند یعنی جدال احسن «أَوَ لَم یَرَوْا أَنَّ اللَّهَ الَّذِی خَلَقَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ قَادِرٌ عَلَی أَن یَخْلُقَ مِثْلَهُمْ» الآن که اینها مخلوق شدند مثل اینها آینده هم مثل اول است دیگر، دیگر حقیقتِ دیگر که نیستند همه همین حقیقت است دیگر انسان در معاد که دیگر چیز دیگری نیست که همین حقیقت است دیگر «عَلَی أَن نُبَدِّلَ أَمْثَالَکُمْ»(4)هم همین است «عَلَی أَن یَخْلُقَ مِثْلَهُمْ» این را یقیناً میتواند «وَجَعَلَ لَهُمْ أَجَلاً لاَّ رَیْبَ فِیهِ» مدّتی است که هیچ تردیدی نیست هم برای اینکه یک مدّت معیّنی است که باید بمانند و از این به بعد منقرض میشوند هم بازسازی و نوسازی مسئله قیامت یک فرصت معیّنی دارد که «لا ریب فیه» است منتها «فَأَبَی الظَّالِمُونَ إِلَّا کُفُوراً» این بخشهایی از سوره ی مبارکه ی «مؤمنون» در همین راستا بود که در بحث دیروز گذشت.
و اما در سُوَری که مربوط به اشد و اکبر و امثال ذلک است در سوره ی مبارکه ی «صافات» آیه یازده به بعد این است که «فَاسْتَفْتِهِمْ أَهُمْ أَشَدُّ خَلْقاً أَم مَّنْ خَلَقْنَا إِنَّا خَلَقْنَاهُم مِن طِینٍ لاَّزِبٍ» ما ملائکه را آفریدیم، سماوات و ارض را آفریدیم «بَلْ عَجِبْتَ وَیَسْخَرُونَ * وَإِذَا ذُکِّرُوا لاَ یَذْکُرُونَ» از جریان آفرینش آسمانها به عنوان اکبر یاد کرد در سوره ی مبارکه ی «غافر» آیه ی 57 فرمود: «لَخَلْقُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ أَکْبَرُ مِنْ خَلْقِ النَّاسِ وَلکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لاَ یَعْلَمُونَ» خب آنها از شما بزرگترند اگر شما انسان باشید بله از آسمانها بزرگتری، از زمین بزرگتری ما درباره ی آسمانها و زمین نگفتیم «فَتَبَارَکَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِینَ»(1)اگر کسی بارِ امانت کِشید و انسان بود «إِنِّی جَاعِلٌ فِی الأَرْضِ خَلِیفَةً»(2)نصیبش شد، «لَقَدْ کَرَّمْنَا بَنِی آدَمَ»(3)شد بله این انسان از آسمان بالاتر است، از زمین بالاتر است ما درباره ی آنها نگفتیم «فَتَبَارَکَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِینَ» درباره ی انسان گفتیم، اما اگر کسی ـ معاذ الله ـ آمد زیر همه ی اینها را آب بست ما به این میگوییم «أُولئِکَ کَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ»(4)با این گروه وقتی میخواهیم سخن بگوییم میگوییم آسمان از شما بالاتر است، زمین از شما بالاتر است، کوهها از شما سنگینترند آخر شما به همین جسم دارید مینازید دیگر. آنکه در سوره ی مبارکه ی «لقمان» فرمود: «إِنَّکَ لَن تَخْرِقَ الْأَرْضَ وَلَن تَبْلُغَ الْجِبَالَ طُولاً»(5)همین است دیگر فرمود آخر شما آن معنویت و روحانیت روح را که رها کردی میماند یک مُشت بدن، خب این زمین از تو بالاتر است، کوه از تو بالاتر است این سنگ از تو سنگینتر است «إِنَّکَ لَن تَخْرِقَ الْأَرْضَ وَلَن تَبْلُغَ الْجِبَالَ طُولاً» خب به چه چیزی مینازید؟ اگر آنکه من گفتم «إِنِّی جَاعِلٌ فِی الأَرْضِ خَلِیفَةً» او مؤمن است و موحّد است و الهی است و متألّه است و از آسمان و زمین بالاتر است و آنجا من گفتم «فَتَبَارَکَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِینَ» اگر او نباشد همین آیه ی 57 سوره ی مبارکه ی «غافر» است «لَخَلْقُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ أَکْبَرُ مِنْ خَلْقِ النَّاسِ وَلکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لاَ یَعْلَمُونَ» در سوره ی مبارکه ی «نازعات» آنجا هم فرمود شما به چه چیزی مینازید آیه ی 27 سوره ی مبارکه ی «نازعات» «ءَأَنتُمْ أَشَدُّ خَلْقاً أَمِ السَّماءُ بَنَاهَا * رَفَعَ سَمْکَهَا فَسَوَّاهَا * وَأَغْطَشَ لَیْلَهَا وَأَخْرَجَ ضُحَاهَا» خب بله، آن «نَفَخْتُ فِیهِ مِن رُّوحِی»(6)که من دادم آن امانتی که من دادم اگر آن را حفظ بکنی بله از آسمان و زمین بالاتری ملائکه هم در برابر تو خاضعاند اما اگر آن نباشد و این دهنکجیها باشد خب چه چیزی در میآید همه ی موجودات از شما بالاترند دیگر. شمایی که منکر مبدأ و معادی، منکر معادید و توحید ربوبی را انکار میکنید اصل خالقیّت را هم قبول دارید بالأخره قبول دارید که طبق آیات سوره ی مبارکه ی «مؤمنون» که در بحث دیروز خوانده شد این نظام سپهری را خدا آفرید اینها هم از شما بزرگترند آفرینش اینها هم سختتر است کسی که اشد را خلق کرد بر شدید قادر است، کسی که اکبر را خلق کرد بر کبیر قادر است حالا از این طرف کسی که آسان را خلق کرد بر آسانتر به طریق اُولیٰ قادر است بالأخره خلقت اوّلی شما نسبت به خدا آسان است خلقت ثانوی شما برای خدا آسانتر منتها این آسان و آسانتر، اکبر و کبیر، اشد و شدید چون جدال احسن است یک کمبود فکری دارد آن کمبود را هم قرآن جبران کرده ما الآن باید مسئله ی هَیّن و اهون را ذکر بکنیم بعد آن کمبود را مطرح کنیم بعد آن ترمیم کمبود را باید مطرح کنیم این سه، چهار مطلب مانده.
پرسش:...
پاسخ: نه، بدن را زنده نمیکند روح را به بدن برمیگرداند نه اینکه بدن را زنده بکند بدن که زنده نمیشود مرگ عبارت از فاصله روح از بدن است دوباره این را وصل میکند اینطور نیست که بدن را زنده بکند بدن را زنده بکند دیگر به ما مربوط نمیشود که ما باید زنده بشویم ما روحی داریم یک بدن، وقتی میمیریم این روح بدن را رها میکند بدن میپوسد دوباره این ارتباط را برقرار میکند که میشویم ما. در سوره ی مبارکه ی «روم» به این صورت بیان کرد فرمود آیه ی 27 سوره ی مبارکه ی «روم» «وَلَهُ مَن فِی السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ کُلٌّ لَّهُ قَانِتُونَ * وَهُوَ الَّذِی یَبْدَأُ الْخَلْقَ» که این هیّن است «ثُمَّ یُعِیدُهُ وَهُوَ أَهْوَنُ عَلَیْهِ» خب اینکه «لَمْ تَکُ شَیْئاً»(1)را شیء کرد اینکه الآن هم روح موجود است هم بدن متفرّق شده دیگر مشکلی ندارد که منتها حالا آن کمبود را باید عرض کنیم، خب.
پس ذات اقدس الهی بر اساس جدال احسن چون جدال احسن یک گروه خاص را قانع میکند آن حکمای متألّه را بالأخره کمبودی آنها احساس میکنند آنها را هم باید تربیت کند حالا آنها را دارد تربیت میکند ولی غالباً شما با هر کسی این حرفها را در سخنرانیهایتان، در مقالههایتان با توده ی مردم با توده ی حوزویان و دانشگاهیان وقتی این حرفها را مطرح میکنید میبینید اصلاً اشکالی در ذهن آنها نمیآید خب وقتی خدا اکبر را میتواند خلق بکند کبیر را به طریق اُولیٰ، اشد را میتواند خلق بکند شدید را به طریق اُولیٰ، هیّن را میتواند خلق بکند اهون را به طریق اُولیٰ اما وقتی به یک حکیم میگویید میبینید این اگر خدا بفرماید ما که اشد را خلق کردیم شدید را هم میتوانیم این تام است، اگر بفرماید اکبر را خلق کردیم کبیر را هم میتوانیم این تام است، اگر بفرماید هیّن را خلق کردیم دیگری هم نزد ما هیّن است این تام است اما اگر بفرماید دیگری نزد ما اهون است این طلیعه ی اشکال است برای اینکه قدرت نامتناهی هیّن و اهون ندارد، کبیر و اکبر ندارد، شدید و اشد ندارد اگر یک قدرت محدود باشد باید زورآزمایی بیشتری صرف بکند تا یک کار مهمتری را انجام بدهد اما اگر چیزی فقط با اراده کار میکند طبق بیانات نورانی حضرت امیر در نهجالبلاغه فرمود او که با اراده کار میکند با حرکت کار نمیکند الآن شما اراده کنید تصوّر کنید نَمی را در ذهنتان این نَم در ذهن ایجاد شده تصوّر بکنید اقیانوس آرام را که به تنهایی از تمام خشکیهای زمین بیشتر است پیدا شده در ذهنتان اینچنین نیست که اگر چیزی با اراده بخواهد خلق بشود ابزار بخواهد، زحمت بخواهد، خستگی بخواهد، شدید و اشد داشته باشد، کبیر و اکبر داشته باشد علی وزانٍ واحد است در برابر قدرت نامتناهی همه علی وزان واحد متساویة الاقدار و اقدامند حکیم این سؤال را میپرسد که اهون است یعنی چه؟ فوراً خدا برای تربیت او میگوید ما این را برای تفهیم دیگران گفتیم «وَلِلَّهِ الْمَثَلُ الْأَعْلَی»(2)خدا غریق رحمت کند سیدناالاستاد علامه طباطبایی را شما میبینید این حرفها دیگر در تبیان شیخ طوسی و نمیدانم در مجمعالبیان مرحوم طبرسی و این کتابهای تفسیر اهل سنّت و اینها اصلاً از این حرفها خبری نیست در همین جمله ی نورانی «وَلِلَّهِ الْمَثَلُ الْأَعْلَی» سوره ی مبارکه ی «روم» ایشان بارها میفرمودند ناظر به آن مطلب است که فرمود: «وَلِلَّهِ الْمَثَلُ الْأَعْلَی» یعنی این مِثل «سبحان الله» گفتن است آیه 27 سوره ی مبارکه ی «روم» این است «وَهُوَ الَّذِی یَبْدَأُ الْخَلْقَ ثُمَّ یُعِیدُهُ» اگر به «هُوَ أَهْوَنُ عَلَیْهِ» نفرموده بود خب هیچ سؤالی هم نبود جوابی هم نمیخواست اما چون فرمود: «هُوَ أَهْوَنُ عَلَیْهِ» فوراً برای تربیت صاحبنظران فرمود: «وَلَهُ الْمَثَلُ الْأَعْلَی فِی السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ» ما برای تفهیم شما این را میگوییم ذات اقدس الهی منزّه از آن است که چیزی برای او هَیّن باشد چیزی برای او اهون، چیزی برای او اکبر باشد چیزی برای او کبیر، برای قدرت نامتناهی جمیعالأشیاء علی وِزان واحد است فرمود: «وَلَهُ الْمَثَلُ الْأَعْلَی فِی السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ وَهُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ» حالا که این است میفرماید شما مرتّب استخوانها را میآورید یا جمجمه یا استخوان پا را میآورید میگویید که «مَن یُحْیِی الْعِظَامَ وَهِیَ رَمِیمٌ»(3)برای ما حالا که روشن شد «لَهُ الْمَثَلُ الْأَعْلَی» فرمود آنکه نزد شما سنگینتر است و دقیقتر است او را ما هم انجام میدهیم این در سوره ی مبارکه ی «قیامت» است که فرمود اینها میگویند که چگونه این استخوانها را خدا بعد از اینکه اینها به صورت پودر در آمده دوباره زنده میکند آیه سه سوره ی مبارکه ی «قیامت» این است «أَیَحْسَبُ الْإِنسَانُ أَ لَّن نَجْمَعَ عِظَامَهُ * بَلَی قَادِرِینَ عَلَی أَن نُّسَوِّیَ بَنَانَهُ» که بعضیها از این غربیها گفتند همین آیه را که شنیدند مسلمان شدند برای اینکه آن روز که سخن از انگشتمُهر و امضا و اینها رسم نبود این امضای خطّی و قلمی بود خب این هم که کاملاً قابل جعل است آنکه قابل جعل نیست این انگشتمُهر است خدای سبحان فرمود این انگشتشان که احدی شبیه دیگری نیست الآن که هفت میلیارد بشر روی زمین زندگی میکنند این حدّاقل 114 میلیارد این سبّابه هست این دوتایشان شبیه هم نیستند این «وَاخْتِلاَفُ الْسِنَتِکُمْ وَأَلْوَانِکُمْ»(4)مربوط به بخش دیگر است «واختلاف بنانکم» مربوط به این است فرمود الآن هر کسی دوتا سبّابه دارد این سبابههایشان شبیه هم نیستند انگشتمُهرها هم شبیه هم نیستند ما این را که هیچ کسی شبیه کسی نیست این را برمیگردانیم چه رسد به استخوان «بَلَی قَادِرِینَ عَلَی أَن نُّسَوِّیَ بَنَانَهُ» غرض آن است که برای قدرت مطلق این سؤال اصلاً فرض ندارد که چیزی کبیر باشد چیزی اکبر، چیزی شدید باشد چیزی اشد، چیزی هیّن باشد چیزی اهون فرمود ما این کار را میکنیم.
اما حالا انسان این انسان «عَلَی أَن یَخْلُقَ» . بعد فرمود شما حالا اما خود انسان ما حقیقتی به انسان عطا کردیم همانطوری که قرآن حقیقتی است که «طرفه بید الله سبحانه و تعالی» است «و الطرف الآخر بأیدیکم»(1)این روح هم اینچنین است شما در بیانات نورانی امام رضا(سلام الله علیه) ملاحظه میکنید میفرماید ارتباط روح مؤمن به ذات اقدس الهی اشدّ از ارتباط شعاع آفتاب است به آفتاب این تشبیه معقول به محسوس است پس یک طرف روحِ ما به همان «یاء» متکلّم بسته است که «نَفَخْتُ فِیهِ مِن رُوحِی»(2)ما اگر ارتباطمان را با الله حفظ کردیم این «فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ»(3)میشود، این «فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا»(4)میشود، این «لَقَدْ کَرَّمْنَا بَنِی آدَمَ»(5)میشود، این «إِنِّی جَاعِلٌ فِی الأَرْضِ خَلِیفَةً» میشود در نتیجه «قُلْنَا لِلْمَلاَئِکَةِ اسْجُدُوْا لآِدَمَ»(6)میشود اما اگر نه، این ارتباط «نَفَخْتُ فِیهِ مِن رُّوحِی» را ارتباط به «یاء» متکلّمی که به ذات اقدس الهی اشارت دارد او را قطع کردیم یا ضعیف کردیم به این بدن مرتبط کردیم «إِنِّی خَالِقٌ بَشَراً مِن طِینٍ * فَإِذَا سَوَّیْتُهُ وَنَفَخْتُ فِیهِ»(7)آن «یاء» را رها کردیم به این ضمیر غایب چسبیدیم «فِیهِ» به این بدن گرایش پیدا کردیم بیش از پنجاه آیه در قرآن در مذمّت همین است همین آیه محلّ بحث که انسان قتور است از همین قبیل است آیات دیگری که دارد که انسان جزوع است، هلوع است، منوع است، عجول است «کَانَ الْإِنسَانُ أَکْثَرَ شَیْءٍ جَدَلاً»(8)، ظلوم است، جهول است بیش از پنجاه آیه که در مذمّت انسان است به همین برمیگردد اگر به آن سَمت گرایش پیدا کردیم آن همه آیاتی که در فضیلت انسان است شامل انسان میشود اگر نه، به «نَفَخْتُ فِیهِ» انسان به این بدن و طبیعت و طین و دنیا و امثال ذلک گرایش پیدا کرده این بیش از پنجاه آیه است که در مذمّت انسان است یکی از آن آیات فراوان همین آیه محلّ بحث است فرمود شما حالا پیشنهاد دادید که وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) برای شما چشمه بیاورد «تَفْجُرَ لَنَا مِنَ الْأَرْضِ یَنْبُوعاً»(9)بر فرض همه ی این چیزها را داشته باشید باز بخیلید باز چیر دیگر میطلبید این یک، از طرفی هم شما چگونه میگویید که این نبوّت چطور به پیامبر رسیده مگر کلیدش به دست شماست «نَحْنُ قَسَمْنَا بَیْنَهُم مَعِیشَتَهُمْ»(10)هم معیشت دنیایی و مادّی و رزق ظاهری را ما تقسیم میکنیم، هم نبوت و ولایت و خلافت و امامت و عصمت و حجّیت و اینها را که ارزاق معنوی است را هم ما تقسیم میکنیم «نَحْنُ قَسَمْنَا بَیْنَهُم مَعِیشَتَهُمْ» شما اگر کلیددار خزائن الهی باشید میبندید برای اینکه میگویید مبادا تمام بشود چون «کَانَ الْإِنسَانُ قَتُوراً» قتور یعنی بخیل، تقطیر یعنی تضییق انسان طبعاً این است خب این انسانی که فرشتهخوی بود و تبارک الله شامل حالش شد و «نَفَخْتُ فِیهِ مِن رُّوحِی»(11)بود که اینطور نیست این «نَفَخْتُ فِیهِ» به طبیعت و به علاقه ی تَن و به حس و به این دنیا وقتی گرایش پیدا کرده این دنباله ی روح است که قتور است و هلوع است و منوع وگرنه آن بالای روح که به «یاء» متکلّم وصل است او همچنان منزّه است فرمود: «قُل لَوْ أَنتُمْ تَمْلِکُونَ خَزَائِنَ رَحْمَةِ رَبِّی إِذاً لَأَمْسَکْتُمْ» درِ این مخزن الهی را میبندید نمیگذارید فیض به کسی برسد، چرا؟ «خَشْیَةَ الِأَنفَاقِ» میگویید مبادا تمام بشود «أنفق» یعنی «نَفَد» تمام شد میگویید مبادا تمام بشود خب آخر که تمام شدنی نیست او سرّش این است که «وَکَانَ الْإِنسَانُ قَتُوراً».
1) (23) . بحارالأنوار، ج37، ص122.
2) (24) . سوره ی ص، آیه ی 72.
3) (25) . سوره ی روم، آیه ی 30.
4) (26) . سوره ی شمس، آیه ی 8.
5) (27) . سوره ی اسراء، آیه ی 70.
6) (28) . سوره ی بقره، آیه ی 34.
7) (29) . سوره ی ص، آیات 71 ـ 72.
8) (30) . سوره ی کهف، آیه ی 54.
9) (31) . سوره ی اسراء، آیه ی 90.
10) (32) . سوره ی زخرف، آیه ی 32.
11) (33) . سوره ی ص، آیه ی 72.
اما آن سؤال که ملائکه رفت و آمد میکنند در آسمانها و وجود مبارک پیامبر هم در معراج رفت و آمد کرد آنها خواهان این بودند که همانطوری که ملائکه به طور عادی رفت و آمد میکند وجود مبارک پیامبر هم به طور عادی رفت و آمد بکند حضرت فرمود من به طور عادی که رفت و آمدم در زمین است نه در آسمانها آن کار ملائکه است اگر بخواهم مثل معراج معجزه باشد باید به اذن او باشد برای اینکه من نمیتوانم هر روز بروم آسمان و بیایم که این برابر معراج اذن الهی است و معجزه است هر وقت او خواست میتوانم لذا اینکه گفت «لَن نُّؤْمِنَ لِرُقِیِّکَ»(1)ناظر به همان مطلب است.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
(ذلِکَ جَزَاؤُهُم بِأَنَّهُمْ کَفَرُوا بِآیَاتِنَا وَقَالُوا أَءِذَا کُنَّا عِظَاماً وَرُفَاتاً أَءِنَّا لَمَبْعُوثُونَ خَلْقاً جَدِیداً (98) أَوَ لَم یَرَوْا أَنَّ اللَّهَ الَّذِی خَلَقَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ قَادِرٌ عَلَی أَن یَخْلُقَ مِثْلَهُمْ وَجَعَلَ لَهُمْ أَجَلاً لاَّ رَیْبَ فِیهِ فَأَبَی الظَّالِمُونَ إِلَّا کُفُوراً (99) قُل لَوْ أَنتُمْ تَمْلِکُونَ خَزَائِنَ رَحْمَةِ رَبِّی إِذاً لَأَمْسَکْتُمْ خَشْیَةَ الِأَنفَاقِ وَکَانَ الْإِنسَانُ قَتُوراً (100)
در فضای مکّه مهمترین شبهه ی آنها اصول اعتقادی بود یعنی توحید ربوبی، وحی و نبوّت و همچنین مسئله معاد بود. در جریان وحی و نبوّت میگفتند مگر بشر پیامبر میشود این حرف از دیرزمان بود قبل از وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) انبیای دیگر مبتلا به این شبهه بودند درباریان فرعون درباره ی وجود مبارک موسی و هارون(سلام الله علیهما) میگفتند: «أَنُؤْمِنُ لِبَشَرَیْنِ مِثْلِنَا»(2)دیگران میگفتند: «أَبَشَرٌ یَهْدُونَنَا»(3)میگفتند بشریّت با رسالت سازگار نیست این از دیرزمان بود. پاسخ الهی این بود که اگر شما فرشته بودید خب رسول خدا هم از جنس فرشته بود ولی شما چون بشرید باید از جنس شما باشد و اگر گروه دیگری هم مثل جن مکلّفاند گرچه افراد عادی آنها را نمیبینند اما آنها به حضور پیامبرشان میرسند، سؤال و جواب دارند و مانند آن خواستههایی هم که این مشرکان حجاز داشتند بعضیها محال بود، بعضیها ممکن بود ولی دلیل بر رسالت نبود، بعضیها ممکن بود و دلیل بر رسالت بود ولی به اذن الهی انجام میگرفت نه مطلقا. آنهایی که محال بودند میگفتند: «نَرَی رَبَّنَا»(4)ما خدا را ببینیم و خدا حضور پیدا کند و شهادت بدهد که این محال است در سوره ی مبارکه ی «انعام» فرمود: «لَا تُدْرِکُهُ الْأَبْصَارُ وَهُوَ یُدْرِکُ الْأَبْصَارَ»(5)چه اینکه در سوره ی مبارکه ی «فرقان» هم استحاله ی آن را مطرح کرد.
درباره ی داشتن چشمهها و بیت مِن زخرف و جنّاتی از عِنب و نَخیل اینها خب دلیل بر نبوّت نیست حالا اگر کسی سرمایهدار بود بوستانی و باغی از انگور و خرما داشت که دلیل نیست او سِمتی دارد که اگر هم بتواند کاری انجام بدهد چشمهای جوشان کند این دلیل نیست بر اینکه او پیامبر است اما اینکه گفتند مگر اینکه «أَوْ تَرْقَی فِی السَّماءِ وَلَن نُّؤْمِنَ لِرُقِیِّکَ»(1)رفتن به آسمان با وضع عادی، محال عادی است باید که ذات اقدس الهی اجازه بدهد چه اینکه در معراج اتفاق افتاده، به طور رسمی انسان رفت و آمد کند آن کار فرشتههاست نه کار انسان، به صورت معجزه بخواهد نظیر معراج آن شدنی است ولی اذن الهی میخواهد و وجود مبارک پیامبر فرمود من بشرم به اذن خدا باید کار بکنم. آن محورهای اصلی که آنها میگفتن که بیت مِن زخرف باید داشته باشی، جنّاتٌ مِن نخیل و عنب داشته باشی به دنبال تکاثر و سرمایهداری بودند حضرت فرمود من برای شما کوثر آوردم شما به دنبال تکاثر میگردید بر فرض همه ی این نِعم در اختیار شما باشد دستتان آنقدر در اثر بُخل و تقطیر بسته است که این کلید را هرگز به آن روزنه مرتبط نمیکنید که درِ مخزن باز بشود «لَوْ أَنتُمْ تَمْلِکُونَ خَزَائِنَ رَحْمَةِ رَبِّی إِذاً لَأَمْسَکْتُمْ» «أمسکتم» نه یعنی چیزی را ضمیمه این میکنید و امساک میکنید و میگیرید یعنی بخل میورزید «لَأَمْسَکْتُمْ خَشْیَةَ الِأَنفَاقِ» میترسید که تمام بشود ما مکتبی آوردیم کوثری شما به دنبال مرام تکاثری هستید ما میگوییم اگر بخواهید روزیتان اضافه بشود ببخشید «إذَا أَمْلَقْتُمْ فَتَاجِرُوا اللَّهَ بِالصَّدَقَةِ»(2)این بیان نورانی حضرت امیر است در نهجالبلاغه فرمود هر وقت مشکل مالی پیدا کردید چه دولت چه ملّت، چه فرد چه جمع شما مشکل مالی پیدا کردید به داد فقرا و محرومان برسید توسعه پیدا میکنید این فقر را میگویند املاق «خَشْیَةَ إِمْلاَقٍ»(3)، «خَشْیَةَ إِمْلاَقٍ» قبلاً هم بحثش گذشت این املاق به معنای فقر نیست چه اینکه فقر هم به معنای نداری نیست آن کسی که مال ندارد تهیدست است به او میگویند فاقد نه فقیر، فقیر یعنی کسی که ستون فقراتش شکسته است منتها ملّت گرسنه که دستش خالی است قدرت ایستادگی ندارد به آن میگویند فقیر کم کم این کلمه ی فقیر درباره ی کسی که مال ندارد دیگر رایج شده وگرنه حقیقت این لغت به معنای نداشتنِ مال نیست به معنای کسی است که ستون فقراتش شکسته است یک، کسی که ستون فقراتش شکسته است قدرت ایستادن ندارد دو، ملتی که دستش خالی است ستون فقرات اقتصادیاش شکسته است سه، قدرت ایستادگی نه ایستادن قدرت ایستادگی ندارد چهار، وگرنه فقیر به معنای مالندار نیست چه اینکه مَسکنت هم همینطور است، مسکین هم همینطور است اینها معانیای است که بعد پیدا شده در جریان املاق هم همینطور است «خَشْیَةَ إِمْلاَقٍ» که فرزندانشان را میکُشتند «خَشْیَةَ إِمْلاَقٍ» نه املاق به معنای فقر باشد آدم ندار به مَلق و چاپلوسی و تملّق میافتد چون به چاپلوسی میافتد میگویند «خَشْیَةَ إِمْلاَقٍ» لازمه ی نداری چاپلوسی است دیگر اینها جزء لوازم است امساک هم همینطور است فرمود شما خزائن رحمت الهی را داشته باشید دستتان بسته است این میشود تکاثری فکر کردن، اما کوثری اندیشیدن این است که فرمود: «إذَا أَمْلَقْتُمْ فَتَاجِرُوا اللَّهَ بِالصَّدَقَةِ»(4)هر وقت مشکل مالی پیدا کردید با خدا معامله کنید این دیگر اختصاصی به دولت ندارد یا اختصاص به جامعه ندارد برای همه ی ماست فرمود هر وقت کمبودی دارید، مشکل مالی دارید ارحام فقیرتان، همسایههایتان را در یابید خدا میرساند این یک راه دیگر است که «إذَا أَمْلَقْتُمْ» به فکر تجارت باشید با چه کسی تجارت کنیم؟ با خدا، چطور تجارت کنیم؟ با صدقه، چه کسی قبول میکند؟ خودش چون او «یَأْخُذُ الْصَّدَقَاتِ» دیگر «یَقْبَلُ التَّوبَةَ عَنْ عِبَادِهِ وَیَأْخُذُ الْصَّدَقَاتِ»(5)فرمود شما در اثر بُخلی که دارید اگر کلید درِ رحمت دست شما باشد شما امساک میکنید این تعبیر برای توده ی مردمی است که درست تربیت نشدند برای توده ی مردم طبق بحث دیروز به این نتیجه رسیدیم روحی که ذات اقدس الهی به عنوان امانت الهی به انسان عطا کرده که فرمود: «نَفَخْتُ فِیهِ مِن رُّوحِی»(6)شبیه قرآن کریم است که «طرفه بید الله سبحانه و تعالی» است «و الطرف الآخر بأیدیکم»(7)آن طرفی که به خدا وصل است میگوییم نماز میخوانیم «قربة الی الله»، توجه میکنیم الی الله، ارتباط داریم به خدا اما این قسمتی که به بدن وصل است به طبیعت مرتبط است برای تدبیر بدن و اداره ی امور زندگی اگر این روح به این سَمت گرایش پیدا کند این بیش از پنجاه آیه است که در مذمّت انسان است راجع به همین است.
در سوره ی مبارکه ی «نساء» و همچنین سوره ی مبارکه ی «حشر» بخشی از این مطالب را فرمود، فرمود این بخل و طمعِ مال و آزمندی این در درون جانِ توده ی مردم نهادینه شد «وَأُحْضِرَتِ الْأَنْفُسُ الشُّحَّ»(1)شُحّ یعنی بُخل این بخل یک وصف بیرونی نیست که تحمیل شده باشد این در درون جانِ اینها نهادینه شده «وَمَن یُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ» و راهِ نجات از بخل هم همین است فرمود زهد عبارت از آن است که «أن لا تکون بما فی یدک أوثق منک بما فی ید الله عزّ و جل»(2)چیزهایی هم در کیف و جیب ماست، چیزهایی هم در مخزن الهی است زاهد کسی است که طمأنینهاش به آنکه در مخزن الهی است بیش از آن است که در جیب و کیفش است برای اینکه آن زوالناپذیر است این زوالپذیر است، این مورد طمأنینه نیست آن مورد طمأنینه است فرمود شما وضعتان این است حالا دنبال باغ خرما میگردید، دنبال باغ انگور میگردید، به دنبال چشمه میگردید، «تَفْجُرَ لَنَا مِنَ الْأَرْضِ یَنْبُوعاً أو تَکُونَ لَکَ جَنَّةٌ مِن نَّخِیلٍ وَعِنَبٍ فَتُفَجِّرَ الْأَنْهَارَ خِلاَلَهَا تَفْجِیراً»(3)به دنبال اینها میگردید یعنی چه؟ اینها نه دلیل بر نبوّت است و نه شما را سیر میکند اما آنهایی که حالا در اثر تربیت همین آیات قرآنی همان مردم حجاز وقتی تربیت شدند خدای سبحان در کمال جلال و شکوه از اینها یاد میکند همینها که بالأخره اهل غارت بودند دیگر تجارت رسمی اینها غارتگری و راهزنی بود از همینها در سوره ی مبارکه ی «حشر» با جلال یاد میکند «وَیُؤْثِرُونَ عَلَی أَنفُسِهِمْ وَلَوْ کَانَ بِهِمْ خَصَاصَةٌ»(4)اینها مهماندوستاند، اینها مهاجرین را دوست دارند، اینها اصحاب صُفّه را دوست دارند، اینها در غنایم جنگی میگویند درست است ما محتاجیم، نیازمندیم، خصاصهای داریم، فقری داریم، فلاکتی داریم ولی اینها بر ما مقدّماند همین غارتگرها را تربیت کرد دیگر اینها متمدّن که نبودند به آن وضع که همینهایی که راهزنی میکردند اینها را به جایی رساند که «وَیُؤْثِرُونَ عَلَی أَنفُسِهِمْ وَلَوْ کَانَ بِهِمْ خَصَاصَةٌ» همینهایی که به دنبال سوسمار میگشتند سوسمارخور بودند اینها را در ایام حج و عمره در حال احرام گفت از آهو بگذرید گفتند چشم، این آهوهای بالای کوه در سرزمین عرفات و اینها میآمدند وقتی احساس که امنیت میکردند میآمدند نزدیک چادرهای اینها فرمود از آن طرف «لاَ تَقْتُلُوا الصَّیْدَ وَأَنْتُمْ حُرُمٌ»(5)از این طرف هم ما به این آهوها دستور میدهیم راهنماییشان میکنیم که قدری نزدیک بشوند در تیررس شما در دسترس شما قرار بگیرند، خب اینکه از سوسمار نمیگذشت دیگر حالا از کبوتر میگذرد، اینکه از سوسمار نمیگذشت از آهو میگذرد همینها را فرمود: «لاَ تَقْتُلُوا الصَّیْدَ وَأَنْتُمْ حُرُمٌ» درباره ی همینها فرمود: «لَیَبْلُوَنَّکُمُ اللّهُ بِشَیْءٍ مِنَ الصَّیْدِ تَنَالُهُ أَیْدِیکُمْ وَرِمَاحُکُمْ»(6)ما نمیگوییم آن آهوهایی که بالای کوه است شما صید نکنید تا برای شما آسان باشد که ما میخواهیم شما را امتحان بکنیم از آن طرف به آن آهوها دستور میدهیم چون زمام همه به دست اوست دیگر «مَا مِن دَابَّةٍ إِلَّا هُوَ آخِذُ بِنَاصِیَتِهَا»(7)به آنها میگوییم قدری نزدیک چادرها بروید که در تیررس و دسترس این مُحرمان قرار بگیرید از این طرف هم به شما گفتیم «لاَ تَقْتُلُوا الصَّیْدَ وَأَنْتُمْ حُرُمٌ» از این طرف هم اینها تربیت شدند همین عرب سوسمارخور دیگر، بنابراین این قرآن این هنر را دارد که راهزن را به «یُؤْثِرُونَ عَلَی أَنفُسِهِمْ وَلَوْ کَانَ بِهِمْ خَصَاصَةٌ»(8)برساند، آن سوسماربخور را بگوید در حال احرام از آهو و کبوتر و کبک صرفنظر بکن و کردند فرمود شما اگر این راه را طی کنید به آن مقام والا هم میرسید اما مادامی که در این شرایطید «لَوْ أَنتُمْ تَمْلِکُونَ خَزَائِنَ رَحْمَةِ رَبِّی إِذاً لَأَمْسَکْتُمْ» برای اینکه میترسید تمام بشود «أنفق» یعنی تمام شد «وافتقر».
پرسش:...
پاسخ: نه همیشه کوثری بودند تکاثری نبود اصلاً در آن بیانات نورانی حضرت امیر که قبلاً خواندیم جریان سلیمان را ذکر کرده، جریان داود را ذکر کرده فرمود من برای شما قصه ی داود را بگویم، قصه ی سلیمان را بگویم این داود که رهبری انقلاب را به عهده داشت که «قَتَلَ دَاوُدُ جَالُوتَ»(1)رهبری انقلاب را به عهده گرفت، حکومت تشکیل داد، سلطان آن عصر بود فرمود این با زنبیلبافی ارتزاق میکرد(2)این در نهجالبلاغه بود که قبلاً خواندیم دیگر فرمود این از این راه، دو عنصر است که کشور را حفظ میکند یکی تلاش در توحید، یکی قناعت در مصرف آنوقت هیچ کسی نمیشورد اگر کسی پنج هزار کارگر داشته باشد در کارخانه خب تولید میکند، تورّم را حل میکند، مشکل اقتصادی را حل میکند، حقوق کارگرها را هم میدهد خودش هم مختصری بیش از اینها زندگی میکند آنوقت همه ی کارگرها هم دوستش دارند کسی نمیشورد که کسی از تولید و داشتن بدش نمیآید اعتراض هم نمیکنند قدر مدیریت هم میدانند منتها این بیان نورانی حضرت امیر باید راهنمایی باشد همه ی ما یعنی سرمایهداران ما، تولیدکنندهها ما هم اینطور بیندیشند تلاش در تولید، قناعت در مصرف این هم جامعه را تأمین میکند هم کسی را نمیشوراند اما تظاهر به ثروت شما میبینید یک وقت است کسی یک برج بلند میسازد برای شخص خودش یک وقت است نه، ده خانوارند در ده طبقه مینشینند آنکه ده خانوارند در ده طبقه مینشینند مشکلی ندارد اما آنکه یک خانوار است و ده طبقهای دارد شما در روایات باب مسکن مراجعه بفرمایید مرحوم شیخ حرّ عاملی(رضوان الله علیه) در وسائل این روایت نورانی را نقل کرده که فرشتهها به او میگویند «یا أفسق الفاسقین أین ترید»(3)کجا میخواهی بیایی؟! این حرف فرشتههاست نسبت به اینها «یا أفسق الفاسقین أین ترید» هم جلوی زهد خشک را میگیرند، هم جلوی این اسراف و اتراف را میگیرند در همان باب مسکن دارد وجود مبارک امام رضا(سلام الله علیه) یک خانه ی متوسطی به یکی از اصحاب داد آن عرض کرد یک آدم متحجّری بود عرض کرد این خانه ی قدیمی پدر من است حضرت فرمود آخر اینجا کمنور است، تاریک است، نَمور است آخر چرا اینجا مینشینی؟ عرض کرد اینجا خانه ی قدیمی است من میخواهم اینجا بنشینم چون پدرم مینشست خب این نگاه کنید وسائل یعنی وسائل حتماً نگاه کنید به این مسائل تا روشن بشود دین چقدر دین شفّاف و آزاد است وجود مبارک امام رضا به او فرمود: «إن کان أبوک أحمق ینبغی أن تکون مثله»(4)حالا پدرت نفهم بود تو هم باید در خانه ی تاریکِ نَمور بنشینی این هم هست، آن «یا أفسق الفاسقین أین ترید» هم هست به هر تقدیر فرمود شما همیشه کوثری فکر کنید داشتن بد نیست، تظاهر به داشتن و داشتنِ حرام، بیجا به دست آوردن، بیجا مصرف کردن جامعه را میشوراند اما اگر کسی چون قدرت تولید مثل قدرت علم نصیب هر کس نیست هزارها نفر میآیند در حوزه چندتا شاخص میمانند، هزارها نفر یا میلیونها نفر در طیّ این نیم قرن میروند دانشگاه یک چندتای آن میشود شاخص استاد کل اینطور نیست که هر کسی حوزه آمده یا دانشگاه رفته بشود ممتاز که در اقتصاد هم همینطور است، در صنعت هم همینطور است، در مدیریت هم همینطور است بعضیها قدرت مدیریت و اقتصادشان قوی نیست خب اینها را چه کار باید کرد؟ باید قدردانی کرد ولی حضرت فرمود تلاش در تولید، قناعت در مصرف جامعه هم یار چنین کوثری است اما فرمود شما اگر کلید درِ رحمت الهی هم دست شما باشد میبندید اما ما «نَحْنُ قَسَمْنَا بَیْنَهُم مَعِیشَتَهُمْ»(5)این را در سوره ی مبارکه ی «زخرف» بیان کرده فرمود تقسیم عادلانه به عهده ی ماست ولی ما گاهی میآزماییم افراد را که مبادا گِله کنند به آنها قدری میدهیم میبینیم کجراهه دارند میروند، بیراهه دارند میروند فوراً از آنها میگیریم این بخش مسائل مربوط به خشیة انفاق.
اما این سؤالهایی که در بهشت آیا اختیار هست یا نه؟ قبلاً هم گذشت در بهشت اختیار یا ارتفاع درجه به این معنا که کسی کاری انجام بدهد ایمانی بیاورد، ایمانِ جدید یا ترفیع ایمان، عمل صالح یا ترفیع عمل صالح کاری انجام بدهد به وسیله ی اعتقاد یا اخلاق یا عمل صالح که به وسیله ی کار درجه ی او بالاتر برود این در قیامت ممکن نیست چون «الیوم عملٌ و لا حساب و غداً حسابٌ و لا عمل»(1)چه اینکه در جهنّم هم کسی کاری بکند معصیتی بکند که درکه ی او بیشتر بشود این هم ممکن نیست اما اصل اختیار، اصل انتخاب برای فرشتهها هست، برای مؤمنین هست در کیفیت بهرهبرداری از نعمتهای بهشت اینها خب چه لذّتی میخواهند ببرند، چه میوهای میخواهند میل کنند، چه آبی را میخواهند میل کنند، از چه چشمهای میخواهند میل کنند این اختیار سرِ جایش محفوظ است اما اختیار داشته باشد که کاری بکنند به وسیله ی آن کار بروند بالاتر ممکن نیست یا کاری بکنند در جهنم که به وسیله ی آن کار بروند پایینتر ممکن نیست آنجا نه جای معصیت است، نه جای اطاعت اما اینکه ما در دعاها عرض میکنیم «وارفع درجته»(2)آنها جزء آثار آن حضرت است که برابر اوایل سوره ی مبارکه ی «یس» که «وَنَکْتُبُ مَا قَدَّمُوا وَآثَارَهُمْ» هر کاری که انسان در زمان حیات تو تَقْدمهای داشت یا به لحاظ آثاری که گذاشته جزء متأخّرات بعد از مرگ اوست اینها آثار اوست دیگر کارِ اوست نتیجه ی عمل خودش را میبیند اما اگر چیزی جزء آثار نباشد، جزء کار او نباشد ابتدائاً بخواهد خودش کسب بکند آنجا جای کسب نیست اگر باشد باید شریعتی باشد، باید حساب و کتابی هم باشد، باید یک وحی و نبوّتی باشد، باید قانونی باشد در حالی که آنجا از این مطالب خبری نیست. عمده این است که در آیهای که قبلاً خواندیم فرمود خدا قادر است «عَلَی أَن یَخْلُقَ مِثْلَهُم».
پرسش:...
پاسخ: چه برزخ، چه قیامت یعنی انسان که مُرد دیگر نامه ی عمل او از نظر کار کردن بسته است «الیوم عملٌ و لا حساب و غداً» یعنی بعدالموت «حسابٌ و لا عمل»(1)آنجا دیگر شریعتی باشد، قانونی باشد، امر و نهیی باشد، فرستادهای باشد اینهایی باشد نیست انسان نتیجه ی اعمال خودش را میچشد و هر چه که در دنیا اگر جزء امّت اسلامی بود همانها که دعا میکنند که خدایا مسلمانها را هر کس گفت «لا اله الاّ الله» مورد رحمت قرار بدهد این نتیجه ی عمل خودش را دارد میبیند ترفیع درجهای هم که برای آنها خواسته میشود یا به قاری قرآن گفته میشود «اقرأ و ارق»(2)همین استجابت این دعاست شما این دعای قبل از قرائتی که تلاوت میکنید همین است دیگر قبل از خواندن قرآن آن دعای قبل از قرائت هست که خدایا وضع مرا طوری قرار بده که من جزء کسانی باشم که هر آیهای که میخوانم «مِمَّن تُرقیه بکلّ آیةٍ قرأها درجةً»(3)این را اول آدم آن دعا را میخواند بعد شروع میکند به قرآن خواندن حالا هر روز نشد وقتی قرآن را که میخواهد شروع بکند در اول آن دعا را میخواند عرض میکنیم خدایا مرا جزء کسانی قرار بده که گفتی «اقرأ و ارق» من به هر آیه که اینجا دارم میخوانم برابر همینها درجه داشته باشم نه اینکه حالا آنجا بگویند «اقرأ و ارق» این «اقرأ و ارق» را اینجا میگویند آنجا به عنوان نتیجه میدهند، خب.
عمده این است که در این تعبیر معاد برهانی که اقامه کرده فرمود شما چه مشکل دارید؟ آنکه مطلب اساسی شماست که از ذهن شما دور مانده، اینکه مورد اشکال شماست این چندتا جواب نقد دارد. اما آن مطلبی که محور اصلی معاد است و یادتان رفته و اصلاً اشکال نمیکنید آن مربوط به روحِ شماست عقاید شما، افکار شما، اوصاف شما، اندیشههای شما در روح شماست او که از بین نمیرود که او را در چند جا مخصوصاً در سوره ی مبارکه ی «سجده» آیه ی ده و یازده به این صورت بیان فرمود: «وَقَالُوا» همین منکران معاد اعتراض میکردند «أَِذَا ضَلَلْنَا فی الْأَرْضِ أَءِنَّا لَفِی خَلْقٍ جَدِیدٍ» ما که میمیریم در زمین گُم میشویم دیگر تمام شد و رفت مرگْ پوسیدن است و گُم شدن «أَِذَا ضَلَلْنَا فی الْأَرْضِ أَءِنَّا لَفِی خَلْقٍ جَدِیدٍ» پاسخش که داد فرمود به آنها بگو «بَلْ هُم بِلقَاءِ رَبِّهِمْ کَافِرُونَ» شما اصلاً آن مطلب اصلی را نپذیرفتید چه چیزی گُم میشود؟ چه کسی گُم میشود؟ تمام حقیقت شما در دست ماست «قُلْ یَتَوَفَّاکُم مَلَکُ الْمَوْتِ الَّذِی وُکِّلَ بِکُمْ» ما توفّی داریم، وفات داریم نه فوت، متوفّا هستید نه فائِت ما متوفّی داریم، مأموران توفّی داریم توفّی یعنی اخذِ تام میگویند فلان کس مقالهاش مستوفا بود یا سخنرانیاش مستوفا بود یا حقّ مطلب را استیفا کرد یعنی همه ی جوانب را حفظ کرد چیزی نمانده اگر یک گوشه از بین رفته باشد که مستوفا نیست، متوفّا نیست فرمود هیچ ذرّهای از هویّت شما زمین نمیماند همهاش در دست فرشته ی ماست «قُلْ یَتَوَفَّاکُم مَلَکُ الْمَوْتِ الَّذِی وُکِّلَ بِکُمْ» اینجا دیگر «مثلَکم» نیست این را خوب عنایت کنید آنجا که دارد قرآن «مِثْلُکُمْ»، «مِثْلُکُمْ» «عَلَی أَن نُبَدِّلَ أَمْثَالَکُمْ»(1)، «عَلَی أَن نُبَدِّلَ أَمْثَالَکُمْ» یا آیه محلّ بحث خدا قادر است «الا ان یخلق مثلکم» برای این حوزه نیست اینجا عین است نه مثل فرمود چیزی کم نمیشود کاملاً دست ماست میماند مسئله تَنتان که فرع است که «مِنْهَا خَلَقْنَاکُمْ وَفِیهَا نُعِیدُکُمْ وَمِنْهَا نُخْرِجُکُمْ تَارَةً أُخْرَی»(2)این تَنتان تمام فکرهای شما بر اساس همین تَن است دیگر این را که توجه نکردید اصلاً این بدنتان خب آسمان از شما بزرگتر است، زمین از شما بزرگتر است، خَلق اوّلی آسانتر است اینکه سه، چهار برهان بود که در بحث دیروز گذشت فرمود ما میتوانیم مثل این را خلق کنیم این مثل برای تَن است نه برای روح، روح عین، عین یعنی عین بدون کمترین تفاوت اینکه دنیا میگفت «أنا»، برزخ میگوید «أنا»، آخرت میگوید «أنا» بدون هیچ تفاوتی اما این بدن دوّمی خب غیر از اوّلی است دیگر اگر دوتا بدن است دوتا که نمیشود عین باشد که عین یعنی هیچ تفاوت اگر دو هست کثرت است، اگر کثرت است تمیّز دارد، اگر تمیّز دارد دوّمی یا مخالف اوّلی است یا مُمثال اوّلی فرمود نه، دوّمی مماثل اوّلی است فرض ندارد که دوتا باشد و عین، اگر ما «الف» داریم و «باء» دیگر «باء» عین «الف» نیست برای اینکه «باء» جای دیگر دارد «الف» جای دیگر دارد زمان دیگر دارد، زمین دیگر دارد، زبان دیگر دارد اگر یکی «الف» است و دوّمی «باء» پس دوتاست دوتا که نمیشود عین باشد که میشود مثل بنابراین آنجا که حوزه ی تماثل هست برای تَن است که دوّمی مثل اوّلی است هیچ فرقی هم با او ندارد مگر اینکه یکی در دنیا بود دومی در آخرت، اما آنجا که به هویّت انسان و حقیقت انسان و ماهیّت انسان و گوهر هستی انسان برمیگردد این عین است سخن از مثل نیست بنابراین در سوره ی «سجده» فرمود تمام حقیقت شما به دست ماست و دارید جابهجا میشوید راجع به تَن خب بله این اوّلی که از بین رفته دوّمی را هم داریم میسازیم منتها این دومی مماثل اولی است و چون در تحت اداره و تدبیر روح است عین همان بدن یعنی عین آن شخص است زید عین زید است، آخرت عین دنیاست.
پرسش:...
پاسخ: اگر دو هست حتماً غیر اوست عین همین است که این آقایی که اینجا نشسته عین خودش است.
پرسش:...
پاسخ: اگر این در دنیا هست و از بین رفت دوباره برگشت خب آن زمان دیگر دارد، زمین دیگر دارد آن میشود دومی این میشود اولی، اگر یکی اولی است و دیگری دومی معلوم میشود عین نیستند دیگر الآن میشود گفت «الف» هم اولی است هم دومی، «الف» این «الف» که یک دانه است میشود گفت «الف» هم اولی است هم دومی. کثرت با عینیّت جمع نمیشود دومی اگر در تمام جهات مثل اوّلی باشد حتی در زمان، حتی در خصوصیّت یا هر دو مبدأ هستند یا هر دو معاد میشود یکی، اما اینکه یکی مبدأ است و یکی معاد، یکی مبدأ است و یکی مُعاد معلوم میشود دوتاست دیگر چون دوتاست دومی مثل اولی میشود لذا هم آیه محلّ بحث فرمود: «عَلَی أَن یَخْلُقَ مِثْلَهُم» هم در سوره ی مبارکه ی «واقعه» فرمود: «عَلَی أَن نُبَدِّلَ أَمْثَالَکُمْ»(1)هر جا سخن از مثل است مربوط به بدن است، هر جا سخن از روح است مثل نیست ما اصلاً در جایی نداریم که عین اوست دیگر.
پرسش:...
پاسخ: قدرت خدا مطلق است اما این شیء قابل نیست که هم «الف» باشد هم نباشد.
پرسش:...
پاسخ: بله دیگر این هم «الف» باشد هم نباشد این هم واحد است هم واحد نیست این بیان نورانی امام صادق(سلام الله علیه) که در توحید مرحوم صدوق بود یک روز هم خواندیم این است که کسی آمده همان قصه ی معروف که به حضرت عرض کرد خدا میتواند زمین را آسمان را یا زمین را مثلاً زمین را در پوست تخممرغ جا بدهد که نه زمین کوچکتر بشود نه پوست تخممرغ بزرگتر بشود حضرت یک جواب اغنایی و اسکاتی داد فرمود چشم باز کن عرض کرد چشم باز کردم فرمود آسمان را ببین، زمین را ببین عرض کرد دیدم، فرمود چه چیزی دیدی؟ عرض کرد آسمان دیدم، زمین دیدم فرمود خداوند بزرگتر از زمین را در کوچکتر از تخممرغ جا داد یعنی در چشم تو جا داد تو داری میبینی این یک جواب این را وقتی یک سخنران روی منبر میگوید مردم هم صلوات میفرستند و میگویند به به عجب جوابی، اما دیگری که آمد خدمت امام(سلام الله علیه) مرحوم صدوق این هر دو روایت را ما خواندیم یک وقت همینجا دیگری که آمد خدمت حضرت همین سؤال را مطرح کرد حضرت فرمود او «عَلَی کُلِّ شَیءٍ قَدِیرٌ»(2)است اما «والذی سألتنی لا یکون»(3)اینکه شیء نیست این محال است محال که شیء نیست آیا خدا میتواند دو دوتا را پنجتا کند آخر دو دوتا لفظی است که این مفهوم زیرش خالی است محال لا شیء است لا شیء که مشمول به قدرت نیست اینکه طلبه بود فاضل بود نظیر هشامبنحکم بود، نظیر هشامبنسالم بود دستپرورده ی حضرت بود حضرت با او حکیمانه جواب داد فرمود او «عَلَی کُلِّ شَیءٍ قَدِیرٌ» است اما «والذی سألتنی لا یکون» این «کان»، «کان» تامّه است یعنی «لا یوجد» «کان» ناقصه نیست که خبر بخواهد اینچنین چیزی محال است و «لا یوجد» «الف» هم «الف» باشد و هم نباشد این محال است اگر دومی هست یقیناً غیر از اولی است دیگر مگر نمیگوییم دوتا اگر دوتا هست دیگر عین نیست دیگر.
پرسش:...
پاسخ: بله، عین است عینیّت به لحاظ روح است دیگر «أنّ الجسم غِبّ ما فنی*** هو المعاد فی المعاد قولنا» فرمود اینکه ما میگوییم دومی عین اولی است این با آن حرف منافات ندارد که این جسم از بین میرود برای اینکه معیار هویّت روح است که روح عین آن روح است دیگر هیچ تفاوتی ندارد.
پرسش:...
پاسخ: نه، برای انسان است هر بدنی که انسان قبول بکند برای بدن است در مثالهای قبل هم چند روز قبل گفته شد اگر کسی در بیست سالگی سرقت کرد و جنایتهای دیگری را مرتکب شد محکمه ی عدل الهی او را محکوم کرد به قطع ید و تعزیر و زندان و شلاّق این فرار کرد از سنّ بیست سالگی فرار کرده در سنّ چهل سالگی دستگیر شده در طیّ این بیست سال تصادفهای فراوانی کرده دستش قطع شده پیوند زدند، کلیههایش آسیب دیده پیوند زدند، قلبش آسیب دیده پیوند زدند بسیاری از اعضا و جوارح او را دگرگون کردند این در سنّ چهل سالگی دستگیر شده این میتواند در محکمه ی شرع بگوید حالا دست مرا قطع نکنید برای اینکه این دست، دست دیگر است میگویند عین آن هستی هر دستی را که روحت بپذیرد و جزء بدن قبول بکند عین آن است ما بالاتر از این را در بحثهای قبل داشتیم که ما در طیّ این مدّت عمر هشتاد سال یا نود سال چندین بار تمام ذرّات بدن ما عوض میشود ولی ما خیال میکنیم همان انسان کودکی هستیم مگر این کسی که خالی روی دستش است این خال همان خال دوران کودکی است چندین بار عوض شد اگر روح حافظ است و وحدت دارد هر بدنی را که همین روح قبول بکند میشود زید در دنیا همینطور است دیگر هر طوری که دنیا مسئلهاش حل شد آخرت هم همینطور است.
پرسش:...
پاسخ: چرا؟
پرسش:...
پاسخ: «مِثْلَهُم»، «مِثْلَهُم» دیگر.
پرسش:...
پاسخ: همان که خدمت ما عرض کنیم همان بود که عرض کردی دیگر آقا «مِثْلَهُم».
پرسش:...
پاسخ: درباره ی روح، عین است درباره ی روح، عین است بدون کمترین تردید فرمود: «یَتَوَفَّاکُم»(1)چون چیزی کم نشد که روح که نمُرد مرگ عبارت از مُفارقت روح از بدن است. مگر روح میمیرد؟ «لکنکم تنتقلون مِن دارٍ الی دار»(2)اینجا فرمود شما در دست مایید ما متوفّی هستیم شما متوفّا هستید تمام حقیقت شما برای ماست بدن را میگویی، خب یک روز خاک شده دوباره مثل او میسازیم، دوباره مثل او میسازیم.
پرسش: جمع بنابن استاد همان مثل بدن است.
پاسخ: بله خب، اگر به بدن برگردد اگر دوتاست دوّمی عین اوّلی نیست چون عین معنایش با کثرت سازگار نیست مگر میشود گفت «الف» عین «باء» است مگر مجازاً، اگر «الف» داریم و «باء» داریم اینها مثل هماند نمیشود گفت که «الف» عین «باء» است حالا مطالب دیگر میماند.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
(أَوَ لَم یَرَوْا أَنَّ اللَّهَ الَّذِی خَلَقَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ قَادِرٌ عَلَی أَن یَخْلُقَ مِثْلَهُمْ وَجَعَلَ لَهُمْ أَجَلاً لاَّ رَیْبَ فِیهِ فَأَبَی الظَّالِمُونَ إِلَّا کُفُوراً (99) قُل لَوْ أَنتُمْ تَمْلِکُونَ خَزَائِنَ رَحْمَةِ رَبِّی إِذاً لَأَمْسَکْتُمْ خَشْیَةَ الِأَنفَاقِ وَکَانَ الْإِنسَانُ قَتُوراً(100) وَلَقَدْ آتَیْنَا مُوسَی تِسْعَ آیَاتٍ بَیِّنَاتِ فَسْأَلْ بَنِی إِسْرائِیلَ إِذْ جَاءَهُمْ فَقَالَ لَهُ فِرْعَوْنُ إِنِّی لَأَظُنُّکَ یَا مُوسَی مَسْحُوراً (101) قَالَ لَقَدْ عَلِمْتَ مَا أَنزَلَ هؤُلاءِ إِلَّا رَبُّ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ بَصَائِرَ وَإِنِّی لَأَظُنُّکَ یَا فِرْعَوْنُ مَثْبُوراً (102) فَأَرَادَ أَن یَسْتَفِزَّهُم مِنَ الْأَرْضِ فَأَغْرَقْناهُ وَمَن مَعَهُ جَمِیعاً (103)
چون سوره ی مبارکه ی «اسراء» در مکه نازل شد و عناصر محوری مسائل مکه هم اصول دین بود یعنی توحید و نبوّت و معاد مهمترین شبهات نقدها و اشکالات آنها در اطراف همین اصول محوری بود. درباره ی وحی و نبوّت و همچنین مبدأ مقداری از این آیات گذشت. درباره ی معاد آنها میگفتند که انسان که میمیرد پوست بدن او و گوشت بدن او به صورت خاک در میآید استخوان او هم نرم میشود نظیر پودر که آماده ی پوک شدن و پودر شدن است و دیگر ـ معاذ الله ـ خبری بعد از مرگ نیست. ذات اقدس الهی فرمود خدا را شما با عظمت این جدال احسن است شما که خالقیّت خدا را قبول دارید, سماوات و ارض را هم که خدا آفرید, آسمان و زمین هم که مهمتر و مشکلتر و بزرگتر از انسان و خَلق مجدّد انساناند این چه نقدی است که میکنید خدایی که قدرتش نامتناهی است توان آن را دارد که مثل شما را ایجاد بکند. تاکنون ثابت شد که انسان مؤلّف از روح و بدن است برای اینکه فرمود: «إِنِّی خَالِقٌ بَشَراً مِن طِینٍ * فَإِذَا سَوَّیْتُهُ وَنَفَخْتُ فِیهِ مِن رُوحِی»(1)این مطلب اول. و ثابت شد که اصالت برای روح است و بدن تابع او, این مطلب دوم. سوم اینکه روح هرگز از بین نمیرود چون موجود مجرّد است مُردنی نیست, چهارم اینکه چون اصالت انسان و هویّت انسان را روح او تأمین میکند و روح هم هرگز از بین نمیرود پس مرگ به معنای نابودی نیست به معنای مفارقت روح و بدن است و مرگ هم همانطوری که در بعضی از تعبیرات روایی آمده یک خواب طولانی است همانطوری که خوابْ مرگ موقّت است مرگ هم یک خواب طولانی است «النوم أخ الموت»(2)أخ یعنی مثل «النوم أخ الموت» قهراً موت هم اخ النوم است خب انسان اگر بخوابد بعد بیدار بشود که دیگر دو نفر نیست حالا این خواب ممکن است که هفت, هشت ساعت باشد مثل خوابهای معمولی یا سیصد سال باشد نظیر خواب اصحاب کهف یا قدری بیشتر, اگر خواب سیصدساله مزاحم وحدت حیات نیست و وحدت هویّت نیست بیشتر هم باشد همانطور است, پس انسان مرکّب از روح و بدن است و روح مجرّد است زوالپذیر نیست و اصالت برای روح است آنگاه سه مسئله میماند روح با وحدت شخصی برای همیشه میماند به اذن الله و هویّت انسان نه اینکه این انسانی که در معاد است مثل انسان دنیا باشد بلکه عین اوست زیرا اصالت مادّه روح است و روح هم که خوابیده بود بیدار شد اینچنین نیست که مُرده باشد این دو.
میماند مطلب سوم این بدن خاک میشود دوباره برمیگردد پس این بدن است بدنِ دوم است که مثل بدن اول است نه اینکه روحِ دوم مثل روح اول باشد دوتا روح نیست یک روح است و وحدت شخصیاش محفوظ است نه اینکه این زیدِ آخرت مثل زید دنیا باشد بلکه عین اوست زیرا اصالت برای روح اوست و روح هم که از بین نرفته انسانی است که بخوابد خوابِ طولانی داشته باشد مدّتی با این بدن مدّتی با بدن دیگر, دیگر دو نفر که نیست که میشود عین او, اما بدن چرا, این بدن میپوسد دوباره بدن دیگر را ذات اقدس الهی همان به صورت بدنِ قبلی در میآورد و روح به او تعلّق میگیرد و میشود همان زید لذا درباره ی روح و همچنین درباره ی هویّت انسان در این دوتا مسئله تعبیر قرآن با بدن فرق میکند درباره ی روحِ انسان و همچنین درباره ی هویّت انسان میفرماید اصلاً مرگی در کار نیست, گُمشدنی در کار نیست شما وفات میکنید نه فوت, ما متوفّی هستیم, شما متوفّا هستید تمام حقیقت شما دست فرشتههای ماست و بعضیها را فرشتههای زیرمجموعه ی حضرت عزرائیل(سلام الله علیه) قبض میکنند «تَوَفَّتْهُ رُسُلُنَا»(1)است بعضیها را خود حضرت عزرائیل(سلام الله علیه) قبض میکند که «یَتَوَفَّاکُم مَلَکُ الْمَوْتِ الَّذِی وُکِّلَ بِکُمْ»(2)آن اوحدی از انسانها را خود ذات اقدس الهی قبض میکند که «اللَّهُ یَتَوَفَّی الْأَنفُسَ حِینَ مَوْتِهَا»(3)همه ی اینها هم به اذن خداست و میشود متوفّا پس آن دو مسئله مفروقعنهماست یعنی روح به هیچ وجه از بین نمیرود هویّت انسان هم به هیچ وجه از بین نمیرود انسانِ اُخروی عین انسان دنیاست میماند مسئله سوم که این بدنِ آخرت مثل بدن دنیاست لذا تعبیر قرآن درباره ی روح و درباره ی هویّت انسان توفّی است, درباره ی بدن تماثل است.
پرسش: ببخشید قرآن کریم میفرماید «نَسْتَوی بَنانَه» یعنی همان است.
پاسخ: بله, اما حالا بَنان اوست الآن هم که مِثل شد بنانِ اوست در سوره ی مبارکه ی «یس» که محور اصلی مُستشکِل بود که «مَن یُحْیِی الْعِظَامَ وَهِیَ رَمِیمٌ»(1)آنجا فرمود خدای سبحان که اصل را آفرید, مِثل را هم میآفریند در آیه محلّ بحث یعنی آیه ی 99 سوره ی مبارکه ی «اسراء» آنجا هم دارد که فرمود: «قَادِرٌ عَلَی أَن یَخْلُقَ مِثْلَهُم» در سوره ی مبارکه ی «واقعه» آنجا که سخن از بدن مطرح است آنجا هم سخن از امثال است در سوره ی مبارکه ی «واقعه» آیه ی 57 به بعد این است «نَحْنُ خَلَقْنَاکُمْ فَلَوْلاَ تُصَدِّقُونَ * أَفَرَأَیْتُم ما تُمْنُونَ» به پدر و مادر خطاب میکند که کارِ پدر و مادر اِمناست اِمنا یعنی «نقل النطفة مِن موضعٍ الی موضع آخر» همین «أَفَرَأَیْتُم ما تُمْنُونَ» پدر و مادر خالق نیستند اینها مُمنیاند ناقل نطفهاند «مِن موضعٍ الی موضعٍ آخر» «أَفَرَأَیْتُم ما تُمْنُونَ * ءَأَنتُمْ تَخْلُقُونَهُ أَمْ نَحْنُ الْخَالِقُونَ» بعد میفرماید: «وَمَا نَحْنُ بِمَسْبُوقِینَ * عَلَی أَن نُبَدِّلَ أَمْثَالَکُمْ وَنُنشِأَکُمْ فِی مَا لاَ تَعْلَمُونَ»(2)ما مسبوق نیستیم که کسی جلو بیفتد جلوی ما را بگیرد او بشود سابق ما بشویم مسبوق گاهی میفرماید: «وَمَا أَنْتُم بِمُعْجِزِینَ»(3)شما قادر باشید ما را عاجز بکنید اینچنین نیست گاهی میفرماید ما مسبوق نیستیم, گاهی میفرماید شما مُعجِز نیستید شما بخواهید جلوی قدرت ما را بگیرید نمیتوانید, بخواهید جلوتر از قضا و قَدر و اراده ی ما حرکت کنید نمیتوانید ما همچنان «نَحْنُ قَدَّرْنَا بَیْنَکُمُ الْمَوْتَ وَمَا نَحْنُ بِمَسْبُوقِینَ»(4)ما سابقیم اراده ی الهی, قضای الهی, قدر الهی سابق است, خب بعد فرمود ما چه کار میخواهیم بکنیم که شما نمیتوانید جلوی ما را بگیرید ما میخواهیم امثال شما را خلق بکنیم در معاد شما نمیتوانید جلوی ما را بگیرید «نَحْنُ قَدَّرْنَا بَیْنَکُمُ الْمَوْتَ وَمَا نَحْنُ بِمَسْبُوقِینَ * عَلَی أَن نُبَدِّلَ أَمْثَالَکُمْ» بالأخره این بدن که پوسید بدن دومی, دومی است دیگر دومی که نمیتواند عین اولی باشد اگر در مسئله ی روح گفته میشود که روح معاد عین روح دنیاست برای اینکه از بین نرفته کاملتر شده بله مثل کسی که رفته مکتب و بعد کامل شده و شده مجتهد مسلّم یا استاد دانشگاه این دیگر کامل شده اینکه از بین نرفته دوتا که نیستند که خوابیدهها بیدار شدند اینکه دوتا نیست و اما وقتی یک بدن خاک بشود دوباره بخواهند بسازند این میشود مِثل چون دومی شبیه اولی است اگر اولی بود که دیگر عدم بین خود شیء و خود شیء که فاصله نمیشود که لذا فرمود: «عَلَی أَن نُبَدِّلَ أَمْثَالَکُمْ».
پرسش: «أمْثَالَکُمْ» یعنی أمثال شما در دنیا یعنی شما را تغییر دادیم که یک هستی دیگر را به وجود آوریم.
پاسخ: نه, این درباره ی معاد است اینها چون گفتند: «وَنُنشِأَکُمْ فِی مَا لاَ تَعْلَمُونَ»(1)اینها منکر معاد بودند چون منکر معاد بودند فرمود: «لَقَدْ عَلِمْتُمُ النَّشْأَةَ الْأُولَی فَلَوْلاَ تَذَکَّرُونَ»(2)شما که دنیا که یادتان نرفته که خب دنیا را چه کسی خلق کرد؟ نشئه ی اُولیٰ را چه کسی خلق کرد؟ نشئه ی ثانیه هم مقدور اوست دیگر نشئه ی ثانیه که آسانتر باید باشد به حسب ظاهر.
پرسش:...
پاسخ: بله دیگر هویّت این اعضا و جوارح به روح است روح درک میکند دیگر وگرنه اگر روح صرفنظر بشود توجّهش از بدن کم بشود مثل کسی که در اتاق عمل ببرند این بدن را تکّه تکّه میکنند هیچ درد هم احساس نمیکند درد, درک است درک برای روح است روح اگر توجه داشته باشد به بدن درد دارد, اگر توجه نداشته باشد درد احساس نمیشود این سلب توجّه یا به استغراق روح در جانب ملکوت است که روح به عالَم دیگر توجّه دارد به بدن توجّه ندارد مثل همان جریان وجود مبارک حضرت امیر(سلام الله علیه) که تیر را از پا در آوردند و احساس نکرده یا نه, بدن قابلیّت ندارد که روح او را اداره کند مثل همین حالتی که در اتاق عمل هست این بدن را تخدیر میکنند با تزریق آمپول و مانند آن این بدن دیگر لایق نیست مجرای تدبیر روح باشد این فاصله هست گاهی در اثر استغراق روح است در جانب دیگر که به بدن توجّه ندارد درد احساس نمیکند, گاهی در اثر عدم لیاقت روح است برای اینکه مجرای روح باشد مثل همین حالت تخدیر, بدن کاری که انجام میدهد به وسیله ی روح انجام میدهد درک هم میکند به وسیله ی روح و شهادت هم میدهد باز به وسیله ی روح غرض این است که هر جا سخن از روح است عینیّت است یک, هر جا سخن از شخص است عینیّت است دو, هر جا سخن از بدن است مثلیّت است سه, این یک تعبیر. وقتی که این آیه سوره ی مبارکه ی «نساء» را مورد نقض قرار دادند «کُلَّمَا نَضِجَتْ جُلُودُهُم بَدَّلْنَاهُمْ جُلُوداً غَیْرَهَا» آیه 56 سوره ی مبارکه ی «نساء» این است «إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا بِآیَاتِنَا سَوْفَ نُصْلِیهِمْ نَاراً کُلَّمَا نَضِجَتْ جُلُودُهُم بَدَّلْنَاهُمْ جُلُوداً غَیْرَهَا لِیَذُوقُوا الْعَذَابَ إِنَّ اللّهَ کَانَ عَزِیزاً حَکِیماً» وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) خب در مدینه حوزه ی علمیه داشتند و شاگردانی تربیت میکردند آنجا دیگر زنادقه و امثال ذلک نبودند یا کم پیدایشان میشد ولی ایام حج وقتی مکه مشرّف میشدند طواف میکردند در کناری قرار میگرفتند تا اینکه هر کسی سؤالی دارد, اشکالی دارد بیایند حضورشان اشکالاتشان را مطرح کنند در احتجاجات مرحوم طبرسی جلد دوم صفحه ی 256 این سؤال هست از احتجاجات وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) حفصبنغیاث میگوید که من وارد مسجدالحرام شدم «شهدتُ المسجد الحرام وابن أبیالعوجاء یسأل أباعبدالله(علیه السلام) عن قوله تعالی «کُلَّمَا نَضِجَتْ جُلُودُهُم بَدَّلْنَاهُمْ جُلُوداً غَیْرَهَا لِیَذُوقُوا الْعَذَابَ»» حفص میگوید من وارد مسجدالحرام شدم دیدم که ابنابیالعوجا آن زندیق معروف خدمت حضرت امام صادق(سلام الله علیه) نشسته است درباره ی این آیه اشکال میکند به حضرت عرض کرد که خب این پوستِ اول سوخته شد و کیفر خودش را دید, این پوست دوم گناهش چیست که باید بسوزد؟ آیه این است که هر وقت این پوستها سوخته شدند به صورت خاکستر در آمدند ما پوست جدید میرویانیم ابنابیالعوجا میگوید که «ما ذنب الغیر» اینکه خدا فرمود: «بَدَّلْنَاهُمْ جُلُوداً غَیْرَهَا» این جلد دوم چه گناهی کرده؟ حفص میگوید وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) در جواب ابنابیالعوجا فرمود: «هی, هی و هی غیرها» این پوست دوم غیر از پوست اول است یک, عین پوست اول است دو, از نظر بدنی و جسمی حساب بکنی بله این دومی غیر از اولی است, اما پوست که گناه نکرده نه پوست اول, نه پوست دوم مگر پوست اول گناه کرده که شما حالا قبول کردی در هر دو حال انسان است که گناه میکند مگر پوست اول گناه کرده میبینید گناه را نه شخص میکند لذا در بحثهای قبل هم داشتیم وقتی شخص سخن میگوید میگویند اقرار کرده «فَاعْتَرَفُوا بِذَنبِهِمْ فَسُحْقاً لِأَصْحَابِ السَّعِیرِ»(3)این را میگویند اعتراف کرده اما وقتی دست و پا حرف میزنند میگویند شهادت داده شاهد غیر از متّهم است, شاهد غیر از مجرم است این دست که گناه نکرده لذا انسان به این دست و پا و جنود میگوید: «لِمَ شَهِدتُمْ عَلَیْنَا قَالُوا أَنطَقَنَا اللَّهُ الَّذِی أَنطَقَ کُلَّ شَیْءٍ»(4)خب اگر دست گناه کرده, دست حرف زده باید بگوییم دست اعتراف کرده ما یک شاهدِ عادل داریم که صادق است و قولش مورد قبول این شاهد صادق که قولش مقبول است و مسموع علیه متّهم و مجرم دارد حرف میزند این ابنابیالعوجا متوجّه نشد خیال کرد که پوست اولی گناه کرده پوست دوم گناه نکرده وجود مبارک حضرت هم جوابهای افراد را برابر استعدادهای آنها میدهند در خیلی از موارد به آن نکات دقیق اشاره میکنند که نه پوست اول گناه کرده, نه پوست دوم گناه را آن شخص میکند این ابزار است.
پرسش:...
پاسخ: بله, خود این شخص به عنوان نیروی لامسه این نیروی محرّکه قبض و بسط دارد این مرحله ی نفس است این گوشت و پوست ابزارند مثل قلماند منتها ابزار متّصلاند این گوشت و پوست منهای آن نیروی مُدرکه که برای نفس است مثل قلم است کسی با قلم شهادت دروغ بدهد خب قلم هم در قیامت شهادت میدهد, زمین شهادت میدهد, مکان شهادت میدهد, مسجد شهادت میدهد, مسجد شکایت میکند این ابزار که هیچکارهاند اینها که اهل حرف نیستند که اگر آن نیروی مُدرِکه بخواهد حرف بزند که جای تعجّب نیست خب نیروی ناطقه, نیروی سامعه, نیروی باصره همه اینها مُدرِکاند اگر درک بکنند و حرفهایشان را بزنند که جای تعجّب نیست اما پوستی که درک نمیکند پوست یعنی پوست نه نیروی لامسهای که در پوست است نیروی لامسه برای نفس است پوست یعنی پوست آن میگوید چرا حرف زدی, چرا شهادت دادی؟ «قَالُوا أَنطَقَنَا اللَّهُ الَّذِی أَنطَقَ کُلَّ شَیْءٍ» خب همان ذات اقدس الهی که سنگریزه را به حرف در میآید, اُستُن حنّانه را مینالاند اشکش را در میآورد همان خدا هم بالأخره پوست را به حرف در میآورد دیگر, بنابراین وقتی سخن از پوست باشد نه اولی گناه کرده نه دومی, وقتی سخن از نیروی لامسه و نیروی مدرکه و آن نیرویی که قبض و بسط به دست اوست این دست را به کار میگیرد این یکی است دیگر این دوتا نیست که این مجرم باید بسوزد دیگر اینها دیگر ابنابیالعوجا نمیفهمید که آن روزها این مطالب برای اوحدیّ از آنها بود یک هشامبنسالم میخواهد و هشامبنحکم میخواهد و سالها درس میخواهد و وجود مبارک امام صادق هشام را با آن عظمت ستود و گفت که مثل تو کم است و به دیگری گفت تو با هر کسی مناظره نکن و ولی این مناظره بکند برای اینکه «یقع و یطیر»(1)قدری اوج میگیری بعد پرواز میکنی بعد سقوط میکنی اما «و هو یطیر و لا یَقع» او اوج میگیرد ولی نمیافتد اینها را امام صادق تربیت کرده اما در برابر ابنابیالعوجا فرمود: «هی, هی و هی غیرها» این دومی بله, حق با شماست غیر از اولی است ولی هر دو به یکجا مرتبطاند هر دو ابزار یک روحاند, هر دو ابزار یک انساناند بنابراین خدا بیگانه را عذاب نکرده خود آن مجرم را دارد عذاب میکند.
1) (14) . بحارالأنوار, ج47, ص408.
پرسش: اگر اصالت با روح است خب مستقیماً روح عذاب میبیند چه نیازی به ابزار و.. هست.
پاسخ: اصالت با روح است ولی انحصار که برای روح نیست این روح همانطوری که بخواهد لذّت ببرد با بدن لذّت میبرد, این روح اگر بخواهد لذّت سیر شدن ببرد باید آبِ خنک بنوشد با همین بدن تا لذّت ببرد اگر هم بخواهد تنبیه بشود باید با بدن تنبیه بشود اگر یک موجود شبیه فرشته ی محض بود او اولاً عذاب نداشت و لذّتش هم روحانی بود همان بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) که در خطبه ی اول نهجالبلاغه است که فرشتهها با ذکر حق بدون غفلت و سهو و نسیان و خواب زندگی میکنند آن میشود مجرّدِ محض اما اگر موجودی نفسانی بود یعنی در مقام فعل و تدبیر به بدن نیازمند بود لذّتش با بدن است, دردش هم با بدن آنگاه گفت حفص میگوید من دیدم که ابنابیالعوجا در دنباله ی سؤالاتی که داشت به وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) عرض کرد که اینکه شما فرمودید: «هی, هی و هی غیرها» یک مَثل بزنید که ما برایمان روشن بشود «قال فمثّل لی فی ذلک شیء من أمر الدنیا» از امور دنیا مثالی بیاورید که ما هم غیریّتش را بفهمیم, هم عینیّت را مثالی ذکر کنید که شبیه ممثّل باشد هم غیر باشد هم عین «قال نعم» بله مثال میزنیم برای شما «أرأیت لو أنّ رجلاً أخذ لِبنةً فکسرها ثمّ ردّها فی مِلبَنها فهی هی و هی غیرها»(1)فرمود این خِشت قالبگیرها را که دیدی اینها قالبی دارند یک مقدار گِل آمیخته را در آن قالب میریزند میشود خِشت حالا اگر گذاشتند در کوره میشود آجر نه که همان خشت است این را در آفتاب میگذارند میشود خشک, میشود خِشت فرمود اگر این لِبنه را یعنی این واحد خِشت را که در آن مِلبَن یعنی آلت قالبگیری در آن قالبگیری آن را گذاشتند بعد دوباره این قالب را کنار بزنند این خشت را خُرد کنند نرم کنند به صورت خاک در بیاید دوباره قالبگیری کنند این خشت دومی همان خشت اولی است از یک جهت و غیر اوست از جهت دیگر, غیر اوست برای اینکه زمانهایشان فرق میکند و مانند آن, عین اوست برای اینکه قالبشان یکی است فرمود این مَثل است دیگر مثل که نباید جمیع خصوصیات ممثّل را دارا باشد فرمود: «أرأیت لو أنّ رجلاً أخذ لِبنةً فکسرها» این «تاء», «تاء» وحدت است مثل «تَمر» و «تَمرة» «ثمّ ردّها فی مِلبنها» دوباره این لِبنه را در ملبن آن قالب بریزد «فهی» یعنی این لبنه ی دومی «هی» همان لبنه ی اول است «و هی» یعنی لبنه ی دومی «غیرها» غیر لِبنه ی اول است او هم بالأخره ساکت شد ولو نپذیرفت برای اینکه «اشربوا فی قلوبهم العِجل».
1) (15) . الاحتجاج, ج2, ص354.
مطلبی را مرحوم کاشفالغطاء(رضوان الله علیه) دارد کسانی که میخواهند در فقه کار کنند کسانی که بالأخره رشتهشان رشته ی فقهی نیست خب حالا همین مقداری که در حوزه رایج هست بخوانند کافی است اما اگر کسی واقعاً بخواهد در فقه کار کند چندتا متن است که بالأخره باید یا آن هنر را داشته باشد که به تنهایی مطالعه کند یا با کسی مباحثه بکند یا برای کسی تدریس بکند که بالأخره با اینها آشنا بشود مرحوم صاحب جواهر (رضوان الله علیه) دارد که من فقیهی به حدّت ذهن کاشفالغطاء ندیدم این «یجب, یحرم, یجب یحرم» مثل موم در مُشتش بود یک فقیه فَحلی بود «الأحوط کذا», «الأحوط کذا» اینها کم در فرمایشات مرحوم کاشفالغطاء است این همانطوری که قبلاً هم عرض شد یک دوره اصول دین مختصر اولش است بعد یک دوره اصول فقه مختصر اولش است بعد آن فقه البته متأسفانه دوره فقه کامل نیست ولی بسیاری از این مسائل فقهی را دارد یک آدم عقلگرای فَحل جدّی هم بود در کتاب وقفش در همین کشفالغطاء در کتاب وقف این جریان امضایی که مرحوم میرزای قمی نسبت به فتحعلی شاه کرده آن ابلاغ و بخشنامه را داده این در همین هست که معلوم میشود آثار ولایت فقیه چقدر قوی بود بعد دارد اینها که چون روس که حمله کرده بود تعبیر ایشان در کشفالغطاء همان اُرُس, اُرُس این نمیدانم شما قبلاً این کفشهایی که میپوشیدند اُرسی, ارسی یادتان باشد یا نه این چون از روسیه آمد آنها را میگفتند اُرس, اُرس این کشفها را میگفتند اُرسی, اُرسی بعضی از این بناهای خاصّی هم که داشتند کتیبهها یا پنجرهها را میگفتند ارسی چون شبیه همان که از روس و اُرُس آمده بود ایشان میگوید این طلاّب لازم است که برای حفظ نماز جماعت امام جماعت بشوند در میدان جنگ که قشون به تعبیر ایشان میروند سربازها میروند این مبلّغین اسلام بروند, این روحانیون بروند, این علما بروند واعظشان باشدن, مبلّغشان باشند همین است که در دفاع هشت ساله مقدس همینطور این کار را میکردند طلبهها میرفتند امام جماعتشان میشدند, سخنران میشدند, مسائل شرعیشان را میگفتند و اینها. یک کتاب قیّمی است بالأخره چون آدم عقلگراست در کتاب وقفش صفحه ی 369 طبق این چاپ رحلی قدیمی که ما داریم در صفحه ی 369 همین کشفالغطاء که مجموعهای است از طهارت و صلات و وقف و زکات و خمس و اینها آنجا میفرماید وقف باید مِلک باشد, باید ماندنی باشد, واقف باید قصد قربت داشته باشد مثلاً قبض بشود و اینها حالا برای چه کسی وقف بکنند؟ میفرماید وقف باید بر کسانی باشد که این شرایط را داشته باشند حالا ملاحظه بفرمایید عقلگرایی ایشان و آسیبی که حوزههای علمیه نجف و امثال نجف از این اخباریها دیده چطور این آقایان را وادار کرده که در کتابهای رسمیشان اینطور فتوا بدهند میفرماید یکی از شرایط وقف این است که «أن لا یترتّب علیه تقویة أهل الباطل» وقف نباید طوری باشد که تقویت اهل باطل بر او مترتّب است «فی اصول او فروع مع العُذر و بدونه فلا یصح الوقف علی الزُناة و الفواحش و السرّاق و المحاربین مع ملاحظة الوصف» یعنی مادامی که این وصف را دارند «و لا الکفّار و المخالفین و الأخباریین القاصرین أو المعاندین للمجتهدین» اینها که جلوی تفکّر عقلی را میگیرند, جلوی تفکّر اجتهادی را میگیرند نمیشود مال را بر اینها وقف کردند از بس اینها آسیب دیدند از دست این قشریون, خب.
منظورم از این کتاب شریف کشفالغطاء عبارت صفحه ی پنج همین مجموعه است در صفحه ی پنج فرمود خب معاد حق است حرفی در آن نیست هم جسمانی حق است هم روحانی حق است اما حالا ما تحقیق بکنیم بفهمیم که این دومی عین اولی است یا مثل اولی است اینها واجب نیست اگر اینها واجب باشد خب توده ی مردم مشکل علمی دارند, مشکل اعتقادی پیدا میکنند این تحلیلات برای فضلا و حوزویون و دانشگاهیهاست و اگر برای توده ی مردم واجب بود که تحقیق بکنند که آیا این بدن دومی مثل اولی است یا از اولی او اصلاً سالیان متمادی باید درس بخواند دیگر. در بخش پایانی صفحه ی پنج فرمود: «و لا یجب المعرفة علی التحقیق التی لا یَصلها الاّ صاحب النظر الدقیق کالعلم بأنّ الأبدان هل تعود بذواتها أو إنّما یعود ما یُماثلها بهیئاتها» اینها دیگر واجب نیست همین که کسی معتقد باشد انسان در قیامت زنده میشود کیفرش را میبیند, بهشتش هست, جهنمش هست, حساب هست, صراط هست, میزان هست اما حالا میزان چیست, حساب چیست, تطایر کتب چیست, درکات جهنم چطوری است, درجات بهشت چطوری است, انسان بعینه میآید یا بمثله میآید اینها دیگر بر مردم واجب نیست خب البته یک محقّق میخواهد تحقیق کند آن راهش باز است اما برای توده ی مردم اینها واجب نیست «و أنّ الأرواح هل تُعدم کالأجساد أو تبقیٰ مستمرّةًً حتی تتّصل بالأبدان عند المعاد و أنّ المعاد هل یَختصّ بالانسان أو یجری علی کافّة الضروب الحیوان و أنّ عودها بحکم الله دفعیٌ أو تدریجی و حیث لَزِمه معرفة الجنان و تصوّر النیران لا یلزم معرفة وجودهما الآن و لا العلم بأنّهما فی السماء أو فی الأرض أو یختلفان و کذا حیث یجب معرفة المیزان لا یجب علیه معرفة أنّها میزان معنویة أو لها کفّتان» و امثال ذلک که این را صفحه ی پنج را ملاحظه میفرمایید.
بنابراین تحقیق مسئله این شد که عین انسان در قیامت هست درباره ی روح هم عین روح در قیامت هست, درباره ی بدن برابر راهنماییهای قرآن مِثل اوست و آنچه که مربوط به حقیقت انسان یا مربوط به روح انسان بود تعبیر قرآن همانطوری که در سوره ی مبارکه ی «سجده» آمده فرمود هیچ گُم نمیشوید, هیچ کم هم نمیآورید توفّی دارید و متوفّی شما هم خداست و فرشتگان الهی.
پرسش: ببخشید استاد, آیه ی 79 سوره ی «یس» صحبت از زنده کردن همین بدن است و صحبت از مثلیت در کار نیست.
پاسخ: چرا دیگر همانجا دارد که به انسان برمیگردد میگوید همان کسی که «أَنشَأَهَا أَوَّلَ مَرَّةٍ» نمیتواند «أَن یَخْلُقَ مِثْلَهُم» ملاحظه بفرمایید آیه ی 79 و 80 و 81 فرمود: «أَوَ لَیْسَ الَّذِی خَلَقَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ بِقَادِرٍ عَلَی أَن یَخْلُقَ مِثْلَهُم».
پرسش: آیه ی 79 را میگویم.
پاسخ: 79 که اشکال است میگوید بله, ما مثل همین را ایجاد میکنیم اینکه پودر شده آن اصلاً فرض ندارد اگر دوتا هستند بالأخره دومی غیر از اولی است کدامش معاد است کدامش مبدأ؟ اگر عین باشد که نمیشود گفت این هم مبدأ است هم معاد که, اما چون مِثل است میشود گفت آن اگر کثرت هست, اگر دو هست یقیناً تفاوت دارند دیگر مگر میشود که کثرت باشد و تفاوت نباشد اجتماع مِثلین چرا محال است؟ برای اینکه جمع نقیضین میشود اگر بگوییم «الف» و «باء» مثل هماند و جمع شدند چون آخر خود اجتماع مثلین, خود اجتماع ضدّین اینها محال بالذّات نیستند اینها محال بالعرضاند چون به جمع نقیضین برمیگردند محالاند لذا اجتماع ضدّین بدیهی است نه اوّلی, اجتماع مثلین استحالهاش بدیهی است نه اوّلی, بدیهی آن است که دلیل دارد ولی نیازی به دلیل ندارد, اوّلی آن است که اصلاً دلیلبردار نیست دو دوتا چهارتا بدیهی است نه اوّلی آنکه اوّلی است این است که نقیضان جمع نمیشود, وجودْ عدم نیست دیگر چرا برنمیدارد این را ما مضطرّیم درک کردن اضطرار را چرا میگویند اضطرار؟ برای اینکه ما در برابر یک امر ضروری قرار میگیریم نه میتوانیم نفهمیم نه میتوانیم در خلاف او سخن بگوییم میشویم مضطر, کسی نمیتواند بگوید من دو دوتا چهارتا یا اجتماع نقیضین را درک کردم ولی نمیخواهم بفهمم, نمیخواهم بفهمم نیست او فهمیده قبلاً, اجتماع مثلین محال است چرا؟ چون جمع نقیضین میشود باز چرا؟ برای اینکه اگر اجتماع شد یعنی هیچ مِیْزی نیست ولی وقتی چون مثلیناند کثرت است پس معلوم میشود مِیْز است دیگر اگر کثرت نباشد که این یکی و آن یکی ندارد, آن یکی و این یکی ندارد که چرا شما نمیگویید «الف» کثیر است برای اینکه ممیّز در کار نیست اما اگر گفتید «الف» مثل «باء» است «باء» مثل «الف» است «الف» خصوصیّتی دارد این جایش اینجاست «باء» خصوصیّتی دارد آنجا جایش است ولی جنسشان, فصلشان, نوعشان, عوارضشان, احکامشان یکی است اگر مثل شد حتماً غیر است و اگر غیر شد میتواند مُباین باشد میتواند مثل آنها گفتند: «مَن یُحْیِی الْعِظَامَ وَهِیَ رَمِیمٌ»(1)فرمود ما میتوانیم مِثلش را خلق کنیم آنها هم ساکت شدند دیگر نمیتوانند بگویند عین برای اینکه عین که رفته در همانجا هم سخن از مثلیّت است.
1) (16) . سوره ی یس, آیه ی 78.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
(قُل لَوْ أَنتُمْ تَمْلِکُونَ خَزَائِنَ رَحْمَةِ رَبِّی إِذاً لَأَمْسَکْتُمْ خَشْیَةَ الِأَنفَاقِ وَکَانَ الْإِنسَانُ قَتُوراً (100) وَلَقَدْ آتَیْنَا مُوسَی تِسْعَ آیَاتٍ بَیِّنَاتِ فَسْأَلْ بَنِی إِسْرائِیلَ إِذْ جَاءَهُمْ فَقَالَ لَهُ فِرْعَوْنُ إِنِّی لَأَظُنُّکَ یَا مُوسَی مَسْحُوراً (101) قَالَ لَقَدْ عَلِمْتَ مَا أَنزَلَ هؤُلاءِ إِلَّا رَبُّ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ بَصَائِرَ وَإِنِّی لَأَظُنُّکَ یَا فِرْعَوْنُ مَثْبُوراً (102) فَأَرَادَ أَن یَسْتَفِزَّهُم مِنَ الْأَرْضِ فَأَغْرَقْناهُ وَمَن مَعَهُ جَمِیعاً (103)
پیشنهادهایی که مشرکان حجاز میدادند درباره ی مسئله وحی و نبوّت بر چند قِسم بود بعضی از اقسام دلیل بر نبوّت نیست یعنی اگر کسی آن پیشنهادها را عملی میکرد دلیل نبود که او پیامبر است مثلاً اگر کسی باغی از خرما یا انگور داشت و امکاناتی برای او فراهم بود که میتوانست لابهلای این درختها نهر جاری کند این دلیل بر نبوّت او نبود یا دلیل بر استحقاق او برای دریافت نبوّت نبود و همچنین اگر برای آنها چشمه ی جوشانی احداث میکرد باز دلیلی بر نبوّت نبود اینها یک سلسله خواستههایی است که دلیل بر نبوّت نیست یا استحقاق دریافت نبوّت را اثبات نمیکند.
قِسم دوم پیشنهادهایی بود که برای بشر عادی محال است این است که میگفتند: «أَوْ تَرْقَی فِی السَّماءِ وَلَن نُّؤْمِنَ لِرُقِیِّکَ حَتَّی تُنَزِّلَ عَلَیْنَا کِتَاباً نَّقْرَؤُهُ»(1)رفتنِ در آسمانها نه تنها به سوی آسمان, رفتن در آسمانها به طور عادی محال است این برای وصف فرشتههاست و اگر کسی بخواهد به صورت معراج سیرِ سمایی داشته باشد آن ممکن است به اذن خداست اینچنین نیست در اختیار خود شخص باشد هر وقت خواست سفر عروجی داشته باشد.
1) (1) . سوره ی اسراء, آیه ی 93.
قِسم سوم که پیشنهادشان محال بود گفتند: «أَوْ تَأْتِیَ بِاللَّهِ وَالْمَلاَئِکَةِ قَبِیلاً»(1)درباره ی ذات اقدس الهی که مستحیل است مقابل کسی قرار بگیرد این خواستههای آنها لذا ذات اقدس الهی فرمود بر فرض که آنها عملی بشود که پنج, شش خواسته ی شما درباره ی همین مسائل تکاثری بود گفتید «تَفْجُرَ لَنَا مِنَ الْأَرْضِ یَنْبُوعاً»(2)این یک, «أَوْ تَکُونَ لَکَ جَنَّةٌ مِن نَّخِیلٍ» دو, «وَعِنَبٍ» سه, «فَتُفَجِّرَ الْأَنْهَارَ»(3)چهار, «أَوْ یَکُونَ لَکَ بَیْتٌ مِن زُخْرُفٍ»(4)پنج این پنج اموری که اکثری خواستههای شما را تشکیل میدهد راجع به مسائل مادی و تکاثر است بر فرض خدای سبحان خزاین غیبی را هم در اختیار شما قرار بدهد شما به دیگران چیزی نمیدهید و توزیع مال برای شما بسیار سخت است «لَوْ أَنتُمْ تَمْلِکُونَ خَزَائِنَ رَحْمَةِ رَبِّی إِذاً لَأَمْسَکْتُمْ» چرا؟ «خَشْیَةَ الِأَنفَاقِ» میترسید تمام بشود و اصولاً طبع انسان قَتور است و سختگیر است و بخیل است و شَحی این برای آن است که تناسبی دارد با آن پنج, شش خواستهای که آنها دارند. این «وَکَانَ الْإِنسَانُ قَتُوراً» فرمود این بخل و طمع در درون انسان جاسازی شده است و هر کس از این نجات پیدا کرد به مقصد رسیده است. در سوره ی مبارکه ی «حشر» آیه ی نُه اینچنین آمده است که «وَیُؤْثِرُونَ عَلَی أَنفُسِهِمْ وَلَوْ کَانَ بِهِمْ خَصَاصَةٌ وَمَن یُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ» اگر کسی از بخل نفس نجات پیدا کرد تقوایی داشت که بخلِ نفس را از او جدا کرد و او را از بخلِ نفس آزاد کرد چنین کسی از فلاح برخوردار است این «حیّ علی الفلاح» ناظر به اینگونه از فلاحهاست. در سوره ی مبارکه ی «نساء» به صورت شفاف فرمود این بخل در درون انسان نهادینه شده است آیه ی 128 سوره ی مبارکه ی «نساء» این است «وَأُحْضِرَتِ الْأَنْفُسُ الشُّحَّ»(5), «الشُّحَّ» یعنی بخل این بخل یک وصف عارضی نیست بلکه در درون هر کسی نهادینه شده است باید با این مبارزه کرد این را تعدیل کرد و نه تعطیل اِمساک مال, حفظ مال و مانند آن برای تأمین ذخیره که بالأخره انسان اطمینانی پیدا کند این فیالجمله بد نیست که بتواند آبروی خودش را حفظ بکند اما مازاد بر این مخصوصاً در بخش محرّم باعث هلاکت است, پس بنابراین این بیماری در درون جان هر کسی است بیرون نیست «وَأُحْضِرَتِ الْأَنْفُسُ الشُّحَّ» چون این بیماری در درون افراد هست مراقبت نفس, معالجه ی نفس و مانند آن لازم است. پس یک مطلب این است که چه تناسبی بین آیه ی صد و آیات دیگر است این تناسب روشن شد برای اینکه آنها خواستههایی داشتند که قسمت مهمّش مربوط به تکاثر و آثار مالی بود فرمود بر فرض اینها حاصل بشود مشکل شما حل نمیشود شما همان طمعورزی و امساک و بخل و امثال ذلک را که داشتید دارید چون «کَانَ الْإِنسَانُ قَتُوراً».
پرسش:...چه فرقی بین «مَا هُوَ عَلَی الْغَیْبِ بِضَنِینٍ»(1)با «کَانَ الْإِنسَانُ قَتُوراً».
پاسخ: خب خیلی آن مسائل مالی است این مسائل غیر مالی است «مَا هُوَ عَلَی الْغَیْبِ بِضَنِینٍ» یعنی وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) ضِنّت نمیورزد, بخل ندارد که اسرار غیبی را برای مردم بازگو کند هر غیبی را که ما از راه وحی به پیامبر ابلاغ کردیم او موظّف است که به مردم برساند و میرساند نه چیزی را بدون اذن ما میگوید یک, و نه چیزی را که ما گفتیم او کتمان میکند دو, اینها در بحث وحی و نبوّت به عنوان دوتا قضیه ایجابی و سلبی گذشت یکی اینکه هر چه او میگوید گفته ی ماست, یکی اینکه هر چه ما گفتیم او به مردم میگوید هیچ کدام از این دو قضیه مُغنی از دیگری نیست آن قضیهای که میگوید هر چه ما گفتیم به مردم میرساند کتمان نمیکند ثابت نمیکند که اضافه ندارد که آن آیه ی سوره ی «نجم» که میگوید هر چه میگوید گفته ی ماست ثابت نمیکند که هر چه ما گفتیم آن را هم میگوید نه خیر هر چه که او میگوید گفته ی ماست اما بعضی از چیزهایی که ما گفتیم ممکن است به شما نگوید لذا این دو قضیه کاملاً از هم جداست هیچ کدام مغنی از دیگری نیست یکی موجبه است و دیگری سالبه قهراً هویّت پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) را معصوم نگه میدارد یعنی هر چه او میگوید گفته ی ماست, هر چه ما به او گفتیم به شما میرساند لذا میشود رسول امین آن درباره ی مسائل غیبی و معنوی و علمی است, خب.
1) (7) . سوره ی تکویر, آیه ی 24.
فرمود: «لَوْ أَنتُمْ تَمْلِکُونَ خَزَائِنَ رَحْمَةِ رَبِّی إِذاً لَأَمْسَکْتُمْ خَشْیَةَ الِأَنفَاقِ وَکَانَ الْإِنسَانُ قَتُوراً» اما حالا اینکه گاهی ممکن است گفته بشود ذات اقدس الهی یک حقیقت نامتناهی است و حرکت به سوی او نامتناهی است این دوتا مطلب باید کاملاً از هم جدا بشود حرکت به سوی او متناهی است ولی او نامتناهی است چون حرکتْ طلب است طلب نمیتواند نامحدود باشد طلبِ نامحدود یعنی جزاف و گزاف و بیهدف طلب حتماً به دارالقرار میرسد و آرام میگیرد منتها این قافله ی سیّال همچنان هر کسی به دنبال مقصد خاصّ خود هست اگر شما یک اقیانوس نامتناهی فرض کردید بارانهای فراوانی آمده, نهرهای فراوانی, جویهای فراوانی تشکیل شده همه ی اینها به طرف دریا میروند اما هر کدام به اندازه ی توانش دریا را میشکافد بعضیها که آبشان کماند همین به ساحل رسیدند به دریا وصل میشوند و آرام میشود, بعضیها که سیل خروشاناند بسیاری از این آبها را میشکافند تا به آن وسطهای دریا برسند افراد هم اینچنیناند بعضیها هم به این 1001 اسم یا 1000 اسمی که در جوشن کبیر هست همهشان که اسم اعظم نیستند برخیها به بعضی از این اسمای صغار که رسیدند دارالقرارشان است بعضیها به آن اسمای عظیم میرسند, بعضی به اعظم میرسند اینها یکسان نیستند ولی این دو مطلب باید کاملاً از هم جدا بشود طلبْ محدود است برای اینکه طلبِ نامتناهی یعنی به مقصد نمیرسد یعنی جزاف است اما آن مقصود نامتناهی است هر کسی به اندازه ی خودش با او در ارتباط است آن هم که از شیخناالاستاد مرحوم آقای الهی قشمهای(رضوان الله علیه) نقل شده است که میفرمود آرزوی ما این است که در کنار حوض کوثر نهجالبلاغه را خدمت حضرت امیر(سلام الله علیه) بخوانیم این نشان آن است که تکامل علمی در قیامت هست بله خب هست این را نمیگویند تکامل عملِ صالح در قیامت کسی کاری بکند, ثوابی ببرد اینچنین نیست اما تکامل علمی از همین مرگ به بعد شروع میشود خیلی از چیزهاست که انسان در برزخ میفهمد در دنیا نمیفهمد, خیلی از چیزهاست که در قیامت میفهمد در برزخ نمیفهمد, خیلی از چیزهاست که در بهشت میفهمد در ساهره ی قیامت و صحنه ی قیامت نمیفهمد این تکامل علمی هست اما حالا کاری بکند ثواب ببرد اینطوری نیست, عملی انجام بدهد که به وسیله ی آن عمل ثوابی در نامه ی عمل او نوشته بشود اینچنین نیست زیرا «الْیَوْمَ عَمَلٌ وَ لاَ حِسَابَ وَ غَداً حِسَابٌ وَ لاَ عَمَلَ»(1)خب.
1) (8) . نهجالبلاغه, خطبه ی 42.
پرسش:...
پاسخ: بله خب دیگر, بله اما نه اینکه چون این کار را انجام داده است ثواب میبرد این لذّت بیشتری میبرد, شهود پیدا میکند مثل اینکه خود کفار هم تکامل علمی پیدا میکنند اینها که برایشان جهنم و بهشت و مسئله قیامت و عالَم غیب افسانه و فسانه بود آن روز میگویند: «رَبَّنَا ابْصَرْنَا وَسَمِعْنَا»(1)خیلی چیز برای ما حل شد فکر میکردیم که اینها جزء اساطیرالاولین است اما اینطور نیست که حالا اگر درجه ی علم آنها زیاد شد درجه ی وجودی آنها زیاد بشود فیضی ببرند و امثال ذلک, خب.
بنابراین اینکه فرمود: «لَوْ أَنتُمْ تَمْلِکُونَ» بخشی ناظر به آن پنج, شش امری است که خواستند بعد هم عدهای پیشنهادشان این بود که مسئله نبوّت را هر کسی دریافت نمیکند باید که یک سرمایهدار طایفی یا مکّی مثلاً به نبوّت برسد آن را در سوره ی مبارکه ی «زخرف» بیان کرد که «نَحْنُ قَسَمْنَا بَیْنَهُم مَعِیشَتَهُمْ»(2)مگر رزقهای الهی را شما تقسیم میکنید؟ رزق چه ظاهری چه باطنی, چه کریم چه عادی این را ما تقسیم میکنیم میدانیم نبوّت را به چه کسی بدهیم مثلاً شعیب(سلام الله علیه) از نبوّت خود چنین خبر دارد «وَرَزَقَنِی مِنْهُ رِزْقاً حَسَناً»(3)نبوّت یک روزیِ حسن است, ولایت, عصمت و امامت اینها روزی حسناند, امور مادی هم باز روزی الهی است فرمود شما که دستتان نیست که تقسیم بکنید برای اینکه شما اگر خزائن رحمت هم داشته باشید برای اینکه تمام نشود انفاق نمیکنید پس شما نگویید چرا فلان کس پیامبر شد, فلان کس پیامبر نشد و مانند آن.
اما درباره ی آن سؤال «لولا علیٌّ(علیه السلام) لهلک عثمان»(1)آنجا مستحضرید که وجود مبارک حضرت امیر فرمود نار در درون این زَند و مِسعار هست, در درون این چخماخ هست منتها حرکتی میخواهد ارادهای میخواهد اینها که گرفتار «نَارُ اللَّهِ الْمُوقَدَةُ * الَّتِی تَطَّلِعُ عَلَی الْأَفْئِدَةِ»(2)هستند اینها وارد صحنه ی قیامت که شدند به ارادة الله آنچه که در درون اینهاست ظاهر میشود در بخشی از امور ذات اقدس الهی فرمود اینها آنچه را که در دل دارند خیال کردند ما ظاهر نمیکنیم «أَمْ حَسِبَ الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِم مَرَضٌ أَن لَن یُخْرِجَ اللَّهُ أَضْغَانَهُمْ»(3)ما این کینهها را بالأخره یک روز جراحی میکنیم در میآوریم حالا یا در دنیا در میآوریم اینها رسوا میشوند یا در آخرت در میآوریم سوخته میشوند بالأخره عاملی میخواهد که اینها را استخراج کند در بیانات نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) در نهجالبلاغه هست که هر کسی یک راز بدی در درونش باشد بالأخره از فَلتات زبانش ذات اقدس الهی این را بیرون میکشد تا مردم بفهمند ارادهای میخواهد که آن نار را از درون ظاهر بکند مثل سنگ چخماخ که از درون ظاهر کرد این یک, ثانیاً چون این نار از درون است نه از بیرون صادق است گفته شود «زِدْنَاهُمْ سَعِیراً»(4)ما گُرِ این آتش را, شعله ی اینها را زیاد کردیم نه شعله ی آتش را که خارج است, نه اینکه سَعیر نار را و شعله ی نار را زیاد کردیم شعله ی اینها را زیاد کردیم برای اینکه خود اینها دارند مشتعل میشوند میسوزند دیگر اگر «وَأَمَّا الْقَاسِطُونَ فَکَانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَباً»(5)اگر اینها «وَقُودُ النَّارِ»(6)اند همینها گُر میگیرند همینها که گُر گرفتند تعبیر «زِدْنَاهُمْ سَعِیراً»(7)درست در میآید دیگر لازم نیست بفرماید «زدناها» آن نار را «سعیرا», خب.
اما اینکه جدال احسن شده بود بعضی از اینها شفاف است, بعضی از اینها توضیحی میخواهد آنجا که فرمود: «وَهُوَ أَهْوَنُ عَلَیْهِ»(1)خب جدال احسن است, آنجا هم که فرمود وقتی خدا اکبر را آفرید کبیر را میتواند بیافریند یعنی به طریق اُولیٰ دیگر, آنجا که اشد را آفرید شدید را میتواند بیافریند به طریق اُولیٰ دیگر, این به طریق اُولیٰ که در کنار او تعبیه شده است جدال احسن است گاهی هیِّن و اهون به لحاظ فاعل است, گاهی کبیر و اکبر, شدید و اشد به لحاظ قابل در هر دو جا سخن از اولویّت مطرح است چون اولویّت برای قدرت غیر متناهی مطرح نیست بنابراین میشود جدال احسن. به هر تقدیر ذات اقدس الهی به رسولش فرمود شما این معجزات را آوردی اینها نپذیرفتند ولی قبلاً کسانی هم بودند که معجزاتی را خواستند وجود مبارک موسای کلیم آورد یا وجود مبارک موسای کلیم(سلام الله علیه) به همراه خودش معجزات را آورد برای آنها ثابت شد که اینها معجزات الهی است ولی ایمان نیاوردند نگران نباش بر اساس «تَشابَهَتْ قُلوبُهُم»(2)بسیاری از متأخّران شبیه متقدّماناند, بسیاری از متقدّمان شبیه متأخّراناند این روزگار هست بشر هم همینطور هست انبیای قبلی صابر و بردبار بودند مقاومت کردند تو هم باید باید صابر و مقاوم باشی لذا فرمود: «وَلَقَدْ آتَیْنَا مُوسَی تِسْعَ آیَاتٍ بَیِّنَاتِ» معجزاتی که برای موسای کلیم ذکر کردند از هفده, هیجدهتا میگذرد ولی نُهتای آن شفاف است و خود قرآن کریم هم بر آن تصریح کرد و تکیه کرد غیر از این نُهتا باز هم آیات دیگری را قرآن شمرده ولی فرمود نُه آیه و معجزه ی شفاف ما به موسای کلیم دادیم معجزه که دیگر حسّی است همه ی معجزات آیات الهی است ولی درباره ی بعضیها تعبیر به بیّن دارد, درباره ی موسای کلیم فرمود ما «لَقَدْ آتَیْنَا مُوسَی تِسْعَ آیَاتٍ بَیِّنَاتِ» چه اینکه درباره ی مکه هم دارد که حرمِ الهی, کنار مسجدالحرام, خود کعبه آن محدوده «فِیهِ آیَاتٌ بَیِّنَاتٌ»(3)آیات شفاف و روشن. امروز روز عرفه است تمام تصمیمتان انشاءالله این باشد که همه ی کارهایتان را بگذارید کنار بعدازظهر فقط به فکر دعا باشید مخصوصاً دعای نورانی سیّدالشهداء(سلام الله علیه) اگر توانستید جمع بکنید بین دعای عرفه امام سجاد و امام حسین(سلام الله علیهما) «طوبیٰ لکم و حُسن مآب» نشد لااقل آن دعا را بخوانید امروز را فقط دعا به مطالعه و اینها اصلاً نپردازید کاری که انسان در ماه مبارک رمضان موفق نمیشد و اگر خدای ناکرده مشمول رحمت الهی نشده بود در ماه مبارک رمضان امروز که روز عرفه است باید خودش را در یابد.
غرض آن است که درباره ی مکه فرمود: «فِیهِ آیَاتٌ بَیِّنَاتٌ» خیلی شفاف و روشن یک تکّه سنگ هزارها سال بماند آخر این حجرالأسود را خیلیها خواستند بردارند سایر احجاز بله خب بالأخره این سنگها چندینبار کعبه ویران شده دوباره بازسازی شده بالأخره این بِنا که همان بنای دستساز و درستشده ی معماری و کارگری وجود مبارک ابراهیم و اسماعیل(سلام الله علیهما) که نیستند که سیل خراب کرده, زلزله خراب کرده, گذشت روزگار خراب کرده مگر یک چهاردیواری چقدر میتواند بماند به تعبیر سیدناالاستاد مرحوم علامه طباطبایی(رضوان الله علیه) عصری که وجود مبارک پیغمبر به سر میبردند این به قدّ دوتا آدم دوتا یک متر و نیم, سه متر یا دوتا دو متر حدّاکثر چهار متر الآن شانزده, هفده متر است دیگر وجود مبارک پیغمبر به حضرت امیر(سلام الله علیهما) فرمود بیا روی دوش من و این بتها را بریز همین کارها را هم کردند به قدّ دوتا آدم بود درست است که آن بار ملکوتی را به همراه دارد اما اینچنین نبود که در عصر پیغمبر کعبه اینقدر ارتفاع داشته باشد پانزده, شانزده متر باشد اما آن حجرالأسود این یک تکّه سنگ قرنهاست که مانده انبیا آن را مَسّ کردند, استلام کردند, بوسیدند, دست کشیدند, به صورت مالیدند همین یک تکه سنگ الآن بسیاری از چشمههاست که در همین دامنه ی سلسله جبال البرز یک سال قدری که برف کم بیاید این چشمه خشک میشود ما مبتلاییم در بعضی از این بخشها دیگر اما زمزم الآن چهار هزار سال است دارد میجوشد آنجا جای برف نیست, جای تگرگ نیست, جای بارندگی نیست خب یک چشمه که چهار هزار سال دارد میجوشد این جزء آیات بیّنات است, یک تکّه سنگی که هزارها سال انبیا آمدند, اولیا آمدند, ائمه آمدند همه دست زدند, بوسیدند, احترام گذاشتند ما هم به همان احترام موظّفیم استلام بکنیم این میشود «فِیهِ آیَاتٌ بَیِّنَاتٌ»(1)اما عصرِ عرفه خصیصهای دارد مستحضرید که عرفه خارج از محدوده ی حرم است بیرون است هم خارج از مکه است, هم خارج از حرم است حاجی وقتی احرامِ حج بست حالا حجّ افراد یا حجّ قِران را حساب بکنید که عمرهشان عمره ی قبلاً نگذشته بودند حالا در حجّ تمتّع قبلاً عمرهای هست که طواف بکنند ولی حج در آن قِران و افراد طوافی نبود اول احرام میبستند گفتند وقتی احرام بستی شایسته نیستی که دور کعبه بگردی باید بروی بیرون ناله بکنی, دعا بکنی, طیّب و طاهر بشوی بعد وارد حرم بشوی اوّلین جایی که وارد حرم شدی مشعرالحرام است آنجا باید ناله را ادامه بدهی بعد باید وارد محدوده ی مِنا بشوی آنجا عباداتت را انجام بدهی وقتی طیّب و طاهر شدی آنوقت مجازی بیایی دور کعبه بگردی این خاصیّت حج است امروز چنین روزی است خلاصه بعدازظهر امروز را خیلی باید مغتنم بشمارید و مهمترین دعایی که میکنید خب سلامت وجود مبارک ولیّ عصر باشد, نظام باشد, امّت اسلامی باشد و نجات مردم غزّه باشد هیچ چیزی نمیتواند اینها را نجات بدهد مگر دعا ببینید همه ی آن شیوخ بیعقل منطقه, همه این سران خودفروخته ی اعراب, همه ی آن استکبار جهانی دارند یک میلیون و نیم را دارند محاصره میکنند که فاجعه ی انسانی است و تنها عاملی که میتواند این مشکل را حل بکند همان مسئله ی دعاست اینها را انشاءالله فراموش نکنید در خلال این دعاها برای دولت و ملت و مملکت و جوانها و اینها که حوایج جزیی داخلی است اینها هم انشاءالله فراموشتان نمیشود, خب.
1) (22) . سوره ی آلعمران, آیه ی 97.
فرمود ما این معجزات را به موسای کلیم دادیم اینها آیات بیّنه ی الهیاند شفافاند «لَقَدْ آتَیْنَا مُوسَی تِسْعَ آیَاتٍ بَیِّنَاتِ» هم درباره ی خود موسای کلیم صادق است, هم درباره ی وجود مبارک پیغمبر حالا درباره ی وجود مبارک پیغمبر که معروف است این است که ذات اقدس الهی به پیامبر میفرماید که تو از بنیاسرائیلی که از جریان موسای کلیم و مبارزات کلیمی و مخالفتها و محاربتهای درباریان فرعون باخبرند سؤال بکن ببین جریان چیست؟ «فَسْأَلْ بَنِی إِسْرائِیلَ» یعنی آن یهودیهایی که عالِم به تاریخاند از آنها سؤال بکن تا روشن بشود سؤال بکن تو که میدانی من از راه علم غیب آگاه کردم برای اینکه فضای مکه, فضای حوزه ی مسلمانها یک فضای آگاهی باشد که وجود مبارک موسای کلیم با آیات شفاف و روشن آمد و فرعون برای او برای فرعون مسلّم شد که اینها آیات الهیاند معذلک انکارش را ادامه داد «فَسْأَلْ بَنِی إِسْرائِیلَ إِذْ جَاءَهُمْ» و وجود مبارک موسای کلیم برای هدایت آنها آمد آنگاه فرعون در قبال خواستهها و رهبریهای وجود مبارک موسای کلیم گفت «إِنِّی لَأَظُنُّکَ یَا مُوسَی مَسْحُوراً» تو گویا سِحر در تو اثر کرده که اگر مسحور معنای همان معنای مفعولی خودش را بدهد اما اگر گاهی گفتند مفعول به معنی فاعل است نظیر اینکه «جَعَلْنَا بَیْنَکَ وَبَیْنَ الَّذِینَ لاَ یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ حِجَاباً مَسْتُوراً»(1)«حِجَاباً مَسْتُوراً» گفتند «حجاباً ساترا» که مفعول به معنی فاعل است گرچه در آن بحثهای قبلی گذشت که خیر اینجا مستور به معنی خودش است حجابِ غیبی داریم, حجاب ظاهری, حجاب ظاهری همین دیوار و پرده است حجاب غیبی همان گناه است این گناه و غرور و خودخواهی نمیگذارد انسان واقع را ببیند ولی ما خود این حجاب را نمیبینیم «وَإِذَا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ جَعَلْنَا بَیْنَکَ وَبَیْنَ الَّذِینَ لاَ یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ حِجَاباً مَسْتُوراً» این حجاب گاهی مستور است, گاهی مشهور, حجاب مشهور همین پرده و دیوار است, حجاب مستور گناه است این گناه حاجب است نمیگذارد انسان به آن حقیقت بار یابد. به هر تقدیر بعضیها گفتند این مسحور به معنی ساحر است بعضیها گفتند به قرینه ی سوره ی مبارکه ی «شوریٰ» که «إِنَّ رَسُولَکُمُ الَّذِی أُرْسِلَ إِلَیْکُمْ لَمَجْنُونٌ»(2)ـ معاذ الله ـ همانطوری که گفتند وجود مبارک موسای کلیم مجنون است مسحور هم به همان معنا گفتند اما وجود مبارک موسای کلیم در جواب چه چیزی فرمود, فرمود که «قَالَ» یعنی وجود مبارک موسای کلیم فرمود: «لَقَدْ عَلِمْتَ مَا أَنزَلَ هؤُلاءِ إِلَّا رَبُّ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ بَصَائِرَ» فرمود فرعون تو میدانی اینها را فقط خدا نازل کرده یک, اینها بصائرند, آیات روشناند, بصیرتاند نه تنها ظاهر شفّافی دارند باطن شفافی دارند, باطن شفافی دارند ظاهر شفافی دارند از آیه روشن و معجزه ی شفاف به بیّنه یاد میشود, به مبصره یاد میشود درباره ی حضرت صالح فرمود: «وَآتَیْنَا ثَمُودَ النَّاقَةَ مُبْصِرَةً» این «مُبْصِرَةً» یعنی «آیةً مبصرة» «مُبْصِرَةً» متعدّی نیست لازم است یعنی روشن نه اینکه بیناکننده آیه ی مبصره یعنی آیه ی روشن, آیه ی بیّنه یعنی آیه ی شفاف, آیه ی بصیرت یعنی شفاف وجود مبارک موسای کلیم فرمود اینها معجزاتاند یک, خدا نازل کرده دو, انیها بصائرند یعنی بیّناتاند «لَقَدْ عَلِمْتَ مَا أَنزَلَ هؤُلاءِ إِلَّا رَبُّ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ بَصَائِرَ» یعنی «أنزله الله آیاتٍ بصائرة» «آیَاتٍ بَیِّنَاتٍ» تو فهمیدی دیگر روشن شد برای تو دیگر, خب یک چوب ما خواستیم میشود اژدها نشد میشود چوب اینها را میدانید دیگر آن صحنههای مبارزه را هم که دیدی که همه ی آن سِحرها را بلعید این همان است که «وَجَحَدُوا بِهَا وَاسْتَیْقَنَتْهَا أَنفُسُهُمْ»(3)بود یعنی وجود مبارک موسای کلیم(سلام الله علیه) این آیات را که ارائه کرد فرعون یقین پیدا کرد که اینها آیات الهی است اما انکار کرد در بحثهای قبل ما داشتیم که قضیه را عقد میگویند برای اینکه بین محمول و موضوع گِره خورده است اینها را حوزه و دانشگاه به عهده دارند که کارهای علمی است بعد از روشن شدن یک مطلب علمی که محمول برای موضوع ثابت است آن موضوع دارای این محمول است عصاره ی این عقد باید با جان گِره بخورد بشود عقیده این را میگویند ایمان این کار عقل عملی است عقلی که «عبد به الرحمٰن و اکتسب به الجنان»(4), این گاهی محکم است گاهی نیست, این اصلاً هیچ ارتباطی با آن فهم و علم ندارد ما کاری داریم, قوایی و شئونی داریم که ادراک به عهده ی آنهاست یک سلسله شئونی داریم که عمل به عهده ی آنهاست ما همانطوری که در نشئه ی طبیعت و بدن و ظاهر چشم داریم که میبیند, گوش داریم که میشنود اینها کارهای ادراکی است ولی دست داریم که کار میکند, پا داریم که راه میرود اینها چهار قسماند گاهی هر دو قویاند یعنی کسی دارای چشمِ قوی و دست قوی است, گاهی هر دو ضعیفاند چشمش نابیناست یا ضعیف است دستش هم فلج است گاهی چشمش که ادراکی است قوی است اما دستش فلج است گاهی هم قِسم چهارم است کسی دستش قوی است نیروی دست و پایش قوی است ولی کَر است, کور است این درون ما هم همین چهار قِسم را دارد آن عقل نظری ما که باید بفهمد آن عقلِ عملی ما که باید تصمیم بگیرد یکی عهدهدار جزمِ علمی است یکی عهدهدار عزم عملی آنکه هر دو قوی باشد میشود عالِم متّقی, عالم عادل هم خوب میفهمد, هم خوب عمل میکند آنکه قسمت جزمش قوی است عزمش ضعیف است میشود عالم فاسق خوب میفهمد اما در موقع عمل دستش میلرزد. قسم سوم آن است که عزمش قوی است اما جزمش ضعیف است میشود مقدّس بیدرک هر چه به او بگویی عمل میکند اما تشخیص نمیدهد آنکه هم جزمش ضعیف است, هم عزمش ضعیف است میشود فاسقِ جاهل در درون ما هم مثل بیرون چهار گونه است وجود مبارک موسای کلیم فرمود تو که فهمیدی اینها را این فهم را, این عقد را, این گِره بین موضوع و محمول را به جانت گِره ببند بشود عقیده این دستت میلرزد چرا این کار را نمیکنی؟ قرآن فرمود: «وَجَحَدُوا بِهَا» اما «وَاسْتَیْقَنَتْهَا أَنفُسُهُمْ»(5)آن بخش جزمیشان مشکل ندارد برایشان روشن شد آن بخش عزم و تصمیمگیریشان مشکل دارد این میشود عالِم فاسق اینچنین نیست که آن مسائل را تحلیل نکند که خوب میفهمد اما آن «ما یُعبد به الرحمٰن و یکتسب به الجنان» او گیر دارد ضعیف است این است که گفتند هم علم پیدا کنید «یُعَلِّمُهُمُ الْکِتَابَ» بشود, هم «یُزَکِّیهِمْ»(6)بشود برای همین است انشاءالله عصر امروز که دعای عرفه میخوانید همه را در نظر داشته باشید ما هم مشمول ادعیه شما باشیم.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
«قُل لَوْ أَنتُمْ تَمْلِکُونَ خَزَائِنَ رَحْمَةِ رَبِّی إِذاً لَأَمْسَکْتُمْ خَشْیَةَ الِأَنفَاقِ وَکَانَ الْإِنسَانُ قَتُوراً (100) وَلَقَدْ آتَیْنَا مُوسَی تِسْعَ آیَاتٍ بَیِّنَاتِ فَسْأَلْ بَنِی إِسْرائِیلَ إِذْ جَاءَهُمْ فَقَالَ لَهُ فِرْعَوْنُ إِنِّی لَأَظُنُّکَ یَا مُوسَی مَسْحُوراً (101) قَالَ لَقَدْ عَلِمْتَ مَا أَنزَلَ هؤُلاءِ إِلَّا رَبُّ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ بَصَائِرَ وَإِنِّی لَأَظُنُّکَ یَا فِرْعَوْنُ مَثْبُوراً (102) فَأَرَادَ أَن یَسْتَفِزَّهُم مِنَ الْأَرْضِ فَأَغْرَقْناهُ وَمَن مَعَهُ جَمِیعاً (103)»
پیشنهادهایی که مشرکان حجاز میدادند درباره ی مسئله وحی و نبوّت بر چند قِسم بود بعضی از اقسام دلیل بر نبوّت نیست یعنی اگر کسی آن پیشنهادها را عملی میکرد دلیل نبود که او پیامبر است مثلاً اگر کسی باغی از خرما یا انگور داشت و امکاناتی برای او فراهم بود که میتوانست لابهلای این درختها نهر جاری کند این دلیل بر نبوّت او نبود یا دلیل بر استحقاق او برای دریافت نبوّت نبود و همچنین اگر برای آنها چشمه ی جوشانی احداث میکرد باز دلیلی بر نبوّت نبود اینها یک سلسله خواستههایی است که دلیل بر نبوّت نیست یا استحقاق دریافت نبوّت را اثبات نمیکند.
قِسم دوم پیشنهادهایی بود که برای بشر عادی محال است این است که میگفتند: «أَوْ تَرْقَی فِی السَّماءِ وَلَن نُّؤْمِنَ لِرُقِیِّکَ حَتَّی تُنَزِّلَ عَلَیْنَا کِتَاباً نَّقْرَؤُهُ»(1)رفتنِ در آسمانها نه تنها به سوی آسمان, رفتن در آسمانها به طور عادی محال است این برای وصف فرشتههاست و اگر کسی بخواهد به صورت معراج سیرِ سمایی داشته باشد آن ممکن است به اذن خداست اینچنین نیست در اختیار خود شخص باشد هر وقت خواست سفر عروجی داشته باشد.
1) (1) . سوره ی اسراء, آیه ی 93.
قِسم سوم که پیشنهادشان محال بود گفتند: «أَوْ تَأْتِیَ بِاللَّهِ وَالْمَلاَئِکَةِ قَبِیلاً»(1)درباره ی ذات اقدس الهی که مستحیل است مقابل کسی قرار بگیرد این خواستههای آنها لذا ذات اقدس الهی فرمود بر فرض که آنها عملی بشود که پنج, شش خواسته ی شما درباره ی همین مسائل تکاثری بود گفتید «تَفْجُرَ لَنَا مِنَ الْأَرْضِ یَنْبُوعاً»(2)این یک, «أَوْ تَکُونَ لَکَ جَنَّةٌ مِن نَّخِیلٍ» دو, «وَعِنَبٍ» سه, «فَتُفَجِّرَ الْأَنْهَارَ»(3)چهار, «أَوْ یَکُونَ لَکَ بَیْتٌ مِن زُخْرُفٍ»(4)پنج این پنج اموری که اکثری خواستههای شما را تشکیل میدهد راجع به مسائل مادی و تکاثر است بر فرض خدای سبحان خزاین غیبی را هم در اختیار شما قرار بدهد شما به دیگران چیزی نمیدهید و توزیع مال برای شما بسیار سخت است «لَوْ أَنتُمْ تَمْلِکُونَ خَزَائِنَ رَحْمَةِ رَبِّی إِذاً لَأَمْسَکْتُمْ» چرا؟ «خَشْیَةَ الِأَنفَاقِ» میترسید تمام بشود و اصولاً طبع انسان قَتور است و سختگیر است و بخیل است و شَحی این برای آن است که تناسبی دارد با آن پنج, شش خواستهای که آنها دارند. این «وَکَانَ الْإِنسَانُ قَتُوراً» فرمود این بخل و طمع در درون انسان جاسازی شده است و هر کس از این نجات پیدا کرد به مقصد رسیده است. در سوره ی مبارکه ی «حشر» آیه ی نُه اینچنین آمده است که «وَیُؤْثِرُونَ عَلَی أَنفُسِهِمْ وَلَوْ کَانَ بِهِمْ خَصَاصَةٌ وَمَن یُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ» اگر کسی از بخل نفس نجات پیدا کرد تقوایی داشت که بخلِ نفس را از او جدا کرد و او را از بخلِ نفس آزاد کرد چنین کسی از فلاح برخوردار است این «حیّ علی الفلاح» ناظر به اینگونه از فلاحهاست. در سوره ی مبارکه ی «نساء» به صورت شفاف فرمود این بخل در درون انسان نهادینه شده است آیه ی 128 سوره ی مبارکه ی «نساء» این است «وَأُحْضِرَتِ الْأَنْفُسُ الشُّحَّ»(5), «الشُّحَّ» یعنی بخل این بخل یک وصف عارضی نیست بلکه در درون هر کسی نهادینه شده است باید با این مبارزه کرد این را تعدیل کرد و نه تعطیل اِمساک مال, حفظ مال و مانند آن برای تأمین ذخیره که بالأخره انسان اطمینانی پیدا کند این فیالجمله بد نیست که بتواند آبروی خودش را حفظ بکند اما مازاد بر این مخصوصاً در بخش محرّم باعث هلاکت است, پس بنابراین این بیماری در درون جان هر کسی است بیرون نیست «وَأُحْضِرَتِ الْأَنْفُسُ الشُّحَّ» چون این بیماری در درون افراد هست مراقبت نفس, معالجه ی نفس و مانند آن لازم است. پس یک مطلب این است که چه تناسبی بین آیه ی صد و آیات دیگر است این تناسب روشن شد برای اینکه آنها خواستههایی داشتند که قسمت مهمّش مربوط به تکاثر و آثار مالی بود فرمود بر فرض اینها حاصل بشود مشکل شما حل نمیشود شما همان طمعورزی و امساک و بخل و امثال ذلک را که داشتید دارید چون «کَانَ الْإِنسَانُ قَتُوراً».
پرسش:...چه فرقی بین «مَا هُوَ عَلَی الْغَیْبِ بِضَنِینٍ»(1)با «کَانَ الْإِنسَانُ قَتُوراً».
پاسخ: خب خیلی آن مسائل مالی است این مسائل غیر مالی است «مَا هُوَ عَلَی الْغَیْبِ بِضَنِینٍ» یعنی وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) ضِنّت نمیورزد, بخل ندارد که اسرار غیبی را برای مردم بازگو کند هر غیبی را که ما از راه وحی به پیامبر ابلاغ کردیم او موظّف است که به مردم برساند و میرساند نه چیزی را بدون اذن ما میگوید یک, و نه چیزی را که ما گفتیم او کتمان میکند دو, اینها در بحث وحی و نبوّت به عنوان دوتا قضیه ایجابی و سلبی گذشت یکی اینکه هر چه او میگوید گفته ی ماست, یکی اینکه هر چه ما گفتیم او به مردم میگوید هیچ کدام از این دو قضیه مُغنی از دیگری نیست آن قضیهای که میگوید هر چه ما گفتیم به مردم میرساند کتمان نمیکند ثابت نمیکند که اضافه ندارد که آن آیه ی سوره ی «نجم» که میگوید هر چه میگوید گفته ی ماست ثابت نمیکند که هر چه ما گفتیم آن را هم میگوید نه خیر هر چه که او میگوید گفته ی ماست اما بعضی از چیزهایی که ما گفتیم ممکن است به شما نگوید لذا این دو قضیه کاملاً از هم جداست هیچ کدام مغنی از دیگری نیست یکی موجبه است و دیگری سالبه قهراً هویّت پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) را معصوم نگه میدارد یعنی هر چه او میگوید گفته ی ماست, هر چه ما به او گفتیم به شما میرساند لذا میشود رسول امین آن درباره ی مسائل غیبی و معنوی و علمی است, خب.
1) (7) . سوره ی تکویر, آیه ی 24.
فرمود: «لَوْ أَنتُمْ تَمْلِکُونَ خَزَائِنَ رَحْمَةِ رَبِّی إِذاً لَأَمْسَکْتُمْ خَشْیَةَ الِأَنفَاقِ وَکَانَ الْإِنسَانُ قَتُوراً» اما حالا اینکه گاهی ممکن است گفته بشود ذات اقدس الهی یک حقیقت نامتناهی است و حرکت به سوی او نامتناهی است این دوتا مطلب باید کاملاً از هم جدا بشود حرکت به سوی او متناهی است ولی او نامتناهی است چون حرکتْ طلب است طلب نمیتواند نامحدود باشد طلبِ نامحدود یعنی جزاف و گزاف و بیهدف طلب حتماً به دارالقرار میرسد و آرام میگیرد منتها این قافله ی سیّال همچنان هر کسی به دنبال مقصد خاصّ خود هست اگر شما یک اقیانوس نامتناهی فرض کردید بارانهای فراوانی آمده, نهرهای فراوانی, جویهای فراوانی تشکیل شده همه ی اینها به طرف دریا میروند اما هر کدام به اندازه ی توانش دریا را میشکافد بعضیها که آبشان کماند همین به ساحل رسیدند به دریا وصل میشوند و آرام میشود, بعضیها که سیل خروشاناند بسیاری از این آبها را میشکافند تا به آن وسطهای دریا برسند افراد هم اینچنیناند بعضیها هم به این 1001 اسم یا 1000 اسمی که در جوشن کبیر هست همهشان که اسم اعظم نیستند برخیها به بعضی از این اسمای صغار که رسیدند دارالقرارشان است بعضیها به آن اسمای عظیم میرسند, بعضی به اعظم میرسند اینها یکسان نیستند ولی این دو مطلب باید کاملاً از هم جدا بشود طلبْ محدود است برای اینکه طلبِ نامتناهی یعنی به مقصد نمیرسد یعنی جزاف است اما آن مقصود نامتناهی است هر کسی به اندازه ی خودش با او در ارتباط است آن هم که از شیخناالاستاد مرحوم آقای الهی قشمهای(رضوان الله علیه) نقل شده است که میفرمود آرزوی ما این است که در کنار حوض کوثر نهجالبلاغه را خدمت حضرت امیر(سلام الله علیه) بخوانیم این نشان آن است که تکامل علمی در قیامت هست بله خب هست این را نمیگویند تکامل عملِ صالح در قیامت کسی کاری بکند, ثوابی ببرد اینچنین نیست اما تکامل علمی از همین مرگ به بعد شروع میشود خیلی از چیزهاست که انسان در برزخ میفهمد در دنیا نمیفهمد, خیلی از چیزهاست که در قیامت میفهمد در برزخ نمیفهمد, خیلی از چیزهاست که در بهشت میفهمد در ساهره ی قیامت و صحنه ی قیامت نمیفهمد این تکامل علمی هست اما حالا کاری بکند ثواب ببرد اینطوری نیست, عملی انجام بدهد که به وسیله ی آن عمل ثوابی در نامه ی عمل او نوشته بشود اینچنین نیست زیرا «الْیَوْمَ عَمَلٌ وَ لاَ حِسَابَ وَ غَداً حِسَابٌ وَ لاَ عَمَلَ»(1)خب.
1) (8) . نهجالبلاغه, خطبه ی 42.
پرسش:...
پاسخ: بله خب دیگر, بله اما نه اینکه چون این کار را انجام داده است ثواب میبرد این لذّت بیشتری میبرد, شهود پیدا میکند مثل اینکه خود کفار هم تکامل علمی پیدا میکنند اینها که برایشان جهنم و بهشت و مسئله قیامت و عالَم غیب افسانه و فسانه بود آن روز میگویند: «رَبَّنَا ابْصَرْنَا وَسَمِعْنَا»(1)خیلی چیز برای ما حل شد فکر میکردیم که اینها جزء اساطیرالاولین است اما اینطور نیست که حالا اگر درجه ی علم آنها زیاد شد درجه ی وجودی آنها زیاد بشود فیضی ببرند و امثال ذلک, خب.
بنابراین اینکه فرمود: «لَوْ أَنتُمْ تَمْلِکُونَ» بخشی ناظر به آن پنج, شش امری است که خواستند بعد هم عدهای پیشنهادشان این بود که مسئله نبوّت را هر کسی دریافت نمیکند باید که یک سرمایهدار طایفی یا مکّی مثلاً به نبوّت برسد آن را در سوره ی مبارکه ی «زخرف» بیان کرد که «نَحْنُ قَسَمْنَا بَیْنَهُم مَعِیشَتَهُمْ»(2)مگر رزقهای الهی را شما تقسیم میکنید؟ رزق چه ظاهری چه باطنی, چه کریم چه عادی این را ما تقسیم میکنیم میدانیم نبوّت را به چه کسی بدهیم مثلاً شعیب(سلام الله علیه) از نبوّت خود چنین خبر دارد «وَرَزَقَنِی مِنْهُ رِزْقاً حَسَناً»(3)نبوّت یک روزیِ حسن است, ولایت, عصمت و امامت اینها روزی حسناند, امور مادی هم باز روزی الهی است فرمود شما که دستتان نیست که تقسیم بکنید برای اینکه شما اگر خزائن رحمت هم داشته باشید برای اینکه تمام نشود انفاق نمیکنید پس شما نگویید چرا فلان کس پیامبر شد, فلان کس پیامبر نشد و مانند آن.
اما درباره ی آن سؤال «لولا علیٌّ(علیه السلام) لهلک عثمان»(1)آنجا مستحضرید که وجود مبارک حضرت امیر فرمود نار در درون این زَند و مِسعار هست, در درون این چخماخ هست منتها حرکتی میخواهد ارادهای میخواهد اینها که گرفتار «نَارُ اللَّهِ الْمُوقَدَةُ * الَّتِی تَطَّلِعُ عَلَی الْأَفْئِدَةِ»(2)هستند اینها وارد صحنه ی قیامت که شدند به ارادة الله آنچه که در درون اینهاست ظاهر میشود در بخشی از امور ذات اقدس الهی فرمود اینها آنچه را که در دل دارند خیال کردند ما ظاهر نمیکنیم «أَمْ حَسِبَ الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِم مَرَضٌ أَن لَن یُخْرِجَ اللَّهُ أَضْغَانَهُمْ»(3)ما این کینهها را بالأخره یک روز جراحی میکنیم در میآوریم حالا یا در دنیا در میآوریم اینها رسوا میشوند یا در آخرت در میآوریم سوخته میشوند بالأخره عاملی میخواهد که اینها را استخراج کند در بیانات نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) در نهجالبلاغه هست که هر کسی یک راز بدی در درونش باشد بالأخره از فَلتات زبانش ذات اقدس الهی این را بیرون میکشد تا مردم بفهمند ارادهای میخواهد که آن نار را از درون ظاهر بکند مثل سنگ چخماخ که از درون ظاهر کرد این یک, ثانیاً چون این نار از درون است نه از بیرون صادق است گفته شود «زِدْنَاهُمْ سَعِیراً»(4)ما گُرِ این آتش را, شعله ی اینها را زیاد کردیم نه شعله ی آتش را که خارج است, نه اینکه سَعیر نار را و شعله ی نار را زیاد کردیم شعله ی اینها را زیاد کردیم برای اینکه خود اینها دارند مشتعل میشوند میسوزند دیگر اگر «وَأَمَّا الْقَاسِطُونَ فَکَانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَباً»(5)اگر اینها «وَقُودُ النَّارِ»(6)اند همینها گُر میگیرند همینها که گُر گرفتند تعبیر «زِدْنَاهُمْ سَعِیراً»(7)درست در میآید دیگر لازم نیست بفرماید «زدناها» آن نار را «سعیرا», خب.
اما اینکه جدال احسن شده بود بعضی از اینها شفاف است, بعضی از اینها توضیحی میخواهد آنجا که فرمود: «وَهُوَ أَهْوَنُ عَلَیْهِ»(1)خب جدال احسن است, آنجا هم که فرمود وقتی خدا اکبر را آفرید کبیر را میتواند بیافریند یعنی به طریق اُولیٰ دیگر, آنجا که اشد را آفرید شدید را میتواند بیافریند به طریق اُولیٰ دیگر, این به طریق اُولیٰ که در کنار او تعبیه شده است جدال احسن است گاهی هیِّن و اهون به لحاظ فاعل است, گاهی کبیر و اکبر, شدید و اشد به لحاظ قابل در هر دو جا سخن از اولویّت مطرح است چون اولویّت برای قدرت غیر متناهی مطرح نیست بنابراین میشود جدال احسن. به هر تقدیر ذات اقدس الهی به رسولش فرمود شما این معجزات را آوردی اینها نپذیرفتند ولی قبلاً کسانی هم بودند که معجزاتی را خواستند وجود مبارک موسای کلیم آورد یا وجود مبارک موسای کلیم(سلام الله علیه) به همراه خودش معجزات را آورد برای آنها ثابت شد که اینها معجزات الهی است ولی ایمان نیاوردند نگران نباش بر اساس «تَشابَهَتْ قُلوبُهُم»(2)بسیاری از متأخّران شبیه متقدّماناند, بسیاری از متقدّمان شبیه متأخّراناند این روزگار هست بشر هم همینطور هست انبیای قبلی صابر و بردبار بودند مقاومت کردند تو هم باید باید صابر و مقاوم باشی لذا فرمود: «وَلَقَدْ آتَیْنَا مُوسَی تِسْعَ آیَاتٍ بَیِّنَاتِ» معجزاتی که برای موسای کلیم ذکر کردند از هفده, هیجدهتا میگذرد ولی نُهتای آن شفاف است و خود قرآن کریم هم بر آن تصریح کرد و تکیه کرد غیر از این نُهتا باز هم آیات دیگری را قرآن شمرده ولی فرمود نُه آیه و معجزه ی شفاف ما به موسای کلیم دادیم معجزه که دیگر حسّی است همه ی معجزات آیات الهی است ولی درباره ی بعضیها تعبیر به بیّن دارد, درباره ی موسای کلیم فرمود ما «لَقَدْ آتَیْنَا مُوسَی تِسْعَ آیَاتٍ بَیِّنَاتِ» چه اینکه درباره ی مکه هم دارد که حرمِ الهی, کنار مسجدالحرام, خود کعبه آن محدوده «فِیهِ آیَاتٌ بَیِّنَاتٌ»(3)آیات شفاف و روشن. امروز روز عرفه است تمام تصمیمتان انشاءالله این باشد که همه ی کارهایتان را بگذارید کنار بعدازظهر فقط به فکر دعا باشید مخصوصاً دعای نورانی سیّدالشهداء(سلام الله علیه) اگر توانستید جمع بکنید بین دعای عرفه امام سجاد و امام حسین(سلام الله علیهما) «طوبیٰ لکم و حُسن مآب» نشد لااقل آن دعا را بخوانید امروز را فقط دعا به مطالعه و اینها اصلاً نپردازید کاری که انسان در ماه مبارک رمضان موفق نمیشد و اگر خدای ناکرده مشمول رحمت الهی نشده بود در ماه مبارک رمضان امروز که روز عرفه است باید خودش را در یابد.
غرض آن است که درباره ی مکه فرمود: «فِیهِ آیَاتٌ بَیِّنَاتٌ» خیلی شفاف و روشن یک تکّه سنگ هزارها سال بماند آخر این حجرالأسود را خیلیها خواستند بردارند سایر احجاز بله خب بالأخره این سنگها چندینبار کعبه ویران شده دوباره بازسازی شده بالأخره این بِنا که همان بنای دستساز و درستشده ی معماری و کارگری وجود مبارک ابراهیم و اسماعیل(سلام الله علیهما) که نیستند که سیل خراب کرده, زلزله خراب کرده, گذشت روزگار خراب کرده مگر یک چهاردیواری چقدر میتواند بماند به تعبیر سیدناالاستاد مرحوم علامه طباطبایی(رضوان الله علیه) عصری که وجود مبارک پیغمبر به سر میبردند این به قدّ دوتا آدم دوتا یک متر و نیم, سه متر یا دوتا دو متر حدّاکثر چهار متر الآن شانزده, هفده متر است دیگر وجود مبارک پیغمبر به حضرت امیر(سلام الله علیهما) فرمود بیا روی دوش من و این بتها را بریز همین کارها را هم کردند به قدّ دوتا آدم بود درست است که آن بار ملکوتی را به همراه دارد اما اینچنین نبود که در عصر پیغمبر کعبه اینقدر ارتفاع داشته باشد پانزده, شانزده متر باشد اما آن حجرالأسود این یک تکّه سنگ قرنهاست که مانده انبیا آن را مَسّ کردند, استلام کردند, بوسیدند, دست کشیدند, به صورت مالیدند همین یک تکه سنگ الآن بسیاری از چشمههاست که در همین دامنه ی سلسله جبال البرز یک سال قدری که برف کم بیاید این چشمه خشک میشود ما مبتلاییم در بعضی از این بخشها دیگر اما زمزم الآن چهار هزار سال است دارد میجوشد آنجا جای برف نیست, جای تگرگ نیست, جای بارندگی نیست خب یک چشمه که چهار هزار سال دارد میجوشد این جزء آیات بیّنات است, یک تکّه سنگی که هزارها سال انبیا آمدند, اولیا آمدند, ائمه آمدند همه دست زدند, بوسیدند, احترام گذاشتند ما هم به همان احترام موظّفیم استلام بکنیم این میشود «فِیهِ آیَاتٌ بَیِّنَاتٌ»(1)اما عصرِ عرفه خصیصهای دارد مستحضرید که عرفه خارج از محدوده ی حرم است بیرون است هم خارج از مکه است, هم خارج از حرم است حاجی وقتی احرامِ حج بست حالا حجّ افراد یا حجّ قِران را حساب بکنید که عمرهشان عمره ی قبلاً نگذشته بودند حالا در حجّ تمتّع قبلاً عمرهای هست که طواف بکنند ولی حج در آن قِران و افراد طوافی نبود اول احرام میبستند گفتند وقتی احرام بستی شایسته نیستی که دور کعبه بگردی باید بروی بیرون ناله بکنی, دعا بکنی, طیّب و طاهر بشوی بعد وارد حرم بشوی اوّلین جایی که وارد حرم شدی مشعرالحرام است آنجا باید ناله را ادامه بدهی بعد باید وارد محدوده ی مِنا بشوی آنجا عباداتت را انجام بدهی وقتی طیّب و طاهر شدی آنوقت مجازی بیایی دور کعبه بگردی این خاصیّت حج است امروز چنین روزی است خلاصه بعدازظهر امروز را خیلی باید مغتنم بشمارید و مهمترین دعایی که میکنید خب سلامت وجود مبارک ولیّ عصر باشد, نظام باشد, امّت اسلامی باشد و نجات مردم غزّه باشد هیچ چیزی نمیتواند اینها را نجات بدهد مگر دعا ببینید همه ی آن شیوخ بیعقل منطقه, همه این سران خودفروخته ی اعراب, همه ی آن استکبار جهانی دارند یک میلیون و نیم را دارند محاصره میکنند که فاجعه ی انسانی است و تنها عاملی که میتواند این مشکل را حل بکند همان مسئله ی دعاست اینها را انشاءالله فراموش نکنید در خلال این دعاها برای دولت و ملت و مملکت و جوانها و اینها که حوایج جزیی داخلی است اینها هم انشاءالله فراموشتان نمیشود, خب.
1) (22) . سوره ی آلعمران, آیه ی 97.
فرمود ما این معجزات را به موسای کلیم دادیم اینها آیات بیّنه ی الهیاند شفافاند «لَقَدْ آتَیْنَا مُوسَی تِسْعَ آیَاتٍ بَیِّنَاتِ» هم درباره ی خود موسای کلیم صادق است, هم درباره ی وجود مبارک پیغمبر حالا درباره ی وجود مبارک پیغمبر که معروف است این است که ذات اقدس الهی به پیامبر میفرماید که تو از بنیاسرائیلی که از جریان موسای کلیم و مبارزات کلیمی و مخالفتها و محاربتهای درباریان فرعون باخبرند سؤال بکن ببین جریان چیست؟ «فَسْأَلْ بَنِی إِسْرائِیلَ» یعنی آن یهودیهایی که عالِم به تاریخاند از آنها سؤال بکن تا روشن بشود سؤال بکن تو که میدانی من از راه علم غیب آگاه کردم برای اینکه فضای مکه, فضای حوزه ی مسلمانها یک فضای آگاهی باشد که وجود مبارک موسای کلیم با آیات شفاف و روشن آمد و فرعون برای او برای فرعون مسلّم شد که اینها آیات الهیاند معذلک انکارش را ادامه داد «فَسْأَلْ بَنِی إِسْرائِیلَ إِذْ جَاءَهُمْ» و وجود مبارک موسای کلیم برای هدایت آنها آمد آنگاه فرعون در قبال خواستهها و رهبریهای وجود مبارک موسای کلیم گفت «إِنِّی لَأَظُنُّکَ یَا مُوسَی مَسْحُوراً» تو گویا سِحر در تو اثر کرده که اگر مسحور معنای همان معنای مفعولی خودش را بدهد اما اگر گاهی گفتند مفعول به معنی فاعل است نظیر اینکه «جَعَلْنَا بَیْنَکَ وَبَیْنَ الَّذِینَ لاَ یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ حِجَاباً مَسْتُوراً»(1)«حِجَاباً مَسْتُوراً» گفتند «حجاباً ساترا» که مفعول به معنی فاعل است گرچه در آن بحثهای قبلی گذشت که خیر اینجا مستور به معنی خودش است حجابِ غیبی داریم, حجاب ظاهری, حجاب ظاهری همین دیوار و پرده است حجاب غیبی همان گناه است این گناه و غرور و خودخواهی نمیگذارد انسان واقع را ببیند ولی ما خود این حجاب را نمیبینیم «وَإِذَا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ جَعَلْنَا بَیْنَکَ وَبَیْنَ الَّذِینَ لاَ یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ حِجَاباً مَسْتُوراً» این حجاب گاهی مستور است, گاهی مشهور, حجاب مشهور همین پرده و دیوار است, حجاب مستور گناه است این گناه حاجب است نمیگذارد انسان به آن حقیقت بار یابد. به هر تقدیر بعضیها گفتند این مسحور به معنی ساحر است بعضیها گفتند به قرینه ی سوره ی مبارکه ی «شوریٰ» که «إِنَّ رَسُولَکُمُ الَّذِی أُرْسِلَ إِلَیْکُمْ لَمَجْنُونٌ»(2)ـ معاذ الله ـ همانطوری که گفتند وجود مبارک موسای کلیم مجنون است مسحور هم به همان معنا گفتند اما وجود مبارک موسای کلیم در جواب چه چیزی فرمود, فرمود که «قَالَ» یعنی وجود مبارک موسای کلیم فرمود: «لَقَدْ عَلِمْتَ مَا أَنزَلَ هؤُلاءِ إِلَّا رَبُّ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ بَصَائِرَ» فرمود فرعون تو میدانی اینها را فقط خدا نازل کرده یک, اینها بصائرند, آیات روشناند, بصیرتاند نه تنها ظاهر شفّافی دارند باطن شفافی دارند, باطن شفافی دارند ظاهر شفافی دارند از آیه روشن و معجزه ی شفاف به بیّنه یاد میشود, به مبصره یاد میشود درباره ی حضرت صالح فرمود: «وَآتَیْنَا ثَمُودَ النَّاقَةَ مُبْصِرَةً» این «مُبْصِرَةً» یعنی «آیةً مبصرة» «مُبْصِرَةً» متعدّی نیست لازم است یعنی روشن نه اینکه بیناکننده آیه ی مبصره یعنی آیه ی روشن, آیه ی بیّنه یعنی آیه ی شفاف, آیه ی بصیرت یعنی شفاف وجود مبارک موسای کلیم فرمود اینها معجزاتاند یک, خدا نازل کرده دو, انیها بصائرند یعنی بیّناتاند «لَقَدْ عَلِمْتَ مَا أَنزَلَ هؤُلاءِ إِلَّا رَبُّ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ بَصَائِرَ» یعنی «أنزله الله آیاتٍ بصائرة» «آیَاتٍ بَیِّنَاتٍ» تو فهمیدی دیگر روشن شد برای تو دیگر, خب یک چوب ما خواستیم میشود اژدها نشد میشود چوب اینها را میدانید دیگر آن صحنههای مبارزه را هم که دیدی که همه ی آن سِحرها را بلعید این همان است که «وَجَحَدُوا بِهَا وَاسْتَیْقَنَتْهَا أَنفُسُهُمْ»(3)بود یعنی وجود مبارک موسای کلیم(سلام الله علیه) این آیات را که ارائه کرد فرعون یقین پیدا کرد که اینها آیات الهی است اما انکار کرد در بحثهای قبل ما داشتیم که قضیه را عقد میگویند برای اینکه بین محمول و موضوع گِره خورده است اینها را حوزه و دانشگاه به عهده دارند که کارهای علمی است بعد از روشن شدن یک مطلب علمی که محمول برای موضوع ثابت است آن موضوع دارای این محمول است عصاره ی این عقد باید با جان گِره بخورد بشود عقیده این را میگویند ایمان این کار عقل عملی است عقلی که «عبد به الرحمٰن و اکتسب به الجنان»(4), این گاهی محکم است گاهی نیست, این اصلاً هیچ ارتباطی با آن فهم و علم ندارد ما کاری داریم, قوایی و شئونی داریم که ادراک به عهده ی آنهاست یک سلسله شئونی داریم که عمل به عهده ی آنهاست ما همانطوری که در نشئه ی طبیعت و بدن و ظاهر چشم داریم که میبیند, گوش داریم که میشنود اینها کارهای ادراکی است ولی دست داریم که کار میکند, پا داریم که راه میرود اینها چهار قسماند گاهی هر دو قویاند یعنی کسی دارای چشمِ قوی و دست قوی است, گاهی هر دو ضعیفاند چشمش نابیناست یا ضعیف است دستش هم فلج است گاهی چشمش که ادراکی است قوی است اما دستش فلج است گاهی هم قِسم چهارم است کسی دستش قوی است نیروی دست و پایش قوی است ولی کَر است, کور است این درون ما هم همین چهار قِسم را دارد آن عقل نظری ما که باید بفهمد آن عقلِ عملی ما که باید تصمیم بگیرد یکی عهدهدار جزمِ علمی است یکی عهدهدار عزم عملی آنکه هر دو قوی باشد میشود عالِم متّقی, عالم عادل هم خوب میفهمد, هم خوب عمل میکند آنکه قسمت جزمش قوی است عزمش ضعیف است میشود عالم فاسق خوب میفهمد اما در موقع عمل دستش میلرزد. قسم سوم آن است که عزمش قوی است اما جزمش ضعیف است میشود مقدّس بیدرک هر چه به او بگویی عمل میکند اما تشخیص نمیدهد آنکه هم جزمش ضعیف است, هم عزمش ضعیف است میشود فاسقِ جاهل در درون ما هم مثل بیرون چهار گونه است وجود مبارک موسای کلیم فرمود تو که فهمیدی اینها را این فهم را, این عقد را, این گِره بین موضوع و محمول را به جانت گِره ببند بشود عقیده این دستت میلرزد چرا این کار را نمیکنی؟ قرآن فرمود: «وَجَحَدُوا بِهَا» اما «وَاسْتَیْقَنَتْهَا أَنفُسُهُمْ»(5)آن بخش جزمیشان مشکل ندارد برایشان روشن شد آن بخش عزم و تصمیمگیریشان مشکل دارد این میشود عالِم فاسق اینچنین نیست که آن مسائل را تحلیل نکند که خوب میفهمد اما آن «ما یُعبد به الرحمٰن و یکتسب به الجنان» او گیر دارد ضعیف است این است که گفتند هم علم پیدا کنید «یُعَلِّمُهُمُ الْکِتَابَ» بشود, هم «یُزَکِّیهِمْ»(6)بشود برای همین است انشاءالله عصر امروز که دعای عرفه میخوانید همه را در نظر داشته باشید ما هم مشمول ادعیه شما باشیم.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
«قَالَ لَقَدْ عَلِمْتَ مَا أَنزَلَ هؤُلاءِ إِلَّا رَبُّ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ بَصَائِرَ وَإِنِّی لَأَظُنُّکَ یَا فِرْعَوْنُ مَثْبُوراً(102) فَأَرَادَ أَن یَسْتَفِزَّهُم مِنَ الْأَرْضِ فَأَغْرَقْناهُ وَمَن مَعَهُ جَمِیعاً (103) وَقُلْنَا مِن بَعْدِهِ لِبَنِی إِسْرائِیلَ اسْکُنُوا الْأَرْضَ فَإِذَا جَاءَ وَعْدُ الْآخِرَةِ جِئْنَا بِکُمْ لَفِیفاً (104) وَبِالْحَقِّ أَنزَلْنَاهُ وَبالْحَقِّ نَزَلَ وَمَا أَرْسَلْنَاکَ إِلَّا مُبَشِّراً وَنَذِیراً (105)»
چون در مکه وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) با ارائه ی عناصر محوری دین یعنی اصول دین مواجه میشد با مشرکان لجوج و عنود مکه هم برهان اقامه میکرد, هم صبر و بردباری را حفظ میکرد ذات اقدس الهی هم برای اینکه وجود مبارک پیامبر را تثبیت کند, هم برای اینکه مشرکان حجاز را تنبیه کند جریان فرعون و بنیاسرائیل و وجود مبارک موسای کلیم را ذکر میکند که اینها بر اساس «تَشَابَهَتْ قُلُوبُهُمْ»(1)آلفرعون مثل همان مستکبران عصر وجود مبارک موسای کلیم بودند آلفرعون و مشرکان حجاز مثل آنها بودند یعنی آنها که معاصر حضرت بودند مثل معاصر موسای کلیم بودند که آنها عالماً و عامداً حق را انکار میکردند وجود مبارک موسای کلیم فرمود برای شما مسلّم شد که اینها معجزات الهی است و مع ذلک نمیپذیرید و من فکر میکنم شما مَثبور و هالک و گرفتار ثُبور خواهید بود آن روز که میگویند ما هلاک شدیم وَیل بر ما آن روز را یوم الثبور است بالأخره «قَالَ لَقَدْ عَلِمْتَ مَا أَنزَلَ هؤُلاءِ إِلَّا رَبُّ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ بَصَائِرَ» اینها را ذات اقدس الهی نازل کرد اینها معجزه است از طرف من هم نیست از طرف خدای سبحان است معجزه شفاف و روشنی است برای اینکه شما بصیرت پیدا کنید و فهمیدید اما عمل نمیکنید «وَإِنِّی لَأَظُنُّکَ یَا فِرْعَوْنُ مَثْبُوراً» یعنی «هالکا» چون بعد از قیام حجّت اگر کسی بیراهه برود بر اساس «لِیَهْلِکَ مَنْ هَلَکَ عَن بَیِّنَةٍ وَیَحْیَی مَنْ حَیَّ عَنْ بَیِّنَةٍ»(2)به هلاکت خواهد رسید آنگاه فرعون به جای اینکه ایمان بیاورد درصدد براندازی وجود مبارک موسای کلیم و همراهانش بود قصد استفزاز داشت یعنی برداشتن از زمین, بیرون کردن اینها از مصر, تبعید اینها از سرزمین خودشان و مانند آن «فَأَرَادَ» فرعون «أَن یَسْتَفِزَّهُم» موسای کلیم و مؤمنان او را از آن سرزمین که ارض, ارض معهود است یعنی مصر آنگاه فرمود: «فَأَغْرَقْناهُ» من فرعون و همراهان فرعون و فراعنه را به دریا سپردم هلاک کردم موسای کلیم و مؤمنان به آن حضرت را نجات دادم به آنها گفتم حالا وارد سرزمین مقدس بشوید «فَأَغْرَقْناهُ» یعنی او را غرق کردیم و کسانی که با فرعون بودند همهشان را به دریا ریختیم آنجا که فرمود: «فَأَخَذْنَاهُ وَجُنُودَهُ فَنَبَذْنَاهُمْ فِی الْیَمِّ»(3)«فَغَشِیَهُم مِنَ الْیَمِّ مَا غَشِیَهُمْ» ناظر به این قسمت است. بعد فرمود بعد از اهلاک فرعون به بنیاسرائیل گفتیم شما در این سرزمین بمانید حالا این سرزمین میتواند برابر آنچه در سوره ی مبارکه ی «مائده» گذشت همان ارض مقدّسه باشد که در آیه 21 سوره ی مبارکه ی «مائده» قبلاً گذشت فرمود: «یَا قَوْمِ ادْخُلُوا الْأَرْضَ الْمُقَدَّسَةَ الَّتِی کَتَبَ اللّهُ لَکُمْ وَلاَ تَرْتَدُّوا عَلَی أَدْبَارِکُمْ فَتَنْقَلِبُوا خَاسِرِینَ» میتواند آن باشد میتواند هم سرزمین دیگر بنا بر اینکه اینها دوباره به مصر برگشته باشند باشد «وَقُلْنَا مِن بَعْدِهِ لِبَنِی إِسْرائِیلَ اسْکُنُوا الْأَرْضَ فَإِذَا جَاءَ وَعْدُ الْآخِرَةِ» بسیاری از مفسّران این آخرت را همان قیامت شمردند فرمود فعلاً ساکن در زمین باشید وقتی آخرت شد ما همه ی شما را جمع میکنیم بالأخره بین شما داوری میکنیم هم یوم الوصل است برای اینکه «إِنَّ الْأَوَّلِینَ وَالآخِرِینَ * لَمَجْمُوعُونَ إِلَی مِیقَاتِ یَوْمٍ مَعْلُومٍ»(4)که یوم الجمع است و هم یوم الفصل است برای اینکه «یَوْمَ یَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخِیهِ * وَأُمِّهِ وَأَبِیهِ»(5)از یک طرف و ذات اقدس الهی هم که خیرالحاکمین است, خیرالفاصلین است بین اینها داوری میکند از سوی دیگر «فَإِذَا جَاءَ وَعْدُ الْآخِرَةِ» که یعنی قیامت همه ی شما را ملفوفاً و جمعاً میآوریم برابر آنچه در سوره ی مبارکه ی «واقعه» است که «إِنَّ الْأَوَّلِینَ وَالآخِرِینَ * لَمَجْمُوعُونَ إِلَی مِیقَاتِ یَوْمٍ مَعْلُومٍ» بعد میگوییم «وَامْتَازُوا الْیَوْمَ أَیُّهَا الْمُجْرِمُونَ»(6)از یک سو, بعد یوم الفصل است «لِیَمِیزَ اللّهُ الْخَبِیثَ مِنَ الطَّیِّبِ»(7)در آن روز هم ظهور میکند از سوی دیگر.
احتمال دیگر درباره «وَعْدُ الْآخِرَةِ» است که در صدر همین سوره ی مبارکه ی «اسراء» به آن اشاره شده است در همان صدر این سوره به این صورت آمده است فرمود ما دو وعده داریم برای شما در همین اول سوره ی مبارکه ی «اسراء» فرمود: «وَقَضَیْنَا إِلَی بَنِی إِسْرَائِیلَ فِی الْکِتابِ» آیه چهار به بعد «لَتُفْسِدُنَّ فِی الْأَرْضِ مَرَّتَیْنِ وَلَتَعْلُنَّ عُلُوّاً کَبِیراً * فَإِذَا جَاءَ وَعْدُ أُولاَهُمَا بَعَثْنَا عَلَیْکُمْ عِبَاداً لَنَا أُولِی بَأْسٍ شَدِیدٍ» بعد فرمود: «فَإِذَا جَاءَ وَعْدُ الْآخِرَةِ لِیَسوءُوا وُجُوهَکُمْ» الآن این بنیاسرائیلیها که به این صورت دارند ستم میکنند این اسرائیلیها بعضی از علمای فلسطین خود همین جناب سیّد حسن نصرالله(حفظه الله و ایّده الله و کتب له النصر و الغلبه) انشاءالله این یک وقت به خودم میگفت که این احتمال میدانید که این وعد آخرت وعدی باشد که انشاءالله فلسطینیها پیروز بشوند و میخواست معلوم بشود که این «فَإِذَا جَاءَ وَعْدُ الْآخِرَةِ لِیَسوءُوا وُجُوهَکُمْ» یعنی بنیاسرائیل به ذلّت میافتادند انشاءالله امیدواریم که این وعد آخرت ما باشیم اما ما داریم در بحثهایی که در اوایل سوره ی مبارکه ی «اسراء» گذشت این وعده آخره مثل همان وعد اول هر دو آمده یعنی هر دو وعد سپری شد و تاریخی شد لکن اصل کلی در همین سوره ی مبارکه ی «اسراء» هست که «وَإِنْ عُدتُّمْ عُدْنَا» یک وعد و دو وعد و پنج وعد و شش وعد نیست فرمود هر وقت شما بیراهه رفتید آن اهلاک ما, تدبیر ما و غضب ما و دَمار شما را در آوریم هست که «إِنْ عُدتُّمْ عُدْنَا» که الآن ما از ذات اقدس الهی این ایام رحمت و برکت است به وِلای علی قسم میدهیم مسلمانهای غزّه را از خطر اینها نجات بدهد, خب.
بنابراین احتمال اینکه این «فَإِذَا جَاءَ وَعْدُ الْآخِرَةِ» همان «إِذَا جَاءَ وَعْدُ الْآخِرَةِ» آیه هفت همین سوره باشد که به تعبیر سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) ردّ العجز الی الصدر است بخش پایانی این سوره به همان بخش اوّلی سوره برگردد این هم هست منتها این را غالب مفسّران متعرّض نشدند آنها که غالباً متعرّض شدند «وَعْدُ الْآخِرَةِ» را همان روز قیامت دانستند «جِئْنَا بِکُمْ لَفِیفاً».
مطلب بعدی آن است که این استفزاز همیشه بوده یعنی دشمنان دین درصدد براندازی نظام الهی و برداشتن رهبران الهی بودند در همین سوره ی مبارکه ی «اسراء» آیه ی 76 که قبلاً بحثش گذشت این بود «وَإِن کَادُوا لَیَسْتَفِزُّونَکَ مِنَ الْأَرْضِ» تو را از زمین بردارند, تبعید کنند, اخراج کنند و مانند آن که فرمود ما آنها را به هلاکت میرسانیم, به هلاکت رساندیم و مانند آن این استفزاز برای همیشه بود اما حالا آن سؤالاتی که مربوط به بحثهای قبل بود.
مطلب اول این است که چطور علم چون محلّ ابتلای ما حوزویان هم هست چطور علم به عمل نمینشیند آدم یا علمش ضعیف است یا اگر علمش قوی و صددرصد بود حتماً عمل میکند چطور میشود «جَحَدُوا بِهَا وَاسْتَیْقَنَتْهَا أَنفُسُهُمْ»(1)بشود یک, چطور میشود «لَقَدْ عَلِمْتَ مَا أَنزَلَ هؤُلاءِ إِلَّا رَبُّ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ بَصَائِرَ» دو, این دوتا آیات چطور توجیه میشود که آدم صددرصد مطلبی را بفهمد ولی عمل نکند حتماً در علم مشکلی هست.
پاسخ این مسئله این است که علمْ امیرِ اندیشه است یعنی بخش حس را آن علمِ برهانی رهبری میکند, بخش وهم را, بخش خیال را همه ی تعارضات را آن یقینِ علمی تأمین میکند چون فرمانروای بخش اندیشه با همه ی زیرمجموعهای که دارد علم است اما انسان تنها اندیشه نیست بخش وسیعی از انسانیّتِ انسان را آن انگیزه تشکیل میدهد علم پنجاه درصد حرف را میزند کار به دست علم نیست کار به دست انگیزه است صددرصد میداند خدا گفته «قُل لِّلْمُؤْمِنِینَ یُغُضُّوا مِنْ أَبْصَارِهِمْ»(2)علم برای سخنرانی خوب است, برای درس گفتن خوب است, برای تألیف خوب است, برای تصنیف خوب است, برای پژوهش خوب است, برای تحقیق خوب است اما وقتی از مدرسه بیرون رفته نامحرم را دیده این چشم را ببندد این از علم ساخته نیست این از ایمان ساخته است علم پنجاه درصد است خیلی هنر داشته باشد پنجاه درصد کار را انجام بدهد علم, امیر بخش ادراکات است و لاغیر رهبر بخش عمل آن محبّت است و عقل عملی است که «به یُعبد الرحم?ن و یُکتسب به الجنان»(3)اگر انشاءالله آن عقلِ عملی بود رهبرِ عمل, اِمام عمل, مسئول عمل آن عقل بود با این علم هماهنگ است این میشود عالِم عادل اما اگر عقل نبود «ما عُبد به الرحم?ن و اکتسب به الجنان» نبود امامتِ بخش عمل را سقیفه به عهده میگیرد نه غدیر, شهوت به عهده میگیرد و غضب آنوقت این شهوت و غضب همیشه چالش دارند با علم این جهاد درونی شروع میشود اینکه میگویند جهاد اکبر, جهاد اکبر ما چون آن جهاد اکبر را ندیدیم این جهاد اوسط را معمولاً در کتابهای اخلاقی ما میگویند جهاد اکبر آن روایتی هم که وارد شده است وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود شما از جهاد اصغر در آمدید وارد جهاد اکبر میشوید این برای تفهیم آن سرباز و آن نیروی مخاطب بود وگرنه اینها که جهاد اکبر نیست اینها جهاد اوسط است یعنی آدمِ خوب شدن, در حدّ شیخ مرتضی انصاری شدن, در حدّ بحرالعلوم شدن اینها جهاد اوسط است جهاد اکبر آن است که کسی از شیخ انصاری به بعد بخواهد بالا برود بگوید من آدمِ خوبم, تقوا برای من حل شد, عادلِ صددرصدم, متّقی صددرصدم یقین دارم بهشت حق است, یقین دارم جهنم حق است ولی میخواهم بهشت را ببینم اینجا مرز بین حکمت است و عرفان, مرز بین عقل است و قلب دعوا از اینجا شروع میشود او میگوید نرو سخت است, این میگوید من باید بروم. جهاد اکبر بین حکمت است و عرفان, بین عقل است و قلب نه بین عقل و نفس چون آن محدوده تقریباً کسی به سراغ آن محدوده نمیرود ما این آدم خوب شدن را میگوییم جهاد اکبر این جهاد اوسط است, خب بنابراین اگر کسی عالِم شد این فقط میتواند سخنران خوب باشد, مدرّس خوب باشد, مصنّف خوب باشد, مؤلّف خوب باشد, پژوهشگر خوب باشد, حتی مرجع خوب باشد همین اما پنجاه درصد قضیه تأمین است مگر انسان با علم زنده است این میشود فرشته پنجاه درصد دیگر را آن انگیزه رهبری میکند جنگ بین اینها هست با اینکه عالماً عامداً دروغ میگوید, عالماً عامداً برای او روشن است که رشوه محرّم است شرعاً اینکه تردید ندارد اما میگیرد سرّش این است که این علم هیچکاره است علم قوّه ی مقنّنه دستگاه درونی است مجریه آن عقل عملی است کار به دست دیگری است این قانونشناس خوبی است نه قانونگذار قانون را ذات اقدس الهی وضع میکند این میخواهد تحلیل کند, تبیین کند, تشریح کند, تحریر کند بله خیلی ماهر است اما وقتی میخواهد عمل بکند دستش میلرزد مثل همان مثالهایی که قبلاً زدیم کسی چشمش خیلی خوب است خوب میبیند اما میخواهد این بار را بردارد دستش فلج است یا این راه را برود پایش فلج است مگر با چشم آدم به مقصد میرسد یا با گوش به مقصد میرسد با چشم و گوش راهِ آن صراط مستقیم را خوب تشخیص میدهد اما رفتن برای دست و پاست اینکه میبینیم عالِم بیعمل کم نیست برای اینکه از علم کاری ساخته نیست علم فقط برای درس گفتن خوب است اما رفتن برای آن «العقل ما عبد به الرحمن و اکتسب به الجنان» است جهاد و جنگ و چالش و درگیری از اینجا شروع میشود. ائمه(علیهم السلام) همیشه جهاد داشتند برای اینکه بیگانه نیاید ماها موظّفیم هم بکوشیم که نیاید هم بکوشیم این آمده را دفع کنیم آنها فقط برای دفع جهاد میکردند ما هم برای دفع, هم برای رفع اکثری ما برای رفع است وجود مبارک حضرت امیر فرمود: «هِی نَفْسِی أَرُوْضُهَا بِالتَّقْوَی»(4)من آن را ریاضت میدهم ریاضت یعنی ورزش, یعنی تمرین من مرتّب نفسم را تمرین میدهم خب اگر قوّه ی مجریه امّاره بالسّوء شد چه کنیم؟ اگر قوّه ی مجریه ی به قبح شد چه کنیم؟ اگر رهبری را به دست عقل عملی دادیم او امّار بالحُسن است او ما را به نیکی امر میکند به بدی امر نمیکند آنوقت علم بعلاوه عقل, عقل بعلاوه علم آدم صددرصد میشود مؤمنِ عالِم عادل.
فتحصّل که از علم به اندازه ی اقتضا کار ساخته است نه علّت تامّه یک مانع قوی و عَقبه کئود در کنار است و آن بخش انگیزه است اگر در جهاد موفق شدیم در جهاد اوسط این نفس را رام کردیم «هِی نَفْسِی أَرُوْضُهَا بِالتَّقْوَی» را رام کردیم, غضب را رام کردیم تعدیل کردیم و نه تعطیل, خب عالِم عادل خواهیم بود نکردیم وضع همین است بنابراین نباید گفت انسان چطوری صددرصد میداند و عمل میکند بله صددرصد میداند و معصیت هم میکند, خب آن فرشته است که علمش با عمل آمیخته است ما مشکلات فراوانی داریم این راجع به کیفیت انفکاک علم از عمل. خدا غریق رحمت کند مرحوم شیخ حرّ عاملی را صاحب وسائل این خیلی زحمت کشیده خب آن قسمتهای فقهیاش که دیگر مشهور است و هر روایتی که او نقل کرده روح و ریحان است برای او اما این بخشی که مربوط به جهاد است ایشان در بخش جهاد در جلد پانزده و شانزدهم تقریباً بیش از سیصد صفحه این روایات نورانی اهل بیت(علیهم السلام) را که مربوط به جهاد نفس است ذکر کرده بعد هم این اخلاق, علم است نه منبر و روضهخوانی و موعظه اینکه چهار نفر دور ما جمع بشوند ما موعظه بکنیم هفتهای یک روز یا دو روز این علم نیست, علم نیست یعنی علم نیست علم یک موضوع دارد, یک محمول دارد, مبادی دارد, مسائل دارد, یک روش دارد سفارش بکنیم باتقوا باشید, مواظب باشید محبّت دنیا به همتان نزند اینها را میگویند روضهخوانی اینها را نمیگویند علم و سواد آنکه آدم ثابت میکند نفس هست و مجرّد است و شئونی دارد و شئون علمی دارد شئون عملی دارد گناه سم است برای نفس این را باید بفهمد و بفهماند اینکه با منبر حل نمیشود که این است که بزرگان هم مرحوم بوعلی گفته هم در شرح حکمت الاشراق شهرزوری هست هم در گفتههای عمربنسَهلان ساوی در شرح رسالاتالطیر ابنسینا هست که گفتند ما یک تقاسیم علوم داریم یک, یک تعلیم العلوم داریم دو که طلبهها چه چیزی بخوانند اول, دانشگاهیها اول چه چیزی بخوانند آن قدما گفتند اول اخلاق, بعد منطق, بعد طبیعی, بعد ریاضی, بعد الهی اخلاقْ درسی است تا ثابت نشود این روح مجرّد است, تا ثابت نشود که چندتا شعبه دارد, تا ثابت نشود این شُعب کدامهایشان به علم برمیگردد کدامهایشان به عمل چه ارتباطی بین اینها و کمال آنهاست و گناه چه میکند ریشه ی این شأن را خشک میکند مثل این سم است که پای این نهال بریزی این را میخشکاند زردش میکند و از پا در میآورد آدم متخلِّق نمیشود خدا غریق رحمت کند مرحوم صاحب وسائل را ایشان بیش از سیصد صفحه از جلد پانزده و شانزدهم را به این روایات نورانی اختصاص داد در جلد پانزدهم ملاحظه میفرمایید که آنکه کار میکند عملِ صالح از او ساخته است علم و سواد نیست سواد پنجاه درصد قضیه را حل میکند روایات فراوانی نقل کرده در همان جلد پانزدهم صفحه ی 184 روایتی را که از وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) نقل میکند این است که آن حضرت میفرماید که «قال رسول الله(صلّی الله علیه و آله و سلّم) الإسلام عریانٌ فلباسه الحیاء و زینته الوفاء و مروءته العمل الصالح و عماده الورع و لکلّ شیء اساس و اساس الاسلام حُبّنا أهل البیت» تا آدم محبّت علی و اولاد علی نداشته باشد دستش به هر چیزی باز است دیگر محبّت است که حرف اول و آخر را میزند آدم چیزی را که دوست دارد خب به طرفش میرود دیگر چرا ما به طرف غذا میرویم؟ چون مطلوب ماست, چرا به طرف لباس میرویم؟ چون مطلوب ماست, چرا به طرف مسکن میرویم؟ چون مطلوب ماست, فرمود محبّت علی و اولاد علی کارگشاست خب آدم واقعاً اگر نه نام, اگر کسی دوست داشته باشد که دیگر حرف اینها را مخالفت نمیکند که بنابراین پنجاه درصد قضیه اگر ما خیلی به علم بها بدهیم برای اندیشه است آن پنجاه درصد دیگر برای انگیزه است اگر این را تقویت کردیم با او میشود عالِم با عمل نشد همین است دیگر. وجود مبارک حضرت امیر(سلام الله علیه) برای اینکه این اخلاق را علمی کند سفارش تقوا عالِمپرور نیست کسی را ملاّ نمیکند مکرّر باتقوا باش, باتقوا باش این روضهخوانی است اما وجود مبارک حضرت امیر آمد گفت باتقوا باش اما راهش این است فلان قوّهای که مربوط به شهوت است چندتا کار دارد آنها را انجام بده, فلان قوّهای که مربوط به غضب است چندتا کار دارد آنها را انجام بده همه ی آنها را شعبه شعبه کرده, شأن شأن کرده حدودش را مشخص کرده. در صفحه ی 186 بخشی از اینها در نهجالبلاغه هم آمده در صفحه ی 186 جابر از وجود مبارک امام باقر(سلام الله علیه) نقل میکند که «سُئل أمیرالمؤمنین(علیه السلام) عن الإیمان فقال(علیه السلام) إنّ الله عزّ و جل جعل الإیمان علی أربع دعائم علی الصبر و الیقین و العدل و الجهاد فالصبر مِن ذلک علی أربع شُعب علی الشوق و الإشفاق و الزهد و الترقّب الی أن قال و الیقین علی أربع شُعب تبصرة الفطنة و تأویل الحکمة و معرفة العِبرة و سنّة الأوّلین و العدل علی أربع شُعب علی غامض الفهم و غَمر العلم و زهرة الحُکم و روضة الحِلم إلی أن قال و الجهاد علی أربع شُعب علی الأمر بالمعروف و النهی عن المنکر و الصدق فی المواطن و شنآن الفاسقین»(1)این «رُفع عن امّتی» چون به دست بزرگان ما مثل مرحوم آخوند, مرحوم شیخ و امثال ذلک آمد خب این همه بحثهای فراوان را از این یک خط در آوردند اینها سنداً از آنها اقواست, دلالتاً از آنها اقواست محتوای اینها اصلاً قابل قیاس با حدیث رفع نیست حالا چون اینها محجور است دارد خاک میخورد ما خیال میکنیم اخلاق علمی نیست اگر روشن بشود که روح مجرّد است و اینها سمّاند برای روح آنوقت معلوم میشود که علم اخلاق از این اصول قویتر نباشد کمتر نیست وجود مبارک حضرت امیر فرمود من که نمیگویم باتقوا باش آدمِ خوب باش اینکه دیگر علم نشد بنابراین سفارش تقوا این است اما آنچه از یونان تا حال آمده آنها شاگردان انبیای قبل بودند بر اساس الهیّت و تألّه این حرفها را زدند ما هر چه بررسی بکنیم شما بررسی کنید دیگر که انسان چندتا قوّه دارد بیش از قوّه ی ادراک و بیش از قوّه ی عمل یک, این تقسیم اوّلی ادراک یا حس است یا وهم است یا خیال است یا کلّی و عقل, عمل یا جذب است یا دفع اینها چون مهماند یکی به شهوت برگشت یکی به غضب برای اصلاح تک تک اینها روایات وارد شده که شهوت را چطوری مهار کنیم, عَفاف برای کجاست, سخا برای کجاست و مانند آن, غضب را چگونه تعدیل کنیم دفاع برای کجاست, جهاد برای کجاست و مانند آن بیش از این سه قوّه در انسان هست یا کمتر از این هست؟ اینکه از دیرزمان آمده گفته قوّه را شما اصلاح کنید بعد به آن مَقویّعلیه بدهید همین است اول آدم باید برود نزد چشمپزشک چشمش را معالجه کند که این چشم معتدل باشد نه تندبین باشد نه کندبین وقتی این چشم معتدل شد, آن گوش معتدل شد حالا دیدنیها را میبیند, شنیدنیها را میشنود آنها اول آمدند گفتند این قوّه را باید تعدیل کرد, جُربزه چیز بسیار بدی است, بِلادت چیز بسیار بدی است, زودپروازی ذهن چیز بسیار بدی است, کندپروازی ذهن چیز بسیار بدی است این را باید به حدّ حکمت آورد این قوّه را باید معتدل کرد این کاری به مقویّعلیه ندارد شهوت هم همینطور است ممکن است کسی با حلال زندگی کند ولی این در بحثهای اخلاق عادل نیست یک وقت است معصوم است برای اصلاح جامعه, برای تألیف قلوب حتی نُه عیال هم میگیرد با اینکه اوّلین عیال را در سنّ 25 سالگی گرفته و آن عیال چهل ساله بود این معلوم میشود که برای شهوت نیست این برای تألیف قلوب و امثال ذلک است اما اگر کسی به آن مقدار معقولِ متعارف بسنده نکرد به کثرت گرایید میگویند این عادل نیست نه عدالتِ فقه اصغر در فقه اکبر این عادل نیست برای اینکه قوّه ی شهوتش بیش از مقدار لازم است در قوّه ی غضب هم همینطور است اگر کسی خیلی عصبانی بشود متحوّل بشود و مانند آن میگویند این عادل نیست عدل آن هسته ی مرکزی فهم است که تا مطلب برای او روشن نشد باور نمیکند زودپرواز هم نیست که فوراً یا نقد کند یا قبول کند یا سر تکان بدهد یا اشکال بکند مثل گنجشکی که این شاخه را هنوز تغذیه نکرده از شاخهای به شاخه ی دیگر میرود این جُربزه چیز بسیار بدی است, بِلادت هم چیز بسیار بدی است مطلب وقتی روشن شد میپذیرد این قوّه را میگویند حکمت نه آن مطلب را آنکه میگویند حکمت یا نظری است یا عملی آن مقویّعلیه است این قوّه میشود حکمت, شهوت معتدل این قوّه ی معتدل که سرِ جایش به آن میگویند عفّت, آن قوّه ی غضب معتدل نه مقویعلیه این را میگویند شجاعت که بین تهوّر و ترس است شجاعت بعلاوه ی عفّت بعلاوه ی حکمت این هسته ی مرکزی را میگویند عدل این معنی فلسفی عدل است آنوقت این قوا که عادل شد میرود به سراغ مقویعلیه آنها اول میکوشند این قوا را اصلاح کنند یعنی این سه قوّه را در هسته ی مرکزیشان قرار بدهند بعد مقویعلیه خوب به اینها عطا میکنند این روایات اگر عرضه میشد و محور بحث قرار میگرفت آنوقت معلوم میشد که فاصله ی اینها با «رفع عن امّتی»(2)چقدر بود این هم یک مطلب, بنابراین آنچه که مرحوم نراقی(رضوان الله علیه) در جامعالسعادات دارد یا مرحوم مجلسی(رضوان الله علیه) در معراجالسعادة دارند برابر این تثلیث از بزرگانی که قبلاً شاگردان انبیای گذشته بودند آمده بر فرض هم اگر یک مطلب صحیحی از یک غیر مسلمان آمده باشد چون وجود مبارک حضرت امیر فرمود مطالب علمی و مطالب حق را هر جا یافتید بگیرید به این فکر نباشید که گوینده چه کسی است در مطالب علمی «اُنظر الی ما قال» نه «اُنظر الی مَن قال» نگاه نکنید ببینید چه کسی گفته در مسائل تربیتی و مدیریت هم «اُنظر الی ما قال» هم «اُنظر الی مَن قال» در ذیل این آیه ی «فَلْیَنظُرِ الْإِنسَانُ إِلَی طَعَامِهِ»(3)که بارها ملاحظه فرمودید از وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) است فرمود یکی از مصادیق طعامْ علم است شما میخواهید درس بخوانید ببینید نزد چه کسی دارید درس میخوانید «فَلْیَنظُرِ الْإِنسَانُ إِلَی طَعَامِهِ» «أی فلینظر الإنسان إلی علمه فلینظر عن مَن یتعلّم» از چه کسی دارد یاد میگیرد یعنی «اُنظر الی ما قال», «اُنظر الی مَن قال» ما میخواهیم اثر بپذیریم دیگر ولی در مسائل علمی آنچه که در نهجالبلاغه در کلمات حکیمانه آن حکمتها به اصطلاح کلمات قصار آمده شماره 79 و 80 این است «و قالعلیه السلام: خُذِالْحِکْمَةَ أَنَّی کَانَتْ فَإِنَّ الْحِکْمَةَ تَکُونُ فِی صَدْرِ الْمُنَافِقِ فَتَلَجْلَجُ فِی صَدْرِهِ حَتَّی تَخْرُجَ فَتَسْکُنَ إِلَی صَوَاحِبِهَا فِی صَدْرِ الْمُؤْمِنِ» این برای 79 شماره 80 این است که حضرت فرمود: «أَلْحِکْمَهُ ضَالَّةُ الْمُؤْمِنِ فَخُذِ الْحِکْمَةَ وَ لَوْ مِنْ أَهْلِ النِّفَاقِ» آن روز هم که گفته شد «اطلبوا العلم ولو بالصّین»(4)با اینکه خود حضرت مدینة العلم بود «و علیٌّ (علیه السلام) بابها»(5)فرمود تا چین هم که شد بروید درست است که منظور به دنبال علم حق بروید ولی آن روز علم حق در مدینه بود دیگر در چین و امثال ذلک نبود اگر جایی یک مطلب صحیحی پیدا شد آدم میرود به دنبالش گذشته از اینکه اینها مطالب حقّی بود که بزرگان از انبیای سلف(علیهم الصلاة و علیهم السلام) آموختند, خب.
اینکه فرمود شما میدانستید و چرا عمل نمیکنید این مشکل حل میشود چون مشکل داخلی ما هم هست ما چطور میشود که مطلبی را صددرصد میدانیم و معصیت میکنیم سرّش این است که کار به دست علم نیست ما آنکه کار به دست اوست آن را باید اصلاح کنیم یعنی عقل عملی را آنکه گفتند ایمان و «أساس الاسلام حبّنا أهل البیت»(1)و مانند آن اما در قرآن کریم هم حکمت همانطوری که در اواسط همین بحث سوره ی مبارکه ی «اسراء» گذشت قرآن هم حکمت را و هم به حکمت نظری تقسیم کرد هم حکمت عملی در همین سوره ی مبارکه ی «اسراء» از آیه ی 22 تا 39 تقریباً 27 صفحه مسائل حکمت نظری و حکمت عملی را بیان فرمود بعد در پایان جمعبندی کرد فرمود اینها حکمت است آیه ی همین سوره ی مبارکه ی «اسراء» آیه ی 21 به بعد این است آیه ی 22 این است فرمود: «لَا تَجْعَلْ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ فَتَقْعُدَ مَذْمُوماً مَّخْذُولاً» که توحید است, «وَقَضَی رَبُّکَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِیَّاهُ وَبِالْوَالِدَیْنِ إِحْسَاناً» که هم توحید است هم وظیفه ی رعایت پدر و مادر و پرهیز از عقوق والدین بعد «وَآتِ ذَا الْقُرْبَی حَقَّهُ وَالْمِسْکِینَ وَابْنَ السَّبِیلِ وَلاَ تُبَذِّرْ تَبْذِیراً * إِنَّ الْمُبَذِّرِینَ کَانُوا إِخْوَانَ الشَّیَاطِینِ»(2)بعد هسته ی مرکزی اسراف و افراط و تفریط که عدل است «وَلاَ تَجْعَلْ یَدَکَ مَغْلُولَةً»(3)بعد رعایت خون مظلومان «وَلاَ تَقْتُلُوا أَوْلاَدَکُمْ خَشْیَةَ إِمْلاَقٍ»(4)بعد رعایت عفاف «وَلاَ تَقْرَبُوا الزِّنَی إِنَّهُ کَانَ فَاحِشَةً»(5)بعد رعایت خون دیگران «وَلاَ تَقْتُلُوا النَّفْسَ الَّتِی حَرَّمَ اللَّهُ إِلَّا بِالْحَقِّ»(6)بعد رعایت اموال الیتاما «وَلاَ تَقْرَبُوا مَالَ الْیَتِیمِ»(7)بعد رعایت مسائل اقتصادی و پرهیز از کمفروشی و گرانفروشی و امثال ذلک «وَأَوْفُوا بِالْعَهْدِ الکیل إذا کِلْتُم»(8)بعد پرهیز از حسگرایی و وهمگرایی و خیالگرایی و حرکت در مدار عقل و علم فرمود: «وَلاَ تَقْفُ مَا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ»(9)بعد پرهیز از تکبّر و امثال ذلک «وَلاَ تَمْشِ فِی الْأَرْضِ مَرَحاً»(10)بعد فرمود: «ذلِکَ مِمَّا أَوْحَی إِلَیْکَ رَبُّکَ مِنَ الْحِکْمَةِ»(11)در آن بخش به این نتیجه رسیدیم که گاهی ذات اقدس الهی اول میگوید من به فلان شخص حکمت دادم بعد حکمت را شرح میدهد این متنِ قبل از شرح است, گاهی شرح است بعد در پایان جمعبندی میکند مثل همین آیه که «ذلِکَ مِمَّا أَوْحَی إِلَیْکَ رَبُّکَ مِنَ الْحِکْمَةِ» آنجا که فرمود موحّد باش حکمت نظری, آنجا که میفرماید عفیف باش, پاک باش, عادل باش, امین باشد حکمت عملی آن حکمت نظری در سوره ی مبارکه ی «لقمان» صدر مسئله این است که «وَلَقَدْ آتَیْنَا لُقْمَانَ الْحِکْمَةَ» بعد مسائل حکمت نظری و حکمت عملی را به دنبال آن ذکر کرد که گاهی اول متن است و بعد شرح, گاهی اول شرح است و بعد جمعبندی تفاوت سوره ی مبارکه ی «اسراء» با سوره ی مبارکه ی «لقمان» همین است آنجا فرمود: «وَلَقَدْ آتَیْنَا لُقْمَانَ الْحِکْمَةَ أَنِ اشْکُرْ لِلَّهِ» کذا و کذا اینجا بعد از گفتن آن حکمتهای نظری و حکمتهای عملی آنوقت جمعبندی کرده فرمود اینها حکمت است حکمت در اصطلاح قرآن کریم شامل فقه هم میشود فقه حکمت است, اصول حکمت است, تاریخ اسلامی حکمت است, حکمت هم حکمت است, کلام هم حکمت است, حکمت به اصطلاح قرآن غیر از حکمت به اصطلاح حوزه و دانشگاه است چه اینکه فقه به اصطلاح قرآن غیر از فقه در اصطلاح حوزوی است.
1) (17) . وسائل الیشعه, ج15, ص184.
2) (18) . سوره ی اسراء, آیات 26 ـ 27.
3) (19) . سوره ی اسراء, آیه ی 29.
4) (20) . سوره ی اسراء, آیه ی 31.
5) (21) . سوره ی اسراء, آیه ی 32.
6) (22) . سوره ی اسراء, آیه ی 33.
7) (23) . سوره ی اسراء, آیه ی 34.
8) (24) . سوره ی اسراء, آیه ی 35.
9) (25) . سوره ی اسراء, آیه ی 36.
10) (26) . سوره ی اسراء, آیه ی 37.
11) (27) . سوره ی اسراء, آیه ی 39.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
«فَأَرَادَ أَن یَسْتَفِزَّهُم مِنَ الْأَرْضِ فَأَغْرَقْناهُ وَمَن مَعَهُ جَمِیعاً (103) وَقُلْنَا مِن بَعْدِهِ لِبَنِی إِسْرائِیلَ اسْکُنُوا الْأَرْضَ فَإِذَا جَاءَ وَعْدُ الْآخِرَةِ جِئْنَا بِکُمْ لَفِیفاً (104) وَبِالْحَقِّ أَنزَلْنَاهُ وَبالْحَقِّ نَزَلَ وَمَا أَرْسَلْنَاکَ إِلَّا مُبَشِّراً وَنَذِیراً (105) وَقُرْآناً فَرَقْنَاهُ لِتَقْرَأَهُ عَلَی النَّاسِ عَلَی مُکْثٍ وَنَزَّلْنَاهُ تَنْزِیلاً (106)»
یکی از مهمترین عناصر محوری مسائل مکه همان جریان وحی و نبوّت بود بعد از اینکه ذات اقدس الهی جریان حقّانیت قرآن کریم و وحی را تبیین کرد و به صورت جهانی تحدّی فرمود در آیه ی 88 همین سوره که «قُل لَّئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنسُ وَالْجِنُّ عَلَی أَن یَأْتُوا بِمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ لاَ یَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَلَوْ کَانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِیراً» انکار آنها را ذکر فرمود از یک طرف، پیشنهاد معجزاتی را از آنها ذکر کرد پاسخ کافی به این پیشنهاد عطا کرد بعد جریان وجود مبارک موسای کلیم و عِناد فراعنه را ذکر کرده درباریان فرعون با اینکه اینها معجزات بیّن و شفاف را دیدند معذلک ایمان نیاوردند بعد فرمود علم به تنهایی برای تأمین سعادت و فلاح کافی نیست ولو انسان معجزات را هم به صورت شفاف ببیند زیرا کار به دست عقلِ عملی است یعنی عقلی که «ما عبد به الرحم?ن و اکتسب به الجنان»(1)گرچه ادراک به عهده ی عقل نظری است ولی کار به عهده ی عقل علمی است تا انسان این دو نیرو را تعدیل نکند، تربیت نکند به مقصد نمیرسد بنابراین با ارائه ی معجزات شفاف ممکن است کسی ایمان نیاورد سرّش آن است که تصمیم را عقلِ عملی میگیرد، درک را عقل نظری دارد یعنی همانطوری که در بحثهای قبل گذشت ما در مسئله ی حس در نشئه ی حس بعضی از قُوایمان عهدهدار ادراکاند مثل سمع و بصر، بعضی از قوای ما عهدهدار کارند مثل دست و پا. دست و پا گرچه نمیفهمند و چشم و گوش میبینند و ادراک میکنند لکن رهبری علمی به عهده ی چشم و گوش است، رهروی عملی به عهده ی دست و پاست حالا اگر دست و پا فلج بود خب دیدن اثر ندارد دیدن نیمی از جریان را به عهده میگیرد عمل برای دست و پاست این برای نشئه حس و بدن ما. در درون ما هم بشرح ایضاً آن چراغ هدایت به عهده ی عقل نظری است که میفهمد، برهان اقامه میکند با دلیل عقلی، با دلیل نقلی که چه چیزی حق است کارهای جزم به عهده ی اوست این عقل نظری میتواند زیرمجموعه ی خود را رهبری کند یعنی احساس را، تخیّل را، توهّم را رهبری کند آنها به امامت عقل نظری یعنی اندیشه ی برهانی حرکت کنند اما عزم و اراده و نیّت و اخلاص و امثال ذلک که به عهده ی اندیشه نیست ممکن است او بداند که ریا محرّم است و انسان مُرایی عذاب میبیند اما در موقع عمل آنکه ریا میکند آن نیروی عملی است نه نیروی علمی، آنکه اخلاص میورزد نیروی عملی است نه نیروی علمی این عقلِ عملی که «ما عبد به الرحم?ن و اکتسب به الجنان»(2)اگر تربیت شده واقعاً عقل عملی شد این هم اهل اراده است، ایمان است، اخلاص است و مانند آن اما اگر کار را از عقل عملی گرفتند به شهوت و غضب دادند آن هم ریا میکند، هم بیراهه میرود، هم باطل میطلبد و مانند آن چه اینکه اگر در بخش اندیشه کارِ ادراکی و فتوا را بالأخره از عقل نظری بگیرند به دست وهم و خیال بسپارند آن انسان خیالاندیش یا متوهّم برابر خیال و وهمش فتوا میدهد لذا فرمود موسای کلیم(سلام الله علیه) به فرعون فرمود مطلب برای تو به صورت آفتابی روشن شد ولی ایمان نمیآوری سرّش آن است.
پرسش: در اینجا ما دو بخش کردیم ایمان و عمل صالح اینها با هم فرق میکند.
پاسخ: بله خب چون ایمان محصول علم است البته علم را در بخشهای دیگر فرمودند چون علم مقدمه است برای ایمان و اگر به این ایمان منتهی نشود حجّت علی الشخص است نه للشخص علم ابزار کار است دیگر، خب.
پرسش:...
پاسخ: آنچه که به اندیشه برمیگردد عقل نظری است انسان در حقیقت خود انسان است که کار میکند انسان اگر با برهان مطلب را بخواهد بفهمد این عقلِ نظریاش تأمین میشود اما آن موعظهها و اینها انسان را در بخش عقل عملی یاری میکند که او در تصمیمگیری موفق بشود کار را که در همان مثالهای ظاهری دست که کار نمیکند کار را نفس میکند با دست درک برای چشم و گوش نیست نفس است با چشم و گوش. در جریان درون هم اینچنین است اندیشه برای نفس است منتها با نیروی عقل نظری اراده و تصمیم و اخلاص برای نفس است منتها با نیروی عقل عملی این موعظه، تذکّر، نصیحت نفس را در بخش عقلِ عملی تقویت میکند، خب بر علمِ او نمیافزاید ولی بر گرایش او میافزاید. فرعون بعد از اینکه حجّت الهی بالغ شد و او عالماً عامداً بیراهه رفت به این فکر افتاد که وجود مبارک موسای کلیم و مؤمنان را از سرزمین مصر بیرون کند اینها را برکَند، استفزاز کند، استخفاف کند اینها را از سرزمین مصر بردارد فرمود: «فَأَرَادَ أَن یَسْتَفِزَّهُم مِنَ الْأَرْضِ» این ارضِ معهود همان زمین مصر است «فَأَغْرَقْناهُ وَمَن مَعَهُ جَمِیعاً» که جریان غرق را در بخش از سُوَر قبلی فرمود و همچنین در بحثهای بعدی خواهد آمد که ذات اقدس الهی به وجود مبارک موسای کلیم(سلام الله علیه) دستور داد که شبانگاه با همراهانت حرکت بکن بعد وقتی هم که به کنار رود نیل رسیدند آن حادثه پیش آمد که فرمود: «اضْرِب بِعّصَاکَ الْبَحْرَ»(1)، «فَأَغْرَقْناهُ وَمَن مَعَهُ جَمِیعاً» آنجا فرمود: «فَأَخَذْنَاهُ وَجُنُودَهُ فَنَبَذْنَاهُمْ فِی الْیَمِّ»(2)، «فَغَشِیَهُم مِنَ الْیَمِّ مَا غَشِیَهُمْ»(3)آنگاه فرمود: «وَقُلْنَا مِن بَعْدِهِ لِبَنِی إِسْرائِیلَ اسْکُنُوا الْأَرْضَ» ما بعد از غرق فرعون به بنیاسرائیل گفتیم وارد آن سرزمین بشوید این ارض دوم همان سرزمین شام است غیر از آن «الْأَرْضَ» اول است که معهود است در سرزمین مصر. در اینکه اینها بالأخره دوباره به مصر برگشتند یا برنگشتند و اگر به مصر برگشتند راهِ برگشتشان به مصر چطور بود؟ راه خروج از مصر به وسیله ی «اضْرِب بِعّصَاکَ الْبَحْرَ» جاده ی خشکی در دریا پیدا شده اینها رفتند برگشتن چگونه برگشتند؟ چه موقع برگشتند آن فعلاً روشن نیست. در سوره ی مبارکه ی «اعراف» آیه ی 137 مقداری از این مباحث گذشت آیه ی 137 سوره ی مبارکه ی «اعراف» این است بعد از اینکه فرمود: «فَانْتَقَمْنَا مِنْهُمْ فَأَغْرَقْنَاهُمْ فِی الْیَمِّ بِأَنَّهُمْ کَذَّبُوا بِآیَاتِنَا وَکَانُوا عَنْهَا غَافِلِینَ» آنگاه فرمود: «وَأَوْرَثْنَا الْقَوْمَ الَّذِینَ کَانُوا یُسْتَضْعَفُونَ مَشَارِقَ الْأَرْضِ وَمَغَارِبَهَا» ما این بنیاسرائیلی که مؤمنان به موسای کلیم(سلام الله علیه) بودند و مستضعَف بودند یعنی درباریان فرعون اینها را ضعیف کردند بودند شرق و غرب آن منطقه را ما در اختیار اینها قرار دادیم «وَأَوْرَثْنَا الْقَوْمَ الَّذِینَ کَانُوا یُسْتَضْعَفُونَ مَشَارِقَ الْأَرْضِ وَمَغَارِبَهَا الَّتِی بَارَکْنَا فِیهَا وَتَمَّتْ کَلِمَتُ رَبِّکَ الْحُسْنَی عَلَی بَنِی إِسْرَائِیلَ بِمَا صَبَرُوا وَدَمَّرْنَا مَاکَانَ یَصْنَعُ فِرْعَوْنُ وَقَوْمُهُ وَمَا کَانُوا یَعْرِشُونَ» آنجا شاید تا حدودی بحث شده باشد که آیا اینها به مصر برگشتند یا نه؟ این «مَشَارِقَ الْأَرْضِ وَمَغَارِبَهَا» در بخش خاورمیانه به کدام قسمت برمیگردد ولی به هر تقدیر در سرزمین شام اینها بنا شد مستقر بشوند اینها گفتند که ما وارد آن سرزمین نمیشویم برای اینکه آنجا خطر مرگ هست که در «فَاذْهَبْ أَنْتَ وَرَبُّکَ فَقَاتِلاَ إِنَّا هَا هُنَا قَاعِدُونَ»(4)در ذیل آن آیه مطرح است.
بعد فرمود این بنیاسرائیل الآن وارد سرزمین مصر شدند «فَإِذَا جَاءَ وَعْدُ الْآخِرَةِ» که غالب مفسّران این را «وَعْدُ الْآخِرَةِ» را جریان قیامت ذکر کردند از این «جِئْنَا بِکُمْ لَفِیفاً» خواستند کمک بگیرند که این نظیر همان آیه ی سوره ی مبارکه ی «واقعه» است که «إِنَّ الْأَوَّلِینَ وَالآخِرِینَ * لَمَجْمُوعُونَ إِلَی مِیقَاتِ یَوْمٍ مَعْلُومٍ»(1)ما همه ی شما را آن روز جمع میکنیم ولی نظر سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) این است که این «وَعْدُ الْآخِرَةِ» که در این بخش پایانی سوره ی مبارکه ی «اسراء» است به همان بخش آغازین این سوره برمیگردد در اوایل همین سوره ی مبارکه ی «اسراء» دوتا وعده بود که فرمود اگر وعده ی دوم آمد «لِیَسوءُوا وُجُوهَکُمْ» و مانند آن آیه ی هفت همین سوره ی مبارکه ی «اسراء» این بود «وَإِنْ أَسَأْتُمْ فَلَهَا فَإِذَا جَاءَ وَعْدُ الْآخِرَةِ لِیَسوءُوا وُجُوهَکُمْ وَلِیَدْخُلُوا الْمَسْجِدَ کَمَا دَخَلُوهُ أَوَّلَ مَرَّةٍ» اگر این وعده ی دوم آمد یک عذاب سنگینی هم نسبت به شما بنیاسرائیل خواهد شد. ایشان میفرمایند غالب مفسّران این «وَعْدُ الْآخِرَةِ» را قیامت دانستند اما اگر منظور از این «وَعْدُ الْآخِرَةِ» همان آیه ی هفت سوره ی مبارکه ی «اسراء» باشد از باب ردّ العجز الی الصدر که یکی از مُحَسّنات بدیعیه است و در قرآن از این مُحَسِّن بدیعی کم استفاده نشده این با او سازگار است که پایان فصل به مراحل آغازین بحث برمیگردد که به جمعبندی نزدیک میشویم این یک نکته، نکته ی دیگر اینکه اگر این «وَعْدُ الْآخِرَةِ» منظور قیامت باشد این «فاء» تفریع خیلی جایگاهش روشن نیست این دو نکته در بیان سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) است. اما آنچه که تفسیر معروف بین اصحاب تفسیر را ترجیح میدهد این است که این «وَعْدُ الْآخِرَةِ» تهدیدی است نسبت به بنیاسرائیل، تهدیدی است که اگر بار دوم آمد ما عذاب سخت را دامنگیر شما میکنیم و این آیه محلّ بحث نسبت به بنیاسرائیل تهدید نیست این یکی، و ثانیاً واژه ی لَفیف مناسب با همان مسئله یوم الجمع است که «إِنَّ الْأَوَّلِینَ وَالآخِرِینَ * لَمَجْمُوعُونَ إِلَی مِیقَاتِ یَوْمٍ مَعْلُومٍ» این دیگر مناسب با وعد دوم نیست بنابراین آن تفسیر رایج شاید اقرب به ذهن بیاید آنگاه چون یکی از محورهای اصلی مسائل مکه همان جریان وحی و نبوّت بود دوباره برمیگردند میفرمایند: «بِالْحَقِّ أَنزَلْنَاهُ وَبالْحَقِّ نَزَلَ» این کتاب صدر و ساقهاش حق است هم ما حق فرستادیم، هم تو حق گرفتی این «بِالْحَقِّ» چه به معنای مصاحبه باشد، چه به معنای ملابسه باشد این قرآن پوششیده ی به حق است یا پیچیده ی به حق است وقتی پوشیده ی به حق باشد یا پیچیده ی به حق باشد چیزی غیر از حق نمیتواند به حرم امن قرآن راه پیدا کند برای اینکه ذات اقدس الهی حق و باطل را در سوره ی «انبیاء» معرفی کرده فرمود هر وقت باطل خواست به جنگ حق برود حق باطل را سرکوب میکند، مغزکوب میکند اگر باطل را مغزکوب کرد دیگر جا برای باطل نمیماند همان اوایل سوره ی مبارکه ی «انبیاء» به این صورت فرمود که اگر حق بیاید آیه ی هیجده سوره ی مبارکه ی «انبیاء» «بَلْ نَقْذِفُ بِالْحَقِّ عَلَی الْبَاطِلِ فَیَدْمَغُهُ»(2)دِماغش را در میآورد دِماغ یعنی مغز باطل اگر بخواهد به سراغ حق برود جلوی حق را بگیرد خداوند میفرماید ما به وسیله ی حق باطل را مغزکوب میکنیم «فَیَدْمَغُهُ» دِماغش را در میآورد یعنی مغزش را «فَإِذَا هُوَ زَاهِقٌ» پس باطل به حرم امن حق راه ندارد این «باء» در «بِالْحَقِّ» که «بِالْحَقِّ أَنزَلْنَاهُ» چه «باء» مصاحبه باشد، چه «باء» ملابسه چه به این معنا باشد که قرآن در صحابت حق است یا به این معنا باشد قرآن در پوشش حق است باطل به هیچ وجه راه ندارد برای اینکه سرکوب میشود نتیجه ی سرکوب شدن باطل در برخورد با حق را در سوره ی مبارکه ی «فصلت» مشخص فرمود در سوره ی «فصلت» آیه ی 42 به این صورت است «وَإِنَّهُ لَکِتَابٌ عَزِیزٌ * لاَ یَأْتِیهِ الْبَاطِلُ مِن بَیْنِ یَدَیْهِ وَلاَ مِنْ خَلْفِهِ تَنزِیلٌ مِنْ حَکِیمٍ حَمِیدٍ» این «لاَ یَأْتِیهِ الْبَاطِلُ» از سنخ نفی حقیقت است یعنی اصلاً باطل راه برای این ورود به مرز حق ندارد نه از جلو میتواند بیاید نه از پشت سر میتواند بیاید برای اینکه از هر طرف بیاید مغزکوب میشود، نه در عصر خود میتواند بیاید نه در اعصار آینده قرآن آنوقتی که آمده «لاَ یَأْتِیهِ الْبَاطِلُ» در پیشروی او، بعد از اینکه نازل شد وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) رحلت کرد بعداً هم باطل به طرف حق نخواهد آمد «لاَ یَأْتِیهِ الْبَاطِلُ مِن بَیْنِ یَدَیْهِ» یعنی در عصر نزول وحی «وَلاَ مِنْ خَلْفِهِ» چرا؟ چون «تَنزِیلٌ مِنْ حَکِیمٍ حَمِیدٍ»، خب. این قرآن که مهفوف به حق است، در صحابت حق است یا در لباس حق است اینچنین نیست که ظاهر قرآن مهفوف باشد باطن نباشد ما اینچنین نمونهای نداریم که لباسی داشته باشیم که ظاهر و باطن هر دو را بپوشاند ما آنچه که درکِ عادی ماست و از این کلمه ی «باء» ملابسه برمیآید این «باء» آن هنر را ندارد که آن معنای دقیق قرآن را به ما بفهماند ما این «باء» ملابسه را کجا به کار میبریم؟ اگر چیزی لباس شیء دیگر باشد و آن متلبّس به این باشد این «باء» را به کار میبریم اگر ظرفی را با پارچهای پوشاندند، پیچاندند یا پوشاندند بدنِ انسان را با لباس پوشاندند این «باء» را به کار میبریم اما وقتی این ظاهر برداشته شد این لباس آن قدرت را ندارد که بین پوست و گوشت آنجا هم لباس باشد، بین گوشت و استخوان آنجا هم لباس باشد، در درون پوست و همچنین در درون گوشت و همچنین در درون استخوان لباس باشد این کار از لباس ساخته نیست این کار از کسی ساخته است که فیض او هم اینچنین است خود خدای سبحان آن دو منطقه ی ممنوعه که جا برای بحث نیست آن منطقههای ممنوع را بحث نمیتوانیم بکنیم یعنی، مقام هویّت مطلقه که ذات اقدس الهی است در دسترس احدی نیست یک، صفات ذات که عین ذات است آن هم منطقه ی ممنوعه است که در دسترس احدی نیست این دو، در تمام مباحث و گفتهها و نوشتهها حواس شریفتان باشد که وارد این دوتا منطقه ی ممنوعه نه میشود شد، نه شده است و نه فایده دارد این هیچ، میماند منطقه ی سوم که فیض حق است و وجه الله است که فرمودند: «فَأَیْنََما تُوَلُّوْا فَثَمَّ وَجْهُ اللّهِ»(3)، «هُوَ مَعَکُمْ أَیْنَ مَا کُنتُمْ»(4)این وجه الله فیضِ خداست و ممکنالوجود است و قائم به ذات اقدس الهی این وجه الله «داخلٌ فی الأشیاء لا بالممازجه» نباید گفت چون «هو» هست «هو» به الله برمیگردد ـ معاذ الله ـ خود الله داخل فی الأشیاست این «هو» که ضمیر است ما را فریب ندهد «هو» گرچه به الله برمیگردد ولی محور اتحاد موضوع و محمول را محمول معیّن میکند نه موضوع «قد مرَّ غیر مرّ» که این دو آیه نورانی جوشن کبیر و مانند آن دهها بار این ضمیر به الله برمیگردد بعد بگوییم او شافی است، او رازق است، او قابض است، او باسط است، او آخذ است، او مُعطی است، او محیی است و مانند آن، اما معنایش این نیست که موضوع و محمول با هم در مقام ذات متّحدند چون اگر در مقام ذات متّحد باشند این محمول متغیّر است «قد یَقبِض قد لا یقبض، قد یحیی قد لا یحیی، قد یشفی قد لا یشفی، قد یرزق قد لا یرزق» اگر این محمول با ذات متّحد باشد چون محمول زوالپذیر است ـ معاذ الله ـ ذات هم باید مشکل داشته باشد بنابراین این محمولهای متغیّر ممکن با وجه الله متّحدند نه با خود ذات یا با صفات ذاتیه این دوتا منطقه وقتی دورش سیم خاردار کشیدیم در بحث مواظب بودیم وارد این حرم امن نشدیم میماند وجه الله حالا این وجه الله «داخلٌ فی الأشیاء لا بالممازجه»(5)این جزء ترجیعبند روایاتی است که مرحوم صدوق(رضوان الله علیه) در کتاب شریف توحید نقل کردند نه دوجا، نه دهجا، نه بیستجا این مضمون هست در ادعیه هست، در اذکار هست، در روایات است «مع کلّ شیء لا بالامتزاج» «غیر کلّ شیء لا بالمباینه»، «داخلٌ فی الأشیاء لا بالممازجه فهو فی الأشیاء والج و لیس منها بخارج» اینها فراواناند ما اگر بفهمیم چگونه وجه الله در اشیاست و چیزی برای اشیاء نمیماند آنگاه میفهمیم چگونه حق در قرآن است و چیزی غیر از حق در قرآن نیست.
بیان ذلک این است اگر «هو فی الأشیاء والج» یا «داخلٌ فی الأشیاء لا بالممازجه» اگر شما یک قطره آب را گفتید فیض خدا آن وجه الله داخل در این قطره است این قطره شده دوتا نصف این «الأشیاء» که جمع محلاّ به «الف» و «لام» است آن دو نصف را میگیرد یا نه، اگر وجه خدا در اشیا هست «لا بالممازجه» در یک قطره آب هست این یک قطره آب را ما دو قِسم کردیم چون او داخل در این است حالا در کلّ واحد از این نصفین که مشمول الأشیاء هستند او داخل است یا نه؟ یقیناً هست، حالا این کلّ واحد از این دو جزء شدند دو جزء دیگر جمعاً شده چهار جزء باز «والجٌ فی الأشیاء» یا نه؟ شما تا هر اندازه که جزء «لا یتجزّی» به شما اجازه داد بروید این «والجٌ فی الأشیاء لا بالممازجه» هست، «داخلٌ فی الأشیاء لا بالممازجه» هست و هر جا بروید باید در درون او وجه الله را پیدا کنید و سرانجام ناچارید بگویید که سراسر عالَم میشود وجه الله ما چیزی به نام آب و در و دیوار نداریم مثل اینکه شما اگر یک بسته کاموای خوب داشته باشید این را به صورت ژاکت یا بلوز خوب در بیاوری بافنده یک جایش را آستین میکنی، یک جایش را یقیه میکنی، یک جایش را پشت میکنی، یک جایش را جلو میکند بعد گُل و بوته به آن میدهد عکس درخت میکشد عکس مار و عقرب ممکن است بکشد، عکس گُل و بوته میکشد این یک نخ است که هر لحظه به شکلی بُت عیّار در آمد وقتی بافنده این را بافت میشود بلوز یا ژاکت، آستین و دست و جلو و دنبال و گُل و بوته، برگردد باز کند میشود یک مُشت نخ وقتی نفخ صور میشود برمیگردد همه از بین میروند دیگر آسمان و زمینی نیست الآن که این نخ را بافت یکجا شده آسمان، یکجا شد زمین اینچنین نیست که زمین حقیقتی باشد وجه الله در این حقیقت باشد یعنی این را نیم بکند در آن نیم نباشد در این نیم نباشد فقط «بینهما» باشد اینچنین نیست آنگاه «فَأَیْنََما تُوَلُّوْا فَثَمَّ وَجْهُ اللّهِ»(1)معنایش این است که این چیزی را که شما میبینید آیت خداست این روی اول را بردارید به لایه ی دوم برسید آیت خداست، لایه ی دوم را بردارید به لایه ی سوم برسید آیت خداست چیزی در جهان پیدا نمیکنید که خدا را نشان ندهد منتها باید کاملاً این صراط مستقیم که «أدقّ من الشَعْر و أحدّ من السیف»(2)است و از مو باریکتر است و از شمشیر تیزتر انسان باید مواظب باشد شما در این کتابهای فارسی هم میبینید در رشتههای عربی هم هست ما در تعبیرات فارسی میگوییم فلان کس موشکاف است یعنی این «أدقّ من الشعر» را درک میکند این مو را که خیلی پیچیده به هم بسته است این را میشکافد در تعبیرات عربی وقتی میخواهند از یک محقّق نام ببرند میگویند «و هو مِن الذین شقّق الشَعْر» اینها موشکافی کردند این موشکافی کردن یعنی این «أدقّ مِن الصراط» را خوب طی کردند صراط مستقیم در بخش اندیشه «أدقّ من الشَعر» است، در بخش انگیزه و عمل «أحدّ من السیف» از روی شمشیر تیز رفتن هر چه سخت باشد اینها میروند هم انگیزهشان با «أحدّ من السیف» همراه است، هم اندیشهشان با «أدقّ من الشَعر» شما هر چه باز بکنید چیزی غیر از وجه الله و آیه نمیبینید یعنی چیزی نیست در عالَم که خدا را نشان ندهد آیت هم معنایش آیه ی بازاری نیست آینه ی بازاری عبارت از آن شیشه شفاف و جیوه و آن قاب و آن چوب و آنها را میگویند آینه ولی قرآن که آن را آینه نمیداند آن صورتی که در این جرم پیدا شده آن مرآت است یعنی «ما بِه یُری العاکس» نه «ما به یُری الشخص» اگر مرآت است در همان بیان نورانی امام رضا(سلام الله علیه) که با سلیمان مناظره کرد این است. به هر تقدیر نمونههایی از این بحث قبلاً گذشت، پس وجه الله در کلّ اشیاء هست «لا بالممازجه» این وجه الله است که هر لحظی به شکلی بت عیّار در آمد جان برد و نهان شد همان وجه الله وقتی به صورت قرآن در میآید، به صورت سُور در میآید به صورت آیه در میآید این ظاهرش را میپیچاند و میپوشاند بروید باطن، باطنش را میپیچاند و میپوشاند، بروید باطنِ باطن همین کار اگر گفته شد «القرآن علی الأربعه علی العبارات و الاشارات و اللطائف و الحقائق» که این روایت هم از وجود مبارک سیّدالشهداء هم از وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیهما) نقل شد در هر مرحلهای از مراحل قرآن شما بروید هم میپوشاند هم میپیچاند اگر گفته شد حبل متین است «طرفه بید الله سبحانه و تعالی و الطرف الآخر بأیدیکم»(3)در هر مرحلهای «بِالْحَقِّ أَنزَلْنَاهُ وَبالْحَقِّ نَزَلَ» لذا اگر کسی اهل قرآن باشد جز حق چیزی نمیبیند این حقّی است متجلّی، این حقّی است مُتبلور آنوقت آن خطبه ی نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) که در نهجالبلاغه دارد خدای سبحان در کتابش تجلّی کرده «فَتَجَلَّی لَهُمْ سُبْحَانَهُ فِی کِتَابِهِ مِنْ غَیْرِ أَنْ یَکُونُوا رَأَوْهُ»(4)خدای سبحان در کتابش برای بندگان تجلّی کرده ولی خب نمیبینند لذا این لغت آن قدرت را ندارد که آن حرفها را بیان کند برای اینکه عرب چه مقدار مگر این الفاظ را وضع کرده بود این میگفت «باء» برای مصاحبه است یا برای ملابسه خب ملابسه همین لباس و بدن را با «باء» میشود فهماند اما قدری جلوتر درون پوست، درون گوشت، درون استخوان، فواصل بین اینها، بالای اینها، پایین اینها را که لباس نمیپوشاند این «باء»یی که در «بِالْحَقِّ أَنزَلْنَاهُ وَبالْحَقِّ نَزَلَ» آمده یعنی صدر و ساقه این حق است باز کنی یک حقّ محض است، ببندی شکن شکن پیدا بشود میشود سوره و آیه و جمله و مبتدا و خبر و امثال ذلک «بِالْحَقِّ أَنزَلْنَاهُ وَبالْحَقِّ نَزَلَ» آنوقت این معارف بلند وقتی به دست عدهای که آثار تلخ کلیسا اینها را منحرف کرده در بین عربها در آمد ـ معاذ الله ـ میگویند قرآن کتابی است و اسلام دینی است که از قرآن و از اسلام ـ معاذ الله ـ میشود محمّدیسم یاد کرد همانطوری که به شما میگویند کمونیسم است، فلانیسم است میگویند این همان است از آنجا غلطان غلطان به فارسیزبانها هم سرایت کرده به این صورت در آمده، خب آدم وقتی که از مبانی خودش خبر نداشته باشد و گوشش به دیگری باشد همین در میآید اگر قرآن «بِالْحَقِّ أَنزَلْنَاهُ وَبالْحَقِّ نَزَلَ» در آمد دیگر کتاب الله است نه محمّدیسم آن کجا این کجا همان را برداشتند دیکته کردند گفتند قرآن کلام خود پیغمبر است، یافتههای خود پیغمبر است ـ معاذ الله ـ جهانبینی خود پیغمبر است ـ معاذ الله ـ یعنی عصاره ی فکر پیغمبر از جهان این است خب دیگران هم افکار دیگر ممکن است داشته باشند خب با اینکه ذات اقدس الهی فرمود: «بِالْحَقِّ أَنزَلْنَاهُ وَبالْحَقِّ نَزَلَ» خب مرحله ی وسطش «ممّا أنزله الله» است یا نه؟ بارها اینجا بحث شد که قرآن را خدا آویخت نینداخت آنطوری که باران را نازل کرده که ـ معاذ الله ـ قرآن را نینداخت که قرآن را نازل کرد «أنزل المطر»، برف و تگرگ را «یُنَزِّلُ مِنَ السَّماءِ مِن جِبَالٍ»(5)کذا و کذا این «انزل المطر» هست، «أنزل الثّلج» هست، «ینزل المطر» هست، «ینزل البرد» هست این انداختن است اما ـ معاذ الله ـ قرآن را انداخت یا قرآن را آویخت اگر قرآن را آویخت پس یک طرفش به دست اوست این حدیث نورانی ثقلین همین است دیگر فرمود: «إنّی تارک فیکم الثقلین کتاب الله و عترتی»(6)أحدا ما أکبر فرمود همین قرآن «طرفه بید الله سبحانه و تعالی و الطرف الآخر بأیدیکم»(7)خب یکی، دوتا روایت که نیست این جزء روایات متواتر ماست دیگر در همه ی اینها فرمود یک طرفش به دست اوست خب اگر یک طرفش به دست اوست پس او را آویخت نه انداخت و این حبل است حبلِ انداخته مشکل خودش را حل نمیکند الآن این طنابهایی که در بازار طنابفروش است خب اعتصام به این حبلها کدام مشکل را حل کرد؟ اینکه خودش پاخور است که طنابِ انداخته ی در گوشه مشکل خودش را حل نمیکند اما طنابِ آویخته چون به جای بلند و مستحکم بسته است مشکل همه را حل میکند این است که گفتند «وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ»(8)چون یک طرفش به دست اوست اگر یک طرفش به دست اوست مشکل همه را حل میکند دیگر «بِالْحَقِّ أَنزَلْنَاهُ وَبالْحَقِّ نَزَلَ» و این «طرفه بید الله سبحانه و تعالی» است «و الطرف الآخر بأیدیکم» اما در این امتداد یک سلسله اسکورت مخصوص فرمود ما فرستادیم آنهایی که بخشی که از نزد من فرود آمده تا برسد به قلب مطهّر تویِ پیامبر که «نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِینُ * عَلَی قَلْبِکَ لِتَکُونَ مِنَ الْمُنذِرِینَ»(9)ما در تمام این مقاطع دو طرف اسکورت از ملائکه فرستادیم که احدی اینجا راه پیدا نکند آن را در سوره ی مبارکه ی «جن» بیان کرد آیه ی 27 به بعد سوره ی مبارکه ی «جن» فرمود: «عَالِمُ الْغَیْبِ فَلاَ یُظْهِرُ عَلَی غَیْبِهِ أَحَداً * إِلَّا مَنِ ارْتَضَی مِن رَّسُولٍ فَإِنَّهُ یَسْلُکُ مِن بَیْنِ یَدَیْهِ وَمِنْ خَلْفِهِ رَصَداً * لِیَعْلَمَ أَن قَدْ أَبْلَغُوا رِسَالاَتِ رَبِّهِمْ وَأَحَاطَ بِمَا لَدَیْهِمْ وَأَحْصَی کُلَّ شَیءٍ عَدَداً» فرمود ما این قرآن را که آویختیم نه انداختیم، قرآنی که نازل کردیم پیشاپیش او، پشت سر او فرستادههایی را رصد فرستادیم اینها رصدند اینها که اهل غفلت نیستند، اینها که اهل خواب نیستند، اینها که اهل ضعف نیستند، خب این اسکورت مخصوص پیشاپیش قرآن هست، پشت سر قرآن هست این قرآن را با این جلال و شکوه «نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِینُ * عَلَی قَلْبِکَ» در بحث سوره ی مبارکه ی «انعام» آنجا گذشت که هفتاد هزار فرشته این سوره را بدرقه کردند قلبی است که هفتاد هزار فرشته را جا میدهد آنجا در سوره ی مبارکه ی «انعام» بحثش گذشت شما همین سوره ی مبارکه ی «انعام» درباره ی نزولش این بحثها را ملاحظه بفرمایید که هفتاد هزار فرشته این را آوردند کجا آوردند؟ بر قلب مطهّر پیامبر چنین قلبی است که گنجایش هفتاد هزار فرشته را دارد فرشتهها هم رصدند که مبادا احدی به این قرآن دسترسی پیدا کند و دسترسی پیدا نکرده خود فرشتهها چطورند؟ خود فرشتهها بالصراحه اعتراف کردند فرمودند ما کسانی هستیم که «لَهُ مَا بَیْنَ أَیْدِینَا وَمَا خَلْفَنَا وَمَا بَیْنَ ذلِکَ وَمَا کَانَ رَبُّکَ نَسِیّاً»(10)خود فرشته را شما وقتی میخواهید معنا کنید بهترین راه برای معرفی فرشته خود قرآن کریم است فرشتهها میگویند «لَهُ مَا بَیْنَ أَیْدِینَا وَمَا خَلْفَنَا وَمَا بَیْنَ ذلِکَ» خدا غریق رحمت کند سیدناالاستاد را این از لطایف المیزان ایشان است فرشتهها میگویند پیشاپیش ما که مبادی اوّلیه است و علل است برای اوست آنچه که متأخّر از ماست آثار ماست برای اوست آنچه که بین گذشته و آینده است برای اوست بین گذشته و آینده چه کسی است؟ خود اینها هستند دیگر آنوقت چیزی برای فرشته نمیماند فرمود: «لَهُ مَا بَیْنَ أَیْدِینَا وَمَا خَلْفَنَا وَمَا بَیْنَ ذلِکَ»(11)آنوقت چیزی به نام فرشته نمیماند این همان است که آن فیض مثل همان کاموا که شما به صورت گل و بوته در آوردید چیزی به نام گل و بوته در عالَم نیست این کامواست که به این صورت در آمده وقتی که جمع بکند «وَالْأَرْضُ جَمِیعاً قَبْضَتُهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ وَالْسَّمَاوَاتُ مَطْوِیَّاتٌ بِیَمِینِهِ»(12)این گُلها و بوتهها رخت برمیبندد یوم النشور که شد دوباره اینها را باز میکند این یک فیض است که به این صورت خاص در آمده، یک فروغ رخِ ساقی است که در جام افتاد فرمود: «بِالْحَقِّ أَنزَلْنَاهُ وَبالْحَقِّ نَزَلَ» آنگاه «وَمَا أَرْسَلْنَاکَ إِلَّا مُبَشِّراً وَنَذِیراً» تو این حق را دریافت میکنی به مؤمنان بشارت میدهی، کافران را انذار میکنی که «أعاذنا الله من شرور أنفسنا و سیّئات أعمالنا».
1) (12) . سوره ی بقره، آیه ی 115.
2) (13) . الکافی، ج8، ص312.
3) (14) . بحارالأنوار، ج37، ص122.
4) (15) . نهجالبلاغه، خطبه ی 147.
5) (16) . سوره ی نور، آیه ی 43.
6) (17) . بحارالأنوار، ج2، ص226.
7) (18) . بحارالأنوار، ج37، ص122.
8) (19) . سوره ی آلعمران، آیه ی 103.
9) (20) . سوره ی شعراء، آیات 193 ـ 194.
10) (21) . سوره ی مریم، آیه ی 64.
11) (22) . سوره ی مریم، آیه ی 64.
12) (23) . سوره ی زمر، آیه ی 67.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
«وَبِالْحَقِّ أَنزَلْنَاهُ وَبالْحَقِّ نَزَلَ وَمَا أَرْسَلْنَاکَ إِلَّا مُبَشِّراً وَنَذِیراً (105) وَقُرْآناً فَرَقْنَاهُ لِتَقْرَأَهُ عَلَی النَّاسِ عَلَی مُکْثٍ وَنَزَّلْنَاهُ تَنْزِیلاً (106)»
چون یکی از مسائل محوری مکه جریان وحی و نبوّت بود در این سوره ی مبارکه ی «اسراء» هم که در مکه نازل شد در بسیاری از موارد از حقّانیت وحی و نبوّت و رسالت سخن به میان آمده فرمود مبدأ پدید آمدن قرآن کریم خداست که حقّ محض است «ذلِکَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ»(1)و آنچه از خدای سبحان صادر یا ظاهر میشود آن هم حق است و آنچه هم به شما که پیامبر خدایید رسیده است حق است «وَبِالْحَقِّ أَنزَلْنَاهُ وَبالْحَقِّ نَزَلَ» نه در آغازش بطلان راه داشت، نه در انجامش بطلان راه پیدا میکند زیرا فرشتگانی که مأمور رسالت و فرستادناند و همچنین خود وجود مبارک پیامبر که در همه ی این نشئات حضور و ظهور دارد همهشان بالحقّاند «وَبِالْحَقِّ أَنزَلْنَاهُ وَبالْحَقِّ نَزَلَ». از بیانات ذات اقدس الهی مشخص میشود که این «وَمَا أَرْسَلْنَاکَ إِلَّا مُبَشِّراً وَنَذِیراً» این هم در مدار حق است چون پیامبر بالحق این وحی را دریافت کرد پس تبشیرش نسبت به پرهیزکاران است بالحق، انذارش نسبت به تبهکاران است بالحق آنهایی هم که در راه صحیحاند به مقصد میرسند بالحق، آنهایی که کجراهه میروند به جهنّم میرسند بالحق چیزی در این فراز و نشیب به عنوان باطل حضور ندارد اینکه فرمود: «وَمَا أَرْسَلْنَاکَ إِلَّا مُبَشِّراً» یعنی «تبشیراً بالحق»، «وَنَذِیراً» یعنی «انذاراً بالحق» چون تو بالحق اینها را دریافت کردی. این آیه مبارکه به منزله ی متن است و آنچه در سوره ی مبارکه ی «بقره» و در سوره ی «فاطر» و در سوره ی «احزاب» و سایر سُوَر آمده به منزله ی شرح است. در سوره ی مبارکه ی «بقره» آیه ی 119 به این صورت است «إِنَّا أَرْسَلْنَاکَ بِالْحَقِّ بَشِیراً وَنَذِیراً» در آیه ی محلّ بحث فرمود: «وَبِالْحَقِّ أَنزَلْنَاهُ وَبالْحَقِّ نَزَلَ» بعد فرمود: «وَمَا أَرْسَلْنَاکَ إِلَّا مُبَشِّراً وَنَذِیراً» یعنی «و ما أرسلناک الاّ بالحق، مبشّراً بالحق، نذیراً بالحق» پس آنچه که در سوره ی مبارکه ی «بقره» آیه ی 119 آمده است که «إِنَّا أَرْسَلْنَاکَ بِالْحَقِّ بَشِیراً وَنَذِیراً» تا حدودی تفصیل این متن است، تفصیل این مُجمل است. در سوره ی مبارکه ی «فاطر» همین معنا به صورت تقیید به حق آمده است که ما تو را به حق رسول کردیم ارسال ما نسبت به شما بالحق بود تو رسولِ بالحقّ مایی آیه ی 24 سوره ی مبارکه ی «فاطر» این است «إِنَّا أَرْسَلْنَاکَ بِالْحَقِّ بَشِیراً وَنَذِیراً وَإِن مِنْ أُمَّةٍ إِلَّا خَلاَ فِیهَا نَذِیرٌ» یعنی آنها هم اینچنیناند که این ناظر به نبوّت عام و هدایت عام است که در هر سرزمینی اگر پیام الهی میرسد خواه به صورت نبوّت و رسالت یا امامت و مانند آن این بالحق است این بالحقهایی که در سوره ی مبارکه ی «بقره» و «فاطر» آمده در سوره ی مبارکه ی «احزاب» مفصّلتر تبیین شده آیه ی 45 تا 47 سوره ی مبارکه ی «احزاب» این است «یَا أَیُّهَا النَّبِیُّ إِنَّا أَرْسَلْنَاکَ شَاهِداً وَمُبَشِّراً وَنَذِیراً * وَدَاعِیاً إِلَی اللَّهِ بِإِذْنِهِ وَسِرَاجاً مُّنِیراً» که همه ی اینها تبیین آن حق است اگر او حق است چراغِ روشن و شفاف است چون چراغ راه را نشان میدهد، چاه را نشان میدهد نسبت به سالکانِ صراط مستقیم مبشّر است، نسبت به راهیان راهِ انحرافی نذیر است و مانند آن.
1) (1) . سوره ی حج, آیه ی 6.
مطلب دیگر اینکه در بحثهای قبل داشتیم قرآن را خدا نازل کرده است اما نه آنطوری که باران را نازل کرد باران را انداخت ولی قرآن را آویخت نه انداخت برای اینکه در اول سوره ی مبارکه ی «زخرف» قرآن را به این صورت مشخص کرد فرمود: «حم * وَالْکِتَابِ الْمُبِینِ * إِنَّا جَعَلْنَاهُ قُرْآناً عَرَبِیّاً لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ * وَإِنَّهُ فِی أُمِّ الْکِتَابِ لَدَیْنَا لَعَلِیٌّ حَکِیمٌ» یعنی آنچه شما در خدمت آن هستید این عربی مبین است، آنچه که نزد ماست علیّ حکیم است همین کتاب یک طرفش عربی است، یک طرفش علیّ حکیم است آنجا نه عِبری است نه عربی، نه تازی است نه فارسی چون آنجا سخن از لفظ و مفهوم و قرارداد و اعتباریّات نیست پس از علیّ حکیم تا عربی مبین، از عربیّ مبین تا علیّ حکیم قرآن است و این را خدا نازل کرد خب نازل کرد معنایش این است یعنی آویخت برای اینکه آن علیّ حکیم که اینجا نیامده علیّ حکیم لدی الله است آنکه قرآن را تلقّی میکند هم در مراحل نازله عربی مبین را میشنود، هم در مراحل عالیه علیّ حکیم را تلقّی میکند اینکه فرمود: «إِنَّکَ لَتُلَقَّی الْقُرْآنَ مِن لَدُنْ حَکِیمٍ عَلِیمٍ»(1)همین است آنجا لدی اللهی است علم لدنّی است سخن از عربی و عِبری نیست و اینجا سخن از عربی و عِبری است این مجموعه که یک طرفش علیّ حکیم است یک طرفش عربی مبین قرآن است و این قرآن را خدا نازل کرد معلوم میشود به معنی آویختن است دیگر نه به معنی انداختن وگرنه آنکه علیّ حکیم است که اینجا نیامده که، خب. اما اینکه باطل چگونه در عالَم راه پیدا میکند با اینکه این کتاب حق است و «لاَ یَأْتِیهِ الْبَاطِلُ مِن بَیْنِ یَدَیْهِ وَلاَ مِنْ خَلْفِهِ»(2)همانطوری که باطل در عالَم راه پیدا میکند در خلقت، باطل هم در شریعت و تفسیر هم راه پیدا میکند و منشأ رهیابی باطل هم گزافهگویی و گزافهفهمی انسان است. درباره ی خود قرآن کریم وجود مبارک حضرت امیر دو تعبیر دارد یکی درباره ی اصل خلقت، یکی هم درباره ی قرآن کریم. درباره ی اصل خلقت فرمود سراسر عالَم تجلّی خداست و خداوند با تجلّی خاص سماوات و ارض را آفرید در نهجالبلاغه خطبه ی 108 اول خطبه این است «اَلْحَمْدُ لِلَّهِ الْمُتَجَلِّی لِخَلْقِهِ بِخَلْقِهِ»(3)خدای سبحان تجلّی کرد نه تجافی و آفرینش یک تجلّی خاصّ الهی است که در فصل سوم است فصل اول مربوط به هویّت ذات بود که احدی دسترسی ندارد، فصل دوم نسبت به صفات ذاتی حق و اسمای ذاتی حق است که عین ذات است آنجا هم کسی دسترسی ندارد فصل سوم مربوط به وجه الله است و فیض الله است که خلقت آسمان و زمین در این محدوده است این وجه الله ممکن است و از این وجه الله به عنوان جلوه ی الهی و تجلّی حق یاد شده است که فرمود: «اَلْحَمْدُ لِلَّهِ الْمُتَجَلِّی لِخَلْقِهِ بِخَلْقِهِ» که کلّ خلقت تجلّی است ولی درباره ی قرآن کریم یک تجلّی مخصوصی است که این تجلّی ویژه در جای دیگر نیست درباره ی قرآن کریم فرمود: «فَتَجَلَّی لَهُمْ سُبْحَانَهُ» در خطبه ی 147 به این صورت بیان فرمود خطبه ی 147 سطر سوم و چهارم عبارت این است «بِقُرْآنٍ قَدْ بَیَّنَهُ وَ أَحْکَمَهُ لِیَعْلَمَ الْعِبَادُ رَبَّهُمْ إِذْ جَهِلُوهُ وَ لِیُقِرُّوا بِهِ بَعْدَ إِذْ جَحَدُوهُ وَ لِیُثْبِتُوهُ بَعْدَ إِذْ أَنْکَرُوهُ فَتَجَلَّی لَهُمْ سُبْحَانَهُ فِی کِتَابِهِ مِنْ غَیْرِ أَنْ یَکُونُوا رَأَوْهُ» خدای سبحان در قرآن تجلّی کرده است خب پس نمیشود گفت ـ معاذ الله ـ این قرآن ساخته ی پیغمبر است، کلام پیغمبر است و جهانبینی پیغمبر است برداشتی که پیغمبر از جهان دارد به صورت کتاب در آمده است این تعبیرات، تعبیرات ناصوابی است تجلّی خدا در این کتاب است چه اینکه تجلّی خدا در ساختار خلقت است نه در خلقت غیر خدا تجلّی دارد نه در قرآن کریم غیر خدا تجلّی دارد، خب حالا اگر عالَم وجه الله است جا برای باطل نمیماند تا اینکه ما بگوییم حق باطل ر ا سرکوب میکند مستحضرید که نه در خلقت باطل وجود دارد، نه در شریعت و همچنین در آیات قرآن کریم تنها جایی که مجال برای بطلان هست همین محدوده ی دیدِ انسان است. بیان ذلک این است که قرآن کریم این عالم را که آفرید بر اساس نظم و حسابِ دقیق خلق کرد بیانی قبلاً از مرحوم حکیم صدرالمتألّین نقل کردیم شاید دیگران هم این را داشته باشند که نظم عالم از سنخ معماریهای حسابشده نیست در معماریهای حسابشده، مهندسیشده اگر یک آجر را از دیوار شرقی بردارند در لای دیوار غربی بگذارند و بالعکس این بنا ویران نخواهد شد جابهجا کردن چندتا خِشت، چندتا آجر، چندتا سنگ اینها مشکلی ایجاد نمیکند عالَم نظیر یک بِنای معماریشده و مهندسیشده ی دقیق نیست بلکه از این ادق است و آن این است که عالم مانند حلقات سلسله ی ریاضی است در حلقات ریاضی اگر کسی مثلاً عدد هشت را که بین هفت و نُه است بردارد این در دستش میماند نه جایی هست که این عدد هشت را بگذارد، نه عدد دیگر را میتواند بین هفت و نُه بگذارد اینقدر عالَم منظّم است که قابل برداشت نیست عالَم نظیر یک بِنای معماریشده نیست بلکه نظیر حلقات سلسله ی ریاضی است اینقدر منظّم است چون هر چیزی علّتی دارد نه قبل از آن علّت است نه بعد از آن علّت است، با آن علّت است نه بدون علّت است هر چیزی «إِذَا جَاءَ أَجَلُهُمْ لاَیَستَأْخِرُونَ سَاعَةً وَلاَ یَسْتَقْدِمُونَ»(4)است، «إذا جاءت علّته لا یستقدم و لا یستأخر» است و مانند آن اینقدر عالم منظّم است چنین عالمی باطل در او نیست اگر کسی این راه را رفته مثلاً کسی از راه رعایت قوانین پزشکی و طبّی رفته سلامت پیدا میکند بر اساس نظم ریاضی یک راه دیگر رفته مریض میشود و میمیرد بر اساس نظم ریاضی. سم مثل عسل کارهایش دقیق است چقدر سم اثر دارد اول چه میکند بعد چگونه میکُشد همه مشخص است مثل اینکه عسل اول چگونه فربه میکند بعد چگونه رشدش را شکوفاتر میکند مشخص است هیچ بینظمی در عالَم نیست هر چیزی سر جایش هست پس باطل در عالم نیست رأساً چه اینکه در قرآن و در شریعت هم بطلان راه ندارد «لاَ یَأْتِیهِ الْبَاطِلُ مِن بَیْنِ یَدَیْهِ وَلاَ مِنْ خَلْفِهِ»(5)اما وقتی که انسان آمده دیدی پیدا کرده نگاهی دارد، جابهجایی دارد گاهی اسم چیزی را به دیگری میدهد، رسم چیزی را از دیگری میخواهد، وصف چیزی را از دیگری میخواهد این نگاه میشود باطل، این کار میشود باطل و این نگرش میشود باطل و حق این را سرکوب میکند. درباره ی بتپرستی که از بهترین مصادیق بطلان است ذات اقدس الهی فرمود شما رب را که معنای پربرکت مؤثّری است این کلمه ی رب را گذاشتید بر این چوبها وقتی گفتید اینها ارباب ما هستند «مَا نَعْبُدُهُمْ إِلَّا لِیُقَرِّبُونَا إِلَی اللَّهِ زُلْفَی»(6)یا «هؤُلاَءِ شُفَعَاؤُنَا عِندَ اللَّهِ»(7)این کلمه ی ربّ را یا کلمه ی معبود را بر این اصنام و اوثان اطلاق کردید این الفاظی که میگویید دیگران هم میشنوند این حق است این معانی که در ذهن شماست دیگران هم میفهمند این حق است اما تطبیق این مفهوم ربّ بر سنگ و چوب این تطبیق کارِ شماست و باطل است «إِنْ هِیَ إِلَّا أَسْماءٌ سَمَّیْتُمُوهَا أَنتُمْ وَآبَاؤُکُم»(8)یعنی این الفاظ این اسما بیمسمّاست مسمّای این خداست که شما او را نپذیرفتید در معبود بودن، تطبیق اینها بر این چوبها غلط است، باطل است این الفاظی که میگویید زیر آن خالی است شما میگویید ما رب را میپرستیم اینها که رب نیستند «إِنْ هِیَ إِلَّا أَسْماءٌ سَمَّیْتُمُوهَا أَنتُمْ وَآبَاؤُکُم مَا أَنزَلَ اللَّهُ بِهَا مِن سُلْطَانٍ» و مانند آن. بطلان از اینجا پیدا میشود یا کسی که ریاکار است یا جاهطلب است کاری انجام میدهد میخواهد با این کار به فلان مقصد برسد این کار وسیله ی آن مقصد نیست آن هم مقصد نیست تخیّل مقصد است مثل کسی که تشنه است حرفِ راهنما را گوش نمیدهد به دنبال سراب میگردد وقتی که دست و پایش خسته شد «إِذَا جَاءَهُ لَمْ یَجِدْهُ شَیْئاً»(9)وقتی به کرانه ی افق رسید میبیند اینجا خبری نیست این آبنما، نمایش دروغین بود سراب بود در سوره ی مبارکه ی «نور» وقتی اعمال کفّار را تشریح میکند میفرماید: «وَالَّذِینَ کَفَرُوا أَعْمَالُهُمْ کَسَرَابٍ بِقِیعَةٍ»(10)قِیعه یعنی بیابان صاف میگویند قاعِ صَفصَف است این است «وَالَّذِینَ کَفَرُوا أَعْمَالُهُمْ کَسَرَابٍ بِقِیعَةٍ» که «یَحْسَبُهُ الظَّمْآنُ مَاءً حَتَّی إِذَا جَاءَهُ لَمْ یَجِدْهُ شَیْئاً وَوَجَدَ اللَّهَ عِندَهُ» وقتی که نشد «فَوَفّاهُ حِسَابَهُ» پس بطلان از اینجا نشأت میگیرد که انسان نامِ شیئی را بر شیء دیگر میگذارد و از او توقّع تأثیر دارد و این خراب است این پوچ است این پوچ که بیمغز است یک قِشر ظاهری از همین خیالبافی دارد آن حق مغزِ این را میکوبد معلوم میشود درونش خالی است و همین که در آن آیه معروف مثال زد فرمود داستان حق و باطل مثل داستان آنجایی است که خدای سبحان بارانی را از بالا نازل کرده «فَسَالَتْ أَوْدِیَةُ بِقَدَرِهَا»(11)اودیه، وادی همین درّه را میگویند وادی فرمود هر درّه، هر وادی، هر گودی، هر گودال به اندازه ی خودش آب میگیرد ولی این «فَاحْتَمَلَ السَّیْلُ زَبَداً رَابِیاً» این آب در این خروش و جوشی که دارد کَفی هم دارد، نَمی از آب به صورت یک کُره خودش را نشان میدهد ولی این نَم حق است به همین اندازه درونش خالیِ خالی است آن درون را میگویند باطل یعنی «لا شیء» خود این سیل در رفت و آمدش این حبابها را سرکوب میکند «فَیَذْهَبُ جُفَاءً»(12)جُفا یعنی آببُرد کسی این کَفها را از بین نمیبرد خود همین آب در این خروش این کَفها را آرام میکند چون چیزی به نام کف نیست نَمی است که مداری را رسم کرده این نَم به اندازه ی خود حق است خب نَم است دیگر درونش که انسان خیال میکند خبری هست او را میگویند باطل همین که چیزی به این سر به این نَم برسد این حباب از بین میرود «فَیَذْهَبُ جُفَاءً» یعنی آببُرد این مشتق نیست باطل همین است اگر کسی خیال کند با این راه به جاهطلبی میرسد، به مقام میرسد این نمیداند این کار نَمی است که به صورت یک مدار در آمده و درونش خالی است آن درونش سراب است آن درونش باطل است بنابراین اگر گفته شد عالَم وجه الله هست و باطل سرکوب میشود نه یعنی باطل چیزی هست چه در خلقت، چه در شریعت که انسان دست روی آن بگذارد بگوید این شیء باطل است نه خیر این شیء باطل نیست معصیت هم مثل اطاعت یک امر وجودی است این اگر قانونی باشد برابر آن قانون انجام بگیرد میشود حلال نشد میشود حرام کسی بخواهد از راه معصیت به جایی برسد این توهّم سرابگونه ی او این باطل است و به مقصد هم نمیرسد این را با یک سرکوبی میشود نشان داد که او از بین خواهد رفت. وجه الله هم با کلّ اشیا فرقش اطلاق و تقیید است مثل همان مثالی که در خود قرآن کریم است این آب وقتی جریان دارد بعضی جاهایش بلند است، بعضی جاهایش پایین است، بعضی جاهایش نرم است، بعضی جاهایش تند است، بعضی جاهایش کُند است این غیر از آب چیز دیگری نیست این آب در این تعیّناتش به این صورت در میآید عالم غیر از وجه الله چیز دیگر نیست اما یکی ارض است، یکی سما اینها تعیّنات این وجه اللهاند از باب تشبیه آن معقول به محسوس مثال همین کاموا و آن نخی که کسی با این نخ و کاموا بلوز یا ژاکت میبافد بعد یکجا گُل و بوته و اینها ترسیم میکند فرق این بلبل و گُل و بوته با نخ همان فرق اطلاق و تقیید است اگر مطلق دیدید میشود نخ، اگر در یک مدار خاص دیدید میشود درخت یا بوته گیاه یا گُل یا بلبل یا مانند آن فرق اینها اطلاق و تقیید است فرق حق با سُوَر و آیات هم همین است فرق اطلاق و تقیید است اگر مطلق دیدید میشود حق، مقیّد دیدید میشود سوره و آیه آنجا هم اگر مطلق دیدید میشود وجه الله و اگر مقیّد دیدید میشود آسمان، زمین و مانند آن پس چیزی در عالَم به عنوان باطل نیست اگر انسانی نبود یا متفکّر دیگری مثل انسان نبود اصلاً باطل مطرح نبود برای اینکه باطل از این خلافکاری انسان نشأت میگیرد که نامِ چیزی را بر چیز دیگر مینهد یا مقصدی که دارد آن مقصد را از غیر راهش میخواهد به آن برسد اینها میشود باطل، خب.
1) (2) . سوره ی نمل, آیه ی 6.
2) (3) . سوره ی فصلت, آیه ی 42.
3) (4) . نهجالبلاغه, خطبه ی 108.
4) (5) . سوره ی اعراف, آیه ی 34.
5) (6) . سوره ی زمر, آیه ی 3.
6) (7) . سوره ی نور, آیه ی 39.
7) (8) . سوره ی یونس, آیه ی 18.
8) (9) . سوره ی نجم, آیه ی 23.
9) (10) . سوره ی نور, آیه ی 39.
10) (11) . سوره ی نور, آیه ی 39.
11) (12) . سوره ی رعد, آیه ی 17.
12) (13) . سوره ی رعد, آیه ی 17.
فرمود: «وَبِالْحَقِّ أَنزَلْنَاهُ وَبالْحَقِّ نَزَلَ» اما برخی از سؤالاتی که مربوط به مسائل روزهای قبل بود که وجود مبارک حضرت امیر(سلام الله علیه) چگونه افراد نالایق را به حکومت واگذار میکرد نظیر اینکه به زیادبنابیه سِمت داد این هم مشابه این بحث قبلاً هم گذشت که علمِ ملکوتی انسانِ کاملِ معصوم سند فقهی نیست وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) برابر این دو آیهای که در سوره ی مبارکه ی «توبه» است که «قُلِ اعْمَلُوا فَسَیَرَی اللّهُ عَمَلَکُمْ وَرَسُولُهُ» که یکجا «وَالْمُؤْمِنُونَ»(1)دارد یکجا ندارد اعمال همه ی مردم را میبیند و باخبر است اما آن علم ملکوتی منشأ آثار فقهی نیست وقتی حضرت محکمه ی قضای اسلام را به عهده گرفت دستور یافت که برابر با یمین و شاهد صِدق داوری کند به صورت جمله ی مفید حصر فرمود: «انما أقضی بینکم البیّنات و الایمان»(2)من بین شما با سوگند و بیّنه حکم میکنم اگر کسی قسمِ دروغ خورد یا شاهد زور آورد من حکم کردم و مالی را از محکمه دارد میبرد نگوید چون از محکمه ی پیامبر است حق است «فإنّما قطعت له به قطعةً مِن النار»(3)این دارد قطعهای از آتش را میبرد برای اینکه ما بنا نیست بر اینکه با علم غیب عمل بکنیم علم غیب را ذات اقدس الهی در قیامت برابر آن جهنم و بهشت را تنظیم میکند در دنیا اگر بنا بر این باشد که ما به علم غیب عمل بکنیم که کسی معصیت نمیکند ما مردم را آزاد گذاشتیم تا آزمون الهی محقَّق بشود. وجود مبارک حضرت امیر هم همینطور بود آن علم ملکوتی گاهی برای اظهار معجزه برابر علمِ ملکوتی فتوا میدادند اما غالباً اعمالشان چه در مسائل قضایی، چه مسائل اجتماعی، چه مسائل سیاسی برابر با همین قوانین فقهی بود، این یک مطلب. در جریان زیادبنابیه که معاون استانداری بصره بود خود حضرت امیر او را نصب نکرد استاندار بصره یعنی ابنعباس برای خود معاونی آورد به نام زیادبنابیه استانداری بصره که استاندارش ابنعباس بود این زیادبنابیه معاون او بود در نهجالبلاغه نامهای که حضرت امیر برای زیادبنابیه نوشته آمده بصره و تمام فلات اطراف او، اهواز و تمام فلات اطراف او، کرمان و تمام فلات اطراف او این منطقه ی وسیع یک استانداری بود و ابنعباس استاندار این استانداری بود و زیادبنابیه هم معاون او بود نامهای که وجود مبارک حضرت امیر برای زیادبنابیه به عنوان تهدید نوشته در نهجالبلاغه است فرمود به من گزارش دادند که دستت از پا خطا میکند و من چنین میکنم، چنین میکنم، چنین میکنم غرض این است که زیادبنابیه را وجود مبارک حضرت امیر به عنوان منصوب رسمی از طرف خودش به مردم معرفی نکرد.
اما درباره ی اینکه عالِم ربّانی شدن که قبلاً گفته میشد که بیست درصد یا سی درصد علم اثر دارد بقیه به عمل صالح برمیگردد و اما در روزهای اخیر گفته میشد که علم پنجاه درصد سهم دارد اینها دو مبحث است در شرایط عادی علم نیمی از آثار را یعنی پنجاه درصد را به عهده دارد آن اراده و قلب سلیم و ایمان است که پنجاه درصد دیگر را به عهده دارد ولی اگر کسی خواست اوج بگیرد و آن اوج هم در سایه ایمان و عمل صالح حاصل میشود آنگاه سهم اراده و اخلاص و نیّت در آن بخش که کارِ عقل عملی است بیشتر خواهد بود لذا اگر کسی خواست یک عالِم عادل بشود بله نیمی از این نیمی از آن اما اگر خواست جزء اوحدی از متدیّنین و مؤمنین بشود بخش وسیعش به ایمان و عمل صالح برمیگردد اما اینکه گاهی علم شهودی با معصیت هم همراه است نظیر آنچه را که سامری داشته، نظیر آنچه را که بلعم باعور داشتند و امثال ذلک بله، علم شهودی هم وقتی معصومانه نباشد اینطور است چون علم شهودی بالأخره علم است گرچه قویتر از علم حصولی است و غالباً به عمل منتهی میشود اما وقتی به عصمت نرسد آن انگیزههای عملی او را به سوء وادار کند آن علم شهودی هم در راه باطل صرف میشود این «إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةُ بِالسُّوءِ»(1)همین است اگر رهبریِ کار را و اَمارت را و قیادت را و امیر بودن را عقل عملی به عهده بگیرد بله این شخص راحت است وگرنه خطر بلعم باعور هست، خطر سامری هست که هر دو از کسانی بودند که از علوم فراوانی برخوردار بودند بنابراین نمیشود گفت که علمِ شهودی مطلقا با عملِ صالح همراه است البته اگر با عصمت باشد یقیناً همراه است.
1) (17) . سوره ی یوسف, آیه ی 53.
مطلب دیگر اینکه اگر کسی در هسته ی مرکزی عدلِ بین قُوا قرار گرفت این عادل است میتواند بکوشد اعدلِ از این مرتبه اعدل از اعدل و هکذا باشد لذا تمام مالش را هم اگر یک وقت انفاق بکند اسراف نیست اما کسی که در هسته ی مرکزی عدلِ قوای سهگانه قرار نگرفته بله ممکن است کار او به صورت اسراف باشد این معنایش نسبیّت اخلاق نیست برای اینکه این اصل کلی است یک قانون کلی است هر کس در این شرایط در این هسته ی مرکزی قرار گرفته حکمش این است، هر کس در آن شرایط در خارج از هسته ی مرکزی قرار گرفته حکمش این است دیگر نسبی نیست میشود قانون کلی، اما نسبی معنایش این است که این قانون با همین شرایط نسبت به زید این اثر را دارد نسبت به عمرو آن اثر را دارد این میشود نسبی که این سخنی است باطل اما اگر گفته شد این شرایط برای هر کس حاصل شد این اثر را دارد، آن شرایط برای هر کس حاصل شد آن آثار را دارد این دیگر نسبی نخواهد بود.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
«وَبِالْحَقِّ أَنزَلْنَاهُ وَبالْحَقِّ نَزَلَ وَمَا أَرْسَلْنَاکَ إِلَّا مُبَشِّراً وَنَذِیراً (105) وَقُرْآناً فَرَقْنَاهُ لِتَقْرَأَهُ عَلَی النَّاسِ عَلَی مُکْثٍ وَنَزَّلْنَاهُ تَنْزِیلاً (106) قُلْ آمِنُوا بِهِ أَوْ لاَ تُؤْمِنُوا إِنَّ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ مِن قَبْلِهِ إِذَا یُتْلَی عَلَیْهِمْ یَخِرُّونَ لِلْأَذْقَانِ سُجَّداً (107) وَیَقُولُونَ سُبْحَانَ رَبِّنَا إِن کَانَ وَعْدُ رَبِّنَا لَمَفْعُولاً (108) وَیَخِرُّونَ لِلْأَذْقَانِ یَبْکُونَ وَیَزِیدُهُمْ خُشُوعاً(109)»
تاکنون روشن شد که به تصریح خود قرآن کریم این کتاب الهی که نور است از طرف خدای سبحان آمده و وجود مبارک پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) الفاظ و معانی این کتاب را از خداوند تلقّی کردند، فهمیدند، معتقد شدند، متخلّق شدند، عمل کردند، به جامعه منتقل کردند عقل هم همین را در اثر توحید ربوبی تأیید میکند اینکه فرمود:«بِالْحَقِّ أَنزَلْنَاهُ» یعنی مبدأ فاعلی او حق است، اینکه فرمود: «وَبالْحَقِّ نَزَلَ» یعنی مبدأ قابلی او حق است گاهی ممکن است انسان سخنِ حق بگوید ولی مستمع درست تلقّی نکند یا درست ضبط نکند یا درست عمل نکند اگر متکلّم حق گفت ولی مستمع تلقّیاش صحیح نبود در اینجا گرچه صادق است متکلّم به حق تکلّم کرده است ولی صادق نیست که مخاطب به حق تلقّی کرد لکن درباره ی قرآن کریم چون مبدأ فاعلی حق است و مبدأ قابلی هم حق است برای تفهیم این دو نکته فرمود: «بِالْحَقِّ أَنزَلْنَاهُ وَبالْحَقِّ نَزَلَ».
مطلب بعدی آن است که قرآن نازل شده است نه اینکه نازل نشده لکن نزولش به نحو تجلّی است نه تجافی و نظیر آویختن طناب است نه انداختن بالا معنای اینکه قرآن کریم یک طرفش به دست خدای سبحان است این است که اگر کسی بحثهای تفسیری دارد با عربی مبین کار دارد با لغت و الفاظ و مفاهیم و تبادر و صحّت و سلب و سیاق و سِباق و امثال اینها کار دارد این قرآن است از این بالاتر آمده حقیقتی برای او روشن شد با فرشتهها در ارتباط بود آن با بخش دیگری از قرآن در کار است از آن مرحله بالاتر رفت از ملائکه بالاتر رفت معلّم ملائکه شد، مسجودٌله ملائکه شد مثل انسانِ کاملِ معصوم آن با درجه ی برتر قرآن کریم هماهنگ است اینکه گفته میشود قرآن یک حبل آویخته است یعنی اگر در قسمت جبروت باشد قرآن است، ملکوت باشد قرآن است، عالم مثال باشد قرآن است، عالم طبیعت هم باشد قرآن است اگر برای مؤمنان درجاتی است و اگر خود مؤمنان درجات دارند طبق دو آیه سوره ی مبارکه ی «انفال» و «آلعمران» که در «انفال» فرمود:«لَهُمْ دَرَجَاتٌ»(1)در «آلعمران» فرمود: «هُمْ دَرَجَاتٌ»(2)که دیگر «لام» محذوف نیست خود انسان درجه میشود اگر انسان دارای درجات است انسانیّت دارای درجات است، ایمان دارای درجات است هر درجهای از درجه ی ایمان و هر مرتبهای از مراتب انسانیّت با بخش مساوی خودش از حقیقت قرآن برخورد دارد و تلقّی میکند این قرآن یک مرحلهاش علیّ حکیم است، یک مرحلهاش هم عربی مبین که در آغاز سوره ی مبارکه ی «زخرف» اشاره شد که فرمود: «إِنَّا جَعَلْنَاهُ قُرْآناً عَرَبِیّاً لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ * وَإِنَّهُ فِی أُمِّ الْکِتَابِ لَدَیْنَا لَعَلِیٌّ حَکِیمٌ»(3)یعنی این قرآنی که شما در خدمت آن هستید این عربی مبین است ما او را عربی کردیم نه اینکه به پیامبر مطلبی را گفتیم او به صورت عربی در آورده باشد یا اینکه او خودش عربی مبین ساخته باشد اینچنین نیست ما عربی مبین کردیم، ما فرستادیم او تلقّی کرده است و همین قرآن در نزد ما برای کسانی که علم لدنّی بهره ی آنها میشود سخن از عِبری و عربی نیست سخن از علیّ و حکیم است «وَإِنَّهُ فِی أُمِّ الْکِتَابِ لَدَیْنَا لَعَلِیٌّ حَکِیمٌ» این معنای حبلِ مَتین بودن قرآن است، این معنای آویخته شدن قرآن است که قرآن آویخته شد و نه انداخته و مانند آن. و اما اگر عمر مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) بیش از این بود قرآن آیات دیگر، سُوَر دیگر نازل میشود ظاهراً نه، برای اینکه آن بخش پایانی آیاتی که نازل شد از آن بخش تا آن وقتی که وجود مبارک حضرت رحلت بکنند مقداری بالأخره فاصله شد در این مقدار اصلاً آیاتی، سُوَری نیامده ممکن بود حضرت چند سال هم زندگی کند آیهای و سوره ی دیگر نیاید، چرا؟ برای اینکه خود قرآن فرمود: «الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَرَضِیتُ لَکُمُ الْإِسْلاَمَ دِیناً»(4)اگر دین کامل شد، دین تام شد، دینِ خداپسند شد دیگر نقصی ندارد، کمبودی ندارد تا با آیات دیگر، با سُوَر دیگر تکمیل بشود اگر وجود مبارک حضرت عمر بیشتری پیدا میکرد بله، عده ی زیادی استفاد میکردند از تفسیر آن حضرت، تربیت آن حضرت، تعلیم آن حضرت، اصلاح حضرت، تزکیه نفوس حضرت چون معلّم بود اما آیاتی بعد نازل بشود دیگر نیست به دلیل اینکه آن فاصلهای که از حجّةالوداع تا زمان رحلتش بالأخره مدّتی زنده بودند و هیچ آیهای هم نازل نمیشد آیه وقتی نازل میشود که به کمال نرسد اگر به کمال رسید دیگر کتاب قانون تمام شده است این هم راجع به نزول او.اما اینکه وجود مبارک آن حضرت چه سهمی داشت عربی و امثال ذلک و احکام را و مثالها را به صورت با فرهنگ عربی بیان میکرد این در بحثهای قبلی اشاره شد که خداوند هر ملّتی را برابر با زبان خود آنها تربیت میکند در قسمتهای سِریانی طوری دیگر بود، عِبری طور دیگر بود، عربی طور دیگر است آن پیامبری که طبق بیانی که از وجود مبارک حضرت امیر هست که زرتشتیها داشتند به زبان دیگر بود و مانند آن.
و اما اینکه انسان هر کاری که انجام میدهد برابر با اندیشه است کار ممکن نیست بدون علم انجام بگیرد بنابراین علم سهمِ تعیین کننده دارد و حتماً مؤثّر است این سخن حق است انسان یک موجود متفکّر مختار است هیچ کاری را بدون علم انجام نمیدهد اما دهها، دهها یعنی دهها بار گفته شد که علم درجاتی دارد، عمل هم درجاتی دارد علم از احساس شروع میشود، توهّم شروع میشود، تخیّل شروع میشود تا به تعقّل برسد عمل هم از شهوت و غضب و زیرمجموعه شهوت و غضب شروع میشود تا به عقلِ عملی برسد هر مرحلهای از علم در بخش خاصّ خودش اثر دارد یک آدم شهوتران او علمِ خیالی دارد هر صورتی که تهییجکننده باشد در او انگیزه ی کارهای غریزی انجام بدهد او را میاندیشد برابر آن اندیشه کار میکند کسی که دنبال مقام و جاه است بحثهای وهمی او را راهاندازی میکند توهّمات او، اوهام او، مقامخواهی او اینها بخشهای شهوترانی او را تأمین میکند یا شهوت مال است، یا شهوت غریزه است، یا شهوت جاه است، یا شهوت پُستهای کلیدی دیگر است یا مانند آن، اگر کسی اهل فَتک و کُشتن و کشته شدن و امثال ذلک باشد کارهای غضبی و دفاعی و جنگی و رزمی را به عهده دارد این بخشهای خیال و همچنین وهم او را هدایت میکند اما اگر امامتِ کارهای عملیِ او را عقلِ عملی به عهده گرفت یعنی عقلی که «به یُعبد الرحمان و یُکتسب به الجنان»(5) رهبریِ عقل عملی را آن عقل نظری به عهده میگیرد احساس و توهّم و خیال اندیشههای نازلاند آنها هرگز نمیتوانند امام عقل عملی باشند آن عقل نظری که جهانبینی توحیدی دارد، معرفت الهی دارد، وحی را خوب میشناسد، نبوّت را خوب میشناسد، معاد را خوب میشناسد، بهشت و جهنم را خوب میشناسد آن اندیشههای بَرین عقلِ عملی را رهبری میکند بنابراین انسان مثل حیوان یک متفکّرِ مختار است در صورت شهوت و غضب عمل کردنش یا احساس و تخیّل و توهّم داشتنش وقتی از این مراحل گذشت «هِی نَفْسِی أَرُوْضُهَا بِالتَّقْوَی»(1)گفت آن عقلی که «به یُعبد الرحمان و یُکتسب به الجنان» آن را علمِ الهی رهبری میکند اینکه«الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ»است، «یَرْفَعِ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنکُمْ وَالَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجَاتٍ»(2)آن علم که برای عقل نظری و عقل کامل است این انگیزه یعنی عقل عملی را هدایت میکند بنابراین ممکن است کسی علم داشته باشد و عمل نکند این تفکیک برای آن است که همانطوری که ما در نشئه ی حس یک مجاری ادراکی داریم به نام چشم و گوش که میفهمد یعنی ادراک مفردات به عهده ی اینهاست و یک دست و پا داریم که فهمیدهها را اجرا میکنند و چهار قِسم در این محدوده ی حس داشتیم که گاهی ممکن است بعضی افراد مجاری ادراکیشان قوی باشد یعنی چشم و گوششان قوی و مجاری تحریکیشان قوی باشد دست و پایشان هم نیرومند اینها سلیمالحسّاند، سلیمالتحریکاند، سلیمالادراکاند هم خوب میشنوند، هم خوب میبینند، هم خوب کار میکنند این یک قِسم، قِسم دیگر آن است که دست و پایشان خیلی قوی است ولی باصره یا سامعه ی اینها ضعیف است نیروی ادراکیشان ضعیف است، نیروی تحریکیشان قوی است قِسم سوم به عکس است که سمع و بصرشان قوی است ولی دست و پایشان فلج است، قسم چهارم این است که از هر دو جهت افتادند یعنی نه باصره و سامعه ی آنها قوی است، نه ید و رِجل اینها نیرومند است این چهار قِسم در سطح حس هست این مطلب را در پرانتز عنایت کنید اینکه ما خسته میشویم و ما را خسته میکنند برای اینکه هر کس دید اینجا جا هست میآید مینشیند این مطلبی که یکبار گفتیم حدّاکثر دوبار کافی است مکرّر سؤال که این چگونه میشود علم از اندیشه جدا بشود، انسان مگر میشود بدون علم کار بکند برای اینکه اینها خیال کردند چون تفسیر است و ثواب دارد جا هست میآیند مینشینند این حواسشان جمع باشد کسی که بالأخره در سطح خارج نیست یا لااقل سطوح عالیه را نخوانده یا بدایه و نهایه نخوانده اینجا نیاید اُولاست این پرانتز بسته این چهارم برای سطح ظاهر. سطح نفس هم همینطور است گاهی بخشهای ادراکی انسان قوی است خوشدرکاند، خوشفکرند، خوشاستعدادند و نیروی عملی اینها هم قوی است یعنی «ما یُعبد به الرحمن و یُکتسب به الجنان» آنها قوی است اینها عالِم عادلاند اینها خوب میفهمند خوب هم عمل میکنند، قِسم دوم کسانیاند که بخشهای علمیشان قوی است اما «ما یعبد به الرحمان» آنها ضعیف است این میتواند مفسّر خوب، مدرّس خوب، مصنّف خوب، پژوهشگر خوب این بتواند«قُل لِّلْمُؤْمِنِینَ یُغُضُّوا مِنْ أَبْصَارِهِمْ»(3)را خوب تحلیل میکند اما وقتی که بیرون رفت نامحرم را دید نگاه میکند این مشکل عملی دارد آن «ما یعبد به الرحم?ن» او گیر است این دستِ عقلش فلج است زبان گویایی دارد مقاله را خوب مینویسد، درس را خوب میگوید، پژوهش را خوب میکند و تصنیف هم دارد، تألیف هم دارد، تدریس هم دارد این مثل کسی است که چشمش خیلی تیزبین است اما دستش فلج است هیچ یعنی هیچ ارتباطی بین علم و عمل نیست اگر بخواهد کار بکند از نیروی علمی مدد میگیرد اما تا کار را چه کسی به عهده بگیرد بعضیها هستندکه«أَفَکُلَّمَا جَاءَکُمْ رَسُولٌ بِمَا لاَ تَهْوَی أَنْفُسُکُمُ اسْتَکْبَرْتُمْ»(4)هر چه مطابق میلشان نیست رد میکنند این هوسمدار است این «إِلهَهُ هَوَاهُ» این برابر خیال عمل میکند مگر ممکن است انسان کار بکند بدون علم منتها علمش گاهی وهم است، گاهی خیال است، گاهی مغالطه است، گاهی حس است و اگر عمل را عقلِ عملی که «به یُعبد الرحمان و یُکتسب به الجنان»(10) عهده گرفت رهبریاش را عقل نظری به عهده میگیرد گاهی هم ممکن است هر دو ضعیف باشد مثل جاهلِ متهتّک نه میفهمد، نه میکند گاهی ممکن است بخش عملیاش خیلی قوی باشد اما بخش نظریاش ضعیف است مثل متنسّک جاهل بعضی از قُدما(رضوان الله علیهم) نقل میکردند که عدهای از مقدّسین میگفتند ما امسال ماه مبارک رمضان شد یک دوره زادالمعاد ختم داریم خدا غریق رحمت کند آنها را گفتند آخر زادالمعاد اعمال دوازده ماهه را دارد این مثل مفاتیحالجنان است دیگر اینکه مثل قرآن نیست که شما یک دور زادالمعاد ختم کردید که این بیچاره تمام اوراد و اذکاری که برای دوازده ماه بود در ماه مبارک رمضان میخواند این متنسّک جاهل است یعنی بخش عملیاش قوی است اما درکش ضعیف است همانطوری که در نشئه حس انسان چهار قِسماند گاهی ممکن است بینایی و شنوایی کسی خیلی قوی باشد اما دست و پایش فلج است و هیچ ارتباطی بین ادراک و تحریک نیست همین فلج بودن در عقلِ عملی هم هست عالِم فاسق همین است یعنی بخش اندیشهاش خیلی قوی است اما وقتی که دستش به راندخواری و زیرمیزی و رومیزی رسید میبیند مشکل جدّی دارد هیچ یعنی هیچ ارتباطی بین علم و عمل نیست اگر خواست عمل بکند الاّ ولابد از علم کمک میگیرد حالا اگر در حدّ شهوت و غضب خواست عمل بکند سرمایه ی علمی او خیال و وهم است، اگر در قلمرو عقل عملی خواست عمل بکند سرمایه ی او عقلِ نظری و برهان و قرآن و عترت است این چهار قِسم هم در صحنه ی نفس است، هم در صحنه ی بدن. اما اینکه گفته شد حُکمای یونان شاگردان انبیا بودند و این معارف را از انبیا یاد گرفتند ارسطوها، افلاطونها اینها از انبیا یاد گرفتند یک وقت انسان بحثِ تاریخی میکند باید سند تاریخی نشان بدهد، یک وقت بحث تفسیری است بحث تفسیری که شد از تاریخ و ماقبل تاریخ میتواند سخن بگوید الآن ما که میگوییم حُکما شاگرد انبیا بودند اختصاصی به یونان و خاورمیانه ندارد، اختصاصی به یک سرزمین خاص و مکان مخصوص ندارد حتی ماقبل تاریخ هم همینطور است الآن ما جریان ماقبل طوفان در دست ما نیست ابنابیالحدید میگوید که ما از قبل طوفان خبری نداریم چون تاریخ مدوّنی در دست ما نیست اما من مورّخیام که از طوفان به بعد باخبرم بعد میگفت در همان شرح نهجالبلاغه که از جریان طوفان به بعد که تاریخی برای بشر فعلاً روی کُره ی زمین است مردی به عظمت علیبنابیطالب نیامده نه در بین مسلمانها، نه در بین یهودیها، نه در بین مسیحی، نه در بین زرتشتیها، نه در بین کفار بالأخره کفار هم آدمهای یَل و فَحل و قَدَر دارند دیگر این مارکس و انگلس هم که آدم کوچکی نبودند خیلی قوی بودند ابنابیالحدید میگوید در شجاعت و قوّت و عظمت و تصمیمگیری هیچ کافری به اندازه ی علی نیست، هیچ مسلمان و موحّدی هم به اندازه ی علی نیست این برای بعد از تاریخ اما این بحث تاریخی است بحثهای تفسیری برای قبل از تاریخ هم هست یعنی اینکه ما میگوییم حکم شاگردان انبیا هستند نه تنها برای خاورمیانه، نه برای بعد از طوفان، برای قبل از طوفان هم هستند حسب التفسیر، چرا؟ برای اینکه بر اساس تفسیر قرآن کریم اوّلین بشری که روی زمین آمد پیغمبر بود این یک، و بر اساس سوره ی مبارکه ی «نحل» و آیات دیگر هیچ سرزمینی نیست که صدای انبیا نرفته باشد «لَقَدْ بَعَثْنَا فِی کُلِّ أُمَّةٍ رَسُولاً أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ وَاجْتَنِبُوا الطَّاغُوتَ» یا خود پیغمبر رفته یا امام و جانشین پیغمبر رفته یا معلّمان و مبلّغان از طرف آنها اعزام شدند هیچ سرزمینی نیست که صدای وحی نرفته باشد این دو، سوم اینکه وجود مبارک حضرت امیر انبیا را که معرفی میکند در همان اوّلین خطبه ی نهجالبلاغه دارد که انبیا آمدند که عقول مردم را شکوفا کنند «وَ یُثِیرُوا لَهُمْ دَفَائِنَ الْعُقُولِ» آن دفینهها، آن گنجینهها که در درون افراد نهادینه شده است انبیا آمدند معدنشناسی کردند، کند و کاو کردند، تلاش و کوشش کردند این را از درون اینها در آوردند به اینها نشان دادند و گفتند شما این هستید اِثاره یعنی شکوفا کردن، ثوره همان انقلاب را میگویند ثوره گاو را که میگویند ثور برای اینکه شیار میکند، زیر و رو میکند، انقلاب را که میگویند ثوره چون «خَافِضَةٌ رَافِعَةٌ» اثاره یعنی شکوفا کردن وقتی که انبیا آمدند این اغراض و غرایز را که خاشاکهایی هستند که روی فطرت را گرفتند اینها را پس میزنند، فطرت را باز میکنند به دستِ دل ما میسپارند میگویند تو این هستی الآن جامعه ی بشری گرفتار «قَدْ خَابَ مَن دَسَّاهَا»(5)است ما تدسیس کردیم، دسیسه کردیم یعنی آن فطرتی که خدا «فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا»(12) او را در وسط گذاشتیم اغراض و غرایز را که یک مُشت خاشاک است روی آن گذاشتیم این را دفن کردیم او شده مدسوس دسیسه را که دسیسه میگویند سرّش همین است انبیا میآیند به افراد میگویند شما که خِیبه و خُسران نصیب شما شده این خاشاک اغراض و غرایز را روی این «فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا» گذاشتید دفن کردید ما میخواهیم اِثاره کنیم، این خاشاکها را پس میزنیم، این غبارها را پس میزنیم آن درون را باز میکنیم به شما نشان میدهیم میگوییم هویّت شما این است، خب اگر اوّلین بشری که روی زمین آمد پیامبر است و اگر صدای پیامبر به همهجا رسیده است و اگر انبیا جهانبینی الهی و توحیدی را منتشر کردند و اگر انبیا در خاورمیانه سلسله ی فراوانی داشتند چگونه میشود فکر الهی و توحیدی و جهانبینی حق در جایی باشد و از انبیا کمک نگرفته باشند این بحث تفسیری است اما حالا ارسطو در چه زمانی شاگرد کدام پیامبر بود؟ افلاطون در چه زمانی شاگرد کدام پیامبر بود؟ این یک بحث تاریخی است که دون بحث تفسیری است و بیان وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) که مرحوم کلینی نقل کرد که به دو نفر از اصحابش فرمود شما مشرق عالَم بروید، مغرب بروید حرف از ما منتشر شده فرمود: «شرّقا و غرّبا فلا تجدان علماً صحیحاً الاّ شیئاً خرج من عندنا أهل البیت»(13) فرمود مشرق عالَم بروید حرفِ صحیح از وحی است، مغرب عالم بروید حرف صحیح از وحی است حالا حرفِ ما نه خاندان ما که چهارده نفریم ما بالأخره سلسله انبیا «مصدّقٌ لما بین یدیه» است دیگر ما آمدیم حرف انبیای دیگر را تصدیق کردیم آنها آمدند وعده ی بشارت ما را دادند و امثال ذلک بنابراین چیزی در زمین به عنوان تفکّر الهی و توحیدی و وحی و نبوّت و معاد و بهشت و جهنم نیست مگر اینکه از انبیا رسیده باشد و آنها رساندند و آنها پروراندند و آنها تعلیم دادند و آنها تربیت کردند در این بخش فرمود قرآن البته سورهها دارد، آیات دارد و نام اینها را هم برده است که فرمود در اول سوره ی مبارکه ی «نور» فرمود:«سُورَةٌ أَنزَلْنَاهَا» در بخشهای دیگر فرمود: «إِذَا تُلِیَتْ عَلَیْهِمْ آیَاتُهُ زادَکُم»(14) بخشی از قرآن آیه است، بخشی از قرآن سوره است چه اینکه در جریان تحدّی هم فرمود: «فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِن مِثْلِهِ» فرمود یک سوره بیاورید سوره و آیه و اینها اقطاع و اجزای قرآن کریماند اینکه فرمود: «وَقُرْآناً فَرَقْنَاهُ» گاهی این تکّه تکّههای قرآن را مشخص کرده نامگذاری کردند که بعضیها نامشان آیه است، بعضی نامشان سوره است که مصدّر به «بسم الله» است «بسم الله» به منزله ی یعنی نشانه ی پایانبخشی سوره ی قبل و آغاز سوره ی بعد بود این تفریق قرآن کریم به همین صورت است گذشته از اینکه کتابی که الفاظ دارد و حروف و کلمات دارد این حتماً تدریجی است اگر یک وقت گفته شد دفعتاً نازل میشود باید معنای خاصّی برای نزول دفعی قرآن ذکر کرد که این جزء علوم القرآن است نه بحثهای تفسیری یک و قبلاً هم در فرق بین انزال و تنزیل دفعی و تدریجی بازگو شد دو، اما خود قرآن که آیاتی دارد، سُوَری دارد حتماً تدریجی است برای اینکه تا مبتدا گفته نشود خبر نمیآید، تا خبر نیامده متعلّقاتش ذکر نمیشود اگر الفاظ است، اگر کلمات است، اگر حروف است یقیناً تدریجی است یک وقت کتاب نوشتهای را به وجود مبارک پیامبر میدهند نظیر آنچه را که به موسای کلیم(سلام الله علیه) دادند عدهای هم چنین چیزی درخواست میکردند که چرا کتابی مثل الواح موسی نمیآوری که قرآن در جواب فرمود حوادث گوناگون است، سؤالها گوناگون است، خواستههای شما گوناگون است، نیازهای شما تدریجی است کتاب هم تدریجی یک کتاب موعظهای و کلّیگویی و امثال ذلک را میشود یکجا تحویل داد اما کتابی که مربوط به جوابِ سؤال شماست شماگفتی«یَسْأَلُونَکَعَنِالرُّوحِ»(15)جوابمیخواهد،«یَسْألونَکَعَنِالْأَهِلَّةِ»(6)جواب میخواهد،«یَسْأَلُونَکَ عَنِ المَحِیضِ»(17)جواب میخواهد، «یَسْأَلُونَکَ»،«یَسْأَلُونَکَ» جواب جدیدی میخواهد«وَاللَّهُ یَسْمَعُ تَحَاوُرَکُمَا»(7)جوابِ جدید میخواهد، حکم زِهار و جدال جواب جدید میخواهد، جریان جنگ و توزیع غنایم جنگی جواب جدید میخواهد یک کارِ تدریجی تعلیم تدریجی دارد و جوابهای تدریجی اما یک کتاب موعظهای و مانند آن، آن ممکن است دفعتاً نازل بشود بنابراین یک نزول دفعی است که دیگر در عالَم الفاظ یعنی در عالم طبیعت نیست باید در مرحله ی بالاتر باشد که وجود جمعی را تحمل بکند آن میشود نزول دفعی اما در جریان زمانمندی قرآن چون کتابی است از الفاظ و سُوَر و آیات حتماً باید تدریجی باشد.
1) (6) . نهجالبلاغه، نامه ی 45.
2) (7) . سوره ی مجادله، آیه ی 11.
3) (8) . سوره ی نور، آیه ی 30.
4) (9) . سوره ی بقره، آیه ی 87.10] . ر.ک: الکافی، ج1، ص11.
5) (11) . سوره ی شمس، آیه ی 10.12] . سوره ی شمس، آیه ی 8.
6) 15] . سوره ی اسراء، آیه ی 85.(16) . سوره ی بقره، آیه ی 189.
7) 17] . سوره ی بقره، آیه ی 222.(18) . سوره ی مجادله، آیه ی 1.
پرسش:...
پاسخ: چه کسانی؟
پرسش:...
پاسخ: بله خب اینها انبیای قبلی اینها را پروراندند دیگر هم انبیای قبلی پروراندند هم بشارت دادند«مُبَشِّرَاً بِرَسُولٍ یَأْتِی مِن بَعْدِی اسْمُهُ أَحْمَدُ»(19)اینها را انبیای قبلی پروراندند اوّلین انسانی که روی زمین بود آدم(سلام الله علیه) بود بعد در سایه ی نبوّت آدم(سلام الله علیه) عده ی زیادی تربیت شدند وقتی جمعیت زیاد شد و مسائل حقوقی و اقتصادی و سیاسی و فرهنگی دامنهدار شد فرمود:«کَانَ النَّاسُ أُمَّةً وَاحِدَةً فَبَعَثَ اللّهُ النَّبِیِّینَ»(1)از آن به بعد آن روزگاری که مردم نمیتوانستند جنازههایشان را چطوری دفن بکنند آن دیگر احتیاجی به قوانین مبسوط نداشت وقتی قابیل، هابیل را کُشت مانده این جنازه روی دستش مانده که چه کار کند«فَبَعَثَ اللّهُ غُرَاباً یَبْحَثُ فِی الْأَرْضِ لِیُرِیَهُ کَیْفَ یُوَارِی سَوْءَةَ أَخِیهِ»(2)روزگاری بر مردم چنین گذشت و بر چنین مردمی گذشت که نتوانستند بفهمند این جنازه را چه کار باید بکنند از کار کلاغ یاد گرفتند «فَبَعَثَ اللّهُ غُرَاباً یَبْحَثُ فِی الْأَرْضِ لِیُرِیَهُ کَیْفَ یُوَارِی سَوْءَةَ أَخِیهِ» چنین روزگار هم بود آن دیگر احتیاجی به قانون گسترده و مسائل معرفتی فراوان نداشت بعد از اینکه کم کم بشر به مراحل عالیه علم رسید فرمود:«کَانَ النَّاسُ أُمَّةً وَاحِدَةً» بعد«فَبَعَثَ اللّهُ النَّبِیِّینَ مُبَشِّرِینَ وَمُنْذِرِینَ» برای اینکه اختلافات علمی، اختلافات حقوقی، اختلافات سیاسی اینها را خاتمه بدهند.
پرسش:...
پاسخ: گناهان عملی هم منشأ اگر کسی با تصمیم و اراده گناه نکند که «رُفع عن امّتی تسع»(3)بر اساس علم و عمد کار میکند دیگر اگر بر اساس سهو باشد، بر اساس خطا باشد، بر اساس نسیان باشد، بر اساس اضطرار باشد، بر اساس الجا باشد، بر اساس اکراه باشد، بر اساس اجبار باشد«رفع عن امّتی» اینکه گناه نیست اما کسی عالماً عامداً گناه میکند از.پرسش: آنکه شرب خمر میکند خب.پاسخ: نه، میداند خَمر است یا نه؟ میداند حرام است یا نه؟ اگر نمیداند خمر است یا نمیداند حرام است بله، اما وقتی میداند یعنی در برابر وحی ایستاده دیگر این در بحثهای قبل هم از جناب صدرالدین قونوی نقل شده که هیچ کسی معصیت نمیکند مگر اینکه در برابر خدا ایستاده برای اینکه اگر کسی معصیت کرده مال مردم خورده، شُرب خَم کرده، قمار کرده اگر سهو باشد، نسیان باشد، خطا باشد، جهل باشد، اضطرار باشد، الجا باشد، اجبار باشد، اکراه باشد بر اساس حدیث «رُفع عن امّتی تسع»(4)این اصلاً معصیت نیست آنوقتی معصیت است که میداند این را شریعت حرام کرده و برای معالجه و درمان هم نیست و فراموش هم نکرده اشتباهاً هم نمیکند حرفِ جناب صدرالدین این است که وقتی شما گناه را تحلیل میکنید کسی که دارد نامحرم را نگاه میکند این اینچنین نیست که«قُل لِّلْمُؤْمِنِینَ» را ندیده باشد این معنایش این است که خدایا تو گفتی نگاه نکن من هم میدانم گفتی، من هم میدانم حرام است ولی میخواهم نگاه بکنم بازگشت هر گناه ایستادن در برابر مولاست اینکه فرمود: «مَا یُؤْمِنُ أَکْثَرُهُم بِاللَّهِ إِلّا وَهُم مُشْرِکُونَ»(5)این است فرمود اکثر مؤمنین، مشرکاند نه معصیتکار یک وقت گفت «أَکْثَرُهُمْ لاَ یَعْقِلُونَ»(6)، «أَکْثَرُهُمْ» کذا و کذا این است اکثر مؤمنین مشرکاند منتها چون شرکشان تحلیلی و ضعیف است قابل بخشش است وگرنه انسان اگر عالِم نباشد عامد نباشد در برابر قانون نایستد که معصیت نیست این سم برای روح برای آن علم و عمدش است این بدنش آسیب میبیند حالا بر فرض بدن آسیب نبیند یک قطره بخواهد بخورد یک قطره آسیب نمیرساند اما همین که میخواهد در برابر قرآن بایستد این سم روح است به خدا میگوید تو گفتی حرام است مگر شیطان چه چیزی گفت؟ شیطان به تعبیر شیخناالاستاد مرحوم آقای حکیم الهی قمشهاش «جُرمش این بود که در آینه عکس تو ندید***ورنه بر بوالبشری ترک سجود این همه نیست» اینکه ملعونِ ازل و ابد میشود نه برای اینکه سجده نکرده خب خیلیها سجده نمیکنند، نماز نمیخوانند، روزه نمیگیرند اما ملعون ازل و ابد نیستند اما این دهن به دهن شدن به خدا گفت بله نظر تو این است ولی نظر من چیز دیگر است خب از این گناه بدتر دیگه چیست؟ آن استکبار او را به عذاب الیم گرفتار کرده نه این معصیت خب معصیتهای دیگر هم هست قتل و آدمکُشی که از آن ترک سجده بدتر است که خب اگر کسی قاتل بود که ملعون ازل و ابد نمیشود اما این در برابر خدا بگوید که به نظر من «أَنَا خَیْرٌ مِنْهُ»(7)این تمام خطر از همینجاست هر جا سخن از «أَنَا خَیْرٌ مِنْهُ» است این تریبون شیطان است در جریان طالوت و جالوت و داود(سلام الله علیه) که«قَتَلَ دَاوُدُ جَالُوتَ»(27) آنجا عدهای گفتند که طالوت نمیتواند رهبری ما را به عهده بگیرد «نَحْنُ أَحَقُّ بِالْمُلْکِ مِنْهُ»(8)در این بخش سوره ی مبارکه ی «بقره» این بحث مبسوطاً گذشت که این حرف، حرف شیطان است هر جا سخن از من و منیّت پیش آمد «أَنَا خَیْرٌ مِنْهُ» شد معلوم میشود تریبون شیطان است «نَحْنُ أَحَقُّ بِالْمُلْکِ مِنْهُ» شد معلوم میشود تریبون شیطان است بنابراین کسی که معصیت میکند به جسمش بله ضرر میرساند گاهی هم ممکن است اصلاً به جسمش ضرر نرساند برای اینکه یک قطره شراب که ضرر نمیرساند اما وقتی که میداند در برابر وحی دارد میایستد این استکبار است این استکبار سم است برای روح، خب اگر به قاری قرآن میگویند «إقرأ وارق»(29)نا ظر به همان است عدهای گفتند که «لَن نُؤْمِنَ لَکَ حَتَّی تَفْجُرَ لَنَا مِنَ الْأَرْضِ یَنْبُوعاً» که در همین سوره ی مبارکه ی «اسراء» چند روز قبل گذشت آیه ی نود همین سوره ی مبارکه ی «اسراء» بود «وَقَالُوا لَن نُؤْمِنَ لَکَ حَتَّی تَفْجُرَ لَنَا مِنَ الْأَرْضِ یَنْبُوعاً» ذات اقدس الهی به پیامبر(علیه و علی آله آلاف التحیّة و الثناء) فرمود به اینها بگو چه ایمان بیاورید چه نیاورید برای ما بیتفاوت است آن مردان خردمند و خردورز منتظر وحی بودند و ایمان آوردند و ایمان میآورند «قُلْ آمِنُوا بِهِ أَوْ لاَ تُؤْمِنُوا» چه ایمان بیاورید، چه ایمان نیاورید برای ما فرق نمیکند اما«إِنَّ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ مِن قَبْلِهِ إِذَا یُتْلَی عَلَیْهِمْ یَخِرُّونَ لِلْأَذْقَانِ سُجَّداً» آنهایی که شاگردان انبیای قبل بودند و عالِم بودند و خردمند بودند و منتظر ظهور وحی جدید بودند همین که آیات الهی را شنیدند به خاک میافتند اینها چانهشان به زمین میافتد چون وقتی انسان بخواهد به خاک بیفتد مگر اینکه سرش را خم کند اوّلین عضوی که به زمین میخورد چانه است فرمود:«یَخِرُّونَ لِلْأَذْقَانِ» اذقان یعنی این ذَقَنها و چانهها، چانهاش به خاک میافتد برای اینکه اینها خاکسارند اینها میخواهند متواضع باشند نه مستکبر حالا شما ایمان نیاوردید آنها، گفتید:«لَن نُؤْمِنَ لَکَ حَتَّی تَفْجُرَ لَنَا مِنَ الْأَرْضِ یَنْبُوعاً»(9)خب نشد، نشد «قُلْ آمِنُوا بِهِ أَوْ لاَ تُؤْمِنُوا إِنَّ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ مِن قَبْلِهِ» نزول قرآن گرچه در مجمعالبیان و بخشی از تفسیرهای دیگر خصوص یهودیها را مصداق ذکر کردند ولی به تعبیر سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) اطلاقش شامل همه ی علمای قبل از قرآن میشود چه یهودی، چه مسیحی، چه زرتشتی، چه صاحب آیین دیگر «إِذَا یُتْلَی عَلَیْهِمْ یَخِرُّونَ لِلْأَذْقَانِ سُجَّداً».
1) 19] . سوره ی صف، آیه ی 6.(20) . سوره ی بقره، آیه ی 213.
2) (21) . سوره ی مائده، آیه ی 31.
3) (22) . بحارالأنوار، ج74، ص155.
4) (23) . بحارالأنوار، ج74، ص155.
5) (24) . سوره ی یوسف، آیه ی 106.
6) (25) . سوره ی مائده، آیه ی 103.
7) (26) . سوره ی ص، آیه ی 76.27] . سوره ی بقره، آیه ی 251.
8) (28) . سوره ی بقره، آیه ی 247.29] . الکافی، ج2، ص606.
9) (30) . سوره ی اسراء، آیه ی 90.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
«قُلِ ادْعُوا اللَّهَ أَوِ ادْعُوا الرَّحْمَانَ أَیّاً مَا تَدْعُوا فَلَهُ الْأَسْماءُ الْحُسْنَی وَلاَ تَجْهَرْ بِصَلاَتِکَ وَلاَ تُخَافِتْ بِهَا وَابْتَغِ بَیْنَ ذلِکَ سَبیلاً (110) وَقُلِ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی لَمْ یَتَّخِذْ وَلَداً وَلَمْ یَکُن لَّهُ شَرِیکٌ فِی الْمُلْکِ وَلَمْ یَکُن لَهُ وَلِیٌّ مِنَ الذُّلِّ وَکَبِّرْهُ تَکْبِیرَاً (110)»
برخیها نقل کردند که چون وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) گاهی میفرمود «یا الله»، گاهی میفرمود «یا رحمـ?ن» به دیگران هم میآموخت و قرآن کریم هم این تعبیرها را روا دانست برخی از مشرکان گفتند که این کسی که مدّعی نبوّت است ما را به توحید دعوت میکند در حالی که خودش گرفتار تثنیه و تثلیث و مانند آن است هم میگوید الله، هم میگوید رحمان. در پاسخ آن توهّم ذات اقدس الهی فرمود خداوند، ذات اقدس الهی اسمای حسنای فراوانی دارد چه بگویید الله منظور آن ذات است، چه بگویید الرحمان منظور آن ذات است، چه سایر اسمای حسنا را اطلاق بکنید منظور همان ذات است اسم به تنهایی معبود نیست اسم با مسمّا معبود نیست اسم فقط حاکی مسمّاست تنها کسی که معبود است همان مسمّاست چه الله بگویید، چه رحمان بگویید مقصود مسمّاست که واحد است نه این اسما معبودند، نه مظاهر اینها که فرشتگاناند معبودند، نه موجودات دیگر «قُلِ ادْعُوا اللَّهَ أَوِ ادْعُوا الرَّحْمَانَ» این «أَوِ» برای تسویه است فرق نمیکند چه بگویید یا الله، چه بگویید یا رحمان، چه بگویید یا رحیم چه اسمای دیگر این اسما مورد عبادت نیست اسما با مسمّا دوتایی معبود نیستند فقط مسمّا معبود است که واحد است «قُلِ ادْعُوا اللَّهَ أَوِ ادْعُوا الرَّحْمَانَ أَیّاً مَا تَدْعُوا» هر نامی را که شما بخوانید نامها هیچ کدام سهمی ندارند نه تنهایی، نه معالاشتراک «فَلَهُ» یعنی برای آن مسمّا که ذات اقدس الهی است «الْأَسْماءُ الْحُسْنَی» این حُسنی? هم مؤنّث «أحسن» است. اسم را بالأخره در تقسیم اوّلی به دو قِسم مُنقسم دانستند یک اسم قبیح است یک اسم حَسن، اسم حسن مثل علیم، قدیر، حیّ و مانند آن اسم قبیح مثل جاهل و ساهی، خاطی، عاصی، ناسی امثال ذلک خدای سبحان درباره ی اسمایی که دلالت بر نقص دارد دارای صفات سلبیه است یعنی این امور از خدای سبحان مسلوب است خدای سبحان جاهل نیست، فقیر نیست، ساهی نیست، ناسی نیست، خاطی نیست، ظالم نیست و مانند آن «وَلاَ یِظْلِمُ رَبُّکَ أَحَداً»(1)جسم نیست و مانند آن اینها صفات سلبیه خدای سبحان است این در تقسیم اول که اسم یا حَسن است یا قبیح، اسمای دالّه ی بر نقص جزء صفات سلبیه ذات اقدس الهیاند و از او مسلوباند اسمایی که دلالت بر کمال دارند اینها دو قِسماند بعضیها دلالت دارند بر کمال اما کمالِ محدود، بعضی دلالت دارند بر کمال اما کمالِ نامحدود آن اسمایی که دلالت دارند بر کمال ولی کمال محدود آنها هم از ذات اقدس الهی مسلوب است مثلاً علمِ محدود، قدرت محدود، غنای محدود، حیات محدود اینها از خدای سبحان مسلوب است و آن اسمایی که دلالت دارند بر کمال و کمالِ نامحدود آنها اسمای حسنایاند که حُسنا مؤنّث «أحسن» است احسنالاسماء آن است که این دو قید را داشته باشد یکی اینکه دلالت بر نقص نداشته باشد دلالت بر کمال داشته باشد، دوم اینکه آن کمال نامتناهی باشد وقتی کمال نامتناهی شد میشود ذاتی دیگر پس کمالِ ذاتی نامتناهی مدلول احسنالاسماست که از احسنالاسماء بخواهیم به صورت جمع یاد بکنیم میگوییم «الأسماء الحسنی?» که کلّ واحد این اسمها احسناند. در بحث «وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِکَ وَنُقَدِّسُ لَکَ»(2)آنجا گذشت که فرق تسبیح و تقدیس هم در همین است تسبیح یعنی ذات اقدس الهی را تنزیه میکنیم از هر نقصی، تقدیس یعنی ذات اقدس الهی را مقدّس و منزّه میداریم از کمالِ محدود یعنی از علمِ محدود، قدرت محدود، حیات محدود، رأفت محدود و مانند آن پس تسبیح، تنزیه از نقص است و تقدیس، تسبیح از کمالِ محدود در جمع و خلاصه «الأسماء الحسنی?» یعنی أحسن الاسما برای ذات اقدس الهی است.
پرسش: علم فعلی خدا محدود نیست.
پاسخ: خب علمِ فعلی که صفتِ ذات نیست علم فعلی چون محدود است مادون ذات است آنکه صفت ذات است آن دیگر نامتناهی است علمِ فعلی مقابل دارد هر دو مقابلش زیرمجموعه آن اسمای ذاتیاند خلقت محدود است گاهی خلق میکند گاهی نه نمیکند، گاهی مصلحت باشد شفا میدهد گاهی شفا نمیدهد شافی نمیتواند صفت ذات باشد برای اینکه شفا گاهی هست گاهی نیست اگر صفت ذات باشد که قابل سلب نیست اینگونه اسما، اسمای فعلیهاند زیر پوشش قدرتاند قدرت نامتناهی است هر جا حکمت باشد شفا میدهد هر جا حکمت نباشد شفا نمیدهد و مانند آن، خب.
«قُلِ ادْعُوا اللَّهَ أَوِ ادْعُوا الرَّحْمَانَ أَیّاً مَا تَدْعُوا فَلَهُ الْأَسْماءُ الْحُسْنَی» برخیها احتمال دادند که این «له» به «أیّ» برگردد یعنی چه بگویی الله، چه بگویی رحمان هر کدام از اینها را بگویی برای هر کدام از اینها اسمای حسنا هست برای اینکه اینها اسم اعظماند اگر الله بود علیم و قدیر و حیّ و حکیم و مُرید هم هست اگر الرحمان بود حیّ و قدیر و علیم و حکیم و امثال ذلک هم هست آن البته یک برداشت خاصّ خودش را دارد، خب ولی ظاهراً به همان مسمّا برمیگردد «قُلِ ادْعُوا اللَّهَ أَوِ ادْعُوا الرَّحْمَانَ أَیّاً مَا تَدْعُوا فَلَهُ الْأَسْماءُ الْحُسْنَی». بعد درباره ی به خود پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) خطاب فرمود: «وَلاَ تَجْهَرْ بِصَلاَتِکَ وَلاَ تُخَافِتْ بِهَا» در نماز نه خیلی جَهر و صدای بلند که عُلوّ مُفرِط باشد، نه اخفات که خیلی هَمْس و بسته باشد بین اخفات و بین آن صدای بلند نماز بخوان برخیها خواستند به همین ظاهر اکتفا کنند که این ناظر به این است که نماز نه باید صوتِ خیلی بلند باشد، نه خیلی مخفی ولی تبعاً للروایه که مناسب هم همین است منظور از این صلاتْ جنس است یعنی بعضی از نمازها را جهر، بعضی از نمازها را اِخفات اینطور نباشد که همه ی نمازها را به جهر بخوانی یا همه ی نمازها را به اخفات بخوانی «لا تجهر بجمیع الصلاة و لا تخافِت بجمیع الصلاة» بلکه بعضی از صلوات را با جهر و بعضی از نمازها را با اخفات که با روایات سازگارتر است «وَلاَ تَجْهَرْ بِصَلاَتِکَ وَلاَ تُخَافِتْ بِهَا وَابْتَغِ بَیْنَ ذلِکَ سَبیلاً» این ابتغای سبیل حدّ وسط در تفسیر اول یعنی نه جهرِ مُفرط، نه اِخفات مفرط در نماز صدا را به صورت رسمی ادا بکن صوت را، اما بنا بر تفسیر دوم که مطابق روایات است این است که همه ی نمازها جهر باشد روا نیست، همه ی نمازها اخفات باشد روا نیست بلکه «وَابْتَغِ بَیْنَ ذلِکَ سَبیلاً» که بعضی از نمازها جهر، بعضی از نمازها اِخفات در حکمت این تفسیر هم در روایات گفته شد که جهر بخوانید تا معلوم بشود که جهر را هم خدا میداند، اِخفات بخوانید تا معلوم بشود که اخفات را هم خدا میداند آنوقت موافق باشد با آن آیه که «إِن تَجْهَرْ بِالْقَوْلِ فَإِنَّهُ یَعْلَمُ السِّرَّ وَأَخْفَی»(1)اگر شما به صورت آشکار سخن بگویی خدا جهر را میداند، اگر آشکار نگویی راز باشد خدا راز را میداند و اگر رازی باشد که خودت هم نمیدانی در درونِ درونت نهفته و نهادینه شده است که حتی از تو هم مخفی است باز هم اخفای از سرّ است آن هم خدا میداند «إِن تَجْهَرْ بِالْقَوْلِ فَإِنَّهُ یَعْلَمُ السِّرَّ وَأَخْفَی» وقتی سرّ را میداند یقیناً جهر را هم میداند، خب.
1) (3) . سوره ی طه, آیه ی 7.
«وَقُلِ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی لَمْ یَتَّخِذْ وَلَداً وَلَمْ یَکُن لَّهُ شَرِیکٌ فِی الْمُلْکِ وَلَمْ یَکُن لَهُ وَلِیٌّ مِنَ الذُّلِّ» این آیه ی پایانی نظیر جمعبندی است که به خلاصه ی سوره نظر دارد و بیتوجه به صدر سوره هم نیست صدر سوره تسبیح بود که فرمود: «سُبْحَانَ الَّذِی أَسْرَی بِعَبْدِهِ لَیْلاً مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ إِلَی الْمَسْجِدِ الْأَقْصَی الَّذِی بَارَکْنَا حَوْلَهُ لِنُرِیَهُ مِنْ آیَاتِنَا إِنَّهُ هُوَ السَّمِیعُ الْبَصِیرُ» صدر سوره با تسبیح شروع شد ذیل سوره هم به تکبیر ختم میشود تکبیر را به حسب ظاهر ما از اسمای جمالیه میدانیم جزء اوصاف ثبوته میدانیم و مانند آن، ولی در بحثهایی که قبلاً داشتیم طبق روایاتی که برخی از آنها را مرحوم صاحب وسائل(رضوان الله علیه) در کتاب شریف وسائل در کتاب صلات در باب ذکر و احکام بعد الذکر و که بعد از نماز یک کتاب دعا هست و قرآن است و ذکر در کتاب ذکر، ذکر کرده آن است و آن این است که وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) از یکی از اصحاب سؤال میکند که دوتا روایت است در آن باب که «الله اکبر» یعنی چه؟ ایشان عرض کرد «الله أکبر مِن کلّ شیء» خدا از هر چیزی بزرگتر است حضرت فرمود: «ثمّ شیء فیکون أکبر منه» مگر در جهان چیزی هست که خدا از او بزرگتر باشد؟ عرض کرد پس معنای «الله أکبر» چیست؟ فرمود: «الله أکبر مِن أن یوصف»(1)خدا بزرگتر از آن است که وصف بشود، خب آنجا هم به عرضتان رسید که این روایت در حدّ «لا تنقض الیقین ابداً بالشک»(2)نیست که با پنج، شش سال درس حل بشود خب این همه اشیا در عالم هستند حضرت فرمود مگر چیزی در عالم هست که خدا از او بزرگتر باشد اینها چون مهجور است خبری از این علوم نیست مرحوم صاحب وسائل در وسائل در کتاب صلات در کتاب ذکر چون اینها مطابق با آن بزرگان در کتاب صلات کتاب القرآن را مینوشتند و کتاب الدعاء و کتاب الذکر را مخصوصاً مرحوم کاشف الغطا(رضوان الله علیه) این سه کتاب را در کتاب الصلاة ذکر کرده مرحوم صاحب وسائل هم بخشی از اینها را در کتاب الصلاة ذکر کرده در ذکر در تسبیحات در معنای ذکر، معنای تحلیل، معنای تکبیر ابواب گوناگونی ایشان ذکر کرده این یک روایت. روایت دیگر وقتی سؤال و جواب میشود حضرت میفرماید که معنای «الله أکبر» چیست آن روای یا آن سائل یا آن صحابی عرض میکند که «الله أکبر مِن کلّ شیء» حضرت فرمود: «حدّدته» تو خدا را محدود کردی، چرا؟ برای اینکه خدایی هست و اشیای دیگر هستند منتها خدا بزرگتر از دیگران است اگر خدا نامحدود است که جا برای غیر نمیگذارد فرمود: «حدّدته» این را که به افراد عادی نمیگویند که، عرض کرد پس معنای «الله أکبر» چیست؟ فرمود: «الله أکبر مِن أن یوصف»(3)خدا بزرگتر از آن است که وصف بشود تا اینجا ترجمه ی ظاهری این دوتا حدیثی که مرحوم صاحب وسائل نقل کرده از آن به بعد استنباطهایی که بر این حدیث میشود یکی از آنها این است که این «الله أکبر مِن أن یوصف» باید به قضیه سالبه برگردد نه موجبه ی محصَّله و نه موجبه ی معدوله یعنی چه؟ یعنی وصف چیزی باشد خدای سبحان اکبر از وصف کردن باشد که همان اشکال قبلی لازم میآید چون توصیف استعمال نشده حالا در لغت نگاه کنید که آیا در لغت کلمه ی توصیف به کار رفته یا نه؟ آنچه در لغت به کار رفته وصف است «وَصفه» هم متعدّی است، خب اگر وصف یک امر وجودی باشد و خداوند اکبر از وصف باشد همان اشکال پیش میآید اشکال روایت اول، اشکال روایت دوم پس وصف امری است وجودی، در برابر خدا، خدا بزرگتر از وصف است برای اینکه نه اشکال روایت اول پیش بیاید نه اشکال روایت دوم باید این «الله أکبر من أن یوصف» به سالبه برگردد یعنی «لا وصف له» چون وصفی در کار نیست نه اینکه وصف هست و خدا بزرگتر است وصف است، خب اگر معنای «الله أکبر» به قرینه و تفسیر این دوتا روایت نورانی به این برگشت که «الله أکبر من أن یوصف» و بازگشت این هم به سالبه بود نه موجبه ی محصّله یا موجبه ی معدوله یعنی «الله لا وصف له» این تکبیر به تنزیه برمیگردد این تکبیر به تسبیح برمیگردد این بخش پایانی سوره به اول سوره برمیگردد این همان ردّ العجز الی الصدر است که از محسّنات بدیعیه است اوّلش با تسبیح شروع شد آخرش هم با تسبیح ختم شده چون تکبیر در حقیقت تسبیح است این هم که میگویند تسبیحات اربع، تسبیحات اربع نه برای اینکه «سبحان الله» چون اول است «سبحان الله» تسبیح است، «والحمد لله» تسبیح است، «لا اله الاّ الله» که معلوم است تسبیح است، «الله اکبر» هم که تسبیح است چهارتا تسبیح است به چهار زبان نه اینکه یکی تسبیح باشد یکی تحلیل باشد یکی تکبیر باشد یکی توحید باشد بازگشت همه ی اینها به تسبیح است که او سبّوح است و قدّوس بنابراین بخش پایانی این سوره به همان بخش اوّلش برمیگردد چون اینچنین است او منزّه از آن است که کسی همتای او باشد در صحنه و ساحت الوهیّت هیچ کس نیست نه پایینتر از او، نه همسطح او، نه بالاتر از او این محدوده منطقه ی ممنوعه است اینجا یعنی منطقه ی ممنوعه نه پایینتر از او کسی هست تا بشود وَلد او، نه همسطح او کسی هست بشود شریک او، نه بالاتر از او کسی هست که بشود ولیّ او «لَمْ یَتَّخِذْ وَلَداً وَلَمْ یَکُن لَّهُ شَرِیکٌ فِی الْمُلْکِ وَلَمْ یَکُن لَهُ وَلِیٌّ مِنَ الذُّلِّ» نعم، ولیّ دارد یعنی دوست اما او «اللّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُوا»(4)این ولیّ من الذُلّ ندارد که این بشود مولّی? علیه او بشود ولیّ پس نه فوق او کسی هست، نه همسطح و کسی هست، نه پایینتر از او کسی هست منطقه ی الوهیّت و ربوبیّت مطلقا منطقه ی توحید است بعد دیگران مخلوق او هستند، بندگان او هستند، مرزوق او هستند و مانند آن «لَمْ یَتَّخِذْ وَلَداً وَلَمْ یَکُن لَّهُ شَرِیکٌ فِی الْمُلْکِ وَلَمْ یَکُن لَهُ وَلِیٌّ مِنَ الذُّلِّ» حالا که اینچنین شد «کبّره تکبیراً مِن أن یکون له ولد، تکبیراً من أن یکون له شریک، تکبیراً مِن أن یکون له ولیّ» در سوره ی مبارکه ی «سبأ» آنجا بحث را بازتر فرمود، فرمود غیر خدا کسی نیست که مالک ذرّهای باشد بالاستقلال أو بالمشارکه أو بالمظاهره «لا یملکون من دونه شیئاً» که بالاستقلال وارد میشوند و شرکتی هم ندارند «وَمَا لَهُ مِنْهُم مِن ظَهِیرٍ»(5)مُظاهر او هم نیستند که از راه مظاهره و کم که ذات اقدس الهی در کارهایش ـ معاذ الله ـ دستیاری داشته باشد که این دستیار او کارهای او را انجام بدهد از آن قبیل هم نیست.
پرسش: حاج آقا حضرت رسول که میفرمایند: «ما عرفناک حقّ معرفتک» این شاهد بر آن منطقه ممنوعه است؟
پاسخ: آن منطقه ممنوعه که احدی به آنجا راه ندارد ولی آن منطقههایی که مجاز است بله آنجا را حقّ معرفت پیدا نکردند در سوره ی مبارکه ی «سبأ» آیه ی 22 این است «قُلِ ادْعُوا الَّذِینَ زَعَمْتُم مِن دُونِ اللَّهِ» فرمود هر که میخواهید دعوت کنید بگویید از غیر خدا کاری ساخته نیست چهار قِسم متصوَّر است که سه قِسمش محال است یک قسمش ممکن ولی آن قسمی که ممکن هست به اجازه ی خود اوست آن چهار قسم این است «لاَ یَمْلِکُونَ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ فِی السَّماوَاتِ وَلاَ فِی الْأَرْضِ» این قسم اول که موجودی چه در آسمان، چه در زمین به وزن یک ذرّه را بالاستقلال مالک باشد این محال است دو، «وَمَا لَهُمْ فِیهِمَا مِن شِرْکٍ» اینها شرک در مالکیّت باشند این هم محال است سه، «وَمَا لَهُ مِنْهُم مِن ظَهِیرٍ» ذات اقدس الهی در آفرینش ذرّهای از مُظاهرت و پشتوانه و پشتیبانی اینها بهرهبر باشد این هم مستحیل است این سه قِسم یعنی استقلال، شرکت، ظهیر و پشتوانه بودن اینها محال است. در آیه بعد فرمود قسم چهارم ممکن هست ولی باید به اجازه او باشد آن مسئله شفاعت است «وَلاَ تَنفَعُ الشَّفَاعَةُ عِندَهُ إِلَّا لِمَنْ إِذِنَ لَهُ» آن سه قِسمی که شما مشرکان مبتلایاند آنکه محال است درباره ی قسم چهارم هم که برخیها ابتلا داشتند فرمود شفاعت حق است ولی باید به کسی که خدا اذن شفاعت داد ما معتقد باشیم او شفیع است «وَلاَ تَنفَعُ الشَّفَاعَةُ عِندَهُ إِلَّا لِمَنْ إِذِنَ لَهُ» و اینکه شما گفتید «هؤُلاَءِ شُفَعَاؤُنَا عِندَ اللَّهِ»(1)به آنها اذن نداده است بنابراین چون بازگشت تکبیر به تنزیه است این از باب ردّ العجز الی الصدر بخش پایانی این سوره به بخش اوّلش برمیگردد.
1) (9) . سوره ی یونس, آیه ی 18.
پرسش:...
پاسخ: بله خب، این برای آن است که در بحثهای سوره ی مبارکه ی «حجر» هم گذشت این جمعها گاهی برای تفخیم است که مقام شامخ ربوبیّت از خود با عظمت و جلال یاد میکند این یک، گاهی هم چون دستور میدهد که مدبّرات امر این را اجرا بکنند به ضمیمه ی مدبّرات وقتی ملحوظ بشود جمع میآورند این دو، ولی برای اینکه اشتباه نشود آن جاهای حسّاس نه جمع میآورد، نه مدبّرات را سهیم میداند یک، آنجاها هم که جمع آورد برای اینکه مشخص بشود اینها زیرمجموعه ی فرمانروایی خدایاند نه مستقلاند، نه شریکاند، نه دستیارند که در سوره ی مبارکه ی «سبأ» هر سه قید نفی شد آنجا یکجا بالصراحه میگوید ما تنها این کار را میکنیم فرمود: «قَدْ جَاءَکُم مِنَ اللّهِ نُورٌ وَکِتَابٌ مُبِینٌ»(1)آنجاهایی که نام فرشتهها را میفرماید، میفرماید: «بِأَیْدِی سَفَرَةٍ * کِرَامٍ بَرَرَةٍ»(2)هر کدام از اینها کمی غفلت بکنند «نَجْزِیهِ جَهَنَّمَ»(3)اینها مسیرند فرمود آب و کوثر میدهد نه لوله اینها لولهاند، اینها مسیرند، اینها مجرایاند اینها مدبّرات امرند مجرای فیضاند ولی فرمود این کتاب «قَدْ جَاءَکُم مِنَ اللّهِ نُورٌ وَکِتَابٌ مُبِینٌ» اما این فرشتگان «بِأَیْدِی سَفَرَةٍ» هست، «کِرَامٍ بَرَرَةٍ» هست اینها فرمود با دست اینها ما وحی را میفرستیم اینها وارد قلب پیغمبر میشوند «نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِینُ * عَلَی قَلْبِکَ»(4)جبرئیل آمده در قلبت این حرفها را گذاشته و رفته خودش فهمیده دارد چه کار میکند شما هم که میفهمید چه کار میکنند ولی کلّ کارها از طرف خداست این برای بحثهایی که موهِم خلاف نیست اما آنجا که موهم خلاف است یکجا به عنوان نمونه قرآن کریم ضمیر متکلّم معالغیر نیاورد آنجا که سخن از توحید است «لا اله الاّ الله»، «لاَ إِلهَ إِلَّا أَنَا» اینطوری «فَاعْبُدُونِ»(5)، «فَارْهَبُونِ»(6)آنجا دیگر نفرمود «لا اله الاّ نحن» آنجاها که موهم خلاف است همهاش ضمیر متکلّم وحده است یا اسم ظاهر، خب.
پرسش:...
پاسخ: جهرِ مفرط و اخفات مفرط بین جهر مفرط و اخفات مفرط همین تعبیرات رایجی است همین سبک معمولی است که مسلمین میخوانند این بنا به تفسیر اول.
پرسش:...
پاسخ: چرا، اگر «لا بشرط» گرفتیم میشود جنس، «بشرط لا» گرفتیم میشود ماده اگر «لا بشرط» یعنی مفهوم جامع گرفتیم میشود جنس، خب.
اما آن تفسیر دوم انسب است برای اینکه روایات آن را تأمین میکند همه ی نمازها جهری نباشد، همه ی نمازها اخفاتی نباشد بلکه بین بین باشد بعضی از نمازها جهر، بعضی از نمازها اخفات خب پس اگر گفته شد «إِنَّا انزَلْنَاهُ فِی لَیْلَةِ الْقَدْرِ»(1)یا «بِالْحَقِّ أَنزَلْنَاهُ وَبالْحَقِّ نَزَلَ»(2)این جمع آوردن برای یکی از این دو وجه است.
پرسش: چرا برای ولد آ وردند «لَمْ یَتَّخِذ» ولی برای بَنین آورده «لَمْ یَکُنْ».
پاسخ: بله دیگر چون اتّخاذ ولد چون مسیحیها میگفتند این ولد تشریفی است آنها باور کرده بودند که زاد و ولد و همسر و اینها ندارد آنهایی که مبتلا بودند به تفکّر ولد داشتند فرمود: «لَمْ یَکُن لَهُ شَرِیکٌ» برای ردّ توهّم آنها فرمود: «لَمْ تَکُنْ لَهُ صَاحِبَةٌ»(3)چیزی که جریان عیسی(سلام الله علیه) بشود ابنالله ـ معاذ الله ـ این نیست برای اینکه «لَمْ تَکُنْ لَهُ صَاحِبَةٌ» نبوده اما آنهایی که میگویند نه، ولد تشریفی است نه ولد نکاحی فرمود نه، «لَمْ یَتَّخِذْ وَلَداً» پس «لم یکن له ولدٌ بالقول المطلق» نه ولد اتّخاذی، نه ولد نکاحی، خب.
اما در بخش اینکه قبل از اسلام در حجاز چه خبر بود با اینکه قرآن فرمود: «بَعَثْنَا فِی کُلِّ أُمَّةٍ رَسُولاً أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ وَاجْتَنِبُوا الطَّاغُوتَ»(1)سرّش این است بالأخره در هر سرزمینی، در هر زمانی حجّت خدا باید برسد و رسیده است حالا حجّت خدا یا خود پیامبر است یا جانشینان پیامبرند یا مبلّغان و مأموران از طرف امام و پیغمبرند مثل زمان خود پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) همه ی روستاها که خود حضرت تشریف نمیبرد یا در همه ی روستاها که آنها به حضور حضرت شرفیاب نمیشدند مبلّغانی که میفرستادند حجّت بالغه ی حق به آنها میرسید «فَکَذَّبُوهُمَا فَعَزَّزْنَا بِثَالِثٍ»(2)، «أَرْسَلْنَا» کذا اینها از همین قبیل است بنابراین اگر قبل از اسلام در حجاز پیامبری نبود حجّت الهی بود حالا یا علمایی بودند که ورثه ی انبیا هستند یا تتمّه ی جانشینان انبیای قبیل بودند اینچنین بود اما اگر یک وقت حادثهای پیش آمد ظالمی بین آن حجّت خدا و مبلّغ الهی با یک جمعیت شهری یا روستایی فاصله انداخت اینها مستضعفان فکریاند و معذور دسترسی ندارند.
مطلب بعدی اینکه در خاورمیانه گاهی انبیایی میآمدند بدون چالش و درگیری و خونریزی و امثال ذلک ممکن است حرف اینها در شرایط آن روز به مناطق دوردست نرسیده باشد اما وقتی پیامبری آمده تبری گرفته بت بتکدههای خاورمیانه را از بین برده که رسمی بود با سلطان خاورمیانه به نام نمرود احتجاج کرد آن جریان آتشسوزی و «حِرِّقُوهُ وَانصُرُوا آلِهَتَکُمْ»(3)مطرح شد این نمیتواند در یک شهر و یک روستا این صدا خفه بشود آنوقت «رَبِّیَ الَّذِی یُحْیِیْ وَیُمِیتُ»(4)مطرح است این مسئله توحید و الهیّت و نفی شرک و امثال ذلک مطرح است این حتماً کلّ خاورمیانه را میگیرد. در جریان وجود مبارک موسای کلیم(سلام الله علیه) این هم که نیامده مخفیانه با فرعون گفتمان داشته باشد گفتگو داشته باشد اینها نبود مسئله دریای روان و رود نیل بود، مسئله ی «فَأَخَذْنَاهُ وَجُنُودَهُ فَنَبَذْنَاهُمْ فِی الْیَمِّ»(5)بود سقوط فرعون بود، آن مناظره ی عمومی با سَحره بود، پذیرش ایمان آنها بود این منطقه توحیدی وجود مبارک موسای کلیم گفت «رَبُّنَا الَّذِی أَعْطَی کُلَّ شَیْءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدَی»(6)نظام فاعلی را اشاره کرده، نظام غایی را اشاره کرده، نظام داخلی را اشاره کرده این فکر خاورمیانه را تصاحب کرده یونان در شمال غربی مصر بود خیلی هم از مصر فاصله نداشت این یونان یک طرف با ترکیه همراه بود یک طرف با مصر منتها در شمال شرقی مصر یک مقدار بیشتری از مصر فاصله دارد خب وقتی این صدای مهم در خاورمیانه پیچید علمای یونان چگونه ممکن است از این فکر توحیدی وجود مبارک موسای کلیم بهرهای نبرده باشند این هم یک مطلب.
مطلب دیگر اینکه هیچ وقت حکما را در برابر انبیا قرار ندهیم در آن کتاب عقل منزلت عقل در هندسه ی معرفت دینی آمده چندین بار در همین بحثهای تفسیری هم اشاره شده که نه عقل در مقابل نقل است نه در برابر وحی، وحی مقابل ندارد آن علم شهودی است و معصوم است آن چه مقابلی دارد؟ چون آن مقابل ندارد بیش از همه و پیش از همه حکما برهان اقامه کردند که بشر وحی میخواهد این برهان را حکما اقامه کردند از دیرزمان ممکن نیست جامعه بدون وحی باشد، ممکن نیست جامعه بدون نبوّت و رسالت و امامت و رهبری باشد این حکما میگویند عقل بسیاری از چیزها را نمیفهمد ولی خوبی عقل این است که میفهمد که نمیفهمد یک، میفهمد در جهان کسی هست که بفهمد دو، ولی میفهمد او پیامبر است از طرف خدا آمده سه و اول کسی که به او ایمان میآورد همین حکمایاند آنوقت اگر اختلافی هست اختلاف بین حکما بعید نیست برای اینکه اینها درباره ی چیزی بحث میکنند که لغت به او دسترسی ندارد، فهم عرف به او دسترسی ندارد، بنای عقلا به او دسترسی ندارد، اعتبارات مردمی به او دسترسی ندارد یعنی متافیزیک، اما صاحبان علومی که لغت دسترسی دارد، فهم به آن دسترسی دارد، بنای عقلا دسترسی دارد، اعتبارات مردمی دسترسی دارد الی ما شاء الله اختلاف است ما چندین بار مثل «فَبِأَیِّ آلاَءِ رَبِّکُمَا تُکَذِّبَانِ»(1)با این عُدّةالاصول مرحوم شیخ طوسی را آوردیم همینجا خواندیم مرحوم شیخ در عُدّةالاصول در جلد اول در بحث حجّت خبر واحد گفت سرّ اینکه من اقدام کردم اصول را تدوین کردم سامانهای برای فنّ شریف اصول قرار دادم دیدم فقهای ما شیعه یعنی فقهای ما شیعه، یعنی فقهای ما شیعه اینها به تنهایی بیش از حنفیه و مالکیه و شافیعه با هم اختلاف دارند من آمدم بالأخره سامانی بدهم خب اگر اختلاف هست حتماً یعنی حتماً اگر کسی بخواهد تحقیق کند اگر فقط کسی بخواهد در درس بیاید و برای ثواب برود که معذور است اما اگر کسی بخواهد پژوهشگر باشد این عُدّةالاصول را آوردیم خواندیم بخش اواخر عدّةالاصول است صفحه ی سیصد و اینهاست در این کتاب منزلةالعقل هم آمده در جلد اول عدّةالاصول در بحث حجّت خبر واحد فرمود من دیدم اینطور نمیشود فقهای شیعه با هم به تنهایی آنقدر اختلاف فقهی دارند که به تنهایی بیش از اختلاف شافعی و حنفی و مالکی است من آمدم سامانی بدهم و آن اصول است، خب این هست خدا غریق رحمت کند مرحوم حاج آقا رضای همدانی را ایشان در بحث طهارت دارد که البته همه ی فقها دارند منتها ایشان این جمله را میخواهم عرض کنم از ایشان است سالیان متمادی قدمای ما میگفتند که نزح بِئر واجب است بئر با اینکه «لأنّ له مادّه» با اینکه ماده دارد و نبأ دارد و جوشش دارد این را که آب دستی نیداختند که با اینکه جوشش دارد اگر موشی بیفتد یا مردار دیگر بیفتد نجس میشود و نَزح بئر واجب است برخی از فقها مثل علامه و اینها گفتند نه خیر نجس نمیشود این ادلّه باید حمل بر استحباب بشود نزح بئر مستحب است مرحوم حاج آقا رضا دارد که در بین این همه علما و فقهای ما به استثنای محمّد بصراوی بقیه همه قائل به نجاست بئر بودند خب این هم از شریعت است دیگر این اختلافها دلیل بطلان فقه نیست دلیل است که ما معصوم نیستیم بله تلاش و کوشش را میکنیم فهمیدیم دوتا اجر به ما میدهند، نفهمیدیم یک اجر به ما میدهند اما روشمندانه بحث میکنیم اما جریان ارسطو و افلاطون شما این کتاب الجمع بین الرأیین فارابی را ملاحظه میکنید میبینید بسیاری از مسائل که دیگران متوجّه نشدند ترجمه ی خوبی نشده جناب فارابی آمده حرف ارسطو را معنا کرده، حرف افلاطون را معنا کرده گفته اینها حرفهایشان یکی است اختلافی ندارند در جریان مُثل افلاطون نیست چون ما از روایات متأسفانه دوریم دستی از دور داریم خیال میکنیم این حرفها در روایات ما نیست در روایات ما هست که ائمه فرمودند خروسی هست که وقتی او بخواند همه خروسهای دیگر میخوانند بعد فرمودند هر کسی تمثالی دارد که اگر این شخص دارد گناه میکند در روایات هست که پرده روی آن میگذارند که او نبیند هر کدام از ما تمثالی داریم، یک وجود مثالی داریم آن روایات چون مهجور است خبری از مُثل افلاطون نیست ما خیال میکنیم افلاطون این حرفها رو زده، بنابراین اگر در خاورمیانه اینگونه از مسائل مطرح شد که انبیای ابراهیمی آمدند وجود مبارک ابراهیم آمد، موسای کلیم آمد کلّ منطقه را روشن کرد آنها اگر چهارتا حرف الهی دارند در همین زمینه حرفهای الهیشان محدود است یعنی از خود انبیای الهی گرفتند ممکن نیست که این فکر باشد و انبیا(علیهم السلام) به مبارزه و مناظره و گفتمان و گفتگو دعوت بکنند و هیچ اثری هم در یونان و امثال یونان نداشته باشد در قرآن کریم دارد بالأخره اینها آمدند به شما گفتند. اما در جریان «أُولُوا بَقِیَّةٍ»(2)در سوره ی مبارکه ی «هود» این جریان «أُولُوا بَقِیَّةٍ».
پرسش:...
پاسخ: نمیدانیم آن دیگر اثباتش آسان نیست.
اما آیه ی سوره ی مبارکه ی «هود» آیه 116 این بود که «فَلَوْلاَ کَانَ مِنَ الْقُرُونِ مِن قَبْلِکُمْ أُولُوا بَقِیَّةٍ یَنْهَوْنَ عَنِ الْفَسَادِ فِی الْأَرْضِ إِلَّا قَلِیلاً مِمَّنْ أَنْجَیْنَا مِنْهُمْ» فرمود چرا یک عده «أُولُوا بَقِیَّةٍ» جلوی فساد را نگرفتند قرآن کریم از علمای دین به عنوان اولوا بقیّه یاد میکند مثل «أُولُوا الْأَلْبَابِ»(1)، «أُولِی الْأَبْصَارِ»(2)، «أُولُوا» کذا، «أُولُوا بَقِیَّةٍ» کذا یعنی اینها والیان بقایاند، خب در فرهنگ قرآن کسی باقی است که بر اساس وجه الله کار بکند چون «کُلُّ شَیءٍ هَالِکٌ إِلَّا وَجْهَهُ»(3)یا «کُلُّ مَنْ عَلَیْهَا فَانٍ * وَیَبْقَی وَجْهُ رَبِّکَ»(4)چیزی که وجه الله نباشد لوجه الله نباشد نمیماند این دو مطلب، خب پس اگر قرآن کریم یک عده را «أُولُوا الْأَلْبَابِ» میداند لُبّ و لبیب را هم معرفی کرد و شناساند، اگر «أُولِی الْأَبْصَارِ» میداند بصیر و بصر و اینها را هم مشخص کرده «أُولِی الْأَبْصَارِ» هم میشود مشخص، اگر یک عده را «أُولُوا بَقِیَّةٍ» میداند مثل اینکه ما وجود مبارک ولیّ عصر را طبق روایات میگوییم بقیةالله دیگر حضرت هم وقتی ظهور کرد در کنار کعبه میفرماید: «أنا بقیّة الله»(5)، خب در این راستا اگر کسی در خدمت بقیّةالله نبود، جزء «أُولُوا بَقِیَّةٍ» نبود این ممکن است برای لعن مانده باشد اینها را نمیگویند «أُولُوا بَقِیَّةٍ» نعم، عالِمان دینی که در زمان انبیای قبل بودند حالا یا در بحثهای فیزیک یا در بحثهای متافیزیک رهآوردی داشتند چون در زمان آن پیامبر به آن پیامبر ایمان آورده بودند «مِنْ أَهْلِ الْکِتَابِ أُمَّةٌ قَائِمَةٌ یَتْلُونَ آیَاتِ اللّهِ»(6)میشود، میشود جزء «أُولُوا بَقِیَّةٍ» این برای آن عصر، اگر بعد از آن انبیا بودند در عصر وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) بودند و وحی قرآن هنوز به آنها نرسید آنها هم که خدمات علمی داشتند باز هم «أُولُوا بَقِیَّةٍ»اند. قِسم سوم اگر اسلام آمده به آنها رسیده آنها عنادی هم نداشتند اما فرصت تحقیق نداشتند به دنبالش نرفتند خدمتی هم کردند برقی هم که تولید کردند نظیر ادیسون یا امثال ذلک اینها الهی بودند لوجه الله این کار را کردند منتها حالا متوجه نشدند که الآن وظیفهشان اسلام است و قرآن فرمود: «فَإِن آمَنُوا بِمِثْلِ مَا آمَنْتُمْ بِهِ فَقَدِ اهتَدَوا»(7)این پلورالیزم دینی ممنوع است و باطل و بیّنالغی اگر کسی به او نرسید این حرف که خدا فرمود: «فَإِن آمَنُوا بِمِثْلِ مَا آمَنْتُمْ بِهِ فَقَدِ اهتَدَوا» باز هم میشود معذور و اگر معذور نبود چون معاند نیست و این خدمتش برای رفاه مردم است گرچه در آخرت جزء «أُولُوا بَقِیَّةٍ»(8)نیست اما یک پاداش دنیوی را هم ذات اقدس الهی به او میدهد این کسانی که بهرههای دنیایی دارند فرزند خوب دارند در رفاهاند ممکن است گاهی در اثر همان عنایتهای الهی باشد گاهی هم ممکن است آزمون ولی گاهی ممکن است خدای سبحان جزای آنها را در دنیا بدهد که در دنیا با خوشنامی زندگی کنند و اما آنکه واقعاً میماند و در ردیف «أُولُوا بَقِیَّةٍ» است و جزء شاگردان بقیّةالله است آن کسی است که لوجه الله کار بکند.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
«قُلِ ادْعُوا اللَّهَ أَوِ ادْعُوا الرَّحْمَانَ أَیّاً مَا تَدْعُوا فَلَهُ الْأَسْماءُ الْحُسْنَی وَلاَ تَجْهَرْ بِصَلاَتِکَ وَلاَ تُخَافِتْ بِهَا وَابْتَغِ بَیْنَ ذلِکَ سَبیلاً (110) وَقُلِ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی لَمْ یَتَّخِذْ وَلَداً وَلَمْ یَکُن لَّهُ شَرِیکٌ فِی الْمُلْکِ وَلَمْ یَکُن لَهُ وَلِیٌّ مِنَ الذُّلِّ وَکَبِّرْهُ تَکْبِیرَاً (110)»
بخش پایانی سوره ی ی مبارکه ی «اسراء» هم به بخش آغازینش برمیگردد و هم عصاره ی مطالب این سوره را به همراه دارد یکی از آن آیاتی که در بخش پایانی قرار گرفت همین است فرمود چه بگویید الله چه بگویید الرحمان، چه ذات اقدس الهی را به اسم الله بخوانید چه به اسم رحمان بخوانید فرق نمیکند خدا دارای اسمای حسنای فراوان است. مشرکان الله را میپذیرفتند چون اینها مشرکِ در اصلِ ذات، مشرک در خالقیّت ذات و مانند آن نبودند اینها مشرک در ربوبیّت بودند وگرنه میپذیرفتند که خالق سماوات و ارض الله است «وَلَئِن سَأَلْتَهُم مَنْ خَلَقَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ وَسَخَّرَ الشَّمْسَ وَالْقَمَرَ لَیَقُولُنَّ اللَّهُ»{1] الله را به عنوان خالق کل قبول داشتند الله را به عنوان ربّالأرباب و ربّالعالمین قبول داشتند «مَن یُدَبِّرُ الْأَمْرَ فَسَیَقُولُونَ اللَّهُ»{2] اما الله را به عنوان ربّ انسان، ربّ رزق، ربّ شِفا و مانند آن قبول نداشتند که گرفتار ارباب متفرّق بودند اما درباره ی رحمان چیزی نمیگفتند برای آنها آشنا نبود ولی میدیدند وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) گاهی به الله دعوت میکند، گاهی به الرحمان دعوت میکند آنها اعتراض میکردند میگفتند که پیامبر یعنی کسی که مدّعی نبوّت است ما را از شرک بر حذر میدارد ولی خودش از اسمای متعدّد سخن به میان میآورد آیه نازل شد که اینها تعدّدشان در مرحله ی اسم است وگرنه مسمّا واحد است مسمّا یکی است که خالق کل است و ربّ کل است و ربّ هر شیئی هم هست «قُلِ ادْعُوا اللَّهَ أَوِ ادْعُوا الرَّحْمَانَ» هر چه از این اسما را بخوانید معیار آن مسمّاست مسمّا هم دارای اسمای حسناست و اسمای حسنا هم به همان تفسیری که در بحث روز قبل گذشت تبیین میشود البته اینها مترادف نیستند همانطوری که قابض و باسط مترادف نیستند، محیی و ممیت مترادف نیستند اینها هم مترادف نیستند البته بعضی از آنها متقابلاند، بعضی از آنها فقط مختلفاند نه متقابل الله و الرحمان از نظر معنا مترادف نیستند متقابل و متضاد و امثال ذلک هم نیستند گفتند خدا را الله میگویند برای اینکه جامعِ جمیع کمالات و مُستجمع جمیع اوصاف است از این جهت که همه ی حقایق در ذات اقدس الهی حضور جمعی دارد او میشود الله و از این جهت که همه ی فیوضات از ذات خدای سبحان نشأت میگیرد او میشود رحمان که رحمان الدنیا و الآخره است آن رحمتی که «وَسِعْتَ کُلَّ شَیْءٍ»{3] پس از جهت انتباع کثرت در وحدت که جامع جمیع کمالات است میشود الله، از جهت انتشاء و نشو و ظهور کثرت در امور در خارج او میشود رحمان وگرنه مترادف هم نیستند «قُلِ ادْعُوا اللَّهَ أَوِ ادْعُوا الرَّحْمَانَ» این کتاب شریف تفسیر کنزالدقائق در بین این تفسیرهای روایی یک مقدار کاملتر است حتماً با این کتاب مأنوس باشید این بسیاری از روایاتی که در سایر کتابهای روایی نیست آنجا جمع میکند روایاتی که در ذیل این آیات وارد شده است بخشی از آنها مربوط به تفسیر آیه است که غالباً ملحوظ میشود و مطرح میشود و بخشهای فراوان دیگری دارد که مربوط به تفسیر آن آیه نیست مثل اینکه این آیه خاصیّتش چیست؟ این آیه را گرچه موقع خواندن وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) همین که این آیه نازل شد بچهها همین که مقداری میتوانستند چیز بفهمند این آیه را یادشان میداد اینها روایات نورانی است که در ذیل این آیه آمده است غرض این است که اُنس با روایات تنها برای این نیست که معنای آیه مشخص بشود خصوصیّت آیه، تأثیر این آیه در استجاب دعا یا شفای مرض این چیزها هم برکاتی است که این روایات دارد کسی گفت من مشکل مالی دارم حضرت فرمود چرا این آیه ی «قُلِ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی لَمْ یَتَّخِذْ وَلَداً» را نمیخوانی خب اینها بحثهای روایی است بحث تفسیری نیست اما آثار خاصّ خودش را دارد با این کتاب مأنوس باشید خیلی خوب است.
بحثی را مرحوم کلینی(رضوان الله علیه) در همان جلد اول کافی دارند در اسمای حُسنا که خدا اسمی را خلق کرد خصوصیّات این اسم این است بعد اسمای دیگری که از این منتشع و منتشر شدند آنها را ذکر میکند چهار اسم را خلق کرد از هر اسمی سه اسم خلق شد، شده دوازده اسم یا سه اسم خلق کرد از هر سه اسمی چهار اسم منتشر شد شده دوازده اسم از آن اسمای دیگر هم اسمای دیگر ظهور پیدا کرده تبارک و تعالی? را در آن روایت اسم میداند این اسمی که در روایت مصطلح است غیر از اسمی که در مقابل فعل و حرف باشد آنجا حضرت در این روایت تبارک یا تعالی? را اسم میداند یعنی حقیقتی که این تبارک از او حکایت میکند، خب این روایت طولانی را که سیدناالاستاد این را در درس خواندند و معنا کردند یعنی همین روایت کافی را در تفسیر شریف کنزالدقائق این روایت هم مبسوطاً آمده.
پرسش:...
پاسخ: بله، البته بعضیهایشان اینطور است این را خود آن راوی، خود آن راوی که جاعل بود این را گفته من از راههای دور و نزدیک روایاتی را جعل کردم برای اینکه علاقه ی مردم به قرآن دیدم کم شد من این را جعل کردم این یک سخن ناصوابی است یعنی کار ناصوابی است خود وجود مبارک سیّدالشهداء(سلام الله علیه) فرمود که از راه باطل نمیشود به مقصد صحیح رسید «من حاول أمراً بمعصیة الله کان أفوت لما یرجو و أسرع لمجیء ما یَحذر»{4] این از بیانات نورانی حضرت سیّدالشهداء(سلام الله علیه) است که هرگز هدف، وسیله را توجیه نمیکند ما برای رسیدن به مقصد صحیح راهِ صحیح فراوان داریم دیگر نیازی به راههای جعلی نیست البته برخی از آن روایات ضعیف است و مجعول است آنها را اهل درایه و رجال شناسایی کردند و بررسی کردند اما بعضیهایش بالأخره معتبر است.
پرسش:...
پاسخ: بعضی چون آخر بحث تفسیر غیر از بحث قرائت قرآن است آنجا که سخن از قرائت قرآن است بله، ثواب آن روایتی که معتبر باشد و دلالت بکند بر ثواب آن سوره ذکر میکند اما در بحث تفسیر اینجا جایش نیست آن یک بحث خاصّی است جای خاصّ خودش و حق است اما بحث تفسیر معنایش این است که این آیه معنایش چیست آن وقت روایاتی که آیه را معنا میکند باید در بحث تفسیری باشد روایاتی که در فضایل سُوَر را معلوم میکند آن باید در علومالقرآن باشد ما یک علومالقرآن داریم یک بحث تفسیر علومالقرآن این است که قرآن چه موقع جمعآوری شد؟ کاتبان قرآن چه کسانی بودند؟ از چه وقت شروع شده؟ چه موقع ختم شده؟ ثوابش خواندنش چیست و مانند آن البته بحث تحریف و بحث نسخ و بحثهای نزول دفعی و تدریجی و اینها جزء علومالقرآن برمیگردد اما حالا این آیهای که در فلان سوره است این معنایش چیست این با اینکه ما در اول یا آخر سوره ذکر بکنیم که خواندن این سوره فلان قدر ثواب دارد این تفسیر آیه را روشن نمیکند این است که ایشان در بحث روایی چون بحث تفسیری است روایاتی که مربوط به تفسیر آیه است ذکر میکنند و در تفسیر متن هم روایات را در کنار ذهن شریفشان در دیدشان دارند اگر آیهای چندتا احتمال دارد و خیلی روشن نیست لکن روایت یکی از آنها را شفاف کرده ایشان در بحث تفسیری همان معنا را که روایت گفته انتخاب میکند میفرماید «کما سیجیء فی البحث الروایی» در بحث روایی آن روایت را نقل میکنند و بازگو میکنند میگویند «کما تقدّم فی التفسیر» این رابطه ی تفسیر با روایت اما حالا روایتی در فضیلت سوره یا فضیلت آیه است این مشکل آن آیه را معنا نمیکند ما حالا چون در بخش پایانی بود این را نقل کردیم وگرنه این روایت که در تفسیر کنزالدقائق هست در تفسیرهای دیگر هم هست که وجود مبارک پیغبمر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) همین که بچههای آن خاندان به حدّ نوجوانی میرسیدند که میتوانستند چیزی بفهمند این آیه را یادشان میداد، خب اهل بیت هم همین کار را میکردند این را برای تبرّک نقل کردیم وگرنه در معنا کردن این آیه سهمی ندارد، خب.
مطلب دیگر اینکه آیا اسم عین مسمّاست یا نه؟ این یک، و آیا اسماء الله توقیفیاند یا نه دو، این دو از مسائل بسیار مهمّی است که قبلاً در سوره ی ی مبارکه ی «اعراف» آیه 180 گذشت در سوره ی ی «اعراف» آیه ی 180 این است که «وَلِلّهِ الْأَسْماءُ الْحُسْنَی فَادْعُوهُ بِهَا وَذَرُوا الَّذِینَ یُلْحِدُونَ فِی أَسْمائِهِ سَیُجْزَوْنَ مَا کَانُوا یَعْمَلُونَ» آنجا گذشت که اینکه میگویند اسم عین مسمّاست یعنی چه؟ اینکه میگویند اسمای خدا توقیفی است این یعنی چه؟ تا حدودی آنجا روشن شد که این الفاظی که ما اطلاق میکنیم چه در جوشن کبیر چه در ادعیه دیگر این الفاظ اسمای معانی و مفاهیماند این یک، معانی و مفاهیم اسمای مصادیق خارجیّهاند این دو، مصادیق خارجیه مظاهر اسمای الهیاند این سه، اسمای الهی عبارت از ذات با تعیّن مخصوص است این چهار، اگر گفتند که اسم عین مسمّاست اوّلی نیست، دوّمی نیست، سوّمی نیست آن مقطع چهارم است نه اینکه این الفاظ عین آن ذات است نه اینکه این مفاهیم عین آن ذات است نه اینکه اعیان خارجیه عین آن ذات است بلکه خود آن ذات عین آن ذات است ذات با تعیّن عین ذات است، ذات با تعیّن علم، ذات با تعیّن قدرت عین ذات است و این تعیّنها هم در شهود است مرحله ی چهارم یعنی مرحله ی چهارم اگر گفته شد اسم عین مسمّاست یعنی آن مرحله وگرنه هیچ آدم عاقلی نمیآید بگوید این لفظ عین آن مسمّاست یا مفهوم عین مسمّاست که، که بحث عمیق داشته باشد این بحث از جای دیگر شروع شده و به جای دیگر ختم شده.
مسئله ی بعدی اینکه اسماء الله توقیفی است یا نه؟ اینکه در دعای نورانی سمات یا ندبه یا امثال ذلک است «وباسمک الذی إذا دُعیت بها للسماء فطرت» آن است با آن اسمی که آسمان را میشکافی نه با لفظِ فاطر «و بأسمائک الّتی بها خُلقت الأرض و بأسمائک الّتی خُلق البِحار» آن اسما که اثر دارد تعیّنات الهی است دیگر اوصاف ذات اقدس الهی است آنها اثر دارد که در دعای سمات و امثال ذلک آمده سخن از آن است که آن اسما آیا عین مسمّاست یا نه؟
مطلب بعدی توقیفیّت اسماست که اسمای خدا توقیفی است یا نه؟ این یک بحث فقهی است البته که قبلاً در کلام بحث شده بود منتها بحث، بحث فقهی است چون در فقه از این مسائل سخنی به میان نیامده متکلّمین بحث کردند اگر ما بخواهیم به عنوان اسم چیزی را برای خدای سبحان قرار بدهیم که نقص را در برداشته باشد یک، یا کمالِ محدود را در برداشته باشد دو، او هم منزّه است هم مقدّس، هم تسبیح دارد هم تقدیس که در بحث دیروز گذشت خدا سبّوحِ از اوصاف نقصی و سُلبی است یک، خدا قدّوسِ از اوصاف کمالی است دو، خدا دارای اوصاف اکمل است نه کمال، کمال محدود است آن اکملی که نامحدود است برای خداست اگر ما چنین اسمی را توانستیم پیدا کنیم این محذور عقلی ندارد اگر بحث فقهی است باید دلیل فقهی یعنی روایتی بر منع بیاید وگرنه دلیل عقلی بر منع نیست لکن همه ی بزرگان منهم سیدناالاستاد مرحوم علامه، منهم شیخ و مشایخنا مرحوم میردادماد(رضوان الله علیه) هم میرداماد فرمود از گذشتگان هم مرحوم علامه که ادب اقتضا میکند ما چیزی را به عنوان اسم برای ذات اقدس الهی اطلاق نکنیم اما مسئله ی وصف که سخن از تسمیه نیست این مرتّب همه دارند میگویند دیگر خدا واجبالوجود است، علّتالعلل است، منشأ کل است، مبدأ کل است، نقطه ی آغازین است این حرفها چه در عِبری چه در عربی روزانه مردم دارند میگویند دیگر از ذات اقدس الهی به این امور یاد کردن او را به این وصفها ستودن اینکه محذوری ندارد تسمیه است که اشکال دارد نه وصف خدا وگرنه هر کسی با هر زبانی درباره ی خدا بحث میکند میگوید او نقطه ی آغازین عالَم است، او مبدأ جهان است، او علّةالعلل است اینها که وارد نشده اینها را که به عنوان اسم یاد نمیکنند در دعا بگویند یا علّةالعلل که بنابراین در اسم ادب اقتضا میکند آنچه را که وارد نشده انسان نگوید احتیاط دینی هم همین است هم فرمایش مرحوم میرداماد است، هم فرمایش سیدناالاستاد است و اینها اما وصف که خب میدانید رواست دیگر. اینگونه از مسائل در ذیل آیه 180 سوره ی ی مبارکه ی «اعراف» مبسوطاً بحث شد.
پرسش:...
پاسخ: کامل، محدود است اکمل نامحدود است دیگر.
پرسش:...
پاسخ: نه، اکمل یعنی کاملترین اینها آن کسی که کامل است بالاتر از او موجودی است به نام اکمل خدا بالاتر ندارد کامل بالاتر دارد که اکمل باشد اما اکمل که دیگر بالاتر ندارد، خب.
پرسش:...کامل نیست
پاسخ: کمال هست اکمل نیست، عالم هست اعلم نیست اگر کسی اعلم از این آقا بود که نمیگویند این عالِم نیست که اگر کسی اقدر از این بود که نمیگویند این قادر نیست که اگر عمرو اکمل از زید بود نمیگویند زید کامل نیست که، زید کامل است آن اکمل از این است.
پرسش:...
پاسخ: فرق نمیکند این صیغه اسم فاعل است دیگر یا اسم فاعل یا صفت مشبهه کامل، عالِم، قادر، فاضل، کاتب همه ی اینها همینطور است اگر گفتیم اقدر است، اعلم است، ابصر است، اعقل است آن میشود بالاتر اما اگر گفتیم نه کامل است، عالِم است، فاضل است اینها میشود متوسّط دیگر فرق اسم فاعل و افعل تفضیل همین است دیگر، خب. «قُلِ ادْعُوا اللَّهَ أَوِ ادْعُوا الرَّحْمَانَ أَیّاً مَا تَدْعُوا فَلَهُ الْأَسْماءُ الْحُسْنَی» پس این یکی،
مطلب دیگر اینکه درباره ی اسمای حسنای ذات اقدس الهی البته آن دوتا احتمال بود ظاهرش اینکه ضمیر به مسمّا برمیگردد یعنی «فَلَهُ» یعنی برای مسمّا اسمای حسناست اما احتمال اینکه به «أیّ» برگردد خب آن یک راه دیگری دارد و آن این است که هر کدام از اینها را بخوانی یعنی چه بگویی الله، چه بگویی رحمان اینها چون اسم اعظماند اسمای دیگر را هم دارند برای اینکه اینها موصوف میشوند ولی اینها وصف نمیشوند شما میتوانید بگویید که اللّهی که اوصاف فراوان هم برایش ذکر بکنید، الرّحمانی که اوصافی برایش ذکر میکنید اما بیایید چیزی را موصوف قرار بدهید الله را وصف او قرار بدهید نمیشود چیزی را موصوف قرار بدهید الرحمان را وصف او قرار بدهید نمیشود الرحمان، الله اینها هرگز وصف چیزی قرار نگرفتند در قرآن اما موصوف قرار گرفتند «اللّهُ الَّذِی» کذا و کذا، «الرَّحْمنِ الَّذِی» کذا و کذا غرض این است که چون این دو از اسمای اعظماند و موصوف میشوند چه بگویی الله، چه بگویی الرحمان سایر اسما را هم اینها در بردارند البته این معنای غیر معهودی است که ضمیر به «أیّ» برگردد ضمیر همانطوری که بزرگان گفتند به مسمّا برمیگردد، خب.
مطلب دیگر اینکه این جَهر و اِخفات را آن را چون وقتی میشنیدند وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) به صورت جهر و آشکار دارد نماز میخواند نمازِ جهری به لحاظ اذکارش هست وگرنه افکار که جهر و اخفات ندارد که اگر گفتند صلاتِ جهری یعنی به لحاظ ذکر و قرائتی که در آن هست وگرنه انحنا و انخفاض و امثال ذلک که جهر و اخفات ندارد این جهر و اخفات صفتِ قرائت است نمازِ جهری و نماز اخفاتی به لحاظ قرائت موصوف به این دو قِسماند چندتا شأن نزول برای آن ذکر کردند آیه نازل شد که خیلی به صورت جهر و آشکار نخوان که عدهای برنجند و بد بگویند خیلی هم اخفات نخوان که خودت هم نشنوی، اخفات که «لاَ تُخَافِتْ» که نهی شده است آن است که خود آدم هم نشنود فرمود نه آنقدر آهسته که خودت هم نشنوی، نه آنقدر بلند که دیگران حساسیّت داشته باشند اگر منظور از این صلاتْ دعا باشد یعنی در دعاها این کار را بکن اما طبق روایات و خود ظاهر آیه منظور از این صلات همان نماز است دیگر منتها در مکه نماز به این صورتی که در مدینه رواج داشت رایج نبود اصلِ نماز در مکّه بود برکتِ معراج بود و عدهای هم فرادا میخواندند، عدهای جماعت میخواندند اما به این گسترهای که در مدینه بود در مکه نبود لکن نماز بود، قرائت بود، جهر بود، اخفات بود بنابراین این صلات معنای خودش را دارد چون روایت فراوانی هم این را به صلاتِ جهر و اخفات معنا کردند فرمود: «وَلاَ تَجْهَرْ بِصَلاَتِکَ وَلاَ تُخَافِتْ بِهَا» و این با آنکه دعا هر چه مخفیتر، بهتر آن منافاتی ندارد آنجا دارد «ادْعُوا رَبَّکُمْ تَضَرُّعاً وَخُفْیَةً»{5] با ضراعت و ناله و لابه خدا را بخوانید یک، در خفا خدا را بخوانید دو، که مصون از ریا و شرک و امثال ذلک باشد نه شما مزاحم کسی باشید، نه کسی مزاحم شما باشد این بلندگو آوردن و دعای کمیل را به بیرون پخش کردن این با این آیه هماهنگ نیست خب بلندگو برای داخل مسجد خوب است «ادْعُوا رَبَّکُمْ تَضَرُّعاً وَخُفْیَةً».
پرسش: روایت امام رضا(علیه السلام) که...
پاسخ: بله، اما نه اینکه برای دیگرانی که حساسیّت ایجاد میکند آنهایی که وقتی میشنیدند وجود مبارک پیغمبر صریحاً دارد این کار را میکند سبّ میکردند طبق آنچه که تفسیر دارد اما در جایی که آدم بداند که کمی بلندتر بخواند دیگران تشویق میشوند، آشناتر میشوند که خب رجحان خاصّ خودش را بالعرض دارد اما خطّمشی این است فرمود راهِ میانه را انتخاب بکن به همین دو جمله اکتفا نکرد نفرمود: «لاَ تَجْهَرْ بِصَلاَتِکَ وَلاَ تُخَافِتْ بِهَا» بلکه فرمود: «وَابْتَغِ بَیْنَ ذلِکَ سَبیلاً» یک خطّمشی معتدلی انتخاب بکن این دو جمله ی اول که هر دو نهی است کافی بود اما فرمود نه، این راهِ خطّمشیات باشد بالأخره نه افراط نه تفریط حالا عبادتی که عمود دین است آن یک خطّمشی میانی دارد کارهای دیگر هم به طریق اُولی? دیگر در بیانات نورانی اهل بیت مخصوصاً وجود مبارک حضرت امیر و بعضی از ائمه دیگر(علیهم الصلاة و علیهم السلام) آمده است که «و اعلم أن کلّ شیء مِن عملک تبعٌ لصلاتک»{6] همه ی کارها را تابع نمازت قرار بده بالأخره نمازت خطّمشیی داشته باشد کارها را برابر او آن بشود امام شئون تو، خب اگر در مسئله نماز انسان یک خطّمشی عاقل و معتدل دارد سایر خطوطش هم اینچنین میشود پس سرّ اینکه فرمود: «وَابْتَغِ بَیْنَ ذلِکَ سَبیلاً» یعنی این را یک خطّمشی معتدل قرار بده وقتی اصل عبادت اینطور شد نه بلند شد، نه آنقدر کوتاه که خود انسان نشنود سایر شئون هم اینچنین خواهد بود، خب.
پرسش:...
پاسخ: چرا خب، اگر ما بخواهیم به همه ی روایات عمل بکنیم صلات را به معنای جامع بگیریم بهتر است که.
پرسش:...
پاسخ: بله مصداقاً جداست نه مفهوماً آن دعاست و این عبادت است و هر دو توجّه به ذات اقدس الهی است ما اگر یا باید بگوییم لفظ در اکثر از معنا استعمال شد یک، یا باید بگوییم آن روایات معنای زایدی دارد که کاری به آیه ندارد دو، هیچ کدام از این دو را نمیگوییم بگوییم این معنای جامعی دارد که توجّه الی الله خطّمشی مستقیم دارد معتدل دارد آن خطّمشی مستقیم این است که نه جهر نه اخفا خواه به صورت عمود دین در صلات، خواه به صورت «الدعاء قربة» کما در سایر ادعیه.
پرسش:...
پاسخ: بله دیگر خود این آیه میگوید آیه میفرماید که «لاَ تَجْهَرْ بِصَلاَتِکَ» یک، «وَلاَ تُخَافِتْ بِهَا» یعنی «لا تخافت بصلاتک» دو، یعنی «إجهر فی بعضها و أخفت فی بعضها» یک لفظ که نیست این تکرار شده «وَلاَ تُخَافِتْ بِهَا»، خب.
«وَابْتَغِ بَیْنَ ذلِکَ سَبیلاً» اگر خطّمشی معتدلی پیدا شد انسان در همه ی کارها معتدل خواهد بود وقتی این عمود دینِ آدم معتدل بود آن هم میشود معتدل. «وَقُلِ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی لَمْ یَتَّخِذْ وَلَداً وَلَمْ یَکُن لَّهُ شَرِیکٌ فِی الْمُلْکِ وَلَمْ یَکُن لَهُ وَلِیٌّ مِنَ الذُّلِّ وَکَبِّرْهُ تَکْبِیرَاً» عدّهای ـ معاذ الله ـ برای خدا ولد قائل بودند که آن نکاح ولد سُلبی را آیه ی «لَمْ یَلِدْ وَلَمْ یُولَدْ»{7] حل کرده است آیات دیگری هم اینچنیناند برخیها اتّخاذ ولد را به ذات اقدس الهی اسناد دادند آن تَبنّی یعنی بنوّت، یعنی فرزندخوانده که «اتَّخَذَ اللّهُ وَلَداً»{8] گفتند، گفتند ملائکه بناتالله است اینکه گفتند ملائکه بناتالله است از سنخ «اتَّخَذَ اللّهُ وَلَداً» است چون در خود سوره ی ی مبارکه ی «انبیاء» و مانند آن آمده است که اینها قائل بودند که فرشتگان فرزندان ذات اقدس الهیاند یعنی فرزندان اتّخاذی که خدا فرمود اینها فرزندان اتّخاذی نیستند آیه ی 26 و 27 سوره ی ی مبارکه ی «انبیاء» این است که «وَقَالُوا اتَّخَذَ الرَّحْمنُ وَلَداً» منظور از این اتّخاذ ولد آن است که گفتند ملائکه بناتالله است به دلیل جمله ی بعد که خدا فرمود: «سُبْحَانَهُ بَلْ عِبَادٌ مُّکْرَمُونَ» یعنی این ملائکهای که شما میگویید بناتالله است و فرزند خداست «عِبَادٌ مُّکْرَمُونَ * لاَ یَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَهُم بِأَمْرِهِ یَعْمَلُونَ» که همین معنا در زیارت نورانی جامعه کبیره در وصف ائمه(علیهم السلام) هم ذکر شده است که «لاَ یَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَهُم بِأَمْرِهِ یَعْمَلُونَ» پس وَلد سُلبی را «لَمْ یَلِدْ وَلَمْ یُولَدْ»{9] نفی میکند، ولد تشریفی را که او بتواند کمککار خدای سبحان باشد در آیاتی که «قَالُوا اتَّخَذَ اللّهُ وَلَداً» از سوره ی ی مبارکه ی «بقره» سوره ی ی مبارکه ی «انبیاء» و سایر سُوَر این نفی شده در آیه محلّ بحث هم این اتّخاذ ولد معیار شد «قُلِ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی لَمْ یَتَّخِذْ وَلَداً».
مطلب بعدی آن است که ما معمولاً حمد را در برابر مدح میدانیم میگوییم حمد در مقابل مدح است اگر خیری به انسان برسد آدم آن خیّر را حمد میکند و اگر نه، کمالی داشته باشد نظیر «مدحتُ اللؤلؤ» آنجا سخن از حمد نیست اما در قرآن کریم اگر ما تکلّفی را تحمّل نکنیم و حمل بر مجاز نکنیم خود حمد در موضع مدح به کار رفته اینجا سخن از فعلِ خدا نیست سخن از اوصاف سلبی خداست و از جمال و جلال خداست خدایی که «لَمْ یَتَّخِذْ وَلَداً»، «لَمْ یَکُن لَّهُ شَرِیکٌ فِی الْمُلْکِ»، «لَمْ یَکُن لَهُ وَلِیٌّ مِنَ الذُّلِّ» این خدا محمود است ما او را حمد میکنیم بر کمالِ او، بر جمالِ او، بر جلال او حالا بگوییم حتماً اینجا چیزی مقدّر است که یعنی حمد میکنیم او را بر افعال جمیلهاش این ضرورتی ندارد یکی از بهترین و لطیفترین حرفهایی که در طیّ این سالها از جناب فخررازی ما نقل کرده بودیم همین بود ایشان هم در ذیل آیه ی «لاَ تُلْقُوا بِأَیْدِیکُمْ إِلَی التَّهْلُکَةِ»{10] این حرف را دارد که در ذیل آن آیه بحث شد هم در ذیل یکی از آیاتی که بحثهای امسالی را به همراه داشت این را دارد که ما در هر دو جا نقد کردیم. ایشان میگوید که شمایی که میگویید «تَهلکه» بر وزن «تَفْعُلِه» مصدر ثلاثی مجرّد نیست از کجا میگویید؟ عرب قانونی داشت قانون مدوّنی داشت اگر سیبویه و امثال سیبویهاند که ایرانیاند و کتاب عربی را و قواعد عربی را بعدها نوشتند اگر سخن از صرف و نحو است که بعد از اسلام در آمده، اگر سخن از معانی و بیان و بدیع است که قرآن اینها را یاد داده شما یک کتاب مدوّن عربی به عنوان قانونِ کلمات عرب دارید که بگویید «تَهلُک» استعمال نشده یا جمیع کلمات عرب را استقسا کردید و گفتید احدی در شرق عالم و غرب عالم این کلمه را نگفته از کجا میگویید؟ فقط میگویی ما ندیدیم این یک، اما قرآن را که دیدی اگر بعد از اینکه ثابت شده است این کلام الله است اصلاً چرا این حرف را میزنی که ما نداریم شما باید کلام الله را منطبق کنی بر کلام عربِ جاهلی اولاً او کتاب مدوّن علمی ندارد شما با چه چیزی میخواهی تطبیق کنی همه ی این صرف و نحوها به برکت اسلام در آمده هیچ لغتی به اندازه ی عرب و عربی شهامت و استواریاش را حفظ نکرده الآن فارسی یک در میان شما ببینید مخلوط دارید تمام الفاظ همینطور است اینطور نیست که حالا انگلیسی و اروپایی و آلمانی و فرانسوی آنها هم یک خط در میان کلمات دخیل دارند این روابط تجاری، سیاسی، اجتماعی که بین ملل هست هر قومی وقتی وارد قوم دیگر شد این گفتمانشان این گفتگویشان باعث مداخله ی لغات است اما عرب، عربی حفظ کرده شهامت خود را هرگز ورود ممنوع هیچ کلمهای را اجازه نمیدهد مگر اینکه دستکاری بکند «ژ» آن را بردارد، «چ» آن را بردارد، «گاف» آن را بردارد، تعریب بکند بعد به کار ببرد این عظمت لغت عربی در سایه قداست قرآن است اصلاً به هیچ کلمهای عرب اجازه نمیدهد وارد حوزهاش بشود مگر اینکه دستکاری بکند اما ما در بسیاری از این کلمات ما هر لغتی آمد پذیرفتیم دیگر الآن هم میپذیریم گذشته هم همینطور بود نه ما که فارسی زبانیم آذریزبان همینطور است، آلمانیزبان همینطور است، فرانسویزبان هم همینطور است، انگلیسیزبان همینطور است، آمریکاییزبان همینطور است این عربی است که در برابر تمام لغات قَد عَلَم کرده و میگوید تا اینجا قرنطینه نشوی تا به معیار ما در نیایید ما راهتان نمیدهیم این لغت عرب خب اینها را قرآن یادشان داده دیگر وگرنه این عرب قبلاً اینطور نبود که حرفِ لطیف فخررازی این است اگر برای کسی ثابت نشد که قرآن معجزه است که خب باید با آن بحث کلامی را بکند اما اگر برای کسی ثابت شده است قرآن معجزه است باید ثابت بشود که آیا اینچنین قرائت کردند یا نه؟ اگر بزرگان ما، مفسّران ما، علمای ما «تَهلُکه» قرائت کردند گفتند: «لاَ تُلْقُوا بِأَیْدِیکُمْ إِلَی التَّهْلُکَةِ»{11] معلوم میشود «تهلکة» هم صحیح است دیگر دنبال این نگردید ببینید در لسان عرب هست یا نه خب نبود، نبود این از آن بهترین و لطیفترین حرفهای فخررازی بود که در این سالها نقل شد، خب ما از این آیه میفهمیم که حمد هم در برابر کمال هست اختصاصی به فعلِ جمیل ندارد البته افعال الهی، نعمتهای الهی که به ما رسیده است آن را خود قرآن یادمان داده که او چون ربّالعالمین است حمد میکنیم، خالق کل است حمد میکنیم، فاطر کل است حمد میکنیم، مُنعِم کل است حمد میکنیم اینها در برابر نعمت است اما این آیه که سخن از نعمت نیست ما بگوییم حتماً چیزی مقدّر است یا به لحاظ افعال جمیله است داعی بر این کار نیست «وَقُلِ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی» که این اوصاف سلبی را دارد مستحضرید که اوصاف سلبی ذات اقدس الهی به اوصاف ثبوتی برمیگردد چون این سلب، سلبالسلب است سلبالنقص است سلبِ نقص یعنی سلبِ سلب، سلبِ سلب یعنی ایجاب «وَلاَ یِظْلِمُ رَبُّکَ أَحَداً»{12] خدا ظالم نیست، خدا جاهل نیست، خدا جبّارِ به آن معنای جبر و ستمگر نیست یعنی او عفوّ است، او عادل است، او رحیم است و مانند آن تمام اوصاف سلبیّه ذات اقدس الهی به اوصاف ثبوتیه برمیگردد چون نقصها سلب میشود یک، نقص هم یک امر عدمی و سلبی است دو، سلبِ سلب بازگشتش به وجود است این سه، پس بنابراین ما ذات اقدس الهی را داریم به آن کمالات ذاتی خود او مدح میکنیم، حمد میکنیم «الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی لَمْ یَتَّخِذْ وَلَداً» یک، «وَلَمْ یَکُن لَّهُ شَرِیکٌ فِی الْمُلْکِ» دو، «وَلَمْ یَکُن لَهُ وَلِیٌّ مِنَ الذُّلِّ» که بحث تفسیریاش دیروز گذشت سه. ذات اقدس الهی فرمود: «لِلَّهِ جُنُودُ السَّماوَاتِ والْأَرْضِ»{13] یک، «وَلِلَّهِ خَزَائِنُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ»{14] دو، وجود مبارک حضرت امیر آنطوری که در نهجالبلاغه است فرمود: «إِنْ تَنْصُرُوا اللَّهَ یَنْصُرْکُمْ» دارد یک، «مَنْ ذَا الَّذِی یُقْرِضُ اللَّهَ قَرْضاً حَسَناً» دارد دو، «اسْتَنْصَرَکُمْ وَ لَهُ جُنُودُ السَّمَوَاتِ وَ الْأَرْضِ» یک، «وَ اسْتَقْرَضَکُمْ وَ لَهُ خَزَائِنُ السَّمَوَاتِ وَ الْأَرْضِ» دو، «فَلَمْ یَسْتَنْصِرْکُمْ مِنْ ذُلٍّ» سه، «وَ لَمْ یَسْتَقْرِضْکُمْ مِنْ قُلٍّ»{15] چهار، یعنی کسی که جنودِ سماوات و الارض در اختیار اوست به شما گفت «إِنْ تَنْصُرُوا اللَّهَ یَنْصُرْکُمْ» پس استنصاری که او کرده بر اساس ذلیل بودنِ او نیست «وَلِلَّهِ خَزَائِنُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ» اگر گفت «مَن ذَا الَّذِی یُقْرِضُ اللّهَ قَرْضاً حَسَناً» این استقراضی که کرده بر اساس قُلّ و قلیل بودن و اندک داشتن او نیست میخواهد شما را به کمال برساند پس «لَمْ یَکُن لَهُ وَلِیٌّ مِنَ الذُّلِّ» اما ولیّ به معنی دوست، ولیّ به معنای ناصرِ دین که به اذن خدا دارد دینِ خدا را یاری میکند اینها محذوری ندارد «وَکَبِّرْهُ تَکْبِیرَاً» بازگشت همه ی اینها به تکبیر است. در جریان تکبیر هم یک وقت است که سخن از لفظ نیست سخن از معناست، خب ما وقتی که الفاظی نداریم سخن از بحثهای معنوی است ذات اقدس الهی کبیر است کبیرش نفسی است نه نسبی کمالات فراوانی که خدای سبحان دارد همهاش نفسی است چون معنای ذاتی بودن صفت همین است دیگر او موجود بالذّات است، حیّ بالذّات است، علیم بالذّات است، قدیر بالذّات است، کبیر بالذّات است و مانند آن اینها در بحثهای عقلی، فلسفی، کلامی و مانند آن، اما در بحثهای تفسیری و بحثهایی یا روایی بحثهایی که با الفاظ سر و کار دارند بالأخره ماییم و الفاظ این الفاظ را باید به جایی برسانیم یا نه؟ اگر گفته شد «الله أکبر» باید متعلِّق داشته باشد دیگر نمیشود بگوییم «أکبر» به معنای کبیر است بدون قرینه آنجا که بحثهای علمی است بدون لفظ خدا کبیرِ لفظی است اما وقتی که سخن از لفظ شد این الفاظ باید با رهنمودی که خود قرآن ارائه کرده است معنا بشود و چون درجات فهم فرق میکند وجود مبارک امام سجاد(سلام الله علیه) در شام وقتی که مؤذّن گفت «الله أکبر» حضرت فرمود: «مِن کلّ شیءٍ» آنها که دیگر این معانی دقیق را نمیفهمیدند که «الله أکبر مِن أن یوصف» فرمود: «أکبر من کلّ شیء» اما وقتی شاگردان اختصاصی ائمه به حضورشان میرسند خود آنها سؤال میکنند از شاگردانشان که «الله أکبر» یعنی چه؟ آنها طبق برداشتهای قبلی میگویند «الله أکبر مِن کلّ شیء» آنوقت امام میفرمایند نه خیر «الله أکبر مِن أن یوصف» که این دوتا روایت را قبلاً هم خواندیم وسائل طبع مؤسسه آلالبیت(علیهم السلام) جلد هفتم صفحه ی 191 این دوتا روایت هست عنوان باب این است که باب 33 «باب کراهة أن یُقال ألله أکبر مِن کلّ شیء بل یُقال مِن أن یوصف» ما مکروه است که بگوییم «الله أکبر مِن کلّ شیء» روایت اول که مرحوم کلینی نقل کرده است «عن جمیعبنعمیر قال، قال ابوعبدالله(علیه السلام) أیّ شیء الله أکبر» اینها چون از شاگردان خصوصیاند خود حضرت سؤال دارند افراد عمومی میآیند سؤال میکنند جوابشان را برابر درکشان میگیرند اما وقتی شاگردان خصوصی را ائمه میپرورانند خودشان از اینها سؤال میکنند که «الله أکبر» یعنی چه؟ «أیّ شیء الله أکبر» جمیعبنعمیر میگوید من عرض کردم «الله أکبر مِن کلّ شیء» «فقال(علیه السلام) و کان ثمّ شیءٌ فیکون أکبر مِنه» آیا در قبال خدا چیزی هست که خدا هست دیگران هم هستند خدا از آنها بزرگتر است؟ خب نمیتواند بگوید بله در قبال خدا چیزی هست که. جمیع عرض کرد که «فقلت فما هو» پس معنی «الله اکبر» چیست؟ «قال(علیه السلام) الله أکبر مِن أن یوصف» این روایت اُولی?. روایت دومی که باز مرحوم کلینی نقل کرده است این است که وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) نشسته بود مردی در حضور آن حضرت گفت «الله أکبر» «قال رجلٌ عنده الله أکبر» سؤال نکرد ذکری گفت، گفت «الله أکبر فقال(علیه السلام) الله أکبر مِن أیّ شیء» او دیگر نمیتوانست بگوید آقا اینجا خدا اکبرِ نفسی است نسبی نیست و اکبر است یعنی «کبیرٌ فی ذاته» وقتی ما لفظ داریم باید به همراه لفظ بحث کنیم «فقال الله أکبر مِن أیّ شیء؟ فقال» آن ذاکر عرض کرد «مِن کلّ شیء فقال ابوعبدالله(علیه السلام) حدّدته» اگر خدایی هست و دیگران هستند پس مرزها جدا شد تا او تمام نشد که نوبت دیگری نمیرسد که پس او یک موجود محدودی است در حالی که «لا حدّ له» بارها عرض شد که اینها در حدّ «لا تنقض» نیست عرض کرد که پس چیست معنایش؟ اگر من بگویم «الله أکبر مِن کلّ شیء» با اینکه شما در همین تفسیر شریف کنزالدقائق ملاحظه میکنید وجود مبارک امام سجاد(سلام الله علیه) همین که مؤذّن در شام گفت «الله أکبر» حضرت فرمود: «أکبر من کلّ شیء» آن برای یک عدّه است این برای یک عدّه، خب این را که در جلسه ی عمومی حضرت نفرمود که این جلسه ی خصوصی بود. خب، «فقال ابوعبدالله(علیه السلام) حدّدته فقال الرجل کیف أقول» پس چطور عرض کنم؟ «قال قل الله أکبر مِن أن یوصف» در بحث دیروز گذشت که این «مِن أن یوصف» نه موجبه ی محصّله است نه موجبه ی معدوله بازگشتش به سالبه ی محصّله است یعنی «الله لا وصف له» اینکه گفت «کمال توحیده الاخلاص له و کمال الاخلاص له نفی الصفات عنه»{16] همین است.
پرسش:...
پاسخ: نه، ما وقتی که الفاظ داریم آن اصلاً موجودی نداریم بر اساس آن حساب نه کامل نداریم ناقص هم نداریم بر اساس آن بیان دقیقی که ائمه(علیهم السلام) فرمودند ما نه کامل داریم نه ناقص، نه کمال داریم نه نقص هیچ چیزی در عالَم نیست حالا این حرف را مستحضرید که وقتی سعدی خواست این را معنا کند خب حالا چون امروز روز آخر بحث ماست و در پایان این حرف را میزنیم امام رازی میگوید من این را یعنی این بحث سوره ی ی مبارکه ی «اسراء» را در گفت این را من در غزنین نوشتم در سنه ی 601 هجری من این را در غزنین نوشتم معمولاً در پایان هر سوره ایشان مشخص میکند که من این را کجا نوشتم در چه سالی نوشتم در پایان همین سوره فخررازی نوشته که من این را در شهر غزنین سنه ی 601 نوشتم حالا چون این بحث، بحث آخر است انشاءالله بعد از دهه ی عاشورا این بحث شروع میشود دیگر امروز ختمش را اعلام میکنیم.
اما آن بحث اختلافی که از مرحوم شیخ طوسی از عُدّهاش نقل کردیم این هم اگر کسی خواست ضبط بکند گرچه بارها خوانده شد باز این هم برای ضبطش به عدّةالاصول جلد اول صفحه ی 356 عبارت مرحوم شیخ طوسی این است مرحوم شیخ طوسی عدّه را بعد از استبصار و تهذیب مرقوم فرمودند تهذیب شرحِ روایی فروعات مُقنعه ی مرحوم مفید است مرحوم مفید این کتاب مقنعه را که نوشته اوّلش اصول دین است مسئله اعتقادی و عقلی است بعد بخش دومش فروع دین. مرحوم شیخ طوسی میفرماید من خواستم آن بخش اصول را شرح کنم دیدم از من برنمیآید دشوار است برایم بخش فقه را شرح کردم شرحِ بخش فقهیِ مقنعه همین تهذیب چند جلدی است مرحوم فیض(رضوان الله علیه) در وافی دارد که مرحوم شیخ طوسی دوتا کتاب روایی دارد یکی استبصار دیگری تهذیب «الاستبصار بضعة من التهذیب» خب کسانی که با این دو کتاب آشنا باشند میدانند که عظمت تهذیب خیلی بیش از استبصار است «الاستبصار بضعة من التهذیب» مرحوم شیخ طوسی(رضوان الله علیه) بعد از اینکه استبصار را نوشته، تهذیب را نوشته به نوشتن عدّةالاصول همّت گمارد و اینچنین فرمود، فرمود: «و قد ذَکرتُ ما وَرد عنهم(علهیم السلام)» از ائمه «مِن الأحادیث المختلفة التی تختصّ الفقه فی کتابَیِ المعروف بالاستبصار و التهذیب فی کتابی المعروف» یعنی استبصار «و فی کتاب تهذیب الأحکام» من اینها را جمع کردم که «ما یزید علی خمسة آلاف حدیثٍ» بیش از پنج هزار حدیث است «و ذکرتُ فی أکثرها اختلاف الطائفه فی العمل بها» من در اکثر این روایات گفتم که طایفه ی امامیه در عمل به اینها اختلاف دارند بعضیها عمل کردند بعضیها عمل نکردند، در عمل کردن بعضی بر وجوب حمل کردند بعضی بر استحباب و مانند آن «و ذلک أشهر مِن أن یَخفی?» اختلاف بین علمای ما اشهر از آن است که مخفی باشد «حتّی أنّک لو تأمّلتَ اختلافهم فی هذه الأحکام» اگر فقه امامیه را بررسی کنی که چون او هم قدرت تبعش زیاد بود هم شاگردان فراوانی داشت هم کتابخانه ی عظیمی داشت پژوهشگران فراوانی داشت «حتّی أنّک لو تأمّلتَ اختلافهم فی هذه الأحکام وجدته یَزید علی اختلاف ابیحنیفه و الشافعی و مالک» میگوید آن سهتا مذهب یک طرف این یکی درونگروهی یک طرف، اختلافات درونگروهی علمای شیعه به تنهایی بیش از اختلاف آن سه مذهب است خب این اختلاف که دلیل بر بطلان نیست لذا بعد میفرماید بعد از اینکه من دیدم این اختلاف پیدا شده «وجدته یَزید علی اختلاف ابیحنیفه و الشافعی و مالک» اما اینها باز کنار هم جمع میشوند «و وجدتهم مع هذا الاختلاف العظیمة لم یَقطع أحدٌ منهم موالاة صاحبه و لم ینته الی تضلیله و تفسیقه و البرائة من مخالفته» یکی را در ضلالت بداند، یکی را فاسق بداند، یکی را فلان بداند بعد میفرماید عمل به اخبار جایز است و امثال ذلک و من آمدم ساماندهی کردم الآن هم اگر ـ معاذ الله ـ نظمی پیدا نکند حوزههای علمی و اجتهاد به سامان و سامانه نرسد هم آن اختلافات وسیع فقهی هست که آن بد نیست، هم این فضیلت در کار نیست که به جانِ هم میافتند مرحوم شیخ طوسی فرمود اختلاف علمای ما در فتوا به تنهایی بیش از اختلاف ابیحنیفه و شافعی و مالکی است اما اینها در کنار هماند الآن اگر خدای ناکرده چون فقه آمده به بازار سیاست یعنی دنیا، اگر خدای ناکرده جلوی این گستره ی اجتهاد و فتوای روزانه گرفته نشود یا آن نزاهت را ما تأمین نکنیم خطر ما را تهدید میکند أحدهما بالأخره باید باشد یا جلوی اختلاف فتوا را باید گرفت یا آن دنیاطلبی و بازیهای سیاسی را باید خودمان با تهذیب نفس از خودمان دور کنیم وگرنه این خطر همه ی ما را تهدید میکند حالا انشاءالله این دهه ی عاشورا هر کدام شما توانستید منبر سیّدالشهداء را فراموش نکنید این شرفی است برای ما، این درسی است برای ما، این سند کشور است برای ما دنیای ما و آخرت ماست البته سازمان تبلیغات، دفتر تبلیغات، مدیریت حوزه آنها باید امور تبلیغی را ساماندهی کنند ولی مقداری هم ما باید این دشواریها را تحمّل کنیم چون در نماز جمعه هم به عرضتان رسید اگر شماها تشریف نبردید شاگردانتان میروند آنها هم بعد از دو سال نمیروند و مدّاحها حسینیهها را اداره میکنند دینِ مردم به وسیله ی روحانیّت است الآن این کشوری که هفتاد میلیون جمعیت دارد یک میلیونش حدّاکثر اگر ما خیلی خوشباور باشیم دینشان را از قرآن و روایات دارند یعنی یا علمای حوزویاند یا دانشگاهیاند تحصیل کردهاند مجتهدند یا متجزّیاند و مانند آن اما آن 69 میلیون دینشان را از شماها دارند اینها اهل کتاب نیستند که روایت کلینی را ببیند، تفسیر آیه را ببینند، دین پیدا کنند، الغدیر ببینند، ولایتمدار باشند اینها نیستند که اینها میگویند امام جماعتشان چه گفته، واعظشان چه گفته، امام جمعهشان چه گفته، روحانی جلسهشان چه گفته دینشان را از شماها دارند و این دین هم الآن در ماه مبارک رمضان و محرّم و صفر است اگر خدای ناکرده شماها نروید ممکن است بیگانهها بروند دیگران بروند کمسوادها بروند بعد هم مدّاحها اداره بکنند دیر بجنبیم آن فضیلت از ما گرفته میشود قبلاً هم شاید یک وقت به عرضتان رسید ما ایران الآن هفتاد میلیون جمعیت داریم تازه داریم میرویم به طرف انرژی هستهای که انشاءالله به مقصد میرسیم اما دو قدم آن طرفتر هند است هند کجا و ایران کجا؟ ایران وصلهای است در برابر هند این تحقیق مالالهند ابوریحان بیرونی را بخوانید هند دریایی است یک کشور میلیاردی است یک، سالیان متمادی اتمی شده دو، قبل از اینکه ایران تازه به صنایع سنگین دسترسی پیدا کند این صنایع سنگین او ریخته بود سه، مگر ایران را با هند قیاس میکنند اما شما دو قدم آن طرفتر ببینید از موشپرستی تا پرستش اعضای بدن انسان در آنجاها هست آنجا چون حوزه ی علمیه قم نیست، مشهد نیست، اصفهان نیست، نجف نیست مردم را رها کنی به طرف خرافات رفتند الیوم، الیوم یعنی الیوم شما الآن اینجا که رفتید بیرون در این خیابان چندتا موتور هست؟ معادل این یا بیش از این موتور بالا سرمان ماهوارههاست الآن اگر عصر علم نباشد پس چه موقع عصر علم است الآن جاهلیّت است؟! الآن که شرق و غرب عالم شده یک دهکده بلکه یک خانواده الآن عصر علم نیست پس چه موقع عصر علم است موشپرستی هست، پرستش بعضی از اعضای انسان هم هست همین هند شما چرا این ایام خرافات پیدا شده، دروغ پیدا شده، امامشناسی دروغین پیدا شده، ارتباط با ائمه پیدا شده چرا؟ چه کسی باید جلویش را بگیرد اگر مردم را رها کنی از هند بدتر خواهند شد این دین است که مردم را حفظ میکند و کشور را هم ابیعبدالله حفظ کرده این تعارف ندارد یعنی تمام آن انقلابها و تظاهرات یک طرف، این تظاهرات چهارگانه ی تاسوعا و عاشورا و اربعین و 28 صفر که زن و مرد آمدند به میدان یک طرف اگر این انقلاب از جای دیگر بود چرا در تونس و امثال ذلک تا اینها به شهریور 57 میرسند تا به مهر 57 هم میرسند اما اُفت میکند آن کشور حسینبنعلی حضور ندارد من نمیدانم شما شبهای عملیات حضور داشتید یا نداشتید؟ یا در این مانورهای جبهه حضور داشتید یا نداشتید؟ در خاکریزهای اول چه نواری بود؟ نوار ای ایران، ای ایران بود؟ سخن از ای ایران و مرز گوهر نبود سخن از یا حسین، یا حسین بود رفتید یا نرفتید؟ این شبهای عملیات تنها نواری که مرزها را پُر میکرد یا حسین، یا حسین کربلا، کربلا خب این شرفِ ماست کشور ما را حفظ کرده، دین ما را حفظ کرده خب برای چه منبر نرویم تا میتوانیم البته روضه ی صحیح، عاقلانه، عالمانه بخوانید انشاءالله اجرتان هم با سیّدالشهداء باشد انشاءالله.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
«لْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی أَنزَلَ عَلَی عَبْدِهِ الْکِتَابَ وَلَمْ یَجْعَل لَّهُ عِوَجا (1) قَیِّماً لِّیُنذِرَ بَأْساً شَدِیداً مِن لَّدُنْهُ وَیُبَشِّرَ الْمُؤْمِنِینَ الَّذِینَ یَعْمَلُونَ الصَّالِحَاتِ أَنَّ لَهُمْ أَجْراً حَسَناً (2) مَاکِثِینَ فِیهِ أَبَداً (3) وَیُنْذِرَ الَّذِینَ قَالُوا اتَّخَذَ اللَّهُ وَلَداً(4)»
سوره ی مبارکه ی «کهف» در مکه نازل شد و نشان نزول این سوره در مکه هم مضامین این سوره است زیرا عناصر محوری این سوره اصول دین است یعنی مسئله توحید، وحی و نبوّت، معاد و مانند آن و همچنین اشاره به خطوط کلّی اخلاق، فقه، حقوق است هیچ جریان جنگ و مسئله حج و مسئله زکات و مسئله صوم و امثال ذلک که مربوط به احکام مَدنی است و در مدینه نازل شد در این سوره نیست بنابراین نشان این سوره که مکّی بودن اوست از خود این سوره برمیآید این مطلب اول.
دوم آنکه صدر و ساقه ی این سوره درباره ی وحی و نبوّت است اول این سوره آن است که «الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی أَنزَلَ عَلَی عَبْدِهِ الْکِتَابَ وَلَمْ یَجْعَل لَّهُ عِوَجا» و آخر این سوره هم جریان وحی است که آخرین آیه سوره ی مبارکه ی «کهف» این است «قُلْ إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ مِثْلُکُمْ یُوحَی إِلَی أَنَّمَا إِلهُکُمْ إِلهٌ وَاحِدٌ»(1)این همان ردّ العجز الی الصدر که از محسّنات بدیعی است در اینجا ملحوظ شده که انسان وقتی وارد صحبت شد مطلبی را سرفصل سخنش قرار میدهد بعد در پایان جمعبندی میکند به آن حرف اول میرسد که هم خودش بفهمد چه چیزی گفت و هم مخاطبانش بفهمند چه چیزی شنیدند این ردّ العجز الی الصدر از محسّنات بدیعیه است که در کتاب بدیع مطوّل آمده در غالب سُوَر قرآنی لحاظ شده مستحضرید که این گرچه فطرتپذیر هست ذوق هر ادیبی این را اقتضا میکند اما عرب یک قانون مدوّنی در این زمینه نداشت که قرآن به استناد آن قانون مدوّن ادبی سخن بگوید بلکه خود قرآن منشأ پیدایش تدوین چنین کتابها شد عرب به استثنای محفوظات و قصائد و امثال ذلک چیزی نداشت ذوقِ خاص و حافظه ی مخصوص و هنر شعرگویی و شعرسرایی و حفظ شعر در عرب فراوان بود اما یک کتاب مدوّن ادبی که این شانزده رشته ی ادبیات را در برداشته باشد نبود اینها به برکت قرآن کریم پدید آمده خب پس اول این سوره «الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی أَنزَلَ عَلَی عَبْدِهِ الْکِتَابَ» آخر این سوره هم «قُلْ إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ مِثْلُکُمْ یُوحَی إِلَی أَنَّمَا إِلهُکُمْ إِلهٌ وَاحِدٌ فَمَن کَانَ یَرْجُوا»(2).
مطلب بعدی آن است که منشأ همه ی این کمالات عبودیّت ذات مقدّس پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) است در سوره ی مبارکه ی «اسراء» که قبلاً بحثش گذشت آنجا هم ملاحظه فرمودید طلیعه ی آن سوره این بود که «سُبْحَانَ الَّذِی أَسْرَی بِعَبْدِهِ لَیْلاً مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ» جریان اِسرای پیامبر با عبودیّت او شروع شد اسرا که همان سیر از مسجدالحرام به مَقدِس این در سوره ی مبارکه ی «اسراء» بیان شد معراج که از بیتالمقدّس یا بیتالمَقدِس الی السّماوات است این در سوره ی مبارکه ی «نجم» است قصه معراج در سوره ی «اسراء» نبود که ملاحظه فرمودید از تلفیق این دو سوره سیرِ زمینی و سیر آسمانی حضرت روشن میشود «سُبْحَانَ الَّذِی أَسْرَی بِعَبْدِهِ لَیْلاً مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ إِلَی الْمَسْجِدِ الْأَقْصَی» در سوره ی «اسراء» است و مسئله اینکه «دَنَا فَتَدَلَّی *فَکَانَ قَابَ قَوْسَیْنِ أَوْ أَدْنَی»(1)اینها در سوره ی مبارکه ی «نجم» است آنچه که منشأ این برکات بود همان عبودیّت مبدأ قابلی و منشأ قابلی عبودیّت وجود مبارک حضرت بود لذا در همه ی بخشها سخن از بنده بودن پیامبر است «سُبْحَانَ الَّذِی أَسْرَی بِعَبْدِهِ» این برای اِسرا که سیرِ زمین است وقتی به معراج رفتند آنجا هم برکات وحی را دریافت کردند «فَأَوْحَی إِلَی عَبْدِهِ مَا أَوْحَی»(2)عنصر محوری اِسرا عبودیّت است، عنصر محوری معراج عبودیّت است، عنصر محوری دریافت قرآن هم عبودیّت است «الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی أَنزَلَ عَلَی عَبْدِهِ الْکِتَابَ»، خب.
مطلب بعدی آن است که ذات اقدس الهی همه ی نِعَم را برای بشر آفریده است و فرمود نعمتهای الهی قابل شمارش نیست هم آنچه را شما دارید نعمت خداست «مَا بِکُم مِّن نِّعْمَةٍ فَمِنَ اللَّهِ»(3)، هم «إِن تَعُدُّوا نِعْمَتَ اللَّهِ لاَ تُحْصُوهَا»(4)هم آنچه دارید نعمت خداست نه از شماست نه از دیگری فقط از خداست و هم نِعَم الهی قابل شمارش نیست لکن در بین این نِعَم برخی از نعمتها را میشمارد و آن را حدّ وسط قرار میدهد برای اقامه ی برهان به اینکه خدا محمود است میگوید این نعمت عُظما را خدا داد و هر کس این نعمت عظما را بدهد محمود است پس خدا محمود است این «الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی أَنزَلَ عَلَی عَبْدِهِ الْکِتَابَ» برهان مسئله است آثار فراوانی دارد که یکی از آنها این است که ما هم موظّفیم بگوییم خدا را شکر میکنیم که بر پیامبرمان قرآن نازل کرد اما اصلِ مسئله برهان است که خدا محمود است، چرا؟ برای اینکه بهترین نعمت را که نعمت قرآن و وحی است برای بشر نازل کرد این صغرا و هر کس نعمت خاص به بشر عطا کند استحقاق حمد دارد این کبرا، پس خدا مستحقّ حمد است و محمود است این نتیجه.
این دو مطلب را گاهی به صورت جمله ی خبری میشود بیان کرد و گاهی یکی خبری و یکی انشایی هر دو خبر باشد مثل اینکه بگوییم خدای سبحان مُنزِل قرآن است، مُنعِم این نعمت است این صغرا، هر کس مُنزل قرآن و منعم نعمت باشد محمود است این کبرا، پس خدا محمود است «فهو حمیدٌ بمعنی المحمود» این هر دو به صورت جمله ی خبریه است. اما گاهی ممکن است یکی از دو قضیه خبر باشد و دیگری انشا این همان است که پیوند بود و نبود را به باید و نباید ثابت میکند خدا مُنعِم است برای اینکه قرآن نازل کرده، ولیّ نعمت است برای اینکه وحی نازل کرده پس خدا مُنعِم است، ولیّ نعمت است با هر تعبیری که این مطلب را برساند این صغرا که به صورت جمله ی خبری تأمین شده یک و مربوط به بود و نبود است یعنی حکمت نظری است این دو، ولی نعمت، مُنعِم هر تعبیری که این مطلب را برساند ولی نعمت را باید سپاسگزاری کرد که این جزء حکمت عملی است میافتد در قضیه باید و نباید صبغه ی فقهی دارد، صبغه ی حقوقی دارد و مانند آن. ولی نعمت را باید ستایش کرد پس خدا را باید ستایش کرد این قضیهای است که یک مقدمهاش از حکمت نظری است یعنی از بود و نبود خبر میدهد، یک قضیهاش از حمکت عملی است یعنی از باید و نباید خبر میدهد قبلاً هم بارها گذشت که ما هیچ قیاسی نداریم که از دو مقدمه حکمت نظری یعنی بود و نبود ما نتیجه ی باید بگیریم این شدنی نیست یا قیاسی داشته باشیم که هر دو مقدمهاش باید و نباید یعنی حکمت عملی باشد ولی نتیجهاش حکمت نظری این شدنی نیست اما قیاسی داریم که دو مقدمهای دارد که یکیاش حکمت نظری است دیگری حکمت عملی، یکی از بود و نبود خبر میدهد دیگری از باید و نباید نتیجه غالباً باید و نباید است گاهی هم ممکن است بود و نبود نتیجه بدهد حسابش دیگر است، خب. اینجا ذات اقدس الهی فرمود خدا کتابی را نازل کرده است که خودش منزّه از اعوجاج و انحراف است و چون خودش منزّه از اعوجاج و انحراف است قیّم است، قائم است، قیّوم جامعه است این دو و چنین نعمتی را آن مُنعم عطا کرده است پس او محمود است «الْحَمْدُ لِلَّهِ» چرا؟ «لأنّه أنزل الکتاب الذی لا عِوج له و هو قیّم و کلّ مَن أنزل القرآن الذی لا عوج له و هو قیّم محمودٌ فالله محمودٌ» این میشود تعلیم کتاب و حکمت آنوقت از این مطلب نظری یک مطلب عملی در میآید پس وظیفه ی ما هم این است حالا او که این استحقاق را دارد، شایستگی را دارد ما هم وظیفهمان این است که حقشناسی بکنیم حقّ او را بشناسیم و ادا کنیم، پس اینکه وظیفه ی ما این است که بگوییم «الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی أَنزَلَ عَلَی عَبْدِهِ الْکِتَابَ» این نیاز به نتایج فرعی است محور اصلی آن است که ذات اقدس الهی حمید است، چرا؟ «لأنّه أنزل القرآن الذی لا عِوج له و هو قیّم» این صغرا «و کلّ مَن أنزل القرآن الذی لا عوج له و هو قیّم حمیدٌ محمودٌ» کبرا، «فالله حمیدٌ محمودٌ» این نتیجه. این بیان وصف خود خدای سبحان است اما وظیفه ی ما بعد از آن وصف روشن میشود «الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی أَنزَلَ عَلَی عَبْدِهِ الْکِتَابَ» این «الْکِتَابَ» «الف» و «لام»ش چه عهد ذهنی باشد، چه عهد ذکری باشد، چه عهد خارجی باشد بر همین قرآن منطبق است کتابی که معروف بود مرتّب گفته میشد همین قرآن کریم است، خب دیگر نمیشود گفت ـ معاذ الله ـ این قرآن را خود پیغمبر تولید کرد بعد به مردم القا کرد و چون فانی در خداست بگوییم قول او قول خداست بارها گذشت که اگر کسی به مقام فنا رسید فانی حرفی ندارد حرف را آن باقی میزند فانی باید ساکتِ محض باشد اگر خودش حرف بزند که دیگر فانی نیست اگر کسی به مقام فنا رسید شهود محض دارد، سکوت صِرف دارد، سمع صرف دارد، بصر صرف دارد نُطقی ندارد به هیچ وجه، فعلی ندارد به هیچ وجه وگرنه فنا نیست آنگاه همه ی معارف را او درک میکند و نسبت به دیگران میشود معوّل این قصه هم مکرّر ذکر شد که در کتابهای فلسفی و حوزوی و دانشگاهی اصطلاحاً ارسطو را میگویند معلّم اول و فارابی را میگویند معلّم ثانی این اصطلاح است اما مرحوم صدرالمتألّهین دارد که معلّم اول برای جوامع بشری وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) است معلّم ثانی علیبنابیطالب این حقّی است اینها هستند که علوم اصلی را به بشر دادند اینها این حرفها را آوردند بعد دیگران این حرفها را گرفتند دیگر، خب پس معلّم کتاب و حکمت در بین بشر وجود مبارک پیغمبر است و بعد حضرت امیر اما وجود مبارک پیغمبر متعلِّم مِن الله است «وَعَلَّمَکَ مَا لَمْ تَکُن تَعْلَمُ»(1)به پیغمبر فرمود ما چیزهایی را یادت دادیم که تو نبودی که یاد بگیری خب بشر عادی تا تعلیم الهی نباشد چگونه از غیب و شهود خبر میدهد این «أَنزَلَ عَلَی عَبْدِهِ الْکِتَابَ» نشان میدهد که وجود مبارک پیامبر گیرنده ی این معارف الهی است اینها را خوب فهمید و از این به بعد شرحش، تبیینش که فرمود تو باید تبیین کنی «وَأَنزَلْنَا إِلَیْکَ الذِّکْرَ لِتُبَیِّنَ لِلنَّاسِ» او اولْ مبیّن است، اولْ مفسّر است، اولّ معلّم است نسبت به جمیع جوامع بشری پس «الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی أَنزَلَ عَلَی عَبْدِهِ الْکِتَابَ» «القرآن» و مانند آن.
1) (7) . سوره ی نساء, آیه ی 113.
بعد حالا درباره ی عظمت قرآن یک عدّه اوصاف سلبی برای قرآن ذکر میکنند یک عدّه اوصاف ثبوتی. اوصاف سلبی اگر نسبت به اشیای عادی باشد یا نسبت به اشخاص عادی باشد این اوصاف سلبی است در حقیقت میگویند فلان کس عالِم نیست، فلان کس عادل نیست یا فلان بنا محکم نیست یا فلان چوب مستقیم نیست یا فلان زمین مسطّح نیست اینها اوصاف سلبی است حقیقتاً سلب است یعنی یک امر وجودی را سلب میکند اما وقتی درباره ی ذات اقدس الهی باشد، اسمای حسنای الهی باشد، کتب آسمانی باشد، انبیای الهی باشد، اولیای الهی باشد این اوصاف سلبی به ثبوتی برمیگردد زیرا این قضایای سلبی سلبالسلب است نه سلبالثبوت یعنی اینها نقص را، عیب را، عوج را اینها را برمیدارند اگر گفتیم فلان شخص «لیس بفقیر» که این قضیه سالبه نیست گفتیم «زیدٌ لیس بفقیر» این قضیه موجبه است زیرا فقر امر سلبی، لیس هم سلب آن سلب، سلبِ سلب نتیجهاش اثبات است اگر گفتیم «زیدٌ لیس بجاهل» این قضیه موجبه است قضیه سالبه نیست نعم، اگر گفتیم «زید لیس بعالم» بله قضیه سالبه است، اگر گفتیم «زیدٌ لیس بغنیّ» این قضیه سالبه است اما اگر گفتیم «زید لیس بفقیر»، «زید لیس بجاهل» این قضیه موجبه است تمام اسمای سلبیه و صفات سلبیه ذات اقدس الهی به صفات ثبوتی برمیگردد به قضیه موجبه برمیگردد او بخیل نیست، او جاهل نیست، او حادث نیست، او عاجز نیست، او فقیر نیست همه ی اینها از این قبیل است. درباره ی قرآن کریم هم بشرح ایضاً قرآن کریم صفات سلبیه فراوانی برای آن ذکر شده او عوج ندارد، او اختلاف ندارد، او بطلانپذیر نیست، او نسخپذیر نیست همه ی اینها به اوصاف ثبوتی برمیگردد زیرا عوج داشتن، کج بودن یک نقص است نفی این نقص کمال است اختلاف نقص است نفی این نقص کمال است، بطلان نقص است نفی این بطلان کمال است فرمود: «لَمْ یَجْعَل لَّهُ عِوَجا» این یک، یا «أَفَلاَ یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ»(1)که در سوره ی مبارکه ی «نساء» گذشت «أَمْ عَلَی قُلُوبٍ أَقْفَالُهَا»(2)یعنی «لا اختلاف فی القرآن» اختلاف و ناسازگاری و ناهماهنگی نقص است سلب این نقص میشود کمال یا در سوره ی مبارکه ی «فصلت» که فرمود: «لاَ یَأْتِیهِ الْبَاطِلُ مِن بَیْنِ یَدَیْهِ وَلاَ مِنْ خَلْفِهِ»(3)بطلان و یاوه و بیهوده بودن امرِ عدمی است سلب این امر عدمی که سلبِ سلب است به ثبوت برمیگردد اگر گفته شد «لاَ یَأْتِیهِ الْبَاطِلُ» یعنی «فهو حقٌّ ثابتٌ» بنابراین اگر اوصاف سلبی برای وجود مبارک انسان کامل باشد بازگشت اینها به اوصاف ثبوتی است اگر برای قرآن اوصاف سلبی باشد بازگشتش به اوصاف ثبوتی است زیرا اینها مظاهر اسمای حسنای خدای سبحاناند و بالاصاله این حرفها برای اسمای الهی است و نحو آیت بودن برای کتابهای آسمانی و برای انبیا و اولیا و ائمه(علیهم الصلاة و علیهم السلام) است.
درباره ی عِوج و عَوج مستحضرید که در کتابهای ادبی فرق گذاشتند گفتند عَوج با فتح «عین» برای اشیای محسوس است مثلاً چوب اگر کج باشد میگویند دارای عَوج است اما عِوج به کسر «عین» برای امر غیر محسوس است مثلاً فکر و رأی اگر صائب باشد میگویند عِوجی در این فکر نیست این فرق را گذاشتند لکن در سوره ی مبارکه ی «طه» دارد که در قیامت این کوهها را میکوبند «یَسْأَلُونَکَ عَنِ الْجِبَالِ» سؤال میکنند که وقتی قیامت قیام میکند این کوهها چه میشود؟ «فَقُلْ یَنسِفُهَا رَبِّی نَسْفاً»(1)بعد «فَیَذَرُهَا قَاعاً صَفْصَفاً * لاَّ تَرَی فِیهَا عِوَجاً وَلاَ أَمْتاً»(2)فرمود در جواب اینها بگو تمام این کوهها کوبیده میشود این درّهها پُر میشود زمین صاف میشود «لاَّ تَرَی فِیهَا عِوَجاً وَلاَ أَمْتاً» در اینجا عِوج را درباره ی سطح زمین به کار برده با اینکه امر محسوس است لذا سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) جمع کردند بین این دو نظر فرمودند درست است که عِوج در سوره ی «طه» برای کُره ی زمین به کار رفته که امر محسوس است لکن بالأخره بین عَوج به فتح «عین» با عِوج به کسر «عین» فرق است آنکه خیلی محسوس و شفاف و روشن است مثل چوبِ کج میگویند عَوج دارد اما آنکه یا اصلاً محسوس نیست مثل رأی و فکر یا اگر محسوس است با رأی و فکر درک میشود مثل این جریان زمین که بالأخره کار هندسی میخواهد از کجا که عِوج در آن نیست ممکن است باصره خطا بکند در اینگونه از موارد میگویند «لاَّ تَرَی فِیهَا عِوَجاً وَلاَ أَمْتاً». به هر تقدیر عِوج یعنی کجی اگر آیهای در درون خود صدر و ساقهاش ناهماهنگ باشد این در آن عِوج است اگر یک آیه نه، بیش از شش هزار آیه که در قرآن کریم است اینها با هم ناهماهنگ باشند در آن عِوج است فرمود به نحو قول مطلق «لَمْ یَجْعَل لَّهُ عِوَجا» نه در درون آیه آیهای با صدر و ذیل خود آیه با خودش نه هیچ آیهای با آیات دیگر نه هیچ سورهای با سُوَر دیگر لذا در سوره ی مبارکه ی «نساء» گذشت که اگر این قرآن کریم از نزد غیر خدا بود حتماً اختلاف داشت آیه ی 82 سوره ی مبارکه ی «نساء» این بود «أَفَلاَ یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَلَوْ کَانَ مِنْ عِندِ غَیْرِ اللّهِ لَوَجَدُوا فِیهِ اخْتِلاَفاً کَثِیراً»(3)یعنی ما در این شش هزار و ششصد و اندی آیه که داریم هیچ آیهای با آیه ی دیگر مخالف نیست اختلاف ندارد کتابی که یک نفر در ظرف 23 سال بیاورد حوادث فراوانی هم رخ بدهد جنگ و صلح باشد، قحطی باشد، تحریمهای اقتصادی باشد، مهاجرت باشد، محرومیّتها باشد یکدست و یکسان حرف بزند این معلوم میشود «مِن عند الله» است «لَوْ کَانَ مِنْ عِندِ غَیْرِ اللّهِ لَوَجَدُوا فِیهِ اخْتِلاَفاً کَثِیراً» پس عِوج درونی هیچ آیهای ندارد یک، عِوج بیرونی هم با آیات دیگر سورهای با سُوَر دیگر ندارد این دو پس کتابی است مستقیم حالا که عِوج ندارد مستقیم است قائم است هیچ نقصی در او نیست این میتواند قیّم باشد چون خودش نقص ندارد میتواند مکمّل دیگری باشد چون کامل است میتواند مکمّل دیگری باشد چون «لَمْ یَجْعَل لَّهُ عِوَجا» پس «قَیِّماً» قیّوم مردم است، قیّم مردم است، مردم جاهلاند او معلّم کتاب و حکمت است، مردم در ضلالتاند او هادی مردم است، مردم نه میدانند از کجا آمدند نه میدانند به کجا میروند این آمده چهار مقطع را به مردم نشان بدهد که این چهار مقطع را شما خودتان باید بسازید دنیا را باید بسازید، برزخ را باید بسازید صحنه ی وسیع قیامت در جایگاه خاصّی که دارد آنجا را خودتان باید بسازید جا بگیرید، بهشت را هم خودتان باید بسازید خدا فقط به شما زمین میدهد مثل دنیا درباره ی دنیا فرمود: «هُوَ أَنشَأَکُم مِنَ الْأَرْضِ وَاسْتَعْمَرَکُمْ فِیَها»(4)فرمود ما به شما زمین دادیم مسکن و محلّ تجارت و محلّ درس و بحث را خودت باید بسازی همه ی امکانات را فراهم میکنیم موادّ اولیه را میدهیم هوش و استعداد میدهیم تو باید بسازی «وَاسْتَعْمَرَکُمْ» این «الف» و «سین» و «تاء» برای طلب و تحقیق یعنی حتماً ذات اقدس الهی از شما میخواهد که زمین را آباد کنید «إنّما یَعمُر الأرض مَن کان عاقلاً عالِماً» همانطوری که «إِنَّمَا یَعْمُرُ مَسَاجِدَ اللّهِ مَنْ آمَنَ بِاللّهِ»(5)اگر کسی انسان بود زمین را آباد میکند وگرنه یک عدّه «إِذَا دَخَلُوا قَرْیَةً أَفْسَدُوهَا وَجَعَلُوا أَعِزَّةَ»(6)مثل همین صهیونیسم که الآن وارد غزّه میخواهند بشوند این کار را بکنند خدایا اینها را به عذاب الیم گرفتار بکن «فَأَخَذْنَاهُمْ أَخْذَ عَزِیزٍ مُقْتَدِرٍ»(7)، خب.
فرمود اینها اینطورند شما برزخ و آن صحنه ی برزخ را خدا به ما میدهد اما «روضة من ریاض الجنّة» را ما خودمان باید درست بکنیم، صحنه ی قیامت را خدا به ما میدهد اما جایمان کجاست و روشن است یا تاریک ما خودمان باید بدهیم مگر آنجا برق هست؟ نه، مگر آنجا شمس و قمر هست؟ این «إِذَا الشَّمْسُ کُوِّرَتْ * وَإِذَا النُّجُومُ انکَدَرَتْ»(1)اینکه بساطش برچیده شد آن صحنه ی وسیع را چه کسی باید روشن بکند لذا یک عدّه در تاریکی قدم برمیدارند یک عدّه فضای خیلی باز و روشنی دارند اینها را خود ما باید بسازیم مقطع چهارم که بهشت است آن را هم خود ما باید بسازیم در این روایات معراج ملاحظه بفرمایید در روایات بهشت ملاحظه فرمایید فرمود: «الجنّة قیعان»(2)فرمود بهشت، زمین بهشت را خدا به شما میدهد و صاف است این غُرف مبنیه را شما با اعمالتان میسازید فرمود: «فَلِأَنفُسِهِمْ یَمْهَدُونَ»(3)، خب بنابراین این قرآن آمده قیّم ما، قیّوم ما، سرپرست ما باشد که ما را وادار کند به آبادی و آزادی در این مقاطعی که در پیش داریم لذا میشود قیّم. برخیها خیال کردند که این «لَمْ یَجْعَل لَّهُ عِوَجا» نسبت به «قَیِّماً» تقدیم و تأخیر راه پیدا کرده یعنی اوّلش این بود، اصلش این بود «الحمد لله الذی أنزل علی عبده الکتاب قیّماً لم یجعل له عِوجا» این بیان همانطوری که سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) اشاره فرمودند ناتمام است ظاهر قرآن محفوظ است هیچ تقدیم و تأخّری هم در آن نیست برای اینکه نفی عِوج مقدّم بر قیّم بودن است تا شیء مستقیم نباشد منزّه از نقص و عیب نباشد و خودش کامل نباشد نمیتواند مکمّل دیگری باشد کامل بودن شیء مقدّم است بر مکمّل دیگری بودن این قیّم بودن ناظر به تکمیل دیگران است «لَمْ یَجْعَل لَّهُ عِوَجا» ناظر به کمال خود شیء این کتاب فی نفسه کامل است و مکمّل دیگری و این کتاب را ذات اقدس الهی نازل کرده است و این کتاب تدوینی خدای سبحان هماهنگ با کتاب تکوینی خداست یعنی خداوند یک کلمات خارجی دارد به نام آسمان و زمین و راه شیری و ستارهها و دریاها و صحراها و اینها، اینها کلمات تکوینی خدایاند که «وَلَوْ أَنَّ مَا فِی الْأَرْضِ مِن شَجَرَةٍ أَقْلاَمٌ وَالْبَحْرُ یَمُدُّهُ مِن بَعْدِهِ سَبْعَةُ أَبْحُرٍ مَّا نَفِذَتْ کَلِمَاتُ اللَّهِ»(4)این مضمون در قرآن کریم هست، خب.
پس کلمات الهی تمام نمیشود اینها کلمات الهیاند فیوضات الهیاند اینها کتاب و کلمات تکوینی خدایاند کلمات تدوینی ذات اقدس الهی هم همین قرآن است این کتاب تدوینی هماهنگ با آن کتاب تکوینی است درباره کتاب تکوینی یعنی سماوات و ارض و نظام کیهانی فرمود هیچ انحرافی و عِوجی در آنها نیست چیزی با چیزی اختلاف ندارد همهاش با هم هماهنگاند چیزی هم با چیزی دعوا ندارد کتاب آسمانی هم همینطور است هیچ اختلافی در آن نیست در سوره ی مبارکه ی «مُلک» آیه ی دوم و سوم این است «الَّذِی خَلَقَ سَبْعَ سَماوَاتٍ طِبَاقاً مَا تَرَی فِی خَلْقِ الرَّحْمنِ مِن تَفَاوُتٍ فَارْجِعِ الْبَصَرَ هَلْ تَرَی مِن فُطُورٍ * ثُمَّ ارْجِعِ الْبَصَرَ کَرَّتَیْنِ یَنقَلِبْ إِلَیْکَ الْبَصَرُ خَاسِئاً وَهُوَ حَسِیرٌ»(1)فرمود ما آسمانهای هفتگانه را طبقه به طبقه خلق کردیم تاکنون آنچه را که بشر کشف کرده است آسمان اول است که فرمود: «لَقَدْ زَیَّنَّا السَّماءَ الدُّنْیَا بِمَصَابِیحَ»(2)در آیه بعد فرمود: «وَلَقَدْ زَیَّنَّا السَّماءَ الدُّنْیَا بِمَصَابِیحَ» تاکنون آنچه را که بشر کشف کرده است آسمان اول است برای اینکه فرمود تمام این کهکشانها و راههای شیری و این ستارههای ثابت و سیّار همه ی اینها در آسمانهای دنیاست دنیا یعنی آنچه که به شما دُنوّ و نزدیکی دارد اما برتر از این که آسمانهای ششگانه ی دیگر است هنوز کشف نشده و نمیدانند چه چیزی است خب، بنابراین فرمود آنچه را که شما کشف کردید هر چه دقیقتر بشوید نظم را بهتر مییابید هیچ اختلافی، ناهماهنگی، شکافی، عِوجی در ساختار خلقت جهان نیست این برای جهان آن هم برای قرآن آنکه مهندس کل است کاتب این کتاب است، متکلّم این کلمات است «مَا تَرَی فِی خَلْقِ الرَّحْمنِ مِن تَفَاوُتٍ»(3)تفاوت این است که حلقاتی هست، سلسلهای هست یک حلقهاش و یک سلسلهاش وقتی فوت بشود این ناهماهنگ است برای اینکه گذشته به آینده مرتبط نیست این را میگویند تفاوت یعنی یک جملهاش فوت شده، یک جزئش فوت شده نه تفاوت به معنای اختلاف مرتبه، تفاوت یعنی یک گوشهاش فوت شده اینجا که باید باشد نیست فرمود چنین چیزی نیست شما هر چه بگردید نقصی، عیبی در عالَم نیست که چیزی باید باشد و نبوده این نیست، پس هیچ نقضی در عالَم نیست همین معنا را شما در قرآن کریم هم میبینید که «لَوْ کَانَ مِنْ عِندِ غَیْرِ اللّهِ لَوَجَدُوا فِیهِ اخْتِلاَفاً کَثِیراً»(4)«لکن التالی باطل فالمقدم مثله» اینجا هم فرمود: «الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی أَنزَلَ عَلَی عَبْدِهِ الْکِتَابَ وَلَمْ یَجْعَل لَّهُ عِوَجا * قَیِّماً لِّیُنذِرَ بَأْساً شَدِیداً» آنگاه تأدّب ما را هم به ما میفهماند.
مطلب دیگر اینکه وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) اصراری دارد اهتمامی دارد که قرآن در جامعه محفوظ بماند لذا فرمود گاهی ممکن است خدای ناکرده ـ معاذ الله ـ زمانی بر این امت بیاید که فقط از ایمان رسمِ ایمان بماند و از قرآن فقط درس قرآن بماند اعتقاد و تخلّق و عمل محو بشود این است که خیلی روی قرآن وجود مبارک حضرت اصرار داشتند و این سوره ی مبارکه ی «کهف» هم خصیصهای دارد که در هیچ سوره نیست مثل اینکه سوره ی مبارکه ی «یوسف» خصیصهای دارد که در این سُور نیست آن خصیصهای که در سوره ی مبارکه ی «کهف» است و در هیچ سوره نیست این است که سهتا داستان آموزنده در این سوره ی مبارکه ی «کهف» است که در هیچ سوره نیست یکی جریان اصحاب کهف است که در این سوره است در جای دیگر نیست، یکی جریان مصاحبه حضرت موسی و خضر(سلام الله علیهما) است که در این سوره است در جای دیگر نیست، یکی هم قصّه ذیالقرنین است که در این سوره است در جای دیگر نیست اگر ما این مطالب را در درون خود این سوره توانستیم حل بکنیم توفیقی نصیب ما میشود و اگر نتوانستیم دیگر حلّش از راه بحثهای دیگر مشکل است چون در جای دیگر سخن از ذیالقرنین و خضر و موسی و اصحاب کهف نیست اینها از باب «القرآن یفسّر بعضه بعضا» حل بکنیم خودش همینجا به نحو کمال و تمام این سهتا داستان را اینجا ذکر کرده درست است که خطوط کلی و آن معارف را انسان میتواند به کمک آیات دیگر حل کند اما آنچه که مربوط به این سهتا قصه است باید در درون خود سوره ی «کهف» حل بشود وگرنه در جای دیگر این حرف نیست. اما حالا کسانی که «قَالُوا اتَّخَذَ اللّهُ وَلَداً» اینها سه گروه بودند هم کفار مکه بودند که میگفتند ـ معاذ الله ـ فرشتهها بنات اللهاند و هم گروهی از یهودیها که میگفتند عُزیر ابناللهاند و همچنین فرقهای از مسیحیها که میگفتند عیسی ابنالله است اینها را ذات اقدس الهی یکی پس از دیگری بیان میکند و ابطال میکند.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
«الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی أَنزَلَ عَلَی عَبْدِهِ الْکِتَابَ وَلَمْ یَجْعَل لَّهُ عِوَجا (1) قَیِّماً لِّیُنذِرَ بَأْساً شَدِیداً مِن لَّدُنْهُ وَیُبَشِّرَ الْمُؤْمِنِینَ الَّذِینَ یَعْمَلُونَ الصَّالِحَاتِ أَنَّ لَهُمْ أَجْراً حَسَناً (2) مَاکِثِینَ فِیهِ أَبَداً (3) وَیُنْذِرَ الَّذِینَ قَالُوا اتَّخَذَ اللَّهُ وَلَداً(4)»
سوره ی مبارکه ی «کهف» همانطوری که در بحث دیروز ملاحظه فرمودید در مکه نازل شد به مناسبت عناصر محوری خود سوره که اصول دین است شأن نزولی برای این سوره عدّهای از مفسّران مثل مرحوم شیخ طوسی و دیگران ذکر کردند که کفّار مکّه از وجود مبارک حضرت به دسیسه ی اهل کتاب سؤالهایی را مطرح کردند و آن اهل کتاب یهودیهای آن منطقه به کفار گفتند اگر این کسی که مدّعی نبوّت است به این سؤالهای شما پاسخ داد و اینگونه پاسخ داد معلوم میشود نبیّ است وگرنه در دعوت او تردید است. یکی جریان اصحاب کهف است، یکی جریان ذوالقرنین، یکی هم جریان روح که جریان روح در سوره ی مبارکه ی «اسراء» گذشت جریان اصحاب کهف و ذیالقرنین در سوره ی «کهف» است با جریان مذاکره و مصاحبه ی وجود مبارک موسی و خضر(سلام الله علیهما).
در اوایل بحث تفسیر ملاحظه فرمودید که بحث قرآن کریم به سه نزول نیازمند است تا تحقیق بشود یکی شأن نزول، یکی فضای نزول و یکی جوّ نزول. شأن نزول مربوط به آیه است که این آیه در چه شأنی نازل شده راجع به کدام قضیه و قصّه و داستان است درباره ی شأن نزول خیلی از مفسّران کار کردند برخیها کتاب جدا نوشتند به نام «لُباب العقول فی أسباب النزول» یا «لُباب النقول فی أسباب النزول» و مانند آن بعضیها هم که اکثری مفسّراناند همراه با خود آیه ذکر کردند این شأن نزول مشکل هر آیهای را میتواند حل بکند چون توجّه به شأن نزول در برداشت صحیح از آن آیه کمک میکند فضای نزول مربوط به سوره است این سوره گاهی در ظرف دو سال، گاهی سه سال، گاهی چهار سال به تدریج نازل میشد باید بررسی شود که حوادث حجاز یا حوادث وسیعتر از حجاز در طیّ این سه، چهار سال چه بود که این سوره و آیات این سوره ناظر به آن حوادث است. مهمتر از همه که کمتر روی آن کار شده یا اصلاً کار نشده جوّ نزول است جوّ نزول بررسی رخدادهای مهم در این 23 ساله است چون قرآن کریم هم درباره ی فضای محلّی آیات دارد، هم درباره ی فضای منطقهای و هم درباره ی فضای بینالمللی. فضای محلّی قرآن همان حوزه ی اسلامی است، فضای منطقهای او حوزه ی موحّدان است یعنی اعم از مسلمانها و یهودیها و مسیحیها و سایر اهل کتاب و حوزه ی بینالمللی آن مربوط به جهان انسانیّت است اعم از موحّد و ملحد، اعم از مسلمان و مسیحی و یهودی و اهل کتاب و کفّار و مشرکان و ملحدان که اصلاً کسی را قبول ندارند. طبق بیان نورانی حضرت امیر در چند جای نهجالبلاغه مخصوصاً در خطبه ی اول نهجالبلاغه فرمود قرآن وقتی نازل شد که اهل الأرض دارای مِلل و نِحل مختلف و متشتّت و منتشر بودند این جوّ نزول یا اصلاً روی آن کار نشده یا خیلی کم روی آن کار شده و قرآن حتماً با جوّ نزول ارتباط تنگاتنگ دارد که در این عصر که قرآن کریم هم درباره ی مسلمانها دستور دارد، هم درباره ی اهل کتاب، هم درباره ی مشرکان و هم درباره ی ملحدان مشرک خدا را قبول دارد منتها در ربوبیّت جزئی بتها را میپرستد ملحد مثل کمونیسم اصلاً مبدیی را نمیپذیرد «مَا هِیَ إِلَّا حَیَاتُنَا الدُّنْیَا نَمُوتُ وَنَحْیَا وَمَا یُهْلِکُنَا الاَّ الدَّهْرُ»(1)بنابراین اگر ملحد هست هیچ مبدیی را نمیپذیرد و قرآن هم نسبت به اینها آیات فراوان دارد مشرکان اینچنیناند، اهل کتاب اینچنیناند، مسلمانها اینچنیناند این کارها که نشده باعث میشود که برداشت جهانی قرآن کار آسانی نخواهد بود در سوره ی مبارکه ی «نساء» این بحث تا حدودی شده یعنی هم شأن نزول، هم فضای نزول، هم جوّ نزول مبسوطاً بحث شد که جهان در این 23 سال رخداد مهمّش چه چیزی بود و اگر جهان در این 23 سال رخداد مهمّش روشن شده باشد آنگاه عصاره ی قرآن کریم هم میتواند روشن بشود چون در سوره ی مبارکه ی «نساء» مبسوطاً راجع به این سه نزول یعنی شأن نزول، فضای نزول، جوّ نزول بحث شد دیگر اینجا تکرار نمیشود.
1) (1) . سوره ی جاثیه، آیه ی 24.
اما تناسب سوره ی مبارکه ی «کهف» با «اسراء» در سوره ی «اسراء» از اِسرای وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) سخن به میان آمده نه از معراجش شما در همان بحث سوره ی «اسراء» ملاحظه فرمودید آن سیرِ زمینی حضرت از مسجد اقصا تا بیتالمَقدِس را سوره ی «اسراء» به عهده دارد اما از بیتالمقدس به سماوات را سوره ی مبارکه ی «نجم» به عهده دارد معراج در سوره ی «نجم» است و اِسرا در سوره ی مبارکه ی «اسراء» است در سوره ی «اسراء» با تسبیح شروع شده «سُبْحَانَ الَّذِی أَسْرَی بِعَبْدِهِ» و مانند آن اما در سوره ی مبارکه ی «کهف» با تحمید شروع شده «الْحَمْدُ لِلَّهِ» و سبّوح بودن خدای سبحان با حمید بودن او همراه است چه اینکه به ما هم امر کردند که تسبیحتان با تحمید همراه باشد «سَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّکَ»(1)«سَبِّحْ» است «بِحَمْدِ» و از موجودات هم خبر دادند که همگان خدا را با سبّوح و حمید میستایند «إِنْ مِنْ شَیْءٍ إِلَّا یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ»(2)در اذکار رکوع و سجود هم میگوییم «سبحان ربّی العظیم و بحمده»، «سبحان ربّی الأعلیٰ و بحمده» پس تسبیح و تحمید یک هماهنگی دارند که کیفیت این هماهنگی در ذیل آیه «إِنْ مِنْ شَیْءٍ إِلَّا یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ» در سوره ی مبارکه ی «اسراء» مبسوطاً گذشت. در پایان سوره ی مبارکه ی «اسراء» که قبلاً گذشت از تحمید سخن به میان آمده یک و از نفی اتّخاذ ولد سخن به میان آمده دو، آیه ی پایانی سوره ی «اسراء» این بود «وَقُلِ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی لَمْ یَتَّخِذْ وَلَداً»(3)این دو مطلب در آغاز سوره ی مبارکه ی «کهف» هم آمده «الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی أَنزَلَ عَلَی عَبْدِهِ الْکِتَابَ» تا میرسد به اینجا که «وَیُنْذِرَ الَّذِینَ قَالُوا اتَّخَذَ اللَّهُ وَلَداً» حمدِ خدا با نفی اتّخاذ ولد در بخش پایانی سوره ی «اسراء» آمد همین دو مطلب در بخش آغازین سوره ی مبارکه ی «کهف» که وارد شدیم مطرح شد.
مهمترین مطلبی که در این سوره ی مبارکه ی «کهف» در آغاز سوره ی مبارکه ی «کهف» است این است که نظیر سوره ی مبارکه ی «بقره» اول نفیِ نقص فرمود بعد اثبات کمال در سوره ی «بقره» ملاحظه فرمودید فرمود: «ذلِکَ الْکِتَابُ لاَ رَیْبَ فِیهِ هُدیً لِلْمُتَّقِینَ»(1)چیزی میتواند هدایتکننده باشد کتابی و قانونی میتواند هدایتکننده باشد که تردیدپذیر نباشد اگر چیزی تردیدپذیر است که هادی نیست «لاَ رَیْبَ فِیهِ» اولاً، «هُدیً لِلْمُتَّقِینَ» ثانیاً، در اینجا هم کتابی میتواند قیّم، قیّوم، سرپرست جوامع انسانی باشد که خودش از گزند اعوجاج مصون باشد لذا فرمود: «لَمْ یَجْعَل لَّهُ عِوَجا» اولاً، «قَیِّماً» ثانیاً، این «لَمْ یَجْعَل لَّهُ عِوَجا» به منزله ی «لاَ رَیْبَ فِیهِ» است «قَیِّماً» به منزله ی «هُدیً لِلْمُتَّقِینَ» است چون اگر چیزی خودش مشکل داخلی داشته باشد که نمیتواند عهدهدار هدایت دیگران باشد.
آن مطلب مهم که از همه ی اینها مهمتر است آن است که در صدر این سوره مثلّثی را ترسیم کرده است که این مثلث در جهانبینی قرآن کریم در موارد فراوان آمده و آن مثلث اشاره به نظام فاعلی از یک سو، نظام داخلی از سوی دیگر و نظام غایی از سوی سوم در اینکه گیرنده ی قرآن کریم وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) است حرفی نیست برای اینکه اینجا مشخص فرمود: «أَنزَلَ عَلَی عَبْدِهِ الْکِتَابَ» اضلاع سهگانه ی این مثلث این است که چه کسی فرستاد؟ نظام فاعلی، چه چیزی فرستاد؟ نظام داخلی، برای چه نه برای چی برای چه فرستاد؟ نظام غایی. فاعل کیست؟ غایت چیست؟ شیء چیست؟ فرستنده کیست؟ فرستاده شده چیست؟ برای چه نه چی، برای چه فرستاد این سه نظام را مشخص کرد فرمود نظام فاعلی به ذات اقدس الهی برمیگردد «الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی أَنزَلَ» این نظام فاعلی، گیرنده که وجود مبارک پیامبر است که در بحث دیروز گذشت، خب چه چیزی فرستاد؟ این نظام داخلی کتابی فرستاد که «لَمْ یَجْعَل لَّهُ عِوَجا» اولاً، «قَیِّماً» ثانیاً، این شش هزار و اندی آیه اعوجاج ندارد، کجی ندارد، نقدپذیر نیست، اشکالپذیر نیست، شبههپذیر نیست، بطلانپذیر نیست، نسخپذیر نیست چنین کتابی، چرا؟ چون نه افراط دارد نه تفریط دعوایی که دارد حق است، گزارشی که میدهد صِدق است، وعده و وعیدی که میدهد عملی است فریب و نیرنگ در او نیست از غیب خبر میدهد صِدق، برهان اقامه میکند حق، درباره ی جهان سخن میگوید با برهان، از گذشته و حال خبر میدهد با صِدق، وعده و وعید دارد بهجا بیفریب نیرنگ در او نیست چون هیچ یک از این نقصها در حرم امنِ این کتاب نیست پس «لَمْ یَجْعَل لَّهُ عِوَجا» اگر عِوجی در حریم این کتاب راه ندارد این میتواند هم قیّم جوامع بشری باشد هم قیّم کتابهای آسمانی گذشته باشد قیّم کتابهای آسمانی گذشته را از تعبیر «وَمُهَیْمِناً عَلَیْهِ»(2)استفاده کردیم در بحثهای قبل درباره ی تورات و انجیل و سایر کتابها تعبیر قرآن کریم این است که اینها «مُصَدِّقاً لِمَا بَیْنَ یَدَیْهِ»(3)انجیل که آمده حرفهای تورات موسای کلیم را آن تورات غیر محرّف را تصدیق کرد اما سخن از هَیمنه، سیطره، سلطنت و نفوذ در آن نیست ولی نوبت به قرآن که رسید ضمن اینکه فرمود قرآن «مُصَدِّقاً لِمَا بَیْنَ یَدَیْهِ» کتابهای آسمانی را تصدیق میکند فرمود: «وَمُهَیْمِناً عَلَیْهِ» یعنی قرآن هیمنه دارد نسبت به کتابهای دیگر چون وجود مبارک پیغمبر خاتم(صلّی الله علیه و آله و سلّم) هیمنه دارد نسبت به انبیا و مرسلین دیگر به استناد آن هیمنه، سیطره و سلطنت قرآن نسبت به کتب آسمانی این «قَیِّماً» هم مطلق خواهد بود نه تنها قیّم جوامع بشری است بلکه قیّم بر صحف و کتب آسمانی هم هست پس نظام فاعلی به الله برمیگردد، نظام داخلی به ساختار قرآن کریم برمیگردد، نظام غایی هم «لِیُنذِرَ الَّذِینَ»، «وَیُبَشِّرَ الْمُؤْمِنِینَ الَّذِینَ» به اینها برمیگردد برای انذار تبهکاران و تبشیر پرهیزکاران این مثلث را بخش اول این سوره ی مبارکه ی «کهف» به عهده میگیرد، خب اگر عِوجی در او نیست شش هزار و خردهای آیه از یک فاعل بر قلب مطهّر یک قابل برای یک هدف نازل شده است قهراً از اینجا میشود استفاده کرد که این کتاب «یفسّر بعضه بعضا»(4)چرا؟ برای اینکه همه ی اینها هدف واحد دارند و هیچ کدام کج نیست یعنی همه همگوناند، هماهنگاند اگر در بیانات نورانی حضرت امیر در نهجالبلاغه آمد که قرآن «یُصدِّق بعضه بعضا»(5)، «ینطق بعضه ببعض»(6)از همین آیات بر میآید یک وقت است آدم شش هزار حرف میزند در شش هزار جا خب این را باید با شواهد دیگر ثابت کرد اما یک کتاب از یک مبدأ برای یک مقصد برای یک قلب خاص نازل میشود این کتاب قهراً «یصدّق بعضه بعضا» خواهد بود در اوایل سوره ی مبارکه ی «زمر» آمده است که این کتاب مَثانی است مثانی بودن یعنی انثنا دارند و گرایش به هم دارند آیه ی 23 سوره ی مبارکه ی «زمر» این است «اللَّهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ الْحَدِیثِ کِتَاباً مُتَشَابِهاً مَثَانِیَ» یعنی این شش هزار و ششصد و خردهای آیه مثانی است اِنثنا دارد تثنیه را تثنیه گفتند برای اینکه کلّ واحد مُنثَنی و منعطف به دیگری است اینکه میگویند «وضع الحجر جَنب الانسان» شما وقتی بخواهید سنگی بشماری نمیتوانی بگویی دوتا، انسان را بخواهی بشماری نمیتوانی بگویی دوتا برای اینکه حجرِ جنب انسان نه انسان نسبت به حجر انِثنا دارد نه حجر نسبت به انسان اگر خواستید جسم را بشماری بله، اما اگر خواستید انسان را آمارگیری بکنید دوتا نیست حجر را آمارگیری بکنید دوتا نیست هیچ کدام انثنا ندارند تثنیه را هم که تثنیه میگویند برای اینکه این دوتای همگون و همجنس را کنار هم میگذارند وگرنه «وضع الحجر الی الانسان» دو واحد است نه اثنان پدید نمیآید سر تا پای این شش هزار و خردهای آیه مَثانی است همه ی اینها انثنا دارند، انعطاف دارند مثل بنای مهندسی شدهای که تمام دیوارهایش هلالی باشد به هم مُنثنی باشد نه نظیر این ستونهای عمودی اگر تمام این دیوارها هلالی باشد میگویند این بِنا مَثانی است یعنی کلّ واحد از این ستونها اِنثنا و انعطاف و انحنا دارد نسبت به ستون دیگر اگر صدر و ساقه ی قرآن کریم شبیه هماند و اگر همه ی این متشابهات مَثانیاند انثنا دارند گرایش دارند انعطاف دارند پس «فالقرآن یفسّر بعضه بعضا»(7)این «لَمْ یَجْعَل لَّهُ عِوَجا» باعث میشود که این قرآن بشود مثانی، خب.
«الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی أَنزَلَ عَلَی عَبْدِهِ الْکِتَابَ» در بحث دیروز اشاره شد که اینگونه از آیات دیگر شفّاف و صریح است که قرآن ساخته ی ٰ پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) نیست و اگر قرآن ساخته پیغمبر نبود معنایش این نیست که ـ معاذ الله ـ او مثل طوطی است او از هر نَحلی بالاتر است اما قرآن کریم را ذات اقدس الهی به او آموخت «وَعَلَّمَکَ مَا لَمْ تَکُن تَعْلَمُ»(1)شد بعد او همه ی اینها را فرا گرفت به دلیل اینکه این را بالا برد و آنچه را که آنجا بود پایین آورد هم قرآن راهی را طی کرد که پیغمبر طی کرد هم پیغمبر راهی را طی کرد که قرآن طی کرد اگر پیغمبر بالا رفت راهی را رفت که قرآن آنجاست و اگر قرآن پایین آمد راهی را طی کرد که پیغمبر پایین آمد «وکفی بذلک فضلا» درست است پیغمبر نسبت به کلّ جوامع بشری معلم اول است همانطوری که در بحث دیروز گذشت و بارها به عرضتان رسید گرچه «هُوَ الَّذِی بَعَثَ فِی الْأُمِّیِّینَ»(2)ناظر به امّیین حجاز است ولی اگر الآن که هفت میلیارد بشر روی زمین زندگی میکنند همه ی اینها در علوم عقلی در حدّ مرحوم فارابی و بوعلی باشند و از نظر علوم نقلی در حدّ مرحوم شیخ طوسی و شیخ مفید(رضوان الله علیهما) باشند باز صادق است «هُوَ الَّذِی بَعَثَ فِی الْأُمِّیِّینَ» هفت میلیارد ابنسینا و شیخ مفید نسبت به دیگران بزرگاند نسبت به حضرت اُمّیاند او از غیب باخبر است، از گذشته باخبر است، از آینده باخبر است علمش به غیب و شهود است علم شهودی است نه حصولی، نه مفهومی علمش معصوم و مصون است علمِ اینها خطاپذیر است اصلاً قابل قیاس نیست بنابراین اینچنین نیست که حالا اگر علم ترقّی کرده همه در حدّ بوعلی شدند مثلاً «هُوَ الَّذِی بَعَثَ فِی الْأُمِّیِّینَ» صادق نباشد نه این صادق است راهی را پیغمبر طی کرد که قرآن همان راه را آمد و قرآن راهی را طی کرد که پیغمبر آن راه را طی کرد این دیگر سخن از طوطی و امثال طوطی نیست اما باید بدانیم که این پیامبر که رفت کسی او را برد نه خودش رفت «سُبْحَانَ الَّذِی أَسْرَی بِعَبْدِهِ»(3)او را بُرد و اگر پیامبر کتاب یافت «الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی أَنزَلَ عَلَی عَبْدِهِ الْکِتَابَ» چه در رفتن و چه در آمدن، چه در فراز به تعبیر لطیف شیخ عطّار در منطقالطیر چه در فرود به تعبیر لطیف همان شیخ در منطقالطیر چه در فراز چه در فرود، چه در رفتن پیغمبر چه در آمدن قرآن این رهبری را خدا به عهده دارد محرّک اوست او میبرد، او میآورد، او نازل میکند، او یاد میدهد و وجود مبارک پیامبر به جایی میرسد که مرحوم کلینی(رضوان الله تعالی علیه) در کتاب قیّم کافی این حدیث نورانی را از وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) نقل کرده که «ما کَلّم رسول الله(صلّی الله علیه و آله و سلّم) العباد بکُنه عقله قطّ»(4)یعنی در تمام مدّت عمر پر برکتش حضرت به اندازه ی فکر خودش با احدی حرف نزد خب چه کسی بود که بفهمد؟ اول کسی که در بین این متأخّرین ما دیدیم مرحوم صدرالمتألّهین است که اهل بیت را استثنا کرده بعد مرحوم مجلسی و مرحوم فیض و دیگران گفتند که اگر پیامبر به کُنه عقل خود با اهل بیت سخن میگفت آنها میفهمیدند چه اینکه مثلاً با آنها هم سخن گفته «ما کَلّم رسول الله(صلّی الله علیه و آله و سلّم) العباد بکُنه عقله قطّ» برخیها هستند که ضروریهای دین را نظری میکنند تا زیرش آب ببندند بعد میگویند این مطلب نظری است در بعضی از روایات ما هست که بعضیها اصلاً فقه را میخوانند برای معصیت چون همه ی معاصی یک موارد استثنا دارد دیگر غیبت یک مورد استثنا دارد، شرب خَمر یک مورد استثنا دارد، شرب فقّا یک مورد استثنا دارد، خوردن لحم خنزیر یک مورد استثنا دارد، ربا یک مورد استثنا دارد محرَّمی که به هیچ وجه استثناپذیر نباشد که در این احکام فقهی نیست در بعضی از روایات است که بعضی اصلاً فقه را میخوانند برای آن گناه برای اینکه آن راهحل را یاد بگیرند آن راه را یاد بگیرند که «اعاذنا الله من شرور انفسنا و سیّئات أعمالنا»، خب.
پس این سه نظام را که مثلث را تشکیل میدهند در صدر این سوره آمده «الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی أَنزَلَ» میشود نظام فاعلی «عَلَی عَبْدِهِ» که در بحث دیروز گذشت «الْکِتَابَ» که میشود نظام داخلی، چه چیزی فرستاد؟ قرآن را که «الف» و «لام»ش «الف» و «لام» عهد ذهنی، عهد ذکری، عهد خارجی باشد که گذشت «وَلَمْ یَجْعَل لَّهُ عِوَجا» انحای عِوج در بحث دیروز گذشت که این گرچه قضیه، قضیه سالبه است ولی بازگشتش به موجبه است چون سلب نقص است و سلب نقص سلبِ سلب است بازگشتش به قضیه موجبه است «قَیِّماً» پس ساختار داخلی این است. این کتاب را برای چه فرستاد؟ «لِّیُنذِرَ بَأْساً شَدِیداً مِن لَّدُنْهُ» تا وجود مبارک پیامبر با این کتاب کسانی را که میگویند خدا فرزند دارد آنها را انذار کند این فرزندداری در حجاز مشکل جدّی بود هم مشرکان مبتلا بودند، هم اهل کتاب مشرکان فرشتهها را بنات الله میپنداشتند اهل کتاب عُزیر را ابنالله میپنداشتند یهودیها، مسیحیها عیسی(سلام الله علیه) را ابنالله میپنداشتند یا همه ی این فِرق یا آن فرقههایی که در داخل حجاز زندگی میکردند این مشکل را داشتند. این خدا انذار کند «مِن لَّدُنْهُ» از نزد خدا انذار بکند، چرا «وَیُنْذِرَ الَّذِینَ قَالُوا اتَّخَذَ اللَّهُ وَلَداً» بشارت بدهد به چه گروهی؟ «وَیُبَشِّرَ الْمُؤْمِنِینَ» مستحضرید که در معصیت صِرف عمل بد کافی است برای تنبیه معمولاً در قرآن کریم آنجا که سخن از کیفر است از عصیان سخن میگوید حالا عاصی کافر باشد یا مسلمان ولی برای ورود به بهشت هرگز به ایمان به تنهایی اکتفا نمیکند مگر اینکه عمل صالح را در کنارش بالصراحه ذکر بکند یا منطویاً ذکر بکند طبق قرینه برای ورود به بهشت ایمان و عمل صالح لازم است ولی برای جهنّم رفتن گناه کافی است خواه شخص کافر باشد خواه مسلمان تفاوت در خلود است وگرنه در اصل تعذیب کفر شرط نیست اینکه میبینید در عِقاب همواره یک قید است و آن معصیت و فِسق است در ثواب همواره دو قید است یکی ایمان، یکی عمل صالح برای آن است که بهشت برای کسانی است که جامع بین الحُسنَیین باشد حُسن فاعلی که اعتقاد است موحّد باشد، معتقد باشد آدمِ خوبی باشد مؤمن آدم خوبی است این حُسن فعلی کارِ خوب هم بکند این میشود حُسن فعلی آن حُسن فاعلی کسی وارد بهشت میشود که هم حَسَن باشد فاعلاً یعنی در مقام ذات معتقد باشد این گوهر ذاتش خوب است هم حَسن باشد فعلاً یعنی کارِ خوب کرده باشد حُسن فاعلی به علاوه ی حُسن فعلی این مصحّح ورود بهشت است اما مصحّح ورود دوزخ و کیفر دیدن همان قُبح فعلی کافی است کارِ بد آدم را دوزخ میبرد اگر صاحب این کار ـ معاذ الله ـ کافر بود گرفتار خلود و امثال آن میشود وگرنه گرفتار خلود نمیشود به مقدار معصیتش عذاب میشود و بعد آزاد میشود «لِّیُنذِرَ بَأْساً شَدِیداً مِن لَّدُنْهُ».
عمده در این دوتا راهی که عرض شد که وجود مبارک پیامبر این راه را طی کرد و قرآن هم از آن طرف آمد هم قرآن از بالا آمد «مِّنْ عِندِ اللَّهِ» آمد هم پیامبر «دَنَا فَتَدَلَّی»(1)شد همه ی ما میگوییم این راه، راه مکانت است مکانی نیست اینها حرفهای ابتدایی است قُرب معنوی است اینها حرفها، حرفهای ابتدایی است حرفهای عالمانه و محقّقانه نیست بله، قرب معنوی است مکانت است اما چه چیزی است بالأخره؟ ما یک سلسله عناوین اعتباری داریم مثل وزارت و وکالت و مدیر کلّی و درجهداری و اینها از این سنخ نیست اینها همهشان معنوی است ولی از این سنخ نیست یک سلسله مفاهیم انتزاعی داریم اینها فقط در ذهن آدم است وجود خارجی ندارد تا بستر سیر باشد تا کسی این را طی کند یا کسی از بالا بیاید یک سلسله معقولات ثانی منطقی داریم اینها هم در ذهن است اینها بستر سیر نیست، بستر اِسرا نیست، بستر معراج نیست، بستر هبوط وحی هم نیست یک سلسله معقولات ثانیه فلسفی داریم از اینها هم هیچ کار ساخته نیست، یک سلسله ماهیّات داریم که پراکندهاند بر فرض ماهیّات اصیل باشند اینها گسستهاند راه نیستند اینها مَثار کثرتاند هیچ ماهیّتی با ماهیّت دیگر دوتایی راه تشکیل نمیدهد چیزی هست که حق است و وجود خارجی دارد و گسسته نیست و شدّت و ضعف دارد و اشتداد، اشتداد یعنی اشتداد شدّت و ضعف یعنی شدّت و ضعف یک وقت است ما میگوییم نور هزار درجه لامپ هزار درجه با لامپ صد درجه اینها شدید و ضعیفاند این را میگویند تشدید، یک وقت میگوییم نه این راه مثل سلسله جبال البرز است که اگر قدری ادامه بدهی به قلّه میرسی اشتداد یعنی این ضعیف میتواند شدید بشود و شدید میتواند اشد بشود و یعنی راه باز است اینها متّصلاند این با حرکت جوهری تعبیر میشود اشتداد غیر از شدّت و ضعف است این راهها هست، گسسته نیست، یکسان نیست، یک درجه نیست، درجات به هم متّصلاند و راه هست و روندهها رفتند و میشود رفت اینکه گفتند اگر کسی در خدمت قرآن کریم باشد قرآن را با جانِ خود بپذیرد و ایمان بیاورد و متخلِّق به خُلق قرآنی بشود و به او عمل بکند «کأنّما اُدرجت النبوّة بین جَنبیه و لکنّه لا یوحیٰ إلیه»(2)همین است اینکه در روایات ما فراوان است که اگر کسی نظیر عمّار شد که ایمان «مِن قَرنه إلی قدمه»(3)شد و این شخص قرآنی زندگی کرد یعنی باور کرد بعد از اینکه فهمید باور کرد بازی نکرد و دنبال نخود سیاه نرفت کاسبکار نبود قرآن را برای منبر و مقاله و حرف و اینها یاد نگرفت قرآن را برای باور یاد گرفت که روشن بشود این «کأنّما اُدرجت النبوّة بین جَنبیه»(4)خب اگر این است اینگونه از علما میشوند ورثه ی انبیا قبلاً هم ملاحظه فرمودید در ارث مادّی تا مورّث نمیرد چیزی به وارث نمیرسد در ارث معنوی تا وارث نمیرد، وارث نمیرد یعنی تا وارث نمیرد با موتِ اختیاری چیزی به او نمیدهند این «موتوا قبل أن تموتوا»(5)همین است، «مُت بالإراده»(6)همین است اگر کسی خواست وارث انبیا بشود باید بمیرد شهوتکُشی بکند، غضبکشی بکند، هواکُشی بکند این بازیها را بگذارد کنار و عالِم ربّانی بشود آنوقت وقتی این حیات مادّی را اِماته کرده است آن حیات معنوی یقیناً به یادش میآید خب اگر کسی در جبهه ی جهاد اصغر شهید شد حیّ مرزوق عند الله است در جبهه ی جهاد اوسط و اکبر اگر شهید بشود به طریق اُولیٰ حیّ مرزوق عند الله است آنکه جهاد اکبر است به طریق اُولیٰ حیّ مرزوق میشود بنابراین این راه باز است و این همیشه هست وجود مبارک پیامبر همین راه را طی کرد و قرآن کریم همین را از راه عناوین نیامده، از راه مفاهیم نیامده، از راه معقولات ثانیه و منطقی و اینها نیامده، از راه ماهیّات نیامده از راه حقیقت هستی آمده که اینها در متن خارجاند و متّصلاند نه گسسته و شدّت و ضعف دارند و اشتداد و تضعّف که این شدید میتواند اشد بشود چنین راهی را طی کرده وجود مبارک پیغمبر قهراً صدر سوره ی «اسراء» با صدر سوره ی «کهف» تبیین این راهِ رفت و آمد است حالا کجا با هم برخورد کردند یک راه است با هم رفتند با هم آمدند آن را دیگر به تعبیر جناب نظامی خدا میداند و آن کس که رفته ولی این مقداری که بشر میتواند بفهمد راه باز است «لِّیُنذِرَ بَأْساً شَدِیداً مِن لَّدُنْهُ» از نزد او این «مِن لَّدُنْهُ» برای آن است که در دسترس خداست شما انموذج و امثال انموذج این کتابهای ادبی و عربی قوی را حتماً باید در مُشتتان باشد هم ادبیات تدریس کنید هم اگر یک وقت دیدید یک صفحه نهجالبلاغه را بدون غلط نمیتوانید بخوانید سعی کنید با ادبیات آشنا بشوید ممکن نیست کسی ادبیاتش ضعیف باشد بعد بتواند عالِم الهی بشود، عالِم دینی بشود چون متون اصلی ما عربی است و اگر ادبیاتش قوی نباشد این ناچار است از ترجمه استفاده کند این ترجمه مطالب ریخته است هرگز آن اصل را به دست آدم نمیدهد در این کتابهای ادبی خواندید بین «عند» و «لدی» فرق است ما در فارسی چون فارسی آن قدرت عربی را ندارد این فرق را نداریم اگر کتابی در دست ما باشد میگوییم نزد ماست، پیش ماست و اگر این کتاب در قفسه ی منزل ما باشد در کتابخانه ی ما باشد میگوییم نزد ماست، پیش ماست ولی در عربی اینچنین نیست اگر یک کتاب نزد ما باشد دمِ دست باشد میگویید «لدیَّ» اگر این کتاب در منزل در قفسه باشد میگوییم «عندی» «لدیٰ» برای آنجاست که نزد آدم باشد نقد باشد «عند» برای آنجایی است که در اختیار آدم است ولو حضور ندارد برای ما «عند» و «لدی» فرق دارد ولی برای ذات اقدس الهی «عند» و «لدی» فرق ندارد چون همه چیز نزد اوست «لدی» اوست اگر فرمود «عند» یعنی «لدی» و اگر فرمود «لدی» هم باز به معنی «لدی» است. در اینگونه از موارد آنجایی که «عند» دارد هم به معنای «لدی» است ولی عنایتهای کلامی سهم خاصّ خودشان را دارد فرمود این دمِ دست ماست ما بخواهیم عذاب بکنیم اینچنین نیست که قدری فاصله داشته باشد تا برویم یا بیاورند یا ما برویم یا بیاورد نه خیر همه ی عذابها «لدینا» است اگر فرمود: «وَإِنَّهُ فِی أُمِّ الْکِتَابِ لَدَیْنَا لَعَلِیٌّ حَکِیمٌ»(7)یا فرمود: «إِنَّکَ لَتُلَقَّی الْقُرْآنَ مِن لَدُنْ حَکِیمٍ عَلِیمٍ»(8)از این قبیل است اگر فرمود: «إِنَّ لَدَیْنَا أَنکَالاً وَجَحِیماً * وَطَعَاماً ذَا غُصَّةٍ وَعَذَاباً أَلِیماً»(9)از این قبیل است فرمود «لَدَیْنَا»(10)نه تنها «عندنا» «لَدَیْنَا» عذاب گلوگیر است غصّه را چرا غصّه میگویند برای اینکه چیزی که گلوی آدم را میگیرد به آن میگویند غصّه حالا یا استخوان است یا غیر استخوان است این را میگویند غصّه فرمود ما یک عذاب گلوگیر داریم باید این را بچشد و گلویش هم گیر میکند نزد ما هم هست دمِ دست ماست گرچه در بخشی از آیات قرآن تعبیر «عند» شده اما «عند» خدا «لدی» خداست نه لازم است خدا برود ـ معاذ الله ـ نزد او، او را بگیرد نه لازم است که او بیاید تا خدا بتواند فرمان بدهد صدر و ساقه ی عالَم لدی الله است فرمود هر جا بخواهیم میگیریم دیگر «لِّیُنذِرَ بَأْساً شَدِیداً مِن لَّدُنْهُ» آناً میگیرد لذا او سریعالعِقاب است چرا سریعالعقاب است چون تازیانه دمِ دست اوست اگر هم در اطباق ارض باشد چون «هُوَ مَعَکُمْ أَیْنَ مَا کُنتُمْ»(11)آنها هم در اختیار اوست پس درست است که در کتابهای ادبی بین «عند» و «لدیٰ» فرق است اما برای ذات اقدس الهی «عند» او همان «لدیٰ» اوست منتها تعبیرات نسبت به شنونده و گوینده گاهی ممکن است فرق بکند گاهی ممکن است بفرماید دیرتر به شما میرسد، گاهی میفرماید زودتر به شما میرسد.
1) (16) . سوره ی نجم، آیه ی 8.
2) (17) . الکافی، ج2، ص604.
3) (18) . بحارالأنوار، ج19، ص35.
4) (19) . الکافی، ج2، ص604.
5) (20) . بحارالأنوار، ج69، ص59.
6) (21) . تفسیر ابنعربی، ج2، ص85.
7) (22) . سوره ی زخرف، آیه ی 4.
8) (23) . سوره ی نمل، آیه ی 6.
9) (24) . سوره ی مزمل، آیات 12 ـ 13.
10) (25) . سوره ی مزمل، آیه ی 12.
11) (26) . سوره ی حدید، آیه ی 4.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
«الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی أَنزَلَ عَلَی عَبْدِهِ الْکِتَابَ وَلَمْ یَجْعَل لَّهُ عِوَجا (1) قَیِّماً لِّیُنذِرَ بَأْساً شَدِیداً مِن لَّدُنْهُ وَیُبَشِّرَ الْمُؤْمِنِینَ الَّذِینَ یَعْمَلُونَ الصَّالِحَاتِ أَنَّ لَهُمْ أَجْراً حَسَناً (2) مَاکِثِینَ فِیهِ أَبَداً (3) وَیُنْذِرَ الَّذِینَ قَالُوا اتَّخَذَ اللَّهُ وَلَداً (4) مَا لَهُم بِهِ مِنْ عِلْمٍ وَلاَ لِآبَائِهِمْ کَبُرَتْ کَلِمَةً تَخْرُجُ مِنْ أَفْوَاهِهِمْ إِن یَقُولُونَ إِلَّا کَذِباً (5)»
چون سوره ی مبارکه ی «کهف» در مکه نازل شد و عناصر محوری مطالب مکّی اصول دین بود یعنی توحید و وحی و نبوّت و مانند آن این سوره با عظمت قرآن کریم شروع شد که قرآن کریم هم نور است و هم مستقیم، هم فضای مسئولیت خود را روشن میکند، هم راه را برای سالکان هموار میکند فرمود حمد برای خداست برای اینکه چنین کاری را کرده این کتاب هیچ عِوج و کجی در او نیست یک، و قابل کج شدن هم نیست دو، بعضی از امورند که کجاند مثل چوبِ کج مُعوَج بعضی از امورند که مستقیماند ولی قابل کج شدناند مثل چوبی که میشود این را کج کرد، آهنی که میشود این را کج کرد قِسم سوم امور متصلّب و مستقیم و قیّمیاند که نه خودشان مُعوَج و کجاند نه میشود اینها را کج کرد این معنا را ذات اقدس الهی درباره قرآن کریم بیان کرد که فرمود خدا برای او عِوج قرار نداد پس او را کج نازل نکرد نقصی در آن باشد، عیبی باشد، اشکالپذیر باشد و مانند آن نیست اگر کسی هم بخواهد به وسیله ی مرور زمان اشکالی در او ایجاد بکند، شبههای ایجاد بکند که به وسیله ی شبهه، اشکال، نقد، اعتراض این مُعوَج بشود فرمود این هم شدنی نیست آن را در سوره ی مبارکه ی «زمر» آیه ی 28 بیان فرمود، فرمود: «وَلَقَدْ ضَرَبْنَا لِلنَّاسِ فِی هذَا الْقُرْآنِ مِن کُلِّ مَثَلٍ لَعَلَّهُمْ یَتَذَکَّرُونَ * قُرْآناً عَرَبِیّاً غَیْرَ ذِی عِوَجٍ لَعَلَّهُمْ یَتَّقُونَ» فرمود این «غَیْرَ ذِی عِوَجٍ»(1)است مستقیم بودن قرآن یک مطلب است، معوَج و کج نبودن او یک مطلب است، «غَیْرَ ذِی عِوَجٍ» بودن او مطلب مهم است که مطلب ثالث است «غَیْرَ ذِی عِوَجٍ» نظیر «غَیْرَ ذِی زَرْع»(2)است که شاید این آیه در سوره ی مبارکه ی «ابراهیم» گذشت که «رَبَّنَا إِنِّی أَسْکَنتُ مِن ذُرِّیَّتی بِوَادٍ غَیْرِ ذِی زَرْعٍ» وادی غیر ذی زرع غیر از لم یُزرع است زمین یک وقت دایر بالفعل است که تحت کشاورزی است این دایر است یک وقت دایر نیست ولی بایر است خب بالقوّة القریبة من الفعل میشود این را دایر کرد یک وقت بایر نیست موات است باز بالقوّة البعیدة من الفعل میشود این را احیا کرد یک وقت یک قِسم چهارم است که دایر بالفعل نیست بایر نیست موات نیست، غیر ذی زرع است مثل سنگلاخ خب این سنگلاخ چطور شما نه جای چاه کَندن است، نه جای قنات است، نه جای چشمه است یک سینه ی کوهی است فقط سنگ اینگونه از زمینها را نمیگویند دایر، نمیگویند بایر، نمیگویند موات، نمیگویند لم یُزرع میگویند غیر ذی زرع، لم یُزرع عدم ملکه است به زمینی میگویند لم یُزرع و غیر مزروع یعنی قابل کشت هست ولی بالفعل کِشتی نشده اما غیر ذی زرع یعنی قابل کشت نیست این قضیه سالبه است نه قضیه موجبه ی معدولة المحمول یا عدم مَلکه.
پرسش: استاد عرفاً لم یزرع به زمینی میگویند که اصلاً هیچ کِشتی در آن نشده.
پاسخ: نشده اما نمیشود او را غیر ذی زرع میگویند نه غیر مزروع، نه لم یُزرع، لم یُزرع یعنی «مِن شأنه أن یُزرع و لکنّه لم یُزرع» لم یُزرع بعده زمین مکّی یعنی آنجایی که کعبه هست آنجایی که منطقه دور است که وجود مبارک ابراهیم فرزندش را آنجا نگذاشت همین کنار بیت گذاشت آنهایی که قبل از انقلاب مکه رفتند آن کوه ابوقبیس را دیدند این بیت مهفوف بود به چندتا کوه جبل ابوقبیس بود از یک سو، جبل صفا و مروه بود از سوی دیگر این صفا و مروه بین الجبلین است این محدود به سنگهای سختِ غیر قابل نرم شدن و غیر قابل دور کردن بود خب چنین جایی را وجود مبارک ابراهیم انتخاب کرد عرض کرد «رَبَّنَا إِنِّی أَسْکَنتُ مِن ذُرِّیَّتی بِوَادٍ غَیْرِ ذِی زَرْعٍ عِندَ بَیْتِکَ الْمُحَرَّمِ»(1)چون خانهات اینجاست من بچهام را اینجا آوردم این میشود غیر ذی زرع اگر دشتی باشد که بالفعل کشاورزی نشده ولی بالقوّة القریبه قابل کِشت است میگویند لَم یُزرع آنجا وجود مبارک حضرت ابراهیم عرض کرد من این بچههایم را در دشت نگذاشتم این را آوردم کنار خانهات که هیچ اثری از آبادی در آن نیست اما هر کاری که تو بخواهی میتوانی دیگر همانجا را هم میتوانی آب در بیاوری جوشش زمزم آنجا میشود معجزه دیگر این میشود غیر ذی زرع در سوره ی مبارکه ی «زمر» فرمود این کتاب غیر ذی عِوج است ما که این را ناقص نازل نکردیم وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) که در سه مقطع معصومانه با او برخورد کرد هم در مقطع تلقّی، هم در مقطع ضبط و حفظ، هم در مرحله ابلاغ و املا و انشا معصومانه به دست مردم رسید یعنی آنچه را که خدا نازل کرد تا به گوش جامعه برسد وحی است از آن به بعد حالا یا قبول یا نکول اینچنین نیست که وحی به جامعه نرسد وحی به جامعه میرسد بعضیها میپذیرند، بعضیها نمیپذیرند نه اینکه از پیغمبر به بعد دیگر ـ معاذ الله ـ وحی نیست، خب. فرمود ما که کامل نازل کردیم کسی هم نمیتواند کم و زیاد کند بخواهد تحریف کند «إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکْرَ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ»(2)، کم بکند، زیاد بکند این مقدورش نیست بخواهد همینهایی که هستند این را کج بکند این هم مقدور نیست برای اینکه این غیر ذی عوج است شما چه چیزی را میخواهی کج بکنی ممکن است انسان آهنی را با کوره کج بکند اما اگر بخواهد مثلاً کُره ی مریخ را کج بکند یا کُره ی شمس را کج بکند این دیگر مقدورش نیست فرمود این غیر ذی عوج است کم کردن محال، زیاد کردن محال، حفظ و نگهداری همین ولی کج کردنش هم محال، پس تحریف به این معنا که کسی کم بکند محال، زیاد بکند محال، کاری به قرآن نداشته باشد در کم و زیاد ولی اشکالی بکند که قرآن این اشکال کمر مطلب را میشکند خم میکند اگر کسی یک حرف غیر عمیق و غیر علمی ارائه کرده است کسی اشکال دقیق وارد کرده، خب کمرِ این حرف شکست این دیگر نمیتواند خودش را نگه بدارد فرمود اینچنین نیست کسی به وسیله ی مرور زمان اشکالی، نقدی، ایرادی، تعارضی، تناقضی بر قرآن وارد بکند ـ معاذ الله ـ که این کمرش خم بشود این اینطور نیست این میشود غیر ذی عوج پس هم «لَمْ یَجْعَل لَّهُ عِوَجا» است، هم «قُرْآناً عَرَبِیّاً غَیْرَ ذِی عِوَجٍ»(3)در بیانات نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) هم هست که اصلاً این کمرش خم نمیشود تا کسی عصا به دستش بدهد یا مفسّری بخواهد، مبیّنی بخواهد که این قدّ خمیده ی قرآن را راست کند اینطور نیست حالا بعد میفرماید پس اهل بیت چه کارهاند میفرماید اهل بیت را هم میگوییم وزانشان با قرآن چیست.
در نهجالبلاغه در خطبه ی 156 آنجا به این صورت فرمود، فرمود: «وَ عَلَیْکُمْ بِکِتَابِ اللَّهِ فَإِنَّهُ الْحَبْلُ الْمَتِینُ وَ النُّورُ الْمُبِینُ وَ الشِّفَاءُ النَّافِعُ وَ الرِّیُّ النَّاقِعُ وَ الْعِصْمَةُ لِلْمُتَمَسِّکِ وَ النَّجَاةُ لِلْمُتَعَلِّقِ لَایَعْوَجُّ فَیُقَامَ»(1)این کمرش خم نمیشود تا کسی بیاید راستش کند که، که احتیاج داشته باشد به مفسّری، به مبیّنی و مانند آن اینطور نیست «وَ لَا یَزِیغُ فَیُسْتَعْتَبَ» این کم نمیآورد بالأخره تا از راه دیگری تأمین بشود. اما درباره اهل بیت(علیهم الصلاة و علیهم السلام) میفرماید اینها درست است که مبیّن قرآناند اما اینها با قرآن هماهنگاند مثل خود قرآناند مگر اهل بیت یکجا کم میآورند که کسی اینها را یاد بدهد فرمود اینها با قرآن یکطورند «بِهِمْ عُلِمَ الْکِتَابُ وَ بِهِ عَلِمُوا وَ بِهِمْ قَامَ الْکِتَابُ وَ بِهِ قَامُوا» قرآن قیامش به وسیله ی انسانِ کامل است، انسان کامل قیامش هم چون یک نورند علمِ قرآن به وسیله ی این اولیای الهی منتشر میشود این اولیای الهی هم علمشان را از قرآن دارند چون در حقیقت یک نورند، خب. پس هم «لَمْ یَجْعَل لَّهُ عِوَجا» است آن بیان نورانی حضرت که درباره اولیای الهی سخن فرمود که اولیای الهی این اوصاف را دارند که کاملترین مصداق اولیای الهی اهل بیت(علیهم الصلاة و علیهم السلام) اند آن را در نهجالبلاغه در حکمت همان کلمات قصار در کلمات حکیمانه به شماره ی 432 اینچنین میفرماید: «إِنَّ أَوْلِیَاءَ اللَّهِ هُمُ الَّذِینَ نَظَرُوا إِلَی بَاطِنِ الدُّنْیَا إِذَا نَظَرَ النَّاسُ إِلَی ظَاهِرِهَا وَ اشْتَغَلُوا بِآجِلِهَا إِذَا اشْتَغَلَ النَّاسُ بِعَاجِلِهَا فَأَمَاتُوا مِنْهَا مَا خَشوا أَنْ یُمِیتَهُمْ وَ تَرَکُوا مِنْهَا مَا عَلِمُوا أَنَّهُ سَیَتْرُکُهُمْ وَ رَأَوُا اسْتِکْثَارَ غَیْرِهِمْ مِنْهَا اسْتِقْلاَلاً وَ دَرَکَهُمْ لَهَا فَوْتاً أَعْدَاءُ مَا سَالَمَ النَّاسُ وَ سِلْمُ مَا عَادَی النَّاسُ! بِهِمْ عُلِمَ الْکِتَابُ وَ بِهِ عَلِمُوا وَ بِهِمْ قَامَ الْکِتَابُ وَ بِهِ قَامُوا» خب پس اینها یک نور جدایی نیستند که ما بگوییم پس اینها چه کار میکنند خود قرآن کریم غیر ذی عوج است چون غیر ذی عوج است میتواند جهانی باشد اگر در آغاز سوره ی مبارکه ی «فرقان» فرمود این کتاب جهانی است به همین جهت است دیگر اگر چیزی تاریخ مصرف داشته باشد با گذشت زمان، با پیشرفت علم، با پیدایش نقدها و مانند آن فرسوده بشود این دیگر کتاب جهانی نیست چیزی که در دسترس شبهه و نقد و اعتراض نیست میتواند جهانی باشد بعد از اینکه در سوره ی «کهف» فرمود: «لَمْ یَجْعَل لَّهُ عِوَجا»، در سوره ی «زمر» دارد «غَیْرَ ذِی عِوَجٍ»(2)آنگاه در آغاز سوره ی «فرقان» دارد که «تَبَارَکَ الَّذِی نَزَّلَ الْفُرْقَانَ عَلَی عَبْدِهِ لِیَکُونَ لِلْعَالَمِینَ نَذِیراً»(3)این کتاب میشود جهانی برای اینکه به هیچ عاملی این تغییرپذیر نیست این نکرهها هم در سیاق نفی است خب اگر به هیچ عاملی کج نمیشود، کمرش خم نمیشود این میتواند در طول روزگار بماند هم کلیّت دارد هم دوام، کلیّت دارد به لحاظ افراد، دوام دارد به لحاظ ازمان شامل کلّ انسانٍ فی کلّ عصرٍ میشود، میشود «تَبَارَکَ الَّذِی نَزَّلَ الْفُرْقَانَ عَلَی عَبْدِهِ لِیَکُونَ لِلْعَالَمِینَ نَذِیراً»، خب.
از اینکه فرمود: «الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی أَنزَلَ عَلَی عَبْدِهِ الْکِتَابَ وَلَمْ یَجْعَل لَّهُ عِوَجا» از این به بعد میفرماید این قیّم است دیگر برای اینکه چیزی که هیچ وقت کمرش خم نمیشود این میتواند قیّوم جامعه باشد کتابی که کلامِ حیّ قیّوم است خودش هم حیّ قیّوم است دیگر هم زنده است و هم قیّوم دیگران است، هم «اسْتَجِیبُوا لِلّهِ وَلِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاکُمْ لِمَا یُحْیِیکُمْ»(1)را به همراه دارد، هم قیّم و قیّوم را به همراه دارد. اما اکثری مردم یا «خوفاً من النار» عبادت میکنند یا «شوقاً الی الجنّة» آن اوحدی از مردماند که برتر از خوف از جهنّم و شوق به بهشتاند اینها جزء احرارند، اینها جزء شکورها هستند که «تلک عبادة الأحرار»(2)هست «بل نعبده حبّاً لله»(3)هست هم در بیانات نورانی حضرت امیر هست هم در بیانات نورانی سیّدالشهداء(سلام الله علیه) هست هم آن حدیث مثلث معروف که بندگان خدا سه گروهاند بعضیها «خوفاً من النار» عبادت میکنند، بعضیها «شوقاً الی الجنّة» عبادت میکنند، بعضی «شکراً، حبّاً» و مانند آن عبادت میکنند که «فتلک عبادة الأحرار». غالب مردم یا «خوفاً من النار» است یا «شوقاً الی الجنّة» در بین این افراد غالب غلبه برای کسانی است که «خوفاً من النار» عبادت میکنند یعنی ترس از جهنم است که انسان را وادار به تقوا و پرهیز میکند برای اکثری مردم شما مستحضرید این نماز صبح که دو رکعت است همه سعی میکنند این را بخوانند اما آن همه فضایلی که برای نماز شب ذکر شده کسانی که اهل نماز شب باشند کم است برای اینکه آنجا اگر کسی نماز شب نخواند جهنم نمیرود اما اینجا اگر نماز صبح نخواند عذاب میبیند دیگر واجب اینچنین است فرمود از این جهت مسئله انذار را قبل از تبشیر ذکر فرمود: «لِّیُنذِرَ بَأْساً شَدِیداً» این ضمیر «لِّیُنذِرَ» بالاصاله به ذات اقدس الهی برمیگردد بعد بالتبع به «عَبْدِهِ» برمیگردد یعنی پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) بعد هم به «الْکِتَابَ» که قرآن است برمیگردد این انذار هم به کتاب اسناد داده میشود، هم به پیامبر، هم به ذات اقدس الهی. درباره ی پیامبر که فرمود: «قُمْ فَأَنذِرْ»(4)پاشو مردم را بترسان نفرمود «قم فبشّر» در بحثهای قبل هم داشتیم که هر کسی آن هنر را ندارد که مردم را از جهنّم بترساند آن عرضه میخواهد مگر مردم حرف هر کسی را گوش میدهند، مگر انقلاب در درون هر کسی با هر سخنرانی پیش میآید؟ این آدمی میخواهد مثل پیغمبر و اهل بیت(علیهم السلام) بالاصاله و شاگردان مخصوص آنها بالتبع. مرحوم مفید نقل میکند «کما مرّ غیر مرّ» که وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) وقتی از جهنّم حرف میزد مثل اینکه معرکهای بود مثل جریان غزّه خب در جریان غزّه الآن کسی که فرمانده لشکر است بخواهد خبر بدهد که این اسرائیل جرّار دارد حرکت میکند میآید این به طور عادی حرف نمیزند که این چطور خبر میدهد؟ این صورتش سرخ میشود، برافروخته میشود، حالت غضب و حالت ارتشی میگیرد میگوید آماده باشید دارند میآیند. مرحوم مفید نقل کرده که وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) هر وقت سخن از جهنم به میان میآید «یحمارّ وجناته کأنّه مُنظر جیشاً» تمام صورتش سرخ میشد مثل یک فرمانده لشکری که به لشکریانش دارد خبر میدهد که اینها حمله میکنند دارند میآیند خب این با صورت سرخ میگوید به صورت عادی و لبخند که نمیگویند که، اگر آدم اینطور شد بله مستمعینش از جهنم میترسند اما اگر خواست سخنرانی بکند یا چیزی نوشته میخواهد آنجا بخوان سخنخوانی بکن این کسی را عوض نمیکند این دیگر وارث انبیا بشود نیست این «لِیُنذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذَا رَجَعُوا إِلَیْهِمْ»(5)باشد نیست این سخنرانی است اما کسی را بترساند خب مردم اگر بترسند یقیناً دست از گناه برمیدارند مگر میشود آدم از جهنّم بترسد و دست از گناه برندارد این جهنم کنار آدم است الآن کسی نمیداند که تا یک لحظه بعد زنده است همین الآن که رفت «فی حفرة من حُفر النیران» است دیگر خب اگر اینطور آتش به آدم محیط است «إِنَّ جَهَنَّمَ لَمُحِیطَةٌ بِالْکَافِرِینَ»(6)دفعتاً دارد میسوزد خب یقیناً چشم و گوششان مواظب است دیگر. این انذار مستقیماً کار پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) بود بالاصاله فرمود: «قُمْ فَأَنذِرْ»(7)بعد به عالِمان و روحانیون دین فرمود: «لِیُنذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذَا رَجَعُوا إِلَیْهِمْ»(8)خیلی دستگاه قضایی و ناجا موفق بشوند بیست درصد بتوانند جامعه را اصلاح بکنند آن هشتاد درصدش به برکت همین حسینیهها و مسجدهاست مردم را انذار اداره میکند یعنی میدانند خدا هست، قیامت هست، حساب هست، جهنّم هست، کتاب هست، مرگ هم خبر نمیکند آدم همین که رفت یا در «روضة من ریاض الجنّة» است یا «فی حفرة من حُفر النیران» است دیگر فرمود این کار را باید بکند این ضمیر «لِیُنذِرُوا» بالاصاله برای الله است «الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی أَنزَلَ» بالتبع برای «عَبْدِهِ» است و در کنار او به کتاب است کتاب هم مُنذِر است طبق بیانات نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) فرمود: «کَفَی بِالْکِتَابِ حَجِیجَاً وَ خَصِیماً»(9)قرآن احتجاج میکند، قرآن خصمِ انسان میشود در قیامت چه اینکه شفیع انسان هم هست، حَجیج است با احتجاج، با دلیل، با برهان در قیامت وارد صحنه میشود «کَفَی بِالْکِتَابِ حَجِیجَاً وَ خَصِیماً» دشمنِ آدم هم میشود چه اینکه دوست آدم هم میشود، شفیع آدم هم میشود، خب اگر کتاب چنین حقیقتی است پس اسناد انذار هم به او مجاز نیست بالتبع است نه بالعرض برای پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) هست بالتبع نه بالعرض، بالاصاله برای ذات اقدس الهی است «لِّیُنذِرَ بَأْساً شَدِیداً».
اما بأس ببینید این هم از نظر فقهاللغه بین مجتهدان این رشته اختلاف است راغب در مفردات این را در «بَئَس» که بالایش همزه باشد ذکر میکند اول «بیء» را ذکر میکند بعد «بَصر» را امثال ذلک را ذکر میکند تا میرسد به آن آخرها که به «واو» و «یاء» میرسد «بَأس» و «بؤس» را آنجا ذکر میکند اما وقتی به مقاییساللغه مراجعه میکنید خب او از قدماست او هم از بزرگان قرن چهارم است این میبینید «بأس» را اول ذکر میکند بعد سایر لغاتی که بعد از این همزه ذکر میشود به هر تقدیر یکی در اول لغت ذکر میکند یکی در اواخر لغت ذکر میکند بأس به معنای شدّت است مطلق شدّت است یک وقت میگویند «وَأَنزَلْنَا الْحَدِیدَ فِیهِ بَأْسٌ شَدِیدٌ»(1)برای اینکه این کارهای محکم به وسیله ی آهن تأمین میشود چه در جبهههای جنگ چه در ساختارها و ساختمانها «وَأَنزَلْنَا الْحَدِیدَ فِیهِ بَأْسٌ شَدِیدٌ» یعنی استحکام، مقاومت و درباره ی عذاب هم آن نگرانیها بین بأس و بؤس فرق گذاشته در مقاییس یکی را در شدّت فقر و شدّت درد و امثال ذلک به کار میبرند که بؤس است یکی هم در جریان جنگ و عذاب و امثال ذلک است که میشود بأس خدا دارای بأس شدید است یعنی دارای عذاب شدید است، نِکایه شدید است، گیرندگی شدید است اینچنین است، خب «لِّیُنذِرَ بَأْساً شَدِیداً مِن لَّدُنْهُ» چون از نزد اوست معصومانه است، خطاپذیر نیست و قابل دفاع هم نیست کسی جلویش را بگیرد اگر با اراده ی الهی است از نزد ذات اقدس الهی است عذاب حق است دیگر اگر عذاب حق باشد چارهای جز تحمّل او نیست این برای «خوفاً من النار».
1) (18) . سوره ی حدید، آیه ی 25.
اما درباره ی مؤمنان فرمود: «وَیُبَشِّرَ الْمُؤْمِنِینَ الَّذِینَ یَعْمَلُونَ الصَّالِحَاتِ أَنَّ لَهُمْ أَجْراً حَسَناً» آنجا که فرمود: «لِّیُنذِرَ بَأْساً شَدِیداً مِن لَّدُنْهُ» متعلّق انذار را ذکر نکرد که چه کسانی را انذار میکند به قرینه ی تبشیر که فرمود: «وَیُبَشِّرَ الْمُؤْمِنِینَ الَّذِینَ» آنجا معلوم میشود «لینذر العاصین و المنافقین و الکافرین» و مانند آن این بالقول المطلق که حذف متعلّق «یدلّ علی العموم» آنجاست به قرینه ی مقابل و همان محذوف را در آیه چهارم مصداقهای شفاف و روشن او را ذکر کرد نه مصداق منحصر را، خب «لِّیُنذِرَ بَأْساً شَدِیداً مِن لَّدُنْهُ وَیُبَشِّرَ الْمُؤْمِنِینَ» کدام مؤمن؟ مؤمنی که از نظر عقیده سالم است که حُسن فاعلی است، از نظر عمل سالم است که حُسن فعلی است این بحثی است که در دیروز گذشت «الَّذِینَ یَعْمَلُونَ الصَّالِحَاتِ» جایی در قرآن نیست که خدا به مؤمن وعده ی بهشت داده باشد مگر به مؤمنی که عمل صالح دارد یعنی حُسن فاعلی و حُسن فعلی داشتن ایمان با داشتن عمل صالح این بله، وعده ی بهشت دارد اگر در برخی از موارد نادراً مؤمن وعده داده شد و در کنارش عمل صالح نیامده چون قرینهای قبلاً یا بعداً بود معلوم میشود اینجا هم آن دو عنصر معتبر است، خب «وَیُبَشِّرَ الْمُؤْمِنِینَ الَّذِینَ یَعْمَلُونَ الصَّالِحَاتِ أَنَّ لَهُمْ أَجْراً حَسَناً».
در قرآن کریم گاهی جنبه ی معاملات را رعایت میکنند سخن از خرید و فروش است، گاهی سخن از خرید و فروش نیست سخن از اجاره و استجاره است، گاهی سخن از وعده و وعید است و هِبه و امثال ذلک است همه ی این موارد به هِبه برمیگردد البته همهاش منّت الهی است لکن گاهی تعبیر به خرید و فروش دارد که «إِنَّ اللّهَ اشْتَرَی مِنَ الْمُؤْمِنِینَ أَنْفُسَهُمْ وَأَمْوَالَهُم بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ»(1)گاهی هم تعبیر به اجاره و استجاره و امثال ذلک است «یوفون اجورهم» و مانند آن اینجا از همان قبیل است خب اجر را که به خریدار و فروشنده نمیدهند که در خرید و فروش سخن از ثمن و مُثمن است در اجاره است که سخن از اجرت و اجر و امثال ذلک است فرمود شما اجیر خدا باشید مستحضرید که همه ی این تعبیرات تشویقی است اگر کسی با خدا رابطه پیدا کرد چه به صورت بیع، چه به صورت اجاره یا به عقد دیگر عوض و معوّض هر دو را خدا به او میدهد انسان برای خودش کار میکند از خدا مزد میگیرد هم عوض برای اوست، هم معوّض برای اوست اما اگر با شیطان رابطه پیدا کرد عوض و معوّض را او میبرد این میشود خسر الدنیا و الآخره حالا اگر کسی بیراهه رفت، رفت به طرف گناه خب چه کسی بهره میبرد؟ شیطان، اجرتی هم که دریافت میکند به سود چه کسی است؟ باز به سود شیطان او هر دو را میبرد اگر به کسی قدرتی دادند، مالی دادند در برابر یک کار حرامی، خب این قدرت و مال را دوباره در همان مسیر صرف میکند ارتباط با شیطان، معامله ی با شیطان که باعث خسران است یعنی آدم سرمایه را میبازد برای اینکه عوض و معوّض هر دو را او میبرد لذا فرمود: «فَمَا رَبِحَتْ تِجَارَتُهُمْ»(2)، «مَا شِئْتُم مِن دُونِهِ قُلْ إِنَّ الْخَاسِرِینَ الَّذِینَ خَسِرُوْا أَنفُسَهُمْ»(3)اینها خودشان را باختند برای اینکه خودشان را تحویل او دادند دیگر خودی نمانده، عمری نمانده یک وقت است یک تاجر ورشکست میشود خب بالأخره زنده است دیگر اینکه تجارتش پارچه بود، عمر نبود ولی کسی که زندگی میکند تجارتش سرمایهاش عمر است نه پارچه آن کسی که ورشکست میشود پارچه را از دست داده اما این تبهکار عمر را از دست داده چیزی برایش نمیماند که عوض و معوّض هر دو را شیطان میبرد اما در داد و ستد با الهی یا اجرت و اجاره و استیجار الهی عوض و معوّض هر دو را خدا به انسان میدهد لذا میفرماید یک عده «یَرْجُونَ تِجَارَةً لَن تَبُورَ»(4)اینجا فرمود: «أَجْراً حَسَناً» آدم برای خودش کار میکند مثل انیکه تعبیر تشویقی که ما به بچههایمان میگوییم، میگوییم اگر این کار را کردی فلان مقدار من به تو کمک میکنم خب او دارد برای خودش درس میخواند رشد میکند البته ما یک نفع ضمنی هم میبریم ولی ذات اقدس الهی «غَنِیٌّ حمِیدٌ»(5)فرمود هیچ نحوی و هیچ نفعی عاید ذات اقدس الهی نخواهد شد «إِن تَکْفُرُوا أَنتُمْ وَمَن فِی الْأَرْضِ جَمِیعاً فَإِنَّ اللَّهَ لَغَنِیٌّ حَمِیدٌ» لذا اجر است تعبیر اجر هم یک تعبیر تشویقی است «أَنَّ لَهُمْ أَجْراً حَسَناً» آن هم «مَاکِثِینَ فِیهِ أَبَداً» در اجر غرق است کسی از او نمیگیرد که چون وقتی عطای الهی باشد کلّ جهان مأموران الهیاند اگر «لِلَّهِ جُنُودُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ»(6)شد و ذات اقدس الهی اراده فرمود که چیزی به کسی بدهد همگان مطیعاند دیگر کسی از او نمیگیرد که.
پرسش: ببخشید پیرامون آیه هم بعضیها میگویند که مقدّر شده «الحمد لله الذی أنزل علی عبده کتاب قیّماً و لم یجعل له عوج» یعنی کتاب قیّم عِوج ندارد.
پاسخ: بله این در روز اول یعنی دوشنبه که طلیعه ی بحث بود اشاره شد و سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) هم جواب خوبی دادند هم بیان آن ناقدان اشاره شد هم جواب سیدناالاستاد و اشاره شد که اول با ید نفی نقص بشود تا اثبات قیّم بودن یعنی باید اول ثابت بشود که اعوجاجی، کجی و خم شدن در این نیست تا ما ثابت کنیم که این قیّم است و قیّوم دیگری یک ستون وقتی میتواند عمود یک خیمه باشد که خودش منزّه از اعوجاج باشد اول باید ما اعوجاجزدایی بکنیم یا بیان کنیم که این چوب مستقیم است و عوجی ندارد بعد بگوییم این میتواند قیّم و قیّوم مثلاً این بنا باشد لذا «لَمْ یَجْعَل لَّهُ عِوَجا» باید اول باشد، «قَیِّماً» باید آخر باشد تقدیم و تأخیری در کار نیست.
پرسش: استاد در بحث دیروز برای ورود در بهشت دو شرط قرار دادید و برای ورود به جهنم فقط فعل قریب را کفایت میدانستید اگر فقط بر اساس علت عملی که خبث باطنی باشد مانع ورود جهنم نخواهد شد.
پاسخ: حالا این بحث کلامی است از نظر فقهی این حرام نیست بحثی در فقه بین صحّت و قبول این یک، بحثی در اصول و فقه که آیا تجرّی حرام است یا نه؟ گفتند تجرّی حرام نیست ولی به تعبیر مرحوم آخوند و صاحب کفایه دارد که این کاشف از سوء سریره است بنابراین آن جهنّمی که باید با «نَارُ اللَّهِ الْمُوقَدَةُ * الَّتِی تَطَّلِعُ عَلَی الْأَفْئِدَةِ»(1)تا آنجا را سوخت و سوز نکند و پاک نکند این شخص وارد بهشت نمیشود البته برای سوخت و سوز او گاهی فشارهایی است در دنیا که این گفتند «لِّیُنذِرَ بَأْساً شَدِیداً» شامل دنیا و آخرت میشود بعضیها گفتند اوّلی برای دنیاست دوّمی برای آخرت است ولی بالأخره باید آن جرّاحی بشود تا به تعبیر فرمایش مرحوم آخوند و صاحب کفایه که این تجرّی کاشف از سوء سریره است تا این سوء سریره و سریره ی سوء اصلاح نشود به دار جنّت که دار عنایت الهی است وارد نمیشود حالا یا این با مشکلات دنیا یا با مشکلات شدائد قبر و برزخ یا با مشکلات ساهره ی قیامت، نشد یک سوخت و سوزی در جهنّم وقتی پاک شد آن وقت وارد بهشتش میکنند اینطور نیست که بحث فقهی با بحث کلامی یکی باشد شما میبینید در بحث فقهی میگویند این صحیح است اما مقبول نیست چون «إِنَّمَا یَتَقَبَّلُ اللّهُ مِنَ الْمُتَّقِینَ»(2)خب نمازِ آدم فاسق، آدم ظالم صحیح است یا نه؟ بله خب صحیح است دیگر نه قضا دارد نه اعاده، اما مقبول هم هست؟ «تَنْهَی عَنِ الْفَحْشَاءِ وَالْمُنکَرِ»(3)هم هست؟ قبول یک مسئله ی کلامی است میگویند این مشکل دارد صحّت یک حکم فقهی است این قضا و اعاده ندارد حالا این شخص راهزن آنجا منتظر این است که قافله بیاید و رهزنی بکند کارش هم همین است ولی نمازش هم خوانده در لباس حلال در مکان حلال در همان دامنه ی کوه که دارد رهزنی میکند نمازش را خوانده یک فقیه میگوید این نماز صحیح است و قضا ندارد اعاده هم ندارد اما یک متکلّم میگوید این سوخت و سوز را به همراه دارد درست است این نماز را خوانده اما این نماز از نظر کلام که بتواند «تَنْهَی عَنِ الْفَحْشَاءِ وَالْمُنکَرِ» باشد نیست حالا این را ذات اقدس الهی خب عفو الهی که به دست خودش است این هیچ راهی برای تعیین تکلیف نیست اما به حسب ظاهر این شخص اگر بخواهد وارد حرم بهشت بشود یک سوخت و سوزی دارد حالا یا در دنیاست یا در برزخ است یا در صحنه ی قیامت است عند السؤال هست، عند الحساب هست، عند التطایر الکتب هست، عند الصراط هست اینگونه از مواقف قیامت هست یا اگر در این مراحل پاک نشد یک مقدار سوخت و سوز جهنّم بعد البته وارد بهشت میشود، خب.
پرسش:...
پاسخ: بله در بهشت توقّف دارند دیگر ابدا ترقّیهای علمی دارند ولی ترقّیهای عملی که ندارند مثلاً در بهشت کسی نمازی بخواند، عبادتی بکند بالاتر برود که نیست این بیان نورانی پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) هم در نهجالبلاغه به صورت اصل ذکر شده که «الیوم عملٌ و لا حساب و غداً حسابٌ و لا عمل»(1)ترقّیات علمی هست یعنی خیلی چیز برای آدم کشف میشود نه ترقّیات علمی مثلاً کسی درس و بحث مقدّماتی داشته باشد اینچنین نیست خیلی از چیزها برای آدم کشف میشود که در دنیا کشف نشده این راه شهود هست، افزایش علم هست و مانند آن هم اینهایی که کورند و از قیام و بهشت و جهنم خبر ندارند در قیامت میگویند «رَبَّنَا ابْصَرْنَا وَسَمِعْنَا»(2).
پرسش: اموات در حق انسان دعا هم میتوانند بکنند.
پاسخ: بله خب، نه آن مثل اینکه ملائکه نسبت به ما برابر سوره ی مبارکه ی «غافر» و غیر غافر دارد که «الَّذِینَ یَحْمِلُونَ الْعَرْشَ وَمَنْ حَوْلَهُ یُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَیُؤْمِنُونَ بِهِ وَیَسْتَغْفِرُونَ لِلَّذِینَ آمَنُوا»(3)یا «یَسْتَغْفِرُونَ لِمَن فِی الْأَرْضِ»(4)این همه استغفاری که فرشتگان برای مؤمنین میکنند یا «إنّ الملائکة لتضع أجنحتها لطالب العلم»(5)اینچنین نیست که نظیر کارهای خیری باشد که دیگران انجام میدهند برای آنها ثوابی باشد مثلاً آنها شریعتی داشته باشند، رسالتی داشته باشند، او و نهی داشته باشند حرام و حلال داشته باشند از آن سخن نیست فرشتگان آثار خیری دارند نصیب دیگران میشود مؤمنان اینچنیناند یا دعا میکنند یا منشأ برکات دیگری هستند اینها سر جایش محفوظ است «مَاکِثِینَ فِیهِ أَبَداً»، خب آنجا حذف متعلّق یدلّ علی العموم بود الآن اینجا بهترین و شفّافترین مصداق مستحقّان انذار را ذکر میکند «وَیُنْذِرَ الَّذِینَ قَالُوا اتَّخَذَ اللَّهُ وَلَداً» چون آن دردِ رسمی مردم حجاز آن روزها یا اهل کتاب بودند که عُزیر را فرزند خدا میدانستند یا مسیحیهایی بودند که عیسی را فرزند خدا میدانستند یا مشرکان حجاز و بتپرستها بودند که فرشتهها را بنات الله میپنداشتند اینها که میگفتند «اتَّخَذَ اللَّهُ وَلَداً» که در پایان سوره ی قبل یعنی سوره ی «اسراء» آمده است که «وَقُلِ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی لَمْ یَتَّخِذْ وَلَداً»(6)اینها در سنگینترین دردِ مشرکین بود در کنار آن معاصی دیگر خب آن معصیتهای غیبت و دروغ و امثال ذلک یک طرف، شرک و بنات الله و اتّخاذ ولد و امثال ذلک طرف دیگر چه آنهایی که میگفتند «وَلَدَ اللَّهُ»(7)، چه اینهایی که میگفتند «اتَّخَذَ اللَّهُ وَلَداً» این چون مهمترین مصداق معصیت بود جداگانه ذکر فرمود.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
«وَیُنْذِرَ الَّذِینَ قَالُوا اتَّخَذَ اللَّهُ وَلَداً (4) مَا لَهُم بِهِ مِنْ عِلْمٍ وَلاَ لِآبَائِهِمْ کَبُرَتْ کَلِمَةً تَخْرُجُ مِنْ أَفْوَاهِهِمْ إِن یَقُولُونَ إِلَّا کَذِباً (5) فَلَعَلَّکَ بَاخِعٌ نَّفْسَکَ عَلَی آثَارِهِم إِن لَّمْ یُؤْمِنُوا بِهذَا الْحَدِیثِ أَسَفاً (6) إِنَّا جَعَلْنَا مَا عَلَی الْأَرْضِ زِینَةً لَّهَا لِنَبْلُوَهُمْ أَیُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً (7) وَإِنَّا لَجَاعِلُونَ مَا عَلَیْهَا صَعِیداً جُرُزاً (8)»
بعد از حمد مطلق نسبت به ذات اقدس الهی برای اینکه بهترین نعمت را که نعمت وحی و نبوّت است نسبت به جوامع بشری ارزانی داشت آنگاه پیام وحی را که انذار و تبشیر است مطرح فرمود. در جمله ی قبل مسئله ی انذار را ذکر فرمود «لِّیُنذِرَ بَأْساً شَدِیداً مِن لَّدُنْهُ وَیُبَشِّرَ الْمُؤْمِنِینَ»(1)چون درباره ی انذار آن مُنذَربه را ذکر فرمود در آیهای که امروز تلاوت شد دیگر از آن منذربه سخن به میان نیامده فرمود: «وَیُنْذِرَ الَّذِینَ قَالُوا اتَّخَذَ اللَّهُ وَلَداً» چه چیزی انذار میکند؟ همان بأس شدید است که قبلاً فرمود ولی درباره ی تبشیر و همراه خود تبشیر آن مبشّربه را ذکر کرد فرمود: «وَیُبَشِّرَ الْمُؤْمِنِینَ الَّذِینَ یَعْمَلُونَ الصَّالِحَاتِ أَنَّ لَهُمْ أَجْراً حَسَناً»(2)بنابراین اگر در جمله ی دوم بعد از ذکر «یُنْذِرَ» آن مُنذَربه را ذکر نفرمود برای آن است که در جمله ی قبل و در آیه اسبق مسئله ی منذَربه را مطرح فرمود.
مطلب دیگر این است که گاهی برای تأکید نفی و تثبیت نفی به صورت «لا»ی نفی جنس مطرح است مثل «لاَ رَیْبَ فِیهِ»(3)یا «لا اله الاّ الله» گاهی هم از حرف «لن» استفاده میشود اینچنین نیست که همیشه حرف تأکید و مطلب تأکیدی با «لن» ادا بشود «لن» برای تَعبید نیست برای تأکید است اینکه گفته میشود «لن» برای نفی ابد است تام نیست چون اگر چیزی ابدی بود که دیگر حد ندارد در حالی که «لَنْ أَبْرَحَ الْأَرْضَ حَتَّی یَأْذَنَ لِی أَبِی» خیلی از موارد است که در قرآن و غیر قرآن بعد از ذکر «لن» غایت و حد ذکر شده است خب اگر چیزی ابدی بود که محدود و مغیّا نیست معلوم میشود «لن» برای تأ:ید نفی است نه تعبیر این تأکید گاهی با «لا»ی نفی جنس ذکر میشود مثل «لاَّ رَیْبَ فِیهِ» گاهی هم با «لن» ذکر میشود در «لا اله الاّ الله» در «لاَّ رَیْبَ فِیهِ» از سنخ نفی جنس است. این حرفی که مشرکان زدند گفتند «اتَّخَذَ اللَّهُ وَلَداً» یا برخی از اهل کتاب گفتند که «اتَّخَذَ اللَّهُ وَلَداً» اگر منظورشان همان توالد و تولید جسمانی باشد این مستحیل است اگر منظورشان آن اتّخاذ تشریفی باشد که میگویند «نَحْنُ أَبْنَاءُ اللّهِ وَأَحِبَّاؤُهُ»(4)این حرام است برای اینکه این منتهی به همان حرف شرکآلود میشود کسانی که میگفتند «اتَّخَذَ اللَّهُ وَلَداً» برخیها از سنخ «قالوا ولد الله» هستند که خدا میفرماید چگونه او تولید میکند در حالی که جسم نیست منزّه از جسم است «لم یکن له صاحب» او همسر ندارد تا والد بشود او «لَمْ یَلِدْ» است، «لَمْ یُولَدْ»(5)است و مانند آن. برخیها معتقدند که ذات اقدس الهی منزّه از تولید است ولی یک بنوّت تشریفی نصیب بعضی از اولیا میکند آنجا که گفتند «نَحْنُ أَبْنَاءُ اللّهِ وَأَحِبَّاؤُهُ» از این قبیل است این معصیت است برای اینکه به آن کفر کم کم منتهی میشود خب اینها که گفتند «اتَّخَذَ اللَّهُ وَلَداً» اگر ناظر به حرف مشرکان باشد که ملائکه را بنات الله میپنداشتند یا برخیها میگفتند «لقد ولد الله» این چندتا بحث را به همراه دارد یکی برای خود قضیه است، یکی برای خبر هست، یکی هم برای مُخبِر هست، یکی هم برای مُخبرعنه این قضیه اگر سخن از تولد و توالد جسمانی و امثال ذلک باشد ـ معاذ الله ـ این قضیه ممتنعةالوجود است مسئله ی ضرورت و امکان و امتناع در سنجش محمول با موضوع مطرح است نه سنجش با واقع این قضیه یا موجّهه هست یعنی جهت دارد یا ندارد قضیهای که موجّهه هست یعنی جهت دارد این جهت بیانکننده ی کیفیت ربط محمول به موضوع است این محمول با این موضوع نسبتشان یا ضرورت است یا امکان است یا امتناع کاری به صِدق و کذب ندارد صدق و کذب قضیه یا خبر یک مبحث جداگانهای دارد وقتی گفتیم «زیدٌ قائمٌ» چه بگوییم «زیدٌ قائمٌ» چه بگوییم «زیدٌ لیس بقائم» هر کدام از این دو قضیه ممکن است اگر خواستیم جهت برای آن ذکر کنیم اگر مطلق بود جهت ذکر نکردیم که میگوییم «زیدٌ قائم» یا «زیدٌ لیس بقائم» اما اگر خواستیم موجّهه کنیم یعنی جهت ذکر کنیم میگوییم «زیدٌ قائم بالإمکان»، «زیدٌ لیس بقائمٍ بالإمکان» این برای جهت قضیه است. درباره ی قضایایی که محمول لازمه ی ذات موضوع است یا ذاتی با برهان است و یا لازم ذات است آنجا جهت قضیه ضرورت است در قضایایی که محمول منافی با موضوع است ذاتاً با او منافات دارد جهت قضیه امتناع است پس قضیه یا ضروری است یا ممتنع یا ممکن در سنجش محمول با موضوع. قضیه اینکه ولد الله داشته باشیم ما یا «الله والد» باشد یا «الله مولودٌ» این قضیه ممتنع است یعنی نسبت محمول به موضوع امتناع است این کاری به صدق و کذب ندارد این یک جهت، جهت دیگر مربوط به تطبیق قضیه با خارج است که این قضیه یا صادق است بعد از سنجش با خارج یا صادق نیست، اگر مطابق با واقع بود صادق است و اگر مطابق با واقع نبود کاذب است میبینید «زیدٌ قائمٌ» صادق باشد قضیه ممکنه است، کاذب هم باشد قضیه ممکنه است اما صدق و کذب در اثر سنجش محتوای این قضیه با واقع است امکان، سنجش محمول قضیه نسبت به موضوع قضیه است بنابراین «زیدٌ قائم» موجبهاش هم جهتش امکان است سالبه هم جهتش امکان صادق هم جهت امکان است کاذب هم جهتش امکان ولی صدق و کذب با سنجش محتوای این خبر است با واقع که یا صادق است یا کاذب، امکان برای سنجش محمول قضیه است با موضوع قضیه اگر گفته شد که «اتَّخَذَ اللَّهُ وَلَداً» این اتّخاذ به معنای ولد الله باشد والد و مولود باشد ـ معاذ الله ـ این قضیه از نظر جهت ممتنع است و از نظر سنجش با واقعْ کذب، اما اگر از جهت اتّخاذ ولد اتّخاذ تشریفی باشد نه اتّخاذ تولیدی آن هم همین دو جهت را دارد یعنی از لحاظ صِدق و کذب کاذب است ولی به لحاظ جهت قضیه ممکن است ذات اقدس الهی کسی را متقرّب به خود بکند آنها جزء مقرّبین درگاه بشوند اما سخن از اتّخاذ ولد نیست تَبنّی و امثال ذلک نیست این شخص جزء اولیای الهی است مقرّب عند الله است اما سخن از اتخاذ ولد و تبنّی و این امثال ذلک نیست، خب البته استحاله ی به آن معنا که خدا والد و ولد باشد نیست لکن از این جهت هم چون منتهی میشود به آن شرک از این جهت بدون فساد نیست، خب این دو مطلب برای خود قضیه. گوینده ی قضیه یا عالِم است یا جاهل، اگر جاهل بود خب کذبِ مُخبِری در آن نیست ولی اگر عالِم بود کذب مخبری هم در آن هست یعنی این قضیه کذب است خبراً و کذب است مُخبراً اگر جاهل باشد دروغگو نیست جاهل است ولی اگر عالِم باشد هم خبر کذب است هم مُخبِر کاذب اگر جاهل باشد خبر کاذب است مخبر کاذب نیست ولی جاهل است این به لحاظ مخبر که بین صدق مخبری و صدق خبری، بین کذب مخبری و کذب خبری فرق است، اگر کسی خبر راست را ارائه کرد به خیالش که این خبر دروغ است این خبر راست است ولی مخبر متجرّی است کاذب نیست برای اینکه خبرِ دروغی نداده بیتجرّی نیست برای اینکه این علم دارد این خبر دروغ است دارد شایعهپراکنی میکند در حالی که خبر راست است این میشود متجرّی اینها اموری مربوط به آن مخبر. اما راجع به مُخبرعنه که ذات اقدس الهی است اگر از فعلی نسبت به او خبر دادیم او را به عنوان فاعل دانستیم این یکی، یکی به عنوان وصف قرار دادیم برای او یک حساب دیگری دارد اگر گفتیم خدا فرزند دارد این کذب خبری است و گذشته از اینکه قضیه فی نفسها ممتنعالصِدق است و اگر گفتیم او فرزند گرفته است گذشته از کذب خبری، فِریه هم هست برای اینکه از کار او داریم خبر میدهیم میگوییم او چنین کاری کرده است اگر گفتیم این آب سرد است در حالی که این گرم است یا سرد نیست این خبر دروغ است اما اگر گفتیم زید این آب را گرم کرده است این گذشته از اینکه دروغ است فِریه هم هست، افترا هم هست اما نسبت به آب نمیشود گفت افترا بست آب به او افترا بست و آب را مورد فِریه قرار داد این است که این جهاتی که محلّ بحث است ذات اقدس الهی گاهی از جهت خبر سخن میگوید، گاهی از جهت قضیه سخن میگوید، گاهی از جهت مُخبِر سخن میگوید، گاهی از جهت مُخبرعنه چهار طایفه آیات است مربوط به این چهار بخش در اینجا که فرمود: «مَا لَهُم بِهِ مِنْ عِلْمٍ» یعنی این گویندهها جاهلانه سخن میگویند و خودشان هم مقلّد نیاکان و تبار قبلیشاناند آنها هم جاهل بودند «مَا لَهُم بِهِ مِنْ عِلْمٍ وَلاَ لِآبَائِهِمْ» اینها که میگویند «إِنَّا وَجَدْنَا آبَاءَنَا عَلَی أُمَّةٍ»(6)هم اینها جاهلاند هم آنها، هم اینها که تقلیدکننده ی نیاکاناند جاهلاند هم آن نیاکانشان جاهلاند این برای گویندهها، درباره ی خبر هم فرمود: «إِن یَقُولُونَ إِلَّا کَذِباً» اما درباره ی مطلب که مهمترین کار است که آیا ذات اقدس الهی فرزند دارد یا نه؟ آن را بیش از هر چیزی و پیش از هر چیزی قرآن کریم روی آن همّت دارد و عنایت دارد و بیان میکند میفرماید این کار اصلاً ممتنع است یعنی نسبت محمول به موضوع این ضرورتِ عدم دارد این ممتنع است مثل اینکه شما بگویید دو دوتا پنجتا این دو دوتا پنجتا برهانپذیر نیست، دلیلپذیر نیست لفظی است که از مفهومی حمایت میکند که دارای مفهوم است و آن مفهوم زیرش خالی است اینها که میگویند برای خدا شرک هست در بخشهای فراوانی از قرآن کریم مطالبی است که برخی از آن مطالب این است میفرماید: «إِنْ هِیَ إِلَّا أَسْماءٌ سَمَّیْتُمُوهَا أَنتُمْ وَآبَاؤُکُم مَا أَنزَلَ اللَّهُ بِهَا مِن سُلْطَانٍ»(7)فرمود این حرفهایی که شما میزنید الفاظ هست یک، این الفاظ دالّ بر معانی هست دو، اما این مفاهیم و معانی زیرش خالی است مثل عدم، عدم یک دانه «عین» است و «دال» است و «میم» اینکه مهمل نیست معنا دارد این لفظ معنا دارد اما زیر این معنا خالی است چیزی در خارج باشد به نام عدم که این مفهوم عدم از او حکایت بکند این نیست این مفهوم زیرش خالی است فرمود: «إِنْ هِیَ إِلَّا أَسْماءٌ سَمَّیْتُمُوهَا»(8)یک اسم بیمسمّاست شما گفتید این چوبها ارباباند لفظ ربّ از زبان شما شنیده میشود این لفظ مفهوم دارد مهمل نیست مستعمل است اما این مفهوم زیرش خالی است از هیچ چیزی حکایت نمیکند شما وقتی وارد بتکده میشوید یک سلسله چوبهاست «إِنْ هِیَ إِلَّا أَسْماءٌ سَمَّیْتُمُوهَا أَنتُمْ وَآبَاؤُکُم» اگر بگویید «إِنَّا وَجَدْنَا آبَاءَنَا عَلَی أُمَّةٍ»(9)آنها همین مشکل را داشتند که اسم بیمسمّا تحویلتان دادند اگر اینجا هم میگویید «اتَّخَذَ اللَّهُ وَلَداً * مَا لَهُم بِهِ مِنْ عِلْمٍ وَلاَ لِآبَائِهِمْ کَبُرَتْ کَلِمَةً تَخْرُجُ مِنْ أَفْوَاهِهِمْ » اگر بر اساس «إِنَّا وَجَدْنَا آبَاءَنَا عَلَی أُمَّةٍ» است آنها عالِمانه سخن نگفتند، اگر بر اساس «اتَّخَذَ اللَّهُ وَلَداً» است شما و آنها حرفی میزنید که این حرف این مفهوم زیرش خالی است پس بنابراین نسبت این محمول به موضوع این بالامتناع است این اصلاً برهانپذیر نیست آن را به صورت شفاف در سوره ی مبارکه ی «مؤمنون» بیان کرده آیه ی 117 سوره ی مبارکه ی «مؤمنون» این است «وَمَن یَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ لاَ بُرْهَانَ لَهُ بِهِ فَإِنَّمَا حِسَابُهُ» این «فَإِنَّمَا» جزای اوست و جواب است اگر کسی ادّعا کند که با خدا آلهه ی دیگری هست که این حرف برهانپذیر نیست این تعلیق حکم بر وصف مشعر به علیّت است این دلیل را به همراه مدّعا ذکر کردن است مثل اینکه کسی بگوید اگر کسی بگوید دو دوتا پنجتاست که دلیل ندارد «فَإِنَّمَا حِسَابُهُ عِندَ رَبِّهِ» «وَمَن یَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ لاَ بُرْهَانَ لَهُ» این «لاَ بُرْهَانَ لَهُ» وصف ضروری و لازم است برای اله آخر، اله آخر یعنی شرک برهانپذیر نیست برای اینکه واجبتعالیٰ کلّ صحنه ی هستی را پُر کرده، خب پس اگر سخن از شرک است نسبت محمول به موضوع امتناع است شما که این حرف را میزنید جاهلید این حرفتان از نظر خبر دروغ است از نظر جهتِ قضیه همین جهت قضیه ممتنع است برای اینکه ما نه دلیل عقلی برای آن داریم نه دلیل نقلی، دلیل را هم که سلطان میگویند برای اینکه بر وهم و خیال و شبهه سلطنت دارد انسان وقتی برهان ندارد با شبهه و خیال درگیر است اما وقتی برهان بر مسئله اقامه شد دیگر آن اوهام و خیالات رخت برمیبندد، آن شبهات گزندگیشان را میگذارند کنار و قلب با یک حالّت شفّاف مطلبی را میپذیرد لذا در بخشهایی که مربوط به توحید است میفرماید: «مَا أَنزَلَ اللَّهُ بِهَا مِن سُلْطَانٍ»(10)شرک دلیل ندارد خدا نازل نکرده نه به زبان نقل نازل کرده، نه به زبان عقل الهام کرده که آن هم یک نحوه انزال است «وَمَن یَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ لاَ بُرْهَانَ لَهُ بِهِ فَإِنَّمَا حِسَابُهُ عِندَ رَبِّهِ»(11)خب پس جهت قضیه میشود امتناع، نفی سلطنت را در آیات دیگر بازگو کرده در سوره ی مبارکه ی «روم» آیه ی 35 به این صورت آمده آیه ی 34 و 35 سوره ی مبارکه ی «روم» این است «لِیَکْفُرُوا بِمَا آتَیْنَاهُمْ فَتَمَتَّعُوا فَسَوْفَ تَعْلَمُونَ * أَمْ أَنزَلْنَا عَلَیْهِمْ سُلْطَاناً فَهُوَ یَتَکَلَّمُ بِمَا کَانُوا بِهِ یُشْرِکُونَ» ما برهانی نازل کردیم که اینها طبق آن برهان مشرکانه حرف میزنند و خود آن برهان متکلّم به تصحیح شریک اینهاست این استفهام، استفهام انکاری است یعنی ما چنین کاری نکردیم خب اگر چیزی از طرف خدا نازل نشده نه از درون، نه از بیرون معلوم میشود نیست دیگر. در سوره ی مبارکه ی «اعراف» و همچنین سوره ی مبارکه ی «انعام» مشابه این مطلب آمده در سوره ی مبارکه ی «اعراف» آیه ی 33 به این صورت بیان شده فرمود: «قُلْ إِنَّمَا حَرَّمَ رَبِّیَ الْفَوَاحِشَ مَا ظَهَرَ مِنْهَا وَمَا بَطَنَ وَالإِثْمَ وَالْبَغْیَ بِغَیْرِ الْحَقِّ وَأَن تُشْرِکُوا بِاللّهِ مَا لَمْ یُنَزِّلْ بِهِ سُلْطَاناً» تنزیل سلطان اعم از درون و بیرون است اعم از برهان عقلی و نقلی است و خدا حرام کرده که «وَأَنْ تَقُولُوا عَلَی اللّهِ مَا لاَ تَعْلَمُونَ» چیزی را که آدم نمیداند حقّ گفتن ندارد. در سوره ی مبارکه ی «انعام» آیه ی 100 و 101 به این صورت آمده است «وَجَعَلُوا لِلّهِ شُرَکَاءَ الْجِنَّ» این «جعل» چون دوتا مفعول میگیرد مفعول اوّلش شرکاست، مفعول دومش جن است «وَجَعَلُوا لِلّهِ شُرَکَاءَ الْجِنَّ» جن را شرکای الله قرار دادند در حالی که «وَخَلَقَهُمْ» ذات اقدس الهی همه اینها را خلق کرده «وَخَرَقُوا لَهُ» همین مشرکان «خَرَقُوا لَهُ بَنِینَ وَبَنَاتٍ بِغَیْرِ عِلْمٍ سُبْحَانَهُ وَتَعَالَی عَمَّا یَصِفُونَ * بَدِیعُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ أَنَّی یَکُونُ لَهُ وَلَدٌ وَلَمْ تَکُن لَهُ صَاحِبَةٌ» وقتی همسر ندارد این مثل زن نیست که ممکن است از را معجزه مادر بشود که مرگ نه از راه عادت، نه از راه غیر عادت مادر نمیشود این مستحیل است «وَلَمْ تَکُن لَهُ صَاحِبَةٌ وَخَلَقَ کُلَّ شَیْءٍ وَهُوَ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ»(12)، بنابراین این پنج، شش جهت مربوط به این کریمه است که فرمود: «مَا لَهُم بِهِ مِنْ عِلْمٍ وَلاَ لِآبَائِهِمْ کَبُرَتْ کَلِمَةً تَخْرُجُ مِنْ أَفْوَاهِهِمْ» این جزء گناهان بزرگ است جزء گناهان کبیره است یک قصیده را میگویند کلمه، یک جمله را میگویند کلمه و مانند آن فرمود این یک گناه بزرگ است یک حرف بزرگ است که از دهان اینها خارج شده این حرف، حرف عقلی ندارد ریشه ی عقلی ندارد در همان فضای دهن هست چیزی که از جان برنمیخیزد در همان فضای دهن است دیگر همان بیان نورانی سیّدالشهداء را که این روزها کاملاً ملاحظه کردید فرمود هم تعبیر «لَعِق» آمده، هم «لَعوق» آمده بیان نورانی حضرت سیّدالشهداء(سلام الله علیه) فرمود: «الناس عَبید الدنیا و الدین لَعق علیٰ ألسنتهم یحوطونه ما درّت معایشهم»(13)فرمود آنها که از قرآن و عترت فاصله گرفتند اگر هم به حسب ظاهر مسلمان باشند دین برای آنها مثل یک آدامس است چقدر شیرین حرف میزند آدامس را آدم چه کار میکند این بچهها با آدامس چه کار میکنند این را در دهنشان این را نمیجوند که این را در دهنشان میچسبانند، میگردانند وقتی که آن مزهای که مربوط به سطح و قشر زَبرین این آدامس است این را میگردانند وقتی که این تمام شد تُف میکنند میاندازند دور فرمود خیلیها دین برایشان سابقاً میگفتند مَصطکی حالا آدامس فرمود: «الناس عَبید الدنیا و الدین لَعقٌ علی ألسنتهم یحوطونه ما درّت معایشهم»(14)مادامی که مَزه دارد در دهن میگردانند وقتی نشد تُف میکنند میاندازند دور چقدر این عالی است خب آن روز که اسم آدامس نبود مسلکیها فراوان بود شما در جریان شهادت امام نهم و اینها این تعبیر مسلک و مسلکی را در این کتابهای مقتل میبینید فرمود عدهای اینطورند مادامی که یک مَزه ی ظاهری دارد این را در دهن میگردانند ذات اقدس الهی فرمود این حرفها، حرفهای دهنی است حرفهای عقلی نیست، حرفهای قلبی نیست «مَا لَهُم بِهِ مِنْ عِلْمٍ وَلاَ لِآبَائِهِمْ کَبُرَتْ کَلِمَةً تَخْرُجُ مِنْ أَفْوَاهِهِمْ إِن یَقُولُونَ إِلَّا کَذِباً» این «أَفْوَاهِهِمْ» ضمیر به هر دو برمیگردد یعنی هم به آباء هم به خود اینها. این آدامسهای دینی هم در دهن پدرانشان بود هم در دهن اینها «کَبُرَتْ کَلِمَةً تَخْرُجُ مِنْ أَفْوَاهِهِمْ إِن یَقُولُونَ إِلَّا کَذِباً» خب البته قول یهود به دو امر منحل شد، قول مسیحیها به دو امر منحل شد قول مشرکین ظاهراً به یک امر همان ولد حقیقی بود چون اینها مجسِّمه بودند قائل به جسم بودن الله بودند بنات الله قائل بودند و مانند آن.
1) (1) . سوره ی که ی ف، آیه ی ی 2.
2) (2) . سوره ی که ی ف، آیه ی ی 2.
3) (3) . سوره ی بقره ی ، آیه ی ی 2.
4) (4) . سوره ی مائده ی ، آیه ی ی 18.
5) (5) . سوره ی اخلاص، آیه ی ی 3.
6) (6) . سوره ی زخرف، آیه ی ی 22.
7) (7) . سوره ی نجم، آیه ی ی 23.
8) (8) . سوره ی نجم، آیه ی ی 23.
9) (9) . سوره ی زخرف، آیه ی ی 22.
10) (10) . سوره ی یوسف، آیه ی ی 40.
11) (11) . سوره ی مؤمنون، آیه ی ی 117.
12) (12) . سوره ی انعام، آیه ی ی 101.
13) (13) . بحارالانوار، ج 44، ص 383.
14) (14) . بحارالانوار، ج 44، ص 383.
پرسش: ببخشید آیه ی صد سوره ی «انعام» «خَلَقَهُمْ» به جن بر میگردد؟
پاسخ: «خلق» به الله برمیگردد «هُمْ» به آن شرکا برمیگردد آنها خودشان قائلاند که خالق اینها الله است که «لَئِن سَأَلْتَهُم مَنْ خَلَقَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ وَسَخَّرَ الشَّمْسَ وَالْقَمَرَ لَیَقُولُنَّ اللَّهُ»(1)اما میفرماید اینهایی که این جنّی که شما اینها را شرکای الله قرار دادید اینها شریک الله نیستند مخلوقاللهاند چگونه مخلوق شریک خالق میتواند باشد «وَخَلَقَهُمْ» در حالی که خداوند این شرکا را خلق کرده آنوقت «وَخَرَقُوا»(2)ضمیر «خَرَقُوا» به همانجایی برمیگردد که ضمیر «جَعَلُوا» برمیگردد «وَجَعَلُوا» آن مشرکان برای خدا شرکایی که آن شرکا جن است یعنی «جعل الجنّ شرکاء لله و خَرقوا» همان مشرکان برای خدا «بَنِینَ وَبَنَاتٍ»، خب.
پرسش:...
پاسخ: شرکت بالأخره بالقول المطلق ممتنع است دیگر «وَجَعَلُوا لِلّهِ شُرَکَاءَ»(3)یعنی در هر کاری چون ذات اقدس الهی ذاتاً واحد است وصفاً واحد است فعلاً هم واحد است بحثهایی که قبلاً داشتیم این بود اینکه گفته میشود «لا اله الا الله وحده وحده وحده» اینها که تکرار و تأکید نیست که «لا اله الاّ الله وحده ذاتاً، وحده صفتاً، وحده فعلاً» او ذاتی است «لا شریک له» در ذات، او موصوف است به اسمای حُسنا صفات عُلیا که «لا شریک له فی الصفات» او فاعل کل و خالق کل است که «لا شریک له بالفعل» «وحده وحده وحده» خب اگر این است هر مرحلهای اگر کسی گرفتار شرک بشود با این مطلب مخالف است یعنی سخنی است باطل.
بعد فرمود شما این معارف را بازگو میکنید ولی خب یک عده نمیپذیرند از آن جهت که شما «رَحْمَةً لِلْعَالَمِینَ»(1)هستید بسیار نگرانید نه چون حرف شما را گوش ندادند یا پیام ما را به زمین گذاشتند بلکه برای اینکه خودشان را به زحمت نیندازند شما نگرانید «فَلَعَلَّکَ بَاخِعٌ نَّفْسَکَ عَلَی آثَارِهِم إِن لَّمْ یُؤْمِنُوا بِهذَا الْحَدِیثِ أَسَفاً» یک وقت است کسی میگوید من مأمورم و معذور همین را باید بگویم دیگر به ما چه، فرمود نه اینطور نیست اینکه فرمود: «أنا و علیٌّ أبوا هذه الاُمّة»(2)این احساس پدری میکند اینها فرزندان اویند این جوامع بشری فرزندان او هستند این «رَحْمَةً لِلْعَالَمِینَ» است لذا بسیار متأثّر میشود یک بیان نورانی از امام باقر(سلام الله علیه) رسیده است که «بلیّة الناس عظیمة إن دعوناهم لم یجیبونا و إن ترکناهم لم یهتدوا بغیرنا»(3)ما که نمیتوانیم بگوییم چندین چراغ دارد و بیراهه میرود بگذار بیفتد و ببنید ما که نمیتوانیم چنین حرفی بزنیم بگوییم رها کنیم میافتند در چاه، خب چرا بیفتند در چاه؟ ما یک دردِ سنگینی نسبت به مردم داریم دعوت میکنیم نمیآیند رها کنیم راه غیر از این نیست ما که نمیتوانیم بگوییم بگذار تا بیفتد و ببیند جزا اینکه نیست که این بیان نورانی امام باقر(سلام الله علیه) این همان بیان وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) که غصّه میخورد. خدا در چند بخش آیات فرمود: «فَلاَ تَذْهَبْ نَفْسُکَ عَلَیْهِمْ حَسَرَاتٍ»(4)این را در جای دیگر فرمود، در این قسمت فرمود: «فَلَعَلَّکَ بَاخِعٌ»، «بَاخِعٌ» یعنی «مُهلکٌ» داری جان میدهی که اینها قبول نکردند خب قبول نکردند، نکردند «فَلَعَلَّکَ بَاخِعٌ نَّفْسَکَ عَلَی آثَارِهِم» به دنبال اینها اینقدر تلاش و کوشش میکنی گویا مثل اینکه میخواهی خودت را هلاک کنی «إِن لَّمْ یُؤْمِنُوا بِهذَا الْحَدِیثِ أَسَفاً» بر آنها متأسّف بودن، متأثّر بودن بر آنها، غصّه خوردن بر آنها خب لازم نیست چرا؟ این مطلب را به آنها بگو که چیزی در آسمان و زمین برای شما نیست اینها وسیله ی سرگرمی است ما زمین را خیلی مزیّن کردیم، باغ و راغ آفریدیم، میوه آفریدیم، نهر آفریدیم، بحر آفریدیم، جبال آفریدیم، بساط زیبایی پهن کردیم اما همه ی اینها جامهای است بر پیکر زمین «إِنَّا جَعَلْنَا مَا عَلَی الْأَرْضِ زِینَةً لَّهَا» نه «لکم» حالا اگر کسی خانه ی خوب دارد، فرش خوب دارد، اتومبیل خوب دارد آن زمین را مزیّن کرده یک فرش خوب دوازده متری پهن کرده آن اتاق را زینت داده نه خودش را فرمود این روزی هست روزی نیست شما یک زینت خاصّی دارید که ما برایتان مشخص کردیم آن را در سوره ی مبارکه ی «حجرات» بیان فرمود که فرمود إنْ «وَلکِنَّ اللَّهَ حَبَّبَ إِلَیْکُمُ الْإِیمَانَ وَزَیَّنَهُ فِی قُلُوبِکُمْ» فرمود خدای سبحان ایمان را در قلب شما مزیّن قرار داد آیه ی هفت سوره ی مبارکه ی «حجرات» این است «وَاعْلَمُوا أَنَّ فِیکُمْ رَسُولَ اللَّهِ لَوْ یُطِیعُکُمْ فِی کَثِیرٍ مِنَ الْأَمْرِ لَعَنِتُّمْ وَلکِنَّ اللَّهَ حَبَّبَ إِلَیْکُمُ الْإِیمَانَ وَزَیَّنَهُ فِی قُلُوبِکُمْ» شما یک محبوب دارید و یک زیور و آن ایمان است بقیه دیگر لجن است حواستان جمع باشد به دنبال آن نروید این بیان نورانی حضرت امیر مکرّر در نهجالبلاغه با چند تعبیر آمده «اُوبیٰ» آمده، «موبی»(5)آمده، «وَبی»(6)آمده فرمود اینجا خیلی سبز است خیلی پررونق است خیلی پر طمطراق است باغ هست، بوستان هست اما این دنیایی که خیلی مزیّن است بهبهای دارد، استقبالی دارد این یک چراگاه «وَبی» و «موبی»(7)است چراگاه وَبی و موبی آن چراگاه سبزِ خرّم وباخیز است یک گاو نمیداند که این پایانش وباست که خب این علف را میخورد وبا هم مثل سرطان و سکته و اینها نیست یک بیماری آبروبر است بالأخره حالا کسی با ایست قلبی مُرد خب خدا رحمتش کند اینچنین نیست که آبرویش رفته باشد که این همه دارند میمیرند دیگر اما اگر کسی وبا گرفته بالا تاس پایین لگن، پایین لگن بالا تاس این دیگر آبرو نمیماند برایش فرمود این بیماریها، این گناهها، این باندبازیها این آبروبر است مواظب آبرویتان باشید هر چه در روی زمین است خیلی زیباست ولی زینت ارض است زینت شما چیز دیگر است که در سوره ی «حجرات» است شما ایمان دارید، علاقه ی به خدا دارید، فهم دارید، ادب دارید، انسانیّت دارید و قناعت کارتان را هم انجام بدهید در متن سیاست هم هستید بیرون هم نیستید آدم میتواند در متن سیاست باشد مثل سیّد مدرّس فرمود بقیه دیگر بازی است هیچ وقت خودتان را به وبا و موبی و اُوبیٰ و وَبی آلوده نکنید «إِنَّا جَعَلْنَا مَا عَلَی الْأَرْضِ زِینَةً لَّهَا» حالا رفتید آسمان سفینههای فراوانی، اجارهنشینی یا غیر اجارهنشینی یا برای خودتان رفتید کُره ی مریخ رفتید با کهکشانها مأنوس شدید آنجا هم همین حرف است اگر کهکشان هست، اگر شمس و قمر هست، اگر ستارههای ثابت و سیّار هست «إِنَّا زَیَّنَّا السَّماءَ الدُّنْیَا بِزِینَةٍ الْکَوَاکِبِ»(8)آنها هم زینت آسمان است نه زینت شما آسمان بروید زینتتان سوره ی «حجرات» است، زمین بروید زینتتان در سوره ی «حجرات» است چیزی که جدای از انسان است زینت انسان نیست آبروبر است بالأخره اگر کسی آن قدرت را پیدا کرد که حالا گفت امروز همه مِلک جهان زیر پَر ماست رفته آسمانی شده خب شده اما این راهِ شیری زینت آسمان است نه زینت او «إِنَّا زَیَّنَّا السَّماءَ الدُّنْیَا بِزِینَةٍ الْکَوَاکِبِ» بنابراین اگر انسان بخواهد خود را مزیّن کند تنها زیور او ایمان به خدا و محبّت الهی است.
1) (18) . سوره ی ی انبیا، آیه ی ی 107.
2) (19) . بحارالانوار، ج 16، ص 95.
3) (20) . من لایحضره ی الفقیه ی ، ج 4، ص 405.
4) (21) . سوره ی ی فاطر، آیه ی ی 8.
5) (22) . نه ی جالبلاغه ی ، حکمت 367.
6) (23) . نه ی جالبلاغه ی ، خطبه ی ی 175.
7) (24) . نه ی جالبلاغه ی ، حکمت 367.
8) (25) . سوره ی ی صافات، آیه ی ی 6.
پرسش: اینکه فرمود «زُیِّنَ لِلنَّاسِ حُبُّ الشَّهَوَاتِ مِنَ النِّسَاءِ»(1)
پاسخ: بله دیگر آن چهار شهوت بود در سوره ی مبارکه ی «آلعمران» فرمود: «زُیِّنَ لِلنَّاسِ حُبُّ الشَّهَوَاتِ مِنَ النِّسَاءِ وَالْبَنِینَ وَالْقَنَاطِیرِ الْمُقَنْطَرَةِ مِنَ الذَّهَبِ وَالْفِضَّةِ وَالْخَیْلِ الْمُسَوَّمَةِ وَالْأَنْعَامِ وَالْحَرْثِ» فرمود زینتی که برای مردم تزیین داده شده ما زینت ندادیم آن کسی که زینت داده برای مردم «زَیَّنَ لَهُمُ الشَّیْطَانُ أَعْمَالَهُمْ»(2)است ما مزیّن نکردیم آنکه به خدا منسوب است همین تزیین سوره ی مبارکه ی «حجرات» است فرمود انسان یا گرفتار جماد است یا گرفتار نبات است یا گرفتار حیوان است یا گرفتار همنوع خود دیگر بیش از این چهار سرگرمی که ندارد «زُیِّنَ لِلنَّاسِ حُبُّ الشَّهَوَاتِ مِنَ النِّسَاءِ» که بیش از هر چیزی دامنگیر انسان میشود و فرزند «مِنَ النِّسَاءِ وَالْبَنِینَ» از اینها قناطیر مقنطره که جماد است، از آنها خِیل مسوّمه که دام است و حیوان، از آنها که بگذریم میشود حرث کشاورزی، باغ، بوستان و مانند آن دیگر بیش از این چهار زینت که برای بشر روی زمین وسیله ی آزمون نیست که فرمود آنچه که در روی زمین است ما این را زینت زمین قرار دادیم ولی آزمون شماست شما را با زینت زمین میآزماییم تا شما زینت خودتان را جستجو کنید که ایمان است «إِنَّا جَعَلْنَا مَا عَلَی الْأَرْضِ زِینَةً لَّهَا لِنَبْلُوَهُمْ» یعنی این انسانها را که «أَیُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً» یعنی «أخلص عملا» چه کسی بهتر کار میکند.
پرسش: به خدا هم نسبت داده شده میفرماید «قُلْ مَنْ حَرَّمَ زِینَةَ اللّهِ الَّتِی»(3)
پاسخ: حرام نکرده زینة الله این خَلق الله دیگر بله «أخرج لعبادی» که برای بهره ببرد اما زینت او نیست این زینت مخلوقِ خداست برای اینکه خودش اینجا فرمود: «إِنَّا جَعَلْنَا» اگر «إِنَّا جَعَلْنَا» است «خلقنا» هم هست جعل هم برای اوست پس زینة الله است زینة الله است یعنی زینت آنکه خَلقه الله تعالی نه زینةٌ که «تزیّن الله سبحانه و تعالی» ـ معاذ الله ـ پس زینة الله هست مثل «نَاقَةَ اللَّهِ وَسُقْیَاهَا»(1)فرمود وجود مبارک صالح به این قوم گفت «نَاقَةَ اللَّهِ» که منصوب به آن اغراست یعنی «احذروا، بعّدوا انفسکم» از آن زینت خدا این «نَاقَةَ اللَّهِ» است آن أرض الله است، آن جَبل الله است، آن بحر الله است، آن نهر الله است این هم زینة الله است یعنی زینتی که خَلقه الله اما اینچنین نیست که «تزیّن الله سبحانه و تعالی» ـ معاذ الله ـ اینکه نیست و این هم زینت انسان نیست برای اینکه بالصراحه در سوره ی «کهف» که محلّ بحث است فرمود ما این را زینت زمین قرار دادیم تا شما را بیازماییم حرام نیست و اما خودتان را به چاه نیندازید بهرهبرداری از اینها حلال است از راه حلال به دست بیاورید بهرهبرداری کنید اما شما زینتتان چیز دیگر است آنکه گرفتار تکاثر است میگوید «هُمْ أَحْسَنُ أَثَاثاً وَرِءْیاً»(2)تمام تلاش و کوشششان این است که ببینند چه کسی چشمگیرتر است، چه کسی بیشتر چشمپُر میکند «رِءْیاً» یعنی رؤیت، دیدن، خب.
پرسش: «خلق له» و «خلق لکم» آنها چه
پاسخ: خب بله حلال است دیگر حرام که نیست این همه مواهب الهی برای بشر خلق شده دیگر اما حلال دارد و حرام انسان از حرامش میگذرد حلالش برای او طیّب و طاهر خواهد بود بعد فرمود شما برای این اگر خدای ناکرده بخواهید از آن زینت اصلی بمانید بدانید این آخرش پژمردگی است «وَإِنَّا لَجَاعِلُونَ مَا عَلَیْهَا صَعِیداً جُرُزاً» صَعید یعنی وجه الأرض فرمود این کوههایی که هست هنگام فرارسیدن جریان معاد ما این کوهها را میکوبیم این درّهها را تسطیح میکنیم «وَیَسْأَلُونَکَ عَنِ الْجِبَالِ فَقُلْ یَنسِفُهَا رَبِّی نَسْفاً * فَیَذَرُهَا قَاعاً صَفْصَفاً * لاَّ تَرَی فِیهَا عِوَجاً وَلاَ أَمْتاً»(1)این برای برنامههای درازمدت اما برنامههای کوتاهمدت یا میانمدت این باغ و بوستان چیست؟ فرمود: «وَإِنَّا لَجَاعِلُونَ مَا عَلَیْهَا صَعِیداً جُرُزاً» صَعید وجه الأرض است که دارد «فَتَیَمَّمُوا صَعِیداً طَیِّباً»(2)ما این سطح زمین را از این درختها و نهالها و گُلها و ریاحین خشک میکنیم دیگر هیچ گُل و ریحانی دیگر روی زمین نیست خَزان بالأخره در کنار هر بهاری هست این میشود صَعید جُرُز، آن میشود قاع صفصف در برنامههای درازمدّت این کوهها کَنده میشوند، درّهها تسطیح میشوند زمین میشود قاع صفصف در برنامه کوتاهمدت و میانمدّت همین است که «وَإِنَّا لَجَاعِلُونَ مَا عَلَیْهَا صَعِیداً جُرُزاً».
«و الحمد لله ربّ العالمین»
«وَیُنْذِرَ الَّذِینَ قَالُوا اتَّخَذَ اللَّهُ وَلَداً (4) مَا لَهُم بِهِ مِنْ عِلْمٍ وَلاَ لِآبَائِهِمْ کَبُرَتْ کَلِمَةً تَخْرُجُ مِنْ أَفْوَاهِهِمْ إِن یَقُولُونَ إِلَّا کَذِباً (5) فَلَعَلَّکَ بَاخِعٌ نَّفْسَکَ عَلَی آثَارِهِم إِن لَّمْ یُؤْمِنُوا بِهذَا الْحَدِیثِ أَسَفاً (6) إِنَّا جَعَلْنَا مَا عَلَی الْأَرْضِ زِینَةً لَّهَا لِنَبْلُوَهُمْ أَیُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً (7) وَإِنَّا لَجَاعِلُونَ مَا عَلَیْهَا صَعِیداً جُرُزاً (8) أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحَابَ الْکَهْفِ وَالرَّقِیمِ کَانُوا مِنْ آیَاتِنَا عَجَباً (9)»
کلمه ی مَکث در این کریمه توضیح خاصّی ارائه نشد برای اینکه هم در سوره ی مبارکه ی «رعد» هم در سوره ی مبارکه ی «اسراء» این واژه بازگو شد. در سوره ی مبارکه ی «رعد» آمده است که « أَمَّا مَا یَنفَعُ النَّاسَ فَیَمْکُثُ فِی الْأَرْضِ»(1)مَکث به معنای درنگ، ماندن منتها با انتظار هست در سوره ی مبارکه ی «اسراء» که قبلاً بحثش گذشت فرمود: « وَقُرْآناً فَرَقْنَاهُ لِتَقْرَأَهُ عَلَی النَّاسِ عَلَی مُکْثٍ»(2)مَکث و مُکث ثَبات با انتظار است یک وقت کسی یکجا میماند ثابت است این را نمیگویند مَکث این را میگویند «ثَبَت»، «بَقیٰ» و کذا اما یک وقت است یک حالت درنگی و انتظار در آن هست این ثبات مع الانتظار را میگویند مَکث چون اینها که وارد دوزخ شدند منتظر خروجاند بالأخره یا منتظر مرگاند گاهی میگویند « یُخَفِّفْ عَنَّا یَوْماً مِنَ الْعَذَابِ»(3)یا به مالک(سلام الله علیه) مسئول دوزخ میگویند: « یا مَالِکُ لِیَقْضِ عَلَیْنَا رَبُّکَ»(4)از خدایت بخواه که مرگِ ما را برساند و ما از این وضع برهیم پس ثَبات مع الانتظار را میگویند مَکث و قبلاً هم در سوره ی مبارکه ی «رعد» و در سوره ی مبارکه ی «اسراء» بحثش گذشت منتها در خود مَکث یا مُکث و همچنین لَبث ابدیّت اخذ نشده لذا در این کریمه « مَاکِثِینَ فِیهِ أَبَداً»(5)را ذکر فرمود چون مربوط به مشرکان و کفار است در جریان لَبث یعنی ماندن آن هم ابدیّت مأخوذ نیست لذا در سوره ی مبارکه ی «نبأ» دارد « لاَبِثِینَ فِیهَا أَحْقَاباً»(6)اینها چند قرن در آنجا میمانند از ابدیّت عذاب آنها سخنی به میان نیامده زیرا آن گروه احیاناً معذّب غیر ابدی هستند، خب.
فرمود اینها که میگویند: « اتَّخَذَ اللّهُ وَلَداً» حرفِ عظیمی میزنند اینها درک ندارند ولی مجموعه آسمان و زمین درک دارند آنها از شدّت خشم نزدیک است فرو بریزند از حرفِ اینها در سوره ی مبارکه ی «طه» و مانند آن این مضمون هست که اینها که میگویند « اتَّخَذَ الرَّحْمنُ وَلَداً» نزدیک است که آسمانها شکافته شوند از بس که این سخن، سخن بدی است. در سوره ی مبارکه ی «مریم» آیه ی 89 به بعد این است « وَقَالُوا اتَّخَذَ الرَّحْمنُ وَلَداً * لَّقَدْ جِئْتُمْ شَیْئاً إِدّاً * تَکَادُ السَّماوَاتُ یَتَفَطَّرْنَ مِنْهُ وَتَنشَقُّ الْأَرْضُ وَتَخِرُّ الْجِبَالُ هَدّاً» نزدیک است این آسمان و زمین در هم کوبیده بشود و فرو بریزد از بس این حرفِ شما حرف بدی است، خب. آنها که اهل درکاند اینطور است مشابه این درباره عظمت وحی هم در سوره ی مبارکه ی «فصلت» و اینها هم آمده که وحی وقتی هبوط میکند، نزول میکند این مسیر را طی میکند گویا آسمانها میخواهند شکافته بشوند، تکه تکه بشوند از عظمت وحی و از جلال و شکوه وحی « یَتَفَطَّرْنَ مِنْهُ» درباره ی هبوط و نزول وحی هم آمده. این کلمه « کَبُرَتْ کَلِمَةً تَخْرُجُ مِنْ أَفْوَاهِهِمْ» اینها که عاقلانه و عالمانه سخن نمیگویند از همین دهنشان برمیآید عقلی که ندارند از آن عقل خارج بشوند این حرف بسیار حرف سنگینی است « مَا لَهُم بِهِ مِنْ عِلْمٍ وَلاَ لِآبَائِهِمْ کَبُرَتْ کَلِمَةً تَخْرُجُ مِنْ أَفْوَاهِهِمْ إِن یَقُولُونَ إِلَّا کَذِباً» که در بحث دیروز فرق بین قضیه و خبر و مُخبِر، بین جهت قضیه، صدق و کذب خبری، صدق و کذب مُخبری این پنج، شش امر قبلاً گذشت حالا فرمود: « فَلَعَلَّکَ بَاخِعٌ نَّفْسَکَ عَلَی آثَارِهِم» در بخش پایانی سوره ی مبارکه ی «توبه» و مانند آن هم مشابه این گذشت فرمود پیامبری برای شما مبعوث شد که « عَزِیزٌ عَلَیْهِ مَا عَنِتُّمْ»(1)شما در زحمت باشید این واقعاً رنج میبرد این تنها « مَا عَلَی الرَّسُولِ إِلَّا الْبَلاَغُ»(2)نیست که بگوید خواه شما بپذیرید یا نپذیرید اینچنین نیست او یک والِد رئوف است، او یک اَب رحیم است، او « بِالْمُؤْمِنِینَ رَؤُفٌ رَحِیمٌ»(3)است این مظهر این دوتا نام است ذات اقدس الهی خود را به عنوان رئوف و رحیم معرفی کرده و وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) را مظهر این دو نام نامیده فرمود: « بِالْمُؤْمِنِینَ رَؤُفٌ رَحِیمٌ» خب « رَؤُفٌ رَحِیمٌ» وصف خدای سبحان است منتها صفتِ فعل است مظهر تامّ این دو صفت وجود مبارک پیامبر است فرمود: « لَقَدْ جَاءَکُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِکُمْ عَزِیزٌ عَلَیْهِ مَا عَنِتُّمْ حَرِیصٌ عَلَیْکُم بِالْمُؤْمِنِینَ رَؤُفٌ رَحِیمٌ» خب چنین رهبری است خب چرا غصه نخورد میداند که شما دارید کجا میروید و میبیند که به کدام سَمت میروید اینکه نمیتواند بگوید ما وظیفهمان عمل کردیم اینطور نیست آدم نسبت به بچهاش اینطور حرف میزند میگوید ما وظیفهمان را عمل کردیم میخواهد بیفتد میخواهد نیفتد ممکن است نسبت به دیگری چنین حرفی بزند اما نسبت به بچهاش که چنین حرفی نمیزند حضرت فرمود ما اُبوّتمان را اعلام کردیم «أنا و علیٌّ أبوا هذه الاُمّة»(4)حالا شما نپذیرفتید یک فرزند عاقّید ما تنها معلّم و مبلّغ و مبشّر و مُنذِر نیستیم «أنا و علیٌّ أبوا هذه الاُمّة» برای ما بسیار سخت است حالا اگر کسی بچهای نافرمان دارد عقوق یعنی عصیان، عاق یعنی عاصی فرزندی که نسبت به پدر و مادر نامهربان است میگویند «عَقّ والدیه» یعنی «عصاهما» عاق یعنی عاصی، عقوق یعنی عصیان حالا اگر بچه نافرمان شد پدر میگوید به من چه یا بالأخره غصه میخورد اینکه فرمود: «أنا و علیٌّ أبوا هذه الاُمّة» این تفسیری است برای بیان این جمله ی نورانی قرآن کریم که فرمود: « بِالْمُؤْمِنِینَ رَؤُفٌ رَحِیمٌ»(5)پس او گذشته از اینکه معلم کتاب و حکمت است، مزکّی هست، مربّی هست، شاهد هست، سراج منیر هست، داعی الی الله هست، رئوف و رحیم هم هست لذا غصّه میخورد منتها این غصّه را ذات اقدس الهی تعدیل کرده فرمود اینقدر متأسّف بشوی که داری جانت را از دست میدهی اینطور نباشد «بَخع نفسه» یعنی «أهلک نفسه» فرمود: « فَلاَ تَذْهَبْ نَفْسُکَ عَلَیْهِمْ حَسَرَاتٍ»(6)اینقدر غصّه بخوری که داری جان بدهی اینطور نباشد، خب. « فَلَعَلَّکَ بَاخِعٌ نَّفْسَکَ عَلَی آثَارِهِم إِن لَّمْ یُؤْمِنُوا بِهذَا الْحَدِیثِ أَسَفاً» چرا؟ سیدناالاستاد میفرماید این دوتا آیه یک بیان عجیبی در ساختار خلقت جهان و انسان دارد برای اینکه فرمود: « إِنَّا جَعَلْنَا مَا عَلَی الْأَرْضِ زِینَةً لَّهَا لِنَبْلُوَهُمْ أَیُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً» این یک آیه، « وَإِنَّا لَجَاعِلُونَ مَا عَلَیْهَا صَعِیداً جُرُزاً» این آیه دوم، بیان ایشان این است که ایشان میفرمایند اینجا سخن عجیب است این است که انسان از راه دور آمده البته بدنی دارد که از ناحیه طبیعت برخاست که « إِنِّی خَالِقٌ بَشَراً مِن طِینٍ»(7)اما اصالت این، حقیقت این، گوهر این، هویّت این با « نَفَخْتُ فِیهِ مِن رُوحِی»(8)است از جای دیگر آمده اینجا غریب است چون اینجا غریب است اُنس نمیگیرد بسیار سخت است برای انسان که در دنیا بماند خدای سبحان فرمود ما برای اینکه او را سرگرم کنیم و علاقهمند کنیم این مهمانخانه را آرایش دادیم هر چه او بخواهد ما اینجا فراهم کردیم آسمان را مزیّن کردیم، زمین را مزیّن کردیم « زَیَّنَّا السَّماءَ الدُّنْیَا بِزِینَةٍ الْکَوَاکِبِ»(9)برای آسمان است، « إِنَّا جَعَلْنَا مَا عَلَی الْأَرْضِ زِینَةً لَّهَا» برای زمین است زینت زمین است، زینت آسمان است علاقه ی به جاه و مقام و فرزند و اینها را هم در درون او نهادینه کرد تا این را سرگرم کنیم که بماند اینجا چون ما کار داریم با او، میخواهیم او را بپرورانیم او اگر بخواهد به جایی برسد باید در کلاس درس شرکت کند، در کلاس امتحان شرکت کند منتها این هفتاد سال یا هشتاد سالی که هست هر لحظهاش امتحان است تا آنجا که میفهمد فرمود ما این را زینت دادیم تا اینکه این خو بگیرد احساس غربت نکند وگرنه وطن اصلی او جای دیگر است این بیان نورانی حضرت سیّدالشهداء(سلام الله علیه) که در مکه ایران فرمودند: «مَن کان فینا باذلاً مهجته و موطناً علی لقاء الله نفسه»(10)یعنی کسی که وطنشناس باشد توطین کند وطنش را بشناسد به طرف وطنش بخواهد برگردد وطن ما لقاء الله است چون از آنجا آمدیم ما که از اینجا برنخاستیم که اگر « وَنَفَخْتُ فِیهِ مِن رُوحِی» هست، اگر از جای دیگر آمدیم از مشهَد و محضر الهی آمدیم وطن ما آنجاست لذا وقتی آنجا برمیگردیم میگویند « إِنَّا لِلّهِ وإِنّا إِلَیهِ رَاجِعُونَ»(11)رجوع کردیم ما از آنجا آمدیم به همانجا برمیگردیم دیگر پس اینجا برای ما جای غریبی است احساس غربت میکنیم برای اینکه این غربت زدوده بشود اینجا را آراستند بعد هم به ما گفتند تمام این آرایش و پیرایش برای زمین و آسمان است برای شما نیست بعد هم فرمودند این صحنه، صحنه ی بازی است نه زمین، زمین جای بازی نیست آسمان جای بازی نیست دریا و صحرا آیات الهیاند « أَفَلَمْ یَسِیرُوا فِی الْأَرْضِ»(12)، « سَنُرِیهِمْ آیَاتِنَا فِی الْآفَاقِ وَفِی أَنفُسِهِمْ حَتَّی یَتَبَیَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ»(13)آسمان آیه ی الهی است، زمین آیه ی الهی است، همه ی مخلوقات حقّاند « أَحْسَنَ کُلَّ شَیْءٍ خَلَقَهُ»(14)هیچ کدامشان باز نیستند اما دنیا بازی است نه زمین شما در هیچ جای قرآن نمیبینید خدا از زمین بد گفته باشد یا از آسمان بد گفته باشد یا از آب و هوا بد گفته باشد اینها مخلوقات الهیاند، آیات الهیاند این من و ما که من به اینجا رسیدم به این مقام رسیدم این برای من است من این مدیریت دارم من آن سِمت را دارم من آن جاه را دارم این میشود دنیا، خب پس ما یک دنیا داریم که اعتبارات است یک زمین و آسمان داریم که تکوینیّات است زمین و آسمان تکوینی است و مخلوق خداست و در هیچ جای قرآن خدا زمین را بد نگفته آسمان را بد نگفته، آب و هوا را بد نگفته اما همهاش دنیا را مذمّت کرده « غَرَّتْهُمُ الْحَیَاةُ الدُّنْیَا» دنیا لَعب است، لهو است، فلان است، فلان است این را گفته این هم یک مسئله، خب این دنیا که لهو و لعب است در سوره ی مبارکه ی «حدید» آمده است « اعْلَمُوا أَ نَّمَا الْحَیَاةُ الدُّنْیَا لَعِبٌ وَلَهْوٌ وَزِینَةٌ وَتَفَاخُرٌ بَیْنَکُمْ وَتَکَاثُرٌ فِی الْأَمْوَالِ وَالْأَوْلاَدِ»(15)که بارها به عرضتان رسید مرحوم شیخ بهایی(رضوان الله علیه) میفرماید که ذات اقدس الهی مقاطع دنیا را در پنج بخش خلاصه کرده فرمود: « اعْلَمُوا أَ نَّمَا الْحَیَاةُ الدُّنْیَا لَعِبٌ وَلَهْوٌ وَزِینَةٌ وَتَفَاخُرٌ بَیْنَکُمْ وَتَکَاثُرٌ فِی الْأَمْوَالِ وَالْأَوْلاَدِ» از دوران کودکی تا فرتوتی و کهنسالی انسان گرفتار این پنج مقطع بازی است اگر کودک است یک طور بازی دارد، اگر نوجوان است یک طور دیگر بازی دارد، اگر جوان است یک طور بازی دارد، اگر میانسال است یک طور بازی دارد، اگر سالمند است و از همه لذایذ افتاده فقط بازی و تکاثر است اینقدر مال دارم، اینقدر اولاد دارم، اینقدر اعتبار دارم، اینقدر جاه دارم و تکاثر است که آن بخش پایانی است، خب این مقاطع پنجگانه هم همهاش شده بازی پس دنیا به عنوان قضیه حصری فرمود: « اعْلَمُوا أَ نَّمَا الْحَیَاةُ الدُّنْیَا لَعِبٌ وَلَهْوٌ» خب پس این بازیچه است خودش هم چه در سوره ی مبارکه ی «صافات» در سایر سُوَر فرمود ما بازیگر نیستیم « وَمَا بَیْنَهُمَا لاَعِبِینَ»(16)ما اهل بازی نیستیم اگر بخواهیم بازیگر باشیم که نزد خودمان بساط بازی پهن میکنیم نه اینجا، خب این پنج، شش اصل را نگاه کنید آنگاه تا روشن بشود که چطور سیدناالاستاد میفرمایند این دو آیه با بیان عجیب ساختار انسان و جهان را تشریح میکند. پس فرمود پنج مقطع است و همهاش هم بازی است و بعد فرمود ما بازیگر نیستیم خب پس این را چه کسی آفریده؟ اگر دنیا جز بازیچه چیز دیگر نیست و اگر شما بازیگر نیستید پس دنیا ساخت چه کسی است؟ آن تحلیل نهایی ایشان این است البته در این بخش از المیزان ندارد.
1) (7) . سوره ی توبه، آیه ی 128.
2) (8) . سوره ی مائده، آیه ی 99.
3) (9) . سوره ی توبه، آیه ی 128.
4) (10) . بحارالأنوار، ج16، ص95.
5) (11) . سوره ی توبه، آیه ی 128.
6) (12) . سوره ی فاطر، آیه ی 8.
7) (13) . سوره ی ص، آیه ی 71.
8) (14) . سوره ی ص، آیه ی 71.
9) (15) . سوره ی صافات، آیه ی 6.
10) (16) . بحارالانوار، ج 44، ص 367.
11) (17) . سوره ی بقره، آیه ی 156.
12) (18) . سوره ی غافر، آیه ی 82.
13) (19) . سوره ی فصّلت، آیه ی 53.
14) (20) . سوره ی سجده، آیه ی 7.
15) (21) . سوره ی حدید، آیه ی 20.
16) (22) . سوره ی انبیا، آیه ی 16.
میفرمایند این بازیچه است این چرخ و فلک است اما یک مدیر حکیم، یک شهربان حکیم، یک قائد حکیم کودک، نوجوان، جوانها را به بازی میگیرد با این چرخ و فلک نوجوانها را به چرخ فلک بازی گرفتن بازیچه نیست حکمت است شما ببینید یک پدر حکیم یا حوزوی یا دانشگاهی درس خوانده این وقتی به منزل میرود یک عروسک برای بچه کوچکش میخرد این عروسک اثاث بازی است این پدر حکیم، عاقل، فرزانه او بازیگر نیست کودک را به بازی گرفتن حکمت است فرمود ما بازیگر نیستیم شما را داریم بازی میدهیم که مدّتی اگر خسته شدید با این اسباببازی سرگرم بشوید منتها انبیا فرستادیم عقل از درون، انبیا از بیرون که به شما بگویند وقتی وارد مدرسه شدید یک ساعت ساعت ورزش یا یک ربع زنگ تفریح و آزادی اما شما همه ی روز را به آن زنگ تفریح و ورزش صرف نکنید بچههای مدرسه را به بازی دعوت کردن حکمت است آن هیئت مدیره مدرسه بازیگر نیستند کارِ آنها هم بازیچه نیست ولی بچه را بازی گرفتن عین حکمت است فرمود ما بازیگر نیستیم این بازیچه را هم ما آفریدیم شما را به بازیچه مقداری سرگرم میکنیم این هم حکمت است ولی از درون و بیرون، از عقل و وحی و نقل به شما هشدار میدهیم که بازی حدّی دارد برای اینکه خستگیتان رفع بشود شما الآن وقتی که این عروسک را یا اثاث بازی را برای بچههایتان میخرید همه ی وقت او را صرف این بازی میکنید یا بگویید یک مقدار بازی یک مقدار هم مشق، یک مقدار بازی یک مقدار هم درس ریاضی فرمود ما این صحنه را آفریدیم آنهایی که بزرگسال به دنیا آمدند نظیر « وَآتَیْنَاهُ الْحُکْمَ صَبِیّاً»(1)خواه امام جواد(سلام الله علیه) خواه ائمه دیگر اینها اهل بازی نیستند وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) مشغول هدایت بود کسی از حضرت سؤال کرد که بالأخره بعد از شما چه کسی است؟ امام هفتم؟ فرمود: «مَن لا یلهو و لا یلعب»(2)کسی که اهل بازی نیست طولی نکشید که وجود مبارک امام کاظم یک کودک چند سالهای بود وارد حیاط شد برّهای در اختیار داشت به این گوسفند دستور داد «اُسجدی لربّک» فوراً امام صادق، امام کاظم(سلام الله علیهما) را در آغوش گرفت فرمود: «بأبی و أمّی مَن لا یلهو و لا یلعب» پدر فدای پسری بشود که اهل بازی نیست اینها حسابشان جداست اما به ما گفتند بالأخره یک ساعت بازی بقیه را به آن درس و مشق و عبادت و معرفت و تحقیقات علمی این عصاره ی بیان سیدناالاستاد است که میفرماید این دوتا آیه بیان عجیب وضع انسان و جهان را ذکر میکند ما بازیچه داریم ولی بازیگر نداریم نه خودمان موظّفیم بازیگر باشیم نه کسی بازیگر در عالَم هست به نام خدای سبحان فرمود حواستان جمع باشد یک وقت هم ما این بساط بازی را جمع میکنیم « إِنَّا لَجَاعِلُونَ» با جمله ی اسمیه، با لام تأکید، با «نون» تأکید « إِنَّا لَجَاعِلُونَ مَا عَلَیْهَا صَعِیداً جُرُزاً» ما این سطح زمین را به صورت یک خزان عمومی در میآوریم بساط این بازی را جمع میکنیم چون بازی وسیله است اینکه هدف نیست بهشت بازی نیست، جهنم بازی نیست، قیامت بازی نیست ابدی است اما دنیا این محدوده بازی است ما بساط بازی را جمع میکنیم لذا فرمود: « إِنَّا جَعَلْنَا مَا عَلَی الْأَرْضِ» هر چه هست « زِینَةً لَّهَا» حواستان جمع باشد. در سوره ی مبارکه ی «یونس» آنجا مشخص فرمود که بحثش قبلاً گذشت فرمود در ضمن مَثلی جریان زینت زمین را تشریح کرد فرمود وضع زمین این است که آنچه را که در خودش مییابد زینت اوست نه زینت اهل زمین آیه 24 سوره ی مبارکه ی «یونس» این است که « حَتَّی إِذَا أَخَذَتِ الْأَرْضُ زُخْرُفَهَا وَازَّیَّنَتْ» این را گرچه به عنوان مثال ذکر میکند گرچه دارد دنیا را به این تشبیه میکند ولی این تزیّن را به زمین نسبت میدهد چه اینکه در همین سوره ی مبارکه ی «کهف» در چند آیه بعد که خواهد آمد فرمود: « الْمَالُ وَالْبَنُونَ» آیه ی 46 همین سوره ی «کهف» « الْمَالُ وَالْبَنُونَ» این مال مطلق است هم قناطیر مقنطره را شامل میشود، هم خیل مسوّمه را شامل میشود، هم حرث را شامل میشود همه را شامل میشود « الْمَالُ وَالْبَنُونَ زِینَةُ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا» نه زینت شماست، خب پس ما زینتمان کجاست فرمود در سوره ی «اعراف» که بحثش گذشت فرمود: « خُذُوا زِینَتَکُمْ عِندَ کُلِّ مَسْجِدٍ»(3)شما زینتتان آنجاست در معبدتان است اگر خواستید خودتان را بیارایید بروید در معبد بخواهید زمین را ببینید بله آنچه که هست زینت زمین است شما عمله ی دیگری نباشید آخر خودتان را مزیّن کنید چرا برای دیگری کار میکنید بیانی که بحث مسکن قبلاً داشتیم مرحوم صاحب وسائل(رضوان الله علیه) این را از امام(سلام الله علیه) نقل کرد که آنهایی که بیش از حدّ لازم بنا درست میکنند یک وقت است کسی برای اجاره ی دیگران است، فروش دیگران است خب این در حقیقت خدمتی دارد میکند به جامعه ده طبقه، بیست طبقه دارد به دیگری خدمت میدهد این حساب دیگر است یک وقت برای خودش دارد برج میسازد که چند مرتبه بنشیند درباره ی اینگونه از افراد روایتی که مرحوم صاحب وسائل نقل کرده این است که فرشتگانی به اینگونه افراد میگویند «یا أفسق الفاسقین أین تُرید»(4)کجا میخواهی بیایی؟ خب مگر ما چقدر میخواهیم زندگی کنیم و چقدر میخواهیم مرفّه باشیم یک وقت است خدمت به جامعه است آن خیر و رحمت و برکت است آن دیگر برای شخص نیست حالا یا میفروشد یا اجاره میدهد بالأخره یک کار تولیدی است اما فقط خودش میخواهد این بهره را ببرد میگویند «یا أفسق الفاسقین أین تُرید» پس اگر ما خودمان بخواهیم مزیّن بشویم، زینت خودمان را مشخص بکند او همانطوری که در سوره ی مبارکه ی «اعراف» گذشت وضعش این بود که « خُذُوا زِینَتَکُمْ» آیه 31 سوره ی «اعراف» این بود « یَا بَنِی آدَمَ خُذُوا زِینَتَکُمْ عِندَ کُلِّ مَسْجِدٍ» گرچه برخی احتمال دادند که وقتی میخواهید بروید مسجد زینتهایتان را در بیاورید اما بالأخره میتواند این معنا هم باشد.
یک روایت لطیفی را مرحوم صدوق در کتاب شریفی من لا یحضره الفقیه در لباس مصلّی در آنجا ذکر میکند که اگر کسی لباس خوبی، نویی در منزل دارد این را برای مهمانیاش نگه داشته و اگر از مهمانی آمده این لباس را گرفته و همان لباس مُندرس منزل را پوشیده و نماز خوانده مرحوم صدوق(رضوان الله علیه) در کتاب شریف من لا یحضره الفقیه از امام(سلام الله علیه) نقل میکند که این شخص معلوم میشود که «فلیس لله اکتسی»(1)این معلوم میشود کِسوهاش و جامه در برکردنش برای خدا نیست خب خدا در میآورد دیگر خب آدم لباس نو دارد اوّلین بار با آن نماز بخواند چه بهتر که با او نماز بخواند نه اینکه این را بگذارد کنار لباس کهنه ی منزلی را بگیرد با آن نماز بخواند این « خُذُوا زِینَتَکُمْ عِندَ کُلِّ مَسْجِدٍ» این را هم میتواند شامل بشود.
خب، بنابراین این دوتا آیه طبق فرمایش ایشان یک بیان جامعی است که هم وضع دنیا را تشریح میکند، هم وضع ما را تشریح میکند و هم خدمت رساندن به دیگران را هم از تنبیل و بیکاری و بیتولیدی جلوگیری میکند، هم از انباشتن برای خود جلوگیری میکند « إِنَّا جَعَلْنَا مَا عَلَی الْأَرْضِ زِینَةً لَّهَا» بعد فرمود این در یک مقطع خاص است « لِنَبْلُوَهُمْ» تا شما را ما بیازماییم همین پس برای آزمون است « لِنَبْلُوَهُمْ أَیُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً» بعد در آیه دیگر فرمود: « وَإِنَّا لَجَاعِلُونَ مَا عَلَیْهَا صَعِیداً جُرُزاً» ما بعد ویران میکنیم ما که قصدمان این نبود که اینجا بیاراییم که تا اگر یک وقت خواستیم ویران کنیم کسی به ما اعتراض بکند که چرا ساختی تا ویران بکنی که، ما حالا یک مَهد کودکی بود، کودکستانی بود یک بساط بازی داشتند برای اینکه بچهها آنجا بازی کنند حالا بچهها که رفتند این بساط بازی برای چه باشد خب این را تبدیل میکنند به چیز دیگر، بنابراین آنچه را که ایشان اینجا فرمودند ناظر به همین دو، سه بخش است به ضمیمه آنچه که در سوره ی مبارکه ی «حدید» آمده که « اعْلَمُوا» آیه ی بیست سوره ی مبارکه ی «حدید» این است که « اعْلَمُوا أَ نَّمَا الْحَیَاةُ الدُّنْیَا لَعِبٌ وَلَهْوٌ وَزِینَةٌ وَتَفَاخُرٌ بَیْنَکُمْ وَتَکَاثُرٌ فِی الْأَمْوَالِ وَالْأَوْلاَدِ» من اینقدرم، به من اینقدر رأی دادند اینها بازی است و چون بازی است دامنگیر ما میشود اینچنین نیست که ما اینها را رها بکنیم در زمان بازنشستگی اینها ما را رها بکنند که، اگر کسی برای خدمت هست «طوبیٰ له و حُسن مآب» یک نعمت خوبی است اما اگر خدای ناکرده کسی گرفتار این اوهام باشد در دوران کهنسالی بعد کم کم عندالاحتضار ما همه ی این امور را رها میکنیم اینها چنگ میزنند ما را رها نمیکنند سرّ اینکه انسان در هنگام مرگ فشار میبیند فشار جان دادن برای همین است که ما رها کردیم این رها نمیکند مگر اینها که تبهکاراناند دنیا را رها کردند دنیا اینها را رها میکند اگر دنیا اینها را رها بکند که آدم فشار جان دادن ندارد که، فشار قبر ندارد که، یک معتاد را وقتی گرفتند او هر چه دستش است میاندازد دور اما آن مواد را انداخته دور اعتیادش را که نینداخت دور این اعتیاد او را به فریاد در میآورد مشکل ما در حال مرگ این است که ما متعلَّق علاقه را ترک میکنیم چه بخواهیم چه نخواهیم ولی تعلّق در اختیار ما نیست که ترکش کنیم این دو، این تعلّق بدون متعلَّق دادِ ما را در میآورد این سه، چرا معتاد وقتی مواد از او گرفتند دادش بلند است؟ برای اینکه اعتیاد بیمواد در میآورد تعلّق بدون متعلَّق فریاد آدم را در میآورد این میشود فشار قبر حالا این به صورت یا آتش در میآید یا آن عمود آهن در میآید یا سایر چیزهاست که «أعاذنا الله من شرور أنفسنا» این جزئیاتش را باید روایات مشخص کند ولی اصل درد این است، خب.
1) (27) . من لایحضره الفقیه، ج 1، ص 206.
در سوره ی مبارکه ی «حدید» که فرمود اینها مقاطع پنجگانه دارد معلوم میشود که بعضیها کودکان هشتاد سالهاند، بعضی کودکان نود سالهاند، بعضی کودکان هفتاد سالهاند بازی، بازی است دیگر حالا فرق نمیکند یک وقت با این اسب چوبی سوار میشود، یک وقت چرخ و فلک سوار میشود بازی میکند یک وقت با بازیهای دیگر خودش را سرگرم میکند این کریمه ی سوره ی مبارکه ی «حدید» پنج مقطع است دیگر حالا اگر کسی رفته در پارکی ورزش کرده برای کهنسالها یک طور ورزش، برای نوسالها یک طور ورزش او چون یک گوشه دیگر است یک گوشه ی باغ است آن بازی نیست خب بازی است دیگر حالا آن شخص چون هشتاد سالش است نرمش دارد بازی دارد آن بازی نیست؟ بازی است بالأخره دیگر حالا بعضیها کودک هشتاد سالهاند بعضیها کودک هفت ساله، هشت ساله بازی، بازی است فرمود اگر این شد حیاتِ دنیا لَعب است و لهو است و زینت است و تفاخر است این استنباط البته برای مرحوم شیخ بهایی است غالباً در کتابها هم از ایشان نقل شده که مقاطع دنیا در همین پنج مقطع بازی خلاصه میشود دنیا بما أنّها دنیا نه زمین و آسمان « وَتَفَاخُرٌ بَیْنَکُمْ وَتَکَاثُرٌ فِی الْأَمْوَالِ وَالْأَوْلاَدِ کَمَثَلِ غَیْثٍ أَعْجَبَ الْکُفَّارَ نَبَاتُهُ»(1)که بعد به صورت خزان درمیآید، خب.
قصّه ی اصحاب کهف برای خیلیها شنیده شده بود و تعجّبآور که چگونه یک چند نفر جوان اینها سیصد سال شمسی به خواب رفتند و 309 سال قمری به خواب رفتند نه غذایی خوردند نه آبی نوشیدند خواب به این طولانی، بیغذایی، بیآبی این قصّه برای آنها تعجّبآور بود این «أم»، «أم» استفهامی است که همراه با معنای انقطاع است یعنی شما گمان کردید « أَمْ حَسِبْتَ» یعنی «بل حسبت أیّها المخاطب» که این کار، کار عجیبی است مگر میشود انسان سیصد سال بخوابد، مگر میشود انسان سیصد سال آب نخورد، مگر میشود انسان سیصد سال غذا نخورد « أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحَابَ الْکَهْفِ وَالرَّقِیمِ کَانُوا مِنْ آیَاتِنَا عَجَباً» درست است شگفتآور است اما برای شما شگفتآور است نسبت به آیات ما نه، ما هر روزه از این کارها را داریم ما یک مُشت خاک را یک « أَلَمْ یَکُ نُطْفَةً مِن مَنیٍّ یُمْنَی»(2)را به صورت این لؤلؤ لالا در آوردیم الآن صدها دانشکده تلاش و کوشش میکنند تا این انسان را بشناسند آن هم تازه بدنش را بشناسند نه روحش را کسی میخواهد متخصّص چشم چپ بشود، کسی میخواهد متخصّص چشم راست بشود بسیاری از بیماریهاست که مربوط به چشم است هنوز کشف نشده، بسیاری از بیماریهاست که مربوط به گوشت است هنوز کشف نشده، این چشم چیست؟ این گوش چیست؟ این قلب چیست؟ چطور جوانه زده؟ همین یک قطره آب « أَلَمْ یَکُ نُطْفَةً مِن مَنیٍّ یُمْنَی» فرمود اینها که عجب نیست سیصد سال کسی بخوابد ما هر روز داریم از این کارها میکنیم هر روز داریم از این معجزات به شما نشان میدهیم چون حالا عادی است برای شما احساس تعجّب نمیکنید.
درباره ی رقیم جناب زمخشری در کشاف پنج الی شش قول ذکر کرده که رقیم چیست؟(1)حالا برخیها گفتند که اسم آن منطقهای که قریهای که اینها اهل آن قریه بودند رَقیم بود برخیها گفتند نه آن مکانی که این کهف در آنجا بود رقیم بود، برخیها گفتند که چون اسامی اینها در لوحی مرقوم شد آنجا نصب شد شده رقیم، برخیها گفتند چون اسامی و قصّه و داستان اینها در سینه ی همان غار در درون غار حک شد مرقوم شد شده رقیم یکی از وجوه ضعیف هم این است که این رقیم اسم آن کَلب است اینها وجوهی است که گفته شده، فرمود حالا شما خیال کردید که این کار، کار عجیبی است برای ما « أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحَابَ الْکَهْفِ وَالرَّقِیمِ کَانُوا مِنْ آیَاتِنَا عَجَباً» برای شما ممکن است تعجّبآور باشد ولی در بین ما ما از این آیات فراوان داریم حالا اصل این قسمت را که قرآن کریم نقل میکند انشاءالله بازگو بشود روایات معتبری که ضمن این هست چون مستحضرید این حکم شرعی را به همراه ندارد باید طوری باشد که بالأخره طمأنینهبخش باشد این هم مطلب دیگر اگر یک خبر واحدی بود مخالف عقل نبود، مخالف روایات نبود، مخالف آیه نبود آن را هم ممکن است آدم پذیرفت.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
«ِنَّا جَعَلْنَا مَا عَلَی الْأَرْضِ زِینَةً لَّهَا لِنَبْلُوَهُمْ أَیُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً (7) وَإِنَّا لَجَاعِلُونَ مَا عَلَیْهَا صَعِیداً جُرُزاً (8) أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحَابَ الْکَهْفِ وَالرَّقِیمِ کَانُوا مِنْ آیَاتِنَا عَجَباً (9) إِذْ أَوَی الْفِتْیَةُ إِلَی الْکَهْفِ فَقَالُوا رَبَّنَا آتِنَا مِن لَّدُنکَ رَحْمَةً وَهَیِّئْ لَنَا مِنْ أَمْرِنَا رَشَداً (10) فَضَرَبْنَا عَلَی آذَانِهِمْ فِی الْکَهْفِ سِنِینَ عَدَداً (11) ثُمَّ بَعَثْنَاهُمْ لِنَعْلَمَ أَیُّ الْحِزْبَیْنِ أَحْصَی لِمَا لَبِثُوا أَمَداً (12) نَحْنُ نَقُصُّ عَلَیْکَ نَبَأَهُم بِالْحَقِّ إِنَّهمْ فِتْیَةٌ آمَنُوا بِرَبِّهِمْ وَزِدْنَاهُمْ هُدیً (13)»
1) (30) . ر.ک: الکشّاف، ج 2، ص 472.
چون اکثر مشکلات همین غرور متاع دنیاست ذات اقدس الهی حقیقت دنیا را تشریح کرد مهمترین کاری که انبیای الهی و اولیای معصوم(علیهم السلام) انجام دادند بعد از مسئله ی توحید و وحی و نبوّت و معاد شناساندن دنیاست که دنیا را به ما شناساندند که این چیست هم توقّع ما را محدود کردند، هم این فراز و نشیبهای دنیا را مشخص کردند در این کریمه ذات اقدس الهی فرمود ما این دنیا را مزیّن کردیم تا شما چند صباحی راحت باشید بدانید آنچه بیرون از جانِ شماست قبل از اینکه شما او را ترک کنید او شما را ترک میکند بنابراین خود را آلوده نکنید در بسیاری از این خطبههای نماز جمعه ی معصومین(علیهم السلام) این تعبیر آمده است که «ارفضوا هذه الدنیا التارکة لکم»(1)فرمودند قبل از اینکه این دنیا را ترک کنید زیرا قبل از اینکه شما این را ترک کنید او شما را رها میکند بعد فرمودند شما فعلاً خوابید بعد یک وقت بیدار میشوید که همه چیز از دستتان رفته جریان اهل دنیا که بعد هنگام مرگ بیدار میشوند جریان اصحاب کهف است که اینها سیصد سال خواب بودند دفعتاً بیدار شدند اینچنین نیست که آن قصّه «قضیة فی واقعه» باشد خیلیها همینطورند حالا بعضی هفتاد سال خواباند بعد بیدار میشوند «الناس نیامٌ فإذا ماتوا انتبهوا»(2)بعضی کمتر و بعضی بیشتر این «الناس نیامٌ فإذا ماتوا انتبهوا» برای آن است که قبل از اینکه ما را بیدار کنند ما خودمان بیدار بشویم گفتند اوّلین قدم سالکان الی الله یَقظه است که از خواب بیدار بشود که آنچه هست برای من است یا برای من نیست. در سوره ی مبارکه ی «حجرات» فرمود آنچه که زینت شماست در درون جان شماست در بسیاری از آیات فرمود آنچه بیرون از شما نیست زینت شما نیست اما این منافات ندارد که بهرهبرداری از اینها حلال است اما غرور به اینها بد است قرآن نفرمود شما از آن استفاده نکنید فرمود این معیار فضیلت نیست یک، مغرور نباشید دو، خودنمایی نکنید سه، اینکه «غَرَّتْهُمُ الْحَیَاةُ الدُّنْیَا»(3)در اثر همان فریبکاری دنیاست، اینکه «هُمْ أَحْسَنُ أَثَاثاً وَرِءْیاً» در اثر فریبکاری دنیاست فرمود خیلیها تلاش و کوشششان این است که منزل چه کسی، خانه چه کسی، اتومبیل چه کسی، فرش چه کسی چشمگیرتر است «هُمْ أَحْسَنُ أَثَاثاً وَرِءْیاً»(4)اثاث با «ثاء» همان لوازمالبیت است آن اساس با «سین» همان پایههای دیوار را میگویند وگرنه لوازمالبیت اثاث با همین «ثاء» است فرمود: «أَحْسَنُ أَثَاثاً وَرِءْیاً» چه کسی فرشش بهتر است، چه کسی چشمگیرتر است، چه کسی چشمنوازتر است این میشود دنیا، پس اگر در بعضی از روایات ترغیب شده است که شما جامه ی خوب بپوشید هنگام نماز، وقتی وارد مصلّی میشوید با لباس خوب وارد بشوید نماز جمعه و عید بروید با لباس خوب بروید این معنایش این نیست که اینها زینت شماست معنایش تجویز است یک، ترغیب است که جامعه، جامعه ی منزّه و پاک و نظیف باشد دو، اما ضمناً هم گفتند که اگر یک لباس فاخری میپوشید برای رعایت نظم جامعه، یک لباس زبری هم آن زیر بپوش که تو را هشدار بدهد این روایتی که دیروز از من لا یحضره الفقیه مرحوم صدوق(رضوان الله علیه) نقل شده است که حتماً ملاحظه فرمودید ایشان این روایت را نقل میکند که اگر کسی لباسهای خوب دارد و لباس خوب را هنگام نماز بیرون میآورد وقتی از مهمانی آمد منزل لباس خوبش را از تن بیرون میآورد با همان لباس کهنه ی منزلی نماز میخواند این معلوم میشود که «فلیس لله اکتسی». اما حالا چندتا روایتی از کتاب شریف وسائل بخوانیم تا روشن بشود که تجویز استفاده از این مظاهر یک مطلب است، اقتران به اینها یک مطلب دیگر است وقتی آدم باور کرد که اینها زینت انسان نیست مغرور نمیشود اما وقتی باور نکرد خیال کرد اینها زینت انسان است مغرور میشود برای اینکه جلوی این کار گرفته بشود و بین این دو مطلب جمع بشود ائمه(علیهم السلام) هم روششان را مشخص کردند هم دستورهای خودشان را به ما روشن بیان کردند روششان این بود که در منزل یا روی حصیر مینشستند یا روی فرش زبر مینشستند و مانند آن، وقتی میخواستند بیایند بیرون در جامعه ظهور کنند لباس تمیز و خوب میپوشیدند این وجود مبارک امام هشتم(سلام الله علیه) است که در بین ائمه این سلطان دنیا و آخرت شده همانطوری که در بین انبیا(علیهم السلام) وجود مبارک سلیمان خصیصهای دارد که برای انبیای دیگر پیش نیامده وجود مبارک امام هشتم(سلام الله علیه) هم خصیصهای دارد که برای سایر ائمه پیش نیامده این دیگر به مصالح الهی برمیگردد، خب وجود مبارک امام هشتم خب سلطان دنیا و آخرت بود این در همان اتاق خاصّ خودشان که مینشستند روی حصیر روی فرش زبر مینشستند وقتی میخواستند بیایند بیرون با جلال و شکوه بیرون میآمدند به ما هم گفتند همین کار را داشته باشید بعد هم وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) وقتی بیرون میآمدند لباس تمیز و خوب برای جامعه میپوشیدند که جامعه با این وضع روبهرو بشود اما یک پارچه ی زبر و خشن و درشتی را هم آن زیر میپوشیدند که این بدن عادت به نرم نکند این دو طایفه نصوص در روایات ما هست حالا مراجعه ی به من لا یحضره الفقیه شاید خیلی آسان نباشد اما مراجعه به کتاب شریف وسائل این خیلی سخت نیست در کتاب شریف وسائل کتاب صلات ابواب لباس مصلّی چندین روایت است که مربوط به همین مسائل است لباس پوشیدن، عمامه گذاشتن، کفش پوشیدن، چطور کفش بپوشیم، چطور عمامه بگذاریم، تحت حنک یعنی چه، برای امامت تحت حَنک درست کنیم که از احد الکِتفین به کتف دیگر برود همه ی اینها منصوص است لکن برای اینکه روشن بشود یک بیان نورانی از وجود مبارک حضرت امیر است در نهجالبلاغه که حضرت چیزی به یکی از اصحاب داد یا یکی از کارگزاران او کارمندان حضرت تمکّن مالیاش بد نبود ولی ژندهپوشی را انتخاب کرد کهنهپوشی و مندرسپوشی و اینها را انتخاب کرد وجود مبارک حضرت فرمود: «و لیر علیک أثر ما أنعم الله»(5)این در نهجالبلاغه هست فرمود نعمتی خدا به شما داد آثارش در شما ظهور کند این چه چیزی است پوشیدی، خب برخیها خواستند بگوید «وَأَمَّا بِنِعْمَةِ رَبِّکَ فَحَدِّثْ»(6)اطلاقش شامل اینگونه از مسائل هم میشود ولی بالأخره حضرت فرمود: «و لیر علیک أثر ما أنعم الله» آثار نعمت الهی باید در شما ظهور کند که دیده بشود نه شما به این فکر باشی که به چشم دیگران نشان بدهی که چه کسی چشمگیرتر است تا بشود «أَحْسَنُ أَثَاثاً وَرِءْیاً» نه، طرزی عاقلانه و معتدلانه رفتار کن تا آثار نعمت الهی دیده بشود.
اما در وسائل طبع مؤسسه آلالبیت(علیهم السلام) جلد پنج صفحه ی بیست به بعد عنوان باب این است «باب استحباب لبس الثوب الحَسن من خارج و الخشن من داخل و کراهة العکس» برخیها عوامفریبی بکنند یک لباس نرمی را زیر بپوشند یک لباس زبر و خشنی را رو بپوشند این را فرمود این کار مکروه است نهی شده بالأخره اما یک لباس خوبی را انسان برای حفظ حرمت جامعه رو بپوشد و یک لباس زبری را زیر بپوشد که بدن عادت به رفاه نکند این مستحب است آنوقت این قصه را لابد شنیدید که عدهای وجود مبارک امام باقر یا امام صادق(سلام الله علیه) را خواستند نصیحت بکنند به وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) رسیدند سفیان ثوری در مسجدالحرام امام صادق(سلام الله علیه) را دید «و علیه ثیابٌ کثیرة القیمة حسانٌ» لباسهای خوبی در بدن مطهر امام صادق(سلام الله علیه) دید این گفته «و الله لآتینّه و لأوبخنّه» میروم ـ معاذ الله ـ حضرت را توبیخ میکند «فدنا منه فقال یابن رسول الله(صلّی الله علیه و آله و سلّم) و الله ما لَبس رسول الله(صلّی الله علیه و آله و سلّم) مثل هذا اللباس» پیامبر هرگز چنین لباسی نپوشید «ما لبس رسول الله(صلّی الله علیه و آله و سلّم) مثل هذا اللباس و لا علیٌّ و لا أحدٌ من آبائک» این چه لباسی است که شما در برکردید؟ «فقال له ابوعبدالله(علیه السلام) کان رسول الله(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فی زمانٍ قترٍ مُقتِر» وجود مبارک پیامبر در زمانی بود که زندگی مسلمانها بسیار سخت بود درآمدشان بسیار کم بود وضع توده ی مردم بسیار بد بود اما الآن وضع توده ی مردم خوب است خب ما چرا این لباس خوب نپوشیم؟ «کان رسول الله» در آن زمان بود «و کان یأخذ لقتره و اقتاره» چون مُقتِر بودن آن حضرت هم رعایت میکرد در حدّ آن دهههای پایین مردم زندگی میکرد اما «و إنّ الدنیا بعد ذلک أخرت عزالیها فأحقّ أهلها بها أبرارها» بعد «ثم تلی» حضرت این آیه را قرائت فرمود: «قُلْ مَنْ حَرَّمَ زِینَةَ اللّهِ الَّتِی أَخْرَجَ لِعِبَادِهِ وَالطَّیِّبَاتِ مِنَ الرِّزْقِ»(1)فنحن أحقّ مَن أخذ منها ما أعطاه الله غیر أنّی یا ثوری» همین سفیان ثوری فرمود ما بهره بردیم لکن مطلب دیگر هم هست «غیر أنّی یا ثوری ما تری علیّ من ثوبٍ إنّما لَبسته للناس» اینکه من لباس خوب پوشیدم برای احترام جامعه است بعد دست سفیان ثوری را کشید جلو آورد «ثم اجتذب ید سفیان فجرّها الیه» دستش را کشید جلو آورد «ثمّ رفع الثوب الأعلی» این پارچه رویی را کنار زد «و أخرج ثوباً تحت ذلک علی جلده غلیظا» یک پارچه پیرهن زبری که زیر پوشیده بود آن را به او نشان داد گفت این لباس خوب را من پوشیدم برای حفظ جامعه و آبروی جامعه خب جامعه محترم است دیگر من که میآیم نباید با لباس ژنده و درشت بیایم در جامعه که، اما آن را پوشاندم برای اینکه بدن عادت نکند به رفاه اما تویِ سفیان تو برعکس کردی یک جامه ی خشنی را رو پوشیدی آن زیرش را جامه ی نرم پوشیدی که بدنت راحت باشد فرق ما و شما این است «فجرّها إلیه» یعنی دستش را کشید جلو دست سفیان را کشید جلو آورد «ثم رفع الثوب الأعلی و أخرج ثوباً تحت ذلک علی جلده غلیظا فقال(علیه السلام) هذا لبسته لنفسی» فرمود آن جامه ی خشن را برای خودم پوشیدم که بدن به رفاه عادت نکند «هذا لبسته لنفسی غلیظاً و ما رأیته» اینکه دیدی تو که لباسِ روست این للناس است خب بالأخره مردم محترماند من که وارد جامعه شدم نمیشود با لباس ژنده وارد بشوم که «ثمّ جذب ثوباً علی سفیان أعلاه غلیظ خشن و داخلُ ذلک ثوبٌ لَیّن» فرمود اما تو این رویش زبر است درونش نرم است که بدنت با نرم عادت کند «فقال(علیه السلام) لبست هذا الأعلی» را این خشن را برای مردم پوشیدی «و لبست هذا لنفسک»(2)آن نرم را برای خودت پوشیدی این فرق ما و شما. در حدیث دوم که آن هم باز از وجود مبارک امام صادق «دخل علی أبی محمّد(ع) فنظر إلی ثیابٍ بیاضٍ ناعمةٍ قال فقلت فی نفسی» این هم کاملبنابراهیم شد آن هم خواست زاهدانه به حضرت ارشاد کند حضرت را نصیحت کند «فقلت فی نفسی ولیّ الله و حجّته یلبس الناعم من الثیاب و یأمرنا نحن بمواساة الاخوان و ینهانا عن لبس مثله فقال مبتسّما» حضرت فرمود «یا کامل! و حسر عن ذراعیه فإذا مِسحٌ أسودٌ خشنٌ علی جلده فقال هذا لله و هذا لکم» وقتی که به حضرت کامل اعتراض کرد که شما چه لباسی میپوشید ما را میگویید با مردم مواسات کنیم شما که لباس نرمی پوشیدی فرمود جلو بیا این لباس را پوشیدم برای حرمت جامعه، این زیرش که میبینی خشن و زبر است برای خودم که عادت نکند نفس بنابراین جمع بین اینها اینطور در مسئله داخل منزل و خارج منزل هم اینطور است در داخل منزل که انسان چطور رفتار کند و خارج منزل چطور رفتار کند در باب 29 روایاتی است که از وجود مبارک امام رضا(سلام الله علیه) است ابنابیعبّاد میگوید که «کان جلوس الرضا(علیه السلام) فی الصیف علی حصیر و فی الشتاء علی مسح و لُبسه الغلیظ من الثیاب حتّی إذا برز للناس تزیّن لهم»(3)این برای زندگی درون و بیرون این ذوات قدسی. در حدیث پنجم همان باب 29 آمده که وجود مبارک رسول گرامی(صلّی الله علیه و آله و سلّم) به ابیذر فرمود: «مَن رقّع ذیلة و خصف نعله و عفّر وجهه فقد بَریءَ مِن الکِبر یا أباذر من کان له قمیصان فلیلبس أحدهما و یُلبس الآخر أخاه یا أباذر مَن ترک الجمال و هو یقدر علیه تواضعاً لله کَساه الله حُلّة الکرامة یا أباذر إلبس الخشن من اللباس و الصفیق من الثیاب لئلا یَجد الفَخر فیک مَسلکه»(10) مواظب باش که مبادا این غرور نفوذ بکند در تو بنابراین اینکه گفتند تزیّن کنید، شانه بزنید، معطّر باشید اینها به ما گفتند که اینها زینة للناس برای جامعه و حفظ جامعه و امثال جامعه است اینها زینت انسان نیست زینت انسان همان است که در سوره ی مبارکه ی «حجرات» بیان کرده که «حَبَّبَ إِلَیْکُمُ الْإِیمَانَ وَزَیَّنَهُ فِی قُلُوبِکُمْ»(4)آن میشود زینت انسان، خب درست است که اینها حرام نیست ولی وجود مبارک حضرت امیر خلیفه ی مسلمانها بود آن روز کلّ خاورمیانه در اختیارش بود بارها ملاحظه فرمودید الآن چندین کشور و چندین دولت شد آن روز یک کشور بود ایران هم چندتا استانداری بیشتر نداشت مصر با همه ی عظمتش هم یک استانداری بود این مالک اشتر را به عنوان استاندار فرستاد دیگر کلّ منطقه ی یمن و این امپراطوری ایران و آن قسمتهای روم و قسمتهای مصر و این قسمتهای شامات و اینها همه ی این خاورمیانه تحت حکومت مرکزی بود و خلیفهاش هم وجود مبارک حضرت امیر بود، خب نمیگوییم کسی مثل او زندگی بکند شدنی نیست برای افراد ولی میخواهیم بگوییم اینها ترغیب نکردند نگفتند اینها مستحب است، نگفتند اینها فضیلت دارد حدّاکثر گفتند اینها بد نیست، اینها حرام نیست نه اینکه ترغیب کرده باشند که مثلاً مستحب باشد آدم این کار را بکند حالا شانه کردن و امثال ذلک، لباس تمیز پوشیدن حرف دیگر است درباره ی کفن سفارش کردند مستحب است کفن خوب باشد حتی قیمتی هم باشد اما اینها را نگفتند وجود مبارک حضرت امیر پیرهنی گرفته غالباً اینها پیرهن را خیّاط بدهند پُرو بکند و دوباره بیاید و سهباره بروند و اینها نبود این پیرهنهای آماده ی دوخته ی بازار را میرفتند میخریدند وجود مبارک حضرت دوتا پیرهن خرید اینها در کتاب الغارات آمده این الغارات از کتابهای بسیار خوب ماست یکصد سال تقریباً قبل از نهجالبلاغه است نوشته شده و برخی از مدارک نهجالبلاغه همین کتاب الغارات است غارتهایی که بنیامیه در زمان حکومت حضرت امیر اِعمال کردند صاحب این کتاب این غارتها را جمعآوری کرده خطبههایی که حضرت در این زمینه خوانده در آن کتاب آمده شده الغارات خب در آنجا هست که وجود مبارک حضرت امیر این پیرهنی که خریده یکی را به خودش داد یکی را به پیغمبر، پیغمبر گفت کدامش بهتر است تو جوانتری بگیر حالا اینها که برای اوست و برای ما قصه است ولی این کار را خلیفه ی مسلمین کرده، خب پیرهنی که خیّاط میدوزد بالأخره پُرو میکند، بالا دارد، پایین دارد، کم دارد، زیاد دارد، قیچی میگذارد اندازه است اما پیرهنی که آدم از بازار بخرد خب قدری بلندتر از آستین در میآید یا کوتاهتر در میآید در این الغارات آمده در جای دیگر هم آمده یکی از روایاتی که مرحوم صاحب وسائل هم نقل کرده همین بخش است که حضرت این آستین را دیده که مقداری بلندتر است این را جمع کرده گذاشته جایی یک سنگ آورده زده و درست کرده پوشیده این شده خلیفه ی مسلمین نه اینکه این کار مستحب باشد خب آدم میتواند قیچی بکند با نظم خاصّی این آستین را کوتاه بکند اما آستین را جمع بکند یکجا بگذارد با سنگ این را کم بکند یعنی میخواهد بگوید اینها چیزی نیست فضیلت برای اینها نیست خیلی به دنبال اینها نروید پس اگر یک وقت فرمود: «مَن حرّم» لسانش این است که اینها حرام نیست نه اینکه اینها زینت شماست زینت شما جای دیگر است حالا یا «خُذُوا زِینَتَکُمْ عِندَ کُلِّ مَسْجِدٍ»(12) ناظر به این است که زینت مرد مسلمان در مسجد است یا ناظر به این است که وقتی میروید آنجا لباسهای تمیز بپوشید، شانه بکنید و مانند آن و اما اساس کار این است که اگر کسی همین را هم دستور دادند برای اینکه این مَثل معروف عرب که به صورت نظم و نثر در آمده اصلاً این روایات بعداً گرفته شده «فقل لجدید الثوب لابدّ مِن بِلی» یعنی هر وقت یک پیرهن خوبی، جامه ی خوبی، قَبای خوبی، رِدای خوبی از خیّاطی آوردی با او حرف بزن بگو ای پیرهن تو یک وقت کهنه میشوی آبروی من را کهنه نکن «فقل لجدید الثوب لابدّ مِن بِلی»(5)این را در مَثلهای عرب هست اما مرحوم صاحب وسائل(رضوان الله علیه) روایات فراوانی در این زمینه ذکر کرده که اگر کسی لباسی را از خیّاطی آورده وضو بگیرد رو به قبله چندتا آیه بخواند دو رکعت نماز بخواند آیةالکرسی بر آن بخواند که خدایا توفیقی بده که من در این لباس معصیت نکنم آبروی من محفوظ باشد با او فخر نکنم این میشود درست بالأخره جلوی ما را گرفتند از اینکه ما اشتباه بکنیم زینت زمین را زینت خودمان نپنداریم.
این قصّه را با تشریح مسئله اصحاب کهف شروع کرد فرمود: «إِنَّا جَعَلْنَا مَا عَلَی الْأَرْضِ زِینَةً لَّهَا لِنَبْلُوَهُمْ أَیُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً * وَإِنَّا لَجَاعِلُونَ مَا عَلَیْهَا صَعِیداً جُرُزاً» بعد آنوقت قصه ی اصحاب کهف را نقل کرد اما در جریان دنیا، دنیا را نمیشود گفت که معدوم است مثل شرّ، شرّ یک امر عدمی است یعنی «لا وجود له أصلا» اما دنیا موجود اعتباری است یکی از بحثهای حکمت این است که «الوجود إمّا حقیقیٌّ و إمّا اعتباریٌّ» موجودات اعتباری دادند به مسئله اخلاق از یک نظر، قوانین از یک نظر، مسائل اجتماعیّات از یک نظر، مسائل سیاسی از یک نظر دیگر اینها موجودات اعتباریاند که حالا اگر کسی مدیر کل شد، وزیر شد و سِمتی پیدا کرد فرمان او باید اجرا بشود باید جامعه اطاعت بکند و مانند آن، اینگونه از امور که در تدبیر منزل و سیاست مدینه و جامعه و اخلاق مطرح است مَقسَم همه ی اینها موجود اعتباری است قَسیم این موجود حقیقی است آن حکمت در بخشهای عالی میگوید «الموجود إمّا حقیقیٌّ و إمّا اعتباری» موجود حقیقی را میدهد به حکمت نظری، موجود اعتباری را میدهد به حکمت عملی تا تسطیح کند اما مسائل شرّ واقعاً عدم است، معدوم است چیزی در کار نیست این است که در سوره ی مبارکه ی «حدید» پنج مقطع برای دنیا ذکر کرده که لهو است، لَعب است، زینت است، تفاخر است، تکاثر است این امور وهمیِ محض نیست یعنی «خارجیّة کلّ شیء بحسبه» امور اعتباری که منشأ اعتبار دارد نه حقیقت در این مقاطع پنجگانه است.
اما راجع به اتّخاذ ولد قبلاً گذشت که در جریان بتپرستی یا بتسازی یا بتفروشی و مانند آن دو مطلب بود یکی ممتنع بود عقلاً، یکی ممنوع بود نقلاً آنکه ممتنع است عقلاً این است که ذات اقدس الهی فرزند داشته باشد نه اتّخاذ ولد آن را در سوره ی مبارکه ی «انعام» و مانند آن گذشت که در آیه ی 101 سوره ی مبارکه ی «انعام» بود که اینها برای خدا فرزند قائلاند در حالی که او «بَدِیعُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ» است «أَنَّی یَکُونُ لَهُ وَلَدٌ وَلَمْ تَکُن لَهُ صَاحِبَةٌ» او که همسر ندارد چطور فرزند داشته باشد یک عده واقعاً فرزند قائل بودند این «لقد ولد الله» در قرآن هست، «لَمْ یَلِدْ وَلَمْ یُولَدْ»(1)برای نفی همین است ولد ندارد برای اینکه «لَمْ تَکُن لَهُ صَاحِبَةٌ» برای همین است اینها ممتنع عقلی است لذا قرآن برهان اقامه کرده که اینها محال است اما اتّخاذ الله ولدا، اتّخاذ الرحمن ولداً که امر تشریفی باشد اینها ممنوع است نه ممتنع آنهایی که میگفتند «نَحْنُ أَبْنَاءُ اللّهِ وَأَحِبَّاؤُهُ»(15) این کار را دین تحریم کرده نباید چیزی که فعلاً برای ما که حوزوی هستیم روشن است بگوییم برای مردم جاهلیّت در چهارده قرن قبل هم روشن بود الیوم هم شما وقتی به هند و امثال هند سفر میکنید میبینید مجسّمههایی هستند که موش را میپرستند اینکه بارها عرض شد اینکه ما وارد حرم میشویم در و دیوار را میبوسیم برای اینکه اینها حقّ حیات دارند نسبت به ما، اگر اینها نبودند ما آدم نمیشدیم برای اینکه ایران یک وَصله است نسبت به هند «بضعةٌ مِن هند» یک استانداری است نسبت به هند، هند کجا آن اسرار هند کجا، سِبقت هند کجا، عظمت هند کجا ما تازه رفتیم بعد از انقلاب به برکت انقلاب در صنایع سنگین راه بیفتیم آنها سالیان متمادی صنایع سنگین داشتند ما هنوز در انرژی هستهای میخواهیم وارد بشویم آنها از سالهای قبل اتمی بودند اما موشپرستی در آنها هست، از بدتر از موشپرستی هم بگیرید تا بالاتر همین مردماند دیگر، همین عصر علم است دیگر اگر نباشد حوزه و دانشگاه، اگر نباشد قرآن و عترت بشر بالأخره به جایی سر میسپارد مگر افسانه است اینها یا الیوم دارند میپرستند؟ بیش از آن مقداری که ما به زمزم احترام میکنیم اینها جسارت است به ادرار گاو دارند احترام میکنند چطور صورت میشورند با این ادرار امروز دیگر اینها که قصه نیست که اینکه میبینید این سالها ادّعای دروغین پیدا شده، عرفانهای کاذب پیدا شده، مدّعیان امامت پیدا شده همین است اگر نباشد حوزه و بیانات حوزه و علوم اهل بیت و این مراجع مردم را به هر سبکی بخواهند میبرند خیال نکنید که حالا برای شما روشن است برای همه ی مردم روشن است نه خیر برای خیلیها روشن نیست لذا فرمود ولد داشتن ممتنع است «أَنَّی یَکُونُ لَهُ وَلَدٌ وَلَمْ تَکُن لَهُ صَاحِبَةٌ»(2)، اتّخاذ ولد به عنوان تشریف این ممنوع است محرّم است برای اینکه این زمینه را برای او فراهم میکند بنابراین اینکه فرمود اگر کسی بگوید «اتَّخَذَ اللَّهُ وَلَداً»(3)یا «اتَّخَذَ الرَّحْمنُ وَلَداً»(4)این گرفتار بأس شدید خواهد شد ناظر به این است این مَکثی هم که در بحث دیروز گفته شد ناظر به اجر حسن بود که مربوط به بهشتیهاست حالا فرمود ما داستانی را که میگوییم به حق میگوییم در صدر قصّه ی حضرت یوسف(سلام الله علیه) فرمود داستانی که ما تشریح میکنیم این احسن القصص است در جریان اصحاب کهف فرمود: «نَحْنُ نَقُصُّ عَلَیْکَ نَبَأَهُم بِالْحَقِّ»(19) در جریان اصحاب کهف فرمود ما داستان اینها را بالحق میگوییم ولی در جریان حضرت یوسف نفرمود ما احسن القصص را برای شما میگوییم فرمود اصل کلی ما در قصهسرایی این است که «نَحْنُ نَقُصُّ عَلَیْکَ أَحْسَنَ الْقَصَصِ» که قبلاً در سوره ی «یوسف» گذشت این «أَحْسَنَ الْقَصَصِ» منصوب است تا مفعول مطلق نوعی باشد یعنی «نحن نقصُّ علیک قصصاً أحسنَ القَصص» نه «أحسنُ القِصص» قصه ی یوسف احسن القِصص نیست قصه ی یوسف احسن القَصص است، قصه ی نوح اینطور است، قصه ی انبیای دیگر اینطور است، قصه ی اولیای دیگر اینطور است هر قصّهای که قرآن نقل میکند «یقصّ علینا قصصاً أحسن القَصص» نه «أحسنُ القِصص»، خب پس قصه ی یوسف احسن القِصص است، قصه ی ابراهیم احسن القِصص است قصه ی همه انبیا یعنی ما هر قصهای که میگوییم منزّه از اغراق است، مبرّای از افراط و تفریط است، تشبیه بیجا در آن نیست، اغراق در آن نیست، غلوّ در آن نیست، کذب در آن نیست، هیچ چیزی در آن نیست حقّ محض است همان بیان را در جریان اصحاب کهف دارد که «نَحْنُ نَقُصُّ عَلَیْکَ نَبَأَهُم بِالْحَقِّ» این حق و حَسن بودن از اوصاف بارز قرآن کریم است ذات اقدس الهی این کتاب را به حق وصف کرد فرمود: «بِالْحَقِّ أَنزَلْنَاهُ وَبالْحَقِّ نَزَلَ» که در بخش پایانی سوره ی مبارکه ی «اسراء» قبلاً خواندیم یعنی آیه ی 105 سوره ی «اسراء» این بود «بِالْحَقِّ أَنزَلْنَاهُ وَبالْحَقِّ نَزَلَ» این کتاب حق است قصصش حق است، وَعدش حق است، وعیدش حق است، گزارشش حق است، برهانش حق است، صدر و ساقهاش حق است این کتاب حق است. در بخش دیگر فرمود: «اللَّهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ الْحَدِیثِ کِتَاباً مُتَشَابِهاً مَثَانِیَ»(5)بهترین کتاب همین است قصهاش احسن است، وعدش احسن است، وعیدش احسن است، برهانش احسن است، داستانش احسن است، تشریعش احسن است، تکوینش هم احسن است اختصاصی به قصه ندارد، اختصاصی به نبأ کهف ندارد هر جا قرآن لب باز کرد حرف زد به احسن وجه و به احقّ وجه سخن گفت خواه به صورت قصّه ی یوسف و داستان اصحاب کهف باشد خواه به صورت مطالب دیگر چون جامع همه ی آنها آنکه در سوره ی «زمر» آمده که «اللَّهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ الْحَدِیثِ» و در سوره ی «اسراء» گذشت که «بِالْحَقِّ أَنزَلْنَاهُ وَبالْحَقِّ نَزَلَ»(6)فرمود این قصه گرچه معروف هست بین شما کم و زیاد دارد یکی اصحاب رقیم را از اصحاب کهف جدا کردند اینطور نیست که آنها یک داستان دیگر داشته باشند آنها یک داستان دیگر داشته باشند نه، همین اصحاب کهف اصحاب رقیماند برای اینکه اسامی اینها مرقوم شده در لوحی حالا یا در موزه ی آن روز بود یا در سینه ی همان کوه حک شده بود یا در هر دو هم در سینه ی کوه حک شد هم در لوحی بود در موزه ی آن منطقه هر دوی آن قابل جمع است اینها مُثبتاناند معارض هم نیستند رقیم بودنشان همین است اینطور نیست که اصحاب رقیم یک داستان دیگر داشته باشند و قرآن نامی از آنها ببرد بعد بگوید «نَحْنُ نَقُصُّ»(7)و هیچ اسمی هم از آن اصحاب رقیم نبرد، خب فرمود ما این را بالحق میگوییم اصل این داستان فی الجمله بود و مورد شگفتی بود اما نه شگفتی شخصِ پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) اگر وجود مبارک حضرت مخاطب است برای اینکه الگوی همه ی مخاطبان است نظیر «لَئِنْ أَشْرَکْتَ لَیَحْبَطَنَّ عَمَلُکَ»(8)و مانند آن که خطاب به حضرت است اما «إیاک عنّی واسمع إیّای جار» نه اینکه برای حضرت تعجّب بود حضرت آیات برتر از این و قویتر از این و عمیقتر از این را پشت سر گذاشته خودش که «أَلَمْ یَجِدْکَ یَتِیماً فَآوَی * وَوَجَدَکَ ضَالّاً فَهَدَی * وَوَجَدَکَ عَائِلاً فَأَغْنَی»(9)خودش آیه ی کبرای الهی است این بیان نورانی حضرت امیر که مرحوم مجلسی(رضوان الله علیه) نقل کرده دیگران هم نقل کردند که حضرت امیر فرمود: «ما لله آیةٌ أکبر منّی»(10)خب بالأخره خدا آیاتی دارد، بهشت دارد، جهنم دارد، عرش دارد، کرسی دارد، لوح دارد، قلم دارد همه ی اینها آیات الهیاند اما فرمود از من بزرگتر خدا آیتی ندارد «ما لله آیةٌ أکبر منّی» خب این هم نفس پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) است دیگر جدا که نیست خب وجود مبارک پیغمبر هم همین حرف را دارد دیگر حالا آن کسی که «آیة الله الکبری» است بالقول المطق حالا آن میآید در قصه ی اصحاب کهف تعجّب میکند بنابراین این تعجّبها برای توده ی مردم است نه برای خود حضرت اینکه فرمود: «أَمْ حَسِبْتَ» نه اینکه تو خیال کرد فرمود خیلیها از این تعجّب میکنند لذا سؤال میکنند که داستان اصحاب کهف چیست؟ گاهی سؤال آنها نقل میکند نظیر «یَسْأَلُونَکَ عَنِ الرُّوحِ»(11)و مانند آن درباره ی قصص و داستانها هم «یَسْأَلُونَکَ عَن ذِی الْقَرْنَیْنِ»(12)آمده که سؤال کردند از این قصه که در همین سوره ی مبارکه ی «کهف» قصّه ی ذیالقَرنین هست گاهی هم مسبوق به سؤال اینچنین نیست یا سؤال آنها نقل نمیشود ولی بالأخره درصدد بودند که بفهمند این جریان چیست فرمود ما حقّش را میگوییم یعنی باطلی در آن نیست، اغراقی در آن نیست، افراط و تفریطی در آن نیست اصلِ داستان را میگوییم اصلِ داستان از اینجا شروع میشود «إِذْ أَوَی الْفِتْیَةُ إِلَی الْکَهْفِ» مستحضرید که این مفسّران هم به آن تذکّر دادند در بعضی از تعبیرات روایی هم شاید باشد که اینها جوان نبودند جوانمرد بودند از فتوّت اینها قرآن سخن به میان آورده بعضی از آنها شاید میانسال بودند اما تعبیر قرآن شَباب نیست یعنی جوان، جوانمردانی بودند قیام کردند فتوّت و جوانمردی این سال و ماه نمیشناسد ممکن است کسی از نظر تاریخ سالمند باشد ولی جوانمرد، فتوّت و رادمردی صبغه ی بدنی ندارد، صبغه ی خَلقی ندارد، صبغه ی خُلقی دارد «إِذْ أَوَی الْفِتْیَةُ» اَوا گرفتند یعنی مأوی گرفتند رجوع کردند که بمانند یک وقت است که گردشگری است میرود غاری میماند این نمیگویند «أوی الی الکهف» اما یک وقت کسی بخواهد پناهنده بشود به کهفی مأوی یعنی جایی که آدم میرود و پناه میگیرد و آنجا میماند فرمود اینها مأوی گرفتند به کهف «إِذْ أَوَی الْفِتْیَةُ إِلَی الْکَهْفِ» اینها دیگر ناامید شدند حالا آن قصّه چه بود فیالجمله معلوم میشود یک انحراف اعتقادی بود، ظلمی هم بود، بیعدالتی بود اینها از همه جا به ستوه آمدند هیچ جایی نداشتند یک وقت است کسی همه ی وسائل را میتواند طی کند ولی خودش برتر از آن است که به این وسائل متوسّل بشود این علم لدنّی میخواهد، رحمت لدنّی میخواهد، قدرت لدنّی میخواهد این میخواهد لَدُن یعنی از نزد خدا اینها را بگیرد «وَهَبْ لَنَا مِن لَدُنْکَ رَحْمَةً»(28) و مانند آن این برای آن اوحدی از بندگان سالک است یک وقت است نه، یک انسان معمولی است و بیچاره شد دستش از همه جا کوتاه شد عرض میکند خدایا این وسائل که مشکل ما را حل نمیکند یا به ما نوبت نمیرسد یا ما رفتیم دیدیم از اینها کاری ساخته نیست ما به تو پناه بردیم تو که مسبّب اسبابی اینکه میگویند «مِن لدنک»، «مِن لدنک» برای این است ما گرچه از آن علم لدنّی طَرْفی نمیبندیم برای اینکه ما در ردیف همین اسباب و عللیم اما وقتی از این اسباب و علل جواب مثبت نشنویم ناچار بیچاره میشویم یک آدم بیچاره بالأخره به خدا متوسّل میشود دیگر «أَمَّن یُجِیبُ الْمُضْطَرَّ»(13)برای همین است دیگر برای اینکه یا وسیله نیست یا اگر هست ما به آنها دسترسی نداریم میگوییم خدایا «مِن لدنک» این «مِن لدنک» برای ماها رواست این بیچارهها هم همینطور بودند حالا یک وقت است خضر است میگوید ذات اقدس الهی فرمود: «آتَیْنَاهُ رَحْمَةً مِنْ عِندِنَا وَعَلَّمْنَاهُ مِن لَّدُنَّا عِلْماً»(14)یا وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) است که فرمود: «إِنَّکَ لَتُلَقَّی الْقُرْآنَ مِن لَدُنْ حَکِیمٍ عَلِیمٍ»(15)یعنی اینها کوچکتر از آناند که تو از اینها کمک بگیری یا معلم تو باشند تو باید معلّمت من باشم «إِنَّکَ لَتُلَقَّی الْقُرْآنَ مِن لَدُنْ حَکِیمٍ عَلِیمٍ» این برای وجود مبارک حضرت هست یا ائمه معصومین و مانند آن، اما این راه برای همه ما باز است ما که یا دسترسی به اسباب و علل نداریم یا مراجعه کردیم دیدیم از اینها کاری ساخته نیست جواب مثبت به ما نمیدهند میگوییم «وَهَبْ لَنَا مِن لَدُنْکَ رَحْمَةً»(16)این در قرآن هم هست در دعاهای ما در قنوتهای ما هم هست این بیچارهها هم همینطور بودند «فَقَالُوا رَبَّنَا آتِنَا مِن لَّدُنکَ رَحْمَةً» برای اینکه حکومت اینطور است، مردم این طورند، جامعه اینطورند ما هم دسترسی نداریم «فَقَالُوا رَبَّنَا آتِنَا مِن لَّدُنکَ رَحْمَةً وَهَیِّئْ لَنَا مِنْ أَمْرِنَا رَشَداً» «هَیّیء» گرچه به معنای تهیّه یعنی آماده کردن است اما چه چیزی آماده میشود؟ وقتی موادّ خام را هیئت بدهند آماده میشود اگر این تار و پود در همان انبار باشد این دیگر فرش نیست وقتی مهیّاست که این موادّ خام هیئت بگیرد الآن این مصالح ساختمانی وقتی میتواند ستون باشد که دیگر از آن بحثها و انبارهای سیلو و اینها در بیاید نمیدانم آن حالت سیمان خام باشد در بیاید، آهن میلگرد خام باشد در بیاید هیئت که پیدا کرده قابل استفاده است «هَیِّئْ لَنَا» مهیّا بکن برای ما وقتی شیء مهیّا میشود که یک هیئت دلپذیری روی این موادّ خام بیاید اگر هیئت نداشته باشد همان موادّ خام است این دیگر آماده نیست رشد و کمال و اینها هم همینطور است یک وقت است یک موادّ خامی هست شما برو حوزه درس بخوان یا برو دانشگاه درس بخوان این موادّ خام است اما داشتن استاد خوب، شاگرد خوب، رفیق خوب، مدیر خوب، همبحث خوب، همدرس خوب اینها هیئت است این هیئت وقتی روی آن ماده و استعداد و خلوص آن طلبه قرار گرفت این میشود طلبه ی فاضل «وَهَیِّئْ لَنَا مِنْ أَمْرِنَا رَشَداً» این رشد را به این موادّ خام بده که ما بفهمیم بالأخره چیست اینها وارد این غار شدند نالهشان این بود فرمود ما جواب اینها را دادیم، چطور جواب دادیم؟ اینها را سیصد سال خواباندیم معلوم میشود جواب نقد خدا اینچنین نیست که اگر کسی گفت ربّنا فوراً جواب مثبت اینچنین بدهد جواب داد خدا اما بعد از سیصد سال این معنای صبر است، این معنای رضاست، این معنای سکوت حق است فرمود این گفتن، «فَضَرَبْنَا عَلَی آذَانِهِمْ» ما هم خواباندیم اینها را طوری خواباندیم که هیچ صدا دیگر اینها را بیدار نمیکند بالأخره غار است و کوه است و بیابان است و سر و صداهای طوفان و رعد و برق و غرّش رعد و برق و پرندهها و هیچ چیزی اینها را بیدار نمیکند «فَضَرَبْنَا عَلَی آذَانِهِمْ فِی الْکَهْفِ سِنِینَ عَدَداً» حالا این «سِنِینَ» را بعد تشریح میفرمایند که این سیصد سال بود «وَازْدَادُوا تِسْعاً»(33) یعنی 309 سال که اگر در بعضی از جاها آمده سیصد سال مربوط به سال شمسی است و اگر دارد «وَازْدَادُوا تِسْعاً» ناظر به حسابرسی قمری است که تفاوت این شمسی و قمری هم همان نُه سال است.
1) (14) . سوره ی اخلاص، آیه ی 3.15] . سوره ی مائده، آیه ی 18.
2) (16) . سوره ی انعام، آیه ی 101.
3) (17) . سوره ی کهف، آیه ی 4.
4) (18) . سوره ی مریم، آیه ی 88.19] . سوره ی کهف، آیه ی 13.
5) (20) . سوره ی زمر، آیه ی 23.
6) (21) . سوره ی اسراء، آیه ی 105.
7) (22) . سوره ی یوسف، آیه ی 3.
8) (23) . سوره ی زمر، آیه ی 65.
9) (24) . سوره ی ضحی، آیات 6ـ 8.
10) (25) . بحارالأنوار، ج23، ص206.
11) (26) . سوره ی اسراء، آیه ی 85.
12) (27) . سوره ی کهف، آیه ی 83.28] . سوره ی آلعمران، آیه ی 8.
13) (29) . سوره ی نمل، آیه ی 62.
14) (30) . سوره ی کهف، آیه ی 65.
15) (31) . سوره ی نمل، آیه ی 6.
16) (32) . سوره ی آلعمران، آیه ی 8.33] . سوره ی کهف، آیه ی 25.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
«أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحَابَ الْکَهْفِ وَالرَّقِیمِ کَانُوا مِنْ آیَاتِنَا عَجَباً (9) إِذْ أَوَی الْفِتْیَةُ إِلَی الْکَهْفِ فَقَالُوا رَبَّنَا آتِنَا مِن لَّدُنکَ رَحْمَةً وَهَیِّئْ لَنَا مِنْ أَمْرِنَا رَشَداً (10) فَضَرَبْنَا عَلَی آذَانِهِمْ فِی الْکَهْفِ سِنِینَ عَدَداً (11) ثُمَّ بَعَثْنَاهُمْ لِنَعْلَمَ أَیُّ الْحِزْبَیْنِ أَحْصَی لِمَا لَبِثُوا أَمَداً (12) نَحْنُ نَقُصُّ عَلَیْکَ نَبَأَهُم بِالْحَقِّ إِنَّهمْ فِتْیَةٌ آمَنُوا بِرَبِّهِمْ وَزِدْنَاهُمْ هُدیً (13)»
بعد از اینکه فرمود آنچه در روی زمین است زینت زمین است و مردم بین زینت زمین و زینت انسان اشتباه میکنند بعد از گذشت عمر میفهمند که سرزمین زندگی آنها به صورت صَعید جُرز در آمده قصّه ی اصحاب کهف را نقل فرمودند اصحاب کهف عدّهای سالیان متمادی به خواب رفته بودند بعد از خواب بیدار شدند و خیلی از حقایق برای آنها کشف شد این مردم هم در خواباند وقتی مُردند حقایق برایشان کشف میشود که «الناس نیامٌ فإذا ماتوا انتبهوا»(1)این تناسب قصّه با آن آیات قبل. اما اینکه آیا برای شخص پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) این امور باعث تعجّب است یا نه؟ اگر سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) فرمودند که برای خود پیامبر هم مورد تعجّب بود از آن جهت است که «قُلْ إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ مِثْلُکُمْ» اما با توجه به «یُوحَی إِلَیَّ أَنَّمَا»(2)کذا و کذا دیگر جا برای تعجّب نیست مخصوصاً اگر جریان سوره ی «کهف» بعد از جریان اِسرا باشد در جریان اِسرا ملاحظه فرمودید ذات اقدس الهی بخشی از آن سفر ملکوتی را در سوره ی «اسراء» ذکر کرد که فرمود: «سُبْحَانَ الَّذِی أَسْرَی بِعَبْدِهِ لَیْلاً مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ إِلَی الْمَسْجِدِ الْأَقْصَی الَّذِی بَارَکْنَا حَوْلَهُ لِنُرِیَهُ مِنْ آیَاتِنَا»(3)در سوره ی مبارکه ی «نجم» هم که معراج است و تتمّه ی اسراست در آنجا به عنوان آیات کبرا ذکر کرده است فرمود: «وَلَقَدْ رَآهُ نَزْلَةً أُخْرَی * عِندَ سِدْرَةِ الْمُنتَهَی»(4)تا به این جمله «مَا زَاغَ الْبَصَرُ وَمَا طَغَی * لَقَدْ رَأَی مِنْ آیَاتِ رَبِّهِ الْکُبْرَی»(5)اگر قصّه ی کهف بعد از جریان اسراء و معراج است کسی که «دَنَا فَتَدَلَّی» را پشت سر گذاشته، کسی که «لَقَدْ رَأَی مِنْ آیَاتِ رَبِّهِ الْکُبْرَی» را پشت سر گذاشته برای او قصّه ی اصحاب کهف تعجّبآور نیست. پس جمع بین دو مطلب این است که شخص پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) از آن جهت که «قُلْ إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ مِثْلُکُمْ»(6)ممکن است این داستان برای آن حضرت تعجّبآور باشد اما از آن جهت که خودش با وحی الهی آیات کبرا را پشت سر گذاشت برای او تعجّبآور نیست و خطاب به آن حضرت از آن جهت که او اُسوه ی همه ی مخاطبان است و تنها گیرنده ی وحی خود آن حضرت است مخاطب آن حضرت است لذا فرمود: «أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحَابَ الْکَهْفِ وَالرَّقِیمِ کَانُوا مِنْ آیَاتِنَا عَجَباً».
پرسش:...چرا نفرمود «أم حسبتم».
پاسخ: نه دیگر چون غالب خطابها مفرد است دیگر، غالب خطابها به شخص پیغمبر است مگر آنجایی که «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا» و مانند آن باشد آیات قبلش هم «فَلَعَلَّکَ بَاخِعٌ نَّفْسَکَ عَلَی آثَارِهِم إِن لَّمْ یُؤْمِنُوا بِهذَا الْحَدِیثِ أَسَفاً»(1)که خطاب به شخص پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) بود اینجا هم باید با شخص حضرت در میان بگذارد، خب.
چندتا مطلب است که در جریان اصحاب کهف از اهمیّتی برخوردار است که بعضی از اینها مهم است بعضی از اینها اهم آنکه خیلی مهم است آن اختلاف نظری است که بین مرحوم شیخ مفید(رضوان الله علیه) و غالب مفسّران است گرچه مرحوم شیخ مفید(رضوان الله علیه) کتاب تفسیری جامع و مستدلتری از ایشان در دسترس نیست اما این جملههای تفسیری ایشان که درباره ی آیات فرمودند این را آن کنگره ی بزرگداشت مرحوم مفید جمعآوری کرده به نام تفسیر مرحوم شیخ مفید در هر سورهای مثلاً دو آیه، سه آیه، چهار آیه کمتر و بیشتر را معنا کردند تفسیر مصطلح به آن صورت نیست در جریان اصحاب کهف نظر مرحوم شیخ اماته و احیاست نه اِنامه و ایقاظ مرحوم شیخ میفرماید ذات اقدس الهی اینها را اماته کرده اینها در کهف مُردند و بعد از سیصد سال خدا اینها را زنده کرده است، ولی معروف بین اهل تفسیر چه شیعه، چه سنّی سخن از خواب است و بیداری نه مرگ است و حیات بعد از مرگ این فرمایش مرحوم شیخ که دارد «أماتهم الله ثمّ أحیاهم» اینها را اِماته کرد اینها مُردند البته اجساد اینها برای اینکه نپوسد «نُقَلِّبُهُمْ ذَاتَ الْیَمِینِ»(2)آفتاب میتابید و خدای سبحان بدن اینها را جابهجا میکرد از پهلوی راست به پهلوی چپ و اینها «ثمّ أحیاهم» شاید احیا را از کلمه ی بَعث استفاده کردند که فرمود: «ثُمَّ بَعَثْنَاهُمْ» ولی معروف بین اهل تفسیر و شاید روایات هم همین را تأیید کند سخن از خواب و بیداری است نه سخن از مرگ و احیای بعد از مرگ است جریان مرگ و احیای بعد از مرگ سه قِسم بود که در سوره ی مبارکه ی «بقره» گذشت «أَوْ کَالَّذِی مَرَّ عَلَی قَرْیَةٍ»(3)آن قسمت هست جریان وجود مبارک ابراهیم که «کَیْفَ تُحْیِ الْمَوْتَی»(4)در همان قسمت است و مانند آن سهتا جریان دقیقی است در سوره ی مبارکه ی «ابراهیم» برای اینکه خدای سبحان در دنیا عدهای را اماته کرده بعد احیا کرده تا جریان حشر نمونه پیدا کند و جریان اصحاب کهف اگر از سنخ اماته و احیا بود مناسب بود همانجا ذکر بشود ظاهراً جریانش از سنخ احیا و اماته نیست از سنخ انامه و ایقاظ است خدا اینها را خواباند و بعد اینها را بیدار کرد منتها خواب یک مرگ موقّت است که «النوم أخ الموت»(5)این کلمه ی «توفّی» را در سوره ی مبارکه ی «انعام» که قبلاً گذشت ملاحظه فرمودید ذات اقدس الهی درباره ی خواب هم به کار برده که «یَتَوَفَّاکُم بِاللَّیْلِ وَیَعْلَمُ مَا جَرَحْتُم بِالنَّهَارِ»(6)یا «اللَّهُ یَتَوَفَّی الْأَنفُسَ حِینَ مَوْتِهَا وَالَّتِی لَمْ تَمُتْ فِی مَنَامِهَا»(7)خدای سبحان جانِ همه را توفّی میکند آنهایی که میمیرند در هنگام مرگ خدا جانشان را میگیرد آنهایی که نمردند هنوز و میخوابند خداوند در خواب جانشان را میگیرد جریان خواب از پیچیدهترین بحثهای عقلی و نقلی است که انسان میخوابد چه میشود؟ رابطه ی روح و بدن چه میشود؟ این روح کجا میرود؟ این برزخ متّصل چیست؟ این چیزهایی که ما در خواب میبینیم توجیهشان چیست و اگر خوابیده را بیدار میکنند اول بیدار میشود بعد میشنود یا اول میشنود بعد بیدار میشود «کما هو الحق» اول میشنود بعد بیدار میشود، خب رابطه ی روح و بدن چقدر است که اول میشنود بعد بدن را بیدار میکند. خواب یک مرگ است ما هر شب واقعاً میمیریم و هر شب هم به لقای خدا میرسیم منتها از بس آشفته زندگی کردیم که اصلاً یادمان نیست ما را کجا میبرند ما را میبرند و میآورند اما حالا کجا میبرند، چه کار میکنند، به ما چه چیزی میگویند خیلی از مواقع است که احیاناً چیزهایی را آدم در رؤیا میبیند صبح که بلند شد دستش خالی است یادش نیست. به هر تقدیر مسئله خواب یک امر پیچیدهای است معروف بین اصحاب(رضوان الله علیهم) مسئله انامه و ایقاظ است ولی فرمایش مرحوم شیخ اماته و احیاست قبول فرمایش مرحوم شیخ آسان نیست.
پرسش:...
پاسخ: بله دیگر اینها هم تأیید میکنند حرف مفسّران معروف را ایشان که دارند با فرمایش ایشان سازگار نیست دیگر غالب فرمایشات اصحاب مطابق با قرآن کریم است اما فرمایش ایشان ظاهراً بعید است حالا ایشان از کلمه ی بعث میخواهند استفاده کنند این هم سخت است چون بعث مشترک است البته اگر کسی مُرد وقتی زنده میشود میگوید «مَنْ بَعَثَنَا مِن مَّرْقَدِنَا هذَا»(1)قبر هم مرقد است قبر یعنی برزخ، رقود یعنی خواب اگر درباره ی اصحاب کهف گفته شد «وَتَحْسَبُهُمْ أَیْقَاظاً وَهُمْ رُقُودٌ»(2)رقود به مُردهها هم میگویند راقدند، به خوابیدهها هم میگویند راقد «مَنْ بَعَثَنَا مِن مَّرْقَدِنَا هذَا» منتها طرزی اینها خواب رفته بودند که شبیه انسانِ بیدار بودند که فرمود تو اینها را بیدار مییابی، بیدار میپنداری ولی اینها خواباند مرحوم شیخ مفید میفرماید اینجا رقود نظیر «مَنْ بَعَثَنَا مِن مَّرْقَدِنَا هذَا» یعنی اموات ولی ظاهر آیات و فرمایشات اصحاب(رضوان الله علیهم) با بیان مرحوم شیخ مفید هماهنگ نیست، خب.
فرمود اینها چنین حرفی زدند ما پاسخی که دادیم با «فاء» تفریع فرمود اینها از ما خواستند «رَبَّنَا آتِنَا مِن لَّدُنکَ رَحْمَةً وَهَیِّئْ لَنَا مِنْ أَمْرِنَا رَشَداً» ما هم بر اساس «ادْعُونِی أَسْتَجِبْ لَکُمْ»(3)این دعای اینها را جواب دادیدم فوراً اینها را خواباندیم معلوم میشود جواب الهی گاهی بعد از سیصد سال نتیجه میدهد و زمینهاش از همان وقت شروع میشود منتها درختی را که غرس کردند گاهی زود نتیجه میدهد گاهی دیر تا درخت چه درختی باشد این «فاء» تفریع نشان میدهد که از ما چیزی را خواستند ما هم جواب دادیم فوراً اینها را خواباندیم «فَضَرَبْنَا عَلَی آذَانِهِمْ» این کلمه ی «ضَرْب» این جمله را عنایت کنید اگر کسی خواست مشکل روزمره ی او حل بشود این کتاب تفسیر المنجد میتواند مشکلش را حل کند اما اگر خواست پژوهش قرآنی داشته باشد، مفسّر باشد، محقّق باشد، عالِم بشود کتابهایی نظیر منجد و امثال منجد صبغه ی علمی ندارد شما باید یک کتاب عمیق نظیر مقاییس نظیر اقربالموارد کتابهایی که مخصوص این آیات قرآن کریم است یا لغات است نظیر نهایه ابناثیر و بعد از او که متفرّع و مترتّب بر اوست و به قدرت و عظمت علمی او نیست مجمعالبحرین است این مجمعالبحرین ما بعد از آن نهایه ابناثیر اهل سنّت نوشته شده نه به آن قدرتِ علمی است نه به آن صَبغ بالأخره کتابی است که بسیاری از مشکلات را میتواند حل کند تازه مجمعالبحرین برای کسی که بخواهد محقّق باشد اصلاً گاهی ممکن است ما چند سال به منجد مراجعه نکنیم کتاب علمی نیست اما این کتاب اقربالموارد شما قبلاً هم به عرضتان رسید این بزرگوار میگوید ما برای جمع لغات عرب مدّتها زحمت کشیدیم شهرهای مرزی، روستاهای مرزی همه ی اینها را پشت سر گذاشتیم برای اینکه شهرهای مرزی، روستاهای مرزی کلمات دخیل فراوان دارند اما آن روستا و شهرهایی که در متن و بَطن منطقههای عربنشین هست آنها ارتباطشان با خارج بسیار کم بود یا نبود ما سعی کردیم لغات را از آنجا شناسایی کنیم صاحب قاموس فیروزآبادی هم تلاش و کوشششان برای لغتشناسی کم نیست سالیان متمادی اینها مجتهد در لغتشناسیاند یا آن حقیقت و مجاز یا اساسی را که زمخشری نوشته از این قبیل است، مقاییس از این قبیل است این کلمه ی قَصص در همین آیه قرآن کریم هر جا به کار رفته مفرد به کار رفته در اولش فرمود: «نَحْنُ نَقُصُّ عَلَیْکَ أَحْسَنَ الْقَصَصِ»(4)وقتی به اقربالموارد مراجعه میکنید میبینید که بیان میکند که «أحسن القَصص أی أحسن البیان» در پایان همان سوره ی مبارکه ی «یوسف» دارد «لَقَدْ کَانَ فِی قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لاُِولِی الْأَلْبَابِ»(5)اگر یک کتاب لغت عمیقِ قابل اعتماد و استنادی نظیر مقاییس، نظیر أقربالموارد نظیر کتابهایی مانند این قصص را جمع بداند خب قابل اعتماد است وگرنه همین کتابهای یاد شده مثل اقرب میگوید قصّه جمعش قِصص است دیگر قَصص را به عنوان جمع ذکر نکردند به هر تقدیر اگر یک وقت میخواهید روزمره مشکل روزانه ی او سخنرانی او حل بشود بله یک کتاب دمِ دستی بد نیست ولی بخواهد عالِم بشود این راهش نیست، خب.
فرمود ما این قصّه را برای شما بیان میکنیم ما اینها را خواباندیم این جریان ضَرب را هم جناب زمخشری در کشّاف معنا کرده، هم مرحوم امینالاسلام در مجمعالبیان ذکر کرده زمخشری گفت «ضَرَبْنَا عَلَی آذَانِهِمْ» یعنی چیزی را به عنوان پرده جلوی گوش اینها گذاشتیم آویزان کردیم که حجابی باشد که اینها حرفها را نشنوند و بیدار نشوند لکن مرحوم امینالاسلام تلاش و کوشش کرده از بعضی از لغتشناسان نقل کرده که «ضَرَبْنَا عَلَی آذَانِهِمْ» یعنی «سَلّطنا علیهم» کذا و کذا بعد از بزرگان لغتشناس نقل کردند این معنای کنایی است وقتی گفتند خدای سبحان «ضرب الله به الفالج» فلج را دامنگیر کسی کرد او را به فلج زد سخن از آویختن نیست، سخن از زدنِ مصطلح نیست سخن از سلطه است یعنی ما خواب را بر اینها مسلّط کردیم بعد مرحوم امینالاسلام این جمله را هم بازگو میکند که میگوید این کلمه ی ضَرْب به معنای تسلیط این یک کلمه ی عربی نیست که معادل فارسی داشته باشد قبلاً هم از وجود مبارک امام باقر(سلام الله علیه) نقل شد که عربی را مُبین گفتند چون «یُبین الألسن و لا تُبینه الألسن»(1)این قدرت دارد که زبانهای دیگر را ترجمه کند ولی زبانهای دیگر آن قدرت را ندارند که این را ترجمه کنند عربی مُبین است لذا بعضی از اوصاف را یا افعال را با تکواژه بیان میکنند و رسالتش هم ایفا میشود و همان معنا را شما بخواهید در فارسی یا غیر فارسی بازگو کنید میبینید تکواژه ندارید ناچارید از چند کلمه کمک بگیرید اگر معنا بسیط بود و در لغت عرب با تکواژه آن معنا ایفا شد آدم به مقصد میرسد اما اگر همان معنای بسیط را شما بخواهید معاد فارسی یا غیر فارسی بیاورید ناچارید چند کلمه را دوخت و دوز کنید، جمع کنید تا این چند کلمه آن معنای بسیط را برساند و در این وسطها ضایعات و ریخت و پاشش کم نیست برای اینکه اگر شما سهتا کلمه یا چهارتا کلمه را جمع کردید هر کدام از این کلمه به منزله ی بندِ غربال است هر کدام از این کلمه به اندازه ی خودش جا میگیرد بین این چهارتا کلمه خالی است وقتی بین این چهارتا کلمه خالی بود خیلی از آن لطایف معنای مُدرَک میریزد این ریزش است آن معنا بسیط است، الفاظ مرکّب است، بیان اینها فاصله است این معنا میریزد لذا «یُدرَک و لا یوصَف» که گفته میشود در اینگونه از موارد است یعنی در اینگونه از موارد هم هست یعنی آن معنا بسیط است لفظی که تکواژه باشد بتواند آن را ادا کند نیست از چند کلمه آدم باید کمک بگیرد دوخت و دوز بکند این کلمات هم مرکّباند بینشان فاصله است در این فواصل آن لطایف میریزد لذا خیلی از چیزهاست که انسان بخواهد عربی را به فارسی ترجمه کند بسیار سخت است اینکه میبینید بسیاری از بزرگان تلاش و کوشششان این است که قرآن را ترجمه نکنند برای اینکه ترجمه نمیشود نه اینکه محال است بسیار یعنی بسیار سخت است که اینجا «لام» به چه معناست، فلان حرف به چه معناست در زبان عربی انسان خوب میفهمد ولی میخواهد با فارسی بیان کند میبیند ابزار کم است شما کمتر ترجمهای میبینید که بتواند رسالت آن خاصّ خود را که تفهیم معنای آیه است برساند مگر اینکه شما بگویید ترجمه آزاد است یا گزیده ی تفسیر است به این سبک باشد وگرنه ترجمه آن قدرت در فارسی نیست که عربیِ مبین را تبیین کند.
1) (19) . الکافی، ج2، ص632.
به هر تقدیر مرحوم امینالاسلام میفرماید که این ضرب از آن کلمات است که ما نمیتوانیم معادل فارسی یا غیر فارسی برای این کلمه از غیر عربی بیاوریم «فَضَرَبْنَا عَلَی آذَانِهِمْ فِی الْکَهْفِ سِنِینَ عَدَداً» یک وقت است که این «سِنِینَ» مبهم میخواهد ذکر بشود دیگر «عَدَداً» در آن نیست اما میخواهد بفرماید نه، سالهای معدود و روشنی است قابل شمارش است ما شمردیم به دیگران آموختیم آنها هم میشمارند که بعد میفرمایند سیصد سال است «وَازْدَادُوا تِسْعاً»(1)اگر قابل شمارش نباشد مبهم باشد یا مصلحت در ابهام باشد دیگر نمیفرماید «عَدَداً» میگویند «سِنِینَ» سالیانی بود اما وقتی بخواهند بگویند معدود است قابل عَدّ است ما شمردیم به شما هم تفهیمتان میکنیم این کلمه ی «سِنِینَ عَدَداً» را ذکر میکنند گاهی این کلمه ی عدد نشانه ی قلّت است مثل اینکه فرمودند: «وَشَرَوْهُ بِثَمَنٍ بَخْسٍ دَرَاهِمَ مَعْدُودَةٍ»(2)چون اگر پول زیاد باشد قابل شمارش نیست اما اگر پول خُرد باشد کم باشد قابل شمارش است دیگر فرمود او را با یک مقدار پول خُرد فروختند خلاصه وجود مبارک یوسف را به دراهمی فروختند که قابل شمارش است «وَشَرَوْهُ بِثَمَنٍ بَخْسٍ» که خود «بَخْسٍ» نشانه ی قلّت است «دَرَاهِمَ مَعْدُودَةٍ» اینجا گرچه به لحاظ ذات اقدس الهی بالنسبة الیه سبحانه و تعالی قلیل است ولی نظر به این قسمت معطوف است که اینها معدود است معیّن است شمارششده است ما برای شما شماره میکنیم و مشخص میشود آنوقت فرمود: «نَحْنُ نَقُصُّ عَلَیْکَ» و این کار را میکنیم «ثُمَّ بَعَثْنَاهُمْ» حالا این اول تیتر قضیه است به اصطلاح، سرفصل قضیه است، عنوان قضیه است ما اینها را خواباندیم بعد بیدارشان کردیم «ثُمَّ بَعَثْنَاهُمْ» این بَعث ما برای چند فایده است چند نکته است یکی اینکه معلوم بشود که چه کسی به این اسرار پی میبرد که اینها چند سال خوابیدند «لِنَعْلَمَ أَیُّ الْحِزْبَیْنِ أَحْصَی لِمَا لَبِثُوا أَمَداً» اینها وقتی که بلند شدند دو حزب شدند دو گروه شدند چه اینکه در همین سوره ی مبارکه ی «کهف» در آیات بعد خواهد آمد که آیه ی نوزده «وَکَذلِکَ بَعَثْنَاهُمْ لِیَتَسَاءَلُوا بَیْنَهُمْ» اینها دو گروه شدند بعضیها از یکدیگر سؤال میکردند «قَالَ قَائِلٌ مِنْهُمْ کَمْ لَبِثْتُمْ قَالُوا لَبِثْنَا یَوْماً أَوْ بَعْضَ یَوْمٍ» این یک گروه بودند سؤال میکردند آن یک گروه گفتند یک روز یا نصف روز برای اینکه آن روزی که رفتند خوابیدند آفتاب در این قسمت غار بود وقتی بیدار شدند در آن قسمت اینها خیال کردند که صبح آمدند آفتاب اینجا بود عصر آفتاب آنجا این شده «بَعْضَ یَوْمٍ» دیگری گفتند که نه، برای امروز نیست آفتابِ امروز نیست آفتاب روز بعد است ما امروز که آمدیم آفتاب اینجا بود فردا که بیدار شدیم آنجا بود این حرفِ یک گروه پس تسائل شده یک عده گفتند چقدر خوابیدیم؟ یک عده گفتند «یَوْماً أَوْ بَعْضَ یَوْمٍ» آنها گفتند نه، سخن از یوم یا بعض یوم نیست «قَالُوا رَبُّکُمْ أَعْلَمُ بِمَا لَبِثْتُمْ»(3)که بحثش خواهد آمد. این حزبین، حزبین داخلی بود نه اینکه یک حزب به نام اصحاب کهف، یک حزب به نام اصحاب رقیم این قبیل نبود همین داخل یک عده سؤال کننده بودند یک عده جواب دهنده خدا میفرماید ما اینها را بیدار کردیم تا روشن بشود کدام یک از اینها عالِمترند به آنچه را که پشت سر گذاشتند «ثُمَّ بَعَثْنَاهُمْ لِنَعْلَمَ أَیُّ الْحِزْبَیْنِ أَحْصَی» آنگاه فرمود: «نَحْنُ نَقُصُّ عَلَیْکَ نَبَأَهُم بِالْحَقِّ إِنَّهمْ فِتْیَةٌ» حالا بحث مهمّی که ما الآن در پیش داریم که پیشنهاد میدهم عرض میکنم مطلب دیگر است این «إِنَّهمْ فِتْیَةٌ» در بحث دیروز اشاره شد که این اشاره به شَباب و جوانی نیست به فتوّت است البته گاهی این فَتا و فِتیان و فَتیات آن بارِ معنوی را به همراه دارد که فتوّت باشد نظیر جریان حضرت ابراهیم «قَالُوا سَمِعْنَا فَتی یَذْکُرُهُمْ یُقَالُ لَهُ إِبْرَاهِیمُ»(4)ما فَتایی را که با فتوّت همراه بود شنیدیم که درباره بتها نقدی دارد یا وجود مبارک موسای کریم به همراهش «قَالَ لِفَتَاهُ آتِنَا غَدَاءَنَا»(5)و مانند آن در این جریان هم که فرمود: «إِنَّهمْ فِتْیَةٌ» در چند جای همین سوره ی «کهف» از اصحاب کهف به عنوان فتیه یاد میکند اینها بار معنوی و ارزشی را به همراه دارد گاهی هم فَتا به معنی مطلق جوان است چه اینکه در جریان حضرت یوسف دارد که «وَدَخَلَ مَعَهُ السِّجْنَ فَتَیَانِ» آنجا دیگر بارِ معنوی ندارد یا «لاَ تُکْرِهُوا فَتَیَاتِکُمْ عَلَی الْبِغَاءِ إِنْ أَرَدْنَ تَحَصُّناً»(6)که آنجا دیگر بار ارزشی ندارد بلکه با ضدّ ارزش همراه است در اینگونه از موارد بر اساس قرائن حافّهای که دارد بارِ ارزشی دارد «نَحْنُ نَقُصُّ عَلَیْکَ نَبَأَهُم بِالْحَقِّ إِنَّهمْ فِتْیَةٌ» که «آمَنُوا بِرَبِّهِمْ وَزِدْنَاهُمْ هُدیً».
آن مطلب مهمّی که بارها برای خود ما مسئله است و میخواهیم عرض کنیم این است که در جریان عاشوراپژوهی به لطف الهی سالیان متمادی است که در جریان سیّدالشهداء و کربلا سخنرانیها شده، کتابها شده از بیشترین برکاتی که از وجود مبارک حضرت گرفته شده همان احیای اسلام است ظلمستیزی، طاغوتستیزی این انقلاب هم از برکت اوست این جریان موفقیّت برادران لبنانی در 33 روز همین است، برادران مسلمان غزّه همین است اینها به برکات حضرت است و آنچه که در عاشورائیّات مطرح است همان مبارزه با ظلم و امر به معروف و نهی از منکر و اینهاست که حق است اما عرفانیّات این عاشورا کمتر مطرح است در عرفانیّات اینکه عرض میکنم اینجا برای ما مهم است چون این آیه مبارکه ی «أَمْ حَسِبْتَ» را وجود مبارک حضرت قرائت کردند یعنی سیّدالشهداء(سلام الله علیه) در کوفه بر نِی این آیه را قرائت کردند آنکه مهم است این است که سیدناالاستاد مرحوم علامه(رضوان الله علیه) درباره ی بخشی از اینها یادم هست که فرمایش داشتند درباره ی آن خوابی که معمولاً در بین راه قبل از اینکه حضرت به کربلا بیایند خوابی دیدند که منادی میگوید این قافله حرکت میکند مرگ اینها را تعقیب میکند در این باره، عصر تاسوعا وجود مبارک حضرت دمِ خیمه خوابی دیدند یا شب عاشورا یا صبح عاشورا خوابی دیدند که وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) به آن حضرت فرمود شما فردا مهمان ما هستید و اینها. نظر شریفشان این بود که اینها خواب نبود حالت منامیه بود نه نوم، نوم آن است که بالأخره آدم میخوابد وضو باطل میشود بعد باید وضو بگیرد و اینها اما حالت منامیه این است که نه، بیدار است وضو باطل نشده میتواند بعد نمازش هم بخواند اما حالت کشف و شهود است نه حالت نوم این را میگویند حالت منامیه در عرفان ایشان فرمودند که اینها خواب نبود که وجود مبارک حضرت روی اسب خوابیده باشد یا جلوی خیمه خوابیده باشد این یک برداشت لطیفی است که این حالتهایی که از وجود مبارک حضرت نقل شده است به حالت منامیه تعبیر میکردند این یک بخش که بخواهد الآن عاشوراپژوهی و اینها به لطف الهی هست اگر در جمع شما کسانی هستند که این توفیق را داشته باشند کارِ خوبی است که روی عرفانیّات عاشورا کار بشود، این یک بخش. بخشی هم مربوط به اینکه در شب عاشورا وجود مبارک سیّدالشهداء بعد از اینکه آن سخنرانی را کرد و آنها عرض کردند که ممکن نیست دست از شما برداریم خواصّ اصحاب را که خواستند جایِ اینها را در بهشت به اینها نشان دادند خب این کشف و شهود است دیگر این دیگر خواب نیست پس انسان میتواند در دنیا مادامی که هست بهشت را ببیند البته اینکه جهاد اکبر میگویند این جهاد اکبر این است نه آن جهاد اکبر اخلاقیّات جهاد اوسط است در اخلاقیّات جمع بین عقل است و نفس امّاره این نفس به شهوت و غضب یا وهم و خیال میکشاند عقل به حکمت میکشاند، به معرفت میکشاند، به زهد و تقوا میکشاند و مانند آن این جنگ هست اگر انسان پیروز شد در جهاد اوسط پیروز است جهاد اکبر از آن به بعد است یعنی کسانی که در حدّ سلمان و اباذرند یا در حدّ شیخ انصاریاند یا در حدّ مقدّس اردبیلیاند اینها تازه سربازان جهاد اکبرند در جهاد اکبر جنگ بین عقل است و قلب، عقل میگوید که به همین مقدار بسنده کن راه بسیار سخت است، قلب میگوید خیر من نمیخواهم بهشتی بشوم که من میخواهم بهشت را ببینم این جنگ بین علم حصولی و حضوری، جنگ بین ادراک حضوری و ادراک شهودی، جنگ بین فلسفه و عرفان این جنگ اکبر است جهاد اکبر است این است که میخواهند ببینند نه اهل بهشت بشوند اینها اهل بهشتاند این بیان نورانی حضرت امیر که فرمود: «فَهُمْ وَ الْجَنَّةُ کَمَنْ قَدْرَآهَا»(1)این مقام «کأنّ» است میخواهند از مقام «کأنّ» به مقام «أنّ» برسند مثل خود حضرت امیر فرمود: «لو کُشف الغطاء ما ازددتُ یقینا»(2)وقتی درباره ی مبدأ فرمود من آن نیستم که نبینم و عبادت کنم «ما کنتُ أعبد ربّاً لم أره»(3)درباره ی معاد هم به طریق اُولیٰ این فرمایش را دارد اینها مقام «أنّ» است که برای آنهاست اینهایی که در خطبه ی همّام آمده «فَهُمْ وَ الْجَنَّةُ کَمَنْ قَدْرَآهَا» یا «هُمْ وَ النَّارُ کَمَنْ قَدْرَآهَا فَهُمْ فِیهَا مُعَذَّبُونَ» این مقام «کأنّ» است این مقام «کأنّ» همان است که نصیب حارثةبنزید شده که مرحوم کلینی نقل میکند که به حضرت عرض کرد یعنی به پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) عرض کرد که «کأنّی أنظر إلی عرش ربّی [و] قد وضع للحساب»(4)این در راه است بین راه است این مقام «کأنّ» است که از وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) این اصطلاح را در آوردند که از حضرت سؤال کردند احسان چیست؟ فرمود: «الإحسان أن تَعبد الله کأنّک تراه»(5)طرزی خدا را عبادت بکنی که گویا میبینی اگر این قسمت بازرسی شد میشود عرفانی این برای شب عاشورا که عدهای را حضرت انتخاب کرد جای اینها را به آنها نشان داد شده، شده روز عاشورا در روز عاشورا کاری خود وجود مبارک علیبنالحسین عرض کرد «هذا جدّی رسول الله»(6)این «هذا» اشاره به چیست؟ اشاره به کیست؟ «هذا جدّی رسول الله» یک وقت است که نقل میشود که «هذا جدّی رسول الله(ص) قد سقانی بکأسه الأفیٰ»(7)و به من پیام داد به شما اطلاع بدهم که «العجل، العجل» یک وقت است که نه، در نقل اینچنین ذکر بشود که «هذا جدّی رسول الله» این حالت احتضار است یا قبل از احتضار حالت احتضار خب همه ی ما انشاءالله حضرت را میبینیم اما در حالت وداع که طلیعه است هنوز انسان در دنیا هست به حالت احتضار و ورود برزخ نشده عرض کند «هذا جدّی رسول الله» معلوم میشود شهود است دیگر این هم یک بخش. در جریان حضرت سکینه(سلام الله علیها) وجود مبارک امام حسین(سلام الله علیه) یکی از برادرزادههایش خِطبه کرده، خواستگاری کرده گفته که مرا به عنوان دامادی قبول کنید حضرت فرمود در بین دختران من سکینه در حدّی نیست که تو بتوانی با او زندگی کنی او برای تو خانهدار باشد، بچه بیاورد، داخله ی زندگی تو را حل بکند نیست و تو هم در آن حدّی نیستی که با سکینه زندگی کنی این در مقتل مقرّم هست حضرت فرمود سرّش این است که سکینه(سلام الله علیها) «فالغالب علیها الاستغراق مع الله»(8)این غالباً غرق جمال و جلال الهی است شاهد قضیه این است که در قتلگاه خیلیها بودند تنها کسی که از آن گلوی بریده این حرف را شنید سکینه بود اینچنین نیست که حرف را همه بشنوند خب وجود مبارک بچههای ابیعبدالله بودند، زینب کبرا بود، امّ کلثوم بود خیلیها کنار جسد بودند تنها کسی که شنید که جریان سلام مرا به شیعیان برسانید به اینها بگویید مرا بهانه نکنند برای کُشتههایشان گریه بکنند این حیف است کشتههایشان را بهانه کنند، شهدایشان را بهانه کنند برای من گریه کنند «أو سمعتمُ بغریبٍ *** أو شهیدٍ فاندبونی»(9)نه اینکه مرا بهانه کنید برای آنها گریه کنید این حیف است آنها را بهانه کنید برای من گریه کنید خب از غیر سکینه که نقل نشده که این همه بودند دیگر اطراف. وجود مبارک حضرت از این کارها زیاد داشت در مسئله ی خواندن قرآن این «وَسَیَعْلَمُ الَّذِینَ» را در شام قرائت فرمودند، «أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحَابَ الْکَهْفِ وَالرَّقِیمِ» را در کوفه قرائت فرمودند خب مستحضرید وجود مبارک زینب کبرا(سلام الله علیها) یک سخنرانی مثلاً عاطفی کرده خیلیها دست به شمشیر میکردند چطور میشود علنی علی رئوس الأشهاد حضرت قرآن بخواند و همه بشنوند و کسی قیام نکند اینها را فریب دادند دیگر گفتند اینها ـ معاذ الله ـ بر باطلاند اگر همه میشنیدند همان روز قیام میکردند در بین این همه جمعیّت شما از زیدبنارقم نقل میکنید اگر انشاءالله تحقیق بکنید که آیا همه شنیدند، آیا گوش همه آن لیاقت را داشت بشنود در اینکه وجود مبارک این آیات را تلاوت فرمودند اینها «ممّا لا ریب فیه» است در اینکه بعضیها شنیدند و نقل کردند آن هم «ممّا لا ریب فیه» است این دوتا مطلب مفروقعنهماست اما آیا همه شنیدند؟ چطور شد آنها نشنیدند؟ چه گوشی میخواهد تا انسان بشنود؟ با چه گوشی میتواند بشنود؟ آنکه الآن تسبیح موجودات را میشنود آن بیان را هم میشنود اینها را جزء عرفانیّات عاشوراست و متأسفانه مطرح نیست در «وَسَیَعْلَمُ الَّذِینَ ظَلَمُوا أَیَّ مُنقَلَبٍ یَنقَلِبُونَ»(10)هم همین است آن رفته عوامفریبی بکند و آیه بخواند که «قُلِ اللَّهُمَّ مَالِکَ الْمُلْکِ تُؤْتِی الْمُلْکَ» خب وجود مبارک زینب کبرا جلویش را گرفته فرمود شما اشتباه میکنید «أظننت یا یزید حیث أخذت علینا أقطار الأرض و آفاق السماء»(11)تا آخر اما وجود مبارک سیّدالشهداء علی رئوس الأشهاد در آن جلسه ی علنی چنین آیه را بخواند همه بشنوند باز جا برای عوامفریبی باشد این بعید است پس سه مطلب است یکی وجود مبارک حضرت قرآن خواندند این مفروقعنه است، یکی اینکه بعضیها شنیدند این هم مفروقعنه است اما آیا اینکه چطور شد که دیگران نشنیدند، آیا همه شنیدند و اعتنا نکردند چرا آن را پس نقل نکردند از آنها نقل نشده اینها عرفانیّات عاشوراست که انشاءالله اگر فراغت کردید اینها تنها مسئله روضهخوانی نیست اینها هم علم است، هم عبادت است، هم تقرّب به ولایت اینهاست اینها هم سهمی دارد انشاءالله.
1) (26) . نهجالبلاغه، خطبه ی 193.
2) (27) . بحارالأنوار، ج40، ص153.
3) (28) . الکافی، ج2، ص54.
4) (29) . الکافی، ج2، ص54.
5) (30) . بحارالأنوار، ج67، ص196.
6) (31) . بحارالأنوار، ج45، ص45.
7) (32) . بحارالأنوار، ج45، ص44.
8) (33) . الکنی والألقاب، ج2، ص424.
9) (34) . مستدرک الوسائل، ج17، ص26.
10) (35) . سوره ی شعراء، آیه ی 227.
11) (36) . بحارالأنوار، ج45، ص133.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
«أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحَابَ الْکَهْفِ وَالرَّقِیمِ کَانُوا مِنْ آیَاتِنَا عَجَباً (9) إِذْ أَوَی الْفِتْیَةُ إِلَی الْکَهْفِ فَقَالُوا رَبَّنَا آتِنَا مِن لَّدُنکَ رَحْمَةً وَهَیِّئْ لَنَا مِنْ أَمْرِنَا رَشَداً (10) فَضَرَبْنَا عَلَی آذَانِهِمْ فِی الْکَهْفِ سِنِینَ عَدَداً (11) ثُمَّ بَعَثْنَاهُمْ لِنَعْلَمَ أَیُّ الْحِزْبَیْنِ أَحْصَی لِمَا لَبِثُوا أَمَداً (12) نَحْنُ نَقُصُّ عَلَیْکَ نَبَأَهُم بِالْحَقِّ إِنَّهمْ فِتْیَةٌ آمَنُوا بِرَبِّهِمْ وَزِدْنَاهُمْ هُدیً (13) وَرَبَطْنَا عَلَی قُلُوبِهِمْ إِذْ قَامُوا فَقَالُوا رَبُّنَا رَبُّ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ لَن نَدْعُوَا مِن دُونِهِ إِلهاً لَقَدْ قُلْنَا إِذاً شَطَطاً (14)»
قصص قرآن کریم مسبوق به سؤال است و گاهی چون در کتابهای غیر محرّف انبیای گذشته آمده است و گاهی هم چون مشتمل بر آیه الهی است. جریان اصحاب کهف از هر نظر واجد این خصوصیّات یاد شده است هم معروف بین عدّهای از صاحبنظران بود، هم در کتابهای آسمانی آمده لذا مورد سؤال قرار گرفت و هم خودش مشتمل بر آیات الهی است ذات اقدس الهی این قصّه را تطهیر میکند از آن لُوث تحریف و افراط و تفریط پاک میکند و درست تبیین میکند لذا فرمود: «نَحْنُ نَقُصُّ عَلَیْکَ نَبَأَهُم بِالْحَقِّ» و اینکه فرمود اینها فِتیهای بودند ما اینها را خواباندیم تا معلوم بشود که کدام یک از دو گروه اینها را درست شماره کردند «احصیٰ» فعل ماضی است چه کسی شماره کرده، چه کسی شماره نکرده مستحضرید که خود این کمالی نیست که آدم ساعت خواب عدهای را یا ساعت خواب خودش را بداند خواب اگر عادی باشد ساعت خوابش را انسان چه بداند، چه نداند جزء آیات الهی نیست اما خدای سبحان فرمود ما این کار را کردیم تا ببینیم چه کسی شمرد، چه کسی اِحصا کرد که «أحصیٰ» فعل ماضی است، چرا؟ برای اینکه یک طرفش امر عادی است یک طرفش آیه ی الهی است اگر انسان یک روز یا یک نصف روز در اثر خستگیاش بخوابد این یک امر عادی است اما سه قرن بخوابد این آیةٌ الهیّه صِرف دانستن یک رقم و عدد هدف این قصّه نیست فرمود ما اینها را بیدار کردیم تا معلوم بشود چه کسی آیتشناس است، چه کسی آیتشناس نیست. بیان ذلک این است که آیات در قرآن کریم به دو قِسم تقسیم شده است آیات آفاقی است مثل آسمان و زمین، موجودات زمینی، موجودات آسمانی آنچه بیرون از جانِ انسان است آیات الهی است آیات انفسی که روح انسان، بدن انسان، رابطه ی روح و بدن، کیفیت اجتماع اینها، کیفیت افتراق اینها، کیفیت تأثیر و تأثّر متقابل روح و بدن و مانند آن جزء آیات انفسی است که در درون آدم است در این قصّه یک سلسله آیات انفسی را ذات اقدس الهی نصیب اینها کرده آیات خود را در درون اینها نهادینه کرده یک عده نفهمیدند خب آدم سه قرن بخوابد این آیه ی الهی در درون او پیاده بشود بعد هم که بیدار بشود نمیفهمد. این معلوم میشود که یک عده نه تنها از آیات آفاقی طَرْفی نمیبندند از آیات انفسی هم طرفی نمیبندند اینکه در پایان یکی از حوامیم سبعه آمده «سَنُرِیهِمْ آیَاتِنَا فِی الْآفَاقِ وَفِی أَنفُسِهِمْ حَتَّی یَتَبَیَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ»(1)، خب آیه ی الهی در درون انسان پیاده میشود و انسان هیچ نمیفهمد این خطر برای همه ی ما هم هست که گاهی معجزات الهی، آیات الهی در درون خود انسان هست او مقلّبالقلوب حالاتی را در جان انسان پیاده میکند و انسان همهاش خواب است بر فرض هم که بیدار بشود بیداری حسّی است نه بیداری عقلی عقلش همچنان خواب است آنکه تشخیص میدهد عقل است او هم که بیدار نشده. این بیان نورانی حضرت امیر«سلام الله علیه» که در نهجالبلاغه هست «نَعُوذُ بِاللَّهِ مِنْ سُبَاتِ الْعَقْلِ»(2)همین است سُبات با «سین» یعنی خواب، تعطیلی «یوم السبت»، «یوم السبت» شنبه را که میگویند سَبْت یعنی تعطیل عرض کرد خدایا ما به تو پناه میبریم از اینکه عقل جامعه بخوابد «نَعُوذُ بِاللَّهِ مِنْ سُبَاتِ الْعَقْلِ» خب اگر عقل جامعه خوابید میشود «الناس نیام» اگر هم بیدار شد بیداری حسّی است آنکه تشخیص میدهد خوابش آیه ی الهیه بود یا خوابش امر عادی بود آن عقل است او که بیدار نشده اگر عقل بیدار نشده آن نیروی تشخیص بیدار نشده حس که چنین فرقی نمیگذارد که، بنابراین همینها که «آمَنُوا بِرَبِّهِمْ» هستند، «إِنَّهمْ فِتْیَةٌ» هستند، قرآن خیلی تجلیل میکند از اینها، اینها مؤمناند همینها بعضی از آیات انفسی را درک نمیکنند یک عده درک میکنند بنابراین اینکه فرمود ما اینها را بیدار کردیم تا معلوم بشود چه کسی أحصیٰ، چه کسی لم یُحصی، چه کسی شماره کرد چه کسی شماره نکرد بر اساس همین جهت است آنکه شماره میکند نباید بخوابد عقلِ انسان که نمیخوابد اگر عقل است نمیخوابد این ارشاد سالبه به انتفاء موضوع است این بیان نورانی حضرت امیر وگرنه عقل اگر عقل است نمیخوابد آنکه عاقل است نمیخوابد آنکه همهاش خواب است در حقیقت ارشاد به نفی موضوع است یعنی عقل پیدا نکرده این بیان نورانی که درباره ی پیغمبر«صلّی الله علیه و آله و سلّم» است این حدیث را شماره مراجعه میکنید درباره ی مؤمن هم هست وجود مبارک پیغمبر«صلّی الله علیه و آله و سلّم» فرمود: «تنام عینی و لا ینام قلبی»(3)چشمم میخوابد قلبم نمیخوابد البته آن دیگر حوزه ی بیداریاش فراوان است، قلمرو شهودش فراوان است اما مؤمنین به آن حضرت که حوزه ی بیداری و قلمرو شهودشان اندک است بالأخره محدود است مؤمناند شما در روایات مؤمن نگاه کنید میبینید مؤمن «تنام عینی و لا ینام قلبه» قلبش نمیخوابد در خواب قلبش بیدار است در بیداری هم بیدار است لذا خوابهای خوب میبیند همانطوری که در بیداری صبح تا غروب مشغول درس است بعضی از روزها تکرار مکرّرات است بعضی از روزها چیزهایی هم میفهمد در خواب هم بشرح ایضاً بعضی از خوابها تکرار مکرّرات است بعضی از شبها هم خوابِ خوب میبیند عقل بما أنّه عقل لا ینامُ نوم برای موجودی است که ارتباط تنگاتنگ با عالَم طبیعت داشته باشد اگر یک موجود مجرّدی تام بود که خواب ندارد که حتماً یعنی حتماً این روایت را که مربوط به اینکه قلب مؤمن نمیخوابد ملاحظه میفرمایید بعد مراجعه میکنید به آن روایتی که وجود مبارک پیغمبر«صلّی الله علیه و آله و سلّم» فرمود: «تنام عینی و لا ینام قلبی»(4)تا معلوم بشود اگر کسی امّت آن حضرت است شاگرد آن حضرت است چه در خواب، چه در بیداری منتها با این تفاوت که آن حضرت در عرش است مؤمنین در فرشاند ولی بالأخره امّت او هستند ابورافع است یا دیگری در سفری که وجود مبارک حضرت در جایی استراحت کرده بودند این رفت کنار درخت و این شاخهها را تکان داد و شاخه را شکاند حضرت در همان عالم رؤیا فرمود ابورافع چه میکنی؟ عرض کرد که ببینم شما در خواب میبینید یا نه، فرمود تو خیال کردی من که میخوابم چشمم میخوابد قلبم هم میخوابد «تنام عینی و لا ینام قلبی».
پرسش: قلب مؤمن عرش الرحمن هم داریم.
پاسخ: خب بله، داریم اما این عرش نسبت به آن عرش فرش است تازه آن عرشی که «دَنَا فَتَدَلَّی»(1)نصیب صاحب آن عرش میشود قلب مؤمن که عرش رحمان است نسبت به او فرش است بنابراین گاهی آیه ی الهی به یک جمع داده میشود تا معلوم بشود چه کسی خواب است چه کسی بیدار فرمود ما اینجا خواستیم بیازماییم همینها که مؤمناند البته بیرون از اینها هم افراد ممکن است دو دسته شده باشند یک عده بگویند کم، یک عده بگویند بیدار آنهایی که خواب بودند با آثار باستانی میفهمند که چقدر خوابیدند آنها که بیدار بودند میگویند نه الله أعلم، «رَبُّکُمْ أَعْلَمُ بِمَا لَبِثْتُمْ»(2)از همان اول میفهمند که کار به دست دیگری است این عده تا پول را نبرند در عهد دقیانوس این دینار و درهم را نبرند در بازار و معلوم نشود که این دینار برای سه قرن قبل است نمیفهمند سه قرن خوابیده اما آن یکی چون در درون خودش هست نیازی به آیات آفاقی ندارد این عده که گفتند «لَبِثْنَا یَوْماً أَوْ بَعْضَ یَوْمٍ»(3)اینها تا این پولها را نبرند و نان نخرند و آنها نگویند که این برای سیصد سال قبل است نمیفهمند که سیصد سال خوابیدند با اینکه خودشان خوابیدند اینها را خواباندند اما آن عده ی دیگر گفتند نه، «رَبُّکُمْ أَعْلَمُ بِمَا لَبِثْتُمْ» چه میگویید یک روز یا نصف روز این کار، کار الهی است او بهتر میداند، خب این میشود آیه بنابراین اینکه فرمود من قصه را دارم میگویم «لِنَعْلَمَ أَیُّ الْحِزْبَیْنِ» این معنای عمیق را به همراه دارد وگرنه 300 سال یا 310 سال قمری یا شمسی اینکه نمیتواند هدف این قصه باشد که فرمود ما این کار را کردیم تا روشن بشود یک عده را میخوابانیم و بیدار میکنیم ولی خودش بیدار نمیشود با اینکه خواباندیم سه قرن خواباندیم بیدارش کردیم، حفظش کردیم ولی او هنوز بیدار نشده مؤمن هست اما آن دیگر درجه ی عالیه را ندارد، خب.
«فَضَرَبْنَا عَلَی آذَانِهِمْ فِی الْکَهْفِ سِنِینَ عَدَداً» این «عَدَداً» با آن دو وجهی که بیان شد روشن میشود که یعنی مُهمل نیست معیّن است یا ناظر به این است که نسبت به ذات اقدس الهی کم است چون وقتی گفتند «عَدَداً» یا «دَرَاهِمَ مَعْدُودَةٍ»(1)یعنی کم است برای اینکه وقتی افراد مؤمن یعنی انسانها که مُردند وارد صحنه ی قیامت میشوند آنها گویا در زمین یا مجموعه زمین و برزخ یک ساعت بیشتر نبود آیه ی 35 سوره ی مبارکه ی «احقاف» این است «فَاصْبِرْ کَمَا صَبَرَ أُوْلُوا الْعَزْمِ مِنَ الرُّسُلِ وَلاَ تَسْتَعْجِل لَهُمْ کَأَنَّهُمْ یَوْمَ یَرَوْنَ مَا یُوعَدُونَ لَمْ یَلْبَثُوا إِلَّا سَاعَةً مِن نَهَارٍ» با اینکه سالیان متمادی ماندند این یا بالقیاس الی المعاد که ابد است «سَاعَةً مِن نَهَارٍ» است یا نسبت به ذات اقدس الهی که حقیقت نامتناهی است «سَاعَةً مِن نَهَارٍ» است بالأخره اگر این «عَدَداً» به معنای قلیل هم باشد بالقیاس الی الله سبحانه و تعالی قلیل است وگرنه سیصد سال شمسی و 309 سال قمری کم نیست.
پرسش: خصوصیت این آیه چیست؟ اینها که شک نداشتند مؤمن بودند.
پاسخ: خب، مؤمنین از آیات الهی برخوردارند ذات اقدس الهی این کرامت را به اینها داده هم اینها را حفظ کرده، جان اینها را حفظ کرده، هم اینها را به عنوان رهبران فکری نسل بعد قرار داده اینها بعد آمدند آثار مثبت فراوانی داشتند اولاً اینها را خدا نجات داده از شرّ آن طاغی و ظالم عصر نجات داده چندین کار در اینجا صورت گرفته دیگر.
«ثُمَّ بَعَثْنَاهُمْ لِنَعْلَمَ أَیُّ الْحِزْبَیْنِ أَحْصَی لِمَا لَبِثُوا أَمَداً» مشابه این یعنی علمِ فعلی در سوره ی مبارکه ی «آلعمران» گذشت در آنجا ذات اقدس الهی فرمود شما درست است مؤمنید، پشت سر پیغمبر«صلّی الله علیه و آله و سلّم» نماز جماعت میخوانید نماز پنج وقت را به جماعت و پشت سر بهترین امام میخوانید بهترین مسجد بعد المسجدالحرام همین مسجدالنبیّ است اینجا میخوانید ولی اینها برای بهشت رفتن کافی نیست «أَمْ حَسِبْتُمْ أَن تَدْخُلُوا الْجَنَّةَ وَلَمَّا یَأْتِکُمْ مَثَلُ الَّذِینَ خَلَوْا مِن قَبْلِکُمْ» که «مَسَّتْهُمُ الْبَأْسَاءُ وَالضَّرَّاءُ»(2)، «حَتَّی نَعْلَمَ الْمُجَاهِدِینَ مِنکُمْ وَالصَّابِرِینَ»(3)و مانند آن این مضمون چند آیه است فرمود همه ی این کارها را میکنید دیگر امام جماعتی بالاتر از پیغمبر یا مثل پیغمبر«صلّی الله علیه و آله و سلّم» که نیست مسجدی بعد از مسجدالحرام به اندازه ی مسجدالنبی که نیست شما هم نماز پنج وقت را پشت سر حضرت به جماعت میخوانید ولی اینها شما را به بهشت نمیبرد اینها بعضی از کارهای واجب است بعض دیگر هم مانده و آن این است که باید در جهاد شرکت کنید «حَتَّی نَعْلَمَ الْمُجَاهِدِینَ مِنکُمْ وَالصَّابِرِینَ» و مانند آن، اگر جهاد نباشد بله همینها کافی است اما وقتی جهاد آمد دیگران حمله کردند دفاع شده واجب هم نماز جماعت باید باشد هم دفاع ضمن آن آیه این کریمه مطرح شد که خدا میفرماید تا اینکه ما بدانیم «حَتَّی نَعْلَمَ» این یعنی چه؟ آنجا اشاره شد که مقام ذات هویّت مطلقه که منطقه ی ممنوعه است فوقِ بحث است صفات ذات که عین ذات است آن هم منطقه ی ممنوعه است فوق بحث است همه ی این علمهایی که دارد تا خدا بداند، تا خدا تمیز بدهد، تا خدا تشخیص بدهد اینها علمهای فعلی است «حَتَّی یَمِیزَ الْخَبِیثَ مِنَ الطَّیِّبِ»(4)، «لِیَعْلَمَ اللّهُ»(5)، «لنعلم الله» اینها علم فعلی است علم فعلی را از مقام فعل میگیرند اگر معلوم نه از مقام ذات اگر عالِم بگیرند صفت فعل را از فعل میگیرند عین الفعل است در حوزه ی امکان است حدوث و قدم دارد، تغیّر دارد، سَبق و لحوق دارد و مانند آن، علم فعلی گاهی هست گاهی نیست مثل خَلق خلقت گاهی هست گاهی نیست دیگر، رزق گاهی هست گاهی نیست، شفا گاهی هست گاهی نیست این تعبیر لطیف برای مرحوم کلینی«رضوان الله علیه» است مرحوم کلینی در کتاب شریف کافی خیلی کم حرف دارد بسیار به عنوان حدیث نقل میکنند گاهی یک بیانات لطیفی از خودشان در آن کتاب شریف کافی دارند اینچنین نیست که مثلاً ایشان در ذیل حدیثی یا مثلاً هر حدیثی یا حدیث مشکلی بنایشان بر شرح باشد بنایشان بر جمع روایات است ایشان در باب صفات ذات و صفات فعل این بیان لطیف را دارند که اگر چیزی هر دو طرفش وصف خدا بود و خداوند گاهی به این طرف متّصف شد گاهی به آن طرف معلوم میشود صفت ذات نیست صفت فعل است اما اگر چیزی خدا به یک طرفش متّصف بود به طرف دیگر اصلاً متّصف نبود این معلوم میشود صفت ذات است مثلاً حیات طرف دیگرش موت است، علم طرف دیگرش جهل است، قدرت طرف دیگرش عجز است، حکمت طرف دیگرش سَفه است ذات اقدس الهی اینچنین نیست که گاهی به وجود گاهی به عدم، گاهی به حیات گاهی به موت، گاهی به علم گاهی به جهل، گاهی به قدرت گاهی به عجز متّصف بشود معلوم میشود اینها عین ذات است اما مسئله ی رزق، مسئله شفا، مسئله خَلق امثال ذلک «قد یَخلق و قد لا یخلق، قد یرزق و قد لا یرزق، قد یشفی و قد لا یشفی، قد یُجیب قد لا یجیب» معلوم میشود اینها اسما فعل است اگر اینها عین ذات بود چون اینها گاهی سلب میشود ـ معاذ الله ـ باید ذات سلب بشود صفت ذات که قابل نفی نیست چون اینها دو طرف دارند و ذات اقدس الهی به هر دو طرف متّصف است معلوم میشود که اینها صفات فعلاند علم فعلی هم اینچنین است «قد یَعلم قد لا یعلم» مثل «قد یرزق قد لا یرزق، قد یَشفی قد لا یشفی، قد یُجیب قد لا یجیب» گاهی مصلحت در این است که به این شخص عطا بکند گاهی نه، گاهی مصلحت در این است که این شخص را شفا بدهد گاهی مصلحت در این نیست، گاهی حکمت در این است که به این شخص مال بدهد گاهی نیست لذا «قد یَفعل قد لا یفعل» آنچه که در این حوزه است میشود علمِ فعلی وقتی علم فعلی شد به دو طرف متّصف است یعنی به ثبوت و عدم اینها که علم ذاتی نیست وگرنه ذات اقدس الهی فرمود آنچه را شما در درون دارید خدا میداند «أَوْ تُخْفُوهُ یُحَاسِبَکُم بِهِ اللّهُ»(6)، «وَاعْلَمُوا أَنَّ اللّهَ یَعْلَمُ مَا فِی أَنْفُسِکُمْ فَاحْذَرُوهُ»(7)فرمود چه بگویید چه نگویید او میداند آن علم ذاتی خدا، علم قبل از خلق آن سرِ جایش محفوظ است چون اینها علم فعلی است علم فعلی از مقام فعل انتزاع میشود و در حوزه ی امکان قرار داد سابقه ی عدم میتواند داشته باشد فرمود: «لِنَعْلَمَ أَیُّ الْحِزْبَیْنِ أَحْصَی» که این «أَحْصَی» فعل ماضی است نه «أحصیٰ» افعل تفضیل باشد. یک بیان لطیفی جناب زمخشری در کشاف دارند که افعل تفضیل را که از ثلاثی مجرّد باید بگیرند آن فعلی باید متعدّی باشد این ثلاثی مجرّدش که افضل و تفضیلبردار نیست اگر جایی باشد باید سماعی باشد اینجا هم شنیده نشده بنابراین أحصیٰ در اینجا حتماً فعل ماضی است و غالب مفسّرین هم این راه را طی کردند سیدناالاستاد هم فرمود فعل ماضی است و اگر کسی بگوید این افعل تفضیل است این تکلّفی را مرتکب شده است، خب تا معلوم بشود چه کسی شمارش کرده خب چه کسی میشمارد؟ آن کسی که بیدار باشد دیگر خب آن کسی که خواب است که نمیتواند بشمارد که، أحصی فعل ماضی است احصا کرده قدم به قدم هر شب، هر روز این عقل خط کشیده که امشب دوازدهمین شب است فلان شب سیزدهمین شب است، فلان شب چهاردمین شب است، فلان شب دویستمین شب است، فلان شب دویست و یکمین شب است تا فلان این همه را میشمارد خب این کسی است که «وَفِی أَنفُسِکُمْ» را بلد است اینکه فرمود: «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا عَلَیْکُمْ أَنْفُسَکُمْ»(8)که در سوره ی مبارکه ی «مائده» گذشت همین است این «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا عَلَیْکُمْ أَنْفُسَکُمْ» اسم فعل است یعنی «الزموا» یعنی همین جا تکان نخورید «الزموا أنفسکم» سرِ جایتان باشید ما مشکلمان این است که این را گذاشتیم اینجا در حیات خلوت همه جای عالَم را دور میزنیم فقط به فکر همه هستیم مگر به فکر خودمان فرمود همین جا باش کجا میروی چه چیزی را داری نگاه میکنی؟ «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا عَلَیْکُمْ أَنْفُسَکُمْ» یعنی «الزموا أنفسکم» سرِ جایتان باشید اینهایی که سر جایشان بودند فهمیدند امشب دویستمین شب است یا دویست و دهمین شب است یا دویست پنجاهمین شب است وقتی هم که بیدار شدند خبر دادند گفتند «رَبُّکُمْ أَعْلَمُ بِمَا لَبِثْتُمْ» اینها که نمیتوانند بگویند ما سیصد سال خوابیدیم که فقط میتوانند بگویند این آیه الهی است خدا میداند و رقم را او باید بررسی کند و بگوید در همینهایی که آیه ی الهی در درون جان اینها پیاده شده یک عده خواب بودند یک عده بیدار، خب «لِنَعْلَمَ أَیُّ الْحِزْبَیْنِ أَحْصَی» یعنی «أعدّ» شمرد «لِمَا لَبِثُوا أَمَداً». میفرمایند: «نَحْنُ نَقُصُّ عَلَیْکَ نَبَأَهُم بِالْحَقِّ» این جزء نبأ آن خبرهای مهم را البته حالا به هر خبری هم میگویند نبأ اما «تِلْکَ مِنْ أَنبَاءِ الْغَیْبِ نُوحِیها إِلَیْکَ»(9)این است، «عَمَّ یَتَسَاءَلُونَ * عَنِ النَّبَإِ الْعَظِیمِ»(10)خبر مهم همینهاست در عِقدالفرید یعنی ابناثیر در عقدالفرید نقل میکند که در بعضی از لوحهای قبور افراد ذیشأن آن بالایش نوشته است «قل هو نبأ عظیم أنتم عنه مُعرضون» که جریان قیامت است یعنی مرگ به بعد یک خبر مهمّی است و شما اعراض کردید این را در بالای اوّلین سطح لوح قبر مینوشتند «قل هو نبأ عظیمٌ أنتم عنه معرضون» این هم همین طور است «نَحْنُ نَقُصُّ عَلَیْکَ نَبَأَهُم بِالْحَقِّ» اینها «إِنَّهمْ فِتْیَةٌ آمَنُوا بِرَبِّهِمْ وَزِدْنَاهُمْ هُدیً» این بر اساس اینکه اگر کسی «مَن جَاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثَالِهَا»(11)شد اگر کسی آن هدایت اوّلیه را پذیرفت هدایت پاداشی نصیبش میشود، آن گرایش نصیبش میشود، آن علاقه نصیبش میشود اگر کسی اول بگوید «رَبَّنَا إِنَّنَا سَمِعْنَا مُنَادِیاً یُنَادِی لِلْإِیمَانِ»(12)ما «آمَنَّا» و پذیرفتیم از آن به بعد خدای سبحان پاداش عطا میکند پاداش تنها بهشتِ قیامت نیست در دنیا هم پاداش عطا میکند هم رفقای خوب برای او فراهم میکند هم استاد خوب، شاگرد خوب، همحجره ی خوب، همبحث خوب، هم درس خوب اینها توفیقات الهی است که اگر کسی درست راه بیفتد میبیند طولی نمیکشد که همه ی این نِعم برایش فراهم است ولی متوجه نیست که چطور این رفیق خوب نصیبش شده، آن استاد خوب نصیبش شده، آن شاگرد خوب نصیبش شده، آن همحجره ی خوب نصیبش شده، این همبحث خوب نصیبش شده، آن مستأجر خوب نصیبش شده، آن موجر خوب نصیبش شده، این متوجّه نیست همین طوری دارد در نعمت غرق است و خب اگر کسی در خانه مشکل داشته باشد موجر یا مستأجر بدی داشته باشد، همبحث بدی داشته باشد، شاگرد بدی داشته باشد، استاد بدی داشته باشد این دیگر ملاّ نمیشود اینکه فرمود ما از هر طرف نِعَم را به او میدهیم همین است «زِدْنَاهُمْ هُدیً» همین است، «مَن جَاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثَالِهَا» همین است البته مصداق کاملش ظهور کاملش اینها در قیامت است ولی در دنیا بالأخره «مَا بِکُم مِّن نِّعْمَةٍ فَمِنَ اللَّهِ»(13)دیگر. فرمود اینها این کار را کردند ما هدایت اینها را اضافه کردیم و رابطه ی قویتر به اینها دادیم این است که دل اینها را به خودمان مرتبط کردیم.
1) (8) . سوره ی یوسف، آیه ی 20.
2) (9) . سوره ی بقره، آیه ی 214.
3) (10) . سوره ی محمد، آیه ی 31.
4) (11) . سوره ی آلعمران، آیه ی 179.
5) (12) . سوره ی آلعمران، آیه ی 140.
6) (13) . سوره ی بقره، آیه ی 284.
7) (14) . سوره ی بقره، آیه ی 235.
8) (15) . سوره ی مائده، آیه ی 105.
9) (16) . سوره ی هود، آیه ی 49.
10) (17) . سوره ی نبأ، آیات 1 ـ 2.
11) (18) . سوره ی انعام، آیه ی 160.
12) (19) . سوره ی آلعمران، آیه ی 193.
13) (20) . سوره ی نحل، آیه ی 53.
حالا چندتا سؤال مربوط به بحثهای قبل بود که آنها را بازگو کنیم این کلمه ی ماکثین که در همین سوره ی مبارکه ی «کهف» آیه ی سه آمده این مخصوص مَکث در بهشت است و اگر در حین بحث از مکث جهنّمیها سخن به میان آمد نه برای آن است که این ماکثین ناظر به بأس شدید است و ناظر به جهنّمیهاست بلکه درباره ی جهنّمیها هم کلمه ی ماکث آمده چه اینکه کلمه ی لابس هم آمده در سوره ی مبارکه ی «زخرف» آیه ی 77 درباره مکث جهنّمیها چنین آمده سوره ی «زخرف» آیه 77 این است «وَنَادَوْا یَا مَالِکُ لِیَقْضِ عَلَیْنَا رَبُّکَ قَالَ إِنَّکُم مَّاکِثُونَ» اینها هیچ ارتباطی با خدا نداشتند حالا یا بر اساس لجبازی حتی در جهنم هم باشد نمیگویند «رَبِّنَا» یا نه، اصلاً همان کفرِ بیرونیاش در دنیایشان اینجا هم ظهور کرده اگر چیزی را هم بخواهند از خدا بخواهند دیگر خودشان مستقیماً نمیگویند «رَبِّنَا» به مالک«سلام الله علیه» که مسئول دوزخ است به مالک میگویند به خدایت بگو نه به خدای ما، نه به ربّالعالمین به خدایت بگو جانِ ما را بگیرد «یَا مَالِکُ لِیَقْضِ عَلَیْنَا رَبُّکَ» لجبازی آدم را تا آنجا هم میبرد «لِیَقْضِ عَلَیْنَا رَبُّکَ» آنوقت مالک«سلام الله علیه» پاسخ میدهد «إِنَّکُم مَّاکِثُونَ» چه اینکه «لاَبِثِینَ فِیهَا أَحْقَاباً»(1)که در سوره ی مبارکه ی «نبأ» بود هم ناظر به همین گروه است. فتحصّل که مکث هم درباره ی بهشتیهاست هم درباره ی جهنّمیها منتها مکث جهنّمیها در آیه ی 77 سوره ی «زخرف» است، مکث بهشتیها در همین آیهای است که محلّ بحث بود یعنی «مَاکِثِینَ فِیهِ أَبَداً»(2).
اما در جریان این نعمتهایی که ذات اقدس الهی داده.
پرسش: بهشتیها منتظر هم هستند؟
پاسخ: بله خب منتظر نجات نیستند برای اینکه در نجاتاند منتظر نِعم بعدیاند شاید یک وقت به عرضتان رسید سیدناالاستاد مرحوم علامه میفرمود حالا نمیدانم این را از مرحوم آقای قاضی نقل میکرد یا از مرحوم آقاشیخ محمدحسین که وجود مبارک سیّدالشهداء«سلام الله علیه» سالی یکبار برای اهل بهشت تجلّی میکند اینطور نیست که حالا هر وقت خواستند خدمت حضرت برسند مقدورشان باشد خب این نِعَم هست دیگر اینها منتظر اینگونه از نِعماند.
پرسش: شما در مباحث گذشته فرمودید آنجا مقام فعلی است و هیچ قوّهای به فعل تبدیل نمیشود.
پاسخ: بله، عملی نیست علماً چرا، علماً لحظه به لحظه کمالات هست دیگر ما عملی انجام بدهیم که با عمل ما به مقامی برسیم اینچنین نیست اما همه ی ذخایر دنیا یکی پس از دیگری اینجا ظهور میکند اگر کسی شیعه ی حضرت بود این توفیق نصیبش میشود که سالی یکبار که حضرت برای اهل بهشت تجلّی میکند این به دیدار حضرت برسد بعضیها کمتر، بعضیها بیشتر شاید سالی یکبار هم نصیبشان نشود کمالات علمی فراوان است ولی کمالات عملی نیست یعنی کسی کاری انجام بدهد که به وسیله ی آن کار ثواب ببرد اگر این باشد یک شریعت میخواهد، یک رسالت میخواهد، یک دین میخواهد، یک پیامبر میخواهد این دیگر نیست این بیان را وجود مبارک حضرت امیر در نهجالبلاغه از وجود مبارک پیغمبر«سلام الله علیهما» نقل کرد که پیغمبر فرمود: «الیوم عملٌ و لا حساب و غداً حسابٌ و لا عمل»(1).
1) (23) . نهجالبلاغه، خطبه ی 42.
پرسش: حاج آقا این اعمالی که انجام میدهد جزایش روز قیامت است پس اینها چیست؟
پاسخ: اعمالی که انجام میدهند در برزخ اثر دارد وقتی قیامت کبرا قیام میکند کسی در دنیا نیست که عمل انجام بدهد اعمالی که انجام میدهد این شخص ثوابش را نثار او میکند خب همانطوری که شفاعت نصیب او میشود فیض الهی نصیب او میشود از این طرف هم اعمال خیر نصیب او میشود اما خود او بتواند کاری انجام بدهد ثواب ببرد دیگر نیست «إذا مات ابن آدم انقطع عمله» این «الاّ عن ثلاث»(1)در حقیقت استثنا، استثنای منقطع است یعنی او کاری نمیکند که با آن کار ثواب ببرد البته صدقه جاریه داشت، ولد صالحی داشت که «یدعو له»، درختی که غرس کرد، معماری کرد، بنّایی کرد گاهی در روایت سه چیز استثنا شده، گاهی پنج الی شش چیز استثنا شده اینها هیچ کدام درصدد حصر نیستند طبق بیانی که در سوره ی مبارکه ی «یس» هست «نَکْتُبُ مَا قَدَّمُوا وَآثَارَهُمْ»(2)اگر کسی اثرِ خوب گذاشت تا آن اثر هست ثواب میبرد برای اینکه نتیجه ی عمل اوست دیگر خب نتیجه ی عمل او را باید به او بدهند اما بعد از مرگ کاری بکند که با آن کار ثواب ببرد اینچنین نیست. اما اینکه فرمود دنیا یعنی ما علی الأرض را ما زینت قرار دادیم برای آزمون این بخشی از آزمون است و بیان لطیف سیدناالاستاد همان بیان مُتقن خودش را دارد، چرا؟ برای اینکه آزمون در دنیا این اختصاصی به مسئله زینت ندارد گاهی میفرماید: «خَلَقَ الْمَوْتَ وَالْحَیَاةَ لِیَبْلُوَکُمْ»(3)یک، «وَبَلَوْنَاهُم بِالْحَسَنَاتِ وَالسَّیِّئَاتِ»(4)دو، «نَبْلُوکُم بِالشَّرِّ وَالْخَیْرِ فِتْنَةً»(5)سه، «وَلَنَبْلُوَنَّکُمْ بِشَیْءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَالْجُوعِ وَنَقْصٍ مِنَ الْأَمْوَالِ وَالْأَنْفُسِ وَالَّثمَرَاتِ»(6)چهار و آیات دیگر. آزمون اختصاصی به زینت ندارد آزمون چه در سرّا، چه در ضرّا آزمون است اما چرا ما زمین را زینت دادیم؟ برای اینکه درست است که «إِنِّی خَالِقٌ بَشَراً مِن طِینٍ»(7)با این زمین مأنوس است اما «وَنَفَخْتُ فِیهِ مِن رُوحِی»(8)آن روح که در اینجا آرام نمیگیرد باید او را سرگرم کرد به یک سلسله لذایذی او برای اینکه سرگرم بشود به این لذایذ باید جایی سفرهای، مائدهای، مأدبهای آماده کرد تا او سرگرم بشود و بماند لذا آنهایی که اهل این بازی نیستند برابر خطبه ی همّام وجود مبارک حضرت امیر«سلام الله علیه» فرمود اینها اگر اجل الهی نبود، اگر فرمان الهی نبود «لَمْ تَسْتَقِرَّ أَرْوَاحُهُمْ فِی أَجْسَادِهِمْ طَرْفَةَ عَیْنٍ»(9)برای اینکه اینها که اهل بازی نیستند حالا شما صدر و ذیل این شهر را پر از استادیوم ورزشی بکنید این برای فقها و حکما و اینها چه ارزشی دارد همهاش بازی است این غصّه میخورد که همهاش شده میدان بازی حضرت فرمود اگر اجل الهی که «إِنَّا کُلَّ شَیْءٍ خَلَقْنَاهُ بِقَدَرٍ»(10)هست، «لِکُلِّ أَجَلٍ»(11)هست، «فَإِذَا جَاءَ أَجَلُهُمْ لاَ یَسْتَأْخِرُونَ سَاعَةً وَلاَ یَسْتَقْدِمُونَ»(12)هست اگر آن اجل مشخّص و معیّن و مقدّر نبود اینها یک لحظه حاضر نبودند در دنیا بمانند خب اینها را خدا چطور نگه بدارد؟ یک علاقه ی فرزند هست، یک علاقه ی مال هست، یک علاقه ی تدریس هست، یک علاقه ی تألیف هست همینها اینها را سرگرم میکند نگهشان میدارد اگر اینها نباشد هیچ داعی ندارد بماند که، خب پس بنابراین آن محور اصلی تزیین برای آن است که این مهمانهایی که آمدند زود فاصله نگیرند «مَا عَلَی الْأَرْضِ»(13)هم اختصاصی به بوستان و راغ و باغ ندارد «مَا عَلَی الْأَرْضِ» همه چیز را شامل میشود لذا با آیهای که در همین سوره ی مبارکه ی «کهف» است که «الْمَالُ وَالْبَنُونَ زِینَةُ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا»(14)با آن معارض نیست اینها مثبتیناند هم بِنا، هم فرزند، هم کاخ و فرش و هم درخت و بوستان همه ی اینها «مَا عَلَی الْأَرْضِ» هستند خواه به صورت مال و بَنین در بیاید، خواه به صورت باغ و راغ در بیاید و اگر بگوییم ما شامل لباس نمیشود خب لباس هم از همین «مَا عَلَی الْأَرْضِ» است دیگر بالأخره بهترین لباس از همین «مَا عَلَی الْأَرْضِ» است یا از حیوانات است پشمی است پشم است یا کُرک است یا وَبَر و امثال ذلک است یا نه ابریشم است آن بیان نورانی حضرت امیر هم ناظر به همین است دیگر فرمود بهترین لباس همان ابریشم است که محصول یک کِرم است، بهترین غذا عسل مصفّاست که آن هم محصول یک کِرم است و آن کسی که در حضور حضرت یک نفس صَعدایی کشید فرمود برای چه این نفس تأثّرآمیز میکشی یعنی چون کار دوتا کِرم به تو نرسیده الآن آه میکشی اگر برای آخرت تنفّست را اَدا داری که درست است اما برای اینکه حالا لباس ابریشم نداری یا عسل مصفّا نداری یعنی دسترنج این دوتا کرم به تو نرسیده داری آه میکشی این یک دیدِ دیگر است، خب پس «الْمَالُ وَالْبَنُونَ» چه اینکه «الشجر و الحجر» هم «زِینَةُ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا»(15)اینها هست.
1) (24) . مستدرک الوسائل، ج12، ص230.
2) (25) . سوره ی یس، آیه ی 12.
3) (26) . سوره ی ملک، آیه ی 2.
4) (27) . سوره ی اعراف، آیه ی 168.
5) (28) . سوره ی انبیاء، آیه ی 35.
6) (29) . سوره ی بقره، آیه ی 155.
7) (30) . سوره ی ص، آیه ی 71.
8) (31) . سوره ی حجرات، آیه ی 29.
9) (32) . نهجالبلاغه، خطبه ی 193.
10) (33) . سوره ی قمر، آیه ی 49.
11) (34) . سوره ی رعد، آیه ی 38.
12) (35) . سوره ی نحل، آیه ی 61.
13) (36) . سوره ی کهف، آیه ی 7.
14) (37) . سوره ی کهف، آیه ی 46.
15) (38) . سوره ی کهف، آیه ی 46.
پرسش: استاد این زینت زن و فرزند و اینها بازی است یا مقام و منصب.
پاسخ: خب نه اینکه من «أکْثَرُ مِنْکَ مالاً» اینکه در همین سوره میآید که «أَنَا أَکْثَرُ مِنکَ مَالاً وَأَعَزُّ نَفَراً»(1)من بچههایم زیاد است وگرنه آن حبّ فرزندپروریاش را گفتند که عبادت است شما این را علاقه داشته باش و بپروران اما «أَنَا أَکْثَرُ مِنکَ مَالاً وَأَعَزُّ نَفَراً» این میشود «زِینَةُ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا»، خب.
مطلب بعدی آن است که اگر کسی جاهلِ بسیط بود و شاک بود همانطوری که کذب خبریاش مشکوک است کذب مُخبریاش هم مشکوک است احتیاط در این است که نگوید یا جزم به صدق دارد یا جزم به کذب دارد یا شک در صدق و کذب، اگر شکّ در صدق و کذب خبری دارد شک در صِدق و کذب مُخبری هم هست چون نمیداند این خبر درست است یا نه؟ مُخبر صدق و کذبش را از خبر دریافت میکند. اما آنچه که مربوط بود به این عرفانیّات عاشورا اگر کسی میخواهد رسالهای بنویسد یا پایاننامهاش را در این زمینه بنویسد ضرر نکرده چون اینها معارفی است که در روایات ما هست منتها کمتر به سراغش میروند در جریانات عرفانیّات عاشورا میبینید مرحوم محدّث قمی«رضوان الله علیه» در ذیل کلمه ی «عَشَق» در همین سفینه آن قصّه ی وجود مبارک حضرت امیر«سلام الله علیه» را نقل میکند که بیست سال قبل از جریان کربلا وجود مبارک حضرت امیر که از جنگ صفین برمیگشتند به همین سرزمین رسیدند اصحاب که در خدمت حضرت امیر«سلام الله علیه» بودند دیدند از اسب پیاده شد و با دستان مبارکشان اشاره فرمودند: «هاهنا، هاهنا» یک مقدار خاکی گرفتند و بو کردند دو رکعت نماز خواندند عرض کردند چه خبر است اینجا مگر چیست؟ فرمود: «هاهنا مصارع عُشّاق»(2)اینجا عاشقانی هستند که قتلگاهشان اینجاست کسی هم نمیدانست جریان چیست فرمود: «هاهنا مصارع عُشّاق» این برای بیان نورانی حضرت امیر است اما در جریان حضرت سکینه«سلام الله علیها» مستحضرید که همه ی برکاتی که نصیب اهل بیت شده حتی زینب کبرا«سلام الله علیها» اینها به وسیله ی برکات امام زمانشان وجود مبارک امام سجاد است در جریان امام سجاد کمتر نقل شده خود حضرت هم کمتر نقل کردند برای اینکه کسی نفهمد او امام زمان است و امام چهارم است وگرنه حضرت آسیب میدید قویتر و بهتر و بالاتر از حضرت سکینه یا حوادث دیگری که حضرت سکینه شنید وجود مبارک امام سجاد شنید اما از آن حضرت چیزی نقل نشده آن حضرت گرچه همه ی ائمه چه حیاتشان، چه مماتشان نور است ولی بالأخره امامِ هر زمانی سُکّاندار آن عالم است به اذن ذات اقدس الهی. از وجود مبارک امام صادق«سلام الله علیه» ظاهراً سؤال کردند که اینکه پیغمبر«صلّی الله علیه و آله و سلّم» درباره ی ابیذر فرمود: «ما أظلّت الخضراء و لا أقلّت الغَبراء ذا لهجة أصدق من أبیذر»(3)پس شما چطور؟ فرمود این را نسبت به شماها و افراد عادی فرمودند اول فرمود سال چند ماه است؟ مثلاً فرمود عرض کرد دوازده ماه است و مثلاً 360 روز است، فرمود چندتا شب قدر داریم؟ عرض کرد مثلاً یکی، فرمود نسبت شب قدر با شبهای دیگر چیست با ماههای دیگر چیست؟ عرض کرد طبق قرآن مثلاً «خَیْرٌ مِنْ أَ لْفِ شَهْرٍ»(4)فرمود پس یک شب از هشتاد ماه بالاتر است عرض کرد بله، فرمود ماها شبِ قدر زندگی هستیم کسی افراد را با ما نمیسنجد اگر پیغمبر«صلّی الله علیه و آله و سلّم» درباره ی ابیذر فرمود ابیذر اینچنین است نسبت به شماهاست نسبت به دیگران که نمیسنجند که. وجود مبارک امام سجاد امام زمان است حسابش با همه ی آنها حتی زینب کبرا«سلام الله علیها» فرق دارد جداست. این حدیث شریف را هم پیغمبر«صلّی الله علیه و آله و سلّم» فرمود هم در نهجالبلاغه است که این دو ذات مقدس«علیهما السلام» فرمودند گاهی به صورت ضمیر گاهی به صورت اسم ظاهر «لا یُقاس بِنا أحد»(5)این در بیانات نورانی پیغمبر«صلّی الله علیه و آله و سلّم» است آنکه در نهجالبلاغه است با اسم ظاهر ذکر شده که با اهل بیت کسی را نمیسنجند(6)، خب بنابراین اگر در جریان حضرت زینب، در جریان حضرت سکینه اینها عرفانیّات مطرح است اینها همهشان به برکات امام سجاد«سلام الله علیه» است وجود مبارک حضرت سکینه را نسبت به سایر دخترها و بچهها و زنهایی که آن محدوده بودند حالا یا وجود مبارک حضرت زینب آنجا حضور نداشت یا داشت و از او نقل نشده این نقل نشدن دلیل نیست بر اینکه حضرت نشنید در بین این دخترها و زنها و بچهها که بودند فقط از این سکینه«سلام الله علیها» نقل شده از وجود مبارک امام جواد سؤال کردند که اگر شما مدّعی امامتید همچنین درباره وجود مبارک امام رضا اگر شما مدّعی امامتید خب امام قبلی وقتی رحلت کرد امام بعدی باید که در مراسم تجهیزش حضور پیدا کند وقتی که وجود مبارک امام رضا رحلت کرد شما که در مدینه بودید یا درباره امام رضا نسبت به امام کاظم«سلام الله علیهما» حضرت در پاسخ فرمود شما که درباره امامت زینالعابدین«سلام الله علیه» شک ندارید که؟ عرض کرد نه، فرمود وقتی وجود مبارک سیّدالشهداء را دفن میکردند زینالعابدین در زندان کوفه بود همان خدایی که از زندان کوفه زینالعابدین را به کربلا میآورد ما را هم از مدینه به خراسان میآورد خب اینها جزء عرفانیّات عاشوراست اینها مانده در آن یعنی برای آنها شاید قابل هضم نباشد اما اگر کسی بخواهد مسئله ی طیّالأرض، حضور ملکوتی امام و سایر مسائل را مطرح کند اینها را میتواند جمعبندی کند از همین متون در مقتل هست اینچنین نیست که بیگانه باشد ولی این قسمتها کمتر مطرح میشود اینها هم میتواند جای خودش را باز کند هم میتواند آن مسئله ی ستمسوزی و ستیز با ستم و با طغیان و اینها بیشتر اثر کند چون کسی که پایگاه اعتقادی و دینی داشته باشد بهتر میتواند اثر کند چون عدهای از آقایان باید به مدارس بروند بچههایشان را بیاورند که «حفظکم الله تعالی» ما انشاءالله روزها پنج دقیقهای قبل از دوازده تمام میکنیم.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
«أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحَابَ الْکَهْفِ وَالرَّقِیمِ کَانُوا مِنْ آیَاتِنَا عَجَباً (9) إِذْ أَوَی الْفِتْیَةُ إِلَی الْکَهْفِ فَقَالُوا رَبَّنَا آتِنَا مِن لَّدُنکَ رَحْمَةً وَهَیِّئْ لَنَا مِنْ أَمْرِنَا رَشَداً (10) فَضَرَبْنَا عَلَی آذَانِهِمْ فِی الْکَهْفِ سِنِینَ عَدَداً (11) ثُمَّ بَعَثْنَاهُمْ لِنَعْلَمَ أَیُّ الْحِزْبَیْنِ أَحْصَی لِمَا لَبِثُوا أَمَداً (12) نَحْنُ نَقُصُّ عَلَیْکَ نَبَأَهُم بِالْحَقِّ إِنَّهمْ فِتْیَةٌ آمَنُوا بِرَبِّهِمْ وَزِدْنَاهُمْ هُدیً (13) وَرَبَطْنَا عَلَی قُلُوبِهِمْ إِذْ قَامُوا فَقَالُوا رَبُّنَا رَبُّ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ لَن نَدْعُوَا مِن دُونِهِ إِلهاً لَقَدْ قُلْنَا إِذاً شَطَطاً (14) هؤُلاءِ قَوْمُنَا اتَّخَذُوا مِن دُونِهِ آلِهَةً لَّوْ لاَ یَأْتُونَ عَلَیْهِم بِسُلْطَانٍ بَیِّنٍ فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرَی عَلَی اللَّهِ کَذِباً (15)»
در مکه مهمترین مطلبی که برای مردم آن منطقه مطرح بود اصول دین بود یعنی توحید بود، وحی و نبوّت بود، معاد بود، خطوط کلی احکام و فقه و حقوق هم مطرح میشد ولی عنصر اصلی همان اصول دین بود و جریان اصحاب کهف هم قبل از میلاد مسیح(سلام الله علیه) اتفاق افتاده بود به دلیل اینکه در کتابهای یهودیها آمده و یهودیها هم باخبر بودند آنها هم سؤال میکردند و احیاناً برای برخیها که از جریان اصحاب کهف باخبر بودند این قصّه تعجّبآور بود فرمود اینها تعجّب ندارد در برابر ذات اقدس الهی اینکه فرمود «کَانُوا مِنْ آیَاتِنَا عَجَباً» این «عَجَباً» ظرفش این است «إِذْ أَوَی الْفِتْیَةُ» چون یک چند نفری به کهف یعنی آن غار وسیع، آن غار غیر وسیع را همان مَغاره و غار میگویند آن غار وسیع را میگویند کهف به کهف پناهنده شدند و این حرف را زدند و سیصد سال خوابیدند که این «إِذْ» ظرف آن «عَجَباً» است «کَانُوا مِنْ آیَاتِنَا عَجَباً * إِذْ أَوَی الْفِتْیَةُ» این را به عنوان متن قبل از شرح ذکر میکنند بعد شرح میدهند لذا جملههایی که در شرح آمده بیش از آن مقداری است که در متن آمده لکن در متن و شرح عنوان فتوّت مأخوذ و ملحوظ است دیگر به ضمیر اکتفا نشده اگر میفرمود «إنّهم آمنوا» کافی بود اما بار دوم کلمه ی فِتیه را ذکر کرده تا روشن بشود که فتوّت و جوانمردی منشأ این مقاومت بود. بار اول فرمود: «إِذْ أَوَی الْفِتْیَةُ إِلَی الْکَهْفِ» از قیام و مقاومت و ایستادگی آنها سخنی به میان نیاورد نفرمود «قاموا فقالوا» بلکه فرمود: «فَقَالُوا» در شرح این متن قیام و مقاومت و ایستادگی اینها را مطرح کرده فرمود: «فَقَالُوا رَبَّنَا آتِنَا مِن لَّدُنکَ رَحْمَةً» برای اینکه اینها فهمیدند هم الحاد باطل است الهی بودن حق است هم شرک باطل است و توحید حق است نه باید ملحد بود نه باید مشرک و اینها هیچ راهی نداشتند یعنی محیط خانواده، محیط زیست، محیط تحصیل، محیط تجارت آلوده به شرک بود هیچ پناهگاهی نداشتند مگر غار، هیچ وسیلهای نداشتند مگر خالق ربّ السماوات و الأرض لذا عرض کردند از نزد خودت چیزی به ما برسان برای اینکه در نزد دیگران راه برای نجات نیست.
«فَقَالُوا رَبَّنَا آتِنَا مِن لَّدُنکَ رَحْمَةً وَهَیِّئْ لَنَا مِنْ أَمْرِنَا رَشَداً» اگر اینها راهی ممکن بود با طیّ آن راه به مقصد برسند دیگر لدی اللهی درخواست نمیکردند اینها مستحضرید به آن حد نرسیدند که علمشان لدنّی باشد، رحمتشان لدنّی باشد نظیر وجود مبارک خضر که ذات اقدس الهی فرمود: «آتَیْنَاهُ رَحْمَةً مِنْ عِندِنَا وَعَلَّمْنَاهُ مِن لَّدُنَّا عِلْماً»(1)آن خضر میخواهد که علم لدنّی و رحمت لدنّی نصیبش بشود کسی که بیچاره شد هیچ چارهای ندارد یقیناً به الله پناهنده میشود مشرکان هم همینطور بودند آنها وقتی سوار کشتی میشدند و کشتی در آستانه ی غرق بود و هیچ وسیلهای برای نجات نداشتند «دَعَوُا اللَّهَ مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ»(2)ذات اقدس الهی روی اخلاص اینها صحّه گذاشت فرمود همین مشرکین بتپرست حجاز وقتی سوار کشتی بشوند «وَضَلَّ عَنْهُم مَا کَانُوا یَدْعُونَ»(3)بشود آنچه را که به حسب ظاهر پناهگاه میدانستند میبینند در دسترس آنها نیست یا اینها به آنها دسترسی ندارند به الله پناهنده میشوند مخلصاً «دَعَوُا اللَّهَ مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ» آنگاه «فَلَمَّا نَجَّاهُمْ إِلَی الْبَرِّ إِذَا هُمْ یُشْرِکُونَ»(4). بنابراین این پردهها خاصیّت اضطرار این غبارروبی و پرده را کنار زدن است پرده که کنار زده بشود انسان مبدأ خود را به خوبی میبیند در حال اضطرار این است این «أَمَّن یُجِیبُ الْمُضْطَرَّ»(5)هم خاصیّتش همین است آنگاه فرمود اینها از هر راهی که میخواستند بروند رفتند و ناامید شدند تنها راهِ الهی مانده بود و از خدای سبحان کمک طلبیدن این راهِ الهی در مناجات، در ادعیه، در آیات مطرح است در راههای حوزه و دانشگاه راه اسباب و علل است میگوییم خدا هست ولی بالأخره سبب لازم است، خدا هست ولی وسیله لازم است اما این خدا هست ولی وسیله لازم است، خدا هست ولی سبب لازم است معنایش این نیست که خدای سبحان الاّ و لابد همیشه با وسیله کار میکند معنایش این نیست البته «أبی الله أن یَجری الامور إلا بأسبابها»، «أبی الله أن تَجری الامور إلا بأسبابها» این در روایت هست درست است آن بیان نورانی حضرت امیر در نهجالبلاغه درست است، آن بیان نورانی امام رضا(سلام الله علیه) در کتاب شریف توحید صدوق درست است که «کلّ قائمٍ فی سواه معلولٌ»(6)هر چیزی که هستی او عین ذات او نیست معلول است نظام علیّت و معلولیّت درست کردند اما معنایش این نیست که جهان بر اساس سلسله ی علل و معلول حرکت میکند و ذات اقدس الهی سرسلسله است اگر چنین چیزی باشد که میشود محدود خدا سرسلسله است با حلقه ی اول هست، با حلقه ی دوم هست، با حلقه ی سوم هست، با حلقه ی وسط هست، با حلقه ی آخر هست کسی با او نیست ولی او با همه هست این «هُوَ مَعَکُمْ أَیْنَ مَا کُنتُمْ»(7)هم ضمن تثبیت نظام علّیت او را ثابت میکند، هم بلاواسطه را کاری که از دیگران ساخته نیست و ذات اقدس الهی قادر مطلق است انجام میدهد این در دعای نورانی ابوحمزه ثمالی که وجود مبارک امام سجاد آموخت عرض کرد خدایا تو حاجت ما را برآورده میکنی «بغیر شفیعٍ فیقضی لی حاجتی» که نمیخواهد ـ معاذ الله ـ شفاعت را انکار کند که، یعنی تو دوتا راه داری یک راه وسیله است، توسّل است، شفاعت است به وسیله ی انیبا، اولیا اعمال صالح انجام میدهد گاهی هم بر اساس «آخر من یشفع هو أرحم الراحمین» بدون وسیله کار میکنی تو هر دو راه در اختیار توست این «مِن لدنه» برای کسی است که بیچاره شد دیگر هیچ وسیلهای ندارد نه اینکه آن لدی اللهی را اینها طلب بکنند اینها در آن حد نبودند بنابراین آنچه را که ذات اقدس الهی به خضر و امثال خضر داد که «آتَیْنَاهُ رَحْمَةً مِنْ عِندِنَا وَعَلَّمْنَاهُ مِن لَّدُنَّا عِلْماً»(8)یا درباره ی شخص پیغمبر اسلام(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود: «إِنَّکَ لَتُلَقَّی الْقُرْآنَ مِن لَدُنْ حَکِیمٍ عَلِیمٍ»(9)آن علم لدنّی مخصوص انبیا، اولیا و خُلّص اولیای الهی است اما اینکه عرض کردند «مِن لَدُنْکَ» یعنی ما هیچ چارهای نداریم، پس بنابراین ما دو راه میتوانیم به نحو مانعةالخلو که جمع را شاید از خدا فیض بگیرید یکی از راه توسل و شفاعت و امثال ذلک، یکی هم بلاواسطه او فیض میرساند اینها عرض کردند «رَبَّنَا آتِنَا مِن لَّدُنکَ رَحْمَةً وَهَیِّئْ لَنَا مِنْ أَمْرِنَا رَشَداً» که در روزهای قبل اشاره شد کاری که سامان ندارد، هیئت ندارد نتیجه نمیگیرد موادّ خام است اما وقتی کاری که هیئت داشته باشد به آن میگویند مهیّا دیگر موادّ خام نیست رشد برای بعضیها موادّ خام است یعنی باید مقدّماتی فراهم کنند کسی مقدّمات را به نتیجه برساند اینها که عرض کردند «وَهَیِّئْ لَنَا مِنْ أَمْرِنَا رَشَداً» یعنی این موادّ خامی که آن هم به لطف شما فراهم شده است اینها را هیئت بدهید، سامان بدهید و آن رشد باشد «وَهَیِّئْ لَنَا مِنْ أَمْرِنَا رَشَداً» اینها درخواست اینها بود، خب خدا چه کار کرد؟ با «فاء» تفریع فرمود: «فَضَرَبْنَا عَلَی آذَانِهِمْ» ما به خواسته ی اینها خواستیم رحمتی از نزد خودمان بدهیم و امرِ اینها را هیئت ببخشیم اینها را خواباندیم گاهی معلوم میشود تعطیلی موقّت زمینه برای یک نجاح و فلاح است درباره ی بعضی از انبیای الهی دارد که اینها ندایی دادند و از ذات اقدس الهی کمک خواستند ما کمک را از راه «ارْکُضْ بِرِجْلِکَ» به اینها رساندیم آیه 41 و 42 سوره ی مبارکه ی «ص» این است که درباره ی ایّوب فرمود: «وَاذْکُرْ عَبْدَنَا أَیُّوبَ إِذْ نَادَی رَبَّهُ» چه گفت؟ عرض کرد«أَنِّی مَسَّنِیَ الشَّیْطَانُ بِنُصْبٍ وَعَذَابٍ» این ندا، این «ارْکُضْ بِرِجْلِکَ» یعنی «فاستجبنا له فأجبنا له» به او گفتیم پایت را بزن به این آب «هذَا مُغْتَسَلٌ بَارِدٌ وَشَرَابٌ» و از این راه درمان میشوی، پس گاهی ندا را ذات اقدس الهی با «فَاستَجَبْنا لَهُ فَنَجِّیْناهُ»(10)و امثال ذلک پاسخ میدهد گاهی از آن قبیل نیست میفرماید: «فَضَرَبْنَا عَلَی آذَانِهِمْ» اینجا هم فرمود: «ارْکُضْ بِرِجْلِکَ» این «ارْکُضْ بِرِجْلِکَ» جواب آن نداست جواب آن درخواست است، خب حالا فرمود: «فَضَرَبْنَا عَلَی آذَانِهِمْ» معمولاً سایر حواس برای اینکه مشخص بشود شخص خواب است یا بیدار مؤثرند، راهگشایاند ولی قویترین حاسّه ظاهراً سامعه است انسان اول میشنود بعد بیدار میشود نه اینکه بیدار بشود بعد بشنود روح در هنگام خواب رابطهاش را با بدن بالکلّ قطع نمیکند وگرنه او مُرده است خیلی کم میکند ولی اوّلین چیزی که از آن راه ادراک میکند مسئله سامعه است اول میشنود بعد این بدن را بیدار میکند این روح است که این بدن را میخواباند، این روح است که این بدن را جابهجا میکند، این روح است که این بدن را از وضعی به وضع دیگر درمیآورد وقتی اراده کرد که از منزل به مَدْرَس یا از مدرس به منزل برود با اراده کردن این بدن هفتاد، هشتاد کیلو را جابهجا میکند وقتی این بدن خسته شد این را میخواباند، وقتی خستگیاش برطرف شد این را بیدار میکند اینکه دارد او را اداره میکند همین روح است و اگر این در تحت تدبیر مبادی برتر باشد این سامان پیدا میکند این روایت خیلی روایت لطیفی است منتها الآن در جوامع روایی ما من یادم نیست ولی در تفسیر المنار در ذیل همین اولین آیه سوره ی مبارکه ی «نساء» ایشان از وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) نقل میکند از مُسند احمدحنبل و از ابوسعید خُدری که وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود کسی که اراده کرده برود مسجد نماز بخواند باید بگوید «اللهمّ ... فإنّی لم أخرج أشَراً و لا بطراً»(11)این بیان نورانی سیّدالشهداء(سلام الله علیه) معلوم میشود از این اصل گرفته شده آدم وقتی دنبال کاری که میخواهد برود باید عرض کند خدایا من با اخلاص دارم این کار را انجام میدهم این «أَشِر» از آن واژههایی است که چند بار در قرآن کریم تکرار شده در قصه نوح و امثال ذلک که فرمود میفهمند «مَنِ الْکَذَّابُ الْأَشِرُ»(12)وجود مبارک سیّدالشهداء(سلام الله علیه) هم عرض کرد خدایا برای هر کاری ما باید این را بگوییم ولی این جریان قیامت که مهمترین کار عصر ماست این به عنوان أَشِر و بَطِر و امثال ذلک نیست این روایت را حتماً از مسند احمدحنبل و از ابوسعید خُدری استخراج کنید و مطالعه کنید، خب.
1) (1) . سوره ی کهف، آیه ی 65.
2) (2) . سوره ی یونس، آیه ی 22.
3) (3) . سوره ی فصلت، آیه ی 48.
4) (4) . سوره ی عنکبوت، آیه ی 65.
5) (5) . سوره ی نمل، آیه ی 62.
6) (6) . التوحید، ج35.
7) (7) . سوره ی حدید، آیه ی 4.
8) (8) . سوره ی کهف، آیه ی 65.
9) (9) . سوره ی نمل، آیه ی 6.
10) (10) . سوره ی انبیاء، آیه ی 76.
11) (11) . مسند احمد، ج3، ص21.
12) (12) . سوره ی قمر، آیه ی 26.
فرمود اینها به این قصد حرکت کردند و گفتند: «رَبَّنَا آتِنَا مِن لَّدُنکَ رَحْمَةً وَهَیِّئْ لَنَا مِنْ أَمْرِنَا رَشَداً» فرمود ما هم پاسخ دادیم «فَضَرَبْنَا عَلَی آذَانِهِمْ فِی الْکَهْفِ سِنِینَ عَدَداً» اینها را سالیان متمادی خواباندیم بعد بیدارشان کردیم شرح این قصه خواهد آمد که ما اینها را سیصد سال خواباندیم بعد بیدار کردیم سیصد سال شمسی و 309 سال قمری «ثُمَّ بَعَثْنَاهُمْ» تا معلوم بشود خود اینها هم یک حد نبودند با اینکه همهشان اهل قیام و مقاومت بودند، موحّد بودند از الحاد رهایی یافتند، از شرک رهایی یافتند «فَقَالُوا رَبُّنَا رَبُّ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ» اما گاهی ممکن است سیصد سال انسان در کرامت الهی باشد و نفهمد حالا اگر کسی هفتاد، هشتاد سال در کرامت الهی باشد نفهمد عجیب نیست سیصد سال در کرامت الهی باشد و نفهمد این آیات انفسی است برای ماها که قصّه ی اصحاب کهف را میخوانیم جزء آیات آفاقی است اما برای خود آنها جزء آیات انفسی است آیات انفسی یعنی برای خود آدم نه اینکه مربوط به نفس باشد اگر کسی در درون خودش رقیب خوب و مراقب خوب بود و اوضاع خودش را ارزیابی کرد از آیات انفسی خودش طَرْفی بسته است اما نه حکیمانه، نه متکلّمانه آنکه میگوید روح مجرّد است به دلیل اینکه تفکّر دارد، علم دارد، علم الیقین است اینها آیات آفاقی است گرچه درباره ی من حرف میزند، درباره روح حرف میزند، درباره علم حرف میزند، درباره فکر حرف میزند اما همه ی اینها عناوین و مفاهیم است اینها به تعبیر جناب شیخ اشراق «هو» است نه «أنا» این معنای «أنا» که در فارسی میگوییم من، در عربی میگوییم «أنا» این «أنا» به حمل اوّلی «أنا» است وگرنه به حمل شایع صناعی «هو» است این مفهومی است در ذهن ما اینکه من نیستم اینکه میگوییم من فکر میکنم اینها همهشان مفهوم است اینها لدی العارف سیر آفاقی است و نه انفسی آنکه گفتند خود را بشناس نه یعنی حکیمانه، اگر کسی عارفانه خود را شناخت «مَن عرف نفسه» میشود «عرف ربّه»(1)وگرنه این سیر آفاقی است، خب. هر چه برهانی اقامه میکنیم مادامی که مفهوم است و فکر است «هو» است نه «أنا» در حقیقت. اینها سیصد سال آیات الهی در درون اینها ظهور کرد ولی بعضیها فهمیدند، بعضی نفهمیدند بنا بر اینکه «لِنَعْلَمَ أَیُّ الْحِزْبَیْنِ أَحْصَی» که «أَحْصَی» فعل ماضی است نه افعل تفضیل برای خود اینها باشد که «یتسائلون بینهم» اما اگر مربوط به دیگران باشد که خب ممکن است همه ی اینها آیات انفسیشان را ادراک کرده باشند اختلافی نداشته باشند بیگانهها درباره ی اینها به دو گروه تقسیم شدند بعضی میگفتند «لبث یوماً أو بعض یوم» بعضیها گفتند نه، مدّت طولانی اما اینکه اینها گفتند «لَبِثْنَا یَوْماً أَوْ بَعْضَ یَوْمٍ»(2)این معلوم میشود اختلاف در درون خود اینها بود نه اینکه بیگانهها، خب «فَضَرَبْنَا عَلَی آذَانِهِمْ فِی الْکَهْفِ سِنِینَ عَدَداً * ثُمَّ بَعَثْنَاهُمْ لِنَعْلَمَ أَیُّ الْحِزْبَیْنِ أَحْصَی لِمَا لَبِثُوا أَمَداً» این متنِ قضیه، حالا شرح «نَحْنُ نَقُصُّ عَلَیْکَ نَبَأَهُم بِالْحَقِّ» داستان حق آن است که نه زمان دارد نه زمین چون جهانی است برای انسانیّت است، برای وحی و نبوّت است یک وقت تاریخنگار است این حتماً باید بگوید قرن چندم بود این کار مورّخ است نه کار وحیانی شما در هیچ قسمت تاریخ قرآن کریم از زمان و زمین خبری نیست که مثلاً در فلان نقطه ی خاص بود گرچه بعضی از جاها را برای برکت نام میبرد مثل طور، مثل بلد امین و مانند آن اما از زمان نامی نمیبرد که در فلان تاریخ بود قبل از میلاد بود، بعد از میلاد بود برای اینکه اینها نقشی ندارد حالا چه قبل از میلاد، چه بعد از میلاد داستان الهی ابدی است لذا جریان حضرت ابراهیم را، موسی را، عیسی(علیهم الصلاة و علیهم السلام) را هیچ کدامشان را با تاریخ ذکر نمیکند برای اینکه چون سهمی ندارد، نقشی ندارد فرمود این قصّه، قصّه ی حق است داستانی است حق «نَحْنُ نَقُصُّ عَلَیْکَ نَبَأَهُم بِالْحَقِّ إِنَّهمْ فِتْیَةٌ» خب اگر فِتیه را نمیفرمود میفرمود «إنّهم آمنوا» کافی بود اما تکرار آن هم با اسم ضمیر برای آن است که به فتوّت عنایت کند اولاً و به جوانان احترام بگذارد ثانیاً اگر کسی واقعاً خویی را با خودش به سالمندی برد بعید است برگردد اینها که حدیث العهد بالفطرتاند در اینها اثر میکند غالب کسانی هم که وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) ایمان آوردند جوان بودند بسیار سخت است کسی که به کهنسالی و فرتوتی رسیده بیاید دست از عقیده ی قبلیاش بردارد حالا برخیها این را درباره ی اولیا هم گفتند، گفتند فرق بین یوسف و یعقوب(سلام الله علیهما) هم همین بود خب البته خیلی نمیشود این را درباره ی اولیا پیاده کرد و آن فرق این است که برادرها این جنایت جُرم را نسبت به یوسف(سلام الله علیه) کردند و یعقوب را به فراق مبتلا کردند ولی چاه انداختن برای یوسف بود تمام رنج را این جوانک کشید اما همین که برادرها گفتند که ببخش فوراً گفت «لاَ تَثْرِیبَ عَلَیْکُمُ الْیَوْمَ»(3)ولی وقتی به یعقوب عرض کردند «یَا أَبَانَا اسْتَغْفِرْ لَنَا»(4)فرمود صبر کنی من «سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَکُمْ»(5)حالا این آدم جرأت میخواهد که این حرف را بزند شاید حرف، حرف صحیحی نباشد ولی بالأخره بین یوسف و یعقوب چنین فرقی هست آنکه درد دید و رنج دید فوراً گفت بخشیدم اما آنکه پیرمرد است میگوید صبر کنید برای شما استغفار بکنم اینکه عرض میکنیم شاید این سخن صحیح نباشد چون در کنارش هست که وجود مبارک یعقوب(سلام الله علیه) منتظر بود سحر بشود در مناجات سحر برای اینها استغفار کند درباره ی انبیا و اولیا آدم زبانش بسته است ولی درباره ی دیگران درست است که غالباً جوانها میتوانند زودتر حق را بپذیرند تا آن سالمندان «إِنَّهمْ فِتْیَةٌ» اینها چون «آمَنُوا بِرَبِّهِمْ» بر اساس «مَن جَاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثَالِهَا»(6)ما هم پاداش دادیم به اینها ما منتظر نیستیم اینها بمیرند اینها را ببریم بهشت آنجا که سرِ جایش محفوظ است اگر کسی واقعاً ایمان آورد ما هم چیزی به او پاداش میدهیم پاداش نقد «انهم آمنوا فزدناهم هدی» چیزی هم ما به اینها دادیم این «وَالَّذِینَ اهْتَدَوْا زَادَهُمْ هُدیً»(7)یا «فَزَادَهُمْ إِیمَاناً» در سوره ی مبارکهای که به نام مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) هست آیه ی هفدهای که در سوره ی 47 است به نام مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) هست اینچنین آمده «وَالَّذِینَ اهْتَدَوْا زَادَهُمْ هُدیً» یک اصل کلی است اگر کسی دو قدم راه بیفتد خدا به او هدایت بیشتری میدهد آن اهتدا به هدایت ابتدایی خدا پاسخ مثبت دادن است این یک هدایت پاداشی است نه هدایت تشریعی اوّلی، هدایت تشریعی اوّلی که «هُدیً لِلنَّاسِ»(8)است به همه داده اینکه میبینید بعضیها حاضرند الفیه را حفظ بکنند اما حاضر نیستند قرآن حفظ بکنند این یک نحوه توفیقی است یا تمام این مجلاّت و تیترها را حفظ بکنند اما سعی نمیکنند قرآن و روایت را حفظ بکنند اینها توفیقی است نصیب هر کس نمیشود شما نام این بازیگرهای داخل و خارج همه را بلدند اما نام ائمه یادشان نیست، نام رهبران الهی یادشان نیست این هم توفیقی است اینچنین حافظه را داده اما آن محفوظ را خدا به هر کسی نمیدهد بالأخره اینکه گفت «که عنقا را بلند است آشیانه» این است خب انسان میتواند این مرغ خانگی یا مرغهای دمِ دستی را صید کند اما عَنقا بر فرض اینکه وجود داشته باشد این به شکار هر کسی نمیآید برخی از پرندهها هستند که خیلی اوج میگیرند اگر گفتند «برو این دام بر مرغ دگر نِه*** که عَنقا را بلند است آشیانه» علم اینچنین است آنقدر بزرگ است، آنقدر مَنیع است، آنقدر باکبریاست که در هر دلی فرود نمیآید خب میبینید تمام اینها را بلدند پشت سر هم اسامی بازیگرها را بلدند اما وقتی ائمه معصومین را میخواهند بشمارند یادشان نیست این نعمت نصیب هر کسی نخواهد شد فرمود آنها چون درست راه افتادند «زَادَهُمْ هُدیً» به آنها چیزهای خوب ما دادیم در دنیا هم همین طور است، آخرت هم همین طور است «وَالَّذِینَ اهْتَدَوْا زَادَهُمْ هُدیً وَآتَاهُمْ تَقْوَاهُمْ»(9)تقوای اینها را ما به اینها دادیم اینها خواستند ما هم توفیق فراهم کردیم این در سوره ی مبارکه ی 47 است به نام پیغمبر است اینجا هم فرمود: «آمَنُوا بِرَبِّهِمْ وَزِدْنَاهُمْ هُدیً»، خب ما چه کار باید بکنیم حالا؟ حکومت، حکومت شرک است پدر و مادر مشرکاند محیط، محیط شرک است، محیط تحصیلی شرک است، محیط تجاری شرک است، محیط سیاسی شرک است، همه جا شرک آلوده است اینها هیچ پناهگاهی ندارند، خب اگر هیچ کسی پناهگاهی نداشت با دست خالی رفت در غار آخر آنجا که طعمه ی گرگ میشود اینها چطوری خوابشان میبرد کوه است و غار است و درنده است و چطور آدم میخوابد خوابش میبرد؟ فرمود: «وَرَبَطْنَا عَلَی قُلُوبِهِمْ» ما دلهای اینها را آرام کردیم خواباندیم اینها را بالأخره، این یک وقت است در قوس صعود است یک وقت در قوس نزول، یک وقت است از عبد به مولاست یک وقت از مولا به عبد است از عبد به مولا در همان سوره ی مبارکه ی «رعد» است که بحثش گذشت آنجا آیه 28 فرمود: «الَّذِینَ آمَنُوا وَتَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُم بِذِکْرِ اللَّهِ أَلاَ بِذِکْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ» یک وقت است نه، ذات اقدس الهی از همان اول طناب آویزان بکند بگوید بگیر و محکم بچسب و بیا بالا اینکه با «عَلَی» به کار رفته برای اینکه از بالا آمده استعلا را به همراه دارد «وَرَبَطْنَا عَلَی قُلُوبِهِمْ» در جریان مادر حضرت موسی هم همین طور بود خب بالأخره کسی تلاش و کوشش بکند مخفیانه مادر بشود، مخفیانه زایمان داشته باشد، مخفیانه هم شیر بدهد، مخفیانه بچه را بپروراند همین که احساس خطر کرده بچهاش را بگذارد در دریا چه کسی این کار را میکند؟ فرمود اگر ما قلبش را نبسته بودیم به مِهر خودمان اینکه این کار را نمیکرد که این را در سوره ی مبارکه ی «قصص» فرمود ما این کار را کردیم الآن هم این خدا همان خداست دیگر. در سوره ی مبارکه ی «قصص» فرمود اگر ما قلبش را نبسته بودیم به مِهرمان او هرگز این کار را نمیکرد آیه ی هفت به بعد سوره ی مبارکه ی «قصص» این است «وَأَوْحَیْنَا إِلَی أُمِّ مُوسَی أَنْ أَرْضِعِیهِ فَإِذَا خِفْتِ عَلَیْهِ فَأَلْقِیهِ فِی الْیَمِّ وَلاَ تَخَافِی وَلاَ تَحْزَنِی إِنَّا رَادُّوهُ إِلَیْکِ وَجَاعِلُوهُ مِنَ الْمُرْسَلِینَ * فَالْتَقَطَهُ آلُ فِرْعَوْنَ لِیَکُونَ لَهُمْ عَدُوّاً وَحَزَناً إِنَّ فِرْعَوْنَ وَهَامَانَ وَجُنُودَهُمَا کَانُوا خَاطِئِینَ» بعد در آیه ده فرمود: «وَأَصْبَحَ فُؤَادُ أُمِّ مُوسَی فَارِغاً إِن کَادَتْ لَتُبْدِی بِهِ لَوْلاَ أَن رَّبَطْنَا عَلَی قَلْبِهَا» اگر ما قلبش را مرتبط به خودمان نکرده بودیم این دلش خالی میشد خب دلِ خالی میلرزد دیگر دلِ وَزین یک ظرف خالی میلرزد «إنّ هذه القلوب أوعیه»(10)اگر این ظرف خالی باشد لرزش دارد دیگر وقتی پُر باشد که لرزش ندارد فرمود ما بستیم این دل را به خودمان لذا در کمال اطمینان این بچه را انداخت به دریا و بعد میدانست هم به او میرسد در موارد دیگر هم ذات اقدس الهی از ربط قلب خبر داده است فرمود ما این قلبها را به خودمان مرتبط کردیم و نگذاشتیم این قلب بلرزد و بتپد بنابراین این کریمه هم که فرمود: «وَرَبَطْنَا عَلَی قُلُوبِهِمْ إِذْ قَامُوا» همین است، خب اینجا قیام را ذکر کرده قیام در اینجا مقاومت است و استقامت است نه قیام فیزیکی اینکه در آن کریمه دارد که «قُلْ إِنَّمَا أَعِظُکُم بِوَاحِدَةٍ أَن تَقُومُوا لِلَّهِ مَثْنَی وَفُرَادَی»(11)ممکن است کسی نشسته باشد تصمیم عاقلانه بگیرد این ایستاده است، ممکن است کسی ایستاده باشد تصمیم عجولانه بگیرد این نشسته است قیام یعنی مقاومت چون بهترین و مهمترین حالت دفاعی آدم حالت ایستادن است آنجایی که انسان مقاومت میکند تعبیر به ایستادن میکنیم برای اینکه انسان حالات فراوانی دارد دیگر از اضطجاع و انبطا و استلقا و امثال ذلک و قعود و رکوع و این حالات دارد بهترین حال برای دفاع حالت ایستادن است دیگر چون بهترین حال برای دفاع و انجام کار حالت ایستادن است از این ایستادنِ فیزیکی پُلی زدند به آن مقاومت «أَن تَقُومُوا لِلَّهِ مَثْنَی وَفُرَادَی»(12)اینجا هم فرمود: «إِذْ قَامُوا فَقَالُوا» اینها که آمدند اینجا بخوابند اینها اهل قیاماند در حقیقت «إِذْ قَامُوا فَقَالُوا» چه چیزی گفتند با دو مطلب با خدا سخن گفتند یکی اصلِ الهی بودند که الحاد را باطل میکنند این میشود تولّی، یکی توحید که از شرک نجات پیدا کردند «إِذْ قَامُوا فَقَالُوا رَبُّنَا رَبُّ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ» این را مشرکین هم میگویند مشرکین گرفتار ارباب متفرّقه هستند ولی مدیرکل را خدا میدانند در بعضی از آیات همانطوری که دارد از آنها سؤال میکنیم «لَئِن سَأَلْتَهُم مَنْ خَلَقَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ لَیَقُولُنَّ اللَّهُ»(13)دارد اگر سؤال بکنید «رَبُّ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ» چه کسی است؟ آن هم «لَیَقُولُنَّ اللَّهُ» اما ربّ رزق چه کسی است؟ ربّ شجر چه کسی است؟ ربّ حجر چه کسی است؟ ربّ شِفا چه کسی است؟ ربّ رفاه چه کسی است این را ارباب متفرّقه قائلاند اما آن مدیر کل، رب الأرباب، ربّ السماوات و الأرض یکی است اینها بر اساس همان الهی اندیشیشان «فَقَالُوا رَبُّنَا رَبُّ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ» اما آنچه را که همشهریهای آنها، مشرکان آن منطقه میگفتند خدا دارای شرکایی است او را با جمله ی دیگر نفی میکنند میفرمایند ذات اقدس الهی منزّه از شرک است «فَقَالُوا رَبُّنَا رَبُّ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ» این الهی بودن، «لَن نَدْعُوَا مِن دُونِهِ إِلهاً» این موحّد بودن آنها آلهه ی فراوانی قائل بودند غیر از اله آلهه ی دیگری را قائل بودند که انبیا آمدند بگوید «لا اله الاّ الله» فرمود: «لَقَدْ قُلْنَا» اگر ما غیر از ذات اقدس الهی اله دیگری قائل بشویم «لَقَدْ قُلْنَا إِذاً شَطَطاً» شَطَط انحراف از جادّه است مخصوصاً درباره ی شطط گفتند افراط در ظلم است برای اینکه «إِنَّ الشِّرْکَ لَظُلْمٌ عَظِیمٌ»(14)تنها ظلم نیست شرکِ آن ظلم عظیم را میگویند شطط و این تعبیر زمخشری است در کشّاف که افراط در ظلم را میگویند شطط در قرآن کریم از شطط نهی شده گفتند ما شما را انتخاب کردیم برای حُکم «وَلاَ یُشْرِکُ فِی حُکْمِهِ»(15)در سوره ی مبارکه ی «ص» در جریان داوری داود و دیگران آمده است که حکم بکن «وَلاَ یُشْرِکُ فِی حُکْمِهِ» اگر مثلاً خلاف بکنی این میشود شَطط و انحراف بدهی میشود ظلم سوره ی مبارکه ی «ص» آیه ی 22 این است «إِذْ دَخَلُوا عَلَی دَاوُدَ فَفَزِعَ مِنْهُمْ قَالُوا لاَ تَخَفْ خَصْمانِ بَغَی بَعْضُنَا عَلَی بَعْضٍ فَاحْکُم بَیْنَنَا بِالْحَقِّ وَلاَ تُشْطِطْ» «أشطّ» یعنی «أفرط فی الظلم» در سوره ی مبارکه ی «جن» هم مشابه این آمده که آنها آیه ی چهار سوره ی «جن» هم این است «وَأَنَّهُ کَانَ یَقُولُ سَفِیهُنَا عَلَی اللَّهِ شَطَطاً» در بعضی از کتابهای عقلی مخصوصاً در حکیم سبزواری قول شطط را هم به کار برده، خب شطط یعنی انحراف از راه و ظالمانه سخن گفتن از شرک هم چون ظلم عظیم است اگر کسی گرفتار شرک بشود میشود شطط، «لَقَدْ قُلْنَا إِذاً شَطَطاً» خب حرف آنها چیست؟ همین فِتیه مؤمن به خدای سبحان عرض میکنند که «هؤُلاءِ قَوْمُنَا اتَّخَذُوا مِن دُونِهِ آلِهَةً» اینها با خدایشان دارند مناجات میکنند با یکدیگر هم همین حرف را میزنند چرا حرف آنها شطط است؟ برای اینکه اینها مشرکاند شرک دلیل ندارد اینها بیراهه دارند میروند «لَقَدْ قُلْنَا إِذاً شَطَطاً» شرک میشود شطط، انحراف از راه، چرا؟ برای اینکه اینها من دون الله اله قائل شدند و سلطان ندارند برهان چه عقلی باشد، چه نقلی باشد اگر به نصاب حجّیت برسد میشود سلطان مسلّط بر شک است، وهم است، خیال است، قیاس است، گمان از این جهت برهان را میگویند سلطان ذات اقدس الهی فرمود: «مَّا أَنزَلَ اللَّهُ بِهَا مِن سُلْطَانٍ»(16)ما نه سلطان درونی به نام عقل به اینها دادیم، نه سلطان بیرونی به عنوان نقل، اگر کسی بدون سلطان حرف بزند گرفتار شطط میشود اینها هم به خدای سبحان عرض کردند با خودشان هم در درونگروهی میگفتند که این مشرکان حرفِ برهانی ندارند برای اینکه کسی که کاری نکرده چه هویّتی دارد؟ غیر خدا نه بالاستقلال کار کردند، نه بالمشارکه کار کردند، نه بالمظاهره همهشان مخلوقاند نه ذرّهای را بالاستقلال مالکاند، نه ذرّهای را بالاشتراک مالکاند، نه ذرّهای را به دستیاری و معاونت مالکاند اینها چه کارهاند؟ اگر هیچ کاری از غیر خدا ساخته نیست پس ربوبیّت ندارند «لَقَدْ قُلْنَا إِذاً شَطَطاً» چرا؟ برای اینکه «هؤُلاءِ قَوْمُنَا اتَّخَذُوا مِن دُونِهِ آلِهَةً لَّوْ لاَ یَأْتُونَ عَلَیْهِم بِسُلْطَانٍ بَیِّنٍ فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرَی عَلَی اللَّهِ کَذِباً» اینها هم کذب خبری دارند قبلاً هم گذشت، گذشته از اینکه این سخن، سخن باطلی است فِریه هم هست یک وقت از خارج خبر میدهیم، یک وقت از شخص خبر میدهیم از خارج که خبر دادیم میشود کذب، اگر از شخص خبر دادیم گذشته از کذب میشود افترا.
1) (13) . بحارالأنوار، ج58، ص99.
2) (14) . سوره ی کهف، آیه ی 19.
3) (15) . سوره ی یوسف، آیه ی 92.
4) (16) . سوره ی یوسف، آیه ی 97.
5) (17) . سوره ی یوسف، آیه ی 98.
6) (18) . سوره ی انعام، آیه ی 160.
7) (19) . سوره ی محمد، آیه ی 17.
8) (20) . سوره ی بقره، آیه ی 185.
9) (21) . سوره ی محمد، آیه ی 17.
10) (22) . نهجالبلاغه، حکمت 147.
11) (23) . سوره ی سبأ، آیه ی 46.
12) (24) . سوره ی سبأ، آیه ی 46.
13) (25) . سوره ی لقمان، آیه ی 25.
14) (26) . سوره ی لقمان، آیه ی 13.
15) (27) . سوره ی کهف، آیه ی 26.
16) (28) . سوره ی یوسف، آیه ی 40.
پرسش: حاج آقا اینها سلطنت را قبول دارند برای خدا.
پاسخ: سلطنت را برای خدا قبول میکنند اما خدا چون سلطنت برای خداست خدا سلطانی نفرستاده به نام دلیل عقلی یا دلیل نقلی نه دلیل عقلی بر شرک است نه دلیل نقلی حالا چون این آقایان برای بچههایشان باید پنج دقیقه قبل از دوازده بروند امیدواریم خدا همه را حفظ بکند و زودتر مرخص بشوند.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
«نَحْنُ نَقُصُّ عَلَیْکَ نَبَأَهُم بِالْحَقِّ إِنَّهمْ فِتْیَةٌ آمَنُوا بِرَبِّهِمْ وَزِدْنَاهُمْ هُدیً (13) وَرَبَطْنَا عَلَی قُلُوبِهِمْ إِذْ قَامُوا فَقَالُوا رَبُّنَا رَبُّ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ لَن نَدْعُوَا مِن دُونِهِ إِلهاً لَقَدْ قُلْنَا إِذاً شَطَطاً (14) هؤُلاءِ قَوْمُنَا اتَّخَذُوا مِن دُونِهِ آلِهَةً لَّوْ لاَ یَأْتُونَ عَلَیْهِم بِسُلْطَانٍ بَیِّنٍ فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرَی عَلَی اللَّهِ کَذِباً (15)»
اینکه ذات اقدس الهی فرمود جریان اصحاب کهف را ما به حق بازگو میکنیم ناظر به جهات فراوانی است که این قصّه را همراهی میکند اولاً آنچه را که اصحاب کهف گفتند ذات اقدس الهی به احسن ما یُمکن آنها را بیان میکند خیلی از مواردند که دیگران میخواهند گزارش بدهند توان چنین گزارشی را ندارند این یک، دوم حالتی که این اصحاب داشتند آن حالت را هم قرآن کریم خوب تشریح میکند دو، که شاید مقدور خود اصحاب کهف نباشد اینکه میگویند «یُدرک و لا یوصف» گاهی انسان یک حال و حالتی پیدا میکند که توان تعبیر آن را ندارد اینچنین نیست که هر وصف درونی را که انسان دارد قدرت این را هم داشته باشد که تبیین کند این دو، سوم هر کاری را هم که انجام دادند آن کار را هم ذات اقدس الهی به خوبی تحریر میکند، چهارم کاری که خود خدا در برابر امر اول و دوم و سوم انجام داد آن را به خوبی تشریح میکند یعنی آنها حرفی زدند خدا در برابر حرف اینها آثاری مترتّب کرد، حال و حالتی داشتند خدای سبحان برابر آن حالت افاضاتی داشت، فعلی داشتند، کاری کردند خداوند در برابر آن کار پاداشی داد پس هم تحریر قول، تبیین حال، تشریح فعل این سه فصل، پاسخ مناسب این فصول سهگانه هم میشود شش کار این شش کار را ذات اقدس الهی فی أحسن ما یُمکن تبیین میکند بعد میفرماید این فصول ششگانه اختصاصی به اصحاب کهف و رقیم و مانند آن ندارد هر کس در هر زمان و زمینی لله قیام موحّدانه داشته باشد ما این حرفها و افعال و فیوضات را نسبت به او روا میداریم وگرنه این میشود تاریخ و دفنِ در آن سرزمین میشود اینکه فرمود: «نَحْنُ نَقُصُّ عَلَیْکَ نَبَأَهُم بِالْحَقِّ» صِرف گزارش نیست یک وقت یک مورّخ یا گزارشگر شرح حال افرادی را بازگو میکند اما درون آنها چه بود و این سه امر را هم باید بازگو کند دیگر سه امری در کار نیست یعنی در برابر حرف آنها ما چه کردیم، در برابر حال آنها ما چه کردیم، در برابر فعل آنها ما چه کردیم اینها دیگر در کار نیست خدای سبحان قصّهای را حق میداند که مجموع مبدأ قابلی و فاعلی را به همراه داشته باشد لذا فرمود: «إِنَّهمْ فِتْیَةٌ آمَنُوا بِرَبِّهِمْ وَزِدْنَاهُمْ هُدیً» این را هم در قصّه آورده آنها «آمَنُوا» ما «زِدْنَا»، آنها «إهْتَدوا»(1)ما «زِدْنَاهُمْ هُدیً» این درون آنها را هم که مضطرب بود ما بستیم و محکم کردیم که «رَبَطْنَا عَلَی قُلُوبِهِمْ» این را هم ذکر کرده قهراً این میشود قصّه ی حق این فصول هفتگانه حالا در موارد دیگر هم هست اینجا که مطرح بشود میبینیم معارف فراوانی از آن در میآید وگرنه میشود کتاب داستان و قصّه، تاریخ در حالی که قرآن منزّه از این سطح است، خب.
1) (1) . سوره ی محمد، آیه ی 17.
«نَحْنُ نَقُصُّ عَلَیْکَ نَبَأَهُم بِالْحَقِّ إِنَّهمْ فِتْیَةٌ آمَنُوا بِرَبِّهِمْ» واقعاً «آمَنُوا» ما هم بر اساس آن اصل کلی که هر کسی ایمان بیاورد ما به او پاداش میدهیم «زَادَهُمْ هُدیً وَآتَاهُمْ تَقْوَاهُمْ»(1)که در سوره ی 47 بود برابر آن اصل کلی اینجا هم «زِدْنَاهُمْ هُدیً» آنها چون حالا در بحث روایی مقداری ملاحظه فرمودید حتماً، مقداری هم ملاحظه میفرمایید برخی از اینها جزء درباریان آن حاکم عصر بودند اینها وقتی که از آن دربار خارج شدند با اضطراب خارج شدند در برابر یک حکومت خشنی که دینش دین شرک بود ممکن نبود کسی علناً بتواند مخالفت کند با اضطراب و هراس خارج شدند تنها عاملی که بتواند این قلب را مطمئن کند همان نیروی مقلّبالقلوب است چون قلب را هیچ عاملی آرام نمیکند مگر مقلّبالقلوب فرمود: «وَرَبَطْنَا عَلَی قُلُوبِهِمْ» برای اینکه اینها ایستادگی کردند یک وقت است کسی منزویانه فکرِ توحیدی را در سر میپروراند این دیگر مبارز نیست و کار او هم مبارزه نیست این را نمیگویند قیام کرد کم نبودند کسانی که راهبگونه منزوی میشدند در غاری میرفتند و موحّدانه عبادت میکردند نه به کسی کاری داشتند نه حکومتها با آنها کاری داشتند اما اینها راهبان غارنشین که نبودند اینها اهل قیام بودند «إِذْ قَامُوا فَقَالُوا رَبُّنَا رَبُّ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ» هیچ وقت شما نمیدیدید که حکومتها با راهبان درگیر بشوند راهبان همیشه منزویانه فکر میکردند و منزویانه هم به سر میبردند اعتراضی هم نمیکردند از این تفکّر راهبگونه خدا تعبیر به قیام نمیکند «إِذْ قَامُوا فَقَالُوا»، خب.
«إِذْ قَامُوا فَقَالُوا» چه چیزی گفتند؟ گفتند ربّ ما همان کسی است که سماوات و ارض را آفرید و همان کسی است که سراسر عالم مربوب اوست و همان کسی است که خطّ توحید را در عالَم ترسیم کرده و همان کسی است که اگر کسی از توحید ربوبی فاصله گرفت کجراهه رفته و همان کسی است که توحید را در درون دل ما نهادینه کرده صحنه ی قلب ما خالی از توحید و شرک نیست که بیاییم توحید را اثبات کنیم و شرک را راه ندهیم قبلاً هم چه در سوره ی مبارکه ی «نحل» چه در سایر سُوَر این معنا گذشت که این «لا اله الاّ الله» دوتا قضیه نیست یا «لَقَدْ بَعَثْنَا فِی کُلِّ أُمَّةٍ رَسُولاً أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ وَاجْتَنِبُوا الطَّاغُوتَ»(2)اینها دوتا قضیه نیستند بازگشت «لا اله الاّ الله» یا «أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ وَاجْتَنِبُوا الطَّاغُوتَ» به یک قضیه است لا اله غیر اللهی که دلپذیر است و همه ما قبولش داریم اگر این «الاّ» به معنی غیر است چه اینکه به معنی غیر است این جمعاً یک قضیه است یعنی غیر از همین یکی که ما داریم دیگران نه، اینچنین نیست که صحنه ی دل خالی از شرک و توحید باشد و انبیا آمده باشند توحید را به ما یاد بدهند شرک را جلوگیری کنند بلکه انبیا آمدند بفرمایند این توحید درونی را خوب نگه دارید این شرکِ بیرونی را راه ندهید لا اله غیر از همین اللّهی که دل شما قبول دارد همین، اگر «الاّ» به معنی غیر شد چه اینکه اینچنین است بازگشت این «لا اله الاّ الله» به یک قضیه است اینها هم همین حرف را زدند که غیر از الله چیز دیگر شَطَط است و ما شک نداریم در بطلان حرف اینها سخن از شک نیست، سخن از عدم العلم نیست، سخن از علم به عدم است اینها دلیل ندارند نه اینکه مطالبه بکنند بگویند شما دلیل بیاورید نمیگویند شما اگر مشرکید حق با شماست دلیل بیاورید میگوید دلیل ندارید این «لَّوْ لاَ یَأْتُونَ» درصدد بیان نفی سلطان است، نفی دلیل است نه اینکه اینها شک داشته باشند بگویند ما موحّدیم درباره ی شرک شک داریم شما اگر دلیلی دارید اقامه کنید از این سنخ نیست چون از همان اول گفتند هر کس موحّد نبود به شطط افتاد یعنی بیراهه است خب اگر کسی فتوا داد که شرک شطط است خب او جزم دارد به نفی دلیل نه اینکه شک داشته باشد که آیا آنها دلیل دارند یا دلیل ندارند آنها موحّد بودند بالقطع، شرک را نفی میکردند بالقطع، «لا سلطان لشرک» و کسی که بیسلطان سخن میگوید گرفتار شطط میشود «فَقَالُوا رَبُّنَا رَبُّ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ لَن نَدْعُوَا» این نفی تأکید است «لَن نَدْعُوَا مِن دُونِهِ إِلهاً» چرا؟ برای اینکه شطط است ما از شطط برحذریم پس از شرک برحذریم. آنگاه عرض میکنند هم به خودشان هم به ذات اقدس الهی میگویند در درون خودشان هم این حرفها را دارند که «هؤُلاءِ قَوْمُنَا» ما مسئولیم بالأخره اینها را هدایت کنیم این تنها «هؤلاء إتّخذوا» نیست یک وقت است انسان احساس مسئولیت نمیکند میگوید گروهی هستند در فلان منطقه که مشرکانه به سر میبرند اما اگر گفتیم «هؤُلاءِ قَوْمُنَا» یعنی کاری باید بکنیم اینها را هدایت بکنیم این «قَوْمُنَا» رسالت و مسئولیت اصحاب کهف را تبیین میکند لذا تا آن آخرین لحظه هم بالأخره به فکر اینها بودند «هؤُلاءِ قَوْمُنَا اتَّخَذُوا مِن دُونِهِ آلِهَةً» حالا اینها چون هر کدام بالأخره گرفتار ارباب متفرّقه بودند آن منطقه، هر کدام یک ربّ خاصّی داشتند این آلهه منظور یا فرشتگاناند یا جنّاند یا قدّیسین بشرند نظیر عُزیربنالله گفتن یا مسیحبنالله گفتن البته اینها قبل از جریان حضرت مسیح بودند قدّیسین بشر را اله میپنداشتند منظور از این آلهه تنها سنگ و گِل و چوب نیست منظور از این آلهه همان ملائکه بود که میگفتند بنات الله است یا جن بود به تعبیر سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) اینکه اینجا ضمیر جمع مذکّر سالم را به آلهه برگرداند آنها گفتند که «هؤُلاءِ قَوْمُنَا اتَّخَذُوا مِن دُونِهِ آلِهَةً» نفرمود «لو لا یأتون علیها» ضمیر مؤنث بیاورد برای آلهه بلکه فرمود: «لاَ یَأْتُونَ عَلَیْهِم» این آلهه را با جمع مذکر سالم ذکر کرد برای اینکه معلوم بشود اینها منظورشان این چوب و سنگ و اینها نیست همان صاحبان این تماثیل و این اجرام و اصناماند «لاَ یَأْتُونَ عَلَیْهِم بِسُلْطَانٍ بَیِّنٍ» چرا نمیآورید؟ نه اینکه توقع داشته باشد این چرا نمیآوریدِ اعتراضی است نه اینکه ترغیب میکند بروید دلیلتان را بیاورید، چرا نمیآورید دلیل؟ چرا، یعنی اینکه ندارید دلیل بیاورید. بعد چرا؟ برای اینکه این جمله ی «لاَ یَأْتُونَ عَلَیْهِم بِسُلْطَانٍ بَیِّنٍ» هم مسبوق است به شَطَط، هم ملحوق است به ظلم قبلاً فرمود: «لَقَدْ قُلْنَا إِذاً شَطَطاً» این مسبوق بودن، بعد هم ملحوق بودنش این است که فرمود: «فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرَی عَلَی اللَّهِ کَذِباً» شما میگویید خدا شریک دارد اولاً این قضیه دروغ است، ثانیاً میگویید خدای سبحان «إتّخذ له شرکاء» این فِریه است دروغ بستن به ذات اقدس الهی بدترین ظلم است دیگر، پس این جمله ی «لاَ یَأْتُونَ عَلَیْهِم بِسُلْطَانٍ بَیِّنٍ» که هم مسبوق است به شطط، هم ملحوق است به اظلم معلوم میشود اینها جزم به عدم دلیل دارند اینها جزم دارند که شرک دلیل ندارد نه اینکه «لاَ یَأْتُونَ» یعنی چرا دلیل نمیآورید، خب. این قصّه با این وضع البته روایاتی هم که خواهد آمد به خواست خدا تبیین میکند.
پرسش: استاد فرزند آدم پدر آدم، بچهها، بچه ی آدم موحد به دنیا میآیند چه داعی دارد بر اینکه الهههای متعددی را بپرستند؟
پاسخ: خب این شیطان از هر راهی وسوسه میکند شبهه ایجاد میکند بسیاری از افراد گرفتار حساند و هر چه به حس نزدیکتر باشد میپذیرند.
پرسش: اینکه توخالی باشد توخالی است حالا میخواهد اسم.
پاسخ: بله این را بعد از سالیان متمادی درس و بحث انسان میفهمد توخالی است وگرنه الآن آن روز هم عرض شد شما وقتی میروید هند میبینید از موشپرستی شروع شده تا پرستش چیزهای دیگر از این طرف به ژاپن هم که سر میزنید یا به دنبال فالگیریاند یا به دنبال بتپرستی در بخشی از چین هم بتپرستانی هستند آقایانی که رفتند و آمدند گفتند که بتهای سنگی دارند به طول هیجده متر قد این بت، الیوم که عصر علم است اینچنین است اگر این معارف نباشد، این گفتگوها نباشد، این ارائه حقایق به وسیله اهل بیت(علیهم السلام) نبود و نباشد بشر به حس نزدیک است دیگر با اینکه اینها از نظر صنعت ژاپنیها در صنایع ظریف خیلی پیش رفتهاند اما از نظر معارف خیلی خنگاند یا دنبال فالگیریاند، یا دنبال نحس و سعدند، یا دنبال بتپرستیاند اینچنین است سرّ اینکه الآن سه، چهار هزار مذهب در آمریکا و امثال آمریکا روزانه مثل قارچ سبز میشود اینها یک وقت هم به عرضتان رسید که ما مشکل جدّیمان قبل از انقلاب این بود میگفتیم عالَم الآن مثلّثی است یک ضلعش را موحّدان عالَم تشکیل میدهند اعم از مسیحیها و مسلمانها و یهودیها و سایر اهل کتاب، یک ضلعش هم کمونیستها و مارکسیستها مثل اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی مثل چین و اینها تشکیل میدهند، یک ضلعش هم همین بوداییها و بتپرستهای هندو و بودایی و اینها تشکیل میدهند آنها هم رقمشان کم نیست ما واقع نگرانی جدّی ما این بود که اگر یک وقت در اثر پیشرفت علم بساط هندویی و بودایی و سایر برهمان و برهمَن و امثال ذلک زیرش آب بسته بشود و در اثر قدرت کمونیستی و الحاد اینها بشوند کمونیست آنوقت آن کفّه ی الحاد سنگین میشود آنها میشوند تقریباً چهار میلیارد، مسلمانها میشوند دو میلیارد، موحّدان میشود دو میلیارد این یک نگرانی جدّی بود برای ما که اگر یک وقت اینطور شد ما چه کار کنیم؟ اما دیدیم طولی نکشید که این الحاد، این کمونیستی مثل آدم برفی بدون کودتا، بدون انقلاب، بدون جنگ، بدون خونریزی آب شد کسی کاری به شوروی نداشت این آب شد اما آن بتپرستی همچنان مانده بشر را بالأخره باید یک چیز سرگرم بکند به جایی دل ببندد ولو به یک سنگ اینچنین نیست که بگوید کلّ جهان را من خودم اداره میکنم این هیچ تکان نخورده روزانه دارد افزوده میشود اما این کمونیستی مثل آدمبرفی آب شده اگر مراکز علمی این قدرت را داشته باشند پیام توحید را به زبان روز منتشر بکنند امید اینکه انشاءالله اینها هدایت بشوند موحّد بشوند هست پلّه ی اول توحید است از این عرفانهای کاذب در میآیند از این هندویی و بودایی و امثال ذلک در میآیند روزانه در آمریکا که مذهب مثل قارچ گفتند سه، چهار هزار مذهب همین سالهای اخیر در آمده اینها رخت برمیبندد بعد وقتی وارد مرز توحید شدند آنگاه اسلام و تشیّع و برکت اهل بیت خودش را بهتر نشان میدهد. غرض این است که اگر شیطان را رها کنی این سواری میگیرد که در سوره ی مبارکه ی «اسراء» گذشت، خب شیطان کارش این است.
اما یکی از سؤالاتی که مربوط به روزهای قبل بود که شیطان چه لذّتی میبرد؟ شیطان از گمراهی ما لذّت نمیبرد ولی از گمراهی ما حسودانه انتقام میکشد یک حسود، یک مُنتقِم، یک قهّار برابر قوّه ی غضبیه کار میکند نه برابر قوّه ی شهویه نباید گفت چه نفعی عاید او میشود مگر قوّه ی شهویه او منشأ کار است؟ گاهی قهر منشأ کار است، گاهی جزم منشأ کار است آنجا که قهر منشأ کار است مثل اینکه گرگ میدرد نباید گفت چه عاید گرگ میشود گرگِ گرسنه خب یک دانه گوسفند حدّاکثر بَسش است اما اینکه نمیخواهد غذا بخورد که این میخواهد آن خوی درندگی را ارضا کند لذا از هر ظرف حمله میکند عده ی زیادی را به صورت مُردار در میآورد شیطان هم یک گرگ خونآشامی است، یک سَبوع ضاریء است حسودانه دارد انتقام میگیرد از فرزندان آدم نه اینکه حالا بهرهای نصیب او بشود.
اما اینکه شرط ورود در بهشت گفته شد دو چیز است یکی ایمان، یکی عمل صالح این برای مکلّفین است دیگر اگر کسی مکلّف به عمل صالح نباشد مثل کسی که اول مرحله ی بلوغش است این ایمان بیاورد و بعد هم بمیرد خب این مکلّف به عمل نبود تا ما بگوییم عمل دارد یا ندارد همین که بالغ شد ایمان آورد و بعد درگذشت یا مشرکانی که قبل از وقت نماز یا روزه اینها ایمان آوردند و بعد درگذشتند اینها نسبت به آینده مکلّف نبودند چون همین که ایمان آوردند درگذشتند، نسبت به گذشته کفّار گرچه به فروع مکلّف است همانند اصول لکن بر اساس قاعده ی جبر «الإسلام یَجُبّ ما قَبله أو عن ما قبله»(1)تمام سیّئات آنها بخشوده میشود این قاعده را وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود، همه ی فقها هم پذیرفتند ما هم برابر همین قاعده عمل میکنیم قاعده ی جبر «الإسلام یَجُبّ» یعنی «یَقطع» «ما قبله» بنابراین تمام سیّئات حتی رباهایی که خوردند «من جاء موعظة فانتهی فله ما سلف» گرچه بعضی از مراجع(رضوان الله علیه) ایشان هم خواستند بگویند مسلمانی اگر توبه بکند رباهای گذشته را نباید برگرداند ولی این آیه سوره ی مبارکه ی «بقره» درباره ی کفّاری است که اسلام را پذیرفتند رباهایی هم که قبلاً خوردند دیگر لازم نیست برگردانند البته آنچه را که اسلام آورد اسلام برمیدارد اما آنچه را که اسلام نیاورد اسلام امضا کرد آنها را برنمیدارد مثلاً کسی قبل از اینکه مسلمان بشود زمینی، خانهای، فرشی، یک باغ و راغی را اقساطی خرید، نسیه خرید حالا که مسلمان شده معنایش این نیست که دیگر چیزی بدهکار نیست چون این دِیْن مردم را که اسلام نیاورده آن دینِ فطری آورده و اسلام همان را امضا کرده اما قضای صوم، قضای صلوات، کفّارات چیزهایی که اسلام آورده همه ی اینها را برمیدارد «الإسلام یَجُبّ ما قَبله» اما چیزهایی که بنای عقلا بود و اسلام امضا کرده کسی مال نسیه خریده، یا قسطی خریده، پولی از کسی وام گرفته اینها را که قاعده ی جبر برنمیدارد، خب پس اگر کسی تازه مسلمان شده و تکلیفی ندارد وقتی که مُرد همان ایمان کافی است برای اینکه او مکلّف به عمل نبود سیّئات گذشتهاش که برابر قاعده ی جبر بخشوده شده، حَسنات بعدی هم که تحت تکلیف او نبود اگر گفته میشود یا گفته شد که شرط ورود در بهشت دو چیز است ایمان و عمل صالح برای مکلّفان است شما کمتر جایی میبینید که قرآن کریم از بهشت و بهشتیان سخن به میان آورده باشد مگر اینکه این دو قید را عنصر محوری میداند در برخی از آیات بسیار کم از ایمان سخن به میان آمده که آن هم چون مهفوف به قرینه است با عمل صالح همراه است.
1) (4) . مستدرک الوسائل، ج7، ص448.
اما اینکه این «عَلَیْهَا صَعِیداً جُرُزاً»(1)یکبار صَعید جُرُز میکند یا تدریج این ممکن است یکبار باشد، ممکن است تدریج چه اینکه در جریان «إِن یَشَأْ یُذْهِبْکُمْ وَیَأْتِ بِخَلْقٍ جَدِیدٍ»(2)اینطور است گاهی ممکن است به تدریج نسلی را منقرض بکند و نسل دیگر بیاورد گاهی هم ممکن است در اثر حوادث غیر مترقّبه جمعیتی را از بین ببرد این هم گاهی ممکن است به وسیله ی خَزانی، سرزمینی را خشک بکند یا به تدریج مثلاً آن سرزمین را خشک بکند این هر دو راه ممکن است.
و اما اینکه در جریان اصحاب کهف خدا فرمود: «ثُمَّ بَعَثْنَاهُمْ لِنَعْلَمَ أَیُّ الْحِزْبَیْنِ أَحْصَی»(3)که «أَحْصَی» فعل ماضی است «لِمَا لَبِثُوا أَمَداً» یک اختلاف درونگروهی است که انشاءالله به خواست خدا در همین آیه نوزدهم همین سوره ی مبارکه خواهد آمد «وَکَذلِکَ بَعَثْنَاهُمْ لِیَتَسَاءَلُوا بَیْنَهُمْ قَالَ قَائِلٌ مِنْهُمْ کَمْ لَبِثْتُمْ قَالُوا لَبِثْنَا یَوْماً أَوْ بَعْضَ یَوْمٍ قَالُوا رَبُّکُمْ أَعْلَمُ بِمَا لَبِثْتُمْ فَابْعَثُوا أَحَدَکُم بِوَرِقِکُمْ هذِهِ إِلَی الْمَدِینَةِ» این آیه نشان میدهد که یک اختلاف درونی بود البته اختلاف بیرونی را نفی نمیکند خود همینها بعضیها گفتند ما یک روز یا نصف روز خوابیدیم، بعضی گفتند نه، خدا میداند اینطور نیست خب اینکه میگوید خدا میداند اینطور نیست معنایش این نیست که ما میدانیم سیصد سال خوابیدیم و شما نمیدانید معنایش آن است که اینکه شما میگویید نیست ما بیش از این خوابیدیم و اما چقدرش را ما نمیدانیم و چه حادثهای در خارج اتفاق افتاده آن را نمیدانیم لذا سفارش میکنند وقتی که میخواهید بروید نان تهیه کنید مواظب باشید که بالأخره کسی شما را نشناسد مواظب باشید که به خطر نیفتید این نه برای آن است که اینها هیچ نمیدانند ممکن است که بدانند سیصد سال خوابیدند اما از اوضاع بیرون بیخبرند یک وقت است سیصد سال میگذرد حکومتی بر اساس همان حکومت سیصد سال قبل رواج دارد نظیر سلسله ی بنیالعباس که (علیهم من الرحمٰن ما یستحقّون) سالیان متمادی در این مملکت علیه اهل بیت تلاش و کوشش کردند همان حکومت بود ولو یازده امام(علیهم الصلاة و السلام) همینها آسیب رساندند همین بنیالعباس «یا لیت جور بنیمروان دامننا، فکانوا عدل بنیالعباس فی الناری» حالا ممکن است بعد از سیصد سال چندین خلیفه یا سلطان یا دقیانوسها آمدند و رفتند ولی راه و رسم همان است این یک احتمال، یا نه اینها رفتند و بدتر از اینها آمدند روی کار این دو احتمال، یا نه اوضاع عوض شد و آدمهای خوبی آمدند سه احتمال، بنابراین ممکن است کسی از خواب سیصد ساله ی خود باخبر باشد ولی از وضع بیرون خبر ندارد که آیا بیرون مثل گذشته است یا بدتر از گذشته است یا بهتر از گذشته این را ممکن است انشاءالله وقتی به آیه هیجده رسیدیم آنجا مشخص بشود که در چه حالت است.
مطلب بعدی درباره این عرفانیات عاشوراست که بعضی گفتند این رَقیم، اصحاب کهف و رقیم اینها دیوانی داشتند که همراهشان بود که شرح حال خودشان را مینوشتند، نام خودشان را مینوشتند، تاریخ خودشان را مینوشتند، و انگیزه ی خودشان را مینوشتند این دیوان هم چون همراه اینها بود اینها را گفتند اصحاب کهف و رَقیم اصحاب رقیم هم هستند نه اینکه چون بعدها اسمشان در یک دیوان جداگانهای نوشته شده یا لوحی نوشته شده که یکی از محتملات قبلی بود. اما در عرفانیات جریان کربلا مستحضرید که این قصه، یک قصه عادی نبود خب خیلی از کرامتها را ما دیدیم، شنیدیم اگر یک خبر معتبری که سندش تام بود دلالت داشت که این ذوات قدسی در اربعین اول از شام به کربلا رسیدند ما نمیتوانیم نظیر سایر مسائل فقهی و اصولی بگوییم این بعید است منصرف است الی ما هو المتعارف یا از آن فرد غیر متعارف منصرف است یا به این فرد منصرف است اینها دستمان باز نیست در مسائل معاملات در مسائل عُرفی اگر روایتی برسد میگویی این منصرف به عادی است اما در جریان کربلای سیّدالشهداء(سلام الله علیه) که بسیاری از معارف غیبی را به همراه دارد اگر یک سند معتبری باشد «ما نأخذ به» خب اگر قرآن کریم نقل میکند که بعضی از شاگردان سلیمان(سلام الله علیه) گفتند ما این تخت بالقیس را از یمن تا فلسطین که هشتاد فرسخ است تقریباً ما «قَبْلَ أَن تَقُومَ مِن مَّقَامِکَ»(1)میآوریم یا «قَبْلَ أَن یَرْتَدَّ إِلَیْکَ طَرْفُکَ»(2)میآوریم این همه معجزات و کرامات را قرآن نقل میکند ما چه دلیل داریم بر نفی اینها؟ غرض این است که نباید با قصّه ی کربلا همان قصّه ی معاملات و خرید و فروش و امور عادی با آنها رفتار کرد بگویید این منصرف به عادی است این بعید است، مُستبعَد است این یک راه، اگر روایت معتبر باشد آدم میپذیرد در اربعین اول هم آمدند منتها البته کار تاریخی باید بشود دیگر سند ببینیم معتبر است یا نه
مطلب بعدی آن است که وجود مبارک امام سجاد(سلام الله علیه) وقتی که وارد کربلا شدند در هنگام دفن اجساد طیّب و طاهر بنیاسد که حضور حضرت بودند به راهنمایی حضرت آن اجساد مطهّر را جمع کردند آوردند در حرم مطهّر سیّدالشهداء و حریم آن حضرت و وجود مبارک علیبنالحسین را هم پایین پا دفن کردند در موقع دفن حضرت دستور میداد که این جنازهها را چه کار کنید، کجا دفن کنید، چطور دفن کنید. درباره دو بدن مطهّر که یکی بدن سیّدالشهداء(سلام الله علیه) بود یکی بدن عباسبنعلی(سلام الله علیهما) حضرت خودشان شخصاً تشریف بردند قبر و شخصاً این دو بدن مطهّر را دفن کردند بنیاسد یا سایر همراهان اگر به حضرت عرض میکردند دفن جسد، گرفتن جسد، بردن در قبر به تنهایی کار یک نفر نیست حضرت فرمود: «إنّ معی مَن یُعیننی»(1)با من کسانی هستند که من را کمک میکنند، خب اینها جزء عرفانیات کربلاست، جزء ملکوت کربلاست اگر این مسائل جمعآوری بشود آنوقت بر اساس قصّه ی تلاوت قرآن بحث عمیقتری باید بشود که آیا وجود مبارک سیّدالشهداء از درون این حرف را به گوش بعضیها رساند یا از بیرون؟ اگر از درون باشد برابر اراده ی حضرت فقط کسی میشنود که حضرت خواسته، اگر از بیرون رسیده باشد خب آن هم باز مربوط به این است که به اذن خدای سبحان چه شخصی لایق شنیدن باشد، چه شخصی لایق شنیدن نباشد ولی اگر از بیرون باشد این سؤال باید جواب قانعکننده بدهد که این صدای مطهّر را چگونه فقط زیدبنارقم میشنود بعضی از اموری که «لو کان لَبان» خواهد بود چطور فقط زیدبنارقم شنید؟ آیا مصلحت نبود که همه بشنوند وگرنه شورش به پا میشد و اگر همان در کوفه شورش میشد و قتل عام میشد دیگر به شام نمیرسیدند و جریان شام روشن نمیشد آن رسالت و مأموریتی که سرِ مطهّر داشت و اُسرا داشتند آنها عملی نمیشد بالأخره باید توجیه بشود یعنی تبیین بشود، بیان بشود اینها اگر یک سند معتبری شد ما هرگز جریان کربلا را نظیر جریان فقه اصغر نمیتوانیم حمل بکنیم بر متعارف و منصرف میشود به عرفیات و امثال ذلک اینها راههای خاصّ خودشان را دارند. بعضی از آقایان زحمت کشیدند مقداری درباره ی سخنان نورانی حضرت سیّدالشهداء(سلام الله علیه) مطالبی را آوردند حالا انشاءالله تکمیل بشود. اما اینکه گفته شد شیعیان ما أصبر از ما هستند معنایش این نیست که آن شیعیان ـ معاذ الله ـ درجاتشان از ما بالاتر است برای اینکه مثلاً کسی که خب خیلی مقامش عالی است امتحانات مهمّی میدهد این علمش، عملش، حالش قابل قیاس نیست با کسی که تازه راه افتاده دارد امتحان میدهد ولو الفبا باشد خب این برای او سخت است اما برای اینکه خیلی از چیزها را باید پشت سر بگذارد تا بعضی از امور را بفهمد اگر برای یک کودک دبستانی که تازه الفبا را یاد میگیرد آن امتحان سخت است معنایش این نیست که چون او اصبر است یعنی خیلی سختی را باید تحمّل بکند پس درجه ی او بالاتر است این دشواری صبر او برای جهل اوست، برای ضعف حالت اوست این معنایش این نیست که مثلاً آنها از ما درجاتشان بالاتر است و امثال ذلک حالا درباره ی این جریان کربلا انشاءالله به جدّیت این مطالب را پیگیری کنید و هم مسئله ی عبادت هست در کار و از آن غربت هم این معارف در میآید.
1) (10) . موسوعة شهادة المعصومین(ع)، ج2، ص299; حیاة الامام الحسین(ع)، ص324.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
«وَإِذِ اعْتَزَلْتُمُوهُمْ وَمَا یَعْبُدُونَ إِلَّا اللَّهَ فَأْووا إِلَی الْکَهْفِ یَنشُرْ لَکُمْ رَبُّکُم مِن رَّحْمَتِهِ وَیُهَیِّئْ لَکُم مِن أَمْرِکُم مِرْفَقاً (16) وَتَرَی الشَّمْسَ إِذَا طَلَعَت تَتَزَاوَرُ عَن کَهْفِهِمْ ذَاتَ الْیَمِینِ وَإِذَا غَرَبَت تَقْرِضُهُمْ ذَاتَ الشِّمالِ وَهُمْ فِی فَجْوَةٍ مِنْهُ ذلِکَ مِنْ آیَاتِ اللَّهِ مَن یَهْدِ اللَّهُ فَهُوَ الْمُهْتَدِ وَمَن یُضْلِلْ فَلَن تَجِدَ لَهُ وَلِیّاً مُرْشِداً (17) وَتَحْسَبُهُمْ أَیْقَاظاً وَهُمْ رُقُودٌ وَنُقَلِّبُهُمْ ذَاتَ الْیَمِینِ وَذَاتَ الشِّمَالِ وَکَلْبُهُمْ بَاسِطٌ ذِرَاعَیْهِ بِالْوَصِیدِ لَوِ اطَّلَعْتَ عَلَیْهِمْ لَوَلَّیْتَ مِنْهُمْ فِرَاراً وَلَمُلِئْتَ مِنْهُمْ رُعْباً (18)»
قصّه ی اصحاب کهف در چند فصل خلاصه میشد فصل اول این که قیام اینها و قول اینها بود بیان فرمود گرچه بعضی از مطالب همچنان مربوط به فصل اول باقی است، فصل دوم این است که اینها از برخی درباری بودند از دربار معترضانه بیرون آمدند برخی هم مؤمنان آن محل بودند که با اینها همراهی کردند از شهر بیرون آمدند و عدهای هم اینها را تعقیب میکردند برابر اینکه اینها موحّدانه با ذات اقدس الهی سخن گفتند خدا هم قلب اینها را محکم کرد، مرتبط کرد، «رَبَطْنَا عَلَی قُلُوبِهِمْ»(1)پس اینها از اضطرار و اضطراب و دلهره و ترس و تردید به در آمدند از منطقه ی شهر بیرون آمدند به دامنه ی کوه رسیدند دیگر به این فکر نیستند که اینجا ناامن است، دامنه کوه است، غار هست، حشرات هستند، خزندهها هستند، درندهها هستند هیچ یک از این امور اینها را به خود متوجّه نکرد در کمال آرامش با یکدیگر گفتگو کردند وارد این غار شدند و جای خوبی را انتخاب کردند و خوابیدند. غار در کدام قسمت بود، موقعیّت اقلیمی غار را قرآن شرح میدهد و وسعت غار را هم که غار، غار وسیعی بود فیالجمله بیان میکند در کدام قسمت غار اینها خوابیدند را هم بیان میکند، کیفیت طلوع و غروب آفتاب نسبت به این غار را هم بیان میکند، سگِ اینها کجا قرار داشت آن را هم بیان میکند، چطور این سگ نگهبانی میداد آن را هم بیان میکند، چشمان خود این افراد در حال خواب بسته بود یا بیدار آن را هم بیان میکند همه ی اینها برکاتی است که ذات اقدس الهی در اثر «وَرَبَطْنَا عَلَی قُلُوبِهِمْ»(2)نصیب اینها کرده اینها هیچ تردیدی نداشتند که ما الآن در این غار که احساس امنیّت نمیکنیم، وسیله ی تغذیه نداریم، هوا سرد است، تا چه موقع باید بمانیم، اگر آنها ما را تعقیب کردند به اینجا رسیدند ما را دستگیر کردند چه بکنیم هیچ یک از اینها نبود خاصیّت ارتباط قلب با مقلّبالقلوب که در سوره ی مبارکه ی «رعد» فرمود: «أَلاَ بِذِکْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ»(3)این است وقتی قلب مضطرب نبود درست میتواند تصمیم بگیرد راه را میفهمد، چاه را میفهمد، جزماً و عزماً چیزی را میفهمد و تصمیم میگیرد هیچ نگرانی برای اینها نبود و خداوند هم از اینها جز طمأنینه چیزی نقل نکرد. فصل دوم از اینجا شروع میشود فرمود: «وَإِذِ اعْتَزَلْتُمُوهُمْ وَمَا یَعْبُدُونَ إِلَّا اللَّهَ» با یکدیگر گفتگو کردند میگفتند حالا که شما از اینها فاصله گرفتید اینها را ترک کردید از ملّیت اینها، از مکتب اینها، از آداب و آیین اینها فاصله گرفتید خود اینها را رها کردید یک، مکتب اینها را هم پشت سر گذاشتید دو، پس کهف را به عنوان یک مأوی انتخاب بکنید خب کهف که جا برای انتخاب نیست آن هم چه موقع؟ یک ساعت و دو ساعت که نیست شما باید دوباره برگردید به این شهر مکتب مردم این شهر هم معلوم است کسانی که شما از آنها فرار کردید آنها هم که شما را تعقیب میکنند تا چه موقع میخواهید اینجا بمانید؟ این مسائل اصلاً برایشان مطرح نبود به یکدیگر میگفتند «وَإِذِ اعْتَزَلْتُمُوهُمْ» شما اینها را کنار گذاشتید یک، «وَمَا یَعْبُدُونَ إِلَّا اللَّهَ» که این «إِلَّا» به معنای غیر است اینها غیر خدا را میپرستیدند شما اینها را پشت سر گذاشتید معزول کردید در حقیقت، منعزل کردید، ترک کردید، کنار گذاشتید مکتب اینها را هم کنار گذاشتید اینکه وجود مبارک ابراهیم خلیل فرمود: «أُفٍّ لَّکُمْ وَلِمَا تَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ»(4)همین است عابد و معبود هر دو در نارند فرمود: «إِنَّکُمْ وَمَا تَعْبُدُونَ مِن دوُنِ اللَّهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ»(5)خدای سبحان فرمود شما و این سنگهایی که میپرستید همه اینها در قیامت میسوزند این سخن ذات اقدس الهی که عابد و معبود کلاهما فی النار در بیانات نورانی حضرت ابراهیم(سلام الله علیه) هم به صورت «أُفٍّ» در آمده «أُفٍّ لَّکُمْ وَلِمَا تَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ» عابد و معبود کلاهما فی النار همین بیان در جریان اصحاب کهف هست «وَإِذِ اعْتَزَلْتُمُوهُمْ وَمَا یَعْبُدُونَ إِلَّا اللَّهَ» عبادت اینها، مکتب اینها و خود اینها را شما پشت سر گذاشتید، خب چون «إِلَّا» به معنای غیر است دیگر بحث در اینکه استثنا متّصل است یا منقطع که سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) میفرماید این استثنا منقطع است متّصل نیست برای اینکه آنها اصلاً خدا را عبادت نمیکردند مشرکان همینطور است این سخن، سخن تامّی است که ایشان میفرمایند قبلاً هم برهان اقامه شده است که مشرکان فقط غیر خدا را عبادت میکنند آن کسی که قدری خدا را عبادت میکند قدری غیر خدا، خدا و غیر خدا دوتایی را عبادت میکند آن ریاکار است نه مشرک این شرک خفی دارد، شرک جلیّ این است که مستقیماً همین بتها را عبادت میکنند «مَا نَعْبُدُهُمْ إِلَّا لِیُقَرِّبُونَا إِلَی اللَّهِ زُلْفَی»(6)توهّمی هم داشتند که ما که به خدا دسترسی نداریم فقط باید بتها را عبادت بکنیم مشرکان اصلاً خدا را عبادت نمیکردند نه اینکه قدری خدا را قدری غیر خدا را اینها فقط این بتها را عبادت میکردند این سخن، سخن صحیحی است اما بحث در اینکه این «إِلَّا» استثنای متّصل است یا منقطع فرع بر این است که ما این «إِلَّا» را به معنی استثنا بدانیم استثنا هم مستحضرید گفتند «اخراج ما لولا لدخل» معنی استثنا این است اما اگر «إِلَّا» وصف باشد، غیر باشد و حرف نباشد و اسم باشد معنایش این است که «وَإِذِ اعْتَزَلْتُمُوهُمْ وَمَا یَعْبُدُونَ غیر اللَّهَ» اینها که غیر خدا را عبادت میکنند اینها که غیر خدا را عبادت میکنند عبادت اینها، مکتب اینها را مثل خود اینها شما پشت سر گذاشتید معزول کردید، خب اگر شما عبادت اینها، معبَد اینها، معبود اینها و عابد همه را گذاشتید کنار میشود نظیر حرف ابراهیم خلیل(سلام الله علیه) که فرمود: «أُفٍّ لَّکُمْ وَلِمَا تَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ»(7)که همه اینها زیرمجموعه بیان ذات اقدس الهی است فرمود: «إِنَّکُمْ وَمَا تَعْبُدُونَ مِن دوُنِ اللَّهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ»(8).
پرسش: حاج آقا بعداً در اظهارات مشرکین هست که بتها ما را به خدا نزدیک میکنند.
پاسخ: بله دیگر همین، همین دوتا آیه است دیگر «مَا نَعْبُدُهُمْ إِلَّا لِیُقَرِّبُونَا إِلَی اللَّهِ زُلْفَی»(1)یک، «هؤُلاَءِ شُفَعَاؤُنَا عِندَ اللَّهِ»(2)دو، اینها فقط بتها را میپرستند تا مقرِّب باشند و شفیع وگرنه خدا را که اصلاً عبادت نمیکنند اینها بر اساس توهّمی که داشتند، خب.
فرمود حالا که شما این کار را کردید یعنی به یکدیگر گفتند «وَإِذِ اعْتَزَلْتُمُوهُمْ وَمَا یَعْبُدُونَ إِلَّا اللَّهَ» را «فَأْووا إِلَی الْکَهْفِ» حالا آمدند دامنه ی کهف، کجا بروند؟ وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) در آن حالت خطر به غار پناهنده شد آن غار حرا که حساب دیگری بود این غار ثور که پناهنده شد این غار پناهگاه خوبی است برای عدهای که فقط خدا را بخواهند عبادت کنند و حرف او را اطاعت کنند و منتشر کنند به یکدیگر گفتند بروید در غار «فَأْووا إِلَی الْکَهْفِ» دیگر نگفتند بعد چطور، یک قلب مطمئن به این فکر نیست که بعداً تصمیم بگیرد میگوید الآن مگر من خودم، خودم را اداره میکنم این کسی که برابر سوره ی مبارکه ی «طلاق» توکّلش حق بود طمأنینهاش هم حق است سخن از شاید نیست سخن از «لیت» و «لعلّ» نیست سخن از باید است به طور جزم گفتند بروید در غار دیگر «لعلّ» پناهگاه باشد، «لیت» پناهگاه باشد نیست کلمه ی «لعلّ» و «لیت» و امثال ذلک در این امر پیشنهادی اصلاً راه ندارد «فَأْووا إِلَی الْکَهْفِ» «لعلّ» و «لعلّکم» و «لیت» و اینها در آن نیست. در سوره ی مبارکه ی «طلاق» آیه دو به بعد این است «وَمَن یَتَّقِ اللَّهَ یَجْعَل لَهُ مَخْرَجاً * وَیَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لاَ یَحْتَسِبُ وَمَن یَتَوَکَّلْ عَلَی اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ إِنَّ اللَّهَ بَالِغُ أَمْرِهِ قَدْ جَعَلَ اللَّهُ لِکُلِّ شَیءٍ قَدْراً» در هیچ کدام از این سه، چهار جمله سخن از «لیت» و «لعلّ» و «عسی» و اینها نیست «مَن یَتَّقِ اللَّهَ یَجْعَل لَهُ مَخْرَجاً» به صورت جزم، «إِنَّ اللَّهَ بَالِغُ أَمْرِهِ» به صورت جزم، «مَن یَتَوَکَّلْ عَلَی اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ» به صورت جزم، این «أَلاَ بِذِکْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ»(3)این است این راه برای همه ما باز است منتها چون راه سختی است عَقبه کئود است روندگان این راه کماند ما هم در طلیعه ی راه داریم حرفش را میزنیم. دوتا روایت نورانی هست که مرحوم صاحب وسائل(رضوان الله علیه) اینها را در کتاب شریف وسائل جلد 27 صفحه ی 222 وسائل مؤسسه طبع آلالبیت(علیهم السلام) آنجا در صفحه ی 166 آنجا بیان فرمود جلد 27 صفحه ی 166 کتاب قضا ابواب صفات قاضی در آنجا از معجزات نبی(صلّی الله علیه و آله و سلّم) که نقل میکند این است که «و من ذلک أنّ وابصةبنمعبدالأسدی أتاه فقال لا أدع مِن البرّ و الاثم شیئاً الاّ سألته عنه» گفت من «لا أدع» هیچ چیزی بد و خوب، حلال و حرام، زشت و زیبا نیست مگر اینکه میخواهم از پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) سؤال بکنم «فلمّا أتاه قال له النبیّ(صلّی الله علیه و آله و سلّم) أتسأل عنما جئت له أو اُخبرک» من بگویم برای چه آمدی یا خودت میگویی؟ عرض کرد «أخبرنی» شما بفرمایید من برای چه آمدم که بهتر است. حضرت فرمود: «جئت تسألنی عن البرّ و الإثم» تو آمدی بفهمی چه چیزی بد است چه چیزی خوب است، چه چیزی زشت است چه چیزی زیباست، چه چیزی حق است چه چیزی باطل است برای اینها آمدی، «قال نعم» عرض کرد بله من برای این آمدم من میخواهم بفهمم چه چیزی بدی است چه چیزی خوب است، خب این مستحضرید یک دوره کتاب فقه میخواهد، اخلاق میخواهد آن دیگر خب آدم هر چیزی را که نمیداند بد است مراجعه میکند، نمیداند خوب است مراجعه میکند اما در هر حادثه ی جزیی در موضوعات جزیی که کتاب مشکلش را حل نمیکند در پروندههای قضایی که کتاب قانون جواهر مشکل را حل نمیکند از کجا بفهمد این شاهد، شاهد زور است این دسیسه است، این فتنه است، این قسم، قسم باطل است از کجا بفهمد؟ «البیّنة علی المدّعی و الیمین علی مَن أنکر»(4)این هم هر دو را آورده آن هم آورده حق با چه کسی است از کجا مشخص بشود؟ در باب صفات قاضی این روایت آمده است. وجود مبارک حضرت فرمود تو برای این آمدی بفهمی چه چیزی بد است چه چیزی خوب است، چه چیزی حق است چه چیزی باطل است عرض کرد بله من برای این آمدم «فضرب بیده علی صدره» وجود مبارک حضرت با دست مبارکش روی سینه ی او گذاشت یا سینه ی خودش فرمود از دلت بپرس این دل یک دفتر خوبی است، یک دیوان خوبی است، یک مکتب خوبی است خب معلوم میشود اگر ما آلوده نکنیم چیز بد به او ندهیم این چیزهای خوب به ما میدهد دیگر فرمود: «ثمّ قال یا وابصه البرّ مَااطمأنّت الیه النفس» آنکه دلت آرام میگیرد بدان کار خوبی است «و البرّ مااطمأنّ به الصدر» کار نیک آن است که قلب نسبت به او هیچ لرزشی، اضطرابی، دو دلی، تردیدی، شکّی ندارد «و الإثم ما تردّد فی الصدر» آنجا که اضطراب است و دگرگونی است و لرزه است و پسلرزه است معلوم میشود معصیت است گناه است یا مستقیم یا غیر مستقیم، یا ظاهر یا باطن «و الإثم ما تردّد فی الصدر و جالَ فی القلب» جَوَلان دارد در دلت، دلت شور میزند مردان پاک این است وقتی پیشنهاد خلاف میدهند به حسب ظاهر همه ارکانش درست است ولی این احساس میکند دلش شور میزند «و جال فی القلب» جولان دارد «و إن أفتاک الناس و أفتوک» گرچه مردم بگویند خوب است فقها هم بگویند خوب است ولی تو خودت میدانی قلبت میلرزد خب اگر کسی چنین دیوانی نداشته باشد گرفتار گوش است دیگر پس این راه باز است که آدم خب بر آدم واجب نیست که درباره ی این موضوع سخن بگوید که، بگوید من معذورم. پس ما دوتا راه داریم «لِمَن کَانَ لَهُ قَلْبٌ أَوْ أَلْقَی السَّمْعَ وَهُوَ شَهِیدٌ»(5)این راه حوزه و دانشگاه راه گوش است، آن طهارت روح راهِ دل است فرمود اگر آن راه دل باز باشد دیوان دل باز باشد جواهری هم در دلت است خب جواهر که نمیآید فتنهها و دسیسههای زید و عمرو را بگوید که جواهر میآید حکم فقهی را میگوید اما اینکه اینجا دسیسه است، ظاهرش غیر از باطن است، باطنش غیر از ظاهر است اینکه دیگر در جواهر نیست این دیگر در صدور است و نفوس است و قلوب است و امثال ذلک این دوتا روایت است که مرحوم صاحب وسائل(رضوان الله علیه) این را نقل کرده در این باب، روایت دیگر هم هست البته خب اینها هست اصل قرآنیاش هم که در سوره ی مبارکه ی «بقره» از یک طرف در «انفال» از طرف دیگر فرمود: «اتَّقُوا اللّهَ وَیُعَلِّمُکُمْ اللّهُ»(6)جامع اینها در سوره ی مبارکه ی «انفال» است که فرمود: «إِن تَتَّقُوا اللّهَ یَجْعَل لَکُمْ فُرْقَاناً»(7)اگر آدم باتقوا باشید فرق بین حق و باطل را در دیوان دل شما یعنی در دفتر دل شما ثبت میکند به صورت «عسی» و «لعلّ» و «لیت» و اینها در آن نیست اینها هم در آنها تاریکی حالا غروب شده، شب شده، تاریک شده پناهگاه ندارند عدهای هم اینها را تعقیب میکنند به صورت مستقیم و شفاف و بدون «عسی» و «لعلّ» و «لیت» فرمود بروید در غار اما بعد چطور؟ تا چه موقع؟ اینها دیگر در آن نیست این خاصیّت «وَرَبَطْنَا عَلَی قُلُوبِهِمْ»(8)هست اینها که انبیا نبودند که حالا درباره وجود مبارک یوسف و امثال ذلک درست است که اینها را در «غَیَابَتِ الْجُبِّ»(9)در دیوارهای چاه انداختند در چاه انداختند ولی همانجا خدای سبحان فرمود: «أَوْحَیْنَا إِلَیْهِ»(10)قصه ی نبوّت حضرت یوسف(سلام الله علیه) بالصراحه و شفاف در سوره ی مبارکه ی «یوسف» نیامده کما مرّ اما فرمود وقتی اینها حضرت را در چاه انداختند ما همانجا وحی فرستادیم که یک وقت بالأخره همین اوضاع را برای برادرانت میگویی «وَأَوْحَیْنَا إِلَیْهِ» که «لَتُنَبِّئَنَّهُم بِأَمْرِهِمْ» این یک نکته وحیانی در سوره ی «یوسف» برای حضرت یوسف هست فرمود وقتی در چاه انداختند ما وحی فرستادیم که بالأخره سالم میمانی آنها هم هستند تو هم هستی یکدیگر را میبینید و این خبر را به آنها گزارش میدهی، خب این برای انبیاست اما اینها که اصحاب کهف که انبیا نبودند که از اینها قدری نازلتر سگشان که از اینها نبود که حالا سگ را سیصد سال نگه دارد این سگ اگر کسی در کنار در صحابت مردان الهی باشد این میشود حالا گاهی چوب میشود، گاهی سنگ میشود، گاهی یک درخت میشود، گاهی یک سگ میشود این انسان است که میتواند سگ را انسان کند وگرنه اگر خودش ـ معاذ الله ـ «کَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ»(11)بود دیگر طور دیگر در میآید دیگر خب سگی را قرآن با جلال و شکوه ذکر بکند کیفیت نشستن او را ذکر بکند، کیفیت نگهبانی او را ذکر بکند خب این از همان راه است دیگر، خب. فرمود: «وَإِذِ اعْتَزَلْتُمُوهُمْ وَمَا یَعْبُدُونَ إِلَّا اللَّهَ فَأْووا إِلَی الْکَهْفِ» خب بروید در کهف بعد چطور؟ خدا هست میخواهید بخوابید او شما را جابهجا میکند، بالاپوش ندارید، زیرپوش ندارید، زیرانداز ندارید، روانداز ندارید او برایتان تأمین میکند، غذا میخواهید او تأمین میکند، آب میخواهید او تأمین میکند این حرف چه کسی است؟ «یَنشُرْ لَکُمْ رَبُّکُم مِن رَّحْمَتِهِ وَیُهَیِّئْ لَکُم مِن أَمْرِکُم مِرْفَقاً» همین خداست که در روزگار قبل از میلاد این برکات را داده دیگر با جزم قرآن هم کتاب قصّه نیست نبأ حق است اگر خدای ناکرده این حرفها، حرفهای باطل بود یا نقل نمیکرد یا اگر نقل کرده بود او را ابطال میکرد قرآن که گزارشگر نیست حرفی را از کسی نقل بکند بعد رد بشود این حرف یا حق است یا باطل اگر حق است میگذرد و امضا میکند باطل بود فوراً ابطال میکند این سخنان جزم را با امضا پذیرفت که «یَنشُرْ لَکُمْ رَبُّکُم مِن رَّحْمَتِهِ وَیُهَیِّئْ لَکُم مِن أَمْرِکُم مِرْفَقاً» مُرافق شما، رِفق شما، رفیق شما همه چیز قرار میدهد بنابراین شما هیچ نگرانی نداشته باشید رفتند در آن خاکها گرفتند خوابیدند خب دیگر به این فکر نبودند که ما زیرانداز نداریم، روانداز نداریم، شب میشود، سرد میشود، اگر آفتاب بتابد چطور میشود فرمود این کار را نکنید کدام قسمت غار خوابیدند؟ حالا این را دارد مشخص میکند. فرمود غار اینها یک غار تنگ و بسته نبود یک غار وسیعی بود که «وَهُمْ فِی فَجْوَةٍ مِنْهُ» اینها در وسط غار خوابیدند دمِ در غار نخوابیدند در وسط غار خوابیدند این یک، این غار هم نه شرقی بود نه غربی.
1) (9) . سوره ی زمر، آیه ی 3.
2) (10) . سوره ی یونس، آیه ی 18.
3) (11) . سوره ی رعد، آیه ی 28.
4) (12) . مستدرک الوسائل، ج17، ص368.
5) (13) . سوره ی ق، آیه ی 37.
6) (14) . سوره ی بقره، آیه ی 282.
7) (15) . سوره ی انفال، آیه ی 29.
8) (16) . سوره ی کهف، آیه ی 14.
9) (17) . سوره ی یوسف، آیه ی 15.
10) (18) . سوره ی یوسف، آیه ی 15.
11) (19) . سوره ی اعراف، آیه ی 179.
پرسش: چطوری است جمع این آیه با معاد که در روایات ما هست؟
پاسخ: بله خب، انسان تا آنجایی که مقدورش هست باید کار کند و اینها هیچ کسی نمیتواند بیکار باشد اما وقتی همه ی علل و اسباب از او گرفته شد این به چه کسی پناهنده میشود؟ این میگوید «وَهَبْ لَنَا مِن لَدُنْکَ رَحْمَةً»(1)این در بحث قبلیاش گذشت این باید معاش داشته باشد، مسکن داشته باشد، زیرانداز داشته باشد، روانداز داشته باشد اما همه را از اینها گرفتند این به چه کسی پناه میبرد؟ به «مِن لَدُنْکَ» عرض کردند خدایا همه اسباب و وسایل را از ما گرفتند ولی تو که قادر بر همه کاری هیچ کسی نمیتواند قدرت تو را محدود کند «مِن لَدُنْکَ رَحْمَةً» ما نمیخواهیم از ارحام و اقوام و واجبالنفقههایمان و عمودین و اینها استفاده کنیم عرض آنها نسبت به ذات اقدس الهی این بود که پروردگارا «وَهَبْ لَنَا مِن لَدُنْکَ رَحْمَةً» این در تعبیر «لَدُنْکَ» هم به عرض رسید که اینها که نظیر حضرت خضر نبودند علم لدنّی بخواهند اینها وقتی پناهگاهی نداشتند جز خدا یک مضطر مثل مسلمانان غزّه اینها از چه کسی کمک میخواستند یک تکّه راه داشتند که آن هم رَفهیها بستند چنین آدمی به چه کسی پناه ببرد غیر از الله.
پرسش:...
پاسخ: آنها یا شهیدشان کرده بودند نظیر همان کسانی که «یَقْتُلُونَ النَّبِیِّینَ بِغَیْرِ حَقٍّ»(2)بود، نظیر مشرکان حجاز بود که کسی قدرت نداشت اگر پیامبرانی بودند «بقتلهم النبیین» بود، «یَقْتُلُونَ النَّبِیِّینَ بِغَیْرِ حَقٍّ» بود، «وَکَأَیِّنَ مِنْ نَبِیٍّ قَاتَلَ مَعَهُ رِبِّیُّونَ کَثِیرٌ»(3)بود اینها هیچ پناهگاهی نداشتند چون هیچ پناهگاه نداشتند مثل همین مسلمانهای غزّه اینها میگفتند فقط «یا الله» دیگر، «یا الله» داشتند. چنین دعایی مستجاب خواهد بود آن لَدُنّی که ذات اقدس الهی به پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود: «إِنَّکَ لَتُلَقَّی الْقُرْآنَ مِن لَدُنْ حَکِیمٍ»(4)این لدن با آن لدن خیلی فرق دارد آن لَدُنی که خضر(سلام الله علیه) داشت که ذات اقدس الهی به موسای کلیم فرمود برو کسی که «عِبَادِنَا آتَیْنَاهُ رَحْمَةً مِنْ عِندِنَا وَعَلَّمْنَاهُ مِن لَّدُنَّا عِلْماً»(5)با او خیلی فرق دارد هر بیپناهی بگوید «یا الله» و درک بکند که «الله معه حیث ما کان» خدا جواب میدهد هر بیپناهی در صورتی که او را بخواهد، خب.
اینها آمدند ذات اقدس الهی موقعیّت اقلیمی و هندسی غار را شرح میدهد فرمود: «وَتَرَی الشَّمْسَ إِذَا طَلَعَت تَتَزَاوَرُ عَن کَهْفِهِمْ ذَاتَ الْیَمِینِ» این کهفشان رو به شرق نبود که آفتاب که طلوع کرد مستقیماً تا آخر کهف را بگیرد و حرارت بتاباند و اینها را آسیب برساند در شرق قرار نداشت و رو به غرب هم نبود که بعدازظهر آفتاب که به کرانه غرب رفت مستقیم روبهرو تا تَه غار را روشن کند بلکه منطقهای بود که رو به شمال بود تقریباً و پشتش به طرف قطب جنوب بود یک طرف شرقی داشت یک طرف غربی صبح که آفتاب طلوع میکرد به یک قسمت غار میتابید به درون غار که فضا را روشن بکند تا حدودی تلطیف بکند تا حدودی ولی به خود اینها نرسد اینها را آسیب نرساند، عصر هم که میشد به یک سَمت دیگر غار میتابید که باز به اینها نتابد اینها را آسیب نرساند اینها احساس حرارت نکنند و رنج نبرند فرمود این غار موقعیّت اقلیمیاش نه شرقی بود نه غربی صبح که آفتاب میتابید به یک سَمت غار میتابید، عصر که میخواست غروب کند به سمت دیگر غار میتابید و درون غار محفوظ بود هم هوا لطیف میشد، هم معطّر میشد و هم سوزان و گداخته نمیشد «وَتَرَی الشَّمْسَ» یعنی شما اگر بودی این ترسیم و احضار حال گذشته است یعنی اگر آن صحنه بودی میدیدی الآن هم اگر آن غار را ببینی این حال را احساس میکنی به هر مخاطبی میفرماید «وَتَرَی الشَّمْسَ إِذَا طَلَعَت تَزَاوَرُ عَن کَهْفِهِمْ ذَاتَ الْیَمِینِ» به طرف دست راست این «زارَ» یعنی «مالَ» زیارت با زور گرچه سه حرفیاند «زاء» و «واو» و «راء» ولی اصلشان دوتاست اصلشان یکی نیست این «زورا» زور میگوید، باطل میگوید، منحرف است این از همین باب که «زار» یعنی «انحرف عن الحق» آن زار به معنی زیارت گرچه آن هم سه حرفی هست ولی ریشه ی اینها با این زور به معنای بطلان و انحراف دوتاست آن مقالهای که به عنوان زیارت نوشته شده فرق بین زارَ به معنای زیارت با زارَ به معنای انحراف آنجا بیان شد، خب. «وَتَرَی الشَّمْسَ إِذَا طَلَعَت تَزَاوَرُ» یعنی «تتزاور» «عَن کَهْفِهِمْ» به طرف دست راست شما «وَإِذَا غَرَبَت تَقْرِضُهُمْ» یعنی «تَقطعهم» یعنی «تنصرف عنهم» «ذَاتَ الشِّمالِ» شمال در برابر یمین به قسمت چپ این غار میافتد که گرچه از آن طرف، طرف راست غار است و از این طرف، طرف چپ غار ولی آن شخصی که وارد میشود دست راست خودش را حساب میکند دست راست وارد سَمت چپ غار است، دست چپ وارد سَمت راست غار «وَإِذَا غَرَبَت» یعنی شمس، «تَقْرِضُهُمْ» یعنی «تقطعهم» یعنی «تنصرف عنهم» به طرف شمال، خب خود اینها کجا هستند؟ خود اینها نه در طرف غرب غارند نه در طرف شرق غار «وَهُمْ فِی فَجْوَةٍ مِنْهُ» در فضای درون این غار گرفتند استراحت کردند و غار هم وسیع است کهف هم وسیع است چون غیر از غار است بزرگتر از غار است، خب پس اینها غار وسیع است شرقی نیست غربی نیست اینها در وسط غار گرفتند خوابیدند در لَبه ی غار نخوابیدند قسمت غرب غار نخوابیدند، قسمت شرق غار نخوابیدند آفتاب در هنگام طلوع یک بخش خاصّ این کهف را روشن میکند میتابد نه همه کهف را، در قسمت غروب هم بخش دیگر را مقابلش را روشن میکند نه همه ی غار را اینها وسط محفوظاند هم هوا لطیف میشود و هم اینها از تابش مستقیم آفتاب مصوناند «ذلِکَ مِنْ آیَاتِ اللَّهِ مَن یَهْدِ اللَّهُ فَهُوَ الْمُهْتَدِ» چون یک کتاب علمی نیست نظیر حکمت و فقه و تفسیر و فلسفه این یک کتاب نور است شما میبینید در بحثهای فلسفی، در بحثهای کلامی، در بحثهای اصولی، در بحثهای فقهی فقط صبغه ی علمی محفوظ است وسط بحث علمی مسئله تقوا و هدایت را ذکر بکند نیست اما این چون کتاب نور است نه کتاب علم حجاب در آن نیست هر مطلب علمی را که نقل میکند صبغه ی هدایتیاش را هم بازگو میکند. فرمود: «ذلِکَ مِنْ آیَاتِ اللَّهِ مَن یَهْدِ اللَّهُ فَهُوَ الْمُهْتَدِ» مُهتدی کامل کسی است که از هدایت پاداشی خدا بهرهبرداری کند این از باب اتحاد مقدم و تالی نیست اگر کسی را خدا هدایتِ پاداشی داد او به مقصد میرسد وگرنه هدایت تشریعی که «هُدیً لِلنَّاسِ»(1)است خب خدا همه را هدایت کرده دیگر «وَمَن یُضْلِلْ فَلَن تَجِدَ لَهُ وَلِیّاً مُرْشِداً» اضلال هم قبلاً گذشت که اضلال ابتدایی اصلاً نیست اضلال کیفری هست اضلال کیفری هم امر وجودی نیست امر عدمی است خدای سبحان توفیق را به بعضیها نمیدهد آنوقت حالا اشخاص را به حال خودشان رها میکند این معنی اضلال وگرنه چیزی باشد به نام ضلالت ـ معاذ الله ـ خدا این را به آدم بدهد که نیست این امساک است درَ رحمت را به روی بعضی باز میکند بعضی که لایق نیستند باز نمیکند «مَّا یَفْتَحِ اللَّهُ لِلنَّاسِ مِن رَّحْمَةٍ فَلاَ مُمْسِکَ لَهَا وَمَا یُمْسِکْ فَلاَ مُرْسِلَ»(2)این اصلِ جامع در سوره ی مبارکه ی «فاطر» است گاهی درِ رحمت را باز میکند گاهی باز نمیکند نه اینکه چیزی است به نام ضلالت خدا ضلالت به یک عده میدهد نه، عقل از درون، وحی از بیرون، نقل از بیرون همه ی اسباب هدایت و راهنمایی را فرستاده قرآن فرستاده، پیغمبر فرستاده همه ی مقدّمات را کرده مدّتی هم مهلت داده دید این بیراهه میرود بعد این را به حال خودش رها کرده این به حال خود رها کردن همان است که میگوییم «لا تَکلنی الی نفسی طرفة عین»(3)این معنی اضلال است «وَمَن یُضْلِلْ فَلَن تَجِدَ لَهُ وَلِیّاً مُرْشِداً». این مسئله هدایت هم مستحضرید که ذات اقدس الهی گرچه در بخشی از موارد دارد که هدایت اینها افزوده میشود اما اصرار قرآن بر این است که بفرماید اینها بالا میآیند دارد «زِدْنَاهُمْ هُدیً»(4)نه «زدنا هدایتهم» این «زِدْنَاهُمْ» تمییز میخواهد خب از چه نظر اینها را بالا بردی، اضافه کردی؟ از نظر هدایت وقتی هدایت بالا میآید خود این شخص بالا میآید ما این شخص را بالا بردیم نه اینکه این شخص همان وضع قبلی را دارد هدایت یک وصف خارجی باشد آن را کم و زیاد کردیم یک انسان عالِم خودش برجسته شد، یک انسان متّقی خودش برجسته شد اوایل در سوره ی مبارکه ی «انفال» فرمود: «لَهُمْ دَرَجَاتٌ»(5)آن بخش دقیقش در سوره ی مبارکه ی «آلعمران» دارد «هُمْ دَرَجَاتٌ»(6)این را اگر به ابنهشام و امثال ابنهشام بدهی میگوید «لا» محذوف است، به یک حکیم بدهی میگوید خیر، جای «لام» نیست «لام» برای آن اوّلیهاست که «لَهُمْ دَرَجَاتٌ» است اما وقتی خود این آقا بالا آمده میشود درجه دیگر «لام» سخن از حذف «لام» نیست یکی از مشکلات ما این است که ما به این فکر نیستیم ادبیاتی برابر معارف خود ما شیعهها بنویسیم این سیوطی ما برای دیگری است، این مغنی ما برای دیگری است، این جامی ما برای دیگری است، این مختصر ما برای دیگری است، این مطوّل ما برای دیگری است با این ادبیات، با این حروف، با این تعبیرات آدم میآید بالا اطلاعات قرآنیاش هم همان است اگر ما کسی میداشتیم و باید هم داشته باشیم مطوّلی بنویسد برابر با معارف شیعه مختصر بنویسد اینچنین، مغنی بنویسد اینچنین، جامی بنویسد اینچنین، سیوطی بنویسد اینچنین دیگر شاهد و مثال ما نه سبعه ی معلّقه است نه آیات به روال آنها معنا میشود آیات را به روال خودمان معنا میکنیم اگر گفتیم «لام» به فلان معناست در فلان آیه به روال خودمان میگوییم برابر تبیان شیخ طوسی و مجمعالبیان طبرسی و المیزان علامه معنا میکنیم نه برابر تفسیر فخررازی شما غالب تفسیرهایی که طلبهها در نوجوانی برابر مغنی از آیات یادشان است همین حرفهای سنّیهاست این ما متأسفانه عادت نکردیم ما خیال کردیم باسواد شدن حرام است یا خیال کردیم این مقداری که داریم سواد است اولاً این دوتا مسئله را ما باید بدانیم که ملاّ شدن حرام نیست، معصیت نیست معصیت کبیره نیست و این مقداری هم که رایج است ملایی نیست ما اگر نتوانیم چهارتا تفسیر مثل مجمعالبیان بنویسیم یا چهارتا کتاب ادبی مثل مطوّل و مغنی بنویسیم دیگر کسی نمیتواند بگوید من ملاّ هستم که، خب پس بنابراین این سوره ی مبارکه ی «آلعمران» دارد «هُمْ دَرَجَاتٌ»(7)، انفال دارد «لَهُمْ دَرَجَاتٌ»(8)اصرار قرآن هم در این است که ما خود اینها را زیاد میکنیم نه «نزید هدایتهم» نه اینها را ما بالا میآوریم اینها بالا میآیند مقرّب میشوند یعنی چه؟ بالا آمده که مقرّب شده خود این شخص مقرّب شده اگر این شخص بالا نیامده باشد که مقرّب نمیشود که.
فرمود: «مَن یَهْدِ اللَّهُ فَهُوَ الْمُهْتَدِ وَمَن یُضْلِلْ فَلَن تَجِدَ لَهُ وَلِیّاً مُرْشِداً» این قصّه از بس معارف هر چند همه قسمتهای قرآن همینطور است از بس معارف عجیب و فراوان دارد که تعبیر همانطوری که میگویند «زیدٌ عدلٌ» مبالغه است برای تفهیم کامل است در اینجا هم در سرفصل این قصّه فرمود: «أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحَابَ الْکَهْفِ وَالرَّقِیمِ کَانُوا مِنْ آیَاتِنَا عَجَباً»(1)نه «عجیبا» فرمود اینها خیال کردی عجباند، باید بگوید خیال کردی اینها عجیباند اگر بفرماید داستان اینها عجب است خب بله، مثل اینکه میگویند وصف زید عدل است اما اگر بگویند «زیدٌ عدل» معلوم میشود مبالغه است دیگر فرمود اصحاب کهف عجب نیستند باید بفرماید اصحاب کهف عجیب نیستند نه عجب نیستند از بس این قصّه معارف فراوان دارد چنین تعبیری هم او را همراهی کرده سایر قصص هم البته همینطورند، خب. اما اینها چه خوردند چه نخوردند یک بیان لطیفی دارد ابنسینا در آن نمط دهم اشارات چون او هم طبیب بود، هم فیلسوف بود و هم ریاضیدان بود میخواهد این را معنا کند که ممکن است کسی چند روزی با غذای کم بسازد این را در همان اسرار آیات نمط دهم فرمود اگر به شما گفتند که سالکی مثلاً چند روز با غذای کم بسنده نکرد این را زود انکار نکن این راه طبّی دارد بعضی از مزاجها هستند که سرگرم هضم موادّ قبلیاند چهار روز، پنج روز، شش روز غذا نمیخورند این را ایشان ذکر میکند به تعبیر شیخناالاستاد مرحوم حکیم الهی قمشهای گفت اگر یک وقت شنیدید ریاضت کشف بادامی بسازد باورتان بشود انکار نکنید هیئت ایرانی که رفته بود به شوروی سابق همان زمان روزنامههای آنها نوشتند زلزلهای آمده در مسکو و بعد از یک هفته یک زن سالمندی را از زیر آوار بیرون آوردند یک هفته، این معاون وزیر امور خارجه که همراهی میکرد این هیئت ایرانی را از آنها سؤال شده که خب اینها که شما در روزنامههایتان نوشتید در این همراهی که از فرودگاه تا پاویون اینها را همراهی میکردند سؤال شد که این در روزنامهها بود که یک هفته بعد از زلزله این زن سالمند را از زیر آوار بیرون آوردند گفت بله نوشتند، سؤال شد که چطور این مانده حالا جوابی که این داد گفت، گفت در کنار این دیوار ویران شده سیلوی گندم بود این برفها هم آب شد این گندمها به صورت خمیر شد و نان شد و این خورد و ماند این است. الیوم، نگاه کردم ببینم چه چیزی میگویی همین، خب اینها که دیگر در زلزله بم هم از این حرفها بود دیگر هفت روز، هشت روز، کمتر و بیشتر یک زن سالمندی، یک مرد سالمندی میماند بالأخره فرمود: «ذلِکَ مِنْ آیَاتِ اللَّهِ» آن کسی که باید نگهدارد، نگه میدارد شرایط عادی یک چیز است شرایط غیر عادی یک چیز دیگر است سیصد سال وقتی روح به جای دیگر توجه بکند چون روح غذا را میگرداند دیگر چه کسی غذا را جابهجا میکند این نان سنگک را، آن گوشت را، آن سیبزمینی و پیاز را چه کسی تبدیل به گوشت و خون میکند؟ روح دیگر، روح اگر توجّهش به جای دیگر باشد به اندک کاری همین بدن را نگه میدارد اگر خیلی توجّه داشته باشد که مرتّب میرود پرخوری میکند گرسنهاش میشود، کمتر توجه داشته باشد، کمتر فعالیت میکند به جای دیگر مشغول است این دیدی است درباره شناخت انسان و مرگ خیلیها میگویند وقتی از یک طبیب سؤال بکنی انسان چرا میمیرد؟ میگوید خب این دستگاه بدن جواب میکند انسان میمیرد حالا یا به روح معتقد است یا به روح معتقد نیست آنها که به روح معتقدند میگویند «جان قصد رحیل کرد گفتم که مرو*** گفتا چه کنم خانه فرو میآید» این خانه خراب میشود من ناچارم بروم بیرون اما آنها که طور دیگر فکر میکنند جواب دیگر میدهند میگویند این روح صاحبخانه است مدّتی اینجا بود تا وسیله فراهم بکند، ابزار فراهم بکند یک خانه خوب برای خودش بسازد چون وقتی خانه خوب ساختی این خانه کلنگی را رها میکند میرود آنجا نه چون خانه فرو میآید صاحبخانه میرود بلکه صاحبخانه یک قصر دیگری در غُرف مبنیه ساخته اینجا را رها کرده این به هم میخورد این یک نگاه است، فرمود اینها جزء آیات الهی است شما تعجّب نکنید که سیصد و اندی سال، سیصد سال شمسی گروهی بدون غذا و بدون آب بمانند.
1) (33) . سوره ی کهف، آیه ی 9.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
«وَإِذِ اعْتَزَلْتُمُوهُمْ وَمَا یَعْبُدُونَ إِلَّا اللَّهَ فَأْووا إِلَی الْکَهْفِ یَنشُرْ لَکُمْ رَبُّکُم مِن رَّحْمَتِهِ وَیُهَیِّئْ لَکُم مِن أَمْرِکُم مِرْفَقاً (16) وَتَرَی الشَّمْسَ إِذَا طَلَعَت تَزَاوَرُ عَن کَهْفِهِمْ ذَاتَ الْیَمِینِ وَإِذَا غَرَبَت تَقْرِضُهُمْ ذَاتَ الشِّمالِ وَهُمْ فِی فَجْوَةٍ مِنْهُ ذلِکَ مِنْ آیَاتِ اللَّهِ مَن یَهْدِ اللَّهُ فَهُوَ الْمُهْتَدِ وَمَن یُضْلِلْ فَلَن تَجِدَ لَهُ وَلِیّاً مُرْشِداً (17) وَتَحْسَبُهُمْ أَیْقَاظاً وَهُمْ رُقُودٌ وَنُقَلِّبُهُمْ ذَاتَ الْیَمِینِ وَذَاتَ الشِّمَالِ وَکَلْبُهُمْ بَاسِطٌ ذِرَاعَیْهِ بِالْوَصِیدِ لَوِ اطَّلَعْتَ عَلَیْهِمْ لَوَلَّیْتَ مِنْهُمْ فِرَاراً وَلَمُلِئْتَ مِنْهُمْ رُعْباً (18)»در جریان اصحاب کهف بعد از اینکه اینها مقاومت کردند، قیام کردند و موحّدانه قوم خود را پشت سر گذاشتند و رها کردند به یکدیگر وقتی به دامنه ی کوه رسیدند به یکدیگر گفتند بعضی از اینها به دیگری گفت وقتی آنها را پشت سر گذاشتید رها کردید و مکتب آنها را هم پشت سر گذاشتید و رها کردید رو به خدا و توحید الهی آوردید و این کهف را که روبهروی شماست مأوی? قرار بدهید که در بحث دیروز گذشت. احتمال اینکه گوینده هاتف غیب باشد بعید نیست لکن شاهدی بر این کار نیست. در جریان وجود مبارک یوسف(سلام الله علیه) آنجا شاهد داخلی هست در سوره ی مبارکه ی «یوسف» آیه ی پانزده به این صورت گذشت وقتی برادران یوسف او را به چاه میانداختند تصمیم گرفتند که او را به چاه بیندازند خدای سبحان فرمود ما به یوسفِ یعقوب(سلام الله علیهما) وحی فرستادیم که این صحنه را روزی تو برای برادرانت بازگو خواهی کرد آیه پانزده سوره ی «یوسف» این بود «فَلَمَّا ذَهَبُوا بِهِ» یعنی «أذهبوه» بُردند «وَأَجْمَعُوا أَن یَجْعَلُوهُ فِی غَیَابَتِ الْجُبِّ وَأَوَحَیْنَا إِلَیْهِ لَتُنَبِّئَنَّهُم بِأَمْرِهِمْ هذَا وَهُمْ لاَ یَشْعُرُونَ» تنها جایی که از وحی الهی نسبت به یوسف(سلام الله علیه) در این سوره مطرح است همین آیه است از نبوّت وجود مبارک یوسف در این سوره ظاهراً خبری نیست در سُوَر جزء حوامیم و آن بخش قرآن کریم از نبوّت آن حضرت سخنی به میان آمده، خب در اینجا چون یوسف پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) دارای مقام شامخ نبوّت هست این هاتف غیبی از طرف خدای سبحان یا خود خدای سبحان این مطلب را به یوسف صدّیق القا فرمود «وَأَوَحَیْنَا إِلَیْهِ» که «لَتُنَبِّئَنَّهُم بِأَمْرِهِمْ»(1). در جریان مادر موسای کلیم(سلام الله علیهما) آن هم شاهد قرآنی هست که گوینده یا القا کننده خداست آیه هفت سوره ی مبارکه ی «قصص» این است «وَأَوْحَیْنَا إِلَی أُمِّ مُوسَی أَنْ أَرْضِعِیهِ فَإِذَا خِفْتِ عَلَیْهِ فَأَلْقِیهِ فِی الْیَمِّ وَلاَ تَخَافِی وَلاَ تَحْزَنِی إِنَّا رَادُّوهُ إِلَیْکِ وَجَاعِلُوهُ مِنَ الْمُرْسَلِینَ» این تصمیم مادر موسی(علیهما السلام) را ذات اقدس الهی به وحی الهی اسناد داده است این شاهد است اما در جریان اصحاب کهف ما شاهدی نداریم که گوینده خداست و این وحی بود و به اینها وحی رسانده نه از نبوّت اینها سخنی است، نه از امامت اینها سخنی است، نه تعبیر وحیانی در اینها شده است اما احتمالش هست لکن احتمال وحیِ فعل نه وحیِ حکم، وحی حکم برای انبیا(علیهم الصلاة و علیهم السلام) است که وحی میآید که این حکم الهی این است که این به شریعت برمیگردد، اما وحی فعل مختصّ به انبیا نیست اولیای الهی هم از وحی فعل باخبرند وحی فعل معنایش این است که انسان در بخش اراده و اخلاص و تصمیم و نیّت در این محدوده میبیند شفّافیّتی برای او پیدا شده گاهی انسان مطلبی را عالِم هست ولی در مسئله ی عزم و تصمیم مشکل دارد که بکند این کار را یا نکند، گاهی در ناحیه ی تصمیم این مشکل برطرف میشود مردان الهی، مؤمنان باتقوا درست است که از وحی تشریعی سهمی ندارند وحی حُکم خدا نصیب اینها نخواهد شد ولی وحی فعلِ خدا نصیب اینها میشود در سوره ی مبارکه ی «انبیاء» آیه ی 21 از وحی فعل سخن به میان آمده آیه ی 73، آیه ی 73 سوره ی مبارکه ی «انبیاء» این است «وَجَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنَا وَأَوْحَیْنَا إِلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیْرَاتِ وَإِقَامَ الصَّلاَةِ وَإِیتَاءَ الزَّکَاةِ وَکَانُوا لَنَا عَابِدِینَ» اینکه گرایشی در انسان پیدا میشود، یک تصمیم قطعی پیدا میشود، یک مَنش قلبی پیدا میشود این به سَمت فعل برمیگردد کاری به علم و حکم ندارد در این کریمه فرمود: «وَأَوْحَیْنَا إِلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیْرَاتِ» نه «إعلموا أنّ الحُکم کذا» «وَأَوْحَیْنَا إِلَیْهِمْ ... إِقَامَ الصَّلاَةِ» نه «أوحینا إلیهم أن اقیموا الصلاة» یا «أوحینا الیهم أنّ اقامة الصلاة واجبةٌ» آن حکم است و علم به حکم است که از ناحیه ذات اقدس الهی به انبیا اختصاص دارد اما تصمیم بر فعل در غیر انبیا هست گرچه این آیه درباره انبیا آمده ولی وحی فعل اختصاصی به نبی ندارد گاهی خدای سبحان در قلب کسی وحی فعل دارد نظیر مادر موسی، خب اگر اینچنین شد بر اساس آیه سوره ی مبارکه ی «انفال» که فرمود: «إِن تَتَّقُوا اللّهَ یَجْعَل لَکُمْ فُرْقَاناً»(2) این فرق اگر در بخش علم باشد انسان جازم میشود، دیگر آن شکّ علمی برطرف میشود شکّ علمی یعنی اینکه آیا این محمول برای این موضوع هست یا نه، آن موضوع واجد این محمول هست یا نه، اما آنچه که در ناحیه ی عمل قرار دارد آن تردید است گرچه هر کدام از شک و تردید به جای دیگر کاربردی دارد و استعمال میشوند لکن شک در ناحیه ی علم است و تردید در ناحیه ی عمل آن ردّ مکرّر را میگویند تردید انسان وقتی میخواهد از دری خارج بشود این در باز است خب دیگر ردّ مکرّر ندارد نزدیک در میشود و از در بیرون میرود ولی وقتی که نزدیک در شد دید در بسته است برمیگردد به جای دیگر از در دیگر وارد میشود آن درِ دیگر هم بسته بود دوباره برمیگردد در کنار در اول ببیند که بلکه باز شده باشد این ردّ مکرّر را میگویند تردید فلان شخص مردّد است یعنی بین انجام و ترک کار رفت و آمد دارد این تردید در بخش عزم و اراده و نیّت و امثال اینهاست این تردید با وحی الهی برطرف میشود جدّاً تصمیم میگیرد که فلان کار را انجام بدهد پس وحی فعل کاری به مسئله ی شریعت و حکم ندارد، کاری به مسئله جزم ندارد، کاری به مسئله شک ندارد، کاری به مسئله فعل و تردید دارد گاهی خدای سبحان در قلب کسی گرایشی ایجاد میکند که او به صورت جدّی تصمیم میگیرد که فلان کار را انجام بدهد «وَأَوْحَیْنَا إِلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیْرَاتِ»(3) این در مردان الهی هست آنوقت تعبیری که درباره اصحاب کهف آمده «وَإِذِ اعْتَزَلْتُمُوهُمْ وَمَا یَعْبُدُونَ إِلَّا اللَّهَ فَأْووا» این احتمالش هست که از راه وحیِ فعل باشد اما احتمالی نیست که یک مفسّر اطمینان داشته باشد بتواند این را به خدا اسناد بدهد از سنخ وحی به مادر موسی چون آنجا شاهد داریم اینجا شاهد نداریم، خب.فرمود: «فَأْووا إِلَی الْکَهْفِ» جواب امر این است که «یَنشُرْ لَکُمْ رَبُّکُم مِن رَّحْمَتِهِ» پروردگار شما از رحمت خودش برای شما منتشر میکند نه تنها شما را از رحمت برخوردار میکند بلکه منشور رحمت را به شما عطا میکند رحمتنثار میکند، نشر رحمت میکند برای شما که همه ی جوانب شما را رحمت الهی میگیرد «یَنشُرْ لَکُمْ رَبُّکُم مِن رَّحْمَتِهِ وَیُهَیِّئْ لَکُم مِن أَمْرِکُم مِرْفَقاً» که گذشت، خب.پرسش: حاج آقا این «رَبَطْنَا عَلَی قُلُوبِهِمْ»(4) این مطلب را میرساند.پاسخ: خب، بله این «رَبَطْنَا عَلَی قُلُوبِهِمْ» برای آن است که اینها چون بخشی از اینها جزء درباریان آن دقیانوس و اینها بودند و اگر ذات اقدس الهی قلب اینها را مرتبط کرد اینها بدون هراس سیاسی در برابر حکومت وقت میایستادند و توحید را منتشر میکردند و همین کار را هم کردند اما حالا که از شهر بیرون آمدند به دامنه ی کوه رسیدند نزدیک غار رفتند آخر غار جای خطر است آنجا درندهها هستند و خزندهها و گزندهها اینجایی که جای خزنده و گزنده و امثال ذلک هست که کسی تصمیم نمیگیرد که برود شب آنجا بماند که در اینگونه از موارد یک تصمیم غیبی لازم است یک تصمیم عاقلانه لازم است فرمود: «فَأْووا إِلَی الْکَهْفِ» آن رَبط، مطلب قبلی بود، خب. موقعیّت کهف همانطوری که در بحث دیروز ملاحظه فرمودید شرقی نبود، غربی نبود زیرا اگر درِ این کهف رو به شرق بود وقتی آفتاب میتابید تا آخر کهف را آفتاب میگرفت و اگر رو به غرب بود بعدازظهر تمام کهف را آفتاب میگرفت معلوم میشود که این کهف رو به شرق نبود، رو به غرب نبود، رو به احدالقطبین بود یا قطب شمال یا قطب جنوب آنچه که تعیین کننده است که این کهف رو به قطب شمال بود یا رو به قطب جنوب، کیفیت برداشت از یمین و شمال است اینکه فرمود: «وَتَرَی الشَّمْسَ إِذَا طَلَعَت تَزَاوَرُ عَن کَهْفِهِمْ ذَاتَ الْیَمِینِ» این کهف اگر رو به قطب شمال باشد یا رو به قطب جنوب باشد صبح که آفتاب طلوع کرد از مشرق طلوع کرد قسمت راستِ این کهف را آفتاب میگیرد، خب قسمت راست به لحاظ شخصی که میخواهد وارد کهف بشود یا قسمت راستِ خود کهف؟ به لحاظ کسی که میخواهد از کهف خارج بشود کهف هم مثل اتاق طرف راست و چپ دارد شخص هم طرف راست و چپ دارد اگر طرف راست و چپ خود شخص ملحوظ باشد که میخواهد وارد کهف بشود طرف راست شخص با طرف چپ کهف همراه است قهراً این کهف جنوبی بود درش به طرف قطب شمال بود و آفتاب که میتابید در صبح به طرف چپِ کهف که طرف راست وارد هست آفتاب میتابید عصر به عکس و اگر منظور از راست و چپ برای خود کهف باشد نه وارد و به لحاظ خارج از کهف باشد نه داخل کهف کسی که میخواهد از کهف بیرون بیاید یمین و یسار او با یمین و یسار کهف هماهنگ است انسان اول عادت کرده جلوی روی خود را بگوید اَمام پیشرو، پشت سر خودش را بگوید خلف، طرف راستش را بگوید یمین، طرف چپش را بگوید شمال، بالا و پایین هم مشخص کرده. اینکه فرمود در زمان طلوع آفتاب قسمت راست کهف را آفتاب میگیرد اگر کهف به لحاظ خود کهف باشد این کهف باید شمالی باشد یعنی در نیمکُره ی شمالی است رو به قطب جنوب است پشتش به طرف قطب شمال این کهفی که در نیمکره ی شمالی هست چنین خصیصهای دارد آنهایی که به تعبیر برخیها خواستند بگویند این کهفی که در یونان هست این کهف مراد است اینها به همان معنای دیروز ذکر کردند که این کهف جنوبی بود آنها که میگویند نه، ظاهر آیه این است که طرف راست خود کهف نه طرف راست شخصی که وارد میشود، طرف چپ کهف نه طرف چپِ کسی که وارد میشود اگر این باشد این کهف باید شمالی باشد یعنی در نیمکره ی شمال باشد که درش به طرف جنوب است پشتش به طرف قطب شمال، خب.«وَتَرَی الشَّمْسَ إِذَا طَلَعَت تَزَاوَرُ» یعنی «تتمایلوا» «زار» یعنی «مالَ» «تَزَاوَرُ» این با زیارت از یک باب نیستند گاهی میبینید «فَعِلَ»، «یَفعَلُ» به یک معناست «فَعَلَ»، «یَفعَلُ» به معنای دیگر آن ماده یکی است ولی باب دوتاست «تَزَاوَرُ عَن کَهْفِهِمْ ذَاتَ الْیَمِینِ وَإِذَا غَرَبَت تَقْرِضُهُمْ ذَاتَ الشِّمالِ» اگر به لحاظ خود کهف باشد کما هو الظاهر و به لحاظ خارج عن الکهف باشد که خارج عن الکهف یمین و شمالش با یمین و شمال خود کهف هماهنگ است این کهف باید شمالی باشد یعنی در نیمکُره ی شمالی باشد یک، درش به طرف جنوب باز میشود دو، آنوقت سمت راست این کهف قبل از ظهر آفتاب میگیرد سمت چپ این کهف بعدازظهر آفتاب میگیرد، خب فرمود ما این کار را کردیم که اینها در وسط محفوظ بمانند کهف هم وسیع بود این غار هم وسیع بود لذا از او به کهف یاد شده نه به غار «وَهُمْ فِی فَجْوَةٍ مِنْهُ» در فضای وسیع این کهف بودند و محفوظ هم بودند، خب حالا همان خدایی که سیصد سال اینها را بدون غذا نگه داشت از حرارت و برودت زمستان و تابستان هم نگه میدارد اینها را جزء آیات الهی میشمارد و همان خدایی که بالأخره آتش را بر وجود مبارک ابراهیم سرد کرد و همان خدایی که آب را تابع اراده ی خود کرد درباره ی اینکه آن صندوقچه و آن بسته و آن جعبه ی حامل موسای کلیم(سلام الله علیه) را سالم به مقصد برساند همان خدا هم حرارت تابستان و برودت زمستان را هم تنظیم کرده تا اینها آسیب نبینند فرمود ما موقع خواب هم هر وقت اینها لازم بود اینها را جابهجا میکردیم از پهلوی راست به پهلوی چپ میخواباندیم ما هم در خواب هم همین طوریم مگر ما سرِ شب خوابیدیم تا صبح به همان یک پهلو میخوابیم یا چند بار پهلوی راست و پهلوی چپ میغلتیم چه کسی ما را جابهجا میکند صبح اگر از ما سؤال بکنند شما چند بار از پهلوی راست به پهلوی چپ آمدید چه چیزی میگوییم؟ میگوییم اطلاع نداریم حشراتی که از کنار بستر و رختخواب انسان میگذرند چه کسی حافظ انسان است که آن حشرات به گوش آمد، به نزدیک چشم آدم به بینی آدم وارد نشوند مزاحم آدم نباشند «قُلْ مَن یَکْلَؤُکُم بِالَّلیْلِ وَالنَّهَارِ مِنَ الرَّحْمنِ» کَلأ یعنی حَفَظ فرمود حالا به حسب ظاهر روز خودتان را حفظ میکنید شب که خوابید چه کسی شما را حفظ میکند؟ این همه حشراتی که میآیند و میروند اگر بعضی بیایند در گوشتان، بعضی بیایند در آن سوراخ بینیتان بعضیها میدانید با دهنِ باز میخوابند بروند در حلقتان شما را در حالت خواب چه کسی از اینها حفظ میکند؟ «مَن یَکْلَؤُکُم بِالَّلیْلِ وَالنَّهَارِ مِنَ الرَّحْمنِ»(5) خیلی از موارد است که انسان وقتی خسته شد از پهلوی راست به پهلوی چپ میآید چه کسی آدم را جابهجا میکند؟ صبح که بلند شدیم از ما سؤال بکنند چند بار غلتیدید، چند بار جابهجا شدید؟ میگوییم «لا أدری» همین خدایی که نمونههایش را در خواب به ما ارائه فرمود همین ذات اقدس الهی به عنوان یکی از آیات بیّن الهی در جریان اصحاف کهف هم این کار را کرد. فرمود: «ذلِکَ مِنْ آیَاتِ اللَّهِ مَن یَهْدِ اللَّهُ فَهُوَ الْمُهْتَدِ» این هدایت، هدایت پاداشی است.پرسش: یک قولی هست که میگوید جمع بین اسباب مادی و اسباب معنوی این است.پاسخ: خب بالأخره اسباب معنوی فوق اسباب مادی است در تحت پوشش اسباب معنویاند ذات اقدس الهی اسباب و علل را تنظیم کرده اینها تحت تدبیر مدبّرات امرند اینچنین نیست که اسباب مادّی در عرض اسباب معنوی باشد مدبّرات امر فائقاند این عالم طبیعتاند را دارند تدبیر میکنند دیگر، خب.«مَن یَهْدِ اللَّهُ فَهُوَ الْمُهْتَدِ» این هدایت پاداشی است هر کس را خدا به عنوان پاداش چیزی به عنوان هدایت عطا بکند او واقعاً هدایت شده است از این سنخ مقدم و تالی نیست در جریان هدایت تشریعی «مَن یَهْدِ اللَّهُ فَهُوَ الْمُهْتَدِ» نیست برای اینکه درباره ثمود فرمود: «أَمَّا ثَمُودُ فَهَدَیْنَاهُمْ فَاسْتَحَبُّوا الْعَمَی عَلَی الْهُدَی»(6) ما اینها را هدایت کردیم، انبیا فرستادیم، عقل دادیم اما اینها کوری را بر هدایت ترجیح دادند ما گفتیم ولی آنها قبول نکردند ما پیام فرستادیم اما «فَنَبَذُوهُ وَرَاءَ ظُهُورِهِمْ»(7). هدایت تشریعی که راهنمایی و گفتن و دستور دادن و ابلاغ و املاست تخلّفپذیر است برای اینکه فرمود: «أَمَّا ثَمُودُ فَهَدَیْنَاهُمْ» اما «فَاسْتَحَبُّوا الْعَمَی عَلَی الْهُدَی»(8) اما هدایت پاداشی که با دل کار دارد آن هم نصیب هر کس نمیشود اگر کسی با هدایت اولیه هدایت تشریعی احترام گذاشت پیام خدا را تلقّی کرد گفت «رَبَّنَا إِنَّنَا سَمِعْنَا مُنَادِیاً یُنَادِی لِلْإِیمَانِ» که ایمان بیاورید «فَآمَنَّا»(9) خب چنین مردانی و چنین زنانی که پیام الهی را شنیدند و ایمان آوردند آن گاه ذات اقدس الهی فرمود: «مَن یُؤْمِن بِاللَّهِ یَهْدِ قَلْبَهُ»(10) این را در سوره ی مبارکه ی «نور» فرمود، فرمود اگر شما به هدایت پاداشی احترام گذاشتید حرف انبیا را گوش دادید ما هم چیزی به شما میدهیم و آن گرایش قلب است آن نورانیّت قلب است آن شفّافیت قلب است اینچنین نیست که مقدم و تالی یکی باشد که «مَن یُؤْمِن بِاللَّهِ یَهْدِ قَلْبَهُ»(11)، «إِن تُطِیعُوهُ تَهْتَدُوا»(12) از این آیات کم نیست خب در اینجا هم فرمود: «مَن یَهْدِ اللَّهُ» یعنی «مَن یهده الله» «فَهُوَ الْمُهْتَدِ» کسی را که خدا با هدایت پاداشی قلب او را گرایش بدهد او هدایت شده است، هدایتپذیر است کاملاً عمل میکند چون تأثیر مهم برای قلب است و ذات اقدس الهی هم این قلب را گرایش داد اینها اصحاب کهف از این قبیل بودند «مَن یَهْدِ اللَّهُ فَهُوَ الْمُهْتَدِ» و بر اساس توحید که هیچ مبدأ مستقلّی در عالَم نیست فرمود: «وَمَن یُضْلِلْ فَلَن تَجِدَ لَهُ وَلِیّاً مُرْشِداً» حالا اگر کسی را ذات اقدس الهی اضلال کرد یعنی او را به حال خود رها کرد آن هدایت اوّلی، تشریعی که تا آخر عمر هست تا آخر عمر انبیا هدایت میکنند، عقل هدایت میکند، رهبری هست ولی اگر کسی نخواهد بپذیرد خدا او را رها میکند به حال خودش رها میکند وقتی به حال خودش رها کرد احدی هم به هدایت او اقدام نمیکند چون هیچ کسی در عالم بدون اذن خدای سبحان که کار نمیکند اگر «لِلَّهِ جُنُودُ السَّماوَاتِ والْأَرْضِ»(13) است، اگر «وَمَا یَعْلَمُ جُنُودَ رَبِّکَ إِلَّا هُوَ»(14) هست پس هیچ عاملی در جهان بدون اذن خدا کار نمیکند و خدا هم که اذن نداده یک چیز زایدی به این شخص بدهید این شخصی که به سوء اختیار خود «نبذ کتاب الله وراء ظهره» خدا او را به حال خودش رها کرده لذا فرمود: «وَمَن یُضْلِلْ فَلَن تَجِدَ لَهُ وَلِیّاً مُرْشِداً»، خب مستحضرید این اصلاً قصّه را با آن حق دوخت این بارها عرض شد که قرآن یک کتاب علمی نیست یا نظیر همین علوم رایج حوزه و دانشگاه این هر مطلبی را که میگوید در کنارش هدایت را بازگو میکند آن هدایت و اخلاق را با آن علم بست وگرنه به حسب ظاهر وقتی موقعیّت اقلیمی کهف را ذکر فرمود، موقعیّت خواب آنها را ذکر فرمود کیفیت آنها را هم در خواب باید همانجا ذکر بکند نه در آیه بعد اما حالا در آیه بعد به این صورت ذکر فرمود: «وَتَحْسَبُهُمْ أَیْقَاظاً وَهُمْ رُقُودٌ»، «تَحسب» یعنی شمایِ مخاطب حالا هر کسی میخواهد باشد این قصّه ی گذشته را به زبان حال و به زمان حال ترسیم میکند احضار گذشته است به زمان حال وگرنه این «حَسِبت» است نه «تحسب» فرمود اگر شما هر مخاطبی که میخواهید باشید در آن صحنه اگر بودید منظره ی اینها را میدیدید خیال میکردید اینها بیدارند برای اینکه چشمهایشان بیدار بود تا چیزی طمع نکند که به سراغ اینها بگوید حالا اینها خواباند ما به اینها آسیب برسانیم اینها چشمهایشان بیدار بود اگر هم کسی میرفت آنجا خیال میکرد که اینها بیدارند «وَتَحْسَبُهُمْ أَیْقَاظاً» اینها ایقاظاند، بیدارند یَقظه یعنی بیداری، یَقظان یعنی بیدار، ایقاظ هم که جمع است یعنی بیدارها «وَتَحْسَبُهُمْ أَیْقَاظاً» در حالی که «وَهُمْ رُقُودٌ» اینها خواباند منتها چشمهایشان باز است قیافه، قیافه ی آدم بیدار است. خب حالا سیصد سال چطور آدم اینطور میخوابد لباسش نمیپوسد، خودش نمیپوسد چطوری است این؟ فرمود: «وَنُقَلِّبُهُمْ ذَاتَ الْیَمِینِ وَذَاتَ الشِّمَالِ» ما اینها را از پهلوی راست به پهلوی چپ، از پهلوی چپ به پهلوی راست هر وقت لازم بود اینها را جابهجا میکردیم مثل یک سرپرست کودکی که این کودک را جابهجا میکند میخواباند بعضیها گفتند این «فَضَرََبْنَا عَلَی آذَانِهِمْ»(15) هم از همین قبیل است میدانید مادر وقتی میخواهد کودک را بخواباند با آن آهنگ میخواباند یا با دست زدن میخواباند یا با سر و صدای اسباببازی میخواباند با یک صدا و آهنگی بالأخره این کودک را میخواباند وجود مبارک امام رضا(سلام الله علیه) هم در کنار گهواره ی امام جواد(سلام الله علیهما) هم زمزمهای داشت مسعودی نقل میکند که آنها نمیفهمیدند که وجود مبارک امام رضا این حرفها، آن زمزمههایی که دارد آهسته آهسته چه چیزی میگوید، به عرض حضرت رساندند که شما امامید، امام زمانید این کودک دارد میخوابد این در شأن شما نیست که ذکر خواب بگویید برای این کودکتان «و کان طول لیلته یناغیه فی مهده» حضرت فرمود نه او میخوابد نه من ذکر خواب میگویم «بل إنّما اُعظّه بالعلم عِظّا» من لحظه به لحظه دارم معارف را یادش میدهم او هم دارد یاد میگیرد این سخن از ذکر خواب نیست او بیدار است من هم بیدارم من دارم میگویم او هم دارد گوش میدهد «إنّما اُعظّه بالعلم عظّا» این یک راه است اما راههای عادی همین است که بالأخره اولیای کودک این کودک را با ذکر خواب میخوابانند برخیها خواستند بگویند همانطوری که کودکان را با یک سر و صدا و با آهنگ خاص میخوابانند ذات اقدس الهی هم با آهنگ خاص نظیر سرپرست کودک اینها را خوابانده بالأخره «فَضَرَبْنَا عَلَی آذَانِهِمْ»، خب. آن برداشتی است دیگر.«وَتَحْسَبُهُمْ أَیْقَاظاً وَهُمْ رُقُودٌ» و برای اینکه خودشان و لباسشان محفوظ بماند «وَنُقَلِّبُهُمْ ذَاتَ الْیَمِینِ» یعنی طرف یمین، «وَذَاتَ الشِّمَالِ» یعنی طرف شمال که هم خودشان محفوظ بمانند هم لباسهایشان محفوظ بماند این برای لباسشان، خب گاهی میبینید جمادی در اثر ارتباط با انسانی حالتی پیدا میکند نظیر همان اُستُن حنّانه این اُستن حنّانه را که خب الآن هم ستونی در مسجدالنبی(صلّی الله علیه و آله و سلّم) هست به عنوان اُستن حنّانه، ستون حنّانه همین است این را خب فریقین نقل کردند وقتی حضرت به این ستون تکیه میداد سخنرانی میکرد این ستون لذّت میبرد به عرض حضرت رساندند که شما خسته میشوید ایستاده سخنرانی کنید برای شما منبر تهیه کنیم منبری تهیه کردند وقتی حضرت از این ستون میخواست مفارقت کند، هجرت کند به طرف منبر بیاید این ستون جزع کرده، حَنین یعنی جزع و ناله، استن حنّانه هم همین است حنّان یعنی ناله کننده، حضرت این ستون را در آغوش گرفت و آرام شد، خب اینچنین هست که گاهی جمادی در اثر مجاورت متأثّر میشود، گاهی نبات متأثّر میشود، گاهی هم حیوان فرمود: «وَکَلْبُهُمْ بَاسِطٌ ذِرَاعَیْهِ بِالْوَصِیدِ» اینها با سگ آمده بودند بیرون، خب نگهبان اینها بود این سگ در وَصید بود آیا وصید به معنای فِنا، فِنا یعنی آستان، پیشگاه اینکه «حلّت بفنائک» یعنی پیشگاه تو، «و أناخت برحلک»(16) پیشگاه، فِنا یعنی آستان، پیشگاه آن دمِ در است. برخیها خواستند بگویند وصید، عَتبه است عتبه این چهارچوب را میگویند عَتبهبوسی این چهارچوب را میگویند، اعتاب مقدّسه این چهارچوبها را میگویند وگرنه آن حرم و آن ضریح را نمیگویند عتبات آن داخل حرم را نمیگویند اعتاب، حرمها را این چارجوبها را میگویند عتبه، عتبهبوسی، عتبهبوسی یعنی همین چهارچوببوسی که تبرّک است اعتاب که میگویند اعتاب مقدّسه از همین قبیل است، عتبات از همین قبیل است وقتی که وارد میشدند این چهارچوبها را میبوسیدند، خب حالا این وصید به معنی عتبه است یا به معنی آستانه؟ برخیها همان آستانه معنا کردند که با نگهبانی سگ سازگارتر است برخیها به عتبه شاید همان تعبیر آستانه، آستان یعنی دمِ در آن اُولی? باشد اما این سگ همانطوری که آنها در عین حال که خواب رفته بودند چشمانشان بیدار بود «وَتَحْسَبُهُمْ أَیْقَاظاً وَهُمْ رُقُودٌ» این سگ به حالت خواب قرار نداشت به حالت حمله قرار داشت شما غالبتان بالأخره این رمهسراهای دامدارها رفتید یا این سگهای نگهبانی را دیدید اینها یک وقت میخوابند خب وضع خوابشان مشخص است چطور میخوابند، یک وقت میخواهند نگهبانی بدهند، نگهبانی بدهند طرزی مینشینند دمِ در که آماده ی حملهاند یعنی این دوتا دست را جلو میگذارند آماده ی برخاستناند این را میگویند حالت «بَاسِطٌ ذِرَاعَیْهِ بِالْوَصِیدِ» نه اینکه پهلو دراز کرده باشند خوابیده باشند این حالت حمله در اینها بود که اگر کسی به طرف اینها بخواهد بیاید میبیند این سگ بیدار است و آماده ی حمله پس این سبک برای سگِ نگهبانِ وظیفهشناس است نه در عَتبه بود و نه درون کهف بود بلکه در آستانه ی کهف بود و نه درازکشیده بود بلکه «بَاسِطٌ ذِرَاعَیْهِ بِالْوَصِیدِ» بود این دوتا ذِراع را پهن کرد که آماده ی حمله و دفاع و برخاستن است و حالت بیدارباش داشت. برخیها که نظیر مرحوم عبدالرزاق و اینها که در تأویلات قرآن کریم حرکت میکنند اینها در همان اول تفسیرشان نوشتند که آنچه که ما میگوییم این تفسیر قرآن نیست وگرنه مشمول «مَن فسر القرآن برأیه فهو کفر» ـ معاذ الله ـ خواهد بود این تأویلات اینها تأویل است میخواهند همان نظیر اینکه «اذْهَبْ إِلَی فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغَی»(17) را میگویند ما نمیگوییم منظور آیه این است میگوییم یک تفسیر انفسی هم داشته باشیم یعنی همانطوری که رهبران الهی موظّفاند که طاغوت را طرد کنند به مبارزه ی فرعون هر عصری برخیزند هر کدام ما هم موظّفیم در جهاد اکبر با نفس امّارهمان مبارزه بکنیم این طاغوت ماست، این فرعون ماست که باید با او مبارزه بکنیم میگویند این مقصود قرآن نیست این از لفظ قرآن استفاده میشود قرآن این را نمیگوید ولی میگوییم این کار هم هست، خب میگویند اگر ما بگوییم این تفسیر قرآن است که مشمول «من فسّر القرآن» میشود بر اساس این برداشتهای انفسی که تشبیهی است در حقیقت نه تفسیر آنها میگویند این نفس امّاره که سگ است او هم همیشه آماده ی حمله است تا کسی حرفی درباره ی ما زده هنوز ما تحقیق نکردیم که این درست میگوید یا نه، میبینیم حمله شروع شده، بد و بیراه گفتن شروع شده چنین حالتی هم این نفس دارد خب ما تحقیق نکردیم اولاً ببینیم این درست بود یا نبود خیلی از خبرهاست که بعد تکذیب میشود بر فرض هم آن شخص یک عامل توجیهی داشت یا نداشت هنوز تحقیق نکرده، هنوز عامل توجیه نشده حمله شروع میشود این برای غالب ماها هست که اینچنین حالتی هست.به هر تقدیر فرمود: «وَکَلْبُهُمْ بَاسِطٌ ذِرَاعَیْهِ» در وصید، وصید هم به تعبیر شیخناالاستاد علامه شعرانی(رضوان الله تعالی علیه) مستحضرید در همین یکجا به کار برده شده گرچه برخیها خواستند بگویند این با آن مؤصدهای که در باب جهنم است از یک ریشه است که درِ مؤصده است «إِنَّهَا عَلَیْهِم مُؤْصَدَةَ»(18) یعنی «فِی عَمَدٍ مُمَدَّدَةٍ»(19) این جهنّمیها را میگذارند در جهنم درِ جهنم را هم میبندند و قفل میکنند قفل در جهنم هم نظیر این قفلهای معمولی نیست که یک گوشهاش را قفل بکنند این پشتبندی که قبلاً رسم بود از بالا تا پایین را میبست اینگونه پشتبندها که الآن هم به عنوان دزدگیر میزنند این را میگویند «فِی عَمَدٍ مُمَدَّدَةٍ» یعنی این یک لنگه ی در را روی لنگه ی درِ دیگر میگذارند این بسته میشود میخواهند قفل کنند قفلش هم یک پشتبند طولانی است که از بالا تا پایین میبندد «إِنَّهَا عَلَیْهِم مُؤْصَدَةَ» مؤصدة یعنی مُطبقه، خب حالا بسته شد پشتبندی چیست؟ «فِی عَمَدٍ» این پشتبندی که «مُمَدَّدَةٍ» است که مُمدّد تأکید همین أمد است این قفلش نظیر دزدگیرها از بالا تا پایین میبندد، خب که جا برای خروج نیست خب کسی نمیتواند از جهنم خارج بشود ولی بستن در عذابی است فوق عذاب مثل اینکه هیچ کس از بهشت خارج نمیشود چه جایی بهتر از بهشت اما باز بودن در نعمتی است روی نعمت درهای بهشت همیشه باز است با اینکه نه بیگانه میتواند بیاید نه آشنا حاضر است برود بیرون هیچ کس قدرت ورود ندارد، هیچ کس هم میل به خروج ندارد اما باز بودن در نعمتی است خود باز بودن «مُفَتَّحَةً لَهُمُ الْأَبْوَابُ»(20)، خب.فرمود: «وَکَلْبُهُمْ بَاسِطٌ ذِرَاعَیْهِ بِالْوَصِیدِ» و منظره ی آنها با این سگ این است که «لَوِ اطَّلَعْتَ عَلَیْهِمْ لَوَلَّیْتَ مِنْهُمْ فِرَاراً وَلَمُلِئْتَ مِنْهُمْ رُعْباً» اگر کسی وارد کهف میشد این صحنه را میدید مملوّ از ترس میشد و فرار میکرد حالا باید دید که این از ذکر تقدّم سبب بر مسبّب است أو بالعکس که بحث بعدی است. فرمود ما طرزی اینها را نگهداری کردیم که هم موقعیّت اقلیمی به اینها آسیب نرساند، هم گذشت فصول به اینها آسیب نرساند، هم دراز بودن مدّت به اینها آسیبی وارد نکند این سه، چهارتا کار را کردیم اما اگر کسی بخواهد به تعقیب اینها بیاید اینها را در حالت خواب آسیب برساند اینچنین نیست اینها را با آن منظره که میبیند خیال میکند اینها بیدارند، سگ را با این وضع میبیند خیال میکند آماده ی پارس و حمله است هر کس وارد کهف بشود آنها را با این وضع ببیند هراسناک فرار میکند «لَوِ اطَّلَعْتَ» أیّ مخاطبٍ کان «لَوِ اطَّلَعْتَ عَلَیْهِمْ لَوَلَّیْتَ مِنْهُمْ فِرَاراً وَلَمُلِئْتَ مِنْهُمْ رُعْباً» برخیها خواستند بگویند که این رعبِ فراگیر نه تنها قلب میترسد گاهی قلب میترسد اما ترس از دل به سایر اعضا و جوارح سرایت نمیکند یک وقت قلب میترسد و لبریز میشود به اعضا و جوارح سرایت میکند همه ی بدن میلرزد این «لَمُلِئْتَ مِنْهُمْ رُعْباً» آن است خب خیلی از موارد است که انسان خوشحال میشود قلباً اما اینچنین نیست که یک نشاط لبریز داشته باشد قاه قاه بخندد حرکاتی هم در بدنش ظاهر بشود اینچنین نیست، گاهی هم هست در ترس هم بشرح ایضاً گاهی ترس قلبگیر است گاهی فراگیر آن ترس قلبگیر خب انسان میترسد و آرام آرام صحنه را ترک میکند اما آن ترس فراگیر بدن را میلرزاند و انسان سریعاً صحنه را ترک میکند نفرمود مرعوب میشوید، فرمود: «لَمُلِئْتَ مِنْهُمْ رُعْباً» حالا آن فرار برای رهایی از خطر است و این «لَمُلِئْتَ مِنْهُمْ رُعْباً» سند مسئله است یا نه، این تعبیر دیگر این «لَمُلِئْتَ مِنْهُمْ رُعْباً» سبب است و این فرار مسبّب؟ بیانی سیدناالاستاد دارند که این فرار مسبّب از آن نیست این از باب تقدیم مسبّب بر سبب نیست که خواهد آمد.اما آن دو، سهتا سؤالی که مانده درباره تکامل علمی در بهشت وجود مبارک سیّدالشهداء(سلام الله علیه) تجلّی میکند یا ائمه دیگر(علیهم السلام) تجلّی میکنند تکامل علمی در برزخ هست، در صحنه ی قیامت هست، در بهشت هست یعنی خیلی از چیزها را که انسان نمیداند آنجا میفهمد اما تکامل عملی هرگز نیست تکامل عملی یعنی انسان کاری انجام بدهد ثواب ببرد و باعث کمال او بشود چون این تکامل عملی مربوط به شریعت است و مربوط به دین است وقتی انسان رحلت میکند بساط شریعت و اینها منقرض میشود.اما حدیث مرسلی که جناب طبرسی در احتجاج نقل کرده از وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) این مویّد فرمایش مرحوم مفید است در طلیعه ی بحث از مرحوم مفید نقل شده است که مرحوم شیخ مفید نظیر شریفشان این است اصحاب کهف مُردند و دوباره زنده شدند این حدیث مرسلی که مرحوم طبرسی در احتجاج نقل میکند مؤیّد فرمایش مفید است اما اثبات این معنای عمیق که خیلی مطابق با ظاهر نیست بخشش مخالف با ظاهر هست با یک حدیث مرسلی کار آسانی نیست اما درباره ی آقایانی که زحمت کشیدند این حدیث شریف «لم أخرج أشَراً و لا بطراً»(21) را پیدا کردند کار بسیار خوبی است ولی عرض شد ایشان در المنار از مسند احمدحنبل نقل میکند و از ابوسعید خُدری که پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود وقتی انسان به طرف نماز خارج میشود به طرف مصلّی میرود شایسته است بگوید «اللهمّ ... فإنّی لم أخرج أشَراً و لا بطراً» معلوم میشود که در بحارالأنوار مرحوم مجلسی از ما و در کتاب آن آقایان از اهل سنّت هست و این بیان نورانی حضرت سیّدالشهداء(سلام الله علیه) گرفته شده ی از آن اصل است معلوم میشود که این اختصاصی به حالت نماز ندارد هر کسی که میخواهد برای اقامه ی دین خدا خواه به صورت جهاد، خواه به صورت نماز، خواه به صورتهای دیگر و خارج بشود میتواند بگوید یا شاسیته است که بگوید «اللهمّ ... فإنّی لم أخرج أشَراً و لا بطراً» اما جریان مجلس یزید(علیه اللعنه) که آن خیزران را به لب و دندان وجود مبارک سیّدالشهداء زد این هم تفطّن خوبی است که شاید از اینکه به سرِ حضرت نزد به لب و دندان زد شاید این آیات را شنیده که این کار را کرده اگر میخواست بزند خب مثلاً به سر میزد این احتمال را تقویت میکند که یزید ملعون هم این حرف را شنیده ولی باید روی آن خیلی کار بشود چطور جمعیّتی که باورشان شده بود ـ معاذ الله ـ که حسینبنعلی(سلام الله علیهما) علی البطلان است این آیات الهی را خوانده و تکان نخوردند اگر گوش آنها لایق بود و همهشان میشنیدند چه در کوفه و چه در شام حتماً شورشی میشد حالا یا گوش لایق نبود یا وجود مبارک حضرت صلاح ندانستند همه بشنوند اگر انشاءالله روی این بیشتر کار بکنید جا دارد.«و الحمد لله ربّ العالمین»(1) . سوره ی یوسف، آیه ی 15.(2) . سوره ی انفال، آیه ی 29.(3) . سوره ی انبیاء، آیه ی 73.(4) . سوره ی کهف، آیه ی 14.(5) . سوره ی انبیاء، آیه ی 42.(6) . سوره ی فصلت، آیه ی 17.(7) . سوره ی آلعمران، آیه ی 187.(8) . سوره ی فصلت، آیه ی 17.(9) . سوره ی آلعمران، آیه ی 193.(10) . سوره ی تغابن، آیه ی 11.(11) . سوره ی تغابن، آیه ی 11.(12) . سوره ی نور، آیه ی 54.(13) . سوره ی فتح، آیه ی 7.(14) . سوره ی مدثر، آیه ی 31.(15) . سوره ی کهف، آیه ی 11.(16) . بحارالأنوار، ج97، ص337.(17) . سوره ی طه، آیه ی 24.(18) . سوره ی همزه، آیه ی 8.(19) . سوره ی همزه، آیه ی 9.(20) . سوره ی ص، آیه ی 50.(21) . مسند احمد، ج3، ص21.
َتَرَی الشَّمْسَ إِذَا طَلَعَت تَزَاوَرُ عَن کَهْفِهِمْ ذَاتَ الْیَمِینِ وَإِذَا غَرَبَت تَقْرِضُهُمْ ذَاتَ الشِّمالِ وَهُمْ فِی فَجْوَةٍ مِنْهُ ذلِکَ مِنْ آیَاتِ اللَّهِ مَن یَهْدِ اللَّهُ فَهُوَ الْمُهْتَدِ وَمَن یُضْلِلْ فَلَن تَجِدَ لَهُ وَلِیّاً مُرْشِداً (17) وَتَحْسَبُهُمْ أَیْقَاظاً وَهُمْ رُقُودٌ وَنُقَلِّبُهُمْ ذَاتَ الْیَمِینِ وَذَاتَ الشِّمَالِ وَکَلْبُهُمْ بَاسِطٌ ذِرَاعَیْهِ بِالْوَصِیدِ لَوِ اطَّلَعْتَ عَلَیْهِمْ لَوَلَّیْتَ مِنْهُمْ فِرَاراً وَلَمُلِئْتَ مِنْهُمْ رُعْباً (18)»اصحاب کهف گذشته از اینکه خودشان موحّد بودند و احیاناً عدهای را به توحید ربوبی دعوت میکردند یک مشکل جدّی فکری و سیاسی هم داشتند یعنی از دستگاه حکومت از آن دستگاه افراد اینها را به شرک فرا میخواندند چون خود اینها هم طبق بعضی از نقلها جزء کارمندان عالیرتبه ی آن نظام بودند شاهد اینکه اینها هم مورد دعوت بودند این است که آنها گفتند «لَن نَدْعُوَا مِن دُونِهِ إِلهاً لَقَدْ قُلْنَا إِذاً شَطَطاً»(1)اگر ما غیر از ذات اقدس الهی کسی را به عنوان رب بپذیریم و بپرستیم این ظلم است معلوم میشود که آنها را دعوت میکردند چه اینکه انبیای گذشته هم همینطور بودند و آنها میفرمودند اگر ما وارد ملّت شما بشویم ظلمی را مرتکب شدیم، بنابراین این بزرگواران در خطر بودند ناچار شدند که شهر را ترک کنند اگر کسی کاری به آنها نداشت آنها میتوانستند آزادانه موحّدانه به سر ببرند ضرورتی نبود که اینها به کهف پناه ببرند.مطلب دوم آن است که قرآن کریم صِرف معجزات را بازگو نمیکند هم معجزات و آیات الهی را تشریح میکند، هم راههای علمی را ارائه میکند و هم ما را دستور میدهد که از وسائل و علل کمک بگیریم این سه کار را همراه هم انجام میدهد. در جریان معجزات و آیات الهی که خب فراوان است یکی از همان معجزات باهر و روشن همین جریان اصحاب کهف است که تا حدودی بحثش گذشت و تتمّه ی بحثش خواهد آمد. آشنا کردن بشر به اینکه موظّف است مادامی که زندگی میکند از وسائل کمک بگیرد همان جریان حضرت مریم(سلام الله علیه) است که چند بار نقل شد خدای سبحان او را از راه غیب مادر کرد «فَأَرْسَلْنَا إِلَیْهَا رُوحَنَا فَتَمَثَّلَ لَهَا بَشَراً سَوِیّاً»(2)و وجود مبارک مریم مادر شد، «فَأَجَاءَهَا الْمضخَاضُ إِلَی جِذْعِ النَّخْلَةِ»(3)این درخت خشک سرسبز و پربار شد اما همان خدایی که درخت خشک را سرسبز و پربار میکند میتواند شاخه را خم بکند لکن به مریم(سلام الله علیها) دستور داده شد تو هم باید دستی دراز کنی حرکتی کنی «وَهُزِّی إِلَیْکِ بِجِذْعِ النَّخْلَةِ تُسَاقِطْ عَلَیْکِ رُطَباً جَنِیّاً»(4)خب این «هُزِّی» یعنی اهتزاز بده، یعنی بجنبان یعنی تو هم باید دستی حرکت بدهی این شاخه را بتکانی از میوهاش استفاده بکنی این مقدار کار را بشر حتماً باید انجام بدهد همه ی کارها را به علل و اسباب اعجازی ارجاع بدهد این روا نیست این دو مطلب.مطلب سوم آن است که قرآن درست است که هدف نهاییاش هدایت است اما در عین حال که «هُدیً لِلنَّاسِ»(5)است در عین حال «یُعَلِّمَهُمُ الْکِتَابَ وَالْحِکْمَةَ»(6)هم هست معارف قرآن را، حکمتهای الهی را تعلیم میدهد کیفیت پیدایش و پرورش باد، ابر، باران، نحوه ی ریزش باران. بارش برف، بارش تگرگ، بارش آب همه ی اینها را تشریح میکند تا راههای علمی را به ما ارائه کند منتها خطوط کلی را بیان میکند و اجتهاد را فراسوی ما باز میکند که ما مجتهدانه بررسی کنیم. جریان حضرت یوسف(سلام الله علیه) نمونهای از این قبیل است، جریان اصحاب کهف نمونهای از این قبیل است خب همان خدای سبحان که از راه غیب وجود مبارک یوسف(سلام الله علیه) را نجات داد و او را از تأویل احادیث باخبر کرد و او را از علم غیب مستحضر کرد میتوانست و الآن هم میتواند همیشه هم میتوانست که این گندم را تا هفت سال نگه بدارد اینکه مهم نبود اما راهنمایی کرد که اگر خواستید این گندم در درازمدت بماند «فَذَرُوهُ فِی سُنْبُلِهِ»(7)این را به خرمن نبرید، نکوبید، پوستش را جدا نکنید، از خوشه جدا نکنید با همان خوشه نگهدارید تا بیشتر بماند این یک راه علمی است و قرآن ارائه میکند گذشته از آن حکمت و هدایت این «یُعَلِّمَهُمُ الْکِتَابَ وَالْحِکْمَةَ» ناظر به این بخش است اینکه آسمان و زمین اول با هم بودند یک ماده بودند، رَتق بودند ما فَتق کردیم این یک راه علمی است اینکه مادّه ی اصلی نظامهای کیهانی و کهکشانها دُخان و دود بود «ثُمَّ اسْتَوَی إِلَی السَّماءِ وَهِیَ دُخَانٌ»(8)بعد این را به صورت شمس و قمر در آوردیم، به صورت مصابیح آسمان در آوردیم این یک راه علمی است نظیر «لا تنقض الیقین أبداً بالشک»(9)، نظیر «رُفع... و ما لا یعلمون»(10)که یک جمله ی علمی را ارائه کردند آنوقت اصولییون بزرگوار ما از آن بهرههای فراوان بردند این هم فیزیکشناسی است، این هم ریاضیشناسی است، این هم سپهرشناسی است، این هم آسمانشناسی است اینچنین نیست که فقط چون کتاب هدایت است درس اخلاق بدهد نه خیر، «هُدیً لِلنَّاسِ»(11)است از یک سو، «یُعَلِّمُهُمُ الْکِتَابَ وَالْحِکْمَةَ» است از سوی دیگر. در جریان اصحاب کهف هم اینطور است راههای بهتر ماندن، راههای سالم ماندن، کیفیّت محفوظ بودن از خطر، اینهایی که دامدارهایی که در دل کوه میخوابند در غار میخوابند کجا بخوابند، چطور بخوابند، چقدر بخوابند، کجا نگهبانانشان را وادار کنند که نگهبانی بدهند اینها همه درس است در ضمن این، لذا اگر در جریان قصّه ی اصحاب کهف بعضی از مطالب علمی را هم ذکر فرمودند که اینها در وسط کهف بودند و آفتاب مستقیم نمیتابید بلاواسطه نمیتابید بلکه معالواسطه میتابید تا هم نور اینها را تأمین کند و هم آسیبی به اینها نرساند اینها جزء «یُعَلِّمُهُمُ الْکِتَابَ وَالْحِکْمَةَ»(12)است آن بخشهای دیگر و هدفهای اصلی جزء «هُدیً لِلنَّاسِ»(13)است.پرسش: کیفیت جمع حرکت این بزرگواران با رهبانیت که اسلام مخالف است چگونه است.پاسخ: این رهبانیت نبود این هجرت بود در حقیقت مثل اینکه وجود مبارک پیغمبر مدّتی کوه حرا بود، مدّتی پناهنده شد به غار ثور وجود مبارک حضرت امیر آنطوری که در نهجالبلاغه دارد میفرماید فقط من باخبر بودم «کَانَ یُجَاوِرُ فِی کُلِّ سَنَةٍ بِحِرَاءَ فَأَرَاهُ وَ لاَ یَرَاهُ غَیْرِی»(14)فرمود هر سال چند روزی را وجود مبارک پیغمبر در کوه حرا آنجا مشغول عبادت بود فقط من باخبر بودم و من میدیدم دیگران نمیدیدند.پرسش:...پاسخ: بسیار خب، اینها هم که نمیدانستند که سیصد سال باید آنجا بمانند که اینها رفتند آنجا گفتند راهحلی برای ما پیدا بشود اینها که قصد سیصد سال نداشتند نه در ذهن اینها بود، نه در قصد اینها بود، نه عادت بر این بود که کسی سیصد سال در غار بماند که غارنشینی کنند اینها در متن جامعه بودند اینها اگر میدانستند و میتوانستند دینشان را در متن همان وزارت و وکالت حفظ بکنند دیگر بیرون نمیآمدند به قرینه ی اینکه گفتند «لَن نَدْعُوَا مِن دُونِهِ إِلهاً لَقَدْ قُلْنَا إِذاً شَطَطاً»(15)معلوم میشود در فشار بودند و اینها را دعوت میکردند که همدین آنها باشند اینها میگفتند اگر ما مشرک بشویم ظلم کردیم، خب.بنابراین قرآن کریم ضمن اینکه «هُدیً لِلنَّاسِ» است، «یُعَلِّمُهُمُ الْکِتَابَ وَالْحِکْمَةَ» هم هست از یک سو، ضمن اینکه همه ی کارها را به ذات اقدس الهی در کلّ نظام ارجاع میدهد به ما هم دستور میدهد که حتی اگر شما اهل کرامت و معجزه هم باشید بخواهید در کنار سفره ی کرامت و مائده ی اعجاز بنشیند یک گوشه کار را باید بالأخره به عهده بگیرد نظیر آنکه به وجود مبارک مریم(سلام الله علیه) فرمود تو هم دستی دراز بکند خب اگر بتواند آبهای رفته را ببرد و آبهای نیامده را فرمان سکوت بدهد و ایست بدهد یک سدّ آبی درست کند دیگر نیازی به عصا زدن موسی نیست فرمود: «فَاضْرِبْ لَهُمْ طَرِیقاً فِی الْبَحْرِ یَبَساً»(16)تو هم بالأخره عصا بزن تا روشن بشود.پرسش: استاد حضرت مریم در محراب عبادت چطور شد که با اینکه هیچ مشکلی نداشت به راحتی غذا برایش میآمد؟پاسخ: بله همین دیگر چون اینجا که دیگر غذا دست تکان بدهد نیست که اما وقتی درخت شد باید دست تکان بدهد خب اینجا دست تکان بدهد که چه؟ کجا دست تکان بدهد؟ «کُلَّمَا دَخَلَ عَلَیْهَا زَکَرِیَّا الْمَحْرَابَ وَجَدَ عِنْدَهَا»(17)اینجا جای دست تکان دادن نیست اما وقتی «فَأَجَاءَهَا الْمضخَاضُ إِلَی جِذْعِ النَّخْلَةِ»(18)این نخله یابس، تَر شد و مُثمر شد اینجا جای کار کردن است فرمود اینچنین نیست که همه کارها را از راه غیب انتظار داشته باشی تو هم دستی تکان بده خب آنجا که از راه غیب میآید دست تکان دادن معنا ندارد که، اما اینجا که حالا این شاخه پُربار شد فرمود تو هم اهتزاز بده تا برسد.غرض این است که این کتاب هم «هُدیً لِلنَّاسِ»(19)است، هم «یُعَلِّمُهُمُ الْکِتَابَ وَالْحِکْمَةَ»(20)است منتها بهرههای علمی را مردم باید ببرند و آن قسمت هم که به وجود مبارک موسای کلیم فرمود تو عصا بزن بالأخره جاده ی خشک احداث میشود نیازی به عصا زدن نبود مگر عصا مشکل را حل میکند یا اراده ی الهی است فرمود تو این کار را باید بکنی هر چه که به دست توست تو هم سهم خودت را انجام بده اگر ما دوازده چشمه از یک سنگ میجوشانیم تو هم باید دستی تکان بدهی این عصا را بزنی به این سنگ «اضْرِب بِعَصَاکَ الْحَجَرَ فَانبَجَسَتْ مِنْهُ اثْنَتَا عَشْرَةَ»(21)کذا و کذا یک کار را تو هم باید بکنی بنابراین حتی آنها هم که در کنار سفره وحی و نبوّت نشستهاند مادامی که در دنیا به سر میبرند کاری را باید انجام بدهند اینچنین نیست که انسان دست روی دست بگذارد بگوید که کلّ کارها را ذات اقدس الهی انجام میدهد هم توسّل هست، هم توکّل هست و مانند آن. تشریح غار و کیفیت خوابیدن اصحاب کهف در غار این برای بیان آن نکات علمی قضیه است.مطلب بعدی آن است که بالأخره این زمین به دو نیم کُره ی شمالی و جنوبی تقسیم میشود فصول چهارگانه را هم به همراه دارد در غالب نقاط زمین البته قطبین آنجا که نود درجه از خطّ استوا فاصله دارند آنجا دیگر شش ماه شب است و شش ماه روز آن قطبین حساب دیگری دارد و اراضی که نزدیک قطبیناند آن هم حساب دیگری دارند ولی این غالب این بخشهایی که معمور است و مورد سکونت مردم است چه نیمکُره ی شمالی، چه نیمکُره ی جنوبی اینها فصول چهارگانه را دارند این غار هم میتواند در نیمکره ی شمالی باشد، هم میتواند در نیمکره ی جنوبی، نیمکره ی شمالی که ماها زندگی میکنیم و از خطّ استوا به طرف شمال نزدیکیم تابستان ما، زمستان نیمکره ی جنوبی است و بالعکس الآن که زمستان ماست تابستان نیمکره ی جنوبی است این آفتاب الآن در نیمکره ی شمالی که ما به سر میبریم یک قوسالنهار کوچکی دارد یعنی نقطهای که طلوع میکند از ما خیلی دور است، نقطهای هم که غروب میکند از ما خیلی دور است قوسالنهارش هم بسیار کم است، قوساللیلش هم بسیار زیاد است وقتی غروب کرد چهارده ساعت غروب میکند اما روز گاهی ممکن است هشت ساعت باشد این برای زمستان، در تابستان هم نزدیکتر است به ما، هم بالای سر ماست هم قوسالنهارش طولانی است و قوساللیلش کوتاه چهارده ساعت روز است و هشت ساعت و مانند آن شب. این فصول چهارگانه هم برای ما این فصول چهارگانه است هم برای کسانی که در نیمکره ی جنوبیاند آن طرف خطّ استوا هستند ولی این غار چه در نیمکره ی شمالی باشد چه در نیمکره ی جنوبی، اگر منظور از راست و چپ، راست و چپ خود غار باشد این دهنهاش باید به طرف قطب شمال باشد چه در نیمکره ی شمالی باشد، چه در نیمکره ی جنوبی اینطور است اتاقهایی که در نیمکره ی جنوبی است یا نیمکره ی شمالی است وقتی رو به قطب شمال باشد آفتاب که طلوع میکند اگر بخواهد راست و چپ برای خود کهف باشد الاّ و لابد باید رویش به طرف جنوب باشد درش به طرف جنوب باشد پشتش به طرف شمال برای اینکه آفتاب که طلوع میکند از مشرق اول به قسمت راست این اتاق یا کهف میخورد غروب هم هنگام غروب به طرف چپش، اگر منظور راست و چپ کسی که وارد این کهف میشود این باشد به لحاظ داخل باشد نه به لحاظ خارج، به لحاظ شخص باشد نه به لحاظ کهف این حتماً باید روبهرویش به طرف شمال باشد چون اگر رو به طرف شمال باشد سَمت راست این کهف اگر و به طرف شمال باشد سمت راستش سمت چپ او وارد میشود، سمت چپ او سمت راست وارد میشود. غرض اینکه اگر منظور راست و چپ خود کهف باشد این حتماً باید رو به شمال باشد برای اینکه یعنی درش به طرف جنوب باشد وقتی که درش به طرف جنوب بود آفتاب صبح به طرف راستش میتابد غروب به طرف چپش، اگر سمت راست و چپ کهف مراد نباشد شخص مراد باشد شخصی که وارد میشود دست راست انسان با دست چپ غار هماهنگ است، دست چپ انسان با دست راست غار آنوقت این حتماً باید دهنه ی غار به طرف جنوب باشد تا آفتاب که میتابد اول به طرف راست بتابد بعد به طرف چپ. غرض این است که این غار هم میتواند در نیمکُره ی شمالی باشد، هم در نیمکُره ی جنوبی هیچ از این جهت فرقی ندارد چون این فصول چهارگانه هم در آن طرف هست هم در این طرف منتها اگر این راست و چپ به لحاظ خود غار ملحوظ باشد یعنی وقتی آفتاب صبح که طلوع کرد سَمت راست کهف را روشن میکند الاّ و لابد باید که رویش به طرف جنوب باشد، درش به طرف جنوب باشد چون اگر درش به طرف شمال باشد سَمت راستش غروب آفتاب میگیرد هنگام عصر نه صبح، سمت چپش را آفتاب میگیرد چون ظاهر یمین و یسار برای خود غار است نه شخصِ وارد بنابراین دهنه ی غار باید طرف جنوب باشد خواه بدنه ی غار در نیمکره ی شمالی باشد یا نیمکره ی جنوبی البته تاریخ ممکن است این قسمتها را مشخص بکند.گفتند معاویه هنگام عبور در جنگ روم گفت ما اگر اطلاع پیدا میکردیم که این غار کجاست میرفتیم میدیدیم، ابنعباس گفت تو نمیتوانستی ببینی برای اینکه محکمتر از تو، قویتر از تو، بالاتر از تو مخاطب قرآن قرار گرفت و خدا به او فرمود: «لَوِ اطَّلَعْتَ عَلَیْهِمْ لَوَلَّیْتَ مِنْهُمْ فِرَاراً وَلَمُلِئْتَ مِنْهُمْ رُعْباً» خب این گرچه ابنعباس خیال میکرد این خطاب مخصوص پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) است لکن این ناظر به هر مخاطبی است ممکن است شخص پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) مستثنا باشد از این کار حضرت اگر میدیدید هیچ تغییر حالی بر او پیدا نمیشد ولی دیگران اینطور بودند. اما این سؤال که با داشتن سگی که در آستانه ی آن کهف یا در عَتبه ی آن کهف در حال نگهبانی و حمله خوابیده چه حاجت به اینکه چشمان اینها هم باز باشد این برای اینکه علل و عواملی فراوانی دارد احیاناً بعضی از خزندهها انسان را ببینند فرار میکنند از سگ نمیترسند ولی از انسانی که چشمِ بیدار دارد هراسناکاند و آنها ممکن است که در درون غار پیدا بشوند و ببینند اینها بیدارند فاصله بگیرند تنها یک عامل شاید کافی نبود با عوامل فراوانی ذات اقدس الهی اینها را حفظ کرد.مطلب بعدی آن است که فرمود این «ذلِکَ مِنْ آیَاتِ اللَّهِ مَن یَهْدِ اللَّهُ فَهُوَ الْمُهْتَدِ وَمَن یُضْلِلْ فَلَن تَجِدَ لَهُ وَلِیّاً مُرْشِداً» قبلاً در سوره ی مبارکه ی «اسراء» همین کریمه گذشت یعنی هر که را خدا هدایت بکند او مُهتدی است و هر که را خدا گمراه بکند او طَرْفی نمیبندد در سوره ی مبارکه ی «اسراء» آیه ی 97 به این صورت گذشت «وَمَن یَهْدِ اللَّهُ فَهُوَ الْمُهْتَدِ وَمَن یُضْلِلْ فَلَن تَجِدَ لَهُمْ أَوْلِیَاءَ مِن دُونِهِ وَنَحْشُرُهُمْ یَوْمَ الْقِیَامَةِ عَلَی وُجُوهِهِمْ عُمْیاً»، خب. فرمود: «وَتَرَی الشَّمْسَ إِذَا طَلَعَت تَزَاوَرُ عَن کَهْفِهِمْ ذَاتَ الْیَمِینِ وَإِذَا غَرَبَت تَقْرِضُهُمْ ذَاتَ الشِّمالِ وَهُمْ فِی فَجْوَةٍ مِنْهُ» یعنی در وسط کهف بودند «ذلِکَ مِنْ آیَاتِ اللَّهِ مَن یَهْدِ اللَّهُ فَهُوَ الْمُهْتَدِ وَمَن یُضْلِلْ فَلَن تَجِدَ لَهُ وَلِیّاً مُرْشِداً». قرآن کریم افرادی را نقل میکند که برای حفظ دین هر خطری را استقبال میکردند و میپذیرفتند گاهی این افراد را به زندان تهدید میکردند اینها میفرمودند: «رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَیَّ مِمَّا یَدْعُونَنِی»(22)گاهی اینها را به کهف تهدید نمیکردند ولی خودشان کهفی میشدند شعارشان این بود «رب الکهف أحبّ الیه ممّا یدعوننی» بالأخره آنها اگر این اصحاب کهف این فِتیه هماهنگ با آنها بودند در آن مسئله شرک و بتپرستی کسی کاری با آنها نداشت چون موحّد بودند به اینها آسیب میرساندند اینها هم حرفشان این بود که «ربّ الکهف أحبّ إلیّ ممّا یدعوننا»، خب گاهی میگویند «رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَیَّ مِمَّا یَدْعُونَنِی» گاهی میگویند «رب الکهف أحبّ الیه» وجود مبارک مادر موسی(سلام الله علیهما) این هم حرفش این بود «رب البحر أحبّ الیه ممّا یدعوننی» اینها میخواستند بچه را بگیرند بکُشند من میدهم دریا، وجود مبارک ابراهیم خلیل آن راههای خاص را به او ارائه کردند تا دستور «إِنِّی أَرَی فِی الْمَنَامِ أَنِّی أَذْبَحُکَ»(23)رسید حرفش این بود «ربّ النحر أحبّ الیه» نحر نه نهر با های هوّز یعنی رودخانه نحر با «فَصَلِّ لِرَبِّکَ وَانْحَرْ»(24)یعنی قربانی «ربّ النحر أحبّ الیه ممّا یدعوننی» این عناوین چهارگانه و مشابه آن در قرآن کریم کم نیست گاهی انسان میگوید زندان آری ولی شرک نه، کهف آری ولی شرک نه، دریا آری ولی حرف فرعون نه، قربانی فرزند آری، ولی حرف نمرود نه، این «رَبِّ»، «رَبِّ» هست در موارد گوناگون، در جریان اصحاب کهف سخن از «رب الکهف أحبّ الیّ» است اینها را وادار میکردند اینها هم گفتند «لَن نَدْعُوَا مِن دُونِهِ إِلهاً لَقَدْ قُلْنَا إِذاً شَطَطاً»(25)، خب. فرمود صحنه ی آنها اینچنین بود که اگر شما اینها را میدیدید هراسناک بودید و ما اینها را جابهجا میکردیم برای اینکه آثار بدنی اینها، جریان خون اینها، رفاه و آرامش و آسایش اینها تأمین بشود «نُقَلِّبُهُمْ ذَاتَ الْیَمِینِ وَذَاتَ الشِّمَالِ». زمخشری در کشّاف نقل میکند که اینها را سالی دو بار ذات اقدس الهی جابهجا میکرد بعد نقل میکند که عدهای گفتند سالی یک بار آن یک بار هم یوم عاشورا بود حالا ببینید این جعل است یا نه واقعاً تبرّک است چون جریان یوم عاشورا را منشأ خیر و رحمت دانستن یا منشأ نزولات آسمانی دانستن این هم در دو لسان هست عدهای یوم عاشورا را ـ معاذ الله ـ یوم برکت دانستند که خدایا «هذا یومٌ تبرّکت به بنو امیّة»(26)یک گروه دیگری هم نه، آن روز عنایت الهی، اعجاز الهی، آیه ی عُظمای الهی است از آن جهت حالا روشن نیست که جناب زمخشری این قولی که نقل میکند سالی یک بار اینها را جابهجا میکردند آن هم یوم عاشورا بود آیا بر اساس فتنه بود یا بر اساس آیت بود آن نکتهای که در بحش عاشوراشناسی مهم است شاید قبلاً هم عرض شد که این «لا یوم کیومک یا ابا عبدالله»(27)تنها درباره مصیبت و قتل و شهادت آنها و اسارت فرزندان نبود آن البته از آن جهت هم «لا یوم کیومک یا ابا عبدالله» اما صحنه ی کربلا این مثلّثی داشت که درباره ی هیچ کدام از انبیا نبود، اولیا نبود آن ضلع اوّلش این بود که مدّتها تصمیم گرفتند زمینه فراهم کردند فتوا گرفتند نظر دادند که وجود مبارک ابیعبدالله ـ معاذ الله ـ مهدورالدم است این را که درباره ی انبیای دیگر و ائمه دیگر نکردند این کار را که جلساتی بگیرند سرّی و داخل و خارج که وجود مبارک ابیعبدالله مهدورالدم است این برای قبل از عاشورا بود و کربلا در صحنه ی کربلا هم عده ی زیادی را طبق بیان نورانی امام سجاد(سلام الله علیه) فرمود: «کلٌّ یتقرّبون الی الله بدم الحسین» حالا یک عده خاصّی میدانستند که جریان چیست اما اکثری اینها قربةً الی الله آمدند کربلا اینکه عرض میکردیم اگر تلاوت قرآن حضرت را اینها در کوفه میشنیدند منقلب میشدند شورش میکردند چه اینکه سخنرانی حضرت زینب(سلام الله علیه) هم اینها را منقلب کرد بر اساس همین جهات بود اینها نماز پنج وقتشان را به جماعت میخواندند به امامت عمر سعد ولی میگفتند نماز سیّدالشهداء(سلام الله علیه) که مقبول نیست این برای حادثه ی کربلا، بعد هم که دیدند این بسیار دارد دامنگیر میشود روایات فراوانی جعل کردند که روز عاشورا روز برکت است کشتی نوح در چنین روزی به کوه جودی آمد، قبولی توبه حضرت آدم در چنین روزی بود، قربانی برای حضرت ابراهیم در چنین روزی بود این جعلیّات فراوانی کردند تا اینکه این خون را لوث کنند چنین کاری که قبلاً آن دسیسههای فراوان بود، همراه آن فتنههای فراوان بود، بعداً این نیرنگها و جعلهای فراوان بود این درباره ی هیچ کسی نشده که «لا یوم کیومک یا ابا عبدالله»(28)غرض روشن نیست که این حرفی که جناب زمخشری نقل میکند این به عنوان آیه است یا به عنوان فتنه که تبرّکی است مثلاً ـ معاذ الله ـ که در روز عاشورا چنین چیزی بود یا اینکه نه، یک آیت حقیقی بود، خب ولی این قولها هست در کتابهای اینها.«وَتَحْسَبُهُمْ أَیْقَاظاً وَهُمْ رُقُودٌ وَنُقَلِّبُهُمْ ذَاتَ الْیَمِینِ وَذَاتَ الشِّمَالِ وَکَلْبُهُمْ» باز زمخشری نقل میکند که برخی از وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) نقل میکردند که «کالبهم باسطٌ» نه «کلبهم» کالب یعنی همان چوپان، همان صاحبسگ اینها که در راه میآمدند چوپانی اینها را دید و همراهی میکرد و مانند آن خب اثبات این قرائت هم کار آسانی نیست و درست هم نیست «وَکَلْبُهُمْ بَاسِطٌ ذِرَاعَیْهِ بِالْوَصِیدِ لَوِ اطَّلَعْتَ عَلَیْهِمْ لَوَلَّیْتَ مِنْهُمْ فِرَاراً وَلَمُلِئْتَ مِنْهُمْ رُعْباً» تو اگر اینها را میدیدی یعنی هر بینندهای اینها را میدید فرار میکرد در غار چند نفری بیدار یعنی چشمشان بیدار با این وضع باشند اینها هراسناک میشدند دیگر به اینها آسیبی نمیرساندند این «لَوَلَّیْتَ مِنْهُمْ فِرَاراً» چرا رو برمیگرداندی؟ برای اینکه فرار کنی، خب چرا فرار میکنی؟ برای اینکه میترسی شما این نکته را در کتابهای ادبی میبینید اما از ادیب ساخته نیست که این مشکل را حل کند آنها میگویند مفعولٌله دو قِسم است مفعولٌله حصولی و مفعولٌله تحصیلی «ضربته تأدیباً» آن کودک را پدر حکیمانه تنبیه میکند برای اینکه او را ادب بکند این «تأدیباً» منصوب است برای اینکه مفعولٌله باشد، «جلستُ علی الحرب خوفاً» من در صحنه برای ترس نشستم این یکی را آن اوّلی را میگویند مفعولٌله تحصیلی، این یکی را میگویند مفعولٌله حصولی، خب مفعولٌله یعنی «ما یُفعل الفعل لأجله» یعنی علّت غایی، مگر علّت غایی تحصیلی است؟ مگر علّت بعد از معلول پدید میآید این را باید حکیم حل کند که بعضی از امور از نظر اندیشه و ادراک مقدّماند از نظر عمل متأخّرند این اول اندیشه وانگهی گفتار یا اول اندیشه غیر از این است آنکه اول است در اندیشه، آخر است در عمل آن بشود علّت غایی این بوجوده العلمی مقدّم است، بوجوده العینی مؤخّر است این فعل رابط بین علم و عین است آن علم نه وجود ذهنی، چون وجود ذهنی هیچ کاره است آن علم منشأ این کار است این کار منشأ وجود عینی اوست در حقیقت همان علمی که نه وجود ذهنی همان علمی که در صحنه ی نفس است باعث پیدایش آن عین است اینکه حکیم سبزواری دارد یک انسان تشنه به دنبال آب میرود نه یعنی وجود ذهنی سیراب شدن باعث پیدایش سیراب شدن است اینکه فرمود: «فالریّان یطلب الریّان» یعنی انسان سیراب به دنبال سیراب میرود یعنی آن ریّان علمی خود را به ریّان عینی میرساند پس آنجا که میگویند مفعولٌله حصولی یعنی بوجوده العلمی، آنجا که میگویند مفعولٌله یعنی بوجوده العینی اینجا خوف منشأ پیدایش است این هم وجود عینی است نه وجود علمی این ترس باعث فرار است فرار برای نجات از خطر است اینجا با آن مسئله ی عطش و امثال ذلک فرق میکند سخن از تقدیم مسبَّب بر سبب هم نیست اینکه میبینید میگویند مسبَّب بر سبب مقدّم شده است یعنی این فرار مسبَّب از ترس است و ترس سبب فرار است تقدیم اوّلی بر دوّمی از باب تقدیم مسبَّب بر سبب است و سیدناالاستاد مرحوم علامه در المیزان این حرف را نقد میکند میگوید از این قبیل نیست به همین تحلیل برمیگردد انسان که دید میترسد فرار میکند تا به خطر نیفتد نه اینکه این فرار کردن برای اینکه نترسد فرار میکند برای اینکه به خطر نیفتد اول ترس است، بعد فرار است، بعد صیانت از خطر، خب.این «وَلَمُلِئْتَ مِنْهُمْ رُعْباً» تنها هراس قلب نیست که در بحث دیروز گذشت یعنی ترس کلّ بدن را فرا میگیرد هم قلب متأثّر میشود، هم کلّ بدن حالا بقیه بحث اگر البته با قطع نظر از روایات خاصّهای که در مسئله است انشاءالله بعداً مطرح میشود.«و الحمد لله ربّ العالمین»(1) . سوره ی کهف، آیه ی 14.(2) . سوره ی مریم، آیه ی 17.(3) . سوره ی مریم، آیه ی 23.(4) . سوره ی مریم، آیه ی 25.(5) . سوره ی بقره، آیه ی 185.(6) . سوره ی جمعه، آیه ی 2.(7) . سوره ی یوسف، آیه ی 47.(8) . سوره ی فصلت، آیه ی 11.(9) . وسائل الشیعه، ج4، ص312.(10) . وسائل الشیعه، ج15، ص369.(11) . سوره ی بقره، آیه ی 185.(12) . سوره ی جمعه، آیه ی 2.(13) . سوره ی بقره، آیه ی 185.(14) . نهجالبلاغه، خطبه ی 192.(15) . سوره ی کهف، آیه ی 14.(16) . سوره ی طه، آیه ی 77.(17) . سوره ی آلعمران، آیه ی 37.(18) . سوره ی مریم، آیه ی 23.(19) . سوره ی بقره، آیه ی 185.(20) . سوره ی جمعه، آیه ی 2.(21) . سوره ی اعراف، آیه ی 160.(22) . سوره ی یوسف، آیه ی 33.(23) . سوره ی صافات، آیه ی 102.(24) . سوره ی کوثر، آیه ی 2.(25) . سوره ی کهف، آیه ی 14.(26) . مفاتیحالجنان، زیارت عاشورا.(27) . بحارالأنوار، ج45، ص218.(28) . بحارالأنوار، ج45، ص218.
«وَتَحْسَبُهُمْ أَیْقَاظاً وَهُمْ رُقُودٌ وَنُقَلِّبُهُمْ ذَاتَ الْیَمِینِ وَذَاتَ الشِّمَالِ وَکَلْبُهُمْ بَاسِطٌ ذِرَاعَیْهِ بِالْوَصِیدِ لَوِ اطَّلَعْتَ عَلَیْهِمْ لَوَلَّیْتَ مِنْهُمْ فِرَاراً وَلَمُلِئْتَ مِنْهُمْ رُعْباً (18)وَکَذلِکَ بَعَثْنَاهُمْ لِیَتَسَاءَلُوا بَیْنَهُمْ قَالَ قَائِلٌ مِنْهُمْ کَمْ لَبِثْتُمْ قَالُوا لَبِثْنَا یَوْماً أَوْ بَعْضَ یَوْمٍ قَالُوا رَبُّکُمْ أَعْلَمُ بِمَا لَبِثْتُمْ فَابْعَثُوا أَحَدَکُم بِوَرِقِکُمْ هذِهِ إِلَی الْمَدِینَةِ فَلْیَنظُرْ أَیُّهَا أَزْکَی طَعَاماً فَلْیَأْتِکُم بِرِزْقٍ مِنْهُ وَلْیَتَلَطَّفْ وَلاَ یُشْعِرَنَّ بِکُمْ أَحَداً (19) إِنَّهُمْ إِن یَظْهَرُوا عَلَیْکُمْ یَرْجُمُوکُمْ أَوْ یُعِیدُوکُمْ فِی مِلَّتِهِمْ وَلَن تُفْلِحُوا إِذاً أَبَداً (20)»قصههایی که مبسوطاً در قرآن کریم بیان میشود اول به صورت متن ارائه میشود و بعد شرحش بعد از آن خواهد آمد در جریان حضرت یوسف(سلام الله علیه) اینچنین بود در جریان اصحاب کهف هم از آیه ی نُه تا آیه دوازده متن این قصه آمده است که فرمود: «أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحَابَ الْکَهْفِ وَالرَّقِیمِ کَانُوا مِنْ آیَاتِنَا عَجَباً» تا «ثُمَّ بَعَثْنَاهُمْ لِنَعْلَمَ أَیُّ الْحِزْبَیْنِ أَحْصَی لِمَا لَبِثُوا أَمَداً» این متنِ قضیه است بعد به عنوان شرح فرمود: «نَحْنُ نَقُصُّ عَلَیْکَ نَبَأَهُم بِالْحَقِّ» از مجموع آنچه که تاکنون روشن شد این است که اول اینها مضطرباً قیام کردند و این اضطراب برای آن بود که عدهای از اینها شناخته شده بودند و هم درباریان آن دقیانوس به اصطلاح و هم توده ی طرفداران شرک و بتپرستی اگر میفهمیدند اینها را یا رَجم میکردند یا وادارشان میکردند به شرک برای اینکه بعد از بیدار شدن چند ساله باز تازه میگفتند «إِنَّهُمْ إِن یَظْهَرُوا عَلَیْکُمْ یَرْجُمُوکُمْ أَوْ یُعِیدُوکُمْ فِی مِلَّتِهِمْ» در این فضای رعبآور اینها اول مضطرب بودند اگر سخن از اضطراب هست برای چنین فضاست اما وقتی وارد محدوده ی غار میشوند در کمال طمأنینه میگویند «فَأْووا إِلَی الْکَهْفِ»(1) سرّش این است که خدای سبحان فرمود: «وَرَبَطْنَا عَلَی قُلُوبِهِمْ»(2) پاداشی که خداوند به اینها داد این است که دلهای اینها را به یکجا بست وقتی قلب به جایی بسته شد مطمئن میشود دیگر آرام خواهد بود پس اگر اضطرابی بود برای قبل از ربط است و اگر طمأنینهای بود برای بعد از ربط چه اینکه در جریان مادر موسی(علیهما السلام) هم آنطوری که در سوره ی مبارکه ی «قصص» آمده از همین قبیل است آیه ی ده سوره ی مبارکه ی «قصص» این است «وَأَصْبَحَ فُؤَادُ أُمِّ مُوسَی فَارِغاً إِن کَادَتْ لَتُبْدِی بِهِ لَوْلاَ أَن رَّبَطْنَا عَلَی قَلْبِهَا» وقتی دل خالی باشد از فیض الهی این مثل ظرف خالی لرزان است قلب کسی که خالی باشد میتپد اما قلبی که اهل تصمیم باشد این مطمئن است تصمیمگیری دوستِ، صمیمی بودن نشانه ی آن پُر بودن و خالی نبودن و نلغزیدن است آن سنگی که درونپُر است و سبک نیست میگویند صخره ی صمّا، آن دوستی که در دوستیاش خللی نیست میگویند دوست صمیمی، آن ارادهای که در آن تردید نیست میگویند تصمیم، اگر ذات اقدس الهی قلب کسی را با لطف خود مرتبط کرد این قلب میشود صَمیم و اهل تصمیم دیگر این دل خالی نیست تا بلرزد فرمود قلب مادر موسی اگر فیض ما نبود خالی بود و قلب خالی لرزان است «وَأَصْبَحَ فُؤَادُ أُمِّ مُوسَی فَارِغاً إِن» خب دلی که خالی باشد میلغزد دیگر و میلرزد «لَوْلاَ أَن رَّبَطْنَا عَلَی قَلْبِهَا». در جریان اصحاب کهف هم بشرح ایضاً پس اگر سخن از اضطراب است برای قبل از ربط است و اگر سخن از جدّیت و تصمیم و «فَأْووا إِلَی الْکَهْفِ» گفتنِ قاطعانه است این برای بعد از ربط، وقتی وارد این غار شدند آیه ندارد که اینها تهِ غار خوابیدند آیه دارد که اینها در فضای باز غار خوابیدند «وَهُمْ فِی فَجْوَةٍ مِنْهُ»(3) اگر این غار شرقی یا غربی بود ممکن بود آفتاب به تهِ غار نرسد ولی به وسط غار میرسید و قرآن ندارد که اینها تهِ غار خوابیدند دارد «وَهُمْ فِی فَجْوَةٍ مِنْهُ» در فضای بازِ وسط بودند بنابراین این غار حتماً باید شرقی نباشد، حتماً باید غربی نباشد، دهنهاش حتماً باید شمالی باشد حالا خود این غار خواه در نیمکره ی جنوبی، خواه در نیمکره ی شمالی همانطوری که ما که در نیمکره ی شمالی هستیم اینچنین است فصول چهارگانه داریم آنها که در نیمکره ی جنوبیاند یعنی آن طرف خطّ استوایاند آنها هم زمستان و تابستان دارند اگر زمستان آفتاب نزدیک به زمین است ولی مایل میتابد نسبت به ما که در نیمکره ی شمالی هستیم وگرنه همین زمستان برای نیمکره ی جنوبی هم عمودی میتابد هم دورتر از زمین است آفتاب در تابستان برای ما که عمودی میتابد برای آنها مایل میتابد اگر در تابستان برای ما از زمین دور است برای نیمکره ی جنوبی به زمین نزدیک است به هر تقدیر این غار چه در نیمکره ی شمالی باشد چه در نیمکره ی جنوبی اگر یمین و یسار به لحاظ خود غار است دهنه ی این غار باید به طرف جنوب باشد و پشت غار به طرف شمال تا آفتاب که از مشرق طلوع میکند صبح تا ظهر به هر وسیله است به دیوار سَمت راست غار بتابد اما اینکه ذات اقدس الهی لیل و نهار را برای آرامش قرار داد که عدهای شب آسایش داشته باشند و روز کار کنند این برای غالب منطقه زمین است که قابل سکونت است اما در بخشهای قطب شمال و قطب جنوب که شش ماه به اصطلاح میگویند ارض تِسعین یعنی آن منطقهای از زمین که نود درجه از خطّ استوا فاصله دارد شش ماهش شب است شش ماه روز چون غالباً آنجا افراد زندگی نمیکنند این «جَعَلَ لَکُمُ الَّیْلَ لِبَاساً وَالنَّوْمَ سُبَاتاً»(4) و مانند آن شامل آنها نمیشود البته آنجا که سخن از خواب و بیداری است فرقی بین اجزای کُره ی زمین نیست اما آنجا که سخن از لیل و نهار است برای غالب منطقه ی زمین است، خب.فرمود این وضع خوابشان بود لکن «وَتَحْسَبُهُمْ أَیْقَاظاً وَهُمْ رُقُودٌ» آنکه قبلاً از زمخشری نقل شده بود درباره معاویه این بود که معاویه در آن نبرد با رومیها به صورت «لو» یاد کرد که گفت اگر «لو کُشف لنا عن هؤلاء فنظرنا إلیهم» به صورت «لو» که ای کاش مثلاً وضع آنها برای ما مکشوف میشد ما نگاه میکردیم نه الآن، برای همان زمان فوراً ابنعباس گفت که اگر وضع اینها مکشوف میشد تو توان نگاه نداشتی برای اینکه کسی که بالاتر از تو بود به نام پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) خداوند درباره ی او فرمود: «لَوِ اطَّلَعْتَ عَلَیْهِمْ لَوَلَّیْتَ مِنْهُمْ فِرَاراً وَلَمُلِئْتَ مِنْهُمْ رُعْباً» آن هم گفت ای کاش ما بودیم، ابنعباس هم آنطور جواب داد و این مربوط به فعل نیست که الآن برود ببیند.پرسش:...پاسخ: بله، این هم اشاره شد که منظور مخاطب است وگرنه وجود مبارک پیامبر آیات کبرای الهی را دید و «لَمُلِئْتَ مِنْهُمْ رُعْباً» نبود این مثل «أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحَابَ الْکَهْفِ وَالرَّقِیمِ کَانُوا مِنْ آیَاتِنَا عَجَباً»(5) خطاب به مخاطب است أیّ مخاطبٍ کان نه خطاب به شخص پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) برای اینکه او که «لَقَدْ رَأَی مِنْ آیَاتِ رَبِّهِ الْکُبْرَی»(6) بهشت را دید، جهنم را دید، عرش را دید، کرسی را دید، لوح را دید، جبرئیل را دید اینکه اصحاب کهف چیزی نیست برای آن حضرت منتها زمخشری در تتمّه ی قصّه دارد که بالأخره عدهای را معاویه فرستاد که از آن غار خبر جدیدی بیاورند وقتی که این عده رفتند معاویه گفت «لا أنتهی حتی أعلم علمهم فبعث ناساً و قال لهم إذهبوا فانظروا ففعلوا فلمّا دخلوا الکهف بعث الله علیهم ریحاً فأحرقتهم»(7) معاویه گفت من دستبردار نیستم یک عده را باید بفرستم برای تحقیق یک عده را فرستاد از غار تحقیق بکنند خداوند یک باد سوزانی را برانگیخت و اینها را سوزاند خب این خبر مرسل هست نه مسند و اعتباری هم اعتبار علمی به آن نیست لکن آن صدرش مربوط به «لو» است یعنی ای کاش ما آن زمان بودیم و میدیدیم ابنعباس گفت نه خیر اگر آن زمان بودی هم نمیتوانستی ببینی این مربوط به آن قسمت است، خب.«وَتَحْسَبُهُمْ أَیْقَاظاً وَهُمْ رُقُودٌ» اما خوابهایی که حیوانات در شش ماه دارند و امثال ذلک چون عادی است کار عادی آیت محسوب نمیشود گرچه سراسر عالم آیه ی الهی است انسان وقتی وارد باغ میشود آیات فراوانی را مشاهده میکند اگر اهل تأمّل باشد برابر آنچه که در سوره ی مبارکه ی «رعد» گذشت فرمود شما وقتی وارد باغ میشوید میبینید مثلاً در یک هکتار زمین خاک یکی، آب یکی، باغبان یکی، هوا یکی، آن کودی که میدهند یکی، آفتابی که میتابد یکی، فضا و هوا و نسیم یکی اما این برگها مختلفاند، میوهها مختلفاند، مَزهها مختلفاند، کیفیتها مختلف، کمّیتها مختلف، هیچ برگی شبیه برگ دیگر نیست، هیچ میوهای شبیه میوه ی دیگر نیست، هیچ گُلی شبیه گل دیگر نیست، هیچ رائحهای شبیه رائحه دیگر نیست «وَفِی الْأَرْضِ قِطَعٌ مُّتَجَاوِرَاتٌ» که «نُفَضِّلُ بَعْضَهَا عَلَی بَعْضٍ فِی الْأُکُلِ»(8) فرمود در زمین قطعههایی هستند که مجاور هماند همه ی شرایط قابلی یکی است ولی محصولاتش متفاوت است این در سوره ی مبارکه ی «رعد» گذشت. آنچه که رواج دارد رایج است عادی است به اصطلاح ما او را آیه تلقّی نمیکنیم با اینکه آیه الهی است، خوابیدن حیوانات قطبی در شش ماه چون فراوان است نسلهای اینها همین طورند این را به عنوان آیت محسوب نمیشود و الاّ اگر انسانی شش ماه بخوابد بعد بیدار بشود چون بر خلاف عادت است میشود کرامت، میشود معجزه آنها میتوانند ذخیره کنند غذای شش ماه را ولی انسان که اینچنین نیست لذا جریان اصحاب کهف با حیواناتی که شش ماه در قطب میخوابند و اینها قابل قیاس نیست.فرمود ما اینها را خواباندیم و بیدار کردیم نه خوابیدن در اختیار اینها بود نه بیدار کردن آنجا که فرمود: «فَضَرَبْنَا عَلَی آذَانِهِمْ فِی الْکَهْفِ سِنِینَ عَدَداً»(9) ما به گوششان زدیم اینها را خواباندیم الآن هم ما اینها را بیدار کردیم، البته خواب و بیداری مقدّماتش در اختیار ماست اما اصلش که در اختیار ما نیست ما را میخوابانند و بیدارمان میکنند لذا مستحب است کسی که از خواب بیدار شده این ذکر را بگوید «الحمد لله الّذی أحیانی بعد ما أماتنی»(10) اینچنین نیست که نوم و یَقظه ما مثل قیام و قعود ما باشد که، قیام و قعود ما یک امر اختیاری است میتوانیم بلند شویم، بنشینیم اما نوم و یقظه ما به دست آن مُنیم و موقظ است ما را میخوابانند بیدارمان میکنند مثل مرگ و حیات ما، مگر مرگ و حیات ما در اختیار ماست اینچنین نیست که آدم بخواهد بخوابد، بله میتواند دراز بکشد برود در بستر اما خوابیدن که مفارقت روح است از بدن در حدّ معیّن با نصاب خاص این دست آدم نیست آن کسی «اللَّهُ یَتَوَفَّی الْأَنفُسَ حِینَ مَوْتِهَا وَالَّتِی لَمْ تَمُتْ فِی مَنَامِهَا»(11) یا «هُوَ الَّذِی یَتَوَفَّاکُم بِاللَّیْلِ وَیَعْلَمُ مَا جَرَحْتُم بِالنَّهَارِ»(12) او متوفّی است ما را وفات میدهد در خواب منتها یک وفات مقطعی خاص لذا گفته شد «النوم أخ الموت»(13)، بنابراین نه خوابیدن در اختیار ماست نه بیدار شدن ما را میخوابانند، ما را بیدار میکنند منتها ما غافلیم که چه کسی ما را میخواباند و چه کسی ما را بیدار میکند چون این خواب طولانی بود فرمود ما خواباندیم «فَضَرَبْنَا عَلَی آذَانِهِمْ فِی الْکَهْفِ سِنِینَ عَدَداً» یعنی «أنمناهم» «وَکَذلِکَ بَعَثْنَاهُمْ» یعنی «أیقظناهم» ما خواباندیم و بیدار کردیم، خب چرا؟ برای اینکه هم فضای حاکم آن روز روشن بشود که کار احیا و اِماته به دست خداست و معاد حق است هم برای خود اینها شفاف و روشن بشود اینکه ذات اقدس الهی فرمود ما هیچ سرزمینی را بدون حجّت نمیگذاریم حجّت گاهی پیغمبر(علیه الصلاة و علیه السلام) است، گاهی امام(علیه الصلاة و علیه السلام) است، گاهی نایب خاصّ اینها هستند، گاهی عالمان دیناند، گاهی اینگونه از حُجج است خدا بدون حجّت بشر را رها نمیکند منتها بشر موظّف است که در مُلک و ملکوت نظر کند در مُلک نظر کند تا مشکلات دنیایش را حل کند، در ملکوت نظر کند تا مشکلات معارفیاش را حل کند فرمود: «أَوَ لَمْ یَنظُرُوا فِی مَلَکُوتِ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ»(14) این غیر از «أَفَلَمْ یَنظُرُوا إِلَی السَّماءِ»(15) است یا «أَفَلاَ یَنظُرُونَ إِلَی الْإِبِلِ کَیْفَ خُلِقَتْ»(16) است ملکوت کاری به مُلک ندارد فرمود چرا اینها در ملکوت عالم نگاه نمیکنند؟ درست است که باید شتر را نگاه بکنند «کَیْفَ خُلِقَتْ»، زمین را نگاه بکنند «کَیْفَ سُطِحَتْ»(17)، آسمان را نگاه کند «کَیْفَ رُفِعَتْ»(18) اما باید ملکوت اینها را هم نگاه بکنند دیگر خب این خوابیدن مُلکی دارد که طبیب میداند که چه چیزی است که انسان چطور میخوابد، چطوری بیدار میشود و اینها ولی ملکوتی دارد که انسان در خواب به پیشگاه ذات اقدس الهی میرود در یک حدّ نصاب معیّنی روح این بدن را رها میکند اگر لازم باشد که برگردد خب برمیگردد چون رابطه محفوظ است، اگر قرار بر این شد که برنگردد این رابطه ی ضعیف هم حذف میشود اینکه در هنگام خوابیدن مستحب است انسان بگوید خدایا من روح را به تو سپردم و به پیشگاه تو تقدیم کردم «اللهمّ فإن أمسکتها فإلی رضوانک و الجنّة و إن أرسلتها فصلّ علی محمّد و آله و اغفر لها»(19) همین است دیگر اینکه انسان مستحب است در موقع خواب این ذکر را بگوید خدایا روح را به تو تقدیم کردم اگر قرار بر این است که برنگردد او را بیامرز، اگر قرار بر این است که برگردد او را حفظش کن از خطا، خب این معلوم میشود که گیرنده دیگری است چون ما هر شب با این آیتین یعنی با انامه و ایقاظ مربوطیم این را چون تکرار است برای ما عادت است چون خلاف عادت نیست این را کرامت نمیدانیم لکن در این کریمه فرمود ما اینها را خواباندیم سیصد سال، ما اینها را بعد از سیصد سال بیدار کردیم «وَکَذلِکَ بَعَثْنَاهُمْ» نظیر آنکه فرمود: «فَضَرَبْنَا عَلَی آذَانِهِمْ»(20) آن کار را کردیم، چرا؟ «لِیَتَسَاءَلُوا بَیْنَهُمْ» این «لِیَتَسَاءَلُوا بَیْنَهُمْ» معادل با «لِنَعْلَمَ أَیُّ الْحِزْبَیْنِ أَحْصَی لِمَا لَبِثُوا أَمَداً»(21) است این علم هم علمِ فعلی است قبلاً هم عرض شد که علم فعلی در سوره ی مبارکه ی «آلعمران» و در سایر سُوَر هم بحث شد منتها حالا چون مکرّر بحث شد و این قسمت تسنیم هم چاپ شد ما دیگر این علمِ فعلی را که زائد بر ذات اقدس الهی است و خارج از ذات است او را جداگانه بحث نکردیم سوره ی مبارکه ی «آلعمران» آیه ی 142 این است «أَمْ حَسِبْتُمْ أَن تَدْخُلُوا الْجَنَّةَ وَلَمَّا یَعْلَمِ اللّهُ الَّذِینَ جَاهَدُوا مِنْکُمْ وَیَعْلَمَ الصَّابِرِینَ» فرمود شما در مسجد پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) هستید نماز پنج وقت هم پشت سر حضرت میخوانید خیال میکنید بهشتی هستید درست است مسجدالنبی بعد از مسجدالحرام أفضل مساجد است، درست است احدی همسان پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) در امامت نیست اما این نماز پنج وقت را پشت سر حضرت خواندن و پای منبر حضرت بودن این بخشی از وظایف شماست مادامی که جبهه و جنگ است باید بروید جبهه تا نرفتید اهل بهشت نیستید خدا میخواهد بداند شما اهل جنگ و جهاد و دفاع هستید یا نه، خب. فرمود: «وَلَمَّا» یعنی هنوز خدا نمیداند این علمِ فعلی است علم فعلی خارج از اوصاف ذاتی است یک، خارج از ذات مقدّس است دو، آن دو منطقه، منطقه ی ممنوعه است سه، آنچه که عین ذات است صفت ذات است آنچه که خارج از ذات است از مقام فعل انتزاع میشود و ممکنالوجود است و سابقه ی عدم دارد مثل «لِیَمِیزَ اللّهُ الْخَبِیثَ مِنَ الطَّیِّبِ»(22) موارد امتحانی این است فرق صفت ذات و صفت فعل آنجا مبسوطاً بیان شده این سؤال قبلاً هم رسید اما پاسخش به آنجا ارجاع شد. خب فرمود ما آن کار را کردیم «لِنَعْلَمَ أَیُّ الْحِزْبَیْنِ أَحْصَی لِمَا لَبِثُوا أَمَداً» تا برای ما معلوم بشود یعنی در مقام خارج مشخص بشود چه کسی عالِم است چه کسی عالِم نیست، چه کسی از آیات انفسی طَرْفی میبندد چه کسی نمیبندد اینکه فرمود: «سَنُرِیهِمْ آیَاتِنَا فِی الْآفَاقِ وَفِی أَنفُسِهِمْ حَتَّی یَتَبَیَّنَ لَهُمْ»(23) همین است خب این خواب و بیداری آیات انفسی ماست حالا آنکه فرمود: «أَفَلاَ یَنظُرُونَ إِلَی الْإِبِلِ کَیْفَ خُلِقَتْ»(24) جزء آیات آفاقی است اما اینکه هر شب به حضور خدا میرویم و هر صبح از حضور ذات اقدس الهی خداحافظی میکنیم برمیگردیم اینکه آیات انفسی است دیگر، خب فرمود اینها آیات انفسی را نشان دادیم، آیات آفاقی را نشان دادیم خیلی از ماها میخوابیم و بعد بیدار میشویم از این آیتین بیخبریم اصحاب کهف هم همینطور بودند در بین ماها کسانی هستند که از آیتین باخبرند شب میخوابند میفهمند کجا میروند، صبح هم که بیدار شدند میفهمند از حضور چه کسی آمدند با خواب خوب هم بالأخره زندگی میکنند بسیاری از رؤیای مبشّره نصیب همینها میشود اصحاب کهف هم دو قسمت بودند یک عده مؤمن بودند منتها اوساط از اهل ایمان که اینها با «فَضَرَبْنَا عَلَی آذَانِهِمْ فِی الْکَهْفِ سِنِینَ عَدَداً» خوابیدند، با «ثُمَّ بَعَثْنَاهُمْ» بیدار شدند اما نفهمیدند چه کسی اینها را خواباند؟ چه کسی اینها را بیدار کرد، چند سال خوابیدند؟ یک عده که جزء اوحدی بودند اینها فهمیدند چه کسی اینها را خوابند؟ چه کسی اینها را بیدار کرد و چند ساعت خوابیدند و نگفتند که «ربنا» به تعبیر سیّدناالاستاد(رضوان الله علیه) اینها در جواب نگفتند که «ربّنا یعلم» فرمود: «رَبُّکُمْ أَعْلَمُ» یعنی خدا به ما یاد داده که ما چند سال خوابیدیم اما خدای شما میداند که شما چند سال خوابیدید اینها از آیات انفسیشان طرفی بستند دیگران از آیات انفسی سهمی نبردند فرمود: «وَکَذلِکَ بَعَثْنَاهُمْ لِیَتَسَاءَلُوا بَیْنَهُمْ» این سؤال گاهی انسان از دیگری سؤال میکند یکی سائل است یکی مُجیب، یکی گفتمان است و گفتگوست در حقیقت تسائل است این از او سؤال میکند این از او سؤال میکند این را میگویند تسائل در سوره ی مبارکه ی «صافات» و مانند آن مشابه این آمده که اینها از یکدیگر سؤال میکنند سوره ی مبارکه ی «صافات» آیه ی 49 به بعد این است «فَأَقْبَلَ بَعْضُهُمْ عَلَی بَعْضٍ یَتَسَاءَلُونَ» از یکدیگر سؤال میکنند «قَالَ قَائِلٌ مِّنْهُمْ إِنِّی کَانَ لِی قَرِینٌ» و مانند آن این را میگویند تسائل. فرمود ما یک سؤال درونگروهی برای اینها احداث کردیم که اینها به مباحثه و به مناظره ی علمی هم مشغول باشند از یکدیگر سؤال بکنند که چقدر خوابیدند، چقدر نخوابیدند، کم کم برایشان روشن بشود که معاد حق است و به جامعه هم منتقل کنند. «وَکَذلِکَ بَعَثْنَاهُمْ لِیَتَسَاءَلُوا بَیْنَهُمْ» این نشان میدهد که هر جا آیهای هست انگیزه ی تسائل هم هست همانطوری که انگیزه ی تفکّر هم هست فرمود: «أَوَ لَمْ یَتَفَکَّرُوا فِی أَنفُسِهِم» این برای این، این «لِیَتَسَاءَلُوا» برای آن است این دور هم نشستن، مذاکره کردن، تسائلِ علمی با یکدیگر است گاهی انسان تنها مینشیند فکر میکند میشود «لیتفکّروا» یک وقت است با هم فکر میکنند در حقیقت مباحثه میکنند میشود «لیتساءلوا» این تسائل علمی است تسائل علمی حلّ مسائل علمی را هم به همراه دارد، خب حالا «قَالَ قَائِلٌ مِنْهُمْ کَمْ لَبِثْتُمْ» تسائلشان چیست؟ یکی سؤال کرد که «کَمْ لَبِثْتُمْ» چقدر خوابیدید شما؟ دیگر نمیگوید «کم لبثنا» این از خودش باخبر نیست از دیگری دارد سؤال میکند شما چند ساعت خوابیدید؟ «قَالُوا» آنها گفتند «لَبِثْنَا یَوْماً أَوْ بَعْضَ یَوْمٍ» ما یک روز خوابیدیم یا بعضی از روز خوابیدیم آنها خواستند بگویند این «أَوْ»، «أَوْ» تردیدیه است برای اینکه وقتی که وارد شدند دیدند آفتاب فلان قسمت کهف است بعد از اینکه از خواب بیدار شدند دیدند آفتاب باز همان قسمت است گفتند ما یک روز خوابیدیم وقتی که دیروز آمدیم بخوابیم آفتاب اینجا بود 24 ساعت از خوابمان گذشت الآن هم آفتاب اینجاست دیگران گفتند نه، ما وقتی که آمدیم آفتاب فلان قسمت کهف بود الآن قسمت دیگر است معلوم میشود ما بعض یوم خوابیدیم نه تمام یوم این را خواستند بگویند که «أَوْ»، «أَوْ» تردیدیه است بعضیها خواستند بگویند نه، «أَوْ»، «أَوْ» تفصیلیه است یعنی بعضی گفتند ما یک روز خوابیدیم، بعضیها خواستند بگویند ما کمتر از یک روز خوابیدیم نظیر آنچه که در سوره ی مبارکه ی «مؤمنون» و امثال آنهاست که وقتی افرادی از برزخ وارد صحنه ی قیامت میشوند از آنها سؤال میکنند «کَمْ لَبِثْتُمْ فِی الْأَرْضِ عَدَدَ سِنِینَ» آنها میگویند «لَبِثْنَا یَوْماً أَوْ بَعْضَ یَوْمٍ» این تفصیل است یعنی بعضیها میگویند یک روز، بعضیها میگویند بعض از روز یعنی درازمدّت نبود، خب اینها بالأخره نمیدانستند که چند ساعت در کهف خوابیدند، یک عده گفتند «رَبُّکُمْ أَعْلَمُ» سخن از یک روز و بعض روز نیست پروردگار شما میداند که شما چقدر خوابیدید نگفتند پروردگار ما میداند یعنی ما به تأویل الهی میدانیم ولی شما نمیدانید پروردگار شما میداند ممکن است اینها را از راه وحی گفته باشند اما مستحضرید در جریان سوره ی مبارکه ی «یوسف» آنجا چون دارد «وَأَوَحَیْنَا إِلَیْهِ لَتُنَبِّئَنَّهُم بِأَمْرِهِمْ هذَا»(25) این چون وحی دارد در سوره ی مبارکه ی «انبیاء» که دارد «وَأَوْحَیْنَا إِلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیْرَاتِ»(26) چون عنوان وحی دارد، در سوره ی مبارکه ی «قصص» که از مادر موسی(سلام الله علیهما) سخن گفته «وَأَوْحَیْنَا إِلَی أُمِّ مُوسَی»(27) چون وحی دارد اینگونه از القائات وحیانی است اما درباره اصحاب کهف ممکن است نسبت به بعضی از اینها از علوم وحیانی هم خبری باشد اما دلیلی نیست و قرینهای در کار نیست لذا نمیشود گفت اینها حتماً با وحی بود البته دلیل بر نفی نیست لکن اثباتش دلیل میخواهد وحی هم خب مستحضرید مراتب فراوانی دارد در همان سوره ی مبارکه ی «نحل» گذشت از آن نازلترین مرتبه که «أَوْحَی رَبُّکَ إِلَی النَّحْلِ»(28) هست تا آن عالیترین مرتبه که «فأَوْحَی إِلَی عَبْدِهِ مَا أَوْحَی»(29) است اما بالأخره دلیل میخواهد که ما بگوییم این تعبیراتی که اصحاب کهف دارند به ضرس قاطع گفتند «فَأْووا إِلَی الْکَهْفِ یَنشُرْ لَکُمْ رَبُّکُم مِن رَّحْمَتِهِ»(30) این مثلاً وحی بود.مطلب بعدی آن است که وحیِ فعل هرگز جبر را به همراه ندارد برای اینکه ما اموری که برای ما مسلّم شد که تصمیم گرفتیم میخواهیم برویم اما همچنان اختیار محفوظ است یعنی ما میدانیم وقتی که این بحث تمام شد موقع نماز است باید برویم نماز بخوانیم بعد برویم منزل کار داریم این تصمیم قطعی ماست دیگر ولی میتوانیم نرویم، اگر چیزی برای ما مسلّم شد معنایش این نیست که ما مجبوریم ما قبل از کار مخیّر بین ترک و فعلیم، بعد از کار هم که دیگر ظرف سقوط است وقتی که کار انجام شد دستور ساقط است سقوطِ دستور هم یا بالامتثال است یا بالعصیان قبل از عمل ما مختاریم ولو ما که یقین داریم که باید این کار را انجام بدهیم اینچنین نیست که اگر حتی انسان یقین پیدا کرده که این کار را باید انجام بدهد میشود مجبور نه، مختار است میتواند ترک کند حتی وحی انبیا و اولیا(علیهم الصلاة و علیهم السلام) هم اینطور است آنهایی که وحی گرفتند معصوماند مَلکه ی عصمت اینچنین نیست که انسان را مجبور بکند به کار، خب خیلی از مؤمنیناند که در بسیاری از کارها معصوماند برای اینکه هیچ کس هیچ مؤمنی در تمام مدّت عمر اصلاً به ذهنش نیامده که ـ معاذ الله ـ با محارمش خلاف بکند خب این معصیت کبیره است نسبت به اینگونه از معاصی معصوم است دیگر یا نسبت به شرک معصوم است، نسبت به هتک حرمت اهل بیت(علیهم السلام) معصوم است برای اینکه در تمام مدّت هشتاد، نود سالی که یک مؤمن زندگی میکند اصلاً در ذهنش نمیآید که ـ معاذ الله ـ نسبت به اهل بیت اهانت کند خب این معصیت کبیره است اصلاً این معصیت را به فکرش نیست تا انجام بدهد ما نسبت به خیلی از معاصی معصومیم چون مجبور نیستیم نسبت به معاصی دیگر بله عادلیم یا خدای ناکرده از عدل هم میافتیم اینچنین نیست که اگر کسی نسبت به گناهی معصوم بود یعنی مجبور بود پس این وحی اگر تصمیم هم عنایت کند یعنی گرایش قلبی ایجاد کند هرگز مخالف با عصمت نیست. فرمود ما این کار را کردیم «لِیَتَسَاءَلُوا بَیْنَهُمْ» تا اینکه اینها سؤال بکنند نه اینکه حالا یک هدف عادی در کار باشد اینها بفهمند که ما یک مسابقه ی هوش بدهیم ببینیم که تست هوش بکنیم ببینیم چند ساعت خوابیدند اینکه کار وحیانی نیست، اینکه کار قرآن نیست میخواهیم ببینیم که بالأخره اینها میفهمند جریان معاد حق است یا نه؟ بله یک عده فهمیدند و روشن کردند و فهمیدند که انسان میتواند بمیرد و بعد بیدار بشود این مرگی بود در حقیقت دیگر، این یک آیت الهی بود دیگر معاد را لمس کردند نظیر آنچه که در سوره ی مبارکه ی «بقره» هست گرچه آن روایت احتجاج مرسل است، گرچه فرمایش مرحوم شیخ مفید خیلی موافق ندارد ولی بالأخره این خواب سیصد ساله شبیه مرگ است آنجا که «أَوْ کَالَّذِی مَرَّ عَلَی قَرْیَةٍ وَهِیَ خَاوِیَةٌ عَلَی عُرُوشِهَا قَالَ أَنَّی یُحْیِیْ هذِهِ اللّهُ بَعْدَ مَوْتِهَا فَأَمَاتَهُ اللّهُ مِاْئَةَ عَامٍ ثُمَّ بَعَثَهُ قَالَ کَمْ لَبِثْتَ قَالَ لَبِثْتُ یَوْماً أَوْ بَعْضَ یَوْمٍ»(31) آن هم همینطور است این معاد را در خود دید دیگر این میشود آیات انفسی یک وقت است که انسان با برهان معاد را میفهمد، یک وقت با وجدان در خارج کسی را مُردهای را وجود مبارک عیسی(سلام الله علیه) زنده میکند این میبیند، یک وقت خودش میمیرد و زنده میشود، یک وقت خودش میمیراند و زنده میکند که بالاترین افق است آن وجود مبارک حضرت ابراهیم بود که بحث مبسوطش در سوره ی مبارکه ی «بقره» گذشت او معاد به پا کرده نه معادی شده وجود مبارک ابراهیم عرض نکرد چگونه این مُردهها زنده میشوند عرض کرد خدایا من میخواهم یاد بگیرم تو چطور مُردهها را زنده میکنی که من هم بکنم «رَبَّ أَرِنِی کَیْفَ تُحْیِی الْمَوْتَی»(32) نه «کیف تحیی الموتی?» جریان قصّه ی حضرت ابراهیم همانطوری که در سوره ی مبارکه ی «بقره» گذشت با همه ی قصص فرق دارد این مظهر «هو المحیی» شد وجود مبارک حضرت عیسی مظهر «هو المحیی» بود منتها در دنیا، وجود مبارک حضرت ابراهیم مظهر «هو المحیی» شد به لحاظ معاد و حشر اکبر لذا با جمع محلاّ به «الف» و «لام» عرض کرد خدایا چگونه مُردهها را زنده میکنی به من هم یاد بده که من هم بکنم وگرنه خود حضرت ابراهیم خلیل که در مدّتها قبل در جواب نمرود که گفت ربّت چه کسی است؟ گفت «رَبِّیَ الَّذِی یُحْیِیْ وَیُمِیتُ»(33) با برهان قاطع فرمود خدا کسی است که احیا و اماته دست اوست.پرسش: در جواب خداوند «أَوَلَمْ تُؤْمِن»(34) بود.پاسخ: بله خب همین دیگر «قَالَ بَلَی وَلکِن لِیَطْمَئِنَّ»(35) من میخواهم به مقام برتر برسم این همینطور شد دیگر خدا نفرمود «ألم تؤمن» فرمود: «أَوَلَمْ تُؤْمِن» «واو» یعنی «واو» ذکر این «واو» یعنی تو که میدانی چرا سؤال میکنی؟ عرض کرد بله آن را میدانم خودم هم برهان اقامه کردم گفتم «رَبِّیَ الَّذِی یُحْیِیْ وَیُمِیتُ» ولی میخواهم ببینم تو چطور زنده میکنی من هم بکنم خدا هم یادش داد که این کار را بکن، این کار را بکن، این کار را بکن، این کار را بکن بگو، دعوت بکن میآیند من هم در قیامت دعوت میکنم خدا دعوت میکند ما را، ما بلند میشویم دیگر فرمود وقتی که دعوت کرد ذات اقدس الهی بشر را «فاذاهم ینتشرون»، خب بنابراین جریان حضرت ابراهیم حساب خاصّ خودش را دارد اما آن «کَالَّذِی مَرَّ عَلَی قَرْیَةٍ»(36) شد، «فَأَمَاتَهُ اللّهُ مِاْئَةَ عَامٍ» شد درست است که این روایت احتجاج مرسل است، درست است که فرمایش مرحوم مفید موافق فراوانی دارد اما این خواب سیصد ساله به منزله ی مرگ است جریان معاد را به خوبی روشن میکند میتواند زنده کند، میتواند بمیراند این «لِیَتَسَاءَلُوا» یعنی «لیتناظروا»، «لیباحثوا»، «لیتعلّموا» یا کذا نه اینکه فقط سؤال تستی بکنند «لِیَتَسَاءَلُوا بَیْنَهُمْ قَالَ قَائِلٌ مِنْهُمْ کَمْ لَبِثْتُمْ قَالُوا لَبِثْنَا یَوْماً أَوْ بَعْضَ یَوْمٍ» اینکه اگر «أَوْ»، «أَوْ» تفصیلیه باشند یعنی گفتند یک روز، بعضی گفتند بعض روز «قَالُوا رَبُّکُمْ أَعْلَمُ بِمَا لَبِثْتُمْ» همانطوری که در معاد همینطور است «کَمْ لَبِثْتُمْ فِی الْأَرْضِ عَدَدَ سِنِینَ» آنها هم همینطور جواب میدهند دیگر «قَالُوا رَبُّکُمْ أَعْلَمُ بِمَا لَبِثْتُمْ فَابْعَثُوا أَحَدَکُم بِوَرِقِکُمْ هذِهِ إِلَی الْمَدِینَةِ» فرمود این وَرِق یعنی پول نقد حالا نقره هر چیزی هست اسکناس و اوراق بهادار و اینها نبود آن روزها همین سکّهها و اینها بود ببرید در شهر مدینه یعنی این شهر و ببینید چه کسی غذای پاک دارد معلوم میشود که مردان موحّد هم مخفیانه در آن شهر زندگی میکردند که اینها گفتند بروید از جای کسی که غذای پاک دارد بگیرید و مواظب باشید که کسی شما را نشناسد حالا در جریان آن سؤالهایی که مربوط به کربلا بود این دو نکته را عرض کنیم و بقیه بحثی که مربوط به این جریان اصحاب کهف و بحث تفسیری است انشاءالله برای روز بعد.در جریان کربلا عده ی زیادی ناآگاه بودند و فریبخورده منتها با سوء اختیار خودشان فریب خوردند اینها که «نَبَذَ فَرِیقٌ مِنَ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتَابَ کِتَابَ اللّهِ وَرَاءَ ظُهُورِهِمْ»(37) شد، «نبذوا أهل البیت وراء ظهورهم» شد همینطور شدند اینها را فریب دادند که ـ معاذ الله ـ اهل بیت(علیهم السلام) خروج کردند و مهدورالدماند و بعضیها هم فتوا دادند و اینها هم باورشان شد آنها که جایزه گرفتند همه مردم نبودند همه ی سی هزار نفر که به اینها جایزه نمیرسید به تعبیر بعضیها به یک عده از اینها دو کیلو جو دادند که در توبرههای اسبشان بریزند آنها که جایزه گرفتند جزء سران این گروه بودند اینها جایزه گرفتند و میدانستند اینها هم پیشاپیش صفوف بودند آن احتجاجات وجود مبارک سیّدالشهداء(سلام الله علیه) هم ناظر به اینها بود که حرف من و موعظه ی من در شما چگونه اثر کند در حالی که بطون شما از حرام پُر شد اما آن تَه صفیها که این سی هزار جمعیّت که صدای حضرت را نمیشنیدند البته ممکن بود حضرت به طرز اعجازآمیز حرفشان را، سخنان مبارکشان را به گوش همه برسانند اما آن میدان سی هزار نفره شیهههای اسب و سر و صدای سلاح و اینها حرفها به گوش خیلی از آنها نمیرسید آنها غافلگیر شدند، فریبخورده بودند منتها به سوء اختیار خودشان لذا وقتی زینب کبرا(سلام الله علیها) سخنرانی کرد سیل اشک ریخت حضرت فرمود: «فابکوا»(38) بکاء کثیر داشته باشید همینها آماده بودند وقتی که مختار قیام کرد، قیام کردند اینچنین نبود که حالا بطون همه ی اینها را حرام پُر کرده باشد و همه ی اینها نظیر عمر سعد و امثال ذلک باشند خیلیها قیام کردند و خونبها را گرفتند دیگر اینچنین نبود که این همه فضایلی که درباره رجال علمی کوفه است مربوط به همین است کم کاری نکردند همین کوفی بعد از قیام مختار همه ی اینها را همان دعاهای وجود مبارک سیّدالشهداء به دست همینها مستجاب شد حضرت فرمود درباره ی عمر سعد نفرین کرد امیدوارم خدا کسی را بر تو مسلّط کند که تو را در رختخواب سر میبرد به وسیله ی همینها انجام شد، آن دعای مبارک امام سجاد درباره ی حرمله ی ملعون به دست همینها مستجاب شد که «اللهم أذقه حرّ الحدید اللهم أذقه حرّ النار»(39) بنابراین اینها یکسان نبودند حالا اگر واقعاً لیاقت داشتند این مسئله سوم باید حل بشود بحث در آن اوّلیاش که قرائت وجود مبارک حضرت آن لبان مطهّر قرائت کرد این مفروقعنه است بعضی از خواص مثل زیدبنارقم شنیدند مفروقعنه است آیا همه لیاقت داشتند بشنوند یا نه؟ مصلحت در این بود که نشنوند؟ یا شنیدند و ترتیب اثر ندادند این سومی بعید است حالا آن را البته باید همچنان این بحث باز است.«و الحمد لله ربّ العالمین»(1) . سوره ی کهف، آیه ی 16.(2) . سوره ی کهف، آیه ی 14.(3) . سوره ی کهف، آیه ی 17.(4) . سوره ی فرقان، آیه ی 47.(5) . سوره ی کهف، آیه ی 9.(6) . سوره ی نجم، آیه ی 18.(7) . کشاف، ج2، ص476.(8) . سوره ی رعد، آیه ی 4.(9) . سوره ی کهف، آیه ی 11.(10) . الکافی، ج2، ص539.(11) . سوره ی زمر، آیه ی 42.(12) . سوره ی انعام، آیه ی 60.(13) . بحارالأنوار، ج73، ص189.(14) . سوره ی اعراف، آیه ی 185.(15) . سوره ی ق، آیه ی 6.(16) . سوره ی غاشیه، آیه ی 17.(17) . سوره ی غاشیه، آیه ی 20.(18) . سوره ی غاشیه، آیه ی 18.(19) . بحارالأنوار، ج83، ص277.(20) . سوره ی کهف، آیه ی 11.(21) . سوره ی کهف، آیه ی 12.(22) . سوره ی انفال، آیه ی 37.(23) . سوره ی فصلت، آیه ی 53.(24) . سوره ی غاشیه، آیه ی 17.(25) . سوره ی یوسف، آیه ی 15.(26) . سوره ی انبیاء، آیه ی 73.(27) . سوره ی قصص، آیه ی 7.(28) . سوره ی نحل، آیه ی 68.(29) . سوره ی نجم، آیه ی 10.(30) . سوره ی کهف، آیه ی 16.(31) . سوره ی بقره، آیه ی 259.(32) . سوره ی بقره، آیه ی 260.(33) . سوره ی بقره، آیه ی 285.(34) . سوره ی بقره، آیه ی 260.(35) . سوره ی بقره، آیه ی 260.(36) . سوره ی بقره، آیه ی 259.(37) . سوره ی بقره، آیه ی 101.(38) . بحارالأنوار، ج45، ص109.(39) . بحارالأنوار، ج45، ص332
«وَکَذلِکَ بَعَثْنَاهُمْ لِیَتَسَاءَلُوا بَیْنَهُمْ قَالَ قَائِلٌ مِنْهُمْ کَمْ لَبِثْتُمْ قَالُوا لَبِثْنَا یَوْماً أَوْ بَعْضَ یَوْمٍ قَالُوا رَبُّکُمْ أَعْلَمُ بِمَا لَبِثْتُمْ فَابْعَثُوا أَحَدَکُم بِوَرِقِکُمْ هذِهِ إِلَی الْمَدِینَةِ فَلْیَنظُرْ أَیُّهَا أَزْکَی طَعَاماً فَلْیَأْتِکُم بِرِزْقٍ مِنْهُ وَلْیَتَلَطَّفْ وَلاَ یُشْعِرَنَّ بِکُمْ أَحَداً (19) إِنَّهُمْ إِن یَظْهَرُوا عَلَیْکُمْ یَرْجُمُوکُمْ أَوْ یُعِیدُوکُمْ فِی مِلَّتِهِمْ وَلَن تُفْلِحُوا إِذاً أَبَداً (20)»بعد از اینکه جریان خواب اصحاب کهف را بیان فرمود که «ضَرَبْنَا عَلَی آذَانِهِمْ فِی الْکَهْفِ سِنِینَ عَدَداً»(1) فرمود همانطوری که ما اینها را اِنامه کردیم و خواباندیم «وَکَذلِکَ بَعَثْنَاهُمْ» اینها را از خواب بیدار کردیم این بیداری برای آن است که این آیات انفسی خود را ارزیابی کنند یک، و همین آیات انفسی برای دیگران آیات آفاقی است دو، آنها با مشاهده ی این صحنه به جریان معاد پی ببرند سه، گرچه مسئله توحید جزء اصلیترین مسائل اعتقادی است لکن آن مسئلهای که سازندگی دارد و اثر تربیتی و دینیاش فراوان است مسئله ی معاد است چون صِرف اعتقاد به اینکه در جهان واجبالوجود هست و اعتقاد به اینکه آن واجبالوجود واحد است و اعتقاد به اینکه آن واجبالوجود خالق کل است و اعتقاد به اینکه آن واجبالوجود ربّالأرباب است این اصول تقریباً در وثنیّت هم بود یعنی مشرکان حجاز با این اصول چهارگانه و مانند آن مخالف نبودند «لَئِن سَأَلْتَهُم مَنْ خَلَقَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ وَسَخَّرَ الشَّمْسَ وَالْقَمَرَ لَیَقُولُنَّ اللَّهُ»(2) و اینها تدریباً اثر تربیتیشان کم است آنچه که اثر تربیتیاش زیاد است و مؤثر است ربوبیّت جزئی است یعنی ربّ ما، پرورنده ی ما کیست؟ کارهای ما به دست کیست؟ کارهای عالَم را به نحو کلی خدای سبحان انجام میدهد اما انسانها کارهای شخصیشان با تدبیر چه کسی اداره میشود؟ قوانینی که برای اداره ی زندگی بشر تنظیم میشود این در دست کیست؟ مسئولیت انسان در برابر کیست؟ انسان که مُرد باید به چه کسی جواب بدهد؟ آیا چنین صحنهای هست یا نه؟ ربوبیّت جزئی سهم تعیینکننده دارد از لحاظ مبدأ، جریان معاد هم سهم بسیار تعیین کننده دارد از لحاظ مسئولیت، منکران معاد مسئول نبودند و خود را مسئول نمیدانستند میگفتند انسان که میمیرد میپوسد و تمام میشود خب اگر چنین فکری هست که انسان بعد از مرگ هیچ مسئولیتی ندارد او به جای «قَدْ أَفْلَحَ مَن تَزَکَّی»(3) بر اساس «قَدْ أَفْلَحَ الْیَوْمَ مَنِ اسْتَعْلَی»(4) عمل میکند چه اینکه الآن استکبار جهانی هم بر اساس همین عمل میکند او دیگر به این فکر نیست که «قَدْ أَفْلَحَ مَن زَکَّاهَا»(5) یا «قَدْ أَفْلَحَ مَن تَزَکَّی» او میگوید «قَدْ أَفْلَحَ الْیَوْمَ مَنِ اسْتَعْلَی» هر کسی برنده شد او اهل فلاح و صلاح است، خب این زندگی را تلخ میکند بنابراین آنچه که برای مردم اِفسوس که اهل دقیانوس بودند یا شهر دیگر این مطلب حسّاس و مهم بود که ربوبیّت انسان به دست خدای سبحان است یک، و انسان هم در برابر خدا مسئول است دو، هر کاری که انجام میدهد باید جواب بدهد این عامل سازندگی است برای آدم فرمود ما اینها را مبعوث کردیم «لِیَتَسَاءَلُوا» این آیات انفسی ممکن است برای خود شخص سودآور نباشد چون او دارای رسالت بزرگ است ولی همین آیات انفسی نسبت به دیگران میشود آیات آفاقی. در قرآن کریم فرمود ما آیاتمان را از دو منظر ارائه میکنیم به نحو منفصله مانعةالخلو که جمع را شاید آیه ی 53 سوره ی مبارکه ی «فصلت» این است «سَنُرِیهِمْ آیَاتِنَا فِی الْآفَاقِ وَفِی أَنفُسِهِمْ حَتَّی یَتَبَیَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ» حالا این ضمیر «أَنَّهُ» به الله برمیگردد به توحید الله یا به وحی الهی برمیگردد که قرآن حق است به هر تقدیر آیات الهی به نحو منفصله ی مانعةالخلو دو قسم است آیات آفاقی و آیات انفسی. آیات انفسی هر کسی برای او انفسی است ولی برای دیگری آیات آفاقی است جریان تکلّم وجود مبارک مسیح(سلام الله علیه) در گهواره این جزء آیات انفسی بود برای خود آن حضرت و جزء آیات آفاقی بود برای توده ی مردم هر چه که خارج از جان هر کس است آیات آفاقی است ولو داخل در جان دیگری باشد. وجود مبارک یحیی(سلام الله علیه) که در خردسالی حکم الهی را تلقّی کرد «وَآتَیْنَاهُ الْحُکْمَ صَبِیّاً»(6) این جزء آیات انفسی وجود مبارک یحیی(سلام الله علیه) بود ولی نسبت به دیگران جزء آیات آفاقی. آنچه که برای اصحاب کهف پیش آمد جزء آیات انفسی آنهاست و جزء آیات آفاقی دیگران فرمود ما این کار را کردیم «لِیَتَسَاءَلُوا بَیْنَهُمْ» تا این سؤال و جواب زمینه ی حلّ توحید ربوبی از یک سو و جریان حقّانیّت معاد از سوی دیگر.مطلب بعدی آن است که گرچه اشیاء بعضی عادیاند بعضی غیرعادی، بعضی آساناند بعضی آسانتر، بعضی سختاند بعضی سختتر اما همه ی این اشیاء و امور نسبت به ذات اقدس الهی علی وزانٍ واحد آسان است زیرا قدرت مطلقه نامتناهی است از یک سو، با اراده کار میکند نه با ابزار و ادوات از سوی دیگر، خب اگر با اراده کار میکند فرقی بین کوچک و بزرگ نیست، بین دور و نزدیک نیست، بین بالا و پایین نیست قبلاً هم این بحث گذشت که ذات اقدس الهی سادهترین و سبکترین اشیا را مثال میزند میفرماید این برای ما آسان است، سنگینترین اشیا که از او سنگینتر فرضی ندارد آن را هم مثال میزند میفرماید برای من آسان است.جریان سایه وقتی که آفتاب طلوع میکند این شاخص سایهای دارد، این درخت سایهای دارد احداث سایه، امتداد سایه، جمع سایه اینها خیلی سخت نیست برای اینکه سایه وجودِ ظلّی دارد اصلاً چیزی مستقلّ نیست فرمود: «أَلَمْ تَرَ إِلَی رَبِّکَ کَیْفَ مَدَّ الظِّلَّ» این سایه را ما گستراندیم «ثُمَّ جَعَلْنَا الشَّمْسَ عَلَیْهِ دَلِیلاً * ثُمَّ قَبَضْنَاهُ إِلَیْنَا قَبْضاً یَسِیراً»(7) اگر «یَسِیراً» به معنی تدریج نباشد به معنی آسان باشد یعنی ما به آسانی این سایه را جمع میکنیم خب جمع کردن سایه از سبکترین کارهای عالَم است چون سایه چیزی نیست که صعوبتی داشته باشد. حشر اکبر یعنی کلّ جهان را به هم زدن و دوباره ساختن «وَالْسَّمَاوَاتُ مَطْوِیَّاتٌ بِیَمِینِهِ»(8) بشود، «وَالْأَرْضُ جَمِیعاً قَبْضَتُهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ»(9) بشود، «إِذَا الشَّمْسُ کُوِّرَتْ»(10) بشود، «وَإِذَا النُّجُومُ انکَدَرَتْ»(11) بشود، «إِنَّ زَلْزَلَةَ السَّاعَةِ شَیْءٌ عَظِیمٌ»(12) کلّ این صحنه را کسی به هم بزند دوباره بسازد دیگر از این کار سختتر فرضی ندارد که فرمود: «ذلِکَ حَشْرٌ عَلَیْنَا یَسِیرٌ»(13) این برای ما آسان است، خب اگر دو نمونه را قرآن کریم ذکر میکند یکی سادهترین کارها، یکی سختترین کارها و هر دو نسبت به ذات اقدس الهی علی وزانٍ واحد آسان است چون با اراده کار میکند نه با ابزار و ادوات بنابراین چیزی برای خدا عجیب یا عجیبتر، عادی یا عادیتر نیست و اگر جریان اصحاب کهف عَجَب است نسبت به دیگران که با کارهای عادی مأنوساند عَجَب است وگرنه نسبت به ذات اقدس الهی هیچ تعجّبی در کار نیست فرمود: «أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحَابَ الْکَهْفِ وَالرَّقِیمِ کَانُوا مِنْ آیَاتِنَا عَجَباً»(14) برای شما البته چیزی که غیر عادی است تعجّبآور است چه اینکه در همین سوره ی مبارکه ی «کهف» در جریان قصّه ی وجود مبارک موسای کلیم با همراهش که به دنبال خضر میرفتند آنجا فرمود: «وَاتَّخَذَ سَبِیلَهُ فِی الْبَحْرِ عَجَباً» همین سوره ی «کهف» آیه ی مبارکه ی 63 این است «وَاتَّخَذَ سَبِیلَهُ فِی الْبَحْرِ عَجَباً» آنها تعجّب میکردند از اینکه ماهیِ مُرده وقتی به آب رسیده زنده بشود مثلاً یا جریان مادر شدن همسر زکریا(سلام الله علیه) زکریا عرض کرد خدایا وقتی حضرت مریم را دید عرض کرد داشتن فرزند صالحی چون مریم برکت است خدایا به من هم فرزند صالح بده و من هم ناامید نیستم برای اینکه گرچه «رَبِّ إِنِّی وَهَنَ الْعَظْمُ مِنِّی وَاشْتَعَلَ الرَّأْسُ شَیْباً» لکن «لَمْ أَکُن بِدُعَائِکَ رَبِّ شَقِیّاً»(15) ذات اقدس الهی به او بشارت داد که تو پدر میشوی عرض کرد هر چه که خدای سبحان اراده کند همان است ولی به حسب ظاهر من سالمندم، پیرم، محکمترین عضو بدن انسان که استخوان است او پوک شده چه رسد به سایر اعضا همسر من که الآن پیر است آن وقت هم که جوان بود عقیم و نازا بود «وَکَانَتِ امْرَأَتِی عَاقِراً»(16) گرچه در بعضی از آیات دارد «وَامْرَأَتِی عَاقِرٌ» این «عَاقِرٌ» مثل «حائض» دیگر «تاء» تأنیث نمیخواهد چون صفت مختص است عرض کرد خدایا آن وقتی که جوان بود نازا بود اما حکم آنچه که تو بفرمایی. این کار را کرده فرشته آمده مأموریت داشت که بشارت بدهد به وجود مبارک زکریا که شما پدر میشوی همسرش شنید در سوره ی مبارکه ی «هود» که این قصه گذشت در آیه ی هفتاد به بعد سوره ی «هود» به این صورت بود «وَامْرَأَتُهُ قَائِمَةٌ فَضَحِکَتْ فَبَشَّرْنَاهَا بِإِسْحَاقَ وَمِن وَرَاءِ إِسْحَاقَ یَعْقُوبَ * قَالَتْ یَا وَیْلَتَی ءَأَلِدُ وَأَنَا عَجُوزٌ وَهذَا بَعْلِی شَیْخاً إِنَّ هذَا لَشَیءٌ عَجِیبٌ» خب اینها نسبت به کارهای عادی عجیب است البته اما نسبت به ذات اقدس الهی چیزی عجیب نیست که مثلاً تعجّب باشد که خدای سبحان چنین کاری کرده باشد نه، چون قدرت وقتی مطلق شد و نامتناهی شد و با اراده کار کرد او هر لحظه دارد کارهای غیر مترقّب انجام میدهد نسبت به خدای سبحان تعجّبآور نیست برای ماها که البته عادت نکردیم به این امور عجیب است.مطلب بعدی آن است که قبلاً فرمود در متن قضیه که اینها دو حزباند «ثُمَّ بَعَثْنَاهُمْ لِنَعْلَمَ أَیُّ الْحِزْبَیْنِ أَحْصَی}(17) این [قرآن]«أَحْصَی» فعل ماضی بود [قرآن]«لِمَا لَبِثُوا أَمَداً»(18) ما اینها را بیدار کردیم تا معلوم بشود که چه کسی شمارشش دقیقتر است، چه کسی میتواند احصا بکند مدّت خواب را نفرمود سؤال کنندهها و جواب دهندهها دو گروهاند فرمود آنها که احصا کردند دو گروهاند حالا ممکن است بعضی سؤال کرده باشند عدهای سؤال کرده باشند مثلاً یکی، دو نفر سؤال کرده باشند عدهای هم از دیگران جواب خواسته باشند آن جوابدهندهها دو گروه باشند بگویند [قرآن]«لَبِثْنَا یَوْماً أَوْ بَعْضَ یَوْمٍ» یک عده گفتند [قرآن]«رَبُّکُمْ أَعْلَمُ» سه، چهار گروه با هم حرف زده باشند این منافات ندارد با آنچه که در متن قصّه آمده است که [قرآن]«لِنَعْلَمَ أَیُّ الْحِزْبَیْنِ أَحْصَی» یعنی «أعدّ لما لَبثوا» آنهایی که احصا کردند حرفی درباره مدّت زدند دو گروه بودند بعضی گفتند کوتاه مدت خوابیدیم، بعضی گفتند مدّتش را خدا میداند اینچنین نیست که مجموع سؤال و جواب کننده دو نفر بودند یا دو گروه بودند بنابراین اگر از این آیه برمیآید که سه گروه یا چهار گروه حرف زدند با آن «أَیُّ الْحِزْبَیْنِ أَحْصَی لِمَا لَبِثُوا أَمَداً» منافات ندارد اینجا ممکن است یکی حرف زده باشد «کَمْ لَبِثْتَ»، یکی در جواب گفته باشد که «یَوْماً»، یکی در جواب گفته باشد «بَعْضَ یَوْمٍ» یکی هم گفته باشد، اینها ممکن است متعدّد باشند اما آنکه اِحصا کرده بیش از دو گروه نیستند یک عده گفتند کوتاه مدّت خوابیدیم، یک عده گفتند مدّتش را خدای سبحان میداند.مطلب بعدی آن است که ممکن است در جمع اینها کسانی بودند که از آیات انفسی طَرْف خوبی بستند و باخبر بودند که چند سال مُردند اما منافات هم ندارد که اینها بدانند سیصد سال خوابیدند یک، و همینها گفته باشند «فَابْعَثُوا أَحَدَکُم بِوَرِقِکُمْ هذِهِ إِلَی الْمَدِینَةِ فَلْیَنظُرْ أَیُّهَا أَزْکَی طَعَاماً فَلْیَأْتِکُم بِرِزْقٍ مِنْهُ وَلْیَتَلَطَّفْ وَلاَ یُشْعِرَنَّ» گفته باشند این دو، چرا منافات ندارد؟ برای اینکه اینها میدانند سیصد سال خوابیدند اما نمیدانند در خارج همان فکر قبلی باقی است یا ادامه ی همان افکار شرکآلود سیصد سال قبل است این را از خارج نمیدانند لذا سفارش میکنند وقتی که رفتید برای تهیه طعام ببینید پاکترین طعام را چه کسی دارد و مواظب باشند شناخته نشوید زیرا اگر آن افکار و آن شرک و آن بتپرستی و آن انکار معاد همچنان باشد به شما آسیب میرسانند همانطوری که به انبیا میگفتند یا باید از این سرزمین بیرون بروید یا اگر در این سرزمین زندگی میکنید مکتب ما را بپذیرید «لَتَعُودُنَّ فِی مِلَّتِنَا»(19) این دو امر که «إنّ الدّعی ابن الدّعی قد ترکنی بین السلّة و الذلّة»(20) همین است میگفتند یا باید در این سرزمین بمانی و مکتب ما را بپذیری یا باید از این دیار بیرون بروی این همیشه بود، بنابراین اگر اینها از آیات انفسی باخبر بودند و آگاه بودند که سیصد سال خوابیدند منافات ندارد که به کسی که اعزام شده بود برای تهیّه غذا به او بگویند مواظب باش تا شناخته نشوی برای اینکه ممکن بود احتمال میدادند افکاری که فعلاً در این شهر حاکم است همان افکار دوران گذشته باشد، خب. «وَکَذلِکَ بَعَثْنَاهُمْ لِیَتَسَاءَلُوا بَیْنَهُمْ قَالَ قَائِلٌ مِنْهُمْ کَمْ لَبِثْتُمْ قَالُوا لَبِثْنَا یَوْماً أَوْ بَعْضَ یَوْمٍ» فکر میکردند که خوابشان عادی است و عدهای گفتند که نه «رَبُّکُمْ أَعْلَمُ» این برخی از تفسیرها آمده که اینها اول وقتی که بلند شدند خیال کردند کوتاهمدّت خوابیدند بعد وقتی که دیدند ناخنهای دستشان بلند شد، موهای سرشان طولانی شد فهمیدند درازمدّت خوابیدند این استفاده خیلی بعید است خدای سبحان کلّ بدن اینها را حفظ کرد یعنی خوابِ سیصد ساله را بر اینها تحمیل کرد «ضَرَبْنَا عَلَی آذَانِهِمْ»(21) یک، بدن اینها را در سه قرن بدون غذا حفظ کرد دو، لباس اینها را در سه قرن حفظ کرد سه، احتیاجات بدنی اینها را بر اساس خودکفایی الهی تأمین کرد چهار، خستگی اینها را هم با «وَنُقَلِّبُهُمْ ذَاتَ الْیَمِینِ وَذَاتَ الشِّمَالِ»(22) برطرف کرد پنج، همان خدایی که مقلّبالقلوب است مقلّبالقلوب و الأبصار است، مقلّبالقلوب و الأبصار و الأسماع است، مقلّبالقلوب و الأبصار و الأسماع و الأبدان هم هست که «نُقَلِّبُهُمْ ذَاتَ الْیَمِینِ وَذَاتَ الشِّمَالِ» این «نُقَلِّبُهُمْ» برای ما هم هر شب هست ما هر شب بالأخره از پهلوی راست به پهلوی چپ میغلتیم برای رفع خستگی و نمیدانیم که چند بار غلتیدیم و چه کسی ما را دارد میغلتاند و چه کسی ما را دارد حفظ میکند «مَن یَکْلَؤُکُم بِالَّلیْلِ وَالنَّهَارِ مِنَ الرَّحْمنِ»(23) چه کسی شما را از الرحمان حفظ میکند نمیگذارد خطری از ناحیه الرحمان به شما برسد همان الرحمان است که در حقیقت شما را دارد حفظ میکند. بنابراین اینکه نگاه کردند دیدند ناخنشان بلند شده، مویشان طولانی شده و اینها ظاهراً اثباتش آسان نیست اگر این بود خب همان اوّلین بار انسان قیافهاش را میدید و تعجّب میکرد اینطور نبود که از راه بلندی مو و بلندی ناخن بفهمند «قَالُوا لَبِثْنَا یَوْماً أَوْ بَعْضَ یَوْمٍ قَالُوا رَبُّکُمْ أَعْلَمُ بِمَا لَبِثْتُمْ فَابْعَثُوا أَحَدَکُم بِوَرِقِکُمْ هذِهِ إِلَی الْمَدِینَةِ» بعد ذات اقدس الهی فرمود ما اینها را به آیات انفسی اینها، اینها را خواباندیم و بیدار کردیم تا برای اینها مسئله شفافتر بشود و دیگران هم جریان معاد را کاملاً به خوبی احساس کنند.اما اینکه در بحث دیروز گذشت وجود مبارک ابراهیم(سلام الله علیه) قبلاً خودش به مسئله معاد استدلال کرده به نمرود فرمود: «رَبِّیَ الَّذِی یُحْیِیْ وَیُمِیتُ»(24) چگونه بعدها به خدای سبحان عرض میکند که «رَبَّ أَرِنِی کَیْفَ تُحْیِ الْمَوْتَی»(25) این سرّش در سوره ی مبارکه ی «بقره» گذشت آن نظم طبیعی که از این آیات برمیآید همین است که اول جریان مناظره و مبارزه علمی وجود مبارک ابراهیم(سلام الله علیه) با نمرود مطرح شد بعد قصّه ی «کَالَّذِی مَرَّ عَلَی قَرْیَةٍ» مطرح شد، بعد قصّه ی «أَرِنِی کَیْفَ تُحْیِی الْمَوْتَی» در سوره ی مبارکه ی «بقره» آیه ی 278 این است «أَلَمْ تَرَ إِلَی الَّذِی حَاجَّ إِبْرَاهِیمَ فِی رَبِّهِ أَنْ آتَاهُ اللّهُ الْمُلْکَ إِذْ قَالَ إِبْرَاهِیمُ رَبِّیَ الَّذِی یُحْیِیْ وَیُمِیتُ» این بحث میگذرد، در آیه بعد «أَوْ کَالَّذِی مَرَّ عَلَی قَرْیَةٍ وَهِیَ خَاوِیَةٌ عَلَی عُرُوشِهَا»(26) این آیه مبسوط هم میگذرد، بعد «وَإِذْ قَالَ إِبْرَاهِیمُ رَبَّ أَرِنِی کَیْفَ تُحْیِ الْمَوْتَی» این معلوم میشود که وجود مبارک حضرت ابراهیم این کار را کرده که تا یاد بگیرد چگونه مُردهها را زنده بکند و این کار را هم کرده.پرسش: آیه میگوید «لِیَطْمَئِنَّ قَلْبِی»(27).پاسخ: بله خب دیگر، قلبم مطمئن باشم که تو محیی هستی، من وقتی که کسی مظهر او شد، آیت او شد و توانست مُرده را به اذن او زنده کند او که بالاستقلال و الاصاله به طریق اُولی? میتواند مُرده را زنده کند.پرسش: مگر حضرت ابراهیم میخواسته مرده زنده بکند؟پاسخ: بله دیگر همین کار را هم کرد دیگر.پرسش:...پاسخ: نه، آنکه خودش برهان اقامه کرده کاملاً وقتی کسی به عنوان پیامبر در مناظرهای که با سلطان عصر در میان میگذارد با ضرس قاطع گفت «أَلَمْ تَرَ إِلَی الَّذِی حَاجَّ إِبْرَاهِیمَ فِی رَبِّهِ أَنْ آتَاهُ اللّهُ الْمُلْکَ إِذْ قَالَ إِبْرَاهِیمُ رَبِّیَ الَّذِی یُحْیِیْ وَیُمِیتُ قَالَ أَنَا أُحْیِی وَأُمِیتُ قَالَ إِبْرَاهِیمُ فَإِنَّ اللّهَ یَأْتِی»(28) به صورت ضرس قاطع فرمود او احیا و اماته میکند تردیدی در او نبود و ذات اقدس الهی به حضرت ابراهیم دیروز بحث دیروز گذشت.پرسش:...پاسخ: بله، همان در بحث دیروز گذشت ذات اقدس الهی به حضرت ابراهیم نفرمود «ألم تؤمن» مگر تو ایمان نیاوردی فرمود: «أَوَلَمْ تُؤْمِن»(29) تو که ایمان آوردی پس دنبال چه چیزی میگردی؟ این «واو» نقش تعیینکننده دارد تو که مؤمنی به ما، تو که یقین داری این عرض کرد که من مطمئن بشوم که این کار را میکنی از کجا مطمئن بشوم؟ از اینکه آیات انفسی را در خود مییابم به اذن تو، من هم این کار را میکنم وقتی تو اجازه دادی به اذن تو من بتوانم مُردهها را زنده کنم خب یقیناً این سِمت در شما هست من میخواهم مظهر نام شما بشوم و این کار را هم کرده آن بزرگوارها یا درباره ی خودشان خدا آنها را اماته کرده بعد احیا کرده یا نه، دیگران را احیا کرده و اینها دیدند اما درباره وجود حضرت ابراهیم این نیست که آیات انفسی را درباره خودش پیاده کند که.پرسش: حضرت ابراهیم زنده کردن را میخواست یاد بگیرد که مظهر..پاسخ: بله دیگر، عرض کرد «رَبَّ أَرِنِی»(30) نشان بده.پرسش: مردم که از حضرت ابرهیم نخواستند.پاسخ: آن بزرگوار قبلی که آیه 259 بود گفت «أَنَّی یُحْیِیْ هذِهِ اللّهُ» خدا چه موقع و چطور اینها را احیا میکند وجود مبارک حضرت ابراهیم نگفت که خدایا چطور احیا میکنی، عرض کرد من را نشان بده، آن خصوصیّات را نشان بده بعد فرمود راهش هم این است تو بخواه میآید من هم در قیامت اینها را «یَوْمَ نَدْعُوا کُلَّ أُنَاسٍ بِإِمَامِهِمْ»(31) من مردم را به نام رهبرانشان میخواهم میگویم به نام مبارک پیغمبر اسلام(صلّی الله علیه و آله و سلّم) میخواهم مسلمانها میآیند، میگویم موسویها بیایند کلیمیها میآیند، میگویم عیسویها بیایند مسیحیها میآیند «یَوْمَ نَدْعُوا کُلَّ أُنَاسٍ بِإِمَامِهِمْ» تو هم امام این حیوانات که سرِ اینهاست نزد خودت داشته باشد سرها را مخلوط نکن این سرِ طاوس نزدت باشد بگو یا طاوس اینها پَر میکشند میآیند این جزئیات را یاد دادن است، این سر را امام دانستن است، آن امت را بدن دانستن است هزار یعنی هزار نکته ی باریکتر ز مو اینجاست بارها به عرضتان رسید این تفسیر از درسهای دیگر خیلی مشکلتر است ما هم خارج آنها را گفتیم و میگوییم، سطح آنها را هم گفتیم اما هیچ درسی برای ما مشکلتر از خارج تفسیر نیست حالا الهیات شفا نمیدانم فلان کتاب، فلان کتاب هم خارجش گفته شد هم سطحش اما بالأخره آدم جایی نماند و نمیماند به حسب ظاهر درباره ی تفسیر خیلی از جاها ما مشکل داریم دیر به ذهن میآید و در دسترس نیست جزء بنای عقلا و فهم عُرف و لغت و اینها نیست که مشکل حل بشود، خب.این آیات انفسی را ذات اقدس الهی نصیب اصحاب کهف کرد و اصحاب کهف هم خودشان آشنا شدند به مسئله معاد پی بردند و جامعه هم آشنا شده است و آگاه شده و مشکلات آنها تا حدودی از این جهت حل شد اما کجا اصحاب کهف به این مقامات رسیدند این مطالب را پیدا کردند اصحاب کهف بالأخره در خاورمیانه زندگی میکردند یا در نیمکُره ی شمالی بودند یا در نیمکُره ی جنوبی بالأخره این غار درش به طرف جنوب بود چه در نیمکُره ی شمالی، چه در نیمکُره ی جنوبی و انتهایش به طرف قطب شمال بود در خاورمیانه هر کس سخن از خدا و قیامت و وحی و نبوّت داشت مدیون رهبری انبیای ابراهیمی بود این فضا را وجود مبارک ابراهیم خلیل و فرزندانش اسحاق و اسماعیل(سلام الله علیهما) و بعد یعقوب و بعد انبیای بعدی و تا برسد به وجود مبارک موسای کلیم(سلام الله علیه) خاورمیانه هر جا سخن از معارف الهی بود از انبیای ابراهیمی بود اینها گرچه آن روز رسانههای ملی و گروهی و امثال ذلک نداشتند اما با حکومت وقت وقتی درگیر میشدند مبارزات رسمی میکردند آن بتشکنی بتکدهها به گوش همه میرسید یا مراسم آتشسوزی وجود مبارک ابراهیم خلیل بود که «حِرِّقُوهُ وَانصُرُوا آلِهَتَکُمْ»(32) این قضیهای نبود که در شهری بماند، خب حکومت وقت دستور فراهم کردن هیزمهای فراوانی میدهد که میگفتند با منجنیق که میخواستند حضرت را بیندازند آن طناب سوخته و وجود مبارک ابراهیم خلیل در فضای مشتعل وارد شد «یَا نَارُ کُونِی بَرْداً وَسَلاَماً»(33) این قصّهای نیست که مخفی بماند که کلّ خاورمیانه را وجود مبارک ابراهیم پُر کرده حالا یک عده پذیرفتند یک عده نپذیرفتند انبیای ابراهیمی همین فرمایش را آوردند، وجود مبارک یوسف(سلام الله علیه) در مصر آن معارف را اعاده کرد، بعد وجود مبارک موسای کلیم جریان آن بحر و آن «اضْرِب بِعّصَاکَ الْبَحْرَ» و ان «اضْرِبْ بِعَصَاکَ الْحَجَرَ» و درگیری با فرعون و کلّ این سرزمین را اینها اداره کردند آنوقت این اصحاب کهف البته قبل از جریان حضرت موسای کلیم بودند اما بعد از انبیای قبلی بودند اینها معارفشان را از انبیای قبلی گرفتند در همین خاورمیانه وجود مبارک ابراهیم خلیل بود و اسحاق بود و اسماعیل بود و یوسف بود و فرزندان آن حضرت بودند که معارف را در خاورمیانه منتشر میکردند و چون قصّه ی اصحاب کهف در تورات هست از این جهت معلوم میشود که قبل از وجود مبارک موسای کلیم بودند، خب این صحنه بود فرمود: «فَلْیَنظُرْ أَیُّهَا أَزْکَی طَعَاماً» ببینید بهترین و پاکترین غذا را چه کسی دارد «فَلْیَأْتِکُم بِرِزْقٍ مِنْهُ وَلْیَتَلَطَّفْ» خیلی رقیق و لطیفانه معامله کنید این کشفالآیاتهای سابق این «وَلْیَتَلَطَّفْ»ها را خیلی درشت مینوشتند تقریباً دو، سه برابر کلمات بعدی تا بیننده را جذب بکند و آنجا هم اشاره کردند در حاشیهاش که این «وَلْیَتَلَطَّفْ» از نظر شمارش کلمات حروف وسط قرآن کریم است یعنی اگر قرآن چند هزار کلمه دارد این وسط گذشته و آینده است الآن ما جزء پانزدهم قرآن کریم هستیم و قرآن کریم سی جزء است از نظر کلمات و حروف این «وَلْیَتَلَطَّفْ» در این کشفالآیات سابق اینطور بود، خب.«وَلاَ یُشْعِرَنَّ بِکُمْ أَحَداً» چرا؟ برای اینکه «إِنَّهُمْ إِن یَظْهَرُوا عَلَیْکُمْ» «ظَهر علیه» یعنی بر شما پیروز بشوند و بفهمند شما مکتب دیگری دارید یا رجم است یا اعاده ی به همان مکتب منحوس این «قد رَکضنی بین اثنیتن» آن روز هم بود به وجود مبارک شعیب هم میگفتند که «لَنُخْرِجَنَّکَ یَا شُعَیْبُ وَالَّذِینَ آمَنُوا مَعَکَ مِن قَرْیَتِنَا أَوْ لَتَعُودُنَّ فِی مِلَّتِنَا» این «قد رکضنی بین اثنتین» بین دو امر خطرناک برای حضرت شعیب بود، برای اصحاب کهف بود، برای دیگران هم بود «أَوْ یُعِیدُوکُمْ فِی مِلَّتِهِمْ» و اگر ـ معاذ الله ـ برگشتید به آن ملّت شرکآلود آنها «لَن تُفْلِحُوا إِذاً أَبَداً» در غالب این تعبیرات با «فی» استعمال شده است نه با «الی» این «فِی مِلَّتِهِمْ» نه «إلی ملّتهم» اگر عود الی الملّه بود معلوم میشود که قبلاً هم در این ملّت بودند بعداً توبه کردند الآن دوباره به آنجا برمیگردند اما این چون رجوع ابتدایی است نه رجوع مستأنف با «فی» به کار رفته چه اینکه به وجود مبارک شعیب هم همین پیشنهاد را دادند «أَوْ لَتَعُودُنَّ فِی مِلَّتِنَا»(34) و وجود مبارک شعیب هم فرمود خدای سبحان ما را از اول طاهر و مطهّر نسبت به این رجس و آلودگی قرار داده.حالا چون ایام محرم و صفر سالار شهیدان است ما دنبال فرصتی میگردیم که نام مبارک سیّدالشهداء برده بشود و جریان مختاری که دیروز صبحت شد مقداری هم از قصّه ی مختار بگوییم تا معلوم بشود که مثلاً او چه خدمتی کرده آیا واقعاً اهل نجات است یا نه؟ مرحوم مجلسی(رضوان الله تعالی علیه) فرمود من درباره ی مختار متوقّفام نظر مثبت یا منفی ندارم ولی اشهر این است که او اهل فلاح است مستحضرید که مشکل او مشکل ولایت بود مشکل توحید نبود یعنی مشرک نبود وثنی و صنمی و اینها نبود این میگفتند جزء فرقه کیسانیه است و وجود مبارک مهدی موعود(عجلّ الله فرجه الشریف) را تطبیق کرده بود بر محمدبنحنیفه و در بعضی از نصوص هم دارد که «فی قلبه شیء من حبّهما» اما مرحوم محدّث قمی(رضوان الله علیه) در کتاب شریف سفینه، سفینه طبع جدید جلد دوم صفحه ی 752 شرح حال مختار را مبسوطاً ذکر میکند حالا آن سفینههای دو جلدی لغت «خَیَر» را که ملاحظه بفرمایید در لغت «خَیَر» آنجا نام مختار هست و احوال مختار و اقوال مختار و آرا درباره ی مختار هست ایشان در صفحه ی 752 به عنوان باب احوال مختار مطالب فراوانی را نقل میکند از امالی مرحوم شیخ طوسی میگوید چون دعای علیبنالحسین که درباره ی حرمله(علیه اللعنه) ایراد فرمودند به دست مختار مستجاب شد این مثلاً شایسته ی لطف است «استجابة دعای علیبنالحسین(علیهما السلام) علی حرمله علی یدی المختار» یک.مطلب بعدی آنکه خبر قتل عمربنسعد و شمربنذیالجوشن و خولیبنیزید و غیرهم(لعنهم الله) که رسید مختار گفت «لا یسوغ لی طعامٌ و لا شرابٌ حتّی أقتل قتله الحسینبنعلی و أهل بیته و ما مِن دینی أترک أحداً منهم حیّا و قال أعلمونی مَن شرک فی دَم الحسین(علیه السلام) و أهل بیته فلم یکن یأتونه برجلٍ منهم الاّ قتله» این یک، سرائر میگوید که درباره ی استغاثه مختار در نار این به جهنّم میرود و در آتش استغاثه میکند به رسول الله(صلّی الله علیه و آله و سلّم) و امیرالمؤمنین و به امام حسین(علیهم الصلاة و السلام) و میگوید «یا حسین! یا حسین! یا حسین! أغِثنی أنا قاتل أعدائک فیقول له رسول الله(صلّی الله علیه و آله و سلّم)» به حضرت سیّدالشهداء میفرماید: «قد احتجّ علیک» این احتجاج کرده این حقّی دارد به گردن تو «فینقضّ علیه کأنّه عِقابٌ کاسر» حضرت مثل یک پرنده ی شکاری پَر میکشد «فیخرجه مِن النار» این را ابنادریس از سرائر نقل میکند «سئل الصادق(علیه السلام) و لم عُذّب بالنار؟ قال انّه کان فی قلبه منهما شیءٌ» این خطر هست «و فی التهذیب فیخرج المختار حممة و لو شِقّ عن قلبه لوجد حبّهما فی قلبه» همین باعث دوزخی شدن اوست اما خب مستحضرید این شرک نیست که خلود ابدی بیاورد عذاب میآورد اما خلود ابدی نمیآورد این بحث را ایشان میبرند مرحوم محدّث قمی میفرماید «قال المجلسی(رضوان الله علیه) أنّه و إن لم یکن کاملاً فی الایمان و الیقین و لا مأذوناً فیما فعله صریحاً مِن أئمة الدین لکن لمّا جری? علی یدیه الخیرات الکثیره و شَفی? بهما صدور قوم المؤمنین کان عاقبة أمره آئلة الی النجاة فدخل بذلک تحت قوله تعالی: «وَآخَرُونَ اعْتَرَفُوا»(35) ثمّ قال» خود مرحوم مجلسی(رضوان الله علیه) فرمود: «أنا فی شأنه من المتوقّفین و إن کان الأشهر بین أصحابنا أنّه من المشکورین».بحث بعدی درباره ی «ما یَظهر منه مدح المختار» مرحوم محدّث قمی میفرماید که رجال کشّی عن أبیجعفر امام باقر(سلام الله علیه) فرمود: «لا تسبّوا المختار فانّه قد قتل قتلتنا و طلب بثارنا و زوّج أراملنا و قَسّم فینا المال علی العُسره» باز رجال کشّی قول أبیجعفر(علیه السلام) بأبی محمد حکمبنمختار به پسر مختار میفرماید که «رَحِم الله أباک! رَحِم الله أباک» تکرار فرمود «ما ترک لنا حقّاً عند أحد الاّ طلبه قتل قتلتنا و طلب بدمائنا» باز رجال کشّی عن الأسبق «قال رأیت المختار علی فَخذ أمیرالمؤمنین(علیه السلام)» در دوران کودکی من دیدم مختار روی زانوی وجود مبارک حضرت امیرالمؤمنین نشسته بود و وجود مبارک حضرت امیر «یَمسح رأسه و یقول یا کیس، یا کیس» چون جزء کیسانیه بود. رجال کشّی «لمّا اُتی علیبنالحسین(علیهما السلام) رأس بنزیاد و رأس عمربنسعد خرّ ساجداً» وجود مبارک امام سجاد سجده کرد، سجده ی شکر «و قال الحمد لله الذی أدرک لی ثاری من أعدائی و جزی المختار خیرا حتّی بعث الینا المختار برئوس الذین قتل الحسین(علیه السلام)» این بیان وجود مبارک امام سجاد. باز رجال کشّی از امام صادق(سلام الله علیه) دارد که «ما امتشطت فینا هاشمیّة» مشّاطی نیاوردند شانهای نزدند «و لا اختضبت» خضابی نکردند هیچ زن هاشمی «حتی بعث الینا المختار برئوس الذین قتلوا الحسین(علیه السلام)» باز رجال کشّی «بعث المختار عشرین ألف دینار الی علیبنالحسین(علیهما السلام) فقبلها» وجود مبارک امام سجاد قبول کرد «و بَنا بها دار عقیل و دارهم الذی هُدِمت».مطلب بعدی قول میثم تمّار للمختار و هما فی حَبس بنزیاد هر دو در زندان ابنزیاد بودند میثم به مختار گفت «إنّک أفلت»، «أفلت» یعنی «خَرج» خارج میشوی از زندان «و تخرج ثائراً بدم الحسین(علیه السلام)» تو از زندان آزاد میشوی و خونبهای سالار شهیدان حسینبنعلی را میگیری «فتقتل هذا الجبّار الذی نحن فی سجنه» این ابنزیاد را که الآن ما در زندان او هستیم این را میکُشی «و تطأُ بقدمک هذا علی جِبهته و خدّیه» تو به پیشانی او پا میگذاری روی دو گونه و دو صورت او هم پا میگذاری این را میثم تمّار در زندان به مختار گفت. مرحوم محدّث قمی میفرماید: «أقول صدق میثم(رحمهم الله) فی قوله الذی أخذه من امیرالمؤمنین(علیه السلام)» چون این اِخبارات غیبی این الهامات را وجود مبارک حضرت امیر هم به میثم تمّار فرمود، هم به رُشید حجری فرمود، هم به بعضی از اصحاب «فقد روی الشیخ أنّه بعث ابنالأشتر برأس ابنزیاد الی المختار و أعیان مَن کان معه فقدّم بالرئوس فالمختار یتغذّی فالقیت بین یدیه فقال المختار الحمد لله ربّ العالمین وُضع رأس الحسینبنعلی(علیهما السلام) بین یدی ابنزیاد و هو یتغذّی و أتیت برأس ابنزیاد و أنا أتغذّی» آنگاه ماری آمد و وارد بینی ابنزیاد ملعون شد که تتمّه قصّه است. در عللالشرائع هم مطالب دیگری است که ایشان مرحوم محدّث قمی(رضوان الله علیه) نقل میکند بعد در صفحه ی 756 میفرماید مختار مقبرهای داشت نزدیک جامه کوفه بود که «یلوح لکلّ من خرج من باب مسلم کالنجم اللامع» بعد این را بعدها این بِنا را هم تخریب کردند. باز مرحوم محدّث قمی در پایان صفحه ی 756 دارد «الروایات فی مدحه» بعد «ذکر جملة من العبارات فی مدحه مِنها اهدائه الجاریة اُمّ زیدبنعلیبنالحسین الی علیبنالحسین(علیهما السلام) و کان یُجالس محمدبنحنفیه و یأخذ عنه الأحادیث و کان بالکوفه یتکلّم بفضل آل محمد(علیهم الصلاة و علیهم السلام) و ینشر مناقب علیٍّ و الحسنین و یتوجّع لهم ممّا نزل بهم» باز «لمّا دخل مسلمبنالعقیل الکوفه أسکنه المختار داره و بایعه فلمّا قُتل مسلم سُعی بالمختار الی ابنزیاد» سِعایت کردند «فأحضره و قال له یأبن عبید أنت المبایع لأعدائنا فشهد له عمروبنحریث أنّه لم یفعل فشتمه ابنزیاد و ضربه بقضیب فی یده فشتر عینه و حبسه مع عبداللهبنالحارثبنعبدالمطلب فی محبسٍ کان فیه میثم التمّار» دعای محمدبنحنیفه للمختار هست، دعای سجاد(سلام الله علیه) هست «جزی الله المختار خیرا» و آخرین جمله این است که «قال ابننمّا و دعاء زین العابدین(علیه السلام) للمختار دلیلٌ واضحٌ و برهانٌ لائحٌ علی أنّه عنده لمن المصطفین الأخیار و قد أسلفنا مِن أقوال الائمه فی مطاوی الکتاب تکرار مدحهم له و نهیهم عن ذمّه و إنّما أعداؤه عملوا له مثالب لیباعدوه من قلوب الشیعه کما عَمِل أعداء أمیرالمؤمنین(علیه السلام) له مساوی» ما البته آنچه که رضای اهل بیت است همان را از ذات اقدس الهی مسئلت میکنیم.«و الحمد لله ربّ العالمین»(1) . سوره ی کهف، آیه ی 11.(2) . سوره ی عنکبوت، آیه ی 61.(3) . سوره ی اعلی?، آیه ی 14.(4) . سوره ی طه، آیه ی 64.(5) . سوره ی شمس، آیه ی 9.(6) . سوره ی مریم، آیه ی 12.(7) . سوره ی فرقان. آیات 45 ـ 46.(8) . سوره ی زمر، آیه ی 67.(9) . سوره ی زمر، آیه ی 67.(10) . سوره ی تکویر، آیه ی 1.(11) . سوره ی تکویر، آیه ی 2.(12) . سوره ی ق، آیه ی 44.(13) . سوره ی کهف، آیه ی 1.(14) . سوره ی کهف، آیه ی 9.(15) . سوره ی مریم، آیه ی 4.(16) . سوره ی مریم، آیه ی 5.(17) . سوره ی کهف، آیه ی 12.(18) . سوره ی کهف، آیه ی 12.(19) . سوره ی اعراف، آیه ی 88.(20) . بحارالأنوار، ج45، ص83.(21) . سوره ی کهف، آیه ی 11.(22) . سوره ی کهف، آیه ی 18.(23) . سوره ی انبیاء، آیه ی 42.(24) . سوره ی بقره، آیه ی 258.(25) . سوره ی بقره، آیه ی 260.(26) . سوره ی بقره، آیه ی 259.(27) . سوره ی بقره، آیه ی 260.(28) . سوره ی بقره، آیه ی 258.(29) . سوره ی بقره، آیه ی 260.(30) . سوره ی بقره، آیه ی 260.(31) . سوره ی اسراء، آیه ی 71.(32) . سوره ی انبیاء، آیه ی 68.(33) . سوره ی انبیاء، آیه ی 69.(34) . سوره ی اعراف، آیه ی 88.(35) . سوره ی توبه، آیه ی 102
« کَذلِکَ بَعَثْنَاهُمْ لِیَتَسَاءَلُوا بَیْنَهُمْ قَالَ قَائِلٌ مِنْهُمْ کَمْ لَبِثْتُمْ قَالُوا لَبِثْنَا یَوْماً أَوْ بَعْضَ یَوْمٍ قَالُوا رَبُّکُمْ أَعْلَمُ بِمَا لَبِثْتُمْ فَابْعَثُوا أَحَدَکُم بِوَرِقِکُمْ هذِهِ إِلَی الْمَدِینَةِ فَلْیَنظُرْ أَیُّهَا أَزْکَی طَعَاماً فَلْیَأْتِکُم بِرِزْقٍ مِنْهُ وَلْیَتَلَطَّفْ وَلاَ یُشْعِرَنَّ بِکُمْ أَحَداً (19) إِنَّهُمْ إِن یَظْهَرُوا عَلَیْکُمْ یَرْجُمُوکُمْ أَوْ یُعِیدُوکُمْ فِی مِلَّتِهِمْ وَلَن تُفْلِحُوا إِذاً أَبَداً (20) وَکَذلِکَ أَعْثَرْنَا عَلَیْهِمْ لِیَعْلَمُوا اَنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ وَأَنَ السَّاعَةَ لاَ رَیْبَ فِیهَا إِذْ یَتَنَازَعُونَ بَیْنَهُمْ أَمْرَهُمْ فَقَالُوا ابْنُوا عَلَیْهِمْ بُنْیَاناً رَبُّهُمْ أَعْلَمُ بِهِمْ قَالَ الَّذِینَ غَلَبُوا عَلَی أَمْرِهِمْ لَنَتَّخِذَنَ عَلَیْهِم مَّسْجِداً (21)»محور اصلی قصّه ی اصحاب کهف تبیین مبدأ و معاد است آن بخشهای فرعی قصّه را قرآن یا اصلاً ذکر نمیکند یا آنها را در حاشیه متن قرار میدهد مدّت طولانی معیار هست حالا یا سیصد سال یا بیشتر قمریاش چقدر، شمسیاش چقدر این را نه در متن قصّه ذکر فرمود و نه در شرح قصّه بلکه در حاشیه ی قصّه ذکر فرمود. در متن قصه اصلِ امتداد را ذکر کرد در اصلِ متن فرمود: «فَضَرَبْنَا عَلَی آذَانِهِمْ فِی الْکَهْفِ سِنِینَ عَدَداً»(1) اما حالا چند سال بود این را ذکر نفرمود آنجا که فرمود: «فَضَرَبْنَا عَلَی آذَانِهِمْ» جریان سیصد سال بودن را ذکر نکرد در جریان شرح هم وقتی که فرمود: «وَکَذلِکَ بَعَثْنَاهُمْ» دیگر نفرمود بعد از چه مدّتی ما اینها را بیدار کردیم لکن در بخش پایانی این قصّه یعنی آیه 25 فرمود: «وَلَبِثُوا فِی کَهْفِهِمْ ثَلاَثَ مِائَةٍ سِنِینَ وَازْدَادُوا تِسْعاً» که دیگر بخش پایانی قصّه است و در حکم حاشیه است آنچه سهم مؤثّر دارد این است که خواب طولانی و درازمدّت که بر خلاف عادت بود حالا یا دویست سال یا سیصد سال یا سیصد سال شمسی، 309 سال قمری و مانند آن.مطلب بعدی آن است که آنچه که برای خود اینها اتفاق افتاده جزء آیات انفسی بود آیات انفسی این نیست که انسان درباره ی نفس آن براهین کلامی یا فلسفی که ذکر شده ادلّهای که برای تجرّد نفس است آنها را ارزیابی کند بشود آیات انفسی اینها در حقیقت آیات آفاقی است یعنی علم حصولی، مفاهیم، براهین، موضوعات، محمولات اینها وقتی در ذهن ترسیم میشوند اینها مثلاً مفهوم «أنا» به حمل اوّلی «أنا» است ولی به حمل شایع «هو» است. من در فارسی لفظی است که معنا دارد این من، مفهوم من در فارسی من هست به حمل اوّلی، اوست به حمل شایع برای اینکه مفهومی است در گوشه ی ذهن آنکه حقیقت به هویّت ما نیست بنابراین این بحثهایی که در علوم عقلی چه فلسفه، چه کلام مطرح است درباره تجرّد روح، ادله ی تجرّد نفس اینها همه ی بحثهایشان در حقیقت جزء سیر آفاقی است درباره ی او بحث میکنند نه درباره ی خودشان اما آنکه سخن از «من عرف نفسه فقد عرف ربّه»(2) میگوید خودش را مشاهده کند، هویّتش را مشاهده کند، با علم شهودی ببیند نه علم حضوری و عینی ببیند نه ذهنی این بر اساس «من عرف نفسه فقد عرف ربّه» خواهد بود این میشود سیر انفسی. خدای سبحان همان طور که قرآن را نازل کرده برای تدبّر، حوادثی هم که برای شخص یا جامعه در نظر میگیرد آن هم برای تدبّر است همانطوری که ما را در خلقت وادار میکند به تدبّر، در شریعت هم وادار میکند به تدبّر، در هویّت هم ما را وادار میکند به تدبّر. در خلقت فرمود: «أَوَ لَمْ یَنظُرُوا فِی مَلَکُوتِ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ»(3) فرمود نگاه کنید شاید ببینید چون یک عده دیدند مثل وجود مبارک ابراهیم خلیل شما نگاه کنید بلکه به دیدن برسید ما همانطوری که در فارسی بین نگاه و دیدن فرق میگذاریم در عربی هم بین نظر و رؤیت فرق است گاهی کسی میخواهد استهلال کند ماه را ببیند میگوید «نظرتُ إلی القمر و لم أره» نگاه کردم ولی ندیدم نگاه کردن غیر از دیدن است اینها مرادف هم نیستند. در جریان ابراهیم خلیل(سلام الله علیه) ذات اقدس الهی فرمود ما نشان دادیم او هم دید «کَذلِکَ نُرِی إِبْرَاهِیمَ مَلَکُوتَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ وَلِیَکُونَ مِنَ الْمُوقِنِینَ»(4) اما شما نگاه کنید شاید ببینید «أَوَ لَمْ یَنظُرُوا فِی مَلَکُوتِ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ»(5) خب این نظر، زمینه برای آن رؤیت است این درباره ی خلقت، درباره ی شریعت کتاب تدوینی خدا که معادل کتاب تکوینی اوست فرمود: «کِتَابٌ أَنزَلْنَاهُ إِلَیْکَ مُبَارَکٌ لِیَدَّبَّرُوا آیَاتِهِ»(6)، «أَفَلاَ یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلَی قُلُوبٍ أَقْفَالُهَا»(7) ما این قرآن را فرستادیم اینها تدبّر کنند هدف اصلی نزول قرآن این است که اینها تدبّر کنند و هدایت بشوند. حوادثی که برای خود آدم هم پیش میآید از یک نظر شبیه خلقت جهانی است و از یک نظر هم شبیه شریعت تدوینی است فرمود ما اینها را خواباندیم و بیدار کردیم تا گفتمان کنند، گفتگو کنند، بپرسند، تحقیق کنند که چطور شد اینقدر خوابیدند و این خوابیدنِ طولانی خب برای چیست؟ چرا اینقدر خوابیدند؟ خدای سبحان که میتوانست از راههای دیگری اینها را نجات بدهد این خواباندن طولانی و بعد بیدار کردن لحکمةٍ هست دیگر فرمود ما این کار را کردیم تا تسائل کنند، تا تسائل کنند این ترغیب به سؤال کردن است اینگونه از سؤالها هم نصف العلم است خب حالا سؤال کردند معلوم شد سیصد سال خوابیدند این به مقصد رسیدند یا نه، این نظیر تدبّر در خلقت است، تدبّر در شریعت است از این باب، گاهی هم چنین حوادثی برای خود شخص پیش میآید حالا لازم نیست سیصد سال بخوابد که در خیلی از موارد برای همه ما بر اساس «سَنُرِیهِمْ آیَاتِنَا فِی الْآفَاقِ وَفِی أَنفُسِهِمْ»(8) رخدادهایی پیش میآید این نظیر خلقت است که باید نظر کنیم، این نظیر شریعت است که باید تدبّر کنیم این تسائل، از یکدیگر سؤال کردن، با یکدیگر نظر دادن، مشورت علمی کردن بارِ معنوی دارد وگرنه صرف اینکه حالا سؤال بکنند یکی سؤال بکند چند روز خوابیدی؟ یکی به او بگوید کمتر خوابیدم، یکی بیشتر خوابیدم این هدف نیست «وَکَذلِکَ بَعَثْنَاهُمْ لِیَتَسَاءَلُوا بَیْنَهُمْ» خب حالا اینها اهل سؤال بودند، سؤال کردند. «قَالَ قَائِلٌ مِنْهُمْ کَمْ لَبِثْتُمْ قَالُوا لَبِثْنَا یَوْماً أَوْ بَعْضَ یَوْمٍ» این نموداری از جریان برزخ است که وقتی وارد صحنه ی قیامت میشوند عدهای از آنها سؤال میکنند که «کَمْ لَبِثْتُمْ فِی الْأَرْضِ عَدَدَ سِنِینَ *قَالُوا لَبِثْنَا یَوْماً أَوْ بَعْضَ یَوْمٍ»(9) خیلیها خواباند «الناس نیام فإذا ماتوا انتبهوا»(10) عدهای هم آنطوری که مرحوم شیخ مفید(رضوان الله علیه) میگوید در برزخ در خواباند بیچارهها آنجا هم بیدار نمیشوند از بس خوابشان در دنیا سنگین بود آنجا هم با اینکه جزء آیات انفسی است مُردند، مرگ را احساس کردند، وارد صحنهای دیگر شدند هنوز هم که هنوز است خواباند بیدار نمیشوند یک عده خب وقتی که وارد برزخ شدند خیلی آگاهانه با برزخ برخورد میکنند میگویند اینچنین نیست «لَقَدْ لَبِثْتُمْ فِی کِتَابِ اللَّهِ إِلَی یَوْمِ الْبَعْثِ فَهذَا یَوْمُ الْبَعْثِ»(11) اینها عالِمان سیر انفسیاند «وَقَالَ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ وَالْإِیمَانَ لَقَدْ لَبِثْتُمْ فِی کِتَابِ اللَّهِ إِلَی یَوْمِ الْبَعْثِ فَهذَا یَوْمُ الْبَعْثِ» گاهی انسان آنقدر خواب است که حتی بعد از مرگ هم بیدار نمیشود این تلقین میّت یک درس است تنها برای موعظه برای تشییعکنندهها نیست این خیلی چیز میفهمد این مُرده میگویند تو مُردی این مرگ حق است خیلیها این حق را دیدند ما هم این حق را میبینیم «ان الموت حقٌّ»(12) «إسمع إفهم فلانبنفلان»(13)، «أنّ الموت حقٌّ» یک امر ثابت است تنها برای تو نیست تو هم این وضعی که داری الآن وارد صحنهای شدی کسانی را میبینی که قبلاً نمیدیدی، اوضاعی را مشاهده میکنی که قبلاً مشاهده نمیکردی این برای برزخ است تو وارد عالم دیگر شدی این حق است ثابت است همه ما باید به این حق برسیم خیلیها بعد از مرگ متوجّه نمیشوند که مُردند میبینند وضع عوض شد اما چه شده، کجا رفتند، چه شده این برایشان روشن نیست این تلقین واقعاً تلقین است برای آنها تعلیم است.پرسش: ...این تعلیم برای مرده چه ارزشی دارد؟پاسخ: خب تعلیم است این یعنی وارد صحنهای شده هولناک است ولو کسی هم نباشد این تلقین جزء سنن اسلامی است الآن آن بیچاره خبر ندارد که چطور شده که، یک عده را میبیند که نمیشناسند، صحنهای را میبیند که برای او آشنا نیست و روح او آن حرفها را کاملاً درک میکند به او میگویند این یک صحنه است تو مُردی این مرگ است مرگ امرِ ثابت است مثل اینکه میگوییم «انّ الجنّة حق و انّ النار حق و انّ الساعة آتیةٌ لا ریب فیها»(14) یعنی اینها همه جزء حقایق عالم است مخصوص به تو نیست تو هم وارد یک نشئه ی دیگر شدی قبل از تو وارد شدند، تو هم وارد شدی ما هم «أنتم لنا فرط و نحن انشاءالله بمک لاحقون»(15) این تسکینی است برای آن بیچاره.پرسش:...پاسخ: خب او گرفتار مراتب دیگر است چون تامّه ی موت طوری است که بسیاری از مسائل را از یاد آدم میبرد انسان یک حصبه میگیرد یک بیماری دیگر میگیرد همه معلوماتش از یادش میرود مگر یادش هست؟ جریان مرگ نظیر حصبه و بیماریهای دیگر نیست میبینید در تلقین میّت الفبای دین را تلقین میکنند، در سؤالات قبر هم الفبای قبر دیگر مسئله ترتّب و شبهه ابنکمونه و برهان صدّیقین و اینها را سؤال نمیکنند که، خدایت چه کسی است؟ که هر مسلمانی میداند، دینت چیست؟ کتابت چیست؟ پیغمبر کیست؟ امامانت کیست؟ هر مسلمان شناسنامهای هم اینها را میداند اما همه ی اینها با مرگ از یاد آدم میرود مگر کسی یادش است بگوید من دینِ من اسلام است یا بگوید کتابِ من قرآن است مستحضرید در چه تلقین، چه در سؤال قبر این الفبای دین را از ما سؤال میکنند مشکلات دین را که سؤال نمیکنند که، اگر کسی جواب نداد باید معذّب بشود به آتش، خب چطور میشود که از ما سؤال میکنند امامت چه کسی است و ما یادمان نباشد و در جواب بمانیم یا پیغمبر شما چه کسی است ما یادمان نباشد؟ امروز که زندهایم زبان در اختیار ماست هر چه خواستیم میگوییم اما وقتی فردا مُردیم زبان در اختیار مَلکات ماست ما اگر خدای ناکرده اهل عمل نبودیم وقتی از ما سؤال کردند «مَن نبیّک» یادمان نیست. «ما دینک، ما کتابک، مَن امامک» یادمان نیست. برخیها بعد از احقابی از عذاب آن طوری که در روایات ما آمده تازه به یادشان میآید میگویند پیغمبر من کسی است که قرآن بر او نازل شده هنوز نام مبارک حضرت یادش نیست این است که پشت سر هم میگویند به یاد اینها باشید چه در نماز، چه در غیر نماز برای اینکه آنقدر با هویّت ما هماهنگ بشود که فشار مرگ نتواند اینها را از یاد ما ببرد هیچ یعنی هیچ، هیچ چیزی از این علوم حصولی اینها با مرگ نمیماند یک حادثه ی ضعیفی آدم را ناسی میکند چه رسد به تامّه ی موت این است که باید ملکه بشود صبح و شب و روز دائماً انسان به یاد حق باشد برای همین است «وَحالی فی خِدْمَتِکَ سَرْمَداً» همین است در دعای کمیل ما را این چیزها یادمان میدهند دیگر، خب.پرسش:...استاد مرگ یک حدّ نصاب عمومی دارد که شامل مؤمن و کافر بشود یا هر کسی اینطور است؟پاسخ: خب یقیناً فرق است بین اینها «کما تعیشون تموتون»(16) دیگر.«لِیَتَسَاءَلُوا بَیْنَهُمْ» یعنی «لیتدبّروا» اینها هم تدبّر کردند «قَالَ قَائِلٌ مِنْهُمْ کَمْ لَبِثْتُمْ قَالُوا لَبِثْنَا یَوْماً أَوْ بَعْضَ یَوْمٍ قَالُوا رَبُّکُمْ أَعْلَمُ بِمَا لَبِثْتُمْ» این «أَعْلَمُ» به معنای افضل نیست شبیه افعل تعیینی است نه افعل تفضیلی نه یعنی شما عالمید و خدا عالِمتر برای اینکه آنها که جواب عالمانه ندادند اینها هم فرمودند: «رَبُّکُمْ أَعْلَمُ» این ادبِ در حرف زدن است ادبِ محاوره اقتضا میکند که بگوییم خدا اعلم است و منظور ما افعل تعیینی باشد نه تفضیلی، اگر بگوییم شما جاهلید خدا میداند شما نمیدانید این با فرهنگ محاوره سازگار نیست اما بگوییم او اعلم است و منظور هم این اعلم تعیینی باشد نظیر «أُولُوا الْأَرْحَامِ بَعْضُهُمْ أَوْلَی بِبَعْضٍ» هم ادبِ گفتگو را رعایت کردیم، هم حق را ادا کردیم اینها هم همین کار را کردند «قَالُوا رَبُّکُمْ أَعْلَمُ» نه اینکه یعنی شما عالمید و خدا اعلم، شما نمیدانید و خدا میداند این معنا را با تعبیر زیبا میشود گفت هنر یعنی همین حالا آن روزها هنرهای تجسّمی و تصویری و اینها نبود به صورت خط بود، به صورت نشستن و گفتن و راه رفتن و محاوره بود الآن تجسیمی و تصویری و اینها اضافه شده آن زیبایی حرف زدن، آن زیبایی نشستن، آن زیبایی رفتن و آمدن و برخورد را میگویند هنر، وقتی از عموی پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) عباس، عموی حضرت سؤال کردند «أنت أکبر أم رسول الله(صلّی الله علیه و آله و سلّم)؟» او عرض کرد «أنا أسن و رسول الله أکبر»(17) از او سؤال کردند تو بزرگتری یا پیامبر؟ فرمود او بزرگتر است ولی سنّ من بیشتر است خب این را میگویند هنرِ در حرف زدن، ادب در حرف زدن این ظریفکاری، این لطافت، این عنایت، اینها هنر است خاصیّت هنرهای اسلامی هم این است که آن معقول را با این راه عرضه کند خب اینها هم میتوانستند بگویند شما نمیدانید این چه حرفی است میزنید خدا میداند اما خب اینکه هنر نیست رنجاندن مردم، دعوا راهاندازی، ظرافت را رعایت کردن از هر کسی برمیآید اما قرآن که کتاب ادب هست هنرآموز است که آدم چطور حرف بزند منتها باید بداند که وقتی که میگوید خدا اعلم است یعنی او عالِم است نه دیگران عالِماند دیگران عالمتر، خب.«قَالُوا رَبُّکُمْ أَعْلَمُ بِمَا لَبِثْتُمْ» این تمام شد حالا فایده ی این خوابِ طولانی به جامعه میخواهد منتقل بشود فرمود که برخیها به عدهای گفتند «فَابْعَثُوا أَحَدَکُم بِوَرِقِکُمْ هذِهِ» آن روزها سخن از اوراق بهادار و اسکناس و اینها نبود هر چه بود سکه بود سکه سالیان و قرنهای متمادی قبل از اسلام بود منتها در صدر اسلام با همین شمش طلا و نقره معامله میکردند تا به رهبری وجود مبارک امام باقر(سلام الله علیه) در عصر عمربنعبدالعزیز سکّه زده شد سالیان متمادی سکّه رواج داشت بعد به صورت اسکناس و اوراق بهادار و اینها در آمد سکه قبلاً بود قرون متمادی قبل از اسلام بود وَرِق یعنی یکی از این سکّههای درهمی «فَابْعَثُوا أَحَدَکُم بِوَرِقِکُمْ هذِهِ إِلَی الْمَدِینَةِ».پرسش: استاد این «أعْلَم» را که اینجا گفته خیلی از جاها گفته و لکن اکثر الناس لا یعلمون.پاسخ: خب آنها که کافرند، آنها که مشرکاند و در برابر پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) میایستند و میگویند «سَوَاءٌ عَلَیْنَا أَوَعَظْتَ أَمْ لَمْ تَکُن مِّنَ الْوَاعِظِینَ»(18) در برابر این گروه بالأخره «جَاهِدِ الْکُفَّارَ وَالْمُنَافِقِینَ»(19).پرسش: به صحابه پیغمبر میگویند فاعرضوا عنهم انّه نجس.پاسخ: بله خب، برای اینکه اینها آمدند گفتند که «إِنَّا لَنَرَاکَ فِی سَفَاهَةٍ»(20)، «انک مجنون»، «انک ساحر» همه این حرفها را زدند حضرت تحمّل کرد بعد ذات اقدس الهی فرمود اینها «إِنْ هُمْ إِلَّا کَالْأَنْعَامِ» اگر اول بود که اینطور نمیگفت اول «یَا أَیُّهَا النَّاسُ» بود، «قُولُوا لِلنَّاسِ حُسْناً»(21) بود و مانند آن بعد از اینکه اینها صریحاً به انبیا میگفتند «إِنَّا لَنَرَاکَ فِی سَفَاهَةٍ» به آن نوح پیامبر، حضرت فرمود «یَا قَوْمِ لَیْسَ بِی سَفَاهَةٌ»(22) خب از این هنرمندتر، از این مؤدّبتر فرمود من سفیه نیستم همین نه سفیه شمایید ولی یک روز بالأخره باید به اینها پاسخ داد یا نه؟ فرمود: «لَیْسَ بِی سَفَاهَةٌ» خب «إِنَّا لَنَرَاکَ فِی سَفَاهَةٍ» فرمود: «یَا قَوْمِ لَیْسَ بِی سَفَاهَةٌ» این است که آن سلامی که ذات اقدس الهی به نوح میفرستد برای نوح در هیچ جای قرآن برای هیچ پیغمبری نفرستاده در جریان ابراهیم، در جریان موسی، در جریان هارون و مانند آن دارد «سَلاَمٌ عَلَی مُوسَی وَهَارُونَ»(23)، «سَلاَمٌ عَلَی إِبْرَاهِیمَ»(24) و اینها، اما درباره ی نوح فرمود: «سَلاَمٌ عَلَی نُوحٍ فِی الْعَالَمِینَ»(25) این برای آنهاست آدم نُه قرن و نیم با این قوم زندگی کند میگویند «إِنَّا لَنَرَاکَ» با جمله ی اسمیه و با «إنّ» تأکید «إِنَّا لَنَرَاکَ فِی سَفَاهَةٍ»(26) میفرماید: «یَا قَوْمِ لَیْسَ بِی سَفَاهَةٌ»(27) این تحمّل آن سلامِ جهانی را به همراه دارد «سَلاَمٌ عَلَی نُوحٍ فِی الْعَالَمِینَ»، خب.فرمود مواظب باشید که پاک باشد و حلال اگر پاک باشد و حلال نباشد ازکا نیست حلال باشد ولی آلوده باشد ازکا نیست فرمود: «فَلْیَنظُرْ أَیُّهَا أَزْکَی طَعَاماً» غذای حلال سهم تعیین کننده دارد، درست است که عصاره ی هویّت هر کسی اندیشه ی اوست و انگیزه ی او، اما این اندیشه را این غذاها میسازد همانطوری که روح جسمانیةالحدوث و روحانیةالبقاست این علوم و آن معارف هم بشرح ایضاً اینها صاف یک امر مجرّدی نصیب انسان نخواهد شد از همین راه با حرکت جوهری همسان با انسان، انسان بالا میرود با کمالات خودش محسوسش میشود متخیّل، متخیّلش میشود معقول، معقولش میشود مشهود خودش در عالم طبیعت بود بعد وارد عالم مثال میشود، بعد وارد عالم عقل میشود به عنوان لُبث فوق لُبث اگر کسی غذای حلال گیرش نیامده توقّع فکر حلال نداشته باشد این شدنی نیست چون بالأخره او از همین غذاها درمیآید آن بیان نورانی امام صادق(سلام الله علیه) که در کتاب مکاسب محرّمه هست مرحوم صاحب وسائل(رضوان الله علیه) این را در مکاسب محرّمه نقل کرده حضرت فرمود: «کسب الحرام یَبین فی الذریّه»(28) خیال بد، فکر بد، اندیشه ی بد در ذریّه در اثر غذای حرامی است که جدّش خورده اینطور نیست که حالا آدم دستگاه گوارش او با دستگاه اندیشه او رابطه نداشته باشد اینطور نیست.پرسش: استاد اینکه فرمود: «أَزْکَی طَعَاماً» که «فَلْیَنظُرْ أَیُّهَا أَزْکَی طَعَاماً»(29) برای اینکه اینها میدانستند مدت طولانی هستند و الاّ اگر همان روز بود که معلوم بود.پاسخ: نه، این شخص فهمید بالأخره در شهر هم خودش هم غذا تهیه میکرد در شهرش هم غذا تهیه میکرد غذای پاک داشتند و ناپاک الآن هم در کشورهای اروپایی یک عده تلاش و کوشش میکنند آنجا که ذبیحه ی حلال دارد مسلمان است آنها را بگیرند آن منطقه مسلمانها و مؤمنینش بسیار کم بودند اکثریشان کسانی بودند که «لَن نَدْعُوَا مِن دُونِهِ إِلهاً لَقَدْ قُلْنَا إِذاً شَطَطاً» مشرک بودند غیر مشرک هم زندگی میکردند الآن هم در منطقههای اروپایی یک عده لاابالیاند که از هر جا سوپرمارکتی شد غذا تهیه میکنند یک عده متدیّناند مواظباند که «فَلْیَنظُرْ أَیُّهَا أَزْکَی طَعَاماً».پرسش:...پاسخ: نه خب، این وقتی که یک چند نفری آمدند در اینها یک این آقا که سؤال میکند میگوید «رَبُّکُمْ أَعْلَمُ» معلوم میشود این حساب دیگری با دیگران داشت اینکه فرمود: «رَبُّکُمْ أَعْلَمُ»، «فَلْیَنظُرْ»، «وَلْیَتَلَطَّفْ وَلاَ یُشْعِرَنَّ بِکُمْ أَحَداً» این معلوم میشود یک سِمت رهبری داشت این دارد نصیحت میکند برای خودش روشن بود که سخن از یک روز و نصف روز نیست، خب.«فَلْیَنظُرْ أَیُّهَا أَزْکَی طَعَاماً فَلْیَأْتِکُم بِرِزْقٍ مِنْهُ» آنچه که قابل استفاده است و حلال است آن را رزق میگویند فرمود بروید این کار را بکند و بیاورد اینها امر غایب است برود و طعام زَکی تهیّه بکند و بیاورد «فَلْیَأْتِکُم بِرِزْقٍ مِنْهُ» این «وَلْیَتَلَطَّفْ» اگر ناظر به این باشد که خیلی دقیق باشد در انتخاب طعام، شناسایی طعامفروش آن جمله ی «وَلاَ یُشْعِرَنَّ بِکُمْ أَحَداً» میشود تأسیس اما اگر «وَلْیَتَلَطَّفْ» ناظر به هر دو بخش باشد یعنی هم در تهیه غذا لطیفانه کار کند، هم در رفت و آمد و برخورد خیلی لطیفانه برود و بیاید که شناخته نشود آنوقت ان «وَلاَ یُشْعِرَنَّ بِکُمْ أَحَداً» میشود تأکید، اگر «وَلْیَتَلَطَّفْ» فقط ناظر به بخشهای تهیه غذا باشد حفظ امنیّت با «وَلاَ یُشْعِرَنَّ» تأمین خواهد شد میشود تأسیس، اما اگر «وَلْیَتَلَطَّفْ» ناظر به هر دو بخش باشد یعنی هم در تأمین آذوقه و غذا لطیفانه باشد، هم در حفظ امنیّت لطیفانه باشد آنگاه «وَلاَ یُشْعِرَنَّ بِکُمْ أَحَداً» میشود تأکید، خب بالأخره کسی باخبر نشود این شخصی که میرود کاری نکند، حرفی نزند که مردم بفهمند شما اینجا هستید «وَلاَ یُشْعِرَنَّ بِکُمْ أَحَداً»، چرا؟ برای اینکه «إِنَّهُمْ إِن یَظْهَرُوا عَلَیْکُمْ» اگر بر شما پیروز بشوند «ظَهَرَ» یعنی «غَلَبَ» یعنی اینها رو بیایند آنکه در بخش پایانی سوره ی مبارکه ی «صف» است همین است دیگر «فَأَیَّدْنَا الَّذِینَ آمَنُوا عَلَی عَدُوِّهِمْ فَأَصْبَحُوا ظَاهِرِینَ»(30) یعنی اینها رو آمدند غالب را که ظاهر میگویند چون او رو آمده در آن بیانات نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) در نهجالبلاغه هست که «إِنْ أَظْهَرْتَنَا عَلَی عَدُوِّنَا فَجَنِّبْنَا الْبَغْیَ وَ سَدِّدْنَا لِلْحَقِّ وَ إِنْ أَظْهَرْتَهُمْ عَلَیْنَا فَارْزُقْنَا الشَّهَادَةَ»(31) همین است عرض کرد خدایا اگر آنها رو آمدند و ما مثلاً کُشته شدیم این قتلِ ما را شهادت به حساب بیاور و اگر ما رو آمدیم ما را پیروز کردی کاری بکن که ما بر دشمن ظلم نکنیم با اینکه آنها محارب بودند و محارب حضرت امیر کافر است اینکه مخالف حضرت امیر نیست ما بگوییم امید رحمت هست «حربکُ حربی و سِلمک سِلمی» تعبیر لطیف مرحوم خواجه طوسی(رضوان الله علیه) در متن تجرید این است شرحش که مرحوم علامه عهدهدار بود همین است که «مخالفُ علیٍّ فسقةٌ و محاربه کَفره» خب یک وقت است دستور حضرت را عمل نمیکند مثل دستور پیغمبر را علم نمیکند، مثل دستور خدا را عمل نمیکند این معصیت است یک وقت در برابر حضرت شمشیر میکشد این دیگر معصیت عادی نیست این کفر است دیگر «حربکُ حربی، سلمک سلمی» تنزیل است دیگر حربِ پیغمبر چه حکم دارد؟ خب کفر است دیگر اگر محارب پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) کافر است محارب حضرت امیر هم همینطور است دیگر، خب با اینکه حضرت در برابر کفّار حربی دارد در حقیقت میجنگد به خدا عرض میکند «إِنْ أَظْهَرْتَنَا عَلَی عَدُوِّنَا فَجَنِّبْنَا الْبَغْیَ وَ سَدِّدْنَا لِلْحَقِّ» آن توفیق را بده که ما نسبت به اینها ظلم نکنیم. به هر تقدیر «ظَهَر» یعنی «غلب» چرا غالب را میگویند ظاهر؟ برای اینکه اینها رو میآیند فرمود: «إِنَّهُمْ إِن یَظْهَرُوا عَلَیْکُمْ یَرْجُمُوکُمْ» شما را رَجم میکنند «أَوْ یُعِیدُوکُمْ فِی مِلَّتِهِمْ» درباره ی شعیب(سلام الله علیه) و بعضی انبیای دیگر آن قومشان میگفتند که «لَنُخْرِجَنَّکُم مِنْ أَرْضِنَا أَوْ لَتَعُودُنَّ فِی مِلَّتِنَا»(32) این بود حالا چرا رَجم گرچه با «واو» ذکر شد نه با «فاء» چرا این ترتیب لفظی ملحوظ شد؟ چرا رجم قبل از عود در ملّت ذکر شد؟ برای اینکه آنها که مدّتها طولانی به دنبال همینها بودند اینها را پیدا کنند یا اینها را برگردانند ناامید بودند که اینها اهل رجوع به ملّت و فکر آنها نیستند تقریباً مطمئن بودند که این اصحاب کهف به مکتب آنها که شرک است برنمیگردند لذا مسئله ی رجم را اول ذکر کردند و آن را هم به عنوان یک احتمال ضعیف در عِدل رجم قرار دادند و سرّ اینکه تعبیر کردند گفتند «فِی مِلَّتِهِمْ» برای اینکه اگر گرایش به ملّت آنها بود «الی» بود این هم موهم آن است که قبلاً در این ملّت بودند در حالی که اینچنین نبود و هم آنها راضی نمیشدند، آنها راضی نمیشدند که کسی گرایش پیدا کند به این سَمت و به این ملّت بلکه علاقه داشتند هر که وارد میشود مستقر بشود در ملیّت این ملت و این استقرار را کلمه ی «فِی» میفهماند نه کلمه ی «إلی» آنها هم که به شعیب(سلام الله علیه) گفتند «أَوْ لَتَعُودُنَّ فِی مِلَّتِنَا» برای همین بود که ما میخواهیم وارد ملّت ما بشوید و مستقرّ در ملّت و ملیّت ما بشوید، خب. «إِنَّهُمْ إِن یَظْهَرُوا عَلَیْکُمْ یَرْجُمُوکُمْ أَوْ یُعِیدُوکُمْ فِی مِلَّتِهِمْ وَلَن تُفْلِحُوا إِذاً أَبَداً» خب اگر ـ معاذ الله ـ وارد صحنه ی شرک بشوید ابدا نجات پیدا نمیکنید.اما آنچه که مربوط به بحثهای دیروز بود وجود مبارک ابراهیم خلیل(سلام الله علیه) دارای نفس مطمئنّه بودند اما خب انبیای اولواالعزم «تِلْکَ الرُّسُلُ فَضَّلْنَا بَعْضَهُمْ عَلَی بَعْضٍ»(33) هست، «لَقَدْ فَضَّلْنَا بَعْضَ النَّبِیِّینَ عَلَی بَعْضٍ»(34) هست، اولیای الهی مثل وجود مبارک حضرت امیر(سلام الله علیهم أجمعین) نسبت به بسیاری از انبیای الهی برتری دارند و مانند آن چون نفس مطمئنّه یک حد ندارد نفوس مطمئنّه درجاتی دارند، مراتبی دارند ممکن است کسی که صاحب مقام «لو کُشف الغطاء»(35) است از آنها بالاتر باشد، صاحب مقام «ما کنتُ أعبد ربّاً لم أره»(36) از آنها بالاتر باشد و مانند آن. بحث درباره ی حضرت ابراهیم که نحوه ی درخواستش چه بود این مبسوطاً در همان سوره ی مبارکه ی «بقره» بحث شد و ظاهراً این بخش از سوره ی مبارکه ی «بقره» چاپ شد در تسنیم حالا برای پرهیز از تکرار دیگر آنها را اینجا بازگو نکنیم.پرسش:...پاسخ: این قید است برای «یُعِیدُوکُمْ فِی مِلَّتِهِمْ» دیگر، «یَرْجُمُوکُمْ» مقیّد نیست اگر رجم باشد خب شهادت است یا از بین میبرنتان یا برمیگردانند به ملّت که در این حال «لَن تُفْلِحُوا إِذاً أَبَداً» نه اینکه «علی کلی التقدیرین لن تفلحوا».پرسش: «یَرْجُمُوکُمْ» را تقویتش کرد با «یُعِیدُوکُمْ».پاسخ: نه، «یَرْجُمُوکُمْ» شما را شهید میکنند یا میکُشنتان یا شما را برمیگردانند به ملّت و در ملّت که در این حال «لَن تُفْلِحُوا إِذاً أَبَداً» نه علی التقدیرین، نه اینکه چه شما را شهید بکنند، چه شما را برگردانند «لَن تُفْلِحُوا» این «لَن تُفْلِحُوا إِذاً أَبَداً» قید است برای این ضلع دوم که عود در ملیّت است، خب.پرسش: ببخشید مقامی که فرمود در مورد امیرالمؤمنین(علیه السلام) آیا بالاتر از همه ی انبیا نیست بعد از پیامبر؟پاسخ: ممکن است، ما دلیلی بر نفی نداریم این مرحوم مفید(رضوان الله علیه) در امالی نقل میکند که در سلسله ی انبیا و اولیا مِن الأولین و الآخرین وقتی ذات اقدس الهی فرمود: «أَلَسْتُ بِرَبِّکُمْ» اول کسی که پاسخ داد وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) بود بعد حضرت امیر خب ما دلیلی بر نفی نداریم بنابراین اگر روایتی وارد شده است که وجود مبارک حضرت امیر از حضرت ابراهیم خلیل و مانند آن افضل است برای اینکه صاحب مقام «لو کُشف الغطاء»(37) است یا صاحب «ما کنتُ أعبد ربّاً لم أره»(38) این منافات ندارد با اینکه وجود مبارک حضرت ابراهیم دارای نفس مطمئنّه باشد چون نفس مطمئنّه هم دارای مراتب و مقول به تشکیک است، خب.فرمود ما این کار را کردیم تا مردم هم طَرْفی ببندند که بفهمند معاد حق است اینها مشکلشان در انکار معاد چیست؟ میگویند چگونه استبعاد است دیگر میگویند چگونه کسی میمیرد، میپوسد، دوباره زنده میشود؟ در مسئله معاد ملاحظه فرمودید که سه مطلب است که قرآن کریم هر سه مطلب را مبسوطاً بیان کرده یکی اینکه روحِ ما عین همان روحی است که در دنیاست بدون کمترین تقابل همین روحی که در دنیاست همین روح بعینها نه بمثلها، قیامت میآید دوم آن است که هویّت ما یعنی حقیقت ما، ما که انسانیم بدن داریم و روح داریم این نفس با این بدن بعینه نه بمثله، بعینه در قیامت میآید. مسئله سوم، مسئله سوم یعنی مسئله سوم اینها را با دوتای اول خلط نکنید این بدن چه میشود؟ هر جا قرآن کریم سخن از این بدن گفت فرمود مثلِ این است برای اینکه این میپوسد دوباره میسازیم دیگر وقتی دوباره ساختیم میشود دوتا، دوتا که نمیشود دوّمی عین اوّلی باشد که بعد میشود اجتماع مثلین، اگر ما یک «الف» داریم، یک «باء» داریم یعنی یک «الف» داریم، یک «باء» یعنی دوتا، دوتا یعنی دوتا دیگر دوتا دیگر عین هم باشد یعنی چه؟ مثل اینکه بگویید واحد عین کثیر است کثیر عین واحد است ممکن است کسی در عرف دوتا استکانی که شبیه هم است کارخانهای است و هیچ تفاوتی بینشان نباشد بگوید دوتا عین هم است اما وقتی که به دست یک آدم عالِم دادی میگوید میشود دو عین هم باشد اگر دو است یعنی دو است دیگر یعنی امتیازی بینشان است که این شده اولی آن شده دومی پس مِیْزی هست اگر مِیْزی نباشد که باید دومی را هم که میگویی به همان اولی اشاره کنی چه در سوره ی مبارکه ی «یس» چه در سوره ی مبارکه ی «واقعه» هر جا یعنی هر جا سخن از بدن شد فرمود: «قَادِرٌ عَلَی أَن یَخْلُقَ مِثْلَهُمْ»(39)، «مَن یُحْیِی الْعِظَامَ وَهِیَ رَمِیمٌ *قُلْ یُحْیِیهَا الَّذِی أَنشَأَهَا أَوَّلَ مَرَّةٍ وَهُوَ بِکُلِّ خَلْقٍ عَلِیمٌ *الَّذِی جَعَلَ لَکُم مِنَ الشَّجَرِ الْأَخْضَرِ نَاراً فَإِذَا أَنتُم مِنْهُ تُوقِدُونَ *أَوَ لَیْسَ»(40) کسی که «خَلَقَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ بِقَادِرٍ عَلَی أَن یَخْلُقَ مِثْلَهُم» در سوره ی مبارکه ی «واقعه» «عَلَی أَن نُبَدِّلَ أَمْثَالَکُمْ»(41) در بحثهایی هم که در سوره ی مبارکه ی «اسراء» داشتیم همه جا همینطور بود سهتا مسئله را نباید خلط کرد روحِ ما عین است بون کمترین تردید چون از بین نمیرود، هویّت ما که روح و بدن است دوتایی عین هم است بدون کمترین تردید چون هویّت ما به روح ما بسته است مثل دنیا در دنیا کسی که هشتاد سال زندگی میکند حدّاقل ده بار تمام بدن او عوض شده، چندین بدن آمد و رفت اگر حوضی در وسط نهر احداث کنند از طرفی آب بیاید از طرفی آب برود هر لحظه این آب در تغییر است ولی میگوییم این حوض همان حوض است حوض دیگری نیست «شد مبدّل آب این جوی چند بار??*عکس ماه و عکس اختر برقرار» شما یک جای قرآن را بیاورید که بگوید در مسئله سوم، مسئله سوم یعنی مسئله سوم بگوید این عین آن است آن روایتی هم که از وجود مبارک امام صادق خوانده شد از احتجاج طبرسی وقتی به حضرت ابنابیالعوجا عرض کرد که خب حالا در ذیل آیه سوره ی مبارکه ی «نساء» که «کُلَّمَا نَضِجَتْ جُلُودُهُم بَدَّلْنَاهُمْ جُلُوداً غَیْرَهَا»(42) عرض کرد که آن دستِ اولی و پوست اولی معصیت کرد و سوخت و خاکستر شد این پوست دوم چه گناه کرده؟ حضرت فرمود: «هی هی و هی غیرها»(43) این «هی، هی» به لحاظ هویّت انسانی برمیگردد، «غیرها» به لحاظ تبدّلات برمیگردد مثل دنیاست دیگر دنیا الآن ما میگوییم این بدن عین آن بدن است ولی یک محقّق که اینطور حرف نمیزند که ما در عُرف میگوییم این دست همان دست است خالی که روی دست آدم است میگوییم این خال مادرزادی است این الآن چهل، پنجاه سال این خال هست در حالی که حدّاقل ده، بیست بار عوض شده، خب این یک تسامح عرفی است ولی بر اساس دقّتهای عقلی هر جا قرآن کریم سخن به میان آورده فرمود: «وَمِثْلَهُم» چه سوره ی مبارکه ی «یس» که جزء مهمترین شواهد قرآنی است که گفت «مَن یُحْیِی الْعِظَامَ وَهِیَ رَمِیمٌ»(44) ذات اقدس الهی فرمود خدایی که آسمان و زمین را آفریده او توان آن را دارد که مثل این را بیافریند آیه هشتاد سوره ی مبارکه ی «یس» بعد از اینکه «قُلْ یُحْیِیهَا الَّذِی أَنشَأَهَا أَوَّلَ مَرَّةٍ»(45) فرمود: «الَّذِی جَعَلَ لَکُم مِنَ الشَّجَرِ الْأَخْضَرِ نَاراً فَإِذَا أَنتُم مِنْهُ تُوقِدُونَ *أَوَ لَیْسَ الَّذِی خَلَقَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ بِقَادِرٍ عَلَی أَن یَخْلُقَ مِثْلَهُم»(46) او عالمانه سخن میگوید شده قرآنِ حکیم، اگر عرفی حرف بزند که دیگر قرآن حکیم نیست اگر سهتا مسئله را در سه فصل تبیین کنیم حقّ هر فصل از فصول سهگانه را تبیین کنیم هیچ محذوری هم پیش نمیآید.«و الحمد لله ربّ العالمین»(1) . سوره ی کهف، آیه ی 11.(2) . بحارالأنوار، ج2، ص32.(3) . سوره ی اعراف، آیه ی 185.(4) . سوره ی انعام، آیه ی 75.(5) . سوره ی اعراف، آیه ی 185.(6) . سوره ی ص، آیه ی 29.(7) . سوره ی محمد، آیه ی 24.(8) . سوره ی فصلت، آیه ی 53.(9) . سوره ی مؤمنون، آیات 112 ـ 113.(10) . بحارالأنوار، ج4، ص43.(11) . سوره ی روم، آیه ی 56.(12) . الکافی، ج3، ص201.(13) . الکافی، ج3، ص195.(14) . مستدرک الوسائل، ج2، ص242.(15) . الکافی، ج3، ص229.(16) . عوالی اللئالی، ج4، ص72.(17) . کنز العمّال، ج13، ص519.(18) . سوره ی شعراء، آیه ی 136.(19) . سوره ی توبه، آیه ی 73.(20) . سوره ی اعراف، آیه ی 66.(21) . سوره ی بقره، آیه ی 83.(22) . سوره ی اعراف، آیه ی 67.(23) . سوره ی صافات، آیه ی 120.(24) . سوره ی صافات، آیه ی 109.(25) . سوره ی صافات، آیه ی 79.(26) . سوره ی اعراف، آیه ی 66.(27) . سوره ی اعراف، آیه ی 67.(28) . وسائل الشیعه، ج17، ص82.(29) . سوره ی کهف، آیه ی 14.(30) . سوره ی صف، آیه ی 14.(31) . نهجالبلاغه، خطبه ی 171.(32) . سوره ی ابراهیم، آیه ی 13.(33) . سوره ی بقره، آیه ی 253.(34) . سوره ی اسراء، آیه ی 55.(35) . بحارالأنوار، ج40، ص153.(36) . الکافی، ج1، ص98.(37) . بحارالأنوار، ج40، ص153.(38) . الکافی، ج1، ص98.(39) . سوره ی اسراء، آیه ی 99.(40) . سوره ی یس، آیات 78 ـ 81.(41) . سوره ی واقعه، آیه ی 61.(42) . سوره ی نساء، آیه ی 56.(43) . بحارالأنوار، ج7، ص38ژ(44) . سوره ی یس، آیه ی 78.(45) . سوره ی یس، آیه ی 79.(46) . سوره ی یس، آیات 80 ـ 81.
« وَکَذلِکَ بَعَثْنَاهُمْ لِیَتَسَاءَلُوا بَیْنَهُمْ قَالَ قَائِلٌ مِنْهُمْ کَمْ لَبِثْتُمْ قَالُوا لَبِثْنَا یَوْماً أَوْ بَعْضَ یَوْمٍ قَالُوا رَبُّکُمْ أَعْلَمُ بِمَا لَبِثْتُمْ فَابْعَثُوا أَحَدَکُم بِوَرِقِکُمْ هذِهِ إِلَی الْمَدِینَةِ فَلْیَنظُرْ أَیُّهَا أَزْکَی طَعَاماً فَلْیَأْتِکُم بِرِزْقٍ مِنْهُ وَلْیَتَلَطَّفْ وَلاَ یُشْعِرَنَّ بِکُمْ أَحَداً ( 19) إِنَّهُمْ إِن یَظْهَرُوا عَلَیْکُمْ یَرْجُمُوکُمْ أَوْ یُعِیدُوکُمْ فِی مِلَّتِهِمْ وَلَن تُفْلِحُوا إِذاً أَبَداً ( 20) وَکَذلِکَ أَعْثَرْنَا عَلَیْهِمْ لِیَعْلَمُوا اَنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ وَأَنَ السَّاعَةَ لاَ رَیْبَ فِیهَا إِذْ یَتَنَازَعُونَ بَیْنَهُمْ أَمْرَهُمْ فَقَالُوا ابْنُوا عَلَیْهِمْ بُنْیَاناً رَبُّهُمْ أَعْلَمُ بِهِمْ قَالَ الَّذِینَ غَلَبُوا عَلَی أَمْرِهِمْ لَنَتَّخِذَنَ عَلَیْهِم مَّسْجِداً ( 21)»
جریان اصحاب کهف را ذات اقدس الهی به عنوان یک آیت الهی مطرح فرمود. برای آیات الهی حِکَم فراوانی است خداوند برخی از حکمتهای این آیه بزرگ الهی را تبیین کرد گذشته از آن معارف توحیدی که در این قصّه تعبیه شد ادبِ اجتماعی اصحاب کهف را هم ملحوظ داشت اینها در هنگام حُکم کردن یا خواستن هرگز امر نمیکنند یک، و جنبه ی فردی را لحاظ نمیکنند دو، فکرِ جمعی را ملحوظ نگه میدارند و کسی را هم مورد خطاب شخصی قرار نمیدهند که کار را بر او تحمیل کنند این فرهنگ محاوره با مواسات و مساوات و برادری و هماهنگی همراه است ملاحظه بفرمایید تعبیراتی که اینها دارند این است که بالأخره یک نفر در بین اینها یک سنّ بیشتری شاید داشت اما هیچ کسی را به عنوان شخص معیّن خطاب نکرد که تو برو بازار، تو برو شهر چیزی تهیّه کن و خودش هم دستور نداد که چه کسی به بازار برود، چه کسی به شهر برود « فَابْعَثُوا أَحَدَکُم» شما یک نفر را انتخاب بکنید که از طرف شما به شهر برود آذوقه تهیه کند این احترام به افکار دیگران گذاشتن فکرِ جمعی را ملحوظ داشتن و داعیه ریاست نداشتن این جاذبهای برای قلوب هست « فَابْعَثُوا أَحَدَکُم بِوَرِقِکُمْ هذِهِ إِلَی الْمَدِینَةِ فَلْیَنظُرْ أَیُّهَا أَزْکَی طَعَاماً» به فکر اینکه ارزانتر چیز، «أرخص طعاماً» نفرمود که چه کسی ارزانتر میدهد فرمود چه کسی طیّب و پاکتر و حلالتر میدهد به دنبال ارزانی نباشید به دنبال طهارت و طیّب بودن آن غذا باشید « فَلْیَنظُرْ أَیُّهَا أَزْکَی طَعَاماً» بعد فرمود: « إِنَّهُمْ إِن یَظْهَرُوا عَلَیْکُمْ یَرْجُمُوکُمْ» یک وقت است که رجم به وسیله ی محکمه ی قضایی است آن یک حکم خاصّی دارد یک گروه مخصوصی در شرایط خاصی آن حکم را اجرا میکنند یک وقت جنبه ی عمومی دارد یعنی فرهنگ این مردم این است که شما را سنگسار میکنند چون همه ی اینها شما را مهدورالدَم میدانند وقتی ملّتی کسی را مهدورالدم دانست او را سنگسار میکند همگان در قتل شما شرکت میکنند نه اینکه محکمهای باشد و شما را محکوم به رجم بکنند نظیر بعضی از احکام قضایی اسلام آنطور نیست همانطوری که در سوره ی مبارکه ی «هود» یا یونس آنگونه از سُوَر گذشت میگفتند « لَنُخْرِجَنَّکُم مِنْ أَرْضِنَا أَوْ لَتَعُودُنَّ فِی مِلَّتِنَا»(1)یعنی ما همه ی مردم شما را سنگسار میکنیم این نشانِ آن است که کفر و شرک برای اینها یک اصل شد توحید را مزاحم شرک میپنداشتند گفتند: « إِنَّهُمْ إِن یَظْهَرُوا عَلَیْکُمْ یَرْجُمُوکُمْ أَوْ یُعِیدُوکُمْ فِی مِلَّتِهِمْ وَلَن تُفْلِحُوا إِذاً أَبَداً» آنگاه فرمود ما در این شرایط صِرف اینکه اینها را که فِتیه ی خاصّ الهی بودند، فتنهای بودند مؤمن شدند اینها را از معارفمان برخورد کنیم غرض این نبود خواستیم مردم شهر را هم از این آیه الهی برخوردار کنیم آنها که مؤمن بودند مؤمنتر میشوند، آنها که مؤمن نبودند ایمان میآورند خواه در مبحث توحید، خواه در مبحث معاد این گروهها هستند آنها که در جریان توحید و خداشناسی موحّد بودند مؤمنتر میشوند، آنها که درباره ی معاد مؤمن بودند مؤمنتر میشوند این خاصیت را دارد آنهایی هم که شک داشتند برهان برای آنها اقامه میشود این « لِیَهْلِکَ مَنْ هَلَکَ عَن بَیِّنَةٍ وَیَحْیَی مَنْ حَیَّ عَنْ بَیِّنَةٍ»(2)برای آنها عملی خواهد شد اگر تاکنون حجّتی بر اینها اقامه نشده است اکنون حجّتی اقامه میشود که خداوند هیچ ملّتی را بدون حجّت نمیگذارد حالا یا نبیّ است یا امام است یا عالِمان و نایبان ائمهاند یا اینگونه از آیات الهی است. فرمود در چنین شرایطی ما مردم را بر اوضاع اینها مطّلع کردیم هم اینها که عالِم بودند آگاهتر بشوند، هم آنها که جاهل بودند آگاه بشوند که وعد الهی حق است این وعد در برابر وعید نیست جامع وعد و وعید است یعنی خداوند وعده داد و همچنین وعید داد پارسایان را و تبهکاران را که بعد از مرگ حسابی هست، کتابی هست، دوزخی هست، بهشتی هست اینها وعد الهی است و قیامت را هم یوم المیعاد میگویند خدا وعده داده است که در آینده اینها را زنده کند و به حساب اینها «ان کان حقّاً» برسد، «إن کان باطلاً» هم برسد « وَکَذلِکَ أَعْثَرْنَا عَلَیْهِمْ لِیَعْلَمُوا» هم اینها که عالِم بودند عالمتر بشوند، هم آنها که جاهل بودند عالِم بشوند، هم در مسئله مبدأ هم در مسئله معاد که یک قدرت غیبی دارد جهان را اداره میکند « لِیَعْلَمُوا اَنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ وَأَنَ السَّاعَةَ لاَ رَیْبَ فِیهَا» قیامت شکبردار نیست مشابه این تعبیر قبلاً هم گذشت این « لاَ رَیْبَ فِیهِ» که در قرآن کریم آمده معادل آن بالضرورهای است که در کتابهای عقلی مطرح است وقتی گفتند «الأربعة زوجٌ» جهت قضیه بالضروره است یا گفته شد « لَا تُدْرِکُهُ الْأَبْصَارُ» یعنی بالضروره « وَهُوَ یُدْرِکُ الْأَبْصَارَ»(3)یعنی بالضروره اینها قضایای ممکنه نیست اگر خواستیم به اینها جهت بدهیم جهت اینها ضرورت است. درباره ی قرآن هم اینچنین است اگر گفتیم «إنه حقّ»، «إنه هدی»، «إنه علم» اینها قضیه است اگر خواستیم به این قضیه جهت بدهیم اینها را موجّه کنیم میگوییم « لاَ رَیْبَ فِیهَا»، « الم * ذلِکَ الْکِتَابُ» این « لاَ رَیْبَ فِیهِ»(4)است یعنی حق است بالضروره، معاد « رَبَّنَا إِنَّکَ جَامِعُ النَّاسِ لِیَوْمٍ لاَ رَیْبَ فِیهِ»(5)یعنی بالضروره، «المعاد حقٌّ لا ریب فیه»، «القرآن حقٌّ لا ریب فیه» این « لاَ رَیْبَ فِیهِ» قرآن به مثابه ی بالضرورهای است که در کتابهای عقلی است یعنی هیچ جای تردید نیست یعنی بیّنالرشد اینجا هم فرمود: « وَأَنَ السَّاعَةَ لاَ رَیْبَ فِیهَا» خبر محذوف است یعنی «إنّ الساعة آتیة بالضروره»، «إنّ المعاد آتٍ بالضروره».
پرسش: این بزرگواران خودشان میگفتند « رَبُّنا رَبُّ السّماوات وَالأرض» این قضیه با این همه طول و تفصیلش یعنی سبب میشود که اینها بفهمند؟
پاسخ: نه، اینها نه اینها یک گوشه بودند اکثری مردم شهر بودند اینها اشاره شد عالِم بودند علمشان بیشتر میشود برای اینکه آیات انفسی را در خود مشاهده کردند اما توده ی مردم میفرماید: « وَکَذلِکَ أَعْثَرْنَا عَلَیْهِمْ» عُثور یعنی اطلاع، «أعثَر» یعنی مطّلع کرد فرمود ما مردم شهر را با این جریان که یکی رفت غذا تهیه بکند مطّلع کردیم که یک عده در کهف هستند چرا ما این کار را کردیم؟ تا مردم شهر اگر عالِم بودند عالمتر بشوند، اگر جاهل بودند عالِم بشوند چه درباره ی مبدأ، چه درباره ی معاد هم بفهمند که وعد الله حق است « وَأَنَ السَّاعَةَ لاَ رَیْبَ فِیهَا» یعنی «أنّ الساعة آتیة بالضروره»، خب.
چه موقع ما اینها را مطّلع کردیم؟ « إِذْ یَتَنَازَعُونَ بَیْنَهُمْ أَمْرَهُمْ» این کسی که رفته حالا این وَرِق را، این سکه را حالا یا مضروب یا غیر مضروب یا سکه بود یا شمش نقره بود بالأخره این وَرِق بر هر دو اطلاق میشود هم بر سکّه ی مضروب هم بر غیر مضروب. مردم شهر مطّلع شدند که عدهای در کهف هستند این مردم درباره ی اینها بعد هم اینها دیگر رحلت کردند دیگر حیاتشان را ادامه ندادند چون قرآن کتاب تاریخ و داستان و اینها نیست که اینها مثلاً چند ساعت زنده بودند بعد چطور شدند آن نکات حسّاس قصّه را ذکر میکند که بشود بالحق، مردم درباره ی اینها تنازع میکردند که ما چه کنیم با اینها؟ حالا درِ کهف را ببندیم که کسی آن منطقه نرود یا نه، راهِ دیگری و اثر دیگری داشته باشیم آنها که بالأخره کاملاً مطّلع شدند یا زمام امر را به دست گرفتند یا تفکّر این اصحاب کهف در آنها یک رشد و بلوغی ایجاد کرد که رهبری گروهی را به عهده گرفتند اینها گفتند ما اینجا را مسجد میسازیم، عدهای گفتند ما دهنه ی این غار را میبندیم که کسی از حال اینها باخبر نشود مزاحمشان نشود رفت و آمد نشود عدهای گفتند نه، ما اینجا را مسجد میسازیم برای تبرّک. مسجد هم مستحضرید که یک اصطلاح توحیدی است، یک اصطلاح الهی است آنها یعنی مشرکان عبادت داشتند ولی از محلّ عبادتشان به عنوان معبد یاد میکردند نه به عنوان مسجد آنها که میگفتند « مَا نَعْبُدُهُمْ إِلَّا لِیُقَرِّبُونَا إِلَی اللَّهِ زُلْفَی»(1)آن بُتکده یا امثال بتکده را معبد مینامیدند ولی مسجد نمیگفتند مسجد یک اصطلاح الهی و قرآنی است یعنی انبیای دیگر هم همین عنوان را داشتند « وَأَنَّ الْمَسَاجِدَ لِلَّهِ»(2)هم شاهد این اصطلاح قرآنی و الهی بودن اوست، خب درباره اینکه ما چه بکنیم تنازع میکردند قبل از جریان بیداری اصحاب کهف و آمدن یکی از اینها به شهر کسی از حال اینها باخبر نبود «و الا لو کان لبان» اطلاع مردم شهر از اصحاب کهف از آن وقتی شروع شد که اینها بیدار شدند یکی از اینها به شهر رفت برای اینکه طعام زکیّ تهیه کند قبلاً کسی عبور نکرده بود و آگاه نشده بود بعد از اینکه از این وضع آگاه شدند که عدهای سه قرن خوابیدند و بعد بیدار شدند عدهای گفتند برای اینکه کسی مزاحم آنها نشود ما دهنه ی غار را ببندیم حالا بعد از اینکه اینها مُردند، عدهای گفتند نه، حیف است که ما اینجا را رها کنیم اینجا باید منشأ برکت باشد « لَنَتَّخِذَنَ عَلَیْهِم مَّسْجِداً» در این فضایی که مردم درباره ی اینها اختلاف میکردند ما اینها را از این صحنه آگاه کردیم که به آن هدف اصلی برسند حالا یا اینجا مسجد میشود یا نمیشود یا دهنه ی غار را میبندید عمده آن است که شما به مبدأتان عالِم بشوید، به معادتان عالم بشوید بدانید که « اَنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ وَأَنَ السَّاعَةَ لاَ رَیْبَ فِیهَا» عمده آن است.
پرسش: این « لَوَلَّیْتَ مِنْهُمْ فِرَاراً وَلَمُلِئْتَ مِنْهُمْ رُعْباً »(1)دلیل بر این نیست که مردم میدانستند اینجا خبری هست؟
پاسخ: نه، این «لو» است دیگر به وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود منظره ی آنها طوری بود که اینها در عین حال که خوابیده بودند « تَحْسَبُهُمْ أَیْقَاظاً وَهُمْ رُقُودٌ»(2)این چشمها باز بود این منظره، منظره ی هولناک بود که هر کس آن منظره را میدید از ترس فرار میکرد این منظره را ذات اقدس الهی برای صیانت و نگهبانی اینها به این حالت به اینها داد وگرنه پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) که در آن عصر نبود به صورت «لو» ذکر کرد فرمود به قدری وضع اینها غیر عادی بود که اینها خواب بودند ولی هر بینندهای اینها را زنده میدید و اگر تو یعنی أیّها المخاطب آنجا میرفتی « وَلَمُلِئْتَ مِنْهُمْ رُعْباً» فرار میکردی « لَوَلَّیْتَ مِنْهُمْ فِرَاراً وَلَمُلِئْتَ مِنْهُمْ رُعْباً».
پرسش: حاج آقا بیان قرآن بر اینکه اینجا مسجد ساخته بشود جواز یا عدم جواز است چه میتواند باشد؟
پاسخ: این حرف آنهاست قرآن نفی نکرده این کار را حالا انشاءالله عرض میکنیم اینکه برخی از وهّابیت و عدهای هم اصرار دارند روایاتی هم آوردند که مبادا شما قبر را مسجد قرار بدهید حالا آن روایات را هم از تفسیر مراغی و غیر مراغی عرض میکنیم، خب.
قرآن نفی نکرده این سخن را که این سخن، سخن باطلی است اگر این سخن، سخن باطل بود قرآن نفی میکرد، خب. « قَالَ الَّذِینَ غَلَبُوا عَلَی أَمْرِهِمْ لَنَتَّخِذَنَ عَلَیْهِم مَّسْجِداً» بعد ذات اقدس الهی به پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود عدهای درباره رقم این اصحاب که اینها اصحاب کهفاند رقیم هم هستند، مرقوم هم هستند از عدد اینها و رقم اینها هم در آن دیوان و لوح و امثال اینها ثبت شده بود اینها اختلاف کردند « سَیَقُولُونَ» که اصحاب کهف « ثَلاَثَةٌ رَابِعُهُمْ کَلْبُهُمْ»(3)سه نفر بودند آن سگ گلّه هم در راه اینها را همراهی کرده است « وَیَقُولُونَ» قول دوم آن است که « خَمْسَةٌ سَادِسُهُمْ کَلْبُهُمْ» اینها پنج نفر بودند ششمی اینها سگِ اینها بود این حرفها « رَجْماً بِالْغَیْبِ» است در تاریکی تیر انداختن است و هدف را نشناختن است و آگاه نبودن است اینها نه به دلیل عقلی تمسّک کردند نه به دلیل نقلی کسی که چیزی را نمیداند میشود رجم به غیب « وَیَقُولُونَ سَبْعَةٌ وَثَامِنُهُمْ کَلْبُهُمْ » قول سوم آن است که گفتند اصحاب کهف هفت نفر بودند هشتمی اینها سگ اینها بود خب این هم رجم به غیب است فرمود: « قُل رَبِّی أَعْلَمُ بِعِدَّتِهِم» خدا میداند که اینها چند نفر بودند این برای شما فایدهای ندارد حالا یا سه نفر یا چهار نفر یا هفت نفر « مَا یَعْلَمُهُمْ إِلَّا قَلِیلٌ» انبیا و اولیا و اهل بیت(علیهم السلام) میدانند قلیلی از افراد مؤمن میدانند « فَلاَ تُمَارِ فِیهِمْ إِلَّا مِرَاءً ظَاهِراً» شما وقتی بخواهید مِراء کنی، جدال کنی، گفتگو کنی باید گفتگوی ظاهر داشته باشی حالا یا نص یا ظاهر یک دلیل معتبر داشته باشی اگر ظهوری در کار نیست یک تعبیر ظاهری نداری، یک دلیل ظاهری ندارید خب نباید مراء کنید دیگر قولِ باطل است بعد فرمود: « وَلاَ تَسْتَفْتِ فِیهِم مِنْهُمْ أَحَداً»(4)از اینها استفتا نکن چون فتوای این مطلب نزد اینها نیست انبیا و اولیا از راه علم غیب میدانند که حالا تفسیر این انشاءالله مربوط به روز بعد.
اما مطالبی که مربوط به سؤالهای قبلی است یکی از آن مطالب این است که گفته شد این «إیّاکم و خضراء الدمن»(1)اختصاصی به جریان نکاح ندارد هر جا یک زرق و برقی هست، هر جا یک ظاهرسازی هست ولی باطنش آلوده است پرهیز کنید گفتند که کسی که حرفهای خوب میزند ولی معتقد نیست باور ندارد شما هم باور نکنید ممکن است این تعبیر با «لا تَنظر الی مَن قال و انظر الی? ما قال»(2)مثلاً هماهنگ نباشد یا با «خُذ الحکمة ولو مِن المشرکین»(3)هماهنگ نباشد مشابه این بحث قبلاً گذشت که یک وقت کسی یک فکر علمیِ محض دارد این فکرِ علمیِ محض در مسائل ریاضی، در مسائل طبیعی یا مسائل دیگر علمیِ محض ولو انسان در کتابی ببیند که اصلاً از مؤلّفش باخبر نیست ولو روی دیوار نوشته باشد که از کاتبش بیخبر است، یک تکّه کاغذی به دست او رسید این مطالب در آن نوشته از کاتبش بیخبر است چون در بحثهای علمی هیچ کاری به آن گوینده نیست اینجا جای «اُنظر الی ما قال» است، جای «خُذ الحکمة» است و مانند آن، اما یک وقت کسی میخواهد زمام تربیتی خود را به دست کسی بدهد به دنبال او حرکت کند از حرف او طَرْفی ببندد او را الگوی خود قرار بدهد یا رفیق خود قرار بدهد یا امین خود قرار بدهد یا وکیل خود قرار بده و مانند آن، یک کارِ عملی میخواهد با او انجام بدهد اینجا هم «اُنظر الی ما قال»، هم «اُنظر الی مَن قال» این بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) که فرمود: «کَلِمَةُ حَقٍّ یُرَادُ بِهَا بَاطِلٌ» فرمود این مطلب حق است «لا حکم الاّ لله»(4)ولی شما بخواهید به دنبال اینها که این شعار را بدهند حرکت بکنید سر از خوارج در میآورید شما نمیدانید اینها چه مقصود بدی دارند که در اینگونه از موارد که بخواهی به دنبال کسی راه بیفتی یا کسی را به دنبال خودت بیاوری یا با هم به دنبال کسی حرکت کنی صحابتی، رفاقتی، شرکتی در رأی باشد هم «اُنظر الی ما قال»، هم «اُنظر الی مَن قال» این «کَلِمَةُ حَقٍّ یُرَادُ بِهَا بَاطِلٌ» برای این زمینه است. در سوره ی مبارکه ی «عبس» آنجا که دارد « فَلْیَنظُرِ الْإِنسَانُ إِلَی طَعَامِهِ»(5)آنجا که دارد « فَلْیَنظُرِ الْإِنسَانُ إِلَی طَعَامِهِ» خب مستحضرید از وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) این حدیث هست « فَلْیَنظُرِ الْإِنسَانُ إِلَی طَعَامِهِ» أی إلی «علمه الّذی یأخذه عمَّنْ یأخذه»(6)حضرت فرمود اینکه خدای سبحان فرمود هر کسی نظر کند و نظریه بدهد که چه غذایی میخورد یعنی هر کس نظر کند نظریه بدهد که کتاب چه کسی را میخواند، درس چه کسی میخواهد برود، پای منبر چه کسی میخواهد بنشیند، کتاب و مقاله چه کسی را میخواهد بخواند «فلینظر علمه الذی یأخذه عمّن یأخذه» آخر این میخواهد به این عمل کند، باور کند، به دنبال این راه بیفتد پس اینچنین نیست که انسان وقتی بخواهد استادی انتخاب بکند رفیقی انتخاب بکند شاگرد انتخاب بکند میخواهد برای کسی درس بگوید حالا «اُنظر الی ما قال» هم «اُنظر الی ما قال»، هم «اُنظر الی مَن قال» برای کسی میخواهد درس بگوید مگر برای هر کسی میشود درس گفت، با کسی میخواهد مباحثه کند مگه با هر کسی میشود مباحثه کرد؟ فرمود: «فلینظر علمه الذی یأخذه عمّن یأخذه» بنابراین جمع بین اینها آن است که یک وقت یک مطلب علمی است آدم کار ندارد گویندهای کیست، یک مطلب ریاضی یا غیر ریاضی است میخواهد حل کند اینجا ولو منافق هم باشد اما یک وقت میخواهد ترتیب اثر علمی بدهد، با او هماهنگ باشد، او را به شاگردی بپذیرد یا همبحثی بپذیرد یا استادی بپذیرد این هم «اُنظر الی ما قال»، هم «اُنظر الی مَن قال» «إیّاکم و خضراء الدمن»(7).
اما اینکه شهدا وارد برزخ میشوند شهیدانه و زنده وارد برزخ میشوند مستحضرید که انسان دوتا مرگ دارد یک مرگِ بدنی دارد که اثرش همین جواز دفن است که طبیب میگوید این مُرده است، مرگی مربوط به روح اوست و قلب اوست که حضرت امیر(سلام الله علیه) فرمود یک عدّه مُردند «الصُّورَةُ صُورَةُ إِنْسَانٍ وَ الْقَلْبُ قَلْبُ حَیَوَانٍ ... وَ ذلِکَ مَیِّتُ الْأَحْیَاءِ»(1)که این از بیانات نورانی آن حضرت در نهجالبلاغه است، خب بعضیها مُردند قلبشان مُرده است، جانشان مُرده است ولی چون بدن زنده است اجازه ی دفن ندارند وقتی این بدن از نظر طبیب مُرد اجازه ی دفن میدهند این « کُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ» برای اجازه ی دفن است اما آن مرگ خیر، اینچنین نیست بعضیها زندهاند « یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اسْتَجِیبُوا لِلّهِ وَلِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاکُمْ لِمَا یُحْیِیکُمْ» این تازه اول حیات اوست اینکه نمیمیرد وقتی انسان برابر سوره ی مبارکه ی «انفال» زنده شد دیگر مرگ برای او نیست اگر همین موقعیّت را حفظ بکند شهید این را بارور کردند، شکوفا کردند این حیات را حیاتِ بالغه کردند و باخبرند فقط بدنشان مُرده است که اجازه ی دفن دارند و « کُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ» هست اما آنکه باخبر میشود، آگاه میشود و مطّلع است جانِ آنهاست آنها میدانند که چه کسی راه آنها را ادامه داده، چه کسی در چه مقطع خاصّی از راه اوست اینها « یَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذِینَ لَمْ یَلْحَقُوا بِهِم»(2)این برای آنکه شهید زنده وارد برزخ، البته عالِمان دین هم اینچنیناند آنها هم زنده وارد برزخ میشوند آنها میدانند چه کسی به تشییع جنازهشان میآید و چه حالتی دارند برای چه منظور میآید همه ی اینها را میفهمند و طلب مغفرت هم میکنند البته.
مطلب بعدی آن است که این جریان که گفته شد « لَنَتَّخِذَنَ عَلَیْهِم مَّسْجِداً» این در تفسیر مراغی و امثال مراغی این حرف هست چندتا روایت اینها نقل کردند که شما قبور را مسجد قرار ندهید البته در فقه ما امامیه هم هست که نماز در قبرستان مکروه است این کراهتها هم به معنی «أقلّ ثواباً» هست نه آن حضاضتی که در کراهتهای دیگر است ولی اگر آن مقبور و آن قبر برکتِ الهی باشد نظیر حرمها، حُکم مسجد را خدا غریق رحمت کند مرحوم صاحب جواهر را ایشان در بحث مکان مصلّی دارد بالأخره این ذوات قدسی که خلیفه ی الهیاند اسامی اینها ملحق به اسامی مبارک ذات اقدس الهی شد و خانه ی اینها، قبر اینها ملحق به خانه ی الهی یعنی مسجد شد هم مساجد جزء « فِی بُیُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَن تُرْفَعَ»(1)هستند، هم حرمهای اهل بیت(علیهم السلام) جزء « فِی بُیُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَن تُرْفَعَ» هستند آنوقت ثوابهایی که برای نماز در حرم هست ایشان میشمارند که معادل با کدام مسجد است ثواب نماز در حرم کدام شخصیّت معادل با ثواب نماز کدام مسجد است؟ این را ایشان هم ذکر کردند خب اینها مستثنایاند برای اینکه جزء « فِی بُیُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَن تُرْفَعَ» هستند اینها نه تنها مکروه نیست بلکه مستحب است و فضایل فراوانی دارد. مشکل اساسی اینها این است که اینها معنای توسّل، معنای تقرّب اینها را درک نکردند خیال میکنند که کسی از غیر ذات اقدس الهی حاجت میخواهد خیر، شما که قبول کردید نماز وسیله است این « وَابْتَغُوا إِلَیْهِ الْوَسِیلَةَ»(2)را که امضا کردید این اصلِ اول، کسی به این آیه استدلال نمیکند که توسّل به اولیای الهی را با این آیه درست کند وگرنه این تمسّک به عام در شبهه ی مصداقیه خود عام است که احدی تجویز نمیکند این دو، اما « وَابْتَغُوا إِلَیْهِ الْوَسِیلَةَ» توسّل را تثبیت میکند توسّل به غیر خدا برای آن است که خود ذات اقدس الهی دستور داد این کار شما را زودتر و بهتر به من نزدیک میکند یا پیام و اجابت مرا زودتر و بهتر به شما میرساند نماز وسیله است، روزه وسیله است، عبادتهای دیگر وسیله است، توبه وسیله است، اقرار به گناه وسیله است این « وَابْتَغُوا إِلَیْهِ الْوَسِیلَةَ» اینکه فرمود: « وَاسْتَعِینُوْا بِالصَّبْرِ وَالصَّلاَةِ»(3)خب صبر مگر واجبالوجود است یا فعلی از افعال ماست؟ ما که به صبر استعانت میجوییم، ما که به صلات استعانت میجوییم این صبر و صلات که فعلاند موجودِ خارجیِ ممکناند به انسان وابستهاند ما از اینها کمک میخواهیم درست است که « إِیِّاکَ نَعْبُدُ وَإِیَّاکَ نَسْتَعِینُ»(4)اما آنها توحید است اینها وسیله ی آن توحید است در شرک که فرقی نیست شما بخواهید به فعل استعانت کنی یا به شخص استعانت کنی یا به شیء استعانت کنی الآن ما شب و روز از هوا استفاده میکنیم، از نور استفاده میکنیم، از آفتاب استفاده میکنیم، از ماه استفاده میکنیم ما وقتی احتیاج به نور داریم یا میخواهیم گرم بشویم مگر از شمس استفاده نمیکنیم یا از نورِ ماه استفاده نمیکنیم حالا چه صنایع ما بخواهد انرژی هستهای داشته باشد از آسمان کمک بگیرد یا بدنهای ما مرتّب ما داریم استفاده میکنیم ما برای رفع عطشمان مگر از آب استفاده نمیکنیم، ما برای رفع خستگیمان از هوای آزاد استفاده نمیکنیم اینها وسیله ی نِیل ما به کمالات عادی ماست، خب اگر ما از شمس و قمر استفاده میکنیم برای اینکه نور بگیریم این توسّل است اولیای الهی علی و اولاد علی که از هزارها شمس و قمر بالاترند حالا ما اگر از اینها کمک گرفتیم به جایی مشکل برمیخورد مگر ما آفتابپرستیم ـ معاذ الله ـ یا ماهپرستیم ولی بالأخره از اینها کمک میگیریم یا نمیگیریم این توسّل به شمس است دیگر ذات اقدس الهی این شمس را نیّر قرار داده برای اینکه ما بهره بگیریم اگر کسی خفّاش بود کور بود طَرْفی نمیبندد و اگر کسی بینا بود استفاده میکند اگر کسی از انسان کاملی که به مراتب از شمس و قمر بالاتر است کمک گرفت نور خواست این محذوری پیدا میکند؟ بنابراین توسّل به معنای عبادت نیست عبادت را ذات اقدس الهی به خود اختصاص داد ما هم میگوییم « إِیِّاکَ نَعْبُدُ وَإِیَّاکَ نَسْتَعِینُ»(5)این حصر است و خودش فرمود اینها وسیلهاند شما را زودتر و بهتر میرسانند ما میگوییم «فقد جعلت الإقرار بالذنب الیک وسیلتی»(6)خدایا من باید توسّل داشته باشم دیگر شما گفتی « وَابْتَغُوا إِلَیْهِ الْوَسِیلَةَ» من اقرارِ خودم را وسیله قرار میدهم خب این فعل من است دیگر خب آنها که به مراتب از این بالاترند که بنابراین معنای توسّل این نیست که کسی قائل باشد اینها مستقلاند، ذاتاً کار انجام میدهند نه خیر اینها موجودات شریف الهیاند ذات اقدس الهی اینها را با آن نورانیّت آفریده و منشأ خیراتاند برای همه خود آنها هم با همین دعاها را هم خودشان خواندند هم این مناجات شعبانیه را هم آن صلواتهای مخصوص هنگام زوال روز ماه پربرکت شعبان را، ادعیه ماه رجب را خواندند به ما هم آموختند شما بگویید «فَقَدْ جَعَلْتُ الإِقْرارَ بِالذَّنْبِ اِلَیْکَ وَسیلَتی» خدایا گفتی وسیله بیاور من اقرارم را وسیله قرار دادم «فَقَدْ جَعَلْتُ الإِقْرارَ بِالذَّنْبِ اِلَیْکَ وَسیلَتی»، اعتقاد به اینکه تو ربّ منی این اعتقاد یک موجود امکانی است دیگر این را وسیله قرار دادم بنابراین آنچه را که در تفسیر مراغی و امثال مراغی آمده که خلیفه ی دوم وقتی آگاه شده از عراق که قبر دانیال آنجاست، قبر دانیال نبی را تخریب کرد یا دستور داد مسمور کنند و اثری از آن قبر نباشد این سخنها ناصواب است و هیچ اثری علیه توحید نخواهد داشت یعنی این توسّلها و هیچ زمینهای هم برای مکتبهای باطل اینها به همراه نخواهد داشت، خب.
مطلب دیگر اینکه در همان جریان قبر دانیال گفتند که الواحی بود، اوراق بود که ملاهم و اخبار خوب در آن بود آن را هم گفتند دفن کنید این بسیاری از برکات را از بین برده است با اینکه اینها جزء « فِی بُیُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَن تُرْفَعَ»(1)است توحید معنایش این است که صدر و ساقه عالَم را خدا اداره میکند، تأثیرات را ذات اقدس الهی میدهد خدای سبحان آنها را منشأ برکت قرار داده و برای ما در تشریع و تکوین هیچ فرق ندارد ما الآن شب و روز در تکوین از توسّل بهره میگیریم هیچ کس نمیگوید که حالا من چون موحّدم درِ اتاق را چرا باز کنم از آفتاب کمک بگیرم یا از قمر کمک بگیرم اینکه با خودِ خدای واحد احد این دستور را به ما داده است، خب بنابراین این سخن، سخن ناصواب است این « لَنَتَّخِذَنَ عَلَیْهِم مَّسْجِداً» اگر یک سخن باطلی بود قرآن یقیناً ابطال میکرد.
اما ارقام اینها سه نفر بودند یا چهار نفر یا پنج نفر بودند اینها اساسی ندارد مرحوم شیخ طوسی(رضوان الله علیه) در تبیان میفرماید اینکه برخیها گفتند هفت نفر بودند و هشتمیشان کلب بود و برای اینکه قبلاً « سَیَقُولُونَ ثَلاَثَةٌ رَابِعُهُمْ کَلْبُهُمْ وَیَقُولُونَ خَمْسَةٌ سَادِسُهُمْ کَلْبُهُمْ رَجْماً بِالْغَیْبِ وَیَقُولُونَ سَبْعَةٌ وَثَامِنُهُمْ»(2)اینجا «واو» آورد معلوم میشود که این «واو» همان «واو» ثمانیه است که در کتاب مغنی و اینها مستحضرید که مطرح کردند که «واو»، «واو» ثمانیه است وقتی عدد تمام شد ما هم در فارسی همینطور است دیگر وقتی در فارسی چند چیزی میخواهیم ذکر بکنیم اینها را با یک ویرگول مینویسیم آن آخری را با «واو» مینویسیم این شاید همان است این مشخص نمیکند که اینها هفت نفر بودند این را هم مرحوم شیخ طوسی(رضوان الله علیه) نفی میکند که ما دلیلی نداریم که اینها هفت نفر بودند این هم رجم به غیب است خب شما وقتی میخواهید بشمارید میگویید فلان کس، فلان کس و فلان کس این معنایش این نیست که پایان در همهجا همینطور است دیگر.
پرسش: « رَجْماً بِالْغَیْبِ» استاد قبل از این آمده بعضیها جدای از آن دوتای قبلی آوردند.
پاسخ: اینها هم همینطور است دیگر اینها هم اینچنین نیست که اینهایی که میگویند خدای سبحان به پیامبرش فرمود تو « فَلاَ تُمَارِ فِیهِمْ إِلَّا مِرَاءً ظَاهِراً»(1)آنها نه از وحی استفاده کردند نه آنجا حضور داشتند میشود « رَجْماً بِالْغَیْبِ» دیگر این « رَجْماً بِالْغَیْبِ» یک واسطةالعِقد است که قبلی را به بعدی، بعدی را به قبلی وصل میکند خب اینها از کجا میدانند با اینکه فرمود: « مَا یَعْلَمُهُمْ إِلَّا قَلِیلٌ» این قلیل همین انبیا و اولیا هستند که از راه وحی میفهمند دیگر وگرنه از کجا معلوم میشود که هفت نفر بودند چون هیچ سندی ندارد و خود ذات اقدس الهی این سه جمله را فرمود، فرمود هیچ کسی جز افراد کم نمیدانند یک، تو هم بخواهی مِرا کنی، جدال کنی مرایی که ظاهرالحجّیه باشد بکن تو از کسی از آنها استفتا نکن برای اینکه آنها بلد نیستند که کجا میتوانند بدانند « وَلاَ تَسْتَفْتِ فِیهِم مِنْهُمْ أَحَداً»(2)این نکره هم در سیاق نفی است فرمود از اینها بخواهی استخبار کنی که اینها میدانند که چند نفر بودند از کجا بدانند اینها که هیچ کسی باخبر نبود از رقم و عدد اینها که بنابراین « وَلاَ تَسْتَفْتِ فِیهِم مِنْهُمْ أَحَداً» چون اینها نمیدانند و آنهایی هم که میدانند انبیا الهیاند که از راه وحی میدانند تو هم که بخواهی مِرا کنی مِرای ظاهر، حالا تتمّه مطالب انشاءالله برای روز بعد.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
وَکَذلِکَ بَعَثْنَاهُمْ لِیَتَسَاءَلُوا بَیْنَهُمْ قَالَ قَائِلٌ مِنْهُمْ کَمْ لَبِثْتُمْ قَالُوا لَبِثْنَا یَوْماً أَوْ بَعْضَ یَوْمٍ قَالُوا رَبُّکُمْ أَعْلَمُ بِمَا لَبِثْتُمْ فَابْعَثُوا أَحَدَکُم بِوَرِقِکُمْ هذِهِ إِلَی الْمَدِینَةِ فَلْیَنظُرْ أَیُّهَا أَزْکَی طَعَاماً فَلْیَأْتِکُم بِرِزْقٍ مِنْهُ وَلْیَتَلَطَّفْ وَلاَ یُشْعِرَنَّ بِکُمْ أَحَداً ﴿19 إِنَّهُمْ إِن یَظْهَرُوا عَلَیْکُمْ یَرْجُمُوکُمْ أَوْ یُعِیدُوکُمْ فِی مِلَّتِهِمْ وَلَن تُفْلِحُوا إِذاً أَبَداً 20 وَکَذلِکَ أَعْثَرْنَا عَلَیْهِمْ لِیَعْلَمُوا اَنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ وَأَنَ السَّاعَةَ لاَ رَیْبَ فِیهَا إِذْ یَتَنَازَعُونَ بَیْنَهُمْ أَمْرَهُمْ فَقَالُوا ابْنُوا عَلَیْهِمْ بُنْیَاناً رَبُّهُمْ أَعْلَمُ بِهِمْ قَالَ الَّذِینَ غَلَبُوا عَلَی أَمْرِهِمْ لَنَتَّخِذَنَ عَلَیْهِم مَّسْجِداً 21 جریان اصحاب کهف را ذات اقدس الهی به عنوان یک آیت الهی مطرح فرمود. برای آیات الهی حِکَم فراوانی است خداوند برخی از حکمتهای این آیه بزرگ الهی را تبیین کرد گذشته از آن معارف توحیدی که در این قصّه تعبیه شد ادبِ اجتماعی اصحاب کهف را هم ملحوظ داشت اینها در هنگام حُکم کردن یا خواستن هرگز امر نمیکنند یک, و جنبهٴ فردی را لحاظ نمیکنند دو, فکرِ جمعی را ملحوظ نگه میدارند و کسی را هم مورد خطاب شخصی قرار نمیدهند که کار را بر او تحمیل کنند این فرهنگ محاوره با مواسات و مساوات و برادری و هماهنگی همراه است ملاحظه بفرمایید تعبیراتی که اینها دارند این است که بالأخره یک نفر در بین اینها یک سنّ بیشتری شاید داشت اما هیچ کسی را به عنوان شخص معیّن خطاب نکرد که تو برو بازار, تو برو شهر چیزی تهیّه کن و خودش هم دستور نداد که چه کسی به بازار برود, چه کسی به شهر برود فَابْعَثُوا أَحَدَکُم شما یک نفر را انتخاب بکنید که از طرف شما به شهر برود آذوقه تهیه کند این احترام به افکار دیگران گذاشتن فکرِ جمعی را ملحوظ داشتن و داعیه ریاست نداشتن این جاذبهای برای قلوب هست فَابْعَثُوا أَحَدَکُم بِوَرِقِکُمْ هذِهِ إِلَی الْمَدِینَةِ فَلْیَنظُرْ أَیُّهَا أَزْکَی طَعَاماً به فکر اینکه ارزانتر چیز, «أرخص طعاماً» نفرمود که چه کسی ارزانتر میدهد فرمود چه کسی طیّب و پاکتر و حلالتر میدهد به دنبال ارزانی نباشید به دنبال طهارت و طیّب بودن آن غذا باشید فَلْیَنظُرْ أَیُّهَا أَزْکَی طَعَاماً بعد فرمود: إِنَّهُمْ إِن یَظْهَرُوا عَلَیْکُمْ یَرْجُمُوکُمْ یک وقت است که رجم به وسیلهٴ محکمهٴ قضایی است آن یک حکم خاصّی دارد یک گروه مخصوصی در شرایط خاصی آن حکم را اجرا میکنند یک وقت جنبهٴ عمومی دارد یعنی فرهنگ این مردم این است که شما را سنگسار میکنند چون همهٴ اینها شما را مهدورالدَم میدانند وقتی ملّتی کسی را مهدورالدم دانست او را سنگسار میکند همگان در قتل شما شرکت میکنند نه اینکه محکمهای باشد و شما را محکوم به رجم بکنند نظیر بعضی از احکام قضایی اسلام آنطور نیست همانطوری که در سورهٴ مبارکهٴ «هود» یا یونس آنگونه از سُوَر گذشت میگفتند لَنُخْرِجَنَّکُم مِنْ أَرْضِنَا أَوْ لَتَعُودُنَّ فِی مِلَّتِنَا (1) یعنی ما همهٴ مردم شما را سنگسار میکنیم این نشانِ آن است که کفر و شرک برای اینها یک اصل شد توحید را مزاحم شرک میپنداشتند گفتند: إِنَّهُمْ إِن یَظْهَرُوا عَلَیْکُمْ یَرْجُمُوکُمْ أَوْ یُعِیدُوکُمْ فِی مِلَّتِهِمْ وَلَن تُفْلِحُوا إِذاً أَبَداً آنگاه فرمود ما در این شرایط صِرف اینکه اینها را که فِتیهٴ خاصّ الهی بودند, فتنهای بودند مؤمن شدند اینها را از معارفمان برخورد کنیم غرض این نبود خواستیم مردم شهر را هم از این آیه الهی برخوردار کنیم آنها که مؤمن بودند مؤمنتر میشوند, آنها که مؤمن نبودند ایمان میآورند خواه در مبحث توحید, خواه در مبحث معاد این گروهها هستند آنها که در جریان توحید و خداشناسی موحّد بودند مؤمنتر میشوند, آنها که دربارهٴ معاد مؤمن بودند مؤمنتر میشوند این خاصیت را دارد آنهایی هم که شک داشتند برهان برای آنها اقامه میشود این لِیَهْلِکَ مَنْ هَلَکَ عَن بَیِّنَةٍ وَیَحْیَی مَنْ حَیَّ عَنْ بَیِّنَةٍ (2) برای آنها عملی خواهد شد اگر تاکنون حجّتی بر اینها اقامه نشده است اکنون حجّتی اقامه میشود که خداوند هیچ ملّتی را بدون حجّت نمیگذارد حالا یا نبیّ است یا امام است یا عالِمان و نایبان ائمهاند یا اینگونه از آیات الهی است. فرمود در چنین شرایطی ما مردم را بر اوضاع اینها مطّلع کردیم هم اینها که عالِم بودند آگاهتر بشوند, هم آنها که جاهل بودند آگاه بشوند که وعد الهی حق است این وعد در برابر وعید نیست جامع وعد و وعید است یعنی خداوند وعده داد و همچنین وعید داد پارسایان را و تبهکاران را که بعد از مرگ حسابی هست, کتابی هست, دوزخی هست, بهشتی هست اینها وعد الهی است و قیامت را هم یوم المیعاد میگویند خدا وعده داده است که در آینده اینها را زنده کند و به حساب اینها «ان کان حقّاً» برسد, «إن کان باطلاً» هم برسد وَکَذلِکَ أَعْثَرْنَا عَلَیْهِمْ لِیَعْلَمُوا هم اینها که عالِم بودند عالمتر بشوند, هم آنها که جاهل بودند عالِم بشوند, هم در مسئله مبدأ هم در مسئله معاد که یک قدرت غیبی دارد جهان را اداره میکند لِیَعْلَمُوا اَنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ وَأَنَ السَّاعَةَ لاَ رَیْبَ فِیهَا قیامت شکبردار نیست مشابه این تعبیر قبلاً هم گذشت این لاَ رَیْبَ فِیهِ که در قرآن کریم آمده معادل آن بالضرورهای است که در کتابهای عقلی مطرح است وقتی گفتند «الأربعة زوجٌ» جهت قضیه بالضروره است یا گفته شد لَا تُدْرِکُهُ الْأَبْصَارُ یعنی بالضروره وَهُوَ یُدْرِکُ الْأَبْصَارَ (3) یعنی بالضروره اینها قضایای ممکنه نیست اگر خواستیم به اینها جهت بدهیم جهت اینها ضرورت است. دربارهٴ قرآن هم اینچنین است اگر گفتیم «إنه حقّ», «إنه هدی», «إنه علم» اینها قضیه است اگر خواستیم به این قضیه جهت بدهیم اینها را موجّه کنیم میگوییم لاَ رَیْبَ فِیهَا, الم ٭ ذلِکَ الْکِتَابُ این لاَ رَیْبَ فِیهِ (4) است یعنی حق است بالضروره, معاد رَبَّنَا إِنَّکَ جَامِعُ النَّاسِ لِیَوْمٍ لاَ رَیْبَ فِیهِ (5) یعنی بالضروره, «المعاد حقٌّ لا ریب فیه», «القرآن حقٌّ لا ریب فیه» این لاَ رَیْبَ فِیهِ قرآن به مثابهٴ بالضرورهای است که در کتابهای عقلی است یعنی هیچ جای تردید نیست یعنی بیّنالرشد اینجا هم فرمود: وَأَنَ السَّاعَةَ لاَ رَیْبَ فِیهَا خبر محذوف است یعنی «إنّ الساعة آتیة بالضروره», «إنّ المعاد آتٍ بالضروره».
پرسش: این بزرگواران خودشان میگفتند رَبُّنا رَبُّ السّماوات وَالأرض این قضیه با این همه طول و تفصیلش یعنی سبب میشود که اینها بفهمند؟
پاسخ: نه, اینها نه اینها یک گوشه بودند اکثری مردم شهر بودند اینها اشاره شد عالِم بودند علمشان بیشتر میشود برای اینکه آیات انفسی را در خود مشاهده کردند اما تودهٴ مردم میفرماید: وَکَذلِکَ أَعْثَرْنَا عَلَیْهِمْ عُثور یعنی اطلاع, «أعثَر» یعنی مطّلع کرد فرمود ما مردم شهر را با این جریان که یکی رفت غذا تهیه بکند مطّلع کردیم که یک عده در کهف هستند چرا ما این کار را کردیم؟ تا مردم شهر اگر عالِم بودند عالمتر بشوند, اگر جاهل بودند عالِم بشوند چه دربارهٴ مبدأ, چه دربارهٴ معاد هم بفهمند که وعد الله حق است وَأَنَ السَّاعَةَ لاَ رَیْبَ فِیهَا یعنی «أنّ الساعة آتیة بالضروره», خب.
چه موقع ما اینها را مطّلع کردیم؟ إِذْ یَتَنَازَعُونَ بَیْنَهُمْ أَمْرَهُمْ این کسی که رفته حالا این وَرِق را, این سکه را حالا یا مضروب یا غیر مضروب یا سکه بود یا شمش نقره بود بالأخره این وَرِق بر هر دو اطلاق میشود هم بر سکّهٴ مضروب هم بر غیر مضروب. مردم شهر مطّلع شدند که عدهای در کهف هستند این مردم دربارهٴ اینها بعد هم اینها دیگر رحلت کردند دیگر حیاتشان را ادامه ندادند چون قرآن کتاب تاریخ و داستان و اینها نیست که اینها مثلاً چند ساعت زنده بودند بعد چطور شدند آن نکات حسّاس قصّه را ذکر میکند که بشود بالحق, مردم دربارهٴ اینها تنازع میکردند که ما چه کنیم با اینها؟ حالا درِ کهف را ببندیم که کسی آن منطقه نرود یا نه, راهِ دیگری و اثر دیگری داشته باشیم آنها که بالأخره کاملاً مطّلع شدند یا زمام امر را به دست گرفتند یا تفکّر این اصحاب کهف در آنها یک رشد و بلوغی ایجاد کرد که رهبری گروهی را به عهده گرفتند اینها گفتند ما اینجا را مسجد میسازیم, عدهای گفتند ما دهنهٴ این غار را میبندیم که کسی از حال اینها باخبر نشود مزاحمشان نشود رفت و آمد نشود عدهای گفتند نه, ما اینجا را مسجد میسازیم برای تبرّک. مسجد هم مستحضرید که یک اصطلاح توحیدی است, یک اصطلاح الهی است آنها یعنی مشرکان عبادت داشتند ولی از محلّ عبادتشان به عنوان معبد یاد میکردند نه به عنوان مسجد آنها که میگفتند مَا نَعْبُدُهُمْ إِلَّا لِیُقَرِّبُونَا إِلَی اللَّهِ زُلْفَی (1) آن بُتکده یا امثال بتکده را معبد مینامیدند ولی مسجد نمیگفتند مسجد یک اصطلاح الهی و قرآنی است یعنی انبیای دیگر هم همین عنوان را داشتند وَأَنَّ الْمَسَاجِدَ لِلَّهِ (2) هم شاهد این اصطلاح قرآنی و الهی بودن اوست, خب درباره اینکه ما چه بکنیم تنازع میکردند قبل از جریان بیداری اصحاب کهف و آمدن یکی از اینها به شهر کسی از حال اینها باخبر نبود «و الا لو کان لبان» اطلاع مردم شهر از اصحاب کهف از آن وقتی شروع شد که اینها بیدار شدند یکی از اینها به شهر رفت برای اینکه طعام زکیّ تهیه کند قبلاً کسی عبور نکرده بود و آگاه نشده بود بعد از اینکه از این وضع آگاه شدند که عدهای سه قرن خوابیدند و بعد بیدار شدند عدهای گفتند برای اینکه کسی مزاحم آنها نشود ما دهنهٴ غار را ببندیم حالا بعد از اینکه اینها مُردند, عدهای گفتند نه, حیف است که ما اینجا را رها کنیم اینجا باید منشأ برکت باشد لَنَتَّخِذَنَ عَلَیْهِم مَّسْجِداً در این فضایی که مردم دربارهٴ اینها اختلاف میکردند ما اینها را از این صحنه آگاه کردیم که به آن هدف اصلی برسند حالا یا اینجا مسجد میشود یا نمیشود یا دهنهٴ غار را میبندید عمده آن است که شما به مبدأتان عالِم بشوید, به معادتان عالم بشوید بدانید که اَنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ وَأَنَ السَّاعَةَ لاَ رَیْبَ فِیهَا عمده آن است.
پرسش: این لَوَلَّیْتَ مِنْهُمْ فِرَاراً وَلَمُلِئْتَ مِنْهُمْ رُعْباً (1) دلیل بر این نیست که مردم میدانستند اینجا خبری هست؟
پاسخ: نه, این «لو» است دیگر به وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود منظرهٴ آنها طوری بود که اینها در عین حال که خوابیده بودند تَحْسَبُهُمْ أَیْقَاظاً وَهُمْ رُقُودٌ (2) این چشمها باز بود این منظره, منظرهٴ هولناک بود که هر کس آن منظره را میدید از ترس فرار میکرد این منظره را ذات اقدس الهی برای صیانت و نگهبانی اینها به این حالت به اینها داد وگرنه پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) که در آن عصر نبود به صورت «لو» ذکر کرد فرمود به قدری وضع اینها غیر عادی بود که اینها خواب بودند ولی هر بینندهای اینها را زنده میدید و اگر تو یعنی أیّها المخاطب آنجا میرفتی وَلَمُلِئْتَ مِنْهُمْ رُعْباً فرار میکردی لَوَلَّیْتَ مِنْهُمْ فِرَاراً وَلَمُلِئْتَ مِنْهُمْ رُعْباً.
پرسش: حاج آقا بیان قرآن بر اینکه اینجا مسجد ساخته بشود جواز یا عدم جواز است چه میتواند باشد؟
پاسخ: این حرف آنهاست قرآن نفی نکرده این کار را حالا انشاءالله عرض میکنیم اینکه برخی از وهّابیت و عدهای هم اصرار دارند روایاتی هم آوردند که مبادا شما قبر را مسجد قرار بدهید حالا آن روایات را هم از تفسیر مراغی و غیر مراغی عرض میکنیم, خب.
قرآن نفی نکرده این سخن را که این سخن, سخن باطلی است اگر این سخن, سخن باطل بود قرآن نفی میکرد, خب. قَالَ الَّذِینَ غَلَبُوا عَلَی أَمْرِهِمْ لَنَتَّخِذَنَ عَلَیْهِم مَّسْجِداً بعد ذات اقدس الهی به پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود عدهای درباره رقم این اصحاب که اینها اصحاب کهفاند رقیم هم هستند, مرقوم هم هستند از عدد اینها و رقم اینها هم در آن دیوان و لوح و امثال اینها ثبت شده بود اینها اختلاف کردند سَیَقُولُونَ که اصحاب کهف ثَلاَثَةٌ رَابِعُهُمْ کَلْبُهُمْ (3) سه نفر بودند آن سگ گلّه هم در راه اینها را همراهی کرده است وَیَقُولُونَ قول دوم آن است که خَمْسَةٌ سَادِسُهُمْ کَلْبُهُمْ اینها پنج نفر بودند ششمی اینها سگِ اینها بود این حرفها رَجْماً بِالْغَیْبِ است در تاریکی تیر انداختن است و هدف را نشناختن است و آگاه نبودن است اینها نه به دلیل عقلی تمسّک کردند نه به دلیل نقلی کسی که چیزی را نمیداند میشود رجم به غیب وَیَقُولُونَ سَبْعَةٌ وَثَامِنُهُمْ کَلْبُهُمْ قول سوم آن است که گفتند اصحاب کهف هفت نفر بودند هشتمی اینها سگ اینها بود خب این هم رجم به غیب است فرمود: قُل رَبِّی أَعْلَمُ بِعِدَّتِهِم خدا میداند که اینها چند نفر بودند این برای شما فایدهای ندارد حالا یا سه نفر یا چهار نفر یا هفت نفر مَا یَعْلَمُهُمْ إِلَّا قَلِیلٌ انبیا و اولیا و اهل بیت(علیهم السلام) میدانند قلیلی از افراد مؤمن میدانند فَلاَ تُمَارِ فِیهِمْ إِلَّا مِرَاءً ظَاهِراً شما وقتی بخواهید مِراء کنی, جدال کنی, گفتگو کنی باید گفتگوی ظاهر داشته باشی حالا یا نص یا ظاهر یک دلیل معتبر داشته باشی اگر ظهوری در کار نیست یک تعبیر ظاهری نداری, یک دلیل ظاهری ندارید خب نباید مراء کنید دیگر قولِ باطل است بعد فرمود: وَلاَ تَسْتَفْتِ فِیهِم مِنْهُمْ أَحَداً (4) از اینها استفتا نکن چون فتوای این مطلب نزد اینها نیست انبیا و اولیا از راه علم غیب میدانند که حالا تفسیر این انشاءالله مربوط به روز بعد.
اما مطالبی که مربوط به سؤالهای قبلی است یکی از آن مطالب این است که گفته شد این «إیّاکم و خضراء الدمن» (1) اختصاصی به جریان نکاح ندارد هر جا یک زرق و برقی هست, هر جا یک ظاهرسازی هست ولی باطنش آلوده است پرهیز کنید گفتند که کسی که حرفهای خوب میزند ولی معتقد نیست باور ندارد شما هم باور نکنید ممکن است این تعبیر با «لا تَنظر الی مَن قال و انظر الیٰ ما قال» (2) مثلاً هماهنگ نباشد یا با «خُذ الحکمة ولو مِن المشرکین» (3) هماهنگ نباشد مشابه این بحث قبلاً گذشت که یک وقت کسی یک فکر علمیِ محض دارد این فکرِ علمیِ محض در مسائل ریاضی, در مسائل طبیعی یا مسائل دیگر علمیِ محض ولو انسان در کتابی ببیند که اصلاً از مؤلّفش باخبر نیست ولو روی دیوار نوشته باشد که از کاتبش بیخبر است, یک تکّه کاغذی به دست او رسید این مطالب در آن نوشته از کاتبش بیخبر است چون در بحثهای علمی هیچ کاری به آن گوینده نیست اینجا جای «اُنظر الی ما قال» است, جای «خُذ الحکمة» است و مانند آن, اما یک وقت کسی میخواهد زمام تربیتی خود را به دست کسی بدهد به دنبال او حرکت کند از حرف او طَرْفی ببندد او را الگوی خود قرار بدهد یا رفیق خود قرار بدهد یا امین خود قرار بدهد یا وکیل خود قرار بده و مانند آن, یک کارِ عملی میخواهد با او انجام بدهد اینجا هم «اُنظر الی ما قال», هم «اُنظر الی مَن قال» این بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) که فرمود: «کَلِمَةُ حَقٍّ یُرَادُ بِهَا بَاطِلٌ» فرمود این مطلب حق است «لا حکم الاّ لله» (4) ولی شما بخواهید به دنبال اینها که این شعار را بدهند حرکت بکنید سر از خوارج در میآورید شما نمیدانید اینها چه مقصود بدی دارند که در اینگونه از موارد که بخواهی به دنبال کسی راه بیفتی یا کسی را به دنبال خودت بیاوری یا با هم به دنبال کسی حرکت کنی صحابتی, رفاقتی, شرکتی در رأی باشد هم «اُنظر الی ما قال», هم «اُنظر الی مَن قال» این «کَلِمَةُ حَقٍّ یُرَادُ بِهَا بَاطِلٌ» برای این زمینه است. در سورهٴ مبارکهٴ «عبس» آنجا که دارد فَلْیَنظُرِ الْإِنسَانُ إِلَی طَعَامِهِ (5) آنجا که دارد فَلْیَنظُرِ الْإِنسَانُ إِلَی طَعَامِهِ خب مستحضرید از وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) این حدیث هست فَلْیَنظُرِ الْإِنسَانُ إِلَی طَعَامِهِ أی إلی «علمه الّذی یأخذه عمَّنْ یأخذه» (6) حضرت فرمود اینکه خدای سبحان فرمود هر کسی نظر کند و نظریه بدهد که چه غذایی میخورد یعنی هر کس نظر کند نظریه بدهد که کتاب چه کسی را میخواند, درس چه کسی میخواهد برود, پای منبر چه کسی میخواهد بنشیند, کتاب و مقاله چه کسی را میخواهد بخواند «فلینظر علمه الذی یأخذه عمّن یأخذه» آخر این میخواهد به این عمل کند, باور کند, به دنبال این راه بیفتد پس اینچنین نیست که انسان وقتی بخواهد استادی انتخاب بکند رفیقی انتخاب بکند شاگرد انتخاب بکند میخواهد برای کسی درس بگوید حالا «اُنظر الی ما قال» هم «اُنظر الی ما قال», هم «اُنظر الی مَن قال» برای کسی میخواهد درس بگوید مگر برای هر کسی میشود درس گفت, با کسی میخواهد مباحثه کند مگه با هر کسی میشود مباحثه کرد؟ فرمود: «فلینظر علمه الذی یأخذه عمّن یأخذه» بنابراین جمع بین اینها آن است که یک وقت یک مطلب علمی است آدم کار ندارد گویندهای کیست, یک مطلب ریاضی یا غیر ریاضی است میخواهد حل کند اینجا ولو منافق هم باشد اما یک وقت میخواهد ترتیب اثر علمی بدهد, با او هماهنگ باشد, او را به شاگردی بپذیرد یا همبحثی بپذیرد یا استادی بپذیرد این هم «اُنظر الی ما قال», هم «اُنظر الی مَن قال» «إیّاکم و خضراء الدمن» (7) .
اما اینکه شهدا وارد برزخ میشوند شهیدانه و زنده وارد برزخ میشوند مستحضرید که انسان دوتا مرگ دارد یک مرگِ بدنی دارد که اثرش همین جواز دفن است که طبیب میگوید این مُرده است, مرگی مربوط به روح اوست و قلب اوست که حضرت امیر(سلام الله علیه) فرمود یک عدّه مُردند «الصُّورَةُ صُورَةُ إِنْسَانٍ وَ الْقَلْبُ قَلْبُ حَیَوَانٍ ... وَ ذلِکَ مَیِّتُ الْأَحْیَاءِ» (1) که این از بیانات نورانی آن حضرت در نهجالبلاغه است, خب بعضیها مُردند قلبشان مُرده است, جانشان مُرده است ولی چون بدن زنده است اجازهٴ دفن ندارند وقتی این بدن از نظر طبیب مُرد اجازهٴ دفن میدهند این کُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ برای اجازهٴ دفن است اما آن مرگ خیر, اینچنین نیست بعضیها زندهاند یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اسْتَجِیبُوا لِلّهِ وَلِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاکُمْ لِمَا یُحْیِیکُمْ این تازه اول حیات اوست اینکه نمیمیرد وقتی انسان برابر سورهٴ مبارکهٴ «انفال» زنده شد دیگر مرگ برای او نیست اگر همین موقعیّت را حفظ بکند شهید این را بارور کردند, شکوفا کردند این حیات را حیاتِ بالغه کردند و باخبرند فقط بدنشان مُرده است که اجازهٴ دفن دارند و کُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ هست اما آنکه باخبر میشود, آگاه میشود و مطّلع است جانِ آنهاست آنها میدانند که چه کسی راه آنها را ادامه داده, چه کسی در چه مقطع خاصّی از راه اوست اینها یَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذِینَ لَمْ یَلْحَقُوا بِهِم (2) این برای آنکه شهید زنده وارد برزخ, البته عالِمان دین هم اینچنیناند آنها هم زنده وارد برزخ میشوند آنها میدانند چه کسی به تشییع جنازهشان میآید و چه حالتی دارند برای چه منظور میآید همهٴ اینها را میفهمند و طلب مغفرت هم میکنند البته.
مطلب بعدی آن است که این جریان که گفته شد لَنَتَّخِذَنَ عَلَیْهِم مَّسْجِداً این در تفسیر مراغی و امثال مراغی این حرف هست چندتا روایت اینها نقل کردند که شما قبور را مسجد قرار ندهید البته در فقه ما امامیه هم هست که نماز در قبرستان مکروه است این کراهتها هم به معنی «أقلّ ثواباً» هست نه آن حضاضتی که در کراهتهای دیگر است ولی اگر آن مقبور و آن قبر برکتِ الهی باشد نظیر حرمها, حُکم مسجد را خدا غریق رحمت کند مرحوم صاحب جواهر را ایشان در بحث مکان مصلّی دارد بالأخره این ذوات قدسی که خلیفهٴ الهیاند اسامی اینها ملحق به اسامی مبارک ذات اقدس الهی شد و خانهٴ اینها, قبر اینها ملحق به خانهٴ الهی یعنی مسجد شد هم مساجد جزء فِی بُیُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَن تُرْفَعَ (1) هستند, هم حرمهای اهل بیت(علیهم السلام) جزء فِی بُیُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَن تُرْفَعَ هستند آنوقت ثوابهایی که برای نماز در حرم هست ایشان میشمارند که معادل با کدام مسجد است ثواب نماز در حرم کدام شخصیّت معادل با ثواب نماز کدام مسجد است؟ این را ایشان هم ذکر کردند خب اینها مستثنایاند برای اینکه جزء فِی بُیُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَن تُرْفَعَ هستند اینها نه تنها مکروه نیست بلکه مستحب است و فضایل فراوانی دارد. مشکل اساسی اینها این است که اینها معنای توسّل, معنای تقرّب اینها را درک نکردند خیال میکنند که کسی از غیر ذات اقدس الهی حاجت میخواهد خیر, شما که قبول کردید نماز وسیله است این وَابْتَغُوا إِلَیْهِ الْوَسِیلَةَ (2) را که امضا کردید این اصلِ اول, کسی به این آیه استدلال نمیکند که توسّل به اولیای الهی را با این آیه درست کند وگرنه این تمسّک به عام در شبههٴ مصداقیه خود عام است که احدی تجویز نمیکند این دو, اما وَابْتَغُوا إِلَیْهِ الْوَسِیلَةَ توسّل را تثبیت میکند توسّل به غیر خدا برای آن است که خود ذات اقدس الهی دستور داد این کار شما را زودتر و بهتر به من نزدیک میکند یا پیام و اجابت مرا زودتر و بهتر به شما میرساند نماز وسیله است, روزه وسیله است, عبادتهای دیگر وسیله است, توبه وسیله است, اقرار به گناه وسیله است این وَابْتَغُوا إِلَیْهِ الْوَسِیلَةَ اینکه فرمود: وَاسْتَعِینُوْا بِالصَّبْرِ وَالصَّلاَةِ (3) خب صبر مگر واجبالوجود است یا فعلی از افعال ماست؟ ما که به صبر استعانت میجوییم, ما که به صلات استعانت میجوییم این صبر و صلات که فعلاند موجودِ خارجیِ ممکناند به انسان وابستهاند ما از اینها کمک میخواهیم درست است که إِیِّاکَ نَعْبُدُ وَإِیَّاکَ نَسْتَعِینُ (4) اما آنها توحید است اینها وسیلهٴ آن توحید است در شرک که فرقی نیست شما بخواهید به فعل استعانت کنی یا به شخص استعانت کنی یا به شیء استعانت کنی الآن ما شب و روز از هوا استفاده میکنیم, از نور استفاده میکنیم, از آفتاب استفاده میکنیم, از ماه استفاده میکنیم ما وقتی احتیاج به نور داریم یا میخواهیم گرم بشویم مگر از شمس استفاده نمیکنیم یا از نورِ ماه استفاده نمیکنیم حالا چه صنایع ما بخواهد انرژی هستهای داشته باشد از آسمان کمک بگیرد یا بدنهای ما مرتّب ما داریم استفاده میکنیم ما برای رفع عطشمان مگر از آب استفاده نمیکنیم, ما برای رفع خستگیمان از هوای آزاد استفاده نمیکنیم اینها وسیلهٴ نِیل ما به کمالات عادی ماست, خب اگر ما از شمس و قمر استفاده میکنیم برای اینکه نور بگیریم این توسّل است اولیای الهی علی و اولاد علی که از هزارها شمس و قمر بالاترند حالا ما اگر از اینها کمک گرفتیم به جایی مشکل برمیخورد مگر ما آفتابپرستیم ـ معاذ الله ـ یا ماهپرستیم ولی بالأخره از اینها کمک میگیریم یا نمیگیریم این توسّل به شمس است دیگر ذات اقدس الهی این شمس را نیّر قرار داده برای اینکه ما بهره بگیریم اگر کسی خفّاش بود کور بود طَرْفی نمیبندد و اگر کسی بینا بود استفاده میکند اگر کسی از انسان کاملی که به مراتب از شمس و قمر بالاتر است کمک گرفت نور خواست این محذوری پیدا میکند؟ بنابراین توسّل به معنای عبادت نیست عبادت را ذات اقدس الهی به خود اختصاص داد ما هم میگوییم إِیِّاکَ نَعْبُدُ وَإِیَّاکَ نَسْتَعِینُ (5) این حصر است و خودش فرمود اینها وسیلهاند شما را زودتر و بهتر میرسانند ما میگوییم «فقد جعلت الإقرار بالذنب الیک وسیلتی» (6) خدایا من باید توسّل داشته باشم دیگر شما گفتی وَابْتَغُوا إِلَیْهِ الْوَسِیلَةَ من اقرارِ خودم را وسیله قرار میدهم خب این فعل من است دیگر خب آنها که به مراتب از این بالاترند که بنابراین معنای توسّل این نیست که کسی قائل باشد اینها مستقلاند, ذاتاً کار انجام میدهند نه خیر اینها موجودات شریف الهیاند ذات اقدس الهی اینها را با آن نورانیّت آفریده و منشأ خیراتاند برای همه خود آنها هم با همین دعاها را هم خودشان خواندند هم این مناجات شعبانیه را هم آن صلواتهای مخصوص هنگام زوال روز ماه پربرکت شعبان را, ادعیه ماه رجب را خواندند به ما هم آموختند شما بگویید «فَقَدْ جَعَلْتُ الإِقْرارَ بِالذَّنْبِ اِلَیْکَ وَسیلَتی» خدایا گفتی وسیله بیاور من اقرارم را وسیله قرار دادم «فَقَدْ جَعَلْتُ الإِقْرارَ بِالذَّنْبِ اِلَیْکَ وَسیلَتی», اعتقاد به اینکه تو ربّ منی این اعتقاد یک موجود امکانی است دیگر این را وسیله قرار دادم بنابراین آنچه را که در تفسیر مراغی و امثال مراغی آمده که خلیفهٴ دوم وقتی آگاه شده از عراق که قبر دانیال آنجاست, قبر دانیال نبی را تخریب کرد یا دستور داد مسمور کنند و اثری از آن قبر نباشد این سخنها ناصواب است و هیچ اثری علیه توحید نخواهد داشت یعنی این توسّلها و هیچ زمینهای هم برای مکتبهای باطل اینها به همراه نخواهد داشت, خب.
مطلب دیگر اینکه در همان جریان قبر دانیال گفتند که الواحی بود, اوراق بود که ملاهم و اخبار خوب در آن بود آن را هم گفتند دفن کنید این بسیاری از برکات را از بین برده است با اینکه اینها جزء فِی بُیُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَن تُرْفَعَ (1) است توحید معنایش این است که صدر و ساقه عالَم را خدا اداره میکند, تأثیرات را ذات اقدس الهی میدهد خدای سبحان آنها را منشأ برکت قرار داده و برای ما در تشریع و تکوین هیچ فرق ندارد ما الآن شب و روز در تکوین از توسّل بهره میگیریم هیچ کس نمیگوید که حالا من چون موحّدم درِ اتاق را چرا باز کنم از آفتاب کمک بگیرم یا از قمر کمک بگیرم اینکه با خودِ خدای واحد احد این دستور را به ما داده است, خب بنابراین این سخن, سخن ناصواب است این لَنَتَّخِذَنَ عَلَیْهِم مَّسْجِداً اگر یک سخن باطلی بود قرآن یقیناً ابطال میکرد.
اما ارقام اینها سه نفر بودند یا چهار نفر یا پنج نفر بودند اینها اساسی ندارد مرحوم شیخ طوسی(رضوان الله علیه) در تبیان میفرماید اینکه برخیها گفتند هفت نفر بودند و هشتمیشان کلب بود و برای اینکه قبلاً سَیَقُولُونَ ثَلاَثَةٌ رَابِعُهُمْ کَلْبُهُمْ وَیَقُولُونَ خَمْسَةٌ سَادِسُهُمْ کَلْبُهُمْ رَجْماً بِالْغَیْبِ وَیَقُولُونَ سَبْعَةٌ وَثَامِنُهُمْ (2) اینجا «واو» آورد معلوم میشود که این «واو» همان «واو» ثمانیه است که در کتاب مغنی و اینها مستحضرید که مطرح کردند که «واو», «واو» ثمانیه است وقتی عدد تمام شد ما هم در فارسی همینطور است دیگر وقتی در فارسی چند چیزی میخواهیم ذکر بکنیم اینها را با یک ویرگول مینویسیم آن آخری را با «واو» مینویسیم این شاید همان است این مشخص نمیکند که اینها هفت نفر بودند این را هم مرحوم شیخ طوسی(رضوان الله علیه) نفی میکند که ما دلیلی نداریم که اینها هفت نفر بودند این هم رجم به غیب است خب شما وقتی میخواهید بشمارید میگویید فلان کس, فلان کس و فلان کس این معنایش این نیست که پایان در همهجا همینطور است دیگر.
پرسش: رَجْماً بِالْغَیْبِ استاد قبل از این آمده بعضیها جدای از آن دوتای قبلی آوردند.
پاسخ: اینها هم همینطور است دیگر اینها هم اینچنین نیست که اینهایی که میگویند خدای سبحان به پیامبرش فرمود تو فَلاَ تُمَارِ فِیهِمْ إِلَّا مِرَاءً ظَاهِراً (1) آنها نه از وحی استفاده کردند نه آنجا حضور داشتند میشود رَجْماً بِالْغَیْبِ دیگر این رَجْماً بِالْغَیْبِ یک واسطةالعِقد است که قبلی را به بعدی, بعدی را به قبلی وصل میکند خب اینها از کجا میدانند با اینکه فرمود: مَا یَعْلَمُهُمْ إِلَّا قَلِیلٌ این قلیل همین انبیا و اولیا هستند که از راه وحی میفهمند دیگر وگرنه از کجا معلوم میشود که هفت نفر بودند چون هیچ سندی ندارد و خود ذات اقدس الهی این سه جمله را فرمود, فرمود هیچ کسی جز افراد کم نمیدانند یک, تو هم بخواهی مِرا کنی, جدال کنی مرایی که ظاهرالحجّیه باشد بکن تو از کسی از آنها استفتا نکن برای اینکه آنها بلد نیستند که کجا میتوانند بدانند وَلاَ تَسْتَفْتِ فِیهِم مِنْهُمْ أَحَداً (2) این نکره هم در سیاق نفی است فرمود از اینها بخواهی استخبار کنی که اینها میدانند که چند نفر بودند از کجا بدانند اینها که هیچ کسی باخبر نبود از رقم و عدد اینها که بنابراین وَلاَ تَسْتَفْتِ فِیهِم مِنْهُمْ أَحَداً چون اینها نمیدانند و آنهایی هم که میدانند انبیا الهیاند که از راه وحی میدانند تو هم که بخواهی مِرا کنی مِرای ظاهر, حالا تتمّه مطالب انشاءالله برای روز بعد.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
«وَکَذلِکَ أَعْثَرْنَا عَلَیْهِمْ لِیَعْلَمُوا اَنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ وَأَنَ السَّاعَةَ لاَ رَیْبَ فِیهَا إِذْ یَتَنَازَعُونَ بَیْنَهُمْ أَمْرَهُمْ فَقَالُوا ابْنُوا عَلَیْهِمْ بُنْیَاناً رَبُّهُمْ أَعْلَمُ بِهِمْ قَالَ الَّذِینَ غَلَبُوا عَلَی أَمْرِهِمْ لَنَتَّخِذَنَ عَلَیْهِم مَّسْجِداً (21) سَیَقُولُونَ ثَلاَثَةٌ رَابِعُهُمْ کَلْبُهُمْ وَیَقُولُونَ خَمْسَةٌ سَادِسُهُمْ کَلْبُهُمْ رَجْماً بِالْغَیْبِ وَیَقُولُونَ سَبْعَةٌ وَثَامِنُهُمْ کَلْبُهُمْ قُل رَبِّی أَعْلَمُ بِعِدَّتِهِم مَا یَعْلَمُهُمْ إِلَّا قَلِیلٌ فَلاَ تُمَارِ فِیهِمْ إِلَّا مِرَاءً ظَاهِراً وَلاَ تَسْتَفْتِ فِیهِم مِنْهُمْ أَحَداً (22)»
جریان اصحاب کهف مدتی با تقیّه گذشت چون برخی از اینها در دستگاه حکومت سِمتی داشتند زندگی با تقیّه در کوتاهمدّت ممکن است ولی در درازمدّت توانفرساست مخصوصاً در حکومتی که شرک در همه ی مظاهر آن حکومت نفوذ دارد و این عدّه هم در بسیاری از مسائل حکومتی حضور دارند تحمیل تقیّه بر این افراد بسیار سخت است چه اینکه در صدر اسلام عدّهای چند صباحی در مکه تقیّه کردند ولی بعد به طرف حبشه یا مدینه هجرت کردند تقیّه ی درازمدت را هم قرآن کریم امضا نمیکند برای کسی که کودک نباشد، پیرزن و پیرمرد نباشد، بیمار نباشد آن را امضا نمیکند در سوره ی مبارکه ی «نساء» آیه ی 97 به این صورت آمده «إِنَّ الَّذِینَ تَوَفَّاهُمُ الْمَلاَئِکَةُ ظَالِمِی أَنْفُسِهِمْ قَالُوا فِیمَ کُنْتُمْ قَالُوا کُنَّا مُسْتَضْعَفِینَ فِی الْأَرْضِ قَالُوا أَلَمْ تَکُنْ أَرْضُ اللّهِ وَاسِعَةً فَتُهَاجِرُوا فُیهَا فَأُولئِکَ مَأْوَاهُمْ جَهَنَّمُ وَسَاءَتْ مَصِیراً» کسی که نتواند دینش را در جایی حفظ بکند در هنگام مرگ فرشتهها با آنها از راه عِتاب برخورد میکنند اینها را ظالم به نفس میدانند یک، و در هنگام جان دادن هم با عِتاب برخورد میکنند دو، و از اینها میپرسند «فِیمَ کُنْتُمْ» در چه وضعی بودید یعنی این چه وضعی است که داشتید؟ اینها در پاسخ میگویند «کُنَّا مُسْتَضْعَفِینَ فِی الْأَرْضِ» عدهای ما را استضعاف کردند فرشتهها در جواب میگویند «أَلَمْ تَکُنْ أَرْضُ اللّهِ وَاسِعَةً فَتُهَاجِرُوا فُیهَا»(1)خب زمین خدا وسیع است آن شهر یا روستا نشد، شهر یا روستای دیگر اگر «أَرْضُ اللّهِ وَاسِعَةً» چه اینکه در بخشهای دیگر قرآن کریم آمده است «إِنَّ أَرْضِی واسِعَةٌ فَإِیَّایَ فَاعْبُدُونِ»{2} چرا هجرت نکردی «أَلَمْ تَکُنْ أَرْضُ اللّهِ وَاسِعَةً فَتُهَاجِرُوا فُیهَا فَأُولئِکَ مَأْوَاهُمْ جَهَنَّمُ وَسَاءَتْ مَصِیراً» اینها نمیتوانند بگویند ما مستضعف بودیم البته کودکان، سالمندان، بیماران حرجی بر اینها نیست ولی عدهای که توان هجرت دارند به بهانه ی اینکه ما مستضعفیم و ما را مستضعف کردند و نتوانستیم احکام دینی را اجرا کنیم اینها معذور نیستند مگر اینکه هجرت هم برای اینها مقدور نباشد. اصحاب کهف بعد از مدتی که به ستوه آمدند گفتند ما باید جایی برویم، کاری بکنیم که قیامِ الهی باشد و دهها برکت بر قیام اینها مترتّب شده است صدها نفر از این قصّه باخبر شدند آگاه شدند متنبّه شدند درباره ی کیفیت خواب درازمدّت تحقیق کردند درباره ی کهفشان تحقیق کردند درباره ی سخنان اینها تحقیق کردند کهفهایی را شناسایی کردند اگر این چند نفر به حال تقیّه در همان شهر افیسوس یا شهرهای دیگر میمُردند که این همه برکات به همراه نداشت لذا اینها قیام کردند «إِذْ قَامُوا فَقَالُوا رَبُّنَا رَبُّ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ»(2).
مطلب دیگر اینکه ضمیرهایی که اینها برگرداندند این ضمیر جمع مذکّر سالم است و این ضمیر جمع مذکّر سالم که به بُتها برمیگردد دو منظر هست یکی اینکه چون بتپرستها آثار معقول را بر این بتها بار میکردند لذا قرآن کریم ضمیر جمع مذکّر سالم را به اینها ارجاع میکنند نظیر آن چوبهای منحوت و تراشیده شده قرآن میفرماید: «أَلَهُمْ أَرْجُلٌ یَمْشُونَ بِهَا أَمْ لَهُمْ أَیْدٍ یَبْطِشُونَ بِهَا أَمْ لَهُمْ أَعْیُنٌ یُبْصِرُونَ بِهَا أَمْ لَهُمْ آذَانٌ یَسْمَعُونَ بِهَا»(1)یک راه و منظر دیگر آن است که آنکه ارباب حقیقی اینهاست این مجسّمهها و تمثالها نیستند اینها یا به ملائکه معتقد بودند که میگفتند اینها بنات اللهاند یا به قدّیسین بشر نظیر عیسای مسیح(سلام الله علیه) یا عُزیر اینها را تقدیس میکردند که اگر ضمیر جمع مذکّر سالم هست به همان ارباب برمیگردد نه به این چوب و سنگها. در آیه محلّ بحث سخن از آلهه است نه سخن از بتهای حسّی و تراشیده شده. آیه این است که اینها «وَاتَّخَذُوا مِن دُونِ اللَّهِ آلِهَةً» آیه ی پانزده این سوره که گذشت این است «هؤُلاءِ قَوْمُنَا اتَّخَذُوا مِن دُونِهِ آلِهَةً لَّوْ لاَ یَأْتُونَ عَلَیْهِم» یعنی «علی الآلهة» «بِسُلْطَانٍ بَیِّنٍ»(2)ضمیر جمع مذکّر سالم که به این آلهه برمیگردد در حقیقت به لحاظ آن آلهه ی راستین است نه تمثال و تندیس و مجسّمههای آن آلهه.
مطلب بعدی آن است که اینها که خوابیدند انسان مادامی که بیدار است با بدن ارتباط تنگاتنگ دارد این بدن متزمّن است، این بدن متمکّن است انسان زمان و مکان را در اثر ارتباط با این بدن حفظ میکند میتواند بگوید من چه مقدار راه رفتم یا چند ساعت اینجا نشستم یا چند ساعت مشغول کار بودم با حدس میتواند بفهمد اما وقتی خوابید ارتباط با بدن بسیار ضعیف میشود، وقتی مُرد ارتباطش از این بدن تقریباً قطع میشود، وقتی که خوابید یا مُرد آنچه که در زمان و زمین است یعنی این پیکر اینکه نمیفهمد آنکه میفهمد نه متزمّن است نه متمکّن، گاهی میبینید کارهای ده ساله، دوازده ساله را در ظرف چند دقیقه این شخص در عالَم رؤیا میبیند انجام داده داستانهای مبسوطی را میبیند از کودکیاش تا دوران سالمندیاش را میبیند که پشت سر گذاشته همه در عالم رؤیا برای او یکی پس از دیگری مجسّم میشود چه موقع به مکتب رفته، چه موقع به دبستان و دبیرستان رفته، چه موقع به حوزه و دانشگاه رفته همه ی اینها با آن امتدادی که در خارج داشتند برای این شخص در عالم رؤیا متمثّل میشود یا گاهی خواب میبیند به زیارت فلان مشهد مبارک رفته، به فلان عتبه مبارکه ی رفته و این راه طولانی را طی کرده رفته آمده در ظرف چند دقیقه هم بیشتر خوابش طول نکشید. انسان وقتی که فاصلهاش از بدن قطع میشود یا کم میشود وارد عالم برزخ میشود آنجا همه ی این حرکتها تمثّل حرکت است زمانها تمثّل حرکت است مکانها تمثّل مکان است و اگر یک وقت بیدار شد چون خود را با بدن مرتبط میبیند از راه مقایسه و سنجش حکمی میکند وگرنه او زمان را درک نکرده این بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) در نهجالبلاغه که فرمود: «أَیُّ الْجَدِیدَیْنِ ظَعَنُوا فِیهِ کانَ عَلَیْهِمْ سَرْمَداً»(3)از آن غُرر بیانات خُطب مبارک حضرت است این خطبه همان خطبهای است که ابنابیالحدید میگوید من از پنجاه سال قبل تا الآن بیش از هزاربار این خطبه را خواندم و هر بار این خطبه را خواندم «إلا و قد أحدثت عندی روعة و خوفا وعظة»(4)برای من تازگی داشت و هنوز هم که هنوز است اگر کسی اهل نظر باشد میداند که حلّ آن خطبه مقدور ابنابیالحدیدها نیست که چگونه انسان سرمدی میشود این «کان» به چه کسی برمیگردد«أَیُّ الْجَدِیدَیْنِ ظَعَنُوا» ظَعن یعنی کوچ کردن، انسانه چه شب بمیرد سرمدی میشود، چه روز بمیرد سرمدی میشود خب آن کسی که زمانی فکر میکند که توان فهم این خطبه را ندارد فرمود انسان همین که شب مُرد سرمدی میشود «کان» چه بر او سرمد میشود؟ زمان سرمد میشود؟ شب سرمد میشود؟ روز سرمد میشود؟ یعنی یک امر سیّال گذرا میشود سرمد یا یک چیز دیگر بر او سرمد میشود؟ «أَیُّ الْجَدِیدَیْنِ ظَعَنُوا» انسان چه شب کوچ بکند، چه روز کوچ بکند هر کدام از اینها برای او سرمدی میشود، خب وقتی که در شب یا روز خوابید یا مُرد از نبش زمان میآید بالا وقتی از نبش زمان بیاید بالا نه روز است نه شب، نه یوم است نه بعض یوم، نه سیصد سال قمری است نه 309 سال شمسی ولی برمیگردد به تن آنوقت با مقایسه این حرفها را میفهمد آدم که پنج ساعت نمیخوابد که این تَن پنج ساعت در رختخواب افتاده آن روح که رابطهاش را از این بدن کم کرده او نه زمانمند است نه مکاندار حالا که این شد انسان واقعاً نمیفهمد که چقدر خوابیده مگر اینکه با مقایسه بفهمد همین معنا در حال مرگ هست منتها به نحو اشد، اگر در سوره ی مبارکه ی «بقره» آن بزرگواری که گفتند از اِرمیای پیامبر بود یا بزرگان دیگر آیه 259 سوره ی مبارکه ی «بقره» آن هم شرحش همین است «أَوْ کَالَّذِی مَرَّ عَلَی قَرْیَةٍ وَهِیَ خَاوِیَةٌ عَلَی عُرُوشِهَا قَالَ أَنَّی یُحْیِیْ هذِهِ اللّهُ بَعْدَ مَوْتِهَا فَأَمَاتَهُ اللّهُ مِاْئَةَ عَامٍ ثُمَّ بَعَثَهُ قَالَ کَمْ لَبِثْتَ قَالَ لَبِثْتُ یَوْماً أَوْ بَعْضَ یَوْمٍ قَالَ بَل لَبِثْتَ مِاْئَةَ عَامٍ فَانْظُرْ إِلَی طَعَامَکَ» از همین قبیل است خب با اینکه درباره ی او گفته شد او اِرمیای پیامبر بود بالأخره انسان وقتی رخت بربست آنکه میماند در خاک او که درک نمیکند یعنی تَن، آنکه درک میکند که دیگر در نبش زمان نیست آنوقت چه چیزی را بفهمد؟ وقتی برگشت به تَن بر اساس مقایسه میگوید «لَبِثْتُ یَوْماً أَوْ بَعْضَ»، «مِتّ یوماً أو بعض یوم» و مانند آن هیچ برهانی هم ندارد اگر سؤال بکند به چه دلیل میگوید «لست أدری» برای اینکه آنجا که بودند که زمانی نبود، اینجا که تَن من افتاده او هم که اهل درک نیست من هم از راه قیاس و حدس و امثال ذلک میگویم برهانی بر مسئله ندارد که کسی با ضرس قاطع بگوید من سیصد سال خوابیدم یا دویست سال خوابیدم و مانند آن.
اما جریان اینکه مُردهها برمیگردند به خانههایشان سری به خانههایشان میزنند، باخبرند، حرفها را میشنوند اینها همهاش حق است اما اینها برای کسانی است که بعد از مدّتی با اینها گفتگو میشود و تازه نمردند افرادی که تازه مُردند اینها چند قِسماند بعضیها کاملاً متوجّهاند که مُردند چه کسانی به تشییعشان میآیند، چه کسانی به تشییعشان نمیآیند و حتی از اینها خواهش میکنند بیشتر باشید اینکه گفتند در تشییع دیگر سلام نکنید بگذارید همه ذکرشان را بگویند «لا اله الاّ الله» بگویند برای همین است در موقع تشییع حرف نزنید شما نمیدانید به این بیچاره چه میگذرد، نمیدانید او از شما چه توقع دارد و کجا دارد میرود که. وجود مبارک حضرت امیر این صحبت را دارد، وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) این صبحت را دارد حضرت دید در تشییع جنازه کسی دارد لبخند میزند فرمود: «کأنّ الموت فی هذه الدنیا علی غیرهم کُتب و کأنّ الحقّ فی هذه الدنیا علی غیرهم وجب»(1)فرمود اینها خیال میکنند مرگ برای دیگری است خب اینها هم پسفردا میمیرند خب چه التماس میکند این میّت که فقط «لا اله الاّ الله» بگویید اذکار الهی بگویید، ولایتی باشید این حرفها را بزنید شوخیها و خنده و سلام و علیک و اینها را بگذارید کنار مکروه است که انسان به تشییع کننده سلام بکند با اینکه این همه فضیلت برای سلام کردن هست مکروه است بگذارید این آقا که دارد میرود با اذکار طیّب و طاهر مشیّعین برود خب بعضیها واقعاً میفهمند که مُردند چه کسانی میآیند به تشییعشان و درک میکنند، بعضیها دفعتاً میبینند اوضاع عوض شده یا اینها را نمیبینند اصلاً شما این روایت کلمه ی احقاب را حالا انشاءالله اگر به سوره ی مبارکه ی «مؤمنون» رسیدیم که دارد «وَمِن وَرَائِهِم بَرْزَخٌ إِلَی یَوْمِ یُبْعَثُونَ»(2)شاید این روایات نورانی خوانده بشود شما این کلمه ی احقاب را ببینید در بحارالأنوار آنجا در روایت هست که عدهای بعد از احقابی از عذاب مثلاً هشتاد سال، بیشتر یک قرن عذاب تازه یادشان میآید که پیغمبر آنها کسی بود که قرآن بر او نازل شده هنوز نام مبارک حضرت یادشان نمیآید خب کسی که اهل نماز فقط یک مسلمان شناسنامهای بود یک مسلمان شناسنامهای مگر این تامّه ی مرگ میگذارد چیزی به یاد آدم بماند؟ در آن روایت حضرت فرمود بعد از احقابی از عذاب تازه به یادشان میآید چون تا این سؤالها را جواب ندهند در عذاباند دیگر همین سؤالهای قبر بالأخره سؤال، جواب میخواهد «مَن ربّک»، «مَن نبیّک»، «ما کتابک»، «ما قِبلتک»، «ما دینک» اینها را باید جواب بدهند تا جواب ندادند در عذاباند بعد از احقابی از عذاب تازه یادشان میآید که پیغمبر آنها کسی است که قرآن بر او نازل شد ولی نام مبارک حضرت هنوز یادشان نیست حالا انشاءالله به «وَمِن وَرَائِهِم بَرْزَخٌ» که رسیدیم انشاءالله این روایت ممکن است خوانده بشود ولی شما حتماً به کتاب شریف بحارالأنوار مراجعه کنید کلمه ی احقاب آنجا بحثهای برزخ را میبینید که چه کسانی میفهمند مردند، چه کسانی نمیفهمند مُردند، چه کسانی یادشان میآید، چه کسانی یادشان نمیآید هر کسی این سؤالها را جواب نداد در عذاب است مستحضرید این سؤالها هم الفبای دین است مشکلات دین را، مشکلات فقه و اصول را که کسی در قبر سؤال نمیکند که همین الفبای دین را سؤال میکند خب چطور میشود یک عده جواب نمیدهند و به عذاب قبر گرفتار میشوند خب کسی نداند قبلهاش کجاست؟ کتابش چیست؟ دینش چیست؟ از او سؤال میکنند دینت چیست؟ میگوید نمیدانم برای اینکه اسلام برای او مَلکه نشد فشار مرگ تمام ذرّات بدن را آسیب میرساند قبلاً که بدون تخدیر موضعی این دندان را میکشیدند از این سالمندان سؤال کنید که چه درد فراوانی داشت سؤال کردن لازم نیست که انبر بگذارند این دندان را بخواهند بکشند خب خیلی درد میآید مرگ یعنی همین یعنی چرا درد میآید؟ برای اینکه میخواهند زندهای را بمیرانند دیگر، چرا یک تکّه گوشت اگر بخواهند از بدن ما قیچی کنند درد میآید؟ برای اینکه مِیته میشود دیگر میخواهند بمیراند دیگر مرگ یعنی همین از تمام ذرّات بدن این روح جدا میشود مگر کارِ آسانی است تامّه ی موت مگر آسان است؟ این همه دعا، ضجّه، نالهای که ائمه دارند برای همین است دیگر اگر تمام ذرّات بدن ما را بخواهند قیچی کنند تحمّلپذیر نیست که مرگ هم حقیقتاً یعنی حقیقتاً همین است اگر یک تکّه گوشت را بخواهند بمیرانند درد میآید مرگ هم از تمام ذرّات بدن این روح را میکشند بیرون خب انسان باید قبلاً رفته باشد تا اینکه تعلّقش کم بشود وقتی حواسش جای دیگر است علاقهاش کم است به آسانی جان میدهد. مگر این حواس میگذارد برای کسی اگر دین مَلکه نباشد مگر یادش است که کتاب او چه کسی است او میماند نمیداند چکار بکند قبلهات چیست؟ نمیداند، امامت کیست؟ نمیداند واقعاً یادش نیست بعد از احقابی از عذابی تازه به یادش میآید نام مبارک حضرت هنوز یادش نمیآید میگوید پیغمبر من کسی است که قرآن بر او نازل شد چنین صحنهای ما در پیش داریم، خب بنابراین اینها که آدمهای عادیاند به زحمت میفهمند مُردند اما آنهایی که کجراهه رفتند که هنوز برایشان روشن نیست ولی آنکه وجود مبارک حضرت امیر بعد از جریان صفین و غیر صفین در قبرستان آمد سخنرانی کردند آنها افراد تازه مرده نبودند که این یک، و گاهی هم ممکن است که ولی خدا منتظر کرامتی باشد و آنها را درک بکنند دو، افرادی هم که میآیند سری به خانههایشان میزنند افراد تازهمُرده نیستند و اگر هم تازهمُرده بودند جزء مؤمنانی بودند که قبر برای آنها «روضة من ریاض الجنّة»(3)بود و اما جریان قَلیب بدر که وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) مشرکان حجاز را در چاهی انداخت با آنها سخن گفت آنها عذاب را درک میکنند دیگر، دیگر نمیدانند چه خبر است ولی عذاب شعله را میبینند «حفرة من حُفر النیران» را میبینند آن هم پیغمبر دارد با اینها سخن میگوید اگر پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) با مُردهای سخن گفت دلیل این نیست که هر کسی میتواند با آنها رابطه برقرار کند.
مسئله ی خواب اینچنین است، مسئله مرگ اینچنین است، اصحاب کهف هم بالأخره به مقصد رسیدند مردم را هم به مقصد رساندند یکی از اینها که وارد شهر شد برای تهیه غذا خب مستحضرید کسی که برای سیصد سال قبل است چهره ی او، قیافه ی او، لهجه ی او، لباس او، ادبیات و فرهنگ او و مهمتر از همه آن پول و سکّهای که برای عهد دقیانوس بود همه ی اینها نشان میداد که این برای سیصد سال قبل است و همه هم به دنبال این بودند که اینها کجا رفتند؟ خب همه منتظر بودند باخبر بشوند و باخبر شدند و کلاً اوضاع آن منطقه عوض شد این هم که دارد «قَالَ الَّذِینَ غَلَبُوا عَلَی أَمْرِهِمْ» شاید ناظر به این باشد که وضع فرهنگ عمومی عوض شد عده ی زیادی ایمان آوردند این مؤمنین غالب شدند بر غیر مؤمنین و اینها گفتند اینجا را ما دیوار بچینیم و دهنه ی غار را ببندیم چرا؟ اینها را مسجد میسازیم «قَالَ الَّذِینَ غَلَبُوا عَلَی أَمْرِهِمْ لَنَتَّخِذَنَ عَلَیْهِم مَّسْجِداً» این احتمال هست بالأخره، پس اینها یک تلاش و کوشش کردند منطقهای را عوض کردند، کرامتی را هم به مردم نشان دادند با همین خوابی که خدای سبحان اِنامه ی اینها و ایقاظ اینها را به عهده گرفته بعد فرمود ما اینها را خواباندیم، ما اینها را بیدار کردیم، ما اهل بلد را هم به حال اینها متوجّه کردیم عُثور اهل ولد به عنایت ما بود، «أَعْثَرْنَا عَلَیْهِمْ» خواباندن اینها «فَضَرَبْنَا عَلَی آذَانِهِمْ فِی الْکَهْفِ سِنِینَ عَدَداً»(1)بیدار کردن اینها به عهده ی ما بود «بَعَثْنَاهُمْ» ما خواباندیم، ما بیدار کردیم، ما مردم شهر را آگاه کردیم میشود کرامت الهی این با قیام چندتا جوان حل شد یک وقت است کسی میخوابد بیدار میشود یک امر عادی است درست است هر کاری که میشود تحت ربوبیّت خدای سبحان است اما خدای سبحان هر خوابی را به خود اسناد نمیدهد فرمود این سه، چهارتا کار را ما کردیم ما خواباندیم، ما بیدار کردیم، ما مردم را روشن کردیم این فضیلتی بود برای قیام این جوانها که فرمود: «إِنَّهمْ فِتْیَةٌ آمَنُوا بِرَبِّهِمْ وَزِدْنَاهُمْ هُدیً»(2)و مانند آن، پس بنابراین برکات فراوانی را اینها به همراه داشتند.
پرسش:...
پاسخ: این تمثّل برزخی است دیگر در برزخ ما گفتیم تمثّل برزخی است مثل حرکت برزخی این تمثّل برزخی است حرکت برزخی است یا تمثّل حرکت است صبح برزخی است یا تمثّل صبح است این غدوّ و عَشیّ برای برزخ است نسبت به قیامت کبرا وگرنه اگر صبح باشد، شب باشد باید زمینی باشد به دور شمس بگردد و این شبانهروز پیدا بشود، بشود غُدوّ و عشیّ اما وقتی که «أَیُّ الْجَدِیدَیْنِ ظَعَنُوا فِیهِ کانَ عَلَیْهِمْ سَرْمَداً»(1)دیگر شب و روزی نیست، لیل و نهاری نیست، خب.
فرمود اینها نزاع میکردند مسئله مهم در این نیست که حالا اینها چند نفر بودند و چه کسی همراهشان بود اینها چون مهم نبودند قرآن کریم اینها را ذکر نکرده اما مسئله ی درازمدّت بودن چون سهم تعیینکنندهای درباره ی معاد دارد این را چه در سوره ی مبارکه ی «بقره» آیه ی 259 بیان فرمود: «بَل لَبِثْتَ مِاْئَةَ عَامٍ» هم اینجا فرمود: «فَضَرَبْنَا عَلَی آذَانِهِمْ فِی الْکَهْفِ سِنِینَ عَدَداً»(2)بعد آن سنین عدد را هم در بخش پایانی مشخص فرمود، فرمود: «وَلَبِثُوا فِی کَهْفِهِمْ ثَلاَثَ مِائَةٍ سِنِینَ وَازْدَادُوا تِسْعاً»(3)چون این سهم تعیین کنندهای دارد که این کار ممکن است انسان در درازمدت بخوابد و بعد بیدار بشود و نپوسد همانطوری که سیصد سال یک بدن نمیپوسد، یک لباس نمیپوسد سه هزار سالش هم همینطور است مرحوم آقا علی حکیم(رضوان الله علیه) شاید وقتی به مناسبتی به عرضتان رسید مرحوم آقا علی حکیم وقتی از حوزه ی اصهفان آمدند حوزه ی تهران تدریس فلسفه سالیان متمادی به عهده ی ایشان بود ایشان کتابهای فراوانی دارد یکی از کتابهایشان سبیل الرشاد فی علم المعاد است این را در باب معاد نوشتند اوایل این رساله ی شریف قصّه ی مرحوم ابنبابویه قمی را ایشان نقل میکنند ابنبابویه آن پدر در قم دفن است در همین خیابان ارم در نزدیک مقبره ی مرحوم هیدجی و حاج سعید قمی این پدر است که در قم دفن است ابنبابویه معروف در تهران نزدیک مزار حضرت عبدالعظیم(رضوان الله علیهما) آنجا دفن است، خب ابنبابویه معروف بود مرحوم آقا علی حکیم تقریباً برای دویست سال قبل است ایشان در اوایل رساله مینویسد که در اثر بارش باران شدید بود و آبگرفتگی آن قسمت از قبرستان بعضی از قبور فرو ریخت یکی از آن قبری که فرو ریخت وقتی که رفتند مرمّت کنند دیدند یک جنازه ی تازهای است با کفن تازه اوایل نمیدانستند که این قبر چه کسی است و این شخص محترم چه شخصی است بعد وقتی که مراجعه کردند به مسئولان آن منطقه فهمیدند این قبر ابنبابویه است مردم متدیّن تهران یکی پس از دیگری آمدند به زیارت قبر ابنبابویه مرحوم آقا علی حکیم در همان رسالهاش میفرماید ده روز یا بیست روز الآن چون تازگی نگاه نکردم ده روز یا بیست روز من صبر کردم که این فشار جمعیّت کم بشود خب مردم میآمدند هم به زیارت حضرت عبدالعظیم هم به زیارت این فقیه نامی، بعد از اینکه اوضاع کمی آرام شد من خودم شخصاً رفتم حضرت عبدالعظیم کنار مقبره ی این بزرگوار این بدن طیّب و طاهر را تازه دیدم خب این برای هشتصد سال است دیگر همین ابنبابویه است این را آقا علی حکیم نقل میکند رفتم و دیدم بله طیّب و طاهر است بدن سالم است، کفن سالم است فاصله ی مرحوم آقا علی با مرحوم ابنبابویه هشتصد سال است تقریباً دیدم طیّب و طاهر است این جای تعجّب نیست اگر سیصد سال نگه داشت سه هزار سال هم میتواند نگه بدارد، الیالأبد هم میتواند نگه بدارد، خب گاهی بارانی منشأ پیدایش بسیاری از برکات میشود آدم نمیداند این آبگرفتگی برای چیست؟ این قبر برای چه خراب شده؟ آنوقت شاید نگران بشود که چرا قبلاً تعمیر نکردند خب این همه برکات متوجّه این است دیگر شما این سبیل الرشاد فی علم المعاد مرحوم آقا علی حکیم را بخوانید حتماً این را ببینید تا روشن بشود که این یک امر قطعیِ الهی است ذات اقدس الهی قادر است که بخواباند در درازمدّت بعد بیدار کند اِماته کند در درازمدّت بعد اِحیا کند اینها آسان است حالا آنکه صد سال بود دیگر حالا این هشتصد سال بود دیگر، خب.
پرسش: اگر مثل بدن هست ولی این بدن نیست پس بدن چه میشود؟
پاسخ: بدن الآن مثل دنیاست دیگر این سهتا مسئله بود یکی اینکه روح عین روحِ قبلی است چون زوال ندارد، یکی اینکه انسان عین انسانِ قبلی است چون اصالت با روح است این هم تبدّل ندارد، سوّمی اینکه الآن هر لحظه بدنِ امسالی ما مثل بدن ده سال قبل است نه عین او برای اینکه چندین بار این روزانه دارد عوض میشود کسی که هشتاد سال زندگی کرده لااقل ده بار کلّ بدن عوض شده ما اگر میگوییم بدنِ من یا بدن زید عین بدن دوران کودکی ماست این را بر اساس مسامحه عرفی میگوییم وگرنه نه عقل قبول دارد، نه علم قبول دارد، نه طب قبول دارد، نه آزمایش قبول دارد این روزانه دارد عوض میشود در طیّ هفت، هشت سال تمام ذرّات بدن عوض میشود منتها ما عرفاً میگوییم این عین همان است اگر بحث عرفی است بله، آن معاد هم عین بدن است اما بحث علمی که شد که ما نمیتوانیم بگوییم این عین اوست و هر جا سخن از بدن است قرآن هم تعبیر به مثل کرده.
پرسش:...
پاسخ: این مصداق است دیگر چون روح با همین بدن به کمال رسید دیگر چرا ما کنار قبور ائمه میرویم؟ چرا دعا این در تربت مستجاب است عند القبر مستجاب است برای اینکه آن ذوات قدسی با همین بدن عبادت کردند و کامل شدند و با همین بدن به مقاماتی رسیدند لذا خدای سبحان به این بدن، به این قبر، به این حرم برکات فراوانی میدهد، خب. روح چون از بین نمیرود در تمام حالات عین اوست بالدقّة العقلیّه هویّت ما هم چون به روح است طبق بیان امام صادق(سلام الله علیه) که فرمود: «اصل الانسان لُبّه»(1)ما عین همان انسان دوران کودکی هستیم بالدقّة العقلیّه، این مسئله دوم. سوم اینکه بدن ما مثل بدن ده سال قبل است عرفاً ولی بالدقّة العقلیّه تمام این ذرّات عوض شده اینها تحلیل رفته، غذایی که خوردیم جای آنها را گرفته، این گوشت و پوست و خون و همه ی اینها، اینها یکی پس از دیگری تحلیل میرود این غذاهای بعدی جای آنها را پُر میکند مثل همان کنار نهر نشستن و عکس ماه و عکس اختر برقرار دیدن است، خب بنابراین این هیچ جای سؤال و تعجّب و اینها نیست برای قدرت ذات اقدس الهی اگر چیزی محالِ عقلی نبود برای ذات اقدس الهی به احسن وجه ممکن است، خب.
1) (16) . بحارالأنوار،ج1،ص82.
پرسش: چرا لبّ را به روح تفسیر میکنید؟
پاسخ: لبّ چون قلب است دیگر چون قلب و فؤاد و مثلاً فرمود: «فِی قُلُوبِهِم مَّرَضٌ»(1)یا «أُولُوا الْأَلْبَابِ» این همان قلب است که حقیقت ماست آن همان عقل است که حقیقت ماست «أُولُوا الْأَلْبَابِ» به اینها میگویند «فِی قُلُوبِهِم مَّرَضٌ» این قلبِ ظاهری را که نمیگویند این منافقین را اگر ببرند در آزمایشگاه قلب اِکو کنند، نوار بگیرند آن متخصّص قلب میگوید این قلب مریض نیست اما قرآن میگوید قلب اینها مریض است این قلبی که در قسمت چپ بدن است و مسئولیت او پالایش خون است این در حیوانات هم هست در مؤمن و کافر هم یکسان است.
پرسش: استاد عقل ظاهری را میگوید ظاهراً لبّ یعنی عقل اصل انسان عقل اوست.
پاسخ: عقلش است دیگر روح، حقیقتی دارد که آن عقل کلّ این حقیقت را دارد اداره میکند آن محور اصلی روح همان عقل اوست دیگر، خب بقیه جزء فروع هستند که در تحت رهبری عقل و حواس او، باصره ی او، لامسه ی او را عقل او دارند اداره میکنند عقل میگوید ببین، عقل میگوید نبین، عقل میگوید اینجا را ببین، عقل میگوید آنجا را ببین و مانند آن، خب. اینها آثار و برکاتی بود که اصحاب کهف به همراه داشتند. اما درباره ی این «سَیَقُولُونَ» این «سین» اگر برای آیندهها باشد ترسیم همان قصّه است به لحاظ آینده جا برای «سین» هست یعنی خدای سبحان آن قصّه را تنظیم کرده فرمود در ظرف این قصّه من به شما اطلاع میدهم که بعداً مردم آن شهر یا آیندگان نسبت به رقم اصحاب کهف و عدد اصحاب کهف اختلاف دارند بعضی میگویند سه نفر بودند چهارمی کلبشان بود و بعضیها هم رقم دیگر و اگر نسبت به عصر پیغمبر اسلام(صلّی الله علیه و آله و سلّم) باشد که مسیحیها آمدند و یعقوبیه اینطور گفتند گروه دیگری جور دیگر گفتند که ناظر به اختلاف نظر مسیحیها باشد در برخورد با پیغمبر اسلام(صلّی الله علیه و آله و سلّم) و مسلمانها این کلمه ی «سَیَقُولُونَ» هم درست است جامع هر دوی اینها هم ممکن است یعنی خدای سبحان اصل قصّه را ترسیم کرده بعد آنچه که بعد از این قصّه اتفاق میافتد خواه کوتاهمدت، خواه درازمدّت «سَیَقُولُونَ» مصحّح دارد. و اما درباره ی این «واو» عطف، «واو» ثمانیه این ششتا جمله است اولاً مفرد نیست جمله است این شش جمله دوّمی بر اوّلی عطف نشد چهارمی بر سومی عطف نشد ولی ششمی بر پنجمی عطف شد سرّش چیست؟ عطف مفرد بر مفرد نیست عطف جمله بر جمله است و آن چهار جمله ی اول بدون عطفاند این دو جمله ی آخر یعنی ششمی بر پنجمی عطف شده است عبارت را ملاحظه بفرمایید «سَیَقُولُونَ» مفعول «یقولون» این جمله ی «ثَلاَثَةٌ رَابِعُهُمْ کَلْبُهُمْ» در محلّ نصب است تا مفعول باشد برای «یقولون» و هکذا جملههای دیگر «سَیَقُولُونَ ثَلاَثَةٌ» جمله ی اول یعنی «هؤلاء ثلاثة» «رَابِعُهُمْ کَلْبُهُمْ» این جمله ی «رَابِعُهُمْ کَلْبُهُمْ» بر جمله ی «ثَلاَثَةٌ» که خبر است برای مبتدای محذوف یعنی «هم ثلاثةٌ» عطف نشده «وَیَقُولُونَ خَمْسَةٌ» یعنی «أصحاب الکهف خمسةٌ» این یک جمله، جمله ی چهارم، «سَادِسُهُمْ کَلْبُهُمْ» این سوم، جمله ی چهارم بر اینها عطف نشده نفرمود «خمسة و سادسهم کلبهم» جمله ی پنجم «وَیَقُولُونَ سَبْعَةٌ» یعنی «أصحاب الکهف سبعةٌ» این «سَبْعَةٌ» خبر است برای مبتدای محذوف «وَثَامِنُهُمْ کَلْبُهُمْ» این جمله ی ششم بر جمله ی هفتم عطف شده است ممکن است ما مشابه این در تعبیرات فارسی هم داشته باشیم لکن مرحوم امینالاسلام(رضوان الله علیه) میفرماید بهترین تحقیق را ابوعلی فارسی کرده ایشان یک تحقیق مبسوطی دارد که چون طول میکشد من همه ی آن تحقیق را نقل نمیکنم من تلخیص میکنم، تهذیب میکنم عصاره ی این فرمایش ابوعلی فارسی را بازگو میکنم ایشان آمده گفته که جملهها در قواعد عربی به چند قِسم تقسیم میشوند در بعضی از جاها مصحّح عطف دارند، در بعضی از جاها مصحّح عطف ندارند آنجا که معنا تغییر میکند مصحّح عطف ندارند، آنجا که معنا تغییر نمیکند مصحّح عطف دارند شواهد فراوانی هم ذکر میکنند در جایی که بعضی از جملهها بر جمله ی دیگر عطف میشود معنا عوض نمیشود و شواهدی را هم ذکر میکنند که اگر جمله ی بعدی بر جمله ی قبلی عطف بشود معنا را عوض میکند این بحث مبسوط را مرحوم امینالاسلام در مجمعالبیان مبسوطاً از ابوعلی فارسی نقل میکند بعد میگوید که این چهار جمله ی قبلی از جاهایی است که اگر عطف بکنند آسیبی به معنا میرساند و جمله ی پنجم و ششم جایی است که اگر عطف بشود آسیبی نمیرساند لذا عطف کردند تفصیلش را رساله ی ابوعلی فارسی دارد، عصارهاش را مرحوم امینالسلام در این مجمعالبیان دارد عمده آن است که این «واو» ثمانیه که در مغنی و امثال مغنی مطرح است ایشان میفرمایند این معروفِ نزد علمای نحو نیست «فشیءٌ لا یعرفه النحویّون»(2)بر اساس قواعد نحوی ما واوی داشته باشیم که روی عدد ثامن در بیاید ما چنین چیزی نداریم ممکن است کسی نامگذاری بکند بگوید «واو» ثمانیه ولی «هذا شیء لا یعرفه النحویّون» آنها که گفتند ما «واو» ثمانیه داریم یعنی در شمارش از یک تا هفت که رسیدند بدون «واو» ذکر میکنند وقتی به هشت رسیدند «واو» ذکر میکنند یا رقم از یک به هشت برسد پشت سر هم یا اگر چیزی هشتتاست درباره ی آن هشتتایی و هشتمی یا هشتتایی «واو» ذکر میکنند یک شاهد قرآنی هم ذکر میکنند آنچه که در سوره ی مبارکه ی «زمر» آمده در سوره ی مبارکه ی «زمر» آیه ی 71 و آیه ی 73 فرقشان این است در آیه ی 71 سوره ی مبارکه ی «زمر» فرمود: «وَسِیقَ الَّذِینَ کَفَرُوا إِلَی جَهَنَّمَ زُمَراً حَتَّی إِذَا جَاؤُهَا فُتِحَتْ أَبْوَابُهَا» وقتی دوزخیان وارد دوزخ میشوند درِ دوزخ باز میشود «وَقَالَ لَهُمْ خَزَنَتُهَا أَلَمْ یَأْتِکُمْ رُسُلٌ مِنکُمْ» تا آخر این در آیه ی 71 که بدون «واو» ذکر شده «حَتَّی إِذَا جَاؤُهَا فُتِحَتْ أَبْوَابُهَا» نه «و فتحت ابوابها» اما در آیه ی 73 به این صورت آمده است «وَسِیقَ الَّذِینَ اتَّقَوْا رَبَّهُمْ إِلَی الْجَنَّةِ زُمَراً حَتَّی إِذَا جَاؤُهَا وَفُتِحَتْ أَبْوَابُهَا وَقَالَ لَهُمْ خَزَنَتُهَا سَلاَمٌ عَلَیْکُمْ طِبْتُمْ فَادْخُلُوهَا خَالِدِینَ» اینجا که سخن از بهشت است چون ابواب بهشت ثمانیه است هشتتاست و درکات و ابواب جهنّم هفتتاست آنجا «واو» ذکر نشده اینجا «واو» ذکر شده، خب «حَتَّی إِذَا جَاؤُهَا وَفُتِحَتْ أَبْوَابُهَا» این شاهدی که اینها اقامه کردند به خیال اینکه چون درجات بهشت یا ابواب بهشت هشتتاست به مناسبت این ثمانیه «واو» آوردند اولاً اینها بین ثمانیه و ثامن فرق نگذاشتند یک، و ثانیاً بسیاری از لطایف است که به برکات روایات اهل بیت حل میشود نه با تعبیرات مغنی و امثال مغنی اینکه قبلاً به عرض رسید شیعه باید به جای آن ادبیات جامعالمقدمات غیر از عواملی که مرحوم ملاّ محسن فیض(رضوان الله علیه) نوشته و غیر از صمدیهای که مرحوم شیخ بهایی تنظیم فرمود یا عبدالصمد تنظیم فرمودند بقیه را باید محقّقان شیعه بنویسند یک سیوطی شیعهمَنشی بنویسند یک مغنی و جامع و مطوّل و مختصر شیعهروش بنویسند تا این مثالها این «واو»ها، این حروف، این کلمات، این جملهها معنای خاصّ خودش را داشته باشد الآن این طلبهها را با این ادبیات ابنهشامها میپرورانند حالا انسان میخواهد چیزهایی را خدا غریق رحمت کند شیخناالاستاد مرحوم آقای آقامیرزا هاشم آملی(رضوان الله علیه) میفرمود اینها که پای درس بعضی از آقایان رفته بودند بعد میآمدند پای درس مرحوم آقا ضیاء مرحوم آقا ضیاء میفرمود که من دوتا کار باید بکنم اول باید آنچه که در ذهن شماست از ذهنتان بیرون بیاورم بعد یک مطالب عمیقی را القا بکنم این دو زحمت برای من هست الآن شما هر جا بروید باید اول آنچه را که در ذهن این طلبهها هست که این «واو»ها و این «الف»ها و این «باء»ها به چه معناست این را از ذهن اینها در بیاورند که این اینطوری نیست که ابنهشام گفته، این اینطور نیست که فلان عالِم سنّی گفته یا سیوطی گفته او هم بالأخره بسیاری از مطالب را از همان بر اساس روال خودشان دارند میگویند دیگر اگر کسی حالا شما نگاه کنید به المیزان ببینید که چرا آنجا «واو» دارد اینجا «واو» ندارد بعضی از جاهاست که برای عظمت جواب حذف میشود در آنجا جواب نقد است یک چیز نقدی است حسّی، اما برای بهشت جواب ندارد از بس با جلال و شکوه است که جوابش محذوف است قابل بیان نیست «ما لا یُدرک» است «ما لا یدرک» را نمیشود گفت آن بیان کجا این بیان «واو» ثمانیه کجا؟ خب این را مرحوم امینالاسلام(رضوان الله علیه) میفرماید: «فشیءٌ لا یعرفه النحویّون»(3)این چیزی نیست که این «واو» ثمانیه اینها ریشهای داشته باشد که نحویّون بفهمند آنوقت فرمود البته آن جملهای هم که ابنعباس میگوید من میدانم با اینکه قرآن فرمود: «مَا یَعْلَمُهُمْ إِلَّا قَلِیلٌ» اگر دعوای ابنعباس درست باشد این هم به برکت آن است از وجود مبارک پیغمبر شنیده، از حضرت امیر شنیده، از اهل بیت شنیده، وگرنه خود ابنعباس از جای دیگر یاد گرفته باشد که عدد اصحاب کهف چندتاست این نیست فرمود: «مَا یَعْلَمُهُمْ إِلَّا قَلِیلٌ».
«و الحمد لله ربّ العالمین»
«وَکَذلِکَ أَعْثَرْنَا عَلَیْهِمْ لِیَعْلَمُوا اَنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ وَأَنَ السَّاعَةَ لاَ رَیْبَ فِیهَا إِذْ یَتَنَازَعُونَ بَیْنَهُمْ أَمْرَهُمْ فَقَالُوا ابْنُوا عَلَیْهِمْ بُنْیَاناً رَبُّهُمْ أَعْلَمُ بِهِمْ قَالَ الَّذِینَ غَلَبُوا عَلَی أَمْرِهِمْ لَنَتَّخِذَنَ عَلَیْهِم مَّسْجِداً (21) سَیَقُولُونَ ثَلاَثَةٌ رَابِعُهُمْ کَلْبُهُمْ وَیَقُولُونَ خَمْسَةٌ سَادِسُهُمْ کَلْبُهُمْ رَجْماً بِالْغَیْبِ وَیَقُولُونَ سَبْعَةٌ وَثَامِنُهُمْ کَلْبُهُمْ قُل رَبِّی أَعْلَمُ بِعِدَّتِهِم مَا یَعْلَمُهُمْ إِلَّا قَلِیلٌ فَلاَ تُمَارِ فِیهِمْ إِلَّا مِرَاءً ظَاهِراً وَلاَ تَسْتَفْتِ فِیهِم مِنْهُمْ أَحَداً (22)»
جریان اصحاب کهف را به عنوان یک آیه الهی مطرح میفرماید برکاتی هم که این قصّه به همراه دارد یکی پس از دیگری ذکر میکنند آنچه که سودمند نیست آن را تصریح نمیکند که حالا رقمشان هفتتا بود، ششتا بود، کمتر بود، بیشتر بود چون سهمی ندارد اثری ندارد اما این خواب طولانیشان که سیصد سال شمسی و 309 سال قمری است این چون اثر دارد این را ذکر میکند. درباره ی آرایی که در رقم و عدد اینها ذکر شد سه قول را ذکر فرمود، فرمود: «سَیَقُولُونَ ثَلاَثَةٌ رَابِعُهُمْ کَلْبُهُمْ» این کلمه ی «سین» تسویف را در قول اول ذکر فرمود و در قول دوم و سوم چون عطف بر همان قول اولاند و این «سین» روی قول دوم و سوم هم در میآید دیگر آن را تکرار نفرمود یعنی در قول دوم هم «سَیَقُولُونَ» مطرح است در قول سوم هم «سَیَقُولُونَ».
مطلب بعدی آن است که بعد از نقل قول اول و دوم فرمود: «رَجْماً بِالْغَیْبِ» این مثل تیر در تاریکی است که تعبیرات فارسی ما هم همین است سنگ در تاریکی پرت کردن، تیر در تاریکی پرت کردن یعنی هدفی ندارد به مقصد نمیرسد اینها نه خودشان مشاهده کردند، نه از مبدأ وحیانی شنیدند اگر خودشان مشاهده نکردند از صادقِ امین هم نشنیدند از کجا حرف آنها درست است؟ خب پس این سخنان رجم بالغیب است و این رجم به غیب اختصاصی به قول اول یا قول دوم ندارد بلکه هر دو قول رجم به غیب است به استثنای قول سوم که بحثش خواهد آمد، اگر قول اول و دوم در این جهت فرق میکردند بعد از ذکر یکی از آن دو قول میفرمود «رَجْماً بِالْغَیْبِ» و آن قول دیگر را مشمول رجم به غیب نمیدانست از اینکه بعد از قول اول و دوم فرمود: «رَجْماً بِالْغَیْبِ» یعنی هیچ کدام از اینها محقّقانه نیستند اینها نه خودشان بودند تا مشاهده کنند و نه از معصوم شنیدند.
پرسش: ببخشید اگر اینها همان جا بالعیان دیده بودند.
پاسخ: اگر دیده بودند ولی فرمود اینها «رَجْماً بِالْغَیْبِ» است اگر دیده بودند که قول بود عند حسّ که دیگر درست بود، خب اینها کسی مطّلع نشده بود از حالشان بعد از اینکه آن شخص رفت در شهر تا غذا تهیه کند تازه از اصلِ چنین وجودی باخبر شد گرچه از پیشینیان شنیده بودند عدهای به خارج شهر رفتند اما کجا رفتند؟ چند نفر بودند؟ این برایشان مشخص نیست پس قول اول و دوم رجمِ به غیب است جناب فخررازی و بعدها هم در تفسیر مراغی و سایر تفسیرها به عنوان یک مظنّه و استناد میگویند قول سوم حق است برای اینکه اگر قول سوم هم رجم به غیب بود ذات اقدس الهی این «رَجْماً بِالْغَیْبِ» را بعد از قول سوم ذکر میکرد اما از این جهت که قول اول و دوم را ذکر فرمود آنگاه گفت «رَجْماً بِالْغَیْبِ» بعد قول سوم را ذکر فرمود معلوم میشود قول سوم حق است این خلاصه ی سخن جناب فخررازی بود اولاً شاید قبل از ایشان هم دیگران هم گفته باشند بعد هم در تفسیر مراغی آمده که اینها استظهار میکنند که قول سوم حق است.
سیدناالاستاد مرحوم علامه طباطبایی خب چون یک محقّق کاملی است مثل فخررازی یا تفسیر مراغی سخن نمیگوید میفرماید این مُشعِر است، این اِشعار دارد در حدّ یک احتمال است این درست است این اِشعار دارد که قول سوم مثل قول اول و دوم رجم به غیب نیست ولی استدلال نمیکنند، استظهار نمیکنند که این ظاهر در این است و دلیل بر این است این یک.
پرسش: بعضی از روایات که از جمله ی اعوان حضرت مهدی(عج) را «سبعةٌ من أصحاب الکهف» میدانند آیا نمیشود با این...
پاسخ: سبعةٌ من أصحاب الکهف میدانند معنایش این نیست که اصحاب کهف هفتتا هستند که اصحاب کهف فراواناند این سبعهای است از اصحاب کهف، خب حالا بحث در روایت جداگانه مطرح است.
مطلب بعدی آن است که همین سخن در بحثهای قبلی آمده در آیه ی نوزده آنجا سؤال و جوابی که ردّ و بدل میشود فرمود در آیه نوزده «وَکَذلِکَ بَعَثْنَاهُمْ لِیَتَسَاءَلُوا بَیْنَهُمْ» فرمود ما اینها را از خواب بیدار کردیم تا با یکدیگر گفتگو کنند «قَالَ قَائِلٌ مِنْهُمْ کَمْ لَبِثْتُمْ» این قائل یک نفر است یک نفر سؤال کرد که چقدر در این کهف خوابیدیم؟ «قَالُوا» چون این «قَالُوا» جمع است و اقلّ جمع سه نفر است سه نفر در جواب گفتند «لَبِثْنَا یَوْماً أَوْ بَعْضَ یَوْمٍ» این سه نفر که جواب دادند و آن یک نفر که سؤال کرد میشود چهار نفر، بعد دارد «قَالُوا» این «قَالُوا» دوم غیر از «قَالُوا» اول است این «قَالُوا» حدّاقلش سه نفر است «قَالُوا رَبُّکُمْ أَعْلَمُ بِمَا لَبِثْتُمْ» این میشود سه نفر، آنها هم میشود سه نفر، آن سائل اول هم میشود یک نفر این جمعاً میشود هفت نفر این هفت نفر تأیید میکند که آن قولی که دارد «سَبْعَةٌ وَثَامِنُهُمْ کَلْبُهُمْ» این درست است. سیدناالاستاد هم اینجا هم باز محقّقانه سخن میگوید میفرماید اگر این قائل اول جدای از آنها باشد «قَالُوا» هم جدا باشد «قَالُوا» اول و «قَالُوا» دوم هم جدا باشد و حدّاقل جمع سه نفر باشد بر اساس همه ی این مبانی ما میتوانیم بفهمیم اینها کمتر از هفت نفر نبودند نه هفت نفر بودند فرق یک محقّق و غیر محقّق این است ما اولاً این «قَالُوا» اول شاید بیش از سه نفر گفتند ما دلیل نداریم بر اینکه سه نفر گفتند، «قَالُوا» دوم هم شاید بیش از سه نفر گفتند حدّاقلش سه نفر است نه منحصر در سه نفر این دو، یک عده هم ساکت بودند و منتظر آن به چه دلیل ما میتوانیم نفی بکنیم لذا یک محقّق حرفش این است که از مجموع این سه قول یعنی «قَالَ قَائِلٌ مِنْهُمْ» «قَالُوا» اول، «قَالُوا» دوم از مجموع این سه قول ما میفهمیم کمتر از هفت نفر نبودند نه رقمشان هفت نفر بود این حرف یک محقّق است، خب پس درباره ی این تقدیم «رَجْماً بِالْغَیْبِ» در حدّ اِشعار است این درست است اما نه آنطوری که فخررازی گفته، نه آنطوری که مراغی گفته بخواهند استظهار کنند، اِستشعار مطلبی است و استظهار مطلبی دیگر و از جمعبندی آن سه قول «قَالَ» هست و «قَالُوا» اول هست و «قَالُوا» دوم بر فرض اینکه همه حرف زده باشند و بر فرض اینکه سه نفر گفته باشند بله هفت نفرند، اما از کجا همه جواب دادند؟ و از کجا «قَالُوا» اول سه نفرند، «قَالُوا» دوم سه نفرند؟ حدّاقلش سه نفرند نه منحصر در سه نفر، پس باید که درباره ی آن «قَالَ» میفرماید: «مُشعرٌ بل دالٌّ» ولی درباره ی «رَجْماً بِالْغَیْبِ» میفرماید: «مُشعرٌ» این «دالٌّ» بر اینکه کمتر از هفت نفر نبودند را درباره ی آن «قَالَ» و «قَالُوا» و «قَالُوا» فرمود و آنچه که مربوط به «رَجْماً بِالْغَیْبِ» است فقط در حدّ اِشعار تعبیر فرمودند.
پرسش: آنچه که در دست ماست همان ظواهر است و اصل به احتمالات نمیشود که.
پاسخ: بسیار خب، ظاهر که این «قَالُوا» که ظاهر در سه نفر نیست نه «قَالُوا» اول، نه «قَالُوا» دوم حدّاقل جمع سه نفر است نه جمع برای سه نفر، خب ظاهری ما در دست نداریم چه ظهوری دارد بر اینکه اینها هفت نفر بودند؟ آن هم اگر قول سومی حق بود دیگر خدای سبحان نمیفرمود: «مَا یَعْلَمُهُمْ إِلَّا قَلِیلٌ فَلاَ تُمَارِ فِیهِمْ إِلَّا مِرَاءً ظَاهِراً وَلاَ تَسْتَفْتِ فِیهِم مِنْهُمْ أَحَداً» این همه نشان میدهد که کسی عالِم نبود.
اما این تعبیر که خودش در همین سوره در آیه ی 25 وقتی فرمود: «وَلَبِثُوا فِی کَهْفِهِمْ ثَلاَثَ مِائَةٍ سِنِینَ وَازْدَادُوا تِسْعاً» بعد فرمود: «قُلِ اللَّهُ أَعْلَمُ بِمَا لَبِثُوا»(1)اینکه خودش فرمود: «قُلِ اللَّهُ أَعْلَمُ بِمَا لَبِثُوا» با آنجا خیلی فرق دارد در آنجا قول خود را ذکر نکرد فرمود سه قول در مسئله هست بعضیها گفتند سه نفر، بعضیها گفتند پنج نفر، بعضیها گفتند هفت نفر قول خودش را نقل نکرد درباره ی مدّت خواب هم قولی از کسی نقل نکرده مگر از خود اصحاب کهف قبلاً که «لَبِثْنَا یَوْماً أَوْ بَعْضَ یَوْمٍ» تنها قول خودش را نقل کرد که فرمود سیصد سال بودند «وَازْدَادُوا تِسْعاً» بعد فرمود: «اللَّهُ أَعْلَمُ» یعنی قول، قول من است نه «یَوْماً أَوْ بَعْضَ یَوْمٍ» نه اگر اقوال دیگری در بین باشد آن قولها هم مطرح نیست اینکه در آیه ی 26 فرمود: «اللَّهُ أَعْلَمُ» بعد از قول خودش فرمود یعنی قول من را بگیرید آن اقوال دیگر که «یَوْماً أَوْ بَعْضَ یَوْمٍ» که سندی ندارد، خب پس بنابراین بین آیه ی 25 و 26 با آیه 21 کاملاً فرق است از این جهت نمیشود گفت که اینها هفت نفر بودند اگر ما از آیه ی نوزده بخواهیم کمک بگیریم میگوییم حدّاقل جمعیت اینها هفت نفر بودند بله، حداقلش اینقدر بودند اما بیشتر از این بودند یا نه، این «مَا یَعْلَمُهُمْ إِلَّا قَلِیلٌ».
1) (1) . سوره ی کهف،آیه ی 19.
و اما اینکه اهل بلد از حالشان باخبر بودند یا نه؟ این در حدّ احتمال است ظاهرش این است که باخبر نبودند برای اینکه همان اوّلین بار وقتی که یکی از اینها رفته برای تهیه طعام باخبر شدند کسی آنجا نمیرفت باخبر هم نبود شاید ذات اقدس الهی که فرمود: «فَضَرَبْنَا عَلَی آذَانِهِمْ فِی الْکَهْفِ سِنِینَ عَدَداً»(1)این کهف را هم نظیر غار وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) مصون نگه داشت ما چه میدانیم؟ آنجا حضرت وارد غار شد کسی وارد غار نشد با اینکه عادی بود عدهای هم از این قیافهشناسها و اثرشناسها و اثر پا شناسها رفتند تا دمِ غار بعد نتوانستند بروند یا نرفتند هیچ دلیلی نداریم که آنجا افرادی رفتند ممکن است خدایی که بخواهد این آیت را به عنوان کرامت حفظ کند تا مردم به معاد علمِ جزمی پیدا کنند راه را برای دیگران باز نکرده است، خب.
اما اینکه مشرکان گاهی نام خدا را میبرند نظیر آنچه در سوره ی مبارکه ی «یوسف» آمده آیه ی 31 که آن زنها گفتند «حَاشَ لِلَّهِ» قبلاً گذشت که مشرک معتقد به خدا هست واجبالوجود را قبول دارد، توحیدِ واجب را قبول دارد، توحید خالق را قبول دارد، توحید ربّالأرباب را قبول دارد که مدیر کلّ عالم یکی است اما شرکش در ربوبیّت جزئیه است ارباب متفرّقه قائل است ربّالرزق، ربّالشفاء، ربّالانسان، ربّالحیوان، ربّالحجر، ربّالشجر گرفتار ارباب متفرّقه است وگرنه ربّالعالمین را یکی میدانند یعنی مدیر کل، ربّ ارباب «وَلَئِن سَأَلْتَهُم مَنْ خَلَقَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ وَسَخَّرَ الشَّمْسَ وَالْقَمَرَ لَیَقُولُنَّ اللَّهُ»(2)و مانند آن این تفاوت جوهری با ملحدان که آنها که اصلاً کسی را قبول ندارند خدایی را قبول ندارند یعنی مبدئی را قبول ندارند و ملحد محضاند.
مطلب دیگر اینکه در جریان اصحاب کهف آن مقداری که در روایات آمده هم فخررازی در تفسیرش نقل کرد هم در تفسیرهای امامیه مثل تفسیر صافی و کنزالدقائق و اینها آمده از وجود مبارک حضرت امیر که حضرت امیر(سلام الله علیه) فرمود اینها هفت نفر بودند اسامی اینها هم در این تفسیر آنطوری که فخررازی نقل کرده اسامی اینها هم آمده که اینها چه کسانی بودند و ابنعباس هم از همین جا استفاده کرده خب وگرنه راهی ندارد چون ابنعباس شاگرد تفسیری وجود مبارک حضرت امیر بود اگر گفت من میدانم از همین راه میداند در تفسیر کنزالدقائق و اینها دارد که «بطریقٍ عامی» و خود فخررازی هم همین روایت را از وجود مبارک حضرت امیر نقل کرد در این تفسیرهای شیعه هم دارد که به طریق عامه از وجود مبارک حضرت امیر نقل شده و اسامی آنها هم همین است، خب اینها البته فیالجمله تأیید میکند اگر روایت باشد خب علی الرأس اما خب مستحضرید هم طریقش طریق آنهاست و هم بسیاری از اینها مرسلاند و اثبات مطالب علمی با روایات مرسل کار آسانی نیست در مسائل عبادی و عملی به مرسلات عمل نمیشود مگر در بعضی از مراثی چه رسد به مسائل علمی اما خب در حدّ یک احتمال استناد احتمالی و مانند آن مورد قبول خواهد بود، حالا ممکن است روایات دیگری هم در مسئله باشد ولی این روایتی که سند ابنعباس است از وجود مبارک حضرت امیر است که سنّیها نقل کردند بعد شیعهها هم در تفسیرشان از آنها نقل کردند، اما حالا بقیه بحث انشاءالله برای روز چهارشنبه اما این سؤالاتی که مربوط به موت بود.
پرسش: ببخشید در جریان غار رفیق پیامبر میخواست بدجنسی کند و پایش را از ار بیرون بیاورد که عقرب او را نیش زد.
پاسخ: بله خب معذلک خدا حفظ کرد دیگر پس این تأیید است اگر خدای سبحان بخواهد حفظ بکند و نگذارد کسی مطّلع بشود جلوی رفیق بد را هم میگیرد اگر خدا بخواهد جریان اصحاب کهف را سیصد سال حفظ بکند مانع ورود دیگران بود خود ذات اقدس الهی فرمود ما اینها را از پهلویی به پهلویی میغلتاندیم که لباس اینها، بدن اینها آسیب نبیند و کسی هم آنجا باخبر نبود بعدها بعد از گذشت سه قرن «أَعْثَرْنَا عَلَیْهِمْ» ما کسی را عُثور و اطلاع ندادیم ما باید اطلاع بدهیم ولی این کار را نکردیم ما میخواهیم آیتی به دست ما در جامعه ظهور کند تا اینها معاد را باور کنند ما اصحاف کهف را خواباندیم ما هیچ کس را مطّلع نکردیم بعدها اینها را بیدار کردیم اهل شهر را مطّلع کردیم این چهارتا کار را ما کردیم «ضَرَبْنَا عَلَی آذَانِهِمْ فِی الْکَهْفِ سِنِینَ عَدَداً»(1)یک، «ثُمَّ بَعَثْنَاهُمْ»(2)دو، «وَکَذلِکَ أَعْثَرْنَا عَلَیْهِمْ ... إِذْ یَتَنَازَعُونَ» سه، خب اگر عُثور و اطلاع مردم باید به اِعثار و تعلیم الهی و اعلام الهی باشد تا این آیت معنای خودش را پیدا کند خب کسی نرفت آنجا و اتفاق هم نیفتاده و خدای سبحان هم آنها را منصرف کرده از رفتن.
پرسش: در بحث دیروز فرمودید که آنها انقلاب کردند و گفتند اینجا را مسجد قرار بدهیم.
پاسخ: بعد از اعثار دیگر، فرمود: «وَکَذلِکَ أَعْثَرْنَا عَلَیْهِمْ ... إِذْ یَتَنَازَعُونَ» بعد از اینکه این یک نفر رفته شهر و غذا تهیه کند پولی که داده برای عهد دقیانوس بود فهمیدند این سکّه، سکّه ی سیصد سال قبل است گفتند چهار، پنج شاهد داشتند دیگر از قیافه ی اینها، از لباس اینها، از چهره ی اینها، از زبان اینها، از فرهنگ محاوره اینها، از این سکّه ی اینها فهمیدند این برای سیصد سال قبل است بعد قصّه را جویا شدند گفت من تنها نیستند مدّتی قبل با هم رفتیم در غار و اینها بعدها مردم شهر مطّلع شدند وقتی مطّلع شدند آمدند دیگر آنها کم کم رحلت کرده بودند درباره ی جایگاه آنها اختلاف کردند بعضی گفتند دمِ غار را ما میبندیم که دیگر این اجساد سالم بمانند یعنی آسیب نبینند، بعضی گفتند نه، تبرّک بکنیم «لَنَتَّخِذَنَ عَلَیْهِم مَّسْجِداً»، خب.
پرسش: در رابطه ی با این نبدل امثالکم این بدن مطهر ائمه آیا سالم میماند در آن نفوس قبل میماند.
پاسخ: بله ممکن است برای اینکه.
پرسش: یا نه، این بدن مطهر استثنا دارد از آن موارد دیگر یا اینکه معذرت میخواهم احترام دارد.
پاسخ: این در بیانات نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) در نهجالبلاغه هست که «یَمُوتُ مَنْ مَاتَ مِنَّا وَ لَیْسَ بِمَیِّتٍ وَ یَبْلَی مَنْ بَلِیَ مِنَّا وَ لَیْسَ بِبَالٍ»(1)فرمود ماها که مُردیم نمیمیریم ماها اگر بدن پوسیده باشد نمیپوسد «وَ یَبْلَی مَنْ بَلِیَ مِنَّا وَ لَیْسَ بِبَالٍ» این هیچ استبعادی ندارد که بدن بماند إلی یوم القیامه برای اینکه آنها به وسیله ی همین بدن به کمال رسیدند یک، و آیتی باشد برای تکمیل دیگران این دو، اگر بدنِ مرحوم ابنبابویه هشتصد سال میماند برای تعلیم دیگران است، برای تکمیل دیگران است البته برای خود اینها اثری ندارد حالا چه بدن را بسوزانند نظیر اصحاب اُخدود یا نسوزانند اینها به کمالشان رسیدند «لاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللّهِ أَمْوَاتاً»(2)اینها حیّاند، عنداللهاند، مرزوقاند و مانند آن.
پرسش: آنوقت روح با همین بدن محشور میشود با همین بدن مطهر امام معصوم.
پاسخ: بله خب، منتها در تعبیرات قرآن کریم دارد مثل همین دنیا ما در حقیقت بخواهیم عرفی سخن بگوییم میگوییم این بدن ما عین بدن دوران سی سال قبل، چهل سال قبل است ما همان شخصیم دیگر اینکه تردید نداریم که ولی بخواهیم علمی و دقیق حرف بزنیم خب این بدن چند بار عوض شده ولی روحِ ما عین همان است، هویّت ما عین همان است بدون کمترین تردید.
پرسش: همین بدن مطهر که ما روی آن انگشت بگذاریم همین بدن مطهر آیا روز قیامت روح با همان بدن محشور میشود.
پاسخ: بله خب دیگر، ولی.
پرسش: استثنا میکند معذرت میخواهم از مبدل و امثال خود استثنا میکند.
پاسخ: نه، در دنیا هم همین است این مثل آن است الآن هم ما وقتی که در دنیا که هستیم اشاره میکنیم عرفاً میگوییم این بدن ما عین همان بدن بیست سال قبل است ولی بخواهیم قرآنی حرف بزنیم، برهانی حرف بزنیم ناچاریم بگوییم مثل است دیگر الآن ما چندینبار عوض شدیم یک محقّق که از ما نمیپذیرد بگوید شما عین آن هستید که بخواهیم عرفی حرف بزنیم بله میگوییم این آقا که الآن شصت سال است عین همان انسان چهل سال قبل است دیگر این عرفاً، اما بخواهیم علمی سخن بگوییم تحقیقی سخن بگوییم میگوییم بدنش مثل بدن قبلی است چون چندبار عوض شده روحش عین آن است چون عوض نشده، هویّت او چون به روح اوست عین اوست عوض نشده اما روح که تکامل دارد چون لُبس است نه لَبس، لُبس فوق لُبس است و کمال روی کمال است تغییری نیست اگر چیزی بالا رفته که عوض نشده همان است به اضافه اما اگر چیزی تغییر کرده در عرض و نه در طول کون و فساد بود نه لُبس بعد اللبس میشود مثل الآن ما چند بار، چند بار یعنی چند بار اگر کسی حضور داشته بود و یک بار کافی بود برای او ما را به زحمت نمیانداخت وقت دیگران را هم نمیگرفت چند بار یعنی چند بار این گفته شد اگر کسی در سنّ بیست سالگی سرقتی کرده و به محکمه ی عدل رفته و محکوم شد که دستش باید قطع بشود این فرار کرده و در سنّ شصت سالگی این را دستگیر کردند در طیّ این چهل سال این چند بار تصادف کرده کلیههایش را از دست داده کلیههای دیگران را به او تلقیح کردند، پاهایش را از دست داده پاهای دیگران را در حال گرم بودن وصل کردند، چسباندند گرفته، قلبش را عوض کردند با قلب دیگر کلّ بدن را عوض کردند این در سنّ شصت سالگی دستگیر شده این عین همان آقاست این میتواند بگوید دیگر دست مرا قطع نکنید برای اینکه این دست من از جای دیگر آمده من دستهایم در تصادف از بین رفته دست دیگران را به دست من چسباندند و گرفته میگویند هر چه را که روحتان قبول کرده، درک کرده، پذیرفته، ساخته، تویی ما همین دست را باید قطع بکنیم این محکمه ی عدل دنیای ماست آخرت ما هم همینطور است این دیگر نمیتواند بگوید کلیههایم عوض شده، قلبم عوض شده، دستم عوض شده، پایم عوض شده میگویند نه، تو عین همان انسان چهل سال قبلی و درست هم هست اما وقتی بخواهند راجع به بدن او سخن بگویند میگویند مثل بدن اوست لذا قرآن کریم آنجا که جای تحقیق روحی است یک طور حرف میزند، آنجا که جای تحقیق هویّت است یک طور حرف میزند، آنجا که برای بدن است میگوید مثل، اگر ما مسئله ی دنیا را خوب بفهمیم یعنی خوب بفهمیم آخرت هم همینطور است دهها بار در طیّ این سالها گفته شد که کلّ بدن عوض میشود مگر ما این تمام غذاهایی که میخوریم این به جای آن پوست و گوشت و خون نمیرود آنها مگر تحلیل نمیرود این دستگاه سوخت و سوز دارد تحلیل میبرد چرا اگر غذا به کسی نرسد آدم لاغر میشود؟ برای اینکه این دستگاه سوخت و سوز مواد میخواهد از همین گوشت میگیرد، از همین پوست میگیرد، از همین استخوان میگیرد اینها تحلیل میرود پشت سر هم غذاهای دیگر میرسد، موادّ دیگر میرسد این مثالها هم باز مکرّر گفته شد که اگر کسی در شب مهتابی در کنار نهر روانی که سنگ ندارد موج ندارد و آرام حرکت میکند کنار این نهر بنشیند عکس ماه را در این نهر میبیند یک ساعت که بنشیند خیال میکند این عکس همان عکس یک ساعت قبل است در حالی که دهها بار این عکس عوض شده این را لااقل هفتصد، هشتصد سال قبل تاکنون هر کس آمده فهمیده و گفته که «شد مبدّل آب این جوی چند بار*** عکس ماه و عکس اختر برقرار» روز اگر کنار این نهر بنشیند عکس آفتاب را در این نهر میبیند، یک ساعت بنشیند خیال میکند این عکس همان عکس یک ساعت قبل است در حالی که این نهر روان است هر بخشی از آب نمایانگر یک عکس خاص است وقتی این آبها میآید میرود این عکسها هم متغیّر است منتها چون دقیق است و رقیق است و نرم است به چشم نمیآید «شد مبدّل آب این جوی چند بار*** عکس ماه و عکس اختر برقرار» اگر کسی خالی روی دستش است در دروان کودکی بود این خیال میکند این همان خال شصت سال قبل است در حالی که چندین بار عوض شده اگر وضع دنیا برایمان حل بشود آخرت هم همینطور است دیگر چه استبعادی دارد، خب.
اما درباره ی موت که مرگ چیست؟ مرگ یک مرگ طبیعی داریم که طبیب میفهمد و اجازه ی دفن میدهد، یک مرگ قرآنی داریم که آن مربوط به اجازه ی دفن نیست آنکه میگویند انسان تبهکار در حال مرگ فشار جان دادن دارد، در حال احتضار فشار جان دادن دارد این دست و پا زدن معیار نیست این مرگِ قرآنی است نه مرگ طبّی، مرگ طبّی این است که این بدن سرد بشود خون به اعضا نرسد قلب از کار بیفتد طبیب هم اجازه ی دفن میدهد یعنی رابطه ی روح با بدن قطع شد ولو این شخص رباخوار باشد، مفسد باشد، محارب باشد هنگام مرگ دست و پایی نزده سکته کرده با ایست قلبی مُرد دیگران خیال میکنند این فشار جان دادن ندارد این به راحتی مُرد در حالی که مرگ طبیعی و طبّی معیار فشار مرگ و دردِ حال احتضار نیست مرگِ قرآنی انتقال از دنیا به برزخ است این شخص گرچه اجازه ی دفن داده شد رفته زیر خاک اما از دنیا به برزخ نرفته وقتی از دنیا وارد برزخ میشود که امور دنیایی از او گرفته بشود، وقتی امور دنیایی از او گرفته میشود که این وابستگیها را یکی پس از دیگری جدا کند انسان اگر در حیات خودش وابسته نبود این راحت وارد برزخ میشود اما اگر وابسته بود تعلّق به مال داشت «تُحِبُّونَ الْمَالَ حُبّاً جَمّاً»(1)بود این همین که حال احتضار رسید متعلّقان را از او میگیرند یک، تعلّق میماند دو، فریاد شروع میشود سه، چرا آدمِ معتاد را که گرفتند دادش بلند است؟ برای اینکه متعلَّق عادت را از او گرفتند یک، تعلّق و اعتیاد در او هست دو، تعلّق بدون متعلَّق فریاد آدم را بلند میکند این سه، تا این تعلّق قطع نشود این شخص وارد برزخ نمیشود این هنوز نمرده این گرفتار آن جان کَندن است در حقیقت، این مرگِ قرآنی است. خدا غریق رحمت کند سیدناالاستاد این جمله را بارها میفرمود که اگر شهیدی در میدان معرکه در خونش دست و پا میزند عدهای خیال میکنند این فشار جان دادن دارد اگر ما میتوانستیم از او سؤال بکنیم که حالت چگونه است؟ این در جواب به ما میگوید من مثل آن تشنه ی گرمازدهای هستم که وارد استخر شدم دارم در استخر کوثری شنا میکنم این دست و پا زدن من آن است او دارد لذّت میبرد انسان خیال میکند این فشار جان دادن است این فشار جان دادن برای کسی است که مواد را از او گرفتند متعلَّق را از او گرفتند یک، تعلّق مانده دو، تا این تعلّق رفع نشود این دادش بلند است این معنی مرگِ قرآنی است حالا افرادی که با این بدن کامل شدند بالأخره این بدن به آنها خدمت کرده ممکن است سالیان متمادی در قبر بماند برای تکمیل دیگران همانطوری که کتاب اینها هادی دیگران است نوشتههای اینها راهنمای دیگران است بدنِ پاک اینها هم راهنمای دیگران است، خب مرحوم آقا علی حکیم فیلسوف معروف عصر خودش بود بسیاری از حُکما نزد او درس خوانده بودند این بالصراحه در آن کتاب نقل میکند من رفتم به زیارت ابنبابویه این کلّ فضای ری را عوض کرده، تهران را عوض کرده، الی الیوم دارد عوض میکند کمتر کسی است که از این قضیه باخبر باشد و ری برود و برای زیارت حضرت عبدالعظیم مشرّف بشود و کنار قبر شریف ابنبابویه برای زیارت نرود خب این همین است دیگر اینها برکات است دیگر آنجا شده مَهد علما بسیاری از علما در کنار قبر مرحوم آقا سیّد محمد تنکابنی بودند مرحوم حکیم جلوه اینطور بودند آنها همه رفتند کنار قبر ابنبابویه آنجا جا گرفتند خب این افتخاری است دیگر، این کمالی است، این تکمیلی است برای دیگران این هم یک مطلب.
1) (8) . سوره ی فجر،آیه ی 20.
پس بنابراین مرگها دو قِسم است یک مرگ طبیعی و طبّی است که فقط اجازه ی دفن زیر خاک را میدهند، یک مرگ به معنای انتقال از دنیا به برزخ است، انتقال از دنیا به برزخ برای خیلیها حاصل نیست اینکه خیلیها نمیفهمند مُردند برای اینکه در کشاکش این جرّاحیاند اگر کسی این علاقهها را قطع نکند بعد از مرگ میبرند در اتاق عمل این بیان نورانی حضرت امیر که فرمود این در نهجالبلاغه هست «فَصَارَ جِیفَةً بَیْنَ أَهْلِهِ ... فَأَسْلَمُوهُ فِیهِ إِلَی عَمَلِهِ»(1)همین است فرمود انسان بعد یک مُردار میشود بعد این مردار را میبرند در اتاق عمل «فَصَارَ جِیفَةً بَیْنَ أَهْلِهِ» که همه دماغشان را میگیرند «فَأَسْلَمُوهُ فِیهِ إِلَی عَمَلِهِ» خب این را میبرند در اتاق عمل اگر وارسته بود که روح و ریحان است و جِیفه هم نیست در حقیقت، اگر نه که «فی حُفرة من حُفر النیران»(2).
اما این بیان نورانی حضرت امیر که بنا شد قرائت بکنیم این است وجود مبارک حضرت بعد از اینکه آیه مبارکه ی «أَلْهَاکُمُ التَّکَاثُرُ» را قرائت فرمودند مطالبی را انشا کردند این مطالب در کتاب شرح نهجالبلاغه ابنابیالحدید جلد یازدهم صفحه ی 145 آغاز این خطبه است اصلش این است که وقتی حضرت «أَلْهَاکُمُ التَّکَاثُرُ * حَتَّی زُرْتُمُ الْمَقَابِرَ» را تلاوت فرمودند این خطبه را انشا کردند «یَا لَهُ مَرَاماً مَا أَبْعَدَهُ! وَ زَوْراً مَا أَغْفَلَهُ! وَ خَطَراً مَا أَفْظَعَهُ! لَقَدِ اسْتَخْلَوْا مِنْهُمْ أَیَّ مُدَّکِرٍ» تا بخش پایانی آن جملههایی که جزء غرر این خطبه محسوب میشود این است که فرمود: «لاَ یَتَعَارَفُونَ لِلَیْلٍ صَبَاحاً وَ لاَ لِنَهَارٍ مَسَاءً أَیُّ الْجَدِیدَیْنِ ظَعَنُوا فِیهِ کانَ عَلَیْهِمْ سَرْمَداً» یک خطبه ی نورانی و پربرکتی است اما در صفحه ی 152 به بعد جناب ابنابیالحدید اینچنین میفرماید، میفرماید: «مَن أراد أن یَعِظ و یخوّف و یقرع صفاة القلب و یعرّف الناس قدر الدنیا و تصرّفها بأهلها فلیأت بمثل هذه الموعظة» این تحدّی میکند میگوید اگر کسی میخواهد دنیا را بشناسد و بشناساند، رابطه ی مردم را با دنیا معرّفی بکند، تحوّلات دنیا را تشریح بکند مثل حضرت امیر سخن بگوید «و مَن تأمّل هذا الفصل عَلِم صِدق معاویه(علیه من الرحمین ما یستحق)» که معاویه درباره حضرت امیر گفت: «والله ما سَنَّ الفصاحة لقریش غیره» که «الفضل ما شَهدت به الأعداء» اگر کسی این خطبه را ببیند میبیند که معاویه این جملهاش حق بود که گفت قسم به خدا فصاحت را برای قریش غیر علی کسی ترسیم نکرده است بعد میفرماید: «و یَنبغی» حالا این را ملاحظه بفرمایید تا آن سؤالی که از محضر سیدناالاستاد مرحوم علامه کردیم بعد به عرضتان برسانیم ایشان میگوید: «و یَنبغی لو اجتمع فصحاء العرب قاطبة فی مجلس و تُلی علیهم أن یسجدوا له» ابنابیالحدید میگوید که اگر همه فصحای عرب جمع بشوند در مجلسی و این خطبه ی نورانی حضرت امیر برای آنها خوانده بشود اینها باید سجده کنند همانطوری که قرآن آیاتی دارد که برای بعضی از آیات سجده هست حضرت امیر هم خُطَبی دارد که برای بعضی از خطبهها سجده است این را که ما دیدیم به عرض مرحوم علامه رساندیم این مبالغه نیست؟ فرمود نه، برای اینکه این همان بیانات خدا در قرآن کریم است که به این صورت آمده در حقیقت این سجده، سجده است برای کلام الله چون این تفسیر همان است بعد از جمله ی «أَلْهَاکُمُ التَّکَاثُرُ» معارف قرآنی را حضرت دارد بیان میکند اگر سجده میکنند در حقیقت برای قرآن است و برای کلام الله دارند سجده میکنند، خب. «و یَنبغی لو اجتمع فصحاء العرب قاطبة فی مجلس و تُلی علیهم أن یسجدوا له کما سَجد الشعراء لقول عدیبنالرقاع قلم أصاب من الدواة مِدادها» بعضی از اشعار را مثل این شعر که میشنیدند میگفتند این شعر سجده دارد «فلمّا قیل لهم فی ذلک» به شعرا گفته شد شما چرا برای این سجده کردید؟ «قالوا انّا نَعرف مواضع السجود فی الشعر کما تَعرفون مواضع السجود فی القرآن» ما در حوزه ی ادبیات هم میدانیم که قدر کدام شعر را باید بیشتر بدانیم. بعد ابنابیالحدید میگوید «و إنّی لأطیل التعجّب» من یک بحث دارم درباره خود این خطبه که از پنجاه سال قبل تا الآن چند بار این را خواندم که آن را میگویم، یک بحث دارم درباره ی خطیب که خود حضرت امیر است. درباره ی حضرت امیر او را الآن ذکر میکند، درباره ی همین خطبه بعد از چند سطر ذکر میکند میگوید: «و إنّی لأطیل التعجّب مِن رجل» که «یخطب فی الحرب بکلام یدلّ علی أنّ طبعه مناسبٌ لطباع الأسود و النمور و أمثالهما مِن السباع الضاریة» خب کسی این خطبه را خوانده که در میدان جنگ آنچنان اهل تَحمیس و حماسه است که گویا شیر است، گویا پلنگ است هیچ رحمی اصلاً در قلب او نیست وقتی به کفار میخواهد حمله کند آن خطبههای میدان جنگش را آدم میبیند با این خطبه میبیند هماهنگ نیست «یدلّ علی أنّ طبعه مناسبٌ لطباع الأسود و النمور و أمثالهما مِن السباع الضاریة ثمّ یَخطب فی ذلک الموقف بعینه إذا أراد الموعظة» در همان میدان جنگ اگر بخواهد موعظه کند مثل اینکه قبل از حمله میخواهد موعظه کند طوری حرف میزند که «یدلّ علی أنّ طبعه مشاکلٌ لطباع الرهبان لابسی المسموح الذین لم یأکلوا لحماً و لم یُریقوا دماً» مثل اینکه نظیر بایزید بسطامی دارد حرف میزند اصلاً گویا گوشت حیوانی نخورده، گویا لباس فاخر نپوشیده، گویا اهل دنیا نیست همان در میدان جنگ «فتارة یکون فی صورة بسطامبنقیس الشیبانی و عتیبةبنالحارث الیربوعی و عامربنالطفیل العامری و تارةً یکون فی صورة سُقراط الحِبر الیوانانی و یوحنا المعمدان الاسرائیلی و المسیحبنمریم الالهی» این تعجّب میکند این چه علی است بعد «و اُقسم بِمن تقسم الاُمم» این درباره ی خود حضرت امیر(سلام الله علیه) است بعد درباره ی این خطبه گفت «و اُقسم بمَن تُقسم الاُمم کلّها به» من به چیزی قسم میخورم که همه ی ملّتها به او قسم میخورند و آن ذات اقدس الهی است آن حقیقت محض است که این مبالغه نیست اغراق نیست «لقد قرأت هذه الخطبة مُنذ خمسین سنة و الی الآن أکثر مِن ألف مرّة» قسم به خدا من این را دروغ نمیگویم من از پنجاه سال قبل تا الآن بیش از هزار بار این خطبه را خواندم «مُنذ خمسین سنة و الی الآن أکثر مِن ألف مرّة و ما قرأتها قَطُّ الاّ و أحدثت عندی روئة و خوفاً و عظة واثّرت فی قلبی وجیباً و فی أعضائی رعدة و لا تأمّلتها الاّ و ذکرت الموتی من أهلی و اقاربی و ارباب وُدّی و خیّلت فی نفسی أنی أنا ذلک الشخص الذی وصف علیٌّ(علیه السلام) حاله و کم قد قال الواعظون» من خیلی حرفهای موعظهها را شنیدم پای منبرها رفتم، کتابها خواندم در من اثر نکرد یا اینطور اثر نکرد «و کم قد قال الواعظون و الخطباء و الفصحاء فی هذا المعنی و کم وقفتُ علی ما قالوه و تکرّر وقوفی علیه فلم أجد لشیء منه مثل تأثیر هذا الکلام فی نفسی» در هیچ جا این اثر پیدا نشد این برای احد الأمرین است یا «فإمّا أن یکون ذلک لعقیدتی فی قائله» من چون به آن حضرت خیلی معتقدم «کانت نیّة القائل صالحة و یقینه کان ثابتاً و اخلاصه کان محضاً خالصاً فکان تأثیر قوله فی النفوس أعظم و سریان موعظته فی القلوب أبلغ» این است امیدواریم همه ی ما از این برکات طَرْفی ببندیم.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
«وَکَذلِکَ أَعْثَرْنَا عَلَیْهِمْ لِیَعْلَمُوا اَنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ وَأَنَ السَّاعَةَ لاَ رَیْبَ فِیهَا إِذْ یَتَنَازَعُونَ بَیْنَهُمْ أَمْرَهُمْ فَقَالُوا ابْنُوا عَلَیْهِمْ بُنْیَاناً رَبُّهُمْ أَعْلَمُ بِهِمْ قَالَ الَّذِینَ غَلَبُوا عَلَی أَمْرِهِمْ لَنَتَّخِذَنَ عَلَیْهِم مَّسْجِداً (21) سَیَقُولُونَ ثَلاَثَةٌ رَابِعُهُمْ کَلْبُهُمْ وَیَقُولُونَ خَمْسَةٌ سَادِسُهُمْ کَلْبُهُمْ رَجْماً بِالْغَیْبِ وَیَقُولُونَ سَبْعَةٌ وَثَامِنُهُمْ کَلْبُهُمْ قُل رَبِّی أَعْلَمُ بِعِدَّتِهِم مَا یَعْلَمُهُمْ إِلَّا قَلِیلٌ فَلاَ تُمَارِ فِیهِمْ إِلَّا مِرَاءً ظَاهِراً وَلاَ تَسْتَفْتِ فِیهِم مِنْهُمْ أَحَداً (22)»
قصّه ی اصحاب کهف تنها در خاورمیانه نبود هم در آسیا و هم در اروپا و هم در آفریقا مطرح بود محقّقان این قارّهها کهفهای فراوان و غارهای متعدّدی را شناسایی کردند این قصّه چون قبل از وجود مبارک موسای کلیم بود و در تورات آن حضرت آمده و بعد در بین مسیحیها رواج پیدا کرد یک قصّه ی تقریباً جهانی شده بود اهل کتاب این قصّه را به مشرکان منتقل کردند مشرکان بر اساس دسیسه ی اهل کتاب یا تحقیقی که خواستند بکنند با اصرار زیاد از وجود مبارک پیغمبر اسلام(صلّی الله علیه و آله و سلّم) سؤال کردند که جریان قصّه ی اصحاب کهف چیست؟ و قرآن کریم آن بخشی که مربوط به اصل حق و معرفت است آنها را مطرح میکند آن بخشهایی که «لا یَنفع مَن عَلِمَ و لا یَضرّ مَن جهل» آنها را مطرح نمیکند حالا رقم اینها شش نفر یا هفت نفر در اصل کرامت الهی که دخیل نیست اینها یا زوج بودند یا فرد چون اینها در این سؤالها فقط عدد فرد را مطرح کردند اصلاً زوج به میان نیامده گفتند سه نفر بودند، پنج نفر بودند، هفت نفر بودند کسی نگفت اینها چهار نفر بودند، شش نفر بودند برخیها گفتند سه نفر بودند چهارمی سگ آنها بود، برخیها گفتند پنج نفر بودند ششمی سگ آنها بود، برخیها گفتند هفت نفر بودند هشتمی سگ آنها بود دیگر کسی نگفت اینها چهار نفر بودند یا شش نفر بودند این چه رازی داشت که از عدد زوج سخنی به میان نیامده اینها سهمی در تعیین حق ندارد آنچه واقعیّت است و برای اثبات مبدأ و معاد سهم تعیینکننده دارد این است که عدهای را ذات اقدس الهی خوابانده سه قرن اینها را در خواب نگه داشته و هر وقتی هم که لازم بود اینها را پهلو به پهلو میغلتاند و میگرداند و بعد هم اینها را بیدار کرد عمده همین است بقیه دیگر سهم تعیینکنندهای در برهان توحید یا برهان معاد ندارد لذا این اصحاب کهف به دنبال این بودند که غار کجاست و مانند آن.
مطلب بعدی آن است که درست است که ذات اقدس الهی مصلحت را در این میدانست که کسی بر اسرار اصحاف کهف تا پایان خوابشان باخبر نشود ولی صحنه طوری بود که اگر کسی اینها را میدید فرار میکرد با «لَوِ» تعبیر کرده که «لَوِ اطَّلَعْتَ»(1)این منافات ندارد که مصلحت الهی این بود که کسی باخبر نشود ولی با «لَوِ» که با امتنان عقلی یا عادی هم میسازد با «لَوِ» تعبیر کرده این هم دو مطلب.
مطلب بعدی آن است که اینکه فرمود: «وَتَحْسَبُهُمْ أَیْقَاظاً وَهُمْ رُقُودٌ»(2) تو میپنداری اینها بیدارند ولی خواباند حالا پندارِ بیداری اینها یا برای اینکه چشمشان باز بود شبیه چشم انسان بیدار یا نه، از اینکه از این پهلو به آن پهلو میغلتیدند این نشان آن است که اینها شبیه انسانِ بیدار عاقلاند گرچه انسان خوابیده هم از پهلویی به پهلو میغلتد اما منسجم، منظم یک وقت است انسانی بیدار است از پهلویی به پهلویی میغلتد این معلوم است که خیلی حسابشده است، یک وقت انسانِ خوابیده میغلتد این هم معلوم است که با اختیار نیست طرزی خدای سبحان اینها را از پهلویی به پهلویی میغلتاند که شبیه انسان بیدار بود این هم یک مطلب و این هم کرامتی بود برای اینها نه برای اینکه اینها مثلاً لباسشان نپوسد یا خود اینها آسیب نبینند به دلیل اینکه درباره ی کلب این تعبیر واقع نشده درباره ی سگ نفرمود ما برای اینکه او آسیب نبیند او را جابهجا میکردیم این یک نحوه تکریم و پذیرایی است برای مهمانان غار که «نُقَلِّبُهُمْ ذَاتَ الْیَمِینِ وَذَاتَ الشِّمَالِ»، «تَحْسَبُهُمْ أَیْقَاظاً هُمْ رُقُودٌ»(3) این پهلو به پهلو کردن یک نحوه پذیرایی است از یک میزبان نسبت به مهمانش یک مهماندار نسبت به مهمان وگرنه خدای سبحان توان آن را داشت که اینها را بدون تَقلیب یمین و یسار آنها را سالم نگه بدارد، خب.
1) (1) . سوره ی کهف، آیه ی 18.(3) . سوره ی کهف، آیه ی 18.
مطلب بعدی آن است که فرمود ما اینها را بیدار کردیم تا ببینیم کدام یک از دو حزب آگاهترند تسائل زیاد هست «لِیَتَسَاءَلُوا بَیْنَهُمْ»(1)ظاهر اینکه این تسائل بکنند کسی سؤال کرده «کَمْ لَبِثْتُمْ» این تقابل نشان میدهد که مُجیب غیر از سائل است «قَالَ قَائِلٌ مِنْهُمْ کَمْ لَبِثْتُمْ قَالُوا» این «قَالُوا» غیر از آن «قَالَ» است برای اینکه تفصیل قاطع شرکت است، سؤال و جواب قاطع شرکت است بنابراین همانطوری که سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) فرمودند اینها به حسب ظاهر کمتر از هفت نفر نبودند نمیشود گفت که آن قائلی که سؤال کرده یکی از همین افرادی بود که جواب داد ولی بالأخره اینها دو گروه بودند بعضیها رقم تعیین کردند گفتند «یَوْماً أَوْ بَعْضَ یَوْمٍ» که این ناصواب بود، بعضی گفتند «رَبُّکُمْ أَعْلَمُ»(2)این درست است اِحصا نکردند ولی علمش را به مُحصی ارجاع دادند که اینها سخنِ حق گفتند گرچه احصا نکردند ولی سخنشان حق بود، خب.
مطلب دیگر اینکه ذات اقدس الهی درباره ی اینها فرمود ما خواستیم مسئله ی معاد را برای اینها مجسّم کنیم و کردیم و این تعبیر برای آن بود که بدانند «اَنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ وَأَنَ السَّاعَةَ لاَ رَیْبَ فِیهَا»، خب.
مطلب دیگر که در بحثهای پایانی سال گذشته اشاره شد این بود که قرآن کریم از آن جهت که کلام خداست نه کلام پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) مسلمانها اصرار و تلاشی داشتند که تمام جزئیات این قرآن را به حساب در بیاورند در بحثهای سابق یعنی بحثهای ماه خرداد بود ظاهراً از مرحوم سیّد حیدر آملی نقل شده است، از مرحوم فیض نقل شده است که عدهای بررسی کردند که قرآن حالا چندتا سوره دارد چندتا آیه دارد روشن است، چندتا کلمه دارد، چندتا حرف دارد، چندتا «الف» دارد، چندتا «واو» دارد، چندتا «دال» دارد تا آخر حروف هجا، چندتا ضمّه دارد، چندتا فتح دارد، چندتا کسره دارد، چندتا تشدید دارد همه ی اینها را رقم زدند رقمهای اینها و عددهای اینها در تفسیر مرحوم سیّد حیدر آملی بود خواندیم مرحوم فیض(رضوان الله علیه) هم این ارقام را در کتاب شریف وافی ذکر کردند آن هم خواندیم خب این همه تلاش و کوشش مسلمانها برای اینکه معلوم بشود قرآن چندتا تشدید دارد، چندتا فتحه دارد، چندتا کسره دارد آن هم مرحوم سیّد حیدر خب شاگرد مرحوم فخرالمحقّقین بود در فقه و اینها این در عصر مرحوم علامه بودند برای هفتصد سال قبل خب از قبل از هفتصد سال با کمیِ امکانات اینها با یک تلاش و کوشش عاشقانهای همه ی این حرفها و حرکات و تشدیدهای قرآن را شمردند خب پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) احادیث فراوان دارد حدیث قدسی دارد، روایت دارد کسی درباره ی کلمات پیغمبر که این همه تلاش و کوشش نمیکند که بفهمد چندتا تشدید دارد، چندتا فتحه دارد این را قربة الی الله این کار را کردند با نبودِ امکانات. در اینجا هم دو قول است حالا شاید اقوال دیگر هم باشد که آن حرفِ وسطی قرآن کریم کدام است؟ قبلاً عرض شد که این کشفالآیاتهای سابق این «وَلْیَتَلَطَّفْ»(3)را خیلی درشت مینوشتند چشمگیر بود انسان متوجّه نمیشد که این «وَلْیَتَلَطَّفْ» را چرا اینقدر درشت مینویسند تقریباً نصف سطر را این یک کلمه میگرفت بعد در حاشیهاش توضیح میدادند که این «وَلْیَتَلَطَّفْ» نصف قرآن است که یک قسمتش قبل گذشته، یک قسمتش بعد میآید این کلمه ی «وَلْیَتَلَطَّفْ» از نظر شمارش در وسط قرآن است این تازه بین راه است نه پایان راه، خب «واو» «وَلْیَتَلَطَّفْ» وسط است، «لام»ش وسط است، «یاء» او یا «تاء» او یا «لام» او کدام حرف از این حروف وسط است؟ اینها بررسی کردند گفتند «تاء» «وَلْیَتَلَطَّفْ» وسط قرآن است از نظر حروف چند هزار حرف قبلاً گذشت، چند هزار حرف بعداً میآید بین این چند هزار این «تاء» فاصله است قولی هم از ابنعطیّه که تقریباً یک قول نادری است او شمارش کرده و به شمار آورده گفت «نون» «نُّکْراً» در آیه «لَّقَدْ جِئْتَ شَیْئاً نُّکْراً»(4)این «نون» حرف وسط است از نظر حروف چند هزار حرف قبلاً گذشت، چند هزار حرف بعداً میآید این «نون» وسط است خب این همه تلاش و کوشش برای چیست؟ اگر این کلام پیغمبر بود که این همه کار نمیکردند کلام بشر بود این همه تلاش و کوشش نمیکردند که، غرض این است که در این جمله ی «وَلْیَتَلَطَّفْ» گفتند نه تنها این کلمه وسط قرآن است بلکه «تاء» «وَلْیَتَلَطَّفْ» «تاء» منقوط نه «تاء» مؤلّف این «تاء» منقوط وسط قرآن است از نظر حرف قول دیگر که خیلی رایج نیست این است که «نون» «نُّکْراً» در «لَّقَدْ جِئْتَ شَیْئاً نُّکْراً» آن از نظر حرف وسط حروف قرآن کریم است که آن را از ابنعتیه نقل کردند. مردم آن شهر هم تشنه بودند که جریان اصحاف کهف را بفهمند این دیگر مربوط به پیغمبر نیست در همان زمانی که اتفاق افتاده اینها چون لساناً و صدراً از سینه به سینه، از دهن به دهن شنیدند که عدهای موحّد بودند و نتوانستند توحید را منتشر کنند از این قوم فاصله گرفتند به دیار نامعلوم رفتند اما کجا رفتند؟ وضعشان چطور شد؟ این را زبان به زبان، دهن به دهن، سینه به سینه از سیصد سال قبل تا حالا به یکدیگر میگفتند و همه تشنه بودند که از این واقعه باخبر بشوند گرچه بعد از گذشت سه قرن داشتند ناامید میشدند که دیگر خبری از اینها نیست منتها میخواستند آثار اینها، قبور اینها، جای اینها را قبلاً شناسایی کرده باشند خدای سبحان فرمود ما مردم را بیدار کردیم، آگاه کردیم، خب گرچه به حسب ظاهر یک نفر از اینها که بیدار شدند از اصحاب کهف با آن لباس سه قرن قبل، با فرهنگ سه قرن قبل، با چهره و قیافه سه قرن قبل، با ادبیات سه قرن قبل، با سکّه سه قرن قبل رفته بازار نان تهیه کند، غذایی تهیه کند خب مردم میفهمیدند که این قیافه و این لباس و این چهره و این قیافه و این ادبیات و این محاوره برای مردم این روزگار نیست کم کم فهمیدند لکن ذات اقدس الهی این عثور و آگاهی مردم را به خود اسناد میدهد میفرماید ما اینها را آگاه کردیم «وَکَذلِکَ أَعْثَرْنَا عَلَیْهِمْ» با اینکه به حسب ظاهر این یک نفر که رفت آن سکّه ی عهد دقیانوس را به اصطلاح اینها ارائه کرد خب همه فهمیدند این برای سه قرن قبل است اما این کار را ذات اقدس الهی به خودش اسناد میدهد خواباندن اینها، بیدار کردن اینها، آگاهی مردم شهر از وضع اینها را خدا به خود اسناد میدهد نظیر «مَا رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ»(5)یعنی این کارها را ما تأویه کردیم، این کارها را ما اداره کردیم تا به مردم برسانیم که معاد حق است، گاهی خدای سبحان به وسیله ی پرندهای علمی را به کسی عطا میکند هیچ چیزی در جهان بر اساس اتفاق و گُتره و تصادف و شانس و بخت و امثال ذلک نیست شانس جزء خرافات است، بخت جزء خرافات است هر کاری یک حساب خاصّ خودش را دارد خدای سبحان میفرماید وقتی قابیل برادرش را کُشت و این جسد در دستش ماند ندانست که با این جسد چه کار کند «بَعَثَ اللّهُ غُرَاباً یَبْحَثُ فِی الْأَرْضِ لِیُرِیَهُ کَیْفَ یُوَارِیی سَوْءَةَ أَخِیهِ»(6)خدای سبحان کلاغی را مأمور کرد در حضور این برادر قاتل این خاکها را کنار بزند چیزی را در درون این خاک بگذارد بعد رویش را خاک بریزد تا با این کارِ کلاغ به او بفهماند که جنازه را باید در خاک دفن کرد این گاهی تعلیم الهی است فرمود: «بَعَثَ اللّهُ غُرَاباً» ما این کار را کردیم «لِیُرِیَهُ کَیْفَ یُوَارِیی سَوْءَةَ أَخِیهِ» یک آدم عادی خیال میکند خب این کلاغ است از این کارهای روزانه دارد میکند اما وقتی قرآن کریم این راز را میشکافد میفرماید این فرستاده ی ماست چه اینکه این بادهایی که الآن به برکت الهی این ابرها را تلقیح کرده، این ابرها را به این آستان آورده، این ابرهای تلقیح شده را زهدانی برای اینها تهیه کرده و رَحِمی برای اینها تهیه کرده که غربالی ببارند این را خدا به خودش اسناد میدهد «أَرْسَلْنَا الرِّیَاحَ لَوَاقِحَ»(7)این بادها گیاهان را تلقیح میکنند، این بادها این ابرهای باردار را جابهجا میکنند و مانند آن یک موحّد همه ی اینها را از منظر توحیدی در سایه ی کار الهی میبیند فرمود ما اینها را آگاه کردیم «وَکَذلِکَ أَعْثَرْنَا عَلَیْهِمْ» با اینکه به حسب ظاهر آنها خیال میکردند که این عُثور و اطلاع مردم به وسیله ی آنهاست.
اما جریان این «واو» ثمانیه در همان روزی که از مرحوم امینالاسلام نقل کردیم که فرمود: «فشیءٌ لا یعرفه النحویّون»(1)اما خب یک عده دستبردار نیستند از موارد فراوانی این «واو» را شناسایی کردند که این با کلمه ی هشت یا هشتمی یا هشت چیز در میآید البته ممکن است مصحّح ورود این «واو» روی آن ثامنه نکات خاصّه دیگر هم داشته باشد دیگر ما «واو»ی داشته باشیم به نام «واو» ثمانیه اینطور نیست ولی اینها بالأخره جستجو کردند در قرآن کریم مواردی را پیدا کردند که بخشی از این موارد قبلاً گذشت بعضی از آن موارد هم الآن در این نوبت مطرح میشود. در سوره ی مبارکه ی «توبه» آیه ی 112 این است «التَّائِبُونَ الْعَابِدُونَ الْحَامِدُونَ السَّائِحُونَ الرَّاکِعُونَ السَّاجِدُونَ الآمِرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَالنَّاهُونَ عَنِ الْمُنْکَرِ» این «واو» نمیتواند آخرین معطوف باشد برای اینکه آخرین معطوف «وَالْحَافِظُونَ لِحُدُودِ اللّهِ» است روی هشتمی «واو» درآمده «التَّائِبُونَ» یک، «الْعَابِدُونَ» دو، «الْحَامِدُونَ» سه، «السَّائِحُونَ» چهار، «الرَّاکِعُونَ» پنج، «السَّاجِدُونَ» شش، «الآمِرُونَ بِالْمَعْرُوفِ» هفت، «وَالنَّاهُونَ عَنِ الْمُنْکَرِ» هشت، بگوییم این نظیر بعضی از ادبیات کشورهای دیگر است که همه ی این مفرداتی که معطوفاند با ویرگول ذکر میشوند آخری با «واو» ذکر میشود این «النَّاهُونَ عَنِ الْمُنْکَرِ» که آخری نیست آخریش «وَالْحَافِظُونَ لِحُدُودِ اللّهِ»(2)است. سرّ اینکه روی هشتمی «واو» در آمده چیست؟ این یک نمونه، نمونه ی دیگر هم در سوره ی مبارکه ی «حاقّه» است آیه ی هفتم که فرمود: «سَخَّرَهَا عَلَیْهِمْ سَبْعَ لَیَالٍ وَثَمَانِیَةَ أَیَّامٍ» خب این عطف است بر او شاید اختصاصی به «واو» ثمانیه نباشد اگر عبارت این بود «سخّرها علیهم ستّ لیالٍ و سبعة ایّام» باز هم «واو» میآوردند اما اینجا چون هفت شب بود و هشت روز این کلمه ی «واو» روی «ثَمَانِیَةَ» در آمده این دلیل نیست بر اینکه ثمانیه با «واو» هماهنگ است.
در سوره ی مبارکه ی «تحریم» آیه ی پنج آنجا هم «واو» روی هشتمی در آمده ولی این هشتمی آخرین تعبیر است آیه پنج سوره ی «تحریم» این است «عَسَی رَبُّهُ إِن طَلَّقَکُنَّ أَن یُبْدِلَهُ أَزْوَاجاً خَیْراً مِنکُنَّ مُسْلِمَاتٍ» یک، «مُؤْمِنَاتٍ» دو، «قَانِتَاتٍ» سه، «تَائِبَاتٍ»، چهارم، «عَابِدَاتٍ»، پنج، «سَائِحاتٍ» شش، «ثَیِّبَاتٍ» هفت، «وَأَبْکَاراً» این «أَبْکَاراً» هشت است خب آیا این از همان قبیل است که روی هشتمی «واو» در میآید یا نه، نظیر همان ادبیات بعضی از کشورهاست که چندتای قبلی را با ویرگول ذکر میکنند آن آخری را «واو» و این «واو» ثمانیه گفتند یا واژه ثمانیه باید باشد یا واژه ی ثامن باید باشد یا از نظر شمارش هشتمی باشد یا هیچ کدام از این سه قِسم نباشد چیزی که هشتتاست وقتی میخواهند نام او را ببرند با «واو» میبرند نظیر آنچه که در پایان سوره ی مبارکه ی «زمر» آمده که «وَفُتِحَتْ أَبْوَابُهَا»(1)در جریان درجات یا ابواب هشتگانه ی بهشت آنجا هیچ کدام از این عناوین نیامده نه رقم آمده، نه ثمانیه آمده، نه ثامن آمده فقط نام بهشت است چون بهشت هشت در دارد نسبت به ابواب بهشت «واو» تعبیر کرده اینها میخواهند بگویند رقم هشت، عدد هشت، معدود هشت، وصف هشت، موصوف هشت مصحّح این «واو» است این جاهایی که شمردند بعضیها ثمانیه بود نظیر سوره ی «حاقّه» ثمانیه بود، بعضی ثامن بود نظیر همین جریان اصحاب کهف، بعضیها نه ثمانیه بود نه ثامن بود ولی از نظر رقم هشتمی بود نظیر سوره ی «توبه» و سوره ی «تحریم» بعضیها هیچ کدام از این سه قِسم نبودند نه عنوان ثمانیه داشت، نه عنوان ثامن داشت، نه هفتتا قبلاً شمردند که این بشود هشتمی بلکه آن موصوف آن شیئی که ما از او سخن میگوییم او هشت در دارد در همه ی موارد یک «واو» هست اگر ما هیچ نکته ی ادبی نداشته باشیم احیاناً ممکن است مسئله «واو» ثمانیه مطرح بشود ولی در همه ی موارد بالأخره نکتهای هست، خب زمخشری حرفی دارد و آن این است که اینکه فرمود: «سَبْعَةٌ وَثَامِنُهُمْ کَلْبُهُمْ» این «ثَامِنُهُمْ» این جمله صفت است برای «سَبْعَةٌ» چون «سَبْعَةٌ» نکره است جمله صفت برای او میشود این یک، برای اینکه بفهمانند این صفت خیلی لاصِق و چسبنده به این موصوف است این صفت را شبیه حال قرار میدهند این دو، و چون در جمله ی حالیه «واو» حالیه در صدر او ذکر میشود این جمله وصفیه را شبیهاً به جمله ی حالیه با «واو» ذکر کردند این سه، چهار مطلب خلاصه ی سخنان جناب زمخشری است در کشاف(2)خب گفتند این حرف را سکّاکی در مفتاحالعلوم رد کرده دیگران مورد نقد قرار دادند که اینچنین نیست که ما اگر خواستیم صفتی را شبیه حال بدانیم در لصوق و الحاق «واو» اضافه کنیم اینچنین نیست پس این حرفِ جناب زمخشری را هم نمیتوان پذیرفت، خب. ما اصرار داشته باشیم که فقط مربوط به ادبیات فرانسه یا غیر فرانسه است که ارقام قبلی را با ویرگول ذکر میکنند آخری را با «واو» ولی در ادبیات دیگر مثل تازی و فارسی نبود این برهان میخواهد.
مطلب دیگر اینکه این قبر ساختن را قرآن کریم نهی نکرده البته مکروه است انسان در قبرستان نماز بخواند این یک، و مکروه است قبر را قبله ی خود قرار بدهد این دو، که مبادا کم کم پرستشی، تعظیم زایدی مطرح بشود اما قرآن کریم این کار را نهی نکرده «لَنَتَّخِذَنَ عَلَیْهِم مَّسْجِداً» که این شبیه حرم بشود یعنی بُقعهای روی این قبور بگذارند آن رواقش، آن حرمش بشود حکم مسجد اینکه عیب ندارد که اگر روی این بِنایی درست کردند و کسی در درون آن بنا نماز نخواند بلکه در بیرون آن بنا نماز خواند این نظیر حرم، نظیر رواق این محذوری ندارد شاید منظور آنها هم این بود نه اینکه ما مسجدی درست کنیم روی قبر اینها همانجا مردم عبادت بکنند شاید منظورشان این نبوده است، خب.
اما مطالبی که مربوط به کیفیت پوسیدن بدن اینها خب خیلی مورد علاقه ی همه ما هست نه تنها مورد علاقه ی علمی است محلّ ابتلای عملی ما هم هست پرداختن به اینها ما را از اصل این مسئله تفسیر این روزها تقریباً دور انگاشت حالا انشاءالله من این سؤالها را در کنار جداگانه گذاشتم که در مناسبتهایی که پیش میآید بالأخره قرآن کریم اینطور نیست که به صورت یک کتاب علمی مسائلی را مطرح کند چون واقعاً نور است هر مطلب علمی را که ذکر میکند کنارش مسئله ی موعظه، هدایت، تقوا، یادآوری قیامت، یادآوری مرگ را کنارش مطرح میکند حالا به مناسبتهایی انشاءالله ممکن است یکی پس از دیگری این سؤالها مطرح بشود وگرنه ما بخواهیم به این سؤالها بپردازیم نه تمام شدنی است نه مربوط به یک آیه و دو آیه است ما آیات فراوانی داریم درباره ی معاد بخشی وسیعی از قرآن کریم مربوط به مرگ است و قبر است و معاد است و امثال ذلک هم واقعاً محلّ ابتلای علمی ماست که مشکل دیگران را حل کنیم و هم محلّ ابتلای عملی ماست برای اینکه ماییم و با این مرگ و با مردن و با این قافلهای که در پیش داریم، خب و چون تعطیلی اربعین در پیش است ما بخواهیم آیه بعد را مطرح کنیم به جایی نمیرسیم لکن قصّه ی اصحاب کهف هنوز هم که هنوز است بسیاری از زوایایش مانده هم شما مطالعه بفرمایید انشاءالله، هم تحقیقات دیگری به عمل بیاید که بعد از اینکه انشاءالله چند آیه دیگر گذشت به آن جمعبندی نهایی برسیم که این قصّه چون مسیحیها از یک طرف، یهودیها از یک طرف دامن زدند و غارهای فراوانی را شناسایی کردند و احیاناً اهدافی را هم در پشت پرده داشتند قرآن کریم آن هدف نهایی را بازگو کند و اسرائیلیّاتی هم که به این قصّه راه پیدا کرده است آنها را رُفت و رو کند و آنچه که حق است قرآن کریم بیان کند انشاءالله در سفر اربعین هم تبلیغ فراموشتان نشود و محورهای اصلی تعلیمتان انشاءالله قرآن و روایات اهل بیت باشد.
اا
«قُل رَبِّی أَعْلَمُ بِعِدَّتِهِم مَا یَعْلَمُهُمْ إِلَّا قَلِیلٌ فَلاَ تُمَارِ فِیهِمْ إِلَّا مِرَاءً ظَاهِراً وَلاَ تَسْتَفْتِ فِیهِم مِنْهُمْ أَحَداً (22) وَلاَ تَقُولَنَّ لِشَیْءٍ إِنِّی فَاعِلٌ ذلِکَ غَداً (23) إِلَّا أَن یَشَاءَ اللَّهُ وَاذْکُر رَّبَّکَ إِذَا نَسِیتَ وَقُلْ عَسَی أَن یَهْدِیَنِ رَبِّی لِأَقْرَبَ مِنْ هَذَا رَشَداً (24)»
آنچه که قبل از تعطیلات ایام ماه صفر روشن شد عبارت از این بود که عدد اصحاب کهف برای کسی روشن نبود این علم غیب است برای اینکه کسی در آن صحنه حاضر نبود و سالیان متمادی هم از آن واقعه گذشت، اگر چیزی مشهود کسی نباشد و تواتری هم در کار نباشد علم به آنها مقدور کسی نیست لذا آنها هر سخنی درباره ی عدد اصحاب کهف گفتند این رَجم به غیب است یعنی در تاریکی تیر پَرت کردن است که به مقصد نمیرسد تنها کسی که عالِم به این غیب است ذات اقدس الهی است بالاصاله یک، و کسانی که خدای سبحان آنها را از این غیب باخبر کرده است که آنها عالِم به غیب میشوند بالتبع مثل انبیا و ائمه(علیهم السلام) دو، و شاگردان ائمه(علیهم السلام) به وسیله خود ائمه به مقداری که اینها آموختند عالِم میشوند سه، مثل اینکه ابنعباس مدّعی بود که من عدد اینها را میدانم اگر این علمش صحیح باشد چون بخشی از تفسیر را از محضر وجود مبارک حضرت امیر(سلام الله علیه) آموخت از آنجا یاد گرفت، پس «قُل رَبِّی أَعْلَمُ بِعِدَّتِهِم» چون خدا عالِم الغیب است این یک، «مَا یَعْلَمُهُمْ إِلَّا قَلِیلٌ» چون اینکه فرمود: «رَبِّی» لسانش لسان حصر است یعنی آنکه بالاصاله عالِم به عدد اصحاب کهف است خدای سبحان است آن گروهی که عالِم میشوند به اعلام الهی عالِم میشوند یعنی اگر وجود مبارک پیغمبر و ائمه(علیهم السلام) عالِماند به اعلام الهیاند که فرمود: «تِلْکَ مِنْ أَنبَاءِ الْغَیْبِ نُوحِیها إِلَیْکَ» و مانند آن این دو، «مَا یَعْلَمُهُمْ إِلَّا قَلِیلٌ» و اگر آن حدیث درست باشد یعنی ادّعای ابنعباس درست باشد که من رقم آنها را میدانم این به وسیله وجود مبارک حضرت امیر فرا گرفت این سه، «مَا یَعْلَمُهُمْ إِلَّا قَلِیلٌ».
چندتا امر و چندتا نهی در این بخش از آیات هست. امر اول آن است که از نظر علم به غیب این سه مطلب را باید بدانی «قُلْ» بگو یعنی خودت بدان به دیگران هم اعلام بکن که آنکه عالم بالغیب است بالذّات، خدای سبحان است بعد خدای سبحان ائمه و انبیا را آگاه میکند بعد ائمه و انبیا به شاگردانشان میفهمانند.
پرسش: استاد قلیل نمیشود کثیر میشود. وقتی که انبیا و اولیا از دیگران متجاوزند کثیر میشود اینکه قلیل نمیشود.
پاسخ: مگر انبیا نسبت به مردم چقدرند؟
پرسش:...
پاسخ: دیگران فقط ابنعباس و امثال ابنعباس یاد گرفتند کسی ادّعا نکرد که ما میدانیم در بین این روایاتی که اهل تفسیر نقل کردند فقط روایت ابنعباس است که گفت من عددشان را میدانم، خب.
«مَا یَعْلَمُهُمْ إِلَّا قَلِیلٌ» خب که به اعلام الهی است. نهیی که هست عبارت از این است فرمود: «فَلاَ تُمَارِ فِیهِمْ إِلَّا مِرَاءً ظَاهِراً» اگر خواستند جدالی بکنند درباره ی آنها یک مِراء شفّافِ بیّنالرشدی بکن مگر آن مقداری که ما به شما اطلاع دادیم چون آن قلیل یعنی انبیا و اولیایی که آگاه شدند آنها یک جدال احسن دارند یک مِراء بیّنالرشد دارند که ظاهر باشد بتواند پیروز بشود نه یک امر ظاهری، امر ظاهری در قبال امر واقعی این حقیقتی ندارد تا مورد امر قرار بگیرد. چند وجه مرحوم شیخ طوسی و همچنین امینالاسلام طبرسی(رضوان الله علیهما) درباره ی این مراء ظاهر گفتند ظاهر این مراء ظاهر یعنی مراء شفّاف، بیّنالرشد که همان جدال احسن است آن مقداری که نافع است و میتوان آن را اثبات کرد «فَلاَ تُمَارِ فِیهِمْ» درباره ی اینها «إِلَّا مِرَاءً ظَاهِراً»، «وَلاَ تَسْتَفْتِ فِیهِم مِنْهُمْ أَحَداً» شما بخواهید استفتا کنی از آنها باخبر بشوی یعنی از مسیحیها از اهل کتاب بخواهید باخبر بشوی اصلاً این کار را نکن برای اینکه آنها عالِم نیستند آنها رجم به غیب دارند خود این مسیحیها که انبیا نیستند معصوم هم نیستند ارتباطی هم با انبیا و معصومین نداشتند مگر در سایه همین کتابهای محرَّف پس اینها دسترسی به واقعیّت ندارند حرفی که درباره ی رقم اصحاب کهف میزنند رجم به غیب است چون رجم به غیب است جاهلاند شما از جاهل استفتا نکن چه اینکه مِراء و جدال نه برای جاهل هست نه با جاهل، نه جاهل حقّ مِراء دارد چون «علی بیّنة من ربّه» نیست نه با جاهل میتوان مِراء کرد چون سودمند نیست «تقول و یقول»، «تقول و یقول» این به جایی نمیرسد لذا نه جدال برای جاهل هست، نه جدال با جاهل. استفتا هم از جاهل روا نیست برای اینکه او رجم به غیب دارد او وقتی آگاهی ندارد شما چطوری میخواهید از او فتوا بخواهید فتوا هم اختصاصی به مسئله فقهی ندارد در سوره ی مبارکه ی «یوسف» گذشت که «أَفْتُونِی فِی أَمْرِی»(1)یا آنچه که در سوره ی «نمل» خواهد آمد که مَلکه ی سبا به مشاورانش گفت «أَفْتُونِی فِی أَمْرِی» هر کس مشورتی میگیرد از صاحبنظر مطلبی را میخواهد فتوای اوست فتوای طبیب مشخص است، فتوای فیزیکدان مشخص است، فتوای ریاضیدان مشخص است، فتوای سیاستمداران مشخص است آنجا آن مَلکه ی سبا گفت «أَفْتُونِی فِی أَمْرِی» درباره ی سایر مسائل هم سخن از فتوا و فُتیا و اینها مطرح شد فرمود از اینها شما استفتا نکن برای اینکه رجم به غیب دارند. فتحصّل که مِراء نه برای جاهل است نه با جاهل، استفتا برای جاهل هست جاهل باید استفتا بکند اما نه از جاهل از عالِم باید استفتا بکند «وَلاَ تَسْتَفْتِ فِیهِم مِنْهُمْ أَحَداً» هیچ کدام از آنها آگاه نیستند، خب.
1) (1) . سوره ی نمل، آیه ی 32.
پرسش:...
پاسخ: نه، این از جریان «قُلْ» تا پایان آیه ی 24 اینها جمله ی معترضه است آن «سَیَقُولُونَ ثَلاَثَةٌ» این برای قصّه ی آنهاست بعد هم آیه ی 25 «وَلَبِثُوا فِی کَهْفِهِمْ ثَلاَثَ مِائَةٍ سِنِینَ» تتمّه قصّه است این وسطها ذات اقدس الهی به وجود مبارک پیامبر این مطالب را القا میکند که با اینها جدال نکن مگر در حدّ بیّنالرشد جدال احسن، از اینها سؤال نکن به عنوان اینکه اینها اهل کتاباند برای اینکه اطلاعی ندارند نه آن کتاب اصیل در دسترس اینهاست نه اینها تواتری در کار دارند بنابراین از اینها استفتا نکن و با اینها هم جدال نکن «وَلاَ تَسْتَفْتِ فِیهِم مِنْهُمْ أَحَداً» بعد فرمود: «وَلاَ تَقُولَنَّ لِشَیْءٍ إِنِّی فَاعِلٌ ذلِکَ غَداً * إِلَّا أَن یَشَاءَ اللَّهُ» چون مطلبی را در ذیل این داستان نقل کردند که گروهی از اهل کتاب عدهای را فرستادند حضور مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) چندتا مسئله حسّاس را از آن حضرت پرسیدند یکی جریان اصحاب کهف بود، یکی جریان ذیالقرنین بود، یکی هم جریان روح بود. جریان روح را در سوره ی مبارکه ی «اسراء» مشخص کرد که «وَیَسْأَلُونَکَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّی»(1)و مانند آن، اما جریان ذیالقرنین و جریان اصحاب کهف در سوره ی «کهف» مطرح است جریان ذیالقرنین بعداً خواهد آمد در همین سوره که «یَسْأَلُونَکَ عَن ذِی الْقَرْنَیْنِ»(2)برخیها نقل کردند که وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) وقتی که این سؤال را شنید فرمود: «ساُخبرکم غداً»(3)من فردا جواب این سؤالها را به شما میدهم و استثنا نکرد نفرمود «الاّ أن یشاء الله» حالا تا چه اندازه این نقل درست است و اصلاً میشود نسبت به پیامبری که صدر و ساقه ی هستی او را توحید تشکیل میدهد حرفی را بزند و استثنا نکند مشیئت الهی را مطرح نکند این خیلی بعید است آنها نقل کردند که وجود مبارک پیامبر استثنا نکرد یعنی انشاءالله را نفرمود لذا «فاحتبس عنه الوحی هذه الأیام»(4)چهل روز وحی قطع شد بعداً آمد اثبات این حرف خیلی آسان نیست.
پرسش:...
پاسخ: آیه دارد که نگو این کار درست است مثل «لَئِنْ أَشْرَکْتَ لَیَحْبَطَنَّ عَمَلُکَ»(1)امر دارد، نهی دارد، زجر دارد، اِخبار دارد، انشاء دارد همهاش حق است وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) هم در قوس صعود مثل افراد دیگر مکلّف است دیگر بر او واجب است واجبات را انجام بدهد، محرّمات را ترک بکند چه اینکه مستحبّات را مستحب است انجام بدهد مکروهات را هم رواست که ترک بکند این مکلّف است اما حالا این کار را نکرد و توبیخی شد و چهل روز طول کشید اینها که از آیه برنمیآید که و از سنّت وجود مبارک پیامبر هم بعید است، خب کسی که ابنهشام درست است که این مطالب با خبر و تاریخ حل نمیشود اما با یک تاریخ و دو تاریخ و ده تاریخ نیست از مجموع این تواریخ برمیآید که این از دوران کودکی مورد عنایت ذات اقدس الهی بود ابنهشام در سیرهاش نقل میکند که بعد از رحلت مادر وجود مبارک حضرت رسول برای او حلیمه ی سعدیه را به عنوان دایه آوردند این دایه خب بچهای داشت که فرزند خودش بود و وجود مبارک حضرت را هم به عنوان فرزند رضاعی شیر میداد وقتی که یکی از دو پستان را دهن حضرت میگذاشت حضرت میمکید آن پستان دیگر را دهن حضرت میگذاشت حضرت نمیمکید بارها تجربه کرد بالأخره فهمید که این اصرار وجود مبارک پیامبر که من فقط یک پستان را میمکم پستان دیگر نه، برای اینکه آن سهم همشیر من است من سهم او را نمیخورم از این قضایا زیاد است درست است که این تاریخ است و نظیر روایت زراره و محمدبنمسلم و اینها نیست ولی از مجموع اینها انسان جزم پیدا میکند که از دوران کودکی در تحت تدبیر بود وجود مبارک حضرت امیر(سلام الله علیه) در نهجالبلاغه دارد که از زمان فطامش بهترین فرشتهها را ذات اقدس الهی برای تأیید او، تربیت او، حمایت او، هدایت او فرستاده خب این در نهجالبلاغه است از مجموع این تاریخها و اخبار یک امر بیّنالرشدی به دست انسان در میآید که وجود مبارک پیامبر از همان اول تربیتشده بود و خوب خدا او را تربیت کرد و موحّدانه بار آمد، خب.
1) (6) . سوره ی زمر، آیه ی 65.
اینکه فرمود: «وَلاَ تَقُولَنَّ» خب درست است دیگر نهی است اما نه اینکه او مرتکب شده مثل «لَئِنْ أَشْرَکْتَ لَیَحْبَطَنَّ عَمَلُکَ»(1)یا «لَوْ تَقَوَّلَ عَلَیْنَا بَعْضَ الْأَقَاوِیلِ»(2)این احکام است، تکلیف است حضرت مکلّف است دیگر اینچنین نیست که مکلّف نباشد که اما معصومانه همه ی احکام را انجام میدهد. «وَلاَ تَقُولَنَّ لِشَیْءٍ إِنِّی فَاعِلٌ ذلِکَ غَداً * إِلَّا أَن یَشَاءَ اللَّهُ» مستحضرید اثنای این قصّه آن معارف توحیدی را دارد ذکر میکند اصل قصّه برای پرورش روح توحید است و اخلاق فرمود مبادا درباره ی چیزی حالا هر شیء هست چه سنگین چه سبک، چه کارهایی که به تنهایی باید انجام بدهی چه کارهایی که با مشورت دیگران و معاونت دیگران انجام بدهد «لِشَیْءٍ» این نکره در سیاق نفی است درباره ی هیچ چیزی نگو من فردا انجام میدهم مگر اینکه بگوید انشاءالله خب این ادب توحیدی است که دارد یاد میدهد «وَلاَ تَقُولَنَّ لِشَیْءٍ إِنِّی فَاعِلٌ ذلِکَ غَداً * إِلَّا أَن یَشَاءَ اللَّهُ» یعنی «إلاّ أن تقول إن شاء الله» این إن شاء الله را باید بگوید، چرا؟ برای اینکه کسی که هستی او به مشیئت الهی وابسته است یعنی «کان» تامّه ی او «کان» ناقصه ی او به طریق اُولی ٰ وابسته است اگر کسی وجوداً به مشیئت الهی تکیه دارد ایجاداً به طریق اُولی ٰ چون ایجاد متفرّع بر وجود است اگر کسی بخواهد کاری انجام بدهد باید باشد یا نباشد؟ اگر هستی او به مشیئت الهی وابسته است ایجاد او به طریق اُولی ٰ زیرا ایجاد او هم به هستی او متّکی است هم به هستی خیلی از امور میخواهد حالا کاری انجام بدهد جایی میخواهد برود با کسی دیدار داشته باشد آن شخص باید باشد، شرایط باید باشد، استعدادات باشد، ظرفیات باشد، موانع نباید باشد همه ی اینها هیچ کدام در اختیار ما نیست اگر کسی بگوید من این کار را انجام میدهم این ـ معاذ الله ـ بیاعتنا باشد به مشیئت الهی این میشود «أَفَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَوَاهُ»(3)این داعیه استقلال دارد کسی میگوید من این کار را فردا میکنم خب تو از هستی خودت که خبر نداری بر فرض هستی خودت در اختیار تو باشد هستی خیلی از چیزها در اختیار تو نیست اگر کسی وجوداً متوقّف بود و موقوف بود ایجاداً به طریق اُولی ٰ چگونه انسان میتواند بگوید من این کار را میکنم پس هیچ کاری را هیچ کسی نمیتواند مدّعی باشد مگر اینکه بگوید اگر خدا بخواهد حالا یک وقت است که انشاءالله را لفظاً میگوید یک وقت انشاءالله در نیّتش است در ضمیرش است آن هم باز کافی است اینکه ذکرِ لفظی نظیر ذکر رکوع و سجود نیست که لفظی واجب باشد که کسی معتقد است با این نیّت بگوید من فردا میآیم درس، فردا میآیم بحث، فردا میآیم آن کار این انشاءالله در متن قلبش هست این کافی است اگر یک امر عبادت بگوید انشاءالله خب ثواب هم میبرد اما اگر در قلبش این مستتر باشد با این عقیده و ایمان بگوید محذوری ندارد اگر خواست ثواب ببرد این کلمه ی «الله» را بر زبانش جاری میکند اما اگر نگفت عِقاب ندارد توبیخ نمیشود برای اینکه موحّدانه دارد چنین وعدهای را میدهد میگوید فردا میآیم اگر باشم اگر خدا بخواهد، فردا این کار را انجام میدهم اگر خدا بخواهد اینکه گفتند «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اذْکُرُوا اللَّهَ ذِکْراً کَثِیراً»(4)همین است همیشه به یاد خدا باشید خود حضرت ائمه(علیهم السلام) فرمودند برای هر چیزی یک رقم خاصّی است نماز مشخص است چند رکعت است روزه چند روز است حج در مدّت عمر یک بار واجب است خب اینها رقم خاص دارد اما ذکر خدا، نام خدا، یاد خدا که محدود نیست مخصوص نیست چند جا دارد «اذْکُرُوا اللَّهَ ذِکْراً کَثِیراً» عمده ذُکر است و نه ذِکر لسانی یاد خدا در دل نه نام خدا بر لب این نام خدا بر لب ثواب خاصّ خودش را دارد البته آن است که آدم را از خطر استقلالخواهی یک، و استغنا داشتن نجات میدهد همان ذُکر است و یاد خداست در دل اگر کسی واقعاً معتقد است تمام حرفهایی که میزند با انشاءالله است خب «کفی بذلک عبداً» لازم نیست بگوید انشاءالله همین که معتقد باشد و حضور ذهنی و حضور قلبی دارد کافی است البته ثوابش در این است که بگوید انشاءالله وگرنه آن استقلال، استغنا را هم به دنبال دارد من این کار را میکنم من میآیم خب آخر تو که ایجادت متوقّف بر وجود توست وقتی وجودت در اختیار نیست چگونه خبر میدهی مگر کسی «أَفَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَوَاهُ»(5)اینطور باشد این «إِنَّ الْإِنسَانَ لَیَطْغَی * أَن رَآهُ اسْتَغْنَی»(6)همین است دیگر، خب.
پرسش: حدود و قصورش با اختیار نمیشد؟
پاسخ: با اختیار دیگر، من الآن با اختیار خودم ذات اقدس الهی مرا مختار کرده من میتوانم این کار را انجام بدهم و میتوانم این کار را انجام ندهم منتها برابر آنچه که در سوره ی مبارکه ی «نساء» گذشت اگر آن حَسنه باشد هم «مِن الله» است هم «مِن عند الله»، اگر سیّئه باشد «من عند الله» هست ولی «من الله» نیست که «وَإِن تُصِبْهُمْ حَسَنَةٌ یَقُولُوا هذِهِ مِنْ عِندِ اللّهِ وَإِن تُصِبْهُمْ سَیِّئَةٌ یَقُولُوا هذِهِ مِن عِندِکَ قُلْ کُلٌّ مِنْ عِندِ اللّهِ فَمَالِ هؤُلاَءِ الْقَوْمِ لاَ یَکَادُونَ یَفْقَهُونَ حَدِیثاً»(1)که بحث «مِن الله» و «مِن عند الله» در آن چهار جمله گذشت که حَسنه هم «من الله» است هم «من عند الله»، سیّئه «من عند الله» هست ولی «من الله» نیست فرق امور چهارگانه در سوره ی مبارکه ی «نساء» گذشت این با اختیار همراه است دیگر در نماز به ما آموختند که موحّدانه زندگی کنیم این «بحول الله و قوّته أقوم و أقعد» همین است دیگر نه یعنی «بحول الله أموم للقرآة و أقعد للسجود و التشهد» نه خیر، قیام و قعود من در زندگی به حول خداست یکی از آن قیام و قعود من همین حالت نماز است در نماز به ما آموختند که موحّدانه زندگی کنیم در بعضی از روایات در باب صلات هست که آیا در نماز میشود به کسی بد گفت یا نه؟ حضرت فرمود بله، شما همین «بحول الله و قوّته أقوم و أقعد» که میگویید هم دارید علیه اشاعره شعار میدهید هم علیه معتزله آن اشعریِ جبری میگوید «لا حول و لا قوّة الاّ لله» آن معتزله ی تفویضی میگوید «لا حول و لا قوّة لله» شما میگویید «لا حول و لا قوّة الا بالله» یعنی من مختارم ولی این اختیار را من از او گرفتم من کار انجام میدهم ولی قدرتم را از او گرفتم او میتواند از من بگیرد فرمود همین شعارتان است علیه اشاعره و علیه مفوّضه، نماز اینطور ستون دین است یک وقت است کسی نمیداند این «بحول الله و قوّته» سهتا مسئله است ابطال اشاعره است جبری، ابطال مفوّضه است جبری، اثبات حرف امامیه است امر بین الأمرین همینطور بلند میشود میگوید خب این یک طور نماز خواندن است کسی است میفهمد این سه مکتب کلامی را دارد به ما یاد میدهد این میشود «الصلاة عمود الدین»(2)اثنای قصّه ی اصحاب کهف هم ذات اقدس الهی همین مطالب را دارد یاد میدهد بعد فرمود شما که اصلاً هستیتان به دیگری وابسته است آنوقت چگونه شما میگویید من این کار را انجام میدهم خب نگفتی انشاءالله آن ثواب را نمیبری ولی معتقداً، موحّداً، عالِماً، عازماً که انشاءالله در ذهنتان باشد بگویید عیب ندارد «وَلاَ تَقُولَنَّ لِشَیْءٍ إِنِّی فَاعِلٌ ذلِکَ غَداً * إِلَّا أَن یَشَاءَ اللَّهُ» مرحوم شیخ طوسی وجوهی ذکر کرده همان وجوه را مرحوم امینالاسلام در مجمعالبیان ذکر کرده منتها مرحوم امینالاسلام یک بحث مبسوطی را از مرحوم سیّد مرتضی که بحث کلامی است ذکر کرده آن هم خوب است اما ذیل آیه ی «وَمَا تَشَاؤُنَ إِلَّا أَن یَشَاءَ اللَّهُ»(3)آنجا یک مطلب دقیقتری است که ما را به مکتب چهارم آشنا میکند این سه مکتب تا حدودی روشن است و در کتابهای فلسفی و کلامی آمده یعنی جبر و بطلان جبر که اشاعره دارند، تفویض و بطلان تفویض که تفویض را معتزله دارند، امر بین الأمرین که اختیار است و امامیه دارند این امر بین الأمرین از بیانات نورانی امام سجاد(سلام الله علیه) در آن حدیث معروفشان آمده که بین جبر و تفویض فاصله ی فراوانی است «أوسع ممّا بین السماء و الأرض»(4)یعنی اینچنین نیست که اگر جبر نشد بشود تفویض، تفویض نشد بشود جبر اینها نقیض هم که نیستند که ارتفاعشان محال باشد اگر جبر نشد میشود تفویض هم نباشد فاصله ی بین جبر و تفویض هست لذا منفصله ی مانعةالخلو نیست این میشود هیچ کدام نباشد آنکه در بیان نورانی امام سجاد(سلام الله علیه) است این است که بین جبر و تفویض فاصلهاش «أوسع ممّا بین السماء و الأرض» است خب پس اینقدر فاصله است آن هسته ی مرکزیاش خیلی سخت است همان صراط مستقیمی است که «أدقّ من الشَعر و أحدّ مِن السیف»(5)است هر چه به آن هسته ی مرکزی نزدیکتر بشود به امر بین الأمرین نزدیکتر است برخی از امر بین الأمرین است که فاصله دارد از جبر اما خیلی فاصله ندارد برخی از امر بین الأمرین تفسیری که هست فاصله دارد از تفویض باطل نیست اما خیلی فاصله ندارد آنکه در هسته ی مرکزی امر بین الأمرین است و معنای دقیق امر بین الأمرین است آن توحیدِ افعالی است نه آنکه در فلسفه و کلام است توحید افعالی در «وَمَا رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ»(6)در میآید این امر بین الأمرین هست اما نه در کلام است و نه در فلسفه برداشت از این روایت هست به کمک «وَمَا رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَلکِنَّ اللّهَ رَمَی» به هر تقدیر ما هر اندازه به آن هسته ی مرکزی نزدیکتر بشویم به مفاد امر بین الأمرین نزدیکتر خواهیم بود حالا آن مطالب دقیق که برای توده ی مردم نیست آنکه برای همه ی ما هست این است که در تمام شئون زندگی بگوییم «لا حول و لا قوّة الاّ بالله» این «لا حول و لا قوّة الاّ بالله» یک اصل حاکم است همانطوری که در مسائل فقهی، در مسائل اصولی ما یک سلسله اصول حاکم داریم گفتند «الطواف بالبیت صلاةٌ»(7)این یک نحو حکومت است به توسعه ی موضوع یا «لا ربا بین الولد و والده»(8)یک نحوه حکومت است به تضییق موضوع این «لا حول و لا قوّة الاّ بالله» حاکم بر همه ی شئون ماست به نحو آن امر بین الأمرین اگر «لا حول و لا قوّة الاّ بالله» است خب چگونه کسی میگوید «إِنِّی فَاعِلٌ ذلِکَ غَداً» پس باید بگوید «بحوله و قوّته أفعل» چگونه در نماز میگوید «لا حول و لا قوّة الا بالله» بعد میگوید فردا من کار انجام میدهم مستحضرید مرحوم حکیم سبزواری در آن بحث اخلاق منظومه آن اخلاقیات منظومه که آخر منظومه است میگوید اینکه میگوید «إِیِّاکَ نَعْبُدُ وَإِیَّاکَ نَسْتَعِینُ»(9)که حصر است دیگر که این تقدیم است این مفعول که ضمیر منفصل است مفید حصر است فقط از تو کمک میخواهم اما وقتی حادثهای پیش آمد، مشکلی پیش آمد به درِ زید و عمرو میرود ایشان آنجا فرمودند: «یَکذب مُستعین حقٍّ إذ قری *** ثمّ إذا المهم جاء غیراً یری ٰ»(10)این کسی که در نماز میگوید «إِیَّاکَ نَسْتَعِینُ» اما همین که حادثهای پیش آمد در خانه ی زید و عمرو میرود از آنها کمک میخواهد معلوم میشود «إِیَّاکَ نَسْتَعِینُ» او دروغ است دیگر، اگر زید و عمرو را مجرای فیض خدا بداند از خدا بخواهد که قلب اینها را هدایت کند تا مشکل کارش حل بشود این هم بهجا رفته، هم «إِیَّاکَ نَسْتَعِینُ» او درست گفته و صادقانه است اما اگر نه، بگوید خدا هست ولی این آقایان هم هستند این «یَکذب مُستعین حقٍّ إذ قری ٰ» آن وقتی که این «إِیَّاکَ نَسْتَعِینُ» میگوید دارد دروغ میگوید، چرا؟ چون «ثمّ إذا المهم جاء غیراً یری ٰ» دیگری را دارد میبیند، خب اگر کسی بگوید «لا حول و لا قوّة الاّ بالله» بعد در گزارشات روزانه بگوید فردا میآیم فلان کار را انجام میدهم به شما اطلاع میدهم اصلاً خبر از انشاءالله نیست خب این «یَکذب» در نماز که میگوید «بحول الله تعالی ٰ و قوّته أقوم و أقعد» یعنی قیام و قعود من به حول اوست خب اگر قیام و قعود کسی به حول کسی باشد و به ذات اقدس الهی باشد دیگر نمیگوید فردا من این کار را انجام میدهم که مگر اینکه انشاءالله را میگوید در قلبش که معتقد باشد کافی است «وَلاَ تَقُولَنَّ لِشَیْءٍ إِنِّی فَاعِلٌ ذلِکَ غَداً * إِلَّا أَن یَشَاءَ اللَّهُ» آن «وَمَا تَشَاؤُنَ إِلَّا أَن یَشَاءَ اللَّهُ»(11)شما در حقیقت مشیئت الهی را میخواهید یعنی انسان به حسب ظاهر میگوید من میخواهم فلان کار را انجام بدهم اما آن آیه از اینها خیلی دقیقتر میگوید «وَمَا تَشَاؤُنَ إِلَّا أَن یَشَاءَ اللَّهُ» اگر ما باشیم و ظاهر آیه میگوییم «وَمَا تَشَاؤُنَ» مفعول میخواهد «إِلَّا أَن یَشَاءَ اللَّهُ» آن «أَن» با آن «یَشَاءَ» تأویل به مصدر میرود میشود مفعول «وما تشاؤن الا مشیئة الله» شما فقط مشیئت خدا را میخواهید این میشود توحید افعالی نه جبر میشود، نه تفویض میشود، نه امر بین الأمرینی که در فلسفه و کلام است میشود او هر چه بخواهد شما میخواهید او اراده ی شما را رهبری میکند، او اراده ی شما را هدایت میکند، او اراده ی شما را تغذیه میکند منتها اصلاً اراده دو شعبه است و شما سرِ دو راهی ایستادید این دو راهی را دو شعبهای را «إمّا الی الإیمان أو إلی الکفر» این سرِ دو راهی را او تقویت میکند اما اگر نه، اینطور معنا نکردیم گفتیم این به ذهن نمیآید و متبادر به ذهن نیست و قابل فهم نیست آنوقت اینچنین میشود «وما تشاؤن شیئاً الاّ أن یشاء الله» که «شیئاً» مفعولی است محذوف در کنار «مَا تَشَاؤُنَ»، «إِلَّا أَن یَشَاءَ اللَّهُ» یعنی «إلاّ أن یشائه الله» دوتا محذوف است یکی ضمیر است که مفعول «یَشَاءَ» میشود، یکی «شیئاً» است که مفعول «تَشَاؤُنَ» میشود این باید در ذیل آن آیه مبارکه ی «وَمَا تَشَاؤُنَ إِلَّا أَن یَشَاءَ اللَّهُ» حل بشود اما اینجا هم همین حرف را زدند بعضیها گفتند «وَلاَ تَقُولَنَّ لِشَیْءٍ إِنِّی فَاعِلٌ ذلِکَ غَداً * إِلَّا أَن یَشَاءَ اللَّهُ» این «أَن» با «یَشَاءَ» تأویل به مصدر میرود میشود مشیئت «الاّ مشیئة الله» را من فقط مشیئة الله را میخواهم مشیئة الله درباره ی طاعات است دیگر فقط درباره ی طاعات میتوانی بگویی من این کار را انجام بدهم این تازه اول اشکال است خب مگر درباره ی طاعات هم کسی میتواند بگوید من نمازم را میخواهم بخوانم، من میخواهم روزه بگیرم، من میخواهم مکه بروم مگر آنجا هم میشود گفت آن مشکل کلامی است نه مشکل فقهی، مشکل کلامی این است که چیزی که هستیاش به اراده ی الهی تکیه دارد یعنی «کان» تامّه، ایجادش یعنی «کان» ناقصه به طریق اُولی ٰ به اراده ی الهی تکیه دارد پس «و لا تقولنّ لشیء أیّ شیء کان إنّی فاعلٌ ذلک غداً» مگر اینکه خدا بخواهد البته از نظر تکوین اینطور است اما از نظر تشریع ذات اقدس الهی جز واجبات و مستحبّات چیز دیگری را نمیخواهد چون در سوره ی مبارکه ی «اسراء» گذشت که «کُلُّ ذلِکَ کَانَ سَیِّئُهُ عِندَ رَبِّکَ مَکْرُوهاً»(12)کراهت در قبال مشیئت و اراده است دیگر آن بعد از شمارش بسیاری از معاصی کبیره فرمود: «کُلُّ ذلِکَ کَانَ سَیِّئُهُ عِندَ رَبِّکَ مَکْرُوهاً» سیّئات مورد مشیئت الهی نیست از نظر تشریع و فقهی و حقوقی، تکوین حساب خاصّ خودش را دارد.
1) (13) . سوره ی نساء، آیه ی 78.
2) (14) . وسائل الشیعه، ج4، ص27.
3) (15) . سوره ی انسان، آیه ی 30.
4) (16) . وسائل الشیعه، ج27، ص166.
5) (17) . الکافی، ج8، ص312.
6) (18) . سوره ی انفال، آیه ی 17.
7) (19) . مستدرک الوسائل، ج9، ص410.
8) (20) . الوسیله، ص254.
9) (21) . سوره ی انسان، آیه ی 30.
10) (22) . شرح منظومه، ج5، ص380.
11) (23) . سوره ی انسان، آیه ی 30.
12) (24) . سوره ی اسراء، آیه ی 38.
پرسش:...
پاسخ: در کجا؟ آن بله در سوره ی مبارکه ی «اسراء» گذشت که کراهتِ قرآنی اصطلاحاً غیر از کراهت فقهی است چه اینکه در روایات هم همینطور است در روایات هم کراهت بر حرمت اطلاق شده در این آیه خب از شرک گرفته تا قتل نفس و بسیاری از معاصی بزرگ در همان سوره ی مبارکه ی «اسراء» گذشت بعد در ذیل دارد که «کُلُّ ذلِکَ کَانَ سَیِّئُهُ عِندَ رَبِّکَ مَکْرُوهاً» کراهتِ به معنای که مقابل حرمت باشد این یک اصطلاح فقهی است نه اصطلاح قرآنی، خب.
«وَلاَ تَقُولَنَّ لِشَیْءٍ إِنِّی فَاعِلٌ ذلِکَ غَداً»، «غَداً» نه یعنی فردا، یک لحظه ی بعد هم همینطور است منتها حالا آن چون شاید مناسب با آن شأن نزول باشد و مانند آن یا کاری که مربوط به توده ی مردم است وگرنه یک لحظه ی بعد هم همینطور است چون برهان عقلی نه متزمّن است برای یک روز نه متمکّن است برای یک زمین، انسان بگوید من یک لحظه ی بعد این کار را انجام میدهم آن هم همینطور است دیگر خود وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) که این همه بیتابی میکرد در حفظ توحید به حضرت عرض کردند شما چرا اینقدر بیتابی میکنید فرمود من اینقدر به خودم اطمینان ندارم که این چشمم باز است میتوانم این چشمم را ببندم و بمیرم خب چنین موجودی انسان این است دیگر اگر کسی نباشد در این حال چشم آدم را ببندد این بدن که گرم است یک منظره ی هولناکی پیدا میکند آن مُرده کسی باید باشد که چشمش را ببندد خب ما این هستیم یعنی ممکن است آدم چشمش باز باشد فرصت بستن چشم را پیدا نکند و بمیرد حضرت فرمود ما این هستیم من چگونه، این درسِ توحید را منتشر کردن است آنوقت این غَدْ که گفته میشود نه معنایش این است که آدم درباره ی فردا اگر بخواهد تصمیم بگیرد باید بگوید انشاءالله اما درباره ی عصر امروز یا یک ساعت بعد یا دو ساعت بعد یا نیم ساعت بعد لازم نیست بگوید نه خیر، غدْ یعنی آینده حالا آن خصوصیّتش را برای آن داستان که حضرت فرمود مثلاً «سأخبرکم غداً»(1)به این مناسبت ذکر شده، «إِلَّا أَن یَشَاءَ اللَّهُ» بعد خب حالا یک وقت است که انسان همیشه اگر موحّداً باشد که آن ذُکر قلبی سرِ جایش محفوظ است حالا اگر خواست فیض هم ببرد ثواب هم ببرد یادش رفته بگوید یا نه، غفلتِ ذهنی عارض شده در ذهنش نبود که انشاءالله را ترسیم بکند بعد که یادش آمد فوراً بگوید انشاءالله کافی است چون آن سهو و نسیان برداشته شد «وَاذْکُر رَّبَّکَ إِذَا نَسِیتَ» وقتی یادت رفته بگویی «إِلَّا أَن یَشَاءَ اللَّهُ» انشاءالله همین که متذکّر شدی کافی است برای اینکه آن مشکل کلامی میخواهد حل بشود دیگر با این حل میشود ما که نمیخواهیم بگوییم که این قرینه ی متّصل است یا قرینه ی منفصل است فاصله آمده بعد از دو، سه روز این حرف را زده دیگر به هم خورده اینها را که نمیخواهیم بگوییم که در مسئله کلامی فرق ندارد که هر وقت انسان یادش آمده بگوید انشاءالله آن سهو و نسیان که برداشته شد «رُفع عن امّتی»(2)پس اگر سهو کرده یادش رفته بگوید انشاءالله به کسی قول داد که من فردا این کار را انجام میدهم بعد رفت خانه یادش رفته که انشاءالله را بگوید حال انشاءالله را انسان یا بلند میگوید یا آهسته میگوید یا در ذُکر است یا در ذِکر است بالأخره آن قسمت کلامی باید محفوظ بماند کلامی نه یعنی کلامِ ادبی کلامی یعنی در مقابل فلسفه و در مقابل فقه و علوم یعنی علمِ کلام آنکه مسئله اعتقادی است این است که معتقد باشد که به مشیئت الهی است خب حالا اگر یادش رفته که «رُفع عن امّتی تسعة» یکیاش این است خب وقتی یادش آمده بگوید انشاءالله «وَاذْکُر رَّبَّکَ إِذَا نَسِیتَ» این یک.
پرسش: نسیان با عصمت منافات ندارد؟
پاسخ: آنها که فراموش نمیکنند که ماها، برای ماهاست آن خطاب نظیر «لَئِنْ أَشْرَکْتَ لَیَحْبَطَنَّ عَمَلُکَ»(1)دیگر که بسیاری از آیات قرآنی «نَزلت» آیات قرآن «علی معنی أعنی و اسمعی یا جاره»(2)که خطاب به وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) است ولی مستمع و مخاطب اصلی توده ی مردماند، خب.
در اینگونه از موارد که قرینه همراه است آن کسی که موحّدانه زندگی میکند مثل وجود مبارک پیغمبر که «إِنَّ صَلاَتِی وَنُسُکِی وَمَحْیَایَ وَمَمَاتِی لِلّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ»(3)در سوره ی مبارکه ی «انعام» بحثش گذشت آن دیگر یادش نمیرود کسی که حیاتش لله است، مماتش لله است آن دیگر یادش نمیرود که، خب اما برای ماها اگر یادمان رفته فوراً اگر وقتی متذکّر شدیم بگوییم انشاءالله کافی است.
پرسش: خطاب به پیامبر اسلام هم است.
پاسخ: بله خطاب به پیامبر است مثل «لَئِنْ أَشْرَکْتَ»(4)دیگر «لَئِنْ أَشْرَکْتَ» مگر خطاب به حضرت نیست اگر وجود مبارک حضرت منتها معصومانه منزّه از این کار است خطاب هست تکلیف هست منتها او معصومانه و منزّهانه این تکلیف را دستورات الهی را انجام میدهد. فرمود: «وَقُلْ» تا حال چندتا امر و چندتا نهی بود یک «قُل رَبِّی أَعْلَمُ» که «قُل» بود، «فَلاَ تُمَارِ» نهی بود، «لاَ تَسْتَفْتِ» نهی بود، «وَلاَ تَقُولَنَّ» نهی بود، «وَاذْکُر رَّبَّکَ» امر بود، «وَقُلْ عَسَی ربّی» امر است «وَقُلْ عَسَی أَن یَهْدِیَنِ رَبِّی لِأَقْرَبَ مِنْ هَذَا رَشَداً» فرمود حالا شما مسئله ی اصحاب کهف را مطرح کردید ما خیلی از معارف را از ذات اقدس الهی داریم قصّه ی انبیا را داریم، اولیا را داریم، قصّه ی مبدأ را داریم، معاد را داریم، بهشت را داریم، جهنّم را داریم که از اینها خیلی برتر است خدای سبحان همه ی اینها را به وسیله ی علم غیب به ما آگاهی میبخشد «وَقُلْ عَسَی أَن یَهْدِیَنِ رَبِّی لِأَقْرَبَ مِنْ هَذَا» از این نزدیکتر رشد و کمال به ما عطا میکند حالا شما قصّه ی اصحاب کهف را از ما سؤال کردید درست است اینها در سرزمینی بودند که هیچ اثری از آنها نیست کسی هم نیست خبر بیاورد و خدای سبحان ما را باخبر کرده است الآن هم خدا میفرماید: «وَلَبِثُوا فِی کَهْفِهِمْ ثَلاَثَ مِائَةٍ سِنِینَ وَازْدَادُوا تِسْعاً»(5)اما از اینها بالاتر، از اینها مهمتر که قصص انبیاست فرمود: «تِلْکَ مِنْ أَنبَاءِ الْغَیْبِ نُوحِیها إِلَیْکَ»(6)، «نُوحِیهِ إِلَیْکَ»(7)گاهی ضمیر مذکّر، گاهی ضمیر مؤنث.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
«وَلاَ تَقُولَنَّ لِشَیْءٍ إِنِّی فَاعِلٌ ذلِکَ غَداً (23) إِلَّا أَن یَشَاءَ اللَّهُ وَاذْکُر رَّبَّکَ إِذَا نَسِیتَ وَقُلْ عَسَی أَن یَهْدِیَنِ رَبِّی لِأَقْرَبَ مِنْ هَذَا رَشَداً (24)»
این بیان که فرمود: «وَلاَ تَقُولَنَّ لِشَیْءٍ» جزء دستورات اسلامی است و احکام اسلامی همانطوری که در سوره ی مبارکه ی «اسراء» و سایر سُوَر گذشت تدریجاً نازل شد و این توبیخ یا تأیید و مانند آن نیست اگر برای اوّلین بار ذات اقدس الهی دارد بیان برای آن میفرماید: «وَلاَ تَقُولَنَّ لِشَیْءٍ إِنِّی فَاعِلٌ ذلِکَ غَداً * إِلَّا أَن یَشَاءَ اللَّهُ» و این دستور را اولین بار حضرت دارد میشنود بعد از آن به بعد هم امتثال میکند این محذوری را به همراه ندارد حالا بر فرض آن قصّه ی نادرست، درست باشد یعنی عدهای آمدند از وجود مبارک حضرت جریان اصحاب کهف و جریان ذیالقرنین و جریان روح را سؤال کردند و حضرت هم فرموده باشد که «ساُخبرکم غداً»(1)و انشاءالله نگفته باشد بر فرض این قصّه درست باشد محذوری ندارد چون قبلاً که این آیه نازل نشده بود احکام الهی به تدریج نازل شده و اگر این آیه نازل شد که هر وقت خواستی گزارش بدهی کلمه ی انشاءالله را بگو از آن به بعد اگر وجود مبارک حضرت ترک کرده باشد آنوقت جای این سؤال هست که آیا نسیان دارد یا ندارد، ترک اولاست یا نه و مانند آن، بنابراین اگر کسی خواست بر فرض صحّت آن قصّه حمل بکند بر ترک اولی ? یا نسیان ـ معاذ الله ـ و مانند آن باید احراز کند که قبلاً چنین حکمی نازل شده است و پیغمبر این را ترک کرد در حالی که چنین چیزی ثابت نشد.
1) (1) . بحارالأنوار، ج16، ص136.
پرسش:...
پاسخ: آن اجمالی است وجود اجمالی تکلیف را هم به همراه ندارد، خب «وَلاَ تَقُولَنَّ لِشَیْءٍ إِنِّی فَاعِلٌ ذلِکَ غَداً * إِلَّا أَن یَشَاءَ اللَّهُ».
پرسش: اینکه میفرماید قرآن بر قلب پیامبر نازل شده مگر پیامبر مانند دیگران است؟
پاسخ: غرض آن است که یک وقت اجمالاً کلّ قرآن بر قلب مطهّر حضرت نازل شده است آن دیگر تفصیل را ندارد تبیین احکام را به همراه ندارد و مانند آن، اما اینکه فرمود چه در سوره ی مبارکه ی «فرقان» چه در آیات دیگر که ما متفرّقاً نازل میکنیم «لِنُثَبِّتَ بِهِ فُؤَادَکَ»(1)احکام اسلامی، آیات قرآنی تدریجاً نازل میشود و تدریجاً هم امتثال میشود خب وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم» در مکه روزه نمیگرفت این نباید گرفت چرا روزه نمیگرفت که برای اینکه روزه در مدینه آمده، اگر احکام اسلامی به تدریج نازل شد امتثالش هم تدریجی است اگر قبلاً چنین حکمی نازل شده باشد و آیهای نازل شده باشد و حضرت ترک کرده باشد آنگاه سخن از فخررازی و امثال فخررازی است که آیا این ترک اُولاست یا نه، سهو برای پیامبر هست یا نه و مانند آن، اما این ثابت نشد که قبلاً چنین دستوری آمده که.
مطلب بعدی آن است که در کتابهای اصولی ملاحظه فرمودید که میگویند این مخصّص لبّی دارد یا مقیّد لبّی دارد بعد هم میگویند مخصّص یا مقیّد لبّی گاهی متّصل است گاهی منفصل این متّصل و منفصل در لُبّی معنای خاصّ خودش را دارد در لفظی استثنای لفظی، قرینه ی لفظی، مخصّص لفظی و مانند آن معنایش روشن است اگر قرینهای همراه با کلمه باشد این مانع انعقاد ظهور است و اگر قرینه در کلام منفصل باشد مانع انعقاد ظهور نیست مانع حجیّت ظهور منعقد شده است این برای قرینههای لفظی مخصّص لفظی، مقیّد لفظی که یا متّصل است یا منفصل. اما درباره ی لبّی یک وقت است اجماع همان زمان منعقد است همراه با این عام یا مطلق است اینجا میگویند مخصّص لبّی متّصل که با آن عام یا مطلق هست یک وقت دلیل عقلی است این دلیل عقلی اگر شفّاف و بیّن باشد این مقیّد یا مخصّص لبّیِ متّصل است اما اگر مبیَّن باشد نه بیِّن یعنی نظریِ منتهی به بدیهی باشد میگویند این مقیّد یا مخصّص لبّی منفصل است یعنی این عام را این فقیه مطالعه میکند بررسی میکند بعد به سراغ ادله ی عقلی میرود وقتی فحص کرد یک دلیل عقلی پیدا میکند که مخصّص این است یا مقیّد این. در کلمه ی انشاءالله برای ما موحّدان ما یک استثنای لبّی متّصل در همه جا داریم. بیان ذلک این است که اگر کسی گفت «إِنِّی فَاعِلٌ ذلِکَ غَداً» فردا من این کار را میکنم این یا جمله ی خبریه است یا جمله ی خبریهای است که به داعیه انشاء القا شده یک وقت است گزارش میخواهد بدهد میگوید فردا من چنین کاری میخواهم بکنم این خبریِ محض است یک وقت است وعده میدهد میگوید فردا این کار را برای شما میکنم یا فردا این را به شما میدهم این یک جمله ی خبریهای است که به داعیه انشاء القا شده چون این جمله، جمله ی انشائیه است در حقیقت این پیام، پیام انشائی است، خب اگر فردا در اثر عُذر حالا یا بالموت یا بالمرض و مانند آن موفّق نشد که به آن خبر عمل کند یا به این انشاء عمل کند نه در جریان خبر ما میگوییم این دروغ گفت، نه در جریان انشاء میگوییم خُلف وعده کرد، چرا؟ چون گرچه کلمه ی انشاءالله را نگفت اما یک قید مقیّد لبّی متّصل در این جملهها هست این اصلاً ادبیات محاوره ی ماست هم گوینده هم شنونده خب حالا اگر فردا مُرد این خبر میشود دروغ یا آن انشاء میشود خُلف وعده یا فردا بیمار شد یا علل و عوامل قهری دیگر مانع انجام این کار شد میگوییم این دروغ گفت؟ میگوییم این خلف وعده کرد؟ یا میگوییم نه، اصلاً وعده در بستر انشاءالله شکل میگیرد این یک قرینه ی لبّی متّصل است که همه ی این امور را اگر عامّاند تخصیص میزنند و اگر مطلقاند تقیید میکند این هست بنابراین صحبت از اینکه کِذب میشود یا خلف وعده میشود که برخی در تفسیرهای مفصّل ذکر کردند این بحث اصلاً جا ندارد برای ما موحّدان برای اینکه این یک قرینه ی لبّی متّصل است که همراه این اِخبارها یا انشائات است.
1) (2) . سوره ی فرقان، آیه ی 32.
اما آیا کلمه ی شیء بر معدوم اطلاق میشود یا نه؟ حالا شما اینها را نگاه میکنید بعد به المیزان رجوع میکنید درست است که تفسیر فخررازی خیلی طولانی است اما این حرفهای غیر نافع هم در این تفسیرها هست حالا آمدند بحث کردند که آیا معدوم را میگویند شیء یا نه از این حرفهای نازل اصلاً در المیزان نیست ایشان بحث میکند که آیا معدوم شیء است یا نه؟ برخیها استدلال کردند که معدوم شیء است برای اینکه این کسی که میگوید «إِنِّی فَاعِلٌ ذلِکَ غَداً» و ذات اقدس الهی شیء را بر آن شیء آینده اطلاق کرده است یعنی آن معدومِ فعلی شیء است دیگر برای اینکه میگوید «وَلاَ تَقُولَنَّ لِشَیْءٍ إِنِّی فَاعِلٌ ذلِکَ غَداً» آن چیزی که الآن معدوم است خدا از آن به شیء یاد کرده پس معلوم میشود المعدوم شیءٌ خب اگر معدوم شیء باشد که این لفظ حاکی از اوست فخررازی جواب میدهد که این به علاقه ی ما یَعول است به علاقه ی ما سیأتی است نظیر «أَتَی أَمْرُ اللَّهِ»(1)خب امر اللهی که بعداً میآید که از او به عطا یاد نمیکنند که چون مستقبل محقّقالوقوع است از مستقبل محقّقالوقوع به فعل ماضی یاد شده است وگرنه چیزی که بعداً میآید که نمیشود گفت آمده است از این تعبیرات که به علاقه ی ما کان یا به علاقه ی ما یعول لفظی بر شیئی اطلاق میشود مجازاً کم نیست خب کتاب را معطّل کردن برای این حرف که آیا «المعدوم شیءٌ» یا «أم لا»، «لم اُطلق الشیء علی المعدوم» این دیگر کارِ عمیق علمی نیست، خب «وَلاَ تَقُولَنَّ لِشَیْءٍ إِنِّی فَاعِلٌ ذلِکَ غَداً * إِلَّا أَن یَشَاءَ اللَّهُ». اساس کار بر توحید است یعنی شما وقتی که قرآن را بخواهید در یک کلمه خلاصه کنید کلمه ی «لا اله الا الله» در آن در میآید وقتی بخواهید باز کنید میشود 6600 یا کمتر و بیشتر آیه همه ی کارها بر اساس توحید شکل میگیرد و این بحث هم بحث تکوین است نه بحث تشریع فخررازی در اثر خلط بین اراده ی تشریعی و اراده ی تکوینی گفته که معتزله میگویند عبد مستقل است در کار و اراده ی عبد غالب بر اراده ی خداست ـ معاذ الله ـ برای اینکه خدا از کافر ایمان خواست و کافر ارادهاش بر ارادة الله غالب شد و ایمان نیاورد یا خدا از انسان اطاعت خواست و انسانِ عاصی اطاعت نکرد و معصیت کرد پس اراده ی او غالب شد و ارادة الله مغلوب این را به عنوان یک وهم به معتزله نسبت میدهند بعد میگویند «أمّا عندنا» هر کاری که واقع میشود بارادة الله هست چه ایمان مؤمن، چه کفرِ کافر ـ معاذ الله ـ این به ارادة الله است لذا اراده ی خدا هرگز مغلوب نمیشود دائماً غالب است غافل از اینکه بحث تکوین کاملاً جدای از بحث تشریع است در بحثهای تکوینی اراده ی ذات اقدس الهی غالب است «هُوَ الْقَاهِرُ فَوْقَ عِبَادِهِ»(2)او «عَلَی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ»(3)است او غالب قاهر است فوق کلّ شیء است غالب علی العباد است و اینها، اما اراده ی تشریعیه ذات اقدس الهی آن شیء را اراده نکرده از انسانِ مختار خواسته است با میل و اراده ی خودش ایمان بیاورد بعد او را هم آزاد گذاشته فرمود: «لاَ إِکْرَاهَ فِی الدِّینِ»(4)تو آزادی من از تو تکویناً ایمان نخواستم من از تو تکویناً اطاعت نخواستم من از تو تکویناً انتخابِ آزادانه خواستم تو آزادی میخواهم تو را تربیت کنم پرورش انسان در آزادی اوست پس در نظام تکوین خدای سبحان کارِ خودش را اراده میکند مریدْ خداست و مرادْ فعلِ خارجی است بین اراده ی خدا و کارِ خارجی هیچ چیزی فاصله نیست خدا کارِ خودش را اراده میکند وقتی کارِ خودش را اراده کرد کسی متخلّل نیست و غالب هم هست بالقول المطلق استثناپذیر هم نیست اما اراده ی تشریعیه ذات اقدس الهی آن کار را نخواسته است از انسان خواست که با اختیار خودش آن کار را انجام بدهد فرمود من گفتم، راهنمایی هم کردم هم با عقل و فطرت از درون، هم با وحی و نبوّت و امامت از بیرون گفتم صراط مستقیم کجاست، کجراهه کجاست این حرف را گفتم «مَن شَاءَ فَلْیُوْمِن وَمَن شَاءَ فَلْیَکُفُرْ»(5)خدا خواست که انسان آزاد باشد که کمال در اوست هدایت هم کرده از درون و بیرون، خب پس آنچه را که ذات اقدس الهی در اراده ی تشریعیه اراده کرده است اراده کرد که آن کارِ خارجی از راهِ انتخاب و اراده ی خود انسان واقع بشود نه اینکه خودش آن کار را بخواهد انجام بدهد یا بین آن کار و ارادة الله فاصلهای نباشد خداوند خواسته است که انسان آزادانه و مختارانه ایمان بیاورد فرمود میخواهی بیاوری میخواهی نیاوری من تو را آزاد گذاشتم نه رها کردم آزادی را به تو دادم هر وقت هم بخواهم از تو میگیرم و این کارِ تو آزادانه از تو انجام میگیرد این میشود اراده ی تشریعیه در اراده ی تشریعیه ذات اقدس الهی اراده نکرده که آن فعل خارجی انجام بشود بلاواسطه خواسته است که عبد با اختیار خودش آن کار را انجام بدهد چه اینکه خواسته است عبد با میل خودش هر طرفی را که خواست برود، اما یک ارادة التشریع است که غیر از اراده ی تشریعیه است ارادة التشریع به تکوین برمیگردد.
پرسش: در این بحث، بحث حدود و تعزیرات و اینها را نداشتیم.
پاسخ: همینطور است دیگر هدایت کرده فرمود تو خیرت در این است که ایمان را بیاوری و اطاعت بکنی کمالِ تو در همین است و عقل هم از درون و فطرت از درون دادم که تو را به این خیر راهنمایی کند وحی و نبوّت و امامت را هم از بیرون راهنما قرار دادیم که تو را هدایت کند من میخواهم تو را به کمال برسانم اگر بیراهه رفتید تنبیه میشوید تشریع و قانونگذاری معنایش همین است دیگر و اگر بیراهه رفتی برای اینکه دیگران این راه کجراهه را نروند تو باید تنبیه بشوی تا دیگران عبرت بگیرند که فرمود: «وَلَکُمْ فِی الْقِصَاصِ حَیَاةٌ یَا أُوْلِی الْأَلْبَابِ»(1)این «وَلَکُمْ فِی الْقِصَاصِ حَیَاةٌ» حیات برای آن مَقصوص که نیست مقصوص را اعدام میکنند آن کسی که قصاص شده است اما حیات جامعه با قصاص تأمین میشود فرمود: «وَلَکُمْ فِی الْقِصَاصِ حَیَاةٌ یَا أُوْلِی الْأَلْبَابِ» چه اینکه در بحث جهاد هم همین را فرمود این آیه نورانی سوره ی مبارکه ی «انفال» آن هم در سیاق جهاد است یعنی صدر و ساقه ی آن بخش سوره ی «انفال» مربوط به جهاد است جبهه است و جنگ است و کشتن است و خونریزی بعد از اینکه این آیات جنگ و جهاد را ذکر کرد فرمود: «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اسْتَجِیبُوا لِلّهِ وَلِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاکُمْ لِمَا یُحْیِیکُمْ»(2)این جنگ و خونریزی شما را زنده میکند این فلسطین را او زنده کرده، این لبنان را او زنده کرده، این غزّه را او زنده کرده، این ایران را او زنده کرده درست است که درباره ی همه ی عبادات هست ما هم در همه ی گفتههایمان نوشتههایمان میبینید که همه به همین آیه تمسّک میکنیم اطلاقش شامل میشود اما بستر این آیه بستر جنگ و جهاد است فرمود بجنگید تا زنده بشوید قبلش جنگ است بعدش جنگ است وسطش جنگ است اینچنین نیست که درباره ی نماز و روزه و اینها نازل شده باشد که البته اطاقش هم عبادات دیگر را شامل میشود، خب «اسْتَجِیبُوا لِلّهِ وَلِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاکُمْ لِمَا یُحْیِیکُمْ» اگر میخواهید یک ملّت زنده بشوید زیر بار ذلّت نروید درست است شما شهید میدهید کُشته میدهید و مجروح میدهید و مانند آن ولی شما را زنده میکند این قوانینی که ذات اقدس الهی وضع کرده چه در حدود چه در تعزیرات چه به عنوان جهاد چه به عنوان دفاع اینها حیاتبخش است، خب.
اراده ی تشریعیه معنایش این است که ذات اقدس الهی اراده کرده است که انسان آزادانه این کار را انجام بدهد این بر خلاف اراده ی خدا نیست تا اراده ? خدا بشود مغلوب یک ارادة التشریع است که امر ثالثی است و آن کمتر مطرح است و آن هم به تکوین برمیگردد ارادة التشریع غیر از اراده ی تشریعیه است. اراده ی تشریعیه به احکام تعلّق میگیرد که افراد آنها را انجام بدهند اما ارادة التشریع به جعلِ قانون تعلّق میگیرد به کارِ خودش تعلّق میگیرد خدای سبحان اراده کرده است که قانونگذاری کند این «شَرَعَ لَکُم مِنَ الدِّینِ مَا وَصَّی بِهِ نُوحاً وَالَّذِی أَوْحَیْنَا إِلَیْکَ»(1)اراده کرد که قانونگذاری بکند نه اراده کرد که شما نماز بخوانید او اراده کرده است که قانونگذاری کند به فعلِ خودش اراده ی او تعلّق گرفته این هم تخلّفپذیر نیست چون بازگشت ارادة التشریع به اراده ی تکوینیه است پس یک اراده ی تکوینیه داریم که متعلّقش آفرینش ارض و سما و اینهاست، یک اراده ی تکوینیه داریم که متعلّقش قانونگذاری است که ارادة التشریع زیر مجموعه ی اراده ی تکوینیه است یک اراده ی تشریعیه داریم که مربوط به افعال مردم است از راه اراده ی مردم خب جناب فخررازی! کجا اراده ی خدا مغلوب است؟ خدای سبحان که نخواست این شخص نماز بخواند بلاارادة که خواست با اراده یا بخواند یا نخواند و این هم هیچ وقت مغلوب نمیشود همیشه هم همینطور است دیگر او اراده کرده است «لاَ إِکْرَاهَ فِی الدِّینِ»(2)را، اراده کرده است «وَهَدَیْنَاهُ النَّجْدَیْنِ»(3)را، اراده کرده است «قُلِ الْحَقُّ مِن رَبِّکُمْ فَمَن شَاءَ فَلْیُوْمِن وَمَن شَاءَ فَلْیَکُفُرْ»(4)را، بنابراین بحث را از مسیر منحرف کردن اراده ی تشریعیه را در آیه دخیل دانستن، نزاع اشاعره و معتزله را اینجا طرح کردن همه یعنی همه بیراهه رفتنِ جناب فخررازی است، خب. فرمود: «وَلاَ تَقُولَنَّ لِشَیْءٍ إِنِّی فَاعِلٌ ذلِکَ غَداً * إِلَّا أَن یَشَاءَ اللَّهُ» بحث هم در بحث تکوین است و در نظام تکوین همینطور است و چیزی در عالَم نیست مگر اینکه به مشیئت الهی وابسته است انبیا این راه را داشتند دیگر در نظام تکوین وجود مبارک خضر وقتی به موسای کلیم گفت تو نمیتوانی صبر کنی عرض کرد «سَتَجِدُنِی إِن شَاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّابِرِینَ»(5)این «إِن شَاءَ اللَّهُ» را وجود مبارک موسی به خضر(سلام الله علیهما» گفت، وجود مبارک ابراهیم به اسماعیل(سلام الله علیهما» گفت «إِنِّی أَرَی فِی الْمَنَامِ أَنِّی أَذْبَحُکَ» عرض کرد «یَا أَبَتِ افْعَلْ مَا تُؤْمَرُ سَتَجِدُنِی إِن شَاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّابِرِینَ»(6)این «إِن شَاءَ اللَّهُ» دأب همه موحّدان است اگر این انشاءالله، انشاءالله در قرآن فراوان است در سیره ی انبیا آنکه زیر تیغ میخواهد برود میگوید انشاءالله، آنکه میخواهد سوار کشتی بشود میگوید انشاءالله این موحّدانه زندگی کردن کلمه ی توحیدی را هم به همراه دارد پس بحث در نظام تکوین است نه تشریعیه و این سخن، سخن همه ی موحّدان است و ادبیات محاورهای ما هم انشاءالله است لذا اگر یک وقت کسی مانعی پیش آمد نتوانست به آن گفتهاش عمل کند نه میگوییم دروغ گفت نه میگوییم خُلف وعده کرد، نه میگوییم دروغ درآمد یعنی نه کذب خبری است نه کذب مُخبری، نه خبر او دروغ در آمد نه او آدم دروغگوست و خلف وعده هم در کار نیست برای اینکه همه ی اینها با یک مقیّد لبّی متّصل همراهاند که انشاءالله، خب پس «وَلاَ تَقُولَنَّ لِشَیْءٍ إِنِّی فَاعِلٌ ذلِکَ غَداً * إِلَّا أَن یَشَاءَ اللَّهُ» این درسِ توحید است شما قبلاً هم به عرضتان رسید این بیان نورانی سیّدالشهداء(سلام الله علیه» این یک اصل توحیدی است در همه ی کارها حالا وجود مبارک حضرت به صورت شاخص در وقتی که خواست از مدینه خارج بشود فرمود خدایا! «إنّی لم أخرج أشراً و لا بطراً و لا مفسداً و لا ظالماً»(7)این در تعبیرات دینی ما آمده در مسند احمدبنحنبل آمده در تعبیرات روایی برخی از بزرگان و محدّثان ما آمده که وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم» فرمود میخواهی بروی برای نماز، میخواهی بروی مسجد بگو «اللهمّ ... فانّی لم أخرج أشراً و لا بطرا»(8)در سادهترین کار من این راه که میروم راهِ توست خدایا اینچنین نیست که حالا این مربوط به آن جنگ جهانی و جریان بینالمللی و نه، اصلاً یک موحّد دائماً اینطور سخن میگوید خدایا من میخواهم بروم مسجد نمیخواهم بازی کنم میخواهم بروم این نماز که ستون دین است اقامه بکنم به این فکر نیستم که چه کسی به من اقتدا بکند، به این فکر نیستم که آن که میآید توانگر است یا تهیدست یک پیشنماز بازیگر این میرود مسجد تا ببیند چه کسی به او اقتدا میکند یک پیشنماز موحّد ولو این حرف را نگوید با محتوای این حرف میرود بیرون «اللهمّ إنّی لم أخرج إلیک عشراً و لا بترا» در درس و بحث هم همینطور است اینکه میخواهد برود بحث بکند تا رقیب را از پا در بیاورد این دارد مراء میکند اینکه فرمود: «فَلاَ تُمَارِ فِیهِمْ إِلَّا مِرَاءً ظَاهِراً»(9)این اصلاً مِریه، مراء گرچه نزدیک جدال هست ولی مفهوماً مرادف با او نیست مِریه با شک نوعاً آمیخته است و آن اصرار را هم از او به مراء به مریه یاد میکنند دیدید قبلاً این دامدارها که این وسیله برای دوشیدن شیر نبود چندین بار پستان این گوسفند یا گاو را چنگ میزدند که اگر قطراتی هست بیاید این چند بار چنگ زدنِ به پستان گوسفند این را میگویند مِریه «ماریته» یعنی «مَسحتُ ذریء الشاطیء مرّة بعد اُخری ?» مکرّر فشار میآورد میدوشد، میدوشد، میدوشد که چیزی نماند جدال اینطور است این میدوشد رفیق را و رقیب را تا او را خاموش کند و خفه کند چنین کاری میشود مراء همه جا منهی است مخصوصاً در سفر حج فرمود با کسی مراء نکن مگر آنجاهایی که بیّنالرشد باشد حرف تو و ظاهر و غالب بشوی «فَلاَ تُمَارِ فِیهِمْ إِلَّا مِرَاءً ظَاهِراً» این ظهور نظیر آنچه که در بخش پایانی سوره ی مبارکه ی «صف» آمده که «فَآمَنَت طَائِفَةٌ مِنْ بَنِی إِسْرَائِیلَ وَکَفَرَت طَائِفَةٌ فَأَیَّدْنَا الَّذِینَ آمَنُوا عَلَی عَدُوِّهِمْ فَأَصْبَحُوا ظَاهِرِینَ»(10)یعنی «غالبین» در آن گونه از موارد که چیز بیّنالرشدی داریم و حجّت او را مدهوض و باطل میکنی اینگونه انجام بده برخیها هم گفتند مراء ظاهر بکن یعنی یک مراء سطحی که خیلی عمیقاً بحث نکنی، بنابراین «لاَ تَقُولَنَّ لِشَیْءٍ إِنِّی فَاعِلٌ ذلِکَ غَداً * إِلَّا أَن یَشَاءَ اللَّهُ» یعنی همیشه موحّدانه زندگی بکن هیچ چیز خب این کاری که الآن داری میکنی «غَداً» هم که بنا شد طبق بحث دیروز «غَداً» هم نه یعنی آیا 24 ساعت بعد این لحظه ی بعد را هم میگویند غَدْ پس انسان دائماً موحّدانه زندگی میکند دیگر کسی بگوید من یک لحظه ی بعد این کار را انجام میدهم تلفن میکنم این در ذهنش باشد انشاءالله همین که موحّدانه بود کافی است، خب.
1) (10) . سوره ی شوری ?، آیه ی 13.
2) (11) . سوره ی بقره، آیه ی 256.
3) (12) . سوره ی بلد، آیه ی 10.
4) (13) . سوره ی کهف، آیه ی 29.
5) (14) . سوره ی صافات، آیه ی 102.
6) (15) . سوره ی صافات، آیه ی 102.
7) (16) . بحارالأنوار، ج44، ص329.
8) (17) . مستدرک الوسائل، ج3، ص437.
9) (18) . سوره ی کهف، آیه ی 22.
10) (19) . سوره ی صف، آیه ی 14.
پس بحث در بحث اراده ی تکوینیه است نه اراده ی تشریعیه و بحث گسترش توحید است نه مطالب دیگر و این توحید به عنوان یک گلاب در برگِ گل هست که اگر این یک قطره آب را از این برگ برداریم این میشود تُفاله گل اگر معطّر است و اگر زینت است به خاطر همان یک قطره آب است دیگر اگر این گلاب را از این برگ گرفتند باید در سطل زباله بریزند دیگر، اگر این یک قطره ی توحید در زندگی نبود این زندگی میشود تفاله، فرمود موحّدانه زندگی کنید «وَلاَ تَقُولَنَّ لِشَیْءٍ إِنِّی فَاعِلٌ ذلِکَ غَداً * إِلَّا أَن یَشَاءَ اللَّهُ»، خب حالا فان قلت اگر یادمان رفته چه کنیم؟ فرمود اگر یادتان رفته این ترمیمپذیر است «وَاذْکُر رَّبَّکَ إِذَا نَسِیتَ» اگر یادت رفته دوباره برای اینکه این کار بشود هم انشاءالله را بگو، هم «لا اله الاّ الله» را بگو هم کلمات دیگر را بگو که بالأخره این توحید محفوظ بماند، خب.
پرسش:...پاسخ: درست نیست دیگر سخنِ باطلی است دیگر.
پرسش:...پاسخ: او حالیش نمیشود که توحید یعنی چه باید توجیهش کرد که خود وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم» میفرماید شما هر کاری که میکنی بگو باذن الله دیگر اگر به پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم» فرمود آنها هم همینطور هستند دیگر ائمه اطهار، اولیای الهی، ملائکه مقرّبه همه اینها به اذن خدای سبحان کار میکنند دیگر وقتی خدا اذن بدهد اینها جزء مدبّرات امر میشود، خب.
پرسش:...
پاسخ: «لِمَ تُحَرِّمُ»؟.
پرسش: اول سوره ی «تحریم» «یَا أَیُّهَا النَّبِیُّ لِمَ تُحَرِّمُ».
پاسخ: بله، حالا انشاءالله به خواست خدا خواهد آمد آنجا نذر کرده حضرت نذر هم جایز است دیگر فرمود خود را به زحمت نینداز این حکمِ تشریعی که نیست ـ معاذ الله ـ که این کار حرام است اگر کسی نذر بکند یا عهد داشته باشد یا یمین داشته باشد انسان میتواند مباحی را بر خودش حرام بکند اگر مصلحتی در این کار باشد این ناظر به آن نذر است بعد فرمود راهحل هم ما به تو نشان دادیم «تَحِلَّةَ أَیْمَانِکُمْ»(1)در کنارش هست که ذات اقدس الهی گشودن این یمین را هم به شما نشان داده است که چگونه شما این یمین را باز کنی، خب.
«وَلاَ تَقُولَنَّ لِشَیْءٍ إِنِّی فَاعِلٌ ذلِکَ غَداً * إِلَّا أَن یَشَاءَ اللَّهُ» یک بحث مبسوط دیگری را جناب فخررازی مطرح کرده است و آن این است که این «إِلَّا أَن یَشَاءَ اللَّهُ» حتماً باید متّصل باشد به آن «إِنِّی فَاعِلٌ ذلِکَ غَداً» یا منفصل هم میتواند باشد؟ ابنعباس گفته است که لازم نیست متّصل باشد اگر کسی گفت «إِنِّی فَاعِلٌ ذلِکَ غَداً» بعد از مدّتی گفت انشاءالله این به آیه عمل کرده است حالا برخیها گفتند زمان انفصال تا شش ما هم میتواند باشد بعضی کمتر بعضی بیشتر این حرف معروفِ از ابنعباس است فقهای عامّه اینها نظرشان این است که این استثنا باید متّصل باشد ابوحنیفه هم از فقهایی بود که اصرار دارد که این باید متّصل باشد اگر کسی گفت «إِنِّی فَاعِلٌ ذلِکَ غَداً» و انشاءالله را متّصل گفت به آیه عمل کرد اما اگر بعدها گفت نه خیر به آیه عمل نکرد. در زمان منصور عباسی این خلفای عباسی چون جدّشان عبّاس عموی پیامبر بود اینها ابنعباسیاند، بنیالعباسیاند این منصور دوانقی طبق نقل جناب فخررازی شنید و به او برخورد ابوحنیفه را احضار کرد تا اعتراض کند که چرا فتوایی داد که مخالف با رأی ابنعباس است فخررازی نقل میکند وقتی منصور عباسی ابوحنیفه را احضار کرده است گفت شما چرا فتوا میدهی حتماً باید متّصل باشد و منفصل باشد کافی نیست؟ گفت این فتوای ما به سود خلافت شما هم هست گفت چرا؟ گفت برای اینکه شما افرادی را میآوری اینجا از اینها تعهّد میگیری بیعت میگیری آنها با سوگند بیعت میکنند و دستِ بیعت به تو میسپارند خب اگر از اینجا رفتند بیرون گفتند انشاءالله، عهدهدار این بیعت نیستند که اگر یک وقت میخواهند بگویند انشاءالله باید حضور شما بگویند که آن هم که خب شما نمیگذاری و نمیتوانند هم بگویند یا بر فرض هم بگویند شما با آنها یک قرارداد دیگر ببندی اگر این انشاءالله که استثناست منفصل هم باشد همین که از حضورتان بیرون رفتند بگویند انشاءالله بعد هم اگر نقض کردند شما نمیتوانی اینها را محاکمه کنی که شما بیعت کردی اینها میگویند ما مقیّد کردیم به انشاءالله و خدا هم نخواست. منصور دوانقی دید بد فتوایی نیست گفت عیب ندارد آزادید اینها هر وقت گیر میکردند با همین روش خودشان را نجات میدادند فخررازی این قصّه ی سیاسی را سرپوش میگذارد میگوید که اینطور حرف زدن معنایش تخصیص آیه است بالقیاس و این درست نیست یعنی ابوحنیفه قیاسی کرده و این قیاس را مخصّص ظاهر آیه قرار داده ظاهر آیه متّصل است نه منفصل، خب اصلِ این سخن قصّهای است که اثباتش به عهده ی فخررازی و امثال فخررازی است لکن ظاهر این آیه این است که باید متّصل باشد در فتاوای ما هم همینطور است ما در عهدهایمان، در «أَوْفُوا بِالْعُقُودِ»(2)اگر قیدی هست باید قید متّصل باشد این نظیر مسائل انشائی و پیمانی نظیر مسائل حقوقی نیست مسائل حقوقی ما عامّی داریم، خاصّی داریم این خاص ولو منفصل هم باشد میتواند مخصّص عام در تمام دنیا اینطور است اختصاصی به عُرف ما ندارد قانونی را مجلس شورای اسلامی سال هشتاد وضع میکند بعد سال 87 تبصرهای میزند این تبصره مخصّص آن است این مسئله ی اینکه خاص مخصّص عام است مقیّد مطلقات است اینها که آیه و روایه نمیخواهد که اینها فرهنگ عمومی مردم است اینها ادبیات محاوره مردم است مردم چطور زندگی میکنند؟ چطور حرف میزنند؟ چطوری قانونگذاری میکنند؟ قبل از اسلام اینها بود بعد از اسلام اینها هست بعد از اسلام در حوزه ی مسلمانها هست در حوزه ی غیر مسلمین است این بنای عقلاست که قانون عام دارند، قانون خاص دارند اینکه اصولیین میگویند که از آیه و روایت نگرفتند که این را بر اساس محاورات مردمی گرفتند در فضای قانونگذاری اینطور است هر تبصرهای مخصّص یا مقیّد اطلاق یا عموم عام است بنابراین اگر کسی در قانونگذاری اینطور باشد بله، اما در تعهّدات، محاورات نه قبل از اسلام اینطور بود نه بعد از اسلام، نه در حوزه ی مسلمین اینطور است نه حوزه غیر مسلمین کسی عقدی ببندد بعد از دو روز نزد خودش بگوید انشاءالله قیدی اضافه بکند بعد خریدار که میخواهد به فروشنده مراجعه بکند بگوید به عقدت وفا کن بر اساس اطلاق «أَوْفُوا بِالْعُقُودِ» این بگوید من در ذهنم گفتم یا نزد خودم گفتم انشاءالله قیدی ذکر کردم اینکه حجری بر حجری بند نمیشود این در انشائیات اینطور نیست در نذر و عهد و یمین و اینها اینطور نیست در تعهّدات و تکالیف اینطور نیست در فضای قانونگذاری اینطور است، خب «وَلاَ تَقُولَنَّ لِشَیْءٍ إِنِّی فَاعِلٌ ذلِکَ غَداً * إِلَّا أَن یَشَاءَ اللَّهُ وَاذْکُر رَّبَّکَ إِذَا نَسِیتَ» ظاهر این «وَاذْکُر رَّبَّکَ إِذَا نَسِیتَ» این است که متّصل به همین جمله ی قبلی است یعنی شما همیشه موحّدانه زندگی کنید اگر یک وقت یادتان رفته هر وقت یادتان آمد آن مسئله ی توحید را تأمین کنید هم انشاءالله را بگویید یا الفاظی که این را تأمین میکند بگویید ولی فخررازی در تفسیر کبیرش گفت این دو وجه دارد یکی اینکه «وَاذْکُر رَّبَّکَ إِذَا نَسِیتَ» متّصل به قبل باشد یکی اینکه کلمه مستأنف و مستقل باشد آنکه متّصل باشد همان بحثهایی است که قبلاً گذشت اما آنکه مستأنف باشد و کلمه مستقل و جدا باشد چند وجه برای آن ذکر کرده که بخشی از آن وجوه را سیدناالاستاد(رضوان الله علیه» بدون اینکه نام ببرد که فخررازی این را گفته فرمود «و فی بعض التفاسیر» ایشان هم رد کردند عصاره ی آن وجوه یعنی چند وجهی را که فخررازی در تفسیرش ذکر کرده این است که «وَاذْکُر رَّبَّکَ إِذَا نَسِیتَ» یعنی هر وقت به یادت آمد بگو انشاءالله این تأمین میکند این در عین حال که به گذشته مرتبط است یک کلام مستأنف است یا «وَاذْکُر رَّبَّکَ إِذَا نَسِیتَ» یعنی اگر چیزی گُم کردی فراموش کردی نمیدانی این کتابت را کجا گذاشتی چند بار اگر نام الله را ببری یا «لا اله الاّ الله» بگویی، تسبیح بگویی، تحلیل بگویی، تکبیر بگویی این اذکار را بگویی یادت میآید اگر نام خدا را ببری خدا تو را متذکّر میکند که آن کالا را یا آن متاع را کجا گذاشتی این یک وجه، وجه دیگر اینکه نه، «وَاذْکُر رَّبَّکَ إِذَا نَسِیتَ» به منزله ی کفّاره ی آن کار باشد که اگر یک وقت انشاءالله یادت رفته نام خدا را ببر که به منزله ی کفّاره ی آن کار باشد هیچ کدام از این وجوه نمیتواند منظور آیه باشد ظاهر آیه این است که این متّصل به جمله ی قبل است یعنی «وَلاَ تَقُولَنَّ لِشَیْءٍ إِنِّی فَاعِلٌ ذلِکَ غَداً * إِلَّا أَن یَشَاءَ اللَّهُ» اگر یادت رفته هر وقت یادت آمد بگو که ما میخواهیم موحّدانه به سر ببری این متّصل به قبل است نه کلام مستأنف و کلام مستقل حالا چندتا سؤال شد که انشاءالله در فرصتهای دیگر.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
«قُل رَبِّی أَعْلَمُ بِعِدَّتِهِم مَا یَعْلَمُهُمْ إِلَّا قَلِیلٌ فَلاَ تُمَارِ فِیهِمْ إِلَّا مِرَاءً ظَاهِراً وَلاَ تَسْتَفْتِ فِیهِم مِنْهُمْ أَحَداً (22) وَلاَ تَقُولَنَّ لِشَیْءٍ إِنِّی فَاعِلٌ ذلِکَ غَداً (23) إِلَّا أَن یَشَاءَ اللَّهُ وَاذْکُر رَّبَّکَ إِذَا نَسِیتَ وَقُلْ عَسَی أَن یَهْدِیَنِ رَبِّی لِأَقْرَبَ مِنْ هَذَا رَشَداً (24)»
در جریان اصحاب کهف عدهای گفتند اینها سه نفر بودند عدهای گفتند پنج نفر بودند عدهای گفتند هفت نفر و مانند آن، ذات اقدس الهی به رسولش(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود خدا اعلم است در مواردی هم اشاره شد که اینگونه از تعبیرها به معنای افضل نیست اینها افعل تعیینیاند نه افعل تفضیلی نظیر آنچه در سوره ی «احزاب» آمده است که «وأُولُوا الْأَرْحَامِ بَعْضُهُمْ أَوْلَی بِبَعْضٍ»(1)این «أُولُوا الْأَرْحَامِ» تعیین است نه تفضیل اینجا هم اعلمِ تعینی است نه تفضیل فرمود خدا اعلم است یعنی خدا عالِم است و اینها «رَجْماً بِالْغَیْبِ» سخن میگویند اگر کسی رجمِ به غیب داشت پس جاهل بود و خداوند عالِم است نه اینکه از اینها اعلم است پس این افعل، افعل تعیینی است نه تفضیلی «قُل رَبِّی أَعْلَمُ بِعِدَّتِهِم» قهراً آنهایی هم که میدانند به وسیله ی اینکه خدای سبحان در کتابهای آسمانی به وسیله ی انبیای الهی به آنها آگاهی بخشید «مَا یَعْلَمُهُمْ إِلَّا قَلِیلٌ». بر اساس این دو مطلب که خدا میداند و آنها نمیدانند و خداوند به وسیله ی انبیا و صحف آسمانی افراد کمی را آگاه کرده است این مطلب را متفرّع کرد فرمود: «فَلاَ تُمَارِ فِیهِمْ إِلَّا مِرَاءً ظَاهِراً» یک گفتگوی ظاهری این دو مطلب را بگو، بگو خدا اعلم است یک، افراد کمی هم مثل انبیا و اولیای الهی میدانند دو، در همین حد با آنها گفتگو بکن دیگر بخواهی درباره ی رقم و عدد اصحاب کهف بحث بکنی آنها جاهلاند تو عالِمی این مراء، مراء درستی نیست «فَلاَ تُمَارِ فِیهِمْ إِلَّا مِرَاءً ظَاهِراً» این وجه همراه وجوهی که روزهای قبل گذشته است بازگو میشود بعد فرمود: «وَلاَ تَسْتَفْتِ فِیهِم» یعنی درباره ی اصحاب کهف از آنها کسی را چون این سوره در مکه نازل شد و در مکه اهل کتاب بسیار کم بودند این ضمیر «مِنْهُمْ» بعید است که به اهل کتاب برگردد گرچه بسیاری از مفسّران این «مِنْهُمْ» را به اهل کتاب برگردانند ولی اهل کتاب مطالبی را به مشرکان القا کردند آن مشرکان هم ادّعای عالِم بودن داشتن و قهراً در مدینه اگر کسی از اصحاب کهف باخبر بود همان مشرکانی بودند که از اهل کتاب باخبر شدند فرمود: «وَلاَ تَسْتَفْتِ فِیهِم» یعنی درباره ی اصحاب کهف از اینها یعنی از مشرکانی که در ارتباط با اهل کتاب بودند «أَحَداً» پس نه از اهل کتاب استفتا بکن اگر در آنجا حضور داشتند و نه از مشرکانی که با اهل کتاب در ارتباط بودند استفتا بکن برای اینکه اینها نمیدانند جا برای سؤال کردن نیست «وَلاَ تَسْتَفْتِ فِیهِم مِنْهُمْ أَحَداً».
1) (1) . سوره ی انفال، آیه ی 75.
در بحث دیروز اشاره شد که این «وَلاَ تَقُولَنَّ لِشَیْءٍ» اگر آن شأن نزولی که نقل کردند درست باشد این «لاَ تَقُولَنَّ » مربوط به همین قصّه است آن شأن نزول این بود که عدهای از وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) سؤال کردند که جریان اصحاب کهف چیست؟ جریان ذیالقرنین چیست؟ و حقیقت روح چیست؟ این «یَسْأَلُونَکَ»(1)، «یَسْأَلُونَکَ» این سهتا سؤال است. حضرت هم فرمود: «ساُخبرکم غداً»(2)فردا من جواب این سه سؤال را میدهم و کلمه ی انشاءالله را نفرمود مثلاً، بر اساس آن جهت مثلاً پانزده روز یا چهل روز حبس منقطع شد اگر این قصّه درست باشد این «وَلاَ تَقُولَنَّ» ناظر به این جریان است یعنی اگر شما خواستید چیزی را وعده بدهید انشاءالله را حتماً بگویید و اگر آن قصّه حق نباشد کما هو الظاهر این یک تأدیب توحیدی است، یک بیان توحیدی است که در اثنای این قصّه آمده به عنوان جمله ی معترضه در خیلی از موارد قرآن کریم جریان توحید و مانند آن را در وسط آیه ذکر میکند برای اینکه روشن بشود آن تعالیم قبلی و این تعالیم بعدی برای معرفت توحیدی است «وَلاَ تَقُولَنَّ لِشَیْءٍ» نباید گفته میشد «و لا تقولنّ شیئاً» که آن «شیئاً» بشود مفعول «وَلاَ تَقُولَنَّ لِشَیْءٍ» این «لام» هم شبیه معنای «فیه» است یعنی برای چیزی، درباره ی چیزی هیچ تصمیمی نگیر مگر اینکه خدا بخواهد این «إِلَّا أَن یَشَاءَ اللَّهُ» یعنی «الاّ باذن الله» اگر در فارسی بگوید اگر خدا بخواهد، خدا اذن بدهد کافی است «إِلَّا أَن یَشَاءَ اللَّهُ» همان اراده ی فعلی خدا و مشیئت فعلی خداست که به صورت اذن ظهور میکند مگر اینکه این خدا اذن بدهد «وَلاَ تَقُولَنَّ لِشَیْءٍ إِنِّی فَاعِلٌ ذلِکَ غَداً * إِلَّا أَن یَشَاءَ اللَّهُ» یعنی «الاّ باذن الله» و روشن هم شد منظور از این غَد به معنای فردا نیست چه اینکه منظور از أمس هم دیروز نیست چه اینکه منظور از یوم امروز نیست ما یک حال داریم یک آینده یک گذشته از حال تعبیر به الیوم میکنیم، از آینده تعبیر به غَدْ میکنیم از گذشته تعبیر به دیروز میکنیم این یک ادبیات محاورهای است نه اینکه اگر گفتیم فردا یعنی اگر کسی برای عصر قول داد لازم نیست بگوید انشاءالله فردا یعنی لحظه ی بعد چه اینکه اگر گفتند دیروز نه یعنی یک 24 ساعت قبل نه، دو ساعت قبل سه ساعت قبل چهار ساعت قبل و اگر گفتیم الیوم نه یعنی این دوازده ساعت از بامداد تا شامگاه الیوم یعنی حالا پس ما یک حال داریم یک گذشته یک آینده از حال تعبیر به الیوم میشود از آینده تعبیر به غد و از گذشته تعبیر به أمس اینکه فرمود درباره ی فردا حرفی نزنیم و قولی ندهیم مگر خدا بخواهد یعنی برای لحظه ی بعد اگر کسی بگوید من این کار را بعد از مباحثه انجام میدهم یا یک ربع بعد انجام میدهم یک باذن الله، یک «إِلَّا أَن یَشَاءَ اللَّهُ»، یک انشاءالله گفته باشد.
مطلب بعدی آن است که بحثهای توحیدی و اخلاقی حکم خاصّ خودش را دارد بحثهای فقهی حکم مخصوص خودش را، بحث فقهی اگر این مشیئت بخواهد آن عقد را یا آن نذر را یا آن عهد را یا آن سوگند را مقیّد کند این باید متّصل باشد اگر منفصل باشد اثرِ فقهی ندارد لکن از نظر تأدیب توحیدی معرفتِ اخلاقی و مانند آن «وَاذْکُر رَّبَّکَ إِذَا نَسِیتَ» هر وقت یادت آمد بگو انشاءالله، باذن الله آن مشکلِ توحید را حل میکند آن نکته ی اخلاقی را تأمین میکند پس مسئله ی فقهی کاملاً از مسئله ی اخلاقی جداست اگر کسی خواست به این فضیلتِ اخلاقی برسد هر وقت یادش آمده بگوید باذن الله کافی است ولی اگر این را خواست در مسئله ی نذر و عهد و یمین و عقد و سایر معاملات اثر فقهی بدهد حتماً باید کنارش باذن الله باشد، «إِلَّا أَن یَشَاءَ اللَّهُ» باشد البته مستحضرید اگر این گفتهها باعث تنجیز انشاء بشود دیگر اثر فقهی هم ندارد اگر یک اثر خاصّ خودش را داشته باشد باید که مزاحم تنجیز آن عقد و انشاء هم نشود «وَلاَ تَقُولَنَّ لِشَیْءٍ إِنِّی فَاعِلٌ ذلِکَ غَداً * إِلَّا أَن یَشَاءَ اللَّهُ» یعنی «الاّ باذن الله» «وَاذْکُر رَّبَّکَ إِذَا نَسِیتَ» که این حکم اخلاقی و آن معرفتی است وگرنه حکم فقهی را به همراه ندارد. برخیها گفتند که این «وَاذْکُر رَّبَّکَ إِذَا نَسِیتَ» ناظر به قضای نمازهای مَنسی است یعنی کسی نمازش فراموش شده وقتی به یادش آمده باید متذکّر به خدا بشود چون «أَقِمِ الصَّلاَةَ لِذِکْرِی»(1)نماز را برای ذکر خدا اقامه میکنم چون صلات، ذکر الله هست این کریمه هم که دارد وقتی فراموش کردی به نام خدا متذکّر باش یعنی یک وقت نماز یادت رفته فراموش کردی به موقع اگر اول وقت فراموش کردی در اثنای وقت به جا بیاور، اگر وقت گذشت هم قضا بکن نظیر «الَّذِینَ یَذْکُرُونَ اللّهَ قِیَاماً وَقُعُوداً وَعَلَی جُنُوبِهِمْ»(2)که آن بر اساس روایت حمل شده است بر حالات سهگانه ی نمازگزار یک وقت است نمازگزار سالم است قائماً نماز میخواند، یک وقت مشکل بدنی دارد جالساً نماز میخواند، یک وقت مشکل بیشتری دارد مضطجعاً، مستلقیاً نماز میخواند «یَذْکُرُونَ اللّهَ قِیَاماً وَقُعُوداً وَعَلَی جُنُوبِهِمْ»، خب این بر اساس روایاتی است که در همان بخش پایانی سوره ی مبارکه ی «آلعمران» که گذشت آن روایاتش هم از وسائل خوانده شد بر اساس روایاتی که ائمه فرمودند این را تطبیق کردند بر حالتهای گوناگون نمازگزار اگر جانبازی آن توان را ندارد که قائماً بخواند قاعداً میخواند و اگر آسیبدیدهای توان قعود ندارد علی جَنبه میخواند و مانند آن، اما در اینجا ما چنین روایتی نداریم که تطبیق کرده باشد این «وَاذْکُر رَّبَّکَ إِذَا نَسِیتَ» بر قضای نمازِ فراموششده که اگر نمازی را فراموش کردید هر وقت به یادتان آمد آن را اقامه کنید، اعاده کنید، اما خب احتمالی است که دادند «وَاذْکُر رَّبَّکَ إِذَا نَسِیتَ وَقُلْ عَسَی أَن یَهْدِیَنِ رَبِّی لِأَقْرَبَ مِنْ هَذَا رَشَداً» این تنبیهی است باعث رشد ماست در اوایل همین سوره ی مبارکه ی «کهف» گذشت که آن فِتیه، آن جوانمردها به خدای سبحان عرض کردند «وَهَیِّئْ لَنَا مِنْ أَمْرِنَا رَشَداً»(3)آنجا معنا شده است که «وَهَیِّئْ لَنَا مِنْ أَمْرِنَا رَشَداً» موادّ خام هرگز اثر مخصوصی ندارد موادّ خام همهجا ریخته است اگر بخواهد آن مواد اثر پیدا کند باید هیئت، صورت و ساختار خاصّی پیدا کند تا اثر بکند این موادّ خام نخ یا پشم یا کُرک یا مو این موادّ خام همهجا هست اگر بخواهد فرش بشود باید هیئت خاص پیدا کند، اگر بخواهد لباس بشود باید هیئت مخصوص پیدا کند آن هیئت است که به این موادّ پراکنده سازمان میدهد سامان میبخشد این هیئتبخشی را میگویند تَهیئه، «هَیِّئْ لَنَا مِنْ أَمْرِنَا رَشَداً» یعنی خدایا این موادّ پراکنده ی ریخته را هیئت ببخش، سامان ببخش تا اثر کند اگر چنین چیزی شد میگویند مهیّاست یعنی آماده است وگرنه موادّ خام که اثر ندارد در آن بخش که گفته شد «وَهَیِّئْ لَنَا مِنْ أَمْرِنَا رَشَداً»(4)بر اساس همان رَشَد ذات اقدس الهی به پیغمبر فرمود بگو امید است خدای سبحان از این کاری که من کردم و از این تعلیمی که نسبت به شما اِعمال کردم از این بهتر و نزدیکتر رَشَدی را خدای سبحان به من عطا کند ما قصّه ی اصحاب کهف را از آغاز تا اینجا برای شما گفتیم و گفتیم رقمشان جز خدا کسی نمیداند و اساس کار هم در این است که اینها مردانه قیام کردند برای حفظ توحید و ذات اقدس الهی اینها را حفظ کرده، کلبشان را حفظ کرده، آیندهشان را حفظ کرده، دینشان را حفظ کرده و این «نُقَلِّبُهُمْ ذَاتَ الْیَمِینِ وَذَاتَ الشِّمَالِ»(5)شامل کلبشان نمیشود برای اینکه درباره ی خود اینها آمده فرمود همه ی این کارها بر اساس کرامت الهی حاصل شده است از این بهتر داستان انبیا و اولیا و قصص فرشتگان و اینهاست که از اینها به واقع نزدیکتر خدا میداند و خدا ما را هم به آنها آگاه میکند چه اینکه قصص انبیا هم در پیش است، قصص اولیا هم در پیش است و مانند آن «وَقُلْ عَسَی أَن یَهْدِیَنِ رَبِّی لِأَقْرَبَ مِنْ هَذَا رَشَداً».
مطلب دیگر اینکه در اینگونه از موارد عنوان ربوبیّت خیلی به کار رفته یک، اضافه شده به شخص پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) دو، یعنی آن کسی که این مطالب را در میان میگذارد قصد تربیب دارد چون رب، مضاعف است نه ناقص و بابش هم باب تربیب است اگر بخواهد به باب «تفعیل» برود نه تربیت، لازمه ی تربیبْ تربیت است رب یعنی مالک مدبّر لازمه ی مالکیّت و مدبّر بودن تربیت کردن است که آن ناقص است آن رَبْوه است، آن برجستگی دادن است خب ربّ تو، گاهی به پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) میفرماید: «قُل رَبِّی» گاهی خود خدای سبحان با حضرتش در میان میگذارد فرمود: «وَاذْکُر رَّبَّکَ» این «رَّبَّکَ» که ربوبیّت را به پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) اسناد میدهد یا به خود آن حضرت دستور میدهد که بگوید «رَبِّی» این نشانه ی تدبیر خاصّ است نسبت به آن حضرت که او را دارد کاملاً میپروراند از راه علم غیب و پرورش غیبی تا دیگران را هدایت کند «وَاذْکُر رَّبَّکَ إِذَا نَسِیتَ وَقُلْ عَسَی أَن یَهْدِیَنِ رَبِّی لِأَقْرَبَ مِنْ هَذَا رَشَداً». اما آن مطالبی که البته اگر رسیدیم انشاءالله «قُلِ اللَّهُ أَعْلَمُ بِمَا لَبِثُوا»(1)را خواهیم خواند اما آن مطالبی که بخشی که مربوط به این سؤالات قبلی است مِراء در بحث دیروز اشاره شد که مفهوماً مرادف جَدل نیست دوتا مفهوم است و اگر به معنای جدل باشد مطلقا ممنوع نیست چون جدل را هم خدا امر کرده است و هم توقّع بر آن است که وجود مبارک پیامبر برابر امر خدا عمل بکند «ادْعُ إِلَی سَبِیلِ رَبِّکَ بِالْحِکْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ»(2)امر آمده «لاَ تُجَادِلُوا أَهْلَ الْکِتَابِ إِلَّا بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ»(3)امر آمده مرحوم طبرسی در احتجاج نقل میکند که از وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) سؤال شده است که آیا پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) جدال کرد یا نکرد؟ فرمود بله، یقیناً جدال کرد برای اینکه خدا به او امر کرده «وَجَادِلْهُم بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ» چگونه میشود او امر خدا را اطاعت نکرده باشد آنوقت شاهدی هم اقامه میکند همان بخشهای پایانی سوره ی مبارکه ی «یس» را به عنوان جدال احسن ذکر میکند میفرماید جدال احسن آن است که آن کسی که استدلال میکند از مقدّماتی کمک بگیرد که آن مقدّمات هم معقول است و هم مقبول یعنی هم حق است هم طرف گفتمان میپذیرد مثل اینکه آنها گفتند «مَن یُحْیِی الْعِظَامَ وَهِیَ رَمِیمٌ * قُلْ یُحْیِیهَا الَّذِی أَنشَأَهَا أَوَّلَ مَرَّةٍ وَهُوَ بِکُلِّ خَلْقٍ عَلِیمٌ»(4)حضرت طبق نقل مرحوم طبرسی در احتجاج فرمود پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) جدال احسن کرده است(5)در بخش پایانی سوره ی مبارکه ی «یس» آنها گفتند چه کسی این استخوانهای پوسیده را زنده میکند؟ خدای سبحان به پیامبر فرمود بگو الله، چرا؟ برای اینکه شما که قبول دارید خدا این را خلق کرد چون «لَئِن سَأَلْتَهُم مَنْ خَلَقَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ لَیَقُولُنَّ اللَّهُ»(6)اینکه مقبول شماست معقول هم هست حق هم هست پس خدا خالق اینهاست در بار اول، این مطلب هم حق است و معقول و هم مورد قبول شماست خب «یُحْیِیهَا الَّذِی أَنشَأَهَا أَوَّلَ مَرَّةٍ»(7)او که هیچ را به صورت انسان در آورد این انسانِ پراکنده را که میتواند جمع بکند که، فرمود این جدال احسن است اگر مراء به معنای جدال نیست اگر به معنای جدال باشد جدال احسن استثنا شده است و جدال احسن جایی است که مقدّماتش هم حق باشد هم مورد قبول طرف، اگر مورد قبول طرف باشد ولی حق نباشد این فقط برای ساکت کردن طرف خوب است چنین کاری که در دأب و سیره ی اهل بیت نیست اینها نمیخواهند طرف را خفه کنند که میخواهند طرف را چیز بفهمانند میشود «یُعَلِّمُهُمُ الْکِتَابَ وَالْحِکْمَةَ»(8)این درباره ی جدال و درباره ی هیچ چیزی فرمود جدال نکن درباره ی اینها مگر اینکه مراء ظاهر باشد یا اندک باشد یعنی همان دو مطلب را بگویی، بگویی «رَبِّی أَعْلَمُ بِعِدَّتِهِم» یک، «مَا یَعْلَمُهُمْ إِلَّا قَلِیلٌ» دو، که با همین گفتگوی کوتاه مسئله حل بشود یا نه، اگر خواستی طوری باشد که ظاهر بشود، غالب بشود و حق شکوفا بشود.
اما در جریان «لاَ تَقُولَنَّ لِشَیْءٍ إِنِّی فَاعِلٌ ذلِکَ غَداً * إِلَّا أَن یَشَاءَ اللَّهُ» آنجا عنایت کردید که در اینگونه از مسائل چهار قول است سه قولش رسمی است قول اشاعره این است که انسان مجبورِ در کارهاست، قول مفوّضه این است که انسان مستقل در کار است گرچه خدا میتواند جلوی انسان را بگیرد ولی انسان مستقل است کارهای انسان را ـ معاذ الله ـ به او واگذار کرده البته خطر تفویضی که معتزله بر آناند بیش از خطر خطر جبری است که اشاعره بر آناند در روایات اهل بیت(علیهم السلام) فراوان آمده است که «لا جبر و لا تفویض بل أمرٌ بین الأمرین»(1)چون جبر و تفویض نقیض هم نیستند که ارتفاعشان محال باشد ممکن است نه جبر باشد نه تفویض و امر بین الأمرین باشد. در بیانات نورانی امام سجاد(سلام الله علیه) این بود که بین جبر و تفویض فاصله هست و وسعت هست «أوسع ممّا بین السماء و الأرض»(2)تا اینجا حرفهایی است که در روایات هست از این به بعد آن حرفهایی که قبلاً اشاره شد مطرح است و آن این است که بین جبر و بین تفویض اگر کسی نظر بدهد حق است که واقعاً نه جبر باشد نه تفویض چون فاصله ی جبر و تفویض زیاد است برخیها به دست راست نزدیکاند، بعضیها به دست چپ نزدیکاند که «الیمین و الشمال مضلّة»(3)بعضیها حرفشان نزدیک به جبر است گرچه جبر نیست و این حرف هم حق است همین که جبر نبود حق است چه اینکه تفویض هم نیست بعضی از حرفها و مکتبها نزدیک به تفویض است این سخن هم حق است همین که تفویض نبود حق است همین که جبر نبود حق است اما آن هسته ی مرکزی بین جبر و تفویض بسیار کمیاب است طوری که در آن هسته ی مرکزی توحید قرار بگیرد آن هسته ی مرکزی توحید تشخیصش در فلسفه و کلام نیست در یک علم دیگر است که آن علم دیگر با دعا و روایات و قرآن نزدیکتر از بحثهای عقلی است و آن این است که در کتابهای عقلی یعنی فلسفه و کلام میگویند خدا فاعلِ بعید است و انسان فاعل قریب است پس کاری نیست که به خدا منتهی نشود چون اگر کاری در عالَم به خدا منتهی نشود معنایش این است که این شیء که ممکنالوجود است به واجب منتهی نمیشود ممکنی باعث پیدایش ممکن دیگر است خب اگر این باشد این راه اثبات صانع را میبندد مگر میشود یک ممکن به واجب ختم نشود، مگر میشود یک ممکن، ممکن را ایجاد بکند بدون استمداد از واجب برای اینکه این خطر پیش نیاید میگویند که انسان کاری را که انجام میدهد فاعل قریب است ولی فاعل بعیدش خدای سبحان است اینها در طول هماند یکی قریب یکی بعید از راه اراده و اختیار انسان کار بالا میرود به خدای سبحان اسناد پیدا میکند پس ممکن به واجب ختم میشود منتها از راه اختیار و اراده ی انسان البته این کار آسانی نیست بحثهای قرآنی قسمت مهمّش در این فضاست یا از قضاست یا از قَدَر است یا از ملائکه است یا از شیطان است یا از بهشت است یا از جهنم است که در نوبتهای قبل اشاره شد که بحثهای قرآنی نظیر بحثهای فلسفه و کلام و فقه و اصول نیست فقه و اصول را با بنای عقلا و قرارداد عقلا و لغت و استظهار از کلمات و بنای عُرف و غرایض عُرف و ارتکازات عُرف دارد تأمین میکند که روزانه داریم تأمین میکنیم فلسفه و کلام هم با بخشهای مفهومی راه دارد تا حدودی مشکلش حل میشود اما اینگونه از مسائل قرآنی واقعاً از همه ی اینها مشکلتر است گوشهای از این مسائل آمده به اصول همین که سَرش را نشان داد مرحوم آخوند صاحب کفایه گفت: «قلم اینجا رسید سر بشکست»(4)این کاری نیست که با لغت حل بشود، با استظهار حل بشود، با اعتبار حل بشود، با بنای عرف حل بشود، با ارتکاز مردمی حل بشود اینطور نیست قدم به قدم اگر کسی آدم وارد بشود فرشته یعنی چه؟ شیطان یعنی چه؟ وسوسه ی شیطان یعنی چه؟ الهام فرشته یعنی چه؟ نفس ملهمه چگونه الهام مییابد؟ قدم به قدم «قلم اینجا رسید سر بشکست» هست مگر کسی سالیان متمادی کسی در این زمینه کار بکند و عنایت الهی او را همراهی بکند اما آنکه فنّ چهارم است و به آیات نزدیکتر است و به روایات نزدیکتر است همین برداشت از «أمرٌ بین الأمرین»(5)است منتها به آن هسته ی مرکزی اعتدال بین جبر و تفویض نزدیکتر است و آن اجمالش این است که ما تمام بحثهایمان در مقام ثالث است نه در مقام اول و نه در مقام ثانی، مقام اول یعنی هویّت مطلقه که ذات اقدس الهی است احدی به او دسترسی ندارد برای اینکه او حقیقتی است نامتناهی یک، و بسیط است دو، اگر بسیط است جزء ندارد ظاهرش عین باطن است اوّلش عین آخر است نمیشود گفت من قدری از خدا را شناختم آن قدری ندارد یا همه یا هیچ همهاش محال است پس هیچ، اوصاف ذاتی هم که عین ذات است آن هم بشرح ایضاً ما با یک سلسله مفاهیم کار داریم میگوییم خدا بسیطالحقیقه است، نامتناهی است اینها مفاهیم است و اجمالاً میدانیم که این مفاهیم مصداقی دارد اینها که خدا نیست همان روایت مرسلی که از وجود مبارک امام باقر(سلام الله علیه) رسیده است که فرمود: «کلّ ما» نه «کلّما»، «کلّ ما میّزتموه بأوهامکم فی أدق معانیه مخلوق مصنوع مثلکم مردودٌ الیکم»(6)اینها مفاهیم ذهنی است که ما ساختیم برای این حکایت آنکه خداست بیرون از مفاهیم است به او دسترسی داریم فقط میدانیم هست اما چیست؟ «لست أدری» و نمیشود گفت هر کسی به اندازه ی خودش خدا را میفهمد اندازه ندارد آن مثال برای توجیه توده ی مردم است «قد مرّ غیر مرّ» که الآن که از منبر پایین آمدیم کسی از ما سؤال بکند ما چگونه خدا را بشناسیم با او که داریم حرف میزنیم همین شعر معروف را میخوانیم که «آب دریا را اگر نتوان کشید*** هم به قدر تشنگی باید چشید» خب اما وقتی داریم در بحثهای تخصّصی وارد میشویم آب دریا، اقیانوس اولاً متناهی است اگر متناهی نباشد که ساحل ندارد، اگر متناهی نباشد که سطح ندارد مگر یک جسم نامحدود سطح دارد؟ سطح آن هیئت احاطه ی به محتواست اگر میگوییم این شیء کُره است یا استوانه است یا هرم است یا مکعب است و مانند آن همه ی اینها بعد الفراغ از محدودیت آن شیء است سطح عبارت از کیفیت احاطه ی به جسم حالا یا یکی است میشود کُره یا چند سطح است میشود مکعب اگر چیزی متناهی نبود که سطح ندارد در بحثهای هندسی نمیگنجد شکل ندارد اصلاً حالا اگر اقیانوسی نامتناهی بود او که سطح ندارد او که ساحل ندارد اولاً، بر فرض ساحل داشته باشد اگر اقیانوس بسیط بود ساحلش و سطحش عین عمق اوست اگر کسی توان آن را ندارد که یک لیوان از عمق اقیانوس بگیرد از سطحش هم نمیتواند بگیرد اینکه ما میگوییم «آب دریا را اگر نتوان کشید» برای آن است که دریا مرکّب است سطح دارد ساحل دارد ما دسترسی به وسطش نداریم دسترسی به عمقش نداریم از کَرانه و کناره ی او یک لیوان آب برمیداریم بله ممکن است اما الله که اینچنین نیست بنابراین صفات ذاتیاش هم عین اوست پس این دو منطقه، منطقه ی ممنوعه است و احدی به او دسترسی ندارد تمام بحثها درباره ی وجه الله است و فیض الله است و «کلّ مَنّه قدیم» است و «کُلُّ شَیءٍ هَالِکٌ إِلَّا وَجْهَهُ»(7)است و «کُلُّ مَنْ عَلَیْهَا فَانٍ * وَیَبْقَی وَجْهُ رَبِّکَ»(8)است و «فَأَیْنََما تُوَلُّوْا فَثَمَّ وَجْهُ اللّهِ»(9)است و صدر و ساقه ی قرآن این است هر جا هست «وجه الله» هست و «فیض الله» هست و «نور الله» هست و امثال ذلک که اینها تجلیّات الهی است ما با اینها کار داریم، خب. یک وقت است ما میگوییم خدای سبحان در مقام سوم یعنی مقام سوم هرگز آن دوتا فصل که دوتا منطقه که منطقه ی ممنوعه است این را در مقام سوم نمیآوریم در مقام سوم که ذات اقدس الهی همه ی کارها را خالقیّت او، مدیریت او، مدبّریت او اینها همه فعل است دیگر گاهی هست گاهی نیست، گاهی خلق میکند گاهی نمیکند، گاهی رزق میدهد گاهی نمیدهد اگر اینها صفات ذات بود ـ معاذ الله ـ که ذات آسیب میدید چون چگونه ممکن است یک وصف گاهی باشد گاهی نباشد ولی عین ذات باشد خالقیّت عین ذات نیست «قد یَخلق زیداً و قد لا یخلق»، «قد یشفی زیداً قد لا یشفی»، «قد یقبض قد لا یقبض»، «قد یبسط قد لا یبسط»، «قد یحیی قد لا یحیی»، «قد یمیت قد لا یمیت» اگر چیزی دو طرف داشت و هر دو طرفش نفی و اثباتش صفت خدا قرار بگیرد آن معلوم میشود صفت فعل است دیگر صفت ذات نیست، خب این صفت که صفت فعل ذات اقدس الهی است اذن در این محدوده است مشیئت فعلی و اراده ی فعلی در این محدوده است آیا این را بر روال فلسفه و کلام حل بکنیم یعنی بگوییم انسان واقعاً فاعل است فاعلِ قریب یک قدم که جلوتر رفتیم خدا فاعل است فاعلِ بعید که اینها در طول هماند یا اینها را بر اساس فنّ دیگر باید حل کرد آنکه میفرماید «داخلٌ فی الأشیاء لا بالممازجه»، «لا کشیء فی شیء داخل»(10)، «خارج من الأشیاء لا کشیء من شیء خارج» آن میخواهد بفرماید این ارادهای که شما دارید، مریدی که شما هستید، مرادی که شما هستید سه شیء است در درون همه ی این اضلاع سهگانه اراده ی الهی هست بدون امتزاج شما جایی را نمیتوانید خالی بکنید بگویید اینجا سهم من است آن قدری جلوتر رفتیم سهم اراده ی خداست اگر نمیشود سهمبندی کرد مرزبندی کرد چگونه میشود گفت این محدوده، محدودهای است که زید انجام میدهد دو قدم جلوتر محدوده ی خدای سبحان است این شرکت سهامی را عرفان امضا نمیکند حالا ببینید روایاتی که این بخش را تأمین میکند میفرماید خدای سبحان در مقام سوم یعنی مقام وجه اللهی، فیض اللهی، نور اللهی این «داخلٌ فی الأشیاء لا بالممازجه» این روایت یکی و دوتا نیست این نظیر «لا تنقض» نیست که محدود باشد ما برای تظافر سند اینها را جمع بکنیم چندین روایت است در چندین باب بخشی از اینها را مرحوم صدوق(رضوان الله علیه) در کتاب شریف توحید نقل کردند این توحید مرحوم صدوق از کتابهای قیّم امامیه است این نکته را هم عنایت کنید اگر روایتی را مرحوم مجلسی(رضوان الله علیه) تضعیف کرد این آخرین حرف نیست باید ببینیم که مرحوم کلینی چرا تقویت کرد، مرحوم صدوق چرا تقویت کرد، صاحبان کتب اربعه چرا تقویت کردند معیارشان چیست یک، متأخّران مثل مرحوم مجلسی چرا تضعیف کردند دو، آیا این معیار از نظر فنّ رجال و درایه حق است یا آن معیار سه، اگر روایتی را کلینی نقل کرد یا صدوق نقل کرد با اهتمام و اعتنا نقل کردند بعد بعضی از متأخّرین مثل مرحوم مجلسی(رضوان الله علیه) آمده فرموده «ضعیفٌ» چون این حرف متأخّر از آنهاست نباید بگوییم آخرین حرف را او زده اگر مجتهدانه بخواهیم نظر بدهیم باید آن رجال را، درایه را، این اسناد را کاملاً بررسی کنیم مبناها را ارزیابی کنیم که آیا مبنای مرحوم کلینی در تشخیص وثاقت و ضعف اُولاست یا مبنای مرحوم مجلسی؟ آیا مبنای مرحوم ابنبابویه قمی در تشخیص وثاقت و ضعف مقدّم است یا تشخیص مرحوم مجلسی غرض این است که صرف اینکه روایتی را مرحوم مجلسی گفته ضعیف است این حرفِ آخر نیست. مرحوم ابنبابویه قمی در کتاب شریف توحید صدوق صفحه ی 73 سطر ششم به این صورت بیان فرمود، فرمود: «بل هو الذی لم یتفاوت فی ذاته و لم یتبعّض بتجزئة العدد فی کماله فارق الأشیاء لا علی اختلاف الأماکن و تمکّن منها لا علی الممازجه» در همه چیز هست اشیاء هم جمع محلاّ به «الف» و «لام» است در همه هست اما با چیزی آمیخته نیست این در صفحه ی 73 سطر ششم، صفحه ی 79 سطر هفتم به این صورت است «لم یَبعد عنها بالافتراق بل هو فی الأشیاء بلا کیفیة و هو أقرب إلینا من حبل الورید و أبعدُ مِن الشِبه من کلّ بعید» این به ما از ما نزدیکتر است در نوبتهای قبل هم اشاره شد چون این بحثها بحثهای فصل سوم است و مقام سوم ما میبینیم ذات اقدس الهی فرمود ما عالَم را پهن کردیم یک وقت هم بساط عالم را جمع میکنیم وقتی جمع کردیم چیزی نمیماند در نفخه ی صور وقتی که نفخه ی اول دمیده شد «فَصَعِقَ مَن فِی السَّماوَاتِ وَمَن فِی الْأَرْضِ» هیچ چیزی نمیماند «ثُمَّ نُفِخَ فِیهِ أُخْرَی فَإِذَا هُمْ قِیَامٌ یَنظُرُونَ»(11)اگر نفخ صور دوم شد بعد همه دوباره زنده میشوند خب این سماوات و ارض موجودات آسمانی، موجودات زمینی اینها با نفخه ی صور از بین میروند این مخصّص «کُلُّ شَیءٍ هَالِکٌ إِلَّا وَجْهَهُ»(12)است یا تخصّصاً خارج است؟ وجه الله از بین میرود یا آسمان و زمین؟ آنکه آبی از تخصیص است «کُلُّ مَنْ عَلَیْهَا فَانٍ * وَیَبْقَی وَجْهُ رَبِّکَ»(13)آن نفخ وجه الله هست آن وجه الله کلّ این بساط را جمع میکند دوباره پهن میکند ما مَثلی چند نوبت قبل اشاره شده که اگر بافندهای یک کاموا داشته باشد یک کیلو نخ داشته باشد این کاموا را به صورت بلوز یا ژاکت در بیاورد یک جایش آستین است یک جایش یقه است یک جا سینه است یک جا پشت است بعد آن را با رنگهای گوناگون با گلهای گوناگون که گلها از سرِ خود کامواست یک جایش درخت است یک جایش بلبل است یک جایش چمن است یک جایش رودخانه است یک جا آسمان است یک جا زمین است این کاموا را به صورت بلوز و ژاکت با این نخ در آورده بعد اگر این را باز کند میشود یک مُشت کاموا نه بلبلی در کار است نه چمنی در کار است نه آسمانی در کار است نه زمینی در کار است دوباره بخواهد ببافد همان در میآید اینچنین نیست که وجه الله از بین برود آن کسی که گفت «هر لحظه به شکلی بت عیّار در آمد*** جان بُرد و نهان شد گه پیر و جوان شد» در این مرحله ی سوم دارد سخن میگوید نه مرحله ی اول و دوم این کاموا را بافت به صورت آسمان و زمین در آورد بعد هم جمع میکند دوباره میبافد وقتی که نفخ صور شد همه رخت بربستند وجه الله که از بین نمیرود چون خود این نفخ وجه الله هست دیگر خود این نفخ که فرمود: «نُفِخَ فِی الصُّورِ» اینها «فَصَعِقَ مَن فِی السَّماوَاتِ وَمَن فِی الْأَرْضِ»(14)همه رخت برمیبندند با وجه الله رخت برمیبندند چه اینکه وجه الله اگر تجلّی دیگر کرد «ثُمَّ نُفِخَ فِیهِ أُخْرَی فَإِذَا هُمْ قِیَامٌ یَنظُرُونَ»(15)بیان نورانی حضرت امیر در نهجالبلاغه این است که «اَلْحَمْدُ لِلَّهِ الْمُتَجَلِّی لِخَلْقِهِ بِخَلْقِهِ» او با تجلّی کار میکند از پاکترین واژههای قرآنی و روایی همین کلمه ی تجلّی است که اگر برای موسای کلیم تجلّی کرد «تَجَلّی رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَکّاً وَخَرَّ مُوسی صَعِقاً»(16)آنوقت اندکاف جبل پیش میآید اگر تجلّی خاص، تجلّی جلالی کرد «فَصَعِقَ مَن فِی السَّماوَاتِ وَمَن فِی الْأَرْضِ» و تجلّی جمالی کرد «ثُمَّ نُفِخَ فِیهِ أُخْرَی فَإِذَا هُمْ قِیَامٌ یَنظُرُونَ» این در صفحه ی 79.
1) (17) . الاحتجاج، ج2، ص414.
2) (18) . وسائل الشیعه، ج27، ص166.
3) (19) . نهجالبلاغه، خطبه ی 16.
4) (20) . کفایة الاصول، ص68.
5) (21) . الاحتجاج، ج2، ص414.
6) (22) . بحارالأنوار، ج66، ص293.
7) (23) . سوره ی قصص، آیه ی 88.
8) (24) . سوره ی الرحمن، آیات 26 ـ 27.
9) (25) . سوره ی بقره، آیه ی 115.
10) (26) . التوحید، ص285.
11) (27) . سوره ی زمر، آیه ی 68.
12) (28) . سوره ی قصص، آیه ی 88.
13) (29) . سوره ی الرحمن، آیات 26 ـ 27.
14) (30) . سوره ی زمر، آیه ی 68.
15) (31) . سوره ی زمر، آیه ی 68.
16) (32) . سوره ی اعراف، آیه ی 143.
پرسش:...
پاسخ: این کاری که برای زید است همهاش برای زید است و در درون همه اراده ی خداست نمازی که زید خوانده است کلاً برای زید است در درون این نماز اراده ی خداست نه اینکه این نماز وقتی یک قدم بیرونتر رفتیم فاعل بعیدش میشود خدا، او «داخلٌ فی الأشیاء لا بالممازجه» این اشیاء را شما کاغذی را فرض کنید این شیء است دیگر فیض خداست که مقام سوم بحث است داخل در این کاغذ است «لا بالممازجه» شما حالا این کاغذ را دو نیم کردی وقتی این کاغذ را به دو نیم تقسیم کردید این نیم هم جزء اشیاست آن نیم هم جزء اشیاء این «الأشیاء» که جمع محلاّ به «الف» و «لام» است این دو نیم را هم شامل میشود آن نیم اول را هم دو نیم کردید خدا در هر دوی اینهاست نیم دوم را هم دو نیم کردید این یکی شده چهارتا خدا در تک تک اینهاست اینچنین نیست که این خدا در کاغذ یعنی مرحله ی سوم وجه خدا، فیض خدا در اشیاء در این کاغذ باشد در وسط کاغذ باشد که اگر این دو نیم کردید دیگر «داخلٌ فی الأشیاء لا بالممازجه» نباشد خیر، این یک کاغذ اگر به دو کاغذ تقسیم شد در هر دو طرفش فی الأشیاست لا بالممازجه دوتا را هم به چهار قسمت تقسیم کردید در این چهارتا «داخل لا بالممازجه» چهارتا را هم به هشت تا تقسیم کردید در همه ی اینها «داخل لا بالممازجه» تا اینکه همه ی اینها کامواگونه چیزی برای کاغذ نماند هیچ چیزی نمیماند آنکه موحّد است هماکنون عالم را به آن صورت میبیند این جریان نفخ صور که دیگر جزء تاریخ شمسی و هجری و میلادی و اینها نیست که این تاریخ برود، برود، برود برسد تا به جایی که به نفخ صور برسیم جایی که تاریخ برچیده میشود دیگر نمیشود گفت که نفخ صور در فلان سال هجری یا فلان سال میلادی است چه موقع و کجا رخت برمیبندد اگر چه موقع و کجا رخت بربست میشود مجرّد اگر مجرّد شد «شو مجرّد تا مجرّد را بین» اگر کسی الآن از نبش زمان بیرون بیاید هماکنون آن نفخ صور را دارد میبیند آنکه میگوید «ما زنده به ذکر دوست باشیم*** دیگر حیوان به نفخه ی صور» از آنجا دارد خبر میدهد.
به هر تقدیر این بقیه فهرستها را هم بخوانیم تا اینکه فرصتی کنید انشاءالله به مبسوطی مراجعه کنید. صفحه ی 115 سطر یازده، صفحه ی 285 سطر پانزده، صفحه ی 306 سطر چهار و هفت، صفحه ی 308 سطر پانزده در همه ی اینها آمده خدا یعنی مقام سوم نه هویّت مطلق نه صفاتی که ذاتی است و عین ذات است وجه خدا، فیض خدا «داخلٌ فی الأشیاء لا بالممازجه» شما وقتی اشیاء را بررسی میکنید و ارزیابی میکنید میبینید چیزی برای اشیاء نمیماند آن وقت «وَمَا رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ»(1)خودش را نشان میدهد اگر «وَمَا رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ» خودش را نشان داد سخن از فاعل قریب و بعید نیست سخن از «وَنَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِیدِ»(2)است.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
«وَلاَ تَقُولَنَّ لِشَیْءٍ إِنِّی فَاعِلٌ ذلِکَ غَداً (23) إِلَّا أَن یَشَاءَ اللَّهُ وَاذْکُر رَّبَّکَ إِذَا نَسِیتَ وَقُلْ عَسَی أَن یَهْدِیَنِ رَبِّی لِأَقْرَبَ مِنْ هَذَا رَشَداً (24) وَلَبِثُوا فِی کَهْفِهِمْ ثَلاَثَ مِائَةٍ سِنِینَ وَازْدَادُوا تِسْعاً (25) قُلِ اللَّهُ أَعْلَمُ بِمَا لَبِثُوا لَهُ غَیْبُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ أَبْصِرْ بِهِ وَأَسْمِعْ مَا لَهُم مِن دُونِهِ مِن وَلِیٍّ وَلاَ یُشْرِکُ فِی حُکْمِهِ أَحَداً (26)»
جریان شأن نزول این آیات خیلی روشن نیست برخی از این روایاتی که به عنوان شأن نزول ذکر شده است شامل سه مطلب است یکی اینکه آمدند از وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) جریان اصحاب کهف و جریان ذیالقرنین و جریان روح را سؤال کردند در بعضی از این روایات دارد چهار مطلب مورد سؤال قرار گرفت همین سه مطلب یاد شده یکی هم جریان قیامت است. در برخی از اینها آمده است که وجود مبارک پیغمبر فرمود: «ساُخبرکم غداً»(3)در برخیها هم نیست بنابراین اثبات این مطلب حسّاس که وجود مبارک پیغمبر بدون انشاءالله چنین مطلبی گفته باشند ثابت نشده. سؤال درباره ی اصحاب کهف هم در قرآن نیامده که «یسألونک عن أصحاب الکهف» ولی در جریان روح قبلاً گذشت در سوره ی مبارکه ی «اسراء» که «یَسْأَلُونَکَ عَنِ الرُّوحِ»(4)در جریان ذیالقرنین در همین سوره ی مبارکه ی «کهف» خواهد آمد که «یَسْأَلُونَکَ عَن ذِی الْقَرْنَیْنِ»(5)در همین سوره ی مبارکه ی «کهف» هست که اینها در جریان ذیالقرنین از وجود مبارک پیامبر مطلبی را پرسیدند خداوند هم پاسخ آنها را در آیه 83 همین سوره بیان فرمود بنابراین اثبات اینکه حضرت استثنا نکرده کار سختی است.
مطلب دیگر در سوره ی مبارکه ی «انعام» که آن هم در مکه نازل شد آنجا آمده است که تمام شئون پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) برای خدای سبحان است و شئون توحیدی است یعنی آیه 162 سوره ی «انعام» این بود «قُلْ إِنَّ صَلاَتِی وَنُسُکِی وَمَحْیَایَ وَمَمَاتِی لِلّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ» کسی که تمام شئون زندگی و مرگ او الهی است و موحّدانه است چنین شخصی حتماً از استثنا یعنی انشاءالله گفتن غفلت نمیکند.
مطلب بعدی آن است که این اگر بخواهد به عنوان یک دستور در دین قرار بگیرد باید که نازل بشود از آن وقتی که این دستور نازل شده است دیگر کسی خلاف نمیکند گرچه دستور، دستور وجوبی نیست در حالی که بسیاری از این دستورها در مدینه آمده در مکه سخن از روزه گرفتن نبود، سخن از زکات دادن نبود و مانند آن، خب اگر کسی بگوید چرا حضرت در مکه روزه نمیگرفت یا مسلمانها روزه نمیگرفتند جوابش این است که روزه گرفتن در مدینه واجب شده است، زکات دادن در مدینه واجب شده است و اگر انبیای قبلی انشاءالله را میگفتند آنها هم در طلیعه ی نبوّتشان نمیگفتند بعد از اینکه دستور آمده برابر دستور خدا در شریعت خودشان این مطلب را فرا گرفتند که جزء سنن الهی است مستحب است کسی بگوید انشاءالله.
مطلب دیگر گاهی این انشاءالله را اهل کتاب هم بنیاسرائیل هم میگویند و گفتند چه اینکه مشرکان هم میگویند این باید بین مشیئت تکوینی و تشریعی فرق گذاشته بشود به عنوان یک سنّت یا به عنوان یک مطلب تکوینی باید از هم جدا بشود مشرکان هم دارند که «لَوْ شَاءَ اللّهُ مَا أَشْرَکْنَا»(1)بنیاسرائیل هم گفتند که «إِنْ شَاءَ اللّهُ لَمُهْتَدُونَ»(2)آیا این همان تعلیق بر مشیئتی است که تفکّر جبری آن را اصلاح میکند یا خلط بین تکوین و تشریع است که مشرکان مبتلا شدند مشرکان هم میگویند خدا خواست که ما بتپرست باشیم و اگر او نمیخواست چون قدرت داشت میخواست جلوی ما را بگیرد این خلط بین تکوین و تشریع در مشیئتهای مشرکانه ی مشرکان هم هست آنها گفتند «لَوْ شَاءَ اللّهُ مَا أَشْرَکْنَا وَلاَآبَاؤُنَا وَلاَحَرَّمْنَا مِن شَیْءٍ» اسرائیلیها هم یک تفکّر جبری احیاناً داشتند آنها هم اگر انشاءالله گفتند در همان فاز و فضا بوده است بنابراین اینچنین نیست که این به عنوان یک سنّت الهی در تعلیمات مستحبّ دینی در کلمات مشرکان آمده باشد و در کلمات بنیاسرائیل آمده باشد خب، پس وجود مبارک پیغمبر از آن وقتی که ذات اقدس الهی این دستور را داده است یقیناً امتثال کرده است ولو دستور استحبابی چه اینکه خود خدای سبحان هم برای تعلیم در کلام خودش هم مشیئت را ذکر میکند در سوره ی مبارکه ی «فتح» آیه ی 27 به این صورت است «لَقَدْ صَدَقَ اللَّهُ رَسُولَهُ الرُّؤْیَا بِالْحَقِّ لَتَدْخُلُنَّ الْمَسْجِدَ الْحَرَامَ إِن شَاءَ اللَّهُ آمِنِینَ مُحَلِّقِینَ رُؤُسَکُمْ» خب خودِ خدا دارد از کار خودش خبر میدهد میفرماید ما آن توفیق را میدهیم که شما در کمال شهامت وارد مسجدالحرام بشوید امروز که مشرکان جلوی شما را میگیرند و نمیگذارند شما وارد بشوید بعداً به قدرت الهی شما پیروز میشوید یقیناً وارد مسجدالحرام میشوید این با نون تأکید ثقیله هم ذکر فرمود: «لَتَدْخُلُنَّ الْمَسْجِدَ الْحَرَامَ إِن شَاءَ اللَّهُ آمِنِینَ» در کمال احساس امنیت وارد میشوید اما «إِن شَاءَ اللَّهُ» این «إِن شَاءَ اللَّهُ» یک ادبِ دینی است که با توحید آمیخته است و در کلمات خدای سبحان هم آمده برای تعلیم، اما این جریان غَدْ که «لاَ تَقُولَنَّ لِشَیْءٍ إِنِّی فَاعِلٌ ذلِکَ غَداً» غَدْ درست است که ظرف است و مفهوم ندارد اما معنای اینکه این کلام مفهوم ندارد این نیست که مطلق است یک بحث در این است که آیا اینگونه از کلمات حالا القاباند، ظروفاند، اعدادند و مانند آن مفهوم دارند یا نه؟ حق این است که اینها مفهوم ندارند. مطلب دیگر آن است که اینها که مفهوم ندارند یعنی ما اطلاق را از همین جمله به دست میآوریم یا معنای مفهوم نداشتن این است که اگر یک دلیل مطلقی ما داشته باشیم اینها چون مفهوم ندارند مقیِّد اطلاقِ مطلق دیگر نیستند اگر گفتند قید مفهوم ندارد، وصف مفهوم ندارد، لقب مفهوم ندارد، عدد مفهوم ندارد، معنایش این نیست که اینها مطلقاند معنایش این است که اگر ما مطلقی داشتیم چون اینها مفهوم ندارند نمیتوانند مقیّد آن مطلقات باشند اگر گفتند که «أکرم العالِم یوم الجمعه» این «یوم الجمعه» چون ظرف است مفهوم ندارد معنایش این نیست که «أکرم العالم مطلقا» معنایش این است که اگر ما یک دلیل دیگری داشتیم به نام «أکرم العالِم» این دلیل نمیتواند مقیّد او باشد اینها میشوند مثبتان آن به اطلاقش هست این هم به خصوصیّتش هست در اینجا یک تأکید بیشتری است و چون این مفهوم ندارد نمیتواند آن اطلاق را تقیید کند این «لاَ تَقُولَنَّ لِشَیْءٍ إِنِّی فَاعِلٌ ذلِکَ غَداً» این چون ظرف است مفهوم ندارد اما فقط مورد خودش را شامل میشود نه موارد دیگر را نعم، اگر دلیل دیگری باشد مطلق باشد که «لاَ تَقُولَنَّ لِشَیْءٍ إِنِّی فَاعِلٌ ذلِکَ» غدا در آن نباشد این چون مفهوم ندارد نمیتواند مقیّد آن اطلاق باشد در حالی که ما میخواهیم از آن اطلاق به دست بیاوریم سرّ اطلاق این است که این غَدْ به معنی فردا نیست غَدْ یعنی آینده، خب از همین لحظه ی بعد شروع میشود تا لحظات دیگر گذشته که دیگر درباره ی او آدم خبر نمیدهد «وَلاَ تَقُولَنَّ لِشَیْءٍ إِنِّی فَاعِلٌ ذلِکَ غَداً * إِلَّا أَن یَشَاءَ اللَّهُ وَاذْکُر رَّبَّکَ إِذَا نَسِیتَ» یعنی اگر یک وقت انشاءالله نگفتی هر وقت یادت آمد بگویی اما جریان سهوالنبی در احکام و امثال ذلک یا در افعال عبادی که برخی از این غفلتها احیاناً در کلمات بعضی از محدّثان آمده آن سخن ناصواب است هم سهوالنبی باطل است و هم دلیل تامّی بر او نیست، خب و اما جریان اینکه عصای ممشوق وجود مبارک حضرت در آن حالت بیماری در آن مسافرت عصای او به دوش عربی خورد آن معلوم نیست که حضرت زده باشد دوشِ او به عصا خورد شاید از آن قبیل باشد چون فعل وقتی به فاعل اسناد دارد که به احد انحای ثلاثه ما بتوانیم این فعل را از او بدانیم اگر فعل به فاعل بخواهد اسناد پیدا کند یا عمدی است یا شبه عمد است یا خطأ بالأخره خطأ فعلِ فاعل است کسی عمداً کسی را میزند و میکُشد این میشود قتل عمد یک وقت است که به قصد کُشت نمیزند ولی جایی را میزند که او غالباً کُشنده است به سرش میزند و مانند آن این شبه عمد است یک وقت است که نه عمد است نه شبه عمد میخواهد حیوانی را صید کند ولی اشتباه میکند خیال میکند که آن صید آنجاست اشتباهاً جای دیگر را هدف میگیرد و جای دیگر میخورد به شخصی این نه میدانست و نه قصد داشت ولی کار، کار اوست این کار به او اسناد دارد خطأً این سهتا جمله است، سهتا فعل است و یک فاعل و سهتا تمیز است میگوییم «قَتله عمداً، قتله شبه عمدٍ، قتله خطأً» این اگر باشد فعل برای اوست دِیه مشخص دارد یا قصاص است یا دیه برای خودش است یا دیه برای عاقله اما مورد چهارم کاملاً از این فضا جداست مورد چهارم این است که این شخص نه قصد زدن دیگری داشت نه اشتباه کرد هدفی را در نظر گرفت دارد تیراندازی میکند کسی خودش را به سرعت رساند و در مسیر تیر قرار گرفت و کُشته شد در اینجا این شخصِ ضارب این شخصِ مقتول را نکُشت «لا عمداً و لا شبه عمدٍ و لا خطأً» بلکه او خود را به این شخص زد نظیر رانندهای که طبق قواعد فنّی راهنمایی و رانندگی دارد راهِ خودش را میرود یک موتورسوار به سرعت خودش را به این میزند و کُشته میشود در اینجا این راننده نه قاتلِ عمد است نه قاتل شبه عمد نه قاتل خطا این دیه هم نباید بدهد فعل به او اسناد ندارد اصلاً به احد انحای ثلاثه این مورد فعل است نه مصدر فعل دیگری خودش را به گلوله او رساند نه اینکه او خطأً به دیگری زد به آن مقتول زد آیا وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) این شخص را زد عمداً یا شبه عمد یا خطأً یا نه، وقتی خواست با این عصا به آن مرکوبش اشاره کند دیگری دوشش به اینجا برخورد کرد این به احد انحای ثلاثه فعل حضرت نیست این باید تحقیق بشود بنابراین جریان عصا از سنخ زدنِ خطأیی هم نیست تا مسئله سهو و امثال ذلک مطرح بشود.
پرسش:...
پاسخ: هیچ چیز حلالیّت هم نمیخواهد او باید حلالیّت طلب بکند یعنی آن موتورسوار تندرو باید از این راننده حلالیت طلب بکند خسارتش را بپردازد حالا از نظر عواطف آن شخص وجود مبارک پیامبر یک حساب دیگری دارد اینچنین نیست که حضرت در آنجا بخواهد احتجاج کند که تو زدی، تو خودت را آوردی و اینها ما باید از نظر فقهی این را بحث بکنیم اگر کسی بخواهد بگوید که مثلاً ـ معاذ الله ـ حضرت سهو کرد باید اینها را ثابت کند در فضای عرفی آن موتورسوار باید عذرخواهی بکند خسارت هم باید بدهد برای اینکه این شخص برابر آن سرعت مجاز میرفت و هیچ خطایی هم نکرد او به سرعت آمد خودش را زده کسی در حرم حقّ کُشتن صید حرم ندارد خب حالا رانندهای در حرم دارد میرود این کبوتر به سرعت آمده خودش را زده به ماشین اینکه صید حرم نیست آن کبوتر خودش را به ماشین زده نه اینکه این ماشین خود را به کبوتر زده به احد انحای ثلاثه فعل باید به فاعل اسناد داشته باشد اگر گفتیم «قَتله» باید یک تمییز بیاوریم یا بگوییم عمداً یا شبه عمدٍ یا خطأً اما در جریان موتورسواری که خودش را به این راننده میزند به احد انحای ثلاثه فعل به فاعل اسناد ندارد.
خب، فرمود: «وَلاَ تَقُولَنَّ لِشَیْءٍ إِنِّی فَاعِلٌ ذلِکَ غَداً * إِلَّا أَن یَشَاءَ اللَّهُ وَاذْکُر رَّبَّکَ إِذَا نَسِیتَ وَقُلْ عَسَی أَن یَهْدِیَنِ رَبِّی لِأَقْرَبَ مِنْ هَذَا رَشَداً».
پرسش:...
پاسخ: بله خب این چون قضا به امر جدید است دلیل میخواهد آن البته امر جدید حکم خاصّ خودش را دارد اما «وَاذْکُر رَّبَّکَ إِذَا نَسِیتَ» این جمله وصل به همان است متّصل است منفصل که نیست یعنی اگر یادت رفته که انشاءالله بگویی هر وقت یادت آمده بگو تا این تذکره ی توحیدی محفوظ بماند.
پرسش:...
پاسخ: نه، مورد نیست اصلاً زمینه این است این درباره ی نماز نیست اگر درباره ی نماز بود آدم میگفت مورد مخصّص نیست اصلاً درباره ی نماز نیست میفرمود این انشاءالله گفتن ترک نشود اگر یادت بود که خب همان متّصلاً به کلام میگویی اگر یادت رفته که انشاءالله بگویی هر وقت یادت آمده بگو این انشاءالله گفتن است، خب.
مطلب بعدی در جریان آن مسئله توحید است که ما چگونه ذات اقدس الهی را عبادت میکنیم و به طرف خدا میایستیم و مانند آن، ما ذات اقدس الهی را به عنوان اینکه او الله است، الرحمان است، ربّ العالمین است با همین عناوین میشناسیم و میپرستیم که این عناوین حاکی آن ذات خارج است و بسیاری از ماها هم همینطوریم و خیال میکنیم که داریم ذات واجب را عبادت میکنیم ولی اوحدی اهل معرفت برای ما مشخص میکنند که ذات قابل شناخت نیست بعد نظیر آنچه که کارشناسان شمس و قمر به ما میگویند که شما میتوانید ماه را ببینید ولی نمیتوانید آفتاب را ببینید تا برای ما ثابت نکنند ما همان ادبیات عرفی ما، محاورات مردمی ما این است که ما آفتاب را میبینیم رو به آفتاب میایستیم در فضای شریعت هم میگویند وقتی خواستی نماز ظهر به جا بیاوری ببین که شمس از دایره ی نصفالنهار زایل شده است یا نه؟ رو به شمس بایست ببین که سایه روی ابروی راست است یا ابروی چپ است این مقدار برای ما کافی است ما میگوییم رو به آفتاب ایستادیم آفتاب را دیدیم سایه به طرف ابروی راست بود یا ابروی چپ بود و مانند آن در حالی که کارشناسان میگویند شما رو به نور آفتاب میایستید مگر میتوانید آفتاب را ببینید آفتاب آن وقتی که منکسف شده است و قمر بین آفتاب و زمین قرار گرفت و سایه ی قمر به زمین افتاد و نگذاشت نور آفتاب مستقیماً به زمین برسد تازه در حالت انکساف که نورش مستور شده است اگر بخواهید با چشمِ غیر مسلّح یک گوشه ی آفتاب را ببینی کور میشوی نگاه نکن مگر آفتاب دیدنی است؟ ولی همه ی ما باورمان این است که آفتاب را میبینیم هیچ کسی بدون شنیدن حرفِ کارشناس مگر تردید میکند که ما آفتاب را میبینیم، آفتاب را میبینیم این آفتاب است دیگر آن کارشناس میگوید اینکه شما میبینید نور شمس است مگر آفتاب دیدنی است؟ تازه آن وقتی که منکسف شد باید چشمت را مسلّح کنی تا یک گوشهاش را ببینی ما «نُورُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ»(1)را که محمولِ «اللَّهُ نُورُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ» است در آن قضیه میبینیم بله خداست، الله است، الرحمان است همین که قرآن معرفی کرده همین که در ادعیه هست اما مسمّای اینها نه البته ما اسما یعنی مفاهیم را عبادت میکنیم نه خیر همین جَلَوات او و وجه او را عبادت میکنیم شما ببینید اول تا آخر قرآن هر جا سخن از فنا و زوال و نابودی است فقط وجه الله استثنا میشود نه الله ندارد «کل شیء هالک الا الله» او بالاتر از این بحث است «کلّ من علیها فان الاّ الله» اینها نیست «کُلُّ مَنْ عَلَیْهَا فَانٍ * وَیَبْقَی وَجْهُ رَبِّکَ»(2)، «کُلُّ شَیءٍ هَالِکٌ إِلَّا وَجْهَهُ»(3)خود این وجه «ذُو الْجَلاَلِ وَالْإِکْرَامِ» است شما وقتی این را بر اساس آن ادبیات مُغنی و جامی میخواهی حل کنی میبینی «وَیَبْقَی وَجْهُ رَبِّکَ ذُو الْجَلاَلِ وَالْإِکْرَامِ» میگویند این خبر است برای مبتدای محذوف أی هو یعنی خدا ذو الجلال و الإکرام است اما وقتی به یک حکیم میدهی به یک عارف میدهی میگوید دست به آیه نزن خود وجه الله «ذُو الْجَلاَلِ وَالْإِکْرَامِ» است این وجه با جلالت است نه اینکه «هو» مقدّر است «وَیَبْقَی وَجْهُ رَبِّکَ» که آن وجه «ذُو الْجَلاَلِ وَالْإِکْرَامِ» است نه «ذی الجلال و الإکرام» است که «ذی» اگر باشد یعنی رب ذی الجلال و الإکرام است «ذو» اگر باشد یعنی وجه ذو الجلال و الإکرام است سخن از نَعت مقطوع نیست که «و یبقی وجه ربِّکِ» که رب مجرور است «هو» این رب ذو الجلال و الإکرام است خیر اینچنین نیست این ذو الجلال برای همان وجه است که وجه با جلال و کرامت است مگر میشود ذات اقدس الهی را درک کرد نظیر این شمس، خب در نماز و غیر نماز هم همینطور است ما به طرف الله میایستیم همان حقیقتی که واجب الوجود است همان حقیقتی که خالق آسمان و زمین است آن وقت ببینید همه ی این اسمایی که شما میگویید آنکه «بکلء شیء علیم» است، آنکه «هو الحیّ الذی لا یموت» است آنکه سرمدی است همه ی اینها اسمای اوست آنجا که هیچ سِمهای و علامتی ندارد کسی به او دسترسی ندارد، خب.
«إِلَّا أَن یَشَاءَ اللَّهُ وَاذْکُر رَّبَّکَ إِذَا نَسِیتَ» در جریان ربوبیّت، ربوبیّت را ذات اقدس الهی تنویع کرده، تقسیم کرده فرمود یک ربوبیّت مطلقه است که خدا ربّ کل شیء است ربّ العالمین است یک ربوبیّت رحیمیه است که تدبیر میکند، میپروراند، اداره میکند مالکیّتش را و مولویّتش را به عهده میگیرد در این ربوبیّت رحیمیه و ربوبیّت خاصّه فرمود مشرکان و اهل جهنّم تحت ولایت خدا نیستند «الله مولانا و لا مولی ٰٰ لهم»(1)این شعار رسمی مسلمانها بود به دستور پیغمبر اسلام(صلّی الله علیه و آله و سلّم) در جبهههای جنگ میدادند در قرآن کریم فرمود خدای سبحان مولای مؤمنین است کفّار تحت ولایت آتشاند «مولاهم النار» گاهی میفرماید «مولاهم النار»، گاهی میفرماید: «فَأُمُّهُ هَاوِیَةٌ»(2)اینها در تحت تکفّل و ولایت شعلهاند آتش اینها را خوب میپروراند «مولاهم النار»، «فَأُمُّهُ هَاوِیَةٌ» لذا درباره ی مؤمنین دارد که خداوند مولای مؤمنین است. فتحصّل که ربوبیّت نظیر رحمت دو قِسم است یک ربوبیّت رحمانیه است که فراگیر است او ربّ العالمین است، یک ربوبیّت رحیمیه است که ذات اقدس الهی ربّ مؤمنین است، ربّ انبیاست، ربّ اولیاست، مولای مؤمنین است و کفّار تحت ولایت الله نیستند چون ولیّ الله نیستند آنگاه همین پروردگاری که ربّ العالمین است آنها را عذاب میکند در آیات عذاب، همان خدایی که رحمت رحمانیه دارد نه رحیمیه آنها را عذاب میکند و آنها هیچ راهی جز پذیرش عذاب الهی ندارند برای اینکه ربّ العالمین دارد اینها را عذاب میکند او اشدّ المعاقبین است فی موضع النکال و النقمة چه اینکه ارحم الراحمین است فی موضع العفو و الرحمة اینکه فرمود ربّ من این ربوبیّت رحیمیه است وگرنه خدای سبحان در ربوبیّت رحمانیه او ربّ العالمین هم هست، خب.
در جریان مدّت مکث اینها اول فرمود اینها مدّت طولانی در غار بودند در طلیعه ی قصّه آیه ی یازده اینچنین فرمود: «فَضَرَبْنَا عَلَی آذَانِهِمْ فِی الْکَهْفِ سِنِینَ عَدَداً»(1)این به عنوان متن بود بعد این متن را در آیات بعدی شرح کردند تا رسیدیم به این آیه که شرح این عدد هست در این آیه محلّ بحث که شرح عدد هست فرمود: «وَلَبِثُوا» همین اصحاب کهف «فِی کَهْفِهِمْ ثَلاَثَ مِائَةٍ سِنِینَ» این «سِنِینَ» تمییز نیست اگر تمییز بود مفرد بود نه جمع این بدل است برای «ثَلاَثَ مِائَةٍ» نباید بدون تنوین خواند چون بدل است معنایش این است که «و لبثوا فی کهفهم سنین» آن سنین چند سال است؟ «ثَلاَثَ مِائَةٍ» یا اول میفرماید «وَلَبِثُوا فِی کَهْفِهِمْ ثَلاَثَ مِائَةٍ» چه چیزی؟ «سِنِینَ» نه شهراً، نه یوماً بلکه سِنین که این «سِنِینَ» بدل «ثَلاَثَ مِائَةٍ» خواهد بود نه تمییز تا روشن کند که آن «سِنِینَ عَدَداً» که در آغاز قصّه آمده «ثَلاَثَ مِائَةٍ» این «وَازْدَادُوا تِسْعاً» از وجود مبارک حضرت امیر سؤال کردند که چطور «وَازْدَادُوا تِسْعاً»؟ فرمود این «ثَلاَثَ مِائَةٍ» یعنی سالِ قمری چون معمولاً سال به اصطلاح کتاب و سنّت همان سال قمری است دیگر سال شمسی که نیست سال قمری است و اگر در کتابهای انبیای دیگر یا در نوشتههای اقوام و ملل دیگر آمده است که آنها سیصد سال شمسی آرمیدهاند و سیصد سال شمسی بیش از سیصد سال قمری است خدای سبحان فرمود: «ثَلاَثَ مِائَةٍ سِنِینَ وَازْدَادُوا تِسْعاً» یعنی 309 سال قمری که معادل سیصد سال شمسی است البته در طیّ این رقم سیصد سال تفاوت سه ماه شاید دو ماه و نیم سه ماه تفاوت باشد که اینها دیگر مُغتفر است حالا فخررازی نقدی دارند که اگر انشاءالله شد آن را در نوبت بعد مطرح میکنیم نسبت به این حدیث نقدی دارند که آیا 309 سال قمری همان سیصد سال شمسی است یا تفاوت دارند این نقد جناب فخررازی را به خواست خدا فردا مطرح میکنیم، خب.
1) (11) . سوره ی کهف، آیه ی 11.
«وَلَبِثُوا فِی کَهْفِهِمْ ثَلاَثَ مِائَةٍ سِنِینَ وَازْدَادُوا تِسْعاً» این سخن خداست بعد مشخص کرد و این میشود آیت الهی، بعد فرمود به دو دلیل ذات اقدس الهی اعلم است این اعلم بودن خدای سبحان به عنوان افعل تفیض نیست اعلمِ افعل تعیینی است نه اینکه شما هم عالِمید خدا عالِمتر است برای اینکه غیب است شما غیب نمیدانید آنچه را که شما گفتید «رَجْماً بِالْغَیْبِ» بود شما با اینکه عدد اینها خب بالأخره چند نفر از شهر آمدند این سینه به سینه قابل ضبط بود نسبت به آن شما نمیدانستید چند نفرند بالأخره به نسلهای بعدی نرسیده که اینها پنج نفر بودند؟ هفت نفر بودند؟ چند نفر بودند؟ این خوابشان که سیصد سال است از کجا اینها عالِم باشند پس تنها کسی که چون غیب است میداند خداست به چه دلیل؟ به دو دلیل یکی اینکه مجموعه ی آسمان و زمین مِلک و مُلک خداست او هم مالک است هم مَلِک «تَبَارَکَ الَّذِی بِیَدِهِ الْمُلْکُ»(1)هم او مالک سماوات و ارض است هم مَلک سماوات و ارض بنابراین باخبر است، مطلب دوم آن است که او چون «بکلّ شیء علیم» است هم چون مالک کلّ شیء است میداند چه خبر است هم بر فرض که به فرض محال که مالک نباشد چون علیم بکلّ شیء است باخبر است لذا با دو حجّت با دو برهان ثابت فرمود که ذات اقدس الهی به مسئله رقم و عدد سالیان خواب اصحاب کهف آگاهتر است یا آگاه است «قُلِ اللَّهُ أَعْلَمُ بِمَا لَبِثُوا»، چرا؟ چون «لَهُ غَیْبُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ» و «کل ما له غیب السماوات و الأرض فهو عالِم فالله عالم» این یک، «أَبْصِرْ بِهِ وَأَسْمِعْ» خدا تعجّب است که بکلّ شیء بصیر است این «أَبْصِرْ بِهِ» صیغه ی تعجّب است دیگر مُبصَربه آن محذوف است که «حذف متعلقّ یدلّ علی العموم» مسموعش محذوف است که حذفش «یدلّ علی العموم» «أَبْصِرْ بِهِ وَأَسْمِعْ» که تعجّب است او چنان بصیر است که بکلّ شیء بصارت دارد، او چنان سمیع است که بکلّ شیء سمیع است هیچ چیزی از حوزه ی بصر و سمع او خارج نیست خدا اینچنین است پس یقیناً به جریان اصحاب کهف علیم است پس طبق دو برهان ذات اقدس الهی اعلم به مدت مَدید خواب اصحاب کهف است «قُلِ اللَّهُ أَعْلَمُ بِمَا لَبِثُوا» چرا؟ چون «لَهُ غَیْبُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ» «و کلّ مَن له غیب السماوات و الأرض فهو عالم فالله عالم» دو، «أَبْصِرْ بِهِ وَأَسْمِعْ» خدای سبحان بکلّ شیء بصیر است با چه تعجّب، بکلّ شیء سمیع است با چه تعجّب اینها هم یک شیءاند و خدای سبحان «بِکُلِّ شَیءٍ بَصِیرٌ»(2)و سمیع است پس به حال اینها بصیر و سمیع است این برهان دوم، اما دیگران نه بالاستقلال عالماند نه بالمشارکه البته جامع اینها همان است که در سوره ی مبارکه ی «سبأ» خواهد آمد که یک وقت هم برابر ضرورتی که ایجاب کرد از سوره ی مبارکه ی «سبأ» آن آیاتش خوانده شد که سوره ی مبارکه ی «سبأ» آیه ی 22 میفرماید بر اساس توحید کلّ صحنه ی آفرینش برای خداست غیر خدا نسبت به ذرّهای از ذرّات عالَم هیچ کدام از این سِمتها را ندارد یک، لا بالاستقلال مالک ذرّه است لا بالمشارکه مالک ذرّه است، لا بالمظاهره در ذرّه سهم دارد میماند بالشفاعه، شفاعت هم تحت اذن اوست در آیه ی 22 سوره ی مبارکه ی «سبأ» فرمود: «قُلِ ادْعُوا الَّذِینَ زَعَمْتُم مِن دُونِ اللَّهِ»(3)شما این ارباب و بتهایی که غیر خداست آنها را بخوانید ببینید چه کار از آنها ساخته است اینها «لاَ یَمْلِکُونَ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ»(4)مثقال، مثقال مصطلح در بقّالی و معاملات عُرفی نیست یعنی همین ذرّهای که اگر انسان دریچه را باز کند به طرف آفتاب ببینید ذرّات مبسوطی در هواست هر کدام از اینها ذرّه است اینها که دیگر به وزن در نمیآید که، خب «لاَ یَمْلِکُونَ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ» چه فی السماوات باشد چه فی الأرض اینها مالک نیستند یعنی بالاستقلال «وَمَا لَهُمْ فِیهِمَا مِن شِرْکٍ» نه تنها بالاستقلال مالک ذرّهای از آسمان و زمین نیستند شریک واجب هم نیستند این دو، یک وقت است انسان مالک است یک وقت مالک نیست شریک مالک است یک وقت است نه مالک است نه شریک ولی پشتوانه ی مالک است ظَهْر یعنی پشت، ظهیر یعنی پشتوانه، پشتیبان در اثر مُظاهره در اثر پشتوانه بودن، پشتیبان بودن سهمی دارد فرمود این هم از غیر خدا ساخته نیست «وَمَا لَهُ مِنْهُم مِن ظَهِیرٍ»{16] پس بنابراین اینها میشوند بیگانه ی محض اگر بخواهند سهمی داشته باشند فقط میماند مسئله شفاعت، شفاعت حق است اما برای انبیا و اولیاست دیگر به این بتها که کسی اجازه ی شفاعت نمیدهد که چهارمی را فرمود ممکن است آن سهتا که محال است یعنی بالاستقلال مالک باشند، بالمشارکه مالک باشند، بالمظاهره سهم داشته باشند اینها محال است میماند مسئله شفاعت این را در آیه بعد فرمود شفاعت حق است اما «وَلاَ تَنفَعُ الشَّفَاعَةُ عِندَهُ إِلَّا لِمَنْ إِذِنَ لَهُ»{17] این فقط به اهل بیت و انبیا و اولیا حقّ شفاعت میدهد چون به اذن خداست هم مشفوعٌله باید مرتضیالمذهب باشد «إِلَّا لِمَنِ ارْتَضَی» هم شفیع باید که مأذون باشد «وَلاَ تَنفَعُ الشَّفَاعَةُ عِندَهُ إِلَّا لِمَنْ إِذِنَ لَهُ» بنابراین غیر خدا هیچ سهمی ندارد چون غیر خدا هیچ سهمی ندارد نه برهان اول که «لَّهِ غَیْبُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ» است در آنها جاری است نه برهان دوم بنابراین دلیلی ندارد که آنها بدانند که یک امر غیبی را چطور غیر خدا میتواند خبر داشته باشد؟ میماند انبیا و اولیا که به اِعلام الهی باخبرند پس «مَا لَهُم مِن دُونِهِ مِن وَلِیٍّ وَلاَ یُشْرِکُ فِی حُکْمِهِ أَحَداً» پس آنها نه ولایت دارند که مستقلاً کار بکنند نه شریک واجباند میماند قِسم سوم که مظاهره است این مظاهره را در سوره ی مبارکه ی «سبأ» بیان کرده پس از این بتها هیچ کاری ساخته نیست پس بنابراین از غیر خدا که درباره ی غیب میخواهند خبر بدهند چون نه مالک غیب السماوات و الأرضاند نه «أَبْصِرْ بِهِ وَأَسْمِعْ» درباره ی آنهاست وجهی ندارد که آنها عالِم باشند اگر سخنی گفتند «رَجْماً بِالْغَیْبِ» است، خب.
« مَا لَهُم مِن دُونِهِ مِن وَلِیٍّ وَلاَ یُشْرِکُ فِی حُکْمِهِ أَحَداً» حالا بگوییم شریک نیستند ولی خدا اینها را قرار داده اینچنین کاری که نیست شرکت که محال است آن شفاعت است که به اذن اوست شرکت داشتن در کار خدای سبحان بالقول المطلق محال است نه کسی شریک است نه خدا چنین کاری را کرده و میکند میماند شفاعت، شفاعت هم که افراد خاصی اذن داشته باشند حالا به خواست خدا سخنان جناب فخررازی فردا ممکن است که مورد نقض قرار بگیرد.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
«وَلاَ تَقُولَنَّ لِشَیْءٍ إِنِّی فَاعِلٌ ذلِکَ غَداً (23) إِلَّا أَن یَشَاءَ اللَّهُ وَاذْکُر رَّبَّکَ إِذَا نَسِیتَ وَقُلْ عَسَی أَن یَهْدِیَنِ رَبِّی لِأَقْرَبَ مِنْ هَذَا رَشَداً (24) وَلَبِثُوا فِی کَهْفِهِمْ ثَلاَثَ مِائَةٍ سِنِینَ وَازْدَادُوا تِسْعاً (25) قُلِ اللَّهُ أَعْلَمُ بِمَا لَبِثُوا لَهُ غَیْبُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ أَبْصِرْ بِهِ وَأَسْمِعْ مَا لَهُم مِن دُونِهِ مِن وَلِیٍّ وَلاَ یُشْرِکُ فِی حُکْمِهِ أَحَداً (26)»
ادبِ توحید اقتضا میکند که انسان چه در قلب بخواهد تصمیم بگیرد، چه در لفظ بخواهد بگوید با استثنا همراه باشد یعنی چه در قلب بخواهد تصمیم بگیرد که کاری را انجام بدهد در همان قلب باید متذکّر باشد مشیئت خدا را به عنوان انشاءالله و در لفظ هم اگر خواست بگوید «إِنِّی فَاعِلٌ ذلِکَ غَداً» مناسب است که بگوید انشاءالله این یک امرِ واجب نیست که انسان اگر گفت فردا میآیم، فردا این کار را انجام میدهم و نگفت انشاءالله معصیت کرده باشد اما ادبِ توحیدی اقتضا میکند که انسان هم مواظب قلبش باشد هم مواظب زبان اینچنین نیست که این اختصاصی به لفظ داشته باشد پس این قول در برابر لفظ نیست مطلقِ عمل است چه جارنحه و چه جارحه از آنکه فرمود اگر یادت رفته هر وقت یادت بیاید «وَاذْکُر رَّبَّکَ» به یاد خدا باش این یاد اعم از یاد لسانی و یاد قلبی است بنابراین اگر انشاءالله را در قلب بگوید کفایت میکند و همانطوری که در اثنای بحثهای قبلی گذشت اگر بخواهد ثواب ببرد البته باید لفظاً بگوید اما اصلِ حفظ توحید با همان تذکره ی قلبی کافی است. «وَلاَ تَقُولَنَّ لِشَیْءٍ إِنِّی فَاعِلٌ ذلِکَ غَداً» مگر اینکه بگویی انشاءالله در عزم، اراده داشته باشی متعلّقاً به مشیّت الله در لفظ بگویی متعلّقاً به مشیت الله، مسئله نسیان جزء برکات عالم خلقت است نسیان اگر در عالم نبود کمتر کسی به کارهایش موفق میشد برای اینکه هر کسی بالأخره یا نشاطی را پشت سر گذاشت یا اندوه و مصیبتی را پشت سر گذاشت اگر آن نشاط دائماً در ذهن انسان باشد انسان دستش به کار نمیرود چه اینکه همان روز نشاط بالأخره روز تعطیلی اوست و اگر مصیبتی دامنگیر او شد اگر همان غم و مصیبت به یادش باشد او کاری را از پیش نمیبرد یکی از برکات الهی نسیان است نسیانِ حوادث گذشته جزء برکات است منتها حُسن و قبح نسیان به عظمت و خوبی و بدی آن مَنسی است یک وقت است انسان چیز بدی را فراموش میکند این نسیان، نسیان خوبی است یک وقت چیز خوبی را فراموش میکند این نسیان، نسیان بدی است یک وقت کسی عادت داشت شبها مسبّحات را بخواند سُوَری که اوّلش تسبیح الهی است بخواند یا سوره ی «واقعه» را قبل از خواب بخواند بعد مدّتی یادش رفته این یک نسیان مذموم است برای اینکه آن مَنسی یک چیز خوبی بود یک وقت است عادت کرده بود به غیبت کردن یک کارِ ناروا بعد آن را فراموش کرده این نسیان یک نسیان پربرکتی است برای اینکه آن مَنسی یک امر مذموم است تلخترین نسیان این است که انسان خدا را فراموش بکند زیرا کیفر فراموشی خدا فراموشی خود آدم است که در سوره ی مبارکه ی «حشر» فرمود: «وَلاَ تَکُونُوا کَالَّذِینَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنسَاهُمْ أَنفُسَهُمْ»(1)مبادا جزء کسانی باشید که خدا را فراموش کردند و خدا کیفر این نسیان را اِنسا قرار داد خدا اِنسا کرد یعنی آنها را از یادشان بُرد «فَأَنسَاهُمْ أَنفُسَهُمْ» لذا اینها به فکر همه چیز هستند به فکر خودشان نیستند، به فکر خانه و تَن و لباس و فرزند و تَن و زندگی هستند اما هویّتشان را فراموش کردند بنابراین نسیان فیالجمله جزء برکات الهی است اولاً، بدی و خوبی نسیان به آن متعلّقش که مَنسی است وابسته است این دو، و بدترین نسیان، نسیان خداست که تلخترین کیفر را به همراه دارد و آن این است که انسان خودش را فراموش میکند «وَاذْکُر رَّبَّکَ إِذَا نَسِیتَ وَقُلْ عَسَی أَن یَهْدِیَنِ رَبِّی لِأَقْرَبَ مِنْ هَذَا رَشَداً» در جریان اصحاب کهف اختلافهای فراوانی بود اختلاف قصّهای، اختلاف تاریخی، اختلاف عصری و مصری فراوان بود اما قرآن کریم هیچ کدام از آن اختلافها را پاسخ نداد مگر یک مطلب عمیق علمی که اثر توحیدی دارد یک اختلاف در رقم اصحاب کهف بود که اینها هم اصحاب کهفاند هم رقیم، رَقم اینها، عدد اینها چقدر بود؟ اقوال مختلف را اشاره فرمود اما آن نظر نهایی را به عنوان وحی صادر نکرد چون اثر علمی و اثر توحیدی ندارد حالا یا شش نفر یا هفت نفر یا پنج نفر یا ده نفر این چه اثری دارد پس این اختلافی که در رقم اصحاب کهف است شاید برای دیگران مهم باشد ولی وحی آن را مهم نمیداند این اختلاف اول، یک اختلاف سومی هم هست که بعد از جریان بیداری است که حالا اینها که بیدار شدند بعد به شهر برگشتند یا نه؟ همان کهف ماندند یا نه؟ دوباره خوابیدند یا نه؟ چند سال عمر کردند و مُردند اینها یک امر عادی است دیگر اینها را که اختلاف سوم است اصلاً به اینها نپرداخت در بین اختلاف اول و اختلاف سوم فتوایی نداد عمده اختلاف دوم است که اینها چند سال خوابیدند خب اگر یک 24 ساعت بود یا دو 24 ساعت بود اینها خیلی مهم نبود اما وقتی سیصد سال یا سیصد و اندی شد این کرامت است، معجزه است آیه ی بیّنه ی الهی است این مهم است در بین این مسائل گوناگون این یکی را ذکر کرده چون این است که اثر دارد آثار فراوانی که بر قیام این مردان الهی مترتّب بود اینها را ذکر کرد که «إِنَّهمْ فِتْیَةٌ آمَنُوا بِرَبِّهِمْ وَزِدْنَاهُمْ هُدیً * وَرَبَطْنَا عَلَی قُلُوبِهِمْ إِذْ قَامُوا فَقَالُوا رَبُّنَا رَبُّ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ»(2)و خدای سبحان اینها را از خطر سیاسی حفظ کرد، از خطر اجتماعی حفظ کرد، از خطر طبیعی حفظ کرد، از خطر سماوی و ارضی حفظ کرد، از خطر درندهها حفظ کرد، از خطر راهزنها حفظ کرد اینها برکت است اینها معجزه است اینها آیه ی الهی است خب آن عصر خَفقان یک عده قیام بکنند علیه دستگاه و اعتراض بکنند و مصون بمانند از خطرات اجتماعی آن جامعه ی شرکزده هم مصون بمانند بیایند به غار از خطرات طبیعی دامنه ی کوه، سرما و گرما، رهزنها، درندهها، خزندهها مصون بمانند اینها کرامت است فرمود اینها را ما انجام دادیم این مهم است این ما را آشنا میکند که عمر را درباره ی چه چیزی صرف بکنیم یک وقت است کسی در شب تحصیل به این فکر است که جدول روزنامهای را حل بکند خب این صاف دارد عمرش را آتش میزند یا نه، درسهایی میخواند که نه آیه ی محکمه است نه فریضه ی عادله است نه سنّت قائمه بالأخره آن دینی که گفته «طلب العلم فریضةٌ»(3)گفته چه چیزی بخوانی یا نگفته؟ بله، فرموده: «طلب العلم فریضةٌ» اما وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود، وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) فرمود چه پیغمبر، چه امام(سلام الله علیهما) فرمودند این سهتا درس را بخوانید آیه ی محکمه بخوانید، فریضه ی عادله بخوانید، سنّت قائمه بخوانید اینها را بخوانید ما گفتیم «طلب العلم فریضةً» اما نگفتیم چه چیزی بخوانید او فرمود هم «طلب العلم فریضةً»، هم «طلب الآیة المحکمه فریضة»، «طلب الفریضة العادله فریضة» هم «طلب السنّة القائمة فریضة» بنابراین انسان میرود به دنبال عقایدش مثلاً به دنبال علوم عقلی به دنبال علوم نقلی، به دنبال تفسیر، به دنبال علوم عقلی به دنبال فقه اینها که به درد خودش میخورد علوم دیگری هم هست که بالأخره زیرمجموعه همینها خواهد بود این قرآن کریم ما را یاد میدهد که چه چیزی بخوانیم و چطور بخوانیم وگرنه این همه اختلافاتی که درباره ی اصحاب کهف بود و همچنان هست اینها خب اثری ندارد حالا یا اینها ده نفر یا هشت نفر چه اثری دارد؟ بعد از آنکه بیدار شدند حالا یا دو سال ماندند یا بیست سال این چه اثری دارد یک زندگی طبیعی است دیگر حالا آمدند به شهر خانه و زندگیشان چطور شد یک امر طبیعی است این دیگر اثر علمی و توحیدی ندارد که مثل سایر مردم زندگی کردند بالأخره نه اختلافات بعد از بیداری را نقل فرمود نه اختلاف در عدد و رقم اصحاب کهف را برای اینکه نه ثمر اعتقادی دارد نه ثمر علمی و عملی اما آنها که مهم است این را ذکر کرد.
مطلب دیگر اینکه یک بخش از کارها را به این اصحاب کهف اسناد داد یک بخش کارها را به خودش، خوابیدن را به آنها اسناد داد خواباندن را به خودش، بیدار شدن را به آنها اسناد داد بیدار کردن را به خودش فرمود: «ضَرَبْنَا عَلَی آذَانِهِمْ»(1)ما اِنامه کردیم خواباندیم «تَتَزَاوَرُ عَن کَهْفِهِمْ»(2)کذا و کذا اینکه «ضَرَبْنَا عَلَی آذَانِهِمْ» یعنی «أنمناهم» ما اِنامه کردیم ما اینها را خواباندیم اینها هم خوابیدند بعد وقتی «بَعَثْنَاهُمْ» شد ما بیدار کردیم اینها مُنبعِث شدند از خواب بیدار شدند اینها لَبْث داشتند به یکدیگر میگفتند که «کَمْ لَبِثْتُمْ» گفتند «لَبِثْنَا یَوْماً أَوْ بَعْضَ یَوْمٍ»(3)مکث و لَبث را به آنها اسناد دادند اما انامه را به خودش و بَعث را به خودش او میخواباند او بیدار میکند، ما میخوابیم ما بیدار میشویم این لَبث لازم است متعدّی نیست که گفته بشود «لُبثوا» پس «ضربنا» را یعنی «أنمنا» را به خود اسناد داد، «ناموا» را به آنها فرمود: «تَحْسَبُهُمْ أَیْقَاظاً وَهُمْ رُقُودٌ»(4)اینها راقدند آن بستر اینها هم مرقد است اینها راقد بودند خوابیدند ما اینها را خواباندیم اینها خوابیدند ما اینها را بیدار کردیم «بَعَثْنَاهُمْ» اینها هم بیدار شدند بنابراین آنچه که مربوط به خود آنهاست به آنها اسناد داده، آنچه که مربوط به خودش است به ذات اقدس الهی است به خودش ذات اقدس الهی اسناد داد حیوانات هم البته میتوانند تربیت بشوند به شرطی که در سایه تربیت و تعلیم رهبران الهی قرار بگیرند یا در سایه تربیت شاگردان آنها قرار بگیرند اگر در سایه تربیت اصحاب کهف قرار گرفتند میشود اصحاب کهف که «وَکَلْبُهُمْ بَاسِطٌ ذِرَاعَیْهِ بِالْوَصِیدِ»(5)و اگر نظیر هدهد بود که تحت تعلیم و تربیت وجود مبارک سلیمان(سلام الله علیه) قرار گرفت میبینید برهان حکیمانه اقامه میکند خیلی از افراد عادی از اقامه چنین برهانی عاجزند اینکه از هدهد برنمیآید، اینکه از حیوان برنمیآید این به سلیمان(سلام الله علیه) عرض کرد که «إِنِّی وَجَدتُّ امْرَأَةً تَمْلِکُهُمْ وَأُوتِیَتْ مِن کُلِّ شَیْءٍ وَلَهَا عَرْشٌ عَظِیمٌ * وَجَدتُّهَا وَقَوْمَهَا یَسْجُدُونَ لِلشَّمْسِ مِن دُونِ اللَّهِ»(6)اینها شمسپرستاند چرا شمسآفرین را نمیپرستند؟ اینها ماهپرستاند چرا ماهآفرین را نمیپرستند؟ آن بزرگواری که در دیوانش گفت «ای دوست قمر بهتر یا آنکه قمر سازد*** ای دوست شکر بهتر یا آنکه شکر سازد» از همینجاست تازه او جزء بزرگان اهل معرفت است این هدهد در سایه تعلیم و تربیت وجود مبارک سلیمان گفت اینها چرا شمسآفرین را عبادت نمیکنند به دنبال شمس هستند خب اینکه مقدور افراد عادی نیست اگر وجود مبارک سلیمان مربّی شد هم عِفریت از جن را آن جن را تربیت میکند که میگوید «قَالَ عِفْرِیتٌ مِّنَ الْجِنِّ أَنَا آتِیکَ بِهِ قَبْلَ أَن تَقُومَ مِن مَّقَامِکَ وَإِنِّی عَلَیْهِ لَقَوِیٌّ أَمِینٌ»(7)بالأخره آن «قَالَ عِفْرِیتٌ مِّنَ الْجِنِّ أَنَا آتِیکَ بِهِ قَبْلَ أَن تَقُومَ مِن مَّقَامِکَ» آن تخت با همه جلال و شکوهش را که در سبأ است یعنی در یمن است من در ظرف مدّت کوتاهی به فلسطین میآورم خب این را وجود مبارک سلیمان تربیت کرد دیگر الآن هم که فرقی نمیکند بلکه بالاتر از سلیمان را ما داریم خاندان عصمت و طهارت ما اگر خودمان را بسپاریم به اینها حداقل این است که از این وضع خاص به در میآییم خب پس حیوانی رشد کرده است در سایه تربیت مردان الهی است بالاتر از اصحاب کهف همان هدهد است که میبینید برهان فلسفی عمیق اقامه میکند که خب شما چرا به دنبال این ماه هستید چرا به دنبال ماهآفرین نیستید؟ چرا به دنبال شمس هستید به دنبال شمسآفرین نیستید و وجود مبارک سلیمان هم امضا کرده حرف هدهد را، خب پس اگر حیوانات اگر در سایه تربیت اولیای الهی قرار بگیرند رشد میکنند این ممکن است و شفاعتی هم که گاهی سؤال میشود که آیا در دنیا هست یا نه وقتی ذات اقدس الهی اذن بدهد انبیای الهی، اولیای الهی به اذن خدا شفاعت میکنند هم در دنیا، هم در برزخ، هم در معاد، هم در صحنه ی بهشت که ترفیع درجات آنجا نصیبشان میشود در همه ی مراحل اینها به اذن خدا میتوانند شفاعت کنند شفاعت حوزهاش خیلی وسیع است.
پرسش:...حیوانات قابل
پاسخ: چرا، اینها که مجرّد محض نیستند که آغاز و انجامشان یکی باشد که اینها از انسان پایینترند ولی قابل تربیتاند استعداد در آنها هست دیگر، اگر موجودی نظیر لوح باشد، نظیر قلم باشد، نظیر عرش باشد، نظیر کرسی باشد که آغاز و انجامش یکی است این یک موجود ثابت است دیگر حالا ترقّی بکند در آن نیست این خودش کمال خود را دارد «مَا مِنَّا إِلَّا لَهُ مَقَامٌ مَعْلُومٌ»(1)اما اگر از آن حد پایین آمده موجودی بود قابل درک الآن شما میبینید خیلیها در حدّ همان افرادند دیگر شما غالب این بازیهایی که برخی از افراد دارند که نام نمیبریم همین سیرکها همین بازیها را در حیوانات هم دارند فیل را تربیت میکنند، گرگ را تربیت میکنند، شیر را تربیت میکنند مگر این سیرکبازها اینها نیستند مگر روزها اینها را نشان نمیدهند همین هنرها را به این حیوانات نمیدهند انسان نباید تعجّب بکند این همان است منتها این حیوان ناطق است خیلی فرق نمیکند قرآن که نمیگوید انسان حیوان ناطق است که در بحثهای قبل هم داشتیم که «الانسان لدی القرآن هو الحیّ المتألّه» آن زنده ی الهیاندیش او انسان است بقیه دیگر «إِنْ هُمْ إِلَّا کَالْأَنْعَامِ»(2)حیواناند منتها حرف میزنند شما این سیرکهایی که گاهی رسانهها نشان میدهند میبینید اینها را خوب تربیت میکنند دیگر از یک حلقه ی باریک میگذرند پرششان این است، نظمشان این است اسبها را اینطور، فیلها را تربیت کردند برای اینکه بخندند خب اینها خیلی با هم فرق نمیکنند فقط فرقشان در این است که یکی ناطق است یکی ساهل است یکی خائر است یکی ناهق است یکی طائر است و مانند آن وگرنه حیوان مشترک است انسان که این نیست این قرآن که نیامده ما را در این حدّ سیرکبازی و طناببازی و اینها نگه دارد که.
پرسش: استاد در مورد شفاعت آمده که شما قیامت خودتان را به ما برسانید.
پاسخ: اما مشکل در همان روایت مشکل این است که شما به ما دسترسی ندارید نه دست ما کوتاه است.
پرسش: بنابراین اصل شفاعت باید در قیامت باشد.
پاسخ: نه، آن مرحله ی عالیهاش در قیامت است در برزخ در همان روایت میگوید شما به ما دسترسی ندارید نه اینکه ما دستمان بسته است خب در دنیا هم همینطور است دیگر در دنیا کسی مشکلی دارد به هر در و دیوار مراجعه میکند ولی اهل حرم نیست خب این نتوانسته برود آنجا نه اینکه اهل حرم دستشان بسته باشد نفرمود ما دستمان بسته است فرمود شما به ما دسترسی ندارید اگر دسترسی داشتیم اگر کسی هم بود که اهل دسترسی بود بله اینطور بود، خب آنها که در برزخاند سیدناالاستاد از مرحوم برادرش نقل میکرد مرحوم آقاسیّد حسن طباطبایی(رضوان الله علیه) آن بزرگوار چون با بعضی از افراد ارتباطاتی داشتند خواستند آنهایی که با بعضی از ارواح ارتباط داشتند به مرحوم آقا سیّد حسن اخوی سیّدناالاستاد گفتند که ما خواستیم هر چه روح مرحوم علامه بحرالعلوم را حاضر کنیم نشد با اینکه الآن در برزخاند دیگر برای اینکه او در تحت ولایت حضرت امیر است و بدون اجازه ی حضرت هم جایی نمیرود خب اینطور است حالا تا چه کسی ارتباطشان به آنها زیاد باشد مشکل از طرف ماست که در برزخ به اینها دسترسی نداریم نه اینکه دستشان بسته باشد البته شفاعت کامله در قیامت است دیگر، خب.
پس حیوانات اگر اینچنین باشد قابل تربیت هستند و به عنایت آن اولیای الهی ذاتاً همیناند که شما میبینید و این جریان «إِنْ هُمْ إِلَّا کَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ»(1)تحقیر نیست «کما مرّ غیر مرّ» این تحقیق است که قرآن نمیخواهد کسی را اهانت کند که میفرماید خیلیها حیوان ناطقاند یا حرف مرا گوش بدهید یک، یا چشم دلتان را باز کنید ببینید دو، یا دو سه روز صبر کنید با هم میروید میبینید چه کسی به صورت انسان محشور میشود سه، آن جریان عرفات که بارها گفته شد هم از وجود مبارک امام سجاد بود هم از وجود مبارک امام باقر بود در جریان «أکثر الضجیج و أقلّ الحجیج»(2)فرمود نه، اینطور نیست قرآن که فرمود: «إِنْ هُمْ إِلَّا کَالْأَنْعَامِ» که نخواست کسی را فحش بدهد که نخواست کسی را تحقیر بکند که فرمود این است یا نقل را قبول کن یا اهل شهود باش نظیر حارثةبنزید باطن را ببینید یا دو روز صبر کن با هم یکدیگر را ببینید دیگر.
اما جریان سهوالنبی اینها سخن باطلی است حالا انشاءالله در جای خودش روشن میشود که اینها منزّه از سهوند به عنایت الهی. «وَاذْکُر رَّبَّکَ إِذَا نَسِیتَ وَقُلْ عَسَی أَن یَهْدِیَنِ رَبِّی لِأَقْرَبَ مِنْ هَذَا رَشَداً» اینکه چیزی نیست قصّه ی اصحاب کهف و رقم اینها بالاتر از این مهمتر از این را خدای سبحان به ما میگوید، خب پس آن اختلاف اوّلی که رقمشان چندتاست چون اثر توحیدی و علمی و اثر عملی نداشت پاسخی نفرمود حالا وحی صادر بشود اینها هفت نفر بودند چه اثر دارد؟ اما درباره ی رقم اینها عدد اینها که اینها چند سال بودند خب خیلی مهم است دیگر کسی سیصد سال محفوظ بماند بدون غذا، بدون تغییر پوشاک این کرامت است دیگر «وَلَبِثُوا فِی کَهْفِهِمْ ثَلاَثَ مِائَةٍ سِنِینَ» سیصد سال. معمولاً با یک تعبیر گفته میشود 309 سال دیگر بفرماید «ثَلاَثَ مِائَةٍ سِنِینَ وَازْدَادُوا تِسْعاً» با جمله ی جدا این دلیل میخواهد سرّش این است که دیگران بر اساس حساب شمسی در تورات بوده یا توقّع داشتند آن اول فرمود این سیصد سال یعنی به حساب شما آقایان که به حساب شمسی رقم میزنید سیصد سال اما به حساب ما و اصطلاح ما که بر اساس ماه قمری سخن میگوییم «وَازْدَادُوا تِسْعاً» وگرنه اگر کسی از اول بخواهد بگوید که 309 سال اینکه با دو جمله بیان نمیکند که میگوید 309 سال ولی اول بفرماید «لَبِثُوا فِی کَهْفِهِمْ ثَلاَثَ مِائَةٍ سِنِینَ» بعد بفرماید: «وَازْدَادُوا تِسْعاً» این ناظر به تفاوت دو حساب است. جناب فخررازی روایتی را که از وجود مبارک حضرت امیر نقل شد به آن روایت اشاره نمیکنند به عنوان قول میگوید، میگوید این حرف درست نیست برای اینکه سیصد سال بیش از 309 سال قمری است سیصد سال شمسی بیش از 309 سال قمری است خب سه ماه تفاوت است البته بیشتر هست اما در اینگونه از ارقام مهم سه ماه مُغتفر است با آن کبیسهها و آن نقصهایی که احیاناً هست نمیشود گفت چون هر 33 سال یک سال تفاوت بین شمسی و قمری است سهتا 33 سال میشود 99 سال نه صد سال، اما اینها معمولاً طبق این آیه هر صد سال یک سه اضافه شده سهتا صد سال میشود نُه سال، سهتا سه سال میشود نُه سال این نه سال وقتی ضمیمه آن سیصد شد میشود «وَازْدَادُوا تِسْعاً» البته سه ماهی هم اضافه میآید این سه ماه همانطوری که سیدناالاستاد اشاره فرمودند در حسابهای عمومی مغتفر است.
پرسش: این هم از قبیل «وَوَاعَدْنَا مُوسَی ثَلاَثِینَ لَیْلَةً»(1)نیست؟
پاسخ: نه، آن حسابش مشخص است دیگر آن سی روز بوده و چهل روز «وَوَاعَدْنَا مُوسَی ثَلاَثِینَ لَیْلَةً وَأَتْمَمْنَاهَا بِعَشْرٍ فَتَمَّ مِیقَاتُ رَبِّهِ أَرْبَعِینَ لَیْلَةً» این دیگر حسابش مشخص است. اما دارد سیصد سال خب نُه سال و سه ماه است این مغتفر است این دیگر جای نقد جناب فخررازی نیست، خب.
«قُلِ اللَّهُ أَعْلَمُ بِمَا لَبِثُوا» شما در جریان عدد اینها که چند سال خوابیدند آگاه نیستید الله عالِم است به دو دلیل که در بحث دیروز گذشت یکی اینکه این غیب است و غیب سماوات و ارض را خدا میداند در زمین موجودات غیبی فراوان است، در آسمان موجودات غیبی فراوان است الآن ما در این مسجد زیر این سقف هستیم از جایی دیگر هیچ خبری نداریم نه از مکان دیگر باخبریم، نه زمان قبلی یا زمان بعدی در زمان بعدی دو ساعت بعد چه اتفاق میافتد هم خبری نداریم غیب را ذات اقدس الهی میداند فی الأرض، غیب سماوات را هم خدا میداند که «لَّهِ غَیْبُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ» چون جریان اصحاب کهف غیب است و هر غیبی را خدا میداند پس جریان اصحاب کهف را خدا میداند این صغرا و کبرا برهان اول بود که در بحث دیروز گذشت. اما برهان دوم بخشی مربوط به مبصرات است بخشی مربوط به مسموعات اصحاب کهف حرفهایی داشتند، گفتمانی داشتند قبل از اینکه وارد کهف بشوند حرفهایی داشتند بعد از اینکه بیدار شدند حرفهایی داشتند وقتی که وارد کهف میخواستند بشوند «فَأْووا إِلَی الْکَهْفِ یَنشُرْ لَکُمْ رَبُّکُم مِن رَّحْمَتِهِ»(2)داشتند همه ی اینها حرف بود و قرآن کریم همه ی اینها را نقل کرد پس هم «أَبْصِرْ بِهِ» درست است هم «أَسْمِعْ»، «ما أبصر ربک»، «ما أسمع ربک» او «بِکُلّ شَیءٍ بَصِیر»(3)است، او «بکلّ شیء سمیع» است اینها وقتی بیدار شدند یکی به دیگری گفت «فَابْعَثُوا أَحَدَکُم بِوَرِقِکُمْ هذِهِ إِلَی الْمَدِینَةِ فَلْیَنظُرْ أَیُّهَا أَزْکَی طَعَاماً فَلْیَأْتِکُم بِرِزْقٍ مِنْهُ وَلْیَتَلَطَّفْ»(4)همه اینها سخنانی بود که خدا از اینها نقل کرده خدای سمیع از اینها نقل کرده اختلاف دیگران را که اینها چند نفر بودند «سَیَقُولُونَ»، «سَیَقُولُونَ» را خدا نقل کرده اینها هم که وقتی بلند شدند چه گفتند را هم خدا نقل کرده پس همه ی این غیبهای مسموع را خدای سمیع عالِم بود و خبر داد چه اینکه آن غیبهای مُبصَر را هم خدای بصیر عالم بود و خبر داد «أَبْصِرْ بِهِ وَأَسْمِعْ مَا لَهُم مِن دُونِهِ مِن وَلِیٍّ وَلاَ» این «لَهُمْ» هیچ اختصاصی ندارد برای غیر خدا، خدا تنها کسی است که ولیّ ندارد «مَا اتَّخَذَ صَاحِبَةً وَلاَ وَلَداً»(5)، «لَمْ یَکُن لَهُ وَلِیٌّ مِنَ الذُّلِّ»(6)ولی دیگران ولی دارند برای خدا سبحان ولیّ نیست و شریک هم خدا قرار نداده است ولی قراردادی نیست مولّی ?علیه ولایت او را باید بپذیرد ولی شریک قراردادی است لذا در مسئله ولیّ فرمود ولیّ ندارد اما نفرمود «لم یشرکه فی الولایه» و مانند آن، اما در مسئله شرکت در خلقت یا امر و امثال ذلک فرمود: «وَلاَ یُشْرِکُ فِی حُکْمِهِ أَحَداً» یعنی آن «إِنِ الْحُکْمُ إِلَّا لِلّهِ»(7)که حصر است و مفید انحصار حکم است او همچنان به قوّت خود باقی است «إِنِ الْحُکْمُ إِلَّا لِلّهِ» و ذات اقدس الهی هم برای خود هیچ شریکی قرار نداد آن حصر همچنان محفوظ است بنابراین در اصل قضیه اساس بر توحید است در پایان قضیه هم اساس بر توحید است بین آن آغاز و انجام هم بساط بر توحید است حالا اگر مطلبی مربوط به این آیه نباشد از «وَاتْلُ مَا أُوحِیَ إِلَیْکَ مِن کِتَابِ رَبِّکَ لاَ مُبَدِّلَ لِکَلِمَاتِهِ وَلَن تَجِدَ مِن دُونِهِ مُلْتَحَداً»(8)را باید نگاه بفرمایید که ذات اقدس الهی به پیامبرش فرمود این حرفها، حرفهای من است تو خوب این حرفها را تلقّی بکن و خوب هم به جامعه منتقل بکن اینها را بر مردم تلاوت بکن من اوّلین مفسّرم و کسی تفسیر نمیکند و تو هم مبیّن حرفهای من هستی من اسرار عالَم را تفسیر میکنم به صورت کتاب تو مطالب کتاب را تبیین بکن به عنوان «یُعَلِّمُهُمُ الْکِتَابَ وَالْحِکْمَةَ»(9)این کلمه ی تفسیر فقط یک بار در قرآن کریم ذکر شد آن هم مخصوص خدای سبحان است که آنها «لاَ یَأْتُونَکَ بِمَثَلٍ إِلَّا جِئْنَاکَ بِالْحَقِّ وَأَحْسَنَ تَفْسِیراً»(10)حقایق عالم را من بهترین مفسّرم این قرآن سرپلی است رابطی است که عین را به ذهن میآورد و ذهن را به عین منتقل میکند مطالب جهان هستی به قرآن آمده و قرآن ما را راهنمایی میکند که به معارف جهان هستی آشنا بشویم حالا «وَاتْلُ مَا أُوحِیَ إِلَیْکَ مِن کِتَابِ رَبِّکَ لاَ مُبَدِّلَ لِکَلِمَاتِهِ»(11)شما حالا این مطالب را گرچه در بحثهای پارسال مبسوطاً گذشت مقداری هم از آن بحثها در اوایل سال گذشت اینها را خوب بررسی کنید که بالأخره قرآن کریم کتاب خداست یا ـ معاذ الله ـ کتاب پیغمبر است پیغمبر جهان را شناخت و عصاره ی شناخت خود را به صورت قرآن در آورد یا ذات اقدس الهی جهان و خدا و خالق و مخلوق و مبدأ و معاد را به پیغمبر شناساند و آن شناساندن خدا به صورت قرآن کریم در آمده گاهی ممکن است کسی مطلب شفاف و روشن و ضروری را بپیچاند نظری بکند که اگر یک وقت آن را قبول نکرد بگویند انکار نظری است این هست در بیانات نورانی حضرت امیر است ظاهراً که بعضیها درس میخوانند فقط برای گناه چون هر عمل حرامی بالأخره یک موارد استثنایی دارد دیگر در بعضی از روایات ما هست که بعضیها فقط فقه میخوانند برای اینکه خوب معصیت کنند یک گناه مشروع داشته باشند به دنبال آن موارد استثنایی هستند بعد کارشان را توجیه میکنند بگویند فلان، خب حالا قرآن این مسائل را که این کتاب، کتاب خداست و کتاب پیغمبر نیست این الفاظ، الفاظ خداست الفاظ پیغمبر نیست این مطالب، مطالب خداست مطالب پیغمبر نیست منتها مطالب عالیه است قول ثَقیل است و وجود مبارک پیغمبر همه ی اینها را به تعلیم الهی یاد گرفته «إِنَّکَ لَتُلَقَّی الْقُرْآنَ مِن لَدُنْ حَکِیمٍ عَلِیمٍ»(12)علم لدنّی نصیب او شد، علم غیب نصیب او شد این علم غیب نصیب او شدن را قرآن به صورت شفاف بیان کرده آیا اینها مسائل نظری و پیچیده است که اگر کسی انکار کرد بشود انکار نظری یا اینها نه، اینها را پیچاندند که زیر بارش نروند.
1) (15) . سوره ی اعراف، آیه ی 142.
2) (16) . سوره ی کهف، آیه ی 16.
3) (17) . سوره ی ملک، آیه ی 19.
4) (18) . سوره ی کهف، آیه ی 19.
5) (19) . سوره ی جن، آیه ی 3.
6) (20) . سوره ی اسراء، آیه ی 111.
7) (21) . سوره ی انعام، آیه ی 57.
8) (22) . سوره ی کهف، آیه ی 27.
9) (23) . سوره ی بقره، آیه ی 129.
10) (24) . سوره ی فرقان، آیه ی 33.
11) (25) . سوره ی کهف، آیه ی 27.
12) (26) . سوره ی نمل، آیه ی 6.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
«وَلاَ تَقُولَنَّ لِشَیْءٍ إِنِّی فَاعِلٌ ذلِکَ غَداً (23) إِلَّا أَن یَشَاءَ اللَّهُ وَاذْکُر رَّبَّکَ إِذَا نَسِیتَ وَقُلْ عَسَی أَن یَهْدِیَنِ رَبِّی لِأَقْرَبَ مِنْ هَذَا رَشَداً (24) وَلَبِثُوا فِی کَهْفِهِمْ ثَلاَثَ مِائَةٍ سِنِینَ وَازْدَادُوا تِسْعاً (25) قُلِ اللَّهُ أَعْلَمُ بِمَا لَبِثُوا لَهُ غَیْبُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ أَبْصِرْ بِهِ وَأَسْمِعْ مَا لَهُم مِن دُونِهِ مِن وَلِیٍّ وَلاَ یُشْرِکُ فِی حُکْمِهِ أَحَداً (26) وَاتْلُ مَا أُوحِیَ إِلَیْکَ مِن کِتَابِ رَبِّکَ لاَ مُبَدِّلَ لِکَلِمَاتِهِ وَلَن تَجِدَ مِن دُونِهِ مُلْتَحَداً (27)»
قبلاً روشن شد که این «وَلاَ تَقُولَنَّ لِشَیْءٍ» استثنایش به چند وجه قابل تبیین است که دو وجه روشنش این است «إِلَّا أَن یَشَاءَ اللَّهُ» یعنی «الاّ أن تقول ان شاء الله» این یکی و آن وجه دقیقتر این است که «إلاّ أن یشاء الله أن تقول إنّی فاعلٌ ذلک غدا» تو نگو مگر اینکه خدا بخواهد که تو بگویی نظیر «وَمَا رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ»(1)قهراً وقتی که میگویی «إِنِّی فَاعِلٌ ذلِکَ غَداً» «ما قلت إذ قلت و لکنّ الله قال» که این به مرحله ی سوم یعنی توحید افعالی برمیگردد نه آن دو منطقه ممنوعه، پس وجه رایجش این است که «وَلاَ تَقُولَنَّ لِشَیْءٍ إِنِّی فَاعِلٌ ذلِکَ غَداً» مگر اینکه بگویی انشاءالله که این معنای ساده و روشنی است که در خیلی از تفاسیر آمده. آن معنای ادق این است که تو نگو «إِنِّی فَاعِلٌ ذلِکَ غَداً» مگر اینکه خدا بخواهد که تو بگویی «إِنِّی فَاعِلٌ ذلِکَ غَداً» و چون مشیئت، مشیئت فعلی است وقتی که تو میگویی «إِنِّی فَاعِلٌ ذلِکَ غَداً» در حقیقت «و ما قلت إذ قلت و لکن الله قال» این دو وجهی بود که در اثنای مطالب گذشت.
1) (1) . سوره ی انفال, آیه ی 17.
پرسش:...
پاسخ: چرا دیگر با قرینه این چنین است «وَلاَ تَقُولَنَّ لِشَیْءٍ» با توجه به آن حکم فقهی که گفتند مستحب است یا جزء سنن و آداب است که کسی سخن میگوید، وعده میدهد یا خبر میدهد بگوید انشاءالله تعبیر این میشود که «إنی أفعل ذلک غداً إن شاء الله الاّ أن تقول» نظیر «وَمَا تَشَاؤُونَ إِلَّا أَن یَشَاءَ اللَّهُ»(1)آنجا هم همین دو مطلب است «وَمَا تَشَاؤُونَ» مگر اینکه خدا بخواهد که شما بخواهید میشود انشاءالله یا نه، معنای دقیق این است که «و ما تشاؤون الاّ مشیئة الله» که بعدها تبدیل به مشیّت با تشدید شده است وگرنه شاء است و با همزه است اصلش مشیئت است نه مشیّت «و ما تشاؤون الاّ مشیئة الله» شما مُرادات خدا را میخواهید آن طوری که او اراده کرده است دارید پیاده میکنید که میشود توحید افعالی.
پرسش:...
پاسخ: بله آن «قد مرّ غیر مرّ» اینکه گفته شد هر جا، جا هست آدم نمیآید برای اینکه وقتی که ده بار مطلبی گفته شد دیگر جا برای گفتن یازدهم نیست. مشرکان گفتند «لَوْ شَاءَ اللّهُ مَا أَشْرَکْنَا»(2)قرآن میگوید چرا بین مشیئت تکوینی و تشریعی خلط کردید چیزی در جهان نیست مگر اینکه خدا بخواهد مگر میشود در عالَم بر خلاف خواسته ی خدا انسان چیزی را مستقلاً انجام بدهد اینکه میشود شرکِ محض حتی سِحر که یک امر باطل و بیّنالغی است و عقل و نقل آن را تحریم کرده است به کسی اذن نمیدهد ذات اقدس الهی میفرماید ما به این ساحران تکویناً اذن دادهایم که به یک عدّه آسیب برسانند «مَا یُفَرِّقُونَ» با این سِحر «بَیْنَ الْمَرْءِ وَزَوْجِهِ وَمَا هُمْ بِضَارِّینَ بِهِ مِنْ أَحَدٍ إِلاَّ بِإِذْنِ اللّهِ»(3)خب خدا اذن تکوینی میدهد که ساحران بین زن و شوهر جدایی بیندازند با تحریم تشریعی، مشرکان بین تکوین و تشریع خلط کردند گفتند اگر خدا نمیخواست که ما مشرک باشیم و تحریم کنیم خب جلوی ما را میگرفت «لَو شَاءَ اللّهُ» یعنی اگر خدا بخواهد که ما موحّد باشیم و شرکِ ما را نخواهد «مَا أَشْرَکْنَا وَلاَآبَاؤُنَا وَلاَحَرَّمْنَا مِن شَیْءٍ»(4)ذات اقدس الهی به رسولش فرمود اینها دارند مغالطه میکنند ما تکویناً چیزی در عالم نیست مگر به اذن خدا ولی سخن از تشریع است شریعت حرام کرده، عقل حرام کرده، نقل حرام کرده شما چرا بین تشریع و تکوین فرق نمیگذارید اینجا هم در نظام تکوین این چنین است و در نظام تشریع هم مستحب است انسان بگوید انشاءالله.
فتحصّل که «وَمَا تَشَاؤُونَ» الا اینکه بگویید انشاءالله این معنای عادیاش آن معنای دقیقش «وما تشاؤون الاّ مشیئة الله» اینجا هم همین دو معنا هست «وَلاَ تَقُولَنَّ لِشَیْءٍ إِنِّی فَاعِلٌ ذلِکَ غَداً الاّ أن تقول ان شاء الله» معنای ادقّش این است که «وَلاَ تَقُولَنَّ لِشَیْءٍ إِنِّی فَاعِلٌ ذلِکَ غَداً * إِلَّا أَن یَشَاءَ اللَّهُ أن تقول انّی فاعل ذلک غداً» مگر اینکه او بخواهد که تو بگویی که این میشود «و ما قلت اذ قلت و لکن الله قال»، خب.
فرمود اصحاب کهف اینها سیصد سال ماندند قبلاً گذشت که این سه امر یعنی اختلافی که مربوط به رقم بود، اختلافی که مربوط به سال بود، اختلافی که بعد از بیداری اینها بود قرآن کریم در بین این اختلافات و امور فراوان فقط یک بخشاش را ذکر کرد که اثر علمی و دینی داشت عده ی زیادی درباره ی زمان اصحاب کهف و تاریخ وقوع این حادثه اختلاف کردند آن طوری که جناب فخررازی نقل میکند عدهای بر آناند که این قبل از وجود مبارک موسای کلیم بود لذا در تورات موسی آمده، عدهای میگویند بعد از موسای کلیم و قبل از ظهور وجود مبارک مسیح بود لذا در تورات نیست گرچه یهودیها از این قصّه باخبرند بعد از جریان موسای کلیم این حادثه اتفاق افتاده یهودیها هم باخبرند. قول سوم آن است که بعد از وجود مبارک عیسای مسیح و قبل از وجود مبارک پیامبر(علیه و علی آله آلاف التحیّة و الثناء) است و اگر همه باخبرند از این قصّهای که بعد از مسیح اتفاق افتاده باخبرند ما آنچه که به عنوان شأن نزول داریم این است که عدهای از پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) سؤال کردند که اصحاب کهف چه کسانیاند؟ معلوم میشود در زمان حضرت عدهای آگاه بودند اما این آگاهی برای آن است که داستان اصحاب کهف بعد از عیسی بود یا بعد از موسی بود(سلام الله علیهما) یا قبل از همه ی اینها بود این سه رأی و سه نظر هست که فخررازی در تفسیرش نقل کرد. همین فخررازی میگوید این سه سورهای که در کنار هم آمدند یعنی سوره ی «اسراء»، سوره ی «کهف»، سوره ی «مریم» سهتا واقعه ی عجیب نادر را در بردارند داستان معراج پیغمبر قسمت اسرایش در سوره ی مبارکه ی «اسراء» است که داستان عجیب و نادر است جریان اصحاب کهف که عجیب و نادر است در همین سوره ی مبارکه ی «کهف» است، جریان میلاد وجود مبارک عیسی بدون پدر در سوره ی مبارکه ی «مریم» است که بعد از سوره ی «کهف» است این سهتا سوره که در کنار هماند هر کدام یک داستان عجیب و نادری را به همراه دارند این هم دو مطلب.
مطلب بعدی که باز جناب فخررازی ذکر میکند این است که مرحوم بوعلی در کتاب زمان انشاءالله آن را فرصت کردیم ممکن است یک وقت بخوانیم در بخش طبیعیات شفا در بحث زمان از ارسطو نقل میکند که ارسطو گفته است خب اینها برای قبل از میلاد مسیحاند دیگر ارسطو گفته است جریانی برای برخی از متألّهان اتفاق افتاده است که آن جریانی که ارسطو نقل میکند شبیه همین جریانی است که قرآن درباره ی اصحاب کهف نقل میکند خب بالأخره اصل این قصّه ولو برای مردان متألّه قبل از میلاد مسیح اتفاق افتاده است حالا بعد از وجود مبارک موسای کلیم بود یا قبل از وجود مبارک موسای کلیم بود ان را دیگر این حرف شفا ثابت نمیکند ولی این مقدار هست که داستانی شبیه داستان اصحاب کهف قبل از جریان مسیح اتفاق افتاده آن طوری که امام رازی از مبحث زمان طبیعیات شفای بوعلی نقل میکند اما اصل این جریان را که بین سال شمسی و سال قمری بیش از نُه سال فاصله است این را فخررازی به عنوان اشکال نقل میکند اما مقدار تفاوت را ذکر نمیکند سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) مقدار تفاوت سال شمسی و سال قمری را سه ماه میدانند تقریباً، آن را فخررازی فقط میگوید اینها با هم تفاوت دارند اما ما به التفاوت را ذکر نمیکند سیدناالاستاد ما به التفاوت را سه ماه ذکر میکنند شاید آن تفاوتهای کبیسه و غیر کبیسه آیا سال شمسی 365 روز است یا یک مقدار کمتر، سال قمری 355 روز است یا یک مقدار کمتر این تفاوتهای کبیسه و غیر کبیسه در سیصد سال این تفاوت را به همراه داشته باشد. بعد فرمود: «قُلِ اللَّهُ أَعْلَمُ بِمَا لَبِثُوا لَهُ غَیْبُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ» که برهان اول است «أَبْصِرْ بِهِ وَأَسْمِعْ» که برهان دوم است، «مَا لَهُم مِن دُونِهِ مِن وَلِیٍّ وَلاَ یُشْرِکُ فِی حُکْمِهِ أَحَداً» که این حکم قبلی است یعنی اصلاً ذات اقدس الهی بر اساس توحید به کسی اجازه ی دخالت در نظام تکوین نمیدهد همه مأموران و مدبّران الهیاند به اذن خدا.
پرسش:...
پاسخ: یعنی اصحاب کهف دیگر، ضمیر جمع «هُمْ» فاعل «لَبِثُوا» است «لبثوا أصحاب کهف فی کهفهم» که این ضمیر جمع هم به آن برمیگردد این ضمیر مجرور و آن ضمیر «هم» که در «لَبِثُوا» هست فاعل است و به اصحاب کهف برمیگردد «وَازْدَادُوا» یعنی همینها «لَبِثُوا» سیصد سال و همینها «وَازْدَادُوا تِسْعاً» منتها در بحثهای قبل اشاره شد که چرا نفرمود «لبثوا فی کهفهم» 309 سال بلکه فرمود: «لَبِثُوا فِی کَهْفِهِمْ» سیصد سال «وَازْدَادُوا تِسْعاً» این ناظر به اختلاف دو حساب است.
پرسش:...
پاسخ: اینها را خوابانده اینها خوابیدند دیگر.
پرسش: باید بفرماید «لُبِثوا», «لُبِثوا فی کهفهم».
پاسخ: دیروز بحث شد آخر اینکه فعل لازم است فعل لازم که مجهول نیست «فَضَرَبْنَا عَلَی آذَانِهِمْ فِی الْکَهْفِ سِنِینَ عَدَداً»(1)ما خواباندیم اینها خوابیدند.
پرسش: ...
پاسخ: خب دیگر اشکال بیشتر، «وَلَبِثُوا» که «لُبثوا» نمیشود.
پرسش: «وَازْدَادُوا تِسْعاً» چه کسی زیاد کرده؟
پاسخ: همینها.
پرسش: یعنی اینها باعث زیاد کردن هستند؟
پاسخ: بله دیگر اینها زیاد کردند چون نموّ را به نامی اسناد میدهند میگویند این جسم نامی است ولی در حقیقت مُنیو چه کسی است؟ چه کسی نمو میدهد؟ آن مبدأ فاعلی «ازداد» متعدّی است اما «لَبث» که متعدّی نیست نمیشود گفت «لُبثوا» در آنجا فرمود: «فَضَرَبْنَا عَلَی آذَانِهِمْ فِی الْکَهْفِ سِنِینَ عَدَداً» آنجا هم «لَبث» داشت که «وَکَذلِکَ بَعَثْنَاهُمْ لِیَتَسَاءَلُوا بَیْنَهُمْ قَالَ قَائِلٌ مِنْهُمْ کَمْ لَبِثْتُمْ» چقدر «لبثتم»؟ «قَالُوا لَبِثْنَا یَوْماً أَوْ بَعْضَ یَوْمٍ»(2)این میشود لازم اما «ازداد» چون متعدّی است مفعول برمیدارد و مانند آن «ازدادوا» را به اینها میشود نسبت داد اما مثل اینکه «نام» «ازداد» یعنی اینکه زیاد شد، زیاد شدن اضافه کننده میخواهد چه کسی اینها را خوابانده؟ به قرینهای که قبلاً فرمود: «فَضَرَبْنَا عَلَی آذَانِهِمْ فِی الْکَهْفِ سِنِینَ عَدَداً»(3)یعنی «أنمناهم» ما خواباندیم اینها هم خوابیدند، خب.
فرمود: «قُلِ اللَّهُ أَعْلَمُ بِمَا لَبِثُوا لَهُ غَیْبُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ» اما از اینکه سخنی که در بحث دیروز اشاره شد که کلب با هدهد اینگونه از حیوانها چگونه به کمال میرسند اشاره شد که حیوان طبعاً سقفش تا تجرّد وهم و خیال است تجرّد عقلی ندارد که استدلال بکند کلیّات را درک بکند وگرنه رشد میکرد حیوانات الآن با حیوانات هزار سال قبل، دو هزار سال قبل یکساناند اما انسان است که چون رشد عقلی دارد میتواند استدلال کند و نوآوری داشته باشد و مانند آن، اگر حیوانی در تحت تدبیر ولیّی از اولیای الهی قرار بگیرد البته کامل میشود.
پرسش: دلیل خاص چه؟
پاسخ: دلیل خاص میخواهد دیگر، وجود مبارک سلیمان هدهد را تربیت کرده وگرنه این همه هدهدها در عالم نمیآیند برهان حکیمانه اقامه کنند که.
پرسش: هدهد زبانش را از حضرت سلیمان میفهمد.
پاسخ: اما منطقش را دیگر خود هدهد ندارد که، اگر منطقش هدهد را دیگران هم داشته باشند هدهدهای دیگر داشته باشند میشوند حکیم آنها کار میکنند دیگر اگر کسی بتواند برهان فلسفی اقامه کند که «أَلاَّ یَسْجُدُوا لِلَّهِ الَّذِی یُخْرِجُ الْخَبْءَ فِی السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ»(1)خب اگر کسی این طور قدرت فکر دارد که گرفتار صید انسانها نمیشود که اگر کسی در حدّ یک حکیم فکر میکند او برای خودش یک زندگی او میفهمد که چه کسی این را صید میکند کجا صید میکند خودش را نجات میدهد اگر کلب اصحاب کهف با سایر کلاب یکسان باشند که دیگر میبینید رقم بچههای سگ بیشتر از بچههای گوسفند است ولی اینها زاد و ولدشان زیاد است نتیجهشان کم است.
1) (9) . سوره ی نمل, آیه ی 25.
پرسش: استاد آنها انسانیّت را از انسانهایی که به دنبالشان راه افتادند نمیفهمیدند؟
پاسخ: نه خب از انبیا، از اولیا اینها که سگ گلّه داشتند از آنها یاد نگرفتند که مگر ولیّی از اولیای الهی بخواهد اینها را تربیت کند.
پرسش: دلیل توحید خیلی فرق میکند با دلیل موارد دیگر.
پاسخ: خب نه، توحیدی که یک سنگ دارد بر اساس «إِن مِن شَیْءٍ إِلَّا یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ»(1)غیر از توحیدی است که یک حکیم دارد این برهانی که هدهد اقامه میکند که برهان حکیمانه است برهانی که خیلیها غافلاند.
پرسش: خیلیها زبان هدهد را میفهمیدند آنها هم میتوانستند دلیل اقامه کنند.
پاسخ: اما این هدهد نه هدهدهای دیگر.
پرسش: فرقی نمیکند؟
پاسخ: اگر فرق نمیکند اگر او میفهمد که برای خودش زندگی درست میکند اگر حیوان در حدّ یک حکیم بفهمد او میشود انسان دیگر، دیگر زندگی او گرفتار دام و دانه ی دیگری نیست اگر کسی در حدّ یک حکیم درک بکند خب او برای خودش زندگی فراهم میکند دیگر گرفتار دام و دانه ی این نیست که اینها را بگیرند در قفس برای زیبایی این استفاده بکنند اینها چون نمیفهمند گرفتار بشرند در حدّ خیال و وهم زندگی میکنند بله، اما اگر نه حکیمانه بفهمند خب برای خودشان زندگی درست میکنند صید نمیشوند نجات پیدا میکنند کلب اصحاب کهف هم همین طور است اگر سایر کلاب در حدّ این باشند که گرفتار قلادّه دوستان نمیشوند اینکه گرفتار قلادّه سگدوستان میشوند به هر جا بخواهند ببرند اینها را میبرند دوست و دشمن نمیشناسند هر که را اغرا کردند میگزند برای اینکه عقل ندارند.
1) (10) . سوره ی اسراء, آیه ی 44.
پرسش: ناقه ی آقا امام زینالعابدین هم وقتی از دنیا رفتند حضرت آمدند کنارشان.
پاسخ: خب بله آن تربیت ولیّ خدا بود.
پرسش: او انسانیّت را از آقا دیده بود و جذب ایشان شده.
پاسخ: بله، اگر ولیّ وگرنه همان اسبی که آمده روی بدن مطهّر سیدالشهداء این چه کار کرد؟ اسب است دیگر آنها با قافله آمدند بدن را تکّه تکّه کردند تا چه کسی تربیت کند اگر حیوانی با آن حیوانها محشور باشند هر دو میآیند سینه ی مطهّر پسر پیغمبر را میدرند اگر حیوانی با ولیّ خدا تربیت بشود میآید کنار قبرش مویه میکند تا چه کسی بپروراند تا دست چه کسی بپروراند این اُستن حنّانه را پیغمبر پروراند دیگر اینکه گفت «کمتر ز چوبی نیستی حنّانه شو حنّانه شو» خب این همه چوبها بودند دیگر یک وقت سنگی میزنند دندان پیغمبر را میشکنند یا چهره ی پیغمبر را آسیب میرسانند یک وقت است یک تکّه چوبی جزع میکند که چرا پیغمبر از من دارد فاصله میگیرد این را چه کسی باید بپروراند، چه کسی باید تربیت بکند وگرنه هر کسی انسان هم اگر وقتی تربیت بشود این طور است، حیوان وقتی تربیت بشود این طور است، درخت وقتی تربیت بشود این طور است، جماد وقتی تربیت بشود این طور است وگرنه اینکه درخت نبود الآن جماد است دیگر این جماد جزع کرد، ناله کرد که چرا پیغمبر دارد از من فاصله میگیرد آنجا ناقه ی زینالعابدین(سلام الله علیه) میرود سرِ قبرش آنجا هم اسبها میآیند روی سینه ی پسر پیغمبر این با کفار بود آن طور تربیت شد، این با اولیای الهی بود این طور تربیت شد، خب.
حیوان در کتابهای عقلی ملاحظه فرمودید حیوان متحرّک بالمیل است نه متحرّک بالاراده ممکن است بگویند حیوان «حساسٌ متحرّکٌ بالاراده» اما وقتی اراده تلطیف میشود معنای دقیق اراده روشن میشود اراده با میل فرق گذاشته میشود معلوم میشود که آن گرایشی که در تحت رهبری وهم است از نظر معنا، خیال است از نظر صورت آن میشود مِیْل لذا مرحوم صدرالمتألّهین نظر شریفشان این است که حیوان متحرّک بالمیل است نه به اراده، اراده معنای لطیف، دقیق، والا دارد که در تحت رهبری عقل است اینکه خیلیها میگویند هر چه میل داشته باشم انجام میدهم، هر چه دوست داشته باشم انجام میدهم اینها درست میگویند اینها واقعاً حیواناند که برابر میل کار میکنند نه برابر اراده که تحت رهبری عقل است عقل آن است که «ما عُبد به الرحمٰٰن و اکتسب به الجنان»(1)اگر آن تصمیم علمی بگیرد، جزم علمی بگیرد تصمیم عملی را به عقل عملی بدهد میشود اراده این میشود مؤمن، مسلمان اگر یک مقدار بالاتر بود همین ارادت او در بخشهای عمل هم کراهت او در بخشهای ترک تلطیف میشود، ترقیق میشود، شفّافتر میشود، میشود تولّی و تبرّی این تولّی و تبرّی که اوج انسانیّت است همان جذب و دفعی است که در جمادات هم هست آن جذب و دفع کمتر قدری بالاتر میآید میشود شهوت و غضب، کمتر بالاتر میآید میشود میل و بیمیلی، قدری رقیق میشود، میشود اراده و کراهت قدری که شفّاف شد جانانه شد میشود تولّی و تبرّی اگر یک تکّه سنگ که «لعل گردد در بدخشان یا عقیق اندر یمن» او اگر جاذبه و دافعه نداشته باشد که هر خاکی جذب میکند میشود یک کلوخ آن یک رهبری دارد که شما تمام این خاکها را که کنار آن لعل بدخشان یا عقیق یمن است میبینید آنها را پَس میزند یک سلسله ردهها و رگههای خاصی را جذب میکند تا بشود لعل، تا بشود یمن مگر یاقوت هر خاکی را جذب میکند مگر هر خاکی یاقوت میشود این معادن هر کدام خاک شناساند، جنس شناساند، رقیب شناساند، رفیق شناساند آن مناسبهای خودشان را جذب میکنند بعد از چند میلیون سال «لعل گردد در بدخشان یا عقیق اندر یمن» این در جاذبه و دافعه سطح جمادات است مگر درخت هر کودی را قبول میکند، هر آبی را قبول میکند، هر خاکی را قبول میکند اینقدر اینها خوشپسندند شناسایی میکنند بعد یک خاک خاص یا کودی مخصوصی را جذب میکنند تا یکی سیب میشود و یکی گلابی از آنکه بالاتر آمدید در حیوانات هم همین طور است این اسب یک پوز میزند بعد علف را میخورد مگر هر علفی را میخورد منتها شامّه ی او که دستگاه طبّی او را درمان میکند در همان پوز او تعبیه شده است اول بو میکند بعد میخورد اینکه قرآن فرمود یک عده از حیوانات پَستترند برای اینکه بیبو میخورد اصلاً نمیفهمد حلال یا حرام است این تحقیق قرآنی است نه تحقیر این سگ مگر سگ هر غذایی را میخورد تا اول بو نکند بالأخره همه چیز که برای سگ خوب نیست همه چیز برای اسب و حمار خوب نیست اینها غذاهای خاصّی را میخواهند چیزی که خوب نباشد با پا دور میکنند کلاب این طورند، فرسها این طورند، حمارها این طورند اینها اول بو میکنند کسی که بو نکند نفهمد حلال است یا حرام برایش فرق نکند «کَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ»(2)پس وقتی در حیوانات آمده میشود میل، در افراد عادی آمده میشود اراده، وقتی به مؤمنان خاصّ و خالص رسید میشود تولّی و تبرّی این تولّی و تبرّی اوج همان جذب و دفعی است که در جمادات هست رقیق میشود، لطیف میشود، شفاف میشود، ناب و خالص میشود، سره میشود، میشود تولّی و تبرّی، خب بنابراین حیوانات با اراده حرکت نمیکنند با میل حرکت میکنند مگر اینکه با معجزه ی ولیّی از اولیای الهی با هدایت ولیّی از اولیای الهی، عنایت ولیّی از اولیای الهی اینها کامل میشوند.
اما مسئله ی اختیار چون در چند آیه بعد در همین سوره ی مبارکه ی «کهف» آیه ی 29 داریم «قُلِ الْحَقُّ مِن رَبِّکُمْ فَمَن شَاءَ فَلْیُوْمِن وَمَن شَاءَ فَلْیَکُفُرْ»(1)آنجا داریم باز ممکن است مطرح بشود اما در این بخش فرمود: «وَاتْلُ مَا أُوحِیَ إِلَیْکَ مِن کِتَابِ رَبِّکَ» قرآن کریم به صورت شفّاف محکماتش را روشن کرده درست است که کتاب عمیق علمی است درس میخواهد، قول ثقیل است «إِنَّا سَنُلْقِی عَلَیْکَ قَوْلاً ثَقِیلاً»(2)این از هر درسی به عرضتان بارها رسید دشوارتر و مشکلتر است اما یک محکمات و اصول روشنی دارد اینچنین نیست که متشابه نداشته باشد یا اگر دارد سرگردان باشد یک متشابه شناور ندارد قرآن درست است فرمود: «مِنْهُ آیَاتٌ مُحْکَمَاتٌ هُنَّ أُمُّ الْکِتَابِ وَأُخَرَ مُتَشَابِهاتٌ»(3)متشابهاتی دارد که به سامان و سامانه رسیدند فرمود من محکمات شفّاف روشن نازل کردم اینها سامانبخش متشابهاند پس هیچ کسی حق ندارد از متشابه بدون ارجاع به محکمات استفاده کند «فَأَمَّا الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ زَیْغٌ فَیَتَّبِعُونَ مَا تَشَابَهَ»(4)ممکن است اینها که نواندیشاند یا دگراندیشاند و بخواهند خودشان را به اسلام برسانند از آیات استفاده کنند اما از آیات متشابه بدون ارجاع به محکمات بعد بگویند شما یک برداشت دارید ما هم یک برداشت داریم خب مفسّران الهی متشابهات را به سامان و سامانه ی محکمات ارجاع میدهند بعد برداشت میکنند الآن ما در طیّ این 1400 سال قدم به قدم رابطهمان با اهل بیت وصل است اینها چه گفتند، اینها چه کردند، اینها چه نوشتند، اینها چه خوردند همه این روابط و اینها مفسّر قرآن است یک وقت میگوییم بر اساس هرمنوتیک شما با داشتههایتان یک برداشت خاصّی از قرآن دارید ما هم با داشتههایمان یک برداشت خاصّی از قرآن داریم این میشود اختلاف قرائت ولی ما بالأخره نوکران خانزاد این خاندانیم ما با اینها بودیم دیگر ما الآن 1400 سال است که با اینها هستیم عمل اینها را دیدیم، رفتار اینها را دیدیم، نوشتار اینها را دیدیم، سنن اینها را دیدیم اینها گفتند و عمل کردند و نوشتند ما همه ی اینها را دیدیم شما از جای دیگر آمدید با آن برداشتها میخواهید با آن داشتهها میخواهید از قرآن چیزی استفاده کنید این گرفتار هرمنوتیک باطلی است ما بر فرض اگر بر اساس هرمنوتیک یعنی داشتههایمان و خواستههایمان و علوم قبلیمان چیزی از قرآن داریم علوم قبلیمان از همینجا گرفته شده ما اینچنین نیست که از جای دیگر آمده باشیم که ما در همین سفره بودیم اگر سخن از هرمنوتیک است، اگر سخن از داشتههای قبلی است، اگر اینکه هر کسی با پیشفرضهای خود با داشتههای قبلی میآید ما داشتههای قبلیمان هم از کاشتههای اینها گرفتیم ما از جای دیگر نیامدیم که ما در کنار سفره ی اینهاییم بالأخره این حوزهها قدم به قدم، سینه به سینه، قلب با قلب، عقل با عقل به اینها وصلاند الآن شما وقتی میبینید این تاریخ مراجع ماضین و مراجع حاضر(حفظهم الله) را میبینید این یکی میگوید حدّثنی از چه کسی، از چه کسی، از چه کسی، از زراره از امام صادق این اجازه ی نقل روایت همین است دیگر، این اجازه ی نقل حدیث همین است دیگر ما شجره داریم آنوقت بگویید حوزه ی علمیه از قرآن یک طور برداشت دارد ما هم یک طور برداشت داریم بله خیلی فرق است اگر جریان هرمنوتیک که میگویید آنکه شما میگویید حق باشد ما داشتههایمان از همان کاشتههای آنهاست ما بیگانه نیستیم این نقل روایت این نقل حدیث این سلسله سند برای همین است وجود مبارک امام رضا(سلام الله علیه) اصلاً به ما یاد داد که هم محکم بگو، هم سند داشته باشید بهترین حرف را اصلاً حضرت یاد داد که آدم چطور حرف بزند در جریان حدیث سلسلةالذهب اصل را توحید قرار داد بسیار خب، مگر کسی از امام رضا سند میخواهد؟ حجّت خداست این قرآن متحرّک است دیگر اینها که از حضرت خواستند سند بدهد به عنوان اینکه تو ولیّ خدایی، امام مایی معصومی از او که سند نخواستند که ولی حضرت یاد داد ما چه چیزی بگوییم یک، چطور بگوییم دو، فرمود توحید را حفظ کنید که اصل است حرف میزنید مُتقن و مُسند باشد پدرم از پدرش از پدرش از جدّش از پیغمبر از جبرئیل از اسرافیل از چه کسی، از چه کسی از خدا به آنجا رسید این تربیت حوزههاست خب مراجع ما هم این طور تربیت شدند وگرنه صِرف تبرّک که خب شما هم برو در کتاب نگاه کن هر چه من گفتم نه خیر، هر چه که از من شنیدی بگو من از استادم او از استادش او از استادش او از زراره او از امام صادق حوزه ی علمیه شجره دارد فرق نمیکند چه حوزه ی پر برکت سابقهدار نجف باشد که امیدواریم به حقّ شهدایمان مشهدهایی که آنجاست به آن جلال و شکوه اوّلش برگردد چه حوزه ی قم، چه حوزه ی مشهد، چه حوزه ی اصفهان، چه حوزه ی شیراز، چه حوزه ی بلاد و حتی روستاها اینها همه شجره دارند بنابراین اگر کسی با یافتههای قبلی حرکت کند بخواهد حقوق بشر آنجا را با همان سرمایههایی که دارد بر قرآن تحمیل کند بگوید شما قرائتی دارید من هم یک قرائت خب یک بیگانه با یک آشنا بگوید ما با هم شریکیم این هماهنگ در نمیآید فرمود: «وَاتْلُ مَا أُوحِیَ إِلَیْکَ مِن کِتَابِ رَبِّکَ» این یک، و به عنوان نفی جنس هم فرمود: «لاَ مُبَدِّلَ لِکَلِمَاتِهِ»(5)این نفی جنس است گاهی «لاَ تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ»(6)دارد، گاهی «لاَ مُبَدِّلَ لِکَلِمَاتِ الله»(7)دارد نه آن تکوین عوضشدنی است و نه این تدوین اینجا که دارد «لاَ تَبْدِیلَ» یا «لاَ مُبَدِّلَ» اینها معمولاً نفی جنس است فرمود هیچ کسی عوض نمیکند نه خدا نه غیر خدا، غیر خدا عوض نمیکند چون قدرت ندارد خدا عوض نمیکند چون «اللَّهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ الْحَدِیثِ»(8)این شیواترین وجه بود، بهترین وجه بود، مُتقنترین وجه است از این بهتر که نیست خدا چرا عوض بکند لذا خلقت هم همین طور است این ساختار خلقت جهان تبدیلی در آن نیست به نحو نهی نفی جنس «لاَ تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ» غیر خدا که قدرت ندارند، خود خدا که «بکلّ شیء علیم» است «الَّذِی أَحْسَنَ کُلَّ شَیْءٍ خَلَقَهُ»(9)هر چه آفرید به بهترین وجهی آفرید خب چرا عوض بکند لذا نه ساختار تکوین تبدیلپذیر است نه ساختار تشریع و تدوین «لاَ مُبَدِّلَ لِکَلِمَاتِهِ وَلَن تَجِدَ مِن دُونِهِ مُلْتَحَداً» مُلْتَحد یعنی سنگرگاه، پناهگاه «ألحد» و «لَحد» یعنی به یک کناه و کنارهای آرمیده است مُلحد را هم که میگویند ملحد برای اینکه از صراط مستقیم فاصله گرفته است رفته کنار، خب ملتحد این سنگر را میگویند این پناهگاه را میگویند ملتحد در چند جای قرآن فرمود بشر غیر از خدا مُلتحَد ندارد در سوره ی مبارکه ی «جن» به وجود مبارک پیغمبر هم این دستور را داده است آیه ی 22 سوره ی مبارکه ی «جن» این است «قُلْ إِنِّی لَن یُجِیرَنِی مِنَ اللَّهِ أَحَدٌ» هیچ کسی مرا پناه نمیدهد اگر خدای ناکرده من از خدا فاصله بگیرم احدی در عالَم نیست که مرا پناه بدهد، چرا؟ برای اینکه «وَلَنْ أَجِدَ مِن دُونِهِ مُلْتَحَداً» ملتحد یعنی سنگر یعنی پناهگاه گاهی تعبیر این است که «کلمة لا اله الاّ الله حِصنی»(10)یا «ولایة علیّ بن ابیطالب(علیه السلام) حِصنی»(11)گاهی هم تعبیر نفی است «وَلَن تَجِدَ مِن دُونِهِ مُلْتَحَداً» یا «وَلَنْ أَجِدَ مِن دُونِهِ مُلْتَحَداً» آن لسان اثبات است این لسان نفی در اینجا دارد «وَلَن تَجِدَ مِن دُونِهِ مُلْتَحَداً» چه اینکه باز در همین سوره ی «کهف» آیه ی 58 به این صورت است «رَبُّکَ الْغَفُورُ ذُو الرَّحْمَةِ لَوْ یُؤَاخِذُهُم بِمَا کَسَبُوا لَعَجَّلَ لَهُمُ الْعَذَابَ بَل لَهُم مَوْعِدٌ» که «لَّن یَجِدُوا مِن دُونِهِ مَوْئِلاً» این «موعد» هم چون عود الی الله است بازگشتش به همان توحید برمیگردد چون معاد در حقیقت رجوع الی المبدأ است.
1) (13) . سوره ی کهف, آیه ی 29.
2) (14) . سوره ی مزمل, آیه ی 5.
3) (15) . سوره ی آلعمران, آیه ی 7.
4) (16) . سوره ی آلعمران, آیه ی 7.
5) (17) . سوره ی انعام, آیه ی 115.
6) (18) . سوره ی روم, آیه ی 30.
7) (19) . سوره ی انعام, آیه ی 34.
8) (20) . سوره ی زمر, آیه ی 23.
9) (21) . سوره ی سجده, آیه ی 7.
10) (22) . بحارالأنوار, ج49, ص127.
11) (23) . بحارالأنوار, ج39, ص546.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
«وَاتْلُ مَا أُوحِیَ إِلَیْکَ مِن کِتَابِ رَبِّکَ لاَ مُبَدِّلَ لِکَلِمَاتِهِ وَلَن تَجِدَ مِن دُونِهِ مُلْتَحَداً (27) وَاصْبِرْ نَفْسَکَ مَعَ الَّذِینَ یَدْعُونَ رَبَّهُم بِالْغَدَاةِ وَالْعَشِیِّ یُرِیدُونَ وَجْهَهُ وَلاَ تَعْدُ عَیْنَاکَ عَنْهُمْ تُرِیدُ زِینَةَ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا وَلاَ تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنَا قَلْبَهُ عَن ذِکْرِنَا وَاتَّبَعَ هَوَاهُ وَکَانَ أَمْرُهُ فُرُطاً (28)»
سوره ی مبارکه ی «کهف» چون در مکه نازل شد و عناصر محوری سُوَر مکّی اصول دین است و مهمترین شبهه ی مشرکان مکّه هم بعد از توحید مسئله ی وحی و نبوّت بود این سوره ی مبارکه با جریان وحی و نبوّت شروع شد در اثنای این سوره هم به مناسبتهایی جریان وحی و نبوّت را طرح میکنند در بخشهای پایانی این سوره هم باز درباره ی قرآن و وحی و نبوّت سخن به میان میآید. در آغاز این سوره فرمود: «الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی أَنزَلَ عَلَی عَبْدِهِ الْکِتَابَ وَلَمْ یَجْعَل لَّهُ عِوَجا»(1)آغاز این سوره مبارکه این است که خدا را سپاس که بر بنده ی خود کتاب را نازل کرده است بعد از اینکه چند آیه در همین زمینه گذشت آن گاه دوباره مسئله تلاوت کتاب الهی را طرح میکند که «وَاتْلُ مَا أُوحِیَ إِلَیْکَ مِن کِتَابِ رَبِّکَ» چه اینکه باز در بخشهای نهایی و پایانی همین سوره هم یعنی آیه ی 110 این سوره ی مبارکه ی «کهف» که آخرین آیه ی این سوره است به این صورت آمده «قُلْ إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ مِثْلُکُمْ یُوحَی إِلَیَّ أَنَّمَا إِلهُکُمْ إِلهٌ وَاحِدٌ» بنابراین آغاز و انجام و وسط این سوره ی مبارکه به وحی و نبوّت و کتاب آسمانی پرداخته است فرمود: «وَاتْلُ مَا أُوحِیَ إِلَیْکَ مِن کِتَابِ رَبِّکَ» آنچه که از وحی الهی و کتاب الهی بر تو نازل شده است و وحی شده است همان را تلاوت کن هم در مقام لفظ آن را تلاوت کن، هم در مقام عمل از آن تبعیّت کن و هیچ کسی قدرت تبدیل این کتاب را ندارد «لاَ مُبَدِّلَ لِکَلِمَاتِهِ» این تعبیر «لاَ مُبَدِّلَ لِکَلِمَاتِهِ» همان تعبیر اوایل سوره ی مبارکه ی «حجر» دلیل بر نزاهت قرآن از تحریف است یعنی هیچ کسی نیست که این کتاب را تغییر کند، تبدیل کند برای اینکه این کتاب دینِ آخرین انبیاست اگر نظیر تورات و انجیل قابل تحریف بود چون بعد از وجود مبارک رسول گرامی(صلّی الله علیه و آله و سلّم) پیامبری نخواهد آمد پس دینی در روی زمین نخواهد ماند لذا عقلاً یقیناً ذات اقدس الهی کتاب آخرین پیامبر را از هر تحریفی حفظ میکند حالا گذشته از آن ادله ی فراوان نقلی، پس آنچه که در این آیه است که «لاَ مُبَدِّلَ لِکَلِمَاتِهِ» شبیه همان «نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکْرَ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ» است منتها معنای دقیقتر دیگری را هم دارد و آن این است که خود ما هم عوض نمیکنیم این «نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکْرَ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ»(2)یعنی عین اینها محفوظ است اما حالا چرا تغییر و تبدیل در اینها نیست ولو به وسیله ی خود خدای سبحان میفرمود آن هم جا برای تبدیل نیست برای اینکه غیر خدا که قدرت ندارد خود خدا که قادر است این کتاب را به احسن بیان نازل کرده «اللَّهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ الْحَدِیثِ»(3)از این بهتر ممکن نبود اگر از این بهتر ممکن نیست خب خدا تغییر میدهد که چه؟ چه اینکه در ساختار خلقت هم همین طور است در جریان کلمات تکوینی خدا فرمود: «لاَ تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ»(4)چرا؟ چون یک اصل کلی این است که «اللَّهُ خَالِقُ کُلِّ شَیْءٍ»(5)به اصطلاح «کان» تامّه افاضه کرده است اصل دیگر قرآن کریم این است که «کان» ناقصه را بیان میکند «الَّذِی أَحْسَنَ کُلَّ شَیْءٍ خَلَقَهُ»(6)یعنی هر چه را آفرید به بهترین وجه آفرید، چرا؟ برای اینکه اگر بهتر از وضع موجود ممکن بود و خداوند آن را خلق نکرده باشد «إما للجهل» است «أو للعجز» است «أو للبخل»، «و التالی بأسره ممتنع فالمقدّم مثله» این به صورت یک قیاس استثنایی است اگر بهتر از این ممکن بود یعنی جهانی بهتر از این ممکن بود و خدا آن را خلق نکرده باشد یا برای آن است که ـ معاذ الله ـ عالِم نبود یا قادر نبود یا جود و بخشش نداشت تالی به هر سه ضلعش مستحیل است «فالمقدّم مثله» این برهان عقلی ظاهر آیه را تأیید میکند آیه این است که خدای سبحان جهان را به احسن وجه آفریده از این زیباتر دیگر ممکن نیست لذا فرمود: «لاَ تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ»(7)، «لاَ مُبَدِّلَ لِکَلِمَاتِه» و مانند آن، این برای تکوین، کلمات تدوینی خدا، کتاب تدوینی خدا هم بشرح ایضاً اگر قرآنی بهتر از این، عمیقتر از این، جامعتر از این، نافعتر از این فرض میشد و ذات اقدس الهی آن را نازل نمیکرد ـ معاذ الله ـ «إمّا للجهل» بود «أو للعجز» بود «أو للبخل» «و التالی بأسره الثلاث مستحیل فالمقدم مثله» بر اساس آن قیاس استثنایی که مؤیّد «اللَّهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ الْحَدِیثِ کِتَاباً مُتَشَابِهاً مَثَانِیَ»(8)تأیید آن آیه است پس ساختار خلقت در تکوین «أحسن ما یُمکن» است، ساختار شریعت در تدوین «أحسن ما یُمکن» است و اگر بعد از پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) نبیّ دیگری میآمد ضرورت عقلی نبود بر حفظ و نزاهت از تحریف حالا دلیل نقلی دلالت دارد مطلب دیگری است نظیر آنچه که در شریعت موسی، در شریعت عیسی(سلام الله علیهما) اتفاق افتاد اما وقتی دلیل قطعی بر خاتمیّت اقامه شد و دیگر کتابی بعد از این نخواهد آمد از طرفی دیگر دین برای مردم ضروری است ممکن نیست خدا مردم را بیدین رها کند پس باید دین را حفظ بکند لذا حفظ دین به آن ثَقل اکبرش هست چه اینکه ثقل أصغر هم مبیّنات و مجریان همین ثقل اکبرند لذا برهان عقلی هست بر نزاهت قرآن از تحریف. دلیل نقلی فراوانی هست هم آیاتاً هم روایتاً بر اینکه قرآن منزّه از تحریف است چه اینکه در سوره ی مبارکه ی «حجر» گذشت.
پرسش: خاتمیت پیامبر را که با خود قرآن اثبات نمیکنند.
پاسخ: بله خب حالا که ثابت شد، حالا که ثابت شد که او خاتم است پس دینش باید محفوظ باشد.
پرسش: اگر قرار باشد خاتمیت پیامبر را با قرآن اثبات کنید و بعد...
پاسخ: غرض این است که خاتمیّت با خودش با اصرار خودش که گفت «لا نبیّ بعدی»(1)ما اصل نبوّت او را با قرآن و سایر معجزات ثابت کردیم یقین پیدا کردیم او پیغمبر است یک، خودش هم بالصراحه بارها فرمود: «لا نبیّ بعدی» دو، قرآن هم همین را تأیید میکند سه, پس قرآن آخرین کتاب است ما از اینکه قرآن آخرین کتاب است دلیل عقلی اقامه میکنیم که این باید محفوظ بماند.
پرسش: خب چه لزومی دارد که ظرفی اضافه شود به قرآن.
پاسخ: «لا نبیّ» که حدیث است اینکه قرآن نیست آن آیهای که در قرآن است دلالت میکند بر اینکه او آخرین پیامبر است, خب حالا اگر آخرین پیامبر است اینها دیگر اَماره است دیگر لوازم عقلی اینها حجّت است اینکه اصل نیست که مُثبت لوازم نباشد که ما از این آیه استفاده میکنیم که او پیامبر است به نحو قطع آن «لا نبیّ بعدی» هم که حدیث است مؤیّد همین مطلب قرآنی است از مجموع حدیث و قرآن جزم قطعی پیدا میکنیم که «لا نبیّ بعده» خب پس این میشود خاتم اگر ـ معاذ الله ـ دین او تحریف بشود الی یوم القیامه دیگر بشر دینی نخواهد داشت این با آن ضرورت وحی و نبوّتی که عقل ثابت کرده است هماهنگ نیست این دلیل قطعی عقلی است بر حفظ قرآن از تحریف شواهد فراوانی هم در خود آیه هست در روایات هست اجماع مسلمین هست خدا غریق رحمت کند مرحوم شیخ طوسی را ایشان هم در همان مقدمه تفسیر تبیان دارد که اجماع مفسّران و علمای امامیه بر نزاهت قرآن از تحریف است حالا بعضیها ممکن است که برخی از اقوال شاذّه را داشته باشند که شاگردان آنها گفتند که اینها درصدد بیان تحریف قرآن نبودند برای بیان نزاهت بودند منتها این را جمع کردند تا جواب بدهند. به هر تقدیر دلیل قطعیِ عقلی هست بر نزاهت قرآن از تحریف آیات هم که به خوبی دلالت میکند منتها آیه ی سوره ی مبارکه ی «حجر» که فرمود: «إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکْرَ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ»(2)چون اگر کسی قائل به تحریف شد ـ معاذ الله ـ تحریف به نَقیصه است نه تحریف به زیاده دیگر نمیتواند بگوید این دور است شما میخواهید با خود قرآن ثابت کنید قرآن منزّه از تحریف است برای اینکه آنها که خیال تحریف کردن چه شیعه, چه سنّی گفتند بعضی از آیاتش کم شده اما احدی نگفته بعضی آیاتش زیاد شده که, پس نسبت به زیاده مُجمععلیه فریقین است هم در اهل سنّت بعضی از علمای درجه ی چهار و پنج قائل شدند به تحریف, هم متأسفانه در بین ما هم در بعضی علمای درجه هفت و هشت قائل شدند آنها به تعبیر شیخ طوسی جزء علمای ردیف اول نیستند خب کسی که آن امّهات دین در دستش نیست او دیگر ردیف سوم و چهارم هم نیست بنابراین اگر کسی چنین خیالی کرد چه در ما شیعهها, چه در آن سنّیها اینها جزء علمای ردیف چندماند و مبادا ـ معاذ الله ـ کسی به این حرف دامن بزند که شیعه بگوید چون شما میگویید سنّی بگوید چون دودش به چشم همه میرود آن بیگانه میگوید که هم شما شیعهها تحریفی هستید, هم سنّیها تحریفی هستند, هم آنها به شما نسبت میدهند هم شما به آنها نسبت میدهید پس اصل دینتان متزلزل است.
پرسش: دلیل عقلی که فرمودید چیست؟
پاسخ: دلیل عقلی این است که این دین, دین خاتم است از آن طرف هم برهان عقلی داریم که بیدین ممکن نیست یعنی خدا بشر را هرگز رها نمیکند یعنی خدا بشر را آفریده بدون راهنما و بدون قانون این محال است مؤیّد این برهان عقلی همان سوره ی مبارکه ی «نساء» بود که آیاتش چندین بار خوانده شد در سوره ی مبارکه ی «نساء» ذات اقدس الهی بعد از اینکه نام بسیاری از انبیا(علیهم السلام) را برد فرمود: «رُسُلاً مُبَشِّرِینَ وَمُنذِرِینَ» ما انبیا فرستادیم «لِئَلاَّ یَکُونَ لِلنَّاسِ عَلَی اللّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ»(1)این «بَعْدَ» از جاهایی است که مفهوم دارد چون در مقام تهدید است فرمود ما انبیا فرستادیم برای اینکه در قیامت کسی علیه خدا احتجاج نکند به خدا نگوید خدایا تو که میدانستی ما بعد از مُردن چنین جایی میآییم, تو که میدانستی ما از برزخ به بعد هیچ خبری نداریم, تو که میدانستی در برابر همه ی کارها باید جواب بدهیم خب چرا راهنما نفرستادی؟ فرمود اگر من پیغمبر نفرستم مردم علیه من در قیامت احتجاج میکنند این در سوره ی مبارکه ی «نساء» گذشت اواخر سوره ی مبارکه ی «نساء» است فرمود ما انبیا فرستادیم تا احدی در قیامت علیه ما حجّت اقامه نکند «لِئَلاَّ یَکُونَ لِلنَّاسِ عَلَی اللّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ» آیه ی 164 و 165 سوره ی مبارکه ی «نساء» فرمود: «وَرُسُلاً قَدْ قَصَصْناهُمْ عَلَیْکَ مِن قَبْلُ وَرُسُلاً لَمْ نَقْصُصْهُمْ عَلَیْکَ وَکَلَّمَ اللّهُ مُوسَی تَکْلِیماً * رُسُلاً مُبَشِّرِینَ وَمُنذِرِینَ لِئَلاَّ یَکُونَ لِلنَّاسِ عَلَی اللّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ» قیامت روز احتجاج است اگر مردم به منِ خدا بگویند تو که میدانستی ما نابود نمیشویم, تو که میدانستی باید چنین جایی بیاییم, تو که میدانستی ما باخبر نبودیم بعد از مرگ چه خبر است, تو که میدانستی ما نمیدانستیم چه کار بکنیم اینجا راحت باشیم خب چرا راهنما نفرستادی؟ فرمود من راهنما فرستادم مردم آزادانه فکر بکنند من هم زیر سؤال نروم نظام خلقت بر اساس علم است و عدل فرمود ما این کار را کردیم تا محجوج نشویم مردم حجّت نداشته باشند ما انبیا فرستادیم حالا اگر آخرین نبیّ را فرستاد بعد دینش را حفظ نکرد این همان در میآید مردم در قیامت میگویند که تو که میدانستی این آخرین پیامبر است خب چرا جلوی تحریف را نگرفتی؟ یا پیامبر دیگر بفرست یا اینکه فرستادی حفظش کن.
1) (11) . سوره ی نساء, آیه ی 165.
پرسش:...
پاسخ: مسلّماً خلاف است بیّنالغی است این حرفها را عوض کن استغفار کن چه چیزی از آن عوض شده.
پرسش: پس حضرت میآید چه چیزی را درست میکند؟
پاسخ: حضرت میآید اجرا میکند همین نماز را, همین عدل را خیلیها اگر همین رساله ی عملیه اگر اجرا بشود ما کشور امن داریم ما خیلی چیز بلدیم همه ی ما این رساله ی عملیه را حفظیم دیگر مگر رساله ی عملیه بلد نیست شما الآن هشت میلیون پروندهای که داری برای اینکه این رساله ی عملیه عمل نشده این دروغ است و کذب است و خیانت است و کمفروشی است و گرانفروشی همین رساله ی عملیه کافی است دیگر لازم نیست جواهر عمل بشود که آن جواهر برای محقّقین و مجتهدین است ما اینکه در تمام موعظهها این است که دروغ نگویید, دروغ نگویید, دروغ نگویید, دروغ نگویید اینها الفبای دین است این هشت میلیون پرونده به استثنای چند پروندهای که مربوط به رژیم حقوقی دریای خزر است که ما چطوری نفت استنباط بکنیم, چطوری نفت استخراج بکنیم یک کار پیچیده ی علمی است اما شما این هشت میلیون پرونده, هفت میلیون پرونده همهاش برای الفبای دین است این رساله ی توضیحالمسائل مراجع عمل بشود کشور, کشور بهشت میشود کسی دروغ نگوید, خلاف نگوید, احتکار نکند, گرانفروشی نکند, کمفروشی نکند, خلفالوعده نکند, سرِ وقت بیاید, ارباب رجوع را تکریم بکند اینها جزء واجبات است و جزء بیّنات دین است ما مشکلمان علم نیست مشکلمان عمل است بنابراین حضرت میآید همین را احیا میکند مردم عاقل هم حضرت را به خوبی میپذیرند حالا الآن هفت میلیارد بشر است اگر انشاءالله حضرت ظهور کرد مگر هفت میلیارد اینها را میکُشد با کُشتن حضرت اصلاح میکند شما آن جریان ظهور حضرت را نگاه کنید فرمود وقتی حضرت ظهور کرد به برکت حضرت «وضع الله» یا وضع حضرت به عنایت الهی «یده رؤس العباد فجمع بها عقولهم و کملت به أحلامهم»(1)مردم میشوند عاقل, خب اداره ی هفت میلیارد آدم عاقل خیلی سهل است مخصوصاً 313 تن شاگردی مثل امام داشته باشد این کشور این جهان را به خوبی میشود اداره کرد حالا اصحاب حضرت شبیه امام(رضوان الله علیه) هستند دیگر حالا 313 شاگرد دارد مثل امام مردم هم عاقلاند این به آسانی اداره میشود مگر با کُشتن اداره میکند اداره ی مردمِ بفهم سخت نیست اداره ی مردم نفهم دشوار است الآن مشکلات ما همین است یک رساله ی عملیه برای یک مرجع در یک سال عمل بشود چه اینکه دو, سه روز است ایام احیا و اینها گوشهای عمل میشود مردم احساس امنیت میکنند شما هر شب دارید میبینید فلانجا گرانی است فلانجا احتکار است, فلانجا کمفروشی است, فلانجا اسکناس جعلی است, فلانجا ارز جعلی است و همین مشکل ما علم نیست علم در تحقیقات حوزوی و دانشگاهی است جامعه را رساله ی عملیه اداره میکند. به هر تقدیر اگر مسلّم شد که ذات اقدس الهی جهان را بدون وحی نمیفرستد و ثابت شد به طور قطع که وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) آخرین پیامبر است و ثابت شد قرآن کریم آخرین کتاب است و خدا این را حفظ نکند این احد المحذورین لازم میآید یا باید پیامبر دیگر بفرستد نظیر آنچه که بعد از موسی و عیسی(سلام الله علیهما) بود یا دینش را حفظ بکند آنکه محال است فرمود: «لا نبیّ بعدی»(2)پس این را باید حفظ بکند این عقلی است آنوقت آن آیات هم تأیید میکند که «إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکْرَ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ»(3)اینجا هم که فرمود: «لاَ مُبَدِّلَ لِکَلِمَاتِهِ».
پرسش:...
پاسخ: بله حفظ میکند.
پرسش:...
پاسخ: نه خیر میگوییم ممکن است من خطا بکنم ولی دست به این آیه نزن این شعار یا مرگ یا «واو» اباذر همین بود دیگر مردم شام دیدند که اباذر شمشیر به دوش کشیده میگوید یا مرگ یا «واو» «لا أضع السیف عن عاتقی حتّی توضع الواو فی مکانها» فرمود من شمشیر را از دوشم نمیآورم پایین مگر اینکه این «واو» سر جایش باشد, گفتند اباذر چه میگویی؟ گفت معاویه دستور داد در جلسه ی قرائت قرآن یا ورّاقان که میخواهند آیه ی سوره ی مبارکه ی «توبه» را بنویسند «واو» «وَالَّذِینَ یَکْنِزُونَ الذَّهَبَ وَالْفِضَّةَ»(1)را ننویسند, گفتند خب چه فرق دارد برای یک «واو» شمشیر کشیدی؟ گفت خیر این «واو» اگر باشد معنایش این است که اکتناز و زراندوزی و ثروت جمع کردن و فقرا را راه ندادن این حرام است چه شخص مسلمان باشد چه یهودی باشد چه زرتشت باشد چه ملحد باشد چه موحّد باشد نمیتواند در کشوری زندگی کند که فقر هستند و این زراندوز است حالا کسی نمیخواهد مسلمان بشود خب نباشد میخواهد کافر و ملحد و کمونیست باشد خب باشد اما نباید زراندوزی کند اگر این «واو» «وَالَّذِینَ» را بردارند معنایش این است که این «الذین» عطف بیان قبلی است یعنی آن احبار و رهبان اگر اکتناز بکنند حرام است بر مسلمانها حرام نیست معاویه قصد اکتناز و زراندوزی داشت و این «واو» جلویش را میگرفت گفت این را ننویسند این یک اباذر عصر گفت ممکن نیست من شمشیر از دوشم بکشم «حتّی توضع الواو فی مکانها» این قصّه با شرح مبسوطش در ذیل آیهای که در سوره ی مبارکه ی «توبه» بود گذشت که «وَالَّذِینَ یَکْنِزُونَ الذَّهَبَ وَالْفِضَّةَ» مشابه آن در «وَالَّذِینَ اتَّبَعُوهُم بِإِحْسَانٍ»(2)هست البته آن با این جلال و شکوه نیست که اباذری باشد و قیامی کرده باشد و امثال ذلک به آن صورت نبود به هر تقدیر این در سوره ی مبارکه ی «توبه» هست که بحثش مبسوطاً گذشت در هر عصری هم همینطور است ولو آدم نداند که این معنایش چیست بالأخره ذات اقدس الهی به وسیله بشر, به وسیله ی اولیای الهی که شاگردان فراوانی هم دارند این قرآن را از هر تحریف حفظ میکند چه اینکه از راههای غیبی هم حفظ میکند «لاَ مُبَدِّلَ لِکَلِمَاتِهِ وَلَن تَجِدَ مِن دُونِهِ مُلْتَحَداً» هیچ پناهگاهی هم بدون آن نیست.
اما آنچه که مربوط به احیاناً برداشت گوناگون یا قرائتهای گوناگون به استناد هرمنوتیک هست این است که در جریان هرمنوتیک مربوط به متن است نه مربوط به براهین عقلی یعنی میگویند هر کسی یک برداشتها و مبانی علمی دارد این یک, وقتی میخواهد متنی را معنا کند آن برداشتها و مبانی قبلی دخیل در کیفیت استنباط مطلب از این متن هستند این دو, چون مبانی مختلف است قرائات هم مختلف است برداشتها هم مختلف این سخن فیالجمله درست است اما نه بالجمله یک, و نه درباره ی براهین عقلی دو, بیان ذلک این است که ما در اصل جهانبینی سخن از هرمنوتیک نداریم متنی در کار نیست که ما از آن متن چه قرائتی داشته باشیم, چه برداشتی داشته باشیم ماییم با علوم متعارفهمان یعنی اصل تناقض, اصل هوهویّت, اصل استحاله جمع نقیضین, جمع ضدّین, جمع مثلین, بطلان دور, بطلان تسلسل اینها سرمایههای اولیهای است که ذات اقدس الهی به انسان داد ما با این سرمایه به سراغ جهان میرویم با این سرمایه ثابت شده است که عالَم مبدأ حکیم دارد چون جهان منظم است و مُتقَن است یک ناظم متقِنی دارد به نام خدا توحید او ثابت میشود, حکمت او ثابت میشود, ضرورت وحی و نبوّت ثابت میشود و اینکه پیامبر که میآید حتماً باید معجزه داشته باشد برای اینکه او مدّعی است من از طرف خدا آمدم یک دعوای غیر عادی دارد باید یک کار غیر عادی هم بکند که ما تصدیق بکنیم پس خدای سبحان تو را پیامبر قرار داد این میشود معجزه, معجزه هم با علوم غریبه فرق دارد با سِحر و شعبده و جادو و طلسم و اینها فرق دارد همه ی اینها را عقل با مبانی قطعی خود تشخیص میدهد که علوم غریبه چیست؟ معجزه چیست؟ سِحر با معجزه پهلو نزند دل خوش دار و مانند آن اینها هیچ کدام سخن از هرمنوتیک نیست با این مبانی و مبادی و این منبعها ما به سراغ قرآن میرویم بررسی میکنیم میبینیم قرآن معجزه است وقتی این مبانی قرآن را حفظ کرده است و قرآن را به عنوان معجزه به ما معرفی کرد به سراغ قرآن میرویم میبینیم قرآن میگوید که من حرفهای قطعی شفاف نفوذناپذیر دارم یک, حرفهای متشابه هم دارم دو, حالا چرا متشابه فرمود این در سوره ی مبارکه ی «آلعمران» گذشت ما هم محکمات و آن بیانات شفاف و روشن قرآن را عرضه میکنیم و فیشبرداری میکنیم هم متشابهات را فیشبرداری میکنیم هم متشابهات را به رهبری محکمات ارجاعاً محکماً ارجاع میدهیم برای اینکه او فرمود: «هُنَّ أُمُّ الْکِتَابِ»(1)اُم آن است که مجموعه کتاب را در دامن خود بپروراند راهِ ارجاع متشابهات به محکمات را هم, هم قرآن به ما نشان داد هم اهل بیت(علیهم الصلاة و علیهم السلام) که عِدل قرآن کریماند برای ما یک اصول ثابتی به دست آمد و آن این است که گوینده خداست, فرستنده خداست, صاحب کتاب خداست, صاحب وحی خداست, صاحب کلام خداست, گیرنده پیغمبر است این یک آیه و دو آیه و ده آیه نیست «قَدْ جَاءَکُم مِنَ اللّهِ نُورٌ وَکِتَابٌ مُبِینٌ»(2), «إِنَّا انزَلْنَاهُ فِی لَیْلَةِ الْقَدْرِ»(3), «بِالْحَقِّ أَنزَلْنَاهُ وَبالْحَقِّ نَزَلَ»(4), «لاَ تُحَرِّکْ بِهِ لِسَانَکَ»(5)زبانت را بدون اجازه ما حرکت نده این کلمه ی «قُلْ», «قُلْ», «قُلْ» چندین بار در قرآن کریم تکرار شده بگو, بگو, بگو خب انسان درباره ی این حرفها احتمال میدهد که این قرآن حرف خود پیغمبر باشد؟ احتمال میدهد ـ معاذ الله ـ ساخته ی خود پیغمبر باشد؟ این حرف نه با آن مبانی اوّلی سازگار است برای اینکه برهان ما این است که بشر را خدا باید اداره کند نه بشر الآن مانیفیست ما, قانون اساسی ما این کتاب است اگر ـ معاذ الله ـ این کتاب ساخته ی پیغمبر بود خب معنایش این است که بشر را بشر اداره میکند این با حرفهای اوّلی و براهین اوّلیه که برهان وحی و نبوّت را ضروری میداند بشر محتاج به راهنمای بالذّات است «و هو الله» او سازگار نیست خود پیغمبر را خدا هدایت کرده «وَوَجَدَکَ ضَالّاً فَهَدَی * وَوَجَدَکَ عَائِلاً فَأَغْنَی»(6)و مانند آن فرمود: «وَعَلَّمَکَ مَا لَمْ تَکُن تَعْلَمُ»(7)ما چیزهایی یادت دادیم که تو نمیتوانستی نه تنها نمیتوانستی درس بخوانی یاد بگیری حالا بر فرض درس میخواندی «مَا لَمْ تَکُن تَعْلَمُ» است نه «ما لا تعلم» «وَعَلَّمَکَ مَا لَمْ تَکُن تَعْلَمُ» یعنی چیزهایی یاد دادیم که تو با همه ی نبوغی که داری بر فرض هم درس میخواندی نمیتوانستی یاد بگیری ما تمام این لحظهها را آدرس دادیم که تو در جریان موسی نبودی قصه از این است, در جریان عیسی نبودی قصه از این است, در جریان شعیب نبودی قصه از این است, در جریان مریم نبودی قصه از این است که این آیات مکرّر خوانده شد «مَا کُنتَ ثَاوِیاً فِی أَهْلِ مَدْیَنَ»(8)ولی قصه از این است, «مَا کُنتَ بِجَانِبِ الطُّورِ»(9)قصه از این است, «مَا کُنتَ بِجَانِبِ الْغَرْبِیِّ»(10)قصه از این است, «مَا کُنتَ لَدَیْهِمْ إِذْ یُلْقُونَ أَقلاَمَهُمْ أَیُّهُمْ یَکْفُلُ مَرْیَمَ»(11)قصه از این است قدم به قدم آدرس میدهد چنین کاری, کار پیغمبر نیست آنوقت کسی بیاید بگوید شما برداشتتان این است بر اساس هرمنوتیک ما برداشتمان چیز دیگر است این لَعب قرآن کریم است این سخن از هرمنوتیک نیست یک وصیتنامه داریم ما, یک وقفنامه داریم ما, یک اقرارنامه داریم ما, یک قولنامه داریم ما, یک وکالتنامه داریم ما اینها محکماتی دارند شما در فهم این متون به ادبیات محاوره مراجعه میکنید اگر به صورت شفاف گفت فروشنده زید, خریدار عمرو, زمین این واقع در فلان متراژش فلان این دیگر هرمنوتیک ندارد این دیگر چند طور برداشت ندارد اگر متشابه باشد چند طور برداشت دارد اما اگر کسی بگوید قرآن ظنّی است قرآن درست است بعضی از ظواهرش ظنّی است اما آن محکماتش قطعی است وقتی تضافر پیدا کرد, تظاهر پیدا کرد قطعی است الآن ما یقین داریم که نماز واجب است چون یک آیه و دو آیه نیست یقین داریم روزه واجب است, یقین داریم حج واجب است, یقین داریم انبیا معصوماند, یقین داریم معاد حق است, یقین داریم بهشت است, یقین داریم یقین یعنی یقین دیگر سخن از اینکه قرآن ظواهرش ظنّی است نیست یک آیه نیست یک ظهور نیست اولاً محکمات است بعد نصوص در آن هست بعد تضافرِ ظواهر هست, تظاهر ظواهر هست حالا آن روایات فراوان که مبیّن همین است سنّت پیغمبر را داریم, سنّت سیزده معصوم دیگر(سلام الله علیهم) را داریم آنها نورٌ علی نور است سخن از یک برداشت و یک آیه نیست تا کسی بگوید شما از قرآن برداشت دارید قرآن درست است سندش قطعی است ولی ظواهرش ظنّی است و الفاظش ظنّی است و روایات هم که خب ظنّی است ولی ما ادله ی قطعی داریم, خیر ادله ی قطعی با این طرف است ادله ی قطعی میگوید ممکن نیست خدا بدون پیغمبر جهان را رها کرده باشد این میشود بازیچه, خب انسان مسافر است خدا مسافر را آورده اینجا پیاده کرده نگفته کجا برو زادراهت چیست, رهتوشهات چیست این با حکمت خدا سازگار است؟ این را عقل میفهمد همین مطلبی را که عقل میفهمد سوره ی مبارکه ی «نساء» به صورت شفاف این را تبیین کرده بنابراین اگر سخن از هرمنوتیک هست این برای آن جاهایی است که انسان مبادی خودش را و مبانی خودش را بخواهد تحمیل کند دین هم به ما آموخت که با دست خالی برو نه با دست پُر آنچه را که داری این را ظرف قرار بده این را مستمع قرار بده «فَاسْتَمِعْ لِمَا یُوحَی»(12)اینکه فرمود: «إِذَا قُرِئَ الْقُرْآنُ فَاسْتَمِعُوا لَهُ وَأَنْصِتُوا»(13)نه یعنی در مجلس ترحیم وقتی قرآن میدهند گوش بدهی یعنی تویِ مجتهد که داری مطلب را استنقاذ میکنی فقط گوش بده ببین قرآن چه میگوید نه مبانی خودت را بر قرآن تحمیل بکنی «إِذَا قُرِئَ الْقُرْآنُ فَاسْتَمِعُوا لَهُ وَأَنْصِتُوا» نعم, اطلاقش شامل مجالس ترحیم هم میشود آنکه واجب است که از وجود مبارک امام باقر رسیده است آن مربوط به امام و مأموم است در نماز جماعت که به فتوای بعضیها سکوت مأموم مخصوصاً در بعضی از نمازها واجب است برخیها فتوا بر استحباب دادند این را حمل بر استحباب کردند اما آنکه مطلب اصلی و پیام اصلی آیه این است که شما در برابر قرآن ساکت باشید ببینید او چه میگوید نه اینکه تلفیق کنید قدری رأی من, قدری رأی خدا یا تحمیل کنید آنچه را که خودتان بلدید این را بر قرآن تأویل کنید بخواهید از قرآن به دست بیاورید خود پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) بر اساس هرمنوتیک ـ معاذ الله ـ قرآن را تحویل گرفته؟ خب آن هم عاداتی داشت, آدابی داشت, سننی داشت اینها را دخیل کرده در فهم و تلقّی یا خدای سبحان فرمود نه, «إِنَّکَ لَتُلَقَّی الْقُرْآنَ مِن لَدُنْ حَکِیمٍ عَلِیمٍ»(14)یا فرمود: «فَأَوْحَی إِلَی عَبْدِهِ مَا أَوْحَی»(15)او با شرح صدر تمام آنچه را که در پیغمبر بود همه را ظرف قرار داد هیچ کدام را سخنگو قرار نداد با ظرفیّت باز این مظروف را قبول کرده اینکه فرمود: «لاَ تُحَرِّکْ بِهِ لِسَانَکَ»(16)یعنی از لسان تا عقل همه را آرام قرار بده ببین «فَاسْتَمِعْ لِمَا یُوحَی»(17)که به موسای کلیم فرمود, فرمود ببین خدا چه میگوید تو فقط سر تا پا گوش, چشم گوش و پای گوش و مغز گوش و گوش گوش ببین چه چیزی میگوید خدا نه اینکه «لاَ تُحَرِّکْ بِهِ لِسَانَکَ» یعنی هیجان وهمی و خیالی و قلبی و عقلی آنها عیب ندارد ولی زبانت را حرکت نده خب زبان که بیچاره تابع آنهاست اگر کسی در گوش دادن تمام حرفش این باشد که یک گوشِ نقد بکند بالأخره حرف طرف را نمیفهمد که ذات اقدس الهی به وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود اینها که میآیند پای درسات یا میخواهند مذاکره کنند اینها دو گونه هستند یک عده میخواهند ببیند من چه میگویم سلام مرا به آنها برسان یا سلام خودت را به آنها برسان این در سوره ی مبارکه ی «انعام» گذشت «وَإِذَا جَاءَکَ الَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِآیَاتِنَا فَقُلْ سَلاَمٌ عَلَیْکُمْ»(18)اینکه خطبای نماز جمعه سلام میکنند بر اساس دستور خدا در سوره ی مبارکه ی «انعام» است که فرمود به شاگردانت سلام بکن حالا آن اوساط سلام را از تو تحویل میگیرند اوحدی از شاگردان سلام را از من تحویل میگیرند سلام مرا به آنها برسان اینکه آمده بفهمد اما آنکه آمده حرف خودش را بزند نه چیز بفهمد فرمود: «وَیَعْلَمَ الَّذِینَ یُجَادِلُونَ فِی آیَاتِنَا»(19)کذا و کذا و کذا یک عده میآیند حرف خودشان را بزنند نه میآیند ببینند من چه میگویم فرمود پس دو گونه مصاحبه داریم دو گونه شنونده داری این هرمنوتیکها میآیند حرف خودشان را بزنند نه گوش بدهند ببینند خدا چه میگوید او تبیان است, او بیان است, او نور است مگر در نور غیر از شفافیت چیز دیگر است اینها اول ضروری را نظری میکنند بعد زیرش را آب میبندند میگویند ما بر فرض این کار را کردیم این کار نظری است فرمود پیغمبر مواظب باش اینها دو گونهاند آنها که میآیند واقعاً حرف وحی را بفهمند سلام مرا به آنها برسان, آنها که میآیند جدال بکنند حرف خودشان را بزنند با آنها طور دیگر رفتار بکن بنابراین ما آن مبانی را تا آخر باید حفظ بکنیم اینها هم سند توحیدند, هم سند وحیاند, هم سند نبوّتاند, هم سند فرق بین معجزه و غیر معجزهاند آنوقت چیزی نمیتواند جای شبهه باشد این دیگر «لا ریب فیه» است دیگر اگر هر کسی برابر برداشت خود مجاز باشد از قرآن کریم استفاده کند که میشود «فَهُمْ فِی أَمْرٍ مَرِیجٍ»(20)امر مریج یعنی هرج و مرج این میشود هرج و مرج کسی بگوید از آیه قرآن ـ معاذ الله ـ ترک عصمت در میآید یک بگوید نه, پیامبر معصوم است میشود «فَهُمْ فِی أَمْرٍ مَرِیجٍ» نعم, آن اختلافات درجه ی دهم و دوازدهم که فلانجا نماز احتیاط واجب است یا فلانجا نماز احتیاط واجب نیست یا چه چیزی مثلاً در سفر مبطل روزه است اینها بله خیلی دور است دیگر اینها دیگر جزء امور بیّنالرشد و جزء محکمات نیست چون روایات فراوانی هم هست در روایات هم احیاناً متشابهات باید به محکمات برگردد این مشکلات ممکن است پیش بیاید اما الآن شما همین رساله ی عملیه که بیش از هزار مسئله دارد ببینید چند جایش اختلاف شده اختلافش هم میبینید در درجه ی ده, دوازدهم است در خطوط کلی کجایش اختلاف است؟ در مناسک حج, در روزه گرفتن, در نماز خواندن, در زکات دادن, در خمس دادن در خطوط اولیهاش کجایش اختلاف است منتها نباید گفت که این مجتهدین یکی از دیگری میگیرد ـ معاذ الله ـ خیر, هر گوهری در هر دریایی رشد نمیکند این دریاچهها یا گوهر ندارند یا اگر داشته باشند کم ارزش است آن اقیانوس است که گوهرهای گرانبها دارد و هر غوّاصی هم توان آن را ندارد عمق آن اقیانوس برود اگر دهتا غوّاص از جانگذشته ی تلاشکرده ی سابقهدار تمرینکرده این ده نفر رفتند به عمق اقیانوس همهشان گوهرهای یکسان در آوردند این نمیشود گفت این از او گرفت که این جان کَند چندین سال غوّاصی کرد به عمق دریا رسید این هم همان گوهری را در آورد که دیگری در آورد مراجع ما این طورند یعنی هر کدام شصت سال, هفتاد سال, کمتر و بیشتر تلاش و کوشش کردند همه رفتند عمق این دریا و گوهرهای مشابه در آوردند نه ـ معاذ الله ـ یکی از دیگری گرفته اگر از دیگری بگیرد که دیگر نمیتواند فتوا بدهد که, بنابراین هرمنوتیک یک راه خاصّ خودش را دارد مرز مخصوص خودش را دارد اما این مبانی و منابع اوّلیه ما اینها قطعی است که هم از نظر علوم عقلی «لا ریب فیه» است که از آن به ضرورت یاد میشود میگویند اینها مسائل ضروریاند هم از نظر علوم نقلی قرآن کریم دارد «لاَ رَیْبَ فِیهِ».
1) (17) . سوره ی آلعمران, آیه ی 7.
2) (18) . سوره ی مائده, آیه ی 15.
3) (19) . سوره ی اسراء, آیه ی 105.
4) (20) . سوره ی قیامت, آیه ی 16.
5) (21) . سوره ی قدر, آیه ی 1.
6) (22) . سوره ی صحیٰ, آیات 7 ـ 8.
7) (23) . سوره ی نساء, آیه ی 113.
8) (24) . سوره ی قصص, آیه ی 45.
9) (25) . سوره ی قصص, آیه ی 46.
10) (26) . سوره ی قصص, آیه ی 44.
11) (27) . سوره ی آلعمران, آیه ی 44.
12) (28) . سوره ی طه, آیه ی 13.
13) (29) . سوره ی اعراف, آیه ی 204.
14) (30) . سوره ی نمل, آیه ی 6.
15) (31) . سوره ی نجم, آیه ی 10.
16) (32) . سوره ی قیامت, آیه ی 16.
17) (33) . سوره ی طه, آیه ی 13.
18) (34) . سوره ی انعام, آیه ی 54.
19) (35) . سوره ی شوریٰ, آیه ی 35.
20) (36) . سوره ی ق, آیه ی 5
«و الحمد لله ربّ العالمین»
«وَاتْلُ مَا أُوحِیَ إِلَیْکَ مِن کِتَابِ رَبِّکَ لاَ مُبَدِّلَ لِکَلِمَاتِهِ وَلَن تَجِدَ مِن دُونِهِ مُلْتَحَداً (27) وَاصْبِرْ نَفْسَکَ مَعَ الَّذِینَ یَدْعُونَ رَبَّهُم بِالْغَدَاةِ وَالْعَشِیِّ یُرِیدُونَ وَجْهَهُ وَلاَ تَعْدُ عَیْنَاکَ عَنْهُمْ تُرِیدُ زِینَةَ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا وَلاَ تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنَا قَلْبَهُ عَن ذِکْرِنَا وَاتَّبَعَ هَوَاهُ وَکَانَ أَمْرُهُ فُرُطاً (28)»
در بخشهای نهایی قصّه ی اصحاب کهف ملاحظه فرمودید آن مقداری که قرآن کریم بیان فرمود چون بیّنالرشد است مفید یقین است و آن این است که عدهای برای حفظ توحید قیام کردند و خدا اینها را نجات داد و اینها به کهف رفتند و سیصد سال از نظر شمسی و 309 سال از نظر قمری در خواب بودند و بعد هم بیدار شدند و آن قصّهاش است، اما بقیه بسیار مورد اختلاف است ظاهراً اصحاب کهف در همین خاورمیانه بودند لکن چندین کهف بر اساس تاریخ حدس زدند هم در آسیا، هم در اروپا، هم در آفریقا چه اینکه از نظر تاریخ اصحاب کهف هم عدهای گفتند قبل از وجود مبارک موسای کلیم بود، عدهای گفتند بعد از وجود مبارک موسی و قبل از وجود مبارک عیسی(سلام الله علیهما) بود، عدهای گفتند بعد از وجود مبارک عیسی و قبل از وجود مبارک حضرت رسول(علیهم الصلاة و علیهم السلام) بود از نظر زمان اختلاف کردند، از نظر زمین اختلاف کردند، از نظر عدد اختلاف کردند اینها هیچ کدام سهم تعیینکننده ندارد یعنی از نظر بحث تفسیری و عقلی و کلامی اینها چه در آسیا باشند، چه در اروپا، چه در آفریقا چه قبل از وجود مبارک موسای کلیم یا قبل از وجود مبارک عیسای مسیح یا قبل از وجود مبارک حضرت در همه ی این حالات آن عنایت الهی و قدرت الهی و جریان حقّانیت معاد ثابت میشود اینها دیگر بحثهای تاریخی است اما در جریان حیوان که آیا حیوان میتواند به آن رشد عقلی برسد حیوان با حفظ حیوانیّت و درجه ی حیوانیّتش یک تفکّر حکیمانه ی عقلی نظیر آنچه را که هدهد اقامه کرده است مقدورش نیست اما اگر به عنایت الهی با معجزه ی ولیّ خدا مثلاً بخواهد از این مرحله ترقّی کند چیزی را درک کند و بگوید این هیچ برهانی بر منعش نیست بارها این قصّه هم از تبیان مرحوم شیخ طوسی هم از کشّاف زمخشری نقل شده است که وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود من قبل از اینکه به رسالت مبعوث بشوم سنگی بود که هر وقت مرا میدید سلام میکرد «و إنّی لأعرفه الآن»(1)الآن هم آن سنگ را میشناسم خب این را هم شیعه نقل کرد هم سنّی نقل کرد اینها به نحو خرق عادت ممکن است اما به نحو عادت با حفظ شرایط حیوانی مثلاً هدهد اینطور برهان عقلی اقامه کند بله مقدور نیست.
1) (1) . التبیان، ج1، ص310; بحارالأنوار، ج17، ص372.
اما جریان ورود برخی از حیوانات به بهشت اگر دلیل معتبر نقلی باشد چون اینها را باید دلیل نقلی ثابت کرد اگر دلیل معتبر نقلی باشد که مثلاً بعضی از حیوانات نظیر کلب اصحاب کهف یا نظیر فلان ناقه یا نظیر فلان حیوان وارد بهشت میشوند دلیلی بر منع عقلی نیست چون بهشت درجاتی دارد مراتبی دارد لذایذی دارد اگر آن لذّت عالیه نصیب اینها نمیشود اما لذّتهای حسّی و بدنی بهره ی اینها خواهد شد غرض این است که اگر دلیل نقلی معتبر بود و روایت صحیح بود و معتبر برهان عقلی بر منعش نیست. در جریان اصحاب کهف و اینها احیاناً چندین کهف را سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) برابر با آنچه را که مورّخان ذکر کردند مراجعه فرمودید کهفی که در آسیاست کجاست؟ کهفی در اروپاست کجاست؟ کهفی در آفریقاست کجاست اینها را ذکر کردند که اگر لازم دانستید مراجعه میکنید عمده آن است که فرمود: «وَاتْلُ مَا أُوحِیَ إِلَیْکَ مِن کِتَابِ رَبِّکَ» یعنی در قصّه ی اصحاب کهف گفته ی زید و عمرو مشکل را حل نمیکند شما ببینید وحی چه میگوید. در بسیاری از صحنههای تاریخ متأسفانه چون تاریخی در کار نیست و مدوّن نشده ما مشکل جدّی داریم درباره ی فقه و اصول واقعاً باید قدر فقها و اصولیین را ما بدانیم اینها خیلی زحمت کشیدند تمام این رجال را یکی پس از دیگری مشخص کردند چه کسی موثّقه است، چه کسی مشکوک است، چه کسی مجهول است، چندتا روای داریم، مرویعنه چه کسانی هستند، راویان چه کسانی هستند خیلی درباره ی فقه زحمت کشیده شد سعیشان مشکور اما درباره ی تفسیر ما مشکل جدی داریم، درباره ی مقتل مشکل جدی داریم، درباره ی تاریخ مشکل جدی داریم، درباره ی روایات اخلاقی مشکل جدی داریم، درباره ی قصص انبیا مشکل جدی داریم این را حوزه در اثر رشتههای فراوانی که دارد و استعدادهای گوناگون اینها باید مشخص بکند مستحضرید که خداوند برای همه ی علوم استعدادهای گوناگون آفرید اینطور نیست که همه برای یک سلسله علوم خلق شده باشند این علوم لازم است اولاً، انسانها باید این را فرا بگیرند ثانیاً، برخی از اینها واجب عینی است برخی از اینها واجب کفایی است ثالثاً، خدا استعدادهای گوناگونی آفریده «الناس معادن کمعادن الذّهب و الفضّة»(1)سیدناالاستاد مرحوم علامه نقل میکردند که ما پای درس مرحوم آقای نائینی که این مسجد نجف پر از شاگرد بود فکر میکردیم اینها همه درباره ی فقه و اصول کار میکنند بعد وقتی بررسی میکردیم میدیدیم آن دوتا در تفسیر کار میکنند، آن دوتا در کلام کار میکنند، آن دوتا در تاریخ کار میکنند، آن دوتا در رجال کار میکنند همه برای فقه و اصول خلق نشدند همه آن گرایش هم ندارند این وجود مبارک پیغمبر است فرمود، وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیهما) فرمودند این روایت از هر دو نقل شده است که درست است «طلب العلم فریضة»(2)تحصیل علم واجب است اما همین دینی که گفت تحصیل علم واجب است گفت چه چیزی بخوان نه اینکه نگفته باشد گفت آیه ی محکمه بخوان، فریضه ی عادله بخوان، سنّت قائمه بخوان عقاید بخوان، اخلاق بخوان، فقه و اصول بخوان، تفسیر بخوان اینچنین نیست که ما گفتیم و بگوییم آیه محکمه یعنی فقه و اصول، فریضه ی عادله یعنی فقه و اصول، سنّت قائمه یعنی فقه و اصول این نیست غرض آن است آن دینی که به ما گفته «طلب العلم فریضة» گفته چه چیزی بخوان و آن خدایی که اسلام را به ما داد استعدادهای گوناگون هم به ما داد بنابراین اگر عدهای روی روایات تفسیری کار میکنند، عدهای روی روایات تاریخی کار میکنند، عدهای روی روایات مقتل کار بکنند اینها همه برای ما لازم است حالا یا واجب عینی است یا واجب کفایی البته بعضی مهماند بعضی اهم از اینکه قرآن کریم آن بخشهای مربوط به تاریخ زمان و زمین را ذکر نکرده است چون خیلی در بحثهای تفسیری و کلامی نقشی ندارد بالأخره این قصّه چه در آسیا باشد چه در اروپا باشد چه در آفریقا باشد حق است و اثر خاصّ خودش را دارد.
مطلب دیگر اینکه آنکه جناب فخررازی در تفسیرش نقل کرده است که بوعلی سینا از ارسطو نقل کرد که عدهای شبیه اصحاب کهف حالتی داشتند این را که من مراجعه کردم دیدم وقتی که اسفار مباحثه میکردیم این را من یادداشت کردم در طبیعیات شفا اینکه اُفستش در مکتبه ی مرحوم آیت الله مرعشی(رضوان الله تعالی علیه) چاپ کردند عنوان جلد اول طبیعیات چون طبیعیات شفا بر اساس این افست که افست از تصحیح شده ی مصر است دو جلد است دوره ی شفا البته چند جلد است این جلد اول طبیعیات که به عنوان سماء طبیعی است در صفحه ی 152 بحث زمان را که مطرح میکنند آن بحث زمان از صفحه ی 148 شروع میشود «الفصل العاشر فی ابتداء القول فی الزمان و اختلاف الناس فیه و مناقضة المُخطئین فیه» زمان هم از بحثهای مشکل فلسفه است بعضی زمان را واجبالوجود دانستند، بعضی زمان را معدوم دانستند و بینهما هم اقوالٌ و آراء چهارده، پانزده قول درباره ی زمان است که زمان چیست؟ مرحوم بوعلی در صفحه ی 152 میفرماید احساس به زمان محصول احساس حرکت است اگر کسی حرکت را حس نکند زمانی که بر او گذشت مقدارش را حس نمیکند بعد از آن جریان این داستان را نقل کرد در صفحه ی 152 جلد اول طبیعیّات که در سماء طبیعی است این جمله را فرمود: «و مَن لا یُشعر بالحرکة لا یُشعر بالزمان کأصحاب الکهف فإنّهم لمّا لم یشعر بالحرکات التی آن ابتداء لقائهم أنفسهم للإستراح بالنوم و آنٍ انتباعهم لم یَعلم أنّهم زادوا علی یومٍ واحد» چون حرکت احساس نکردند خیال کردند بیش از یک روز نخوابیدند گفتند «یَوْماً أَوْ بَعْضَ یَوْمٍ»(1)بعد میفرماید: «و قد حکی المعلّم الأول ایضاً» بوعلی نسبت به ارسطو خیلی ارادتمند است میگوید همه ی صاحبنظران آمدند گفتند جهانبینی مشکل است، اندیشه درباره ی آغاز عالم مشکل است، اندیشه درباره ی اینکه خدایی هست یا نیست سخت است وارد این صحنه نشوید اشتباه دارد برای اینکه فکرها اشتباه میکند اندازه ندارد همه آمدند گفتند این بیابان پر خار است نروید اما ارسطو آمد که گفت من راهحل دارم کفشی برایتان درست میکنم این کفش به پایتان میرود غالب خوبی دارد ضدّ خار است ضدّ تیر است این راه را شما طی کنید و آن منطق است انسان اگر بخواهد چیزی را بپذیرد یک، نفی کند دو، شک کند بگوید من شک میکنم الاّ و لابد بدون این ترازوی منطق ممکن نیست حالا شما بخواهید بررسی کنید چیزی را اثبات کنید بدون منطق ارسطو یا نفی کنید بدون منطق ارسطو یا حتی بگویید من درباره ی فلان مطلب شک دارم این هم محال، محال یعنی محال هیچ ممکن نیست تمام حرفها باید به شکل اول برگردد آن شکل چهارم و سوم و دوم به شکل اول برمیگردد میگوید سرّ ارادت من به ارسطو این است که همه آمدند حرف زدند این طرح داد یعنی قالبگیری کرد که اندیشه روی این قالب بگذار اگر «الف»، «باء» بود و «باء»، «جیم» بود به نحو کلی این نتیجه میدهد مغالطات را هم مشخص کرده است وگفت خود ارسطو در کتابش نوشته که من این مطلب را گفتم شما اگر کم یافتید اضافه کنید، زیاد یافتید کم کنید این را در منطقش گفته و بین من و ارسطو چندین قرن گذشته است بیش از هزار سال گذشته است و من کمتر کتابی به دست من رسید که بدون نقد از زیر دست من برود من هر چه تلاش و کوشش کردم چیزی بیفزایم یا چیزی کم بکنم مقدورم نبود این است که به ارسطو خیلی ارادتمند است و از ارسطو به عنوان معلم اول یاد میشود و ایشان برای احترام ارسطو همیشه نمیگوید ارسطو الا نارداً میگوید «قال المعلم»، «قال الفیلسوف»، «قال المعلم»، «قال الفیلسوف» اینجا چون فارابی به عنوان معلم ثانی شهرت یافت ایشان میفرمایند: «فقد حکی المعلّم الأول أیضاً أنّ قوماً مِن المتألّهین عرض لهم شبیهٌ بذلک» یعنی برخی از متألّهان هم شبیه جریان اصحاب کهف برایشان اتفاق افتاده حالا اصحاب کهف برای حفظ دینشان به مبارزه ی سیاسی و توحیدی علیه حکومت وقت قیام کردند یک عده متألّهین نه، اینچنین نبود در عالم خودشان بودند یا سخن از مبارزه و امثال ذلک نبود و آنها سیصد سال بود اینها حالا یا بیشتر یا کمتر در همان محدوده بود لذا فرمود: «عرض لهم شبیهٌ بذلک و یدلّ التاریخ علی أنّهم کانوا قبل أصحاب الکهف» آنچه را که از ارسطو آمده یعنی ارسطو برای چهل قرن قبل است دیگر برای اینکه بالأخره اصحاب کهف اگر برای زمان حضرت عیسی به بعد باشد مشخص است زمان حضرت موسی به بعد باشد تا حدودی روشن است اینها برای چهل قرن قبل است چهار هزار سال قبل است ایشان میفرماید که این داستان ظاهراً قبل از داستان اصحاب کهف است شبیه این مطلب نه مربوط به اصحاب کهف شبیه جریان شبیهسازی را مرحوم بوعلی در همان نمط نهم شرح اشارات و تنبیهات آنجا ذکر میکنند داستان سلامان و ابسال را که ذکر میکند در متن اشارات و تنبیهات به قصّه سلامان و ابسال اشاره میکنند مرحوم خواجه در شرحش میگوید ما نتوانستیم این متن بوعلی را درست شرح کنیم وقتی که اشارات را شرح کردند بعد از بیست سال از شرح اشارات که گذشت رسالهای به دست من آمد مربوط به جریان گذشته بود در آن رساله قصّه ی سلامان و ابسال را ذکر کردند و آن قصه این است که برای پرورش فرزندی با یک شرایط خاصّی نطفه ی کسی را گرفتند زن و مرد را در بیرون رَحِم در یک شیشه با حفظ شرایط خاص نگهداری کردند پروراندند بچه تربیت شد خب حالا این حرفها برای قبل از هزار سال است بوعلی این داستان را از چه موقع نقل میکند روشن نیست برای دو هزار سال قبل است، سه هزار سال قبل است، چهار هزار سال قبل است این معلوم نیست این قصّه ی مرحوم خواجه میگوید ما بعد یافتیم اما تاریخ آن رساله چه موقع است معلوم نیست الآن شما میبینید این افغانستان مهد علم و تمدّن بود این بلخ بسیاری از حکما و عرفا را همین بلخ تربیت کرد این هرات برای خواجه عبدالله انصاری هروی است، آن اباصلت هروی که شاگرد وجود مبارک امام رضا بود از اصحاب آن حضرت بود برای همین هرات افغانستان است از آن بلخ و بخارا آن وقت گرفته تا اخیراً که این آخوند خراسانی این برای خراسان شرقی است خراسان غربی که نیست ما آنچه که الآن جزء ایران ما هست خراسان غربی است آن قسمت که خراسان شرقی است در افغانستان است اینکه خراسان ایرانی نبود این خراسان افغانی بود همین افغانی سالیان متمادی مجتهد و مرجع تربیت کرد غالب شاگردان همین افغانی مرجع جهانی شدند الآن ممکن است این جهانی شدن پسوند هر مرجعی باشد ولی آن روز اینطور نبود مرحوم آقا سیّد ابوالحسن اصفهانی تنها مرجع جهان تشیّع بود فی مشارق الأرض و مغاربها مرحوم حاج آقا حسین قمی شش ماه قبل از مرحوم آقای بروجردی مرجع تقلید مشارق الأرض و مغاربها بود مرحوم آقای بروجردی(رضوان الله علیهم) مرجع تقلید شیعیان مشارق الأرض و مغاربها بود این میشود مرجع تقلید جهانی همه ی اینها شاگردان این افغانی بودند دیگر الآن افغانستان به این روز سیاه در آمده مگر بغداد مفاخر کم داشت، مگر میراث فرهنگی بغداد کم بود امروز به این صورت ارباً اربا در آمده حوادث تلخی در اثر فرعونهای هر عصری نظیر بوشها، صدامهای این روزگار اتفاق افتاده که آثار تاریخی را کلاً منهدم کرده است دسترسی به تاریخ مدوّن معقول مقبول بسیار کم است اما محال نیست ممکن هست ما نه میتوانیم ادّعا کنیم که این نوآوریها بیسابقه بود نه سند قابل قبولی هم میشود ارائه کرد نه این جهان، جهان یک میلیارد سال و دو میلیارد سال و صد میلیارد سال است روشن نیست که این کُره ی زمین چندین میلیارد سال بشر آمد و رفت کتابخانهها داشتند، ابتکارات داشتند، افتخارات داشتند، نوآوری داشتند، شبیهسازی داشتند، اصحاب کهف داشتند اینطور نیست که حالا از ناسخالتواریخ شروع کرده ماییم و دیگر خبری نیست اینچنین نیست بنابراین آنکه نزد اینها مقبول است این است که قبل از جریان اصحاب کهف عده ی زیادی هم بودند این خدا همان خداست که شمسی آفرید که بر آرامگاه عاد و ثمود نور میتاباند غرض این است که آنچه که مهم است اصل مسئله است که قدرت لا یزال الهی تعلّق گرفته و میتواند مُرده را زنده کند، افرادی را سیصد سال بخواباند دوباره بیدارشان کند و مانند آن.
1) (4) . سوره ی کهف، آیه ی 19.
اما بخش پایانی این است که تاریخ آنها نه تاریخ هجری شمسی بود نه تاریخ هجری قمری بود نه تاریخ میلادی آن روز هر ملّتی برای خودش یک تاریخ خاص دارد ولی قرآن کریم همانطوری که تازی را همانطوری که عِبری را همانطوری که سریانی را به لسان عربی مبین تبیین کرده است تاریخ را هم به لسان شمسی مشخص کرده است آنها مدت زمانی خواب بودند که اگر بخواهیم به حساب تاریخ هجری ارائه کنیم شمسیاش میشود سیصد سال، قمریاش میشود 309 سال وگرنه آنها تاریخ شمسی و هجری و قمری یا میلادی و اینها نداشتند الآن تاریخ میلادی در دی است، تاریخ ما که شمسی است در فروردین است، تاریخ هجری قمری ما سیّار و شناور است چون ماه قمری بالأخره سیّار است هر ملّتی تاریخی دارد حالا باز اگر مطالب فرعی مربوط به مسئله ی اصحاب کهف بود ممکن است در نوبتهای بعد مطرح بود ولی ذات اقدس الهی در این بخش پایانی جریان اصحاب کهف فرمود آن حرفها که گفتند آنها را رها کن «وَاتْلُ مَا أُوحِیَ إِلَیْکَ مِن کِتَابِ رَبِّکَ» اما از اینکه فرمود: «لاَ مُبَدِّلَ لِکَلِمَاتِهِ» تبدیل در کلمات الهی نیست آن وقت این دوتا سؤال مطرح میشود یکی اینکه بَدا در تکوین چیست؟ یکی اینکه نسخ در تشریع چیست؟ خب اگر کلمات الهی ثابت است تغییرناپذیر است چطور در تکوین بدا راه دارد و در تشریع نسخ راه دارد. پاسخش که نمونههایش هم در «مَا نَنَسَخْ مِنْ آیَةٍ أَوْ نُنْسِهَا نَأْتِ بِخَیْرٍ مِنْهَا أَوْ مِثْلِهَا»(1)قبلاً گذشت میتواند این باشد که خدای سبحان بخشی از موجودات را به عنوان ثابتات که «مَا مِنَّا إِلَّا لَهُ مَقَامٌ مَعْلُومٌ»(2)خلق کرده است آنها ترقّی بکنند، تعالی داشته باشند، درجات برتر داشته باشند نیست هر کس هر فرشته هر چه دارد همان است بخشیها جزء متغیّرات محضاند نظیر صحنه ی جماد، نظیر صحنه ی نبات و مانند آن، بخشی از مُلک و ملکوت طرفی بستند یعنی هم جنبه ی ثبات دارند هم جنبه ی متغیّر یک روح و فطرتی دارند که «لاَ تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ»(3)یک ارتباط تنگاتنگی هم با جهان طبیعت و ماده دارند که فرمود: «إِنِّی خَالِقٌ بَشَراً مِن طِینٍ * فَإِذَا سَوَّیْتُهُ وَنَفَخْتُ فِیهِ مِن رُوحِی»(4)آنچه که به فطرت برمیگردد ثابت است و «لاَ تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ» آنچه به طبیعت برمیگردد سیّار است و متغیّر شریعت و دین برای تأمین این دو جنبه است دین ثابت است برای اینکه مربوط به آن اصول اوّلیه فطرت است منهاج و شریعت متغیّر است برای اینکه انسان در عصر و مصری که زندگی میکند با شرایط خاص روبهروست اینکه فرمود: «لِکُلٍّ جَعَلْنَا مِنْکُمْ شِرْعَةً وَمِنْهَاجاً»(5)از این جهت است از آن طرف هم که «إِنَّ الدِّینَ عِندَ اللّهِ الْإِسْلاَمُ»(6)آن طرف است یک سلسله اصول کلی، خطوط کلی فقه، خطوط کلی اخلاق، خطوط کلی حقوق، خطوط کلی عقاید اینها ثابت است یک سلسله امور تدوینی است که قبلاً به کدام طرف نماز میخواندید الآن به کدام طرف نماز بخوانید اینها برابر متغیّرات و زمان و زمین انجام میگیرد این مجموعه یعنی رعایت کردن فطرت ثابت و ملاحظه کردن طبیعت متغیّر این مجموعه که دینِ ثابت و شریعت و منهاج متغیّر دارد این جزء سنّت الهی است این تغییرپذیر نیست چون اینچنین است پس نسخ حتمی است، بدا حتمی است برای اینکه اگر بشر نظیر فرشتهها بودند «وَمَا مِنَّا إِلَّا لَهُ مَقَامٌ مَعْلُومٌ»(7)بود نسخ و بدایی در کار نبود این مجموعه که یک بخشاش ثابت است دین ثابت میطلبد، یک بخشاش متغیّر است منهاج و شریعت متغیّر میطلبد این مجموعه میشود سنّت الهی نسخ در این مجموعه است که به شریعت و منهاج برمیگردد، بدا در این مجموعه است که شبیه به آن اصول متغیّر است این مجموعه میشود سنّت الهی «فَلَن تَجِدَ لِسُنَّتِ اللَّهِ تَبْدِیلاً وَلَن تَجِدَ لِسُنَّتِ اللَّهِ تَحْوِیلاً»(8)نسخ باید باشد اینچنین نیست که بینسخ در عالَم حرکت بشود کرد، بدا حتماً باید باشد، تبدیل حتماً باید باشد این را نمیگویند تبدیل کلمات خود نسخ جزء سنّت است این مجموعه میشود کلمة الله این مجموعه تغییرپذیر نیست اگر نسخ برداشته بشود میشود تبدیل کلمات الله، چگونه نسخ برداشته بشود؟ مردم عصر فعلی با اعصار دیگر در شریعت و منهاج یقیناً فرق میکنند اما الی یوم القیامه این شریعت اخیر ثابت است برای اینکه قواعد کلی را آورده، اجتهاد را آورده این اجتهاد پویا برابر روایتی که وجود مبارک امام صادق فرمود یک، و امام رضا(سلام الله علیهما) فرمود دو، و هر دو روایت را مرحوم صاحب وسائل در کتاب قضای وسائل ذکر کرد سه، فرمود بر شما مستعدّان لازم است که اصول کلّی که ما میگوییم شما استنباط کنیم «علینا القاء الاصول و علیکم التفریع»(9)قهراً عقل چه عقل تجربی و چه عقل تجریدی میشود حجّت شرعی الآن اینکه میبینید برخیها در هویّت علوم میگویند مگر ما علمِ اسلامی داریم، فیزیک اسلامی داریم یا شیمی اسلامی داریم سرّش این است که اینها منابع دین را ارباً اربا کردند گفتند عقل بشری است این داده ی بشری است این بشر دارد کشف میکند در حالی که ذات اقدس الهی معلوم را آفرید که صحنه ی هستی است و در حقیقت همه ی علوم به خلقتشناسی برمیگردد ما چیزی به عنوان طبیعتشناسی نداریم احیاناً اگر طبیعت را در برابر فطرت قرار دادیم هر دو زیرمجموعه ی خلقت است خلقت خدا یا بخشاش طبیعی است یا بخشاش فطری وگرنه همه ی علوم به خلقتشناسی برمیگردد این اصل اول، پس معلومات کلاً مخلوق الهیاند از ریزترین علم تا قویترین علم این برای معلوم، عالِم ممکن است ملحد یا موحّد باشد بله یا سکولار عالِم بحثش نیست علم ما علم غیر اسلامی نداریم معلوم که خلقت خداست علم کارِ عقل است هیچ کس حق ندارد بگوید من نمیخواهم عقلم را به کار ببرم چون همان خدایی که عقل داد فرمود: «طلب العلم فریضة»(10)شما الاّ و لابد باید فکر کنید اینچنین نیست بگوید من نمیخواهم درس بخوانم این نیست مگر کسی ضعیف الاستعداد باشد مقدورش نباشد انسان تا قدرت فهم دارد بر او تحصیل علم واجب است «طلب العلم فریضة» پس معلومات، مخلوقات الهیاند این یک حوزه، عقولی که درصدد کشف معلوماتاند قدم به قدم در حوزه ی شریعتاند هیچ کس نمیتواند بگوید من عقلم را به کار نمیبرم خیر، دین میگوید عقلت را به کار نبردی جهنّم میروی الاّ ولابد باید عقلت را به کار ببری قدم اول، حالا میخواهی عقلت را به کار ببری چطور باید کار ببری؟ باید طوری کار ببری که اگر مطلبی برای تو مسلّم نشد اینقدر باید تحقیق کنی که مسلّمش کنی بدون تحقیق نه حق داری دهن باز کنی نه، نه حق داری دهن باز کنی آری، نفی و اثبات باید که عالمانه و محقّقانه باشد برابر روایتی که مرحوم کلینی(رضوان الله علیه) نقل کرده در کتاب شریف اصول کافی جلد اول که وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) فرمود: «انّ الله سبحانه و تعالی خصّ أو عیّر» سهتا قرائت در این حدیث هست «خصّ عباده بآیتین من کتابه»(11)فرمود ذات اقدس الهی بندگان خود را با دوتا سیم خاردار بست اگر کشور بخواهد کشور دینی و علمی باشد اگر رها بشود که بحثی در او نیست فرمود: «خصّ» مخصوص کرد یا «حصّن»(12)در دو حِصن و دو قلعه و دو دِژ اینها را بند کرد «أن لا یقولوا حتی یعلموا»، «أن لا یَقبل الاّ الحق» بخواهند تصدیق کنند باید عالمانه باشد، بخواهند تکذیب کنند باید عالمانه باشد هر طور قلم بزنند دهن باز کنند حرام یعنی حرام فرمود حق ندارند انسان تا چیزی را محقّقانه بررسی نکرد نه حق دارد تصدیق کند نه حق دارد تکذیب کند بعد به این دو آیه استدلال فرمود، فرمود یکی «أَلَمْ یُؤْخَذْ عَلَیْهِمْ مِیثَاقُ الْکِتَابِ أَن لاَیَقُولُوا عَلَی اللّهِ إِلَّا الْحَقَّ»(13)پس در نفی الاّ ولابد باید عالمانه باشد و آیه سوره ی مبارکه ی «اسراء» هم استدلال کردند «لاَ تَقْفُ مَا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ»(14)بخواهد پیروی کند بپذیرد میگوید آری باید محقّقانه باشد این هم قدم دوم که اسلام اینجا حضور دارد پس باسواد شدن واجب است، محقّق شدن واجب حالا شخصی در فیزیک یا شیمی، دریاشناسی صحراشناسی مطلبی را کشف کرد میتواند بگوید این محصول کار من است یا اسلام میگوید خیر الاّ ولابد بر تو واجب است برابر این عمل کنی مگر ممکن است محقّقی، دریاشناسی، زیردریاسازی چیزی را کشف کرد بعد بگوید خدایا من خودم کشف کردم زیردریایی را نمیخواهم برابر آنچه که تو گفتی عمل کنم میخواهم برابر آنچه که خودم تشخیص میدهم عمل بکنم این را در راه بمبسازی مصرف کنم، در راه اهلاک مصرف کنم میفرماید نه، اگر زیر دریا رفتی یا سفینه فضایی ساختی به مریخ رفتی میدانی اگر به آن شاسی فشار بدهی به خودت ضرر میرسد یا به دیگری ضرر میرسانی این کار حرام است آسمان بروی حرام است زمین بروی حرام است «هُوَ الَّذِی فِی السَّماءِ إِلهٌ وَفِی الْأَرْضِ إِلهٌ»(15)پس در آسمان و زمین این حکم شرعی هست ما در فضای علوم جایی پیدا میکنیم که اسلام آنجا حضور نداشته باشد تا بگوییم علم سکولار است این عقل را ذات اقدس الهی داد فرمود شما نطفهای بودید من به این صورت در آوردم به شما عقل دادم آن «ما أنزله الله» را حجّت کردند این «ما ألهمه الله» را هم من حجت کردم مگر میشود چیزی جزء «ما ألهمه الله» باشد که «فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا»(16)و حجّت شرعی نباشد؟ میشود «عَلَّمَ الْإِنسَانَ مَا لَمْ یَعْلَمْ»(17)باشد و حجت شرعی نباشد؟ میشود «الرَّحْمنُ * عَلَّمَ الْقُرْآنَ * خَلَقَ الْإِنسَانَ»(18)میشود حجت نباشد؟ پس به نحو موجبه ی کلیه همه علوم میشود حُجج شرعی هیچ کس نمیتواند بگوید این دارو را من خودم کشف کردم راهِ مصرف هم خودم میدانم خیر، خودت کشف کردی به عنایت الهی بود راهش هم او باید نشان بدهد پس ما به نحو سالبه ی کلیه هیچ مطلبی در علوم نمییابیم مگر اینکه شریعت آنجا حضور فعّال دارد کارِ خداست و حکم خدا این مجموعه، این کل به صورت کلمات الهی در آمده فرمود این قابل عوض شدن نیست کسی بتواند عوض بکند، کم بکند، زیاد بکند اینچنین نیست شما در فضای شریعت دارید زندگی میکنید حالا یا قبول یا نکول آن مختارید ما ممکن است عالِم سکولار باشد، بدتر از سکولار ملحد باشد بله این ممکن است همین آیهای که بعد از این جمله ی «وَاصْبِرْ» میخوانیم این است که «قُلِ الْحَقُّ مِن رَبِّکُمْ فَمَن شَاءَ فَلْیُوْمِن وَمَن شَاءَ فَلْیَکُفُرْ»(19)اما ما در فضای دانشگاه، دانشگاه را دانش تأمین میکند چیزی داشته باشیم که غیر اسلامی باشد، سکولار باشد اصلاً وجود ندارد زیرا در تمام صفحات علمی دانشگاه این دانشها میگوید خدا چنین کرد، خدا چنین کرد، خدا چنین کرد، خدا چنین کرد ما در حوزه ی علمیه وقتی تفسیر بحث میکنیم میگوییم خدا چنین گفت، خدا چنین گفت، خدا چنین گفت، خدا چنین گفت خب اگر تفسیر میشود علم اسلامی فیزیک هم میشود اسلامی دیگر او میگوید خدا چنین کرد، خدا چنین کرد، ما میگوییم خدا چنین گفت، خدا چنین گفت اگر او اسلامیتر از ما نباشد مثل ماست منتها او راه خودش را نمیداند او قدر خودش را نمیداند این خیال کرده صحنه ی آفرینش صحنه ی طبیعت است و عقل هم برای خودش است هم عقل را مصادره کرده که وسیله ی علم است، هم معلوم را از مبدئش جدا کرده خلقت را طبیعت کرده، عقل را که «مما ألهمه الله» است بشری دانسته خطرش به همین روز در آمده شده دانشگاه دیگر میگویند علم مگر اسلامی و غیر اسلامی دارد اینها خیال میکنند دین فقط در ادله ی نقلی خلاصه میشود و خیال میکنند اگر فیزیک است در آیه یا روایت باید فرمول بدهد وگرنه اسلامی نمیشود این به معرفتشناسی برمیگردد در بخشهای تجربی که احیاناً به جریان اصحاب کهف نقدی وارد کردند این را مستحضرید از نظر معرفتشناسی اندازه ی تجربه خیلی محدود است تجربه حوزه ی خاصّ خودش را دارد همیشه زبان اثبات دارد زبان نفی ندارد یعنی در علوم تجربی مستحضرید که جزم بسیار کم است در ریاضیات البته جزم فراوان است اما در علوم تجربی جزم بسیار کم است غالب مسائلش در حدّ نود درصد، هشتاد درصد، 95 درصد و اینهاست البته جریان ریاضی البته مسائل صددرصد هست و غیر از صددرصد هم نمیپذیرد در مسائل تجربی همیشه لسانش لسان اثبات است یعنی یک طبیب تجربه کرده است که با فلان دارو فلان بیماری در شرایط خاص درمان میشود این میشود علم اما راه دیگری نیست، داروی دیگری نیست، عصاره ی گیاه دیگری در عالم یافت نمیشود این را که او تجربه نکرده فوق ذلک کلّه دعا اثر ندارد، صدقه اثر ندارد، صِله ی رَحِم اثر ندارد، کرامت اولیا اثر ندارد آنکه تجربه نکرده این زیر پوشش تجربه آن در نمیآید این گرفتار مغالطه است این یک جامه ی یک متری در برکرده میخواهد به اندازه ی آسمان و زمین فتوا بدهد تجربه یک ابزار مخصوصی است و این ابزار مخصوص فقط در حوزه ی خودش حجت است هرگز تجربه لسان نفی ندارد نمیتواند بگوید که ما همیشه تجربه کردیم که بله بچه از پدر و مادر متولّد میشویم اما چندین قرن است که بوعلی نقل کرده شبیهسازی کردند الآن دارند شبیهسازی میکنند ما خیال میکنیم یک چیز جدیدی است یا بر خلاف خلقت است خیر، ما آنکه دیدیم برابر عادت همین است که از پدر و مادر متولد میشود اما چیزهایی که ندیدیم که با تجربه نفی نمیشود و حال اینکه تجربه نکردیم تجربه یک راه باریک مبدأ و منتهای محدود و مشخصدار است آن علوم متعارفه است که حرف اول و آخر را میزند نه مقدّمات تجربی، با مقدمات تجربی انسان به یک نتیجه ی محدود میرسد و علوم طبیعی با تجربه کار میکنند این اگر بگوید دعا اثر دارد میگوییم مربوط به تو نیست، بگوید نفی میکنم مربوط به تو نیست، بگوید شک میکنم مربوط به تو نیست اگر وارد حوزه ی کلام شدی بله این حرفها، حرفهای متکلّمان است که در حوزه ی کلام بحث میشود معجزه اثر دارد یا نه، کرامت اثر دارد یا نه، صدقه و صِله ی رحم اثر دارد یا نه آنجا جای اثبات است یا جای نفی است یا جای شک.
1) (5) . سوره ی بقره، آیه ی 106.
2) (6) . سوره ی صافات، آیه ی 164.
3) (7) . سوره ی روم، آیه ی 30.
4) (8) . سوره ی ص، آیات 71 ـ 72.
5) (9) . سوره ی مائده، آیه ی 48.
6) (10) . سوره ی آلعمران، آیه ی 19.
7) (11) . سوره ی صافات، آیه ی 164.
8) (12) . سوره ی بقره، آیه ی 1.
9) (13) . وسائل الشیعه، ج27، ص62.
10) (14) . الکافی، ج1، ص31.
11) (15) . الکافی، ج1، ص43.
12) (16) . بحارالأنوار، ج2، ص186.
13) (17) . سوره ی اعراف، آیه ی 169.
14) (18) . سوره ی اسراء، آیه ی 36.
15) (19) . سوره ی زخرف، آیه ی 84.
16) (20) . سوره ی شمس، آیه ی 8.
17) (21) . سوره ی علق، آیه ی 5.
18) (22) . سوره ی الرحمن، آیات 1 ـ 3.
19) (23) . سوره ی کهف، آیه ی 29.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
«وَاتْلُ مَا أُوحِیَ إِلَیْکَ مِن کِتَابِ رَبِّکَ لاَ مُبَدِّلَ لِکَلِمَاتِهِ وَلَن تَجِدَ مِن دُونِهِ مُلْتَحَداً (27) وَاصْبِرْ نَفْسَکَ مَعَ الَّذِینَ یَدْعُونَ رَبَّهُم بِالْغَدَاةِ وَالْعَشِیِّ یُرِیدُونَ وَجْهَهُ وَلاَ تَعْدُ عَیْنَاکَ عَنْهُمْ تُرِیدُ زِینَةَ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا وَلاَ تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنَا قَلْبَهُ عَن ذِکْرِنَا وَاتَّبَعَ هَوَاهُ وَکَانَ أَمْرُهُ فُرُطاً (28)
بعد از اینکه جریان اصحاب کهف را آن مقداری که لازم بود بیان فرمود و چیزهایی که اثباتش آسان نیست یا مؤثّر نیست آنها را ذکر نفرمود نظیر آنچه که قرطبی در تفسیر خود آورده که اصحاب کهف بعد از آن بیداری دوباره رقود و خوابی داشتند تا زمان ظهور حضرت مهدی(سلام الله علیه) اینها در خواباند اثبات این مطالب آسان نیست اولاً و خیلی هم مؤثّر نیست ثانیاً، بعد از اینکه آن مطالب لازم را بیان فرمود این اصل کلی را ارشاد کرد که [قرآن]«وَاتْلُ مَا أُوحِیَ إِلَیْکَ مِن کِتَابِ رَبِّکَ لاَ مُبَدِّلَ لِکَلِمَاتِهِ» کلمات الهی چه در تکوین و چه در تشریع قابل تغییر نیست چون «أحسن ما یُمکن» است و اگر در تکوین بدایی حاصل میشود یا در تشریع و تدوین نسخی رخ میدهد بازگشت نسخ به تخصیص ازمانی است از یک سو، بازگشت بدا به اِبدا و اظهار بعد الاخفاست از سوی دیگر و هر دو جزء سنن الهیاند یعنی جامعه را در هر عصر و مصری با شرایط خاص اداره کردن این جزء سنن الهی است قهراً در شریعت و منهاج تحوّلی رخ میدهد که مربوط به طبیعت است ولی درباره ی دین که مربوط به فطرت است تغییرپذیر نیست فرق بین طبیعت و فطرت هم در بحثهایی که ذیل آیه ی «إِنِّی خَالِقٌ بَشَراً مِن طِینٍ * فَإِذَا سَوَّیْتُهُ وَنَفَخْتُ فِیهِ مِن رُوحِی»(1)گذشت ارائه شد آنجا ذات اقدس الهی بدن انسان را به طین و طبیعت اسناد میدهد و روح انسان را به فطرت و به خودش منسوب میداند باز هم آیاتی از این قبیل هست که جریان فطرت و طبیعت را در کنار هم ذکر میکند در آنجا ممکن است بعضی از مطالبی که قبلاً گذشت بازگو بشود بنابراین تغییر در کلمات الهی چه کلمات تکوینی، چه کلمات تدوینی راه ندارد و خود نسخ و بدا هم جزء سنن هست و باید باشد و جزء احسن سُنن خواهد بود. اما تفسیر به رأی چه در آیات، چه در روایات این ممکن است یعنی عدهای قرآن کریم را ـ معاذ الله ـ به میل خود معنا بکنند روایات را به میل خود معنا بکنند، تفسیر به رأی چه در قرآن چه در روایات هم امکان دارد و هم وقوع پیدا کرده است تغییر در روشها و هنجارها هم امکان دارد هم وقوع پیدا کرده است حتی در برخی از روایات از وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) رسید در اثر تبلیغات سوء گاهی ممکن است مردم امر به معروف و نهی از منکر را ترک کنند، گاهی ممکن است به جایی برسد که به جای امر به معروف و نهی از منکر امر به منکر و نهی از معروف بکنند گاهی هم ممکن است به جایی برسد که معروف، منکر بشود نزد عدهای و منکر، معروف بشود همه ی اینها ممکن است و اشراط ظهور حضرت را یعنی علائم ظهور وجود مبارک ولیّ عصر(ارواحنا فداه) را که در روایات میخوانیم میبینیم این مسائل مطرح است و اگر احیاناً گفته میشود که وجود مبارک حضرت(سلام الله علیه) که ظهور کرد دینِ جدیدی، آیین جدیدی، مکتب جدیدی ارائه میکند نه یعنی ـ معاذ الله ـ قرآن تحریف میشود و حضرت قرآن اصلی را برمیگرداند همان دین هست، همان سنّت هست ولی چون عدهای به میل خود تفسیر کردند و عدهای هم عمل نکردند «نَبَذَ فَرِیقٌ مِنَ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتَابَ کِتَابَ اللّهِ وَرَاءَ ظُهُورِهِمْ»(2)آنچه که در جامعه شهرت پیدا کرده است بر خلاف چیزی است که اسلام فرموده نظیر اینکه انقلاب اسلامی که ظهور کرد بسیاری از افراد از احکام و حِکم اسلامی باخبر نبودند و خیال کردند این یک چیز جدیدی است آن روز که آن مرد میگفت اسلام افیون جامعه هست او که از نهجالبلاغه و قرآن خبر نداشت او مساجدی را میدید که چند سالمند در آن به سر میبرند دین را در همان مسجد سالمندان که شبیه سالن سالمندان و خانه ی سالمندان بود میدید میگفت دین افیون است اما وقتی انقلاب شد و امام قیام کرد و مردم مبارزه کردند و اسلام راستین را نشان دادند معلوم شد که اسلام عامل پویایی و حرکت است نه عامل افیونی و مانند آن، بنابراین اگر کسی بیخبر بود میگوید این یک دین جدیدی است باید گفت شما از اسلام خبر نداشتید نه اینکه این یک اسلام جدید است روش مردم بیانگر اسلام نیست خود قرآن که تبیان کلّ شیء است به بهترین وجه خودش را معرفی میکند بنابراین تبدیلی در کلمات الهی نخواهد بود و وجود مبارک پیامبر(علیه و علی آله آلاف التحیّة و الثناء) با این آیه البته مستحضر بودند به آیات قبل با این آیه هم آگاهتر شدند و به دیگران هوشیاری دادند که غیر از خدا پناهگاهی نخواهد بود «وَلَن تَجِدَ مِن دُونِهِ مُلْتَحَداً».
اما جریان اینکه هر کسی هر برداشتی داشته باشد حق است بر اساس هرمنوتیک این سخن ناصواب است برای اینکه وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) کتابی را ننوشت در اختیار مردم قرار نداد تا هر کسی برابر ظواهر برداشتی داشته باشد بلکه مأمور بود این کتاب را که تبیان است روشنتر کند روشنتر کردن این کتاب هم با فعل بود، هم با قول بود، هم با تقریر تقریباً در حدود 250 سال این چهارده معصوم(علیهم الصلاة و علیهم السلام) در بین مردم زندگی میکردند قرآن را معنا میکردند برابر قرآن عمل میکردند، نقطه ضعفهای مردم را تبیین میکردند میگفتند این مخالف قرآن است فلان کار موافق قرآن. جریان قرآن نظیر کتابی نیست که یک مؤلف تدوین کرده باشد آن وقت دیگران هر کس برابر پیشفرضهایی که دارد یک برداشت خاصّی داشته باشد اینها اینطور نبودند اینکه وجود مبارک پیامبر مأمور به تبیین بود سیره ی او نشان میدهد که چگونه قرآن را تبیین میکند فرمود: «یَهْدِیَکُمْ»(1)، «یُبَیِّنُ لَکُمْ»(2)، «یُعَلِّمُهُمُ الْکِتَابَ وَالْحِکْمَةَ»(3)این تنها راهش تدریس نبود حضرت در مسجد آیات الهی را تلاوت میکرد برای آنها معنا میکرد آنها از معانی آیه باخبر بودند بعد میرفتند صحنه ی عمل اگر جریان عبادت بود میگفت این نمازی که در قرآن گفته شد «صلّوا کما رأیتمونی اُصلّی»(4)ببینید من چطور نماز میخوانم ارکان نماز چیست؟ اجزای واجب نماز چیست؟ اجزای مستحب نماز چیست؟ رکوع و سجود چیست اینها را ببینید و عمل کنید «صلّوا کما رأیتمونی اُصلّی» با مردم مکه میرفت میفرمود: «خذوا عنّی مناسککم»(5)با مردم به جبهه و جنگ میرفت جریان جبهه و جنگ را تبیین میکرد دوباره مردم را برمیگرداند به مسجد میفرمود آنجا به فلان دستور عمل کردید نتیجه گرفتید آنجا به آن دستور عمل نکردید ضرر کردید اگر وجود مبارک پیامبر معلم بود، اگر وجود مبارک پیامبر مبیّن بود نه یعنی مدرّس بود یعنی مبیّن بود با فعلش تبیین کرد، با قولش تبیین کرد، با تقریرش تبیین کرد 250 سال این چهارده معصوم با جامعه بودند و قرآن را با قول و فعل و تقریرشان تبیین کردند همه میگفتند «صلّوا کما رأیتمونی اُصلّی» یا «صوموا کما رأیتمونی أصوموا» و مانند آن، این تبیین عملی جا برای شبهه نمیگذارد محکمات قرآن هم که خودش را روشن کرد بعضی از آیات مبیّن بعضی دیگرند اینطور نیست که با ظواهر محض تکیه کند در بسیاری از مسائل حساس اسلامی تعبیر قرآن کریم این است که «لاَ رَیْبَ فِیهِ»(6)این «لاَ رَیْبَ فِیهِ» که اصطلاح قرآنی است همان بالضرورهای است که در علوم عقلی مطرح است وقتی گفتیم «الأربعة زوجٌ» خواستیم این قضیه را جهت بدهیم این را موجّهه کنیم میگوییم بالضروره، اگر گفتیم «زیدٌ قائمٌ» خواستیم این قضیه را جهت بدهیم آن را موجّه کنیم میگوییم «زیدٌ قائمٌ بالامکان» اما وقتی خواستیم بگوییم «الأربعة زوجٌ» نمیگوییم «الأربعة زوجٌ بالضروره» این بالضرورهای که در علوم عقلی است همان «لاَ رَیْبَ فِیهِ» است که در اصطلاح کتاب و سنّت است یعنی هیچ تردیدی در آن نیست اگر سخن از ظواهر و ظنون باشد این دیگر «فیه ریبٌ»، «احتمالٌ» و مانند آن، خطوط کلی قرآن «لاَ رَیْبَ فِیهِ» است، خطوط کلی سنّت «لاَ رَیْبَ فِیهِ» است جایی برای شبهه نگذاشتند بنابراین اگر کسی این مسیر را طی کرد مانند علما و فقها و حکمای الهی اینها گاهی ممکن است چون معصوم نیستند اشتباه بکنند گاهی هم به مقصد میرسند اینجاست که «للمصیب أجران و للمخطیء أجرٌ واحد» اما اگر کسی این مسیر را توجه نکرده، سیره متشرّعه را توجه نکرده، این سیره ی علما را بررسی نکرده، این ارزیابی 250 ساله ی چهارده معصوم(علیهم السلام) را نگاه نکرده آمده گفته که این قرآن ساخت خود پیغمبر است ـ معاذ الله ـ من قرائتم این است بر اساس هرمنوتیک من برداشتم این است که او مثل زنبور عسل تولید میکند خب این معلوم است که نه موافق با محکمات قرآن است نه موافق با سیره است نه مطابق با این 250 سال عمل کردن اهل بیت است نه موافق با سایر روایات است و مانند آن و اگر گفته میشود اختلاف قرائات برای هر کسی معتبر است آن سخن حق است اما برای کسانی که در این مسیرند الآن صاحب جواهر و شیخ انصاری(رضوان الله علیهما) هر کدام نظری دارند یا فلان مرجع با مرجع دیگر اختلاف نظر دارند اختلاف اینها در حواشی و فروع جزء است قبلاً هم به عرضتان رسید الآن این رساله ی عملیه که بیش از هزار مسئله است در عبادات و معاملات و عقود و ایقاعات و جوامع را با همین میشود به خوبی اداره کرد اختلاف فتوا را شما میبینید از اعصار گذشته تا الآن در چند فرع جزئی است این را نمیگویند اختلاف قرائت در بسیاری از خطوط کلی موافقاند، در بسیاری از مسائل اخلاقی موافقاند، در بسیاری از مسائل معاملاتی موافقاند اما کسی بیاید اصلاً زیر همه ی اینها را آب ببندد بگوید شما قرائتتان این است که این کتاب را خدا به پیامبر داد من قرائتم این است که این کتاب ساخت خود پیامبر است ـ معاذ الله ـ این سخن از هرمنوتیک و اختلاف قرائت و اختلاف برداشت و اینها نیست پس بنابراین سخن از ظنّی بودن هم نیست کسی به ظن عمل نمیکند ظن باید به یقین قطع بشود اینکه آن بزرگوار گفت «ظنّیة الطریق لا تنافی قطعیة الحکم» همین است مگر میشود آدم به مظنّه عمل بکند، مگر میشود گمان را عامل عمل به دین بداند این گمان را باید به جایی بند کرد باید به دلیل قطعی برسیم که آن دلیل قطعی میگوید این مظنّه حجّت است وگرنه ظن را که به ظن نمیشود بسنده کرد، مظنّه را به مظنّه نمیشود اسناد داد تا ظن به یقین نرسد و دلیل قطعی بر حجیّت این مظنّه نداشته باشیم نمیتوانیم عمل بکنیم بنابراین اگر اختلاف قرائت هست فضای خاصّ خودش را دارد مثل اینکه این مراجع همه یکدیگر را تعدیل میکنند میگویند آن عمل برای آن آقا حجّت است و معذِّر هم هست این عمل برای این آقا حجّت است و معذِّر هم هست و اگر اختلاف عملی را به بار نیاورد ممکن است احدهما در نماز به دیگری اقتدا بکند پس بنابراین ظنون باید به یقین برگردد نمیشود به خود ظن عمل کرد باید بر اساس «ظنّیة الطریق لا تنافی قطعیة الحکم» پایگاه اصلی پیدا کرد یک، خطوط کلی که قرآن کریم از آنها به عنوان «لاَ رَیْبَ فِیهِ» یاد میکند آنها را ارزیابی کرد دو، محکمات کتاب و سنّت هم مشخص بشود سه، عمل 250 ساله ی این چهارده معصوم(علیهم السلام) تکیهگاه مهم باشد چهار، آن نقل را با این فعل هماهنگ کرد و نتیجه گرفت پنج، و مانند آن. اما درباره ی اینکه میشود بعضی از کارها را مثلاً انسان بگوید من اینطور برداشت کردم فلان شخص اینطور برداشت کرد اشاره شد به اینکه اگر در مسیر باشند عیب ندارد اما اگر نه، در مسیر نباشند با خطوط کلی موافق نباشند این درست نیست پس بنابراین « لَن یَجِدوا مِن دُونِهِ موئلا»(7)حالا باز مطالب دیگری هم که ممکن است به مناسبتهایی که در پیش است یکی پس از دیگری مطرح بشود.
اما اینکه گاهی احیاناً گفته میشود که مثلاً در فلان کشور این خارها بود نظیر افغانستان و اینها مستحضرید که ایران یک کشور سلطنتی یا کشور پادشاهی نبود که یک سلطان داشته باشد، یک پادشاه داشته باشد امپراطوری بود که از او به شاهنشاهی یاد میکردند این تاریخ 2500 ساله ی شاهنشاهی از اینجا حکایت میکند و کشور شاهنشاهی مرز شمالیاش، مرز شرقی و غربیاش، مرز جنوبیاش هم مشخص بود اما ما باید طرزی حرف بزنیم که غائلهای به پا نشود بزرگواری یک سخن صحیح تاریخی گفته اما مدّتها زمینه برای بهانهجویان فراهم شده ما اگر بحث تاریخی را به حساب روز بیاوریم این مشکلی ایجاد میکند افغانستان قبلاً چه بود؟ بحرین قبلاً چه بود؟ آذربایجان قبلاً چه بود؟ آن هفده شهر قبلاً چه بود آن میشود بحث تاریخی اگر کسی این را طرح بکند مدّتها برای مسئولین محترم زحمت ایجاد میکند با اینکه آن بزرگوار سخن حقی گفته است غرض این است که مسائل تاریخی را نباید با مسائل دیگر مخلوط کرد.
اما آنچه که در آیه «وَاصْبِرْ نَفْسَکَ مَعَ الَّذِینَ یَدْعُونَ رَبَّهُم» آمده این است که عدهای به وجود مبارک پیامبر پیشنهاد دادند نه تنها به پیامبر اسلام به انبیای قبلی هم پیشنهاد میدادند که شما باید این افراد مستضعف، افراد فقیر و تهیدست را از اطرافت جدا کنی، دور کنی ما با اینها نمیتوانیم یکجا بنشینیم تا ما بیاییم ما اگر خواستیم در محافل تو شرکت کنیم خواستید در محافلت شرکت کنیم این فقرا را باید برداری این را به حضرت نوح گفتند، به انبیای دیگر گفتند، به وجود مبارک پیغمبر اسلام(صلّی الله علیه و آله و سلّم) هم این پیشنهاد را دادند. در جریان حضرت نوح ذات اقدس الهی قصّهاش را در سوره ی مبارکه ی «هود» به این صورت بیان فرمود آیه ی 27 سوره ی مبارکه ی «هود» که قبلاً بحثش گذشت این است «فَقَالَ الْمَلَأُ الَّذِینَ کَفَرُوا مِن قَوْمِهِ» یعنی قوم نوح «مَا نَرَاکَ إِلَّا بَشَراً مِثْلَنَا وَمَا نَرَاکَ اتَّبَعَکَ إِلَّا الَّذِینَ هُمْ أَرَاذِلُنَا بَادِیَ الرَّأْیِ» یک سلسله اراذل و اوباش به شما اقتدا کردند این اوباش هم چند بار در نماز جمعه، غیر نماز جمعه معنا شده اوباش الآن بار سوم است، مقطع سوم است که در کلمات اجتماعی مطرح میشود اول یک اصطلاح حدیثی بود بعد وارد کلام شد بعد وارد مسائل اجتماعی شد اراذل که خب عربی است این اوباش هم جمع وَبْش و وَبَش است این چرکهای روی ناخن، این سفیدیهای روی ناخن را میگویند وَبْش اوباش یعنی چرکهای دست. در حدیث این کلمه اول به کار رفت بعد وارد فنّ کلام شد شما میبینید در شرح مقاصد تفتازانی میگویند «قالت الاشاعره کذا، قالت المعتزله کذا، قالت الاوباش کذا» این اوباش یعنی آنهایی که طرز تفکّر مستقیمی ندارند از حدیث به علم کلام آمد از علم کلام هم به مسائل اجتماعی راه پیدا کرد میگویند اراذل و اوباش چنین گفتند آنها اوباش را به کار نبردند گفتند اراذل دورت جمع شدند همین افراد رذل و فرومایه قرآن کریم فرمود اینها فروتن هستند نه فرومایه، اینها متواضعاند نه فرومایه ما هرگز اینها را رها نمیکنیم شما میخواهید بیایید میخواهید نیایید این را ذات اقدس الهی به وجود مبارک نوح فرمود، فرمود پیشنهادهای اینها را نپذیرد آنها گفتند: «مَا نَرَاکَ اتَّبَعَکَ إِلَّا الَّذِینَ هُمْ أَرَاذِلُنَا بَادِیَ الرَّأْیِ وَمَا نَرَی لَکُمْ عَلَیْنَا مِن فَضْلٍ بَلْ نَظُنُّکُمْ کَاذِبِینَ» بعد از اینکه این پیشنهاد را دادند وجود مبارک نوح به دستور الهی فرمود: «یَا قَوْمِ أَرَأَیْتُمْ إِن کُنتُ عَلَی بَیِّنَةٍ مِن رَبِّی وآتَانِی رَحْمَةً مِنْ عِندِهِ فَعُمِّیَتْ عَلَیْکُمْ أَنُلْزِمُکُمُوهَا وَأَنتُمْ لَهَا کَارِهُونَ * وَیَا قَوْمِ لاَ أَسْأَلُکُم عَلَیْهِ مَالاً إِنْ أَجْرِیَ إِلَّا عَلَی اللَّهِ وَمَا أَنَا بِطَارِدِ الَّذِینَ آمَنُوا»(1)من این مؤمنین را که ترک نمیکنم «إِنَّهُم مُلاَقُوا رَبِّهِمْ» من اگر اینها را ترک کنم اینها در قیامت با خدای سبحان ملاقات میکنند و از من انتقام میگیرند کیفر میطلبند، اعتراض میکنند من چه حق دارم این مؤمنین را ترک کنم؟ «وَلکِنِّی أَرَاکُمْ قَوْماً تَجْهَلُونَ * وَیَا قَوْمِ مَن یَنصُرُنِی مِنَ اللَّهِ إِن طَرَدتُّهُمْ»(2)مگر خدای ناکرده من این فقرا را طرد کنم چه کسی به داد من میرسد من از خدا و انتقام الهی نجات میدهد مگر میشود ما اینها را طرد کنیم این سخنی بود از دیرزمان به انبیا میگفتند قبلاً در سوره ی مبارکه ی «انعام» این مسئله گذشت که ذات اقدس الهی در سوره ی مبارکه ی «انعام» آیه ی 52 به این صورت فرمود، فرمود: «وَلاَ تَطْرُدِ الَّذِینَ یَدْعُونَ رَبَّهُم بِالْغَدَاةِ وَالْعَشِیِّ یُرِیدُونَ وَجْهَهُ» مبادا اینها که صبح و شام به یاد خدا هستند اینها را رها کنی اینها حافظ دیناند، اینها مسلماناند، اینها اهل معنا هستند «مَا عَلَیْکَ مِنْ حِسَابِهِم مِن شَیْءٍ وَمَا مِن حِسَابِکَ عَلَیْهِمْ مِن شَیْءٍ فَتَطْرُدَهُمْ فَتَکُونَ مِنَ الظَّالِمِینَ» خب این فقرا را طرد کنی این ظلم است به حال اینها دیگران که توانگرند میخواهند بیایند میخواهند نیایند همین معنا را که در سوره ی مبارکه ی «انعام» گذشت در سوره ی مبارکه ی «هود» گذشت و اختصاصی هم به پیغمبری دون پیغمبر دیگر ندارد در سوره ی مبارکه ی «کهف» یعنی محلّ بحث فرمود: «وَاصْبِرْ نَفْسَکَ مَعَ الَّذِینَ یَدْعُونَ رَبَّهُم بِالْغَدَاةِ وَالْعَشِیِّ» اولاً اینها خیلیهایشان امکانات سادهای داشتند برخیها از همه ی زندگیشان گذشتند با دست خالی آمدند صُفّهنشین شدند در ایوان مسجد مدینه سکونت کردند اینها که فقیر نبودند که البته بعضیها مشکل مالی داشتند اما یک عده در مکه خانه داشتند یک زندگی سادهای داشتند به عشق اسلام اینها هجرت کردند اینها وقتی میخواستند هجرت کنند اموالشان تقریباً مصادره میشد نه تنها اموال غیر منقول را کسی از اینها نمیخرید تا نقد کنند بیایند مدینه خانه بخرند بلکه اموال منقول آنها را هم نه کسی میخرید نه اجازه میداد اینها جابهجا کنند اینها با دست خالی از مکه آمدند مدینه که دین را حفظ بکنند چه کسی اینها را تحریک کرد که بروید؟ آیهای که خدای سبحان نازل کرده فرمود: «وَکَأَیِّن مِن دَابَةٍ لَّا تَحْمِلُ رِزْقَهَا اللَّهُ یَرْزُقُهَا وَإِیَّاکُمْ» فرمود خیلی حریص و آزمند نباشید آدم همیشه که نمیتواند مثل موش زندگی کند یا مثل مور زندگی کند مقداری هم مثل بلبل زندگی کند، هزاردستان زندگی کند مگر این پرندهها آذوقهشان را تأمین میکنند این موش است که زیرزمین آذوقه و انبار دارد، این مور است که آذوقه و انبار دارد فرمود فرق نمیکند آن موش و موری که آذوقهشان را ذخیره میکنند خدا رازق است، این بلبلی که اهل پسانداز نیست خدا رازق است «وَکَأَیِّن مِن دَابَةٍ» که «لَّا تَحْمِلُ رِزْقَهَا» اهل ذخیره نیست «اللَّهُ یَرْزُقُهَا وَإِیَّاکُمْ»(3)وقتی این آیه نازل شد خب همین مؤمنین گفتند خدای مکه خدای مدینه هم هست دیگر آنکه ما را در مکه روزی میدهد در مدینه هم روزی میدهد اینها برای حفظ دینشان با دست خالی از مکه آمدند مدینه شدند مهاجر، آن وقت آن انصار جزء عربهایی بودند که مانند سایر اعراب از سوسمار نمیگذشتند و کارشان غارتگری بود آمدند «وَیُؤْثِرُونَ عَلَی أَنفُسِهِمْ وَلَوْ کَانَ بِهِمْ خَصَاصَةٌ»(4)اینطور اهل ایثار شدند حقوقشان را، ممکناتشان را، وسایل رفاهی خودشان را با اینکه به آنها احتیاج داشتند به همین مهاجر میدادند هم ذات اقدس الهی به آن آیه گفت شما بلبلگونه زندگی کنید چرا موشمَنش هستید چرا مورمنش هستید مثل او باشید خب او آزاد است دیگر مگر او از فرط بیروزی میمیرد چون ذخیره نکرده خدا به او روزی نمیدهد؟ شما هم بروید همانجا خدا به شما روزی میدهد این آیه «وَکَأَیِّن مِن دَابَةٍ لَّا تَحْمِلُ رِزْقَهَا اللَّهُ یَرْزُقُهَا وَإِیَّاکُمْ» باعث هجرت مهاجران شد از مکه به مدینه، آن آیه «وَیُؤْثِرُونَ عَلَی أَنفُسِهِمْ» که درباره مردم مدینه است و قرآن در سوره ی «حشر» با جلال و شکوه از مردم مدینه یاد کرد که «یُحِبُّونَ مَنْ هَاجَرَ إِلَیْهِمْ»(5)آنها را ساخت همین عرب بودند که بالأخره با راهزنی زندگی میکردند الآن شدند «وَیُؤْثِرُونَ عَلَی أَنفُسِهِمْ وَلَوْ کَانَ بِهِمْ خَصَاصَةٌ» به پیغمبر فرمود اینها قابل تربیتاند، اینها حافظ دیناند، اینها مربّی دیناند، اینها حامی دیناند اینها را نران حالا آنها میخواهند بیاید میخواهند نیایند «وَاصْبِرْ نَفْسَکَ مَعَ الَّذِینَ یَدْعُونَ رَبَّهُم بِالْغَدَاةِ وَالْعَشِیِّ» اینها صبح نمازشان را میخوانند، در عشا نمازشان را میخوانند اگر گفتند صبح و شام کنایه از دوام است اینها دائماً به یاد خدا هستند، «هُمْ عَلَی صَلاَتِهِمْ دَائِمُونَ»(6)هستند، همیشه به یاد حقّاند اگر کسی در شبانهروز گناه نکند معلوم میشود دائماً به یاد حق است یاد حق بودند این است که انسان را از معصیت باز دارد فرمود اینها «یُرِیدُونَ وَجْهَهُ» اینها نمیخواهند ریاضت بیجا داشته باشند اینها لوجه الله این دین را حفظ میکنند و از لذایذ میگذرند. آن بیان لطیفی که اهل معرفت داشتند سیدناالاستاد مرحوم علامه(رضوان الله علیه) همان بیان را در مواردی دارند که یکی از آن موارد ذیل همین آیه سوره ی «کهف» ذیل «یُرِیدُونَ وَجْهَهُ» است فرمود وجه چیزی که «یتوجّه به الأولیاء» و مانند آن. ما با اسمای حسنای الهی روبهرو هستیم اگر خواستیم با خدا سخن بگوییم با الله با رحمان با رحیم با حیّ با قیّوم با امثال ذلک کار داریم این الفاظ را میگوییم یک، معانیاش در ذهن ما هست دو، این معانی را نمیپرستیم سه، این معانی را حاکی مصداق خارجی میدانیم چهار، از مصداق خارجی خبری نداریم پنج، فقط میدانیم هست و این معانی خدا نیست الله مفهومی است حاکی آن ذات این الله که مفهوم است به حمل اوّلی الله است به حمل شایع مفهوم ذهنی است که انسان آن را درک میکند در حوزه ی نفس انسان جا میگیرد و مانند آن. این مفاهیم حاکی از آن مصداق است ما اجمالاً یقین داریم مصداقی در خارج هست اما آن چیست او به ذهن نمیآید او که ماهیت نیست اگر ماهیت بود آنچه را که ما میفهمیدیم عین همان شیء خارجی است الآن درخت یا فلان حیوان، جانور یا فلان معدن اینها ماهیتاند کاملاً به ذهن میآیند آن کسی که مهندس کشاورزی است واقعاً درخت را میفهمد لذا همه ی بیماریهای درخت را تشخیص میدهد، راه قلمکاری را میداند، راه بوستانسازی را میداند، انحای کود را تشخیص میدهد، بیماریهای درخت را تشخیص، درمانهای درخت را هم تشخیص میدهد این آقای مهندس کشاورزی حقیقت درخت را فهمیده حالا ممکن است بعضیها متوجه نشوند ولی بعضیها میفهمند در معدنشناسی اینطور است، در هواشناسی اینطور است، در زمینشناسی اینطور است، در ستارهشناسی اینطور است، علوم اینطور است اما اگر ماهیّت نبود و مفهوم بود از حقیقتی ما مفهوم گرفتیم نه ماهیت، نه مفهوم به خارج میرود نه خارج به ذهن میآید هم انقلاب مفهوم محال است هم انقلاب خارج محال، ماهیّت در هر دو وعاء وجود دارد یعنی هم در ذهن میآید و هم در خارج آن بزرگوار که گفت «للشیء غیر الکون فی الأعیان***کونٌ بنفسه لدی الأذهان» آن درباره ماهیّت است که واقعاً انسان به واقعیّت اشیا راه پیدا میکند در بخش ماهیّت، مفهوم را که انتزاع کرد شناخت مفهوم هرگز به خارج نمیآید و خارج هم هرگز به ذهن نمیآید ذات اقدس الهی حقیقتی است نامتناهی یک، و بسیط دو، اگر حقیقتی نامتناهی بود و بسیط بود جزء ندارد تا ما بگوییم ما به اندازه ی خودمان او را میشناسیم لذا آن هویّت محضه به هیچ وجه تحت ادراک کسی نمیآید اما اسمای حسنای او که بیانگر او هستند به عنوان وجه الله آنها را هر کسی به اندازه چون اسمای حسنا تعیّناتیاند کسی خدا را از راه علم میشناسد، کسی خدا را از راه قدرت میشناسد در هویّت مطلقه نه تنها این مصداقاً عین هماند، مفاهیم هم آنجا عین هماند چگونه مفهوم عین هم میشود ولی مترادف نمیشود یک بحث خاصّ خودش را دارد آنجا هر چه هست یک نور نامتناهی است و لاغیر بیان لطیف سیدناالاستاد را مراجعه کنید در ذیل همین «یُرِیدُونَ وَجْهَهُ» بعد از اینکه وجه الله را معنا کردند اسمای الهی را اشاره کردند فرمودند: «و أمّا الذات المتعالیة فلا سبیل إلیها»(7)به کُنه ذات کسی راه ندارد کُنهش با بعض یکی است نمیشود گفت که ما به کنه ذات راه نداریم ولی به مقدار خود خدا را میشناسیم خب او مقدار ندارد او کُنهش با بعض یکی است او اوّلش با آخر یکی است، او ظاهرش با باطن یکی است، او جلالش با جمال یکی است یا همه یا هیچ همه فقط برای خودش است سهمی برای ما نیست برای کسانی که در این رشته کار کردند یک امر بیّنالرشدی است که ذات الهی در دسترس احدی نیست و اینکه احیاناً گفته میشود هر کس خدا را به اندازه ی خود میشناسد در بحثهای قبل هم داشتیم تشبیه میکنند تشبیه معقول به محسوس مثل اینکه آفتاب وقتی در برابر آینهها قرار میگیرند آفتاب با تمام حقیقت خودش را نشان میدهد منتها این آینه به اندازه ی خود آفتاب را به ما نشان میدهد نه اینکه این آینه رفته بالا به اندازه ی خود معرفت گرفته یک وقت است کسی کنار اقیانوس میرود یک کاسه دستش است میگوید من به اندازه ی کاسه از این اقیانوس آب گرفته این صحیح است بر اینکه اقیانوس مرکب است اجزا دارد کناره و کنار او غیر از سطح اوست، سطح او غیر از عمق اوست میشود از یک گوشهاش یک ظرف آب گرفت اما ذات اقدس الهی که اینچنین نیست جزیی داشته باشد، سطحی داشته باشد، ظاهری داشته باشد غیر از باطن، باطنی داشته باشد غیر از ظاهر اگر بسیطالحقیقه بود، بسیط محض بود نمیشود گفت من قدری از خدا را شناختم بنابراین اگر قدری هست چون خدای سبحان با تمام هویّت تجلّی کرده است این شخص که آینه ی معرفتی در دست اوست در حوزه ی خودش نه در حوزه ی خدا، خدا را به اندازه ی خود میشناسد نه اینکه رفته بالا مثل اقیانوس از خدا به اندازه ی خودش معرفت گرفته باشد فرمود «یُرِیدُونَ وَجْهَهُ» این جمله را حتماً مراجعه کنید که تعبیر لطیف سیدناالاستاد این است که «و أمّا الذات المتعالیة فلا سبیل إلیها» به ذات احدی راه ندارد با اسمای حسنا، اسمای حسنا را هم در آن روایت نورانی که مرحوم صدوق(رضوان الله علیه) در کتاب شریف توحید خلق کرده آنجا فرمود که مبادا کسی اسما را عبادت کند این میشود شرک، الحاد اسما را با مسمّا بخواهد عبادت کند میشود شرک بلکه اسما را حاکی قرار میدهد آن مَحکی که بالاجمال برای ما معلوم است همان معبود ماست و همان خالق ماست و همان مقصود ماست و مانند آن «وَلاَ تَعْدُ عَیْنَاکَ عَنْهُمْ تُرِیدُ زِینَةَ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا» فرمود مبادا چشمت از اینها منسلخ بشود برخیها گفتند که خود «عدی ٰ»، «یعدوا» متعدّی است یعنی تعدّی کرده، تجاوز کرده باید «عَینیک» گفته بشود نه «عیناک» اما این قرائتی که معروف است درست هم هست و آن این است که چشمت تجاوز نکند مبادا چشم صرفنظر کنی چشمپوشی کنی اینها را نبینی سرمایهدارها را ببینی این کار را نکن «لاَ تَعْدُ عَیْنَاکَ» یعنی چشمانت عداوت نکند نه عداوت یعنی دشمنی، یعنی تعدّی نکند چشمت از فقرا تعدّی نکند به طرف اغنیا که آنها را ببیند و اینها را نبیند و منظور تو از چشمپوشی از تهیدستان و چشماندازی به توانگران این باشد «تُرِیدُ زِینَةَ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا» آن کار را نکن. در بخشهای دیگر فرمود به این سَمت نگاه نکن «لاَ تَمُدَّنَّ عَیْنَیْکَ إِلَی مَا مَتَّعْنَا بِهِ أَزْوَاجاً مِّنْهُمْ زَهْرَةَ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا»(8)در این آیه سوره ی مبارکه ی «کهف» فرمود چشمانت از تهیدستان جدا نشود در آن بخشهای دیگری که در سایر سُور هست به خواست خدا خواهد آمد این است که سرمایه ی سرمایهدارها را، زرِ زراندوزان را نگاه نکن «لاَ تَمُدَّنَّ عَیْنَیْکَ إِلَی مَا مَتَّعْنَا بِهِ أَزْوَاجاً مِّنْهُمْ زَهْرَةَ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا» هم از این طرف نهی کرده هم از آن طرف نهی کرده، هم فرمود از فقرا چشمپوشی نکن، هم فرمود نسبت به زراندوزی زراندوزان چشماندازی نکن تعبیر لطیفی که مربوط به آن آیه است این است که فرمود این شکوفه است اصلاً دنیا برای کسی میوه نمیدهد میخواهید قیامت و بهشت شما غالب این سرمایهدارها را که میبینید اینها بین حفظ موجود و طلب مفقود در فشارند این عذاب قبر است برای ما قبل از اینکه بمیرند یک عذاب درونی دارند تمام تلاش و کوشششان این است که آنچه دارند حفظ بکنند آنچه ندارند فراهم بکنند بین این دو جدار پِرسشدهاند بین حفظ موجود و طلب مفقود هنوز به موجودیّت موجود نرسیدند و کام نگرفتند به آن مفقود دسترسی پیدا نکردند «نودی فیکم بالرحیل» باید رخت بربندند لذا قرآن فرمود این زر و این متاع دنیا برای هیچ کس میوه نمیشود فقط شکوفه است همه ی شما کم و بیش میدانید در منطقههای سردسیر ییلاقی درخت رشد نمیکند مگر درختهای جنگلی و بیثمر اگر یک درخت میوهای غرس کردند این درخت میوهای در بحبوحه ی تابستان که هوا گرم است شکوفه میدهد اما پاییز زودرس میرسد این شکوفهها را میریزاند همین، در این منطقههای ییلاقی سردسیر میوه به عمل نمیآید فرمود ما که اینجا را خلق کردیم اینجا شبیه منطقههای قطبی است خیلی سرد است اینجا برای هیچ کسی میوه نمیشود فقط شکوفه میشود نفرمود «لا تمدّن عینیک الا ما متّعنا به أزواجاً منهم ثمرة الحیاة الدنیا» یا «فاکهة الدنیا» فرمود: «زَهْرَةَ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا»(9)زَهْر یعنی شکوفه، ازهار یعنی شکوفهها زهرالربیع که کتاب مرحوم سیّد نعمت الله هست یعنی شکوفه ی بهار این زَهْر و زهره مثل تَمْر و تمره است که آن «تاء» برای وحدت است «زَهْرَةَ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا» مثل تَمره است فرمود این را مطمئن باشید چه حوزه، چه دانشگاه کسی به سراغ نخودسیاه برود بخواهد چه از آخوندی چه غیر آخوندی بخواهد بازی در بیاورد چیزی گیرش نمیآید بالأخره اینجا جای میوه نیست جای میوه در بهشت است اینجا جای طهارت روح است و قداست روح است و وارستگی اگر انسان اینطور شد آنجا به او میوه میدهند. به هر تقدیر فرمود این کار را نکنی که «تُرِیدُ زِینَةَ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا» برای اهمیت مطلب هم جریان مؤمنان وارسته را به عظمت و جلال و شکوه ذکر کرد فرمود اینها به یاد خدا هستند «بِالْغَدَاةِ وَالْعَشِیِّ» اینها به یاد خدا هستند «یُرِیدُونَ وَجْهَهُ» این جلال و عظمت این فقرای مؤمن حالا شأن نزولش درباره ی سلمان و اباذر و اینها تطبیق کردن آن سرِ جایش محفوظ است مورد هم که مخصّص نیست اینها هم از مصادیق بارز این شأن نزولاند. فرمود: «وَاصْبِرْ نَفْسَکَ مَعَ الَّذِینَ یَدْعُونَ رَبَّهُم بِالْغَدَاةِ وَالْعَشِیِّ» یک، «یُرِیدُونَ وَجْهَهُ» دو، بعد فرمود این امرهایی است مربوط به این «تَعْدُ عَیْنَاکَ عَنْهُمْ» از اینها چشم بپوشید دیگری نگاه بکنید که «تُرِیدُ زِینَةَ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا» که لهو و لعب بیش نیست یک، این زینت حیات دنیا را بخواهی بکنی دنیا را در بخشهای دیگر مشخص کرد که این شکوفه است میوهای عاید آنها نمیشود چه رسد به تویی که بخواهی به آن سَمت گرایش داشته باشی «تُرِیدُ زِینَةَ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا» این کار را نکن «وَلاَ تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنَا قَلْبَهُ عَن ذِکْرِنَا» آنها پیشنهاد دادند که این فقرا را از مسجد بیرون کن ما بیاییم فرمود میخواهید بیایید میخواهید نیاید راه برای همه باز است چرا من اینها را بیرون کنم اینها غافلالقلباند فرمود ما قلب اینها را غافل کردیم ما قبلاً مستحضرید که ذات اقدس الهی قلب همه را بر اساس «فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا»(10)روشن کرد قلب کسی را غافل نکرد اما وقتی کسی آن الهام الهی را نادیده انگارد و کتاب خود را وراء ظَهْرش بیندازد برابر آنچه که در سوره ی مبارکه ی «صف» فرموده است با آنها عمل میکند در سوره ی مبارکه ی «صف» آیه ی پنج به این صورت فرمود، فرمود: «فَلَمَّا زَاغُوا أَزَاغَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ»(11)وقتی اینها زِیغ و انحراف و کجروی و کجراهه و بیراهروی را ادامه دادند ذات اقدس الهی هم قلب اینها را منحرف کرد انحراف قلب اینها هم نظیر اینکه «یُضِلُّ بِهِ کَثِیراً وَیَهْدِی بِهِ کَثِیراً»(12)بعد فرمود: «وَمَا یُضِلُّ بِهِ إِلَّا الْفَاسِقِینَ»(13)یک امر وجودی نیست انحراف، کجروی، کجراهه یک امر وجودی نیست که خدا نازل بکند به کسی بدهد ذات اقدس الهی بشر را در این صراط مستقیم آفرید و اگر اهل دیانت باشد بخواهد بلغزد خدای سبحان او را تأیید میکند اما اگر چندینبار بیاعتنایی کرده است نه ندای فطرت را گوش داد یعنی «ما الهمهم الله» را گذاشت کنار، نه ندای شریعت را از بیرون گوش داد یعنی «ما انزله الله» را گذاشت کنار آنوقت ذات اقدس الهی فیض خود را از این میگیرد وقتی فیض خود را از او گرفت او در کجراهه ادامه میدهد فرمود: «فَلَمَّا زَاغُوا أَزَاغَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ»(14)و ازاغه ی خدا هم همین است نظیر «مَّا یَفْتَحِ اللَّهُ لِلنَّاسِ مِن رَّحْمَةٍ فَلاَ مُمْسِکَ لَهَا وَمَا یُمْسِکْ فَلاَ مُرْسِلَ لَهُ»(15)چیزی به عنوان ضلالت یا غفلت یا زِیغ وجود ندارد تا خدا آنها را نازل کند همین که لطف خود را نداد انسان بیراهه میرود فرمود: «وَلاَ تُطِعْ» من آن وجوه دیگری که مرحوم شیخ طوسی در تبیان ذکر کرد بعد مرحوم امینالاسلام طبرسی(رضوان الله علیه) ذکر کرد در کتاب تفسیرهای اهل سنّت آمده است آنها تام نیست «وَلاَ تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنَا قَلْبَهُ عَن ذِکْرِنَا وَاتَّبَعَ هَوَاهُ» او پیرو هوس خودش است «وَکَانَ أَمْرُهُ فُرُطاً» که درباره ی فُرُط و فَرَط و فَرْط انشاءالله در نوبت بعد.
1) (10) . سوره ی هود، آیات 28 ـ 29.
2) (11) . سوره ی هود، آیات 29 ـ 30.
3) (12) . سوره ی عنکبوت، آیه ی 60.
4) (13) . سوره ی حشر، آیه ی 9.
5) (14) . سوره ی حشر، آیه ی 9.
6) (15) . سوره ی معارج، آیه ی 23.
7) (16) . تفسیر المیزان، ج13، ص302.
8) (17) . سوره ی طه، آیه ی 131.
9) (18) . سوره ی طه، آیه ی 131.
10) (19) . سوره ی شمس، آیه ی 8.
11) (20) . سوره ی صف، آیه ی 5.
12) (21) . سوره ی بقره، آیه ی 26.
13) (22) . سوره ی بقره، آیه ی 26.
14) (23) . سوره ی صف، آیه ی 5.
15) (24) . سوره ی فاطر، آیه ی 2.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
«وَاتْلُ مَا أُوحِیَ إِلَیْکَ مِن کِتَابِ رَبِّکَ لاَ مُبَدِّلَ لِکَلِمَاتِهِ وَلَن تَجِدَ مِن دُونِهِ مُلْتَحَداً (27) وَاصْبِرْ نَفْسَکَ مَعَ الَّذِینَ یَدْعُونَ رَبَّهُم بِالْغَدَاةِ وَالْعَشِیِّ یُرِیدُونَ وَجْهَهُ وَلاَ تَعْدُ عَیْنَاکَ عَنْهُمْ تُرِیدُ زِینَةَ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا وَلاَ تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنَا قَلْبَهُ عَن ذِکْرِنَا وَاتَّبَعَ هَوَاهُ وَکَانَ أَمْرُهُ فُرُطاً (28) وَقُلِ الْحَقُّ مِن رَبِّکُمْ فَمَن شَاءَ فَلْیُوْمِن وَمَن شَاءَ فَلْیَکُفُرْ إِنَّا أَعْتَدْنَا لِلظَّالِمِینَ نَاراً أَحَاطَ بِهِمْ سُرَادِقُهَا وَإِن یَسْتَغِیثُوا یُغَاثُوا بِمَاءٍ کَالْمُهْلِ یَشْوِی الْوُجُوهَ بِئْسَ الشَّرَابُ وَسَاءَتْ مُرْتَفَقاً (29)»
در آیه ی 27 که فرمود کلمات الهی تبدیلپذیر نیست برهان عقلی مثل برهان نقلی اقامه شده است بر نزاهت قرآن کریم از تحریف اما این سؤال که ممکن است در آن دلیل عقلی خدشهای وارد بشود و آن این است که درست است که اسلام آخرین دین است و وجود مبارک پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) آخرین پیامبر است و این دین باید محفوظ بماند لکن دین چون دو ثقل وَزین دارد یکی قرآن و دیگری عترت ممکن است به وسیله ی روایات حفظ بشود نه به وسیله ی قرآن، اگر تنها سند قرآن بود این دلیل عقلی تام بود و چون هم قرآن مرجع است هم روایات پس دلیل و سند منحصر بر قرآن نیست اگر ـ معاذ الله ـ قرآن تحریف میشد باز اصل دین محفوظ بود برای اینکه روایات هست این شبهه.
پاسخ این شبهه این است که خود ائمه(علیهم السلام) مثل پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمودند روایاتی که از ما به شما رسیده است چه معارض داشته باشد چه معارض نداشته باشد حتماً باید بر قرآن کریم عرضه بشود برای اینکه مثل قرآن کسی سخن نمیگوید و جعل نمیکند اما سخنانی مثل سخنان ما جعل میکنند روایات مجعول کم نیست این بیان نورانی از خود پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) نقل شده است که «ستکثر علیّ القال» افراد دروغپرداز از من روایات نقل میکنند که مرحوم مجلس(رضوان الله علیه) یک بیان لطیفی همانند بزرگان دیگر دارد و آن این است که میفرمایند همین روایت دلیل است بر اینکه به نام پیامبر احادیث جعل کردند خواه این روایت صحیح باشد یا ضعیف، خواه صادر شده باشد خواه صادر نشده باشد دلیل است که بر پیامبر حدیثی افترا بستند زیرا اگر این روایت صحیح باشد و از حضرت صادر شده باشد خب خود حضرت فرمود به نام من دروغ جعل میکنند اگر این روایت ضعیف باشد و صادر نباشد چون همین را از پیغمبر نقل کردند پس معلوم میشود به نام پیامبر چیزی را جعل میکنند پس این روایت دلیل قطعی است بر جعل گذشته از آن دو طایفه از نصوص که یکی مربوط به نصوص علاجیه است یکی هم مربوط به مطلق روایات که روایت وقتی حجت است که بر قرآن کریم عرضه بشود و معلوم بشود که مخالف قرآن نیست چون مخالفت قرآن مانع حجّیت است موافقت قرآن شرط نیست، خب بنابراین چون به نام اهل بیت روایات جعل میکنند چه اینکه روایات مجعول کم نیست پس این تحریف شده است تنها مرجعی که طبق برهان عقلی حتماً باید محفوظ بماند قرآن کریم است البته ادّله ی نقلی فراوان دیگری هم بر صیانت قرآن از تحریف هست این مربوط به شبهه ی قبلی.
پرسش: قولی است که روایات اعتقادی را باید به قرآن عرضه کرد روایات فقهی را نه.
پاسخ: نه دیگر، همه ی روایات چون مسئله ی اطلاق و تقیید و مسئله تخصیص و اینها که مخالفت نیست این شرح و تبیین این است نصوص علاجیه را که در اجتهاد و تقلید در تعارض و نصوص بزرگان اصول مطرح کردند قسمت مهمّ مصرف آنها همین روایات فقهی است که در ترجیح ما چه کار بکنیم؟ غالباً فقها روایات متعارض را بر قرآن کریم عرضه میکنند آن روایتی که مخالف قرآن باشد آن را طرد میکنند آنکه مخالف قرآن نیست میگیرند نظیر «مخالفة القوم الذین جُعل الرشد فی خلافهم».
اما درباره ی این کریمه که فرمود: «وَاصْبِرْ نَفْسَکَ مَعَ الَّذِینَ یَدْعُونَ رَبَّهُم بِالْغَدَاةِ وَالْعَشِیِّ» عدهای افراد نظیر سلمان، اباذر و مقداد، عمار بزرگانی از اصحاب که اینها از نظر مالی ضعیف بودند ولی جزء موحّدان ناب و مؤمنان خالص بودند اینها در محفل پیامبر حضور داشتند صنادید قریش و سرمایهداران مکه پیشنهاد دادند که اگر بخواهی ما بیاییم باید این فقرا را از مجلس خودت طرد کنی اینها نیایند قبلاً هم عرض شد که این تنها در زمان پیغمبر اسلام(صلّی الله علیه و آله و سلّم) نبود درباره ی نوح پیامبر بود، درباره ی انبیای دیگر بود وجود مبارک نوح فرمود من اینهایی که «تَزْدَرِی أَعْیُنُکُمْ»(1)را حق ندارم اینها را طرد کنم آن در سوره ی مبارکه ی «هود» قرائت شد در سوره ی مبارکه ی «شعراء» آیه ی 140 این هم شبیه این مضمون آمده درباره ی نوح از آیه ی 106 به بعد سوره ی مبارکه ی «شعراء» این است «إِذْ قَالَ لَهُمْ أَخُوهُمْ نُوحٌ أَلاَ تَتَّقُونَ * إِنِّی لَکُمْ رَسُولٌ أَمِینٌ * فَاتَّقُوا اللَّهَ وَأَطِیعُونِ» آنها «قَالُوا أَنُؤْمِنُ لَکَ وَاتَّبَعَکَ الْأَرْذَلُونَ * قَالَ وَمَا عِلْمِی بِمَا کَانُوا یَعْمَلُونَ * إِنْ حِسَابُهُمْ إِلَّا عَلَی رَبِّی لَوْ تَشْعُرُونَ * وَمَا أَنَا بِطَارِدِ الْمُؤْمِنِینَ * إِنْ أَنَا إِلَّا نَذِیرٌ مُّبِینٌ * قَالُوا لَئِن لَّمْ تَنتَهِ یَانُوحُ لَتَکُونَنَّ مِنَ الْمَرْجُومِینَ» از زمان نوح شیخالأنبیاء(علیهم السلام) تا وجود مبارک پیامبر این مستکبران این اغنیا این مستغنیان این تفرعون را داشتند که حاضر نبودند با فقرا و افراد ضعیف یکجا بنشینند سوره ی مبارکه ی «عبس» هم نشان این استکبارمنشی بودن یک گروه است در سوره ی مبارکه ی «عبس» آمده است «عَبَسَ وَتَوَلَّی * أَن جَاءَهُ الْأَعْمَی» این رذیلت بود به وجود مبارک پیامبر پیشنهاد دادند که اگر بخواهی ما در مجلست شرکت کنیم باید فقرا را طرد کنی. ذات اقدس الهی فرمود مبادا چنین کاری بکنی با همین مؤمنین و فقرا و اهل توحید و عبادت و نماز به سر ببر «وَاصْبِرْ نَفْسَکَ مَعَ الَّذِینَ یَدْعُونَ رَبَّهُم بِالْغَدَاةِ وَالْعَشِیِّ» اینها بامداد، شامگاه نمازشان را میخوانند دائماً به یاد ذات اقدس الهی هستند مبادا از اینها فاصله بگیری دیگران میخواهند بیایند میخواهند نیایند اینها «یُرِیدُونَ وَجْهَهُ» هم امر فرمود «وَاصْبِرْ نَفْسَکَ مَعَ الَّذِینَ یَدْعُونَ رَبَّهُم» هم نهی فرمود که «وَلاَ تَعْدُ عَیْنَاکَ عَنْهُمْ» چشمانت از اینها تجاوز نکند که اینها را نگاه نکنی دیگران را نگاه بکنی این کار را نکن، خب اینها صرفاً فقیر نبودند تا اینها کسی بگوید که پس خوب است که انسان با فقرا باشد خب آنها یک وقت است کسی فقیر مستکبر هم هست اهل نماز نیست، اهل عبادت نیست چنین فقرایی را ذات اقدس الهی جزء اصحاب حضرت به حساب نیاورده «وَاصْبِرْ نَفْسَکَ مَعَ الَّذِینَ یَدْعُونَ رَبَّهُم بِالْغَدَاةِ وَالْعَشِیِّ یُرِیدُونَ وَجْهَهُ» یعنی مردان موحّد و مؤمن گرچه فقیرند اینها را رها نکن.
1) (1) . سوره ی هود، آیه ی 31.
مطلب بعدی اراده ی وجه الله است که اینها ریا در آنها نیست کاری بکنند که دیگری ببیند میشود ریا، کاری بکنند که دیگری بشنود میشود سُمعه نه اهل ریا هستند نه اهل سمعهاند بلکه «یُرِیدُونَ وَجْهَهُ» اینهایی که وجه الله را میخواهند، میخواهند بمانند یک راه خوبی است حیف است که آدم هفتاد سال آن هم اینطور یا هشتاد سال یا صد سال بماند چه عیب دارد که آدم در درازمدت بماند هزار سال یا بیش از هزار سال تا آنجا که ذات اقدس الهی مصلحت بداند آدم بماند این «العلماء باقون ما بَقی الدّهر»(1)همین است دیگر خب ما میخواهیم بمانیم و نمیریم راه ماندنش هم این است که «یُرِیدُونَ وَجْهَهُ» چون اگر کسی مرید وجه الله باشد وجه الله چون مصون از زوال و مرگ است چنین انسانی هم محفوظ است این یک مطلب. مطلب دیگر اینکه انسان وجه الله را که میخواهد منظورش چیست؟ یک وقت است که میخواهد خدا به او توجه کند مشکلات او را حل کند این به فکر خویشتنِ خویش است بیمار است میخواهد خدا به او توجه کند بیماریاش حل بشود، فقیر است ممکن است خدا به او توجه کند فقرش برطرف بشود، جاهل است خدا به او توجه کند عالِم بشود و مانند آن این کار، کار خوبی است و از خدا خواستن است اما این حد منشأ بقا نیست آنهایی که مرید وجه خدایاند میخواهند وجیه عند الله بشوند اگر وجیه عند الله شدند باقیاند مثلاً درباره ی وجود مبارک عیسی دارد که «وَجِیهاً فِی الْدُّنْیَا وَالْآخِرَةِ وَمِنَ الْمُقَرَّبِینَ»(2)در این دعاها به اهل بیت(علیهم السلام) عرض میکنیم «یا وجیهاً عند الله»(3)اینها که وجیه عند اللهیاند وجیه الهیاند اینها چهرههای ماندگارند اینها میمانند که «باقون ما بَقی الدّهر»(4)اینها چه کار میکنند؟ اینها مظهر ذات اقدس الهی میشوند خدا کار را انجام میدهد که بحث در منطقه ی سوم است که منطقه ی ممکن است نه منطقه اول و دوم که منطقه ی ممنوعه است یعنی هویّت مطلقه که ذات اقدس الهی است در دسترس کسی نیست آن کُنه صفات ذات که عین ذات است آن هم در دسترس نیست عمده فیض خداست، وجه خداست، افاضه خداست، عنایت الهی است، کَرَم الهی است و مانند آن، خب آدم وجه خدا را میخواهد که وجیه عند الله بشود کاری که از ملائکه برمیآید از او بربیاید ملائکه مدبّرات امرند، صافّاتاند، زاجراتاند، نازعاتاند و امثال ذلک دیگر اگر ذات اقدس الهی بسیاری از مأموریتها را به ملائکه داد نه به نحو تفویض بلکه به نحو مظهریّت انسان در این حد میتواند مظهر ذات اقدس الهی بشود بگوید خدایا تو که دینت را حفظ میکنی به وسیله ی فرشتهها دینت را تأیید میکنی چه بهتر که آن دینت به دست ما حفظ بشود مرا طوری قرار بده که دینت را حفظ بکنم حالا یا با علم یا با مال یا با مبارزه بالأخره به هر وسیلهای که هست من حافظ دین تو باشم تو که به مردم روزی میرسانی به وسیله ی ابر و باد و باران و علل و عوامل دیگر مشکلات مردم را حل میکنی به وسیله ی فرشتهها نیاز مردم را برطرف میکنی خب به وسیله ی ما نیاز مردم را حل بکن که ما بشویم مجرای فیض تو ما که از ابر و باد و باران کمتر نیستیم که ما که میتوانیم نظیر ملائکه ی وُسطا این حد را داشته باشیم اینها میشوند وجیه عند الله پس بنابراین کسانی که وجه الله را میطلبند یک وقت منظورشان آن است که خدای سبحان به اینها توجه کند مشکلات اینها را حل کند این کار خوبی است که دعا میکنند و از غیر خدا هم طلب نمیکنند اما این بخشی از فیض خدا را دریافت کردن است بخش دیگرش این است که خود انسان وجیه عند الله بشود آنوقت منشأ برکات فراوان بشود همین زکریابنآدم که در شیخان قبر مطهّرش هست این شاگرد امام رضا(سلام الله علیه) بود دیگر از اصحاب حضرت است به حضرت عرض کرد که رفقای من، دوستان من، همدرسهای من، همبحثهای من، همسنهای من آنها رحلت کردند اینها الآن جوانها در قماند و من اگر اجازه بدهید از قم بیایم بیرون، وجود مبارک امام رضا به همین زکریابنآدم که قبرش در شیخان است فرمود نه، در قم باش خدا عذاب را از مردم آن منطقه به برکت تو برمیدارد همانطوری که به برکت قبر پدرم موسیبنجعفر(سلام الله علیه) از آن منطقه عذاب را برمیدارد خب این کار یک روحانی است این میشود وجیه عند الله اینطور منشأ خیر و رحمت و برکت میشود اگر این کار دیگر مخصوص امام و پیغمبر نیست دیگر بالأخره از این حد که مقدور آدم است آدم طوری باشد که حیات و ممات او منشأ برکت برای شهری باشد اینها «العلماء باقون ما بَقی الدّهر»(5)اینها میشود وجیه عند الله، وجیه عند الله که شد خود وجیه عند الله شدن درجاتی دارد یک وقت است که یک سلسله علومی را یاد میگیرد به مردم منتقل میکند در بخشهای برهان، علم عقلی، علم حصولی این یک نحو وجیه الله است یک وقت نه، خودش حقیقتی را مییابد بعد به مردم منتقل میکند این مرحله ی بالاتر است یک وقت است نه، از همه ی اینها بالاتر حقیقتی را خودش مشاهده میکند که با آن حقیقت مظهر بسیاری از اسمای پر برکت ذات اقدس الهی میشود که این سه مرحله در سوره ی مبارکه ی «بقره» گذشت آیه ی 258 سوره ی مبارکه ی «بقره» تا 260 این سه مقطع را میرساند در آیه ی 258 برهان وجود مبارک ابراهیم بر اینکه خدا احیا دارد، اماته دارد، مُردهها را زنده میکند ذکر شده که «أَلَمْ تَرَ إِلَی الَّذِی حَاجَّ إِبْرَاهِیمَ فِی رَبِّهِ أَنْ آتَاهُ اللّهُ الْمُلْکَ إِذْ قَالَ إِبْرَاهِیمُ رَبِّیَ الَّذِی یُحْیِیْ وَیُمِیتُ قَالَ أَنَا أُحْیِی وَأُمِیتُ» تا پایان برهان این یک نحوه تعلیم است که یک نحوه وجیه عند الله شدن است در این تعلیمها و مناظرهها و نظریهپردازی آیه ی 259 این است که «أَوْ کَالَّذِی مَرَّ عَلَی قَرْیَةٍ» و گفت چگونه خدا مُردهها را زنده میکند؟ ذات اقدس الهی اماته کرده خود او را میرانده و بعد از مدّتی صد سال مثلاً زنده کرده این حقیقت مرگ را یافته، حقیقت حیات بعد از مرگ را یافته در خودش مشاهده کرده با علم شهودی بعد این معارف را به دیگران منتقل میکند این یک نحوه وجه الله، آیه ی 260 که مربوط به خود حضرت ابراهیم است این بالاتر از هر دو مقطع است این به خدا عرض میکند خدایا مرا طوری وجیه عندک قرار بده که من بتوانم بمیرانم بتوانم احیا کنم توفیق اماته و احیا را هم به من یاد بده «رَبَّ أَرِنِی کَیْفَ تُحْیِی الْمَوْتَی» را نه «کیف تحیی الموتی ٰ» نشان بده که من چطوری مردهها را زنده کنم که ذات اقدس الهی به او نشان داد این کار را بکن اماته بکن بعد احیا بکن خب این سه گونه وجه الله شدن است، سه گونه «یُرِیدُونَ وَجْهَهُ» بودن است، سه گونه «العلماء باقون ما بَقی الدّهر»(6)بودن است فرمود اینها که «یُرِیدُونَ وَجْهَهُ» با اینها باش مبادا صورت برگردانی دیگران را نگاه بکنی آن دیگران چندتا مشکل دارند که در جملههای بعد ذکر شده اما بودن با این مردان الهی را هم با امر ذکر فرمود «وَاصْبِرْ نَفْسَکَ مَعَ الَّذِینَ یَدْعُونَ رَبَّهُم» هم با نهی آن کار را تقبیح کرده «وَلاَ تَعْدُ عَیْنَاکَ عَنْهُمْ تُرِیدُ زِینَةَ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا» اما درباره ی پذیرش طرح این مستکبران فرمود: «وَلاَ تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنَا قَلْبَهُ عَن ذِکْرِنَا» اینها کسانی هستند که مکرّر گذشت «خَتَمَ اللّهُ عَلَی قُلُوبِهِمْ وَعَلَی سَمْعِهِمْ وَعَلَی أَبْصَارِهِمْ غِشَاوَةٌ»(7)خدا دل اینها را مُهر کرده یا در سوره ی مبارکه ی «صف» هست که «فَلَمَّا زَاغُوا أَزَاغَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ»(8)یا در سوره ی مبارکه ی «حشر» است که «وَلاَ تَکُونُوا کَالَّذِینَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنسَاهُمْ أَنفُسَهُمْ»(9)اینها خودشان را فراموش کردند با اِنسای الهی اینها کسانی هستند که «قُلُوبُنَا فِی أَکِنَّةٍ مِمَّا تَدْعُونَا»(10)ما بستیم رسوباتش را شما میبینید این چشمههای شفاف و صاف این سالیان متمادی میجوشند و این ریگها و سنگها که کنار همین چشمه است در اولین مقطع یا در مسیر چشمه است همچنان زلال است برخی از آبها هستند که با املاح همراهاند همین که جوشیدند اولین کاری که میکنند راه خودشان را میبندند آن سنگهایی که از چشمههای پر املاح، املاح میگیرد هم مشخص است بعضیها هستند که همین که نفس میکشند کار میکنند مثل آن چشمههایی هستند که رسوبات زیاد دارد و راه خودشان را میبندند این چشمههایی که میبینید سنگهای بزرگ کنارش آمده اینکه روز اول این سنگ نبود که این همین خودش بسته دیگر لذا آن زیر این سنگها دفن شده آب بود داشت میجوشید ولی چون صاف نبود راه خودش را بسته انسان هم همینطور است حرکاتش، سکناتش، افکارش، اندیشههایش اگر با رسوبات همراه باشد راه خودش را میبندد فرمود شما خدای سبحان قلب اینها را بست سرّش این است که اینها سالیان متمادی دین خدا را پشت سر گذاشتند و خدای سبحان راه توبه را هم به روی اینها باز کرده اینها این در را هم عمداً بستند آنگاه لطف خدا از اینها گرفته شده جریان اِنسا که در سوره ی مبارکه ی «حشر» است که «وَلاَ تَکُونُوا کَالَّذِینَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنسَاهُمْ أَنفُسَهُمْ» یک، جریان اغفال که در سوره ی «کهف» است که محلّ بحث است «وَلاَ تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنَا قَلْبَهُ» دو، جریان ختم و مُهر کردن که «خَتَمَ اللّهُ عَلَی قُلُوبِهِمْ» سه، همه ی اینها کیفری و پاداشی است. چه موقع نامه را مُهر میکنند؟ خَتَمَ یعنی مُهر کرد دیگر خاتم یعنی مُهر، چه موقع نامه را مُهر میکنند وقتی تمام حرفها که باید نوشته بشود نوشته شده دیگر جایی برای حرف جدید نیست خدا فقط مُهر میکند امضا به نام اوست وگرنه نامهها را آنها نوشتند یعنی کلّ صحنه ی نفس را اینها سیاه کردند دیگر حالا زیرش را خدا مُهر کرده دیگر جا برای تطهیر و حرف جدید نوشتن و امثال ذلک که نیست اگر جا بود حتی برای توبه ذات اقدس الهی مُهر نمیکرد راه توبه را اینها هم با سوء اختیار خودشان بستند کلّ صحنه «رَانَ عَلَی قُلُوبِهِم مَّا کَانُوا یَکْسِبُونَ»(11)شد آنگاه ذات اقدس الهی بست، مُهر کرد پس جریان اغفال از سنخ کیفر است نه از سنخ اغفال ابتدایی ـ معاذ الله ـ وگرنه ذات اقدس الهی همه را با قلبی آفرید که «فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا»(12).
1) (2) . نهجالبلاغه، حکمت 147.
2) (3) . سوره ی آلعمران، آیه ی 45.
3) (4) . بحارالأنوار، ج99، ص247; مفاتیحالجنان، دعای توسل.
4) (5) . نهجالبلاغه، حکمت 147.
5) (6) . نهجالبلاغه، حکمت 147.
6) (7) . نهجالبلاغه، حکمت 147.
7) (8) . سوره ی بقره، آیه ی 7.
8) (9) . سوره ی صف، آیه ی 5.
9) (10) . سوره ی حشر، آیه ی 19.
10) (11) . سوره ی فصلت، آیه ی 5.
11) (12) . سوره ی مطففین، آیه ی 14.
12) (13) . سوره ی شمس، آیه ی 8.
«وَلاَ تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنَا قَلْبَهُ عَن ذِکْرِنَا وَاتَّبَعَ هَوَاهُ» این به دنبال هوای خودش میرود دیگر و امر او فُرُط است. فُرُط یعنی تقدّم، فَرْط تقدّم ما یکی از سنن زیارت اهل قبور این است که «السلام علی أهل الدیا » کذا و کذا «أنتم لنا فرط و نحن انشاءالله بکم لاحقون»(1)شما که در زیارت اهل قبور میگوییم «أنتم لنا فرط» یعنی شما پیشگامید زودتر رفتید ما هم پشت سر شما میآییم حالا اگر کسی از حد بگذرد یا از این طرف یا از آن طرف اگر از آن طرف بگذرد میشود افراط اگر از این طرف بگذرد میشود تفریط. امر آنها فُرُط است اینها اهل افراطاند اهل تفریطاند در آن هسته ی مرکزی عدل قرار ندارند «وَاتَّبَعَ هَوَاهُ وَکَانَ أَمْرُهُ فُرُطاً». اما آنچه که مربوط به هرمنوتیک و فهمیدن متون است اولین متن را ذات اقدس الهی به عنوان قرآن کریم به پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) داد عالمان دین که ورثه ی انبیا هستند مثل خود انبیایاند انبیا هر کدام حالا یا عِبری یا عربی یا سریانی یا زبان دیگر هر کدام عاداتی داشتند، آدابی دارند، سننی دارند، فرهنگی دارند بالأخره در سنّ چهل سالگی به این مقام میرسند اینها خیلی چیز را قبلاً آشنا بودند اما وقتی در برابر ذات اقدس الهی قرار میگیرند بر اساس «فَاسْتَمِعْ لِمَا یُوحَی»(2)سر تا پا گوشاند هنر در این است که آدم هر چه میداند آن را در بستر قرار بدهد در مقابل گوینده فقط گوش باشد بعد نوبت داوری او هم میرسد انبیا این هنر را داشتند که تمام آنچه را که قبلاً داشتند همه ی اینها را در بستر قرار دادند همه ی اینها را صدر و ساقه ی اینها را گوش کردند ببیند وحی چه میگوید بعد وحی بعضی از اینها را امضا کرده آنها که مطابق حق بود بعضی از اینها را ابطال کرده آنهایی که مطابق حق نبود البته انبیا منزّه از بودند از اینکه چیز باطل داشته باشند ولی کار وحی این است ما در فهمیدن متون هم باید «العلماء ورثة الأنبیاء»(3)همین کار را بکنیم در آن نوبت قبل آیات سوره ی مبارکه ی «انعام» به عرضتان رسید که خدای سبحان میفرماید اینهایی که میآیند در مجلس توی پیامبر دو گروهاند یک عده میآیند ببیند تو چه میگویی اینها هم بالأخره علومی دارند، آدابی دارند، یادداشتهایی دارند اگر تشخیص دادند حق است دیگر نگران نباش اینها ایمان میآورند یک عده از همان اول سراسیمهاند که بیایند حرف خودشان را بزنند اینها گرفتار هرمنوتیکاند اینها نمیگذارند تا حرف بزنی اینها سعی نمیکنند که حرف تو را بفهمند اینها آمدند تا حرف خودشان را به شما برسانند فرمود آنهایی که میآیند ببینند تو چه میگویی «إِذَا جَاءَکَ الَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِآیَاتِنَا فَقُلْ سَلاَمٌ عَلَیْکُمْ»(4)اما «الَّذِینَ یُجَادِلُونَ فِی آیَاتِنَا»(5)در بخش دیگر فرمود: «فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ»(6)و مانند آن ما در برابر هر متن چه متن عقلی چه متن نقلی برای اینکه گرفتار این فنّ هرمنوتیک نشویم باید تمام آنچه را که داریم ساکت بگذاریم حرف نزنیم ببینیم صاحب این متن چه میگوید آنوقت حرفهای او را خوب میفهمیم وقتی حرفهای او را خوب فهمیدیم اگر یک آدم خوشباوری باشیم اهل اجتهاد نباشیم این دیگر به ما فرصت نمیدهد ما سعی بین صفا و مروه بکنیم به آن یادداشتهای قبلی هم مراجعه بکنیم دوباره اینها را هماهنگ بکنیم بالا کنیم، پایین کنیم حق را تشخیص بدهیم یک آدم زودباور خدا غریق رحمت کند سیدناالاستاد مرحوم آیت الله محقّق داماد بارها این جمله را از یکی از آشنایانشان نقل میکرد میگفت آن شخص میگفت من مجتهد نیستم از شاگردان مرحوم آقا شیخ بودند گفت من مجتهد نیستم برای اینکه رسائل مرحوم شیخ را نگاه میکنم میبینم حق با ایشان است مطالب خوبی دارد بعد کفایه مرحوم آخوند را نگاه میکنم میبینم اشکال میکند بر مرحوم شیخ میبینم که حق هم با ایشان است بعد پای درس استادمان مرحوم آقا شیخ عبدالکریم مینشینم میبینم ایشان بر آخوند اشکال میکند میبینم حق هم با ایشان است من مجتهد نیستم مرحوم آقای داماد میفرمود که حق میگفت کسی که زود میتواند تصدیق بکند این نمیتواند مجتهد باشد شاید بعد از تأمل و دقت نظر معلوم بشود که حق با بعضی از اینها بود نه بعضی دیگر ما برای اینکه هر متنی را محقّقانه داوری کنیم تمام آنچه را که میدانیم باید آنها را به عنوان مستمع قرار بدهیم نه به عنوان گوینده ببینیم فرمایش این آقا چیست بعد در حدّ تصوّر اینها را جاسازی بکنیم نه تصدیق بعد آن داشتههای قبلیمان را عرضه کنیم اینها را با هم ارزیابی کنیم بسنجیم از دیگران هم بپرسیم مراجعات دیگر بکنیم تا جمعبندی بشود تا اظهارنظر بکنیم آنوقت ممکن است اشتباه بکنیم ولی اشتباه اندک است اینچنین نیست که بر اساس فنّ هرمنوتیک هر کسی هر چه دارد برابر همان مبانی برود به سراغ متن و برداشتهای گوناگون داشته باشد میبینید مشرکین قرآن را خواندند، مسیحیها قرآن را خواندند، یهودیها قرآن را خواندند، زرتشتیها قرآن را خواندند، ملحدان هم قرآن را خواندند خب ملحد اصلاً مبدأ فاعلی را منکر است «مَا یُهْلِکُنَا الاَّ الدَّهْرُ»(7)است، «نَمُوتُ وَنَحْیَا»(8)است و امثال ذلک همه ی این پنج فرقه قرآن را خواندند قبول کردند پذیرفتند بعضیها هم نپذیرفتند معلوم میشود که داشتههای قبلی مانع نیست اینکه مستمع است برابر آنچه که در سوره ی مبارکه ی «اعراف» دستور داده شد آیین مطالعه ی متن را این قرار داد فرمود: «وَإِذَا قُرِئَ الْقُرْآنُ فَاسْتَمِعُوا لَهُ وَأَنْصِتُوا»(9)این البته مخصوص قرآن کریم نیست حالا بر اساس قداستی که دارد حتی در تلاوت قرآن اینچنین است این البته مخصوص قرآن کریم است اما در مطالعه ی قرآن مخصوص قرآن کریم نیست حالا ما میخواهیم ببینیم تورات چه گفته، انجیل چه گفته، فلان کتاب چه گفته، فلان مستشکِل چه گفته ما در موقع مطالعه کردن آن متن باید مستمعِ محض باشیم.
پرسش: حاج آقا اینها قبول نمیکنند که یکی از پیش فرضهای هرمنوتیک این است که من هم باید بفهمم که چی گفته.
پاسخ: بله، آن اصول متعارفه است که مشخص است سرمایه هر دو است.
پرسش:...
پاسخ: بله، غرض آن است که هر کسی قرآن کریم یا متن دیگر بر اساس علوم متعارفه حرف میزنند یک زبان است یک لغت است یک ادبیات است یک صرف است یک نحو است یک مبانی عقلی است اینها پیشداشتهای مشترک اینها میزان است که انسان با این میزان دارد حرف میزند دیگر خلاف ظاهر که نیست قرینه هم حمل میکند پس ما مبادی مشترک داریم آن مبانی و مبادی مختص آنها باید مستمع باشد ماییم و محاورات و اگر کسی لُغز ندارد، معمّا ندارد اجمالی، ابهامی، تعارضی در گفتههای او نیست او بیان دارد بیّن است، تبیان است شفاف سخن میگوید ما هم هر چه داریم آنها را باید مستمع قرار بدهیم با این محاورات مشترک ببینیم او دارد چه میگوید بعد این را یادداشت میکنیم قبول و نکول برای مرحله ی بعد است ما هم داشتههایی داریم دیگر بد نیست میسنجیم اگر نقدی داشتیم دوباره سؤال میکنیم اشکالی داشتیم برایمان باید حل بشود و مانند آن در هر متنی این طور است اما در هر متن آدم با آن پیشفرضها و پیشداشتها حمله بکند به متن این چیزی گیرش نمیآید این در هر متنی همین طور است قرآن آداب فهمیدن را هم به ما یاد داد فرمود هر چه دارید داشته باش بالأخره این پنج گروه آمدند در مکتب قرآن یک عده اصلاً به چیزی معتقد نبودند به نام ملحدان، یک عده مشرک بودند، یک عده یهودی بودند، یک عده مسیحی بودند، یک عده زرتشت بودند قرآن با همه ی اینها گفتگو کرد بعضی پذیرفتند بعضی نپذیرفتند این تحوّلاتی که پیدا میشود برای بزرگان همین است حالا ما در فقه مثل علامه داریم که گفتند «فیصیر أقول المصنف بحسب کتبه»(1)که در شرح لمعه و اینها این تعبیر آمده این بر اساس اینکه هر مطلبی را از هر مستدل میخواست گوش کند آن داشتههای قبلی خودش را میگذاشت کنار میبیند این آقا چه میفرماید بعد با داشتههای قبلی خود هماهنگ میکرد میدید حق با اوست برمیگشت. مردان بزرگ در تاریخ این قدرت را دارند که عجله نکنند هر چه دارند آن را ظرفیّت ظرف قرار دهند ببینند این متن چه میگوید شیخ اشراق چند تحوّل در او پیدا شده این است که میبینید خواجه نصیر با اینکه در فلسفه پیرو مکتب مشّاء است او توانست خواجه نصیر را در بعضی از بحثهای عمیق فلسفی متحوّل کند که مسئله علم واجب همین طور است خب خواجه با پیشفرضهای خود حرفهای شیخ اشراق را مطالعه میکرد دفعتاً در مسئله علم حصولی و حضوری صفحهاش برگشت خود شیخ اشراق برگشت، مرحوم صدرالمتألهین میفرماید من قبلاً از اصالةالماهیه به جِدّ دفاع میکردم وقتی با حرفهای بزرگان اهل معرفت آشنا شد 180 درجه برگشت گفت حالا شدم اصالةالوجودی «کنت شدید الذب عن اصالة الماهیّة»(2)این تحوّل نشان بدهد که آدم چطور درس بخواند، چطور مجتهد بشود اگر کسی با آن پیشفرضهای خودش هر چه دارد به سراغ متن برود این همان است که بود اما اگر نه، آنچه را که دارد گذاشت کنار بعد ببیند این آقا فرمایشش چیست چون همین شیخ اشراق در حکمةالاشراق دارد که آقا جان ما تاکنون وقفنامهای پیدا نکردیم که خدا علم را وقف یک گروه خاص کرده باشد گاهی از آن روستا، گاهی از این روستا غالباً علمای بزرگ از این منطقههای ضعیف برخاستند شما مشرق ایران، مغرب ایران، شمال ایران، جنوب ایران را که بررسی میکنید میبینید غالباً بزرگان و فحول از حکما و فقها و اصولیّون و رشتههای دیگر از همین روستاها برخاستند هیچ کس فکر نمیکرد از فلان روستا از فلان منطقه فلان مرجع در بیاید ایشان میگوید علم وقف هیچ ملّت و قومی نشده وقف هیچ سرزمینی نشده منتها ما باید آیین درس خواندن را بدانیم در هر درسی هر مطالعهای آدم «العلماء ورثة الأنبیاء»(3)یکی از آن راههای ارثبری این است که آدم گوش باشد نه اُذُن باشد سریعالقبول باشد، سریعالرضا باشد گوش بدهد ببیند این آقا چه میگوید وقتی مسلّم شد که این آقا چه میگوید با آن مسلّمات خودش هماهنگ میکند حالا یا قبول یا نکول این راهی که قرآن در سوره ی «اعراف» به ما آموخت تنها مخصوص قرآن کریم نیست نعم، تلاوتش بر اساس اینکه این کلام، کلام بشر نیست کلام ذات اقدس الهی است طوری این کلام مقدس است که اگر کسی وضو نداشت بخواهد این کلبِ کلبهم را ببوسد هم نمیتواند اسمِ نار را، اسم فرعون را، اسم کلب را، اسم خَمر را که در قرآن کریم است کسی بیوضو بخواهد ببوسد نمیتواند چنین کتابی است خب این تلاوتش هم البته «إِذَا قُرِئَ الْقُرْآنُ فَاسْتَمِعُوا لَهُ وَأَنْصِتُوا»(4)آن را به همراه دارد اما اصل فهمیدن قرآن این بر اساس هرمنوتیک آدم باید مواظب باشد آنها که گرفتار فنّ هرمنوتیک نبودند تحوّلاتی در آنها پیدا شده فرمود شما این آیات را بخوان آنها هم بعد تدبّر کنند معنای تدبّر همین است این اول این را خوب گوش بدهند بعد آن یادداشتهای قبلی خودشان را با این بسنجند حالا یا تصدیق یا تکذیب از این به بعد اشتباه رخ میدهد اما کم این طور نیست که الآن یک آیه قرآن کریم هست با چندتا روایت که بارها به عرضتان رسید «إِذَا نُودِیَ لِلصَّلاَةِ مِن یَوْمِ الْجُمُعَةِ فَاسْعَوْا إِلَی ذِکْرِ اللَّهِ»(5)اینها چون برایشان مسلّم شده است یکی از شرایط اقامه ی نماز جمعه حضور معصوم است از همین یک آیه به ضمیمه آن چند روایت چندین فتوای گوناگون در آمده یکی میگوید نماز جمعه در عصر غیبت حرام است، چرا؟ چون شرطش وجود معصوم است معصوم که نیست این میشود بدعت، یکی میگوید نماز جمعه در عصر غیبت واجب تعیینی است، یکی میگوید واجب تخییری است با وجوب احتیاط جمع، یکی میگوید وجوب تکوینی است با استحباب احتیاط، یکی میگوید وجوب تخییری است بدون استحباب احتیاط «کما هو الأقوی ٰ» این آرا هست خب اگر کسی با داشتههای قبلی نرود بالأخره یکی از اینها از آن در میآید این فن برای همه ی ما هست که ما چطور متن را گوش بدهیم این مخصوص قرآن نیست فرمود نه شما سریعالرضا باشید نه بطیءالرضا معتدل باشید هر چه دارید داشته باشید برای خودتان محترم است اما این را یادداشت کنید به عنوان بستر قرار بدهید به عنوان مستمع قرار بدهید نه مخاطب شما غوغا کردید در ذهنتان اصلاً نگذاشتید این صاحب متن حرفش را بزند کسی که با یک سلسله مبانی و مبادی رفته به چنگال آن متن که ببیند این متن چه میگوید چیزی گیرش نمیآید این باید اینها را ساکت بکند ببیند آن متن چه میگوید بعدش هم ردّش آسان است اما اینکه میبینید در معالم جایی هست که بگوید «انّما نشأ الإشکال من سوء فهمه» این همان یک گوشه ی هرمنوتیک است میگوید این تمام اشکالاتی که این آقا کرده به فهم خودش اشکال کرده نه به متن نویسنده، خب بنابراین اگر ما هر متنی را مخصوصاً قرآن کریم را بخواهیم بر ادب تدبّری که خود قرآن یادمان داده که وقتی قرآن میخوانند گوش کنی بعد حرفهایتان را بزنید آزادانه «قُلِ الْحَقُّ مِن رَبِّکُمْ فَمَن شَاءَ فَلْیُوْمِن وَمَن شَاءَ فَلْیَکُفُرْ» آن را بعد فرمود آزدانه انجام بدهید سرّش همین است الآن در همین آیه بعد فرمود مردم در قبول و نکول مجبور نیستند آزاداند اما خوب حرف ما را بفهمند «قُلِ الْحَقُّ مِن رَبِّکُمْ فَمَن شَاءَ فَلْیُوْمِن وَمَن شَاءَ فَلْیَکُفُرْ» این یکی از برکات نعمتهای الهی است که انسان را آزاد آفریده البته در نظام تشریع نه در نظام تکوین انسان آزاد است میخواهد بپذیرد میخواهد نپذیرد.
پرسش: استاد تکلیف ارتداد بچه مسلمان پس چه میشود؟
پاسخ: همین، اینها نظر تکوین است نه تشریع ارتداد هم مثل اعتیاد است قرآن کریم فرمود از توحید دست برداشتی از دین دست برداشتی از قرآن دست برداشتی خودت را هلاکت کردی نه اینکه آزادی در نظام تشریع ـ معاذ الله ـ اگر فرمود: «لاَ إِکْرَاهَ فِی الدِّینِ»(1)یعنی در نظام تکوین بشر آزاد خلق شده وگرنه آن «خُذُوهُ فَغُلُّوهُ * ثُمَّ الْجَحِیمَ صَلُّوهُ»(2)پس چیست؟ آن بگیر و ببند چیست؟ بگیرید، ببندید «ثُمَّ الْجَحِیمَ صَلُّوهُ * ثُمَّ فِی سِلْسِلَةٍ ذَرْعُهَا سَبْعُونَ ذِرَاعاً فَاسْلُکُوهُ»(3)خب این بگیر و ببندها چیست پس؟ اینکه در نظام تشریع بشر آزاد نیست در نظام تکوین آزاد است که کمال در همین است وگرنه انسان هر راهه و هرزه که خلق نشده یک راه خاص دارد شما بخواهید سمّ هم پای درخت بریزی و این درخت میوه بدهد اینچنین نیست درخت میخشکد انسان طوری نیست که هم با سمّ زندگی کند هم با آب زلال درخت هم این طور نیست هیچ موجودی این طور نیست فرمود انسان مختار است میخواهد راه خوب برود میخواهد راه بد برود کسی او را مجبور نکرده جبر در نظام تکوین نیست و اکراه در نظام تکوین نیست در نظام تکوین بشر آزاد است اما یک چیز برای او خوب است یک راه برای او خوب است حق خوب است، عدل خوب است، توحید خوب است، ایمان خوب است و مانند آن، آن بزرگواری که چند روز قبل درباره ی دین جدید سخنی گفته و جواب تلخ شنیده اگر شد خودش را به ما برساند که ما حضوراً عذرخواهی بکنیم.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
«وَاصْبِرْ نَفْسَکَ مَعَ الَّذِینَ یَدْعُونَ رَبَّهُم بِالْغَدَاةِ وَالْعَشِیِّ یُرِیدُونَ وَجْهَهُ وَلاَ تَعْدُ عَیْنَاکَ عَنْهُمْ تُرِیدُ زِینَةَ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا وَلاَ تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنَا قَلْبَهُ عَن ذِکْرِنَا وَاتَّبَعَ هَوَاهُ وَکَانَ أَمْرُهُ فُرُطاً (28) وَقُلِ الْحَقُّ مِن رَبِّکُمْ فَمَن شَاءَ فَلْیُوْمِن وَمَن شَاءَ فَلْیَکُفُرْ إِنَّا أَعْتَدْنَا لِلظَّالِمِینَ نَاراً أَحَاطَ بِهِمْ سُرَادِقُهَا وَإِن یَسْتَغِیثُوا یُغَاثُوا بِمَاءٍ کَالْمُهْلِ یَشْوِی الْوُجُوهَ بِئْسَ الشَّرَابُ وَسَاءَتْ مُرْتَفَقاً (29) إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ إِنَّا لاَ نُضِیعُ أَجْرَ مَنْ أَحْسَنَ عَمَلاً (30)»
عدهای که در اثر انحراف اعتقادی و سیّئه ی عملی قلبشان بسته شد از ادراک معارف حق عمداً خود را محروم کردند پیشنهادهایی به پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) میدادند که این پیشنهادها برخی مربوط به تغییر مکتب است برخی مربوط به تغییر اعضا و رهروان این مکتب. اما آن مطلب اول که قلب بسته شد آیاتی نظیر «کَلَّا بَلْ رَانَ عَلَی قُلُوبِهِم مَّا کَانُوا یَکْسِبُونَ»(1)یک, از قبیل «أَفَلاَ یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلَی قُلُوبٍ أَقْفَالُهَا»(2)دو, از قبیل «مَنْ أَغْفَلْنَا قَلْبَهُ عَن ذِکْرِنَا» سه, از قبیل «وَقَالُوا قُلُوبُنَا فِی أَکِنَّةٍ مِمَّا تَدْعُونَا إِلَیْهِ»(3)و مانند آن چهار, مجموعه این چهار طایفه و مانند آن نتیجه ی تلخی که داد این است که «لَهُمْ قُلُوبٌ لاَیَفْقَهُونَ بِهَا»(4)این گروه چون نمیفهمند انسان چیست و جهان چیست و پیوند انسان و جهان چیست به رهبران الهی چند پیشنهاد میدهند که همه ی این پیشنهادها مطابق با قلبهای بسته ی اینهاست گاهی پیشنهاد میدهند که شما حرفهایتان را عوض کنید این آیات الهی را تغییر بدهید, این اصولی که آوردید عوض بکنید «لاَ یَرْجُونَ لِقَاءَنَا ائْتِ بِقُرْآنٍ غَیْرِ هذَا أَوْ بَدِّلْهُ»(5)و مانند آن این پیشنهاد تبدیل, تحریف, تغییر و مانند آن مربوط به اصل مکتب است گاهی هم پیشنهاد میدهند که اعضا و پیروان این مکتب را عوض کنید این فقرا و مستضعفان اینها را ترک کنید تا ما بیاییم ما که توانگریم با این تهیدستها یکجا نمینشینیم این دو پیشنهاد مذموم گاهی از یک نفر است یک گروه است, گاهی از دو گروه است و اینها مانعةالجمع نیستند که هر دو مطلب را بخواهند ذات اقدس الهی هم آن پیشنهاد را نقل کرد و رد کرد, هم این پیشنهاد را ذکر کرد و باطل دانست و منشأ این دوتا پیشنهاد باطل را بستگیِ دل معرفی کرد وقتی محور اندیشه بسته باشد خب انسان درک نمیکند برابر چشم و گوش نظر میدهد و چشم و گوش هم که محور تفکّر و تعقّل و اندیشه نیستند. فرمود: «وَاصْبِرْ نَفْسَکَ مَعَ الَّذِینَ یَدْعُونَ رَبَّهُم بِالْغَدَاةِ وَالْعَشِیِّ یُرِیدُونَ وَجْهَهُ» اینها ماندگارند. معنای ماندگاری افرادی که وجیه الی اللهیاند, وجه اللهیاند و لوجه الله کار میکنند این است که آثار و برکات آنها در جامعه هست از یک سو, مردم هم در طیّ اعصار و قرون برای اینها علوّ درجه و منزلت مسئلت میکنند از سوی دیگر, هم از طرف آنها برکات نصیب مردم میشود هم از طرف مردم برکات برای آنها درخواست میشود و آنچه ذات اقدس الهی در سوره ی مبارکه ی «احزاب» به عنوان صلوات بر مؤمنین نازل کرده است اختصاصی به مؤمنان زنده ندارد اینکه فرمود: «هُوَ الَّذِی یُصَلِّی عَلَیْکُمْ وَمَلاَئِکَتُهُ لِیُخْرِجَکُم مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَی النُّورِ»(6)گرچه مصداق شایع و رایجش مردان با ایمان زندهاند ولی آنها که رحلت کردهاند هم مشمول صلواتاند خدای سبحان بر مؤمنین صلوات میفرستد و ملائکه را هم به همراه خود وادار میکند که برای مؤمنین صلوات بفرستند «هُوَ الَّذِی یُصَلِّی عَلَیْکُمْ وَمَلاَئِکَتُهُ لِیُخْرِجَکُم مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَی النُّورِ» این اخراج از ظلمت به نور در هر نشئهای اثر خاصّ خود آن نشئه را دارد اختصاصی به عالم طبیعت و زمان حیات ندارد. به هر تقدیر اینها ماندهاند اما درباره ی افراد دیگر فرمود: «فَجَعَلْنَاهُمْ أَحَادِیثَ وَمَزَّقْنَاهُمْ کُلَّ مُمَزَّقٍ»(7)ما اینها را اُحدوثه و تاریخ قرار دادیم فقط شما باید در کتابهای تاریخ بخوانید که روزی در این سرزمین ساسانیان بودند سامانیان بودند سلجوقیان بودند روزی در این سرزمین پهلوی بود روزی در این سرزمین قجر بود همین «فَجَعَلْنَاهُمْ أَحَادِیثَ» احدوثه, احدوثه در تاریخ قرار دادیم اما انبیا موجود زندهاند الآن این هفت میلیارد بشری که روی زمین زندگی میکنند قسمت مهمّ اینها را همین چند پیغمبر دارد اداره میکنند یا حضرت عیساست یا حضرت موسای کلیم است یا وجود مبارک پیغمبر اسلام است همین چهار, پنج نفر دارند اداره میکنند دیگران هم اگر زندهاند به برکت همینها زندهاند اینها آمدند آن جنبه ی عدل و انسانیت و اینها را گرفتند ماندند آن جنبه ی الهیّتش را رها کردند آنها هم بالأخره در کنار سفره ی انبیا آمدند شعار عدلگستری را سر دادند بالأخره الآن این چهار, پنج نفرند که دارند جهان را اداره میکنند هر کس سخن از عدل و حق و انصاف و شرف و اصول ارزشی دارد مخصوص همین چند نفر است, خب بنابراین اینها هم ماندگارند و دیگران فرمود: «فَجَعَلْنَاهُمْ أَحَادِیثَ» اینها در تاریخ دفن شدند روزی در این مملکت ساسانیان بودند, روزی در این مملکت پهلوی بود همین شده حدیث اما اینها بالأخره باقیاند در بحثهای قبل هم ملاحظه فرمودید فرمود یک عده اولواالألباباند, یک عده اولواالأبصارند, یک عده اولواالنهایاند دارای نُهییاند عقل را نُهیه گفتند برای اینکه انسان را از زشتی نهی میکنند عدهای اولواالنهایاند, عدهای اولواالألباباند, عدهای اولواالأبصارند, عدهای اولوا بقیّهاند اینها والیّ بقایاند, ولیّ بقایاند «لَوْلاَ یَنْهَاهُمُ الرَّبَّانِیُّونَ وَالْأَحْبَارُ»(8)بعد فرمود: «أُولُوا بَقِیَّةٍ»(9)خب یک آدم عاقل والی لُبّ است, یک آدم حکیم والی لُبّ است, یک انسان الهی والی بقاست میشود اولوا بقیّه اگر وجود مبارک ولیّ عصر(ارواحنا فداه) را ما میگوییم بقیّةالله برای همین است که «أبقائه الله سبحانه و تعالیٰ لإقامة الأمت و العوج» این میشود جزء اولوا بقیّه فرمود اینها کسانیاند که میمانند پس آن پیشنهاد دهندهها که یا پیشنهاد تغییر مکتب دادند گفتند «بِقُرْآنٍ غَیْرِ هذَا أَوْ بَدِّلْهُ»(10)یا اینها که پیشنهاد تبدیل رهروان راه قرآن را میدهند گفتند فقرا را طرد کنید ما بیاییم «لاَ تَطْرُدِ الَّذِینَ یَدْعُونَ رَبَّهُم بِالْغَدَاةِ وَالْعَشِیِّ»(11)در سوره ی مبارکه ی «یونس» این بود در اعراف این بود در سایر سُوَر این بود به حضرت نوح گفتند به انبیای دیگر گفتند به وجود مبارک پیامبر هم گفتند که خدای سبحان فرمود: «وَاصْبِرْ نَفْسَکَ مَعَ الَّذِینَ یَدْعُونَ» این پیشنهادهایی که به حضرت نوح و انبیای بعدی تا وجود مبارک پیغمبر(علیهم الصلاة و علیهم السلام) میدهند بر اساس «تَشَابَهَتْ قُلُوبُهُمْ»(12)است خب وقتی که بیماری آمد دیگر فرق نمیکند اگر کسی در اثر بدخوری دستگاه گوارشش آلوده شده و صدمه میبیند این چه برای هزار سال قبل باشد چه برای هزار سال بعد این دستگاه گوارش که با هر غذایی آماده نیست این دستگاه اندیشه هم همینطور است فرمود: «تَشَابَهَتْ قُلُوبُهُمْ» چون «تَشَابَهَتْ قُلُوبُهُمْ» آن پیشنهاد مذمومی که به نوح(سلام الله علیه) دادند به تو میدهند آن حرفی که به حضرت ابراهیم زدند به تو میزنند «وَاصْبِرْ نَفْسَکَ مَعَ الَّذِینَ یَدْعُونَ رَبَّهُم بِالْغَدَاةِ وَالْعَشِیِّ یُرِیدُونَ وَجْهَهُ» این «یُرِیدُونَ» که فعل مضارع است دلالت بر استمرار دارد این دائماً وجه الله را میطلبند این بیان نورانی حضرت امیر در دعای کمیل که عمر مرا «فی خدمتک سرمدا»(13)همین است انسان دائماً میتواند در خدمت الهی باشد آن درسی آن بحثش اگر صبغه ی دینی دارد که خدایا توفیقی بده من خوب درس بخوانم خوب یاد بگیرم خوب معتقد بشوم خوب عمل بکنم خوب منتشر کنم این میشود «فی خدمتک سرمدا» «وَلاَ تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنَا قَلْبَهُ عَن ذِکْرِنَا وَاتَّبَعَ هَوَاهُ» بالأخره انسان بر جایی باید تکیه کند چند بار ما به عرضتان رساندیم که قبل از انقلاب ما مشکل جدی داشتیم میگفتیم اگر این مثلثی که فعلاً هست پایدار نباشد و یک ضلعش فرو بپاشد ما چه کنیم؟ قبل از انقلاب مشکل رسمی ما این بود که الآن جهان را بتپرستی و کمونیستی و الهیّت اداره میکند یعنی مسیحیها و یهودیها و مسلمانها معتقد به مبدأند, مارکیستها ملحدند, بتپرستها هم این آیین بتپرستی را دارند ترویج میکنند ما مشکلمان این بود میگفتیم با پیشرفت علم این بتپرستی و موشپرستی و فلانپرستی این یقیناً رخت برمیبندد در هند هست, در چین هست, در بسیاری از کشورهای عقبافتاده هست اگر این بتپرستیهای گوناگون فرو پاشید در اثر پیشرفت علم و این قشر عظیم به طرف الهیّت نیامد و به طرف الحاد رفت کفّه ی ملحدین سنگینتر میشود آنوقت در کلّ جهان الهیّون آسیب میبینند این نگرانی جدّی ما بود اما دیدیم طولی نکشید که الحاد متلاشی شد آن اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی مثل آدم برفی آب شد کسی هم کاری با او نداشت نه کودتایی شد نه انقلابی شد نه جنگی شد هیچ نشد فقط رخت بربست و این موشپرستیها هر روز ادامه دارد و محکم هم میشود این عرفانهای دروغ همین است دیگر بالأخره بشر خودش را باید به جایی بند کند اگر آن نشد به موش تکیهگاهی نداشته باشد نیست منتها غفلت میکند گاهی به خودش اکتفا میکند گاهی به موش اکتفا میکند گاهی به بتهای دیگر اکتفا میکند اینها هر روز دارد تقویت میشود و اما آن جریان مارکسیستی و کمونیستی و اینها هم که آب شده اگر کسی قلب بسته شد به دنبال هوا راه میافتد آن را خدا میداند یا به دنبال فالگیری یا به دنبال بَخت یا به دنبال شانس یا به دنبال همین ادّعاهای دروغین «وَکَانَ أَمْرُهُ فُرُطاً» این یا افراط است یا تفریط از آن صراط مستقیم فاصله گرفتن است. بعد فرمود: «وَقُلِ الْحَقُّ مِن رَبِّکُمْ» این آرا, این افکار را شنیدید و آنها مطرح کردند تو بگو حق از طرف خداست در هیچ جا نیست مگر از طرف خدای سبحان و بدان که بشر در انتخاب راه تکویناً آزاد است ما کسی را مجبور نکردیم در نظام تکوین ولی راه را نشان دادیم در نظام تشریع گفتیم در نظام تشریع چه چیزی بر آنها واجب است شریعت منطقةالفراغ نیست گرچه منطقةالفراغ هم دارد بالأخره واجباتی است, مستحباتی است, مکروهاتی است, یک مباهات آنجا که مطنقةالفراغ است مشخص است در نظام تکوین بشر آزاد خلق شده است چون کمال در همین است اجباری در کار نیست کسی را وادار کنند الاّ ولابد تو باید ایمان بیاوری اما امر به معروف هست, نهی از منکر است که با مسئله اجبار در دین فرق میکند پس بشر از نظر آفرینش آزاد خلق شده و کمال هم در این است که بر اساس آزادی به طرف حق برود اگر مجبوراً به طرف حق میرفت که کمال نبود «قُلِ الْحَقُّ مِن رَبِّکُمْ» این یک, حق از طرف خداست و لاغیر این لسانش هم لسان حصر است بشر هم آزاد است در نظام تکوین این دو, در نظام تشریع الاّ ولابد باید دین را بپذیرد چون دین صراط مستقیم است و اگر نپذیرفت کجراهه رفت دو طرفش جهنم است این صراط مستقیم که دو طرفش جهنم است گاهی گفته میشود پُل صراط روی جهنم است یعنی همین دو طرفش است جهنم است افراط و تفریط جهنم است, «الَْیمِینُ وَ الشِّمالُ مَضَلَّةٌ وَ الطَّرِیقُ الْوُسْطَی هِیَ الْجَادَّةُ»(14)این وسط رفتن واجب است تشریعاً پس حقیقت و حق هر چه هست از خداست یک, و انسان هم در نظام تکوین مجبور نیست جبر محال است نه باطل جبر مستحیل است نه بد از سخن مباحث حکمت عملی نیست بگوییم جبر بد است تفویض بد است امر بین الأمرین خوب است خیر, جبر محال است تفویض محال است امر بین الأمرین ضروری است مثل این نمیگوییم دو دوتا پنجتا بد است, دو دوتا سهتا بد است, دو دوتا چهارتا خوب است میگوییم دو دوتا پنجتا محال است, دو دوتا سهتا محال است, دو دوتا چهارتا ضروری است امر بین الأمرین ضروری است جمع مستحیل است, تفویض مستحیل است این مطلب بعدی حالا که انسان مختار است هر کدام را دوتا راه را میتواند اختیار کند با عقل و فطرت از درون, با کتاب و سنّت از بیرون به انسان گفته میشود که راهِ دین راه مستقیم است بقیه «فَمَاذَا بَعْدَ الْحَقِّ إِلَّا الضَّلاَلُ»(15)پس «قُلِ الْحَقُّ مِن رَبِّکُمْ» یک, و بدان نه اینکه به مردم بگو بدان و دیگران هم البته میدانند که «فَمَن شَاءَ فَلْیُوْمِن وَمَن شَاءَ فَلْیَکُفُرْ» انسان آزاد است دو, نظیر آن آیات دیگر «مَن شَاءَ فَلْیُوْمِن وَمَن شَاءَ فَلْیَکُفُرْ», «إِنَّا هَدَیْنَاهُ السَّبِیلَ إِمَّا شَاکِراً وَإِمَّا کَفُوراً»(16), «وَهَدَیْنَاهُ النَّجْدَیْنِ»(17)کذا و إمّا کذا این إمّا کذا و إمّا کذا در نظام تکوین است یعنی انسان مختار است اما در نظام تشریع بر او واجب است که احدالطرفین را که طریق مستقیم است بپذیرد وگرنه «خُذُوهُ فَغُلُّوهُ * ثُمَّ الْجَحِیمَ صَلُّوهُ * ثُمَّ فِی سِلْسِلَةٍ ذَرْعُهَا سَبْعُونَ ذِرَاعاً فَاسْلُکُوهُ»(18)او را تعقیب میکند این بگیر و ببند نشانه ی آن است که در نظام تشریع آزاد نیست اگر گفته شد «لاَ إِکْرَاهَ فِی الدِّینِ»(19)معنایش این نیست که ـ معاذ الله ـ دین جزء مباحات است بخواهید قبول کنید میخواهید نکول معنایش این است که تو فطرتاً مجبور نیستی و کمال هم در این است که بر اساس اندیشه و انگیزه آزادانه ی کسی راه را بپذیرد اگر بر اساس جبر یک طرف برود که کمال نیست پس در نظام تکوین بشر آزاد است مجبور نیست در نظام تشریع عقل و نقل او را راهنمایی میکنند که در مسیر دین حرکت کند نرفت, «خُذُوهُ فَغُلُّوهُ» او را تعقیب میکند بگیر و ببند در کنارش است در دنیا «فَاقْطَعُوا»(20)هست, «فَاجْلِدُوا»(21)هست, «الَّذِینَ یُحَارِبُونَ اللّهَ وَرَسُولَهُ»(22)هست و مانند آن, در آخرت هم «خُذُوهُ فَغُلُّوهُ» هست و مانند آن.
1) (1) . سوره ی مطففین, آیه ی 14.
2) (2) . سوره ی محمد, آیه ی 24.
3) (3) . سوره ی فصلت, آیه ی 5.
4) (4) . سوره ی اعراف, آیه ی 179.
5) (5) . سوره ی یونس, آیه ی 15.
6) (6) . سوره ی احزاب, آیه ی 43.
7) (7) . سوره ی سبأ, آیه ی 19.
8) (8) . سوره ی مائده, آیه ی 63.
9) (9) . سوره ی هود, آیه ی 116.
10) (10) . سوره ی یونس, آیه ی 15.
11) (11) . سوره ی انعام, آیه ی 52.
12) (12) . سوره ی بقره, آیه ی 118.
13) (13) . مصباح کفعمی, ص559.
14) (14) . نهجالبلاغه, خطبه ی 16.
15) (15) . سوره ی یونس, آیه ی 32.
16) (16) . سوره ی انسان, آیه ی 3.
17) (17) . سوره ی بلد, آیه ی 10.
18) (18) . سوره ی حاقه, آیات 30 ـ 32.
19) (19) . سوره ی بقره, آیه ی 256.
20) (20) . سوره ی مائده, آیه ی 38.
21) (21) . سوره ی نور, آیه ی 2.
22) (22) . سوره ی مائده, آیه ی 33.
پرسش: حاج آقا جبر و تفویض مطلقش است که تابع عقل است نسبی بودنش چطور؟ آیا تابع عقل است؟
پاسخ: بالأخره جبر که انسان مجبور باشد بالقول المطلق محال است نه بد است تفویض بالقول المطلق مستحیل است که خدای سبحان کارِ بشر را به بشر واگذار کرده باشد, خب.
«قُلِ الْحَقُّ مِن رَبِّکُمْ فَمَن شَاءَ فَلْیُوْمِن وَمَن شَاءَ فَلْیَکُفُرْ» این برای نظام تکوین, اما نظام تشریع مختاری ما در نظام تکوین کسی را مجبور نکردیم ولی در نظام تشریع پذیرش دین واجب است نپذیرفتید گرفتار این اصل میشوید «إِنَّا أَعْتَدْنَا لِلظَّالِمِینَ نَاراً» این «أعتَدَ و عَدّ» هر دو میتواند ریشه باشد برای «أَعْتَدْنَا» که آن «دال» تبدیل به «تاء» شده یا نه, «عَتَد» خودش مستقل است «کما هو الظاهر» این اشتقاق «أَعْتَدْنَا» در آیات قبل گذشت «إِنَّا أَعْتَدْنَا» یعنی ما آماده کردیم الآن جهنم موجود است چه اینکه الآن هم بهشت موجود است آنجا فرمود: «أُزْلِفَتِ الْجَنَّةُ لِلْمُتَّقِینَ»(1), «أُزْلِفَتِ» یعنی قُرّبت, یعنی اعدّت آماده شد, مهیّا شد برای متّقی, متّقی همین که اینجا رخت بربست «فَرَوْحٌ وَرَیْحَانٌ وَجَنَّتُ نَعِیمٍ»(2)«إِنَّا أَعْتَدْنَا لِلظَّالِمِینَ نَاراً» که «أَحَاطَ بِهِمْ سُرَادِقُهَا» این ظالمین اسم فاعل نیست صفت مشبهه است نشانه ی استمرار و استقرار این وصف است اینها که در اثر غفلت قلب و قفل قلب و رِیْن قلب و کِنان قلب طبق آن آیات چهار طایفه اینها دل مُرده شدهاند «أحاطت بهم خطیئاتهم» شد در بخشهای قبلی فرمود: «أَحَاطَتْ بِهِ خَطِیئَتُهُ»(3)بعضیها هستند که گناهان اعتقادی دارند, گناهان اخلاقی دارند, گناههای عملی دارند, گناههای عهد و پیمان اجتماعی دارند, گناهان سیاسی دارند «أَحَاطَتْ بِهِ خَطِیئَتُهُ» این کسی که «أَحَاطَتْ بِهِ خَطِیئَتُهُ» گرفتار دوزخی میشود که به او احاطه دارد آیه ی 49 سوره ی مبارکه ی «توبه» این است «أَلاَ فِی الْفِتْنَةِ سَقَطُوا وَإِنَّ جَهَنَّمَ لَُمحِیطَةٌ بِالْکَافِرِینَ» این هر جا برود میسوزد چه اینکه در دنیا به هر طرف میرفت معصیت میکرد در هر حزبی, در هر ارگانی, در هر نهادی, در هر انجمنی, در هر محفلی, در هر کوی و برزنی گناه میکرد یا گناه اعتقادی بود یا قولی بود یا فعلی بود و مانند آن, آنکه «أَحَاطَتْ بِهِ خَطِیئَتُهُ» گفتار «إِنَّ جَهَنَّمَ لَُمحِیطَةٌ بِالْکَافِرِینَ» میشود احاطه ی این نار به صورت سرادق یاد شده است این سرادق یک بار در قرآن کریم استعمال شد و آن هم در همین آیه سوره ی مبارکه ی «کهف» است ظاهراً عربی نیست و معرّب است و اصلش هم فارسی است و غیر فارسی هم ممکن است داشته باشند و بسیط نیست و مرکّب است این سرادق اصلش سراپرده بود این سراپرده را سراطاق کردند این سراطاق شده سرادق و چون یک ریشه ی ادبی صرف و نحوی ندارد این است که «هذه کلمة أعجمیة فالعب بها ما شئت» به حسب ظاهر این سرادق همان سراپرده است سراپرده آن پرده ی محیطی است که همه را در برمیگیرد بسیط نیست سراپرده ی جهنم همه ی اینها را فرا میگیرد گاهی خیمه معنا کردند که همان سراپرده است, خب.
«أَحَاطَ بِهِمْ سُرَادِقُهَا وَإِن یَسْتَغِیثُوا یُغَاثُوا بِمَاءٍ کَالْمُهْلِ» بالأخره اینها در آن حرارت سوزان احساس عطش میکنند تشنهشان میشود آب میخواهند به آنها نظیر سُرب گداخته, مس گداخته که مُهل همان مس گداخته است به او میدهند همین سیّئه باطنش همان است اینکه سوزاند جامعهای را به آن صورت در میآید.
پرسش:...
پاسخ: بله دیگر این را این سراپرده را تعریب کرد به صورت سرادق در آورد و خیلی شفاف ارائه کرد عربی این کار میکند دیگر عربی مبین مستهلَک میکند آن قدرت در فارسی یا غیر فارسی نیست ما در عین حال که به ادبیات فارسیمان علاقهمندیم اما هر لفظی بیاید با همان وضع استعمال میکنیم عربی بیاید با همان وضع عربی ما دیگر تفریس نمیکنیم فارسی نمیکنیم عربی را عربی, کلمات لاتین چه فرانسه, چه انگلیس, چه آلمانی چه زبان دیگر که بیاید ما همانطوری که آمده و جزء وارداتی ماست همانطور به کار میبریم این سلطنت در فارسی نیست که بتواند این لغات و کلمات وارد شده را در خود هضم بکند به صورت بومی در بیاورد و مصرف کند اما عربی هرگز اینچنین نیست هر کلمهای بخواهد وارد بشود باید ویزا بگیرد, گذرنامه بگیرد وارد بشود آنجا بازسازی بشود و مصرف بشود اینطور نیست که هر کلمهای وارد بشود آن را همان طور مصرف بکنند این قدرت و سیطره ی لسان عرب است, خب.
«أَحَاطَ بِهِمْ سُرَادِقُهَا وَإِن یَسْتَغِیثُوا یُغَاثُوا بِمَاءٍ کَالْمُهْلِ» اگر استغاثه کنند ناله کنند لابه کنند ضجّه بزنند که ما تشنهایم به ما آب بدهیم به جای آب کوثر و گوارا و زلال به آنها مس گداخته میدهند فلزّ گداخته که آب همان فلز است میدهند آن را میگویند مُهل این هنوز به لب نیامده ـ معاذ الله ـ پوست صورت را میریزد از بس داغ است «یَشْوِی الْوُجُوهَ» چهره را بُریان میکند مَشوی یعنی بریان, خب اگر کسی جریان اسرائیل را ببیند, جریان فلسطین را هم مشاهده کند, جریان غزّه را مشاهده کند باور میکند که این کیفرها برای آنها حق است. «یَشْوِی الْوُجُوهَ» بعد فرمود: «بِئْسَ الشَّرَابُ» برای اینکه این به جای اینکه رفع عطش بکند تمام دستگاه را میسوزاند دوباره ذات اقدس الهی دستگاه گوارش ایجاد میکند اینکه در سوره ی مبارکه ی «نساء» گذشت «کُلَّمَا نَضِجَتْ جُلُودُهُم بَدَّلْنَاهُمْ جُلُوداً غَیْرَهَا»(1)همین است دیگر اگر این پوست چه در درون چه در بیرون, گوشت چه در درون چه در بیرون به صورت خاکستر در آمد دوباره ذات اقدس الهی میرویاند «وَسَاءَتْ مُرْتَفَقاً» یک برجستگی بسیار بدی است این برای انذار اما آن تبشیرش مربوط به «إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا» است که به خواست خدا برای فردا مطرح میکنیم.
1) (26) . سوره ی نساء, آیه ی 56.
اما درباره ی این سؤالهای هرمنوتیک مستحضرید این فن باید توجیه بشود اگر معنایش این است که افراد پیشفرضهایی دارند, مبانی دارند, مبادی دارند هر کسی از متن چیزی میفهمد این سخن ناصواب است اگر منظور آن است که بعد از اینکه همه از این متن مطلبی را فهمیدند در مقام رد و امضا بعضیها امضا میکنند که با مبانی اینها مطابق است, بعضیها رد میکنند چون با مبانی اینها مطابق نیست این سخن حق است همه ی ما هم همینطوریم ولی اینچنین نیست که چون مبانی فرق میکند پیشفرضها فرق میکند برداشتها هم فرق میکند یعنی بگوییم این آیه این را میخواهد بگوید این قرائت این است معنای آیه این است خیر, قرآن کریم به صورت نور بیان شده و خود را به عنوان نور معرفی کرده که «قَدْ جَاءَکُم مِنَ اللّهِ نُورٌ وَکِتَابٌ مُبِینٌ»(1)بعد تبیان است, بعد «قَد تَبَیَّنَ الرُّشْدُ»(2)است و در حدود 250 سال این چهارده معصوم(علیهم السلام) این قرآن را گفتند و خواندند و عمل کردند و تفسیر کردند به مردم منتقل کردند و روشن شد که قرآن چه چیزی میخواهد بگوید اگر در مسئله نماز و حج بود که پیغمبر فرمود: «صلّوا کما رأیتمونی اُصلّی»(3)یا «خذوا عنّی مناسککم»(4)مرحله ی جنگ بود هفتاد, هشتاد جنگ شده تا آیات جهاد و دفاع و جنگ را به مردم بیاموزاند برای مردم تشریح کند کمبودها را دو مرتبه به مسجد بیاورند و برای آنها حل کنند, اگر مسئله حکومت بود وجود مبارک حضرت امیر خاورمیانه را پنج سال به خوبی اداره کرد وجود مبارک امام مجتبی چند ماه حکومتی داشت و اگر سخن از مبارزه بود طغیانستیزی و با طاغوت درگیر شدن و خوی شهادتطلبی و اسارت را در راه دین پذیرفتن است وجود مبارک سیّدالشهداء عملاً به آیات در بسیاری از موارد آیات را تلاوت کرده با سرِ مطهّرش آیات را خوانده این آیات را تبیین کرده, تشریح کرده, روشن کرده و اگر بخشهای عرفانی آنهاست و دعا و نیایش و اینهاست وجود مبارک امام سجاد در حدود سی سال مسئله دعا و عرفان و اخلاق را گفت و عمل کرد و منتشر کرد و اگر بحثهای حوزوی است وجود مبارک امام باقر و امام صادق هزارها شاگرد تربیت کردند حالا اگر کسی اشکال کند که در مدینه جا برای پذیرش چهار هزار شاگرد نبود هیچ کس ادّعا نمیکند که وجود مبارک حضرت امام صادق مجلسی داشتند که چهار هزار شاگرد آنجا حضور داشتند این را که کسی نگفت که در طیّ عمر با برکتشان چهار هزار شاگرد تربیت کردند یک شاگرد یک ساعته آمده یک حدیث یاد گرفته رفته, دوتا شاگرد فقط یک نصفه روز حضرت را دیدند یک نصفه روز, یک سؤال, دو سؤال, ده سؤال, بیست سؤال تا یک مدت عمر نه چهار هزار نفر نظیر آنچه که فعلاً در مسجد اعظم مطرح است اینها میآمدند در مدینه چهار هزار نفر مینشستند وجود مبارک امام صادق برای اینها درس میگفت اینکه نه شدنی است نه کسی ادّعا کرده مثل اینکه وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) در طول عمرش هزارها نفر را که دوازده هزار نفر را در آن اسدالغابه و غیر اسدالغابه جمعآوری کردند اینها شاگردان حضرت بودند از یک ساعت تا یک عمر اینطور نیست یعنی اینطور نیست و کسی ادّعا نکرده که چهار هزار نفر پای درس امام صادق بودند یعنی در طیّ این عمر پر برکت این ده نفر آن بیست نفر آن سی نفر آن دو نفر آن یک نفر این جمعاً چهار هزار نفر حضرت را دیدند و از حضرت حدیث نقل کردند, خب. اگر این است وجود مبارک امام باقر این کار را کرده, وجود مبارک امام صادق این کار را کرده در طیّ این اصول اربعمائة در همین زمان نوشته شده بالأخره چهارصد نفر چهارصد کتاب نوشتند چهارصد رساله نوشتند این فاصله ی بین کتب اربعه و ائمه(علیهم السلام) همین اصول اربعمائة است مرحوم کلینی در قرن چهارم بود چهار قرن از هجرت گذشته وجود مبارک امام صادق, امام باقر در قرن دوم بودند اواخر قرن اول و اوایل قرن دوم اینها بودند دویست سال بین این بزرگان فاصله است یعنی بین کتب اربعه و محمّدین ثلاث مرحوم کلینی و مرحوم صدوق مرحوم شیخ طوسی تا وجود مبارک امام صادق و امام باقر دویست سال فاصله است این دویست سال را اصول اربعمائة تأمین میکند این اصول اربعمائة به وسیله ی شاگردان ائمه(علیهم السلام) تدوین شده به هر تقدیر در طیّ این 205 سال گفتند و نوشتند و سخنرانی کردند و اقامه کردند و دین شده یک چیز شفاف حالا کسی بیاید بگوید که من برداشتم از دین این است درست است که فقهای ما برداشت دارند مثلاً صاحب جواهر برداشتش از این روایت یک مطلب است که مثلاً فلان کار اگر کسی قصد ده روز کرده در جایی بخواهد از آنجا خارج بشود تا مرزش کجاست مرحوم صاحب جواهر یک فتوای دیگر کمی تفاوت دارند حالا کسی بیاید بگوید ـ معاذ الله ـ پیغمبر معصوم نبود یا بگوید ـ معاذ الله ـ این کتاب جهانبینی خود پیغمبر است هستیشناسی خود پیغمبر است این زیر همه ی دین آب بستن است دیگر این را که نمیشود گفت اختلاف قرائت که.
پرسش: حاج آقا ببخشید گاهی هست که معصومین و خود حضرت صادق(علیه السلام) دارند که «لو قری القرآن کما أنزل لالفیتمونا فیه مسمّین کما سمّی من کان قبلنا»(1).
پاسخ: اگر همین قرآنی که در سوره ی مبارکه ی «حشر» است که «لَوْ أَنزَلْنَا هذَا الْقُرْآنَ عَلَی جَبَلٍ لَرَأَیْتَهُ خَاشِعاً مُتَصَدِّعاً»(2)این مربوط به حقیقت قرآن است این حقیقت قرآن اگر بخواهد تجلّی کند کوه توان تحمّل آن را ندارد مثل اینکه ذات اقدس الهی با بعضی از اسمای حسنایش تجلّی کرده است «خَرَّ مُوسی صَعِقاً»(3)یا جبل مُندک شده است و مانند آن. آن مربوط به حقیقت کتاب است ما که حالا نه ادّعای آن را داریم نه به آن حد میرسیم اما همین ظواهری که هست که از این ظواهر بشود کم کم, کم کم بالا رفت این را که نمیشود ادّعا کرد که ما برداشتمان این است جریان هرمنوتیک در دو مقطع است یکی آدم هر چه بلد است هر مبنایی که دارد وقتی به یک متن رسید باید این مبانیاش را در مرحله ی مستمع ساکت کند که بفهمد صاحب متن چه میخواهد بگوید مخالف و مؤالف هر دو یک گونه میفهمند مگر اینکه او آداب استماع را نداند مثل اینکه کسی وسط حرف کسی دارد حرف میدواند خب این معلوم میشود آداب استماع را نمیداند اگر کسی یک کتاب جلوی اوست چهارتا مبنا هم خودش قبلاً فراهم کرده این دارد این کتاب را مطالعه میکند فوراً دست به قلم میکند دارد اشکال میکند این اصلاً آداب مطالعه را بلد نیست این باید به پایان برسد کاملاً صدر و ساقهاش گوشِ محض تا ببیند این متن چه میگوید این مقام استماع, بعد مقام تصمیمگیری و استدلال یا قبول یا نکول از آن به بعد آزاد است میتواند اشکال کند, میتواند نقد کند, میتواند نقض کند, میتواند بپذیرد یقیناً فرق میکند هر کسی مبانی داشته باشد این است و تفاوت جوهری این است که اگر خوب گوش بدهد گاهی دست از مبانی خود برمیدارد اینکه میبینید علامه شد علامه برای اینکه خوب گوش داد تحوّل این تجدیدنظر همین است یک وقت است کسی متحجّر است این مبنایی که قبلاً به او گفتند این همیشه در ذهنش هست هر جا هم رفته حرف هر کسی را گوش داده یا کتابی را خوانده در وسطهای حرف او و گفتههای او حرفهای خودش را دوانده این اصلاً نگذاشت آن متکلّم بیچاره حرف بزند که این به جایی نمیرسد این متحجّر است این رسوب دارد اما کسی مثل علامه است, مثل صدرالمتألّهین است اینها تحوّلی دارند این حرکت جوهری که اول برای او پیدا نشد که, این اصالة الوجود که اول برای او پیدا نشد که این جسمانیةالحدوث و روحانیةالبقاء که اول در استادش نبود, در حوزه ی علمیه اصفهان نبود خب چطور شد که دفعتاً این نوآوریها پیدا شده؟ آدم خوشفهم, گوشبده وقتی به یک متن رسید سر تا پا گوش است و عجله هم نمیکند سر هم تکان نمیدهد تصدیق بکند تکذیب هم نمیکند و یادداشت برمیدارد که این آقا این را میخواهد بگوید این متن این را میخواهد بگوید بعد این را با داشتههای خود ارزیابی میکند بعد روی کُرسی نظریهپردازی مینشیند در آن صحنه ی دل یا برمیگردد یا اشکال میکند یا تجدیدنظر میکند این راهِ عالِم شدن است هرمنوتیک یعنی اینطوری که آدم از هر متنی برابر با برداشت خود بفهمد این مغالطه است اینکه فهم نیست اگر او ظهور نداشته باشد معما باشد, جدول باشد, لُغز باشد بله آدم هر طوری به میل خود میتواند حل کند اما اگر «قَد تَبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَیِّ»(4)شد, «عَلَی بَیِّنَةٍ مِنْ رَبِّهِ»(5)شد, «قَدْ جَاءَکُم مِنَ اللّهِ نُورٌ وَکِتَابٌ مُبِینٌ» شد, «هَذا صِرَاطٌ مُّسْتَقِیمٌ»(6)شد, «تِبْیَاناً لِکُلِّ شَیْءٍ»(7)شد آدم باید گوش بدهد ببیند این چه میگوید بعد حرف خودش را میخواهد بزند این دوتا مطلب را. پیشفرضها هم مستحضرید که دین آمده به ما چهارتا حرف زده گفت اگر مقلّدی محقّق باش, رهبر یا مرجعی محقّق باش, تمام ظنون باید به یقین ختم بشود اگر استادی محقّق باش, اگر شاگردی محقّق باش, اگر درصدد تصدیقی محقّق باش, اگر درصدد تکذیبی محقّق باش چقدر این کتاب من البته همه ی بزرگان به اهل بیت ارادتمندند اما من ندیدم فقیهی کتاب حدیث را مثل قرآن ببوسد مگر سیدناالاستاد مرحوم علامه طباطبایی ما معمولاً قرآن را در گرفتن و اینها اول میبوسیم بعد قرائت میکنیم ولی نهجالبلاغه اینطور نیست که اگر نهجالبلاغه به دست ما دادند این ببوسید این میبوسیم این سیّد این در جلوت و خلوتش راهش یکی بود از بس این احادیث نورانی است وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) آنطوری که مرحوم کلینی(رضوان الله علیه) در کتاب شریف کافی در بحث علم نقل میکنند میفرمایند شما میخواهی تصدیق بکنی بکن, میخواهی تکذیب بکنی بکن همانطوری که قبلاً عرض شد فرمود بدان دوتا سیم خاردار این طرف است بخواهی به مرز تصدیق بروی سرت را تکان بدهی پایین بیاوری بگویی آری باید محقّقانه باشد, بخواهی تکذیب کنی سرت را بالا ببری بگویی نه باید محقّقانه باشد چون دین بست «ان الله سبحانه و تعالی خصّ, حضّ, أو حصّن» سه قرائت در این حدیث نورانی هست «عباده بآیتین من کتابه أن لا یقولوا حتی یعلموا و لا یردوا ما لم یعلموا»(8)آنوقت این دوتا آیه را وجود مبارک امام صادق طبق نقل مرحوم کلینی استدلال کرده فرمود اما آن آیهای که دلالت میکند نفی باید محقّقانه باشد این آیه است «أَلَمْ یُؤْخَذْ عَلَیْهِمْ مِیثَاقُ الْکِتَابِ أَن لاَیَقُولُوا عَلَی اللّهِ إِلَّا الْحَقَّ»(9)آنجا که پذیرش باید محقّقانه باشاد آیه ی سوره ی مبارکه ی «اسراء» است که «لاَ تَقْفُ مَا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ»(10)بنابراین ما باید آنجایی هم که به مظنّه عمل میکنیم همانطوری که قبلاً اشاره شد «ظنّیة الطریق لا تنافی قطعیة الحکم» ظن به ظن نباید بند بشود ظن باید به یقین بند بشود ماییم و فرهنگ محاوره باید حرف طرف را بفهمیم طرف هم که قرینه اقامه نکرده اصالةالظهور حجت است یقیناً نه ظنّاً نه اینکه ما گمان داریم اصالةالظهور حجّت است نه خیر ما صددرصد یقین داریم اما ظاهر این لفظ این است بله ما گمان داریم آیا متکلّم این معنا را اراده کرده است بله ما یقین نداریم مظنّه داریم اما مظنّه حجت است را یقین داریم ظواهر الفاظ حجّت است ما یقین داریم ما در وصیتنامهها, اقرارنامهها, وقفنامهها, وکالتنامهها با یک پشتوانه ی صددرصد فتوا میدهیم ما میگوییم وقفنامهها ظاهرش حجت است, وکالتنامهها ظاهرش حجت است, وصیتنامهها ظاهرش حجت است, شرکتنامهها ظاهرش حجت است, وکالتنامهها ظاهرش حجت است ما یقین به حجّیت این ظواهر داریم یعنی یقین داریم این ظنون حجّت است اما از ما سؤال میکنند که آیا واقف این معنا را اراده کرده صددرصد یا هشتاد درصد؟ ما میگوییم هشتاد درصد ما که یقین نداریم واقف چه اراده کرده که ظاهر الفاظ این است ظواهر حجّتاند بالقطع است نه اینکه مظنّه به مظنّه وابسته است منتها ظاهر را باید در مقام فهم حفظ کرد قبول و ردّش در مقام استدلال است پس بنابراین پیشفرضهای ما اگر بخواهیم درسخوان و پژوهشگر و عالِم بشویم راهش این است اگر بخواهیم یک آخوند معمولی در بیاییم راه فراوان است راه عالم شدن این است که انسان بخواهد تصدیق کند یک پشتوانه ی صددرصد داشته باشد, بخواهد تکذیب کند یک پشتوانه ی صددرصد داشته باشد پیشفرضهایی که به جایی بند نیست کسی را محقّق نمیکند اصول موضوعه با حُسن قبول میشود اصول موضوعه اگر کسی نپذیرفت آن شخص را یا آن مبنا را «و ان مع النُکرة والارادی مصادرة ثمّ ذی المبادی» همین اصول موضوعه, همین پیشفرضها میشود مصادره به مطلوب پس به اصول موضوعه هیچ یعنی هیچ نمیشود تکیه کرد باید به علوم متعارفه تکیه کرد علوم متعارفه آن قضایای بدیهی است ما در تمام استدلالها باید این حرف را ببریم, ببریم, ببریم تا به لبه ی یک پرتگاه آنجا بیندازیم که دیگر مزاحم نشود باید به اصل تناقض برگردد, اجتماع ضدّین برگردد, اجتماع مثلین برگردد, اصل هوهویّت برگردد, سقوط الشیء لنفسه برگردد, سلب شیء از نفس محال است برگردد اینها سرمایههای اوّلیه ماست به اینجا ختم نشود به جایی بند نیست اگر کسی بر اساس حُسن قبول پذیرفته دیگری دگراندیش آمده زیرش را آب بست روزی «یَدْخُلُونَ فِی دِینِ اللَّهِ أَفْوَاجاً»(11)میشود, روزی هم «یخرجون من دین الله افواجا» میشود این هم از بیانات نورانی سیدناالاستاد مرحوم علامه طباطبایی است که در سوره ی مبارکه ی «حج» استنباط دارند فرمودند اگر مقلّدی محقّقانه باش, مرجع یا رهبری محقّقانه باش, این دوتا آیه در سوره ی مبارکه ی «حج» هست فرمود: «وَمِنَ النَّاسِ مَن یُجَادِلُ فِی اللَّهِ بِغَیْرِ عِلْمٍ وَیَتَّبِعُ کُلَّ شَیْطَانٍ مَّرِیدٍ»(12)بعضی سر خم کردند تابع هر کسی هم هستند اینها رهروان بیتحقیقاند این در آیه ی سوم سوره ی مبارکه ی «حج» در آیه ی هشتم سوره ی مبارکه ی «حج» یک مطلب دیگری است أو بالعکس برای رهبران و مراجع است فرمود: «وَمِنَ النَّاسِ مَن یُجَادِلُ فِی اللَّهِ بِغَیْرِ عِلْمٍ وَلاَ هُدیً وَلاَ کِتَابٍ مُنِیرٍ * ثَانِیَ عِطْفِهِ لِیُضِلَّ عَن سَبِیلِ اللَّهِ» این سر را خم میکند تا یک عدّه را گمراه بکند این «لِیُضِلَّ» برای آن رهبران و مراجع مُضلّه است آن «وَیَتَّبِع» برای رهروان ضالّ است این دو آیه یکی در آیه ی سوم و یکی آیه ی هشتم سوره ی «حج» وظیفه ی رهرو و رهبر را مشخص کرده فرمود اگر تابعی محقّقانه تابع باش, رهبری محقّقانه رهبر باش, مقلّدی محقّقانه مقلّد باش, مرجعی محقّقانه این فرهنگ, فرهنگ حق است که «یدور مع الحقّ حیث ما دار» بنابراین این اجازه نمیدهد که ما هر قرائتی را از هر کسی بپذیریم یا هر کسی هر ادّعای کرده آن را مغبون بدانیم.
1) (31) . بحارالأنوار, ج89, ص74.
2) (32) . سوره ی حشر, آیه ی 21.
3) (33) . سوره ی اعراف, آیه ی 143.
4) (34) . سوره ی بقره, آیه ی 256.
5) (35) . سوره ی هود, آیه ی 17.
6) (36) . سوره ی آلعمران, آیه ی 51.
7) (37) . سوره ی نحل, آیه ی 89.
8) (38) . الکافی, ج1, ص43; بحارالأنوار, ج2, ص186.
9) (39) . سوره ی اعراف, آیه ی 169.
10) (40) . سوره ی اسراء, آیه ی 36.
11) (41) . سوره ی نصر, آیه ی 2.
12) (42) . سوره ی حج, آیه ی 3.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
«وَقُلِ الْحَقُّ مِن رَبِّکُمْ فَمَن شَاءَ فَلْیُوْمِن وَمَن شَاءَ فَلْیَکُفُرْ إِنَّا أَعْتَدْنَا لِلظَّالِمِینَ نَاراً أَحَاطَ بِهِمْ سُرَادِقُهَا وَإِن یَسْتَغِیثُوا یُغَاثُوا بِمَاءٍ کَالْمُهْلِ یَشْوِی الْوُجُوهَ بِئْسَ الشَّرَابُ وَسَاءَتْ مُرْتَفَقاً (29) إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ إِنَّا لاَ نُضِیعُ أَجْرَ مَنْ أَحْسَنَ عَمَلاً (30) أُولئِکَ لَهُمْ جَنَّاتُ عَدْنٍ تَجْرِی مِن تَحْتِهِمُ الْأَنْهَارُ یُحَلَّوْنَ فِیهَا مِنْ أَسَاوِرَ مِن ذَهَبٍ وَیَلْبَسُونَ ثِیَاباً خُضْراً مِن سُندُسٍ وَإِسْتَبْرَقٍ مُتَّکِئِینَ فِیهَا عَلَی الْأَرَائِکِ نِعْمَ الثَّوَابُ وَحَسُنَتْ مُرْتَفَقاً (31)»
کفّار که قلبشان بسته است و از ادراک معارف الهی محروماند چندتا پیشنهاد دادند یکی تغییر مکتب بود و یکی تغییر اعضا که هر دو پیشنهاد با هر دو جواب قبلاً گذشت. در شأن نزول «وَاصْبِرْ نَفْسَکَ مَعَ الَّذِینَ یَدْعُونَ»(1)گاهی گفته میشود که اینها درباره ی سلمان و اباذر و سایر مؤمنان اصحاب صفّه و اینهاست البته این در مدینه هم درست است لکن این سوره ی «کهف» در مکه نازل شده است و این اصحاف صفّه و فقرای مدینه در مکه حضور نداشتند ممکن است پیشنهاد آنها درباره ی اصل طبقه ی محروم درست باشد اما تعیین این طبقه ی محروم که آیا اصحاب صفّه بودند یا دیگران این باید مطابق با نزول خود سوره باشد چون سوره ی «کهف» در مکه نازل شد این پیشنهاد باید تطبیق بشود بر فقرای مکه.
مطلب بعدی آن است که این «قُلِ الْحَقُّ» یعنی حق را منتشر کن حالا یا با گفتن است یا با املاء کردن است که دیگران به دستور شما این نامههای شما را منتشر کنند یا با فعل حق را تبیین کن بالأخره به أحد انحای بیان حق را به جامعه منتقل کن.
1) (1) . سوره ی کهف, آیه ی 28.
مطلب بعدی آن است که مردم در نظام تکوین آزادند اگر حق را میپذیرند آزادانه میپذیرند و اگر حق را رد میکنند آزادانه رد میکنند کسی مجبور نیست در نظام تکوین لکن در نظام تشریع بر اینها واجب است حقپذیر باشند و به حق عمل کنند زیرا پایان حق «جَنَّاتُ عَدْنٍ تَجْرِی مِن تَحْتِهَمُ الْأَنْهَارُ» است، پایان باطل مُهْل است و آن عذاب گدازنده است و سرادق از نار است و امثال ذلک «وَقُلِ الْحَقُّ مِن رَبِّکُمْ فَمَن شَاءَ فَلْیُوْمِن وَمَن شَاءَ فَلْیَکُفُرْ».
مطلب بعدی راجع به این لفّ و نشر است که گاهی مشوّش است گاهی مرتّب تا مقتضای کلام چه باشد در اینجا لفّ و نشر مشوّش است نه مرتّب اول سخن از ایمان بود دوم سخن از کفر لکن در بیان کیفر اول سخن از کیفرِ کفر است بعد سخن از پاداش ایمان.
مطلب بعدی آن است که برابر این لفّ و نشر خواه مشوّش و خواه مرتّب اینچنین به نظر میآید که مناسب این بود بفرماید «إنّا أعتدنا للکافرین» چون جمله ی قبل این است «فَمَن شَاءَ فَلْیُوْمِن وَمَن شَاءَ فَلْیَکُفُرْ» بعد بفرماید «انا أعتدنا للکافرین» لکن برای تبیین این مطلب از کافر به ظالم یاد کرده است زیرا هم در آیه ی قبل فرمود: «وَکَانَ أَمْرُهُ فُرُطاً»(1)این متجاوز است این از حد تعدّی میکند و هم کافر را در سوره ی مبارکه ی «اعراف» آیه ی 45 به خوبی مشخص کرد در سوره ی مبارکه ی «اعراف» آیه ی 45 این است «فَأَذَّنَ مُؤَذِّنٌ بَیْنَهُمْ أَن لَعْنَةُ اللّهِ عَلَی الظَّالِمِینَ»(2)ظالمین را در آیه ی 45 مشخص کرد فرمود ظالمین چه کسانیاند؟ «الَّذِینَ یَصُدُّونَ عَن سَبِیلِ اللّهِ وَیَبْغَونَهَا عِوَجاً وَهُم بِالآخِرَةِ کَافِرُونَ» این اشخاص که از بصیر جدا شدند نسبت به مکتب ظلم کردند، نسبت به خودشان ظلم کردند در حقیقت کفر ورزیدند و کفر بازگشتش به ظلم است.
مطلب دیگر آن است که ظلم سه قِسم است ظلم نسبت به مکتب است که حقوق الهی، احکام الهی را کسی هتک کند یا نسبت به دیگران است که حقوق دیگران را حفظ کند یا نسبت به خودش است که فرمود: «وَلکِن کَانُوا أَنْفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ»(1)آن دو قِسم ظلم نیازی به توضیح ندارد ظلم نسبت به مکتب، اهانت به مکتب، ترک مکتب این ظلم نسبت به قانون الهی است ظلم نسبت به دیگران هم معنایش روشن است کسی حریم دیگری را حفظ نکند، حقوق دیگری را حفظ نکند، اموال دیگری را از بین ببرد این بالأخره ظلم است اما ظلم به نفس که در بسیاری از آیات به آن اشاره شد «وَلکِن کَانُوا أَنْفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ» این نیازی به توضیح دارد که ظلم به نفس یعنی چه گرچه قبلاً در ذیل آیاتی که دارد «کَانُوا أَنْفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ» گذشت ظلم به نفس توضیح داده شد اما بالأخره این همچنان ممکن است در پردهای از ابهام باشد که انسان به خودش ظلم میکند یعنی چه؟ در مسئله ظلم ظالم و مظلوم حتماً باید متعدّد باشند بعضی از کتابهای عقلی ملاحظه فرمودید بعضی از مفاهیماند که الاّ ولابد تعدّد مصداق را به همراه دارند مثل خالق و مخلوق، مثل علّت و معلول، مثل محرّک و متحرّک این گونه از الفاظ مفاهیمی دارد که مفاهیم آنها الاّ ولابد خواهان تعدّد مصداق است یعنی خالق غیر از مخلوق است، علّت غیر از معلول است، محرّک غیر از متحرّک است و مانند آن. بعضی از مفاهیماند که نه، اینچنین نیستند ممکن است دوتا مفهوم یک مصداق داشته باشد ممکن است دوتا مفهوم دوتا مصداق مثل عالِم و معلوم، عاقل و معقول و مانند آن، محبّ و محبوب گاهی این مفاهیم با تعدّد مصداق همراهاند مثل اینکه کسی به مطلبی عالِم است خب عالِم شخصی است مقدور معلوم چیز دیگر یا به کسی علاقهمند است محب کسی است محبوب کس دیگر محب و محبوب، عالِم و معلوم این در این گونه از موارد دوتا مفهوم است و دوتا مصداق اما گاهی این دوتا مفهوم یک مصداق دارد مثل کسی که به خودش علم دارد به ذات خودش عالِم است یا به ذات خودش محبّت دارد اینجا عالم و معلوم یکی است، محبّ و محبوب یکی است و مانند آن پس مفاهیم دو قِسماند بعضیها حتماً تعدّد مصداق را به همراه دارند مثل علت و معلول، خالق و مخلوق، محرّک و متحرّک و مانند آن، برخی از مفاهیماند که هم با تعدّد مصداق میسازند هم با وحدت مصداق مسئله ظالم و مظلوم جزء مفاهیم قسم اول است که الاّ ولابد تعدّد مصداق را به همراه دارد ظلم حتماً باید بین دو چیز باشد، چرا؟ چون ظلم معنایش تجاوز از حق است، تجاوز از حد است «الف» موجودی است فرضاً حدّی دارد، حریمی دارد دیگر ممکن نیست «الف» به خودش ظلم بکند، چرا؟ چون «الف» در حریم خودش کار میکند اگر از حریم خود تجاوز کرد به حریم «باء» رسید میشود ظلم وگرنه فرض ندارد که «الف» به خودش ظلم بکند چون هر کاری که «الف» میکند در حوزه ی خودش است در حریم خودش است اینکه ذات اقدس الهی فرمود کفّار و معصیتکاران به خودشان ظلم میکنند این نشان میدهد که ما دو مرحله داریم یک مرحله خودمانیم که مختاریم مالکیم البته به تملیک الهی در مرحلهای دیگر امینیم مالک نیستیم ذات اقدس الهی آن فطرت را مِلک ما نکرد آن هویّت انسانیِ انسانیّت ما را مِلک ما نکرد به عنوان امانت الله به ما داد این بخش رویی که بسیاری از کارها را او به عهده میگیرد اگر از مرز خود تعدّی کند وارد محدوده ی امانت الله بشود این میشود ظلم چرا ما نمیتوانیم خودمان را بکشیم؟ برای اینکه ما مالک خودمان نیستیم ما امینیم مگر امین میتواند در امانت خیانت بکند؟ یکی از معاصی کبیره خودکشی است خب اگر ما مالک خودمان باشیم که به خودمان ظلم نکردیم تملیک نکرده آن هویّت انسانیِ ما را به ما این را به ما به عنوان امانت به ما داد اگر به عنوان امانت به ما داد ما باید صحیحاً و سالماً این امانت را حفظ بکنیم تحویلش بدهیم اینچنین نیست که هر کسی بتواند بگوید من خودم آزادم و این تعبیر هم تعبیر مجاز نیست «وَلکِن کَانُوا أَنْفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ»(2)تعبیر حقیقی است و ظالم و مظلوم الاّ و لابد تعدّد را میطلبند پس ما محدودهای داریم تا آنجا که حلال است محدوده ی ماست به ما اجازه دادند و ذات اقدس الهی فرمود این محدوده حریم شماست از محدوده ی حلال بخواهید بگذرید وارد هویّت آن انسانیّتتان میشوید آن را میخواهید به هم بزنید این کار را نباید بکنید وگرنه میشود ظلم بنابراین سهتا ظلم فرض دارد البته در بعضی از موارد تلازم هم هست به هر تقدیر ظالم غیر از مظلوم است و کافر ظالم است برای اینکه تجاوز کرده هم به حریم الهی و حدود الهی، هم به حقوق دیگران هم به هویت اصلی خویش تعدّی کرده لذا فرمود: «إِنَّا أَعْتَدْنَا لِلظَّالِمِینَ نَاراً» درباره ی مؤمنان که قِسم اول هست و به نحو لفّ و نشر مشوّش یاد شد آنجا تعبیر ایمان را تغییر نداد ولی تفصیل داد.
بیان ذلک این است که در آیه فرمود: «قُلِ الْحَقُّ مِن رَبِّکُمْ فَمَن شَاءَ فَلْیُوْمِن» این ایمان را تغییر نداد برای اینکه فرمود: «إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا» این «إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا» همان تبیین ایمان است منتها این را تفصیل داد، تحریر کرد، شرح کرد، بسط داد تغییر نداد تفصیل داد ولی درباره ی کفر آن را تغییر داد تبدیل به ظلم کرد تا روشن بشود که چرا کافر باید بسوزد؟ برای اینکه در حقیقت ظالم است هم «وَکَانَ أَمْرُهُ فُرُطاً»(1)که در آیه قبل بود هم آیه ی 45 سوره ی مبارکه ی «اعراف» که کافران را به ظالمان معرفی کرد. در اینجا فرمود: «إِنَّا أَعْتَدْنَا لِلظَّالِمِینَ نَاراً أَحَاطَ بِهِمْ سُرَادِقُهَا وَإِن یَسْتَغِیثُوا یُغَاثُوا بِمَاءٍ کَالْمُهْلِ» این مُهل سه بار در قرآن کریم ذکر شده است در سوره ی مبارکه ی «معارج» هست و در سوره ی مبارکه ی «دخان» هم هست در سوره ی «معارج» آیه ی هشت این است «یَوْمَ تَکُونُ السَّماءُ کَالْمُهْلِ» یعنی در آستانه ی قیامت آسمان مثل همین مِس گداخته است چه اینکه در سوره ی مبارکه ی «دخان» هم وضع مُهْل را در آیه ی 45 به این صورت بیان کرده «إِنَّ شَجَرَةَ الزَّقُّومِ * طَعَامُ الْأَثِیمِ * کَالْمُهْلِ»(2)که این مُهل «یَغْلِی فِی الْبُطُونِ» این مس گداخته که باطن گناه اینطور است، باطن ظلم اینطور است، باطن هتک حریم الهی اینطور است این تنها چیز نیست که مثلاً حالا مال مردم را ببرند تا بگویند مثلاً صد تازیانه بزنید اگر مثلاً بیعفّتی کرده باطن شرک این است، باطن کفر این است، باطن ظلم این است، خب که «أعاذنا الله من شرور أنفسنا و سیّئات أعمالنا».
پرسش: حاج آقا ببخشید ظرافت یا نکتهای در این هست که مس را مثال زده؟
پاسخ: اختصاصی به مس ندارد چون همین مُهل را گفتند که فلزّ دیگری هم باشد گداخته کنند آبش را میخواهند بگیرند آن را هم میگویند مُهل منتها مس چون فراوانتر است مثال زدند اینها مثالها دخیل نیست آن اصلش ممثّل است، خب.
پرسش: حاج آقا ببشخید این «أَعْتَدْنَا لِلظَّالِمِینَ» نمیخواهد غیر از کفار را هم شامل بشود.
پاسخ: چرا آخر اینطور عذاب اینطور عذاب برای همه نیست بعضیها که معصیت کردند به این صورت در نمیآیند آنها خب مقداری معذّب میشوند اما نه این عذاب دردناک و سهمگین اما برای کفار و ظالمین این عذاب هست.
خب، فرمود: «إِنَّا أَعْتَدْنَا لِلظَّالِمِینَ نَاراً أَحَاطَ بِهِمْ سُرَادِقُهَا وَإِن یَسْتَغِیثُوا یُغَاثُوا بِمَاءٍ کَالْمُهْلِ» که این مُهل از بس گداخته و داغ است «یَشْوِی الْوُجُوهَ» که هنوز به دهن نرسیده به لب نرسیده پوست صورت را مَشوی میکند بُریان میکند، خب «أَحَاطَ بِهِمْ سُرَادِقُهَا وَإِن یَسْتَغِیثُوا یُغَاثُوا بِمَاءٍ کَالْمُهْلِ یَشْوِی الْوُجُوهَ بِئْسَ الشَّرَابُ» این یک بد آبی است «وَسَاءَتْ مُرْتَفَقاً» مُرتَفق یا تکیهگاهی مِرفَق است مثل اینکه آدم که خسته میشود بالأخره بالشی دارد در منزل یا غیر منزل این مرفق را روی این بالش تکیه میدهد آن میشود مُرتَفق یعنی تکیهگاهی مِرفق یا در هنگام استراحت و خواب مرفق را تکیهگاه صورت قرار میدهد این دستش را تا میکند و این صورت را روی این مُرفَق میگذارد بالأخره مُرتَفق یا تکیهگاه صورت است یا برای مِرفق تکیهگاهی است مثل بالش و اینها یا نه، مُرتفق یعنی مجتمع رفقا به هر کدام از این معانی تفسیر بشود معنایش این است که جای بسیار بدی است یا تکیهگاه بسیار بدی است یا محفل بسیار بدی است این برای ظالمین، اما در قبال این ظالمین آن مؤمنین بودند عنوان مؤمن را تغییر نداد ولی تفصیل داد.
پرسش: گرسنگی و قشنگی چه ربطی دارد به انسان در بهشت.
پاسخ: بالأخره انسان که با بدن هست چه در بهشت، چه در جهنم در بهشت بدون اینکه انسان گرسنه بشود لذّت سیری را دارد چه اینکه قبلاً گذشت انسان در بهشت تشنه نمیشود ولی هر وقت خواست آب کوثر بنوشد مینوشد و لذّت آب را میبرد چون آدمی که تشنه نیست به او آب بدهی لذّت نمیبرد این لذّت بردن از آب گوارا در دنیا مسبوق به آن رنج عطش است ولی در بهشت بدون سَبق رنج انسان از آن گنج بهره میبرد این برای بهشت در جهنم بالأخره اینها تشنه میشوند گرسنه میشوند باید آب بخورند بخواهد آب بخورند این آبهای گداخته را میدهند، بخواهند غذا بخورند خب اینها در دنیا بودند چکار میکردند مکرّر به این نیش میزدند هم به آن تیغ میزدند هم به آن آسیب میرساندند اینکه به این نیش بزن به آن تیغ بزن به آن آسیب برسان به آنها تیغ میدهند ضریع همین تیغ بیابانی است که شترها و اینها میخورند فرمود: «لَیْسَ لَهُمْ طَعَامٌ إِلَّا مِن ضَرِیعٍ»(1)خب این خار این تیغ زدن به این و آن به آن صورت در میآید این «لَیْسَ لَهُمْ طَعَامٌ إِلَّا مِن ضَرِیعٍ» که «لاَ یُسْمِنُ وَلاَ یُغْنِی مِن جُوعٍ» سیر نمیکند حالا یک این تیغ را به شتر بدهند به انسان که گرسنهاند که تیغ بدهد که سیر نمیشود که.
پرسش: بدن کفار با بدن مؤمنین فرق دارد در آخرت؟
پاسخ: خب بالأخره فرق میکند البته این بدن محصول سیّئات است آن بدن ولی انسان همین یکدیگر را که ببینند «واذا رأیته لقلت فلا بعینه» این در روایات ما هست که هر کسی را ببینی به عینه میشناسی که این همان است منتها طور دیگر ساخته شده از موادّ دیگر ساخته شده.
1) (8) . سوره ی غاشیه, آیه ی 6.
خب فرمود: «إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ» ایمان را تحریر فرمود، تفصیل داد تغییر نداد چون مستحضرید که در قرآن کریم هر جا سخن از بهشت است ایمان با عمل صالح است برای جهنم رفتن کفر لازم نیست گناه کافی است خواه انسان کافر باشد، خواه نباشد گناه با جهنم رابطه دارد حالا یا کوتاه مدت یا دراز مدت یا درکات ضعیف یا درکات قوی، اما بهشت تنها با ایمان حل نمیشود یعنی حُسن فاعلی کافی نیست الاّ ولابد عمل صالح میخواهد صِرف اینکه کسی مؤمن باشد ولی عمل نکند بهشت جایش نیست لذا اینجا که فرمود: «فَمَن شَاءَ فَلْیُوْمِن» این را تفصیل دادند، تحریر کردند، شرح دادند فرمود: «إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ» چون صِرف ایمان کافی نیست «إِنَّا لاَ نُضِیعُ أَجْرَ مَنْ أَحْسَنَ عَمَلاً» این کبرای کلی این تعلیل است برای کبرای محذوف یعنی «إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ» جزایی دارند، چرا؟ برای اینکه ما جزای کسی را ضایع نمیکنیم منتها آن جزا را در آیه بعد شرح میدهند بازتر ذکر میکنند چون «إِنَّا لاَ نُضِیعُ أَجْرَ مَنْ أَحْسَنَ عَمَلاً» جزای آنها را خواهیم داد جزای آنها چیست؟ این است «أُولئِکَ لَهُمْ جَنَّاتُ عَدْنٍ تَجْرِی مِن تَحْتِهِمُ الْأَنْهَارُ یُحَلَّوْنَ فِیهَا مِنْ أَسَاوِرَ مِن ذَهَبٍ وَیَلْبَسُونَ ثِیَاباً خُضْراً مِن سُندُسٍ وَإِسْتَبْرَقٍ مُتَّکِئِینَ فِیهَا عَلَی الْأَرَائِکِ نِعْمَ الثَّوَابُ وَحَسُنَتْ مُرْتَفَقاً» این پنج، شش امر را به عنوان پاداش مردان مؤمن ذکر میکند اینکه فرمود: «أُولئِکَ لَهُمْ جَنَّاتُ عَدْنٍ» یا جمع در برابر جمع است چون «إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا» جمع هست برای مردم با ایمان بهشتهایی است نه برای یک نفر بهشتهاست برای آنها جنّات است چون جنّات درجاتش، مراتبش فرق میکند این جمع در مقابل آن جمع است گاهی هم ممکن است جمع در مقابل فرد باشد یعنی برای کلّ واحد واحد اینها جنّت است دو جنّت است، سه جنّت است گاهی میفرماید: «وَلِمَنْ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِ جَنَّتَانِ»(1)گاهی دارد «وَمِن دُونِهِمَا جَنَّتَانِ»(2)برای همه چند بهشت نیست برای بعضیها یک بهشت است اما «وَلِمَنْ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِ جَنَّتَانِ» یک جنّت حسّی است که درخت است و حور است و قصور است و کوثر است و خوردن است و نوشیدن است و امثال ذلک یک جنّةاللقاست که «فَادْخُلِی فِی عِبَادِی * وَادْخُلِی جَنَّتِی»(3)آنجا دیگر سخن از غُرف مبنیه و درخت و حور و قصور نیست برای همه هم دوتا بهشت نیست اکثری مردم همین «جَنَّاتٍ تَجْرِیْ مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ»(4)را دارند یعنی یکدیگر را میبینند، حور دارند، قصور دارند، غذا دارند، آب دارند و آسایش اما برای اوحدیّ از مردان با ایمان گذشته از اینکه این جنّت هست آن جنّت هم هست هر کس دارای «فَادْخُلِی فِی عِبَادِی * وَادْخُلِی جَنَّتِی» بشود یقیناً «جَنَّاتٍ تَجْرِیْ مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ» را داراست اما هر کس دارای «جَنَّاتٍ تَجْرِیْ مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ» باشد به آن مقام «فَادْخُلِی فِی عِبَادِی * وَادْخُلِی جَنَّتِی» برسد اینطور نیست خب اینکه فرمود: «جَنَّاتُ عَدْنٍ» عَدْن یعنی اقامه، دوام.
پرسش: حاج آقا ببخشید افرادی که گناه کردند میگویند ممکن است با داشتن ایمان باز جهنم برود آدم.
پاسخ: بله دیگر مؤمنِ فاسق منتها خلود ندارد مؤمنِ فاسق معذّب میشود بعد از مدّتی در روایات هست که وقتی آزاد شده در پیشانیاش نوشته میشود «اولئک عُتقاء الله مِن النار»(1)بعد برای اینها درد است، زحمت است ناله میکنند، درخواست میکنند که این پاک میشود بعد وارد بهشت میشوند عدهای که از جهنم وارد بهشت میشوند.
پرسش: قبلاً فرمودید که اگر کسی دارای ولایت باشد به آتش نمیرود.
پاسخ: خب نه، دوتا حرف است اگر ولایتش کامل باشد که دیگر گناه نمیکند این معلوم میشود یک ولایتمدار شناسنامهای است اگر گناه بکند خب بالأخره باید بچشد دیگر حالا مُخلَّد نیست یک، البته عذاب هست جهنم هست ولو جنّهم برزخی که «حُفرة مِن حُفَر النیران» حالا اگر آن جهنم کبرا نرود این جهنّم صغرا که «مَن مات فقد قامت قیامته»(2)که «القبر روضة من ریاض الجنّة أو حُفرة من حُفَر النیران»(3)این هست دیگر حالا یک وقت است که شفاعت شامل حالش میشود مطلب دیگر است آن دیگر دست کسی نیست، خب.
«أُولئِکَ لَهُمْ جَنَّاتُ عَدْنٍ» معدن را که معدن میگویند برای اینکه قرارگاه و اقامتگاه این گوهرهاست چیزی را یکجا چال میکنند قدری خاک میریزند روی آن ولو به طور عمیق گود کردند و آن را در آن دفن کرده این دیگر معدن نیست آنکه خودش بد میراند جایگاهش مشکل دارد عَدْن هم چنین معنایی را دارد اما اینکه فرمود: «تَجْرِی مِن تَحْتِهِمُ الْأَنْهَارُ» در آیات دیگر دارد که «تَجْرِیْ مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ»(4)یعنی تحت اشجار بهشت نهر جاری است خب آن دیگر معنایش روشن است اما زیر مردان بهشت نهر جاری است این یا برای آن است که اینها در غُرف مبنیه هستند در آن غُرف که زندگی میکنند زیر قصر اینها و غرفههای اینها نهر جاری است یا نه، نهر همانند کانالهای تحتالأرضی است اینها که روی زمین بهشت زندگی میکنند که میگویند «الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی صَدَقَنَا وَعْدَهُ وَأَوْرَثَنَا الْأَرْضَ نَتَبَوَّأُ مِنَ الْجَنَّةِ حَیْثُ نَشَاءُ»(5)که اینها روی زمین بهشت حرکت میکنند کانالگونه زیر این زمین آبها جاری است صادق است گفته شود «تَجْرِی مِن تَحْتِهِمُ الْأَنْهَارُ» پس به هر نحو باشد این «تَجْرِی مِن تَحْتِهِمُ الْأَنْهَارُ» هست.
مطلب دیگر اینکه انسان هم دارای زیورهای خاص است زنها به یک صورت، مردها به یک صورت، انگشتری دارند و مانند آن زیوری دارند که اینها را هم لُبْس تعبیر میکنند اینکه در بحث لباس مصلّی میگویند لُبس خاتم مِن ذهب برای مرد اشکال دارد همین است اینها جزء لباس محسوب میشوند یعنی پوشیدن ولو به صورت جامه و قَبا و ردا نباشد اینها را میگویند لُبس، لباس ولی بالأخره اینها زیور انسان است انگشتر زیور انسان است و مانند آن. یک سلسله پوشاکهایی هم انسان دارد به هر دو بخشاش قرآن کریم درباره ی بهشتیها اشاره کرد فرمود: «یُحَلَّوْنَ فِیهَا مِنْ أَسَاوِرَ مِن ذَهَبٍ» این أساور که جمع سِوار است گفتند سِوار معرّب دستواره است آن مجمع المِئسم آن مُچ را که میپوشاند الآن ساعت مچی برای یک عده زینت است خب این ساعت را ممکن است در جیب بگذارد ولی خب آنجا که هست برای او زیوری است سعی میکند گذشته از اینکه این ساعت مشکلات وقت او را تأمین بکند زیبا هم باشد که زینت دست او حساب بشود اینها را میگویند مِئسَم یعنی به همان مچ بسته است فرمود این برای مچهای آنها یک زیورها و دستوارههایی هست این برای زیور اینها «وَیَلْبَسُونَ ثِیَاباً» پارچههایی را میپوشند که از نظر رنگ خُضر است أخضر است سبز است یک، «مِن سُندُسٍ» است که حریر نازک است دو، «إِسْتَبْرَقٍ» است که حریر غلیظ است سه، برخیها استبرق را دیبا معرّفی کردند دیبا آن پارچه زَربَفت است، زربافت است به اصطلاح، خب در قبال رنج جانکاه کفّار اینها آسایش جاننوار دارند «مُتَّکِئِینَ فِیهَا عَلَی الْأَرَائِکِ» روی تختها تکیه میدهند که کمال آرامش در آن هست «نِعْمَ الثَّوَابُ» ثواب خوبی خدای سبحان به اینها عطا کرده است در بحثهای ثواب چون از ثوبه است هم شامل کیفر میشود، هم شامل پاداش درباره ی جهنم هم سخن از ثواب هست مَثوبه تعبیر قرآن کریم مثوبه درباره ی جهنّمیها و ظالمین آمده جامه بالأخره این جامه را خود انسان تهیه میکند تار و پودش را، بافتش را در دنیا میسازد آنجا میپوشد اگر بار خار است به تعبیر فردوسی خود کِشتهای «واگر پرنیان است خود رشتهای» آدم یا مشغول گرانفروشی و احتکار و به هم زدن و دروغ گفتن و ایجاد اختلاف است خب این همهاش تیغ است دیگر این مرتّب دارد این درخت قَتاد را که محصولی جز تیغ ندارد دارد آبیاری میکند اینکه میگویند این «دونه خرط القتاد، خرط القتاد» این از امثال معروف عرب است که در کتابهای فقهی و اصولی هم آمده میگویند این مطلب سخت است، مشکل است نمیشود این را ثابت کرد برای اینکه این دشوارتر از خرط القتاد است خرط القتاد از این آسانتر است قتاد آن درخت پرتیغ جنگلی است که تمام میوه ی این یک شاخه همهاش تیغ است این شاخهای که فرضاً یک متر است دو طرفش تیغ است این را میگویند قتاد اگر کسی با دست بخواهد از بالا تا پایین این تیغها را مثل برگ جدا کند کار آسانی نیست یک وقت است یک درخت توت است که این شاخه چندتا برگ دارد اینها دامدارها برای گوسفندانشان به صورت عادی دست میگذارند بالای این شاخه این را میکِشند تمام این برگهایش را به آسانی جدا میکنند میدهند به گوسفندان خرط میکنند یعنی میکِشند و جدا میکنند حالا اگر قتاد را به کسی دادند که خرط کن کارِ آسانی نیست این دست به آن تیغ اول بزند دستش مجروح میشود چه رسد به تیغهای دیگر خرط قتاد کار آسانی نیست این جزء مثالهای معروف عرب است در کتابهای فقهی و اصولی و مانند آن میگویند «دونه» در فرمایشات مرحوم شیخ انصاری هم هست «دونه خرط القتاد»(1)است یعنی آن خرط قتاد از این کار آسانتر است حالا در اینگونه از موارد که فرمود: «نِعْمَ الثَواب» این شعری که جناب فردوسی دارد یک وقت است کسی در تمام مدّت عمر دارد درخت قتاد میکارد و آبیاری میکند یک وقت است نه، کسی در مدت عمر دارد پرنیان تولید میکند کرم ابریشم دارد و ابریشم دارد و حریر دارد و پرنیان و پردههای پرنیانی دارد تولید میکند این مدت عمرش این است او میگوید «اگر بار خار است خود کِشتهای *** واگر پرنیان است خود رشتهای» اینکه غزّالی میگوید من نصایح چهل سالهام را یک طرف میگذارم و شعر فردوسی را یک طرف دیگر میگذارم میبینم آنچه را که من در این مدت گفتم حکیم ابوالقاسم فردوسی یکجا گفته است این است آن روز اینکه میبینید این هزار سال گذشته این مرد به عظمت مانده است آن روز بحبوحه قدرت ضدّ تشیّع بود مگر ممکن بود نام مبارک حضرت امیر را کسی ببرد و سرش به دار نرود آن روز این با جلال و شکوه گفت درست است این سخن گفته پیغمبر است که من شهر علمم علیام در است اگر میبینید کسی به عظمت هزار سال میماند این است از مرحوم آقا سیّد محسن جبل عاملی سؤال کردند شما این همه تجلیل برای فردوسی قائلید برای آقا ضیاء عراقی این فضیلت را، گفت آقا ضیاء را چهار نفر طلبه ی نجف میشناسند اما حکیم فردوسی را جهان اسلام میشناسد به هر تقدیر «اگر بار خار است خود کِشتهای *** واگر پرنیان است خود رشتهای» ما با اعمال خودمان محشوریم و از آنها بهره میبریم یا خدای ناکرده رنج میبریم در اینجا فرمود: «نِعْمَ الثَّوَابُ» غرض آن است که این ثوب برای هر دو است یا پر تیغ است یا پرنیان مثوبهای که در قرآن کریم برای کفّار است یعنی ما ثواب تلخی ثواب یعنی ثواب، ثواب تلخی به کافران میدهیم یعنی ثوبشان، جامهشان که خودشان بافتند «وَحَسُنَتْ مُرْتَفَقاً» مرتفقی که در آنجا بود به سه معنا در همینجا هم هست اما گاهی اینکه سؤال میشود ما چرا درباره ی هرمنوتیک بدون تفسیر هرمنوتیک و تشریح هرمنوتیک به جواب میپردازیم مستحضرید که در بحثهای عمومی وقتی کسی اشکال میکند یا سؤال میکند ممکن است این اشکال یا سؤال اشکال همه نباشد یا سؤال همه نباشد ولی قانون بحث این است که انسان به اشکال جواب بدهد به سؤال جواب بدهد ولو اشکال یا سؤال برای بعضیها باشد فرق نمیکند اشکال یا سؤال به صورت کتبی باشد یا شفاهاً ذکر بشود چون چندتا نامه درباره ی همین شبهه ی هرمنوتیک و اشکالات هرمنوتیک مطرح شده آنها لابد بحثهای هرمنوتیک را گذراندند و میگذرانند کتابهایشان را مطالعه کردند این بحثها که در روز راجع به هرمنوتیک مطرح میشد پاسخ به اشکالات یا سؤالهای بعضی آقایان بود که در این زمینه داشتیم. اما درباره ی عیدی که ما الآن در پیش داریم الآن حضور ذهن ندارم که در کدام یک از این جوامع روایی دیدم در نماز عید قربان امسال این دوتا روایت خوانده شد آنجا آنوقت حضور ذهن داشتم که از کدام جامعی از جوامع روایی ما نقل کردیم در روایات ما ائمه(علیهم السلام) فرمودند دوتا عید در ایران بود یکی عید مِهرَجان و یکی عید فروردین ذات اقدس الهی به برکت اسلام «أبدلهما بعیدین آخرین» خدای سبحان آن عید مِهرگان را و عید فروردین را تبدیل کرده به عید فطر و عید ا ضحی? حالا این دید و بازدید چیز خوبی است اما ما باید به سمتی حرکت کنیم که از این عیدین طیّبین طاهرین یعنی عید فطر و عید ا ضحی? آن بهرهها را ببریم انشاءالله برای روز شنبه که پانزده فروردین است بحث شروع میشود.
1) (18) . فرائد الاصول, ج3, ص94
«و الحمد لله رّب العالمین»
«وَاضْرِبْ لَهُم مَثَلاً رَجُلَیْنِ جَعَلْنَا لِأَحَدِهِمَا جَنَّتَیْنِ مِنْ أَعْنَابٍ وَحَفَفْنَاهُمَا بِنَخْلٍ وَجَعَلْنَا بَیْنَهُمَا زَرْعاً (32) کِلْتَا الْجَنَّتَیْنِ آتَتْ أُکُلَهَا وَلَمْ تَظْلِم مِنْهُ شَیئاً وَفَجَّرْنَا خِلاَلَهُمَا أَنْهَاراً (33) وَکَانَ لَهُ ثَمَرٌ فَقَالَ لِصَاحِبِهِ وَهُوَ یُحَاوِرُهُ أَنَا أَکْثَرُ مِنکَ مَالاً وَأَعَزُّ نَفَراً (34) وَدَخَلَ جَنَّتَهُ وَهُوَ ظَالِمٌ لِّنَفْسِهِ قَالَ مَا أَظُنُّ أَن تَبِیدَ هذِهِ أَبَداً (35) وَمَا أَظُنُّ السَّاعَةَ قَائِمَةً وَلَئِن رُّدِدتُّ إِلَی رَبِّی لَأَجِدَنَّ خَیْراً مِنْهَا مُنقَلَباً (36) قَالَ لَهُ صَاحِبُهُ وَهُوَ یُحَاوِرُهُ أَکَفَرْتَ بِالَّذِی خَلَقَکَ مِن تُرَابٍ ثُمَّ مِن نُطْفَةٍ ثُمَّ سَوَّاکَ رَجُلاً (37) لکِنَّ هُوَ اللَّهُ رَبِّی وَلاَ أُشْرِکُ بِرَبِّی أَحَداً (38)»
قرآن کریم از آن جهت که برای هدایت جوامع بشری است و افراد از نظر معرفت یکسان نیستند عدهای را با شهود عرفانی، عدهای را با برهان عقلی و عدهای را با نقل قصص و داستانهای صحیح و گروهی را هم با تمثیل هدایت میکند لذا مطلبی در قرآن نیست که قابل فهم برای توده ی مردم و افراد ساده نباشد گرچه در قرآن آیاتی است که حکیمان و فقیهان در آن میمانند ولی مطلبی در قرآن نیست که قابل فهم برای توده ی مردم نباشد جمع بین این دو واقعیّت این است که همان مطلب سنگینِ عقلیِ عرشی را به صورت داستان، قصّه، هنر، مَثل اینقدر پایین میآورد تا در دسترس فهم سادهترین افراد جامعه قرار بگیرد بنابراین در عین حالی که قرآن کریم مطالب عمیقی دارد که افراد حکیم و متأله در آن میمانند همان مطلب را به صورت داستان و هنر برای توده ی مردم قابل فهم میکند حالا انشاءالله به سوره ی مبارکه ی «انبیاء» که رسیدیم معلوم میشود که چگونه آن برهان عمیق تمانع را که حکما در آن گیر هستند چقدر تنزّل داده ساده کرده با قصّه و داستان قابل فهم برای توده ی مردم کرده اما آن کسی که در حدّ سادهاندیشی قرآن را میفهمد به همان اندازه در بهشت جا دارد آن حکیم و فقیهی که به مرتبه ی بالاتر درک قرآن میرسند آنها هم «لَهُمْ دَرَجَاتٌ»(1)برترین درجه ی بهشت برای آنهاست خلط نشود که هر دو چون میفهمند یک درجه دارند «یَرْفَعِ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنکُمْ وَالَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجَاتٍ»(2)این «دَرَجَاتٍ» تمیز دوّمی است تمیز اوّلی محذوف است «یرفع الله الذین آمنوا منکم درجة» اما «وَالَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجَاتٍ» آن چون قرینه داشتیم حذف شده است ضرب مَثل از همین قبیل است.
پرسش: حاج آقا این تحت قانون است دیگر؟
پاسخ: بله خب، خیلی فرق میکند کسی مرحله ی ساده را میفهمد یکی مسئله فقهی را بلد است چون توضیحالمسائل را خوانده یک وقت کسی مجتهد است و فقیه است این توضیحالمسائل را استنباط کرده و نوشته هر دو میدانند که شکّ دو و سه حکمش چیست اما یکی مقلّد است و دیگری مجتهد، یکی استنباط کرد و یکی مطالعه کرد.
به هر تقدیر اینکه آیا واقعاً اینجا قصّهای بود دو نفر بودند یک سرمایهدار توانگر یکی فقیر تهیدست اینها همسایه بودند محاور هم، مجاور هم بودند گفتگو و گفتمانی داشتند، اینچنین بود یا این فقط در حدّ مَثل هست؟ برخیها خواستند بگویند که این مربوط به دوتا همسایه است یکی توانگر دیگری تهیدست، یکی باغدار یکی فقیر و آن باغدار هم وضع باغش همین است که در قرآن آمده. اثبات این شأن نزولها با ضعف سندی که در اینها هست کارِ آسانی نیست لکن سیدناالاستاد میفرمایند این خصوصیّتی که ذات اقدس الهی برای این دوتا باغ ذکر میکند این نشان میدهد که تقریباً این قضیه واقع شده است صِرف تمثیل نیست این هم یک مطلب.
مطلب دیگر اینکه در منطق ملاحظه کردید که تمثیل سهمی دارد در فهماندن مطلب اما برونمرزی است نه درونمرزی، نه درونمرزی است نه با درون رابطه دارد از بیرون چیزی را به آدم میفهماند مستحضرید که در منطق در باب معرّف و قول شارع پنج راه برای فهمیدن معرَّف است دوتا راه برای حدّ است حدّ تام و حدّ ناقص، دوتا راه برای رسم است رسم تام و رسم ناقص این چهار راه معروف است راهی هم هست به نام تمثیل که منطق از او استفاده نمیکند ولی خبر میدهد که توده ی مردم در گفتگوهایشان از این روش هم برای فهمیدن و فهماندن استمداد میکنند حدّ تام آن است که تمام ذاتیات شیء بیان بشود، حدّ ناقص آن است که بعضی از ذاتیات شیء بیان بشود رسم تام و رسم ناقص مربوط به این است که برخی از ذاتیات با عوارض ذاتی یا نه، کلاً از عوارض ذاتی باشد بالأخره عوارض ذاتی معروض خودش را نشان میدهد اما تمثیل هیچ کدام از این چهار راه نیست برای نمونه میگویند بخواهند نفس را بیان کنند کسی برهان اقامه میکند بر اینکه نفس موجودی است مجرّد و بالأخره خود را معرّفی میکند اما عدهای از راه تمثیل نفس را معرّفی میکنند میگویند وزان نفس در بدن، وزان سلطان به مدینه و رُبّان به سفینه است این مَثلهای معروف کتابهای منطق است سلطان جنس و فصل مدینه نیست ولی مدیر و مدبّر مدینه است رُبّان یعنی ناوخدا نه ناخدا، ناو یعنی کشتی آنکه ربّ و مدبّر و مربّی کشتی است ناوخداست به او میگویند رُبّان حالا میگویند ناخدا، ناخدا در همان تخفیف در لفظ است. خب این ناوخدا یعنی مدبّر ناو و کشتی این ذاتی کشتی نیست جنس و فصل کشتی نیست ولی رهبر کشتی است وزان نفس در بدن، وزان سلطان به مدینه و رُبّان به سفینه است این نه حدّ تام است نه حدّ ناقص، نه رسم تام است نه رسم ناقص فقط تمثیلی است تا بفهماند که رابطه ی نفس و بدن چگونه است این در باب معرّف و قول شارع. در بحثهای حجّت و تصدیق هم بشرح ایضاً گاهی مطالب از همین قبیل است در آنجا یا از راه حکمت است یا از راه موعظه است یا از راه جدال احسن است که «ادْعُ إِلَی سَبِیلِ رَبِّکَ بِالْحِکْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَجَادِلْهُم بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ»(1)شاید این تمثیل در آن ردههای پایین موعظه ی حَسنه قرار بگیرد ولی بالأخره تمثیل غیر از خطاب است تمثیل چه در بخش قضایا و تصدیق سهم یقینآوری ندارد در بخش معرّف و قول شارع هم سهم معرفتشناسی که آدم واقعاً چیزی را بشناسد ندارد ولی بالأخره آدم را نزدیک میکند این راهی است در ادبیات مردمی که تشبیه میکنند، مَثل ذکر میکنند قرآن از این راه فراوان استفاده کرده به عنوان ضربالمثل «ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً»(2)، «إِنَّ اللّهَ لاَ یَسْتَحْیِی أَنْ یَضْرِبَ مَثَلاً مَا بَعُوضَةً فَمَا فَوْقَهَا»(3)برای اینکه میخواهد به مردم بفهماند قرآن که یک کتاب علمی نیست تا بگوییم اینها متخصّص بشوند بفهمند قرآن نور است وقتی نور است باید به همه بتابد یک وقت است میگوییم این رسائل است، کفایه است، اسفار است، منظومه است درس خواندن لازم است خب این برای همه ی مردم نیست اما اگر کتاب مدّعی شد که «ذِکْرَی لِلْبَشَرِ»(4)است، «لِلْعَالَمِینَ نَذِیراً»(5)است، «هُدیً لِلنَّاسِ»(6)است اکثری مردم هم که اهل تخصّص نیستند باید طرزی حرف بزند که همه بفهمند لذا هیچ مطلبی در قرآن کریم نیست که قابل فهم برای سادهترین سادهاندیشان نباشد آن را با مَثل، با داستان، با قصّه و مانند آن تبیین میکند این به علوم قرآن برمیگردد به بحث تفسیر برنمیگردد. در سوره ی مبارکه ی «کهف» که محلّ بحث است در اوایل سوره فرمود: آیه ی هفت «إِنَّا جَعَلْنَا مَا عَلَی الْأَرْضِ زِینَةً لَّهَا» چون قرآن برای هدایت مردم است و مهمترین عامل فریبدادن یا فریبخوردن هم حبّ دنیاست خدای سبحان هم دارد دنیای را تشریح میکند چون ما مشکل علمی نداریم تمام مشکلات ما مشکل عملی است ما خیلی چیز بلدیم الآن همه ی این احکامی که در رسالههای عملیه نوشته است همه ی ما بلدیم دیگر ما صدها مطلب را بلدیم اما باز مشکل داریم مشکل ما علم نیست مشکل ما آن انگیزه است آن شهوت و غضب است آن را قرآن دارد حل میکند میفرماید حبّ دنیا که رأس کلّ خطیئه است من دنیا را برای شما تشبیه میکنم «إِنَّا جَعَلْنَا مَا عَلَی الْأَرْضِ زِینَةً لَّهَا»(7)شما میخواهید مزیّن بشوید ولی مغالطه میکنید این درخت و باغ و راغ زینت شما نیست این زینت زمین است به فکر زینت خودت باشد «خُذُوا زِینَتَکُمْ عِندَ کُلِّ مَسْجِدٍ»(8)یا «اللَّهَ حَبَّبَ إِلَیْکُمُ الْإِیمَانَ وَزَیَّنَهُ فِی قُلُوبِکُمْ»(9)زینت شما چیز دیگر است به سراغ این راغ و باغ میروید این زینت شما نیست بعد هم از شما گرفته میشود «إِنَّا جَعَلْنَا مَا عَلَی الْأَرْضِ زِینَةً لَّهَا لِنَبْلُوَهُمْ» این در اوایل سوره ی مبارکه ی «کهف» در بخشهای بعدی که خواهد آمد در همین سوره ی مبارکه ی «کهف» فرمود: «الْمَالُ وَالْبَنُونَ» آیه ی 46 همین سوره که بعد به خواست خدا خواهد آمد «الْمَالُ وَالْبَنُونَ زِینَةُ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا وَالْبَاقِیَاتُ الصَّالِحَاتُ خَیْرٌ عِندَ رَبِّکَ ثَواباً وَخَیْرٌ أَمَلاً» خب پس این آیاتی که فعلاً محلّ بحث است هم مسبوق است به آن بیان، هم ملحوق است به این بیان هم مسبوق است به «إِنَّا جَعَلْنَا مَا عَلَی الْأَرْضِ زِینَةً لَّهَا» هم ملحوق است به «الْمَالُ وَالْبَنُونَ» برای اینکه مردم را میخواهد هدایت کند مردم باید بفهمند که اینجا چاله است این چاه است در متن زندگی باید بود و به چاه نیفتاد این چاه زرورقی روی آن هست هم دشمنان بیرون زرورقی روی این چاه گذاشتند هم دشمن درون که نفس مسوّله است چنین کاری کرده اگر یک سلسله تابلوهای زرّینی به آدم نشان بدهند که تمام زبالهها پشت این تابلوست روی این یک قشر ورق زرّین قرار گرفته شده خب آدم هم فریب میدهد این برای فریب دادن بچهها خوب است نفس مسوّله که در سوره ی مبارکه ی «یوسف» بحثش مبسوطاً گذشت «سَوَّلَتْ لِی نَفْسِی»(10)، «سَوَّلَتْ لَکُمْ أَنْفُسُکُمْ»(11)این قبل از نفس امّاره است این نفس مسوّله یک روانشناس خوبی است، روانکاو خوبی است، رواندان خوبی است برای اینکه در درون ماست میداند ما چه چیزی خوشمان میآید همه ی آن زبالههای فریب را پشت میگذارد یک، زرورقی از آنچه که ما خوشمان میآید روی آن میکشد دو، به ما نشان میدهد که این کار، کار خوبی است خدمت به دین است خدمت به جامعه است این تمدّن است این فرهنگ است این پیشرفت است ما را فریب میدهد سه، ما به سراغ او میرویم چهار، گرفتار آن لجن میشویم پنج، این نفس مسوّله وقتی که ما را در آن چاله انداخت آنوقت نفس امّاره سر در میآورد میگوید حالا که به چاه افتادی هر چه من امیرانه دستور بدهم تو باید اطاعت کنی از آن به بعد اشخاص عالماً عامداً گناه میکنند اینکه اول امّاره بالسوء نبود که اول مسوّله بود با این تسویل گرفت شیطان هم بشرح ایضاً او هم اول همین کار را میکند پس ما این چهار خطر را داریم دو خطر از بیرون، دو خطر از درون. بیرون اول تسویل است و بعد فرمانروایی، درون هم اول تسویل است و بعد فرمانروایی این چهار خطر را قرآن درمان کرده فرمود این زبالهها را پشتش گذاشته این زرورق کشیده روی آن مبادا بیفتی این زرق و برق است این مال حرام این است آن حلالش نمیماند چه رسد به حرام فرمود برای اینها این داستان را بیان بکن پس مسبوق است به «إِنَّا جَعَلْنَا مَا عَلَی الْأَرْضِ زِینَةً لَّهَا»(12)و ملحوق است به آیه ی 46 که فرمود: «الْمَالُ وَالْبَنُونَ زِینَةُ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا» آن قصّه ی اصحاب کهف و آن براهین و آنها را پشت سر گذاشته حالا با مَثل میخواهد مسئله را حل کند حالا یا واقعاً دوتا همسایه بودند یکی توانگر و دیگری تهیدست یا نه، به صورت یک مَثل است که دنیا وضعش این است فرمود: «وَاضْرِبْ لَهُم مَثَلاً» که این مَثل مربوط به دو نفر است «رَجُلَیْنِ» ما یکی را آزمودیم به غنا، دیگری را آزمودیم به فقر درست است افراد باید تلاش و کوشش بکنند خدای سبحان هیچ کسی را بدون روزی نگذاشت بارها شنیدیم که خدای سبحان چه در سوره ی مبارکه ی «هود» چه در سایر سوَر فرمود آنچه در جهان هستند عائله مناند من برای تمام مار و عقرب دنیا روزی تعیین کردم «مَا مِن دَابَّةٍ فِی الْأَرْضِ إِلاَ عَلَی اللَّهِ رِزْقُهَا»(13)بر خودم لازم کردهام من عهدهدار روزی تمام گرگ و گراز عالَمم من مُعیلم اینها عائله مناند هیچ ماری، هیچ عقربی، هیچ گورکَنی هیچ کسی بدون روزی نیست انسان هم بشرح ایضاً منتها زائد بر او یک تلاش و کوششی میخواهد و آنچه را که خدای سبحان داد به عنوان زائد بر رزق ما یقوت به البدن، یقوم به البدن اینها آزمون است فرمود ما دو نفر را آزمودیم یکی را به فقر، یکی را به غنا آن روزی مشترک و لازم را به همه ی آنها دادیم «جَعَلْنَا لِأَحَدِهِمَا جَنَّتَیْنِ» به یکی از اینها دوتا باغ دادیم خصوصیات این باغ این است این باغها پر از انگور است، پر از خرماست، بین این درختها هم مزرعه است یعنی جو و گندم و اینهاست عدس و لوبیا این چیزهایی که لوازم زندگی است هم محصول باغی دارد، هم محصول کشاورزی دارد آبش را هم ما از درون تأمین کردیم که «فَجَّرْنَا خِلاَلَهُمَا أَنْهَاراً» منفجر کردیم از خلال وسطهای این دو باغ نهری که هم فراوان است هم در دسترس و این شخص گذشته از کشاورزی و گذشته از باغداری دارای ثمر هم بود ثمر به مال میگویند ثمر اختصاصی به میوه و امثال ذلک ندارد این هم نقدین داشت، هم دامداری از جای دیگر داشت پس انسانی بود مرفّه به تمام معنا هیچ کمبودی نداشت ما به او دادیم تا بیازماییم «جَعَلْنَا لِأَحَدِهِمَا جَنَّتَیْنِ» البته این قرآن چون به زبان عربی است ممکن است در یک منطقه ی دیگری اگر نازل میشد به جای انگور و خرما، سیب و گلابی مثال میزد اینها چون جزء امثال است اینها فرق نمیکند حالا به این صورت بیان فرمود عمده آن ممثّل است مثال چون به لسان عربی بود اینچنین بیان شده، خب.
1) (3) . سوره ی نحل، آیه ی 125.
2) (4) . سوره ی نحل، آیه ی 76.
3) (5) . سوره ی بقره، آیه ی 26.
4) (6) . سوره ی مدثر، آیه ی 31.
5) (7) . سوره ی فرقان، آیه ی 1.
6) (8) . سوره ی بقره، آیه ی 185.
7) (9) . سوره ی کهف، آیه ی 7.
8) (10) . سوره ی اعراف، آیه ی 31.
9) (11) . سوره ی حجرات، آیه ی 7.
10) (12) . سوره ی طه، آیه ی 96.
11) (13) . سوره ی یوسف، آیه ی 18.
12) (14) . سوره ی کهف، آیه ی 7.
13) (15) . سوره ی هود، آیه ی 6.
پرسش: اینکه فرمودید «عَلَی الْأَرْضِ زِینَةً»(1)با آیاتی که میفرماید «خَلَقَ لَکُم»(2)، «طیب لکم»
پاسخ: بله، اما زینت شما نیست زینت شما را در سوره ی مبارکه ی «حجرات» مشخص کرد «وَلکِنَّ اللَّهَ حَبَّبَ إِلَیْکُمُ الْإِیمَانَ وَزَیَّنَهُ فِی قُلُوبِکُمْ»(3)آنچه را که «إِنَّا جَعَلْنَا مَا عَلَی الْأَرْضِ زِینَةً لَّهَا» وقتی زینت برای ما نبود ما دیگر به این فخر نمیکنیم ما فخرمان این است «کفی بی عزّاً أن أکون لک عبدا» این بیانات نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) است این سه جمله «الهی! کفی? بی عزّاً أن أکون لک عبدا و کفی? بی فخراً أن تکون لی ربّا أنت کما اُحب فاجعلنی کما تحب»(4)ما فخرمان در این است که بنده ی او باشیم این چیز خوبی است زینت ما در این است که برده ی او باشیم این زینت چیز خوبی است اما حالا با قِسط و جان کَندن آدم یک خانه تهیه کند، فرش تهیه کند، اتومبیل تهیه کند تا زنده است زیر بار قرض برود قرضی که ائمه فرمودند: «همٌّ باللیل و ذلّ بالنهار»(5)عمرفروشی بکند آن هم فخر بکند خب این معلوم میشود آدم مختالی است دیگر مختال یعنی خیالزده با خیال دارد زندگی میکند بعد هم آخر که شد با روی سیاه و دست تهی دارد میرود این اصلاً نمیداند کجا آمده کجا دارد میرود چه کاره است این عوضی گرفته زینت ارض را زینت خودش گرفته، خب «إِنَّا جَعَلْنَا مَا عَلَی الْأَرْضِ زِینَةً لَّهَا» برای شماست اما زینت شما نیست نیاز شما را باید تأمین بکند بله، این از بیانات نورانی اهل بیت است سیره ی آنها این است که ما باید در دو کار حسّاس باشیم یکی تلاش در تولید، یکی قناعت در مصرف آنوقت نه بیراهه میرویم نه راه کسی را میبندیم تا میتوانیم تلاش میکنیم که جامعهمان را نجات بدهیم در مصرف هم مثل همینهاییم حالا اگر سرمایهداری با داشتن صد یا غیر صد بتواند صدها هکتار را آبیاری کند و درآمد سنگین داشته باشد که این مشکل جامعه را حل کند خودش هم که أحد من الناس دارد زندگی میکند محبوب نزد همه ی مردم است اما این تظاهر به ثروت است که عداوت میآورد، این رفاهطلبی و آن اسراف است که دشمنی میآورد وگرنه این بیان نورانی اهل بیت که انسان تلاش بکند در تولید، قناعت بکند در مصرف این محبوبیّت جامعه را به همراه دارد که عجب آدم خوشتدبیری است تولید کرده ما را در برنج و گندم و جو و در سایر درآمدها خودکفا کرده خودش هم مثل ما زندگی میکند یک آدم عاقل اینطور زندگی میکند و این آیات درصدد عقلپروری است فرمود ما به یکی دوتا باغ دادیم که انگورهایش مرتب، خرماهایش مرتب بین این درختها هم کشاورزیاش تأمین، لابهلای این دو باغ هم نهر جاری است بیرون این باغ هم درآمد فراوانی داشت از راه دامداریها، از راه معدن، از راه تجارت «وکان له ثمرٌ» پس هیچ مشکل اقتصادی نداشت ما از هر راه تأمینش کردیم «جَعَلْنَا لِأَحَدِهِمَا جَنَّتَیْنِ مِنْ أَعْنَابٍ» یعنی انگورها «وَحَفَفْنَاهُمَا بِنَخْلٍ» این دوتا باغ انگور با خرما محفوف شدند محاط شدند به درخت خرما «وَجَعَلْنَا بَیْنَهُمَا» بین این اعناب و نخیل بین درختهای خرما و درختهای انگور در این دو باغ ما کشاورزیاش را تأمین کردیم یعنی برنجش را، گندمش را و مانند آن. هیچ کدام از این دو باغ گرفتار سرمازدگی، گرمازدگی، خشکسالی یا طوفان و مانند آن نشدند «کِلْتَا الْجَنَّتَیْنِ آتَتْ أُکُلَهَا» هر دو باغ اُکل خودش را دادند اُکل یعنی «ما یؤکَل» «أکل» یعنی خوردن، «اُکُل» یعنی خوراکی اینکه درباره ی درختان بهشت دارد «أُکُلُهَا دَائِمٌ» نه یعنی «أکلها دائم» خوراکیداش دائم است اینچنین نیست که چهارفصل باشد یک فصلش میوه بدهد بقیه میوه ندهد این همیشه میوه میدهد «أُکُلُهَا دَائِمٌ» یعنی خوراکی او دائم است اینجا هم فرمود هیچ سالی او گرفتار خشکسالی یا سرمازدگی و مانند آن نشد «آتَتْ أُکُلَهَا» هر کدام از این دو باغ محصول خودشان را به خوبی دادند «وَلَمْ تَظْلِم مِنْهُ شَیئاً» هیچ کدام از این دو باغ نسبت به آن اُکل یعنی خوراکی، یعنی میوه ظالم نشدند این ظلم در برابر عدلِ اخلاقی و فقهی و حقوقی نیست یک ظلمِ لغوی است «ظَلَم» یعنی «نَقَص» هیچ کدام کم نیاوردند، کوتاه نیاوردند ظلم لغتاً یعنی نقص چون اشیاء در جای خود قرار نگیرند نقص است کسی که به حقّ خود راضی نیست و به حقوق دیگران تعدّی میکند باعث نقصان حقوق دیگری است میگویند ظالم در اینجا فرمود: «وَلَمْ تَظْلِم مِنْهُ» یعنی هیچ کدام از این دو جنّت از اُکل کم نیاوردند هر کدام میوه ی خودشان را دادند از نظر آب هم تأمین بود «وَفَجَّرْنَا» خلال این دو باغ «أَنْهَاراً» نهر فراوانی جوشاند ما منفجر کردیم و گذشته از درآمدهای این باغ از خارج این باغ هم ثمر و مالی داشت که دامداری او و معدنداری او و تجارت او و مانند آن را تأمین میکرد چنین آدمی به جای اینکه شاکر باشد به همسایهاش به رفیقش به محاورش فخرفروشی کرد «فَقَالَ لِصَاحِبِهِ وَهُوَ یُحَاوِرُهُ» که محاور او بود گفتگو و گفتمانی داشتند فخرفروشی میکرد میگفت «أَنَا أَکْثَرُ مِنکَ مَالاً وَأَعَزُّ نَفَراً» حالا یا میگفت یا عملاً کارش این بود میگفت من سرمایهدارم یک، فرزند و خَدَم و حَشَم من از تو بیشتر است این دو یا به رُخش میکشید یا بالصراحه میگفت مثل اینکه فرعون میگفت که «أَلَیْسَ لِی مُلْکُ مِصْرَ وَهذِهِ الْأَنْهَارُ تَجْرِی مِن تَحْتِی»(6)خب. «أَنَا أَکْثَرُ مِنکَ مَالاً وَأَعَزُّ نَفَراً» نَفَر هم به اعضای خانواده میگویند یعنی فرزندان، برادران، عموها و بستگان، هم به عشیره و قبیله میگویند و اینها را میگویند نَفَر یعنی بچهها اینها را میگویند نَفَر چون در نَفْر و کوچکردن انسان را همراهی میکنند از این جهت میگویند نَفَر البته در نفر و رأس اصطلاحاً در سرشماری به چه کسی میگویند رأس به چه کسی میگویند نَفر آن یک اصطلاح خاصّی دارد که درباره ی حیوانات چه میگویند درباره ی انسانها چه میگویند آن یک اصطلاح مخصوص خودش را دارد خب پس این شخص به دیگری فخرفروشی میکرد به جای اینکه شاکر باشد «أَنَا أَکْثَرُ مِنکَ مَالاً وَأَعَزُّ نَفَراً» از نظر نفر عزیزم و از نظر مال زائد. با این فخرفروشی وارد باغش شد «وَدَخَلَ جَنَّتَهُ» یعنی هر کدام از این دو باغ مشمول این جنّتها میشوند باغها کم نیاوردند ولی این شخص کم آورد «وَهُوَ ظَالِمٌ لِّنَفْسِهِ» این به خودش ستم کرده برای اینکه خودش باید مزیّن بشود به زینت عقل و عفاف، نشده تمام تلاش و کوششاش این بود که از سرمایه خود که عمر است بکاهد این زمین را مزیّن کند بعد با دست خالی برود خب این خسارت است دیگر آدم رایگان نه برای دیگری کار کند برای جماد کار کند این خسارت است دیگر زمین را مزیّن کرد و رفته «وَهُوَ ظَالِمٌ لِّنَفْسِهِ» در چنین حالی وقتی وارد این باغ شد منطقش این بود، رفتار و گفتارش این بود که «قَالَ مَا أَظُنُّ أَن تَبِیدَ هذِهِ أَبَداً» من فکر نمیکنم خودش را معیار حق و باطل تشخیص داد خیال کرد آنچه که او فکر میکند درست است آنچه او فکر نمیکند نادرست است من فکر نمیکنم این از بین برود این از بین رفتنی نیست شما بعضی از اصطلاحات پیشینیان را اگر بدانید آنها هم چنین تفکّر جاهلی داشتند میگفتند این زمین را قباله قرار بدهید برای مَهر و قِران برای اینکه این مِلکِ نَمیر است یا مِسها را میگفتند این مِلک نمیر است یا بعضی از فرشهای دستبافت قدیمی بادوام را میگفتند اینها مِلک نمیر است این تفکّر جاهلی ملک نمیر همین است «مَا أَظُنُّ أَن تَبِیدَ هذِهِ أَبَداً» «بادَ» یعنی «هَلک» من فکر نمیکنم از بین برود، من فکر نمیکنم این از بین برود خیال میکند این ماندنی است خودش هم اینچنین است خیال میکرد که میماند آنکه در سوره ی مبارکه ی «همزه» دارد که «وَیْلٌ لِکُلِّ هُمَزَةٍ لُّمَزَةٍ» آیه سومش این است که «الَّذِی جَمَعَ مَالاً وَعَدَّدَهُ * یَحْسَبُ أَنَّ مَالَهُ أَخْلَدَهُ» خیال میکند این سرمایه ی او، او را جاودانه میکند خالد و جاودان میکند این نسبت به خودش خب اگر خودش میماند به وسیله ی مال میماند پس مال هم باید بماند دیگر لذا هم درباره ی خودش خیال خلود دارد جاودانه و هم درباره ی مالش خیال خلود دارد و جاودانه میگوید «مَا أَظُنُّ أَن تَبِیدَ هذِهِ أَبَداً» فکر نمیکنم این از بین برود و بعد هم ـ معاذ الله ـ قیامتی هم فکر نمیکنم باشد «وَمَا أَظُنُّ السَّاعَةَ قَائِمَةً» قیامت هم قیام نمیکند اصلاً قیامت را قیام کردند برای اینکه همه برمیخیزند و میایستند دیگر «یَوْمَ یَقُومُ النَّاسُ لِرَبِّ الْعَالَمِینَ»(7)کسی اجازه ی خوابیدن و نشستن و اضطجاع و استلقا و اینها همه باید به فرمان الهی بایستند دیگر آنجا به کسی اجازه ی نشستن نمیدهند که قیامت است دیگر قیامت یعنی قیامت «یَوْمَ یَقُومُ النَّاسُ لِرَبِّ الْعَالَمِینَ»، «یَقُومُ الْحِسَابُ»(8)است خب. «وَمَا أَظُنُّ السَّاعَةَ قَائِمَةً» ـ معاذ الله ـ خبری از بعد از مرگ نیست بر فرض هم باشد وضع من آنجا مثل اینجاست «وَلَئِن رُّدِدتُّ إِلَی رَبِّی» اگر هم قیامتی باشد و ما برویم آنجا، آنجا هم با تلاش و کوشش من همین کاری که اینجا کردم آنجا هم همین کار را میکنم دیگر آنجا هم پیدا میکنم «وَلَئِن رُّدِدتُّ إِلَی رَبِّی لَأَجِدَنَّ خَیْراً مِنْهَا مُنقَلَباً» ما منقلب میشویم از دنیا به آخرت و منقلب میشویم از آنچه را که در اینجا داریم به بهتر از این آنجا هم باغ خوبی، نهر خوبی، درخت خرمای خوبی، درخت انگور خوبی، کشاورزی خوبی، مال خوبی هم فراهم میکنیم من پیدا میکنم نه خدا به من میدهد این بر اساس «أَفَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَوَاهُ»(9)اینطور فکر میکند دیگر نمیگوید خدا به من میدهد میگوید من خودم مییابم «لَأَجِدَنَّ خَیْراً مِنْهَا مُنقَلَباً» این عصاره ی تباهاندیشی توانگری که مباهاتش به زینت ارض است اما مؤمن «قَالَ لَهُ صَاحِبُهُ وَهُوَ یُحَاوِرُهُ» آنکه با او محاوره داشت، حِوار داشت، گفتگو داشت گفت «أَکَفَرْتَ بِالَّذِی خَلَقَکَ مِن تُرَابٍ ثُمَّ مِن نُطْفَةٍ» من هشدار بدهم تو را نسبت به ساختار خلقت خودت یک، نسبت به ساختار خلقت این باغها دو، خودت اول خاکی بودی الآن اگر کسی برود پشتبام این آسمان این بشرها را نگاه کند که هفت میلیاردند هفت میلیارد خاک در دو قرن قبل در این باغها و زمینها افتاده بود بعد از مدّتی هم این هفت میلیارد خاک باغها و کودها میشوند برای اینکه الآن این جمعیت هفت میلیاردی یک چند سال جلوتر که باشند ببینید خاکهای همین مزرع و مرتع بودند جذب این گیاهان شدند، جذب درخت شدند، شدند جو و گندم و بهشت و سیب و گلابی یا علف شدند و گوسفندها خوردند و از راه این کشاورزی و باغداری و دامداری آمدند به بازار آبا و اجداد ما این گندم و جو و برنج و میوه و گوشت را خوردند شده نطفه این نطفه الآن شده هفت میلیارد بعد از دویست، سیصد سال هم همینها میشوند خاک و کود همینها اینچنین نیست که حالا کود را از عالم دیگر بیاورند که همین زید و عمرو شده کود دیگر چیز دیگر نیست که آنکه عاقل است روی پشت بام این نظام افراد را میبیند میگوید اینها شمالاً کود، جنوباً هم کود حالا دارند افتخار میکنند این بیان نورانی حضرت امیر برای محدوده ی خاص است که «أَوَّلُهُ نُطْفَةٌ وَ آخِرُهُ جِیفَةٌ»(10)آن کسی هم که دوراندیش است طبق راهنمایی حضرت او هم همینطور فکر میکند این مرد بزرگوار به همسایه توانگرش گفت بابا تو اول یک مُشت خاک بودی بعد کم کم به صورت میوه در آمدی بعد پدرت این را خورد و به صورت نطفه در آورد بعد این نطفه به این صورت لؤلؤ لالا شد تو شاکر باش «أَکَفَرْتَ بِالَّذِی خَلَقَکَ مِن تُرَابٍ ثُمَّ مِن نُطْفَةٍ» این بیان یک موحّد است بعد هم «ثُمَّ سَوَّاکَ رَجُلاً»، «الَّذِی خَلَقَکَ فَسَوَّاکَ فَعَدَلَکَ»(11)همین است مستویالخِلقه خلق کرده «وَنَفْسٍ وَمَا سَوَّاهَا»(12)مستویالخِلقه اعضا و جوارحِ بهجا این «لکِنَّ» در چند جای قرآن همین «لکِنَّ» است که قدری «الف» آن اشباع شده بعضی از جاها «لکن أنا» است آنجا تشدیدش جدا با مدّ جدا جداگانه قرائت میشود اما اینجا همان «لکِنَّ» است لذا میبینید روی آن «الف» یک جزم دارد این «لکن أنا» نیست آن «لکن أنا» در آیه ی دیگر است دارد که آن با مدّ است «لکنّا» یعنی «لکن أنا» اینطور میگویند تو طور دیگر میگویی، خب «ثُمَّ سَوَّاکَ رَجُلاً * لکِنَّ هُوَ اللَّهُ رَبِّی» من حرفم این است تو حرفت این است که میگوییم «مَا أَظُنُّ أَن تَبِیدَ هذِهِ أَبَداً» یک، «مَا أَظُنُّ السَّاعَةَ قَائِمَةً» دو، «وَلَئِن رُّدِدتُّ إِلَی رَبِّی لَأَجِدَنَّ خَیْراً مِنْهَا مُنقَلَباً» سه، این حرفهایت را میزنی اما لکن من حرفم این است میگویم «هُوَ اللَّهُ رَبِّی وَلاَ أُشْرِکُ بِرَبِّی أَحَداً» نه خودم را شریک باری میدانم بگویم من تهیه کردم نه دیگری را میگویم «بر سر هر سفره بنشستی خدا رزّاق بود» و به تو هم نصیحت میکنم «وَلَوْلاَ إِذْ دَخَلْتَ جَنَّتَکَ قُلْتَ مَا شَاءَ اللَّهُ لاَ قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ»(13)چرا وقتی وارد باغ شدی شکر نکردی؟ «مَا شَاءَ اللَّهُ» نگفتی قوّت و حول را منحصر درباره ی خدا ندانستی؟ من بر اساس بینش توحیدیام میگویم «إِن تَرَنِ أَنَا أَقَلَّ مِنکَ مَالاً وَوَلَداً»(14)اگر امروز میبینی که من وضع مالیام ضعیف است فرزندان کم دارم تو گفتی «أَنَا أَکْثَرُ مِنکَ مَالاً وَأَعَزُّ نَفَراً» من میگویم «أقلّ مالاً و أقلّ نفرا» خدایی هست و مرا تأمین میکند «فَعَسَی رَبِّی أَن یُؤْتِیَنِ خَیْراً مِن جَنَّتِکَ وَیُرْسِلَ عَلَیْهَا حُسْبَاناً مِنَ السَّماءِ فَتُصْبِحَ صَعِیداً زَلَقاً»(15).
1) (16) . سوره ی کهف، آیه ی 7.
2) (17) . سوره ی بقره، آیه ی 29.
3) (18) . سوره ی حجرات، آیه ی 7.
4) (19) . بحارالأنوار، ج74، ص402.
5) (20) . من لا یحضره الفقیه، ج3، ص182.
6) (21) . سوره ی زخرف، آیه ی 51.
7) (22) . سوره ی مطففین، آیه ی 6.
8) (23) . سوره ی ابراهیم، آیه ی 41.
9) (24) . سوره ی جاثیه، آیه ی 23.
10) (25) . نهجالبلاغه، حکمت 454.
11) (26) . سوره ی انفطار، آیه ی 7.
12) (27) . سوره ی شمس، آیه ی 7.
13) (28) . سوره ی کهف، آیه ی 39.
14) (29) . سوره ی کهف، آیه ی 39.
15) (30) . سوره ی کهف، آیه ی 40.
در اوایل این سوره ی مبارکه ی «کهف» یعنی آیه ی هفت فرمود: «إِنَّا جَعَلْنَا مَا عَلَی الْأَرْضِ زِینَةً لَّهَا لِنَبْلُوَهُمْ أَیُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً * وَإِنَّا لَجَاعِلُونَ مَا عَلَیْهَا صَعِیداً جُرُزاً» ما یک وجهالأرض خشکِ گرمازده ی سوخته تحویلتان میدهیم همین سرزمین سبز را اینکه خدا فرمود: «وَإِنَّا لَجَاعِلُونَ مَا عَلَیْهَا صَعِیداً جُرُزاً» همین مطلبی را که خدا آموخت این مؤمن در جواب آن شخص میگوید ممکن است آفتی برسد این دو باغ سرسبز تو «فَتُصْبِحَ صَعِیداً زَلَقاً» به صورت وجهالأرض سوخته ی خشکشده ی پژمرده ی خاکسترشده در بیاید این خطر او را تهدید میکند.
«أعاذنا الله من شرور أنفسنا و سیّئات أعمالنا و الحمد لله ربّ العالمین»
«وَاضْرِبْ لَهُم مَثَلاً رَجُلَیْنِ جَعَلْنَا لِأَحَدِهِمَا جَنَّتَیْنِ مِنْ أَعْنَابٍ وَحَفَفْنَاهُمَا بِنَخْلٍ وَجَعَلْنَا بَیْنَهُمَا زَرْعاً (32) کِلْتَا الْجَنَّتَیْنِ آتَتْ أُکُلَهَا وَلَمْ تَظْلِم مِنْهُ شَیئاً وَفَجَّرْنَا خِلاَلَهُمَا أَنْهَاراً (33) وَکَانَ لَهُ ثَمَرٌ فَقَالَ لِصَاحِبِهِ وَهُوَ یُحَاوِرُهُ أَنَا أَکْثَرُ مِنکَ مَالاً وَأَعَزُّ نَفَراً [قرآن]«34» وَدَخَلَ جَنَّتَهُ وَهُوَ ظَالِمٌ لِّنَفْسِهِ قَالَ مَا أَظُنُّ أَن تَبِیدَ هذِهِ أَبَداً (35) وَمَا أَظُنُّ السَّاعَةَ قَائِمَةً وَلَئِن رُّدِدتُّ إِلَی رَبِّی لَأَجِدَنَّ خَیْراً مِنْهَا مُنقَلَباً (36) قَالَ لَهُ صَاحِبُهُ وَهُوَ یُحَاوِرُهُ أَکَفَرْتَ بِالَّذِی خَلَقَکَ مِن تُرَابٍ ثُمَّ مِن نُطْفَةٍ ثُمَّ سَوَّاکَ رَجُلاً (37) لکِنَّ هُوَ اللَّهُ رَبِّی وَلاَ أُشْرِکُ بِرَبِّی أَحَداً (38) وَلَوْلاَ إِذْ دَخَلْتَ جَنَّتَکَ قُلْتَ مَا شَاءَ اللَّهُ لاَ قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ إِن تَرَنِ أَنَا أَقَلَّ مِنکَ مَالاً وَوَلَداً (39) فَعَسَی رَبِّی أَن یُؤْتِیَنِ خَیْراً مِن جَنَّتِکَ وَیُرْسِلَ عَلَیْهَا حُسْبَاناً مِنَ السَّماءِ فَتُصْبِحَ صَعِیداً زَلَقاً (40)»
در اوایل همین سوره ی مبارکه ی «کهف» فرمود: «إِنَّا جَعَلْنَا مَا عَلَی الْأَرْضِ زِینَةً لَّهَا»(1)آنچه در روی زمین است از بوستان و دامداری و کشاورزی و مزارع و مراتع و بناها اینها زینت زمین است زینت انسان نیست پایان این هم به صورت پژمردگی است در همین سوره ی «کهف» آیه ی 46 که بعداً خواهد آمد فرمود: «الْمَالُ وَالْبَنُونَ زِینَةُ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا» این معنا را با مَثل هم تبیین میکنند یعنی یک تأیید عقلی است برای حکیمان و یک تمثیل حسّی است برای توده ی مردم البته برای حکیمان این تمثیل در حدّ تأیید است. سرّ اینکه ذات اقدس الهی هم آن سابقه را و هم این لاحقه را بیان کرده تعلیلاً و در وسط قصّه و تمثیل را ذکر کرده است تأییداً آن است که مشکل جامعه را حل کند. مشکل جامعه ی عصر رسول خدا(صلّی الله علیه و آله و سلّم) مانند سایر اعصار همین جنگ بین فقیر و غنی است فقرا رنج میبرند از اینکه اغنیا با اینها یکجا نمینشینند اغنیا فاصلهشان را از فقرا زیاد میکنند مراکز مذهبی مثل حسینیهها و مساجد جای فقرا و افراد مستضعف میشود اغنیا جایشان در اینجاها خالی است و حضور ندارند خواهان تشکیل جلسه ی جدا هستند که رهبران الهی آن را نمیپذیرند برای اینکه این فاصله ی غنی و فقیر کم بشود هم از راه تعلیل حکیمانه, هم از راه تمثیل عامیانه مردم را روشن کردند تا نه فقرا رنج ببرند از تهیدستی و نه اغنیا فخرفروشی بیجا بکنند آن برهان عقلی آن است که انسان اگر بخواهد فخر کند باید به کمال خودش فخر کند نه بیرون از حوزه ی آن مثل اینکه وجود مبارک حضرت امیر به آن کمالات فخر کرده عرض کرد «الهی! کفی? بی عزّاً أن أکون لک عبدا و کفی? بی فخراً أن تکون لی ربّا» فخر من همین است که شاگرد تو هستم تو داری ما را میپرورانی و عزّت من در این است که به پیشگاه غیر تو سر نمیسایم «أنت کما اُحب فاجعلنی کما تحبّ»(2)خب اگر چیزی روی زمین شد اگر روی زمین بود زینت زمین است جدای از حوزه ی جان آدمی است این وصف به حال متعلّق موصوف است مثل «مررت برجلٍ وسیع داره» خب انسان افتخار بکند به چیزی که جدای از اوست آنوقت دیوار خانه ی همسایه را محکم بکند به خودش فخر بکند این راه ندارد که برای اینکه جنگ فقیر و غنی را ذات اقدس الهی حل بکند هم آن برهان عقلی را ذکر کرد هم این تمثیل حسّی را. این جنگ باعث شد که عدهای به پیامبران مخصوصاً به پیامبر خاتم(علیهم الصلاة و علیهم السلام) پیشنهاد دادند که فقرا را طرد کنید ما میآییم از زمان نوح تا زمان خاتم(علیهم السلام) همینطور بود به وجود مبارک نوح پیشنهاد دادند حضرت فرمود: «وَمَا أَنَا بِطَارِدِ الَّذِینَ المؤمِنین»(3)به انبیای دیگر پیشنهاد دادند آنها هم نپذیرفتند, به پیامبر اسلام پیشنهاد دادند آیات نازل شد «وَلاَ تَطْرُدِ الَّذِینَ یَدْعُونَ رَبَّهُم بِالْغَدَاةِ وَالْعَشِیِّ یُرِیدُونَ وَجْهَهُ»(4)در همین سوره ی مبارکه ی «کهف» که بعضی از آیاتش گذشت خدا به پیامبر دستور داد «وَاصْبِرْ نَفْسَکَ مَعَ الَّذِینَ یَدْعُونَ رَبَّهُم بِالْغَدَاةِ وَالْعَشِیِّ»(5)پیشنهاد این اغنیا را گوش نده اینها میگویند مسجد را از فقرا خالی کن ما بیاییم یا جلسه ی خصوصی برای ما تشکیل بده نه آن را بپذیر نه این را بپذیر مسجد معبد الهی است همه باید بیایند آنها که نمیآیند خودشان را محروم کردند بعد این دو مطلب را که یکی اینکه غنا منشأ فخر نیست و یکی اینکه فقر منشأ ضعف و ذلّت نیست آن را با برهان عقلی از یک سو و با این تمثیل حسّی از سوی دیگر بیان کرده تا این جنگ برخیزد فرمود غنی اولاً خیال میکند که داشتنْ کمال است داشتن کمال نیست نداشتن هم نقص نیست این یک, و آنچه را هم که انسان دارد به عنوان مال دنیا زینت زمین است نه مال انسان این دو, و طولی هم نمیکشد که بساطش به پژمردگی تبدیل میشود سه, این چند روزی هم که به دست توانگران است اینها خودشان تهیه نکردند ما به اینها دادیم چهار, و به اینها هم به عنوان امتحان دادیم نه به عنوان اکرام پنج, اگر این اصول ارزشی خمسه روشن بشود جنگ فقیر و غنی رخت برمیبندد و مهمترین فایده ی این صحنه را فقرا میبرند ممکن است اغنیا خیلی طَرْفی نبندند اما فقرا رشد میکنند فقرا یعنی کسی که حالا امکانات زیادی ندارد برای اینکه ما هر کدام ما یک اندازه ی محدودی توان داریم این توانمان را باید در امتحانهای الهی صرف بکنیم کسی میبینید یک مقدار وقتی دارد یک لوازم تحریری هم دستش است کاغذی دارد و قلمی دارد یک فراغت یک ساعته هم دارد خب این بهترین راهش این است که مطالب علمی را فکر کند یا از خودش یا از علمای دیگر این را یادداشت کند عدهای میآمدند محضر پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) به حضرت عرض میکردند که مجلس شما بسیار شیرین است وقتی از مجلس شما بیرون رفتیم آن حلاوت را نداریم حضرت فرمود: «إستعن بیمینک»(6)چرا به من میگویی به دستت بگو اینجا که آمدی با لوازمالتحریر بیا آنچه شنیدی یادداشت بکن, دفتر علمی داشته باش وقتی شب رفتی منزل دفتر علمی را ورق بزن هر وقت هم فراغت پیدا کرد این کلمات را نگاه کن لذّت ببر فرمود: «إستعن بیمینک» مرحوم مجلسی(رضوان الله علیه) این را در باب علم بحارالأنوار نقل کرد خب یک وقت است کسی این نصیحت را نمیشنود لوازمالتحریر دارد, وقت دارد, فراغت هم دارد, دارد جدول حل میکند این کارِ علمی نیست این اتلاف وقت است چه چیزی در میآید از حلّ این جدول؟ ما یک اندازه توان داریم این توان را ذات اقدس الهی به ما فرمود ذخیره بکن من با این کار دارم و آن توان صبرِ ماست مگر ما چقدر میتوانیم تحمل بکنیم؟ ما این مقدار تحمل را باید در جهاد اصغر و اکبر صرف بکنیم آن وقت هرز صرف کردن این نیرو به هیچ وجه مصلحت نیست پس مطلب اول این است که ما یک مقدار محدود توان داریم دو, این است که این توان را باید در جهاد اصغر و اکبر صرف بکنیم و آن صبر است تحمل رنج است, تحمل غصّه است, تحمل رخدادهای تلخ است ما به یک اندازه ی خاصّی میتوانیم حلیم باشیم حلیم از آن واژههای پربرکت عربی است که شاید معادل فارسی نداشته باشد ما در فارسی ناچاریم دوتا کلمه را کنار هم بگذاریم تا حِلم را معنا کنیم بگوییم حلم بردباری یعنی این بار را میتواند ببرد یک بردن است و یک بار این دوتایی را ضمیمه میکنیم تا معنای حلم را بفهمیم و بفهمانیم خب این حلم سرمایه ی ماست, این صبر سرمایه ی ماست ما باید از این سرمایه حدّاکثر بهره را ببریم در جهاد اصغر و اکبر به کار ببریم این شد. مطلب سوم ما اگر ندانیم معیار ارزشی چیست وقتی که دیگران وضع مالیشان خوب است ما وضع مالیمان خوب نیست خیال میکنیم داریم تحمل میکنیم, حلم میورزیم, صبر میکنیم این نیرو را بیجا صرف میکنیم یعنی این قدرت تحمّل را درباره هیچی داریم صرف میکنیم اسلام به ما میگوید که این یک چیز مهمّی نیست که تو الآن برای او غصّه بخوری که تو کار داری الآن کسی که حکیم است, فقیه است, اصولی است او دیگر غصّه نمیخورد که فلان کس گُل زده یا گُل نزده که یا غصّه نمیخورد که اینهایی که کارتنهای خالی را جمع میکنند یا نمیدانم پلاستیکهای کهنه را جمع میکنند چرا بیشتر از او جمع کردند خب این اصلاً ارزشی برای او قائل نیست این دیگر غصّه بخورد که چرا او چهارتا کارتن بیشتر جمع کرده؟ کلّ دنیا وضعش همین چهارتا کارتن خالیِ مُندرس شده است ما بیاییم غصّه بخوریم که چرا نداریم؟ فرمود این سرمایه را نگهدار «وَلَنَبْلُوَنَّکُمْ بِشَیْءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَالْجُوعِ»(7)یک, «حَتَّی نَعْلَمَ الْمُجَاهِدِینَ مِنکُمْ وَالصَّابِرِینَ وَنَبْلُوَا أَخْبَارَکُمْ»(8)و مانند آن دو, در جهاد اکبر به کار ببر سه, این سرمایه را برای او صرف بکن حالا فلان کس بیشتر دارد, فلان کس کمتر دارد باری دارد میبرد این معیار ارزش نیست بارها به عرضتان رسید که حکما معتقدند هیچ درختی ترقّی نمیکند برای اینکه, اینکه بالا آمده فرع اوست, دُم اوست دهن درخت, سر درخت, چشم درخت, گوش درخت, مغز درخت در لجن است گفتند سرمایهدار برجساز یا اتومبیل خوب تهیهکننده و مانند آن این یک حیات گیاهی دارد این دُمش بالا آمده اما سرش در لجن است تمام فکرش این است که از خاک در بیاورد روی خاک بچیند و خاک بر سر برود همین, خب حالا ما غصّه بخوریم که دیگری دارد و ما نداریم این حلم را, این بردباری را, این سرمایه را بیجا صرف کردن است تمام تلاش این بخشهای قرآن کریم این است که برای چه چیزی داری غصّه میخوری؟ برای چه چیزی داری رنج میبری؟ آنوقتی که خاورمیانه در اختیار وجود مبارک حضرت امیر بود یعنی وقتی حضرت خلیفه ی مسلمین شد کلّ این امپراطورین شرق و غرب شرق حجاز امپراطوری ایران بود, غرب حجاز هم امپراطوری روم این دو امپراطوری که دو ابرقدرت خاورمیانه در آن روز بودند در اختیار حضرت امیر بود از آن طرف تا مصر استاندار میفرستاد از این طرف هم برای ایران چندتا استاندار فرستاد آنوقت مرحوم مجلسی(رضوان الله علیه) نقل میکند که در این بحبوحه کسی آمده از حضرت امیر چون میدانید بعضی از کسبهها, آبرومندها مشکل مالی برایشان پیش میآید به حضرت عرض کرد که من مشکل مالی پیدا کردم حضرت به مأمور امور مالیاش فرمود: «له بألف» هزار مثقال به او بده این باید حساب و کتاب داشته باشد به حضرت عرض کرد هزار مثقال طلا یا نقره, دینار یا درهم فرمود هر چه که مشکل او را حل میکند «فأعط الإعرابی أنفعهما له» هر چه که مشکل او را حل میکند بده «کلاهما عندی حجران»(9)هم طلا نزد من سنگ است هم نقره نزد من سنگ است آن سنگِ زرد است این سنگ سفید مگر غیر از سنگ است؟ شما اینها را به عنوان احجار کریمه یاد میکنند دیگر خب این دیگر غصّه نمیخورد که مال به دست چه کسی است که, اگر معیار ارزش مشخص شد انسان نمیگوید من صبر کردم یک وقت است که تا وضع مالیاش خوب نیست میگوید «فلک به مردم نادان دهد زمام مراد*** تو اهل دانش و فضلی» خیر اینطور نیست آدم غصّه بخورد غصّه برای چیز دیگر است رنج و حلم و صبر و بردباری برای چیز دیگر است بنابراین هم تعلیل قرآنی, هم تمثیل قرآنی برای تبیین معیار ارزش است اینکه شد آدم این سرمایه حلم و بردباری و صبر را نگه میدارد برای مطالب دیگر نه برای این نه اینکه اینجا غصّه بخورد بعد بگوید خب ما باید صبر بکنیم نه خیر جای صبر نیست حالا این ته سیگارها میبینید بعضیها این نانخشکها را زیاد جمع میکنند خب حالا جمع کرده دیگر یا ته سیگارها را جمع کرده یا کاغذ باطلهها را جمع کرده خب حالا آدم غصّه بخورد که او بیشتر جمع کرده؟ کلّ جریان این است. فرمود آن توانگرهایی که مسجد نمیآیند بدانند یک مُشت آهنپاره دست آنهاست یک مُشت هم کارتنخالی دست آنهاست بعد هم پژمرده خواهد شد این معیار ارزش نیست یک, بعد هم ما دادیم دو, بعد هم به عنوان آزمون دادیم سه, بعد هم صعیدِ زَلق میشود چهار, آنوقت شما باید حساب این کارها را بدهید پنج. این راه را ذات اقدس الهی در موارد زیادی به همه آموخت. در سوره ی مبارکه ی «اسراء» که قبلاً گذشت فرمود: «وَلَقَدْ صَرَّفْنَا لِلنَّاسِ فِی هذَا الْقُرْآنِ مِن کُلِّ مَثَلٍ» یعنی آیه ی 89 سوره ی مبارکه ی «اسراء» این بود برای اینکه قرآن یک کتاب تخصّصی نیست که مخصوص یک عدّه خاص باشد این وقتی «هُدیً لِلنَّاسِ»(10)است, «ذِکْرَی لِلْبَشَرِ»(11)است, «لِلْعَالَمِینَ نَذِیراً»(12)است, نور است باید همه را روشن کند هیچ کسی نیست که از این مطالب سر در نیاورد از این امثال چیزی نفهمد برای همه هست فرمود پس اولاً مال که جنگ فقیر و غنی بر اساس این است این معیار ارزش نیست یک تحلیل نورانی وجود مبارک حضرت امیر داشت که آن را قبلاً در بحثهای سابق خواندیم در آن خطبه ی نهجالبلاغه که حضرت تحلیل کرده و بسیار تحلیل جامع و حکیمانه بود پس این نیست معیار ارزش نیست معیار ارزش برای کمالات انسانی است علماً و عملاً که در آیات دیگر نظیر «إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِندَ اللَّهِ أَتْقَاکُمْ»(13)و مانند آن بیان کرده این یک, این مقدار هم ما دادیم نه شما گرفتید چون خیلیها میروند تلاش و کوشش میکنند چیزی گیرشان نمیآید ما دادیم نه شما گرفتید بعد هم این دادنِ ما هم اکرامِ شما نیست امتحان شماست بعد هم طولی نمیکشد از شما میگیریم ما این سه, چهار مشکل را در اغنیای کنونیمان داریم گرچه هر کس مبتلا به غنا شد این سه, چهار مشکل را دارد مشکل اول این است که خیال میکند مال معیار فخر است «أَنَا أَکْثَرُ مِنکَ مَالاً وَأَعَزُّ نَفَراً» شعار خیلیهاست «هُمْ أَحْسَنُ أَثَاثاً وَرِءْیاً»(14)شعار خیلیهاست این «رِءْیاً» یعنی چشمگیر, یعنی رؤیت, یعنی مَرآ, یعنی دید یعنی دیدِ آنها نسبت به ما زیاد است وضع ما طوری است که چشمگیر است, وضع ما طوری است که چشم دیگران را متوجّه میکند ما در مرآی مردم قرار میگیریم فرمود این تفکّر باطل عدهای است که به دنبال «هُمْ أَحْسَنُ أَثَاثاً وَرِءْیاً» هستند.
1) (1) . سوره ی کهف, آیه ی 7.
2) (2) . بحارالأنوار, ج74, ص402.
3) (3) . سوره ی شعراء, آیه ی 114.
4) (4) . سوره ی انعام, آیه ی 52.
5) (5) . سوره ی کهف, آیه ی 28.
6) (6) . بحارالأنوار, ج2, ص152.
7) (7) . سوره ی بقره, آیه ی 155.
8) (8) . سوره ی محمد, آیه ی 31.
9) (9) . مستدرک الوسائل, ج7, ص268.
10) (10) . سوره ی بقره, آیه ی 185.
11) (11) . سوره ی مدثر, آیه ی 31.
12) (12) . سوره ی فرقان, آیه ی 1.
13) (13) . سوره ی حجرات, آیه ی 13.
14) (14) . سوره ی مریم, آیه ی 74.
پرسش: آقا اگر بشر اینطور بوده از اول عالم تا الآن اینطور بوده که اغنیاء ارزش قائل بودند برای این چیزها.
پاسخ: بشر را ذات اقدس الهی علاقهمند کرده به دنیا تا دنیا را آباد کند زندگیاش بگردد منتها باید تعدیل کند نه تعطیل, تمام تلاش و کوشش برای همین تولید و رفع نیاز مردم باید باشد این چیز بسیار خوبی است در بحث دیروز گذشت که اگر کسی قدرت اقتصادی داشت بتواند تولید بیشتر کند مشکل جامعه را حل کند تلاش در تولید, قناعت در مصرف کند این محبوب مردم است مردم با چنین آدمی کینه ندارند آنکه تظاهر میکند به ثروت با اسراف و اتراف زندگی میکند مغبوض جامعه است وگرنه میدانید قدرت اقتصاد و قدرت تولید از پیچیدهترین کارهای اجتماع است مگر هر کسی قدرت تولید دارد؟ هر کسی مخصوصاً در شرایط کنونی انسان تنها آب و هوا را که نباید بشناسد, درختکاری را نباید بشناسد یا صنعت را نباید بشناسد مرزهای قاچاق را هم باید بداند, تحریمها را هم بداند کجا قاچاق وارد میکنند در نتیجه این کارخانه میخوابد این هم باید بداند, کجا تحریم میکنند این قطعات گران میشود این را هم باید بداند چندین هوشِ کارشناسی شده میخواهد تا آدم بتواند تولید کند حالا اگر تولید کرد به بیان حضرت امیر تلاش در تولید و قناعت در مصرف جزء محبوبین جامعه است هیچ کسی با چنین افرادی مشکل ندارد آنها مشکلشان این است که اول این را معیار ارزش میدانند یک و خیال میکنند خودشان فراهم کردند دو و آنهایی هم که میگویند خدا به ما داد خیال میکنند خدا اینها را عزیز کرده است اکرامشان کرده, گرامی داشته سه این سه بخش را جداگانه قرآن تبیین میکند و ابطال میکند.
پرسش: حاج آقا...
پاسخ: بالأخره همه ی ما همین طوریم دیگر به ما فرمودند اسراف نکنید تبذیر هم نکنید از حدّاکثر عمرتان, وقتتان, برکتتان, هوشتان استفاده ی معتدل کنید عادلانه کنید اما اینکه مال, معیار ارزش نیست آیات قبلی بود اما اینکه هیچ کس نمیتواند بگوید من خودم زحمت کشیدم ما ابزار قابلی هستیم خیلیها هستند به دنبال کار میروند چیزی گیرشان نمیآید ما اگر واقعاً موحّدیم نباید اسلامی حرف بزنیم و قارونی فکر بکنیم آنکه میگوید من خودم چهل سال درس خواندم و مجتهد شدم این اسلامی حرف میزند ولی قارونی فکر میکند چون او هم بیش از این نمیگفت این میگفت «إِنَّمَا أُوتِیتُهُ عَلَی عِلْمٍ عِندِی»(1)من خودم زحمت کشیدم پیدا کردم همین که دهن باز کردیم گفتیم من خودم چهل سال زحمت کشیدم به اینجا رسیدم این فکر, فکر قارونی است این مرضیّ خدا نیست اگر گفتیم خدا را شکر که این فیض را به ما عطا کرده است این فکر موحّدانه است وگرنه ما اسلامی حرف بزنیم و قارونی فکر بکنیم همان خطر ما را هم تهدید میکند ما هیچ کدام مجاز نیستیم بگوییم ما خودمان چهل سال زحمت کشیدیم به اینجا رسیدیم, پس مطلب دوم این است که کسی نباید بگوید «إِنَّمَا أُوتِیتُهُ عَلَی عِلْمٍ عِندِی» باید باورمان بشود که «مَا بِکُم مِّن نِّعْمَةٍ فَمِنَ اللَّهِ»(2). سوم اینکه این نعمتی که به ما داد معیار ارزش نیست ارزش در بهشت است اگر واقعاً ما بهشت رفتیم چیزی خدا به ما داد معلوم میشود که نسبت به ما اکرام کرده است در پیشگاه او محبوب و عزیزیم اما آنچه که در دنیا به ما داده است برابر آنچه که در سوره ی مبارکه ی «فجر» آمده هر دو ابطلاست فقیر مبتلا به فقر است غنی مبتلا به غناست ما الآن خیال میکنیم کسی که فقیر است مبتلاست و کسی که غنی است متنعّم است چه اینکه خیال میکنیم کسی که بیمار است مبتلاست کسی که سالم است مرفّه است خیر, هم سالم مبتلا به سلامت است چه اینکه مریض مبتلاست, هم غنی مبتلا به غناست همانطوری که فقیر مبتلا به فقر است در سوره ی مبارکه ی «فجر» این است «فَأَمَّا الْإِنسَانُ إِذَا مَا ابْتَلاَهُ رَبُّهُ فَأَکْرَمَهُ وَنَعَّمَهُ فَیَقُولُ رَبِّی أَکْرَمَنِ * وَأَمَّا إِذَا مَا ابْتَلاَهُ فَقَدَرَ عَلَیْهِ رِزْقَهُ فَیَقُولُ رَبِّی أَهَانَنِ * کَلَّا»(3)توده ی مردم اینطور هستند که اگر خدا اینها را مبتلا به ثروت بکند میگویند خدا ما را گرامی داشت اگر مبتلا به فقر بکند میگویند خدا به ما اهانت کرد «کَلَّا» ما نه آن اهانت است نه این اکرام هر دو ابتلا و آزمون است ما الآن که سالمیم در کلاس امتحان سلامت نشستهایم این سلامت هم نعمت است و ما ممتحَن و مبتلای به سلامتیم چیزی را بدون ابتلا و آزمون که به ما نمیدهند که, پس معیار ارزش ثروت نیست اولاً و خود انسان مبدأ قابلی است ابزار را فراهم میکند نه مبدأ فاعلی دهنده دیگری است ثانیاً و این را که ذات اقدس الهی به ما داد آزمون است ثالثاً این معارف اگر حل بشود دیگر مسجد خالی نمیماند یا مخصوص فقرا نمیشود اغنیا هم شرفشان را در همین مسجد میدانند که میآیند در مسجد و معارف الهی را یکجا یاد بگیرند با فقرا و محرومین یکجا زندگی میکنند به رهبران الهی هم فرمود: «وَاصْبِرْ نَفْسَکَ مَعَ الَّذِینَ یَدْعُونَ رَبَّهُم بِالْغَدَاةِ وَالْعَشِیِّ» آنوقت این مطلب را با این داستانها هم تبیین میکند داستانهای فراوانی در قرآن کریم در این زمینه هست بخشی از این داستان در همین سوره ی مبارکه ی «کهف» است که داریم میخوانیم بخشی هم در همین زمینه که برخیها خیال میکنند نعمتی را که خدا به آنها داده است خودشان فراهم کردند آن را در سوره ی مبارکه ی «قصص» آیه ی 78 به این صورت فرمود که قارون گفت «إِنَّمَا أُوتِیتُهُ عَلَی عِلْمٍ عِندِی أَوَ لَمْ یَعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ قَدْ أَهْلَکَ مِن قَبْلِهِ مِنَ الْقُرُونِ مَنْ هُوَ أَشَدُّ مِنْهُ قُوَّةً وَأَکْثَرُ جَمْعاً» آن ثروت کلانی که برای قارون ذکر کردند این مهمترین ثروت دنیا نبود ذات اقدس الهی در همان عصر فرمود ما به کسانی ثروتهایی بیش از ثروت قارون دادیم آن هم به خاک تبدیل شدند این خیال که هر کسی تلاش کرد خودش پیدا میکند اینچنین نیست که در سوره ی مبارکه ی «قصص» ابطال شده در سوره ی مبارکه ی «فصلت» هم آیه پنجاه به این صورت آمده است که برخیها میگویند «وَلَئِنْ أَذَقْنَاهُ رَحْمَةً مِنَّا مِنْ بَعْدِ ضَرَّاءَ مَسَّتْهُ لَیَقُولَنَّ هذَا لِی وَمَا أَظُنُ السَّاعَةَ قَائِمَةً وَلَئِن رُجِعْتُ إِلَی رَبِّی إِنَّ لِی عِندَهُ لَلْحُسْنَی فَلَنُنَبِّئَنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا بِمَا عَمِلُوا وَلَنُذِیقَنَّهُم مِنْ عَذَابٍ غَلِیظٍ» فرمود اینها خیال میکنند ما اینها را گرامی داشتیم بر اساس این پندار باطل قیامت را هم که منکرند میگویند بر فرض قیامت حق باشد همانطوری که اینجا پیدا کردیم آنجا هم پیدا میکنیم همانطوری که خدا به ما اینجا داد آنجا هم میدهد اینکه اگر قیامت باشد ما مشابه دنیا یا بهتر از دنیا را در آنجا فراهم میکنیم در همین آیه محلّ بحث آمده که گفته «وَمَا أَظُنُّ السَّاعَةَ قَائِمَةً وَلَئِن رُّدِدتُّ إِلَی رَبِّی لَأَجِدَنَّ خَیْراً مِنْهَا مُنقَلَباً» خب کجا شما با «لام» و «نون» تأکید ثقیله میگویید حتماً بهتر گیرم میآید یا گیر میآورم از کجا میگویید؟ برای اینکه یا خودتان را مقتدر میدانید یا آنچه را که خدا به تو داد این را مایه ی اکرام میپندارید نه آن است نه این, نه خودت گرفتی نه نزد خدا کریمی آنوقت چگونه با ضرس قاطع میگویی اگر قیامت هم باشد هر کسی اینجا امیر است آنجا هم امیر خیر, بسا امیر که آنجا اسیر میآید چه چیزی را میگویی «لَأَجِدَنَّ خَیْراً مِنْهَا مُنقَلَباً» این مشکلِ جامعه بود از زمان نوح تا الآن بشرِ حسگرا را این معارف باید توجیه کند که انسان به این لذایذ جهان نیازمند است برای اینکه هم بماند, هم نسلش را حفظ بکند باید غذا بخورد تا بماند باید نکاح داشته باشد تا نسل انسان محفوظ باشد نه مثل فرشته است که غذا نخواهد نه مثل فرشته است که بماند و مرگدار نباشد و نیازی به نکاح نداشته باشد این دوتا کار سخت است یعنی تهیّه غذا سخت است, تهیّه ی مسکن برای همسر سخت است لذّتی ذات اقدس الهی به انسان داد این به عنوان مزد کارگری است اینها خیال میکنند که خوردن برای لذّت بردن است خب انسان که مثل حیوان نیست غذایش روی زمین آماده باشد که انسان هم مثل حیوانات نیست که جفتگیریاش آسان باشد که این دوتا کار سخت است این سختی را باید تحمل بکند مزدی به او داده و آن اینکه مقداری دمِ دهنش را لذیذ کرده تا این تحمّل بکند این کارها را همین, بنابراین مهمترین رهنمود قرآن این است که انسان را به انسان میشناساند که تو چه کسی هستی, جهان را به انسان میشناساند, رابطه ی انسان و جهان را به او میشناساند دیگر جنگ بین فقیر و غنی رخت برمیبندد و این کارها در زمان ظهور حضرت روشنتر میشود آنوقت اداره ی جامعه ی اینچنینی سخت نیست وجود مبارک حضرت که ظهور کرد با کشتار وسیع جهان را اداره نمیکند الآن هفت میلیارد بشر روی زمین است اگر حضرت(سلام الله علیه) ظهور کند چقدرش را میکُشد اداره ی مردمِ به فهم سخت نیست مردم را بفهم کردن سخت است آن کار حضرت است حالا چه قدرتی ذات اقدس الهی به آن حضرت میدهد که در روایات هست که یا دست الهی روی سر مردم هست, دست وجود مبارک حضرت روی سر مردم هست که «وضع یده علی رئوس العباد فجمع بها عقولهم و کملت بها أحلامهم»(4)این است آنوقت الآن که هفت میلیاردند اگر هفتاد میلیارد هم باشند اداره ی مردمِ بفهم سخت نیست اداره ی مردمِ چنینی دشوار است و این نورانیّت حضرت جهان را جهان عقل میکند بالأخره جهان باید میوه بدهد درخت انسانیّت باید میوه بدهد الآن که أکثرهم کذا, أکثرهم کذا, أکثرهم کذا آن روز أکثرهم عاقلوناند, عالموناند, عاملوناند, حکمایاند, فقهایاند, عادلاند و مانند آن اداره ی مردم عاقل سخت نیست این به برکت حضرت است این معارف آن روز پیاده میشود این معارفی که تعلیلی و تمثیلی است آن روز پیاده میشود آنوقت جنگ غنی و فقیر هم رخت برمیبندد اما در این بخشها هم به پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود تو صابر باش با این فقرا بساز, هم به فقرا فرمود شما این سرمایهتان که حلم و صبر است برای جهادین صرف بکنید نه برای هیچی, غصّه میخورید برای چه چیزی؟ و هم به اغنیا فرمود که شما ممتحن و مبتلایید نه مکرَّم فاصلهتان را از فقرا کم بکنید و زیاد نکنید, خب.
در این قسمت وقتی که آن شخص وارد شد همه ی حرفهایی که دیگران حالا البته آن قصّهای که یا در بنیاسرائیل دوتا برادر بودند میراثی به آنها رسید یکی توانگر شد یکی تهیدست و مانند آن یا نه, این شأن نزول چون سند معتبری ندارد تام نباشد بر فرض شأن نزول خاص داشته باشد یا نداشته باشد مطلب کاملاً تام است البته شأن نزول داشته باشد مستحضرید که آن مورد نزول مخصّص اطلاق یا عموم آیه نیست. در این بخش فرمود هر دو باغ او میوههای خودشان را میدادند اُکُل یعنی خوراکی بعضی از باغها, زمینها و شرایط محیطی طوری است که میگویند سالِ آورش نیست حالا گرچه با پیشرفت صنعت کشاورزی هر سال ممکن است درخت محصول بدهد ولی غالباً اینطور بود سابق چه در کشاورزی, چه در باغداری زمین آن آمادگی را نداشت که هر سال محصول کامل بدهد بعضی از سالها سالِ آورشان بود, بعضی از سالها سالِ آورشان نبود در این بخش از آیه فرمود: «وَلَمْ تَظْلِم مِنْهُ شَیئاً» این هم نکره در سیاق نفی است هر سال بار خوبی دادند اینچنین نبود که یک سال, سال آورش نباشد کم محصول بدهد یا محصول ندهد اینطور نبود آنوقت در چنین فضایی این آمده فخرفروشی کرده این سه, چهار مغالطه دامنگیر او شد اولاً خیال کرد که این مال منشأ عزّت است, دوم خیال کرد خودش تهیّه کرده, سوم خیال کرده که اگر خدا به او داد تکریم کرده, چهارم خیال کرده که اگر معاد باشد در قیامت هم چون دنیا خدا او را تکریم کرده در قیامت هم به او میدهد طولی نکشید که «فَتُصْبِحَ صَعِیداً زَلَقاً» مؤمنی که ذات اقدس الهی او را پرورانده دیگر نگفت که خب ما صبر میکنیم و فعلاً تحمل میکنیم فعلاً کار به دست شماست اینطور نگفته این حکیمانه برهان اقامه کرده گفت اینکه تو داری معیار ارزش نیست دیگری به عنوان امتحان به تو داده در آینده نزدیک هم از تو میگیرد این میشود فقیرِ با ایمان این است آنکه دیگر نگفته که خب بسیار خب ما صبر میکنیم «فلک به مردم نادان دهد زمام مراد» اینطور نگفته که, گفته تو به چه چیزی داری افتخار میکنی؟ حالا ملاحظه بفرمایید او چه گفته. بعد از اینکه او این حرفها را زده «قَالَ لَهُ صَاحِبُهُ وَهُوَ یُحَاوِرُهُ» که محاوره داشتند, گفتگو داشتند, گفتمان داشتند و مانند آن «أَکَفَرْتَ بِالَّذِی خَلَقَکَ» تو منکر مبدأ فاعلی شدی؟ تو مگر «أَلَمْ یَکُ نُطْفَةً مِن مَنیٍّ یُمْنَی»(1)خب تو یک قطره آب بودی او به این صورت در آورده دیگر چه میگویی من تهیه کردم من سرمایهدار شدم «أَکَفَرْتَ بِالَّذِی خَلَقَکَ» این همزه ی استفهام انکاری است یعنی چرا این کار را کردی؟ اصلت که تراب بود بعد هم که نطفه بود تو با چه چیزی داری افتخار میکنی؟ اگر فیضی است که برای اوست «ثُمَّ سَوَّاکَ رَجُلاً» این را معتدلالقامه کرده «وَنَفْسٍ وَمَا سَوَّاهَا»(2)کرده, بدن را مستوی, نفس را مستوی کرده «لکنّا» یعنی لکن من این «لکن» بود که «نون» آن خفیف است «أنا» بود که همزه ی «أنا» حذف شد «نون» «أنا» با «نون» «لکن» ادغام شد این «نون» شده مشدّد آن «الفِ» «أنا» عندالوصف حذف میشود عندالوقف میماند «لکنّا» یعنی من حرفم این است تو حرفت آن است من حرفم این است دیگر این نگفته که خب حالا امروز قدرت دست شماست که فقیر را قرآن اینچنین میپروراند شجاع میپروراند نه صبور این صبر را میگوید داشته باش برای میدان جنگ حالا یا جهاد اکبر یا جهاد اصغر «لکنّا» یعنی من یعنی «لکن أنا» حرفم این است میگویم «هُوَ اللَّهُ رَبِّی» منِ الهی هو الله گویم خدا غریق رحمت کند شیخناالاستاد مرحوم الهی قمشهای را وقتی به او گفتند درباره ی رضاشاه مدحی بگو آن بحبوحه ی قدرت رضاشاهی خب این هم استاد دانشگاه بودند آن روز دانشگاه را علما اداره میکردند یعنی هشتاد سال قبل که دانشگاه همزمان حوزه ی علمیه قم تدریس شد علوم تجربی در دانشگاهها راه نداشت غالباً همین علوم انسانی بود فقه بود, اصول بود, ادبیات بود, تاریخ بود, فلسفه بود, کلام بود, عرفان بود این بخشها بود اینها را از علما تأمین میکردند یعنی اساتید اولیه دانشگاهها همین علمایی بودند که از حوزه ی مشهد و قم و جای دیگر از اینها دعوت کردند و دانشگاه راهاندازی شد بعد اگر چهارتا مسئله طبّی هم بود همان طبّ قدیم رایج بود طبّ سنّتی بود طبّ گیاهی بود که از حکمای طبدان حوزهها استفاده میکردند آن روز طب هم یکی از درسهای رسمی حوزوی بود اینها را میخواندند بعد کم کم که رضاخان قدرتی پیدا کرد از همه ی اینها خواست که به بهانهای او را مدح کنند از مرحوم آقای الهی استاد ما هم خواستند که شما رضاخان را مدح کنید که ایشان آن غزل یا قصیده ی مستضاد معروف را گفتند که «منِ الهی هو الله گویم*** من جهان دارم و خدای من شاه من*** نداند جز این روح آگاه من» که اگر شما بخواهید من درباره ی شاه تعریف بکنم من یک شاه دارم و آن الله است که سلطان سلاطین است این همان ترجمه ی همین است «لکنّا» یعنی «لکن أنا» حرفم این است در بخش دیگر این مشدّد هست که در آیه ی دیگر میآید به خواست خدا اما اینطوری که معروف بین قاریان است این است که گفت نه, لکن من حرفم این است این فقیر را با عظمت تربیت کردن است «إنما الغنی? غِنی? النفس»(3)این از بیانات نورانی حضرت امیر است که «استغناءک عن الشیء خیرٌ مِن استغناءک به» بینیازی از مال بهتر از بینیازی به مال است اگر این حالا اگر در جامعه رواج پیدا نکرد در حوزه و دانشگاه رواج پیدا کند ما علمای کامل فراوان خواهیم داشت, اساتید کامل فراوان خواهیم داشت اگر چشم ما به زرق و برق نباشد به همین علوم الهی باشد طولی نمیکشد که در بین ما مردان بزرگی در فقه و اصول و حکمت و کلام خواهیم داشت چه در حوزه و چه در دانشگاه «لکنّا» یعنی «لکن أنا» من هم فتوایم این است «هُوَ اللَّهُ رَبِّی وَلاَ أُشْرِکُ بِرَبِّی أَحَداً» من برای خدا شریک قائل نیستم نمیگویم که خدا هست ما هم هستیم ما هم تلاش و کوشش کردیم یا خدا هست بتها هم هستند اینطور نیست «لکِنَّ هُوَ اللَّهُ رَبِّی وَلاَ أُشْرِکُ بِرَبِّی أَحَداً» هیچ کسی چه خودم چه دیگری را شریک او قرار نمیدهم کار فقط به دست اوست خب تو چرا وقتی وارد باغ شدی نگفتی الحمد لله این فقیر خوب است «وَلَوْلاَ إِذْ دَخَلْتَ جَنَّتَکَ قُلْتَ مَا شَاءَ اللَّهُ لاَ قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ» چرا این حرف را نزدی؟ چرا شکر نکردی؟ چرا عوضی رفتی به جای شکر کفر کردی به جای اینکه خدا را ببینی خودت را دیدی به جای اینکه امتحان را ببینی کرامت را خیال کردی همهاش عوضی است در بحثهای سالهای قبل هم ما داشتیم کارِ منطق این شناسایی مغالطه در اندیشهها و در تصوّرات و در تصدیقات است اما مهمترین کارِ رهبران الهی این مغالطه در انسانشناسی است مغالطههای معمولی حالا یا منشأش اشتراک لفظی است یا امور دیگر است این است که آدم «الف» را به جای «باء» اشتباه میکند یا «باء» را به جای «الف» اشتباه میکند مغالطهای که انبیا پردهبرداری کردند این است که خویش را به جای بیگانه, بیگانه را به جای خویش بپنداریم آنکه آمده الآن در درون ما تصمیم گرفته فتوا میدهد ما نیستیم دیگری آمده آنجا کرسی گذاشته «لَأَحْتَنِکَنَّ»(4)شده که در سوره ی مبارکه ی «اسراء» گذشت دارد از ما سواری میگیرد ما بفهمیم دیگری آمده نفوذ پیدا کرده در حرم قلب ما «طَائِفٌ مِنَ الشَّیْطَانِ» طواف کرده, احرام بسته, وارد قلب شده دارد سواری میگیرد این طول میکشد اینکه وجود مبارک حضرت امیر به آن شخص گفت شیطان با دهنِ تو دارد حرف میزند یعنی کسی آمده آن داخل نشسته این «نَظَرَ بِأَعْیُنِهِمْ» از همین قبیل است این «نَطَقَ بِأَلْسِنَتِهِمْ» از همین قبیل است, «دَبَّ وَ دَرَجَ»(5)که در خطبه ی پنجم, ششم نهجالبلاغه است از همین قبیل است فرمود دیگری آمده آن داخل نشسته صاحبخانه را بیرون کرده الآن تو خیال میکنی تو هستی خیر, آنکه آمده این داخل دهنت را مهار کرده دهنه زده او دارد حرف میزند نه تو, اینکه فرمود شیطان «نَفَث فی روحک» تشبیه نیست این کارِ انبیاست که این کار در منطق و فلسفه و حکمت و اینها نیست این راهِ آنهاست که میگویند آقا این مغالطه در انسانشناسی دیگری میآید جای آدم میگیرد و کرسی میگذارد ما خیال میکنیم ماییم خیر, او دارد حرف میزند دیگری دارد میگوید همانطوری که در قُرب نوافل بالاتر از ما میآید به جای ما و ما را راهنمایی میکند تحت تسخیر خود قرار میدهد «کنت سمعه الذی یسمع به» میشود, «لسانه الذی ینطق به»(6)میشود در نفوذ و سلطه ی شیطان هم اینچنین است این فقیرِ راستقامت است «لکنّا» یعنی لکن من حرفم این است «هُوَ اللَّهُ رَبِّی وَلاَ أُشْرِکُ بِرَبِّی أَحَداً * وَلَوْلاَ إِذْ دَخَلْتَ جَنَّتَکَ قُلْتَ مَا شَاءَ اللَّهُ لاَ قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ» این توحید است اما حالا برای اینکه بساطش را جمع بکند گفت اینکه تو داری آینده ی نزدیک بساطش برچیده میشود «إِن تَرَنِ أَنَا أَقَلَّ مِنکَ مَالاً وَوَلَداً» من که کمتر از تو نیستم اگر به نظر تو مالاً و ولداً کمتر از تو هستم تو چون نَفَر داری و من ندارم, تو چون باغ داری و من ندارم اگر به نظر تو از تو کم هستم «فَعَسَی رَبِّی أَن یُؤْتِیَنِ خَیْراً مِن جَنَّتِکَ» خدا ممکن است بهتر از این به من بدهد خیر بدهد نه اینکه تو داری.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
«کِلْتَا الْجَنَّتَیْنِ آتَتْ أُکُلَهَا وَلَمْ تَظْلِم مِنْهُ شَیئاً وَفَجَّرْنَا خِلاَلَهُمَا أَنْهَاراً (33 ) وَکَانَ لَهُ ثَمَرٌ فَقَالَ لِصَاحِبِهِ وَهُوَ یُحَاوِرُهُ أَنَا أَکْثَرُ مِنکَ مَالاً وَأَعَزُّ نَفَراً (34 ) وَدَخَلَ جَنَّتَهُ وَهُوَ ظَالِمٌ لِّنَفْسِهِ قَالَ مَا أَظُنُّ أَن تَبِیدَ هذِهِ أَبَداً (35) وَمَا أَظُنُّ السَّاعَةَ قَائِمَةً وَلَئِن رُّدِدتُّ إِلَی رَبِّی لَأَجِدَنَّ خَیْراً مِنْهَا مُنقَلَباً (36) قَالَ لَهُ صَاحِبُهُ وَهُوَ یُحَاوِرُهُ أَکَفَرْتَ بِالَّذِی خَلَقَکَ مِن تُرَابٍ ثُمَّ مِن نُطْفَةٍ ثُمَّ سَوَّاکَ رَجُلاً (37) لکِنَّ هُوَ اللَّهُ رَبِّی وَلاَ أُشْرِکُ بِرَبِّی أَحَداً (38) وَلَوْلاَ إِذْ دَخَلْتَ جَنَّتَکَ قُلْتَ مَا شَاءَ اللَّهُ لاَ قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ إِن تَرَنِ أَنَا أَقَلَّ مِنکَ مَالاً وَوَلَداً (39) فَعَسَی رَبِّی أَن یُؤْتِیَنِ خَیْراً مِن جَنَّتِکَ وَیُرْسِلَ عَلَیْهَا حُسْبَاناً مِنَ السَّماءِ فَتُصْبِحَ صَعِیداً زَلَقاً (40) أَوْ یُصْبِحَ مَاؤُهَا غَوْراً فَلَن تَسْتَطِیعَ لَهُ طَلَباً (41)»
امروز از این جهت که سالروز رحلت کریمه ی اهل بیت(سلام الله علیها) است و همه ی ما در کنار مائده و مأدبه خاندان عصمت و طهارتیم گرچه تمام ثوابها در تمام روزها متعلّق به اهل بیت(علیهم السلام) است ولی تمام بحثهای امروز باید به روضه ی منوّره ی این کریمه اهدا بشود ما آغاز و انجام این بحث را هم با همین نیّت انشاءالله شروع میکنیم که ذات اقدس الهی این عبادت را بپذیرد و به روضه ی منوّره ی کریمه ی اهل بیت اهدا کند این جمله ی نورانی که در زیارت آن حضرت است از غرر جملههای این زیارتنامه است و آن این است که در زیارت حضرت عرض میکنیم «اَللّهُمَّ اِنّی اَسْئَلُکَ اَنْ تَخْتِمَ لی بِالسَّعادَةِ فَلا تَسْلُبْ مِنّی ما اَنَا فیهِ»[1} حُسن عاقبت از بهترین نعمتهاست که آدم در کنار مزار این حضرت از ذات اقدس الهی مسئلت میکند عرض میکنیم خدایا عاقبت ما را به خیر کن یک، «فلا تسلب منّی ما أنا فیه» ما وارد حِصن تو شدیم تو فرمودی «کلمة لا اله الاّ الله حِصنی»(1)این دِژ من است، قلعه ی من است من دژبان این هستم، قلعهبانم ما هم گفتیم سمعاً و طاعاً وارد شدیم درباره ی ولایت حضرت امیر هم فرمودی: «ولایة علیّبنابیطالب حِصنی»(2)ما هم وارد شدیم خدایا ما را از اینجا بیرون نبر «فَلا تَسْلُبْ مِنّی ما اَنَا فیهِ» من وارد قلعه ی توحید شدم، وارد قلعه ی ولایت شدم خدایا مبادا خدای ناکرده کسی در اثر وسوسه ی شیطان و نفس امّاره ما را از این قلعهها بیرون کند مستحضرید که این دوتا حِصن نیست یکی شرط است یکی مشروط این بیان نورانی امام رضا(سلام الله علیه) که فرمود: «بشروطها و أنا من شروطها»(3)مسبوق است به بیان نورانی امام باقر(سلام الله علیه) که آن حضرت هم همین معنا را فرمود که ولایت، شرط حِصن بودن توحید است و در بیانات نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) هم هست که ولایت شرط حصن بودن توحید است اینطور نیست که این فقط از بیانات نورانی امام هشتم به ما رسیده باشد که «کلمة لا اله الاّ الله حِصنی» بعد بفرماید: «بشروطها و أنا من شروطها» یعنی آنجا هم که حضرت فرمود، شخصِ خود امام هشتم را نفرمود یعنی امامت و ولایت از شروط حِصْن بودن کلمه ی توحید است که انشاءالله امیدواریم همه ی ما که وارد شدیم تا آخر بمانیم و هرگز وسوسه ی خروج نداشته باشیم، خب.
آنچه که از این بیانات قرآن کریم درباره ی فقر و غنا برمیآید عبارت از این است که مال، نعمت است بله روایات هم بر این مطلب دلالت دارد آیات هم بر این مطلب دلالت دارد که ثروت نعمت است، غنا نعمت است این مطلب اول. اما بین نعمت و کمال فرق است اگر این نعمت را به کسی دادند معنایش این نیست که او انسانِ کاملی است عقل نعمت است و کمال، علم نعمت است و کمال، عدل نعمت است و کمال، انسانِ عالِم، عادل، عاقل انسانی است در حدّ خود کامل اما ثروت کمال نیست که انسان سرمایهدار بشود کامل نعمتی است به عنوان آزمون دادند به انسان این یک مطلب.
مطلب دوم آن است که درباره ی تأثیر غنا، تأثیر حُسن غنا از یک طرف و تأثیر سوء غنا از طرف دیگر درباره ی تأثیر حُسن و سوء فقر از طرف دیگر چهار طایفه دلیل نقلی هست که دو طایفه مربوط به حُسن و قبح ثروت است دو طایفه مربوط به حُسن و قبح فقر در یک طایفه غنا خیلی تجلیل شد در طایفه ی دیگر غنی تحقیر شد که «مَنِ اسْتَغْنَی»(1)حکمه کذا، در طایفه ی سوم فقر تحقیر شد، در طایفه ی چهارم فقر تجلیل شد که این سیمای انبیاست، لباس انبیاست این چهار طایفه باید جمعبندی بشود. یکی از آن جمع بین این طوایف آن است که در قالب این روایات که از فقر مذمّت شده است این حُکم یا از غنا تعریف شده است اینها صبغه ی وصفی دارد نه دستوری، وصفی یعنی طبع توده ی مردم اینچنین است دستوری یعنی اینچنین باشیم هرگز به ما نگفتند شما سرمایهدار باشید گفتند مردمِ سرمایهدار راحتاند، مردم فقیر در زحمتاند اما نگفتند که شما فقیر باشید یا نگفتند شما غنی باشید دستور نیست وصف است آن بیان نورانی که از رسول خدا(صلّی الله علیه و آله و سلّم) نقل شده بارها در همین بحث تفسیری آن روایت را خواندیم مرحوم کلینی در جلد پنج کافی که جزء فروع کافی است در کتابالمعیشه این بیان را از وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) نقل میکند که ذات مقدس آن حضرت به ذات اقدس الهی فرمود: «اللهم بارک لنا فی الخُبز»(2)خدایا! نانِ مملکت را کم نکن این خُبْز که گفتند نانِ مردم نان در برابر لباس و اینها نیست مثل اینکه أکل در برابر پوشاک و مسکن و اینها نیست آنکه گفته شد «لاَ تَأْکُلُوا أَمْوَالَکُمْ بَیْنَکُمْ بِالْبَاطِلِ»(3)یعنی تصرّف نکنید اینجا هم که حضرت دارد خدایا! نان مملکت را قطع نکن یعنی اقتصاد مملکت را دعا این است «اللهم بارک لنا فی الخُبز و لا تفرّق بیننا و بیه» خدایا بین ملّت و اقتصاد ملت جدایی نینداز «لولا الخبز ما صُمنا و لا صلینا و لا ادّینا فرائض ربّنا»(4)عرض کرد ملّتی که اهل اقتصاد نباشد فقیر باشد مشکل مالی داشته باشد نه اهل نماز است نه اهل روزه است نه اهل سایر فرایض این مضمون آن حدیث شریفی است که مرحوم کلینی در جلد پنج کافی در کتابالمعیشه نقل کرده است و درست هم هست از نظر وصف نه از نظر دستور، از نظر دستور اصلْ اعتقاد است نه اقتصاد خود وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) و همراهان او و اصحاب باوفای او چند سال در شعب ابیطالب در محاصره ی اقتصادی بودند در تحریم بودند چیزی عایدشان نمیشد به زحمت بعضی از منسوبینشان این شترها را پر از بار میکردند به عنوان چرا رها میکردند این شتر هم عادت داشت خودش را به شعب ابیطالب میرساند آنها کم کم از آن استفاده میکردند اینطور نبود که اینها راهی داشته باشند اینها هم در محاصره بودند هم در تحریم و نفس هیچ کسی هم در نیامد آنها که دین را حفظ کردند بر اساس اصالت اعتقاد حفظ کردند نه اقتصاد اینها که خواستند مهاجرت کنند از مکه به مدینه بالأخره هر کسی آلونکی داشت ولو یک خانه ی کلنگی، فرشی داشت نه به اینها اجازه میدادند که آن اموال منقول را اینها به همراه ببرند نه به اینها اجازه میدادند که اموال غیر منقول را بفروشند اینها هم ناچار شدند با دست خالی از مکه به مدینه بیایند که چند روز قبل آن آیه که مطرح شد اینها را راهاندازی کرد که «کَأَیِّن مِن دَابَةٍ لَّا تَحْمِلُ رِزْقَهَا اللَّهُ یَرْزُقُهَا وَإِیَّاکُمْ»(5)وقتی این آیه نازل شد که خدا هم موش و مور را که اهل پساندازند روزی میدهد هم بلبل و هزاردستانی که اهل پسانداز نیستند تأمین میکند مگر این بلبلها و گنجشکها ذخیره دارند خب اینها که «لَّا تَحْمِلُ رِزْقَهَا» اینها را چه کسی تأمین میکند؟ فرمود خدای سبحان این موشها را تغذیه میکند، این مورها را تغذیه میکند که اهل پساندازند این بلبلها که فکر آهنگ و خواندند که اهل ذخیره و پسانداز نیستند اینها را هم تأمین میکند «وَکَأَیِّن مِن دَابَةٍ لَّا تَحْمِلُ رِزْقَهَا اللَّهُ یَرْزُقُهَا وَإِیَّاکُمْ» این مهاجرین گفتند که خب حالا ما که کمتر از بلبل و گنجشک نیستیم که این خدا که اینجا ما را تأمین میکند آنجا هم ما را تأمین میکند دیگر بعد آمدند شدند جزء مهاجرین و در صفّه و ایوان مسجدالنبی در مدینه ماندند و جهانی شدند اینها دستور است نه وصف بیان نورانی حضرت سیّدالشهداء آن هم وصف است نه دستور نه اینچنین باشید فرمود طبع مردم اینطور است آن بیان نورانی خیلی لطیف است که «الناس عَبید الدنیا و الدین لَعق علی ألسنتهم یحوطونه ما درّت معایشهم فإذا محصوا بالبلاء قل الدیانون» قبلاً مصطکی بود الآن آدامس است وجود مبارک حضرت سیّدالشهداء فرمود بعضی دینشان آدامسی است این آدامس را چکار میکنند؟ این آدامس یک قشر شیرینی دارد که در فضای کام لذیذ است این را میجوند، میجوند وقتی به صورت خاص در آمده تُف میکنند میاندازند دور فرمود بعضیها دینشان، دین آدامسی است وقتی به کام ایشان شیرین است دیندارند، تا به کام ایشان شیرین نشد رها میکنند «والدین لعق علی ألسنتهم معایشهم فإذا محصوا بالبلاء قل الدیانون» مادامی که شیرین است اینها میبینید دهنشان را میگردانند فرمود مادامی که دینشان دنیایشان را تأمین میکند دنیایشان محفوظ است این دین را میگردانند با این دین به سر میبرند وقتی امتحان فرا رسید «قلّ الدیانون» تُف میکنند میاندازند دور این دستور نیست این وصف است وصف غیر از دستور است آن دستور بر اساس اصالت اعتقاد است نه اصالت اقتصاد این آیات هم همان را تبیین میکند بعد فرمود این دوتا باغ از هر راه متنعّم بودند ما از راه بارانهای مناسب این دوتا باغ را تأمین میکردیم اینکه بعد از اینکه فرمود این دوتا باغ سرسبز و خرّم بودند هر سال ثمربخش بودند و هیچ کدام کم نمیآوردند بعدها فرمود: «فَجَّرْنَا خِلاَلَهُمَا أَنْهَاراً» بعد از اینکه همه ی اینها را فرمود، فرمود ما آب به اینها دادیم خب از نظر نظم طبیعی اول باید آب باشد بعد سرسبزی باغ اما خدا بعد از اینکه همه ی اینها را ذکر کرده فرمود: «وَفَجَّرْنَا خِلاَلَهُمَا أَنْهَاراً» یعنی این نعمتی است روی آن نعمت اگر این نهرها نبود هم ما آن باغها را سرسبز نگه میداشتیم در اثر باران به قدری این باغ خرّم بود که نیاز به این نَهَر و نَهْر نبود چون نَهَر لغةٌ فی نَهْر اینها را ما نعمتی روی نعمت افزوده کردیم به اینها دادیم اینچنین نبود که این باغ فقط با این نهر تأمین بشود تا شما بگویید که خب چرا اول این را ذکر نکردید بله، اگر این باغ با این نهر تأمین میشد ما باید میگفتیم که باغی بود دارای نهر درختانش در سایه ی آن نهر رشد میکردند و ثمر میدادند اما این شبیه آنچه که در سوره ی مبارکه ی «نور» آمده که «یَکَادُ زَیْتُهَا یُضِیءُ وَلَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نَارٌ نُّورٌ عَلَی نُورٍ»(6)از آن قبیل است یعنی بدون این نهر هم او ثمر میبخشید این بارانهای مناسب در اثر خواست الهی آن بار را تأمین میکرد ما برای افزایش و افزودن نعمت نَهَر متراکمی هم به اینها دادیم و آنچه که در دستور قرار میگیرد بیانات نورانی حضرت امیر است که فرمود: «الصَّبْرُ شَجَاعَةٌ وَالزُّهْدُ ثَرْوَةٌ»(7)آدم اگر بداند که کمال چیست به سراغ همان میرود و لذّت هم میبرد غالب این مردانی که به جایی رسیدهاند با این ثروت رسیدند فرمود: «وَالزُّهْدُ ثَرْوَةٌ» این بیرغبتی به زرق و برق ثروت است علم آنقدر مَنیع است، آنقدر بلندپرواز است که به هر قلبی نمینشیند مخصوصاً علوم وحیانی خب همه ی ما بالأخره در ایران داریم زندگی میکنیم با منطقههای سرسبز هم آشناییم با منطقههای کویری هم آشناییم با این پرندهها هم آشناییم این زاغ و زَغَن در خیلی از شهر و روستا پیدایشان میشود اما تَذَرو و طیهو کم است تَذرو یعنی همین قرقاول مگر این مرغها هر جایی پَر میکِشند مگر اینها مثل زاغ و زَغناند گنجشکها خیلی پیدا میشود اما مگر بلبل هر جا پیدا میشود مگر روی هر درختی هم مینشیند مگر روی هر فضایی هم میخواند همین که خرداد دارد به اول تیر میرسد که درجه ی حرارت مقداری بالاتر میآید این بلبلها دیگر نمیخوانند اینها یک هوای لطیف میخواهند، یک فضای باز میخواهند، یک گل معطّر میخواهند، یک باغ بی سر و صدا میخواهند، یک هوای آرام میخواهند تا بخوانند آن تذرو هم همینطور است مگر او روی هر درختی مینشیند، طیهو هم همینطور است در بعضی از جنگلهای انبوه که آنجا رفت و آمد نیست علف هرز نیست شکارچی نیست تیرانداز نیست درندهها نیستند چهارتا مرغ اینچنینی آنجا میخوانند و پیدایشان میشود از بس آنها لطیف و منیعاند علم هم همینطور است علم اینطور نیست که در هر قلبی بنشیند و پرواز کند عقل اینطور است، علم اینطور است، زهد اینطور است اگر گفته شد «مَن أصبح لله أربعین صباحا» یا «أخلص لله أربعین صباحا» آنگاه «ظهرت ینابیع الحکمة من قلبه علی لسانه»(8)این است اینطور نیست که انسان با درس و بحث بشود عالِم ربّانی آنقدر این عنقا بلندپرواز و بزرگطبع است که هر جا نمینشیند بالأخره. این بیان نورانی حضرت امیر است که فرمود: «الصَّبْرُ شَجَاعَةٌ وَالزُّهْدُ ثَرْوَةٌ»(9)آنگاه کمالی نصیب انسان میشود که وصف انسان است و محصول کار آدمی وگرنه چیزی را خدا به آدم بدهد که مربوط به در و دیوار زندگی اوست که برای آدم کمال نیست بله، نعمت الهی هست اما آنکه در درون دل نهادینه میشود و با ما هست در برزخ با ما هست در قیامت با ما هست در بهشت با ما هست آن کمال است آن عقل است و علم است و ایمان است و توحید است و ولایت است و امثال ذلک بنابراین بین آن طوایف اربعه جمع میشود بین وصف و دستور جمع میشود ما البته چون طبع مردم اینطور است باید تلاش و کوشش بکنیم که مردم را از هر خطری برهانیم خودمان هم آلوده نشویم این شخص هم دارای چنین باغی بود به جای اینکه شاکر باشد باغی که بدون نهر سرسبز است چه رسد با نهر اینکه فرمود بعد از همه ی آن شُعب فرعی باغداری بعد فرمود: «وَفَجَّرْنَا خِلاَلَهُمَا أَنْهَاراً» این از سنخ«یَکَادُ زَیْتُهَا یُضِیءُ وَلَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نَارٌ نُّورٌ عَلَی نُورٍ»(10)است چنین باغی اما اینکه ضمیر مفرد آورده فرموده: «وَدَخَلَ جَنَّتَهُ» این نکاتی دارد برای اینکه این شخص دفعتاً واحده که وارد هر دو باغ نمیشد وارد یک باغ میشد اول، وارد باغ دوم میشود دوم این یکی، یا این دوتا باغ چون به هم مرتبط بودند به منزله ی جنّت واحده بودند این دو وجه یا نه، در جنس مراد است «دَخَلَ جَنَّتَهُ» یعنی کلّ واحد از اینها که وارد میشد این حرف را میزد میگفت اینها ابدیاند مشکل اساسی این مالزده همین است که قیامت را فراموش کرده مسئله ی فراموشی قیامت مهمترین عامل به دام افتادن بشر هست در سوره ی مبارکه ی «ص» وقتی علّت سقوط عدهای را ذکر میکند میفرماید اینها چون قیامت را فراموش کردند سوره ی مبارکه ی «ص» آیه ی 26 این است «إِنَّ الَّذِینَ یَضِلُّونَ عَن سَبِیلِ اللَّهِ لَهُمْ عَذَابٌ شَدِیدٌ بِمَا نَسُوا یَوْمَ الْحِسَابِ» مهمترین مشکل این است که آدم روز حساب را فراموش کرده البته اعتقاد به اینکه خدا واجبالوجود است ثمره ی علمی دارد، اعتقاد به اینکه خدا خالق کل است ثمره ی علمی دارد، اعتقاد به اینکه او مدیر کلّ جهان است و ربّالأرباب است ثمره ی علمی دارد این سه فصل را مشرکان حجاز هم قبول کرده بودند آنها که مخالف این فصول سهگانه نبودند آنچه که پیوند تنگاتنگ جامعه را با او تأمین میکند اعتقاد به ربوبیّت جزئی است که بالأخره ربّ ما چه کسی است؟ چه کسی ما را به عهده دارد تربیت میکند روزی ما، شفای ما، سلامت ما، حیات ما، قانون ما، تربیت ما دست کیست این یک، و ما در برابر چه کسی مسئول هستیم این دوتا، این دوتا را عرب نمیپذیرفت یعنی ربوبیّت خدا نسبت به انسان را قبول نداشت مسئولیّت انسان در برابر خدا را هم قبول نداشت میگفت انسان «إذا مات فات» آنچه که سازنده ی انسان است در بخش عملی و تهذیبی همین دوتاست البته برای اولیا و اوحدیّ از اهل معرفت آنها مراحل علمی سر جایش محفوظ است اما اینکه من قانون چه کسی را باید عمل بکنم؟ قانون ربّ خودم را، ربّ من چه کسی است؟ همان که فرعون میگفت «أَنَا رَبُّکُمُ الْأَعْلَی»(11)او که نمیگفت من واجبالوجودم یک، نمیگفت من خالق کلّم دو، نمیگفت من ربّالأربابم سه، میگفت من رّب و مدبّر و مربّی شما هستم اندیشه ی من محور قانون شماست همین این را مشرکان حجاز به بتها میدادند مشرکان مصر به فرعون و امثال مصر میدادند و مسئولیت هم نیست انسان هر کاری کرد، کرد در آیه ی 26 سوره ی مبارکه ی «ص» میفرماید چون قیامت را فراموش کردند به دام افتادند خب آدم اگر بداند که مسئول است خب مواظب کارهای خودش است دیگر چون قیامت را فراموش کردهاند به دام افتادند در اینجا هم این شخص گفت «وَمَا أَظُنُّ السَّاعَةَ قَائِمَةً» و اگر هم بر فرض ـ معاذ الله ـ به خیال او معاد باشد من بهتر از این پیدا میکنم بنابراین بین وصف و دستور فرق است. بین غنا و فقر فرق است اینکه ما در چه حالتی باید صابر باشیم در چه حالتی باید تلاش و کوشش بکنیم آن هست بیان نورانی حضرت امیر در نهجالبلاغه راجع به اینکه هر جا فقر هست در اثر اینکه یک عدّه اهل اتراف و اسرافاند آن هم هست اما آن بیان نورانی حضرت که فرمود: «الصَّبْرُ شَجَاعَةٌ وَالزُّهْدُ ثَرْوَةٌ» آن را در همان کلمات قصار کلمات حکمت شماره ی چهار اینچنین فرمود: «الْعَجْزُ آفَةٌ وَالصَّبْرُ شَجَاعَةٌ وَالزُّهْدُ ثَرْوَةٌ وَالْوَرَعُ جُنَّةٌ وَ نِعْمَ الْقَرِینُ الرِّضَا» اما در شماره ی دیگر که مربوط به این است که اگر کسی فقیر شد در اثر اینکه عدهای به حقّ او تجاوز کردند آن را در همان کلمات حکیمانه یعنی کلمات قصار شماره 328 به این صورت آمده که «إِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ فَرَضَ فِی أَمْوَالِ الْأَغْنِیَاءِ أَقْوَاتَ الْفُقَرَاءِ فَمَا جَاعَ فَقِیرٌ إِلاَّ بِمَا مُتِّعَ بِهِ غَنِیٌّ» این در کتاب صوتالعداله و امثال ذلک آن هست که هر جا ثروتی هست در کنارش حقّی تضییع شده است آن مضمون اگر پیدا نشد این عبارت همان معنا را تأدیه میکند فرمود هیچ کسی گرسنه نشد مگر در اثر اسراف و اتراف سرمایهدار، سرمایهدار حقّ فقیر را دارد میدهد نه از خودش در روایات زکات ملاحظه بفرمایید فرمود خدا فقرا را شریک اموال اغنیا قرار داده اینکه مال خودش را نمیدهد که.
1) (5) . سوره ی عبس، آیه ی 5.
2) (6) . الکافی، ج6، ص287.
3) (7) . سوره ی بقره، آیه ی 188.
4) (8) . الکافی، ج6، ص287.
5) (9) . سوره ی عنکبوت، آیه ی 60.
6) (10) . سوره ی نور، آیه ی 35.
7) (11) . نهجالبلاغه، حکمت 4.
8) (12) . جامع الأخبار، ص94.
9) (13) . نهجالبلاغه، حکمت 4.
10) (14) . سوره ی نور، آیه ی 35.
11) (15) . سوره ی نازعات، آیه ی 24.
پرسش: حاج آقا اگر اصل نقدینگی و پول به حداقل ممکن کاهش پیدا کند باعث اعتبار اقتصاد...
پاسخ: خب آن قسمت مهم مرحله ی اقتصاد است که باید عاقلانه و عالمانه و سیاستمدارنه آدم بررسی کند در روزهای قبل هم اشاره شد فنّ اقتصاد یک فنّ پیچیده است تنها علمی نیست الآن یک فقیه بخواهد استنباط بکند درست است که اجتهاد یک کار مشکلی است اما خطر ندارد منابع معلوم، کتابها معلوم، احادیث معلوم، برهان معلوم، اجماع معلوم بالأخره بر اساس این مینشیند بعد از دو، سه ساعت یا کمتر و بیشتر یا دو، سه روز مسئله را حل میکند پیچیدگی اقتصاد تنها در فن نیست اینها آمدند بررسی کردند مثلاً این کشور را باید از نظر صنعت پیش برد یا از نظر اقتصاد و کشاورزی یا با هم، حساب کردند که ما چقدر آب داریم چقدر قسمتهای کویری داریم اینها درست و حساب کردیم دیدیم که این آبها را باید با سد مهار کرد این هم درست، سد هم آبی باشد یا خاکی این هم درست، طول تاج سد چقدر باشد درست، اینها همه کارهای علمی است اما تحریمی پیش میآید، قاچاقی پیش میآید دفعتاً میبینی صدها کالا وارد میشود دست اینهایی که تولید کردند میبندد این دیگر دست کسی نیست این علمی نیست است یک سیاست این مرزداری هست، دشمنشناسی هست همه ی اینها باید دست به هم بدهند تا کشور را اداره کنند اینچنین نیست که مسئله اقتصاد نظیر مسئله اجتهاد و فقاهت و فلسفه یک کارِ علمی محض باشد که کارشناسی بکنند خیر، کارشناسی کردند دیدند که اگر ما بخواهیم از نظر جو و گندم و برنج خودکفا بشویم راهش این است راه خوبی هم طی کردند دفعتاً تحریمی پیش آمد، دفعتاً قاچاقی پیش آمد، دفعتاً مرزها گشوده شد این یک راه دیگر است اگر یک وقت چهارتا مشکلی پیش میآید این را نمیشود به حساب مسئولین آورد، خب فرمود: «فما جاع فقیرٌ الاّ بما متّع به غنی»(1)این بیان که هیچجا ثروتی نیست مگر اینکه حقّ مضیّعی ما داریم ناظر به همین است هر جا فقیری هست در اثر میبینید در بعضی از این کشورها اینها سفره ی صبحانه را که پهن کردند همان طور این سفره را میاندازند در سطل زباله بعضی از دوستان میگفتند که ما وقتی در کشورهای خارج بودیم خیلی از این سیاهها روزی خودشان را از همین سطل زباله تأمین میکردند اینطور هم هست آنطور هم هست این بیان نورانی حضرت که فرمود هیچ کسی گرسنه نشد مگر در اثر اسراف و اتراف یک سلسله توانگرها ناظر به همین است غرض این است که بین تکاثر و کوثر فرق است ما اگر در نظام ارزشی بدانیم چه چیزی تکاثر است که خطّ بطلان روی آن بکشیم یک ضربدر، کوثر چیست که به سراغ او برویم هم اقتصاد خوبی خواهیم داشت هم اعتقاد خوبی حالا این شخص که اعتقاد خوبی داشت و اقتصاد معتدلی در برابر او خودش را نباخت او که گفت «أَنَا أَکْثَرُ مِنکَ مَالاً وَأَعَزُّ نَفَراً» این تریبون ابلیس دستش بود برای اینکه تا سخن از «أنا» است معلوم میشود تریبون ابلیس است او گفت «أَنَا خَیْرٌ مِنْهُ»(2)، «أَنَا خَیْرٌ مِنْهُ»، «أَنَا خَیْرٌ مِنْهُ» من از او بهترم این من از او بهترم که حرف آدم عاقل نیست اگر کسی گفت من از او بهترم این بداند که تریبون دیگری دستش است تا سخن از «أَنَا خَیْرٌ مِنْهُ» است انسان ابلیسی فکر میکند تا سخن از «نَحْنُ أَحَقُّ بِالْمُلْکِ مِنْهُ»(3)است در برابر داود(سلام الله علیه) در برابر که «وَقَتَلَ دَاوُدُ جَالُوتَ»(4)در برابر طالوت قرار میگرفت این معلوم میشود تریبون ابلیس دستش است آنها میگفتند «نَحْنُ أَحَقُّ بِالْمُلْکِ مِنْهُ» ابلیس هم میگوید «أَنَا خَیْرٌ مِنْهُ» این باغدار هم گفت «أَنَا أَکْثَرُ» این «أنا»، «أنا»، «أنا» همین است اما اگر نه، گفتیم «لکِنَّ هُوَ اللَّهُ رَبِّی» این حرفِ الهی است نه حرف ابلیسی این معیار مشخص است هم در بحثهای اعتقاد معیارْ کوثری است هم در بحثهای اقتصاد معیار کوثری است آنوقت آدم راحت است وقتی عاقل شد این عقل آنچنان لذیذ است که تمام ذائقه را تأمین میکند درست است که نعمتهای ظاهری هم لذیذ است اما میدانید این نعمت ظاهری هم مثل آدامس است مادامی که در فضای دهنِ لذیذ است همین که جویده شد و دیگر پوستهاش در آمد باید انسان آن را فرو ببرد اگر از مخرَج بالا در آمد که متعفّن است از راه دیگر دفع شد که بدبوست این همین چند لحظهای که در فضای دهن است شیرین است اما مطلب علمی اگر کسی چهل سال قبل مطلبی را خوب فهمید هماکنون هم در کامِ جان او لذیذ است یک کار خیری کرده هماکنون هم لذیذ است اینکه از بین رفتنی نیست یک عمل خیر و یک علم صائب تا انسان زنده است با او هست و لذّتبخش است این میشود کوثر آن میشود تکاثر این «أَنَا»، «أَنَا» گفتن میشود تکاثر «لکِنَّ هُوَ اللَّهُ رَبِّی» میشود کوثر گرچه قرائتی هست که بدون «الف» قرائت شده لکن مشهور همین دو قرائت هست یا عندالوصل این «الف» را حذف میکنند و عندالوقف حفظ میکنند «لکنا» در حال وصل ساقط میشود، میشود «لکِنَّ هُوَ اللَّهُ رَبِّی» و در حال وقف این «الف» محفوظ است یا نه، بالقول المطلق «الف» محفوظ است «لکن أنا» همزه ی «أنا» حذف شد «نون» «أنا» با «نون» «لکن» ادغام شد، شدن «لکِنَّ هُوَ اللَّهُ رَبِّی» مشدّد شد آن «الف» «أنا» که به جای همزه محفوظ مانده است در حال وصل ساقط میشود و در حال وقف محفوظ است میگوییم «لکنا هو الله ربّی»، خب این میگوید من سخن از اینکه چه چیزی هستم نیست من حرفم حرف خدای من است «هُوَ اللَّهُ رَبِّی وَلاَ أُشْرِکُ بِرَبِّی أَحَداً» این نکره هم در سیاق نفی است کسی را شریک او قرار نمیدهم و تو چرا این کار را نکردی این امر به معروف و نهی از منکر و اینها هم در آن هست تنها خودش را در نیافت که من اهل توحیدم او را هم نجات داد به فکر نجات او بود یک آدم نترس این است کسی که مرعوب نمیشود این است آنها به فکر مرعوب کردناند ملاحظه بفرمایید در سوره ی مبارکه ی «مریم» آنها برای اینکه به رخ بکشند این حرف را میزنند میگویند «أَحْسَنُ أَثَاثاً وَرِءْیاً» ما آیه ی 74 سوره ی مبارکه ی «مریم» این است که «وَکَمْ أَهْلَکْنَا قَبْلَهُم مِن قَرْنٍ هُمْ أَحْسَنُ أَثَاثاً وَرِءْیاً» ما قبل از اینها خیلیها را به خاک کردیم که اینها هم اثاثالبیتشان یعنی فرششان، ظرفشان اینها اثاث با «ث» مثلثه اما آن اساس با «سین» یعنی پایه اثاثالبیتشان گرانبها بود و وضع زندگی داخلی اینها هم چشمگیر بود «أَحْسَنُ أَثَاثاً وَرِءْیاً» یعنی به چشم بهتر میافتادند در مرآ، در رؤیت، در دیدن اینها در چشم بودند ما اینها را خاک کردیم، خب آنکه میگوید «أَنَا أَکْثَرُ مِنکَ مَالاً وَأَعَزُّ نَفَراً» یعنی «أحسن منک اثاثاً و رءیا» در سوره ی «مریم» فرمود ما اینها را خاک کردیم که بیش از اینها بودند خب این شخص که او را نهی از منکر کرد فرمود چرا وقتی وارد باغ شدی در برابر این نعمت ما شاء الله نگفتی؟ چرا شکر نکردی؟ لا قوّة الاّ بالله نگفتی اما اگر میبینی من از نظر مال نسبت به تو کمترم «إِن تَرَنِ أَنَا أَقَلَّ مِنکَ مَالاً وَوَلَداً» خب خدا جبران میکند من به او متّکیام «فَعَسَی رَبِّی أَن یُؤْتِیَنِ خَیْراً مِن جَنَّتِکَ » اینجا هم مفرد آورد به همان سه دلیل یا جنس مراد است یا تک تک اینها مراد است یا این دوتا باغ به هم مرتبط بودند «وَیُرْسِلَ عَلَیْهَا حُسْبَاناً» حُسبان آن تیرهایی که به حساب آورده میشود در تحت شمارش است آنها را میگویند حُسبان و یا عذابهایی که یکی پس از دیگری بررسی میشود به آن میگویند حُسبان عذاب الهی خواهد آمد به حیات اینها خاتمه خواهد داد «فَتُصْبِحَ صَعِیداً زَلَقاً» اینکه الآن جنّتی بود محفوف به درخت و محفوف به آن کشاورزی و محفوف به نهر میشود یک سرزمین خشک لغزنده این لَزِغ و زَلِق همان لیزی است که ما در فارسی میگوییم یعنی صاف شد این بیابان قاع صَفصَف کرد خدا او را لَزغ کرد، زَلق کرد و لیز کرد صاف شد دیگر چیزی نیست «أَوْ یُصْبِحَ مَاؤُهَا غَوْراً فَلَن تَسْتَطِیعَ لَهُ طَلَباً» این چون کوثری فکر میکند برابر با آنچه که در پایان سوره ی مبارکه ی «مُلک» آمده همان را دارد نصیحت میکند آیه ی سی سوره ی مبارکه ی «ملک» این است «قُلْ أَرَأَیْتُمْ إِنْ أَصْبَحَ مَاؤُکُمْ غَوْراً فَمَن یَأْتِیکُم بِمَاءٍ مَعِینٍ» بالأخره الآن این سرزمین با چشمه و چاه و قنات دارد تأمین میشود اینها در دسترس مُستخرِجاناند اگر دو، سه هزار کیلومتر اینها پایین برود چطور میشود؟ کلّ این سرزمین میشود فلات خشک دیگر، فرمود این آبهایی که الآن در چشمههاست، در چاههاست، در قناتهاست در دسترس شماست اگر ما دستور دادیم قدری پایینتر بروند چه کار میکنید شما؟ بعد فرمود ما این راهها ورود ممنوع را بلدیم ما ساختیم، خروج ممنوع را بلدیم خود ما ساختیم دو راه، سه راه، پنج راه زیرزمین این آبها را ما رهبری میکنیم این باران را ما میفرستیم میدهیم به دل خاک به زمین میگوییم فرو ببر این تنها جریان طوفان نوح نیست که «قِیلَ یَا أَرْضُ ابْلَعِی مَاءَکِ وَیَا سَماءُ أَقْلِعِی»(5)خب این زمین باید فرو ببرد، فرو میبرد این همه آبی که آمده روی زمین سیل راه انداخته آنجا که میرود کجا میرود؟ اینجا را به ما گفت خودت تأمین بکن آنجا را من خودم تأمین میکنم کجا جاسازی بکنم، کجا دو راه بشود، کجا سه راه بشود، کجا ورود ممنوع بشود، کجا خروج ممنوع بشود گفت همه ی این کارها را من آنجا انجام میدهم این کار را میکنم «فَسَلَکَهُ یَنَابِیعَ فِی الْأَرْضِ»(6)مَسلک را من میدهم، راه را من میدهم کجا باید چشمه بشود این را من تأمین میکند، کجا باید چاه بشود آن را من تأمین میکنم، کجا باید مسیر قنات بشود من تأمین میکنم، کجا ورود ممنوع، کجا خروج ممنوع اینها همه کارها را من میکنم «فَسَلَکَهُ یَنَابِیعَ فِی الْأَرْضِ» تا به چشمه ی اصلی برسانم به چیزی اجازه ی خروج نمیدهم اینها را من میکنم خب این هم که خداست این کارها علمی هم هست با نظم هم هست اگر کسی این زمینشناسی را کرده آنوقت خودش کشف کرده گفته که این بشر کشف میکند علم بشری است این قابل قبول است یا وقتی قدم به قدم بگوییم خدا اینچنین کرد، خدا اینچنین کرد، خدا اینچنین کرد، کجا راه را بست، کجا راه را گشود، کجا سه راه کرد، کجا دو راه کرد، کجا طرفینی کرد این میشود علم زمینشناسی و نمیدانم آبشناسی تحتالأرض اسلامی قدم به قدم خدا این کار را کرد، خدا، عقل هم چراغ خداست اینکه شما میبینید به بعضیها ناله میکنند میگویند ما بچههای مسلمان میفرستیم به بعضی از مراکز علمی اینها بینماز در میآیند برای اینکه دانش یک لاشه ی علم است این دانش، دانش اسلامی نیست میگویید زمینشناسی مگر زمینشناسی غیر اسلامی ما داریم؟ آبشناسی غیر اسلامی داریم؟ هواشناسی غیر اسلامی داریم؟ ما بارها عرض شد که این «هو الأول» را گرفتیم آن «هو الآخر» را گرفتیم این لاشه ی علم را آوردیم در کتابها یک، عقل را هم مصادره کردیم گفتیم برای ماست بشری است خب اینکه فرمود: «أَلَمْ یَکُ نُطْفَةً مِن مَنیٍّ یُمْنَی»(7)اینکه فرمود: «وَاللَّهُ أَخْرَجَکُم مِّن بُطُونِ أُمَّهَاتِکُمْ لاَ تَعْلَمُونَ شَیْئاً»(8)اینکه فرمود: «جَعَلَ لَکُمُ السَّمْعَ وَالْأَبْصَارَ وَالْأَفْئِدَةَ»(9)اینکه فرمود: «عَلَّمَ الْإِنسَانَ مَا لَمْ یَعْلَمْ»(10)اینکه فرمود: «فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا»[26} چه چیزی از آن بشری است این چراغ را به دست ما داده ما شدیم عاقل چه عقل تجربی، چه عقل تجریدی اگر کسی اهل فلسفه و کلام است با عقل تجریدی کار دارد، اهل علوم آزمایشگاهی است با عقل تجربی کار دارد این سرمایه را به ما داد چراغ را به ما داد ما قدم به قدم مسئولیم هیچ کسی نمیتواند بگوید این عقل من است من نمیخواهم کار ببرم میگوید خیر بر تو واجب است که تحصیل علم بکنی این یک، خب اگر عقل و قدرت فراگیری برای ما باشد چرا او میگوید باید بکنیم مگر کسی نمیتواند بگوید من نمیخواهم عقلم را به کار ببرم؟ میگوید خیر، این چراغ را که من دادم الاّ ولابد باید با او ببینی «طلب العلم فریضة»[27} این یک، قدم بعد کسی میخواهد خودش را به جادوگری و سِحر و شعبده میدانید وقتی این بازی جهان بشر را به بازی داد بازیگران ما به کدام طرف دارند، به کدام خراف نماز نمیخواند اما به دنبال خرافات سِحر و شعبده و جادو راه میافتد وقتی عقل نباشد همین است دیگر، خب کسی میگوید من نمیخواهم عقلم را به علمِ صحیح کار ببرم میگوید حرام است، این علوم، علوم حرام و حلال است باید به دنبال علم نافع برویم این قدم دوم. حالا که چیزی را یاد گرفته چه در علوم تجربی، چه در علوم تجریدی میتواند بگوید من خودم زحمت کشیدیم این علم را پیدا کردم یا او میگوید من به تو دادم این حجّت من است؟ الاّ ولابد باید برابر این عمل کنی پس ما قدم به قدم داریم به دستور او راه میرویم شما در حوزه ی درون و بیرون یکجا بگردید که سخن از خدا و دین نباشد میشود پیدا کرد؟ اینها آمدند این لاشه ی علم را به کتابها دادند «هو الاول» را گرفتند «هو الآخر» را گرفتند این سیر عمودی را ربودند سیر افقی دادند زمین در چندین میلیون یا چند میلیارد سال قبل چنین بوده است الآن چنین است آینده نزدیک یا دور چنین میشود اما چه کسی کرد برای چه کرد اینها را گرفتند عقل را هم که عطیه الهی است مصباحالشریعه است این را مصادره کردند گفتند برای من است گفتند بشر خودش فهمیده، بشر کشف کرده آنوقت چه توقّعی دارید که این علم بشود اسلامی، اگر این علم شده اسلامی قدم به قدم گفتیم خدا چنین کرد، خدا چنین کرد، خدا چنین کرد، خدا چنین کرد همانطوری که یک خطّ «لا تنقض» را بزرگان ما آمدند پنجاه، شصت جلد کتاب از آن در آوردند با حذف مکرّرات الآن بارها گفته شد که این «لا تنقض» پنجاه، شصت جلد کتاب درباره ی آن استصحاب نوشته شده مطالب عمیق آنها هم این همه آیاتی که درباره ی پیدایش باران، پیدایش ابر، پیدایش باد، پرورش گیاهان، ریزش باران در زمین، جاسازی باران در زمین، پیدایش چشمه، پیدایش قنات، پیدایش چاه، راهسازیها همه ی اینها را عقل گفته چندین برابر «لا تنقض» را که اینها گفته، اگر عقل که چراغ دین است اینها را کشف بکند میشود زمینشناسی اسلامی، هواشناسی اسلامی، آبشناسی اسلامی دیگر بچههای ما با نماز نمیروند و بینماز برگردند غرض این است که این شخص گفته «هُوَ اللَّهُ رَبِّی وَلاَ أُشْرِکُ بِرَبِّی أَحَداً» بعد فرمود اگر قدری خدا پایین ببرد چه کار میکنی؟ اگر این نفت و گاز خدای ناکرده سه، چهار هزار متر بروند پایین کشور جز کاسه ی گدایی چیز دیگر دستش نیست این آب به عنوان تمثیل است نه تعیین در سوره ی مبارکه ی «ملک» در پایانش که میفرماید: «قُلْ» بگو به این مردم «أَرَأَیْتُمْ إِنْ أَصْبَحَ مَاؤُکُمْ غَوْراً»[28} خب «لو أصبح نفتکم»، «لو أصبح گازکم غوراً» همینطور است دیگر اگر چند هزار کیلومتر یا چند هزار متر این نفتها برود پایین این کشور جز اینکه کاسه ی گدایی در دست بگیرد چیز دیگر است؟ فرمود این را چه کسی خلق کرد؟ چه کسی اینها را تبدیل کرد به نفت؟ چه کسی تبدیل کرد به گاز؟ چه کسی اینها را در دسترس شما قرار داد؟ یک چند قدم دورتر و پایینتر برود که شما گدا میشوید چه میگویید ما سرمایهداریم «أَرَأَیْتُمْ إِنْ أَصْبَحَ مَاؤُکُمْ غَوْراً فَمَن یَأْتِیکُم بِمَاءٍ مَعِینٍ» یکی از القاب نورانی وجود مبارک حضرت ماء مَعین است شما ذیل این روایت را ملاحظه کنید ماء معین است این ماء معین فعلاً غائر است ماء معین آبی است که «تراه العیون و تناله الدلاء» آن آبی که دلو به آن میرسد چشم او را میبیند میگویند ماء معین و این باید جاری باشد به دنبال آن مقام نورانی حضرت عالمان دین هم به این لقب پرافتخار در اثر نیابت ملقّباند یک عالم دینی را میگویند ماء معین گاهی خدای سبحان علما را از مردم منطقهای میگیرد این هم «أَرَأَیْتُمْ إِنْ أَصْبَحَ مَاؤُکُمْ غَوْراً» گاهی وجود مبارک ولیّ عصر را غایب میکند «أَرَأَیْتُمْ إِنْ أَصْبَحَ مَاؤُکُمْ غَوْراً» این میشود ماء حیات، این میشود ماء ظاهری.
1) (16) . نهجالبلاغه، حکمت 328.
2) (17) . سوره ی ص، آیه ی 76.
3) (18) . سوره ی بقره، آیه ی 247.
4) (19) . سوره ی بقره، آیه ی 251.
5) (20) . سوره ی هود، آیه ی 44.
6) (21) . سوره ی زمر، آیه ی 21.
7) (22) . سوره ی قیامت، آیه ی 37.
8) (23) . سوره ی نحل، آیه ی 78.
9) (24) . سوره ی نحل، آیه ی 78.
10) (25) . سوره ی علق، آیه ی 5.
«غفر الله لنا و لکم و الحمد لله ربّ العالمین»
«وَدَخَلَ جَنَّتَهُ وَهُوَ ظَالِمٌ لِّنَفْسِهِ قَالَ مَا أَظُنُّ أَن تَبِیدَ هذِهِ أَبَداً (35) وَمَا أَظُنُّ السَّاعَةَ قَائِمَةً وَلَئِن رُّدِدتُّ إِلَی رَبِّی لَأَجِدَنَّ خَیْراً مِنْهَا مُنقَلَباً _(36) قَالَ لَهُ صَاحِبُهُ وَهُوَ یُحَاوِرُهُ أَکَفَرْتَ بِالَّذِی خَلَقَکَ مِن تُرَابٍ ثُمَّ مِن نُطْفَةٍ ثُمَّ سَوَّاکَ رَجُلاً (37) لکِنَّ هُوَ اللَّهُ رَبِّی وَلاَ أُشْرِکُ بِرَبِّی أَحَداً (38) وَلَوْلاَ إِذْ دَخَلْتَ جَنَّتَکَ قُلْتَ مَا شَاءَ اللَّهُ لاَ قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ إِن تَرَنِ أَنَا أَقَلَّ مِنکَ مَالاً وَوَلَداً (39) فَعَسَی رَبِّی أَن یُؤْتِیَنِ خَیْراً مِن جَنَّتِکَ وَیُرْسِلَ عَلَیْهَا حُسْبَاناً مِنَ السَّماءِ فَتُصْبِحَ صَعِیداً زَلَقاً (40) أَوْ یُصْبِحَ مَاؤُهَا غَوْراً فَلَن تَسْتَطِیعَ لَهُ طَلَباً (41) وَأُحِیطَ بِثَمَرِهِ فَأَصْبَحَ یُقَلِّبُ کَفَّیْهِ عَلَی ما أَنفَقَ فِیهَا وَهِیَ خَاوِیَةٌ عَلَی عُرُوشِهَا وَیَقُولُ یَا لَیْتَنِی لَمْ أُشْرِکْ بِرَبِّی أَحَداً (42)»
مهمترین برنامه ی قرآن کریم بعد از مسئله ی توحید و اسمای حسنای الهی معرّفی خود انسان و دنیا و رابطه ی انسان و دنیاست زیرا حبّ دنیا رأس کلّ خطیئه است چون مهمترین خطر حبّ دنیاست اصرار قرآن کریم هم بر معرّفی دنیا و خطر این محبّت باطل است لذا هم با برهان، هم با موعظه، هم با جدال احسن و هم با تمثیل این مطلب را تفهیم میکند در این زمینه درباره ی دنیا هم در همین سوره ی مبارکه ی «کهف» آیه ی 45 که خواهد آمد مَثل ذکر میکند هم آنچه که در سوره ی مبارکه ی «یونس» قبلاً گذشت به صورت مَثل جریان دنیا را تبیین فرمود. در سوره ی مبارکه ی «یونس» که قبلاً گذشت آیه ی 25 این بود «إِنَّمَا مَثَلُ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا کَمَاءٍ أَنزَلْنَاهُ مِنَ السَّماءِ فَاخْتَلَطَ بِهِ نَبَاتُ الْأَرْضِ مِمَّا یَأْکُلُ النَّاسُ وَالْأَنْعَامُ»(1)دنیا مثل یک بهار زودگذری است که خزان او را تعقیب میکند و کلّ جریانش پژمرده خواهد شد در سوره ی مبارکه ی «حدید» هم به همین وضع آمده در همین سوره ی مبارکه ی «کهف» که محور بحث است در آیه ی 45 هم همین مضمون را ذکر میکند که «وَاضْرِبْ لَهُم مَثَلَ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا کَمَاءٍ أَنزَلْنَاهُ مِنَ السَّماءِ» با تفاوتی در این موارد امثله مشخص میکند که این یک زرق و برق زودگذری است و پایانش هم پاییز ممتد تا انسان گرفتار حبّ این دنیا نشود. در محلّ بحث که فرمود: «دَخَلَ جَنَّتَهُ وَهُوَ ظَالِمٌ لِّنَفْسِهِ» این «وَهُوَ ظَالِمٌ لِّنَفْسِهِ» جمله ی معترضه است که در وسط واقع شده یعنی این شخص به خود ظلم کرده این شخصی که موحّد نبود از یک سو، معتقد به معاد نبود از سوی دیگر، نظام ارزشی را بیجا فهمید از سوی سوم، به جای تواضع، تفاخر کرد «أَنَا أَکْثَرُ مِنکَ مَالاً وَأَعَزُّ نَفَراً»(2)گفت از جهت چهارم، این شخص به خودش ستم کرده «وَدَخَلَ جَنَّتَهُ وَهُوَ ظَالِمٌ لِّنَفْسِهِ» درباره ی آن دوتا باغ هم که فرمود: «کِلْتَا الْجَنَّتَیْنِ آتَتْ أُکُلَهَا»(3)دیگر نفرمود «تلک الجنّتین أتتا» با اینکه اگر «کلتا» است باید تثنیه بیاورد بفرماید «أتتا» اما فرمود: «کِلْتَا الْجَنَّتَیْنِ آتَتْ» یعنی «أتت کلّ واحدة منهما أکلها» نه اینکه مجموع این دوتا باغ ثمرشان را دادند بلکه جمیع ثمرش را داد یعنی هر باغی ثمر خودش را داد یک وقت است میگوییم این دوتا باغ ثمر دادند یعنی مجموعشان بیثمر نبود این نمیرساند که کلّ واحد ثمر خودش را داده اما اگر گفتیم جمیع ثمر دادند یعنی کلّ واحد از این دو ثمربخش بودند دیگر جا برای آن توهّم نیست لذا فرمود: «کِلْتَا الْجَنَّتَیْنِ آتَتْ» یعنی «أتت کلّ واحدة منهما اکلها» اما اینکه این باغ محفوف بود چون حِفاف یعنی جانب «أحفّه» یعنی جانب او را گرفت اگر جانب او را بگیرد میتواند به او احاطه پیدا کند محفوف است یعنی چیزی جانب او را گرفته در سوره ی مبارکه ی «غافر» که دارد «حَافِّینَ مِنْ حَوْلِ الْعَرْشِ»(4)یعنی فرشتهها از هر طرف در محدوده ی عرش حضور دارند «وَتَرَی الْمَلاَئِکَةَ» پایان سوره ی مبارکه ی «زمر» «وَتَرَی الْمَلاَئِکَةَ حَافِّینَ مِنْ حَوْلِ الْعَرْشِ» «حَفّ» و «أحفّ» یعنی «أحاط بجانبه» چون حِفاف یعنی پهلو، «أحفّه» یعنی پهلوی او را گرفته اگر همه ی پهلوهای او را «أحفّ» و «حفّ» یعنی أحاط به او از همه ی طرف او، خب اینکه فرمود: «حَفَفْنَاهُمَا بِنَخْلٍ»(5)معنایش این نیست که این انگور و این خرما با هم همزمان میوه میدهند تا اشکال بشود که یکی از نظر حرارت باید در تابستان باشد در فضای گرم باشد، یکی باید در فضای خنک باشد ممکن است آن انگورش در فصل بهار میوه بدهد و این خرمایش در فصل تابستان چون این فصول چهارگانه برای انواع میوهها آماده شده است البته در بهشت که سخن از شمس و قمر نیست «لاَ یَرَوْنَ فِیهَا شَمْساً وَلاَ زَمْهَرِیراً»(6)فصول چهارگانه هم نیست اما مع ذلک «أُکُلُهَا دَائِمٌ»(7)چون آنجا به اراده ی مؤمن درخت سبز میشود نه با نسیم بیرون یا آبِ بیرون و مانند آن، اگر «فِیهَا مَا تَشْتَهِی أَنفُسُکُمْ»(8)است و هر چه انسان بخواهد در بهشت هست دیگر سخن از این نیست که آنجا در فصل بهار چگونه میوه میدهد در فصل تابستان چه میوه میدهد فصولی در کار نیست و میوهها هم دائمی است اُکُل یعنی خوراکیِ درختان بهشت دائم است با اینکه فصولی هم در کار نیست اما اینجا ممکن است در هر فصلی از این فصول چهارگانه بخشی از این درختها میوه بدهد و آن «کَانَ لَهُ ثَمَرٌ»(9)هم گذشته از اینکه نقدین و مانند آن را شامل میشود میوههای درخت خاصّی که باید در زمستان ثمر بدهد آن را هم در برمیگیرد بنابراین چهار فصل این شخص از نعمتهای الهی برخوردار بود و کلّ واحدة از این باغها هم اینچنین بودند منتها این شخص هم از نظر مبدأ مشکل داشت و هم از نظر معاد لذا اینچنین گفت که «أَنَا أَکْثَرُ مِنکَ مَالاً وَأَعَزُّ نَفَراً»(10)و اما آن شخص که محاور او بود یعنی گفتمانی داشتند، گفتگویی داشتند «حار، یحور» یعنی «رجع یَرجع» «ظَنَّ أَن لَن یَحُورَ»(11)یعنی «لن یرجع» وقتی اشکالی میشود جواب برمیگردد این میشود محاوره، نقدی میشود دیگری بررسی میکند میشود محاوره، شبههای است و پاسخی میشود محاوره حِوار یعنی رجوع کردن یکی به دیگری این هم محاور او بود در برابر سؤال او پاسخ ارائه میکرد او به او گفت که «أَکَفَرْتَ بِالَّذِی خَلَقَکَ» تو اگر منکر مبدأی خب آن خدایی که تو را خلق کرده است توان کارهای دیگر را هم دارد درباره ی معاد که گفتی «مَا أَظُنُّ السَّاعَةَ قَائِمَةً» اگر مشکلت این است که چگونه مُردهها را خدا زنده میکند خب آن خدایی که مهمتر از معاد را یعنی در مبدأ انجام داد در منتها هم انجام میدهد همان بخش پایانی سوره ی مبارکه ی «یس» که «مَن یُحْیِی الْعِظَامَ وَهِیَ رَمِیمٌ»(12)خب «قُلْ یُحْیِیهَا الَّذِی أَنشَأَهَا أَوَّلَ مَرَّةٍ»(13)آنکه هیچ را به این صورت در آورد «خَلَقْتُکَ مِن قَبْلُ وَلَمْ تَکُ شَیْئاً» همان یقیناً توان آن را دارد که دوباره انسان مُرده را زنده کند پس چرا میگویی «مَا أَظُنُّ السَّاعَةَ قَائِمَةً»؟ اگر مشکلت این است پاسخش با خودش است خب اگر قبول کردی آن کسی که خالق است و بار اول ایجاد کرد که مشکلتر از بار دوم است همان خداست خب دوباره ایجاد میکند دیگر اگر میگویید نه، خدا مرا خلق کرده ولی دنیا آخر خط است مرگ هم عبارت از پوسیدن است نه از پوست به در آمدن اگر این را خیال میکنی خب خدای حکیم که کارِ عبس نمیکند «سَوَّاکَ رَجُلاً» او همه ی کمالات علمی و عملی را در اختیار انسان قرار داد عقل داد، هوش داد، خِرَد داد، مجاری ادراکی ظاهری داد، مجاری ادراکی باطنی داد، اعمال ظاهری داد، اعمال باطنی داد چنین کار حکیمانه که نمیتواند عبس و پوچ باشد اینکه اینها دست به خودکشی میزنند باور نکردند که مرگ از پوست به در آمدن است اینها خیال میکنند راحت شدند در حالی که عذابشان از همان لحظه ی مرگ شروع میشود برای اینکه اینها به بهترین امانت الهی بدترین خیانت را روا داشتند، خب خیال کردند این جان برای خودشان است، حیات برای خودشان است، پس دوتا شبهه است اگر شبهه در این است که خدا قادر است یا نه؟ «أَکَفَرْتَ بِالَّذِی خَلَقَکَ» خب «قُلْ یُحْیِیهَا الَّذِی أَنشَأَهَا أَوَّلَ مَرَّةٍ» آنکه اوّلین بار خلق کرده یقیناً قادر است که دوباره مُرده را زنده کند، اگر شبهه در این است که خدا خلق کرده ولی هدفی در کار نیست مرگ، پایان کار است این میشود بیهدفی، میشود عبس و خدای سبحان تو را به عنوان یک مرد کامل آفریده این کارِ حکیمانه هدفی دارد و آن این است که انسان در برابر عنایتهای الهی مسئول است آمده تا به کمال برسد و ثمر کمالش را هم در دنیا بچیند هم در آخرت پس چرا میگویی «مَا أَظُنُّ السَّاعَةَ قَائِمَةً»، «أَکَفَرْتَ بِالَّذِی خَلَقَکَ مِن تُرَابٍ ثُمَّ مِن نُطْفَةٍ ثُمَّ سَوَّاکَ رَجُلاً» این تراب و نطفه هم میتواند درباره ی اصل و فرع انسان باشد که خَلَق آدم را مِن تراب و جَعل نسله مِن ماء مهین، هم درباره ی خود انسان که در طلیعه ی بحث اشاره شد هر انسانی بالأخره اول خاکهای این مزارع و مراتع بود، بعد نطفه شد، بعد انسان، بعد هم دوباره خاک میشود «ثُمَّ سَوَّاکَ رَجُلاً» پس این ابطالِ سخن او. یک موحّد الهی تنها درصدد این نیست که سخن رقیب را ابطال کند حرف مثبت خودش را هم طرح میکند «لکِنَّ» یعنی لکن من حرفم این است تو حالا حرفت آن بود من حرفم این است «لکِنَّ هُوَ اللَّهُ رَبِّی وَلاَ أُشْرِکُ بِرَبِّی أَحَداً» و او هر چه دستور داد هم اطاعت میکنم و اما تو که وارد شدی به باغهایت به جای اینکه بگویی «أَنَا أَکْثَرُ مِنکَ»(14)چرا نگفتی ما شاء الله «وَلَوْلاَ إِذْ دَخَلْتَ جَنَّتَکَ قُلْتَ مَا شَاءَ اللَّهُ لاَ قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ إِن تَرَنِ أَنَا أَقَلَّ مِنکَ مَالاً وَوَلَداً * فَعَسَی رَبِّی أَن یُؤْتِیَنِ خَیْراً مِن جَنَّتِکَ» این با اینکه موحد بود اما در حدّ امید سخن گفت او با اینکه ملحد بود به ضرس قاطع سخن گفت، گفت «لَئِن رُّدِدتُّ إِلَی رَبِّی لَأَجِدَنَّ خَیْراً مِنْهَا مُنقَلَباً» با ضرس قاطع با «نون» تأکید ثقیله گفت من آنجا هم اگر بروم بهتر از این گیرم میآید این با اینکه موحّد است «وَأُزْلِفَتِ الْجَنَّةُ لِلْمُتَّقِینَ»(15)این خائفانه و راجیانه سخن میگوید «خَیْراً مِن جَنَّتِکَ وَیُرْسِلَ عَلَیْهَا حُسْبَاناً مِنَ السَّماءِ» این نفرین نیست این هشدار به عذاب الهی است این انذار است نه اینکه من این کار را میکنم یا خدایا این کار را بکن خدا انذار کرده، تبشیر داده به انذارش عمل میکند، به تبشیرش عمل میکند، به وعدهاش عمل میکند، به وعیدش عمل میکند عذابی بیاید «فَتُصْبِحَ» این جنّت «صَعِیداً زَلَقاً» صَعید همان وجهالأرض است یک لَزغ، زَلِق، لیز و صاف بشود این برای این یا نه، عذابی نیاید ولی در اثر خشکسالی این کم کم پژمرده بشود «أَوْ یُصْبِحَ مَاؤُهَا غَوْراً» وقتی که این آبها فرو رفته خب چیزی سرسبز نمیماند در پایان سوره ی مبارکه ی «قلم» که آن آیه خوانده شد این است که «قُلْ أَرَأَیْتُمْ إِنْ أَصْبَحَ مَاؤُکُمْ غَوْراً فَمَن یَأْتِیکُم بِمَاءٍ مَعِینٍ»(16)اگر خدای ناکرده این آبهایی که فعلاً به صورت چشمه و چاه و قنات در دسترس ماست اگر ذات اقدس الهی اراده کند که اینها چند هزار متر بروند پایین یا خدای ناکرده این نفت و گاز و اینها چند هزار متر بروند پایین که هیچ صنعتی نتواند اینها را استخراج بکند خب جز فقر و تنگدستی چیز دیگر نیست فرمود ما این را بالا آوردیم در دسترس شما قرار دادیم اگر اینها پایین برود که شما نمیتوانید، مقداری ما اینها را پایین بردیم تا شما تلاش و کوشش کنید صنعت یاد بگیرید اینها را استخراج کنید اما اگر خواستیم قدری پایینتر ببریم که «فَمَن یَأْتِیکُم بِمَاءٍ مَعِینٍ» ماء مَعین یعنی آبی که «تراه العیون و تناله الدلاء» دَلو به او میرسد، چشم او را میبیند و مانند آن، خب «أَوْ یُصْبِحَ مَاؤُهَا غَوْراً فَلَن تَسْتَطِیعَ لَهُ طَلَباً» این محاوره، اما نتیجه چطور شد؟ فرمود: «وَأُحِیطَ بِثَمَرِهِ» تاکنون سخن از «حَفَفْنَاهُمَا بِنَخْلٍ»(17)بود اما الآن «أُحِیطَ بِثَمَرِهِ» تاکنون این مزرعهها و باغها محفوف به درختهای سرسبز و خرّم بود الآن محفوف شد به عذاب الهی احاطه پیدا کرده یعنی دورش را دیوارچین کرده با عذاب دورش را چیده میگویند فلان کس یک آدم محتاط است یعنی دور دینش را دیوار کشیده این احتیاط از حائط است این روایت را که مرحوم شیخ انصاری در رسائل نقل کرده در جوامع روایی ما هم آمده وجود مبارک حضرت امیر(سلام الله علیه) به کمیل فرمود، کمیل «أخوک دینُکَ فاحتط لدینک»(18)تو یک برادر داری در عالَم همین و آن دین توست آن برادرها هستند اما با تو در قبر نیستند تنها برادر ما همان دین ماست «أخوک دینک» نه «دینک أخوک» این مفید حصر است یعنی تو فقط یک برادر داری و آن دین توست «أخوک دینک» حالا یک برادر عزیز داری که آن دینت است «فاحتط لدینک»(19)دور دینت را دیوار بکش آدم محتاط یعنی دیوار کشیده خب اگر کسی زحمت کشیده باغ درست کرده این درختها ثمر دارد خب اگر دیوار نکشد بیگانه میآید مرتّب از میوهاش میچیند اینکه میگویند مواظب باشید کسی از شما چیزی نخواهد یعنی دیوار بکشید طرزی زندگی کنید که هر کسی هر پیشنهادی را به شما ندهد در این روایت معروف که دارد «مَن کان مِن الفقهاء صائناً لنفسه»(20)فقیه باشد، مجتهد باشد، «مطیعاً لأمر مولاه» باشد، مخالفاً لأمر باشد «صائناً لنفسه» نه یعنی عادل، عادل را که فرمود «مطیعاً لأمر مولاه» نه یعنی آدمِ خوبِ باتقوا او را که «تارکاً لهواه» میگوید صائن یعنی آدم عاقل که دور دینش را دیوار بکشد که صیانت کند اگر دور دین دیوارکشی نشود هر کسی میآید بالأخره هر راهرویی میآید یک چیزی میبرد فرمود کمیل تو یک برادر داری «دینک أخوک» نیست «أخوک دینک فأحتط لدینک» دور دینت را دیوار بکش حالا که دورش را حائط کشیدی، دیوار کشیدی این محفوظ است یک وقت است که با رحمت چیزی را دیوارکشی میکند، یک وقت با نِقمت چیزی را دیوارکشی میکنند یک کمربند سرخ آتشی دورش میبندند این همان است فرمود: «وَأُحِیطَ بِثَمَرِهِ» این با نقمت الهی، عذاب الهی این ثمر خواه در کشاورزی، خواه در آن باغداری، خواه در آن نقدین و تجارت ثمر بالقول المطلق همه ی این نعمتهای شمرده شده را در برمیگیرد اینها محاط شدند به عذاب الهی «وَأُحِیطَ بِثَمَرِهِ فَأَصْبَحَ یُقَلِّبُ کَفَّیْهِ عَلَی ما أَنفَقَ فِیهَا» حالا این دستها را روی هم میزند این کف دست راست را پشت دست چپ، کف دست چپ را پشت دست راست که من چه کاری کردم برای چه سرمایهگذاری کردم اینکه میگفت «مَا أَظُنُّ أَن تَبِیدَ هذِهِ أَبَداً» دید زود یک خزان زودرسی آمده البته منظور او این نبود که این برای ابد میماند چون میدید بالأخره باغها بعد از چند سال از بین میروند اینکه میگویند این مال نَمیر است یا «مَا أَظُنُّ أَن تَبِیدَ هذِهِ أَبَداً» یعنی ما تا زنده هستیم این هست وگرنه منظورش این نیست که این ابدی است، خب اینکه گفت «مَا أَظُنُّ أَن تَبِیدَ هذِهِ أَبَداً» دید صبح کرده تمام نعمتها از دستش رفته «فَأَصْبَحَ یُقَلِّبُ کَفَّیْهِ عَلَی ما أَنفَقَ» گاهی ذات اقدس الهی این مَثلها را در قیامت به صورت دیگر بازگو میکند میفرماید: «یَوْمَ یَعَضُّ الظَّالِمُ عَلَی یَدَیْهِ» عَضّ یعنی گاز گرفته میگویند کلب عضّاض یعنی سگِ گازگیر انسانِ پشیمان این سبّابه را به دندان میگزد اینکه در تعبیرات فارسی و همچنین عربی معروف است چه در سبّابه ی مردم پشیمانم که ما در فارسی میگوییم یا آنها میگویند «سبابة المتندّم» یعنی عربها میگویند برای اینکه معمولاً اهل عُرف در هنگام پشیمانی این سبّابه را به دهن میگذارد ولی وقتی خطر زیاد بود «یَعَضُّ الظَّالِمُ عَلَی یَدَیْهِ»(21)هر دو دستش را گاز میگیرد از شدّت ندامت که چرا با این دست خلاف کردم، با این دست خلاف کردم «یَوْمَ یَعَضُّ الظَّالِمُ عَلَی یَدَیْهِ» اینجا هم «فَأَصْبَحَ یُقَلِّبُ کَفَّیْهِ عَلَی ما أَنفَقَ» که چرا من این همه راه بیراهه رفتم و این همه سرمایه را در راه باطل صرف کردم «فَأَصْبَحَ یُقَلِّبُ کَفَّیْهِ عَلَی ما أَنفَقَ فِیهَا وَهِیَ خَاوِیَةٌ عَلَی عُرُوشِهَا» سقفهایش پایین آمده اگر انگور بود داربست بود عرش داشت یعنی سقفی داشت که این شاخهها و خوشهها روی آن سقف آرمیده بودند اینها فرو ریختند «خَاوِیَةٌ عَلَی عُرُوشِهَا» آنگاه در چنین حالی میگوید «وَیَقُولُ یَا لَیْتَنِی لَمْ أُشْرِکْ بِرَبِّی أَحَداً» آنوقت هم که فایده ندارد «وَلَمْ تَکُن لَّهُ فِئَةٌ یَنصُرُونَهُ»(22)در چنین حالی نه ولیّ دارد نه ناصر قبلاً هم این فرق گذشت یک وقت است کارهای انسان را دیگری به عهده میگیرد این میشود ولیّ مثل اینکه کار کودک را پدر و مادر او به عهده میگیرند یک وقت است نه، بخشی از کارها را خود انسان به عهده دارد بخشی را از دیگری مدد میجوید این میشود نصرت در آنجا که شخص بخشی از کارها را خودش انجام بدهد بخشی را دیگری به آن دیگری میگویند معین، معاون، ناصر اما وقتی تمام کارها را دیگری انجام میدهد این میشود ولیّ اینها که ناصر ندارند برای اینکه کسی در آن روز قدرتی ندارد که به کمک اینها بیاید یک ولیّ میماند و آن خداست خدا هم که ولایت اینها را رها کرده سرپرستی اینها را به عهده نگرفته هم درباره ی ولایت نظر قرآن مشخص شد هم درباره ی نصرت فرمود: «وَلَمْ تَکُن لَّهُ فِئَةٌ یَنصُرُونَهُ مِن دُونِ اللَّهِ وَمَا کَانَ مَنتَصِراً»(23)این سه مسئله را یکی نصرت است یکی ولایت است یکی انتصار، انتصار این است که خود آدم انتقام بگیرد مُنتصِر یعنی مُنتقم در سوره ی مبارکه که به نام پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) است آن سوره ی 47 آنجا فرمود ما در جریان دنیا کفّار هستند، منافقین هستند، جبهه هست، جنگ هست، معرکه ی قتال هست اگر خدا بخواهد دینش را حفظ بکند که به شما نیازی ندارد ولی شما را میخواهد کامل کند «لَوْ یَشَاءُ اللَّهُ لاَنتَصَرَ مِنْهُمْ»(24)«لاَنتَصَرَ» یعنی «لانتقم» اگر خدا خودش میخواست که از اینها انتقام میگرفت «وَلکِن لِیَبْلُوَا بَعْضَکُم بِبَعْضٍ»(25)میخواهد شما را بیازماید که آیا اهل جهاد و جبهه هستید یا نه؟ انتصار یعنی انتقام. فرمود نه خودِ این سرمایهدار مالباخته قدرت انتصار دارد که خودش انتقام بگیرد جبران کند یک، نه کسی از بیرون به کمک این میشتابد دو، یک ولیّ میماند که «هُنَالِکَ الْوَلاَیَةُ لِلَّهِ الْحَقِّ»(26)آن هم که ولیّ مؤمنین است وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) در آن بخشهای جنگ فرمود شعاری که آنها میدهند میگویند «لنا العزّی و لا عزّی? لکم» شما بگوییم «الله مولانا و لا مولی? لکم»(27)درست است خدا مولای عالمیان است اما آن ولایت خاصّهای که بتواند با عنایت همراه باشد آن برای مؤمنین است پس ولایت حق در آنجا ظهور میکند که این شخص بهرهای ندارد، انتصار هم مقدورش نیست نصرت هم نصیبش نمیشود این سه قضیه سالبه نسبت به این شخص «وَلَمْ تَکُن لَّهُ فِئَةٌ یَنصُرُونَهُ»(28)اینکه میگفت «أَنَا أَکْثَرُ مِنکَ مَالاً وَأَعَزُّ نَفَراً»(29)لازم نیست قیامت فرا برسد «یَوْمَ یَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخِیهِ * وَأُمِّهِ وَأَبِیهِ»(30)در دنیا هم همینطور است اگر ذات اقدس الهی خواست کسی را تنبیه کند طرزی انسان را محاط عذاب قرار میدهد که «لَمْ تَکُن لَّهُ فِئَةٌ یَنصُرُونَهُ» اینکه میگفت «أَنَا أَکْثَرُ مِنکَ مَالاً وَأَعَزُّ نَفَراً» الآن هیچ کسی نیست به داد او برسد اختصاصی به مسئله قیامت ندارد «وَلَمْ تَکُن لَّهُ فِئَةٌ یَنصُرُونَهُ مِن دُونِ اللَّهِ وَمَا کَانَ مَنتَصِراً» این دو قضیه، «هُنَالِکَ الْوَلاَیَةُ لِلَّهِ الْحَقِّ» این سه قضیه او ولیّ است اما «الله مولانا و لا مولی? لکم» خدا ولایت دارد اما «هُوَ خَیْرٌ ثَوَاباً وَخَیْرٌ عُقْباً»(31)پایان خوب به دست اوست او دارد «وَالْعَاقِبَةُ لِلْمُتَّقِینَ»(32)ثواب برای اوست به مؤمنان خواهد داد اینها را به حال خودشان رها میکند هیچ کسی به داد اینها نمیرسد و آن نتیجه ی عملِ تلخ هم دامنگیر اینها میشود همین معنا را که برخیها مثل تفسیر ابیالسعود اینها تاریخش را ذکر کردند که اینها دوتا برادر بودند اسمشان هم ترسوس و امثال ذلک بود اینها را از فخررازی گرفتند فخررازی این قصّه را نقل کرده میگوید اینها دوتا برادر بودند ارث داشتند اسم اوّلی این بود اسم دومی این بود البته مستحضرید که اینگونه از تاریخها چون منشأ اساسی ندارد تکیه کردن به اینها هم کارِ آسانی نیست که آیا واقعاً همین دو نفر بودند؟ همین فخررازی میگوید که آنچه که در سوره ی مبارکه ی «ص» یا «صافات» آمده آن هم مربوط به همین دوتا برادری است که یکی وضعش خوب بود یکی وضعش بد بود اینطور شد. مستحضرید که فقر «مِن حیث هو فقر» کمال نیست مگر کسی که فقیر باشد و فقر را به عنوان آزمون الهی تحمّل کند و صابر باشد غنا «بما أنّه غنی?» نقص نیست مگر کسی از غنا به اِتراف و اسراف سر در بیاورد که «إِنَّ الْإِنسَانَ لَیَطْغَی * أَن رَآهُ اسْتَغْنَی»(33)اگر این دو باشد آن صبری که در فقیر است آن استغنایی که در غنی است یکی معیار عزّت است دیگری معیار ذلّت وگرنه صِرف مال در جایی باشد این نه دلیل کمال است نه نبودش نقص اینچنین است، خب.
1) (1) . سوره ی یونس، آیه ی 24.
2) (2) . سوره ی کهف، آیه ی 34.
3) (3) . سوره ی کهف، آیه ی 33.
4) (4) . سوره ی زمر، آیه ی 75.
5) (5) . سوره ی کهف، آیه ی 32.
6) (6) . سوره ی انسان، آیه ی 13.
7) (7) . سوره ی کهف، آیه ی 33.
8) (8) . سوره ی فصلت، آیه ی 31.
9) (9) . سوره ی کهف، آیه ی 34.
10) (10) . سوره ی کهف، آیه ی 34.
11) (11) . سوره ی انشقاق، آیه ی 14.
12) (12) . سوره ی یس، آیه ی 78.
13) (13) . سوره ی یس، آیه ی 79.
14) (14) . سوره ی کهف، آیه ی 34.
15) (15) . سوره ی شعراء، آیه ی 90.
16) (16) . سوره ی ملک، آیه ی 30.
17) (17) . سوره ی کهف، آیه ی 34.
18) (18) . وسائل الشیعه، ج27، ص167; فرائد الاصول، ج2، ص77.
19) (19) . وسائل الشیعه، ج27، ص167.
20) (20) . وسائل الشیعه، ج27، ص131.
21) (21) . سوره ی فرقان، آیه ی 27.
22) (22) . سوره ی کهف، آیه ی 43.
23) (23) . سوره ی کهف، آیه ی 43.
24) (24) . سوره ی محمد، آیه ی 4.
25) (25) . سوره ی محمد، آیه ی 4.
26) (26) . سوره ی کهف، آیه ی 44.
27) (27) . الاحتجاج، ج1، ص274.
28) (28) . سوره ی کهف، آیه ی 43.
29) (29) . سوره ی کهف، آیه ی 34.
30) (30) . سوره ی عبس، آیات 34 و 35.
31) (31) . سوره ی کهف، آیه ی 44.
32) (32) . سوره ی اعراف، آیه ی 128.
33) (33) . سوره ی علق، آیات 6 ـ 7.
پرسش:...
پاسخ: میتواند، نعم المال الصالحه اما للرجل الصالح تا به دست چه کسی باشد این مال خود مال من حیث هو مال نعمت است اما به دست چه کسی باشد؟ اگر به دست مرد صالح باشد این بیان از وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) است که «نِعم المال الصالح للرجل الصالح»(1)یک، «نعم المال عوناً للتقوی?» دو، این دوتا روایت و مانند آن در مجامع روایی ما کم نیست اما فقر بما أنّه فقر کمال نیست صبرِ فقیرانه باعث کمال است البته این معنا هست که داشتن سرگرمی میآورد و غالباً کسانی که به مقاماتی رسیدهاند از همین خانوادههای ضعیف و محروم بودند غالباً این مراجع بزرگ، حکمای بزرگ، فقهای بزرگ، مفسّران بزرگ از همین روستاها بودند اینچنین نبود که فرزند سرمایهداری بشود فقیه، بشود حکیم، بشود اصولی، بشود مفسّر اینطور نبود آنها در عین حال که چیز خوبی است اما سرگرمی میآورد دیگر اینها که سرگرمی ندارند قلبشان را به عنایت الهی لبریز کردند غالباً اینها اینطورند اینها که به جایی رسیدند بعد بچههایشان آدم عادی در میآیند برای اینکه اینها بچههایش مُترفزادهاند غالباً اینطور است شما این تاریخ بزرگان را که مراجعه میکنید میبینید اینها روستازادهها بودند که ذات اقدس الهی به اینها عنایت کرد به مقامات علمی رسیدند یا مرجع شدند یا رشتههای دیگر بالأخره شاخص شدند در حوزههای علمیه بعد هم چراغ خاموش شد اگر مال بما أنّه مال حساب بشود کمال نیست ولی غالباً رهزن است و این نداشتن از بهترین برکات است برای انسانِ عاقل و داشتن از بدترین نعمتهاست برای انسانِ جاهل آنچه که هست عقل است بالأخره، خب یک وقت است وجود مبارک داود است، وجود مبارک سلیمان است که در سه، چهار سال قبل بود گویا این از نهجالبلاغه آن خطبه ی نورانی حضرت امیر خوانده شد که حضرت بررسی کرد فرمود شما نگویید حالا سلیمان چیزهای فراوان داشت بله داشت وجود مبارک داود رهبر انقلاب بود «قَتَلَ دَاوُدُ جَالُوتَ»(2)حکومت تشکیل داد رهبری کرد شخصاً به میدان رفت، شخصاً عدهای را به هلاکت رساند همراهانی داشت اما بعد ببینید چطور زندگی میکرد در همین نهجالبلاغه آمده است وجود مبارک داود زنبیلبافی میکرد به دیگران میگفت این زنبیل را ببرید در بازار بفروشید هزینه ی من تأمین بشود آن وجود مبارک سلیمان که «غُدُوُّهَا شَهْرٌ وَرَوَاحُهَا شَهْرٌ»(3)زندگی سادهاش را ببینید که چه چیزی میخورد؟ چه چیزی میپوشید؟ این را علی(سلام الله علیه) گفته دیگری که نگفته که در همان خطبه ی مبسوط نهجالبلاغه خواندیم همه ی اینها را فرمود اینچنین نیست که حالا اگر پیغمبری همه چیز داشت همه چیز میخورد، همه چیز میپوشید اینطور نبود، خب پس بنابراین داشتنْ «نِعم المال الصالح للرجل الصالح»(4)اینچنین نیست که مال بما أنّه مال کمال باشد اگر این دو خصوصیّت یعنی حُسن فعلی و فاعلی جمع شد چیز خوبی است.
برای بیان همین مطلب پس یک نصرت هست، یک انتصار هست، یک ولایت هر سه به عنایت الهی است لکن این شخص ذاتاً مُنتصِر نیست قدرت انتقام ندارد یک، احدی هم به نصرت او قیام نمیکند دو، تنها ولیّ خداست و ولایت الهی هم بهره ی دیگران است نه بهره ی این سه، «هُنَالِکَ الْوَلاَیَةُ لِلَّهِ الْحَقِّ هُوَ خَیْرٌ ثَوَاباً وَخَیْرٌ عُقْباً»(1)همین مطلب را بر اساس اهمیّتش دوباره با ذکر آن داستان با مَثلی به پایان میبرد فرمود: «وَاضْرِبْ لَهُم مَثَلَ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا» این «کَمَاءٍ أَنزَلْنَاهُ مِنَ السَّماءِ»(2)در سوره ی مبارکه ی «یونس» که مشابه همین عبارت هست گذشته که این تمثیل دنیا به دنیا نیست بهار و پاییز نعمت است مخلوق خداست آیه ی الهی است بهار چیز بسیار خوبی است پاییز چیز بسیار خوبی است اینکه نقصی در آن نیست فرمود این زرق و برق دنیا یک بهار زودگذری است که پاییز خزانِ برگریزِ مستمر را به دنبال دارد او را به این تشبیه کرده «وَاضْرِبْ لَهُم مَثَلَ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا کَمَاءٍ أَنزَلْنَاهُ مِنَ السَّماءِ فَاخْتَلَطَ بِهِ نَبَاتُ الْأَرْضِ»(3)باران را فرستادیم این ذرّات بذرگونه ی زمین با این آب مخلوق شده علف روییده شده، گیاه و خوشه و شاخه و درخت کِشت شده آنگاه «فَاخْتَلَطَ بِهِ نَبَاتُ الْأَرْضِ» طولی نکشید که «فَأَصْبَحَ هَشِیماً» یعنی کاهِ زرد شده طولی نکشید که برگهای زردِ خزانی فرا رسیده باد او را این طرف و آن طرف میکند «تَذْرُوهُ الرِّیَاحُ» باد او را این طرف و آن طرف میبرد این خودش اهل دنیا اینطور بودند که «یمیلون مع کلّ ریح» بودند حالا ریح «تزروه الریاح» حضرت امیر(سلام الله علیه) فرمود: «النَّاسُ ثَلاَثَةٌ: فَعَالِمٌ رَبَّانِیٌّ وَ مُتَعَلِّمٌ عَلَی سَبِیلِ نَجَاةٍ وَ هَمَجٌ رَعَاعٌ أَتْبَاعُ کُلِّ نَاعِقٍ یَمِیلُونَ مَع کُلِّ رِیحٍ»(4)آنکه هر باد به هر سمت بیاید میرود روزی هم میرسد که «فَأَصْبَحَ هَشِیماً تَذْرُوهُ الرِّیَاحُ» باد هم حالا این را این طرف و آن طرف میبرد «تَذْرُوهُ الرِّیَاحُ وَکَانَ اللَّهُ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ مُقْتَدِراً * الْمَالُ وَالْبَنُونَ زِینَةُ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا وَالْبَاقِیَاتُ الصَّالِحَاتُ خَیْرٌ عِندَ رَبِّکَ ثَواباً وَخَیْرٌ أَمَلاً»(5)حالا اگر مطلبی درباره ی این امور مانده بود ممکن است به خواست خدا در روز بعد مطرح بشود.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
وَأُحِیطَ بِثَمَرِهِ فَأَصْبَحَ یُقَلِّبُ کَفَّیْهِ عَلَی ما أَنفَقَ فِیهَا وَهِیَ خَاوِیَةٌ عَلَی عُرُوشِهَا وَیَقُولُ یَا لَیْتَنِی لَمْ أُشْرِکْ بِرَبِّی أَحَداً ﴿42 وَلَمْ تَکُن لَّهُ فِئَةٌ یَنصُرُونَهُ مِن دُونِ اللَّهِ وَمَا کَانَ مَنتَصِراً 43 هُنَالِکَ الْوَلاَیَةُ لِلَّهِ الْحَقِّ هُوَ خَیْرٌ ثَوَاباً وَخَیْرٌ عُقْباً 44 وَاضْرِبْ لَهُم مَثَلَ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا کَمَاءٍ أَنزَلْنَاهُ مِنَ السَّماءِ فَاخْتَلَطَ بِهِ نَبَاتُ الْأَرْضِ فَأَصْبَحَ هَشِیماً تَذْرُوهُ الرِّیَاحُ وَکَانَ اللَّهُ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ مُقْتَدِراً 45 الْمَالُ وَالْبَنُونَ زِینَةُ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا وَالْبَاقِیَاتُ الصَّالِحَاتُ خَیْرٌ عِندَ رَبِّکَ ثَواباً وَخَیْرٌ أَمَلاً 46 قرآن کریم چون برای هدایت همهٴ مردم است گذشته از آن مطالب تخصّصی و علمی آن معارف را به صورت داستان یا مَثل تنزّل میدهد تا دامنهٴ مطلب پایین بیاید اولاً, در دسترس فهمِ ضعاف قرار بگیرد ثانیاً, حجّت خدا بر اینها تمام بشود ثالثاً, اگر مطلب عمیق باشد کسی قدرت آن ژرفبینی را ندارد یا خیلی بلند باشد کسی قدرت بلندپروازی ندارد حجّت خدا بر او تمام نیست اما اگر مطلب عمیق را با مَثل بالا آوردند که در دسترس ساحلنشینها قرار بگیرد یا مطلب بلند را با مَثل پایین آوردند تا در دسترس ذیلنشینها قرار بگیرد حجّت خدا تمام هست این مطلب اول.
مطلب دوم اینکه جریان دنیا و زرق و برق دنیا مکرّر در قرآن کریم و همچنین در روایات اهل بیت(علیهم السلام) آمده است و این موعظهها تکرار شده سرّش آن است که مطالب علمی را یکبار که انسان فهمید بار دیگر اگر بازگو بشود خسته کننده است اما مطالب اخلاقی, مطالب تربیتی هر چه تکرار بشود سودمند است به دلیل اینکه وسوسه تکرار میشود و هر روز است مگر شیطان یکبار وسوسه میکند یا هر روز دارد وسوسه میکند؟ او نه در خواب انسان را رها میگذارد نه در بیداری اگر در هر حال او وسوسه میکند خب وقتی خطر هر لحظه هست, دشمن هر لحظه هست, دفاع هم باید هر لحظه باشد دیگر. سرّ تکرار موعظه گفتند در هر نماز جمعه در هر خطبهای شما تقوا را بازگو کنید خدا غریق رحمت کند مرحوم شیخ انصاری را او فتوا داده است همانطوری که قبل از نماز جمعه خطبه خوانده میشود و در خطبه سفارش به تقوا میشود قبل از عقد ازدواج هم خطبه خوانده بشود و در آن خطبه سفارش به تقوا بشود این فتوای ایشان است در هر کاری سفارش به تقوا, چرا؟ چون در هر کاری وسوسه است لذا جریان اینکه متاع دنیا زرق و برقش گذراست این مکرّر ذکر شده هم به عنوان یک داستان هم به عنوان یک تمثیل, هم دنیا را معرّفی کرده هم برایش مَثل زده هم قصّهاش را گفته آن قصّهٴ وَاضْرِبْ لَهُم مَثَلاً رَجُلَیْنِ (1) که «له جنّتان» آن یک داستان, وَاضْرِبْ لَهُم مَثَلَ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا یک بخش, الْمَالُ وَالْبَنُونَ زِینَةُ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا بخش دیگر. این سه بخش برای آن است که وسوسه از هر سه جهت حمله میکند این هم مطلب دوم.
1) (1) . سورهٴ کهف, آیهٴ 32.
مطلب سوم آن است که جهانبینی این شخص ملحد این بود که مبدئی ـ معاذ الله ـ نیست یا اگر باشد شرکای فراوانی دارد و معادی هم نیست انسان که میمیرد میپوسد نه از پوست به در بیاید این دربارهٴ کلّ امور و خودش هم مقتدر میدید و این مال را هم نمیر میپنداشت اهل و فرزند و قبیله و عشیره را هم دارای قدرت دفاع میپنداشت پس پنج, شش وهم او را احاطه کرده دربارهٴ مبدأ گرفتار وهم بود, دربارهٴ معاد گرفتار وهم بود, دربارهٴ خودبینی به جای معرفت نفس گرفتار وهم بود, دربارهٴ مال دنیا و زرق و برق دنیا گرفتار وهم بود, دربارهٴ اولاد و عشیره و قبیله گرفتار وهم بود این محفوف به وهم بود قرآن کریم کارش این بود که این اوهام را تحلیل کرد از چهار, پنج ناحیه و به همهٴ این چهار, پنج وهم هم پاسخ داد گفت این اول وقتی وارد باغ شد گفت مَا أَظُنُّ أَن تَبِیدَ هذِهِ أَبَداً (1) و بعد هم مَا أَظُنُّ السَّاعَةَ قَائِمَةً (2) بعد هم خود را صاحبقدرت میپنداشت و میگفت لَئِن رُّدِدتُّ إِلَی رَبِّی لَأَجِدَنَّ خَیْراً مِنْهَا مُنقَلَباً (3) بعد هم میگفت أَنَا أَکْثَرُ مِنکَ مَالاً وَأَعَزُّ نَفَراً (4) این اوهام پنج, ششگانهٴ او بود وقتی حادثهٴ تلخ پیش آمد و عذاب الهی فرا رسید باغ او پژمرده شد و سوخته شد و از بین رفت و این سقفهای منزل یا عروش این انگورها اینها فرو ریختند و آن دیوارها روی این سقفها فرو ریخت چون در اینگونه از موارد دارد که فَتِلْکَ بُیُوتُهُمْ (5) یا امثال اینها خَاوِیَةٌ عَلَی عُرُوشِهَا عروش که جمع عرش است یعنی سقف اینکه میگویند «ثبّت العرش» نه «ثبّت الأرض», «ثبّت العرش ثمّ النقش» یعنی اول شما سقف را محکم بچین بعد رنگآمیزی کن اینکه میگویند یک «کان» ناقصه فرع بر «کان» تامّه است مثالش همین است اول سقف درست بکن بعد رنگآمیزی کن عرش یعنی سقف وقتی حادثه مثل زلزله یا امثال زلزله میآید این سقف فرو میریزد روی ساکنان اینها را خفه میکند بعد دیوارها فرو میریزند روی سقف لذا فرمود بیوت اینها و امثال اینها خَاوِیَةٌ عَلَی عُرُوشِهَا یعنی اول عروش پایین میآید, سقفها پایین میآید بعد دیوارها روی سقف میریزد در زلزلهها اینطور است, در خطرهای دیگر اینطور است, خب.
فرمود این حادثه که پیش آمد أُحِیطَ بِثَمَرِهِ این واژهٴ أُحِیطَ چه معلومش چه مجهولش ناظر به احاطهٴ خطر است و «اُحیط» یعنی «اُهلک» آنجا که دارد چه در سورهٴ مبارکهٴ «یونس» چه در سورهٴ مبارکهٴ «قلم» چه در سورهٴ مبارکهٴ «یوسف» که بعضی با فعل معلوم بعضی با فعل مجهول آمده در همهٴ موارد به معنای اهلاک و احاطهٴ خطر است وقتی که وجود مبارک یعقوب به فرزندانش فرمود با هم باشید مواظب باشید إِلَّا أَن یُحَاطَ بِکُمْ (1) یعنی مگر اینکه شما محاط به خطر باشید أُحِیطَ بِثَمَرِهِ یعنی «اُهلک» این ثمرش به هلاکت رسید آن خطر محیط شد و این ثمر محاط شد پس آنچه در سورهٴ مبارکهٴ «یونس» هست در سورهٴ «یوسف» هست در سورهٴ «قلم» هست در همهٴ موارد یعنی اهلاک اینجا هم أُحِیطَ بِثَمَرِهِ یعنی این ثمر به معنای اعمّ از کشاورزی و دامداری و نقدین و امثال ذلک اینها محاط شدند و خطر فراگیر شد. پس أُحِیطَ بِثَمَرِهِ یک قرینه, یُقَلِّبُ کَفَّیْهِ عَلَی ما أَنفَقَ فِیهَا قرینهٴ دوم, خب اگر این باغها از بین نرفته باشد مالها از بین نرفته باشد که کف روی کف زدن و غصّه خوردن و پشیمان شدن ندارد که, خب هر چه خرج کرده الآن هست دیگر این هم دو قرینه و بیوت و این جدار و این باغ خاویه است یعنی ساقط است عَلَی عُرُوشِهَا این سه قرینه, پس کلّ اوضاع به هم خورد حالا میماند جهانبینی این شخص, این شخص که خود را مقتدر میدانست الآن مَا کَانَ مَنتَصِراً قدرت انتصار یعنی انتقام ندارد اینکه میگفت من فرزندانی دارم, قبیله و عشیرهای دارم أَنَا أَکْثَرُ مِنکَ مَالاً وَأَعَزُّ نَفَراً (2) لَمْ تَکُن لَّهُ فِئَةٌ یَنصُرُونَهُ مِن دُونِ اللَّهِ پس جهانبینی او کلاً فرو ریخت به خود متّکی بود معلوم میشود ضعیف است, به مال متّکی بود میگفت مَا أَظُنُّ أَن تَبِیدَ هذِهِ أَبَداً (3) معلوم میشود این فرو ریخت, به قبیله یا عشیره یا فرزندانش متّکی بود لَمْ تَکُن لَّهُ فِئَةٌ یَنصُرُونَهُ مِن دُونِ اللَّهِ به خدا متّکی نبود الآن میخواهد به خدا متّکی بشود تا مالش برگردد گفت یَا لَیْتَنِی لَمْ أُشْرِکْ بِرَبِّی أَحَداً این نه یعنی «آمنت بالله» این همان بیان نورانی سیّدالشهداء(سلام الله علیه) است که بعضیها لعوقانه و لَعِقانه مسلماناند یعنی مسلمان آدامسی این کسی که آدامس در دهنش است مادامی که لذیذ است میجود وقتی به صورت یک پوسته در آمده تُف میکند دیگر فرمود: «لَعق علی ألسنتهم یحوطونه ما درّت», «یحوطونه» همین است «ما درّت به معایشهم فإذا محصوا بالبلاء قل الدیانون» (4) الآن هم که در روز خطر میگوید یَا لَیْتَنِی لَمْ أُشْرِکْ بِرَبِّی أَحَداً خیال میکند که اگر موحّد باشد فوراً مالش برمیگردد این توحید را برای باغ میخواهد نه برای سعادت ابد, خب اگر کسی واقعاً موحّد بشود در حال خطر باز ذات اقدس الهی نجاتش میدهد در سورهٴ مبارکهٴ «انعام» گذشت فرمود ما یک عده را در فشار دادیم که چرا نگفتید در آن وقت «یا الله» ما وقتی آنها را به فشار گرفتیم چرا مَا یَتَضَرَّعُونَ (5) چرا تضرّع نکردند؟ ما اصلاً اینها را فشار دادیم که بگویند «یا الله» نگفتند «یا الله» این گِلهٴ قرآن کریم این است که این حالت خطر برای اینکه انسان بگوید «یا الله» نگفت که الآن هم که میگوید یَا لَیْتَنِی لَمْ أُشْرِکْ بِرَبِّی أَحَداً برای اینکه باغش برگردد. در سورهٴ مبارکهٴ «انعام» آیهای است که از وجود مبارک امام رضا(سلام الله علیه) سؤال کردند آیا ذات اقدس الهی به معدومات علم دارد حضرت فرمود نه تنها معدوم عادی به ممتنعات علم دارد یک, به ممتنعات بر فرض وجود چه میشود هم علم دارد دو, بعد به این آیه سورهٴ مبارکهٴ «انعام» استشهاد کردند فرمودند وقتی دنیا بساطش برچیده شد دنیایی نیست تا کافر از جهنم در بیاید به دنیا که, چون بساط دنیا کلاً برچیده شد وَالْأَرْضُ جَمِیعاً قَبْضَتُهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ شد, وَالْسَّمَاوَاتُ مَطْوِیَّاتٌ بِیَمِینِهِ (6) شد کلّ دنیا بساطش برچیده شد حالا اینها در جهنماند این کسی که در جهنم است میگوید که اگر خدا برگرداند ما را ما عمل صالح انجام میدهیم خدا میفرماید اینچنین نیست لَوْ رُدُّوا لَعَادُوا لِمَا نُهُوا عَنْهُ (7) بر فرض محال هم حالا که دنیا نیست بر فرض محال هم این ملحد از دوزخ برود دنیا باز همان طور میشود این شخص هم که گفت یَا لَیْتَنِی لَمْ أُشْرِکْ بِرَبِّی أَحَداً از همین قبیل بود وگرنه انسان در حال خطر هم حالا به حال احتضار نرسیده البته بگوید «یا الله» ذات اقدس الهی ممکن است بپذیرد خب این تحلیل قرآنی است جهانبینی این شخص را دربارهٴ مبدأ و معاد و مرگ بیان کرد و ابطال کرد, نظر این شخص را دربارهٴ باغ و راغ بیان کرد و ابطال کرد, نظر این شخص را دربارهٴ خود و فرزندانش بیان کرد و ابطال کرد و این معنا برای خیلیها هست لذا این را هم با آن قصّه بیان کرده, هم با وَاضْرِبْ لَهُم مَثَلَ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا بیان کرده, هم با الْمَالُ وَالْبَنُونَ زِینَةُ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا بیان کرده این حبّ الدنیا نه تنها رأس کلّ خطیئه است خطر مستمرّ هم همین است اگر این خطر سالی یکبار به سراغ آدم میآمد اینقدر تکرار نمیشود اما هر لحظه, هر ساعت است آدم هر چیزی را دید دلش میخواهد هر منظرهای را دید دلش میخواهد یا لَیْتَ لَنا مِثْلَ مَا اُوتِیَ قارُون (8) حرف خیلیهاست حالا چه بگویند چه نگویند چون از این طرف وسوسه زیاد است از آن طرف هم موعظه باید دائمی باشد و تکرار هم سودمند است.
پرسش: ربوبیت الهی را ضامن قبول داشته.
پاسخ: ربوبیّت ربّالعالمینی را قبول داشتند نه ربوبیّتی که هر لحظه کار به دست اوست مشرکین هم ربوبیّت خدا را به عنوان مدیر عامل کلّ جهان قبول دارند او را ربّالأرباب میدانند اما کار الآن به دست چه کسی است؟ کار به دست این بتهاست اینها باید ـ معاذ الله ـ ما را به خدا نزدیک کنند مَا نَعْبُدُهُمْ إِلَّا لِیُقَرِّبُونَا إِلَی اللَّهِ زُلْفَی (1) خب اگر او ربّالعالمین است که «أقرب الینا من حبل الورید» است چرا این بت را بپرستیم مشکل مشرکان این نبود که خدا را به عنوان ربّالأرباب قبول ندارند در همان اوایل سورهٴ مبارکهٴ «یونس» آمده که اگر از آنها سؤال بکنی مَن یُدَبِّرُ الْأَمْرَ فَسَیَقُولُونَ اللَّهُ (2) مدیرعامل کل چه کسی است؟ آن مدیر کل چه کسی است؟ خداست, خب حالا چرا اگر رزق میخواهی, اگر شفا میخواهی, اگر حلّ مشکل میخواهی نمیگویی «یا الله» میگویی این کارها به دست ارباب متفرّقه سپرده شده است تمام خطر در این است که اینها گرفتار تفویضاند قرآن کریم فرمود اولاً اینها هیچ کارهاند و ثانیاً ذات اقدس الهی أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِیدِ (3) بنابراین مشکل اساسی این است که الآن ما باید حرف چه کسی را گوش بدهیم؟ آن کسی که با او ارتباط تنگاتنگ داریم یعنی حیات ما, ممات ما, سلامت ما و رزق ما و شفای ما و رفاه ما به دست اوست باید حرف او را گوش بدهیم اینها این را نمیپذیرفتند حالا این در حال خطر پذیرفته تا باغش برگردد نه اینکه سعادت پیدا کند, خب.
پرسش: در قرآن هم داشتیم در این مورد که لَئِن رُّدِدتُّ إِلَی رَبِّی (1) .
پاسخ: «لئن» است دیگر اگر باشد, قیامتی نیست ـ معاذ الله ـ فکر نکنم قیامتی باشد مثل اینکه فکر او منشأ کار است بر فرض هم باشد همانطوری که اینجا من پیدا کردم به من دادند آنجا هم میدهند با ضرس قاطع میگوید, میگوید لَئِن رُّدِدتُّ إِلَی رَبِّی لَأَجِدَنَّ خب از کجا لَأَجِدَنَّ این به خود متّکی است دیگر خیال میکند قدرتی دارد یا کرامتی دارد که به او میدهند یا میگیرد خب اگر یک لَأَجِدَنَّ است امروز که خطر رسیده چرا خودت انتقام نمیگیری؟ مَا کَانَ مَنتَصِراً یعنی «ما کان منتقما» این نتوانست از خودش دفاع بکند حالا آن روز میگوید اگر به قیامت هم رفتم باز هم آنجا مییابم, خب پس همهٴ این اوهام را قرآن کریم طرح کرده و یکی پس از دیگری ابطال کرده, اما اینکه فرمود: وَأُحِیطَ بِثَمَرِهِ فَأَصْبَحَ این معلوم میشود شبْ خطر رسید این صبح کرده دیده کلّ باغ سوخت یا کلّ باغ ویران شد این فَأَصْبَحَ نشان میدهد که این خطر شبانه آمده نظیر آنچه که در سورهٴ مبارکهٴ «قلم» آمده است در سورهٴ مبارکهٴ «قلم» آیهٴ هفدهم به بعد این است إِنَّا بَلَوْنَاهُمْ کَمَا بَلَوْنَا أَصْحَابَ الْجَنَّةِ عدهای بودند باغدار و سوگند یاد کردند إِذْ أَقْسَمُوا لَیَصْرِمُنَّهَا مُصْبِحِینَ گفتند ما صبح فردا با سوگند پیمان بستند که برویم میوههای این باغ را بچینیم وَلاَ یَسْتَثْنُونَ دیگر انشاءالله نگفتند که اگر خدا بخواهد فَطَافَ عَلَیْهَا طَائِفٌ مِّن رَّبِّکَ وَهُمْ نَائِمُونَ شب در حال خواب آن عذاب الهی رسید دور این را گرفت این طواف کردن تعبیر دیگری از آن احاطه پیدا کردن است این عذاب الهی اینها را احاطه کرده طیفی از عذاب که طائف بود بر اینها دور زد اینها را فَأَصْبَحَتْ کَالصَّرِیِم این باغ مَصروم شد, مقطوع شد, بُریده شد سیف را میگویند صارم همین جهت است فَتَنَادَوْا مُصْبِحِینَ اینها که خبر نداشتند چه شد که, به یکدیگر صبح که شد یکدیگر را خبر کردند ندا دادند بیاییم محصول باغ را بچینیم أَنِ اغْدُوْا عَلَی حَرْثِکُمْ إِن کُنتُمْ صَارِمِینَ ٭ فَانطَلَقُوا وَهُمْ یَتَخَافَتُونَ آرام آرام میرفتند که فقرا نفهمند, کسی نفهمد اینها میخواهند محصول باغ را بچینند در آن بحثهای قبلی هم داشتیم که از وجود مبارک امام باقر(سلام الله علیه) رسیده است که چیدن میوهٴ باغ در شب مکروه است برای اینکه فقرا و رهگذر میوههای این باغ را روز قبل دیدند شما شب بچینید و اینها نبینند و بهرهای نبرند روا نیست روز بچینید که لااقل چیزی به این عزیزان بدهید. چیدن میوهٴ درخت شبانه گفتند مکروه است این را در باب اجتناع ثمار در کتاب فقهی ملاحظه بفرمایید فَانطَلَقُوا وَهُمْ یَتَخَافَتُونَ اخفات, آرام نماز اخفاتی یعنی آرام, یعنی آرام آرام زیر گوش هم میگفتند که یواش برویم کسی نفهمد که أَن لَا یَدْخُلَنَّهَا الْیَوْمَ عَلَیْکُم مِسْکِینٌ ٭ وَغَدَوْا عَلَی حَرْدٍ قَادِرِینَ ٭ فَلَمَّا رَأَوْهَا وقتی آمدند دیدند یک باغ سوخته است بعد گفتند ما عوضی آمدیم راه را گُم کردیم جای دیگر آمدیم اینجا راه نبود اینکه باغ ما نیست إِنَّا لَضَالُّونَ ما راه را گُم کردیم بعد دیگری گفتند نه, راه را گم نکردیم باغ ما همین باغ است راه هم همین راه است منتها محروم شدیم بَلْ نَحْنُ مَحْرُومُونَ ٭ قَالَ أَوْسَطُهُمْ أَلَمْ أَقُل لَّکُمْ لَوْلاَ تُسَبِّحُونَ ٭ قَالُوا سُبْحَانَ رَبِّنَا إِنَّا کُنَّا ظَالِمِینَ ٭ فَأَقْبَلَ بَعْضُهُمْ عَلَی بَعْضٍ یَتَلاَوَمُونَ یکدیگر را ملامت میکردند قَالُوا یَاوَیْلَنَا إِنَّا کُنَّا طَاغِینَ ٭ عَسَی رَبُّنَا أَن یُبْدِلَنَا خَیْراً مِّنْهَا إِنَّا إِلَی رَبِّنَا رَاغِبُونَ ٭ کَذلِکَ الْعَذَابُ وَلَعَذَابُ الْآخِرَةِ أَکْبَرُ لَوْ کَانُوا یَعْلَمُونَ خب.
1) (18) . سورهٴ کهف, آیهٴ 36.
این قصّهای که در سورهٴ مبارکهٴ «قلم» است مشابه همین است که در سورهٴ مبارکهٴ «کهف» محلّ بحث است و آنچه هم که در سورهٴ مبارکهٴ «یونس» بود آن به نحو اصل کلی است. در سورهٴ مبارکهٴ «مؤمنون» فرمود آنچه را که ما به شما دادیم این معیار کرامت و عزّت نیست اینها آزمون الهی است آیهٴ 55 سورهٴ مبارکهٴ «مؤمنون» این است أَیَحْسَبُونَ أَنَّمَا نُمِدُّهُم این أَنَّمَا هم از آنجاهایی است که نباید متّصل نوشته میشد أَیَحْسَبُونَ أَنَّ مَا نُمِدُّهُم بِهِ مِن مَّالٍ وَبَنِینَ خیر است أَیَحْسَبُونَ أَنَّ مَا نُمِدُّهُم بِهِ مِن مَّالٍ وَبَنِینَ ٭ نُسَارِعُ لَهُمْ فِی الْخَیْرَاتِ ما قدری مال فراوان دادیم, قدری فرزندان فراوان دادیم یعنی به اینها خیرات فراوان دادیم یا اینها آزمون است؟ بَل لاَّ یَشْعُرُونَ اینها شعور ندارند نمیدانند که اینها آزمون است خیر در چیز دیگر است إِنَّ الَّذِینَ هُم مِنْ خَشْیَةِ رَبِّهم مُشْفِقُونَ ٭ وَالَّذِینَ هُم بِآیَاتِ رَبِّهِمْ یُؤْمِنُونَ ٭ وَالَّذِینَ هُم بِرَبِّهِمْ لاَ یُشْرِکُونَ ٭ وَالَّذِینَ یُؤْتُونَ مَا آتَوْا وَقُلُوبُهُمْ وَجِلَةٌ أَنَّهُمْ إِلَی رَبِّهِمْ رَاجِعُونَ ٭ أُولئِکَ یُسَارِعُونَ فِی الْخَیْرَاتِ پس خیر این است آنها آزمون است, خب.
اما اینکه فرمود: الْمَالُ وَالْبَنُونَ زِینَةُ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا این گاهی تفصیل است گاهی اجمال, گاهی تلفیقی بین تفصیل و اجمال است گاهی میگوید آنچه که غیر خداست به شما داده شد آزمون است اعمّ از منقول و غیر منقول, اعمّ از ذی حیات و غیر ذی حیات این متن است و اجمال, گاهی نیمه تفصیل و اجمال است مثل همین آیهٴ محلّ بحث سورهٴ «کهف» که فرمود: الْمَالُ وَالْبَنُونَ زِینَةُ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا این مالْ متن است در سورهٴ مبارکهٴ «آلعمران» اوایل سورهٴ مبارکهٴ «آلعمران» این را باز کرده که فرمود این مالی که ما میگوییم زِینَةُ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا این چند بخش دارد بعضی جمادند, بعضی نباتاند, بعضی حیوان آیهٴ چهارده سورهٴ مبارکهٴ «آلعمران» این است زُیِّنَ لِلنَّاسِ حُبُّ الشَّهَوَاتِ مِنَ النِّسَاءِ وَالْبَنِینَ که اینها محبوبهای انسانیاند وَالْقَنَاطِیرِ الْمُقَنْطَرَةِ مِنَ الذَّهَبِ وَالْفِضَّةِ که محبوبهای جمادیاند وَالْخَیْلِ الْمُسَوَّمَةِ وَالْأَنْعَامِ که محبوبهای حیوانیاند وَالْحَرْثِ یعنی کشاورزی که محبوبهای گیاهیاند بالأخره از این چهارتا که بیشتر نیست یا کمتر از چهارتا هم که نیست همه را به صورت جداگانه این آیهٴ چهارده سورهٴ مبارکهٴ «آلعمران» بیان کرده. محبوب آدم یا از سنخ انسان است یا از سنخ حیوان است یا از سنخ نبات است یا از سنخ جماد یا نقدین است ذهب و فضّه و امثال ذلک است یا زمین است و مانند آن که جماد است یا درخت و کشاورزی و باغداری و امثال ذلک است که نبات است یا دامداری است که از سنخ حیوان است یا زن و فرزند است که از سنخ انسان است این را به صورت باز در آیهٴ چهارده سورهٴ مبارکهٴ «آلعمران» تبیین کرده ولی نیمه تفصیل و اجمال در همین آیه محلّ بحث بیان فرمود که الْمَالُ وَالْبَنُونَ زِینَةُ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا اما وَالْبَاقِیَاتُ الصَّالِحَاتُ مستحضرید این باقیات الصالحات مصادیق فراوانی داشت بر نمازهای پنجگانه تطبیق شد به علم صائب و عمل صالح تطبیق شد, به ولایت تطبیق شد, به ازکیٰ تسبیحات اربعه تطبیق شد همهٴ اینها مصداق این باقیات و صالحات میتوانند باشد حصر نیست در هیچ کدام وَالْبَاقِیَاتُ الصَّالِحَاتُ خَیْرٌ عِندَ رَبِّکَ اگر چیزی عند الله خیر بود باقی است دیگر چون مَا عِندَکُمْ یَنفَدُ وَمَا عِندَ اللَّهِ بَاقٍ اگر چیزی را خدا خیر دانست خب این معلوم میشود میماند دیگر, اگر عند اللهی بود این میشود صغرا برای آن کبرا که در سورهٴ مبارکهٴ «نحل» است این خیرٌ عند الله مَا عِندَکُمْ یَنفَدُ وَمَا عِندَ اللَّهِ بَاقٍ (1) دیگر پس میشود باقی و اگر صالح نباشد که خیر نیست وَالْبَاقِیَاتُ الصَّالِحَاتُ خَیْرٌ عِندَ رَبِّکَ ثَواباً پاداش خوب دارد و آرزوی خوب هم همین است أمل فی نفسه بد نیست أمل یعنی آرزو حالا تا انسان به چه چیزی آرزومند باشد, خب پس سرّ تکرار این جریان عبارت از همین خواهد بود آنکه اول فرمود: إِنَّا جَعَلْنَا مَا عَلَی الْأَرْضِ زِینَةً لَّهَا (2) به منزلهٴ متن است و این آیات چندگانه هم به منزلهٴ شرح تطبیق این به موارد فراوان هم آسیبی نمیرساند برای اینکه هیچ کدام درصدد حصر نیست, خب.
اگر این شخص واقعاً موحّد شده باشد خب لطف خدا ممکن بود شامل حال او بشود ولی اینچنین نبود این برای همان باغش میگفت که, چون دید که رفیقش گفته بود لکِنَّ یعنی «لکن أنا» هُوَ اللَّهُ رَبِّی وَلاَ أُشْرِکُ بِرَبِّی أَحَداً (1) این هم میگوید در چنین حالی یَا لَیْتَنِی لَمْ أُشْرِکْ بِرَبِّی أَحَداً نه اینکه من ربّم کارِ جزئی مرا هم او به عهده دارد تربیت و تربیب مرا هم به عهده دارد او به عنوان ربّالعالمین قبولش داریم اما کار به دست ارباب جزئی است در همان اوایل سورهٴ مبارکهٴ «یونس» هست إِنَّ رَبَّکُمُ اللّهُ الَّذِی خَلَقَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ فِی سِتَّةِ أَیَّامٍ ثُمَّ اسْتَوَی عَلَی الْعَرْشِ یُدَبِّرُ الْأَمْرَ مَا مِن شَفِیعٍ إِلَّا مِنْ بَعْدِ إِذْنِهِ ذلِکُمُ اللّهُ رَبُّکُمْ فَاعْبُدُوهُ أَفَلا تَذَکَّرُونَ (2) مواردی هم هست که وقتی از آنها سؤال بکنی مَن یُدَبِّرُ الْأَمْرَ آنها فَسَیَقُولُونَ اللَّهُ یعنی ربّالأرباب خداست و این بتها را ما عبادت میکنیم تا ما را به آن ربّالأرباب نزدیک کنند شفیع ما بشوند به آن ربّالأرباب این ـ معاذ الله ـ انکار شفاعت یا توسّل نیست همان ربّالأرباب فرمود: وَابْتَغُوا إِلَیْهِ الْوَسِیلَةَ (3) اگر ما به غیر خدا تمسّک بجوییم به عنوان ابزار و وسیله به دستور خود خداست اما حالا این وسیله چیست؟ به خود این آیه وَابْتَغُوا إِلَیْهِ الْوَسِیلَةَ نمیشود تمسّک کرد که پس فلان چیز وسیله است این تمسّک به عام در شبههٴ مصداقیه خود آن عام است اینکه احدی اجازه نداد وَابْتَغُوا إِلَیْهِ الْوَسِیلَةَ ثابت میکند که توسّل با توحید سازگار است اما «ما الوسیله و ما التوسّل» آن را با ادلهٴ خارجی باید ثابت کرد در روایات هست, در دعا هست, در مناجاتها هست که «جعلت الاقرار بالذنب إلیک وسیلتی» (4) خدایا! همین که من اقرار دارم گناه کردم این وسیلهٴ من است «یتوسّل الیک بربوبیّتک» (5) همین که من معتقدم تو ربّ منی این وسیلهٴ من است ولایت وسیله است, اسْتَعِینُوْا بِالصَّبْرِ وَالصَّلاَةِ (6) اینها وسیلهاند گفتند مشکلی دارید دو رکعت نماز حاجت بخوانید نماز وسیله است, روزه وسیله است, عرض ارادت به اهل بیت وسیله است, زیارت اینها وسیله است, طلب مغفرت از خدا به برکت اینها وسیله است اینها به وسیلهٴ ادلهٴ خاص روشن شده است.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
«وَاضْرِبْ لَهُم مَثَلَ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا کَمَاءٍ أَنزَلْنَاهُ مِنَ السَّماءِ فَاخْتَلَطَ بِهِ نَبَاتُ الْأَرْضِ فَأَصْبَحَ هَشِیماً تَذْرُوهُ الرِّیَاحُ وَکَانَ اللَّهُ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ مُقْتَدِراً [قرآن]«45» الْمَالُ وَالْبَنُونَ زِینَةُ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا وَالْبَاقِیَاتُ الصَّالِحَاتُ خَیْرٌ عِندَ رَبِّکَ ثَواباً وَخَیْرٌ أَمَلاً [قرآن]«46»
گرچه برهان توحید و همچنین دلیل بر مطالب حکمت عملی در قرآن کریم کم نیست اما آنچه برای توده ی مردم نافع است تبیین مطلب از راه مَثل است و آنچه مشکل اساسی مردم هست حبّ دنیاست برای مسافر خطرناکترین چیز سرگرمی به مرمّت راه است منزلِ بین راه و مسافرخانه را زرق و برق دادن و رنگین کردن این مهمترین مانع راه مسافر است لذا قرآن کریم این مطلب را گاهی به صورت برهان، گاهی به صورت موعظه، گاهی به صورت جدال احسن، گاهی به صورت مَثل و گاهی هم به صورت داستان و قصّه ذکر میکند. در اثنای سوره ی مبارکه ی «کهف» که محلّ بحث است داستان دو نفر را ذکر کرد که حالا اینها برادر هم بودند یا همسایه هم بودند بالأخره یکی از امکانات مالی فراوانی برخوردار بود و دیگری محروم بود. آنکه از امکانات مالی فراوان برخوردار بود دوتا مشکل جدّی داشت یکی مشکل دانشی و اعتقادی او بود، یکی هم مشکل ارزشی و اخلاقی او بود. مشکل دانشی او در حکمت نظری این بود که برای خود یا برای علل و اسباب عادی سهمی از استقلال قائل میشد در حالی که استقلال مستقلاً منحصراً برای خدای سبحان است و غیر خدا هر چه هست و هر که هست ابزارند و ابزار بودن آنها هم به اراده ی ذات اقدس الهی است این تفکّر قارونی که کسی بگوید «إِنَّمَا أُوتِیتُهُ عَلَی عِلْمٍ عِندِی»(1)این با توحید سازگار نیست و اگر در بخشهایی از سوره ی مبارکه ی «اعراف» و همچنین یوسف این مضمون گذشت که «وَمَا یُؤْمِنُ أَکْثَرُهُم بِاللَّهِ إِلّا وَهُم مُشْرِکُونَ»(2)ناظر به همین بخش است یعنی اکثر مؤمنین مشرکاند منتها آن شرک وثنیّت و صنمیّت نیست وقتی از امام معصوم(علیه السلام) سؤال میکنند که چگونه اکثر مؤمنین مشرکاند فرمود همین که میگویند «لو لا فلان لهلکتُ» اگر فلان شخص نبود مریض ما درمان نمیشد یا مشکل ما حل نمیشد یا اول خدا دوم فلان شخص این تعبیرات، تعبیرات شرکآلود است منتها ذات اقدس الهی از بس ارحم الراحمین است که از این لغزشها میگذرد وگرنه این با توحید سازگار نیست برای این شخصی که دارای دو باغ سرسبز بود این معنا شفّافتر بود برای او، قویتر بود برای او که برای خود و برای اسباب و علل سهم بیشتری از استقلال قائل بود که این با توحید سازگار نیست اثبات اینکه این شخص بتپرست بود هم آسان نیست از آیات قرآن چنین چیزی برنمیآید که این بتپرست بود ولی برای خود و برای علل و اسباب عادی سهمی از استقلال قائل بود این از نظر حکمت نظری و مسئله ی دانش. از نظر حکمت عملی و اخلاق و ارزش اجتماعی به جای اینکه شاکر باشد و متواضع باشد شروع کرد به فخرفروشی کردن «أَنَا أَکْثَرُ مِنکَ مَالاً وَأَعَزُّ نَفَراً»(3)و مانند آن این دوتا مشکل جدّی در جامعه ی کنونی هم هست در اعصار گذشته هم بود لذا ذات اقدس الهی این دو مشکل را مبسوطاً طرح میکند هم با برهان، هم با مسئله موعظه و جدال احسن و قصّه و تمثیل. فرمود کسی که برادر او بود یا همسایه او بود با او محاوره داشت گفتگو و گفتمان داشت و تا آخر ادب محاوره را هم حفظ کرد آن طعن میزد او را تحقیر میکرد فخرفروشی میکرد این از این فخرفروشیها آشفته نمیشد تعبیر قرآن کریم این است که «وَهُوَ یُحَاوِرُهُ» بعد از اینکه تحقیرهای آن طرف را شنید باز هم معذلک قرآن کریم تعبیر میکند «فَقَالَ لِصَاحِبِهِ وَهُوَ یُحَاوِرُهُ»(4)این نشان کمالِ حُسن خلق این محاور است که این محاور این مناظر این اهل حِوار این اهل گفتگو برآشفته نشد تحقیر را دید ولی همچنان نصیحت کرد منتها در مسئله ی توحید مستقیماً نگفت تو کافر شدی به صورت استفهام ذکر کرد «أَکَفَرْتَ بِالَّذِی خَلَقَکَ مِن تُرَابٍ ثُمَّ مِن نُطْفَةٍ ثُمَّ سَوَّاکَ رَجُلاً»(5)به این تعبیر، اما راجع به اینکه «أَنَا أَکْثَرُ مِنکَ مَالاً وَأَعَزُّ نَفَراً»(6)خود را بزرگ شمرد، او را تحقیر کرد در برابر این دیگر قهر بکند و فاصله بگیرد یا حرفهای تند بزند اینچنین نبود همچنان آن محاوره را ادامه میداد و کارهای او را تحلیل کرد گفت درباره ی کفر تو که برای دیگران استقلال قائل بودی دیگران هم اشیای دیگر هم مثل تو هستند تو هم یک تراب بودی بعد نطفه شدی بعد به این صورت در آمدی دیگر وجهی برای استقلال و دعوی استقلال داشتن نیست اما درباره ی مسائل مالیّت که به او فخر میکنی این مالی که وبال شد برای تو و زمینه ی تحقیر دیگری را فراهم کرده به صورت قطعی نفرین نکرد گفت ممکن است خدای سبحان بساط او را برچیند خب چنین مالی را که انسان نه صریحاً نفرین میکند نه بیتفاوت است فقط فرمود این مالی که الآن تو را گرفت میگویی «أَنَا أَکْثَرُ مِنکَ مَالاً وَأَعَزُّ نَفَراً» درباره ی شخص او تعبیر تندی نداشت یک، درباره ی عائله ی او فرزند او نَفر او تعبیر تندی نداشت دو، درباره ی مال او گفت «فَعَسَی رَبِّی أَن یُؤْتِیَنِ خَیْراً مِن جَنَّتِکَ وَیُرْسِلَ عَلَیْهَا حُسْبَاناً مِنَ السَّماءِ»(7)ممکن است خدای سبحان آفتی برساند و بساط مال را برچیند خب این نهایت ادب محاوره است از آن سو تحقیر است از این سو تحمل این تحمل و صبر را شاگردان انبیا از خود انبیا(علیهم السلام) آموختند، خب پس راجع به آن مسائل دانشی و اعتقادی برهان اقامه کرد «أَکَفَرْتَ بِالَّذِی خَلَقَکَ مِن تُرَابٍ ثُمَّ مِن نُطْفَةٍ ثُمَّ سَوَّاکَ رَجُلاً» دیگر داعیه استقلال برای چه؟ درباره ی مال هم فرمود این تحقیر کردی که گفتی من مال ندارم ممکن است ذات اقدس الهی به من مال عطا کند و مال را هم از تو بگیرد خب مالی که وبال است برای خود او و برای جامعه چنین مالی جز بلا چیز دیگر نیست قبلاً روشن شد که اصلِ مال نعمت است جزء نعمتهای الهی است یک، دادنِ مال به افراد فتنه یعنی امتحان و ابتلا یعنی آزمایش است این دو که فرمود: «أَمْوَالُکُمْ وَأَوْلاَدُکُمْ فِتْنَةٌ»(8)این را به صورت موجبه ی کلیه فرمود «إِنَّمَا أَمْوَالُکُمْ وَأَوْلاَدُکُمْ فِتْنَةٌ» اما درباره ی اینکه بعضی از فرزندها دشمنِ پدران و مادراناند آن را به صورت موجبه ی جزئیه فرمود، فرمود: «إِنَّ مِنْ أَزْوَاجِکُمْ وَأَوْلاَدِکُمْ عَدُوّاً لَّکُمْ»(9)عداوت برای همه ی فرزندها نیست ولی آزمون به صورت موجبه ی کلیه برای همه ی فرزندان است فرمود مالتان و فرزندانتان بالقول المطلق فتنه و ابتلا و امتحان است اما بعضی از همسرها و بعضی از فرزندها دشمنان شما هستند «إِنَّ مِنْ أَزْوَاجِکُمْ وَأَوْلاَدِکُمْ عَدُوّاً لَّکُمْ» خب.
پس چند مطلب شد اول اینکه خود مال و یا فرزند اینها نعمتاند، دادن مال و فرزند به افراد آزمون است اگر شخص از این آزمون سرافراز به در آمد «إن تشکر الله یشکرکم» یا «لَئِن شَکَرْتُمْ لَأَزِیدَنَّکُمْ»(1)افزایش نعمت است و اگر کفران نعمت شده است ممکن است ذات اقدس الهی تنبیه کند پس مال فی نفسه نعمت است، دادن مال به مالدار امتحان است اگر مالدار از این مال بهره ی صحیح برد شکر کرد به جا مصرف کرد باعث افزایش نعمت است و اگر کفران کرد ممکن است باعث کاهش نعمت باشد این سه، چهار مطلب را کنار این ذکر کرد و این شخص هم در محاوره نسبت به خود این کافر بدگویی نکرد نسبت به فرزندان او بدگویی نکرد نسبت به مال او ممکن است از دست تو گرفته بشود. در سوره ی مبارکه ی «توبه» در دو جا ذات اقدس الهی به رسولش فرمود که همه ی مردم متوجه بشوند که مبادا مال و ثروت و فرزندان برخی از افراد سرمایهدار تبهکار شما را به شگفتی وادار نکند این یک راه استدراجی است که کم کم خدا میخواهد اینها را با این راه عذاب بکند آیه ی 55 سوره ی مبارکه ی «توبه» این است «فَلاَ تُعْجِبْکَ أَمْوَالُهُمْ وَلاَ أَوْلاَدُهُمْ إِنَّما یُرِیدُ اللّهُ لِیُعَذِّبَهُم بِهَا فِی الْحَیَاةِ الدُّنْیَا وَتَزْهَقَ أَنْفُسُهُمْ وَهُمْ کَافِرُونَ» در آیه ی دیگر هم در همین سوره ی مبارکه ی «توبه» یعنی آیه ی 85 سوره ی مبارکه ی «توبه» مشابه همین مضمون آمده که «وَلاَ تُعْجِبْکَ أَمْوَالُهُمْ وَأَوْلاَدُهُمْ إِنَّما یُرِیدُ اللّهُ أَن یُعَذِّبَهُم بِهَا فِی الْدُّنْیَا وَتَزْهَقَ أَنْفُسُهُمْ وَهُمْ کَافِرُونَ» این شخص ادبِ محاوره را حفظ کرده مستقیماً او را تکفیر نکرده یک، حرفی را که او زد آن حرف را اکتال کرده در مسائل حکمت نظری دو، در مسائل ارزشی کاری به خود او و کاری به فرزندان او نداشت سه، درباره ی مال او گفت مالی که الآن به او خرسندی و مایه فخر توست ممکن است از دستت گرفته بشود چهار، و آنچه را که تو تحقیر کردی ممکن است ذات اقدس الهی ترمیم بکند مرا هم متمکّن بکند پنج، دیگر حالا این بخشاش در قرآن کریم نیامده که خدای سبحان این شخص محاور را متمکّن کرد یا نه، عمده آن است که آن شخص فخرفروش را از پا در آورده همین آن مهم بود فرمود: «عَسَی» خدای سبحان به من مال عطا بکند «وَیُرْسِلَ عَلَیْهَا حُسْبَاناً مِنَ السَّماءِ فَتُصْبِحَ صَعِیداً زَلَقاً»(2)حالا این «أصبح، یصبح» در اینگونه از موارد ممکن است به معنی «صار» باشد همانطوری که در تفسیر شریف المیزان آمده لکن در اینگونه از موارد که خدای سبحان داستان سرمایهداران تبهکار را ذکر میکند به قرینه ی آنچه که در سوره ی مبارکه ی «قلم» بود که خواندیم باغ آنها از بین رفت در حالی که اینها «وَهُمْ نَائِمُونَ»(3)امر خدا آمد و بساط آن باغ را برچید و صاحبان آن باغ خواب بودند «وَهُمْ نَائِمُونَ» نشان میدهد که این «أصبح» یعنی «دخل فی الصبح» نه «أصبح» یعنی «صار»، خب غافلگیر شدند «أَوْ یُصْبِحَ مَاؤُهَا غَوْراً»(4)این «یُصْبِحَ» ممکن است به معنای همان «صار» باشد هم ممکن است به معنای دخول در صبح باشد و این خطر برای همه هست حالا در سوره ی مبارکه ی «نحل» گذشت که خدای سبحان چیزهایی را که شما نمیدانید خلق میکند «وَیَخْلُقُ مَا لاَ تَعْلَمُونَ» خدای سبحان اینها را آفریده یعنی خیل و بغال را آفریده «وَیَخْلُقُ مَا لاَ تَعْلَمُونَ» آیه ی هشت سوره ی مبارکه ی «نحل» این بود که «وَالْخَیْلَ وَالْبِغَالَ وَالْحَمِیرَ لِتَرْکَبُوهَا وَزِینَةً وَیَخْلُقُ مَا لاَ تَعْلَمُونَ» این «وَیَخْلُقُ مَا لاَ تَعْلَمُونَ» هم میتواند به همین وسایل صناعی اتومبیلها تطبیق بشود یک، در جریان «یُصْبِحَ مَاؤُهَا غَوْراً»(5)شبیه «یَخْلُقُ مَا لاَ تَعْلَمُونَ» هم هست آن روز که مسئله نفت و گاز نبود که اگر به فرمان الهی چند هزار متر این نفت و گاز ـ معاذ الله ـ برود پایین که وسایل صنعتی نتواند آنها را از اعماق زمین بیرون بیاورد آنوقت انسان کاسه ی گدایی دستش است فرمود این آبهایی که در دسترس شماست ما در دسترس قرار دادیم این نفت و گازی که در دسترس شماست ما قدری بالا آوردیم که بتواند به شما خدماتی ارائه کند «قُلْ أَرَأَیْتُمْ إِنْ أَصْبَحَ مَاؤُکُمْ غَوْراً فَمَن یَأْتِیکُم بِمَاءٍ مَعِینٍ»(6)نفت هم همینطور است، گاز هم همینطور است، معادن هم همینطور است این معادن اگر قدری پایینتر برود اینچنین نیست که اینها خودساخته باشند و کار به دست خود معدن و زمین و امثال ذلک باشد مدبّر ارض و سماء دارد اداره میکند دیگر بالأخره آنکه موادّ اولیه را به صورت نفت و گاز در میآورد قدری بالاتر میبرد، قدری پایینتر میبرد، خب.
پرسش:...
پاسخ: خب بله، ولی منظور آن است که کسی فخرفروشی ندارد بعضی جاها ممکن است باشد بعضی جاها ممکن است نباشد غرض این است که کسی حقّ فخرفروشی ندارد باید خدا را شکر که این نعمت را به ما داد همین.
پرسش:...
پاسخ: آن دیگر مربوط به اراده ی الهی است دیگر تا کجا بخواهد تا کجا نخواهد «یَغْفِرُ لِمَن یَشَاءُ» هست، «یُعَذِّبُ مَن یَشَاءُ»(1)هست.
همین مطلب را که ذات اقدس الهی نعمتهایی را که داده ممکن است بگیرد در سوره ی مبارکه ی «سبأ» به صورت یک قصّه بیان فرمود در سوره ی مبارکه ی «سبأ» آیه ی پانزده به بعد این است «لَقَدْ کَانَ لِسَبَإٍ فِی مَسْکَنِهِمْ آیَةٌ» برای مردم منطقه ی سبا یک آیت الهی بود نشانهای بود آن نشانه چیست؟ «جَنَّتَانِ عَن یَمِینٍ وَشِمالٍ» شما وقتی وارد این منطقه میشدید طرف راستش یک باغ سرسبز بود، طرف چپش هم یک باغ سرسبز بود این منطقه سبا محفوف به دو باغ بود که همه ی نِعم در آنجا فراهم بود و خدای سبحان هم به مردم آن منطقه فرمود: «کُلُوا مِن رِّزْقِ رَبِّکُمْ وَاشْکُرُوا لَهُ بَلْدَةٌ طَیِّبَةٌ وَرَبٌّ غَفُورٌ» این دستور، آنها به جای شکرگزاری کفران کردند «فَأَعْرَضُوا» بیجا صرف کردند از توحید و از اعتقادات صحیح اعراض کردند از مسائل ارزشی صرفنظر کردند و اعراض کردند «فَأَعْرَضُوا فَأَرْسَلْنَا عَلَیْهِمْ سَیْلَ الْعَرِمِ» این سیلِ دمان را میگویند سیلِ عَرِم آنگاه «وَبَدَّلْنَاهُم بِجَنَّتَیْهِمْ جَنَّتَیْنِ» این دوتا باغ سرسبز پرثمر را ما تبدیل کردیم به دوتا باغ بیثمر که فقط درختهای سِدر و درختهای سرو و اینها ممکن است روئیده بشود «بِجَنَّتَیْهِمْ جَنَّتَیْنِ ذَوَاتَیْ أُکُلٍ» میوه ی این درختها خَمط بود و أثل بود و «شَیْءٍ مِن سِدْرٍ قَلِیلٍ * ذلِکَ جَزَیْنَاهُم بِمَا کَفَرُوا وَهَلْ نُجَازِی إِلَّا الْکَفُورَ» خب مدّتی ذات اقدس الهی عطا میکند به عنوان آزمون، وقتی دید اینها بیراهه میروند از اینها میگیرد این یک اصل کلی است جزء سنن الهی است در بعضی موارد به صورت مَثل ذکر شده در بعضی از موارد به صورت داستان.
1) (16) . سوره ی آلعمران، آیه ی 129.
در سوره ی مبارکه ی «بقره» در بخش پایانیاش به عنوان یک مَثل بیان فرمود که اگر یک وقت بیراهه رفتید ممکن است در دوران سالمندی گرفتار چنین آفتی بشوید آیه ی 226 سوره ی مبارکه ی «بقره» این بود «أَیَوَدُّ أَحَدُکُمْ أَن تَکُونَ لَهُ جَنَّةٌ مِن نَخِیلٍ وَأَعْنَابٍ تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ لَهُ فِیهَا مِن کُلِّ الَّثمَرَاتِ وَأَصَابَهُ الْکِبَرُ وَلَهُ ذُرِّیَّةٌ ضُعَفَاءُ» باغی بود سرسبز، پرثمر و خودش استفاده کرد تا دوران فرتوتی و کهنسالی یک سلسله بچههای کوچک برای او مانده خودش هم الآن پیرمرد است در چنین فضایی «فَأَصَابَهَا إِعْصَارٌ فِیهِ نَارٌ فَاحْتَرَقَتْ» یک باد سوزان خانمانبراندازی آمد و این باغ را به صورت تلّی از خاکستر در آورد «کَذَلِکَ یُبَیِّنُ اللّهُ لَکُمُ الآیَاتِ لَعَلَّکُمْ تَتَفَکَّرُونَ» این هم تمثیل، آن هم قصّه در سوره ی «سبأ» به این صورت قصّه بود در این سوره به صورت مَثل بیان شده در جریان سوره ی مبارکه ی «کهف» که محلّ بحث است جامع هر دو مطلب است هم داستان را ذکر کرد هم مَثل را ذکر کرد.
پس بنابراین ادب محاوره به دو بخش خلاصه شد یکی به حکمت نظری و دانشی است یکی به حکمت عملی و ارزشی هر دو را این محاور محقّقانه پشت سر گذاشت و آن شخص هم مشرک نبود یعنی اثبات اینکه او مشرک بود کارِ آسانی نیست ولی برای خودش و برای علل و اسباب سهمی از استقلال قائل بود. اما اینکه او منکر معاد بود یا نه؟ سیّدناالاستاد(رضوان الله علیه) دارد که از اینکه تعبیر به «لو» نکرده و به «إنْ» تعبیر کرده معلوم میشود او منکر معاد نبود این سخن درست است ولی مستحضرید که قرآن کریم وقتی از منکران معاد سخن به میان میآورد میفرماید اینهایی که منکر معادند دلیلی بر نفی معاد ندارند یک، قطع به عدم معاد ندارند دو، «وَمَا نَحْنُ بِمُسْتَیْقِنِینَ»(1)به جای استحاله اینها استبعاد دارند میگویند مگر میشود انسانِ پوسیده دوباره زنده بشود «وَمَا نَحْنُ بِمُسْتَیْقِنِینَ» اینها یقین به عدم معاد ندارند استبعاد میکنند نه استحاله میگویند «ذلِکَ رَجْعٌ بَعِیدٌ»(2)این بازگشت دوری است چطوری خاک شده؟ «مَن یُحْیِی الْعِظَامَ وَهِیَ رَمِیمٌ»(3)چطوری برمیگردد؟ خب اگر منکران معاد به ضرس قاطع حرفی ندارند و دلیل ندارند بر استحاله ی معاد استبعاد است نه استحاله میگویند «ذلِکَ رَجْعٌ بَعِیدٌ»(4)این با «لَئِن رُّدِدتُّ»(5)هم میسازد دیگر، دیگر لازم نیست کسی «لو» بگوید که آنها هم که منکر معاد بودند در حدّ همین شک بود یعنی از آنها سؤال بکنی که شما قطع دارید معاد نیست؟ میگویند بعید است رجوع دوباره بعید است خب این با «لئن» هم میسازد دیگر پس بنابراین اگر «لو» گفته نشده و «لئن» گفته شده با حرف منکران معاد هماهنگ است چون منکران معاد بیش از استبعاد حرفی هم برای گفتن ندارد و قرآن کریم هم میفرماید اینها یقین به عدم ندارند اینها استبعاد میکنند، خب.
اما از اینکه فرمود: «لَمْ تَکُن لَّهُ فِئَةٌ»(1)و منتصِر نیست و امثال ذلک اینها که بحثهایش در روز چهارشنبه گذشت «هُنَالِکَ الْوَلاَیَةُ لِلَّهِ الْحَقِّ»(2)یک بحث ادبی این است که فرق وَلایت و وِلایت چیست؟ اینها در سوره ی مبارکه ی «مائده» گذشت «إِنَّمَا وَلِیُّکُمُ اللّهُ»(3)برخیها خواستند بگویند که ولایت به فتح به معنی نصرت است ولایت به کسر به معنی سرپرستی و مدیریت و مدبّریت و امثال ذلک است سیدناالاستاد میفرماید این فرق ثابت نشد هر دو میتواند به یک معنا باشد هم وَلایت به فتح هم وِلایت به کسر میتواند به معنی سرپرستی و مدیریت و مدبّریت باشد. اما اینکه فرمود: «هُنَالِکَ الْوَلاَیَةُ لِلَّهِ الْحَقِّ» یعنی این حجابها که رفت حق روشن میشود ظرف ظهور ولایت حق آنوقتی است که این پردهها کنار رفت خدای سبحان که ولیّ مطلق است «فَاللَّهُ هُوَ الْوَلِی»(4)این ضمیر فتح با معرفه بودن خبر با «الف» و «لام» مفید حصر است که «فَاللَّهُ هُوَ الْوَلِی» این در سوره ی مبارکه ی «فصلت» خواهد آمد این ولایتش هم بالقول المطلق برای خدا ثابت است منتها برای برخیها مستور است برای برخیها مشهور. مردان الهی همیشه «فَاللَّهُ هُوَ الْوَلِی» را درک میکنند یا به علم حصولی یا به علم حضوری باور دارند اما دیگران بینشان و بین ولایت الهی حجاب هست خودشان را میبینند حجاب است، علل و اسباب را میبینند حجاب است، اموال را میبینند حجاب است وقتی این حجابها برطرف شد آن فطرت درونی که میبیند تنها چیزی که مشهود اوست ولایت الهی است در آن لحظه ولایت الهی را میبیند و باور میکند و مانند آن. اینکه مشرکان وقتی وارد دریا میشدند مشرکانه وارد میشدند وقتی احساس خطر کردند «وَظَنُّوا أَنَّهُمْ أُحِیطَ بِهِمْ دَعَوُا اللَّهَ مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ»(5)همین است آنها در حالی که احساس خطر میکردند در امواج سهمگین این دریا واقعاً میگفتند «یا الله» نه لفظاً برای اینکه قرآن دارد «دَعَوُا اللَّهَ مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ» این سرّ اخلاص برای آن است که در حال عادی این حجابها بود و انسان نمیدید در حالی که همه ی اینها رخت بربست و انسان دید احدی و چیزی به داد او نمیرسد به آن مبدأ راستین متوجّه میشود «دَعَوُا اللَّهَ مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ» اینکه گفته شد «أَمَّن یُجِیبُ الْمُضْطَرَّ»(6)همین است چون مضطرّ واقعی او را میبیند و مشکل مضطرّ را هم ذات اقدس الهی حل میکند در این حال خطر انسان او را میبیند وقتی این شخص مالش را از دست داد، فرزند و فئه و امثال ذلک راهگشا نبودند خودش هم منتصِر نبود آنگاه ولایت الهی روشن میشود حالا او اعتراف بکند یا نکند مطلب دیگر است ولی بالأخره برای او روشن میشود «هُنَالِکَ الْوَلاَیَةُ لِلَّهِ الْحَقِّ»(7)نظیر آنچه که در سوره ی مبارکه ی «نور» مثال ذکر میکند در سوره ی مبارکه ی «نور» مثالش این است «وَالَّذِینَ کَفَرُوا أَعْمَالُهُمْ کَسَرَابٍ بِقِیعَةٍ یَحْسَبُهُ الظَّمْآنُ مَاءً حَتَّی إِذَا جَاءَهُ لَمْ یَجِدْهُ شَیْئاً وَوَجَدَ اللَّهَ عِندَهُ فَوَفّاهُ حِسَابَهُ وَاللَّهُ سَرِیعُ الْحِسَابِ»(8)یک آدم تشنه که حرف راهبلد را گوش نمیدهد راهنما را محترم نمیشمارد این خودکفاست منتها بیراهه رفته خیال میکند خودکفاست در کرانه ی افق سرزمینی که قیعه باشد، قاع باشد، قاع صفصف باشد کرانه ی این سرزمین سبز آبنماست این نما، نمای کاذبی است این نمای کاذب را میگویند سراب در این سوره ی مبارکه ی «نور» آیه ی 39 این است کسانی که کافرند به سراغ بت و بتپرستی میروند آنها را تقدیس میکنند اعمال آنها مثل سرابی است که «بِقِیعَةٍ» قیعه یعنی کرانه ی صاف و وسیع و بیحجاب در قیعه، در قاع صفصف در دورترین نقطه آب دیده میشود این شخص آبنمایی که در قیعه هست خیال میکند چشمه ی پرآب و خروشانی است «یَحْسَبُهُ الظَّمْآنُ مَاءً» یک انسانِ تشنه خیال میکند آن آب است هر چه به او میگویند این سراب است این آب نیست راه آن طرف نیست گوش نمیدهد تا میتواند میدوَد هر چه بدود عطشش افزونتر میشود قدرتش کاهش مییابد وقتی به کرانه ی این قیعه و افق رسید عطشش چند برابر شد قدرتش فروکش کرد نه راهِ برگشت دارد نه عطشش فرو نشست عطش هست راه برای برگشت نیست نه دستی مانده نه پایی مانده نه توانی مانده فقط هَل هَل میزند در آنجا خدا را میبیند در آن حال «حَتَّی إِذَا جَاءَهُ لَمْ یَجِدْهُ شَیْئاً» این سالبه است نه «وجده لا شیء» این قضیه سلبی است سراب را که آدم عدمش را نمیبیند چون عدم قابل یافت نیست «لَمْ یَجِدْهُ شَیْئاً» است چیزی نمیبیند نه اینکه میبیند نیست اگر هم ما گفتیم درِ اتاق را باز کردیم دیدم زید نبود بازگشتش به یک قضیه سالبه است یعنی زید را ندیدم نه اینکه عدم تحت دید میآید من نبودِ او را دیدم، خب «لَمْ یَجِدْهُ شَیْئاً وَوَجَدَ اللَّهَ عِندَهُ» آنجا الله را میبیند بالأخره یکی هست که مشکل را حل بکند یا نه؟ «وَوَجَدَ اللَّهَ عِندَهُ» آنگاه «فَوَفّاهُ حِسَابَهُ» این شخص هم «هُنَالِکَ الْوَلاَیَةُ لِلَّهِ الْحَقِّ»(9)برای او روشن شد «فَوَفّاهُ حِسَابَهُ» این بر پایان افراد تبهکار این است که حق برایشان روشن میشود یعنی این پردهها کنار میرود حق برایشان روشن میشود در سوره ی مبارکه ی «ق» هم دارد که پرده روی جمال و جلال الهی نیست یک، پرده روی اسرار عالم نیست دو، این تار و پود پرده را خودت بافتی و جلوی چشم خودت انداختی «فَکَشَفْنَا عَنکَ» نه «عنّا» یا «عن العالَم» «فَکَشَفْنَا عَنکَ غِطَاءَکَ» نه «عنّا غطائنا» یا «عن العالم غطائه» عالم بیپرده است، خدا بیپرده است «پرده ندارد جمال» به تعبیر حکیم سبزواری «غیر صفات جلال نیست بر این رخ نقاب نیست بر این مغز پوست» این مغزِ محض است این بیپرده است اگر پردهای هست خود انسان میبافد و جلوی چشمانش میآویزاند فرمود: «فَکَشَفْنَا عَنکَ غِطَاءَکَ فَبَصَرُکَ الْیَوْمَ حَدِیدٌ»(10)حالا چشمت تیزبین است این «هُنَالِکَ الْوَلاَیَةُ لِلَّهِ الْحَقِّ»(11)از همین قبیل است، «لَمْ یَجِدْهُ شَیْئاً وَوَجَدَ اللَّهَ عِندَهُ»(12)از همین قبیل است این شخص در پایان راه این حجابها را بر طرف رفته میبیند آنگاه ولایت الهی را، مدیریت الهی را، استقلال الهی را مشاهده میکند در حالی که هیچ کاری از او برنمیآید مهمترین خطر ما در قیامت این است که ما میفهمیم ولی نمیتوانیم ایمان بیاوریم سرّش این است که بین ما و فهمِ ما هیچ چیزی حاجب نیست ما در فهمیدن مختار نیستیم البته در مبادی فهم، در مقدمات فهم که درس و بحث و مطالعه و گوش دادن اینهاست بله اینها چون فعل است تحت اختیار ماست اما وقتی حالا رفتیم جایی یا کتابی را خواندیم و مطلب را شنیدیم دیگر میخواهیم بگوییم که من نمیخواهم بفهمم این دیگر نیست، نمیخواهم بفهمم مقدور ما نیست چون مطلب ضروری است ما در برابر ضروری قرار میگیریم میشود مضطرّ این سه اصل است مطلبها ضروری است، هر کس در برابر ضروری قرار بگیرد میشود مضطرّ، ما هم مضطرّیم ما مجبوریم بفهمیم کسی نمیتواند بگوید من نمیخواهم بفهمم دو دوتا چهارتاست اما ایمان بین نفس و بین ایمان اراده فاصله است ایمان فعل ماست ممکن است بگوید من قبول ندارم دو دوتا چهارتاست بله میتواند بگوید با اینکه فهمیده همانطوری که وجود مبارک موسای کلیم به فرعون پلید فرمود آخر برای تو روشن شد چرا قبول نداری؟ میگوید قبول ندارم، این قبول ندارم کارِ ماست بین نفس و بین قبول اراده فاصله است حق روشن شد وجود مبارک موسای کلیم فرمود: «لَقَدْ عَلِمْتَ مَا أَنزَلَ هؤُلاءِ إِلَّا رَبُّ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ بَصَائِرَ»(13)آخر برای تو روشن شد گفت نه، بین نفس و بین ایمان اراده فاصله است در قیامت این اراده از ما گرفته میشود فقط علم میماند این علمی که انسان نتواند بپذیرد مشکل جدّی دارد در قیامت میگویند «رَبَّنَا ابْصَرْنَا وَسَمِعْنَا»(14)اما «آمَنَّا» دیگر در آن نیست برای اینکه «الیوم عملٌ و لا حساب و غداً حسابٌ و لا عمل»(15)این اراده که ابزار کار ماست در دنیا در اختیار ماست برای عمل صالح، برای جهنّمیها اینچنین نیست که هر چه بخواهند به آنها بدهند اینطور نیست این اراده ی سرکش اینها که در دنیا در اختیار بود الآن بالکل از اینها گرفته میشود. مردان الهی که این اراده را به صورت فرشته در آوردند از این اراده بهرههای صحیح بردند در قیامت به اذن خدا این اراده در طول علل قرار گرفته «لَکُمْ فِیهَا مَا تَشْتَهِی أَنفُسُکُمْ»(16)، «لَهُم مَا یَشَاؤُنَ فِیهَا»(17)هر چه بخواهند منتها جز حق چیز دیگر نمیخواهند. خطر اینگونه از افراد این است که اینها ارادههای عملی را ایمان و عمل صالح را از بس تضعیف کردند دیگر رخت برمیبندد فقط در اواخر عمر علم میماند و هیچ کاری هم از اینها ساخته نیست لذا آنجا فرمود: «وَوَجَدَ اللَّهَ عِندَهُ فَوَفّاهُ حِسَابَهُ»(18)در اینجا فرمود: «هُنَالِکَ الْوَلاَیَةُ لِلَّهِ الْحَقِّ»(19)آنوقت این خیر است، ثواباً خیر است، پایان کار خیر است، نتیجه خیر است و مانند آن. مَثلی هم که زده باز در خلال این مَثل قدرت الهی را شکوفا کرده چه در سوره ی مبارکه ی «یونس»، چه در این سوره ی مبارکه ی «کهف» در هر دو جا تعبیر این است «وَاضْرِبْ لَهُم مَثَلَ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا» دنیا را میخواهند تشبیه کنند میفرماید دنیا مثل آن است که آبی از بالا میآید از آسمان میآید نبات زمین این گیاهان با این آب مخلوط میشوند خب بهار که فرا میرسد مثلاً باران میآید فصل هم عوض میشود هم خوابیدهها بیدار میشوند یک، هم مُردهها زنده میشوند دو، این درختهای به خواب رفته بیدار میشوند شروع میکنند به تغذیه، تَنمیه، غذا خوردن آنها به این است که این خاکها و کودها و آبها را جذب بکنند این خاکها، این کودها مُردهاند وقتی جذب ریشه و ساقه و بدنه ی درخت شدند این مُردهها زنده میشوند در بهار هم خوابیدهها بیدار میشوند هم مُردهها زنده میشوند فرمود: «أَنَّ اللَّهَ یُحْیِی الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا»(20)زمینِ مُرده را زنده میکند یعنی خاک بیروح را دارای روح میکند، خب وقتی باران آمد نباتِ زمین با این باران مخلوط شده یک وقت است که بارانی که آمده با نبات زمین و این بذرها و این ساقهها در یک حدّند نمیگویند نبات با این مخلوط شده چون در یک حدّند یک وقت است که نبات زمین و بذرهای زمین و ساقههای زمین بیشترند باران مستهلَک است باز در این حال هم نمیگویند نبات زمین با آب مخلوط شده در بین این سه صورت تصویر شده یک صورت میماند و آن این است که این باران زیاد است، نباتالأرض کم است این نباتالأرض با باران مخلوط میشود اینکه فرمود مَطر را ما از سماء فرستادیم «فَاخْتَلَطَ بِهِ نَبَاتُ الْأَرْضِ» نه «إختلطا» یک، نه «إختلط ینبات الأرض» دو، این دو تعبیر را نکرده بلکه فرمود: «فَاخْتَلَطَ بِهِ» یعنی به این آب، نباتالأرض معلوم میشود اصالت برای این باران است و آنها فرعاند. این تعبیر لطیف در سوره ی مبارکه ی «یونس» هم آمده آنجا هم تعبیر «فَاخْتَلَطَ بِهِ نَبَاتُ الْأَرْضِ» است آیه ی 24 سوره ی مبارکه ی «یونس» این است «إِنَّمَا مَثَلُ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا کَمَاءٍ أَنزَلْنَاهُ مِنَ السَّماءِ فَاخْتَلَطَ بِهِ نَبَاتُ الْأَرْضِ» و حتی این بارانهای چشمه و چاه و اینها هم بالأخره از باران است چند طبقه ی هوای ناهماهنگ که بعضی گرم باشند بعضی سرد باشند با هم برخورد کنند در شرایط جوّی خاص آب تولید میشود تمام این دریاها را هم باران پُر کرده وگرنه اول که زمین آب نداشت این زمینی که یک کُره ی سوزانی از جای دیگر جدا شده اول گدازنده بود بعد کم کم اقیانوسی شد این باران را ذات اقدس الهی در اثر برخورد دو لایه ی هوا با شرایط پیدایش ابری و مانند آن نازل کرده اقیانوس درست کرده، خب اگر «فَاخْتَلَطَ بِهِ نَبَاتُ الْأَرْضِ» شد خدای سبحان بخواهد بساطش را بردارد میفرماید اول این است بعد از اینکه چند روزی اینها سبز بود «فَاخْتَلَطَ بِهِ نَبَاتُ الْأَرْضِ فَأَصْبَحَ هَشِیماً» «أصبح» یعنی «صار» دیگر حالا به معنی «دخل فی الصبح» نیست «صار هشیماً» هَشیم که «فعیل» است به معنی مفعول است یعنی مهشوم، یعنی مقطوع هاشم را هم هاشم گفتند برای اینکه این نانها و این غذها را تقطیع میکرد در دامنههای کوه میگذاشته برای سال خشکسالی و قطعی برای پرندهها و مانند آن هاشم یعنی تکّه تکّه کننده، مهشوم یعنی تکّه تکّه شده، فعیل به معنی مفعول هم همین است هَشیم یعنی مهشوم یعنی تکّه تکّه شده، خب این درخت اول سرسبز است و روی ساقه ی خودش است برگها هم همینطور است وقتی خشک شدند مهشوماند، هَشیماند، قطعه قطعهاند، تکّه تکّهاند آنگاه باد هر تکّهای را به سَمت دیگر میبرد «هَشِیماً تَذْرُوهُ الرِّیَاحُ» در سوره ی مبارکه ی «قمر» به این صورت بیان فرمود این مطلب هَشیم را در سوره ی مبارکه ی «قمر» در جریان ثمود از آیه ی 23 به بعد که «کَذَّبَتْ ثَمُودُ بِالنُّذُرِ * فَقَالُوا أَبَشَراً مِنَّا وَاحِداً نَتَّبِعُهُ إِنَّا إِذاً لَفِی ضَلاَلٍ وَسُعُرٍ» بعد از اینکه «إِنَّا مُرْسِلُوا النَّاقَةِ فِتْنَةً لَهُمْ فَارْتَقِبْهُمْ وَاصْطَبِرْ» اینچنین فرمود، فرمود: «فَنَادَوْا صَاحِبَهُمْ فَتَعَاطَی فَعَقَرَ» ناقه ی صالح را پِی کردند «فَکَیْفَ کَانَ عَذَابِی وَنُذُرِ * إِنَّا أَرْسَلْنَا عَلَیْهِمْ صَیْحَةً وَاحِدَةً فَکَانُوا کَهَشِیمِ الْمُحْتَظِرِ» خود این قوم ثمود مثل هَشیم محتظر شدند محتظِر با «طاء» و «ظاء» این دامداران را میگویند که برای حیوانهای آخورشان و اصطبلشان این علفهای سبز را میچینند بعد میخشکانند بعد تکّه تکّه میکنند به اینها میدهند محتظر یعنی آخوردار، آغولدار، دامدار که برای حیواناتش علف میچیند بعد از اینکه دوران سبزی آنها سپری شد تکّه تکّه میکند یا بعد از اینکه آنها تکّه تکّه شدند در اثر خشکی اینها را به آن حیواناتشان میدهند در آن آیه فرمود ما قوم ثمود را مثل هشیمِ آخوردار کردیم هشیم از همین قبیل است در سوره ی مبارکه ی «حدید» وضع دنیا را که مشخص کرد آنجا سخن از هشیم و مانند آن نیست ولی پایانش بالأخره همین است در سوره ی مبارکه ی «حدید» آیه ی بیستم این است که «اعْلَمُوا أَ نَّمَا الْحَیَاةُ الدُّنْیَا لَعِبٌ وَلَهْوٌ وَزِینَةٌ وَتَفَاخُرٌ بَیْنَکُمْ وَتَکَاثُرٌ فِی الْأَمْوَالِ وَالْأَوْلاَدِ کَمَثَلِ غَیْثٍ أَعْجَبَ الْکُفَّارَ نَبَاتُهُ» کفّار یعنی ضرّاء «ثُمَّ یَهِیجُ فَتَرَاهُ مُصْفَراً» زرد میشود، زرد میبینید «ثُمَّ یَکُونُ حُطَاماً» حُطام، محطوم یعنی مقطوع یعنی خشک، یعنی زرد یعنی زود شکستنی «وَفِی الآخِرَةِ عَذَابٌ شَدِیدٌ» کذا و کذا اینجا هم بعد از اینکه این مطلب را ذکر فرمود، فرمود اینها هشیم میشود «تَذْرُوهُ الرِّیَاحُ وَکَانَ اللَّهُ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ مُقْتَدِراً» نتیجه و جمعبندی مطلب این است که «الْمَالُ وَالْبَنُونَ زِینَةُ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا وَالْبَاقِیَاتُ الصَّالِحَاتُ خَیْرٌ عِندَ رَبِّکَ ثَواباً وَخَیْرٌ أَمَلاً».
1) (22) . سوره ی کهف، آیه ی 43.
2) (23) . سوره ی کهف، آیه ی 44.
3) (24) . سوره ی مائده، آیه ی 55.
4) (25) . سوره ی شوری?، آیه ی 9.
5) (26) . سوره ی یونس، آیه ی 22.
6) (27) . سوره ی نمل، آیه ی 62.
7) (28) . سوره ی کهف، آیه ی 44.
8) (29) . سوره ی نور، آیه ی 39.
9) (30) . سوره ی کهف، آیه ی 44.
10) (31) . سوره ی ق، آیه ی 22.
11) (32) . سوره ی کهف، آیه ی 44.
12) (33) . سوره ی نور، آیه ی 39.
13) (34) . سوره ی اسراء، آیه ی 102.
14) (35) . سوره ی سجده، آیه ی 12.
15) (36) . نهجالبلاغه، خطبه ی 42.
16) (37) . سوره ی فصلت، آیه ی 31.
17) (38) . سوره ی ق، آیه ی 35.
18) (39) . سوره ی نور، آیه ی 39.
19) (40) . سوره ی کهف، آیه ی 44.
20) (41) . سوره ی حدید، آیه ی 17.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
«الْمَالُ وَالْبَنُونَ زِینَةُ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا وَالْبَاقِیَاتُ الصَّالِحَاتُ خَیْرٌ عِندَ رَبِّکَ ثَواباً وَخَیْرٌ أَمَلاً (46) وَیَوْمَ نُسَیِّرُ الْجِبَالَ وَتَرَی الْأَرْضَ بَارِزَةً وَحَشَرْنَاهُمْ فَلَمْ نُغَادِرْ مِنْهُمْ أَحَداً (47) وَعُرِضُوا عَلَی رَبِّکَ صَفّاً لَّقَدْ جِئْتُمُونَا کَمَا خَلَقْنَاکُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ بَلْ زَعَمْتُمْ أَلَّن نَجْعَلَ لَکُم مَوْعِداً (48) وَوُضِعَ الْکِتَابُ فَتَرَی الْمُجْرِمِینَ مُشْفِقِینَ مِمَّا فِیهِ وَیَقُولُونَ یَاوَیْلَتَنَا مَالِ هذَا الْکِتَابِ لاَ یُغَادِرُ صَغِیرَةً وَلاَ کَبِیرَةً إِلَّا أَحْصَاهَا وَوَجَدُوا مَا عَمِلُوا حَاضِراً وَلاَ یِظْلِمُ رَبُّکَ أَحَداً (49)»
سوره ی مبارکه ی «کهف» چون در مکه نازل شد و عناصر محوری مطالب سُوَر مکّی اصول دین و خطوط کلی اخلاق و فقه و حقوق است در این سوره از مبدأ و معاد و وحی و نبوّت زیاد سخن به میان آمده و چون مهمترین عامل انحراف در عقیده یا اخلاق یا عمل حبّ دنیاست مسئله ی حبّ دنیا را هم با تحلیل و تعلیل عقلی روشن فرمود هم با تمثیل روشنتر کرد آیه «الْمَالُ وَالْبَنُونَ زِینَةُ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا» نتیجه ی بحثهای مربوط به این مَثل و آن داستان است که جریان مال برای زینت دنیاست هر حکمی را که او مزیّن دارد زینت هم همان حکم را داراست اگر دنیا گذراست زینتِ او هم بشرح ایضاً، اگر دنیا لهو و لعب و تفاخر و تکاثر است زینت او هم بشرح ایضاً زینت هر چیزی تابع همان چیز است اما «وَالْبَاقِیَاتُ الصَّالِحَاتُ خَیْرٌ» درباره ی باقیات و الصالحات که جمع محلاّ به «الف» و «لام» است مصادیق زیادی ذکر شده که جنبه ی تطبیقی دارد و نه تفسیر مفهومی. نماز شب طبق روایاتی که در ذیل همین آیه آمده است از مصادیق بازر باقیات الصالحات است تسبیحات اربعه از مصادیق این است خدمت به جامعه از مصادیق این است اذکار الهی از مصادیق این است و برجستهتر از بسیاری از اعمال باقی صالح مودّت اهل بیت است که وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) فرمود مودّت ما را ذخیره بدانید و این از باقیات الصالحات است همه ی اینها را میتوان در این کتاب شریف کنزالدقائق که بعد از مرحوم فیض نوشته شده و پیرو راه فیض است و روایات فراوانتری از تفسیر صافی در آنجا جمع شده این را مطالعه بفرمایید: «وَالْبَاقِیَاتُ الصَّالِحَاتُ خَیْرٌ عِندَ رَبِّکَ» برای اینکه بحث گذشته را به آینده مرتبط بفرماید مسئله ثواب و مسئله آرزوی خیر بودن را هم مطرح فرمود که «خَیْرٌ عِندَ رَبِّکَ ثَواباً وَخَیْرٌ أَمَلاً» یعنی آرزوی خوبی است چه موقع این ثواب ظهور میکند؟ چه موقع این عمل و امید و آرزو به مقصد میرسد؟ فرمود: «وَیَوْمَ نُسَیِّرُ» که هم مسئله معاد را که از عناصر محوری مطالب سوَر مکّی است طرح کرده باشد و هم ظرف این وعدههای الهی را بازگو کرده باشد.
مطلب دیگر آن است که ذات اقدس الهی زمین را که آفرید برای آرامش زمین و سکون زمین از اضطراب این کوهها را در زمین قرار داد که این کوهها به منزله ی میخ این زمیناند اینکه در آیات فراوان دارد که «وَالْجِبَالَ أَرْسَاهَا»(1)یعنی «جعلها راسیا» «وَجَعَلْنَا فِیهَا رَوَاسِیَ»(2)رواسی یعنی میخها، اِرساء جبال یعنی میخکوب کردن زمین به وسیله ی کوه. در بیانات نورانی حضرت امیرالمؤمنین(سلام الله علیه) هست که «وَ وَتَّدَ بِالصُّخُورِ مَیَدَانَ أرْضِهِ»(3)مَیَدان یعنی اضطراب، فرمود با وَتَد با میخِ سنگهای بزرگ جلوی مَیَدان و اضطراب و نوسان زمین را گرفته «وَ وَتَّدَ بِالصُّخُورِ مَیَدَانَ [اضطراب] أرْضِهِ» این بیان نورانی حضرت از همان آیات گرفته شده که «وَجَعَلْنَا فِیهَا رَوَاسِیَ» یا «وَالْجِبَالَ أَرْسَاهَا» و مانند آن. برای اضطراب زمین و لرزش زمین که زمینلرزه ی جهانی پدید آید اول این میخها را میکَنند وقتی میخها کَنده شد آماده است، زمین آماده میشود برای اضطراب البته آن جهانلرزه است نه تنها زمینلرزه «إِنَّ زَلْزَلَةَ السَّاعَةِ شَیْءٌ عَظِیمٌ»(4)کلّ آسمان و زمین میلرزد و درهم کوبیده میشود حالا گاهی از لرزش آسمانها سخن به میان میآید، گاهی از لرزش زمین و کوهها، گاهی از مجموعه ی آسمان و زمین این بخش از سوره ی مبارکه ی «کهف» درباره ی زمینلرزه ی حالت قیامت است، کوهلرزه ی حالت قیامت است. فرمود: «وَیَوْمَ نُسَیِّرُ الْجِبَالَ» ما این کوهها را میبریم وقتی کوهها را بردیم زمین آماده میشود برای لرزیدن، خب کوهها را کجا میبریم؟ درباره ی کوهها چند طایفه از آیات هست هم مردم سؤال کردند که در جریان معاد که زمین میخواهد دگرگون بشود «وَالْأَرْضُ جَمِیعاً قَبْضَتُهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ وَالْسَّمَاوَاتُ مَطْوِیَّاتٌ بِیَمِینِهِ»(5)از یک سو، «یَوْمَ تُبَدُّلُ الْأَرْضُ غَیْرَ الْأَرْضِ وَالسَّماوَاتُ»(6)یعنی «تبدّل السماوات غیر السماوات» از سوی دیگر، خب تبدیل ارض و سماء، تبدیل جبال و مانند آن چگونه است؟ چگونه خدا با این زمین رفتار میکند؟ این سؤال را در سوره ی مبارکه ی «طه» مطرح فرمود و پاسخ داد آیه ی 105 و 106 سوره ی مبارکه ی «طه» این است «وَیَسْأَلُونَکَ عَنِ الْجِبَالِ» که این کوهها در قیامت چه میشود؟ «فَقُلْ یَنسِفُهَا رَبِّی نَسْفاً» اینها را میکوبند اینها در درّهها و چالهها قرار میگیرند کلّ زمین مسطّح میشود نَسف کردن، کوبیدن، وقتی وجود مبارک موسای کلیم(سلام الله علیه) به سامری گفت «لَنَنسِفَنَّهُ» یعنی این گوساله را میکوبیم، درهم میکوبیم «لَّنُحَرِّقَنَّهُ ثُمَّ لَنَنسِفَنَّهُ فِی الْیَمِّ نَسْفاً»(7)، خب. در این کریمه فرمود در پاسخ اینها که سؤال کردند کوهها چه میشود؟ بگو پروردگار این کوهها را میکوبد و زمین را قاع صف صف میکند الآن چند حجاب روی زمین هست یک حجاب گودالها و درّهها و چاهها و چالهها، یک حجاب تپّهها و کوهها کسی که در گودال رفته دیده نیست، کسی که پشت تپّه و کوه است دیده نیست اما وقتی این کوهها کوبیده شد، پودر شد و در درّهها و گودالها قرار گرفت و تسطیح شد «تَرَی الْأَرْضَ بَارِزَةً» کلّ زمین شفّاف میشود و قابل دید. فرمود: «لَّنُحَرِّقَنَّهُ ثُمَّ لَنَنسِفَنَّهُ فِی الْیَمِّ نَسْفاً» وقتی این کوهها کوبیده شد در درّهها و چالهها و گودالها قرار گرفت آنگاه کلّ سطح زمین را قاع میبینید قاع یعنی بیابان صاف این صفصف یک وصف تأکیدی است برای قاع «فَیَذَرُهَا قَاعاً صَفْصَفاً»(8)یعنی سطح زمین را مساوی، مسطّح بدون حجاب نه حجابِ گودی نه حجاب برآمدگی این پاسخ آن سؤال، اما چگونه این کوهها را از بین میبرد؟ اول بخشی از آیات را مطرح میفرماید که این کوهها سست میشوند الآن خودشان مستحکماند، محکماند میخِ زمیناند ولی در اثر اراده ی الهی کم کم یا دفعتاً اینها نظیر تلّی از شن میشوند این گردبادی که میوزد در مسئله کویر این شنها را دور هم جمع میکند یک تپّه ی شنی درست میکند این تلّ شنی چون ریشهای ندارد مستحکم نیست همین که با دست مقداری از این تلّ شنی گرفته شد بقیه میریزد این تلّ شنی را میگویند «کَثیب مَهیل» این تپّههای شنی که با یک کلنگ میریزد این را میگویند «کثیب مَهیل» این سلسله ی جبال که امروز مستحکماند به اراده ی الهی تدریجاً یا دفعتاً کثیب مهیل میشوند این یک مطلب. از این مرحله که بگذرند میفرماید: «الْجِبَالُ کَالْعِهْنِ الْمَنفُوشِ»(9)از این سستتر هم میشوند مثل آن پنبه ی ندّافی شده، پنبه ی ندّافی شده خب سستتر از تلّ شنی است آن وزنی دارد و روی هم هستند این بسیار سبک است مثل عِهن یعنی پنبه ی منفوش یعنی منفوخ یعنی ندّافی شده یعنی زده شده. مرحله ی بعدی آن است که میفرماید ما این را میکوبیم ریزش میکنیم دیگر نه به صورت تلّ است نه به صورت عِهن مَنفوش کوبیده میشود، پودر میشود. مرحله ی بعدی آن است که هباء مُنبث میشود این پراکنده میشود چیزی از او نیست آخرین مرحله این است که «وَسُیِّرَتِ الْجِبالُ فَکَانَتْ سَرَاباً»(10)اصلاً کوهی در کار نبود خیلی از آیات است که انسان وقتی نزدیکش میرود رعب آن آیات آدم را میگیرد ناچار میشود که فاصله بگیرد و بحث را جمع بکند تنها درباره ی مبدأ نیست که آن ادیب گفته «کلّ ما قدّم فیه فکراً فَرّ میلا» یک وجب ما به طرف خداشناسی بخواهیم برویم یک کیلومتر باید فرار بکنیم درباره ی معاد هم همین طور است آیات معاد، مسئله ی معاد، اشراط الساعه اینها الآن چون در صندوقهای بسته شده تلاوت میشود ما خیال میکنیم چیز شفّاف و روشنی است در این مسائل ساده ی فقهی میبینید وقتی روایتی را که افراد عادی میفهمیدند چون الآن فاصله زیاد شد فقهای ما(رضوان الله علیهم) پنج، شش برداشت از یک روایت دارند چه در باب عبادات چه در باب معاملات اگر مسئله ی معاد از نظر کتاب و سنّت عرضه بشود آیات قیامت عرضه بشود بالأخره با اشکال باید عرضه بشود یا بیاشکال؟ اگر با اشکال و با تحلیل و با استدلال عرضه بشود انوقت معلوم میشود که چندین رأی درباره ی تک تک این مسائل پیش میآید یکی میگوید «کان» به معنی «صار» است «وَسُیِّرَتِ الْجِبالُ فَکَانَتْ سَرَاباً» یعنی آن روز سراب میشود خب قبلاً هم عرض شد که الآن ما گرفتار ادبیات ابنهشامها هستیم اگر این چهار، پنجتا کتاب یعنی صرف قوی، نحو قوی، معانی و بیان و بدیع قوی، عروض و شعر و قافیه قوی را خود شیعه مینوشت ما دیگر مجبور نبودیم این «فَکَانَتْ سَرَاباً» را بگوییم «فصارت سرابا» الآن به زحمت از ذهن این طلبهها باید بیرون آورد که به چه دلیل «کانت» به معنی «صار» است؟ او میگوید چون من در جامع و مغنی خواندم که گاهی «کانت» به معنی «صار» است در این آیه، خب ما برهانی داریم روایتی داریم دلیل قرآنی داریم دلیل روایی داریم که این «کانت» به معنی «صار» است یا «کانت» به معنی خودش است؟ «فَکَانَتْ سَرَاباً» یعنی آن روز میفهمیم که این سلسله جبال سراب بوده است نه سراب شده است پس الآن حقیقت چیز دیگری است ما با سراب داریم زندگی میکنیم.
1) (1) . سوره ی نازعات, آیه ی 32.
2) (2) . سوره ی مرسلات, آیه ی 27.
3) (3) . نهجالبلاغه, خطبه ی 1.
4) (4) . سوره ی حج, آیه ی 1.
5) (5) . سوره ی زمر, آیه ی 67.
6) (6) . سوره ی ابراهیم, آیه ی 48.
7) (7) . سوره ی طه, آیه ی 97.
8) (8) . سوره ی طه, آیه ی 106.
9) (9) . سوره ی قارعه, آیه ی 5.
10) (10) . سوره ی نبأ, آیه ی 20.
به هر تقدیر وقتی این هباء مُنبَث شد انسان میبیند کوهی در کار نیست «وَسُیِّرَتِ الْجِبالُ فَکَانَتْ سَرَاباً». در این کریمه فرمود: «وَیَوْمَ نُسَیِّرُ الْجِبَالَ» آنجاها صیغه ی فعل مجهول است که تَسییر میشود جبال میرود، میرود، میرود تا میشود سراب گاهی میفرماید مثل سوره ی «نمل» که شما خیال نکن این کوهها آراماند «وَتَرَی الْجِبَالَ تَحْسَبُهَا جَامِدَةً وَهِیَ تَمُرُّ مَرَّ السَّحَابِ»(1)این مثل ابر دارد میرود اما رهبر این جبال کیست؟ چه کسی میبرد؟ مگر حرکت بدون محرّک میشود؟ مگر فعل بدون فاعل میشود؟ متحرّک قابل حرکت است نه فاعل حرکت آنکه میبرد خداست که در این کریمه فرمود: «وَیَوْمَ نُسَیِّرُ الْجِبَالَ» چه اینکه در سوره ی مبارکه ی «طه» فرمود: «یَنسِفُهَا رَبِّی نَسْفاً»(2)اینها پودر میشوند ولی پودرکننده خداست اینها میروند ولی بَرنده خداست «وَیَوْمَ نُسَیِّرُ الْجِبَالَ وَتَرَی الْأَرْضَ بَارِزَةً» کوهها را میبَریم، میکوبیم کوهی در کار نمیماند تمام درّهها پُر میشود کلّ زمین روشن میشود بارز یعنی ظاهر، مبارز هم کسی که میآید روی تشک بالأخره میآید در میدان این را میگویند مبارز، بارز، مبارز «بَرَز» یعنی «ظهر» این میآید ظاهر میشود حالا ظاهر میشود برای آنکه حجاب گودالی رخت بربست، حجاب جبالی رخت بربست خب این زمین حجاب ندارد رفع حجاب که برای دیدن کافی نیست برای دیدن عدم مانع از یک سو، وجود مقتضی از سوی دیگر چشمِ بینا میخواهد از یک طرف، عدم حجاب میخواهد از طرف دوم و فضای روشن میطلبد از سوی سوم حالا ممکن است چشم کسی سالم باشد حجابی هم در کار نباشد ولی شب باشد و تاریک باز رؤیت حاصل نیست اگر شمس و قمر برچیده شد نظامشان برچیده شد «إِذَا الشَّمْسُ کُوِّرَتْ»(3)شد، «إِذَا النُّجُومُ انکَدَرَتْ»(4)شد بر فرض جبال کوبیده شد درّهها را پُر کرد، بر فرض چشم انسان سالم است اما بالأخره یک فضای روشنی میطلبد تا آدم ببیند آن روز «وَأَشْرَقَتِ الْأَرْضُ بِنُورِ رَبِّهَا»(5)زمین روشن میشود البته در ذیل این آیه «وَأَشْرَقَتِ الْأَرْضُ بِنُورِ رَبِّهَا» یکی از مصادیقی که برای آن ذکر شده است همان وجود مبارک ولیّ عصر است که با ظهورش زمین روشن میشود ولی بالأخره آن یکی از مصادیق است هم زمین با نور الهی روشن است هم چشم بیناست هم حجابی در کار نیست آنگاه یک انسان شرمنده راهی برای رفع شرم ندارد امروز ممکن است کسی خودش را پنهان کند پشت دیوار ولی فردا نه دیواری هست، نه درختی هست، نه تپّهای هست، نه کوهی هست، نه چالهای هست فضا هم روشن چشم افراد هم بینا که «فَبَصَرُکَ الْیَوْمَ حَدِیدٌ»(6)خب پس بَرنده و مُسیّر ذات اقدس الهی است گرچه کلمه ی حرکت در قرآن کریم نیامده، محرّک در قرآن کریم نیامده اما سِیر و مُسیِّر آمده این هم همان حرکت است خدای سبحان محرّک است و اینها هم در حال حرکتاند که فرمود: «یَوْمَ نُسَیِّرُ الْجِبَالَ وَتَرَی الْأَرْضَ بَارِزَةً» در آیات دیگر که حالا میخوانیم از سوره ی مبارکه ی «قارعه» آنجا آیه ی پنج به این صورت است «وَتَکُونُ الْجِبَالُ کَالْعِهْنِ الْمَنفُوشِ» که این بعد از آن کَثیب مَهیل است آیه ی پنج سوره ی مبارکه ی «قارعه» در سوره ی مبارکه ی «مزمل» آیه ی چهارده این است «یَوْمَ تَرْجُفُ الْأَرْضُ وَالْجِبَالُ وَکَانَتِ الْجِبَالُ کَثِیباً مَّهِیلاً» این جبالی که نگهبان و نگهدار کُره ی زمین بود خودش مثل یک تلّ شنی که دارد فرو میریزد آنگاه در بخشهای دیگر فرمود ما زمین و کوهها را اینها را با هم میکوبیم سوره ی مبارکه ی «حاقّه» آیه ی چهارده این است «وَحُمِلَتِ الْأَرْضُ وَالْجِبَالُ فَدُکَّتَا دَکَّةً وَاحِدَةً * فَیَوْمَئِذٍ وَقَعَتِ الْوَاقِعَةُ» ما این دوتایی را با هم میکوبیم خب دوتایی را با هم میکوبیم دوتایی را هباء مُنبث میکنیم، هباء منثورا میکنیم مُنبث میکنیم یا دوتایی را با هم میکوبیم که این تپّهها و کوهها آن گودالها و چالهها را پُر کنند چه کار میکنیم؟ «وَحُمِلَتِ الْأَرْضُ وَالْجِبَالُ فَدُکَّتَا دَکَّةً وَاحِدَةً * فَیَوْمَئِذٍ وَقَعَتِ الْوَاقِعَةُ» البته بحث فعلی درباره ی زمین و کوههای زمین است درباره ی آسمان نیست وگرنه آیه ی شانزده سوره ی مبارکه ی «حاقّه» درباره ی آسمان سخنش این است «وَانشَقَّتِ السَّماءُ فَهِیَ یَوْمَئِذٍ وَاهِیَةٌ» واهی یعنی سست همانطوری که خود سلسله ی جبال «کَالْعِهْنِ الْمَنفُوشِ» میشود، سست میشود این ستارهها، راه شیریها، کهکشانها همه واهیاند و درهم کوبیده میشوند و سست خواهند بود. در سوره ی مبارکه ی «معارج» آیه ی هفت به بعد این است که اینها قیامت را دور میبینند «إِنَّهُمْ یَرَوْنَهُ بَعِیداً * وَنَرَاهُ قَرِیباً» چه موقع معاد ظهور میکند؟ «یَوْمَ تَکُونُ السَّماءُ کَالْمُهْلِ» گداخته میشود «وَتَکُونُ الْجِبَالُ کَالْعِهْنِ» مثل پنبه ی زده شده و ندّافی شده آن روز «وَلاَ یَسْأَلُ حَمِیمٌ حَمِیماً» هیچ دوست گرم و صمیمی به فکر دیگری نیست. در سوره ی مبارکه ی «واقعه» آیه ی چهار به بعد به این صورت آمده است «إِذَا رُجَّتِ الْأَرْضُ رَجّاً» وقتی زمین بلرزد «وَبُسَّتِ الْجِبَالُ بَسّاً» این بَسّ آنطوری که احمدبنفارس در مقاییس معنا کرده دوتا اصل دارد به دو معناست یکی «بَسَّ» یعنی «ساقَهُ»، «بُسَّت» یعنی «سِیقت» که این با «وَسُیِّرَتِ الْجِبالُ» هماهنگ است معنای دوم «بَسَّ» و «بُسّت» یعنی «فُتَّت» پودر شد، پوک شد و درهم کوبیده شد این با آن «فَدُکَّتَا دَکَّةً وَاحِدَةً» یا «هَبَاءً مُّنبَثّاً» با آن هماهنگ است به هر دو معنا «بُسَّتِ الْجِبَالُ بَسّاً» قابل تفسیر است چه اینکه صاحب مقاییس به هر دو معنا هم احتمال داده است که آیه ی «وَبُسَّتِ الْجِبَالُ بَسّاً» ناظر به آنها باشد. در سوره ی مبارکه ی «طور» آیه ی هشت به بعد این است که «یَوْمَ تَمُورُ السَّماءُ مَوْراً» مارَ یعنی موج زد، لرزید «وَتَسِیرُ الْجِبَالُ سَیْراً» اما چه کسی میبرد؟ به کدام سمت میبرد؟ این را این بخش سوره ی مبارکه ی «طور» بیان نفرمود، خب. پس آنچه که از این کریمه برمیآید این است که وضع کوهها با زمین به این صورت در میآید «وَیَوْمَ نُسَیِّرُ الْجِبَالَ وَتَرَی الْأَرْضَ بَارِزَةً» در چنین فضایی مردم را ما محشور میکنیم، زنده میکنیم «وَحَشَرْنَاهُمْ» خب مردم محشور میشوند. در سوره ی مبارکه ی «ابراهیم» گذشت که این از معضلات تفسیر است که این سهتا احتمال هست اینکه زمین را تبدیل میکند به زمین دیگر «یَوْمَ تُبَدُّلُ الْأَرْضُ غَیْرَ الْأَرْضِ وَالسَّماوَاتُ»(7)یعنی «یوم تبدّل السماوات غیر السماوات» آسمانها عوض میشود، زمین عوض میشود اول انسانها را خدا زنده میکند بعد زمین را عوض میکند؟ خب حالا این زمین را عوض کرده اینها کجا هستند؟ بالأخره جایی میخواهند یا نه؟ یا نه اول زمین و آسمان را عوض میکند تبدیل میکند بعد اینها را زنده میکند خب بالأخره ما از این خاکیم اگر عوض شده ما عوض میشویم این تکلیفش چیست؟ این زمین، این مسجد این در و دیوار باید شهادت بدهد یا شکایت بکند اگر عوض شده که آن نیست چطوری میشود؟ آن هم روایاتی که در ذیل این آیه است آمده که تبدیل میشود زمین به زمینی که «لم یعص علیها» این کشاورزی نیست که قدری خاک را زیر و رو کنند که، کُره ی زمین عوض میشود نه باغ و راغ زمین تبدیل میشود به زمینی که روی آن گناه نشده این همه معاصی روی زمین است دیگر، این همه شرک و وثنیّت و ظلم روی زمین است دیگر زمین تبدیل میشود «الی أرض لم یعص علیها»(8)این یک، بعضی از روایات دارد که زمین تبدیل میشود «إلی کُره أرض خُبز نقیّه» این کُره ی زمین تبدیل میشود به یک کُره ی نان خوب و خالص که مردم در قیامت آنها از این نان استفاده میکنند تا قیامت قیام بشود اینها هر کدامشان نظیر شبهه ی ابنکمونه نفسگیر است، خب با هم عوض میشوند بالأخره انسان جا میخواهد دیگر؟ چه موقع عوض میشود قبل از تبدیل عوض میشود قبل از اینکه انسانها بدنشان از این زمین بیاید عوض میشود بعد عوض میشود؟ «فیه وجوهٌ و أقوالٌ و آراء و معضلات» حالا چون در مدار بسته است با بسته ما کار داریم میگوییم معادی هست البته معادی هست قیامتی هست اینها سرِ جایش محفوظ و هر چه که بر خلاف قرآن و سخن اهل بیت عصمت و طهارت است مضروب علی الجدار است اما همانطوری که بحثهای فقهی ما، اصولی ما که روزانه درگیریم از یک روایت چندین احتمال و فتوا برمیخیزد از آیات مخصوصاً این بخشها وقتی مطرح بشود و سؤال بشود و اشکال بشود و انتقاد بشود آرای فراوانی در میآید، خب. فرمود زمین باز میشود مردم را هم ما محشور میکنیم مردم را آنجا صیغه ی فعل مضارع است اینجا ماضی است فرمود: «نُسَیِّرُ الْجِبَالَ وَتَرَی الْأَرْضَ بَارِزَةً وَحَشَرْنَاهُمْ» یعنی ما بعد از او اینها را محشور کردیم یا از این چون به فعل ماضی یاد شده است اول مردم را محشور میکنیم جمع میکنیم بعد اوضاع را عوض میکنیم خب الآن که هفت میلیارد مردم روی زمین زندگی میکنند سعی میکنند میگویند اولاد کمتر حالا یا درست یا نادرست آن روزی که برابر سوره ی مبارکه ی «واقعه» «إِنَّ الْأَوَّلِینَ وَالآخِرِینَ * لَمَجْمُوعُونَ إِلَی مِیقَاتِ یَوْمٍ مَعْلُومٍ»(9)آن روز سخن از هزار میلیارد نیست سخن از میلیارد میلیارد نیست در روایات دارد که وقتی که اولین و آخرین میخواهند جمع بشوند ما زمین را توسعه میدهیم همانطوری که آسمان را ذات اقدس الهی توسعه میدهد «وَالسَّماءِ» را «وَالسَّماءَ بَنَیْنَاهَا بِأَیْدٍ وَإِنَّا لَمُوسِعُونَ»(10)کُره ی زمین را هم ما توسعه میدهیم که همه جا بگیرند خب توسعه میدهیم یعنی چیزی ضمیمه او میکنیم یا همین را پهن میکنیم چطوری توسعه میدهیم؟ هر طوری که البته ذات اقدس الهی اراده کند ممکن هست ولی برای فهمِ ما، ما باید ببینیم که چیزی باید پیدا بشود که شهادت بدهد ما چه کردیم و شکایت بکند ما چه نکردیم اگر یک زمین بیگانهای بیاید که شهادتش در روز قیامت مسموع نیست شهادت شاهدی مسموع است که در محکمه ی عدل الهی وقتی شهادت را ادا میکند مسبوق باشد به تحمّل عادلانه در حین واقعه اگر ادا مسبوق به تحمّل نباشد که شهادت ابتدایی است مسموع نیست چیزی در زمان حادثه ی ما، اطاعت و عصیان ما باید کاملاً حضور داشته باشد فهمیده باشد ضبط کرده باشد و در قیامت شهادت بدهد ما چنین چیزی را میخواهیم زمین این است، مسجد این است، خیابان و بیابان این است این بالأخره باید اینچنین باشد یک چیز جدایی اگر بخواهد باشد او بیگانه است او نمیتواند شهادت بدهد یا شکایت کند، خب «وَحَشَرْنَاهُمْ» از این به فعل ماضی یاده کرده است ما مردم را محشور میکنیم با چه چیزی؟ با نامه ی اعمالشان هم هیچ کسی از حساب نمیماند یک، و هم هیچ چیزی از حساب نمیماند این دو، ما هیچ کسی را فراموش نمیکنیم اولین و آخرین را در قیامت محشور میکنیم «وَحَشَرْنَاهُمْ فَلَمْ نُغَادِرْ مِنْهُمْ أَحَداً» این نکره در سیاق نفی است «غادَر» یعنی «تَرَک» «نغادرُ» یعنی «نَتْرُک» «فَلَمْ نُغَادِرْ» یعنی «لم نَترُک منهم أحدا» این خیانت را که میگویند غَدْر کرده چون ترک الوفا کرده وگرنه «غَدَر» به معنی خانه نیست «غَدر» یعنی ترک، ترک الوفا، «فَلَمْ نُغَادِرْ» یعنی «فلم نترک» از این بشر احدی را، خب پس هیچ کسی نیست مگر اینکه در آن روز حضور پیدا میکند اینها که میآیند صف میبندند در پیشگاه ذات اقدس الهی با نامه ی اعمالشان میآیند «وَعُرِضُوا عَلَی رَبِّکَ» اینها میآیند مثل اینکه دارند سان میدهند و ذات اقدس الهی دارد سان میبیند همه در پیشگاه الهی حضور پیدا میکنند که «لاَ تَخْفَی مِنکُمْ خَافِیَةٌ»(11)، «صَفّاً» آنگاه گوینده فقط ذات اقدس الهی است و شنونده مردم و احدی هم قدرت حرف ندارد وقتی که آمدند «لاَّ یَتَکَلَّمُونَ إِلَّا مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمنُ وَقَالَ صَوَاباً»(12)هیچ کسی حقّ حرف ندارد و اگر هم اجازه گرفت جز حق چیزی نمیگوید در آن بحثهای سوره ی مبارکه ی «اعراف» خواندیم که در آن روز تنها کسی که قرآن خبر میدهد که آنها مجازند حرف بزنند اهل بیتاند، خب. فرمود: «وَعُرِضُوا عَلَی رَبِّکَ صَفّاً» گوینده خداست، شنونده هم توده ی مردماند، حالا خدا چه میگوید؟ میفرماید: «لَّقَدْ جِئْتُمُونَا کَمَا خَلَقْنَاکُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ» همانطوری که من شما را «وَاللَّهُ أَخْرَجَکُم مِّن بُطُونِ أُمَّهَاتِکُمْ»(13)تنها آمدید کسی با شما نبود، چیزی با شما نبود، فرزندی با شما نبود هیچ کس با شما نبود امروز هم هیچ کس با شما نیست یک کودک چطوری به دنیا میآید اینکه با مال و فرزند نمیآید که، با قبیله و عشیره نمیآید که این تنها به دنیا میآید چنین حالتی هم در معاد برای ما هست هر چه نگاه میکنیم چپ و راست میبینیم کسی را نمیشناسیم هیچ کس با دیگری ارتباط ندارد اینکه فرمود: «کَمَا خَلَقْنَاکُمْ» از این تنظیر معلوم میشود که انسان تنها میآید چه اینکه در سوره ی مبارکه ی «انعام» قبلاً گذشت آیه ی 94 این بود «وَلَقَدْ جِئْتُمُونَا فُرَادَی کَمَا خَلَقْنَاکُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ» این وجه تشبیه آنجا ذکر شده یک وقت میگوییم «زیدٌ کالأسد»، یک وقت میگوییم «زیدٌ کالأسد فی الشجاعة» آیه ی محلّ بحث نظیر «زیدٌ کالأسد» است آیه ی 94 سوره ی مبارکه ی «انعام» از قبیل «زیدٌ کالأسد فی الشجاعة» است «لَقَدْ جِئْتُمُونَا فُرَادَی کَمَا خَلَقْنَاکُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ» یعنی «کما خلقناکم اول مرّة فرادا» خب تنها میآید آدم هیچ چیزی با آدم نیست فقط نامه ی اعمال است که به سراغ خود آدم خواهد آمد که اعمالشان در سوره ی مبارکه ی «یس» دارد که ما کتاب شما را از درون شما برآوردیم «طَائِرُکُم مَعَکُمْ»(14)و «کَفَی بِاللّهِ حَسِیباً»(15)، خب. فرمود: «لَقَدْ جِئْتُمُونَا فُرَادَی کَمَا خَلَقْنَاکُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ» حالا یک عده را هم توبیخ میفرماید، میفرماید: «بَلْ زَعَمْتُمْ أَلَّن نَجْعَلَ لَکُم مَوْعِداً» شما خیال کردید ما قرارگاهی نداریم و عالم ـ معاذ الله ـ عبس است خب خدای حکیم که کار عبس نمیکند هر کسی هر چه کرد، هر چه بُرد حساب و کتابی در عالم نباشد که میشود باطل این چند جا گاهی به صورت قضیه موجبه، گاهی به صورت قضیه سالبه فرمود این نظام به حق است یک، این نظام باطل نیست دو، ما بازیگر نیستیم سه، «وَمَا بَیْنَهُمَا لاَعِبِینَ»(16)، «وَمَا خَلَقْنَا السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ وَمَا بَیْنَهُمَا إِلَّا بِالْحَقِّ»(17)، «وَمَا خَلَقْنَا السَّماءَ وَالْأَرْضَ وَمَا بَیْنَهُمَا بَاطِلاً»(18)گاهی مثبت، گاهی منفی، گاهی ایجاب، گاهی سلب فرمود نه ما بازیگریم و نه شما را بازی گرفتیم اینچنین نیست که عالَم هر که بیاید هر چه خواست بکند برود و مرگ پوسیدن باشد خیر مرگ از پوست به در آمدن است اگر مرگ از پوست به در آمدن است خب ما از قفس به در آمدیم صحنهای هست آن صحنه را باید از اینجا به وسیله ی انبیاء بفهمیم چیست؟ «بَلْ زَعَمْتُمْ أَلَّن نَجْعَلَ لَکُم مَوْعِداً» در چنین حالی «وَوُضِعَ الْکِتَابُ» نامههای هر کسی به او داده میشود هیچ کسی قدرت حرف ندارد آن روز «لاَّ یَتَکَلَّمُونَ إِلَّا مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمنُ وَقَالَ صَوَاباً»(19)در آن روز یک عده میلرزند «فَتَرَی الْمُجْرِمِینَ مُشْفِقِینَ» آنها با اِشفاق، با رُعب، با هراس، با دلهره از این کتاب و مطالب این کتاب به سر میبرند و میگویند حالا یا مجازند که بگویند یا نه در درونشان این راز را میپرورانند گاهی قول به آن رازداری و رازگویی درونی اطلاق میشود نظیر اینکه برادران یوسف وقتی آن جام از بار برادر یوسف گرفته شده برخی از آنها گفتند که اگر این یکی ـ معاذ الله ـ سرقت کرد او برادری هم داشت او هم سارق بود آیه ی 77 سوره ی مبارکه ی «یوسف» این است که «قَالُوا إِن یَسْرِقْ فَقَدْ سَرَقَ أَخٌ لَّهُ مِن قَبْلُ فَأَسَرَّهَا یُوسُفُ فِی نَفْسِهِ» این مطلب را که وجود مبارک یوسف شنید در دل نگه داشت «وَلَمْ یُبْدِهَا لَهُمْ» نگفت که برادرش دزد نیست «قَالَ أَنتُمْ شَرٌّ مَّکَاناً» این «قَالَ» یعنی در درونش گفت نه بیرون برای اینکه بیرون دارد «فَأَسَرَّهَا یُوسُفُ فِی نَفْسِهِ وَلَمْ یُبْدِهَا» وجود مبارک یوسف در آن لحظه حرفی نزد منتها در درونش گفت «أَنتُمْ شَرٌّ مَّکَاناً» پس گاهی «قال» با أن «أسرّ» هست، گاهی «قال» با آن رازگویی و رازداری نهفته هم هست اینها که میگویند «یَا وَیْلَتَنَا مَالِ هذَا الْکِتَابِ لاَ یُغَادِرُ صَغِیرَةً وَلاَ کَبِیرَةً» یعنی مجازند حرف بزنند؟ یُمکن چون این حرف اظهار تأسف است و دردی هم برای آنها دوا نمیکند یُمکن هم که فقط در درونشان این حرف بگذرد «یَقُولُونَ یَا وَیْلَتَنَا مَالِ هذَا الْکِتَابِ لاَ یُغَادِرُ» یعنی «لا یترک» «صَغِیرَةً» معصیة صغیرة و لا معصیة کبیرة هیچ عمل کوچک، هیچ عمل بزرگی نیست «إِلَّا أَحْصَاهَا» این کتاب آن را شمرده «وَوَجَدُوا مَا عَمِلُوا حَاضِراً» این کتاب بررسی کرده و اینها متن عمل را یافتند «وَلاَ یِظْلِمُ رَبُّکَ أَحَداً» این هم نکره در سیاق نفی است هیچ کسی را چون «وَمَا کَانَ رَبُّکَ نَسِیّاً»(20)از یک سو، نامه ی اعمال کسی را به حساب دیگری ننوشته این هم یکی، کم و زیاد نکرده از سوی دیگر آنها متن عمل را میبینند و خدای سبحان عادلانه با آنها در ثبت اعمال عمل کرد هنوز مسئله پاداش و کیفر نیامده آیا این کتاب، کتاب تکوینی است که اینها خود متن عمل را میبینند یا جایی نوشته شده آنها با عمل تطبیق میکنند که غیر از کتابِ اعمال خود عمل جداگانه دیده میشود یا معنای ثبت اعمال در کتاب حفظِ متن اعمال است به صورت ملکوتی و ارائه ی متن عمل است در صحنه ی قیامت به عاملان.
1) (11) . سوره ی نمل, آیه ی 88.
2) (12) . سوره ی طه, آیه ی 105.
3) (13) . سوره ی تکویر, آیه ی 1.
4) (14) . سوره ی تکویر, آیه ی 2.
5) (15) . سوره ی زمر, آیه ی 69.
6) (16) . سوره ی ق, آیه ی 22.
7) (17) . سوره ی ابراهیم, آیه ی 48.
8) (18) . ر.ک: الکافی, ج6, ص286.
9) (19) . سوره ی واقعه, آیات 49 ـ 50.
10) (20) . سوره ی ذاریات, آیه ی 47.
11) (21) . سوره ی حاقه, آیه ی 18.
12) (22) . سوره ی نبأ, آیه ی 38.
13) (23) . سوره ی نحل, آیه ی 78.
14) (24) . سوره ی یس, آیه ی 19.
15) (25) . سوره ی نساء, آیه ی 6.
16) (26) . سوره ی دخان, آیه ی 38.
17) (27) . سوره ی حجر, آیه ی 85.
18) (28) . سوره ی ص, آیه ی 27.
19) (29) . سوره ی نبأ, آیه ی 38.
20) (30) . سوره ی مریم, آیه ی 64.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
«وَیَوْمَ نُسَیِّرُ الْجِبَالَ وَتَرَی الْأَرْضَ بَارِزَةً وَحَشَرْنَاهُمْ فَلَمْ نُغَادِرْ مِنْهُمْ أَحَداً )47( وَعُرِضُوا عَلَی رَبِّکَ صَفّاً لَّقَدْ جِئْتُمُونَا کَمَا خَلَقْنَاکُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ بَلْ زَعَمْتُمْ أَلَّن نَجْعَلَ لَکُم مَوْعِداً )48( وَوُضِعَ الْکِتَابُ فَتَرَی الْمُجْرِمِینَ مُشْفِقِینَ مِمَّا فِیهِ وَیَقُولُونَ یَاوَیْلَتَنَا مَالِ هذَا الْکِتَابِ لاَ یُغَادِرُ صَغِیرَةً وَلاَ کَبِیرَةً إِلَّا أَحْصَاهَا وَوَجَدُوا مَا عَمِلُوا حَاضِراً وَلاَ یِظْلِمُ رَبُّکَ أَحَداً )49([قرآن]«
چون سوره ی مبارکه ی «کهف» در مکه نازل شد و یکی از عناصر مهم و محوری مطالب سوَر مکّی جریان توحید و نبوّت و معاد است و جریان توحید و نبوّت هم در این سوره تا حدود لازم مطرح شد جریان معاد را هم بشرح ایضاً تشریح میکند. فرمود برای تشریح قیامت روزی که قیامت فرا میرسد ما این سلسله ی جبال را که ستون زمین است و میخ زمین است و سبب آرامش زمین و نجات او از اضطراب است اول این را از بین میبریم بعد هم زمین را به صورت دیگر تبدیل میکنیم [قرآن]«وَیَوْمَ نُسَیِّرُ الْجِبَالَ» به تدریج این کوهها را میبریم پایان سیر را در این قسمت از آیه مشخص نفرمود که به کدام طرف میبریم؟ کجا میبریم؟ در آیات چندگانهای که در بحث دیروز اشاره شد تا حدودی روشن شد که مسیر کجاست و منتها کجاست به کدام سَمت میبرند در درجه ی اول فرمود این کَثیب مَهیل میشود در درجه ی ثانیه عِهن منفوش میشود، در درجه ی ثالثه هباء مُنبث میشود و [قرآن]«بُسَّتِ الْجِبَالُ بَسّاً»(1)میشود یعنی کوبیده میشود و مانند آن. در سوره ی مبارکه ی «نبأ» آنجا فرمود: «وَسُیِّرَتِ الْجِبالُ فَکَانَتْ سَرَاباً»(2)این پایانش است دیگر از آن به بعد خبری نیست این «کَانَتْ» آیا به معنای «صارت» است یا نه، یعنی در قیامت این جبال سراب میشود یا در قیامت کشف میشود که جبال سراب بود؟ اگر ما برهان کافی داشته باشیم میگوییم این «کَانَتْ» به معنای «صارت» است اما اگر برهان کافی نداشتیم این «کَانَتْ» معنای خودش خواهد بود.
مطلب بعدی آن است که همانطوری که معلوم سیری دارد اول خیلی ستبر و بادوام و مستحکم است کم کم ضعیف میشود سرانجام به صورت دیگر ظهور میکند علم و عالِم هم بشرح ایضاً اول انسان به علم خودش خیلی تکیه میکند چون تکیهگاه علم او عرف است و بنای عقلاست و لغت است و مشهودات حسّی است قدری که جلوتر میرود میبیند بخشی از اینها جزء امور اعتباری است بخشی که جلوتر میرود میبیند اینها جزء ظنون است، قدری جلوتر میرود میبیند خطای در تطبیق است، قدری که بالاتر رفته است معلوم میشود که حق جایی دیگر بود و او جای دیگر میدید عالَم باطل نمیشود و باطل در عالم نیست اما این حقیقت کجاست برای افراد حسگرا یک طور ظهور میکند برای افراد عقلگرا یا دلگرا طور دیگر ظهور میکند این عالم بالأخره حق است و خدای سبحان عالم را آفرید و فرمود به حق هم خلق کردم، اما آنچه را که ما میبینیم و میفهمیم و مییابیم آن حق است یا ما در آینه میبینیم آن حق در جای دیگر است اینها سُوَر مرآتیهاند؟ اگر معلوم لحظه به لحظه آن صلابتش گرفته میشود کَثیب مهیل میشود بعد عِهن منفوش میشود بعد هباء مُنبث میشود علم هم اینچنین است عالِم هم اینچنین است فرق ما با اولیای الهی آن است که ما تا نمیریم این حرفها برای ما روشن نمیشود آنها چون با موتِ ارادی مُردند هماکنون میبینند آنچه را که ما بعد از مرگ میبینیم آنها میبینند کار به دست دیگری است در جای دیگر رفت و آمد هست ما آینهای است به اندازه ی نظام کیهانی این آینه ی میلیاردی که همه ی کهکشانها و مانند آن گوشهای از این آینهاند حقیقتی در این آینه میتابد روزی این آینه میشکند و برمیگردیم میبینیم چیزی عوض نشده همهاش حق بود ولی کارگردان دیگری بود کار در جای دیگر بود و ما در آینه داشتیم دعوا میکردیم این شعر لطیف شیخناالاستاد مرحوم حکیم الهی قمشهای وقتی وجود مبارک سیّدالشهداء وارد قتلگاه شد این شعرش خیلی لطیفتر از اشعار مرحوم محتشم کاشانی است او میگوید تا آن لحظه وجود مبارک سیّدالشهداء خب حالتهای عادی داشت اما وقتی که از روی اسب به زمین افتاد «آینه بشکست و رخ یار دید» همه ی صحنهها وقتی رخت بربست آنگاه «وَیَعْلَمُونَ أَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ الْمُبِینُ»(1)ما تا نمیریم برای ما روشن نمیشود اما آنها که «موتوا قَبل أن تموتوا»(2)برای آنها هماکنون ظهور کرد هماکنون میبینند که «مَا رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَلکِنَّ اللّهَ رَمَی»(3)مخصوص انسان نیست هماکنون میبینند که «فَلَمْ تَقْتُلُوهُمْ وَلکِنَّ اللّهَ قَتَلَهُمْ»(4)مخصوص مجاهدان نیست هماکنون میبینند که آب سیراب نمیکند، نان رفع گرسنگی نمیکند آن کسی که «یُطْعِمُنِی وَیَسْقِینِ»(5)او مُطعِم است، او ساقی است، او سیراب میکند نه اینکه او آب آفرید و آب ما را سیراب میکند نه اینکه او نان آفرید نان ما را سیر میکند خیر، او ما را سیر میکند منتها ما این چهار فصل را باید مرزبندی کنیم آن فصولی که جزء منطقه ی ممنوعه است به خود اجازه ی ورود به آن منطقه را ندهیم یعنی هویّت مطلقه که مقام ذات اقدس الهی است فصل اول است بالقول المطلق منطقه ی ممنوعه است صفات ذات که عین ذات است اکتناه آنها منطقه ی ممنوعه است احدی به آن دو منطقه راه ندارد فصل سوم میشود وجه الله و فیض الله، فصل چهارم میشود مستفیض ما مستفیضیم یعنی آسمان و زمین فیض میگیرند آنکه با عالَم کار دارد همین وجه الله هست و فیض الله هست و نور السماوات و الأرض است و امثال ذلک که همه ی اینها ظهورات الهیاند این ظهور وقتی به صورتهای گوناگون در آمد ما خیال میکنیم این مستفیضها اصلاند وقتی صحنه عوض شد میبینیم سخنی از مستفیض نیست این مَثل چندبار در همین جلسه ی بحث ذکر شد اگر کسی چند متر نخ کاموایی درست کند با این کاموا یک بلوز یا ژاکت ببافد با این کاموا آستین درست میکند، دست درست میکند یقه درست میکند جلو را درست میکند پشت سر درست میکند نقش و نگار به آن میدهد گل و بلبل به آن میدهد یا نقش مار و عقرب به آن میدهد نه اینکه رنگآمیزی کند با خود همین کاموا به صورت نقشهای دیگر در میآورد وقتی بافت میشود آسمان و زمین، وقتی نفخ صور شد همه را باز کرد میشود یک مُشت کاموا نه سخن از مار است نه سخن از عقرب نه سخن از آستین است نه سخن از یقه نه سخن از روست نه سخن از زیر، آن نفخ صور که شد همه رخت برمیبندند دوباره این کاموا را باز میبافد «نُفِخَ فِیهِ أُخْرَی فَإِذَا هُمْ قِیَامٌ یَنظُرُونَ»(6)ما مستفیضیم و با فیض خدا کار داریم ماها که با این علوم ادبی عرفی و نحو و صرف رایج و دارج کار داریم وقتی به این آیه برخورد میکنیم «وَسُیِّرَتِ الْجِبالُ فَکَانَتْ سَرَاباً»(7)میگوییم این «کانت» به معنی «صارت» است اما قدری که جلوتر برویم یا بعد از مرگ برای ما روشن میشود خب آن لحظه که بساط آسمان و زمین برچیده شد «وَالْأَرْضُ جَمِیعاً قَبْضَتُهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ» شد، «وَالْسَّمَاوَاتُ مَطْوِیَّاتٌ بِیَمِینِهِ»(8)شد، «وَحُمِلَتِ الْأَرْضُ وَالْجِبَالُ فَدُکَّتَا دَکَّةً وَاحِدَةً»(9)شد، بساط همه برچیده شد دیگر آنوقت از بین میرود؟ چه چیزی در عالَم از بین رفت؟ آن وجه الله که موجود است این مستفیض است که چیزی از خودش نداشت آنگاه میفهمیم که «فَکَانَتْ» به معنی «فَکَانَتْ» است این دعای نورانی که از وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) است در هنگام تلاوت قرآن که خدایا آن توفیق را به من بده که من آیهای که تلاوت میکنم مشمول آن باشم که «اقرأ وارق»(10)توفیقی بده که هر آیهای باعث رُقیّ و ترقّی من بشود «واجعلنی ممّن» هر آیهای را این آیه «تُرقیه»(11)یعنی او را ترقّی میدهد این در تفسیر هست در بحثهای دیگر هم هست ما اگر در همین حد توقّف کنیم ناچاریم پشت سر هم برابر حرفهای ابنهشام آیه را معنا کنیم وقتی که میرسیم به پایان سوره ی مبارکه ی «قصص» «کُلُّ شَیءٍ هَالِکٌ إِلَّا وَجْهَهُ» آنچه که در این کریمه آمده است اینچنین نیست که «کلّ شیء هالک و یَبقی» که بعد فعل مضارع باشد آیه ی 88 سوره ی مبارکه ی «قصص» این است «وَلاَ تَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ لاَ إِلهَ إِلَّا هُوَ کُلُّ شَیءٍ هَالِکٌ إِلَّا وَجْهَهُ» خب ما با همین قواعد ادبی بخواهیم این آیه را معنا کنیم چطور معنا میکنیم؟ استعمال هالک که مشتق است در ما یأتی بالقول المطلق مجاز است اگر اختلافی هست استعمال مشتق در مَن مضی عنه المبدأ است که حق است یا مجاز ولی نسبت به ما یأتی که مجاز است ما این هالک را به معنای مجاز معنا کنیم قرینه میخواهد قرینهای نداریم که بگوییم «کُلُّ شَیءٍ هَالِکٌ إِلَّا وَجْهَهُ» یعنی «سیهلک» خیر، «کُلُّ شَیءٍ هَالِکٌ»(12)الآن هالک است منتها تو خیال میکنی به تعبیر سیدناالاستاد مرحوم علامه میفرمود این کودک وقتی سیب را در آینه میبیند خیال میکند که در آینه سیب هست به طرف این آینه حمله میکند ولی آن بزرگتر به او میگوید سیب در ظرف است و روی میز و عکسش در آینه است شما به دنبال آینه داری میروی اگر کسی به دنبال آینه برود به سیب نمیرسد اما وقتی برگردد آینه را به عنوان مرآت بداند بگوید این آینه حق میگوید، حق میگوید یعنی من ندارم جای دیگر است ما حرف این آیت را مرآت را گوش بدهیم به مقصد میرسیم چون همه ی اشیا فلش به طرف وجه الله دارند میگویند اوست چون همه ی اینها آیهاند دیگر چیزی در جهان نیست که آیه و علامت و نشانه نباشد آیه که مردم را به خود دعوت نمیکند آیه مردم را به ذیالآیه دعوت میکند تمام آنچه در آسمان و زمین است آیه است ذاتاً وصفاً فعلاً أثراً در همه ی مقاطع چهارگانه چیزی در عالَم نیست که ما را به خدا دعوت نکند پس چیزی در عالَم نیست که خودش منشأ اثر باشد اگر چیزی در عالم نیست که منشأ اثر باشد پس هر چه در عالم هست سراب است آنچه که حق است وجه الله هست این آیه ی «کُلُّ شَیءٍ هَالِکٌ» این مشتق در معنای خودش است یعنی الآن هالک است نه «سیهلک» منتها برای برخیها الآن ظاهر است برای برخیها هم بعد از مرگ ظاهر میشود تفاوت در ظرف ظهور است بنابراین ائمه(علیهم السلام) هم با ما با همین روال سخن گفتند گاهی در خود روایات هم این «فَکَانَتْ» شبیه این معنایی که دارد «فَکَانَتْ سَرَاباً»(13)آنها این «کان» گرچه اسم نبردند ولی به صورت صیرورت معنا کردند در خطبههای نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) در نهجالبلاغه خطبه ی 195 این است فرمود وقتی قیامت فرا میرسد به این صورت در میآید «فَیَصِیرُ صَلْدُهَا سَرَاباً رَقْرَقاً» نه «یکون»، «یصیر» آن روز آن جبال صَلْد، مُتصلّد و متصلّب و سخت به صورت سراب مضطرب در میآید این یک مرحله است، یک مرحله هم این است که خودشان در تمام موارد از حضرت امیر و سایر ائمه(علیهم السلام) نقل شده است که چیزی در جهان جز وجه الله نیست باقی هالکاند بنابراین این دعای امام صادق(سلام الله علیه) که هنگام تلاوت میخوانیم معنایش این خواهد بود که خدایا ما اگر بخواهیم از قرآن طرْفی ببنیدم اینطور نباشد که همان معنایی که خیلیها گفتند و برخیها هم از ما نبودند و گفتند ما به همان حد بسنده کنیم بلکه توفیقی بده که یک مرحله بالاتر بیاییم منتها مرزها باید مشخص بشود که ما با وجه الله کار داریم، خب فرمود: «یَوْمَ نُسَیِّرُ الْجِبَالَ» به این صورت در میآید «وَتَرَی الْأَرْضَ بَارِزَةً» سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) در ذیل آیه سوره ی مبارکه ی «نبأ» که «فَکَانَتْ سَرَاباً» آنجا سراب را به دو معنا ذکر کردند یکی همین آبنما، یکی حقیقتنما که در حقیقت دوتا مصداق است برای یک معنای جامع این مشترک لفظی نیست منظور این بزرگوار هم این نیست که سراب دوتا معنا دارد مشترک لفظی است سراب یعنی حقیقتنما، حقیقت نیست ولی حقیقت را نشان میدهد تفاوت سراب با مرآت این است که سراب نشانش نشان کاذب است و به خود دعوت میکند نشان دروغ میگوید خبری از آب نیست ولی صورت مرآتیه نشان میدهد و درست میگوید و دروغ نمیگوید در خطبههای نهجالبلاغه هم مرایا ضبط شده است هم مرآیی که صدر و ساقه عالم مرآیای الهیاند یعنی آینه ی حقّاند یا مرآییاند بنا بر اینکه مرآیی هم جمع مرآت باشد نه جمع مریی ولی آنچه که رهگشاست همان بیان نورانی امام رضا(سلام الله علیه) است که در باب مجلس الرضا مرحوم صدوق(رضوان الله علیه) در پایان کتاب شریف توحید نقل کردند که آن مصاحبه را و گفتگوی حضرت با آن عمران را چندبار در همین محفل خواندیم که آن شخص میگوید ما خدا را چگونه بشناسیم ما در خداییم یا خدا در ماست چون نه ما در خداییم نه خدا در ماست بنابراین شناخت او ممکن نیست یا راهی برای اثباتش نیست یا مثلاً مانند آن، حضرت فرمود همه ی ما خودمان را در آینه میبینیم عرض کرد بله، فرمود شما در آینه هستید یا آینه در شما؟ «فلم یحر جوابا»(14)هیچ راهی برای جواب نداشت فرمود شما مسئله صورت مرآتیه را حل کن یک امر روشنی است دیگر ما همهمان خودمان را در آینه میبینیم آینه صورت ما را به ما نشان میدهد آینه یک جرم شفافی است به نام شیشه پشتش هم یک مقدار جیوه است بعد قابی هم به آن دادند همین غیر از این که دیگر خبری نیست شما تمام این محدوده ی آینه را ریز ریز بکنی عکس پیدا نمیکنی عکسی نیست اگر کسی عکس گرفته بله کاغذی است و عکسی است و خارج وجود دارد اما اینکه در آینه هست هیچ است هیچ یعنی هیچ ولی درست میگوید هیچ دروغ هم نمیگوید سراب دروغ میگوید، صورت مرآتیه راست میگوید خودش ندارد جای دیگر را نشان میدهد حضرت فرمودش ما مشکل صورت مرآتیه را حل کن آن هم برای شما حل میشود سراسر عالَم آینهدار جلال و جمال حقّاند خودشان چیزی ندارند فقط او را نشان میدهند اگر این دید شد آنوقت او مُطعِم است، او ساقی است، «مَا رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَلکِنَّ اللّهَ رَمَی»(15)، «فَلَمْ تَقْتُلُوهُمْ وَلکِنَّ اللّهَ قَتَلَهُمْ» همه ی اینها حل میشود البته در عنصر محوری وجه خدا و فیض خدا، پس بنابراین اینکه جناب فخررازی بیان کرده که «نُسَیِّرُ» سیر میدهیم به طرف عدم این احتیاج به توجیه دارد نه اینکه به طرف عدم برود هیچ موجودی معدوم نخواهد شد ما قدری جلوتر رفتیم میفهمیم که این خبری نبود از او جای دیگر بود و این آن غیر را نشان میدهد و حالا فعلاً آینه شکسته باید برگردیم جای دیگر را ببینیم نه اینکه این شیء واقعاً امروز موجود است و فردا معدوم میشود خیر، فردا ظرف ظهور مرآت بودن اینهاست.
1) (3) . سوره ی نور، آیه ی 25.
2) (4) . بحارالأنوار، ج69، ص59.
3) (5) . سوره ی انفال، آیه ی 17.
4) (6) . سوره ی انفال، آیه ی 17.
5) (7) . سوره ی شعراء، آیه ی 79.
6) (8) . سوره ی زمر، آیه ی 68.
7) (9) . سوره ی نبأ، آیه ی 20.
8) (10) . سوره ی زمر، آیه ی 67.
9) (11) . سوره ی حاقه، آیه ی 14.
10) (12) . الکافی، ج2، ص606.
11) (13) . بحارالأنوار، ج89، ص207.
12) (14) . سوره ی قصص، آیه ی 88.
13) (15) . سوره ی نبأ، آیه ی 20.
14) (16) . التوحید، ص429.
15) (17) . سوره ی انفال، آیه ی 17.
پرسش: ببخشید شما گفتید زمین و زمان و امام اینها همه آیت خدا هستند اما که آیت خدا هست میتواند باشد یا نه؟
پاسخ: بله، آن امامت وجه خداست آن وجه خدا که شما در همین دعای توسّل میگویید «أین وجه الله الذی به [إلیه] یتوجّه الأولیاء»(1)این جزء وجه خداست این جزء مستثناست نه مستثنی ٰٰمنه این جزء وجه الله است دیگر.
پرسش: حاج آقا اگر تمام جهان آینه هست پس چرا فرمود: «سَراباً»؟
پاسخ: بله دیگر، این آینه بودن وقتی ما میگوییم آینه غیر از آن است که عرف میگوید آینه کسی میخواهد برود بازار آینه بخرد او شیشه میخرد و قاب میخرد و یک مقدار جیوه در آن است مرآت، این مرآت اسم آلت است یعنی ابزاری که وسیله ی دیدن صورت است این معنی آینه است اما وقتی یک مفسّر، یک حکیم، یک عارف، یک فقیه میگوید مرآت به آن صورت میگوید مرآت نه به آن جیوه اینکه آینهفروش بازاری نیست مرآت یعنی «ما به یُری الشخص» نه «ما به یُری الصورة» آن آینهفروش میگوید من شیشه و جیوه و قاب میدهم که این آلت دیدن صورت است حکیم میگوید این صورت آلت دیدن صاحبصورت است این مرآت با آن مرآت خیلی فرق میکند اینکه وجود مبارک حضرت امیر فرمود سراسر عالَم مرایای الهی است این خواهد بود، خب همه او را نشان میدهند دیگر شما وقتی که آیه را تبدیل میکنید میشود چیزی در عالم پیدا بشود که از جهتی خدا را نشان ندهد این محال است خب اگر حیثیتی داشته باشد بگوییم آیت بودن برای موجود امکانی نظیر زوجیّت اربعه است یعنی لازمه ی ذات اوست خب هر لازمی متأخّر از ملزوم است یک، مقام ذات مقدّم بر مقام لازم است دو، اگر مرآتیّت و آیت بودن لازمه ی ذات ممکن باشد یعنی عَرَض لازم باشد در حوزه ی ذات ممکن نیست دو، پس این ممکن در مقام ذات خودش آیت حق نیست ـ معاذ الله ـ بنابراین باید این را جلوتر بیاوریم نباید بگوییم آیت بودن لازمه ی ذات ممکن است آنطوری که زوجیّت لازمه ی ذات اربعه است بعد باید جلوتر بیاوریم جلوتر که آوردیم گاهی ممکن است خیال بشود اگر ما آیت بودن ممکن را نظیر ناطق بودن انسان بدانیم کافی است این هم شرک در مرآتیت است زیرا انسان جزئی دارد به نام حیوانیّت، جزئی دارد به نام ناطقیّت اگر آیت حق بودن جزء ذات باشد آن وقت آن جزء ذات دیگر، دیگر آیت خدا نیست ـ معاذ الله ـ این نیست پس این آیت بودن باید بیاید کلّ ذات را بگیرد جنس و فصل و مقوّم و همه و همه بشود آیه آنوقت «نازم آن مهمان که بیرون کرد صاحب خانه را» دیگر چیزی برای انسان نمیماند ما تا زندهایم خیال میکنیم انسان حقیقتی است که بررسی او ما را به خدا میرساند یا آسمان اینطور است یا زمین اینطور است که آیت بودن لازمه ی ذات ممکن است وقتی به این تحلیل رسیدیم میبینیم که نه خیر حیوانیّتی در کار نیست، ناطقیّتی در کار نیست چیزی نیست جز آیت بودن آیت هم غیر از ذوالآیه چیز دیگر را نشان نمیدهد پس مرآتی که در نهجالبلاغه آمده است غیر از آینه بازار است آینه بازار آلت دیدن آن صورت است آینه ی نهجالبلاغه آلت دیدن صاحبصورت است، خب پس آنکه جناب فخررازی فرمودند که به طرف عدم سیر داده میشود باید توجیه بشود شاید با همین توجیه سخنان ایشان هم حل بشود بعد فرمود: «وَحَشَرْنَاهُمْ فَلَمْ نُغَادِرْ مِنْهُمْ أَحَداً» «غادر» را هم که در بحث دیروز ملاحظه فرمودید که اصلش «تَرَک» است و غدیر را هم غدیر گفتند یعنی آن برکه را غدیر گفتند برای اینکه «ما تَرکته السیول» است سیل که میآید به همراه خود هر چه آورد میبرد مگر آن مقدار آبی که در این برکهها گذشته این را ترک میکند چون آب در این گودال و برکه میماند این تَریکه ی سیل است «ما ترکته السیول» است از این جهت به آن گفتند غدیر یعنی آن آب برکه را.
1) (18) . اقبالالأعمال، ص297; مفاتیحالجنان، دعای ندبه.
پرسش: به قرینه ی «وَحَشَرْنَاهُم» نمیشود گفت ارض بارزه مقصود صحرای محشر است چون بلافاصله فرمود: «وَحَشَرْنَاهُم»؟
پاسخ: بله، ارض محشر هست اما برابر سوره ی مبارکه ی «ابراهیم» که «یَوْمَ تُبَدُّلُ الْأَرْضُ غَیْرَ الْأَرْضِ وَالسَّماوَاتُ»(1)این ارض محشر همان ارض دنیاست منتها تبدیلشده، خب مثل اینکه انسان آخرت همان انسان دنیاست با این وضع درآمده گاهی به صورت حیوان گاهی به صورتهای دیگر.
«وَعُرِضُوا عَلَی رَبِّکَ صَفّاً» حالا صَف یا به معنای شفاف بودن است و تکرار این «صاد» و «فاء» برای تأکید این شفاف بودن است صَفصف از همین قبیل است «قَاعاً صَفْصَفاً»(2)که دوتا صف است یعنی خیلی شفاف و روشن است زَلزل از همین قبیل است که تکرار این «زاء» و «لام» برای تأکید آن لغزش است صف یعنی صاف یا نه، صفّاً یعنی همانطوری ردیف ایستادن نظیر صف جماعت. «لَّقَدْ جِئْتُمُونَا کَمَا خَلَقْنَاکُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ» در بحث دیروز از سوره ی مبارکه ی «انعام» کمک گرفته شد چون آنجا دارد که «لَقَدْ جِئْتُمُونَا فُرَادَی کَمَا خَلَقْنَاکُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ» که در سوره ی مبارکه ی «انعام» آن آیه قبلاً گذشت یعنی آیه ی 94 سوره ی مبارکه ی «انعام» اما مشابه این منتها درباره ی فرد و به طور عموم در سوره ی مبارکه ی «طه» به این صورت آمده است آیه ی 79 به بعد آیه ی هشتاد سوره ی مبارکه ی «مریم» این است «وَنَرِثُهُ مَا یَقُولُ وَیَأْتِینَا فَرْداً» این شخص در قیامت فرداً میآید چیزی با او نیست چه اینکه در همان سوره ی مبارکه ی «طه» آیه ی 95 به این صورت یاد شده است «وَکُلُّهُمْ آتِیهِ یَوْمَ الْقِیَامَةِ فَرْداً» هیچ چیزی با آدم نیست خب اگر هیچ چیزی با آدم نیست این اعمال است که ملک آدم است و ما را رها نمیکند یا ما مملوکیم این به همراه ما میآید اینکه فرمود: «وَکُلُّهُمْ آتِیهِ یَوْمَ الْقِیَامَةِ فَرْداً» یک چیز را دارد استثنا میکند و آن این است که «وَوُضِعَ الْکِتَابُ» و هر کسی عمل خودش را میبیند «لَّقَدْ جِئْتُمُونَا کَمَا خَلَقْنَاکُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ بَلْ زَعَمْتُمْ أَلَّن نَجْعَلَ لَکُم مَوْعِداً» شما فکر میکردید ـ معاذ الله ـ وعدی، وعیدی، حسابی، کتابی در عالم نیست «وَوُضِعَ الْکِتَابُ» حالا در بخشی از این امور حضور عمل، حضور کتاب و مانند آن مطرح است در بخش دیگر احضار عمل، احضار کتاب مطرح است در بخش سوم مُحضِر عمل، مُحضر کتاب مطرح است کتاب خودبهخود نمیآید کسی این را میآورد، عمل خودبهخود حاضر نمیشود کسی او را حاضر میکند آن کس کیست؟ خود انسان است حالا بنگرید بخشی از طایفه آیات دارد که «وَوَجَدُوا مَا عَمِلُوا حَاضِراً» در این بخش یعنی سوره ی مبارکه ی «کهف» و مانند آن، در سوره ی مبارکه که قبلاً گذشت فرمود: «یَوْمَ تَجِدُ کُلُّ نَفْسٍ مَا عَمِلَتْ مِنْ خَیْرٍ مُحْضَراً وَمَا عَمِلَتْ مِن سُوءٍ تَوَدُّ لَوْ أَنَّ بَیْنَهَا وَبَیْنَهُ أَمَداً بَعِیداً»(3)عمل خودبهخود نمیآید کسی او را احضار میکند این طایفه ی ثانیه، طایفه ی ثالثه این است که چه کسی او را احضار میکند؟ خود انسان آن را در سوره ی مبارکه ی «تکویر» آنجا به این صورت بیان فرمود آیه ی دوازده به بعد این است که «وَإِذَا الْجَحِیمُ سُعِّرَتْ * وَإِذَا الْجَنَّةُ أُزْلِفَتْ * عَلِمَتْ نَفْسٌ مَا أَحْضَرَتْ» پس ما یک قافلهایم که داریم میرویم درست است فردیم کلّ اعمال دوران زندگی با ماست ما یک قافلهایم اینچنین نیست که دیگری آورده باشد ما تا بتوانیم اعتراض بکنیم بگوییم خدایا اینها را کس دیگر آورده چون هیچ راهی برای اعتراض نیست آن گاه سخن از یا ولیتا است برای اینکه ما عمل را میبینیم، اصلش را به عنوان متن در همین سوره ی مبارکه ی «کهف» فرمود: «وَوَجَدُوا مَا عَمِلُوا حَاضِراً» شرحش داد در سوره ی مبارکه ی «زلزله» مشخص فرمود آیه ی 7 و 8 که «فَمَن یَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَیْراً یَرَهُ * وَمَن یَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرّاً یَرَهُ» مثقال نه اینکه واحد طلافروشی و نقرهفروشی و اینهاست مثقال یعنی ذرة وزن ذرة این ذرّات پراکنده ی در فضا را میگویند مثقال، مثقال ذرّه این است نه مثقالی که در طلافروشی یا کالافروشی دیگر است این را حاضر میبینیم بعد در سوره ی نساء «فرمود» این خودش نمیآید کسی او را میآورد در سوره ی «تکویر» فرمود خود آدم میآورد آنوقت راهی برای تکذیب نیست به هیچ وجه در آن لحظه است که «فَاعْتَرَفُوا بِذَنبِهِمْ فَسُحْقاً لِأَصْحَابِ السَّعِیرِ»(4)هیچ چاره جز اعتراف نیست، خب. اینکه فرمود: «وَوَجَدُوا مَا عَمِلُوا حَاضِراً» یعنی هیچ جای دیگر برای انکار نیست برای اینکه چون خود انسان این عمل را کرده دستپخت خود اوست و مشخص میکند و چارهای هم برای انکار ندارد. «وَوُضِعَ الْکِتَابُ فَتَرَی الْمُجْرِمِینَ مُشْفِقِینَ مِمَّا فِیهِ» چون میدانند چه کردند «وَیَقُولُونَ یَاوَیْلَتَنَا مَالِ هذَا الْکِتَابِ لاَ یُغَادِرُ صَغِیرَةً وَلاَ کَبِیرَةً إِلَّا أَحْصَاهَا» این اعتراف است این تأنیث صغیره و کبیره به لحاظ آن تأنیث موصوف است یعنی معصیت صغیره معصیت کبیره، خصلت صغیره خصلت کبیره مگر اینکه این شمرده، خب این شمرده این چه کسی است که میشمارد این را؟ این کتاب را میشمارد یک وقت است ما میگوییم در آن نوشته است یک وقت است میگوییم احصا کرده، خب در سوره ی مبارکه ی «اسراء» هست که «اقْرَأْ کِتَابَکَ کَفَی بِنَفْسِکَ الْیَوْمَ عَلَیْکَ حَسِیباً»(5)، «وَوَجَدُوا مَا عَمِلُوا حَاضِراً» و هیچ ستمی هم در عالم نیست برای اینکه «وَلاَ یِظْلِمُ رَبُّکَ أَحَداً» انسان عمل خود را به خوبی میشناسد این عمل از بین نمیرود یک و چیز معطّل ما در عالَم نداریم دو، که یک موجود معطّل و شناور و سرگردان باشد مگر میشود در سلسله ی علل و معلول یک چیز معطّل و بیکاری باشد پس عمل از بین نمیرود یک، اگر موجود است یک چیز شناور و سرگردان و متحیّر در عالم نیست دو، الاّ ولابد این عمل به جایی مرتبط است آن چه کسی است؟ خود عامل است این سه، چهارم مگر میشود موجودی با موجود دیگر رابطه داشته باشد و بیکار؟ نه سرگردانی در عالَم هست نه تعطیل خب اگر این در عالَم سرگردان نیست این عمل سرگردان نیست به عامل مرتبط است میشود موجودی به چیزی مرتبط باشد و هیچ کار نکند؟ وقتی وجود مبارک حضرت امیر آنطوری که مرحوم صدوق در توحید نقل کردند کسی سؤال کرده من چرا توفیق نماز شب ندارم؟ فرمود: «قیّدتک ذنوبک»(6)این گناهِ روز نمیگذارد شب بلند بشوی مگر میشود آدم کاری بکن این کار بیکار باشد؟ خب معقول نیست چیزی موجود باشد در دستگاه آدم باشد و هیچ کاری هم نکند فرمود: : «قیّدتک ذنوبک»، خب فرمود: «وَلاَ یِظْلِمُ رَبُّکَ أَحَداً» حالا اگر مطالبی در اینباره باشد که بعد به خواست خدا ادامه بدهیم نه که وارد مسئله «إِذْ قُلْنَا لِلْمَلاَئِکَةِ»(7)بشویم.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
«وَإِذْ قُلْنَا لِلْمَلاَئِکَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلَّا إِبْلِیسَ کَانَ مِنَ الْجِنِّ فَفَسَقَ عَنْ أَمْرِ رَبِّهِ أَفَتَتَّخِذُونَهُ وَذُرِّیَّتَهُ أَوْلِیَاءَ مِن دُونِی وَهُمْ لَکُمْ عَدُوٌّ بِئْسَ لِلظَّالِمِینَ بَدَلاً (50) مَّا أَشْهَدتُّهُمْ خَلْقَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ وَلاَ خَلْقَ أَنفُسِهِمْ وَمَا کُنتُ مُتَّخِذَ الْمُضِلِّینَ عَضُداً (51)»
چون سوره ی مبارکه ی «کهف» در مکه نازل شد و عناصر محوری مسائل مکه توحید و وحی و نبوّت و معاد و خطوط کلی فقه و اخلاق و حقوق بود و جریان شیطان در فضای شرک کاملاً مطرح است زیرا شیطان در فضای مشرکان هم معبود آنهاست هم مدبّر و مربّی و مُطاع و سرپرست آنهاست و هم ناصر آنهاست به زعم باطل اینها، قرآن کریم این مسئله ی کلیدی را در سُوَر مکّی کاملاً مطرح میکند، شیطان را به خوبی معرفی میکند بعد میفرماید شیطان نه ناصر کسی است نه سرپرست کسی و نه معبود کسی هر سه امر باطل است و برهان اقامه میکند که شیطان نه مستقلاً در عالَم تأثیر دارد نه شریک واجبتعالی است، نه ظَهیر و دستیار و مشاور و معین و معاون واجب است پس شیطان مخلوقِ محض است یک، و هیچ سِمتی در عالَم ندارد دو، پیروی از او چه در بخش نصرتخواهی، چه در بخش سرپرستی، چه در بخش عبادت و اطاعت باطل است و غیّ است و ضلال این سه.
جریان آفرینش فرشتهها را به عنوان یک مسئله ی کلیدی نقل میکند لذا آن جریان تعلیم اسما و امثال ذلک که مربوط به سوره ی مبارکه ی «بقره» بود اینجا اصلاً مطرح نیست فرمود: «وَإِذْ قُلْنَا لِلْمَلاَئِکَةِ» چون جریان آفرینش فرشتهها و کیفیت امر آنها به سجده و امثال ذلک در سُوَر قبلی گذشت فرمود: «وَإِذْ قُلْنَا لِلْمَلاَئِکَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا» اینجا فقط در محور اطاعت فرشتگان و عصیان ابلیس سخن میگوید فرمود ما به فرشتهها دستور دادیم که برای آدم سجده کنید آنها اطاعت کردند در جریان امر به سجده شیطان هم حضور داشت وگرنه در جریان آفرینش فرشتهها و درجات فرشتهها و امثال ذلک شیطان حضوری ندارد برای اینکه از جن است در این مسئله ی امر به سجده شیطان هم سهیم بود «فَسَجَدُوا إِلَّا إِبْلِیسَ» برای اینکه روشن بشود فرشته گناه نمیکند فوراً فرمود منشأ عصیان ابلیس آن است که او جن بود فرشته نبود «کَانَ مِنَ الْجِنِّ» جن مثل اِنس یک موجود مختاری است که شهوت و غضب دارد، مؤمن و کافر دارد، مطیع و عاصی دارد، متمرّد و مرید دارد و میتواند عصیان کند و میتواند اطاعت کند آنها هم مؤمنینی دارند و کافرانی و این شیطان چون از جن بود و راه عصیان باز بود معصیت کرد «فَفَسَقَ عَنْ أَمْرِ رَبِّهِ» فِسق یعنی خروج از راه، وقتی کسی در بستر مستقیم حرکت میکند میشود عادل و معتدل، وقتی از راه راست جدا شد فاصله گرفت میگویند «إنحرف و فَسق» «فَفَسَقَ عَنْ أَمْرِ رَبِّهِ» پس او فاسق است هم ساختارش از جن است هم در برابر امر الهی عصیان کرده است اینکه گفت «أَنَا خَیْرٌ مِنْهُ» تنها معصیت نبود که باعث لعن ابد بشود چون یک عصیان عادی باعث لعن ابد نمیشود این استکبار بود «أَبَی وَاسْتَکْبَرَ وَکَانَ مِنَ الْکَافِرِینَ»(1)در برابر ذات اقدس الهی اظهارنظر کردن، به خدا گفتن که تو نظرت این است ولی من نظرم چیز دیگر است تمام استحقاق او برای عذاب ابد همین بر اساس استکبار اوست که در برابر خدای سبحان گفت «أَنَا خَیْرٌ مِنْهُ»(2)یعنی شما نظرتان صائب نیست ـ معاذ الله ـ این سخن از کفرِ مصطلح نیست دیگر «أَبَی وَاسْتَکْبَرَ وَکَانَ مِنَ الْکَافِرِینَ» و این شخصی که در این مَثل سوره ی «کهف» آمده مطیع همان شیطان بود او گفت «أَنَا خَیْرٌ مِنْهُ» این گفت «أَنَا أَکْثَرُ مِنکَ مَالاً وَأَعَزُّ نَفَراً»(3)این کسی که میگوید «أَنَا أَکْثَرُ مِنکَ مَالاً وَأَعَزُّ نَفَراً» این همان حرف شیطان است که از زبان او شنیده میشود در این فضا که مکه آلوده بود مشرکان آلودهاند و در این مَثل هم این شخص آلوده بود ذات اقدس الهی جریان ابلیس را بازگو میکند میفرماید این از جن است و از امر پروردگار منخسف شد و فاصله گرفت «أَفَتَتَّخِذُونَهُ وَذُرِّیَّتَهُ».
پرسش: شاید از ملائکه بوده اما چون امر خدا را اطاعت نکرد «کانَ» أی «کانَ مِنَ الجِنِّ».
پاسخ: خب حالا این قرینه میخواهد دیگر.
پرسش: در روایات هم آمده.
پاسخ: بله، روایات دیگر هم تثبیت کرده که این از جن بود چون روایات متعارضاند باید بر قرآن کریم عرضه بشوند مرجع میشود قرآن کریم وقتی مرجع قرآن کریم شد ظاهر قرآن کریم این است که «کَانَ مِنَ الْجِنِّ فَفَسَقَ عَنْ أَمْرِ رَبِّهِ»، خب.
فرمود: «أَفَتَتَّخِذُونَهُ وَذُرِّیَّتَهُ أَوْلِیَاءَ» شما او را و ذراری او را به عنوان اولیا قرار میدهید اولیا که معنای متعددی دارد میتواند در جامعش استعمال بشود که هم شامل ناصر میشود، هم شامل سرپرست و مدیر و مدبّر میشود و هم شامل مولا و معبود هر کسی در هر مقطعی با شیطان ارتباط داشته باشد مشمول این نهی و مذمّت است «أَفَتَتَّخِذُونَهُ وَذُرِّیَّتَهُ أَوْلِیَاءَ مِن دُونِی» ناصر خداست کسی از خدا نصرت نخواهد به دنبال جنگیری برود، سرپرست خداست کسی از خدا سرپرستی نطلبد به دنبال سرپرستی ابلیس باشد، معبود خداست کسی خدا را عبادت نکند به طرف عبادت ابلیس برود مشمول این است آنهایی هم که بتپرستاند در حقیقت معبودشان ابلیس است برای اینکه ابلیس اینها را منحرف کرده است گفت شما بتها را بپرستید خود بتها که اینها را دعوت نکردند به سوی خود در حقیقت مشرکان «کانوا یعبدون الجنّ» است شیطان را عبادت کردند آن بیان نورانی امام جواد(سلام الله علیه) گرچه از ائمه دیگر(علیهم السلام) هم نقل شده است در همین زمینه شاهدِ صادق است حضرت فرمود: «مَن أصغی ٰٰ إلی ناطقٍ فقد عَبَده فإن کان الناطق عن الله فقد عبد الله و إن کان الناطق عن ابلیس فقد عبد ابلیس»(1)فرمود هر کسی گوش به حرف گوینده بدهد نه حرفش را استماع کند بعد تحلیل کند رد کند و مانند آن وقتی ما میگوییم فلان کس به حرفم گوش نمیدهد یعنی قبول ندارد، فلان شخص از فلان شخص میشنود یعنی ترتیب اثر میدهد اینجا که امام جواد(سلام الله علیه) فرمود هر کسی گوش به حرف دیگری بدهد نه یعنی بشنود ببیند او دارد چه چیزی میگوید، خب اگر کسی گوش به حرف دیگری بدهد بعد حرف او را نقد کند که این بد نیست اما «مَن أصغی ٰٰ إلی ناطق» یعنی کسی گوش به حرف دیگری بدهد شنوای حرف او باشد حرف او را بشنود «فقد عبده» اگر آن دستوردهنده و سخنگو از ابلیس سخن میگوید این شخص ابلیس را عبادت کرده است و اگر از خدا سخن میگوید این شخص خدا را عبادت کرده عبادت در بخش اعتقاد هست، در اوصاف هست، در بخش اعمال است. فرمود: «أَفَتَتَّخِذُونَهُ وَذُرِّیَّتَهُ أَوْلِیَاءَ مِن دُونِی» حالا بیان لطیف سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) را هم مطرح میکنیم «أَفَتَتَّخِذُونَهُ وَذُرِّیَّتَهُ أَوْلِیَاءَ مِن دُونِی».
1) (4) . وسائل الشیعه، ج17، ص153.
مشکل دیگری که در این آیه به آن استدلال شده و پرداخت فرمود نه تنها او آدم بدی است او نسبت به شما هم دشمن است یک وقت بحث در این است که او لیاقت ندارد بله آن کسی که فاسق است از امر پروردگار منحرف شد که لیاقت هیچ کدام از این شئون یاد شده را ندارد نه نصرت، نه سرپرستی، نه معبود بودن. برهان دیگر در مسئله این است که او دشمن شماست نه تنها لایق نیست او دشمن شماست «وَهُمْ لَکُمْ عَدُوٌّ» یعنی ابلیس و ذریّه ابلیس دشمنان شما هستند سعی میکنند شما را از راه راست به در ببرند برای اینکه شیطان گفت «لَأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِرَاطَکَ الْمُسْتَقِیمَ»(1)من سرِ راه راست به عنوان کمین مینشینم راههای چاله و چالشدار و گودال که راه خود اوست آنجا لازم نیست او کمین بکند در سرِ راه راست یعنی در عبادتها و کارهای خیر مینشیند که جلوی راهیان راه را بگیرد راهزن که نمیرود بیراهه که، راهزن میآید سرِ راه مینشیند گفت «لَأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِرَاطَکَ الْمُسْتَقِیمَ» یک صراط هم بیشتر نیست گفت من همینجا میآیم کمین میکنم آنها که بیراهه میروند که جزء باند خودش هستند راهزن سرِ راه راهیان میرود نه بیراهه این دشمن هم هست «وَهُمْ لَکُمْ عَدُوٌّ» بعد فرمود کسانی که شیطان را بدل ذات اقدس الهی گرفتند چه در بخش نصرت و یاری، چه در بخش سرپرستی و مدیریت، چه در بخش عبادت این بدلِ غلط است نسبت به مُبدَل و این بدل، بدل بدی است «بِئْسَ لِلظَّالِمِینَ بَدَلاً» یعنی «بئس ابلیسُ بدلاً عن الله سبحانه و تعالی ٰٰ للظالمین» ظالمین برای خود به جای خدای سبحان بدلی اتّخاذ کردند و آن ابلیس است، خب. چرا حالا ابلیس هیچ سِمتی ندارد؟ آنکه برهان اول بود که او بیراهه رفته است برهان دوم این بود که سعی میکند شما را بیراهه ببرد برای اینکه خودش فاسق است دشمن شما هم هست یعنی دشمن دیانت شماست که شما را به سَمت خود ببرد و فاسق کند چرا حالا او لیاقت این کار را ندارد؟ برای اینکه او هیچکاره است در عالَم «مَّا أَشْهَدتُّهُمْ خَلْقَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ» شما ابلیس و ذریّه ی ابلیس را برای چه به عنوان ناصر، برای چه به عنوان سرپرست، برای چه به عنوان معبود اتّخاذ میکنید؟ بالأخره یا باید علماً چیزی را بدانند یا باید عملاً کاری از آنها ساخته باشد اینها که هیچکارهاند در عالَم «مَّا أَشْهَدتُّهُمْ خَلْقَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ» در هنگام آفرینش آسمانها و زمین اینها که حضور نداشتند. در بحثهای سابق داشتیم که گاهی خَلق به معنای آفریدن است که همان معنای مصدری است گاهی خلق به معنای مخلوق است نظیر لفظ به معنای ملفوظ که مصدر به منزله ی مفعول است آنجایی که میفرماید: «مَا خَلَقْنَا السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ وَمَا بَیْنَهُمَا إِلَّا بِالْحَقِّ»(2)این خَلقِ به معنای آفریدن است که کار خداست کارِ خدا حق است آنجا که میفرماید دنیا لهو و لعب است آن برای مخلوق است نه برای خَلق نوبتهای قبل هم این مثال را داشتیم آنهایی که اسباب بازی برای کودکان میسازند کار آنها حکیمانه است ولی محصول کارشان که این عروسک است این ابزار بازی است آن که هم عروسک برای کودکش میخرد این خریدن عروسک حکیمانه است ولی کارِ آن کودک بازی است کودکان را به بازی گرفتن حکمت است بچههای مدرسه را یک ساعت بازی دادن حکمت است هیئت مدیره، طرّاحان برنامه اینها بازیگر نیستند اینها مدبّران حکیماند ولی کسی که رفته در مکتب چه در مدرسه، چه در راهنمایی، چه در دبیرستان، چه در بخشهای بالاتر این نیازی به بازی دارد، نیازی به ورزش دارد کودک را و نوجوان را به بازی گرفتن حکمت است گرچه او دارد بازی میکند و پایان کارش هم چیزی نیست منتها او باید بداند که این بازی وسیله ی نشاط است تأمین سلامت است برای آن ساعتهای کارهای علمی وقت را صرف این بازی نکند این چهار ساعت درس خواندن و یک ساعت بازی کردن حکیمانه است اگر این بازی فراگیر بشود وقت درس و بحث هم بگیرد خودش بشود ابزار درآمد این مجموعه میشود بازیچه، میشود لهو و لعب این چهار امر نباید به هم مخلوط بشود یکی کار خداست به نام خَلق، یکی آسمان و زمین و دنیاست که مخلوقاند این دو، کارِ خدا حکمت است این سه، دنیا بازیچه است این چهار، افراد را به بازی گرفتن حکمت است لذا چه در سوره ی مبارکه ی «ص» چه در سایر سُوَر فرمود ما بازیگر نیستیم ولی دنیا بازیچه است خب دنیا را هم که خدا آفرید فرمود خَلق حکمت است ولی مخلوق بازیچه است حواستان جمع باشد ما این بازیچه را آفریدیم تا شما یک چند لحظه بازی کنید که خستگیتان رفع بشود و اگر تمام عمرتان را به این بازیچه صرف کردید به بطالت گذراندید جمع بین این دو طایفه که خَلق حق است ولی دنیا که مخلوق است بازیچه است بر اساس آن چهار، پنج امر است و این عنوان حق که میگویند «حقّ مخلوقٌ به»، «حقّ مخلوقٌ به» که در کتابهای اهل معرفت است ناظر به همین است «مَا خَلَقْنَا السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ وَمَا بَیْنَهُمَا إِلَّا بِالْحَقِّ»(3)جهان با حق خلق شده است مثل اینکه یک معمار و مهندس بگوید مصالح ساختمانی این مسجد مثلاً بتون است، مثلاً آهن است محکم است خدا میفرماید مصالح ساختمانی صدر و ذیل عالَم حق است عالم با حق خلق شده است از سنخ سیمان و آهن و چوب نیست چون با هر ابزاری از مصالح ساختمانی که حساب بشود خود او هم مخلوق است عالَم را با مصالح خاص نیافریده البته زمین موادّ اصلیاش مشخص است، آسمان موادّ اصلیاش مشخص است در پیدایش شمس و قمر و راههای کیهانی و شیری فرمود: «ثُمَّ اسْتَوَی إِلَی السَّماءِ فَسَوَّاهُنَّ»(4)بعد فرمود مصابیح درست کردیم، موادّ اولیه شمس و قمر هم یک مُشت دود بود ما این دود را به صورت آفتاب در آوردیم «ثُمَّ اسْتَوَی إِلَی السَّماءِ وَهِیَ دُخَانٌ» بعد «فَسَوَّاهُنَّ سَبْعَ سَمَاوَاتٍ» این موادّ اولیه ی شمس و قمر، اما مجموعه ی آسمان و زمین که دیگر موادّ اولیه ندارد که موادّ اولیه و ثانویه همه در این مجموعه است فرمود این مجموعه مایه اصلیاش، خمیرمایهاش، جانمایهاش، دلمایهاش حق است اینکه میگویند حقّ مخلوقٌ به این است آنوقت آن بزرگانی هم که میگویند حق عین خَلق است با این حق کار دارند شما اگر با تفسیر ابنعربی مأنوس باشید ذیل همین آیه البته دهها مورد هم هست اما ذیل همین آیه که محلّ بحث است دارد که «و العلم بذات الحقّ محالٌ حصوله لغیر الله»(5)مستحیل است غیر خدا بتواند خدا را بشناسد چون او حقیقت ازلی و ابدی و بسیطِ محض است تجزیهپذیر نیست یک گوشهاش را بشناسد نیست او گوشه ندارد، او جزء ندارد، او بالا و پایین ندارد، او اول و آخر ندارد اولش عین آخر است ظاهرش عین باطن است و بسیط محض است و نامتناهی است آنجا احدی دسترسی ندارد در بخشهای دیگر میفرماید سرّ اینکه خدا را نمیشناسی برای اینکه با او رابطه نداری او که تو را خلق نکرده الآن کسی بگوید من با شمس رابطه دارم این سخن سخنی محقّقانه نیست برای اینکه شمس ما را گرم نکرده، شمس ما را روشن نکرده نور شمس است که ما را گرم میکند و ما را روشن میکند آنوقتی که کسوف شده نورش به ما نمیرسد تازه کارشناسان میگویند اگر کسی بخواهد با چشم غیر مسلّح جرم آفتاب را نگاه کند کور میشود ما الآن هیچ تردیدی نداریم که آفتاب را میبینیم ولی اینکه میبینیم نور شمس است مگر خود شمس قابل دیدن است این تازه شمسی که از دود درست شده «فکیف بخالق الشمس» بنابراین درباره ی ذات اقدس الهی اگر این بزرگان گفتند «عنقا شکار کس نشود دام باز چین» همین است میگوید شما این فکرتان ای حکیم! آن شهودتان ای عارف! اینها دام است این دام برای صیدی است که به دام بیفتد اما آن عنقا به دام کسی نمیافتد نه به دام حکیم، نه به دام عارف «و العلم بذات الحقّ محالٌ حصوله لغیر الله سبحانه و تعالی» آن حق در دسترس احدی نیست این حقّ مخلوقبه است که این حق است از جهتی، خَلق است از جهتی اینکه میفرماید: «مَا خَلَقْنَا السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ وَمَا بَیْنَهُمَا إِلَّا بِالْحَقِّ»(6)این حقّ مخلوقٌبه «خلقٌ مِن جهةٍ و غیره من جهة اُخری ٰٰ» به هر تقدیر فرمود شما به چه جهت میخواهید به شیطان و باند شیطان مراجعه کنید چه در بخش نصرت، چه در بخش سرپرستی، چه در بخش حفاظت اینها که هیچ کارهاند ما که اینها را در آفرینش عالَم آگاه نکردیم نه حضور داشت خود نبودند اصلاً ما این هم جزء مجموعه ی خلقت ماست اینها وقتی شاهد نبودند، حاضر نبودند، ناظر نبودند هیچ کارهاند شما چرا هیچ کاره را میپرستید این برهان اول، «مَّا أَشْهَدتُّهُمْ خَلْقَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ» یک، «وَلاَ خَلْقَ أَنفُسِهِمْ» خود اینها هم جزء ابزار کار ما هستند اینها اصلاً نمیدانستند ما اینها را از چه چیزی آفریدیم ما اینها را از یک دود خلق کردیم همانطوری که شمس و قمر را از دود خلق کردیم اما شما انسانها را بدنتان را از خاک و گِل آفریدیم حمأ مسنون، صلصال آفریدیم جانتان را از خود مایه گذاشتیم «وَنَفَخْتُ فِیهِ مِن رُوحِی»(7)حساب شما با اینها جداست شما میتوانید خلیفه ی من باشید و اما این یک مُشت دود بود ما این را درست کردیم «وَالْجَانَّ خَلَقْنَاهُ مِن قَبْلُ مِن نَّارِ السَّمُومِ»(8)ما که روحمان را به او ندادیم از خودمان به او آیت خاصّه عنایت نکردیم پس او هیچ سهمی ندارد در عالم «مَّا أَشْهَدتُّهُمْ خَلْقَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ وَلاَ خَلْقَ أَنفُسِهِمْ» و ابلیس نسبت به ذریّه ی خود نظیر آدم(سلام الله علیه) نسبت به ذریّه ی خود نیست آنجا که فرمود: «وَإِذْ أَخَذَ رَبُّکَ مِن بَنِی آدَمَ مِن ظُهُورِهِمْ ذُرِّیَّتَهُمْ»(9)سخن از آدم و ذریّه ی آدم است آن یک حساب دیگری است این نسل کنونی اولین فردش آدم(سلام الله علیه) است اما وزان ابلیس برای ذریّهاش وزان آدم(سلام الله علیه) برای ذریّه ی خود نیست او اولین فرد است از انسانها «إِنِّی جَاعِلٌ فِی الأَرْضِ خَلِیفَةً»(10)ولی ابلیس را فرمود: «کَانَ مِنَ الْجِنِّ» این یک مقدمه، «وَالْجَانَّ خَلَقْنَاهُ مِن قَبْلُ مِن نَّارِ السَّمُومِ» مقدمه ی دیگر پس قبلاً جن بود قبل از انسان جن را خدا خلق کرد در این جنها یکیاش هم ابلیس در آمد پس ابلیس اولین فرد از این صنف نیست ابلیس از جن است جن از نار است و قبل از انسان هم خلق شده است پس ابلیس از مجموعهای است که این مجموعه سابقه ی خلقت دارد. فرمود: «مَّا أَشْهَدتُّهُمْ خَلْقَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ وَلاَ خَلْقَ أَنفُسِهِمْ» پس اینها در دستگاه خلقت حضور و ظهور نداشتند یک، دستیار ما هم نیستند یک وقت است که اینها صاحب کاریاند شهود و حضور دارند در صحنه ی خلقت اینکه نیست ما به اینها سِمتی هم ندادیم از اینها کمکی هم نگرفتیم این دو، پس اینها هیچ کارهاند، خب پس چهار برهان در مسئله است یکی اینکه اینها شاهد صحنه ی خلقت جهان نبودند شاهد صحنه ی خلقت خودشان هم نبودند یک، دو اینها عَضُد و کمک، دستیار، ظَهیر ما نیستند این دو، فاسقاند و بیراهه رونده سه، دشمن خونآشام شما هستند چهار، خب چرا با آنها رابطه برقرار میکنید؟ این هم اول وعده میدهد بعد اطاعت میخواهد بعد سواری میگیرد خب این براهین اربعه و مانند آن از این کریمه به خوبی برمیآید «مَّا أَشْهَدتُّهُمْ خَلْقَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ وَلاَ خَلْقَ أَنفُسِهِمْ» پس اینها در صحنه ی آفرینش حضور نداشتند بعد هم هیچ کارهاند اینها که معاضد ما نیستند، معین ما نیستند در بحثهای قبل مشابه این را داشتیم کاری را که انسان با این سر و پنجه و اینها انجام میدهد یک نام مخصوص دارد کمکهایی که بین مُچ و آرنج است این قسمت دست را میگویند ساعد و آن قسمتی که بین آرنج و دوش است میگویند عضد، کارهایی که چند نفر با هم با کمک گرفتن از این فاصله ی بین مچ و آرنج میکنند چون این قسمتها را میگویند ساعد میگویند اینها مساعد هماند آن بخشهایی که با یکدیگر در اثر کمک بین آرنج و دوش که عضد است انجام میشود میگویند اینها معاضد هماند فرمود ما از کسی کمک نگرفتیم مساعد نداریم، معاضد نداریم، عضد نداریم اینها را نداریم اصلاً او تنها او و ذریّه ی او مطرح نیست این «کُنتُ» از سنّت الهی یاد میکند یک، و سنّت الهی منسلخ از زمان و زمین است دو، لذا اگر گفته شد «کان الله کذا و کذا» این مربوط به گذشته نیست کذشته و حال و آینده هر سه را شامل میشود وقتی خدا میفرماید ما از مُضلّین کمک نگرفتیم یعنی نگرفتیم نمیگیرم الآن، نمیگیرم بعد وجود مبارک سیّدالشهداء(سلام الله علیه) در جریان عبیداللهبنحُرّ جوفی بعد از آن پیشنهادی که حضرت اول کسی را فرستاده برای او که بیا من عازم کربلایم مرا کمک بکن او نیامد خود حضرت برای هدایت او و نجات او حرکت کرده که آن صحنه ی عاطفی عجیبی هم دارد هم بچههای حضرت همراه حضرت بودند تا درِ خیمه ی عبیداللهبنحرّ جوفی که دو، سهتا جریان عاطفهانگیزی هم دارد. وقتی که عبیدالله گفت که من بالأخره کوفه را در آستانه ی تحوّل تاریخی دیدم گفتم اگر آنجا باشم علیه شما قیام بکنم که آخرت من در خطر است، علیه اینها قیام بکنم که دنیای من در خطر است من اعلام بیطرفی کردم از کوفه بیرون آمدم اینجا چادر زدم ولی کمک مالی میکنم این اسب را میدهم این شمشیر را میدهم همان قصّهای که در مقتل هست وجود مبارک حضرت فرمود: «و ما کنتُ متّخذ المضلّین عضدا»(11)ما از آدمِ مُضل شمشیر نمیخواهیم این معلوم میشود چه روحانی باشد چه غیر روحانی باشد اگر ـ معاذ الله ـ کجراهه و بیراههرو است این هرگز آن توفیق را پیدا نمیکند که ناصر دین خدا باشد این هم هست این یک اصل کلی است این قصّه نیست مربوط به گذشته نیست قضیةٌ فی واقعه نیست این اختصاص به ذات اقدس الهی ندارد اولیای الهی اینطورند، انبیای الهی اینطورند، دستور خدا این است، سنّت خدا این است که از آدم کجرو رهبری دین، هدایت مردم به دین ساخته نیست این یک اصل کلی است، خب پس بنابراین طبق این براهین چهارگانه و مانند آن ابلیس هیچ سهمی ندارد «و ما کنتُ متّخذ المضلّین عضدا» اینها هیچ کمکی ندارند.
1) (5) . سوره ی اعراف، آیه ی 16.
2) (6) . سوره ی احقاف، آیه ی 3.
3) (7) . سوره ی احقاف، آیه ی 3.
4) (8) . سوره ی بقره، آیه ی 29.
5) (9) . فتوحات مکّیه، ج3، ص557.
6) (10) . سوره ی احقاف، آیه ی 3.
7) (11) . سوره ی ص، آیه ی 72.
8) (12) . سوره ی اعراف، آیه ی 172.
9) (13) . سوره ی بقره، آیه ی 30.
10) (14) . سوره ی احقاف، آیه ی 3.
11) (15) . بحارالأنوار، ج44، ص315.
پرسش:...
پاسخ: غیر مضلّین اولیای الهیاند برای اینکه فرمود: «هُوَ الَّذِی أَیَّدَکَ بِنَصْرِهِ وَبِالْمُؤْمِنِینَ»(1)دلهای مؤمنین را ذات اقدس الهی به طرف پیغمبر متوجّه کرده است فرمود ما اینها را فرستادیم اینها مأموران ما هستند قلبهای مؤمنین را ذات اقدس الهی هدایت کرده است که حامیان راستیان پیامبر(علیه و علی آله آلاف التحیّة و الثناء) باشند، خب.
بعضیها این مسئله ی «مَّا أَشْهَدتُّهُمْ» را به معنای مشورت گرفتند بیان سیدناالاستاد این است که نه، ما اِشهاد را به معنی مشورت نگیریم همان معنای خودش بگیریم یعنی ذات اقدس الهی در هنگام آفرینش عالَم و آدم شیطان را حاضر نکرده که او در خلقت حضور داشته باشد ضرورتی ندارد که ما اینجا اشهاد را به معنای مشورت بگیریم چون آنها در حقیقت شیطان را میپرستند و در اثر اغوای شیطان بتها را انتخاب کردهاند خدای سبحان میفرماید اینها هیچ سِمتی ندارند چرا حرفهای او را گوش میدهید، خب ما بدل لازم نیست بگیریم برای اینکه آن مُبدَل همهجا و همیشه با ما هست اگر نصرت بخواهیم «مَا النَّصْرُ إِلَّا مِنْ عِندِ اللّهِ الْعَزِیزِ»(2)، سرپرست بخواهیم «فَاللَّهُ هُوَ الْوَلِی»(3)، معبود بخواهیم هم که فرمود: «وَاعْبُدُوا اللّهَ وَلاَ تُشْرِکُوا بِهِ شَیْئاً»(4)در هیچ بخش ما مجاز نیستیم که به غیر ذات اقدس الهی مراجعه کنیم آنگاه وقتی موحّدانه به اشیاء مراجعه کردیم میگوییم خدا را شکر همان بیان نورانی حضرت ابراهیم(سلام الله علیه) است که «یُطْعِمُنِی وَیَسْقِینِ»(5)اگر آب نوشیدیم میگوییم ساقی اوست خدا را شکر میکنیم که ما را از این راه سیراب کرده غذا خوردیم میگوییم خدا را شکر که ما را از این راه سیر کرده و مانند آن، خب فرمود: «مَّا أَشْهَدتُّهُمْ خَلْقَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ وَلاَ خَلْقَ أَنفُسِهِمْ وَمَا کُنتُ مُتَّخِذَ الْمُضِلِّینَ عَضُداً» این اصل کلی یعنی شما هم اینچنین باشید. اما درباره ی آن سؤال که «لَقَدْ جِئْتُمُونَا فُرَادَی کَمَا خَلَقْنَاکُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ»(6)این ناظر به معادین است البته حق است آیات فراوانی مثل این آیه دلالت دارد که انسان هم با بدن میآید هم با روح نه با بدنِ بیروح میآید نه با روح بیبدن بلکه همین بدنی که دارد همین روحی که دارد با همین وضع وارد صحنهای میشود البته مناسب با آن صحنه باشد.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
«وَإِذْ قُلْنَا لِلْمَلاَئِکَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلَّا إِبْلِیسَ کَانَ مِنَ الْجِنِّ فَفَسَقَ عَنْ أَمْرِ رَبِّهِ أَفَتَتَّخِذُونَهُ وَذُرِّیَّتَهُ أَوْلِیَاءَ مِن دُونِی وَهُمْ لَکُمْ عَدُوٌّ بِئْسَ لِلظَّالِمِینَ بَدَلاً (50) مَّا أَشْهَدتُّهُمْ خَلْقَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ وَلاَ خَلْقَ أَنفُسِهِمْ وَمَا کُنتُ مُتَّخِذَ الْمُضِلِّینَ عَضُداً _(51)»
بعد از جریان کافرِ متنعّم و مؤمن محروم و تفاخر بیجای آن کافر نسبت به این مؤمن برای تحلیل منشأ اینگونه از فخرفروشیها جریان ابلیس را ذکر فرمود که یکی از وجوه تناسب این آیه با آیات قبل همین است. جریان سجده ی فرشتهها را بالاجمال ذکر فرمود تا تمرّد ابلیس را بالتفصیل بیان کند فرمود: «وَإِذْ قُلْنَا لِلْمَلاَئِکَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلَّا إِبْلِیسَ» در سجود فرشتهها فعلاً بحثی نیست در تمرّد ابلیس بحث است یک بحث این است که «کَانَ مِنَ الْجِنِّ» ظاهر این کریمه آن است که او از جن بود و جن در قبال انسان است و در قبال فرشته برخیها گفتند او هم از ملائکه است چه اینکه بعضی از روایات هم این را تأیید میکند لکن در تصریح این کریمه که «کَانَ مِنَ الْجِنِّ» با اینکه او مثلاً از فرشتهها باشد وجوهی ارائه کردند که جناب فخررازی بخشی از آن وجوه را مطرح کردند. یکی این است که صنفی از اصناف ملائکه به نام جنّاند پس جن تقریباً میشود مشترک لفظی بین طایفهای از ملائکه و این گروه خاصّی که در قبال انسان و فرشتهاند این یک، دوم اینکه جن معنای جامعی دارد هر جا کلمه ی «جیم» و «نون» به کار میرود معنای سَتر و خِفا و امثال ذلک را به همراه دارد ملائکه هم جنّاند چون مستورند واژه ی جنین از همین قبیل است، واژه ی مجنون از همین قبیل است، واژه ی جُنّت از همین قبیل است، واژه ی جَنّت از همین قبیل است هر باغی را جنّت نمیگویند آن باغی که درختهای فراوانی دارد و کلّ این مجموعه به صورت فضای سبز است چیز جدایی دیده نمیشود چنین باغی را میگویند جنّت این «جیم» و «نون» میگویند خاصیّتش این است جنین بودن جنین هم برای مستور بودن اوست، مجنون بودن دیوانهها هم برای مستور بودن عقل اوست و مانند آن. اگر جن معنای جامعی دارد و بر هر مستوری هم میشود اطلاق کرد چون فرشتهها مستورند و مشهود نیستند لذا گفته شد جن وگرنه او از فرشتههاست. وجه دیگری هم باز بیان کردند اینها بسیار ضعیف است اینگونه از وجوه چه اینکه ضعف اینها را هم خود فخررازی به آن اشاره کرده. دو شاهد در مسئله است که ثابت میکند که این جن در قبال انسان و در قبال فرشته است نه جنّ به معنای مستور و مانند آن. یکی را جناب فخررازی مطرح کردند و دیگری در کتابش نبود ممکن است در جای دیگر طرح کرده باشند. آن شاهدی که ایشان ذکر کردند این است که در همین کریمه آمده ابلیس که از جن است او و ذریّه ی او یعنی فرزندان او دشمن انساناند و فرشته فرزند ندارد نکاحی ندارد، ازدواجی ندارد درباره ی ملائکه نقل نشده است که اینها ازدواجی دارند ذریّهای دارند این یک.
پرسش: این شیطان یکی از فرزندان ابلیس است.
پاسخ: شیطان معنای جامعی دارد که خود ابلیس مصداق شیطان است و شیطان متعدّد است که جمع بسته شد که فرمود: «شَیَاطِینَ الْإِنْسِ وَالْجِنِّ»(1)آن «شَیَاطِینَ الْإِنْسِ وَالْجِنِّ» جزء جنود ابلیساند اما شیطان به معنای جامع این بر خود ابلیس هم حمل میشود، خب.
این شاهد اول، اگر ابلیس فرشته باشد از ملائکه محسوب میشود نباید نکاح و ازدواج و همسر و فرزند داشته باشد در حالی که ظاهر این آیه آن است که او دارای ذریّه است. شاهدی دیگر آن است که خود ابلیس وقتی خواست فخرفروشی کند گفت «خَلَقْتَنِی مِن نَارٍ وَخَلَقْتَهُ مِن طِینٍ»(2)درباره ی فرشته هیچ دلیلی نداریم که آنها از آتش خلق شدند درباره ی انسان دلیل داریم که از خاک بود «إِنِّی خَالِقٌ بَشَراً مِن طِینٍ»(3)درباره ی جن داریم که «وَالْجَانَّ خَلَقْنَاهُ مِن قَبْلُ مِن نَّارِ السَّمُومِ»(4)این آیات دلالت میکند که موادّ اصلی بدن ابلیس آتش است موادّ اصلی بدن انسان خاک است ولی درباره ی فرشته چنین دلیلی نداریم که فرشته را از خاک خلق کرده باشد یا از آتش خلق کرده باشد این دو شاهد کافی است برای اثبات اینکه ابلیس فرشته ی مصطلح نبود، خب.
پرسش: استاد ببخشید اگر انسان علاوه بر خاک... هست در جن علاوه بر دود و آتش چیز دیگری هم هست؟
پاسخ: بله خب، منتها آن ارواح خبیثه به اینها داده شد یا مراحل نازلتر به آنها داده شد بالأخره درک دارند، تجرّد دارند، حساب و کتابی دارند، زوالپذیر نیستند حشری دارند مثل حشر انسان، خب.
فرمود: «إِلَّا إِبْلِیسَ کَانَ مِنَ الْجِنِّ فَفَسَقَ عَنْ أَمْرِ رَبِّهِ» از امر پروردگارش منحرف شد این خرما را که از آن قشر رقیقش خارج میکنند یا آن هسته ی خرما را از آن قشر رقیقش خارج میکنند میگویند «فَسَقَ» یا این را از آن قشرش هستهاش را در میآورند میگویند «فَسق من الرطب» این خروج را میگویند فِسق «فَفَسَقَ عَنْ أَمْرِ رَبِّهِ» بعد میفرماید: «أَفَتَتَّخِذُونَهُ وَذُرِّیَّتَهُ» شما او و ذریّه ی او را به عنوان سرپرست، به عنوان دوست، به عنوان معبود اتّخاذ میکنید تعبیری که در سوره ی مبارکه ی «اعراف» آمده است که «إِنَّهُ یَرَاکُمْ هُوَ وَقَبِیلُهُ» یعنی سوره ی مبارکه ی «اعراف» آیه ی 27 آن نمیتواند شاهد باشد که ابلیس جزء جن بود و جزء فرشته نبود چون در آیه ی 27 سوره ی مبارکه ی «اعراف» آمده است که «إِنَّهُ یَرَاکُمْ هُوَ وَقَبِیلُهُ مِنْ حَیْثُ لاَتَرَوْنَهُمْ» او شما را میبیند از آن منظری که شما او را نمیبینید در آن آیه ی 27 سوره ی «اعراف» سخن از ذریّه نیست فرمود: «إِنَّهُ یَرَاکُمْ هُوَ وَقَبِیلُهُ» یعنی قبیله ی او، افرادی که رودروری هماند از آن جهت به اینها میگویند قبیله که مقابل هماند یعنی کنار هماند، قبله ی هماند، خب این نشان آن نیست که او جزء فرشته نیست برای اینکه فرشتهها هم دارای قبیله و طایفهاند یعنی اصنافیاند، مراتبی دارند و دستههایی دارند و مانند آن، اما آیه ی محلّ بحث میتواند شاهد خوبی باشد که از آنها به عنوان ذریّه یاد کرده است و ذریّه بدون ازدواج همسر و امثال ذلک حاصل نیست پس معلوم میشود که او ذریّهای دارد، ازدواج دارد و جزء فرشتهها نیست.
فرمود: «أَفَتَتَّخِذُونَهُ وَذُرِّیَّتَهُ أَوْلِیَاءَ مِن دُونِی» و چند برهان اقامه کرده است که این نه صلاحیّت ناصر بودن دارد نه صلاحیت والیّ بودن دارد نه صلاحیت معبود بودن به هیچ نحوی از انحا نمیشود از او استفاده کرد برای اینکه «هُمْ لَکُمْ عَدُوٌّ» ابلیس و ذریّه ابلیس وقتی دشمن بشر شدند از دشمن نه توقّع نصرت هست نه سرپرستی و نه عبادت و آنهایی که این کار را انجام دادند به دنبال شیطان حرکت کردند ظلم کردند البته ظلم به نفس گرچه ظلم به دین یعنی دین را یاری نکردند دین را کتمان کردند بر خلاف دین عمل کردند اما بازگشت همه این ستمها به خودشان است که «وَمَا ظَلَمُونَا وَلکِن کَانُوا أَنْفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ»(1)این ظالمینی که به خودشان ستم کردند بدل ذات اقدس الهی که هم ناصر است هم والیّ است و هم معبود یک ناصر و والیّ و معبود دیگر گرفتند بد راهی را انتخاب کردند «بِئْسَ لِلظَّالِمِینَ بَدَلاً» خب، پس عداوت هست، فسق هست پس اینها صلاحیّت ندارند آنگاه به اینهایی که به شیطان مراجعه میکنند میفرمایند شما برای چه به اینها مراجعه میکنید کاری که از اینها ساخته نیست «مَّا أَشْهَدتُّهُمْ خَلْقَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ» اینها شاهد آفرینش آسمان و زمین نبودند تا بدانند در آسمان چه چیز هست، در زمین چه چیز هست، چه چیز نافع است چه چیز ضارّ است تا شما را هدایت کنند بلکه خود اینها را هم که ما آفریدیم اینها بیخبر از آفرینش خودشان بودند نه انسان که از تراب است باخبر است که دست قدرت الهی چگونه این تراب را طین کرده، حمأ مسنون کرده، صلصال کالفخّار کرده و بعد به او روح داد نه آن نسلش که در رَحِماند میدانند چگونه این نطفه علقه شد، مُضغه شد، عِظام شد و «فَکَسَوْنَا الْعِظَامَ لَحْماً» شد این جنین کامل شد «ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقاً آخَرَ»(2)نه اینها میدانند که مدبّر با آنها چه کرد نه جن، پس «مَّا أَشْهَدتُّهُمْ خَلْقَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ وَلاَ خَلْقَ أَنفُسِهِمْ» خب موجودی که از نه از بیرون خبر دارد نه از درون خبر دارد چه سِمتی میتواند داشته باشد امّا آنچه که در سوره ی مبارکه ی «اعراف» راجع به پیمانگیری از انسان آمده است با این آیه ارتباطی ندارد آیه سوره ی مبارکه ی «اعراف» آیه ی 172 این است «وَإِذْ أَخَذَ رَبُّکَ مِن بَنِی آدَمَ مِن ظُهُورِهِمْ ذُرِّیَّتَهُمْ» یعنی آدم را خلق کرده است بنیآدم را هم در نشئهای خلق کرده است از ظهور این بنیآدم ذریّه ی اینها را که این عموم مِلاک شامل خود آدم و همه ی فرزندانش میشود ذریّه ی اینها را خارج کرده است و از آنها در مَشهدی پیمان گرفته این «أَشْهَدَهُمْ عَلَی أَنْفُسِهِمْ» مربوط به آفرینش نیست نه اینکه ما انسان را شاهد خلقت خود انسان قرار دادیم این مربوط به بعد از خلقت است بعد از آفرینش انسانها در مشهدی از همه اینها پیمان گرفتند خدای سبحان خود را آن طوری که باید که اینها مشاهده کنند ارائه کرده است نه مِن وراء حجاب برهان و دلیل بلکه اینها را شاهد خود قرار داد و خود را مشهود اینها قرار داد طوری که اینها صدای «أَنَا رَبُّکُمْ» را شنیدند، «أَلَسْتُ بِرَبِّکُمْ» را شنیدند و مشاهده کردند و خداوند در آن صحنه ی پیمان اینها را شاهد بر خودشان قرار داد که در قیامت خلاف نگویند و کتمان نکنند نگویند ما غافل بودیم حالا این صحنه کجا هست؟ قبل از خلقت است؟ صحنه ی فطرت است؟ صحنه ی عقل است؟ صحنه ی شریعت است؟ در بحثهایی که مربوط به فطرت در قرآن است شاید گوشههایی از اینها آمده باشد اصل آن مشهَد و آن صحنه عبارت از این است که ذات اقدس الهی یک تجلّی خاص کرده است یک، همه ی انسانها خدا را به مقداری که باید بشناسند وجه خدا را، جمال و جلال الهی را شناختند دو، در این مشهد خدای سبحان فرمود: «أَلَسْتُ بِرَبِّکُمْ» سه، در این مشهد همگان گفتند «بَلَی»(3)این چهار، شاهد این صحنه برای هر کسی خود آن شخص بود «أَشْهَدَهُمْ عَلَی أَنْفُسِهِمْ» آنها را شاهد بر خودشان قرار داد پس هیچ راهی برای انکار نیست پنج، این مربوط به شهادت در خلقت نیست که خدا بفرماید من انسانها را که میخواستم خلق کنم انسان را شاهد خودش قرار دادم خیر، انسان در حال خلق بیخبر بود بعد از اینکه «وَنَفَخْتُ فِیهِ مِن رُّوحِی»(4)شد و صاحب عقل و فطرت شد آنگاه اهل شهود است این در صورتی است که «أَشْهَدَهُمْ عَلَی أَنْفُسِهِمْ» یعنی «جلعهم الله شاهدین علی أنفسهم» در این صحنه ی پیمانگیری خدای سبحان انسانها را شاهد بر خودشان قرار داد یعنی هم اقرار کردند، هم شهادت میدهند در قیامت که ما اقرار کردیم و شاهد صحنه ی پیمانگیری بودند. اما معنای دقیقتری هم میتواند داشته باشد و آن این است که ذات اقدس الهی به عنوان وجه خاصّ خودی که دارد این تجلّی کرد یک، و صحنه ی آفرینش انسان هم مرآت بود دو، خداوند در این آینه تجلّی کرد سه، سرِ این آینه را خم کرد به خود آینه نشان داد از آینه سؤال کرد که را میبینی؟ چهار، گفتند تو را میبینیم چون آینه که خودش را نمیبیند اگر سرِ آینه خم بشود درون خودش را نگاه کند آن صاحبصورت را میبیند خودش را که نمیبیند این معنا را میتوان از این کریمه استفاده کرد «وَأَشْهَدَهُمْ عَلَی أَنْفُسِهِمْ» «أَلَسْتُ بِرَبِّکُمْ» این «أَشْهَدَهُمْ» را قبل ذکر کرده نه اینکه ما پیمان گرفتیم شاهد پیمان خود اوست خیر، من که میگویم «أَلَسْتُ بِرَبِّکُمْ» میشنوی؟ تو در خودت نگاه کن ببین چه کسی را میبینی؟ تو مرا نشان میدهی «أَلَسْتُ بِرَبِّکُمْ قَالُوا بَلَی»(5)اگر آینههای شفافی باشند کسی سرِ این آینه را خم بکند از آینه سؤال بکند چه کسی را میبینی؟ میگویند تو را، این صحنه بود و هست و خواهد بود آنها که اهل راز و رمزند میگویند هنوز آن صدا را ما میشنویم این «وَإِذْ» ظرف است، منصوب است یعنی «اُذکر إذ» به یادت باشد چنین صحنهای بودی معلوم میشود اگر ما الآن غافل نباشیم این پرده ی غفلت را و پنبه ی غفلت را از گوش برداریم هم «أَلَسْتُ بِرَبِّکُمْ» او را میشنویم، هم «قَالُوا بَلَی» خود را چون به ما خطاب کرد فرمود: «وَإِذْ أَخَذَ» یعنی «إذکروا» آن زمانی را که «أَخَذَ رَبُّکَ» اگر یک عالَم دیگری بود که الآن یادمان نیست باید هماکنون اگر اهل غفلت نباشیم آن صدای «أَلَسْتُ» را بشنویم، صدای «بَلَی» را بشنویم آنکه گفت «دیروز بلی ٰٰ گفتی امروز به بستر لا خفتی» مثل شیخ بهایی(رضوان الله علیه) اینها میتوانند کم و بیش آن صداها را بشنوند آن صدا هماکنون هم هست این قضیةٌ فی واقعه نیست اگر هماکنون او میگوید «أَلَسْتُ بِرَبِّکُمْ» و هماکنون هم ما میگوییم «بَلَی» علم به علم نداریم، محجوبیم در قیامت این صحنه روشن میشود گاهی ممکن است کسی بگوید که علوم نقلی مثل اخلاق، فقه، حقوق و مانند آن کاربرد عملی دارد اما این لطایف قرآنی این بحثهای معاد چه سودی دارد؟ این بحثها خودش فی نفسه مطلوب و لذیذ و کمال است مثل اینکه فرشتهها کاملاند با اینکه بحثهای فقهی و اصولی و حقوقی ندارند کمال فرشتهها در آن است که این معارف را میدانند این یک، بعد از مرگ هم این علوم نقلی و علوم عملی همه رخت برمیبندد همان طوری که بعد از مرگ کسی بیمار نمیشود تا به طبیب مراجعه کند نسخهای بخواهد، دارویی طلب بکند، درمان بشود کلاً بساط طبّ و بهداشت و درمان رخت برمیبندد و بعد از مرگ کسی نیازی به مسکن ندارد تا به عَمَله و اَکله و معمار و مهندس و بنّا و مصالح ساختمانی نیازی داشته باشد کلاً بعد از مرگ علوم هندسی رخت برمیبندد و این طبیبان و مهندسان بعد از مرگ مقداری که گذشت همه ی آنچه خواندهاند از یادشان میرود ما فقیهان و اصولییون و امثال ذلک که این اصطلاح را بلدیم بعد از مرگ نه خودمان باید به اینها عمل کنیم نه کسی از ما این مسائل را میپرسد مقداری که از عمر مرگ ما بگذرد همه ی تحصیلات دوران هفتاد، هشتاد ساله ی ما از یادمان میرود آن اصول عملی، آن اَمارات، آن امثال ذلک رخت برمیبندد آنجا چیزی میخواهند که آدم سرگردان نباشد اگر کسی نداند معاد یعنی چه؟ صحنه ی معاد یعنی چه؟ حشر اکبر یعنی چه؟ مردم در عین حال که همگان «إِنَّ الْأَوَّلِینَ وَالآخِرِینَ * لَمَجْمُوعُونَ إِلَی مِیقَاتِ یَوْمٍ مَعْلُومٍ»(6)در عین حال که همه کنار هماند هیچ کس با دیگری کاری ندارد همه تکاند «وَلَقَدْ جِئْتُمُونَا فُرَادَی»(7)کسی که این مسائل را در دنیا نچشید آن روز سرگردان است کسی که این مسائل را اینجا فهمید آن روز معلومِ حصولی او، معلومِ حضوری میشود مشهود میشود مکشوف میشود دیگر سرگردان نیست میگوید این همان است که من به دنبالش میگشتم این همان است که به من میگفتند فرق این علوم با آن علوم فرق آسمان و زمین است، فرق اصل و فرع است این چنین نیست که اینها چون کاربرد عملی ندارد مشکل مردم این نیست که حشر اکبر یعنی چه؟ مشکل اکبر این است که بانکِ بیربا میخواهند درست است اینها در این محدوده کار کاربردی دارد اما آنها پشتوانه ی این علوم اخلاقی و فقهی و اصولی است از یک سو، و خودش در آن روز میداندار است از سوی دیگر این علوم این خاصیّت را دارد که آن روز انسان سرگردان نیست و آنچه را که تحصیل کرد «وَوَجَدُوا مَا عَمِلُوا حَاضِراً»(8)یک، «ووجدوا ما علموا حاضرا» دو، آن روز کسی که از این معارف طَرْفی نبسته است با دست خالی میرود و واقعاً سرگردان است.
مطلب دیگر اینکه گاهی گفته میشود چه حاجتی خدای سبحان که سریعالحساب است چرا همه ما را یکجا جمع میکند؟ این جریان مکّه و عرفات و مشعر و مِنا ترسیمی است از صحنه ی معاد که انسان اول باید از همه جان و جامه فاصله بگیرد فقط لباس احرام در برکند که شبیه کفن است بعد هر کسی از راه خاص برود همگان در عرفات جمع بشوند در مشعر جمع بشوند که این نموداری از آن قیامت است ما وقتی که کادح الی ربّیم «إِنَّکَ کَادِحٌ إِلَی رَبِّکَ کَدْحاً فَمُلاَقِیهِ»(1)همه ی اوّلین و آخرین به طرف الله میرسند در بین راه یک میدان وسیعی است که همه یکدیگر را ملاقات میکنند نه اینکه خدا نیازمند است به صحنهسازی عبور از هر راه به یک مجمع عمومی میرسد که ما آنجا جلال الهی و جمال الهی را درست مشاهده کنیم این مقطع بین راه این طور است که همه ی ما از این قبرها برمیخیزیم تک تک، فُرادا بعد «إِنَّ الْأَوَّلِینَ وَالآخِرِینَ * لَمَجْمُوعُونَ إِلَی مِیقَاتِ یَوْمٍ مَعْلُومٍ»(2)در این مقطع عظمت الهی را همگان میبینیم بعد هم «وَامْتَازُوا الْیَوْمَ أَیُّهَا الْمُجْرِمُونَ»(3)دستور میرسد صفها را جدا کنید مجرمون بروید کنار فقط طیّب و طاهرها بمانند این «وَامْتَازُوا الْیَوْمَ أَیُّهَا الْمُجْرِمُونَ» خطاب به طیّبها و طاهرها نیست نفرمود «وامتاز الیوم ایّها الطاهرون» فرمود بروید کنار، طیّبین و طاهرین باید بمانند اینجا اینها بقیّةاللهاند بقیّةالله کسی است که از وجه الله طَرْفی ببرد چون آنکه از وجه خدا سهمی دارد باقی است بقیه را میریزند دور «وَامْتَازُوا الْیَوْمَ أَیُّهَا الْمُجْرِمُونَ» انسان در آن روز وعدههای خود را کاملاً میبیند، صِدق حرف انبیا را همه میبینند، صدق پیام اولیا را میبینند، تمام امیدهایی که داشت در آن روز کاملاً مشاهده میکند بدون اینکه قدرت حرف داشته باشد بدون اینکه قدرت داوری داشته باشد میبیند حق است میبیند آن وعدههایی که دادند فلان کس ظالم بود فلان کس مظلوم چگونه اینجا «وَامْتَازُوا الْیَوْمَ أَیُّهَا الْمُجْرِمُونَ» حاکم است آنچه را که انبیا گفتند آنجا میبیند، آنچه را اولیا گفتند آنجا میبیند، آنچه را خودش در دنیا ظلم و ستم را مشاهده کرده است آنجا میبنید مقطعی است که جلال الهی و جمال الهی آنجا ظهور میکند و همگان از آن مقطع میگذرند حالا «فریقٌ فی السعیر و فریقٌ فی الجنّة» این برای صحنه ی قیامت است قبل از ورود در بهشت و جهنم. احتیاجی برای خدای سبحان نیست اما آن صحنه را وجود مبارک حضرت امیر گویا از همان صحنه دارد خبر میدهد چندبار رفت و آمد و گزارش دارد میدهد اینکه فرمود: «لو کُشِف الغطاء مازددت یقینا»(4)همین است دستی در دنیا دارند دستی در آخرت دارند هم از اینجا باخبرند هم از آنجا باخبرند آن خطبه ی نورانی که گاهی صحبتش میشد یعنی خطبه ی 221 وقتی وجود مبارک حضرت امیر «أَلْهَاکُمُ التَّکَاثُرُ * حَتَّی زُرْتُمُ الْمَقَابِرَ»(5)را تلاوت فرمودند این خطبه را ایراد کردند در بخشی از این خطبه آمده است که اینها در صحنه ی قیامت طوریاند جیراناند، همسایهها هستند اما «لاَ یَتَأَنَّسُونَ» هیچ اُنسی با هم ندارند و احبّاء هستند یا احیا هستند که دو نسخه است «لاَ یَتَزَاوَرُونَ» هیچ کدام به زیارت دیگری نمیروند «بَلِیَتْ بَیْنَهُمْ عُرَی التَّعَارُفِ» عُروه یعنی آن دستگیر آن عُروههایی که در دنیا با هم داشتند یکدیگر را میشناختند الآن گسیخته شد هیچ ارتباطی هم با هم ندارند «وَ انْقَطَعَتْ مِنْهُمْ أَسْبَابُ الْإِخَاءِ» سبب برادری که در دنیا داشتند برادری قومی بود، سرزمینی و وطنی بود یا نَسبی بود یا حسبی بود هر چه بود این سببیّت بین اینها منقطع شد «فَکُلُّهُمْ وَحِیدٌ وَهُمْ جَمِیعٌ» با اینکه «إِنَّ الْأَوَّلِینَ وَالآخِرِینَ * لَمَجْمُوعُونَ إِلَی مِیقَاتِ یَوْمٍ مَعْلُومٍ»(6)همهشان تکاند البته هر کدامشان قافلهاند برای اینکه با عقایدشان، با اخلاقشان، با اعمالشان، با تلّی از کارها دارند میآیند بعضی به دوش میکشند، بعضی به سر میکشند «لَیَحْمِلُنَّ أَثْقَالَهُمْ» شد، «أَثْقَالاً مَعَ أَثْقَالِهِمْ»(7)هست و مانند آن. فرمود: «فَکُلُّهُمْ وَحِیدٌ وَهُمْ جَمِیعٌ وَ بِجَانِبِ الْهَجْرِ وَ هُمْ أَخِلاَّءُ» با اینکه اینها خلیل هماند از یکدیگر مهجورند «لاَ یَتَعَارَفُونَ لِلَیْلٍ صَبَاحاً وَ لاَ لِنَهَارٍ مَسَاءً»(8)این همان خطبهای است که ظاهراً جناب ابنابیالحدید میگوید من از پنجاه سال قبل تا الآن بیش از هزار بار این خطبه را خواندم و هر بار خواندم «أحدثت عندی روعة»(9)برای من تازگی داشت که یک وقت خود عبارت ابنابیالحدید اینجا خوانده شد، خب اینها صحنههایی است که برای قیامت ترسیم میکنند درست است که فقه میگوید چه چیزی واجب است اما پشتوانه ی فقه این امور است یک وقت است کسی از این امور خبر ندارد فقط بازار فقهفروشی دارد، سخنرانی میکند یا مقالهای تنظیم کرده در همایشی سخنخوانی دارد این همان است که از وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) نقل شده است در بعضی از تعبیرات هم هست که «لا یزال إنّ الله یؤیّد هذا الدین بالرجل الفاجر و بأقوام لا خَلاق لهم»(10)غزّالی در احیاءالعلوم این «بالرجل الفاجر» یا «بالذی لا خَلاق له» یعنی «لا نصیب له» او را بر واعظ غیر متّعظ و عالِم غیر عامل حمل کرده است که این سخرانیها و مقالهها و همایشها از افرادی است که اهل عمل نیستند ولی دین را دارند بالأخره تأیید میکنند خب این نظر جناب غزّالی است گاهی ممکن است که نه، معنای وسیعتری از این «إنّ الله یؤیّد هذا الدین بالرجل الفاجر و بأقوام لا خَلاق لهم» یا «بالفاجر» باشد یعنی افرادی که ظالماند مسجدی بسازند، حسینیهای بسازند خودشان طرْفی نمیبندند ولی یک گوشه ی دین محفوظ است این هم ممکن است مصداق باشد ولی نه آن مصداق نه این مصداق مشمول «وَمَا کُنتُ مُتَّخِذَ الْمُضِلِّینَ عَضُداً» نیست مُضِلّ غیر از ضالّ است یعنی کسی که فقط درصدد گمراه کردن مردم است ما از اینها کمک نمیگیریم ممکن است کسی ضال باشد معصیت کند فاسق باشد اما این کارِ ابلیسی را در مسئله اضلال به عهده ندارد آیه میگوید که ما مُضل را کمک خود قرار نمیدهیم البته کسی ممکن است که غیر عادل باشد خداوند به دست او برای توبه ی او توفیقی به او عطا کند که مثلاً چندتا کار مثبت را هم او انجام بدهد به هر تقدیر «وَمَا کُنتُ مُتَّخِذَ الْمُضِلِّینَ عَضُداً» ناظر به آن است که مُضل را خدا کمکِ حفظ دین قرار نمیدهد اما ضال را، ظالم را، فاسق را برای هدایت و توبه ی او ممکن است که این توفیق را عطا بکند، خب.
1) (13) . سوره ی انشقاق، آیه ی 6.
2) (14) . سوره ی واقعه، آیات 49 و 50.
3) (15) . سوره ی یس، آیه ی 59.
4) (16) . بحارالأنوار، ج40، ص153.
5) (17) . سوره ی تکاثر، آیات 1 و 2.
6) (18) . سوره ی واقعه، آیات 49 و 50.
7) (19) . سوره ی عنکبوت، آیه ی 13.
8) (20) . نهجالبلاغه، خطبه ی 221.
9) (21) . شرح نهجالبلاغه، ج11، ص153.
10) (22) . نمیةالمرید، ص335.
پرسش:...
پاسخ: بله خب، برای اینکه او عدهای را به بیطرفی دعوت کرد همان عبیداللهبنحرّ جوفی عدهای را خب میدانید آدمی که «وَهُمْ یَنْهَوْنَ عَنْهُ وَیَنْأَوْنَ عَنْهُ»(1)یک عدّه ناهیاند یک عدّه ناهی نائیاند در کریمه ی تلاوت شده فرمود به عدهای خودشان فاصله میگیرند در صحنه نیستند، عدهای را هم مانع میشوند که بیایند «وَهُمْ یَنْهَوْنَ عَنْهُ وَیَنْأَوْنَ عَنْهُ» نائیِ با همزه یعنی دور میگویند حجّ تمتّع وظیفه ی نائی است یعنی آنها که دورند. این گروه یک عدّه دورند یک عدّه هم دورند هم دور نگه میدارند این عبیدالله از همان قبیل بود برای اینکه عدهای را او به بیطرفی دعوت کرد و چند نفر را هم به همراه خودش آورده بود، به هر تقدیر، خب.
فرمود: «مَّا أَشْهَدتُّهُمْ خَلْقَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ وَلاَ خَلْقَ أَنفُسِهِمْ» پس اینها از هیچ چیزی خبر نداشتند نه خودشان نه از آفرینش عالَم نه از آفرینش خودشان پس کاری از اینها ساخته نیست.
مطلب بعدی آن است که ما یک افاضه داریم، یک فیض داریم یک مستفیض فرق افاضه و فیض شاید خیلی فرق جداییدار و بینونتدار نباشد نظیر ایجاد و وجود که اگر به فاعل اسناد داده شد میشود ایجاد و افاضه و اگر جنبه ی پذیرش قابل ملاحظه بشود میشود وجود حقیقتی باشد به نام ایجاد حقیقتی باشد به نام وجود این چنین نیست اما مستفیض آن مبدیی است آن آینهای است که این صورت در آن آینه منعکس بشود پس مستفیض دریافتکننده فیض است فیض در اثر افاضه ی الهی ریزش میکند فیض به افاضه ی مستفیض تکیه دارد استفاضه به آن مبدأ قابلی دریافتکننده فیض متّکی است، خب.
1) (23) . سوره ی انعام، آیه ی 26.
اما آنچه را که مربوط به گاهی است اشکال یا سؤال خارج است بحث است نشود بهتر است که چگونه ما ضریح را میبوسیم در زمان پیغمبر ضریحبوسی بود یا نه؟ درِ آن حضرت را میبوسند اینها انشاءالله در فرصتی که مناسب آیه باشد مطرح میشود البته در بعضی از این روایات دارد که وقتی خواستید فلان امام را زیارت کنید در مشهد فلان امام رفتید یا خود ائمه(علیهم السلام) در زیارت بعضی از امامان معصوم قبلی وقتی میرفتند گونه ی راستشان را روی قبر میگذاشتند قبر را میبوسیدند بعد گونه ی چپ را میگذاشتند اینها هست که وجود مبارک امام سجاد مثلاً چه کار کرده وجود مبارک ائمه دیگر نسبت به ائمه قبلی چه کار کردند این هست هر اشکالی یا سؤالی بالأخره سعیتان این باشد انشاءالله که مربوط به محلّ بحث باشد.
آیات مربوط به حشر هم چند طایفه است یک آیه نظیر همین آیهای که قبلاً خواندیم که «لَقَدْ جِئْتُمُونَا فُرَادَی کَمَا خَلَقْنَاکُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ»(1)که بازترش در سوره ی مبارکه ی «انعام» است که «لَقَدْ جِئْتُمُونَا فُرَادَی کَمَا خَلَقْنَاکُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ» و همچنین در دو جای سوره ی مبارکه ی «طه» مسئله ی حشر فردی مطرح بود که «کُلُّهُمْ آتِیهِ یَوْمَ الْقِیَامَةِ فَرْداً»(2)و آیه دیگر هم بود که «وَکُلُّهُمْ» نداشت اینها یک سلسله از آیات و طوایف آیاتاند که دلالت میکنند که هر کسی تنها میآید اما این معنایش این نیست که جامعه وجود ندارد البته اثبات وجود جامعه سهل نیست اما این آیات دلیل بر عدم وجود جامعه نیست زیرا در سوره ی مبارکه ی «اسراء» چنین آیهای هست که «یَوْمَ نَدْعُوا کُلَّ أُنَاسٍ بِإِمَامِهِمْ» ما در قیامت روزی فرا میرسد که هر کسی را به امامِ او، به نام امام او میخوانیم میگوییم علویها بیایند، حسنیها بیایند، حسینیها بیایند یا به وجود مبارک پیغمبر(علیه و علی آله آلاف التحیّة و الثناء) میخوانیم آیه ی 71 سوره ی مبارکه ی «اسراء» این بود «یَوْمَ نَدْعُوا کُلَّ أُنَاسٍ بِإِمَامِهِمْ» پس آنجا که فرمود: «لَقَدْ جِئْتُمُونَا فُرَادَی»(3)ناظر به حشر فرد است هر کسی را با علامت خاصّ او فرداً میخوانند و حضور پیدا میکند اما هر کسی عضو امّتی بود جزء یک جامعه ی خاصّی بود، دین خاصّی داشت، مکتب مخصوصی داشت او را به اسم امامش دعوت میکنند «یَوْمَ نَدْعُوا کُلَّ أُنَاسٍ بِإِمَامِهِمْ» بعد «فَمَنْ أُوتِیَ کِتَابَهُ بِیَمِینِهِ فَأُولئِکَ یَقْرَءُونَ کِتَابَهُمْ وَلاَ یُظْلَمُونَ فَتِیلاً * وَمَن کَانَ فِی هذِهِ أَعْمَی» دیگر در مقابل یَمین، یسار را اینجا ذکر نکرد فرمود کسی که کور است که این صنعت احتباک چهار جزء را انسان بخواهد بگوید یک در بین بگوید تا طرف بفهمد این یکی از صنایع ادبی است که قرآن کریم از این صنایع ادبی کم ندارد انسان یا بیناست یا کور، انسان یا نامه ی اعمالش را دست راست میگیرد یا دست چپ این عناوین چهارگانه را قرآن کنار هم ذکر نکرد دوتا را ذکر کرد تا آن دوتا را ما بفهمیم فرمود یک عدّه نامه ی اعمال را با دست راست میگیرند یک عدّه کورند، خب کور که در مقابل نامه ی عمل به دست راستگیر نیست در قبال گرفتن نامه به دست راست، گرفتن نامه به دست چپ است، در قبال کور، بیناست این صنعتِ ادبی با آدم بِفهم کار دارد دیگر لازم نیست چهار جمله بگوید که آن آدم بِفهم میفهمد که یک در بین گفته تا آن دوتا را او بفهمد نظیر همان آیه ی سوره ی مبارکه ی «یس» که مکرّر گفته شد. فرمود یک عدّه نامه ی اعمالشان به دست راست است یک عدّه کورند یعنی یک عدّه بینا هستند و نامه ی اعمال را به دست راست میگیرند یک عدّه کور هستند و نامه ی اعمالشان را به دست چپ میدهیم، خب این آیه دلالت داشت که مردم را در قیامت به اسم رهبرانشان صدا میزنند پس اینجا یک وجود جمعی برای جامعه و امّت و امثال ذلک قائل است چه اینکه در سوره ی مبارکه ی «جاثیه» هم مشابه این معنا آمده است آیه ی 28 و 29 به این صورت است «وَتَرَی کُلَّ أُمَّةٍ جَاثِیَةً کُلُّ أُمَّةٍ تُدْعَی إِلَی کِتَابِهَا» ما میگوییم قرآنیها بیایند، توراتیها بیایند، انجیلیها بیایند آن امام هم میتواند کتاب باشد هم میتواند پیامبری که آن کتاب را آورده باشد «کُلُّ أُمَّةٍ تُدْعَی إِلَی کِتَابِهَا الْیَوْمَ تُجْزَوْنَ مَا کُنتُمْ تَعْمَلُونَ» نه «بما کنتم»، نه با محذوف است یعنی متنِ عمل جزای شماست «الْیَوْمَ تُجْزَوْنَ مَا کُنتُمْ تَعْمَلُونَ» این آیات را که تقریباً دوازده، سیزدهم قرآن کریم است کاری به فقه ندارد کاری به اصول ندارد کاری به مسائل حکمت عملی ندارد کاری به جهانبینی دارد یک سیزدهم قرآن مربوط به فقه و اصول است این شش هزار و ششصد و خردهای حدّاکثر پانصد آیه درباره ی این مسائل فقه و اصول باشد حالا یا پانصد آیه مربوط به فقه و اصول است یا پانصد حُکم از احکام فقهی از آیات استفاده میشود که رقمش کمتر از آن دوازده، سیزدهمش مربوط به جهانبینی است دیگر. «الْیَوْمَ تُجْزَوْنَ مَا کُنتُمْ تَعْمَلُونَ * هذَا کِتَابُنَا یَنطِقُ عَلَیْکُم بِالْحَقِّ إِنَّا کُنَّا نَسْتَنسِخُ مَا کُنتُمْ تَعْمَلُونَ» ما آنچه را که شما عمل میکنید استنساخ میکنیم که این از جاهایی است که بالأخره چالش فراوانی دارد ما مُستَنسِخیم، نسخهبرداری میکنیم نه از روی نوشته ی شما نسخهبرداری کنیم خیر، ما متنِ عمل شما را نسخهبرداری میکنیم «إِنَّا کُنَّا نَسْتَنسِخُ مَا کُنتُمْ تَعْمَلُونَ» یعنی یک نسخه ی اصلی هست عملِ شما نسخهبدل اوست وجود مبارک امام در ذیل این آیه فرمود: «ألستم قوماً عربا»(4)مگر عرب نیستید، مگر قواعد عربی نمیدانید استنساخ غیر از نسخ است نامهای اصل باید باشد و این دوّمی را بر اساس آن اوّلی بنویسند آن نامه ی اولی چیست؟ نمیدانیم، این متن عمل، متن عمل یعنی متن عمل این نامه ی دومی است این نسخهبدل اوست آنگاه آنچه را که ما انجام میدهیم «إِنَّ عَلَیْکُمْ لَحَافِظِینَ * کِرَاماً کَاتِبِینَ»(5)اینها مینویسند «یَعْلَمُونَ مَا تَفْعَلُونَ»(6)و مانند آن، این مرحله ی سوم و چهارم است اما مرحله ی اول و دوم گیریم ما یک نامه ی اصل باید داشته باشیم این کاری که میکنیم نسخهبدل اوست حضرت میفرماید مگر شما عرب نیستید قواعد عربی را این روایت نورانی را ذیل این آیه ببینید مگر شما عرب نیستید خدا که نمیگوید «ما نکتب» که، فرمود عمل شما را ما استنساخ میکنیم نه از روی عمل شما نسخه میگیریم متن عمل شما مستنسَخ ماست پس یک نسخه ی اصل باید باشد یک، این کارِ شما نسخهبدل اوست دو، حالا از این به بعد کارها را هم مینویسند این حرفها، حرفهای قرآن است اگر اینها وارد شد ائمه(علیهم السلام) اصرارشان هم این بود که انسان با این مسائل هم مأنوس بشود.
فتحصّل که انسان طبق بعضی از آیات یک زندگی فردی دارد یک مسئولیت فردی، یک زندگی جمعی دارد یک مسئولیت جمعی حالا واقعاً جامعه وجود جدا دارد کما ذهب الیه بحث یا نه، انسان دارای دو حیثیت است یک حیثیت فردی است یک حیثیت جمعی که گاهی از انسان سؤال میکنند آیا وظایف فردی را انجام دادی یا نه، گاهی از او میپرسند آیا وظایف اجتماعی و جمعیات را انجام دادی یا نه این دو.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
«وَإِذْ قُلْنَا لِلْمَلاَئِکَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلَّا إِبْلِیسَ کَانَ مِنَ الْجِنِّ فَفَسَقَ عَنْ أَمْرِ رَبِّهِ أَفَتَتَّخِذُونَهُ وَذُرِّیَّتَهُ أَوْلِیَاءَ مِن دُونِی وَهُمْ لَکُمْ عَدُوٌّ بِئْسَ لِلظَّالِمِینَ بَدَلاً (50) مَّا أَشْهَدتُّهُمْ خَلْقَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ وَلاَ خَلْقَ أَنفُسِهِمْ وَمَا کُنتُ مُتَّخِذَ الْمُضِلِّینَ عَضُداً (51)»
برای تبیین توحید در سوره ی مبارکه ی «کهف» که در مکه نازل شد فرمود غیر خدای سبحان فرشتهها هستند و ابلیس و ذریّه ی او، هیچ کدام از اینها صلاحیّت مُطاع بودن را ندارند آنچه که در بین مشرکان حجاز و امثال حجاز رواج داشت پرستش غیر خدا بود غیر خدا یا فرشتهها بودند یا اطاعت از جن بود و مانند آن. فرمود غیر خدا هر که هست و هر چه هست صلاحیّت اطاعت و تربیت و ربوبیّت انسان را ندارند اما ملائکه که اینها خادم انسانیّت انساناند و در پیشگاه انسانیّت انسان ساجدند اینها نمیتوانند مطاع و ربّ و ولیّ و معبود باشند اینها خدمتگزارند، به اذن خدا هادیاند، تأیید میکنند و مانند آن. ابلیس و ذریّه ی ابلیس هم جهل علمی دارند هم جهالت عملی نه از ساختار خلقت جهان باخبرند، نه از ساختار خلقت انسان مستحضرند، نه از کیفیت خلقت خودشان باخبرند این مربوط به جهل اینها. جهالت علمی اینها به این است که اینها سدّ عن سبیل الله دارند، اینها مضلّاند مُضل که نمیتواند مطاع باشد فتحصّل که اطاعت، نصرت، ولایت و آن کاملترین مرحله عبادت مخصوص ذات اقدس الهی است اگر احیاناً کمکی از غیر خدا به کسی میرسد آنها مأموران الهیاند که به اذن خدا کار میکنند زیرا حصر «مَا النَّصْرُ إِلَّا مِنْ عِندِ اللّهِ»(1)بیانگر آن است که اگر در عالَم نصرتی از جایی به کسی به شخصی رسیده است این به اذن خداست این میتواند مبیّن توحید در فضای شرک باشد «وَإِذْ قُلْنَا لِلْمَلاَئِکَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ» پس معبود بودن فرشتهها روا نیست برای اینکه اینها ساجدند و خاضعاند این صدر آیه را برای آن جهت ذکر میکنند که براهین آینده مزاحم نباشد چون براهین آینده درباره ی نفی ربوبیّت ابلیس و امثال ابلیس این است که خدا فرمود: «مَّا أَشْهَدتُّهُمْ خَلْقَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ» خب اینکه درباره ی فرشتهها و حاملان عرش صادق نیست خدای سبحان اینها را شاهد خلق قرار داده حتی درباره ی کیفیت آفرینش آسمانها به اینها دستور داده که چطوری خلق بکنند، درباره ی کیفیت آفرینش انسان به اینها دستور داده که کجا خاک بیاورند، کجا آب بیاورند، کجا گِل کنند، کجا حمأ مسنون بشود و مانند آن پس اینها که شاهدند ساجدند آنها که ساجد نیستند دو سبب از اسباب منع سلب در آنهاست یکی جهل علمی و یکی هم جهالت عملی هم نمیدانند هم بدراههاند و بدسرشتاند، بدسرنوشتاند، دشمناند. «وَإِذْ قُلْنَا لِلْمَلاَئِکَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا» پس فصل اول اگر مربوط به اطاعت از فرشتهها باشد باید به اذن خدا باشد پرستش غیر خدا ولو فرشته هم باطل است برای اینکه این خودش ساجد و خدمتگزار انسانیّت انسان است. درباره ی غیر فرشتهها میشود ابلیس و ذریّه ابلیس فرمود: «إِلَّا إِبْلِیسَ» که «کَانَ مِنَ الْجِنِّ» و سجده نکرد «فَفَسَقَ عَنْ أَمْرِ رَبِّهِ» از این مسیر خارج شد آنگاه با این برهان گاهی حکم را اول ذکر میکند بعد دلیل را بعد، گاهی دلیل را اول ذکر میکند حکم را بعد این کریمه ی پنجاه از این قبیل است که اول دلیل را ذکر فرمود بعد مدلول را، اول عدم استحقاق معبود بودن غیر خدا را ذکر کرد بعد فرمود: «أَفَتَتَّخِذُونَهُ وَذُرِّیَّتَهُ أَوْلِیَاءَ مِن دُونِی» در حالی که «وَهُمْ لَکُمْ عَدُوٌّ بِئْسَ لِلظَّالِمِینَ بَدَلاً» مبسوط برهان این است که «مَّا أَشْهَدتُّهُمْ خَلْقَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ» بالأخره انسان ناچار است با جهان رابطه داشته باشد از عمق دریا تا اوج سپهر میدان تاخت و تاز انسان است حالا اگر کسی نتوانست دریا را تسخیر کند آسمانپیما درست کند آن بر اساس نقص خودش است فرمود من این سفره ی آسمانی را برای شما پهن کردم آنچه در آسمانهاست برای شما تسخیر کردم، آنچه در دریاها و صحراهاست برای شما تسخیر کردم حالا نتوانستی بروی با اینکه همه ی امکانات را من فراهم کردم «لُومُوا أَنفُسَکُم»(2)، خب پس فرشتهها که خاضع و ساجدند، جن و ذریّه ی جن که از خلقت آسمان و زمین بیخبر است «مَّا أَشْهَدتُّهُمْ خَلْقَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ وَلاَ خَلْقَ أَنفُسِهِمْ» اینها وقتی از جریان خودشان بیخبر باشند جریان دیگران به طریق اُولی ٰ برخیها فکر میکردند که این «وَلاَ خَلْقَ أَنفُسِهِمْ» از این قبیل است که وقتی «فَإِذَا دَخَلْتُم بُیُوتاً فَسَلِّمُوا عَلَی أَنفُسِکُمْ»(3)یعنی «یسلّم بعضکم علی بعض» نیازی به این تکلّف نیست فرمود کسی که از وضع خودش بیخبر است چگونه از وضع دیگری باخبر باشد کسی که مشکل خودش را نمیتواند حل بکند چگونه مشکل دیگری را حل بکند و برای اینکه ثابت کنند که اینها عاجز محضاند نفرمود «ما شهدوا خلق السماوات و الأرض» به تعبیر سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) نفرمود «ما شهدوا خلق السماوات و الأرض و لا خلق انفسهم» نفرمود اینها عالِم نیستند شاهد نیستند فرمود ما اینها را اِشهاد نکردیم زیرا اگر اینها باید عالِم باشند باید تعلیم ما باشد اگر اینها بخواهند شاهد باشند باید با اشهاد ما باشد ما که اشهاد نکردیم پس اینکه نفی شهود را به نفی اشهاد بسنده کرد برای اثبات آن است که اگر آنها بخواهند عالِم باشند به تعلیم الهی باید باشد، کسی معبود است که هم بداند این عابد چگونه خلق شده است، هم بتواند مشکلات او را حل بکند خدای سبحان این دو صفت ممتاز را برای خود ذکر میکند فرمود خدا میداند بشر چگونهاند چون او را آفرید «أَلَا یَعْلَمُ مَنْ خَلَقَ وَهُوَ اللَّطِیفُ الْخَبِیرُ»(4)یعنی «الله خالق کلّ شیء» این صغرا، «و کلّ خالقٍ عالِم بمخلوقه» این کبرا، «فالله عالمٌ بالخلق و بالمخلوق» این نتیجه، عصاره ی این نتیجه را در آن جمله ی نورانی ذکر فرمود: «أَلَا یَعْلَمُ مَنْ خَلَقَ وَهُوَ اللَّطِیفُ الْخَبِیرُ» خب مدبّر هم باید باشد مدبّر هم معنایش این است که هر موجودی را بداند که استعداد چه کمالی را دارد راهِ مستقیم او را هم در اختیارش قرار بدهد رهبری او را هم به عهده بگیرد این سه، چهار کار را خدا فرمود ما کردیم برای اینکه «أَعْطَی کُلَّ شَیْءٍ خَلْقَهُ»(5)آن استعدادها و لیاقتهای هر کسی را به او دادیم یک، یک صراط مستقیمی هم بین نقطه ی آغازین حرکت و پایان حرکت ما رسم کردیم که صراط مستقیم است که در عالَم هست رهبری این راه را هم خود خدا به عهده گرفته فرمود: «إِنَّ رَبِّی عَلَی صِرَاطٍ مُسْتَقِیمٍ»(6)این صفتِ فعل خداست ذات اقدس الهی تمام کارهایش بر صراط مستقیم است خب خدا بر صراط مستقیم کار میکند صراط مستقیم هم خودش احداث کرده است اما آیا رهبری هر موجودی را به عهده دارد که به مقصد برساند؟ فرمود آری، آن را هم خدا به عهده دارد «مَا مِن دَابَّةٍ إِلَّا هُوَ آخِذُ بِنَاصِیَتِهَا»(7)پس آنجا یک راه راست است یک، سالک و رونده است دو، پیشانو و پیشانی این رونده به دست خداست سه، خدا هم این راهی را و این سالک را در همین مسیر مستقیم رهبری میکند این چهار، اگر «إِنَّ رَبِّی عَلَی صِرَاطٍ مُسْتَقِیمٍ» است، اگر «مَا مِن دَابَّةٍ إِلَّا هُوَ آخِذُ بِنَاصِیَتِهَا» است او میتواند ربّ باشد، میتواند مربّی و مدبّر باشد برای اینکه هم باخبر است که هر موجودی برای چه خلق شد چون خودش اعطا کرد «اعطی کل ذی خلقٍ خَلقه» و هم راهِ مستقیم را آفرید که استعداد را به فعلیّت برساند، هم رهبری این راه را خودش به عهده دارد به نحو ایصال به مطلوب نه به نحو هدایت طریق منتها حالا مشکل ما این است که ما این زِمام را به دست او نمیدهیم اینکه نمیگوییم «تَوَکَّلْتُ عَلَی اللَّهِ»(8)، نمیگوییم «أُفَوِّضُ أَمْرِی إِلَی اللَّهِ»(9)یعنی زمام کار به دست خود ماست خب اگر «عَلَیْهِ تَوَکَّلْتُ وَعَلَیهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُتَوَکِّلُونَ»(10)این زِمام را، این پیشانی و پیشانو را سجده کنیم به او بدهیم دیگر، اگر به او دادیم میشود راحت خب ما اگر خواسته باشیم این زِمام را این ناسیه را به او بسپاریم آدرسش کجاست؟ آدرسش سجده است دیگر، اگر آدرسش سجده است کسی که اهل نماز است و بهترین حال در حالات نماز همان سجده است این سجدههای طولانی وقتی این سجده صورت را پیشانی را به خاک در پیشگاه او ما ساییدیم یعنی ما این زمام را به تو دادیم دیگر آنوقت چه کسی این کار را کرد که به مقصد نرسید؟ فرمود شما پیشانیتان را به من بدهید من که میگیرم من که نمیخواهم شما را راهنمایی بکنم آدرس بدهم که من تمام کارهای شما را به عهده میگیرم «وَمَن یَتَّقِ اللَّهَ یَجْعَل لَهُ مَخْرَجاً * وَیَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لاَ یَحْتَسِبُ وَمَن یَتَوَکَّلْ عَلَی اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ»(11)آن برای انسان است و افراد عادی است و هدایت طریق است و «هُدیً لِلنَّاسِ»(12)بله، اما حالا کسی که برابر «هُدیً لِلنَّاسِ» عمل کرد و سر به خاک گذاشت و در پیشگاه خدای سبحان سجده کرد یعنی ناسیهاش را به او داد دیگر اگر ناسیهاش را به او داد «إِنَّ رَبِّی عَلَی صِرَاطٍ مُسْتَقِیمٍ»(13)خب. فرمود آنها که شاهد خلق سماوات و ارض نیستند شاهد خلق خودشان نیستند فضلاً از دیگری پس اگر هم باشند ما باید اشهاد بکنیم ما که اینها را اشهاد نکردیم آنها را هم که اشهاد کردیم آنها را خدمتگزار شما قرار دادیم به فرشتهها گفتیم «إِنِّی جَاعِلٌ فِی الأَرْضِ خَلِیفَةً»(14)به آنها گفتیم فلانجا خاک بیاورید فلانجا مشکلات خاک را حل کنید اینها را شاهد خلق کردیم اما اینها را خدمتگزار شما قرار دادیم پس چه کسی را میخواهید عبادت کنید؟ نه فرشته، نه غیر فرشته آنکه حقروست ساجد است آنکه باطلروست جهلِ علمی دارد و جهالت عملی و خدای سبحان هم عالِم است هم مدیر و مدبّر خوب «وَمَا کُنتُ مُتَّخِذَ الْمُضِلِّینَ عَضُداً» عَضد یعنی کمک آنکه در سوره ی مبارکه ی «قصص» به موسای کلیم فرمود: «سَنَشُدُّ عَضُدَکَ بِأَخِیکَ»(15)از همین قبیل است فرمود ما تو را به وسیله ی برادرت یاری میکنیم آیه ی 35 سوره ی مبارکه ی «قصص» این است «قَالَ سَنَشُدُّ عَضُدَکَ بِأَخِیکَ وَنَجْعَلُ لَکُمَا سُلْطَاناً» عَضُد یعنی همان کمک و ریشه ی اصلیاش هم از همان عضو خاص است که قبلاً گذشت بنابراین شیطان به هیچ وجه صلاحیّت ندارد این سلب شهود از آنها در بخشی سالبه به انتفای موضوع است در بخشی هم سالبه به انتفای محمول قضیه که آنها نسبت به خودشان نبودند تا شاهد باشند. درباره ی ضمایر ارجاعات فراوانی شده.
1) (1) . سوره ی آلعمران، آیه ی 126.
2) (2) . سوره ی ابراهیم، آیه ی 22.
3) (3) . سوره ی نور، آیه ی 61.
4) (4) . سوره ی ملک، آیه ی 14.
5) (5) . سوره ی طه، آیه ی 50.
6) (6) . سوره ی هود، آیه ی 56.
7) (7) . سوره ی هود، آیه ی 56.
8) (8) . سوره ی هود، آیه ی 56.
9) (9) . سوره ی غافر، آیه ی 44.
10) (10) . سوره ی یوسف، آیه ی 67.
11) (11) . سوره ی طلاق، آیات 2 و 3.
12) (12) . سوره ی بقره، آیه ی 185.
13) (13) . سوره ی هود، آیه ی 56.
14) (14) . سوره ی بقره، آیه ی 30.
15) (15) . سوره ی قصص، آیه ی 35.
پرسش: در شأن آدم شیطان گفت که «خَلَقْتَهُ مِنْ طِین»(1).
پاسخ: نه، بعد از سجده است امر به سجده است حالا که ذات اقدس الهی آدم را آفرید «إِنِّی خَالِقٌ بَشَراً مِن طِینٍ * فَإِذَا سَوَّیْتُهُ وَنَفَخْتُ فِیهِ مِن رُوحِی فَقَعُوا لَهُ سَاجِدِینَ»(2)از آن به بعد «قُلْنَا لِلْمَلاَئِکَةِ اسْجُدُوْا» از این به بعد این تعرّض کرده اما حالا روحش را از کجا آوردیم، بدنش را از کجا آوردیم، پیوند روح و بدن را از کجا آوردیم اینها را ذات اقدس الهی با برخی از فرشتهها در میان گذاشته امر کرده که این کار را انجام بدهید ولی شیطان در این صحنه هیچ حضور نداشت، خب.
پرسش: گذر زمان در آفرینش آدم تأثیری داشته؟
پاسخ: بالأخره گذر زمان نقشی ندارد ولی شیطان هیچ علمی نداشت نمیدانست که خدای سبحان چه میکند که، از خلقت بدن، از خلقت جان، از پیوند جان و بدن هیچ خبری نداشت شاهد باشد که چه کار کرده اینها آن بیان مبسوطی که سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) دارد چند قول از اقوال مفسّران را نقل میکند و ابطال میکند لابد ملاحظه فرمودید که این ضمیر به چه کسی برمیگردد این ضمایر «مَّا أَشْهَدتُّهُمْ»، «وَلاَ خَلْقَ أَنفُسِهِمْ» و اِشهاد آیا به معنی مشورت است یا نه؟ خب اشهاد که به معنی مشورت نیست به چه دلیل ما این ظاهر را بر خلافش حمل بکنیم «مَّا أَشْهَدتُّهُمْ» یعنی مشورت نکردم با آنها، آنها را در شور دخیل نکردم حالا بر فرض آنها عضو شورا بودند مشورتشونده بودند دیگر صلاحیّت اینها برای ولایت ثابت نمیشود بنابراین در ولایت دو چیز معتبر است یکی عالِم بودن به ساختار این شیء، دوم مدیر و مدبّر بودن فرمود شیطان و ابلیس و ذریّه ی او فاقد هر دو جهتاند نه عالِماند نه خیرخواه، فرشتهها که عالماند و خیرخواه خلقت آنها برای خدمتگزاری به انسان است و نه معبود بودن.
پرسش: حاج آقا ببخشید این روایتی هست که اشهاد حضرت خاتم به حضرت علی(علیه السلام) و فاطمه زهرا(سلام الله علیها).
پاسخ: خب آنها نسبت به مادونشاناند دیگر وگرنه در اصل خلقت خود آنها، آنها هم اینچنین نیستند اینها نسبت به مراحل بعدی مادوناند اینها هم مثل فرشتهها هستند که سرپرستی موجودات دیگر را به اذن خدا به عهده دارند آنهایی که عالِماند به تعلیم الهی درصدد هدایت مردماند چیزی از مردم طلب نمیکنند.
اما بخشی که مربوط به سؤالهای قبلی است. زمین را در روز قیامت ذات اقدس الهی توسعه میدهد که تا اولین و آخرین در آن زمین جا بگیرند اما توسعه ی زمین اگر با تبدیل زمین همراه باشد و تبدیل هم تفسیر شده باشد به اینکه زمین تبدیل میشود به زمینی که روی آن گناه نشده یک، تبدیل میشود به کُره ی خُبز نَقیّ(1)یعنی نانِ خوب دو، اینگونه از روایات اگر در ذیل آیه سوره ی مبارکه ی «ابراهیم» است که «یَوْمَ تُبَدُّلُ الْأَرْضُ غَیْرَ الْأَرْضِ وَالسَّماوَاتُ»(2)آنگاه مسئله ی شهادت و شکایت باید توجیه بشود که یعنی چه؟ اگر زمین قبض و بسط دارد قبض و بسط منافات با شهادت و شکایت ندارد اما اگر زمین تبدیل میشود به زمینی که «لَم یُعصَ علیها» طبق بعضی از روایات یا تبدیل میشود به کُره ی خُبز نَقیّ در بعضی از روایات آن احتیاج به توجیه دارد.
مطلب دیگر اینکه این معصومین(سلام الله علیهم اجمعین) اینها هم وجه الله را درک میکنند چون خود ذات اقدس الهی به هیچ وجه قابل ادراک نیست یعنی آنها که این راه را طی کردند سیدناالاستاد که در ذیل آیه ی «یُرِیدُونَ وَجْهَهُ» آنجا در المیزان بالصراحه تصریح فرمودند: «و أمّا الذات الالمتعالیة فلا سبیل الیها»(3)احدی به آن مقام راه ندارد بزرگان اهل معرفت هم در ذیل همین آیه ی «مَّا أَشْهَدتُّهُمْ خَلْقَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ» عبارتشان این است که «أمّا العلم بذات الحقّ محالٌ حصوله لغیر الله»(4)این حرف این بزرگان است، خب.
پرسش: اهل بیت عصمت و طهارت خودشان مصداق کامل وجه الله هستند.
پاسخ: بله، به مصداق کامل وجه الله هستند اما وجه الله کجا و الله کجا این وجه الله که «أین وجه الله الذی یتوجه إلیه الأولیاء»(1)ظهور خداست مثل اینکه ما الآن هیچ تردیدی نداریم که آفتاب را میبینیم اما آن کارشناسان به ما میگویند اینکه شما میبینید نور آفتاب است مگر آفتاب قابل دیدن است تازه آن وقتی که کسوف شده و نورش به ما نمیرسد اگر کسی بخواهد با چشم غیر مسلّح ببیند کور میشود اما تا یک کارشناس به ما نگوید ما هیچ باور نمیکنیم که ما آفتاب را نمیبینیم خب همهمان آن آفتاب را میبینیم دیگر ما نور السماوات والأرض را میبینیم نه آن هویّت مطلقه آنکه گفته «عنقا شکار کس نشود دام باز چین» همین است «یُحَذِّرُکُمُ اللّهُ نَفْسَهُ»(2)همین است آنجا احدی دسترسی ندارد برای اینکه او بسیط محض است بسیط محض که جزء ندارد که ما بگوییم ما به اندازه ی خودمان او را میشناسیم که، یک حقیقت نامتناهی است و بسیط محض است منتها نور السماوات و الأرض است فیض آسمان و زمین وابسته است خود اینها فیضاند هر فیضی خودش را به اندازهای که هست میشناسد آنها کاملاند فیض کاملاند معرفت کامل و فیض دارند دیگران ناقصاند معرفت ناقصه و فیض دارند ولی بالأخره به ذات دسترسی نیست بالقول المطلق و آن بیان نورانی حضرت امیر که دارد سخن از عبادت هست ربّ است آنجا هم در جواب سؤال ذعلب سخن از ربّ است ربوبیّت از اسمای حسنای ذات اقدس الهی است نه مسمّا، خب.
اما اینکه هر کسی محتاج به مُضلّ بیرونی است این برهانی بر او اقامه نشده بعضی از موجوداتاند که اگر بخواهند گمراه بشوند شاید محتاج به مضلّ بیرونی باشند اما اینچنین نیست که دلیل داشته باشیم که الاّ ولابد هر موجودی که گمراه میشود محتاج به عامل بیرونی است بلکه ذات اقدس الهی برخی از موجودات را طوری آفریده که هم گرایشهای شهوت و غضب در آن هست، هم گرایشهای عقلی او را وادار کرده به جهاد اکبر در صحنه ی نفس که بتواند به جای تعطیل این قوا آنها را تعدیل کند شهوت را بهجا، غضب را بهجا هر دو را به امامتِ عقلی که خدا به او داده است اداره کند اگر اینها یک نماز جماعتی در صحنه ی نفس خواندند مأموم عقل بودند عقل شهوت و غضب را رهبری و هدایت کرد اینها میشوند موجود عادل، اما اگر عقل را به اسارت گرفتند زِمام را به شهوت یا غضب دادند میشوند ضالّ و جاهل علمی یا جهالتدار عملی اگر هر موجودی بتواند با این اوصاف خلق بشود نیازی به مُضلّ بیرونی نیست لذا کسی ابلیس را گمراه نکرده همان خوی خودخواهی که در او بود به جای اینکه این خودخواهی را به کمال نزدیک کند به اعتماد به نفس و به جمال و جلال الهی وابسته کند به خودش متّکی کرده و گمراه شده کسی او را گمراه نکرده جن هم شاید اینچنین باشند که اگر گمراه میشوند به وسیله ی عامل بیرونی نیست بنابراین اضلال الاّ ولابد به عامل بیرونی وابسته باشد اثبات میخواهد درباره ی انسان البته این طور است یعنی عملاً این طور است حالا اگر نبود، ابلیس نبود، انسان اصلاً گمراه نمیشد آن هم محتاج به برهان است بالأخره این قوایی که در انسان هست میتواند تعدیل نشود و سرکشی کند.
پرسش:...
پاسخ: درونیها ابزار کارند آن عامل اصلی برای یک عدّه بیرونی است این نفس امّاره را، نفس مسوّله را از تبعیّت عقل خارج میکنند خودشان «یُوَسْوِسُ فِی صُدُورِ النَّاسِ»(1)میشوند آنوقت این نفس امّاره، این نفس مسوّله در اثر دسیسه و وسوسه ی عاملان بیرونی از رهبری عقل تمرّد میکند و زمینه ی گمراهی را فراهم میکند، خب.
مطلب بعدی آن است که ما درباره ی افراد نمیتوانیم حکم بکنیم که این پایان کارش چیست «إنما الأعمال بخواتیمها»(2)ما درباره ی خودمان و درباره ی دیگران باید به حُسن عاقبت دعا بکنیم گاهی ممکن است کسی اولش خوب باشد آخرش بد، گاهی اولش بد باشد آخرش خوب درباره ی اشخاص نمیشود «إنما الأعمال بخواتیمها» باید از خدا بخواهیم که همه ی ما را انشاءالله در مسیر مستقیم هدایت کند. درباره ی علوم که این علوم تا کجا پیش میروند؟ مستحضرید علم وقتی که به عمل نرسد کم کم از یاد آدم میرود علوم عملی نظیر صنایع یدی و یا غیر یدی اینها اگر به عمل در نیاید کم کم یاد آن شخص میرود علوم تعلیمی مثل ادبیات، مثل فقه، مثل اصول، مثل فلسفه، مثل کلام که تعلیم و تربیت در آن هست کسی سالیان متمادی اینها را درس نگوید از یادش میرود بعد از مرگ چون سخن از طهارت و بیع یا بیع و اجاره و صلح و مضارعه و مضاربه نیست یا اصالت وجود و اصالت ماهیّت این مسائل مطرح نیست هر کس هر چه خوانده است بعد از مرگ بعد از مدّتی از یادش میرود یا زود یا دیر، اما اگر کسی یک سلسله علومی را فراهم کرد که بهشت یعنی چه؟ آن چهار نَهر یعنی چه؟ شفاعت یعنی چه؟ ولایت یعنی چه؟ توسّل یعنی چه؟ بهشت به اراده ی بهشتیان سرسبز و خرم میشود به تعبیر مرحوم امینالاسلام در مجمع اگر کسی بخواهد چشمه بجوشاند با خطکشی دستی چشمه جوشیده میشود که دارد «یُفَجِّرُونَهَا تَفْجِیراً»(3)و بهشتیها تابع چشمه نیستند چشمهها تابع اراده ی بهشتیها هستند جریان بهشت مثل دنیا نیست که هر جا چشمه باشد انسان کنار چشمه چادر بزند بلکه چشمهها تابع خواستههای انساناند اگر این مسائل را در دنیا فراهم کرده خب روز به روز، لحظه به لحظه این علمش آنجا شکوفاتر میشود این علمی نیست که از یادش برود اگر در جریان جهنّم و درکات جهنّم باخبر شد، اگر از بهشت و درجات بهشت باخبر شد، اگر این جوشن کبیر را خوب خواند و عمری را صرف اسمای حسنای الهی کرد او ضارّ است یعنی چه؟ او نافع است یعنی چه؟ او قریب است یعنی چه؟ او «الدانی فی علوّه و العالی فی دنوّه»(4)یعنی چه؟ این علوم در آنجا شکوفاتر، شفافتر، روشنتر میشود اما حالا «فَاغْسِلُوا وُجُوهَکُمْ وَأَیْدِیَکُمْ إِلَی الْمَرَافِقِ»(5)این دیگر یادش میرود آنجا سخن از وضو و نماز نیست سخن از طهارت مائیه و ترابیه نیست یا وفای به عقد بکنید یا خیال غَبْن دارید یا خیار عیب دارید آنجا سخن از «لا بیع فیه و لا خلّة» دیگر سخن از خرید و فروش نیست تا بگوییم بیع عقد لازم است یا عقد جایز است و مانند آن. این سلسله از علوم اگر کسی اینها را برای رضای خدا یاد گرفت و برای رضای خدا باور کرد و تعلیم کرد و نوشت و یاد داد ثمره ی این علوم در قیامت میشود بهشت این ثمرهاش هست اما خود این علوم رخت برمیبندد اما آن سلسله از علوم که اسمای حسنای الهی را بشناسد، اولیا را بشناسد، نبوّت را بشناسد، رسالت را بشناسد، خلافت را بشناسد، ولایت را بشناسد اینها شکوفاتر میشود علمی باید تهیه کرد که آنجا هر لحظه شکوفاتر بشود نه علمی که وقتی انسان رفت کلّ سرمایه را از دست بدهد فقط ثمرش بماند این تفاوت انحای علوم است.
اما درباره ی استنساخ مقداری قبلاً در سوره ی مبارکه ی «آلعمران» یا «نساء» گذشت اصل بحثش مربوط به سوره ی مبارکه ی «جاثیه» است که انشاءالله خواهد آمد. درباره ی فقیر بودن اشیاء بعضیها فقرشان در همین است که حکایت میکنند اینکه گفته میشود موجودات عالَم صُوَر مرآتیه حقّاند یا سایه ی آن شمس حقیقتاند این سایه فقرش در این است که شاخص را نشان میدهد این صورت مرآتیه فقرش در این است که صاحبصورت را نشان میدهد هیچ چیزی در عالَم نیست مگر اینکه آیت حق است ذاتاً و صفتاً و فعلاً و فقرش یعنی در ربط اوست نه اینکه «ذاتٌ ثبت له الفقر» اگر موجودی فقیر بود که معدوم نیست اگر ما گفتیم «الألف فقیرٌ» این موجبه ی معدولة المحمول است اگر گفتیم «زیدٌ أعمی» این موجبه ی معدولة المحمول است یک وقت است که حرفِ سلب در بین موضوع و محمول قرار میگیرد میگوییم «زیدٌ لیس ببصیر» این میشود قضیه ی سالبه یک وقت است که نه، حرف سلب را در درون محمول جاسازی میکنیم البته در کنارش نه در درون میگوییم «زیدٌ لا بصیر» این میشود موجبه ی معدولة المحمول از این دقیقتر این است که حرف سلب را میبریم در جوف محمول میگوییم «زیدٌ أعمی ٰ» این أعما را که انسان باز کند میبیند یک حرف سلب در آن هست «زیدٌ أعمی ٰ» موجبه ی محصّله نیست موجبه ی معدوله است، «زیدٌ جاهلٌ» از این قبیل است، «زیدٌ فقیر» از این قبیل است، «زیدٌ اُمّیٌّ» از این قبیل است همه ی محمولاتی که بار منفی دارند یک حرف نفیای در درون اینها جاسازی شده یک حکیم که اینها را موجبه ی محصّله نمیداند میگوید این محمول را که شما باز کنید از درونش یک حرف نفی در میآید پس معلوم میشود این قضیه موجبه ی محصّله نیست موجبه ی محصّله این است که بگوییم «زیدٌ عالمٌ» اما اگر گفتیم «زیدٌ اُمّیٌّ»، «زید جاهلٌ»، زید کذا و کذا همه ی اینها قضیه ی موجبه ی معدولة المحمول است «الانسان فقیرٌ» موجبه ی معدولة المحمول است و فقرشان هم در این است که فقط مثل سایهاند، مثل صورت مرآتیهاند خدا را نشان میدهند. درباره ی فرشتهها دلیلی بر اینکه همه ی فرشتهها نظیر حاملان عرش یا حاملان وحی که وارد قلب مطهّر پیغمبر(علیه و علی آله آلاف التحیّة و الثناء) میشوند ما نداریم به تعبیر مرحوم صدرالمتألّهین ملائکةالأرض حسابشان غیر از ملائکةالسماست خب آن فرشتههایی که «نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِینُ * عَلَی قَلْبِکَ»(1)وارد قلب میشوند بله آنها مجرّدند اما فرشتههایی که به تعبیر وجود مبارک امام سجاد(سلام الله علیه) هر قطره بارانی را فرشتهای نازل میکند ما دلیلی بر تجرّد اینگونه از فرشتهها نداریم فرشتهها انواعی دارند، اصنافی دارند، اقسامی دارند دارای مجرّدات عقلیاند، دارای مجرّدات مثالیاند احیاناً بعضی هم ممکن است نظیر انسانها و مانند آن باشند راهی برای اثبات تجرّد عقلی جمیع فرشتهها بأجمعهم نیست اما درباره ی جن حجّت خدا بر اینها تمام است حالا حجّت خدا بر جنها چگونه تمام است آیا نظیر آنچه را که در صحنه ی اخذ میثاق خدای سبحان برای انسانها مقرّر کرده است برای جن هم مقرّر کرده است از آیات ظاهراً چیزی به یادمان نیست ولی حجّت خدا بر جن تمام است طوری که در صحنه ی قیامت خدای سبحان به جنها میفرماید آیه ی 130 سوره ی مبارکه ی «انعام» این است «یَا مَعْشَرَ الْجِنِّ وَالْإِنْسِ أَلَمْ یَأْتِکُمْ رُسُلٌ مِنکُمْ یَقُصُّونَ عَلَیْکُمْ آیَاتِی وَیُنذِرُونَکُمْ لِقَاءَ یَوْمِکُمْ هذَا قَالُوا شَهِدْنَا عَلَی أَنْفُسِنَا» حالا در روایات راهی برای اتمام حجّت بر جن غیر از راه فرستادن انبیا و مرسلین هست یا نه؟ یُمکن، ولی آنچه که از آیه ی 130 سوره ی مبارکه ی «انعام» برمیآید این است که حجّت خدا نسبت به اینها تمام است اگر در بخش پایانی سوره ی مبارکه ی «ذاریات» آمده «مَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنسَ إِلَّا لِیَعْبُدُونِ»(2)اتمام حجّتش را در سوره ی مبارکه ی «انعام» آیه ی 130 مشخص کرده چه اینکه بعضی از اینها تابع تورات وجود مبارک موسای کلیم بودند اینها در زمان وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) به حضور آن حضرت شرفیاب شدند بعد به یکدیگر خبر دادند برابر آنچه که در سوره ی مبارکه ی «احقاف» آیه سی آمده این است که «وَإِذْ صَرَفْنَا إِلَیْکَ نَفَراً مِنَ الْجِنِّ یَسْتَمِعُونَ الْقُرْآنَ فَلَمَّا حَضَرُوهُ قَالُوا أَنصِتُوا فَلَمَّا قُضِیَ وَلَّوْ إِلَی قَوْمِهِم مُنذِرِینَ» این آیه ی 29، آیه ی سی این است که «قَالُوا یَا قَوْمَنَا إِنَّا سَمِعْنَا کِتَاباً أُنزِلَ مِن بَعْدِ مُوسَی» اینها معلوم میشود انبیای قبلی را میشناختند تابع انبیای قبلی بودند وقتی وجود مبارک حضرت ظهور کرد و به رسالت مبعوث شدند به حضور پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) رسیدند، به او ایمان آوردند یا از جریان او باخبر بودند آنچه که در سوره ی مبارکه ی «احقاف» و همچنین در سوره ی مبارکه ی «جن» از آیه سیزده به بعد آمده همین است.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
«مَّا أَشْهَدتُّهُمْ خَلْقَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ وَلاَ خَلْقَ أَنفُسِهِمْ وَمَا کُنتُ مُتَّخِذَ الْمُضِلِّینَ عَضُداً (51) وَیَوْمَ یَقُولُ نَادُوا شُرَکَائِیَ الَّذِینَ زَعَمْتُمْ فَدَعَوْهُمْ فَلَمْ یَسْتَجِیبُوا لَهُمْ وَجَعَلْنَا بَیْنَهُمْ مَّوْبِقاً [قرآن]«52» وَرَأَی الْمُجْرِمُونَ النَّارَ فَظَنُّوا أَنَّهُم مُّوَاقِعُوهَا وَلَمْ یَجِدُوا عَنْهَا مَصْرِفاً (53)
مسئله توحید در مکّه از عنصری و محوریترین مسائل آن روز بود و شئون متعدّدی هم این مطلب را همراهی میکرد عدهای به فرشتهها سر سپرده بودند عدهای هم به جن، عدهای هم به قدّیسین بشر و این چوبهایی هم که درست کردند یا سنگهایی که تراشیدند اینها یک تندیس، یک نماد، یک مجسمه، تمثالی برای آن بتها بود بعد کم کم همینها برای آنها قداست پیدا کرد. قرآن کریم فرمود ابلیس و ذریّه ی او هیچ سهمی از ربوبیّت و ولایت ندارند [قرآن]«أَفَتَتَّخِذُونَهُ وَذُرِّیَّتَهُ أَوْلِیَاءَ مِن دُونِی»(1)ولیّ کسی است که بالذّات یا بالتّبع شاهد خلقت سماوات و ارض باشد و شاهد خلقت انسان باشد تا بتواند این مثلث را تحت ولایت خود اداره کند یعنی جهان را، انسان را، رابطه ی انسان و جهان را و ابلیس و ذریّه ی ابلیس از هیچ کدام از این مسائل آگاه نبودند لا بالذّات و لا بالتّبع، بالذّات آگاه نبودند چون خالق نیستند بالتّبع آگاه نشدند، بالعرض آگاه نشدند زیرا خالق عالَم اینها را آگاه نکرده است [قرآن]«مَّا أَشْهَدتُّهُمْ خَلْقَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ» گذشته از اینکه اینها شرط ولایت را ندارند گرفتار مانع ولایت و رهبریاند شرط ولایت علم است، مانع ولایت اضلال است کسی که راهزن است راهبر و رهبر نیست فرمود اینها مُضلّاند و خداوند مضلّ را کمک قرار نمیدهد به جای اینکه ضمیر ذکر بکند بفرماید «و ما کنت متّخذهم عضدا» اسم ظاهر ذکر کرده تا هم به اهمیّت مطلب عنایت بشود هم به علّت مطلب وگرنه ممکن بود بفرماید «و ما کنت متّخذهم عضدا» کسی که از نظر علمی لا بالذّات و لا بالعرض شاهد خلقت سماوات و ارض و انسان نیست یک، نه خالق است نه از علم الهی بهرهای برده است و کسی که نه تنها شرط ولایت و امامت و رهبری را ندارد گرفتار مانع رهبری است رهزن را خدا رهبر نمیکند این مُضلّ است جلوی راهِ مردم را میبندد خودش هم گفت که «لَأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِرَاطَکَ الْمُسْتَقِیمَ»(2)این سرِ راه مینشیند که رهزنی بکند و نگذارد سالکان الهی این راه را طی کنند، خب پس این مضلّ است پس نه تنها شرط رهبری را ندارد گرفتار مانع رهبری است بر همین اساس اسم ظاهر به جای ضمیر نشسته یک، و این اسم ظاهر هم با عنوان اضلال یاد شده است دو، «وَمَا کُنتُ مُتَّخِذَ الْمُضِلِّینَ عَضُداً».
پرسش: منظور از ولایت انسان چیست و این «أولیَاؤهُمُ الطّاغوت»(1)هم
پاسخ: بله، این «أولیَاؤهُمُ الطَّاغوت» را فرمود ما فرستادیم این مثل کلب معلَّم است در همان آیات قبلاً «إِنَّا جَعَلْنَا الشَّیَاطِینَ أَوْلِیَاءَ لِلَّذِینَ لاَیُؤْمِنُونَ»(2)ما مثل سگِ شکاری اینها را میفرستیم شیطان درست است که راهزن است اما یک راهزنی مجاز داریم که آن برکت و رحمت و خِلق و عنایت است، یک راهزنی شرّ داریم که آن عقوبت است بیان ذلک این است که شیطان راهزنیاش در حدّ وسوسه، دغدغه، شوراندن همین حد است و این از بهترین برکات عالَم است هر کس به هر جایی رسیده است به برکت جهاد اکبر رسیده است چرا میگویند انسان از فرشتهها بالاترند؟ برای اینکه آنها وسوسه ندارند، آنها دغدغه ندارند، آنها جهاد اکبر ندارند انسان جهاد اوسط و اکبر دارد در کنار جهاد اصغر این وسوسه است، دعوتنامه است، تحریک شهوت و غضب است از آن سو هم دعوتنامه خداست به نام قرآن، دعوتنامه عترت طاهرین است به نام روایات، دعوتنامه سرشت و سرنوشت ماست به نام فطرت و عقل این جنگ درگیر است هر کس به مقامی رسیده است به برکت این جهاد بود خب اگر شیطان نباشد، وسوسه نباشد، دغدغه نباشد جهادی در کار نیست انسان یا در حدّ حیوان است یا در حدّ فرشته دیگر رشدی نمیکند پس اصل وسوسه از بهترین برکتهای عالَم است که خدای سبحان این را خلق کرد اما از آن به بعد گزیدن، گاز گرفتن، مسموم کردن این در قدرت شیطان نیست مگر اینکه ذات اقدس الهی این را مثل کلب معلَّم اغراء کند مگر سگِ تربیتشده بدون اذن صاحبش کسی را میگزد و گاز میگیرد؟ هرگز اینچنین نیست خدای سبحان فرمود ما عدهای را هدایت کردیم با فطرتشان با عقلشان از درون، بهترین بندگانمان را به درِ خانه ی آنها فرستادیم خب اگر کسی بخواهد به کسی احترام بکند دعوت بکند بهترین نامه را میفرستد و بهترین نماینده را میفرستد دیگر از این بالاتر فرض ندارد که، اگر کسی عزیزترین شخص خود را درِ خانه ی کسی بفرستد و مُتقنترین نامه را برای کسی بفرستد این معلوم میشود دعوت گرامی است دیگر خدا نامهای که از قرآن بالاتر نیست آن کتاب را به نام قرآن به درِ خانه ی ما فرستاده و کسی که از او بالاتر در جهان خلقت نیست به نام پیغمبر درِ خانه ی ما فرستاده عقل و فطرت را هم از درون به ما داده اگر قدری بیراهه رفتیم یکبار، دوبار، چندبار عفو کرده راه توبه را راه بازگشت را باز گذاشته اگر ما به همه ی اینها بیاعتنایی کردیم ـ معاذ الله ـ «نبذوا کِتَابَ اللّهِ وَرَاءَ ظُهُورِهِمْ»، «نبذوا أنبیاء الله وراء ظهورهم» و در درون هم دسیسهای کردیم این چراغ درون را خاموش کردیم یا کمسو کردیم «قَدْ خَابَ مَن دَسَّاهَا»(3)از آن به بعد این سگِ تربیتشده را میگوید بگیر این را «إِنَّا جَعَلْنَا الشَّیَاطِینَ أَوْلِیَاءَ لِلَّذِینَ لاَیُؤْمِنُونَ»، «أَنَّا أَرْسَلْنَا الشَّیَاطِینَ عَلَی الْکَافِرِینَ تَؤُزُّهُمْ أَزّاً»(4)از آن به بعد این کلب معلّم را میفرستد میگوید حالا بگیر حالا وسوسه بکن ما هم کمکش نمیکنیم او هم مرتب وسوسه میکند زشتی را زیبا نشان میدهد از این طرف هم که انبیا کمکش نمیکنند رها کردند او را عقل و فطرت هم که در درون او زیر خروارها خاک اغراض و غرایز دفن شدهاند کسی به دادش نمیرسد آنوقت این گرفتار میشود اگر اینها به دنبال شیطان میروند، اینها به دنبال ابلیس میروند، اینها به سوء اختیار خود این ابالسه را اولیای خود قرار دادند وگرنه کسی به دنبال رهزن حرکت نمیکند که، خب.
ذات اقدس الهی همه ی این مسائل را برای کفار مکه مشخص کرد کفار مکه چند گروه بودند بعضی از اینها این مطالب را از کتابهای اهل کتاب فرا گرفتند چون اینها مطالبی نیست که فقط در قرآن باشد وجود مبارک موسای کلیم آورد، عیسای مسیح(سلام الله علیهم) آوردند همه ی انبیای الهی مخصوصاً انبیای ابراهیمی در خاورمیانه این مطالب را منتشر کردند مشرکان هم از این مطالب باخبر بودند یک عدّه هم از مطالب قرآنی بهره بردند آگاه شدند منتها ایمان نیاوردند پس اینگونه از علوم برای مردم مکه صنادید قریش مخصوصاً نخبگانشان حاصل شد یا از راه کتابهای اهل کتاب یا از راه خود قرآن منتها بیایمان اینها اصل مطلب را فهمیدند منتها ایمان نیاوردند فرمود صحنه ی عالَم از نظر ربوبیّت این است پس به دنبال اینها نروید و شیطان و ابلیس سهمی در عالَم ندارند الآن شما میبینید خیلی افراد خود را روشن و روشنفکر یا دگراندیش میپندارند برای برترین و مهمترین بودجههای رسمی مملکت به دنبال جادوگرها میروند این خیال وقتی عقل نباشد و فطرت نباشد و وحی و نبوّت نباشد خیال و وهم میداندار قضیه است، خب این «کَانَ رِجَالٌ مِنَ الْإِنسِ یَعُوذُونَ بِرِجَالٍ مِنَ الْجِنِّ»(1)این حرفِ قرآن است که تازه است و زنده است و در مسائل ورزشی جهان این به دنبال جادوگر دارد راه میافتد آن به دنبال جادوگر دارد راه میافتد این حرفِ قرآن است که عدهای از مردها به دنبال جنها راه میافتند جن موجود است، شرور است این کارها را هم بلد است منتها دنبال سمّ رفتن هلاکت را هم به همراه دارد «کَانَ رِجَالٌ مِنَ الْإِنسِ یَعُوذُونَ بِرِجَالٍ مِنَ الْجِنِّ» این حرفِ الیوم است که شما میبینید و کسی هم نمیگوید این حرفها چیست این یک جاهلیّت مدرنی است خدا غریق رحمت کند سیدناالاستاد مرحوم علامه طباطبایی را ایشان این فرمایش را در المیزان هم دارند فرمودند رسوبات جاهلی در خیلیها هست الآن اگر خدای ناکرده دختر کسی از منزل فرار کند و کجراهه برود انسان هیچ این را تحمل نمیکند اما پسرِ او اگر خدای ناکرده کجروی کرده این را تحمل میکند خب همان جاهلیت است فرق ندارد بیعفّتی دختر و پسر چه فرق دارد؟ اگر حدّ شرعی است برای هر دو هست اگر حرمت شرعی است برای هر دو هست، اگر جهنم است برای هر دو هست اما اینکه کسی حاضر نیست دختر او آلوده بشود ولی پسر او اگر آلوده شد باکش نیست این یک رسوب جاهلی است همان جاهلیّت در شئون دیگر هم هست اگر به او خبر دادند که خدای ناکرده پسرت زنا کرده خیلی عرق نمیریزد اما به عکس، مگر فرق میکند در حرمت و حلیّت، مگر فرق میکند در حدّ شرعی، مگر فرق میکند در غیرت؟ آنجا بیغیرتی است اینجا هم بیغیرتی است منتها آنجا بیباکی است اینجا با باک، بنابراین گاهی انسان اسلامی حرف میزند و جاهلی فکر میکند و متوجّه نیست.
1) (7) . سوره ی جن, آیه ی 6.
پرسش: در زیارات آمده است که دامنهای پاک.
پاسخ: خب ارحام پاک و اصلاب پاک تنها ارحام نیستند «اَشْهَدُ یا رَسُولَ اللَّهِ اَنَّکَ کُنْتَ نُوراً فِی الْأَصْلابِ الشّامِخَةِ وَالْأَرْحامِ الْمُطَهَّرَةِ»(1)باید صُلب طیّب و طاهر، رَحِم طیّب و طاهر اگر یک طیّب و طاهری بخواهد عرضه بشود از دو مجرای طیّب و طاهر باید بگذرد.
خب، بنابراین این یک رسوب جاهلی است الآن هم نقل میکنند مناظره میکنند مصاحبه میکنند دعوا میکنند کمیته ی انضباطی تشکیل میدهند محکمه تشکیل میدهند بر اساس «کَانَ رِجَالٌ مِنَ الْإِنسِ یَعُوذُونَ بِرِجَالٍ مِنَ الْجِنِّ»(2)و باکشان هم نیست عصر هم عصر طلایی است در جامعههای دیگر هم هست اینجا هم هست بنابراین اینکه فرمود شما اینها را به عنوان ولیّ نگیرید برای اینکه کاری از دست اینها ساخته نیست معصیت اینها، خلاف اینها ممکن است اینها دانهای بیفشانند اما در دام دانه میافشانند نه در بیرون دام این طور است، پس بنابراین اینها را تبیین کرده فرمود به دنبال اینها راه نروید جزء معاصی کبیره هم هست کسبش هم که مستحضرید همه شما به لطف الهی اینها را گذراندید جزء مکاسب محرّمه است کسبش حرام است، کارش حرام است آن ساحر را آن جادوگر را تنبیه میکند بعضی از قسمتها حد دارد بعضی از قسمتها تعزیر دارد خب این هست فرمود شما چرا این کار را میکنید به دنبال چه کسی میخواهد راه بیفتید؟ کسی که از ساختار خلقت عالَم خبر ندارد از ساختار خلقت انسان خبر ندارد و راهزن است نه تنها شرط رهبری را ندارد مانع رهبری در او وجود دارد چرا به دنبال او راه میروید «وَمَا کُنتُ مُتَّخِذَ الْمُضِلِّینَ عَضُداً» اینها راههایی است که فرمود. شیطان، ابلیس و مانند اینها خیلی از چیزها را بلد بودند به تعلیمات الهی اما آنگونه از علوم که کسی را ولیّ نمیکند، آنگونه از علوم که کسی را ربّ نمیکند اینکه خدای سبحان فرمود شما جاهلید یعنی نسبت به عنصر محوری ربوبیّت و ولایت جعل دارید شما باید آلاء را بشناسید که نمیدانید، حقیقت انسان را بدانید که نمیدانید، انسان از کجا آمده به کجا میرود هم که باید بدانید نمیدانید حالا چهارتا مسئله یک چهار هزار مسئله را هم بدانید آن مشکل این کار را حل نمیکند، خب فرمود: «وَمَا کُنتُ مُتَّخِذَ الْمُضِلِّینَ عَضُداً» این مطلب بعدی را هم فرمود به اینها به عنوان انذار بگو اینها یا همین مطالب را از اهل کتاب شنیدند یا بالأخره خودشان در این زمینه بیندیشند فرمود: «وَیَوْمَ یَقُولُ» یعنی آن روز را به یاد بیاور که خدای سبحان به همین مشرکان میگوید ندا میدهد «وَیَوْمَ یَقُولُ» خدای سبحان میفرماید به این مشرکان دستور میدهد «نَادُوا شُرَکَائِیَ الَّذِینَ زَعَمْتُمْ» امروز که روز خطر و نیاز است آن آلهه ی تو، آن بتهایی را که شریک من قرار دادید به گمان شما شریک من بودند به پندار باطل شما شرکای من بودند آنها را بخوانید چه کاری از آنها ساخته است؟ «نَادُوا شُرَکَائِیَ الَّذِینَ زَعَمْتُمْ» خب اینها در سوره ی مبارکه ی «ابراهیم» و مانند آن فرمود: «إِنْ هِیَ إِلَّا أَسْماءٌ سَمَّیْتُمُوهَا أَنتُمْ وَآبَاؤُکُم»(3)اینها اسمیاند که زیرش خالی است مثل عدم، عدم یعنی «عین» و «دال» و «میم» یک لفظ است مُهمَل نیست مستعمل است معنا دارد معنایش را ما میفهمیم یعنی نیستی این نیستی زیرش خالی است یعنی چیزی در عالَم نیست که این نیستی از او حکایت بکند چون نیستی یعنی نبود دیگر از بود که خبر نمیدهد که این کلمه ی عدم زیرش خالی است این کلمه ی ربّ که شما بر این بتها اطلاق کردید زیرش خالی است ربّ این «راء» و «باء» مشدّد لفظی است که له مفهوم مفهومش را ما میفهمیم ولی شما وقتی بتکده میروید میبینید این لفظ این مفهوم زیرش خالی است مصداق ندارد «إِنْ هِیَ إِلَّا أَسْماءٌ سَمَّیْتُمُوهَا أَنتُمْ وَآبَاؤُکُم» اسمی بیمسمّاست این کلمه معنا دارد ولی درباره ی غیر خدا مصداق ندارد حالا میگویید نه، بگردید این مصداقش را در قیامت پیدا کنید «نَادُوا شُرَکَائِیَ الَّذِینَ زَعَمْتُمْ» که فکر میکردید اینها شریک من هستند بگردید این بتها را بخوانید که به داد شما برسد شفاعتتان را بکند عذاب از شما دفع بکند ثواب را به شما بدهد و مانند آن، اینها برابر همان ملکات دنیاییشان این بتها را خواندند «فَدَعَوْهُمْ» در دنیا هم میگفتند «لنا عزّی ٰٰ و لا عزّی ٰٰ لکم» که در جنگها شعار میدادند و مسلمانها میگفتند «الله مولانا و لا مولی ٰٰ لکم»(4)در برابر شعار آنها، آنها که در برابر جبهههای نبرد باطل علیه حق میگفتند «لنا عزّی و لا عزّی ٰٰ لکم» مسلمانها در جبهههای نبرد حق علی الباطل میگفتند «الله مولانا و لا مولی لکم» حالا میفرماید شما که میگویید «لنا عزّی و لا عزّی ٰٰ لکم» بت هُبَل، بُت لات، بت عزّا کار شما را انجام میدهد خب بخوانید «فَدَعَوْهُمْ فَلَمْ یَسْتَجِیبُوا لَهُمْ» کاری از آنها ساخته نبود آنها هم اجابت نکردند. در این حال «وَجَعَلْنَا بَیْنَهُمْ مَّوْبِقاً» بین اله دروغین و عابدان باطلرو یک درّه ی هلاکتی فاصله شد یعنی اولاً رابطه قطع شد موبِق یعنی مَهلِک بین اینها مهلکهای اتفاق افتاده است یعنی محلّ هلاکت حالا یا واقعاً نار از این طرف بود آنها آن طرف اگر آنها جزء قدّیسین بشر و جزء ملائکه باشند اگر جزء ابالسه باشند که «إِنَّکُمْ وَمَا تَعْبُدُونَ مِن دوُنِ اللَّهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ»(5)عابد و معبود کلاهما فی النّار آن فرعونی که مردم را به خود دعوت میکرد میگفت «أَنَا رَبُّکُمُ الْأَعْلَی»(6)یا «مَا عَلِمْتُ لَکُم مِنْ إِلهٍ غَیْرِی»(7)با عَقبه ی فرعون اینها کلاهما فی النّار، ابلیسی که مردم را به خود دعوت میکرد «لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنَ الْجِنَّةِ وَالنَّاسِ أَجْمَعِینَ»(8)اگر آن معبودها جزء ملائکه بودند قدّیسین بشر بودند بین اینها یک درّه ی هلاکتزایی است که اینها وارد مهلکه میشوند و آنها نجات پیدا میکنند نظیر آنچه که در سوره ی مبارکه ی «حدید» آمده است که آیه ی سیزده سوره ی «حدید» درباره ی مؤمنان و منافقان چنین فرمود: «یَوْمَ یَقُولُ الْمُنَافِقُونَ وَالْمُنَافِقَاتُ لِلَّذِینَ آمَنُوا انظُرُونَا نَقْتَبِسْ مِن نُورِکُمْ قِیلَ ارْجِعُوا وَرَاءَکُمْ فَالْتَمِسُوا نُوراً فَضُرِبَ بَیْنَهُم بِسُورٍ» که «لَهُ بَابٌ بَاطِنُهُ فِیهِ الرَّحْمَةُ وَظَاهِرُهُ مِن قِبَلِهِ الْعَذَابُ» یک طرفش رحمت است یک طرفش عذاب اگر آن معبودها جزء ملائکه بودند جزء قدّیسین بشر بودند آنها فیالجَنّةاند اینها فیالنار آنها میگویند ما اینها را دعوت نکردیم «کَانُوا یَعْبُدُونَ الْجِنَّ»(9)اینها به اغوای ابلیس به دنبال عیسای مسیح راه افتادند ثالث ثلاثه گفتند اینها به اغوای ابلیس به دنبال عُزیر راه افتادند «وَقَالَتِ الْیَهُودُ عُزَیْرٌ ابْنُ اللّهِ»(10)وگرنه نه عُزیر اینها را به نبوّت دعوت کرد نه وجود مبارک عیسای مسیح اینها را به هلول و اتحاد و تثلیث فرا خواند اینها «کَانُوا یَعْبُدُونَ الْجِنَّ» پس اگر ابلیس و امثال ابلیس معبود اینها بودند که «کَانُوا یَعْبُدُونَ الْجِنَّ» کلاهما فی النّار که «لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنکَ وَمِمَّن تَبِعَکَ»(11)اگر معبودان آنها قدّیسین بشر و فرشتهها بودند نظیر «فَضُرِبَ بَیْنَهُم بِسُورٍ لَهُ بَابٌ»(12)میشود که آنها در روح و ریحاناند و اینها در نار بالأخره «وَجَعَلْنَا بَیْنَهُمْ مَّوْبِقاً» آنچه که به تعبیر سیدناالاستاد مناسب اینگونه از آیات است این است که رابطه کلاً قطع میشود اینکه فرمود: «وَجَعَلْنَا بَیْنَهُمْ مَّوْبِقاً» یعنی هیچ ارتباطی دیگر بین شیطان و بین عبادتکنندههای آنها نیستند در سوره ی مبارکه ی «انعام» آیه ی 94 به این صورت گذشت.
1) (8) . بحارالأنوار, ج97, ص187.
2) (9) . سوره ی جن, آیه ی 6.
3) (10) . سوره ی نجم, آیه ی 23.
4) (11) . بحارالأنوار, ج20, ص23.
5) (12) . سوره ی انبیاء, آیه ی 98.
6) (13) . سوره ی نازعات, آیه ی 24.
7) (14) . سوره ی قصص, آیه ی 38.
8) (15) . سوره ی هود, آیه ی 119.
9) (16) . سوره ی سبأ, آیه ی 41.
10) (17) . سوره ی توبه, آیه ی 30.
11) (18) . سوره ی ص, آیه ی 85.
12) (19) . سوره ی حدید, آیه ی 13.
پرسش: حاج آقا ببخشید آنهایی که عبادت شیطان میکنند و پیروی از شیطان حصب جهنم هستند.
پاسخ: بله، خب «إِنَّکُمْ وَمَا تَعْبُدُونَ مِن دوُنِ اللَّهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ»(1)این در بحثهای قبل محقّق قمی(رضوان الله علیه) در اصول که «مَن» و «ما» فرقشان چیست ذویالعقول است یا غیر ذویالعقول آنجا استشهاد کرده به این آیه که اگر عابد و معبود کلاهما فی النّارند خب خیلی از معبودها ملائکهاند قدّیسین بشرند آن یکی از پاسخها این بود که این «ما» برای آن بتها و امثال بتهاست شامل ذویالعقول نمیشود جواب تحقیقی آن است که معبود حقیقی اینها جن بود اینها به دستور جن به دنبال قدّیسین بشر یا ملائکه رفتند لذا اگر فرمود: «إِنَّکُمْ وَمَا تَعْبُدُونَ مِن دوُنِ اللَّهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ» سنگریزههای جهنّمی با آیهای که دارد «کَانُوا یَعْبُدُونَ الْجِنَّ» هماهنگ است.
خب، در آیه ی 94 سوره ی مبارکه ی «انعام» فرمود: «وَلَقَدْ جِئْتُمُونَا فُرَادَی کَمَا خَلَقْنَاکُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ وَتَرَکْتُم مَا خَوَّلْنَاکُمْ» یعنی «ما أعطیناکم» «وَرَاءَ ظُهُورِکُمْ وَمَا نَرَی مَعَکُمْ شُفَعَاءَکُمُ الَّذِینَ زَعَمْتُمْ أَنَّهُمْ فِیکُمْ شُرَکَاءُ» شما که میگفتید «مَا نَعْبُدُهُمْ إِلَّا لِیُقَرِّبُونَا إِلَی اللَّهِ زُلْفَی»(2)شما که میگفتید «هؤُلاَءِ شُفَعَاؤُنَا عِندَ اللَّهِ»(3)این شفعائتان کجاست؟ رابطه کلاً قطع شد «وَرَاءَ ظُهُورِکُمْ وَمَا نَرَی مَعَکُمْ شُفَعَاءَکُمُ الَّذِینَ زَعَمْتُمْ أَنَّهُمْ فِیکُمْ شُرَکَاءُ لَقَد تَقَطَّعَ بَیْنَکُمْ وَضَلَّ عَنکُم مَاکُنتُمْ تَزْعُمُونَ»(4)مشابه بخشی از این مطالب در سوره ی مبارکه ی «یونس» به این صورت آمده است آیه ی 28 سوره ی «یونس» این است «وَیَوْمَ نَحْشُرُهُمْ جَمِیعاً ثُمَّ نَقُولُ لِلَّذِینَ أَشْرَکُوا مَکَانَکُمْ أَنتُمْ وَشُرَکَاؤُکُمْ فَزَیَّلْنَا بَیْنَهُمْ» ما عابد و معبود را جمع میکنیم بعد بین اینها کاملاً جدایی میاندازیم تا معلوم بشود که اینها به سَمت جن میرفتند نه به سمت شرکاء و در حقیقت این شرکاء سِمتی هم نداشتند. خب، اینکه فرمود: «وَجَعَلْنَا بَیْنَهُمْ مَّوْبِقاً» میتواند از این قبیل باشد. در جریان «وَرَأَی الْمُجْرِمُونَ النَّارَ» در این صحنه اینها آتش را دیدند آتش از دور اینها را میبیند و نعره میزند و فریاد میکشد هیچ دلیلی نداریم که بگوییم این مجاز در کلمه است یا مجاز در اسناد است ما که از آتش آنجا خبر نداریم که، نباید آتش قیامت را مثل آتش دنیا بدانیم فرمود: «إِذَا رَأَتْهُم مِن مَکَانٍ بَعِیدٍ سَمِعُوا لَهَا تَغَیُّظاً وَزَفِیراً»(5)این رؤیت را به آتش اسناد داد فرمود همین که جهنّم اینها را از دور میبیند نعره میزند ما بگوییم مجاز است؟ مگر آتش میفهمد خب ما که خبر نداریم از آنجا که به چه دلیل این را حمل بر مجاز بکنیم؟ این ظواهر حجّت است هم لغتاً و هم اسناداً نه مجاز عقلی است نه مجاز لغوی، نه در کلمه ی رؤیت میتوان تصرّف کرد نه در اسناد رؤیت به نار، نارِ قیامت میبیند برای ما که احراز نشده این مثل نار دنیاست که نفهمد که «إِذَا رَأَتْهُم مِن مَکَانٍ بَعِیدٍ سَمِعُوا لَهَا تَغَیُّظاً وَزَفِیراً» این است چون از دور فریاد میکشد نعره میکشد اینها میگویند که ما افتادنی هستیم گاهی میگویند این مَظنّه به معنای علم است که میفهمند گاهی میگویند نه، چون از دور او فریاد میکشد اینها میگویند لابد برای ماست دیگر «وَرَأَی الْمُجْرِمُونَ النَّارَ» یعنی از دور «فَظَنُّوا أَنَّهُم مُّوَاقِعُوهَا» بعد کم کم میبینند هیچ راهی برای فرار نیست «وَلَمْ یَجِدُوا عَنْهَا» یعنی از آن نار «مَصْرِفاً» که عامل انصراف باشد نار منصرف بشود؟ نیست، اینها بتوانند فرار کنند منصرف بشوند؟ نیست.
اما آن مطالبی که مربوط به سؤالهای قبلی بود بخشی گذشت بخشی درباره ی اینکه خدای سبحان نور سماوات و ارض است این ظهور خدا، فیض خدا که وجه خداست و فعل ذات اقدس الهی است این درجاتی دارد بخشی از اینها برای لوح و قلم و عرش و کرسی و فرشتگان و کرّوبیان و مقرّبان و ارواح انبیا و اولیاست که با قلب دیده میشود، بخشی با عقل فهمیده میشود، بخشی که نازلتر است در عالَم مثال است با خیال درک میشود بخشی هم که نازلتر است رقیقتر است و در سطح محسوسات است با حس درک میشود ما نورِ نور السماوات و الأرض را چون رفیع الدرجات ذو العرش است آن عرشاش را برای عرشیان بدانیم این فرشش را برای فرشیان بدانیم که اینها در مرحله ی حس قابل درکاند آنها در مرحله ی عقل قابل درکاند و تنها انسانِ کامل است که میتواند خلیفه ی خدا باشد هم حرفهای فرشتهها را تلقّی بکند یک، هم قلب مطهّرش ظرف نزول فرشتهها باشد که «نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِینُ * عَلَی قَلْبِکَ»(1)این دو، هم بتواند جن را ببیند و هم جن بتوانند با او رابطه داشته باشند که حجّت خدا بر جن هم تمام بشود و احکام را بیابند این سه، خود جن در تحریک و تحرّک صحیح است اما در تعقّل اینچنین نیست نقل نشده که از بین اینها کسی به مقام نبوّت رسیده اینها مکلّفاند به همان اندازهای که درک دارند.
پرسش: ولی خدا شاهد خلق هم است؟
پاسخ: ولیّ خدا؟
1) (25) . سوره ی شعراء, آیات 193 و 194.
پرسش: کسی که میخواهد خلیفه بشود.
پاسخ: به اذن الهی عالِم میشود به خَلق خدا چون خدای سبحان اسمای خود را به او یاد داد دیگر «وَعَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ کُلَّهَا ثُمَّ عَرَضَهُمْ»(1)که ضمیر جمع مذکّر سالم آورده معلوم میشود این اسما حقایقاند آن اسما را که یکی از آنها خالقیّت است، رازقیّت است، مبدأ بودن است، بدیع بودن است اینها را تعلیم انسان کامل میدهد.
در جریان جن در سوره ی مبارکه ی «نمل» فرمود آیه ی هفده سوره ی مبارکه ی «نمل» این است «وَحُشِرَ لِسُلَیْمَانَ جُنُودُهُ مِنَ الْجِنِّ وَالْإِنسِ وَالطَّیْرِ فَهُمْ یُوزَعُونَ» درباره ی آفرینش ذات اقدس الهی این روایات را شما اگر فرصت کردید انشاءالله مطالعه میکنید کتاب شریف توحید مرحوم صدوق(رضوان الله علیه) که مکتبةالصدوق چاپ کرده صفحه ی 454 تا پایان این کتاب که بخش پایانی این کتاب هست تا صفحه ی 461 این 35 حدیث است غالب این احادیث درباره ی این است که آن منطقه، منطقه ی ممنوعه است بعضیها خیال میکردند که کسانی که مثلاً اهل علوم عقلی نیستند کسانی که در این رشته کار نکردند یا خیلی قدرت علمی ندارند این روایات ناظر به آنهاست که شما وارد در آن منطقه نشوید، از ائمه(علیهم السلام) سؤال کردند فرمود نه، «المُحسِن و غیر المحسن»(2)حکیم و غیر حکیم سوا هستند آن منطقه اصولاً منطقه ی ممنوعه است به چه چیزی میخواهد راه پیدا کند؟ یک حقیقت نامتناهیِ بسیط کجایش را میخواهد بگیرد؟ یا همه یا هیچ همه محال است پس هیچ این مثل دریا نیست که بگوییم یک گوشهاش را ما بگیریم که. این روایات از اینجا شروع میشود این 35 روایت است روایت اولش این است که ابیبصیر از وجود مبارک امام باقر(سلام الله علیه) نقل میکند «تکلّموا فی خَلق الله و لا تکلّموا فی الله فإنّ الکلام فی الله لا یَزید الاّ تحیّرا» روایت دومش هم همین است «تکلّموا فی کلّ شیء» اما «و لا تکلّموا فی الله» روایت سوم و چهارم به همین مضمون هست بعد روایت پنجم فضیلبنیسار میگوید من از وجود مبارک امام صادق شنیدم که حضرت فرمود: «یابن آدم! لو أکل قلبک طائرٌ لم یُشبعه و بصرک لو وُضع علیه خِرق إبرة لغطّاه ترید أن تعرف بهما ملکوت السماوات و الأرض إن کنت صادقاً فهذه الشمس خَلقٌ مِن خلق الله فإن قَدَرْت أن تملأ عینیک منها»(3)اگر توانستی یک لحظه به آفتاب نگاه کنی خب چه چیزی را میخواهی بفهمی؟ این مثالها همه از آنجا گرفته شده. در روایت ششم هم به همین صورت هست هفتم و هشتم هم به همین صورت هست روایت نهم این است که سلیمانبنخالد میگوید از وجود مبارک ابیعبدالله درباره ی «وَأَنَّ إِلَی رَبِّکَ الْمُنتَهَی»(4)سؤال کردم فرمود آن پایان خط است آنجا رسیدید تمام شد «وَأَنَّ إِلَی رَبِّکَ» «إِلَی رَبِّکَ» نه «فی ربّک»، «إِلَی رَبِّکَ» دیگر پایان خط است اینجا منطقه ی ممنوعه است خودت را هدر نده بعضیها رفتند جلوتر بروند متحیّر شدند، سرگردان شدند در این 35 روایت چند روایت به این مضمون است اینها هوششان، عقلشان را از دست دادند دیوانه شدند اینها را کسی از جلو صدا میزد میگفت زید این کسی که اینها را صدا میزد جلو بود این برمیگشت پشت سر میگفت بله این بین جلو و دنبال دیگر فرق نگذاشت که این آقا که این را صدا میزند میگوید زید جلو ایستاده این برمیگردد پشت سر میگوید بله، این اَمام و خلفش را دیگر گیر کرده این روایات بعضی از اینها همین مضمون هست یک روایت دارد که مبادا کسی بگوید بعضیها که قدرت علمی دارند میتوانند مراجعه کنند و بعضیها که نمیتوانند نه خیر اینچنین نیست «فإنّ الکلام فی الله لا یزداد الاّ تیها»(5)مُحسن و غیر محسن یکساناند یعنی کسی که اهل ادراک باشد و مانند آن بله یکسان است روایت 26 این باب مرحوم صدوق میگوید أبی(رحمهم الله) همین که در قم ما در کنار جوار او هستیم همین ابنبابویهای که در قم مزار پربرکت اوست این پدر آن ابنبابویهای است که در کنار عبدالعظیم هست و صاحب من لا یحضره الفقیه و صاحب همین کتاب توحید «أبی(رحمه الله) قال حدّثنا سعدبنعبدالله قال حدّثنا محمدبنعیسی قال قرأت فی کتاب علیّبن بلال أنّه سأل الرجل یعنی أباالحسن(علیه السلام) أنّه رُوی عن آبائک أنّهم نهوا عن الکلام فی الدین» به وجود مبارک ابیابراهیم امام کاظم(سلام الله علیه) عرض کرد که از پدران شما نقل شده است که شما درباره ی دین فکر نکنید «فتأوّل موالیک المتکلّمون بأنّه إنّما نهی ٰٰ مَن لا یحسن» آنها که اهل کلاماند و علم کلام دارند و درباره ی خدای سبحان فکر میکنند و خیال میکنند میتوانند جلو بروند آنها این روایت را تأویل بردند که منظور ائمه(علیهم السلام) این است که افراد عادی حق ندارند آیا این تأویل درست است یا نه؟ «فأمّا من یُحسن أن یتکلّم فیه فلم یُنه» کسی که اهل علم و کلام است این نهی نشده «فهل ذلک کما تأوّلوا» آیا این تأویل متکلّمان درست است یا نه؟ «فکتب(علیه السلام) المحسن و غیر المحسن لا یتکلّم فیه فانّ إثمه أکثر من نفعه»(6)آنجا منطقه ی ممنوعه است چه متکلّم چه فرد عادی شما در اسمای الهی این جوشن کبیر را بگیرید هر چه میخواهید بحث بکنید شما هزار جلد کتاب درباره ی این هزار اسم بنویسید جا دارد اما جلوتر ممنوع است مسمّا ممنوع است آن منطقه ی هویّت مطلقه ی بسیطه که ذات الهی است ممنوع است اینها همه وجه خداست و فیض خداست و اسمای حسنای الهی است و تا پایان این روایت 35.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
«وَیَوْمَ یَقُولُ نَادُوا شُرَکَائِیَ الَّذِینَ زَعَمْتُمْ فَدَعَوْهُمْ فَلَمْ یَسْتَجِیبُوا لَهُمْ وَجَعَلْنَا بَیْنَهُمْ مَّوْبِقاً [قرآن]«52» وَرَأَی الْمُجْرِمُونَ النَّارَ فَظَنُّوا أَنَّهُم مُّوَاقِعُوهَا وَلَمْ یَجِدُوا عَنْهَا مَصْرِفاً (53) وَلَقَدْ صَرَّفْنَا فِی هذَا الْقُرْآنِ لِلنَّاسِ مِن کُلِّ مَثَلٍ وَکَانَ الْإِنسَانُ أَکْثَرَ شَیْءٍ جَدَلاً (54) وَمَا مَنَعَ النَّاسَ أَن یُؤْمِنُوا إِذْ جَاءَهُمُ الْهُدَی وَیَسْتَغْفِرُوا رَبَّهُمْ إِلَّا أَن تَأْتِیَهُمْ سُنَّةُ الْأَوَّلِینَ أَوْ یَأْتِیَهُمُ الْعَذَابُ قُبُلاً (55)»
چون مسئله معاد از عناصر محوری سُوَر مکّی است و سهم تعیینکنندهای هم در پذیرش مسئولیت دارد لذا در این بخش از سوره ی مبارکه ی «کهف» چندبار مردم را به یاد معاد متذکّر میکند در آیه ی 47 فرمود: «وَیَوْمَ نُسَیِّرُ الْجِبَالَ» یعنی «اُذکروا» آن روزی را که سلسله ی جبال به صورت سراب در میآید و مانند آن. در آیه ی پنجاه فرمود: «وَإِذْ قُلْنَا لِلْمَلاَئِکَةِ اسْجُدُوا» یعنی «اُذکروا» به یاد آن لحظهای باشید که جریان امر به سجده حاصل شد فرشتهها اطاعت کردند ابلیس اطاعت نکرد و مانند آن. در آیه ی 52 میفرماید: «وَیَوْمَ یَقُولُ» یعنی «اُذکروا یوم یقول» به یاد روزی باشید که ذات اقدس الهی به مشرکان میفرماید شما که در برابر بتها خضوع میکردید امروز از آنها کمک طلب میکنید و همچنین در آیات بعد سخن از تذکره ی معاد است اگر قرآن کریم به عنوان «ذِکْرَی لِلْبَشَرِ»(1)معرفی شد, اگر به عنوان تذکره یاد شد, اگر به عنوان «وَلَقَدْ یَسَّرْنَا الْقُرْآنَ لِلذِّکْرِ»(2)مطرح شد اینگونه از تذکرهها را و یادآوریها را که بخشی به مبدأ برمیگردد بخشی به معاد در جای جای قرآن کریم ارائه میکند. فرمود: «وَیَوْمَ یَقُولُ نَادُوا» گاهی برای اهمیت مطلب از حالتی به حالت دیگر التفات میشود قبلاً سخن از خطاب بود «وَمَا کُنتُ مُتَّخِذَ الْمُضِلِّینَ عَضُداً»(3)خدای سبحان به عنوان متکلّم وحده از خود یاد کرد اما درباره ی مشرکان به عنوان فعل غایب یاد میکند زیرا آنها لایق نیستند که خدای سبحان مستقیماً با آنها گفتگو کند به آنها بفرماید «نَادُوا» نفرمود «یوم نقول نادوا» گرچه برخیها چنین احتمالی دادند بلکه به فعل غایب فرمود: «وَیَوْمَ یَقُولُ نَادُوا شُرَکَائِیَ الَّذِینَ زَعَمْتُمْ فَدَعَوْهُمْ فَلَمْ یَسْتَجِیبُوا لَهُمْ وَجَعَلْنَا بَیْنَهُمْ مَّوْبِقاً» که تا حدودی توضیحاتش ارائه شد. از همین گروه با اسم ظاهر یاد کرد برای دو نکته اگر میفرمود «و رأوا» یا ضمیر جمع غایب میآورد به همین مشرکان برمیگشت و ابهامی در کار نبود ولی به جای ضمیر اسم ظاهر آورد لنکتتین: یکی اینکه به علت ابتلای اینها و تعذیب اینها یاد بشود که اینها چون مجرماند باید معذّب بشوند و ثانیاً تعمیم مسئله است که ورود در نار مخصوص مشرکان نیست هر که مجرم بود بالأخره باید متنبّه بشود جرم گاهی به شرک است, گاهی به غیر شرک بر اساس این دو جهت به جای ضمیر اسم ظاهر آورد آن هم «الْمُجْرِمُونَ», «وَرَأَی الْمُجْرِمُونَ النَّارَ فَظَنُّوا» که اینجا «ظَنُّوا» یا به معنای «عَلموا» است یا نه, چون از دور دیدند هنوز برای آنها جزم حاصل نشده است «فَظَنُّوا أَنَّهُم مُّوَاقِعُوهَا» این کلمه ی مواقِعه درباره ی دوزخیان همین یکجا ذکر شده است که اینها مواقِع آتشاند نه واقع در جهنّم. قیامت به عنوان صحنه ی واقعه است که «إِذَا وَقَعَتِ الْوَاقِعَةُ» و نزدیک هم هست که «أَزِفَتِ الْآزِفَةُ»(4)آزفه یعنی قریب, حالا چطور نزدیک است اگر معاد رجوع الی المبدأ است که هست و اگر مبدأ «أقرب الینا من حبل الورید» است که هست, پس معاد هم «أقرب إلینا من حبل الورید» است که هست, حالا راههای دیگر هم دارد که البته طولانی است لذا از قیامت به عنوان آزفه و قریب یاد شده است «أَزِفَتِ الْآزِفَةُ», «اقْتَرَبَتِ السَّاعَةُ»(5)این «اقْتَرَبَتِ» بالاتر از «قَرُبَت» است همان طوری که اقتدار بالاتر از قدرت است اقتراب هم بالاتر از قرب است قیامت خیلی نزدیک است آزفه است و مُقترِب, خب.
پرسش: مواقعه باب مفاعله است که
پاسخ: بله, چون باب مفاعله است الآن باید بحث بشود که نکته چیست.
«فَظَنُّوا أَنَّهُم مُّوَاقِعُوهَا» آدم وارد آتش میشود دیگر آتش بر او وارد نمیشود به حسب ظاهر. در مواقعه که همین یکبار در قرآن کریم راجع به دوزخیان ذکر شد و آن همین آیه ی 53 سوره ی مبارکه ی «کهف» است چند وجه گفته شد یکی اینکه گاهی باب مفاعله برای مبالغه میآید پس طرفینی نیست برای مبالغه است اینجا از همان قبیل است که وقوع اینها قطعی است, حتمی است و گدازندگی اینها را تعقیب میکند و مانند آن. وجه دیگر این است که نه خیر مواقعه همان معنای مفاعله و طرفینی است سرّش این است که ما خیال میکنیم جریان قیامت هم مثل جریان دنیاست البته آنجاها که قرینه داشته باشیم قرینه ی عقلی یا قرینه ی لفظی داشته باشیم خب این کلمه را بر خلاف ظاهر حمل میکنیم نظیر اینکه من مسافرت کردم, من لُص را تعقیب کردم «سافرتُ و عاقبةُ اللُص» این معلوم است که تعقیب دزد طرفینی نیست معاقبه طرفینی نیست مسافرت طرفینی نیست فعلی است که یا برای مبالغه یا طبق جهات دیگر به باب مفاعله برده شد اما درباره ی مواقعة النار در یوم القیامه ما دلیلی نداریم که آتشِ قیامت مثل آتش دنیا یکجانبه باشد آتش دنیا یکجانبه است دیگر یعنی آدم وارد آتش میشود آتش که دیگر به آدم وارد نمیشود که آدم وارد آتش میشود خب میسوزد چیزی را که در کوره انداختند این میسوزد دیگر اما در آتش قیامت اینچنین نیست هم شخص وارد در نار میشود هم نار وارد در شخص میشود شما نمونههای این را در دنیا ما داریم یک وقت است یک تکّه کاغذ را آدم میگذارد در تنور خب بالأخره این به صورت یک خاکستر در میآید یک وقت یک گالن بنزین را میاندازد در آتش این یک وقوع طرفینی است این بنزین آتش میگیرد یک, آتش را هم افزوده میکند دو, پس تأثیر طرفینی است هیزم که نظیر یک تکّه کاغذ نیست که فقط بسوزد که, آتش را مشتعل میکند زغال سنگ این طور است, آتش این طور است, بنزین این طور است, موادّ تیانتی این طور است. در سوره ی مبارکه ی «جن» فرمود خود ظالمین هیزم جهنّماند «وَأَمَّا الْقَاسِطُونَ فَکَانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَباً» آیه ی پانزده سوره ی مبارکه ی «جن» این است «وَأَنَّا مِنَّا الْمُسْلِمُونَ وَمِنَّا الْقَاسِطُونَ فَمَنْ أَسْلَمَ فَأُولئِکَ تَحَرَّوْا رَشَداً» این آیه ی چهارده, آیه ی پانزده این است که «وَأَمَّا الْقَاسِطُونَ فَکَانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَباً» خب هیزم که رفت این مواقعه ی نار است نه وقوع آتش در او واقع میشود بله او میسوزد او هم در آتش واقع میشود آتش را مشتعل میکند افزوده میکند هیزم است بعضیها که بالاتر از هیزماند وقود النارند حالا یا آتشگیره یا آتشزنه آنها هم مواقعه ی آنها کامل است یعنی طرفینی است آنها هم گُر میگیرند و باعث اشتعال آتش میشوند آنها که وقود النارند کدأب آل فرعون از همین قبیل است دیگر بنابراین چون روشن نیست که مسئله آتش آخرت نظیر آتش دنیا باشد ما اگر قرینه ی عقلی یا قرینه ی لفظی پیدا کردیم بله, لفظ را بر خلاف ظاهر حمل میکنیم اما اگر قرینهای بر خلاف پیدا نکردیم خب لفظ بر همان ظاهرش حمل میشود دیگر این مجرمان و مشرکان با آتش مواقعه دارند نه تنها وقوع یکجانبه هم اینها در آتش میروند هم آتش در اینها فرود میآید این یک تأثیر و تأثّر یک تعامل متقابلی است لذا تعبیر به مواقعه فرمود. «فَظَنُّوا أَنَّهُم مُّوَاقِعُوهَا وَلَمْ یَجِدُوا عَنْهَا مَصْرِفاً» هیچ راهی برای فرار نیست از آتش دنیا به هر وسیله است میشود فرار کرد یک وقت خانه ی آدم آتش میگیرد خب بالأخره آدم بیرون میآید نجات پیدا میکند, یک وقت لباس آدم آتش میگیرد بالأخره در میآورد راحت میشود یک وقت بدن آدم آتش میگیرد بالأخره میمیرد راحت میشود اینها که سوختند بالأخره بعد از سوختن دیگر سوزی نیست که, یک وقت مرحله ی چهارم است مرحله ی چهارم یعنی مرحله ی چهارم این «نَارُ اللَّهِ الْمُوقَدَةُ»(1)است «الَّتِی تَطَّلِعُ عَلَی الْأَفْئِدَةِ»(2)کجا فرار بکند؟ این نظیر تن نیست که بسوزد و آدم راحت بشود که, تَن و روح با هم میسوزند چه منصرفی دارد از کجا بخواهد فرار کند؟ اینکه نکره در سیاق نفی فرمود به هیچ وجه اینها نمیتوانند از آتش منصرف بشوند فرار کنند برای اینکه با اینهاست دیگر اگر بدن بسوزد بالأخره انسان بعد از مرگ دیگر سوخت و سوزی نیست اینها که در انفجارات سوختند دیگر بعد از مرگ سوخت و سوزی نبود که اما اگر «نَارُ اللَّهِ الْمُوقَدَةُ» شد, «الَّتِی تَطَّلِعُ عَلَی الْأَفْئِدَةِ» شد این دیگر راهی برای گریز نیست لذا بالقول المطلق اینها راهی برای انصراف و رهایی از نار جهنّم ندارند «وَلَمْ یَجِدُوا عَنْهَا مَصْرِفاً».
پرسش: حاج آقا آتش که روح را نمیسوزاند.
پاسخ: آتش روحی است دیگر آتش جسمانی جسم را میسوزاند آتش روحانی, غم چه کار میکند با ما؟ غصّه چه کار میکند با ما؟ مگر غصّه میگذارد کسی بخوابد؟ مگر غصّه میگذارد کسی فکر بکند؟ غصّه که امر جسمانی و هیزم و موادّ دیگر نیست این ادراکات همین طور است, غمها همین طور است دو طرف هست یک عدّه ادراکات لذیذ دارند در بهشت روح و ریحاناند و جنّت نعیم, یک عدّه «کُلَّمَا أَرَادُوا أَن یَخْرُجُوا مِنْهَا مِنْ غَمٍّ»(1)اگر این غم هست دیگر راه برای نجات نیست بنابراین آن «نَارُ اللَّهِ الْمُوقَدَةُ» که نمونههایش در عالَم هست این است خِزْی, رسوایی چطور آدم را گدازنده است فرمود: «لَهُمْ خِزْیٌ فِی الدُّنْیَا وَلَهُمْ فِی الْآخِرَةِ عَذَابٌ عَظِیمٌ»(2)رسوایی, غم, شرمندگی اینها عذابهای روحی است دیگر اینها که دیگر جسمانی نیست, خب.
فرمود ما برای تبیین مسئله آن شخص وارد باغ شده بود گفت «أَنَا أَکْثَرُ مِنکَ مَالاً وَأَعَزُّ نَفَراً»(3)فخرفروشی میکرد و مانند آن ذات اقدس الهی با برهان این مسئله را تبیین کرد با مَثل هم این مسئله را تحلیل کرد که همه بفهمند فرمود ما برای فهماندن مطلب از هر مَثلی کمک گرفتیم «وَلَقَدْ صَرَّفْنَا فِی هذَا الْقُرْآنِ لِلنَّاسِ مِن کُلِّ مَثَلٍ» هیچ کس نمیتواند بگوید که من قرآن نمیفهمم چون بارها عرض شد که قرآن یک کتابِ علمی است تخصّصی نیست اگر نور هست برای همه هست دیگر منتها بخش عمیق این نور برای اولواالألباب است بخشهای میانیاش برای مؤمنین است بخشهای نازلش برای توده ی مردم است شما از «یَا أَیُّهَا النَّاسُ»(4)بگیرید تا «یَا أُوْلِی الْأَلْبَابِ»(5)تا «یَا أَیُّهَا الرُّسُلُ»(6)تا «یَا أَیُّهَا النَّبِیُّ»(7), اوجش «یَا أَیُّهَا النَّبِیُّ» است نزولش «یَا أَیُّهَا النَّاسُ» است بینهما هم مراتب یک «یَا أَیُّهَا النَّاسُ» دارد که خطاب به همه ی مردم است یک «یَا أَهْلَ الْکِتَابِ»(8)دارد که برای غیر مسلمانهاست یک «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا»(9)دارد که برای مؤمنین است, یک «أُوْلِی الْأَبْصَارِ»(10)دارد که برای خواص است, یک «أُوْلِی الْأَلْبَابِ»(11)دارد که برای اخص است, یک «یَا أَیُّهَا الرُّسُلُ» دارد که برای خاصّة الخواص است یک «یَا أَیُّهَا النَّبِیُّ» دارد که میگویند خلاصة صفای خاصّ الخاص است آنجا که سخن از «یَا أَیُّهَا النَّبِیُّ» است که دیگران حضور ندارند که بنابراین فرمود ما همه گونه سخن گفتیم از «یَا أَیُّهَا النَّاسُ» تا «یَا أَیُّهَا النَّبِیُّ» در «یَا أَیُّهَا النَّاسُ», «یَا أَیُّهَا النَّبِیُّ» سهیم است اما در «یَا أَیُّهَا النَّبِیُّ», «یَا أَیُّهَا النَّاسُ» سهیم نیست چه اینکه اولوا الأبصار, اولوا الألباب اینها با دیگران فرق دارند «أُولِی النُّهَی»(12), «لِذِی حِجْرٍ» فرمود: «هَلْ فِی ذلِکَ قَسَمٌ لِذِی حِجْرٍ»(13)شما میبینید در این منطقههایی که اراضی موات را میخواهند احیا کنند تحجیر میکنند که در کتابهای فقهی ملاحظه فرمودید در احیای اموات, تَحجیر یعنی سنگچین, پَرچین اینهایی که پرچین میکردند سنگچین میکردند اینها علامت حیازت بود وقتی پرچین کردند سنگچین کردند تحجیر کردند حجاره چیدند این وسط منطقه ممنوعه است عقل اینکاره است عقل پرچین میکند سنگچین میکند دیوار میکشد و این محدوده, محدوده ی اوست این روایتی که چند روز قبل بحث شد وجود مبارک حضرت امیر(سلام الله علیه) به کمیل فرمود کمیل! دور دینت را دیوار بکش همین است «یا کمیل! خُذ الحائطة لدینک» که محتاط یعنی همین دیگر احتیاط یعنی همین احتیاط یعنی حائط کشیدن, دیوار کشیدن روی دین, دور دین اگر پرچین نشود سنگچین نشود حائط نشود خب هر کسی بخواهد وارد میشود دیگر اگر درباره ی فقها گفتند که «مَن کان من الفقهاء» کذا و کذا «صائناً لنفسه» یعنی این, «صائناً لنفسه» یعنی عاقل نه یعنی عادل, عادل را که در آن جمله ی «مخالفاً علی هواه مطیعاً لأمر مولاه»(14)با آن جمله بیان کرده معنای «صائناً لنفسه» این نیست که آدمِ خوب است و آدم باتقواست و آدم عادل است آنها را با آن جملههای دیگر بیان کرده معنای «صائناً لنفسه» یعنی آدمِ عاقلِ نفوذناپذیر صیانت کرده دیگر دورش را دیوار کرده فرمود: «یا کمیل! خُذ الحائطة» دیوار «لدینک» باغی باشد که دیوار دورش باشد که هر کسی نیاید از میوهاش استفاده کند این میشود ذیحجر یعنی تحجیر کرده, حَجر کرده, سنگچین کرده, محصور کرده «هَلْ فِی ذلِکَ قَسَمٌ لِذِی حِجْرٍ»(15)عقل را نُهیه گفتند برای اینکه آدم را همان طوری که نماز «تَنْهَی عَنِ الْفَحْشَاءِ»(16)عقل هم «ینهی ٰٰ عن الفحشاء» این نُهیه است عقل را نُهیه گفتند به این معناست, ذی حجر گفتند به این معناست و مانند آن. در این قسمت هم خطابها از «یَا أَیُّهَا النَّاسُ»(17)شروع میشود تا «یَا أَیُّهَا النَّبِیُّ»(18)فرمود ما مطلبی را در قرآن فروگذار نکردیم درست است آیات عمیق دارد که برای توده ی مردم درک آنها میسور نیست ولی همان مطالب را آنقدر رقیق کردیم, نازل کردیم, تمثیل کردیم با قصّه و داستان و هنر با هنر مطلب را فهماندیم چون بخش وسیعی از آثار زندگی مردم را انگیزه تشکیل میدهد و نه اندیشه شما میبینید همه ی ما بالأخره به لطف الهی با این جوامع روایی ما مأنوسیم در جریان مقتل ببینید یک روایت صحیحی مرحوم کلینی نقل کرده یا مرحوم صدوق(رضوان الله علیه) نقل کرده درباره ی سیّدالشهداء(سلام الله علیه) خب آدم این روایت را میخواند متأثّر میشود گاهی هم ممکن است در کتابخانهاش دارد مطالعه میکند قدری اشک هم بریزد اما وقتی همان مطالب صحیح را یک مدّاح با آهنگ خوب میخواند آدم نمیتواند خودش را کنترل کند مطلب که همان مطلب است آنکه اشک میآورد هنر است, انگیزه است نه علم, علم به درد حوزه و دانشگاه میخورد این اندیشه را با انگیزه و هنر آمیخته کردن به مردم رساندن کار هر کس نیست تشبیه معقول به محسوس, تنزّل دادن معقول به محسوس کار هر هنرمندی نیست آن فیلمهایی که مبدأ خیالی و وهمی دارد در دسترس است از خیال و وهم به حس میآید همین سریالهاست که میبینید اما اگر فیلمی, سریالی, برنامهای باشد که معقول را محسوس کند همه را جذب میکند تا معقول, محسوس نشود اثر وحیانی ندارد قرآن این هنر اعجازی را دارد که معقول را غیب را محسوس و شهادت کرده است فرمود ما از هر مَثلی برای تفهیم مردم آیه نازل کردیم, مطلبی فرستادیم همین مضمون در سوره ی مبارکه ی «اسراء» قبلاً گذشت آیه ی 89 سوره ی مبارکه ی «اسراء» این بود «وَلَقَدْ صَرَّفْنَا لِلنَّاسِ فِی هذَا الْقُرْآنِ مِن کُلِّ مَثَلٍ» اگر حوزه با هنر آشنا بشود چون مایه ی عقلی را دارد میتواند نیاز جامعه را از راه انگیزه تأمین بکند معقول را محسوس بکند و دلپذیر اگر با هنر سر و کار نداشته باشد فقط با اندیشه و علمِ خشک سر و کار دارد خب این فقط به درد حوزه و دانشگاه میخورد یعنی به درد درس گفتن و کتاب نوشتن و اینها میخورد به درد اینکه جامعه را جذب بکند مردم را بکشاند این هنر را ندارد مردم را انگیزه میآیند نه با اندیشه.
1) (8) . سوره ی حج, آیه ی 22.
2) (9) . سوره ی مائده, آیه ی 33.
3) (10) . سوره ی کهف, آیه ی 34.
4) (11) . سوره ی بقره, آیه ی 21.
5) (12) . سوره ی بقره, آیه ی 179.
6) (13) . سوره ی مؤمنون, آیه ی 51.
7) (14) . سوره ی انفال, آیه ی 64.
8) (15) . سوره ی آلعمران, آیه ی 64.
9) (16) . سوره ی بقره, آیه ی 104.
10) (17) . سوره ی حشر, آیه ی 2.
11) (18) . سوره ی بقره, آیه ی 179.
12) (19) . سوره ی طه, آیه ی 54.
13) (20) . سوره ی فجر, آیه ی 5.
14) (21) . وسائل الشیعه, ج27, ص131.
15) (22) . سوره ی فجر, آیه ی 5.
16) (23) . سوره ی عنکبوت, آیه ی 45.
17) (24) . سوره ی بقره, آیه ی 21.
18) (25) . سوره ی انفال, آیه ی 64.
پرسش:...
پاسخ: خب برای اینکه فرمود: «إِنَّا جَعَلْنَاهُ قُرْآناً عَرَبِیّاً لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ * وَإِنَّهُ فِی أُمِّ الْکِتَابِ لَدَیْنَا لَعَلِیٌّ حَکِیمٌ»(1)مفسّران با عربی مُبین همراهاند تا آنجا که این ادبیات و این الفاظ و این کلمات و این اصطلاحات بُرد دارد اینها میروند اما لدی اللهی شدن و با علیّ حکیم مأنوس شدند اینکه با درس و بحث حاصل نمیشود یک وقت است که انسان سالک است که غالب مفسّران این طور هستند این سالک قدم به قدم همراه الفاظ و کلمات و اصطلاحات و تعبیرات و ادلّه و اینها بالا میرود یک وقت مجذوب است میبرند نه میرود آنکه گفت «که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها» برای مجذوبانِ سالک است یک عده تعبیر سیدناالاستاد مرحوم علامه(رضوان الله علیه) اینها که به سمت پروردگار حرکت میکنند اینها چهار گروهاند یک عده به سالک محضاند قدم به قدم راه میروند با اصطلاحات و با علوم و با الفاظ و با ظواهر راه میروند که حشرشان بهشت است انشاءالله اینها سالک محضاند یک عده مجذوب محضاند که نگار مکتب نرفتهاند و مرتب با جَذْبه حرکت میکنند اینها انبیای الهیاند که کسی به آنها دسترسی ندارد از طیف مردم عادی, برخیها که قسم سوماند سالکِ مجذوباند میروند, میروند, میروند تا اواخر عمر چیزی نصیبشان میشود که از آن به بعد اینها را میبرند اینها هم مشکل ندارند مشکل برای آن کسی که در دوران جوانی حالتی به او دست داد وارد حوزه شد یا وارد دانشگاه شد وارد طیف علمی شد او را آوردند از آن به بعد باید با پای خود برود این است که این بزرگوار میگوید «که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها» من با یک کِشش آمدم ایام جنگ بود, تشییع جنازه شهدا بود یک حالت خوبی در کسی پیدا شد وارد در فیض سیر و سلوک شد وارد در حوزه شد اما بقیه را قدم به قدم باید برود آن بسیار سخت است بالأخره غیر از انبیا مگر میتوانند با لدی اللهی محشور بشوند لدی اللهی بشوند با علیّ حکیم اُنس داشته باشند. مرحوم کلینی(رضوان الله علیه) نقل میکند در صحنه ی قیامت که اولین و آخرین حضور دارند میبینند شخصی با جلال و شکوه وارد میشود این روایت خیلی مفصّل هم هست علما خیال میکنند این جزء طیف علماست میآید میبیند از سطح علما هم میگذرد, اولیا, انبیا, صدّیقین, صلحا, شهدا چه کسی است این که از همه گذشت و بالا میرود؟ میگویند این قرآن کریم است به صورت با جلال و شکوه وارد میشود انبیا خیال میکنند که این جزء پیامبران است میبیند که نه از صف انبیا هم گذشته است میخواهد با خاتم انبیا محشور بشود این را مرحوم کلینی(رضوان الله علیه) در کتاب القرآن در جلد دوم اصول کافی در بحث عظمت قرآن ذکر میکند(2)لذا از آن جهت گفته شد که بِکر وارد میشوند ولی ما گرچه دلمان میخواهد به آن علیّ حکیم دسترسی کنیم اما «لیست بأمانیکم و أمانیّنا بأمانیّهم» ما با عربی مبین مأنوسیم دیگر حجّت ما همین است دیگر, خب.
پرسش: این شخص امام هم هست یا نه؟ یعنی این شخصی که وارد محشر میشود همان باطن امام است که به این شکل مجسّم در آمده؟
پاسخ: حقیقت امامت, حقیقت ولایت, حقیقت قرآن البته یکی است لکن در آنجا که نشئه, نشئه کثرت است پیامبر, قرآن, امام هر سه با هم حضور دارند, خب.
«وَلَقَدْ صَرَّفْنَا فِی هذَا الْقُرْآنِ لِلنَّاسِ مِن کُلِّ مَثَلٍ وَکَانَ الْإِنسَانُ أَکْثَرَ شَیْءٍ جَدَلاً» آیا معنایش این است که هر کسی که جدال از او متمشّی میشود در بین مجادلان انسان از دیگر مجادلان اکثر جدلاً است کما هو الظاهر یا نه, انسان کارهای فراوانی دارد که اکثرش جدل است البته ظاهر همان معنای اول است که عده ی زیادی از مفسّران همان را ذکر کردند یعنی در بین مجادلان انسان پرجدلترین آنهاست در همان سوره ی مبارکه ی «اسراء» که از کثرت مَثل یاد کرده است در پایان آیه فرمود: «فَأَبَی أَکْثَرُ النَّاسِ إِلَّا کُفُوراً»(1)اینجا هم فرمود: «وَکَانَ الْإِنسَانُ أَکْثَرَ شَیْءٍ جَدَلاً» انبیا حکمت دارند, موعظه دارند, جدال احسن دارند ولی انسانهای عادی آن حکمت را از دست دادند, موعظه را از دست دادند, جدال حق را از دست دادند به دنبال جدال باطلاند در بخش پایانی سوره ی مبارکه ی «یس» آیه ی 77 فرمود: «أَوَلَمْ یَرَ الْإِنسَانُ أَنَّا خَلَقْنَاهُ مِن نُّطْفَةٍ فَإِذَا هُوَ خَصِیمٌ مُّبِینٌ» در برابر پروردگار که باید خاضع باشد با خصومت برخورد میکند میگوید چه کسی میتواند دوباره مُرده را زنده کند و مانند آن, خب انسان چون خصیمِ مبین است و «أَکْثَرَ شَیْءٍ جَدَلاً» است این یک گرفتاری دیگر دارد آن گرفتاریاش این است که اینها هرگز ایمان نمیآورند مگر اینکه آن خطر را از نزدیک احساس کنند «وَمَا مَنَعَ النَّاسَ أَن یُؤْمِنُوا إِذْ جَاءَهُمُ الْهُدَی وَیَسْتَغْفِرُوا رَبَّهُمْ إِلَّا أَن تَأْتِیَهُمْ سُنَّةُ الْأَوَّلِینَ أَوْ یَأْتِیَهُمُ الْعَذَابُ قُبُلاً» میفرماید اینها هرگز نمیپذیرند مگر اینکه خطر را احساس کنند آن روز هم که ایمان اثر ندارد مثل اینکه میگویند این معتادها دست برنمیدارند مگر اینکه با آنها برخورد بشود وقتی برخورد شد که دیگر آنها ترک اعتیاد نمیکنند که, خب این خطر را دارد ذکر میکند یعنی اینها تا لحظه ی خطر ایمانبیار نیستند «وَمَا مَنَعَ النَّاسَ أَن یُؤْمِنُوا إِذْ جَاءَهُمُ الْهُدَی وَیَسْتَغْفِرُوا رَبَّهُمْ إِلَّا أَن تَأْتِیَهُمْ سُنَّةُ الْأَوَّلِینَ» عذاب زمینی نظیر «سَخَّرَهَا عَلَیْهِمْ سَبْعَ لَیَالٍ وَثَمَانِیَةَ أَیَّامٍ»(2)یا سایر عذابهایی که بر اُمم گذشته آمده یا نه, بمیرند و وارد صحنه ی برزخ و «فی حُفرة مِن حُفر النیران» بشوند که دیگر در آن حال این ایمانها برای آنها سودی ندارد. مشابهش در سوره ی مبارکه ی «غافر» که از او به سوره ی «مؤمن» هم گاهی یاد میشود آیه ی 84 و 85 است که فرمود: «فَلَمَّا رَأَوْا بَأْسَنَا قَالُوا آمَنَّا بِاللَّهِ وَحْدَهُ وَکَفَرْنَا بِمَا کُنَّا بِهِ مُشْرِکِینَ» اما«فَلَمْ یَکُ یَنفَعُهُمْ إِیمَانُهُمْ لَمَّا رَأَوْا بَأْسَنَا سُنَّتَ اللَّهِ الَّتِی قَدْ خَلَتْ فِی عِبَادِهِ وَخَسِرَ هُنَالِکَ الْکَافِرُونَ» که در آن لحظه اینها ایمانِ اجباری میآورند و ایمان اجباری هم سودی ندارد.
اما بخشی از سؤالاتی که مربوط به جلسات گذشته است. تحیّر که گفته میشود آنها که درباره ی ذات اقدس الهی بیجا ورود کردند متحیّر میشوند تحیّر دو قِسم است یک تحیّر محمود داریم یک تحیّر مذموم, تحیّر مذموم این است که انسان راه گُمکرده است نمیداند تکاثر کجاست کوثر کجاست؟ آب کجاست سراب کجاست؟ سرگردان است این تحیّر مذموم است عطش هست راه هم گُم کرده است یک وقت تحیّر, تحیّر محمود و ممدوح است در اثر هدایت راهنمایان الهی این انسانِ تشنه راهِ مستقیم را طی کرده به دامنه ی کوه رسیده چشمههای فراوانی گوارا دارد میجوشد این متحیّر است از کدام استفاده کند این یک تحیّر ممدوح است که «رب زدنی فیک تحیّرا»(1)و درباره ی وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) نقل شده است آن طوری که صدرالدین قونوی نقل کرده که وجود مبارک پیغمبر وقتی به نماز میایستاد همان طوری که از جلو میدید از پشت سر هم میدید حالا غیر نماز برای ایشان ثابت نشده یا نقل نشده ولی دلیلی بر نفی هم نیست ولی آن طوری که ایشان نقل میکند میگوید در موقع نماز حضرت این طور بود که هر کس پشت سر او بود چند صف پشت سر او بود, چه کسانی پشت سر او اقتدا میکنند همه را میدید همان طوری که از جلو میدید این برای تحیّر.
درباره ی اینکه مؤمنان از جن چه سِمتی دارند اینها هم مثل مؤمنان انسان مُثاباند از رحمت الهی برخوردارند منتها نقل نشده که اینها هم در معارف وحیانی رشدی بکنند همتای فرشتهها بشوند نبوّتی از خودشان داشته باشند نبیّ داشته باشند و مانند آن نیست جریان ابلیس چون در بین فرشتهها بود تغلیباً امر «لِلْمَلاَئِکَةِ اسْجُدُوْا»(2)آن هم شاملش شد اما این, اینچنین نیست که در بین حَلمه ی عرش بود در بین کرّوبیان بود در بین مقرّبان بود با عدهای از ملائکه بود جمع ملائکه هم با «الف» و «لام» شامل همه میشود حالا این در کدام صف قرار داشت آن هم معلوم نیست بالأخره چون در بین ملائکه بود تغلیباً امر به ملائکه شامل حال او شده او مأمور به سجده بود یک, لکن خوی استکباری که در درون او بود مانع پذیرش این امرِ الهی بود دو, «أَبَی وَاسْتَکْبَرَ وَکَانَ مِنَ الْکَافِرِینَ»(3)پس مأمور بود و سجده نکرد و مستحقّ آن عذاب شد.
پرسش: استاد همان طور که شیطان رشد کرده و به مقام ملائکه رسیده ملائکه دیگر هم این امکان بر ایشان هست؟
پاسخ: نه, حالا با کدام فرشته؟ ممکن است با بعضی از ملائکة الأرض بله در ردیف آنها قرار بگیرد اما ملائکه درجاتی دارند درباره ی عصمت بعضی از اینها قرآن بالصراحه سخن گفته ملائکهای که مسئولان جهنّماند فرمود: «عَلَیْهَا مَلاَئِکَةٌ غِلاَظٌ شِدَادٌ لاَ یَعْصُونَ اللَّهَ مَا أَمَرَهُمْ»(1)خب ملائکهای که مسئول بهشتاند به طریق اُولی ٰٰ معصوماند, ملائکهای که مسئول آوردن وحیاند به طریق اُولی ٰٰ معصوماند, ملائکهای که حاملان عرشاند به طریق اُولی ٰٰ معصوماند, اینها نصّ خاص بر عصمتشان هست اما ملائکة الأرض و سایر انواع ملائکه اصناف ملائکه نه دلیل عقلی داریم نه دلیل نقلی برای اینکه تجرّد تامّ اینها ثابت نشده البته آنکه مجرّد تام باشد بله معصوم است چون راهی برای گناه ندارد.
مطلب دیگر اینکه فلسفه آن هنر را ندارد که ملائکه را ثابت کند بله, موجود مجرّد را ثابت میکند اما حالا این مَلک هست یا نه؟ این کار فلسفه نیست ولی ادله ی نقلی و بخشی از بحثهای کلامی اینها میتوانند عنوان فرشته را محور بحث قرار بدهند و دلیلی اقامه کنند بر اینکه مَلک موجود است, خب.
پرسش: اینکه میفرمایند شیطان از جن است چطور خطاب خدا شاملش شد؟
پاسخ: تغلیب است دیگر نظیر والدین که میگویند مذکّر میآورند والده را هم شامل میشود به دلیل اینکه «إِذْ قُلْنَا لِلْمَلاَئِکَةِ اسْجُدُوْا لآِدَمَ فَسَجَدُوا إِلَّا إِبْلِیسَ»(2)آنها خواستند بگویند این استثنا, استثنای منقطع است و سرّ اینکه امر به سجده متوجّه ملائکه شد و شیطان را در برگرفت تغلیباً است چون در جمع اینها بود این بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) که در نهجالبلاغه آمده است میتواند شاهد باشد که جن در بین فرشتهها بود شش هزار سال عبادت کرد «لاَ یُدْرَی أمِنْ سِنِی الدُّنْیَا أَمْ مِنْ سِنِی الْآخِرَةِ»(3)تغلیباً گفته شد.
و اما اینکه ذات اقدس الهی معروف احدی نیست کسی به او دسترسی ندارد نه حکیم نه عارف این در کلمات اساتید ما هم فراوان هست آن بزرگان قبلی که سخنانشان در تفسیرشان هست که در تفسیر ابنعربی ذیل همین آیه ی «مَّا أَشْهَدتُّهُمْ خَلْقَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ وَلاَ خَلْقَ أَنفُسِهِمْ»(1)که چند روز قبل نقل کردیم ایشان دارد که علم به ذات حق برای غیر حق محال است تعبیر سیدناالاستاد مرحوم علامه طباطبایی ذیل آیه ی «وَاصْبِرْ نَفْسَکَ مَعَ الَّذِینَ یَدْعُونَ رَبَّهُم» که «یُرِیدُونَ وَجْهَهُ»(2)آنجا فرمود: «و أمّا الذّات المتعالیه فلا سبیل إلیها»(3)احدی راه به مقام ذات ندارد آنجا که دارد «وَاصْبِرْ نَفْسَکَ مَعَ الَّذِینَ یَدْعُونَ رَبَّهُم بِالْغَدَاةِ وَالْعَشِیِّ یُرِیدُونَ وَجْهَهُ» آیه ی 28 همین سوره ی مبارکه ی «کهف» که گذشت به المیزان که مراجعه میکنید ذیل این آیه ذیل کلمه ی «یُرِیدُونَ وَجْهَهُ» آنجا میفرماید: «أمّا الذّات المتعالیه فلا سبیل إلیها» سیدناالاستاد امام(رضوان الله علیه) هم در تعلیقاتشان بر فصوص آن را بارها ما آن عبارت را اینجا آوردیم خواندیم که میفرماید ذات احدیّت آن هویّت محض نه معبود هیچ پیغمبر است نه معروف هیچ پیغمبر و نه مشهود هیچ پیغمبر, هیچ پیغمبری به او دسترسی ندارد چه رسد به توده ی مردم. خب, اما درباره ی آن بخشهای دیگر از مطالب ملائکهای که مؤتمناند عصمت آنها را از این راه میشود ثابت کرد اما اینکه هر کسی یک مزاحم بیرونی دارد این درباره ی انسانها بیان شده اما هر گمراهی مزاحم بیرونی دارد ما دلیل عقلی یا نقلی بر آن اقامه نشده خود ابلیس را کسی گمراه نکرده درباره ی انس اینچنین هست که گمراهکنندهای از بیرون میتواند او را گمراه کند آن هم استحالهاش ثابت نشده که اگر ابلیس نبود هیچ انسانی گناه نمیکرد نه, چون زمینه ی گناه در هر انسانی وجود دارد. درباره ی جن ممکن است انسانهایی که با آنها ارتباط دارند چه اینکه خود جنّیها هم با یکدیگر رابطه دارند «شَیَاطِینَ الْإِنْسِ وَالْجِنِّ»(4)یکدیگر را گمراه بکنند الآن همان طوری که یک جوان آلوده جوان دیگری را آلوده میکند جزء شیاطین الإنس است وسوسه میکند و او را از راه به در میبرد جنها هم همین طورند ممکن است افراد اِنسی که با جنّی رابطه دارند اینها هم آنها را اغوا بکنند با القائاتشان اینکه «یُوَسْوِسُ فِی صُدُورِ النَّاسِ»(5)غالباً از آن طرف هست انسانها شیاطین انسی دارند شیاطین جنّی, درباره ی جن هم شیاطین جنّی وجود دارد که بعضیها یکدیگر را اغوا میکنند اما حالا انسان میتواند آنها را گمراه بکند یا نه؟ احیاناً شاید بتواند انسانهای شرور و فتنهانگیز برخی از جنها یا اوساط از جنها را هم «اعاذنا الله من شرور أنفسنا و شرورهم» آلوده کنند.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
«وَمَا مَنَعَ النَّاسَ أَن یُؤْمِنُوا إِذْ جَاءَهُمُ الْهُدَی وَیَسْتَغْفِرُوا رَبَّهُمْ إِلَّا أَن تَأْتِیَهُمْ سُنَّةُ الْأَوَّلِینَ أَوْ یَأْتِیَهُمُ الْعَذَابُ قُبُلاً (55) وَمَا نُرْسِلُ الْمُرْسَلِینَ إِلَّا مُبَشِّرِینَ وَمُنذِرِینَ وَیُجَادِلُ الَّذِینَ کَفَرُوا بِالْبَاطِلِ لِیُدْحِضُوا بِهِ الْحَقَّ وَاتَّخَذُوا آیَاتِی وَمَا أُنذِرُوا هُزُواً (56) وَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّن ذُکِّرَ بِآیَاتِ رَبِّهِ فَأَعْرَضَ عَنْهَا وَنَسِیَ مَا قَدَّمَتْ یَدَاهُ إِنَّا جَعَلْنَا عَلَی قُلُوبِهِمْ أَکِنَّةً أَن یَفْقَهُوهُ وَفِی آذَانِهِمْ وَقْراً وَإِن تَدْعُهُمْ إِلَی الْهُدَی فَلَن یَهْتَدُوا إِذاً أَبَداً (57) وَرَبُّکَ الْغَفُورُ ذُو الرَّحْمَةِ لَوْ یُؤَاخِذُهُم بِمَا کَسَبُوا لَعَجَّلَ لَهُمُ الْعَذَابَ بَل لَهُم مَوْعِدٌ لَّن یَجِدُوا مِن دُونِهِ مَوْئِلاً (58)»
مشرکان مکه مشکلترین مسائل فرهنگی آنها همان عناصر اصول دین بود یعنی توحید و وحی و نبوّت و امثال اینها بود اینها خود را نشناختند یعنی حقیقت انسان را نشناختند و جهان را هم نشناختند و خدا را هم نشناختند قرآن کریم همه ی این معارف را به اینها تفهیم میکند یکی از برجستهترین رسالتهای قرآن این است که ظرفیت انسان را به انسان باز میشناساند که انسان چقدر ظرفیت دارد اینکه فرمود: «وَکَانَ الْإِنسَانُ أَکْثَرَ شَیْءٍ جَدَلاً»(1)این نشانه ی ظرفیت اوست منتها این ظرفیت را بیجا مصرف میکند یعنی اگر به راه بیفتد «کان الانسان أکثر شیء عقلاً و عدلاً و معرفةً و ایماناً و عملاً صالحا» خواهد بود وقتی بیراهه رفت و کجراهه افتاد میشود «وَکَانَ الْإِنسَانُ أَکْثَرَ شَیْءٍ جَدَلاً» در آن بخشهای اثباتی انسان را به عنوان خلیفه ی خدا معرفی کرده عالِم به اسمای الهی معرفی کرده که معلّمش خود ذات اقدس الهی است و مانند آن در این طرف اگر کسی کجراهه رفت «وَکَانَ الْإِنسَانُ أَکْثَرَ شَیْءٍ جَدَلاً» این انسان است که اگر راهِ راست را طی کرد «کان الانسان أکثر شیء عقلاً و عدلاً و ایماناً و عملاً صالحا» خواهد بود و اگر کجراهه رفته است «وَکَانَ الْإِنسَانُ أَکْثَرَ شَیْءٍ جَدَلاً»(2)خواهد بود منتها همان طوری که در بخش اثباتی خلافت و آگاهی به اسمای الهی بهره ی همه ی مردم نیست خواص طرْفی میبندند مسئله ی «أَکْثَرَ شَیْءٍ جَدَلاً» هم نصیب همه ی مردم نمیشود آنهایی که در کارهای فرهنگی و علمی کار میکنند اگر بیراهه بروند «أَکْثَرَ شَیْءٍ جَدَلاً» است سرّ اینکه قرآن کریم درباره ی آن مطلب اول از انسان به ناس یاد کرد و درباره ی مطلب دوم به انسان تعبیر کرد شاید همین باشد آیه ی 54 این بود «وَلَقَدْ صَرَّفْنَا فِی هذَا الْقُرْآنِ لِلنَّاسِ» نه «للإنسان» «وَلَقَدْ صَرَّفْنَا فِی هذَا الْقُرْآنِ لِلنَّاسِ مِن کُلِّ مَثَلٍ» اگر منظور توده ی مردم بود همان ضمیر کافی بود که بفرماید: «وکان أکثر شیء جدلا» اما به جای ضمیر اسم ظاهر آورد و به جای ناس، انسان ذکر کرد فرمود: «وَکَانَ الْإِنسَانُ أَکْثَرَ شَیْءٍ جَدَلاً» بنابراین ظرفیت انسان فراوان است اگر در راه صحیح طی کند میشود خلیفه ی خدا و عالِم به اسمای الهی راهِ باطل را طی کند «أَکْثَرَ شَیْءٍ جَدَلاً» خواهد بود قالب این نِحلههای به وسیله ی همینها ساخته شده بارها به عرضتان رسید این ملل و نِحل چه آنچه را که ابنجزم نوشته، چه آنچه که شهرستانی نوشته چه آنچه را که دیگران تحقیق کردند این دو جلد است جلد اول ملل است که انبیا آوردند جلد دوم نحل است که دانشمندان حوزه و دانشگاه آوردند هر روز میبینید یک نِحله، یک مذهب، یک آیین، یک دین جدیدی ظهور میکند این بر اساس همان «أَکْثَرَ شَیْءٍ جَدَلاً» است آمار متنبّیان کمتر از آمار انبیا نیست، آمار عالِمنمایان کمتر از علما نیست آمار مؤمننمایان کمتر از مؤمن نیست این دو جلد بودن ملل و نحل نشانه ی خوبی است که نِحلهها را همین درسخواندهها آوردند ملّتهای حق را و صحیح را انبیای الهی آوردند، خب. پس انسان این ظرفیت را دارد و باید بکوشد این ظرفیت را در راه صحیح مصرف کند ولی اکثری مردم باز از او به ناس تعبیر کرد به انسان تعبیر نکرد فرمود: «وَمَا مَنَعَ النَّاسَ أَن یُؤْمِنُوا إِذْ جَاءَهُمُ الْهُدَی» وقتی هدایت الهی آمد اینها ایمان نمیآورند اکثری مردم تا خطر نبینند ایمان نمیآورند روز خطر هم که روز نفع ایمان نیست روزی که عذاب الهی دامنگیرشان شد که ایمان سودی ندارد «وَمَا مَنَعَ النَّاسَ أَن یُؤْمِنُوا إِذْ جَاءَهُمُ الْهُدَی وَیَسْتَغْفِرُوا رَبَّهُمْ» اگر ایمان بیاورند از گذشته توبه کنند بر اساس قانون «الإسلام یَجبّ ما قبله»(3)ذات اقدس الهی میپذیرد تنها منتظر دو چیزند یا سنّت اوّلین نظیر آنچه را که بعضی از همین امّت اسلامی پیشنهاد دادند گفتند «اللَّهُمَّ إِن کَانَ هذَا هُوَ الْحَقَّ مِنْ عِندِکَ فَأَمْطِرْ عَلَیْنَا حِجَارَةً مِنَ السَّماءِ أَوِ ائْتِنَا بِعَذَابٍ أَلِیمٍ»(4)که این عذاب دنیاست یا نه، میمیرند و به عذاب قیامت گرفتار میشوند در طلیعه ی ورودشان در برزخ گرفتار «حُفرة من حُفر النیران» میشوند بعد این عذاب ادامه دارد تا به قیامت که «وَیَوْمَ تَقُومُ السَّاعَةُ أَدْخِلُوا آلَ فِرْعَوْنَ أَشَدَّ الْعَذَابِ»(5)دامنگیرشان میشود بنابراین «وَمَا مَنَعَ النَّاسَ أَن یُؤْمِنُوا إِذْ جَاءَهُمُ الْهُدَی»(6)یک، «وَمَا مَنَعَ النَّاسَ أَن» «وَیَسْتَغْفِرُوا رَبَّهُمْ» دو، «إِلَّا أَن تَأْتِیَهُمْ سُنَّةُ الْأَوَّلِینَ» نظیر آنچه که بر عاد و ثمود گذشت یا «أَوْ یَأْتِیَهُمُ الْعَذَابُ قُبُلاً» که در هیچ یک از این دو حال ایمان نافع نیست، خب سهم انبیا چیست؟ سهم انبیا این نیست که آزادی را از مردم بگیرند که سهم انبیا نه از باب «سُنَّةُ الْأَوَّلِینَ» است نه از باب «الْعَذَابُ قُبُلاً» است سهم انبیا تعلیم است و تربیت است و هدایت است و ارشاد است و تبشیر است و انذار اینها که اختیار را از آدم سلب نمیکنند، اینها که انسان را مجبور نمیکند به ایمان و استغفار و مانند آن هدف انبیا هم همین است «وَمَا نُرْسِلُ الْمُرْسَلِینَ» که به عنوان حصر ذکر فرمود: «إِلَّا مُبَشِّرِینَ وَمُنذِرِینَ» انذار میکنند تا اینها بیراهه نروند، تبشیر میدهند که اگر به راه آمدید به مقصد میرسید برای تنفّر از گناه انذار میکنند برای تقرّب به الله تبشیر میکنند «إِلَّا مُبَشِّرِینَ وَمُنذِرِینَ» اما اینکه ما گفتیم «وَکَانَ الْإِنسَانُ أَکْثَرَ شَیْءٍ جَدَلاً»(7)این بخش دوم تخصیص است همه ی ناس اینچنین نیستند انسان اینچنین است یک، و همه ی انسان اینچنین نیستند «الَّذِینَ کَفَرُوا» اینچنیناند «وَیُجَادِلُ الَّذِینَ کَفَرُوا بِالْبَاطِلِ» پس یک ناس داریم یک انسان داریم یک کافر که گروهی از انسانها هستند بنابراین انسان میتواند ظرفیّت خود را بشناسد و به تعبیر قرآن کریم وقتی سِعه ی ظرفیت او زیاد هست خب این را لبریز از معارف بکند در بیانات نورانی حضرت امیر هم که قبلاً ملاحظه فرمودید به کمیل فرمود: «إِنَّ هذِهِ الْقُلُوبَ أَوْعِیَةٌ فَخَیْرُهَا أَوْعَاهَا»(8)این دلها ظروف علوم است و بهترین دل، دلی است که ظرفیتش بیشتر باشد برای علوم و معارف الهی در این ظرف جایگزین خواهد شد فرمود اینچنین باشید «وَیُجَادِلُ الَّذِینَ کَفَرُوا بِالْبَاطِلِ لِیُدْحِضُوا بِهِ الْحَقَّ» اِدحاض یعنی لغزاندن و گاهی به معنای ابطال هست «حُجَّتُهُمْ دَاحِضَةٌ عِندَ رَبِّهِمْ»(9)یعنی باطلة، دَحْض یعنی بطلان، ادحاض یعنی ابطال منتها راه لغویاش این است که وقتی بلغزانند او از پا در میآید دیگر «لِیُدْحِضُوا بِهِ الْحَقَّ» اینها کارشان این است که زیر پای حق عامل لغزش ایجاد کنند که حق بلغزد او را با شبهه، با اشکال، با نقد بیجا و مانند آن زیر پایش را خالی کنند که بلغزد از بین برود ـ معاذ الله ـ و آیات الهی را اینها به استهزا میگیرند گاهی استهزا به این معناست که میگویند «أَبَشَرٌ یَهْدُونَنَا»(10)یا «إِنْ أَنتُمْ إِلَّا بَشَرٌ مِثْلُنَا»(11)یا اگر رسالت حق است باید فرشته «لَوْلاَ أُنزِلَ عَلَیْنَا الْمَلاَئِکَةُ»(12)و مانند آن، اینها راه تحقیر و مسخره کردن و اینهاست، گاهی در اثر فقرِ مالی میگویند «اهان الله. من الله من بیننا» آیا اینها کسانیاند که خدا آنها را بر ما مقدّم داشت؟ از فقرِ فرهنگی اینه، اینها را مسخره میکردند یا بر اساس دعوای رسالت و نبوّت میگفتند این برای فرشتههاست برای شماها نیست این معنای مسخره کردن است اما در بیانات نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) این است که این مسخره کردن آیات الهی تنها اختصاصی به کفار ندارد که آنها بگویند چرا اینها مثلاً با اینکه وضع مالیشان خوب نیست پیامبر شدند یا بشر مگر میتواند پیامبر بشود پیامبر فقط باید فرشته باشد و مانند آن، بلکه هر کسی که احکام الهی را عمل نکرده است به نوبه ی خود گرفتار استهزای احکام الهی است در کلمات حکیمانه و قصار وجود مبارک حضرت امیر در نهجالبلاغه به شماره ی 228 آنجا به این صورت آمده است که «مَنْ أَصْبَحَ عَلَی الدُّنْیَا حَزِیناً فَقَدْ أَصْبَحَ لِقَضَاءِ اللَّهِ سَاخِطاً» تا به این جمله میرسند «وَ مَنْ قَرَأَ الْقُرْآنَ فَمَاتَ فَدَخَلَ النَّارَ فَهُوَ مِمَّنْ کَانَ یَتَّخِذُ آیَاتِ اللَّهِ هُزُواً» خب بالأخره اگر کسی اهل قرآن است دیگر نباید وارد جهنم بشود ولو یک لحظه، اگر یک لحظه وارد جهنم شد معلوم میشود به همان یک لحظه ـ معاذ الله ـ قرآن را «اتَّخَذُهَا هُزُواً»(13)، «وَ مَنْ قَرَأَ الْقُرْآنَ فَمَاتَ فَدَخَلَ النَّارَ فَهُوَ مِمَّنْ کَانَ یَتَّخِذُ آیَاتِ اللَّهِ هُزُواً وَ مَنْ لَهِجَ قَلْبُهُ بِحُبِّ الدُّنْیَا الْتَاطَ قَلْبُهُ مِنْهَا بِثَلاَثٍ هَمٌّ لاَ یُغِبُّهُ وَ حِرْصٌ لاَ یَتْرُکُهُ وَ أَمَلٌ لاَ یُدْرِکُهُ» که این ذیلش از بحث کنونی ما بیرون است البته منشأ اتّخاذ هُزوا همان حبّ دنیاست، خب.
1) (1) . سوره ی کهف، آیه ی 54.
2) (2) . سوره ی کهف، آیه ی 54.
3) (3) . مستدرک الوسائل، ج7، ص449.
4) (4) . سوره ی انفال، آیه ی 32.
5) (5) . سوره ی غافر، آیه ی 46.
6) (6) . سوره ی اسراء، آیه ی 94.
7) (7) . نهجالبلاغه، حکمت 147.
8) (8) . سوره ی شوری ٰٰ، آیه ی 16.
9) (9) . سوره ی کهف، آیه ی 54.
10) (10) . سوره ی تغابن، آیه ی 6.
11) (11) . سوره ی ابراهیم، آیه ی 10.
12) (12) . سوره ی فرقان، آیه ی 21.
13) (13) . سوره ی جاثیه، آیه ی 9.
پرسش: ببخشید فرمودید حتی یک لحظه «وَإنْ مِنْکُم إلاّ وارِدُهَا»(1).
پاسخ: ورود را آنجا به معنای اشراف معنا کردند نه دخول برای اینکه در جریان حضرت موسای کلیم(سلام الله علیه) گفتند که وقتی موسی(سلام الله علیه) وارد مرز مدین شد که برای دامهایشان سَقی و آبیاری را به عهده دارند «وَوَجَدَ مِن دُونِهِمُ امْرَأَتَیْنِ تَذُودَانِ»(2)در این قسمت خدای سبحان از وجود مبارک موسای کلیم که یاد میکند میفرماید: «وَلَمَّا وَرَدَ مَاءَ مَدْیَنَ» «وَرَدَ» یعنی «أشرف» نه اینکه حضرت رفته در چاه یا در چشمه یا در قنات این ورود به معنای اشراف است همه ی شما مُشرف بر جهنم خواهید بود منتها پُلی است روی جهنم این همان صراط معروف است بعضیها به سرعت «کالبرق الخاطف»(3)میگذرند، بعضیها افتان و خیزان میافتند الآن شما میبینید به خیلیها پیشنهاد رومیزی و زیرمیزی میدهند با رقمهای درشت این به آسانی میگذرد یا کسی، رفتگری، یک پیک بهداشتی در شهرداری کار میکند یک چک گرانبهایی را پیدا میکند بالأخره اعلام میکند به صاحبش برمیگرداند اینها از مال حرام به آسانی میگذرند اینها کسانیاند که به سرعت از صراط میگذرند بعضیها مشکل جدّی دارند طوری که در دنیا هست در آخرت هم همین طور خواهد بود.
پرسش: فرمودند ورود حتمی است اما خروج معلوم نیست.
پاسخ: ورود یعنی اشراف دیگر فرمود: «إِن مِّنکُمْ إِلَّا وَارِدُهَا»(4)اینها که اشراف داشتند بعضیها همانجا میمانند «وَنَذَرُ الظَّالِمِینَ فِیهَا جِثِیّاً»(5)آنوقت متّقین را فرمودند ما آزاد میکنیم نجات میدهیم اینها که اشراف کردند مُشرف شدند میخواهند بگذرند پُلی است دیگر یک عده میگذرند به سرعت «کالبرق الخاطف»(6)یک عدّه اُفتان و خیزان میافتند «وَنَذَرُ الظَّالِمِینَ فِیهَا جِثِیّاً»، خب.
پرسش: رابطه بین ایمان و استغفار چیست؟
پاسخ: اینها نسبت به آینده باید مؤمن باشند باید گذشتهشان را با مغفرت ترمیم بکنند دیگر اینها قبلاً سابق سوء داشتند فرمود اینها کسانی است که «وَنَسِیَ مَا قَدَّمَتْ یَدَاهُ» اینها گذشتهشان را دارند فراموش میکنند این طور نیست شما حالا فراموش کردید او که شما را فراموش نمیکند مگر عمل، عامل را رها میکند؟ قبلاً گذشت که عمل موجود است یک، و شیء موجود در نظام علّی و معلولی معطّل و سرگردان نیست دو، حتماً جای خاصّی دارد و اثر خاصّی میگذارد و اثر خاصّی هم میپذیرد این سه، تنها جایی که عمل با او در ارتباط است و اثر میگذارد و از او اثر میپذیرد همان عامل است چهار، مگر عمل عامل را رها میکند؟ طبق این اصول اربعه هر کس با یک قافله حرکت میکند میتواند با استغفار او را تبدیل کند «یُبَدِّلُ اللَّهُ سَیِّئَاتِهِمْ حَسَنَا» میتواند خدای ناکرده با اصرار آنها را افزوده کند، خب.
فرمود: «وَمَا نُرْسِلُ الْمُرْسَلِینَ إِلَّا مُبَشِّرِینَ وَمُنذِرِینَ» که اینها از سیّئات انذار میکنند، نسبت به حسنات تبشیر میدهند و بیگانه که اهل جدال است با ابزار باطل با شبهه و مانند آن درصدد لغزاندن حق است و اتّخاذ آیات الهی و آنچه را که انذار شدهاند آنها را میخواهد به استهزا بگیرد بعد فرمود از اینها ظالمتر چه کسی است؟ برای اینکه خدای سبحان همه ی حجج ظاهری و باطنی را در اختیار آنها گذاشته «وَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّن ذُکِّرَ بِآیَاتِ رَبِّهِ» تذکره هست یادش آوردند یعنی با یک ابزار و سرمایه ی خاصّی انسان به این عالَم آمده و انبیا هم مذکِّرند و قرآن تذکره است به یاد انسان میآورند که از کجا آمده این حرفها برای انسان آشناست مثالهایی هم که ما قبلاً داشتیم این بود اگر در مهد کودک یا در کودکستان یا در دبستان این بچهها سرگرم بازیاند در بحبوحه ی بازی هر کس این بچه را صدا بزند این جواب نمیدهد مشغول بازی است اما همین که مادرش آمد صدا زد این فوراً برمیگردد جواب میدهد این صدا برای این بچه آشناست میداند بالأخره در دامن این تربیت شده انبیا صدایشان برای ما آشناست چیزهایی را میگویند که ما میگوییم بله، حق با شماست حرفهای بیگانه نمیزنند حرفهای تحمیلی نمیزنند لذا فرمود قرآن تذکره است «ذِکْرَی لِلْبَشَرِ»(1)است «لَقَدْ یَسَّرْنَا الْقُرْآنَ لِلذِّکْرِ»(2)آن بخشهای بعدیاش به عنوان تعلیم و امثال ذلک تفصیل همین اصل است اصل این است که ما وقتی گوش میدهیم میبینیم این صدا آشناست این صدا از دل برمیخیزد حرفهایی است که ما قبلاً این حرفها را شنیدیم و میپذیریم برای ما تحمیل نیست و میگوییم راست میگویند این حرفه، حرفهای آشناست فرمود از اینها ظالمتر چه کسی است؟ که ما سرمایه ی اوّلی را به اینها دادیم در درون اینها ذخیره کردیم، نهادینه کردیم عزیزترین انسانها و بهترین انسانها را به دنبال اینها فرستادیم اینها را یادآوری کردند اینها هم به یادشان آمد اما باز برگشتند «وَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّن ذُکِّرَ بِآیَاتِ رَبِّهِ فَأَعْرَضَ عَنْهَا» عالماً عامداً اعراض کردند «وَنَسِیَ مَا قَدَّمَتْ یَدَاهُ» آنچه را که با دستهایشان انجام دادند یعنی دستهای آنها کار کردند چون قسمت مهمّ کار با دست است تعبیر این است که «نَسِیَ مَا قَدَّمَتْ یَدَاهُ» وگرنه حرفهایی که زدند، با پا جایی که رفتند، با چهره چیزهایی که دیدند، با چهره ی آنها کسی گناه کرد یا با چهره ی خودشان گناه کردند همه ی اینها جزء «نَسِیَ مَا قَدَّمَتْ یَدَاهُ» میشود «فَأَعْرَضَ عَنْهَا وَنَسِیَ مَا قَدَّمَتْ یَدَاهُ»، خب حالا میفرماید راز این چیست که انبیا میآیند بهترین انسانها برای آنها پیام میآورند تبشیر میکنند انذار میکنند اینها به هوش نمیآیند سرّش چیست؟ فرمود ما بالأخره آن چراغ را قبلاً روشن کرده بودیم حالا دیگر آن چراغ را روشن نکردیم و او را به حال خودش واگذاشتیم «إِنَّا جَعَلْنَا عَلَی قُلُوبِهِمْ أَکِنَّةً أَن یَفْقَهُوهُ وَفِی آذَانِهِمْ وَقْراً وَإِن تَدْعُهُمْ إِلَی الْهُدَی فَلَن یَهْتَدُوا إِذاً أَبَداً» ما این دوتا نعمت را از آنها گرفتیم قبلاً میدادیم حالا نمیدهیم اینکه مدّعی است «أَفَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَوَاهُ»(3)همیشه میگوید «أَنَا أَکْثَرُ مِنکَ مَالاً وَأَعَزُّ نَفَراً»(4)من اینچنینم، من خودم زحمت کشیدم، من هر چه بخواهم میکنم، هر جا بخواهم میروم، هر چه بخواهم میخرم، هر چه بخواهم میخورم این هر چه، هر چه که میگوید داعیه استقلال دارد دیگر ما او را به حال خودش رها کردیم این «ربّ لا تَکِلْنی اِلی نَفْسی طَرْفَةَ عَیْنٍ اَبَداً»(5)همین است فرمود ما او را به حال خود رها کردیم، به حال خود رها کردیم یعنی چه؟ یعنی این دوتا فیضی که به او میدادیم این را دیگر از این به بعد نمیدهیم خدای سبحان در بخش پایانی سوره ی مبارکه ی «قلم» که روزهای قبل هم مورد اشاره قرار گرفته بود فرمود: «قُلْ أَرَأَیْتُمْ إِنْ أَصْبَحَ مَاؤُکُمْ غَوْراً فَمَن یَأْتِیکُم بِمَاءٍ مَعِینٍ»(6)ما این آبها را دوراه ر، سهراه ر، ورود ممنوع ر، چهارراه را همه را ما در نقشه زیرزمینی کشیدیم «فَسَلَکَهُ یَنَابِیعَ فِی الْأَرْضِ»(7)همه ی این آبها کدام آب باید نزدیک زمین باشد؟ کدام آب باید دورتر باشد؟ آب باید کدام مسیر را طی کند؟ کجا دو طرف است؟ کجا یکطرفه است؟ کجا باید به صورت چشمه در بیاید؟ کجا به صورت چاه در بیاید؟ کجا به صورت قنات در بیاید؟ همه ی نقشههای زمین را ما کشیدیم «فَسَلَکَهُ یَنَابِیعَ فِی الْأَرْضِ» بعد فرمود اگر اراده ی خدا تعلّق بگیرد که چند هزار متر اینها را به پایین ببرد که در دسترس صنایع شما نباشد چه کار میکنید؟ «قُلْ أَرَأَیْتُمْ إِنْ أَصْبَحَ مَاؤُکُمْ غَوْراً فَمَن یَأْتِیکُم بِمَاءٍ مَعِینٍ»(8)این درباره ی آبِ طبیعی، اما درباره ی آب زندگانی که عقل و معرفت است این را هم در زمینِ دل فراهم کرد آن را در زمینِ گِل فراهم کرد در زمینِ دل فرمود: «عَلَّمَ الْإِنسَانَ مَا لَمْ یَعْلَمْ»(9)از یک سو، «وَنَفْسٍ وَمَا سَوَّاهَا * فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا»(10)از سوی دیگر، حالا یک مقدار اینها را فروتر میبریم، پایینتر میبرد روی آنها کِنان و حجاب و سِتار قرار میهد که در دسترس کسی نباشد انسان هر چه فکر میکند به یادش نمیآید فرمود ما یک قفل بستیم ما اینها را در کِنّ و ستار و غار قرار دادیم ما دوتا مجرا بود برای آبِ حیات اینها همان طوری که آب ظاهری دو مجرا دارد آب باطنی هم که آب حیات است در زمینه ی زندگی دوتا مجرا دارد آب بیرونی زمینی میتواند باغِ خوب باشد، مزرعه ی خوب باشد، جایی برای زندگی باشد که یا آب از خودش داشته باشد آنجا چشمه و چاه بجوشد یا اگر خودش چشمه ندارد در نزدیکی او چشمهای باشد، چاهی باشد از آنجا با نهر بیاید در این استخر تأمین بکند با لولهکشی در منبع آب این شهر و روستا را تأمین بکند دیگر دوتا راه که بیشتر نیست جمعش ممکن است که جایی هم استخر داشته باشد و هم چشمه ولی بالأخره رفعش که ممکن نیست بالأخره این زمین یا باید از خودش آب داشته باشد یا لولهکشی بکند از جای دیگر بیاید انسان که بخواهد عالِم بشود هم دوتا راه دارد یا باید از دل بجوشد مثل انبیا و اولیای الهی که اینها نگارانیاند که مکتبنرفتهاند و با غمزه مسئلهآموز صد مدرّس شدند اینها از کسی درس نخواندند جایی درس نخواندند اینها چشمه را کسی آب نداد این استخر نیست کسی آب بریزد لولهکشی بکند یا نه، نظیر علمایی هستند که لولهکشی شده است به وسیله درسخواندنه، بحثکردنه، شاگرد استاد بودنها همین راهی است که از مجاری علمی به انسان میرسد، خب اگر کسی بخواهد چشمه باشد مثل انبیا راهش روشن است اگر کسی بخواهد متعلِّم علی سبیل نجات باشد مثل علما این هم راهش روشن است اینها از راه گوش استخر آب دارند گوش به حرف انبیا میدهند و خود انبیا(علیهم السلام) از راه دل چشمههای جوشان دارند اگر خدای ناکرده هر دو قطع شد خب انسان میخشکد دیگر فرمود ما هر دو راه را بر اینها بستیم نه از دل اینها چیزی میجوشد نه اینها گوش به حرف عالِمان دین میدهند «جَعَلْنَا عَلَی قُلُوبِهِمْ أَکِنَّةً» حالا اگر این چشمه خروارها آب بیاید روی چشمه خب این چشمه دفن میشود دیگر این «قَدْ خَابَ مَن دَسَّاهَا»(11)همین است دسیسه کردند، مدفون کردند، مدسوس کردند آن «وَنَفْسٍ وَمَا سَوَّاهَا * فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا»(12)این سرمایه ی اولیه را که خدا به اینها داد اینها در غرایز و اغراض دفن کردند پس از دل چیزی نمیجوشد حرفهای علما را هم که گوش نمیدهند لذا فرمود هم گوششان بسته است هم دلشان قفل شده است آنوقت اینها چه کار میتوانند بکنند با چه چیزی عالِم بشوند؟ «فَلَن یَهْتَدُوا إِذاً أَبَداً» البته ما قفل نزدیم اینها خودشان قفل زدند «کَلَّا بَلْ رَانَ عَلَی قُلُوبِهِم مَّا کَانُوا یَکْسِبُونَ»(13)ما نبستیم اینها بستند «أَفَلاَ یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلَی قُلُوبٍ أَقْفَالُهَا»(14)اینها قفل کردند، اینها چرکین کردند، اینها رِیْن زدند، اینها کارشان را کردند اینها حرفهای علما را گوش ندادند و در چند جای قرآن فرمود اینها هر دو راه را به سوء اختیار خودشان بستند در سوره ی مبارکه ی «مُلک» آنجا که آغازش «تَبَارَکَ الَّذِی بِیَدِهِ الْمُلْکُ» است آیه ی ده این است اینها در قیامت وقتی وارد جهنّم میشوند دربانهای جهنّم میگویند مگر علما نیامدند برای شما سخنرانی کنند همه که دسترسی به انبیا ندارند که مگر علم، بزرگان، مبلّغان دین نیامدند به شهر شم، به روستای شم، به محلّه ی شم، در منطقه ی شما؟ «کُلَّمَا أُلْقِیَ فِیهَا فَوْجٌ» دسته دسته وقتی که به جهنّم انداخته میشوند «سَأَلَهُمْ خَزَنَتُهَا» خازنان جهنّم از آنها سؤال میکنند «أَلَمْ یَأْتِکُمْ نَذِیرٌ»(15)نه یعنی مگر پیغمبر نیامد در روستای شم، در شهر شما چون برای هر کسی در هر روستا و هر شهر و هر خانه که پیغمبر نمیرود شاگردان انبیا همان حرفهای انبیا را به مردم میرسانند دیگر اگر عالمان دین، مبلّغان دین، سفیران دین همین طرح هجرت اینها حرفهای الهی را به مردم میرسانند دیگر در قیامت میگویند مگر عالِم نیامد در محلّه ی شما در روستای شما در منطقه ی شما؟ «أَلَمْ یَأْتِکُمْ نَذِیرٌ * قَالُوا بَلَی» چرا علما آمدند، سفرای الهی آمدند همین طرح هجرت آمد همین سفیر هدایت آمد اما «بَلَی قَدْ جَاءَنَا نَذِیرٌ فَکَذَّبْنَا وَقُلْنَا مَا نَزَّلَ اللَّهُ مِن شَیءٍ إِنْ أَنتُمْ إِلَّا فِی ضَلاَلٍ کَبِیرٍ»(16)بعد آن روز اینچنین اعتراف میکنند آیه ی ده سوره ی «ملک» این است که «وَقَالُوا لَوْ کُنَّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ مَا کُنَّا فِی أَصْحَابِ السَّعِیرِ» بالأخره یا ما خودمان باید مانند چشمه از دل میجوشیدیم آنکه نبود یا گوش به حرف عالمان دین میدادیم آن هم که نبود اگر گوش به حرف عالمان دین میدادیم یا از درون ما میجوشید ما الآن گرفتار جهنم نبودیم این برابر آیه ده سوره ی مبارکه ی «ملک» در سوره ی مبارکه ی «ق» آنجا هم به همین مضمون آمده است آیه ی 37 سوره ی مبارکه ی «ق» این است «إِنَّ فِی ذلِکَ لَذِکْرَی» این حرفها تذکره است و یادآوری است برای کسی که یا مثل استخر راه آبگیریاش باز است یا مثل چشمه راه جوشش و فورانش باز است «إِنَّ فِی ذلِکَ لَذِکْرَی لِمَن کَانَ لَهُ قَلْبٌ أَوْ أَلْقَی السَّمْعَ وَهُوَ شَهِیدٌ» گوش بده و بفهمد و عمل بکند پس دوتا راه است اگر این دوتا راه در روستا یا شهر نباشد خب آن سرزمین میخشکد دیگر در دل هم همین طور است فرمود ما این دوتا راه را به حال خودشان رها کردیم دیگر بسته شد «جَعَلْنَا عَلَی قُلُوبِهِمْ أَکِنَّةً» که مبادا «أَن یَفْقَهُوهُ» این برای قلب که این دل بسته شد «وَفِی آذَانِهِمْ وَقْراً» این ثِقل ر، سنگینی را در گوششان گذاشتیم پس نه اهل گوشاند نه اهل هوش خب چنین گروهی بالأخره «فَلَن یَهْتَدُوا إِذاً أَبَداً» دیگر، «وَإِن تَدْعُهُمْ إِلَی الْهُدَی فَلَن یَهْتَدُوا إِذاً أَبَداً» این با «لن» تأکید با تعبیر أبد نشانهاش این است که هرگز اینها ایمان نمیآورند خب این ظاهرش هم همین طور است دیگر اگر زمینی نه استخر داشته باشد نه لولهکشی آب داشته باشد از جایی بیاورد نه چشمه و قنات از خودش داشته باشد خب همیشه موات است دیگر، این مضمون تاکنون چندجا محلّ بحث قرار گرفت یکی آیه ی 25 سوره ی مبارکه ی «انعام» بود که در آیه ی 25 سوره ی مبارکه ی «انعام» به این صورت آمده است «وَمِنْهُم مَن یَسْتَمِعُ إِلَیْکَ وَجَعَلْنَا عَلَی قُلُوبِهِمْ أَکِنَّةً أَن یَفْقَهُوهُ وَفِی آذَانِهِمْ وَقْراً وَإِن یَرَوْا کُلَّ آیَةٍ لاَ یُؤْمِنُوا بِهَا حَتَّی إِذَا جَاءُوکَ یُجَادِلُونَکَ یَقُولُ الَّذِینَ کَفَرُوا إِنْ هذَا إِلَّا أَسَاطِیرُ الْأَوَّلِینَ» اینها نه چشمه دارند نه استخر وقتی هم که میآیند اصلاً فرصت نمیدهند تو حرف بزنی فقط حرف خودشان را میزنند یک عده میآمدند محضر حضرت که معارف الهی را یاد بگیرند در همان سوره ی مبارکه ی «انعام» که آیهاش قبلاً گذشت فرمود اینها که میآیند پای درس تو سلام مرا به اینها برسان یا سلام خودت را به اینها ابلاغ بکن «وَإِذَا جَاءَکَ الَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِآیَاتِنَا فَقُلْ سَلاَمٌ عَلَیْکُمْ»(17)اینکه خطیب نماز جمعه اول سلام میکند بر اساس همین دستور است فرمود اینها که میآیند برای فراگیری علوم وحیانی به اینها سلام بکن اینها یک گروهاند، یک عده میآیند حرف خودشان را بزنند اصلاً گوش نمیدهند تو چه میگویی «حَتَّی إِذَا جَاءُوکَ یُجَادِلُونَکَ» اینها اصلاً میآیند برای جدال نه میآیند برای مباحثه ی حق و گوش بدهند یا از قلب چیزی بجوشد یا در گوش چیزی فرو برود این دوتا آیه که قبلاً یکی در سوره ی مبارکه ی «انعام» بود یکی هم در سوره ی مبارکه ی «اسراء» دیگر بحث مبسوط خودش را آنجا گذرانده آیه ی 46 سوره ی مبارکه ی «اسراء» هم همین است «وَجَعَلْنَا عَلَی قُلُوبِهِمْ أَکِنَّةً أَن یَفْقَهُوهُ وَفِی آذَانِهِمْ وَقْراً وَإِذَا ذَکَرْتَ رَبَّکَ فِی الْقُرْآنِ وَحْدَهُ» اگر سخن از توحید بود «وَلَّوْا عَلَی أَدْبَارِهِمْ نُفُوراً» خب پس اگر توضیحاتی هم بود دیگر مربوط به آن بحثهای قبلی است. اما آنچه که این «أَرَأَیْتُمْ إِنْ أَصْبَحَ مَاؤُکُمْ غَوْراً»(18)مربوط به هر دو گروه است بالأخره.
1) (20) . سوره ی مدثر، آیه ی 31.
2) (21) . سوره ی قمر، آیه ی 17.
3) (22) . سوره ی جاثیه، آیه ی 23.
4) (23) . سوره ی کهف، آیه ی 34.
5) (24) . الکافی، ج2، ص581.
6) (25) . سوره ی ملک، آیه ی 30.
7) (26) . سوره ی زمر، آیه ی 21.
8) (27) . سوره ی ملک، آیه ی 30.
9) (28) . سوره ی علق، آیه ی 5.
10) (29) . سوره ی شمس، آیات 7 و 8.
11) (30) . سوره ی شمس، آیه ی 10.
12) (31) . سوره ی شمس، آیات 7 و 8.
13) (32) . سوره ی مطففین، آیه ی 14.
14) (33) . سوره ی محمد، آیه ی 24.
15) (34) . سوره ی ملک، آیه ی 8.
16) (35) . سوره ی ملک، آیه ی 9.
17) (36) . سوره ی انعام، آیه ی 54.
18) (37) . سوره ی ملک، آیه ی 30.
اما بخشی که مربوط به سؤالات قبلی است در جریان فرشتهها چون تا حال چندجا در همین قرآن کریم از امر فرشته که آیا تشریعی است یا تکوینی است، هر کدام محذور دارد، فارق از این دو امر چه چیزی میتواند باشد چون مهمترین بحثش در سوره ی مبارکه ی «بقره» بود و تعلیم اسما هم آنجا بود و آنجا مفصّل بحث شد در تسنیم هم چاپ شد دیگر آنها را خیلی ما تکرار نکنیم. در جریان جهنم، جهنمیها گرچه در این آیه «مُّوَاقِعُوهَا» فرمود اینها «فَظَنُّوا أَنَّهُم مُّوَاقِعُوهَا»(1)نشانه ی آن است که اینها با اختیار وارد میشوند ولی در حقیقت نتیجه ی اعمال سویی که به اختیار انجام دادهاند اینها با اختیار وارد جهنم میشوند گرچه مأموران الهی اینها را میبرند «خُذُوهُ فَغُلُّوهُ * ثُمَّ الْجَحِیمَ صَلُّوهُ»(2)کنار اینها هست، «أَدْخِلُوا آلَ فِرْعَوْنَ أَشَدَّ الْعَذَابِ»(3)هست اما نتیجه ی سوء اختیار خود اینهاست و چون باطن هر معصیتی آتش است بدون اینکه ما نیازی به تأویل داشته باشیم فرمود: «وَجَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً یَدْعُونَ إِلَی النَّارِ»(4)دیگر نیازی نیست ما بگوییم مضاف محذوف است یا مجاز در کلمه است یا مجاز در اسناد است «یدعون إلی المعاصی الّتی یوجب ارتکابها دخول النار» خیر اینچنین نیست حقیقتِ آتش گناه است که بعضیها مدّعی بودند این افرادی که آتشبیار معرکهاند، فتنهگرند برای ایجاد اختلاف تلاش و کوشش میکنند این بزرگان میگفتند وقتی این بنده خدا حرف میزد ما میدیدیم از دهنش آتش در میآید برای ماها که محجوبیم میگوییم یا مضاف در تقدیر است یا مجاز در کلمه است یا مجاز در اسناد است یا حذف مضاف است «وَجَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً یَدْعُونَ إِلَی النَّارِ»(5)یعنی «یدعون الی المعاصی الّتی موجبة الی النار» یا در سوره ی مبارکه ی «نساء» که دارد «الَّذِینَ یَأْکُلُونَ أَمْوَالَ الْیَتَامَی ظُلْماً إِنَّمَا یَأْکُلُونَ فِی بُطُونِهِمْ نَاراً»(6)یعنی مالِ یتیم آتش نیست چون در قیامت باعث ورود در آتش میشود از این جهت است گویا آتش میخورند خب آنکه مربوط به جمله ی بعد است که فرمود: «وَسَیَصْلَوْنَ سَعِیراً» «الَّذِینَ یَأْکُلُونَ أَمْوَالَ الْیَتَامَی ظُلْماً إِنَّمَا یَأْکُلُونَ فِی بُطُونِهِمْ نَاراً وَسَیَصْلَوْنَ سَعِیراً» آن نارِ قیامت که سرِ جایش محفوظ است این حقیقتاً نار است حالا همان طوری که «إِنْ مِنْ شَیْءٍ إِلَّا یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَلَکِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبِیحَهُمْ»(7)این هم همین طور است هیچ معصیتی نیست مگر اینکه آتش است «ولکن لا ترونهم ولکن لا تسمعونهم»، «لَکِنْ لا تَفْقَهُونَ» و مانند آن، اسنادی نیست که ما بگوییم مجاز در کلمه است یا مثلاً مضاف محذوف است اگر ما این ظاهر را حفظ بکنیم هیچ محذوری ندارد که واقعاً گناه آتش است.
خب، اما در جریان اینکه عدهای به جن پناه میبرند خب برخی از مردم خب متأسفانه گرفتار این هستند یا در اذیت شیطاناند یا با شیطان ارتباط دارند اینکه فقها در مکاسب محرّمه این را کسب محرّمه میدانند برای اینکه کار شدنی است اگر کار ناشدنی باشد محال باشد که جزء مکاسب محرّمه نیست احضار اجنّه جمع جنین است نه جمع جن، «وَإِذْ أَنتُمْ أَجِنَّةٌ فِی بُطُونِ أُمَّهَاتِکُمْ»(1)یعنی همه ی شما اجنّه بودید، یعنی همه ی شما جنین بودید جمع جن جِنّة است نه اجنّه فرمود همه ی شما بالأخره دوران جنین را گذراندید یک عده هستند که با جن ارتباط دارند کسبشان حرام است این کار حرام است و ممنوع، اعتقاد به اینکه اینها مؤثّرند که «کَانَ رِجَالٌ مِنَ الْإِنسِ یَعُوذُونَ بِرِجَالٍ مِنَ الْجِنِّ»(2)این هم محرّم است اما آثار اینها متأسفانه برای بعضیها اینها چون هم مومن دارند هم کافر دارند مزاحم عدهای هم هستند اما آثار اینها هم میتواند بدنی باشد چه اینکه ایّوب(سلام الله علیه) گفت: «مَسَّنِیَ الشَّیْطَانُ بِنُصْبٍ وَعَذَابٍ»(3)هم میتواند درونی باشد یعنی در خیال و واهمه و تخیّلات آدم اثر میگذارد که «یُوَسْوِسُ فِی صُدُورِ النَّاسِ * مِنَ الجِّنّةَ وَالنَّاسِ»(4)اینها مرگ دارند، زندگی دارند منتها بعضیها عمر طولانیتری دارند اما شخص ابلیس برابر آنچه را که خدای سبحان درخواست او را اجابت کرده است تا قیامت زنده نیست ولی «الی یوم وقت معلوم» زنده است که عمر درازی دارد لکن ذریّه او یکی پس از دیگری متولّد میشوند و میمیرند و مانند آن.
مطلب دیگر، در آخرت جا برای خلاف و باطل و لغو و امثال ذلک نیست جا برای اینکه حرف باطل بزنند، کار باطل بکنند، یک نشاط کاذب داشته باشند اینچنین نیست اگر کسی در جهنم است رنجش صادق است و اگر در بهشت است گنجش هم صادق است چون «إِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِیَ الْحَیَوَانُ»(1)کلّ آخرت این طور است همهشان زندهاند در خصوص بهشتیان فرمود: «لَا لَغْوٌ فِیهَا وَلاَ تَأْثِیمٌ»(2)این جا برای لغو و تأثیم و امثال ذلک نیست و اینکه ما چرا لذّت عبادت را یا لذّت مناجات را نمیچشیم برای اینکه یک بیمار وقتی که تب دارد شما میبینید یک حبّه قند که در دهنش میگذارند احساس تلخی میکند یا اگر احساس تلخی نکند احساس شیرینی نمیکند این برای اینکه مریض است مناجات را قلب باید لذّت ببرد اگر کسی «فِی قُلُوبِهِم مَرَضٌ»(3)شد دیگر لذّت نمیبرد شما بهترین گلابی را به یک انسان تبدار بدهید او احساس لذّت نمیکند چون فضای کام او تلخ است آن سلامتِ قوّه ی ذائقه از دست رفته است لذا احساس نشاط نمیکند این هم که گفته شد «المؤمن مرآة المؤمن»(4)این درست است یک وظیفه ی اخلاقی هم هست لکن این روایت را در معنای جامع به کار بردند مؤمن آینه ی مؤمن است به جای اینکه در پشت سر او عیبجویی کند یا غیبت کند در حضور او امر به معروف و نهی از منکر میکند آن غیبت و عیبجویی میشود محرّم، این امر به معروف میشود واجب مرآت خاصیّتش همین است در غیاب آدم که عیبجویی نمیکند در حضور آدم عیبِ آدم را به آدم میگوید میشود نصیحت، میشود امر به معروف، میشود تذکره مؤمن مرآت مؤمن است به این معنا میتواند باشد. اما یکی از اسمای حسنای ذات اقدس الهی که در بخشی از آیات قرآنی آمده این مؤمن است خدا مرآت انسان است انسان هم مرآت خداست خدا خود را در آینه ی خلق میبیند خلق هم خود را در آینه ی الهی میبیند نه در خود ذات اقدس الهی در این نورِ نور السماوات و الأرض خود را میبیند چون ما اگر بخواهیم خود را بشناسیم این سه امر یعنی عالِم و علم و معلوم همه در چنگ نور السماوات و الأرضاند نور سماوات و الأرض اینچنین نیست که جدای از درون ما باشد عالِم را که ما هستیم فرا گرفته و در رفته، علم را که وصف ماست فرا گرفته و در رفته، معلوم را که خود ما هستیم فرا گرفته و در رفته، از بس قَدَر است هر جا برود حرف خودش را میزند شما میبینید مسئله ی شیء، مفهوم شیء عامترین مفاهیمی است که بشر میشناسد حتی از بعضی از جهات از مفهوم وجود اعم است این شیء این مفهوم شیء که بر تمام اشیای عالَم صادق است چون مفهوم است و سلطهپذیر همه را در برمیگیرد اما هر جا که رفت لون همانجا را میگیرد مثلاً اگر گفتیم این حَجَر است و شیء است میگوییم «هذا حجرٌ و شیء» اگر درباره ی درخت گفتیم «شجرٌ» میگوییم «هذا شجرٌ و شیء» شیء در اینجا بر حجر حمل میشود در آنجا بر شجر حمل میشود اما خدای سبحان همهجا هست و همه را میمالاند و خودش، خودش است «هُوَ الَّذِی فِی السَّماءِ إِلهٌ وَفِی الْأَرْضِ إِلهٌ»(5)اینچنین نیست که «هو الذی فی السماء سماءٌ و فی الأرض أرضٌ» چون نَفَس هر موجودی را میگیرد جایی را برای غیر نمیگذارد تا ما بگوییم این هم الهٌ هم ارضٌ، هم الهٌ هم سماءٌ این خاصیّت قَدر بودن خداست، خاصیّت هو الغالب بودن خداست در آن دوتا روایتی که مرحوم صاحب وسائل نقل کرده که در بحث پارسال خواندیم گرچه برخی از متأخّران این دوتا روایت را تضعیف کردند اما یک بحث رجال و درایه لازم است که آیا نظر قُدما مثل مرحوم کلینی مثل مرحوم صدوق در توثیق و تعدیل معیار است یا نظر برخی از متأخّران آن بزرگان اینها را به عنوان روایت معتبر یاد میکنند این یک، ثانیاً در این روایات برهان اقامه کرده حضرت فرمود این خدا نامحدود است اگر نامحدود است در قبال نامحدود ما یک محدود دیگر نداریم وگرنه آن میشود محدود «کان ثمّ شیءٌ» وقتی حضرت سؤال کرد الله أکبر یعنی چه؟ او گفت «ألله أکبر من کلّ شیء» حضرت فرمود: «کان ثمّ شیءٌ» پس خدا موجودی است در برابرش موجودات دیگر هم هستند دیگر خب آن میشود محدود اگر ما گفتیم الف موجود است منتها موجود بزرگ باء هم موجود است پس الف باید جایش تمام بشود که نوبت باء برسد یا نه؟ این میشود محدود فرمود مگر «کان ثمّ شیءٌ» عرض کرد پس چه بگویم؟ فرمود: «الله أکبر مِن أن یوصف»(6)که در بحث پارسال گذشت که این «یوصف» موجبه ی معدوله نیست نه خدا بزرگتر از آن است که وصف بشود بلکه سالبه ی محصّله است «الله لا یوصف» و راهحلش را وجود مبارک امام رضا(سلام الله علیه) در آن بخش پایانی همین باب ذکر مجلس الرضا ذکر کرده وقتی آن شخص گفت خدا را ما چطور بشناسیم آیا ما در خداییم یا خدا در ماست؟ حضرت فرمود نه، نه ما در خداییم نه خدا در ماست عرض کرد حالا که نه ما در خداییم نه خدا در ماست چگونه او را بشناسیم؟ حضرت فرمود من جریان آینه را برای شما تشریح میکنم شما خودتان را در آینه میبینید یا نه؟ عرض کرد بله، فرمود: «أنت فیهما أم هی فیک»(7)شما در آینه هستید یا آینه در شماست؟ عرض کرد نه این است نه آن، فرمود شما این مشکل خودت را حل کن جهان صورت مرآتیه است صورت مرآتیه جا تنگ نمیکند اگر ما شخصی داشتیم نامتناهی بعد صُوَر مرایی فراوان مرآتی که حکیم میگوید و مفسّر نه مرآتی که آینهفروشها آنجا میگویند مرآت، مرآتی که حکیم میگوید یعنی «ما به یُری ٰٰ صاحب الصوره» یعنی این صورت ابزار دیدن آن صاحب صورت است نه آن شیشه و جیوه و قاب آنکه آینهفروش میگوید آینه اما وقتی که در روایت میگویند آینه، آلت دیدن صاحب صورت است نه آلت دیدن صورت آنکه آینهفروش میگوید آینه، مرآت اسم آلت است آلت دیدن آن صورت است آن در بازار آینهفروشهاست اما آنکه در بحثهای علمی مطرح است ابزار دیدن صاحبصورت است خود آن صورت مرآتیه را میگویند مرآت خب اینکه جا تنگ نمیکند حضرت فرمود شما مشکل خودت را حل کن بعد بروی مشکل الله را حل کنی صدر و ساقه ی عالَم صورت مرآتیه او هستند در قبال خدا چیزی وجود ندارد میشود آیت او و مرآت او. صلوات خدا و سلام خدا به ارواح انبیا و اولیا مخصوصاً امام رضا(علیهم الصلاة و علیهم السلام).
«و الحمد لله ربّ العالمین»
«وَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّن ذُکِّرَ بِآیَاتِ رَبِّهِ فَأَعْرَضَ عَنْهَا وَنَسِیَ مَا قَدَّمَتْ یَدَاهُ إِنَّا جَعَلْنَا عَلَی قُلُوبِهِمْ أَکِنَّةً أَن یَفْقَهُوهُ وَفِی آذَانِهِمْ وَقْراً وَإِن تَدْعُهُمْ إِلَی الْهُدَی فَلَن یَهْتَدُوا إِذاً أَبَداً (57) وَرَبُّکَ الْغَفُورُ ذُو الرَّحْمَةِ لَوْ یُؤَاخِذُهُم بِمَا کَسَبُوا لَعَجَّلَ لَهُمُ الْعَذَابَ بَل لَهُم مَوْعِدٌ لَّن یَجِدُوا مِن دُونِهِ مَوْئِلاً (58) وَتِلْکَ الْقُرَی أَهْلَکْنَاهُمْ لَمَّا ظَلَمُوا وَجَعَلْنَا لِمَهْلِکِهِم مَوْعِداً(59)»
بعد از اینکه تمرّد عدهای از مشرکان حجاز را به صورت صریح ذکر کرد و اینکه آنها درصدد استهزا و مکر بودند به عنوان تسلّی وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) از یک سو و بیان آزادی مردم از سوی دیگر این کریمه را فرمود: «وَمَا نُرْسِلُ الْمُرْسَلِینَ إِلَّا مُبَشِّرِینَ وَمُنذِرِینَ»(1)یعنی انبیا مسئولیّتشان در حدّ دعوت و هدایت و تبلیغ و تبشیر و انذار است بیش از آن مسئول نیستند اگر گروهی ایمان نیاوردند مسئولیّتش به عهده ی خود آنهاست نه به عهده ی انبیا. در اوایل همین سوره ی مبارکه ی «کهف» آیه ی شش به این صورت فرمود: «فَلَعَلَّکَ بَاخِعٌ نَّفْسَکَ عَلَی آثَارِهِم إِن لَّمْ یُؤْمِنُوا بِهذَا الْحَدِیثِ أَسَفاً» شما از شدّت تأسف و تأثّر گویا دارید جان میبازید خب اگر ایمان نیاوردند، نیاوردند مسئولیّتش به عهده ی خود آنهاست مرسلین دوتا سِمت دارند یکی تبشیر یکی انذار و شما هم که این تبشیر و انذار را به احسن وجه عمل کردید بنابراین از این جهت نگران نباشید. بعد از اینکه آن مطلب را فرمود که تقریباً با آیه صدر این سوره هماهنگ است فرمود از اینها ظالمتر چه کسی است؟ ممکن است کسی از اینها ظالمتر نباشد و مرادف اینها ظلم داشته باشد ولی بالأخره بدترین ظلم، ظلم به دین خداست اینها چون به دین خدا ستم کردند از اینها ظالمتر کسی نیست نه اینها ظالمترین مردماند این «وَمَنْ أَظْلَمُ» نفی اظلم بودن دیگری نسبت به اینهاست نه اثبات اظلم بودن اینها نسبت به جمیع مَن سواست ممکن است عدهای هم در اثر کجرویِ دینی همتای اینها باشند در ظلم ولی کسی از اینها ظالمتر نیست «وَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّن ذُکِّرَ بِآیَاتِ رَبِّهِ» آنچه در درون اینهاست با تذکره یادآوری شده ولی اینها عمداً اعراض کردند و آن سیّئات قبلی هم از یادشان رفته یعنی بیباکاند، غیر موالیاند و خدای سبحان فرمود ما در برابر این انحراف آنها آن مجاری ادراکی اینها را دیگر روشن نکردیم اینها را به حال خودشان وا گذاشتیم. از روحالمعانی نقل شده است که عدهای به آن بخش اول استدلال کردند برای تفکّر جبر، عدهای به این جمله ی دوم برای تفکّر قَدَری و آزادی تفویض عدهای به جمله ی دوم استدلال کردند برای اثبات جبر این «إِنَّا جَعَلْنَا عَلَی قُلُوبِهِمْ أَکِنَّةً أَن یَفْقَهُوهُ» این را جبریین مستمسک قرار دادند چه اینکه قدریه و مفوّضه آن جمله ی قبل را که «وَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّن ذُکِّرَ» و همچنین «فَلَن یَهْتَدُوا إِذاً أَبَداً» این آیات را مستمسک قرار دادند. فخررازی میگوید که این دو قبیل آیات را خدای سبحان نازل کرده است تا در اثر این مناظرههای علمی آنها که راسخ در علماند از غیر راسخ امتیاز داده شوند. لکن بیان سیدناالاستاد مرحوم علامه این است که هر دو طایفه حق است یعنی آن ظاهر آیات که دلالت دارد بر آزادی انسان این حق است ظاهر این طایفه که دلالت دارد بر اینکه اینها از قلمرو سلطنت الهی بیرون نیستند این هم حق است از مجموع این دو طایفه همان اختیار در میآید که اهل بیت فرمودند امر بین الأمرین است نه جبر است نه تفویض بین جبر و تفویض تناقض نیست که اگر جبر نبود حتماً تفویض است و اگر تفویض نبود حتماً جبر است که ارتفاعشان محال باشد جمع بین اینها محال است اما ارتفاع اینها محال نیست چون اینها نقیض هم نیستند در بعضی از روایات مخصوصاً آنچه که از وجود مبارک امام سجاد(سلام الله علیه) رسیده است این است که بین جبر و تفویض «أوسع ممّا بین السّماء و الأرض»(2)آنوقت چون بین جبر و تفویض فاصله زیاد است امامیه میگوید امر بین الأمرین است «لا جبر و لا تفویض بل أمرٌ بین الأمرین»(3)در نوبتهای قبل اشاره شد که همین که یک متفکّر از جبر نجات پیدا کرد به دامن تفویض نیفتاد این اهل نجات است منتها هر چه به هسته ی مرکزی عدل نزدیکتر بشود که توحید افعالی است این موفقتر است توحید افعالی نصیب هر صاحبنظری نیست ولی بالأخره بین جبر و تفویض فاصله بیش از فاصله ی بین ارض و سماست همین که از این دو خطر انسان نجات پیدا کرد در وسط قرار گرفت یعنی بینهما قرار گرفت اهل نجات است حالا هر چه به هسته ی مرکزی عدل که همان توحید افعالی است برسد موفقتر است و نجاتیافتهتر.
پرسش: من آزادم دروغ بگویم ولی چون میدانم این نظام حق است دروغ باعث رسوایی من میشود پس من مجبورم راست بگویم.
پاسخ: مجبور شرعی یعنی بر من واجب است جبرِ شرعی هست یعنی اجبار، یعنی الزام نه جبرِ تکوینی همانهایی هم که مسئله شرعی را میدانند و عذاب را شنیدند باز عالماً عامداً گناه میکنند این کمال در آزادی است که خدای سبحان فرمود اگر کسی مجبور بود به اطاعت که کامل نمیشد راهِ تکامل بسته بود انسان در انتخاب راه آزاد است ولی کمالش در این است آنچه را که خدا هدایت میکند بپذیرد آنچه را که عقل و فطرت به آن سَمت گرایش دارند بپذیرند و مانند آن.
مطلب دیگر اینکه فرمود اینها که به این صورت در آمدند و استحقاق عذاب دارند لکن ذات اقدس الهی در عین حال که عادل است اهل تفضّل و احسان هم هست اهل مغفرت و رحمت هم هست اینها اهل نجات نیستند و خدای سبحان هم اینها را نمیآمرزد برای اینکه اینها مشرکاند، کافرند صریحاً و سریعاً در برابر دین موضع گرفتند و مانند آن، لکن چون ذات اقدس الهی نه تنها غافر است بلکه غفور است، نه تنها رحمان و رحیم است بلکه ذوالرحمه است به تعبیر مرحوم علامه این ذوالرحمه از دوتا اسم رحمان و رحیم کاملتر است خدای سبحان در اثر غفور بودن، در اثر ذوالرحمه بودن به اینها مهلت میدهد راه برای توبه باز است، راه برای انابه باز است تا به حُسن عاقبت بار یابند «وَرَبُّکَ الْغَفُورُ» یک، «ذُو الرَّحْمَةِ» دو، چون اینچنین است «لَوْ یُؤَاخِذُهُم» اگر میخواست فعلاً اینها را مؤاخذه کند در اثر اینکه اینها اظلماند از اینکه اعراض کردند، از اینکه «نَسِیَ مَا قَدَّمَتْ یَدَاهُ» همه ی علل و عوامل کیفر کردن اینها فراهم است ولی چون خدای سبحان غفور است و ذوالرحمه به اینها مهلت میدهد عذاب میکند لکن تأخیر میاندازد که راه برای توبه ی اینها باز باشد «وَرَبُّکَ الْغَفُورُ ذُو الرَّحْمَةِ لَوْ یُؤَاخِذُهُم» بالفعل «بِمَا کَسَبُوا لَعَجَّلَ لَهُمُ الْعَذَابَ» تأخیر نمیانداخت فوراً اینها را عذاب میکرد «بَل لَهُم مَوْعِدٌ» نه اینکه خدا برای اینها موعدی مقرّر کرده که فرمود: «بَل لَهُم مَوْعِدٌ» اینچنین نیست الآن دارد داوری میکند این نکته را عنایت کنید که در المیزان آمده یک وقت است خدا سرشت و سرنوشت گذشته را تشریح میکند میفرماید خدا اینچنین کرد، خدا اینچنین قرار داد، خدا اینچنین جعل کرد، خدا اینچنین اراده میکند اینها از سنّت الهی حکم میکند یک وقت سخن از «جعل» و امثال ذلک نیست حرف نهایی را الآن دارد میزند این معلوم میشود که در کرسی قضا قرار گرفته فرمود: «بَل لَهُم مَوْعِدٌ» یعنی الآن ایجاد کردیم این مسئله را اینها یک قرار مشخّص دارند یک روز معیّنی دارند یعنی الآن من اینچنین حکم میکنم چون عذاب قیامت که خب حسابش مشخص است که مربوط به آینده است اما عذاب دنیا هر لحظه است دیگر ممکن است ذات اقدس الهی در همین لحظه تعذیبشان کند در برابر اینکه عذاب اینها تعجیل نیست بلکه مؤجّل است یعنی اَجلدار و مدّتدار است این را به عنوان سرنوشت یا سرشت یا قضایای گذشته ذکر نکرد نفرمود «جعل الله لهم أجلا» بلکه فرمود: «بَل لَهُم مَوْعِدٌ» یعنی الآن که دارد پرونده را تنظیم میکند فرمود الآن عجلهای نیست ما برای اینها یک موعد مشخص اینها را خواهیم گرفت این الآن در کرسی قضاست بنابراین نسبت به مسئله قیامت «جَعَل» است خب الآن که بهشت و جهنّمی مستقر نیست نسبت به عذاب دنیا که هر لحظه ممکن است خود ذات اقدس الهی الآن که در مقام قضا و داوری است فرمود فعلاً ما اینها را نمیگیریم این حکم است مثل اینکه قاضی یک وقت است که قاضی برابر قانون میگوید این شخص بعد از دو ماه باید به زندان برود این از قانون خبر میدهد یک وقت است نه، قاضی آنجایی که به وسیله ی علمِ او جرم ثابت شد آنجا که دست قاضی باز است میتواند تخفیف بدهد میتواند عذاب را بالفعل صادر کند میگوید این دو ماه بعد بیاید این دو ماه بعد بیاید را قانون نگفته قانون دستِ قاضی را باز گذاشته پس دو گونه دو ماه بعد بیاید ما داریم یک وقت است که قاضی برابر قانون میگوید این بعد از دو ماه باید به زندان برود چون در قانون نوشته یک وقت است نه، در قانون دست قاضی را باز گذاشته چه عذاب نقد، چه عذاب مؤخّر ولی قاضی هماکنون حکم میکند که این بعد از دو ماه باید بیاید این فرق بین «جعل لهم موعدا» با «بَل لَهُم مَوْعِدٌ» است که این «بَل لَهُم مَوْعِدٌ» از سرشت و سرنوشت و قانون قبلی خبر نمیدهد از حکم فعلی سخن میگوید، خب. «بَل لَهُم مَوْعِدٌ» که «لَّن یَجِدُوا مِن دُونِهِ مَوْئِلاً» «لَنْ» را همان طوری که مستحضرید برای نفی ابد نیست نفی تأکید است چون در چند جای قرآن این «لن» مُغیّا شده است به غایتی «فَلَنْ أَبْرَحَ الْأَرْضَ حَتَّی یَأْذَنَ لِی أَبِی»(1)و مانند آن، خب اگر چیزی مؤبّد بود، ابدی بود که دیگر مغیّا نیست غایت ندارد که این «لن» برای نفی تأکید است نه تأبید گرچه در این بخش از المیزان متأسفانه کلمه ی تأبید آمده «لن» برای نفی تأکید است منتها «أبداً» ایشان که میفرمایند ابداً ناظر به این ابداً است نه اینکه تعبیر را از کلمه ی «لن» در آورده باشد در آنجا «لَن یَهْتَدُوا إِذاً أَبَداً» آن تأبید مستلزم یک عذاب قطعی است آن «أَبَداً» که در ذیل آیه ی 57 است «فَلَن یَهْتَدُوا إِذاً أَبَداً» که «لن» در آنجا مفید تأبید نیست آن کلمه ی «أَبَداً» است که مفید تأبید است اینجا فرمود: «لَّن یَجِدُوا مِن دُونِهِ مَوْئِلاً» موئل هم به معنای «مَن جاء» است هم به معنای ملجأ هم به معنای محلّ پناهنجات هم به معنی محلّ پناهگاه، هم پناهگاه هم محلّ نجات اینها نه اهل نجاتاند نه پناهگاهی دارند که خودشان را از خطر محفوظ کنند. فرمود اینچنین مردم در سرزمینی هستند که گرفتار عذاب الهیاند «وَتِلْکَ الْقُرَی أَهْلَکْنَاهُمْ لَمَّا ظَلَمُوا» اما «وَجَعَلْنَا لِمَهْلِکِهِم مَوْعِداً» اینجا چون اصل کلی است از سنّت الهی خبر میدهد کلمه ی «جَعْل» را به کار برده فرمود مردمی که در سرزمینی زندگی میکنند اهل عناد و لجاج و کفر و شرکاند اینها سرانجام به هلاکت میرسند ما برای اینها یک هلاکتگاه مشخّصی قرار دادیم از نظر زمان مشخص است، از نظر زمین مشخص است و مانند آن. صدر آیه گرچه درباره ی قُراست «وَتِلْکَ الْقُرَی» اما ضمیر جمع مذکر سالمی که بعد آمده که فرمود: «وَتِلْکَ الْقُرَی أَهْلَکْنَاهُمْ» معلوم میشود که منظورْ مردم آن سرزمیناند نه خود آن سرزمین. عذابهای الهی چند قِسم است یک قسم فقط مردم منطقهای را از بین میبرد یک وقت است که نه، خود آن سرزمین را با مردمش از بین میبرد آنجا که دارد «فَجَعَلْنَا عَالِیَهَا سَافِلَهَا»(2)مردم آن سرزمین را با خود آن سرزمین از بین برده است آنجا که دارد «سَخَّرَهَا عَلَیْهِمْ سَبْعَ لَیَالٍ وَثَمَانِیَةَ أَیَّامٍ»(3)مردمِ آن سرزمین را از بین برده است. در بعضی از آیات جریان سرزمینها را ویرانشده تلقّی میکنند که میفرماید: «مِنْهَا قَائِمٌ وَحَصِیدٌ»(4)یعنی بعضی از سرزمیناند و قریهها هستند که درو شدهاند این دیگر اختصاصی به اهل و سکنه آن سرزمین ندارد. آیه ی صد سوره ی مبارکه ی «هود» این است «ذلِکَ مِنْ أَنْبَاءِ الْقُرَی نَقُصُّهُ عَلَیْکَ مِنْهَا» نه «منهم» «مِنْهَا قَائِمٌ وَحَصِیدٌ» یعنی بعضی از این سرزمینها الآن سرِپا هستند بعضیها هم حصیدند، حصید به معنای محصود یعنی دروشده «وَآتُوا حَقَّهُ یَوْمَ حَصَادِهِ» روز حصادِ کشاروزی یعنی روزی میشود که این کِشتها را درو میکنند فرمود این سرزمینها دو قِسماند بعضی الآن سرِپا هستند که ما آن قریهها را از بین نبردیم، بعضی از قُرا هستند که درو شدهاند، محصودند، مقطوعاند، ریشهکَن شدهاند آیه محلّ بحث دلالت ندارد که خداوند آن قریهها را از بین برده است فقط از آن استفاده میشود که مردم آن قُرا از بین رفتهاند برای اینکه فرمود: «وَتِلْکَ الْقُرَی أَهْلَکْنَاهُمْ لَمَّا ظَلَمُوا» ممکن است که خود آن قریهها را هم از بین برده باشد ولی باید با دلیل دیگر ثابت بشود با این ادله ثابت کردنش آسان نیست، خب. اینها مربوط به جریان این چند آیهای بود که باید بحث میکردیم.
اما آنچه که مربوط به مطالب آیات گذشته است درباره اینکه چطور در آیه ی 53 کلمه ی ظنّ، مَظنّه بر یقین حمل شد که «وَرَأَی الْمُجْرِمُونَ النَّارَ فَظَنُّوا أَنَّهُم مُّوَاقِعُوهَا» چطور این مظنّه را بر یقین حمل کردند؟ برای اینکه با قرینه همراه است ظن و مظنّه در مقابل یقین احتمال خلاف را دارد یک احتمال ضعیفی در قبالش هست اما در اینجا احتمالِ مقابل و احتمال خلاف نیست برای اینکه فرمود: «وَلَمْ یَجِدُوا عَنْهَا مَصْرِفاً» اگر کسی هیچ راهی برای انصراف از عذاب ندارد خب این ظنّ به معنای یقین است دیگر، یک وقت است که یک احتمال ضعیف میدهد یک راه ضعیفی را پیشبینی میکند که از آن راه منصرف بشود و فرار کند اما اگر تمام راهها بسته است آتش هم نزدیک بنابراین اگر این ظن را به معنای یقین گرفتند برای اینکه با قرینه همراه است نه بیقرینه چه اینکه در سوره ی مبارکه ی «بقره» هم مشابه این گذشت آنجا یعنی آیه ی 46 سوره ی مبارکه ی «بقره» که ظن بر یقین حمل شد برای اینکه با قرینه بود آیه ی 45 این است که «وَاسْتَعِینُوْا بِالصَّبْرِ وَالصَّلاَةِ وَإِنَّهَا لَکَبِیرَةٌ إِلَّا عَلَی الْخَاشِعِینَ» خاشعین چه کسانیاند؟ «الَّذِینَ یَظُنُّونَ أَنَّهُم مُلاَقُوا رَبِّهِمْ» خب خاشعین یقین دارند دیگر در اوایل همین سوره ی مبارکه ی «بقره» آمده است «بِالْآخِرَةِ هُمْ یُوقِنُونَ»(1)خب اگر چند آیه قبل فرمود مؤمنان اهل یقیناند به قیامت یقین دارند دیگر در اینجا نمیشود گفت که اینها احتمال خلاف هم میدهند و مظنّه به معنای چیزی است که احتمال خلاف میدهند پس اگر خاشعین «یَظُنُّونَ» یعنی «یقطعون» به این قرینه آنجا مظنّه به معنای قطع است مشابه این البته نه به این حد و قدرت در ذیل آیه ی دیگری که در همان سوره ی مبارکه ی «بقره» بود «کَمْ مِن فِئَةٍ قَلِیلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً کَثِیرَةً بِإِذْنِ اللّهِ»(2)آنجا هم ظن به معنای یقین بود.
پرسش:...
پاسخ: بله، احتمالش هم قوی است برای اینکه ولو احتمال ضعیف باشد مُحتمَل قوی است کسی که احتمال میدهد این سمّ است یقیناً پرهیز میکند ولی بحث در این است که مؤمن احتمال میدهد یا نه؟ مؤمن مظنّه دارد یا نه؟ مؤمن یقین دارد اگر مؤمن یقین دارد دیگر ظن به معنای یقین است دیگر نه ظن به معنای خودش است و در آنجایی که آدم وقتی احساس خطر کرد و هیچ راهی برای نجات نیست خب این ظن به معنای یقین است دیگر.
پرسش: نسبت آن عین الیقینی که در قیامت ایجاد میشود.
پاسخ: آن شهود است دیگر آن عینالیقین است.
پرسش: آن ظنّ محصور نمیشود؟
پاسخ: نه، آن شهود است این علم حصولی است آن علم حضوری است در صحنه ی قیامت خب بالأخره آدم مشاهده میکند چه اینکه برای برخی از اصحاب نظیر حارثةبنمالک آنها در دنیا هم که هستند قیامت را مشاهده میکنند اینکه فرمود: «کأنّی أنظر الی عرش ربّی»(1)از مقام «کأنّ» عدهای هم به مقام «أنّ» رسیدند اینها کسانیاند که برابر آیه «کَلاَّ لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْیَقِینِ * لَتَرَوُنَّ الْجَحِیمَ»(2)هماکنون که در دنیا هستند جهنم را میبینند آن عینالیقین است برای اهل شهود و بالاتر از او هم حقّالیقین است، خب غرض این است که اگر یک وقت مظنّه بر یقین حمل شده است چون محفوف به قرینه است.
اما اینکه چون اکثری مردم اهل گناهاند این با هدف خلقت سازگار است یا نه؟ این هم مشابهش قبلاً گذشت که یک وقت انسان دنیا را با این محدوده خاص در نظر میگیرد این جهانبینی نیست که بگوییم خدای سبحان که فرمود: «مَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنسَ إِلَّا لِیَعْبُدُونِ»(3)با اینکه اکثر مردم اهل گناهاند «وَمَا أَکْثَرُ النَّاسِ وَلَوْ حَرَصْتَ بِمُؤْمِنِینَ»(4)این با آن هدف خلقت سازگار نیست اولاً مستحضرید که هدف، هدف خلقت است یعنی هدف مخلوق است نه هدف خالق، خالق خودش هدف است چون کمالِ نامتناهی کاری را برای چیزی نمیکند بلکه چون کمالِ نامتناهی است و قدرت و اختیار نامتناهی در اختیار اوست کارهای خیر از او صادر میشود نه اینکه او کارِ خیر انجام میدهد برای رسیدن به مقصد. برای اینکه روشن بشود جهان به مقصد میرسد طلیعه ی از این بحث در مسئله ظهور حضرت(سلام الله علیه) روشن میشود که «لِیُظْهِرَهُ عَلَی الدِّینِ کُلِّهِ»(5)ظهور میکند «وَلَوْ کَرِهَ الْکَافِرُونَ»، «وَلَوْ کَرِهَ الْمُشْرِکُونَ»(6)، «وَکَفَی بِاللَّهِ شَهِیداً»(7)این یک گوشه، بعد عدهای در برزخ پاک میشوند، عدهای در قیامت کبرا پاک میشوند، عدهای هم در سوخت و سوز اوایل جهنم پاک میشوند بعد وقتی که ما درباره ی جهان یعنی ازل تا ابد، ابد تا ازل میبینیم، میبینیم قافله ی بشریّت به مقصد رسیده است چند نفری در تَه جهنّم میمانند آنهایی که میمانند و مُخلَّدند هر کافری نیست برای اینکه آن کافرِ عنود بله این «خَالِدِینَ فِیهَا أَبَداً» اما مستضعفان و کسانی که احکام الهی درست به آنها نرسیده آنها هم مشمول رحمت الهی میشوند بعد از یک سوخت و سوز منتها حالا کسی قدرت آن تحمل را ندارد خلود برای منافق هست و کافرِ عنود اما هیچ موحّدی، هیچ مسلمانی مخلّد در نار نیست البته معذّب است حالا یا عذاب دنیا هست یا عذاب برزخ است یا عذاب ساحره ی قیامت است یا اوایل ورودش در جهنّم است به هر یک از این مقاطع چهار، پنجگانه سوخت و سوز او طاهر میشود آنکه نجات پیدا میکند و به مقصد میرسد اکثری مردماند چون اکثری مردم در دیدِ ابدیّت قرآنی به مقصد میرسند پس خلقت به مقصد رسیده است.
اما درباره ی اسمای الهی گرچه سوره ی مبارکه ی «توحید» و مانند آن یا اوایل سوره ی مبارکه ی «حدید» یا اواخر سوره ی مبارکه ی «حشر» از اسمای ویژه ی الهی خبر میدهد «هو» را هم به الله برمیگرداند اما «قد مرّ غیر مرّ» که در همه ی موارد ولو ضمیر هم باشد تعیین محور اتّحاد به دست محمولِ قضیه است نه به دست موضوع قضیه ما در همین جوشن کبیر این دعای نورانی در قالب این موارد کلمه ی «هو» هست این «هو» بر آن الله برمیگردد اما اگر گفتیم «هو خالقٌ»، «هو رازقٌ»، «هو محیٍّ»، «هو محیطٌ» این «هو» دلالت میکند بر اینکه موضوع قضیه با محمول قضیه متّحدند در این کتاب علیبنموسی(علیهما السلام) آمده مبسوطاً این بحث که ضمیر بین موضوع و محمول باشد، بین مبتدا و خبر باشد و این ضمیر به موضوع برگردد اینها هیچ کدام مشکل ایجاد نمیکنند موضوع و محمول هم باید متّحد باشند هم مشکل ایجاد نمیکنند تمام حرف در این است که محور اتحاد کجاست؟ تعیین محور اتحاد بین موضوع قضیه و محمول قضیه به دست محمول قضیه است نه به دست موضوع قضیه الآن ما این سهتا قضیه که به عنوان نمونه قابل طرح است میتوانیم اینها را معیار سایر قضایا قرار بدهیم ما میگوییم «زیدٌ هو ناطق»، «زیدٌ هو عالمٌ»، «زیدٌ هو قائمٌ»، سهتا قضیه است، سهتا موضوع و سهتا محمول و سهتا اتحاد و در همه ی موارد هم موضوع زید است و ضمیر «هو» هم به زید برمیگردد و این موضوع و محمول هم با هم متّحدند اما محور اتحاد را محمول معیّن میکند نه موضوع، وقتی گفتیم «زیدٌ هو ناطق» ناطق بنا بر اینکه فصل باشد چون فصل انسان است و ذاتی انسان است این محمول و آن موضوع در مدار ذات با هم متّحدند وقتی گفتیم «زیدٌ هو عالِمٌ» چون عالِم وصف زید است نه جزء ذات زید و خارج از ذات است محور اتحاد موضوع و محمول مقام وصف است که دون از ذات است اگر گفتیم «زیدٌ هو قائمٌ» محور اتحاد موضوع و محمول نه ذات است نه وصف بلکه مقام فعل است که مرحله ی نازل هست در هر سه قضیه ما «هو» داریم که این «هو» به ذات برمیگردد اما تعیین محور اتحاد به عهده ی محمول قضیه است این دعای جوشن کبیر هم همین طور است اگر گفتیم الله «هو الحیّ القیّوم» است محور اتحاد در مقام اسمای الهی است از آنجا به بعد مقام رزق و شفا و امثال ذلک میرسد محور اتحاد مقام فعل است در مقام فعل اینها هست. سوره ی مبارکه ی «توحید» هم همین طور است او احد است، او واحد است، او صمد است همه ی اینها اسمای الهیاند فوق اسما چیزی در قرآن کریم نیامده میبینید اصلاً نام هویّت مطلقه را قرآن با جلال و عظمت میداند و در هیچ جا او را استثنا نمیکند نمیگوید همه چیز از بین میرود مگر خدا اصلاً نمیشود دهن باز کرد این حرف را زد همه چیز از بین میرود مگر وجه او، هر جا سخن از استثناست سخن از وجه خداست «کُلُّ شَیءٍ هَالِکٌ إِلَّا وَجْهَهُ»(1)نه «الاّ هو»، «کُلُّ مَنْ عَلَیْهَا فَانٍ * وَیَبْقَی وَجْهُ رَبِّکَ»(2)نه «یبقاه» از بس جلالی و عظمتی دارد آن ذات که اصلاً نمیشود دهن باز کرد درباره ی او سخن گفت بنابراین حالا یکبار هم باز حالا شاید چندین بار ما فرمایش سیدناالاستاد مرحوم امام را همینجا خواندیم این بزرگوار در تعلیقاتشان بر فصوص دارد که انبیا راه ندارند، اولیا راه ندارند او معبود هیچ پیغمبری نیست، مشهود هیچ پیغمبری نیست، مقصود هیچ پیغمبری نیست یک موجود محدود نمیتواند به حقیقت ازلی نامحدود راه پیدا کند او که تجزیهپذیر نیست ماییم و وجه خد، ماییم و اسمای حسنای الهی با الله، الله اسمی از اسمای هویّت مطلقه است ما با الله کار داریم با حیّ قیّوم کار داریم با ازلی کار داریم با ابدی کار داریم با سرمدی کار داریم اینها همه اسمای الهیاند و ذات اقدس الهی اگر در بعضی از آیات دارد که با شیطان گفتگو کرده یا با کافر گفتگو میکند و مانند آن این طبق بیان نورانی امام سجاد(سلام الله علیه) در صحیفه که فرمود او «الدانی فی علوّه و العالی فی دنوّه»(3)اینچنین است شیطان که بالا نمیرود با خدا سخن بگوید ذات اقدس الهی که «الدانی فی علوّه» در مقام فعل و نه در مقام ذات در مراحل نازله با کفّار سخن میگوید چون «هُوَ مَعَکُمْ أَیْنَ مَا کُنتُمْ»(4)با کفار سخن میگوید، با فسقه سخن میگوید و مانند آن.
اما درباره ی اینکه وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) در همه ی حالات شاهد بود «قد مرّ غیر مرّ» مخصوصاً در سوره ی مبارکه ی «توبه» در ضمن آن دوتا آیه که در دو جای قرآن کریم فرمود: «اعْمَلُوا فَسَیَرَی اللّهُ عَمَلَکُمْ وَرَسُولُهُ»(1)یکجا کلمه ی «وَالْمُؤْمِنُونَ» دارد که منظور اهل بیت(علیهم الصلاة و علیهم السلام) است در آنجا مبسوطاً بحث گذشت که در تمام حالات ششگانه وجود مبارک پیغمبر اعمال ما را میبیند در حال نماز و غیر نماز میبیند، در حال خواب و بیداری میبیند، در حال مرگ و زندگی هم میبیند الآن هم که وجود مبارکش رحلت کرده است تمام اعمال ما را میبیند چون او باید شهادت بدهد یوم القیامه او شهید یوم القیامه است آن حالات ششگانه را در ذیل آن دوتا آیه خواندیم جریان ابورافع را این روایت را هم آنجا خواندیم که ابورافع میگوید در سفری خدمت حضرت بودم حضرت خواب بود من رفتم کنار درخت شاخهای را شکاندم حضرت فرمود چه میکنی؟ عرض کرد من در خوابِ شما رفتم کنار درخت شاخه را بشکنم ببینم شما میفهمید یا نه؟ فرمود تو خیال کردی ما در خواب نمیبینیم ما در خواب میبینیم در بیداری میبینیم اما آنچه که از جناب صدرالدین قونوی نقل شده است این بزرگان مراحل برتری را دارند میگویند آن حالتی که برای حضرت در حال نماز هست در غیر نماز نیست درست است که در تمام حالات میبینند اما شهودِ محض در حالت نماز است که به علمِ الهی میبیند آن حرفها را که نمیشود در بحثهای تفسیری ارائه کرد که هم صدرالدین برتر از این حرفهاست هم دیگران آنها در آنجا خدا میبیند و اینکه فانی در علم الهی است با علم الهی میبیند در نماز میبیند در غیر نماز هم میبیند اما این دوتا دیدنها فرق میکند این بحثش آنجا گذشت.
1) (21) . سوره ی توبه، آیه ی 105.
پرسش: اینکه فرمودید هدف برای خلقت است نه برای خالق توضیح آیه ی «مَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنسَ إِلَّا لِیَعْبُدُونِ»(1).
پاسخ: بله دیگر آنجا هم چندبار گذشت که اگر این را به صاحب مغنی و جامی بدهی میگوید این «مَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنسَ إِلَّا لِیَعْبُدُونِ» این متعلّق به «خَلَقْتُ» به آن «تاء» «خَلَقْتُ» است اما به یک حکیم بخواهی بگویی این جمله را معنا کن میگوید آن «تاء» «خَلَقْتُ» که «أنا» است خودش هدف است این هدف است این متعلّق است به آن خلق به معنای مخلوق یعنی انسان برای عبادت خلق شده است که اگر عبادت نکند به کمال نمیرسد نه خدا انسان را برای عبادت خلق کرده است که اگر انسان عبادت نکند خدا به مقصد نرسیده این کجا آن کجا؟ چون هر موجودی کاری را انجام میدهد برای اینکه به مقصد برسد هر موجودی کاری را واسطه قرار میدهد که به وساطت کار به آن کمال برسد ولی اگر خود آن کمال که نامتناهی است خواست کار انجام بدهد او برای چیزی کار نمیکند لذا آن شعر معروف هم در این بحثهای تفسیری مورد نقد قرار داده شد «من نکردم خلق تا سودی کنم *** من نکردم خلق تا جودی کنم» کارِ خدا تا برنمیدارد آنکه به این مقام بار نیافت میگوید بلکه من خلق کردم تا جودی کنم خب اگر خلق نمیکرد جماد نبود؟ نقص داشت؟ حالا با این خلق میخواهد نقصزدایی کند؟ مثل یک انسان توانگری که اگر بیمارستان نسازد حسینیه و مسجد نسازد جواد نیست جود میکند تا به این کمال برسد این طور است ـ معاذ الله ـ یا نه، چون جواد محض است از او عالَم نشأت میگیرد چون کمالِ صرف است از او نشأت میگیرد این حرفها جای آنها نیست چه رسد به دیگری، وقتی خدا بفرماید «مَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنسَ»(2)یعنی این مقصدِ مخلوق است نه مقصد خالق لذا صریحاً در سوره ی مبارکه ی «ابراهیم» به زبان موسای کلیم اعلام کرد فرمود به همهشان بگو «إِن تَکْفُرُوا أَنتُمْ وَمَن فِی الْأَرْضِ جَمِیعاً فَإِنَّ اللَّهَ لَغَنِیٌّ حَمِیدٌ»(3)صدر و ساقه ی عالَم کافر باشند برای او فرق نمیکند نه اینکه او افسوس بخورد که من به مقصد نرسیدم او خودش مقصد است اگر اول است آخر است، اگر آخر است اول است این کمبودی ندارد تا به وسیله ی کار جهان را بیافریند عالَم و آدم را بسازد تا اینها عبادت بکنند در سایه ی عبادت اینها آن کمبودش را برطرف کند لذا تمام اینها به آن غایت خلق برمیگردد قبلاً هم نمونههایش ذکر شد مثلاً اگر شما از ادیبی سؤال کنی «الانسان موجودٌ» را ترکیب بکن میگوید «الانسان» مبتد، «موجودٌ» خبر، ولی وقتی به حکیم بگویی «الانسان موجودٌ» را ترکیب بکن میگویید «الانسان» خبر مقدّم، «موجودٌ» مبتدای مؤخّر هستی است که به صورت انسان در میآید نه انسان هستی پیدا میکند کلّ ادبیات فرق میکند، خب بنابراین اگر در بحثهای دیگر از جناب صدرالدین یا امثال صدرالدین طرح شده این برای آن است که گاهی رسول به علمِ خود میبیند مثل آن حالتهای یاد شده آن پنج حالت یعنی در بیداری، در خواب، در مرگ، در حال حیات در غیر نماز در این پنج حالت وجود مبارک پیامبر در اثر علمی که خدای سبحان به او داده است به جمیع شئون ما عالِم است در خواب میبیند، در بیداری میبیند، در نماز میبیند در غیر نماز میبیند در حال مرگ میبیند غیر مرگ هم میبیند در این حالتهای ششگانه یک حالت مستثناست و آن حالت عبادت اوست در آن حالت به علمِ الهی میبیند نه به علم خودش دیگر دوتا علم نیست، خب اما آنچه را که مربوط بود به مسئله ی قرائت این تمثیل و امثال ذلک این بحثهایش قبلاً گذشت حالا ورود در مسئله بعدی راجع به مسئله هنر و هنر اسلامی و اینها اگر یک وقت مناسبتی شد ممکن است ما عرض کنیم هنر اسلامی چیست اما در اثنای بحث تفسیری ما یک بحث مبسوطی درباره ی هنر اسلامی که معقول را چگونه انسان میتواند محسوس بکند، محسوس را چگونه در قوس صعود باید خدمت معقول ببرد این وقتگیر است حالا انشاءالله در فرصتی دیگر.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
«وَإِذْ قَالَ مُوسَی لِفَتَاهُ لاَ أَبْرَحُ حَتَّی أَبْلُغَ مَجْمَعَ الْبَحْرَیْنِ أَوْ أَمْضِیَ حُقُباً (60) فَلَمَّا بَلَغَا مَجْمَعَ بَیْنِهِمَا نَسِیَا حُوتَهُمَا فَاتَّخَذَ سَبِیلَهُ فِی الْبَحْرِ سَرَباً (61) فَلَمَّا جَاوَزَا قَالَ لِفَتَاهُ آتِنَا غَدَاءَنَا لَقَدْ لَقِینَا مِن سَفَرِنَا هذَا نَصَباً (62) قَالَ أَرَأَیْتَ إِذْ أَوَیْنَا إِلَی الصَّخْرَةِ فَإِنِّی نَسِیتُ الْحُوتَ وَمَا أَنْسانِیهُ إِلَّا الشَّیْطَانُ أَن أَذْکُرَهُ وَاتَّخَذَ سَبِیلَهُ فِی الْبَحْرِ عَجَباً (63) قَالَ ذلِکَ مَا کُنَّا نَبْغِ فَارْتَدَّا عَلَی آثَارِهِمَا قَصَصاً [قرآن]«64» فَوَجَدَا عَبْداً مِنْ عِبَادِنَا آتَیْنَاهُ رَحْمَةً مِنْ عِندِنَا وَعَلَّمْنَاهُ مِن لَّدُنَّا عِلْماً (65)»
بعد از اینکه در اوایل این سوره ی مبارکه ی «کهف» فرمود آنچه در دنیاست زرق و برق و زیور حیات دنیاست نه زینت انسان و انسان برتر از این زرق و برق و زینتهای دنیاست و هدف والایی دارد این مطلب را هم برهانی فرمود، هم با قصّه و داستان تبیینش کرد جریان اصحاب کهف را با آن معارفی که در برداشت را تشریح فرمود جریان آن دو نفری که یکی باغدار بود و دیگری تهیدست ذکر فرمود، جریان حیات دنیا را به عنوان مَثل ذکر فرمود مطالبی دیگری را هم تبیین کرد بعد فرمود: «وَإِذْ قَالَ» یعنی به یاد این صحنه باش. جریان برخورد وجود مبارک موسای کلیم(سلام الله علیه) و خضر(علیه السلام) نشان آن است که آنچه که در این صحنه میگذرد باطنی هم دارد اسراری هم دارد ما تا آنجا که ممکن است باید به همین شریعت و ظاهر عمل بکنیم اما کسانی هستند که پی به ملاکات احکام، اسرار احکام، مصالح و مفاسد درونی هم پی میبرند یک مقدار جریان «الناس نیامٌ فإذا ماتوا انتبهوا»(1)را برای ما تشریح کردند فرمودند اکثری مردم خواباند وقتی مُردند بیدار میشوند انسان در عالَم خواب چیزهایی را میبیند و آنچه را میبیند اگر ساخته ی خودش باشد در مثال متّصل ببیند اضغاث و احلام است تعبیری ندارند، تأویلی ندارد چیزی او را همراهی نمیکند اما اگر ساخته ی خود او نباشد در مثال متّصل نباشد اضغاث و احلام نباشد مربوط به مثال منفصل باشد گاهی عین آن واقع را میبیند که دیگر نیازی به جریان تعبیر و تأویل و امثال ذلک نیست نظیر آنچه که وجود مبارک ابراهیم خلیل(سلام الله علیه) مشاهده کرد که «إِنِّی أَرَی فِی الْمَنَامِ أَنِّی أَذْبَحُکَ»(2)گاهی محتاج به تأویل یا تعبیر و مانند آن است نظیر آنچه که وجود مبارک یوسف(سلام الله علیه) گفت «إِنِّی رَأَیْتُ أَحَدَ عَشَرَ کَوْکَباً وَالشَّمْسَ وَالْقَمَرَ رَأَیْتُهُمْ لِی سَاجِدِینَ»(3)که نیازی به تأویل و تعبیر داشت پس آنچه را که انسان در عالَم رؤیا میبیند چند قسم است یک قسمش مربوط به مثال متّصل است و اضغاث و احلام هست و تأویل یا تعبیر ندارد، یک قسم با متنِ واقع بدون تعبیر و تأویل دیده میشود، یک قسم متنِ واقع با تعبیر و تأویل دیده میشود یکی بیتأویل یکی با تأویل. آنچه را هم که ما در عالَم بیداری که زندهایم و زندگی میکنیم همین طور است برخیها در خیالات خودشان زندگی میکنند دوستی و دشمنی آنها بر اثر توهّم و تخیّل خود آنهاست کسی را دوست میپندارد در حالی که نیست، با او بساط دوستی پهن میکند کسی را دشمن خیال میکند با او از درِ دشمنی در میافتد در حالی که دشمنش نیست اینها در عالم خودشان زندگی میکنند اینها گرفتار اضغاث و احلام خودشاناند بعضیها هم جهان را و واقعیّت را آن طوری که هست میبینند، بعضیها هم واقعیت خارج را میبینند ولی در لفّافه ی تعبیر و تمثیل و تأویل و امثال ذلک وقتی بشر مُرد آنگاه آنچه واقعیّت دارد بر او روشن میشود اکثری مردم خواباند وقتی مُردند بیدار میشوند برخیها وقتی مُردند بیدار میشوند که عمری با خودشان داشتند زندگی میکردند آنچه را که به عنوان دوستی و دشمنی تخیّل میکردند نبود، آنچه به عنوان حق و باطل میپنداشتند آن نبود آنچه به عنوان حَسن و قبیح میپنداشتند آن نبود، آنچه به عنوان خیر و شرّ میپنداشتند نبود، آنچه به عنوان سعادت و شقاوت میپنداشتند نبود معیار سعادت چیز دیگر بود، معیار حقّ و صدق چیز دیگر بود، معیار خیر چیز دیگر بود و این در عالم خودش برای خودش زندگی میکرد این «یحوم حوم نفسه»(4)هست. بعضیها واقعیّت خارج را میبینند منتها نیازی به کمک دارند با تعبیر و تأویل باید به واقعیّت برسند بعضی متن واقع را میبینند مثل انبیا و اولیا آنها هماکنون بیدارند از آنها به عنوان حیّبنیقظان یاد میکنند اینها اهل یَقظهاند بیدارند اصلاً در خواب نیستند آنکه میگوید «تنام عینی و لا ینام قلبی»(5)از این قبیل است شاگردان آنها در مراحل پایینتر از همین قبیل است و اگر درباره ی مؤمن وارد شده است روایتی درباره ی مؤمن هست که مؤمن خودش میخوابد ولی قلبش نمیخوابد از همین قبیل است که واقع را میبیند محبت و عداوت او مشخص است، صدق و کذب او مشخص است و مانند آن، بعضیها هم واقع را میبینند منتها در لفّافه ی تأویل و تعبیر و امثال ذلک وقتی مُردند آن واقعیّت واقع برای آنها روشن میشود. جریان دیدار موسای کلیم(سلام الله علیه) و خضر(علیه السلام) نموداری از این صحنه است که آنچه را ما میبینیم پشت پرده مصالحی هست آن مصالح برای اولیای الهی به تعلیم حق روشن است برای ما روشن نیست و ما میدانیم که یک سلسله واقعیّتی ملاک این احکام است منتها ما نمیدانیم انبیای الهی از طرف خدا میدانند لذا باید تابع محض اینها باشیم این قصّه ی وجود مبارک موسای کلیم و خضر(سلام الله علیهما) گوشهای از پردهبرداری از اسرار واقع است این یک مطلب، مطلب دیگر اینکه آیا وجود مبارک موسایی که در این آیه آمده است همان موسای پیامبر است یا یکی از فرزندان حضرت یوسف(سلام الله علیه) این سخن هم ناصواب است برای اینکه قرآن کریم بیش از 120 مورد نام مبارک موسی را برد و اگر این موسی غیر از آن موسی بود باید که با قرینهای مشخص میکرد که این موسی آن موسیبنعمران معروف نیست در حالی که چنین قرینهای در قرآن کریم نیست همان طوری که نام مبارک موسی در آن صد و تقریباً بیست مورد آمده اینجا هم آمده گذشته از اینکه روایات فراوانی از طریق شیعه و سنّی رسیده است که منظور از این موسی وجود مبارک موسای کلیم است پس اگر در برخی از تعبیرها از او به عنوان موسی که از فرزندان یوسف(سلام الله علیه) است این مسموع نیست.
مطلب دیگر اینکه از قرآن کریم برنمیآید که یک آبِ حیاتی بود، آبِ زندگانی بود در ظلمات بود و خضر راهبلد بود و آنها به دنبال آبِ حیات میگشتند و مانند آن این چیزها از قرآن کریم برنمیآید یک، ثانیاً یک آبِ حیاتی در عالَم باشد که اگر کسی مقداری از آن آب زندگانی خورد برای همیشه محفوظ از مرگ باشد و نمیرد این با منطقِ قرآن کریم مخالف است زیرا خدای سبحان فرمود: «مَا جَعَلْنَا لِبَشَرٍ مِن قَبْلِکَ الْخُلْدَ»(1)و فرمود: «کُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ»(2)و فرمود: «إِنَّکَ مَیِّتٌ وَإِنَّهُم مَیِّتُونَ»(3)و فرمود: «إِنَّ الْمَوْتَ الَّذِی تَفِرُّونَ مِنْهُ فَإِنَّهُ مُلاَقِیکُمْ»(4)و مانند آن از نظر قرآن کریم مرگ برای انسان قطعی است یعنی «کلّ انسان یموت بالضروره» این قضای الهی است اما حالا بعضی عمرشان طولانیتر بعضی عمرشان کوتاهتر و مانند آن، آن مطلب دیگر است آن قَدر است وگرنه چیزی در عالم باشد که آدم یک لیوان از آن آب بخورد نمیرد اینچنین نیست هر کسی در عالم طبیعت زندگی میکند به اذن خدا روزی میمیرد حالا یا عمرش کوتاه باشد یا عمرش طولانی بالأخره مرگ قطعی است پس چیزی به عنوان آب زندگانی این افسانه است البته آن ماء الحیات، آن عینالحیات آن معرفت الهی، ایمان الهی که «العلماء باقون ما بقی الدهر»(5)آن سرِ جایش محفوظ است آن مربوط به حیات معنوی است نه حیات ظاهری مردان الهی باقیاند هم در دنیا نامشان باقی است هم در برزخ باقی است هم در ساهره ی قیامت باقی است هم در بهشت باقی است که «العلماء باقون ما بقی الدهر» بنابراین این قصّه گذشته از اینکه در قرآن کریم نیست مخالف قرآن کریم هم هست.
اما مطلب چهارم اینکه جریان ماهی آیا این ماهی زنده شده است یا نه، چون ماهی مثلاً سرخ کرده بود یا مثلاً نظیر ماهیهای دودی قبلی سنگین بود به همراهشان از ظرفشان افتاد و در دریا رفت از آیه برنمیآید که این ماهی وارد آب شد و زنده شد ولی اگر روایات معتبری دلالت کند بر اینکه این ماهی به دریا افتاد و زنده شد مخالف قرآن نیست برای اینکه قرآن ندارد این ماهی به عنوان یک جسم سنگین در دریا رفت دارد «اتَّخَذَ سَبِیلَهُ فِی الْبَحْرِ عَجَباً» اما آیا زنده شد و مانند ماهیهای دیگر در دریا حرکت کرد یا نه، به عنوان یک جسم سنگین وارد دریا شد در آب رفت این از قرآن برنمیآید ولی نفی نمیکند بنابراین اگر روایت معتبری دلالت کرد بر اینکه این ماهی وارد آب شد و زنده شد این مخالف قرآن کریم نیست اما حالا اینها برای چه کاری رفتند، در اثنای قصّه مشخص میشود که ذات اقدس الهی به وجود مبارک موسای کلیم دستور داد کسی که من از اسرار عالَم او را باخبر کردم شما باید با او مصاحبتی داشته باشید و از آن علمِ باطن کمک بگیرید از اثنای قصّه برمیآید که این کارِ وجود مبارک موسای کلیم به عنوان یک مأموریت الهی بوده است حالا قصّه از اینجا شروع میشود.
پرسش:...
پاسخ: بله دیگر چون خود این وحی است دیگر خدای سبحان به او وحی فرستاد بعد از اینکه موسای کلیم(سلام الله علیه) از مصر به مدین رفت و آن دوران هشت سالگی یا نُه سالگی اجیر بودن حضرت شعیب(سلام الله علیه) را گذراند و برگشت که از مدین به مصر بیاید در بین راه «آنَسَ مِن جَانِبِ الطُّورِ نَاراً»(1)و بعد کنار آن طور رفت و بعد آیات الهی نصیبش شد و «فَاسْتَمِعْ لِمَا یُوحَی»(2)شد «وَأَنَا اخْتَرْتُکَ» شد دیگر شده پیامبر از این به بعد دیگر وحیهای نبوی شامل حال وجود مبارک موسای کلیم میشد.
پرسش: حاج آقا به قرینه «عَجَباً» این آیه «وَاتَّخَذَ سَبِیلَهُ فِی الْبَحْرِ عَجَباً» نمیشود.
پاسخ: «عَجباً»، «سَرَباً» اینها نفی اثبات نمیکند و اگر روایت معتبری باشد با اینها منافات ندارد حالا تعجب در این است که هر دو قرارشان این بود که در مجمعالبحرین که «مَجْمَعَ الْبَحْرَیْنِ» یاد شده است مجمعالبحرین یعنی بینالنهرین مجازاً از بینالنهرین به مجمعالبحرین یاد شده است قرارشان همانجا بود آنجا توقف کنند و ملاقات کنند آن عبد صالح را اما با اینکه قرارشان همانجا بود یک امر تعجّبی است که هر دو یادشان رفته که حالا به آنجا هم میرسیم. «وَإِذْ قَالَ» یعنی «اُذکر» آن صحنهای را که موسای کلیم به آن جوان همراهش آن کسی که فتوّت داشت و شابّی بود همراه او بود خدمتگذار او بود یا مصاحب او بود گفت «لاَ أَبْرَحُ» این «أَبْرَحُ» هم از افعال ناقصه است یعنی «لا أزال» این «لا أزال» یعنی «لا أزال اسیرُ، لا أزال أمشی، لا أزال أذهب» یعنی «لا أزال» راه میروم تا به بینالنهرین برسیم گفتند دریای فارس و دریای روم بود حالا باید از نظر نقشه بررسی کرد «لاَ أَبْرَحُ» یعنی «لا أزال» چه میشود؟ چه میکنند «أذهب أسیر أمشی، لا أبرح أمشی، لا أبرح أسیر» سیر میکنم «حَتَّی أَبْلُغَ مَجْمَعَ الْبَحْرَیْنِ» یعنی بینالنهرین و این هم که او را همراهی میکرد این جوان هم یعنی تو هم باید بدانی که من تا آنجا بالأخره باید بروم چون میقات ما آنجاست تو هم باید همراه من تا آنجا باشی و اگر آنجا رسیدیم یافتیم، یافتیم نشد «أَوْ أَمْضِیَ حُقُباً» حُقُب گفتند یک قرن هست، یک هشتاد هست دو، دَهر طویل هست سه، احقابی از عذاب دامنگیر کفار میشود یعنی سالیان متمادی میمانند موسای کلیم گفت من بالأخره تا آنجا میروم اگر آنجا آن صحنه پیش آمد ملاقات رخ داد که بسیار خب، نشد یک قرن هم که شد من باید راه بروم تا به استادم برسم اینکه از مرحوم آقای قاضی یا امثال آقای قاضی(رضوان الله علیه) نقل شده است که اگر کسی نیمی از عمر خود را صرف حرکت کند جستجو بکند تا استاد پیدا کند از همین جاهاست که گفت من یک حُقب هشتاد سال یا یک قرن هم که شد بالأخره به دنبال استاد میگردم چون آن علم میارزد آدم را آرام میکند پشت پرده را به آدم نشان میدهد خب این کار را باید بکند و هر دو حرکت کردند «فَلَمَّا بَلَغَا مَجْمَعَ بَیْنِهِمَا» وقتی به آن میقات رسیدند آنجایی که بنا بود خضر(سلام الله علیه) را ملاقات کنند به بینالنهرین رسیدند خب کنار سنگی آرمیدند که مقداری استراحت کنند وقتی بارشان را گذاشتند و کنار سنگ استراحت کردند مأوا گرفتند این ماهی حالا سرخشده بود ماهی دودی بود به چه صورت بود از این ظرفشان یا از این کیسهشان یا از این پارچهای که پیچیده بودند به هر وسیلهای بود افتاد در دریا و مثل جرم سنگین دیگر «فَاتَّخَذَ سَبِیلَهُ فِی الْبَحْرِ سَرَباً» «عجبا» دیگر رفت در آب «فَلَمَّا بَلَغَا مَجْمَعَ بَیْنِهِمَا نَسِیَا حُوتَهُمَا» آن جوان عهدهدار حمل این بار بود او از نزدیک دید که این ماهی از این ظرف افتاد از این پارچه افتاد هر چه بود افتاد در دریا فرو رفت و یادش رفته بود که به وجود مبارک موسای کلیم گزارش بدهد که ماهی افتاد در آب و وجود مبارک موسای کلیم هم سؤال نکرد که وضع مالی چطور است چون میقاتشان این بود که هر جا ماهی بیفتد اینها همانجا باید ملاقات کنند.
پرسش: کلمه «اتّخذ» حیات را نمیرساند چون کلمه ی اتّخاذ اختیاری است «فَاتَّخَذَ سَبِیلَهُ فِی الْبَحْرِ»
پاسخ: بله دیگر این الآن وقتی چیزی در دست آدم چوبی، سنگی در دست آدم بیفتد مگر ما نمیگوییم افتاد در دریا رفت در دریا؟ میگوییم دیگر یک تعبیر عادی است در قرآن آیهای نیست که صراحتاً دلالت کند که این ماهی زنده شد ولی اگر روایت معتبری دلالت کند بر اینکه ماهی زنده شد با آیه مخالف نیست چون آیه نفی نمیکند، چون آیه با او هم سازگار است.
«نَسِیَا حُوتَهُمَا» اسناد نسیان به وجود مبارک موسای کلیم به یک وضع است، اسناد نسیان به همراه موسای کلیم معنای دیگر است «فَاتَّخَذَ» این ماهی «سَبِیلَهُ فِی الْبَحْرِ سَرَباً» این میگویند یکی از شرایط استطاعت آن است که انسان از نظر بدن سالم باشد، از نظر زاد و راحله مجهّز باشد «تخلیة السَرْب أو سَرَب» یعنی راه باز باشد امنیّت راه لازم است در استطاعت حج آنکه در حج میگویند «تخلیة السرب» یعنی راه امن باشد از همین است این «سَرَب» یعنی این راه را به عنوان سبیل خاص اتّخاذ کرده در سوره ی مبارکه ی «رعد» هم بود ظاهراً گذشت که خدای سبحان میداند برخیها آنچناناند «مُسْتَخْفِ بِالَّیْلِ» بعضیها هم «وَسَارِبُ بِالنَّهَارِ»(1)سارِب آن کسی که با سَرَب و سربِ روز کار دارد «مُسْتَخْفِ بِالَّیْلِ» آنکه شبانه مخفیانه حرکت میکند آنجا معنای «مُسْتَخْفِ بِالَّیْلِ وَسَارِبُ بِالنَّهَارِ» گذشت که تخلیة السرْب أو سَرَب هم همین است «فَاتَّخَذَ سَبِیلَهُ فِی الْبَحْرِ سَرَباً» و یاد آن شخص رفت که به وجود مبارک موسای کلیم گزارش بدهد وقتی از بینالنهرین گذشتند و وضع ماهی هم به این صورت شد که افتاد در دریا «فَلَمَّا جَاوَزَا» وجود مبارک موسای کلیم با همراهش از بینالنهرین گذشتند وجود مبارک موسای کلیم به همراهش فرمود: «قَالَ لِفَتَاهُ آتِنَا غَدَاءَنَا» این غذایی که در روز میخورند میگویند غَداة آنکه در شب میخورند میگویند عشا این صحنه روز بود حضرت به همراهش فرمود آن غدای ما حالا یا نهار ما یا چاشت ما یا هر چه هست بیاور که ما خسته شدیم چاشت آن ساعت تقریباً ده است این چاشت که یک واژه فارسی است همان معنای ضُحای عربی را میفهماند «وَالضُّحَی» یعنی قسم به ساعت تقریباً ده نزدیکهای ظهر مقداری به ظهر مانده که هوا خیلی شفاف و روشن است آن وقت را میگویند چاشت غذایی را این کشاورزها و اینهایی که کارهای یدی میکنند در آن موقع روز میخورند میگویند چاشت خوردیم صبح زود شروع به کار میکنند تا ساعت ده آنوقت غذایی میل میکنند میگویند چاشتمان حاضر شده خوردیم حالا یا چاشت بود یا نهار بود وجود مبارک موسای کلیم فرمود: «آتِنَا غَدَاءَنَا» عشا نبود غدا بود آنچه که شب خورده میشود عشاست آنچه روز خورده میشود غَداست «آتِنَا غَدَاءَنَا لَقَدْ لَقِینَا مِن سَفَرِنَا هذَا نَصَباً» ما از این مسافرت خستگی تلقّی کردیم نَصَب، وَصَب، تَعب اینها همه به معنی خستگی است ما خستگی احساس کردیم همراه وجود مبارک موسای کلیم به آن حضرت عرض کرد «أَرَأَیْتَ» یعنی «أخبرنی» آگاه کن مرا «إِذْ أَوَیْنَا إِلَی الصَّخْرَةِ» آن وقتی که ما دوتایی به آن سنگ مأوا گرفتیم و در کنار سنگ آرمیدیم که مقداری خستگی راه برطرف بشود آنجا این حادثه پیش آمد «فَإِنِّی نَسِیتُ الْحُوتَ» من یادم رفته که جریان ماهی را به عرض شما برسانم آنجا ماهی از ظرف یا از آن پارچه افتاد در دریا رفت من دیگر دسترسی به او نداشتم «فَإِنِّی نَسِیتُ الْحُوتَ» یعنی یادم رفته که به شما عرض کنم نه اینکه ماهی فراموشم شد «وَمَا أَنْسانِیهُ» با این قرائتی که اینجا شده «إِلَّا الشَّیْطَانُ» شیطان نگذاشت که من این را به عرض شما برسانم یادم رفته بود میقات ما همینجا بود دیگر «وَمَا أَنْسانِیهُ إِلَّا الشَّیْطَانُ أَن أَذْکُرَهُ» او نگذاشت که یادم بیاید من یادم رفته به عرض شما برسانم «وَاتَّخَذَ سَبِیلَهُ فِی الْبَحْرِ عَجَباً» او به سرعت در دریا افتاد اتّخاذ سبیل کرد همین که اگر چیزی از دست آدم بیفتد در آب میگوییم در آب رفت این در آب رفت معنایش این نیست که زنده شد و رفت، البته اگر روایت معتبری باشد که دلالت کند بر اینکه این ماهی زنده شد هیچ با قرآن مخالف نیست چون قرآن اصراری ندارد که او همان طور جامد بود و بیروح بود دارد که «فَاتَّخَذَ سَبِیلَهُ فِی الْبَحْرِ سَرَباً» در آیه قبلی، یا «وَاتَّخَذَ سَبِیلَهُ فِی الْبَحْرِ عَجَباً» در آیه فعلی. آنگاه وجود مبارک موسای کلیم فرمود: «قَالَ ذلِکَ مَا کُنَّا نَبْغِ» آن که ما به دنبالش میگشتیم همین بود دیگر اینجا از جاهایی است که با این قرائت «یاء» حذف شده است عاملی برای جزم و حذف «یاء» نیست اینچنین قرائت شد «بَغی»، «یَبغی» «بغی ٰ» یعنی طلب «انّ الله سبحانه و تعالی ٰ یُحبّ بُغاة العلم»(2)«بَغی» طلب، باغیِ علم یعنی طالب علم، بُغاة العلم یعنی طلبهها، طالبان علوم «ذلِکَ مَا کُنَّا نَبْغِ» «ما کنّا نَبغی» آنکه ما طلب میکردیم همین بود ما میخواستیم به بینالبحرین برسیم یک، آدرس و علامت ما همین بود که ماهی میافتد در دریا این دو، خب شما نگفتی ما آدرسی که خدا به ما داده بود بینالبحرین بود چون بینالبحرین هم منطقه ی وسیعی است دیگر آنجایی که ماهی میافتد در دریا همانجا محلّ ملاقات ماست «قَالَ ذلِکَ مَا کُنَّا نَبْغِ» این همین بود که ما طلبش میگشتیم مطلوب ما همانجا بود «ذلک ما کنّا نطلب و نرغب و نذهب إلیه و نَقصده» آنجا جایش بود دیگر چرا نگفتی؟ «قَالَ ذلِکَ مَا کُنَّا نَبْغِ» ما باید برگردیم همانجا، خب بینالبحرین هم منطقه ی خیلی وسیعی است جای مشخص پنج متر و شش متر که نیست در این بینالبحرین منطقهای بود که اینها آرام گرفتند برای استراحت کنار یک سنگ همانجا جای ملاقات بود «فَارْتَدَّا عَلَی آثَارِهِمَا قَصَصاً» وجود مبارک موسای کلیم با همراهش برگشتند «ارتدّ» یعنی «ارتجع» رجوع کردند راهی که آمدند دوباره برگشتند همان راهی را که آمدند به همان راه برگشتند «عَلَی آثَارِهِمَا» خب بالأخره یک منطقه ی وسیعی اگر جای دیگر میرفتند باز به آن آدرس نمیرسیدند باید همان راهی که آمدند به دنبال همان راه برگردند زیرا ماهی در کنار همان صخره به دریا افتاد و همانجا که ماهی به دریا میافتد همانجا ملاقاتگاه وجود مبارک موسای کلیم و خضر(علیهما السلام) است لذا برگشتند نه این راهِ وسیع که آمدند از یک راه آمدند به فاصله ی چند متری رفتند نه خیر، از همان راهی که آمدند علامت پایشان هر جا بود به دنبال همان علامت پا برگشتند تا برسند به آن صخره «فَارْتَدَّا عَلَی آثَارِهِمَا» خب پس اگر کسی فرض کنید بین این اتوبان قم و تهران حالا بنا شد برگردد خب برگردد این اتوبان جای وسیعی است کجا باید برود؟ کدام منطقه؟ تا چند متری؟ اما اگر علامت پای خودش را ببیند به دنبال همان بیاید به آن ملاقاتگاه میرسد «قَصَص» هم یعنی دنبال کردن، پیروی کردن، متتابع بودن قصّه را که قصّه میگویند برای اینکه چند مطلب متّصل منسجمِ پی در پی است دیگر وجود مبارک موسای کلیم را وقتی به آن صندوقچه گذاشتند و به دریا انداختند به دستور ذات اقدس الهی مادر موسای کلیم به دخترش که خواهر موسای کلیم بود گفت «قُصِّیهِ»(3)، «قُصِّیهِ» یعنی به دنبال این جعبه برو ببین تا کجا میرود؟ این «قُصِّیهِ» یعنی «اتّبیعه» به دنبال این قدم به قدم همراه این برو ببین این جعبه را چه کسی میگیرد؟ پس قصّه را از این جهت قصّه میگویند، قَصص را هم از این جهت قصص میگویند قصاص را هم از این جهت قصاص میگویند برای اینکه به دنبال آن قتل است دیگر یک قتل ابتدایی که نیست چون پیرو آن است، تابع آن است به دنباله ی آن میآید از این جهت به آن میگویند قصاص، خب.
پرسش:...
پاسخ: در آب که ماهی در آب بود ولی آن صخره که در آب نبود اینها کنار آن صخره مأوا گرفتند «أَوَیْنَا إِلَی الصَّخْرَةِ» مأوایشان جای استراحتشان کنار آن سنگ بود در کنار آن سنگ که مأوا گرفتند ماهی از ظرف یا از آن پارچه افتاد در دریا رفت اینها همانجا از کنار آن سنگ حرکت میکردند آمدند یک مقدار زیادی را که راه آمدند این قصّه پیش آمد وجود مبارک موسای کلیم فرمود آن غذای ما را بیاور او گفت من یادم رفت به شما عرض کنم ماهی همانجا در دریا رفت حضرت فرمود همانجا جای ملاقات ما بود «ذلِکَ مَا کُنَّا نَبْغِ» دوباره برگشتند، دوباره برگشتند همان راهی که آمدند همان جایی که قدم گذاشتند با همان خط و مسیر برگشتند آمدند تا کنار آن صخره ی از بینالنهرین آنجا «فَوَجَدَا عَبْداً مِنْ عِبَادِنَا».
پرسش: ارتباط ماهی با آن چه بوده چه سرّی در آن بوده؟
پاسخ: دیگر حالا ما البته تازه شروع کردیم این قصّه را، خب این ترجمه ی ابتدایی و ظاهری این قصّه است هنوز بحثهای عمیق دنبالش است، خب.
«فَوَجَدَا عَبْداً مِنْ عِبَادِنَا» حالا که برگشتند دیدند آنجا بندهای از بندگان خاصّ الهی است «فَوَجَدَا عَبْداً مِنْ عِبَادِنَا» که این بنده از بندگان خاصّ ما خصوصیّتش این بود «آتَیْنَاهُ رَحْمَةً مِنْ عِندِنَا» یک، «وَعَلَّمْنَاهُ مِن لَّدُنَّا عِلْماً» این دو، هم از رحمت خاصّه ی ما، رحمت عنداللهی برخوردار بود که ما به او دادیم، هم از علمِ لدنّی برخوردار شد که معلّمش ما بودیم پس تنها او اهل رحمت و زهد و مغفرت و عفو و صَفح و امثال ذلک نبود بلکه آنها کمالات حکمت عملی او بود و اینها هم کمالات حکمت نظری او، هم علیم بود هم رئوف بود، هم علیم بود هم رحیم بود هر دو کمال را داشت منتها درباره ی رحمت تعبیر به «عند» دارد درباره ی علم تعبیر به «لدن» قبلاً فرق بین «عند» و «لدن» گذشت ما در فارسی وقتی چیزی نزد ما باشد اعم از اینکه در دست ما باشد مثلاً کتابی در دست ما باشد یا کتابی در قفسه ی کتابخانه ی ما باشد میگوییم نزد ماست، این کتاب نزد ماست، این کتاب پیش ماست اما در عربی اینچنین نیست که هر چیزی را چه نزدیک چه دور بگویند «عنده» بگویند «لدیه»، «لدیه» ظاهراً آنجاست که نقد و حاضر باشد «عند» شاید از این جهت اعم باشد که هم با حضور سازگار است هم با غیبت، علم لدنّی آن علمی است که متعلِّم بالا برود شاگرد بلاواسطه خدای سبحان بشود علم را از سرچشمه یاد بگیرد این میشود علم لدن، گرچه همه ی علوم را ذات اقدس الهی به انسان یاد میدهد «عَلَّمَ الْإِنسَانَ مَا لَمْ یَعْلَمْ»(1)اما گاهی انسان علم را از کتاب میگیرد، گاهی از استاد میگیرد، گاهی از شواهد دیگر میگیرد و مانند آن اینها هیچ کدام علم لدنّی نیست اولاً علم حصولی است، ثانیاً خطابردار است، ثالثاً نظیر آن آبهای دستخورده است که افکار و آرای دیگران هم در این آب میآید خب یک آبِ چشمهدیده، دستخورده، هواخورده، زمینخورده، زمانخورده این آبِ ناب که نیست یک وقت است که به همراه این نهر اینقدر میرود تا به سرچشمه برسد آنجا دیگر دست کسی به این آن نرسیده، دلو کسی به این آب نرسیده، طناب کسی به این آب نرسیده این آب را از سرچشمه میگیرد دیگر خود آب است بدون اینکه مَشوب باشد آبِ ناب است این میشود آب لدنّی علم این طور است اگر یک وقت کسی در درس و بحث شرکت کند درس بخواند، درس بگوید، مباحثه بکند همین علومی که «عَلَّمَ الْإِنسَانَ مَا لَمْ یَعْلَمْ» شاملش میشود اما اگر جزء انبیا بودند، اولیای الهی بودند که فرمود: «إِنَّکَ لَتُلَقَّی الْقُرْآنَ مِن لَدُنْ حَکِیمٍ عَلِیمٍ»(2)این دیگر یعنی تو مکتب نرفتی از کسی یاد نگرفتی از کتابی بهره نبردی بالا آمدی لدیاللهی شدی آنجا بلاواسطه علم یاد گرفتی قهراً میشود علم حضوری نه حصولی، قهراً میشود علم خالص نه علم مشوب، میشود علم حق نه علمی که احیاناً باطل او را همراهی بکند و مانند آن. علم لدنّی علمی نیست در برابر فقه و اصول و فلسفه و کلام و عرفان همین علوم است منتها این علم اگر در کتاب و درس و بحث باشد این دیگر لدنّی نیست لدیاللهی نیست اما اگر همه ی این علوم هر کدام از اینها از سرچشمه گرفته بشود میشود علم لدنّی همین فقهی که ما از وجود مبارک پیغمبر میشنیدیم که فرمود: «صلّوا کما رأیتمونی اُصلّی»(3)همین احکام صلات را وجود مبارک حضرت در معراج «مِن لَدُنْ حَکِیمٍ عَلِیمٍ»(4)یاد گرفت شده فقه لدنّی این حکمتش لدنّی است، آن حقوش لدنّی است، آن اخلاقش لدنّی است و مانند آن علم لدنّی علمی باشد که موضوع داشته باشد، محمول داشته باشد، مسائل داشته باشد، مبادی داشته باشد در قبال اینها باشد مثلاً ما یک علم فقه و اصول داریم یک علم لدنّی اینچنین نیست همه ی این علوم هر کدام از اینها که حق است اگر از لدن و نزد ذات اقدس الهی گرفته شد میشود علم لدنّی چون از آنجا آمده با مِلاکات همراه است، با اسرار همراه است، با احکام همراه است ما آنچه را که فعلاً در کتابها میخوانیم این است که چه چیزی واجب است چه چیزی حرام اما از دو حاشیهاش بیخبریم چرا حلال و حرام است نمیدانیم، بعد چه خواهد شد نمیدانیم، اما آن علم لدنّی حاشیتین این علوم را هم تشریح میکند میگوید چرا فلان شیء حلال است و به چه دلیل فلان شیء حرام است این یک، بعد این حلال و حرام در قیامت به چه صورت در میآید این دو، آنچه که در قیامت ظهور میکند تکوین حقیقت است یا بهشت است یا جهنم، آنچه که به عنوان ملاکات است تکوین است و حقیقت، آنچه در وسطهاست همان علوم اعتباری است باید و نباید این باید و نباید اعتباری هم مسبوق به آن تکوین است، هم ملحوق به این تکوین ما در کتابهای عقلی اینها را باور میکنیم و ایمان میآوریم باز میشود علمِ کتابی اما آنها هم ملاک را میبینند که آن ملاک باعث وجوب و حرمت میشود، هم ثمر را میبینند که در بیانات نورانی حضرت امیر هست «هُمْ وَ الْجَنَّةُ کَمَنْ قَدْرَآهَا فَهُمْ فِیهَا مُنَعَّمُونَ وَ هُمْ وَ النَّارُ کَمَنْ قَدْرَآهَا فَهُمْ فِیهَا مُعَذَّبُونَ»(5)که تازه این مقام «کأنّ» است الآن هم عدهای میگفتند ما عُوای اهل جهنّم را یعنی زوزه ی سگان جهنّم را میشنویم، خب پس این واقعیّتی است که مسبوق به حقیقت است، ملحوق به حقیقت است وسطها امر اعتباری است بالأخره ما در عالَم اعتبار داریم زندگی میکنیم با قانون داریم زندگی میکنیم قانون مجموعه باید و نباید است دیگر بشر را بخواهند هدایت کنند بشری که با اعتبارات زندگی میکند باید بگویند چه چیزی باید چه چیزی نباید منتها این باید و نباید را یا از رسوبات و رسومات و فرهنگ و عادات و آداب مردمی میگیرند که اعتباری ندارد یا نه، از حقایق تکوینی تلقّی میکنند که انبیا آوردند چون مسبوق به حقیقت است از یک سو، ملحوق به حقیقت است از یک سو، عالِمان علوم لدنّی هم سابقه ی این احکام را میبینند از طرف ذات اقدس الهی هم لاحقهاش را.
اما سؤالاتی که مطرح میشود گرچه ما احترام میگذاریم به این سؤال ولی بدانید سؤال هر کسی سؤال شخصی اوست یا سؤال دو، سه نفر است سؤال این جمع عظیم نیست یک، گاهی هم چندین بار این مسائل این سؤالات مطرح شده دو، این است که هر کسی هر چه به ذهنش آمده در کاغذ ننویسد مگر آنچه که مربوط به مطالب اینقدر مطالب عمیقِ تفسیریِ مربوط به همین آیه هست که آنها مغفولعنه است اما چیزهایی که دههابار گفته شده همین مسئله جبر و تفویض در سوره ی مبارکه ی «نساء» مفصّل بحث شد آنجا که فرمود: «وَإِن تُصِبْهُمْ حَسَنَةٌ یَقُولُوا هذِهِ مِنْ عِندِ اللّهِ وَإِن تُصِبْهُمْ سَیِّئَةٌ یَقُولُوا هذِهِ مِن عِندِکَ قُلْ کُلٌّ مِنْ عِندِ اللّهِ فَمَالِ هؤُلاَءِ الْقَوْمِ لاَ یَکَادُونَ یَفْقَهُونَ حَدِیثاً»(1)آنجا فرق بین من عند الله و من الله مشخص شد حَسنه هم من الله است هم من عند الله، سیّئه من عند الله هست ولی من الله نیست مفصّل یعنی مفصّل آنجا بحث شد جبر و تفویض هم آنجا اشاره شد که ما یک جبر عِلّی داریم که حق است «الشیء ما لم یَجب لم یوجب» جبری در مقابل تفویض داریم که بیّنالغی است و این امر بین الأمرین تلفیقی از جبر و تفویض نیست چون جبر هر جا پا گذاشت باطل است تفویض هر جا پا گذاشت باطل است اینها چون نقیضین نیستند رفع هر دو ممکن است اما اینکه این علومی که ماها میخوانیم اینها در قیامت کارآمد ندارد سرّش این است الآن کسی در خود دنیا وقتی دوران سالمندی و کهنسالی او فرا رسید چند دوره مکاسب گفت و کفایه گفت و رسائل گفت و حالا دیگر به سنّ هفتاد به بعد رسید دیگر خسته شد و اینها را گذاشت کنار ده، بیست سال وقتی اینها را درس نگوید به سنّ نود سالگی که میرسد همه چیز از یادش میرود این علوم این طور است فقه باشد این طور است فلسفه باشد این طور است وقتی آدم تمرین نداشته باشد درس و بحث نداشته باشد از یادش میرود همه ی این علوم بعد از مرگ از یاد ما میرود اختصاصی به فقه و اصول ندارد فلسفه ندارد اما چیزی مربوط به مسئله قیامت است که معاد ما هو؟ قیامت ما هی؟ صراط ما هو؟ تطایر کتب چیست؟ برزخ چیست؟ نشر کتاب چیست؟ نامه ی اعمال به دست راست میگویند چیست؟ به دست چپ میدهند چیست؟ قرائت کتاب چیست؟ جهنم درکاتش چیست؟ بهشت درکاتش چیست؟ همه ی این بحثهایی که مربوط به این معارف است وقتی مُردیم این علم حصولیها میشود حضوری هر لحظه شفافتر، روشنتر میشود مشهود ما میشود آن معقولات ذهنی ما میشود مشهودات خارجی بنابراین هرگز از یادمان نمیرود و آن کاملاً مشهود است.
1) (21) . سوره ی نساء، آیه ی 78.
اما اینکه ذات اقدس الهی به ذهن کسی نمیآید ولی ما مع ذلک او را عبادت میکنیم در توحید مرحوم صدوق(رضوان الله علیه) این روایت نورانی از وجود مبارک معصوم(علیه السلام) هست که کسی به ایشان اشکال میکند که خب اگر ما دسترسی به خدا نداریم پس چطور عبادت میکنیم؟ فرمود اگر این اشکالی که شما میکنید که «لکان التوحید عنّا مرتفعا»(1)ما به همین مقدار موظّفیم. بیان ذلک این است که ما درباره ی اسمای الهی درباره ی صفات الهی صفات فعلیاش اینها کاملاً درک داریم هم عرفا اهل شهودند هم حکما و متکلّمان و مؤمنان اهل درکاند اینها را درک میکنیم اما نسبت به آن هویّت مطلقه ما مفاهیم حصولی داریم میگوییم آن هویّت مطلقه حق است، بسیطالحقیقه است و همه ی کمالات را داراست جزء ندارد همه ی این الفاظ را میگوییم این الفاظ مفاهیمی دارد ما این مفاهیم را میفهمیم میگوییم این مفاهیم مصداق دارد ما آن مصداقی را که نمیدانیم عبادت میکنیم برای اینکه آن مصداق که به ذهن نمیآید ما مفهوم الله واجب الوجود، بسیط الحقیقه، لا شریک له، صَمد، لم یلد، لم یولد اینها مفهوماند اینها که ماهیّت نیستند ـ معاذ الله ـ اگر اینها ماهیّت بودند یعنی ـ معاذ الله ـ خدا جنس داشت، فصل داشت، مرکّب بود خب این به ذهن میآمد ما شجر را به خوبی درک میکنیم، حجر را به خوبی درک میکنیم یعنی انسان میتواند معنای شجر و حجر را به خوبی درک کند البته بعضیها اشتباه میکنند بعضی درک میکنند آن مهندس کشاورزی واقعاً درخت را درک میکند درخت میسازد درخت میپروراند همه ی بیماریهای درخت را تشخیص میدهد همه ی راه درمان و باروری درخت را تشخیص میدهد درخت را درک میکند چون درخت، شجر ماهیّت دارد ماهیّت به ذهن میآید اینکه گفتند «للشیء غیر الکون فی الأعیان *** کونٌ بنفسه» یعنی «کونٌ بنفسه»، «کونٌ بنفسه لدی الأذهان»(2)آنها برای ماهیّت است اما مفهوم که مصداق دارد فرد ندارد اول باید معلوم بشود که مفهوم چیست؟ ماهیّت چیست؟ وجود چیست؟ مفهوم، مصداق دارد فرد ندارد اگر مفهوم است ممکن است آنکه در ذهن ماست مفهوم باشد آنکه در خارج است مصداق باشد چون مصداق حقیقتِ خارجیّت عین ذات اوست اصلاً به ذهن نمیآید منتها مفهوم یک صورت مرآتیهای است ما میگوییم این بسیطالحقیقه این واجب که کمالات نامتناهی دارد و درک نمیشود مصداقی دارد که ما از راه این مفهوم به آن مصداق میگوییم «إِیِّاکَ نَعْبُدُ وَإِیَّاکَ نَسْتَعِینُ»(3)ما غیر از این راهی هم نداریم اگر آن مصداق فرد بود نظیر شجر خب این به ذهن میآمد میشد ماهیّت ـ معاذ الله ـ ولی خارج بودن و واقعیّت عین حقیقت اوست اگر چیزی واقعیّت عین حقیقت اوست دیگر به ذهن نمیآید که ما درکِ ما از واجبتعالی همین مقدار خواهد بود حالا برای اسلامی شدن علوم هم این کتاب منزلت عقل در هندسه معرفت دینی هم راهگشاست بعضی مطالب هم حالا انشاءالله ذکر میکنیم.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
«وَإِذْ قَالَ مُوسَی لِفَتَاهُ لاَ أَبْرَحُ حَتَّی أَبْلُغَ مَجْمَعَ الْبَحْرَیْنِ أَوْ أَمْضِیَ حُقُباً (60) فَلَمَّا بَلَغَا مَجْمَعَ بَیْنِهِمَا نَسِیَا حُوتَهُمَا فَاتَّخَذَ سَبِیلَهُ فِی الْبَحْرِ سَرَباً (61) فَلَمَّا جَاوَزَا قَالَ لِفَتَاهُ آتِنَا غَدَاءَنَا لَقَدْ لَقِینَا مِن سَفَرِنَا هذَا نَصَباً (62) قَالَ أَرَأَیْتَ إِذْ أَوَیْنَا إِلَی الصَّخْرَةِ فَإِنِّی نَسِیتُ الْحُوتَ وَمَا أَنْسانِیهُ إِلَّا الشَّیْطَانُ أَن أَذْکُرَهُ وَاتَّخَذَ سَبِیلَهُ فِی الْبَحْرِ عَجَباً (63) قَالَ ذلِکَ مَا کُنَّا نَبْغِ فَارْتَدَّا عَلَی آثَارِهِمَا قَصَصاً (64) فَوَجَدَا عَبْداً مِنْ عِبَادِنَا آتَیْنَاهُ رَحْمَةً مِنْ عِندِنَا وَعَلَّمْنَاهُ مِن لَّدُنَّا عِلْماً [قرآن]«65» قَالَ لَهُ مُوسَی هَلْ أَتَّبِعُکَ عَلَی أَن تُعَلِّمَنِ مِمَّا عُلِّمْتَ رُشْداً (66)»
در جریان مصاحبت و برخورد وجود مبارک موسی و خضر(علیهما السلام) دو نظر هست اکثر مفسّران بر ایناند که مقصود از این موسی، موسای کلیم(سلام الله علیه) است زیرا قرآن بیش از 120 مورد نام مبارک موسای کلیم را ذکر کرد و قصص و برخوردها و کلمات و مناجات او را ذکر کرد و اگر این موسی غیر از آن موسی بود باید تذکّر میداد. دلیل دیگر روایات معتبر و حدیث صحیحی مخصوصاً از وجود مبارک امیرالمؤمنین(علیه السلام) نقل شده است که منظور از این موسی، موسای کلیم(سلام الله علیه) است پس قرآن و روایات معتبر دلالت دارد بر اینکه این موسی همان موسای کلیم(علیه السلام) بود اما اهل کتاب و گروهی از محدّثان و مورّخان بر ایناند که این موسی قبل از موسای کلیم(سلام الله علیه) بود و از احفاد یوسف نبیّ(علیه الصلاة و علیه السلام) است و با موسای کلیم فرق دارد آنها برهان قرآنی ارائه نکردند و برهان روایی هم ارائه نکردند برخی از مستندات تاریخی و استبعادی را سند قرار دادند گفتند که این قصّه که در مصر اتفاق نیفتاد این داستان که در مصر نبود که وجود مبارک موسای کلیم از آنجا بیاید به بینالنهرین حتماً بعد از جریان خروج موسی از مصر و رسیدن به سرزمین تِیه، این مطلب اول.
در جریان طِی هم که قوم او با او بودند موسای کلیم در همانجا رحلت کرده است و قوم او بعد از رحلت موسای کلیم(علیه السلام) از سرزمین تِیه بیرون آمدند و اگر این مسافرت در آن تِیه اتفاق میافتاد باید چند روزی وجود مبارک موسای کلیم در بین اصحاب و مردمش نباشد و همه میفهمیدند که موسی کجا رفت پس بنابراین این سفر اصلاً برای موسای کلیم نیست، خب مستحضرید این یک استبعاد تاریخی است نه سند وحیانی دارد نه دلیل روایی اولاً ممکن است در همان تِیه چون آنجا یک شهر مشخص و یک جای مشخّصی که همه از همه خبر داشته باشند که نبود وجود مبارک موسای کلیم هم بنای او بر این نبود که این سفر را علنی کند حضرتش گاهی به مناجات میرفت همان طوری که در مصر یا غیر مصر به مناجات میرفت و به کوه طور میرفت گاهی چهل روز، گاهی کمتر، گاهی بیشتر سفر مناجاتی داشت اینچنین نبود که تمام اسفار وجود مبارک موسای کلیم در زیر ذرّهبین باشد و هیچ غفلتی دیگران از این سفر نداشته باشند این صِرف استبعاد است و آن حضرت هم مأمور نبود که این سفرنامهاش را برای همه ی مردم بازگو کند بنابراین غیر از یک استبعاد چیز دیگری نیست.
اما اینکه گفتند چطور میشود که وجود مبارک موسای کلیم با اینکه از انبیای اولواالعزم است، با اینکه معجزات فراوانی خدا به او عطا کرده است و برابر آن معجزات فراوان بر فراعنه مصر پیروز شده است آن «تِسْعَ آیَاتٍ بَیِّنَاتِ»{1] را خدا به او داد چگونه او شاگردی کسی را بکند این هم یک استبعاد است چون علوم الهی بخشیاش به باطن برمیگردد، بخشی به ظاهر برمیگردد وجود مبارک موسای کلیم(سلام الله علیه) از انبیای اولواالعزم بود این «مما لا ریب فیه» است و همه ی احکام شریعتی که لازم بود ذات اقدس الهی به آن حضرت آموخت این هم حرفی در آن نیست اما همه ی احکام و همه ی حِکم امور ظاهری است یا تأویلات و امور باطنی هم هست این یک، و آیا همه ی امور را دفعتاً واحدتاً به وجود مبارک موسای کلیم آموخت یا به تدریج آیات تورات نازل میشد؟ گاهی به وسیله ی فرشتهها، گاهی به وسیله ی انسانهایی که جزء اولیای الهیاند اگر وجود مبارک موسای کلیم از انبیای اولواالعزم است چه اینکه هست معنایش این نیست که همه ی علوم را دفعتاً واحدتاً تلقّی کرده است به تدریج در طیّ مدت عمر پربرکتش احکام الهی نازل میشد آن هم این سلسله امور مربوط به مصالح خفیّه و باطن این عالَم است اینکه میگوییم وقتی وجود مبارک ولیّ عصر(ارواحنا فداه) ظهور کرد برابر علم باطن و علم غیبی و ملکوتی عمل میکند وگرنه فعلاً آن طوری که در دنیا بنا بر حکومت آنها و قضا و داوری و فتوای آنهاست همین علم شریعت است خب مگر در اینکه قرآن کریم دو جا بالصراحه فرمود هر چه میکنید خدا و پیغمبر میبیند مسئله عرض اعمال هم که روایاتش فراوان است همه ی کارهای ما را به عرض وجود مبارک پیغمبر میرسانند او شاهد اعمال ماست در یوم القیامه در بیانات نورانی حضرت امیر هست که در وصف رسول گرامی(صلّی الله علیه و آله و سلّم) عرض میکند خدایا او «بَعِیثُک» مبعوث توست «و شَهیدُک»{2] او شاهد اعمال است اما آن علم غیبی، آن علم ملکوتی، آن علم ماورایی این جزء منابع حکم فقهی نیست حضرت بالصراحه در محکمه ی قضایی اعلام کرد فرمود: «إنّما» این «إنّما» برای حصر است دیگر «إنّما أقضی بینکم بالأیمان و البیّنات» فرمود مردم درست است که هر چه بکنید خدا به ما اعلام میکند ولی در محکمه ی قضا بنا بر این نیست که ما به علم غیب و علم ملکوتی عمل بکنیم آن علم ملکوتی آن علم غیب سند فقهی نیست هر کسی در محکمه شاهدی آورد بیّنه ی عادله آورد مسموع است قَسم یاد کرد مسموع است گفتیم «البیّنة علی المدّعی و الیمین علی مَن أنکر»{3] هر کس بیّنه عادله آورد محکمه ی ما میپذیرد هر کس سوگند یاد کرد محکمه ی ما میپذیرد ما برابر آن علم غیب عمل نمیکنیم ولی مردم «إعلموا» بدانید اگر کسی بیّنه کاذبه آورد یا قسم زور یاد کرد و محکمه ی من یعنی خود من که قاضی محکمهام مالی را به کسی دادم و او میداند که این شاهد، شاهد دروغین است یا آن قسم، قسم کذب است این مال را که از محکمه میبرد «قطعةٌ مِن النار»{4] نگویید که پیغمبر حُکم کرده من از محکمه ی قضا آوردم محکمه ی قضا که واقع را تغییر نمیدهد این حکمِ ظاهری است اینچنین نیست که ما مالِ خودمان را به کسی بدهیم اگر مالی را ما خودمان دادیم بله آن حلالِ واقعی است اگر ما برابر علمِ غیب عمل بکنیم که شما هیچ وقت خطا نمیکنید اینکه کمال نیست کمال در این است که انسان مختار باشد آزاد باشد بتواند معصیت کند و نکند اگر ما برابر علم غیب عمل بکنیم خب محکمه ی ما معلوم است که جلوی هر ظلمی را میگیرد این دیگر کمال نیست که.
پرسش: روایات فراوانی داریم که زمین خالی از امام نیست در داستان خضر و موسی امام در اینجا
پاسخ: وجود مبارک موسای کلیم بود دیگر تعدّدشان ممکن است.
پرسش: امام باید هادی باشد دیگر.
پاسخ: هادی است دیگر از نظر احکام شریعت وجود مبارک موسای کلیم هادی همه ی مردم بود.
پرسش: معادل از مقسوم دارد پیروی میکند که.
پاسخ: اما خیر، این مربوط به علم باطن است اگر در نظر حکم شریعت باشد سهتا مسئله شرعی که آنجا اتفاق افتاده یکی درباره ی قتل آن جوان، یکی درباره ی سوراخ کردن کشتی، یکی درباره ی چیدن آن دیوارِ در شُرف انهدام هر سه انشاءالله به خواست خدا خواهد آمد که اگر حکم شریعت را میخواستند وجود مبارک موسای کلیم به صورت شفاف بیان میکرد این باطنِ امر است نه ظاهر.
غرض این است که حکم علمِ غیبی سند فقهی نیست حالا گاهی برای اثبات معجزه برابر علمِ غیب نظر میدهند ولی علم غیب سند فقهی نیست تا آن روزی که بشر بخواهد به آن عدلِ کل برسد وجود مبارک حضرت که ظهور کرد احیاناً ممکن است در بعضی از موارد برابر آن علم ملکوتی عمل بکند چند سال قبل یا چند دفعه به فرصتهای مناسب این کتاب شریف کشفالغطاء مرحوم کاشفالغطاء را خواندیم ایشان بالصراحه فتوا میدهد که آن علم غیب منشأ حکم فقهی نیست لذا نمیشود سؤال کرد که وجود مبارک حضرت امیر با اینکه علم داشت در آن شب ضربت میخورد چرا رفت؟ یا وجود مبارک امام مجتبی با اینکه علم داشت آبِ آن کوزه زهرآلود است چرا نوشید؟ این چرا در برابر علمِ ملکوتی راه ندارد اینکه دلیل فقهی نیست آن دلیل فقهی این است که انسان با اَمارات، با علائم، با شواهد، با بیّنات، با ادله ی عرفی عقلایی مردمی اگر به چیزی علم پیدا کرد بله سند فقهی است.
پرسش: حاج آقا بیان کردند که قاضی هیچ مدرکی نداشته باشد نهایتاً به وجدان خودش مراجعه کند.
پاسخ: بله خب این علمِ عادی است دیگر آن شواهد را جمع میکند استنباط میکند و نظر هم میدهد این درست است اما آن علم غیب و علم ملکوتی که وجود مبارک پیغمبر چه در خواب، چه در بیداری میفهمد چه کسی دارد خلاف میکند آن اگر منشأ حکم باشد که خب همه دست از خلاف برمیدارند لذا به صورت جمله ی منحصره ی مفید حصر فرمود: «إنّما أقضی بینکم بالبیّنات و الأیمان»{5] بعد هم بالصراحه اعلام کرد که قضا، حکمِ واقع را عوض نمیکند حلال را حرام نمیکند حرام را حلال نمیکند ولو قاضی پیغمبر باشد مردم برابر بیّنه و اَیمان باید که عمل بکنند بعد هم بالصراحه فرمود اگر کسی میداند که شاهدش شاهد زور است قسمش قسم کذب است در محکمه ی من بیّنه ی کاذبه آورد یا قسم زور یاد کرد و مالی را از محکمه ی من به دست من تحویل گرفت «قطعةٌ مِن النار»{6] یک شعله آتش دارد میبرد بنابراین این سؤالها که وجود مبارک موسای کلیم دارای احکام شریعت بود و همه ی احکام را بلد بود از یک جهت باید توجّه داشت که این احکام تدریجاً نازل شد یک، و از طرف دیگر وجود مبارک خضر که اسمش در قرآن نیست در مثلاً روایات و اینها نام مبارکش به نام خضر است در قرآن به عنوان «صاحب» آمده این احکام شریعت را که مطرح نکرده بر خلاف حکم شریعت عمل کرده منتها حکم باطن است، حکم تأویل است، حکم ملکوتی است که اینها را هم به وجود مبارک موسای کلیم به حسب ظاهر آموخت هم به ماها فهماندند که پشت این عالَم و احکام یک اسرار و حِکمی هست این طور نیست که این احکام بدون مدرک باشد بدون پشتوانه باشد این عالَم تکیهگاهی هم دارد که اولیای الهی به آن تکیهگاه آگاهاند بنابراین اگر یک وقت در آیات قرآن کریم آمده که وجود مبارک موسای کلیم از آن شخص چیز یاد گرفت مربوط به علوم شریعت نیست اولاً، چه اینکه علوم شریعت را خدای سبحان به تدریج به موسای کلیم یا انبیای دیگر برای آنها نازل میکند گاهی به وسیله ی فرشته نازل میکند گاهی به وسیله ی انسانهای دیگر یکی از اقوال ضعیف در مسئله این است که منظور از این خضر فرشتهای از فرشتگان است که این جزء ضعیفترین اقوال است خب پس بنابراین ما دلیلی نداریم که وجود مبارک موسی غیر از آن موسای کلیم باشد با استبعاد هم که نمیشود از ظاهر آیه و از روایت صحیحی که از وجود مبارک حضرت امیر نقل شد دست برداشت اما آن صاحب گرچه اسمش در قرآن کریم به عنوان خضر نیامده در روایات و اخبار و اینها هست لکن ظاهراً باید ولیّای از اولیای الهی باشد یک شخص عادی نیست یا نبیّای از انبیای الهی باشد برای این سه تعبیری که قرآن کریم درباره ی آن صاحب حضرت موسای کلیم یاد کرد یکی اینکه خدا میفرماید: «آتَیْنَاهُ رَحْمَةً مِنْ عِندِنَا» این رحمت خاصّه گرچه خدا رحمان است بالقول المطلق که «رَحْمَتِی وَسِعَتْ کُلَّ شَیْءٍ»{7] و از آن خصوصیتر رحمت خاصّه دارد که فرمود: «وَرَحْمَتِی وَسِعَتْ کُلَّ شَیْءٍ فَسَأَکْتُبُهَا لِلَّذِینَ یَتَّقُونَ» و از آن اخص همان است که در سوره ی مبارکه ی «زخرف» آمده که منظور از رحمت همان رحمت ویژه است که به نام نبوّت باشد در سوره ی مبارکه ی «زخرف» آیه ی 31 به بعد این است «وَقَالُوا لَوْلاَ نُزِّلَ هذَا الْقُرْآنُ عَلَی رَجُلٍ مِنَ الْقَرْیَتَیْنِ عَظِیمٍ» گفتند اگر این قرآن وحی است و گیرنده ی این قرآن پیامبر است این باید یکی از سرمایهداران مکه یا طائف یا مکه یا مدینه یکی از این دو شهر باشد پاسخ خدا این است که «أَهُمْ یَقْسِمُونَ رَحْمَتَ رَبِّکَ» این نبوّت یک رحمت ویژه است به دست آنها نیست تا بگویند که این برای سرمایهدارهاست که «أَهُمْ یَقْسِمُونَ رَحْمَتَ رَبِّکَ نَحْنُ قَسَمْنَا بَیْنَهُم مَعِیشَتَهُمْ فِی الْحَیَاةِ الدُّنْیَا» ما معیشت دنیایی آنها را به عهده داریم آنوقت جریان ملکوت و وحی و نبوّت و اینها را به دست آنها میدهیم؟ اینکه نیست خب پس گاهی رحمت مصداق کاملهاش همان وحی و نبوّت است اینجا که خدا درباره ی آن صاحب موسای کلیم(سلام الله علیهما) فرمود: «آتَیْنَاهُ رَحْمَةً مِنْ عِندِنَا» این باید مسئله ی نبوت باشد او یک شخص عادی نیست گذشته از اینکه علم لدنّی را به او آموخت «وَعَلَّمْنَاهُ مِن لَّدُنَّا عِلْماً» شاید بتوان درجه ی این علم را از درجه ی آن رحمت بالاتر دانست چون رحمت «مِّنْ عِندِ اللَّهِ» است ولی علم «مِن لدی الله» است آن «لدی ?» قُرب و حضور بیشتری را میفهماند ولی بالأخره کسی که دارای علم لدنّی است باید صاحب منصب نبوّت و امثال ذلک باشد.
شاهد سومش هم وجود مبارک موسای کلیم به او گفت «هَلْ أَتَّبِعُکَ عَلَی أَن تُعَلِّمَنِ» اجازه میدهی من در خدمت شما باشم که از علم شما استفاده کنم یا نه؟ خب معلوم میشود او یک مقام الهی دارد دیگر یعنی یک دانشمند عادی بود یا فرد متعارف بود که موسای کلیم شاگردی او را استقبال نمیکرد فتحصّل که منظور از موسی وجود مبارک موسای کلیم است یک، و آن استبعادها در برابر ظهور قرآنی و روایتی که مخصوصاً صحیحی که از وجود مبارک حضرت امیر نقل شد مقاومت نمیکند دو، آن استبعادهایی که بعضی از اهل کتاب داشتند یا بعضی از محدّثان و مورّخان اسلامی هم آن را پیروی کردند این ناتمام است سه، وجود مبارک موسای کلیم اسرار غیبی را نه احکام شریعت را ممکن است به وسیله ی ولیّای از اولیای الهی با تعلیم الهی چون خدا تعلیم داد فرا بگیرد سه، آن هم یک شخصیت ممتاز الهی بود دارای سِمتی داشت به آن سه قرینه یکی «آتَیْنَاهُ رَحْمَةً مِنْ عِندِنَا» است، یکی «عَلَّمْنَاهُ مِن لَّدُنَّا عِلْماً» است، یکی هم «هَلْ أَتَّبِعُکَ عَلَی أَن تُعَلِّمَنِ مِمَّا عُلِّمْتَ رُشْداً» است و مانند آن، اما حالا این همراه وجود مبارک یوسف چه کسی بود تعبیر به فَتا شد حالا ممکن است او هم سِمتی داشته باشد از اولیای الهی باشد وجود خلفای بعدی باشد گاهی هم ممکن است یک مؤمن شایستهای باشد چون عرب به خادم و خادمه فَتا و فتاة میگویند اما معمولاً این تعبیر لطیف هم در روایات صحیح هست و هم جناب ابنابیالحدید معتزلی این را در شرح یکی از خطبههای نهجالبلاغه آورده که وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) وقتی که ظهور کرد چندین کارِ نوآوری داشته و ابتکار و بساط بردگی را میخواست برچیند اوّلین اقدام او اقدام ادبی و فرهنگی بود که در خانوادهها فرمود شما که عبد دارید و اَمه، غلام دارید و کنیز نگویید عبدی و اَمتی بگویید فتای و فتاتی به اینها حیثیت بدهید کم کم، کم کم بساط آزادی را فراهم کرد و کتاب عِتق آمد و کتاب رِق رخت بربست ما الآن کتاب رِق نداریم کتاب عتق داریم خب قبل از اینکه این عتق عمومی بیاید و بساط بردگی برچیده بشود اول فرهنگسازی کرده فرمود نگویید عبدی و اَمتی بگویید فتای و فتاتی خودش هم این کار را میکرد به بردهها این تعبیر داشت و دستور رسمی هم داد آنها هم این کار را میکردند که فاصله کم بشود، خب.
پرسش: حاج آقا در نماز میّت که.
پاسخ: خب عبدِ خداست دیگر چه بهتر از این «إلهی... و کفی ? بی فخراً» این سه جمله ی نورانی حضرت امیر از غرر روایات است «إلهی کفی ? بی عزّاً أن أکون لک عبدا و کفی ? بی فخراً أن تکون لی ربّا أنت کما اُحبّ فاجعلنی کما تُحب»{8] از این شیرینتر و زیباتر چیست؟ خب.
پرسش: استاد ببخشید درباره ی آن سوراخ کردن کشتی که توسط حضرت خضر صورت میگیرد کیفیت سوراخ کردن آخه وقتی کشتی به ورطه ی غرق شدن بیفتد یا آنجا که آن کودک را میگیرد.
پاسخ: بله خب آن خیال میکرد که به حسب ظاهر این طور بود ولی انشاءالله درباره ی آن سه قضیه به خواست خدا خواهد آمد که ظاهرش این طور است ولی باطنش طور دیگر است حضرت خیال میکرد که با سوراخ کردن کشتی آب وارد میشود و این کشتی غرق میشود، وجود مبارک خضر فرمود خیر، ما این پارچهای که گذاشتیم کار هر تختهای را میکند حالا انشاءالله آنجا خواهد آمد ولی بالأخره آنکه ولیّ الهی است جلوی آب را میگیرد حالا انشاءالله وقتی که به این قسمت رسیدیم روشن میشود که این سه کار قبلاً سابقه داشت به دست خود موسای کلیم هم این کارها انجام گرفته و شدیدتر و محکمتر حالا چطور شد خدا میخواهد به ماها بفهماند وگرنه کاری که خضر کرده بود مهمترش، بالاترش، دقیقترش، اعلایش را وجود مبارک موسای کلیم پشت سر گذاشت حالا سیظهر انشاءالله موسی کجا و آن کجا حالا این صحنه چیست؟ خدا میخواهد به چه کسی بفهماند و چه چیزی بفهماند خب کسی که خودش در دوران کودکی افتاده در آن دریای موّاج و سالم در رفته حالا این میگوید «لتُغْرِقَ أَهْلَهَا»{9] خودش هم سیلی زده کسی را کُشته برای احیای حق حالا میگوید «أَقَتَلْتَ نَفْساً زَکِیَّةً بِغَیْرِ نَفْسٍ»{10] خودش هم کارگری کرده برای بچههای شعیب آبکِشی کرده رایگان در کمال فقر حالا «لَوْ شِئْتَ لَأتَّخَذْتَ»{11] موسی کجا آن خضر کجا؟ اگر کمی صبر کنید معلوم میشود که حالا این صحنه چیست که خدا میخواهد به ماها بفهماند مهمتر از این سه قصه، دقیقتر از این سه قصه، عالمانهتر از این سه قصّه را خود وجود مبارک موسای کلیم از دوران کودکی تا پایانی که داشت پشت سر گذاشت او کجا و خضر کجا حالا این اسرار عالم چیست ما نمیدانیم وگرنه خود موسای کلیم همه ی اینها را قبلاً آموخت، خب.
پرسش: معیشه بگوییم ملموس بشر عادی نبوده
پاسخ: خب آن سه کاری هم که وجود مبارک موسای کلیم کرد همان طور بود دیگر این مگر یادش رفته وقتی که دوباره به آغوش مادر برگشت تمام قصّه را مادر به او گفته من تو را به این دریا دادم با مأموریت الهی خدا فرمود تمام این امواج در قهر و مِهر الهیاند «فَلْیُلْقِهِ الْیَمُّ بِالسَّاحِلِ»{12] این امر غایب است دیگر، به مادر موسی گفت بینداز او گفت چشم، به دریا گفت ببر در خانه ی فرعون گفت چشم، خب این را در بچّگی دیده دیگر کسی که آن عظمت را در بچّگی میبیند که بالاتر از کارِ خضر است به مراتب این خودش میافتد در دریا و نجات پیدا میکند آن چهارتا بَلم را میخواهد نجات بدهد بَلمنشین را، خب بنابراین این ظاهرش این است که وجود مبارک موسای کلیم بود و اینها.
«وَإِذْ قَالَ مُوسَی لِفَتَاهُ لاَ أَبْرَحُ حَتَّی أَبْلُغَ مَجْمَعَ الْبَحْرَیْنِ» این جریان ماهی، ماهی نه غذای شام آنها بود نه غذای ظهر آنها نه غذای صبحانه ی آنها ماهی یک آیت و علامتی بود که ذات اقدس الهی به او گفته که این ماهی را میگیری هر جا وقتی این ماهی افتاد در آب هر وقت افتاد در آب همانجا خب در آن بیابان وسیع بینالنهرین که بعد دوتا دریا به هم وصل میشوند کجا در بیابان از چه کسی بپرسد اینجا سه راهی ندارد، چهارراهی ندارد، علامت ندارد، فلش ندارد از چه کسی بپرسد؟ کسی هم آنجا نیست فرمود علامتش این است پس این ماهی برای غذا و خوردن نبود چون اگر میخوردند که دیگر علامت نبود اگر میخوردند که بعد علامت نبود بعد از رفتن در دریا هم که جا برای خوردن نبود پس این را برای خوردن نیاوردند حالا ماهیِ مُرده درست است که روی آب میآید اما این سرخکرده بود، سنگین بود چطور بود که به طور عجیب رفته در آب، آب هم مثل اینکه راه باز کرده دهن باز کرده این را بپذیرد وگرنه یک جرم سنگینی وقتی که وارد آب بشود آب او را ببرد دیگر عَجب نیست و اثبات اینکه ماهی در آب زنده شد محال نیست ولی بالأخره روایتی، آیهای، چیزی باید برساند که این ماهی زنده شده محتمل هست زنده شده باشد اما در قرآن یا روایت از حیات مجدّد ماهی خبری نیست بر فرض از حیات مجدّد ماهی خبر باشد سخن از آب زندگانی نیست آن آبِ زندگانی افسانهای میگویند اگر کسی یک لیوان از آن بخورد مقداری از آن بنوشد برای ابد زنده است آن افسانه است اگر حیاتِ مجدّد پیدا کرد در دریا این طور است در صحرا همین طور است خود وجود مبارک عیسای مسیح عدهای از مُردهها را زنده کرده وجود مبارک ابراهیم(سلام الله علیه) به اذن خدا مُردههایی را زنده کرده مُرده زنده شدن در عالَم فراوان است گاهی در دریاست گاهی در صحراست این نشانه ی آب زندگانی نیست پس ماهی اگر بیفتد در دریا علامت است گرچه قرآن برای طلیعه ی این داستان نفرمود هر وقت این ماهی به دریا رفت شما همانجا میقات شماست وقت ملاقات شماست موعد ملاقات شماست ولی از اینکه به وجود مبارک موسای کلیم گفت «ذلِکَ مَا کُنَّا نَبْغِ» معلوم میشود این علامتی بود بین خدای سبحان و موسای کلیم(سلام الله علیه) پس این ماهی حالا چطور بود سرخکرده بود، آماده بود، ماهی دودی بود، به چه وضع بود این از اینها برنمیآید ولی این مقدار هست که وارد دریا شد و اینها هم این را در مِکتَل، مِکتل یعنی زنبیل در کتابهای تفسیری دارد این را در یک مکتل گذاشتند در زنبیلی گذاشتند در مکتلی گذاشتند کنار آن سنگ گذاشتند و خوابشان برد این وجود مبارک موسای کلیم و آن، این سفر هم یک سفر استثنایی بود سفری بود که خستگی را به همراه داشت یک مقدار قبلاً خسته شدند یک مقدار هم بعد از آن خسته شدند که وجود مبارک موسای کلیم گفت که «لَقَدْ لَقِینَا مِن سَفَرِنَا هذَا نَصَباً» خب سفرِ عادی خستگی دارد اما دیگر «هذا» نمیخواهد که کسی که از مصر تا مدین پیاده میرود از مدین شبانه و غیر شبانه با زن و بچه حرکت میکند به مصر این سفردیده و جهاندیده و سفرکرده است آن فاصله ی طولانی را از مصر تا مدین رفته، در برگشت با زن و بچه از مدین به مصر آمده حالا میگوید «لَقِینَا مِن سَفَرِنَا هذَا» یعنی خصیصهای دارد این سفر خستگی داشت چطور بود خستگی داشت؟ کجا باید میرفت خستگی داشت؟ چقدر راه رفت خستگی داشت که گفت «أَبْلُغَ مَجْمَعَ الْبَحْرَیْنِ أَوْ أَمْضِیَ حُقُباً» من مأمورم تا بالأخره به آن میقاتمان برسد این کلمه ی «هذا» نشان میدهد این سفر ویژگیای داشت وگرنه خب میگوید من در مسافرتم خسته شدم دیگر این خستگی عام لازم سفر عام است هر سفری بالأخره خستگی دارد دیگر میگویند «قطعة من السفر» اگر سفر خستگی دارد پیادهروی خستگی دارد دیگر «هذا» و غیر «هذا» ندارد که معلوم میشود خصیصهای داشت که فرمود من از این سفر خسته شدم «آتِنَا غَدَاءَنَا» حالا غذایی که در غَدات در بامداد مصرف میکنند مثلاً حالا اختصاصی به چاشت یا نهار ندارد غدات هم که بامداد مصرف میکنند غذاست این رفته در آن مِکتَل در زنبیل غذا در بیاورد دید ماهی نیست بعد عرض کرد که شما به من فرمودید هر جا این ماهی در آب رفت به عرض شما برسانم ولی من یادم رفته به عرض شما برسانم و جز شیطان کسی از یاد من نبرد خب شیطان وسوسه میکند خاطرهای را کم میکند، خاطرهای را زیاد میکند ولی آزادی را از آدم نمیگیرد همان طوری که شیطان وسوسه میکند فرشتهها هم عنایتی دارند ما دفعتین یکجا نشستیم گاهی میبینیم یک خاطره ی بدی خدای ناکرده در ذهن ما خطور میکند که ما را به گناه دعوت میکند ما باید جلویمان را بگیریم یک خاطره ی خوشی در ذهن ما میآید در روایات که مرحوم مجلسی(رضوان الله علیه) و دیگران هم نقل کردند که گاهی انسان جایی نشسته گناهی که بیست سال قبل کرده فوراً به یادش میآید این عنایت الهی است فرشتهها این کار را کردند که همانجا بگوید «أستغفر الله ربّی و أتوب إلیه» این عنایت خداست یک وقت است که «نَسِیَ مَا قَدَّمَتْ یَدَاهُ»{13] یادش رفته بیست سال قبل چه معصیتی کرده این باید خودش را سرزنش کند که چرا گناهانم یادم نیامده این کسی که «فَأَعْرَضَ عَنْهَا» ذکر خدا و «نَسِیَ مَا قَدَّمَتْ یَدَاهُ» این مشمول رحمت خاصّه شاید نباشد اما اگر کسی یادش آمده که فلان وقت حرف بیجایی شده، خلافی کرده، معصیتی کرده همان لحظه که به یادش آمده باید برای خودش استغفار کند، برای آن طرف استغفار کند اینها عنایت الهی است اینها فضیلت الهی است بنابراین به یاد آمدن یک خاطره ی تلخ یا شیرین، رخت بربستن یک خاطره ی تلخ یا شیرین به دست ما نیست این فعل بالأخره فاعل دارد بشر بالأخره میتواند مرز شهرش، کشورش، آسمانش را ببندد الآن همه ی اینها میتوانند بالأخره آسمانشان را ببندند که هیچ هواپیمایی بدون اجازه ی اینها پرواز نکند این راه ممکن است اما بستن مرز دل مقدور کسی نیست این فقط به دست مقلّبالقلوب است مگر ما میتوانیم طوری زندگی کنیم که خاطرهای در دل ما خطور نکند یا از دل ما رخت برنبندد حافظه ی ما ضعیف نشود این طور نیست که شیطان این کار را میکند، فرشتهها این کار را میکنند گاهی چیزهایی را به یاد آدم میآورند، گاهی چیزهایی را از یاد آدم میبرند ولی انسان همچنان آزاد است مستحضرید وقتی گفتند «رُفع النسیان» آن خود نسیان گفتند مورد تکلیف نیست ولی اگر مبادی اختیاری داشت برابر آن مبادی اختیاری معقّباند، خب این شیطان از یاد این شخص برد و این هم گفت که من رفتم در این مُکتل این زنبیل را باز کنم غذایمان را، صبحانهمان را یا چاشتمان را یا نهارمان را بیاورم دیدم ماهی نیست این ماهی هم همانجایی که ما رفتیم استراحت بکنیم افتاد در آب شما هم فرمودید من به عرض شما برسانم ولی من یادم رفته «وَمَا أَنْسانِیهُ إِلَّا الشَّیْطَانُ أَن أَذْکُرَهُ» که من به یادم باشد و به عرض شما برسانم او میدانست که این ماهی وقتی رفت آنجا جای حسّاس است و حالا یا میدانست که آنجا میقات است یا نه، فقط باید موظّف بود که به عرض وجود مبارک موسای کلیم برساند.
پرسش: استاد اگر این ماهی به عنوان طعام نبوده و آیت بوده پس چرا حضرت موسی گفت صبر کنید آن غذا را بیاور به عنوان طعام؟
پاسخ: نگفت ماهی بیاور که گفت غذا را بیاور این غذا در مکتل بود در زنبیل بود وقتی رفت در زنبیل غذا بیاورد دید ماهی نیست بعد یادش افتاده که ماهی آنجا از بین رفته ماهی را برای خوردن نیاوردند ماهی یک آیت و علامتی بود چون اگر ماهی را میخوردند که دیگر علامت نبود بعد از اینکه آن علامت را نشان داد علامتش همین بود که برود در دریا بعد هم که قابل خوردن نیست ماهی را برای خوردن نیاوردند، خب.
پس این وجوهی که یاد شده است میتواند گوشهای از این بحثها را بازگو کند. در جریان ماءالحیات و اینها هم که خب روشن شد که ماءالحیات به آن صورت نیست. اما آنچه که مربوط به بحثهای قبلی بود در آیه ی مبارکه ی 53 «وَرَأَی الْمُجْرِمُونَ النَّارَ فَظَنُّوا أَنَّهُم مُّوَاقِعُوهَا وَلَمْ یَجِدُوا عَنْهَا مَصْرِفاً» این «لَمْ یَجِدُوا» عطف بر «أَنَّهُم» نیست «وَرَأَی الْمُجْرِمُونَ النَّارَ فَظَنُّوا أَنَّهُم مُّوَاقِعُوهَا» یک، «وَلَمْ یَجِدُوا عَنْهَا مَصْرِفاً» دو، نه اینکه گمان کردند پناهگاه ندارند یا عامل انصرافی ندارند یقین داشتند که عامل انصراف ندارند، چرا؟ برای اینکه شواهدی هم قبلاً در بحثها داشتیم که آتش قیامت بر اساس اینکه «إِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِیَ الْحَیَوَانُ»{14] نظیر آتش دنیا نیست این آیهای که دارد «إِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِیَ الْحَیَوَانُ» مجموعه ی جهان آخرت را زنده میداند نه اینکه بهشت دار حیات است یا بهشتیان زندهاند یا جهنّمیان زندهاند میگوید دارِ آخرت دارِ حیات است پس چیزی که زنده نباشد آن داخل نیست و چیزی که نفهمد آن داخل نیست و چیزی که بیجا کار بکند آن داخل نیست «إِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِیَ الْحَیَوَانُ» این اصل اول چون دار آخرت دار حیات و درک و شعور است آتش جهنم هم میفهمد که مجرمین چه کسانی هستند لذا از دور وقتی مجرمین را دید نعره میزند «إِذَا رَأَتْهُم مِن مَکَانٍ بَعِیدٍ سَمِعُوا لَهَا تَغَیُّظاً وَزَفِیراً»{15] نه «إذا رأوها» رؤیت را به نار اسناد داد فرمود آتش همین که از دور آنها را ببیند نعره میزند، خب این همه جمعیت هستند آتش فقط یک عده را میبیند نعره میزند اینها میفهمند اهل آتشاند دیگر از این طرف خود اینها در برزخ مرتّب گرفتار عرضه ی نار بودند «النَّارُ یُعْرَضُونَ عَلَیْهَا غُدُوّاً وَعَشِیّاً»{16] بامداد و شامگاه آتش را بر اینها عرضه میکنند که میگویند این است وقتی وارد قیامت شدی جزایت این است وقتی وارد صحنه ی قیامت شدند از دور که آتش اینها را میبیند نعره میزند خب این دیگر جای مظنّه نیست که یقین دارند که «وَلَمْ یَجِدُوا عَنْهَا مَصْرِفاً».
مسئله ی دیگر اینکه جبر علّی حق است قانونی است که «الشیء ما لم یَجب لم یوجد» این اشاعره متأسفانه آنجا که باید قائل به جبر بشوند جبر علّی یعنی چیزی تا علّتش صد درصد نشود حاصل نمیشود این جبر علّی است که از آن تعبیر میکنند میگویند این معلول ضرورت بالغیر دارد چه اینکه ضرورت بالقیاس دارد اینجا باید قائل به جبر بشوند میگویند شیء بالاولویّت حاصل میشود اما آنجایی که نباید قائل به جبر بشوند جبر در برابر تفویض آنجا متأسفانه جبریاند نقص فکر اشاعره در این است که آنجا که باید قائل به جبر بشوند که «لا یوجد شیء بالالویّه»، «الشیء ما لم یجب لم یوجد» آنجا قائل به اولویّتاند اینجا که نباید قائل به جبر بشوند چون اختیار یعنی بین جبر و تفویض منزلتی است به نام اختیار این حق است اینجا گرفتار جبر شدند جبر علّی حق است اما اختیار بین جبر و تفویض در مسئله ی افعال ما حق است و بهترین و نزدیکترین راه، راه توحید افعالی است و توحید افعالی این است که انسان اختیار خود را آینه ی اختیار خدا بداند، قدرت خود را آینه ی قدرت خدا بداند این بیان نورانی امام رضا(سلام الله علیه) که در باب ذکر مجلس الرضا در بخش پایانی کتاب شریف توحید مرحوم صدوق است که چند بار هم اینجا خواندیم از آن غرر روایات ماست که خدا حقیقتی است نامتناهی است یک، در قبال حقیقت نامتناهی چیزی وجود ندارد دو، و صحنه ی عالَم از سماوات و ارضین اینها صُوَر مرآتیهاند صُوَر مرآتیه جا نمیخواهد جای کسی را هم تنگ نمیکند استقلالی ندارد حضرت فرمود نه شما در آینهاید نه آینه در شما ولی صورت شما را آینه به شما نشان میدهد آنوقت کلّ صحنه میشود صوَر مرآتیه، صوَر مرآتیه جا نمیخواهد جا را تنگ نمیکند با حقیقت نامتناهی سازگار است وگرنه ما ناچاریم بگوییم خدا ـ معاذ الله ـ موجودی است محدود خدا هست این همه موجودات هم هستند خب بالأخره موجود وقتی چندتا شد همهاش باید متناهی باشند دیگر آن از غرر روایات است که بعضی از مواقع خوانده شد.
مطلب دیگر اینکه ما حالا چرا از عبادت لذّت نمیبریم؟ اینکه از عبادت لذّت نمیبریم نباید گفت که حالا ما که گناه کردیم از عبادت لذت نمیبریم ولی جوانها که تازه بالغ شدند چرا از عبادت لذّت نمیبرند با اینکه معصیت نکردند؟ آنها برابر همان چون حدیث العهد بالفطرت و الاسلاماند به همان اندازه لذت میبرند ولی لذت بردن از عبادت به دو عنصر محوری نیازمند است یکی وجود مقتضی، یکی رفع مانع اینها مانع ندارند گناهی نکردند اما مقتضی التذاذ وجود ندارد و آن معرفت است آدم بداند خدا یعنی چه؟ چطور به ما نزدیک است؟ ما چطور در مائده الهی هستیم؟ چطور در درست قدرت او هستیم؟ چطور یک قطره را به این صورت در آورده اینگونه از معارف باعث میشود که انسان از قرب الهی لذّت ببرد چون کسی یک احسان مختصری نسبت به ما بکند ما به او مِهر میورزیم کسی که تمام هویّت ما حدوثاً و بقائاً در اختیار اوست چگونه به او علاقه نداشته باشیم از مناجات او لذّت نبریم پس لذّت نبردن برای این است که معرفت در آنها نیست گرچه مانعی هم در آنها نیست لکن تنها رفع مانع کافی نیست وجود مقتضی هم شرط است.
کلمه ی ظنّ مشترک لفظی نیست ظنّ معنای خودش را دارد ولی با قرینه میشود در مورد یقین به کار برد. اما سرّ اینکه کلمه ی «فاء» را در «فَلَن یَهْتَدُوا إِذاً أَبَداً»{17] را آوردند برای این است که اینها تمام مجاری قبول را بستند سالیان متمادی ذات اقدس الهی به اینها مهلت داد بعضی از مهلتها رحمت است بعضی از مهلتها مهلت نیست استدراج است اگر کسی اتومبیلش در اثر خوابآلودگی او دارد میرود به درّه گرچه سرعت دارد ولی این سرعت عین سقوط اوست او نمیفهمد این را نمیگویند مهلت، نمیگویند به او مهلت دادند یک ساعت بعد سرش شکست این استدراج که فرمود اینها خیال نکنند که ما به اینها مهلت دادیم «سَنَسْتَدْرِجُهُم»{18] ما همین الآن داریم میگیریم این سرعت «إِنَّما یُرِیدُ اللّهُ لِیُعَذِّبَهُم بِهَا فِی الْحَیَاةِ الدُّنْیَا وَتَزْهَقَ أَنْفُسُهُمْ وَهُمْ کَافِرُونَ»{19] استدراج معنایش این نیست که به او مهلت دادیم استدراج معنایش این است که همین الآن داریم این را میگیریم این دارد به طرف ته درّه میرود منتها قدری سرعت دارد خیال میکند که از دیگران جلو زده این زودتر از دیگران سرش به سنگ میخورد اما آنجا که مهلت میدهد واقعاً رحمت است مهلت میدهد برای توبه درباره ی اینها که فرمود: «فَلَن یَهْتَدُوا»{20] سالیان متمادی به اینها مهلت داد اینها «نبذ کتاب الله وراء ظَهْرهم» یک، مستقیماً با پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) درگیر شدند دو، همه ی مجاری توبه و بازگشت را بستند سه، لذا با کلمه ی «فاء» یاد کرد حالا بقیه سؤالات انشاءالله برای نوبت بعد.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
وَإِذْ قَالَ مُوسَی لِفَتَاهُ لاَ أَبْرَحُ حَتَّی أَبْلُغَ مَجْمَعَ الْبَحْرَیْنِ أَوْ أَمْضِیَ حُقُباً ﴿60 فَلَمَّا بَلَغَا مَجْمَعَ بَیْنِهِمَا نَسِیَا حُوتَهُمَا فَاتَّخَذَ سَبِیلَهُ فِی الْبَحْرِ سَرَباً 61 فَلَمَّا جَاوَزَا قَالَ لِفَتَاهُ آتِنَا غَدَاءَنَا لَقَدْ لَقِینَا مِن سَفَرِنَا هذَا نَصَباً 62 قَالَ أَرَأَیْتَ إِذْ أَوَیْنَا إِلَی الصَّخْرَةِ فَإِنِّی نَسِیتُ الْحُوتَ وَمَا أَنْسانِیهُ إِلَّا الشَّیْطَانُ أَن أَذْکُرَهُ وَاتَّخَذَ سَبِیلَهُ فِی الْبَحْرِ عَجَباً 63 قَالَ ذلِکَ مَا کُنَّا نَبْغِ فَارْتَدَّا عَلَی آثَارِهِمَا قَصَصاً 64 فَوَجَدَا عَبْداً مِنْ عِبَادِنَا آتَیْنَاهُ رَحْمَةً مِنْ عِندِنَا وَعَلَّمْنَاهُ مِن لَّدُنَّا عِلْماً 65 قَالَ لَهُ مُوسَی هَلْ أَتَّبِعُکَ عَلَی أَن تُعَلِّمَنِ مِمَّا عُلِّمْتَ رُشْداً 66 قَالَ إِنَّکَ لَن تَسْتَطِیعَ مَعِیَ صَبْراً 67 برای تبیین عناصر محوری دین مخصوصاً بخش توحید و شُعب وابسته به آن در این سورهٴ مبارکهٴ «کهف» که در مکه نازل شد براهینی را اقامه فرمود که گذشت داستانهایی را ذکر میکند که تنزّل همان معقول به محسوس است تا در ضمن این قِصص و داستانها آن معارف را تبیین کند. جریان ملاقات وجود مبارک موسای کلیم(سلام الله علیه) با آن صاحبش که از او به عنوان خضر در روایات یاد شده است مبسوطاً ذکر میکنند این برای آن است که طلب علم لازم است علمِ سودمند, علمِ نافع ولو انسان در حدّ موسای کلیم باشد طلب علم لازم است ولو با خستگی سفر همراه باشد, طلب علم لازم است ولو اینکه با برگشت به جایی که قبلاً بود این رنج را باید تحمل کند, طلب علم لازم است که انسان در اثنای طرح بحث اشکال نکند, سؤال نکند خب اینها راههایی است که ذات اقدس الهی با نقل این داستان به انسان یاد میدهد حالا چه سرّی بود که وجود مبارک موسای کلیم با تعهّدی که سپرده بود اثنا اشکال میکرد هنوز کار وجود مبارک خضر تمام نشده این اشکال میکرد, سؤال میکرد؟ این سؤال را جای سؤال را, نقد را جای نقد را هم مشخص میکند که باید کلام متکلّم تمام بشود کلام آن گوینده تمام بشود تا کسی نقد کند یا سؤال کند و مانند آن, جهات فراوانی در این قصه است که یکی پس از دیگری تبیین میشود به خواست خدا.
در نوبت دیروز اشاره شد که آنچه را که وجود مبارک موسای کلیم از خضر آموخت این برای تعلیم ماست وگرنه همهٴ این مطالب را در حدّ اعلا و اشرف خود وجود مبارک موسای کلیم پشت سر گذاشته حالا جریان کودکیاش و جریان زدنِ آن جوان و جریان خدمتگزاری فرزندان شعیب همهٴ این کارها را به نحو اتمّ خود موسای کلیم قبلاً سالیان متمادی از دوران کودکی به بعد پشت سر گذاشته چطور میشود کاری که انسان خودش انجام داده دیگری که دارد انجام میدهد باز تعجّب میکند حالا اینها را به خواست خدا وقتی به آن سه بخش مربوط به این داستان رسیدیم باید مطرح بشود. عمده این است که در این کریمه فرمود اینها وقتی که برگشتند به همان جایی که باید در همانجا توقف میکردند فَوَجَدَا عَبْداً مِنْ عِبَادِنَا که این عبد را آتَیْنَاهُ رَحْمَةً مِنْ عِندِنَا وَعَلَّمْنَاهُ مِن لَّدُنَّا عِلْماً این رحمت را قبل از علم ذکر کرد در بحثهای قبلی هم مشابه اینگونه از آیات داشتیم که ذات اقدس الهی که معمار و مهندس این عالَم است هم بر اساس حق این عالَم را تنظیم کرد هم بر اساس رحمت, بر اساس حق تنظیم کرد یعنی کارِ یاوه, باطل در سماوات و ارض راه ندارد مصالح ساختمانی عرش تا فرش را حقیقت تشکیل داد کاری که باطل باشد در این عالَم جا ندارد یعنی به مقصد نمیرسد کسی بخواهد بیراهه برود, راهِ کسی را ببندد که از این دوتا کار زشت به مقصد برسد رسیدنی نیست کلّ این عالَم علیه او میشورند برای اینکه همهٴ مصالح ساختمانی عالَم را حقیقت تشکیل داد که وَمَا خَلَقْنَا السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ وَمَا بَیْنَهُمَا إِلَّا بِالْحَقِّ (1) که این حق همان است که از او به عنوان حقّ مخلوقٌبه یاد میکنند در کتابهای اهل معرفت یک, و این حق همان است که میگویند عین خَلق است مِن وجهٍ و غیر خلق است مِن وجه آخر دو, نه آن حقّی که ذات اقدس الهی با آن حق است ـ معاذ الله ـ که او بشود «عین خَلق مِن وجهٍ و غیر خَلق مِن وجهٍ» این حقّ مخلوقبه است که مطلق است و وجه خداست عین خلق است من وجهٍ و غیر خلق است من وجه پس عالَم با حق ساخته شده کسی بخواهد با حیله با مکر کاری را انجام بدهد بداند که به مقصد نمیرسد چون همهٴ عالَم ستاد الهیاند وَمَا یَعْلَمُ جُنُودَ رَبِّکَ إِلَّا هُوَ (2) همه به حق کار میکنند این از نظر بخش نظری و علم, از نظر بخش عملی و عاطفی فرمود عالَم با رحمت خلق شده است «برحمتی التی وسعت کلّ شیء» «برحمتی وسعت کلّ شیء» یا «برحمتک الّتی وَسَعَت کلّ شیء» (3) از نظر مِهر و عاطفه و جاذبه کلّ جهان با رحمت خلق شده است لذا اگر ذات اقدس الهی یک وقت بخواهد قَهری را اِعمال کند مهندسی این قهر را مِهر به عهده میگیرد اینکه در بیانات نورانی امام سجاد(سلام الله علیه) است که «تَسعیٰ رحمته اَمامَ غَضبه» (4) یعنی غضب او جزء نمازگزاران جماعتی است که به امامت رحمت اقتدا میکند چون خدای سبحان میخواهد به جامعه رحمت کند چهار نفر را تنبیه میکند تنبیه کردن کافر و منافق رحمت برای جامعه است «تَسعیٰ رحمته اَمامَ غَضبه» (5) این همان است که این جملهٴ معروف را تشکیل میدهد که «یا مَن سَبَقت رحمته غَضبه» رحمت پیشاپیش میرود, خطکشی میکند, نقشهبرداری میکند, طراحی میکند, برنامهریزی میکند که کجا غضب باشد و کجا مِهر؟ آن رحمت مقابل ندارد چون او مهندس است, او معمار است, او طراح است, او امام است «تَسعیٰ رحمته اَمامَ غَضبه» آن رحمت مقابل ندارد آن رحمتی که مقابل دارد این رحمت خاصّه و مقطعی است مثلاً بهشت جای رحمت است جهنّم جای غضب, فلان نعمت رحمت است فلان نقمت غضب اینها مقطعیاند, موردیاند, موضعیاند مقابل دارند اما آنکه اِمام این جماعت است و اَمام همهٴ این امور است و مهندس و معمار است و طرّاح و برنامهریز است او رحمت است او مقابل ندارد خدای یک رحمت مطلقه دارد که مقابل ندارد که وَسِعتْ کُلّ شَیء (6) یک رحمت خاصّه دارد. برای افراد عادی وضع همین است ولی برای اولیا و خواص گذشته از آن رحمت عامّه یک رحمت خاصّهای میآید که نقشه ویژه میکشد اگر کسی را ذات اقدس الهی بخواهد پیغمبر کند, رسول کند, ولیّ کند, خلیفه کند, امام کند یک رحمت ویژهای به دنبال آن رحمت مطلقه مأموریت پیدا میکند طراحی میکند, برنامهریزی میکند, نقشهریزی میکند ساختار خلقتش را مشخص میکند در اصلاب طاهره باشد, در ارحام مطهّره باشد, زمان و زمینش طیّب و طاهر باشد تا این شخص به دنبال این نقشهٴ رحمت ویژه علم لدنّی پیدا کند فرمود این کسی را که تویِ موسای کلیم مأمور شدی از او استفاده کنی اولاً بدان که آتَیْنَاهُ رَحْمَةً مِنْ عِندِنَا ثانیاً بدان که عَلَّمْنَاهُ مِن لَّدُنَّا عِلْماً ما اول برنامهریزی کردیم بر اساس رحمت ویژه نقشه کشیدیم که این علم لدنّی پیدا کند اگر کلمهٴ رحمت بر تعلیم و علم در اینجا مقدّم شده است گرچه اینگونه از تقدیمها تقدیمهای لفظی است با «واو» است با «فاء» نیست ولی این معماری را هم نشان میدهد یک وقت است کسی میخواهد عالِم بشود علمِ حوزوی یا دانشگاهی پیدا کند آن هم رحمت خاصّه لازم است پدر خوب, مادر خوب, شیر خوب, غذای خوب آن رحمتها باعث میشود که یک عالِم عادل پیدا میشود یک استاد دانشگاه پیدا میشود که به دین خدمت میکند به نظام خدمت میکند ولی یک وقت کسی میخواهد خضر راه بشود او دیگر رحمت ویژه میطلبد به موسای کلیم فرمود ما همهٴ جهات علم لدنّی را برای این شخص فراهم کردیم این هم یک مطلب.
مطلب دیگر اینکه لَدُنْ یعنی نزد این با آن لَدْن که طبق نقل ابنفارس اصلِ این معنا با او هماهنگ است این بیارتباط نیست آن شاخهٴ نرمِ لطیفِ انعطافپذیر را میگویند لَدْن آن شاخهٴ خشک متصّلب یا چوب خشک را آنها را نمیگوند لَدْن این شاخهای که به هر سبک بخواهی منعطف میکنی بالا ببری, پایین بیاری, خم کنی, راست کنی تابع است این شاخهٴ زیبای نرم ملایم را میگویند لَدْن کسی به لدُن میرسد که در دست ذات اقدس الهی اینچنین باشد قلبش اینچنین باشد که خدای سبحان او را این طور بپروراند تا به او علم لدنّی عطا بکند هم خود این شخص دارای قلب لَدْن, نرم, انعطافپذیر بود که از علم لدنّی برخوردار شد و هم تمام طراحیهای رحمت خاصّه را ذات اقدس الهی به عهده گرفته آن هم با جلال و شکوه که با متکلّم معالغیر یاد کرده است تعبیر فرمود ما این کار را کردیم شاید فرشتهها آنجا حضور نداشتند ولی ذات اقدس الهی برای عظمت و جلال این رحمت تعبیر کرده که ما به او رحمت دادیم, ما به او علم لدنّی دادیم. دربارهٴ علومی که انسان از انبیا یاد میگیرد درست است که خود پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) یا انبیای دیگر اینها علمشان شهودی است ولی کسانی که در محضر انبیا هستند بالأخره از راه چشم و گوش و از راه مجاری ادراکی مفاهیم را تلقّی میکنند لذا در دو, سه مقطع ممکن است اشکال جدی داشته باشند حالا آنها که در محضر حضرت بودند و علم را از وجود مبارک پیغمبر میشنیدند اینها را نمیگویند علم لدنّی چون باید با شهود باشد اینکه با مفهوم است, باید از خطر سهو و نسیان و جهل و امثال ذلک منزّه باشد اینها که اینچنین نیست گاهی انسان در محضر معصوم قرار میگیرد حرف را درست نمیفهمد برابر آنچه که در سورهٴ مبارکهٴ «نساء» گذشت خدای سبحان میفرماید این آیات را به آنها تلقّی کنید آخر اینها چرا حرف نمیفهمند, فَمَالِ هؤُلاَءِ الْقَوْمِ لاَ یَکَادُونَ یَفْقَهُونَ حَدِیثاً (1) اینکه معلّمشان وجود مبارک پیغمبر بود, در مسجد این قرآن را میخواند بعد تفسیر میکرد وَأَنزَلْنَا إِلَیْکَ الذِّکْرَ لِتُبَیِّنَ لِلنَّاسِ مَا نُزِّلَ إِلَیْهِمْ (2) مبیّن بود, مفسّر بود, شرح میداد, تفسیر میداد اما آنها نمیفهمیدند که آیه نازل شد اینها چرا آخر کودناند؟ فَمَالِ هؤُلاَءِ الْقَوْمِ لاَ یَکَادُونَ یَفْقَهُونَ حَدِیثاً بنابراین ممکن است معلّم هیچ نقصی نداشته باشد ولی متعلّم در عین حال که از محضر معصوم فرا میگیرد درست حرفهایش را نفهمد بر فرض هم که میفهمد در حدّ مفهوم میفهمد این مفهوم حقیقتی را نشان نمیدهد نه مشهود خارجی را به انسان القا میکند نه آن حال را, چون مستحضرید که علم را به سه قِسم در سه طبقه تقسیم کردند یک علمِ عقلی است, یک علمِ حالی است یک علم سرّی, علم سرّی که در اختیار کسی نیست علم عقلی همین علم حکمت است و فقه است و اصول است و اینها که معقولات تکوینی یا اعتباریاند که با براهین همراهاند انسان این اصول را یاد میگیرد این قواعد را یاد میگیرد این براهین را یاد میگیرد با مفاهیم سروکار دارد چون با مفاهیم سروکار دارد لذا ممکن است عمل بکند یا عمل نکند سرّ اینکه ما عالِم بیعمل داریم برای اینکه از مفهوم کاری ساخته نیست قبلاً این بحث مبسوطاً گذشت که ما یک عقد داریم یک عقیده, آنچه که در حوزهها و دانشگاهها مطرح است عقد است عقد یعنی رابطهٴ محمول با موضوع, پیوند موضوع با محمول که «تسمّی القضیة عقداً» این گِره را انسان با برهان یا با علوم تجربی, تجریدی میبندد که «الف», «باء» است این میشود عقد, قضیه را که عقد میگویند برای اینکه بین موضوع و محمول گِره میخورد کار حوزه و دانشگاه همین است که فلان موضوع دارای این محمول است, فلان چیز حلال است, فلان چیز حرام است یا فلان چیز ضرر دارد یا فلان چیز داروی فلان بیماری است این کارِ حوزه و دانشگاه اما یک چیز دیگری لازم است و آن عقیده است عقیده این است که عصارهٴ این علم را انسان با جانِ خود گِره بزند که این میشود ایمان این دیگر کارِ حوزه نیست این کارِ دانشگاه نیست این کار مسجد است این کار سجاده است خدا غریق رحمت کند این شهید را در آن ذکرهایش را ملاحظه کنید این جریان اینکه تَباکی برای سیّدالشهداء مستحب است انسان وقتی در مجلس عزا نشسته بالأخره باید حالت عزا بگیرد ایشان فتوا میدهد که نمازگزار تباکیاش مستحب است حالا اگر آن گریه برایش پیش نیامده لااقل به حالت گریه باشد تباکی در حال نماز مستحب است همان شهید در ذکریٰ نقل میکند که کسانی که نزدیک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) بودند در حال سجده نماز جماعت یا مانند آن میدیدند قلب مطهّر حضرت مثل دیگ دارد میجوشد صدایش را آنها میشنیدند آن دیگر کارِ حوزه و دانشگاه نیست آن برای مسجد و نماز شب و جان کَندن و اینهاست, خب این را میگویند عقیده, عقیده یعنی عصارهٴ علم را آدم با جانِ خود گِره بزند وقتی گِره زد علمِ حال پیدا میشود چرا ما عالِم بیعمل داریم؟ ممکن است کسی قُل لِّلْمُؤْمِنِینَ یُغُضُّوا مِنْ أَبْصَارِهِمْ (3) را سخنرانی کرده مقاله نوشته درس گفته بحث کرده اما وقتی یک نامحرم را میبیند خودش را کنترل نمیکند این عَقد دارد ولی عقیده ندارد یعنی این علم را به جان خود گِره نزد لذا در کام او شیرین نیست خوف و رجایی هم ندارد ممکن است کسی مهندس کشاورزی باشد کندوی عسل بسازد عسل تولید بکند تجارت عسل داشته باشد ولی عسل نچشد و شیرینی عسل در کام او نباشد این عسلشناس است و اما کامیاب نیست برای اینکه عسل نچشیده یک فقیه یا یک اصولی یا یک حکیم ممکن است حرفهای خوب بزند, سخنرانی خوب بکند, ک تاب بنویسد درست بگوید ولی نچشیده چون نچشیده نه گریه دارد نماز شبش نه نشاط دارد آن توفیقاتی که خدا به او میدهد این را میگویند علمِ حال آن علم حال با این مفهوم حاصل نمیشود یعنی علوم حصولیه این عُرضه را ندارد که به آدم نشاط بدهد به آدم قدرت بدهد به آدم قوّت بدهد یا کامیاب بکند ممکن است کسی برای دارو حَنْظَل بکارد سالیان متمادی حنظلفروشی بکند ولی ذائقهاش تلخ نیست برای اینکه او حنظل نخورده این حنظل ساخته یا کندوساز ممکن است عسل نچشد ولی کامیاب نمیشود شیرین هم نمیشود علمِ حال مربوط به آن است اینکه آدم را میجوشاند همین آن علم حال است نه درس و بحث حوزوی آنکه ضجّه میزند آدم این است خب چرا ما در جریان سیّدالشهداء گاهی ضجّه میزنیم این بر اساس آن مقتل که نیست مقتل را که آدم در کتابخانهاش هم خوانده آن سوزشِ دل یک چیز دیگر است از اینها بالاتر علم سرّ است پس یک علم عقلی داریم که در علوم رایج هست یعنی با ادراکات عقلی همراه است یک علم حال داریم که بعد از آن علم عقلی گِرهخوردن آن علوم با جان یعنی عقیده پیدا میشود وقتی جان با او گِره خورد یا خوشحال است یا نگران اگر میبیند اسلام پیشرفت کرده او واقعاً خوشحال است «رِضی الله رضانا أهل البیت» (4) و اگر ببیند یک حادثهٴ تلخ دینی پیش آمده واقعاً اشک میریزد اشک را علم نمیریزاند اشک را حال میریزاند بالاتر از آن علم سرّ است که در دسترس ماها نیست وجود مبارک خضر از این علمِ سرّ برخوردار بود که ذات اقدس الهی گوشهای از اسرار عالَم را نشان این داد تا پردهای باشد برای ما که ما لااقل اجمالاً بفهمیم پشت پرده خبری هست حالا اگر مناسب شد انشاءالله جریان زراره را به عرضتان میرسانیم که شاگردان مخصوص امام صادق(سلام الله علیه) زراره بود, محمدبنمسلم بود, حمرانبنأعین بود و سایر بزرگان بودند که حضرت دربارهٴ آنها «بشّرنی مخبطین» تعبیر کرد و مانند آن. عدهای در محضر امام صادق نشسته بودند نام مبارک زراره مثلاً مطرح شد حضرت عیبجویی کرد انتقاد کرد از زراره, خب اینها فهمیدند که زراره مورد عنایت حضرت نیست وقتی متفرّق شدند به اطلاع زراره رسید زراره آمد به عرض حضرت عرض کرد که ما که شاگرد خاصّ شمایی هنوز هم که در خدمت شماییم اگر عیبی, نقصی, نقدی باشد خب به ما حضوراً میفرمودید در غیابْ آبروی ما رفت برای چه بود؟ فرمود من این کار را کردم تو را حفظ بکنم اینها ساواکیها و اطلاعاتیها و مأموران منصور دوانقی بودند میخواهند ببیند تو نزد ما وجیه و موجّه و مقرّبی با نه؟ ما آسیبی رساندیم که تو را حفظ بکنیم مگر نشنیدی خضر آن کشتی را سوراخ کرد تا محفوظ بماند من همان کار را کردم این یک راهنشان دادن است جریان موسی و خضر(علیهما السلام) که گاهی انسان را چند روز میگیرند که حیات انسان را حفظ بکنند این طور نیست که اگر یک وقت مشکلی برای آدم پیش آمد حتماً مربوط به مصیبتی باشد, تنبیهی باشد, نقمتی باشد خیر, خیلی از موارد رحمت است و انسان نمیداند خب میبینید این جریان موسی و خضر کجا؟ جریان نقد زراره در حضور ساواکیها و مأموران عبّاسی کجا, استفاده کردن این مطالب از این جریان نشانهٴ آن است که یک علمِ سرّی را اولیای الهی دارند گاهی پرده را کنار میزنند تا انسان بفهمد بنابراین علومی که انسان از محضر انبیا یاد میگیرد مفهومی است, عقد است ممکن است با عقیده و گِره در دل همراه نباشد یک, در موقع فهمیدن هم شاگردی کردن هم سه مرحله را باید خوب معصومانه بگذراند آنجا ممکن است نباشد دو, یعنی حرف استاد را خوب بفهمد یک, وقتی که از مجلس درس بیرون رفته یادش نرفته باشد خوب حفظ کرده باشد دو, وقتی خواست آنچه را که فهمیده و حفظ کرده تقریر کند, تبیین کند, برای دیگران بگوید نقل کند در منطقهٴ لب یا قلم پاک باشد سه تا بشود عالِم خب خیلیها بودند در محضر انبیا بودند این طور این مراحل را نداشتند.
اما اینکه وجود مبارک نبیّ علمش نسبت به ذات اقدس الهی چگونه است مستحضرید که غالباً دربارهٴ خود این اولیای الهی سخن از اسمای حسنای خداست سخن از وجه الله است در جریان تعلیم انسان کامل سخن از این است که وَعَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ کُلَّهَا ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَی الْمَلاَئِکَةِ (1) ملائکه هم به وسیلهٴ تَنْبِئه و اِبنای انسانِ کامل تازه عالِم به اسما شدند آنچه که در جهان و عالَم و آدم میگذرد علم به اسمای الهی است نه علم به هویّت مطلقه اسمای الهی را بعضیها میدانند بعضیها نمیدانند آنهایی هم که میدانند با علم حصولی میدانند خواصّ از اولیای الهی با علم شهودی میدانند بعضی بهشت را با علم شهودی میدانند دون جهنم, بعضی بالعکس, بعضی هر دو را میدانند, بعضیها فقط برهانی اقامه میکنند که بهشتی هست و جهنّمی هست عرش خدا این طور است, لوح خدا این طور است, قلم این طور است, کُرسی این طور است, لوح محو و اثبات این طور است, لوح محفوظ این طور است, همهٴ اینها را انبیای الهی با شهود میبینند دیگران ناقصش را درک میکنند اگر ممکن باشد آن هم با علمِ مفهومی با علم حصولی دربارهٴ ذات اقدس الهی احدی به او دسترسی ندارد مگر از راه علم حصولی آنجا که جای تعلیم بشریّت است فقط در حوزهٴ اسماست لذا کتابهای اهل معرفت جدّاً خالی از هویّت مطلقه است احدی در آنجا راه ندارد چند روز قبل عبارت محییالدین را برایتان خواندیم که گفته که علم به ذات حق «محالٌ لغیره سبحانه و تعالیٰ» بیان سیدناالاستاد مرحوم علامه را هم در ذیل آیه یُرِیدُونَ وَجْهَهُ (2) همین سورهٴ مبارکهٴ «کهف» خواندیم که ایشان میفرماید: «أمّا الذّات المتعالیة فلا سبیل إلیها أصلا» (3) سیدناالاستاد امام(رضوان الله علیه) هم که در تعلیقاتشان بر مصباح و فصوص آن عبارت معروف را دارند که علم به ذات اقدس الهی, عبادت ذات اقدس الهی مشهود احدی نیست آن هویّت مطلقه نه معبود هیچ پیغمبر است, نه مقصود هیچ پیغمبر و نه مشهود هیچ پیغمبر سهتا قضیه سالبه را آوردند آن اگر حقیقت است و مشهود است و ماهیّت نیست و نامتناهی است فرض ندارد کسی او را بتواند درک کند او که جزء ندارد تا بگوییم یک مقدارش را درک بکند ماهیّت هم ندارد که ما بگوییم آنکه در خارج است به ذهن بیاید مفهوم هم که غیر از ماهیّت است این سه فصل یعنی سه فصل که فرق میشود مفهوم چیست؟ ماهیّت چیست؟ حقیقت بسیطه چیست؟ مفهوم, مصداق دارد نه فرد لذا آنکه در ذهن ماست غیر از آن است که در خارج است ماهیّت است که مصداق دارد و فرد هم دارد. به هر تقدیر دربارهٴ ذات اقدس الهی اصلاً سخنی نیست و اما آنها که میخواهند عالِم ربّانی بشوند به همین معانی راهِ خوبی است همین درس و بحث حوزوی, طریق خوبی است در سورهٴ مبارکهٴ «آلعمران» از عالِمان ربّانی به نیکی یاد میکند اما محورش همین تعلیم و درس است که این زمینه است اگر عقد به عقیده تبدیل شد زمینهٴ عالِم ربّانی شدن فراهم میشود آیهٴ 79 سورهٴ مبارکهٴ «آلعمران» این بود مَا کَانَ لِبَشَرٍ أَن یُؤْتِیَهُ اللّهُ الْکِتَابَ وَالْحُکْمَ وَالنُّبُوَّةَ ثُمَّ یَقُولَ لِلنَّاسِ کُونُوا عِبَاداً لِی مِن دُونِ اللّهِ وَلکِن به مردم میگویند: کُونُوا رَبَّانِیِّینَ بِمَا کُنْتُمْ تُعَلِّمُونَ الْکِتَابَ وَبِمَا کُنْتُمْ تَدْرُسُونَ شما عالِم ربّانی بودنتان همین درس و بحث است چیزهایی را درس میگویید, چیزهایی را تعلیم میدهید با همین علوم حصولیه میتوانید عالم ربّانی بشوید یعنی انسان آنچه را که فهمید بالأخره ممکن است چهار جا اشتباه کرده باشد معصوم نباشد ولی همان چهار جایی که اشتباه کرده مأجور است چون روشمندانه رفته خیلی از جاها را هم که فهمیده و اگر آن فهمیدهها را به جانِ خود گِره بزند و معتقد بشود آن علم رایج حوزه و دانشگاه او میشود علمِ حال وقتی این علم حال شد آنوقت در نماز شب نمیشود این را نگه داشت, در روزههای مستحبی نمیشود این را نگه داشت او از گناه به عنوان یک لَجن فاصله میگیرد نه برای اینکه جهنّم میرود باطنِ گناه حقیقتاً زباله است و بدبوست این بیان نورانی پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) را به خوبی درک میکند که فرمود: «تعطّروا بالإستغفار لا تفضحنّکم روائح الذّنوب» (4) خودتان را با استغفار معطّر کنید وگرنه بوی بد گناه رسوایتان میکند این بو را چه کسی باید استشمام بکند؟ یک وقت است که یعقوبی میخواهد از فاصلهٴ هشتاد فرسخی بو میشنود این بو را شامّه استشمام میکند دیگر این شامّه که شامّهٴ فیزیکی و علم تجربی نیست که إِنِّی با جملهٴ اسمیه با چندتا تأکید إِنِّی لَأَجِدُ رِیحَ یُوسُفَ لَوْلاَ أَن تُفَنِّدُونِ (5) از فاصلهٴ هشتاد فرسخی خب این شامّه میخواهد دیگر اگر شامّه میخواهد باصرهٴ غیبی هم داریم, سامعهٴ غیبی هم داریم, لامسهٴ غیبی هم داریم این تنها مخصوص به شامّه که نیست که این شامّه بعد از مدّتی صبر و استقامت و بردباری باز میشود باصره هم همین طور است.
اما اینکه ما چرا در بخشهای دیگر گاهی ممکن است مثلاً شیطان اثر بکند این نکته هم معلوم باشد که شیطان در وجود مبارک موسای کلیم اثر نکرده آن همراهش که فَتای او بود یا خدمتگزار او بود که از او به فتا یاد میکنند در او اثر گذاشته شیطان این آثار را دارد چون از جن است هم میتواند تأثیر فیزیکی داشته باشد خدا کسانی را که مبتلا هستند نجات میدهد شما میبینید بعضی از این آقایان که گرفتارند لابد شنیدید بعضیهایشان را بالأخره جنها به اینها آسیب میرساند چه زن چه مرد هستند وجود خارجی دارند آسیب میرسانند این بیچارهها میآیند ناله میکنند منتها کسی نیست که مشکل اینها را حل بکند این شَارِکْهُمْ فِی الْأَمْوَالِ وَالْأَوْلاَدِ (1) را اینها میگویند ما میبینیم جن میآید با ما در کنار بستر ما میآرمد اینها را میبینند یکی, دوتا هم نیست بنابراین وجود خارجی دارند جنّاند و اثر میگذارند مَسَّنِیَ الشَّیْطَانُ بِنُصْبٍ وَعَذَابٍ (2) اینچنین نیست که فقط از راه خاطرات اثر بگذارد البته همان طوری که وَیَقْتُلُونَ النَّبِیِّینَ بِغَیْرِ الْحَقِّ (3) ممکن است انبیای را کفار بکشند شهید بکنند کفار از جن هم ممکن است دربارهٴ بدنِ انبیا آسیب برسانند اگر شکستن چهره یا دندان وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) به دست کفّار یک امرِ امکانپذیر است آسیب رساندنِ بدنِ یک پیامبر نه روح پیغمبر و مجرای وحی او, بدن پیغمبر مثل ایّوب(سلام الله علیه) به وسیلهٴ جن ممکن است أَنِّی مَسَّنِیَ الشَّیْطَانُ بِنُصْبٍ وَعَذَابٍ چون جن است و این آسیب را میرساند آنها هم مسلمان دارند, کافر دارند مسلمانانشان مزاحم کسی نیستند کفارشان مزاحماند مثل همین کفارِ انس بنابراین همان طوری که انسان کافر دارد, مؤمن دارد کافرش مزاحم است آنها هم کافر دارند, مؤمن دارند کافرش مزاحم است منتها در حوزهٴ بدن ایذایی دارند و آسیبی میرسانند در حوزههای دیگر نه.
اما اینکه در سورهٴ مبارکهٴ «انعام» فرمود: یَا مَعْشَرَ الْجِنِّ وَالْإِنْسِ که این جزء سؤالات روزهای قبل بود که یَا مَعْشَرَ الْجِنِّ وَالْإِنْسِ أَلَمْ یَأْتِکُمْ رُسُلٌ مِنکُمْ که ظاهرش این است انبیا آمده است برای هر دو گروه آیهٴ 128 سورهٴ مبارکهٴ «انعام» این است وَیَوْمَ یَحْشُرُهُمْ جَمِیعاً یَامَعْشَرَ الْجِنِّ قَدِ اسْتَکْثَرْتُم مِنَ الْإِنْسِ و آیهٴ 130 این است که یَا مَعْشَرَ الْجِنِّ وَالْإِنْسِ أَلَمْ یَأْتِکُمْ رُسُلٌ مِنکُمْ یَقُصُّونَ عَلَیْکُمْ آیَاتِی در قیامت ذات اقدس الهی به جن و انس خطاب میکند فرمود مگر پیامبری نیامده اما معنایش این نیست که از هر صنفی پیامبر آمده مثل اینکه ذات اقدس الهی زن و مرد همه را در قیامت خطاب میکند مگر پیامبری از شما نیامده یعنی از شما انسانها نه اینکه پیامبر دو قِسم است یک قسمت از زنها هستند یک قسمت از مردها اگر زن و مرد را در صحنهٴ قیامت حاضر کردند فرمودند: أَلَمْ یَأْتِکُمْ رُسُلٌ مِنکُمْ معنایش این نیست که از هر صنفی پیامبر آمده که, یعنی از این مجموع پیامبری آمده آنجا هم وقتی که جن و انس را جمع میکنند میگویند أَلَمْ یَأْتِکُمْ رُسُلٌ مِنکُمْ نه معنایش این است که پیامبران دو قِسماند یک قسمت از جنّاند یک قسمت از انس, از این مجموع پیامبری آمده و خب آمده و آن پیامبر از انس است و برای هر دو گروه شدند.
اما بخشی که مربوط به ترسیم معقول به مشهود است.
پرسش:...
پاسخ: باشد, خطاب به این جنس است دیگر وقتی که به این جنس میفرماید حالا لازم نیست از یک نوع باشند و دو صنف آن برای تقریب به ذهن بود گاهی ممکن است از یک جنس باشند منتها دو نوع میفرماید از این قبیلاند یک عده هم خب جزء شیاطینالانس در میآیند که برمیگردند از همانها میشوند به این مجموع خطاب میکند که رُسلی از بین شما آمده.
اما آنچه که مربوط به مسئلهٴ هنر است که به تدریج حالا بعضی از سؤالات ممکن است که به خواست خدا مطرح بشود این تعبیر که مِن لَّدُنَّا عِلْماً یعنی علمِ اصلی معدنش نزد ذات اقدس الهی است این معدِن که جمعی هم دارد به عنوان معادن بعضیها بالقیاس الی بعض معدِناند دربارهٴ انسان کامل مثل اهل بیت(علیهم السلام) که در زیارت جامعه و امثال این میگوییم که «و معدن الرحمه» در تعبیرات وجود مبارک حضرت امیر هست که اینها اَیْمِه علم الهیاند ایمه یعنی صندوق, اینها صندوق علم الهیاند یا اینها معدن علم الهیاند اینها معدنِ نسبیاند یعنی نسبت به مادون معدناند اما خودشان از معدن علم الهی کمک میگیرند آنجا که دارند مِن لَّدُنَّا یعنی معدن اصلی علم آنجاست که از آنجا به معادن دیگر میرسد و معالواسطه رقیقتر میشود و مفهوم میشود و این ترکش و پَرکش آن حقیقت است که به دیگری میرسد میبینید آبشار که از بالا ریزش میکند ترشّحاتش که تقریباً یک هوای مرطوب است به بعضیها میرسد این مفاهیم که به حوزه و دانشگاه داده میشود این همان هوای مرطوب علومی است که نازل شده لذا اثرش هم بسیار کم است مفهوم از همان امور قبلی گرفته شده منتها ما اوایل یک مفاهیم بدیهی داریم بعد از این مفاهیم بدیهی مفاهیم نظری را استخراج میکنیم این کارِ اجتهادِ مجتهدان است که نظری را از بدیهی میگیرند آن بیّن را با این مبیّن گِره میزنند ولی یک وقت است نه, از بدیهی نمیگیرند از متنِ خارج میگیرند یک وقت است کسی طبیب است دلدرد را میفهمد که چطور میشود که انسان دلدرد پیدا کند او دستگاه گوارش را بررسی میکند, ظرفیت دستگاه گوارش را بررسی میکند, کیفیت غذا و جویدن و مَذْق و بَلع و اینها را بررسی میکند میگوید اگر غذا در این شرایط بود به آن دستگاه رسید به این دستگاه فشار میآورد درد تولید میشود اینها همه را بر اساس علم حصولی یک طبیب میفهمد ولی کسی دلدرد دارد اینکه درس نخوانده که, اینکه علم حصولی این دستگاه گوارش و ریه و روده و معده و اینها نمیداند که چیست این درد را با علم حضوری مییابد با علم شهودی مییابد بعد به طبیب میگوید من دلدرد دارم این مفهوم را از آن مشهود گرفته نه مفهوم را از آن مفهوم آن طبیبِ دردشناس آن مفهوم را مفهومِ نظری طب را از مفهوم بدیهی عادی و مخصوص گرفته اما این دردمند این دلدرد را از آن مشهود گرفته اگر کسی گفت «ای خواجه درد نیست وگرنه طبیب هست» یعنی کسی آن دلدرد را احساس نکرده تا بگوید دلم درد میکند تا ما معالجهاش بکنیم بنابراین انبیای الهی از درون او را مشاهده میکنند بعد از او مفهوم میسازند وقتی مفهوم ساختند به ما منتقل میکنند ولی عالِمان حوزه و دانشگاه مفهومی را از مفهوم میگیرند لذا ممکن است اصلاً به عمل نرسد هنر در این نیست که انسان مفهومی را به مفهوم منتقل کند این یک گوشه هنر است مثلاً کسی خوب حرف بزند, حرفِ خوب بزند, آن مطالب دقیق را رقیق کند, تنزّل کند این یک نحو هنر تعلیمی است اثرش هم بسیار کم است اما اگر آن مشهود را مفهوم کرد آن هنر دارد آن میتواند به همراه اثر کند حرف عدهای واقعاً در آدم اثر میگذارد و آدم را منقلب میکند اینکه گفتند با کسانی باشید که «یُذکرکم الله رؤیته» یعنی همین, «یرغّبکم فی الآخرة عمله» همین است «و یزید فی علمکم منطقه» (1) همین است عمده این است که با کسی باشید که «یذکّرکم الله رؤیته» میبینید شیخ اشراق صاحب عوارف نه آن شیخ اشراق صاحب حکمةالاشراق ایشان میگوید «مَن لا یَنفعک لحظهُ لا یَنفعک لفظه» آن عالِمی که دیدار, ملاحظهاش عوض نکند حرفش هم اثر ندارد یک وقت است آدم میخواهد درس بخواند مدرک بگیرد چه حوزوی, چه دانشگاهی راهش باز است اما اگر کسی بخواهد اهل درد باشد فرمود کسی که دیدارش آموزنده نباشد گفتارش هم بیاثر است «مَن لا یَنفعک لحظهُ لا یَنفعک لفظه» هنر گاهی در این است که انسان مفهوم نظری را بدیهی کند آن معقول را متخیّل کند بعد محسوس کند و ارائه بدهد این آثارش هم البته اندک است اما اگر هنرمند واقعی بود این هنرمند واقعی چون خودش چشید این گفتارش, نوشتارش طعم همان یافتهٴ خودش را دارد لذا او میتواند در جامعه تحوّلی ایجاد کند برخی از اهل معرفت میگویند سرّ پیشرفت هنر در مسیحیّت این است که ذات اقدس الهی همین مطلبی را که در قرآن کریم فرمود در انجیل وجود مبارک مسیح هم آورده دیگر که ما فرشته را به صورت یک انسانِ معتدل در آوردیم فَأَرْسَلْنَا إِلَیْهَا رُوحَنَا فَتَمَثَّلَ لَهَا بَشَراً سَوِیّاً (2) آنها معتقدند سرّ پیشرفت هنرِ نقّاشی حتی در معبدهای مسیحیّت همین تعلیم دینی آنهاست که ذات اقدس الهی یک فرشتهٴ معقولی را به صورت یک پیکر زیبای محسوس در آورده این آنها معتقدند که سبب پیشرفتشان است اما الآن ما مرتّب میگوییم فلان کار حرام است فلان کار حرام است یک بیان لطیفی سیدناالاستاد امام(رضوان الله علیه) داشتند که زمان و زمین در اجتهاد مؤثر است این زمان و زمین در اجتهاد مؤثر است گاهی با تفاوت موضوع است خب بله اینکه همه میدانیم گاهی در زمستان خرید یخ سَفهی است این معامله باطل است همین یخ موضوع عوض نشده در تابستان خریدش عقلایی است این برای زمان که تغیّر زمان یک معاملهٴ سَفهی را عقلایی میکند, یک معامله عقلایی را سفهی میکند در سرزمینها همین طور است کسی که در قطب به سر میبرد خرید و فروش یخ در آنجا سَفهی است أکل مال به باطل است معاملهٴ باطلی است ولی در منطقههای گرم که به سر میبرد عقلایی است نافع است أکل مال به باطل نیست تِجَارَةً عَن تَرَاضٍ (3) است همین یخ است, موضوع همین یخ است منتها زمان و زمین فرق میکند فتواها هم فرق میکند خود امام(رضوان الله علیه) شما مسئله خرید و فروش بتها را جزء مکاسب محرّمه ملاحظه بفرمایید بت ساختنش حرام است فروختنش حرام است نگهداریاش حرام است بر خلاف مجسّمههای دیگر که گفتند ساختن مجسّمه ذیروح حرام است اقتناحش گفتند محرّم نیست, خب اما دربارهٴ بت مطلقا حرام است ایشان آنجا فتوای شریفشان را ملاحظه بفرمایید البته بزرگان دیگر هم همین فتوا را میدهند که امروز اگر بُتی را از زیر خاک در آوردند کسی این بت را عبادت نمیکند این را فقط به عنوان یک آثار دستی و میراث فرهنگی و آثار باستانی هنری میشناسند لذا خرید و فروش این محرّم نیست خب گاهی زمان و زمین موضوع را عوض میکند مثل اینکه گذشت یک میوه بعد از شش ماه میپوسد این گذشت خب این موضوع عوض شده یک وقت تغییر زمان یا تغییر زمین موضوع را عوض نکرده این جسم همان جسم است, این یخ همان یخ است, این پوستینی که در منطقهٴ سردسیر خرید و فروشش عقلایی است در منطقهٴ استوایی خرید و فروشش سَفهی است این پوستین همان پوستین است این لباس گرم همان لباس گرم است منتها موضوعاتش جهات خارجیاش فرق میکند گاهی موضوع عوض میشود این حکمش روشن است گاهی موضوع عوض نمیشود جهات خارجی عوض میشود از این قبیل ایشان فرمودند الآن خرید و فروش این مجسّمهها به عنوان آثار هنری دلیلی بر حرمت نیست کسی حالا این بتها را نمیپرستد موضوعها فرق کرده هنر هم همین طور است شما ببینید مرحوم مجلسی اول(رضوان الله علیه) در شرح من لا یحضره الفقیه در جلد دوازده یا سیزدهم ظاهراً آنجا که از کلمات قصار پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) مرحوم صدوق(رضوان الله علیه) نقل میکند که یکی از آن کلمات قصار این است که «إنّ مِن البیان لسِحرا» یک, روایتی که ایشان نقل میکند این است که «إنّ من الشِعر لحکمه» (4) این دوتا, در جمع بین این دو طایفه از روایات مرحوم مجلسی اول در همان شرح من لا یحضره الفقیه مرحوم ابنبابویه قمی میگوید آن شعری که از حکمت است اشعار غزنوی است, اشعار رومی است, اشعار حافظ است این میشود حکمت الآن شما میخواهید شعر مولوی یا غزنوی یا حافظ را بخوانید در مسجد یا غیر مسجد ناچارید یک مصرع را بخوانید یک مصرع را نخوانید که شعر تمام نشود این الغدیر که جزء کتابهای قیّم ماست و آبروی ماست و فخر ما شیعههاست بخش وسیعش مربوط به ادبیات شعری است کاری که شعر میکند, هنر میکند همان کاری است که از ادلهٴ دیگر برمیآید منتها این راهی را که مرحوم مجلسی اول(رضوان الله علیه) رفته این را حتماً, حتماً یعنی حتماً به این جلد دوازده یا سیزده مراجعه کنید اگر شد پایاننامهای, رسالهای در این زمینه بنویسید که آیا این شعری که در روایت دارد شعرها ولو حق باشد در مسجد مکروه است در آنجا مکروه است این سندش تا چه اندازه درست است معارض دارد یا معارض ندارد بر فرض مکروه است کراهت به معنی اقلّ ثواباً است یا کراهت به معنی .. تا هنر از این محجوریّت بیرون بیاید.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
فَوَجَدَا عَبْداً مِنْ عِبَادِنَا آتَیْنَاهُ رَحْمَةً مِنْ عِندِنَا وَعَلَّمْنَاهُ مِن لَّدُنَّا عِلْماً ﴿65 قَالَ لَهُ مُوسَی هَلْ أَتَّبِعُکَ عَلَی أَن تُعَلِّمَنِ مِمَّا عُلِّمْتَ رُشْداً 66 قَالَ إِنَّکَ لَن تَسْتَطِیعَ مَعِیَ صَبْراً 67 وَکَیْفَ تَصْبِرُ عَلَی مَا لَمْ تُحِطْ بِهِ خُبْراً 68 قَالَ سَتَجِدُنِی إِن شَاءَ اللَّهُ صَابِراً وَلاَ أَعْصِی لَکَ أَمْراً 69 قَالَ فَإِنِ اتَّبَعْتَنِی فَلاَ تَسْأَلْنِی عَن شَیْءٍ حَتَّی أُحْدِثَ لَکَ مِنْهُ ذِکْراً 70 جریانی که ذات اقدس الهی درباره موسای کلیم و خضر(سلام الله علیهما) ذکر کرد یک جریان خاصّی است که دربارهٴ انبیای دیگر چنین صحنهای نقل نشده است و بسیاری از مطالبی که مربوط به تعلیم و تعلّم, آداب متعلّمان, آداب معلّمان است در این محاوره آمده و بهرهٴ صحیح تعلیم و تعلّم خواه دربارهٴ علوم حصولی و علم شریعت و فقه و امثال اینها باشد یا علوم دیگر و علم باطن و تأویل و امثال اینها باشد عنصر اصلیاش رشد است که انسان برای تعالیم رشد باید عالِم بشود حتی در علوم باطنی.
مطلب دیگر آن است که هر کار نو و جدیدی احیاناً با سهو یا نسیان یا لغزش یا جهل و مانند آن همراه است چون برای اوّلینبار است که اتفاق میافتد و این نقص نیست برای اینکه انسان وارد این صحنه شد و میخواهد یاد بگیرد منتها دربارهٴ انبیا(علیهم السلام) آنچه را که برای اولین بار اینها تلقّی میکنند اگر سخن از وحی باشد برای آنها بیّنالرشد است و تردیدی ندارند اما اگر سخن از تلقّی وحی در قلب آنها نیست سخن در اعمال خارجی است و قبلاً هم دستور وحیانی نیامده احیاناً ممکن است که آنها مورد سؤال قرار بگیرند یا آن مطلب مورد سؤال اینها قرار بگیرد. وجود مبارک موسای کلیم بعد از مسئلهٴ نبوّت خب ملاقاتهایی با ذات اقدس الهی داشت میقاتی داشت نه در آن زمان تردیدی بود نه در آن زمین وَوَاعَدْنَا مُوسَی ثَلاَثِینَ لَیْلَةً وَأَتْمَمْنَاهَا بِعَشْرٍ فَتَمَّ مِیقَاتُ رَبِّهِ أَرْبَعِینَ لَیْلَةً (1) آن سرزمینی که باید برای مناجات میرفت رفت بدون اینکه جلوتر برود یا دنبالتر, آن زمانی که برای ملاقات و مناجات تعیین شده است همان زمان را مراعات کرد بدون جلوتر یا دنبالتر هیچ تحوّلی, تغیّری در اینها نیست اما دربارهٴ جریان ملاقات موسی با خضر(سلام الله علیهما) یک امر بدیع و تازه است که باید با علوم باطنی و تأویلات شریعت آشنا بشود و خدای سبحان هم جای مشخّصی را برای او معیّن نکرده است که کدام منطقه محلّ برخورد شما و آن خضر(سلام الله علیهما) است این بود که احیاناً آن حادثه پیش آمد مقداری وجود مبارک موسای کلیم با همراهشان رفتند دوباره برگشتند مشابه این تخطّی یا احیاناً تعدّد در کار و نظیر آن در برخورد وجود مبارک موسای کلیم در اولین بار در همان وادی طور با آن عصا همین طور بود خدای سبحان در طلیعهٴ امر به موسای کلیم که وحی فرستاد فرمود: مَا تِلْکَ بِیَمِینِکَ یَا مُوسَی (2) خب برابر جریان عادی حضرت عرض کرد هِیَ عَصَایَ (3) دیگر غیر از این جوابی نداشت خدای سبحان فرمود نه خیر أَلْقِهَا (4) بینداز ببین چه چیزی در میآید انداخت و دید که به صورت یک مار دَمانی در آمده آنگاه وجود مبارک موسای کلیم هراسید این ترس هم یک امر معقولی است یک امر عادی است بر خلاف نیست برای اینکه خب انسان عاقل از مار باید فاصله بگیرد پس نه آن جوابی که فرمود: هِیَ عَصَایَ بر خلاف عادت و عُرف بود نه این هراس, بعد از اینکه معلوم شد مسئله, مسئله نبوّت است و اشیاء حقیقتی در درون خودشان داشته باشند نسبت به ذات اقدس الهی این طور نیست که مثلاً بگوییم سنگ ذاتاً سنگ است چه خدا بخواهد چه نخواهد این طور نیست خدا خواست که او سنگ باشد و سنگ شد و اگر خواست به صورت دیگر در بیاید به صورت دیگر در میآید آنوقتی که خدا اراده کرده است که این سنگ باشد واقعاً سنگ است آنوقتی که اراده کرد به صورتی دیگر در بیاید واقعاً به صورتی دیگر است بعدها اگر از موسای کلیم سؤال میشد مَا تِلْکَ بِیَمِینِکَ یَا مُوسَی (5) میفرماید هر چه تو بخواهی حُکم آنچه تو اندیشی نه اینکه این عصاست تو اگر خواستی این مار باشد این مار میشود واقعاً, اگر خواستی سَنُعِیدُهَا سِیرَتَهَا الْأُولَی (6) برگردانی دوباره به حالت عصا و چوب در بیاوری عصا میشود واقعاً, چون ارادهٴ شما سازندهٴ واقع است این طور نیست که جهانی باشد شما در جهان مدیرعامل باشی جهان را شما میآفرینی شما میسازی, شما متحوّل میکنی اگر کار به دست ذات اقدس الهی است خب یک موحّد بعد از اینکه ارتباط توحیدیاش با ذات اقدس الهی تام شد عرض میکند هر چه شما بخواهی نه اینکه این شیء ذاتاً عصاست و شما ارادهتان تابع اشیاء باشد این طور نیست ماها ارادهمان تابع اشیاست اگر خواستیم با چوبی برخورد کنیم باید ارادهمان را تطبیق بدهیم که داریم با چوب برخورد میکنیم, اگر خواستیم با یک آب برخورد کنیم باید تابع آن مراد باشیم و ارادهمان را طرزی تطبیق بدهیم که با آب سازگار باشد اما اگر ذات اقدس الهی خواست دریا را به صورت یک جادّهٴ خشک در بیاورد این کار را میکند اضْرِب بِعّصَاکَ الْبَحْرَ (7) که طَرِیقاً فِی الْبَحْرِ یَبَساً (8) یک جادهٴ خشک میشود این طور نیست که خدای سبحان ـ معاذ الله ـ ارادهاش تابع اشیاء باشد چون اشیاء را خود او آفریده هر طوری که آفریده حقیقت است و هر طوری هم که برگرداند حقیقت است یک موحّد عرض میکند که هر چه تو بخواهی نه اینکه این عصاست بعد از اینکه به مقام نبوّت رسید از آن به بعد حرفها طرز دیگر شد اما برای اولینبار وقتی خدای سبحان از انسانی سؤال بکند این عصا چیست؟ خب عرض میکند چوب است دیگر بعد وقتی که به صورت یک مار در آمد هراس پیدا میکند و هراس پیدا کردن او هم یک امر عقلی و عرفی و صحیح است بعد از اینکه معلوم شد کار به دست دیگری است آنگاه مرتب چه در برخورد با فرعون, چه در صحنهٴ مناظرهٴ با سَحَره مرتب دست میزد این مارها را میگرفت و میشد عصا تا اراده میکرد بشود عصا, عصا میشد برای اینکه ارادهٴ او دیگر تابع ارادهٴ خدای سبحان شد برای اولینبار ممکن است که تازگی داشته باشد انسان سؤال بکند ولی بعد وقتی که مَلکه شد دیگر جا برای سؤال نیست. در برخورد وجود مبارک موسای کلیم با خضر(سلام الله علیهما) این اولینبار بود چه اینکه اولین و آخرین قصّهای است که در قرآن کریم در این زمینه آمده که خدا پیامبری را با ولیّای از اولیای خود به مصاحبه و به مناظره فرا میخواند تا علمِ تأویل را این پیامبری که صاحب شریعت است از او فرا بگیرد لذا در این برخوردها جای مشخّص قطعی تعیین نشده لذا وجود مبارک موسای کلیم آن مأموریت کلی را که یافت فرمود حَتَّی أَبْلُغَ مَجْمَعَ الْبَحْرَیْنِ که چندین وجه دربارٴ این دوتا بحر گفته شد أَوْ أَمْضِیَ حُقُباً (9) اگر در جای برخورد این دو بحر که از آنجا به عنوان بینالنهرین یاد میکردند این بحر است که به عنوان نهر یاد شده است مجمع بحرین, مُلتقای بحرین بینالبحرین است در حقیقت آنجا نقل شده یا نه, یک راه دورتری را من طی بکنم, خب اگر بینالبحرین است یا مجمع بحرین است أَوْ أَمْضِیَ حُقُباً جای مشخصِ قطعی برای حضرت معیّن نشد لکن آن علامت و اَمارهای که گذاشتند این است که هر وقت جایی که این ماهی به دریا میرود در تفسیر شیعهها و در تفسیر اهل سنّت این قول هست که این ماهی مملوح بود یعنی ماهی شور بود همین ماهیهایی که این را با آبنمک چیز میکنند که مدّتی بماند این ماهی شور را آن کسی که همراه وجود مبارک موسای کلیم بود از آن مِکتَل و زنبیل در آورد کنار این دریا که بشورد از دستش افتاد و وارد دریا شد مستحضرید که بحر مثل نهر نیست این موجی دارد انسان کنار دریا مینشیند میخواهد دستش را بشورد دفعتاً میبیند زیر پایش خالی شده این موج میآید گاهی ده متر, گاهی کمتر, گاهی بیشتر شنها را میبرد گاهی شن میآورد و مانند آن این از دستش افتاد و وارد دریا شد وَاتَّخَذَ سَبِیلَهُ فِی الْبَحْرِ عَجَباً (10) یا فَاتَّخَذَ سَبِیلَهُ فِی الْبَحْرِ سَرَباً (11) و مانند آن, این هم در تفسیر اهل شیعیان هست هم در تفسیر اهل سنّت قبلاً هم روشن شد که اگر روایت معتبری باشد که این ماهی زنده شده هیچ منع قرآنی وجود ندارد مخالف قرآن هم نیست دیگر قرآن ندارد که این جامداً و میّتاً رفته که, میسازد با حیاتش ولی اثبات حیات نیازمند به دلیل معتبر هست البته بعضی از روایات در تاریخ هم نقل کردند که ماهی زنده شده.
1) (1) . سورهٴ اعراف, آیهٴ 142.
2) (2) . سورهٴ طه, آیهٴ 17.
3) (3) . سورهٴ طه, آیهٴ 18.
4) (4) . سورهٴ طه, آیهٴ 19.
5) (5) . سورهٴ طه, آیهٴ 17.
6) (6) . سورهٴ طه, آیهٴ 21.
7) (7) . سورهٴ طه, آیهٴ 63.
8) (8) . سورهٴ طه, آیهٴ 77.
9) (9) . سورهٴ کهف, آیهٴ 60.
10) (10) . سورهٴ کهف, آیهٴ 63.
11) (11) . سورهٴ کهف, آیهٴ 61.
اما مسئلهٴ اینکه آنجا جای ملاقات بود را وجود مبارک موسای کلیم به همراهش فرمود هر وقت این ماهی به آب افتاد به من اطلاع بده این یادش رفته که به عرض موسای کلیم برساند لذا بعد از مدّتی گفت آنجا که رفت از مِکتَل و غذایشان را تهیه کنند گفت این ماهی در فلان منطقه از دستم افتاد و به دریا رفت وجود مبارک موسای کلیم فرمود: ذلِکَ مَا کُنَّا نَبْغِ (1) یعنی «نَبغی» آنجا که ما به دنبالش میگشتیم همانجا بود حالا وقتی که آمدند هر دو خضر را دیدند فَوَجَدَا هم موسای کلیم هم همراهش اما یکی در عین حال که میبیند از خضر بهرهای نمیبرد و دیگری بهرهمند میشود آیا بهرهای از این علوم فراوان نصیب آن همراه موسای کلیم شد یا نه؟ هیچ سخنی نیست از این به بعد گرچه صدر داستان ضمیر تثنیه است ولی تا آخر قضیه مفرد است و فعل مفرد است اول آمده فَوَجَدَا عَبْداً مِنْ عِبَادِنَا که آتَیْنَاهُ رَحْمَةً مِنْ عِندِنَا وَعَلَّمْنَاهُ مِن لَّدُنَّا عِلْماً اما از این به بعد همهٴ این محاوره و گفتگو مفرد است بین وجود مبارک موسای کلیم است و آن خضر.
پرسش: استاد ببخشید در چند آیهٴ قبل فرمودید که تعداد اصحاب کهف چون پیامی نداشت گفتید که به آنها پرداخته نشود اینجا ماهی.
پاسخ: چه پیامی داشت حالا یا زنده یا مُرده.
پرسش: این ماهی چه پیامی دارد که قرآن میگوید.
پاسخ: چون علامت بود دیگر, علامتش این بود که هر جا این ماهی به همراهشان آنجا دیگر آدرسی, نمونهای, فِلشی جایی کسی که نبود بالأخره باید علامتی داشته باشد پیدا کند کوه طور جای مشخصی بود میقات وجود مبارک موسای کلیم مشخص شد و مانند آن, اما اینجا جایی باید مشخص باشد که آنجا آن عبد صالح را ملاقات کند این اَمارهٴ ملاقاتشان بود اما اینکه این رحمت منظور نبوّت است جناب فخررازی وجوهی را برای اثبات اینکه آن عبد صالح پیامبر بود نقل میکند و نقد میکند یکی از آن ادله که ایشان نقل کرد و نقد کرد این است که آنهایی که گفتند آن عبد صالح پیامبر بود برای این است که خدای سبحان فرمود: فَوَجَدَا عَبْداً مِنْ عِبَادِنَا آتَیْنَاهُ رَحْمَةً مِنْ عِندِنَا این رحمتی که از نزد خدای سبحان بیاید رحمت نبوّت است به دلیل اینکه در سورهٴ مبارکهٴ «قصص» آیهٴ 86 به این صورت آمده وَمَا کُنْتَ تَرْجُوا أَن یُلْقَی إِلَیْکَ الْکِتَابُ إِلَّا رَحْمَةً مِن رَبِّکَ ذات اقدس الهی به پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) میفرماید تو امیدی نداشتی که قرآن برای تو نازل بشود مگر اینکه یک رحمت الهی بود خب منظور از این رحمت در اینجا همان مسئله نبوّت است دیگر. فخررازی نقدش این است که اگر در جایی از نبوّت به رحمت یاد شده است ما هم قبول میکنیم که «کلّ نبوّةٍ رحمةٌ» اما دلیلی بر عکس نیست که «کلّ رحمةٍ نبوّةٌ» مورد بحث این است که خدا رحمتی به این صاحب, به همراه به خضر داده این دلیلی بر نبوّت او نیست اگر از نبوّت به رحمت یاد شده است معنایش این است که «کلّ نبوّةٍ رحمةٌ» اما این دیگر عکس نمیشود به نحو کلی که «کلّ رحمةٍ نبوّةٌ» لکن از مجموع شواهدی که دربارهٴ این عبد صالح یاد شده است معلوم میشود که ارتباط با ذات اقدس الهی تنها از نظر گرفتن رحمت خاصّه یک, گرفتن علمِ لدنّی دو, تنها از این دو منظَر نبود بلکه بعضی از اوامر را از خدای سبحان تلقّی میکردند اینکه تلقّی امر از ناحیه خدا باشد معلوم میشود رسالتی, یک مأموریت ویژهای به عهدهٴ اوست به دنبالهٴ همین جریان آیهٴ 89 وقتی که وجود مبارک موسای کلیم سؤال کرد که راز اینکه این دیوار را چیدی و ما را به کار گرفتی هر دوی ما کارگری را تحمل کردیم تا این دیوار را بنا کنیم چه بود؟ وجود مبارک خضر فرمود: وَبَیْنِکَ سَأُنَبِّئُکَ بِتَأْوِیلِ مَا لَمْ تَسْتَطِع عَّلَیْهِ صَبْراً (2) من این را که از نزد خودم نکردم که, یعنی خدای من به من امر کرده خب اگر کسی امرِ الهی را تلقّی میکند و برابر امر الهی آن دیوار را میچیند معلوم میشود رسالتی دارد حالا رسالت او تا چه قلمرو و محدودهای بود مطلب دیگر است ولی از اینکه خضر این همراه از امرِ الهی مدد میگرفت و خداوند به او امر میکرد که فلان کار را انجام بده معلوم میشود سِمتی داشت مثل رسالت, خب.
پرسش: روایت دارد که من مأمور به امری هستم که خودم هم طاقت ندارم این بیانش چیست؟
پاسخ: ندارد من خودم طاقت ندارم که, مَا فَعَلْتُهُ عَنْ أَمْرِی ذلِکَ تَأْوِیلُ مَا لَمْ تَسْطِع عَّلَیْهِ صَبْراً (1) وقتی وجود مبارک موسای کلیم سؤال کرد که لَوْ شِئْتَ لأَتَّخَذْتَ عَلَیْهِ أَجْراً (2) ما هر دویمان خسته, نیازمند به غذا, اینها هم که حاضر نشدند ما را به عنوان مهمان بپذیرند خب اگر شما اجری میگرفتید در برابر این کار ما در برابر این کار مزدی دریافت میکردیم و با آن مزد غذایی تهیه میکردیم چه میشد؟ حضرت فرمود من مأمور بودم که این را رایگان انجام بدهم من این کار را به امر خودم نکردم که, این معلوم میشود که امر از ناحیهٴ دیگر است خب عبد بودنِ انبیای الهی نشان آن است که اینها عبدند نه هر کسی خدای سبحان از او تعبیر به عبد کرده است این سِمتی خاص داشته باشد اینکه دلیل نیست, خب.
پس اشکالهای جناب فخررازی در این منطقه وارد نیست حالا ممکن است بعضی از شبهات را وارد بدانیم. از اینکه فرمود: فَارْتَدَّا عَلَی آثَارِهِمَا قَصَصاً (3) اگر قَصص به معنای پیروی باشد و معنای برگشتِ مجدد باشد این میتواند مفعول مطلق نوعی باشد یعنی «فارتدّ علی آثارهما ارتداداً قصصا» که منصوب بودنش از آن ناحیه است حالا عمده این است که این از راه علمِ لدنّی خب میشود استفاده کرد که او مقامی داشت آنجا هم جناب فخررازی نقدی دارد میگوید این علم لدنّی دلیل نیست بر اینکه این شخص دارای مقام بود, چرا؟ برای اینکه شما علم لدنّی را به معنای علمِ بیواسطه معنا میکنید اگر علم لدنّی به معنای علم بیواسطه است خب علوم ضروری را که همهٴ ما از ناحیهٴ خدای سبحان داریم این علوم بدون واسطه است یعنی نه ما از معلّم خارجی کمک میگیریم دربارهٴ اینکه جمع نقیضین محال است, رفع نقیضین محال است, اجتماع ضدّین محال است این بدیهیات و ضروریّات اوّلیه نه با اندیشه و فکر اینها را میفهمیم اینها برای ما روشن است ما همین که چشم باز کردیم نور را میبینیم دیگر کسی لازم نیست به ما بگوید این نور است اما ممکن است از کسی بپرسیم که این کالا چیست؟ آن زمین چیست؟ آن قلم چیست؟ آن دفتر چیست؟ اینها را سؤال بکنیم بفهمیم اما وقتی چشم باز کردیم اوّلین چیزی که میبینیم نور است دیگر ما وقتی فکر را باز کردیم اولین چیزی که میفهمیم همین بدیهیات است که جمع نقیضین محال است, جمع ضدّین محال است, جمع مِثْلین محال است این چیزها را میفهمیم پس اینها را بلاواسطه میفهمیم فهمِ بلاواسطه دلیل نیست که انسان سِمتی دارد این نقد جناب فخررازی هم وارد نیست برای اینکه آنها که استدلال کردند به علم لدنّی میگویند علمِ عمیقِ پیچیده دو قسم است بعضی از علوم است که انسان با زحمتهای زیاد از اساتید سالیان متمادی کوشش میکند یاد میگیرد بعضی از علومِ نظریِ عمیق است که بلاواسطه یاد میگیرد که کسی مطلب, مطلب عمیقِ نظری است ولی این شخص نه از کسی شنیده نه خودش فکر کرده آن را میگویند علم لدنّی نه اینکه علمِ بلاواسطه ولو بدیهیّات باشد این نقد ایشان هم وارد نیست, خب.
ایشان بعد از چندتا شبهه در جریان حضرت موسای کلیم در پایان میگوید که این کلمات تقویت میکند قول کسانی را که میگویند این موسی موسای معروف نیست موسایی است که حالا از احفاد وجود مبارک یوسف است نوههای حضرت یوسف است و مانند آن و آن موسای معروف نیست این قول, این کلمات تُقوّی قول کسی را که میگوید موسای خضر(سلام الله علیهما) موسای کلیم نیست و این سخن او هم ناصواب است برای اینکه هیچ کدام از این کلمات آن خیال را تقویت نمیکند حالا عمده آن است که این دوتا بنده صالح خدا که یکی میخواهد از دیگری چیز یاد بگیرد راهش چیست؟ این آدابالمتعلّمین که مرحوم شهید نوشته گوشههایی از اسرار را از همین روایات و بخشی هم از این آیات به دست آوردند حالا این میخواهد شاگردی کند محضر خضر آدابی را که این موسای کلیم به استادش ذکر میکند ملاحظه میفرمایید هفت, هشت فضیلت است یازده فضیلت است که ایشان ذکر میکنند از همین تعبیرات وجود مبارک موسای کلیم که بخشی از آنها حالا اینجا ذکر میشود و آن این است که اولاً وجود مبارک موسای کلیم عرض کرد به آن خضر که هَلْ أَتَّبِعُکَ من اگر بخواهم چیز یاد بگیرم باید تابع باشم, تابع باشم برای چه؟ که تو تعلیم بدهی مرا, چه چیزی تعلیم بدهی؟ آنچه که عامل رشد من است پس هدف اصلی تعلیم و تعلّم میشود رشد در برابر سَفه, رشدی که قرآن کریم میگوید در برابر سَفه است دربارهٴ ابراهیم خلیل دارد وَلَقَدْ آتَیْنَا إِبْرَاهِیمَ رُشْدَهُ مِن قَبْلُ (1) این میشود رشد و رشد را هم ذات اقدس الهی مجموع صفات ثبوتی و سلبی مؤمنان کامل میداند که دربارهٴ افراد رشید آن اوصاف خمسهٴ ثبوتی و سلبی سورهٴ «حجرات» را مشخص کرد که اینها کسانیاند که وَلکِنَّ اللَّهَ حَبَّبَ إِلَیْکُمُ الْإِیمَانَ وَزَیَّنَهُ فِی قُلُوبِکُمْ وَکَرَّهَ إِلَیْکُمُ الْکُفْرَ وَالْفُسُوقَ وَالْعِصْیَانَ أُولئِکَ هُمُ الرَّاشِدُونَ (2) خب اگر حَبَّبَ إِلَیْکُمُ الْإِیمَانَ یعنی کسی دوستِ ایمان باشد به ایمان دل ببندد نه به عنوان تکلیف حَبَّبَ إِلَیْکُمُ الْإِیمَانَ و زیور او هم همین ایمان باشد وَزَیَّنَهُ فِی قُلُوبِکُمْ اینها جزء صفات ثبوتی مؤمنان است وَکَرَّهَ إِلَیْکُمُ الْکُفْرَ وَالْفُسُوقَ وَالْعِصْیَانَ اینها جزء اوصاف سلبی است أُولئِکَ که جامع آن اوصاف ثبوتی و این اوصاف سلبیاند هُمُ الرَّاشِدُونَ پس رشد را خدای سبحان به ابراهیم خلیل داد یک, رشیدها را هم معرفی کرد که دارای اوصاف ثبوتی و سلبیاند دو, محور تعلیم و تعلّم هم رشد است که آدم وارد حوزه یا دانشگاه میشود برای اینکه رشد پیدا کند نه برای اینکه مدرک پیدا کند, نه برای اینکه عالِم بشود حتی, رشد مجموع آن عقلین است, مجموع آن عقد و عقیده است, مجموع آن گِرهای است که بین موضوع و محمول میخورد در فضای علم و گِرهای است که عصارهٴ قضیه را به جان میبندد در مسئلهٴ ایمان این مجموع میشود رشد من پیرو شما بشوم تا بشوم رشید هَلْ أَتَّبِعُکَ عَلَی أَن تُعَلِّمَنِ مِمَّا عُلِّمْتَ رُشْداً تعبیر اینکه تُعَلِّمَنِ تعلیم بدهید به من اما نه اینکه همهٴ آنچه را که شما خودتان میدانید به من بگویید این نهایت ادب و تواضع متعلِّم در پیشگاه معلّم است ممکن است از او بالاتر برود «کَم تَرک الأول للآخر» ممکن است خیلی از شاگردان از اساتیدشان بالاتر بروند اما ادب گفتارشان محفوظ است این دیگر نگفت هر چه بلدی به من بگو این «مِن» تبعیض را اینجا حفظ کرده تُعَلِّمَنِ مِمَّا نه «ما» نه هر چه بلدی به من بگو مقداری آنچه بلدی به من بگو این ادبِ در تعلّم است.
مطلب بعدی آن است که یک وقت کسی همان بارها این مثال گفته میشد اسلامی حرف میزند و قارونی فکر میکند میگوید من خودم سی, چهل سال در حوزه یا دانشگاه بودم درس خواندم و عالِم شدم, خب من خودم زحمت کشیدم و عالِم شدم غیر از حرف قارون حرف دیگری که نیست مگر او خودش نگفت من زحمت کشیدم و مال پیدا کردم إِنَّمَا أُوتِیتُهُ عَلَی عِلْمٍ عِندِی (1) مگر آدم این طور حرف میزند بگوید خدا را شکر که این عنایت را کرد لحظه به لحظه توفیق داد و ما را به این نعمت متنعّم کرد خب اگر کسی بگوید آنچه بلدی یا آنچه خودت یاد گرفتی به من بگو این راهِ تعلّم نیست راه تعلّم این است که آنچه را که بهت یاد دادند یک مقدارش هم به من بده نگفت «ممّا تعلم أو ممّا عَلمتَ» مِمَّا عُلِّمْتَ شما هم بالأخره شاگردی کردی از جایی یاد گرفتی مقداری هم از آنچه که یاد گرفتی به ما یاد بده عَلَی أَن تُعَلِّمَنِ مِمَّا عُلِّمْتَ رُشْداً. خب ذات اقدس الهی آنجا وجود مبارک موسای کلیم به او آدرس داد که به سراغ چه کسی بروید و علم را از چه شخصی یاد بگیرید اینها هم که گفتند فَوَجَدَا عَبْداً مِنْ عِبَادِنَا آتَیْنَاهُ رَحْمَةً مِنْ عِندِنَا وَعَلَّمْنَاهُ مِن لَّدُنَّا عِلْماً اینها هم وجود مبارک موسای کلیم باخبر بود لذا گفت حالا شما که لدیاللهی بودی ما اگر در علم باطن به آنجا نرسیدیم لااقل از محضر شما گوشهای از آنچه را که شما یاد گرفتید به ما هم برسد مِمَّا عُلِّمْتَ رُشْداً خب این ظرفیّت میخواهد خود انبیای الهی این کار را میکردند شاگردانی داشتند, حوزههایی داشتند خود خضر(سلام الله علیه) هم بالأخره با هر که مأنوس بود شاگردانی داشت اما اگر بخواهد بر خلاف آنچه را که شاگردش میداند یک مطلب جدیدی به او القا کند اینجا صبر و حوصله لازم است دیگر از وجود مبارک موسای کلیم تعهّد گرفته که گفت من حرفهایی دارم کارهایی دارم بر خلاف آنچه در ذهن شماست شما باید صبر بکنی تا جمعبندی بکنیم وگرنه صِرف تعلّم و شاگردی که این تعهّد را نمیخواهد که خب آدم میرود محضر استاد گاهی هم سؤال پیش میآید سؤال میکند اما اینکه نتواند تحمل بکند معلوم میشود چیزی است که بر خلاف آموختههای قبلی است چون بر خلاف آموختههای قبلی است خب انسان نمیتواند تحمل بکند دیگر و جای این هم هست که کسی تحمل نکند وگرنه خب اگر خدای سبحان به موسای کلیم فرمود برو یاد بگیر به خضر(سلام الله علیه) هم فرمود برو یاد بده وگرنه آنجا چکار میکرد خضر و چطور میپذیرفت او را, چطور او را به همراه میبرد اینچنین نیست که دستور یکجانبه باشد دستور دوجانبه است منتها آنچه که به شریعت برمیگردد به قصص انبیا برمیگردد دربارهٴ وجود مبارک موسای کلیم بیان کرده اما آنچه که به اولیا برمیگردد به علم باطن است آن را دیگر بیان نکرده خب اگر به موسای کلیم فرمود برو یاد بگیر قبلاً به خضر(سلام الله علیه) فرمود برو یاد بده. یک بیان نورانی از حضرت امیر(سلام الله علیه) است که مرحوم کلینی(رضوان الله علیه) آن را نقل کرده فرموده درست است که تعلّم بر جاهلان واجب است اما قبل از اینکه تعلّم بر جاهل واجب باشد تعلیم را خدا بر عالِم واجب کرده است «إنّ الله لم یأخذ علی الجهال عهداً بطلب العلم حتی أخذ علی العلماء عهداً ببذل العلم للجهال» برهانی که حضرت نقل میکند این است که «لأنّ العلم کان قبل الجهل» (2) خب اگر از این طرف بر مردم, برجاهلها یاد گرفتن احکام واجب است در بخشی از امور واجب عینی است در بخشی از امور واجب کفایی بر عدهای هم تعلیم واجب است در بخشی واجب عینی در بخشی واجب کفایی این طور نیست که تعلّم بر دیگران واجب باشد تعلیم بر عدهای واجب نباشد این طور نیست تأمین زندگی معلّمان را گفتند از بیتالمال باید باشد برخیها شبهه کردند که انسان برای گفتن احکام الهی مثلاً چیزی دریافت میکند ولی بیتالمال را موظّف کردند که اینها را محترمانه تأمین بکند به هر تقدیر فرمود: «لأنّ العلم کان قبل الجهل» خب پس اینچنین نیست که موسای کلیم مأمور باشد به فراگیری علم ولی خضر(سلام الله علیه) مأمور نباشد به تعلیم علم این طور نیست حتماً به او هم گفته منتها خضر(سلام الله علیه) میداند که چه چیزی میخواهد یاد بدهد این یاد دادنِ کتابی نیست که مثلاً این عبارت را بخوانند این با تکوین کار دارند چون وقتی با تکوین کار دارند کارهای ولایتی و کارهای باطنی با متنِ خارج روبهروست چون با متن خارج روبهروست تحمل میخواهد کارهایی را باید انجام بدهد که این صاحب شریعت نمیتواند آنها را تحمل کند لذا وجود مبارک خضر اول تعهّد گرفته که تو باید صبر بکنی چون ما کاری میکنیم که خارج از حوصلهٴ شماست این کار فرمود: إِنَّکَ لَن تَسْتَطِیعَ با لَن که مفید نفی مؤکّد است لَن تَسْتَطِیعَ مَعِیَ صَبْراً نمیتوانی با من تحمل بکنی, صبر بکنی. برهان مسئله هم این است وَکَیْفَ تَصْبِرُ عَلَی مَا لَمْ تُحِطْ بِهِ خُبْراً ما کارهایی میکنیم تو خبیر نیستی, احاطه نداری به راز و رمزش آشنا نیستی و اعتراض میکنی آنوقت چطوری میتوانی صبر بکنی حق هم با توست برای اینکه ما که مطلب روزانه یاد نمیدهیم که, متعلّمی از محضر معلّم چیزهایی را یاد میگیرد خب این کاملاً روزانه صبر میکند اما این کاری بکند که بر خلاف آنچه که بر اساس دانستههای قبلی اوست باورهای قبلی اوست این چطوری تحمل بکند؟ چطوری صبر بکند؟ گفت تو محیط نیستی خبیر نیستی آن راز را نمیدانی و اعتراض میکنی وَکَیْفَ تَصْبِرُ عَلَی مَا لَمْ تُحِطْ بِهِ خُبْراً خب.
وجود مبارک موسای کلیم این تعبیرات را کرده اولاً حتی در تعبیر پیروی هم استیذان کرده اجازه میدهید من تابع شما باشم یا نه؟ نگفت که من میخواهم تابع شما بشوم گفت هَلْ أَتَّبِعُکَ این استیذان است دیگر هَلْ أَتَّبِعُکَ عَلَی أَن تُعَلِّمَنِ مِمَّا عُلِّمْتَ رُشْداً همه را به عنوان تبعیّت آن حضرت فرمود وقتی میتوانی تابع باشی که خبیر باشی حالا که خبیر نیستی احاطهٴ علمی نداری چطوری میتوانی تحمل بکنی؟ وَکَیْفَ تَصْبِرُ عَلَی مَا لَمْ تُحِطْ بِهِ خُبْراً.
پرسش: اجمالاً میدانست که ولیّ خداست خب پیروی میکرد.
پاسخ: خب بله, اما اجمالاً که وقتی ببیند کسی بیگناه را دارد میکُشد چطوری تحمل بکند؟ این هر دو میدانند که این حوادثی که در پیش دارند یکی بالاجمال یکی بالتفصیل آن که بالتفصیل میداند, میداند که کارهایی انجام میشود که بر خلاف ظاهر شریعت است که گفتند وجود مبارک ولیّعصر(ارواحنا فداه) که ظهور کرد بعضی از کارهای او نظیر کارهای خضر است, خب.
ایشان گفت که من با عنایت الهی درست است ممکن است من نتوانم صبر بکنم اما سَتَجِدُنِی إِن شَاءَ اللَّهُ صَابِراً اگر خدا بخواهد. ما با اطمینان به عنایت الهی صابریم تو آنچه را که میتوانی ما را به عنوان شاگردی بپذیر وَلاَ أَعْصِی لَکَ أَمْراً هیچ امر شما را عصیان نمیکنم تابع محضم منتها با عنایت الهی وابسته است اگر به عنایت الهی وابسته باشد دیگر ما هیچ محذوری نداریم اجمالاً میدانستند که کار, کار شریعت نیست چون وجود مبارک موسای کلیم از انبیای اولواالعزم بود دیگر و چهل شبانهروز که وَأَتْمَمْنَاهَا بِعَشْرٍ فَتَمَّ مِیقَاتُ رَبِّهِ أَرْبَعِینَ لَیْلَةً (1) وجود مبارک موسای کلیم چهل شبانهروز آن دوران سخت را گذرانده که برای او بسیار شیرین بود نه غذایی خواست, نه خوابی خواست, نه آبی خواست مهمان خدا بود با تعلیم الهی با مناجات الهی با تلقّی الواح تورات و مانند آن ارتزاق میکرد, خب کسی که دورهٴ چهلّه گرفته به اصطلاح, اربعین گرفته نه خوابیده, نه غذا خورده, نه آب خورده فقط مشمول زمزمه و مناجات الهی بود این دوران سخت را گذرانده پس معلوم میشود اگر خدا بخواهد میشود صبر کرد لذا به خضر گفت که اگر خدا بخواهد ما صبر میکنیم.
1) (21) . سورهٴ اعراف, آیهٴ 142.
اما اینکه احیاناً طبق بیانی که وجود مبارک امام رضا(سلام الله علیه) در همان باب ذکر المجلس الرضا(علیه الصلاة و علیه السلام) آمده که صدر و ساقهٴ عالَم آینهاند مستحضرید که منظور از آینه آن صورت مرآتیه است یک, و ما عادت کردیم که صورت مرآتیه را در شیشه و قاب و جیوه ببینیم هیچ دلیلی ندارد که صورت مرآتیه بدون محل وجود ندارد حتی بهشت, حتی جهنم, حتی نار اینها مرآتاند طبق آن بیان منتها مرآتاند نه یعنی بیاثرند یعنی این سوخت و سوز دارد واقعاً, کُلَّمَا نَضِجَتْ جُلُودُهُم بَدَّلْنَاهُمْ جُلُوداً غَیْرَهَا (1) دارد واقعاً, اما دیگری دارد میسوزاند این آینه است آینه با سراب فرقش این است که سراب دروغ میگوید آینه واقعاً راست میگوید منتها در آینه چیزی نیست دیگری دارد این کار را میکند اگر سراسر عالَم طبق بیان نورانی امام رضا(سلام الله علیه) مرایای الهیاند مرآت حقّاند ما عادت کردیم که مرآت را در شیشه ببینیم هیچ دلیلی هم نیست که صورت مرآتیه بتواند تنها یافت بشود هیچ دلیلی هم نیست که ظِلّ بتواند بدون شاخص یافت بشود منعی در کار نیست اما ظل دروغ نمیگوید شاخص را نشان میدهد صورت مرآتیه دروغ نمیگوید صاحبصورت را نشان میدهد لذا اسناد این امور به آن صوَر مرآتیه برای تودهٴ ماها حق است اسناد الی ما هو له است برای کسانی که به توحید ناب بار یافتند این وسیله است اسناد الی غیر ما هو له است دیگری دارد این کار را انجام میدهد و ما در آینه داریم میبینیم خیال میکنیم این صورت مرآتیه است این کار را انجام میدهد وقتی که کار را به او انجام داد میشود اسناد الی ما هو له, در حقیقت معذِّب خدای سبحان است قَاتِلُوهُمْ یُعَذِّبْهُمُ اللّهُ بِأَیْدِیکُمْ (2) اگر بِأَیْدِیکُمْ میشود ابزار تعذیب الهی این ابزار در حدّ صورت مرآتیهاند ماها اشخاص را به عنوان مجاهد میبینیم ولی مردان الهی که سراسر عالَم را مرآت حق میبینند این به عنوان آینهدار جمال و جلال الهی میبیند این بیان نورانی حضرت امیر که سراسر عالَم را مرایا میداند در نسخهای مرایی میداند حتی گفتند مرایی هم میتواند جمع مرآت باشد ناظر به همین معناست این هیچ خلافی در کار نیست منتها ما خیال میکنیم که زید دارد کافر را عذاب میکند آیه میگوید خیر, فَلَمْ تَقْتُلُوهُمْ وَلکِنَّ اللّهَ قَتَلَهُمْ (3) آنها که موحّدانه آیات را میبینند میگوید این فَلَمْ تَقْتُلُوهُمْ وَلکِنَّ اللّهَ قَتَلَهُمْ حق است آنها که مرآتی عالَم را میبینند میگویند که «و لکن الله قتلهمُ بأیدیکم» این مضافی تقدیر میگیرند یا مجاز در کلمه میدانند یا مجاز در اسناد میدانند و مانند آن, اما این بیان نورانی امام رضا(سلام الله علیه) در آن پایان یک بیان جامعی است فرمود اینها جای دیگر را نشان میدهند و ما با اسمای حسنای خدا کار داریم یعنی شما ببینید عالم را جوشن کبیر دارد اداره میکند او ضارّ است او نافع است او شافع است منتها اینها افعال الهیاند یعنی کلّ این عالَم را این جوشن کبیر دارد اداره میکند شما این جوشن کبیر را که بررسی میکنید میبینید چیزی برای عالم نمیماند که دیگر نگوییم اینها مجاز است اسناد ضرر و نفع را به الله ما مجاز میدانیم به این اشیای خارجی حقیقت یا میگوییم در طول اینها هستند خب چرا این طور بگوییم آن موحد میگوید که «خویش را تأویل کن نِی ذکر را» خودت بالا بیا چرا این جوشن کبیر را عوض میکنی؟ چرا میگویی فَلَمْ تَقْتُلُوهُمْ وَلکِنَّ اللّهَ قَتَلَهُمْ این دیگر حکم شفاف است دیگر شما نکُشتید او کُشت خب اگر شما نکشتید او کشت یعنی در قتل مجاز است در کلمه مجاز است یا اسناد قتل به او مجاز است این طور نیست و این واقعیّت را نشان میدهد سراب نیست که باطل باشد حق است «لا ریب فیه» منتها اینجا نیست جای دیگر است و این آن جای دیگر را نشان میدهد و آنها که در جهنم دارند میسوزند نمیدانند که چه کسی اینها را تعذیب میکند آنجا هم در اثر شدّت عناد نمیگویند خدا آنجا به مالک(سلام الله علیه) که مسئول جهنم است آنجا هم این بیادبی و دهنکجی را دارند میگویند یَا مَالِکُ لِیَقْضِ عَلَیْنَا رَبُّکَ (4) ما که خدا را قبول نداریم تو که خدایی داری از خدایت بخواه که بالأخره جان ما را بگیرد یک عده هستند که بالأخره بگویند رَبَّنَا ابْصَرْنَا وَسَمِعْنَا (5) اما آنهایی که أُشْرِبُوا فِی قُلُوبِهِمُ الْعِجْلَ (6) آنها هم که هستند دست از استکبار برنمیدارند میگویند مالک! ما که معتقد نیستیم تو که معتقدی خدایی داری و این کارها به دست اوست از او بخواه که جان ما را بگیرد یَا مَالِکُ لِیَقْضِ عَلَیْنَا رَبُّکَ یعنی تو بگو, خب این آنجا هم همین طور است بنابراین.
پرسش: حاج آقا روایت دارد «الناس نیام فاذا ماتوا انتبهوا» (1) یعنی آنها متنبّه میشوند دیگر.
پاسخ: بیدار میشوند تمام درد و مصیبت این است انسان بیدار میشود عالِم میشود ولی نمیتواند ایمان بیاورد تمام مشکلات بعد از مرگ همین است که علم هست یعنی عقل هست انسان خیلی همه چیز میبیند برایش دیگر رَبَّنَا ابْصَرْنَا وَسَمِعْنَا اما «آمنّا» در آن نیست فَارْجِعْنا نَعْمَلْ صَالِحاً (2) برای اینکه ما که در دنیا هستیم اراده در اختیار ماست علم امر اختیاری نیست علم یک امر ضروری است کسی وقتی که مقدّمات حاصل شده نمیتواند بگوید من نمیخواهم بفهمم دیگر مقدّمات که حاصل شده چون اینها ضروری است ما در برابر ضروری قرار میگیریم وقتی در برابر ضروری قرار گرفتیم میشود مضطرّ دیگر کسی دیگر نمیتواند بگوید این اینچنین هست یا اینچنین نیست این یقیناً هست اما بین نفس و بین ایمان اراده فاصله است میتواند بگوید من قبول نمیکنم وجود مبارک موسای کلیم به فرعون فرمود آخر برای تو روشن شد اینها سِحر نیست بپذیر دیگر, نپذیرفت الآن شما ببینید دوتا طلبه بخواهند سیوطی را مباحثه بکنند در حجره که ثالثشان فقط خدایشان است آنجا با اینکه حق روشن شد که با این همبحث اوست حاضر نیست تمکین بکند این دیگر وقتی عالِم شد و به جامعه افتاد فتنه برای دیگران است ما از همان اول باید خودمان را کنترل بکنیم ایمان یعنی ایمان بین نفس و بین ایمان فعلِ اختیاری است اراده فاصله است یا ایمان میآوریم یا نمیآوریم اگر امروز گفتیم حق با توست وقتی وارد جامعه شدیم میشویم نور و رحمت و برکت در قیامت این فضیلت کلاً رخت برمیبندد ماییم و علمِ ما و ماییم و آنچه را که قبلاً انجام دادیم لذا ایمان و عمل صالح و امثال ذلک هیچ در بعد از مرگ نیست «الیوم عملٌ و لا حساب و غداً حسابٌ و لا عمل» (3) این از غرر روایات ماست که از وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) نقل شده است وجود مبارک حضرت امیر هم آن را نقل کرده.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
فَوَجَدَا عَبْداً مِنْ عِبَادِنَا آتَیْنَاهُ رَحْمَةً مِنْ عِندِنَا وَعَلَّمْنَاهُ مِن لَّدُنَّا عِلْماً ﴿65 قَالَ لَهُ مُوسَی هَلْ أَتَّبِعُکَ عَلَی أَن تُعَلِّمَنِ مِمَّا عُلِّمْتَ رُشْداً 66 قَالَ إِنَّکَ لَن تَسْتَطِیعَ مَعِیَ صَبْراً 67 وَکَیْفَ تَصْبِرُ عَلَی مَا لَمْ تُحِطْ بِهِ خُبْراً 68 قَالَ سَتَجِدُنِی إِن شَاءَ اللَّهُ صَابِراً وَلاَ أَعْصِی لَکَ أَمْراً 69 قَالَ فَإِنِ اتَّبَعْتَنِی فَلاَ تَسْأَلْنِی عَن شَیْءٍ حَتَّی أُحْدِثَ لَکَ مِنْهُ ذِکْراً 70 فَانطَلَقَا حَتَّی إِذَا رَکِبَا فِی السَّفِینَةِ خَرَقَهَا قَالَ أَخَرَقْتَهَا لِتُغْرِقَ أَهْلَهَا لَقَدْ جِئْتَ شَیْئاً إِمْراً71 آنچه که در طلیعهٴ قصّهٴ وجود مبارک موسای کلیم و خضر(علیهما السلام) در بعضی از نقلهای تاریخی آمده است که وجود مبارک موسای کلیم بعد از تلقّی کلام الهی و دریافت تورات عُجْبی ـ معاذ الله ـ در او پیدا شده و گفت من اعلمِ مردمم و خدای سبحان برای رفع عُجب او این صحنه را به بار آورد ظاهراً اینها تام نیستند نه سند معتبر دارند نه با مقام شامخ عصمت اینها سازگار است.
مطلب دوم آن است که وجود مبارک موسای کلیم مأمور شد که با بندهای از بندگان خاصّ الهی دیدار داشته باشد و معارفی را از او فرا بگیرد اما بالأخره آدرس و علامت و آیت و نشانهای باید باشد که طبق آن نشانه آن بندهٴ صالح خدا را ملاقات کند گاهی این نشانهها در بدن خود انسان پیش میآید نظیر آنچه که ذات اقدس الهی به زکریا(سلام الله علیه) وعده داد که تو فرزنددار میشوی وجود مبارک زکریا عرض کرد من رَبِّ إِنِّی وَهَنَ الْعَظْمُ مِنِّی وَاشْتَعَلَ الرَّأْسُ شَیْباً (1) اما وعدهٴ الهی و اعجاز الهی امکانپذیر است علامت این کار چیست؟ فرمود: آیَتُکَ أَلاَّ تُکَلِّمَ النَّاسَ ثَلاَثَ لَیَالٍ سَوِیّاً (2) سه روز ثَلاَثَ لَیَالٍ سَوِیّاً سه روز در عین حال که سالم هستی و هیچ مشکل طبّی در کام و زبان و دندان و لسان تو نیست قدرت حرف زدن نداری فقط میتوانی مناجات داشته باشی, ذکر داشته باشی, دعا داشته باشی عبادت بکنی ولی نمیتوانی با مردم حرف بزنی این یک علامت است وقتی وجود مبارک زکریا این علامت را در خود احساس کرد فهمید آن بشارت نزدیک است گاهی هم علامت در خارج از بدن انسان است مثل آنچه که برای وجود مبارک موسای کلیم این علامت را قرار دادند که این ماهی که به همراه دارید اگر به آب افتاد و رفت همانجا میقات شماست, ملاقات شماست این ماهی سهمش همین طور بود این هم یک مطلب.
مطلب دیگر اینکه انسان باید بالأخره تا آنجا که زنده است از علوم الهی بهره ببرد و هیچ کس نمیتواند بگوید این مقدار درسی که من خواندم بَس است در بعضی از تعبیرات دینی ما آمده است حالا یا به عنوان روایت است یا کلمات بزرگان دین که اولین روز جهلِ انسان آن وقتی است که بگوید من فارغالتحصیل شدم و همین مقدار درسی که خواندم بس است ابنقُتیبه دینوری از بزرگان اهل دین نقل میکند که انسان منبع معرفتی او سه چیز است یکی قرآن است یکی حدیث یکی «لا أدری» اگر کسی این «لا أدری» را رها کرده دیگر به سراغ قرآن و روایت هم نمیرود تا باور دارد که خیلی چیز را نمیداند این میتواند به دنبال علم باشد اما همین که این باور از او گرفته شد این «لا أدری» به «أدری» تبدیل شد دیگر به سراغ آن دو منبع دیگر هم نمیرود منبع عالِم شدن انسان قرآن است و روایت است و اعتراف به جهل خدای سبحان انبیا(علیهم الصلاة و علیهم السلام) را از اسمای الهی برخوردار کرده است چون مستحضرید قرآن وقتی وارد مسئله تعلیم و تربیت و یُعَلِّمُهُمُ الْکِتَابَ وَالْحِکْمَةَ (1) میشود از اسمای الهی سخن به میان میآورد وَعَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ (2) یعنی این کتاب که مُهیمِن بر سایر کتابهاست در محور تعلیم اسمای الهی سخن میگوید نه در تعلیم هویّت مطلقه و ذات اقدس الهی که احدی به او دسترسی ندارد وَعَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ آنوقت این هزار اسمی که در جوشن کبیر است این هزار کتاب است هزار فصل است هزار رساله است که به انبیا آموختند این میشود علمِ الهی یُعَلِّمُهُمُ الْکِتَابَ وَالْحِکْمَةَ در همین مدار تعلیم اسماست.
اما اینکه گفته میشود چرا جن نازلتر از انسان و فرشته است برای اینکه نه بلاواسطه شاگرد خداست که خدا بفرماید وَ عَلَّم مثلاً جن را اسماء بلکه دربارهٴ انسان فرمود: وَعَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ یک, نه معالواسطه شاگردان خدا هستند که خدای سبحان به انسانِ کامل دستور بدهد این اسمای حُسنا که من به شما آموختم شما ولو در حدّ اِنبا نه در حدّ تعلیم به اینها القا کنید به اینها اعطا کنید دو, فقط دربارهٴ فرشتهها آمده است که یَا آدَمُ أَنْبِئْهُمْ بِأَسْمَائِهِمْ (1) فرشتهها گرچه آن حد را ندارند که شاگرد بلاواسطه خدا باشند یک, و عالِم بشوند به اسمای الهی دو, بلکه شاگرد معالواسطه هستند سه, در حدّ اِنبای از اسما باخبرند نه در حدّ تعلیم چهار, خدای سبحان به آدم نفرمود «یا آدم عَلِّمهم بأسماء هؤلاء» فرمود: أَنْبِئُونِی بِأَسْمَاءِ هؤُلاَءِ (2) گزارشی بده آن کاری که از انسانِ کامل برمیآید از فرشته برنمیآید.
دربارهٴ جن درست است شهوت دارند, غضب دارند اما آن عقلی که بتواند اینها را متعالی کند آن عقل را ندارند در کارهای تحریکی هنرمندانه خیلی کارها را انجام میدهد اما در کارهای ادراکی ضعیفاند. به هر تقدیر خدای سبحان یا از راه تعلیم اسما هست یا مستقیم هست یا از راه فرشتههاست گاهی هم از راه اولیای خاصّ خود مطالبی را به بعضی از انبیای خود القا میکند نظیر آنچه بین موسی و خضر(علیهما السلام) گذشت. درست است که وجود مبارک موسی جزء انبیای اولواالعزم است اعلم امّت خود هست اما آن ولیّ خدا جزء تودهٴ مردم نبود آن هم علمِ شریعت را به موسای کلیم تعلیم نداد علمِ ولایت را تعلیم داد و آنها هم در حقیقت علم است نه سهتا قضیه جزئیه انشاءالله به آن قضایای سهگانه که رسیدیم روشن میشود که در کنار همهٴ اینها قضایای کلی به نحو قضایای حقیقیه هست که قابل تعلیم و تعلّم است وقتی که میفرماید این دیوار برای دوتا بچه یتیم بود وَکَانَ أَبُوهُمَا صَالِحاً (3) این یک اصل کلی است یعنی اگر کسی آدم صالح بود هرگز خدای سبحان صلاح او را فراموش نمیکند ولی در احفاد او و احقاب او هم که باشد خضرِ راه را میفرستد که نوههای او, ندیدههای او, نَبیرههای او را دریابند این برهان مسئله است وقتی وجود مبارک خضر به موسی عرض میکند که چون پدرشان آدم صالحی بود من مأمور شدم که دیوار اینها را بازسازی کنم این اصلِ کلی است ممکن نیست کسی آدم خوب باشد و خوبی او به فرزندان او نرسد, ممکن است کسی آدم بد باشد و خدای سبحان بدی او را دربارهٴ اعقابش اِعمال نکند اما این ممکن نیست کسی آدم صالح باشد و فرزندان او در بین راه بمانند این شدنی نیست این برهان مسئله است خب اگر برهان مسئله است میشود تعلیم کلی دیگر آن دوتا قضیه هم همین طور است این علم بود نه تنها سهتا کار جزئی.
پرسش: استناد این استثنایش را چطور توجیه میکنید حضرت نوح, امام هادی.
پاسخ: آنجا تنها پدرِ صالح بودن کافی نیست مادر صالح هم لازم است دربارهٴ همسر لوط و همسر نوح ذات اقدس الهی فرمود: ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً لِلَّذِینَ کَفَرُوا امْرَأَةَ نُوحٍ وَامْرَأَةَ لُوطٍ کَانَتَا تَحْتَ عَبْدَیْنِ مِنْ عِبَادِنَا صَالِحَیْنِ فَخَانَتَاهُمَا (1) اینکه ما دربارهٴ اهل بیت(علیهم الصلاة و علیهم السلام) میگوییم تنها اصلاب شامخه که نیست ارحام مطهّره هم هست تنها اصلاب شامخه اگر کافی بود بله فرزند نوح نقض میشد اما هم اصلاب شامخه لازم است هم ارحام مطهّره آنجا که فرمود همسر نوح کافره بود, همسر لوط کافره بود نباید توقّع داشت فرزند صالح به بار بیاید ولی این از حریم بحث بیرون است بحث در این است که اگر کسی خودش آدم صالح بود یک, فرزندان او نوههای او بالأخره نتیجهٴ خوبی پدر یا جد را میبینند این دو و آن هم خیر دنیایی بود به آنها رساند اینچنین نیست کسی آدم خوب باشد و خوبیاش در عالم گُم بشود این شدنی نیست این وعدهٴ الهی است همیشه خضرِ راه در راه است منتها کسی بعضیها میشناسند بعضیها نمیشناسند یک وقت میگویند فلان کس ناشناسی به ما کمک کرده یا فلان کس این مشکل ما را حل کرده اصلاً نمیدانند که چه کسی این را فرستاده این نگاهِ توحیدی به عالم همین است این در کتاب شریف نهجالبلاغه بارها این حدیث خوانده شد وجود مبارک حضرت امیر فرمود: «الْمِسْکِینَ رَسُولُ اللَّهِ» (2) است «الْمِسْکِینَ رَسُولُ اللَّهِ» یک وقت است کسی گدای حرفهای است که خب هیچ باید بساط اینها را جمع کرد یک وقت واقعاً کسی مسکین و نیازمند است فرمود اینکه نیازمند است به شما مراجعه کرد این نیامده خدا او را فرستاده از یک طرف به شما امکانات داد یک، از طرف دیگر او را درِ خانهٴ شما فرستاد دو، ببینید چه میکند سه، «الْمِسْکِینَ رَسُولُ اللَّهِ» یعنی خدا فرستاده او را، خب این نگاه توحیدی کجا آن نگاه که این گداها را باید جمع کرد کجا، اگر وجود مبارک حضرت امیر دارد که من جهان را مرآت حق میبینم بر اساس همین معیار است ما آیات فراوانی داریم که صدر و ساقهٴ عالَم را آیات الهی میداند چیزی در قبل از دنیا، در دنیا، در برزخ، در ساهرهٴ قیامت و در بهشت و جهنم در این مقاطع پنجگانه یافت نمیشود که آیهٴ خدا نباشد مگر ممکن است چیزی موجود بشود در این مراحل پنجگانه و مخلوق خدا نباشد خب اگر مخلوق خداست ممکن است چیزی مخلوق خدا باشد و آیت خدا نباشد منتها آیات فرق میکند ما فقط عادت کردیم به آن بلبل و طیهو و آهو و امثال اینها کلب و خنزیر هم آیه الهیاند آن کسی که موحّدانه نگاه میکند جهنم و بهشت را هم یکجا آیت خدا میبیند و خدای سبحان وقتی سورهٴ مبارکهٴ «الرحمن» را به عنوان عروس قرآن نازل کرده آن به به و چه چهای که دارد دربارهٴ جهنم هم هست وقتی جهنم را با آن غضبش میستاید میفرماید به به فَبِأَیِّ آلاَءِ رَبِّکُمَا تُکَذِّبَانِ چقدر جای خوبی است ما اگر انشاءالله وارد بهشت بشویم اول در و دیوار جهنم را میبوسیم میگوییم تو باعث شدی که ما خطا نکردیم اگر جهنم نبود خیلیها آلوده میشدند از ترس جهنم است که یک عده به طرف بهشت میروند یُرْسَلُ عَلَیْکُمَا شُوَاظٌ مِن نَارٍ وَنُحَاسٌ فَلاَ تَنتَصِرَانِ ٭ فَبِأَیِّ آلاَءِ رَبِّکُمَا تُکَذِّبَانِ (3) این حُورٌ مَقْصُورَاتٌ فِی الْخِیَامِ (4) را آیات میداند آن وَلِمَنْ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِ جَنَّتَانِ (5) را آلاء میداند، این شعلهٴ گدازندهٴ جهنم را آیه میداند میگوید به به عجب نعمت خوبی است فَبِأَیِّ آلاَءِ رَبِّکُمَا تُکَذِّبَانِ وقتی انسان جهانبینِ موحد است کلّ صحنه را میبیند، میبیند همه چیز در جای خودش خوب است یک وقت انسان میرود منزل آشپزخانه را میبیند، اتاق پذیرایی میبیند، حال را میبیند اتاق خواب را میبیند میگوید به به ولی از دیدِ معمار که نگاه کند اگر خانهای دستشویی نداشته باشد که جا برای زیست نیست این دستشویی اگر نباشد آن خانه مفت هم نمیارزد فرمود کلّ این عالَم هر کدام در جای خودش زیباست اگر جهنم نبود بسیاری از مردم آلوده میشدند اکثری مردم «خوفاً من النار» عبادت میکنند حالا یا ترس آبروست یا ترس از زندان است یا ترس از نار است غرض این است که یک اصل کلی قرآنی این است که چیزی در عالم نیست که مخلوق خدا نباشد یک، اصل دوم این است که چیزی نیست که مخلوق خدا باشد ولی آیه الهی نباشد خدا را نشان ندهد اینکه ممکن نیست اگر هر برهانی شما اقامه میکنید بر اینکه عرش خدا دارد فرش هم همچنین، بهشت خدا دارد جهنم هم همچنین، آهو و طیهو خدا دارند کلب و خنزیر هم اینچنین، نگاه عارفانه به جهان کلّ جهان را آیه میبیند، مرآت میبیند که او را دارد نشان میدهد منتها بعضی اسمای قهر را نشان میدهند بعضی اسمای مهر را نشان میدهند و مانند آن، اگر کسی نه خودش نبیّ بود نه از فرشتهها کمک گرفت نه از شاگردان انبیا نه از شاگردان اولیا مدد گرفت قرآن کریم میفرماید: فَأَعْرِضْ عَن مَن تَوَلَّی عَن ذِکْرِنَا وَلَمْ یُرِدْ إِلَّا الْحَیَاةَ الدُّنْیَا ٭ ذلِکَ مَبْلَغُهُم مِنَ الْعِلْمِ (6) اینها قدری پول خُرد علمی در جیبشان است مبلغ علمشان همین است تا این برنامهٴ کوتاهمدت را آن هم محدود میبینند یعنی تا گور را میبینند همین چند سال را در حالی که این چند سال نسبت به برزخ و ابد قیامت قابل قیاس نیست فرمود: فَأَعْرِضْ عَن مَن تَوَلَّی عَن ذِکْرِنَا وَلَمْ یُرِدْ إِلَّا الْحَیَاةَ الدُّنْیَا ٭ ذلِکَ مَبْلَغُهُم مِنَ الْعِلْمِ به وجود مبارک موسای کلیم یا انبیای دیگر از چند راه علم یاد میدهد یا از راه تعلیم اسماست یا با فرستادن فرشتههاست یا با فرستادن عبدِ صالح که از علوم وَلوی برخوردار است همان است گاهی هم به بندگان خاصّ خودش نظیر سلیمان(سلام الله علیه) از راه هدهد علمی به او یاد میدهد که هدهد میگوید وَکَیْفَ تَصْبِرُ عَلَی مَا لَمْ تُحِطْ بِهِ خُبْراً جریان بوالقیس و جریان یمن و اینها را این هدهد به عرض وجود مبارک سلیمان میرساند.
پرسش: حاج آقا درایت پیامبر اولواالعزم از غیر اولواالعزم بالاتر نیست؟
پاسخ: خب البته، بالاتر است ولی آن علم باطن را دارد یاد میگیرد نه علم ظاهر را یعنی آن شریعت سرِ جایش محفوظ.
اما در جریان اینکه وجود مبارک خضر این کارها را از امر الهی کرد با مادر موسی فرق دارد مادر موسی قبلاً بعضی از این شواهد گذشت که گاهی خدای سبحان به انسانی که پیامبر نیست، امام نیست وحی فعلی میفرستد نه وحی علمی، وحی دو قِسم است یک وقت وحی حکم است و علمی است یک وقت وحیِ فعل است وحیِ حکم برای انبیاست که فلان حکم حلال خدا این است حرام خدا این است که این شریعت است و غیر از انبیا کس دیگر هم نمیآورد وقتی وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) رحلت کرد آنطوری که در نهجالبلاغه است حضرت امیر فرمود: «لَقَدِ انْقَطَعَ بِمَوْتِکَ مَا لَمْ یَنْقَطِعْ بِمَوْتِ غَیْرِکَ» (1) یعنی با ارتحال شما چیزی قطع شد که با مرگ هیچ کسی قطع نمیشد اگر انبیای دیگر رحلت کردند بالأخره وحی تشریعی قطع نشد برای اینکه شما ظهور کردی اما بعد از شما که دیگر پیامبری نخواهد آمد دیگر شریعتی نیست حلال و حرامی هر چه باید بیان بشود شد البته وحی وَلوی هست، وحی فعل هست، اِخبارات غیبی هست، تأییدات هست اما وحی شریعت که به اسلام برگردد به دین برگردد به حکم خدا برگردد این دیگر تمام شد «لَقَدِ انْقَطَعَ بِمَوْتِکَ مَا لَمْ یَنْقَطِعْ بِمَوْتِ غَیْرِکَ».
در آن بحث به این نتیجه رسیده بودیم که وحی گاهی وحی حُکمی است که برای انبیاست گاهی وحیِ فعلی است نه وحی حکمی یعنی انسان در بخش علمی منتظر دریافت علوم و معارف است در بخش عقلِ عملی که کارِ او تصمیم است و عزم است و نیّت است و اراده است و محبت است و گرایش اینها کارهای عملی است نه کارهای علمی، کارهای علمی برای جزم است و یقین است و برهان است و تصوّر است و تصدیق است و امثال ذلک که اینها برای عقل نظری است در قرآن از دو نوع وحی سخن به میان آمده یکی وحی علمی است که خب برای انبیا و گروه دیگر است اگر به شریعت برنگردد به حکم برنگردد برای غیر انبیا هم هست یک قِسم وحی عملی است که انسان دفعتاً در قلبش این القا میشود که تصمیم بگیرد فلان کار را بکند از او سؤال کنی خیلی نمیتواند برهان اقامه کند اما یک گرایش ویژهای در قلب او پیدا میشود این برای مادر موساست مادر موسی نگفت به من امر کردند که این کار را بکن وَأَوْحَیْنَا إِلَی أُمِّ مُوسَی أَنْ أَرْضِعِیهِ فَإِذَا خِفْتِ عَلَیْهِ فَأَلْقِیهِ (2) ما این تصمیم را به قلب او القا کردیم او هم همین کار را کرده اما در اینجا خضر(سلام الله علیه) به موسی(علیه السلام) میگوید مَا فَعَلْتُهُ عَنْ أَمْرِی (3) یعنی به من امر شده من خودم که این کار را نکردم که اینکه به من امر شده دستور دادند این کار را بکن معلوم میشود که دستور خاصّ حکم را دارد از ذات اقدس الهی میگیرد منتها حکم باطنی پس یک وقت است سخن از وحی فعل است آن برای مادر موساست که دلیل نیست بر اینکه او رسالتی داشته چون هیچ دلیلی نیست فقط فعل را خدا گفت برای همهٴ ما همین طور است منتها آن مرحلهٴ زیر خطّ فقر، آن مرحلهٴ ضعیف گاهی میبینید انسان به سَمتی گرایش پیدا میکند بعد میگوید خوب شد ما این کار را کردیم، خوب شد این حرف را زدیم اما دیگر نمیداند چه کسی در قلبش القا کرد که، این وَأَوْحَیْنَا إِلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیْرَاتِ (4) نه «أن احکموا و کذا» «أن افعلوا و کذا» وحی میشود نه «أن احکموا» یا «أن اعلموا» فعل را ما القا میکنیم گاهی آدم میبیند تصمیم میگیرد که فلان کار را انجام بدهد بعد میبیند کار خوبی بود این باید شاکر باشد که از جای دیگر این تصمیم به او افاضه شده در حدّ مادر موسی(سلام الله علیهما) بیش از این نبود تصمیمی در قلب او القا شده ولی دربارهٴ خضر گفت من این کار را که به دستور خودم نکردم که یعنی به من دستور دادند این کار را کردم لذا تفاوت جوهری هست بین آنچه خضر(سلام الله علیه) انجام داد و آنچه که مادر موسی(سلام الله علیهما) انجام دادند.
مطلب بعدی آن است که در قرآن کریم این تطوّرات موسای کلیم آمده که ایشان در مصر اول اقدام کرد و به نفع مظلومی قیام کرد و ظالمی را از بین برد عدهای ائتمار کردند یعنی مشورت کردند إِنَّ الْمَلَأَ یَأْتَمِرُونَ (1) مشاوره کردند که موسی را از بین ببرند و به موسی(سلام الله علیه) خبر داده شد جَاءَ رَجُلٌ مِنْ اقْصَی الْمَدِینَةِ (2) که آنها تلاش دارند تو را از بین ببرند موسای کلیم(سلام الله علیه) از مصر بیرون رفت فَخَرَجَ مِنْهَا خَائِفاً یَتَرَقَبُ این مشخص بود قبل از نبوّت بود وارد سرزمین مدین شد چه حادثهای در آنجا اتفاق افتاد مشخص است چند سال خدمت شعیب(سلام الله علیه) بود مشخص است برگشتن با عائله از مدین به طرف مصر آمد مشخص است در شبِ تار در هوای سرد آنَسَ مِن جَانِبِ الطُّورِ نَاراً (3) مشخص است بعد آنجا رفت و فَاخْلَعْ نَعْلَیْکَ (4) شد و وحی و نبوّت نصیبش شده که از آن به بعد مسئله نبوّت است بعد وارد مصر شد اینها را مشخص فرمود بعد جریان مناجات و کوه طور رفتن و اینها مشخص شد مبارزاتی که با فرعون و آل فرعون داشت مشخص شد و خروجش دوباره از مصر با گذر از دریای خشکشده مشخص شد وقتی وارد سرزمین تِیه شدند اینجا دیگر مشخص نیست لذا برخیها که شبهه دارند که آیا وجود مبارک موسای کلیم که در این قصه آمده همان موسای معروف(علیه السلام) است یا موسایی که از احفاد یوسف(سلام الله علیه) است از همینجا پیدا شده که اینها مشکل تاریخی دارند و اگر این در مصر بود خب یقیناً «لو کان لبان» چون قضیهای بود همگان در مصر از موسای کلیم باخبر بودند و اینها اما در آن وادی تِیه کسی از کسی باخبر نبود اینها راهِ چند ساله را چهل سال سرگردان بودند همین گروهی که راهی که چهل سال نه، چهل هزار سال هم اگر صبر میکردند نمیتوانستند برسند چهار ساعته رفتند مگر حالا آدم چهار هزار سال صبر بکند میتواند این دریا را خشک بکند و با پای عادی از دریا بگذرد فَاضْرِبْ لَهُمْ طَرِیقاً فِی الْبَحْرِ یَبَساً (5) طوری برود که پایش تَر نشود این دیگر با چهار هزار سال، چهار میلیون سال اما همین مردمی که این کارِ چهار هزار سال یا چهار میلیون سال را چهار لحظه کردند آنجا أَرْبَعِینَ سَنَةً یَتِیهُونَ فِی الْأَرْضِ (6) وقتی دنبال وحی و نبوت نباشد و دنبال رهبران الهی نباشد راهِ چهار ساعته را چهل سال معطّل است وقتی راهِ انبیا را برود راه چهل هزار ساله اصلا نه، راهِ نشدنی را شدنی میکند غرض این است که جریان موسای کلیم(سلام الله علیه) مشخص نبود که در مصر است اگر بود «لو کان لبان» و عدهای هم نمیگفتند که این موسی غیر از موسای کلیم است و آنچه که اتفاق افتاد ظاهراً در همان جریان تِیه بود و ظاهر قرآن کریم این است که وجود مبارک موسایی که اینجا مطرح است همان موسای کلیم است.
پرسش: با توجه به اینکه دربارهٴ حضرت ابراهیم دارد رُشدهُ مِن قَبل (1) تا به مقام پیامبری برسد در همین داستان هم خود حضرت موسی دارد میگوید که من از تو رشد میخواهم نباید این داستان موسی و خضر بعد از پیامبری.
پاسخ: چرا، برای اینکه این وحی را که دریافت کرد اگر نبی نبود که وحی دریافت نمیکرد که، اینکه خدای سبحان به موسای کلیم وحی میفرستد معلوم میشود او نبی بود دیگر و اگر نبی نبود و شریعت نداشت که اعتراض نمیکرد چون نبی بود شریعت داشت میگفت آخر چرا این شخص را کُشتی، چرا آن کشتی را سوراخ کردی، چرا بیکاری کردی و امثال ذلک اینها همه را از آنجا گرفته منتها رشد جریان یک رشد خاصی است در جریان وجود مبارک ابراهیم(سلام الله علیه) که فرمود: وَلَقَدْ آتَیْنَا إِبْرَاهِیمَ رُشْدَهُ مِن قَبْلُ برای اینکه تَبرگیری و بتشکنیاش را تشریح بکند سرفصل آن قصه این است وگرنه اول که این حرفها نبود در اول که سخن از احتجاجات توحیدی بود وَکَذلِکَ نُرِی إِبْرَاهِیمَ مَلَکُوتَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ (2) مسئلهٴ معرفت توحیدی بود آنوقت او برای احتجاج و مناظره و جدال احسن فَلَمَّا جَنَّ عَلَیْهِ اللَّیْلُ رَأی کَوْکَباً قَالَ هذَا رَبِّی (3) او را باطل کرد آن دیگری هذَا رَبِّی آن را باطل کرد فَلَمَّا رَأی الشَّمْسَ بَازِغَةً قَالَ هذَا رَبِّی هذَا أَکْبَرُ (4) اینها را باطل کرد بعد گفت وَجَّهْتُ وَجْهِیَ لِلَّذِی (5) این از سنخ سرفصل آن قصّه وَکَذلِکَ نُرِی إِبْرَاهِیمَ مَلَکُوتَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ است اما سرفصل مبارزهٴ با بتپرستها و بتشکنبودن این لَقَدْ آتَیْنَا إِبْرَاهِیمَ رُشْدَهُ مِن قَبْلُ حالا این رشد معنایش این نیست که وجود مبارک ابراهیم طلیعهٴ نبوّت او رشد است تا ما بگوییم وجود مبارک موسای کلیم هم که میگفت عَلَی أَن تُعَلِّمَنِ مِمَّا عُلِّمْتَ رُشْداً این هم طلیعهٴ نبوّت اوست آن در اثنا یا بخش پایانی نبوّت او بود وجود مبارک ابراهیم که در طلیعهٴ امر رشد نگرفت در طلیعهٴ امر ملکوت را به او نشان دادند، خب.
این مطلب دیگر اینکه آنچه را که خضر(سلام الله علیه) فرمود کرد اما گاهی هم ممکن است بگویند ما جریان غدیر و سقیفه را ـ معاذ الله ـ از همین قبیل میدانیم که مفضولی بر فاضل مقدّم میشود خب غدیر و سقیفه کجا، خضر و موسی(سلام الله علیهما) کجا آنجا هر دو حق بود آنجا هر دو به امر الهی بود اینجا یکی بیّنالغی است یکی بیّنالرشد است یکی حقّ محض است یکی باطل صرف است این سخن از تقدیم فاضل و مفضول حیلهای است که متأسفانه از قلم ابنابیالحدید گذشت خب الحمدلله الذی قدّم المفضول علی الفاضل اولاً خدای سبحان که حکیم است هرگز کار غیر حکمت نمیکند آنوقت این دسیسه است سخن از فاضل و مفضول نیست سخن از حق و باطل است مگر میشود این کار را کرد خدای سبحان برای حکمتی باطل را بر حق ترجیح بدهد اینها در نماز جمعه مطرح شد حالا چطور شد از قلم این بزرگوار متأسفانه گذشت این برای دسیسه خوب است گاهی ممکن است بگویند مصلحتی هست که انسان مفضول را بر فاضل مقدم بدارد خب عدهای هم میگویند شاید، اما سخن از فاضل و مفضول نیست سخن از عدل و ظلم است، سخن از حق و باطل است سقیفه کجا غدیر کجا، غرض این است که مبادا خدای ناکرده هر شبههای از هر کسی شنیدید حواستان را پرت کند حسابها از هم باید کاملاً جدا باشد حالا «مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز»، خب.
اینجا فرمود: فَوَجَدَا عَبْداً مِنْ عِبَادِنَا آتَیْنَاهُ رَحْمَةً مِنْ عِندِنَا وَعَلَّمْنَاهُ مِن لَّدُنَّا عِلْماً ما به او علم آموختیم علم دو گونه است یعنی آنچه را که ما به موسای کلیم یاد دادیم قابل علم است منتها رقیق کردنش، نازل کردنش با مثال و داستان میشود به شما هم منتقل بشود علم است عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ علم است اینها علم است و میشود اینها را رقیق کرد مثال زد در حدّ داستان بالأخره به شما تفهیم کرد بعضی از چیزهایی که ما به موسای کلیم دادیم یا به خضر دادیم اینها از سنخ علم نیست که شما بروید درس بخوانید و یاد بگیرید میبینید در جریان سلیمان و داود و مانند آن(علیهم السلام) تعبیر قرآن دو گونه است یک وقت است میفرماید ما به داود فلان علم را دادیم خب همهٴ انبیا آمدند یُعَلِّمُهُمُ الْکِتَابَ وَالْحِکْمَةَ (1) هستند دیگر معلّم شاگرداناند علما را تربیت کردند منتها حالا آنها در اوجاند در قلّهاند شاگردانشان در دامناند در آن ذیلاند در حدّ علم حصولی بالأخره آنها را یاد میگیرند ولو کم ولو در علم حصولی اما بعضی از آن کارها از سنخ علم نیست حالا مثلاً کسی درس بخواند حالا وجود مبارک موسای کلیم با یک اشاره با دست زدن آن عصا را اژدهای دمان میکرد انسان درس بخواند چند سال عصایی را ولو به صورت یک مارمولک در بیاورد این شدنی نیست این با درس حل نمیشود این به قداست روح وابسته است اینها سنخ درس نیست. فرق بین این دو دیدگاه دربارهٴ وجود مبارک داود در سورهٴ مبارکهٴ «انبیاء» فرمود: وَعَلَّمْنَاهُ صَنْعَةَ لَبُوسٍ لَکُمْ آیهٴ هشتاد سورهٴ مبارکهٴ «انبیاء» این است وَعَلَّمْنَاهُ صَنْعَةَ لَبُوسٍ لَکُمْ ما به او یاد دادیم که چگونه برای شما زِره ببافند که در جنگها شما را حفظ بکند خب او بدون استاد زرهباف شد بعد زرهبافی را یاد دیگران داد این زرهبافی فن است، علم است خیلیها یاد گرفتند این تعلیم است اما چگونه این آهنِ سردِ صلبِ سخت را درست بزن مثل بحرهٴ موم نرم بکن اینکه دیگر علم نیست آنجا نفرمود ما یادش دادیم چگونه آهن را مثل موم نرم بکند فرمود: وَأَلَنَّا لَهُ الْحَدِیدَ (2) نه «ألنّاه إلانة الحدید» آن «ألنّاه» کارِ کارخانهٴ ذوب آهن است که آهن را نرم میکند اما آدم دست بزند این آهن سخت را مثل موم نرم بکند اینکه با درس حل نمیشود که این یک قداست الهی میخواهد معجزه راهِ علمی ندارد راهِ فکری ندارد «کما مرّ غیر مرّ» این به طهارت روح به قداست روح به عظمت روح به فنایِ ارادهٴ عبد در ارادهٴ مولا وابسته است او دست میزند که این آهن نرم بشود میگوید چشم، اگر ذات اقدس الهی اراده کرده که نار گلستان بشود یَا نَارُ کُونِی بَرْداً وَسَلاَماً (3) اینکه دیگر راهِ علمی ندارد که آدم درس بخواند آتش را گلستان بکند این راهها را این لطایف را قرآن کریم کاملاً ملاحظه کرده در جریان موسای کلیم و در جریان خضر(سلام الله علیهما) آنچه که به بخش علمی برمیگردد چه حوزه چه دانشگاه آنها مشخص است منتها آنها در قلّه ماها در دامن، آنها علم شهودی ما علم حصولی، آنها حقیقت ما مفهوم بالأخره راه باز است اما در معجزات راهِ علمی و فکری ندارد که آدم مثلاً درس بخواند آنها قدری بیشتر ما قدری کمتر از آن سنخ نیست لذا مسئلهٴ اِلانهٴ حدید را تعبیر به علم نکرد نفرمود: «وعلمناه الانة الحدید» تا بشود کارخانهٴ ذوب آهن فرمود ما طرزی کردیم که دست آنها ید الله شد خواست آهن نرم بشود نرم میشد چیزی در عالَم در قبال ارادهٴ ذات اقدس الهی که استقلالی ندارد بنابراین آنچه را که به وجود مبارک موسی و خضر داد به دو بخش تقسیم میشود یک بخشاش به بخش علمی برمیگردد که خب نصیب دیگران هم میشود آنها شاگردانشان را از علوم الهی برخوردار میکنند به بعضیها آیهٴ محکمه میدهند به بعضیها فریضه عادله میدهند به بعضیها سنّت قائمه میدهند «کلٌّ علی حاله و حیاله» اما آن مقداری که به معجزه برمیگردد که دست بزند مُردهای را زنده کند دست بزند عصایی را اژدها بکند اینها از سنخ علم نیست وجود مبارک موسای کلیم هر دو بخش را داشت چه اینکه خضر(سلام الله علیه) هم هر دو بخش را داشت و این گفت من میخواهم این علوم را از شما یاد بگیرم و این علم یک علمِ عملی بود تقریباً و با دادههای قبلی هم هماهنگ نبود لذا خضر(سلام الله علیه) اول اتمام حجت کرد که تو نمیتوانی صبر کنی نه استعداد نداری یک وقت است انسان به کسی که تازه وارد حوزه یا دانشگاه شده میگوید این مطالب برای کسی است که چند سال این مسائل را پشت سر گذاشته الآن شما استعداد ادراک آن مطالب دقیق را ندارید این میگوید شما استعداد آن را ندارید یک وقت است نه، یک سلسله کارهایی میخواهد بکند میگوید تو نمیتوانی صبر بکنی این نمیتوانی صبر بکنی مربوط به استعداد نیست این معلوم میشود یک چیز دیگری است که با صبر هماهنگ است نه با استعداد ممکن است کسی خوشاستعداد باشد خوشذوق باشد خوشفکر باشد بتواند یک مطلب علمی را درک بکند اما وقتی میبیند چیزی است که بر خلاف یافتههای قبلی اوست اعتراض میکند میگوید نمیتوانی صبر بکنی حالا بقیه سؤالها برای نوبت بعد انشاءالله.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
قَالَ لَهُ مُوسَی هَلْ أَتَّبِعُکَ عَلَی أَن تُعَلِّمَنِ مِمَّا عُلِّمْتَ رُشْداً ﴿66 قَالَ إِنَّکَ لَن تَسْتَطِیعَ مَعِیَ صَبْراً 67 وَکَیْفَ تَصْبِرُ عَلَی مَا لَمْ تُحِطْ بِهِ خُبْراً 68 قَالَ سَتَجِدُنِی إِن شَاءَ اللَّهُ صَابِراً وَلاَ أَعْصِی لَکَ أَمْراً 69 قَالَ فَإِنِ اتَّبَعْتَنِی فَلاَ تَسْأَلْنِی عَن شَیْءٍ حَتَّی أُحْدِثَ لَکَ مِنْهُ ذِکْراً 70 فَانطَلَقَا حَتَّی إِذَا رَکِبَا فِی السَّفِینَةِ خَرَقَهَا قَالَ أَخَرَقْتَهَا لِتُغْرِقَ أَهْلَهَا لَقَدْ جِئْتَ شَیْئاً إِمْراً 71 قَالَ أَلَمْ أَقُلْ إِنَّکَ لَن تَسْتَطِیعَ مَعِیَ صَبْراً 72 قَالَ لاَ تُؤَاخِذْنِی بِمَا نَسِیتُ وَلاَ تُرْهِقْنِی مِنْ أَمْرِی عُسْراً 73 فَانطَلَقَا حَتَّی إِذَا لَقِیَا غُلاَماً فَقَتَلَهُ قَالَ أَقَتَلْتَ نَفْساً زَکِیَّةً بِغَیْرِ نَفْسٍ لَّقَدْ جِئْتَ شَیْئاً نُّکْراً 74 جریان وجود مبارک موسی و خضر(علیهما السلام) با این سؤالها همراه شد سؤال وقتی مطلب از ظرفیت مخاطب بیشتر باشد قهراً سؤالبرانگیز است سؤال گاهی به صورت اعتراض است میگویند فلان شخص یا فلان نهاد زیر سؤال رفته یا در قانون اساسی آمده که نمایندگان حقّ سؤال دارند این سؤال معنای استفهام و استعلام نیست که متعلِّم از معلّم میکند این سؤال به معنای اعتراض است در کریمهٴ وَقِفُوهُمْ إِنَّهُم مَّسْؤُولُونَ (1) یعنی اینها را متوقف کنید اینها زیر سؤالاند یعنی سؤالِ اعتراضآمیز نه سؤال استفهامی و استعلامی این سؤالِ اعتراضآمیز در این بخشهای قرآن کریم نیست سؤال استعلامی و استفهامی این گاهی به موقع است گاهی به حسب ظاهر عجولانه است وقتی آدم چیزی را نمیداند و سؤال میکند اگر به موقع سؤال کرد جای اعتراض نیست اگر زودتر از موقع سؤال کرد احیاناً جای اعتراض است بنابراین سؤال گاهی به معنای اعتراض است و زیر بار سؤال بردن است نظیر لَتُسْأَلُنَّ یَوْمَئِذٍ عَنِ النَّعِیمِ (2) نظیر وَقِفُوهُمْ إِنَّهُم مَّسْؤُولُونَ (3) نظیر فَلَنَسْئَلَنَّ الَّذِینَ أُرْسِلَ إِلَیْهِمْ وَلَنَسْئَلَنَّ الْمُرْسَلِینَ (4) همهٴ این موارد با تعییر و توبیخ ضمنی همراه است منتها درجاتش فرق میکند. اما سؤال اگر به معنای استعلام و استفهام باشد این با اعتراض همراه نیست ولی گاهی قبل از موقع است و گاهی به موقع. سؤالِ فرشتگان نسبت به ذات اقدس الهی در جریان آفرینش [آدم] از همین قبیل است سؤال استفهامی است منتها اینها شتابزده سؤال کردند اگر ذات اقدس الهی میفرمود من میخواهم انسان خلق بکنم خب آنها ممکن بود سؤال بکنند انسان چیست؟ بر اساس استفهامِ محض باشد اما خدای سبحان فرمود من میخواهم خلیفه خلق کنم یعنی شما در عین حال که جزء عباد مُکرَم خدایید لایق مقام خلافت نیستید این سؤالبرانگیز است منتها فرشتگان مؤدّبانه سؤالِ استفهامی و استعلامی داشتند. سؤال وجود مبارک نوح از ذات اقدس الهی از همین قبیل است چون خدای سبحان به نوح(سلام الله علیه) فرمود وقتی حادثهٴ طوفان پدید میآید شما و اهلتان در کشتی محفوظید دیگران به کام غرق فرو میروند. وجود مبارک نوح(سلام الله علیه) از این کلمهٴ اهل همان اعضای خانواده را به حسب ظاهر دریافت کرد بعد وقتی پسرش غرق شد به ذات اقدس الهی عرض کرد که پسر من که اهل من است تو هم که وعده دادی اهل من محفوظ بماند وعدهٴ تو هم که حق است راز این کار چیست؟ که خدای سبحان فرمود آن اصل اول مشکل دارد لَیْسَ مِنْ أَهْلِکَ (5) وگرنه وعده دادم یک، و وعدهٴ من هم حق است دو، اما آن اهلِ تو نیست إِنَّهُ لَیْسَ مِنْ أَهْلِکَ اینگونه از موارد سؤالِ اعتراضآمیز نیست سؤال استعلامی است استفهامی است منتها گاهی به موقع نیست. سؤالهای وجود مبارک موسی از خضر(سلام الله علیهما) هم از همین قبیل است سؤالِ به موقع نبود نه سؤال اعتراضآمیز بود او مأمور شد از کسی که این دو عنصر باعظمت را دارد علم فرا بگیرد کسی که دارای رحمت است کاری بر خلاف رحمت نمیکند کسی که دارای علم لدنّی است کاری که بر خلاف علم باشد نمیکند وجود مبارک خضر برابر آن جملهای که خداوند به موسای کلیم(سلام الله علیهما) فرمود فَوَجَدَا عَبْداً مِنْ عِبَادِنَا که آتَیْنَاهُ رَحْمَةً مِنْ عِندِنَا (6) کسی که از رحمت الهی برخوردار است کاری بر خلاف رحمت نمیکند کسی که آتَیْنَاهُ رَحْمَةً مِنْ عِندِنَا وَعَلَّمْنَاهُ مِن لَّدُنَّا عِلْماً کاری بر خلاف علم نمیکند منتها ظرفیت سائل محدود است اگر بر خلاف آنچه را که او میداند باشد احیاناً در برابر آن مسئولیتی که دارد وادار میکند که سؤال کند این سه سؤال از سنخ اعتراض نیست البته در یک سطح نیست سؤال فرشتهها و سؤال نوح(سلام الله علیه) و سؤال موسی از خضر(علیهما السلام) از یک سنخاند ولی در یک حد و در یک درجه نیستند ممکن است بعضی از سؤالها خیلی شتابزده باشد و از نظر تعبیر به سؤالهای اعتراضی شبیه باشد و مانند آن.
مطلب بعدی آن است که این حادثهٴ تاریخی و سنگین ظاهراً بعد از نبوّت بود و در مصر هم نبود در مصر وجود مبارک موسای کلیم با یک سلسله مأموریتهای تعلیم کتاب و حکمت، تزکیه نفوس و مانند آن همراه بود گذشته از آنکه رهبری انقلاب را به عهده داشت مبارزات سیاسی را به عهده داشت هر روز با عدهای در ارتباط بود که آنها هم مسائل فکریشان را با موسای کلیم(سلام الله علیه) در میان بگذارند هم مسائل سیاسی را، هم کیفیت مبارزه با سِحر ساحران را وجود مبارک موسای کلیم در مصر با کارهای فراوانی همراه بود اگر چنین مسافرت سرنوشتسازی را انجام میداد بالأخره خیلیها باخبر بودند گذشته از اینکه جواسیس فرعونیها هم مستحضر میشدند درست است خود موسای کلیم از اصحاب سرّ است ممکن است برای کسی بازگو نکند اما وقتی یک رهبر انقلاب در کوران سیاست قرار گرفته در مبارزات سیاسی است عدهٴ زیادی هم او را رصد میکنند برای او به حسب ظاهر بعید است که چند روزی غایب باشد و هیچ کس نفهمد و سؤال نکند ظاهراً این در وادی تِیه بود در وادی تِیه نه مبارزات سیاسی مطرح بود نه جواسیس فراعنه در بین بودند نه آن رهبریهایی که در مصر بود در وادی تِیه راه داشت و مانند آن در آنجاها ممکن است چنین مسافرتی پیش بیاید البته اینها همه در حدّ مظنّه و گمان و ترجیح بعضی از محتملات بر محتمل دیگر و امثال ذلک است بیش از این هم متوقَّع نیست برای اینکه نه آیهای در این زمینه هست، نه تاریخ قطعی در این زمینه هست ولی اجمالش این است که این رهبریها و این برخوردها نشان میدهد که وجود مبارک موسای کلیم از شریعتی دارد حمایت میکند. مطلب بعدی آن است که این سخن که جریان خضر(سلام الله علیه) از سنخ عملِ به تأویل است و جریان وجود مبارک موسای کلیم از سنخ شریعت است این یک امر بیّنالرشد و حق است و هیچ ارتباطی به آن مطلب بیّنالغی دیگران ندارد که شریعت در مقابل طریقت است ـ معاذ الله ـ کسی که اهل طریقت است کاری به شریعت ندارد آن یک سخن بیّنالغی و ظاهرالبطلانی است اما این اصطلاح وجود مبارک موسای کلیم که یک تأویل است برابر آنچه که در همین سورهٴ مبارکهٴ «کهف» آیات بعد خواهد آمد وقتی که موقع تودیع فرا میرسد و خضر(سلام الله علیه) جریان را برای موسی(علیه السلام) بازگو میکند میفرماید این کارهایی که من کردم تأویلی دارد به استناد آن تأویل من دست به این سه کار زدم در آیهٴ 78 همین سوره که بعد به خواست خدا خواهد آمد خضر(سلام الله علیه) فرمود: قَالَ هذَا فِرَاقُ بَیْنِی وَبَیْنِکَ سَأُنَبِّئُکَ بِتَأْوِیلِ مَا لَمْ تَسْتَطِع عَّلَیْهِ صَبْراً یعنی بازگشت و رجوع این کارهای من چه مصلحت و چه ملاک و چه حقیقتی بود من بعداً به شما اطلاع میدهم این را در آیهٴ مبارکهٴ 78 بعد شروع کردند به بیان تأویل وقتی اسرار سهگانه را مشخص کردند در آیهٴ 82 همین سورهٴ مبارکهٴ «کهف» دارد که وَمَا فَعَلْتُهُ عَنْ أَمْرِی ذلِکَ تَأْوِیلُ مَا لَمْ تَسْطِع عَّلَیْهِ صَبْراً این اسرار و باطن چیزی است که من انجام دادم و کسی که مأمور به باطن است مثل گاهی وجود مبارک ولیّ عصر(سلام الله علیه) که ظهور کرد ممکن است برابر آن علم غیبیاش عمل بکند ولی خود وجود مبارک موسای کلیم که به این اسرار آگاه شد هرگز دست به چنین کاری نزد چون انبیا مأمور به علم تأویل نیستند نه قبل از وجود مبارک موسای کلیم پیامبری با تأویل مردم را اداره کرد نه خود موسای کلیم(سلام الله علیه) نه انبیای بعدی با تأویل مردم را اداره کردند مردم بر اساس «انما اقضی بینکم بالبیّنات و الأیمان» (1) باید اداره بشوند و حکومت هم بر اساس همین شواهد و علوم ظاهری باید اداره کند تا مردم مختار باشند با اختیار خودشان به طرف فضیلت و وجوب استحباب بروند و اگر خدای ناکرده کجراهه رفتند معذور نباشند وگرنه مردم را مجبور کردن کمالی در کار نیست آن جبر را در مقام امر به معروف و نهی از منکر باید اِعمال کرد که جامعه به طرف فساد نرود اما باطن مردم، اسرار مردم در حریمِ شخصی مردم در خانهها چه میکنند آن را دین اجازه نداده آن کار ربوبیّت خدای سبحان است که خُذُوهُ فَغُلُّوهُ ٭ ثُمَّ الْجَحِیمَ صَلُّوهُ (2) را آماده کرده اما مردم هر کاری که میکنند باید بر اساس آزادیشان باید تا معلوم بشود که چه کسی به طرف حق میرود و کامل میشود و چه کسی به طرف باطل میرود و ناقص میشود.
پرسش: حکومت آقا امام زمان(عج) آنوقت چه میشود؟
پاسخ: حکومت هم همین طور است در آن حکومت عقلِ مردم غالب بر جهل مردم است در همان روایات ظهور حضرت(سلام الله علیه) دارد که دست الهی بالای سر مردم است به برکت وجود حضرت «فجَمع بها عقولهم و کملت به أحلامهم» (1) عقل مردم میآید بالا وقتی عقل مردم آمد بالا، فهم مردم آمد بالا جامعه را با عقل و فرهنگ و فهم به خوبی میشود اداره کرد در چنین جامعهای اگر کسی احیاناً بخواهد بر خلاف عقلِ عمومی، فکر عمومی، مصلحت عمومی دست به کاری بزند همهٴ مردم او را تنبیه میکنند اما الآن شما میبینید قسمت مهمّ بودجهٴ این مملکت نه تنها ایران در کشورهای دیگر هم همین طور است صرفِ بیفرهنگی است یک سوم این مملکت را دستگاه قضایی تشکیل میدهد این دستگاه قضایی برای تَمشیت امور بیفرهنگهاست الآن هفت، هشت میلیون پرونده که در دستگاه قضایی است نود درصدش برای بیفرهنگی و بیعقلی مردم است اینچنین نیست که مشکلات این هفت، هشت میلیون بر اساس شبهات ابنکمونه عقلی باشد یا شبهات مسئله ترتّب در اصول باشد یا اجتماع امر و نهی باشد که این مسائل پیچیده فلسفه و فقه و اصول است که مشکل حوزههای علمی است مشکلات مردم همین الفبای دین است دروغ گفتن، تجاوز کردن، چک بیمحل دادن، تخلیه نکردن، مال مردم خوردن، زیرمیزی و رومیزی گرفتن، اختلاس کردن همین الفبای دین است چیزی که همهٴ ما میدانیم حرام است و کسی هم نیست پیدا بشود اینها را نداند نود درصد پروندهها گاهی هم البته این سلسله پروندههای پیچیدهٴ حقوقی هم ممکن است پیدا بشود این زدن زنها مطرح است، تجاوز مطرح است، حریم حقوق زن و مرد، وقف خوردنها مطرح است، مالِ مردم خوردنها مطرح است شما غالب این پروندهها را که نگاه میکنید میبینید بر اساس همین الفبای دین است یک رسالهٴ عملیه مرجع تقلید کافی است که جامعه را اصلاح بکند مشکلات مردم بر اساس ندانی نیست ندانی یعنی مسئله را نمیدانم بر اساس نفهمی و بیعقلی است بر اساس جهل علمی نیست بر اساس جهالت عملی است از برکات حضرت آن است که عقل مردم کامل میشود عقل همان است که در روایات ما آمده که «عُبد به الرحمٰن واکتسب به الجنان» (2) عقل آن است که آدم چیزی را که میداند بد است نکند دیگر چیزی را که خوب است انجام بدهد اگر یک سال همین رسالهٴ عملیه که فهمیدنش برای هر کسی که سواد داشته باشد مقدور است عمل بشود جامعه میشود متمدّن دیگر یک سوم بودجهٴ مملکت صرف این زندانسازی و نمیدانم زدن و بُردن و اتلاف عمر و اتلاف وقت و اینها نمیشود اینکه همه ما منتظر ظهور آن حضرتیم برای اینکه یک نفس تازهای بکشیم وگرنه حضرت که با کُشتن مردم را اصلاح نمیکند قسمت مهمّ برکت آن حضرت «فجَمع بها عقولهم و کملت به أحلامهم» (3) آنوقت اداره کردن مردم بِفهم آن هم با 313 شاگردی مثل امام آسان است دیگر.
به هر تقدیر وجود مبارک موسای کلیم این رازدار بود سرّدار بود اما تأویل امور را باید آشنا باشد و بر فرض هم که تأویل امور را آشنا شد عمل به تأویل در اختیار خضرِ راه است نه در اختیار پیامبران نه قبل از موسای کلیم(سلام الله علیه) نه بعد از او و نه خود او هیچ کدام به تأویل عمل نمیکردند البته گاهی ضرورت اقتضا میکرد، گاهی اعجاز اقتضا میکرد، کرامت اقتضا میکرد، ولایت اقتضا میکرد که این کار را انجام بدهند نظیر آنچه که شما در شرح حال زراره میبینید این قسمت را حتماً ببینید که خب بالأخره مأموران عباسی مواظب بودند ببیند که چه کسی بیشتر از دیگران مورد وثوق و اطمینان و اعتماد وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) است تا آنها را آزار کنند از حریم حضرت دور کنند و مانند آن غالباً این جاسوسها هم در مجلس درس و بحث وجود مبارک امام صادق حضور داشتند ناشناخته بودند یک روز آمدند ببیند که بالأخره آن خواص و رازداران حضرت چه کسانیاند نام زراره را کسی در محضر حضرت برد وجود مبارک امام صادق درباره زراره نقدی کرد این نقد به اطلاع زراره رسید بعد شرفیاب شد عرض کرد ما که خدمت شما هستیم اگر عیبی، ضعفی، جهلی در ما هست شما ولیّ ما هستید بفرمایید ما اصلاح کنیم در غیاب من آبروی مرا بردید این رازش چیست؟ این هم از همان سؤالهای موسی و خضر است که از حضرت سؤال کرده راز و رمز این کار چیست؟ سؤال استعلامی بود و نه سؤال اعتراضآمیز وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) فرمود مگر جریان کشتی خضر را نشنیدی که کشتیِ سالم را و بیعیب را او مقداری معیب کرد تا سالم بماند از دست غاصبان در مجلس ما هم مأموران عباسی بودند جاسوسان عباسی بودند من نقدی کردم تا آنها دیگر مزاحم تو نشوند و مطمئن باشند که تو از اصحاب خاصّ من نیستی من تو را با این کار حفظ کردم که زراره حقشناسی و سپاسگزاری کرد این علم برای اولیای الهی هست گاهی هم انجام میدهند الآن هم وجود مبارک ولیّ عصر ممکن است این کارها را بکند اما اگر ضرورتی ایجاب بکند اینها این سِمت را دارند بنابراین تأویل اسرار یک مطلب است آن طریقتی که عدهای درباره شریعت میگویند که بیّنالغی است مطلب دیگر و وجود مبارک امام زمان(ارواحنا فداه) برای اصلاح عالَمین ممکن است گاهی از این علم استفاده بکند و ائمه(علیهم السلام) عندالاضطرار ممکن بود از این علم استفاده بکنند لکن طبق بیان نورانی پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) که فرمود من فقط با اَیمان و بیّنات محکمهٴ قضایی را اداره میکنم یعنی ماییم و عمل به ظاهر باطنتان هر چه باشد محکمهٴ عدل الهی هست اگر بنا بشود که برابر علم باطن عمل بشود مردم از ترس معصیت نمیکنند آنوقت دیگر کمال نیست فرمود مردم آزادند و اعمال هم در قیامت ظهور میکند مثقال ذرّهای هم مستور نیست مَن یَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ (1) حکمش این است چه خیر باشد و چه شرّ باشد. بنابراین موسی(سلام الله علیه) صاحب شریعت بود و به شریعت عمل میکرد اسرار عالم نزد خضر بود به تعلیم الهی و خدای سبحان خواست از این راه به موسای کلیم عطا بکند. اینکه دربارهٴ خضر(سلام الله علیه) ضمیر متکلّم معالغیر آورد این نشان آن نیست که فرشتگان یا موجودات دیگر قدّیسین بشر در این کار سهیماند تعبیر خدای سبحان از خود به متکلّم معالغیر این در غیر آیات توحیدی است اولاً دیگر هیچجا ندارد «لا إله الاّ نحن» آنجا که سخن از توحید است برای اینکه توهّم خلاف نشود حتماً ضمیر متکلّم وحده است ولی آنجاهایی که ضمیر متکلّم معالغیر است گاهی در اثر حضور اعوان، فرشتهها، جنود الهی نظیر إِنَّا انزَلْنَاهُ فِی لَیْلَةِ الْقَدْرِ (2) و مانند آن که نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِینُ ٭ عَلَی قَلْبِکَ (3) که مانند آن است گاهی هم برای تعظیم و تفخیم و جلال و شکوه خود متکلّم است ما این کار را کردیم اینچنین نیست که همیشه ضمیر متکلّم معالغیر نشان آن باشد که عدهای حضور دارند بنابراین در آتَیْنَاهُ رَحْمَةً مِنْ عِندِنَا یا عَلَّمْنَاهُ مِن لَّدُنَّا عِلْماً (4) این معنایش این نیست که در آن محضری که تو از علم لدنّی استفاده میکردی فرشتگان حضور داشتند من به وسیله فرشتگان خضر را از علم لدنّی برخوردار کردم این دلیل میخواهد که مثلاً برای تفخیم و تعظیم نیست برای حضور فرشتگان است مثلاً، خب.
اما اینکه دو حجّت ممکن است در عصری باشند این عیبی ندارد در آن روایاتی هم که دارد «لساخت الأرض» (1) ارضِ هر حجّت این فرو رفتن را دارد اگر آن حجت نباشد اما اگر ارضین شد, بقای متعدّد شد, سرزمینهای متعدّد شد, حجج متعدّد شد این برای هر حجّتی زمینی هست و زمین هر حجّتی هم تابع وجود آن حجت است گاهی میبینید ابراهیم خلیل(سلام الله علیه) حجت خداست, عصرِ او وجود مبارک لوط هم حجّت خداست هر دو پیغمبرند البته یکی اولواالعزم است و صاحب کتاب است و دیگری تابع او ولی بالأخره هر دو پیغمبرند اینجا که به صورت شریعت از وجود مبارک خضر(سلام الله علیه) چیزی یاد نشده او فقط علم تأویل را خدای سبحان به او آموخت و او هم مأمور شد که علم تأویل را به وجود مبارک موسای کلیم منتقل کند تا معلوم بشود که در پشت هر حُکمی یک ملاک واقعی هست این طور نیست که اتفاقاً این سه جریان با ملاک همراه بود اگر وجود مبارک موسی(سلام الله علیه) بیشتر تحمل میکرد بیشتر از اسرار الهی برخوردار بود این قصّه را بارها ما به عرضتان رساندیم اولین بار از مرحوم شیخنا الاستاد مرحوم آقا شیخ محمدتقی آملی شنیدیم بعد هم به دستور ایشان مراجعه کردیم مرحوم صدوق(رضوان الله علیه) این را در کتاب شریف معانیالأخبار دارد که شاگردان ائمه(علیهم السلام) یکسان نبودند بعضیها میرفتند فقط مسائل را یاد میگرفتند بعضیها گذشته از اینکه آن مسائل را یاد میگرفتند, فریضهٴ عادله را یاد میگرفتند سعی میکردند از سنّت قائمه برخوردار بشوند یک, سعی میکردند در درجهٴ اُولیٰ از آیهٴ محکمه متنعّم بشوند دو, چون همه شنیده بودند که هم پیغمبر هم امام صادق(علیهما آلاف التحیّة و الثناء) فرمود شما در سه رشته کار بکنید آیه محکمه است و فریضه عادله است و سنّت قائمه (2) , آیه محکمه را در جهانبینی, فلسفه, کلام, حکمت, معرفتشناسی, توحیدشناسی آیا جهان آغاز و انجامی دارد یا نه؟ آیا جهان خدایی دارد یا نه؟ آیا خدا شریک دارد یا نه؟ آیا وحی و نبوّت حق است یا نه؟ آیا معجزه حق است یا نه؟ فرق معجزه با سِحر و شعبده و طلسم و جادو چیست؟ آن علوم غریبه فرق جوهریشان با معجزه چیست؟ ریاضت با معجزه چیست؟ ریاضت با کرامت چیست؟ اینها میافتد در مجموعه آیهٴ محکمه, بعضیها نظیر هشامبنسالم, هشامبنحکم اینها سعی میکردند آیه محکمه, فریضه عادله, سنّت قائمه را یاد بگیرند بعضیها فقط سعی میکردند همان احکام شرعی را فقه را یاد بگیرند بالأخره این سؤالات بود گاهی از محضر امام صادق(سلام الله علیه) سؤال میشد که چرا وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) را میگفتند ابوالقاسم؟ حضرت برای سؤال او فرمود خب بالأخره پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرزندی داشت به نام قاسم این هم کنیه اوست شده اباالقاسم عرض کرد اینها را میدانم میخواهم راز این کنیه را بفهمم, خب حالا این با شاگردان دیگر فرق میکند حضرت که مستقیماً آن راز را به هر کسی نمیگوید که, حضرت مطلبی فرمود که با دو, سهتا مقدمه باید شرح داده بشود شرح اول این است که هر کسی شاگرد کسی است به منزلهٴ فرزند اوست و معلم به منزلهٴ پدر او عرض کرد بله, فرمود علیبنابیطالب شاگرد پیغمبر است و پیغمبر معلم اوست چون همهٴ این وحی در درجهٴ اول به پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) ایحا میشد و وجود مبارک حضرت امیر از این راه عالِم میشد عرض کرد بله, فرمود وجود مبارک حضرت امیر «قَسیم النار و الجَنّة» (3) است در قیامت حضرت به دستور خدا تقسیم میکند میفرماید این دشمن من است «فخذیه» آن دوست من است «فاترکیه» (4) آنها را طرد کن این را بگیر عرض کرد بله, فرمود طبق این اصول سهگانه پس امیرالمؤمنین قاسِم جنّت و نار است این قاسم پسر پیغمبر است و پیغمبر میشود ابوالقاسم این خیلی خوشحال شد و برگشت خب این ابوالقاسم کجا آن ابوالقاسم کجا اینها را میگویند تأویل علوم, اینها را میگویند جزء آیه محکمه. مرحوم آقای آملی میفرمود اگر این شاگرد زود سیر نمیشد و از امام میپرسید که «زدنی بیاناً» توضیحات دیگری هم حضرت میداد اینچنین نیست که این القاب, این الفاظ فقط در حدّ یک قشر معنا داشته باشد این کتاب معانیالأخبار مرحوم صدوق اول تا آخرش یک پارچه نور است شما وقتی این لطایف را میبینید اصلاً این کتاب در همین زمینه نوشته شده اینکه نخواست لغت را معنا کند که این معانی اخبار از این قبیل را نوشته، خب یک محدّث قوی جانباختهٴ اهل بیت میخواهد که همهٴ اینها را جمعآوری کند و دستهبندی کند و در جریان فطرت مگر میشود بعضی از حرفها را گفت، مگر میشود بعضی از روایات را معنا کرد آن جریان مَن وَجَدْنَا مَتَاعَنَا عِندَهُ (5) از همین قبیل است قابل گفتن و طرحش در مجالس عمومی نیست که حضرت وقتی مَن وَجَدْنَا مَتَاعَنَا عِندَهُ را میگوید یعنی اگر حَسناتی، کارِ خیری، فضیلتی نزد مخالفین ما باشد آن را برمیدارند در نامهٴ اعمال موالیان ما مینویسند برای اینکه متاع ماست آنجا یافتیم و گرفتیم مگر این قابل گفتن است؟ قابل طرح است در جلسات عمومی؟ اینها را با شاگردان خاص تربیت میکردند و اگر سیّئاتی در موالیان ما باشد این را در نامهٴ اعمال دیگران مینویسند برای اینکه این برای آنهاست این قابل طرح است این قابل گفتن است بدون حفظ مقدّمات، بدون حفظ اصول قبلی، بدون پیشفرضها، بدون اصول موضوعه اینها را گاهی عندالضروره اینها بیان میکردند در جریان تأویل هم از همین قبیل است آن وجود مبارک موسای کلیم هم بعداً کسی نقل نکرده که برابر آن تأویل عمل کرده باشد، خب.
حالا اینها رسیدند وجود مبارک موسای کلیم عرض کرد که اگر خدا بخواهد چون میداند که تحمل کاری که به حسب ظاهر بر خلاف شریعت است خب آدم چطور تحمل بکند آن هم کسی که مسئول دین مردم است و هیچ سؤالی هم نکند این بسیار سخت است اولین بار که وجود مبارک موسای کلیم تعهّد سپرد که حرفی نزند وجود مبارک خضر فرمود من که از شما تعهّد میگیرم شما تعهّد سپردی ولی به حسب ظاهر مقدورتان نیست برای اینکه آن دلمایه تعهّد را ندارید اگر از کسی سؤال بکنند وقتی این بار سنگین را روی دوش شما میگذارند شما نباید بلغزی خب این تعهّد میسپارد ولی وقتی توان آن را ندارد چگونه نلغزد؟ خضر به موسی(علیهما السلام) میفرماید چگونه میتوانی صبر بکنی در حالی که توانش را نداری من کارهایی میخواهم بکنم که به هیچ وجه با شریعت سازگار نیست وَکَیْفَ تَصْبِرُ عَلَی مَا لَمْ تُحِطْ بِهِ خُبْراً چگونه میتوانی صبر بکنی این اتمام حجت است لذا وجود مبارک موسی(سلام الله علیه) دید هیچ چارهای ندارد بر اساس همان توحید حرکت کرد فرمود بالأخره قدرت خدا که فوق اینهاست او اگر بخواهد من میتوانم صبر بکنم سَتَجِدُنِی إِن شَاءَ اللَّهُ صَابِراً خب اگر گفت در سایه عنایت الهی، لطف الهی آنوقت مسئولیت را از خود رفع کرد گفت من تا آنجا که ممکن است آن مقداری که خدا به من تا الآن داده است از او استفاده میکنم صبر میکنم آن مقداری که تاکنون به من نرسید بعداً به لطف الهی به من میرسد باز هم صبر میکنم پس خودش را در همان حِصن توحید جا داد و جاسازی کرد حضرت فرمود: وَکَیْفَ تَصْبِرُ عَلَی مَا لَمْ تُحِطْ بِهِ خُبْراً ٭ قَالَ سَتَجِدُنِی إِن شَاءَ اللَّهُ صَابِراً نه «ستجدنی صابرا» بعد هم تأکید کرد وَلاَ أَعْصِی لَکَ أَمْراً من عصیان نمیکنم حالا یک وقت یادم رفت، یک وقت اضطرار بود، یک وقت فوق قدرت بود آنها که عصیان نیست اگر عندالنسیان بود، عندالاضطرار بود، عندالاجبار بود اینها عصیان نیست ولی عالماً عامداً من حرف شما را میشنوم این بهترین تعهّد است دیگر قَالَ سَتَجِدُنِی إِن شَاءَ اللَّهُ صَابِراً وَلاَ أَعْصِی لَکَ أَمْراً، خب. بعد هم برای تأکید مسئله وجود مبارک خضر به موسی(علیهما السلام) فرمود: فَإِنِ اتَّبَعْتَنِی فَلاَ تَسْأَلْنِی عَن شَیْءٍ تو حرف نزن حَتَّی أُحْدِثَ لَکَ مِنْهُ ذِکْراً نه «اُحدث لک منه علما» نه اینکه من چیزی بگویم که تو نمیدانی عالِم بشوی نه اینکه تعلیمت بکنم نه اینکه راز را بگویم یادآوری میکنم أُحْدِثَ لَکَ مِنْهُ ذِکْراً یعنی من کارهایی میکنم که قبلاً همین کارها یا مهمترش را خودت انجام دادی حَتَّی أُحْدِثَ لَکَ مِنْهُ ذِکْراً نه «اُعلّمک» وجود مبارک موسی آمده أَن تُعَلِّمَنِ مِمَّا عُلِّمْتَ رُشْداً خضر(سلام الله علیه) میگوید نه خیر کارهای من ارشاد نیست کارهای من تذکره است همین کارهایی که من کردم قویترش را تو قبلاً کردی یعنی اگر به درونِ درون خودمان نگاه بکنیم میبینیم خدای سبحان با ما خیلی از این کارها کرده است حَتَّی أُحْدِثَ لَکَ مِنْهُ ذِکْراً حالا قصّه از اینجا شروع میشود فَانطَلَقَا در این سفر حرکت کردند حَتَّی إِذَا رَکِبَا فِی السَّفِینَةِ سوار کشتی شدند همین که سوار کشتی شدند خَرَقَهَا این کشتی دیوارهای دارد که به طرف آب است کَفی دارد که روی آب است وجود مبارک موسای کلیم ظاهراً بعضی از این تختهها و الواحی که به طرف دریا بود و خطر ورود آب را تداعی میکرد یکی دوتا تخته از آنها گرفت نه تخته از زیر آب از آن نشیمنشان که آب فوراً فوران کند بیاید داخل دیگر ندارد کدام قسمت لوح و تخته را گرفته ولی یک تختهٴ خطرخیزی را گرفته که بعدها ممکن است آب در اثر موجش وارد این سفینه بشود. خَرَقَهَا آنگاه وجود مبارک موسای کلیم دید خب این در دریاست خودش خضر و آن کسی که همراهش است فرمود این کار را کردی أَخَرَقْتَهَا لِتُغْرِقَ أَهْلَهَا این «لام»، «لام» غایت نیست «لام» عاقبت است یعنی این کار را کردی پایانش غرق این سفینه است نه تو این کار را کردی که کشتی را غرق کنی «لام»، «لام» غایت نیست البته، به عرض حضرت خضر رساند این کار را که کردی پایانش غرق و فرو رفتن این کشتی است دیگر برای اینکه آب وارد کشتی میشود تعادلش را از دستش میگیرد غرقش میکند که این «لام» میشود «لام» عاقبت نه غایت لَقَدْ جِئْتَ شَیْئاً إِمْراً یک کارِ مهمّی کردی «إمر» یعنی عظیم، در این دریای پرخطر این کار را کردی خب پایانش غرق است دیگر حضرت فرمود: أَلَمْ أَقُلْ إِنَّکَ لَن تَسْتَطِیعَ مَعِیَ صَبْراً نگفتم نمیتوانی صبر بکنی نه صبر نکردی اصلاً نمیتوانی صبر بکنی برای اینکه این جا برای صبر نیست کسی که راز و رمز را نمیداند به خودش اجازه میدهد دیگران هم به او اجازه بدهند که سؤال بکند موسای کلیم عرض کرد که لاَ تُؤَاخِذْنِی در کمال طمأنینه روی همین کشتی سوراخشده نشست لاَ تُؤَاخِذْنِی بِمَا نَسِیتُ این در حوزهٴ ولایت است در حوزهٴ راز و رمز است نه در حوزهٴ شریعت لذا نسیان در احکام الهی نیست نسیان در آن تعهّد وَلوی است لاَ تُؤَاخِذْنِی بِمَا نَسِیتُ وَلاَ تُرْهِقْنِی مِنْ أَمْرِی عُسْراً اِرهاق کردن، رساندن، تحمیل کردن دشواری را بر من تحمیل نکن مستحضرید اینکه وجود مبارک خضر به موسی(سلام الله علیهما) گفت حَتَّی أُحْدِثَ لَکَ مِنْهُ ذِکْراً این میتواند ناظر به آن جریان خود موسای کلیم باشد که در دوران کودکی این مراحل را در کمال جلال و شکوه پشت سر گذاشته در سورهٴ مبارکهٴ «طه» قصّهٴ حضرت موسای کلیم به این صورت آمد آیهٴ 38 سورهٴ مبارکهٴ «طه» این است فرمود، خدا به موسی میفرماید: وَلَقَدْ مَنَنَّا عَلَیْکَ مَرَّةً أُخْرَی ٭ إِذْ أَوْحَیْنَا إِلَی أُمِّکَ مَا یُوحَی ٭ أَنِ اقْذِفِیهِ فِی التَّابُوتِ فَاقْذِفِیهِ فِی الْیَمِّ فَلْیُلْقِهِ الْیَمُّ بِالسَّاحِلِ یَأْخُذْهُ عَدُوٌّ لِّی وَعَدُوٌّ لَهُ وَاَلْقَیْتُ عَلَیْکَ مَحَبَّةً مِنِّی وَلِتُصْنَعَ عَلَی عَیْنِی فرمود مگر تو یادت رفته وقتی خدا بخواهد کشتیای که یکی, دوتا تخته از آن گرفته شده آن را حفظ میکند تو که مهمتر از این شدیدتر از این را پشت سر گذاشتی تو کودکی بودی نه شنا بلد بودی نه کسی هم دنبالت بود تو را در یک صندوقچه گذاشتند، گذاشتند در دریا کسی هم اینجا نبود که بالأخره ما بزرگسالیم عدهای ما را میبینند اهل نجاتاند به حسب ظاهر ما میتوانیم شنا بکنیم تو که ده برابر این را پشت سر گذاشتی چه اعتراض داری میکنی؟ مگر ما با کارِ خود ما فَعَلْتُهُ عَنْ أَمْرِی (1) لذا نگفت من یادت میدهم که راز این کار چیست فرمود من یادت میآورم أُحْدِثَ لَکَ مِنْهُ ذِکْراً من یادت میآورم که تو که مهمتر از این را گذراندی الآن چه اعتراضی دارد؟ در همان سورهٴ مبارکهٴ «طه» پشت سر هم امر خداست دریا باید این کار را بکند، مادر موسی باید این کار را بکند، فراعنه باید این کار را بکنند یک کارگردانی دارد خدا میکند همهاش به صورت امر دریا فَلْیُلْقِهِ الْیَمُّ امر است دیگر آن هم به مادر موسی فرمود: أَلْقِیهِ این هم امر است بعد هم او فرمود ما این کار را که به آب دستور دادیم ببر، ببر، ببر تا کاخ فرعون تا آنها بگیرند و در پایان امر فَالْتَقَطَهُ آلُ فِرْعَوْنَ لِیَکُونَ لَهُمْ عَدُوّاً وَحَزَناً (2) اینها همه امر است دیگر پس بنابراین فرمود من این کارها را کردم برای یادآوری توست در سورهٴ مبارکهٴ «قصص» هم مشابه همین صحنه آمده که این جریان از سنخ امرِ ذات اقدس الهی است که خدای سبحان به مادر موسی امر کرده که تو این صحنه را به خوبی انجام بده در سورهٴ مبارکهٴ «قصص» فَلَمَّا جَاءهُم مُّوسَی بِآیَاتِنَا بَیِّنَاتٍ (3) در آن بخش مسئله آمدن موسی(سلام الله علیه) با این جعبه به درِ خانهٴ فرعون آنجا هم کاملاً مطرح شد، خب. پس در این بخشها که مرتب ذات اقدس الهی سخن از «ألقِ» و خودت را بینداز در دریا و به مادر موسی گفتند لاَ تَخَافِی وَلاَ تَحْزَنِی إِنَّا رَادُّوهُ إِلَیْکِ وَجَاعِلُوهُ مِنَ الْمُرْسَلِینَ (4) این حرفها، حرفهایی است که خدای سبحان در دوران کودکی دربارهٴ موسی فرمود بعد هم مادر موسی این حرفها را به موسای کلیم گفت پس بنابراین اینها یک تذکرهٴ الهی است.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
قَالَ إِنَّکَ لَن تَسْتَطِیعَ مَعِیَ صَبْراً ﴿67 وَکَیْفَ تَصْبِرُ عَلَی مَا لَمْ تُحِطْ بِهِ خُبْراً 68 قَالَ سَتَجِدُنِی إِن شَاءَ اللَّهُ صَابِراً وَلاَ أَعْصِی لَکَ أَمْراً 69 قَالَ فَإِنِ اتَّبَعْتَنِی فَلاَ تَسْأَلْنِی عَن شَیْءٍ حَتَّی أُحْدِثَ لَکَ مِنْهُ ذِکْراً 70 فَانطَلَقَا حَتَّی إِذَا رَکِبَا فِی السَّفِینَةِ خَرَقَهَا قَالَ أَخَرَقْتَهَا لِتُغْرِقَ أَهْلَهَا لَقَدْ جِئْتَ شَیْئاً إِمْراً 71 قَالَ أَلَمْ أَقُلْ إِنَّکَ لَن تَسْتَطِیعَ مَعِیَ صَبْراً 72 قَالَ لاَ تُؤَاخِذْنِی بِمَا نَسِیتُ وَلاَ تُرْهِقْنِی مِنْ أَمْرِی عُسْراً 73 فَانطَلَقَا حَتَّی إِذَا لَقِیَا غُلاَماً فَقَتَلَهُ قَالَ أَقَتَلْتَ نَفْساً زَکِیَّةً بِغَیْرِ نَفْسٍ لَّقَدْ جِئْتَ شَیْئاً نُّکْراً 74 قَالَ أَلَمْ أَقُل لَّکَ إِنَّکَ لَن تَسْتَطِیعَ مَعِیَ صَبْراً 75 قَالَ إِن سَأَلْتُکَ عَن شَیْءٍ بَعْدَهَا فَلاَ تُصَاحِبْنِی قَدْ بَلَغْتَ مِن لَدُنِّی عُذْراً 76 در جریان مصاحبت وجود مبارک موسی و خضر(علیهما السلام) برخیها گفتند خضر، مقام است و هر کس به این مقام برسد متّصف به مقام خضری است و اثر این مقام هم این است که اگر کسی به این مقام رسید هر جا که برسد و خدا را عبادت بکند و نمازی بگذارد فوراً آنجا سبز میشود «إخضرّ المکان» آن مکان و مصلاّی این شخص خِضر میشود، أخضر میشود، سبز میشود این دو مطلب البته محتاج به اثبات است که خضر مقام است و هر کس به این مقام رسید میشود خضر و اینکه تسمیه خضر از این جهت است که وقتی یکجا میرسید نمازی میخواند آنجا سبز میشد البته ثبوتاً ممکن است ولی اثباتاً نیازمند به دلیل معتبر است.
مطلب دیگر اینکه فضیلت گاهی دو جانبه است به صورت تمایز است گاهی یکجانبه است به صورت امتیاز فضیلتهای امتیازی یعنی یکجانبه را قرآن کریم در دو مقطع بیان کرده فرمود انبیا یک درجه نیستند، مرسلین یک درجه نیستند لَقَدْ فَضَّلْنَا بَعْضَ النَّبِیِّینَ عَلَی بَعْضٍ (1) این یک آیه، تِلْکَ الرُّسُلُ فَضَّلْنَا بَعْضَهُمْ عَلَی بَعْضٍ (2) آیهٴ دیگر فرمود انبیا در یک درجه نیستند مرسلین در یک درجه نیستند گرچه وظیفهٴ بندگان این است که به همهٴ آنها ایمان بیاورند لاَ نُفَرِّقُ بَیْنَ أَحَدٍ مِن رُسُلِهِ (3) همهٴ اینها مأموران الهیاند معصوماند در احکام، حِکم الهی صاحبنظرند و مانند آن از این جهت ما که مؤمنیم فرقی بین انبیا و مرسلین نمیگذاریم این وظیفهٴ ماست که لاَ نُفَرِّقُ بَیْنَ أَحَدٍ مِن رُسُلِهِ لکن انبیا در یک حد نیستند، مرسلین در یک حد نیستند «بعضهم أفضل من بعض» این فضیلت یکجانبه که امتیاز است. اما فضیلت دوجانبه به عنوان تمایز این است که دو نفر از انبیای الهی یا مرسلان یا اولیای الهی یکی در جهتی افضل باشد و دیگری در جهت دیگر افضل این فضیلت دوجانبه را میگویند تمایز این تمایز دوجانبه بین موسی و خضر(سلام الله علیهما) بود که وجود مبارک موسای کلیم در شریعت دارای امتیاز بود و وجود مبارک خضر در علم تأویل دارای امتیاز بود و نمیشود گفت أحدهما بالقول المطلق از دیگری و بر دیگری رجحان دارد.
مطلب دیگر اینکه این داستان برای آن است که آنچه را به عنوان یک اصل کلی و جامع خدای سبحان به بندگانش اعلام کرد نمونههایی از آن را در این قصص تبیین میکند در برخی از آیات به عنوان اصل جامع اجمالاً بیان فرمود که بعضی از چیزهاست که محبوب شماست ولی مصلحت نیست بعضی از چیزها مصلحت هست ولی محبوب شما نیست آنچه که شما تشخیص میدهید برابر تشخیص و معرفتان به آنها علاقهمند میشوید شاید به سود شما نباشد یا بعضی از امور مورد کراهت شماست ولی شاید به سود شما باشد این به عنوان یک اصل کلی در قرآن کریم آمده بعد هم فرمود در داوریها شما گاهی ممکن است کسی را بر دیگری مقدم بدارید ولی از آینده باخبر نیستید این خطوط کلی و اصول جامع را قرآن کریم در ضمن این داستان تشریح میکند نمونههایش را ذکر میکند مثلاً در سورهٴ مبارکهٴ «بقره» در جریان قتال و جهاد آیهٴ 216 به این صورت فرمود: کُتِبَ عَلَیْکُمُ الْقِتَالُ وَهُوَ کُرْهٌ لَکُمْ وَعَسَی أَن تَکْرَهُوا شَیْئاً وَهُوَ خَیْرٌ لَکُمْ وَعَسَی أَن تُحِبُّوا شَیْئاً وَهُوَ شَرٌّ لَکُمْ اصل جامع این است که وَاللّهُ یَعْلَمُ وَأَنْتُمْ لاَ تَعْلَمُونَ پس احکام الهی، حِکم الهی دارای ملاکات مستور و مخفی است که ذات اقدس الهی به آنها عالِم است یک و حکیمانه برابر آنها احکام را تدوین میکند دو، این یک اصل جامع است آنوقت این اصل جامع را در جریان موسی و خضر(سلام الله علیهما) تبیین کرد این اصل جامع را در مواردی بازگو کرد در سورهٴ مبارکهٴ «نساء» همین مطلب را در جریان مسائل خانوادگی بیان فرمود آیهٴ نوزده سورهٴ مبارکهٴ «نساء» این است یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاَ یَحِلُّ لَکُمْ أَن تَرِثُوا النِّسَاءَ کَرْهاً وَلاَ تَعْضُلُوهُنَّ لِتَذْهَبُوا بِبَعْضِ مَا آتَیْتُمُوهُنَّ إِلَّا أَن یَأْتِینَ بِفَاحِشَةٍ مُبَیِّنَةٍ وَعَاشِرُوهُنَّ بِالْمَعْرُوفِ فَإِن کَرِهْتُمُوهُنَّ فَعَسَی أَن تَکْرَهُوا شَیْئاً وَیَجْعَلَ اللّهُ فِیهِ خَیْراً کَثِیراً پس جذب و دفع شما گرایش و گریز شما معیار نیست چون علم و جهل شما معیار نیست احکام یک سلسله ملاکهایی دارد که در دسترس شما نیست در جریان توزیع ارث در همان سورهٴ مبارکهٴ «نساء» آیهٴ یازده فرمود این سهامی را که ذات اقدس الهی مقرّر کرده است برابر همین سهام شما میراث را توزیع کنید نگویید که فلان دختر است فلان پسر است فلان پسر بزرگتر است فلان دختر کوچکتر است یکی را کمتر بدهید یکی را بیشتر بدهید این کار را نکنید برای اینکه شما از آینده خبر ندارید آیهٴ یازده سورهٴ مبارکهٴ «نساء» این است بعد از اینکه فرمود: یُوصِیکُمُ اللّهُ فِی أَوْلاَدِکُم لِلْذَّکَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَیَیْنِ سهام بسیاری از ورّاث را که ذکر فرمود در بخش پایانی آیهٴ یازده فرمود: آبَاؤُکُمْ وَأَبْنَاؤُکُمْ لاَ تَدْرُونَ أَیُّهُمْ أَقْرَبُ لَکُمْ نَفْعاً شما چه میدانید آینده چیست این بچه چطور در میآید نوههای او چطور در میآیند یا آن دختر چطور در میآید نوههای او چطور در میآیند شما دست به این سهام ارث نزنید از اسرار که خبر ندارید اینها به نحو قول جامع است که جزء جوامعالکلم است پس چه در مسائل خانوادگی و چه در مسائل مبارزات سیاسی و جهادی، چه در مسائل توزیع ارث در این آیات فرمود یک سلسله اسرار و حِکمی هست که شما نمیدانید آنچه که بین موسی و خضر(علیهما السلام) واقع شده است تبیین گوشهای از این اسرار است در روایات ما هم ملاحظه فرمودید از وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) و همچنین از معصومین دیگر(علیهم السلام) نقل شده است که اگر وجود مبارک موسای کلیم صبر میکرد بسیاری از اسرار روشن میشد این آنچه که بین موسی و خضر(علیهما السلام) رخ داد شرح این جریان است که اسراری در عالم هست ملاکاتی هست احکامی هست عناوینی هست که برابر آن عناوین و اسرار و ملاکات احکام جعل شده است این قصه برای آن است.
پرسش: در اجتهاد زمان و مکان تأثیر دارد با این ملاکات واقعیه چطور جمع میشود؟
پاسخ: بله خب گاهی انسان وقتی در یک زمان خاصّی، در یک مکان خاصّی فتوا میدهد همهٴ جهات را در نظر میگیرد گاهی موضوع عوض میشود خب این دیگر نیازی به بیان روشن امام(رضوان الله علیه) نبود که بفرماید زمان و مکان در اجتهاد اثر دارد، گاهی موضوع عوض نمیشود اما زمان فرق میکند، مکان فرق میکند بدون اینکه موضوع عوض بشود معاملات سفهی را میگویند باطل است خب اگر کسی رفته از منطقهٴ استوایی سوزان حرکت کرده رفته منطقهٴ قطبی که آنجا یخ فراوان است اینجا یخ را باید به اعلیالقِیم بخرد معامله، معاملهٴ عقلایی است آنجا یخفروشی میشود سفهی اگر کسی خواست فتوا بدهد باید بداند که زمان را در نظر بگیرد، مکان را در نظر بگیرد، فصول را در نظر بگیرد، منطقهٴ استوایی و قطبی را در نظر بگیرد قبلاً میگفتند که چون تربیت فرزند، بهداشت فرزند، آموزش و پرورش فرزند به عهدهٴ خود اولیا بود خب «تناسلوا فانی اباهی بکم الاُمم» (1) اما الآن تربیت فرزند به عهدهٴ دولت است، بهداشت به عهدهٴ دولت است، بیمه به عهدهٴ دولت است، تأمین پارک بازی به عهدهٴ دولت است همهٴ این کارها را باید او انجام بدهد اگر کسی بخواهد تکثیر کند تکاثر کند باید که از همهٴ جوانب اطلاعات دقیق داشته باشد بعد بگوید «فإنی اباهی بکم الاُمم» یک روز بود که همهٴ کارها به عهدهٴ اولیا بود این میتوانست تأمین کند «اُباهی بکم الاُمم» اما الآن تنها او نیست او اگر تکثیر کرد تکاثری پدید آمد دیگری باید به عهده بگیرد آنوقت این باید با دیگری هماهنگ کند که آیا دیگری به عهده میگیرد یا نه، بعضی از کشورها میگویند نه، ما به عهده نمیگیریم بیش از یک فرزند یا دو فرزند را به عهده نمیگیریم حالا حق یا باطل به عهدهٴ آنهاست کارِ بدی میکنند مطلب دیگر است نقص در مدیریت آنهاست مطلب دیگر است ولی بالأخره این شخص باید بداند که اگر پنجتا فرزند داشت دوتا را یا یکی را دولت تأمین میکند بقیه را خودش باید اداره کند.
1) (4) . عوالی اللئالی, ج1, ص259.
پرسش: در زمان پیغمبر که پیغمبر فرمود: «إنی اباهی بکم الامم» نفرمود در این دورههایی که.
پاسخ: بله دیگر، اما فرمود: «أدّبوا أولادکم» فرمود.
پرسش:الآن هم همین مسئله بود نه اینکه.
پاسخ: بله، بعد فرمود: «أدّبوا أولادکم»، «حسّنوا أولادکم».
پرسش: عدهای در تأمین رزق عاجزند چون رزق آنها به دست خداست.
پاسخ: بله رزق به دست خداست فرمود بر پدر واجب است تعلیم بدهد بر پدر واجب است او را به قرآن آشنا کند بر پدر لازم است او را به محبت اهل بیت آشنا کند همین که این نابینا به نام جابر(رضوان الله علیه) عصازنان، عصازنان کوچهها حرکت میکرد میگفت «أدّبوا أولادکم علی حُبّ علیبنابیطالب» (1) این بر پدر و مادر واجب است خب این بچه تولید بکند بدهد به این مَهد کودک این میتواند «أدّبوا أولادکم علی حُبّ علیبنابیطالب» باشد؟ این وصیّت پیغمبر است آخر جابر عصاکش که نداشت بر او لازم بود که این حرف پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) را به جامعه منتقل کند اینها میدیدند این جابر که از اصحاب پیغمبر است عصاکش هم ندارد همین طور عصازنان، عصازنان خودش نابیناست این کوچهها میگردد میگوید مردم بچههایتان را با علی تربیت کنید خب این واجب است دیگر الآن دوتا بچه یا یک بچه دارند این نقص هست همهٴ ما معترفیم که این نقص هست تکاثر باید باشد، فرزندان شیعیان باید عالَمگیر باشند اما این درد است نه اینکه این حکم شرعی باشد این درد را باید تحمل کرد همین الآن که یک دانه بچه یا دوتا بچه دارند این را میدهند به مهد کودک وقتی این بچه در دوران هفت سالگی این هفت سالگی از هر حوزهٴ علمیهای قویتر است از هر دانشگاهی قویتر است چون عاطفه در درون این کودک هفتساله نهادینه میشود اگر این عاطفه نبیند صبح او را تحویل مهد کودک بدهند غروب بگیرند همین که این بزرگ شد و پدر و مادر پیر شدند فوراً تحویل خانهٴ سالمندان میدهد او دیگر حاضر نیست پدر و مادرش را پذیرایی کند این درد را پدر و مادر باید بچشد برای اینکه آن عاطفه را تزریق نکرده من در یکی از این مجامع عمومی عرض کردم در دو سال قبل بود من دیدم کسی از یک استان دور آمده تابستان نزد ما خیلی هم نگران است سنّش هم در حدود شصت است بین پنجاه و شصت است که آقا شما این آب آوردم این را دَم بزنید دعا بخوانید حمد بخوانید مادر مریض است خب مادرش بین هشتاد و نود است دیگر ما آفرین گفتیم که این مرد از راه دور آمده حمدی بشنود و به مادرش بدهد که مادرش شفا پیدا کند برای اینکه این در دوران هفت سالگی در دامن و آغوش همان مادر تربیت شده این دیگر حاضر نیست که مادرش را بدهد به خانهٴ سالمندان که اما وقتی از این طرف برای رفاه بچه را میدهد به خانهٴ سالمندان این باید بداند، بداند یعنی بداند همین که پیر شد او جایش در خانهٴ سالمندان است ما این اجتهاد در زمان و زمین ما اثر دارد که در چه زمانی فکر میکنیم آن بر همهٴ ما واجب است که بچههایمان را به محبت علیبنابیطالب تربیت بکنیم اما بدهیم به جایی که هیچ خبری نیست چه چیزی در میآید؟ این در همهٴ عصرها این اصل، اصل جامع است حلال خدا الی یوم القیامه حلال است حرام خدا الی یوم القیامه حرام است اما وقتی از در دادند از دست آدم در میرود آدم چه کار باید بکند؟ نه اینکه این کار، کار خوبی است این کار، کار بسیار بدی است ولی در اثر نقص مدیریت و ضعف مدیریت.
1) (5) . نم لا یحضره الفقیه, ج3, ص493.
پرسش: حاج آقا به عنوان مؤید عرض میکنیم «قلّة العیال احد الیسارین» (1) مولا در نهجالبلاغه دارد.
پاسخ: بله، اما اگر کسی بتواند اداره کند که دیگر برای او یَسار نیست اگر کسی امکانات داشته باشد اگر کسی بتواند تربیت فرزند را بتواند آموزش و پرورش آنها، بهداشت آنها، ورزش آنها را تربیت کند که احدالیسارین است نه احدیالفضیلتین بله برای آدم یسار است آسان است دیگر کسی که در آسانیاش شکی ندارد که اما کدام افضل است؟ اگر «افضل الأعمال أحمزها» (2) بود چطور؟ اینکه تکلیف را بیان نمیکند که، میگوید این آسان است بله خب آسان است همه میدانیم اما بیان ارشادی است اما اگر «افضل الأعمال أحمزها» بود چطور؟ افضل آن است.
به هر تقدیر وجود مبارک موسای کلیم با خضر(سلام الله علیهما) این داستان الهی را طراحی کردند به دستور خدا تا گوشهای از آن تأویل الهی، اسرار الهی و حِکم الهی را تبیین کنند ما از درون قضیه بیخبریم که واقعاً موسای کلیم عالِم نبود یا نه، دوتایی توافق کردند به این صورت در بیاید نه اینکه او واقعاً جاهل بود او هم به علم الهی عالِم بود این هم به علم الهی عالم بود این منظره را ترسیم کردهاند تا بسیاری از اسرار و حِکم برای ما روشن بشود و مستحضرید که این ادب را وجود مبارک موسای کلیم اول تا آخر حفظ کرده وقتی میخواهد اعتراض کند در این کارِ مهم تمام این لبهٴ تیز اعتراض را متوجه به فعل میکند نه فاعل انبیا این طورند، ملائکه این طورند وجود مبارک نوح(سلام الله علیه) وقتی میخواست سؤالی را از ذات اقدس الهی مطرح کند تمام این سؤالها را متوجه فعل کرد اول و آخر داستانش با تقدیس همراه است سُبْحَانَکَ اللَّهُمَّ خدایا تو منزّهی نه من نه احدی حقّ انتقاد به کارت نداریم و ندارند ولی راز این کار چیست؟ فرشتهها هم همین کار را کردند فرشتهها اول به آخر، آخر به اول هر دو عرض کردند وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِکَ وَنُقَدِّسُ لَکَ (3) تو منزّه از آنی که کارِ عبس بکنی و غیر حکیمانه کار بکنی ولی رازش چیست؟ چطوری ما را به خلافت قبول نکردی آنها را به خلافت قبول کردی؟ اولش سُبْحَانَکَ اللَّهُمَّ است معلوم میشود تمام این سؤالها که به حسب ظاهر صبغهٴ اعتراض دارد متوجه فعل است نه فاعل، موسای کلیم به خضر(سلام الله علیهما) هم اول و آخر همین کار را کرد عرض کرد من تابع شما باشم که أَن تُعَلِّمَنِ مِمَّا عُلِّمْتَ رُشْداً (4) بعد آنجا هم که میگوید که این اِمر است یک داهیه عجیبی است آنجا هم که میگوید این نُکْر است یک عمل ناشناخته است همهٴ این اعتراضها متوجه به فعل است نه فاعل یعنی این کار، جای سؤال است شما هم که حکیم و ولیّ خدا و معصوم این رازش چیست؟ این صحنه برای آن است که گوشهای از آنچه را که ذات اقدس الهی فرمود: لاَ تَدْرُونَ أَیُّهُمْ أَقْرَبُ لَکُمْ نَفْعاً (5) یا عَسَی أَن تَکْرَهُوا شَیْئاً وَهُوَ خَیْرٌ لَکُمْ یا عَسَی أَن تُحِبُّوا شَیْئاً وَهُوَ شَرٌّ لَکُمْ این گوشهها را برای ما تشریح بکند، خب.
پرسش: حاج آقا شما سابقاً فرمودید فعل از فاعل جدا نیست پس اعتراض به فعل به فاعل هم میخورد.
پاسخ: نه، فعل از فاعل جدا نیست فعل او را رها نمیکند ولی انسان فاعل را میشناسد که حکیم است از رمز و راز فعل سر در نمیآورد لذا سؤال میکند. سؤال در محور فعل است که چرا این فعل واقع شده شما که حکیمانه این کار را میکنید اگر کسی حکیم نباشد آدم سؤال نمیکند میگوید خب این کاری است بر خلاف کرده اما وقتی کسی حکیم باشد انسان سؤال میکند که چگونه این فعل از شما سر زده است راز این فعل چگونه است؟ خب.
پس بنابراین کلّ این صحنه میتواند از همین قبیل باشد. برخیها گفتند که خُبْر هر علمی نیست وَکَیْفَ تَصْبِرُ عَلَی مَا لَمْ تُحِطْ بِهِ خُبْراً خُبر آن علمِ ذوق و شهود و چشیدنی است ولی بالأخره در علوم حصولی اگر کسی خبیر باشد صابر است، در علوم شهودی اگر کسی خبیر باشد صابر است منشأ اعتراض آشنانبودن به آن راز کار است اگر کسی به راز کار آشنا باشد که اعتراض نمیکند خُبْر اختصاصی ندارد به مسئله علمِ ذوقی. جریان صبر هم وجود مبارک موسی اینچنین فرمود: قَالَ سَتَجِدُنِی إِن شَاءَ اللَّهُ صَابِراً اگر خدا بخواهد من صبر میکنم. برخیها خواستند بگویند سرّ اینکه او در صبر موفق نشد این بود که خداوند در دستور به مشیئت، مشیئت را مؤخّر ذکر کرد ولی موسای کلیم مشیئت را مقدم ذکر کرد حق آن است که انسان طرزی سخن بگوید که خدا سخن گفته است در همین سورهٴ مبارکهٴ «کهف» آیهٴ 23 به بعد این است وَلاَ تَقُولَنَّ لِشَیْءٍ إِنِّی فَاعِلٌ ذلِکَ غَداً ٭ إِلَّا أَن یَشَاءَ اللَّهُ یعنی بگو إِنِّی فَاعِلٌ ذلِکَ غَداً ٭ إِلَّا أَن یَشَاءَ اللَّهُ این أَن یَشَاءَ اللَّهُ را مؤخّر ذکر بکن این دستور است ولی موسای کلیم أَن یَشَاءَ اللَّهُ را مقدم ذکر کرد قَالَ سَتَجِدُنِی إِن شَاءَ اللَّهُ صَابِراً این تقدیم باعث شد که موسای کلیم به صبر موفق نشد استفادهٴ مطلب از این تعبیرها خیلی بعید است این اثباتش آسان نیست، خب قَالَ سَتَجِدُنِی إِن شَاءَ اللَّهُ صَابِراً وَلاَ أَعْصِی لَکَ أَمْراً دستورِ وجود مبارک خضر(سلام الله علیه) ظاهراً از طرف خداست درست است محتمل است که ولیّای از اولیای الهی بر خضر اشراف داشته باشد و به او دستور بدهد این ثبوتاً محتمل است لکن آنچه که در این آیات آمده از ایتای رحمت بود مِن عند الله، از ایتای علم بود من لدی الله، سخن از غیر خدا نیست هر چه هست سخن از ایتای رحمت است من عند الله، تعلیم علم است من لدی الله، اگر گفته شد من از امر خودم انجام ندادم یعنی امرِ الهی است اگر غیری در این اثنا سهمی میداشت قرآن کریم یا بخشی از آیاتی را که در این زمینه وارد شده است متعرّض آن بودند، خب.
اما اینکه وجود مبارک خضر با موسی سوار کشتی شدند ضمیر را تثنیه آورد فرمود: فَانطَلَقَا حَتَّی إِذَا رَکِبَا فِی السَّفِینَةِ خَرَقَهَا آیا همراهِ موسای کلیم یعنی آن فَتاه که مِکتل و زنبیل ماهی را به همراه داشت او سوار کشتی شد یا نه؟ محتمل است که سوار نشده باشد تا اینجا موسی را همراهی کرده باشد برای اینکه این ضمیر تثنیه برای موسی و خضر(علیهما السلام) است محتمل هم هست که اینها را همراهی کرده باشد و اینکه نفرمود «فانطلقوا و رکبوا» برای اینکه عنصر محوری این قصه همان وجود مبارک موسی و خضر(علیهما السلام)اند او چون سهمی نداشت از آن جهت ضمیر را تثنیه آورند. فَانطَلَقَا حَتَّی إِذَا رَکِبَا فِی السَّفِینَةِ خَرَقَهَا یعنی اینها از آن مجمعالبحرین حرکت کردند میخواستند سفر دریایی کنند سوار کشتی شدند و همین که سوار کشتی شدند یک قسمت از دیوارهٴ کشتی را که بالأخره مشخص باشد این کشتی سوراخ شده است این کشتی سالم نیست و آبگیر است این کار را کردند نه از زیر که وقتی به آن بندر رسیدند که کشتیهای سالم را غصب میکردند ببینند این کشتی، کشتی آسیبدیده است قَالَ أَخَرَقْتَهَا لِتُغْرِقَ یعنی این فعل باعث غرق شدن اهل سفینه است نه تو در صدد غرق کردن اهل سفینهای لِتُغْرِقَ آن سفینه «أهلها» نه لِتُغْرِقَ تو اهل او را غرق بکنی این «لام» در حقیقت «لام» عاقبت است و اگر «لام» غایت گفته شد و در تعبیر شریف المیزان هم آمده این ناظر به غایت فعل است نه غایت فاعل لَقَدْ جِئْتَ شَیْئاً إِمْراً اِمْر یعنی امرِ عظیم، امر مهم، آن داهیه را میگویند اِمْر.
پرسش: اگر دیواره کشتی را سوراخ کرده باشد که غرق نمیشد؟
پاسخ: بله خب چون آخر آب که نظیر هوا نیست که موج نداشته باشد این امواج دریا فراز و فروزی دارد به تعبیر این آقایان، خب گاهی وقتی که موج میزند دیوارهٴ کشتی را هم تَر میکند دیگر اگر کشتی سوراخ بشود او از آن راه میآید دیگر این دریاها این کشتیها با باد حرکت میکند خب آن روز که اتومبیل و برق و امثال ذلک نبود که اینها هواشناسی میکردند بادشناسی میکردند مسیر باد را شناسایی میکردند فرمود وقتی که اینها سوار کشتی شدند وقتی باد تند نمیآمد فَیَظْلَلْنَ رَوَاکِدَ (1) اینها خیلی خوشحال بودند اما وَجَاءَهُمُ الْمَوْجُ مِن کُلِّ مَکَانٍ (2) وقتی که طوفانی میشد باد میوزید، گردباد میوزید اینها فکر هلاکت بودند کشتیای که با باد حرکت میکند همان طوری که کشتی را حرکت میدهد آب را هم طوفانی میکند موج ایجاد میکند موج هم به بدنهٴ دیوار کشتی میرسد و گاهی هم نفوذ میکند آسیبِ فعلی به این کشتی نرسیده بود، خب. لِتُغْرِقَ آن سفینه أَهْلَهَا نه تو اهلش را غرق میکنی که این نقد متوجه فاعل باشد نقد متوجه فعل است، خب اینکه در بحث دیروز گذشت که وجود مبارک موسای کلیم همین صحنه را پشت سر گذاشت و خضر(سلام الله علیه) هم فرموده بود که حَتَّی أُحْدِثَ لَکَ مِنْهُ ذِکْراً یک آیه در سورهٴ مبارکهٴ «قصص» بود یکی هم در سورهٴ «طه» در سورهٴ «طه» بحث دیروز خواندیم اما آنچه که در سورهٴ مبارکهٴ «قصص» هست این است که از آیهٴ هفت به بعد سورهٴ «قصص» این است که وَأَوْحَیْنَا إِلَی أُمِّ مُوسَی أَنْ أَرْضِعِیهِ فَإِذَا خِفْتِ عَلَیْهِ فَأَلْقِیهِ فِی الْیَمِّ وَلاَ تَخَافِی وَلاَ تَحْزَنِی إِنَّا رَادُّوهُ إِلَیْکِ وَجَاعِلُوهُ مِنَ الْمُرْسَلِینَ تا آن بخش پایانی که مادر موسی به خواهر موسی فرمود: وَقَالَتْ لِأُخْتِهِ قُصِّیهِ فَبَصُرَتْ بِهِ عَن جُنُبٍ وَهُمْ لاَ یَشْعُرُونَ خب این همهٴ این خطر را از نزدیک دید ولو آن روز کودکی ممکن بود طبق جریان عادی آگاه نباشد وقتی که برگشت به دامن مادر رسید و در آغوش مادر تربیت شد کلّ این جریان را مادر موسی برای آن حضرت گفت دیگر، خواهش برای او گفت، امرأه فرعون هم گفت که ما تو را بالأخره اینجا پیدا کردیم و سالیان متمادی در کنار سفرهٴ ما بودی حالا علیه ما قیام کردی وجود مبارک موسای کلیم هم جواب داد که اینها وظیفهٴ شما بود و مانند آن، خب کسی که کلّ این صحنه را خیلی قویتر از جریان آن أَخَرَقْتَهَا دید چگونه یادش میرود چگونه به ولیّای از اولیای الهی اعتماد ندارد خدا به او فرمود این کسی است که آتَیْنَاهُ رَحْمَةً مِنْ عِندِنَا وَعَلَّمْنَاهُ مِن لَّدُنَّا عِلْماً این دارای علم لدنّی است تو بالأخره باید پیدایش کنی اگر بر موسای کلیم طلب واجب بود چه اینکه واجب بود مطمئن بود که به خضر میرسد برای اینکه معنا ندارد خدا طلب را واجب بکند، جستجو را واجب بکند ولی رسیدن ممکن نباشد اینکه فرمود: حَتَّی أَبْلُغَ مَجْمَعَ الْبَحْرَیْنِ أَوْ أَمْضِیَ حُقُباً (3) یعنی من یقین دارم به مقصد میرسم برای اینکه خدا امر کرده بر من واجب کرده خب اگر دسترسی به خضر ممکن نبود که خب بر من واجب نمیکرد این صحنه را وجود مبارک خضر گفت من تمام این نقشهها را کشیدم تا یادت بیاورم نه یک مطلب جدیدی به تو بیاموزانم برای اینکه تو مهمتر از این را پشت سر گذاشتی.
پرسش: آن وقت با خُبْراً جور در نمیآید با همان آیه که کَیْفَ تَصْبِرُ عَلَی مَا لَمْ تُحِطْ بِهِ خُبْراً.
پاسخ: بله خب دیگر، بعد چون الآن نمیداند رازش چیست ولی وقتی که یادت آوردم دیگر متوجه میشوی کسی که همین لحظه میگوید لاَ تُؤَاخِذْنِی بِمَا نَسِیتُ من این امری که دیدم چون وجود مبارک موسای کلیم از نظر غیرت ممتاز بود «کما سیظهر انشاءالله» اعتراض میکرد خب اگر در همین لحظهها مسئله نَسیت مطرح است از دوران کودکی هم نسیان مطرح است دیگر خضر(سلام الله علیه) فرمود من یادت میآورم چه خطری است مگر دریا را دیگری اداره میکند؟ صحرا را دیگری اداره میکند؟ دریا و صحرا جزء جنود الهیاند آنچه که در سورهٴ مبارکهٴ «طه» و همچنین سورهٴ مبارکهٴ «قصص» هست امر الهی است دریا این کار را بکند چشم، صحرا این کار را بکند چشم این طور نیست که حالا دریا از خودش اراده داشته باشد از خودش بدهد آب را ببرد آب نیاید چشم، برو چشم، خب جریان اضْرِب بِعّصَاکَ الْبَحْرَ (1) همین طور بود این وجود مبارک موسای کلیم اصلاً با دریا، دریادلی کرد با دریا زندگی کرد روی دریا بود آسیب ندید، دریا را خشک کرد آسیب ندید خب یک سدّ آبی تشکیل شد مگر این رود، رود آسانی است دریای روانی است نیل جای کشتیرانی است با یک عصا آن آبهای رفته رفت و آبهای نیامده ماند پشت سر هم یک سدّ آبی تشکیل دادند این طور نیست که اینها جزء محالات عقلی باشد که اینها جزء محالات عادی است محال عادی با معجزه حل میشود آب بایست چشم، خب این خود این خطرات را برتر از کار خضر را وجود مبارک موسای کلیم پشت سر گذاشت حالا از اینجا لِتُغْرِقَ أَهْلَهَا برای چه بود؟
1) (14) . سورهٴ شعراء, آیهٴ 63.
فرمود من حَتَّی أُحْدِثَ لَکَ مِنْهُ ذِکْراً من به یادت میآورم که راز و رمز این کار چیست من به دستور خودم که این کشتی را سوراخ نکردم مَا فَعَلْتُهُ عَنْ أَمْرِی (1) آنکه مالک من و مالک سفینه و مالک این سرنشینان سفینه و مالک امواج بحر است او دستور داد خب امواج بحر در برابر ارادهٴ ذات اقدس الهی که استقلالی ندارد که فرمود تو این کارها را کردی حالا وقتی که رسیدند به جریان غلام و جوانی که وجود مبارک خضر(سلام الله علیهما) او را کُشت فَانطَلَقَا حَتَّی إِذَا لَقِیَا غُلاَماً فَقَتَلَهُ باز موسای کلیم اعتراض کرد اصولاً موسی از نظر غیرت ممتاز بود با برادرش آن کار را کرد دیگر.
پرسش: آیا خضر از مقام الهی حضرت موسی باخبر بود یا نه؟
پاسخ: خضر(سلام الله علیه) باخبر بود اعتراض به فاعل نکرد اعتراض به فعل کرد این فعل برای چه پدید آمد؟
پرسش: عرض بنده این است که اگر خضر از مقام الهی حضرت موسی باخبر بود که باید باشد دیگر نباید بگوید وَکَیْفَ تَصْبِرُ عَلَی مَا لَمْ تُحِطْ.
پاسخ: مَا لَمْ تُحِطْ بِهِ خُبْراً الآن که احاطه ندارد لذا نسیان بود دیگر آن دوران کودکی که فعلاً یاشد نیست لذا گفت حَتَّی أُحْدِثَ لَکَ مِنْهُ ذِکْراً من متذکّرت میکنم وجود مبارک موسای کلیم اهل غیرت بود به برادرش هارون آن اعتراض سخت را کرد در جریان سامری این غیرت فضیلتی است در مؤمنین هست اما همان طوری که علم درجاتی دارد زهد درجاتی دارد شجاعت درجاتی دارد غیرت هم مراتبی دارد این عناصر سهگانه غیرت در هر که قویتر باشد او اغیرالناس است و هیچ کسی به اندازهٴ ذات اقدس الهی غیور نیست غیرت معنایش این است که انسان هویّت خود را کاملاً بشناسد که من چه کسی هستم وقتی حوزهٴ خود، مرز خود، هویّت خود را کاملاً شناسایی کرد شناسنامه او به دست اوست این عنصر اول وقتی هویّت خود را شناخت نه به مرز غیر تجاوز میکند این دو، نه اجازه میدهد غیری به مرز او راه پیدا کند این سه، چنین آدمی را میگویند غیور آن کسی که باکش نیست دیگری به منزل او بیاید به هر وضعی که آمد او بیغیرت است آن کسی هم که به حریم خصوصی دیگران تعدّی میکند او هم بیغیرت است این بیان نورانی حضرت امیر را نگاه کنید در نهجالبلاغه در همان کلمات حکیمانه حضرت فرمود: «مَا زَنَی غَیُورٌ قَطُّ» (2) هیچ مرد باغیرتی زنا نمیکند برای اینکه به حریم دیگری دارد تعدّی میکند غیر را نه راه میدهد نه خودش راه میرود غیر، غیر است دیگر آنجا که میخواهد تجارت کند، رفت و آمد کند که دیگر غیر نیست إنَّمَا الْمُؤمِنُونَ إخْوَةٌ اما در حریم خصوصی دیگری شما میبینید این کمبود غیرت در کشورهای غربی شما لابد مسافرت کردید آنها اصلاً دیوار ندارند غالباً دیوار ندارند همین شبکههای فضانماست خب این بر اساس بیغیرتی است دیگر که هر کسی حریم دیگری را ببیند دیوار به آن معنا میگویند این با فضای ما و لطافت هوا و تمیزی هوا و اینها هماهنگ نیست دیوار نیست همین پنجرههاست یعنی پنجرههای آهنی که کاملاً حیاط دیگری مشهود است این خانههایی که به اصطلاح اینها اُپن درست میکنند که همه باز است وقتی کسی آمد همه جا را میبیند این هم در اثر فَقد غیرت است خب آدم غیور که این طور نیست که بالأخره حریم خصوصی خودش را باز کند برای هر کسی که، خب اگر «مَا زَنَی غَیُورٌ قَطُّ» انسانی که به حریم غیر تعدّی میکند میشود بیغیرت وجود مبارک موسای کلیم در این فضیلت خیلی ممتاز بود دید خضر(سلام الله علیه) جوانی را که به حسب ظاهر زَکِیَّةً، بیگناه بود کُشت بدون اینکه این جوان کسی را کشته باشد خون مظلومی در عهدهٴ او باشد به وجود مبارک خضر(سلام الله علیهما) عرض کرد که أَقَتَلْتَ نَفْساً زَکِیَّةً به حسب ظاهر این بیگناه بود بِغَیْرِ نَفْسٍ او که کسی را نکشته آن دارد مَن قَتَلَ نَفْساً بِغَیْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسَادٍ فِی الْأَرْضِ فَکَأَنَّمَا قَتَلَ النَّاسَ جَمِیعاً (3) یک وقت قصاص است این در تورات هم هست و یک وقت است نه، قتل بدأیی و ابتدایی است فرمود کسی که دیگری را نکشته شما او را کشتید أَقَتَلْتَ نَفْساً زَکِیَّةً بِغَیْرِ نَفْسٍ برخیها خواستند بگویند از کلمهٴ غلام برمیآید که این جوان بالغ نبود برای اینکه به نابالغ میگویند غلام لکن این استنباط تام نیست برای اینکه به جوان هم که بالغ باشد غلام میگویند یک و از طرفی هم اگر نابالغ باشد بر فرض قتل عمد کرده باشد صبر میکنند تا بعد الآن که کسی را نابالغ را قصاص نمیکنند که احکام بر او جاری نیست تا بالغ بشود این دو، بنابراین از این کلمهٴ غلام نمیشود استفاده کرد که آن جوان نابالغ بود أَقَتَلْتَ نَفْساً زَکِیَّةً بِغَیْرِ نَفْسٍ او که کسی را نکشته لَّقَدْ جِئْتَ شَیْئاً نُّکْراً این کار نُکْر است، آن اوّلی اِمر است دومی بدتر از اولی است اولی مرگ را به همراه نداشت ممکن بود مرگ و خطر غرق اینها را تعقیب بکند اما دومی مرگِ فعلی و قتل نقد است شما چرا این کار را کردی؟
پرسش: حاج آقا به مجرد اینکه از آینده خبر داده بود آن پس چه مجوز هست یا خیر؟
پاسخ: از نظر شریعت نه، ولی لذا موسای کلیم هم گفت این میشود قصاص قبل از جنایت بعد خدای سبحان در جریان موسای کلیم هم همین صحنه را اعلام کرده است وجود مبارک خضر میفرماید من یادت میآورم تو هم همین کار را کردی قبل از من در سورهٴ مبارکهٴ «قصص» آیهٴ پانزده این است که وجود مبارک موسی وَدَخَلَ الْمَدِینَةَ عَلَی حِینِ غَفْلَةٍ مِنْ أَهْلِهَا فَوَجَدَ فِیهَا رَجُلَیْنِ یَقْتَتِلاَنِ هذَا مِن شِیعَتِهِ وَهذَا مِنْ عَدُوِّهِ فَاسْتَغَاثَهُ الَّذِی مِن شِیعَتِهِ عَلَی الَّذِی مِنْ عَدُوِّه فَوَکَزَهُ مُوسَی فَقَضَی عَلَیْهِ با یک مُشت و سیلی او را از بین برد فردا که موسای کلیم همان مقطع میگذشت آیهٴ هیجده دارد که فَأَصْبَحَ فِی الْمَدِینَةِ خَائِفاً یَتَرَقَّبُ در آیهٴ نوزده دارد فَلَمَّا أَنْ أَرَادَ أَن یَبْطِشَ بِالَّذِی هُوَ عَدُوٌّ لَهُمَا قَالَ یَا مُوسَی أَتُرِیدُ أَنْ تَقْتُلَنِی کَمَا قَتَلْتَ نَفْسَاً بِالْأَمْسِ خب این کار را وجود مبارک موسای کلیم کرد وجود مبارک خضر دارد میگوید آنچه را که تو کردی که از این مهمتر بود یا لااقل در همین حد بود شما برای چه کردی؟ الآن یادت رفته شاید آنچه را که ما در عهد داشتیم با خدا تعهّد سپردیم خیلی از چیزها یادمان رفته الآن اینجا یادمان میآید این رمز و راز آن عالَم را با همین داستان میخواهد برای ما بیان کند ولی به هر حال همهٴ این کارها سابقه داشت تا برسیم به آن قسمت سوم این کارها را وجود مبارک موسی کرد تا اسرار روشن بشود.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
فَانطَلَقَا حَتَّی إِذَا رَکِبَا فِی السَّفِینَةِ خَرَقَهَا قَالَ أَخَرَقْتَهَا لِتُغْرِقَ أَهْلَهَا لَقَدْ جِئْتَ شَیْئاً إِمْراً ﴿71 قَالَ أَلَمْ أَقُلْ إِنَّکَ لَن تَسْتَطِیعَ مَعِیَ صَبْراً 72 قَالَ لاَ تُؤَاخِذْنِی بِمَا نَسِیتُ وَلاَ تُرْهِقْنِی مِنْ أَمْرِی عُسْراً 73 فَانطَلَقَا حَتَّی إِذَا لَقِیَا غُلاَماً فَقَتَلَهُ قَالَ أَقَتَلْتَ نَفْساً زَکِیَّةً بِغَیْرِ نَفْسٍ لَّقَدْ جِئْتَ شَیْئاً نُّکْراً 74 قَالَ أَلَمْ أَقُل لَّکَ إِنَّکَ لَن تَسْتَطِیعَ مَعِیَ صَبْراً 75 قَالَ إِن سَأَلْتُکَ عَن شَیْءٍ بَعْدَهَا فَلاَ تُصَاحِبْنِی قَدْ بَلَغْتَ مِن لَدُنِّی عُذْراً 76 فَانطَلَقَا حتَّی إِذَا أَتَیَا أَهْلَ قَرْیَةٍ اسْتَطْعَمَا أَهْلَهَا فَأَبَوْا أَن یُضَیِّفُوهُمَا فَوَجَدَا فِیهَا جِدَاراً یُرِیدُ أَن یَنقَضَّ فَأَقَامَهُ قَالَ لَوْ شِئْتَ لأَتَّخَذْتَ عَلَیْهِ أَجْراً 77 قَالَ هذَا فِرَاقُ بَیْنِی وَبَیْنِکَ سَأُنَبِّئُکَ بِتَأْوِیلِ مَا لَمْ تَسْتَطِع عَّلَیْهِ صَبْراً 78 قرآن کریم خود را به عنوان احسنالحدیث معرفی کرد درباره قرآن اینچنین آمده است اللَّهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ الْحَدِیثِ (1) حدیثی احسن است که هم از نظر معارف جهانبینی حق بگوید و هم از نظر قصص و داستانها صادق باشد به همین مناسبت که قرآن احسنالحدیث است ذات اقدس الهی دربارهٴ قصص قرآنی فرمود: نَحْنُ نَقُصُّ عَلَیْکَ أَحْسَنَ الْقَصَصِ (2) که این اختصاصی به جریان حضرت یوسف ندارد این قَصَص به فتح است نه به کسر و مفعول مطلق نوعی است «نحن نقصّ علیک قصصاً أحسن» نه «أحسنُ القِصص» أَحْسَنَ الْقَصَصِ یعنی هر داستانی که ما بگوییم به روش احسن است نَحْنُ نَقُصُّ عَلَیْکَ أَحْسَنَ الْقَصَصِ که مفعول مطلق نوعی است یعنی «قصصاً أحسن» از قصّهٴ آدم تا قصّهٴ خاتم(علیهم السلام) همه قصّههای قرآن کریم أَحْسَنَ الْقَصَصِ است یعنی «قصصاً أحسن».
مطلب سوم آن است که قصهای احسن است نظیر أَحْسَنَ الْحَدِیثِ (1) که هم از نظر مطلب حق باشد هم از نظر گزارش صِدق باشد.
مطلب دیگر آن است که آنچه در خارج واقع شده است یا فعل است یا قول است یا حال, اگر حال باشد یا فعل باشد قرآن آن را به لسان عربی مبین بیان میکند و اگر قول باشد قرآن آن را به لسان عربی مبین ترجمه میکند که هم نقل حق است و هم منقول علی ما هو علیه, نقلش چون به صورت عربی مبین است اگر در حدّ سوره باشد که معجزه است و اگر در حدّ آیه باشد که اگر معجزه نبود به بهترین وجه, به فصیحترین وجه, به بلیغترین وجه ارائه میشود.
مطلب چهارم آن است که گاهی چند مطلب در کنار هم ذکر میشود اگر ما دلیلی نداشتیم که این آیات با هم نازل شد از سیاق نمیشود کمک گرفت ولی اگر قصّه بود و سرفصلی داشت ما دلیل داریم که این جریان با هم ذکر شده است و قصّههایی که قرآن کریم نقل میکند اول سرفصلی و عنوانی به آن قصه میدهد که مطالب میانی و پایانی این قصه برابر آن سرفصل اوّلی اوست مثلاً در جریان ابراهیم خلیل(سلام الله علیه) احتجاجات آن حضرت را نقل میکند, مشاهدات آن حضرت را نقل میکند سرفصل آن قصه این است که وَکَذلِکَ نُرِی إِبْرَاهِیمَ مَلَکُوتَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ (2) این سرفصل قصه است که نشان میدهد آنچه که مربوط به جریان مشاهدات وجود مبارک خلیلالرحمان است از سنخ ملکوت است و نه از سنخ مُلک وَکَذلِکَ نُرِی که به صورت فعل مضارع مفید استمرار است بیان شده نُرِی إِبْرَاهِیمَ مَلَکُوتَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ اینجا هم در جریان قصّهٴ موسی و خضر(علیهما السلام) فرمود ما به موسی(علیه السلام) مأموریت دادیم به سراغ کسی برود فَوَجَدَا عَبْداً مِنْ عِبَادِنَا که آتَیْنَاهُ رَحْمَةً مِنْ عِندِنَا یک, وَعَلَّمْنَاهُ مِن لَّدُنَّا عِلْماً (3) دو, پس عنصر محوری این قصّه رحمت الهی و علم لدنّی است اگر عنصر محوری این قصّه رحمت مِن عند الله است و علم لدنّی است همهٴ این جملهها مفردها ارجاع ضمایر باید با حفظ این دو عنصر باشد مبادا کاری به موسای کلیم که از انبیای عِظام و اولواالعزم خدای سبحان است یا به آن عبد صالح که از علم تأویل برخوردار است چیزی اسناد داده بشود, ضمیری به مرجع برگردد, فعلی درست معنا نشود که با این رحمت مِن عند الله و علم لدی اللهی سازگار نباشد, بنابراین آنچه که در این قصّهها گفته شده درست است که ضمیر خَرَقْتَهَا لِتُغْرِقَ أَهْلَهَا ظاهرش این است که ضمیر یعنی «أنت» است و منظور از این «أنت» مخاطب است به نام خود خضر, لکن اگر این دو سرفصل را رعایت کنیم ارجاع ضمیر به سفینه اُولاست و وجود مبارک خضر اگر بر فرض میخواست کسی را غرق کند به وسیلهٴ سفینه غرق میکند و تمام مطلب پنجم یا ششم این است که تمام اعتراضها یا سؤالهای استفهامی در مدار فعل است نه در مدار فاعل یعنی مشکل وجود مبارک موسای کلیم این نیست که این عبدی که از رحمت عنداللهی و از علم لدیاللهی برخوردار است ـ معاذ الله ـ خلاف کرده مشکل وجود مبارک موسای کلیم این است که راز این کار چیست؟ لذا مرتب شاگردی خودش را اعلام میکند, استیذان میکند, عذرخواهی میکند اعتراضی در کار نیست همان طوری که در بحث دیروز داشتیم سؤال فرشتهها از ذات اقدس الهی مصدَّر بود به تسبیح و تقدیس هم مسبوق بود به تسبیح, هم ملحوق بود به تسبیح چه اینکه سؤال وجود مبارک نوح(سلام الله علیهم) همین طور بود مسبوق بود به تسبیح اینها یا در قبل و بعد هر دو میگویند سُبْحَانَکَ اللَّهُمَّ (4) یا در احدالطرفین میگویند سُبْحَانَکَ اللَّهُمَّ یعنی تو منزّه از نقصی مشکل در ماست که ما راز این کار را نمیدانیم.
مطلب هفتم یا ششم این است که یک وقت بحث در این است که آیا خدای سبحان میتواند جمعیّتی را در دریا حفظ بکند یا نه؟ مشکل وجود مبارک موسای کلیم این بود یا نه, مشکل این بود که چگونه شما دست به مال مردم زدید؟ از بعضی از تعبیرها برمیآید که وجود مبارک موسای کلیم هراسناک از غرق بود از طرفی هم میشود زمینهٴ سؤال را طرزی مطرح کرد که چطور به مال مردم آسیب رساندی, خب سوراخ کردن کشتی مردم ولو در ساحل و خشکی باشد سؤالآفرین است که چرا به مال مردم آسیب رساندی؟ اما آن کارهایی که خود وجود مبارک موسای کلیم در دوران کودکی پشت سر گذاشت آن با سؤالهای شرعی همراه نبود یعنی هیچ مسئلهای بر خلاف ظاهر حُکم شرع انجام نگرفت اما آنچه را که الآن در کشتی میبیند این است که وجود مبارک خضر کشتیِ مردم را دارد سوراخ میکند این الواح و این تختههای بدنهٴ کشتی آنجا که احیاناً ممکن است آب در اثر موج وارد کشتی بشود آن را دارد برمیدارد نه اینکه از آن نشیمن کشتی تختهای برداشت وگرنه خب آب فوران میزد این سؤالها در آن جریان فَلْیُلْقِهِ الْیَمُّ بِالسَّاحِلِ یَأْخُذْهُ عَدُوٌّ لِّی وَعَدُوٌّ لَهُ (1) مطرح نبود اما در جریان کُشتن آن جوان خود موسای کلیم وقتی آنها گفتند که تو قاتلی کسی را کُشتی خودش در همان آیات پایانی دارد که رَبِّ نَجِّنِی مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ یعنی من خطایی نکردم اینها ظالماند اینها مستضعفان مصر را آسیب میرسانند آن گروه فراعنه این بنیاسرائیل مستضعف را آسیب میرساند خودش فرمود: رَبِّ نَجِّنِی مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ (2) بنابراین خود موسای کلیم هم در جریان مصر هم رهبری سیاسی را داشت هم رهبری علمی را داشت هم رهبری فرهنگی و اجتماعی را داشت همهٴ این مسائل را پشت سر گذاشت این روایاتی که در کتاب شریف کنزالدقائق است حتماً ملاحظه فرمودید چون این بحثها با آن روایات ارائه میشود چون این بعد از تفسیر صافی نوشته شده خیلی جامعتر از تفسیر صافی روایات را نقل کرده حتی جامعتر از تفسیر نورالثقلین است روایات فراوانی نقل کرده شما این روایاتی که میبینید در بعضی از روایات دارد که وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) فرمود موسی اعلم از خضر بود این تفاضل, تفاضل دوجانبه بود همان طوری که در بحث دیروز اشاره شد نه یکجانبه یعنی اگر وجود مبارک خضر از علم تأویل برخوردار بود و خداوند خواست در قوس صعود موسای کلیم از این راه به تأویل آشنا بشود خود موسای کلیم از آن جهت که از انبیای اولواالعزم است عالِم به شریعت است برابر این روایت اعلم از خضر است پس تفاضل دوجانبه است نه یکجانبه این جریان موسی و خضر(علیهما السلام) داخل در تِلْکَ الرُّسُلُ فَضَّلْنَا بَعْضَهُمْ عَلَی بَعْضٍ (3) نیست داخل در لَقَدْ فَضَّلْنَا بَعْضَ النَّبِیِّینَ عَلَی بَعْضٍ (4) نیست آن افضلیّت یکجانبه است آنجا امتیاز است و نه تمایز ولی در جریان موسی و خضر(علیهما السلام) تفاضل دوجانبه است تمایز دوجانبه است حالا وارد کشتی شدند و این کشتی را فقط موسای کلیم دید که خضر آن کشتی را خراب کرده و سؤال اعتراضآمیز به این معناست که فعل برای من روشن نیست نه چرا تو این کار را کردی.
پرسش:...
پاسخ: خب بله برای اینکه این شاگرد علمِ تأویل است خضر بنا نبود که علم تشریع را از این یاد بگیرد آن شاید قصّهٴ دیگری باشد ولی الآن خدا مأموریت داد به موسای کلیم که علم تأویل را از این راه آشنا بشود نه علم تشریع را به خضر بیاموزاند اینکه در بعضی از بحثهای روزهای اسبق اشاره شد که این روایت تام نیست برای اینکه در آن روایتها آمده که ـ معاذ الله ـ وجود مبارک موسای کلیم وقتی که الواح را آن تورات را و معارف الهی را تلقّی کرد گفت اعلم از من کیست؟ آنگاه خدای سبحان مثلاً به فرشتهای از فرشتگانش یا به گروهی از فرشتگان فرمود: «أدرکوا موسیٰ» (1) موسی را دریابید «فانه قد هلک» یا «یرید أن یهلک» این دارد از دست میرود این چه ادّعایی کرده است خب معلوم است این حرفها درست نیست وقتی موسای کلیمی که آن همه معارف را از ذات اقدس الهی تلقّی میکند میآید چنین ادّعایی میکند تا خدا بفرماید که موسی را دریابید این دارد به هلاکت گرفتار میشود اینگونه از روایات خب معلوم است که درست نیست اما اینکه وجود مبارک موسای کلیم از خضر در علمالشریعه اعلم باشد این بعید نیست خضر(سلام الله علیه) در علمالتأویل از موسای کلیم اعلم باشد اینها بعید نیست حالا در قوس نزول آنجا که من عند الله بودند بر اساس «خَلَق الله الأرواح» (2) ممکن است که همه چیز را بدانند یا آن مقداری که باید بدانند, بدانند ولی در قوس صعود بر اساس رَبِّ زِدْنِی عِلْماً (3) دارند کار میکنند دیگر این رَبِّ زِدْنِی عِلْماً برای همه است حالا گاهی به وسیله فرشته علمی را به پیامبر القا میکند پیامبری از پیامبران یا به وسیله انسان کاملی که ولیّ خداست یا از قلب او میجوشانند این هست این. این نزاعها که بین موسی و خضر(علیهما السلام) و مانند آن مطرح است یک نزاع ممدوح و محمودی است که مشابه این در بین فرشتهها هم هست در سورهٴ مبارکهٴ «ص» آیهٴ 68 و 69 این است قُلْ هُوَ نَبَأٌ عَظِیمٌ ٭ أَنتُمْ عَنْهُ مُعْرِضُونَ ٭ مَا کَانَ لِیَ مِنْ عِلْمٍ بِالْمَلَإِ الْأَعْلَی إِذْ یَخْتَصِمُونَ این اختصام, این افتعال همان معنای مفاعله است مثل «اقتتلوا» که به معنی «قاتلوا» است اختصام یعنی این مخاصمه و خصومت در ملأ أعلا که مربوط به فرشتهها هست راه دارد با اینکه آنها لاَ یَعْصُونَ اللَّهَ مَا أَمَرَهُمْ وَیَفْعَلُونَ مَا یُؤْمَرُونَ (4) با اینکه در سورهٴ مبارکهٴ «انبیاء» فرمود اینها کاری را بدون اذن خدا نمیکنند, حرفی را بدون اذن خدا نمیزنند لاَ یَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَهُم بِأَمْرِهِ یَعْمَلُونَ (5) که همین معنا که در اوصاف فرشتههاست دربارهٴ اهل بیت(علیهم السلام) در زیارت جامعه کبیره آمده, خب اگر اینها لاَ یَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَهُم بِأَمْرِهِ یَعْمَلُونَ چگونه در ملأ أعلا به مخاصمه برمیخیزند؟ معلوم میشود مخاصمه کلّ شیء بحسبه, مناظره کلّ شیء هم بحسبه این گفتگو و گفتمان این دو بزرگوار به عنوان اعتراض یک فرد عادی با فرد عادی دیگر نیست همان طوری که آیهٴ 69 سورهٴ «ص» اختصام و مخاصمهٴ فرشتهها را بیان میکند مَا کَانَ لِیَ مِنْ عِلْمٍ بِالْمَلَإِ الْأَعْلَی إِذْ یَخْتَصِمُونَ دربارهٴ موسی و خضر(علیهما السلام) هم باید اینچنین گفت چون سرفصل این قصه همین رحمت عنداللهی و علم لدیاللهی است, خب اگر با رحمت من عند الله و علم لدی الله داستانی شکل بگیرد حتماً اختصامش اختصام محمود و ممدوح است. آنگاه بعد از اینکه این سفینه را خَرق کرده است وجود مبارک موسی فرمود این کار را کردی لَقَدْ جِئْتَ شَیْئاً إِمْراً اِمْر را آن طوری که زمخشری در کشّاف و بعضی دیگر معنا کردند «الأمر الفاسد المحتاج الی أمر للإصلاح» آن امری که فاسد است و نارواست و محتاج به دستور اصلاحی است او را میگویند اِمر لَقَدْ جِئْتَ شَیْئاً إِمْراً در اینجا وجود مبارک خضر(سلام الله علیه) پاسخ نداد فقط فرمود من نگفتم که تو نمیتوانسی صبر کنی خب مستحضرید این یک اعتراض به فعل است نه به فاعل یک سؤال محمود و ممدوحی است کسی که غیرتی دارد, غیرت دینی دارد وقتی میبیند کاری به حسب ظاهر توجیه شرعی ندارد خب سؤال میکند دیگر. قَالَ لاَ تُؤَاخِذْنِی بِمَا نَسِیتُ این نسیان را به معنی ترک هم گرفتند ولی خب این تام نیست وَلاَ تُرْهِقْنِی مِنْ أَمْرِی عُسْراً عُسر و دشواری را نزدیک من نیار بر من تحمیل نکن آن نوجوانی که نزدیک به بلوغ است میگویند شابّ مراهِق یعنی نزدیک به بلوغ است یعنی عسر و دشواری را نزدیک من نیار بر من تحمیل نکن.
پرسش: ببخشید اینجا فعل را نسبت به فاعل میدهند چطور میشود که بین فعل و فاعل توجیه کرد.
پاسخ: بله, میگوید این کار, کار شماست اما من از این کار سر در نمیآورم شما که منزّه از آنی که خلاف بکنی توجیهش چیست؟ اگر فاعل را معلم و حکیم میداند و اگر از فاعلِ معلّم حکیم راز را میپرسد معلوم میشود اعتراض به فاعل نیست اعتراض به این فعل است که چرا این واقع شده؟ باز هم عرض کرد چشم من همراه شما میآیم تا شما برای من تشریح کنی.
پرسش: این عذرخواهی هم به خاطر لا تؤاخِذْنِی است.
پاسخ: بله من را مؤاخذه نکن که من سؤال کردم ساکتم سؤال نمیکنم بروید چون حضرت فرمود همراه من بیا به شرطی که اعتراض نکنی و وجود مبارک موسای کلیم بر اساس غیرت دینی این سؤال را مطرح کرده است و میداند که او حکیم است رحمت عنداللهی دارد, علم لدیاللهی دارد میخواهد راز این کار را بپرسد و اگر این را خلاف شرع میدید که همانجا فاصله میگرفت معذلک استدعا میکند که اجازه بدهید من در خدمت شما باشم و اینکه در بعضی از روایات آمده است که وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود خدا برادر ما موسی را رحمت کند اگر او صبر میکرد بسیاری از اسرار برای ما روشن میشد برای آن است که این صحنه تا یوم القیامه اسرارآمیز است خب همین جریان وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) با زراره از همین قبیل است هر روز این کارها را دارند انجام میدهند گاهی انسان مشکلی پیدا میکند مؤمنی از مؤمنان الهی, ولیّای از اولیای الهی, عبدی از عباد صالح خدا به انسان میگوید نگران نباش, صبر کن تو چه میدانی که مصلحت چیست شاید اگر حالت سالم بود به خطر میافتادی تو را برای یک کار دیگر میبردند شیخناالاستاد مرحوم آقای الهی قمشهای بر اساس همین جهت آن پسر بزرگشان که هر دو را خدا غریق رحمت کند مرحوم حاج آقا نظامالدین او هم از فضلا و مدرّسین خوبی بود ایشان ما وقتی که تهران خدمتشان اشارات میخواندیم این بزرگوار در قم بود هر وقت تهران میآمد در درس مرحوم پدرش شرکت میکرد یک وقت به بیماری سختی مبتلا شد مرحوم استاد فرمود پسر تو چه میدانی اگر به این بیماری مبتلا نمیشدی چه حادثهای برایت پیش میآید أَمَّا السَّفِینَةُ فَکَانَتْ لِمَسَاکِینَ یَعْمَلُونَ فِی الْبَحْرِ (1) همین جریان خضر را برایش میخواند که اگر تو سالم میماندی شاید عدهای میآمدند به سراغ تو, تو را برای کاری دعوت میکردند که مصلحتت نبود فعلاً خدای سبحان چند روز تو را در منزل نگه داشت که جانت را حفظ بکند این روحیه برای همیشه هست الی یوم القیامه این اسرار ظهور دارد, بروز دارد قابل تطبیق است بر هر مقطعی, در هر زمانی, در هر زمین.
1) (16) . سورهٴ کهف, آیهٴ 79.
فرمود: فَانطَلَقَا حَتَّی إِذَا لَقِیَا غُلاَماً فَقَتَلَهُ خب مستحضرید که در جملهٴ اول به صورت شرط و جزا بیان شده فرمود: حَتَّی إِذَا رَکِبَا فِی السَّفِینَةِ خَرَقَهَا که این خَرَقَهَا میشود جزا, اما اینجا به صورت شرط و جزا بیان نشده فَانطَلَقَا حَتَّی إِذَا لَقِیَا غُلاَماً فَقَتَلَهُ با «فاء» ذکر کرده که دنبالهٴ اوست که هنوز تمام نشده آنوقت جزا این است أَقَتَلْتَ برای اینکه ثابت کند که تمام بحث در این است که موسی عالِم بشود در آنجا که سرفصل قصّه بود از این سه قصّه نه سرفصل اصل مطلب در آنجا به صورت شرط و جزا جمله را تمام کرده حَتَّی إِذَا رَکِبَا فِی السَّفِینَةِ خَرَقَهَا این جمله تمام شد اما در اینجا جمله را تمام نکرده فرمود: حَتَّی إِذَا لَقِیَا غُلاَماً فَقَتَلَهُ قَالَ أَقَتَلْتَ بحث را برده روی سؤال موسای کلیم چون آن صیغه لأجله الکلام همان سؤالها و تفهّمهای و تعلّمهای موسای کلیم است لذا اینجا جمله را تمام نکرده فَانطَلَقَا حَتَّی إِذَا لَقِیَا غُلاَماً فَقَتَلَهُ جمله هنوز تمام نشد قَالَ أَقَتَلْتَ این جواب اوست معلوم میشود که تمام آن لبهٴ تیز این قصه این است که موسی حرفش را بزند و عالِم بشود قَالَ أَقَتَلْتَ نَفْساً زَکِیَّةً بِغَیْرِ نَفْسٍ کسی را که به حسب ظاهر آلوده نبود بیگانه بود و کسی را هم که نکشت نه ارتدادی داشت مثلاً, نه گرفتار زنای احصانی بود و یا علل و عوامل دیگری بود که اگر در آن شریعت ایجاب قتل میکرد از این جهت نبود پس نفس زکیّه بود یک, کسی را هم که نکُشت دو, اگر کسی نه جرم ارتداد دارد نه جرم زنای محصنه دارد نه جرم محارب بودن دارد از این اجرام جرمها چیزی ندارد و قتل نفس هم نکرده است این مهدورالدم نیست أَقَتَلْتَ نَفْساً زَکِیَّةً یک, بِغَیْرِ نَفْسٍ دو, آن آیه معروف این است که مَن قَتَلَ نَفْساً بِغَیْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسَادٍ فِی الْأَرْضِ فَکَأَنَّمَا قَتَلَ النَّاسَ جَمِیعاً (1) یعنی کسی را بکُشد در حالی که او کسی را نکُشت او قاتل نبود اینجا هم این جوان کسی را نکُشت قتل نفسی نکرد خودش هم که جرمهای دیگر نداشت أَقَتَلْتَ نَفْساً زَکِیَّةً که جرمهایی که موجب قتل باشد مرتکب نشد یک, آدمکُشی هم که نکرد دو, أَقَتَلْتَ نَفْساً زَکِیَّةً بِغَیْرِ نَفْسٍ هیچ عاملی از عواملی که این جوان را مهدورالدم بکند نبود لَّقَدْ جِئْتَ شَیْئاً نُّکْراً این کار, یک کار ناشناسی است نکره را که نکره میگویند یعنی ناشناس, منکر را که میگویند منکر یعنی این کاری است که نزد عقل, نزد نقل که مجموعاً منبع معرفتی شرعاند نکره است ناشناس است در شرع این کار به رسمیّت شناخته نمیشود معروف یعنی کاری که در شریعت به رسمیّت شناخته میشود «یَعرفه العقل یعرفه النقل فیعرفه الشرع» کاری که به وسیلهٴ عقل معرفه است یا به وسیلهٴ نقل معرفه است در حوزهٴ شریعت معروف است کاری که به وسیلهٴ عقل نکره است به وسیلهٴ نقل نکره است در حوزهٴ شریعت منکر است آن را میگویند منکر, قبلاً در ذیل آیهٴ وَلْیَتَلَطَّفْ (2) آنجا این مطلب بیان شد که کشفالآیات سابق این کلمهٴ وَلْیَتَلَطَّفْ را که آیهٴ نوزده همین سورهٴ مبارکهٴ «کهف» است خیلی درشت مینوشتند و این جلب توجّه میکرد در حاشیهٴ این کلمهٴ وَلْیَتَلَطَّفْ (3) آنجا مینوشتند که این کلمه از نظر شمارش حرف یا کلمات وسط قرآن کریم است, وسط قرآن کریم یعنی گذشته و آینده را شما بررسی کنید حدّ وسط این شش هزار و اندی آیه این جمله است آن هم بررسی کردند گفتند «لام» وَلْیَتَلَطَّفْ یا «تاء» وَلْیَتَلَطَّفْ از نظر حروف وسط است ولی برخیها نقل کردند که نُکْراً این «نون» نُکْراً از نظر حروف وسط قرآن کریم است یعنی حروفهایی که قبلاً گذشت و حروفهایی که بعداً میآید آن چند هزاری که قبلاً گذشت این چند هزاری که بعداً میآید هستهٴ مرکزی حروف قرآن «نون» نُکْراً است در بحثهای قبلی هم از مرحوم سیّد حیدر آملی اولاً بعد از وافی مرحوم فیض ثانیاً نقل شده است که آن روزها با اینکه شمارش آیات و حروف و کلمات آسان نبود قرآن از آن جهت که حرمت خاص دارد و کلام خداست و کتاب خداست با کمبود امکانات اعصار گذشته همهٴ این حروف را شماره کردند خب مرحوم سیّد حیدر برای شش, هفت قرن قبل است او که در آن عصر از عصر خودش خبر نداشت شاید از اعصار گذشته هم همین طور بود که آن روزها خیلی شمارش این آیات سخت بود خب اینها همه بررسی کردند که قرآن چندتا سوره دارد, چندتا آیه دارد اینها سخت نیست, چندتا جمله دارد, چندتا کلمه دارد, چندتا حرف دارد اینها را یکی پس از دیگری بررسی کردند, چندتا حرکت دارد, چند هزار فتحه دارد, چند هزار کسره دارد, چند هزار ضمّه دارد, چند هزار تشدید دارد که همهٴ اینها در تفسیر سیّد حیدر آملی و از آنجا در کتاب شریف وافی مرحوم فیض هست که یک روز آوردیم در همین محضر شما هر دو را خواندیم غرض این است که این کلمهٴ نُکْراً را «نون» نُکْراً را گفتند از نظر حرف وسط حروف گذشته و حروف آینده است أَقَتَلْتَ نَفْساً زَکِیَّةً یک, بِغَیْرِ نَفْسٍ دو, لَّقَدْ جِئْتَ شَیْئاً نُّکْراً.
آنگاه خضر(سلام الله علیه) این کلمهٴ «لک» را اینجا اضافه کردند چون بار دوم بود این کلمهٴ «لک» را اضافه کردند در بار اول فرمودند: أَلَمْ أَقُلْ إِنَّکَ در بار دوم فرمود: أَلَمْ أَقُل لَّکَ إِنَّکَ لَن تَسْتَطِیعَ این تأکیدی است من به شما گفتم نمیتوانی تحمل بکنی بار دوم اعتراض وجود مبارک خضر سنگینتر بود, بار اول همان جمله أَلَمْ أَقُلْ إِنَّکَ بود بار دوم این است که أَلَمْ أَقُل لَّکَ إِنَّکَ لَن تَسْتَطِیعَ مَعِیَ صَبْراً وجود مبارک موسای کلیم فرمود: إِن سَأَلْتُکَ این یک تعهّد بعدی است إِن سَأَلْتُکَ عَن شَیْءٍ بعد از این قصه فَلاَ تُصَاحِبْنِی حق با شماست مرا به صحابت نپذیر من در خدمت شما نباشم فَلاَ تُصَاحِبْنِی برای اینکه قَدْ بَلَغْتَ مِن لَدُنِّی عُذْراً در جریان قتل نفس که خود وجود مبارک موسای کلیم قبلاً کسی را کشته بود در سورهٴ «قصص» آنجا به این صورت حضرت فرمود اینها ظالماند خدایا مرا از این ظالمان نجات بده در همان ذیل آیهٴ آنجایی که خودش فرمود من کسی را کُشتم و یا آنها گفتند أَتُرِیدُ أَنْ تَقْتُلَنِی کَمَا قَتَلْتَ (1) در سورهٴ مبارکهٴ «قصص» آیهٴ هیجده به بعد آیهٴ پانزده این بود که فَقَضَی عَلَیْهِ قَالَ هذَا مِنْ عَمَلِ الشَّیْطَانِ آنجا انشاءالله باید بحث بشود که ضمیر قَالَ به چه کسی برمیگردد چه کسی گفته این مِنْ عَمَلِ الشَّیْطَانِ است یک, قائل چه کسی است و مشارالیه هذَا چیست؟ هذَا یعنی کار موسای کلیم که کسی را کُشت یا آن مخاصمهای که آن فرعونیان داشتند علیه محرومان بنیاسرائیل دو, در همین صفحه ذیل همین آیات آیهٴ 21 به این صورت است وقتی به موسای کلیم گفتند که عدهای در مؤتمر و مشورت هستند که تو را از پا در بیاورند از مصر خارج شو وَجَاءَ رَجُلٌ مِنْ اقْصَی الْمَدِینَةِ یَسْعَی قَالَ یَا مُوسَی إِنَّ الْمَلَأَ یَأْتَمِرُونَ بِکَ (2) مؤتَمر یعنی جای مشورت و نظرخواهی مؤتمر کذا, مؤتمر کذا آنها آن همایش و محلّ گفتگو را میگویند مؤتمر یَأْتَمِرُونَ یعنی «یَتشاورون» اینها دارند مشورت میکنند, هماهنگی میکنند, تصمیم میگیرند که دربارهٴ تو چه بکنند یَأْتَمِرُونَ بِکَ لِیَقْتُلُوکَ فَاخْرُجْ از این شهر خارج شو إِنِّی لَکَ مِنَ النَّاصِحِینَ ٭ فَخَرَجَ موسای کلیم مِنْهَا از این محل, قریه خَائِفاً یَتَرَقَبُ قَالَ رَبِّ نَجِّنِی مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ (3) اینها ظالماند که محرومان را به بند کشیدند نه من ظالم باشم بنابراین ظلمی از طرف موسای کلیم واقع نشده کما سیظهر انشاءالله اما آنجا بالأخره قبل از نبوت بود یک, و به عنوان قیام علیه ستمکاران فرعونی بود دو, به خودش هم چنین اجازهای داد فَانطَلَقَا وجود مبارک موسی و خضر حتَّی إِذَا أَتَیَا أَهْلَ قَرْیَةٍ اسْتَطْعَمَا أَهْلَهَا حالا خسته, گرسنه به محلّی رسیدند که از آنها استطعام کردند, طعام خواستند آنها حاضر نشدند اینها را به عنوان ضیافت و مهمانی پذیرایی کنند اسْتَطْعَمَا أَهْلَهَا فَأَبَوْا أَن یُضَیِّفُوهُمَا ضِیف یعنی مهمان, حاضر نشدند که تضییف کنند یعنی ضیف را و مهمان را پذیرایی کنند مضیِّف و مُضیف یعنی مهمانپذیر آن کسی که آن شخصی که ضیف را میپذیرد میگویند «ضَیَّف» یا «أضاف» در این دعاها هست که به امام(علیه السلام) مربوط به هر امامی باشد عرض میکنیم امروز روز توست و من هم ضیف تو هستم و در جوار تو هستم به تو پناهنده شدم «فأضفنی و أجرنی» (4) یعنی مرا به عنوان ضیف بپذیر بشو مُضیف من, مرا در جوار خودت پناه بده بشو مُجیر من «أضفنی و أجرنی» در این دعاها هست.
پرسش: ببخشید آیهٴ 16 سورهٴ «قصص» میفرماید: قَالَ رَبِّ إِنِّی ظَلَمْتُ نَفْسِی فَاغْفِرْ لِی.
پاسخ: بله, اما خب همهٴ اینها نسبت به خودشان چنین چیزی اسناد میدهند مثل اینکه وجود مبارک حضرت آدم این کار را کرد اما در پایان همان بخش آیهٴ 21 دارد که رَبِّ نَجِّنِی مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ آیهٴ 21 این بود قَالَ رَبِّ نَجِّنِی مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ آن هم کسی در پیشگاه خدای سبحان طلب مغفرت میکند معنایش این نیست که من این کار را کردم و این کار خلاف بود این کار را که وجود مبارک موسای کلیم میداند که اینها ظالم بودند من ظالمی را تنبیه کردم, خب حالا انشاءالله این قصّهاش در سورهٴ مبارکهٴ «قصص» روشن میشود.
فَانطَلَقَا حتَّی إِذَا أَتَیَا أَهْلَ قَرْیَةٍ اسْتَطْعَمَا أَهْلَهَا فَأَبَوْا أَن یُضَیِّفُوهُمَا اینها اِبا کردند که اینها را به عنوان ضیف پذیرایی کنند در این صحنه وجود مبارک موسی و خضر(سلام الله علیهما) فَوَجَدَا در این قریه جِدَاراً یُرِیدُ أَن یَنقَضَّ دیدند دیوار دارد میافتد حالا اسناد اراده به جدار مجاز است یا نه که زمخشری و امثال زمخشری به زحمت افتادند تا ثابت کنند اثبات اراده به جدار مجاز است برای اینکه اینها خواستند قرآن را برابر با آن سبعهٴ معلّقه و دواوین شعرا و اشعاری که جامعالشواهد جمع کرده معنا کنند در حالی که قرآن یک زبان خاصّ خودش را دارد حالا میرسیم انشاءالله که این اسناد اراده به جدار حقیقت است یا مجاز فَوَجَدَا فِیهَا جِدَاراً یُرِیدُ أَن یَنقَضَّ دیدند دیوار دارد میافتد اینجا وجود مبارک موسای کلیم بر خلاف آن کارهای قبلی اثری دید که سؤالانگیز بود کارهای قبلی این بود که ظاهرش فتنه است رازش معلوم نیست این کار بر خلاف کارهای قبلی است ظاهرش حکمت است و احسان ولی رازش معلوم نیست خب یک اهل قریهای که گفتند لئیماند این منطقه حاضر نیستند دو شخصیت را به عنوان ضیف بپذیرند آدم بیاید کارگری بکند دیوار مردم را درست بکند این احسان سؤالبرانگیز است که شما نسبت به چه کسی داری احسان میکنی؟ خب موسای کلیم به خضر(سلام الله علیهما) گفت خب لااقل اجری بگیرید مزدی بگیرید که ما با او مشکل غذایمان را حل کنیم فَأَقَامَهُ یعنی وجود مبارک خضر این عبد صالح این دیوار را حفظ کرد نگذاشت این دیوار سقوط کند قَالَ لَوْ شِئْتَ لأَتَّخَذْتَ عَلَیْهِ أَجْراً اینجا اعتراض نکرد به فعل چون فعل احسان است فعلِ احسان اعتراض ندارد اما موردْ قابل و لایق نیست فرمود پس شما اجری اگر میگرفتید مشکل بیغذایی ما حل میشد لَوْ شِئْتَ لأَتَّخَذْتَ عَلَیْهِ أَجْراً اینجا دیگر چون تعهّد سپرده بودند که ما سؤال نکنیم وجود مبارک خضر فرمود: هذَا فِرَاقُ بَیْنِی وَبَیْنِکَ.
اما اینکه آیا اسناد اراده به جدار مجاز است ما واقعاً اگر خواستیم قرآن را برابر سبعهٴ معلّقه و اشعار جامعالشواهد و اینها معنا بکنیم بله همین تفسیر زمخشری در میآید اما اگر قرآن یک فرهنگ خاص داشت یک زبان مخصوص داشت برای همه موجودات عالَم شعور قائل بود طبق آن پنج طایفه آیات فرمود هر چه در آسمان و زمیناند مسبّح حقاند, محمِّد حقاند, مُسلِم حقّاند, مطیع حقاند و ساجد حق, وَلَهُ أَسْلَمَ مَنْ فِی السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ (1) لِلَّهِ یَسْجُدُ مَا فِی السَّماوَاتِ وَمَا فِی الْأَرْضِ (2) , یُسَبِّحُ لِلَّهِ مَا فِی السَّماوَاتِ وَمَا فِی الْأَرْضِ (3) , فَقَالَ لَهَا وَلِلْأَرْضِ ائْتِیَا طَوْعاً أَوْ کَرْهاً قَالَتَا أَتَیْنَا طَائِعِینَ (4) , إِنْ مِنْ شَیْءٍ إِلَّا یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ (5) این همه آیات گاهی به صورت فعل ماضی, گاهی به صورت فعل مضارع, گاهی به صورت مصدر تسبیح را به همهٴ موجودات اسناد میدهد آدم نمیتواند بگوید اینها مجاز است بعد هم فرمود شما زبان اینها را نمیدانید خب اگر شما زبان اینها را نمیدانید اگر وَاسْأَلِ الْقَرْیَةَ (6) شد ما اگر بتوانیم از این قریه سؤال بکنیم او جواب میدهد چون ما نمیتوانیم میگوییم مضافی محذوف است «واسأل أهل القریه» چون ما نمیدانیم میگوییم جِدَاراً یُرِیدُ أَن یَنقَضَّ یعنی آن ملاتهایش ریخته و پایههایش سست شده دارد میافتد اینها مجاز است خیر, اگر کسی با دیواری که مسبّح حق است گفتگو کند یُرِیدُ را به معنای خودش میداند.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
فَانطَلَقَا حَتَّی إِذَا لَقِیَا غُلاَماً فَقَتَلَهُ قَالَ أَقَتَلْتَ نَفْساً زَکِیَّةً بِغَیْرِ نَفْسٍ لَّقَدْ جِئْتَ شَیْئاً نُّکْراً ﴿74 قَالَ أَلَمْ أَقُل لَّکَ إِنَّکَ لَن تَسْتَطِیعَ مَعِیَ صَبْراً 75 قَالَ إِن سَأَلْتُکَ عَن شَیْءٍ بَعْدَهَا فَلاَ تُصَاحِبْنِی قَدْ بَلَغْتَ مِن لَدُنِّی عُذْراً 76 فَانطَلَقَا حتَّی إِذَا أَتَیَا أَهْلَ قَرْیَةٍ اسْتَطْعَمَا أَهْلَهَا فَأَبَوْا أَن یُضَیِّفُوهُمَا فَوَجَدَا فِیهَا جِدَاراً یُرِیدُ أَن یَنقَضَّ فَأَقَامَهُ قَالَ لَوْ شِئْتَ لأَتَّخَذْتَ عَلَیْهِ أَجْراً 77 قَالَ هذَا فِرَاقُ بَیْنِی وَبَیْنِکَ سَأُنَبِّئُکَ بِتَأْوِیلِ مَا لَمْ تَسْتَطِع عَّلَیْهِ صَبْراً 78 أَمَّا السَّفِینَةُ فَکَانَتْ لِمَسَاکِینَ یَعْمَلُونَ فِی الْبَحْرِ فَأَرَدتُّ أَنْ أَعِیبَهَا وَکَانَ وَرَاءَهُم مَّلِکٌ یَأْخُذُ کُلَّ سَفِینَةٍ غَصْباً 79 آیات قرآن کریم یک سلسله بحثهای عمومی تفصیلی را به همراه دارد که آن مشترک است اما بعضی از آیاتاند که مربوط به معارف توحیدیاند بخشی از آیات مربوط به مسائل وحی و نبوّت و انبیا و سیرهٴ انبیایاند بخشی از آیات مربوط به احکاماند آن قسمتهایی که به آیاتالأحکام مربوط است بحث تفصیلیاش را کتابهای تفسیری و فنّ تفسیر به عهده دارند و بحثهای فقهیاش را کتاب شریف فقه, اما آن بحثهایی که مربوط به معارف توحیدی یا وحی و نبوّت است آنها را باید کتابهای عقلی به عهده بگیرد بخشهایی که مربوط به جریان نبوّت و امثال اینهاست گذشته از اینکه مفسّران در کتابهای تفسیری بحث کردند متکلّمان هم در علم کلام از آنها سخنی به میان آوردند گاهی رسالههای خاص نوشتند حالا انشاءالله بحث تفسیری این قسمت که به پایان برسد به آن بخشهای کلامیاش هم تا حدودی اشاره میشود مرحوم شیخ مفید(رضوان الله علیه) دربارهٴ سورهٴ مبارکهٴ «کهف» راجع به برخورد موسی و خضر(علیهما السلام) نظر کلامی دارد که باید مطرح بشود, مرحوم سیّد مرتضی(رضوان الله علیه) در تنزیهالأنبیاء همه سؤالهایی که در ذهن آقایان هست که چرا موسی صبر نکرد, چرا موسی اعتراض کرد, چرا موسی بر خلاف وعده بار دوم و سوم باز سؤال کرد همهٴ اینها در این تنزیهالأنبیاء مرحوم سیّد مرتضی هست بعدها هم دیگران که این تنزیهالأنبیاء را نوشتند این سؤالها را مطرح کردند و پاسخ دادند متأسفانه بحثهای کلامی خیلی رایج نیست آن طوری که فقه رواج دارد کلام و مسائل اعتقادی متأسفانه رواج ندارد وگرنه انسان این مسائل را به کتابهای کلامی ارجاع میداد آنهایی که متعرّض شدند هفت, هشت سؤال را مرحوم سیّد مرتضی پشت سر هم به عنوان شبهه ذکر کرد که چرا آنجا موسای کلیم سؤال کرد, چرا آنجا این طور جواب داد, چرا بیصبری کرد «فإن قلت, فإن قلت, فإن قلت» همهٴ اینها را پاسخ میدهند. حالا انشاءالله اگر بحث تفسیری در حدّ خود به پایان رسید ممکن است به آن مسائل کلامی هم بپردازیم البته بخش وسیعی از آن مسائل کلامی در اثنای مسائل تفسیری آمده و میآید انشاءالله.
مطلب دیگر آن است که نکتهای در تفسیر ابیالسعود هست و سیدناالاستاد مرحوم علامه این را با یک راه فنّی دقیقتری بیان کردند شاید یک مطلب نباشد دو مطلب باشد یا اگر یک مطلب است از دو منظر این مطالب ارائه شد و آن این است که آیا قرآن کریم درصدد بیان سهتا داستان و سهتا قصّه است یا درصدد بیان یک قصّه و سه سؤال و سه جواب, سه اعتراض و سه جواب, سه استفهام و سه جواب است؟ نکتهای که سیدناالاستاد در بحث دیروز اشاره شد منتها گذرا بود و توضیح بیشتری لازم داشت که امروز مطرح میشود این است که آنچه از قرآن کریم برمیآید این است که قرآن نمیخواهد بگوید سهتا قصه است یکی قصهٴ سوار شدن کشتی و سوراخ کردن کشتی, یکی قصهٴ دیدن آن جوان و کُشتن آن جوان, یکی هم دیدن آن دیوار در شُرف انهدام و نگهبانی و نگهداری و بازسازی و نوسازی آن دیوار بلکه این مجموعه یک قصّه است و سهتا سؤال قهراً سهتا جواب را به همراه دارد. این نکته را سیدناالاستاد از اینجا استفاده میکنند در خدمت قرآن کریم هستید این آیات را خوب نگاه کنید دیروز کاملاً مطرح شد منتها البته توضیح بیشتری میطلبید. آیهٴ 76 این است فَانطَلَقَا یعنی خضر و موسی(سلام الله علیهما) فَانطَلَقَا حَتَّی إِذَا رَکِبَا فِی السَّفِینَةِ خَرَقَهَا این خَرَقَهَا جواب إِذَا است «إذا رَکبا خرقها» این شرط آن هم جزا بعد موسای کلیم سؤال کرد قَالَ أَخَرَقْتَهَا لِتُغْرِقَ أَهْلَهَا لَقَدْ جِئْتَ شَیْئاً إِمْراً این برای جریان اول, اما در جریان دوم آیه 74 این است که فَانطَلَقَا حَتَّی إِذَا لَقِیَا غُلاَماً فَقَتَلَهُ قَالَ دیگر نفرمود «حتّی إذا لقیا غلاماً قتله» که «قتله» بشود جواب «إذا» و سؤال موسای کلیم دوباره مطرح بشود در جریان اول خَرَقَهَا جواب است فَانطَلَقَا حَتَّی إِذَا رَکِبَا فِی السَّفِینَةِ خَرَقَهَا این شرط و جزا تمام, وقتی شرط و جزا تمام شد سؤال وجود مبارک موسای کلیم از این به بعد شروع میشود, اما در آیهٴ 74 آن کارِ خضر(سلام الله علیه) همه آمد در طرف شرط, جزا شد اعتراض موسای کلیم آیهٴ 74 این است فَانطَلَقَا حَتَّی إِذَا لَقِیَا غُلاَماً فَقَتَلَهُ قَالَ این قَالَ میشود جزا, آن کار خضر تتمّه شرط است دیگر در آیهٴ 74 نفرمود «حتّی إذا لقیا غلاماً قتله» که بشود شرط و جزا و بشود یک قصّهٴ جدا همان طوری که در جریان سفینه فرمود حَتَّی إِذَا رَکِبَا فِی السَّفِینَةِ خَرَقَهَا این شرط و جزاست این قصّه که تمام شد آنوقت موسای کلیم اعتراض کرد أَخَرَقْتَهَا لِتُغْرِقَ أَهْلَهَا اما در جریان قتل غلام نفرمود «حتی إذا لقیا غلاماً قتله» که قصّه بشود تمام بلکه با «فاء» ذکر کرد که مجموعاً بشود جزء شرط حَتَّی إِذَا لَقِیَا غُلاَماً فَقَتَلَهُ هنوز جمله تمام نشد قَالَ این در جریان دوم.
در جریان سوم هم به این صورت است فَانطَلَقَا آیهٴ 77 فَانطَلَقَا حتَّی إِذَا أَتَیَا أَهْلَ قَرْیَةٍ اسْتَطْعَمَا أَهْلَهَا فَأَبَوْا أَن یُضَیِّفُوهُمَا فَوَجَدَا فِیهَا جِدَاراً یُرِیدُ أَن یَنقَضَّ فَأَقَامَهُ قَالَ همه را با «فاء» ذکر کرده که تتمّه شرط باشد قَالَ میشود جزا اینکه المیزان را المیزان کرده این است, این حرفهاست, خب. این معلوم میشود که عنصر محوری این جریان این است که آن گفتمان و گفتگوی موسی و خضر را بیان کند نه اینکه سهتا قصّه است در هر قصّهای یک سؤال است و یک جواب نه خیر, هدف اصلی سؤالات موسای کلیم است و پاسخهای او لذا آن سهتا داستان را به یک صورت ذکر کرده که همه در ردیف شرط قرار بگیرند جزا را مستقل ذکر کرده منتها سرفصل این سه جریان که جریان اُولیٰ اول است آن را به صورت شرط و جزا بیان کرده که حَتَّی إِذَا رَکِبَا فِی السَّفِینَةِ خَرَقَهَا (1) که این اصلِ قصّه سامان بپذیرد بعد اعتراضات موسای کلیم شروع بشود. مشابه این مطلب در تفسیر ابیالسعود هست اما از دو منظر دیگر و انشاءالله به او مراجعه کنید معلوم میشود که به این لطافت نیست, خب این راجع به اینکه هدف قصّه چیست.
پرسش: استاد میبخشید در سورهٴ «نصر» معمولاً یک نوع از شرطهایی که اذا وقتی هست سر جزای کوتاه واو میآید فَسَبِّح بِحَمْدِ ربّک (2) .
پاسخ: بله, اما آن دیگر ما جزایی نداریم اما آنجا جزایی نداریم اینجا ملاحظه کنید جزای لا و لابد قَالَ است فَانطَلَقَا حَتَّی إِذَا لَقِیَا غُلاَماً فَقَتَلَهُ قَالَ آن «فاء», «فاء» تفریع است نه جزای شرط وگرنه اگر جزا باشد جمله باید که تمام باشد خب حَتَّی إِذَا لَقِیَا غُلاَماً فَقَتَلَهُ چی؟ این معلوم میشود تمام نیست دیگر «ما لا یصحّ السکوت» است اما وقتی که قَالَ آمد «یصحّ السکوت» است حَتَّی إِذَا لَقِیَا غُلاَماً فَقَتَلَهُ قَالَ أَقَتَلْتَ نَفْساً زَکِیَّةً بِغَیْرِ نَفْسٍ آنجا هم اینچنین است وقتی که دیوار را پیدا کردند همه را با «فاء» که «فاء» ترتّب دومی بر اوّلی, سومی بر دومی, چهارمی بر سومی است «فاء» ترتیب است نه «فاء» جزا فَانطَلَقَا حتَّی إِذَا أَتَیَا أَهْلَ قَرْیَةٍ اسْتَطْعَمَا أَهْلَهَا فَأَبَوْا أَن یُضَیِّفُوهُمَا فَوَجَدَا فِیهَا جِدَاراً یُرِیدُ أَن یَنقَضَّ فَأَقَامَهُ قَالَ لَوْ شِئْتَ لأَتَّخَذْتَ عَلَیْهِ أَجْراً این میشود جزای او, آن «فاء» ترتیب غیر از «فاء» جزاست خب این معلوم میشود که محور اصلی این داستان بیان سؤالات موسای کلیم و جواب خضر(سلام الله علیهما) است. مرحوم شیخ مفید حالا انشاءالله این را از تفسیر ایشان میخوانیم کتاب تفسیر رسمی ندارند در فرمایشاتشان در اثنای کتابهای کلامی و مانند آن مطالبی مربوط به آیات بود که ایشان بیان فرمودند کنگرهٴ بزرگداشت مرحوم شیخ مفید اینها را یکجا جمع کرده به عنوان بحثهای تفسیری ایشان وگرنه همین سورهٴ مبارکهٴ «کهف» سه, چهار آیه را ایشان تفسیر کرده که صبغهٴ کلامی دارد قسمت مهمّش. مرحوم شیخ مفید اولین احتمالی که میدهد میگوید این جریان برخورد موسی و خضر(سلام الله علیهما) قبل از نبوّت آن حضرت بود خب میبینید بسیاری از سؤالها رخت برمیبندد قبل از نبوّت بود چه عیب دارد که کسی قبل از نبوّت همان طوری که موسای کلیم محضر شعیب را درک کرده مطالبی را از شعیب آموخت اینجا هم محضر خضر را ادراک کرده باشد مطالبی را از خضر فرا گرفته باشد تا زمینهٴ نبوّت آن حضرت فراهم بشود, خب میدانید با احتمال مشکلِ کلامی حل نمیشود الآن حوزهٴ علمی ما با همهٴ ظرفیت فراوانی که دارد حدّاکثر بیست الی سی درجه از ظرفیت خودش را دارد استفاده میکند هفتاد درجهاش خالی است بسیاری از علوم اسلامی است که این طلبههای مستعدّدند, ذوق آن را هم دارند, برای آن هم خلق شدند ولی حوزه پاسخگو نیست بارها گفته شد همه برای فقه و اصول نیستند یعنی ذوق فقه و اصول را همه ندارند خدای سبحان همه را برای همهٴ علوم خلق کرده نه همه را برای علم اینکه میبینید هزار نفر در جایی در درس فقه شرکت میکنند ده نفر ممکن است تقریر بنویسند برای اینکه بقیه برای بقیه تحمیل است اینها برای علوم دیگر خلق شدند این قصّه را هم بارها به عرضتان رساندیم سیدناالاستاد مرحوم علامه طباطبایی میفرمودند پای درس مرحوم آقای نائینی یک مسجد پُر بود ما خیال میکردیم همهشان برای فقه و اصول میآیند بعد معلوم شد نه, چون علم الرسمی فقه بود اینها برای اینکه از قافله عقب نمانند در درس شرکت میکردند اما آن دو نفر در تفسیر کار میکردند, آن دو نفر در کلام کار میکردند, آن دو نفر در رجال کار میکردند, آن دو نفر در درایه کار میکردند, آن دو نفر در حدیث کار میکردند این طور بود الآن هم همین طور است و اگر کسی درسِ سطح را خوب بخواند این یقیناً یک مجتهد متجزّی است مگر کسی ممکن است که رسائل را بفهمد, کفایه را بفهمد و مجتهد متجزّی نباشد استاد ما مرحوم آقای غروی(رضوان الله علیه) ما در آمل خدمتشان قوانین میخواندیم این شرح حال دستنوشتهاش این است که شرح حال خودشان را نوشتند که من چه موقع از ایران رفتم نجف, بخشی از رسائل را در ایران خواندم مقداری فرمودند در همان شرح حالشان که مقداری از رسائل مانده بود رفتم در نجف نزد مرحوم آقا شیخ مهدی خواندم بعد مقداری درس مرحوم آقا سیّد محمدکاظم یزدی رفتم دیدم که با مبانی من و تفکّرات من هماهنگ نیست به درس مرحوم آخوند رفتم دیدم که با مبانی و تفکّرات ما هماهنگ است آنجا چند سال ماندم خب آن روز که مرحوم آخوند کفایه را ننوشته بود این طلبهٴ رسائلخوان که رسائل را خوانده شده جزء فضلای درس خارج آخوند خراسانی کسی که رسائل بخواند و نتواند خارج را خوب بفهمد این اتلاف عمر کرده این ترجمه کرده کتاب را مگر میشود کسی رسائل را بخواند, کفایه را بخواند و مجتهد مسلّم ولو در حدّ متجزّی نباشد وقتی که این فقه و اصول در این مقدار خوانده شد آدم بالأخره «مَن عرف نفسه فقد عرف ربّه» (3) «فقد عرف مبدأئه, فقد عرف طریقه, فقد عرف معاده, فقد عرف سیرته, فقد عرف سنّته» آدم که خودش را نشناسد خب آدم بیکاری است دیگر این باید بداند خدا او را برای چه علمی خلق کرده. وجود مبارک پیغمبر(علیه و علی آله آلاف التحیّة و الثناء) که فرمود: «طلب العلم فریضة», «اطلبوا العلم ولو بالصین» (4) کذا و کذا و کذا فرمود عالِم بشوید اما فرمود چه چیزی بخوانید یا نفرمود؟ فرمود: «إنّما العلم ثلاثة آیة محکمة أو فریضة عادله أو سنّة قائمه» (5) آیه محکمه بخوانید که علوم عقلی و حمکت و کلام و تفسیر و امثال اینهاست, فریضه عادله بخوانید که فقه و اصول است, سنّت قائمه بخوانید که اخلاق و معارف است اگر دین فرمود عالِم باشید فرمود چه چیزی بخوانید اینچنین نیست که همه برای فلسفه یا تفسیر خلق شده باشند بعضیها اصلاً ذوق فلسفی ندارند اصلاً اینها باید بروند دنبال تفسیر, کلام, فقه, اصول بعضیها بالعکساند خداوند قَدْ خَلَقَکُمْ أَطْوَاراً (6) هر کسی را طرز خاص آفریده, ذوق خاص عطا کرده کماند کسانی که مظهر الله باشند و جامع باشند بعضیها مظهر علیماند, بعضی مظهر قدیرند, بعضی مظهر شافیاند طبیب میشوند, بعضی مظهر رازقاند اقتصاددان میشوند اینها هر کدام یک کار خاصّ خودشان را دارند به هر تقدیر حالا اینجا روشن میشود که سیدناالاستاد علامه طباطبایی این حرفها دیگر میبینید در تبیان مرحوم شیخ طوسی و نمیدانم مجمعالبیان طبرسی و اینها نیست که این حرفها, این ابتکارات برای المیزان است شما این تفسیر سعدالسعود را هم ببیند, تفسیر علامه طباطبایی را هم ببیند که چرا قرآن کریم در این قسمت این سه قسمت را تفکیک کرده سهتا داستان نکرده یک داستان سه ضلعی است داستانی است که سهتا عنصر اصلی دارد به نام سهتا سؤال, سهتا عنصر اصلی دارد به نام سهتا جواب ولی قصه یک قصه است گویا خدا چنین فرمود که خضر(سلام الله علیه) کشتی را سوراخ کرد و کسی را کُشت و دیوار را بازسازی کرد «فسأل موسی اولا کذا و اُجیب فسأل ثانیاً کذا و اُجیب و سأل ثالثاً کذا و اجیب» که آن عنصر محوری قصه بیان این گفتگو و گفتمان اینها باشد.
مطلب بعدی آن است که حالا انشاءالله باید روشن بشود که اگر طبق احتمال اول مرحوم شیخ مفید این جریان قبل از نبوّت وجود مبارک موسای کلیم بود خب خیلی از این سؤالها رخت برمیبندد که چرا سؤال کرد با اینکه پیامبر بود مگر نمیدانست خیلی از این سؤالها و اشکالات و شبهات رخت برمیبندد اما اگر بعد از نبوّت بود باید پاسخ خاصّ خودش را از جواب دوم شیخ مفید دریافت کرد یک, و از جواب مبسوط شاگردش سیّد مرتضی در تنزیهالأنبیاء که انشاءالله میخوانیم استفاده کرد دو, لکن ما دوتا کمبود هم داریم یکی اینکه مسئلهٴ تاریخ است یکی از کارهایی که از ظرفیتهای خالی حوزه که باید پُر بشود همان مسئله تاریخ است خب اگر ما یک تاریخ مدوّنی دربارهٴ نه قصص انبیا تاریخ مدوّنی درباره سیره و سنّت انبیا میداشتیم الآن جواب نقد در دست ما بود که این وقایع مربوط به قبل از نبوّت است یا بعد از نبوّت چه اینکه اگر یک جغرافیا و علمالمسالک و الممالک مُتقنی داشته باشیم اگر کسی به ما اشکال بکند که شما که میگویید وجود مبارک موسای کلیم از مدین به طرف مصر آمد در بین راه با کوه طور برخورد کرد آنَسَ مِن جَانِبِ الطُّورِ نَاراً (1) اصلاً آنجا کوه طور ندارد ما ناچاریم ساکت باشیم بگوییم که گفتند که ما هم میگوییم اما اگر یک جغرافیادان ماهر بدانیم نقشهاش را داشته باشیم میگوییم بله فاصلهٴ مدین با کوه طور این مقدار است, فاصلهٴ کوه طور تا مصر این مقدار است, کوه طور در فلان قسمت شرقی یا غربی مصر قرار داد و مانند آن و جواب قاطع به او میدهیم چون اصل این علم مطرح نیست آن شُعب وابستهٴ به این یعنی تاریخ و علمالمسالک و اینها هم مطرح نیست, خب اینها ضرورت خاصّ خودش را دارد که باید طرح بشود البته, اگر انشاءالله الرحمان بحث کلامی رسیدیم آنوقت آن شبهاتی که سیّد مرتضی مطرح میکند طرح میشود ولی اجمالش این است. آن بیانی که مرحوم شیخ مفید به عنوان احتمال اول ذکر کردند که این قصه و این داستان مربوط به قبل از نبوت وجود مبارک موسای کلیم است این با بعضی از روایاتی که روزهای قبل خواندیم هماهنگ نیست در روایاتی که در تفسیر شریف کنزالدقائق و سایر روایات آمده آنجا هست که وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) فرمود موسی(سلام الله علیه) اعلم از خضر بود خب این برای زمان نبوّت آن حضرت است دیگر باید با این روایات هم جمعبندی بشود که اگر قبل از نبوّت بود چگونه اعلم از خضر است؟ ولی والذی ینبغی أن یقال آن است که صبر دو قِسم است یک وقت انسان در مشکلات صبر میکند وجود مبارک موسای کلیم از بارزترین مصادیق صابران فی امر الله بود آن مبارزات چندساله را با صبر تحمل کرد درگیری نفسگیر با فراعنه را تحمل کرد آمده بین دو دستگاه مرگ یعنی پشت سر ارتش جرّار فرعون جلو هم که دریا خب چه کسی میتواند صبر بکند؟ همراهان موسای کلیم به آن حضرت عرض کردند اعتراض کردند اینجا هم جا بود ما را آوردی؟ جلو که دریاست پشت سر هم که آتش اینجا جا بود که آوردی؟ این با ضرس قاطع بدون کمترین تردید فرمود: کَلاَّ چه حرفی است میزنید جلو دریاست در اختیار خدا, پشت سر ارتش جرّار است در اختیار خدا, دستور برسد برگردیم بجنگیم میجنگیم و فاتح میشویم, دستور بدهد به دریا برویم میرویم و فاتح میشویم کَلّا إِنَّ مَعِیَ رَبِّی سَیَهْدِینِ (2) این از دو دوتا چهارتا قویتر حرف میزند این حرف, حرف چه کسی است؟ خب اگر بعد از نبوّت اوست نمیشود گفت او صبر نکرده که او بین دوتا مرگ دارد صبر میکند یک مرگِ قطعی آنجا سخن از پُل و امثال پل نیست که, سخن از شنا که نیست که کسی با شنا از دریا رد بشود این کَلّا حرف رَدع است با جملهٴ اسمیه با «نون» تأکید إِنَّ, کَلّا إِنَّ مَعِیَ رَبِّی سَیَهْدِینِ این «سین» هم «سین» تأکید است سَیَهْدِینِ این را که نمیشود گفت صابر نبود که, بنابراین این صبرِ مبارزاتی صبر عادی است در شرایط دردناک اینها دربارهٴ وجود مبارک موسی در کمال قدرت بود اما وقتی خلاف شرع میبیند اصلاً باید اعتراض کند جا برای صبر نیست کسی مسئول دینی مردم است پیغمبر هم هست شریعت آورده میبیند کسی کاری کرده که جان دیگران در خطر است این حتماً باید اعتراض بکند این یک اعتراض ممدوح و محمود است اینکه فشار گرسنگی و تیغ و امثال اینها نیست که صبر بکند که, خب پس بنابراین اگر وجود مبارک موسای کلیم اعتراض کرد این با صابر بودن و صبّار بودنش منافات ندارد در طلیعهٴ سورهٴ مبارکهٴ «ابراهیم» این مسائل گذشت خدای سبحان به پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود این کتاب را ما نازل کردیم الر کِتَابٌ أَنزَلْنَاهُ إِلَیْکَ لِتُخْرِجَ النَّاسَ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَی النُّورِ (3) این قرآن برای این نیست که مردم عادل بشوند, متّقی بشوند, عالِم ربّانی بشوند, وارسته بشوند اینها بین راه است قرآن برای این است که مردم حارثةبنمالک بشوند, نورانی بشوند, بهشت را ببینند, جهنم را ببینند آن است آدمِ خوب شدن لِیَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ (4) اینها هدفِ میانی دین است وگرنه هدف نهایی دین این است که الر کِتَابٌ أَنزَلْنَاهُ إِلَیْکَ لِتُخْرِجَ النَّاسَ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَی النُّورِ آنها که نُورُهُمْ یَسْعَی بَیْنَ أَیْدِیِهمْ (5) در دنیا هم مثل حارثةبنمالک میشوند که بگویند ما اینجا جهنم را میبینیم, بهشت را میبینیم, زوزهٴ سگان جهنم را میشنویم, عُوای کلاب نار را میشنویم خب این را خیلیها نقل کردند وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) در مجلسی نشسته بود کلماتی را فرمود اعجابآمیز مثلاً, عرض کردند یا رسول الله چیست؟ فرمود من صدایی شنیدم, عرض کردند چه صدایی؟ فرمود سنگی هفتاد سال قبل از لبهٴ جهنم پَرت شد الآن به تَه جهنم رسید وقتی رسید صدایش به گوش من آمد این حرف را از محضر پیغمبر شنیدند بیرون آمدند دیدند یکی از این منافقان معروفی که سنّش به هفتاد سالگی رسیده بود به دیار جهنم رفت به اینها فهماند این شخص از همان روزی که به دنیا آمده مسیر جهنم را دارد طی میکند و الآن به تَه جهنم رسیده این نور است منتها کمالش برای پیغمبر است ضعفش برای حارثةبنزید است اگر کسی به اینجاها رسید به هدف دین رسید اگر کسی آدمِ خوب شد که هدفِ میانی است, خب.
بعد از اینکه این قسمت را در اوایل سورهٴ مبارکهٴ «ابراهیم» که بحثش گذشت فرمود, فرمود: إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَاتٍ لِکُلِّ صَبَّارٍ شَکُورٍ (1) نه صابر بعد بلافاصله جریان حضرت موسی را ذکر کرد فرمود: وَإِذْ قَالَ مُوسَی لِقَوْمِهِ (2) کذا و کذا و کذا إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَاتٍ لِکُلِّ صَبَّارٍ شَکُورٍ خب موسی نه تنها صابر بود بلکه صبّار بود و قرآن کریم او را جزء صبّاران میشمارد نمیشود گفت که موسای کلیم چرا اعتراض کرد که, صبر در اطاعت خوب است صبر از معصیت خوب است صبر در مصیبت خوب است اما صبر در برابر خلاف شرع که خوب نیست.
پرسش: حاج آقا تعهد داد که صبر کند یا نه؟
پاسخ: بله, اما تعهّد نداد که در برابر خلاف شرع صبر بکند که, فرمود اگر کاری را من دیدم صبر بکنم من این کارها را که تعهّد ندادم که, که شما خلاف شرع بکنید من حرف نزنم. یک وقت است بگویید که من مسئولم ما هم باید ساکت بشویم چشم, بگویید خدای سبحان به من دستور داد که من این بچه را بکُشم میگویم چشم, اما یک وقت داری یک آدم نوجوان را میکُشی من مسئولم باید اعتراض بکنم, اگر تعهّد داد تعهّد نداد که شما هر کار خلاف شرع بکنید من حرف نزنم یا به من بگو که صاحب شریعتی که به من گفته قتل نفس حرام است همان صاحب شریعت گفته است این بچه آیندهاش خطر دارد او را بکُش میگویم چشم.
پرسش: فرموده بود رشد پیدا کنم.
پاسخ: بله خب رشد پیدا کنم با تعلیم و تعلّم دیگر نه با خلاف شرع رشد پیدا کنم مگر اینکه شما بگویید رشد در همین است این علمِ باطن است بعد هم تسلیمِ محض شد دیگر بعد از اینکه گفت مَا فَعَلْتُهُ عَنْ أَمْرِی (1) این گفت «آمنّا و صدّقنا» سِلم محض بود از آن به بعد دیگر اعتراض نکرد بالأخره ما تابع دستور یک نفریم دیگر اگر آن خدا که به من گفته قتل نفس حرام است به تویی که رحمت عنداللهی داری علم لدیاللهی داری گفتی استثنائاً آن قتل لازم است میگویم چشم, تا آدم نفهمد که بالأخره باید سؤال بکند دیگر.
پرسش: در مورد سوم که خلاف شرع نبود.
پاسخ: نبود, ولی این احسان به غیر اهل غیر مورد است کسی که لئیم است شما در جریان وجود مبارک امام صادق این قصّه را بخوانید شتری در خدمت حضرت بود این شتر باید زود نَحر میشد وگرنه آسیب میدید کسی که در خدمت وجود مبارک امام صادق بود در این مسافرت رسیدند به قریهای به حضرت عرض کرد اینجا بالأخره عدهای سَکنه دارد اجازه میدهید ما این شتر را نَحر کنیم و مردم این منطقه از این استفاده کنند؟ فرمود نه هنوز زود است از آن منطقه گذشتند به بیابان رسیدند فرمود حالا این شتر را نَحر کنید, عرض کرد چرا؟ فرمود حیوانات بیابان بخورند بهتر است تا این وهّابیها بخورند این است دیگر, این جریان امام صادق است فرمود آنها کسانی نبودند که ما اینها را کمک بکنیم اینها ناصبیاند اینها دشمن اهل بیتاند, اینها کذایاند, اینها کذایاند خب این حیوانات گرسنه در بیابان بخورند دیگر, گاهی احسان در موردِ خودش شناخته نمیشود وجود مبارک موسای کلیم سؤال کرد آخر آدمهای لئیم که چنین شخصیتی را یا بالأخره چیزی حاضر نبودند که ما را به عنوان مهمان بپذیرند شما اجری بگیر دیگر فرمود نه, حالا کم کم یادش میآورد که تو برای آن پیرمرد یعنی شعیب به احترام آن شعیب فرزندانش را مورد تفقّد قرار دادیم من هم وَکَانَ أَبُوهُمَا صَالِحاً (2) وقتی فهمید ساکتِ محض شد رشدش هم در همین بود غرض این است که اگر هم در زمان نبوّت باشد چه اینکه ظاهر بعضی از روایاتی که فرمود وجود مبارک موسای کلیم اعلم از خضر بود ظاهر این روایت این است که بعد از نبوّت در زمان نبوّت بود دیگر قبل از نبوّت نبود صبرها دو قِسم است وجود مبارک موسای کلیم نه تنها صابر بود و صبور بود بلکه صبّار بود چه اینکه در اوایل همان صفحهٴ اول سورهٴ مبارکهٴ «ابراهیم» برمیآید مبارزاتش هم این است بین دریا و ارتش قرار گرفته و صبر کرده با ضرس قاطع فرمود: کَلّا إِنَّ مَعِیَ رَبِّی سَیَهْدِینِ (3) نمیشود گفت او صبر نکرده, کمحوصله بوده این طور نیست. اما در جریان خلاف شرع خب سؤالهایش سؤالهای محمود و ممدوحی است باید سؤال بکند و سؤال هم کرده است, خب.
پرسش: حاج آقا فرمودید حضرت موسی میدانست که حضرت خضر از اولیای الهی است باز هم اعتراض میکرد.
پاسخ: اعتراض که اولیای الهی کارهای باطن, درجات بهشت, درکات جهنم این معارف را میگویند میشود رشد اما کسی که پیغمبر است و مسئول شریعت مردم است این چگونه میتواند خلاف شرع را تحمل بکند مگر اینکه او بگوید همان خدایی که برای شریعت تو این امور را مقرّر کرده مرا هم مأمور کرده این کارها را انجام بدهم که فرمود: مَا فَعَلْتُهُ عَنْ أَمْرِی (1) یعنی خدا به من دستور داد دیگر حالا این ساکت شد این باید یاد بگیرد در همین جریان فرمایش مرحوم شیخ مفید و تعبیرات مرحوم سیّد مرتضی که حتماً تنزیهالأنبیاء مرحوم سیّد مرتضی را ملاحظه میکنید آنجا دارد که درست است وجود مبارک موسی خیلی چیز میدانست اما به باطن شریعت که عالِم نبود مگر از این راه, خدا اگر بخواهد به باطن شریعت کسی را عالِم بکند حالا یا بلاواسطه است یا به واسطه فرشتههاست یا به وسیله انسانهای دیگر است این علم به باطن را به وسیلهٴ خضر تعلیم موسای کلیم داد به تعبیر قرآن کریم علم تأویل را به وسیلهٴ خضر تعلیم موسای کلیم داد این میشود. و اما جریان شریعت و علم باطن, شریعت نردبانی است که هر کس به جایی رسیده است به وسیله شریعت رسیده یعنی به وسیلهٴ احکام و حِکم الهی, عبادات, معاملات همین عقود و ایقاعات و احکامی که فقه متعرّض آن است و مسئول آن, اگر کسی ـ معاذ الله ـ بگوید نه, ما یک راه دیگری داریم غیر از این شریعت یا نه این شریعت را طی بکند برود بالا بعضی از مطالب برایش حل بشود بگوید این شریعت برای پایینیهاست برای ما نیست همانجا سقوط میکند اگر کسی نردبانی گذاشته پلّه ده رفته دستش به سقف رسیده این نمیتواند بگوید من دیگر نیازی به نردبان ندارم اگر گفت نردبان چیست همانجا میافتد سرش میشکند این الآن روی پلههای نردبان شریعت ایستاده راه برای باطن به تعبیر تنزیهالأنبیاء سیّد مرتضی راه برای رسیدن به تأویل به تعبیر قرآن کریم جز از راه شریعت حدوثاً و بقائاً نیست.
1) (17) . سورهٴ کهف, آیهٴ 82.
فتحصّل که بر فرضی که وجود مبارک حضرت در زمان نبوّت این قصّه را پشت سر گذاشته باشد چه اینکه ظاهر اخبار این است که اعلم بود و ظاهر قرآن کریم هم که دارد قصص موسای کلیم را نقل میکند به عنوان اینکه یکی از انبیاست نقل میکند ظاهر قرآن هم همین است آن سؤالها همهشان بهجاست و هیچ کدام جای نقد نیست نسیان هم نسیان محمود و ممدوح است یک وقت است انسان در اثر اشتغالات دیگر از کاری غفلت میکند یادش میرود یک وقت نه, تعهّد سپرده که حرف نزند اما وقتی خلاف شرع میبیند آن قبلی یادش میرود حالا چه نسیان به معنی ترک باشد چه نسیان به معنای معهودش باشد کما هو الظاهر این یک کار محمودی است چون دارد برای حفظ شریعت این کارها را انجام میدهد.
پرسش:...
پاسخ: نسیان؟ نه این را در اصول ملاحظه فرمودید «رُفع عن امّتی تسعة» (1) گفتند چیزی رفع میشود که وضعش ممکن باشد اگر نسیان رفع شده باید که وضعش ممکن باشد در حالی که وضع احکام در حال نسیان ممکن نیست آنجا پاسخ داده شد که اینها مبادی اختیاریه دارد لذا در بخش پایانی سورهٴ مبارکهٴ «بقره» که دارد رَبَّنَا لاَ تُؤَاخِذْنَا إِن نَسِینَا أَوْ أَخْطَأْنَا (2) همین است دیگر ما را بر نسیانمان مؤاخذه نکن آنجا که مبادی اختیاریه دارد آدم میتواند حفظ بکند بیاعتنایی کند, کمتوجّهی کند, یادش برود مورد مؤاخذه قرار میگیرد بر اساس مبادیاش مؤاخذه میکنند, خب بنابراین این یک سلسله.
مطلب بعدی آن است که اصلاً این سؤال و جوابها نشان میدهد که وجود مبارک خضر میخواهد موسای کلیم را به صحنهای ببرد که زمینهٴ یادآوری آن داستانهایش فراهم بشود میبینید سؤال موسای کلیم این نیست که چرا مال مردم را ضایع کردی سؤال موسای کلیم این است که چرا کاری کردی که مردم به خطر بیفتند؟ خب أَخَرَقْتَهَا لِتُغْرِقَ أَهْلَهَا (1) به حسب ظاهر اینجا چندتا خلاف شرع است دیگر یکی اینکه خب سوراخ کردن کشتی, آسیب رساندن کشتی مال مردم چه در ساحل چه در دریا جایز نیست دیگر تصرّف در مال مردم است و حرام, دوم اینکه جوابی که وجود مبارک خضر(سلام الله علیه) به موسای کلیم داد هنوز هم که هنوز است آن مشکل اصلی را حل نکرد مگر اینکه خود موسی فهمید مشکل از چه راه حل میشود توجه کنید. جوابی که داد حالا بعد میخوانیم این است که به موسی فرمود من این کشتی را سوراخ کردم برای اینکه این بندر که رسیدیم حالا آنجا جریان جنگ است یا علل دیگر سلطان آن منطقه مالک آن منطقه کشتیهای سالم را غصب میکند حالا یا برای حمل نیروهای نظامیشان که گفتند جنگ بود و یا برای مصالح اقتصادیشان وقتی ما رفتیم بندر این کشتی را میبینند که سوراخ است کاری به این کشتی ندارند این کشتی هم وسیلهٴ نقلیهٴ چندتا کارگری است مثل اینکه چند نفر شریکاند یک کامیون دارند که با او بارکشی میکنند این وسیلهٴ ارتزاق آنهاست اینها هم چون ساحلی بودند بندری بودند از همین کشتی کرایهای ارتزاق میکردند من این کار را کردم که این کشتی سالم بماند و این کشتی را غصب نکنند, خب اما آن نکته که اصل بود ناگفته بماند و آن این است که وجود مبارک موسای کلیم سؤال کرده که من, تو, سرنشینان و این مسئول این ناوخدا اینها همه این داخل هستیم تو برای اینکه بندر که رسیدیم این کشتی را غصب نکنند هماکنون همه ما را میخواهی بفرستی دریا؟ أَخَرَقْتَهَا لِتُغْرِقَ أَهْلَهَا (2) حضرت خضر گفت من برای اینکه کشتی را آنجا غصب نکنند اشکال موسای کلیم این است که اما همهٴ ما را میاندازی در دریا حالا بر فرض بگیرند آنجا ما که سالم برویم یا نرویم؟ الآن خود کشتی را به دریا میفرستی سرنشینانش را هم به دریا میفرستی آنجا اگر برویم همه ما محفوظیم منتها کشتی را غصب میکنند خب چه کاری بود کردی؟ آن نکتهٴ اصلی اصلاً یعنی اصلاً در سؤال و جواب نیامده موسی فهمید این کسی که رحمت عنداللهی دارد, علم لدیاللهی دارد این میتواند کشتی را به مقصد برساند برای اینکه خودش روزگاری سوار دریا شد و رفت این میشود أُحْدِثَ لَکَ مِنْهُ ذِکْراً (3) وگرنه اصلاً سؤال و جواب این نیست اگر سؤال و جواب شرعی باشد میگوید چرا مال مردم را سوراخ میکنی, اگر او گفته باشد که اگر کشتی سالم باشد در بندر رفتیم کشتی را غصب میکنند خب موسی میگوید کشتی را غصب بکنند بهتر است که بالأخره کشتی سالم میماند غصب میکنند ممکن است بعد از چند روز به اینها بدهند یا کرایهاش را به اینها بدهند اما شما میخواهی کشتی و اهلش را همه را به کام دریا ببری این چه کاری است داری میکنی؟!
پرسش: اگر وراء را به معنای ... بگیریم فرمایش حضرتعالی درست است اگر به معنای خودش باشد یعنی پشت سر آن وقت.
پاسخ: اگر پشت سر باشد که خطر رد شد که.
پرسش: نه, پشت سر میگویم که به فهم آن.
پاسخ: باشد پشت سر هم باشد همین طور است بسیار خب, اگر بخواهند غصب بکنند میآیند کشتی را میبینند وقتی میبینند شکسته است غصب نمیکنند ما باید سالم از اینجا برویم دیگر اگر کشتی سوراخشده در دریا باشد کشتی و اهلش غرق میشوند چه ورا, چه جلو, چه پشت سر, چه شرق, چه غرب ما را در دریا میبری این اصلاً گفت حَتَّی أُحْدِثَ لَکَ مِنْهُ ذِکْراً (1) .
پرسش: شما در بحث قبل اشاره فرمودید که جدار کشتی را سوراخ.
پاسخ: بله خب, کشتی هم مثل هوا نیست که هوا ندهد که, الآن شیشهٴ ماشین را که پایین میآورند که ماشین سقوط نمیکند اما وقتی این بدنهٴ کشتی را سوراخ بکنند مگر دریا آرام است با موج و طوفان همراه است.
پرسش:...
پاسخ: کشتی که اینکه نگفت مگر اینکه خدای سبحان این دریا را آرام کند وگرنه از زیر اگر این الواح را گرفته بودند که گرفتن این لوح همان و آمدن آب همان اینکه نبود, از پهلو گرفتند که در بندر ببینند این کشتی, کشتی سالم نیست اینکه وجود مبارک موسای کلیم گفت این برای سقف کشتی را نگفت که, برای جای آبگیر کشتی را گفت, گفت این کاری که تو کردی کشتی را به خطر غرق وارد میکنی یک وقت است از سقف کشتی, بالای کشتی تختهای را برمیدارند اینکه خب مستلزم است غرق نیست جایی را سوراخ کرده, جایی آن تختهها و الواح کشتی را گرفته که خطر غرق او را تهدید میکرد.
1) (23) . سورهٴ کهف, آیهٴ 70.
پرسش: نظرش را به حرف گفته یا تذکر داد.
پاسخ: جواب نداد.
پرسش: باید کشتی سوراخ بشود که غصب نشود.
پاسخ: خب, پس معلوم میشود, نه, آن را که اصلاً جواب نداد جوابی که داد گفت کشتی را غصب میکردند من این کار را کردم که کشتی را غصب نکنند خب آن اشکال موسی میماند خب حالا ما باید به سلامت به مقصد برسیم تا کشتی را بگیرند یا نگیرند؟
پرسش: اگر جدار فقط سوراخ شده باشد باید غرامت بپردازند.
پاسخ: چرا از کجا؟
پرسش: چون حضرت خضر.
پاسخ: سؤالِ موسای کلیم این بود که این کار خطرخیز است پس جایی باید باشد سقف نباشد آن قسمتهای بالای جدار نباشد جایی باید باشد خطرخیز لِتُغْرِقَ أَهْلَهَا (1) خب خضر میتوانست بگوید من از آن بالا گرفتم بالا که غرق نمیشود که, یا از جایی گرفتم که غرق نمیشود که, جایی را گرفته خطردار این جای خطردار را اصلاً جواب نداد تا او خودش متوجه بشود وقتی این امر, امر لدیاللهی است و رحمت عنداللهی است این را به مقصد میرساند.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
فَانطَلَقَا حتَّی إِذَا أَتَیَا أَهْلَ قَرْیَةٍ اسْتَطْعَمَا أَهْلَهَا فَأَبَوْا أَن یُضَیِّفُوهُمَا فَوَجَدَا فِیهَا جِدَاراً یُرِیدُ أَن یَنقَضَّ فَأَقَامَهُ قَالَ لَوْ شِئْتَ لأَتَّخَذْتَ عَلَیْهِ أَجْراً ﴿77 قَالَ هذَا فِرَاقُ بَیْنِی وَبَیْنِکَ سَأُنَبِّئُکَ بِتَأْوِیلِ مَا لَمْ تَسْتَطِع عَّلَیْهِ صَبْراً 78 أَمَّا السَّفِینَةُ فَکَانَتْ لِمَسَاکِینَ یَعْمَلُونَ فِی الْبَحْرِ فَأَرَدتُّ أَنْ أَعِیبَهَا وَکَانَ وَرَاءَهُم مَّلِکٌ یَأْخُذُ کُلَّ سَفِینَةٍ غَصْباً 79 وَأَمَّا الْغُلاَمُ فَکَانَ أَبَوَاهُ مُؤْمِنَیْنِ فَخَشِینَا أَن یُرْهِقَهُمَا طُغْیَاناً وَکُفْراً 80 فَأَرَدْنَا أَن یُبْدِلَهُمَا رَبُّهُمَا خَیْراً مِّنْهُ زَکَاةً وَأَقْرَبَ رُحْماً 81 وَأَمَّا الْجِدَارُ فَکَانَ لِغُلاَمَیْنِ یَتِیمَیْنِ فِی الْمَدِینَةِ وَکَانَ تَحْتَهُ کَنزٌ لَهُمَا وَکَانَ أَبُوهُمَا صَالِحاً فَأَرَادَ رَبُّکَ أَن یَبْلُغَا أَشُدَّهُمَا وَیَسْتَخْرِجَا کَنزَهُمَا رَحْمَةً مِن رَّبِّکَ وَمَا فَعَلْتُهُ عَنْ أَمْرِی ذلِکَ تَأْوِیلُ مَا لَمْ تَسْطِع عَّلَیْهِ صَبْراً 82
1) (24) . سورهٴ کهف, آیهٴ 71.
جریان برخورد وجود مبارک موسی و خضر(علیهما السلام) هم از نظر زمان محلّ بحث است و هم از جهت سرزمین. از جهت سرزمین بحثش قبلاً گذشت که آیا این در مصر بود یا بعد از عبور از دریا و رسیدن به وادی تیه, از نظر زمان بحث است مرحوم مفید دوتا احتمال با تقدیم احتمال اول که این جریان برای قبل از نبوّت موسای کلیم است قول دوم آن است که بعد از نبوّت موسای کلیم است روایات هم تأیید میکند که این قصّه برای زمانی بود که وجود مبارک موسی اعلم از خضر بوده است از جهتی, اگر این دو قسمت کاملاً روشن بشود که آیا این مصاحبه و این همسفری برای قبل از نبوت بود یا بعد از نبوت در توجیه و تبیین نسیان و امثال اینها سهم مؤثری دارد اگر قبل از نبوّت بود خب حمل نسیان بر معنای ظاهریاش هیچ محذوری ندارد اما اگر بعد از نبوّت بود بالأخره نیازمند به توجیه است.
پرسش: معذرت میخواهم در مورد فضیلتی که فرمودید در مورد حضرت خضر فرمودید که... و حال آنکه نمیشود که هر دوتا فضیلت داشته باشند نسبت به هم اما از جهت دیگری باشد که ..
پاسخ: خب بله چون فضیلت گاهی یکجانبه است نظیر تِلْکَ الرُّسُلُ فَضَّلْنَا بَعْضَهُمْ عَلَی بَعْضٍ (1) یا فَضَّلْنَا بَعْضَ النَّبِیِّینَ عَلَی بَعْضٍ (2) همهشان دارای نبوّتاند, رسالتاند, شریعتاند بعضهم أفضل مِن بعضاند این افضلیّت یکجانبه است گاهی از سنخ شریعتِ نبوی و رسالی نیست یکی دارای شریعت است یکی دارای علم تأویل بنابراین دو سنخ است ممکن است این تفاضل دوجانبه باشد نه یکجانبه. انبیا را که میسنجند فَضَّلْنَا بَعْضَ النَّبِیِّینَ عَلَی بَعْضٍ مرسلین را میسنجد تِلْکَ الرُّسُلُ فَضَّلْنَا بَعْضَهُمْ عَلَی بَعْضٍ اما کسی که اهل شریعت و رسالت و نبوّت باشد و دیگری اهل تأویل باشد اینها از یک سنخ نیست لذا تفاضلشان ممکن است دوجانبه.
پرسش: اینها فیلت یکیشان نباید که مورد بحث باشد.
پاسخ: آنکه وجود مبارک خضر در علم تأویل افضل بود و موسی(سلام الله علیه) مأمور شد که از علم تأویل او استفاده کند.
پرسش: در شریعت بله اما در اصل کلی که میخواهید حساب کنید بالأخره باید یکیشان.
پاسخ: نه, آخر یکی مثلاً در فقه قویتر است یکی در اصول قویتر است, یکی در فقه قویتر است یکی در کلام یا حکمت قویتر است حُکما را که با هم میسنجند یا فقها را با هم میسنجد اصولیها را با هم میسنجند یکی فاضل است یکی افضل اما وقتی یکی حکیم بود یکی فقیه خب ممکن است این در این جهت فضیلت داشته باشد او در آن جهت فضیلت داشته باشد از یک سنخ نیست, خب.
این باید هنوز این بحث دوتا فصل را سیدناالاستاد مرحوم علامه در المیزان ذکر کردند بعد از بحث تفصیلی که مربوط به این قصّه است که شاید آنچه که سخنان مرحوم مفید و سخنان مرحوم سیّد مرتضی در تنزیهالأنبیاء است ما در ضمن آن دوتا فصل ذکر کنیم مرحوم علامه بعد از اینکه بحث تفصیلی را به پایان بردند دوتا فصل منعقد کردند برای جریان تبیین قصهٴ موسی و خضر(سلام الله علیها).
مطلب دیگر اینکه اگر این صحنه بعد از نبوّت بود وجود مبارک موسای کلیم از صبرِ کلان برخوردار بود چه اینکه در بحث دیروز اشاره شد خداوند در سورهٴ مبارکهٴ «ابراهیم» از موسای کلیم با جلال و شکوه یاد میکند اول سورهٴ «ابراهیم» این است که الر کِتَابٌ أَنزَلْنَاهُ إِلَیْکَ لِتُخْرِجَ النَّاسَ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَی النُّورِ بعد به وجود مبارک پیامبر دستور میدهد این کار را بکن آنگاه به عنوان نمونه آیه پنج همان سورهٴ مبارکهٴ «ابراهیم» این است که وَلَقَدْ أَرْسَلْنَا مُوسَی بِآیَاتِنَا أَنْ أَخْرِجْ قَوْمَکَ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَی النُّورِ وَذَکِّرْهُم بِأَیَّامِ اللَّهِ إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَاتٍ لِکُلِّ صَبَّارٍ شَکُورٍ در جریان موسی(سلام الله علیه) تنها سخن از صبر و شکر نبود بلکه صبّاران و شکوران بودند که این صحنه را پشت سر گذاشتند و بر فراعنه مسلّط شدند پس موسی چنین شخصیتی است گاهی صبر, صبر مذموم است و نسیان, نسیان محمود و ممدوح آنچه را که سهوِ قلمِ بعضی از محدّثان است دربارهٴ وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) که مثلاً سهوی کرده نماز شب از یادش رفته یا مانند آن, آن یک سهو مذمومی است که نیاز به توجیه دارد اگر سند درست باشد اما در اینجا یک سهو, سهو محمودی است کسی که غیور است و صاحب شریعت است وقتی ببیند خلاف شرع واقع میشود و مأمور به تأویل هم نیست خب باید سؤال بکند لذا سؤال کرده سؤالِ توجیهی که خب چرا این کار را کردی؟ اگر چیزی یادش رفته برای حفظ دین یادش رفته این بر خلاف آن است که کسی نماز شب یادش برود یا نماز ظهر و عصر یادش برود که احتیاج داشته باشد مثلاً به تذکره تا بگویند اطمینان مردم سلب میشود یا در امر عادی سهو و نسیان بکند تا کسی بگوید سهو و نسیان در امر عادی هم روا نیست برای اینکه اطمینان مردم سلب میشود اما اگر کسی برای حفظ شریعت از چیزی غفلت کرده باشد این جای حمد و ثنا دارد جای اعتراض ندارد این برای حفظ شریعت اعتراض کرده لذا این سهوها و این نسیانها مذموم نیست و اما اگر ما بخواهیم توجیه کنیم بگوییم این نسیان به معنی ترک است درست است که نسیان گاهی به معنای ترک میآید اما آنجا با قرینه همراه است در اینجا قرینه بر خلاف است در آنجا که نسیان به معنای ترک است نظیر آیه 126 سورهٴ مبارکهٴ «طه» آنجا با قرینه همراه است و محذوری هم ندارد اصلِ جریان این است که در سورهٴ «طه» آیهٴ 125 فرمود عدهای کور محشور میشوند بعد در قیامت اعتراض میکنند میگویند رَبِّ لِمَ حَشَرْتَنِی أَعْمَی وَقَدْ کُنتُ بَصِیراً ذات اقدس الهی جواب میدهد قَالَ کَذلِکَ أَتَتْکَ آیَاتُنَا فَنَسِیتَهَا تو عمداً آیات ما را پشت سر گذاشتی نه اینکه فراموش کردی کَذلِکَ أَتَتْکَ آیَاتُنَا فَنَسِیتَهَا وَکَذلِکَ الْیَوْمَ تُنسَی ما هم عمداً تو را گذاشتیم کنار این ترکِ عمدی است هم در آن صدر هم در ذیل, هم کَذلِکَ أَتَتْکَ آیَاتُنَا فَنَسِیتَهَا یعنی عمداً گذاشتی کنار ما هم تو را عمداً از رحمت دور کردیم اما در اینجا نسیان به معنای ترکِ عمدی باشد با تعهّدسپردن هماهنگ نیست اخلاقی نیست این کار کسی تعهّد بسپارد بعد عمداً نکند لذا در سورهٴ مبارکهٴ «طه» حمل نسیان بر ترک عمدی رواست اما در آیهٴ محلّ بحث حمل نسیان بر ترکِ عمدی نارواست برای اینکه این تعهّد سپرده.
مطلب بعدی آن لطیفهای که در تفسیر شریف المیزان هست قریب به آن در تفسیر ابیالسعود هم هست یعنی تفسیر ابیالسعود که خب برای چند قرن قبل است میگوید قصّهٴ اول شرط و جزا به فعلِ خود خضر(سلام الله علیه) وابسته بود در قصهٴ دوم و سوم فعلِ خضر جزء شرط قرار گرفت قَالَ موسی که سؤال است جزء جواب قرار گرفت برای اینکه همه بیصبرانه منتظر این هستند که موسایی که تعهّد سپرد چه کار میکند چون همه بیصبرانه منتظر این هستند ببینند موسی چه کار میکند لذا حرفِ موسای کلیم, جواب موسای کلیم به عنوان جزای شرط قرار میگیرد و کار خضر(سلام الله علیه) تتمّه آن شرط قرار میگیرد این بیان ممکن است عبارتها قدری مختلف باشد و در المیزان یک مقدار شفافتر و عمیقتر طرح شده باشد ولی اصلش در تفسیر ابیالسعود هست.
خب, اما اینکه فرمود: حَتَّی إِذَا رَکِبَا فِی السَّفِینَةِ (1) این رکوب در قرآن کریم اگر راجع به سفینه و امثال سفینه باشد با «فی» استعمال میشود نظیر آنچه که در سورهٴ مبارکهٴ «هود» به این صورت ذکر شده است که نوح(سلام الله علیه) در آنجا فرمود آیهٴ 41 سورهٴ «هود» وَقَالَ ارْکَبُوا فِیهَا نه «ارکبوها» قَالَ ارْکَبُوا فِیهَا سوار بشوید در سفینه در آیه محل بحث هم دارد که إِذَا رَکِبَا فِی السَّفِینَةِ اما اگر سخن از اسب و امثال اسب باشد آنچه که در سورهٴ مبارکهٴ «نحل» بیان شده که فرمود ما این دواب را و این انعام را برای شما آفریدیم که بارهای شما را جابهجا کند در آیهٴ هشت سورهٴ «نحل» فرمود: وَالْخَیْلَ وَالْبِغَالَ وَالْحَمِیرَ لِتَرْکَبُوهَا نه «لترکبوا فیها» این جهاتی دارد که برخی از آن جهات ظاهریاش این است که انسان وارد کشتی میشود اما وارد اسب نمیشود جهات دیگری هم دارد که باز در تفسیر ابیالسعود در بحث سورهٴ مبارکهٴ «هود» آنجا بیان کرده نه اینجا, اینجا فقط اجمالاً اشاره میکنند, خب پس این تفاوت بین رکوب انعام با رکوب سفینهها در سفینه میگویند «رکب فی السفینه» اما دربارهٴ اسب و امثال اسب میگویند «رکبه» حالا وقتی سوار شدند اصل این قصّهها را ما به پایان ببریم ببینیم که نتیجهٴ تفسیری چیست تا برسیم به بحثهای کلامیاش به خواست خدا.
1) (3) . سورهٴ کهف, آیهٴ 71.
پرسش: توجیه استدعایی که اینها کردند و از اهل قریه طعام خواستند.
پاسخ: این برای اینکه خب یک انسانِ گرسنه وقتی وارد یک قطعه شد از کرامت آنها میخواهد استفاده کند ضیافت بود نه صدقه به دلیل اینکه دارد فَأَبَوْا أَن یُضَیِّفُوهُمَا خب اگر کسی ضیافت طلب بکند یعنی خود را در معرض ضِیف قرار بدهد آنها حاضر نباشند مُضیف باشند مهمانپذیر باشند این جای نقد اخلاقی هست کسی از آنها کمک نخواست که اینها فقر را تحمل میکردند اما ضیافت و مهمانی با کرامت هماهنگ است خود موسای کلیم(سلام الله علیه) در جریان ورود بر مَدین آنجا همین صحنهها را پشت سر گذاشت در سورهٴ مبارکهٴ «قصص» دارد که وقتی وجود مبارک موسای کلیم وارد سرزمین مدین شد وَلَمَّا تَوَجَّهَ تِلْقَاءَ مَدْیَنَ قَالَ عَسَی رَبِّی أَن یَهْدِیَنِی سَوَاءَ السَّبِیلِ ٭ وَلَمَّا وَرَدَ مَاءَ مَدْیَنَ (1) یعنی «أشرف» به سرِ چاه رسید وَجَدَ عَلَیْهِ أُمَّةً مِنَ النَّاسِ یَسْقُونَ وَوَجَدَ مِن دُونِهِمُ امْرَأَتَیْنِ تَذُودَانِ قَالَ مَا خَطْبُکُمَا قَالَتَا لاَ نَسْقِی حَتَّی یُصْدِرَ الرِّعَاءُ وَأَبُونَا شَیْخٌ کَبِیرٌ این وَأَبُونَا شَیْخٌ کَبِیرٌ نظر شریفتان باشد تا روشن بشود با کَانَ أَبُوهُمَا صَالِحاً هماهنگی دارد خود موسای کلیم از سفر رسیده خسته بود و رنجِ آبکشی اینها را هم تحمل کرد فَسَقَی لَهُمَا ثُمَّ تَوَلَّی إِلَی الظِّلِّ فَقَالَ رَبِّ إِنِّی لِمَا أَنزَلْتَ إِلَیَّ مِنْ خَیْرٍ فَقِیرٌ (2) از کسی چیز نخواست با خدایش درددل کرد با رازق حقیقی درددل کرد الآن هم اگر کسی نیازمند به غذا باشد خود را در معرض ضیافت قرار بدهد که نقص نیست در معرض صدقهگیری قرار بدهد نقص است این دو بزرگوار در معرض ضیافت قرار دادند آنها هم فَأَبَوْا أَن یُضَیِّفُوهُمَا آنگاه در چنین شرایطی هر دو دیدند که این دیوار دارد میافتد قبلاً هم اشاره شد که این یُرِیدُ را ما نباید بر اساس همان ادبیات جاهلی سبعهٴ معلّقه, جامعالشواهد و اینها معنا کنیم زبان قرآن یک زبان خاصّی است اگر قرآن طبق پنج طایفه از آیات برای صدر و ذیل عالَم شعور قائل است و اگر طبق روایات فراوانی هر سرزمینی شهادت میدهد, هر سرزمینی شکایت میکند مخصوصاً دربارهٴ مسجد شهادت میدهد که کدام همسایه آمد کدام همسایه نیامد, شکایت میکند که چه کسی آمد چه کسی نیامد اینها را که نمیشود همهاش را بر مجاز و تشبیه و استعاره و کنایه حمل کرد که ما که برای ما روشن نیست که اینها چیز نمیفهمند اصرار کتاب و سنّت هم این است که اینها شهادت میدهند, شکایت میکنند در قیامت حاضرند ما همهٴ اینها را حمل بر مجاز بکنیم آخر به چه قانونی حمل بر مجاز بکنیم یک آیه و دو آیه نیست, یک روایت و دو روایت نیست هیچ سرزمینی نیست مگر اینکه شهادت میدهد که کسی این آقا در اینجا چه کرده و چه نمیکند, هیچ مسجدی هم نیست مگر اینکه شهادت میدهد یا شکایت میکند یا شفاعت میکند خب اینها که مجاز نیست میگوید مسجد شهادت میدهد که کدام همسایه آمده کدام همسایه نیامده یعنی فرشتهها شهادت میدهند؟ اینها که نیست یا قبر هر روز صدا میزند «أنا بیت الوحشة», «أنا بیت الغربة» (3) , «أنا بیت الکذا» بگوییم همهٴ اینها مجاز است خب هم مرحوم شیخ طوسی نقل کرد که بارها نقل کردیم هم جناب زمخشری در کشّاف هر دو یکی از بزرگان شیعه یکی از بزرگان اهل سنّت نقل کردند که وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود سنگی بود که هر وقت من قبل از نبوّت آنجا عبور میکردم «کان یُسلّم علیّ بمکة قبل أن أبعث إنّی لأعرفه الآن» (4) آن سنگ هم الآن من میشناسم هر وقت من رد میشدم به من سلام میکرد همهٴ اینها را بگوییم حمل بر مجاز است برای اینکه سبعهٴ معلّقه و ادبیات عرب اینها را نمیفهمد اینها که نیست یُرِیدُ یعنی یُرِیدُ حالا آنها میگویند وَاسْأَلِ الْقَرْیَةَ (5) اگر تو بتوانی سؤال بکنی او جواب میدهد حالا چون شما نمیتوانی سؤال بکنی این میگوید مضاف محذوف است «و اسأل أهل القریه» و گرنه قریه شهادت میدهد, قریه شکایت میکند, قریه هم عالِم است اگر ما دلیلی بر خلاف داشتیم بله از این ظاهر دست برمیداریم اما دلیل بر خلاف نداریم بلکه آیات دیگر تأیید میکند یُرِیدُ یعنی یُرِیدُ میخواست بیفتد خب این در جریان وجود مبارک مادر امام باقر که نقل شده است درست است اینها خبر واحد است اما یکی دوتا نیست مادر امام باقر(سلام الله علیهما) داشت عبور میکرد دیوار در حال ریزش بود حضرت با دستش اشاره کرد فرمود: «لا بحقّ المصطفی» این دیوار همان طور منحدراً ماند تا حضرت عبور کرد بعد دیوار افتاد درست است خبر واحد است اما یکی و دوتا و دهتا نیست اینها را بگوییم همهٴ اینها حمل بر مجاز است, همهٴ اینها حمل بر تشبیه است این طور که نیست که.
پرسش:...
پاسخ: اگر رفته باشد بله, اما آیه ظاهر در حیات نیست که.
پرسش:...
پاسخ: بله خب به آن معنا بله به آن معنا اتّخذ درست است اما اینکه زنده شده باشد اگر دلیلی داشته باشیم نأخذ به که آن آب بشود آبِ حیات اما دلیل بر اینکه آن آب, آب حیات بود او زنده شد نداریم ولی خب رفت دیگر.
پرسش: عرض بنده این است که یعنی اگر لاشهٴ حوت...
پاسخ: آن لاشهٴ حوت درک دارد چه در مِکتل باشد مثل خود مِکتل وقتی که در مکتل بود در زنبیل بود اهل شعور بود خود زنبیل اهل شعور است آن صخره اهل شعور است اختصاصی به حالت فَاتَّخَذَ سَبِیلَهُ فِی الْبَحْرِ سَرَباً (1) ندارد چیزی در علم وَإِنْ مِنْ شَیْءٍ إِلَّا یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَلَکِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبِیحَهُمْ (2) این جامعترین آیه در سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» بود که گذشت هیچ چیزی نیست مگر اینکه مسبّح حق است و محمّد حق است «تسبیحگوی او نه بنیآدماند و بس» آنوقت آن بزرگوار تازه از بلبل سخن گفته «بلبل و شاخه و برگ همه تسبیحگوی حقّاند» این گفته که «تسبیحگوی او نه بنیآدماند و بس٭٭٭هر بلبلی که زمزم» نه خیر, هر بلبلی که زمزمه و هر شاخه و هر برگی که حرکت میکند. غرض این است که اگر ما دلیل بر خلاف داشته باشیم خب دست از ظاهر برمیداریم این حوت و آن مکتل و آن صخره و همهٴ اینها شاهدند و مُدرِکاند چیزی در عالم نیست که نفهمد, خب این یُرِیدُ به آن معناست.
مطلب بعدی دربارهٴ أَقَامَ است این أَقَامَ گرچه محتمل است که به نحو اعجاز باشد و با نفس مؤثّر وجود مبارک خضر باشد اما از اینکه وجود مبارک موسای کلیم گفت اگر میخواستی اجری میگرفتی این دوتا پیام را به همراه دارد یکی اینکه خب با اراده و با کارِ معجزه که نمیشود اجر گرفت کاری باید باشد که بالأخره «یُبذل بإزائه المال» این یک, دوم اینکه باید در حضور عدهای باشد خب اگر مردم بیخبر باشند در آنجا حضور نداشته باشند وجود مبارک موسای کلیم میفرماید خوب شد که از اینها یک اجرت میگرفتی آخر کسی نبود تا از آنها اجرت بگیرد که این دوتا پیام را دارد که عدهای حضور داشتند یک, و کار هم به نحو عادی بود یعنی کارگری بود, معماری بود, مهندسی بود بالأخره بازسازی بود, نوسازی بود بالأخره دیوار را درست کردن بود درست است میتوانست از راه معجزه و کرامت الهی آن کار را بکند اما بر اساس آن که اجرت نمیدهند از اینکه گفت لَوْ شِئْتَ لأَتَّخَذْتَ عَلَیْهِ أَجْراً این نکات برمیآید. درباره «اتّخذ» و «أخذ» که «تَخذ» هم به معنی «أخذ» هست بحثی در دیروز گذشت مثل «تَبع» که «تَخذ» بر وزن «تبع» به معنی «أخذ» است آنگاه دیگر تشدید ندارد «لتَخذتَ» مثل «لأخذت» لکن اینجا که قرائتش مشدّد است گفته شد که این «أخذ» رفته باب «افتعل» و آن تبدیل به «تاء» شده, شده «اتّخذ» لأَتَّخَذْتَ عَلَیْهِ أَجْراً آنگاه وجود مبارک خضر(سلام الله علیه) فرمود این دیگر آخرین نوبت بود برای اینکه شما قبلاً دوبار مهلت خواستی در بار سوم گفتی از این به بعد دیگر به من مهلت نده برای اینکه عذر را به پایان رساندی قَدْ بَلَغْتَ مِن لَدُنِّی عُذْراً (1) دیگر من عذری ندارم دیگر عذرخواهی نمیتوانی بکنی چون به پایان رساندی خودت هم گفتی که إِن سَأَلْتُکَ عَن شَیْءٍ بَعْدَهَا فَلاَ تُصَاحِبْنِی (2) برای اینکه من دوبار عذر داشتم عذرخواهی کردم الآن دیگر عذری ندارم بیاورم که قَدْ بَلَغْتَ مِن لَدُنِّی عُذْراً لذا وجود مبارک خضر(سلام الله علیه) به موسی(سلام الله علیه) فرمود: هذَا فِرَاقُ بَیْنِی وَبَیْنِکَ برای اینکه کاملاً مسئله تسویه بشود و جدایی حاصل بشود نفرمود «هذا فراق بیننا» فرمود: هذَا فِرَاقُ بَیْنِی وَبَیْنِکَ.
اما اینکه من گفتم کارِ من با حکمت است به شما اطلاع میدهم حالا دارم اطلاع میدهم من باید به وعدهام وفا کنم سَأُنَبِّئُکَ بِتَأْوِیلِ مَا لَمْ تَسْتَطِع عَّلَیْهِ صَبْراً تفسیر نیست, علم به باطن نیست چون باطن یک نحوه تفسیر است با ظواهر و با مفاهیم کار دارد در برابر ظاهر باطن است, در برابر این اصلِ این تفسیر تأویل است شیء یا تفسیر است یا تأویل, تفسیر یا ظاهر است یا باطن, باطن با مفاهیم کار دارد که مفهومش این است دقیقترش این است بالاترش این است اما تأویل با خارج کار دارد از أوْل است, از رجوع است یعنی بازگشت این صحنه آن حادثهٴ واقعی است مثل اینکه وجود مبارک یوسف(سلام الله علیه) بعد از اینکه پدر و مادر و برادرانش خضوع کردند گفت یَا أَبَتِ هذا تَأْوِیلُ رُؤْیایَ (1) تأویل رؤیا غیر از تعبیر رؤیا است رؤیایی آدم میبیند یک معبّر عبور میکند به آن واقع میرسد میگوید بله عدهای مثلاً تو به مقامی میرسی عدهای در برابر تو خضوع میکنند این میشود تعبیر که آن صحنه را که این شخص در عالم رؤیا دید این را گزارش میدهد نزد معبّر, معبّر اگر روانشناس باشد, روانکاو باشد, باخبر باشد از قداستی برخوردار باشد آنچه را که این شخص دیده است از این بر اساس تناسباتی که خودش بلد است عبور میکند, عبور میکند, عبور میکند تا به آن اصل برسد بعد میگوید این حادثه واقع میشود این میشود تعبیر, اگر کسی درهم زندگی میکند آشفته زندگی میکند این هم آشفته خواب میبیند خوابهای آشفتهٴ کلافِ سر در گُم این اضغاث احلام است این تعبیر ندارد آن معبّر را خسته میکند از کجا بخواهد عبور بکند؟ شما میبینید در جلسهای شرکت کنید که چند نفر غیر اهل علم حضور دارند حرف نزنید ببینید اینها در این یک ساعتی که اینجا نشستند اول وارد چه مطلبی شدند آخر وارد چه مطلبی وقتی که میخواهند خداحافظی کنند این جلسه یک کلافِ سر در گُمی هست از هر دری سخن به میان آمده به اندک مناسبت یا بیمناسبت, اما وقتی وارد جلسهٴ علما میشوی میبینی اول کسی مسئلهای طرح میکند بعد به مناسبت او یک مسئلهٴ عمیقتری و آخر با اول کاملاً منسجم است اینها که منسجم زندگی میکنند خواب هم که میبینند منسجم است و تعبیر دارد, آنها که اضغاث و احلامی زندگی میکنند خوابی هم که میبینند اضغاث و احلامی دارد و تعبیر ندارد یعنی کسی نمیتواند عبور بکند, عبور بکند به آن مطلب اصلی برسد ولی تعبیر با مفاهیم کار دارد یعنی این معنا را که این شخص در عالم رؤیا دید به معبّر میگوید معبّر از آن صحنه عبور میکند به مناسب, به مناسب, به مناسب به آن مرحلهٴ غایی میرسد میگوید چنین حادثهای اتفاق افتاده است یا اتفاق میافتد و بعداً میبینی این میشود تأویل اما وقتی واقعیّتِ عینی محقّق شد این میشود تعبیر اما وقتی واقعیّت عینی محقّق شد این میشود تأویل یعنی رجوع و بازگشت آنکه دیدی این وجود واقعی است که وجود مبارک یوسف گفت هذا تَأْوِیلُ رُؤْیایَ (2) اما آن دوتا خوابی که همبندها و زندانیهای در مصر دیدند وجود مبارک یوسف برای آنها تأویل کرد که فرمود: سَأُنَبِّئُکَ بِتَأْوِیلِ و بعد واقعیت را هم البته گفت از نظری که چه میشود آن حوادث واقعی را خبر داد. اینجا وجود مبارک خضر گفت تأویل این قصّه آن است نه اینکه من دارم لفظی معنا میکنم من کاری کردم این کار بازدهی دارد آن بازدهش این است سَأُنَبِّئُکَ بِتَأْوِیلِ مَا لَمْ تَسْتَطِع عَّلَیْهِ صَبْراً ٭ أَمَّا السَّفِینَةُ که من آن را آسیب رساندم این یک وسیلهٴ نقلیه بود که یک عده از این راه ارتزاق میکردند نظیر اتومبیل کرایهای حالا یا باربری هست یا مسافربری وسیلهٴ نقلیه آنها, یک عده هم مساکین این عدهٴ مساکین وسیلهٴ نقلیهشان که یا باربری بود یا مسافربری یا مخلوط از این راه ارتزاق میکردند فَکَانَتْ لِمَسَاکِینَ که یَعْمَلُونَ فِی الْبَحْرِ فَأَرَدتُّ أَنْ أَعِیبَهَا این سهتا قصّه یا سهتا جریان یک قصّه با سه تعبیر همراه شده یکجا فعلِ عیب و نقص است که وجود مبارک خضر به خود اسناد میدهد, یکجا مشترک از نقص و کمال است در دالان ورودی این کار این را به خودش و خدا اسناد میدهد وقتی این میخواهد منشعب بشود به آن بخشِ خیر فقط به خدا اسناد میدهد این دو, سومی که فقط خیر است ضمیر را مفرد میآورد به خدای سبحان اسناد میدهد این سه تعبیر از ادبِ توحیدی وجود مبارک خضر حکایت میکند فَأَرَدتُّ أَنْ أَعِیبَهَا نه «فأراد الله أن یَعیبها» خدا خواست که این را عیبناک کند من خواستم این را معیبش کنم فَأَرَدتُّ أَنْ أَعِیبَهَا چرا؟ برای اینکه وَکَانَ وَرَاءَهُم مَّلِکٌ یَأْخُذُ کُلَّ سَفِینَةٍ غَصْباً این «وَراء» گرچه به معنی پشت سر هست خَلف در برابر أَمام لکن اطلاقات او و اصطلاح جامع او آن است که جهتی که انسان غفلت دارد گاهی این «وراء» در جلو, گاهی در پشت سر, گاهی در یمین, گاهی رد یسار «وراء» یعنی ماسوا اگر گفته شد وَاللَّهُ مِن وَرَائِهِم مُحِیطٌ (3) تنها پشت سر نیست چون خدا در تمام جهات حضور دارد اگر در سورهٴ مبارکهٴ «مؤمنون» آیهٴ هفت دارد که إِلَّا عَلَی أَزْوَاجِهِمْ أَوْ مَا مَلَکَتْ أَیْمَانُهُمْ فَإِنَّهُمْ غَیْرُ مَلُومِینَ ٭ فَمَنِ ابْتَغَی وَرَاءَ ذلِکَ یعنی ماسوای این اختصاصی به أمام و خلف و یا احدالجانبین ندارد چه اینکه در سورهٴ مبارکهٴ «شوریٰ» که سخن از توزیع اقسام کلام خداست در آیهٴ 51 آنجا میفرماید: وَمَا کَانَ لِبَشَرٍ أَن یُکَلِّمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْیاً أَوْ مِن وَرَاءِ حِجَابٍ حالا حجاب جلو باشد این ورای او, حجاب پشت سر باشد این ورای او, حجاب در یمین یا شمال باشد این ورای حجاب یمینی یا شمالی میشود در همهٴ موارد صادق است بالأخره یا از جلو این کار را میکردند یا پشت سر ما وقتی که رفتیم به این بندر سلطان این منطقه حالا در اثر اینکه جنگی دارد یا کارگری زاید میطلبد کشتیهای سالم را به بیگاری میبرد اینکه دارد یَأْخُذُ کُلَّ سَفِینَةٍ غَصْباً یعنی «کلّ سفینة سلیمة غصبا» این سلیمه محذوف است به قرینهٴ مقام برای اینکه اگر هر کشتی را او به بیگاری میبرد خب چه سالم چه معیب چرا شما این کشتی را معیب کردی؟ معلوم میشود کشتی عیبناک را نمیبرد کشتی سالم را برای باربری یا مسافربری دریا میبرد, خب.
فرمود این کشتی را از این جهت من سوراخ کردم که این محفوظ بماند میبینید هیچ جوابی به آن سؤال اصلی و اصیل حضرت موسی داده نشده خب موسای کلیم میگوید بالأخره کشتی را سوراخ کردی, سقف کشتی را که نگرفتی این بدنهٴ کشتی را گرفتی این بدنهٴ کشتی هم که نظیر شیشهٴ ماشین نیست که اگر پایین بیاوری خطر نداشته باشد این بدنهٴ کشتی وقتی آن چوبهایش گرفته شد خب آب با آن طوفانی که دارد با آن موجی که دارد میآید داخل دیگر لِتُغْرِقَ أَهْلَهَا (1) در معرض غرق است شما گفتید که من برای اینکه وسیلهٴ ارتزاق این خانواده و این چندتا مسکین محفوظ باشد من این کشتی را سوراخ کردم خب باز سؤال ما را جواب ندادی اگر آب با آن موجش وارد این سفینه میشد خود اینها را از بین میبرد سفینه و اهلش غرق میشدند شما این را جواب بدهید این را گفت أُحْدِثَ لَکَ مِنْهُ ذِکْراً (2) آن را دیگر وجود مبارک موسای کلیم دیگر سؤال نکرد چون خودش این صحنه را, وقتی او ولیّ خداست بعد هم گفته من این کار را به دستور خدا کردم دیگر تمام شد اینکه در پایان گفت وَمَا فَعَلْتُهُ عَنْ أَمْرِی یعنی خدای من به من فرمود که من این چوبها را بردارم من هم چَشم, دیگر موسای کلیم آرام شد برای اینکه آن خدایی که به دریا میگوید فَلْیُلْقِهِ الْیَمُّ بِالسَّاحِلِ (3) خب این سفینه را هم حفظ میکند دیگر, ببینید آن عنصر محوری اینجا مسکوت میماند وگرنه موسای کلیم میتوانست بگوید خب بالأخره شما برای اینکه این وسیلهٴ رزق این چهارتا کارگر محفوظ بماند همه را به خطر انداختی آن سؤال مرا چرا جواب ندادی؟ گفت وَمَا فَعَلْتُهُ عَنْ أَمْرِی صدر قصه هم این است که این شخص رحمت عند اللهی دارد, علم لدی اللهی دارد کسی که آتَیْنَاهُ رَحْمَةً مِنْ عِندِنَا است وَعَلَّمْنَاهُ مِن لَّدُنَّا عِلْماً (4) است از طرف خدا مأمور شده که این کشتی را آسیب برساند خب یقیناً این کشتی محفوظ میماند دیگر خود کشتی سالم میماند به دلیل اینکه همان صندوقچه محفوظ ماند, اهلش سالم میماند به دلیل اینکه آنکه در صندوقچه بود محفوظ ماند, خب.
پرسش: حاج آقا اینکه بعضیها میفرمایند وقتی که کشتی را سوراخ کرد پارچهای روی آن گذاشت که مانع از ورود آب بشود.
پاسخ: بسیار خب, اینکه مشکل او را حل نمیکند آن آبِ قهّار دریا که جلوی پارچه احتجاب نمیکند.
پرسش: حاج آقا اگر معجزهآسا باشد.
پاسخ: اگر معجزهآسا باشد خود آنها حل کردند قضیه را یعنی احتیاجی به این کار ندارد اگر امرِ خداست خب امر خدا به دریا بگوید نیا, آب میگوید نیا دیگر آنجا به صورت امر غایب فرمود دریا این کار را بکن در جواب گفت چشم, فَلْیُلْقِهِ الْیَمُّ (1) این امرِ غایب است دیگر, فَلْیُلْقِهِ الْیَمُّ بِالسَّاحِلِ یَأْخُذْهُ عَدُوٌّ لِّی وَعَدُوٌّ لَهُ همین کار را کردند مدیر جهان و مدبّر این جهان دارد امر میکند و امر تکوینی است دیگر اینکه امر تشریعی نیست, خب اگر وجود مبارک خضر گفت من این را که به امر خودم نکردم به امر خدا کردم دیگر موسای کلیم(سلام الله علیه) در این زمینه هیچ حرفی نزد.
بعد دربارهٴ غلام وَأَمَّا الْغُلاَمُ فَکَانَ أَبَوَاهُ مُؤْمِنَیْنِ پدر و مادر اینها مؤمن بودند فَخَشِینَا اینجا دوتا کار است یک کار به حسب ظاهر سؤالبرانگیز است و آن قتل نفس است, یک کار کمال است و احسان است و آن این است که دادنِ یک فرزند صالح, رئوف, مهربان که عقوق نداشته باشد, طغیان و کفر نداشته باشد, پدر و مادر هم به طغیان و کفر نکشاند این بخش را فقط به خدا اسناد میدهد اما در طلیعهٴ امر که مشترک است بین خود و خدا ضمیر متکلّم معالغیر میآورد اما وقتی میخواهد به دالان ورودی کمال برسد خودش را کنار میکشد مستقیماً به خدا اسناد میدهد فَخَشِینَا.
1) (20) . سورهٴ طه, آیهٴ 39.
پرسش:...
پاسخ: اول «خَشینا» است دیگر چون مشترک است بین خدای سبحان و بین موسی(سلام الله علیه).
پرسش:...
پاسخ: بله این نظیر فعل است تأثّر قلبی که نیست همان کاری که خدای سبحان انجام میدهد کاری است که در زمینهٴ خشیت محقّق میشود همهٴ کارهایی را که به خدای سبحان اسناد میدهند دربارهٴ همین است که کار در این زمینه [انتظار] میرود مثل عَسَی اللَّهُ (1) , یَرْجُوا اللَّهَ (2) خدا امیدوار است, خب.
فَخَشِینَا أَن یُرْهِقَهُمَا این غلام آن پدر و مادر مؤمن را طُغْیَاناً وَکُفْراً آیا آنها را در اثر تبلیغ سوء و گرایشهای باطل به طغیان و کفر بکشاند یا نه, خودش در اثر طغیان و کفری که دارد عقوق داشته باشد, عصیان داشته باشد به آنها آسیب برساند یا هر دو, آنگاه هنوز ضمیر متکلّم معالغیر محفوظ است فَأَرَدْنَا اینجا هم ضمیر متکلّم محفوظ است أَن یُبْدِلَهُمَا رَبُّهُمَا خَیْراً مِّنْهُ زَکَاةً وَأَقْرَبَ رُحْماً این بخش که فقط کمال است و لطف است و احسان است مستقیماً به خدای سبحان منفرداً اسناد داده شد که خدا تبدیل کند به جای این کسی که گرفتار طغیان و کفر میشود و ارهاق کفر و طغیان را هم دربارهٴ او میتوان حدس زد خداوند به جای او فرزندی بدهد که زَکی است, طاهر است یک, از نظر صِلهٴ رَحِم از او اقرب است دو, از نظر رعایت کردن حقوق پدر و مادر که آنها را به طغیان و کفر نکشاند سه, نه نسبت به آنها طاغی و کافر باشد نه آنها را به طغیان و کفر بکشاند. وَأَمَّا الْجِدَارُ فَکَانَ لِغُلاَمَیْنِ خب خود موسای کلیم در آن صحنه چه کار کرده بود؟ آنچه که در سورهٴ مبارکهٴ «قصص» آمده این است که وجود مبارک موسای کلیم آن جوان را کُشت ظاهرش قتل بود ولی باطناً و واقعاً این شخص مهدورالدم بود برای اینکه جزء ظالمان به طبقهٴ محروم بود و وجود مبارک موسی هم گفت رَبِّ نَجِّنِی مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ (3) اما در اینجا فرمود: وَأَمَّا الْجِدَارُ مثل اینکه اذان دارند میگویند.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
قَالَ هذَا فِرَاقُ بَیْنِی وَبَیْنِکَ سَأُنَبِّئُکَ بِتَأْوِیلِ مَا لَمْ تَسْتَطِع عَّلَیْهِ صَبْراً ﴿78 أَمَّا السَّفِینَةُ فَکَانَتْ لِمَسَاکِینَ یَعْمَلُونَ فِی الْبَحْرِ فَأَرَدتُّ أَنْ أَعِیبَهَا وَکَانَ وَرَاءَهُم مَّلِکٌ یَأْخُذُ کُلَّ سَفِینَةٍ غَصْباً 79 وَأَمَّا الْغُلاَمُ فَکَانَ أَبَوَاهُ مُؤْمِنَیْنِ فَخَشِینَا أَن یُرْهِقَهُمَا طُغْیَاناً وَکُفْراً 80 فَأَرَدْنَا أَن یُبْدِلَهُمَا رَبُّهُمَا خَیْراً مِّنْهُ زَکَاةً وَأَقْرَبَ رُحْماً 81 وَأَمَّا الْجِدَارُ فَکَانَ لِغُلاَمَیْنِ یَتِیمَیْنِ فِی الْمَدِینَةِ وَکَانَ تَحْتَهُ کَنزٌ لَهُمَا وَکَانَ أَبُوهُمَا صَالِحاً فَأَرَادَ رَبُّکَ أَن یَبْلُغَا أَشُدَّهُمَا وَیَسْتَخْرِجَا کَنزَهُمَا رَحْمَةً مِن رَّبِّکَ وَمَا فَعَلْتُهُ عَنْ أَمْرِی ذلِکَ تَأْوِیلُ مَا لَمْ تَسْطِع عَّلَیْهِ صَبْراً 82 در این مصاحبت و همسفری وجود مبارک موسی و خضر(سلام الله علیهما) نکات فراوانی است که بخشی مربوط به سؤالهای حضرت موسی(علیه السلام) است بخشی هم مربوط به جوابهای خضر(سلام الله علیه) و بخشی هم مربوط به فراغ اینهاست وقتی موسای کلیم(سلام الله علیه) مأمور شد به مدرسهٴ آن شخصی برود که از رحمت عنداللهی یک, و از علم لدیاللهی برخوردار است معلوم میشود انسان گذشته از این علوم عادی اگر توانست به سراغ کسی برود که از رحمت عنداللهی و علم لدیاللهی برخوردار است نباید غفلت کند این یک, دوم اینکه وجود مبارک موسی به عنوان شاگرد که رفت باید دارای قلب عَقول و لسان سَئول باشد این دو عنصر از برجستهترین راههای فراگیری است وجود مبارک پیغمبر دربارهٴ امیر مؤمنان(علیهم الصلاة و علیهم السلام) فرمود علیبنابیطالب دارای لسان سَئول و قلب عَقول بود یعنی او هر چه را که باید میپرسید از وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) سؤال میکرد و هر چه را هم که میشنید خوب میفهمید این دو عنصر راهِ عالِم شدن است لسان سَئول داشتن و قلب عَقول داشتن منتها «حُسنُ السؤال نصف العلم» (1) چه موقع سؤال بکند, چطور سؤال بکند, چقدر سؤال بکند, تعنّتاً سؤال نکند, استعلاماً و استفهاماً سؤال بکند اینها خصیصهٴ سؤال است برای اینکه در قرآن کریم هم ما را به سؤال دعوت کردند فرمود: فَسْأَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ إِن کُنتُم لاَ تَعْلَمُونَ (2) ولی اگر کسی قلب عَقول نداشت این سؤالش به ثمر نمیرسد.
مطلب دوم آن است که خدای سبحان طرزی این صحنه را تعبیه فرمود که هم سائل به سؤالش برسد و هم مُجیب جواب بدهد و هم این سؤال بر اساس حکمت و مصلحت باشد و هم آن جواب, اگر وجود مبارک خضر(سلام الله علیه) در آغاز امر میفرمود یا موسی! من به بعضی از کارها مأمورم و این امرِ الهی است من از طرف خودم نیست خدا به من امر کرد که این کارها را انجام بدهم دیگر سؤالی نبود اما مصلحت در این بود که این را در پایان ذکر بکند بخش پایانی این قصّهٴ موسی و خضر(علیهما السلام) این جمله است که فرمود: وَمَا فَعَلْتُهُ عَنْ أَمْرِی اگر این را در آغاز قصّه و مصاحبت میفرمود دیگر هیچ سؤالی اتفاق نمیافتاد لکن مصلحت در این است که این را در پایان بگوید تا نحوهٴ فراگیری علم هم آموزش داده بشود اگر از همان اول دستور میداد این یا میگفت که خدا مرا امر کرده یک سلسله کارهایی را به فرمان الهی انجام بدهم خب دیگر جا برای سؤال و جواب نبود.
مطلب دیگر اینکه اگر خود خضر(سلام الله علیه) مأمور نبود که این اسرار را علنی کند و عملی کند هرگز این تأویل را مرتکب نمیشد یک, علمِ باطن را طبق این روایاتی که یاد شده ظاهر نمیکرد دو, نه به باطن عمل میکرد نه بر اساس تأویل قدم برمیداشت خودش که بنا بر این نبود که به دستور خودش این کارها را انجام بدهد پس یک امر الهی است که به او میگوید کارهای تأویلدار را انجام بده بعد تأویلش را بازگو کن, کارهای باطندار را عمل بکن بعد باطنش را اظهار بکن طبق بعضی از روایات سخن از باطن است طبق ظاهر این آیات سخن از تأویل است اگر امر الهی نبود وجود مبارک خضر این کارها را نمیکرد.
مطلب دیگر اینکه خود وجود مبارک موسی(سلام الله علیه) در تمام این مراحل آداب سؤال را به ما آموخت اگر یک وقت نسیان به وجود مبارک موسی اسناد داده شد در دو مورد یکی دربارهٴ ماهی یکی دربارهٴ آن سؤال اول در جریان ماهی نسیان در حقیقت برای همراه وجود مبارک موسی بود نه خود موسی منتها تغلیباً نسیان به هر دو اسناد داده شد نَسِیَا حُوتَهُمَا (1) وگرنه وجود مبارک موسای کلیم که از همراهش سؤال کرد آتِنَا غَدَاءَنَا (2) آن جوان که در خدمت حضرت موسی بود گفت من فراموش کردم وَمَا أَنْسانِیهُ إِلَّا الشَّیْطَانُ (3) پس سخن از نسیانِ همراه موسای کلیم است نه خود موسای کلیم اما در جریان سؤال موسی بعد از اینکه تعهّد سپرد من سؤال نمیکنم بعد وقتی وجود مبارک خضر فرمود تو که تعهّد سپردی چرا سؤال کردی وجود مبارک موسی فرمود: لاَ تُؤَاخِذْنِی بِمَا نَسِیتُ (4) من سؤالی که کردم بر اساس نسیان بود و شما مرا مؤاخذه نکنید لاَ تُؤَاخِذْنِی بِمَا نَسِیتُ وَلاَ تُرْهِقْنِی مِنْ أَمْرِی عُسْراً بعضی از نسیانهاست که مذموم است یا اگر مذموم نباشد طمأنینه مردم را سلب میکند مثل نسیان احکام شرع که این مذموم است یا امور عادی را اگر فراموش بکند طمأنینهٴ مردم ممکن است سلب بشود اعتماد آنها زائل بشود ولی برخی از نسیانها محمود و ممدوح است انسان برای حفظ شریعت تعهّداتی که قبلاً سپرده فراموش میکند برای حفظ دین, معلوم میشود این شخص تمام همّش حفظ شرع است اگر کسی تعهّدات عادی را از بین میبرد برای حفظ شرع یا فراموشش میکند برای حفظ شرع معلوم میشود چنین آدمی در حفظ احکام و صیانت وحی الهی کمالِ جدیّت را دارد هرگز باعث زوال طمأنینه و اعتماد مردم نخواهد شد این برای نسیان وجود مبارک موسای کلیم است که مؤیّد آن است.
مطلب دیگر اینکه آیا در قرآن کریم مجاز هست یا نه؟ افرادی نظیر ابواسحاق اسفراینی یا ابوبکر محمدبنداود اصفهانی عدهٴ دیگری هم هستند اینها میگویند در قرآن کریم مجاز راه ندارد چون مجاز راه ندارد باید بر حقیقت حمل بشود بنابراین أَمَّا الْجِدَارُ فَکَانَ لِغُلاَمَیْنِ یَتِیمَیْنِ بعد دارد یُرِیدُ أَن یَنقَضَّ (1) باید بر حقیقت حمل بشود این بزرگوارها به جای اینکه از راهِ صحیح وارد بشوند آمدند یک مطلب ادبیِ ذوقیِ دلپذیر را انکار کردند خب مجاز باعث زیبایی در کلام است اینکه نقص نیست منتها در جریان أَمَّا الْجِدَارُ و امثال جدار باید ما شواهد عقلی یا نقلی اقامه کنیم که این مجاز است در کتابهای ادبی فقط این مقدار را به ما میگویند که اگر محمول برای موضوع نباشد این اسناد مجاز است اما کدام محمول برای کدام موضوع است اینکه در حوزهٴ ادبیات نیست اینکه از مطوّل و امثال مطوّل برنمیآید فقط در مطوّل و امثال مطوّل یعنی در حوزهٴ ادبیات با همهٴ گستردگی که دارد وظیفهشان این است که بگویند مجاز دو قِسم است اگر لفظ در غیر ما وُضع له استعمال شد میشود مجاز لغوی و اگر محمول به غیر موضوع خودش اسناد داده شد میشود مجاز عقلی این کارِ ادبیات است اما کدام محمول برای کدام موضوع است که بحث ادبی نیست و اگر احیاناً در جریان «أنبت الربیع البغل» یا «أنبت الله البَغل فی الربیع» که در مطول آمده اینها به عنوان مثال است اینها را باید فلسفه و کلام مشخص کنند در علوم عقلی مشخص میشود که کدام محمول برای کدام موضوع است اگر مشخص شد بر اساس توحید افعالی که رویاننده خداست بهار ظرف زمان رویش گیاهان است نه رویاننده باشد آنوقت میگوییم «أنبت الربیع البغل» مجاز است اثبات انبات به ربیع میشود مجاز, اما یک دهری که مبدأیی را ـ معاذ الله ـ معتقد نیست او فقط طبیعت را میبیند اسناد این محمول به این موضوع را حقیقت میداند بنابراین مجاز جزء زیباییهای ادبی در گفتار است اقسام مجاز و همچنین استعاره نمیشود اینها را منکر شد منتها باید با شواهد عقلی, با شواهد نقلی مشخص کرد که کجا حقیقت است کجا مجاز؟ مشکل این جناب ابواسحاق اسفراینی یا ابوبکر محمدبنداود اصفهانی یا همفکرانشان این است که اگر ما اینها را مجاز بدانیم تعبیرات فراوانی که در قرآن کریم هست که زبان شهادت میدهد, دست و پا شهادت میدهند, پوست شهادت میدهد وَقَالُوا لِجُلُودِهِمْ لِمَ شَهِدتُمْ عَلَیْنَا قَالُوا أَنطَقَنَا اللَّهُ الَّذِی أَنطَقَ کُلَّ شَیْءٍ (2) اینها همهاش میشود مجاز و چون یا مثلاً رؤیت را قرآن به نارِ قیامت اسناد میدهد إِذَا رَأَتْهُم مِن مَکَانٍ بَعِیدٍ سَمِعُوا لَهَا تَغَیُّظاً وَزَفِیراً (3) یا خشم و غضب را به آتش نسبت میدهد میفرماید: تَغَیُّظاً وَزَفِیراً لازمهاش این است که همهٴ اینها مجاز باشد خیر, این تلازم ممنوع است هرگز این تالی لازم آن مقدم نیست آن مقدم ملزومِ این تالی نیست اگر ما شواهد عقلی داشتیم, شواهد نقلی داشتیم که این اشیاء درک میکنند اینها که مجاز نیستند ما چرا مجاز را منکر بشویم؟ اگر جایی دلیل عقلی یا دلیل نقلی نیافتیم میشود مجاز و ظرافتهای ادبی, اما وقتی ما دلیل عقلی داریم که هیچ موجودی بیدرک نیست دلیل نقلی داریم پنج طایفه آیات است که ثابت میکند اشیاء مُدرکاند و شاعر خب این میشود حقیقت, اگر ما دلیل داریم نمیگوییم اینها مجازند که, اگر دلیل داریم که اشیاء چیز میفهمند و فرمان الهی را درک میکنند وقتی رؤیت را به نار اسناد داد یا شهادت را به جلود و اعضا و جوارح اسناد داد میگوییم حقیقت است اسناد الی ما هو له است, اسناد الی ما هو له و الی غیر ما هو له این از مطوّل برنمیآید این از علم دیگر برمیآید. خب, بنابراین این حقیقت است ممکن است کسی به این آیات دیگر توجه نکند و بگوید وَأَمَّا الْجِدَارُ فَکَانَ لِغُلاَمَیْنِ یَتِیمَیْنِ فِی الْمَدِینَةِ, یُرِیدُ أَن یَنقَضَّ (4) بگوید حمل بر مجاز است یا وَاسْأَلِ الْقَرْیَةَ (5) را بگوید که مضاف محذوف است یعنی «وأسئل أهل القریة» اما وقتی که اگر یوسف فرمود درست است, یعقوب فرمود درست است اما اگر برادرانِ چاهاندازشان گفتند بله آنها نمیفهمند که قریه هم حرف میزند, قریه هم جواب میدهد, قریه هم درک میکند, قریه هم شهادت و شکایت دارد بنابراین وجهی برای انکار مجاز نیست باید این مجازهای متوهَّم را به حقیقت برگرداند این هم یک مطلب.
مطلب دیگر اینکه از این جریانی که وجود مبارک موسای کلیم به خضر(سلام الله علیهما) فرمود: لَوْ شِئْتَ لأَتَّخَذْتَ عَلَیْهِ أَجْراً (1) معلوم میشود جریان تمثّل و امثال ذلک نبود یک, آن شخص هم که رحمت عنداللهی و علم لدنّی داشت فرشته نبود دو, انسان بود و علنی و ظاهر و رفت و آمد عادی و برای اینکه اینها گرسنه بودند غذا میخواستند در تمثّلات که سخن از غذا نیست, در فرشتهها که سخن از استطعام نیست هیچ دلیلی هم نیست که این تمثّل بود وجود خارجی نداشت نه خیر وجودِ خارجیِ عینی بود شخصی به نام صاحب, خضر که در قرآن نیامده در روایات هست شخصی هم به نام وجود مبارک موسای کلیم فرشته هم نبودند دوتا انسان بودند استطعام هم کردند.
مطلب دیگر اینکه متأسفانه سالیان متمادی ادبیات حوزه را بعد از همین مُغنی و جامی و مختصر و مطوّل آن مقامات حریری و مقامات حمیدی و مقامات بدیعالزمان اداره میکرد و مهمترین ادیبالأدباء کسی بود که بتواند مقامات حریری را درس بگوید یا این مقامات را حفظ بکند, خب این وضع حوزه بود این مقامات حمیدی خب این مثل فولادی است یعنی این طور نیست که مثلاً کسی بتواند یک صفحهاش را مطالعه کند و دو طرفش کتاب لغت نباشد این طور است مثل سُرب دارد لغت میریزد این کار است اما محتوای او یک سلسله ولیمه و سورچرانی و شکمچرانی است خدا غریق رحمت کند مرحوم شیخ عباس قمی را سرّ اینکه این مفاتیح مانده بر اساس همان اخلاص و صفای ضمیر این بزرگمرد بود این در شرح حال خودش میگوید که من علاقه به ادبیات داشتم رفتم به سراغ این کتابها دیدم محتوایی ندارد بعد گفتم چه بهتر که من به جای اینکه مقامات حریری و حمیدی و اینها را بخوانم بروم سراغ نهجالبلاغه هم ادبیات است هم عقل, هم ادبیات است هم فقه, هم ادبیات است هم معارف در نوشتههای عربی مرحوم آقا شیخ عباس آثار عُجبه نیست این ادیب خوبی است نویسندهٴ خوبی هم هست در این مقامات حریری آن طوری که در تفسیر قرطبی آمده ببینید قرآن را وقتی دادند به دست ادیبِ غیر حکیم چه چیزی در میآید؟ گفت موسی و خضر آمدند در آن قریه اسْتَطْعَمَا (2) یعنی تَکدّی کردند ـ معاذ الله ـ کِدیه, تکدّی بعد میگوید تکدّی نقص نیست جواب این تکدّی جواب اگر منفی باشد نقص است خب وقتی قرآن را به دست صاحب مقامات حریری بدهی همین در میآید با اینکه قرآن دارد فَأَبَوْا أَن یُضَیِّفُوهُمَا (3) ضِیف شدن و مهمان شدن ننگ نیست مهمان را نپذیرفتن ننگ است اما تکدّی در هر دو حال ننگ است شما بگویید این دو ولیّ الهی دو بزرگوار آمدند تکدّی کردند اسْتَطْعَمَا یعنی به قصد تکدّی آمدند ـ معاذ الله ـ اینها خب برای تأمین غذایشان کار بدی نکردند ولی آنها کار بدی کردند حالا معلوم میشود چطور قرآن هم محجور است از حَجر, هم مهجور است از هُجر, هم محجور است با «حاء» یعنی ممنوع به سه لغت قرآن یَا رَبِّ إِنَّ قَوْمِی اتَّخَذُوا هذَا الْقُرْآنَ مَهْجُوراً (4) دو لغتش برای آن «هاء» هوّز است یک لغتش که در قرآن نیست با آن «حاء» جیمی است این شده مقامات حریری دیگر نباید توقع داشت که حوزه مثلاً به کدام سمت حرکت کند, بنابراین همین حرف را خب باکش هم نبود دو کتاب رسمی ادبیات بود مخصوصاً در بعضی از حوزههایی که ادیبالأدباء داشتند شما بروید تحقیق کنید ببینید که کار آنها حفظ نهجالبلاغه بود؟ تدریس نهجالبلاغه بود؟ تعلیم نهجالبلاغه بود؟ یا مقامات حریری و حمیدی فلان کس چقدر سور داد, فلان کس چقدر سور خورد, سفرههای چطور رنگین بود همین, اما در بیانات نورانی حضرت امیر این است که «وَ لاَ تَجْتَمِعُ عَزِیمَةٌ وَ وَلِیمَةٌ» (5) یک انسان اگر بخواهد عالِم بشود انسانِ سورچران عالم نمیشود اهل ولیمه و فلان کس از مکه آمده برویم, فلان کس از عمره آمده برویم, فلان کس خانه ساخته برویم اینجا این سفره آنجا آن سفره این دیگر طلبهٴ درسخوان بشود نیست «وَ لاَ تَجْتَمِعُ عَزِیمَةٌ وَ وَلِیمَةٌ» اگر کسی اهل عَزم است اهل تصمیم است میخواهد مُلاّ بشود دیگر سورچرانی نمیخواهد این کجا, آن کجا حالا برای شما فرصت نیست که مقامات حریری را بخوانید ولی یک مقدار مأنوس بشوید میبینید همین است چه کسی پذیرایی کرده, چه کسی سور داده, چه کسی در سفره چه چیزی گذاشته, کجا دعوت کردند اینهاست. این است که مرحوم آقا شیخ عباس گفت که من توبه کردم که آن کار را بکنم آمدم به طرف نهجالبلاغه این اسْتَطْعَمَا (6) یعنی «استضافا» یعنی ضِیف کردند گفتند ما به عنوان مهمان, به عنوان مهمان عرضه شدن این هیچ نقصی نیست خب آنها فَأَبَوْا أَن یُضَیِّفُوهُمَا (7) قرآن که از تکدّی اینها سخن به میان نیاورده که. خب, پس سخن از تمثّل و امثال تمثّل نیست.
مطلب دیگر اینکه اگر وجود مبارک موسی این سفر را طی کرد راه فراگیری علم را هم به ما آموخت اما در تمام این صحنهها به یادش آمده که اگر چیزی امر خداست از خطر هم حفظ میکند در جریان غرق مستحضرید این چندبار این کلمه تکرار شد آن عنصر اصلی مشکل موسای کلیم مسکوتعنه بود این کشتی که نه در مبدأ بود نه در مقصد تا کسی او را سوراخ کند خطر نداشته باشد چون عبارت این است فَانطَلَقَا حَتَّی إِذَا رَکِبَا فِی السَّفِینَةِ خَرَقَهَا (1) اینها سوار کشتی شدند و همسفر وجود مبارک موسای کلیم(سلام الله علیهما) این کشتی را سوراخ کرده خب در آب است دیگر مشکل اصلی موسای کلیم این است که اینکه آب مثل هوا نیست که موج نداشته باشد داخل نیاید تعادل را به هم نزند خب این دریاست طوفان دارد, موج دارد خب با یک موجش اگر آمده داخل کشتی چیزی از ما باقی نمیماند که لِتُغْرِقَ أَهْلَهَا (2) یعنی تو, من و همهٴ سرنشین این اصلاً جواب داده نشد. وجود مبارک خضر فرمود من این کار را کردم برای این بود که حالا یا در مبدأ یا در مقصد این کشتی چون حالا جنگ بود یا غیر جنگ هر کشتی سالم را به غصب میگرفتند اینها هم وسیلهٴ نقلیه کشتی کرایهای چندتا کارگر بود که اینها ارتزاق میکردند من این را سوراخ کردم که این کشتی غرق نشود خب جا داشت موسای کلیم سؤال بکند جواب مرا ندادی بالأخره این صاحبانشان آن ناوخدا آن رانندهٴ کشتی که صاحب کشتی است او, من, شما, سایر سرنشینان باید سالم بمانیم یا نه؟ تو برای اینکه کشتی اینها غرق نشود خود کشتی و خود اینها را داری غرق میکنی این اصلاً جواب داده نشد. گفت کشتی را من سوارخ کردم تا کسی غصب نکند این چه امری بود که موسی را به یاد آن فَلْیُلْقِهِ الْیَمُّ بِالسَّاحِلِ یَأْخُذْهُ عَدُوٌّ لِّی وَعَدُوٌّ لَهُ (3) افتاد دیگر موسای کلیم سؤال نکرد گفت من این کارها را به امر خودم نکردم از امر دیگری کردم خب بالأخره این باید سؤال بکند و بفهمد این حَتَّی أُحْدِثَ لَکَ مِنْهُ ذِکْراً (4) به یادش افتاد. اما در جریان قتل نفس, در جریان قتل نفس وجود مبارک خضر فرمود این غلام پدر و مادر خوبی داشت و نسبت به آنها ممکن بود عقوق داشته باشد یک, آنها را بیراهه ببرد گرفتار ضلالت و غوایت بکند دو, ما این کار را کردیم دیگر سؤال نکرد که قصاص قبل از جنایت نمیشود کرد که, چون خودش برابر آنچه که در سورهٴ مبارکهٴ «قصص» گذشت او هم همین کار را کرد دیگر آیهٴ پانزده سورهٴ مبارکهٴ «قصص» این است فَاسْتَغَاثَهُ الَّذِی مِن شِیعَتِهِ عَلَی الَّذِی مِنْ عَدُوِّه فَوَکَزَهُ مُوسَی فَقَضَی عَلَیْهِ خب این مشابه آن, در جریان جدار که خود وجود مبارک موسی و خضر(سلام الله علیهما) خسته بودند محتاج به غذا بودند موسی به خضر(سلام الله علیهما) گفته بود لَوْ شِئْتَ لأَتَّخَذْتَ عَلَیْهِ أَجْراً (5) مشابه این را خود موسای کلیم برابر آنچه که در سورهٴ مبارکهٴ «قصص» آیهٴ 23 و 24 آمده انجام داده آیهٴ 23 و 24 این است که وقتی وجود مبارک موسی وارد سرزمین مدین شد بر آن چاه مدین اشراف پیدا کرد وَلَمَّا وَرَدَ مَاءَ مَدْیَنَ وَجَدَ عَلَیْهِ أُمَّةً مِنَ النَّاسِ یَسْقُونَ وَوَجَدَ مِن دُونِهِمُ امْرَأَتَیْنِ تَذُودَانِ قَالَ مَا خَطْبُکُمَا قَالَتَا لاَ نَسْقِی حَتَّی یُصْدِرَ الرِّعَاءُ وَأَبُونَا شَیْخٌ کَبِیرٌ این فهمید که یک دختران عفیفیاند و حاضر نیستند که با این مردها یکجا بجوشند و همتای آنها آب بگیرند یک پدر پیری هم دارند آنگاه فَسَقَی لَهُمَا در حال گرسنگی و خستگی فَسَقَی لَهُمَا ثُمَّ تَوَلَّی إِلَی الظِّلِّ فَقَالَ رَبِّ إِنِّی لِمَا أَنزَلْتَ إِلَیَّ مِنْ خَیْرٍ فَقِیرٌ این روایت را ملاحظه بفرمایید در ذیل این دیگر یعنی واقعاً حضرت گرسنه بود از راه رسیده, سفر توانفرسایی هم از مصر فَخَرَجَ مِنْهَا خَائِفاً یَتَرَقَبُ (6) بود, خسته بود, آبکِشی هم کرده عرض کرد خدایا من گرسنهام, خب تو که گرسنهای آنها هم که میدانی نیازمند نبودند برای اینکه دامدار بودند و بعد تو را هم اجیر کردند کارگری آنها را به عهده بگیری وضع مالیشان خوب بود خب میتوانستی اجر بگیری دیگر چرا این کار را نکردی؟ این حَتَّی أُحْدِثَ لَکَ مِنْهُ ذِکْراً (7) آن هم موسای کلیم به عنایتهای الهی این کار را انجام میداد منتها گاهی الهام حُکم است گاهی الهام فعل, الهام حکم, تعلیم حکم البته برای انبیاست اما گرایشهای فعلی که در قلب انسان کاری و عزمی ظهور کند که انسان برابر او انجام بدهد که وَأَوْحَیْنَا إِلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیْرَاتِ (8) این برای غیر انبیا هم هست مردان الهی گاهی میبینید به امری گرایش پیدا میکنند, به یک امر علاقه پیدا میکنند آن امر را به خوبی انجام میدهند سخن از کار است نه سخن از حکم, سخن از عمل است نه سخن از علم بله, آن حکم شرعی مخصوص انبیاست اما اگر «اوحینا الیهم ان احکموا» بله آن برای انبیا بود, اما «اوحینا الیهم أن افعلوا» است که این فِعْلَ الْخَیْرَاتِ (9) به جای همان «أن افعلوا» است این کار هست دربارهٴ موسای کلیم هست, اولیای الهی هست, مؤمنان خاص هست «کلّ علی قَدْره و قَدَره» اینجا هم وجود مبارک موسای کلیم متوجه شد که یک راهنمای غیبی هم هست که در درون کار او نهفته بود.
اما از اینکه وقتی وجود مبارک خضر(سلام الله علیه) فرمود من این کار را نکردم مگر به دستور خدا این دیگر ساکتِ ساکت شد حتی یعنی این چهار کاری که من کردم یکی دربارهٴ کشتی, یکی دربارهٴ قتل غلام, یکی دربارهٴ بازسازی یا نوسازی این دیوار, یکی هم اعلام فراغ گفتم هذَا فِرَاقُ بَیْنِی وَبَیْنِکَ دیگر عذر تو را نمیپذیرم این هم مَا فَعَلْتُهُ به همهٴ این امور چهارگانه برمیگردد نه تنها سه کار, دیگر موسای کلیم ساکتِ محض شد دیگر عرض نکرد که خب پس اجازه بدهید من خدمت شما باشم فرمود تا اینجا این وَمَا فَعَلْتُهُ اطلاقش شامل همهٴ موارد چهارگانه میشود اختصاصی به آن سه مسئله ندارد اینجا هم فهمید که باید فاصله بگیرد از اینکه فرمود: هذَا فِرَاقُ بَیْنِی وَبَیْنِکَ یعنی پایان راه است و این کار را هم من به دستور خودم انجام ندادم به دستور ذات اقدس الهی انجام دادم و این هم ساکتِ محض شد و مفارقت حاصل شد, خب.
بنابراین این کارهایی که وجود مبارک موسی انجام داد یک مقدار تعلیم هست برای خود ما که راز و رمز کارها را هم بفهمیم و با سؤال مسئله حل بشود منتها با قلبِ عَقول و این لسان سَئول داشتن, اما حالا این سؤالها قبل از جریان بود یا بعد از جریان اینها البته از نظر تاریخ مختلف است لکن آنچه مربوط به بحثهای تفسیری است در آنها سهمی ندارد, خب.
پرسش: این قضیه قتل عدو حضرت موسی با قتل غلام حضرت خضر ظاهراً با هم تفاوت دارند چون آنجا فاستغاثه بود شیعه حضرت موسی بود.
پاسخ: خب, بله اینکه اگر کسی کمک بطلبد که مجوّز این نیست این حقّش این بود که جلوی مظلوم شدن او را بگیرد نه ظالم را از پا در بیاورد میتوانست آن مظلوم را نجات بدهد.
پرسش: آنها دعوا میکردند دعوایشان هم دعوای اعتقادی بود.
پاسخ: آخر آنکه بر فرض دعوای اعتقادی که نباید منکر را با مُشت کُشت که این وجود مبارک موسای کلیم دعواهای اعتقادی زیادی هم داشت که هیچ کدام را اقدام به قتل نکرد که آن شخص را هم باید نجات بدهد و داد اما حالا با مُشت کسی را از پا در بیاورد این معلوم میشود که یک دستور دیگر است دیگر, نه خیر در سورهٴ مبارکهٴ «قصص» سخن از سهو نیست لذا فردا که کسی مشابه آن صحنه را دید فَأَصْبَحَ فِی الْمَدِینَةِ خَائِفاً در آیهٴ هیجده همان سورهٴ «قصص» این است که فَأَصْبَحَ فِی الْمَدِینَةِ خَائِفاً یَتَرَقَّبُ فَإِذَا الَّذِی اسْتَنصَرَهُ بِالْأَمْسِ یَسْتَصْرِخُهُ همان جوانی که دیروز استنصار کرد از وجود مبارک موسای کلیم نصرت خواست امروز هم گفت «یا صَرختا» صریخ یعنی مُستغیث ناله کرد و کمک خواست قَالَ لَهُ مُوسَی إِنَّکَ لَغَوِیٌّ مُّبِینٌ ٭ فَلَمَّا أَنْ أَرَادَ أَن یَبْطِشَ بِالَّذِی هُوَ عَدُوٌّ لَهُمَا خواست حمله کند به کسی که هم دشمن موسی بود هم دشمن آن محرومِ مستضعف قَالَ یَا مُوسَی أَتُرِیدُ أَنْ تَقْتُلَنِی کَمَا قَتَلْتَ نَفْسَاً بِالْأَمْسِ سخن از اشتباه و امثال ذلک نبود, بنابراین این سؤالها آن جوابها را به همراه دارد.
فتحصّل که وجود مبارک خضر مأمور بود چند کاری را از علم تأویل انجام بدهد داد و موسی(سلام الله علیهما) هم باید یاد میگرفت, گرفت و به یاد آن قضایای اوّلیه هم افتاد که آرامبخش بود و آن مسئله این بود که تأویلی در کار نبود عملِ به باطن بود اما سیر ملکوتی فعلِ خود خدا بود که این جعبه را در دریا حفظ میکند و به دست دشمن هم دوست خودش را حفظ میکند آن کارها هم چنان که اتفاق اتفاده فَسَقَی لَهُمَا ثُمَّ تَوَلَّی إِلَی الظِّلِّ (1) آن هم از همین سنخ بود قلب موسای کلیم را گرایش داد که نسبت به این دو نفر احسان بکند در حال گرسنگی حتی طلب ضیافت هم نکرده است حالا بعضی از سؤالهایی که مربوط به این است انشاءالله در نوبتهای بعد.
1) (28) . سورهٴ قصص, آیهٴ 24.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
قَالَ هذَا فِرَاقُ بَیْنِی وَبَیْنِکَ سَأُنَبِّئُکَ بِتَأْوِیلِ مَا لَمْ تَسْتَطِع عَّلَیْهِ صَبْراً ﴿78 أَمَّا السَّفِینَةُ فَکَانَتْ لِمَسَاکِینَ یَعْمَلُونَ فِی الْبَحْرِ فَأَرَدتُّ أَنْ أَعِیبَهَا وَکَانَ وَرَاءَهُم مَّلِکٌ یَأْخُذُ کُلَّ سَفِینَةٍ غَصْباً 79 وَأَمَّا الْغُلاَمُ فَکَانَ أَبَوَاهُ مُؤْمِنَیْنِ فَخَشِینَا أَن یُرْهِقَهُمَا طُغْیَاناً وَکُفْراً 80 فَأَرَدْنَا أَن یُبْدِلَهُمَا رَبُّهُمَا خَیْراً مِّنْهُ زَکَاةً وَأَقْرَبَ رُحْماً 81 وَأَمَّا الْجِدَارُ فَکَانَ لِغُلاَمَیْنِ یَتِیمَیْنِ فِی الْمَدِینَةِ وَکَانَ تَحْتَهُ کَنزٌ لَهُمَا وَکَانَ أَبُوهُمَا صَالِحاً فَأَرَادَ رَبُّکَ أَن یَبْلُغَا أَشُدَّهُمَا وَیَسْتَخْرِجَا کَنزَهُمَا رَحْمَةً مِن رَّبِّکَ وَمَا فَعَلْتُهُ عَنْ أَمْرِی ذلِکَ تَأْوِیلُ مَا لَمْ تَسْطِع عَّلَیْهِ صَبْراً 82 بعد از اینکه وجود مبارک موسی به خضر(سلام الله علیهما) آخرین تعهّد را سپرد که اگر من سؤال کردم فَلاَ تُصَاحِبْنِی قَدْ بَلَغْتَ مِن لَدُنِّی عُذْراً (1) و سؤالِ سوم را مطرح کرد وجود مبارک خضر فرمود برابر آن آخرین تعهّد الآن زمان فراق من و شماست برای تأکید این تفرقه نفرمود «هذا فراق بیننا» فرمود: هذَا فِرَاقُ بَیْنِی وَبَیْنِکَ. اما در اسرار این کار یک سلسله رحمت هست و یک سلسله علم لدنّی آن رحمت را جداگانه بازگو میکند و آن علم لدنّی را هم جداگانه تشریح میکند خدای سبحان موسای کلیم(سلام الله علیه) را اعزام کرد نزد کسی که هم رحمت عنداللهی نصیب اوست هم علم لدیاللهی و باید در این حوزهٴ تعلیم نموداری از آن رحمت و از این علم لدنّی مطرح بشود وجود مبارک خضر بعضی از کارها را به عنوان رحمت الهی اشاره کرد, بعضی از کارها را به عنوان علم لدیاللهی, یعنی علمی که خدا به وجود مبارک خضر داد و از آن راه به موسی(سلام الله علیهما) منتقل شد.
1) (1) . سورهٴ کهف, آیهٴ 76.
مطلب دیگر این است که اگر کسی بخواهد به علم تأویل به تعبیر قرآن یا علم باطن به تعبیر روایت برسد چارهای جز حفظ شریعت نیست حدوثاً و بقائاً بالأخره راه میخواهد و صراط مستقیم هم غیر از شریعت نیست, اما هر کسی وارد شریعت شد به علم لدنّی میرسد این را وعده ندادند اما هر کسی از آن طرف به نحو ایجاب کلّی است هر کسی از رحمت عنداللهی و علم لدیاللهی برخوردار بود الاّ ولابد حافظ طریق صراط مستقیم و شریعت است اما به نحو ایجاب کلی هر کسی وارد شریعت شد و عمل به احکام کرد او به علم باطن دسترسی پیدا میکند برابر روایت یا علم تأویل را به او عطا میکنند برابر قرآن چنین وعدهای داده نشده ولی حدوثاً و بقائاً رحمت عنداللهی و علم لدیاللهی متّکی به حفظ شریعت است.
پرسش: ببخشید پس «العلم نور یقذفه الله فی قلب من یشاء» (1) چیست؟
پاسخ: خب «مَن یَشَاءُ» است دیگر نفرمود «فی قلوب کلّ مؤمن و مؤمنة» دربارهٴ بهشت و جزای آخرت به نحو ایجاب کلّی وعده داد هر کس مؤمن باشد و عمل صالح داشته باشد خدای سبحان به نحو ایجاب کلّی وعده داد که او را در قیامت سعادتمند میکنیم اما علم لدنّی آن نور الهی بالاتر از بهشت است یک چیز دیگر است این رِضْوَانٌ مِنَ اللّهِ أَکْبَرُ (2) است این وَلَذِکْرُ اللَّهِ أَکْبَرُ (3) است او را که به نحو موجبهٴ جزئیه وعده داد نه موجبهٴ کلیه فرمود: «مَن یَشَاءُ», «مَن یَشَاءُ» او هم برابر مشیئت حکیمانه است دیگر.
پرسش: اگر شریعت تنها راه است پس چرا همه نمیروند؟
پاسخ: چون همه نمیروند, خلوص ندارند, درجات فرق میکند برخیها تلفیقی است از خوف نار و شوق به بهشت, بعضیها گاهی لغزشها و لَمنی هم دامنگیر آنها میشود این طور که خالصاً «مِن القَرن الی القدم» را ایمان بگیرد کم است.
خب, مطلب دیگر اینکه فرمود: أَمَّا السَّفِینَةُ فَکَانَتْ لِمَسَاکِینَ یَعْمَلُونَ فِی الْبَحْرِ این یک وسیلهٴ نقلیهای بود که عدهای از این راه ارتزاق میکردند یک کشتی کرایهای بود یا مسافربری بود یا وسیلهٴ حمل و نقل گاهی یا تلفیقی از هر دو, الآن چندتا مسافر سوار شدند احیاناً ممکن است مقداری باری هم برای یک عدّه صاحبان بار حمل کرده باشد وَکَانَ وَرَاءَهُم در بحث وراء ملاحظه فرمودید گرچه برخی از مفسّران این وراء را به پشت سر معنا کردند اما اکثر مفسّران آن طوری که در تفسیر قرطبی آمده این وراء را به معنی جلو معنا کردند نظیر مِن وَرَائِهِمْ جَهَنَّمُ (1) خب ورای کفّار و منافقان جهنم است جهنم در پیش است دیگر این وَرَاءَهُم را به معنای جلو معنا کردند اکثر مفسّرین.
أَمَّا السَّفِینَةُ فَکَانَتْ لِمَسَاکِینَ یَعْمَلُونَ فِی الْبَحْرِ, خب جلو این بندر جلو و ایستگاه خب فرمود وراء اینها یعنی جلوی اینها این بندر این اسکله این ایستگاه سلطانی است که هر کشتی را غصب میکند به قرینهٴ مقام این کلمهٴ صحیحه یا سالمه محذوف شد یعنی «یأخذ کلّ سفینة سالمة غصبها» وگرنه اگر کشتی چه سوراخ, چه سالم هر دو را غصب بکند خب پس چرا حضرت این را سوراخ کرده؟ این قرینه میشود بر حذف آن صفت «یأخذ کلّ سفینة سالمة غصبها» خب, وجود مبارک خضر و موسی مثل انبیای دیگر اینها بخش مهمّشان حمایت از محرومان و مستضعفان, آن هدایت عامّه و آن تعلیم عمومی که هُدیً لِلنَّاسِ (2) است این سرِ جایش محفوظ اما این همه کشتی که در معرض خطر بود وجود مبارک خضر که نرفت تک تک اینها را سوراخ بکند که در بین اینها یک عده طبقهٴ محرومی بودند که با این وسیلهٴ نقلیه ارتزاق میکردند خواست مشکل این محرومان را حل بکند, پس اصل خطر برای همهٴ کشتیها و وسایل نقلیه است ولی این بزرگوار در صدد حمایت این محرومان بود لِمَسَاکِینَ آنها که قرائت «مَسّاکین» گفتند آن هم تکلّفی است مساکین همین نیازمندانی که چندتا برادر بودند وسیلهٴ نقلیهشان وسیلهٴ ارتزاقشان بود پس اینچنین نبود که وجود مبارک خضر برای حمایت اغنیا و فقرا یکجا قیام بکند برای حمایت از فقرا قیام کرد. یک بیان نورانی قرآن کریم از موسای کلیم(سلام الله علیه) نقل میکند که سیدناالاستاد مرحوم علامه آن را در المیزان محور بسیاری از مطالب قرار دادند و آن این است که وجود مبارک موسی هم در مبارزاتش طبق نقل قرآن کریم اینچنین گفت رَبِّ بِمَا أَنْعَمْتَ عَلَیَّ فَلَنْ أَکُونَ ظَهِیراً لِّلْمُجْرِمِینَ (3) خدایا! تو به من نعمت دادی, علم دادی, قدرت دادی, این نعمتها را به من دادی به پاس احترام از این نعمت من از ظالم حمایت نمیکنم این اصل کلی, ما هم در نماز مکرّر به خدا عرض میکنیم اهْدِنَا الصِّرَاطَ الْمُسْتَقِیمَ ٭ صِرَاطَ الَّذِینَ أَنْعَمْتَ عَلَیْهِمْ (4) راه مُنعَمعلیه را هم به ما نشان بده یکی از آن مصادیق بارز منعمعلیه وجود مبارک موسای کلیم است که گفت: رَبِّ بِمَا أَنْعَمْتَ عَلَیَّ گذشته از اینکه در سورهٴ مبارکهٴ «نساء» نبیین و صدیقین و صلحا و شهدا و صالحین را مُنعَمعلیه معرّفی کرد, خب یکی از مصادیق شفاف منعمعلیه وجود مبارک موساست و یکی از مصادیق روشن روش این مُنعمعلیه مبارزه با ظالمین است رَبِّ بِمَا أَنْعَمْتَ عَلَیَّ فَلَنْ أَکُونَ ظَهِیراً لِّلْمُجْرِمِینَ ما هم از ذات اقدس الهی مسئلت میکنیم صِرَاطَ الَّذِینَ أَنْعَمْتَ عَلَیْهِمْ راه و روش مُنعمعلیه را به ما بده خب این هم موسای کلیم است که منعمعلیه است آن هم روش اوست که مبارزه با ظالمان است پس ما مبارزهٴ با ستم و ظلم را هر روز در هر نماز از خدا مسئلت میکنیم این از لطایف تفسیری سیدناالاستاد است که در بحثهای قبل گذشت, خب پس هم موسی هم خضر(سلام الله علیهما) در راه مبارزه با ظالم از یک سو, حمایت از مظلوم از سوی دیگر قدم برمیداشتند این رحمت است این تعلیم نیست البته گفتنِ این مطلب تعلیم است اما انجام این کار رحمت عنداللهی است أَمَّا السَّفِینَةُ فَکَانَتْ لِمَسَاکِینَ یَعْمَلُونَ فِی الْبَحْرِ.
پرسش: استاد ببخشید چرا تبعیض گذاشتند پیغمبر.
پاسخ: تبعیض نبود همهٴ کشتیها را که سوار نشدند که, بنشیند صبح تا غروب کشتیهای طبقهٴ محروم را سوراخ بکند که میفهمند چه خبر است.
پرسش: دستور میداد که این, این کار را بکنید.
پاسخ: به چه کسی دستور میداد؟ آنها خودشان میفهمیدند که کشتی سالم را غصب میکنند دیگر, یک امر غیبی که نبود منتها از دست او همین برآمد این را هم کوتاهی نکرد, خب.
فرمود: أَمَّا السَّفِینَةُ فَکَانَتْ لِمَسَاکِینَ یَعْمَلُونَ فِی الْبَحْرِ در این سه امر که یکی سوراخ کردن کشتی بود, یکی کُشتن آن جوان بود, یکی بازسازی یا نوسازی و اقامهٴ آن جدار بود از امر اول و دوم وجود مبارک موسای کلیم با یک تعبیر تندی تعبیر کرد دربارهٴ خرق و سوراخ کردن کشتی فرمود: لَقَدْ جِئْتَ شَیْئاً إِمْراً دربارهٴ قتل نفس فرمود این نُکْر است اگر آن نُکر است و این اِمْر است خضر(سلام الله علیه) هم در جواب هر دو نکته را رعایت کرده آن اِمْر را به خدا اسناد نداد, این نُکر را به خدا اسناد نداد این دو قسمت را به خودش اسناد داد گفت فَأَرَدتُّ أَنْ أَعِیبَهَا وَکَانَ وَرَاءَهُم مَّلِکٌ یَأْخُذُ کُلَّ سَفِینَةٍ غَصْباً معمولاً نقصها را به خودشان اسناد میدهند کمالها را به خدا, چه اینکه وجود مبارک ابراهیم(سلام الله علیه) هم همین کار را کرد دیگر إِذَا مَرِضْتُ فَهُوَ یَشْفِینِ (1) اینچنین نیست که انسان به سراغ مرض برود که, بالأخره حوادث و رخداد بر انسان چیره میشود انسان را بیمار میکند ولی مرض را به خود اسناد داد و شفا را به خدای سبحان إِذَا مَرِضْتُ فَهُوَ یَشْفِینِ وَکَانَ وَرَاءَهُم مَّلِکٌ یَأْخُذُ کُلَّ سَفِینَةٍ غَصْباً این راجع به آن امر اِمْر که این رحمت لدیاللهی است. وَأَمَّا الْغُلاَمُ فَکَانَ أَبَوَاهُ مُؤْمِنَیْنِ این غلام, این جوان یا نوجوان پدر و مادر او باایمان بودند فَخَشِینَا این خَشیت که مشترک است در مقام فعل است نه ذات و نه مقام ذات که اوصاف ذات که دوتا منطقه ممنوعه است در مقام فعل جای «لعلّ» هست, جای «لیت» هست, جای «رجاء» هست, جای «خوف» هست, جای «خشیت» هست و مانند آن فَخَشِینَا أَن یُرْهِقَهُمَا طُغْیَاناً وَکُفْراً که معنا شد فَأَرَدْنَا اما در این مقدمات ضمیر متکلّم معالغیر است اما وقتی به آن مرحلهٴ کمالی میرسد دیگر ضمیر مفرد میشود فَأَرَدْنَا أَن یُبْدِلَهُمَا رَبُّهُمَا خَیْراً مِّنْهُ زَکَاةً وَأَقْرَبَ رُحْماً هم از نظر نزاهت روح و تزکیهٴ نفس آن فرزند آینده بهتر از این است هم از نظر پرهیز از عقوق والدین از این اقرب است هم از نظر رعایت صِلهٴ رَحِم از این اقرب است هم از نظر اینکه پدر و مادر را در آن دین یاری میکند از این اقرب است چه کاری از این بهتر.
1) (9) . سورهٴ شعراء, آیهٴ 80.
پرسش: استاد برای اینکه این شائبهٴ اختلاف خشیت املاق پیش نیاید, چه اشکالی دارد که فاعل فَخَشِینَا و غَصْباً را حضرت خضر و ابواه بگیریم.
پاسخ: نه, ابواه که خبر ندارند که در قتل نفس پدر و مادر که هیچ اطلاع نداشتند که.
پرسش: در جلسات قبل فرمودید که قتل را در حقیقت به مجرد فعل میخواهد نسبت بدهد.
پاسخ: بله, قتل را نسبت نداد لذا اصلاً صبحت از قتل نبود آن بدلی که به جای مقتول مینشیند که خیر و رحمت و علم لدنّی او را تأیید میکند او را به خدا نسبت داد نه اینکه قتل را به خدا نسبت داده باشد. قتل را که ضمناً به خودش اسناد داده بود اما تبدیل این مقتول و اقرب رُحما را به خدا اسناد داد کُشتن آن کسی که آیندهاش سیاه بود را به خود اسناد داد, دادن یک برادر نسبت به او و فرزند برای آن ابوان را که اقرب رُحما هستند, اقرب زکاتاً هستند این را به خدا اسناد داد.
پرسش: آن وقت هنوز این شائبه اسناد خشیة املاق سر جای خودش باقی است.
پاسخ: نه دیگر در مقام فعل, فعل یعنی فعل دیگر, فعل یعنی فعل, فعل حوزهٴ امکان است امکان «لعلّ» برمیدارد «لیت» برمیدارد خوف برمیدارد رجاء برمیدارد زمان برمیدارد, رفت و آمد برمیدارد.
پرسش: در تنزیهالأنبیاء فرمودند که خشیت را الف و لام برمیدارد.
پاسخ: بله خب این یکی از وجوهی است که این بزرگوار معنا کرده خشیت را ما به علم معنا بکنیم تأویل میخواهد این برای اینکه مقام ذات را با مقام فعل مرحوم سیّد حالا این دوتا بحث خواهد آمد هم آنچه را که مرحوم مفید(رضوان الله علیه) دارد هم آنچه را که مرحوم سیّد در تنزیهالأنبیاء دارد این دوتا کتاب یعنی این دوتا کتاب «مع ما, فیهماو علیهما» بنا شد جداگانه بحث بشود حالا ما بحث تفسیری را بگذرانیم انشاءالله.
پرسش: ببخشید علامه اینجا فرمودند که اسناد خشیت به املاق مجاز است نه حقیقت.
پاسخ: بله خب, این اگر بخواهیم اما در مقام فعل باشد در موارد فراوان خود ایشان فرمودند «لعل» و «لیت» و همهٴ اینها حقیقت است چون مقام فعل است مقام فعل, مقام امکان است حوزهٴ امکان است به مقام ذات برنمیگردد که, کسی که از علم لدنّی برخوردار است تازه این علمش از ذات اقدس الهی گرفته شده آنجا جا برای خشیت نیست اگر بخواهیم این خشیت را به ذات اسناد بدهیم میشود غلط, غلط یعنی غلط ما یک غلط داریم یک صحیح این یک بحث, صحیح یا حقیقت است یا مجاز این دو بحث, اسناد خشیت به مقام ذات غلط است نه مجاز, اسناد خشیت به صفات ذات غلط است نه مجاز, اسناد یا «الی ما هو له» است این میشود حقیقت یا با تناسبی است میشود مجاز ما اگر جریان را به آب اسناد دادیم گفتیم «جری الماء» میشود حقیقت این اسناد, اسناد حقیقی است «الی ما هو له» است جریان را به نَهر که خانهٴ رود است رودخانه است خانهٴ رود است اسناد دادیم گفتیم رودخانه جاری است این مجاز است اما جریان را اگر به جدار و دیوار این اسناد دادیم میشود غلط, غلط یعنی غلط هیچ تناسبی ندارد اسناد خشیت به ذات اقدس الهی یا اوصاف ذاتی غلط است اسناد خشیت به فعلِ خدای سبحان میتواند مجاز باشد «لعل» همین طور است, «لیت» همین طور است, خب حالا انشاءالله آن دوتا کتاب را جداگانه بنا شد بحث بکنیم یعنی فرمایش مرحوم مفید که احتمال داد این موسی غیر از آن موسی باشد همان احتمالی که فخررازی تقویت کرد دوتا قیل دارد احتمال اوّلش این است بعد «قیل» بیمیل نیست که آن قول اول را تقویت کند بعد از فرمایش مرحوم مفید میرسیم به فرمایش شاگرد ایشان مرحوم سید مرتضی در تنزیهالأنبیاء ببینیم چه چیزی میگوید آنوقت صحّت و سُقم آن فرمایشات هم تحلیل میشود انشاءالله, خب.
فرمود: فَخَشِینَا أَن یُرْهِقَهُمَا طُغْیَاناً وَکُفْراً در اینجا تا آنجا که مقدمهٴ کار است ضمیر متکلّم معالغیر است آنجا که به کمال میرسد فعل مفرد میشود, ضمیر مفرد میشود «فأردنا أن نبدلهما» نیست أَن یُبْدِلَهُمَا رَبُّهُمَا آن که اینها را تدبیر میکند مالک اینهاست مدبّر اینهاست سیّد اینهاست خَیْراً مِّنْهُ زَکَاةً وَأَقْرَبَ رُحْماً. در اینجا آن بحثهایی که در اوایل سورهٴ مبارکهٴ.
پرسش: حضرت استاد ببخشید.. این ربُّهما خودش از نظر ادبیات و بیانی مشکلی ندارد.
پاسخ: نه, هیچ مشکلی ندارد چون ربّ آنهاست تا آنجا که مقدمهٴ کار است چون چندین کار است دیگر فراهم کردن زمینه و کُشتن و اینها مقدمات است این مقدمات را به ضمیر متکلّم معالغیر برمیگرداند اما برادری را به جای این برادر, فرزندی را به جای این فرزند به آن پدر و مادر دادن دیگر رحمت است و کار خضر نیست زیرا از این به بعد هر چه ضمیر است مفرد است.
این جریان مقابل جریان اوایل سورهٴ مبارکهٴ «نساء» است که آنجا بحثش گذشت و آن آیه نُه سورهٴ مبارکهٴ «نساء» است در آیه نُه سورهٴ مبارکهٴ «نساء» مقابل این آیه مطرح شد فرمود: وَلْیَخْشَ الَّذِینَ لَوْ تَرَکُوا مِنْ خَلْفِهِمْ ذُرِّیَّةً ضِعَافاً خَافُوا عَلَیْهِمْ این آیه هم در جریان غلام میتواند بیارتباط نباشد هم به جریان آن أَمَّا الْجِدَارُ ارتباط تنگاتنگ دارد و آن این است که ذات اقدس الهی رابطهٴ فرزند و پدر یا فرزند و جد را حفظ میکند اگر کسی یک آدم بدی بود نسبت به ایتام دیگران بدرفتاری کرد بعد از مرگ او هم ایتام او آسیب میبینند اگر کسی یک آدم خوب بود هم در زمان حیاتِ او خدای سبحان از راه فرزند به او خیر میرساند هم بعد از مرگ او از راه خضرِ راه به نوههای او یا فرزندان او خیر میرساند, اگر کسی خودش در زمان حیات آدم بدی بود به ایتام دیگران ستم میکرد آیهٴ نُه سورهٴ مبارکهٴ «نساء» میگوید که شما بترسید برای اینکه همین بلایی که شما به سر ایتام دیگران در آوردید بر سر ایتام شما در میآید و آیه محلّ بحث و همچنین آیه جریان جدار میگوید اگر شما آدم خوبی بودید خدا به وسیلهٴ فرزندان صالح به شما خیر عطا میکند یک, و اگر مُردید اثر خوبی شما را فرزندان شما مییابند دو, پس این رابطهٴ متقابل بین پدر و پسر, بین جد و نوه هست و اگر کسی بد بود این بدی به فرزندان او هم میرسد و اگر کسی خوب بود این خوبی به نوههای او و فرزندان او هم میرسد حالا ارتباط مستقیم بین آیه نُه از سورهٴ «نساء» و آنچه که محلّ بحث است دربارهٴ جدار است ولی نسبت به این ابواه هم در محلّ بحث راجع به غلامین هم بیارتباط نیست. فرمود چون اینها آدمهای خوبی بودند خدا خواست از راه داشتن فرزند سالم به خوبی اینها پاداش بدهد فَأَرَدْنَا أَن یُبْدِلَهُمَا رَبُّهُمَا خَیْراً مِّنْهُ زَکَاةً وَأَقْرَبَ رُحْماً ٭ وَأَمَّا الْجِدَارُ فَکَانَ لِغُلاَمَیْنِ یَتِیمَیْنِ فِی الْمَدِینَةِ اما جریان این دیوار که شما هم بالأخره این کار را کردی شما هم میتوانستی اجیر بشوی الآن به من میگویی چرا اجیر نشدی شما وقتی که دیدی آن دختران شعیب(سلام الله علیه) مشغول فراهم کردن آب برای گوسفنداناند حالا ولو شعیب را نشناسی ندانی اینها بچههای شعیباند ولی از اینکه دامدار بودند, امکانات مالی داشتند میتوانستی به عنوان با اینکه نیازمند بودی گفتی رَبِّ إِنِّی لِمَا أَنزَلْتَ إِلَیَّ مِنْ خَیْرٍ فَقِیرٌ (1) میتوانستی اجرت بگیری حالا به من اعتراض میکنی که چرا اجرت نگرفتم مستحضرید که در آن سؤال سوم تعبیری از قبیل اِمْر, تعبیری از قبیل نُکْر و مانند آن ندارد آن کار اول چون به حسب ظاهر خلاف شرع بود, کار دوم چون به حسب ظاهر خلاف شرع بود تعبیر به فعل نه به فاعل, به فاعل هیچ اعتراضی نداشت برای اینکه آمده از محضر آن فاعل علم یاد بگیرد اما دربارهٴ فعل جای نقد دارد که این فعل قابل نقد است اِمْر است و نُکر ولی در فعل سوم هیچ تعبیر گزندهای مشاهده نمیشود که این فعل, فعل بدی بود گفت چرا اجرت نگرفتی در حالی که خودش هم میتوانست اجرت بگیرد آنها دامدار بودند امکانات مالی داشتند میتوانست بگوید من برای دام شما آب تهیه میکنم به این شرط که به من مثلاً این مقدار مزد بدهید این کار را نکرد فرمود: وَأَمَّا الْجِدَارُ فَکَانَ لِغُلاَمَیْنِ یَتِیمَیْنِ فِی الْمَدِینَةِ سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) میفرماید محتمل است که اینها از آن قریه فاصله گرفته باشند رسیدند به شهری یا شهری در کنار آن قریه باشد ولو فاصله نگرفته باشند حضرت فرموده این دیوار برای دوتا بچه یتیم شهر بود خب اگر این مدینه همان قریه است که قرطبی و امثال قرطبی برآناند یا تفسیر ابیالسعود آنها میگویند گاهی مدینه بر قریه اطلاق میشود چه اینکه گاهی مدینه را هم میگویند قریه، قریه را هم میگویند مدینه به همین دلیل اینها خیال کردند که این مدینه همان قریه است. سیدناالاستاد میفرماید اگر این مدینه همان قریه بود دیگر گفتن نداشت با ضمیر اکتفا میکرد «وَأَمَّا الْجِدَارُ فَکَانَ لیَتِیمَیْنِ فیها» که در آن قریه بودند دوتا بچه یتیم آن قریه این دیوار برای آنها بود اما از اینکه فرمود: وَأَمَّا الْجِدَارُ فَکَانَ لِغُلاَمَیْنِ یَتِیمَیْنِ فِی الْمَدِینَةِ احتمال اینکه این مدینه غیر آن قریه باشد هست بنابراین ما اگر خواستیم بگوییم قرآن هم قریه را مدینه میداند، هم مدینه را قریه باید احراز بکنیم که مقصود از این مدینه همان قریه بود. در ابیالسعود میگوید حالا چون تحوّلی در اینجا پیدا شده خضری آمده، موسایی آمده، یک حمایت از محرومی آمده، یک کار خیری در اینجا شده این دیگر حالا قریه نیست مدینه است مدینه جای مردان متمدّن و متدیّن است که بالأخره به حمایت محرومان و مظلومان و امثال ذلک بشتابند البته او یک جمله دارد که اگر باز کنی به این صورت در میآید خب بالأخره یا این مدینه غیر از آن قریه است یا عین آن قریه آنچه سؤالبرانگیز است این است که فرمود چون پدرشان صالح بود من مأمور شدم این دیوار را اقامه کنم بازسازی یا نوسازی کنم که آن گنج زیر دیوار محفوظ بماند آن سؤال این است که در قرآن کریم کسانی که اهل اکتنازند، زراندوزند، کَنزی دارند، گنجی دارند، گنجینهای دارند مذموماند که در سورهٴ مبارکهٴ «توبه» بحثش گذشت آنوقت چگونه این شخص آدم صالح است و دفینهٴ گنجی دارد؟ آیه این است وَأَمَّا الْجِدَارُ فَکَانَ لِغُلاَمَیْنِ یَتِیمَیْنِ فِی الْمَدِینَةِ وَکَانَ تَحْتَهُ کَنزٌ لَهُمَا وَکَانَ أَبُوهُمَا صَالِحاً از این قصه یک سلسله قضایای شخصی برمیآید که استفاده از او آسان نیست اما یک سلسله قضایای کلی به نحوه قضیه حقیقیه برمیآید که همهٴ موارد میشود به آن استدلال کرد یعنی اگر کسی آدمِ صالحی بود هیچ ممکن نیست که اثر صلاح او محو بشود بالأخره به فرزندان او میرسد این تعلیل خضر(سلام الله علیه) است چون پدرش آدم صالحی بود من مأمور شدم از طرف خدا که مشکل این بچهها را حل کنم این نقطهٴ مقابل آیهٴ نُه سورهٴ مبارکهٴ «نساء» است در آن آیه فرمود اگر شما بد کردید بر فرزندانتان هم میآید در اینجا دارد اگر کار خیر کردید این خیر نصیب فرزندانتان میشود این رابطهٴ متقابل بین گذشته و حال محفوظ است بالأخره خضرِ راه همیشه هست وَکَانَ أَبُوهُمَا صَالِحاً باز اینجا وجود مبارک خضر کارِ خیر را مفرداً به خدا اسناد داد فَأَرَادَ رَبُّکَ أَن یَبْلُغَا أَشُدَّهُمَا وَیَسْتَخْرِجَا کَنزَهُمَا رَحْمَةً مِن رَّبِّکَ یعنی این رحمتِ عنداللهی که خدا به تو گفت من به بندهای از بندگان دادم برو رحمت مِن عند الله را یاد بگیرد و علم لدیاللهی را یاد بگیر این کار نموداری از آن رحمت عنداللهی است چندتا کار رحمت است، چندتا کار علم است بعضی تلفیقی از رحمت و علم است، خب.
1) (10) . سورهٴ قصص, آیهٴ 24.
اما آنچه در روایات ملاحظه فرمودید بدون روایت مبادا کسی وارد جلسهٴ تفسیر بشود چون کلّ روایات به طور مبسوط خوانده نمیشود و اما در ثنایا و اثنای بحث یک در بین شما میبینید به روایات اشاره میشود. در روایات آمده که از وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) سؤال کردند که چگونه این کَنز بود این چه کنزی بود؟ فرمود این ذهب و فضّه نبود، طلا و نقره نبود اینها کلمات الهی بود «بسم الله الرحمن الرحیم» بود، «لا اله الاّ الله» بود، شهادتین بود، «عجبتُ لمن أیقن بالموت کیف یفرح» بود، «عجبتُ لمن أیقن بالقدر کیف یحزن» (1) بود این کلمات بود توحید بود، مسئله نبوت بود، مسئله معاد بود اینگونه از اصول بود بعد فرمود: «ما کان مِن فضّة و لا ذهب» این در روایتی که از وجود مبارک امام صادق است این گنج است به نظر قرآن کریم. اما در بعضی از روایات دارد که آن لوحی که این کلمات روی آن لوح نوشته بود «کان فضّةً» این دو. اما آیهای که در سورهٴ مبارکهٴ «توبه» است که اکتناز را منع کرده آن دربارهٴ احبار و رُهبان آن به این صورت است آیهٴ 34 سورهٴ مبارکهٴ «توبه» این است یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِنَّ کَثِیراً مِنَ الْأَحْبَارِ وَالرُّهْبَانِ لَیَأْکُلُونَ أَمْوَالَ النَّاسِ بِالْبَاطِلِ وَیَصُدُّونَ عَن سَبِیلِ اللّهِ وَالَّذِینَ یَکْنِزُونَ الذَّهَبَ وَالْفِضَّةَ وَلاَ یُنفِقُونَهَا فِی سَبِیلِ اللّهِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذَابٍ أَلِیمٍ که این دربارهٴ «واو» وَالَّذِینَ آن بحث مبسوطی بود که معاویه دستور داد در جلسات و انجمنهای قرائت قرآن و همچنین ورّاقان و نسخهنویسان این «واو» را حذف بکنند که وجود مبارک اباذر(رضوان الله علیه) شمشیر کشید گفت تا این «واو» سرِ جایش نباشد من شمشیر از روی دوشم برنمیدارم که آن قصّه معروف است، خب این برای اکتناز است اما حالا این گنجِ فراوان بود معلوم نیست این یک، و لازم بود در راهِ خدا انفاق بکند و انفاق نکرد این دلیل نداریم دو، این بچه یتیمها وقتی که بالغ شدند باید سرمایهای داشته باشند که با او ارتزاق کنند پدر این را به این صورت در آورد سه، این مقدار که مذموم شرعی نیست چهار، بنابراین ما راهی نداریم بگوییم این کار، کار بدی بود با اینکه خدا میفرماید: وَکَانَ أَبُوهُمَا صَالِحاً پس یک جواب این است که اصلاً معلوم نیست این گنج، گنج طلا و نقره باشد برای اینکه بعضی از روایات دارد «ما کان ذهب و لا فضّة» بلکه کلمات توحیدی و نبوّت و شهادتین بود و معاد بود و امثال ذلک اینکه گنج نبود، در بعضی از روایات که دارد آن لوح ذهب بود این معلوم نبود که از مواردی باشد که اکتنازش حرام باشد یک مختصر سرمایهای گذاشته برای این بچهها که اگر بزرگ شدند با این سرمایه کسب بکنند زندگیشان را اداره بکنند پس این قابل حل است. میماند تعبیر بعدی که فَأَرَادَ رَبُّکَ أَن یَبْلُغَا أَشُدَّهُمَا وَیَسْتَخْرِجَا کَنزَهُمَا رَحْمَةً مِن رَّبِّکَ این وَمَا فَعَلْتُهُ هم که ملاحظه فرمودید به امور چهارگانه برمیگردد یکی مسئله سفینه، یکی مسئله قتل غلام، یکی مسئله جدار، یکی مسئله تهدید هذَا فِرَاقُ بَیْنِی وَبَیْنِکَ (2) گفتن که این هم از امرالله بود نه اینکه از نزد خودم.
اما مطلب مهم این است که در جریان خضر(سلام الله علیه) حالا گرچه آیه به صورت خضر ندارد ولی روایات بر خضر تعبیر کرده. آنکه قبلاً گذشت این بود که ما یک آبِ حیاتی داشته باشیم در یک گوشهٴ عالَم که اگر کسی آن را خورد برای همیشه زنده بماند و مرگ به سراغ او نیاید این بر خلاف قرآن کریم است برای اینکه قرآن دارد هر کسی باید بمیرد نعم، این کُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ (1) این است، إِنَّکَ مَیِّتٌ وَإِنَّهُم مَیِّتُونَ (2) است، این ثُمَّ إِنَّکُم بَعْدَ ذلِکَ لَمَیِّتُونَ (3) این است، لسان قرآن میگوید این است که هیچ کسی به نحو ابد زنده باشد نیست اما معمَّرین چرا، عمر طولانی داشته باشند این ممکن است و ممکن است کسی هم بعدالموت زنده شده باشد که وجود مبارک عیسی این کار را کرده، وجود مبارک ابراهیم این کار را کرده اینها هم کارهای بیّنالرشدی است که انبیا دارند احیای بعدالموت ممکن است، عمر طولانی ممکن است اما عمرِ ابد ممکن نیست، این هم یک مطلب.
مطلب دیگر اینکه خضر، الیاس، عیسی(سلام الله علیهم اجمعین) هر که باشد اگر خضر الیوم زنده است یقیناً پیغمبر نیست، اگر الیاس الیوم زنده است یقیناً پیغمبر نیست چون صریح قرآن این است که وجود مبارک حضرت خاتم انبیاست دیگر، دیگر «لا نبیّ بعده» (4) نعم، ولیّای از اولیای الهی است الیوم روی کرهٴ زمین کسی باشد و نبیّ باشد این با خاتمالنبیین بودن سازگار نیست، الیوم اگر هست ولیّ است و الیوم اگر کسی هست باید تحت ولایت وجود مبارک ولیّ عصر باشد کسی باشد روی زمین مستقل عن الولایه نیست، مستقل از نبوّت نیست پس بنابراین اینها یا اصلاً نبیّ نبودند یا طبق بعضی از روایات که نبیّ بودند نبوّت اینها مختومه شد با آمدن نبوّت وجود مبارک خاتم انبیاء(علیهم آلاف التحیّة و الثناء) اما در جریان مبارک حضرت عیسی روشن نیست که حضرت عیسی رحلت کرده است که إِنِّی مُتَوَفِّیکَ (5) ناظر به آن است یا رحلت نکرده وَرَافِعُکَ إِلَیَّ ناظر به آن است به هر تقدیر وجود مبارک عیسی علی وجه الأرض نیست در مردم نیست در کُرهٴ زمین نیست حالا اگر یک موجود آسمانی باشد آن مطلب دیگری است وقتی هم که به عنوان ظهور حضرت ولیّ عصر(ارواحنا فداه) تنزّل میکند به عنوان تابع تنزّل میکند نه به عنوان متبوع یا همسان، بنابراین این خطوط کلی که حضرت پیغمبر(علیه و علی آله آلاف التحیّة و الثناء) دارای ختمی نبوّت است، ختمی نبوّت بهترین تعبیر است تا ختمی مرتبت این دارای ختمی نبوّت است یک، وجود مبارک ولیّ عصر ختمی ولایت است، ختمی امامت است این دو، اگر کسی در عالَم سِمتی دارد زیرمجموعهٴ اینها باید باشد برابر تعبیرات قرآن کریم.
مطلب دیگر اینکه آنچه که دربارهٴ روزهای قبل گفته شد که وجود مبارک امام صادق فرمود ما از این سرزمین بگذریم این شتر را نَحر کنید این دلیل نیست که ما حجّ عمره را کم بکنیم ما باید عاقلانه حجّ عمره برویم آن شعار دینی ماست و حتی مستحضرید در جریان کربلا هم همین طور است برخی از فقها فتوا دادند که زیارت سیّدالشهداء(سلام الله علیه) مثل زیارت کعبه در مدت عمر برای مستطیع واجب است واجب یعنی واجب البته معروف بین فقها این نیست اما این را فتوای وجوب دادند نسبت به دو امر شریعت اسلام کوتاه نیامده یکی دربارهٴ حج است فرمود حالا اگر وضع مالی مردم خوب نشد امکاناتی نداشتند یا نخواستند مکه بروند این بِعثه، بعثه، بعثه از آنجا در آمده بر حکومت اسلامی لازم است بِعثهای تأمین کند یک عده را تأمین کند و اعزام کند که بروند به زیارت کعبه تا کعبه خالی از زائر نباشد این بر حکومت اسلامی واجب است حالا اگر خدای ناکرده وضع مالی مردم مساعد نبود مخصوصاً آن روزها که سفر سخت بود بر حکومت اسلامی لازم است از بیتالمال کمک بگیرد یک عده را مبعوث کند به زیارت کعبه همین بیان دربارهٴ زیارت سیّدالشهداء هم هست ملاحظه کنید در بحثهای فقهی که اگر کسی نخواست کربلا برود یا امکانات نداشت بر حکومت اسلامی لازم است که بِعثهای فراهم کند که مزار حسینبنعلی خالی نماند، خب بنابراین درست است که حضرت فرمود شتر را اینجا نکُشید اما آدم میتواند عاقلانه مکه برود، حج برود، عُمره برود مگر تهیه کردن سوغات لازم است این بیعقلی ماست که آن طرف دارد کالاهای دیگری را دارد اینجا مصرف میکند نباید جلوی مکه و حج عمره را گرفت باید جلوی جهلِ مردم را گرفت مردم را باید عاقل کرد باید به مردم گفت این حرف اگر بخواهد حرفِ جهانی باشد باید از کنار کعبه برخیزد الآن حقیقتاً حرمین در اسارت آلسعود است شما ببینید وجود مبارک حضرت امیر در آن نامهای که برای مالک مرقوم فرمود، فرمود مالک ما انقلاب نکردیم که خودمان آزاد باشیم ما بندهٴ خداییم «الدِّیْنَ قَدْ کَانَ أَسِیْراً فِی أَیْدِی الْأَشْرَارِ یُعْمَلُ فِیْهِ بِالْهَوی وَ تُطْلَبُ بِهِ الدُّنْیَا» (1) فرمود مالک! این دین، این قرآن، این نماز، این حج در اسارت بود از این بیان شفافتر، «الدِّیْنَ قَدْ کَانَ أَسِیْراً فِی أَیْدِی الْأَشْرَارِ» حالا حضرت تقیّه میکرد، مدارا میکرد ولی بالأخره حرفش را زده دیگر این دیگر در عهدنامهٴ رسمی وجود مبارک حضرت امیر است نسبت به مالک در نهجالبلاغه است کتابهایی که صد سال قبل از نهجالبلاغه نوشتند همین مطلب را آوردند «الدِّیْنَ قَدْ کَانَ أَسِیْراً فِی أَیْدِی الْأَشْرَارِ» الآن حرمین در اسارت آلسعود است این وهّابیت که این حرف را میزند در کنار مقدسترین مکان آن امام جماعت مسجد آن حرفِ بیّنالغی را میزند مگر اسارت چیست؟ یعنی بیایند زنجیر بکشند دور کعبه، کعبه و حج و عمره در اسارت آلسعود است در اسارت وهّابیین است «الدِّیْنَ قَدْ کَانَ أَسِیْراً فِی أَیْدِی الْأَشْرَارِ» وجود مبارک حضرت امیر در صدر اسلام در یک مقطع خاص سیدناالاستاد امام(حشره الله مع الأنبیاء) در مقطع وسیعتر او اگر ما دربارهٴ زیارت ائمه میگوییم «أشهد أنّک قد أقمت الصلاة و آتیت الزکاة و أمرت بالمعروف و نهیتَ عن المنکر» (2) الآن کاملاً در کنار مزار امام و مرقد امام میگوییم «أشهد أنّک قد أقمت الصلاة و آتیت الزکاة و أمرت بالمعروف و نهیتَ عن المنکر و أقمت الحج» حج را او اقامه کرد مگر در حج سخن از برائت از مشرکین بود، مگر «مرگ بر آمریکا» در کنار گوشِ مزدوران آمریکا مقدور بود این را این امام زنده کرد حج را اقامه کرد ما دربارهٴ ائمه دیگر این شهادت را نمیدهیم چون فرصت نبود دربارهٴ وجود مبارک حضرت امیر شما در نهجالبلاغه میبینید حضرت برای والی مکه نوشت فلان کس من به تو دستور میدهم «فَأَقِمْ لِلنَّاسِ الْحَجَّ» (3) این در نهجالبلاغه هست حج را اقامه کن آن هم یک مختصر، ولی امام حج را الآن دارد سی سال اقامه میکند این شعار «مرگ بر آمریکا»، شعار «مرگ بر اسرائیل» طنینانداز است فضای مکه را، فضای حرمین را، فضای عرفات را، مشعر و منا را این مثل لبیک، لبیک همه زائران پُر کرده بنابراین نباید گفت ما حج عمره را کم بکنیم باید آن هزینههای زائد را، آن سوغاتهای زائد را کم بکنیم بعضی از سؤالها میماند که انشاءالله در فرصت دیگر.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
وَأَمَّا الْجِدَارُ فَکَانَ لِغُلاَمَیْنِ یَتِیمَیْنِ فِی الْمَدِینَةِ وَکَانَ تَحْتَهُ کَنزٌ لَهُمَا وَکَانَ أَبُوهُمَا صَالِحاً فَأَرَادَ رَبُّکَ أَن یَبْلُغَا أَشُدَّهُمَا وَیَسْتَخْرِجَا کَنزَهُمَا رَحْمَةً مِن رَّبِّکَ وَمَا فَعَلْتُهُ عَنْ أَمْرِی ذلِکَ تَأْوِیلُ مَا لَمْ تَسْطِع عَّلَیْهِ صَبْراً ﴿82 برخی از مفسّران در اینکه این صاحبی که خدای سبحان برای موسای کلیم(سلام الله علیهما) مشخص کرد خضر است یا نه اختلاف داشتند آنها که پذیرفتند خضر است در حیات و ممات او هم اختلاف داشتند و دارند. قرطبی میگوید که خضر زنده است و عموماتی که دلالت بر مرگ دارد قابل تخصیص است اگر منظور ایشان این است که ما افراد مُعمَّر داریم این حق است ما عمومی نداریم که افراد عمر کوتاه دارند تا کسی بگوید که این عمومات قابل تخصیص است ما چنین آیهای نداریم که همهٴ افراد کوتاهعمرند اگر منظور آن است که آیاتی که دلالت میکند بر اینکه هر انسانی میمیرد قابل تخصیص است این قضای الهی است نه قَدَر و لسان اینها هم آبی از تخصیص است آیات قرآن کریم میفرماید ما اصلاً برای هیچ کس ابدیّت قرار ندادیم مَا جَعَلْنَا لِبَشَرٍ مِن قَبْلِکَ الْخُلْدَ (1) ما قضای الهی داریم که قابل تغییر نیست, یک قدَر الهی داریم که قابل تغییر است قضای الهی این است که هر کسی میمیرد دنیا دار عمل است عمل با ابدیّت سازگار نیست دنیا دار حرکت است حرکت با ابدیّت سازگار نیست عمل باید به نتیجه برسد, حرکت باید به قرار برسد ما باید به دارالقرار برسیم اینچنین نیست که کسی دائماً در دنیا بماند و این معنای معقولش و تعبیرات اینکه فرمود: مَا جَعَلْنَا لِبَشَرٍ مِن قَبْلِکَ الْخُلْدَ اینها قضای الهی است از این قضا که «لا یردّ ولا یبدلّ» اما قدر افراد که کسی چقدر باید عمر بکند اینها کاملاً قابل تغییر است اگر کسی اهل رعایت بهداشت بود از نظر مسائل ظاهری, اهل صِلهٴ رحِم بود, اهل صدقه بود, اهل احسان بود, احترام به پدر و مادر را نگهداشت از عمر بابرکتی برخوردار است اینها کاملاً قابل تغییر است البته چه میشود را خدای سبحان میداند که این شخص با حُسن اختیار خودش فلان مقدار عمر میکند, فلان شخص در اثر سوء اختیار خودش یک عمر کمتری دارد اما این آیاتی که مربوط به قضاست این قابل تخصیص نیست که مثلاً بگوییم همه میمیرند مگر خضر(سلام الله علیه). پس دو مطلب است یکی اینکه اگر ما دلیلی داشتیم که افراد عمرشان معمولاً تا صد سال کمتر, در همین محدوده است بله این قابل تخصیص است افراد معمّر ما داریم اما اگر کسی بگوید نه, آن آیاتی که میگوید کُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ (2) یا مَا جَعَلْنَا لِبَشَرٍ مِن قَبْلِکَ الْخُلْدَ (3) یا إِنَّکَ مَیِّتٌ وَإِنَّهُم مَیِّتُونَ (4) این آیات قابل تخصیص است یعنی بعضی افراد اصلاً نمیمیرند این سخن درست نیست.
مطلب بعدی آن است که اینگونه از تفسیرهای مبسوط به یک سلسله اخباری تمسّک کردند و دربارهٴ او تلاش و کوشش کردند سعیشان مشکور ولی اثباتش آسان نیست یکی اینکه خضر اهل فارس بود و الیاس از بنیاسرائیل است خب اثبات این حرفها محتاج به دلیل معتبر هست الیاس از بنیاسرائیل و خضر از اهل فارس و اینها هر سال در موسم مکّه در عرفات مثلاً مشعر و مِنا یکدیگر را ملاقات میکنند اینها البته باید اثبات بشود.
مطلب دیگر اینکه در بعضی از روایات ما هم آمده و آن اینکه خضر با وجود مبارک حضرت امیر(سلام الله علیهما) ملاقاتی داشتند برخورد داشتند بعضی از دعاها را به حضرت امیر ارائه کردند دعای کمیل را مثلاً بعضیها نقل کردند آن دعایی که قرطبی در تفسیرش نقل میکند این است که خضر این جمله را به وجود مبارک حضرت امیر(سلام الله علیهما) فرمود که اگر کسی در هر نمازی این جملهها را بخواند ثواب فراوانی دارد البته این جملهها, جملههای پربرکتی است «یا مَن لا یَشغلُه سمعٌ عن سمع, یا مَن لا یغلّطه السائلون و یا مَن لا یتبرّم بالحاح الملحّین أذقنی بَرد عفوک و حلاوة مغفرتک» (1) این دعا, دعای خوبی است البته حالا حدیث «مَن بلغ» هم این را میگیرد و مانند آن. نکتهٴ جالب این است که قرطبی میگوید من مقدمتاً این جمله را عرض کنم سیدناالاستاد مرحوم علامه طباطبایی یک ارتباط نزدیکی با مرحوم علامه امینی داشتند بالأخره همشهری بودند در نجف همحوزهای بودند, همفکر بودند ارتباط زیادی هم داشتند مرحوم امینی با ایشان ارتباط تنگاتنگی داشت مرحوم علامه طباطبایی(رضوان الله علیه) فرمودند یک وقت که با مرحوم امینی دیدار داشتیم ایشان فرمود من وقتی فحص میکنم به روایتی در فضیلت حضرت امیر(سلام الله علیه) میرسم اخیراً برای من این اطمینان حاصل شد که چنین فضیلتی یقیناً برای عُمَر هست بله, اینها دنبال این بودند که هر فضیلتی که از راه صحیح برای حضرت امیر بود مشابه او را برای عمر نقل کردند جریان خضر را هم همین طور الآن قرطبی در تفسیرش نقل میکند که خضر با عُمَر ملاقاتی داشتند این دعاها را یادش دادند بعضی از امور است که اصلاً آن جاعل رویش نمیشود این طور جعل بکند مسیر را عوض میکند آن جریان آن قصّهٴ معروف که وجود مبارک حضرت امیر در جریان جنگ خندق عمربنعبدود, وَد یکی از بُتهای معروف آن روز بود از زمان نوح هم سابقه داشت یَقوث و یعوق و نَس و وَد که در قرآن کریم آمده همین است یکی از بتها نامش وَد است این عمربنعبدود همین, در جنگ خندق وجود مبارک حضرت امیر بر او مسلّط شد و در هنگام قتل دست از کُشتن او کشید و آمد کنار که سؤالِ همه برانگیخته شد تعجّب همه که الآن موقع کنار آمدن نیست خب اگر آن دشمن خونآشام برخیزد و شمشیر بکشد چه باید کرد؟ این قصّهاش که خب هست به حضرت امیر(سلام الله علیه) سؤال کردند که چرا شما صبر کردی بلند شدی از روی سینهاش و نکُشتی بعداً کُشتی گفت او خَدو, خَیو یعنی تُف انداخت به صورت من, من عصبانی شدم و میترسیدم که این قتلِ من برای تأمین رضای نفس من و رضای خدا باشد این کار را نکردم رفتم غضبم فرو نشست برای قربة الی الله, خالصاً لوجه الله رفتم سرش را بریدم خب این خیلی مقام میخواهد دیگر این دربارهٴ حضرت امیر نقل شده مشابه این دربارهٴ عُمَر هست منتها نه در میدان جنگ چون آن کسی که میخواست جعل بکند دیگر رویش نمیشد او دیگر این صحنه را که نمیتوانست داشته باشد دربارهٴ اینکه مثلاً کسی, گدایی, فقیری, مسکینی چیزی از او خواست و عمر نداد بعد او مثلاً خَدویی انداخت, خَیویی انداخت عمر را عصبانی کرد عمر بعد یک مقدار صبر کرد و دوباره پاسخش را داد غرض این است که این جعل همیشه به این صورت هست مرحوم امینی و مرحوم علامه طباطبایی(رضوان الله علیهما) فرمود من اخیراً به جایی رسیدم که هر فضیلتی که برای حضرت امیر یافتم اطمینان پیدا میکنم که برای دیگری هم جعل کردند آنچه که در تفسیر قرطبی آمده آن هم از همین قبیل حالا خضر بیاید با کسی که سابقهاش معلوم است دعا یادش بدهد, خب.
1) (5) . المناقب, ج2, ص247.
بحث دیگری که جناب قرطبی مطرح کردند در کیفیت پیدایش و پرورش خضر است که او در مَغارهای به دنیا آمده گوسفندی او را شیر داده بالأخره اینها شبیه به داستان است اولاً طرح این مسائل در کتابهای تفسیری روا نیست اثبات اینها هم آسان نیست. اما آنچه که در تفسیر فخررازی آمده آن هم بدون شذوذ نیست در تفسیر فخررازی آمده که «رأیت فی کتب الحکایات» آدم هر چیزی را که در کتابهای تفسیر نمینویسد ایشان میگوید من در بعضی از کتابهای حکایت دیدم که اهل آن قریه بعد از اینکه فهمیدند قرآن دربارهٴ آنها چنین حرفی زد اینها یک بار شتر طلا تهیه کردند آوردند خدمت پیغمبر اسلام(صلّی الله علیه و آله و سلّم) گفتند شما این بار طلا را بگیرید این فَأَبَوْا أَن یُضَیِّفُوهُمَا (1) را این أَبَوْا را «أتوا» کنید یک نقطه به ما بدهید «أتوا» که دوتا نقطه دارد, أَبَوْا یک نقطه دارد شما این حِمل ذَهب را بگیرید یک نقطه به ما بدهید این أَبَوْا که یک نقطه دارد شما هم یک نقطه بدهید بشود دوتا اینکه پایین است بگذارید بالا معنایش این میشود «فأتوا أن یضیّفوهما» یعنی اهل قریه آمدند که اینها را به ضیافت بپذیرند بعد وجود مبارک پیغمبر فرمود ما با یک نقطه در حریم قرآن کریم دخالت نمیکنیم این باعث کذب قرآن کریم است و شدنی نیست و اینها, خب طرح این مسائل در یک کتاب تفسیری عمیق اصلاً باعث حضاضت است اینها را که آدم در تفسیر نقل نمیکند که. اما اصرار قرآن کریم بر این است که اینها مردم لَئیم بودند میبینید فرمود: اسْتَطْعَمَا أَهْلَهَا (2) این کلمهٴ أَهْلَ را قرآن اصرار دارد که محفوظ بماند فرمود: فَانطَلَقَا حتَّی إِذَا أَتَیَا أَهْلَ قَرْیَةٍ نفرمود «أتیا قریةً» فرمود: أَتَیَا أَهْلَ قَرْیَةٍ اسْتَطْعَمَا أَهْلَهَا نفرمود «استطعماهم» خب باید ضمیر میآورد دیگر اگر أَتَیَا أَهْلَ قَرْیَةٍ باید میفرمود «استطعماهم» دیگر چرا اسم ظاهر آورده چرا تکرار کرده؟ اسْتَطْعَمَا أَهْلَهَا این اصرار دارد که لئیم بودن این مردم را بفهماند خب وقتی مردم این طور لئیماند به یتیمهایشان نمیرسند دیگر این کلمهٴ اهل را بار دوم به حسب ظاهر نباید ذکر میفرمود اگر میفرمود «حتی إذا أتیا أهل قریة استطعماهم» هم مختصرتر بود هم معنا معلوم بود اما فرمود: اسْتَطْعَمَا أَهْلَهَا تا لئامت این مردم این سرزمین را تثبیت کند این بر اساس این جهت, خب گرچه سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) میفرمایند این صرفاً برای تأکید نیست برای نکتهٴ دیگر است.
مطلب دیگر اینکه برخیها اختلاف کردند که فقیر و مسکین کدام یکی «أشدّ فقراً» است چون «الفقیر و المسکین إذا اجتمعا افترقا و إذا افترقا اجتمعا» اگر گفتیم به فقیر میشود زکات داد یعنی به فقیر و مسکین, به مسکین میشود زکات داد یعنی به فقیر و مسکین «إذا افترقا اجتمعا» اما «اذا اجتمعا» اگر هر دو با هم ذکر شدند تکرار نیست ترادف نیست هر کدام معنای خاصّ خودش را دارد حالا هر کدام که معنای خاصّ خودش را دارد فقیر مشکلش بیشتر است یا مسکین, بعضیها میگویند فقیر زمینگیرتر است مسکین از او بهتر بعضیها به عکس, یکی از ادلهای که اقامه کردند که فقیر نیازش بیش از مسکین است این است که در اینجا کلمهٴ مسکین دربارهٴ کسانی به کار رفت که اینها یک وسیلهٴ نقلیه مسافربری یا کرایهکشی دارند فقیر این را هم ندارد, خب این را امام رازی از بعضی از شافعیه یا خود شافعی نقل کرد. کلمهٴ «وراء» همان طوری که در فرمایشات مرحوم شیخ مفید و دیگران هم هست امام راضی میگوید این «وراء» از همین متواری شدن است ما به کسی میگوییم متواری که یا از طرف پشت یا از طرف جلو یا از طرف شرق یا از طرف غرب از ما غایب باشد اختصاصی به پشت سر ندارد حالا اگر گاهی اطلاقش در پشت سر بیشتر بود این با ریشهٴ کلمه خیلی تناسب ندارد هر کسی متواری شد, غایب شد, پنهان شد میگویند «وراء» چه از اَمام باشد چه از خلف آنچه دربارهٴ جهنم است که مِن وَرَائِهِمْ جَهَنَّمُ (1) خب این جهنم «وراء» به معنی جلو است دیگر پس بنابراین اختصاصی به پشت سر ندارد گذشته از اینکه اکثر مفسّران این «وراء» را به معنی اَمام گرفتند گرچه برخی به معنای خَلف.
1) (8) . سورهٴ جاثیه, آیهٴ 10.
پرسش: حاج آقا دربارهٴ نماز صبح آنجا دارد که فَلْیَکُونُوا مِن وَرَائِکُمْ (1) .
پاسخ: بله, وَرَائِهِمْ وراء حالا جلوست یا پشت سر.
پرسش: وَرَائِهِمْ نماز صبح است پشت سر که نیست!
پاسخ: کجا؟
پرسش: حاج آقا فَلْیَکُونُوا مِن وَرَائِکُمْ دارد در سورهٴ مبارکهٴ «نساء».
پاسخ: بله خب به آن معنا هم اطلاق شده اطلاقش بر پشت سر این معنایش حصر نیست آنکه این امام رازی و دیگران دارند میگویند «وراء» یعنی متواری شدن یک وقت است ما میگویم «وراء» یعنی خلف این دلیل میخواهد «وراء» که به معنی پشت سر نیست هر کسی که غایب باشد متواری باشد میگوییم «وراء» این ریشهٴ «وراء» با متواری بودن هماهنگ است از آنجا آمده خب اگر کسی جلو باشد متواری شده باشد بگوییم وراء به دلیل اینکه مِن وَرَائِهِمْ جَهَنَّمُ (2) پشت سر باشد اینچنین, دو طرف هم باشد اینچنین, خب این حرف جناب فخررازی.
مطلب بعدی آن است که در تفاسیر شیعه هم هست ولی فخررازی میگوید از وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) نقل شده است که اینکه فرمود: وَکَانَ أَبُوهُمَا صَالِحاً این پدرِ بلافصل این دوتا بچه یتیم نبود بین این دوتا بچه یتیم و آن پدر صالح هفت نسل فاصله بود جدّ هفتم اینها بود بالأخره این ثابت میکند که اگر کسی انسانِ صالح باشد تا نوههای هفتم او بالأخره برکات او به آنها میرسد یا لااقل خیرِ او اگر به اولاد بلافصل نرسد به اولاد معالفصل میرسد این روایت را ایشان نقل میکند بعد هم نقل میکند که وجود مبارک امام مجتبی(سلام الله علیه) به بعضی از این خوارج گفته که چرا خدای سبحان به این دوتا غلام رحم کرده؟ آنها گفتند که برای اینکه پدرشان آدم خوبی بود, حضرت فرمود که پدر من و جدّ من که بهتر از آنهاست چرا شما به ما رحم نمیکنید آن وقت آنها آن بیادبی کردند جواب دیگر دادند گفتند «إنّکم قومٌ خَصمون» شما مثلاً ـ معاذ الله ـ شایستهٴ این کار نیستید, خب. اما اینکه قرآن کریم فرمود: فَخَشِینَا أَن یُرْهِقَهُمَا طُغْیَاناً وَکُفْراً (3) این را خب بعضی از مفسّران گفتند که ما شواهدی را هم دیدیم که خیلیها آدمهای صالحی بودند جزء کِبار علما محسوب میشدند اما همین که بچههایشان رشد کردند مسیر اینها برگشت این را گفتند ما خودمان دیدیم در جریان زُبیر هم که معروف است وجود مبارک حضرت امیر(سلام الله علیه) فرمود: «ما زال الزبیر منّا أهل البیت حتی أدرک فرخه» (4) همین که عبداللهبنزبیر رشد کرد مسیر پدر را برگرداند پس اینها شدنی است که گاهی فرزند مسیر دینِ پدر را برگرداند خب زبیر همین طور بود دیگر که وجود مبارک حضرت امیر فرمود این با ما بود اصلاً اما پسرش که رشد کرد این شد حالا اینها گوشههایی از حرفهای جناب فخررازی و جناب قرطبی با آن نقطهضعفهایی که داشتند.
اما آنچه که مرحوم شیخ مفید(رضوان الله علیه) بیان کرد و بعدش هم شاگردش مرحوم سید مرتضی(رضوان الله علیه) بیان کرد که در طلیعهٴ بحث اشاره شد این است. مرحوم شیخ مفید(رضوان الله علیه) در جلد ششم از مصنّفاتی که کنگرهٴ مرحوم شیخ مفید چاپ کرده صفحهٴ 34 این است مصنّفات مرحوم شیخ مفید این دورهاش جلد ششم آن مسائل حاجبیه را که نقل میکند صفحهٴ 34 مسئلهٴ پنجم «المسألة الخامسة قال السائل و الأنبیاء(علیهم السلام) عندنا معصومون کاملون فما بال موسی(علیه السلام)» که «کان تلمیذاً للخضر و هو أعلیٰ منه ثمّ أنکر علی الخضر فعله و الحقّ فیه» دو اشکال هست یکی اینکه انبیا کاملاند چطور وجود مبارک موسای کلیم رفته شاگردی کرده، دوم اینکه انبیا معصوماند چطور اعتراضهای بیجا کرده یا او چرا این کارهای خلاف انجام داده. این بحث عصمت انبیا از دو طرف مطرح است هم دربارهٴ خضر هم دربارهٴ موسی(سلام الله علیهما) مرحوم شیخ مفید در همان صفحهٴ 34 این جلد شش میفرماید: «الجواب و بالله التوفیق أن موسی(علیه السلام) اتّبع الخضر قبل أن یُنبّأ و یُبعث» خب این میبینید خیلی از مسائل را عوض میکند میگوید این جریان برای قبل از بعثت حضرت موسی بود این موسی همان موساست برخیها گفتند موسای کلیم غیر از موسای خضر است این موسایی که با خضر صحبت میکرد این از احفاد وجود مبارک یوسف(سلام الله علیه) است ولی خب قبلاً گذشت که ظاهر قرآن این است که این موسای کلیم است مرحوم مفید قبول دارد که این موسی همان موسای کلیم(سلام الله علیه) است لکن میفرماید این جریان و این صحنه برای قبل از نبوّت حضرت موسی بود خب اگر قبل از نبوّت حضرت موسی بود خیلی از سؤالها رخت برمیبندد قطعاً «أن موسی(علیه السلام) اتّبع الخضر قبل أن یُنبّأ و یُبعث و هو إذ ذاک یطلب العلم و یَلتمس الفضل منه» این هم هیچ مانعی ندارد که کسی قبل از نبوّت به سراغ معلم برود همهٴ انبیا که مثل وجود مبارک رسول خدا(صلّی الله علیه و آله و سلّم) نیستند که نگار به مکتب نرفته باشد اینها هم مکتبِ بشر عادی نرفتند ولی خب از ولیّای از اولیای الهی که هم از رحمت عنداللهی هم از علم لدیاللهی برخوردار بودند استفاده کردند پس این محذوری ندارد یعنی سؤال اول پاسخ داده میشود.
پرسش: حاج آقا نظیری آوردند برای شیطان که چرا قضیه.
پاسخ: نه خیر اینجا برهانی ذکر نکردند همین طور به طور ارسال مسلّم همینجا ذکر فرمودند.
اما این عبارتها را که دیگر لازم نیست بخوانیم حتماً ملاحظه میفرمایید بعد میفهمید که هیچ منافات ندارد که کسی قبل از نبوّت از نبیّای علم فرا بگیرد و امثال ذلک، این جواب اول. جواب دوم «و لو کان موسی(علیه السلام) اتّبع الخضر بعد بعثته لم یکن ذلک أیضاً قادحاً فی نبوّته» برای اینکه این مربوط به علم شریعت بود نه علم تأویل هیچ پیامبری از امّتش از بشر عادی علم یاد نمیگیرد این درست است و علم شریعتش هم از کسی یاد نمیگیرد این درست است مگر اینکه پیامبری غیر اولواالعزم باشد از پیامبر اولواالعزم شریعت بگیرد مثل اینکه وجود مبارک لوط از حضرت ابراهیم(سلام الله علیهما) میگرفت که در قرآن به این صورت آمده فَآمَنَ لَهُ لُوطٌ (1) یعنی لوط به حضرت ابراهیم ایمان آورد خب بله این عیب ندارد که نبیّای که غیر اولواالعزم است از نبیّ اولواالعزم استفاده کند اما پیامبری از افراد عادی کمک علمی بگیرد این درست نیست ولی وجود مبارک عیسی از فرد عادی علم نگرفت از خضر علم گرفت که علم لدنّی دارد خدای سبحان معالواسطه خواست این رحمت عنداللهی و علم لدیاللهی را به وجود مبارک موسای کلیم عطا بکند این هم مُخلّ به علم او نیست.
پرسش: اگر بفهمیم که قبل از اینکه... اشکال را از او یاد بگیرد خود عصمت را زیر سؤال میبردند.
1) (13) . سورهٴ عنکبوت, آیهٴ 26.
پاسخ: چرا؟
پرسش: با اعتقاد به اینکه اینها از کوچکی معصوم بودند.
پاسخ: عیب ندارد خب معصوم نباید یاد بگیرد؟ ما اعتقاد نداریم که عالِم به جمیع علوم بود که, ما داریم معصوم بود اینکه با عصمت منافات ندارد که از کسی مطالب علمی را آن هم از ولیّای از اولیای الهی مطالب را یاد بگیرد, خب خود ائمه(علیهم السلام) هم از امامِ قبلی میگرفتند از پیغمبر یاد میگرفتند این در دوران کودکیشان این طور بود دیگر.
پرسش: خود هدهد هم به حضرت سلیمان میگوید که.
پاسخ: آن بحثش قبلاً اشاره شد در سورهٴ مبارکهٴ «نمل» هم خواهد آمد که این هم باز به عنایت الهی بود و از معجزات خود وجود مبارک سلیمان بود کما سیجیء انشاءالله.
بعد مرحوم مفید(رضوان الله علیه) وارد یک سلسله مسائلی میشوند که این قابل دفاع نیست که مثلاً ممکن است پیامبر این چیزها را نداند علم نجوم و اینها را نداند خب با بحثهای عمیق قرآنی که وجود مبارک پیغمبر از کیفیت پیدایش آسمان خبر میدهد, از رَتق بودن آسمان و زمین خبر میدهد از اینکه خدای سبحان این منظومهٴ شمسی را, این راه شیری را, این کهکشانها را از دخان آفریده خبر میدهد خب اگر کلام هم مثل فقه در حوزه بررسی میشد همان طوری که صاحب جواهرها مطالب فقهیِ المقنعه مفید را و سایر کتابهای مرحوم شیخ مفید را مورد نقد قرار دادند این مسائل کلامیشان هم بشرح ایضاً اگر انشاءالله الرحمن آن آیات نجوم خوانده بشود معلوم میشود که وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) به همهٴ این علوم به تعلیم الهی عالِم بود, خب این قسمت را ایشان به آن صورت پاسخ میدهد.
اما دربارهٴ اینکه چرا وجود مبارک موسی اعتراض کرد چون سؤالِ سائل دو قسمت داشت یکی اینکه چطور موسای کلیم علومی را از دیگری یاد میگرفت؟ ایشان فرمود اولاً این صحنه برای قبل از نبوت بود, ثانیاً برای بعد از نبوّت هم باشد محذوری ندارد برای اینکه از بشر عادی یاد نگرفته از ولیّای از اولیای الهی به تعلیم الهی یاد گرفته. اما مقام ثانی بحث که چرا این اعتراضات را مطرح کرده؟ میفرماید: «و أمّا إنکاره(علیه السلام) خَرق السفینه و قتل الطفل فلم یُنکرهُ علی کلّ حالٍ» این از لطایف فرمایشات مرحوم مفید است ببینید فرمود وجود مبارک موسی اعتراض نکرد که این کار بد است چرا کردی و چرا میکنی همهٴ اینها را به صورت سؤال مطرح کرده سؤال که حقّ مسلّم اوست عرض کرد أَخَرَقْتَهَا (1) یک, أَقَتَلْتَ نَفْساً (2) نفرمود «لم قتلت, لم خرقتَ» این خیلی استنباط, استنباط خوبی است فرمود این حقّ استفهام هم ندارد؟ حقّ سؤال هم ندارد؟ سؤال, سؤال استفهامی است دیگر سؤال استفهامی که کمال است سؤال استفهامی که نقص نیست اصلاً این آمده برای اینکه یاد بگیرد کسی که یاد میگیرد باید سؤال بکند دیگر, اگر وجود مبارک موسی به خضر(سلام الله علیهما) گفته بود «لم خرقت» بله حق با شماست اما گفت أَخَرَقْتَهَا این سؤال, سؤال استفهامی است دیگر چیز خوبی است أَقَتَلْتَ نَفْساً زَکِیَّةً خب اینها که سؤال استفهامی است سؤال استفهامی که نقص نیست نه با عصمت منافات دارد نه با طلب علم منافات دارد فرمود: «و أمّا إنکاره(علیه السلام) خَرق السفینه و قتل الطفل فلم یُنکرهُ علی کلّ حالٍ و إنّما أنکر الظاهر منه لیعلم باطن الحال» و ظاهراً هم که کار منکر بود حقّ استفهام که دارد که «و قد کان منکراً فی ظاهر الحال و ذلک جار مجریٰ قول الأنبیاء(علیهم السلام)» که میگویند شهادات عدول در ظاهر قبول است و امثال ذلک پس بنابراین بسیاری از این مسائل قابل حل است نه سؤالش مسئلهآفرین است نه تعلّمش.
پرسش: در آیات قبل فرمود که فَإِنِ اتَّبَعْتَنِی فَلاَ تَسْأَلْنِی عَن شَیْءٍ (1) .
پاسخ: بله, آن را مرحوم سید مرتضی به عنوان هفت اشکال بازگو میکند این عصارهٴ تحلیل مرحوم شیخ مفید(رضوان الله علیه) بود در آن مسائل حاجبیه که تقریباً یک صفحه و نصف است ولی عنصر محوریاش همین دو نکته است که اولاً او قبل از بعثت بود و ثانیاً بعد از بعثت هم باشد تعلّمش از ولیّای از اولیای الهی اشکال ندارد ثانیاً این سؤالاتش هم بهجا بود.
اما تنزیهالأنبیاء مرحوم سید مرتضی شاگرد مرحوم شیخ مفید او چون چند چاپ شده در این چاپی که الآن در دست ماست صفحهٴ 143 البته فهرستش مشخص است تنزیه وجود مبارک موسی(سلام الله علیه) مشخص است. در صفحهٴ 143 این چاپ دارد که «مسئلةٌ فإن قیل فما وجه قوله تعالی فیما حکاه عن موسی(علیه السلام) والعالم الذی کان صحبه و قیل إنّه الخضر(علیه السلام)» چون قرآن دارد عالِمی, در روایات و اینها احیاناً گفته شد خضر است «مِن الآیات التی ابتدأ» این است «فَوَجَدَا عَبْداً مِنْ عِبَادِنَا آتَیْنَاهُ رَحْمَةً مِنْ عِندِنَا وَعَلَّمْنَاهُ مِن لَّدُنَّا عِلْماً ٭ قَالَ لَهُ مُوسَی هَلْ أَتَّبِعُکَ عَلَی أَن تُعَلِّمَنِ مِمَّا عُلِّمْتَ رُشْداً ٭ قَالَ إِنَّکَ لَن تَسْتَطِیعَ مَعِیَ صَبْراً ٭ وَکَیْفَ تَصْبِرُ عَلَی مَا لَمْ تُحِطْ بِهِ خُبْراً ٭ قَالَ سَتَجِدُنِی إِن شَاءَ اللَّهُ صَابِراً وَلاَ أَعْصِی لَکَ أَمْراً ٭ قَالَ فَإِنِ اتَّبَعْتَنِی فَلاَ تَسْأَلْنِی عَن شَیْءٍ حَتَّی أُحْدِثَ لَکَ مِنْهُ ذِکْراً (2) الی آخر الآیات المتضمّنة لهذه القصه» آن وقت هفت اشکال را اینجا ذکر میکنند همین اشکالات معروفی که در ذهن خیلی از آقایان است «و أوّل ما تُسألون عنه فی هذه الآیات أن یقال لکم کیف یجوز أن یتّبع موسی(علیه السلام) غیره و یتعلّم منه» که این همان اشکالی بود که مرحوم شیخ مفید ذکر کرد و پاسخ داد «و عندکم أنّ النبیّ [أی نبیّ کان(علیه الصلاة و علیه السلام)] لا یجوز أن یفتقر الی غیره» این سؤال اول یا اشکال اول, دوم «و کیف یجوز أن یقول له إِنَّکَ لَن تَسْتَطِیعَ مَعِیَ صَبْراً» شما میگویید استطاعت قدرت است یک, و قدرت هم قبل از فعل موجود است این بحث کلامی است که گوشهای از آن بحث آمده در اصول که آیا میشود امر کرد آیا قدرت در ظرف امر لازم است یا در ظرف امتثال آنجا این بحث کلامی خودش را در اصول نشان داد آیا قدرت قبل از فعل است یا معالفعل, اگر قدرت عرض باشد و عرض لا یَبقیٰ زمانین این قدرت عندالفعل است نه قبلالفعل و حینالفعل که یک امر عرضی در دو زمان وجود داشته باشد و سایر توهّمات شبهات واهیه که در کلام اهل سنّت است از آنجا به اصول آنها آمده و از اصول آنها هم به اصول ما سرایت کرده «و کیف یجوز أن یقول له إِنَّکَ لَن تَسْتَطِیعَ مَعِیَ صَبْراً» در حالی که «والاستطاعة عندکم هی القدرة و قد کان موسی(علیه السلام) علی مذهبکم قادراً علی الصبر» این اشک دوم. اشکال سوم «و کیف قال موسی(علیه السلام) سَتَجِدُنِی إِن شَاءَ اللَّهُ صَابِراً وَلاَ أَعْصِی لَکَ أَمْراً (3) فاستثنی المشیئة فی الصبر و أطلق فیما ضمّنه مِن طاعته و اجتناب معصیته» چگونه موسای کلیم سه مطلب گفته یکی را با انشاءالله گفته دوتا را بدون انشاءالله برای اینکه موسی گفت سَتَجِدُنِی إِن شَاءَ اللَّهُ صَابِراً این انشاءالله وَلاَ أَعْصِی لَکَ أَمْراً فاستثنی المشیئة» یعنی انشاءالله را «فی الصبر و أطلق فیما ضمّنه مِن طاعته واجتناب معصیته» اگر دو امر باشد یا نه, طاعت همان اجتناب معصیت است که یک امر باشد در وَلاَ أَعْصِی لَکَ أَمْراً انشاءالله نگفته فقط در سَتَجِدُنِی إِن شَاءَ اللَّهُ صَابِراً انشاءالله گفته با اینکه نبیّ باید در هر دو مرحله انشاءالله میگفت. اشکال چهارم «وکیف قال: لَقَدْ جِئْتَ شَیْئاً إِمْراً (4) » یک, دربارهٴ خرق سفینه شَیْئاً نُّکْراً (5) دو, دربارهٴ قتل نفس در حالی که «و ما أتی العالِم منکراً علی الحقیقه» آن خضر کار منکری انجام نداد یک کار حقیقی انجام داد, یک کار با حکمت و مصلحت انجام داد. اشکال پنجم, «و ما معنی قوله لاَ تُؤَاخِذْنِی بِمَا نَسِیتُ (6) » در حالی که «و عندکم أنّ النسیان لا یجوز علی الأنبیاء» انبیا که فراموش نمیکنند «و لم نَعت موسی(علیه السلام) النفس بأنّها زکیّة و لم تکن کذلک علی الحقیقه» واقعاً این بچه یک آیندهٴ شرّ و خطری داشت پس نفس زکیّه نبود یک, و به وجود مبارک خضر هم گفت تو کار نُکر و منکر کردی در حالی که او کار حکیمانه کرد دو. اشکال ششم این بود, اشکال هفتم «ولم قال فی الغلام فَخَشِینَا أَن یُرْهِقَهُمَا طُغْیَاناً وَکُفْراً (7) فإن کان الذی خشیه الله تعالیٰ علی ما ظَنّه قومٌ» اگر منظور از این خشیت یعنی خدا ترسید ـ معاذ الله ـ «فالخشیة» که «لا تجوز علیه تعالی» یعنی «لا یُمکن» و اگر خضر ترسید «فکیف یستبیح دَم الغلام لأجل الخشیة و الخشیة لا تقتضی علماً و لا یقینا» اگر منظور خشیت خداست اینکه محال است, اگر منظور خشیت خضر است با خشیت و خوف که نمیشود بچه کُشت که علم و یقین که در کار نیست.
پرسش: اشکال این است که وَلاَ یَخْشَوْنَ أَحَداً إِلَّا اللَّهَ (1) .
پاسخ: آنکه چیز حقّ است که از خدا ترسیدن که حق است.
پرسش: عرض میکنم دیگر این خشیتی که اینجا آمده آنجا آمده که عن الله از غیر خدا نمیترسند.
پاسخ: بله نمیترسند دیگر.
پرسش:...
پاسخ: خشیتِ وجود مبارک خضر خشیت یعنی میترسد نه اینکه مبدأ ترس خداست مثلاً میترسد که این شخص این کارِ خلاف شرع را بکند این مؤمن را بکُشد این خشیت, خشیت محمود و ممدوح است دیگر.
پرسش: پس یعنی از خدا نترسیده.
پاسخ: نه, آن ضرر ندارد این میترسد که خلاف شرع بکند این آن خشیت سورهٴ مبارکهٴ «احزاب» نیست این برگشتش به خشیت الهی است اگر کسی میترسد که کسی.
پرسش: حاج آقا اینجا میگوید وَلاَ یَخْشَوْنَ أَحَداً با أحداً گفته یعنی چیزی که غیر خدا باشد.
پاسخ: یعنی آنهایی که یُبَلِّغُونَ رِسَالاَتِ اللَّهِ وَیَخْشَوْنَهُ وَلاَ یَخْشَوْنَ أَحَداً إِلَّا اللَّهَ اینها در خشیت موحّدند یعنی میدانند تأثیر فقط برای خداست اما استعمال خشیت در این موقعی که بگوید من میترسم که این شخص مؤمنی را بکُشد یا مسجدی را خراب بکند این خشیت, خشیت ممدوح است اینکه خشیت به آن معنای سورهٴ «احزاب» نیست خشیت سورهٴ «احزاب» معنایش این است که مبلّغان الهی میدانند کار فقط به دست خداست جهنم را او میبرد.
پرسش: که اینجا این را به صورت متکلّم معالغیر آورده. این فَأَرَدْنَا أَن یُبْدِلَهُمَا رَبُّهُمَا (2) مگر این یُبْدِلَهُمَا که فعل خداست مگر معلول ارادهٴ خضر است؟
پاسخ: نه, ما در همان تحصیلات قبلیاش گذشت مقدمات این کار را ذات اقدس الهی به دست کسی که رحمت عنداللهی را به او داد, علم لدیاللهی را به او داد انجام میدهد مثل وَمَا رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَلکِنَّ اللّهَ رَمَی (1) یک, قَاتِلُوهُمْ یُعَذِّبْهُمُ اللّهُ بِأَیْدِیکُمْ (2) دو, که اینها در سورهٴ مبارکهٴ «انفال» گذشت که میفرماید گاهی خدای سبحان کارهای خود را به دست مردان با ایمان انجام میدهد.
پرسش: برعکس است میگوید ما اراده کردیم که خدا این کار را انجام بدهد.
پاسخ: بله دیگر, ما یعنی من و خدا, عبد و معبود, خالق و مخلوق همان طوری که با رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ اصلش برای خداست و انسان وسیلهٴ کارِ اوست که فرمود: قَاتِلُوهُمْ یُعَذِّبْهُمُ اللّهُ بِأَیْدِیکُمْ محور اصلی خداست فرمود با دشمنان اسلام جهاد کنید خدا میخواهد که آنها را به دست شما عذاب بکند اینجا هم خضر میگوید که ما مقدمات کار را فراهم کردیم اصل از خدا, ابزار از ما اما کار به دست اوست چه کسی تبدیل میکند فرزند صالح عطا میکند؟ خدای سبحان تبدیل میکند.
پرسش: اراده را به خودش نسبت میدهد اراده که افراد ندارد.
پاسخ: خب, اینکه میگوییم آمدند همه جا هر کسی هر جا, جا هست آدم نمیرود برای همین جهت است دیگر. اراده ابزار نیست فعلی از کارهای عالم است دیگر کار خدا دو گونه است گاهی نفسانی گاهی بدنی است اراده ابزار نیست یعنی چه؟ کلّ عالم ابزار الهی است که لِلَّهِ جُنُودُ السَّماوَاتِ والْأَرْضِ (3) , خب.
این هفتتا اشکال را مرحوم سید مرتضی(رضوان الله علیه) مطرح کرده بعد دارد پاسخ میدهد میفرماید: «الجواب قلنا أن العالِم الذی نَعته الله تعالیٰ فی هذه الآیات» این «فلا یجوز الاّ أن یکون نبیّا» خب حالا اگر نبیّ است وجود مبارک موسی میخواهد از او چیز یاد بگیرد این نقص است؟ نبیّای از نبیّ دیگر چیز یاد بگیرد این نقص است این با عصمت انبیا سازگار نیست؟ و گرچه گفته شد که این خضر بود و ابوعلی جُبّائی انکار کرده که این خضر نبود و گفت این حرف صحیح نیست ولی بالأخره این عالِم نبیّ بود رحمت عنداللهی داشت, علم لدیاللهی داشت یک انسان عادی نبود. حرف ابوعلی این است که خضر نبیّ است از انبیای بنیاسرائیل و بعد از موسای کلیم تاریخش این است که بعد از موسای کلیم مبعوث شده و بعداً آمده در زمان موسای کلیم نبود. این هم از بحثهایی است که بالأخره اگر تاریخ مدوّن ما میداشتیم میتوانستیم داوری بکنیم که قصص انبیا هست با این وضع اما تاریخ انبیا که تاریخ مدوّن علمی در کار نیست انسان میتوانست بگوید این خضر در کجا زندگی میکرد, چه موقع به دنیا آمده, آیا قبل از حضرت موسی بود, معاصر حضرت موسی بود یا از احفاد اینهاست و بعد از حضرت موسی؟ این حرفی است که ابوعلی زده مرحوم سید مرتضی هم چنین دفاع جدی بکند که نه, این خضر همان خضر بود این نیست, خب.
«و لیس یمتنع أن یکون الله تعالیٰ قد أعلم هذا العالِم ما لم یُعلّمه أو یُعلِمه موسی(علیه السلام) و أرشد موسی إلیه لیتعلّم منه و إنّما المنکر أن یحتاج النبیّ(علیه السلام) فی العلم إلی بعض رعیته المبعوث إلیهم» اما اگر به غیر رعیّت خودش عالِم بشود این محذوری ندارد. مثل اینکه دارند اذان میگویند بقیه انشاءالله برای روز بعد.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
وَأَمَّا الْجِدَارُ فَکَانَ لِغُلاَمَیْنِ یَتِیمَیْنِ فِی الْمَدِینَةِ وَکَانَ تَحْتَهُ کَنزٌ لَهُمَا وَکَانَ أَبُوهُمَا صَالِحاً فَأَرَادَ رَبُّکَ أَن یَبْلُغَا أَشُدَّهُمَا وَیَسْتَخْرِجَا کَنزَهُمَا رَحْمَةً مِن رَّبِّکَ وَمَا فَعَلْتُهُ عَنْ أَمْرِی ذلِکَ تَأْوِیلُ مَا لَمْ تَسْطِع عَّلَیْهِ صَبْراً ﴿82 قرآن کریم در توحید خلقت تمام اشیاء را مخلوق خدای سبحان میداند که اللَّهُ خَالِقُ کُلِّ شَیْءٍ (1) و در این آفرینش چیزی جز حقیقت راه ندارد که فرمود ما آسمان و زمین را به حق خلق کردیم و باطل در خلقت راه ندارد مَا خَلَقْنَا السَّماءَ وَالْأَرْضَ وَمَا بَیْنَهُمَا بَاطِلاً (2) در بخشهای دیگر دارد إِلَّا بِالْحَقِّ (3) پس خلقت منحصراً کارِ خداست و این خلقت و آفرینش هم بر محور حقیقت است یعنی بر اساس نظم علّی و معلولی از یک سو, هر چیزی در جای خود قرار بگیرد از سوی دیگر. ربوبیّت و پرورش اشیاء هم بر اساس توحید ربوبی منحصراً در اختیار خدای سبحان است که او ربّالعالمین است همان طوری که خالق کلّ شیء است و ربوبیّت و پرورش پروردگار هم بر اساس حکمت است چیزی را بدون حکمت نمیپروراند این امور چهارگانه یعنی خلقت منحصراً در اختیار خداست و خلقت با حق است ربوبیّت منحصراً در اختیار خداست و ربوبیّت با حکمت است این امور اربعه جزء سنّتهای لایتغیّر الهی است اگر فرمود: فَلَن تَجِدَ لِسُنَّتِ اللَّهِ تَبْدِیلاً وَلَن تَجِدَ لِسُنَّتِ اللَّهِ تَحْوِیلاً (4) با عبارتهای گوناگون این مطلب را بیان فرمود یعنی در هیچ کدام از این امور یاد شده دگرگونی و تغییر راه ندارد نه میتوان خلقتی پیدا کرد که همراه با حقیقت نباشد و نه میتوان ربوبیّتی و پرورشی و پروراندنی یافت بشود که همراه با حکمت نباشد. آن بیان نورانی امام سجاد(سلام الله علیه) در صحیفه که فرمود: «یَا مَنْ لَا تُبَدِّلُ حِکْمَتَهُ الْوَسَائِلُ» (5) ای خدایی که با هیچ وسیله و توسّلی نمیتوان حکمت او را تغییر داد خداوند ما را به توسل دعوت کرده است فرمود: وَابْتَغُوا إِلَیْهِ الْوَسِیلَةَ (6) در قرآن, در روایات نماز وسیله است, اعتقاد به توحید وسیله است, اقرار به گناه وسیله است, توسّل به اهل بیت(علیهم السلام) وسیله است اینها وسیلهاند عبادتها و مناسک اینها وسیلهاند هیچ کس نمیتواند با توسل به وسیلهای مسیر حکمت خدا را عوض بکند که خداوند در یکجا کاری غیر حکیمانه ـ معاذ الله ـ انجام بدهد «یَا مَنْ لَا تُبَدِّلُ حِکْمَتَهُ الْوَسَائِلُ» این امور جزء امور ثابت است آنچه بین موسی و خضر(سلام الله علیهما) گذشت در همین مدار حق و محور حکمت بود نه کاری بر خلاف حق انجام گرفت, نه کاری بر خلاف حکمت موسای کلیم(سلام الله علیه) این اسرار را به وسیلهٴ خضر از ذات اقدس الهی تلقّی میکند که اینها نموداری از کارهای الهی است اگر جایی کاری انجام گرفت به حسب ظاهر ما توان تحلیل آن را نداشتیم به نحو اجمال علم داریم که حتماً حکمتی هست یا امتحان الهی هست یا کیفری است که ذات اقدس الهی بر اساس تنبیه و عدل دارد عدهای را تنبیه میکند یا آزمونی است که خدای سبحان برابر این امتحان میخواهد طیّب را از غیر طیّب جدا بکند اینها اصول کلی است و اختصاصی به این سه حادثه ندارد هر کاری را که ذات اقدس الهی انجام میدهد چه در خلقت باشد چه در پرورش، چه در خالقیّت چه در ربوبیّت با حقیقت از یک سو، با حکمت از سوی دیگر همراه است.
مطلب بعدی آن است که اگر وجود مبارک موسای کلیم از علمِ ظاهر و تنزیل برخوردار است که بر اساس آن شریعت را اداره میکند و اگر وجود مبارک خضر(سلام الله علیهما) از علم تأویل برخوردار است که بر اساس آن علم تأویل عمل میکند اینها نباید گسیخته و گسسته باشد، چرا؟ چون تعلیم صاحب شریعت از صاحب تأویل و آگاه کردن صاحب تأویل نسبت به صاحب شریعت باید برابر یک اصول مشترکی باشد اگر یک اصول مقبول و مشترکی بین این دو نشئه نباشد نه سؤالِ صاحب شریعت را دارد نه پاسخ صاحب تأویل، اگر صاحب تأویل برابر یک سلسله اصولی کار انجام بدهد که آن اصول در عالَم شریعت جایی ندارد و صاحب شریعت در حوزهٴ شریعت کارهایی را میطلبد که پاسخی در عالَم تأویل ندارد این گسیخته است هرگز نمیتوان به صاحب شریعت گفت که با صاحب تأویل همسفر شو و چیزی یاد بگیر البته سه راه دارد که دو راهش ممکن است یک راهش غیر ممکن، آن دو راهش ممکن است که شاگردان حوزهٴ شریعت را نزد صاحب شریعت میبرند میگویند علم یاد بگیر، صاحبان علم تأویل را نزد صاحب تأویل میبرند میگویند تأویل بیاموز این دوتا راه است و ممکن است یعنی خضر ممکن است شاگردان خاص داشته باشد چه اینکه وجود مبارک موسی(سلام الله علیهما) شاگردان مخصوص دارد اما کسی که در حوزهٴ شریعت است بخواهد وارد حوزهٴ تأویل بشود و چیزهایی را فرا بگیرد حتماً باید یک اصول مشترک بینالحوزتین باشد اگر اصول مشترکی بین این دو حوزه نباشد هرگز ممکن نیست کسی که با شریعت کار میکند بتواند در حوزهٴ تأویل راه پیدا کند، این هم یک مطلب. یکی از اصول مشترک بینالحوزتین که در این قصه سهم تعیینکننده دارد این است که هر اهمّی بر مهم مقدم است یعنی اگر در مسئله خلقت ما حقمحوریم یکی حق بود یکی احق آن که احق است باید متّبع باشد و اگر در حوزهٴ ربوبیّت یکی حکمت بود یکی أحکم از این حکمت بود آن که احکم و افضل است باید متّبع باشد این یک اصلِ پذیرفته شدهٴ بین حوزهٴ شریعت و حوزهٴ تأویل است که هر اهمّی بر مهم مقدم است این چون مقبول بین وجود مبارک موسی و خضر(علیهما السلام) است خلاصهٴ جوابهای سهگانهٴ از این سه داستان به تقدیم اهم بر مهم برمیگردد این تقدیم اهم بر مهم هم برای صاحب شریعت مقبول است هم برای صاحب تأویل. در جریان غصب و خَرق سفینه فرمود ما مختصری آسیب به این کشتی رساندیم برای اینکه اصلِ کشتی محفوظ بماند، خب گاهی در انسان عضوی از اعضای انسان را قطع میکنند تا اصلِ انسان محفوظ بماند و سالم و زنده بماند این تقدیم اهم بر مهم است تقدیم اهم بر مهم در همهٴ امور هست چه در مسائل مالی، چه در مسائل نفسی. در جریان قتل هم آنجا هم باز تقدیم اهم بر مهم بود برای اینکه این بچه اگر بالغ میشد چندین مفسده را به همراه داشت خودش به کفر و طغیان میکشید یک، پدر و مادر را به کفر و طغیان میکشاند دو، خودش به عذاب الیم گرفتار میشد سه، پدر و مادر به عذاب الیم گرفتار میشدند در قیامت چهار، این چهار خطر برطرف شد با اینکه این یک عمر کوتاهی داشته باشد بعد در قبالش خداوند به پدر و مادر او فرزندی بدهد که این فرزند هم ایمان دارد و به بهشت میرود، هم باعث تقویت ایمان پدر و مادر است آنها را به بهشت میرساند، هم در رابطهٴ فرزندی و پدری مهربان است و رئوف است و أقرب رَحِماً است پس همهٴ این مسائل میشود اهم این اهم بر آن مهم مقدم است. اما در جریان جدار درست است که اینها خود را در معرض ضِیف قرار دادند و قرآن کریم هم تعبیر به اضافه کرده یعنی مهمانپذیری ضیف یعنی مهمان، مُضیف یعنی مهمانپذیر حرمت این دو بزرگوار را حفظ کرده اینها استطعام تکدّی نکردند ـ معاذ الله ـ و قرض هم نخواستند ضیافت یک امر مشترک بینالمللی است که فطرت میپذیرد، عقل میپذیرد در قبال لئامت است و چیز خوبی هم هست کسی بگوید من مهمان شمایم این مهمان شدن نقص نیست مهمانپذیر بودن هم کمال است این با کرامت سازگار است و هرگز مسئله تکدّی و درخواست رایگان و مفتخوری و اینها در آن مطرح نیست یک فضیلت خاصّی است به عنوان ضیافت این را ذات اقدس الهی در درون هر کسی نهادینه کرده است اگر کسی در اثر اغراض و غرایز این فطرت را دفع کرده باشد قَدْ خَابَ مَن دَسَّاهَا (1) ممکن است به این فطرت پاسخ ندهد وگرنه ضیافت یک کرامت بینالمللی است یعنی زبان مشترک تمام انسانهاست که اضافه کردن یعنی ضِیفپروری جزء فضایل است و قرآن هم تعبیر به اضافه کرده، خب. اینها در معرض ضیافت قرار گرفتند اهل آن قریه مهمانپذیر نبودند این کاری است که انسان بگوید خب اینها که لئیماند ما اینها را رها کنیم اما اهمّ از اینها این است که این دوتا غلام یتیم بودند پدرشان آدم صالح بود صلاح پدر هرگز فراموش نمیشود به فرزند او میرسد، به نتیجهها و نوهها و نبیرهها و ندیدههای او میرسد حالا آن گنج خواه گنج مادّی باشد یا نه، نسخهٴ خطی باشد، کتاب علمی باشد، میراث فرهنگی باشد که اینها بزرگ میشوند و این کتاب خطّی را میگیرند آن میراث فرهنگی را میگیرند که آن کلماتی که نوشته شده شهادتین بود، شهادت به وحدانیّت خدا بود، شهادت به رسالت وجود مبارک پیغمبر اسلام(صلّی الله علیه و آله و سلّم) بود اینها فضیلت بود اینها ذخیره بود حالا چه گنج مادی چه گنج معنوی به این بچهها باید برسد در اثر صلاح پدر. امر مهم آن بود که انسان بالأخره که گرسنه است با ضیافت گرسنگی خود را برطرف میکند ولی اهمّ از آن این است که حالا اگر در این قریه مردمان مهمانپذیر نبودند انسان نباید در اثر لئامت یک عده آن صلاحِ پدر این ایتام را هم فراموش کند، خب این تقدیم اهم بر مهم یک اصل مقبولِ معقولِ مشترکِ بین شریعت و تأویل است این اصل چون پذیرفته شده است وجود مبارک خضر و موسی(سلام الله علیهما) برابر این اصلِ مشترک این سهتا قضیه را تفاهم کردند.
1) (7) . سورهٴ شمس, آیهٴ 10.
مطلب دیگر اینکه وجود مبارک خضر دوتا حرف زد یکی اینکه این کارِ من به دستور من نبود من این چهارتا کاری که کردم سهتا کار مربوط به این قضیه است کارِ اخیرم اعلام تفرقه است گفتم هذَا فِرَاقُ بَیْنِی وَبَیْنِکَ (1) آنچه را که من انجام دادم به دستور خود من نبود به دستور ذات اقدس الهی بود مَا فَعَلْتُهُ عَنْ أَمْرِی این یکی، دوم اینکه نفرمود تأویل کارهای من این است فرمود تأویل آنچه تو نتوانستی تحمل کنی این است محور اعتراض یا سؤال شما که اعتراضی نبود استفهامی بود شما دنبال جواب سؤال خودت بودی من در صدد این نیستم که کار خودم را بیان کنم چون برای من روشن است شما در صدد سؤال بودی که چرا این کارها را کردی این هم جوابِ شما در حقیقت جواب سؤال شما این سه مطلب است نه رازِ کار من، راز کار خودم را که میدانستم بنابراین اینکه نفرمود «ذلک تأویل ما فعلته» بلکه فرمود: ذلِکَ تَأْوِیلُ مَا لَمْ تَسْطِع عَّلَیْهِ صَبْراً این است.
مطلب بعدی که در فرمایشات مرحوم سیّد مرتضی هست که آن حالا الآن باید بررسی بشود قبل از اینکه بقیه عبارتهای مرحوم سیّد مرتضی را بخوانیم که تتمّه بحث روز چهارشنبه بود این نکات مانده را که در این سؤالها مطرح است بررسی بشود تا برسیم به آن بقیه پاسخ مرحوم سیّد مرتضی.
پرسش: برای صاحب شریعتی که به همراهی این مسائل است این نقص نیست که او سؤال میکند.
پاسخ: نه خب، اگر وجود مبارک موسای کلیم مثل پیغمبر اسلام(علیه و علی آله آلاف التحیّة و الثناء) مظهر اسم اعظم بود بله این باید همه چیز را بداند اما غیر از وجود مبارک پیغمبر اسلام دیگران حوزهٴ علمشان محدود است و به تدریج یکی پس از دیگری را عالِم میشوند ارواح انبیا که «خلق الله الأرواح قبل الأجساد» (2) در آن عالَم بودند در قوس نزول البته آنچه را که باید بدانند میدانند اما در قوس صعود که از این طرف به وسیلهٴ عبادات کامل میشوند همهٴ اینها بر اساس رَبِّ زِدْنِی عِلْماً (3) ، رَبِّ زِدْنِی عِلْماً، رَبِّ زِدْنِی عِلْماً پیشرفت میکنند یکی میگوید رَبِّ زِدْنِی عِلْماً یکی میگوید بِّ اشْرَحْ لِی صَدْرِی (4) و مانند آن اینها که در طلیعهٴ عالَم در قوس صعود همهٴ وحی و امثال ذلک را که نمیدانند در قوس نزول بله، آنجا که بودند میدانستند اما اینجا که هستند به تدریج رَبِّ زِدْنِی عِلْماً هست، به تدریج ربِّ اشْرَحْ لِی صَدْرِی هست و مانند آن، یکی از راههایی که وجود مبارک موسای کلیم باید از تأویل برخی از کارها عالِم بشود همین برخورد با خضر(سلام الله علیه) است دیگر، البته کسی معاصر پیغمبر اسلام(صلّی الله علیه و آله و سلّم) باشد که حضرت بخواهد از او استفاده کند این فرض ندارد چون خودش مظهر اسم اعظم است اما انبیای دیگر که مظهر اسم اعظم نیستند هر کدام مظهر اسمی از اسمای الهیاند این محذوری ندارد که پیغمبری از ولیّای از اولیای الهی مطلب را یاد بگیرد.
پرسش: اعلمیّت مداری آنجا مراعات شده؟
پاسخ: بله دیگر این اعلم بود نسبت به تمام امّتش در تمام حوزهٴ شریعت اعلم بود اما در علم تأویل که مورد تکلیف نیست که نباید اعلم باشد که از آن به بعد هم وجود مبارک موسای کلیم مأمور نبود که کاری که خضر میکند او هم انجام بدهد که. دربارهٴ ظهور حضرت(سلام الله علیه) گفته شد وقتی حضرت ظهور کرد گاهی برابر علم باطن عمل میکند اما بنا بر این نیست که انسانِ پیغمبر یا امام(علیهم السلام) برابر آن علم باطن عمل بکند «قد مرّ غیر مرّ» که وجود مبارک پیغمبر به صورت حصر فرمود: «إنّما أقضی بینکم بالبیّنات و الأیمان» (1) با اینکه دو آیه در سورهٴ مبارکهٴ «توبه» به صورت شفاف و روشن دارد هر کاری که میکنید پیغمبر و خدا میدانند قُلِ اعْمَلُوا فَسَیَرَی اللّهُ عَمَلَکُمْ وَرَسُولُهُ در یک آیه وَالْمُؤْمِنُونَ (2) هم دارد که بر ائمه تطبیق شده است، خب ما هر کاری میکنیم حضرت میداند عرض اعمال هم از همین قبیل است یک روایت و دو روایت هم نیست این دوشنبه و پنجشنبه منحصر نیست در دوشنبه و پنجشنبه سانِ عمومی است تقریباً وگرنه هر کاری میکنند او چون شاهد است در قیامت هم باید شهادت بدهد شهیدِ یوم القیامه است، حَجیج یوم القیامه است الآن باید بداند و میداند اما بنا بر این نیست که در حوزهٴ شریعت برابر علم باطن عمل بکنند که، فرمود محکمهٴ قضایی من با یمین و بیّنه اداره میشود مبادا کسی در اثر بیّنهٴ زور یا یمین باطل وارد محکمه بشود و محکومٌله بشود مالی را بگیرد بعد بگوید که من این را به محکمهٴ پیغمبر مراجعه کردم از دست خود پیغمبر گرفتم برای من حلال است فرمود اگر کسی بیّنه باطل داشت یا قسم دروغ خورد مالی را از محکمهٴ من به قضا و داوری خود من گرفت این «قطعةٌ من النار» (3) این آتش را دارد میبرد بنا بر آن نیست ما آنچه را که میدانیم در دنیا عمل بکنیم دنیا برابر با همین اَیمان و بیّنات است، خب. بعد از اینکه وجود مبارک موسای کلیم به اسرار الهی عالِم شد از آن به بعد هم دیگر این طور نبود که مثل خضر عمل بکند که بنای شریعت بر همین است اگر امام معصوم(سلام الله علیه) یا پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) به علم باطنشان عمل بکنند مردم مجبورند آدم خوب باشند اینکه کمال نیست الآن فرمودند مردم آزادند هر راهی را که میخواهند بروند آزادند ولی قیامتی هست، جهنمی هست تا اینکه حُسن و قبح اعمال، سوء اختیار و حُسن اختیار مشخص بشود.
پرسش: فلسفهٴ تعلیم حضرت موسی چه میشود اگر مأمور به عمل نیست؟
پاسخ: خیلی از علومی که به عمل نمیرسد الآن ما خیلی چیز از این قضیه فهمیدیم آن اصول پنجگانه که فهمیدیم از همین قضیه بود که عالَم مخلوق خداست یک، به حق خلق شده دو، عالَم مربوب خداست سه، به حکمت اداره میشود چهار، خیلی از اسرار است که بر اساس اهم و مهم انجام میشود پنج، ما مطمئن میشویم که کارِ خدا اعتراضبردار نیست میفهمیم هیچ إِنَّا کُلَّ شَیْءٍ خَلَقْنَاهُ بِقَدَرٍ (1) این «کفی بذلک علما» برای ما آرامبخش است دیگر ما سعی میکنیم که خودمان را در مسیر حق در بخش خلقت، در مجرای حکمت در بحث ربوبیّت قرار بدهیم تا فیض بگیریم هیچ اعتراضی نمیتوانیم بکنیم نسبت به عالَم برای اینکه عالَم در مدار حق دارد میگردد این افادهٴ علمی میکند و اساسِ عملی هم بر اساس حوزهٴ شریعت است البته، خب.
مطلب بعدی آن است که در بحثهای قبل داشتیم وجود مبارک خضر یا الیاس اگر الیوم زنده باشند جزء اولیای الهیاند دیگر ممکن نیست در زمین باشند وحیِ شریعت و نبوّت و تبلیغ احکام به اینها القا بشود که از طرف خدا وحیای برسد به اینها که فلان شیء حکمش این است، فلان شیء حکمش این است برای اینکه این با خاتمیّت سازگار نیست یا اینها الیوم نیستند یا اگر هستند به عنوان ولیّای از اولیای الهی هستند نه به عنوان نبی آن جریان «لا نبیّ بعدی» (2) و مانند آن اطلاق دارد یعنی بعد از من دیگر وحی تشریعی نمیآید خواه کسی از قبل بوده و بعد از من حیات او ادامه داشته باشد یا نه بعد از من بیاید در بیانات نورانی حضرت امیر در نهجالبلاغه این است که در رحلت پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) به حضرت عرض کرد «لَقَدِ انْقَطَعَ بِمَوْتِکَ مَا لَمْ یَنْقَطِعْ بِمَوْتِ غَیْرِکَ» (3) یعنی با رحلت شما وحی تشریعی قطع شد که با رحلت هیچ کسی در عالَم وحی تشریعی قطع نمیشد برای اینکه انبیای قبلی وقتی که رحلت کردند باز لَقَدْ وَصَّلْنَا لَهُمُ الْقَوْلَ (4) بود انبیای بعدی بودند تا به شما رسید اما با رحلت شما وحی تشریعی که حکمی از طرف خدا با شریعت بیاید این دیگر نیست خواه این شخص قبلاً بوده و بعداً هم نبوّت او ادامه داشته باشد یا نه بعداً پیغمبر بشود در هر دو حال این با خاتمیّت سازگار نیست لذا اگر خضر(سلام الله علیه) زنده است که از بعضی روایات برمیآید این برابر همان علم تأویل و ولایت کار میکند نه بر اساس شریعت که وحی تشریعی نازل بشود بر اساس وحی شریعت باید تابع شریعت قرآن و عترت باشد این برای این. اما مسئله تفویض این مستحیل است چون تفویض محال است مثل جبر، کاری را خدای سبحان به کسی تفویض نکرده به خضر یا غیر خضر(سلام الله علیه) کاری را تفویض کرده باشد اینچنین نیست اینها مأمور الهیاند چه اینکه خود خضر هم در آن جمعبندی نهایی گفت وَمَا فَعَلْتُهُ عَنْ أَمْرِی بنابراین در جریان تفویض مطلقا ممنوع است.
مسئلهٴ بعدی آن است که این نسخهٴ خطی چه همان که در خلال بحث اشاره شد ولو اینکه کَنز نباشد خب مطالب علمی است این مطالب علمی دعوت توحید است، دعوت به رسالت است این فخری است برای یک منطقه که از این امور استفاده کنند، خب حالا اینها گوشهای از بحثهای مربوط به مسائل قبلی است. دربارهٴ عصمت مطلقه انبیا که اگر یک وقت کاری کردند کار عادی باعث سلب طمأنینه میشود یا نه؟ اینها مباحثش قبلاً گذشت و همچنین آنچه مربوط به وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) بود در جریان آن عصای مَمشوق که حضرت سواره بودند به دوش کسی آن هم قصّهاش قبلاً گذشت. مرحوم سیّد مرتضی(رضوان الله علیه) در کتاب شریف تنزیهالأنبیاء بر اساس این چاپهایی که الآن دست ماست صفحهٴ 143 تا صفحهٴ 150 این شش، هفت صفحه مربوط به جریان حضرت موساست تنزیه حضرت موسی در این قسمت البته برخورد حضرت موسی با خضر این بعد از اینکه ثابت شده باشد که وجود مبارک موسی بعد از نبوّت این سفر را داشت و این سؤالها پیش آمد اما بر اساس احتمال اول مرحوم شیخ مفید که این سفرهای سهگانهٴ موسای کلیم با خضر(سلام الله علیهما) برای قبل از نبوّت حضرت موسی بود بسیاری از این سؤالها دیگر رخت برمیبندد فرض مرحوم سیّد مرتضی این است که بر اساس احتمال دوم فرمایش شیخ مفید استادشان هست که موسای کلیم در زمان نبوّت با خضر(سلام الله علیهما) برخورد کرد این اشکالات هفتگانه را در روز چهارشنبه خواندیم.
پرسش: این سه مطلب با سه صفحهٴ جداگانه مطرح شد یا در یک جلسه؟
پاسخ: در یک جلسه که نبود در سفر بود ولی این قبلاً گذشت که سیدناالاستاد مرحوم علامه فرمودند این در حقیقت سهتا سؤال است و یک جواب سهتا قضیه جداگانه نیست البته این فرمایش در سخنان تفسیر ابیالسعود هم بود از اینکه چرا قرآن کریم در همان قضیهٴ اول شرط و جزا را جدا کرد ولی در قضیه دوم و سوم همهٴ کارهای خضر را در طرف شرط قرار داد و سؤال موسی را در طرف جزا قرار داد این نکته از تفسیر ابیالسعود و از تفسیر المیزان قبلاً گذشت در این برخورد در این راه یک مقدار سفر کشتی دریایی بود یک مقدار سفر خشکی به تدریج این سهتا قضیه واقع شد، خب این اشکالات هفتگانه را که در صفحهٴ 144 بود خواندیم بعضی از جوابها که در صفحهٴ 145 و اینها بود بازگو شد در آنجا وجود مبارک موسی و خضر دربارهٴ استطاعت سؤال کردند که خب خضر فرمود تو نمیتوانی، خب سخن از نفی استطاعت است یا سخن از نفی صبر؟ اگر نفی استطاعت باشد که جا برای نقد نیست خب اگر کسی نتواند کاری را انجام بدهد جا برای نقد و اعتراض نیست چرا خضر اعتراض کرد که تو نمیتوانی ولی محور اساسی صبر است نه استطاعت به دلیل اینکه وجود مبارک موسای کلیم در پاسخ گفت: سَتَجِدُنِی إِن شَاءَ اللَّهُ صَابِراً (1) نه «إن شاء الله مستطیعا» پس محور گفتگو صبر است اگر کسی قدرت استطاعت نداشته باشد که مکلّف نیست اما اگر استطاعت داشته باشد مکلّف به صبر است وَلاَ أَعْصِی لَکَ أَمْراً (2) که وجود مبارک موسی فرمود این مشروط به مشیئت است این تعبیر سَتَجِدُنِی إِن شَاءَ اللَّهُ صَابِراً وَلاَ أَعْصِی لَکَ أَمْراً سؤالِ سؤالکننده این است که چرا لاَ أَعْصِی لَکَ أَمْراً (3) گفت در حالی که «عَصی أمره»؟ پاسخش این است که این انشاءالله حلقهٴ ارتباطی گذشته و آینده است گذشته این است که سَتَجِدُنِی إِن شَاءَ اللَّهُ صَابِراً (4) آینده آن است که وَلاَ أَعْصِی لَکَ أَمْراً این إِن شَاءَ اللَّهُ که قبل واقع شد هم برای صَابِراً هست هم برای وَلاَ أَعْصِی لَکَ أَمْراً یعنی اگر خدا بخواهد من صبر میکنم و فرمان شما را تخلّف نمیکنم حالا اگر مشیئت الهی به چیز دیگر تعلّق گرفت که من صبر نکنم یک، و حرف شما را نپذیرم دو، من خلاف نکردم چون من معلّق کردم به مشیئت الهی.
اما اینکه گفت لَقَدْ جِئْتَ شَیْئاً إِمْراً (1) اِمْر به چند معناست هم کارِ مهم است، داهیه است، سؤالبرانگیز است، امر عجیب است اینها را میگویند اِمر به معنای منکر و حرام و قبیح نیست چون این کلمهٴ اِمْر در چند معنا به کار میرود و در موارد متعدّد کاربرد دارد ما به قرینهٴ اینکه طرفین معصوماند این کلمهٴ اِمْر را باید حمل بکنیم بر آن معنایی که با عصمت این بزرگواران منافاتی نداشته باشد. اما دربارهٴ این لَّقَدْ جِئْتَ شَیْئاً نُّکْراً (2) دربارهٴ شَیْئاً نُّکْراً یک وقت در مسئله کِذب خبری و مُخبری این فرق گذاشته شده یک وقت است میگوییم این خبر کذب است نه اینکه گوینده کاذب است گوینده یک انسان امینی است ولی این خبر را اشتباهی به عرض ایشان رساندند این میشود کذب خبری در حالی که مخبر امین است و عادل است یک وقت است نه، مخبر خائن است گزارشگر دروغگوست و اتفاقاً این گزارش درست در آمد یک خبر درستی بود اینجا کذب مُخبری هست ولی کذب خبری نیست گاهی نه، هم خبر دروغ است هم مُخبر دروغگو این جمع بین کذبین است در جریان نُکْر همین طور است یک وقت است که کسی فاسق است و در صدد معصیت است که هم فعل منکر است و هم فاعل فاسق یک وقت است نه، فاعل حکیم است معصوم است به حق کار میکند ولی فعل ناشناخته است به حسب شریعت نُکْر است یعنی منکر، به حسب تعبیر عُرف است یعنی معروف بنابراین این سؤال وجود مبارک موسای کلیم گفت لَّقَدْ جِئْتَ شَیْئاً نُّکْراً یعنی کاری کردی که در شریعت منکر است درست هم هست کسی که صاحب شریعت است که قصاص قبل از جنایت نمیکند ولی همین کار در حوزهٴ تأویل عرف است یعنی معروف است در آنجا میشود امرِ معروف در اینجا میشود نهی از منکر بنابراین جمع ممکن است.
مطلب بعدی آن است که مرحوم سیّد مرتضی میفرمایند شما این سؤالها را یکبار مرور کنید این نگفت تو کارِ اِمْر کردی، گفت تو نُکر کردی همهاش با استفهام است أَخَرَقْتَهَا لِتُغْرِقَ أَهْلَهَا لَقَدْ جِئْتَ شَیْئاً إِمْراً (1) أَقَتَلْتَ نَفْساً زَکِیَّةً بِغَیْرِ نَفْسٍ لَّقَدْ جِئْتَ شَیْئاً نُّکْراً (2) این نُکر و آن اِمر متفرّع بر آن مطلب مسئولعنه است اینکه با سؤال استفهامی همراه بود آیا این کار را کردی؟ در حقیقت این است که آیا این اِمر است، آیا این نُکر است یا نه؟ وگرنه این خرق را که دیده آن قتل را که دیده آنچه که سؤالآفرین است این است که سرّ این خَرق و آن قتل چیست؟ اگر یک وقت همزه استفهام نبود معنایش این است که وجود مبارک موسی(سلام الله علیه) به ضرس قاطع اِمر و نُکر را به خضر اسناد داد یعنی فعل، فعل امر و نُکر است اینچنین که نبود که در هر دو بخش مصدّر به همزهٴ استفهام است أَخَرَقْتَهَا لِتُغْرِقَ أَهْلَهَا لَقَدْ جِئْتَ شَیْئاً إِمْراً، أَقَتَلْتَ نَفْساً زَکِیَّةً بِغَیْرِ نَفْسٍ لَّقَدْ جِئْتَ شَیْئاً نُّکْراً این نُکْر و آن اِمْر، این اِمر و آن نُکر در فضای استفهام است بنابراین این یک امر قبیح را به عنوان قطعی اسناد نداده است.
پرسش: این ادب منکر بودن را نفی نمیکند منتها ادب صاحب شریعت ایجاب میکند سؤال مؤدبانه کند.
پاسخ: از این مؤدّبانهتر، ادب در سؤال شریعت این است که شریعت خودش را حفظ بکند خب این نهایت غیور بودن را حفظ میکند کسی که مسئول یک دین است باید دینش را حفظ بکند با تمام جهت، لذا آن را در بحثهای قبلی که چطور وجود مبارک موسای کلیم صبر نکرد این گفته شد این بیصبری فضیلت است یک وقت است آدم صبر میکند ببیند که قصّه چه پیش میآید اما یک وقت خلاف شرع واقع شده این برای چه صبر بکند اینجا بیصبری فضیلت است، اینجا زود اقدام کردن فضیلت است اینجا جای سکوت نیست وجود مبارک موسای کلیم هم ساکت نبود نهایت ادب را هم کرد اول هم گفت أَن تُعَلِّمَنِ (3) بعد هم عذرخواهی کرد قَدْ بَلَغْتَ مِن لَدُنِّی عُذْراً (4) و مانند آن با اینکه هنوز برایش روشن نشد تأویل این کار چیست اما فرمود: قَدْ بَلَغْتَ مِن لَدُنِّی عُذْراً این کارها را هم کرده دیگر، خب.
پرسش:...احتمال دارد که خلاف شرع کرده باشد در حدّ یک احتمال است.
پاسخ: نه دیگر ظاهرش بیّنالغی است دیگر فاعل معصوم است کارِ بد نکرد اما فعل به حسب ظاهر خلاف شرع است دیگر آدم یک کشتی که در معرض خطر هست کشتی غرق میشود اهلش هم غرق میشود در دریا آدم چنین کاری نمیکند که.
پرسش: شاید که یک وجه دیگری که مفروض باشد در آنجا که دارد یک پسر را میکشد دو احتمال صورت میگیرد یک حُسن ظن است, دو سوء ظن است.
پاسخ: نه بالأخره اینکه نفسِ زکیّه است چون احراز کرده گفته بچهای است در میدان داشت بازی میکرد و فلان، سابقهٴ قتل هم که ندارد برای موسای کلیم هم این دوتا امر مشخص بود اگر گمنام بود که نمیدانست که کسی را کشته یا نکشته خب نمیگوید که بِغَیْرِ نَفْسٍ (1) اگر گمنام باشد نمیداند آلوده است یا غیر آلوده که نمیگوید أَقَتَلْتَ نَفْساً زَکِیَّةً فرضِ سؤال این است که این دو مطلب برای وجود مبارک موسای کلیم ثابتشده بود که این نفس نه عقیدهٴ باطلی، نه شرکِ باطلی، نه آلوده دامن بودنی داشت که باعث قتل بشود لذا فرمود: نَفْساً زَکِیَّةً یک، نه کسی را کُشته دو، فرمود: بِغَیْرِ نَفْسٍ بالأخره آدم که اعدام میشود یا برای آلوده بودن دامن اوست یا برای قتل نفس است دیگر برای حضرت موسای کلیم(سلام الله علیه) ثابت شده بود که این هیچ کدام از این دوتا کار را نکرد.
جوابهای دیگری که مرحوم سیّد مرتضی میدهند دربارهٴ نسیان که لاَ تُؤَاخِذْنِی بِمَا نَسِیتُ (2) وجوهی گفته شد که در بعضی از تعبیرات قبلی آمده گاهی تعبیر میکنند که این کار شبیه نسیان است نه اینکه من نسیان کردم نظیر آنچه دربارهٴ برادران یوسف(سلام الله علیه) گفتند أَیَّتُهَا الْعِیرُ إِنَّکُمْ لَسَارِقُونَ (3) یعنی کارِ شما شبیه کار سارقان است آنجا هم این توجیه آمده که کار در صورت مجرای استفهام است و امثال ذلک. در جریان فَخَشِینَا أَن یُرْهِقَهُمَا طُغْیَاناً وَکُفْراً (4) فرمود ظاهر «یَشهد أنّ الخشیة من العالِم لا من» خشیت از طرف شخص است بعد خشیت را به چند وجه معنا کردند خشیت یعنی کراهت یک وقت است میگوییم انسان فقط باید به خدا امیدوار باشد در رَجاء باید موحّد باشد فقط به خدا امیدوار باشد «لا یرجون أحد منکم الا ربه» این درست است، در خوف و خشیت «لا یخافنّ الا ذنبه» (5) فقط از خدا باید بترسد درست است برای اینکه منشأ همهٴ آثار خداست اما اگر بگوییم که حالا یک انسان پاکی، مؤمنی، ولیّای از اولیای الهی بگوید من اگر جلوی این کار را نگیرم میترسم برود مسجد را منفجر کند بگویند شما فقط باید از خدا بترسی؟ این با آن دوتا مسئله است، دوتا مبحث است. این خشیت در آنجا به این معنا که کار به دست خداست لذا انسان فقط از خدا اطاعت میکند دیگر از غیر خدا که اطاعت نمیکند چون از غیر خدا کاری ساخته نیست اما این در تعبیرات ادبی، محاورات، ادبیات عرفی این است که من میترسم برود مسجد را آلوده کند، من میترسم مزاحم مردم بشود من میترسم، این من میترسم یک امر رایجی است وجود مبارک هارون به موسای کلیم(سلام الله علیهما) فرمود گرچه این گوسالهپرستی راه انداخته ولی من اگر جلویش را میگرفتم خشیتُ که میترسیدم که تو بگوییم که چرا فَرَّقتَ بین بنیاسرائیل میترسیدم اعتراض بکنی اینگونه از خشیتها با انحصار خشیت تعقیبی و تعذیبی دربارهٴ ذات اقدس الهی منافات ندارد. چند وجه مرحوم سیّد مرتضی ذکر کرده که خشیت به معنی کراهت است در سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» که قبلاً گذشت این بود که خدای سبحان فرمود: کُلُّ ذلِکَ کَانَ سَیِّئُهُ عِندَ رَبِّکَ مَکْرُوهاً (6) یعنی همهٴ این سیّئات نزد خدا مکروه است خدا کراهت دارد نسبت به بعضی از امور رضایت دارد که رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ (7) نسبت به بعضی از امور کراهت دارد این خشیت هم به معنای کراهت است.
دربارهٴ مساکین که آیا کشتیداشتن با مسکینبودن سازگار است یا نه؟ این دیگر میگوید تعبیر گرچه مربوط به تنزیه حضرت موسی نیست حالا خضر گفته که أَمَّا السَّفِینَةُ فَکَانَتْ لِمَسَاکِینَ (1) حالا بحثِ ادبی را در خلال تنزیه انبیا ذکر کردند این خیلی تناسبی ندارد حالا بالأخره الآن دارند بحث میکنند که آیا فقیر مشکلش بیشتر است یا مسکین، این نزاع معروف هست حالا در اینجا کسانی که کشتی دارند تعبیر شده به مساکین این چه نقدی است بر موسی؟ چه نقدی است بر خضر(سلام الله علیهما) به هر تقدیر ایشان برای پاسخ این سؤال که خب حالا اگر کسی یک چند نفرند چندتا برادرند اعضای خانواده یک لِنج کرایهای دارند کَپرنشین هم هستند اگر یک لنج کرایهای دارند یا وسیلهٴ مسافرکشی دارند یا وسیلهٴ بارکشی اینکه با مَسکنتِ اینها منافات ندارد اینکه با فقر اینها منافات ندارد این را حالا دارند توجیه میکنند و توجیه کردند، بعد کلمهٴ «وراء» را که حالا میبینید این بحث تفسیری است که با تنزیه آمیخته شده آیا «وراء» به معنی اَمام است یا به معنی خلف میگوید در اینجا «وراء» به معنی اَمام است یعنی جلو و اگر هم به معنای خَلف باشد باز قابل تطبیق است که اینها با بحث تنزیهی سازگار نیست با بحث تفسیری سازگار است.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
وَأَمَّا الْجِدَارُ فَکَانَ لِغُلاَمَیْنِ یَتِیمَیْنِ فِی الْمَدِینَةِ وَکَانَ تَحْتَهُ کَنزٌ لَهُمَا وَکَانَ أَبُوهُمَا صَالِحاً فَأَرَادَ رَبُّکَ أَن یَبْلُغَا أَشُدَّهُمَا وَیَسْتَخْرِجَا کَنزَهُمَا رَحْمَةً مِن رَّبِّکَ وَمَا فَعَلْتُهُ عَنْ أَمْرِی ذلِکَ تَأْوِیلُ مَا لَمْ تَسْطِع عَّلَیْهِ صَبْراً ﴿82 وَیَسْأَلُونَکَ عَن ذِی الْقَرْنَیْنِ قُلْ سَأَتْلُوا عَلَیْکُم مِنْهُ ذِکْراً 83 إِنَّا مَکَّنَّا لَهُ فِی الْأَرْضِ وَآتَیْنَاهُ مِن کُلِّ شَیْءٍ سَبَباً 84 فَأَتْبَعَ سَبَباً 85 حَتَّی إِذَا بَلَغَ مَغْرِبَ الشَّمْسِ وَجَدَهَا تَغْرُبُ فِی عَیْنٍ حَمِئَةٍ وَوَجَدَ عِندَهَا قَوْماً قُلْنَا یَا ذَا الْقَرْنَیْنِ إِمَّا أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّا أَن تَتَّخِذَ فِیهِمْ حُسْناً 86 قَالَ أَمَّا مَن ظَلَمَ فَسَوْفَ نُعَذِّبُهُ ثُمَّ یُرَدُّ إِلَی رَبِّهِ فَیُعَذِّبُهُ عَذَاباً نُّکْراً 87 وَأَمَّا مَنْ آمَنَ وَعَمِلَ صَالِحاً فَلَهُ جَزَاءً الْحُسْنَی وَسَنَقُولُ لَهُ مِنْ أَمْرِنَا یُسْراً 88
1) (36) . سورهٴ کهف, آیهٴ 79.
جریان محاوره و مصاحبه وجود مبارک موسی و خضر(علیهما السلام) برای عدهای مطرح بود و سؤال هم کردند و آنچه مربوط به اسرار و حِکم این محاوره بود قرآن کریم بیان فرمود و پیامبر بودنِ وجود مبارک موسای کلیم منافات ندارد با اینکه برخی از تأویلهای احکام و حِکم را به وسیلهٴ ولیّای از اولیای الهی از طرف خدای سبحان یاد بگیرند و آن شخص هم فرشته نبود یک عبدِ صالحی بود که از رحمتِ عنداللهی و علم لدیاللهی برخوردار بود و چون سؤال, سؤال عالِمانه است و متعلّمانه نه معتضرانه بنابراین منافات ندارد پیامبری سؤال بکند از ولیّای از علم لدنّی دارد و در حقیقت از طرف خدای سبحان هم مأموریت پیدا کرده و آنچه را که وجود مبارک خضر انجام داد سؤالِ حضرت موسی را برانگیخت نه اعتراض او را و تمام این سؤالها در محور حکمتِ فعل است نه اعتراض بر فاعل و اصل این مصاحبه و محاوره برای فراگیری است چون اصل این مصاحبه برای فراگیری است وجود مبارک موسی باید سؤال بکند و جواب هم بشنود, پس اگر گفته بشود که با اینکه موسای کلیم از انبیای اولواالعزم است چرا میپرسد و یاد میگیرد این پاسخش قبلاً ارائه شد که موسای کلیم از فرد عادی مطلب را یاد نگرفت و آن هم شریعت را نیاموخت بلکه تأویل احکام را از عبدی که از علمِ لدیاللهی برخوردار بود استفاده کرد و هرگز سؤالهای موسای کلیم اعتراضی نبود استفهامی بود و استعلامی بود و هرگز سؤالهای موسای کلیم نسبت به فاعل نبود نسبت به فعل بود که این کار رازش چیست نه تو چرا این کارها را کردی, خب اینها مطالبی بود که در خلال بحثهای قبلی بازگو شد.
پرسش: اگر سؤال در این داستان در این جریان گواه بود. چرا نمیشد از سؤال فَلاَ تَسْأَلْنِی عَن شَیْءٍ (1) .
پاسخ: بله, یعنی سؤال نکن تا من خودم بازگو کنم اگر ظاهر این فعل اِمْر یا نُکْر نبود وجود مبارک موسای کلیم صبر میکرد اما ظاهر این کارها بر خلاف شریعت بود و کسی که مسئول شریعت است نمیتواند کاری که بر خلاف شریعت است ببیند و تحمل کند لذا سؤالش را سریعاً اعلام کرد اگر صبر میکرد پاسخ میشنید لکن چه اینکه در بعضی از روایات هم هست لکن اگر این کارها, کارهای عادی بود اسرارش معلوم نبود صبر میشد اما کاری که به حسب ظاهر اِمْر است, به حسب ظاهر نُکْر است بر خلاف شریعت است به فعل باید توجه کرد گرچه فاعل معصوم است دربارهٴ این فعلها این سؤالها مطرح شد. اصلِ این قصّه عطف است بر قصه دیگر یعنی اینکه فرمود: وَإِذْ قَالَ که در آیهٴ شصت همین سورهٴ مبارکهٴ «کهف» گذشت وَإِذْ قَالَ مُوسَی این عطف است بر آیهٴ پنجاهی که قبلاً بحث شد آیهٴ پنجاه سورهٴ مبارکهٴ «کهف» این بود وَإِذْ قُلْنَا لِلْمَلاَئِکَةِ اسْجُدُوْا لآِدَمَ این آیهٴ پنجاه, بعد وَإِذْ قَالَ مُوسَی لِفَتَاهُ این آیهٴ شصت که در حقیقت عطف قصه بر قصه است برای مردم حجاز هم حالا خواه در اثر اینکه در کتابهای اهل کتاب بود و اینها متوجه شدند یا سینه به سینه به اینها رسید این سؤالها مطرح بود و همینها را طرح کردند یکی از آنهایی که مطرح بود و طرح کردند همین است جریان ذیالقرنین است, خب پس این قصّهٴ ذیالقرنین به دنبال قصّهٴ محاورهٴ خضر و موسی برای آن بود که حالا یا در کتابهای اهل کتاب بود و از راه اهل کتاب به مشرکان حجاز رسید یا سینه به سینه این قصّه باخبر بود آنها خواستند مستحضر بشوند و مطّلع بشوند.
1) (1) . سورهٴ کهف, آیهٴ 70.
پرسش: حاج آقا در مورد مسئله خضر و موسی اگر واقعاً وظیفهٴ موسی پرسیدن بود و از غیرت او حساب میشد چطور پس مسئله هذَا فِرَاقُ بَیْنِی وَبَیْنِکَ (1) مطرح شد.
پاسخ: برای اینکه بیش از این مأموریت نداشت اگر خودش تعهّد سپرد که اگر من سؤال بکنم فَلاَ تُصَاحِبْنِی قَدْ بَلَغْتَ مِن لَدُنِّی عُذْراً (2) کسانی که مربوط به عالَم تأویلاند احکام باطنی دارند مأموریّتشان هم محدود است مسئولیّتشان هم محدود است از اینجا ما میفهمیم که این جریان حضرت موسی و خضر در همین سه محور بود و اگر این سه محور برای دیگران حل بشود خیلی از مسائل حل میشود برای خود موسای کلیم بسیاری از این مسائل حل شد یک سؤال یا یک مطلب را وجود مبارک حضرت امیر از پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) آموخت فرمود خدای سبحان به وسیلهٴ این یک در هزار درِ علم به روی من گشود که از هر دری هزار در گشوده میشود از این قاعده از این مطلبی که حضرت فرمود ألف باب گشوده شد و از هر بابی هم ألف, ألف ألف میشود یک میلیون سابقاً که واژهٴ میلیون مطرح نبود وقتی میخواستند از میلیون یاد بکنند میگویند ألف ألف و چون میلیون واحدی نبود که در دسترس بسیاری از مردم قرار بگیرد اگر میخواستند کسی را رجم کنند که او اهل مبالغه است او اغراقگوست میگویند او را رها کن او ألف ألف میگوید یعنی از میلیون حرف میزند آن روز ألف ألف گفتن مقدور هر کسی نبود, خب گاهی میبینید مطلبی از وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) به حضرت امیر(علیه الصلاة و علیه السلام) میرسد و یک میلیون مطلب از آن در میآید این سه قصّه سهتا راز و رمز تأویلی است که وجود مبارک خضر به عنایت الهی به موسی(سلام الله علیهما) القا کرد و از هر کدامش ألف باب علم در میآید برای ماها که قَدَمی فکر میکنیم, لحظهای فکر میکنیم, کلمهای فکر میکنیم سهتا مطلب است اما برای آنها ممکن است سه میلیون مطلب باشد وجود مبارک موسای کلیم خیلی چیز فهمید.
پرسش: ببخشید در بحث گذشته فرمودید حضرت موسی که از حضرت خضر سؤال کرد چون مظهر اسمای جامع نبود سؤال کرد ولی پیغمبر ما چون مظهر اسمای حُسنا بود و جامع و کامل بود سؤال نکرد سؤال ما این است که پیغمبر هم خیلی جاها سؤال کردند و گفت منتظر وحی هستم نمیتوانم...
پاسخ: نه, نه اینکه از خدا سؤال نمیکرد از غیر خدا سؤال نمیکرد تفاوت موسای کلیم و وجود مبارک پیغمبر(علیهما الصلاة و علیهما السلام) این بود که چون وجود مبارک پیغمبر خاتم مظهر اسم اعظم است از احدی سؤال نکرد مطلبی را تا بفهمد نه اینکه از خدا سؤال نمیکرد خدا که مأمور بود بر اساس رَبِّ زِدْنِی عِلْماً از خدا سؤال بکند که.
پرسش: فرق بین حضرت جبرائیل و حضرت خضر چیست؟
پاسخ: نه, جبرائیل(سلام الله علیه) که خب رسول است در حقیقت سؤال را وجود مبارک پیغمبر از خدا دارد میگوید رَبِّ زِدْنِی عِلْماً (1) , رَبِّ زِدْنِی عِلْماً نه به جبرئیل بگوید «یا جبرئیل زدنی علما» وحی را گاهی جبرئیل میآورد گاهی بدون واسطه وحی به پیغمبر میرسد مَا کَانَ لِبَشَرٍ أَن یُکَلِّمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْیاً أَوْ مِن وَرَاءِ حِجَابٍ أَوْ یُرْسِلَ رَسُولاً فَیُوحِیَ بِإِذْنِهِ (2) از سه راه ممکن است یک انسان کامل از خدای سبحان علم دریافت کند که جامعترینش نصیب پیغمبر است.
خب, بنابراین این حوادث را نسبت به آن جریان سوم, جریان سوم از سنخ ظلم به نفس نبود که بگوییم ظلم به نفس حرام است ظاهر کار مطابق با حکمت نبود یعنی یک قوم لئیمی که از شایستهترین فضایل انسانی محروماند به نام ضیافت چنین قومی شایستهٴ احسان نیستند که یک پیامبر بزرگواری یا ولیّای از اولیای الهی به بازسازی یا نوسازی یک دیوارِ در شُرُف انهدام بپردازد این کار بر خلاف حکمت است.
پرسش: احکام دفع سیّئه بر حَسنه که نباید خلاف حکمت باشد.
پاسخ: نه, منظور آن است که این کار بر خلاف حکمت است سؤالبرانگیز است نه چون معصیت بود, ظلم به نفس بود این کار را کردند ظلم به نفس در کار نبود ما یک ایثار داریم, احسان داریم و یک عدل که بالاتر از عدل, احسان است و ایثار وجود مبارک موسای کلیم خودش هم ایثار کرد در همان آیهٴ سورهٴ مبارکهٴ «قصص» که خواندیم گفت رَبِّ إِنِّی لِمَا أَنزَلْتَ إِلَیَّ مِنْ خَیْرٍ فَقِیرٌ بعد از اینکه فَسَقَی لَهُمَا ثُمَّ تَوَلَّی إِلَی الظِّلِّ فَقَالَ رَبِّ إِنِّی لِمَا أَنزَلْتَ إِلَیَّ مِنْ خَیْرٍ فَقِیرٌ (1) اینجا جای ایثار است نه اگر سؤالِ سوم حضرت موسی برای این نیست که او خلاف شرع کرده مثلاً, ظلم به نفس کرده و این خلاف شرع سؤالبرانگیز است نظیر سؤال اول و دوم, خلاف شرعی در کار نبود.
خب, جریان ذیالقرنین هم از مطالب مطروحه در حجاز بود که از نزد اهل کتاب به اینها رسید و از وجود مبارک پیغمبر سؤال کردند که ذیالقرنین چیست؟ آنها دنبال قصه و تاریخ و امثال اینها بودند قرآن کریم راه سؤال و جواب را به اینها آموخت که شما به دنبال چیزی باشید که اساس داشته باشد تاریخِ او که اسم او چه بود؟ پدر او که بود؟ مادر او که بود؟ در کدام سرزمین میزیست؟ چه موقع به دنیا آمده؟ چه موقع مُرده اینها سودی ندارد شما شأن او و هویّت علمی او و عملی او را بخواهید یَسْأَلُونَکَ عَن ذِی الْقَرْنَیْنِ حالا چرا او را ذیالقرنین گفتند آیا برای این است که قَرْن مشرق و مغرب را پیموده است یا عمر طولانی کرده است که تقریباً دو قرن را درک کرد یا در تاج او دوتا چیزی شبیه قَرن و شاخ بود وجوهی گفته شد که هیچ کدام از اینها «لا یَضرّ من جَهله و لا ینفع مَن عَلِمه» وَیَسْأَلُونَکَ عَن ذِی الْقَرْنَیْنِ قُلْ سَأَتْلُوا عَلَیْکُم مِنْهُ ذِکْراً شما حالا یا خودتان این سؤال را کردید یا عدهای وادارتان کردند از اهل کتاب وادارتان کردند که سؤال کنید جریان ذیالقرنین چیست؟ من که نزد خودم این قصّهها را بازگو نکردم و نمیکنم بعداً اگر ذات اقدس الهی آیاتی نازل بکند از طرف خدا ذکری را بر شما تلاوت میکند اگر ضمیر مِنْهُ به الله برگردد و مقصود از ذکر آیات قرآن کریم باشد معنایش این میشود «سأتلوا علیکم مِن الله آیةً أو آیات» اما اگر ضمیرِ مِنْهُ به ذِی الْقَرْنَیْنِ برگردد دیگر منظور از ذکر یعنی جریان او را من برای شما تلاوت میکنم این دوتا احتمال هست اما احتمال اول که ضمیر مِنْهُ به الله برگردد و مقصود از ذکر آیه یا آیات قرآنی باشد که با تلاوت که مُشعر به قداست است سازگار باشد اُولاست, پس دوتا احتمال هست یکی اینکه ضمیر به ذِی الْقَرْنَیْنِ برگردد منظور از ذکر, تاریخ او باشد, احتمال دیگر اینکه ضمیر مِنْهُ به الله برگردد, ذکر هم منظور آیهای از آیات قرآن باشد که از قرآن کریم خدای سبحان به عنوان ذکر یاد کرده است سَأَتْلُوا عَلَیْکُم مِنْهُ ذِکْراً.
1) (6) . سورهٴ قصص, آیهٴ 24.
پرسش: ضمیر به مذکور برگردد بهتر از تقدیر نیست؟
پاسخ: مذکور در چه کسی؟
پرسش: از ذیالقرنین.
پاسخ: خب حالا تلاوت با او سازگار نیست, ذکر با او سازگار نیست, خب.
بعد هم مؤیّد اینکه ضمیر به الله برمیگردد و منظور از ذکر آیات است این است إِنَّا مَکَّنَّا لَهُ حالا تلاوت شروع شده, خب این تلاوت را از چه کسی دارد میگوید؟ از خدای سبحان, خدا میفرماید ذیالقرنین کسی بود که ما او را در زمین متمکّن کردیم گاهی ارض گفته میشود ارضِ زندگی که همان محلّی است, گاهی ارض گفته میشود وسیعتر از محلّی همان منطقهای است, گاهی ارض گفته میشود وسیعتر از محلّی و منطقهای بینالمللی است که کلّ ارض است در جریان طوفان نوح و امثال طوفان نوح این سهتا احتمال مطرح بود اینجا به قرینهٴ وَآتَیْنَاهُ مِن کُلِّ شَیْءٍ سَبَباً از یک سو و رفتن او به مشرق و مغرب عالَم از سوی دیگر تأیید میکند که منظور از این ارض, محلّی یا منطقهای نیست بلکه بینالمللی است إِنَّا مَکَّنَّا لَهُ فِی الْأَرْضِ یعنی «فی کلّ الأرض» ما متمکّن کردیم وَآتَیْنَاهُ مِن کُلِّ شَیْءٍ سَبَباً این هم تأیید میکند او بخواهد به هر چیزی برسد اسبابش را فراهم کردیم اگر بخواهد سفرِ ظاهری داشته باشد وسیلهاش را فراهم کردیم, سیرِ علمی داشته باشد علوم را به او دادیم یا به صاحبان او دادیم وسایل علمی را فراهم کردیم او اگر بخواهد کاری انجام بدهد که سببش علم است ما علم را در ارکان او فراهم کردیم, اگر بخواهد کاری انجام بدهد که سببش مال است ما مال را در اختیار او قرار دادیم این طور نیست که او تکبُعدی باشد مثلاً در مسائل مالی از اسباب مادّی برخوردار باشد ولی در مسائل علمی از اسباب تحقیقی بیخبر باشد برخوردار نباشد این طور نیست وَآتَیْنَاهُ مِن کُلِّ شَیْءٍ سَبَباً ما این امکانات را به او دادیم او هم از این امکانات استفاده کرد خیلیها هستند که خدای سبحان به آنها قدرت میدهد, امکان میدهد ولی بهره نمیبرند مرحوم مجلسی(رضوان الله علیه) که این حدیث چند بار هم نقل شد ایشان نقل میکند که عدهای به محضر پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) میرسیدند و بهرههای علمی میبردند یکی از آنها به حضرت عرض کرد که محفل شما بسیار سودمند و نافع است ولی از اینجا که ما بیرون رفتیم دیگر آن لذّت را به همراه نداریم حضرت فرمود: «استعن بیمینک» (1) چرا به من میگویی به دستانت بگو تو هم بالأخره یک لوازمالتحریر داشته باش, کاغذی داشته باش, قلمی داشته باش آنچه اینجا گفته میشود تو یادداشت بکن وقتی به منزل رفتی در هر فرصتی این مطالب نورانی و عالِمانه را هم میتوانی مطالعه کنی به دیگران هم منتقل کنی و به آن عمل بکنی این میشود سرور دائمِ «استعن بیمینک» یک وقت است کسی چند سال در حوزه میماند میرود در درس اما نه تحقیقی دارد, نه پژوهشی دارد, نه جزوهای دارد, نه تقریری دارد, نه بحثی دارد, نه درسی دارد این مادامی که در حوزه است از این علوم باخبر است اما همین که مأموریتی پیدا کرد کاری را برای نظام اسلامی در جای دیگر انجام بدهد من هر چه خواندهام همه از یاد من برفت این معنایش این است که از عمرش استفاده نکرده فرمود ما به ذیالقرنین وسایل دادیم او هم از این وسایل بهره برد وَآتَیْنَاهُ مِن کُلِّ شَیْءٍ سَبَباً ٭ فَأَتْبَعَ سَبَباً اگر قدرت علمی دادیم, مصاحبان خوب همهٴ نعمت را که خدا به یک نفر نمیدهد که به دوستان او میدهد به مشاوران او میدهد به معینان او میدهد به معاونان او میدهد اگر از هر کسی بتواند بهرهٴ کافی ببرد میشود فَأَتْبَعَ سَبَباً, خب فَأَتْبَعَ سَبَباً یعنی این اسبابی که ما به او دادیم چه اسباب مادی, چه اسباب معنوی این پیروی کرده به دنبال سبب راه افتاده. این اسباب او را به جهانگردی کشاند «سارَ» که این «حتّی» متعلّق است به آن فعل محذوف, «سارَ» سیر کرده است اول به طرف مغرب را قرآن نقل میکند بعد به طرف مشرق حَتَّی إِذَا بَلَغَ مَغْرِبَ الشَّمْسِ البته این ارضی که امروز بشر به کار میبرد شاید آن وقتها نبود خیلی از شهرها و کشورهایی است که آن طرف آب است, آن طرف اقیانوس کبیر است بعدها کشف شده بعدها پیدا شده بعدها باخبر شدند قبلاً خبری از آنها نبود آنها آخر دنیا را همین طلیعهٴ اقیانوس کبیر میدانستند در طرف غرب از این طرف هم اقیانوس هند میدانستند در طرف شرق میگفتند آخر دنیا همین است آخر ارض یعنی همین است. خب, حَتَّی إِذَا بَلَغَ مَغْرِبَ الشَّمْسِ وَجَدَهَا تَغْرُبُ فِی عَیْنٍ حَمِئَةٍ وقتی به کرانه و کنارهٴ این اقیانوس آرام قرار گرفت خب اقیانوس هم مثل زمین کُروی است و غروب که میشود آدم خیال میکند که این آفتاب میرود در دریا, در آب آن کرانه آن قسمت جزیرهای بود و آب داشت و داغ بود و گرم بود و با لَجن آن ساحل همراه بود آفتاب آنجا غروب کرده این به چشم میآید که این رفته در آن چشمه الآن هم اگر کسی در کنار افق بایستد همین طور است دیگر خیال میکند آفتاب رفته در آن ضلع در آنجا فرو رفته تَغْرُبُ فِی عَیْنٍ یعنی چشمهای که جوشان است خب آن منطقه, منطقهٴ استوایی هم بود حالا یا بخشهایی از آفریقا بود منطقهٴ استوایی بود گرم بود, سوزان بود خیال کردند رفت آنجا. در کرانهٴ این اقیانوس این طرفش وَوَجَدَ عِندَهَا قَوْماً خب عدهای آنجا زندگی میکردند خدا میفرماید ما که او را در زمین متمکّن کردیم اسباب هر چیزی را برای او فراهم کردیم او که به این منطقهٴ تقریباً آفریقایی آمده یک منطقهٴ سوزان است استوایی است و گرم است ما گفتیم با این مردم چه تصمیم میگیری؟ حالا ما گفتیم یعنی بلاواسطه با او گفتیم یا معالواسطه؟ این یک احتمال, اگر بلاواسطه گفتیم نظیر آن القاء وحیی که نسبت به مادر موسی(سلام الله علیهما) بود أَوْحَیْنَا إِلَی أُمِّ مُوسَی که أَنْ أَرْضِعِیهِ فَإِذَا خِفْتِ عَلَیْهِ فَأَلْقِیهِ فِی الْیَمِّ (2) از آن باب هست یا نه از آن دستورهایی که خدا به انبیا میدهد؟ پس از چند جهت جای سؤال هست و نمیشود از این قُلْنَا استفاده کرد که ذیالقرنین پیامبر بود اما بالأخره آدمِ خوبی بود مؤمن بود اینها هم از آن در میآید قُلْنَا یَا ذَا الْقَرْنَیْنِ اگر دلیل معتبری, روایات معتبری داشته باشیم که او پیامبر بود با آیه مخالف نیست چون باید ما روایت را بر قرآن عرضه کنیم اگر مخالف قرآن نبود بپذیریم از آیه در نمیآید که الاّ ولابد او پیغمبر نبود ولی از قرآن هم برنمیآید که او پیغمبر بود, امام بود از اینها هیچ در نمیآید ولی در میآید که یک عبد صالحی بود مؤمن بود همین مقدار در میآید از این قُلْنَا نمیشود استفاده کرد که او پیامبر بود برای اینکه آیا معالواسطه بود یا بلاواسطه این یک, اگر بلاواسطه بود از سنخ وَأَوْحَیْنَا إِلَی أُمِّ مُوسَی (3) بود یا نه این دو, در سورهٴ مبارکهٴ «بقره» در جریان طالوت و مبارزهٴ با جالوت آنجا چنین آمده که طالوت رهبری این مبارزه را به عهده داشت و وجود مبارک داود(سلام الله علیه) وقتی وارد شد او بالأخره قائد شد و جالوت را کُشت و شده رهبر انقلاب حالا این طالوت را چه کسی برانگیخت و چه کسی به او سِمت داد؟ در سورهٴ مبارکهٴ «بقره» آنجا وقتی که از طالوت نام میبرد عدهای در آیهٴ 246 عدهای از بنیاسرائیل به پیامبرشان گفتند: أَلَمْ تَرَ إِلَی الْمَلاَءِ مِن بَنَی إِسْرَائِیلَ مِن بَعْدِ مُوسَی إِذْ قَالُوا لِنَبِیٍّ لَهُمُ ابْعَثْ لَنَا مَلِکاً به پیامبرشان گفتند برای ما مَلِکی, سلطانی را نصب بکن برانگیز که ما زیر ولایت حکومتی او به دستور تو کار بکنیم او هم طالوت را انتخاب کرده است گفت: إِنَّ اللّهَ قَدْ بَعَثَ لَکُمْ طَالُوتَ مَلِکاً (4) خب این طالوت که پیامبر نبود پیامبرِ آن عصر فرمانِ خدا را به طالوت ابلاغ کرد طالوت هم پیام خدا را از طرف پیامبر عصرش دریافت کرد آیا ذیالقرنین از این قبیل بود یا نه؟ یُحتمل.
پرسش: از عموم وَآتیناهم نمیتوانیم پیامبری را استفاده بکنیم؟
پاسخ: نه خب چون ممکن است که خدای سبحان به خیلی از بشرهای عادی این قدرتها را داد بعضی در راه باطل داشتند مثل فراعنه آن روز, بعضی در راه حق در همین کُلِّ شَیْءٍ در بعضی از تفسیرهای روایی مثل کنزالدقائق و اینها آمده است که چند نفر امکانات زمین را در طیّ زندگی به دست آوردند بعضی مؤمن بودند بعضی کافر بودند او که مؤمن بود ذیالقرنین بود او که کافر بود بعضی از فراعنه بودند و امثال ذلک اینها هم ممکن است چون چیزی که دلالت بکند بر وحی و نبوّت از این به دست نمیآید نعم, اگر روایت معتبری دلالت بکند بر اینکه این پیامبر است چون مخالف قرآن نیست یؤخذ به. خب, فرمود: حَتَّی إِذَا بَلَغَ مَغْرِبَ الشَّمْسِ وَجَدَ آن شمس را تَغْرُبُ فِی عَیْنٍ حَمِئَةٍ وَوَجَدَ عِندَ آن عَیْنٍ حَمِئَةٍ, قَوْماً آن کنار آن دریا کنار آن عین قَوْماً قُلْنَا یَا ذَا الْقَرْنَیْنِ حالا این قُلْنَا را خدا آیا بلاواسطه فرموده یا معالواسطه روشن نیست بر فرض هم فرموده باشد از سنخ أَوْحَیْنَا إِلَی أُمِّ مُوسَی (1) است یا وحیی که به پیامبران نازل میشود(علیهم السلام) روشن نیست قُلْنَا یَا ذَا الْقَرْنَیْنِ إِمَّا أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّا أَن تَتَّخِذَ فِیهِمْ حُسْناً دربارهٴ اینها چه تصمیم میگیری؟ اینها را عذاب میکنی یا روش خوبی دربارهٴ اینها اتّخاذ میکنی چه کار میخواهی بکنی؟ قَالَ حالا ممکن است خدای سبحان به وسیلهٴ پیامبر عصرش یا ولیّای از اولیای الهی این پیام خدا را به ذیالقرنین رسانده ذیالقرنین به آن ولیّ الهی یا نبیّ الهی در پاسخ اینچنین گفته قَالَ أَمَّا مَن ظَلَمَ این گفتگو مستقیماً بین ذیالقرنین و خدا نیست به قرینهٴ ذیل همین آیهای که الآن خوانده میشود قَالَ أَمَّا مَن ظَلَمَ فَسَوْفَ نُعَذِّبُهُ ثُمَّ یُرَدُّ إِلَی رَبِّهِ فَیُعَذِّبُهُ عَذَاباً نُّکْراً منظور از این ظلم تنها افساد فی الأرض نیست منظور از این ظلم به قرینهٴ مقابلش که فرمود: وَأَمَّا مَنْ آمَنَ وَعَمِلَ صَالِحاً سه گروهاند کسی که مؤمن نباشد و عملِ صالح انجام ندهد او ظالم است چون تفصیل قاطع شرکت است آن هم مقابل این است کسی که مؤمن نیست و یا مؤمن باشد عمل صالح انجام نمیدهد اینها سه گروهاند بعضی ملحدند که خب اصلاً مؤمن نیستند, بعضی مشرکاند که اصلاً مؤمن نیستند, بعضی ملحد یا مشرک نیستند ایمان دارند ولی اسلامِ اسمِ و شناسنامهای نه اهل عبادتند نه اهل حقوق الهیاند نه اهل حقوق شرعیاند هیچ چیزی نیستند عمل صالحی ندارند, خب این سه گروه ظالماند بالأخره أَمَّا مَن ظَلَمَ که طبق مقابل وَأَمَّا مَنْ آمَنَ وَعَمِلَ صَالِحاً آن مرکّب یَنتفی بانتفاء أحد الأجزایش کسی که «لم یؤمن أصلاً لإلحاده» میشود ظالم, کسی که «لم یؤمن أصلاً لشرکه» میشود ظالم, کسی که «آمن و لم یَعمل عملاً صالحا» میشود ظالم این مرکّب یَنتفی بانتفاء أحد الأجزاء این سهتا انتفاء دارد جزء اول منتفی باشد وحده, جزء دوم منتفی باشد وحده, کلی الجزئین منتفی باشند معاً این سه فرض دارد. خب, أَمَّا مَن ظَلَمَ فَسَوْفَ نُعَذِّبُهُ ما, دستگاه حکومتی ما او را عذاب میکنیم ثُمَّ یُرَدُّ إِلَی رَبِّهِ نگفت «یُردّ إلیک» این گفتگو اگر مستقیماً بین خدا و ذیالقرنین بود که فرمود: قُلْنَا یَا ذَا الْقَرْنَیْنِ ما به او گفتیم یا ذیالقرنین چه میکنی, این باید در جواب میگفت که «أمّا مَن ظلم فسوف نعذّبه ثمّ یردّ إلیک» نه ثُمَّ یُرَدُّ إِلَی رَبِّهِ معلوم میشود گفتگو بین ذیالقرنین است با آن عبد صالح حالا یا او ولیّای از اولیای الهی است یا پیامبری از انبیای الهی است و مانند آن, آن که به ذیالقرنین میگوید قُلْنَا یَا ذَا الْقَرْنَیْنِ إِمَّا أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّا أَن تَتَّخِذَ فِیهِمْ حُسْناً آن خدا نیست آن پیامبر خداست یا ولیّای از اولیای الهی است و مانند آن که ذیالقرنین با آن «قال», «قلنا» دارد گفتگو میکند أَمَّا مَن ظَلَمَ فَسَوْفَ نُعَذِّبُهُ ثُمَّ یُرَدُّ إِلَی رَبِّهِ فَیُعَذِّبُهُ عَذَاباً نُّکْراً نُکْر یعنی چیزی که قابل شناخت نیست در بخش پایانی سورهٴ مبارکهٴ «فجر» دارد که لَا یُعَذِّبُ عَذَابَهُ أَحَدٌ (2) خدا طرزی عذاب میکند که کسی مانند او عذاب نمیکند قهراً این عذاب ناشناخته است نکره است میشود نُکْر نه زشت است بلکه ناشناخته است لَا یُعَذِّبُ عَذَابَهُ أَحَدٌ الآن در دنیا اگر کسی معذَّب بشود ولو سوخته بشود میگوید بالأخره من بیگناهم یا اگر خودش بداند که با گناه است میگوید بالأخره من روزی انتقام میگیرم یا بچههای من انتقام میگیرند یا حزب و گروه من انتقام میگیرند بالأخره با چیزی خودش را سبک میکند اما وقتی به صحنهٴ قیامت رسید هیچ کدام از این شاید و باید مطرح نیست کلّ حق برای او روشن میشود معلوم میشود علی الباطل است و همه هم در بندند اگر بد باشند و اگر آنها که خوب باشند که راضیاند به این کار بنابراین هیچ ممکن نیست کسی در قیامت عذاب ببیند و با وجهی از وجوه کار خود را توجیه بکند یا خودش را از نظر روانی سبک بکند لَا یُعَذِّبُ عَذَابَهُ أَحَدٌ (3) , خب ثُمَّ یُرَدُّ إِلَی رَبِّهِ فَیُعَذِّبُهُ عَذَاباً نُّکْراً ولی «وَأَمَّا مَنْ آمَنَ وَعَمِلَ صَالِحاً فَلَهُ الْحُسْنَی جزاءً» این جَزَاءً باید مؤخّر باشد فَلَهُ جَزَاءً الْحُسْنَی یعنی العاقبة الحُسنیٰ برای اوست به عنوان جزا, حَسنهٴ حُسنا, خصلت حُسنا, عاقبت حُسنا برای اوست جَزَاءً مستحضرید که در قرآن کریم افراد عادی را میفرمایند اینها وارد بهشت میشوند اما دربارهٴ شهدا یا دربارهٴ صدّیقین, صلحا, علما, ربّانیّون آنها دارد که «له الجنّة» این «له الجنّة» غیر از اینکه «یدخل فی الجنّة» است کسی را وارد بهشت میکنند این یک حساب دارد, یک وقت بهشت در اختیار آنهاست خب اگر بهشت در اختیار کسی باشد او حقّ شفاعت هم دارد دیگر برای اینکه بهشت برای اوست یعنی خدا در اختیارش قرار داده دیگر این تعبیر «یدخل الجنّة» با «له الجنّة» فرق دارد اینها هم از همان قبیلاند اگر کسی مؤمن باشد و عمل صالح داشته باشد «فله العاقبة الحُسنی جزاءً», «و له الخصلة الحُسنیٰ جزاءً» وَأَمَّا مَنْ آمَنَ وَعَمِلَ صَالِحاً فَلَهُ جَزَاءً الْحُسْنَی وَسَنَقُولُ لَهُ مِنْ أَمْرِنَا یُسْراً که این بالاتر از آن بهشت است آن عاقبت حُسناست یک گفتگو و گفتمان آسانی هم خدای سبحان با او دارد که انشاءالله در جلسات بعد معلوم میشود.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
وَیَسْأَلُونَکَ عَن ذِی الْقَرْنَیْنِ قُلْ سَأَتْلُوا عَلَیْکُم مِنْهُ ذِکْراً ﴿83 إِنَّا مَکَّنَّا لَهُ فِی الْأَرْضِ وَآتَیْنَاهُ مِن کُلِّ شَیْءٍ سَبَباً 84 فَأَتْبَعَ سَبَباً 85 حَتَّی إِذَا بَلَغَ مَغْرِبَ الشَّمْسِ وَجَدَهَا تَغْرُبُ فِی عَیْنٍ حَمِئَةٍ وَوَجَدَ عِندَهَا قَوْماً قُلْنَا یَا ذَا الْقَرْنَیْنِ إِمَّا أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّا أَن تَتَّخِذَ فِیهِمْ حُسْناً 86 قَالَ أَمَّا مَن ظَلَمَ فَسَوْفَ نُعَذِّبُهُ ثُمَّ یُرَدُّ إِلَی رَبِّهِ فَیُعَذِّبُهُ عَذَاباً نُّکْراً 87 وَأَمَّا مَنْ آمَنَ وَعَمِلَ صَالِحاً فَلَهُ جَزَاءً الْحُسْنَی وَسَنَقُولُ لَهُ مِنْ أَمْرِنَا یُسْراً 88 یکی از مسائلی که اهل کتاب از وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) پرسیدند و همین سؤال که از اهل کتاب نشأت گرفته بود در بین مشرکان حجاز هم رواج پیدا کرد و از حضرت پرسیدند جریان ذیالقرنین بود, جریان ذیالقرنین نزد یهودیها مطرح بود اهل کتاب از این باخبر بودند مشرکان حجاز از یهودیها این اطلاع را گرفتند البته ارتباط مشرکان حجاز با اهل کتاب در مکّه زیاد نبود و در مدینه زیاد بود ولی اصل ارتباط آن هم در مسائل مهم قابل قبول هست که به وسیلهٴ اهل کتاب در بین مشرکان حجاز رواج یافته باشد. جریان ذیالقرنین دو قصّه را هم به همراه دارد یکی جریان یأجوج و مأجوج هست و یکی آن سدّ معروف آن دوتا قصّهٴ تاریخی در ذیل داستان ذیالقرنین طرح میشود خود ذیالقرنین وجوهی که در روز قبل از تعطیلی اشاره شد مطرح کردند که چطور او را ذیالقرنین گفتند یکی از آن وجوه آن است که روی کُلهخود او دوتا تاج و دوتا پَر بود که نشانهٴ شجاعت و شهامت بود همین که در مراسم تعزیهخوانی و اینها این کار را میکنند که پَری میگذارند و یک کُلهخود که علامت شجاعت باشد برخیها گفتند این است و اصولاً این وجه که مغرب را گرفته, مشرق را گرفته یا آن سه, چهار وجه دیگر هر کدام از اینها میتواند احتمالی باشد برای نامگذاری این شخص به ذیالقرنین و گفتند چهار نفر کلّ زمین را بالأخره زیر سلطهٴ خود در آوردند زمینِ آن روز را. یکی سلیمان(سلام الله علیه) بود, یکی ذیالقرنین که اینها مؤمن بودند منتها یکی پیامبر و دیگری غیر پیامبر و دو نفر دیگر هم غیر مسلمان بودند یکی نمرود بود و یکی بختنصّر آنچه را که در اینگونه از تواریخ آمده دلیلی بر حصر نیست چون بسیاری از اسرار قبل از طوفان به عنوان قبل از تاریخ مطرح است که نمیشود آنها را انکار کرد و بگوییم تنها کسانی که مالک کلّ ارض شدند همین چهار نفر بودند البته سلطهٴ بر زمین در اعصار گذشته با سلطهٴ بر زمین در عصر کنونی خیلی فرق میکند راههای آبی بسیار ضعیف بود یا نبود از آن طرف اقیانوس آرام کسی خبری نداشت و مانند آن.
مطلب دیگر اینکه وقتی که سؤال کردند از ذیالقرنین فرمود من جریان ذیالقرنین را برای شما تلاوت میکنم یعنی از ناحیهٴ وحی من باخبر میشوم و این قصّه را برای شما بازگو میکنم و آن قصّه از این قرار است که خدا فرمود: إِنَّا مَکَّنَّا لَهُ فِی الْأَرْضِ وَآتَیْنَاهُ مِن کُلِّ شَیْءٍ سَبَباً ما او را متمکّن در زمین کردیم یعنی حوزهٴ حکومتی او کلّ زمین شد اینکه فرمود: فِی الْأَرْضِ اگر قرینهای نباشد که آیا ارضِ محلّی است یا منطقهای, همان ارض بینالمللی است یعنی کلّ زمین گاهی قرینه است بر اینکه آن شخص در همان محلّ خود دارای سلطه است, گاهی قرینه است بر آن منطقهای که آن شخص در محلّ خود و مجاور محلّ خود دارای سلطه است یک وقت است نه, قرینه است بر اینکه این فِی الْأَرْضِ همان منطقهٴ بینالمللی است کلّ زمین است ظاهراً در جریان ذیالقرنین کلّ زمین است نه محلّی و نه منطقهای به دلیل اینکه مشرق و مغرب را اینجا ذکر میکند إِنَّا مَکَّنَّا لَهُ فِی الْأَرْضِ وَآتَیْنَاهُ مِن کُلِّ شَیْءٍ سَبَباً. در قرآن کریم آنهایی که متمکّن در زمین شدند و بر اساس قَدْ أَفْلَحَ الْیَوْمَ مَنِ اسْتَعْلَی (1) سلطهٴ بر زمین پیدا کردند إِنَّ الْمُلُوکَ إِذَا دَخَلُوا قَرْیَةً أَفْسَدُوهَا وَجَعَلُوا أَعِزَّةَ أَهْلِهَا أَذِلَّةً (2) شعار آنهاست آنها که بر اساس تمکین الهی متمکّن شدند آنها را در سورهٴ مبارکهٴ «حج» مشخص کرد که آیهٴ 41 سورهٴ مبارکهٴ «حج» این است الَّذِینَ إِن مَکَّنَّاهُمْ فِی الْأَرْضِ أَقَامُوا الصَّلاَةَ وَآتَوُا الزَّکَاةَ وَأَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَنَهَوْا عَنِ الْمُنکَرِ پس عدهای بر اساس قَدْ أَفْلَحَ الْیَوْمَ مَنِ اسْتَعْلَی سلطهای بر زمین پیدا میکنند آنها همانهایی هستند که إِذَا دَخَلُوا قَرْیَةً أَفْسَدُوهَا وَجَعَلُوا أَعِزَّةَ أَهْلِهَا أَذِلَّةً گروهی هم بر اساس تمکین الهی متمکّن میشوند آنها بر اساس آیهٴ 41 سورهٴ «حج» الَّذِینَ إِن مَکَّنَّاهُمْ فِی الْأَرْضِ أَقَامُوا الصَّلاَةَ وَآتَوُا الزَّکَاةَ میشوند جریان ذیالقرنین از سنخ آیهٴ 41 سورهٴ مبارکهٴ «حج» است قرآن از او به نیکی یاد میکند فرمود: إِنَّا مَکَّنَّا لَهُ فِی الْأَرْضِ بعد هم وقتی به مغرب آمد چه کار کرد, به مشرق رسید چه کار کرد, وقتی به مغرب آمد من گفتم که چه تصمیمی میخواهی بگیری؟ این هم گفت ما اینها را به دین دعوت میکنیم اگر کسی به الحاد یا به شرک یا به کفر گرایش پیدا کرد خب تنبیه میشود در دنیا و بازگشتش به جهنّم آخرت است و اگر کسی مؤمن بود که ما با او از راه نیکی رفتار میکنیم ولی حرفِ ما حرف دلپذیر است سخت نیست آسان است ما چیزی را بر مردم تحمیل نمیکنیم این نشانهٴ کسی است که از تمکّن الهی برخوردار است سهتا حرف زده و هر سه هم قرآنپسند یکی اینکه ما دعوت میکنیم و دعوت ما هم آسان است تحمیلی بر کسی نیست چیزی که بر خلاف فطرت باشد, بر خلاف عقل و فهم باشد ما دعوتی نداریم که سَنَقُولُ لَهُ مِنْ أَمْرِنَا یُسْراً چه اینکه خدا هم دربارهٴ قرآن فرمود: وَلَقَدْ یَسَّرْنَا الْقُرْآنَ لِلذِّکْرِ (3) در بحثهای قبل هم ملاحظه فرمودید که بین آسان بودن و سست بودن فرق است قرآن آسان است سست نیست بین وَزین بودن و سخت بودن هم فرق است قرآن ثَقیل است, وزین است, بارِ علمی دارد ولی دشوار نیست هم إِنَّا سَنُلْقِی عَلَیْکَ قَوْلاً ثَقِیلاً (4) پیام وَزین بودن و علمی بودن و سنگینی علمی داشتن را میرساند, هم وَلَقَدْ یَسَّرْنَا الْقُرْآنَ لِلذِّکْرِ (5) پیامِ آسان بودن را مطلبِ عمیقِ علمی است پس سست نیست دلپذیر است, فطرتپذیر است پس سخت نیست این دو وصف را جزء اوصاف ثبوتی قرآن ذکر فرمود یکی اینکه وَزینِ علمی است وزنهٴ علمی دارد سست نیست دوم اینکه دلپذیر است سخت نیست دوتا صفت سلبی دارد یکی اینکه سست نیست, یکی اینکه سخت نیست همین معنا را این اوصاف چهارگانه که دوتا ثبوتی است و دوتا سلبی دربارهٴ قرآن کریم بیان فرمود در حدّ رقیقش همین گفتگوی با ذیالقرنین مطرح است که ذیالقرنین وقتی به مغرب کُرهٴ زمین رسید دستور خدا را یا سخن خدا را با چه واسطهای بود شنید روشن نیست ولی بالأخره حکم خدا را تلقّی کرد که خدا فرمود با این مردم چه میکنی؟ عرض کرد اینها را به دین دعوت میکنم مردم آن وقت دو قِسماند کسانی که الحاد را یا شرک را یا کفر را انتخاب کردند تعدیل میشوند و در قیامت بازگشت آنها به سوی توست و کسانی که ایمان آوردند مورد مِهر و رحمت و عطوفت ما قرار میگیرند و از عدالت برخوردارند ولی در عین حال کارِ ما آسان است ما سختگیری را روا نمیداریم, خب. این خاصیّتی کسی است که از تمکین الهی برخوردار باشد بر خلاف کسی که بر اساس قَدْ أَفْلَحَ الْیَوْمَ مَنِ اسْتَعْلَی (6) سلطه پیدا کند که آن همان طوری که در سورهٴ مبارکهٴ «نمل» و امثال «نمل» آمده إِنَّ الْمُلُوکَ إِذَا دَخَلُوا قَرْیَةً أَفْسَدُوهَا (7) , خب.
پس در آیهٴ 41 سورهٴ مبارکهٴ «حج» به این صورت آمده است الَّذِینَ إِن مَکَّنَّاهُمْ فِی الْأَرْضِ أَقَامُوا الصَّلاَةَ وَآتَوُا الزَّکَاةَ وَأَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَنَهَوْا عَنِ الْمُنکَرِ وَلِلَّهِ عَاقِبَةُ الْأُمُورِ اینجا هم فرمود: مَکَّنَّا لَهُ فِی الْأَرْضِ وَآتَیْنَاهُ مِن کُلِّ شَیْءٍ سَبَباً بعد هم وقتی که سلطه پیدا کرد به مردم مغربزمین گفتگوی خدا با او را هم ذکر میکند, خب. ما آنچه لازمهٴ حکومت او بود به او دادیم اینکه فرمود: وَآتَیْنَاهُ مِن کُلِّ شَیْءٍ سَبَباً این با قرینهای که او را همراهی میکند معلوم میشود که تمام اسباب و علل حکومت روی کُرهٴ زمین در آن روز مقدور ذیالقرنین بود گاهی تعبیر کُلِّ شَیْءٍ هست ولی به لحاظ محلّی یا احیاناً منطقهای نظیر آنچه در سورهٴ مبارکهٴ «نمل» دربارهٴ مَلکهٴ صبا آمده است سورهٴ مبارکهٴ «نمل» آیهٴ 23 این است وقتی هدهد گزارش یَمن را به وجود مبارک سلیمان میرساند میگوید که آیهٴ 23 سورهٴ مبارکهٴ «نمل» إِنِّی وَجَدتُّ امْرَأَةً تَمْلِکُهُمْ وَأُوتِیَتْ مِن کُلِّ شَیْءٍ وَلَهَا عَرْشٌ عَظِیمٌ این مِن کُلِّ شَیْءٍ در همان حوزهٴ حکومتی خودش است وگرنه در فلسطین و امثال فلسطین که وجود مبارک سلیمان حکومتی داشت آن امرئهٴ صبا سِمتی نداشت در آن منطقه, پس این کُلِّ شَیْءٍ در آن آیهٴ 23 سورهٴ مبارکهٴ «نمل» نشان کلیّت در محلّی یا احیاناً منطقهٴ محدود نه بینالمللی و اما این کُلِّ شَیْءٍ که در جریان ذیالقرنین مطرح است این نسبت به کلّ زمین است به قرینهٴ آن دوتا سفری که ذیالقرنین کرده است, خب.
فَأَتْبَعَ سَبَباً از علل و عوامل کمک گرفته و حرکت کرده این فَأَتْبَعَ سَبَباً ناظر به آن است که در جریان سلیمان(سلام الله علیه) سخن از اسباب ظاهری نبود إِنَّا سَخَّرْنَا الْجِبَالَ مَعَهُ یُسَبِّحْنَ بِالْعَشِیِّ وَالْإِشْرَاقِ (1) بود غُدُوُّهَا شَهْرٌ وَرَوَاحُهَا شَهْرٌ (2) ما باد را بر او مسلّط کردیم او سوار بر باد میشد بامداد راهِ یک ماهه را میرفت شامگاه هم راهِ یک ماهه را میرفت غُدُوُّهَا شَهْرٌ وَرَوَاحُهَا شَهْرٌ صبح به اندازهٴ یک ماه راه میرفت عصر به اندازهٴ یک ماه راه میرفت دو طرف روز به اندازهٴ دو ماه راه میرفت این دیگر سبب عادی و اسباب عادی و امثال ذلک نبود که ما به وسیلهٴ علل و اسباب عادی او را بر شرق و غرب مسلّط کرده باشیم بلکه فَسَخَّرْنَا لهُ الرِّیحَ (3) ولی در جریان ذیالقرنین که دارد إِنَّا مَکَّنَّا لَهُ فِی الْأَرْضِ وَآتَیْنَاهُ مِن کُلِّ شَیْءٍ سَبَباً وسائل نقلیه فراوانی در اختیارش قرار دادیم او از این وسائل استفاده میکرد گاهی به شرق میرفت و گاهی به غرب حالا این اول برای سیاحت بود, جهانبینی بود, گردش بود بعد جهانگشایی و جهانگیری برای او انگیزه شد یا از همان اول به عنوان جهانگیری و جهانگشایی حرکت کرد؟ اینها را دیگر قرآن کریم نقل نمیکند که سفری که ایشان به مغرب داشت برای اینکه محدودهٴ مغرب را تصرّف کند یا برای اینکه از محدودهٴ مغرب باخبر بشود؟ یا برای اینکه از محدودهٴ غربیها باخبر بشود که آیا آنها میتوانند حمله بکنند یا نه؟ قصد حمله دارند یا نه؟ توان رزمی آنها چقدر است؟ به کدام یک از این اهداف سهگانه ذیالقرنین به غرب سفر کرده است در این بخش از آیات نیست فرمود: حَتَّی إِذَا بَلَغَ مَغْرِبَ الشَّمْسِ بر اساس چه انگیزهای از این سه انگیزه رفته بود این را قرآن مطرح نمیکند حَتَّی إِذَا بَلَغَ مَغْرِبَ الشَّمْسِ وَجَدَهَا تَغْرُبُ فِی عَیْنٍ حَمِئَةٍ نه اینکه آفتاب در آن لجن فرو میرفت حمأ و حمأ مسنون یعنی آن گلآلود آبِ آمیخته با گِل میشود لجن در آن فلات دور جزیرهای که گِل بود و آب بود به صورت حمأ بود و چون آب بود و در کنار این دریا بود چشمه تلقّی میشد فِی عَیْنٍ و چون با گِل و لای همراه بود عینی بود حمئه, بر خلاف حمأ مسنونی که مادهٴ اصلی خلقت بدن انسان است آنجا سخن از عین نیست, خب.
پرسش: حاج آقا در جلسات قبل در مورد بعث فرموده بودید که حضرت خضر به همراه پیغمبری بود که کارهای خارقالعاده انجام داد و کارهای باطنی خودش را القا میکرده.
پاسخ: الآن این کارِ باطنی نکرد که.
پرسش: فرمودید که حضرت ذیالقرنین همین کار را میکردند و بعضی از اولیای الهی همین کار را در ایام کنونی هم میکنند.
پاسخ: نه, منظور این است که ذیالقرنین کارِ خلاف عادت نکرد که با وسائل عادی, با امکانات عادی سفری به غرب کرده اما خضر(سلام الله علیه) کاری کرده بر خلاف عادت بر اساس تأویل شریعت خب این الآن کارِ خلاف نکرده منتها قدرتی داشت, جهانگشایی کرد, جهانگیری کرد با وسائل آن روز البته دشواریها را تحمل کرد تا به اقیانوس آرام رسید به دریای بزرگ رسید بعد هم دید آفتاب آنجا فرو رفته حمأ مسنون یا حَمِئه همان گِل و لای را میگویند یک, و چون در آن بخش از جزیره آب بود آبی بود که با گِل و لای مخلوط تلقّی میشد دو, شده عینِ حَمئه و چون زمین کُروی است کسی که در این قسمت ایستاده خیال میکند آفتاب آنجا فرو رفته قرآن نفرمود آفتاب آنجا فرمود رفت فرمود او اینچنین دید این درست هم هست الآن در منظَر هر بینندهای وقتی به طرف کرانهٴ شرق نگاه میکند خیال میکند آفتاب از این زیر بالا آمده, وقتی در غروب به کرانهٴ غرب مینگرد خیال میکند از این درخت به زیر رفته این در دیدِ بیننده است لذا نفرمود «شمس تَغرب فی عین حَمئه» فرمود: وَجَدَهَا تَغْرُبُ فِی عَیْنٍ حَمِئَةٍ مثل سراب دیگر, خب بعد هم فرمود در راههای دیگری که سخن از زمین نیست سخن از فرو آمدن آفتاب در زمین نیست و مانند آن, این در دیدِ بیننده است و منظور از مغرب و مشرق هم همین مغرب و مشرقی است که بشر عادی میتواند نه آن منطقهٴ قطبی که شش ماهش شب است شش ماه روز آفتاب طلوع میکند شش ماه میماند و آفتاب غروب میکند شش ماه نمیآید آن اصلاً معروف بین بسیاری از مردم نبود شناختهشده نبود وقتی میگویند آفتاب طلوع کرده یا آفتاب غروب کرده یا حَتَّی مَطْلَعِ الْفَجْرِ (1) در جریان لیلهٴ قدر مطرح است همین منطقههای معمورهٴ بشرنشین معروف است که طلوعی دارد, غروبی دارد, فجری دارد و مانند آن, خب. حَتَّی إِذَا بَلَغَ مَغْرِبَ الشَّمْسِ وَجَدَ ذیالقرنین این شمس را تَغْرُبُ فِی عَیْنٍ حَمِئَةٍ آنجا که سخن از خود شمس است لاَ الشَّمْسُ یَنْبَغِی لَهَا أَن تُدْرِکَ الْقَمَرَ وَلاَ اللَّیْلُ سَابِقُ النَّهَارِ (2) که از نظمِ حرکت شمس و قمر و مانند آن سخن میگوید کُلٌّ فِی فَلَکٍ یَسْبَحُونَ سخن میگوید اما آنچه به دیدِ بیننده میآید فرمود: وَجَدَهَا تَغْرُبُ فِی عَیْنٍ حَمِئَةٍ او اینچنین تلقّی کرده و یافت وقتی که به آن صورت رفت دیگر مطمئن شد دیگر از آن به بعد خبری نیست یا کسی آن طرف آب نیست یا اگر باشد دسترسی نیست نه این میتواند به طمع جهانگشایی آن طرف برود نه آنها میتوانند به طمع حمله این طرف بیایند لذا آن طرف اقیانوس آرام خبری نیست از آن طرف صرفنظر کرد و برگشت خیالش و خاطرش نسبت به اقیانوس آرام به بعد جمع شد در این منطقه این طرفِ آب عدهای را دیدند زندگی میکنند خدای سبحان حالا با چه وسیله به ذیالقرنین تفهیم کرد آن را قرآن مطرح نمیکند اگر الهام باشد نظیر اینکه به مادر موسی الهام فرستاد این بله, ممکن است کسی پیامبر نباشد و از الهاماتی برخوردار باشد اما ممکن است که نظیر طالوت باشد که در آن روزگار پیامبری بود و آن پیامبر طالوت را به اذن خدا نصب کرد برای رهبری این جنگ که آنها گفتند: إِذْ قَالُوا لِنَبِیٍّ لَهُمُ ابْعَثْ لَنَا مَلِکاً که نُقَاتِلْ فِی سَبِیلِ اللّهِ (3) آن پیامبر بزرگوار طالوت را به عنوان فرمانده جنگ نصب کرد ممکن است در زمان ذیالقرنین پیامبری بوده که ذیالقرنین را مأموریت داده یا ذیالقرنین دستورات شرعیاش را از او یاد میگرفت ولی بالأخره یا الهام است که ممکن است به غیر پیامبر ابلاغ برسد یا اگر حُکم تشریعی است به وسیلهٴ پیامبر آن عصر به ذیالقرنین رسیده از قرآن کریم برنمیآید که ذیالقرنین پیامبر بود. خب, فرمود با این مردم چه کار میخواهی بکنی؟ این دو طرف تقسیم را گفته معلوم میشود مَقسمی هست بالأخره, مَقسم را برای اینکه معلوم است ذکر نکرده گفت اگر آنهایی که بیراهه میروند ظالماند آنها را تنبیه بکند آنها که ظالم نیستند و مؤمناند آنها را پاداش خوب میدهند خب این دو ضلع, دو قَسیم هر کدام قِسم مَقسَمیاند پس دینی هست, مکتبی هست, عدهای هست, دعوتی هست که از آن به بعد بعضی اهل قبولاند بعضی اهل نکول اگر مکتبی نباشد, دعوتی نباشد, دینی نباشد ظلم و ایمان معنا ندارد که. خدای سبحان به هر وسیلهای بود به ذیالقرنین فرمود چه میکنی؟ حَتَّی إِذَا بَلَغَ مَغْرِبَ الشَّمْسِ وَجَدَهَا تَغْرُبُ فِی عَیْنٍ حَمِئَةٍ یک, پس آن طرف آب خبری نبود و اما این طرف آب وَوَجَدَ عِندَهَا یعنی عند این حمئه و این طرف آب قَوْماً قُلْنَا یَا ذَا الْقَرْنَیْنِ دربارهٴ اینها چه تصمیم میگیری؟ قَوْماً قُلْنَا یَا ذَا الْقَرْنَیْنِ إِمَّا أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّا أَن تَتَّخِذَ فِیهِمْ حُسْناً یا تعذیب یا روش خوب و عفو و گذشت, خب بدون مکتب, بدون حجّت تعذیب این را که در سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» که بحثش قبلاً گذشت فرمود: وَمَا کُنَّا مُعَذِّبِینَ حَتَّی نَبْعَثَ رَسُولاً (4) البته آن عذابِ سَخَّرَهَا عَلَیْهِمْ سَبْعَ لَیَالٍ (5) اینگونه از تعذیبها احتیاج دارد به بعثت اما اصلِ این تعذیب که یک عده را تنبیه بکنند یک عده را پاداش بدهند این بعد از حجّت بالغه است مگر ممکن است ملّتی حجت بالغهٴ الهی به آنها نرسد بعد تنبیه بشوند؟ آیهٴ پانزده سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» این بود مَنِ اهْتَدَی فَإِنَّمَا یَهْتَدِی لِنَفْسِهِ وَمَن ضَلَّ فَإِنَّما یَضِلُّ عَلَیْهَا وَلاَ تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرَی وَمَا کُنَّا مُعَذِّبِینَ حَتَّی نَبْعَثَ رَسُولاً در ذیل همین آیهٴ پانزده سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» روشن شد که آن بهرهبرداری برائت نقلی که خواستند از این آیه بکنند این درست نیست چه اینکه نظر مرحوم آخوند صاحب کفایه هم همین است اما اصلِ مطلب که خدا بخواهد کسی را عذاب بکند باید بعد از قیام حجّت باشد چه عذاب جهنّم, چه عذاب خَسف, چه عذاب طوفان, چه عذابهای دیگر بالأخره خدا بعد از اتمام حجّت عذاب میکند اگر فرمود: مَا کُنَّا مُعَذِّبِینَ حَتَّی نَبْعَثَ رَسُولاً رسول هم به معنی حجّت است حالا یا پیامبر بلاواسطه است یا معالواسطه است حجّت الهی وقتی به عدهای ابلاغ بشود اینها اگر پذیرفتند پاداش میبینند, نپذیرفتند ممکن است عفو بشوند یا تخفیف یا کیفر ببینند اینجا هم وقتی وجود مبارک ذات اقدس الهی به ذیالقرنین میفرماید چه تصمیم میگیری؟ ذیالقرنین میگوید که أَمَّا مَن ظَلَمَ فَسَوْفَ, أَمَّا مَن ظَلَمَ یعنی چه؟ بالأخره مکتبی باید باشد, قانونی باید باشد اگر کسی تخلّف کرد میشود ظالم و تخلّف نکرد میشود عادل پس قانونی, دعوتی باید باشد که از اینجا روشن بشود و در ذیل همین مطلبی که در صدر بازگو نشده تذکّر دادند که سَنَقُولُ لَهُ مِنْ أَمْرِنَا یُسْراً, أَمَّا مَن ظَلَمَ یعنی ما دینی, مکتبی ارائه میکنیم آنها که ظالم بودند نپذیرفتند فَسَوْفَ نُعَذِّبُهُ این وظیفهٴ ماست که تنبیهاش بکنیم در دنیا ثُمَّ یُرَدُّ إِلَی رَبِّهِ در بحثهای روز قبل اشاره شد که از اینکه تعبیر ثُمَّ یُرَدُّ إِلَی رَبِّهِ آمده معلوم میشود که این گفتگو مستقیماً بین خدا و ذیالقرنین نیست چون اگر مستقیماً بین خدا و ذیالقرنین بود و ذیالقرنین هم پیامبر بود این عرض میکرد «ثمّ یردُّ الیک» نه ثُمَّ یُرَدُّ إِلَی رَبِّهِ معلوم میشود که ذیالقرنین پیامبری باشد که مستقیماً وحی بگیرد نبود احکام الهی به وسیلهٴ هر پیامبری به او ابلاغ شده است هر کسی که بود و او حالا این حرف را میزند که ما این مکتب را, این دین را منتقل میکنیم اگر کسی نپذیرفت ما تنبیهاش میکنیم ثُمَّ یُرَدُّ إِلَی رَبِّهِ فَیُعَذِّبُهُ عَذَاباً نُّکْراً در جریان این سهتا قصّه یعنی اینکه ذیالقرنین کیست؟ یأجوج و مأجوج چه کسانیاند؟ سدّ ذیالقرنین چیست خب اختلافات فراوانی است دربارهٴ خود ذیالقرنین گرچه اختلافات فراوان است اما دو قولش رسمی است یک قول این است که این قبل از میلاد مسیح بود و مؤمن بود برابر آن شریعتی که آن روزها حاکم بود برابر آن ایمان آورده بود و ناشر فرهنگ و تمدّن و علم بود و وارد سرزمین یهودیها شد عالِمان یهود را خواست هر کسی تلاش و کوششی کرده بود و علمی آموخته بود به او پاداش داد و علم را و فرهنگ را ترویج کرد و همین که میگویند ذیالقرنین شاگرد ارسطو بود از همین قبیل است.
قول دوم آن است که از الآثار نه آثار, الآثارالباقیه برای ابوریحان بیرونی که این ذیالقرنین از ملوک حِمْیَر بوده است نه رومی, اهل روم نبود اهل حِمیَر بود که پادشاهانشان به عنوان تُبَّع نام داشتند و این سلاطین را میگویند «توابع» و این ذیالقرنین که اهل حمیر بود در قرآن کریم مطرح است بالأخره چه آن و چه این سرّ اینکه قرآن کریم نام غیر انبیا را در قرآن ذکر نکرده و نام این شخص را ذکر بکند برای اینکه او ناشر فرهنگ و تمدّن بود حالا یا اسکندر رومی بود و شاگرد ارسطو یا نه, اهل حِمیَر بود و از تُبَّع بود و از حاکمان تُبّع بود و امثال ذلک ولی کارهای مثبت فراوانی را انجام داد, خب.
أَمَّا مَن ظَلَمَ فَسَوْفَ نُعَذِّبُهُ ثُمَّ یُرَدُّ إِلَی رَبِّهِ فَیُعَذِّبُهُ عَذَاباً نُّکْراً یک عذاب ناشناخت در سورهٴ مبارکهٴ «فجر» هم آن روز اشاره شد که عذاب قیامت بالأخره ناشناخته است یعنی کسی این طور عذاب را تلقّی نکرده, درک نکرده چه اینکه لذّتهایی هم که در قیامت هست مشابهش در دنیا نیست که «ما عین رأتْ ولا اُذنٌ سَمِعَت» اینچنین است فرمود: فَلاَ تَعْلَمُ نَفْسٌ ما أُخْفِیَ لَهُم (1) هیچ کس نمیداند خدا برای او چه ذخیره کرده است چون بالأخره آنچه در دنیا دید یک سلسله لذایذ محدود است که این از سنخ عالَم طبیعت است او یک سنخ دیگر است این در ذیل آیهای است که مربوط به نمازشبخوانهاست که تَتَجَافَی جُنُوبُهُمْ عَنِ الْمَضَاجِعِ (2) دربارهٴ اینگونه از رادمردان که نمونهٴ بارزش حضرت آیت الله عظمای بهجت(حشره الله مع النبیین و الصدیقین و الشهداء و الصالحین) است از همین قبیل بود فرمود: فَلاَ تَعْلَمُ نَفْسٌ این نکره در سیاق لفظ است هیچ کس نمیداند ما اینجا چه وسیلهٴ برای پذیرایی او آماده کردیم به خیال کسی هم نمیآید, خب. فَلاَ تَعْلَمُ نَفْسٌ ما أُخْفِیَ لَهُم مِن قُرَّةٍ أَعْیُنٍ این برای لذایذ بهشت. از آن طرف هم در بخش پایانی سورهٴ مبارکهٴ «فجر» هم فرمود: فَیَوْمَئِذٍ لَا یُعَذِّبُ عَذَابَهُ أَحَدٌ ٭ وَلاَ یُوثِقُ وَثَاقَهُ أَحَدٌ (3) آن بگیر و ببندی که در جهنم است سابقه ندارد برای اینکه اینهایی که در دنیا عذاب میشوند بالأخره در درون آنها این مطلب نهادینه است که من خلافاً دارند مرا عذاب میکنند و حق با من است و روزی بالأخره من انتقام میگیرم این در درون هست اما وقتی آنجا رسید روشن میشود که دیگر روز دیگری نیست و او هم استحقاق این عذاب را دارد بنابراین این نَارُ اللَّهِ الْمُوقَدَةُ ٭ الَّتِی تَطَّلِعُ عَلَی الْأَفْئِدَةِ (4) هم گدازندهٴ روح است هم گدازندهٴ جسم دیگر بگوید من روزی در میآیم انتقام میگیرم یا الآن مظلومم یا الآن حق با من بود یا بیخود گزارش دادند این حرفها نیست اگر این حرفها نیست پس آن عذاب, عذاب ناشناخته است چه اینکه آن رحمت و آن نعمت هم نعمتِ ناشناخته است هم در بخش رحمت فَلاَ تَعْلَمُ نَفْسٌ ما أُخْفِیَ لَهُم مِن قُرَّةٍ أَعْیُنٍ (5) هم در بخش نقمت, خب فرمود: فَیُعَذِّبُهُ عَذَاباً نُّکْراً.
پرسش:...
پاسخ: بله دیگر نه متشابه با این است نه متشابه دنیا اینها شبیه هماند آن وقت اگر هم متشابه هست دربارهٴ بعضی از نعمتهاست یعنی این مقدار نعمتی که به آنها میدهند از خوراکی میگویند این شبیه همان است که ما در دنیا چشیدیم یعنی شبیه همان نماز و روزه است اما غیر از اینها چیزهای دیگر هم هست که وَأُتُوا بِهِ مُتَشَابِهاً (1) دربارهٴ آنها نیست در قرآن ندارد که تمام نِعَم دنیا از سنخ وَأُتُوا بِهِ مُتَشَابِهاً است که, فرمود: کُلَّمَا رُزِقُوْا مِنْهَا مِنْ ثَمَرَةٍ رِزْقاً اینها قَالُوا هَذَا الَّذِیْ رُزِقْنَا مِنْ قَبْلُ (2) از این قبیل است اما یک سلسله چیزهایی هم هست که فَلاَ تَعْلَمُ نَفْسٌ ما أُخْفِیَ لَهُم مِن قُرَّةٍ أَعْیُنٍ خب. فرمود: قَالَ أَمَّا مَن ظَلَمَ فَسَوْفَ نُعَذِّبُهُ ثُمَّ یُرَدُّ إِلَی رَبِّهِ فَیُعَذِّبُهُ عَذَاباً نُّکْراً ٭ وَأَمَّا مَنْ آمَنَ وَعَمِلَ صَالِحاً که ایمان به تنهایی کافی نیست عمل صالح هم لازم است فَلَهُ جَزَاءً الْحُسْنَی یعنی «فله الحُسنیٰ جزاءً» عاقبت حُسنا, خصلت حسنا, درجهٴ حسنا جزای او و پاداش اوست ولی وَسَنَقُولُ لَهُ مِنْ أَمْرِنَا یُسْراً ما چه به آنها چه به اینها به هر دو گروه حرفِ آسان میدهیم حرفی که این مسئله یُرِیدُ اللّهُ بِکُمُ الْیُسْرَ وَلاَ یُرِیدُ بِکُمُ الْعُسْرَ (3) این جزء حرفهای اوّلیهٴ مکتبهای دین است وَمَا جَعَلَ عَلَیْکُمْ فِی الدِّینِ مِنْ حَرَجٍ (4) این برای همهٴ مناهج و شرایع است مثل اینکه دربارهٴ اینکه رهزن همهٴ مردم محبّت دنیاست این حرف در همهٴ شرایع آمده فرمود شما بَلْ تُؤْثِرُونَ الْحَیَاةَ الدُّنْیَا ٭ وَالْآخِرَةُ خَیْرٌ وَأَبْقَی ٭ إِنَّ هذَا لَفِی الصُّحُفِ الْأُولَی ٭ صُحُفِ إِبْرَاهِیمَ وَمُوسَی (5) آخرت بهتر از دنیاست, دنیا رهزن است این حرفِ همهٴ انبیاست و در همهٴ کتابها آمده إِنَّ هذَا لَفِی الصُّحُفِ الْأُولَی ٭ صُحُفِ إِبْرَاهِیمَ وَمُوسَی. این جریان یُرِیدُ اللّهُ بِکُمُ الْیُسْرَ وَلاَ یُرِیدُ بِکُمُ الْعُسْرَ از یک سو, مَا جَعَلَ عَلَیْکُمْ فِی الدِّینِ مِنْ حَرَجٍ از سوی دیگر, لَقَدْ یَسَّرْنَا الْقُرْآنَ لِلذِّکْرِ (6) از سوی سوم یعنی دین ما بالأخره دین دلپذیری است بر فطرت شما تحمیل نیست ما نمیخواهیم و چیزی نگفتیم که دلمایه نداشته باشد, جانمایه نداشته باشد در گوش جانتان این صدا گوشنواز نباشد نه, چیزی میگوییم که بالأخره در درون شما این حرفها مورد قبول است این وَسَنَقُولُ لَهُ مِنْ أَمْرِنَا یُسْراً حرف همه انبیا در همهٴ مکاتب است. به هر تقدیر چه آنچه از الآثارالباقیه ابوریحان نقل شده است که این از ملوک حِمیَر, از حمیر بود چه آنچه دیگران که اکثر مفسّراناند نقل کردند که این اهل یونان بود او شاگرد ارسطو بود و جهانگیر شد چه آن و چه این, قبل از میلاد مسیح(سلام الله علیه) بود نه بعد از میلاد مسیح حالا شما نگاه کنید در شاهنامهٴ مرحوم فردوسی گویا آمده این مسیحی بود حالا ما دوتا ذیالقرنین داریم یا همین ذیالقرنین معروف قرآن است اگر این ذیالقرنین است که این قبل از میلاد مسیح بود حالا نگاه کنید این حرف اصلاً در شاهنامهٴ مرحوم فردوسی هست یا نه, اگر هست بالأخره ببینیم غیر از این ذیالقرنین معروف ذیالقرنین دیگری ایشان سراغ دارند یا همان است اگر همان است بالأخره یا شاگرد ارسطوست و یونانی است یا از قبیلهٴ حِمیَر یمن است.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
ثُمَّ أَتْبَعَ سَبَباً ﴿89 حَتَّی إِذَا بَلَغَ مَطْلِعَ الشَّمْسِ وَجَدَهَا تَطْلُعُ عَلَی قَوْمٍ لَّمْ نَجْعَل لَّهُم مِن دُونِهَا سِتْراً 90 کَذلِکَ وَقَدْ أَحَطْنَا بِمَا لَدَیْهِ خُبْراً 91 ثُمَّ أَتْبَعَ سَبَباً 92 حَتَّی إِذَا بَلَغَ بَیْنَ السَّدَّیْنِ وَجَدَ مِن دُونِهِمَا قَوْماً لاَّ یَکَادُونَ یَفْقَهُونَ قَوْلاً 93 قَالُوا یَا ذَا الْقَرْنَیْنِ إِنَّ یَأْجُوجَ وَمَأْجُوجَ مُفْسِدُونَ فِی الْأَرْضِ فَهَلْ نَجْعَلُ لَکَ خَرْجاً عَلَی أَن تَجْعَلَ بَیْنَنَا وَبَیْنَهُمْ سَدّاً 94 قَالَ مَا مَکَّنِّی فِیهِ رَبِّی خَیْرٌ فَأَعِینُونِی بِقُوَّةٍ أَجْعَلْ بَیْنَکُمْ وَبَیْنَهُمْ رَدْماً 95 ءَأَتُونِی زُبَرَ الْحَدِیدِ حَتَّی إِذَا سَاوَی بَیْنَ الصَّدَفَیْنِ قَالَ انفُخُوا حَتَّی إِذَا جَعَلَهُ نَاراً قَالَ ءَاتُونِی أُفْرِغْ عَلَیْهِ قِطْراً 96 فَمَا اسْطَاعُوا أَن یَظْهَرُوهُ وَمَا اسْتَطَاعُوا لَهُ نَقْباً 97 قَالَ هذَا رَحْمَةٌ مِن رَّبِّی فَإِذَا جَاءَ وَعْدُ رَبِّی جَعَلَهُ دَکَّاءَ وَکَانَ وَعْدُ رَبِّی حَقّاً 98 یکی از قصصی که مورد سؤال قرار گرفته شد وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) برابر آیات قرآن کریم به این سؤال پاسخ داد جریان ذیالقرنین است بخشی از این مسائل مربوط به ذیالقرنین که عناصر محوری این قصّه را تشکیل میدهد در قرآن کریم آمده بخشی از عناصر غیر محوری در روایات و بخشی هم در اخبار و قصص ذیالقرنین است دربارهٴ ذیالقرنین چند قول بود که دو قولش اشاره شد اکثر مفسّران بر آناند که این اهل یونان بود و شاگرد ارسطو، ابوریحان بیرونی و همفکرانشان معتقدند که این اهل حِمْیَر بود و این پیشوند «ذی» و «ذا» و «ذو» در قبیلهٴ حِمیَر هست ذوالنور میگویند این کلمهٴ «ذی» در ذوالنون و امثال اینها هست ذینواس میگویند، ذیالنون میگویند و شعرای یمن هم این را از خود میدانند و در بعضی از قصایدشان جریان ذیالقرنین را به خود اسناد دادند. بخشی از این احکام مربوط به روایات است که لابد ملاحظه فرمودید بخشی هم مربوط به تاریخ است اما عنصر محوریاش که در قرآن کریم است مطرح میشود تا در صورت ضرورت آن عناصر هم طرح بشود.
مطلب دیگر آن است که بر اساس کُرویّت زمین ما از هر جا شروع بکنیم وقتی رو به شمال میایستیم طرف چپ ما میشود مغرب، طرف راست ما میشود مشرق این قصّه چون در خاورمیانه اتفاق افتاده یک، و به دلیل اینکه مشرق را همان جریان قوم یأجوج و مأجوج میداند که یأجوج و مأجوج بر تَتار و مغول تطبیق شده است معلوم میشود که این دریای غربی اقیانوس اطلس شمالی است نزدیکترین دریای غریبی همان اقیانوس اطلس شمالی است برای کسانی که در خاورمیانه هستند اقیانوس آرام غربِ دور است و هنوز آن روزها این غرب دور کشف نشده بود بنابراین این دریایی که ذیالقرنین به او رسیده است این ظاهراً همین اقیانوس اطلس شمالی است که برای اهالی خاورمیانه در شمال غربی قرار دارد و برای ایالات آمریکا در شمال شرقی قرار دارد. خب، این عین حَمئه را عین را گاهی به تعبیر سیدناالاستاد در المیزان بر دریا هم اطلاق میشود حالا کسی که در کرانهٴ این دریا از طرف شرق ایستاده است منتهیالیهش را مغرب شمس میبیند که خیال میکند آفتاب در آنجا فرو رفته آن جزایری که در آن قسمتهای غربی این اقیانوس اطلس است و از آن طرف که بخشی از این به قسمتهای آفریقا مربوط است و استوا هست و گرم این به صورت گِل و لای آن جزیره به صورت منطقهٴ سوزان، گِل و لای، حمأ مسنون، عین حَمئه ظهور میکند بنابراین وقتی در این کرانه ایستاده باشد آن طرف را حالا یا در جزیره است یا در اثر داغ بودن آن منطقه تعبیر به عین حَمئه کرده است چون از نظر دیدِ بیننده است تعبیر وَجَدَهَا تَغْرُبُ فِی عَیْنٍ حَمِئَةٍ (1) کرده پس عین گاهی بر دریا اطلاق میشود یک، آن بخشهای غربی اقیانوس شمالی هم بیجزیره نیست دو، بینندهای که در قسمت شرق اقیانوس ایستاده است آفتاب را در آن قسمتها و جزایر غربی فرو رفته میبیند این سه، گرچه سخن از فرو رفتن آفتاب در زمین و دریا و مانند آن نیست.
1) (1) . سوره کهف, آیهٴ 86.
مطلب بعدی آن است که ذیالقرنین در برابر این قدرتی که داشت با مسئولیت همراه بود چون از این آیات برمیآید که او اهل ایمان بود یک، و از فرمان الهی استفاده میکرد دو، حالا دلیل روشنی از قرآن نیست که این مستقیماً وحی میگرفت گرچه فخررازی در تفسیرش بنا بر این دارد که بگوید ذیالقرنین پیامبر بود برای اینکه ظاهر آیه این است که خدا میفرماید ما به او گفتیم یعنی بلاواسطه به او گفتیم پس او میشود پیامبر، اما اثبات اینکه این بلاواسطه بود آسان نیست شاید نظیر طالوت بود که در تحت رهبری پیامبری مأموریت پیدا کرده است که قیام کند و علیه ظلم مبارزه کند اگر بلاواسطه باشد صحیح است، معالواسطه هم باشد صحیح است اثبات اینکه این بلاواسطه بود که جزء انبیا بود آسان نیست.
خب، قران کریم هم فرمود ما به کسانی که تمکّن بدهیم آنها وظیفهشان اقامه صلات و ایتای زکات و امر به معروف و نهی از منکر است ذیالقرنین هم از کسی است که خدای سبحان دربارهٴ او فرمود: إِنَّا مَکَّنَّا لَهُ فِی الْأَرْضِ وَآتَیْنَاهُ مِن کُلِّ شَیْءٍ سَبَباً (1) در بخشهای دیگر هم که قبلاً خوانده شد فرمود: الَّذِینَ إِن مَکَّنَّاهُمْ فِی الْأَرْضِ أَقَامُوا الصَّلاَةَ وَآتَوُا الزَّکَاةَ وَأَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَنَهَوْا عَنِ الْمُنکَرِ (2) ممکن است این مردِ با ایمان جزء کسانی باشد که الَّذِینَ إِن مَکَّنَّاهُمْ فِی الْأَرْضِ أَقَامُوا الصَّلاَةَ وَآتَوُا الزَّکَاةَ وَأَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ باشد و برای این باید دوتا کار بکند یکی اینکه جلوی ظلم و فساد را بگیرد چه اینکه باخبر بود یا باخبر شد که یأجوج و مأجوج در منطقهای فساد میکنند جلوی آنها را گرفته، دوم اینکه عدل و ایمان را گسترش بدهد و این گسترش در جریان غرب مشخص است که خدای سبحان حالا یا معالواسطه یا بلاواسطه وقتی او به مغربزمین رسید فرمود احکام الهی را به اینها ابلاغ بکن اگر کسی قبول کرد که تَتَّخِذَ فِیهِمْ حُسْناً (3) و اگر کسی قبول نکرد آنها را مثلاً تنبیه میکنیم.
مطلب بعدی آن است که این از سنخ تفویض نیست این از سنخ واجب تخییری است مثل اینکه به پیغمبر اسلام(صلّی الله علیه و آله و سلّم) در جریان اسیرگیری فرمود: فَإِمَّا مَنَّاً بَعْدُ وَإِمَّا فِدَاءً (1) بالأخره اسیر در جبهههای جنگ یا سخن از استرقاق است یا سخن از فِداست یا سخن از آزادی است و گاهی هم قتل اینها را ذات اقدس الهی به عنوان اضلاع واجب تخییری به پیامبر ابلاغ میکند نه اینکه امر را تفویض بکند بگوید هر چه نظر شماست عمل بکن مثل اینکه خصال کفّاره را بر ما واجب کرده یا عِتق رقبه است یا صوم ستّین یوم است یا اطعام ستّین مسکین است و مانند آن این کار را به ما تفویض نکرده که هر چه ما تصمیم بگیریم بلکه بر ما واجب کرده به نحو وجوب تخییری. در جریان پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) هم کار بر آن حضرت تفویض نشده که نظر شما هر چه هست نه خیر، تخییر است تخییر یعنی تکلیف به چند ضلع فرمود بر شما واجب است آن یا این یا این یا آزاد کردن یا استرقاق یا کُشتن و مانند آن. در جریان ذیالقرنین هم بشرح ایضاً کار را تفویض نکرده که نظر مبارک شما هر چه هست عمل بکن خیر، این دستور الهی است نسبت به عدهای که ظالماند تنبیه باید بشوند آنهایی که مؤمن شدند سَنَقُولُ لَهُ مِنْ أَمْرِنَا یُسْراً (2) پس قسمت غرب تأمینشده است کسی که متمکّن در زمین است مسئولیتش هم در حوزهٴ زمین است وسیع خواهد بود اما اینکه جریان ذیالقرنین با خضر(سلام الله علیه) فرق دارد برای آنکه دربارهٴ خضر هم تعبیر رحمت عنداللهی هست، هم تعبیر علم لدیاللهی هست هیچ کدام از این دو تعبیر بلند دربارهٴ ذیالقرنین نیامده گذشته از اینکه مصاحبت موسای کلیم(سلام الله علیه) با خضر نشان میدهد که موسای کلیم علم تأویل را به وسیلهٴ خضر از ذات اقدس الهی فرا گرفته مأمور شد که علم تأویل را از آنجا بیاموزد که چنین معارفی دربارهٴ ذیالقرنین نقل نشده نه همسفری نظیر موسای کلیم در کنار او بود و نه تعبیر رحمت عنداللهی یا علم لدیاللهی دربارهٴ او شده و نه کار او از سنخ کار تأویل بود. این گوشهای از اسرار آنچه در مغربزمین نصیب ذیالقرنین شد و ایشان از مغربزمین فراغتی پیدا کرد به طرف مشرقزمین حرکت کرد وقتی به طرف مشرقزمین آمد چند تعبیر دارد شما قصّهٴ مهم همان جریان ذیالقرنین است و یأجوج و مأجوج است و سدّ معروف است و امثال ذلک که اینها را سیدناالاستاد مبسوطاً بحث کردند. فرمود از اینجا که سفرِ غربیشان تمام شد ثُمَّ أَتْبَعَ سَبَباً ما که همهٴ وسایل را برای او فراهم کردیم این از آن وسایل کمک گرفته به طرف شرق مسافرت کرده این اسباب عادی را در اختیار داشت به مشرق آمده بر خلاف جریان سلیمان(سلام الله علیه) که سخن از أَتْبَعَ سَبَباً نیست آن فَسَخَّرْنَا لهُ الرِّیحَ (3) است غُدُوُّهَا شَهْرٌ وَرَوَاحُهَا شَهْرٌ (4) یک سبب عادی نیست که حالا از کجا شروع بکند به کجا ختم بشود این باد مرکَب آن حضرت بود هر جا که او اراده میکرد این باد در اختیار او قرار میگرفت فَسَخَّرْنَا لهُ الرِّیحَ که غُدُوُّهَا شَهْرٌ وَرَوَاحُهَا شَهْرٌ یعنی در بامداد راهِ یکماهه را طی میکرد در شامگاه راهِ یکماهه را طی میکرد دو طرف روز به اندازهٴ دو ماه سفر میکرد اما دربارهٴ ذیالقرنین فرمود: ثُمَّ أَتْبَعَ سَبَباً تا اینکه به طرف شرق رسیدند حَتَّی إِذَا بَلَغَ مَطْلِعَ الشَّمْسِ آن مَطلَع یعنی زمانِ طلوع، مطلعالفجر آن به فتح یعنی زمان طلوع اما مطلِع یعنی مکانِ طلوع به آن قسمتی که آفتاب طلوع میکند قرآن کریم با ادبیات مردمی حرف میزند نباید گفت که زمین که کُروی است و زمین حرکت میکند شمس طلوع ندارد الآن آنهایی که برایشان ثابت شده به طور شفاف خودشان علم کشف کردند که زمین کُروی است یک، و زمین حرکت میکند دو، سخن از طلوع و غروب شمس نیست بلکه زمین حرکت میکند گاهی رو به شمس است گاهی پشت به شمس سه یا چهار، آنها هرگز نمیگویند وقتی زمین طلوع کرد، وقتی ما طلوع کردیم ادبیات محاورهای و فرهنگ مردمی یک مطلب است اصطلاحات علمی چیز دیگر است هیچ کس نمیگوید وقتی که زمین طلوع کرد با اینکه برای همهٴ ما روشن است که زمین طلوع میکند، ما طلوع میکنیم نه شمس طلوع بکند این زمین است که میگردد اما آدم وقتی حرف میزند برابر فرهنگ مردم حرف میزند نه اینکه برابر اصطلاحات خاصّ علمی حرف بزند که کسی نفهمد قرآن کریم با اینکه جریان را به سپهری نسبت میدهد در همین روایاتی که شما بخشی را ملاحظه فرمودید یا ملاحظه میفرمایید میبینید که وقتی از وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) سؤال میکنند وضع طلوع و غروب چیست حضرت میفرماید بعضی علما این طور میگویند آن روز که روشن نبود که زمین حرکت میکند و شمس طلوع و غروب ندارد که حضرت فرمود بعضی علما این طور میگویند مگر ممکن است هر حرفی را در هر عصری با تودهٴ مردم در بین گذاشت فرمود بعضی علما این طور میگویند که آفتاب طلوع میکند و اینها.
بنابراین دو مطلب است یکی اینکه از نظر تحقیقات علمی چیست بله طلوع و غروب برای زمین است حرکت برای زمین است شب و روز برای زمین است یکی اینکه فرهنگ مردمی چیست؟ ما چطور حرف بزنیم که مردم بفهمند؟ باید طوری حرف بزنیم که با ادبیات تودهٴ مردم هماهنگ باشد دیگر همهٴ اینهایی که صاحبنظرند و برایشان روشن است که بالأخره زمین حرکت میکند از آن طرف و از این طرف نه اینکه شمس از آن طرف و از این طرف حرکت میکند هرگز نمیگویند وقتی زمین طلوع کرد یا ما طلوع کردیم میگویند آفتاب طلوع کرده، آفتاب غروب کرده، آفتاب برآمده.
خب، مطلِع یعنی مکان، مطلَع آن زمان مطلعالفجر آن برای زمان است حَتَّی إِذَا بَلَغَ مَطْلِعَ الشَّمْسِ آنجایی که شمس آن مکانی که شمس طلوع میکند، خب وَجَدَهَا تَطْلُعُ عَلَی قَوْمٍ لَّمْ نَجْعَل لَّهُم مِن دُونِهَا سِتْراً فرمود یک افراد سادهای زندگی میکردند که از امکانات اولیه محروم بودند الآن هم در بعضی از مناطق زمین همین طورند که خیلی شبیه انسانهای دیگر نیستند و تفاوتی هم با زندگی انسانهای اوّلی ندارند اینها هیچ پوششی در برابر آفتاب نداشتند آفتاب مستقیماً بر اینها میتابید نه حجاب طبیعی داشتند مثلاً پشت کوه بودند و مانند آن یک، نه حجاب مصنوعی و بِنا و معماری و مهندسی داشتند که در خانهها زندگی بکنند دو، نه حجاب و پوشش لباسی داشتند که از تابش مستقیم آفتاب مصون باشند سه، شبیه حیوانات زندگی میکردند که لَّمْ نَجْعَل لَّهُم مِن دُونِهَا سِتْراً بین آنها و بین آفتاب نه حجاب طبیعی بود، نه حجاب صناعی، نه حجاب دستبافت و نسّاجیشده چنین قومی بودند، خب این گروه که فرهنگی نداشتند جز حمله زندگی اینها زندگی جنگلی بود دیگر چنین قومی آنجا به سر میبردند «لم نجعل لهم من دون الشمس سترا» که حجاب باشد بین اینها و بین آفتاب کَذلِکَ یعنی اینچنین که او یافت ما هم وَقَدْ أَحَطْنَا بِمَا لَدَیْهِ خُبْراً او رفت و دید و باخبر شد ما همیشه باخبر بودیم که آنجا چه خبر است بر شرقِ دور ما احاطهٴ علمی داشتیم او رفته از نزدیک دیده که آنجا چه مردمی زندگی میکنند وَقَدْ أَحَطْنَا بِمَا لَدَیْهِ خُبْراً یعنی «أحطنا احاطةً» چون ما بکلّ شیء خبیر بودیم. از آن منطقه ایشان راه را ادامه داد و به شرق دور رفت ثُمَّ أَتْبَعَ سَبَباً ٭ حَتَّی إِذَا بَلَغَ بَیْنَ السَّدَّیْنِ دو کوهی بود یا سدّ ساختگی بود بالأخره یا مصنوعی یا طبیعی دوتا کوه بود آن طرف کوه گروهی بودند مثلاً یأجوج این طرف کوه گروهی بودند به نام مأجوج اینها از این دوتا کوه نمیتوانستند عبور کنند بیایند مزاحم مردم ماورای جبل و ماورای سدّین بشوند بینالسدّین که شیاری بود، درّهای بود، شکافی بود از این بینالسدّین سوء استفاده میکردند و میآمدند حمله میکردند کار اینها هم غارتگری بود کشاورزی و اینها که آشنا نبودند تغذیهشان از همین راه غارتگری بود پس یک سد آن طرف بود یک سد این طرف حالا یا سدّ صناعی یا سدّ طبیعی به نام جبل بینالجبلین شواهد دیگر تأیید میکند که این سدّین همان جبلین طبیعی بودند خب آنهایی که آن طرف کوه بودند از راه کوه نمیتوانستند بیایند اینهایی هم که این طرف کوه بودند از راه این کوه نمیتوانستند بیایند ولی بینالجبلین راهی بود اینها از این راه غارتگریشان را شروع میکردند و مزاحم مردم این طرف منطقه بودند. ثُمَّ أَتْبَعَ سَبَباً ٭ حَتَّی إِذَا بَلَغَ بَیْنَ السَّدَّیْنِ وَجَدَ مِن دُونِ اینها یعنی آن طرف این سدّین قَوْماً که لاَّ یَکَادُونَ یَفْقَهُونَ قَوْلاً هیچ چیزی نمیفهمیدند نه زبانشان با زبان مردم خاورمیانه یا مشرقزمین معتدل هماهنگ بود نه فرهنگشان، نه آدابشان، نه سُننشان اهل فهم و فرهنگ و اینها نبودند کارشان هم غارتگری بود لاَّ یَکَادُونَ یَفْقَهُونَ قَوْلاً. اینجا ذات اقدس الهی میفرماید ما به ذیالقرنین گفتیم حالا فخررازی از اینکه خدای سبحان مستقیماً دارد قَالُوا یَا ذَا الْقَرْنَیْنِ میخواهد استفاده کند که او پیامبر بود برای اینکه مستقیماً سخن خدا را میشنود اما قبلاً گذشت که اولاً معلوم نیست این قول بلاواسطه باشد اگر روایتی دارد که این نظیر طالوت بود که از پیامبر عصرش برنامه میگرفت که قَالُوا لِنَبِیٍّ لَهُمُ ابْعَثْ لَنَا مَلِکاً (1) از آن قبیل باشد منافات ندارد یک، ثانیاً این دستورها آیا از سنخ الهام بود نظیر آنچه به مادر موسی(سلام الله علیهما) گفت که ما به او گفتیم أَرْضِعِیهِ شیر بده فَأَلْقِیهِ فِی الْیَمِّ وَلاَ تَخَافِی وَلاَ تَحْزَنِی إِنَّا رَادُّوهُ إِلَیْکِ وَجَاعِلُوهُ مِنَ الْمُرْسَلِینَ (2) خب اینگونه از تعبیرات الهامبخش ممکن است برای ذیالقرنین هم ثابت شده باشد اگر این در این حد است نشان نبوّت او نیست نعم، اگر روایت معتبری بر نبی بودن ذیالقرنین دلالت بکند مخالف آیه نیست اما اثبات نبوّت ذیالقرنین از صِرف این تعبیرها کارِ آسانی نیست، خب. حَتَّی إِذَا بَلَغَ بَیْنَ السَّدَّیْنِ وَجَدَ مِن دُونِ سدّین یعنی آن طرف سدّین قَوْماً لاَّ یَکَادُونَ یَفْقَهُونَ قَوْلاً مردم این منطقه که این طرف سد بودند و در امانِ غارتگری آنها نبودند به ذیالقرنین این پیشنهاد را دادند قَالُوا مردم این طرف سد گفتند ذیالقرنین آن طرف سد یأجوج و مأجوج هستند غارتگرند ما از دست اینها در امان نیستیم قَالُوا یَا ذَا الْقَرْنَیْنِ إِنَّ یَأْجُوجَ یک، وَمَأْجُوجَ دو، که میگویند قوم تَتارند و قوم مغول اینها آمدند بخشهای وسیع این خاورمیانه را بر اساس همان غارتگری که داشتند از بین بردند یعنی خلفای بنیالعباس را اینها ارباً اربا کردند حالا مرحوم خواجه طوسی(رضوان الله علیه) چه جلال و عظمتی داشت که توانست این باغ وحش را به صورت بوستان در بیاورد اینها را خواست آدم بکند و با این طرز تفکّر رصدخانهای در مراغه درست کرده آن از عظمت خواجه است حالا این تقریباً اختصاصی به جریان خواجه و اینها ندارد این را شهرزوری در آن شهر حکمةالاشراق از تالیس مِلطی نقل میکند که بعدها ممکن است مرحوم خواجه همین حیله را به کار برده باشد ولی اصلش آن طوری که شهرزوری در شرح حکمةالاشراق از تالیس مِلطی نقل میکند این است که سلطان آن عصر نمیفهمید که این شمس و قمر خسوف و کسوف دارند یعنی چه؟ آیا خسوفی دارند کسوفی دارند چطوری ماه را ظل میگیرد چطوری آفتاب را ظل میگیرد چطوری زمین را ظل میگیرد اینها را نمیفهمید آن حکیم و ریاضیدان معروف این تالیس مِلطی به سلطان گفت این حرکت زمین این طور است حرکت ماه این طور است حرکت شمس این طور است اگر زمین بین ماه و شمس قرار بگیرد که آفتاب آن طرف زمین باشد و ماه بالای سر ماه باشد این زمین که کُروی است و سایهٴ او مخروطی است وقتی ماه بخواهد عبور بکند اگر به سایهٴ زمین نرسد که خب خسوفی نیست، اگر از سایهٴ زمین بگذرد سایهٴ زمین نمیگذارد نور آفتاب به ماه برسد این حالت را میگویند حالت انخساف، ماهگرفتگی یعنی سایهٴ زمین میافتد روی ماه، ماه را تاریک میکند اگر این در قسمتهای قاعدهٴ این مخروط قرار بگیرد میشود خسوف کلّی، اگر در رأس این قاعده قرار بگیرد که باریک است خسوف جزئی اینها را گفت او که متوجه نمیشد که این جریان چیست که، خب معمولاً ماه هم در شب چهارده میگیرد یعنی وقتی که به بدر رسید میگیرد در همان شعر معروف «یا هلالاً لمّا استتمّ کمالا» به حضرت عرض میکند ای هلال! آن وقتی که نوجوان بودی یا جوان بودی هلال بودی الآن که به سنّ پنجاه سال رسیدی از هلالی در آمدی بدر شدی «یا هلالاً لمّا استتمّ کمالا» که الآن جهان باید از تو استفاده کند بدر شدی «غاله خسفه فأبدأ غروبا» (3) وقتی که بدر شدی باید همه از تو استفاده کنند گرفتار خسوف شدی و ماهگرفتی. غرض این است که خسوف در حالت بدر بودن و ماه وقتی شب چهارده رسید میگیرد تالیس مِلطی طبق نقل شهرزوری در شرح حکمةالاشراق گفت که ما که نمیتوانیم این سلطان را بیدار کنیم وقتی ماه گرفت او بیاید ببیند که، شما به این تاس بکوبید از کوبیدن و سر و صدای این تاس او بیدار میشود وقتی بیدار شد میگوید چه خبر است؟ به او میگوییم که اینکه ما چند ماه قبل گفتیم فلان شب در فلان ساعت ماه را ظل میگیرد این است که بعدها او کم کم آشنا شد به مسائل ریاضی و به تالیس ملتی و امثال تالیس ملتی امکاناتی داد. همین کار را دربارهٴ مرحوم خواجه و این قومی که لاَّ یَکَادُونَ یَفْقَهُونَ قَوْلاً تتار و مغول کردند اینکه میبینید وقتی ماه گرفته مکرّر با جارو و غیر جارو به تاس و اینها میزنند از همانجا پیدا شده وگرنه به تاس زدن و به جاروگرفتن و اینها که اساسی ندارد که خب این اصلش برای چند هزار سال قبل است برای چندین قرن سی، چهل سال یا چهل قرن قبل است که از آن دور زمان دیر آمده مرحوم خواجه هم مشابه این حیله را به کار برده تا کم کم اینهایی که لاَّ یَکَادُونَ یَفْقَهُونَ قَوْلاً اینها بفهمند چه خبر است، خب.
این قوم وحشی را مرحوم خواجه(رضوان الله علیه) به این صورت در آورده که وقتی مرحوم علامه میگوید که من در بین علمای عصرم به عظمت استادم خواجه نصیر ندیدم گفتند که شما چرا مقیّد کردی گفتی در این عصر مگر در اعصار قبلی به عظمت خواجه کسی آمده؟ غرض این است که این قوم که لاَّ یَکَادُونَ یَفْقَهُونَ قَوْلاً همین یأجوج، همین مأجوج آمدند در بخشهای وسیع این آسیای میانه این بنیالعباس را ارباً اربا کردند و بساط حکومت اینها را برچیدند و کسی هم به دادِ اینها نرسید در اثر بیعرضگی این بنیالعباس و طغیانگری اینها. خب، این قوم خاورمیانه را بالأخره به خاک و خون کشیدند کم جنایتی نکردند برای اینکه لاَّ یَکَادُونَ یَفْقَهُونَ قَوْلاً در برابر این قوم حالا تازه بعد از این سد و امثال ذلک بود حَتَّی إِذَا بَلَغَ بَیْنَ السَّدَّیْنِ وَجَدَ مِن دُونِ سدّین یعنی طرف قَوْماً که لاَّ یَکَادُونَ یَفْقَهُونَ قَوْلاً مردم این طرف سد خب آدم بافرهنگی بودند از ظلم آن یأجوج و مأجوج به سطوح آمدند به ذیالقرنین گفتند إِنَّ یَأْجُوجَ وَمَأْجُوجَ مُفْسِدُونَ فِی الْأَرْضِ فَهَلْ نَجْعَلُ لَکَ خَرْجاً عَلَی أَن تَجْعَلَ بَیْنَنَا وَبَیْنَهُمْ سَدّاً ما هزینهاش را میدهیم ولی آن معماری و آن مهندسی و آن امکانات را نداریم که این شکاف این دو سد را یا دو جبل را بپوشانیم که اینها نتوانند بیایند ما هزینهاش را میدهیم. خدای سبحان هم که قبلاً در همین سوره آیهٴ 84 فرمود: إِنَّا مَکَّنَّا لَهُ فِی الْأَرْضِ وَآتَیْنَاهُ مِن کُلِّ شَیْءٍ سَبَباً ما او را متمکّن در زمین کردیم امکانات فراوانی هم به او دادیم. اینها که پیشنهاد دادند به ذیالقرنین که ما هزینه را تأمین میکنیم اُجرت هم تأمین میکنیم خرجش را بالأخره میدهیم هزینه را میدهیم شما سد بسازید یعنی بینالجبلین ذیالقرنین فرمود: مَا مَکَّنِّی فِیهِ رَبِّی خَیْرٌ چون ذات اقدس الهی امکانات را به من داده آن خیر است منتها نیروی کمکی، کارگر و ابزار کار را بیاورید ما که نمیتوانیم از نقاط مختلف این سرزمین آهن بیاوریم، بُرادههای آهن بیاوریم، قیر بیاوریم، سرب بیاوریم شما این وسایل را بیاورید ما پولش را میدهیم، کارگر بیاید ما پولش را میدهیم دستور را میدهیم، معماری و اینها را راهنمایی بکنید و بکنیم هزینهاش را میدهیم کمکِ مالی نمیخواهید مَا مَکَّنِّی فِیهِ رَبِّی خَیْرٌ فَأَعِینُونِی بِقُوَّةٍ آن نیروها را بدهید نیروی کارگر و اینها را بدهید بقیه را ما تأمین میکنیم أَجْعَلْ بَیْنَکُمْ وَبَیْنَهُمْ رَدْماً رَدْم همان سد است من کاری میکنم که این شکاف بسته بشود بین شما که این طرفید و آنها که آن طرف کوهاند رَدْمی، سدّی باشد که آنها نه بتوانند از بالای سد بیایند نه بتوانند نَقْبی بزنند این سد را سوراخ بکنند بیایند هیچ یک از این دوتا راه نیست نه از بالا میتوانند بیایند نه این را میتوانند بشکافند آنها هم که دوتا کوه است که آنها دسترسی ندارند. خب، پس میشود سهتا سد دوتا سدّ طبیعی سدّی هم ما میسازیم. این سد آن دیوار چین نمیتواند باشد برای اینکه دیوار چین بر اساس همان مصالح ساختمانی آجر و امثال آجر است دیگر این سد یک سدّ فلزّی است آهن است و برادهٴ آهن است و سرب است و نفّاخی کردن و دَمیدن این کورهٴ آهنگری هست و آب کردن این سربها و آن آهن هست و یک دیوار فلزّی لذا این با آن دیوارهای مصطلح فرق میکند.
پرسش: حاج آقا این تطبیق با آیهٴ حَتَّی إِذَا فُتِحَتْ یَأْجُوجُ وَمَأْجُوجُ (1) سازگار نیست.
پاسخ: کدام آیه؟
پرسش: آیهٴ حَتَّی إِذَا فُتِحَتْ یَأْجُوجُ وَمَأْجُوجُ.
پاسخ: حالا میرسیم به خواست خدا، میرسیم به آن هماهنگی این با آن مطرح میشود به لطف الهی الآن این خودش روشن بشود بعد اینکه چگونه ذات اقدس الهی او را در هنگامی که میخواهد قیامت قیام بشود جَعَلَهُ دَکَّا (2) میشود یا در فرصت دیگری خدا این سد را متلاشی میکند جداگانه در همین سوره آیهٴ 98 خواهد آمد.
خب، این به حسب ظاهر بین السدّین را ذیالقرنین میخواهد بچیند قَالَ مَا مَکَّنِّی فِیهِ رَبِّی خَیْرٌ فَأَعِینُونِی بِقُوَّةٍ با این نیروی کارگری، با تهیه کردن امکانات و هزینه ما أَجْعَلْ بَیْنَکُمْ وَبَیْنَهُمْ رَدْماً که رَدْم همان سد است. خب برای این سدسازی چه چیزی لازم است؟ بین این جبلین را این شکاف را این شیار را میخواهد سد بسازد فرمود: ءَأَتُونِی زُبَرَ الْحَدِیدِ این بُرادههای آهن را جمع کنید اینها مصالح ساختمانی ماست دیگر آجر و سنگ و اینها لازم نیست وقتی این بُرادههای آهن را جمع کردید بین این دو سد، بین این دو جبل این آهنها را بریزید مثل آجر، مثل سیمان و مصالح دیگر این مصالح اوّلیه را بریزید، خب حَتَّی إِذَا سَاوَی این مقداری که آوردید بین الصدفین بین آن جبل و این جبل این شکاف با این بُرادههای آهن پُر شد آنگاه سرب میآورید وسایل نفّاخی و کورهٴ آهنگری را راهاندازی میکنید این وسایل نفّاخی این سرب را که آب کرده است میدَمد این آهنها و برادههای آهن هم داغ میشود مجموع این سربها و آن برادههای آهن یک تکّه فلزّ غیر قابل نفوذ در میآید بین این دو کوه این فلز قرار میگیرد که نه از نظر امتداد مقدور آنهاست که بالا بیایند از بالای این سد به شما حمله کنند، نه آن قدرت را دارند که این را نَقد بزنند و سوراخ بکنند و از وسطش بیایند ءَأَتُونِی زُبَرَ الْحَدِیدِ حَتَّی إِذَا سَاوَی بَیْنَ الصَّدَفَیْنِ قَالَ انفُخُوا بدمید، چه چیزی را بدمید؟ این زُبر حدید را خب چطور بدمید این را؟ آن موادّ تیانتی یا انفجاری یا موادّ سوخت و سوزش چیست که بدمیم این آدم را آب بکند؟ آن سرب است حَتَّی إِذَا جَعَلَهُ نَاراً قَالَ ءَاتُونِی أُفْرِغْ عَلَیْهِ قِطْراً که این سرب مثل مَلات میشود این آهنها که گداخته شده این سرب را در آن میریزیم جمعاً وقتی سرد شد یک تکّه سدّ فلزّیِ مستحکم خواهد شد به طوری که فَمَا اسْطَاعُوا أَن یَظْهَرُوهُ نه یأجوج و مأجوج میتوانستند از بالای این سد بیایند وَمَا اسْتَطَاعُوا لَهُ نَقْباً نه توانستند این دیوار را بشکافند و از جلو بیایند خب این کاری به آن دیوار غرب چین ندارند این بین دو کوه است یک، فلزّی هم هست دو، حالا ببینیم آیات دیگر یا ادلهٴ دیگری با این هماهنگ است یا نه؟
«و الحمد لله ربّ العالمین»
حَتَّی إِذَا بَلَغَ مَطْلِعَ الشَّمْسِ وَجَدَهَا تَطْلُعُ عَلَی قَوْمٍ لَّمْ نَجْعَل لَّهُم مِن دُونِهَا سِتْراً ﴿90 کَذلِکَ وَقَدْ أَحَطْنَا بِمَا لَدَیْهِ خُبْراً 91 ثُمَّ أَتْبَعَ سَبَباً 92 حَتَّی إِذَا بَلَغَ بَیْنَ السَّدَّیْنِ وَجَدَ مِن دُونِهِمَا قَوْماً لاَّ یَکَادُونَ یَفْقَهُونَ قَوْلاً 93 قَالُوا یَا ذَا الْقَرْنَیْنِ إِنَّ یَأْجُوجَ وَمَأْجُوجَ مُفْسِدُونَ فِی الْأَرْضِ فَهَلْ نَجْعَلُ لَکَ خَرْجاً عَلَی أَن تَجْعَلَ بَیْنَنَا وَبَیْنَهُمْ سَدّاً 94 قَالَ مَا مَکَّنِّی فِیهِ رَبِّی خَیْرٌ فَأَعِینُونِی بِقُوَّةٍ أَجْعَلْ بَیْنَکُمْ وَبَیْنَهُمْ رَدْماً 95 ءَأَتُونِی زُبَرَ الْحَدِیدِ حَتَّی إِذَا سَاوَی بَیْنَ الصَّدَفَیْنِ قَالَ انفُخُوا حَتَّی إِذَا جَعَلَهُ نَاراً قَالَ ءَاتُونِی أُفْرِغْ عَلَیْهِ قِطْراً 96 فَمَا اسْطَاعُوا أَن یَظْهَرُوهُ وَمَا اسْتَطَاعُوا لَهُ نَقْباً 97 قَالَ هذَا رَحْمَةٌ مِن رَّبِّی فَإِذَا جَاءَ وَعْدُ رَبِّی جَعَلَهُ دَکَّاءَ وَکَانَ وَعْدُ رَبِّی حَقّاً 98 وَتَرَکْنَا بَعْضَهُمْ یَوْمَئِذٍ یَمُوجُ فِی بَعْضٍ وَنُفِخَ فِی الصُّورِ فَجَمَعْنَاهُمْ جَمْعَاً 99 قصّةٴ ذیالقرنین که برای اهل کتاب معروف بود و از راه شهرت بین اهل کتاب به مشرکان حجاز هم منتقل شد مورد سؤال قرار گرفت و پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) طبق آیات الهی به او پاسخ داد. آنچه از این بخش از قرآن برمیآید این است که این شخص معروف به ذیالقرنین بود چون سه بار کلمهٴ ذیالقرنین در این سوره تکرار شد مردمِ آن منطقهها هم میگفتند یَا ذَا الْقَرْنَیْنِ این لقب باید طوری باشد که برای منطقههای عربنشین و مانند آن باشد این ترجمهٴ آن نیست ظاهراً خود این کلمه نامِ آن شخص بود و او هم معروف به این نام بود و این هم نه اهل مغرب بود و نه اهل مشرق اهل خاورمیانه بود اینها را از قرآن میشود فهمید حالا آن تحقیقاتی که ابوریحان بیرونی کرده یا دیگران گفتند و یا احتمال کورش هست اینها هم در این اثنا روشن میشود. خب، پس این اهل مغرب نبود اهل مشرق هم نبود و چون ظاهر قرآن این است که این سفری به طرف مغرب کرده و سفری به طرف مشرق کرده این برای خاورمیانه است.
مطلب بعدی آن است که سفر مغربش را به همین مغربِ نزدیک ختم کرده مغرب دور که برسد به آن شمال اقیانوس آرام به آنجا نرسید ولی دربارهٴ سفر مشرقش دو سفر برای مشرقش ذکر فرمود، فرمود: حَتَّی إِذَا بَلَغَ مَطْلِعَ الشَّمْسِ وَجَدَهَا تَطْلُعُ عَلَی قَوْمٍ لَّمْ نَجْعَل لَّهُم مِن دُونِهَا سِتْراً ٭ کَذلِکَ وَقَدْ أَحَطْنَا بِمَا لَدَیْهِ خُبْراً ٭ ثُمَّ أَتْبَعَ سَبَباً این سفرِ خاوری را به دو بخش تقسیم کرد حالا یا در عرض هم یا در طول هم، اگر در طول باشد یک مشرقِ نزدیک و یک مشرق دور را هم او طی کرده اگر در عرض هم باشد در یک امتداد باشد این بالأخره به همان مشرقِ نزدیک که آخرین سِیر آن روز بود رسیده است ولی بالأخره در قسمت شرق خاوردور دوتا سفر داشت ولی در باختر یک سفر داشت.
مطلب بعدی آن است که از اینکه فرمود در آیهٴ 84 وَآتَیْنَاهُ مِن کُلِّ شَیْءٍ سَبَباً در آیهٴ 85 هم فرمود: فَأَتْبَعَ سَبَباً در آیهٴ 89 هم فرمود: فَأَتْبَعَ سَبَباً در آیهٴ 92 هم فرمود: ثُمَّ أَتْبَعَ سَبَباً اینها همه امضای قانون سببیّت است که «أبی الله أن تجری الامور الا بأسبابها» یا «أبی الله أن یُجری الاُمور الاّ بأسبابها» که این را مرحوم کلینی(رضوان الله علیه) در کافی نقل کرده که کارها بر اساس نظم علّت و معلول و سبب و مسبّب است هیچ کاری بیسبب نیست منتها آن سبب یا عادی است نظیر همین کارهایی که این بشر عادی انجام میدهد یا سبب، ناشناخته و غیر عادی است که از او به معجزه و کرامت و امثال ذلک یاد میکنند کسی یک حمد میخواند یک بیمار صعبالعلاجی بیماریاش برطرف میشود کسی دعایی انجام میدهد مشکل شدید حل میشود یک وقت است با وسایل دارو و امثال اینها آن بیماری برطرف میشود یک وقت با یک حمد برطرف میشود اینها هم اسباب و عللاند منتها بعضی عادیاند بعضی اسباب و علل غیر عادی از اینکه مکرّر فرمود ذیالقرنین برابر اسباب کار کرده است این ناظر به همان اصل کلی است که مرحوم کلینی در کافی نقل کرده که کارهای عالَم بر اساس اسباب و مسبّبات است اگر آن اسباب شناختهشده باشد که میشود عادت و اگر ناشناس باشد که خرق عادت است میشود کرامت و معجزه.
سفرِ مشرقش را به دو قسمت تقسیم فرمود پس این شخص به نام ذیالقرنین معروف است و اهل مشرق هم نیست اهل مغرب هم نیست و اگر کسی اهل چین یا مغولستان یا آن قسمتها بود سدّی ساخت او دیگر ذیالقرنین نیست برای اینکه او برای حفظ منطقهٴ خودش سدّی میسازد آنکه قرآن نقل میکند این است که این از راه دور وارد منطقهٴ مشرقزمین شد و باخبر شد که یأجوج و مأجوج مفسدند و برای نجات مردم از افساد یأجوج و مأجوج سدّی ساخت، خب.
پرسش:...
پاسخ: بله، ولی خب اینکه مشخص فرمود به طرف مشرقزمین رفت آنجا یأجوج و مأجوج آمدند دیگر این معلوم است که از مشرقزمین حرکت نکرده کسانی که از مشرقزمین حرکت میکنند مثل مغولستان و چین آنجا حرکت میکنند شرق آنها آن شمال اقیانوس آرام است غربِ آنها هم غرب نزدیک دارند و غرب دور تا به شمالِ اقیانوس اطلس برسند، اما از اینکه فرمود این سفری به غرب کرده است وَجَدَهَا تَغْرُبُ فِی عَیْنٍ حَمِئَةٍ (1) بعد سفری به شرق کرده است معلوم میشود که نه اهل مشرق بود و نه اهل مغرب.
خب، فرمود: ثُمَّ أَتْبَعَ سَبَباً ٭ حَتَّی إِذَا بَلَغَ بَیْنَ السَّدَّیْنِ وَجَدَ مِن دُونِهِمَا قَوْماً لاَّ یَکَادُونَ یَفْقَهُونَ قَوْلاً آن بخشِ سفر غربی ذیالقرنین که ذات اقدس الهی فرمود: إِمَّا أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّا أَن تَتَّخِذَ فِیهِمْ حُسْناً (2) ذیالقرنین گفت آنها که ظالماند بالأخره باید تنبیه بشوند آنهایی که مؤمناند و عمل صالح دارند متنعّماند حالا شاید عدهای ایمان نیاوردند ولی ظلم هم نکردند این تقسیم حاصر نیست مگر اینکه منظور از آن ظلم خصوص شرک و الحاد باشد وگرنه تقسیم حاصر نیست ممکن است کسی کافر باشد ولی ظالم هم نباشد آنها هم ممکن است مشمول احسان ذیالقرنین قرار گرفته باشند زیرا بر اساس آنچه در سورهٴ مبارکهٴ «ممتحنه» آمده است ذات اقدس الهی فرمود کسانی که کار بدی نسبت به مسلمانها نکردند شما نسبت به آنها مهربان باشید در سورهٴ مبارکهٴ «ممتحنه» آیهٴ هشت این است لَا یَنْهَاکُمُ اللَّهُ عَنِ الَّذِینَ لَمْ یُقَاتِلُوکُمْ فِی الدِّینِ وَلَمْ یُخْرِجُوکُم مِن دِیَارِکُمْ أَن تَبَرُّوهُمْ وَتُقْسِطُوا إِلَیْهِمْ إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الْمُقْسِطِینَ کفّاری که کاری با شما ندارند مزاحم شما نیستند نه در براندازی تلاش و کوشش کردند نه در تبعید شما نه با کسانی که مزاحم شما بودند همکاری کردند ستمی به شما نکردند بدی هم نسبت به شما روا نداشتند در آیهٴ هشت سورهٴ مبارکهٴ «ممتحنه» میفرماید خدا نهی نکرده که نسبت به اینها مهربان باشید، خوشرفتار باشید بلکه امر میکند که نسبت به اینها عدل را رعایت کنید برای اینکه إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الْمُقْسِطِینَ این همان زندگی مسالمتآمیزی است که جمهوری اسلامی در روابط بینالمللیاش با کفار خارجی از این منطقه دارد و نهی هم نشده نسبت به اینها در قانون اساسی ما هم همین مفاد آیه هشت سورهٴ «ممتحنه» آمده. دربارهٴ ذیالقرنین فرمود اگر آنها ظالماند خب باید تنبیه بشوند، اگر مؤمناند و عمل صالح دارند از پاداش برخوردارند حالا اگر کسی مؤمن نبود کافر بود ولی ستم هم نکرده این هم ممکن است مشمول مِهر و رأفت الهی باشد برابر آیه هشت سورهٴ مبارکهٴ «ممتحنه» اما دربارهٴ این اقوامی که در مشرقزمین بودند دربارهٴ آن سفر اول چیزی قرآن کریم ذکر نکرده که حالا آن سفر اول که فرمود: حَتَّی إِذَا بَلَغَ مَطْلِعَ الشَّمْسِ وَجَدَهَا تَطْلُعُ عَلَی قَوْمٍ لَّمْ نَجْعَل لَّهُم مِن دُونِهَا سِتْراً اینها از آن جهت که رشد عقلی نداشتند تکلیفی نداشتند سخن از إِمَّا أَن تَتَّخِذَ فِیهِمْ حُسْناً و إِمَّا أَن تُعَذِّبَ (3) و امثال ذلک نبودند هر جا که بشری زندگی میکند و یک تفکّر عقلی در آنجا حضور دارد آنجا شریعت حضور دارد اما کسانی که در حدّ توحّش به سر میبرند هنوز به حدّ تفکّر عقلی نرسیدند آنجا برای آنها خب پیامبری یا فرستادهٴ از طرف پیامبری کسی نرفته و حجّتی بر آنها تمام نشده چون اهل حجّت نیستند. در این قسمت که فرمود: حَتَّی إِذَا بَلَغَ بَیْنَ السَّدَّیْنِ معلوم میشود که قبلاً سدّی ساخته شده بود دوتا سد ساخته شده بود نفرمود «بین الجبلین» فرمود: بَیْنَ السَّدَّیْنِ حالا اگر قرینهای داشتیم که منظور از این سدّین، جبلیناند حرف دیگر است ولی ظاهرش سد است معلوم میشود قبلاً برای نجات از آن قوم وحشی و مهاجم دوتا سد ساخته شده بود یک سد برای نجات یأجوج، یک سد برای نجات از مأجوج بین این دو سد شکاف بود و فاصله بود مشکل مردم این منطقه این بود که این یأجوجیها که پشت این سد بودند مأجوجیها که پشت آن سد بودند از این شیار وسط سوء استفاده میکردند از این راه میآمدند اینها میخواستند بین این دو سد هم سدّی ساخته بشود که جلوی تهاجم این قوم وحشی را بگیرد لذا تعبیر به سد کردند حَتَّی إِذَا بَلَغَ بَیْنَ السَّدَّیْنِ وَجَدَ مِن دُونِهِمَا یعنی آن طرف سد قَوْماً لاَّ یَکَادُونَ یَفْقَهُونَ قَوْلاً آنگاه عدهای که این طرف سد بودند از طرف مهاجمان آن طرف سد که آن طرف سدّیها یأجوج و مأجوج بودند در زحمت بودند از دست آنها به ذیالقرنین گفتند یَا ذَا الْقَرْنَیْنِ حالا این معروف بود یا آنجا که رفت معروف شد به این نام او را شناختند ترجمان آنها با اینها سخن گفت بالأخره به هر وسیلهای بود میدانستند که این شخص به نام ذیالقرنین است قَالُوا یَا ذَا الْقَرْنَیْنِ إِنَّ یَأْجُوجَ که یک گروه بودند وَمَأْجُوجَ که گروه دیگر بودند که اینها پشت این دوتا سد بودند اینها مُفْسِدُونَ فِی الْأَرْضِ ما ممکن است که وسایل سدسازی را فراهم بکنیم اما آن معماری و مهندسی و آن قدرت ادارهٴ این کار را نداریم ما امکانات اولیه را فراهم میکنیم شما دستور بدهید اینجا سد بسازند که بین این دوتا سد سدّی هم ساخته بشود که جلوی تهاجم این قوم را بگیرد قَالُوا یَا ذَا الْقَرْنَیْنِ إِنَّ یَأْجُوجَ وَمَأْجُوجَ مُفْسِدُونَ فِی الْأَرْضِ فَهَلْ نَجْعَلُ.
پرسش: استاد ببخشید طبق سیاق آیه این قَالُوا به همین قوم لا یَکادُون برنمیگردد.
پاسخ: نه، اینها که خودشان مفسد فی الأرض بودند به همین قرینه به کسانی که به این طرف سد قرار دارند برمیگردد یأجوج و مأجوج پشت این دوتا سد بودند و بین این دوتا سد باز بود هم یأجوجیها از سدّ شرقی میآمدند از این بین تهاجم میکردند هم مأجوجیها از طرف سدّ غربی اگر غربی و شرقی بود یا شمال و جنوبی بود همین طور قَالُوا سَکنهٴ این طرف سد یَا ذَا الْقَرْنَیْنِ گفتند یَا ذَا الْقَرْنَیْنِ إِنَّ یَأْجُوجَ وَمَأْجُوجَ که پشت این دوتا سدّدند مُفْسِدُونَ فِی الْأَرْضِ فَهَلْ نَجْعَلُ لَکَ خَرْجاً یعنی هزینهای بدهیم عَلَی أَن تَجْعَلَ بَیْنَنَا وَبَیْنَهُمْ سَدّاً این وسط جای یک سد خالی است اگر این را بسازید دیگر راه برای نفوذ آنها نیست. ذیالقرنین در جوابشان گفت که این سد را میسازم و نیازی هم به کمک مالی شما نیست ولی کمکِ انسانی، نیروی کارگری بدهید و مواد را هم به ما بفروشید کارگرهایتان هم پول میگیرند قَالَ مَا مَکَّنِّی فِیهِ رَبِّی خَیْرٌ چون خدای سبحان در همین سورهٴ «کهف» آیهٴ 84 فرمود: إِنَّا مَکَّنَّا لَهُ فِی الْأَرْضِ ما او را متمکّن کردیم چه اینکه مشابه این تعبیر دربارهٴ حضرت سلیمان(سلام الله علیه) هم هست وقتی عدهای از مَلکهٴ سبا نزد وجود مبارک حضرت سلیمان آمدند کادویی، اهدایی به همراه داشتند آنها گفتند که ما این هدایا را میبریم نزد سلیمان آیهٴ 35 سورهٴ مبارکهٴ «نمل» این است وَإِنِّی مُرْسِلَةٌ إِلَیْهِم بِهَدِیَّةٍ فَنَاظِرَةٌ بِمَ یَرْجِعُ الْمُرْسَلُونَ ٭ فَلَمَّا جَاءَ سُلَیْمَانَ قَالَ سلیمان در جواب فرمود: أَتُمِدُّونَنِ بِمَالٍ فَمَا آتَانی اللَّهُ خَیْرٌ مِمَّا آتَاکُمْ بَلْ أَنتُم بِهَدِیَّتِکُمْ تَفْرَحُونَ اظهار بینیازی کردن و چیزی از آنها نگرفتن این هم در سنّت سلیمان(سلام الله علیه) بود هم در سیرهٴ ذیالقرنین لذا ذیالقرنین گفت مَا مَکَّنِّی فِیهِ رَبِّی خَیْرٌ شما فقط این وسایل را بدهید هزینهاش را هم من تأمین میکنم فَأَعِینُونِی بِقُوَّةٍ که أَجْعَلْ بَیْنَکُمْ وَبَیْنَهُمْ رَدْماً, رَدْم هم که همان سدّ است. آن وقت پنج، شش کار را ذیالقرنین دستور داد انجام دادند آن کارها به ترتیب عبارت از این است گفت ءَأَتُونِی زُبَرَ الْحَدِیدِ این زُبَر و زُبْرِه مثل غُرَف و غرفه که جمع و مفرد است یعنی بُریدههای آهن, تکّههای آهن این مادهٴ اول. بین این دو سد باید این خلأ پُر بشود آن ضلع سد را میگویند صَدف برای اینکه مصادف با این طرف است این ضلعِ این سد دوم را هم میگویند صدف چون مصادف با آن است جبلین هم همین طور است منتها تعبیر به سدّین دارد نه جبلین اگر او سدّ طبیعی بود خب ممکن بود که بگوییم منظور از این سد همان جبل هست اگر یک روایت معتبری باشد که منظور از این سدّین, جبلین هستند قابل قبول است برای اینکه معنی لغوی سد مراد است اما اگر ما دلیل معتبری نداشتیم که این سدّین را به جبلین تفسیر بکند خب همان سد خواهد بود آنها گفتند که حَتَّی إِذَا بَلَغَ بَیْنَ السَّدَّیْنِ ضلع آن سد مصادف با این بخش است ضلع سدّ دیگر مصادف با این بخش است این ضلعین را میگویند صَدَفین چون کلّ واحد مصادف دیگری است. ذیالقرنین دستور داد موادّ اولیه را که زُبرههای حدید و بُریدههای آهن بود فراهم کردند سه کار را با این مواد انجام داد که اینها موادّ خام بودند یکی اینکه عرضِ این سدّین را پُر کردند, یکی اینکه طول این سدّین را پُر کردند که نه شکافی در عرض باشد, نه شکافی در طول که آنها نتوانند بیایند بالا چون اگر کوتاه باشد خب میآیند بالا یا با وسایلی میآیند بالا وقتی این صدفین یعنی دو ضلع این دو سد پُر شد عرضاً و طولاً آهن و بُریدههای آهن را پُر کرد دستور داد آتشی فراهم بشود و کورهٴ آهنگری راهاندازی بشود و نفّاخی بشود قبلاً این آهنگرها با آن کورههایی که میدمیدند نظیر بادبزن که آتش را روشن میکند و مشتعلتر میکند این کار را میکردند با آن مِنفَخها و نفّاخها میدمیدند و این آتشِ تولیدشده را مشتعلتر و گستردهتر میکردند وقتی آتش مشتعل شد کلّ این بُریدههای آهن شده یک تکّه آتش در این حال گفت یا مسِ گداخته یا سرب گداخته را بیاورید که در حکم ملاط باشد که من بریزم و این ملاطگونه این آهنِ گداخته را یکپارچه سدّ منظره بکند وقتی نفّاخان با آن مِنفَخها آتش را مشتعل کردند با دمیدن و آن مسِ آبشده یا سرب آبشده را ریختند آن قسمت سوم هم تأمین شد یعنی عرض سد حاصل شد, طول سد حاصل شد, قطر سد هم حاصل شد لذا ذوالقرنین و آنها فهمیدند که یأجوج و مأجوج هیچ راهی برای نفوذ ندارند نه در عرض, نه در طول, نه در نَقب زدن و شکافتن این سهتا کار را بعد از آن پنج, شش کار یعنی فراهم کردن بُرادههای آهن, فراهم کردن وسایل نفّاخی, فراهم کردن کارگران و دمیدن در آن منفخها و آتش را مشتعل کردن, فراهم کردن مسِ گداخته یا سربِ گداخته, ریختن آن موادّ گداخته روی این آهنِ تَفدیده و داغشده بعد وقتی سرد بشود یک دفعه یک سدّ طولانی عریضِ طویلِ عمیق میشود. وقتی این چنین شد گفت: ءَأَتُونِی زُبَرَ الْحَدِیدِ یک, حَتَّی إِذَا سَاوَی این حدیدِ فراهمشده بَیْنَ الصَّدَفَیْنِ بین ضلع آن سد و ضلع این سد این شیار و شکاف را عرضاً سَاوَی طولاً هم سَاوَی نه از نظر عرض کم آمد, نه از نظر طول کم آمد که هیچ راهی برای نفوذ این یأجوج و مأجوج نبود حَتَّی إِذَا سَاوَی بَیْنَ الصَّدَفَیْنِ قَالَ انفُخُوا حَتَّی إِذَا جَعَلَهُ نَاراً فرمودند با این مِنفخها بدمید کلّ این منطقه شده آتش آهنِ گداخته, وقتی این آتش مشتعل شدند این آهن دستور داد ءَاتُونِی چه چیزی را ءَاتُونِی آن نُحاس مذاب یا سرب مذاب را به دلیل آن قِطْراً که گفتند چون این قطره قطره میریزد به آن گفتند قِطْراً, ءَاتُونِی أُفْرِغْ عَلَیْهِ قِطْراً یعنی یا آن نُحاس مذاب را یا آن سرب مذاب را بیاورید ما قطره قطره بریزیم و این یکسره به منزلهٴ ملاط بشود و بگیرد آنگاه چون این سد مستحکم ساخته شد عرضاً, طولاً و عمقاً فَمَا اسْطَاعُوا أَن یَظْهَرُوهُ نمیتوانستند بالا بیایند چون اَمْلِه است, صاف بدون دستگیر, مرتفع این راه برای بالا آمدن ندارد وَمَا اسْتَطَاعُوا لَهُ نَقْباً از نظر قطر هم قوی اینها نمیتوانند سوراخ کنند قطرش را بشکافند تونل بزنند بیایند نه تونلپذیر است نه دستگیره دارد نه راه دیگر البته این کار را وقتی ذیالقرنین انجام داد قَالَ هذَا رَحْمَةٌ مِن رَّبِّی مردان الهی هر کاری که نصیب آنها میشود این را به رحمت الهی استناد میدهند چه اینکه وجود مبارک سلیمان(سلام الله علیه) هم وقتی به آن قدرت رسید گفت: هذَا مِن فَضْلِ رَبِّی آیهٴ چهل سورهٴ مبارکهٴ «نمل» این است قَال الّذی عِنْدَهُ... فَلَمَّا رَآهُ مُسْتَقِرّاً عِندَهُ وقتی وجود مبارک سلیمان تخت بالقیس را از یمن به فلسطین در طرفةالعین دید قَالَ هذَا مِن فَضْلِ رَبِّی لِیَبْلُوَنِی ءَأَشْکُرُ أَم أَکْفُرُ وَمَن شَکَرَ فَإِنَّمَا یَشْکُرُ لِنَفْسِهِ وَمَن کَفَرَ فَإِنَّ رَبِّی غَنِیٌّ کَرِیمٌ الآن هم که ذیالقرنین این کار را انجام داد گفت که هذَا رَحْمَةٌ مِن رَّبِّی, خب. بالأخره این سد مانند سدهای دیگر, این کوه مانند کوههای دیگر, این بخش از زمین مانند سایر بخشهایی از زمین بالأخره روزی بساطش برچیده میشود ذیالقرنین گفت فَإِذَا جَاءَ وَعْدُ رَبِّی جَعَلَهُ دَکَّاءَ وقتی دستور الهی برسد آن روز پیمان برسد این سدّی که یأجوج و مأجوج نه از عرض او, نه از طول او, نه از عمق او نمیتواند بگذرند خدای سبحان این را هم مثل پودر نرم میکند آن روزی که فرا برسد مُندَک میکند و وعدهٴ الهی هم حق است این کار را اگر بخواهد میکند و یقیناً خواهد کرد یعنی قیامت خواهد آمد فَإِذَا جَاءَ وَعْدُ رَبِّی جَعَلَهُ دَکَّاءَ وَکَانَ وَعْدُ رَبِّی حَقّاً از این به بعد را ذات اقدس الهی به عهده میگیرد میفرماید اگر آن وَعد آمد ما این کوه را یا این سد را مثل پودر نرم میکنیم بشر مثل دریای سونامیزده موجی ایجاد میشود آن روزی که إِنَّ الْأَوَّلِینَ وَالآخِرِینَ ٭ لَمَجْمُوعُونَ إِلَی مِیقَاتِ یَوْمٍ مَعْلُومٍ (1) مردم «یَمُوجُ بعضهم فِی بَعْضٍ» مردم مثل جِراد منتشر پراکنده میشوند از هول و وحشت نه میدانند کجا بروند و نه میشناسند به چه کسی پناهنده بشوند یک عده البته در اماناند. خب, وَتَرَکْنَا این دیگر کلام الهی است وَتَرَکْنَا بَعْضَهُمْ یَوْمَئِذٍ یَمُوجُ فِی بَعْضٍ وَنُفِخَ فِی الصُّورِ فَجَمَعْنَاهُمْ جَمْعَاً این نفخ اول بود که این کار را کردیم اینکه طلیعهٴ معاد شد نفخ اول پیدا میشود اینها از بین میروند, نفخ دوم که شد اینها فَإِذَا هُمْ قِیَامٌ یَنظُرُونَ (2) در نفخ دوم وَنُفِخَ فِی الصُّورِ فَجَمَعْنَاهُمْ این نفخ دوم است وگرنه نفخ اول فَصَعِقَ مَن فِی السَّماوَاتِ وَمَن فِی الْأَرْضِ میشود همه در هم میروند و از بین میروند که فَصَعِقَ مَن فِی السَّماوَاتِ وَمَن فِی الْأَرْضِ (3) وقتی که نفخ اول شد فَصَعِقَ مَن فِی السَّماوَاتِ وَمَن فِی الْأَرْضِ اما ثُمَّ نُفِخَ فِیهِ أُخْرَی فَإِذَا هُمْ قِیَامٌ یَنظُرُونَ آنگاه فَجَمَعْنَاهُمْ جَمْعَاً که در سورهٴ مبارکهٴ «واقعه» دارد إِنَّ الْأَوَّلِینَ وَالآخِرِینَ ٭ لَمَجْمُوعُونَ إِلَی مِیقَاتِ یَوْمٍ مَعْلُومٍ آن روز که نفخِ ثانیه شد و همه زنده شدند آن روز ما جهنم را نشان میدهیم وَعَرَضْنَا جَهَنَّمَ یَوْمَئِذٍ لِلْکَافِرِینَ عَرْضاً (4) چه اینکه بهشت را هم در معرض مؤمنان قرار میدهند. خب, آیا تاکنون این وعد الهی محقَّق شد این سد فرو ریخت و یأجوج و مأجوج از ورای این سد در آمدند که در بخشی از تفسیرهای مفسّران نظیر تفسیر مراغی و امثال مراغی آمده که این سد فرو ریخت یک, چنگیز مغول از ماورای این سد در آمد دو, بساط سلجوقیها را برچید سه, سلطان خوارزم چون به فرستادهٴ چنگیز بدرفتاری کرد و فرستادهٴ او را مثلاً از بین برد آنها هم مهاجمانه از آن طرف حرکت کردند و بساط سلاجقه را برچیدند این حرفی است که او دارد اما ظاهر این آیات ناظر به مسئلهٴ وعد قیامت است در سورهٴ مبارکهٴ «انبیاء» هم مشابه این آمده آیهٴ 95 و 96 سورهٴ مبارکهٴ «انبیاء» این است وَحَرَامٌ عَلَی قَرْیَةٍ أَهْلَکْنَاها أَنَّهُمْ لاَ یَرْجِعُونَ ٭ حَتَّی إِذَا فُتِحَتْ یَأْجُوجُ وَمَأْجُوجُ وَهُم مِن کُلِّ حَدَبٍ یَنسِلُونَ از هر حُدْبه و برآمدگی سرازیر میشوند از بالای کوه, بالای سد بالأخره سرازیر میشوند و میریزند به منطقههای دیگر, خب این طلیعهٴ قیامت است چون بعد دارد وَاقْتَرَبَ الْوَعْدُ الْحَقُّ فَإِذا هِیَ شَاخِصَةٌ أَبْصَارُ الَّذِینَ کَفَرُوا اثبات آنچه در تفسیر مراغی آمده آسان نیست که مثلاً این سد فرو ریخت و آنها آمدند و بساط سلجوقیها را برچیدند ممکن است اقوام دیگری که این طرف سد بودند حرکت کردند و آن بساط را برچیدند.
نتیجهای که از این بحثها گرفته میشود این است که در هر سرزمینی که فکر و اندیشه باشد وحی و نبوّت آنجا حضور فعّال دارد چه شرقِ دور, چه غرب دور منتها در بخشهای قبل هم داشتیم که قسمت مهمّ انبیایی که تاریخشان در قرآن کریم آمده انبیای خاورمیانه بودند برای اینکه قرآن چیزی را نقل میکند که بتواند سند ارائه کند به مردم خودش که در خاورمیانه زندگی میکنند میفرماید فلان منطقه پیامبری بود مردمش ایمان آوردند آثار خوب نصیبشان شده فلان منطقه ایمان نیاوردند آثار تلخ دامنگیرشان شده فَسِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَانْظُرُوا کَیْفَ کَانَ عَاقِبَةُ (1) الکذا, و عاقبة الکذا و عاقبة الکذا این فَسِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَانْظُرُوا برای همین خاورمیانه است وگرنه باختردور و خاوردور که با فَسِیرُوا فِی الْأَرْضِ هماهنگ در نمیآید چه کسی حالا میتواند بگوید ماورای قسمت شمالی اقیانوس آرام اینچنین بود یا قسمت شمالی اقیانوس اطلس این طور بود شما بروید تحقیق بکنید این احالهٴ به غیب است لذا در بخشهایی از قرآن کریم فرمود ما قسمتی از قصص انبیا را بازگو کردیم مِنْهُم مَن قَصَصْنَا عَلَیْکَ وَمِنْهُم مَن لَمْ نَقْصُصْ عَلَیْکَ (2) بعضی از انبیا هستند که ما داستانشان را در قرآن برای شما نگفتیم البته در روایات برای اهل بیت فرمودند اما در قرآن نیست برای اینکه راه برای اثباتش نیست اما در جریان اینکه هیچ کشوری, هیچ منطقهای, هیچ سرزمینی نیست که در او انسانِ متفکّر زندگی کند و وحی نرفته باشد نیست برای اینکه برای هر امّتی لِکُلِّ قَوْمٍ هَادٍ (3) و منذر داریم, هاد داریم وَلَوْ شِئْنَا لَبَعَثْنَا فِی کُلِّ قَرْیَةٍ نَّذِیراً (4) و مانند که بخشی در سورهٴ مبارکهٴ «نحل» و مانند آن گذشته لَقَدْ بَعَثْنَا فِی کُلِّ أُمَّةٍ رَسُولاً أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ وَاجْتَنِبُوا الطَّاغُوتَ (5) منتها حالا حجت خدا گاهی به وسیلهٴ خود پیغمبر هست, گاهی به وسیلهٴ امامهایی است که جانشین پیغمبرند, گاهی به وسیلهٴ علمایی هستند که از طرف ائمه میآیند و مانند آن این أَلَمْ یَأْتِکُمْ نَذِیرٌ (6) , أَلَمْ یَأْتِکُمْ نَذِیرٌ که خَزنهٴ جهنم به جهنّمیها میگویند وقتی جهنّمیها میخواهند وارد جهنم بشوند جهنّمیها آن مالک دوزخ میگوید أَلَمْ یَأْتِکُمْ نَذِیرٌ معنایش این نیست که مگر برای شما پیغمبر نیامده, معنایش این است که مگر پیام انبیا به شما نرسیده حالا گاهی خود پیامبر است گاهی امامان هستند, گاهی علما هستند, گاهی همین سفیران هدایت و طرح هجرتاند مگر حالا حتماً باید مراجع بروند در روستاها؟ در آنها میگویند مگر کسی نیامده از طرف مراجع حرفهای الهی را به شما بگوید؟ أَلَمْ یَأْتِکُمْ نَذِیرٌ نه معنایش این است که شما مگر پیغمبر نداشتید تا آنها بگویند ما پیغمبر نداشتیم ولی علما آمدند گفتند اینکه نیست وقتی عالِمان دین میگویند حرف انبیا را به مردم میرسانند دیگر أَلَمْ یَأْتِکُمْ نَذِیرٌ یعنی مگر حجّت شرعی برای شما پیش نیامده. خب, این أَلَمْ یَأْتِکُمْ نَذِیرٌ برای همه هست حالا گوشهای از اینها را به عنوان قصّهٴ ذیالقرنین مطرح کرده گوشههای دیگر را در جوانح دیگر مطرح است. از اینکه سد به عنوان سدّ اسکندر معروف است تأیید میکند که آن سد را اسکندر ساخته است اما سدّی را اسکندر ساخته است که قوی است اما این همان سد است؟ با استفادهٴ از این مَثل معروف که سدّ اسکندر, سدّ اسکندر نمیشود ثابت کرد که آن سدّی را که ذیالقرنین ساخت همین سدّ اسکندر است و ذیالقرنین هم اسکندر است الآن اگر باستانشناسی بشود دوتا سدّی که بینشان شیار شیار بود یک سدّ فلزّی که این دوتا سد را به هم وصل بکند پیدا بشود سازندهٴ او هر که هست همین ذیالقرنین است مسئلهٴ دیوار چین و امثال دیوار چین که با سنگ و آجر و اینها ساخته شد اینکه سد نیست آن چند کیلومتر است آن هم بَیْنَ الصَّدَفَیْنِ نیست, بین السدّین نیست, بین الجبلین نیست اگر باستانشناسی که قرآن کریم بر اساس آن هنر تکیه میکند در سورهٴ مبارکهٴ «حجر» بحثش گذشت فرمود اگر شما متوسِّم باشید یعنی میراث فرهنگیشناس باشید یعنی وَسْمهشناس باشید, یعنی سیماشناس باشید, یعنی سِمهشناس باشید, یعنی آثار باستانی بشناسی میفهمی این زیر زمین چه خبر است فرمود ما دوتا شهر را خاک کردیم إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَاتٍ لِلْمُتَوَسِّمِینَ (7) متوسّمین یعنی متوسّمین یعنی کسانی که زیرزمین را میشناسند, آثار سه هزار سال, چهار هزار سال, پنج هزار سال را میشناسند, عالِمانه تحقیق میکنند از یک تکّه پارچه میفهمند این برای چند هزار سال قبل است, از یک تکّه چوب میفهمند, از یک تکّه سنگ میفهمند فرمود یک آدم عوام از این جریان ما سر در نمیآورد البته مؤمن باشد به عنوان آیه نه آیات به عنوان آیه میفهمد اگر مؤمن باشد دیوار و کوخ خرابشده را هم میفهمد اما متوسِّم, سیما نه یعنی چهره سیما یعنی علامت موسوم یعنی علامتدار, سِمه یعنی نشانه این موسوم هست یعنی علامت دارد سِمه دارد یعنی علامت دارد سیما دارد یعنی علامت دارد منتها حالا چون علامت غالباً در چهره است خیال میکنند که سیما به معنی صورت است سیما یعنی علامت فرمود اگر کسی علامتشناس باشد میراث فرهنگیشناس باشد زیر خاکی شناس باشد, سنگشناس باشد, خاکشناس باشد میفهمد که این زیر زمین چه خبر است این دوتا شهری است که ما ویران کردیم سرِ راه شما هم هست وقتی از مکه به شام میروید یا از شام به مکه میآیید وَإِنَّهُمَا لَبِإِمَامٍ مُّبِینٍ (8) اِمام آن بزرگراه را میگویند هر راهی را نمیگویند امام آن بزرگراه راهی است که آدم وقتی رسید یقیناً لازم نیست از کسی بپرسد که بزرگراه انسان را به مقصد میرساند دیگر این راههای فرعی است که بالأخره قدم به قدم آدم باید بپرسد دست راست بروم یا دست چپ بروم اما وقتی وارد امام شد یعنی بزرگراه شد خب یقیناً به مقصد میرسد فرمود شما که از مکه به شام میروید این دوتا شهری که میراث فرهنگی و آثار باستانی دارد سرِ راهتان است وَإِنَّهُمَا این دوتا شهر لَبِإِمَامٍ مُّبِینٍ این بزرگراه شفاف و روشنی که همهتان میروید این کنار شهرش است منتها حالا شما باید آثار فرهنگی بشناسید, بنابراین تحقیق دربارهٴ اینکه ذیالقرنین کورش است یا آن شخص معروف حِمیَری است که ابوریحان بیرونی بر آن است یا اسکندر مقدونی است که شاگرد ارسطوست که بسیاری از مفسّران بر آناند و سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) میفرماید بعید است که این اسکندر که شاگرد ارسطو بود او این ذیالقرنین باشد برای اینکه از او آثار توحیدی نقل نشده و قرآن از ذیالقرنین به عنوان یک فرد موحّد یاد میکند برخیها خواستند بگویند کورش است و برخی از متأخّران هم این را ساختگی میدانند که هرگز کورش نیست برخیها هم بیمیل نیستند که ثابت کنند این کورش است که انشاءالله تتمّهٴ بحث در نوبتهای دیگر.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
ءَأَتُونِی زُبَرَ الْحَدِیدِ حَتَّی إِذَا سَاوَی بَیْنَ الصَّدَفَیْنِ قَالَ انفُخُوا حَتَّی إِذَا جَعَلَهُ نَاراً قَالَ ءَاتُونِی أُفْرِغْ عَلَیْهِ قِطْراً ﴿96 فَمَا اسْطَاعُوا أَن یَظْهَرُوهُ وَمَا اسْتَطَاعُوا لَهُ نَقْباً 97 قَالَ هذَا رَحْمَةٌ مِن رَّبِّی فَإِذَا جَاءَ وَعْدُ رَبِّی جَعَلَهُ دَکَّاءَ وَکَانَ وَعْدُ رَبِّی حَقّاً 98 وَتَرَکْنَا بَعْضَهُمْ یَوْمَئِذٍ یَمُوجُ فِی بَعْضٍ وَنُفِخَ فِی الصُّورِ فَجَمَعْنَاهُمْ جَمْعَاً 99 وَعَرَضْنَا جَهَنَّمَ یَوْمَئِذٍ لِلْکَافِرِینَ عَرْضاً 100 الَّذِینَ کَانَتْ أَعْیُنُهُمْ فِی غِطَاءٍ عَن ذِکْرِی وَکَانُوا لَا یَسْتَطِیعُونَ سَمْعاً 101 در جریان ذوالقرنین چون گفته شد دو شخصیت بودند یکی در عهد ابراهیم خلیل(سلام الله علیه) بود یکی هم در عهد ارسطو. آن ذیالقرنینی که در عهد ابراهیم خلیل(سلام الله علیه) بود مؤمن بود و اینکه در عهد ارسطو بود غیر مؤمن بود آن تعبیری که سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) دارند که از قرآن برمیآید که این ذیالقرنین مؤمن بود و ذیالقرنینی که همعصر ارسطو بود به نام اسکندر این غیر مؤمن بود پس منظور از ذیالقرنین اسکندر نیست این فرمایش وقتی تام است که ما یک ذیالقرنین داشته باشیم اما وقتی ذیالقرنین اول داریم و ذیالقرنین ثانی داریم و ذیالقرنین اول مؤمن و موحّد بود و این آیه هم احتمالاً همان ذیالقرنین را میگوید آنگاه نفی ذیالقرنینِ به معنای غیر ایرانی و اثبات اینکه منظور از ذیالقرنین کورش کبیر است محتاج به برهان است و فحص بیشتر. در جریان ذیالقرنین آنچه از این آیات برمیآید این است که خدای سبحان به او تمکّن فراوانی داد و او هم از این تمکّن بهرههای فراوان برد که فَأَتْبَعَ سَبَباً (1) اما نمیشود به فعلِ ذیالقرنین استدلال کرد برای اینکه معصوم بودن او ثابت نشود.
1) (1) . سورهٴ کهف, آیهٴ 85.
مطلب دوم این است که بر فرض اینکه ثابت بشود او معصوم است صِرف کاری که معصوم انجام داد فعلِ معصوم حجّت است اما دلیل بر جواز است نه دلیل بر وجوب اگر کاری را معصوم(علیه السلام) انجام داد اینکه گفته میشود فعلِ معصوم, قولِ معصوم, تقریر معصوم حجت است به این معنا نیست که اینها علی وزان واحدند خب بالأخره قول قابل اطلاقگیری, قابل عموم, تأسیس قاعده و مانند آن هست اما صِرف فعل دلیل بر جواز است مگر اینکه به صورت سنّت مستمر در بیاید که از آن رُجحان استفاده بشود وگرنه صرف اینکه کاری را معصوم انجام داد این دلیل است بر جواز آن هم فیالجمله چون فعل نه لسان دارد که وجوب را بفهماند و نه اطلاق و عموم دارد بنابراین فَأَتْبَعَ سَبَباً دلیل نیست که انسان واجب است از اسباب استفاده کند لکن از این تعبیر قرآنی که فَأَتْبَعَ سَبَباً این نشانهٴ استمرار سنّت ذیالقرنین است برای اینکه کسی که به مغرب رفته از مغرب تا مشرق را هم طی کرده با فَأَتْبَعَ سَبَباً معلوم میشود سیره این بود, سنّت این بود یک, یک فعلِ گذرا نبود و قرآن هم با تمجید این را نقل میکند دو, معلوم میشود که پیروی از اسباب و علل رجحان دارد سه, لکن ما نیازی به این تکلّفات نداریم اصلاً ذات اقدس الهی بر ما واجب کرده است که از علل و عوامل طبیعی کمک بگیریم فرمود: هُوَ أَنشَأَکُم مِنَ الْأَرْضِ وَاسْتَعْمَرَکُمْ فِیَها (1) , وَاسْتَعْمَرَکُمْ یعنی وَاسْتَعْمَرَکُمْ خدا بر شما واجب کرده از شما خواسته که زمین را آباد کنید کسی بگوید به من چه, کسی به دنبال کار نرود یا کشاورزی و کارهای دیگر را صنعت نداند اینها حرام, حرام یعنی حرام این وَاسْتَعْمَرَکُمْ یعنی «طلب منکم عِمارة الأرض» بر همهٴ ما واجب است که زمینی که زندگی میکنیم آباد کنیم میشود وجوبِ کفایی در بخشی از امور میشود واجب عینی اگر خدای سبحان ما را از زمین مبعوث کرد و از ما خواست که زمین را آباد کنیم باید در همهٴ امور خودکفا باشیم دست در کنار سفرهٴ دیگران آن هم مخصوصاً کافر دراز کردن که بر خلاف این آیه است از ما جدّاً خواست که زمین را آباد کنیم آباد کردنِ زمین به کشاورزی اوست, به دامداری اوست, به صنعت اوست و مانند آن.
1) (2) . سورهٴ هود, آیهٴ 61.
پرسش:...
پاسخ: بله اینکه در اوایل از آن بیانی که مرحوم کلینی(رضوان الله علیه) نقل کرده است همین حدیث در روزهای اول بحث بازگو شد که خدای سبحان هر کاری را از روی اسباب و علل انجام میدهد گاهی از راه کرامت و معجزه انجام میدهد منتها کرامت و معجزه علل و اسباب غیر عادی دارد خدای سبحان کار را بر روال اسباب و علل عادی انجام میدهد از ما هم خواسته اما بر ما واجب کرده که زمینِ زندگیمان را آباد کنیم از ما به جِدّ خواست «واستعمرکم وطلب منّا عمارة الأرض» کسی بگوید به من چه, یکی بگوید به تو چه اینچنین نیست, خب ما نیازی به اینکه چون ذیالقرنین این کار را کرده پس ما هم باید «أَتْبَعَ سَبَباً» بشویم نیست این چندین عَقبهٴ کئود را باید طی کند که هیچ کدام از اینها لازم نیست او باید معصوم باشد یک تا فعلش حجّت باشد آن هم فعلش دلیل بر وجوب باشد نه دلیل بر جواز آن هم ثابت بشود اگر چیزی در شریعت سابق بود در شریعت لاحق هم هست اینها عقبهٴ کئود است اصلاً لازم نیست وقتی صریحاً خدا فرمود شما جانشین من هستید بر شما واجب کردم که زمینتان را آباد کنید نه کسی میتواند بگوید به تو چه, نه کسی میتواند بگوید به من چه وَاسْتَعْمَرَکُمْ فِیَها (1) بعد هم فرمود همان طوری که روی دوش اسب سوار شدن سخت است شما هم باید روی دوش زمین سوار بشوید روزیتان را در بیاورید فَامْشُوا فِی مَنَاکِبَها وَکُلُوا مِن رِزْقِهِ مِنْکَب یعنی دوش, روی کوه سوار بشوید, روی تپّه سوار بشوید, روی برجستگی سوار بشوید معدن را شناسایی کنید, معدن را استخراج کنید آنکه در دلِ کوه است برای شماست بر ما واجب کرده که اینها را آباد کنیم, خب.
1) (3) . سورهٴ هود, آیهٴ 61.
مطلب دیگر اینکه حالا وقتی که فرمود نوبت به سدسازی میرسد. از جریان ذیالقرنین ما نمیتوانیم نبوّت او را ثابت کنیم برای اینکه یک چندتا خطاب در قرآن کریم به ذیالقرنین است که خدا میفرماید: یَا ذَا الْقَرْنَیْنِ (1) یک, و چند تعبیر از خود ذیالقرنین هست که خدای سبحان در موقع مشخّص وقتی وعدِ الهی فرا برسد این سد را مُندَک میکند و مانند آن. اینها در قرآن نمونههایی دارد که بعضیها خطاب معالواسطهاند بعضیها خطاب بلاواسطه مثل اینکه گاهی خدا میفرماید: یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا (2) به ما خطاب میکند اما از راه نبوّت نبیّ ما, به بنیاسرائیل خطاب میکند یَا بَنِی إِسْرَائِیلَ (3) , یَا أَهْلَ الْکِتَابِ (4) اما از راه نبوّت ولیّ خودشان سرّ اینکه خداوند بفرماید ما گفتیم یَا ذَا الْقَرْنَیْنِ مثل اینکه خدا به ما بفرماید ما به مسلمانها گفتیم یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا به بنیاسرائیل هم گفتیم یَا بَنِی إِسْرَائِیلَ فرموده خدا لکن به لسان نبیّاش پس صِرف اینکه در تعبیری خدا بفرماید ما گفتیم یَا ذَا الْقَرْنَیْنِ, یَا بَنِی إِسْرَائِیلَ, یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا, یَا أَهْلَ الْکِتَابِ این دلیلِ بلاواسطه بودن نیست. و اما اینکه ذیالقرنین گفت که وقتی قیامت فرا میرسد وعدهٴ الهی فرا میرسد خدا همه را از بین میبرد خب این هم وقتی شاگرد نبیّای باشد نظیر طالوت که از نبیّ خودش سخن میگفت این هم از برابر آن وحی نبیّ خودشان خبر میدهد وقتی قیامت رسیده است خدا بساط همهٴ اینها را برمیچیند.
مطلب دیگر اینکه گاهی کلمهٴ سد با قرینه همراه است منظور سدّ غیبی است مثل حجاب وقتی با قرینه همراه باشد حجابِ غیبی است, کِنان وقتی با قرینه همراه باشد کِنان غیبی است فرمود: وَجَعَلْنَا عَلَی قُلُوبِهِمْ أَکِنَّةً وَفِی آذَانِهِمْ وَقْراً (1) یا بَیْنِنَا وَبَیْنِکَ حِجَابٌ یا إِذَا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ جَعَلْنَا بَیْنَکَ وَبَیْنَ الَّذِینَ لاَ یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ حِجَاباً مَسْتُوراً (2) همهٴ اینها با قرینه همراه است چه اینکه در سورهٴ مبارکهٴ «یس» در آغاز این سوره با قرینه همراه شده فرمود: وَجَعَلْنَا مِن بَیْنِ إِیْدِیهِمْ سَدّاً وَمِنْ خَلْفِهِمْ سَدّاً فَأَغْشَیْنَاهُمْ فَهُمْ لاَ یُبْصِرُونَ (3) ما جلوی اینها و دنبال اینها را مسدود کردیم اینها نه جلو را میبینند نه دنبال را میبینند آیهٴ نُه سورهٴ مبارکهٴ «یس» این است وَجَعَلْنَا مِن بَیْنِ إِیْدِیهِمْ سَدّاً وَمِنْ خَلْفِهِمْ سَدّاً فَأَغْشَیْنَاهُمْ فَهُمْ لاَ یُبْصِرُونَ خب این سدها هم معلوم میشود سدّ غیبی است بشری که بیراهه رفته گناه, غرایز و اغراض این فطرت او را پوشانده این نه گذشته خود را میبیند نه آینده را. گذشته پشتِ سر اوست این نگاه نمیکند تا عبرت بگیرد آینده پیش روی اوست این نگاه نمیکند کجا دارد میرود اگر کسی بخواهد فکری داشته باشد بیندیشند یا دربارهٴ گذشته باید بیندیشد عبرت بگیرد, یا دربارهٴ آینده باید بنگرد و برنامهریزی بکند یا سر بلند کند فکرِ آسمانی داشته باشد بالأخره یکی از این راههاست دیگر این ناچار است هیچ راهی ندارد مگر اینکه سرش را خم بکند و چشم را خم بکند فقط خودش را ببیند و پای خودش را ببیند شما این را تصوّر کنید کسی جلوی او دیوار است, پشت سر او دیوار است بین این لبهٴ دوش او تا زیر چانهاش یعنی گردن او با آهن بسته است این شخص نه میتواند برگردد پشت سر را ببیند, نه میتواند جلو را ببیند برای اینکه جلوی او دیوار است, پشت سر او دیوار این دو حجاب مانع این است که او گذشته و آینده را ببیند سر خم بکند فطرت خودش را ببیند نمیتواند, سر بالا کند با افکار الهی آشنا بشود نمیتواند چون این گردن این فاصلهٴ بین چانه و دوش بسته است فرمود: وَجَعَلْنَا مِن بَیْنِ إِیْدِیهِمْ سَدّاً (4) آینده را نمیبیند, وَمِنْ خَلْفِهِمْ سَدّاً گذشته را نمیبیند تا عبرت بگیرد, وَأُولئِکَ الْأَغْلالُ فِی أَعْنَاقِهِمْ گردن اینها با آهن بستیم این همیشه سر به هواست چنین آدمی که جَعَلْنَا مِن بَیْنِ إِیْدِیهِمْ سَدّاً وَمِنْ خَلْفِهِمْ سَدّاً چنین آدمی همیشه سر به هواست نه اهل فکر است, نه اهل آیندهنگری است, نه اهل گذشتهبینی خب فَهُم مُّقْمَحُونَ (5) مُقْمَه یعنی آدمِ سر به هوا یک جوانِ گریخته از مدرسه و منزل همین است دیگر آدمی که نه گذشته را میبیند نه آینده را میبیند همیشه سر به هواست از همین قبیل است. خب, در اینگونه از موارد سد چون با قرینه همراه است آن حجابِ معنوی است نظیر جَعَلْنَا بَیْنَکَ وَبَیْنَ الَّذِینَ لاَ یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ حِجَاباً مَسْتُوراً (6) حجاب, کِنان, سد در این طایفه از آیات یاد شده چون با قرینه همراه است بر آن معنای غیبی محمول است. اما این سدّی که در اینجا مطرح است که فرمود: بَیْنَ السَّدَّیْنِ یک شکاف و شیاری بود که یأجوج و مأجوج میآمدند ما قرینهای نداریم بر اینکه منظور از این سد, سدّ معنوی باشد یا سدّ به معنی کوه باشد نعم, اگر این کوه قرینه داشتیم یا روایتی تأیید کرد که این دو سد منظور همان دو کوه است که در آن منطقه بود حَتَّی إِذَا بَلَغَ بَیْنَ السَّدَّیْنِ (7) آیه قابل تطبیق است چون بر کوهها هم سد تطبیق میشود اما اگر نه قرینهای داشتیم که آن سدّ معنوی را همراهی کند نظیر آن آیات و نه قرینهای داشتیم که بگوید منظور از سدّین جبلین است خب بر همان ظاهرش حمل میشود این یک مطلب, اما حالا چگونه ممکن است مردمی دوتا سد داشته باشند و برای ساختن سدّ سوم عاجز باشند چون آن سد را که خود این مردم نساختند نیاکانشان ساختند, نیایشان, تبارشان, اجدادشان ساختند الآن شما میبینید مَنارهایی که در بعلبک است در این قسمتهای شامات است یک, اهرامی که در مصر است دو, هرگز نه مردم این منطقه میتوانند مثل آن منارهها را بسازند نه مردم منطقهٴ مصر میتوانند اهرام بسازند شما لابد در قسمتهای شام و بعلبک و سوریه و لبنان رفتید این منارهها تقریباً هر کدام دو برابر این ستون است و از دو تکّه سنگ تشکیل شده یک تکّه سنگ به اندازهٴ این ستون در زیر است یک تکّه سنگ به اندازهٴ همین ستون روست و این دو تکّه سنگ را آنچنان ظریفانه روی هم گذاشتند مثل دو صفحهٴ یک کتاب اصلاً فاصله پیدا نیست چگونه قبلاً این دو تکّه سنگ بزرگ را به صورت یک مَنار در آوردند فلز کار نکردند این را قلاب کردند چگونه سنگ دوم را روی سنگ اول گذاشتند مثل اینکه صفحهٴ دوم را انسان روی صفحهٴ اول میگذارد اینقدر ظریف است الآن که مقدور کسی نیست و ما هم خیال نکنیم دنیا برابر ناسخالتواریخ ماست میلیونها سال گذشته, میلیاردها سال گذشته صنایعی بودند, مردمی بودند, قدرتهایی بودند مردمی بودند در عصری امکاناتی داشتند آن إِرَمَ ذَاتِ الْعِمَادِ ٭ الَّتِی لَمْ یُخْلَقْ مِثْلُهَا فِی الْبِلاَدِ (8) را در سورهٴ «فجر» همین قرآن نقل کرده فرمود یک عده در دامنههای کوه ویلا میسازند اینها در کوه ویلا ساختند آنها که متمکّن هستند الآن در دامنههای کوه خانه میسازند اما آنها تمام این سنگهای کوه را تراشیدند برای خودشان اتاق پذیرایی, اتاق ورودی, اتاق استراحت, دستگاه فرعی, دستگاه آشپزخانه از کوه سنگ در آوردند نه اینکه در دامنهٴ کوه خانه ساختند که فرمود: تَنْحِتُونَ مِنَ الْجِبَالِ بُیُوتاً فَارِهِینَ (9) نه «تنحتون فی الجبال» شما این سنگها را میتراشید خانه درست میکنید, اتاق درست میکنید بله, الآن که مقدور کسی نیست. غرض این است که اگر یک وقت دوتا سد ساختند نباید گفت حالا که آن دوتا سد را ساختند این سد را هم باید بسازند آن دوتا سد را چه موقع ساختند, چه کسی ساخت مشخص نیست ولی علی ایّ حال اگر این سد منظور سدّ ظاهری نباشد منظور کوه باشد وقتی که ذوالقرنین گفت که فَإِذَا جَاءَ وَعْدُ رَبِّی جَعَلَهُ دَکَّاءَ یک وعد عمومی یعنی تهدید عمومی, وعید عمومی است که ذات اقدس الهی به وسیلهٴ انبیا به همهٴ مؤمنان فرمودند که وقتی قیامت فرا رسید خدای سبحان همهٴ این کوهها را در هم میکوبد در سورهٴ مبارکهٴ «حاقّه» آیهٴ پانزده این است وَحُمِلَتِ الْأَرْضُ وَالْجِبَالُ فَدُکَّتَا دَکَّةً وَاحِدَةً ٭ فَیَوْمَئِذٍ وَقَعَتِ الْوَاقِعَةُ کلّ زمین با جبالی که روی زمین است اینها دوتایی با هم کوبیده میشوند پودر میشوند اما آنکه جناب ذیالقرنین گفت که فَإِذَا جَاءَ وَعْدُ رَبِّی جَعَلَهُ دَکَّاءَ نگفت «جعله دکّاً» گفت: جَعَلَهُ دَکَّاءَ دَکَّاءَ صفت است برای ارضی که این ارض موصوف است و محذوف است «جعله أرضاً دکّاء» «الأرض المستویه هی الأرض التی یقال له الدکّاء» نه دکّاً یعنی میکوبد زمینِ صاف را میگویند دکّاء که ممدود است اگر قرائت «دکّاً» بود با حُمِلَتِ الْأَرْضُ وَالْجِبَالُ فَدُکَّتَا دَکَّةً وَاحِدَةً (10) هماهنگ بود نظیر آنچه در سورهٴ مبارکهٴ «طه» هم آمده آیهٴ 105 سورهٴ مبارکهٴ «طه» این است که وَیَسْأَلُونَکَ عَنِ الْجِبَالِ فَقُلْ یَنسِفُهَا رَبِّی نَسْفاً خدا در قیامت وقتی قیامت قیام بکند اینها را میکوبد پودر میکند نرم میکند آنوقت وزان آیه, وزان آیهٴ 105 سورهٴ «طه» میشود, وزان آیهٴ سورهٴ «حاقّه» میشود و مانند آن, اما دکّاً نیست جَعَلَهُ دَکَّاءَ یعنی «فجعلها أرضاً مستویةً» به آن صورت در میآورد هر دو حق است و این را از سخنان انبیای قبلی استفاده کرده و بیان کرده و برای اینکه تکرار نشود تلاقی دوتا کلمه باعث ثِقل لسان نشود اسْتَطَاعُوا اول با حذف «تاء» شده «اسطاعوا» اسْتَطَاعُوا دوم محفوظ مانده وگرنه هر دو یکی است نه اینکه این «سَطَع» بود بعد یک «الف» اضافه شد «استطاع» ما دیگر فعلی برای «اسطاع» نداریم «افتعل» داریم و «أفعل» دیگر «اِفعَل» نداریم که این «اسطاعوا» اول اصلش «استطاعوا» بود برای اینکه با «استطاعوا» دوم تلاقی نکند و در لسان ثِقل احساس نشود در هنگام قرائت آن «تاء» حذف شد فَمَا اسْطَاعُوا أَن یَظْهَرُوهُ وَمَا اسْتَطَاعُوا لَهُ نَقْباً.
1) (8) . سورهٴ کهف, آیهٴ 57.
2) (9) . سورهٴ اسراء, آیهٴ 45.
3) (10) . سورهٴ یس, آیهٴ 9.
4) (11) . سورهٴ رعد, آیهٴ 5.
5) (12) . سورهٴ یس, آیهٴ 8.
6) (13) . سورهٴ اسراء, آیهٴ 45.
7) (14) . سورهٴ کهف, آیهٴ 93.
8) (15) . سورهٴ فجر, آیات 7 و 8.
9) (16) . سورهٴ شعراء, آیهٴ 149.
10) (17) . سورهٴ حاقه, آیهٴ 14.
مطلب دیگر اینکه آنها از ذیالقرنین سد خواستند ذیالقرنین گفت من به شما رَدْم میدهم آنها سؤالشان این بود که یَا ذَا الْقَرْنَیْنِ إِنَّ یَأْجُوجَ وَمَأْجُوجَ مُفْسِدُونَ فِی الْأَرْضِ فَهَلْ نَجْعَلُ لَکَ خَرْجاً عَلَی أَن تَجْعَلَ بَیْنَنَا وَبَیْنَهُمْ سَدّاً (1) ذیالقرنین فرمود شما آن نیروهای مردمی را فراهم بکنید که حقوقشان را من میدهم آن موادّ اولیه را فراهم بکنید هزینهاش را من میدهم أَجْعَلْ بَیْنَکُمْ وَبَیْنَهُمْ رَدْماً (2) شما سد خواستید من رَدْم میدهم, شما سدّ سنگی و آجری و سیمانی میخواستید من سدّ فلزّی به شما میدهم این ردْم اقوای از آن سد است, اقدر از آن سد است أَجْعَلْ بَیْنَکُمْ وَبَیْنَهُمْ رَدْماً اما حالا چطور ذیالقرنین با یأجوج و مأجوج نجنگید؟ اولاً آنچه را که در مغربزمین انجام داد به دستور الهی بود برای اینکه قُلْنَا یَا ذَا الْقَرْنَیْنِ إِمَّا أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّا أَن تَتَّخِذَ فِیهِمْ حُسْناً (3) معلوم میشود که به رهبری یا خودش یا الهام یا رهبری پیامبری که از او دستور میگرفت دربارهٴ مردم مغربزمین آن دو مطلب را گفته است. دربارهٴ مردم مشرقزمین هم اگر میخواست جنگ بکند باید دستور برسد این یک, و ثانیاً آن قومی که قدم به قدم سنگر داشتند گاهی میگفتند اینها در دریا زندگی میکنند, گاهی میگفتند در سرداب زندگی میکنند اهل خانهای نبودند نه کاخ داشتند نه کوخ نظیر این حیواناتی که در غارها زندگی میکردند جنگ کردن با این مردم هزینهٴ زیاد دارد و درآمد کم, پس هم باید دستور برسد که چنین دستوری نرسیده بود و هم اینکه فرصت مناسبی باید باشد تا در آن فرصت بجنگد و هم اینکه جنگ با چنین مردمی کارِ آسانی نبود اینها گفتند که لَّمْ نَجْعَل لَّهُم مِن دُونِهَا سِتْراً (4) اینها بدتر از آنهایی بودند که مِن دُونِهَا سِتْراً یعنی این یأجوج و مأجوج بنابراین با آنها مأموریت جنگ پیدا نکردند و این ایام هم که همهٴ نیروهای ذیالقرنین حضور داشتند نیروهای مردمی هم حضور داشتند آنها قدرت اینکه بتوانند از این شیار عبور بکنند هم نداشتند این مقدار بود گرچه جریان جنگ مطرح نبود ولی جریان تهاجم آنها هم مقدور نبود که آنها از آن طرف بخواهند حمله کنند این کارها را ذیالقرنین انجام داده است و اگر کسی بخواهد پایاننامهای بنویسد جا برای آن هست که تحقیق کند این اقوال متعدّدی که هست کدام یک از اینها حق است چون دوتا ذیالقرنین است راهی را که سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) طی کرده و بعضیها هم پذیرفتند که مثلاً احتمال این هست که منظور از این ذیالقرنین کورش باشد این نیازی به فحص تاریخی عمیق دارد که آیا کورش چنین قدرتی داشت که مغرب و مشرق عالَم را به این وضع طی کند یا نه؟ کورش آن دیانت را داشت که فرمان را از پیامبر بگیرد یا مورد الهام باشد که خدای سبحان با او در مغرب چه بگوید؟ در مشرق چه بگوید دو, اینها باید ثابت بشود و چندتا اسکندر داریم, چندتا ذیالقرنین داریم در چه تاریخی بودند اینها باید بررسی بشود اگر کسی خواست به ضرس قاطع حکم بکند که منظور از ذیالقرنین کورش است اما اگر در حدّ احتمال باشد خب احتمال مشکلی را به همراه ندارد پس این بیان سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) احتیاج به فحص بیشتری دارد.
مطلب دیگر این کلمهٴ تَرَکْنَا است و برخیها بعضی از اقوام را گفتند از همین در تفسیر ابیالسعود از همین کلمهٴ تَرَکْنَا گفتند مشتق شده است که اینها نامگذاریشان به همین صورت بود. خب, فرمود وقتی این سد ساخته شد سدّ فلزی قَالَ هذَا رَحْمَةٌ مِن رَّبِّی این عنایت الهی بود نظیر آنچه سلیمان گفته که در بحث دیروز خوانده شد فَإِذَا جَاءَ وَعْدُ رَبِّی جَعَلَهُ دَکَّاءَ (1) این را زمین مستوی قرار میدهد اگر قرائت «دکّاً» باشد آنگاه با سورهٴ مبارکهٴ «طه» با سورهٴ مبارکهٴ «حاقّه» میشود هماهنگ.
پرسش:...
پاسخ: خب البته, اینکه رحمت الهی اصلش آن است دیگر منتها همین که آدم گروهی را نجات بدهد رحمت است دیگر.
وَتَرَکْنَا بَعْضَهُمْ یَوْمَئِذٍ یَمُوجُ فِی بَعْضٍ آنهایی که کَالْفَرَاشِ الْمَبْثُوثِ (2) منتشر میشوند یا فَإِذَا هُم مِنَ الْأَجْدَاثِ إِلَی رَبِّهِمْ یَنسِلُونَ (3) محشور میشوند همان در هماند دیگر وقتی اینها را خواستند یَوْمَ نَدْعُوا کُلَّ أُنَاسٍ بِإِمَامِهِمْ (4) با فشار از این قبرها سر بر میدارند مثل ملخ پَرکشان حرکت میکنند کَالْفَرَاشِ الْمَبْثُوثِاند از یک جهت, إِلَی رَبِّهِمْ یَنسِلُونَاند از سوی دیگر لذا فرمود: « یموج بعضهم فی بعض» بعد از نفخ صور دوم هم همهشان یکجا جمع میشوند برابر آنچه در سورهٴ مبارکهٴ «واقعه» آمده است که إِنَّ الْأَوَّلِینَ وَالآخِرِینَ ٭ لَمَجْمُوعُونَ إِلَی مِیقَاتِ یَوْمٍ مَعْلُومٍ (5) در عین حال که جمعاند, جمیعشان حاضرند اما همهشان تنها هستند وَکُلُّهُمْ آتِیهِ یَوْمَ الْقِیَامَةِ فَرْداً (6) که مضمونش در سورهٴ مبارکهٴ «نحل» و «اسراء» و اینها گذشت همه با هماند اما هیچ کسی دیگری را نمیشناسد نظیر آنچه در برزخ مطرح شد از آن خطبهٴ أَلْهَاکُمُ التَّکَاثُرُ.
خب, وَعَرَضْنَا جَهَنَّمَ یَوْمَئِذٍ لِلْکَافِرِینَ عَرْضاً نسبت به کفّار در برزخ که هستند که «حُفرة مِن حُفَر النیران» جهنم را از دور نشان میدهند که النَّارُ یُعْرَضُونَ عَلَیْهَا غُدُوّاً وَعَشِیّاً (1) اینها را میبرند نزدیک جهنم یا اینها را میآورند در حدّی که جهنم را ببینند اینها را بر جهنم عرضه میکنند آل فرعون را که دربارهٴ برزخ اینهاست النَّارُ یُعْرَضُونَ عَلَیْهَا نه «تُعرض علیهم» اما در جریان قیامت که میخواهد قیام بکند میفرماید: وَعَرَضْنَا جَهَنَّمَ یَوْمَئِذٍ لِلْکَافِرِینَ عَرْضاً اینها را نشانشان میدهیم. حالا قبلاً هم مشابهش گذشت که ما یک جهنّم منقول داریم یک جهنّم غیر منقول اسراری در آنجاست که بسیاری از آن اسرار را ما نمیفهمیم جهنم منقول را در سورهٴ مبارکهٴ «فجر» دارد وَجِیءَ یَوْمَئِذٍ بِجَهَنَّمَ یَوْمَئِذٍ یَتَذَکَّرُ الْإِنسَانُ وَأَنَّی لَهُ الذِّکْرَی (2) کذا و کذا این یعنی چه؟ این کدام جهنم است؟ در ذیل این آیه آن روایات هست که با چند زنجیر جهنم را کِشان کِشان میآورند ما آنچه را که میفهمیم این است که یک جهنم منقول داریم یک جهنم غیر منقول اما اینها چه چیزی هستند؟ شرحشان چیست؟ خصوصیّاتشان چیست؟ خیلی از این اسرار است که برای ما روشن نیست. خب, جهنم را میآورند وَجِیءَ یَوْمَئِذٍ بِجَهَنَّمَ ما اگر قرینهٴ قطعی داشته باشیم, ادلهٴ دیگر داشته باشیم که منظور از جِیءَ یعنی شما را میبرند نأخذ به, اما وقتی دلیلی نداشتیم بلکه روایات هم در ذیل این آیه دارد که او را با زنجیر کشان کشان میآورند معلوم میشود دوتا جهنم هست عرضه کردن جهنم هم دو گونه است یک وقت اینها را میبرند نزدیک جهنم, جهنم را بر اینها عرضه میکنند یک وقت جهنمِ منقول را به اینها نشان میدهند اینکه دارد وَعَرَضْنَا جَهَنَّمَ یَوْمَئِذٍ این با آیات سورهٴ مبارکهٴ «فجر» سازگارتر است که جهنم را نظیر کالای قابل عرضه این خریدارند آنها همین جهنم را خریدند دیگر اینهایی که بِئْسَمَا اشْتَرَوْا بِهِ أَنْفُسَهُمْ (3) جهنم را خریدند اینها در نمایشگاه عالَم عرضهٴ مستقیم کالاست هم بهشت را عرضه کردند, هم جهنم را عرضه کردند یک عده جهنم را خریدند دین را دادند جهنم را خریدند اینکه فرمود: فَمَا رَبِحَتْ تِجَارَتُهُمْ (4) همین است, اشْتَرَوُا الْحَیَاةَ الدُّنْیَا بِالْآخِرَةِ (5) همین است, «یشترون النار بالجنّة» همین است اینها در نمایشگاه عالَم در عرضهٴ مستقیم جهنمبِخرند ما این کار را در آنجا هم نشانشان دادیم وَعَرَضْنَا جَهَنَّمَ یَوْمَئِذٍ لِلْکَافِرِینَ عَرْضاً کدام کافر؟ آنهایی که کَانَتْ أَعْیُنُهُمْ فِی غِطَاءٍ عَن ذِکْرِی وَکَانُوا لَا یَسْتَطِیعُونَ سَمْعاً هر دو را با «کان» ذکر کرد منتها کَانَتْ اول با کَانُوا دوم خیلی فرق میکند. غالباً انسان یا از راه چشم اشیایی را میبیند, کتابهایی را مطالعه میکند, مناظری را میبیند متّعظ میشود یا از راه گوش مطالبی را میشنود و متّعظ میشود اگر چشمِ کسی بسته باشد, گوش کسی بسته باشد این نه سمیع است نه بصیر وقتی سمیع و بصیر هم نبود وقتی واردات سمعی و بصری نداشت صادرات خوبی هم ندارد کسی حرفِ خوب میزند و خوب حرف میزند که شنیده باشد و دیده باشد اگر کسی مطلبی را نشنیده, کتابی را نخوانده چه توقع که او حرفِ خوب بزند؟ چون مجرای وارداتی او بسته است مجرای صادراتی او هم بسته است از این مجاری سهگانهٴ بسته خبر میدهد که صُمٌّ بُکْمٌ عُمْیٌ (6) اینها کورند, اینها کَرند, مجرای وارداتیشان بسته است بُکْماند حرفِ صحیح هم از اینها شنیده نمیشود مجرای صادراتی اینها بسته است خب اگر کسی اهل مطالعه نیست تا کتاب بخواند, اهل گوش دادنِ مواعظ هم نیست که از راه گوش چیزی را یاد بگیرد چنین آدمی کافر میماند چیزی را هم نمیپذیرد این در حقیقت در نمایشگاه دنیا جهنمبِخر است بعد از اینکه مُرد جهنم را به او عرضه میکنند میگویند این را خودت خریدی الَّذِینَ کَانَتْ أَعْیُنُهُمْ فِی غِطَاءٍ عَن ذِکْرِی خودشان آمدند پَردهای بافتند و جلوی چشمشان انداختند وگرنه خدای سبحان اینها را بیپرده خلق کرد این غِطاء و این پرده را خودشان بافتند و خودشان آویختند خدای سبحان در آنچه در سورهٴ «ق» آمده فرمود این پرده را تو بافتی و آویختی ما آمدیم الآن برداشتیم فَکَشَفْنَا عَنکَ غِطَاءَکَ (7) نه «غطاءنا» یا «غطاء الحق» حق, بیپرده است خدا هم خود را بیپرده نشان داد با آیات و بیّنات خودش تو با دستبافت خودت پردهای بافتی و آویختی و جایی را هم نمیدیدی الآن ما این پرده را کنار زدیم خیلی از جاها را میبینی فَبَصَرُکَ الْیَوْمَ حَدِیدٌ (8) غِطا را خود انسان میبافد, خود انسان آویزان میکند الَّذِینَ کَانَتْ أَعْیُنُهُمْ فِی غِطَاءٍ عَن ذِکْرِی برای اینکه اِعراض را هم بفهماند با کلمهٴ «عن» به کار رفته است یعنی اعراض و تجاوزی داشتند از یاد خدا و از نام خدا وَکَانُوا لَا یَسْتَطِیعُونَ سَمْعاً اصلاً نمیتوانستند گوش بدهند با اینکه خدای سبحان اینها را سمیع و بصیر خلق کرد فرمود: فَجَعَلْنَاهُ سَمِیعاً بَصِیراً (9) فرمود: وَاللَّهُ أَخْرَجَکُم مِّن بُطُونِ أُمَّهَاتِکُمْ لاَ تَعْلَمُونَ شَیْئاً وَجَعَلَ لَکُمُ السَّمْعَ وَالْأَبْصَارَ وَالْأَفْئِدَةَ (10) یا در سورهٴ مبارکهٴ «انسان» فرمود: فَجَعَلْنَاهُ سَمِیعاً بَصِیراً این آمده خودش را کَر و کور کرده این نگاه به نامحرم این چشم را از دیدن آیات الهی کور میکند گوش دادن به صدای حرام این گوش را از شنیدن کلمات حق کَر میکند وقتی یکجا موعظه است این حال رفتن ندارد وقتی منظرهٴ آموزنده است این حالِ نگاه کردن ندارد اینکه میبینید حال نگاه کردن ندارد برای اینکه چشمش واقعاً بسته است, گوشاش واقعاً بسته است و خودش بسته البته, خب این الَّذِینَ کَانَتْ أَعْیُنُهُمْ فِی غِطَاءٍ عَن ذِکْرِی وَکَانُوا لَا یَسْتَطِیعُونَ سَمْعاً اینها شبیه به همان جریان یأجوج و مأجوجاند, یأجوج و مأجوج اینها کسانی بودند که لاَّ یَکَادُونَ یَفْقَهُونَ قَوْلاً یک, سدّی هم برای اینها شد که مزاحم کسی نباشند در همان مدار بسته زندگی کنند دو, در این افسانهها هست که اینها اینقدر گوشدرازند که یک گوششان لحافشان است یک گوششان زیراندازشان در این افسانهها که البته نه اصلی دارد, نه مبدأیی دارد, نه منتهایی دارد و جزء خرافات هست این افسانه هست اما هر کس این افسانه را ساخته خوب بافته بعضیها فقط در همان مدار دوتا گوش خودشان هستند یعنی وقتی میخواهند بخوابند این گوش راستشان لحافشان است, وقتی میخواهند بخوابند آن گوش چپ زیراندازشان است یعنی اینها فقط در کار خودشان, حرف خودشان را میشنوند حرف کسی را نمیشنوند که, آن کسی که در دیوان شمس گفت «لحاف گوش چپ است و لحاف دیگر گوش راست» همین است میگوید آن کسی که اهل عقل نیست, اهل درایت نیست, اهل فکر نیست اهل گوش است فقط گوش به حرف خودش میدهد این یأجوج و مأجوج ماست این قصّه است, خرافات است هیچ اصلی ندارد اما ببینید بزرگان از این قصّه و افسانه چه بهرههایی بردند نظیر کار کلیله و دمنه که اصلش قصّه است ولی مطلب حق است یعنی کسی که فقط حرف خودش را گوش میدهد این یأجوج و مأجوج هر قومی است یک لحاف گوش چپ است و نمیدانم فلان گوش راستش این دوتا گوش دارد فقط حرفهای خودش را میشنود و لاغیر چون آنها اینچنیناند و کفار هم اینچنیناند این دوتا را ذات اقدس الهی کنار هم ذکر کرده فرمود اینها یأجوج و مأجوجاند دیگر مگر یأجوج و مأجوج حقیقت شرعیه ندارد که, کسی که فقط حرف خودش را گوش میدهد یأجوج و مأجوج است دیگر یعنی شما توقع داشته باشید که یأجوج و مأجوج یک حقیقت شرعیه داشته باشد لغتی باشد خیر, هر کسی در هر عصری در هر مصری به حرف خدا و پیغمبر گوش نمیدهد به برهان گوش نمیدهد به دلیلهای معتبر گوش نمیدهد حرفِ خودش را گوش میدهد یک گوشاش لحاف است یک گوشاش زیرانداز الَّذِینَ کَانَتْ أَعْیُنُهُمْ فِی غِطَاءٍ عَن ذِکْرِی وَکَانُوا لَا یَسْتَطِیعُونَ سَمْعاً آن وقت این برابر همان در میآید که در سورهٴ مبارکهٴ «یس» دارد جلوی اینها سد است پس سرّ اینها سد است هیچ جا را نمیبینند فَهُم مُّقْمَحُونَ (11) سر به هوا هستند یأجوج و مأجوج آن مشکل را داشتند اینها هم یأجوج و مأجوجاند چرا یک عده در قیامت به آن صورت محشور میشوند به صورت با جنّها محشور میشوند با گروههای دیگر محشور میشوند برای اینکه واقعاً لاَّ یَکَادُونَ یَفْقَهُونَ قَوْلاً (12) در سورهٴ مبارکهٴ «یس» که قبلاً گذشت فرمود این همه براهین اقامه کردی چرا اینها حرف نمیفهمند اینها هنوز نمیتوانند بین جبر و تفویض و امر بین الأمرین فرق بگذارند بگو وَإِن تُصِبْهُمْ حَسَنَةٌ یَقُولُوا هذِهِ مِنْ عِندِ اللّهِ وَإِن تُصِبْهُمْ سَیِّئَةٌ یَقُولُوا هذِهِ مِن عِندِکَ قُلْ کُلٌّ مِنْ عِندِ اللّهِ فَمَالِ هؤُلاَءِ الْقَوْمِ لاَ یَکَادُونَ یَفْقَهُونَ حَدِیثاً (13) آخر اینها چه مردمیاند که حرف نمیفهمند خب همینها که ابوسفیانهای آن روز بودند آیات سورهٴ مبارکهٴ «نساء» دربارهٴ آنها آمده یأجوج و مأجوج ذیالقرنین هم همین طورند اینها لاَّ یَکَادُونَ یَفْقَهُونَ قَوْلاً آنجا هم فرمود: فَمَالِ هؤُلاَءِ الْقَوْمِ لاَ یَکَادُونَ یَفْقَهُونَ حَدِیثاً اینها چرا چیز نمیفهمند؟ چون یأجوج و مأجوج لاَّ یَکَادُونَ یَفْقَهُونَ قَوْلاً هستند و اینها هم لاَ یَکَادُونَ یَفْقَهُونَ حَدِیثاً (14) هستند به دنبال جریان یأجوج و مأجوج که گرفتار سدّیناند با سدّ فلزی سوم اینها هم گرفتار سدّیناند اینها أَعْیُنُهُمْ فِی غِطَاءٍ عَن ذِکْرِی یک, وَکَانُوا لَا یَسْتَطِیعُونَ سَمْعاً دو, برابر آیات سورهٴ مبارکهٴ «یس» هستند وَجَعَلْنَا مِن بَیْنِ إِیْدِیهِمْ سَدّاً وَمِنْ خَلْفِهِمْ سَدّاً فَأَغْشَیْنَاهُمْ فَهُمْ لاَ یُبْصِرُونَ (15) .
1) (28) . سورهٴ غافر, آیهٴ 46.
2) (29) . سورهٴ فجر, آیهٴ 23.
3) (30) . سورهٴ بقره, آیهٴ 90.
4) (31) . سورهٴ بقره, آیهٴ 16.
5) (32) . سورهٴ بقره, آیهٴ 86.
6) (33) . سورهٴ بقره, آیهٴ 18.
7) (34) . سورهٴ ق, آیهٴ 22.
8) (35) . سورهٴ ق, آیهٴ 22.
9) (36) . سورهٴ انسان, آیهٴ 2.
10) (37) . سورهٴ نحل, آیهٴ 78.
11) (38) . سورهٴ یس, آیهٴ 8.
12) (39) . سورهٴ کهف, آیهٴ 93.
13) (40) . سورهٴ نساء, آیهٴ 78.
14) (41) . سورهٴ نساء, آیهٴ 78.
15) (42) . سورهٴ یس, آیهٴ 9.
«أعاذنا الله من شرور أنفسنا و سیّئات أعمالنا» بقیه انشاءالله روز شنبه.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
قَالَ هذَا رَحْمَةٌ مِن رَّبِّی فَإِذَا جَاءَ وَعْدُ رَبِّی جَعَلَهُ دَکَّاءَ وَکَانَ وَعْدُ رَبِّی حَقّاً ﴿98 وَتَرَکْنَا بَعْضَهُمْ یَوْمَئِذٍ یَمُوجُ فِی بَعْضٍ وَنُفِخَ فِی الصُّورِ فَجَمَعْنَاهُمْ جَمْعَاً 99 وَعَرَضْنَا جَهَنَّمَ یَوْمَئِذٍ لِلْکَافِرِینَ عَرْضاً 100 الَّذِینَ کَانَتْ أَعْیُنُهُمْ فِی غِطَاءٍ عَن ذِکْرِی وَکَانُوا لَا یَسْتَطِیعُونَ سَمْعاً 101 أَفَحَسِبَ الَّذِینَ کَفَرُوا أَن یَتَّخِذُوا عِبَادِی مِن دُونِی أَوْلِیَاءَ إِنَّا أَعْتَدْنَا جَهَنَّمَ لِلْکَافِرِینَ نُزُلاً 102 قُلْ هَلْ نُنَبِّئُکُم بِالْأَخْسَرِینَ أَعْمَالاً 103 در جریان ذیلقرنین که بخشی از مطالبش گذشت و اگر لازم بود در پایان هنگام جمعبندی به خواست خدا بعضی از مطالبش مطرح میشود این واژهٴ ذوالقرنین یا ذواتالقُرون از القاب رسمی رومیها بود آنها چون دارای گیسوان بلند بودند به آنها میگفتند ذواتالقرون حالا ممکن است اقوام و ملل دیگری هم به مناسبتهایی به این القاب ملقّب میشدند ولی دربارهٴ رومیها گفتند اینها ملقّب به ذواتالقروناند, این مطلب اول.
مطلب دوم اینکه کسانی که جهانگشایی کردند نه تنها کشورگشایی از نظر تاریخ سه نفرند یکی کورش کبیر است, یکی اسکندر است, یکی قیصر ممکن است قبل از طوفان رجال نامی هم بودند که جهانگشایی کرده باشند ولی در این تاریخ مدوّن این سه نفر را به عنوان جهانگشا شناختند و معرفی کردند در تطبیق ذوالقرنین بر یکی از این عناصر باید خصوصیات قرآنی ملحوظ بشود اولاً او مؤمن بود حالا کلمات الهی را اگر مستقیماً تلقّی نمیکرد به وسیلهٴ پیامبر عصر خودش تلقّی میکرد مؤمن بود به دستور خدا عمل میکرد یک, و نظیر سلاطین دیگر رفتار نمیکرد که إِنَّ الْمُلُوکَ إِذَا دَخَلُوا قَرْیَةً أَفْسَدُوهَا وَجَعَلُوا أَعِزَّةَ أَهْلِهَا أَذِلَّةً (1) اینچنین نبودند بلکه با مردم از راه مهربانی و عطوفت رفتار میکردند و جنگ آنها در حقیقت زدودن ظلم طاغیان بود مردمی که در کشورهای دیگر زیر سلطهٴ طاغیان بودند اینها آن طاغیان را که مانع و حجاب پیشرفت مردم بودند برمیداشتند مردم را آزاد میگذاشتند مردم متفکّر آزاد آنچه حق بود میفهمیدند و میپذیرفتند کارِ ذیالقرنین و امثال ذیالقرنین این بود صِرف کشورگشایی و جهانگیری و امثال اینها نبود. به دلیل همان برخوردی که با مردم مغربزمین داشت با مردم مشرقزمین داشت و مانند آن. اگر کسی خواست ذوالقرنین را بر کورش کبیر یا بر اسکندر و مانند آنها منطبق کند باید این خصوصیّات را هم از نظر تاریخی ثابت کند.
1) (1) . سورهٴ نمل, آیهٴ 34.
مطلب دیگر اینکه کورش صغیر این قدرت را نداشت دربارهٴ کورش کبیر بعضی از این فضایل ذکر شده است که او آن بزرگان قوم را نمیکُشت مفسدان و طاغیان را از بین میبرد و مردم را آزاد میگذاشت با دینِ کسی کار نداشت مردم را به اجبار وارد پذیرش دین و آیین دیگر نمیکردند آنها را در دینشان آزاد میگذاشتند بعد با مطالب فرهنگی و فکری با آنها در میان میگذاشتند اگر خواستند دینِ جدیدی را بپذیرند آزاد باشند اینها بعضی از مطالبی است که دربارهٴ کورش کبیر نقل شده البته نیازمند به تحقیق بیشتر است که شاید اگر فراغتی انشاءالله در پایان سال تحصیلی نصیب ما شد در آن جمعبندی پایانی سورهٴ مبارکهٴ «کهف» اینها مطرح بشود ولی اگر فراغتی برای آن کار پیدا نشد باید این نکات ملحوظ باشد که وقتی میتوان ذوالقرنین را بر یکی از این جهانگشایان معروف و مشهور تاریخ حمل کرد که این ویژگیهای قرآنی را داشته باشند.
اما دربارهٴ اینکه چطور برای آن قومی که لاَّ یَکَادُونَ یَفْقَهُونَ قَوْلاً (1) پیامبر نبود؟ اولاً کسی که در آن حدّ حیوانی ذکر میکند تفکّر انسانی را فراهم نکرده است مکلّف نیست و اگر واقعاً در حدّ تکلیف بود ما راهی نداریم برای نفی حجّت خدا ممکن است کسی که زبان آنها را میفهمد و قدرت تبیین دارد به آن طرف رفته باشد و اسرار الهی را با آنها در میان گذاشته باشد نفی نمیشود کرد چون قرآن کریم آن اطلاقی که دارد آن عمومی که دارد قابل تخصیص نیست فرمود اینها برای هر ملّتی هر قریهای لَبَعَثْنَا فِی کُلِّ قَرْیَةٍ نَّذِیراً (2) و برای هر ملّتی هم هادی و مُنذر هست اینچنین نیست که برابر سورهٴ مبارکهٴ «نساء» و مانند آن ملّتی بیحجّت باشد اگر ملّتی بیحجّت باشد, بیپیامبر باشد, بدون امام باشند در قیامت احتجاج میکند برای اینکه در قیامت به خدا عرض میکند شما که میدانستی بعد از مرگ ما به این سرزمین میآییم حسابی هست, کتابی هست, بهشتی هست, جهنّمی هست, صراطی هست, تطایر کتب هست, انطاق جوارح هست, میزان هست خب چرا راهنما نفرستادی ما که از اینجا خبر نداشتیم لِئَلاَّ یَکُونَ لِلنَّاسِ عَلَی اللّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ (3) این یک اصل کلی است دلیل ضرورت وحی و نبوّت است بنابراین هیچ جا ممکن نیست بشری باشد متفکّر و حکم الهی به آنجا نرسد حالا یا خود پیامبر است یا منصوب است امام است, جانشین پیامبر است یا عالِمان دیناند و سُفرای الهیاند یا نامههای آنهاست و مانند آن, اما اگر دربارهٴ لاَّ یَکَادُونَ یَفْقَهُونَ قَوْلاً پیامبری نرسید برای یکی از این وجوهی بود که گفته شد. دربارهٴ آن سد افرادی که پشت این سد بودند اینها قدرت نفوذ پیدا نکردند نه در عرض, نه در طول, نه در عمق سلسلهٴ جبال هم ممکن بود طولانی باشد و آنها نتوانند از پایان آن سلسلهٴ جبال خودشان را به این طرف کوه برسانند تنها راه نفوذ همین شیار بینالصدفین بود که این هم به وسیله ذیالقرنین بسته شد بقیه یا راه دریایی بود یا ادامهٴ سلسله جبال بود که دیگر ممکن نبود آنها از آن راه بتوانند نفوذ پیدا کنند از این جهت, خب. اما اینکه در قرآن کریم جعل را به ذیالقرنین اسناد داد برای اینکه فرمود: قَالَ انفُخُوا حَتَّی إِذَا جَعَلَهُ نَاراً (4) این ضمیر «جعل» به همان چیزی برمیگردد که ضمیر «قال» برگشت قَالَ یعنی ذوالقرنین فرمود: قَالَ انفُخُوا بدمید حَتَّی إِذَا جَعَلَهُ نَاراً یعنی «جعل» ذوالقرنین این فضا را مشتعل کرد. اسناد کار به فرمانده کار رایج هم هست نظیر «فتح الأمیر البلد» است دیگر با اینکه امیر مباشر جنگ نبود فرمانده کلّ قوا و فرمانده لشکر در جبهه حضور ندارد تا اینکه فتح کند ولی اسناد فتح به آن فرمانده است که «فتح الأمیر البلد» در حالی که جُند و سرباز فتح میکند اسناد فعل به فرمانروا و فرمانده امر رایجی است نظیر اسناد فتح بلد به امیر لشکر در اینجا هم اسناد جعلِ نار به ذوالقرنین با اینکه کارگران دمیدند و آتش را مشتعل کردند و این زُبَر حدید را و بُرادههای آهن را به صورت آتش در آوردند از قبیل اسناد کارِ زیرمجموعه است به فرمانده مجموعه با «انفخوا فیها», حَتَّی إِذَا جَعَلَهُ نه «جعلوه» آنها نَفخ کردند, آنها در اثر دمیدن این برادههای آهن را به صورت نار در آوردند لکن ضمیر را مفرد آورد قَالَ انفُخُوا حَتَّی إِذَا جَعَلَهُ نَاراً نه «جعلوه ناراً» اگر «جعلوه» بود هم صحیح بود برای اینکه آن کارگرها هستند که این برادهها را مشتعل کردند لکن اسناد فتح به امیر اُولاست اینجا هم اسناد جَعل به فرمانده اُولاست, این کارها را کردند. در جریان نفخ صور اول چون همه از بین میروند دیگر سخنی از نفخ صور اول به میان نیامده نفخ صور ثانی به میان آمده که همگان زنده میشوند ثُمَّ نُفِخَ فِیهِ أُخْرَی فَإِذَا هُمْ قِیَامٌ یَنظُرُونَ (5) آنگاه یعنی «یَنتظرون» آنگاه مؤمنان از بهشت بهره میبرند و کفار گرفتار دوزخ میشوند در مقطع نفخ صور ثانی که تَرَکْنَا بَعْضَهُمْ یَوْمَئِذٍ یَمُوجُ فِی بَعْضٍ وَنُفِخَ فِی الصُّورِ در آن مقطع فرمود: وَعَرَضْنَا جَهَنَّمَ یَوْمَئِذٍ لِلْکَافِرِینَ عَرْضاً احاطهٴ به تاریخ کسی که مشرق و مغرب عالَم را درنوردید کارِ آسانی نیست ولی خدای سبحان میفرماید برای ما آسان است همین ذوالقرنین که تا به کرانههای غرب رسید یعنی بخش شمالی اقیانوس اطلس را طی کرد و اگر دورتر رفت بخش شمالی اقیانوس آرام را طی کرد و در قسمت شرق هم این بخشهای وسیع اقیانوس را طی کرد اگر کسی بخواهد به اَخبار این کشورگشای معروف سلطه پیدا کند باید یک گروه فراوانی باشد لکن خدای سبحان میفرماید: وَقَدْ أَحَطْنَا بِمَا لَدَیْهِ خُبْراً (6) ما با اینکه او مغرب بود, مشرق بود بر اساس اینکه هُوَ مَعَکُمْ أَیْنَ مَا کُنتُمْ (7) به جمیع اخبار اینها احاطه داشتیم برای ما هیچ فرق نمیکند آیهٴ 91 این سوره این بود که وَقَدْ أَحَطْنَا بِمَا لَدَیْهِ خُبْراً ما وقتی او در مشرق بود با او بودیم, در مغرب بود با او بودیم, بینالمشرق و المغرب بود با او بودیم کسی که هُوَ مَعَکُمْ أَیْنَ مَا کُنتُمْ است هر جا باشد بالأخره از حال آدم باخبر است لذا فرمود این خبر فقط از قرآن صحیح است برای اینکه در همهٴ حالات ذات اقدس الهی با او بود و از وضع او باخبر بود.
خب, وقتی نفخ صور ثانی شد مردم زنده شدند فرمود: وَعَرَضْنَا جَهَنَّمَ یَوْمَئِذٍ لِلْکَافِرِینَ عَرْضاً این عَرْضاً گرچه مفعول مطلق نوعی است ولی مفید تأکید هم هست ما به خوبی جهنم را نشانشان میدهیم اینها جهنم را از دور میبینند و جهنم هم که إِذَا رَأَتْهُم مِن مَکَانٍ بَعِیدٍ سَمِعُوا لَهَا تَغَیُّظاً وَزَفِیراً (1) هم اینها میبینند هم آنها میبینند جهنم از دور حالا در این روایات فاصلهٴ فراوانی را ذکر کرد که از فاصلهٴ فراوان خروش جهنم به گوش همه جهنّمیها میرسد اما با اینکه بهشتیها در صحنهٴ قیامتاند لاَ یَسْمَعُونَ حَسِیسَهَا وَهُمْ فِی مَا اشْتَهَتْ أَنفُسُهُمْ خَالِدُونَ (2) این همه غرّش و خروش است اصلاً هَمْصش آن صدای ضعیفش هم به گوش مؤمنین نمیرسد لاَ یَسْمَعُونَ حَسِیسَهَا وَهُمْ فِی مَا اشْتَهَتْ أَنفُسُهُمْ خَالِدُونَ اصلاً گویا در قیامت جهنّمی نیست با اینکه شما این روایات جهنم را که ملاحظه بفرمایید صدای غرّش و خروش او تا پانصد فرسخ میرود یا هزار کیلومتر میرود, پانصد مِیل میرود صدایش این است چه اینکه بوی بهشت پانصد فرسخ میرسد ولی عاقّ والدین استشمام نمیکنند اینچنین نیست که حواس قیامت در آخرت مثل حواس دنیا باشد در دنیا الآن شما میبینید مراکز فرهنگی هست, مسجد هست, معبد هست, حوزه هست, دانشگاه هست, مراکز علمی هست یک آدم منحرف هیچ کدام از این مراکز فکری, فرهنگی را نمیبیند چهار جای آلوده باشد فقط آن صدا را میشنود این همه مراکز را رها میکند آنجا میرود در قیامت هم همین طور است همین معنا که در دنیا افراد تبهکار این همه صداهای پاک هست نمیشنوند به دنبال صداهای آلوده میروند و در دنیا باز هم از طرفی راههای ناهنجار هست دعوتهای فراوانی از تبهکاران هست مردان الهی هیچ به آنها گوش نمیدهند فقط گوششان به طرف انبیا و اولیاست در قیامت همین معنا ظهور میکند خب چگونه غرّشی که تا پانصد فرسخ میرود یا تا هزار کیلومتر میرود مردان بهشت لاَ یَسْمَعُونَ حَسِیسَهَا وَهُمْ فِی مَا اشْتَهَتْ أَنفُسُهُمْ خَالِدُونَ اینها هستند بهشتی که بویش تا پانصد فرسخ میرود عاقّ والدین این بو را استشمام نمیکنند بنابراین ما در دنیا یک حواسّ مشترکی داریم یعنی چشم ما مشترک است, گوش ما مشترک است این صداها را میشنویم ولی همین صداها و همین مناظری که ما داریم یک نگاه دیگری هم لازم است اگر آن نگاه دیگر را داشتیم در قیامت چیزی را ما میبینیم که دیگری نمیبیند, چیزی را ما میشنویم انشاءالله که دیگری نمیشنود اگر خدای ناکرده این چشم ما و این گوش ما همین حرفها را دید چیزهای دیگر را ندید گرفتار وضع آنها میشویم. اینکه در آیهٴ 101 این سوره فرمود یک عده چشم و گوششان بسته است همین است الَّذِینَ کَانَتْ أَعْیُنُهُمْ فِی غِطَاءٍ عَن ذِکْرِی چشم اینها نام مرا نمیبیند معلوم میشود نام الهی و یاد الهی دیدنی هم هست گذشته از اینکه شنیدنی است دیدنی هم هست الآن مشکل اساسی ما یک اخباریگری مُدرنی در سطح جامعه ما هست. بیان ذلک این است که آنهایی که ـ معاذ الله ـ گرفتار توهّم تحریف قرآناند در معارف قرآنی فقط به روایات مراجعه میکنند و اگر در ضمن آیهای روایتی نبود در آن آیه هیچ بحثی ندارند با اینکه بسیاری از آیات قرآن کریم است که بخشهای معرفتی را به همراه دارد و روایتی در ذیل آنها نیست اگر ـ معاذ الله ـ قرآن تحریف شده باشد اینها گرفتار همان جمود رواییاند و قرآن را به وسیلهٴ روایات معنا میکنند با اینکه ائمه(علیهم السلام) فرمودند روایات ما را بر قرآن عرضه کنید اگر چیزی مخالف قرآن بود حجّت نیست چه آن روایت معارض داشته باشد چه نداشته باشد آنهایی که معارض دارند در نصوص علاجیه در اصول مطرحاند آنهایی هم که معارض ندارند یک باب دیگری است که مرحوم کلینی و سایر محدّثان نقل کردند. روایت چه معارض داشته باشد چه معارض نداشته باشد اوّلین پایگاه اعتبارسنجیاش عرضهٴ بر قرآن است اگر با قرآن مخالف نبود حجّت است خب اگر قرآن وضعش روشن نباشد میزان و معیار را ما در دست نداشته باشیم روایت را بر چه چیزی عرضه کنیم؟ این مشکل کسانی که ـ معاذ الله ـ گرفتار تحریف قرآناند. آنهایی که گرفتار تحریف قرآناند و وارد مسئلهٴ فقه و اصول میشوند در حدّ اَخبار اجتهاد میکنند اگر اصولی باشند, اگر اَخباری باشند اجتهاد هم ندارند ترجمهای از روایات میکنند تقلید را منع میکنند میگویند مردم نباید از کسی تقلید بکنند فقها فقط حقّ ترجمهٴ حدیث را دارند و مردم باید این ترجمهٴ احادیث را از فقها بگیرند و عمل بکنند خب این یک جمود دیگر که قدم دوم, پس اگر کسی ـ معاذ الله ـ گرفتار تحریف قرآن بود اصولی بود یک مشکل دارد, اَخباری بود مشکل دیگر دارد همین اشکال از حوزهها به جامعه هم سرایت کرده الآن دانشگاه ما یک اخباریگری رایجی در آنها هست سالهاست گفته میشد که ما علمِ غیر اسلامی نداریم اینها باورشان نمیشود که ما علمِ غیر اسلامی نداریم میگویند فیزیک که اسلامی و غیر اسلامی ندارد, شیمی که اسلامی و غیر اسلامی ندارد, دریاشناسی, صحراشناسی, سپهرشناسی, معدنشناسی, آبشناسی, هواشناسی اینها که اسلامی و غیر اسلامی ندارد علم سکولار است در حالی که قرآن آمده قدم به قدم اسلامی بودن را معنا کرده فرمود همهٴ این علوم اسلامی است اینها خیال میکنند وقتی که علم اسلامی شد یعنی در آیه یا روایت باید فرمول فلان دارو هم باشد, فرمول فلان هواپیماسازی هم باشد, فرمول کشتیسازی باشد تا بشود علم اسلامی این یک اَخباریگری منجمد متحجّر است اما وقتی باز بشود معلوم میشود که همهٴ این علوم اسلامی است منتها اینها آمدند مصادره کردند. بیان ذلک این است که قرآن کریم اینکه میفرماید یک عده چشمشان ما را نمیبیند یاد ما را نمیبیند یاد ما را یعنی یاد ما را, چشم اینها یاد ما را نمیبیند گوش اینها حرف ما را نمیشنود کَانَتْ أَعْیُنُهُمْ فِی غِطَاءٍ عَن ذِکْرِی چشمشان بسته است یاد ما را نمیبینند. قرآن کریم که فرمود: قَدْ جَاءَکُم مِنَ اللّهِ نُورٌ وَکِتَابٌ مُبِینٌ (3) خدای سبحان این کتاب را از طرف خود نازل کرد و این کتاب فرمود آنچه مصداق شیء است ممکن است مخلوق خداست اللَّهُ خَالِقُ کُلِّ شَیْءٍ (4) پس چیزی در عالَم نیست که مخلوق الله نباشد پس اصل اول این است که فرمود این کتاب نور است, اصل دوم این است که این نور جهان را روشن کرده فرمود: «کلّ ما یصدق علیه أنّه شیء فهو مخلوق الله سبحانه و تعالیٰ» اصل سوم این است که فرمود ما این را زیبا آفریدیم الَّذِی أَحْسَنَ کُلَّ شَیْءٍ خَلَقَهُ (5) خب اگر چیزی مبدأ داخلیاش ناقص باشد, خارجیاش ناقص باشد, هدفدار نباشد, با نقص باشد, با عیب باشد که زیبا نیست پس هرچه را خدا آفرید زیبا آفرید این برای خدا. طبق این سه اصل ما چیزی در عالَم به عنوان طبیعت نداریم هر چه داریم خلقت است وقتی هر چه داشتیم خلقت شد چیزی به عنوان علم طبیعی نداریم که مثلاً فلان شخص دانشجوی علم طبیعی است ما خلقتشناسی داریم اگر زمینشناسی است, دریاشناسی است, صحراشناسی است, خلقتشناسی است علم که یک سلسله موضوعاتی دارد با محمولات, محمولاتی دارد مرتبط به موضوعات این علم دربارهٴ کار خدا بحث میکند, خلقت خدا بحث میکند وقتی یک زمینشناسی, دریاشناسی, آسمانشناس, ستارهشناس دارد بحث میکند قدم به قدم میگوید خدا چنین کرد, خدا چنین کرد, خدا چنین کرد, خدا چنین کرد یک مفسّر وقتی دارد قرآن تفسیر میکند تفسیر علمِ اسلامی است آن مفسّر میگوید خدا چنین گفت, خدا چنین گفت, خدا چنین گفت, خدا چنین گفت میشود علم اسلامی, آن دریاشناس میگوید خدا چنین کرد, خدا چنین کرد, خدا چنین کرد میشود علم اسلامی, آن هواشناس میگوید نسیمی از هزارها کیلومتر میوزد این نسیم قدری جلوتر میآید تندباد میشود ابر تولید میکند ابر را جابهجا میکند, ابر را باردار میکند ابر را بر اساس نظم جایی میباراند زایمانش را به عهده میگیرد. چه کسی این کارها را کرده چه کسی نسیم ساخت؟ چه کسی نسیم را به صورت باد در آورد؟ چه کسی ابر تولید کرد؟ چه کسی ابرها را به وسیلهٴ باد جابهجا کرد؟ چه کسی ابرها را زن و شوهر کرد؟ چه کسی ابرها را مادر کرد تلقیح کرد باردار کرد بارشدار کرد؟ چه کسی ابرها را به موقع میباراند؟ الله, خب این قدم به قدم سخن از خداست این برای معلوم میماند علم و عالِم علم به وسیلهٴ عقل است عقل چه عقل تجربی باشد که در همین علوم زمانی و علوم فیزیکی مطرح است, چه عقل تجریدی باشد که در فلسفه و عرفان نظری و کلام مطرح است این عقل فیض خداست مخلوق خداست چراغ است این چراغ را او در درون ما روشن کرده فرمود: وَجَعَلَ لَکُمُ السَّمْعَ وَالْأَبْصَارَ وَالْأَفْئِدَةَ (6) این فتیلههای این چراغ را که سمع و بصر است او داد, این زِیتْ و زیتونه و نفت و وسیلهٴ سوخت و سوز را که سمع و بصر و موادّ خام اولیه است او داد, آن مشکات و زجاجه را او داد, آن علم را هم او عطا کرد عَلَّمَ الْإِنسَانَ مَا لَمْ یَعْلَمْ (7) پس عقل را او داد, علم را او داد, مجاری علم را او داد بشر با عقل کشف میکند که خدا چه کرد, اگر این چراغ حرف بزند او مجاز است که بگوید من کردم یا فقط باید بگوید من نشان دادم؟ عقل مصباح دین است چراغ دین است کاشف حقیقت است نه مبتکر حقیقت, نه خالق حقیقت عقل نه در نظام تکوین کار ِتکوینی از او ساخته است نه در نظام تشریع کار قانونگذاری او قانونشناس خوبی است در مسئله فقه و اصول, او حقیقتشناس خوبی است در مسئله فیزیک و شیمی و نجوم و ریاضی و طبیعی اگر چراغ بخواهد حرف بزند بگوید من کردم میگوییم تو کسی هستی که ادّعای الهیّت میکنی این أَفَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَوَاهُ (8) همین است اگر چراغ میخواهد حرف بزند و حرفش راست باشد بگوید من این طور میبینم, من این طور نشان میدهم, من این طور کشف میکنم نه من مبتکرم, نه من فنّاورم, نه من ساختم, نه من میگویم من میبینم اگر دیدن کارِ عقل است او خلقت خدا را میبیند اگر کسی این چشم را نداشت یک چراغ دروغگوست قرآن میفرماید این کور است بعد بالصراحه روشن کرده در سورهٴ مبارکهٴ «حج» که من میگویم کور است نه یعنی کوری است که باید چشمپزشک معالجه کند فَإِنَّهَا لاَ تَعْمَی الْأَبْصَارُ وَلَکِن تَعْمَی الْقُلُوبُ الَّتِی فِی الصُّدُور (9) آن چشم دل گور است این نمیبیند چه کسی کرد این یا لاشهٴ علم را میبیند میگوید اینچنین بوده است, اینچنین شده است, اینچنین میشود سیر افقی را دارد اما چه کسی کرد؟ برای چه کرد؟ کور است نمیبیند یا اگر خیلی داعیهٴ فرعونی داشته باشد میگوید من مبتکر بودم, من نوآور بودم گویا خودش خلق کرده به نام خودش ثبت میدهد خب این را میگویند کور دیگر, کور دیگه حقیقت شرعیه نمیخواهد که اگر کسی مطلبی را نبیند میشود کور, بالاتر از این اگر به نام خود اسناد بدهد میشود کاذب, اگر به نام خود اسناد ندهد فقط کور است اینکه قرآن در این کریمه میفرماید اینها کورند برای همین است پس معلوم که مخلوق خداست, عقل چه تجربی که در طبیعیّات گذشته نقشی داشت و چه تجریدی که در الهیّات سهمی دارد چراغ خوبی است یک فیزیکدان عاقل و یک فیلسوف متکلّم عاقل میگوید من جهان را اینچنین میبینم بیش از این حقّ حرف ندارد این برای علم برای عقل چه تجربی, چه تجریدی عاقل هم که انسان است که بندهٴ اوست اگر به خود اسناد ندهد و به خود دعوت نکند و واقع را ببیند یکی از حقایق عالَم خود اوست فرمود: أَلَمْ یَکُ نُطْفَةً مِن مَنیٍّ یُمْنَی (10) الآن بیش از صد دانشگاه نه دانشکده, صد دانشگاه که هر کدام مشتمل بر چندین دانشکدهاند تلاش و کوشش شبانهروزی آنها این است که بفهمند این یک قطره آب چگونه این طور شده کسی که متخصّص چشم راست است به خودش اجازه نمیدهد دربارهٴ چشم چپ فتوا بدهد بالأخره همین یک نطفه بود دیگر أَلَمْ یَکُ نُطْفَةً مِن مَنیٍّ یُمْنَی همین یک قطره را به این صورت در آورد دیگر حالا تازه این علومی که دانشگاههای تجربی دربارهٴ آنها نظر میکنند چه رسد به آن نَفَخْتُ فِیهِ مِن رُّوحِی (11) که «مَن عرف نفسه فقد عَرف ربّه» (12) عهدهدار اوست آن یک حساب دیگری دارد. خب, پس اگر عالِم است که بندهٴ اوست و اگر عقل است که چراغ اوست و اگر معلوم است که مخلوق اوست کجا سخن از غیر اسلامی است؟ ما علمی داریم که اسلامی نباشد؟! منتها تفکّر اخباریگری اینها دانشگاه را به این صورت در آورده اینها خیال میکنند علم اسلامی آن است که خدا در قرآن بگوید «یا أیّها الذین آمنوا» اگر خواستید آن دارو را بسازید دو گِرَم از این, دو گرم از آن, دو گرم از آن به هم مخلوط کنید بشود فلان دارو نظیر صوم و صلات که دو رکعت این, سه رکعت آن, چهار رکعت آن اما عقل اگر چیزی را بفهمد حجّت شرعی نیست در حالی که همین عقل وقتی در فضای دانشگاه و حوزه این تشخیص را داد این چراغ را داد وارد حوزهٴ علم کلام شد میبیند او را به رسمیّت میشناسند میتواند به خوبی اسناد بدهد بگوید خدا چنین کرده است البته مادامی که علم باشد نه فرضیّه, نه وهم و خیال و قیاس و گمان و وهم علم باشد و مرز را هم قرآن کریم مشخص کرده است یعنی دوتا خطّ قرمز کشیده فرمود شما اگر خواستید به طرف اثبات بروید تثبیت کنید باید محقّقانه باشد, خواستید به طرف نفی و تکذیب بروید باید محقّقانه باشد نشد توقّف کنید هم این بیان نورانی مرحوم کلینی از وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) نقل کرد که بارها در همین محفل خوانده شد که وجود مبارک امام صادق فرمود: «إنّ الله سبحانه و تعالی خَصّ أو حضّ أو حَصّن» طبق سه قرائت و سه نسخه «عباده بآیتین مِن کتابه» (13) فرمود ذات اقدس الهی دوتا خطّ قرمز کشید برای بندگان یکی «أَن لا یَقُولُوا حتّی یعلموا» وقتی میخواهند حرف بزنند, تصدیق کنند, سر پایین بیاورند بگویند آری, باید حجّت داشته باشند یکی هم وقتی سر بلند کردند میخواهند بگویند نه, باید حجت داشته باشند «أَن لا یَقُولُوا حتّی یعلموا» و اینکه «لا یردوا ما لم یعلموا» باطل را به این آیه تمسّک کردند یکی در سورهٴ «اسراء» است که لاَ تَقْفُ مَا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ إِنَّ الْسَّمْعَ وَالْبَصَرَ والفُؤاد کُلُّ أُوْلئِکَ کَانَ عَنْهُ مَسْؤُلاً (14) یکی هم به آیهٴ بَلْ کَذَّبُوا بِمَا لَمْ یُحِیطُوا بِعِلْمِهِ وَلَمَّا یَأْتِهِمْ تَأْوِیلُهُ (15) وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) طبق این دو آیه فرمود این دوتا خطّ قرمز دوتا مرز است آری باید محقّقانه باشد, نه باید محقّقانه باشد همین بیان در مسائل علمی در مسائل فقهی هم آمده همان که وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود امور ثلاثه است «بیّنٌ رشده», «بیّنٌ غیّه» «شبهات بین ذلک» (16) مسئله حلال و حرام این طور است, واجب و مستحب همین طور است اگر مالی حلال بود بیّنٌ رشده, حرام بود بیّن غَیّه, امر مشتبه بود «قِف عند الشبهه» در مسائل عملی این طور است, اخلاقی این طور است, اعتقادی این طور است, علمی این طور است که انسان وقتی اقدام میکند که حجت داشته باشد, وقتی پرهیز میکند که حجت داشته باشد, وقتی احتیاط میکند که نه از آن طرف حجت نه از این طرف حجت, بنابراین وقتی فضای علمی و عقلی شد یعنی دانشگاه عقلی شد وارد حوزهٴ علم کلام شدند مستقیماً میتوانند به خدا اسناد بدهند خدا چنین کرد, خدا چنین کرد, خدا چنین کرد وقتی وارد حوزهٴ فقه و اصول میشوند, میشود حجت همهٴ فقها گفتند یکی از منابع حجیّت شرع عقل است بسیاری از مسائل اصول را عقل به عهده دارد, بسیاری از مسائل فقه را عقل به عهده دارد عبادات با روایات حل میشود اما بخش معاملات, بخش تنازع حقوقی و امثال ذلک با عقل حل میشود مسئلهای که بیع فضولی کاشف است یا ناقل و امثال ذلک کشف حقیقی یا کشف حکمی آن بحثهای عمیق مرحوم شیخ انصاری و امثال ذلک اینها که در آیه و روایت نیست که آن بحثهای عمیق استصحاب تعلیقی و تنجیزی اینها که در روایات نیست که اینها را عقل کشف کرده مشکل دانشگاههای ما اَخباریگری است اینها خیال میکنند وقتی فیزیک اسلامی میشود که در روایات بحارالأنوار یا در آیات قرآن این باشد که فلان ماده را با فلان ماده اگر وصل کنی فلان پدیده به دست میآید اما اگر عقل کارِ خدا را کشف بکند حجّت نیست این چشمبسته است فرمود خیلیها کورند به حسب ظاهر عالِماند اما قلبشان کور است برای اینکه آیات ما را نمیبینند, یاد ما را نمیبینند نه زمین را, بله زمین را میبیند, دارو را میبیند, درمان را میبیند اما یاد ما را نمیبیند این نگاهِ آیهای, نگاهِ آیت به عالَم علم را علم الهی میکند ما علم غیر الهی نداریم علم سکولار نداریم نعم, اگر خدای ناکرده جهانبینی کسی الحادی بود همهٴ علوم میشود ضدّ دین و الحادی دیگر سکولار نیست اگر جهانبینی کسی ـ معاذ الله ـ نفی مبدأ و معاد بود إِنْ هِیَ إِلَّا حَیَاتُنَا الدُّنْیَا (17) بود, مَا یُهْلِکُنَا الاَّ الدَّهْرُ (18) بود تمام علوم میشود ضدّ دین و الحادی ما علمِ سکولار نداریم ولی اگر جهانبینی کما هو الحق الهی بود همهٴ عالَم کار خداست بحث در کار خداست چطور میشود انسان دربارهٴ کار خدا بحث بکند و اسلامی نباشد خدا چنین کرد, خدا چنین کرد, خدا چنین کرد خب قرآن چرا علم اسلامی است؟ برای اینکه میگوییم خدا چنین گفت, خدا چنین گفت آن علم هم میشود اسلامی چون خدا چنین کرد, خدا چنین کرد, خدا چنین کرد مشکل این است که وقتی گفتند دانشگاه باید اسلامی بشود, علوم باید اسلامی بشود, متون درسی باید اسلامی بشود اینها خیال میکنند بر اساس آن تفکّر اخباریگری که ما در قرآن باید آیهای داشته باشیم که زیردریایی را چطور بسازند یا سفینهٴ باسرنشین یا بیسرنشین را چطور بسازند چون ما در قرآن چنین آیهای نداریم بنابراین سفینهسازی یا کشتی زیردریاسازی اسلامی نیست این یک اَخباریگری است عقل را از حرم شرع بیرون بردن است اینها تازه به زحمت میگویند که این مطلب عقلاً این طور است شرعاً آن طور خب دیدیم اگر چیزی را عقل فهمید مِن الأدلة الشرعیه است باید بگوییم عقلاً این طور است یا نقلاً این طور شرع را, کار خدا را, فعل خدا را, قول خدا را, سنّت خدا را هم از راه عقل میشود تشخیص داد هم از راه نقل همان طوری که نقل اعتبار حجیّتش یک سلسله شرایط ویژه دارد عقل هم بشرط ایضاً و بشرح ایضاً هر عقلی حجت نیست همان طوری که هر نقلی حجت نیست اگر تعارضی هست تعارض درونگروهی است نه تعارض عقل و دین است تعارض عقل و نقل است گاهی دوتا دلیل عقلی, گاهی دوتا دلیل نقلی, گاهی یک دلیل عقلی یک دلیل نقلی با هم معارضاند اینها که تفکّر اخباری دارند عقل را مستقلاً حجّت میدانند اما آنها که تفکّر اخباریگری ندارند میگویند عقل حجّت فیالجمله است نه بالجمله اگر بحثهای عقلی را مطرح میکنند هرگز بحثهای نقلی را از نظر دور نمیدارند بحثهای نقلی را جدا, بحثهای عقلی را جدا بعد جمعبندی مجتهدانه میکنند آنگاه فتوا میدهند.
1) (9) . سورهٴ فرقان, آیهٴ 12.
2) (10) . سورهٴ انبیاء, آیهٴ 102.
3) (11) . سورهٴ مائده, آیهٴ 15.
4) (12) . سورهٴ زمر, آیهٴ 62.
5) (13) . سورهٴ سجده, آیهٴ 7.
6) (14) . سورهٴ نحل, آیهٴ 78.
7) (15) . سورهٴ علق, آیهٴ 5.
8) (16) . سورهٴ جاثیه, آیهٴ 23.
9) (17) . سورهٴ حج, آیهٴ 46.
10) (18) . سورهٴ قیامت, آیهٴ 37.
11) (19) . سورهٴ ص, آیهٴ 72.
12) (20) . بحارالأنوار, ج2, ص32.
13) (21) . الکافی, ج1, ص43; بحارالأنوار, ج2, ص186.
14) (22) . سورهٴ اسراء, آیهٴ 36.
15) (23) . سورهٴ یونس, آیهٴ 39.
16) (24) . الکافی, ج1, ص68.
17) (25) . سورهٴ مؤمنون, آیهٴ 37.
18) (26) . سورهٴ جاثیه, آیهٴ 24.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
وَعَرَضْنَا جَهَنَّمَ یَوْمَئِذٍ لِلْکَافِرِینَ عَرْضاً ﴿100 الَّذِینَ کَانَتْ أَعْیُنُهُمْ فِی غِطَاءٍ عَن ذِکْرِی وَکَانُوا لَا یَسْتَطِیعُونَ سَمْعاً 101 أَفَحَسِبَ الَّذِینَ کَفَرُوا أَن یَتَّخِذُوا عِبَادِی مِن دُونِی أَوْلِیَاءَ إِنَّا أَعْتَدْنَا جَهَنَّمَ لِلْکَافِرِینَ نُزُلاً 102 قُلْ هَلْ نُنَبِّئُکُم بِالْأَخْسَرِینَ أَعْمَالاً 103 الَّذِینَ ضَلَّ سَعْیُهُمْ فِی الْحَیَاةِ الدُّنْیَا وَهُمْ یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ یُحْسِنُونَ صُنْعاً 104 أُولئِکَ الَّذِینَ کَفَرُوا بَآیَاتِ رَبِّهِمْ وَلِقَائِهِ فَحَبِطَتْ أَعْمَالُهُمْ فَلَا نُقِیمُ لَهُمْ یَوْمَ الْقِیَامَةِ وَزْناً 105 ذلِکَ جَزَاؤُهُمْ جَهَنَّمُ بِمَا کَفَرُوا وَاتَّخَذُوا آیَاتِی وَرُسُلِی هُزُواً 106 در بخش پایانی سورهٴ مبارکهٴ «کهف» نتیجهٴ این سوره را به صورت ایمان عدهای و کفر گروهی دیگر بیان فرمود. بعد از اینکه براهینی بر توحید و نبوّت و معاد ذکر کرد و شبهات منکران این اصول را مطرح کرد و به این شبهات پاسخ داد و برای تبیین آن معارف اعتقادی چند قصّه و داستان را به صورت مبسوط آن مقداری که لازم بود ارائه فرمود قهراً به بخش پایانی که معاد رسید فرمود ما جهنم را نسبت به کفار عرضه میکنیم و بهشت را برای مؤمنان مقدّر میکنیم. چند نکته دربارهٴ ذوالقرنین است که انشاءالله در بخش پایانی ممکن است ذکر بشود اینکه ضمیر را مفرد آورد که گفت أَجْعَلْ بَیْنَکُمْ وَبَیْنَهُمْ رَدْماً (1) این أَجْعَلْ بَیْنَکُمْ وَبَیْنَهُمْ رَدْماً نظیر حَتَّی إِذَا جَعَلَهُ نَاراً (2) هست که در بحث دیروز مطرح شد آن نیروهای کارگری در این کورهها دَمیدند و این آهنها و زُبَر آهن را و رُبْرههای آهن را مشتعل کردند دستور از ذیالقرنین بود دمیدن و آتش روشن کردن از نیروی کار بود ولی خداوند ضمیر را مفرد آورد فرمود: حَتَّی إِذَا جَعَلَهُ نَاراً یعنی ذیالقرنین این آهن و زُبَر حدید را نار قرار داد اسناد «جعل» به ذیالقرنین از سنخ اسناد فتح به امیر است در «فتح الأمیر البلد» همچنین اسناد جعل رَدْم که گفت أَجْعَلْ بَیْنَکُمْ وَبَیْنَهُمْ رَدْماً (3) که رَدْم بالاتر از سد است اسناد جعل به ذیالقرنین از این قبیل است.
مطلب دیگر اینکه روایات فراوانی یا اخبار زیادی چه در تفسیر شیعه, چه در تفسیر سنّی دربارهٴ ذیالقرنین آمده بر فرض حجیّت اخبار با خبر واحد در اینگونه از مسائل که نه اعتقادی است و نه عملی مربوط به آن است که این خبر صحیح باشد برخی از روایات نشانهٴ ضعفِ متن در آنها هست چه اینکه نشانهٴ ضعف سند در آنها هم هست البته اگر روایتی باشد معتبر در حدّ اعتبار خودش قابل اعتماد است و میشود این را اسناد داد به صاحب شریعت, اما اگر آنچنان نباشد بسیار مشکل است.
مطلب دیگر مصاحبت ذیالقرنین با خضر است که خضر با ذیالقرنین بود و به ظلمات رفتن برای گرفتن آبِ حیات و مانند آن اثبات اینها و مصاحبت ذیالقرنین با خضر بود کار آسانی نیست اگر کسی خواست در این زمینه تفسیر موضوعی داشته باشد یا پایاننامه بنویسد باید تحقیق بیشتری بکند تا مطمئن بشود که آیا خضر با ذوالقرنین بود یا نبود و آیا جریا ن آن ماءالحیات که عمر طولانی بدهد نه عمر ابد این درست است یا درست نیست؟
خب, در نتیجه بحث به اینجا رسید فرمود اینها که ادله و براهین در آنها اثر نمیگذارد اینها در اثر غبارآلود بودن اندیشههای اینها قدرت دید و قدرت شنید را از دست دادند. بیان ذلک این است که یک تعامل متقابلی بین نیروهای حسّی و نیروهای عقلی هست بین نیروهای تجربی و نیروهای تجریدی هست اگر چشم و گوش که در قلمرو حسّاند کمک خوبی برای تجربه باشد چشم کار خودش را انجام بدهد گوش کار خودش را انجام بدهد رهآورد خوبی و مطالب خوبی به دستگاه اندیشه و فکر بدهند عقل هم فعّال میشود, مجتهد میشود, مبتکر میشود, فنّاور میشود, نوآور میشود, میشود «یُثِیرُوا لَهُمْ دَفَائِنَ الْعُقُولِ» (1) این عقل از آن گنجینه بودن به در میآید و شکوفاتر میشود متقابلاً عقل در این نیروهای حسّی اثر میگذارد آن عقل تجریدی این عقل تجربی و حسّی را کمک میکند که او خوب نگاه بکند, خوب بشنود, رهاورد خوبی داشته باشد مُبصرات را در کمال امانت به عقل بسپارد مسموعات را در کمال امانت به عقل بسپارد تا عقل در تحلیل و تجزیه دچار زحمت نشود این تعامل و خدمات متقابل بین نیروهای تجربی و تجریدی همیشه هست اگر این باصره و سامعه از آن استعداد و ظرفیت استفاده کنند از قوّه به فعلیّت بیایند یعنی چشم از نظر به بصر منتقل بشود و گوش از اُذُن به سمع منتقل بشود دستاورد تجربی و حسّی خوبی خواهد داشت وقتی تجربه و حسّ خوبی فراهم کرد به عقل عطا میکند آن وقت آن عقل از قوّه به فعلیّت میآید, از وهمزدگی و خیالآلودی به در میآید میشود عقلِ مجتهدِ تجریدیِ تام دوباره آثار آن عقل تجریدی در این حسّ تجربی و مانند آن ظهور میکند این خدمات متقابل باعث میشود که این شخص به جای اینکه ناظر باشد بصیر است, به جای اینکه اُذن و صاحب اذن باشد سمیع است, به جای اینکه متوهّم و مُختال باشد میشود عاقل و متفکّر در درون از وهم و خیال میرهد میشود عاقل, در بیرون از نظر میرهد به بصر میرسد از اُذن میرهد به سمع میرسد قرآن کریم کفار را وقتی معرفی میکند میفرماید اینها اهل چشماند اهل نظرند نه اهل بصر اینها اهل اذناند نه اهل سمع اینها گوش دارند نه شنوایی, اینها نگاه دارند نه بینایی بین نظر و بصر فرق است اگر آن شاعر معروف گفت:
1) (4) . نهجالبلاغه, خطبهٴ 1.
هر شجری ثمر ندارد هر نظری بصر ندارد
از همین راه است این عناوین را قرآن کریم کاملاً از هم تفکیک کرده فرمود ما آیات فراوانی را عرضه کردیم بسیاری از اینها اهل نظرند نه اهل بصر, اهل اذناند نه اهل سمع, اهل خیالاند نه اهل عقل اهل خیال بودن را به عنوان مُختال نقل کرد که همین مادّه است منتها باب افتعال رفته در تعبیرات عرفی ما باب تفعّلش رایج است میگوییم تخیّل کرده ولی در تعبیرات قرآنی باب افتعالش رایج است این مختال است إِنَّ اللَّهَ لاَ یُحِبُّ کُلَّ مُخْتَالٍ فَخُورٍ (1) این اسمِ فاعل «إختال», «یختال» میشود مختال, مختال یعنی انسانِ خیالباف, خیالزده, خیالرو, خیالباف و امثال ذلک اما عاقل کسی است که از شرّ خیالآلودگی نجات پیدا کند. دربارهٴ نظر آیات فراوانی است که در قرآن کریم آمده فرمود ما نشانههای زیادی در آسمان و زمین گذاشتیم و بسیاری از این آیات و نشانهها بر اینها میگذرد یک, اینها از آنها میگذرند دو, اما بیتفاوت عبور میکنند سه, چقدر آیات بر اینها میگذرد چقدر آیات اینها بر آنها میگذرد اما وَهُمْ لاَ یُبْصِرُونَ (2) دربارهٴ خود پیغمبر(علیه و علی آله آلاف التحیّة و الثناء) فرمود اینها تو را به عنوان یک رجلِ عرب مکّی که از کدام خانواده هستی نگاه میکنند اما نبوّت تو را نمیبینند وَتَرَاهُمْ یَنظُرُونَ إِلَیْکَ وَهُمْ لاَیُبْصِرُونَ سورهٴ مبارکهٴ «اعراف» آیهٴ 198 این است وَإِن تَدْعُوهُمْ إِلَی الْهُدَی لاَیَسْمَعُوا پس اینها اهل سمع نیستند یک, وَتَرَاهُمْ یَنظُرُونَ إِلَیْکَ وَهُمْ لاَیُبْصِرُونَ اینها تو را نگاه میکنند ولی نمیبینند مستحضرید که بین نظر و رؤیت فرق است عدهای که خیال کردند ـ معاذ الله ـ خدا را در قیامت میبینند وُجُوهٌ یَوْمَئِذٍ نَّاضِرَةٌ ٭ إِلَی رَبِّهَا نَاظِرَةٌ (3) تمسّک کردند که معنایش این نیست ولی محقّقین ما در کتابهای کلامی مخصوصاً مثل علامه و خواجه اینها گفتند بین نظر و بصر فرق است آن کسی که استهلال میکند میخواهد ماه را ببیند میگوید «نظرتُ الی القمر و لم أره» نگاه کردم ولی ندیدم نگاه کردن دلیلِ دیدن نیست اگر کسی را بگویند ما دیدیم معلوم میشود او مُبصر است اما اگر بگویند به طرف او نگاه کردیم معلوم نیست که او دیده بشود که. در این کریمه هم فرمود: یَنظُرُونَ إِلَیْکَ وَهُمْ لاَیُبْصِرُونَ (4) اینها اهل نظرند اما اهل بصر نیستند سرّش این است که آن تحلیل را در مجرای ادراکی ندارند چه اینکه در همان سورهٴ مبارکهٴ «اعراف» آیهٴ 179 دربارهٴ کفاری که گرفتار دوزخاند فرمود: وَلَقَدْ ذَرَأْنَا لِجَهَنَّمَ کَثِیراً مِنَ الْجِنِّ وَالْإِنْسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لاَیَفْقَهُونَ بِهَا وَلَهُمْ أَعْیُنٌ لاَیُبْصِرُونَ بِهَا اینها اهل چشماند نه اهل بینایی و دیدن وَلَهُمْ آذَانٌ لاَیَسْمَعُونَ بِهَا اینها اهل اُذناند نه اهل سمع. فرقی در فقه در کتاب دِیات بین اُذن و سمع هست, فرقی در کتابهای عقلی بین اذن و سمع هست آن فرقی که در کتاب فقه بین اذن و سمع هست دیهها مشخص است دیهٴ چشم مشخص است دیهٴ بینایی مشخص است, دیهٴ گوش مشخص است دیهٴ شنوایی مشخص است اگر کسی به گوش کسی آسیب برساند این دستگاه فیزیکی دیهاش معلوم است چقدر است, اگر کسی کار به گوش نداشته باشد ولی شنوایی را از بین ببرد دیهاش مشخص است اگر کسی چشم کسی را کور بکند یا یکی از شبکات را آسیب برساند دیهاش مشخص است و اگر کسی کاری بکند که به حسب ظاهر چشم او مشکل فیزیکی پیدا نکند ولی نیروی دید را از دست بدهد دیهٴ او مشخص است بین فایدهٴ گوش و گوش, بین فایدهٴ چشم و چشم چهارتا مسئلهٴ فقهی در دیات مطرح است اما در مسئلهٴ کلام غیر از این شنیدنِ حرفهای عادی یک شنیدنِ دیگری مطرح است که قرآن کریم با او کار دارد فرمود کفار اهل اُذناند اینها سمیع نیستند اینها اهل نظرند اهل بصر نیستند بصر آن است که یک موادّ خوبی را به عقل ارائه کند تا عقل دربارهٴ اینها تصمیم بگیرد سمیع آن است که حرفهای خوب را بشنود و تحویل عاقله بدهد تا عاقله ارزیابی کند اگر کسی با گوش حرفهای علمی نشنید با چشم مناظر علمی ندید چیزی از این مجاری ظاهری به دستگاه درونی نرفت نه آن عقلی که دفینه است شکوفا میشود و نه این نظر, بصر میشود و نه آن اذن, سمع میشود فرمود: لَهُمْ آذَانٌ اما اهل سمع نیستند, لَهُمْ أَعْیُنٌ (5) ولی اهل بصر نیستند سرّش این است که تو را نگاه میکنند ولی نمیبینند آن کسی که بین پیغمبر و غیر پیغمبر فرق نگذارد که این چه کسی است؟ چه چیزی آورده و حرفهای یکی از دیگری تشخیص ندهد که این چه میگوید آن چه میگوید این دارای سمع و بصر نیست دارای نظر و اُذن است آیات الهی را در قرآن کریم فرمود فراوان است بر اینها عبور میکند و اینها بیتفاوت از کنارش میگذرند در سورهٴ مبارکهٴ «یوسف» آیهٴ 105 به این صورت آمده است وَکَأَیِّن مِنْ آیَةٍ فِی السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ یَمُرُّونَ عَلَیْهَا وَهُمْ عَنْهَا مُعْرِضُونَ این تعبیر که میگوییم بیتفاوت از کنارش رد میشود همین است فرمود آیات فراوانی روز و شب بر اینها میگذرد ولی اینها بیتفاوت میگذرند چه اینکه شب و روز را همه میبینند کسی نیست که شب را نبیند روز را نبیند و روشنایی روز را و تاریکی شب را نبیند اما حالا چه کسی شب آورده, چه کسی روز آورده اللَّهُ یُقَدِّرُ اللَّیْلَ وَالنَّهَارَ (6) چیست؟ یُولِجُ اللَّیْلَ فِی النَّهَارِ وَیُولِجُ النَّهَارَ فِی اللَّیْلِ (7) کیست؟ اینها را تشخیص نمیدهد بنابراین او اهل نظر است نه اهل بصر دربارهٴ اینگونه از افراد فرمود قیامت اینها هیچ طَرْفی نمیبندند در سورهٴ مبارکهٴ «قصص» آیهٴ 72 به این صورت آمده قُلْ أَرَأَیْتُمْ إِن جَعَلَ اللَّهُ عَلَیْکُمُ اللَّیْلَ سَرْمَداً إِلَی یَوْمِ الْقِیَامَةِ مَنْ إِلهٌ غَیْرُ اللَّهِ یَأْتِیکُم بِضِیَاءٍ أَفَلاَ تَسْمَعُونَ ٭ قُلْ أَرَأَیْتُمْ إِن جَعَلَ اللَّهُ عَلَیْکُمُ النَّهَارَ سَرْمَداً إِلَی یَوْمِ الْقِیَامَةِ مَنْ إِلهٌ غَیْرُ اللَّهِ یَأْتِیکُم بِلَیْلٍ تَسْکُنُونَ فِیهِ أَفَلاَ تُبْصِرُونَ خب سمع و بصر در این است که انسان دربارهٴ نظم عالِمانه و حکیمانهٴ لیل و نهار فکر بکند اگر نکرد دیگر سمیع و بصیر نیست دارای اُذُن است و دارای عین. در این بخش فرمود آیات الهی این است یک وقت است انسان مسلمان است موحّد است و گاهی غفلت میکند در آن حین غفلت بصیر و سمیع نیست اما یک وقت ـ معاذ الله ـ کفر سر تا پای او را گرفته بَلْ رَانَ عَلَی قُلُوبِهِم مَّا کَانُوا یَکْسِبُونَ (8) شد, أَمْ عَلَی قُلُوبٍ أَقْفَالُهَا (9) شد دربارهٴ این گروه تعبیر به فعل ماضی «کان» میکند که نشانهٴ استمرار و مَلکه است هم دربارهٴ از دست دادن سمع تعبیر به «کان» کرد فرمود: الَّذِینَ کَانَتْ أَعْیُنُهُمْ فِی غِطَاءٍ عَن ذِکْرِی و هم دربارهٴ از دست دادن نیروی سامعه تعبیر به «کان» کرد فرمود: وَکَانُوا لَا یَسْتَطِیعُونَ سَمْعاً آنچه در بحث دیروز گذشت دربارهٴ علوم اسلامی از همین قبیل است اینها که نقلی فکر میکنند علمی اسلامی است که در آیه یا روایت نظیر اینکه رکعات نماز چگونه است؟ از کجا شروع میشود؟ به کجا ختم میشود؟ داروسازی, کشتیسازی, هواپیماسازی و مانند آن این طور نقل میشود تا بشود هواپیماسازی اسلامی یا داروسازی اسلامی یا فیزیک اسلامی اما کسی سنّت الهی را بشناسد, روابط موضوع و محمول را بشناسد, کار خدا را بشناسد این عقل که مصباح شریعت است نه میزان شریعت است و نه مفتاح شریعت است بلکه چراغ سنّتشناسی است اگر عقل تشخیص داد که چگونه زیردریایی بسازیم, چگونه سفینهٴ فضایی بسازیم باسرنشین یا بیسرنشین این علم اسلامی نیست خب این آیات الهی را ندیدن است مگر عقل خودش کاری انجام داد از چراغ هیچ کاری ساخته است از چراغ نه در خلقت کارِ آفریدگاری برمیآید نه در شریعت کارِ قانونگذاری چراغ فقط نشان میدهد, بشر فقط میفهمد نه میسازد ساختههای الهی را بشر میفهمد اگر سمیع و بصیر بود و تجربه و حسّ خوبی به عاقله داد و از اختیال به در آمد به تفکّر و عقل رسید میشود چراغ یَکَادُ زَیْتُهَا یُضِیءُ وَلَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نَارٌ (10) این چراغ اگر به خلقت خورد میشود طبیعتشناس خوب به اصطلاح آنها یا خلقتشناس خوب به اصطلاح قرآن و اگر به متون نقلی دسترسی پیدا کرد به فقه و اصول دسترسی پیدا کرد میشود شریعتشناس خوب هرگز انسان نه در قدرت اوست نه مجاز است بگوید من این کار را کردم چه اینکه چراغ اگر حرف بزند نمیگوید من این کار را کردم میگوید من این را دیدم بنابراین علوم است دیگر طب هم همین طور است هنر هم همین طور است اینکه میگویند طبّ اسلامی معنایش این نیست که فقط با گیاه کار را حل بکند طب از نظر دارو تقسیم میشود یا گیاهی است یا شیمیایی این کاری به اسلامی و غیر اسلامی ندارد گیاهی باشد و محقّقانه اسلامی است غیر محقّقانه اسلامی نیست شیمیایی باشد محقّقانه اسلامی است غیر محقّقانهاش اسلامی نیست کسی سنّت خدا را بشناسد این موجود چه هست؟ عوارض لازمش چیست؟ عوارض مفارقش چیست؟ کاربردش چیست؟ در چه چیزی اثر میگذارد؟ از چه چیزی اثر میگیرد این سنّت خداست کسی این را بشناسد سنّت خدا را شناخته اگر با این دارو بیماری را درمان کرد باور میکند «هو الشافی» چراغ شفا میدهد یا دارو؟ دارو را چه کسی آفرید؟ الله, خاصیّت چه کسی داد؟ الله, دستگاه گوارش را چه کسی آفرید؟ الله, اثرپذیری دستگاه گوارش را چه کسی به دستگاه گوارش داد؟ الله, آن وقت غیر خدا کارهای در عالَم نیست آن وقت چطور میشود طب میشود غیر اسلامی؟ طبّ اسلامی اگر دارو گیاهی بود و محقّقانه و عالِمانه میشود اسلامی اگر اشتباه بود غیر اسلامی است شیمیایی بشرح ایضاً هنر هم همین طور است هنر اسلامی آن است که انسان آن معقول را قدرت تنزّل داشته باشد بیاورد در محدودهٴ خیال این یک کار, و قدرت متخیّلهٴ این کارگردانها و هنرمندان باید بتواند دوخت و دوز کند یعنی این آنچه را که در خیال هست به عنوان صورت اینها را کم و زیاد کند از معانی جزئیهای که واهمه سپرده است اینها را به هم مرتبط کند صورتی که از خیال گرفته, معنایی که از وهم دریافت کرده زیر مجموعه و امامت و رهبری عقل هدایت کند تا این متخیّله بشود متفکّره وگرنه اگر از محدودهٴ خیال آورد پایین حسّی کرد میشود همین سریالهای معمولی دیگر اسلامی نیست آن آدمِ مختال خیال را محسوس کرد نه آدم عاقل معقول را محسوس کرده باشد هنر اسلامی آن است که انسان آن منقول صحیح یا معقول صحیح را در دستگاه درون بیاورد در عالَم خیال متخیّله را فعّال بکند از واهمه کمک بگیرد معانی جزئیه را به این صُوَر عطا بکند از دستگاه خیال و وهم استمداد بکند آنچه را که از عقل تنزّل کرده به مرحلهٴ میانی نفس یعنی خیال رسیده او را به صورت تصویر در بیاورد بشود هنر اسلامی وگرنه خیال که اسلامی نیست وهم هم که اسلامی نیست همهٴ علوم اگر منبع عقلی داشت یا منبع نقلی این وقتی به حس آمد میشود اسلامی چون عقل چراغ خوبی است سنّتشناس است, نقل چراغ خوبی است سنّتشناس است اینها همه زیرمجموعه وحی کار میکنند سنّت الهی را انبیای الهی بدون اشتباه یک, با علمِ شهودی دو, چه در تلقّی, چه در نگهبانی و حفظ, چه در ابلاغ و املاء و انشاء در هر سه مرحله معصوماند پنج, این امور پنجگانه برای آنهاست دیگران هر که هستند هر چه هستند با عقل و نقل کار دارند نه با وحی این عقل و نقل چراغهایی هستند که دسترسی به وحی دارند وحی را ذات اقدس الهی به انبیا میدهد و لاغیر آن حرم, حرم امن است حرم عصمت است حرم شهود است تلقیّاً, حفظاً, ابلاغاً و املائاً و انشائاً این برای این. و آنچه را که اینها یافتند در کمال امانت به مردم تحویل میدهند این الفاظ را «بما لها من المعانی» بعد به مردم میگویند به علما میگویند شما اینها را بفهمید از این به بعد اختلاف شروع میشود چند بار در همین جریان نماز جمعه مثال زده شد این نماز جمعه یک آیه است و چند روایت بیش از یک آیه هم نیست و چند روایت هم مربوط به نماز جمعه است حقیقت مطلب را وجود مبارک پیغمبر(علیه و علی آله آلاف التحیّة و الثناء) مشهوداً, معصوماً و مصوناً تلقّی کرد, حفظ کرد و املاء کرد مَا یَنطِقُ عَنِ الْهَوَی (11) تحویل مجتهدین داد این الفاظ بما لها مِن المعانی را تحویل مجتهدین داد فرمود: یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذَا نُودِیَ لِلصَّلاَةِ مِن یَوْمِ الْجُمُعَةِ فَاسْعَوْا إِلَی ذِکْرِ اللَّهِ (12) شما دربارهاش تحقیق کنید ببینید چه چیزی میفهمید؟ آن که روشمند نیست حقّ ورود ندارد آنها که روشمندانه میاندیشند یعنی مجتهدند وارد این حریم میشوند از این آیه و چند روایت چند حکم متقابل فهمیدند بعضی میگویند چون یکی از شرایط امام جماعت عصمت است و این از شئون خاصّ امام معصوم است نماز جمعه در عصر غیبت حرام است, چرا؟ چون خدا فرمود, دیگری میگوید چون عصمت شرطِ امام جماعت در زمان حضور است نه در زمان غیبت نماز جمعه واجب تعیینی است و نماز چهار رکعتی کافی نیست این دو قول, قول سوم نماز جمعه در عصر غیبت واجب تخییری است با وجوبِ جمع بین نماز جمعه و چهار رکعت ظهر احتیاطاً واجبا قول سوم, قول چهارم جمع باید بشود مستحبّاً این قول چهارم, قول پنجم این است که احتیاط لازم نیست نه وجوباً نه استحباباً کما هو الحق این قول پنجم, خب همهٴ علما از این یک آیه و چند روایت در آوردند این نقل است که مبادا کسی خیال کند که نقل مَا یَنطِقُ عَنِ الْهَوَی است إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْیٌ یُوحَی (13) تا لبان مطهّر پیغمبر اینجا مرز عصمت است از این به بعد مرز اجتهاد است شما میبینید این همه اقوال مختلف که بین علما هست همین است چراها مختلف است اگر کسی روشمند نبود که خودش را به گمراهی انداخت به جهنم رفت و عدهای را هم به جهنم برد اما اگر کسی سالیان متمادی روشمندانه به اجتهاد رسید یا مصیب است یا مُخطی اگر مصیب بود فله أجران و اگر مخطی بود فله أجرٌ واحد بنابراین ما علمی نداریم که اسلامی نباشد منتها باید منبع معرفت دین را عقل و نقل دانست عقل یعنی عقل که به زحمت گیر میآید همان طوری که اجتهاد به زحمت گیر میآید عقل هم به زحمت گیر میآید آنها که با کتابهای عقلی مخصوصاً منطق و قرآن و شفا مأنوساند آنها مطمئناند که عقل به آسانی گیر نمیآید شرایط عقلی، شواهد عقلی، مبادی عقلی کار آسانی نیست عقل هم به زحمت گیر میآید نقل هم به زحمت گیر میآید هر کدام از اینها یک چراغ قویاند منتها اگر کسی ـ معاذ الله ـ عقلی محض بود کاری به نقل ندارد نظیر همینهایی که دانشها را غیر اسلامی میدانند میگویند هر چه که عقل گفت آن حجّت است آن وقت تعارض علم و دین را مطرح میکنند ولی وقتی روشن شد که عقل چراغ دین است، نقل چراغ دین این هماهنگی و معاضدت و مساعدت و همدلی و همیاری عقل و نقل را مطرح میکنند نه تعارض عقل و نقل را مناظرهٴ عقل و نقل را گاهی ممکن است مطرح کنند آن وقت اگر تعارضی احیاناً بین عقل و نقل پیدا بشود مثل تعارضی است که بین دوتا دلیل عقلی، بین دوتا دلیل نقلی پیدا میشود یا گاهی بین عقل و نقل پیدا میشود که یک فقیه یا یک اصولی بین این دو دلیل جمع میکند چون هر کدام حجّت فیالجملهاند. فرمود اینها چشمشان بسته است گوششان هم بسته است و غالب علومی که به عنوان متون درسی دانشگاههاست که از غرب آمده با چشم و گوش بسته است چه کسی کرد؟ چه چیزی کرد؟ برای چه کرد؟ هیچ مطرح نیست این دارو چه هست؟ تا کجا اثر دارد و چقدر هم باید فروش برود خب این معلوم است اسلامی نیست بنابراین ما علمِ غیر اسلامی نداریم بر اساس آن جهانبینی توحیدی چه اینکه ـ معاذ الله ـ اگر جهانبینی کسی الحادی بود ما علمِ غیر الحادی نداریم همهٴ علوم الحادی است چون همهٴ اینها در بستر نفی مبدأ و معاد است این قرآن کریم فرمود ما مبدأ را برای اینها گفتیم، معاد را برای اینها گفتیم اینها هم زیر مبدأ را آب بستند، هم زیر معاد را آب بستند ما هم در قیامت حسابی برای آنها باز نمیکنیم فَلَا نُقِیمُ لَهُمْ یَوْمَ الْقِیَامَةِ وَزْناً یعنی نه نزد ما ارزش دارند چون ارزش هر کسی «قیمة کلّ امریء ما یُحسنه» (14) نه ارزشی نزد ما دارند نه آن ترازوی سنجش را ما برای اینها نصب میکنیم در قیامت ترازو هست این میزانی که فرمود میزانِ قِسط است، میزان عدل است در قیامت نصب میشود این یک، میزان معمولاً دوتا کفّه دارد یک کفّه جای وزن است یک کفّه جای موزون این دو، الآن در این میزانهای رایج کسی بخواهد نان یا گوشت را بسنجد گرچه با پیشرفت صنایع یک سلسله میزانهای خاصّی مطرح شده ولی آن میزانی که همه بفهمند و قابل مذاکره برای همه باشد آن ابزاری است که به عنوان اسم آلت از او نام میبرند یک کفّهاش جای وزن است یک کفّه جای موزون، در یک کفّه سنگ میگذارند در یک کفّه نان میگذارند تا سبک و سنگینی معلوم بشود. در قیامت میزان هست اصل اول، وزن هست اصل دوم، موزون هست اصل سوم وَنَضَعُ الْمَوَازِینَ الْقِسْطَ (15) اصلِ میزان این اصل اول، اصل دوم را در سورهٴ مبارکهٴ «اعراف» بحثش گذشت فرمود: وَالْوَزْنُ یَوْمَئِذٍ الْحَقُّ نه «والوزن حقٌّ» یک وقت میگوییم «إنّ الموت حقٌّ»، «إنّ الجَنة حقٌّ»، «إنّ النار حقٌّ» یعنی مرگ هست، بهشت هست، جهنم هست آنجا دیگر «الف» و «لام» ندارد اما در این آیه که فرمود: وَالْوَزْنُ یَوْمَئِذٍ الْحَقُّ (16) نه «و الوزن حقٌّ» وزن حق است یعنی آنجایی که ما باید وزن بگذاریم حق را میگذاریم حقیقت را میگذاریم در این کفّه، عمل مردم را هم میگذاریم در آن کفّه ما نماز مردم، دیانت مردم، عقیدهٴ مردم، اخلاق مردم را با حقیقت میسنجیم حالا حقیقت چیست باید آدم برود ببیند در این کفّه سنگ نمیگذارند، متر نمیگذارند، واحد دماسنج و فلانسنج نمیگذارند حقیقتسنج میگذارند حقیقتسنج را با حق میسنجند وَالْوَزْنُ یَوْمَئِذٍ الْحَقُّ این دو اصل، عمل افراد را در موزون میگذارند میشود سه اصل بعضیها که مؤمناند ثَقُلَتْ مَوَازِینُهُ (17) چون دارای حقّاند، بعضیها که اعمالشان فاسد است خَفَّتْ مَوَازِینُهُ ولی دربارهٴ کفاری که هیچ کاری ندارند فرمود ما ترازو نصب نمیکنیم ما چه چیزی را بسنجیم؟ کسی یک مشت هوا آورده ما که هوا را نمیتوانیم بسنجیم که فَلَا نُقِیمُ لَهُمْ یَوْمَ الْقِیَامَةِ وَزْناً نه او نزد ما ارزش دارد نه چیزی او آورده که ما بسنجیم آخر ما چه چیزی را بسنجیم؟ ما سنگ را آوردیم که سنگین است در برابر اگر کسی یک مُشت هوا آورده هوا را که در کفّه نمیگذارند که باید او نانی بیاورد، گوشتی بیاورد، کالایی بیاورد ما بسنجیم ببینیم سبک است یا سنگین است او که چیزی نیاورده که او یک مشت عبادات دارد برای بتها که گفت مَا نَعْبُدُهُمْ إِلَّا لِیُقَرِّبُونَا إِلَی اللَّهِ زُلْفَی (18) یک، هؤُلاَءِ شُفَعَاؤُنَا عِندَ اللَّهِ (19) دو، زیر هر دوی اینها را در سورهٴ مبارکهٴ «نور» آب بسته فرمود: أَعْمَالُهُمْ کَسَرَابٍ بِقِیعَةٍ یَحْسَبُهُ الظَّمْآنُ مَاءً (20) خب سراب را که آدم نمیسنجد که فرمود ما ترازو نصب بکنیم چه چیزی را بسنجیم او که چیزی نیاورده أَعْمَالُهُمْ کَسَرَابٍ بِقِیعَةٍ یَحْسَبُهُ الظَّمْآنُ مَاءً خب اگر سراب قابل سنجش نیست ما برای چه ترازو نصب بکنیم؟ پس از این جهت نه خودش نزد ما ارزشی دارد نه چیزی آورده که ما بسنجیم میماند درکات، درکات او را با حق میسنجیم او چقدر از حق فاصله دارد چون کفار همهشان یک دَرَکه نیستند آن منافقیان فِی الدَّرْکِ الْأَسْفَلِ مِنَ النَّارِ (21) هستند به هر اندازه که این کافر از حق فاصله داشته باشد درکهٴ او در دوزخ مشخص است آن ترازوی خاصی است که با بُعد از حق میسنجند نه با قُرب به حق آن از جهتی که إِنَّ الْمُنَافِقِینَ فِی الدَّرْکِ الْأَسْفَلِ مِنَ النَّارِ آن درکاتش مشخص است.
1) (5) . سورهٴ لقمان, آیهٴ 18.
2) (6) . سورهٴ اعراف, آیهٴ 198.
3) (7) . سورهٴ قیامت, آیات 22 و 23.
4) (8) . سورهٴ اعراف, آیهٴ 198.
5) (9) . سورهٴ اعراف, آیهٴ 179.
6) (10) . سورهٴ مزمل, آیهٴ 20.
7) (11) . سورهٴ حج, آیهٴ 61.
8) (12) . سورهٴ مطففین, آیهٴ 14.
9) (13) . سورهٴ محمد, آیهٴ 24.
10) (14) . سورهٴ نور, آیهٴ 35.
11) (15) . سورهٴ نجم, آیهٴ 3.
12) (16) . سورهٴ جمعه, آیهٴ 9.
13) (17) . سورهٴ نجم, آیات 3 و 4.
14) (18) . بحارالأنوار, ج1, ص165.
15) (19) . سورهٴ انبیاء, آیهٴ 47.
16) (20) . سورهٴ اعراف, آیهٴ 8.
17) (21) . سورهٴ اعراف, آیهٴ 9.
18) (22) . سورهٴ زمر, آیهٴ 3.
19) (23) . سورهٴ یونس, آیهٴ 18.
20) (24) . سورهٴ نور, آیهٴ 39.
21) (25) . سورهٴ نساء, آیهٴ 145.
فتحصّل ما باید بصیر باشیم باید سمیع باشیم و باید عاقل باشیم اگر اهل نظر بودیم و اهل اُذن عقل از آن گنجینه بودن به در نمیآید اِثارهٴ دفائن عقول نمیشود ما هم میشویم در حدّ خیال و وهم که إِنَّ اللَّهَ لاَ یُحِبُّ کُلَّ مُخْتَالٍ فَخُورٍ (1) میشویم مختال، میشویم صاحب اُذن، میشویم صاحب عین نه صاحب بصر یا صاحب سمع در این آیات چون فرمود: الَّذِینَ کَانَتْ أَعْیُنُهُمْ فِی غِطَاءٍ عَن ذِکْرِی یک، وَکَانُوا لَا یَسْتَطِیعُونَ سَمْعاً لذا هیچ وزنی در قیامت نداریم الآن هم هشدار داد فرمود شما اینها را برای چه میپرستید؟ این بتها را برای چه میپرستید؟ برای اینکه به حالتان نافع باشند از اینها کاری ساخته نیست، برای اینکه اینها دافع ضرر باشند از اینها کاری ساخته نیست چون چهار وجه یا وجوه بیشتر در ضمن این است که أَفَحَسِبَ الَّذِینَ کَفَرُوا أَن یَتَّخِذُوا عِبَادِی مِن دُونِی أَوْلِیَاءَ إِنَّا أَعْتَدْنَا در رابطهٴ بین صدر و ذیل این آیه 102 وجوهی گفته شد که چهار وجهش را ایشان سیدناالاستاد در المیزان ذکر کرده فرمود اینها چه کار میکنند؟ اینها برای چه به غیر خدا پناهنده شدند؟ میخواهند به حال آنها نافع باشد کاری از آنها ساخته نیست، بخواهند آنها دافع ضرر باشند کاری از آنها ساخته نیست «عَتَدَ» درست است، «عَدَّ» و «أعدّ» هم درست است که قبلاً گذشت أَعْتَدْنَا آیا اصلش «أعددنا» بود یا نه خود «عَتَد» باب «افعال» میرود میشود أَعْتَدْنَا که این «تاء» جزء کلمه باشد نه تبدیلشده از «دال» ما آماده کردیم جهنم برای کفار آماده است نه از بتها کاری ساخته است نه از بتپرستی، بتپرستی سراب است بتها هم که کاری از آنها ساخته نیست خواه آن معبودشان فرشته باشد یا غیر فرشته؟ چون غیر فرشته که کاری ساخته نیست فرشته و امثال فرشته هم که از کار اینها بیزارند «من یدعوا منهم من دون الله جهنم» فرشتهها هم که لاَ یَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَهُم بِأَمْرِهِ یَعْمَلُونَ (2) پس بنابراین أَفَحَسِبَ الَّذِینَ کَفَرُوا أَن یَتَّخِذُوا عِبَادِی مِن دُونِی أَوْلِیَاءَ که به آنها نفع برساند که گفتند: مَا نَعْبُدُهُمْ إِلَّا لِیُقَرِّبُونَا إِلَی اللَّهِ زُلْفَی (3) یک، هؤُلاَءِ شُفَعَاؤُنَا عِندَ اللَّهِ (4) دو، آنها نه اهل تقریباند نه اهل شفاعت بخواهند مشکل آنها را در قیامت حل کنند اینها لاَ یَمْلِکُونَ لأَنْفُسِهِم نَفْعاً (5) چه رسد به مشکل بتپرستها را بخواهند حل کنند ما جهنم را نقد کردیم این نُزُل آن چیزی است که اولینبار برای مهمان میآورند وقتی مهمان وارد شد قبل از آن پذیراییهای مهم یک پذیرایی موقّت و زودگذری دَم نقد دارند آنچه را که اولینبار برای مهمان میآورند این را میگویند نُزل فرمود اینها همین که مُردند جهنم را نُزل اینها قرار میدهیم این نظیر فَبَشِّرْهُم بِعَذَابٍ أَلِیمٍ (6) است. خب، اینها چه گروهیاند؟ هَلْ نُنَبِّئُکُم بِالْأَخْسَرِینَ أَعْمَالاً من به شما بگویم کسانی که از همه خسارتبارترند چه کسانیاند؟ الَّذِینَ ضَلَّ سَعْیُهُمْ فِی الْحَیَاةِ الدُّنْیَا که این فِی الْحَیَاةِ الدُّنْیَا متعلّق به سَعی است سعیشان در دنیا گُم شده کسی که غیر حق را میپرستد وقتی حق ظهور کرد یَوْمَئِذٍ یُوَفِّیهِمُ اللَّهُ دِینَهُمُ الْحَقَّ (7) این به دنبال چه چیزی دارد میرود؟ اگر کسی در تاریکی به دنبال گوهر و غیر گوهر دارد میگردد دفعتاً آفتاب طلوع کرده دید او یک مُشت سنگریزه دستش است چیزی دستش نیست وقتی قیامت قیام کرد ضَلَّ عَنْهُم مَا کَانُوا یَدْعُونَ (8) بود مِن دُونِ اللَّهِ چیزی دستشان نیست وقتی آدم به آن کرانهٴ افق رسید میفهمد اینجا چشمه نیست حَتَّی إِذَا جَاءَهُ لَمْ یَجِدْهُ شَیْئاً (9) نه «وجده لا شیء» چون «لا شیء» قابل وجدان نیست وقتی انسان به دنبال سراب رفت و رفت و همهٴ پاهایش خسته شد توانش را از دست داد میبیند آبی نبود خب اگر کسی سراب را آب پنداشت و حرف راهنمایان را گوش نداد ضَلَّ سَعْیُهُمْ فِی الْحَیَاةِ الدُّنْیَا یعنی آن تلاشهایی که در دنیا کردند الآن میبینند خبری نیست وَهُمْ فِی الْآخِرَةِ هُمُ الْأَخْسَرُونَ (10) اند چیزی هم در آخرت گیرشان نمیآید و اینها وَهُمْ یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ یُحْسِنُونَ صُنْعاً اینها از نظر مبدأ آیات الهی را ندیدند یک، از نظر معاد منکر لقاءالله بودند دو، مبدأ و معاد که برای اینها افسانه است بین مبدأ و معاد که صراط است هم افسانه خواهد بود وقتی راه افسانه شد راهنما هم میشود افسانه ـ معاذ الله ـ لذا اینها رُسل را به استهزا گرفتند، چرا رسل را؟ چون رسل میگویند از این مبدأ تا آن منتها راه است و ما راهنماییم خب اگر کسی ـ معاذ الله ـ منکر مبدأ بود، منکر معاد بود راه میشود مسخره راهنما هم میشود مسخره اینها کَذَّبُوا بِآیَاتِ رَبِّهِمْ (11) یک، مبدأ در کار نیست کَذَّبُوا بِلِقَاءِ اللَّهِ (12) منتهایی در کار نیست پس نه آغازی هست نه انجامی انسان شناور و سرگردان است خب اگر مبدیی نیست و معادی نیست راه نیست وقتی راه نبود راهنما نیست وقتی راهنما نبود کسی مدّعی راهنمایی باشد خب همین کفار او را به استهزا میگیرند فرمود اینها چون کَفَرُوا بَآیَاتِ رَبِّهِمْ یک، کَذَّبُوا بِآیَاتِ رَبِّهِمْ دو، مبدأ و منتها را منکر شدند راه را منکرند وقتی راه را منکر شدند راهنما را منکرند اینها کسانیاند که وَاتَّخَذُوا آیَاتِی وَرُسُلِی هُزُواً لذا فَحَبِطَتْ أَعْمَالُهُمْ فَلَا نُقِیمُ لَهُمْ یَوْمَ الْقِیَامَةِ وَزْناً ٭ ذلِکَ جَزَاؤُهُمْ جَهَنَّمُ بِمَا کَفَرُوا وَاتَّخَذُوا آیَاتِی وَرُسُلِی هُزُواً. «أعاذنا الله من شرور أنفسنا و سیّئات أعمالنا».
1) (26) . سورهٴ لقمان, آیهٴ 18.
2) (27) . سورهٴ انبیاء, آیهٴ 27.
3) (28) . سورهٴ زمر, آیهٴ 3.
4) (29) . سورهٴ یونس, آیهٴ 18.
5) (30) . سورهٴ فرقان, آیهٴ 3.
6) (31) . سورهٴ آلعمران, آیهٴ 21.
7) (32) . سورهٴ نور, آیهٴ 25.
8) (33) . سورهٴ فصلت, آیهٴ 48.
9) (34) . سورهٴ نور, آیهٴ 39.
10) (35) . سورهٴ نمل, آیهٴ 5.
11) (36) . سورهٴ انفال, آیهٴ 54.
12) (37) . سورهٴ انعام, آیهٴ 31.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
قُلْ هَلْ نُنَبِّئُکُم بِالْأَخْسَرِینَ أَعْمَالاً ﴿103 الَّذِینَ ضَلَّ سَعْیُهُمْ فِی الْحَیَاةِ الدُّنْیَا وَهُمْ یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ یُحْسِنُونَ صُنْعاً 104 أُولئِکَ الَّذِینَ کَفَرُوا بَآیَاتِ رَبِّهِمْ وَلِقَائِهِ فَحَبِطَتْ أَعْمَالُهُمْ فَلَا نُقِیمُ لَهُمْ یَوْمَ الْقِیَامَةِ وَزْناً 105 ذلِکَ جَزَاؤُهُمْ جَهَنَّمُ بِمَا کَفَرُوا وَاتَّخَذُوا آیَاتِی وَرُسُلِی هُزُواً 106 إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ کَانَتْ لَهُمْ جَنَّاتُ الْفِرْدَوْسِ نُزُلاً 107 خَالِدِینَ فِیهَا لَا یَبْغُونَ عَنْهَا حِوَلًا 108 قُل لَّوْ کَانَ الْبَحْرُ مِدَاداً لِکَلِمَاتِ رَبِّی لَنَفِدَ الْبَحْرُ قَبْلَ أَن تَنفَدَ کَلِمَاتُ رَبِّی وَلَوْ جِئْنَا بِمِثْلِهِ مَدَداً 109 بخش پایانی سورهٴ مبارکهٴ «کهف» به منزلهٴ نتیجهگیری از مطالب این سوره است این سوره با بیان اینکه دنیا یک ابزار زینت است شروع شده فرمود آنچه در دنیاست و جاذبه دارد و زیور هست این حق است لکن زیور انسان نیست زیور زمین است چون انسان باید در این زمین زندگی کند همهٴ امکانات زندگی با بهترین وجه در اینجا مقرّر شده هیچ کدام از اینها زیور انسان نیست انسان احتیاج به بستر خوب دارد، فضای خوب دارد، آسمان خوب دارد، هوای خوب دارد، باغ خوب دارد، میوههای خوب دارد همهٴ اینها را فرمود ما فراهم کردیم اما هیچ کدام از اینها زیور انسان نیست مبادا شما بیرون را با درون اشتباه بکنید آنچه زینت انسان است او را نشناسید و آنچه زینت زمین است زینت خود تلقّی کنید و گرفتار این مغالطهٴ انسانشناسی بشوید به فکر آباد کردن بیرون باشید و از آباد کردن حیات و درون خود غفلت کنید. سورهٴ مبارکهٴ «کهف» با این فضا شروع شده با ادلهٴ عقلی این مطلب را ثابت کرد، با ادلهٴ نقلی ثابت کرد، با قصّهها و داستانهای اصحاب کهف و جریان ذوالقرنین و جریان موسی و خضر(سلام الله علیهما) و امثال ذلک این را تبیین کرد، تثبیت کرد و مانند آن. در اوایل همین سوره آیهٴ هفت به این صورت بود که إِنَّا جَعَلْنَا مَا عَلَی الْأَرْضِ زِینَةً لَّهَا (1) نه «لکم» پس آنچه روی زمین است اگر باغ است، اگر آبشار است، اگر فضای دریاست و اگر صحراست همهٴ اینها زینةالأرض است نه زینت انسان در همین سورهٴ «کهف» آیهٴ 28 فرمود: وَاصْبِرْ نَفْسَکَ مَعَ الَّذِینَ یَدْعُونَ رَبَّهُم بِالْغَدَاةِ وَالْعَشِیِّ یُرِیدُونَ وَجْهَهُ وَلاَ تَعْدُ عَیْنَاکَ عَنْهُمْ تُرِیدُ زِینَةَ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا مبادا از این افراد فقیر و محروم و طبقهٴ ضعیف فاصله بگیرید با اغنیا رابطه داشته باشید به فکر زینت حیات دنیا باشید انسان کرامت او در زیور خود اوست نه زیور زمین در روایات و مسافرتها و دستورات سفر حج این روایات هست که کسی به امام صادق(سلام الله علیه) عرض کرد که من در این سفر هر جا که پیاده میشد این قافله برای استراحت شب بماند من در آنجا گوسفندی ذبح میکردم قافله را تأمین میکردم حضرت تشویق نکرد نفرمود کار بسیار خوبی کردی با اینکه این شخص در آن قافله خدمات فراوانی ارائه کرده گوسفند ذبح میکرد اطعام میکرده فرمود این گوسفند را در شهر و روستای خودت در شرایط عادی ذبح کن و اطعام بکن وقتی همسفر شدی عضو کاروانی شدی باید با کاروانی همسفر باشی که وضع مالی آنها مثل تو بود تو دستت بازتر بود در این منزلها انفاق میکردی آنها نداشتند و خجالت میکشیدند چرا چنین کاری کردی؟ دیگری که از حضرت سؤال میکند من با چه گروهی سفر کنم؟ باید با کسانی که همکیسهٴ تو هستند سفر بکن برای اینکه آنها که وضع مالی بهتری دارند چیزی هزینه میکنند تو مقدورت نیست و خجالت میکشی مؤمن موظف است حیثیت و کرامت خودش را حفظ بکند گرچه این دستور دربارهٴ حج و سفر حج است در روابط خانوادگی هم همین طور است، در روابط اجتماعی هم همین طور است خانمها با خانمهایی رابطه داشته باشند که فرش منزل آنها، زندگی آنها، پذیرایی آنها مثل خودشان باشد اگر بخواهند مثل دیگری زندگی کنند در رنجاند بخواهند کم کم بیاورند خجالت میکشند این را نپذیرفته دین فرمود مثل خودت زندگی بکن چه کار داری با کسانی که وضع مالیشان بهتر است. برای خیلیها تشخیص اینکه چه چیزی زینةالأرض است، چه چیزی زینةالحیات الانسانی است این آسان نیست و انسان را خدا کریم آفرید و درس کرامت در همهٴ امور میدهد به پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود اینها که وضع مالیشان خوب است سعی میکنند تو در جلسات اینها شرکت کنی با اینها رابطه داشته باشی از فقرا فاصله بگیری مبادا این کار را بکنی با اینکه برای پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) همهٴ مسائل حلشده بود. غرض آن است که بخش وسیعی از سورهٴ مبارکهٴ «کهف» برای آن است که به انسان بگوید ارزش شما در چیست؟ زینت انسان در آسمان و زمین نیست اگر هم بر فرض سوار سفینه شدی و به کُرات دیگر رفتی این کهکشانها برای شما شد آنجا هم باز مکتب همین است برای اینکه دربارهٴ آنها فرمود: إِنَّا زَیَّنَّا السَّماءَ الدُّنْیَا بِزِینَةٍ الْکَوَاکِبِ (2) بر فرض شما آسمانی شدی ستارهها هم در اختیار شما قرار گرفت این ستارهها زینةالسماء هستند نه زینةالانسان اگر در زمینی باغهای فراوانی فراهم کردی این زینةالأرض است نه زینةالانسان، اگر آسمان رفتی ستارهها را تصاحب کردی آن هم زینةالسماء است نه زینةالانسان هم إِنَّا زَیَّنَّا السَّماءَ الدُّنْیَا بِزِینَةٍ الْکَوَاکِبِ، هم آنچه در زمین هست زینة الحیاة الدنیاست بعد در همین سورهٴ مبارکهٴ «کهف» در بخش سوم آیهٴ 46 فرمود: الْمَالُ وَالْبَنُونَ زِینَةُ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا وَالْبَاقِیَاتُ الصَّالِحَاتُ خَیْرٌ بنابراین این راهحل را به ما نشان داد بسیاری از اختلافات زن و شوهر بر اساس همین جهت است در مهمانیهاست در رفتنهاست چه در مردها چه در زنها فرمودند با کسی رفیق باش که مثل تو باشد هم در مسائل دینی، هم در مسائل مالی کاری که باعث حقارت انسان است او را دین تجویز نکرده و امضا نکرده، خب اگر کسی گرفتار زینت حیات دنیا شد آنگاه خیلی از کارها را تمدّن میداند، فضیلت میداند، خیر میداند و بسیاری از امور باطل را خیر تلقّی میکند و بسیاری از کارهای خیر را عقبماندگی و تحجّر تلقّی میکند فرمود میخواهید من به شما گزارش بدهم که چه کسی از همه خُسرانش بیشتر است؟ نبی را نبی گفتند برای اینکه خبریاب است و گزارشدهنده و گزارشهای الهی را به مردم ابلاغ میکند که از آن جهت میشود رسول مهمترین خبر و نبأ را انبیا آوردند ذات اقدس الهی فرمود به مردم بگو میخواهید من به شما خبر مهم بدهم که چه کسی از همه خسرانش بیشتر است؟ آن کسی که حرف حق را نمیشنود، خودپسند است، کار باطل انجام میدهد خیال میکند دارد کار خوب انجام میدهد این تلاش و کوششاش هم در دنیا بیاثر است هم در آخرت اینکه فرمود: قُلْ هَلْ نُنَبِّئُکُم چون من نبیّ شمایم خبر را من دارم نبأ عظیم هم نزد نبی است «یسئلونک عن النبأ العظیم» قُلْ هُوَ نَبَأٌ عَظِیمٌ ٭ أَنتُمْ عَنْهُ مُعْرِضُونَ (3) این لوح قبر بسیاری از بزرگان به جای این القابی که متأسفانه حالا رواج پیدا کرده آیات الهی نوشته میشد قبلاً رسم نبود که قبور علما صدر و ذیل این لوح را القاب بگیرد آیاتی نوشته میشد، موعظهای نوشته میشد، تذکرهای نوشته میشد این العقدالفرید را بخوانید ببینید دربارهٴ لوح قبر بعضی از بزرگان اولش نوشته است قُلْ هُوَ نَبَأٌ عَظِیمٌ ٭ أَنتُمْ عَنْهُ مُعْرِضُونَ جریان مرگ به بعد خبر مهم است و شما نمیدانید با همین تشریح بسنده میکنید اینجاها خبرهای زیادی است یعنی از آن زیر قبر. لوح قبر باید طوری باشد که آدم را عوض بکند نه لوح قبر طوری باشد که آدم را یا منزجر بکند یا بیتفاوت باشد صدر و ذیل این القاب اینکه راهِ فرهنگ دینی نیست قُلْ هُوَ نَبَأٌ عَظِیمٌ ٭ أَنتُمْ عَنْهُ مُعْرِضُونَ اینجا فرمود خبر مهم نزد ماست هَلْ نُنَبِّئُکُم خیلیها هستند که خسارت میبینند، عدهای هستند که جزء اخسریناند نه تنها «اخسرین عملا»، بِالْأَخْسَرِینَ أَعْمَالاً با اینکه اگر «عملاً» بود مفرد بود به عنوان تمیز کافی بود اما جمع آورده تا معلوم بشود همهٴ کارهای اینها پوچ است نه تنها یک کار وقتی کار صبغهٴ عقلی نداشته باشد صبغهٴ دینی نداشته باشد همهٴ این کار پوچ در میآید اگر میفرمود «هل ننبّئکم بالأخسرین عملا» از نظر ادبی درست بود یک تمیز میخواهد تمیز هم باید مفرد باشد در اینگونه از موارد مفرد هم میتواند باشد اما جمع آوردند برای اینکه بشود تمام کارهای اینها پوچ است نه تنها در آخرت پوچ است در دنیا هم پوچ است در بحث دیروز اشاره شد این الَّذِینَ ضَلَّ سَعْیُهُمْ فِی الْحَیَاةِ الدُّنْیَا این فِی الْحَیَاةِ الدُّنْیَا متعلّق است و مفعول واسطه است برای سعی یعنی کاری که اینها دربارهٴ دنیا میکنند این کار پوچ است نه در دنیا نتیجه میدهد نه در آخرت نه اینکه «ضل فی الحیاة الدنیا» در دنیا پوچ است ولی ممکن است در آخرت نتیجه بدهد اگر این فِی الْحَیَاةِ الدُّنْیَا مفعول بواسطه برای ضَلَّ بود یعنی کار اینها در دنیا نتیجه نمیدهد حالا در آخرت نتیجه میدهد یا نه؟ ساکت است ولی این فِی الْحَیَاةِ الدُّنْیَا مفعول بواسطه است برای سعی یعنی کاری که اینها دربارهٴ دنیا میکنند یا در ظرف دنیا میکنند کلاً ضالّ و گمراه و بینتیجه است حذف متعلّق هم یدلّ علی العموم «ضلّ سعیهم فی الحیاة الدنیا، فی الحیاة الدنیا و فی الآخرة» کسی که دربارهٴ دنیا کار میکند نه در دنیا نتیجه میگیرد نه در آخرت نه تنها یک کار بلکه جمیع کارهای او این است قُلْ هَلْ نُنَبِّئُکُم بِالْأَخْسَرِینَ أَعْمَالاً ٭ الَّذِینَ ضَلَّ سَعْیُهُمْ فِی الْحَیَاةِ الدُّنْیَا کجا ضَلَّ؟ «فی الدنیا و فی الآخرة» و چون این گروه یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ یُحْسِنُونَ صُنْعاً خیال میکنند متمدّناند، خیال میکنند راه حق دارند میروند، خیال میکنند آدمهای متشخّصاند چون این خیال را دارند از دیگران اخسرند یک وقت است کسی بیراهه میرود ولی خیال نمیکند که این کار، کار خوبی است میگوید من دیگر حالا مبتلا هستم اما این کارِ بد میکند و خیال میکند کار خوبی است لذا از دیگران اخسر است وَهُمْ یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ یُحْسِنُونَ صُنْعاً اینها در اثر همان خودخواهی چنانکه در بحث دیروز اشاره شد منکر مبدأند یک، منکر معادند دو، وقتی آغاز و انجام را منکر باشند، اول و آخر را منکر باشند رابطهای بین اول و آخر نیست صراط مستقیمی نیست این صراط مستقیمی که ما معتقدیم مِن الله است و الی الله چون إِنَّا لِلّهِ وإِنّا إِلَیهِ رَاجِعُونَ (4) اگر مبدئی هست، اگر منتهایی هست که هست راهی هم هست این راه همان دین است و صراط مستقیم اگر راه هست راهنما هم هست برای اینکه این راه که همین محدودهٴ دنیا نیست که، که آدم بگوید ما با علم و عقل میفهمیم که یک طرفش مبدأ است که معلوم نیست از کجا شروع شده، یک طرفش معاد است که معلوم نیست بعد از قبر کجا میرویم اگر راه مِن المبدأ الی المنتهیٰ لله و الی الله است و این راه دو طرفش به خدا برمیگردد پس یک راهنما میخواهد برای اینکه ما نه از اولش باخبریم نه از آخرش باخبریم دیگر. خب، آنهایی که مبدأ و معاد را منکرند راه را منکرند وقتی راه را منکر شدند راهنما را هم منکرند وقتی راهنما را منکر شدند انبیا و حرفهای انبیا را به استهزا میگیرند برای اینکه این فرع بودنِ مبدأ و منتها و بودنِ راه است خب اگر راه نیست وجود راهنما میشود سُخریه دیگر لذا فرمود این گروه کسانیاند که فَحَبِطَتْ أَعْمَالُهُمْ فَلَا نُقِیمُ لَهُمْ یَوْمَ الْقِیَامَةِ وَزْناً چرا؟ برای اینکه ذلِکَ جَزَاؤُهُمْ جَهَنَّمُ بِمَا کَفَرُوا وَاتَّخَذُوا آیَاتِی وَرُسُلِی هُزُواً اینها آیات الهی را به استهزا میگیرند خیال میکنند مرگ پوسیدن است نه از پوست به در آمدن بعد از مرگ هم خبری نیست وقتی هم گفتی ما فیزیک اسلامی داریم، شیمی اسلامی داریم، علوم اسلامی داریم این هم به استهزا میگیرند برای اینکه نمیدانند آنچه در جهان است سنّت خداست، کلمات خداست، کتاب خداست مگر میشود کسی قرآن تفسیر بکند بعد بگویید این علم، علم اسلامی نیست نمیشود چون تفسیرِ کلام خداست در آیات بعد هم میخوانیم تمام موجودات عالَم کلمات اللهاند و این دانشمندان فرهیخته کلمات الهی را دارند تفسیر میکنند خدا چنین گیاهی را آفرید، چنین آثاری را به این گیاه داد، چنین درمانی را برای این گیاه قرار داد فرض ندارد که داروشناسی و گیاهشناسی و طب و امثال ذلک علمِ غیر اسلامی باشد منتها اسلامی که در همهٴ این مسائل مطرح است همان است که در اوایل سورهٴ مبارکهٴ «آلعمران» آمده که إِنَّ الدِّینَ عِندَ اللّهِ الْإِسْلاَمُ (5) این اسلام در رهآورد وجود مبارک آدم تا خاتم یکی است نوح وجود مبارک نوح، وجود مبارک ابراهیم، عیسی، موسی، انبیای دیگر وجود مبارک حضرت(علیهم آلاف التحیّة و الثناء) همه اسلام آوردند منتها لِکُلٍّ جَعَلْنَا مِنْکُمْ شِرْعَةً وَمِنْهَاجاً (6) شرعه، منهاج، مذهب راههای مختلف اینها البته راههای جزئی اینها مختلف است آنها چند رکعت نماز بخوانند ما چند رکعت نماز بخوانیم آنها به کدام طرف ما به کدام طرف اینها جزئیاتی است که شِرعه و منهاج است و در ادیان فرق میکند لذا ادیان نمیشود گفت، تثنیه ندارد چه رسد به جمع إِنَّ الدِّینَ عِندَ اللّهِ الْإِسْلاَمُ سنّت خدا را هر که بشناسد دارد اسلامشناسی میکند.
خب، در اینگونه از موارد که فرمود جهنم هست در آیهٴ 102 که چند روز قبل خواندیم فرمود: إِنَّا أَعْتَدْنَا جَهَنَّمَ لِلْکَافِرِینَ نُزُلاً نُزُل همان چیزی است که اولین بار که مهمان وارد شد، نازل شد برای او حاضر میکنند پس جهنم میشود نُزل دربارهٴ بهشت هم که الآن میخوانیم إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ کَانَتْ لَهُمْ جَنَّاتُ الْفِرْدَوْسِ نُزُلاً بهشت برای اینها نُزُل است الآن مهمانی که برای آدم آمد بالأخره یک قدح شربتی، آبی، میوهای اولین بار برای او حاضر میکنند آنچه را که اولین بار برای مهمان که نازل شد میآورند آن را میگویند نُزل. تقسیم انسان به مؤمن و کافر و رسیدن به بهشت و جهنم در اثر تشخیص خوب یا بد دربارهٴ زینت است که اگر کسی زینت حیات دنیا را با زینت انسان خلط نکرد مغالطه نکرد امر بر او مشتبه نشد این اهل بهشت است و اگر کسی زینة الحیاة الدنیا را زینت انسان تلقّی کرد به آن سَمت رفت گرفتار جهنم میشود و چون گرفتار جهنم میشود جهنم برای او نُزل است بهشت برای بهشتیان نُزل آن وقت این سؤال تولید میشود که اگر مهمانی آمد و میزبان برای این مهمان نزل آورد یعنی چیزی که پیشپذیرایی است اصل پذیرایی چیست؟ اگر پیشپذیرایی مهمانِ کافر جهنم است پیشپذیرایی مهمان مؤمن بهشت است آن پسپذیراییاش چیست؟ فرمود چیزهایی در قیامت هست که به خیال کسی نمیآید این جنّاتی که ما وصف کردیم حور دارد، قصور دارد، غِلمان دارد، تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ (1) است اینها تازه نُزل است اما لَدَیْنَا مَزِیدٌ (2) چیزهایی است که اصلاً به فکر کسی نمیآید فَلاَ تَعْلَمُ نَفْسٌ ما أُخْفِیَ لَهُم مِن قُرَّةٍ أَعْیُنٍ (3) هیچ کس نمیداند آنجا چه خبر است چون شبیهش که در دنیا نیست وقتی شبیهش را ندید ما چه تعریف بکنیم؟!
غرض این است که مَقسَم این دو گروه آن است که آنچه در جهان هست یک وقت کسی میفهمد که این زینت حیات دنیاست مجذوب آن نمیشود ایمانش را حفظ میکند، یک وقت گرفتار وسوسه و مغالطه میشود خیال میکند این زینت انسان است مجذوب او میشود و دنیا و آخرتش را از دست میدهد پس افراد یا مُحقّاند با مبطل، یا مؤمناند یا کافر در نتیجه یا اهل جهنّماند یا اهل بهشت وقتی اهل جهنم شدند جهنم برای اینها نُزُل است و اگر مؤمن شدند جنّات الفردوس برای اینها نزل اما بالاتر از جهنم و سختتر از جهنم چیست؟ همان است که در بخش پایانی سورهٴ مبارکهٴ «فجر» فرمود: لَا یُعَذِّبُ عَذَابَهُ أَحَدٌ ٭ وَلاَ یُوثِقُ وَثَاقَهُ أَحَدٌ (1) یا در بخشهایی از سورهٴ مبارکهٴ «زمر» و غیر «زمر» فرمود: وَبَدَا لَهُم مِنَ اللَّهِ مَا لَمْ یَکُونُوا یَحْتَسِبُونَ (2) یک سلسله عذابهایی دامنگیر آنها شد که اصلاً فکرش را نمیکردند چنین عذابی آیا هست یا نه، چون مشابهاش را در دنیا ندیده بودند این نُزل هم گفتند برای آن است. فرمود: إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا این إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا در مقابل کفار است که بحثش این روزها گذشت إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ این را بارها ملاحظه فرمودید که قرآن کریم برای عذاب یک عامل قائل است و آن معصیت است معصیت باعث عذاب است اما نعمت ویژهٴ بهشت دو عامل لازم دارد یکی ایمان، یکی عمل صالح صِرف ایمان کافی نیست که انسان وارد بهشت بشود لذا غالباً وقتی جریان وعدهٴ بهشت مطرح است ایمان و عمل صالح مطرح است اگر در بعضی از موارد به همان ایمان بسنده کرد برای اینکه محفوف به قرینه است یا قبل یا بعد عنوان عمل صالح ذکر شده است اینجا هم فرمود: إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ کَانَتْ لَهُمْ جَنَّاتُ الْفِرْدَوْسِ نُزُلاً ما این پیشپذیرایی را آماده کردیم به عنوان کَانَتْ هم تعبیر فرمود اینها وقتی وارد شدند از راه رسیدند تامّهٴ موت سخت است جریان برزخ سخت است ورود در ساهرهٴ قیامت سخت است این عقبههای کئود را که پشت سر گذاشتند وارد میشوند به جَنَّاتُ الْفِرْدَوْسِ که این جَنَّاتُ الْفِرْدَوْسِ تازه نُزُل است برای آنها، اما بالاتر از خَالِدِینَ فِیهَا لَا یَبْغُونَ عَنْهَا حِوَلًا بالاتر از این جَنَّاتُ الْفِرْدَوْسِ مطالبی است که بخشی از آنها در سورهٴ مبارکهٴ «سجده» آیهٴ هفده به این صورت آمد که البته دربارهٴ نماز شبخوانها و مانند آن است که تَتَجَافَی جُنُوبُهُمْ عَنِ الْمَضَاجِعِ یَدْعُونَ رَبَّهُمْ خَوْفاً وَطَمَعاً وَمِمَّا رَزَقْنَاهُمْ یُنفِقُونَ ٭ فَلاَ تَعْلَمُ نَفْسٌ ما أُخْفِیَ لَهُم مِن قُرَّةٍ أَعْیُنٍ هیچ کس نمیداند ما چشمروشنایی که برای اینها در قیامت ذخیره کردیم چیست؟ این نکره هم در سیاق نفی است البته آنهایی که میفرماید: «لو کشف الغطاء ماازددت یقینا» (3) مستثنایاند وگرنه دیگران نمیدانند در بهشت چه خبر است. فَلاَ تَعْلَمُ نَفْسٌ ما أُخْفِیَ لَهُم مِن قُرَّةٍ أَعْیُنٍ جَزَاءً بِمَا کَانُوا یَعْمَلُونَ در سورهٴ مبارکهٴ «زمر» آنجا در مقابل این آیه دربارهٴ کفار و جهنّمیها آیهٴ 47 و 48 به این صورت است فرمود: وَبَدَا لَهُم مِنَ اللَّهِ مَا لَمْ یَکُونُوا یَحْتَسِبُونَ برای دوزخیان آنقدر تلخی پدید میآید که اصلاً فکرش را نمیکردند وَبَدَا لَهُمْ سَیِّئاتُ مَا کَسَبُوا وَحَاقَ بِهِم مَا کَانُوا بِهِ یَسْتَهْزِؤُونَ آنچه بالأخره خیال نمیکردند و در دنیا نمونهاش را ندیده بودند هست چه اینکه در همان بخش پایانی سورهٴ مبارکهٴ «فجر» دارد که فَیَوْمَئِذٍ لَا یُعَذِّبُ عَذَابَهُ أَحَدٌ ٭ وَلاَ یُوثِقُ وَثَاقَهُ أَحَدٌ (4) این برای کسی که اهل نظر هست، اهل بصر نیست آنهایی که اهل بصرند هر چیزی را با صبغهٴ آیه بودن میبینند اگر هم دربارهٴ زمین خدای سبحان فرمود: أَفَلاَ یَنظُرُونَ إِلَی الْإِبِلِ کَیْفَ خُلِقَتْ (5) یا إِلَی السَّماءِ کَیْفَ رُفِعَتْ (6) یا إِلَی الْأَرْضِ کَیْفَ سُطِحَتْ (7) چون با قرینه همراه است این نظر به معنای بصر خواهد بود چون به کیفیت خلقت آسمان و زمین تشویق میکند که چرا اینها دربارهٴ کیفیت خلقت آسمان، کیفیت خلقت زمین، کیفیت خلقت شتر فکر نمیکنند یک وقت است کسی دامداری، دامشناسی دارد یا دامپزشکی دارد بیطاری دارد این نظر به کیفیت خلقت شتر ندارد این یک بِیطار خوبی است یا یک فَلکی و هَیَوی و منجّم خوبی است این دربارهٴ نظم ستارهها میاندیشد این یک رصدخانهٴ خوبی دارد اما کیفیت رفعت آسمان که رافع آسمان چگونه آسمان را بلند کرد بدون ستون نگه میدارد آیا ستون ندارد یا ستون دارد ولی مرئی نیست رَفَعَ السَّماوَاتِ بِغَیْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَهَا (8) در این زمینه فکر نکرده فقط دربارهٴ سیر کواکب بحث کرده خسوف و کسوف را خوب بلد است، طلوع و غروب را خوب بلد است، مدارات اینها را خوب بلد است، حرکت اینها را خوب بلد است که سیر افقی این کهکشانهاست اما چه کسی کرد برای چه کرد در این زمینه هیچ فکری نمیکند در این بخش آیات که نظر به کار رفته اینگونه از نظرها کارِ بصر را میکنند چون دربارهٴ کیفیت خلقت است که اینها مربوط به بحث دیروز بود.
خب، در این قسمت فرمود بهشت برای بهشتیان نُزُل است این پیشپذیرایی است چه اینکه جهنم برای دوزخیان و کفار پیشپذیرایی است آن پذیراییهای بعد جای خاصّ خودش را در آیات و سُوَر دیگر مشخص کرده است. خب، این آیهٴ مبارکهٴ 109 به تعبیر سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) اختصاصی به سورهٴ مبارکهٴ «کهف» ندارد چه اینکه مخصوص به این بخش پایانی هم نیست این جزء غرر آیات میتوان او را محسوب کرد جزء اصول کلی است که قرآن کریم ناظر به آن است قُل لَّوْ کَانَ الْبَحْرُ مِدَاداً لِکَلِمَاتِ رَبِّی لَنَفِدَ الْبَحْرُ قَبْلَ أَن تَنفَدَ کَلِمَاتُ رَبِّی وَلَوْ جِئْنَا بِمِثْلِهِ مَدَداً فرمود اگر دریا مرکّب بشود و بخواهد کلمات الهی را بنویسد این دریا تمام میشود این مرکّب پایان میپذیرد ولی کلمات الهی هنوز پایان نپذیرفت اگر ما دریای دیگری را هم به کمک این دریای تمامشده بیاوریم که او هم بشود مرکّب باز بشرح ایضاً. مقصود از این کلمه و کلمات نه در مقام کلام مقابل کلام است نه در مقابل فعل گاهی کلمه در مقابل کلام است این میشود مفرد آن میشود مرکب گاهی کلمه در مقابل فعل است این میشود امر لفظی آن میشود کار جارحی و دیگر و مانند آن اما منظور از کلمه و کلمات در این آیه نه در مقابل کلام است نه در مقابل فعل چون قرآن کریم گاهی کلمه را بر جمله و مطلب القا میکند تَمَّتْ کَلِمَةُ رَبِّکَ (1) که أنّه کذا و کذا کلمهٴ خدا یعنی این مطلب الهی، گاهی کلمه را بر عین خارجی اطلاق میکند مثل اینکه دربارهٴ عیسای مسیح مثلاً گفته شد او کلمة الله است و گاهی کلمه به معنای فعل است که در بیانات نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) در نهجالبلاغه بود که بارها آن خطبه در همین محفل خوانده شد که فرمود کلام خدا «لاَ بِصَوْتٍ یَقْرَعُ وَ لاَ بِنِدَاءٍ یُسْمَعُ وَ إِنَّما کَلامُهُ سُبْحَانَهُ فِعْلٌ» (2) حرف خدا کار خداست نه اینکه خدا ـ معاذ الله ـ دهانی داشته باشد، زبانی داشته باشد با این زبان حرف بزند «إنّما قوله فعله» فعلِ خدا حرف خداست چرا حالا فعل خدا را کلمة الله گفتند؟ برای اینکه کلمه دالّ بر ما فی الضمیر است کلمه یک امر مشهود است که ما را راهنمایی میکند به آن امر غایب آنچه در ضمیر متکلّم است برای ما غایب است آنچه را که او تلفّظ کرده برای ما حاضر است این حاضرِ مشهود آن غایبِ مستور را به ما میفهماند و چون معنای کلمه عندالتحلیل این است که حاضر دلیل غایب باشد، مشهود دلیل مستور باشد سراسر عالَم میشود کلمات الله چون آیات الهیاند آن غیبِ محض را به ما نشان میدهند آن علوم غیبیه خدا، قدرت غیبیه خدا، عنایت غیبیه خدا، جود غیبیه الهی اینها را به ما نشان میدهند پس عالَم میشود کلمات الله، سنّت الهی کلمة الله است، سیرهٴ الهی کلمة الله است، افعال الهی کلمة الله است، خب بر اساس این معیار اگر کسی دربارهٴ موجودی از موجودات عالَم دارد بحث میکند دارد کلمهٴ خدا را تفسیر میکند میشود اسلامی، قهراً ما علمِ غیر اسلامی نخواهیم داشت اگر علم برهانی است اگر شناخت سنّت است اگر شناخت خلقت است چه در آسمان باشد چه در زمین، چه در دریا باشد چه در صحرا تفسیر کلمات الهی است که خدا چنین کرد، خدا چنین کرد، خدا چنین کرد منتها این چراغ گاهی عقلی است گاهی نقلی و هر دو چراغ را هم او روشن کرده به انسان عقل داده، به انسان هوش داده عَلَّمَ الْإِنسَانَ مَا لَمْ یَعْلَمْ (3) کرده و مانند آن، برای انسان انبیا فرستاده از راه وحی بشر را تغذیه کرده و مانند آن. خب، پس ما علمِ غیر اسلامی نخواهیم داشت یک، و کلمات الهی هم تمامشدنی هم نیست این دو، قهراً علوم میشود نامتناهی اگر دریا مرکب بشود این بحر جنس است «الف» و «لام»ش عهد ذکری یا عهد لفظی نیست که منظور از این بحر دریای خاص باشد این «الف» و «لام»ش جنس است جنسِ بحر، أیّ بحرٍ کان این اگر مرکّب بشود بخواهد کلمات الهی را یادداشت کند دفتر علوم الهی باشد این دریا تمام میشود ولی کلمات الهی همچنان ادامه دارد حالا اگر دریای دیگری مانند دریای تمامشده او هم مرکب بشود به مدد این بیاید او هم تمام میشود ولی کلمات الهی همچنان ادامه دارد پس علوم الهی, علومی که در جهان هست نامتناهی است و انسان را ذات اقدس الهی به چنین سفرهٴ نامحدودی دعوت کرده است قُل لَّوْ کَانَ الْبَحْرُ که «الف» و «لام»ش نه عهد ذکری است نه عهد ذهنی «الف» و «لام»ش جنس است یعنی أیّ بحر کان مِدَاداً لِکَلِمَاتِ رَبِّی لَنَفِدَ الْبَحْرُ برای تأکید و تفخیم در غالب این موارد به جای ضمیر که ضمیر کافی بود اسم ظاهر میآورند لَّوْ کَانَ الْبَحْرُ مِدَاداً لِکَلِمَاتِ رَبِّی لَنَفِدَ اگر میفرمود لَنَفِدَ کافی بود اما اسم ظاهر را به جای ضمیر آورد فرمود: لَنَفِدَ الْبَحْرُ اگر هم میفرمود: قَبْلَ أَن تَنفَدَ باز هم کافی بود که ضمیر تَنفَدَ به آن کلمات برمیگردد آن کافی بود لکن دوباره کلمات را با اسم ظاهر آورده و تشریفاً کلمهٴ رب را هم تکرار کرده در دو جا کلمهٴ کلمات آمده، در دو جا کلمهٴ ربّ آمده، در دو جا کلمهٴ بحر آمده تفخیماً و تعظیماً قُل لَّوْ کَانَ الْبَحْرُ مِدَاداً لِکَلِمَاتِ رَبِّی لَنَفِدَ الْبَحْرُ قَبْلَ أَن تَنفَدَ کَلِمَاتُ رَبِّی وَلَوْ جِئْنَا بِمِثْلِهِ مَدَداً این معنایش این نیست که اول این دریا تمام میشود که مرکب است بعد کلمات تمام میشود خیر، کلمات تمامشدنی نیست به چه دلیل؟ به دلیل اینکه این دریا که تمام شد دریای دیگر هم اگر کمک این دریای اول بیاید حکم همین دریا را دارد میشود لَنَفِدَ الْبَحْرُ قَبْلَ أَن تَنفَدَ کَلِمَاتُ رَبِّی دریای سوم هم اگر به کمک دریای اول و دوم بیاید همین حکم را دارد لَنَفِدَ الْبَحْرُ قَبْلَ أَن تَنفَدَ کَلِمَاتُ رَبِّی این است که «لا منتهیٰ لجوده» جود او لامتناهی است از این طرف اگر نبود اصرار کتاب و سنّت به اینکه فیض خدا ابدی است خیلیها که ازلیبودن فیض خدا را نمیپذیرند ابدیبودن فیض خدا را هم نمیپذیرفتند چون بشرِ محدود الفکر میگوید مگر میشود چیزی غیر خدا ابدی باشد؟ بله، غیر خدا ابدی است منتها ابدی بالعرض و بالغیر غیر خدا ازلی است منتها ازلی بالعرض و بالغیر. واقع اگر نبود اصرار کتاب و سنّت که بهشت ابدی است، بهشتیها ابدیاند، تا و حتّی و میلیاردها و بیلیاردها سال مطرح نیست دربارهٴ جهنم بعضیها نظرهای خاص ارائه کردند ولی دربارهٴ بهشت احدی تفوّق نکرده که بهشت تمام میشود، بهشتیها تمام میشود، ارواح مؤمنین تمام میشود، ابدان مؤمنین تمام میشود این نیست حتی ندارد شما الآن از اینجا از صفر شروع کنید تا اورانوس و نپتون تا آنجایی که ستاره کشف شد همه جا را صفرگذاری کنید و یا راه شیری به این کهکشانها را صفرگذاری کنید و ارقام این صفر هم همه میلیارد و بیلیارد باشد تا آنجا که حساب هست و صفرگذاری است متناهی است منتها علم باید پیشرفت کند و بگوید این رقمش چیست؟ اما مسئلهٴ بهشت اصلاً قابل تصوّر تناهی نیست اگر شما از اینجا صفرگذاری بکنید و هر کدام از این صفرها هم بیلیارد باشد نه میلیارد تا آنجایی که علم کشف کرده باز میشود متناهی بهشت اینقدر نیست ابدیّت یعنی ابدیّت اگر اصرار کتاب و سنّت نبود که انسان ابدی است، بهشت ابدی است، فرشتهها ابدیاند خیلیها باور نمیکردند میگفتند مگر میشود غیر خدا ابدی باشد بله، آن خدایی است که از بیکران تا بیکران جود دارد
لم یزل سیدی بالحمد معروفا و لم یزل سیّدی بالجود موصوفا (1)
این بیان نورانی را مرحوم صدوق(رضوان الله تعالی علیه) در کتاب قیّم توحید نقل کردند که وجود مبارک حضرت امیر(سلام الله علیه) وقتی جریان خلقت را شرح داد به آن ستون تکیه داد «ثمّ أنشأ یقول» آن وقت این اشعار را حضرت خواند خدا برای ازل جواد بود، جود فعل است، فیض است، صفت ذات که نیست
لم یزل سیدی بالحمد معروفا و لم یزل سیّدی بالجود موصوفا
او از بیکران تا بیکران «دائم الفضل علی البریّه» (2) است منتها عالَم حادث است سماوات حادث است، ارضین حادث است ما چیزی باقی نداریم فضلاً از قدیم اینها میآیند و میروند، نبودند پیدا شدند بعد از بین میروند ریخته شدند پاشیده شدند دوباره تنظیم شدند ولی او «دائم الفضل علی البریّه»، «دائم الجود علی البریّه» است اصلاً فرض ندارد که ذات اقدس الهی باشد و تعطیلِ محض بعد فیض شروع بشود چون در عدم محض اینجا و آنجا ندارد، مصلحت و مفسده ندارد نمیشود گفت الآن مصلحت نیست بعداً برای عالَم مصلحت است ما الآنی نداریم، مصلحتی نداریم، مفسدهای نداریم، اینجا و آنجا نداریم وقتی عدمِ محض بود انقطاع جود فرض ندارد، فرض ندارد یعنی فرض ندارد عالَم حادث است یعنی سماوات نبود و پیدا شد، ارضین نبود و پیدا شد همهٴ این موجودات در مقطعی نبودند و پیدا شدند ولی آن جود الهی ازلی است در جریان ابد هم همین طور است غرض این طور نیست که حالا اگر دو دریا به کمک دریای اوّلی آمدند کلمات الهی و فیض الهی تمام بشود وَلَوْ جِئْنَا بِمِثْلِهِ مَدَداً در آیات دیگر هم آمده که بعضی آیات دیگر وَالْبَحْرُ یَمُدُّهُ مِن بَعْدِهِ سَبْعَةُ أَبْحُرٍ (3) هفت دریا هم اگر به کمک این دریا بیایند باز اینها تمام میشوند و کلمات الهی که سنّت الهی است و لا حَدّ لها این تمامشدنی نیست آن سبعه هم در مقابل ستّه یا ثمانیه نیست وَالْبَحْرُ یَمُدُّهُ مِن بَعْدِهِ سَبْعَةُ أَبْحُرٍ یعنی بِحار کثیره، بحار فراوانی اگر به کمک بحر اول بیایند اینها تمامشدنیاند اقیانوس آرام تمامشدنی است این اقیانوس آرام اگر بخواهد شرح حال خودش را بنویسد عاجز است بالأخره این اقیانوس آب است یا نه؟ کیفیت پیدایش آب، برکت آب هر قطرهای بخواهد شرح حال خودش را بنویسد عاجز است چه رسد به شرح حال بیرون آب بالأخره این آب از چه چیزی پیدا شده، درجهٴ دما باید چطور باشد؟ برخورد هوا با برودت چطور باید باشد که ابر تولید بکند بعد باران تولید بکند کدام معیار هست؟ هر قطرهای بخواهد شناسنامهٴ خودش را بنویسد نمیرسد چه رسد به اینکه به بیرون دریا برسد بنابراین این آیه جزء غرر آیات قرآن کریم است نه تنها در سورهٴ مبارکهٴ «کهف» بلکه در سایر سُوَر نشانهٴ نامتناهی بودن فیض خداست نه نامتناهی است یعنی اول متناهی بود منقطعالأول بود ولی غیر منقطعالآخر است، نه نامتناهی است یعنی اول غیر منقطع بود ولی آخر منقطع است بلکه او «دائم الفضل علی البریّه» (4) است، «دائم الفیض علی البریّه» است
لم یزل سیدی بالحمد معروفا و لم یزل سیّدی بالجود موصوفا (1)
«و الحمد لله ربّ العالمین»
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ کَانَتْ لَهُمْ جَنَّاتُ الْفِرْدَوْسِ نُزُلاً ﴿107 خَالِدِینَ فِیهَا لَا یَبْغُونَ عَنْهَا حِوَلًا 108 قُل لَّوْ کَانَ الْبَحْرُ مِدَاداً لِکَلِمَاتِ رَبِّی لَنَفِدَ الْبَحْرُ قَبْلَ أَن تَنفَدَ کَلِمَاتُ رَبِّی وَلَوْ جِئْنَا بِمِثْلِهِ مَدَداً 109 قُلْ إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ مِثْلُکُمْ یُوحَی إِلَی أَنَّمَا إِلهُکُمْ إِلهٌ وَاحِدٌ فَمَن کَانَ یَرْجُوا لِقَاءَ رَبِّهِ فَلْیَعْمَلْ عَمَلاً صَالِحاً وَلَا یُشْرِکْ بِعِبَادَةِ رَبِّهِ أَحَداً 110 جریان تبشیر و انذار دو برنامهٴ رسمی انبیا(علیهم السلام و علیهم الصلاة) است گاهی این جریان را در آغاز سوره, گاهی در پایان سوره, گاهی هم در اثنای سوره مطرح میکند تبشیر به مؤمنان و کسانی که دارای عمل صالحاند, انذار نسبت به کافران, فاسقان, عاصیان کسانی که گرفتار عمل طالح و معصیتاند. دربارهٴ کفار فرمود: ذلِکَ جَزَاؤُهُمْ جَهَنَّمُ بِمَا کَفَرُوا وَاتَّخَذُوا آیَاتِی وَرُسُلِی هُزُواً (2) و در آیهٴ 102 هم فرمود: أَفَحَسِبَ الَّذِینَ کَفَرُوا أَن یَتَّخِذُوا عِبَادِی مِن دُونِی أَوْلِیَاءَ إِنَّا أَعْتَدْنَا جَهَنَّمَ لِلْکَافِرِینَ نُزُلاً آنها که فکر میکردند به وسیلهٴ پرستش بتها از عذاب الهی میرهند یا به کمال معنوی میرسند نه این رهیدن ممکن است و نه آن رسیدن میسّر ما جهنم را برای کافران آماده کردهایم و پیشپذیرایی است چه اینکه بهشت را برای مؤمنان آماده کردیم و پیشپذیرایی است معنای پیشپذیرایی این است که همین که انسان از ساهرهٴ قیامت فاصله گرفت یا وارد جهنم میشود که پیشپذیراییاش عذاب است یا وارد بهشت میشود که پیشپذیراییاش همان جنّات فردوس است که حور هست, قصور هست, انواع نِعَم هست. درکات بعدی برای کفار بالاتر از آن عذاب ظاهری است درجات بعدی برای مؤمنان بالاتر از این رفاه و نعمت ظاهری است برای کفار دردِ درونی هست که آن دردِ درونی بدتر از سوخت و سوز بیرونی است آن نَارُ اللَّهِ الْمُوقَدَةُ ٭ الَّتِی تَطَّلِعُ عَلَی الْأَفْئِدَةِ (3) آن به مراتب بدتر از عذاب جسمانی است که در سورهٴ «نساء» آمده کُلَّمَا نَضِجَتْ جُلُودُهُم بَدَّلْنَاهُمْ جُلُوداً غَیْرَهَا (4) آن عذاب درونی بدتر از عذاب بیرونی است و بدتر از هر دوی اینها محجوبیّت از لقای پروردگار است که کَلَّا إِنَّهُمْ عَن رَبِّهِمْ یَوْمَئِذٍ لَمَحْجُوبُونَ (5) اینها همهٴ جلال و جبروت الهی را میبینند ولی خدا را نمیبینند ذات اقدس الهی که مشهود احدی نیست اما آن وجه اللهی که قابل ادراک است برای اینها درک نمیشود پس اینها سه عَقبه کئود دارند عقبه اول همان پیشپذیرایی اینهاست که فرمود: إِنَّا أَعْتَدْنَا جَهَنَّمَ لِلْکَافِرِینَ نُزُلاً (6) عقبهٴ کئود دیگر که بدتر از عقبهٴ اول است نَارُ اللَّهِ الْمُوقَدَةُ ٭ الَّتِی تَطَّلِعُ عَلَی الْأَفْئِدَةِ است, عقبه سوم که بدتر از هر دو عقبهٴ کئود یادشده است کَلَّا إِنَّهُمْ عَن رَبِّهِمْ یَوْمَئِذٍ لَمَحْجُوبُونَ لذا اینها وقتی درخواستی هم میخواهند بکنند بگویند جان ما را بگیر تا ما با مُردن از عذاب راحت بشویم چون خدا را نمیبینند محجوب از وجه خدایاند به فرشتههای مسئول جهنم میگویند: یَا مَالِکُ لِیَقْضِ عَلَیْنَا رَبُّکَ (7) به خدایت بگو جان ما را بگیرد آن درک و پردهگشایی برای اینها نیست که مستقیماً با خدا سخن بگویند البته با وجه الله اما دربارهٴ مؤمنان پیشپذیرایی اینها جَنَّاتُ الْفِرْدَوْسِ نُزُلاً است مراحل بالاتر اینها همان است که در آیهٴ بعد یاد شده است فَمَن کَانَ یَرْجُوا لِقَاءَ رَبِّهِ آن روح و ریحان بودنی که در سورهٴ مبارکهٴ «واقعه» هست آن مرحله بالاتر از جَنَّاتُ الْفِرْدَوْسِ نُزُلاً است و بالاتر از روح و ریحان بودن همان لقاء الله هست که فَادْخُلِی فِی عِبَادِی ٭ وَادْخُلِی جَنَّتِی (8) در بخش پایانی سورهٴ مبارکهٴ «واقعه» دارد فَأَمَّا إِن کَانَ مِنَ الْمُقَرَّبِینَ ٭ فَرَوْحٌ وَرَیْحَانٌ وَجَنَّتُ نَعِیمٍ (9) نه اینکه «فله روحٌ و له ریحانٌ و له جنّة نعیم» آن «له جنةٌ نعیم» برای مرحلهٴ اول است که پیشپذیرایی است وارد بهشت میشود این مرحلهٴ اول است و پیشپذیرایی است این را میگویند نُزُل و این برای ابرار هم هست برای مقرّبان هم هست ولی اگر کسی مقرّب بود بالاتر از این جَنَّاتٌ تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ (10) این است که خود روح و ریحان میشود نظیر اینکه آن کفار و مشرکون خود هیزمِ نسوز میشوند, خود نَارُ اللَّهِ الْمُوقَدَةُ ٭ الَّتِی تَطَّلِعُ عَلَی الْأَفْئِدَةِ (11) میشوند ـ معاذ الله ـ بنابراین اینچنین نیست که یک «لام» مقدّر باشد یا محذوف باشد «فأمّا إن کان مِن المقربین فله روح وریحان وجنة نعیم» خیر, خود روح و ریحان است. این قصّه بارها به عرضتان رسید که مرحوم صدوق در امالی شیخ طوسی در امالی این بزرگواران این احادیث را نقل کردند شاید در حدود سی روایت باشد که وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) به حضرت امیر(علیه الصلاة و علیه السلام) فرمود: «یا علی! أنا مدینة العلم و أنت بابها» (12) این به تعبیرات مختلف آمده ولی در بین این 27, 28 روایت یا 30 روایت بعضی روایات به این مضمون است که حضرت فرمود: «أنا مدینة الحکمة و هی الجَنّة و أنت یا علیّ بابها» (13) من شهر حکمتم و این حکمت بهشت است و تو ای علی درِ این بهشتی, درِ این حکمتی. مستحضرید که حکمت به اصطلاح قرآن و روایت به معنای فلسفه مصطلح نیست چه اینکه فقه در کتاب و سنّت به معنای فقه مصطلح نیست هم فلسفه و کلام فقه است, هم فقهِ مصطلح حکمت است حکمت الهی اعمّ از حکمت نظری و حکمت عملی است فقه هم حکمت است چه اینکه حکمت هم فقه است. به هر تقدیر فرمود: «أنا مدینة الحکمة و هی الجَنّة و أنت یا علیّ بابها» پس بنابراین وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) هماکنون در بهشت است و مردان الهی از نظر جنّت معنوی هماکنون در جنّتاند منتها بعضیها ادراکشان ضعیفتر است بعضی ادراکشان میانی است بعضی قویتر بنابراین از اینکه فرمود بهشت برای مردان مؤمن پیشپذیرایی است بعد از این بهشت درجات فراوانی هست اگر فرمود جهنم برای کفار و مشرکان پیشپذیرایی است بعد از جهنم درکات دیگر هم هست که فرمود: جَنَّاتُ الْفِرْدَوْسِ نُزُلاً.
1) (25) . التوحید, ص309.
2) (1) . سورهٴ کهف, آیهٴ 106.
3) (2) . سورهٴ همزه, آیات 6 و 7.
4) (3) . سورهٴ نساء, آیهٴ 56.
5) (4) . سورهٴ مطففین, آیهٴ 15.
6) (5) . سورهٴ کهف, آیهٴ 102.
7) (6) . سورهٴ زخرف, آیهٴ 77.
8) (7) . سورهٴ فجر, آیات 29 و 30.
9) (8) . سورهٴ واقعه, آیات 88 و 89.
10) (9) . سورهٴ آلعمران, آیهٴ 15.
11) (10) . سورهٴ همزه, آیات 6 و 7.
12) (11) . الامالی [صدوق], ص561.
13) (12) . الامالی [صدوق], ص388; الامالی [طوسی], ص431.
اما مسئله خلود چون انسان در دار دنیا در حرکت است که تلاش و کوشش میکند این مطلب اول, حرکت نمیتواند دائمی باشد اگر آسمان و موجودات سپهری در حرکتاند, اگر زمین و موجودات زمینی در حرکتاند حرکت نمیتواند ابدی باشد برای اینکه حرکت راه است, حرکت وسیله است راه اگر ابدی باشد یعنی مقصدی در کار نیست یعنی لغو است, یعنی باطل است, یعنی عبث است آدم دائماً حرکت کند خب که چه؟ حرکت الاّ ولابد باید به مقصد برسد همان طوری که حرکت مبدأ دارد الاّ ولابد مقصد دارد وقتی به مقصد رسید این دارالفرار دنیا به دارالقرار آخرت میرسد اگر حرکت هست یعنی طریق هست حتماً مقصد هم هست مقصد کفار که به سوء اختیار خود تعیین کردند همان إِنَّا أَعْتَدْنَا جَهَنَّمَ لِلْکَافِرِینَ نُزُلاً (1) است مقصد و دارالقرار مؤمنان که به حُسن اختیار خود فراهم کردند جَنَّاتُ الْفِرْدَوْسِ نُزُلاً است این میشود دارالقرار از اینجا بیرون نمیآیند معنای اینکه جهنم دارالقرار است و اینها مخلّدند و بهشت دارالقرار است و مؤمنان مخلّدند این تحدید به لحاظ مادون است نه به لحاظ مافوق یعنی اگر گفتند جهنم دائمی است یعنی از جهنم بیرون نمیآیند نه اینکه بدتر از جهنم برای اینها نیست اگر گفته شد بهشت و جنّات الفردوس دائمی است یعنی از بهشت پایین نمیآیند نه بالاتر از بهشت درجاتی برای اینها نیست بهشت دارالقرار است دیگر بهشتیها از بهشت بیرون نمیآیند لَا یَبْغُونَ عَنْهَا حِوَلًا چون جای خوبی است کمال است, رفاه است, آسایش است, لذّت است و مانند آن, جهنم دارالقرار است برای اینکه راه بسته است کُلَّمَا أَرَادُوا أَن یَخْرُجُوا مِنْهَا مِنْ غَمٍّ أُعِیدُوا فِیهَا (2) هر وقت بخواهند فرار کنند اینها را بازداشت میکنند گذشته از اینکه خب حالا فرار کردند آمدند تا دمِ در, در بسته است فرمود: فِی عَمَدٍ مُمَدَّدَةٍ الآن این دزدگیرهایی که دارند درست میکنند و درست کردند نظیر همان دربندهای سابق است این دربندهای سابق دو قِسم بود یک قسمت خانههای معمولی بود که قفلی داشت چوبی این دو لنگهٴ در را به هم مرتبط میکرد این قفلِ این در بود یک دربند سراسری بود که یک لنگه را که روی لنگهٴ دیگر میگذاشتند یک پشتبند و دربند سراسری که از بالا تا پایین وصل میکرد فرمود جهنمِ ما از قبیل دوم است فِی عَمَدٍ مُمَدَّدَةٍ (3) این عَمَد, این عمود, این پشتبند, این دربند از بالا تا پایین است مثل دزدگیری که از بالا تا پایین این دو لنگه را به هم بست خب راه برای فرار نیست, پس از یک طرف کُلَّمَا أَرَادُوا أَن یَخْرُجُوا مِنْهَا مِنْ غَمٍّ أُعِیدُوا (4) فرشتگان جلوی اینها را میگیرند, از طرفی هم بر فرض اینها از وسط جهنم فرار کنند بیایند دم در, در بسته است فِی عَمَدٍ مُمَدَّدَةٍ اما بهشت تمام درهایش باز است نه برای اینکه هر کسی بخواهد برود آزاد است هر کسی بخواهد بیاید آزاد است نه آمدن آزاد است که کسی بتواند وارد بهشت بشود و نه کسی حاضر است از بهشت بیرون برود ولی آزاد بودن و باز بودن در نعمتی فوق نعمت است یک وقت است کسی نمیخواهد برود بیرون ولی درِ اتاق بسته است این نعمت, نعمت تام نیست اما یک وقت نمیخواهد برود بیرون برای اینکه اینجا خیلی خنکتر از بیرون است بیرون گرم است هرگز حاضر نیست ولی باز بودن در خودش نعمتی است فرمود: مُفَتَّحَةً لَهُمُ الْأَبْوَابُ (5) , مُفَتَّحَةً لَهُمُ الْأَبْوَابُ درها باز است برای اینکه نعمت اینها نعمت تام باشد خود آزادی نعمتی است فوق نِعَم دیگر آنجا در بسته است چون بند بودن عذابی است فوق عذاب دیگر, بنابراین بهشت برای بهشتیان و جهنم برای کفار عنود دارالقرار است اما معنایش این است که اینها از جهنم بیرون نمیروند, از بهشت بیرون نمیروند نه این است که در جهنم درکات دیگری نیست یا در بهشت درجات دیگری نیست لَا یَبْغُونَ عَنْهَا حِوَلًا بعد هم در بهشت مراتب برتر هست.
مطلب دیگر اینکه کسی نمیتواند در بهشت کاری انجام بدهد که به وسیلهٴ آن کار ثواب ببرد و درجات بیشتری پیدا کند برای اینکه «الیوم عملٌ و لا حساب و غداً حسابٌ و لا عمل» (1) آن روز جا برای اینکه کسی ایمان بیاورد یا عمل صالح بکند عبادتی انجام بدهد نیست چون اگر آنجا هم جای ایمان و عمل صالح بود میشد دنیا زیرا اگر کسی بخواهد ایمانی بیاورد عمل صالح داشته باشد باید شریعتی باشد, دستوری باشد برابر دستور پیغمبر این کار را بکند پس آنجا هم نبوت است و رسالت است و تکلیف است و امثال ذلک آنجا دیگر دارالقرار نیست آن میشود دار امتحان لذا در بهشت ممکن نیست کسی کاری بکند, عملی انجام بدهد که به وسیلهٴ عمل به درجهای برسد اما اعمال او یکی پس از دیگری ظهور میکند این ظهور بعد از خفاست آثاری که در دنیا گذاشته آن یکی پس از دیگری به او میرسد آن بیان سورهٴ مبارکهٴ «یس» که دارد نَکْتُبُ مَا قَدَّمُوا وَآثَارَهُمْ (2) از همین قبیل است آن روایات نورانی که از وجود مبارک امام صادق و سایر ائمه رسیده است که «إذا مات ابن آدم انقطع عمله إلاّ عن ثلاث أو خَمس أو سِت» (3) که اینها هیچ کدام حصر نیست آثار فراوانی دارد از همین قبیل است تا اثر انسان زنده است آثار آن اعمال به انسان میرسد این عمل خود انسان است دیگر عملِ جدیدی نیست نَکْتُبُ مَا قَدَّمُوا وَآثَارَهُمْ این آیه به اطلاق و عموم هر اثری را میگیرد لذا آن روایاتی که دارد چهارتا یا پنجتا یا ششتا اینها بیان مصداق رایج و دارج است نه بیان حصر هر کاری که اثری داشته باشد و اثر مثبتش نصیب امّت اسلامی بشود این تا آن اثر هست حَسنه هست بنابراین پیشپذیرایی بودن مستلزم تهدید یکجانبه است نه دوجانبه.
پرسش:...
پاسخ: کمال انسان, کمالخواهی در دنیا مشخص است وقتی که به دارالقرار رسید کمالخواهی او هم قرار پیدا میکند الآن ما باصرهای داریم و یک سامعه هرگز باصرهٴ ما تمنّی ندارد که کارهای گوش را انجام بدهد به نعمتهای شنوایی برسد و هرگز سامعهٴ ما درگیر این نیست که به کمال باصره برسد و لذّت دیدن را ببیند فرشتهها نظیر قوای ملکوتی جهان اینچنیناند بهشتیان هم در بهشت نظیر قوای ما هستند, نظیر فرشتههایاند که هیچ کسی آرزوی مقام دیگر را نمیکند که حسرتاش در دلش بماند هر که هست, هست شبیه وَمَا مِنَّا إِلَّا لَهُ مَقَامٌ مَعْلُومٌ (1) میشود آن غبطهای اگر دربارهٴ وجود مبارک قمر بنیهاشم وارد شد آن ظاهراً به برزخ یا ساهرهٴ قیامت برمیگردد وگرنه در بهشت کسی تمنّی بکند که به درجهٴ دیگری برسد اینچنین نیست هر کدام به دارالقرار رسیدند و کمالخواهیشان هم به همین حد است بیش از این طلب نمیکنند وگرنه فرشتهها همیشه در زحمت بودند برای اینکه فرشتهها بر اساس وَمَا مِنَّا إِلَّا لَهُ مَقَامٌ مَعْلُومٌ هر کدام درجهٴ خاص دارند آن کسی که درجهٴ ده دارد هرگز به مقام درجهٴ یازدهمی نمیرسد آن وقت همیشه او باید در رنج باشد یا باید تلاش و کوشش بکند که به درجهٴ یازده برسد یا باید غصّه بخورد در حالی که نه آن است و نه این در بهشت از همین قبیل است کمالخواهی باید انسان این کمالخواهی را در دنیا مرزبندی کند در دنیا حدّی برای او نیست که بگوید من به این حد میخواهم برسم.
1) (21) . سورهٴ صافات, آیهٴ 164.
پرسش:...
پاسخ: در صحنهٴ قیامت یومالحسرة است یک, و برای جهنّمیها یومالحسرة است دو, ولی برای بهشت و بهشتیان یومالحسره نیست اینها همهشان راضیاند رضوان خداست آنجا جز رضا چیز دیگر نیست نظیر عالَم فرشتهها.
خَالِدِینَ فِیهَا لَا یَبْغُونَ عَنْهَا حِوَلًا بعد میفرماید هر کمالی که میخواهید در دنیا بخواهید دیگر مرزی نیست یک بیان لطیفی از مرحوم شیخ اشراق هست بارها به عرضتان رسید این حرف شیخ اشراق خیلی حرف آموزنده است این یک روستازادهٴ سهرورد زنجان بود شده شیخ اشراق مکتبی در فلسفه ایراد کرد خواجهٴ طوسی کمآدمی نیست این در برخی از مسائل مهمّ فلسفه از فلسفه مشاء آمده مشرب اشراق همین شیخ اشراق او را بالأخره تابع فکر خود کرد این یک روستازادهٴ سهرورد زنجان بود این یک حرف خوبی در حکمةالاشراق دارد میفرماید تاکنون وقفنامهای پیدا نشده که خدای سبحان علم را وقف شهری کرده باشد وقف روستایی نکرده باشد وقف عصری کرده باشد دون عصری, وقف مصری کرده باشد دون مصری. شما غالب این حکما و فقها و مراجع میبینید, میبینید روستازادهاند این داشتن نعمت در عین حال که خب نعمت است جزء بدترین بلاها و مصیبتهاست این داشتن از هر سرطانی بدتر است مگر کسی عاقل باشد و مال را در اختیار بگیرد وگرنه همین که انسان آزاده شد راهِ علمش بسته است اگر کسی بفهمد کمال در چیست و موجود ابدی کمال ابدی میخواهد خودش را رایگان نمیفروشد و مهمترین سرمایه که وقت است برای آن برنامهریزی میکند در دنیا فرمود که هر چه بخواهی هست هیچ مرزی هم ندارد نمیتوانی بگویی من استعدادم این است این حرف را نزن برای اینکه استعداد را او باید بدهد
دادِ او را قابلیّت شرط نیست بلکه شرط قابلیّت دادِ اوست
نگو من استعداد ندارم, نگو من قدرتم همین مقدار است مگر ذات اقدس الهی برنامهاش نظم خاصّی دارد نظیر مهندسان و معماران که بر اساس ظرفیتها کار بکند مگر خدا برابر با نظم قبلی کار میکند یا او خودش نظمساز است؟ مگر ظرفیت قبلاً بود و خدای سبحان برابر این ظرفیتها فیض میدهد یا ظرفیت را او میدهد؟
با یکی فیضش گدا آرد پدید با دگر فیضش گدایان را بخشد مزید
او اول فقیر خلق میکند بعد او را غنی میکند, او اول استعداد میدهد بعد مستعدّله را استعداد میدهد فرمود کلمات الهی نامتناهی است نگو من همینم, نگو سهم من همین است هیچ سهمبندی در عالَم نیست اگر فیّاضِ علی الاطلاق اوست این رَبِّ زِدْنِی عِلْماً (1) برای پیامبر ماست به ما هم گفتند: لَقَدْ کَانَ لَکُمْ فِی رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ (2) خودتان را ارزان نفروشید نگویید من میخواهم به آن حد برسم آن حد برای شما کم است هم کلمات الهی نامتناهی است, هم ما مأموریم که لحظه به لحظه بگوییم رَبِّ زِدْنِی, رَبِّ زِدْنِی, رَبِّ زِدْنِی, رَبِّ زِدْنِی نباید بگوییم ما استعدادمان این است, ما استعدادمان این است این تعیین تکلیف برای اوست خب استعداد را او میدهد دیگر «با یکی فیضش گدا آرد پدید» مستعد خلق میکند, «با دگر بخشد گدایان را مزید» بنابراین کلمات الهی نامتناهی است مرزبندی هم در این عالَم نیست تقسیمبندی و وقفنامه کردن که علم برای فلان منطقه است و فلان منطقه نیست, نیست شما این اوضاع و احوال مراجع(رضوان الله علیهم) را که ملاحظه میفرمایید میبینید غالب اینها از روستاهای گوناگون این ایران اسلامی الهیاند غالب اینها, کدام استان است که مرجع تحویل نداد, حکیم تحویل نداد, فقیه تحویل نداد, منجّم تحویل نداد, ریاضیدان تحویل نداد کدام استان است؟ تاریخ علماست دیگر بنابراین هیچ کس نمیتواند بگوید مگر ما میتوانیم یا روستای ما میتواند همین چند قدمی ری این روستا بود که مرحوم کلینی تربیت شد دیگر خب حالا قم که حساب دیگری دارد البته هر جا که اهل بیت آنجا حضور داشته باشند برکاتش بیشتر است این حرفی در آن نیست و اما حصر نشده فرمود کلمات الهی نامتناهی است هرگز نگو این مقدار بس است این ابنقُتیبهٴ دینوری از بزرگان نقل کرده است اولین روز جهل انسان آن وقتی است که بگوید من فارغالتحصیل شدم اولین روز جهل اوست برای اینکه به دنبال مطالعات نمیرود, به دنبال افزایش علم نمیرود آن مقداری هم که خوانده کم کم از یادش میرود و همین بزرگوار و دیگر بزرگواران گفتند سرمایه علمی هر عالِمی سه اصل است قرآن است و سنّت معصومان است و «لا أدری» انسان بفهمد که نمیفهمد این هنری است انسان که بفهمد خیلی از چیزها را نمیداند و باید یاد بگیرد به دنبالش میرود آن وقت خدای سبحان اگر با این وضع حرکت کرد به دنبالش راه میافتد کسی بهتر از مسجد و نماز مسجد چیست؟ اینها دیگر ستون دین است دیگر در دستوراتی که از وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) رسیده است گفتند مستحب است وقتی میخواهی از خانه بیایی بیرون برای مسجد برای اینکه ستون دین را اقامه کنی میگوید «إنّی لم أخرج أشراً و لا بطراً» همین بیان نورانی که سیّدالشهداء(سلام الله علیه) در هنگام خروج از مدینه فرمود این را شیعهها نقل کردند بسیاری از علمای سنّت نقل کردند که وقتی انسان میخواهد از منزل خارج بشود حتی برای نماز جماعت در مسجد بگوید «اللهمّ إنّی لم أخرج أشراً و لا بطراً» من قصد فتنه و شرّ و خودخواهی و غرور و اینها ندارم آمدم بردگی کنم و کمال ببرم همین, خب اگر در ستون دین این دستور هست روزانه هم که آدم وارد بحث میشود آن است دیگر وقتی که با این وضع وارد مسجد و معبد و مدرسه شد میشود عالِم, اگر فهمید حق با رفیق اوست کوتاه میآید دیگر, دیگر نمیخواهد تا آخر حرف خودش را تثبیت کند که گرفتار مغالطه بشود که, خب این راه باز است فرمود کلمات الهی حد ندارد شما اقیانوس آرام را مرکب قرار بدهید چندین اقیانوس آرام اینها ممکن است تمام بشود کلمات الهی تمام نمیشود در این آیه که فرمود: لَّوْ کَانَ الْبَحْرُ مِدَاداً لِکَلِمَاتِ رَبِّی لَنَفِدَ الْبَحْرُ قَبْلَ أَن تَنفَدَ کَلِمَاتُ رَبِّی وَلَوْ جِئْنَا بِمِثْلِهِ مَدَداً این وَلَوْ جِئْنَا بِمِثْلِهِ مَدَداً که در مقام تحدید نیست شامل بحار فراوان هم هست در سورهٴ مبارکهٴ «لقمان» به این صورت تبیین شده آیهٴ 27 سورهٴ مبارکهٴ «لقمان» این است که وَلَوْ أَنَّ مَا که متأسفانه این قرآنهای رایج «أنّما» نوشته شده اینجا جای وصل «أنّ» با «ما» نیست «أنّما» و «إنّما» که حرف حصرند آن «إنّ» باشد و اسم داشته باشد نیست اما اینجا «أنّ» اسم است حرف مشبه فعل است و «ما» هم اسم اوست وَلَوْ أَنَّ مَا فِی الْأَرْضِ (3) نه «أنّما» حالا «أنّما» نوشته شده چون قرآن اصلاً دور از جامعه بود انسان فقط او را در طاقچهٴ قداست میدید و هیچ دربارهٴ او فتوا نمیداد بحث نمیکرد که آیا طور دیگر میشود نوشت یا نه, خب اینها که مطابق با قواعد نیست, مطابق با فن نیست, مطابق با دستور نیست خب چرا ما این طور بنویسیم؟ این «أنّ» را کجا باید با «ما» وصل کرد, کجا نباید با «ما» وصل کرد «کل» را کجا با «ما» باید وصل کرد کجا نباید با «ما» وصل کرد ما یک «کلّ ما» داریم که این «کل» اسم است و مضاف است و مبتدا آن «ما» مضافالیه, یک «کلّما» داریم که حرف است و صور قضیه است «کلما طلعت الشمس» اینها را باید از هم جدا کرد در حالی که در قرآن جداشده نیست از بس قرآن در دسترس نبود دربارهٴ او فتوا نیست که آیا جایز است یا جایز نیست؟
پرسش:...
پاسخ: خب فرمود قرآن را محجور کردند دیگر هم ادبیاتش محجور است هم روایاتش محجور است, هم تفسیرش محجور است دیگر.
خب, وَلَوْ أَنَّ مَا یعنی أَنَّ مَا فِی الْأَرْضِ مِن شَجَرَةٍ أَقْلاَمٌ اگر تمام درختهای روی زمین قلم بشود وَالْبَحْرُ یَمُدُّهُ مِن بَعْدِهِ سَبْعَةُ أَبْحُرٍ (1) دریا یک دریا که «الف» و «لام»ش «الف» و «لام» جنس است نه عهد ذکری نه عهد ذهنی پشتسر این دریا هفت دریا هم مدد او بشوند و همه بشوند مِداد مَّا نَفِذَتْ کَلِمَاتُ اللَّهِ اینکه در بخش پایانی سورهٴ مبارکهٴ «کهف» که محلّ بحث است فرمود: لَنَفِدَ الْبَحْرُ قَبْلَ أَن تَنفَدَ کَلِمَاتُ رَبِّی وَلَوْ جِئْنَا بِمِثْلِهِ مَدَداً این مِثل تا هفت دریا را هم شامل میشود مستحضرید که کلمهٴ هفت یا هفتاد در خیلی از موارد ناظر به کثرت است نه رقم خاص که هفتتا یعنی بین شش و هشت است که اگر هشتتا دریا بیاوری مثلاً تمام میشود اما اگر هفتتا دریا بیاوریم تمام نمیشود این هفت ناظر به کثرت بحار است وَالْبَحْرُ یَمُدُّهُ مِن بَعْدِهِ سَبْعَةُ أَبْحُرٍ مَّا نَفِذَتْ کَلِمَاتُ اللَّهِ, چرا؟ چون إِنَّ اللَّهَ عَزِیرٌ حَکِیمٌ (2) خب اگر اینچنین است آدم در دنیا خب خیلی بخواهد دیگر حشر با انبیا را میخواهد مگر در روایات ما نیست؟ در ادعیه ما نیست اینکه حشر با انبیا که به مراتب بالاتر از بهشت است مگر اینها «وحشرنا مع النبیین» «وحشرنا کذا, وحشرنا کذا» اینها بالاتر از این بهشت است خب اینها را گفتند بخواهید معلوم میشود که هم خواستن جایز است و هم خواستن لغو نیست میدهند به آدم منتها انسان با چه نیّتی بخواهد, چه کسی را بخواهد, از وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) سؤال شده است که چرا دعاهای ما مستجاب نیست فرمود: «لأنّکم تدعون مَن لا تعرفونه» (3) کسی را میخوانید که نمیشناسید خدا کیست؟ چیست؟ اوصافش چیست؟ اسمای حسنایش چیست؟ فرمود: «لأنّکم تدعون مَن لا تعرفونه» اگر بشناسید خدا کیست دعایتان مستجاب میشود چون او را میخوانید دیگر.
خب, فرمود: قُلْ إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ مِثْلُکُمْ یُوحَی إِلَی أَنَّمَا إِلهُکُمْ إِلهٌ وَاحِدٌ فَمَن کَانَ یَرْجُوا لِقَاءَ رَبِّهِ فَلْیَعْمَلْ عَمَلاً صَالِحاً وَلَا یُشْرِکْ بِعِبَادَةِ رَبِّهِ أَحَداً این جمعبندی نهایی سورهٴ مبارکهٴ «کهف» است در اوایل و اواسط بحث ملاحظه فرمودید این سوره در مکه نازل شد یک, و عناصر محوری مطالب سُوَر مکّی معارف اوّلی و اصول دین یعنی توحید و وحی و نبوّت و معاد است این دو, و خطوط کلی فقه و اخلاق در آن مطرح میشود سه, ولی عناصر اصلیاش همان اصول اعتقادی است این اصول اعتقادی را با ادله مشخص کرد توحید را, وحی و نبوّت را و معاد را. در پایان یعنی آیهٴ 110 که آخرین آیه این سوره است فرمود به اینها بگو شما اگر دربارهٴ شخصِ من حرف میزنید من دو چهره دارم, دو صِبغه دارم, دو حیثیت دارم یکی اینکه بشر عادیام مثل شما, یکی اینکه وحی بر من نازل میشوم نبیّام, رسولم, با فرشتهها ارتباط دارم از خدا وحی تلقّی میکند تا وحی نیاید از طرف خدا از من کاری ساخته نیست شما توقّع داشته باشید من از آن جهت که بشرم علم غیب داشته باشم, معجزه بیاورم, از گذشته و آینده خبر بدهم اینچنین نیست اما از آن جهت که نبیّام, رسولم وحی میگیرم خدای سبحان هر چه مصلحت بداند دربارهٴ گذشته و حال و آینده به من خبر میدهد من هم به شما خبر میدهم چه اینکه جریان اصحاب کهف از همین قبیل بود, جریان ذیالقرنین از همین قبیل بود, جریان روح از همین قبیل بود قبلاً هم ملاحظه فرمودید که ذات اقدس الهی قدم به قدم آدرس میدهد میگوید تو در جریان طور نبودی, تو در جریان مریم نبودی, تو در جریان توراتگیری نبودی مَا کُنتَ بِجَانِبِ الْغَرْبِیِّ إِذْ (1) کذا, مَا کُنتَ بِجَانِبِ الطُّورِ إِذْ (2) کذا, مَا کُنتَ ثَاوِیاً فِی أَهْلِ مَدْیَنَ (3) إذ کذا, مَا کُنتَ لَدَیْهِمْ إِذْ یُلْقُونَ أَقلاَمَهُمْ أَیُّهُمْ یَکْفُلُ مَرْیَمَ (4) إذ کذا همه را آدرس میدهد میگوید آنجا نبودی, آنجا نبودی, آنجا نبودی, آنجا نبودی ولی قضیه از این قرار است شفاف دارد صحنه را نشان میدهد مگر طور نبودی ولی حرفِ من با موسی این است آن وقتی که خواستند مریم(سلام الله علیها) را به عنوان فرزند پرستاری کنند کفیل او باشند تو نبودی که چگونه گفتگو داشتند ولی قصّه از این قبیل است, چگونه قرعه زدند قرعه به نام چه کسی در آمد قصّه از این قبیل است تو در جریان مدین نبودی ولی قصّه از این قبیل است همه را آدرس میدهد. فرمود از جهت بشری تا وحی نیاید از من توقّعی نداشته باشید اگر وحی الهی آمد از آغاز تا انجام من شما را باخبر میکنم و حرفی که من میزنم همین توحید است و نبوّت است و معاد خدا هست و یکی است و اسمای حُسنا برای اوست و مدیر کل است و مدبّر کل است از غیر خدا هیچ ساخته نیست مگر اینکه خود خدا آنها را وسیله قرار بدهد نماز را وسیله قرار داد, روزه را وسیله قرار داد, ولایت اهل بیت(علیهم السلام) را وسیله قرار داد, اقرار را وسیله قرار داد, توبه را وسیله قرار داد «جعلت الاقرار بالذنب إلیک وسیلتی» (5) این در دعاهای ماه رجب است «و یتوسّل إلیک بربوبیّتک» (6) اقرار به عبودیّت وسیله است, اقرار به ربوبیّت خدا وسیله است, اقرار به ولایت علی و اولاد علی(علیهم السلام) وسیله است نماز وسیله است, روزه وسیله است همهٴ عبادات وسیله است لذا فرمود وَابْتَغُوا إِلَیْهِ الْوَسِیلَةَ (7) فرمود غیر از او هیچ کسی کاری انجام نمیدهد مگر وسیله از وسیله که کاری ساخته نیست وسیله, راه است که آدم را برساند به مقصد تمام کار برای مقصد است دیگر, بنابراین اگر اینچنین است هیچ شبههای این برادران اهل سنّت نداشته باشند برای اینکه چطور قبول دارند نماز وسیله است, قرائت قرآن وسیله است, تلاوت قرآن وسیله است, تفسیر قرآن وسیله است خب تفسیر سخنان اهل بیت هم وسیله است دیگر وسیله بودن یعنی ما را به مقصد میرساند اگر اینگونه از مسائل عالِمانه حل بشود ما دیگر قضایای اسفباری نظیر آنچه در زاهدان این روزها رخ داد پیدا نخواهیم کرد امیدواریم که بزرگان شیعه و سنّی خودشان این مشکل زاهدان را حل کنند برادران شیعه و سنّی هم آن مشکل را حل کنند در ایام پربرکت انتخابات است بهانه به دست دیگری ندهند.
به هر تقدیر فرمود من از جهت بشری منتظر وحیام من از آن جهت که بشرم کاری ساخته نیست اما وقتی وحی آمده از گذشته و حال و آینده خبر میدهم درست است از جهت بشری غیب نمیدانم اما این همه خدا با من سخن گفته ذلِکَ مِنْ أَنْبَاءِ الْغَیْبِ نُوحِیهِ إِلَیْکَ (1) , نُوحِیها إِلَیْکَ (2) گاهی مذکر, گاهی مؤنث فرمود این اخبار غیب است که من به شما دارم میگویم بله آن وقت ما عالِم غیب میشویم از آن جهت که إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ مِثْلُکُمْ توقع نداشته باشید اما وقتی فرشته آمد, وحی آمد, من به معراج رفتم از ذات اقدس الهی علوم الهی را استفاده کردم آنگاه هرچه بخواهید به شما ابلاغ میکنم یُوحَی إِلَی أَنَّمَا إِلهُکُمْ إِلهٌ وَاحِدٌ دیگر این آلهه را بگذارید کنار آنها دروغیناند اینها اسم بیمسمّایاند مَا أَنزَلَ اللَّهُ بِهَا مِن سُلْطَانٍ, إِنْ هِیَ إِلَّا أَسْماءٌ سَمَّیْتُمُوهَا (3) اینها اسمِ خالی است اینها اسم پوچی است این الفاظی که شما میگویید وَدّ است و یغوث است و نَسر است و لات است و عُزّاست و امثال ذلک الفاظ هست یک, این الفاظ مهمل نیست معنا دارد دو, این معنا زیرش خالی است سه, مثل لفظ عدم این عدم «عین» و «دال» و «میم» این کلمه معنا دارد اینکه مهمل نیست این مستعمل است وضع شده است این لفظ است یک, مفهوم دارد دو, زیرش خالی است سه, چیزی نیست که عدم از او حکایت کند که, عدم از هیچ چیزی حکایت نمیکند نه از معدوم حکایت میکند, معدوم چیزی نیست تا او از او حکایت کند که, فرمود: إِنْ هِیَ إِلَّا أَسْماءٌ سَمَّیْتُمُوهَا أَنتُمْ وَآبَاؤُکُم گفتید لات است, گفتید عُزّاست, گفتید هُبل است اینها الفاظ است یک, مستعمل است مهمل نیست مفهوم دارد دو, ولی زیرش خالی است چیزی در عالَم باشد به نام اله غیر از ذات اقدس الهی نخواهد بود أَنَّمَا إِلهُکُمْ إِلهٌ وَاحِدٌ آن نبوّت این هم توحید مسئلهٴ معاد را اینجا ذکر میکند فَمَن کَانَ یَرْجُوا لِقَاءَ رَبِّهِ فَلْیَعْمَلْ عَمَلاً صَالِحاً خب عملِ صالح برای عامل صالح است عملی را قرآن صالح میداند که مطابق با شریعت باشد دیگر اگر از قرآن سؤال بکنیم که کدام کار خوب است؟ میگوید کاری که پیغمبر اسلام از طرف خدا آورده خب اگر کسی ـ معاذ الله ـ معتقد نباشد مدرسه بسازد, درمانگاه بسازد, راه بسازد اینکه عمل صالح نیست این حُسن فعلی باید با آن حُسن فاعلی همراه بشود یعنی مؤمن باشد یک, این کارِ خیر را انجام بدهد دو, تا بهشت برسد اما از این جهت که حُسن فعلی دارد چون حُسن فاعلی ندارد ذات اقدس الهی بهرهٴ دنیایی او را میدهد برکاتی به او میدهد در دنیا, خیراتی میدهد در دنیا اما مَا لَهُ فِی الآخِرَةِ مِنْ خَلاَقٍ, مِن نَصِیبٍ و مانند آن وَلَا یُشْرِکْ بِعِبَادَةِ رَبِّهِ أَحَداً شرک نورزد, اهل سُمعه نباشد, اهل ریا نباشد. سُمعه آن است که انسان کاری را میکند که دیگران بشنوند, ریا آن است که کاری را انجام میدهد دیگران ببینند فرمود این کار را نکنند هر دو شرک است شرک در ریا خاصیّت خودش را دارد, شرک در اعتقاد خاصیّت خودش را دارد اینها سر از جهنم در میآورد پس بنابراین عناصر اصلی که توحید و نبوّت و معاد باشد حق است, راه رسیدن به آن دارالقرار که جَنَّاتُ الْفِرْدَوْسِ نُزُلاً باشد عمل صالح است برای اینکه این عمل صالح ما را به جنّات الفردوس برساند باید خالص باشد لذا صلاحش را با فَلْیَعْمَلْ عَمَلاً صَالِحاً بیان کرده, خلوصش را که منزّه بودن از سُمعه و ریاست با وَلَا یُشْرِکْ بِعِبَادَةِ رَبِّهِ أَحَداً بیان کرده.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
قُل لَّوْ کَانَ الْبَحْرُ مِدَاداً لِکَلِمَاتِ رَبِّی لَنَفِدَ الْبَحْرُ قَبْلَ أَن تَنفَدَ کَلِمَاتُ رَبِّی وَلَوْ جِئْنَا بِمِثْلِهِ مَدَداً ﴿109 قُلْ إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ مِثْلُکُمْ یُوحَی إِلَی أَنَّمَا إِلهُکُمْ إِلهٌ وَاحِدٌ فَمَن کَانَ یَرْجُوا لِقَاءَ رَبِّهِ فَلْیَعْمَلْ عَمَلاً صَالِحاً وَلَا یُشْرِکْ بِعِبَادَةِ رَبِّهِ أَحَداً 110 مبسوطترین قصّهای که در سورهٴ مبارکهٴ «کهف» بیان شده قصّهٴ ذیالقرنین است گرچه عمیقترین قصّهٴ این سوره همان جریان برخورد وجود مبارک موسی و خضر(علیهما السلام) است از نظر ملکوتی آن بسیار برجسته است و از نظر مُلکی این بسیار برجسته است و اگر کسی خواست پایاننامهای درباره جریان ذیالقرنین بنویسد راه باز است منابعی که اخیراً در لغتنامههای فارسی و غیر فارسی راهها را نشان دادند زیاد است که انسان از این منابع میتواند به آن منابع اصلی دسترسی پیدا کند. در جریان ذیالقرنین و اصحاب کهف و خضر و جریان روح اینها گفتند مشرکان حجاز وقتی با آن سوء رفتارشان کار را از پیش نبردند نمایندهای انتخاب کردند به نام ابوجهل که از مکه به مدینه بیاید با علمای اهل کتاب مصاحبه کند از آنها راهنمایی بگیرد که کسی در شهر ما پیدا شده و ادّعای نبوّت میکند ما برای تشخیص حق و باطل چه بکنیم؟ آنها گفتند در تورات ما جریان اصحاب کهف هست, جریان ذیالقرنین هست, جریان روح هست, جریان برخوردهای دیگر هست این قصّهها را از او سؤال بکنید اگر اینچنین جواب داد معلوم میشود پیامبر است اگر دربارهٴ روح گفت: قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّی (1) معلوم میشود پیامبر است و اگر جریان اصحاب کهف را اینچنین ترسیم کرد معلوم میشود پیامبر هست و مانند آن که اباجهل از مدینه برگشت پیام علمای اهل کتاب را به مشرکان مکه رساند آنها هم همین سؤال را کردند و همین جوابها را شنیدند ولی ایمان نیاوردند اگر در جریان مکه سخن از اهل کتاب و مصاحبه اهل کتاب و مناظرهٴ اهل کتاب هست نباید انکار کرد باید تحقیق کرد اگر نقل درست بود راهحلّش همین است که نمایندههایی از مشرکان مکه به مدینه میآمدند با علمای اهل کتاب مصاحبه میکردند از آنها راهها را یاد میگرفتند برمیگشتند مکه و مطرح میکردند البته جریان ذیالقرنین را آن طوری که در این لغتنامهها آمده از برخی از تفاسیر فارسیزبان ایران و غیر ایران نقل کردهاند بسیاری از اینها یا بخشی از اینها آمیخته با اسرائیلیات است اثبات هر چه که در این لغتنامهها آمده کار آسانی نیست اگر سند معتبر تاریخی باشد معتبر است وگرنه با دید ابهام باید نگاه کرد مطالب معنویاش که باید بر قرآن و سنّت قطعی عرضه بشود اما دربارهٴ احتمال اینکه در آیهٴ 96 ضمیر حَتَّی إِذَا جَعَلَهُ به «نفخ» برگردد که وقتی نفخ این آهن را به صورت نار در آورد این با سیاق هماهنگ نیست برای اینکه ضمایر سهگانهٴ قبل و بعد به خود ذیالقرنین برمیگردد در آیهٴ 96 به این صورت است. قَالَ انفُخُوا این قَالَ ضمیرش به ذیالقرنین برمیگردد حَتَّی إِذَا جَعَلَهُ نَاراً قَالَ باز ضمیرش به ذیالقرنین برمیگردد ءَاتُونِی این مقصود از «یاء» متکلّم وحده خود ذیالقرنین است أُفْرِغْ ضمیر «أنا» در أُفْرِغْ مقصود ذیالقرنین است اینگونه از ضمایر متّصل و منفصل وقتی به ذیالقرنین برمیگردد ظاهرش این است که ضمیر «جعل» هم به خود ذیالقرنین برمیگردد تا با آن چهار ضمیر هماهنگ باشد.
1) (1) . سورهٴ اسراء, آیهٴ 85.
مطلب بعدی دربارهٴ کلمه وَهُمْ یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ یُحْسِنُونَ صُنْعاً است احسان دو قِسم است یک وقت است انسان نسبت به دیگری اِعطایی دارد محبّتی میکند, لطفی روا میدارد این احسان است یعنی نسبت به غیر کارِ خیر کردن یک وقت «أحسن» یعنی «فعلَ فعلاً حسنا» یعنی کارِ نیک انجام داده این وَهُمْ یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ یُحْسِنُونَ صُنْعاً منظور از این احسان یعنی کارِ نیک کردن نه نسبت به غیر کارِ خیر کردن گرچه آن هم جزء احسان به مدد عملِ صالح هست ولی احسان به معنای عمل صالح دوتا مصداق دارد یکی اینکه مثلاً کسی نماز میخواند, روزه میگیرد آدم منزّهی است چشمش پاک است, گوشاش پاک است, صادق است این احسان است یعنی کار حَسَن میکند یک وقت نسبت به دیگری جود و بخشش و صفا و وفا دارد این احسان است یعنی نسبت به غیر عملِ صالح انجام میدهد بنابراین احسان به معنای عمل صالح هر دو قسم را میگیرد اما احسان به معنای نیکی کردن نسبت به غیر شامل اعمال صالح دیگر نخواهد شد و منظور از وَهُمْ یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ یُحْسِنُونَ صُنْعاً (1) ناظر به آن عمل صالح شخص است یعنی اینها خیال میکنند کارِ خیر میکنند.
مطلب بعدی آن است که ذات اقدس الهی وقتی کلمات خود را نامتناهی میداند ما را ترغیب میکند به فراگیری فیض نامتناهی برخیها هستند که به فیض نامتناهی میرسند مثل وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم), امیرالمؤمنین, اهل بیت(علیهم الصلاة و علیهم السلام) که اینها میتوانند به آن فیضهای بیکران الهی دسترسی پیدا کنند اما دیگران گرچه به آن فیض نامتناهی دسترسی ندارند ولی هیچ کس نمیتواند بگوید دیگری جای مرا تنگ کرده این کاری که دیگری دارد من میخواستم بگیرم خیر, هیچ کسی جای دیگری را تنگ نکرده فیض خدا فراوان است راه کمال فراوان است آن راه نشد راه دیگر اگر کمالات الهی نامتناهی است کلمات خدا نامتناهی است, فیض خدا نامتناهی است, جود خدا نامتناهی است جا برای حسد نیست اگر ما نتوانستیم جزء جوامعالکلم باشیم که نیستیم لااقل کلمات دیگر را حفظ بکنیم هیچ چیزی در عالَم نیست که وجود مبارک اهل بیت نداشته باشند برای اینکه اینها صادر اولاند و بقیه فیوضات بعد از اینهاست اگر کسی مقداری با علوم عقلی آشنا باشد و مقداری انسانشناس باشد و فیض خدا را بداند وحی و نبوّتشناس باشد, ولایتشناس باشد جریان زیارت جامعه کبیره برای او خیلی روشن است دیگر نمیشود گفت این ـ معاذ الله ـ مرامنامهٴ شیعیان غالی است چون بالأخره صادر اول انسان است دیگر بعد از انسان فیوضات نامتناهی است اگر بعد از انسان فیوضات نامتناهی است چگونه انسان که صادر اول است به این فیوضات نامتناهی دسترسی پیدا نمیکند این «بکم فتح الله» این است, «بکم یَختم الله» (2) این است همهٴ اینها کلمات خدایاند بنابراین اینکه فرمود: لَّوْ کَانَ الْبَحْرُ مِدَاداً لِکَلِمَاتِ رَبِّی لَنَفِدَ الْبَحْرُ قَبْلَ أَن تَنفَدَ کَلِمَاتُ رَبِّی انسان را به شرح صدر دعوت میکند معمولاً این روایت خصال را ملاحظه فرمودید هر کسی باید مشکل خودش را اول حل بکند ما که در این کسوت و این لباسیم ائمه(علیهم السلام) فرمودند مشکل اهل این لباس همان حسد است کسانی که اهل دانش و فکرند مشکل مالی ندارند مشکل مقامی و امثال ذلک دارند چند گروهاند که با چند گناه گرفتار دوزخ میشوند یکی همین کسانی که در این کسوتاند گرفتار حسدند و با حسد به جهنم میروند این را در روایات ما فراوان است در خصال در بحث ستّه هست که شش گروه به شش گناه به جهنم میروند یکیاش همین است علاجش همین است ما اگر دیگری دیدیم ترقّی کرده خب راه برای ما هم باز است ما اگر بهتر از او نشویم مثل او خواهیم شد دیگر جا برای حسد و نگرانی نیست این کمال را چه کسی به او داد؟ خدا, تمام شد؟ نه, راه هست؟ بله, به ما هم میدهد؟ بله, خب جا برای حسد نیست اینکه فرمود: لَّوْ کَانَ الْبَحْرُ مِدَاداً لِکَلِمَاتِ رَبِّی لَنَفِدَ الْبَحْرُ قَبْلَ أَن تَنفَدَ کَلِمَاتُ رَبِّی جای هر گونه حسد و امثال ذلک را تنگ میکند دلیلی ندارد که ما از پیشرفت دیگری نگران باشیم خب حالا او رشد کرده بسیار خب, ما اگر بالاتر از او نرویم مثل او راه که فراوان است اگر به ما گفتند این دعاها را بعد از نماز بخوانید, در قنوت بخوانید «یا مَن لا یَشغله شأنٌ عن شأن» یا «یا مَن لا یَشغله شیء عن شیء» (3) این دعای علقمه بعد از زیارت عاشورا همین چیزهاست دیگر همهٴ دعاها که مربوط به طلب مغفرت در عالَم قیامت نیست طرز زندگی را هم به ما نشان دادند فرمود بخوانید: «یا مَن یَکفی مِن کلّ شیء و لا یَکفی» (4) این حرز وجود مبارک امام جواد(سلام الله علیه) هست خب این دعای علقمه که بعد از زیارت نورانی عاشورا خوانده میشود همین است دیگر خب وقتی خدا چیزی را به دیگری داد به ما هم میتواند بدهد آن وقت جا ندارد ما غصّه بخوریم یا دربارهٴ دیگری حرف تلخ بزنیم یا نگرانی کنیم بهتر از آن را میتواند به ما بدهد به شرطی که از او بخواهیم بنابراین اینکه فرمود کلمات الهی نامتناهی است اینکه نخواست خودنمایی بکند که فرمود این کَرَمش نامتناهی است نعمتش بیپایان این تشویق به خواندن است این ترغیب به خواندن است فرمود ما مائده و مأدبه و سفرهای گستراندیم مِن الأزل الی الأبد منتها ازلیّت آنها بالعرض است ابدیّت اینها هم بالعرض یک وقت هم کلّ بساط را جمع میکنیم چون در نفخه صور چیزی نمیماند فرمود یک وقت جمع میکنیم یک وقت پهن میکنیم مگر در نفخ صور که شد بهشت و بهشتی میماند هنوز بهشتیها نرفتند بهشت ولی خبری با نفخ صور هیچ چیزی نمیماند
چو سلطان عزّت عَلَم برگشود جهان سَر به جِیب عدم در گشود
خب اگر او دفعتاً سفرهٴ عالَم را جمع میکند میشود نفخه صور اول بعد این سفره را پهن میکند ثُمَّ نُفِخَ فِیهِ أُخْرَی فَإِذَا هُمْ قِیَامٌ یَنظُرُونَ (1) اگر کار به دست اوست و به ما هم گفته بخوانید من به شما بدهم چرا نخوانیم؟ بنابراین این آیه میتواند بسیاری از شرح صدرها را تأمین بکند, بسیاری از تنگنظریها را تأمین بکند. سخنی از ابنعباس بود که در اوایل طلبگی خیلی از ماها تجربه میکردیم که اگر کسی این آیهٴ 110 سورهٴ مبارکهٴ «کهف» را بخواند هر وقتی که خواست بلند بشود بلند میشود خب بالأخره جوان است خواب دوشینش دشوار است که بالأخره برای نماز برخیزد گفتند اگر خواستند برای نماز برخیزند یا بالأخره کاری داشتند این آیهٴ 110 را بخوانند با قصد اینکه در چه ساعتی برخیزند برمیخیزند این را ابنعباس نقل کرده بعضی از مفسّرین هم آوردند حالا این مطلب آیا صحیح است یا نه؟ سند درست است یا نه؟ این یک چیز است اما آن نکتهٴ اساسی که در اینگونه از روایات است این است که این آیه شما را بیدار میکند آن مهم است حالا آن خواب بالأخره «رُفع ... عن النائم حتّی یَستیقظ» فرمود این آن حرفی که حالا یا ممکن است ابنعباس خودش متوجه نشده باشد که دارد چه چیزی نقل میکند و استادش که وجود مبارک حضرت امیر است چه چیزی فرموده شاید به آن حد نرسد این مهم نیست که حالا انسان کاری که الآن با این ساعتهای زنگکوب میشود آن کار را نباید از این آیه توقّع داشت از این آیه باید چیزی توقع داشت که نه از زمان ساخته است نه از زمین آن آدم را بیدار میکند حالا فلان ساعت نشد فلان ساعت.
1) (6) . سورهٴ زمر, آیهٴ 68.
خب, غرض این است که اگر این آیه ما را بیدار میکند چرا بیدار نشویم؟ اصلاً برای بیداری ما آمده دیگر هم برای حیات ما آمده هم برای بیداری ما. ما را زنده میکند یک, سالم نگه میدارد دو, جلوی خواب ما را میگیرد سه, همهٴ این کارها از این برمیآید دیگر فرمود: یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اسْتَجِیبُوا لِلّهِ وَلِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاکُمْ (1) یک وقت هم این روایت را الآن حضور ذهن نداریم که این روایت را کجا دیدیم ولی در این بحثها این روایت را نقل کردیم که کسی داشت نماز میخواند وجود مبارک پیغمبر او را صدا زد این نمازش را ادامه داد بعد از اینکه نمازش تمام شد رفت خدمت حضرت, حضرت فرمود چرا جواب ندادی؟ عرض کرد من داشتم نماز میخواندم فرمود مگر نشنیدی که دعوت من تو را زنده میکند این دعوت من بر آن نمازت مقدّم است چرا نمازت را نشکاندی نیامدی؟ مگر نشنیدی خدا فرمود: یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اسْتَجِیبُوا لِلّهِ وَلِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاکُمْ لِمَا یُحْیِیکُمْ (2) این است حالا آن حرف ابنعباس ولو حتی خودش متوجه نشده باشد که چه کسی گفته و چه چیزی گفته مطلب حقّ این آیه آدم را بیدار میکند کلمات خدا نامحدود است آن وقت ریشهٴ حسد را قطع میکند یعنی ما هیچ راه علمی نداریم برای حسد اگر قرآن کریم فرمود کسی راه ابراهیم خلیل را طی نکرده سفیه است حالا معلوم میشود سفیه یعنی چه بالأخره انسان یک وقت خدا غریق رحمت کند مرحوم آیت الله حائری را ایشان میگفت بالأخره اینها که مال مردم را میدزدند بالأخره آن میوه یا آن غذا چیز لذیذ است برای آن لذّتش میخواهند خب شما که حسد میورزی, من که حسد میورزم, فلان کس که حسد میورزد که دردِ رسمی اهل این کسوت است این برای چیست؟ چیزی میخواهیم دیگر خب اینجا که هست دمِ دست ما هم هست اگر او أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِیدِ (3) است, اگر او إِذَا دَعَاکُمْ وقتی که دعوت کردید «یجبیب إذا دعون» هست و اگر کلماتش نامتناهی هست و اگر «لا یشغله شأن عن شأن» هست, اگر «لا یَشغله شیء عن شیء» هست هیچ یعنی هیچ وجهی ندارد که ما برای دیگری حسد بورزیم زوال نعمت او را بطلبیم این میشود سفه اینچنین نیست که ذات اقدس الهی در سورهٴ مبارکهٴ «بقره» فرمود اگر کسی راه ابراهیم خلیل را طی نکرده سفیه است این تحقیری باشد قرآن کتابِ ادب است فرمود: وَمَن یَرْغَبُ عَن مِلَّةِ إِبْرَاهِیمَ إِلَّا مَن سَفِهَ نَفْسَهُ (4) اینها سفیهاند برای اینکه ما چه چیزی میخواهیم؟ خب هر چه میخواهیم دمِ دست ماست دیگر, دیگر دلیل ندارد به دیگری بد بگوییم. خب, این آیه ولو آدم را بیدار نکند چون آن بیداری از این ساعتهای زنگکوب هم برمیآید ولی حقیقت بیداری فقط از این آیه و امثال این آیه برمیآید اگر آیهٴ پایانی سورهٴ مبارکهٴ «کهف» که به منزلهٴ فضلکهٴ بحث است و نتیجهٴ این سوره است بخواهد کسی از آن بهرهبرداری کند خب بیدار میشود و آن این است که پیغمبر(علیه و علی آله آلاف التحیّة و الثناء) مأموریّت یافت که دو نکته را علناً با مردم در میان بگذارد تا مردم دستشان به طرف خدا دراز بشود فرمود بگو من بشرم یک, بگو من مثل شما هستم دو, قُلْ حصر کرده إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ یک, مِثْلُکُمْ دو, آن وقت شما چه توقعی از من دارید؟ معجزه میخواهید صبر بکنید, استجابت دعا میخواهید صبر بکنید, همهٴ این کارها به عنایت الهی برطرف میشود ولی از من چیزی نخواهید قُلْ إِنَّمَا وقتی که خدا داد آن وقت ما میشویم جوامعالکلم وقتی شدیم جوامعالکلم اگر به زیارت ما آمدید گفتیم «بِکم فَتَح الله, بِکم یَختم» (5) درست گفتید برای اینکه همهٴ این کلمات بعد از ماست اگر کسی صادر اول شد که اینها هستند چون در آنجا کثرت در کار نیست اینها نور واحدند و «أول ما خَلق الله» هم نور همین ذوات قدسی است این کلمات بیکران از بیکران تا بیکران بعد از اینهاست اینها میشوند جوامعالکلم اینکه مرحوم ابنمیثم در همان مقدمه جلد اول شرح نهجالبلاغه از وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) نقل کرد که آن حضرت فرمود: «و لقد اوتیت أنا جوامع الکلم و اوتیت یا علی جوامع الکلم» همین است جوامعالکلم تنها یک قاعدهٴ فقهی یا قاعدهٴ اصولی نیست که مطالب دیگر را زیرمجموعه خود دارد اینها هم جزء جوامعالکلم است اما اگر صدر و ذیل عالَم کلمات الهی است آن کلمهٴ جامعه که روح ولایت است جوامعالکلم است دیگر این محذوری ندارد نباید دنبال سند گشت تا بگوییم فلان شخصی که در زیارت جامعه هست برای ما شناختهشده نیست این مطلب در روایات فراوان هست در نهجالبلاغه هست اینها عَیْبِه علم الهیاند, معدن وحیاند عَیبه یعنی صندوق خب اینکه در نهجالبلاغه هست آن کلمات اصلی این زیارت در کلمات نهجالبلاغه هست در جوامع اوّلی روایی هست خب عَیْبه یعنی صندوق, صندوق علم الهی باشد کافی است دیگر. خب, پس بنابراین این بخش پایانی آدم را بیدار میکند بیداری هم همین است حالا آن ممکن است درست باشد بر فرض هم اگر هم درست نیست خیلی جای نگرانی نبود برای اینکه مثلاً دربارهٴ سند باید بحث بشود درست نشده یا خواننده با اخلاص نخوانده و مانند آن قُل لَّوْ کَانَ الْبَحْرُ مِدَاداً لِکَلِمَاتِ رَبِّی لَنَفِدَ الْبَحْرُ قَبْلَ أَن تَنفَدَ کَلِمَاتُ رَبِّی اما گاهی ممکن است سؤال بشود که بهشتیها که حالا رفتند در بهشت آنجا باشند و بخورند و لذّت ببرند و در غُرف مبنیه باشند و حور و غِلمان باشد خب که چه؟ برایشان عادی است اینچنین نیست که آنها لذت نبرند آنها از کار خودشان لذت میبرند در دنیا انسان باید کشاورزی کند و کِشت و زرع بکند تا میوه و نان در بیاورد اما آنجا درختهایش آماده است ولی میوه ندارد اگر میوه دارد با کلمات بهشتیها میوه پیدا میکند در سورهٴ مبارکهٴ «یونس» این مطلب گذشت آیهٴ ده سورهٴ «یونس» که دَعْوَاهُمْ فِیهَا سُبْحَانَکَ اللَّهُمَّ وَتَحِیَّتُهُمْ فِیهَا سَلاَمٌ وَآخِرُ دَعْوَاهُمْ أَنِ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ ذیل این آیه ده سورهٴ مبارکهٴ «یونس» آن بحث مبسوط گذشت که بهشتی اگر بخواهد میوهای بچیند چه میگوید؟ خودش میرود میچیند؟ به دیگری میگوید برای من میوه بیاور یا نه, دَعْوَاهُمْ فِیهَا سُبْحَانَکَ اللَّهُمَّ با تسبیح میوه پدید میآید با تسبیح دعوایش همین است دَعْوَاهُمْ فِیهَا سُبْحَانَکَ اللَّهُمَّ با یکدیگر برخوردی هم که دارند سلام است یعنی غیر از سِلم و سلام بودن و وفا و صفا چیزی نیست اینها چون نَزَعْنَا مَا فِی صُدُورِهِم مِنْ غِلٍّ (6) کَندیم, کند و کاو کردیم قلبهای اینها را نسبت به کینهٴ دیگری تطهیر کردیم نسبت به همه با صفا و وفا هستند. در سورهٴ مبارکهٴ «حشر» هم دارد که دعای مؤمنین اینها که اهل بهشتاند دعایشان هم همین است دعا تنها این نیست که خدایا وسعت رزق به من بده یا عاقبت امور من را خیر بکن آنها دعاست اینها هم دعاست که وَلاَ تَجْعَلْ فِی قُلُوبِنَا غِلّاً لِلَّذِینَ آمَنُوا (7) این در سورهٴ مبارکهٴ «حشر» است مردان الهی به خدا عرض میکنند وَالَّذِینَ جَاءُوا مِن بَعْدِهِمْ یَقُولُونَ رَبَّنَا کذا و کذا و کذا وَلاَ تَجْعَلْ فِی قُلُوبِنَا غِلّاً لِلَّذِینَ آمَنُوا این دعای مردان مؤمن است در دنیا همین مردم در قیامت هم وَنَزَعْنَا مَا فِی صُدُورِهِم مِنْ غِلٍّ اینها در شب و روز, در دعا, در نماز, در قنوت, غیر قنوت میگویند خدایا کینهٴ کسی را در دل ما قرار نده آخر چه کاری است بلایی است در دل آدم دیگر این کینه که آمد آدم سوء ظن پیدا میکند سعی میکند او را از پا در بیاورد و مانند آن خودش هم در زحمت است.
پرسش: آیه أُکُلُهَا دَائِمٌ (1) .
پاسخ: اُکُلش دائم است اما این اُکل با چه چیزی دوام پیدا میکند؟ با همین تسبیح چون تسبیح اینها دائم است اینها دائماً به یاد خدایاند دَعْوَاهُمْ فِیهَا سُبْحَانَکَ اللَّهُمَّ این یک, وَتَحِیَّتُهُمْ فِیهَا سَلاَمٌ این دو, وقتی میوه را میل کردند وَآخِرُ دَعْوَاهُمْ أَنِ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ (2) .
پرسش: با توجه به اینکه دار, دار تکلیف است.
پاسخ: تکلیف نیست این ظهور مَلکات است اینها مثل فرشتهها, فرشتهها که مکلّف نیستند که نظیر انسان بهشت و جهنمی چیزی داشته باشند اما اهل تحمیدند, اهل تسبیحاند, اهل تحلیلاند, اهل تکبیرند با همین لذّت میبرند با همین در تکاملاند وَآخِرُ دَعْوَاهُمْ أَنِ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ پس میوهیافتن آنها با سبحان الله است, برخورد آنها مسالمتآمیز است بعد از اینکه میوه را مِیل کردند وَآخِرُ دَعْوَاهُمْ أَنِ الْحَمْدُ لِلَّهِ اینها از این ذکر خدا بیش از آن لذّت میبرند مثل فرشتهها. خب, پس در آنجا لذّت از همین قبیل است و دوام لذّت هم از همین قبیل است اُکل او دائم است برای اینکه تسبیح اینها دائم است تحمید اینها دائم است و مانند آن.
پرسش: کریمهٴ آخر سورهٴ کهف أَنَا بَشَرٌ مِثْلُکُمْ دربارهٴ چه کسی است؟
پاسخ: بشر عادی دیگر یَأْکُلُ الطَّعَامَ وَیَمْشِی فِی الْأَسْوَاقِ (3) من متولّد شدم, پدر و مادر دارم, مکلّف هم هستم, مثل شما میمیرم همین.
پرسش:...
پاسخ: بله دیگر آنچه را که.
پرسش:...
پاسخ: بله, آن به جهت ولایتشان است که مسلّط شد در همان جریانی که فرمود: «ما قلعت باب خیبر... بقوة جسدیه و لا حرکة غذائیة لکنّی ایدت بقوة ملکوتیة و نفس بنور ربّها مضیئةٍ» (1) که آن بزرگوار میگوید قوّت جبرئیل از مطبخ نبود فرمود اینکه دیدی من درِ خیبر را کَندم نه در اثر اینکه غذای خوبی خوردم بعضیها هم که نقل کردند حضرت نرفت دست بزند درِ خیبر را باز کند همین که اراده کرد در کَنده شد نفرمود با دست این «بقوّة ملکوتیه» است دیگر. خب, اینها مریض میشوند, اینها سالماند, اینها میمیرند اینها سنگ اگر به پیشانی آنها بخورد میشکند, لب و دندان اینها سنگ بخورد میشکند خب همین است. فرمود این دو مطلب را بگو به مردم قُلْ این وحی الهی است تا از تو توقّعی نداشته باشند اما از آن به بعد دیگر جوامعالکلمی کلّ عالَم زیرمجموعه ولایت است قُلْ إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ مِثْلُکُمْ این جهت, اما یُوحَی إِلَیَّ این میشود وحی و نبوّت چون صادر اولاند, جوامعالکلماند آن قُل لَّوْ کَانَ الْبَحْرُ مِدَاداً لِکَلِمَاتِ رَبِّی زیرمجموعه اینهاست برای اینکه صادر ثانی و ثالث و رابعاند دیگر, اگر «أول ما خَلق الله نور نبیّنا» (2) است و اگر این اهل بیت در آن مقام قُدسی نور واحدند پس این نور میشود صادر اول, میشود جوامعالکلم بقیه زیرمجموعه اینها هستند دیگر اگر آنها عالِم باشند به گذشته و آینده به تعلیم الهی که محذوری ندارند و اگر وجود مبارک آدم معلّم ملائکه است مقام آدمیّت معلّم است نه آدمِ شخصی که بگوییم قضیّة فی واقعة و تمام شد الیوم وجود مبارک ولیّ عصر(ارواحنا فداه) معلّم ملائکه است این مقام, مقام معلّم است یَا آدَمُ أَنْبِئْهُمْ (3) یعنی مقام آدمیّت, مقام انسان کامل مقام معلّم ملائکه بودن است این باید جوامعالکلم باشد تا کلمات دیگر را زیرمجموعه خود داشته باشد فرمود به مردم بگو هر روز مزاحم تو نشوند هر روز از تو معجزه نخواهند بله, اگر ارادهٴ الهی شد شَقّ قمر میشود, شقّ دریا میشود, شقّ صحرا میشود, شقّ سنگ میشود, شقّ زمین میشود همهٴ اینها را خدا شق کرده دیگر فرمود: اضْرِب بِعّصَاکَ الْبَحْرَ (4) که شقّالبحر شد, در جریان قارون فرمود: فَخَسَفْنَا بِهِ وَبِدَارِهِ الْأَرْضَ (5) این شقّالأرض شد, اقْتَرَبَتِ السَّاعَةُ وَانشَقَّ الْقَمَرُ (6) آن شقّالأرض شد اگر نار بود, هوا بود, زمان و زمین بود مُنشق شد فرمود اگر وحی الهی باشد و دستور الهی باشد تو چون جامعالکلمی و جزء جوامعالکلمی همهٴ این کلمات به اذن من از تو پیروی میکنند قُلْ إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ یک, مِثْلُکُمْ دو, اما یُوحَی إِلَیَّ این میشود نبوّت, چه چیزی به من وحی فرستاده میشود؟ توحید و معاد پس نبوّت من ثابت میشود با یُوحَی إِلَیَّ نبوّت و معاد ثابت میشود به أَنَّمَا إِلهُکُمْ إِلهٌ وَاحِدٌ این یک, فَمَن کَانَ یَرْجُوا لِقَاءَ رَبِّهِ دو, چون مبدأ حق است, منتها حق است چه اینکه در بحث روز قبل داشتیم بین آن آغاز و انجام راه هست راه هم همان صراط مستقیم است و دین راه که شد راهنما میخواهد آن راه چیست؟ عمل صالح است فَلْیَعْمَلْ عَمَلاً صَالِحاً این اختصاصی به صوم و صلات ندارد چه صوم باشد, چه صلات باشد, چه عمل فردی باشد, چه عمل جمعی باشد این عمل صالح را أیّ عملٍ کان این را مخلوط نکنید فَلْیَعْمَلْ عَمَلاً صَالِحاً وَلَا یُشْرِکْ بِعِبَادَةِ رَبِّهِ أَحَداً چه شرک خفیّ چه شرک جلیّ, چه شرک مستور چه شرک مشهود, چه شرک مغفول چه شرک غیر مغفول این هم نکره در سیاق نفی است شما چه چیزی میخواهید؟ شما دیگری را که شریک کار خود قرار میدهی این مشرک که دیگری را شریک در دیدن یا شنیدن قرار میدهد میشود مُرایی یا میشود اهل سُمعه چه چیزی طلب میکند یا میخواهد به خیر دیگری برسد یا از شرّ دیگری مصون بماند این دعای نورانی جوشن کبیر که ضارّ و نافع را منحصر در خدا کرده پس او ضارّ است او نافع است خب این دوتا دنبال دیگری که نمیگردد قبلاً هم از صدرالدین قونوی نقل شد که هیچ کسی عمداً گناه نمیکند مگر اینکه او مشرک است اصلاً گناه به شرک برمیگردد منتها چون این گناهها شرک خفی است, شرک مستور است, شرک ضعیف است امید بخشش است چرا گناه نمیکند مگر اینکه مشرک باشد؟ برای اینکه یا به دیگری معتقد شد که کار دست اوست او ضار است او نافع است چیزی از او در میآورد در حالی که ضار و نافع خداست دیگر لاَ یَمْلِکُونَ لِأَنفُسِهِمْ ضَرّاً وَلاَ نَفْعاً وَلاَ یَمْلِکُونَ مَوْتاً وَلاَ حَیَاةً وَلاَ نُشُوراً (7) دیگری مشکل خودش را حل نمیکند چه رسد به مشکل شما یا برای این است یا نه, برای نفع از دیگری یا در امان بودن از ضرر دیگری نیست یک گناه شخصی است دارد نامحرمی را نگاه میکند یک وقت است که برای اینکه از خیر دیگری بهرهای ببرد یا از شرّ دیگری محفوظ بماند بیراهه میرود یا راه کسی را میبندد این شرک است در ربوبیّت که دیگری را شریک خدا قرار میدهد یک وقت است نه, دارد دروغ میگوید یا نامحرم نگاه میکند این خودش را شریک خدا قرار میدهد, چرا؟ تحلیل آن بزرگوار این است اگر کسی چشمش افتاد به نامحرم یا کاری را سهواً, خطئاً, نسیاناً, اضطراراً, اضطراباً نمیدانم الجائاً, اجباراً, اکراهاً انجام داد که بر اساس حدیث رفع گناه نیست اگر کاری را عالماً عامداً بدون عذر دارد انجام میدهد این گناه است معنای گناه عمدی یعنی چه؟ یعنی خدایا من میدانم شما این را فرمودی در قرآن گفتی قُل لِّلْمُؤْمِنِینَ یُغُضُّوا مِنْ أَبْصَارِهِمْ (8) گفتی من هم اضطرار ندارم یک وقت است طبیب است دارد معاینه میکند حرف دیگر است من هم هیچ عذر ندارم, هیچ عذر ندارم اضطراری نیست چشمم نیفتاد ولی میخواهم بیفتد و میدانم تو در قرآن گفتی قُل لِّلْمُؤْمِنِینَ ولی به نظر من باید این کار را انجام بدهم این حرف همان حرف شیطان است دیگر همان شرک است دیگر هیچ یعنی هیچ شما هیچ گناه نداری مگر اینکه به شرک برمیگردد یا شرک, شریک قرار دادن دیگری است که من این کار را میکنم از خیر دیگری استفاده ببرم یا از ضرر دیگری مصون بمانم خب این دیگری را شریک خد ا قرار دادن است یا نه, داری نامحرمی را نگاه میکند عالماً عامداً هیچ اضطراری هم در کار نیست چشمش هم نیفتاده میگوید خدایا تو فرمودی که این کار حرام است ولی به نظر من نه, عیب ندارد من دارم نگاه میکنم این غیر از آن است؟ غیر از أَنَا خَیْرٌ مِنْهُ (9) است حرف شیطان غیر از این بود گفت شما فرموید که سجده بکن ولی به نظر من أَنَا خَیْرٌ مِنْهُ هیچ گناهی نیست مگر اینکه به شرک برمیگردد لذا مَا یُؤْمِنُ أَکْثَرُهُم بِاللَّهِ إِلّا وَهُم مُشْرِکُونَ (10) همین است دیگر, بنابراین در آن آیه که فرمود اکثر مؤمنین مشرکاند سرّش همین است البته در ذیل آن روایتی بود که قبلاً هم آن روایات خوانده شد که امام(سلام الله علیه) فرمود اینکه میگویند «لو لا فلان لهلکتُ» یکی از مصادیق این است.
1) (17) . بحارالأنوار, ج21, ص26.
2) (18) . ر.ک: بحارالأنوار, ج1, ص97.
3) (19) . سورهٴ بقره, آیهٴ 33.
4) (20) . سورهٴ شعراء, آیهٴ 63.
5) (21) . سورهٴ قصص, آیهٴ 81.
6) (22) . سورهٴ قمر, آیهٴ 1.
7) (23) . سورهٴ فرقان, آیهٴ 3.
8) (24) . سورهٴ نور, آیهٴ 30.
9) (25) . سورهٴ اعراف, آیهٴ 12.
10) (26) . سورهٴ یوسف, آیهٴ 106.
خب, وَلَا یُشْرِکْ بِعِبَادَةِ رَبِّهِ أَحَداً نه خود را که بعد بگویم فلان شخص به اینجا رسیده, نه دیگری را این حرفی است که ما از این آیه میفهمیم اما آنها که راههای دیگری را طی میکنند گفتند که ما این طور میفهمیم ولی مفسّران عادی طور دیگر میفهمند حق با آنهاست الآن ما که داریم حرف آن آقا را نقل میکنیم برای دو نکته است یکی اینکه ایشان میگوید حرف مفسّران صحیح است که وَلَا یُشْرِکْ بِعِبَادَةِ رَبِّهِ أَحَداً یعنی هیچ کس را شریک کار قرار ندهد, ریا نکند, سُمعه نکند و اینها اما راهی که ماها داریم این راه میگوید هم صحیح است این را نقل میکنیم تا روشن بشود که سخن غالب آنها این است یعنی آنها که کتابهای عرفان نظری را نوشتند اهل این رشتهاند کتاب نوشتند آنها میگویند مقام احدیّت در دسترس احدی نیست شما میخواهی احد را عبادت کنی یا رب را؟ شما فقط رب را عبادت کن احدیّت را بخواهی با ربوبیّت هماهنگ کنی که هم ربوبیّت را عبادت کنی هم احدیّت را شدنی نیست چون آنجا که جای احدیّت است تو نیستی اگر جای احدیّت است احدی در قبال احدیّت نیست قبلاً هم در ذیل همین آیه سورهٴ مبارکهٴ «کهف» که محلّ بحث است در ذیل آیهٴ 28 همین سوره که فرمود: یُرِیدُونَ وَجْهَهُ حرف ایشان را نقل کردیم که گفته اصلاً ذات اقدس الهی در دسترس درک هیچ پیغمبری نیست و سیدناالاستاد مرحوم علامه(رضوان الله علیه) هم ذیل همین آیه گفته بود که «و أمّا الذات المتعالیة فلا سبیل إلیه لأحد» همه وجه الله را عبادت میکنند او مقام بسیط محض که بسیطِ صِرف است یا همه یا هیچ همه محال است پس هیچ ما با وجه خدا کار داریم با ربّ کار داریم با خالق کار داریم با همین اسمای حُسنای الهی کار داریم مفاهیمی از این اسما به دست میآوریم که پشت این مفاهیم مصداقی هست اینها که ماهیّت نیست که او را نشان بدهد مفهوم است مصداقی هست برای ما نسبت به ذات همین است این است که سیدناالاستاد امام(رضوان الله علیه) در همان تعلیقاتشان بر فصوص فرمود: «و أمّا الهویّة المحضه» ذات احدیّت این نه معبود هیچ پیغمبر است این نه مشهود هیچ پیغمبر است این نه مقصود هیچ پیغمبر است سهتا قضیه سالبه را ذکر کردند برای همین است برای اینکه او بسیط محض است نمیشود گفت من قدری از او فهمیدم اینکه میگویند به قدر خودمان, به قدر خودمان از باب تشبیه معقول به محسوس این است این آفتاب که جِرمش برای ما قابل دیدن نیست که بارها به عرض رسید حتی در زمان کسوف میگویند اگر کسی با چشم غیر مسلّح بخواهد گوشهای از آن آفتاب را ببیند کور میشود چه رسد به خود جرم شمس, جرم شمس برای ما دیدنی نیست آنچه ما میبینیم نور اوست عالَم را نور آفتاب اداره کرده و ما هم تردید نداریم که آفتاب را میبینیم چون نور او را میبینیم اما همان آفتاب در برابر یک آینهٴ ده سانتی خود آن آفتاب بتمامه خودش را نشان داد اما این آینه ده سانتی به اندازهٴ خودش میبیند اینکه گفته شد:
آب دریا را اگر نتوان کشید هم به قدر تشنگی باید چشید
این به قدر تشنگی برای این سطح است نه آن سطح است نه یعنی عبدِ سالک بالا میرود, بالا میرود خدا را به اندازهٴ خودش میشناسد خیر, این پایین است, پایین است, پایین است
او با صد هزار جلوه برون آمده که من با صد هزار جلوه تماشا کنم تو را
اما این به اندازهٴ خودش الله را میبیند الله تبعیض نشد خدا بعضش را نشان داد همهاش را نشان داد اما این آینه به اندازهٴ خودش الله را میبیند اگر اندازه است در زمین است نه مافوق, در طبیعت است نه مافوق طبیعت احد را اینها این طور معنا میکنند گرچه ما که دستمان از همه جا کوتاه است از همین احد مانند سایر مفسّرین همین را میفهمیم که بنده موظّف است هیچ کسی را شریک عبادت خود قرار ندهد نه ریا کند نه سُمعه ولی حرف آن بزرگان این است که مقام احدیّت معروف هیچ کسی نیست, معقول هیچ کسی نیست, مشهود هیچ کسی نیست تا او را بتواند عبادت کند فرمود مواظب باش تو فقط مقام ربوبیّت را میتوانی عبادت کنی برای اینکه با احدیّت رابطه نداری. حالا انشاءالله هر جا هستید جعلکم مبارکاً أینما کنتم حشرتان با قرآن و عترت باشد در سخنرانیها در مجالس در مباحث در مطالعات با کتاب الهی باشید که انشاءالله سفیران حق باشید.
«غفر الله لنا و لکم و السلام علیکم و رحمة الله و برکاته»