ghaemiyeh.com
سرشناسه:جوادی آملی، عبدالله،1312
عنوان و نام پدیدآور:آرشیو دروس خارج تفسیر آیت الله العظمی عبدالله جوادی آملی87/عبدالله جوادی آملی.
به همراه صوت دروس
منبع الکترونیکی : سایت مدرسه فقاهت
مشخصات نشر دیجیتالی:اصفهان:مرکز تحقیقات رایانه ای قائمیه اصفهان، ۱۳96.
مشخصات ظاهری:نرم افزار تلفن همراه و رایانه
موضوع: خارج تفسیر
وَلَقَدْ کَرَّمْنَا بَنِی آدَمَ وَحَمَلْنَاهُمْ فِی الْبَرِّ وَالْبَحْرِ وَرَزَقْنَاهُم مِنَ الطَّیِّبَاتِ وَفَضَّلْنَاهُمْ عَلَی کَثِیرٍ مِمَّنْ خَلَقْنَا تَفْضِیلاً(70)
بعد از اینکه بسیاری از نعمتهای الهی را نسبت به انسان برشمرد و اینکه اینها مسخّر انساناند و تسخیرکنندهٴ اینها ذات اقدس الهی است نه خود انسان و خداوند موجودات آسمانی و زمینی را برای انسان مسخّر کرد و ضمناً هم اشاره فرمودند که توفیق بهرهبرداری از دریا و صحرا را خداوند به انسان عطا کرد انسانشناسی شفاف و روشنی را طرح کرد.
فرمود انسان حقیقتی است جدای از همه حقایق موجود در عالم طبیعت از جماد که جداست، از نبات که جداست، از حیوانات هم کاملاً جداست یک چیز دیگری است این چیز دیگر را در سورهٴ مبارکهٴ «مؤمنون» که قبلاً آیهاش اشاره شد آنجا بیان کرد. فرمود: (وَلَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ مِن سُلاَلَةٍ مِن طِینٍ) آیه دوازده به بعد سورهٴ مبارکهٴ «مؤمنون» (وَلَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ مِن سُلاَلَةٍ مِن طِینٍ) این اصلِ انسان، نسلش را (ثُمَّ جَعَلْنَاهُ نُطْفَةً فِی قَرَارٍ مَّکِینٍ) این جریان آفرینش نسل انسان همانند نسل حیوانات دیگر است آنها که با توالد تکثیر نسل میکنند نطفه است و در قرار معیّنی آرام جا میگیرد.
پرسش:...
پاسخ: بله، حالا آن تفاوت در (ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقاً آخَرَ) است که در آیه خواهد آمد.
فرمود: (ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً) این در حیوانات هم هست (فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً) این در حیوانات هم هست، (فَخَلَقْنَا الْمُضْغَةَ عِظَاماً) این هم در حیوانات هست، (فَکَسَوْنَا الْعِظَامَ لَحْماً) این هم در حیوانات هست، از آن به بعد تفاوت انسان از حیوانات روشن میشود
فرمود: (ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقاً آخَرَ)(1)
ما او را چیز دیگر کردیم آن چیز دیگر از سنخ این امور طبّی و طبیعی و فیزیکی و امثال ذلک نیست که بیان بکند آن یک چیز دیگر است پس انسان یک حقیقت دیگری است با اینها فرق میکند (ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقاً آخَرَ) این یک مطلب.
چون آیات «بعضها یفسّر بعضا» مشخص میشود که معیار فضیلت انسان چیست و آن حقیقت چیست و اگر آن حقیقت را پاس ندارد چگونه سقوط میکند عمده آن است که اینجا فرمود انسان یک چیز دیگری است با موجودات دیگر فرق میکند.
مطلب دوم آن است که تمام این ضمیرها به همان انسان برمیگردد نفرمود وقتی جنین شد ما به او چیز دیگر دادیم
نظیر (نَفَخْتُ فِیهِ مِن رُوحِی)(2)
این (نَفَخْتُ فِیهِ مِن رُوحِی) با روایاتی که دارد ارواح قبل أبدان خلق شدند با آنها هماهنگاند اما این آیه میفرماید ما همین انسان را چیز دیگر کردیم نه یک چیز دیگر به او دادیم اگر روح که چیز دیگری است از خارج به انسان افاضه و اضافه بشود با آن آیات (نَفَخْتُ فِیهِ مِن رُوحِی) هماهنگ است اما اینگونه از آیات میفرماید ما همین انسان را چیز دیگر کردیم (ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقاً آخَرَ) این با مبنای جسمانیةالحدوث و روحانیةالبقاء نزدیک خواهد بود آن آیات با «خلق الله الأرواح قبل الأجساد»(3)
نزدیک خواهد بود کسانی که قائلاند که نفس جسمانیةالحدوث و روحانیةالبقاست آن روایات را هم قبول دارند میگویند آن روایات ناظر به وجود عقلی نفس است این آیه ناظر به وجود نفسیِ نفس است جمعی بین این طایفهٴ از آیات با آن طایفه از روایات میکنند. ولی به هر تقدیر ظاهر این آیه این است که انسان چیز دیگر شد نه یک چیز دیگری به انسان دادند «ثم أتیناه شیئاً آخر» نیست (ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقاً آخَرَ)(1)
ما او را چیز دیگر کردیم آن چیز دیگر چیست به وسیله این آیه روشن نیست، خب.
پرسش:...
پاسخ: خب حیوانات هم نطفههایشان با هم فرق میکند پرندهها با.
پرسش:...
پاسخ: خب بله، آن در آیه (وَشَارِکْهُمْ فِی الْأَمْوَالِ وَالْأَوْلاَدِ)(2)
مشخص شد آن در (وَشَارِکْهُمْ فِی الْأَمْوَالِ وَالْأَوْلاَدِ) که عندالنکاح اگر بسمالله بگویند، آیه بخوانند، روایت بخوانند، دعا بخوانند خیلی فرق میکند غذای طیّب و طاهر باشد خیلی فرق میکند آن بیان نورانی حضرت که مرحوم صاحب وسائل هم نقل کرده که مال حرام «یَبین فی الذریّه»(3)
که تا ذریّه آدم هم مال حرام اثر دارد آن روایت هم که قبلاً نقل کردیم ان هم اثر دارد اینها امور خارجیه است که منشأ تغییر در انسان است اما خود انسان را ذات اقدس الهی میفرماید ما این را چیز دیگر کردیم.
مطلب دیگر اینکه، اینکه فرمود: (لَقَدْ کَرَّمْنَا بَنِی آدَمَ) این ناظر به انبیا و اولیا و امثال ذلک نیست این ناظر به خود حقیقت انسان است انسان اصولاً یک موجود کریم است یک سرمایه خوبی ما به او دادیم حالا اگر از این سرمایه استفادهٴ خوب کرد که مشمول آیه سورهٴ مبارکهٴ «آلعمران» خواهد شد که گذشته از این کرامت ابتدایی که سرمایه است یک کرامت کسبی هم دارد و یک کرامت موهبتی آیه 33 سورهٴ مبارکهٴ «آلعمران» این است (إِنَّ اللّهَ اصْطَفَی آدَمَ وَنُوحاً وَآلَ إِبْرَاهِیمَ وَآلَ عِمْرَانَ عَلَی الْعَالَمِینَ) آنها ممتازند دیگر آنها (عَلَی کَثِیرٍ مِمَّنْ خَلَقْنَا) نیستند آنها علی العالمین افضلاند اینها آن سرمایههای اوّلی را حفظ کردند و راه فراوانی برای درآمد بر اساس آن سرمایه طی کردند بعد ذات اقدس الهی موهبتهای فراوانی هم به اینها عطا کرده است اینها صفوةاللهاند، مجتبای الهیاند و مشمول همین آیهاند (إِنَّ اللّهَ اصْطَفَی) پس آیه محلّ بحث ناظر به کرامت خود انسان است یعنی این موجود گوهر گرانبهایی است حالا اگر خودش را به هدر دارد یک راه، خودش را کامل کرد راه دیگر این یک موجود گرانبهایی است و با حیوانات دیگر هم فرق میکند، با موجودات دیگر هم فرق میکند اصلاً چیز دیگر است (ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقاً آخَرَ).
مطلب بعدی آن است که تکریمی که تفضیل است تکریمی که در چند آیه قبل بود در مقابل تفضیل نیست این بیانی که سیدناالاستاد مرحوم علامه(رضوان الله علیه) در المیزان داشتند که (لَقَدْ کَرَّمْنَا بَنِی آدَمَ) بعد فرمود: (وَفَضَّلْنَاهُمْ) فرمودند تکریم آن جنبهٴ نفسی است، تفضیل آن جنبهٴ نسبی است فرمایششان در اینباره است که تکریمی که در مقابل تفضیل قرار میگیرد تفاوتشان این است یکی امر نفسی است که این در ذات خودش یک گوهر گرانبهاست، یکی هم ناظر به آن است که نسبت به موجودات دیگر افضل است(1)
فرمایش ایشان این نیست که اصلاً تکریم امر نسبی نخواهد بود و در مورد فضیلتهای نسبی به کار نمیرود زیرا در همین سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» چند آیه قبل شیطان به ذات اقدس الهی عرض کرد همین انسانی که (کَرَّمْتَ عَلَیَّ) (قَالَ أَرَأَیْتَکَ هذَا الَّذِی کَرَّمْتَ عَلَیَّ) همین سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» آیه 62 یعنی تو انسان را بر من گرامی داشتی معلوم میشود تکریم با تفضیل هم همراه است میتواند امر قیاسی و نسبی هم باشد (أَرَأَیْتَکَ هذَا الَّذِی کَرَّمْتَ عَلَیَّ) پس فرمایش ایشان ناظر به این است که اگر تکریم در قبال تفضیل قرار بگیرد چون تفصیل قاطع شرکت است، تفضیل غیر از تکریم است، اگر در مقابل تفضیل قرار نگیرد شامل او هم میشود نظیر (أَرَأَیْتَکَ هذَا الَّذِی کَرَّمْتَ عَلَیَّ)(2).
مطلب بعدی آن است که در آن نوبت قبل اشاره شد که کرامت از واژههای عربی مبین است که معادل فارسی او یا نیست یا بسیار کم است چون کریم غیر از سخیّ است، کریم غیر از جواد است چه اینکه کریم غیر از کبیر است و کریم غیر از عظیم است یک برجستگی و وارستگی و جلا و عظمتی در معنای کرامت نهفته شده که انسان موجودی است کریم و منشأ پیدایش کرامت انسان هم تعلیم خدای سبحان است که به اسم اکرم ظهور کرده است در سورهٴ مبارکهٴ «علق» در بخش نخستیناش اینچنین آمده (اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّکَ الَّذِی خَلَقَ ٭ خَلَقَ الْإِنسَانَ مِنْ عَلَقٍ) که مشابه همان بخشهای اوّلی سورهٴ مبارکهٴ «مؤمنون» است (اقْرَأْ وَرَبُّکَ الْأَکْرَمُ ٭ الَّذِی عَلَّمَ بِالْقَلَمِ ٭ عَلَّمَ الْإِنسَانَ مَا لَمْ یَعْلَمْ) خب اگر خدای اکرم تعلیم میدهد یعنی درس کرامت میدهد دیگر بر اساس تناسب حکم و موضوع و عنوان مُشیر اگر گفتند یک فقیه تدریس میکند یعنی درس فقه میدهد، اگر گفتند یک حکیم تدریس میکند یعنی درس حکمت میدهد، اگر گفتند اکرم تدریس میکند یعنی درس کرامت میدهد دیگر، خب خدای اکرم درس میدهد.
اسمای حُسنای الهی گاهی در اول آیه است، گاهی در آخر آیه هر اسمی که در آیه ذکر شد خواه در صدر آیه، خواه در ساقهٴ آیه ضامن مضمون آن آیه است یعنی محتوای آن آیه را اگر کسی بخواهد تحلیل کند، تعلیل کند علّت این محتوا همان نام مبارک خداست اگر ذات اقدس الهی از پذیرش توبه و عفو و گذشت سخن گفته است آیهای که محتوای آن بخشش و گذشت الهی است اول یا آخر آن آیه این دارد که (إِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ)(1)
چون یکی از اسمای حسنای خدا رحیمبودن است، غفوربودن است لذا از لغزشها میگذرد یا اگر درباره (السَّارِقُ وَالسَّارِقَةُ فَاقْطَعُوا أَیْدِیَهُمَا)(2)
شد در پایانش عزّت خدا مطرح است، نه مغفرت خدا آنجا دیگر (اللّهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ) نیست آنجا (إِنَّ اللّهَ عَزِیزٌ حَکِیمٌ) است و امثال ذلک. وقتی در آغاز آیه دارد که خدای اکرم تدریس میکند یعنی درس کرامت میدهد کرامتی که برای خودش است به انسان میدهد پس انسان در کریمشدن میشود خلیفهٴ خدا و سند کرامت انسان هم خلافت اوست، خب چرا انسان کریم است؟ برای اینکه خلیفةالکریم است و جانشین کریم است و خلیفهٴ کریم کرامت دارد دیگر اگر (إِنِّی جَاعِلٌ فِی الأَرْضِ خَلِیفَةً)(3)
مطرح است و اگر انسان خلیفهٴ کریم است خلیفهٴ کریم کرامت خواهد داشت.
پس «الإنسان کریمٌ لقوله سبحانه وتعالی (لَقَدْ کَرَّمْنَا بَنِی آدَمَ)» چرا انسان کریم است؟ «لأن الانسان خلیفة الله وکلّ من کان خلیفة الله فهو کریم لأنّ الله کریم و خلیفة الکریم کریم» پس پشتوانهٴ کرامت انسان خلافت اوست ولی هنوز بحث به پایان نرسیده پس انسان کریم است چون خلیفهٴ کریم است از این به بعد «الخلافة ما هی»، «الخلیفة من هو» خلافت آن است که حرف آن مستخلفعنه مطرح بشود فرمان او، حُکم او مطرح بشود خلیفه کسی است که کار مستخلفعنه را بکند، پیام مستخلفعنه را برساند، خب اگر کسی نانِ خلافت را خورد، احترام خلافت را مصادره کرد حرف خودش را زد این کار میشود غصب این دیگر خلیفه نیست وقتی خلیفه نبود کرامت ندارد، وقتی کرامت نبود میشود غاصب، وقتی غاصب بود به او میگویند (أُولئِکَ کَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ)(4)
دیگر چون این آیه که مربوط به انبیا و اولیا نیست آیهای که مربوط به انبیا و اولیاست همان آیه 33 سورهٴ مبارکهٴ «آلعمران» است که (إِنَّ اللّهَ اصْطَفَی).
بنابراین کسی را بیاورند جانشین یک مبدأ قُدسی قرار بدهند این به میل خود کار بکند این میشود (أَفَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَوَاهُ)(1)
این دیگر خلافت را غصب کرده، کرامت را غصب کرده، پس انسان اینچنین نیست که ذاتاً کریم باشد او را معلّم اکرم درس کرامت داده است این یک و اینچنین نیست که کرامت را به او هِبه کرده باشد بیمسئولیت سندِ کرامت او خلافتِ اوست چون خلیفةالکریم است کریم است و خلافت هم معنایش این است که آن خلیفه کار مستخلفعنه را بکند، حرف مستخلفعنه را بزند، دستور مستخلفعنه را انجام بدهد سه، حالا اگر نان کرامت را خورد، احترام کرامت را غصب کرد و حرف خودش را زد میشود (أَفَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَوَاهُ) این چهار، آنگاه به او تَشر میزنند همانطوری که به شیطان تَشر زدند گفتند (فَمَا یَکُونُ لَکَ أَنْ تَتَکَبَّرَ فِیهَا)(2)،
(فِیهَا) یعنی در این منزلت جای تکبّر نیست برو پایین میخواهی به میل خودت رفتار بکنی برو پایین اینجا جای آدم بد نیست نفرمود «ما یکون لک أن تتکبّر» فرمود بالأخره ما اینجا آدمهای بد راه نمیدهیم جاهایی هستند که افراد بد مدّتی میتوانند کار بد بکنند تا ما به حسابشان برسیم اما اینجا اصلاً جا برای کار بد نیست (فَمَا یَکُونُ لَکَ أَنْ تَتَکَبَّرَ فِیهَا) این چون در مقام تهدید است مفهوم دارد جاهای دیگر ممکن است انسان متکبّرانه و مستکبرانه رفتار بکند تا در معاد به حسابشان برسند اما اینجا که نشئهٴ کرامت است جا برای تکبّر نیست باید هبوط کنی، اگر کسی روی صندلی کرامت نشسته است باید بداند این صندلی کرامت روی میز خلافت است اگر کسی خلیفةالله است کریم است و اگر کسی خلیفةالله است باید حرفهای مستخلفعنهاش را بگوید اگر کسی قائممقام یک مدیرکل است و امضای او خریدار دارد و محترم است باید مَنویات آن مدیرکل را انجاام بدهد نه اینکه میز مدیرکل را غصب بکند، مصادره بکند امضای از طرف مدیرکل بکند این حقوق را بگیرد آن وقت کار خودش را بکند، حرف خودش را بزند.
پس بنابراین این (لَقَدْ کَرَّمْنَا بَنِی آدَمَ) برای انسان است بالقول المطلق فرمود انسان یک حقیقت جدایی دارد اگر کسی این حقیقت را حفظ کرد کمکم یا در همان حدّ آیه 33 سورهٴ مبارکهٴ «آلعمران» میرسد به آن حدّ نائل میشود که (إِنَّ اللّهَ اصْطَفَی آدَمَ وَنُوحاً) یا نزدیک به آنها و شاگردان آنها میشود که «طوبیٰ له وحُسن مآب» نشد، این سرمایه را هدر میدهد چون سرمایه را هدر میدهد یا گرفتار اجوفین میشود که (أُولئِکَ کَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ)(1)
یا خوردن و نوشیدن و پوشیدن و اینها برای او مهم نیست باند سیاسی و حزب سیاسی و فتنههای سیاسی و اینها برایش مهم است میشود (شَیَاطِینَ الْإِنْسِ وَالْجِنِّ)(2)
نقشهکشیدن و باند سیاسی بودن و مَکر و حیله کردن و اینها برای او مهم است میشود «کالانعام» یا از طرف حیله یا از طرف اکل شُرب یا از طرف لذایذ دیگر به هر طرف برود میگویند که (فَمَا یَکُونُ لَکَ أَنْ تَتَکَبَّرَ فِیهَا فَاخْرُجْ)(3)
این (أُولئِکَ کَالْأَنْعَامِ) (شَیَاطِینَ الْإِنْسِ وَالْجِنِّ) حقیقت است و مانند آن، خب.
پس سند کرامت، خلافت است و خلافت اگر درست عمل نشود این خطر را دارد اما اگر درست عمل شد چه چیزی درمیآید؟ ذات اقدس الهی انسان را خلیفهٴ خود قرار داد خلیفهٴ خود قرار داد در آسمانها، خلیفهٴ خود قرار داد در زمین، خلیفهٴ خود قرار داد در دریا، خلیفهٴ خود قرار داد در دنیا و مهمتر از همه و بالاتر از همه دو چیز دیگر است یکی اینکه خلیفهٴ خود قرار داد در اینکه معلم ملائکه بشود، یکی اینکه خلیفهٴ خود قرار داد در اینکه بهشت را بسازند ساخت و ساز دنیا و برجسازی و سدسازی این از هر کسی برمیآید اما بهشتسازی کار هر کسی نیست بهشت که ساخته نیست که در معراج وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) این حدیث معروف است که وجود مبارک حضرت دید که این فرشتهها آجرهاهایی که «لِبنة من ذهب ولِبنة من فضّه»(4)
با آن آجرها دارند این قصرها و غُرف مَبنیه را میچینند گاهی میچینند، گاهی آرام میشوند حضرت از فرشتهای که همراهش بود سؤال کرد که این ملائکه که خسته نمیشوند چرا گاهی میچینند، گاهی نمیچینند؟ عرض کرد اینها منتظر مصالح ساختمانیاند مصالح باید بیاید تا اینها بچینند فرمود مصالح چیست؟ عرض کرد اعمال صالح، اذکار، عقاید، «لا إله الاّ الله»، «سبحان الله» کارِ خیر، نیّت خیر، اقدام خیر هر کار خیری که انسانِ مؤمن انجام میدهد این «لِبنة من ذهب ولِبنة من فضّه» آجر میشوند میدهند به ملائکه اینها غُرف مبنیه را میچینند و انسان خلیفةالله است در ساختن بهشت این مقام برای ماست. در روایات ما هم هست
که «الجَنّة قِیعان»(1)
عرصه را خدا داد ولی اعیان را انسان باید بسازد دیگر این طور نیست که آنجا ساختمانی باشد بیکار بعد به آدم بگویند برو آنجا میگویند خودتان باید بسازید اشجارش این طور است، غُرف مَبنیهاش این طور است فرمود «الجنة قِیعان» اینکه میگویند بیابان قاع، (قَاعاً صَفْصَفاً) همین است قِیعان چنین بیابانی را میگویند فرمود سرزمین بهشت جای بازی است چیزی در آن نیست اگر اشجار است شما میسازید، اگر عیون است شما میجوشانید و اگر غُرف مبنیه است شما میسازید این میشود انسان.
پرسش:...
پاسخ: بسیار خب، خیلیها هم به مقصد میرسند دیگر این اوّلین و آخرینی که شما حساب میکنید عدهای در آن ظالم و فاسدند اما اکثری به طرف صلاح حرکت میکنند دیگر.
غرض آن است که این بنیآدم اگر کرامت دارد به استناد خلافت اوست و خلافت او در کارهای جزیی مشخص است کارهایی جزیی همان که در سورهٴ مبارکهٴ «یونس» و جای دیگر بیان فرمود، فرمود: (هُوَ أَنشَأَکُم مِنَ الْأَرْضِ) که بحثش قبلاً گذشت (وَاسْتَعْمَرَکُمْ فِیَها)(2)
خدای سبحان شما را از زمین رویانید این یک، استعمار کرد این استعمار از بهترین، پاکترین واژههای قرآنی است بعد وقتی به دست غاصبان و ظالمان افتاد از پلیدترین واژهها درآمده. استعماری که قرآن به کار میبرد و از مقدّسترین واژههای الهی است این است که ذات اقدس الهی آسمان را با همه امکانات، زمین را با همه امکانات، دریا را با همه امکانات، سلسله جبال را با همه معادن نقد آفرید انسان را هم آفرید و به جِدّ از انسان خواست که این محدوده را آباد کند و آقای خود باشد این «الف» و «سین» و «تاء» منقوطه «استعمر» آن طلب شدید را میفهماند (وَاسْتَعْمَرَکُمْ فِیَها) خدا مستعمِر است شما جزء مستعمَرهای خدایید از شما به جِدّ خواست که کار کنید و آباد کنید همهٴ نعمتها را رایگان داد آن عقل و هوش و مجاری ادراکی و تحریکی را هم رایگان داد کلاً انسان در کنار مائده و سفرهٴ الهی نشسته است فرمود این نعمت، این هم مجاری ادراک و عقد کار بکن، آباد بکن، آقای خود باش این معنی استعمار قرآنی است (وَاسْتَعْمَرَکُمْ فِیَها).
همین واژه پربرکت به صورت نحسترین واژه درآمده این بیگانه از جای دور حرکت کرده یا از آن طرف آب حرکت کرده گفته همه این امکانات زمین برای شما، این منابع نفت و گاز برای شما، این دریا و صحرا برای شما، این هوش و عقل و خرد خدادادِ شما برای شما، برای من کار بکنید رایگان و بردهٴ من باشید این معنی استعمار این از پلیدترین واژههاست، خب خدا به جدّ از ما خواست که ما زمین را آباد کنیم آقای خودمان باشیم نه محتاج کسی باشیم نه بیراهه برویم نه راه کسی را ببندیم او میگوید از امکانات خودت برای من رایگان کار کن منشأش هم زور است، خب.
این یک بخش ضعیفی از خلیفةاللهی است آبادکردن زمین.
پرسش:...
پاسخ: بله، انسان «بما أنّه انسان» این کسی که دارای کرامت هست یک وقت است که هبوط میکند، سقوط میکند میشود (کَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ)(1)
نه، هبوط میکند، سقوط میکند میشود (شَیَاطِینَ الْإِنْسِ وَالْجِنِّ)(2)
نه، هبوط میکند، سقوط میکند (فَهِیَ کَالْحِجَارَةِ أَوْ أَشَدُّ قَسْوَةً)(3)
نه، این گوهر دستنخورده خلیفةالله هست این گوهر چون همهاش «کل مولود یولد علی الفطرة»(4)
و هنوز آلوده نشد و خداوند هم از روح مربوط به خودش یعنی منصوب به خودش که اضافه، اضافهٴ تشریعیه است به او داد او هم یک چیز دیگر خلق کرد و کلّ این نظام را هم مسخّر کرده است برای انسان (سَخَّرَ لَکُم مَّا فِی السَّماواتِ وَمَا فِی الْأَرْضِ)(5)
این گوهر، گوهر کرامت است و گوهر خلافت اگر انشاءالله راه صحیح رفت حالا به انبیا و اولیا و صدّیقین و صُلحا و شهدا نزدیک میشود خلافت او شکوفاتر میشود، نشد در حدّ مؤمنین عادی بود خلافت او در حدّ ضعف است این شخص هم زمین را آباد میکند، هم کارِ (وَرَبُّکَ الْأَکْرَمُ ٭ الَّذِی عَلَّمَ بِالْقَلَمِ ٭ عَلَّمَ الْإِنسَانَ مَا لَمْ یَعْلَمْ)(6)
میکند میشود (لِیُنذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذَا رَجَعُوا إِلَیْهِمْ) میشود، (لِیَتَفَقَّهُوا فِی الدِّینِ)(7)
میشود، جامعه را آباد میکند، کشور را اصلاح میکند یا مشکلات مالی مردم را حل میکند یا مشکلات فرهنگی مردم را حل میکند میشود خلیفةالله.
پرسش:...
پاسخ: بسیار خب، در کلّ جهان وقتی شما حساب میکنید میبینید اکثری به مقصد میرسند.
پرسش:...
پاسخ: نه، خوبهایشان که این طور نبودند که خوبهایشان همانها بودند که ماندند دیگر بعد هم برگشتند یک عده زیادی به برکت خود اهلبیت.
غرض این است که این گوهر را حالا آن آیاتی که (أَکْثَرُهُمْ لاَ یَعْقِلُونَ)، (أَکْثَرُهُمْ لاَ یَعْلَمُونَ) به آن آیات برسیم این اشکالات یا این سؤالها مربوط به آن آیات است اما اصل اینکه ذات اقدس الهی این گوهر را آفرید فرمود این گوهر خیلی گرانبهاست ما این گوهر گرانبها را دادیم این گوهر و این چراغ و نورافکن را دادیم حالا کسی مَست میشود این چراغ را میکشند خب دیگر (أُولئِکَ کَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ) ولی ما به دست او گوهر دادیم اگر انشاءالله راه صحیح طی کرد این گوهر را به فعلیّت رساند هم خلیفةالله میشود در دنیا راه میسازد، مدرسه میسازد، سَد میسازد و دهها کار خیر انجام میدهد یا کارهای رهنگی و مانند آن، وقتی از اینجا منتقل شد به بهشت آنجا را هم میسازد آنجا تمام غُرف مبنیه را همین بهشتیها ساختند دیگر، همهٴ درختها را همین بهشتیها غَرس کردند دیگر معنای اینکه انسان خیلفةالله است این است حالا یک وقت است که از همه این مؤمنین شما سؤال بکنید شما چطور شدید که به این مقام خلافت باریافتید؟ همه میگویند ما حرف انبیا را گوش دادیم، حرف ائمه را گوش دادیم آن وقت آنها میشود معلّم این خُلفا اگر دربارهٴ نبوت گذشت دارد (فَضَّلْنَا بَعْضَ النَّبِیِّینَ عَلَی بَعْضٍ) یک، اگر دربارهٴ رسالت گذشت (تِلْکَ الرُّسُلُ فَضَّلْنَا بَعْضَهُمْ عَلَی بَعْضٍ) دو، دربارهٴ خلافت اینچنین است، دربارهٴ ولایت اینچنین است خلفا «بعضها فوق بعض»، اولیا «بعضهم فوق بعض» از همه این خلفای ضعیف و متوسّط سؤال بکنید چه کسی شما را در مقام خلافت حفظ کرد یا به مقام خلافت رساند میگویند انبیا و اولیا آنها که آن چهار گروهی که در سورهٴ مبارکهٴ «آلعمران» آیه 33 گذشت اینها ممتازان جهان بشریّتاند (إِنَّ اللّهَ اصْطَفَی آدَمَ وَنُوحاً وَآلَ إِبْرَاهِیمَ وَآلَ عِمْرَانَ عَلَی الْعَالَمِینَ) اما دیگران شاگردان آنها هستند اینها اگر در دنیا باشند یا کار فرهنگی میکنند یا کار عمرانی میکنند و مانند آن خلیفةاللهاند در آخرت هم این غُرف مبنیه را اینها ساختند، درختها را هم اینها ساختند میشود خلیفةالله هم در دنیا خلیفةاللهاند، هم در آخرت خلیفةاللهاند.
حالا اگر اینچنین شد شما میبینید الآن سخن از اخلاق پزشکی مطرح است، رعایت کردن شئون اسلامی در فنّ پزشکی مطرح است و امثال ذلک ما نباید فکر کنیم انسان روحی دارد که این روح از کرامت برخوردار است خلیفةالله هست و جدای از حقیقت انسان است خیر، این حقیقت بدنی دارد که مرحلهٴ نازلهٴ این حقیقت است، روحی دارد که مرحلهٴ والای این حقیقت است انسان دو حقیقت ندارد یک حقیقت دارد اگر یک حقیقت دارد باید مجاری ادراکی و تحریکی او، طبّ او چیزی باشد که به آن کرامت و خلاف او آسیب نرساند الآن آنچه که در غرب هست و هم آن سوغات به شرق هم سرازیر شده است این است که اینها منتظرند در آزمایشگاه موش چه جوابی میبینند هر چه دربارهٴ موشها جواب گرفتند دربارهٴ انسان پیاده میکنند اما خب با حقیقت انسان سازگار است، با روح او سازگار است، حلال و حرام برای او فرق میکند یا نه، در هوش او سازگار است یا نه، اینها برایشان مطرح نیست مشترکات دام و انسان میگویند فراوان است بیماریهای مشترک آیا واقعاً همین است یعنی روح انسان یک چیز جدایی است که بخش روانشناسی او را به عهده میگیرد و غذاها و امثال ذلک جدای از آن بخش روح است و مربوط به طبیعت است یا نه، طبّ اسلامی معنایش این نیست که بگوییم «لا شفاء فی حرام»(1)
ما از الکل بپرهیزیم یا طبّ اسلامی معنایش این نیست که ما طبیبِ زن برای بیماران زن داشته باشیم، استاد زن برای شاگردان زن داشته باشیم اینها جزء شئون فرعی است.
1) (28) . مستدرکالوسائل، ج16، ص438.
طبّ اسلامی آن است که ما روح را بشناسیم حقیقتاً، بدن را بشناسیم حقیقتاً انسان یک حقیقت است نه دو حقیقت، بیماری طوری باید درمان بشود که با این یک حقیقت هماهنگ باشد، غذا باید طوری تغذیه بشود که با این یک حقیقت هماهنگ باشد این میشود طبّ اسلامی نه سر به نیست کردن آن سر نسخهها به «بسم الله الرحمن الرحیم» یا «هو الشافی» یا زنها از مردها اینها جزء وظایف مسلمین است نه علمِ اسلامی، علم اسلامی هم از مبدأ قابلی بحث میکند، هم از مبدأ فاعلی بحث میکند اگر سخن از زلزله است میگوید چگونه زلزله پیدا شد این بخارها یعنی چه؟ این گازها یعنی چه؟ این حبس ابخره یعنی چه؟ آزادسازی بخار یعنی چه؟ آیا راه همان است که حکیم سبزواری فرمود: «زلزلة الأرض لحبس الأبخره»(1)
یا راهِ دیگری دارد؟
این چگونهها را دقیقاً بحث میکند، چراها را هم بحث میکند هم در آن چگونهها، هم در این چراها مبدأ فاعلی و قابلی را در نظر میگیرد یک و عقل را چراغ شرع میداند نمیگوید این علم، علم بشری است مرتّب میبیند کسی دارد هدایتش میکند دیگر نمیگوید من سی، چهل سال درس خواندم خودم زمینشناس شدم یک نطفه چطور میتواند زمینشناس باشد (أَلَمْ یَکُ نُطْفَةً مِن مَنیٍّ یُمْنَی)(2)
یک حادثه ضعیف پیش بیاید من هر چه خواندم همه از یاد من برود عقلْ حجّت شرعی است اگر کسی در روایات جستجو کند حُکمی را بفهمد میتواند بگوید من سی، چهل سال درس خواندم خودم فهمیدم، خب این روایات تو را هدایت کرده، این آیات تو را هدایت کرده تو قدم به قدم به وسیله این چراغ راه رفتی حالا میگویی من خودم فقیه شدم همان طوری که هیچ فقیهی، هیچ مفسّری، هیچ حکیم حق ندارد بگوید من خودم سی، چهل سال زحمت کشیدم فقیه شدم برای اینکه قدم به قدم این روایات تو را هدایت کردند، قدم به قدم این آیات تو را هدایت کردند هیچ طبیب هم حق ندارد بگوید من خودم سی، چهل سال زحمت کشیدم متخصّص شدم یا زمینشناس بگوید من سی، چهل سال زحمت کشیدم خودم زلزلهشناس شدم گُسلها را میشناسم قدم به قدم آن (فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا)(3)
دارد تو را راهنمایی میکند اینجا «ألهمه» است آنجا «أنزله» است فرق نمیکند «ألهمه» کار خداست، «أنزله» هم کار خداست، «علّمه» هم کار خداست، «ألهمه» هم کار خداست. یک عالمِ دینی هم چگونگی را در حوزه و قلمرو دین انجام میدهد هم چرایی را.
به هر تقدیر انسان این است و در این بخش از آیات ذات اقدس الهی بنیآدم را مطرح میکند این بنیآدم مطرحکردن صبغهٴ خلافت دارد یک وقت میفرماید: «لقد کرمنا الانسان» این تعلیق حُکم بر وصف نیست تا مُشعر به علیّت باشد اما یک وقت است میگوید (لَقَدْ کَرَّمْنَا بَنِی آدَمَ) وقتی سخن از تکریم بنیآدم است آن مُشعر به علیّت است که چون این صبغهٴ خلافت دارد، راه خلافت را طی میکند و امثال ذلک.
به هر تقدیر قرآن میگوید انسان یک چیز دیگری است اگر کسی این گوهر را رعایت نکرد همین (یَأْکُلُ الطَّعَامَ وَیَمْشِی فِی الْأَسْوَاقِ)(1)
شد، (إِنْ هِیَ إِلَّا حَیَاتُنَا الدُّنْیَا) شد، (نَمُوتُ وَنَحْیَا)(2)
شد - معاذ الله - ذات اقدس الهی هم حساب او را از انسانها جدا میکند در مرز حیوانات قرار میدهد کم نیستند آیاتی که وقتی سخن از خور و خواب است به انسان میگوید که ما این میوهها را آفریدیم قدری خودتان بخورید قدری به دامهایتان بدهید (مَتَاعاً لَّکُمْ وَلْأَنْعَامِکُمْ)(3)
این یک، (کُلُوا وَارْعَوْا أَنْعَامَکُمْ)(4)
اینها را کنار هم ذکر میکند یا در سورهٴ مبارکهٴ «فاطر» میفرماید بعضیها هستند که رنگهایشان با هم فرق میکند بعضی از کوهها هستند، بعضی از راهها هستند که اینها رنگهایشان فرق میکند در سورهٴ مبارکهٴ «فاطر» آیه 27 و 28 این است (أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ أَنزَلَ مِنَ السَّماءِ مَاءً فَأَخْرَجْنَا بِهِ ثَمَرَاتٍ مُخْتَلِفاً أَلْوَانُهَا وَمِنَ الْجِبَالِ جُدَدٌ بِیضٌ وَحُمْرٌ مُخْتَلِفٌ أَلْوَانُهَا وَغَرَابِیبُ سُودٌ ٭ وَمِنَ النَّاسِ وَالدَّوَابِّ وَالْأَنْعَامِ مُخْتَلِفٌ أَلْوَانُهُ کَذلِکَ) مردمهایی هستند که رنگهایشان فرق میکند، دامهایی هستند که رنگهایشان فرق میکند، سنگهایی هستند که رنگهایشان فرق میکند همین، اینها را که دیگر در ردیف ملائکه ذکر نمیکند شما در بحث علم باب بحارالأنوار میبینید وجود مبارک امام سجاد(سلام الله علیه) میفرماید انسان وقتی در فضای علم قدم گذاشت خدای سبحان نامِ علما را کنار ملائکه ذکر میکند(5)
این در بحارالأنوار در بحث فضیلت علم هست که (شَهِدَ اللّهُ أَنَّهُ لاَ إِلهَ إِلَّا هُوَ وَالْمَلاَئِکَةُ وَأُولُوا الْعِلْمِ)(1)
این بقیه که گفته شد دیگر در آن روایات نیست به استناد آن تحلیل روایی میشود از این آیات هم این مطالب را گرفت که گاهی مجاورت، پیامدار است آنجا مجاورت علما با ملائکه پیام خاص داشت، این آیات یادشده هم بیپیام نیست فرمود قدری خودتان بخورید، قدری به دامهایتان بدهید این همین است دیگر اگر فرمود: (مَتَاعاً لَّکُمْ وَلْأَنْعَامِکُمْ)(2)،
اگر فرمود: (کُلُوا وَارْعَوْا أَنْعَامَکُمْ)(3)
اگر فرمود: (وَمِنَ النَّاسِ وَالدَّوَابِّ وَالْأَنْعَامِ مُخْتَلِفٌ أَلْوَانُهُ) همین است پس اگر آن کرامت را، آن گوهر را کسی حفظ کرد مشمول آیه سورهٴ مبارکهٴ «آلعمران» خواهد شد، در ردیف ملائکه قرار میگیرد و (وَالْمَلاَئِکَةُ وَأُولُوا الْعِلْمِ) میشود.
در سالهای قبل هم این بیان لطیف از بزرگان نقل شده است اینکه مرحوم کلینی نقل کرده، در مقدمه معالِم هم آمده در خیلی از جوامع روایی ما هست که ملائکه پَرهای خود را پهن میکنند زیر پای طالبان علوم «إنّ الملائکة لتضع أجنحتها لطلاّب العلم»(4)
این روایت معنا شده است فرشتهها پَر پهن میکنند، پَر پهن میکنند یعنی چه؟ یعنی شما هم مثل ما پَر دربیاورید، مثل ما پَر دربیاورید که (لِیُنذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذَا رَجَعُوا إِلَیْهِمْ)(5)
بروید دنبال پروانهٴ کسب و نان و آب؟ خب آن پَر، پَر همین مرغهایی است که به دنبال تالاب حرکت میکنند فرشته با پَرش چه کار میکند؟ این زمستان و تابستان مهاجرت میکند به طمع طمعهٴ تالاب حرکت میکند یا فرشتهها حرکت میکنند از جهت به بیجهتی، از طبیعت به فراطبیعت اینها زیر بال پاهای ما پَر پهن میکنند که به ما پَر درآوردن، پرواز کردن و جهتیابی یاد بدهند پَر دربیاور، پَر بکش، از طبیعت برو بیرون وگرنه لازم نیست که به مَلک پخش کنند دیگر، اذان است دیگر.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
وَلَقَدْ کَرَّمْنَا بَنِی آدَمَ وَحَمَلْنَاهُمْ فِی الْبَرِّ وَالْبَحْرِ وَرَزَقْنَاهُم مِنَ الطَّیِّبَاتِ وَفَضَّلْنَاهُمْ عَلَی کَثِیرٍ مِمَّنْ خَلَقْنَا تَفْضِیلاً(70)
بعد از اینکه برخی از نعمتهای دریایی و صحرایی را برشمردند و اینکه انسان به اذن خدا مسخّر بر این امور است و اگر خطری پیش آمد تنها راه نجات از خطر توجّه به ذات اقدس الهی است جریان آفرینش انسان را ذکر فرمود، فرمود ما انسان را گرامی داشتیم کرامت همان طوری که ملاحظه فرمودید یک معنای ارزشی را به همراه دارد بر خلاف کبیر، عظیم، کثیر، اینها گاهی بر جماد، گاهی بر نبات، گاهی بر حیوان اطلاق میشود، میشود گفت که سنگِ بزرگ، کوهِ بزرگ، درخت بزرگ اما سنگ کریم یا درخت کریم اینها کم گفته میشود مگر با قرینه همراه باشد.
کرامت غیر از کبیر بودن، عظیم بودن و مانند آن، آن معنای ارزشی و معنوی را به همراه دارد هم جود و سخا را در درون خود نهادینه کرده دارد، هم عفو و بخشش و گذشت را دارد و هم معنویّتهای دیگر را. از اینکه ذات اقدس الهی عرش را به کرامت وصف کرد که عرشْ کریم است (رَبُّ الْعَرْشِ الْکَرِیمِ)(1)
از اینکه قرآن را به کرامت ستود (إِنَّهُ لَقُرْآنٌ کَرِیمٌ)(2)
از اینکه شعیب(سلام الله علیه) نبوّت را رزق کریم دانست (وَأَعْتَدْنَا لَهَا رِزْقاً کَرِیماً)(3)
و از اینکه ذات اقدس الهی ملائکه را به عنوان عبادِ مُکرَم معرّفی کرد در سورهٴ مبارکهٴ «انبیاء» فرمود هرگز فرشتهها ادّعای ربوبیّتی ندارند (بَلْ عِبَادٌ مُّکْرَمُونَ ٭ لاَ یَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَهُم بِأَمْرِهِ یَعْمَلُونَ)(4)
ملائکه بندگان مکرّم الهیاند چه اینکه در آیات دیگر فرشتگانی که در مسیر وحی الهیاند آنها را هم به عنوان بندگان کریم یاد کرده است (بِأَیْدِی سَفَرَةٍ ٭ کِرَامٍ بَرَرَةٍ)(1)
فرشتگانی هم که مأمور ضبط اعمال ما و ثبت احوال ما هستند آنها را به کِرام وصف کرد فرمود: (إِنَّ عَلَیْکُمْ لَحَافِظِینَ ٭ کِرَاماً کَاتِبِینَ)(2)،
اگر ذات اقدس الهی عرش را، قرآن را، فرشتهها را به کَرم ستود معلوم میشود یک معنای ارزشی را به همراه دارد صِرف بزرگی و بلندی و امثال ذلک که بر احجام و اجسام هم اطلاق میشود نیست.
مطلب دیگر این بود که این کرامت که گوهر گرانمایه است و به اولیای الهی اسناد داده میشود مخصوصاً دربارهٴ بعضی از ائمه(علیهم السلام) مثل امام مجتبی(سلام الله علیه) گفته میشود که کریمِ اهلبیت است یا دربارهٴ فاطمه معصوم(سلام الله علیهما) گفته میشود کریمهٴ اهلبیت است یا دربارهٴ وجود مبارک ثامنالحجج که او کریم است، امامِ کریم است در اینگونه از موارد معنای سخا و جود و بخشش و عفو و گذشت و شفاعت و اینها تعبیه شده است قهراً یک واژهٴ عربیِ خاصّ است که اگر بخواهیم به فارسی ترجمه کنیم ناچاریم از چند کلمه کمک بگیریم بعضی از لغتهای عربی معادل فارسی به این معنا ندارند که یک کلمهٴ عربی را به یک کلمهٴ فارسی ما ترجمه بکنیم بلکه ناچاریم چند کلمه را مرکّب بکنیم از ترکیب چند کلمه بتوانیم ترجمهٴ آن کلمهٴ بسیط را حفظ کرده باشیم.
مستحضرید که اگر یک کلمهٴ بسیطی یک معنای جامعی داشت ما خواستیم به وسیلهٴ چند کلمه و چند مفهوم آن معنای جامع را ارائه کنیم بالأخره موفق نمیشویم ریزشی هم خواهد داشت، چرا؟ برای اینکه آن معنا بسیط است و کلمهٴ واحد آن معنای بسیط را در لغت عرب تأمین میکند و میفهماند ولی ما اگر خواستیم به فارسی ترجمه کنیم چون ناچاریم از چند کلمه کمک بگیریم این کلمات همان طوری که از نظر لفظ از هم بُریده و جدایاند مفاهیم اینها هم از هم گسیخته است وقتی ما با پنج مفهوم یا شش مفهوم خواستیم یک معنای بسیطی را تفهیم کنیم این معانی و مفاهیم متعدّد هر کدام به اندازهٴ خود ظرفیّتی دارند که آن مفهوم بسیط را گوشهای از آن را نشان میدهند با اینکه او بسیط است و چون این مفاهیم از هم جدایاند مثل این بَندهای غربال است که هر کدام یک نَم خاصّی را میگیرند این وسطها خالی است آن مفهوم میریزد، بقیه مطالب میریزند این است که میگویند در بعضی از امور «یُدرک ولا یوصف» چرا «یُدرک ولا یوصف» برای اینکه آنچه را که انسان مییابد یک معنای جامع و بسیط است کلمهای ندارد که آن معنا را تفهیم کند و منتقل کند ناچار از چند کلمه کمک میگیرد هر کدام از این کلمه مثل بَند غربالاند که به اندازهٴ خود نَم یا آب را حمل میکنند چون این کلمات از هم جدایاند یک، مفاهیم اینها از هم جدایاند دو، آن معنای بسیط که بخواهد تقسیم بشود در این بندهای غربال ریزشی هم دارد سه، لذا گاهی انسان یک معنای بسیط را مییابد ولی بخواهد تفهیم کند مقدورش نیست چهار، اگر ما معادل فارسی میداشتیم با همان یک کلمه آن معنا را تفهیم میکردیم ولی چون معادل فارسی نیست قهراً از چند کلمه باید کمک بگیریم همین مشکل را به همراه دارد کرامت ظاهراً از همین قبیل است یعنی واژهای نیست که ما به وسیله کبیر، عظیم، سَخی، جواد و مانند آن بتوانیم او را تفهیم کنیم بلکه عصاره همه این مفاهیم در کرامت تأمین شده است، این هم یک مطلب.
فرشتهها که کریماند منشأ کرامت آنها علم است و تقوا، عرش که کریم است برای اینکه مرکز علم است، قرآن که کریم است برای اینکه علم است و نزاهت از تحریف و مانند آن را به همراه دارد این مجموعه نشان میدهد که گوهری که از نقص از یک سو، از عیب از سوی دیگر منزّه باشد این گوهر را میگویند کریم این هم یک مطلب.
دربارهٴ انسان فرمود من او را با گوهرِ کریم آفریدم چه مؤمن، چه کافر انسان بینقص خلق شده است روحی که ذات اقدس الهی به انسان داد این روح شرافت اضافهٴ به الله را به همراه دارد که (نَفَخْتُ فِیهِ مِن رُّوحِی)(1)
حالا بعد عدهای به سوء اختیار خود (قَدْ خَابَ مَن دَسَّاهَا)(2)
این گوهر کریم را دفن میکنند گاهی هم به حُسن اختیار خود این گوهر کریم را شکوفا میکنند آن کرامتهای کسبی با تقوا و مانند آن حاصل میشود که (إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِندَ اللَّهِ أَتْقَاکُمْ)(3)
اما این کرامت نفسی و گوهر درونی این عطیهٴ الهی است ذات اقدس الهی این گوهر را آفرید و برای خلافت هم خلق کرد که بحث خلافت در دیروز گذشت، اگر جریان کرامت به این گوهر برمیگردد که این باید خلیفةالله باشد طبق تحلیل بحث دیروز خلیفه آن است که حرف مستخلَفعنه را بزند، پیام مستخلفعنه را ابلاغ کند و برابر فرمان مستخلفعنه عمل کند وگرنه این حیات او میشود غصب، این سِمتهای او میشود غصب، آنگاه استحقاق
(أُولئِکَ کَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ)(1)
را پیدا میکند یا (شَیَاطِینَ الْإِنْسِ وَالْجِنِّ)(2)
شدن را پیدا میکند و مانند آن.
فتحصّل که کرامتی که برای انسان است آن گوهر نفسی است اولاً و این در تمام انسانها تعبیه شده است ثانیا و آنکه به وسیله تقوا حاصل میشود شکوفایی همان کرامت است و کرامت کسبی است ثالثاً و راه شکوفایی آن کرامت به وسیله تقوا این است که انسان صبغهٴ خلافةاللهی را حفظ بکند رابعاً و خلافت الهی هم اقتضا میکند که خلیف فقط مطیع دستور مستخلفعنه باشد خامساً و مانند آن.
پرسش:...
پاسخ: این در بحثهای قبلی از وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) رسیده است مرحوم صدوق(رضوان الله علیه) در آن کتاب شریف توحیدشان نقل میکنند که از حضرت سؤال کردند این جمله معنایش چیست؟ حضرت فرمود کسی که در رَحِم مادر هست ذات اقدس الهی میداند که این «سیعمل بسوء اختیاره عملاً طالحا» و مانند آن، میداند این شخص با اینکه میتواند راهِ خوب برود دوستان او، برادر او، اعضای خانوادهٴ او راهِ صحیح را طی کردند این هم میتواند راه صحیح را طی کند به سوء اختیار خودش راه باطل را میرود یا آن کسی که در بَطن اُمّ است و سعید است یعنی ذات اقدس الهی میداند این شخص با اینکه میتواند راهِ باطل را طی کند بسیاری از دوستان او راه باطل را طی کردند اما او به حُسن اختیار خودش راه صحیح را طی میکند «إنّ الله یعلم» که این شخص بعد از میلاد راه سعادت یا راه شقاوت را طی میکند(3).
ذات اقدس الهی هم مشخص کرده است که من چگونه انسان را گرامی داشتم. مستحضرید که جناب فخررازی ده وجه ذکر کرده برای گرامیداشت عقل و وجوه فراوانی از خودش و از دیگران نقل کرده که چرا انسان کریم است. در بحثهای دو، سه روز قبل اشاره شد که آن سادهترین حرف همین حرفهای ابتدایی است که گاهی در ادبیات نثر، گاهی در ادبیات نظم آمده که انسان کریم است برای اینکه در دوران کودکی شیری که مادرش به او میدهد از بالای سینه به او شیر میدهد ولی حیوانات مثل گوسفند و امثال گوسفند وقتی شیر میخورند به تعبیر همین شعرا از «نیمِ زیرینه بُوَد» شیرِ انسان از سرِ سینه بوَد شیر حیوانات و اینها، خب اینها تعبیرات عادی است اینها باعث کرامت نیست انسان مستویالقامه است آنها منحنیالقامهاند آنها سرشان را خم میکنند دهنشان را پیش غذا میبرند، انسان غذا را پیش دهن میآورد اینها بد نیست اما اینها معیار کرامت نیست. انسان ولو در حدّ بلال حبشی(رضوان الله علیه) باشد کریم است، از آن طرف طاوس و طیهو با آن زیباییشان مثلاً این سِمت را ندارند یا آن رومیهای زیبا این سِمت را ندارند اینها جزء فروعات مسئله است. عمده آن است که ما ببینیم قرآن کریم منشأ کرامت انسان را چه چیزی میداند نه کرامتهای کسبی که فرمود:
(إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِندَ اللَّهِ أَتْقَاکُمْ)(1)
نه، آن کرامتهای نفسی که این گوهر چرا کریم است؟
پرسش:...
پاسخ: بیاثر نیست آن در مسئله (وَشَارِکْهُمْ فِی الْأَمْوَالِ وَالْأَوْلاَدِ)(2)
اشاره شد که بیاثر نیست اما خدای سبحان آن نِصاب لازم را به همه داد حتی کسانی که از راه حرام به دنیا آمدند نصاب لازم را برای سعادت و ایمان دارد ممکن است به کمالات زاید دسترسی پیدا نکنند اما اصل اینکه میتوانند مؤمن باشند، مسلمان باشند، شیعه باشند، پیرو اهلبیت باشند این نصاب را ذات اقدس الهی به آنها داده است، خب.
پرسش:...
پاسخ: خب خود عربی کرامت دارد دیگر، دیگر لازم نیست کسانی که به عربی مُبین آشنا هستند لازم نیست که ما از کلمات دیگر کمک بگیریم تا کرامت را معنا کنیم نعم، ممکن است کسی عرب باشد و درسنخوانده، اعرابی باشد و درسنخوانده و آشنا نباشد به اینگونه معارف قرآنی باید برای او از چند کلمه کمک گرفت وگرنه کسی که به فقهاللغه عرب آشناست همین که گفتند کرامت معنایش را میفهمد میداند غیر از کبیر است، غیر از عظیم است، غیر از سَخی است، غیر از جواد است و مانند آن.
پرسش:...
پاسخ: نشنیدم یا جلوتر بنشینید یا بلندتر حرف بزنید.
اگر کرامت بار معنوی دارد باید ببینیم آن بار معنوی را قرآن کریم چه چیزی میداند اینها درست است که انسان شیر مادری که میخورد از بالای سینه است حیوانات از پایین شیر میخورند اینها هست انسان غذا را پیش دهنش میآورد دیگران سر پیش غذا میبرند این هست، انسان مستویالقامه است و دیگران منحنیالقامهاند اینها هست و این وجوه فراوانی که جناب فخررازی ذکر کرده هست یا درباره خط و هنر گفت نگارش و نگاریستن نگارستان داشتن و نگارگری و همه اینها جزء کرامتهای انسان است او اهل خط است و نگار است و هنر است اینهایش هست انسان میتواند مشکل خودش را بیان کند به طبیب مراجعه کند و درمان کند اما حیوان اینچنین نیست توان آن را ندارد که مشکل خودش را بازگو کند اینها هست و حیوان را بَهیمه گفتند برای اینکه حرف او مُبهم است و انسان بهیمه نیست برای اینکه حرف او بیان است (الرَّحْمنُ ٭ عَلَّمَ الْقُرْآنَ ٭ خَلَقَ الْإِنسَانَ ٭ عَلَّمَهُ الْبَیَانَ)(1)
1) (15) . سورهٴ الرحمن، آیات 1 - 4.
انسان دارای بیان است ولی بهیمه حرفهایش مُبهم است و از این جهت «سُمیّت بهیمة» معلوم نیست چه چیزی دارند میگویند چه کار دارند میکنند اینهایش درست است.
پرسش:...
پاسخ: بله، اما انسان هم برای خودش معلوم است که چه چیزی دارد میگوید ولی میتواند به دیگری هم منتقل کند اما آنها نمیتوانند اینچنین نیست که آنها طبیبی داشته باشند به طبیب مراجعه کنند دردهای خودشان را بگویند اینها با اشارات بعضی از حرفها را میفهمانند اما حالا طبیبی داشته باشند که اگر بیمار شدند به طبیبشان مراجعه کنند مشکلاتشان را درمیان بگذارند اینچنین نیست.
اینها وجوه فراوانی است که فخررازی و امثال ایشان ذکر کردند برای شرافت انسان نسبت به غیر انسان اینها همهاش درست است اما اینها مطالب فرعی است. قرآن کریم عظمتی که برای خلفت انسان قائل است و از آن منظر انسان را کریم میداند همان مسئله (نَفَخْتُ فِیهِ مِن رُّوحِی)(1)
است عقلی که به او داد، علمی که به او داد، الهامی که نسبت به او روا داشت و مانند آن است آنگاه اگر خط و هنر و نگارگری است محصول همین عقل و علم است و کمالات دیگر هم هست از این راه است.
فرمود ما هیچ کسی را بدون سرمایه خلق نکردیم اینکه فرمود: (وَنَفَخْتُ فِیهِ مِن رُّوحِی) این روح انسان که همان اضافهٴ تشریفی به ذات اقدس الهی دارد این در سورهٴ مبارکهٴ «شمس» فرمود این مُلهَم است (وَنَفْسٍ وَمَا سَوَّاهَا)(2)
سوگند به جان آدمی به کسی که جان آدمی را مستویالخِلقه آفرید تسویه نفس، مستویالخلقه بودن نفس با «فاء» تفسیریه مشخص شد فرمود: (وَنَفْسٍ وَمَا سَوَّاهَا ٭ فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا) فرمود من انسان را با یک ظرف خالی خلق نکردم انسان را با سرمایه آفریدم یعنی روحی که در او هست در همان زادروزش این سرمایه را دارد که میداند چه چیزی بد است، چه چیزی خوب است دروغ بد است و صِدق خوب است، خیانت بد است و امانت خوب است، فجور بد است و تقوا خوب است این احتیاجی به درس و بحث ندارد این زبان مشترک بین همه انسانهاست و این را من الهام کردم به انسان موجودات دیگر اینچنین نیستند که دارای نفس ملهمه باشند، پس هر کسی با این سرمایه به دنیا میآید چون اینچنین است لازمهٴ آفرینش چنین گوهر گرانمایهای و کریمی این است که خدا تعبیر بفرماید: (خَلَقْتُ بِیَدَیَّ)(3)
درباره موجودات دیگر میفرماید یا از خَلق تعبیر میکند یا (إِنَّمَا یَقُولُ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ)(1)
تعبیر میکند و مانند آن ولی درباره انسان فرمود: (خَلَقْتُ بِیَدَیَّ) با ید جلال و جمال او را آفریدیم، با دو دست جلال و جمال او را خلق کردم با اینکه خدای سبحان منزّه از دست است «وکِلتا یدیه یَمین» هر دو دستِ بیدستیاش راست است دستِ چپ ندارد برای اینکه مؤمن هم دست چپ ندارد. از وجود مبارک ابیابراهیم رسیده است که «کِلتا یَدیه یَمین»(2)
درباره مؤمن هم در روایات ما هست که «کِلتا یَدیه یَمین» مؤمن اصلاً دست چپ ندارد با دست راست کار با یُمن و برکت و میمنت انجام میدهد، با دست چپ هم کار یُمن و میمنت و برکت انجام میدهد «کِلتا یَدیه یَمین» کافر «کِلتا یدیه شمال» مشئمه، کافر با دست راست کار مشئوم و زشت انجام میدهد همان طوری که با دست چپ کار زشت انجام میدهد. بعضی اصحاب شِمالاند، بعضی اصحاب یمیناند و بعضیها مقرّباند، خب.
مؤمن «کِلتا یَدیه یَمین» خدای سبحان که فرمود: (خَلَقْتُ بِیَدَیَّ)(3)
این انسانی که (أَلْهَمَهَا) نفس او را خدا (فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا)(4)
این شایسته آن است که (خَلَقْتُ بِیَدَیَّ) شامل حالش بشود، پس محور اصلی کرامت انسان، خلافت اوست که در بحث دیروز اشاره شد و خلافت او هم در
(نَفَخْتُ فِیهِ مِن رُّوحِی)(5)
اشاره شد و اگر خلیفهٴ خداست باید با سرمایه خلق شده باشد یعنی آن مستخلِف کسی را که میخواهد خلیفهٴ خود قرار بدهد به او راه و رسم خلافت را نشان میدهد راه و رسم خلافت همان (فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا) است به خلیفهٴ خود آموخت که چه چیزی فجور است و چه چیزی تقوا.
در سورهٴ مبارکهٴ «مؤمنون» اشاره شد که ما از راه «احسن المخلوق» بودن انسان پی میبریم که خدا (أَحْسَنُ الْخَالِقِینَ)(1)
است برای اینکه فرمود انسان علقه بود و مُضغه بود و جنین شد و عَظم شد و (فَکَسَوْنَا الْعِظَامَ لَحْماً) شد و بعد آن را یک چیز دیگر کردیم (ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقاً آخَرَ)(2)
اگر انسان را چیز دیگر کردیم معلوم میشود انسان شده «أحسن المخلوقین» آنگاه با «فاء تفریع» فرمود: (فَتَبَارَکَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِینَ)(3)
از این «أحسن المخلوقین» بودن انسان پی میبریم که خالقش هم (أَحْسَنُ الْخَالِقِینَ) است.
در جریان کرامت هم بشرح ایضاً [همچنین] خدا اکرم است، چرا؟ برای اینکه آفریدگارِ موجود کریم است اگر او کرامتبخش است، اگر کریمآفرین است پس اکرم است «الإنسان کریمٌ وخالق الکریم أکرم» برای اینکه باید از او بهتر باشد «الله خالق الإنسان وخالق الکریم أکرم فالله أکرم» این برهان از سورهٴ مبارکهٴ «علق» به این صورت استنتاج میشود در سورهٴ «علق» به این حالت فرمود، فرمود: (اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّکَ الَّذِی خَلَقَ) اصلِ خلق برای خداست در بین خلقت الهی که شامل همهٴ موجودات میشود خلقت انسان را مطرح کرد (خَلَقَ الْإِنسَانَ مِنْ عَلَقٍ) که تفسیرش در سورهٴ مبارکهٴ «مؤمنون» گذشت پس (اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّکَ الَّذِی خَلَقَ) هنوز سخن از اکرمبودن خدا نیست سخن از خالقبودن خداست از خلقتِ مطلق به خلقت ویژه منتقل شد فرمود: (خَلَقَ الْإِنسَانَ مِنْ عَلَقٍ) هنوز هم سخن از اکرمبودن خدا مطرح نیست الآن طلیعهٴ طرح اکرمبودن خداست فرمود: (اقْرَأْ وَرَبُّکَ الْأَکْرَمُ) چرا اکرم است؟ برای اینکه (الَّذِی عَلَّمَ بِالْقَلَمِ) به چه کسی علّم است؟ (عَلَّمَ الْإِنسَانَ مَا لَمْ یَعْلَمْ) این اکرمبودن الله مهفوف است به خلقت انسان و مهفوف است به علم انسان اول خلقت انسان مطرح است، سوم عالِمبودن انسان مطرح است، دوم اکرمبودن الله معلوم میشود که اکرمبودن الله به این دو حاشیه تکیه کرده چون (خَلَقَ الْإِنسَانَ) را که انسان کریم است، (عَلَّمَ الْإِنسَانَ) را که علم کرامت است این کرامت را به آن کریم دادن از یک مبدأ اکرم نشأت میگیرد لذا فرمود: (خَلَقَ الْإِنسَانَ مِنْ عَلَقٍ ٭ اقْرَأْ وَرَبُّکَ الْأَکْرَمُ ٭ الَّذِی عَلَّمَ بِالْقَلَمِ ٭ عَلَّمَ الْإِنسَانَ مَا لَمْ یَعْلَمْ)(4)
وگرنه اگر این نقش نداشت ممکن بود بفرماید «إقرأ وربک الأکرم الذی خلق السماوات السبع والأرضین وما فیهنّ» خلقت آسمان و زمین ما را به اکرم بودن خدا هدایت نمیکند، خلقت کریم ما را به اکرمبودن الله منتقل میکند اگر خواستیم برهان «لِمّ» اقامه کنیم چون خدا کریم است از کریم یک موجود باکرامت صادر میشود، اگر خواستیم از برهان «إنّ» کمک بگیریم چون انسان کریم است منشأ پیدایش انسان کریم خدای اکرم خواهد بود اینها عصارهٴ کرامتهای نفسی انسان است که انسان با آن علمِ الهی که به (عَلَّمَ الْإِنسَانَ مَا لَمْ یَعْلَمْ)(1)
بر اساس (فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا)(2)
این میشود کرامت نفسی، کرامتهای کسبی هم با علمِ اضافی، با تقوای اضافی که اینها اضافه بر گوهر ذات است اینها منشأ پیدایش کرامتاند و ذات اقدس الهی عدهای را هم غیر از ملائکه و غیر از انبیا و اولیا به عنوان کریم ستوده است.
مستحضرید شهید را قرآن کریم، کریم میداند در سورهٴ مبارکهٴ «یس»
وقتی پیام شهید را نقل میکند میفرماید آیه 26 و 27 سورهٴ مبارکهٴ «یس» این است (قِیلَ ادْخُلِ الْجَنَّةَ قَالَ یَا لَیْتَ قَوْمِی یَعْلَمُونَ ٭ بِمَا غَفَرَ لِی رَبِّی وَجَعَلَنِی مِنَ الْمُکْرَمِینَ) این شهید سورهٴ «یس» است وقتی این را شهید کردند این وارد بهشت شد بهشت برزخی همان طوری که ما در زیارت شهدا به اینها عرض میکنیم «یا لیتنی کنتُ معکم» در وارث و غیر وارث «یا لیتنی کنتُ معکم فأفوز معکم» ای کاش ما با شما شهدا بودیم و فوز عظیم نصیب ما میشد شهدا هم میگویند ای کاش با ما بودید میدید خدا با ما چه کرد این (یَا لَیْتَ) حرف دو طرف است زائر به شهید میگوید «یا لیتنی کنّتُ معکم فأفوز معکم» شهید میگوید: (یَا لَیْتَ قَوْمِی یَعْلَمُونَ ٭ بِمَا غَفَرَ لِی رَبِّی وَجَعَلَنِی مِنَ الْمُکْرَمِینَ) ای کاش بازماندهها، قبیلهٴ من، خانوادهٴ من اینها میدانستند که خدا با ما چه کرد، با ما چه کرد؟ ما را از مُکرَمین قرار داد، خب مکرمین در فرهنگ قرآن چه گروهیاند؟ در سورهٴ مبارکهٴ «انبیاء» داشتیم
(بَلْ عِبَادٌ مُّکْرَمُونَ ٭ لاَ یَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَهُم بِأَمْرِهِ یَعْمَلُونَ)(1)
در سایر سوَر هم داشتیم
(إِنَّ عَلَیْکُمْ لَحَافِظِینَ ٭ کِرَاماً کَاتِبِینَ)(2)
( )(3)
و مانند آن
(بِأَیْدِی سَفَرَةٍ ٭ کِرَامٍ بَرَرَةٍ)(4)
مُکرمین در فرهنگ قرآن کریم همین ملائکهاند دیگر این شهید میگوید خدای سبحان ما را به ملائکه ملحق کرده است.
بنابراین
(وَجَعَلَنِی مِنَ الْمُکْرَمِینَ)(5)
یعنی از اینها قرار داد نه «معهم» قرار داد من در ردیف ملائکهام جزء ملائکه الآن به حساب میآیم، خب این مقام به وسیلهٴ همین شهادت حاصل شده است اول که نبود، پس یک کرامت نفسی است، یک کرامت کسبی آن کرامت کسبی اگر به صورت شهادت باشد انسان را در ردیف ملائکه قرار میدهد همان بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) که در نهجالبلاغه بود برای دربار اموی نوشت که «تَزْکِیَةِ الْمَرْءِ نَفْسَهُ لَذَکَرَ ذَاکِرٌ فَضَائِلَ جَمَّةً»(6)
خودستایی چیز بدی است و دین نهی کرده و اگر نهی شارع مقدس نبود ما میگفتیم که اهلبیت چه فضایلی دارند و ما چه هستیم ولی اجمالش این است که خیلیها به جبهه میروند شهید میشوند از خاندان ما کسی رفت شهید شد میشود سیدالشهداء این حمزه است که عموی من است، خیلیها به جبهه میروند جانباز میشوند اعضایشان را از دست میدهند از خاندان ما کسی برود جبهه جانباز بشود دستش را بدهد مثل برادرم جعفر ذات اقدس الهی به این دوتا بال میدهد این میشود جعفر طیّار در بعضی از نقلها دارد که «یطیر بهما مع الملائکة فی الجنّة»(7)
این میشود جعفر طیّار، اگر در سورهٴ مبارکهٴ «فاطر» دارد فرشتگان (أُوْلِی أَجْنِحَةٍ مَّثْنَی وَثُلاَثَ وَرُبَاعَ)(1)
اینها دارای جناحاند دارای بالاند نه پَر آن بالهایشان پر دارد اینها دارای بالاند فرمود برادرم جعفر طیّار هم دوتا بال پیدا کرده که با ملائکه همسفر است و همپَرواست، خب این با ملائکه بودن یعنی با مُکرمین بودن.
فتحصّل که کرامت یک بار ارزشی دارد که کبیر و عظیم و امثال ذلک فاقد آن هستند و انسان در گوهر ذات خودش این گوهر گرانمایه را به همراه دارد و اگر به وسیله تقوا یا شهادت یا علل و عوامل دیگر اینها را برجستهتر کند، پُر فروغتر کند با ملائکه محشور خواهد شد اینها گوشهای از اوصاف کرامت است و آنچه را که جناب امام رازی و دیگران ذکر کردند اینها جزء فروعات مسئله است.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
وَلَقَدْ کَرَّمْنَا بَنِی آدَمَ وَحَمَلْنَاهُمْ فِی الْبَرِّ وَالْبَحْرِ و َرَزَقْنَاهُم مِنَ الطَّیِّبَاتِ وَفَضَّلْنَاهُمْ عَلَی کَثِیرٍ مِمَّنْ خَلَقْنَا تَفْضِیلاً(70)
بعد از اینکه بخشی از نعمتهای الهی را ذکر فرمود و اینکه در حال خطر انسان متوجّه ذات اقدس الهی میشود و خداوند را با چشم دل مشاهده میکند و بعد از شهود از او کمک میطلبد، نه مفهوم «رَبُّما» یا «الهُمّا» را طرح کرده باشد زیرا از مفهوم کاری ساخته نیست تا انسان به او التجا پیدا کند آنگاه از سرشت انسان و حقیقت انسان خبر داد فرمود: (وَلَقَدْ کَرَّمْنَا بَنِی آدَمَ) و روشن شد که این مربوط به حقیقت انسان است اختصاصی به شخص معیّن ندارد این گوهرْ گرامی و گرانبهاست البته این حقیقت و این ذات ممکن است واجب نیست و فقیرِ الیالله است و غنی نیست لذا کرامت آن هم به تکریم الهی است نه برای خودش، اگر دربارهٴ ذات اقدس الهی آمد که خداوند کریم است چون هستیِ او عین ذات اوست کرامت او هم ذاتی است ولی اینجا اگر گفته میشود که این مربوط به حقیقت انسان است حقیقت انسان و ذات انسان «فقیر الی الله» است که (یَا أَیُّهَا النَّاسُ أَنتُمُ الْفُقَرَاءُ إِلَی اللَّهِ)(2)
این ذاتی که «فقیر الی الله» است و مخلوق خداست خداوند این ذات را گرامی و نیکو آفرید معنای ذاتیبودن کرامت برای انسان همین است یعنی عین ذات اوست که ذات او ممکن است و «فقر الی الله» هست و خداوند هم با تکریم یاد کرد.
مطلب بعدی آن است که در این آیه پنج فضیلت برای انسان ذکر شده است که بعضیها نفسیاند، بعضیها نسبی. کرامتْ نفسی است یعنی این حقیقت یک حقیقت گرانمایه است چه اینکه فرشته یک حقیقت گرانمایه است که از فرشتهها به عنوان کِرام یاد میشود (بِأَیْدِی سَفَرَةٍ ٭ کِرَامٍ بَرَرَةٍ)(1)
یا (إِنَّ عَلَیْکُمْ لَحَافِظِینَ ٭ کِرَاماً کَاتِبِینَ)(2)
و مانند آن. این حقیقت گرامی است حالا اگر کسی با سوء اختیار خود این حقیقت را بیراهه مصرف بکند بیراه ببرد او خودش معاقب است وگرنه یک حقیقت گرامی را ذات اقدس الهی آفرید برای اینکه فرمود: (فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا)(3)
او را با الهام خودش ملهم کرده است و فرشتهها یا موجودات دیگر دستور الهام نداد خودش الهامِ انسان را به فضیلت و رذیلت به عهده گرفت (فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا)، خب پس این میشود کریم.
اینکه فرمود: (وَلَقَدْ کَرَّمْنَا بَنِی آدَمَ) آن کرامتهای تحصیلی که در سورهٴ مبارکهٴ «حجرات» است آنها به اختیار خود انسان است که (إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِندَ اللَّهِ أَتْقَاکُمْ)(4)
چون این انسان ذاتاً گرامی داشته شد کمالات بعدی که خدای سبحان ذکر میکند به استناد همین کرامت اوست. یکی از آن کمالات این است که (وَحَمَلْنَاهُمْ فِی الْبَرِّ) حَمل انسان در بَرّ یعنی ما به انسان توفیقی دادیم که صنایع برّی درست کند نظیر اتومبیل و امثال اتومبیل یا حیوانات را برای او ذلول و نَرم و مطیع قرار دادیم که از این حیوانات استفاده کند مستحبّ است که انسان وقتی سوار مرکب شد به استناد آن آیه معروف بگوید (سُبْحَانَ الَّذِی سَخَّرَ لَنَا هَذا وَمَا کُنَّا لَهُ مُقْرِنِینَ ٭ وَإِنَّا إِلَی رَبِّنَا لَمُنقَلِبُونَ)(5)
فرمود ما این وسیلهٴ نقلیه را در اختیار شما قرار دادیم حالا یا کشتی دریاست یا اسب و امثال اسب در صحراست شما (لِتَسْتَوُوا عَلَی ظُهُورِهِ ثُمَّ تَذْکُرُوا نِعْمَةَ رَبِّکُمْ إِذَا اسْتَوَیْتُمْ عَلَیْهِ وَتَقُولُوا سُبْحَانَ الَّذِی سَخَّرَ لَنَا هَذا وَمَا کُنَّا لَهُ مُقْرِنِینَ)(1)
الآن هم مستحب است کسی سوار اتومبیل میشود همین آیه را بخواند دیگر این اختصاصی به اسب ندارد فرمود این کار را ما کردیم (لِتَسْتَوُوا عَلَی ظُهُورِهِ ثُمَّ تَذْکُرُوا نِعْمَةَ رَبِّکُمْ إِذَا اسْتَوَیْتُمْ عَلَیْهِ وَتَقُولُوا سُبْحَانَ الَّذِی سَخَّرَ لَنَا هَذا وَمَا کُنَّا لَهُ مُقْرِنِینَ).
پس خدا این وسیلهٴ نقلیه را در اختیار انسان قرار داد اگر آن حیوان است او را مطیع انسان قرار داد و اگر وسیله نقلیه است توفیق ساخت و سازش را به انسان عطا کرد و این وسیله شده مسخّر در اختیار انسان و انسان به اذن الهی او را تسخیر کرده است یا ساخت و از او بهرهبرداری میکند گرچه از این آیه (وَحَمَلْنَاهُمْ فِی الْبَرِّ وَالْبَحْرِ) غیر از کشتی و وسایل سوارشدن مثل اسب و استر و امثال ذلک استفاده نمیشود لکن قبلاً در سورهٴ مبارکهٴ «نحل» گذشت که قرآن کریم یک سلسله مخلوقات را هم به نحو اجمال اشاره کرده است آیهٴ هشت سورهٴ مبارکهٴ «نحل» این بود (وَیَخْلُقُ مَا لاَ تَعْلَمُونَ) چیزهایی که الآن شما نمیدانید بعداً خدا برای شما خلق میکند، خب این وسیله نقلیهای که اسب و استر و حمار باشد این را که میدانستند، کشتی را هم که میدانستند، این جریان هواپیما و اتومبیل و سفینههای فضایی و امثال ذلک را نمیدانستند فرمود در آینده چیزهایی دیگری را هم خدا برای شما خلق میکند (وَالْخَیْلَ وَالْبِغَالَ وَالْحَمِیرَ لِتَرْکَبُوهَا وَزِینَةً وَیَخْلُقُ مَا لاَ تَعْلَمُونَ) بنابراین الآن هم اگر کسی سوار سفینهٴ فضایی شد مستحب است بگوید (سُبْحَانَ الَّذِی سَخَّرَ لَنَا هَذا) سوار هواپیما شد (سُبْحَانَ الَّذِی سَخَّرَ لَنَا هَذا) و امثال ذلک چون به نحو کلّی در سورهٴ مبارکهٴ «نحل» بشارت داده است در آینده چیزهایی را ما خلق میکنیم که هماکنون شما نمیدانید پس (وَحَمَلْنَاهُمْ فِی الْبَرِّ) ناظر به این بخش است (وَالْبَحْرِ) هم ناظر به آن (فِی الْبَرِّ) راجع به صنایع برّی اعم از اتومبیل و هواپیما و سفینههای فضایی (وَالْبَحْرِ) هم اعم از کشتیهای گوناگونی که یاد شده است (وَحَمَلْنَاهُمْ فِی الْبَرِّ وَالْبَحْرِ) این (فِی الْبَرِّ) یکی، (وَالْبَحْرِ) دوتا جمعاً میشود سه. (کَرَّمْنَا بَنِی آدَمَ) یک، (وَحَمَلْنَاهُمْ فِی الْبَرِّ) دو، (وَالْبَحْرِ) سه.
1) (7) . سورهٴ زخرف، آیهٴ 13.
(وَرَزَقْنَاهُم مِنَ الطَّیِّبَاتِ) از بهترین چیزها ما او را تأمین کردیم روزی دادیم غذاهای خوب، میوههای خوب، گوشتهای خوب آن خبایث را بر او حرام کردیم، طیّبات را بر او حلال کردیم و از طیّبات او را تأمین کردیم. کیفیت خوردن هم در روایات تقریباً چهار صفحه روایات در همین تفسیر شریف کنزالدقائق روایاتی نقل شده است که لابد ملاحظه فرمودید درباره اینکه چگونه انسان از کرامت برخوردار است و ذات اقدس الهی او را کریم کرده از ابنعباس و از دیگران روایت شده است که منظور از این کرامت چیست چه اینکه منظور از این کثیر چیست و مفضَّل چه کسانیاند، مفضّلعلیهم چه کسانیاند و مانند آن تقریباً چهار صفحه است این روایات نورانی ایشان نقل کردند که نافع است غالب مفسّران این نکته را از ابنعباس نقل کردند که فضیلت انسان یکی از فضایل انسان این است که این مستویالقامه است غذا را با دست به دهن میبرد نه اینکه دهن را پیش غذا ببرد که حیوانات این کار را میکنند(1)
، خب.
این مطلبی است خوب که انسان طوری خلق شده است که غذا را پیش دهن میبرد نه اینکه سر خم کند دهن را پیش غذا ببرد مثل حیوانات لکن بهرهٴ صحیحی که از این آیه باید برد آن طور نیست که بعضی از فقها مثل ابویوسف استفاده کردند. جریان استفاده کردن از قاشق در غذا این در آسیا سابقه داشت حالا چنگال شاید سابقهای نداشت ولی با قاشق غذا خوردن در آسیا سابقه داشت این طور نیست که از اروپا آمده باشد. در زمان بنیالعباس حالا یا هارونالرشید یا مأمون عباسی وقتی سفره پهن شد دستور دادند که ملاقهای، قاشقهایی بیاورند که با قاشق غذا بخورند ابویوسف از همین فقهای متحجّر اهل سنّت این به خلیفه گفته بود که چون اینها عباسیها بودند دیگر گفت که از جدّت ابنعباس رسیده است که (لَقَدْ کَرَّمْنَا بَنِی آدَمَ) معنایش این است که انسان با دست غذا میخورد و حیوانات با دهن لذا شایسته نیست که شما با قاشق غذا بخورید(2)]، با دست غذا بخورید این رشید حالا یا هارونالرشید یا مأمون عباسی این ملاعق و این قاشقها را پس دادند با همان دست غذا خوردند، خب این دستی که انواع و اقسام برخوردها و آلودگیها در آن هست گاهی با بینی است، گاهی با گوش است، گاهی با چیزهای دیگر است با همان دست که نمیشود غذا خورد در محضر وجود مبارک امام رضا(سلام الله علیه) کسی خواست در محضر حضرت با حضرت همغذا بشود حضرت فرمود دو وظیفه است یکی حقّ ماست، یکی حقّ خودت است آنکه حقّ ماست که میخواهی با ما همغذا بشوی، همکاسه بشوی، همسفره بشوی باید دستت را بشویی شستن دست قبل از غذا این حقّ ماست نه حقّ خودت برای اینکه با ما میخواهی همغذا بشوی آنکه بعد از غذاست حالا میخواهی بشویی میخواهی نشوی برای خودت است به خودت آسیب رساندی و اما وقتی بخواهی در کنار سفرهٴ ما با ما غذا بخوری باید دستت را بشویی. این بیان نورانی امام رضا(سلام الله علیه) است که به او گفته قبلاً حتماً باید دستت را بشویی.
با دست غذا خوردن در صورتی که آدم بشوید خب محذوری ندارد ولی معنای اینکه انسان با دست غذا میخورد در قبال با دهن غذا خوردنی است که حیوانات دارند نه معنایش این است که اگر کسی با قاشق غذا میخورد با دست غذا میخورد یعنی غذا را به دهن میبرد نه دهن را پیش غذا ببرد این جناب ابویوسف الآن هم بعضی از همین اهل سنّت که متحجّرانه فکر میکنند مشکلاتشان همین است چه درباره توسّل، چه درباره شفاعت این طور متحجّرانه فکر میکنند همین است این خیال کرد که ابنعباس که میگوید کرامت انسان در این است که با دست غذا میخورد یعنی با قاشق نباید غذا بخورد در حالی که این با دست غذا خوردن در قبال با دهن غذا خوردن است نه مباشرتاً آدم با دست غذا بخورد نه با قاشق. به هر تقدیر این ابویوسف باعث شد که این هارونالرشید این قاشقها را پس داد و با دست غذا خورد.
غرض این است که با قاشق غذا خوردن در آسیا سابقه داشت این طور نبود که مثلاً از اروپا آمده باشد. به هر تقدیر این معنای اینکه ما انسان را گرامی داشتیم آن فروعات و ریزشهای کرامت این است وگرنه اساس کرامت همان محورهای عقلی است که روایتش هم بعد میخوانیم، خب پس اول (کَرَّمْنَا) هست، بعد (حَمَلْنَاهُمْ فِی الْبَرِّ) هست، (وَالْبَحْرِ) هست، (وَرَزَقْنَاهُم مِنَ الطَّیِّبَاتِ) هست، (وَفَضَّلْنَاهُمْ عَلَی کَثِیرٍ مِمَّنْ خَلَقْنَا تَفْضِیلاً) هست که پنجمی است. خود تفضیل گذشته از اینکه صیغهٴ باب تفعیل است و کثرت و مبالغه را به همراه دارد با مفعول مطلق خاص تأکید شده است (فَضَّلْنَاهُمْ عَلَی کَثِیرٍ مِمَّنْ خَلَقْنَا تَفْضِیلاً) یعنی خیلی فضیلت دادیم.
مهمترین بحث این آیه راجع به این است که آیا انسان بر کثیری از مخلوقات الهی فضیلت دارد آن وقت فضیلت انبیا بر ملائکه چه میشود اگر بر کثیر فضیلت دارد و ظاهرش این است که در مقام تحدید است مفهوم دارد یعنی بر بعضیها فضیلت ندارد حالا یا آن بعض فضیلت دارند یا اینها مماثلاناند هیچکدام بر دیگری فضیلتی ندارد ولی از این آیه استفاده میشود که انسان بر همه فضیلت ندارد بر بعضی فضیلت دارد.
زمخشری در عین حال که ادیب است ادبِ گفتار را هم رعایت میکند یعنی حرف مخالف را که نقل میکند، رَد میکند مؤدّبانه رَد میکند همان طوری که ادبیات نحوی و صرفیاش خوب است، ادبِ محاوره و ادبیات رَد و نقد و ایرادش هم خوب است حالا چطور شد که اینجا نسبت به اشاعره خیلی کندروی کرده برخی از اشاعره گفتند که این «کثیر» به معنای «جمیع» است برای اینکه ثابت کنند که انبیا بر ملائکه افضلاند گفتند (وَفَضَّلْنَاهُمْ عَلَی کَثِیرٍ) یعنی «علی جمیع ممّن خلقنا» تا محذوری نداشته باشند «کثیر» به معنی «جمیع» است. ایشان میگوید اولاً «کثیر» به معنی «جمیع» نیست ثانیاً اگر شما «کثیر» را به معنی جمیل گرفتید اگر عبارت این بود «علی کثیرٍ خلقنا» ممکن بود، اما این «مِن» تبعیض را شما چه کار میکنید (عَلَی کَثِیرٍ مِمَّنْ خَلَقْنَا) اگر «کثیر» به معنای «جمیع» باشد معنایش این میشود که «علی جمیعٍ ممّن خلقنا» آنوقت «جمیع» با (مِمَّنْ خَلَقْنَا) هماهنگ نیست.
این نقد ادبی است لکن در این نقد تعبیرات خیلی تند و بدی دارد میگوید اینها گاهی با بعضی از ملائکه دشمنی دارند میخواهند بگویند که حتماً انسان بالاتر از ملائکه است و هیچ فرشتهای بالاتر از انسان نیست، همسان انسان نیست من نمیدانم چرا این گروه اشاعره با ملائکه یا با بعضی از ملائکه عداوتی دارند آیا در اثر اینکه ملائکه بعضی از قُرا و آبادیهای آبادشان را ویران کردند حالا نام بدی را هم میبرند به همان مناسبت است که اینها با ملائکه بدند، خب این تعبیر البته ملائکه به فرمان الهی بعضی از شهرها را ویران کردند اما آن شهرهایی که ویران شدند اجداد همینها بودند، اینها وابسته به آنها بودند این اصلاً شأن مفسّر نیست البته متأخّرین هم کم نیامدند اینها هم شروع به اهانت کردند ولی این اصلاً ادب گفتن و نوشتن نیست نه جناب زمخشری اینجا راه صحیح را طی کرده که این طور درباره اشاعره تندروی کرده، نه آنها هم البته آنها خب بر اساس «ردّوا الحجر من حیث جاء»(1)] پاسخ دادند.
1) (10) . نهجالبلاغه، حکمت 314.
به هر تقدیر این «کثیر» به معنای خودش است ولی آیه معنایش این است که «فضّلنا» حقیقت انسان را بر «کثیر» این حقیقت بر بسیاری از حقایق افضل است اما در این حقیقت بعضی افراد پیدا بشوند که بر همه افضل باشند که منافاتی ندارد اینکه نفی نمیکند این میگوید حقیقت انسان نسبت به حقایق سایر اشیا بهتر است حقایق بسیاری از اشیا بهتر است یعنی این حقیقت، این حقیقت نسبت به سایر حقایق افضلیّت دارد، فضیلت دارد اما در حقیقت انسان افرادی پیدا نمیشوند که از همهٴ افراد افضل باشند این را که نفی نمیکند که پس اگر ادلّهای دلالت کرد که در بین انسانها اوحدیشان مثل اهلبیت(علیهم السلام) از ملائکه افضلاند این آیه نفی نمیکند آنوقت آن روایت بیمعارض میماند اگر دلیلی داشتیم چه اینکه داریم وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود اگر ما نبودیم، اهلبیت نبود خدا آدم و سماوات را نمیآفرید که معارض ندارد که فرمود ما بودیم که به ملائکه تسبیح و تحلیل و تقدیس آموختیم اینکه معارض ندارد که، اگر (سَجَدَ الْمَلاَئِکَةُ کُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ)(1)است برای مقام آدمیّت است نه برای شخص حضرت آدم که «قضیةٌ فی واقعه» باشد و گذشته باشد الیوم هم فرشتگان در پیشگاه ولیّعصر(ارواحنا فداه) خاضعاند این مقام انسانیّت انسانِ کاملِ معصوم معلّم ملائکه است آن شخص حضرت آدم(سلام الله علیه) مصداق این حقیقت بود الیوم مصداقش وجود مبارک حضرت ولیّعصر است این مقام انسانیّت است که مسجودٌله ملائکه است این شخصیّت حقوقی انسان یعنی انسانیّت انسان است که مسجودٌله است نه شخص حضرت آدم، خب اگر این است روایات هم دلالت دارد مخالف آیه نیست که آیه میفرماید این حقیقت از بسیاری از حقایق بالاتر است اما در این حقیقت فردی پیدا نمیشود که از افراد حقایق دیگر بالاتر باشد اینکه آیه نفی نمیکند اگر هم اثبات نکند نفی هم نمیکند آن وقت آن روایات میشود بیمعارض.
1) (11) . سورهٴ حجرات، آیهٴ 30.
بنابراین «کثیر» معنای خودش را دارد ما نمیخواهیم با این آیه ثابت کنیم که اهلبیت(علیهم السلام) از ملائکه بالاترند آن آیات سجده اینچنین است، آیات (أَنْبِئْهُمْ بِأَسْمَائِهِمْ)(1)اینچنین است و مانند آن، بنابراین این (وَفَضَّلْنَاهُمْ عَلَی کَثِیرٍ مِمَّنْ خَلَقْنَا تَفْضِیلاً) این «کثیر» به معنای خودش است و (مِمَّنْ خَلَقْنَا) هم با تبعیض سازگار است.
کثرت هم گاهی کثرت نفسی است، گاهی کثرت نسبی که این را در فقه در ماء کثیر و دِما کثیر و امثال ذلک آنجا ملاحظه فرمودید یک وقت میگویند خون قلیل، خون کثیر یک وقت میگویند نه، این کثیر است یعنی «بالقیاس الی شیء آخر» کثیر است، خب.
عمده چیزی که مربوط به جریان خلقت انسان است اختصاصی به حضرت آدم(سلام الله علیه) ندارد این است که دوتا روایت است در زمینهٴ خلقت انسان که من هر دو روایت را مرحوم ابنبابویه قمی در کتاب شریف توحید صدوق نقل کرده که «الله خلق آدم علی صورته»(2)خداوند آدم را بر صورت خود خلق کرده است این یعنی چه خداوند آدم را بر صورت خود خلق کرده است؟ این دوتا روایت را مرحوم صدوق(رضوان الله علیه) در کتاب شریف توحیدشان نقل کردند در یک روایت حضرت میفرماید این درست است که «الله خلق آدم علی صورته» لکن این صدری دارد که اینها صدر روایت را حذف کردند کتاب شریف توحید مرحوم صدوق که طبع مکتبةالصدوق است صفحهٴ 152 و صفحهٴ 153 ذیل صفحهٴ 152 شروع میشود تا صدر صفحهٴ 153 روایت این است که «علیبنابراهیمبنهاشم عن أبیه عن علیبنمعبد عن الحسینبنخالد قال قلتُ للرضا(علیه السلام)» به امام رضا(سلام الله علیه) عرض کردم «یابن رسول الله إنّ الناس یروون أنّ رسول الله(صلّی الله علیه و آله و سلّم) قال إنّ الله خَلق آدم علی صورته» به امام هشتم(سلام الله علیه) عرض کردم چنین روایتی است این یعنی چه؟ درست است، درست نیست معنایش چیست که پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود خداوند آدم را بر صورت خودش خلق کرد خدا که منزّه از صورت است آدم را بر صورت خود خلق کرد یعنی چه؟ «فقال(علیه السلام)» وجود مبارک امام رضا فرمود: «قاتلهم الله» مرگ بر اینها «لقد حذفوا أوّل الحدیث» این حدیث صدری دارد اینها صدر حدیث را حذف کردند ذیل حدیث را نقل کردند «لقد حذفوا أوّل الحدیث» جریانش این است که این روایتی که از پیامبر نقل شد قصّهاش این است «إنّ رسول الله(صلّی الله علیه و آله و سلّم) مرّ برجلین یتاسابّان» مرور کرد دید دو نفر دعوا دارند یکدیگر را سبّ میکنند فحش میدهند «فَسمع أحدهما یقول لصاحبه قبّح الله وجهک ووجه مَن یُشبهک» حضرت شنید که یکی به دیگری میگوید خدا صورتت را زشت کند یا «قَبَّحَ» زشت کرده است و کسی است که صورت او شبیه صورت توست او را هم زشت کرده است یا نفرین است که فعل ماضی به معنی مضارع باشد در آینده خدا صورت تو را زشت بکند و صورت کسی که شبیه توست هم زشت بکند «قَبَّح الله وجهک ووجه من یشبهک» که شبیه توست. در چنین صحنهای که یکدیگر را سبّ میکردند وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود: «یا عبدالله لا تَقُل هذا» این طور فحش نده صورت او را و صورت شبیه او را فحش نده «لا تَقُل هذا لأخیک فإنّ الله عزّ وجلّ خَلق آدم علی صورته» خداوند آدم را بر صورت او خلق کرد این ضمیر «صورته» به خود آدم برمیگردد یعنی هر کسی را به صورت مناسب خود برمیگرداند یا نه، ضمیر «صورته» به «الله» برمیگردد خداوند انسان را به صورت خودش خلق کرده است بنابراین صورةالرحمان دارد و صورت رحمان زشت نیست، خب.
این یک حدیث که خیلی شفّاف و گویا نیست که ضمیر «علی صورته» به خود آن آدم برمیگردد یا به «الله» برمیگردد و مانند آن. لکن در صفحهٴ 103 روایت هیجده از باب شش، باب شش از ابواب توحید صدوق عنوان باب این است که «باب أنّه عزّ وجل لیس بجسمٍ ولا صورةٍ» روایت هیجده این باب صفحهٴ 103 کتاب صدوق این است که محمدبنمسلم میگوید «سألتُ أباجعفر(علیهما السلام)» از وجود مبارک امام باقر سؤال کردم «عمّا یروون أنّ الله عزّ وجل خلق آدم علی صورته» من به حضرت عرض کردم این روایتی که نقل میکنند خداوند آدم را بر صورت خود خلق کرد این یعنی چه؟ فرمود: «هی صورةٌ مُحدثةٌ مخلوقةٌ» صورت آدم قدیم و ازلی و اینها نیست حادث است یک، خالق دارد دو، «اصطفاها الله واختارها علی سائر الصوَر المختلفة» ذات اقدس الهی صورت انسان را نسبت به سایر صوَر برگزید، اختیار کرد، انتخاب کرد «فأضافها الی نفسه» این صورت را به خودش اضافه کرد «کما أضاف الکعبة الی نفسه والروح الی نفسه» با اینکه او منزّه از خانه و مسکن است به ابراهیم و اسماعیل(سلام الله علیهما) فرمود: (أَن طَهِّرَا بَیْتِیَ لِلطَّائِفِینَ وَالْعَاکِفِینَ)(1)و مانند آن با اینکه او منزّه از جزء و امثال ذلک است روح را به خودش اسناد داد فرمود: (وَنَفَخْتُ فِیهِ مِن رُّوحِی)(2)نه اینکه از روحِ خودم جزء روح خودم - معاذ الله - به او دادم روحِ انسان مخلوق خداست، کعبه مخلوق خداست بر اساس شرافتی که برای کعبه است آن را به خود اضافه کرد، اسناد داد فرمود: (بَیْتِیَ) بر اساس شرافتی که برای روح آدمی است آن را به خودش اضافه کرد، اسناد داد فرمود: (وَنَفَخْتُ فِیهِ مِن رُّوحِی) صورت انسان هم بشرح ایضاً [همچنین] بر اساس شرافتی که دارد به خودش اسناد داد لذا پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود: «إنّ الله سبحانه وتعالی خلق آدم علی صورته»(3)همان طوری که آیات «یفسّر بعضه بعضا»(4)احادیث هم همین طور است که «یفسّر بعضه بعضا» به کمک روایت هیجده باب شش که در صفحهٴ 103 است روشن میشود که آن روایتی که قبلاً خوانده شد ضمیر «علی صورته» به «الله» برمیگردد نه به «آدم» «إنّ الله خلق آدم» را علی صورت خودش با اینکه خدا منزّه از صورت است همان طوری که منزّه از خانه است ولی کعبه را بیتالله میگوییم منزّه از روح جزیی است در حالی که روح را به خودش اسناد داد فرمود: (وَنَفَخْتُ فِیهِ مِن رُّوحِی)(5)مُبرّای از صورت است ولی این صورت را با اضافهٴ تشریفی به خدای سبحان اسناد داده میشود فرمود: «اصطفاه الله واختارها علی سائر الصوَر المختلفة فأضافها الی نفسه کما أضاف الکعبة إلی نفسه» یک نمونه «والروح الی نفسه» دو نمونه، این دو نمونه را در این دو آیه ذکر کرد فقال: (بَیْتِیَ)(6)که شاهد نمونه اول است، و قال: (وَنَفَخْتُ فِیهِ مِن رُّوحِی) که شاهد نمونهٴ دوم است.
پس بنابراین انسان یک حقیقت گرانمایه است این حقیقت گرانمایه را اگر هدر داد خودش مسئول است این حقیقت بیسرمایه نیست ذات اقدس الهی با سرمایه این را خلق کرد بسیاری از علوم را به او داد و او را در مشهَد (أَلَسْتُ بِرَبِّکُمْ قَالُوا بَلَی)(1)در آن مشهد این را حاضر کرده در آن صحنه پیمان گرفته از او خودش را به او نشان داده او نظیر این آینه اگر کسی در برابر آینه قرار بگیرد چون میدانید در آینه چیزی نیست فقط صورتی که انسان میبیند در حقیقت برای خود شخص است یعنی اگر درختی در برابر آینه باشد ما هم آنجا قرار بگیریم نور چشم ما میخورد به سطح آینه که جرم شفاف است یک، این نور برمیگردد به درخت دو، ما درخت را در زاویه عطف میبینیم سه، خیال میکنیم در آینه دیدیم چهار، وگرنه در آینه چیزی نیست.
مرآتی را که عُرف میگوید همین شیشه و جیوه و قاب است آینهای که در بازار سخن از آینهفروشی است همین است ولی وقتی در کتاب معرفت میگویند مرآت به این شیشه و جیوه و قاب نمیگویند به آن صورت میگویند مرآت این شیشه مرآت است یعنی وسیله است که به سبب او ما آن صورت را میبینیم ولی آن صورت وسیله است که ما به سبب او صاحب صورت را میبینیم کلّ جهان طبق آن روایت نورانی که از همین توحید مرحوم صدوق قبلاً خواندیم کلّ جهان مثل صوَر مرئیهاند در یکی از خطبههای نورانی حضرت امیر هست که جهان مرائی خداست حالا مرائی را اختلاف کردند که جمع مرئی است یا جمع مرآت است کلّ عالم صورت مئاتیه است منتها صورت مئاتیهای که ما عادت کردیم این باید شیشه و جیوه و جرم املس و شفّاف باشد حالا یا آینه است یا سنگ است یا آب است یک جرم شفّافی باید باشد آیا چنین صورتی بدون جرم شفّاف محال است یا نه؟ که ما دلیلی بر استحالهاش پیدا نکردیم کلّ این عالم صوَر مئاتیه حقتعالی است همه دارند او را نشان میدهند اگر همه دارند او را نشان میدهند انسان در چنین صحنهای اگر کسی در برابر آینه قرار بگیرد هیچ کس هم نباشد فقط خود این شخص است و آینه سرِ آینه را خم بکند که آینه خودش را ببیند اگر سرِ آینه را خم کرد که آینه خودش را دید این صاحب صورت به آینه میگوید کیست؟ میگوید تو. حرفی برای گفتن ندارد که آینه که خودش را در آینه نمیبیند که ما چنین حالتی را گذراندیم (وَإِذْ أَخَذَ رَبُّکَ مِن بَنِی آدَمَ مِن ظُهُورِهِمْ ذُرِّیَّتَهُمْ وَأَشْهَدَهُمْ عَلَی أَنْفُسِهِمْ) سرِ ما را خم کرد گفت چه کسی را میبینید؟ ما گفتیم تو را، همین. (أَلَسْتُ بِرَبِّکُمْ قَالُوا بَلَی)(2)ما چنین حقیقتی را به همراه داریم اگر این را گُم نکنیم البته در همان چهار صفحه روایاتی که هست این است که فرمودند فرشتگان خادمان مؤمناناند مرحوم کلینی نقل کرده، دیگران هم نقل کردند در همین چهار صفحه بحث روایی هست که مؤمن اعزّ از کعبه است، مؤمن بالاتر از کعبه است(3)این گوهرها را ما داریم حالا خود اهلبیت(علیهم السلام) که از حَملهٴ عرش بالاترند آنها روایات فراوانی است که بحث خاصّ خودش را دارد ولی انسان این حقیقت گرامی را دارد ما در مَشهَدی، در محضری حضور پیدا کردیم ما را آوردند تا خدا خودش را به ما نشان بدهد ما هم دیدیم و گفتیم تو ربّی و ما عبدیم و این صحنه هماکنون با ما هست که خدا دارد احتجاج میکند میفرماید: (وَإِذْ)(4)یعنی «اُذکر» آن صحنه را که اگر الآن هم غفلت نکنیم، غفلتزدایی کنیم یادمان میآید.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
وَلَقَدْ کَرَّمْنَا بَنِی آدَمَ وَحَمَلْنَاهُمْ فِی الْبَرِّ وَالْبَحْرِ و َرَزَقْنَاهُم مِنَ الطَّیِّبَاتِ وَفَضَّلْنَاهُمْ عَلَی کَثِیرٍ مِمَّنْ خَلَقْنَا تَفْضِیلاً(70)
قرآن کریم که در حقیقت برای هدایت انسان نازل شده است همان طوری که در بحثهای قبل ملاحظه فرمودید خود را به عنوان نور معرفی کرد (قَدْ جَاءَکُم مِنَ اللّهِ نُورٌ وَکِتَابٌ مُبِینٌ)(1)پس اوّلین مطلب این است که قرآن در معرّفی خود از طرف ذات اقدس الهی خود را نور معرفی کرد.
مطلب دوم آن است که اوّلین کار نور تفسیر قلمرو خودش است وقتی نور میتابد اشیا را روشن میکند ما در تاریکی اشیا را تشخیص نمیدهیم وقتی شبِ تار کسی در بیابان قرار گرفت نه کوه را میبیند، نه درخت را، نه چاه را و نه راه را و نه آب را و نه خاک را جایی را تشخیص نمیدهد وقتی شمس طالع شد اوّلین کاری که آفتاب میکند این است که اشیا را تفسیر میکند که مشخص میکند چه چیزی آب است، چه چیزی خاک است، چه چیزی درخت است، چه چیزی سنگ است، چه چیزی کوه است، کجا راه است، کجا چاه است بعد از تفسیر، تکمیل میکند تغییر میدهد میوهها را میپزاند، درختها را بارور میکند و مانند آن.
قرآن هم اوّلین کاری که کرده انسان را به انسان معرفی کرده چه اینکه جهان را هم به انسان معرفی کرده که فرمود آسمان و زمین خلقتاند، دریا و صحرا خلقتاند دیگر سخن از طبیعت نیست و انسان هم بدنی دارد و روحی دارد بدنش از راههای خاص به این صورت درآمده است سورهٴ مبارکهٴ «مؤمنون» اشاره میکند و روح را هم تا حدودی اینجا که لازم بود مشخص کرد، گاهی هم انسان را با اجزای درونیِ او به خود او معرفی میکند که بدنی دارد مضغه و علقه و عظام و لَحم و جنین و گاهی هم از راه روح او را معرفی میکند، گاهی مجموعه را با لحاظ بیرونی معرفی میکند که این مجموعه نسبت به بیرون چه حُکمی دارد؟
1) (1) . سورهٴ مائده، آیهٴ 15.
در این آیه محلّ بحث که عنوان بنیآدم مطرح است معلوم میشود آن خصوصیّاتی که ذات اقدس الهی درباره حضرت آدم مطرح کرد که او خلیفةالله است، مسجود فرشتهها هست، از علم اسما باخبر است، توفیق اِنبا و گزارش آن معارف نسبت به فرشتهها را دارد همه این چند امر را ملحوظ کرد فرمود: (یَا بَنِی آدَمَ)(1)آنجا که خصوصیتهای آدم مطرح است از انسان به عنوان بنیآدم یاد میشود گاهی هم (یَا أَیُّهَا الْإِنسَانُ)(2)است، (یَا أَیُّهَا النَّاسُ)(3)است و مانند آن، ولی آنجا که خصوصیّتهای حضرت آدم(سلام الله علیه) مطرح است از انسان به عنوان بنیآدم یاد میکند چه اینکه در جریان عهدگیری (وَإِذْ أَخَذَ رَبُّکَ مِن بَنِی آدَمَ مِن ظُهُورِهِمْ ذُرِّیَّتَهُمْ)(4)اینجا هم عنوان بنیآدم را مطرح کرده است، این هم یک مطلب.
مطلب دیگر اینکه در جریان خلقت انسان، معرفی انسان به خود انسان آن بخش بدنی او را ذکر کرد که (أَلَمْ یَکُ نُطْفَةً مِن مَنیٍّ یُمْنَی)(5)تا رساند به عظام و (فَکَسَوْنَا الْعِظَامَ لَحْماً) این بخش، آن بخش (ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقاً آخَرَ)(6)را به عنوان (نَفَخْتُ فِیهِ مِن رُوحِی)(7)یاد میکند و کرامتهایی که برای انسان قائل است به لحاظ همان جنبهٴ (أَنشَأْنَاهُ خَلْقاً آخَرَ) که اصلاً این یک چیز دیگری است و موجودات عالم خلقت یک چیز دیگرند ما او را یک چیز دیگر کردیم یعنی از سنخ موجودات مشهود شما نیست (ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقاً آخَرَ) و این خلقِ آخر با (نَفَخْتُ فِیهِ مِن رُوحِی) رابطه دارد اگر آن صبغهٴ (خَلْقاً آخَرَ) را حفظ کرد، (نَفَخْتُ فِیهِ مِن رُوحِی) را حفظ کرد، (إِنِّی جَاعِلٌ فِی الأَرْضِ خَلِیفَةً)(8)را حفظ کرد میتواند امانت الهی را تحمل بکند آنچه در بخش پایانی سورهٴ مبارکهٴ «احزاب» هست که کاری از انسان ساخته است که از آسمانها و زمین و جبال ساخته نیست (إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ عَلَی السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالْجِبَالِ فَأَبَیْنَ أَن یَحْمِلْنَهَا وَأَشْفَقْنَ مِنْهَا وَحَمَلَهَا الْإِنسَانُ)(9)پس کاری از انسان ساخته است که از سماوات و ارض ساخته نیست و اگر آن جنبهٴ (أَنشَأْنَاهُ خَلْقاً آخَرَ) را رعایت نکرد، (إِنِّی جَاعِلٌ فِی الأَرْضِ خَلِیفَةً) را رعایت نکرد، (نَفَخْتُ فِیهِ مِن رُوحِی) را محترم نشمرد به تکتک این موجودات اشاره میکند دربارهٴ بسیاری از اینها میگوید همه اینها از انسان بالاتر است میفرماید: (لَخَلْقُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ أَکْبَرُ مِنْ خَلْقِ النَّاسِ)(10)، (ءَأَنتُمْ أَشَدُّ خَلْقاً أَمِ السَّماءُ بَنَاهَا)(11)خب شما اگر با قدرتهای بدنی بخواهید خودتان را ارزیابی کنید این آسمانها که از شما سنگینترند، زمین که از شما سنگینتر است (إِنَّکَ لَن تَخْرِقَ الْأَرْضَ وَلَن تَبْلُغَ الْجِبَالَ طُولاً)(12)این کوهها از شما سنگینترند، بلندترند و عظیمترند پس اگر به لحاظ (ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقاً آخَرَ) شد کاری از انسان ساخته است که از هیچ کدام از سماوات و ارض ساخته نیست برابر بخش پایانی سورهٴ مبارکهٴ «احزاب» اگر آن جنبه نبود جنبهٴ بدنی بود فرمود زمینی که از رویش راه میروی از شما سنگینتر است، کوهی که در دامنهٴ او به سر میبری از شما بالاتر است، آسمانی که سقف او بر شما سایه انداخت از شما بالاتر است (ءَأَنتُمْ أَشَدُّ خَلْقاً أَمِ السَّماءُ بَنَاهَا)، (لَخَلْقُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ أَکْبَرُ مِنْ خَلْقِ النَّاسِ)، (إِنَّکَ لَن تَخْرِقَ الْأَرْضَ وَلَن تَبْلُغَ الْجِبَالَ طُولاً) بعد نسبت به حیوانات هم میفرماید: (أُولئِکَ کَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ)(13)، گاهی میفرماید: (فَهِیَ کَالْحِجَارَةِ أَوْ أَشَدُّ قَسْوَةً)(14)پس اگر جنبهٴ بدنی باشد و آن حرمت خلافت و کرامت الهی رعایت نشود تکتک این موجودات را میشمارد میگوید از شما بهترند، بزرگترند، زخیمترند، عظیمترند و مانند آن، اگر آن جنبهٴ (ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقاً آخَرَ) رعایت بشود میشود (فَضَّلْنَاهُمْ عَلَی کَثِیرٍ مِمَّنْ خَلَقْنَا) بلکه در بین انسان کسانیاند که نسبت به همه مخلوقات برترند برای اینکه آن امانتهای الهی را بدون ظلم و جهل حمل میکنند، خلافت الهی را بدون نقص حمل میکنند، تعلّم اسمای حسنای الهی را بدون جهل فرامیگیرند، گزارش آنها نسبت به ملائکه را بدون سهو به عهده دارد یا (أَنْبِئُونِی بِأَسْمَاءِ هؤُلاَءِ)(15)هم میشوند معلّم ملائکه، هم میشوند متعلِّم ذات اقدس الهی و هم میشوند خلیفهٴ خدا، خلیفهٴ خدا در همان بحثهای اوایل سورهٴ مبارکهٴ «بقره» ملاحظه فرمودید که آن خلافتی که در کلام و حکمت مطرح است در حدّ نبوت مطرح است که انسان چون به اصطلاح مدنی بالطبع است زندگیاش زندگی جمعی است و زندگی جمعی بدون قانون نمیشود قانون را باید کسی وضع کند که به همه این مسائل احاطهٴ علمی داشته باشد یک و از غرضورزی هم منزّه باشد دو، مبتلا به جهل و سهو و نسیان هم نشود سه، چنین کسی جز ذات اقدس الهی کس دیگری نیست و آن هم باید به وسیله پیامبر پیام خود را به مردم برساند این نیاز بشر به پیامبر است این همان برهان معروفی است که در کتابهای حکمت و کلام هست و در روایات ما هم قسمت مهم بر اساس همین جهت تکیه شده یعنی کتاب شریف اصولی کافی بخش اضطرار به حجّت که کتاب امامت است اوّلین حدیث و دوّمین حدیث همین است که وقتی از وجود مبارک امام رضا، امام صادق(سلام الله علیهما) یا سایر ائمه سؤال میکنند به چه دلیل ما نیازمند به حجّتیم میفرمایند به همین دلیل که انسان بالأخره بدون قانون نمیشود قانونگذار باید عالِم باشد و منزّه از سهو و نسیان و جهل باشد همین برهان معروف را که در حقیقت اول انبیا و اولیا ارائه کردند بعد که حکما فهمیدند همین برهان معروف کلامی هست اما وقتی که سخن از خلافت است در فرهنگ قرآن انسان خلیفةالله هست نه تنها خلیفهٴ خداست که جامعه را اداره کند بلکه خلیفهٴ خداست هم اصلاح جامعه را به عهده بگیرد، هم تعلیم ملائکه را به عهده بگیرد مثل اینکه آنها هم یک آموزش و پرورشی دارند مسئول آموزش و پرورش فرشتهها هم باید انسان باشد و هم بهشتسازی را به عهده میگیرند آنچه که از قرآن برمیآید اضلاع سهگانهٴ این مثلث است که ما چرا به انسان کامل یا به عنوان ولیّ، وصیّ، نبیّ، خلیفةالله نیازمندیم؟ برای سه جهت یکی اینکه این (یُعَلِّمُهُمُ الْکِتَابَ وَالْحِکْمَةَ)(16)که تأمین علمیِ جامعه به عهدهٴ انبیاست دربارهٴ فرشتهها هم هست فرشتهها هم معلّم میخواهند آن فصل خصومت ملأ اعلا هم به عهدهٴ انبیای الهی است نه تنها فصل خصومت در دستگاه قضایی به عهدهٴ انبیاست بلکه حلّ خصومت ملأ اعلا هم به عهدهٴ انبیاست.
1) (2) . سورهٴ اعراف، آیهٴ 26.
2) (3) . سورهٴ فاطر، آیهٴ 15.
3) (4) . سورهٴ انشقاق، آیهٴ 6.
4) (5) . سورهٴ اعراف، آیهٴ 172.
5) (6) . سورهٴ قیامت، آیهٴ 37.
6) (7) . سورهٴ مؤمنون، آیهٴ 14.
7) (8) . سورهٴ ص، آیهٴ 72.
8) (9) . سورهٴ بقره، آیهٴ 30.
9) (10) . سورهٴ احزاب، آیهٴ 72.
10) (11) . سورهٴ غافر، آیهٴ 57.
11) (12) . سورهٴ نازعات، آیهٴ 27.
12) (13) . سورهٴ اسراء، آیهٴ 37.
13) (14) . سورهٴ اعراف، آیهٴ 179.
14) (15) . سورهٴ بقره، آیهٴ 74.
15) (16) . سورهٴ بقره، آیهٴ 31.
16) (17) . سورهٴ بقره، آیهٴ 129.
پس ما نیازمند به نبیّ هستیم هم برای رفع نیازهای اجتماعی بشر، هم برای رفع نیازهای علمی فرشتهها، هم برای تأمین ساخت و ساز بهشت، خب بالأخره بهشت را چه کسی باید بسازد؟ باید بشر بسازد دیگر مهندسیاش چیست؟ معماریاش چیست؟ مصالح ساختمانیاش چیست؟ راهحلّش چیست؟ چطوری ما بهشت را بسازیم؟ چگونه ما غُرف مَبنیهٴ ابدی بسازیم که هرگز ویران نشود؟ چگونه درختی غرس کنیم که ابدالدهر از بین نرود و هر وقت خواستیم میوه بدهد؟ اینها باید به ما بگویند وگرنه بهشت طبق بیان نورانی خود ائمه(علیهم السلام) که فرمودند: «الجنّة قیعان»(1)زمین بهشت صاف است چیزی در آن نسیت این شما هستید که دارید برای آن بهشت خانه میسازید و درخت میکارید و چشمه میجوشانید که (یُفَجِّرُونَهَا تَفْجِیراً)(2)، خب.
پس آنچه که در کتابهای حکمت و کلام است یک سوم این مجموعهٴ عظیم است این دائرةالمعارفی است که قابل قیاس نیست با آنچه که در کتابهای حکمت و کلام است آنها میگویند بشر پیغمبر میخواهد برای اینکه مدنی بالطبع است و قانون میخواهد اما قرآن میگوید بشر پیغمبر میخواهد برای اینکه وجود پیغمبر لازم است برای اینکه هم بشر را تأمین کند، هم ملائکه را تأمین بکند هم به مردم یاد بدهد چطوری در دنیا زندگی کنید و چطوری بهشت را بسازید این کارها به وسیلهٴ خلیفةالله هست و این کار فقط از انسان ساخته است قهراً از ضمیمهکردن آیه محلّ بحث که دارد (وَفَضَّلْنَاهُمْ عَلَی کَثِیرٍ مِمَّنْ خَلَقْنَا) که این به تعبیر سیدناالاستاد ناظر به موجودات عالم کُوْن است یعنی نسبت به گیاهان و حیوانات و موجودات عالم مشهود و محسوس مادی و جِرمی و هم به شهادت بخش پایانی سورهٴ مبارکهٴ «احزاب» انسان نسبت به کلّ سماوات و ارض افضل است و هم نسبت به ملاحظهٴ بخشهای اوایل سورهٴ مبارکهٴ «بقره» که (إِنِّی جَاعِلٌ فِی الأَرْضِ خَلِیفَةً)(3)بعد (وَعَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ)(4)بعد (یَا آدَمُ أَنْبِئْهُمْ بِأَسْمَائِهِمْ)(5)
که آن میشود معلّم ملائکه قهراً انسان نه فردِ انسان در انسان حقیقتی هست، افرادی هستند که افضل علی الجمیعاند بالقول المطلق و آن وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) است، اهلبیت است، انبیای الهیاند، مرسلیناند، اولواالعزماند اینگونه از بزرگان اینهایی که معلم ملائکهاند، معماران بهشتاند و سازندگان عالم طبیعت هستند.
فتحصّل که از خود این آیه به تنهایی ما بخواهیم استفاده کنیم که انسان از جمیع ما سویالله بر جمیع ما سویالله رُجحان دارد و افضل از همه است کار آسانی نیست اما وقتی تحلیل بکنیم بگوییم که این آیه ناظر به همان موجودات حیوانی و موجودات مکتوم و امثال ذلک است که فرمود: (مَا مِن دَابَّةٍ فِی الْأَرْضِ وَلاَ طَائِرٌ یَطِیرُ بِجَنَاحَیْهِ إِلَّا أُمَمٌ أَمْثَالُکُمْ)(1)آنها هم مثل شما هستند اُممی هستند مثل شما آن وقت این آیه میخواهد بفرماید انسان از همه آنها بالاتر است ولی به ضمیمهٴ بخش پایانی سورهٴ مبارکهٴ «احزاب» انسان از مجموعهٴ سماوات و ارض بالاتر است به ملاحظهٴ بخش اوایل سورهٴ مبارکهٴ «بقره» انسان از همه ملائکه افضل است، بنابراین اگر روایاتی دارد که انبیا(علیهم السلام)، اهلبیت(علیهم السلام) افضل از ملائکه هستند این از مجموعه این آیات به خوبی برمیآید.
مطلب دیگر اینکه ذات اقدس الهی در سورهٴ مبارکهٴ «سجده»، «فصلت» و مانند آن این بخش را در قرآن ما زیاد میبینیم که فرمود: (وَنَفَخْتُ فِیهِ مِن رُّوحِی)(2)، (فَإِذَا سَوَّیْتُهُ وَنَفَخْتُ فِیهِ مِن رُّوحِی) وقتی من این را تسویه کردم، بدن او را مستویالخِلقه کردم و ساختار بدنی او را تأمین کردم اعضای درونی و بیرونی او را ساختم نه به صورت یک سرامیک دستی بلکه دستگاه گوارش به او دادم، مغز دادم، قلب دادم همه اعضا و ساختار درونی و بیرونی او را تأمین کردم (فَإِذَا سَوَّیْتُهُ وَنَفَخْتُ فِیهِ مِن رُّوحِی فَقَعُوا لَهُ سَاجِدِینَ) روح را در او دَمیدم و به او افاضه کردم برای او سجده کنید که این میشود مسجودٌله شما، خب.
این با آن روایاتی که دارد «خَلق الله الأرواح قبل الأجساد»(1)با آنها هماهنگ است معلوم میشود روح انسان قبلاً بود و ذات اقدس الهی روح را که جدای از انسان است به انسان متعلّق کرد. اما در سورهٴ مبارکهٴ «مؤمنون» که تطوّرات این خلقت را ذکر میکند ظاهرش این است که روح تکاملیافتهٴ همین نشئهٴ طبیعی بدن است آیه یازده به بعد سورهٴ مبارکهٴ «مؤمنون» این است (وَلَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ مِن سُلاَلَةٍ مِن طِینٍ) این برای اصل انسان، نسلش از نطفه است (ثُمَّ جَعَلْنَاهُ نُطْفَةً فِی قَرَارٍ مَّکِینٍ ٭ ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً فَخَلَقْنَا الْمُضْغَةَ عِظَاماً فَکَسَوْنَا الْعِظَامَ لَحْماً ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقاً آخَرَ) یعنی همان را ما چیز دیگر کردیم این با حرکت جوهری و جسمانیةالحدوث و روحانیةالبقاء هماهنگ است نه اینکه چیز دیگر از خارج آوردیم همان را چیز دیگر کردیم نه اینکه «أعطیناه شیئاً آخر» این ضمیر به همان مخلوق قبلی برمیگردد (ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقاً آخَرَ)(2)او را چیز دیگر کردیم نه اینکه چیز دیگر به او دادیم.
بنابراین آن آیه با روایات «خَلق الله الأرواح»(3)هماهنگ است، این آیه با جسمانیةالحدوث و روحانیةالبقا هماهنگ است که باید در مسئله معرفت نفس اینها جمعبندی بشود چه اینکه این کار را کردند آن روایات را حمل کردند بر نشئهٴ عقلی انسان که قبل از بدن بود، این را حمل کردند بر نشئهٴ لفظی خب، بنابراین همین را ما متحوّل کردیم به صورت چیز دیگر درآوردیم و همین میشود خلیفهٴ خدا.
مطلب دیگر در جریان خلافت است که ارزش انسان به همان خلیفةالله بودن است. در جریان خلافت ملاحظه فرمودید آن روایاتی که بخشاش در نهجالبلاغه وجود مبارک حضرت امیر هست بخشاش هم در جای دیگر یک خلافت متقابلی بین خدا و بندهٴ اوست. بخش رسمی خلافت این است که انسان خلیفةالله هست (إِنِّی جَاعِلٌ فِی الأَرْضِ خَلِیفَةً)(4)این معنا دارد محتاج به توضیح است که چگونه انسان خلیفةالله میشود و دشوار هم هست. بخش دیگر که در نهجالبلاغه و در بخشهای روایی ائمه(علیهم السلام) است این است که خدا خلیفهٴ انسان است خدا خلیفهٴ انسان باشد از بعضی از جهات قابل درک است یعنی انسان در خیلی از موارد حضور ندارد کسی باید باشد در غیاب او کار او را انجام بدهد این دعای سفری که در نهجالبلاغه هست همین است که مستحب است مسافر هنگام سفر این دعا را بخواند «اللَّهُمَّ أَنْتَ الصَّاحِبُ فِی السَّفَرِ وَ أَنْتَ الْخَلِیفَةُ فِی الْأَهْلِ وَ لاَ یَجْمَعُهُما غَیْرُکَ لِأَنَّ الْمُسْتَخْلَفَ لا یَکُونُ مُسْتَصْحَباً وَ الْمُسْتَصْحَبَ لاَ یَکُونُ مُسْتَخْلَفاً»(5)انسان مستحبّ است وقتی خواست سفر کند بگوید خدایا همراه من باش مرا در سفر حفظ کن، در غیاب من نزد بچههای من خلیفهٴ من باش که اینها را اینجا حفظ کنی و این کار فقط از تو ساخته است برای اینکه آنکه نزد بچههای ماست با ما نیست، آنکه با ماست نزد بچههای ما نیست «وَ لاَ یَجْمَعُهُما غَیْرُکَ لِأَنَّ الْمُسْتَخْلَفَ لا یَکُونُ مُسْتَصْحَباً وَ الْمُسْتَصْحَبَ لاَ یَکُونُ مُسْتَخْلَفاً».
این معنا حالا یا تعارف هست یا تعبیرات دیگر بالأخره قابل درک هست برای اینکه انسان در بعضی از موارد غیبت دارد و چون حضور ندارد کسی باید باشد در غیاب کار او را انجام بدهد اما درباره ذات اقدس الهی ترسیم خلافتش بسیار دشوار است برای اینکه نه ذات اقدس الهی غیبت دارد و نه خِفایی دارد و نه در جایی عجزی دارد کجاست که او نیست تا انسان بتواند کار او را انجام بدهد او اگر غیبتی ندارد، اگر او خفایی ندارد، اگر او تعطیلی در کار او نیست در همه جا هست دیگر خلافت معنایش چیست؟
توضیحش میتواند این امر باشد او که (بِکُلِّ شَیْءٍ مُحِیطٌ)(1)است اگر او (بِکُلِّ شَیْءٍ مُحِیطٌ) است خلافت هم نظیر نبوّت، نظیر رسالت مقوله به تشکیک است درجاتی دارد دربارهٴ نبوّت و رسالت دو آیه بحثش گذشت که (تِلْکَ الرُّسُلُ فَضَّلْنَا بَعْضَهُمْ عَلَی بَعْضٍ)(2)یک، (لَقَدْ فَضَّلْنَا بَعْضَ النَّبِیِّینَ عَلَی بَعْضٍ)(3)دو، انبیا با هم متفاوتاند، مرسلین با هم متفاوتاند این یک تفاوت درونگروهی است بر خلاف فضیلت انسان نسبت به غیر انسان که یک فضیلت برونگروهی است یک وقت میگوییم این نوع نسبت به انواع دیگر افضلاند، یک وقت میگوییم در بین خود انبیا بعضهم نسبت به بعض افضلاند. اگر نبوّت درجاتی دارد، رسالت درجاتی دارد خلافت هم بشرح ایضاً [همچنین] بعضیها خلیفهاند در یک محدودهٴ خاصّی خلیفةالرازقاند، خلیفةالشافیاند، خلیفةالقابضاند، خلیفةالباسطاند بعضیها خلیفةالمحیطاند اگر خلیفةالمحیط شدند اگر ذات اقدس الهی همه جا حضور دارد این شخصی که خلیفهٴ محیط است هم باید همه جا حضور داشته باشد هم بتواند در ملأ اعلا فصل خصومت کند، هم در جوامع بشری فصل خصومت کند، هم در بهشت بهشتیها را باشد هم در صحنهٴ قیامت آنجا خلافت الهی را إعمال بکند هم در ملأ اعلا و این در انسان کاملی مثل وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) قابل تصوّر است خلیفهٴ خدایی که (بِکُلِّ شَیْءٍ مُحِیطٌ)(4)است و «مع کل شیء» هست با همه اشیا هست لا بالممازجه چنین انسان کاملی که همه جا حضور داشته باشد با انبیا باشد، با مرسلین باشد، با احیا باشد، با اموات باشد، با برزخیها باشد، با اهل دنیا باشد، با اهل آخرت باشد چنین انسان کاملی میشود خلیفهٴ مطلق، وگرنه خلیفهٴ مطلق نخواهد بود آنکه صادر اول است یا ظاهر اول است او میتواند خلیفهٴ خدا باشد بالقول المطلق. فتحصّل که انسان در بخش جسمش حُکم خاصّی دارد که در سورهٴ مبارکهٴ «مؤمنون» بیان کردیم و در بخش روحش حُکم خاصّی دارد که بخشی از اینها در همان سوره آمده، بخشی هم در سورهٴ دیگر.
مطلب دوم اینکه آیاتی که مربوط به روح است بخشی از اینها با خلقت روح قبل از بدن هماهنگ است، بخشی از اینها با تحوّل جوهری و جسمانیةالحدوث و روحانیةالبقاء بودن و مانند آن مناسبتتر است که دارد ما همان را چیز دیگر کردیم نه اینکه به انسان چیز دیگر دادیم (ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقاً آخَرَ)(1)نه «أعطیناه خلقاً آخر».
مطلب سوم هم این شد که اگر انسان بر اساس همین جنبهٴ حیوانیاش فکر بکند خدای سبحان میفرماید که همه آنچه که میبینی از تو بزرگتر و شریفتر و امثال ذلک، بر اساس جنبهٴ الهیاش و روحانیاش و مجرّد نفسش فکر بکند کاری از او ساخته است که از سماوات و ارض ساخته نیست در بین همین انسانها کسانیاند که نه تنها کاری از او ساخته است که از سماوات و ارض ساخته نیست از ملائکه هم ساخته نیست نه تنها از ملائکه ساخته نیست بلکه ملائکه باید از او فرابگیرند که (یَا آدَمُ أَنْبِئْهُمْ بِأَسْمَائِهِمْ)(2).
بنابراین اگر روایاتی وارد شده است که ملائکه افضل نسبت به انسان هستند این فیالجمله درست است نه بالجمله، اگر گفته شد انسانها افضل از ملائکه هستند این هم فیالجمله درست است نه بالجمله برای اینکه همه انسانها که از ملائکه بالاتر نیستند بعضی از انسانها همانهایی هستند که فرمود: (أُولئِکَ کَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ)(3)است یا (شَیَاطِینَ الْإِنْسِ وَالْجِنِّ)(4)است و مانند آن اینها را ما باید هر کدام را در مقطع و موطن خاصّ خودشان ارزیابی بکنیم و نگوییم انسان بالقول المطلق افضل است و اینها و دربارهٴ هیچ مخلوقی هم ذات اقدس الهی به عنوان (فَتَبَارَکَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِینَ)(5)نفرمود مگر درباره انسان، اینکه دربارهٴ انسان فرمود: (فَتَبَارَکَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِینَ) که در سورهٴ مبارکهٴ «مؤمنون» آمده این به مناسبت آن (ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقاً آخَرَ) است وگرنه آن بخش اول که (ثُمَّ جَعَلْنَاهُ نُطْفَةً فِی قَرَارٍ مَّکِینٍ ٭ ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً فَخَلَقْنَا الْمُضْغَةَ عِظَاماً فَکَسَوْنَا الْعِظَامَ لَحْماً)(6)تا اینجا که در گوسفند و غیر گوسفند هم یکی است آنها هم همین را میگویند این دیگر (فَتَبَارَکَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِینَ) ندارد که، اما از اینکه فرمود: (ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقاً آخَرَ) این «فاء» تفریع بر این جملهٴ اخیر است نه بر آن قبیلها (فَتَبَارَکَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِینَ) پس اگر انسان احسنالمخلوقین نباشد خدای او هم احسنالخالقین نخواهد بود اگر ذات اقدس الهی احسنالخالقین میشود برای اینکه انسان را چیز دیگر کرده است آن قدر این حقیقت پیچیده است که نفرمود ما او را چه چیزی کردیم فرمود یک چیز دیگر کردیم آن همان است که اگر کسی خودش را بشناسد خدای خود را یقیناً میشناسد و ما در اضطرار و امثال ذلک مفهوم را درک نمیکنیم چون مفهوم را الآن هم درک میکنیم در حال عادی هم درک میکنیم التجا هم نداریم کسی به مفهوم دل نمیبندد مفهوم «ربّما»، مفهوم «الٰهمّا» به مصداق گُنگ هم متوسّل نمیشویم در آن حالت غرق و احساس خطر ما یک حقیقت شفّاف و روشنی را اول میبینیم بعد به او سر میستاییم در آستان او سر میساییم از او کمک میخواهیم به او امیدواریم اینکه (دَعَوُا اللَّهَ مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ)(7)شد یعنی «عرفوه معرفة ایقانٍ» اولاً، بعد (دَعَوُا اللَّهَ مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ) ثانیاً نه اینکه به مفهوم «الهمّا» مفهوم به درد آن انسان غریق نمیخورد او به مفهوم امیدوار نیست مفهوم در حال عادی هم هست.
پرسش:...
پاسخ: آنها هم همه اینها در نشئهٴ دیگر بودند دیگر چون ذات اقدس الهی اول اشیا را علم داشت (أَلَا یَعْلَمُ مَنْ خَلَقَ)(1)بعد آفرید در همان نشئه که اشیا حضور داشتند ذات اقدس الهی به خصوصیّات همه مخصوصاً وجود مبارک صدیقهٴ کبرا آگاهی داشت آن نشئه طوری بود که اگر حضرت به هر اموری امتحان میشد پاسخ مثبت میداد و همان نشئه به عالم طبیعت و دنیا تنزّل کرده است اینجا هم همین طور شدند دیگر امتحان آن نشئه مناسب با همان نشئه است البته، وگرنه آنجا دار تکلیف نیست، امتحان مصطلح نیست امتحان مصطلح اینجا که (وَنَبْلُوکُم بِالشَّرِّ وَالْخَیْرِ فِتْنَةً)(2)آنجا چیز دیگر است اینکه مثلاً دارد ما در سورهٴ مبارکهٴ «زمر» که (أَنزَلَ لَکُم مِنَ الْأَنْعَامِ ثَمَانِیَةَ أَزْوَاجٍ)(3)ما این هشت جُفت انعام را گاو وحشی و اهلی، مذکّر و مؤنّث، حلال و حرام، دریایی و صحرایی برای شما آفریدیم این را میفرماید ما از بالا برای شما نازل کردیم (أَنزَلَ لَکُم مِنَ الْأَنْعَامِ ثَمَانِیَةَ أَزْوَاجٍ) یا (أَنزَلْنَا الْحَدِیدَ فِیهِ بَأْسٌ شَدِیدٌ)(4)اینکه در آنجا بود که همین آهن سنگین و وَزین نبود که اینکه در سورهٴ مبارکهٴ «حجر» بحثش گذشت (إِن مِّن شَیْءٍ إِلَّا عِنْدَنَا خَزَائِنُهُ وَمَا نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ)(5)هر چیزی خزائنی دارد نه یک مخزن، نه یک خزینه «إنْ مِن شیء إلاّ عندنا خزینته» نیست، «مخزنه» نیست (إِلَّا عِنْدَنَا خَزَائِنُهُ) آن مِن شیء است یعنی «لکلّ شیء خزائن» نه مجموع برای مجموع است «لکل شیء خزائنه» چندین مرحله هست از هر مرحله عبور میکند تا به اینجا برسد آهن از آنجا آمده، این حیوانات از آنجا آمدند آهن از آنجا آمده برابر سورهٴ مبارکهٴ «حدید» این حیوانات از آنجا آمده برابر سورهٴ مبارکهٴ «زمر» (أَنزَلْنَا) به معنی «خَلقنا» نیست (أَنزَلْنَا) به معنی (أَنزَلْنَا) است معلوم میشود آنجا وجود داشتند مناسب با آنجا احکامی داشتند حِکَمی داشتند بعد وقتی تنزّل کردند ... معصومین هم همین طور هستند آنجا که هستند با وجود نوری موجودند که ذات اقدس الهی میداند که اینها اگر وارد نشئهٴ طبیعت بشوند به هر امری امتحان بشوند پیروزمندانه از امتحان سربرمیدارند، خب.
اینکه فرمود: (ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقاً آخَرَ) بعد (فَتَبَارَکَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِینَ)(1)این نشان میدهد که احسنالمخلوقین شدن انسان به مناسبت همین احسنالخالقین بودن اوست.
پرسش:...
پاسخ: بله، همین است دیگر وگرنه این بلال حبشی با آن طاووس و تیهو که قابل قیاس نیست این انسان ولو به صورت بلال حبشی دربیاید این (أَحْسَنِ تَقْوِیمٍ)(2)است که روحی که ذات اقدس الهی به او عطا کرده است همان احسن تقویم بودن او باعث میشود که احسنالمخلوقین است و احسنالمخلوقین بودن انسان کاشف از آن است که ذات اقدس الهی احسنالخالقین است (فَتَبَارَکَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِینَ) احسنالخالقین، احسنالمخلوقین دارد، احسنالصوَرکم دارد، احسن تقویم دارد و مانند آن، خب.
پرسش:...
پاسخ: بله، همان اینکه گفته شد دشوار است برای اینکه غیبتی ندارد. در جریان خلافت الهی انسان محتاج است که خلیفهٴ خدا باشد نه خدا محتاج است که خدا خلیفهٴ او باشد در همین قُرب نوافل که این را هم مرحوم کلینی نقل کرد هم در کتب اهل سنّت آمده است انسان به جایی میرسد که ذات اقدس الهی زبان او میشود، چشم او میشود، گوش او میشود و در قرب فرایض گرچه این روایاتش در کافی و اینها نیست انسان به جایی میرسد که زبانِ بیزبانی خدا میشود درباره وجود مبارک حضرت امیر هست که «عین الله» هست، «ید الله» هست. بخشی از این روایات را مرحوم صدوق(رضوان الله علیه) در کتاب شریف توحید صدوق نقل کرده از وجود مبارک حضرت امیر(سلام الله علیه) که «أنا عین الله»، «أنا جَنب الله»(3)و مانند آن. در قُرب فرایض انسان چشمِ بیچشمی خدا میشود در قُرب نوافل ذات اقدس الهی زبانِ انسان میشود ولی چه قُرب فرایض، چه قرب نوافل همه این بحثها در فصل سوم است چون آن دو فصل یعنی مقام هویّت مطلقهٴ ذات و مقام صفات ذات که عین ذات است بالقول المطلق منطقهٴ ممنوعه است احدی به آنجا راه ندارد در همین وجهالله است، فیضالله است، (اللَّهُ نُورُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ)(4)است که مقام ظهور خدا، فیض خدا، عنایت خداست که همین دارای کرامت و شرافت و جلال است، همین که دارای کرامت و جلال است انسان را کریم کرده است اگر دارد (لَقَدْ کَرَّمْنَا بَنِی آدَمَ) ما انسان را مُکرّم کردیم به او کرامت دادیم برای آن است که وجه خدا کریم است در جریان کرامت وجه الهی ذات اقدس الهی هم وجه خدا را کریم میداند، هم خود مقام ربّ را مقام کریم میداند در سورهٴ مبارکهٴ «الرحمن» ملاحظه میفرمایید آیه سورهٴ مبارکهٴ «الرحمن» این است که (کُلُّ مَنْ عَلَیْهَا فَانٍ ٭ وَیَبْقَی وَجْهُ رَبِّکَ ذُو الْجَلاَلِ وَالْإِکْرَامِ)(5)نه «ذِیالجلال» نه اینکه ربّ ذیالجلال است، وجه ذیالجلال است و این صحیح نیست که بگوییم از سِنخ نعت مقطوع است و «هو» در تقدیر است و «هو» را به ربّ برگردانیم بگوییم «هو» یعنی ربّ ذوالجلال است، خیر خود این «ذو» صفت است و متعلّق میشود مرتبط میشود به وجه چه وجه خدا دارای جلال اکرام است همین وجه جلیل و با جلال همین وجه کریم و با اکرام انسان را کریم کرده است البته این کرامتها به مقام بالاتر هم وابسته است که در همین سورهٴ مبارکهٴ «الرحمن» در بخش پایانی اینچنین آمده است یعنی آیهٴ 78 سورهٴ «الرحمن» این است که (تَبَارَکَ اسْمُ رَبِّکَ) که اینجا مجرور است (تَبَارَکَ اسْمُ رَبِّکَ) که این ربّ (ذِی الْجَلاَلِ وَالْإِکْرَامِ) است، خب آنجا که فرمود: (وَیَبْقَی وَجْهُ رَبِّکَ)(6)آن وجه دارای جلالت و اکرام است همان وجهالله انسان را کریم کرده است اگر کسی وجهالله شد «وجیها عند الله» و من المقرّبین شد میشود کریم اگر دربارهٴ وجود مبارک امام مجتبی گفته میشود کریم اهلبیت است یا درباره وجود مبارک امام رضا(سلام الله علیه) گفته میشود کریم است یا دربارهٴ این بیبی(سلام الله علیها) گفته میشود کریمهٴ اهلبیت است برای اینکه اینها با وجیه عنداللهاند، وجهاللهاند و من المقرّبیناند اگر کسی وجهالله شد، وجیه عندالله شد چون وجهالله، ذوالجلال والاکرام است اینها هم جلیلاند، هم کریم اگر شدند و مثل آنکه درباره حضرت عیسی(سلام الله علیه) آمده (وَجِیهاً فِی الْدُّنْیَا وَالْآخِرَةِ وَمِنَ الْمُقَرَّبِینَ)(7)که اینها وقتی وجیه شدند وجهالله با جلالت همراه است، وجهالله با اکرام همراه است اینها میشوند کریم آن وقت کرامت اینها در فضایل علمی و عملی اینها تعبیه شده است و منشأ پیدایش کرامتهای دیگر هم خواهد بود.
«والحمد لله ربّ العالمین»
یَوْمَ نَدْعُوا کُلَّ أُنَاسٍ بِإِمَامِهِمْ فَمَنْ أُوتِیَ کِتَابَهُ بِیَمِینِهِ فَأُولئِکَ یَقْرَءُونَ کِتَابَهُمْ وَلاَ یُظْلَمُونَ فَتِیلاً (71) وَمَن کَانَ فِی هذِهِ أَعْمَی فَهُوَ فِی الْآخِرَةِ أَعْمَی وَأَضَلُّ سَبِیلاً (72)
چون سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» در مکه نازل شد و عناصر محوری سُوَر مکّی اصول اعتقادی و همچنین خطوط کلی اخلاق و فقه و حقوق است نه جزئیات و فرعیّات فقهی و حقوقی و مانند آن و جریان معاد هم از اصول کلّی اعتقاد هست لذا همان طوری که در بخشی از آیات قبل راجع به معاد مطالبی فرمودند الآن هم درباره معاد مطلبی را ارائه میدهند.
مطلب دوم آن است که خلقت انسان در دنیا با خلقت انسان در آخرت فرق میکند در دنیا انسان اصلی دارد و نسلی هم اصلش با وضع خاص پدید آمد، هم نسلش با وضع مخصوص پدید میآید. در جریان اصل انسان فرمود اول تراب بود، بعد طین شد، بعد (حَمَإٍ مَّسْنُونٍ)(1)شد، بعد (صَلْصَالٍ کَالْفَخَّارِ)(2)شد، بعد (نَفَخْتُ فِیهِ مِن رُوحِی)(3)و مانند آن.
درباره نسل هم فرمود نطفه بود عَلقه شد، مضغه شد، استخوان شد استخوان را گوشت پوشاندیم به صورت جنین شد (ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقاً آخَرَ)(4)آن دربارهٴ اصل انسان، این هم دربارهٴ نسل انسان ولی درباره معاد نه اصلش نظیر اصل دنیاست، نه نسلی نظیر نسل دنیا دارد آنجا اصلاً سخن از نسل نیست که با توالد و تولید افراد به دنیا بیایند همه دفعتاً از خاک سر برمیدارند لذا مسئلهٴ نَسَب و مسئله نژاد و قبیله و خانواده در قیامت اصلاً مطرح نیست برای اینکه همه دفعتاً از خاک زنده میشوند و اگر دربارهٴ آیات معاد آمده است که پدر از پسر فرار میکند یا برادر از برادر فرار میکند این به علاقهٴ «ما کان» است یعنی کسی که در دنیا برادر دیگری بود امروز از او فرار میکند، کسی که در دنیا پدر بود امروز از پسر فرار میکند و بالعکس نه اینکه در آنجا پدری و پسری مطرح است.
پرسش:...(إِلَی أَهْلِهِ مَسْرُوراً) یعنی چه؟
پاسخ: یعنی به لحاظ کسانی که در دنیا اهلشان بودند (یَنقَلِبُ إِلَی أَهْلِهِ مَسْرُوراً)(1)وگرنه در آخرت نسلی در کار نیست.
بنابراین اصل پیدایش افراد در معاد به سبک پیدایش افراد در دنیا نیست.
مطلب سوم آن است که اینها با دعوت الهی ذات اقدس الهی همین که بخواند، دعوت کند اینها زنده میشوند دعوت هم دو قِسم است یک دعوت تشریعی است که فرمود خدا افراد را به هدایت دعوت میکند یا به پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود: (ادْعُ إِلَی سَبِیلِ رَبِّکَ بِالْحِکْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ)(2)و مانند آن. اینها دعوتهای تعلیمی، تدریسی، دعوتهای تشریعی است اینها با اختیار مخاطب همراه است گاهی اطاعت است، گاهی عصیان است و مانند آن.
پرسش:...
پاسخ: بله، حالا این بعد از ورود در بهشت و جهنم است اما الآن در طلیعهٴ معاد که افراد میخواهند زنده بشوند محور بحث است، خب.
وقتی میخواهند افراد این دعوتی که در معاد هست دعوت تکوینی است نه دعوت تشریعی و اعتباری دعوت تشریعی این است کسی را هدایت میکنند، راهنمایی میکنند اختیار این شخص فاصله است میخواهد بپذیرد، میخواهد نپذیرد خداوند هدایت میکند، دعوت میکند انبیا دعوت میکنند بعضی میپذیرند بعضی نمیپذیرند چون دعوت تشریعی است اما دعوت تکوینی دیگر عصیانپذیر نیست ذات اقدس الهی وقتی کسی را دعوت کرد او حتماً باید اجابت بکند و اجابت هم میکند اینکه فرمود: (یَوْمَ نَدْعُوا) این دعوت تکوینی است نه دعوت تشریعی لذا عصیانپذیر نیست همگان سر از قبر برمیدارند این هم یک مطلب.
مطلب دیگر این است که دعوت به چه نام است یک، دعوت به چه سوی است این دو، حالا مراحل بعدی را قرآن ذکر میکند اما در این مرحله که دعوت به چه نام است و دعوت به کدام سَمت است اینها را در همین بخش از آیات سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» میشود فهمید. در اینجا فرمود: (یَوْمَ نَدْعُوا کُلَّ أُنَاسٍ بِإِمَامِهِمْ) گرچه ممکن است ذات اقدس الهی دفعتاً هر کسی را به نام مخصوص او صدا بزند که زید است، عمرو است، بَکر است، خالد است، ولید است هر چه هست هیچ محذوری ندارد که دفعتاً واحده افراد را به اسامی آنها صدا بزند و آنها زنده بشوند لکن در این کریمه فرمود ما افراد را به امامشان دعوت میکنیم میگوییم علوی بیاید، حَسنی بیاید، حسینی بیاید، آنهایی که این راه را رفتهاند بیایند اما اگر عدهای جزء ائمه کفر بودند (وَجَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً یَدْعُونَ إِلَی النَّارِ)(1)به اسم آنها صدا میزنیم آنها که کافر و منافق بودند در آن ردیف صف میبندند پس (یَوْمَ نَدْعُوا کُلَّ أُنَاسٍ بِإِمَامِهِمْ).
مطلب بعدی آن است که جناب زمخشری در کشّاف دارد که این «مِن بِدَع التفسیر» از مطالب بدیع و نکات تازه تفسیری این است که اینها میگویند این امام جمع اُمّ است (یَوْمَ نَدْعُوا کُلَّ أُنَاسٍ بِإِمَامِهِمْ) نه یعنی ما گروه گروه دعوت میکنیم هر فردی را به اسم امام جمع اُمّ است به اسم مادرش میخوانیم این بر اساس سه نکته ایشان ذکر میکند حرف خود ایشان نیست نقل میکند میگویند که یکی به احترام حضرت مریم(سلام الله علیها) است که اگر افراد را به اسم پدر بخوانند در جریان عیسی(سلام الله علیه) مشکل پیش میآید لذا افراد را به اسم مادر میخوانند احترام مریم محفوظ بماند، احترام عیسی(سلام الله علیهما) محفوظ بماند این یک نکته.
1) (7) . سورهٴ قصص، آیهٴ 41.
نکته دیگر برای اظهار شرف امام حسن و امام حسین(سلام الله علیهما) است که اینها را به احترام فاطمه(سلام الله علیها) افراد را به اسم مادرشان میخوانند، این دو نکته.
سوم در جهت مقابل این نکته اول و دوم است آنهایی که بالأخره بیگناهند، بیتقصیرند پدری ندارند فقط مادر دارند برای اینکه آنها شرمنده نشوند به نام مادر اینها را میخوانند، خب بعد میگوید من حالا این نکتهٴ بدیع است که از لفظی که امام جمع اُم باشد این خودش محتاج به تأمّل است یکی اینکه آن لطافتی که در این معنا هست آن هم محتاج به تأمّل است ولی بالأخره اثبات اینکه امام جمع اُمّ است و این نکات را هم به همراه دارد محتاج به دلیل است بالأخره(1)، پس.
پرسش:...
پاسخ: او را بعدیها رَد میکنند نه خود.
پرسش:...
پاسخ: بله، حالا به آن فرمایشات مرحوم علامه و دیگران میرسیم انشاءالله ولی زمخشری در کشّاف این را رد نمیکند این حرف زمخشری در کشّاف تا اینجا همین مقدار است بعدیها مثل البحرالمحیط ابوحیّان اندلسی مرتّب بر فرمایشات زمخشری نقدی دارند بلافاصله و امام رازی نقد دارد تا نوبت به سیدناالاستاد برسد این فرمایشات را یکی پس از دیگری انشاءالله نقل میکنیم هم آنچه که ابوحیّان در البحرالمحیط دارد چون غالباً ابوحیّان نسبت به حرفهای زمخشری نقد دارند و امام رازی هم سخنان ایشان را نقد میکند سیدناالاستاد هم بینقد نیست این فرمایشات را یکی پس از دیگری انشاءالله نقل میکنیم ولی خود زمخشری تا اینجا رَد نکردند، خب.
1) (8) . ر.ک: الکشاف، ج2، ص682.
پرسش:...
پاسخ: این در کشّاف نیست دیگر.
پرسش:...
پاسخ: بله، این اشکالی است دیگران کردند وگرنه خود زمخشری در کشّاف این حرفها را ندارد که این کشّاف و این هم زمخشری حالا میرسیم به فرمایشات بحر ابوحیّان و امام رازی و سیدناالاستاد.
بنابراین ما افراد را به امامشان دعوت میکنیم یا به اُمّ دعوت میکنیم لکن این دعوت کردنِ افراد به امام نشان آن است که هر کسی تابع رأس خودش است گرچه در خود قرآن کریم از این مطلب سخنی به میان نیامده ولی به ضمیمهٴ روایت این مسئله بازگو میشود، طرح میشود در جریان حضرت ابراهیم(سلام الله علیه) در سورهٴ مبارکهٴ «بقره» آیه 260 آنجا نموداری از احیای افراد به اسم رأس و رئیسشان مطرح شده خدای سبحان به حضرت ابراهیم(سلام الله علیه) دستور داد این چهار مرغ را میگیری ذبح میکنی اجزایش را متفرّق میکنی تا شبههٴ اینکه چگونه اجزای پراکنده دوباره به هم مرتبط میشوند و حالت اوّلی ظهور میکند حل بشود. در آیه 260 سورهٴ مبارکهٴ «بقره» به این صورت آمده است (وَإِذْ قَالَ إِبْرَاهِیمُ رَبَّ أَرِنِی کَیْفَ تُحْیِی الْمَوْتَی قَالَ أَوَلَمْ تُؤْمِن قَالَ بَلَی وَلکِن لِیَطْمَئِنَّ قَلْبِی قَالَ فَخُذْ أَرْبَعَةً مِنَ الطَّیْرِ فَصُرْهُنَّ إِلَیْکَ ثُمَّ اجْعَلْ عَلَی کُلِّ جَبَلٍ مِنْهُنَّ جُزْءاً ثُمَّ ادْعُهُنَّ) در روایت و تاریخ آمده است که سَرهای این چهار حیوان را نزد خودت نگه بدار و اینها را با داشتن این سر به اسمشان بخوان که هر بدنی تابع رأس خودش است یعنی کنایه از اینکه هر جمعیّتی تابع رئیس خودش است، هر امّتی تابع امام خودش است اینکه سر نزد تو باشد و با داشتن سر اینها را بخوانی این با (یَوْمَ نَدْعُوا کُلَّ أُنَاسٍ بِإِمَامِهِمْ) حل میشود و این دعوت، دعوت تکوینی است دیگران اگر این صدا را میزدند و دعوت میکردند که مرغها زنده نمیشدند وجود مبارک ابراهیم خلیل است که وقتی اینها را این سرها را نزد خود نگه میدارد و آن ابدان پراکنده و متفرّقشده را به اسم این سر میخواند به اسمشان میخواند و سر در دست اوست اینها حرکت میکنند، زنده میشوند، برمیگردند این هم نمودار است که این امام همان رئیس است و رأس است و امثال ذلک، خب.
پس به نام رئیس میخوانند اما در اینکه اینها فوراً اجابت میکنند در بخشی از آیات قرآن کریم آمده است که اینها بلافاصله تابع آن دعوتکنندهاند و هیچ ترقّبی و انتظار در این کار نیست (یَوْمَئِذٍ یَتَّبِعُونَ الدَّاعِیَ)(1)یعنی همین که دعوتکننده اینها را خواست اینها منتشر میشوند در سورهٴ مبارکهٴ «روم» آیه 25 این است (مِنْ آیَاتِهِ أَن تَقُومَ السَّماءُ وَالْأَرْضُ بِأَمْرِهِ ثُمَّ إِذَا دَعَاکُمْ دَعْوَةً مِنَ الْأَرْضِ إِذَا أَنتُمْ تَخْرُجُونَ) همین که شما را دعوت کرد شما از قبرهایتان بیرون میآیید حالا به چه نام دعوت میکند این در آیه محلّ بحث سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» آمده اصل دعوت را ذات اقدس الهی به عهده دارد، اجابت اینها را در آیه 25 سورهٴ مبارکهٴ «روم» مشخص کرده است، نام دعوت هم در همین آیه سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» آمده دعوت هم غیر از «دَعْ» است دعوت ناقص است، «دَعْ» مضاعف اینکه در بخشی از آیات دارد اینها (یَدُعُّ الْیَتِیمَ) آن مضاعف است در سورهٴ مبارکهٴ «ماعون» آیه دو (فَذالِکَ الَّذِی یَدُعُّ الْیَتِیمَ) این مضاعف است و افرادی هم که «دَعّ الی النار» میشود آن هم از همین قبیل است (یُدَعُّونَ إِلَی نَارِ) یعنی «یُدفعون الی النار» آن از بحث کنونی کاملاً بیرون است و جداست این دارد که آنها (یُدَعُّونَ إِلَی نَارِ جَهَنَّمَ) به طرف نار جهنّم دفع میشوند از همین قبیل است از باب (یَدُعُّ الْیَتِیمَ) است، خب. آیه سیزده سورهٴ مبارکهٴ «طور» این است که (یُدَعُّونَ إِلَی نَارِ جَهَنَّمَ دَعّاً) پس آن رأساً از بحث کنونی بیرون است.
دعوتی هم هست که خود جهنم دعوت میکند که این مربوط به طلیعهٴ قیامت نیست در قیامت ذات اقدس الهی همه را از قبر برمیخیزاند با یک دعوت عمومی اینها منتشر میشوند وقتی صحنهٴ قیامت، ساهرهٴ قیامت تشکیل شد و تطایر کتاب و انطاق جوارح و حساب و صراط و کتاب همه مشخص شد اگر کسی بعد از روشن شدن حساب بخواهد از جهنم فرار بکند مقدورش نیست برای اینکه خود آتش جهنم او را دعوت میکند (تَدْعُوا مَنْ أَدْبَرَ وَتَوَلَّی)(2)این (تَدْعُوا) تکوینی است دیگر جهنّم یعنی «تجذبه» اینطور نیست که او بتواند از دست جهنم نجات پیدا کند گاهی ذات اقدس الهی به مأموران قیامت دستور میدهد (خُذُوهُ فَغُلُّوهُ ٭ ثُمَّ الْجَحِیمَ صَلُّوهُ)(3)گاهی خود نارِ جهنم اینها را دعوت میکند یعنی جذب میکند که (تَدْعُوا مَنْ أَدْبَرَ وَتَوَلَّی) کسی فاصله گرفت، جدا شد، بخواهد فرار کند این مقدورش نیست کاملاً جهنم او را به سَمت خود جذب میکند مقدورش نیست که از جهنم بتواند فرار کند که آن آیه را هم حالا انشاءالله اشاره میکنیم، خب.
در این بخش از آیات فرمود ما افراد را به نام امامشان میخوانیم تا معلوم بشود اینها تابع چه دینیاند، تابع چه ملتیاند، خب به کدام سَمت میخوانیم؟ همه جمع شدهاند به نام امام دعوت شدند حالا زنده شدند دعوت میکنید به سوی چه چیزی؟ حالا اینها جمع شدند و زنده شدند فرمود اینها به کتابشان دعوت میشوند ما اینها را به نامهٴ اعمالشان دعوت میکنیم آن را در سورهٴ مبارکهٴ «جاثیه» بخشی از آن بیان شد فرمود آیه 28 به بعد سورهٴ مبارکهٴ «جاثیه» این است (وَتَرَی کُلَّ أُمَّةٍ جَاثِیَةً کُلُّ أُمَّةٍ تُدْعَی إِلَی کِتَابِهَا) هر امّتی را به نامهٴ اعمالشان دعوت میکنیم اینها حالا شدند امّت، چرا؟ برای اینکه ما تکتک اینها را که دعوت نکردیم اینها را به اسم امامشان دعوت کردیم وقتی به اسم امامشان دعوت کردیم اینها میشوند اُمم حالا که اُمم شدند اینها را به نامهایشان دعوت میکنیم (جَاثِیَةً کُلُّ أُمَّةٍ تُدْعَی إِلَی کِتَابِهَا) خب اینها را دعوت کردیم برای چه کاری؟ کجا میخواهیم ببریم؟ به نامهٴ اعمالشان که اینها مهمان سفرهٴ خودشاناند بالأخره ما از مهمانها باید پذیرایی کنیم اینها را کجا میبریم؟ به کدام سالن و اتاق میبریم؟ هر کسی را به سالن و اتاق نامهٴ اعمالش میبریم این مهمان اعمال خودش است (کُلُّ أُمَّةٍ تُدْعَی إِلَی کِتَابِهَا الْیَوْمَ تُجْزَوْنَ مَا کُنتُمْ تَعْمَلُونَ ٭ هذَا کِتَابُنَا یَنطِقُ عَلَیْکُم بِالْحَقِّ إِنَّا کُنَّا نَسْتَنسِخُ مَا کُنتُمْ تَعْمَلُونَ ٭ فَأَمَّا الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ فَیُدْخِلُهُمْ رَبُّهُمْ فِی رَحْمَتِهِ ذلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْمُبِینُ ٭ وَأَمَّا الَّذِینَ کَفَرُوْا أَفَلَمْ تَکُنْ آیَاتِی تُتْلَی عَلَیْکُمْ) و مانند آن، خب.
پرسش:...
پاسخ: نه، چون دارد که (جَاثِیَةً کُلُّ أُمَّةٍ تُدْعَی إِلَی کِتَابِهَا) این کتاب را چه کسی نوشت؟ ما نوشتیم ما از روی چه نسخه نوشتیم؟ آنچه در جان شما بود نوشتیم ما از نزد خودمان ننوشتیم این نظیر کتابهای آسمانی نیست که ذات اقدس الهی بنگارد با وحی و امثال وحی این کتاب اعمال است این کتاب را اعمال را بر اساس نسخه اصل نوشتیم ما، ما از درون شما درآوردیم. (کُلَّ أُمَّةٍ جَاثِیَةً کُلُّ أُمَّةٍ تُدْعَی إِلَی کِتَابِهَا الْیَوْمَ تُجْزَوْنَ مَا کُنتُمْ تَعْمَلُونَ)(1)نه «بما کنتم تعملون» این همان ظاهر این طایفه از آیات است که جزا را عین عمل میداند آن طایفه آیاتی که دارد «تجزون بما کنتم تعملون» به وسیلهٴ همین آیاتی که دارد (تُجْزَوْنَ مَا کُنتُمْ تَعْمَلُونَ) و مانند آن تفسیر میشود که جزا عینِ عمل است، خب و هر کسی هم وقتی نامهٴ اعمالش را ببیند میگوید (مَالِ هذَا الْکِتَابِ لاَ یُغَادِرُ صَغِیرَةً وَلاَ کَبِیرَةً إِلَّا أَحْصَاهَا)(2)همهٴ اعمال را یکجا حاضر میبیند میگوید اینها اعمال من هستند.
دوتا مطلب مهم در آیهٴ 28 و 29 سورهٴ مبارکهٴ «جاثیه» است که الآن مقدماتش حاصل نیست و ظرفیّتش هم نیست که بیان بشود ولی اجمالاً اشاره میشود که در فرصت مناسب انشاءالله وقتی به آن سورهٴ مبارکهٴ «جاثیه» رسیدیم حل بشود و آن یک مطلب اول این است که ظاهرش این است که همان طوری که هر فردی کتابی دارد امّت هم کتابی دارد، جامعه کتابی دارد جامعه حیاتی دارد، وجودی دارد، حیاتی دارد، کتابی دارد قهراً مسائل سیاسی جامعه، مسائل اجتماعی جامعه، مسائلی که مربوط به عموم است اینها در نامهٴ جامعه نوشته میشود هر کسی یک حیثیّت فردی دارد که در نامهٴ فردی او آن اعمال نوشته میشود، یک حیثیّت جمعی و اجتماعی و سیاسی دارد که این کارها در نامههای اجتماعی نوشته میشود برای اینکه فرمود ما هر کسی را به نام امامش دعوت میکنیم حالا که امّت شدند اینها را به کتابِ خود اینها دعوت میکنیم نه اینکه «کل شخص یُدعیٰ الی کتابه» بلکه (کُلُّ أُمَّةٍ تُدْعَی إِلَی کِتَابِهَا) ظاهرش این است.
سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) مایلند که اجتماع وجودی دارد و کتابی دارد و احکام و حِکَمی دارد. اشکالی که بر این حرف هست این است که وحدت مساوق با وجود است اگر چیزی واحد نباشد وجود نیست، وحدت نداشته باشد وجود ندارد جامعه وحدت ندارد وحدتش اعتباری است قهراً وجود ندارد وجودش اعتباری است که انشاءالله پاسخش باید در ذیل آیه سورهٴ مبارکهٴ «جاثیه» مطرح بشود.
مطلب دیگر که آن هم مهم است البته بحثهای آن اهمّ از این مطلب است منتها بحثهای اول عمیق و علمی است بر اساس آن کتابها نوشته شده که آیا جامعه وجود دارد یا وجود ندارد و اینها. اما این مطلب دوم که اهمّ از مطلب اول است چون یک مطلب ناآشنایی است و آن مطلب ناآشنا این است که چون مربوط به جریان معاد است و محلّ ابتلای خیلیها نیست نظیر وجود جامعه کتابی نوشته بشود بحثی شده باشد این نیست آن مطلب این است که ما یک نامهٴ معهود داریم که (وَإِنَّ عَلَیْکُمْ لَحَافِظِینَ ٭ کِرَاماً کَاتِبِینَ ٭ یَعْلَمُونَ مَا تَفْعَلُونَ)(1)یا (رُسُلُنَا لَدَیْهِمْ یَکْتُبُونَ)(2)(أَحَاطَ بِمَا لَدَیْهِمْ)(3)و مانند آن هر کاری که ما میکنیم اینها مینویسند این درست است این درکش هم آسان است سخت نیست و ظاهر بخشی از ادلّه هم همین است اما این آیه سورهٴ مبارکهٴ «جاثیه» میفرماید: (إِنَّا کُنَّا نَسْتَنسِخُ مَا کُنتُمْ تَعْمَلُونَ)(4)ما استنساخ میکنیم نه کتابت، کتابت این کسی که دارد حرف میزند یا کار انجام میدهد کسی همین حرفها را یا کارهای او را مینویسد این آسان است اما استنساخ یعنی ما یک نسخهٴ اصل داریم که بر اساس این نسخهٴ اصل آن نسخهٴ فرع را تنظیم میکنند از روی این نسخهٴ اصل پس یک نسخهٴ اصل لازم است، یک نسخهٴ فرع که این نسخهنویسی را میگویند استنساخ.
مطلب بعدی آن است که اگر اعمال ما نسخهٴ اصل باشد آنها که مینویسند میشود گفت استنساخ است یعنی رفتار ما و گفتار ما بشود نسخهٴ اصل آنها یعنی فرشتگان از روی این نُسَخ اصلی مطالبی را یادداشت میکنند این هم قابل تطبیق است که بپذیریم این استنساخ است اما آیه میفرماید آنچه را که شما عمل میکنید ما استنساخ میکنیم یک روایت نورانی در ذیل این آیه است که وجود مبارک امام(سلام الله علیه) فرمود: «أوَ لستمُ عُرُبا»(1)مگر شما عرب نیستید فصاحت عربی نمیدانید و قوانین و ادبیات عرب را نمیدانید خدا میفرماید: (مَا کُنتُمْ تَعْمَلُونَ) را ما استنساخ میکنیم نه نَسخ، نه نسخهنویسی میکنیم، نه آنچه را که شما انجام میدهید ما برابر او مینویسیم خیر، آنچه را که شما انجام میدهید این استنساخ ماست (نَسْتَنسِخُ مَا کُنتُمْ تَعْمَلُونَ)(2)نه «عمّا کنتم تعملون»، نه بر اساس کار شما، کار شما را ما استنساخ میکنیم پس یک نسخهٴ اصلی لازم است که این کاری که شما انجام میدهید ما یکی پس از دیگری بیرون میکشیم و این مطابق با آن نسخهٴ اصل است این جریان قضا و قدر را ثابت میکند، جریان علم پیشین خدا را ثابت میکند منتها با حفظ مبادی و اختیار که خدای سبحان میداند زید با مِیل و ارادهٴ و اختیار خود به طرف صلاح میرود با اینکه میتواند به طرف فساد برود هر چه هم او را به طرف فساد دعوت میکنند او با میل و اختیار خودش به طرف صلاح گرایش دارد دیگری میتواند به طرف صلاح برود و هر چه او را دعوت میکنند به طرف صلاح ولی او به سوء اختیار خود به طرف فساد میرود ما آنچه در نهان و درونِ اوست استنساخ میکنیم یعنی یک نسخهٴ اصلی داریم که نزد ماست آنچه را که او انجام میدهد مطابق با آن نسخهٴ اصلی انجام میگیرد (إِنَّا کُنَّا نَسْتَنسِخُ) نه «نکتب» (نَسْتَنسِخُ) نه «عمّا کنتم تعملون» (نَسْتَنسِخُ مَا کُنتُمْ تَعْمَلُونَ) این (مَا کُنتُمْ تَعْمَلُونَ) استنساخ ماست پس یک نسخهٴ اصلی نزد خداست این استدلال وجود مبارک حضرت است در ذیل این روایت تقریباً میدانم نود درصد این مطلب حل نشده است شاید ده درصد هم حل نشده باشد اما خب چون البته مبادیاش حاصل نیست، روایاتش حاصل نیست اینکه در خود روایات مطالبی است غُرر آنهاست و از این نکات الآن دهها مفسّر شما میبینید همه همینطور معنا میکنند میگویند یعنی ما اعمال شما را به وسیله فرشتهها مینویسیم اما وقتی به روایات اهلبیت مراجعه میکنید میگوید مگر ما عرب نیستید خدا که نگفت «إنّا نکتبُ»، «إنّا نَکتب» آیات دیگر است (نَحْنُ نُحْیِ الْمَوْتَی وَنَکْتُبُ مَا قَدَّمُوا وَآثَارَهُمْ)(3)یک، (إِنَّ عَلَیْکُمْ لَحَافِظِینَ ٭ کِرَاماً کَاتِبِینَ)(4)این درست است، (رُسُلُنَا لَدَیْهِمْ یَکْتُبُونَ)(5)این درست است، این سه طایفه آیه یک معنای قابل فهم عمومی دارد اما این از آن قبیل نیست که کسی یک مختصر درس بخواند بفهمد فرمود ما آنچه در درون شماست استنساخ میکنیم از یک نسخهٴ اصلی ما قبلاً میدانیم شما چه کار هستید.
پرسش:...
پاسخ: آن دیگر علمِ ازلی خداست اینها انشاءالله به لطف الهی وقتی به ذیل آیه سورهٴ «یس» رسیدیم حل میشود منتها این روایت یک مقدار آدم را آرام میکند معلوم میشود که قواعد عربی، آشنایی به عربی، عربیِ قویِ غنی در فهم آیات ضروری و لازم است فرمود: «أو لستم عُربا» مگر ادبیات عرب را نمیدانید قرآن به لسان عربیِ مبین آمده اینجا که نگفته «انا نکتب»، نگفت «ننسخُ»، نگفت «نستنسخ عمّا کنتم تعملون» هیچ کدام از این تعبیرات را به کار نبرده فرمود عین آنچه را که شما عمل میکنید ما استنساخ میکنیم همین نسخه اصل نزد ماست (إِنَّا کُنَّا نَسْتَنسِخُ).
به هر تقدیر این مطلب دوم قویتر از آن مطلب اول است که جامعه وجود دارد، جامعه کتاب دارد، احکام سیاسی، اجتماعی افراد را در آن نامهٴ جامعه مینویسند چون دارد (کُلَّ أُمَّةٍ جَاثِیَةً کُلُّ أُمَّةٍ تُدْعَی إِلَی کِتَابِهَا)(1)نه «کلّ فردٍ یُدعیٰ إلی کتابه» آن آیات دیگر است در آیات دیگر دارد هر کسی به نامهٴ عملش دعوت میشود.
بنابراین اگر ما دو دعوت داشتیم و دو کتاب اینها معارض هم نیستند اگر بعضی از ادلّه دلالت میکرد که هر کسی را دعوت میکنند این محشور میشود این ممکن است و اگر آیه محلّ بحث سورهٴ «اسراء» که دارد (یَوْمَ نَدْعُوا کُلَّ أُنَاسٍ) نه «کلّ فرد» (کُلَّ أُنَاسٍ بِإِمَامِهِمْ) این هم یک دعوت است پس ما دو دعوت داریم یک دعوت فردی و یک دعوت جمعی حالا که دعوت فردیمان مشخص، دعوت جمعیمان مشخص شد سؤال میکنیم ما را برای چه کاری احضار کردی؟ یعنی «إلی کتابه و إلی کتابها» هر کسی را به نامهٴ عمل او در بخشهای مسائل فردی، هر امّتی را «الی کتابها» در مسائل سیاسی و اجتماعی (تُدْعَی إِلَی کِتَابِهَا)(2)آنجا که افراد را به کتاب شخصی خودشان دعوت میکنند بخشی از آنها در همین آیه سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» آمده بخشی هم در سورهٴ مبارکهٴ «حاقّه» و آن سَمتها اشاره شده که فرمود آنهایی که به کتابشان دعوت میشوند اگر اهل یُمن و برکت باشند جزء اصحاب میمنتاند و به طرف یُمن دعوت میشوند و اگر اهل مشئمه و مشئومبودن و زشتی باشند به طرف مشئمه دعوت میشوند در سورهٴ مبارکهٴ «حاقّه» آیهٴ 24 به بعد این است آیهٴ نوزده این است (فَأَمَّا مَنْ أُوتِیَ کِتَابَهُ بِیَمینِهِ فَیَقُولُ هَاؤُمُ اقْرَؤُا کِتَابِیَهْ) با یک صدای بلند میگوید آقایان بیاید نامهٴ مرا بخوانید (إِنِّی ظَنَنتُ أَنِّی مُلاَقٍ حِسَابِیَهْ ٭ فَهُوَ فِی عِیشَةٍ رَاضِیَةٍ ٭ فِی جَنَّةٍ عَالِیَةٍ ٭ قُطُوفُهَا دَانِیَةٌ ٭ کُلُوا وَاشْرَبُوا هَنِیئاً بِمَا أَسْلَفُتُمْ فِی الْأَیَّامِ الْخَالِیَةِ) اما (مَنْ أُوتِیَ کِتَابَهُ بِشِمالِهِ فَیَقُولُ) آن هم میخواند منتها دیگر با نگرانی اینکه میگوید (مَالِ هذَا الْکِتَابِ لاَ یُغَادِرُ صَغِیرَةً وَلاَ کَبِیرَةً إِلَّا أَحْصَاهَا)(3)همین است دیگر آنگاه (فَیَقُولُ یَا لَیْتَنِی لَمْ أُوتَ کِتَابِیَهْ ٭ وَلَمْ أَدْرِ مَا حِسَابِیَهْ ٭ یَا لَیْتَهَا کَانَتِ الْقَاضِیَةَ ٭ مَا أَغْنَی عَنِّی مَالِیَهْ ٭ هَلَکَ عَنِّی سُلْطَانِیَهْ) آنجا خدا فرمود: (کُلُوا وَاشْرَبُوا هَنِیئاً بِمَا أَسْلَفُتُمْ فِی الْأَیَّامِ الْخَالِیَةِ) اینجا میفرماید: (خُذُوهُ فَغُلُّوهُ ٭ ثُمَّ الْجَحِیمَ صَلُّوهُ)، خب.
پس افراد شده چهار مطلب یکی اینکه به چه نام دعوت میشوند این دو طایفه است، یک طایفه بالصراحه دارد که به امام، یکی هم به نحو عموم دارد هر کسی را ما دعوت میکنیم هم به شخصه دعوت میشوند هم به اسم رهبرشان. دو مطلب دیگر این است که اگر به شخصه دعوت شدند وقتی که دعوت شد و زنده شد میگوید مرا برای چه چیزی حاضر کردید؟ میگوید «إلی کتابک» دعوت به نامهٴ عملت مهمانسرای او همان نامهٴ عمل اوست آنهایی که به نام جمعیت و اجتماع و رهبر و امام دعوت شدند میگوید کجا باید برویم؟ میگویند به کتاب عمومی، به کتاب سیاسی و اجتماعیتان که (کُلُّ أُمَّةٍ تُدْعَی إِلَی کِتَابِهَا)(1).
پرسش:...
پاسخ: نه، نه (إلَی کِتَابِهَا) است چون دارد کتاب خودش را میخواند بعد اینها این کتاب را بعضیها به دست راست میدهند بعضیها به دست چپ میدهند این معلوم میشود نامهٴ اعمالش است دیگر.
پرسش:...
پاسخ: حالا نه، آن نسخهٴ اصل چیست باید بماند ولی متن آنچه که از جان افراد درمیآید این نسخهٴ دوم است. آنچه که نزد خدای سبحان است نسخهٴ اصل است که این را برابر با آن انجام میدهند آن وقت فرشتگان دیگری هستند که آدم وقتی این کارها را انجام داد مینویسند دو گروهاند بعضیها کارهای فردی را مینویسند، بعضیها کارهای جمعی را مینویسند اینها کارها تقسیمشده است ولی یک عده هستند که آنچه که در درون افراد نهادینه شده است این را درمیآورند این را میگویند استنساخ یک نسخهٴ اصل است نزد آنها آنچه که در درون اینهاست استنساخ میکنند وقتی که ظهور پیدا کرد آن وقت کرام کاتبین بخشی مربوط به اعمال فردی است را مینویسند، بخشی مربوط به اعمال جمعی است را مینویسند آیا آن بخشهای سیاسی، اجتماعی که مربوط به کارهای جمعی است فصلی از فصول این کتاب است؟ «یُحتمل» یک کتاب جداگانه است؟ «یُحتمل» این باید جداگانه بحث بشود ولی غرض این است که کارها جداست، مأموریتها هم جدا. در آیه محلّ بحث سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» به هر دو قسمت اشاره کرده یکی را شفّاف، یکی را به صورت نیمهشفّاف آنکه به صورت شفّاف بیان کرده فرمود: (یَوْمَ نَدْعُوا کُلَّ أُنَاسٍ بِإِمَامِهِمْ) خب حالا که دعوت کردیم همه را به نام رهبرشان وقتی در ساهرهٴ معاد و صحنهٴ قیامت حضور پیدا کردند کجا باید بروند؟ به طرف کتابشان که در سورهٴ «حاقّه» و مانند آن دارد که به طرف کتابشان میروند اینجا به صورت صریح نفرمود به طرف کتابشان میروند بلکه به طور اجمال فرمود: (فَمَنْ أُوتِیَ کِتَابَهُ) یعنی ما بعد از اینکه اینها را دعوت کردیم اگر از آنها سؤال بکنند کجا باید برویم؟ میگوییم کنار سفرهٴ کتابتان آنجا باید پذیرایی بشوید. (فَمَنْ أُوتِیَ کِتَابَهُ بِیَمِینِهِ فَأُولئِکَ یَقْرَءُونَ کِتَابَهُمْ) مستحضرید که مؤمن هر دو دستش یمین است مؤمن «کلتا یدیه یمین»(2)از وجود مبارک ابیابراهیم امام کاظم(سلام الله علیه) رسیده است که ذات اقدس الهی دو دست بیدستیاش یمین است «کلتا یدی الرحمٰن یمین» دستی را میگویند یمین که با او مِیمنت و کار بابرکت و میمون انجام بدهند. کافر و منافق اصلاً دست راست ندارند چون اینها با دست راست هم معصیت میکنند همان طوری که با دست چپ معصیت میکنند مؤمن اصلاً دست چپ ندارد برای اینکه با دست چپ هم کار یُمن و برکت انجام میدهد همانطوری که با دست راست یُمن و برکت انجام میدهد «کلتا یدی المؤمن یمین» این میشود «أصحاب المیمنة»، «أصحاب الیمین» برخیها «أصحاب المشئمه»اند شئامت و زشتی و قُبح و معصیت وامثال ذلکاند لذا نامهٴ اعمال بعضیها به دست راستشان، نامهٴ اعمال بعضیها به دست چپشان. پس افراد به نام رهبرشان دعوت میشوند وقتی که همهشان دعوت شدند همهٴ اینها را به طرف مهمانسرایشان میبرند مهمانسراها فرق میکند آن نامهٴ اعمال هر کسی مهمانسرای اوست که فرمود: (فَمَنْ أُوتِیَ کِتَابَهُ بِیَمِینِهِ فَأُولئِکَ یَقْرَءُونَ کِتَابَهُمْ) و هیچ ستمی هم به اینها نمیشود اینکه فرمود: (وَلاَ یُظْلَمُونَ فَتِیلاً) در سورهٴ مبارکهٴ «طه» هم مشابه این آمده که اصلاً (لاَ یُظْلَمُونَ شَیْئاً) اینها به هیچ وجه ستمی نمیشوند در سورهٴ «مریم» هم هست، در سورهٴ «طه» هم هست که اصلاً در سورهٴ «مریم» آیهٴ شصت دارد (وَلاَ یُظْلَمُونَ شَیْئاً). حالا چون دارند اذان میگویند وقت هم گذشته.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
یَوْمَ نَدْعُوا کُلَّ أُنَاسٍ بِإِمَامِهِمْ فَمَنْ أُوتِیَ کِتَابَهُ بِیَمِینِهِ فَأُولئِکَ یَقْرَءُونَ کِتَابَهُمْ وَلاَ یُظْلَمُونَ فَتِیلاً (71) وَمَن کَانَ فِی هذِهِ أَعْمَی فَهُوَ فِی الْآخِرَةِ أَعْمَی وَأَضَلُّ سَبِیلاً (72)
بعد از اینکه نعمتهای فراوانی را در آیات قبل ارائه فرمودند که این نعمتها هم ادلّهٴ توحید پروردگار است، هم وظیفهٴ سپاسگذاری بندهها را معیّن میکند. فرمود اگر کسی در دنیا نابینا بود در آخرت هم نابیناست و ما همگان را در قیامت دعوت میکنیم این دعوت همان طوری که در بحث دیروز ملاحظه فرمودید احضار تکوینی است نه دعوت تشریعی یا به اسم خواندن، گاهی ذات اقدس الهی ندای تشریعی دارد که (یَا أَیُّهَا النَّاسُ)(1)، (یَا أَهْلَ الْکِتَابِ)(2)و مانند این یا با قبول روبهروست یا با نکول چون تشریع است و قانونگذاری است یک وقت است ندای الهی یا دعوت الهی تکوین است که (یَا أَرْضُ ابْلَعِی مَاءَکِ وَیَا سَماءُ أَقْلِعِی) آن دیگر
وَغِیضَ الْمَاءُ)(3)و کذا و کذا را به همراه دارد دیگر اینچنین نیست که (یَا أَرْضُ ابْلَعِی) با گناه و معصیت روبهرو بشود اینچنین نیست کارهای تکوینی خدا عصیانپذیر نیست و کارهای تشریعی خدا چون با اختیار بشر همراه است یا عصیان است یا اطاعت آن روز یعنی روز قیامت جا برای شریعت و امر و نهی اعتباری نیست چون بساط دین در دنیا به پایان رسید این بیانات نورانی رسول خدا(صلّی الله علیه و آله و سلّم) است که «الیوم عملٌ ولا حساب وغداً حسابٌ ولا عمل»(4)پس آن روز دعوت، دعوت تکوینی است و اجابتش هم قطعی است و هر که را ذات اقدس الهی دعوت کرد(5)(یَوْمَئِذٍ یَتَّبِعُونَ الدَّاعِیَ لاَ عِوَجَ لَهُ وَخَشَعَتِ الْأَصْوَاتُ لِلرَّحْمنِ)(6)آن روز همگان به دنبال دعوت دعوتکننده حضور پیدا میکنند.
اما دعوت به چه نام است و به چه عنوان است آن را این آیات به عهده دارند فرمود: (یَوْمَ نَدْعُوا کُلَّ أُنَاسٍ بِإِمَامِهِمْ) اگر فرموده بود «کلّ ناس»، «کل انسان» یا فرموده بود «یوم ندعوا اناساً» یا «یوم ندعوا کلّ فردٍ»، خب این راجع به فرد بود اما وقتی میفرماید: (یَوْمَ نَدْعُوا کُلَّ أُنَاسٍ) و اُناس هم معنای جمع را به همراه دارد این نشان آن است که ذات اقدس الهی هر امّت و قبیلهای را در این آیه منظور کرده است وقتی فرمود ما مثل اینکه بفرماید «یوم ندعوا کل قبیلة»، «کل امة» این ناظر به فرد نیست اگر ناظر به فرد بود میفرمود «یوم ندعوا کلّ انسان» یا «یوم ندعوا الناس» اما وقتی میفرماید: (یَوْمَ نَدْعُوا کُلَّ أُنَاسٍ) معلوم میشود قبیله و امّت و امثال ذلک است.
پس دعوت، دعوت تکوینی است نه تشریعی و (کُلَّ أُنَاسٍ) هم ناظر به امّت و ملّت و قبیله و امثال ذلک است نه کلّ فرد. راجع (بِإِمَامِهِمْ) که منظور از امام چیست؟ اگر این امام جمع اُمّ باشد آنطوری که جناب زمخشری نقل کرده است که اشکالات بعدی را به همراه دارد مطلب دیگر است اما اگر این امام جمع اُمّ نباشد «کما هو الظاهر» این امام یا منظور رهبر است به معنای جامع اعم از پیغمبر و امام مصطلح و اعم از امام حق و امام باطل که (جَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً یَدْعُونَ إِلَی النَّارِ)(1)یا ائمهٴ کفر است (فَقَاتِلُوا أَئِمَّةَ الْکُفْرِ إِنَّهُمْ لاَ أَیْمَانَ لَهُمْ)(2)و مانند آن یا منظور از این امام، کتاب است.
سیدناالاستاد مرحوم علامه(رضوان الله علیه) فرمود برخیها احتمال دادند منظور از این امام، کتاب عمومی باشد مثل لوح محفوظ یا آن کتاب عام که (وَکُلَّ شَیْءٍ أَحْصَیْنَاهُ فِی إِمَامٍ مُبِینٍ)(1)این احتمال را نقل میکنند میفرمایند این (یَوْمَ نَدْعُوا کُلَّ أُنَاسٍ بِإِمَامِهِمْ) آن لوح محفوظ مشترک است بین همه مردم آن لوح محفوظ، لوح الهی، امام مُبین این یک کتاب است برای همهٴ مردم اگر فرموده باشد که (یَوْمَ نَدْعُوا کُلَّ أُنَاسٍ بِإِمَامِهِمْ) معلوم میشود که هر گروهی یک کتاب خاصّ خودش را دارد اگر آن منظور از این امام، لوح محفوظ باشد یا امام مبین باشد آن یکی است که احکام و حِکَم همه در او ثبت است دیگر چندتا کتاب نیست و ظاهر از این امام ائمه خواهد بود برای اینکه چون (کُلَّ أُنَاسٍ) است، «لکلّ ناسٍ امام» پس منظور لوح محفوظ و امثال ذلک نیست و منظور کتابِ مصطلح قرآنی نیست چون قرآن کتاب را اطلاق میکند بر آنچه را که وجود مبارک نوح و انبیای اولواالعزم آوردند کتاب در نظر ایشان به اصطلاح قرآن کریم صحیفهٴ عادی نیست زبور داود را کتاب نمیگویند کتاب عبارت است از مجموعه عقاید و احکام فقهی و حقوقی و قانونی است که برای ادارهٴ یک کشور باشد و این از زمان حضرت نوح(سلام الله علیه) به بعد نازل شده وجود مبارک آدم(سلام الله علیه) و اولیای الهی و انبیایی که بین حضرت آدم و حضرت نوح بودند اینها کتاب نداشتند به دلیل همان آیه 213 سورهٴ «بقره» است که (کَانَ النَّاسُ أُمَّةً وَاحِدَةً فَبَعَثَ اللّهُ النَّبِیِّینَ مُبَشِّرِینَ) و اینها اختلاف کردند و اگر اختلاف نکرده بودند دیگر کتاب و تشریع بعدی نازل نمیشد اینها چون اختلاف کردند خدای سبحان کتاب نازل کرده است معلوم میشود تا قبل از زمان وجود مبارک نوح کتابِ مصطلح قانونی نبود اما کتابِ معنای عام که احکامی باشد، مواعظی باشد، نصایحی باشد بود اما کتابی که حالا حلّ اختلاف کند دستگاه قضایی را تعیین کند، دستگاه اجرایی را تعیین کند، جنگ و صلح تعیین کند این از زمان حضرت نوح به بعد شد و چون کتاب به اصطلاح قرآن از زمان نوح به بعد شد و آیه شامل همهٴ اُمم و اقوام میشود حتی امّتها و اقوامی که قبل از حضرت نوح بودند پس منظور از این امام، کتابِ مصطلح قرآنی نیست باید اعم باشد چه اینکه (کُلَّ أُنَاسٍ) برخیها مؤمناند، برخیها کافرند، برخی تابع انبیایاند، برخی تابع اهوای شیطانیاند و مانند آن.
1) (9) . سورهٴ یس، آیهٴ 12.
بنابراین منظور کتاب اصطلاح قرآنی نیست یک و شامل هر ملّتی هم میشود که آیینی دارند، کتابی دارند یا ندارند این دو، پس منظور از این امام نمیتواند کتاب باشد لکن منظور از این امام همان راهنما و رهبر و قائدی است که هر ملّتی دارد دیگر آن بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) در نهجالبلاغه این است که بالأخره هر ملّتی رهبری دارند دیگر «لاَبُدَّ لِلنَّاسِ مِنْ أَمِیرٍ بَرٍّ أَوْ فَاجِرٍ»(1)در برابر شعار خوارج که میگفتند «لا حُکم الاّ لله» وجود مبارک حضرت امیر فرمود: «کلمة حقّ یراد بها الباطل» ما هم قبول داریم «لا حُکم الاّ لله» اما شما منظورتان این است که «لا إمرة الا لله»(2)امیر بودن، ولیّ بودن، والیّ بودن، حاکم بودن اینها مخصوص خداست خب خدای سبحان که در مردم باشد و حکومتی داشته باشد نیست اگر منظورتان این است که قانون را خدا باید انجام بدهد بله خب همه میگوییم «لا حُکم الا لله» قرآن دارد (إِنِ الْحُکْمُ إِلَّا لِلّهِ)(3)ولی شمایِ خوارج میخواهید امامتِ من علی را منکر بشوید بگویید چون خدا حاکم است خب ما هم میگوییم خدا حاکم است ولی بالأخره بشر یک حاکم میخواهد یا نه؟ فرمود: «کلمة حقّ یراد بها الباطل» و منظور آنها از این شعار که میگویند «لا حُکم الا لله» یعنی «لا إمرة الا لله» امارت و امیر بودن برای خداست برای تویِ علی نیست فرمود اگر این باشد که میشود هرج و مرج بالأخره کسی باید باشد کشور را اداره کند یا نه؟ خب.
این امام چه امام حق، چه امام باطل چه «جعلناهم ائمة یدعون الی الکفر» چه ائمهای که (أَئِمَّةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنَا لَمَّا صَبَرُوا)(1)چه امام حق، چه امام باطل منظور راهنماست باید هر کسی بالأخره راهنمایی خواهد داشت، هر ملّتی حاکمی خواهند داشت ما این را به اسم این حاکم صدا میزنیم (یَوْمَ نَدْعُوا کُلَّ أُنَاسٍ بِإِمَامِهِمْ).
جناب فخررازی پنج احتمال ذکر میکند چون دربارهٴ تکتک این کمالات احتمالات و وجوهی است دعوت به چه معناست، ناس به چه معناست، (کُلَّ أُنَاسٍ) به چه معناست، امام به چه معناست تا کلمات بعدی پنج احتمال ذکر میکند(2)جناب فخررازی دربارهٴ امام که یکی از آن احتمالات خمسه همین حرف جناب زمخشری است که آن را بعداً مطرح میکنیم.
پرسش:...
پاسخ: عبده است، «ایهم عبده» است.
پرسش:...
پاسخ: نه، کدام عبده است آیا این «أوْ بها حکمته» تعبیرش این است دیگر اگر بهای حکمت باشد که دیگر بدعت نیست و اگر خودش رَد بکند که مفسّرین بعدی او را رَد نمیکنند که «کما سیظهر» خودش دارد که نمیدانم کدامیک از اینها نوآوریتر و شکوفاتر است و شگفتانگیزتر است آیا تعبیر اینکه امام جمع اُم باشد یا آن حکمتی که برایش ذکر کرد «أم بها حکمته» بعد صاحب کشف علیه کشّاف چندتا اشکال دارد بعد جناب آلوسی آمده داوری کرده بین کشف و کشّاف، کشّاف برای زمخشری است، کشف ناقد کشّاف است و جناب آلوسی جمع کرده بینهما حالا آنها گفته میشود انشاءالله.
امام رازی پنجتا احتمال داد درباره این امام که امام به چه معنا باشد یکی از احتمالات خمسه همین حرف زمخشری است که بعد مطرح میشود، احتمال پنجمی که خودش ذکر میکند این است که میگوید الآن به ذهن من خطور کرده و آن این است که هر کسی بالأخره افعالی دارد، اقوالی دارد، گفتار و رفتار و نوشتاری دارد یک، این گفتار و رفتار و نوشتار هر کسی تابع خُلق و وصف درونی اوست دو، آن وصف درونی هر کسی اقوال و افکار او را و افعال او را رهبری میکند این سه، پس ما هر کسی را یا هر ملتی را به آن خُلق و خوی و اوصافشان دعوت میکنیم این میگوید به ذهن من خطور کرده خب این حرف بدی نیست لکن وقتی معنای روشنی قرآن برای امام دارد دیگر لازم نیست که ما حالا این تمحّلات و تکلّفات را تحمل کنیم پس جناب فخررازی ضمن نقل چهار قول قبلی این قول را هم اضافه کرده(3)و بهترین راه هم همین است که امام یعنی قائد و پیشوایی که مردم به او اقتدا میکنند یا ائمه حقّاند یا ائمه باطلاند یا (وَجَعَلْنَا مِنْهُمْ أَئِمَّةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنَا لَمَّا صَبَرُوا)(4)که ائمه حقاند یا (وَجَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً یَدْعُونَ إِلَی النَّارِ)(5)، (فَقَاتِلُوا أَئِمَّةَ الْکُفْرِ إِنَّهُمْ لاَ أَیْمَانَ لَهُمْ)(6)که ائمه باطلاند بالأخره هر ملّتی رهبری دارد که برابر او انجام وظیفه میکند کارش را انجام میدهد.
اما جناب زمخشری، زمخشری بعد از اینکه آن حرفهای معروف را ذکر کرد دارد که «مِن بدع التفسیر» از چیزهای نوآوری این است که بعضیها گفتند منظور از این امام جمع اُمّ است و (بِإِمَامِهِمْ) یعنی «امّهاتهم» و سهتا نکته برای آن ذکر شده است یکی اینکه جریان حضرت عیسی(سلام الله علیه) و مریم(سلام الله علیهما) روشن بشود چون اگر هر کسی را به اسم پدر بخوانند این وجود مبارک حضرت عیسی پدری ندارد و اگر هر کسی را به اسم امام بخوانند اینها خودشان اماماند امامی ندارند اما هر کسی را به اسم مادر بخوانند این هست. آن وقت این اشکال میشود در جریان خود حضرت آدم و حوّا که آنجا شما چه کار میکنید؟ این نکته اول.
نکته دوم اینکه احترام حضرت زهرا(سلام الله علیها) باعث شده است که هر کسی را به اسم مادرشان بخوانند که حسنین را به نام مبارک زهرا(سلام الله علیهم اجمعین) بخوانند.
نکته سوم هم این است که آنها که ناپاکزادهاند و پدری ندارند تا به نام پدر خوانده بشوند یا خجالت نکشند به نام مادر میخوانند این سه نکته باعث میشود که ما این امام را جمع اُمّ بدانیم مفرد ندانیم جمع بدانیم آن هم جمع اُمّ این خلاصهٴ حرف جناب زمخشری در کشّاف. کشف چون شما مستحضرید میگوید «قال المحمود، قال الأحمد» احمد در نقد محمود چنین گفته است بر کشّاف زمخشری چندتا نقد نوشته شده خود زمخشری هم از نقد استقبال میکرد اینکه صاحب کشّاف را گفتند «جار الله»، «جار الله» زمخشری چون مدّتی مجاور کعبه بود و در همان مکه این تفسیر را نوشت تقریباً دو سال و اندی بعد از اینکه این تفسیر را نوشت این را آورد در همان مسجدالحرام گذاشت علما و دانشمندانی که میآمدند از آنها دعوت کرد که این کتاب را ببینند، نقد کنند، اظهارنظر کنند، اشکالاتشان را بگویند و مانند آن. سرّ موفق شدن زمخشری در اینکه چنین کتابی را ارائه کند هم اینها میگویند چون در جوار کعبه این برکت نصیبش شد و هم آزاداندیشی او که دیگر فکر نمیکرد که هر چه خودش فهمید حق است این را در معرض نقد مفسّران معاصر قرار داد که هر که چون مسجدالحرام جایی است که بالأخره علمای اقطارالأرض آنجا برای زیارت و طواف مشرّف میشوند هر کسی آمد آنجا این را ببیند و اظهارنظر کند و اینها این میبینید در ذیل کشّاف چاپهای قدیم «قال المحمود کذا»، «قال الأحمد کذا» این در نقد کشّاف نوشته شده کتابی است به نام کشف نقد حرفهای کشّاف زمخشری است در آن کشف آمده که این سخن ناصواب است چرا؟ برای اینکه شما میخواهید مقام حضرت عیسی را حفظ بکنید اینکه با مریم حفظ نمیشود خود حضرت عیسی(سلام الله علیه و علی امّه) آن مقامی دارد و مقام مریم هم به این نیست که ما افراد را به نام مادرشان صدا بزنیم.
دربارهٴ حضرت زهرا(سلام الله علیها) که حسنین به نام مادرشان خوانده بشوند این هم ناصواب است برای اینکه وجود مبارک علیبنابیطالب افضل از زهراست خب به نام حضرت علی بخوانند چرا حالا به نام زهرا(سلام الله علیهم اجمعین) گذشته از اینکه اینها مَفرقهٴ واحدند، نور واحدند فرقی نمیکند چه به نام حضرت امیر بخوانند، چه به نام حضرت زهرا(سلام الله علیهم اجمعین) همه یک نورند حالا شما چه فضیلتی برایش ذکر میکنید.
اما آن نکته سوم که افراد را اگر به نام پدر بخوانند اولاد زنا شرمنده میشوند، خب شرمندگی برای مادر آنهاست نه برای اینها مادر آنها هم که بالأخره شرمنده است چه اینکه پدرشان شرمنده است این چه فضیلتی است شما ذکر میکنید این سهتا اشکال است که در کشف علیه کشّاف شده گفته این حرف ناصواب است گذشته از اینکه یک امر جمع نادری است که اُمّ به امام جمع بسته بشود یک لغت نادری است و قرآن کریم بر لغت نادر حمل نمیشود.
این اشکال اخیر را سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) مرحوم علامه هم در المیزان دارد که امامِ به معنای جمع اُمّ «لغة نادرة لا یُحمل علی مثلها کلامه تعالی»(1)این حرف از قدیم همینطور بوده تا مرحوم علامه هم فرمودند. اینها سهتا نقد است که کشف علیه کشّاف دارد. آلوسی از یک نظر دارد از کشّاف حمایت میکند میگوید این را ما قبول داریم که امام جمع اُمّ باشد «لغة نادرة لا یُحمل علی مثلها کلامه تعالی» و اما آن حرفهایی که شما گفتید آنها قابل دفاع است برای اینکه عدهٴ زیادی در اینکه وجود مبارک حسنین(سلام الله علیهما) فرزند پیغمبر باشند مشکل جدّی داشتند بر اساس همان تفکّر جاهلی آنها میگفتند که «بنونا بنو أبنائنا و بناتنا ٭٭٭ بنوهنّ ابناء الرجال الأباعدی»(2)این شعار رسمی جاهلیّت بود میگفتند فرزندان ما یا آنهایی هستند که از خود ما به دنیا بیایند یا بچههای پسر ما باشند، بچههای دختر که پسر ما نیستند که بچههای دختر بچهٴ مردان بیگانهاند «بنونا» یعنی اگر بخواهید بدانید که بچههای ما چه کسانی هستند «بنونا بنو أبنائنا» اما «و بناتنا بنوهنّ ابناء الرجال الأباعدی» دخترهای ما اگر فرزند بیاورند فرزند ما نیستند فرزند مردان بیگانهاند این شعار جاهلیت است اسلام آمده کاملاً همین را عوض کرده و وجود مبارک ابیجعفر(سلام الله علیه) استدلال کرده، ائمه دیگر استدلال کردند و برای همین راهنمایی همین استدلالی بود که اهلبیت(علیهم السلام) از دیرزمان کرده بودند عدهای در زمان حجّاج نجات پیدا کردند وقتی حجّاج برخی از این شیعیان را گرفته بود گفته بود به چه مناسبت شما حسنین را فرزند پیغمبر میدانید میگویید «ابن رسول الله» اینها همین آیهای معروفی را خواندند که ائمه میخواندند فرمودند وقتی خدای سبحان در قرآن کریم انبیا را میشمارد ذریّهٴ حضرت ابراهیم را یاد میکند «ومن ذریّته کذا و کذا و کذا» میرسد به عیسی میفرماید یکی از فرزندان ابراهیم عیساست خب عیسی از راه مادر فرزند ابراهیم است دیگر خود اهلبیت(علیهم السلام) با این استدلال که (وَمِن ذُرِّیَّتِهِ دَاوُدَ وَسُلَیْمَانَ وَأَیُّوبَ وَیُوسُفَ وَمُوسَی)(3)به این آیه استدلال کردند که ذات اقدس الهی عیسی را ذریّه حضرت ابراهیم میداند پس معلوم میشود دخترزاده فرزند آدم است دیگر که همین باعث شد آن شخص از دست حجّاج ملعون نجات پیدا کرده، خب.
آلوسی میگوید اگر گفتند حسنین(سلام الله علیهما) را در قیامت به نام مبارک زهرا(سلام الله علیها) میخوانند برای اثبات فرزند بودن اینهاست نسبت به پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) درست است اهلبیت نور واحدند اما این نکته را دارد. این سهتا اشکالی که کشف علیه کشّاف میکند به استثنای آن اشکالی که لغت نادر است یعنی امام نمیتواند جمع امّ باشد «الاّ علی لغة نادرة» این را قبول میکند میگویند بالأخره ما این حمل را نمیتوانیم بپذیریم که بگوییم (بِإِمَامِهِمْ) یعنی «باُمّهاتهم» این هم خلاصهٴ نقد جناب آلوسی.
اما بیان سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) که درباره کتاب گفتند این کتاب از زمان نوح به بعد شد اگر این باشد(1)، خب کتاب به آنهایی که گفتند کتاب، کتاب مصطلح قرآنی را نگفتند و خصوص کتاب حق را نگفتند هر کسی هر ملّتی بالأخره قانونی دارد کتابشان است حالا یا نوشته یا نانوشته چه حق، چه باطل البته گروهی هستند که کتابِ مصطلح ندارند اینهایی که لا مذهباند اهل کتاب نیستند اینها کتابشان همان هوای اینهاست (أَفَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَوَاهُ)(2)اینها هوایِ اینها پیامبر اینهاست و فکر اینها نبوّت اینهاست اینها تابع فکر خودشاناند فکر ایشان را مِیلشان راهنمایی میکند به هر سَمت میل پیدا کردند برنامهریزی میکنند آن برنامهریزی اینها، کتاب آسمانی اینهاست آن هوس اینها هم خدای اینهاست که (أَفَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَوَاهُ) خب اگر کسی هوایِ او اِله او بود اندیشههای او هم نبوّت اوست، دین اوست، فرعون هم بیش از این ادّعا نداشت میگفت که (إِنِّی أَخَافُ أَن یُبَدِّلَ دِینَکُمْ أَوْ أَن یُظْهِرَ فِی الْأَرْضِ الْفَسَادَ)(3)میگفت من میترسم موسی دین شما را از بین ببرد دینی که فرعون برای مردم مصر آورده بود عصارهٴ اندیشهٴ خودش بود دیگر میگفت این کشور را باید فکر من اداره بکند و همین دین شماست و موسی میخواهد دین شما را از بین ببرد، بنابراین این گروه هم در حقیقت تابع شیطاناند به امامت شیطان دارند این کارها را انجام میدهند.
از آن حرفها که بگذریم منظور از این امام یعنی قائد و راهنماست و قائد و راهنمای هر کسی بالأخره اگر کتابی دارند طرّاح آن کتاب خود آن امام است، مجری آن کتاب هم همین امام است دیگر وگرنه آن میشود «سواد علی بیاض» صِرف کتاب که جامعه را اداره نمیکند آن پیشواست و آن راهنماست آن رهبر است که این جامعه را اداره میکند هر کسی را به نام رهبرش میخوانند.
عدهای گفتند که این «باء»، «باء» آلت و ابزار نیست یعنی به وسیلهٴ امامشان بخوانیم بلکه «باء» مصاحبت است یعنی «یوم ندعوا کلّ اناس مصحوبین بامامهم» یعنی امت و امام را با هم میخوانیم، خب این هم خالی از بُعد نیست ظاهرش این است که هر کسی را به نام امامشان میخوانند، هر جامعهای را به نام امامشان میخوانند، خب نتیجه چیست؟ نتیجه اینکه بعضیها کتابشان به دست راستشان میرسد، بعضی کتابشان به دست چپ در بحثهای قبل ملاحظه فرمودید یکی از صنایع بدیعی قرآن کریم صنعت احتباک است، صنعت احتباک این است که چهار امر باشد که دو به دو مقابل هماند برای اینکه تفصیل نشود، درازگویی نشود که این چهار امر کنار هم ذکر نشود یکی از آن دو امر اول ذکر میشود تا با قرینه آن یکی معلوم بشود، یکی از دو امر دوم ذکر میشود تا با قرینه آن ذکر بشود مثلاً انسان یا زنده است یا مُرده انسانِ زنده یا مؤمن است یا کافر این تقسیمی که به حسب ظاهر چهار قِسم دارد اما نتیجهاش سه قِسم درمیآید که «الانسان إمّا حیٌّ أو میّت والحیّ إمّا مؤمنٌ أو کافر» این همانطوری که در بحث ظاهری حیاتِ ظاهری و مرگ ظاهری این تقسیم رواست در تقسیمهای باطنی هم این امر رواست.
در قرآن کریم قبلاً هم ملاحظه فرمودید در سورهٴ مبارکهٴ «یس» این احتباک را، این صنعت بدیع را اینچنین اعمال کرده است فرمود وحی ما براهین است که (لِیُنذِرَ مَن کَانَ حَیّاً وَیَحِقَّ الْقَوْلُ عَلَی الْکَافِرِینَ)(1)این وحی الهی نسبت به آدمِ زنده اثر میگذارد دربارهٴ کافرین اثر نمیگذارد قرآن کافر را در مقابل زنده و زنده را در مقابل کافر میداند یعنی در بین آن امور چهارگانه دو امر را ذکر میکند که بقیه معلوم بشود دیگر فرمود: (لِیُنذِرَ مَن کَانَ حَیّاً وَیَحِقَّ الْقَوْلُ عَلَی الْکَافِرِینَ) در بخشهای دیگر که صنعت احتباک رعایت نشده فرمود: (إِنَّمَا أَنتَ مُنذِرُ مَن یَخْشَاهَا)(2)خب این درست است اما اینجا که صنعت احتباک رعایت شده فرمود انسان یا زنده است یا کافر، یعنی کافر دیگر حیات ندارد چرا؟ برای اینکه (اسْتَجِیبُوا لِلّهِ وَلِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاکُمْ لِمَا یُحْیِیکُمْ)(3)این حیات را آنها نپذیرفتند وقتی نپذیرفتند میشوند مُرده.
در قرآن کریم گاهی این صنعت احتباک در بخش کتاب هم هست انسان یا بیناست یا نابینا، نامهٴ اعمال یا دست راست است یا دست چپ، انسان یا مؤمن است یا کافر، یا بیناست یا نابینا این امور چهارگانه را تلفیق کرده فرمود انسان یا مؤمن است یا کور مثل همان سورهٴ مبارکهٴ «یس» در سورهٴ مبارکهٴ «یس» فرمود انسان یا مؤمن است یا مُرده، یا کافر است یا زنده اینجا هم میفرماید انسان یا نامهاش به دست راست است یا کور، یعنی چه؟ خب کور در مقابل بیناست، نامهٴ دست راست در مقابل نامهٴ دست چپ است این چهار امر را چطوری شما میانبُر کردید این را میگویند صنعت احتباک، صنعت احتباک یعنی مخاطب میگوید بفهم یعنی بفهم این یک صنعت ادبی است دیگر من چهار جمله را جداگانه ذکر بکنم، خب تو هم چیزی بفهم. انسان یا نامهٴ عملش دست راست است یا کور یعنی چه؟ در سورهٴ «یس» دارد انسان یا زنده است یا کافر یعنی چه؟ یعنی بفهم که کافر مُرده است و مؤمن زنده است انسانی که مؤمن است نامهٴ اعمالش دست راست است در دنیا هم مرامی دارد، مکتبی دارد، بیراهه نمیرود، راه را از چاه تشخیص میدهد، چالش ندارد، نه بیراهه میرود نه راه کسی را میبندد بیناست دیگر در قیامت هم مستقیماً به طرف بهشت میرود دیگر معطّل نیست ولی مشکل کافر این است که او راهِ جهنّم را هم گُم میکند اگر کسی محکوم شد به زندان به او بگویند برو زندان این نداند زندان کجاست راه زندان را هم گُم کرده باشد عذابی است فوق عذاب اینها راه جهنّم را هم بلد نیستند فقط آتش اینها را میخواهد (تَدْعُوا مَنْ أَدْبَرَ وَتَوَلَّی)(4)میگوید بیا همان آتش این عذابی است فوق عذاب که اینها راه جهنم را هم گُم میکنند منتها آتش اینها را جذب میکند (تَدْعُوا مَنْ أَدْبَرَ وَتَوَلَّی).
بنابراین این میشود صنعت احتباک یعنی چهار مطلب را که بخواهند بگویند یک در بین میگویند دیگری را میگویند تویِ مخاطب بفهم. انسان یا نامهٴ اعمالش به دست راست است یا کور یعنی انسان یا مؤمن است یا کافر، اگر مؤمن شد هم بصیر است هم نامه را با دست راست میگیرد، اگر کافر شد هم کور است هم نامه را با دست چپ میگیرد یا «من وراء ظَهْر» میگیرد این تقابل بین کور و بین کسی که نامهٴ اعمال را به دست راست میگیرد این است فرمود: (فَمَنْ أُوتِیَ کِتَابَهُ بِیَمِینِهِ) اینها (فَأُولئِکَ یَقْرَءُونَ کِتَابَهُمْ وَلاَ یُظْلَمُونَ فَتِیلاً) «فَتیل» و «قَتیر» و «قَطمیر» قبلاً بحث شد مشابهش هم در سورهٴ مبارکهٴ «مریم» و «طه» بود که بحث دیروز اشاره شد که (لاَ یُظْلَمُونَ شَیْئاً)(1).
(وَمَن کَانَ فِی هذِهِ أَعْمَی) اینها مقابل است دیگر آن اما یک مقابل دیگر میخواهد امّای دیگر میخواهد دیگر اینچنین نیست که آن امّای اول بدون امّای دوم باشد که این امّای تفصیلیه یک فرقهٴ دیگر را هم میطلبد دیگر یک وقت است انسان یک جمله را ذکر میکند بقیه را مصلحت نمیبیند ذکر کند، خب ذکر نمیکند اما دیگر نمیگوید اما اینها، فقط یک گروه را ذکر میکند ولی وقتی در طلیعهٴ سخن گفت اما اینها این بدهکار میشود باید به آن امّای دوم هم بگوید اگر نمیخواهد امّای دوم را بگوید این امّای اول را چرا گفته؟ مختصرتر، بهتر فقط یک گروه را ذکر میکند میفرماید: اما (فَمَنْ أُوتِیَ کِتَابَهُ) «فاء» تفصیل به منزلهٴ امّاست (فَمَنْ أُوتِیَ کِتَابَهُ بِیَمِینِهِ فَأُولئِکَ یَقْرَءُونَ کِتَابَهُمْ وَلاَ یُظْلَمُونَ فَتِیلاً ٭ وَمَن کَانَ فِی هذِهِ أَعْمَی فَهُوَ فِی الْآخِرَةِ أَعْمَی وَأَضَلُّ سَبِیلاً) خب این (أَعْمَی) چیست؟ الآن شما میبینید اینهایی که در قرآن خدا میفرماید اینها در آخرت کورند همینها که فرمود: (وَنَحْشُرُهُمْ یَوْمَ الْقِیَامَةِ عَلَی وُجُوهِهِمْ عُمْیاً وَبُکْماً وَصُمّاً)(2)در چندجای قرآن فرمود اینها کورند در سورهٴ «طه» فرمود اینها در قیامت اعتراض میکنند، سؤال میکنند (رَبِّ لِمَ حَشَرْتَنِی أَعْمَی وَقَدْ کُنتُ بَصِیراً)(3)همین خدا، همین قرآن دربارهٴ همین کورها میگوید اینها در قیامت بینایاند اینها کورند مردان الهی را، انبیا را، اولیا را، بهشت را، فرشتهها را نمیبینند اما کاملاً جهنم را میبینند میگویند (رَبَّنَا ابْصَرْنَا وَسَمِعْنَا)(4)همین کورها که بهشت را نمیبینند، انبیا و اولیا را نمیبینند شعلهٴ جهنم را کاملاً میبینند چطور؟ برای اینکه همینهایی که در دنیا مسجد بود، حسینیه بود، بسیج بود، سپاه بود، نمیدانم نماز جمعه و جماعت بود اینها را نمیدیدند آن مراکز فساد را میدیدند خب در قیامت هم همینطور است دیگر این همه مسجد و این همه مراکز دینی اینها را نمیبیند آن وقت آنها را میبیند خب همین شخص همینطور محشور میشود دیگر لذا میگوید (رَبَّنَا ابْصَرْنَا وَسَمِعْنَا) همین کورها میگویند دیگر.
اگر در دنیا اینها این همه مراکز مذهب بود کور بودند فقط جای گناه را میدیدند در قیامت هم این همه نعمتهای الهی است نسبت به آنها کورند فقط جهنم را میبینند.
«اعاذنا الله من شرور انفسنا و الحمد لله ربّ العالمین»
یَوْمَ نَدْعُوا کُلَّ أُنَاسٍ بِإِمَامِهِمْ فَمَنْ أُوتِیَ کِتَابَهُ بِیَمِینِهِ فَأُولئِکَ یَقْرَءُونَ کِتَابَهُمْ وَلاَ یُظْلَمُونَ فَتِیلاً (71) وَمَن کَانَ فِی هذِهِ أَعْمَی فَهُوَ فِی الْآخِرَةِ أَعْمَی وَأَضَلُّ سَبِیلاً (72) وَإِن کَادُوا لَیَفْتِنُونَکَ عَنِ الَّذِی أَوْحَیْنَا إِلَیْکَ لِتَفْتَرِیَ عَلَیْنَا غَیْرَهُ وَإِذاً لَاتَّخَذُوکَ خَلِیلاً (73) وَلَوْلاَ أَن ثَبَّتْنَاکَ لَقَدْ کِدتَّ تَرْکَنُ إِلَیْهِمْ شَیْئاً قَلِیلاً (74) إِذاً لَأَذَقْنَاکَ ضِعْفَ الْحَیَاةِ وَضِعْفَ الْمَمَاتِ ثُمَّ لاَ تَجِدُ لَکَ عَلَیْنَا نَصِیراً (75)
جریان معاد را مثل جریان مبدأ و وحی و نبوّت به صورت مستقل در این سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» که در مکه نازل شده است بیان میکند لذا این کلمهٴ (یَوْمَ نَدْعُوا) ظرف برای (وَلَقَدْ کَرَّمْنَا)(1)و مانند آن نیست که «ولقد کرّمنا بنیآدم یوم ندعوا» این ارتباطی با آیه قبل ندارد این یک مطلب مستقلّی است که دربارهٴ معاد است.
مطلب دوم آن است که قبلاً در همین سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» آیهٴ سیزدهم به این صورت بیان فرمود: (وَکُلَّ إِنسَانٍ أَلْزَمْنَاهُ طَائِرَهُ فِی عُنُقِهِ وَنُخْرِجُ لَهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ کِتَاباً یَلْقَاهُ مَنشُوراً ٭ اقْرَأْ کِتَابَکَ کَفَی بِنَفْسِکَ الْیَوْمَ عَلَیْکَ حَسِیباً) در جریان کتاب که به طور کلّی فرمود هر کسی نامهٴ اعمالی دارد ما او را بیرون میآوریم به او نشان میدهیم به او میگوییم نامهٴ اعمالت را بخوان این به منزلهٴ متن است و این دوتا تعبیری که شده بعضیها نامه را به دست راست و بعضیها اعما هستند این به منزلهٴ شرح آن آیه است که (کُلَّ إِنسَانٍ أَلْزَمْنَاهُ طَائِرَهُ) بعد فرمود: (اقْرَأْ کِتَابَکَ) این را در آیه محلّ بحث شرح میدهد که یک عده کتابشان به دست راست است، یک عده کتابشان به دست چپ یا «من وراء ظَهْر» است که اینها اعما هستند.
1) (1) . سورهٴ اسراء، آیهٴ 70.
مطلب بعدی آن است که انسان در دنیا عقاید او، اخلاق او، اعمال او و در نتیجه رفتار و گفتار و کردار او تابع ارادهٴ اوست هر راهی را که انتخاب کرد میتواند طی کند ولی در آخرت همهٴ اعمال او در آن نشئه تابع اعمال و مَلکات دنیای اوست تابع ارادهٴ او نیست هر کسی هر عقیدهای که در دنیا داشت برابر آن عقیده در قیامت کار میکند نه برابر اراده، نمودار قیامت جریان همین خواب است این دوتا روایتی که مرحوم کلینی(رضوان الله علیه) در جلد هشت کافی و مرحوم فیض(رضوان الله علیه) در قسمت بَعثْ کتاب شریف وافی نقل کردند همین بود دیگر این روایات چندینبار خوانده شد که بشر اوّلی گرچه میخوابید ولی رؤیایی نداشت که در عالم خواب چیزی ببینند انبیای آنها، آنها را به عنوان بشیر و نذیر هدایت میکردند اینها نمیپذیرفتند انبیا میفرمودند اگر پذیرفتید بعد از مرگ در رفاهید، نپذیرفتید در عذابید انکار اینها بیشتر میشد چون میگفتند انسان که مُرد نابود میشود حیاتی بعد از موت نیست.
طبق آن روایتی که مرحوم کلینی نقل کرد ذات اقدس الهی رؤیا را نصیب مردم کرده است که اینها در عالم خواب چیزهایی را میدیدند بعد به انبیایشان مراجعه میکردند که اینها چه چیزی است که ما در عالم خواب میبینیم طبق این روایتی که مرحوم کلینی نقل کردند انبیای آنها به آنها میفرمودند آنچه را که شما در رؤیا میبینید نمونهٴ همان حرفهایی است که ما به شما میگوییم که در قیامت بعد از مرگ چنین عالمی هست که شما در عالم رؤیا چیزهایی را میبینید که در اختیار خود شما نیست، حرفهایی را میزنید که در اختیار شما نیست هر چه که برابر عقیدهٴ شما و اخلاق شما و اعمال قبلی شما بود حرف میزنید گاهی انسان در عالم رؤیا مردان بزرگی را میبیند سؤالاتی میکند وقتی بیدار شد میگوید ای کاش من فلان مطلب را نمیپرسیدم فلان مطلب را میپرسیدم غافل از اینکه در دنیا در بیداری هر کاری که کرده است برنامهٴ رؤیا را تنظیم میکند طبق آن، نه اینکه به مِیل خود انسان بتواند چیزها را ثابت کند این نموداری از آن نشئهٴ قیامت است این دوتا روایات بسیار روایاتهای نافع و آموزنده است.
بنابراین در قیامت هر کسی بخواهد نامه را با دست راست بگیرد یا با دست چپ بگیرد اینچنین نیست دستِ راست اینها بسته است در عین حال که باز است بسته است برای اینکه اینها اصحاب یمین نبودند و دست چپ اینها باز است برای اینکه اینها اصحاب مشئمه و اصحاب شِمال و امثال ذلک بودند لذا نامهٴ اعمالشان برابر عقیده توزیع میشود نه برابر خواست اینها. روایات فراوانی در کتاب شریف کنزالدقائق و سایر تفسیرات روایی هست که همه اینها نور و برکت است ولی بخش وسیعی از اینها تطبیق است نه تفسیر مفهومی در روایات آمده است که هر کسی در زمان حضرت امیر(سلام الله علیه) بود او را به نام مبارک حضرت امیر میخوانند، هر کسی در زمان وجود مبارک امام حسن(سلام الله علیه) بود او را به نام امام حسن(سلام الله علیه) میخوانند تا برسد به زمان وجود مبارک ولیّعصر(ارواحنا فداه) که کسانی که در این عصر هستند در قیامت اینها را به نام وجود مبارک ولیّعصر میخوانند که (یَوْمَ نَدْعُوا کُلَّ أُنَاسٍ بِإِمَامِهِمْ) وقتی به وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) عرض کردند مگر شما امامِ کلّ نیستید فرمود من نبیّ کل هستم، امام کل هستم، ولی بعد از من اهلبیت من یکی پس از دیگری ائمهاند اسامی شریف اینها را میبرد تا به وجود مبارک ولیّعصر میرسد پس «من ماتَ ولم یعرف امام زمانه ماتَ میتةً جاهلیة»(1)در قیامت که افراد را به نام مبارک ولیّعصر(ارواحنا فداه) دعوت کردند اینها که «مات میتة جاهلیة» بودند اینها حضور پیدا نمیکنند و منظور از جاهلیت هم جهل در مقابل عقل است نه جهل در مقابل علم تا بگوییم اینها که عالم بودند آنها که عاقل نبودند جای دیگر صف میبندند از آنها به افراد جاهلی یاد میکنند.
1) (2) . بحارالأنوار، ج32، ص321.
در بعضی از روایات که در تفسیر شریف نورالثقلین هست که در تفسیر شریف کنزالدقائق هست که چند نفر در همان جریان حکومت حضرت امیر(سلام الله علیه) اینها عازم مدائن بودند چون حضرت امیر وارد مدائن شده بود در بین راه گفتند ما مقداری استراحت میکنیم چهارشنبه حرکت میکنیم که روز جمعه که حضرت دارد خطبه میخواند خودمان را به مدائن میرسانیم شب را در جایی بیتوته کردند و اینها موقع غذاخوردن سوسماری هم عبور کرد این ذبّ آن سوسمار را گرفتند گفتند که هشت نفر بودند آنکه این سوسمار را گرفت به آن هفت نفر گفت که با این بیعت کنید بگویید این امیرالمؤمنین ماست خواستند به وجود مبارک حضرت امیر اهانت کنند حالا اگر شما میبینید در هلند، دانمارک گاهی هم ایتالیا این کاریکاتور را میکشند هتک و اهانت میکنند این در جاهلیت کهن و نو سابقه داشت و دارد هر وقت اسلام مطرح بود، دین مطرح بود، اهانتها شروع میشود از یک طرف، شبهات شروع میشود از یک طرف، هتکها شروع میشود از طرف دیگر این شبهاتی که الآن پیدا شده برای اینکه اسلام الآن مطرح شده، دین الآن مطرح شده وگرنه همین مردم بودند و شبههای نداشتند چون اسلام مهجور بود، مطرود بود وقتی مطرود بود کسی به سراغ او نمیآید اما وقتی مشهور شده، عرضه شده از یک طرف آنهای که به حسب ظاهر درس خواندند شبههای ایراد میکنند، آنهایی که درس نخواندند شهوتی اعمال میکنند گاهی به صورت کاریکاتور، گاهی به صورت آیات شیطانی - معاذ الله - گاهی هم به صورت اهانتهای دیگر یکی پس از دیگری درمیآید. این هشت نفر به رهبری یکیشان همهشان با همین سوسمار بیعت کردند به حسب ظاهر گفتند این امیرالمؤمنین است با همین دسیسه و فتنه منافقانه روز جمعه وارد مدائن شدند وجود مبارک حضرت امیر هم مشغول خطبه خواندن بود آنها دیدند که حضرت مشغول خطبه خواندن است بعد حضرت فرمود وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) هزار هزار باب علم به روی من گشود که این میشود یک میلیون قبلاً کلمهٴ میلیون و اینها مطرح نبود برای اینکه رقمی به این صورت کاربرد نداشت و اگر کسی از این رقم نام میبرد میگفت «ألف ألف» یعنی هزار هزار و اگر میخواستند کسی را به اغراق متّهم کنند میگفتند او را رها کنید او «ألف ألف» میگوید یعنی یک میلیون. وجود مبارک حضرت امیر فرمود پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) «ألف ألف» یعنی یک میلیون علم یکجا به من اعطا کرده است این در آن تفسیر شریف نورالثقلین ذیل آیه (یَوْمَ نَدْعُوا کُلَّ أُنَاسٍ بِإِمَامِهِمْ) هست جلد هفتم صفحهٴ 455 و 456 این عمروبنحریث که این حرف را زده بود به همراه آن هفت نفر گفتند که ما روز جمعه وارد مدائن شدیم و اینها وارد مدائن شدند و وجود مبارک حضرت امیر هم مشغول خطبه خواندن بود هنوز مردم از یکدیگر فاصله نگرفتند متفرّق نشدند وقتی وارد شدند «نظر الیهم امیرالمؤمنین(علیه السلام)» بعد فرمود: «یا ایها الناس إنّ رسول الله(صلّی الله علیه و آله و سلّم) أسرّ الیّ(صلّی الله علیه و آله و سلّم) ألف ألف حدیث فی کلّ حدیثٍ ألف باب» دیگر سخن از یک میلیارد میشود هزار هزار در، درِ علمی به روی من گشود که از هر دری هزار مطلب فهمیده میشود قواعد فقهی این طور است دیگر، مسائل اصولی و قواعد اصولی این طور است دیگر مبانی عدمی منشأ پیدایش فروع فراوان است شیخناالاستاد مرحوم علامه شعرانی(رضوان الله تعالی علیه) ایشان در همان شرح اصول کافی مرحوم ملاصالح مازندرانی آنجا این شکل قطّاع را ذکر میکنند که این شکل هندسی پانصد هزار مسئله، مسئلهٴ ریاضی از همین یک شکل هندسی استفاده میشود الآن البته مستحضرید وقتی علم پیشرفت کرده و هندسه و ریاضی پیشرفت کرده گاهی ممکن است از یک قاعدهٴ ریاضی یک میلیون یا بیشتر حُکم ریاضی و مسئله ریاضی استنباط بشود ولی در سابق اینطور بود ایشان در آن شرح اصول کافی فرمودند تقریباً چهارصد هزار مسئله از یک شکل هندسی استفاده میشود و بنابراین هیچ منافاتی ندارد که هزار مطلب فرعی از قواعدی که به وجود مبارک حضرت امیر القا شده است استفاده میشود، خب.
«لکلّ بابٍ ألف مفتاح» هر دری هزار کلید دارد یعنی از هزار راه میشود وارد شد بعد فرمود: «وإنّی سمعت الله جلّ جلاله یقول: (یَوْمَ نَدْعُوا کُلَّ أُنَاسٍ بِإِمَامِهِمْ)» و من شنیدم خدای سبحان در قرآن کریم فرمود که (یَوْمَ نَدْعُوا کُلَّ أُنَاسٍ بِإِمَامِهِمْ) بعد رو کرد به همین مردمی که این هشت نفر تازه در مدائن به اینها ملحق شدند فرمود: «انّی اُقسم لکم بالله لیبعثنّ» خدای سبحان «یوم القیامه ثمانیة نفر یدعون بامامهم وهو ضبّ ولو شئت أن اُسمّیهم لفعلت» من سوگند یاد میکنم که خداوند طبق همین آیهای که فرمود: (یَوْمَ نَدْعُوا کُلَّ أُنَاسٍ بِإِمَامِهِمْ) هشت نفر را به اسم این سوسمار صدا میزند اگر بخواهم اسمشان را میبرم «قال فلقد رأیت عمروبنحریث سَقَط کما تسقط السعفة حیّاء لو مٰا»(1)همان طوری که یک شاخهٴ خشک میافتد ما دیدیم همین رهبر این گروه منافق آن هفت نفر به تابع این هشتمی این حرفها را زدند دیگر این افتاد مثل چوپ خشک، خب.
این علی(صلوات الله و سلامه علیه) که هزار هزار حدیث ذات وجود مبارک پیغمبر از راه وحی الهی به او آموخت این را بالصراحه گفت منتها حالا مصلحت نبود که بالصراحه اسمشان را ببرد فرمود اگر بخواهم اسمشان را میبرم این (یَوْمَ نَدْعُوا کُلَّ أُنَاسٍ بِإِمَامِهِمْ) همین طور درمیآید. قهراً آنهایی که تابع شمس و قمر بودند، ستارهپرست بودند به همان گروه آنها که تابع احجار و اصنام و اوثان بودند که (أُفٍّ لَّکُمْ وَلِمَا تَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ)(2)به آن ناماند، (أَتَعْبُدُونَ مَا تَنْحِتُونَ)(3)به آن نام خوانده میشوند هر کسی به نام آن مکتبش، به نام آن قاعدش و به نام آن دینش خوانده میشود ولو در این سطح باشد.
روایات فراوانی در این چند صفحه است که حتماً اینها را ملاحظه فرمودید منتها بخش وسیعی از اینها تطبیق است البته، تفسیر مفهومی نیست نام مبارک ائمه(علیهم السلام) یکی پس از دیگری آمده. در صفحهٴ 459 از رجال کشّی نقل میکند که حمزةبنطیّار به وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) عرض کرد گفت که امام صادق(سلام الله علیه) دست مرا گرفت و اسامی مبارک ائمه(علیهم السلام) یکی پس از دیگری شمرد «ثم عدّ ائمه(علیهم السلام) اماماً اماماً» که همه اینها را با دست شماره کرد «یحسبهم» یعنی حساب میکرد فرمود اول علیبنابیطالب، دوم امام حسن که مبادا اشتباه بشود تا رسید به وجود مبارک امام باقر که امام پنجم است و درباره خودش ساکت شد و من فهمیدم امام ششم من همین حضرت است یعنی میدانستم قبلاً «اماماً اماماً یحسبهم بیده» تکتک اینها را با دست مبارک اشاره میکرد «حتی انتهیٰ الی ابیجعفر(علیهم السلام)» به وجود مبارک امام باقر رسید «فکفّ» دیگر ساکت شد، دیگر نام مبارک خودش را نبرد. حمزةبنطیّار میگوید «فقلتُ جعلنی الله فداک» من به امامت شما معتقدم به این حد که «لو فلّقتَ أو فلَقْتَ رُمّانةً» من تابع شمایم به این نحو تابعم که اگر اناری را پاره کنی «فأحللت بعضها وحرّمت بعضها لشهدتُ أنّ ما حرّمتَ حرامٌ وما أحللْتَ حلالٌ» من به امامت شما این طور معتقدم که اگر اناری را دو نصف بکنی بگویی این نصف حلال است آن نصف حرام من میگویم هم آنچه را که شما گفتید حلال است، حلال است و آنکه شما گفتید حرام است، حرام است من به امامت شما این طور معتقدم «فقال فحسبک أن تقول بقوله وما أنا الاّ مِثلهم» من هم مثل همینها که شمردید شمردم تا امام باقر .. «لی ما لهم وعلیّ ما علیهم فإن أردت أن تجیء یوم القیامه مع الذین قال الله تعالی: (یَوْمَ نَدْعُوا کُلَّ أُنَاسٍ بِإِمَامِهِمْ) فقُل بقوله) به همین حرف ائمه(علیهم السلام) راه پیدا کن، خب این تطبیق است البته تفسیر نیست لکن بیان فراوانی را به همراه دارد مخصوصاً ایمان بعضی از اصحابشان.
مطلب دیگری که باز در همین بحث تفسیری این کتاب نورانی هست این است که ابیبصیر گفت «أخذتُ بفخذ أبیعبدالله» من پای وجود مبارک امام صادق را گرفتم «فقلتُ أشهد أنّک امامی» برای اینکه فردا مرا به نام مبارک شما دعوت بکنند ذیل همین آیه نقل کرد. عمّار ساباطی میگوید که وجود مبارک امام صادق فرمود: «لا تُترک الأرض بغیر امامٍ یحلّ حلال الله ویحرّم حرام الله وهو قول الله: (یَوْمَ نَدْعُوا کُلَّ أُنَاسٍ بِإِمَامِهِمْ)».
در صفحهٴ 463 مربوط به (مَن کَانَ فِی هذِهِ أَعْمَی فَهُوَ فِی الْآخِرَةِ أَعْمَی وَأَضَلُّ سَبِیلاً) است روایاتی است که محمدبنمسلم از وجود مبارک ابیجعفر(علیهما السلام) نقل میکند فرمود: (مَن کَانَ فِی هذِهِ أَعْمَی) یعنی «مَن لم یدلّه له خلق السماوات والأرض واختلاف اللیل والنهار ودوران الفلک والشمس والقمر والآیات العجیبات علیٰ أنّ وراء ذلک أمراً أعظم منه (فَهُوَ فِی الْآخِرَةِ أَعْمَی وَأَضَلُّ سَبِیلاً)» کسی این آیات الهی را هدایت نکند به توحید این در آخرت کور است و گمراهتر و یکی از موارد تطبیقی برای (مَن کَانَ فِی هذِهِ أَعْمَی فَهُوَ فِی الْآخِرَةِ أَعْمَی) همان است که اگر کسی مستطیع باشد و مکه نرود، خب اینها ملاحظه میفرمایید که تطبیق است دیگر «قال ذلک یسوّف نفسه الحج» کسی که تسویف میکند میگوید حالا امسال نشد سال بعد، سال بعد نشد سال بعد مکرّر «سوف»، «سوف» میکند این را میگویند مسوّف یعنی مکرّر «سوف»، «سوف» میکند «یسؤّف نفسه الحج» یعنی «حجّة الاسلام حتّی یأتیه الموت» این میشود اعما و در آخرت هم (أَعْمَی وَأَضَلُّ سَبِیلاً) مطرح است، خب.
حالا برسیم به این (أَعْمَی وَأَضَلُّ سَبِیلاً) اینکه فرمود: (مَن کَانَ فِی هذِهِ أَعْمَی فَهُوَ فِی الْآخِرَةِ أَعْمَی وَأَضَلُّ سَبِیلاً) این اعمای دوم را بعضی احتمال دادند که افعل تفضیل باشد یعنی کسی در دنیا کور است در آخرت کورتر، لکن این تام نیست برای اینکه خود اعما به صورت وصفی بر وزن افعل ساخته شده اگر اینگونه الفاظ را بخواهند به عنوان افعل تفضیلی بگویند، بگویند «أشدّ عُمیاً» و مانند آن لذا اعمای دوم هم مثل اعمای اول وصف است نه افعل تفضیلی برای اینکه تفضیل را بفهماند (أَضَلُّ سَبِیلاً) را اضافه فرمود که (فَهُوَ فِی الْآخِرَةِ أَعْمَی وَأَضَلُّ سَبِیلاً) حالا چند مطلب در همین زمینه است.
یکی اینکه همگان در قیامت بینا هستند برابر آیه سورهٴ مبارکهٴ «ق» که فرمود: (فَکَشَفْنَا عَنکَ غِطَاءَکَ فَبَصَرُکَ الْیَوْمَ حَدِیدٌ) یعنی آیه 22 سورهٴ مبارکهٴ «ق» این است (فَکَشَفْنَا عَنکَ غِطَاءَکَ) در قیامت که میشود ما پرده از جلوی چشم مردم برمیداریم از آن مخاطب برمیداریم نه پرده از جلوی واقعیّت، واقعیّت بیپرده خلق شده نفرمود «فکشفنا عن العالم» یا «عن الجنّة» یا «عن النار» یا «عن الحق» (کَشَفْنَا عَنکَ غِطَاءَکَ) این پردهای که خودت بافتی و جلوی چشمت انداختی ما این را کنار زدیم وگرنه نه ذات اقدس الهی پرده دارد چون او (نُورُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ)(1)است، نه عالَم پوشیده است اسرار عالم شفّاف و روشن است خدا هم که (نُورُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ) است این پردهای است که خود انسان به وسیلهٴ گناه تار و پودش را تأمین میکند و میبافد و جلوی چشمش آویزان میکند فرمود: (فَکَشَفْنَا عَنکَ غِطَاءَکَ) بعد (فَبَصَرُکَ الْیَوْمَ حَدِیدٌ)(2)وقتی پرده کنار رفت چشم شما هم با حِدّت و تیزی هر چه را که بخواهد میبیند.
آیا افراد فرق میکنند؟ «یُحتمل»، آیا مواقف فرق میکند؟ «یُحتمل» یک عده در عین حال کورند برابر همان سورهٴ مبارکهٴ «طه» که فرمود: (وَنَحْشُرُهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ أعْمیٰ)(3)این در قیامت اعتراض میکند (رَبِّ لِمَ حَشَرْتَنِی أَعْمَی)(4)پاسخ میدهد که نه تو بصیر نبوی کور بودی الآن هم کور محشور شدی برای اینکه (أَتَتْکَ آیَاتُنَا فَنَسِیتَهَا)(5)این همه آیات ما را خب ندیدی دیگر ما که تو را کور نکردیم حالا الآن اعتراض میکنی (رَبِّ لِمَ حَشَرْتَنِی أَعْمَی وَقَدْ کُنتُ بَصِیراً) میگوییم خیر، تو بصیر نبودی برای اینکه این همه انبیا و اولیا و آیات الهی آمدند (کَذلِکَ أَتَتْکَ آیَاتُنَا فَنَسِیتَهَا وَکَذلِکَ الْیَوْمَ تُنسَی) خب آن روز ندیدی امروز هم از نظر ما دیده نمیشوی نابینایی. همین کور و امثال اینها میگویند (رَبَّنَا ابْصَرْنَا وَسَمِعْنَا)(6)که در بحث قبلی گذشت اینها جهنم و اشقیا را میبینند، بهشت و اولیا را نمیبینند این هم یک مطلب.
مطلب دیگر اینکه، اینکه فرمود: (وَأَضَلُّ سَبِیلاً) اینها که در دنیا کورند برابر سورهٴ مبارکهٴ «حج» که (لاَ تَعْمَی الْأَبْصَارُ وَلَکِن تَعْمَی الْقُلُوبُ الَّتِی فِی الصُّدُور)(1)چشمِ دلشان کور است وگرنه به حسب ظاهر اینها میبینند (أَلَهُمْ أَرْجُلٌ یَمْشُونَ بِهَا أَمْ لَهُمْ أَیْدٍ یَبْطِشُونَ بِهَا أَمْ لَهُمْ أَعْیُنٌ یُبْصِرُونَ بِهَا أَمْ لَهُمْ آذَانٌ یَسْمَعُونَ بِهَا)(2)اینها چشم دارند نمیبینند، گوش دارند نمیشنوند اینها در قیامت کور محشور میشوند، خب حالا که کور محشور شدند چه فرق است بین کوریِ اینها در دنیا و کوری اینها در آخرت که دربارهٴ آخرت فرمود: (أَضَلُّ سَبِیلاً) خب کور، کور است دیگر. سرّش این است که در دنیا امیدِ اینکه کسی عصاکِش اینها باشد دست اینها را بگیرد به مقصد برساند هست اما در آخرت اینچنین نیست در آخرت کسی نیست که دست این کورها را بگیرد از طرف دیگر در دنیا احتمال یا امید اینکه اینها توبه بکنند و برگردند هدایت بشوند هست اما در آخرت دیگر جا برای توبه و امثال ذلک نیست لذا (أَضَلُّ سَبِیلاً) است.
مطلب دیگر آن است که اگر کور در دنیا دفعتاً بینا بشود خب مثل مردم راهِ عادی را ولو یک لحظه ممکن است درنگ بکند ولی بالأخره راه خودش را پیدا میکند میرود دیگر مثل دیگران اما اگر وارد نشئهای بود که راه برای او شناخته نیست، چاه برای او شناخته نیست، مقصد برای او شناخته نیست، مبدأ برای او شناخته نیست این شخص وقتی هم بیدار بشود یا بینا بشود بر تحیّر او افزوده میشود وقتی که کور است خب همانجا میایستد حالا که بینا شد کجا برود؟ حیرتِ او افزوده میشود یک نشئهٴ دیگر است مثلاً کوری الآن اگر در دنیا معالجه بشود بالأخره بعد از چند لحظه راه را پیدا میکند اما همین کور را وارد کُرهٴ مریخ بکنند و دفعتاً بینا بشود آنجا راه بلد نیست آن کُره غیر از این کُره است اصلاً نمیداند سَمت راست حرکت کند یا دست چپ حرکت کند در نشئهٴ قیامت این است حالا بر فرض بینا بشود (کَشَفْنَا عَنکَ غِطَاءَکَ)(3)بشود راه را بلد نیست این راههایی است که او در دنیا اصلاً نرفته است لذا (أَضَلُّ سَبِیلاً) است.
نکتهٴ دیگر این است که کور اگر یکجا بنشیند یا بایستد مشکلی ندارد کورِ
به راه افتاده در عذاب است کوری که سبیل را گرفته، راه را گرفته در عذاب است وگرنه کور یکجا نشسته خب عذابی ندارد فرمود این باید برود چون راه هم هست اگر میفرمود: «فهو فی الآخرة أشدّ عُمیّاً» این نکات را که نمیفهماند دیگر کور عذابش آن وقت است که دارد راه میرود وگرنه آنجا که نشسته است که چه بینا، چه نابینا وقتی دارد راه میرود متحیّر است دیگر فرمود این حتماً باید راه برود و راه هم بلد نیست مثل اینکه کوری وارد کُرهٴ مریخ شده و دفعتاً بینا شده و حتماً هم باید حرکت کند کجا برود؟ کدام سَمت برود؟ هر طرف برود احتمال خطر هست اینکه میشود (أَضَلُّ سَبِیلاً) چنین خطری برای افراد نابینا هست، خب (مَن کَانَ فِی هذِهِ أَعْمَی فَهُوَ فِی الْآخِرَةِ أَعْمَی وَأَضَلُّ سَبِیلاً).
پرسش:...
پاسخ: بله، اما با حسرت نه اینکه نعمتهایشان را ببینند. مؤمنین در قیامت از یکدیگر سؤال میکنند که (إِنِّی کَانَ لِی قَرِینٌ)(1)شما از او باخبرید او در دنیا به ما طعنی میزد و الآن من نمیبینمش خبری از او دارید؟ به او خبر میدهند که بله این در جهنم است (فَاطَّلَعَ فَرَآهُ فِی سَوَاءِ الْجَحِیمِ)(2)از بالا نگاه میکند میبیند بله این تهِ جهنم است. اما جهنّمیها برای اینکه حسرتی روی حسرتشان افزوده بشود اینها از بهشتی آب طلب میکنند میدانند که در آنجا آب هست یک عده متنعّماند از آنها آب طلب میکنند آنها میگویند (إِنَّ اللّهَ حَرَّمَهُمَا عَلَی الْکَافِرِینَ)(3)این یک وقت است که انسان عطشان است و آبی در جایی نیست همان سوزشِ عطش برای او بس است، اما وقتی باخبر شد یکجا آبِ کوثری هست و آب خُنکی هست و یک عده دارند استفاده میکنند و جواب (إِنَّ اللّهَ حَرَّمَهُمَا عَلَی الْکَافِرِینَ) میشنود عذابی است فوق عذاب و دردی است روی دردها این میشود درد المعنوی که (لَهُمْ خِزْیٌ فِی الدُّنْیَا وَلَهُمْ فِی الْآخِرَةِ عَذَابٌ عَظِیمٌ)(4)آن هم میشود درد حسّی.
پرسش:...
پاسخ: بله، اما عذاب مضاعفش آن وقت است که به راه بیفتد لذا فرمود: (وَأَضَلُّ سَبِیلاً).
پرسش:...
پاسخ: بله، این عذاب است دیگر اما وقتی میخواهد حرکت کند نمیفهمد کدام طرف حرکت کند عذابی است فوق عذاب برای اینکه حتماً باید حرکت کند اینجا نباید بنشیند اما نمیداند جلو برود، پشت سر برود، دست راست برود، دست چپ برود این عذابی است فوقالعذاب دیگر لذا فرمود: (أَضَلُّ سَبِیلاً).
پرسش:...
پاسخ: چرا دیگر، میفهمد اگر نمیفهمید که عذاب نبود میفهمد گمراه است لذا مکرّر (یَا لَیْتَنِی)(1)، (یَا لَیْتَنِی) بعد وارد جهنم هم که شد میگوید خدایا ما را برگردانید به طرف دنیا خدای سبحان میفرماید که (لَوْ رُدُّوا لَعَادُوا لِمَا نُهُوا عَنْهُ)(2)حالا برگردانیم فرض محال حالا دنیا که بساطش برچیده شد بر فرضِ محال اینها را دوباره به دنیا برگردانیم (لَوْ رُدُّوا لَعَادُوا لِمَا نُهُوا عَنْهُ) برای اینکه ما در دنیا چندینبار به اینها مهلت دادیم و تجربه کردند.
پرسش:...
پاسخ: نخیر عذاب است دیگر آدم وقتی، یک وقت است که قرص مخدّر خورده است درد را احساس نمیکند اما وقتی تخدیرش برطرف شد فهمید این درد مضاعف است مثل انسانی که دستش سوخته ولی فعلاً به خواب رفته حالا که بیدار شده میفهمد همین فهم باعث نالهٴ او و عذاب اوست این فهم و این احساس دردی است روی دردهای دیگر.
مطلب دیگر همین جریان مسئله نبوّت است که حالا آیه بعد مطرح است هر وقت دین مطرح شد با خود پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) این حرفها را زدند یا - معاذ الله - گفتند ساحر است یا کاهن است یا شاعر است یا دیوانه است یا مزدور است یا دستنشانده است همهٴ این حرفها را بالصراحه به وجود مبارک پیغمبر میگفتند دربارهٴ کتاب او هم میگفتند که این فِریه است، این رشتهٴ دیگران است، این مطابق حرفهای دیگران است الیوم هم همین طور است قبل از انقلاب کمتر به سراغ این مسائل میرفتند یعنی وقتی اسلام مطرح نبود، امام و پیغمبر به عنوان رهبران الهی مطرح نبودند کسی کاری با اینها نداشت اینها مطرود بودند، مهجور بودند نه هتک حرمتی در کار بود شما در تمام سالهای متمادی میبینید نه دانمارک آن حرف را میزد، نه هلند آن کار را میکرد، نه سلمان رشدی پلید آن آیات شیطانی را مینوشت و مانند آن، اما وقتی اسلام مطرح شده است، دین مطرح شده است اینها از هر طرف حمله کردند دیگر «واحملوا علیهم من کلّ جانب».
مهمترین نکته آن است که ما مسئله نبوّت را و مسئله وحی الهی را و قرآن را آن طوری که خود قرآن معرّفی کرده است اگر ارزیابی بکنیم این شبهات کلاً رخت برمیبندد اما البته اهانتها و هتکها هست این دیگر خاصیّت دشمن همین طور است. در این آیاتی که مقداری از آنها خوانده شد فرمود آن جریان (وَلاَ یُظْلَمُونَ فَتِیلاً) ظلم هم به معنی نقص هم آمده یعنی هیچ کمی در کسری و کمی در نامهٴ اعمال اینها نیست برابر همانچه که در سورهٴ مبارکهٴ «کهف» هست که (کِلْتَا الْجَنَّتَیْنِ آتَتْ أُکُلَهَا وَلَمْ تَظْلِم مِنْهُ شَیئاً) یعنی آیهٴ 33 سورهٴ مبارکهٴ «کهف» که در پیش است این است که (کِلْتَا الْجَنَّتَیْنِ آتَتْ أُکُلَهَا وَلَمْ تَظْلِم مِنْهُ شَیئاً) اینجا هم (لاَ یُظْلَمُونَ فَتِیلاً) ناظر به آن است.
اما جریان نبوّت اصولی است که باید اینها را به خواست خدا خوب دقیق ملاحظه کنید. اصل اول این است که نیاز به نبوّت برای آن است که بشر تحت رهبری ربّالعالمین است هیچ کسی صلاحیّت تربیت و هدایت بشر را ندارد «الاّ الله» و این برهان اصیلِ نبوّت است که بشر به پیغمبر نیازمند است برای اینکه او پیام الله را میآورد برای اینکه ما مسافریم نه آغاز ما معلوم است، نه انجام ما معلوم است و ما با کلّ جهان ارتباط داریم از اسرار و حِکم جهان باخبر نیستیم این مثلث را خدا آفرید یعنی جهان را خدا آفرید یک، انسان را خدا آفرید دو، پیوند ناگسستنی انسان و جهان را خدا تنظیم میکند سه، ما با کلّ جهان رابطه داریم نه یعنی هر یک نفر ما با کلّ جهان رابطه دارد بعضیها با زمین، بعضیها با درخت، بعضیها با دریا، بعضیها با صحرا، بعضیها با بیماری، بعضی با درمان بالأخره جوامع بشری با کلّ جهان ارتباط دارند کسی باید باشد که راهنمایی بکند چطور رابطه برقرار کنید یا نه؟ آن که به انسان دستور میدهد چگونه با جهان رابطه برقرار کنید فقط خداست برای اینکه او از این مثلث باخبر است دیگر عالم را او آفرید، انسان را او آفرید، ربط عالم و انسان را هم او تنظیم کرد او باید بگوید چه چیزی بد است چه چیزی خوب است، کدام غذا خوب است کدام غذا بد است، چطور از زمین استفاده کنید، چطور از آسمان استفاده کنید، چطور از دریا استفاده کنید این همه پرندهها کدام حلال است، کدام حرام است، کدام ضرر دارد، کدام ضرر ندارد این همه ماهیهایی که در دریا هست او باید معیّن کند دیگر از غیر او که ساخته نیست که، پس تنها کسی که میتواند مدبّر و مدیر و مربّی جوامع بشری باشد خداست چه اینکه تنها کسی که جهان را اداره میکند، زمین و آسمان را اداره میکند خداست انسان هم از این حُکم عمومی مستثنا نیست.
مهمترین دلیل نیاز جوامع بشری به وحی و نبوّت این است که بشر را خدا آفرید، بشر را خدا باید بپروراند و بشر هم با مرگ نابود نمیشود و انسان یک رقیب دارد به نام مرگ و در کشاکش روزگار این انسان این مرگ را از پا درمیآورد در بحثهای قبلی ما هم این بود یعنی ما مرگ را میمیرانیم نه مرگ ما را بمیراند برای اینکه (کُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ)(1)نه «کلّ نفس یذوقه الموت» ما این رقیب را از پا درمیآوریم آن وقت ماییم و ابدیّت ما اگر ماییم و ابدیّت ما بالأخره چیزی برای ابدیّتمان باید فراهم بکنیم دیگر. حالا شبهاتی که در این زمینه مطرح است که - معاذ الله - قرآن اشتباهپذیر است، قرآن کلام مثلاً پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) هست نه کلام خدا اینها را ملاحظه بفرمایید.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
وَإِن کَادُوا لَیَفْتِنُونَکَ عَنِ الَّذِی أَوْحَیْنَا إِلَیْکَ لِتَفْتَرِیَ عَلَیْنَا غَیْرَهُ وَإِذاً لَاتَّخَذُوکَ خَلِیلاً (73) وَلَوْلاَ أَن ثَبَّتْنَاکَ لَقَدْ کِدتَّ تَرْکَنُ إِلَیْهِمْ شَیْئاً قَلِیلاً (74) إِذاً لَأَذَقْنَاکَ ضِعْفَ الْحَیَاةِ وَضِعْفَ الْمَمَاتِ ثُمَّ لاَ تَجِدُ لَکَ عَلَیْنَا نَصِیراً(75)
چون سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» در مکه نازل شد و عناصر محوری سُوَر مکّی اصول دین بود و بخش مهمّش مربوط به توحید و نبوّت بود این سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» بعد از هر چند آیهای یکی از این اصول را مبسوطاً طرح میکند. میفرماید درباره وحی و نبوّت اینها چندتا شبهه داشتند یکی اینکه کارِ ما با ارباب ماست ارباب ما یعنی ربهای ما اینها نیازی به واسطه ندارند همین اصنام و اوثان دعاهای ما را میشنوند و مشکلات ما را حل میکنند مسئلهٴ وحی و نبوّتی در کار نیست و اگر وحی و نبوّتی از طرف ربّالأرباب باشد او باید به وسیلهٴ فرشته تأمین بشود انسان نمیتواند فرستادهٴ ربّالأرباب و ذات اقدس الهی باشد که این شبهات را قرآن کریم یکی پس از دیگری نقل کرد و ابطال کرد. ضرورت وحی و نبوّت را تبیین کرد چه اینکه در سورهٴ مبارکهٴ «نساء» گذشت و باز هم اشاره میشود.
1) (21) . سورهٴ آلعمران، آیهٴ 185.
معجزات انبیا مخصوصاً وجود مبارک پیغمبر اسلام(علیهم الصلاة و علیهم السلام) را ذکر کرد که اشاره میشود. مشرکان حجاز گاهی در اصل وحی و نبوّت و امکان وحی و نبوّت اشکال میکردند، گاهی هم میگفتند اینهایی که شما میگویید حرفهای خود شماست یا حرفهایی است که از دیگران یاد گرفتید و مانند آن. وقتی حضرت استدلال کرد که من که درس نخواندم، کتابی ندیدم، معلّمی ندیدم میگویند از همان اعجمی فراگرفتی و اینها. قرآن میفرماید آنچه را که شما اسناد بدهید (لِّسَانُ الَّذِی یُلْحِدُونَ إِلَیْهِ أَعْجَمِیٌّ وَهذَا لِسَانٌ عَرَبِیٌّ مُبِینٌ)(1)این محدوده که گذشت بر آنها ثابت شد که پیغمبر دستبردار نیست این حرفها را از ناحیهٴ خدای سبحان آورده بعد سعی کردند به وسیلهٴ تهدید یا تطمیع در رهاورد حضرت نفوذ پیدا کنند و مسیر قرآن را عوض بکنند و دین را دگرگون بکنند.
آیات محلّ بحث یعنی آیه 73 و 74 سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» که محلّ بحث است در همین حوزه است آنها با مکر، با حیلههای سیاسی، اجتماعی احیاناً تهدید، احیاناً تطمیع میخواهند حضرت دست از این حرفها بردارد حرفهایی که به میل آنهاست مطابق وصنیّت و ثنویّت حجاز است مطرح کند دربارهٴ بتپرستی چیزی نگوید، دربارهٴ رذایل اخلاقی آنها هم چیزی نگوید حرفهایی بگوید که مشرکان بپذیرند. خدای سبحان در این بخش از آیات میفرماید آنها کِید کردند، مکر کردند، حیله کردند، گاهی از راه تهدید، گاهی از راه تطمیع، گاهی از راه خوف، گاهی از راه شوق که در تو نفوذ بکنند ولی در اثر تثبیت الهی، عصمت الهی تو همهٴ این حرفها را گذاشتی کنار پیام الهی را رساندی، اگر تأیید الهی نبود، عصمت الهی نبود، تثبیت الهی نبود ممکن بود کید اینها اثر بگذارد تأثیر کید آنها در یکی از این سه مرحله است این آیات را خوب ملاحظه بفرمایید که کاملاً نشان میدهد چقدر وجود مبارک پیغمبر از عصمت الهی برخوردار است و چقدر ذات اقدس الهی آن حضرت را تثبیت کرده.
1) (1) . سورهٴ نحل، آیهٴ 103.
فرمود اگر تثبیت الهی و عصمت الهی نبود کار را که انجام ندادی یعنی به میل اینها تحریفی در قرآن ایجاد نکردی یک، میل به چنین کار را هم پیدا نکردی این دو، نزدیک میل هم نشدی این سه، اگر تثبیت الهی نبود، اگر عصمت الهی نبود نزدیک میل به تحریف میشدی پس «فهاهنا مراحل ثلاثه» یک مرحله تحریف خارجی است که اصلاً اتفاق نیفتاد و نمیافتاد یک، مرحلهٴ قبل از او مِیل به تحریف است این هم اتفاق نیفتاده و نمیافتد، مرحلهٴ پیشاپیش ضعیفترین مرحله است نزدیک میل پیدا کردنِ به تحریف است این هم واقع نشده، نزدیک به میل هم نشده فرمود اگر ما تثبیت نمیکردیم تو نزدیک میل میشدی نه نزدیک تحریف، پس چون تثبیت الهی هست نه تنها تحریف نشده، نه تنها میل به تحریف نشده نزدیکی به میل هم حاصل نشده مشابه همین معنا در سورهٴ مبارکهٴ «یوسف» در عصمت آن حضرت گذشت.
در جریان حضرت یوسف یک طرف میل خارجی بود و حملهٴ خارجی فعل بود و حملهٴ خارجی و قصد، طرف دیگر فعل نبود، میل به فعل نبود، گرایش به این میل هم نبود برای اینکه از آن طرف فرمود: (لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ) او بالأخره اهتمام کرد آن زن همّت ورزید که به هدف برسد اما وجود مبارک یوسف (وَهَمَّ بِهَا لَوْلاَ أَن رَأی بُرْهَانَ رَبِّهِ)(1)فعل خارجی که از طرف حضرت واقع نشد، اهتمام و قصد به آن هم واقع نشد چرا؟ برای اینکه این اهتمام به لولای امتناعیه وصل شد فرمود اگر برهان ربّ را نمیدید قصد میکرد و چون برهان ربّ را دید قصد هم نکرد پس نه فعل بود، نه قصد.
1) (2) . سورهٴ یوسف، آیهٴ 24.
درباره وجود مبارک پیغمبر سه مرحله را ذکر میکند میفرماید تحریف خارجی نشد، میل به تحریف هم نشد، نزدیک به میل هم نشد حالا ملاحظه بفرمایید.
پرسش:...
پاسخ: خب، آن رکون هم اگر باشد شیء قلیل است البته.
(وَإِن کَادُوا) این (إِن) مخفّف از مثقّل است یعنی آنها کید کردند (لَیَفْتِنُونَکَ عَنِ الَّذِی أَوْحَیْنَا إِلَیْکَ) آنها فتنه کنند حالا یا فتنههای سیاسی یا فتنههای اجتماعی یا تهدید به قتل و امثال اینها یا تطمیع به مال و امثال اینها که حضرت همه این حرفها را پشتسر گذاشت فرمود اگر شمس را دست راست من، قمر را دست چپ من قرار بدهید من دست از حرفم برنمیدارم. این فتنه مطلق است همه اینها را شامل میشود (وَإِن کَادُوا لَیَفْتِنُونَکَ) این (عَنِ) هم مفید احراز است فتنهای که درباره تو اعمال میکنند این است که تو اعراض کنی، تجاوز کنی از مرز وحی الهی خارج بشوی (لَیَفْتِنُونَکَ عَنِ الَّذِی أَوْحَیْنَا إِلَیْکَ)، خب چطور اعراض بکنی؟ (لِتَفْتَرِیَ عَلَیْنَا غَیْرَهُ) آنچه را که ما گفتیم او را تحریف کنی غیر آن را به عنوان قرآن به مردم ابلاغ کنی ما درباره توحید سخن گفتیم و ابطال شرک شما از ابطال شرک صرفنظر کنی جاهلیّت را طرد کردیم شما در این زمینه سخنی نگویی و سایر معاصی آنها، اگر شما گرفتار فتنهٴ اینها میشدی برابر فتنهٴ اینها - معاذ الله - دربارهٴ قرآن تحریفی روا میداشتی (وَإِذاً لَاتَّخَذُوکَ خَلِیلاً) اینها خلیل تو، حبیب تو، دوست تو میشدند دست از مزاحمت برمیداشتند اینها نقشهٴ آنها همین بود (وَلَوْلاَ أَن ثَبَّتْنَاکَ) ما تو را تثبیت کردیم، ثابتقدم نگه داشتیم، معصوم نگه داشتیم اگر نبود این تثبیت ما و این عصمت الهی (لَقَدْ کِدتَّ تَرْکَنُ إِلَیْهِمْ شَیْئاً قَلِیلاً) «کادَ» یعنی «قَرُب» از افعال مقاربه است «کاد أن یفعل» یعنی «قَرُب أن یفعل» (لَقَدْ کِدتَّ) یعنی نزدیک میشدی که رکون کنی، «رَکَن» یعنی «مالَ» «کادَ أن یَرکَنَ» آن هم (شَیْئاً قَلِیلاً) ممکن بود نزدیک میل تحریف اندک کمی کار بکنی به میل اینها نزدیک بود میل پیدا کنی که کمی با اینها موافقت کنی نه در همه موارد یا موارد زیاد آن مورد رکون هم شیء قلیل است، پس وقتی شیء قلیل نشد کثیر هم به طریق اُولیٰ نشد، وقتی رکون نبود، میل نبود پس کاری هم یقیناً انجام نمیگیرد نزدیک به میل هم نبود (وَلَوْلاَ أَن ثَبَّتْنَاکَ لَقَدْ کِدتَّ تَرْکَنُ إِلَیْهِمْ شَیْئاً قَلِیلاً).
پرسش:...
پاسخ: بله دیگر عصمت است دیگر.
پرسش:...
پاسخ: دیگران همین مقداری که دادند دیگران حفظ نکردند این علمی، این عدلی، این عنایتی که ذات اقدس الهی به زید و عمرو داد همین مبلغی را که خدا به ما داد حفظ نکردیم چه رسد (اللّهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسَالَتَهُ)(1)خدا میداند که به چه کسی بدهد.
پرسش:...
پاسخ: آن هم همین طور است دیگر اینها را ذات اقدس الهی آزمود که اگر به اینها چیزی بدهد هدر نمیدهند به ماها خیلی چیز داد مگر به ما کم چیز داد این همه آیات را که نازل کرده ما بلدیم دیگر در این صد آیهای که بلدیم دهتایش را عمل میکنیم آن طوری که در کتابها نوشته برای ما گفتند و ما هم خواندیم و برای دیگران میگوییم عمل میکنیم؟ در صدتا دهتایش را شاید عمل بکنیم عملکردن جانکردن میخواهد «أحدّ من السیف» است و «أدقّ من الشَعْر»(2)این طور زندگی که ماها میکنیم همان زندگی علیپسند است این حرفها برای کتابهاست، اما وقتی که در برابر انبیا رسید همین است دیگر بله.
پرسش:...
پاسخ: بله، تثبیت نه خیر، خیلی از چیزها را ذات اقدس الهی به ما داد عنایت کرد (لَوْلاَ فَضْلُ اللَّهِ عَلَیْکُمْ وَرَحْمَتُهُ مَا زَکَی مِنکُم مِن أَحَدٍ)(3)خیلی از چیزها را به ما داد تعدیل شد ولو عصمت نشد این عدالت فیض الهی است که خدا داد ولی برابر این عمل میکنیم؟ این علم فیض الهی است که خدا داد مگر برابر او عمل میکنیم؟
پرسش: راههایی هست که تثبیت شده باشد ولی نتیجه بدهد.
پاسخ: نه، تثبیت عصمتی محال است نتیجه ندهد اما (اللّهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسَالَتَهُ)(1)خیلی از جاهاست که کرامت داد، علم داد این بلعم باعور که قصهاش در مائده گذشت این جریان سامری که در سورهٴ مبارکهٴ «طه» در پیش است خب اینها را خدا خیلی چیز داد اما سِمت و پُست کلیدی نداد مگر سامری آدم کمی بود اینکه گفت (فَقَبَضْتُ قَبْضَةً مِنْ أَثَرِ الرَّسُولِ)(2)مگر آدم کوچکی بود این همه افراد در بنیاسرائیل بودند کسی ندید اثر آن فرستادهٴ خدا چیست این هوس جاهپرستی او را به گوسالهپرستی دعوت کرد دیگر، مگر بلعم باعور کم آدمی بود فقط (وَاتْلُ عَلَیْهِمْ نَبَأَ الَّذِی آتَیْنَاهُ آیَاتِنَا فَانْسَلَخَ مِنْهَا فَأَتْبَعَهُ الشَّیْطَانُ فَکَانَ مِنَ الْغَاوِینَ)(3)مگر آدم کوچکی بود کرامتهای فراوانی داد بنابراین فرمود من میدانم پُستهای کلیدی را به چه کسی بدهم خب من کم کرامت دادم به این بلعم، کم کرامت دادم به سامری من میدانم اینها ظرفیت را ندارند این کرامت را گرفتند در راه باطل صرف کردند.
خدای سبحان میداند که به چه کسی به کدام گوهر بدهد گوهری که وقتی که در چاه هم برود بگوید خدا، در زندان هم برود بگوید خدا (رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَیَّ مِمَّا یَدْعُونَنِی إِلَیْهِ)(4)آزمود دیگر آن وقتی هم که عزیز مصر شد گفت خدا، آن وقتی هم که ذلیل چاه بود گفت خدا چنین آدمی میخواهد پیغمبر بشود. به هر تقدیر فرمود: (کِدتَّ تَرْکَنُ إِلَیْهِمْ شَیْئاً قَلِیلاً).
فتحصّل که سه یا چهار مرحله است. مرحلهٴ عمل این است که به دنبال خواستههای آنها تحریفی - معاذ الله - بشود که زیاد، از او ضعیفتر تحریف قلیل، پیشاپیش او میل به تحریف، پیشاپیش او نزدیک میل شدن فرمود همه اینها منتفی است اینها با عصمت ما تثبیتت کردیم، اگر خدای ناکرده پیامبر با سکّهٴ قبولی اسلام که خدای سبحان معجزه را به او داد، به او پُست کلیدی داد محال است، محال عادی است که گناه بکند ولی بر فرض محال اگر پیامبر با داشتن این سِمت کجراهه برود (إِذاً لَأَذَقْنَاکَ ضِعْفَ الْحَیَاةِ وَضِعْفَ الْمَمَاتِ ثُمَّ لاَ تَجِدُ لَکَ عَلَیْنَا نَصِیراً).
در افراد دیگر ذات اقدس الهی این طور تهدید نکرده آمار متنبّیان کمتر از آمار انبیا نیست، آمار نِحلهآورندگان کمتر از آمار ملتآورندگان نیست این مِلل و نِحل ابنحزم دو جلد است این مِلل و نِحل شهرستانی دو جلد است ملل را انبیا آوردند نِحل را همین دانشمندان حوزه و دانشگاه آوردند دیگر این همه ادیان جعلی را مگر از غیر حوزه و دانشگاه برخاست، مگر تودهٴ مردم دین میآورند برای مردم؟ این جلد دوم یعنی نِحل این دستبافت حوزه و دانشگاه است چه آنچه را که ابنحزم نقل کرده، چه آنچه را که شهرستانی نقل کرده الملل والنحل منحول یعنی مجهول.
اینها را عرض کردم تا زمینه بشود برای بحثهایی که جزء دامنگیرترین مشکلات روز ماست ما فکر میکردیم وقتی به آیه 88 همین سورهٴ «اسراء» رسیدیم که (قُل لَّئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنسُ وَالْجِنُّ عَلَی أَن یَأْتُوا بِمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ لاَ یَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَلَوْ کَانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِیراً) این مسائلی که الآن مطرح میشود در ذیل آن آیه مطرح کنیم و مناسب آن آیه است اما این مسئله دردِ روز است، درد روز است یعنی درد روز متأسفانه نمیدانم باخبرید یا باخبر نیستید یکی میگوید قرآن اصلاً ساختهٴ پیامبر است - معاذ الله - خب میدانید مردم دینشان الآن این کشور که هفتاد میلیون جمعیت دارد حدّاکثر یک میلیون دینشان را به وسیله قرآن و روایات و تحقیقات دینی داشته باشند که اگر خیلی خوشباورانه قضاوت کنیم آن 67 ، 69 میلیون دینشان را از علما دارند دیگر اینها با حسینیه و با مسجد و با حرفهای علما متدیّناند و همین هم سرمایهٴ مملکت است این کشور اگر دین نداشته باشد خب در جنگ جهانی اول ارباً اربا کردند هر چه خواستند گرفتند، در جنگ جهانی دوم ارباً اربا کردند هر چه خواستند گرفتند، هفده شهر، هفده شهر خواستند همین ایران تقدیم کرد همین ایران بود دیگر همین مردم بودند دیگر در کودتای ننگین 28 مرداد همین کشور، همین مردم هر چه را آمریکا و انگلیس خواستند تقدیم کردند گفتند نفت را بدهید به آمریکا گفتیم چَشم، گفتند گاز را بدهید به شوری گفتیم چَشم، گفتند ژاندارم ما بشوید گفتیم چَشم، آن روز یعنی 28 مرداد 1332 هجری شمسی ما آن وقت در مدرسه مَروی تهران درس میخواندیم سنّمان هم از حدود 22 و اینها بود چون مرحوم آقای کاشانی(رضوان الله علیه) در آن صحنهها شرکت میکرد غالب ما طلبهها هم در این مِتینگها و اینها حضور داشتیم میدانی در جنوب تهران دارد نزدیک آن مدرسهٴ حاج ابوالفتح به نام میدان شاه سابق که الآن شده میدان قیام 28 مرداد این گلابیهای نطنز و غیر نطنز به بازار عرضه میشود این دستفروش و طبقدار بیچاره که گلابی را آورده بود داد میزد آی شاه میوه، آی شاه میوه آن روز بحبوحهٴ قدرت مصدّق بود شعار رسمی مردم مرگ بر شاه بود ریختند بساط این دستفروش را به هم زدند که چرا میگویی شاهمیوه بگو گلابی نطنز چرا اسم شاه را میبری ساعت تقریباً نُه و نیم صبح روز 28 مرداد ساعت ده تقریباً کودتا شد مصدّق به زندان رفت داماد شاه آمده هیئت دولت تشکیل داد، کابینه تشکیل داد نخستوزیر معیّن کرد همه اوضاع آرام شد این مرگ بر شاه 28 مرداد در صبح ساعت نُه و نیم شده جاوید شاه همان روز در همان تهران اما وقتی صحبت دین و روحانیت و مرجعیّت و اینها مطرح بشود شانزده شهریور گفتند مرگ بر شاه، هفده شهریور با هزارها کُشته گفتند مرگ بر شاه، هیجده شهریور هم گفتند مرگ بر شاه تا نهضت ادامه پیدا کرد. دین، شرف این ملت است شرف این مملکت است بسیاری از شماها در شبهای عملیات یا بودید یا باخبر بودید اصلاً سرود ای ایران، ای ایران مطرح نبود سرود کربلا، کربلا آمدیم آمدیم یا حسین، یا حسین مطرح بود این کشور را این دین حفظ کرد خب این دین اگر خدای ناکرده آسیب ببیند همه ما مسئولیم اساس دین ما هم قرآن و عترت است دیگر حالا بیایند بگویند قرآن ساختهٴ خود پیغمبر است مسئول چه کسی است؟ بگویند قرآن حرفهایی است که خود پیغمبر درآورده یا معانیاش برای خداست پیغمبر این الفاظ را گفته دیگر معجزه نیست، آن دیگر کلام الهی نیست.
غرض این است این چند روز که حالا تا مانده به پانزده خرداد که بحثها هست اگر شبهاتی در این زمینه شنیدید آنها را جمعآوری کنید به خواست خدا شبهه از اینجا مطرح میشود اینها را حتماً بنویسید، بحث کنید، نقد کنید تا انشاءالله با دست پُر بتوانید (لِیُنذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذَا رَجَعُوا إِلَیْهِمْ)(1)باشید که قرآن قابل این نیست که انسان به غیر ذات اقدس الهی اسناد بدهد حالا بعضی از شبهات اینها را که ما نقل بکنیم توجه میکنید که خطر تا به کجا رسیده.
اوّلین شبههٴ بعضی از اینها این است که دلیلی برای اثبات وجود خدا آن طوری که همهٴ عقلای عالم را قانع بکند نیست برای اینکه کانْت یک حرف میزند، پوپر یک حرف میزند، خب این اصلِ اعتقاد به خدا را متزلزلکردن است ذات اقدس الهی به انبیا فرمود، به وجود مبارک پیغمبر اسلام(علیهم الصلاة و علیهم السلام) فرمود یک عده گرفتار شبههٴ علمیاند پاسخ آنها نقد است، یک عده گرفتار شهوت عملیاند اینها میخواهند جلویشان باز باشد شما (لَئِنْ أَتَیْتَ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتَابَ بِکُلِّ آیَةٍ مَا تَبِعُوا قِبْلَتَکَ)(2)نه تنها برهان، معجزات فراوانی هم بیاوری حرف گوش نمیدهند در سورهٴ مبارکهٴ «القیامه» که بحثش به مناسبتهایی اشاره شد فرمود اینها مشکلی درباره قیامت از نظر مشکلی علمی ندارند (أَیَحْسَبُ الْإِنسَانُ أَ لَّن نَجْمَعَ عِظَامَهُ)(3)اینها میگویند استخوانهای پوسیده را چه کسی میتواند دوباره زنده کند؟ خب همان کسی که اوّلینبار این را خلق کرد همان میتواند زنده کند دیگر (بَلَی قَادِرِینَ عَلَی أَن نُّسَوِّیَ بَنَانَهُ)(4)بعد فرمود پیامبرِ من اینها مشکل علمی ندارند، شبههٴ علمی ندارند (بَلْ یُرِیدُ الْإِنسَانُ لِیَفْجُرَ أَمَامَهُ)(5)این نمیخواهد خطّ قرمز داشته باشد «أمام» یعنی پیشرو این میخواهد جلویش باز باشد این حرفِ علمی ندارد اینکه میگوید موحّدان حرفی نیاوردند که همه عقلای عالم قبول بکنند، خب عقلا آن که اهل استدلال است که قبول کرده و پذیرفته آن که میخواهد جلویش باز باشد بله، قبول نمیکند و خدا هم فرمود که (سَوَاءٌ عَلَیْهِمْ ءَأَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لاَ یُؤْمِنُونَ)(6)آن قصّهٴ خطبهٴ «قاصعه» نهجالبلاغه را که خواندیم وجود مبارک حضرت امیر فرمود که اینها خواستند این درخت حرکت کند بعد گفتند درخت دو نیم بشود یک نیم برود اینها تمام آن کارهایی که اینها خواستند این پیغمبر کرده این درخت حرکت کرده شاخههای درخت آمده روی دوش من نیم شده دوباره همه این کارها را کردند این دیگر در تاریخ بیهقی یا ناسخالتواریخ نیست که کسی بگوید سند کذا در نهجالبلاغه در خطبهٴ «قاصعه» هست فرمود در حضور من این معجزات را از پیغمبر خواستند ولی عمل نکردند دیگر حالا شما بگویید چون پوپر نمیپذیرند یا کانْت نمیپذیرد دلیلی برای وجود خدا دلیلی که همهٴ عقلای عالم را قانع بکند نیاوردند خب بله خیلیها مشکل عملی دارند این راجع به خدا حرف زدن اینها درباره خدا.
دربارهٴ پیغمبر میگویند این حرفهایی است که آمده و جوانهای دانشجو را خدای ناکرده به سَمت خود میکِشاند مرحوم کلینی(رضوان الله تعالی علیه) در همان جلد هشت کافی به نام روضهٴ کافی میگوید شما نگویید دین حق است دین بله حق است اما اینکه شما حمایت نکنید هر پرچمی تا زمان ظهور حضرت هر پرچمی بلند بشود یک عده دورش سینه میزنند نگویید دین حق است «حق یموت بترک ذکره» همان طوری که باطل «یموت بترک ذکره» مگر در طیّ این بیش از هزار سال حق در این کشور مُرده نبود اینچنین نیست که فقط باطل «یموت بترک ذکره» که، حق هم «یموت بترک ذکره» وقتی کسی نگوید و حمایت نکند و اینها دیگر دین از یادشان میرود دیگر، خب.
بنابراین اینها دربارهٴ نبوّت به اینجا رسیدند گفتند که حالا بر فرض خدایی باشد - معاذ الله - حالا منّت گذاشتند بر ما وجود خدا را قبول کردند دلیلِ عقلی نداریم که همه عقلا را قانع بکند که ما پیغمبر میخواهیم، چرا؟ برای اینکه فلسفه در جهانبینی و کلّی نظر دارد هیچ فیلسوفی نمیتواند ثابت کند که فلان شخص پیغمبر است با هیچ فلسفهای هم نمیشود ثابت کرد فلان شخص پیغمبر است برای اینکه فلسفه درباره نبوّت عام بحث میکند دربارهٴ شخص که بحث نمیکند خب اینها همان «حفظت شیئاً وغابت عنک أشیاء» در فلسفه آمدند گفتند درست است که ما نمیتوانیم بحث بکنیم که آیا موسی پیامبر بود یا نه؟ عیسی پیامبر بود یا نه؟ این برای کلام است نه برای فلسفه اما در فلسفه گفته شد هر عصر و مصری باید حجّت خدا باشد فلسفه مثل آن علمی است که شِمش طلا تولید میکند آن کارخانهای که کورههای بلند دارد و شِمش طلا تولید میکند از او که نباید توقّع داشت که شما انگشتر بساز که آن یک علم جزیی است آن را میدهند به کلام یا علمهای دیگر در فلسفه جهانبینی است جهانبینی یعنی کلّ جهان را دارد میبیند در این وقتی که شمش طلا تولید کرد به همراه این، آن جزئیات را هم میگوید، میگوید در هر عصر و مصری حجّت خدا باید باشد یک، و هر کسی از طرف خدا آمد باید معجزه داشته باشد دو، هر که معجزه بیاورد در دعوا و دعوت صادق است باید قبول کرد سه، اینها حرفهای فلسفه است دیگر.
هیچ عصری نیست که پیغمبر نباشد البته تا پیامبر بعدی افراد دیگر جزء اوصیا و خلفای او هستند و هیچ پیامبری نیست مگر اینکه با معجزه میآید اینها را راهنمایی کرده بعد ما هم برابر همین قوانین فلسفه وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) ادّعا کرده معجزه هم آورده ما هم قبول کردیم و چون مهمترین بحث در در همه این مسائل خود قرآن کریم است که راهگشاست در سورهٴ مبارکهٴ «نساء» قبلاً خواندیم که خدای سبحان میفرماید ما اگر پیامبر نفرستیم مردم در قیامت علیه ما برهان اقامه میکنند به ما میگویند خدایا تو که ما را آفریدی تو که میدانستی ما با مُردن نمیپوسیم از پوست به در میآییم، تو که میدانستی بعد از مرگ چنین عالمی هست چرا راهنما نفرستادی؟ فرمود ما انبیا فرستادیم، مبشّرین فرستادیم، منذرین فرستادیم تا اینها در قیامت به ما اعتراض نکنند معلوم میشود عقل حجّت است، استدلال عقلی تام است، ضرورت وحی و نبوّت تام است در سورهٴ مبارکهٴ «نساء» آیه 164 و 165 این است (وَرُسُلاً قَدْ قَصَصْناهُمْ عَلَیْکَ مِن قَبْلُ وَرُسُلاً لَمْ نَقْصُصْهُمْ عَلَیْکَ وَکَلَّمَ اللّهُ مُوسَی تَکْلِیماً ٭ رُسُلاً مُبَشِّرِینَ وَمُنذِرِینَ لِئَلاَّ یَکُونَ لِلنَّاسِ عَلَی اللّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ) فرمود ما انبیا فرستادیم تا مردم علیه ما در قیامت احتجاج نکنند نگویند خدایا تو که میدانستی ما را به اینجا میآورند خب چرا راه که هست چرا راهنما نفرستادی ما انبیا فرستادیم که راهبلد باشد، راهنما باشد، راهی این راه باشد، همراه اینها باشد، قائد اینها باشد پس وجود نبوّت ضروری است، خب این را خیلیها که میخواهند خطّ قرمز نداشته باشند قبول نمیکنند دیگر میگویند این حرفها را کوپر قبول ندارد بله خب معلوم است قبول ندارد دیگر کسی که میخواهد جلویش باز باشد (بَلْ یُرِیدُ الْإِنسَانُ لِیَفْجُرَ أَمَامَهُ)(1)خب این معجزهٴ شفاف را قبول نمیکند خود پیغمبر با آن معجزه آمده جریان شقّالقمر شده، شقّالأرض شده، شقّالبحر شده مگر باور کردند چه چیزی را بشر خواست که انبیا نشکافتند هر چه خواستند شکافتند یک روز دریا را شکافتند با عصا، یک روز زمین را شکافتند قارون را بردند در خاک، یک روز قمر را شکافتند، یک روز سنگ را شکافتند آن ناقهٴ صالح به در آمده همه کارها را کردند دیگر اما همینها که بخواهند جلویشان باز باشد همینها نپذیرفتند دیگر. این شقّالأرض داشتن، شقّالبحر داشتن، شقّالهوا داشتن، شقّالقمر داشتن همینها بود دیگر شقّالشجر داشتن این معجزه را وجود مبارک حضرت امیر فرمود این درخت حرکت کرد مثل یک آدم آمد شاخههایش را روی دوش من گذاشت و اینها هم دیدند گفتند یا رسول الله حالا بگو که این درخت که نیم شده آن نیم دیگر هم حرکت کند با این بیاید این کار را هم کرد، بعد عرض کردند این دو نیم یک نیم بشود همین کار را کرد، دوباره بروند سرِ جایش مثل بچهٴ آدم این درخت با این ریشههای فراوان گفت همه این کارها را کردند اگر کسی بخواهد جلویش باز باشد خب البته قبول نمیکند دیگر حالا شما توقّع داشته باشید که کانْت قبول بکند، خب کانْت از راه اینها هم قبول کردند که از راه اخلاق عملی قبول کرده فرمود ما انبیا فرستادیم تا کسی برای ما ادّعایی نکند این برای این، خب حالا وجود مبارک پیغمبر آمد شاهدش چه چیزی بود؟ شاهد ابدی او همین قرآن کریم است.
1) (16) . سورهٴ قیامت، آیهٴ 5.
در سورهٴ مبارکهٴ «رعد» در بخش پایانی فرمود اینها میگویند تو پیغمبر نیستی بگو من پیامآور خدایم به چه دلیل؟ برای اینکه نامهٴ خدا، امضای خدا، حرف خدا در دست من است خب اگر کسی از طرف او نیامده باشد که نامهٴ او را ندارد شما میگویید این نامه برای او نیست مثل این بیاورید من که یک نفرم همهٴ دانشمندان مشرق و مغرب عالم جمع بشوید مثل یک سوره بیاورید اگر میگویید این حرف برای من است و برای خدا نیست که (لَّئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنسُ وَالْجِنُّ)(1)الآن هم همین طور است دیگر تعدّی است دیگر فرمود من که یک نفرم و درسنخوانده شما همهٴ دانشمندان درسخوانده مشرق و مغرب عالم را جمع بکنید یک سوره مثل این بیاورید.
پس این کارِ بشر نیست کار خداست خدا هم این را به من داده (وَیَقُولُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَسْتَ مُرْسَلاً قُلْ کَفَی بِاللَّهِ شَهِیداً بَیْنِی وَبَیْنَکُمْ)(2)خدا شهادت داد (شَهِیداً) نه یعنی «علیماً» خدا میداند من این به منزلهٴ پیشنهاد ترکِ گفتگوست، پیشنهاد کفایت مذاکرات است این نیست نه، خدا شهادت داد من پیامبر او هستم چرا؟ برای اینکه امضای او، نامهٴ او، کتاب او، کلام او، حرفش را به دست من داده شما میگویید این حرف او نیست من که یک نفرم همهتان جمع بشوید مثل این بیاورید، خب این را باید مشرق و مغرب عالَم باید قبول کند خب معلوم است قبول نمیکنند دیگر میبینید همین حرفِ رسمی که الآن رفته در آسمان یعنی رفته در اینترنت، رفته در این جوانها این بیان نورانی حضرت امیر در نهجالبلاغه این است که فرمود پسرم! قلب جوان «کَالْأَرْضِ الْخَالِیَةِ» است «مَا أُلْقِیَ فِیهَا مِنْ شَیْءٍ قَبِلَتْهُ»(3)فرمود پسرم! قبل از اینکه اینکه دیگران در مزرعهٴ دلِ تو حرفها را بکارند من حرفهای الهی را میگویم برای اینکه قلبِ جوان مثل زمین خالی است زمین خالی هر چه بذرافشانی بکنی همان درمیآید دیگر شما الآن همین دانشجوهایی که اهل اعتکافاند بیچارهها گاهی این جوانها که میآیند ما سؤال میکنیم شما طلبهاید یا دانشجو؟ از بَس پاکاند، خب همینها حضرت فرمود: « قَلْبُ الْحَدَثِ کَالْأَرْضِ الْخَالِیَةِ مَا أُلْقِیَ فِیهَا مِنْ شَیْءٍ قَبِلَتْهُ» با این تفاوت حالا این فاصلههای بین قم و تهران این زمین موات را هر کسی هر بذری بکارد چه جو، گندم بکارد چه حنظل بالأخره سبز میشود دیگر چه سمّ بکارد، چه شَهد بکارد درمیآید هر کسی زمین موات را آباد کرد، گرفت با این تفاوت اگر کسی زمین «من أحیا أرضاً مواتاً فهی له»(4)با این تفاوت که اگر کسی زمین موات را آباد کرد دیگری میشود با زور از او بگیرند اما قلبی که با تبلیغ سوء آباد شده با زور قابل غصب نیست زمینی را حالا کسی آمده بذرافشانی کرده گرفته میخواهی با زور و چماق از او گرفت اما این تبلیغات سوء خدای ناکرده وقتی وارد دلِ یک دانشجو بشود، خب با چه چیز شما میتوانید از او بگیرید؟ این است که (لِیُنذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذَا رَجَعُوا إِلَیْهِمْ)(5)یک امر ضروری است شما قدری با این اینترنتها، قدری با این ماهوارهها، قدری با این نشریّات، قدری با این کفریّات آشنا بشوید ببینید که درد تا کجاست تنها مسائل اخلاقیِ فرعی مطرح نیست مسائل اعتقادی هم مطرح است میگویند حرفی که همه عقلای عالم قبول بکنند که اسلام نیاورده، خب بله اینها مشکل شهوت عملی دارند وگرنه یک آدم عاقل چطوری این را قبول نمیکند فرمود من که یک نفرم و درسنخوانده تمام دانشمندان جهان جمع بشوید مثل این بیاورید.
پرسش:...
پاسخ: بله، آن چیز باطل است برای اینکه آن که اهل فنّ است میداند که یک اخبار غیبی را بخواهد به این صورت دربیاورد مقدور نیست در همان زمان میگفتند که عبدالکریمبنأبیالعوجا مثل قرآن آورده بعد ناچار شدند جمع بکنند هر چند روزی ادّعایی دارند بعد جمع میکنند اما ذات اقدس الهی به پیامبر میفرماید من به تو آدرس میدهم قدم به قدم تو در کوه طور نبودی، جریان این است در جریان مریم نبودی جریان این است، در مناجات موسی نبودی جریان این است، در مدْین نبودی جریان این است (مَا کُنتَ بِجَانِبِ الطُّورِ)(1)، (مَا کُنتَ بِجَانِبِ الْغَرْبِیِّ)(2)، (مَا کُنتَ ثَاوِیاً فِی أَهْلِ مَدْیَنَ)(3)، (مَا کُنتَ لَدَیْهِمْ إِذْ یُلْقُونَ أَقلاَمَهُمْ)(4)قدم به قدم آدرس کوچه و خیابان عالم را میدهد میفرماید آنها را تو نبودی ولی قصه این است.
این حرفها، حرفهای چه کسی است لذا خودشان خجالت میکشند هر چند از روزی برمیدارند اما تا خجالت بکشند و بردارند این جوانهای ما از دست ما درمیروند، خب.
پس بنابراین این دو امر محقّق شد فلسفه که حالا فعلاً بحثش نیست ولی آنها چون طرح کردند ما طرح کردیم اینکه میگویند قابل اثبات خود فلسفه پیشبینی کرد در هر عصر و مصری پیغمبر باید باشد، با معجزه باید باشد، تشخیص معجزه هم با مردم عاقل است و چون بحث، بحث قرآنی است در آیه 164 به بعد سورهٴ مبارکهٴ «نساء» آمده که برای هر عصر و مصری پیامبر هست آنچه که مربوط به قرآن است در بخش پایانی سورهٴ مبارکهٴ «رعد» این است که خدا شهادت داد من پیغمبرم برای اینکه نامهٴ او به دست من است، کتاب او به دست من است. حالا برسیم به این چهار، پنج مُدلی به تعبیر اینها مُدلی که برای وحی و نبوّت ارائه کردند و یک وقت مصر تولیدکنندهٴ این فرهنگها بود ایران و عراق و کشورهای خلیج فارس مصرفکننده بودند اما در بسیاری از موارد مخصوصاً این نیمقرن اخیر قیام علامه طباطبایی و امام راحل و این بزرگان خود ایران الآن تولیدکنندهٴ فکر است آن نثر ابوحامد آن حرف را زده دیگری آمده او را یک مقدار تغییر داده به نام خود کرده، سوّمی تبدیل داده، چهارمی تبدیل کرده گذشت آن روزی که حالا مصر فرهنگ تولید بکند ایران و عراق مصرف بکنند تولید الآن به برکت انقلاب اسلامی برای ایران است.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
وَإِن کَادُوا لَیَفْتِنُونَکَ عَنِ الَّذِی أَوْحَیْنَا إِلَیْکَ لِتَفْتَرِیَ عَلَیْنَا غَیْرَهُ وَإِذاً لَاتَّخَذُوکَ خَلِیلاً (73) وَلَوْلاَ أَن ثَبَّتْنَاکَ لَقَدْ کِدتَّ تَرْکَنُ إِلَیْهِمْ شَیْئاً قَلِیلاً (74) إِذاً لَأَذَقْنَاکَ ضِعْفَ الْحَیَاةِ وَضِعْفَ الْمَمَاتِ ثُمَّ لاَ تَجِدُ لَکَ عَلَیْنَا نَصِیراً(75)
در جریان وحی و نبوّت مشرکان حجاز و سایر کفّار تا ممکن بود اصل وحی و نبوّت را انکار میکردند که بشر نمیتواند رسول خدا باشد که بخشی از این شبهات در اوایل سورهٴ مبارکهٴ «انعام» و مقداری از این شبهات هم در همین سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» گذشت.
بعد از ابطال آن و اثبات اینکه ممکن است از طرف خدای سبحان انسانِ کامل به رسالت برسد اینها کبرا را پذیرفتند لکن در صغرا مناقشه میکردند گاه میگفتند تو رسول نیستی - معاذ الله - شاعری، ساحری، کائنی، کاهنی و مانند آن و گاهی میگفتند این حرفهایی که تو میزنی از دیگران آموختی به زبان آنها سخن میگویی این یا در تطوّر تاریخ بود یا تقسیم کار یعنی یا در طول زمان در یک مرحله گفتند ساحری، در مرحلهٴ دیگر شاعری، در مرحلهٴ دیگر کاهنی، در مرحلهٴ دیگر مُفتری یا نه، طبق تقسیم کار گروهی آنچنان گفتند، گروهی اینچنین گفتند همزمان این تهمتها واقع شده.
از این امور که ناامید شدند دست زدند به یک سلسله توطئهٴ نفوذی که وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) در اثر مسامحه (وَدُّوا لَوْ تُدْهِنُ فَیُدْهِنُونَ) به میل اینها عمل بکند حالا یا با تهدید یا با تطمیع که این آیه محلّ بحث ناظر به این بخش است این یا در تطوّر سوم از تطوّرات تاریخی صدر نبوّت است یا نه، طبق تقسیم کار همزمان یک عده اصل رسالت بشر را منکر شدند، یک عده اصل را پذیرفتند ولی حضرت را به سِحر یا شعبده یا جادو یا کهانت و مانند آن متّهم کردند عدهای هم درصدد توطئه نفوذی بودند اینها همهاش ممکن است راهی برای اسقاط ترتیب نیست.
در این بخش این نفوذیهای اصرار داشتند که وجود مبارک آن حضرت پیامش را دربارهٴ این وثنیّت و صنمیّت و امثال ذلک تغییر بدهد با فتنه در حضرت نفوذ بکنند ذات اقدس الهی فرمود تثبیت ما باعث برطرف شدن همه این توطئهها بود ما تو را تثبیت کردیم لذا هیچ کدام از این چهار کار را نکردیم نه تنها تحریف زیاد راه ندادی تحریف کم هم راه ندادی، نه تنها تحریف نکردی میل به تحریف هم نکردی، نه تنها میل به تحریف نکردی نزدیک به میل هم نشدی (لَوْلاَ أَن ثَبَّتْنَاکَ لَقَدْ کِدتَّ) این چهار کار را به صورت ترتیب انجام بدهی.
این عصمت وجود مبارک آن حضرت است در مقام عمل چون پیامبر هم در مقام نظر معصوم است هم در مقام عمل، هم از خطا معصوم است هم از خطیئه، هم از جهلِ در مقابل علم مصون است هم از جهالت در مقابل عقل مصون است گاهی انسان جاهل در مقابل عالم است یعنی مطلب را نمیداند گاهی عالم است ولی بر اساس جهالت دست به معصیت میزند همان بیان نورانی حضرت امیرالمؤمنین(سلام الله علیه) که فرمود: «لاَ تَجْعَلُوا عِلْمَکُمْ جَهْلاً وَ یَقِینَکُمْ شَکّاً» یا فرمود: «رُبَّ عَالِمٍ قَدْ قَتَلَهُ جَهْلُهُ» این جهل در مقابل عقل است نه جهل در مقابل علم. عالِم هست ولی گرفتار جهالتِ عملی است.
ذات اقدس الهی فرمود رسول گرامی(صلّی الله علیه و آله و سلّم) هم در مقام اندیشه معصوم است هم در مقام انگیزه، هم در مقام فهم معارف وحیانی معصوم است هم در مقام عمل به دستورهای الهی. در مقام عصمت دربارهٴ وحی الهی و تلقّی وحی بارها این شواهد قرآنی ارائه شد که ذات اقدس الهی پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) را در سه مرحله از مراحل علمی معصوم میداند مرحلهٴ اول مرحلهٴ تلقّی معارف وحیانی است که از خدای سبحان یاد میگیرد در این مرحله اشتباه نمیفهمد، بد نمیفهمد هر چه را خدا فرمود او میفهمد این مقام تلقّی، مقام حفظ و ضبط و نگهداری هم خدای سبحان علوم وحیانی حضرت را تثبیت کرده است که حافظه اشتباه نکند یک وقت است انسان حرف استاد را خوب نمیفهمد، یک وقت است حرف استاد را خوب فهمید ولی فراموش کرد استاد چه میگوید ذات مقدس پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) هم در فراگیری علوم وحیانی از استاد ازل معصوم است، هم در ضبط و نگهداری معصوم است، هم در انشا، ابلاغ، املا و دیکته کردن معصوم است هر سه مرحله را قرآن با عصمت یاد کرد فرمود: (إِنَّکَ لَتُلَقَّی الْقُرْآنَ مِن لَدُنْ حَکِیمٍ عَلِیمٍ) این میشود علمِ لدنّی در علم لدنّی جا برای اشتباه نیست برای اینکه «لَدُن» بالاتر از «عند» است نزد خدا اگر در نزد خدا باشد احدی آنجا رابطه نباشد، فاصله نباشد، هیچ چیزی حضور نداشته باشد دلیلی هم برای سهو و نسیان نیست (إِنَّکَ لَتُلَقَّی الْقُرْآنَ مِن لَدُنْ حَکِیمٍ عَلِیمٍ).
مقام ضبط و نگهداریاش هم فرمود: (سَنُقْرِئُکَ فَلاَ تَنسَی)(1)پس خوب حفظ میکنی فراموش نمیکنی. مقام انشا و ابلاغ و املا و دیکته هم که مقام لبِ مطهّر آن حضرت است فرمود: (وَمَا یَنطِقُ عَنِ الْهَوَی ٭ إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْیٌ یُوحَی)(2)که حصر کرده. این سه مقام مربوط به مقامهای علمی آن حضرت است که علوم را خوب یاد میگیرد، خوب ضبط میکند، خوب میرساند اما در مقام عمل که مبادا خدای ناکرده کم و زیاد کند این آیه مبارکهٴ (لَوْلاَ أَن ثَبَّتْنَاکَ) و آیات دیگر شاهد بر عصمت عملی آن حضرت است که عمداً چون عصمت مربوط به آن سهو و نسیان و خطا و اینهاست این به عدالت برمیگردد شما عمداً هرگز خلاف نمیکنید و ما شما را تثبیت کردیم موقعیتتان را حفظ کردیم و هیچ نفوذپذیر هم نیستید و مانند آن، اگر - معاذ الله - انسانی با داشتن سِمتِ نبوّت و پُست کلیدی رسالت در وحی الهی دخل و تصرّف بکند عذاب او چند برابر است همان که در سورهٴ «حاقه» فرمود: (وَلَوْ تَقَوَّلَ عَلَیْنَا بَعْضَ الْأَقَاوِیلِ ٭ لَأَخَذْنَا مِنْهُ بِالْیَمِینِ ٭ ثُمَّ لَقَطَعْنَا مِنْهُ الْوَتِینَ ٭ فَمَا مِنکُم مِنْ أَحَدٍ عَنْهُ حَاجِزِینَ) (3)
سرّش همین است فرمود اگر پیامبری خلاف بکند چیزی را به نام خدا جعل بکند و کم و زیاد کند یا گفتهٴ خدا را عمداً نرساند عذابی دامنگیر او میشود که احدی از او نمیتواند جلوگیری کند ولی درباره مُتنبّیان چنین تهدیدی نکرده است کم نبودند آمار متنبّیان، آمار متنبّیان هم در ردیف آمار انبیاست در برابر وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) مُسیلمه کذّاب آن زن ادّعای نبوّت کرد بعضی از این مورّخان و سیرهنویسان صدر اسلام گفتند به مردی اعتراض کردند که پیامبر اسلام با آوردن همه معجزات تو ایمان نیاوردی چطور حرف مسیلمهٴ کذّاب را قبول کردی؟ گفت خب او از قبیلهٴ من است اصالت قبیله، اصالت قومیّت برای مشرکان حجاز تا این حدّ بود، خب در برابر آن انسان کاملی که ثانی ندارد در بین بشریّت زنی هم ادّعای نبوّت میکند عدهای هم به دنبال او راه میافتند.
دربارهٴ متنبّیها این طور تهدید نشده البته خدای سبحان به حیات آنها خاتمه داده و میدهد اما این طور عذاب سنگین تهدید نکرده است برای اینکه حرفِ او سکّهٴ قبولی ندارد او مقبول نیست اما اگر کسی رسالت یافت، سِمت یافت، پُست کلیدی یافت حرف او سکّهٴ قبولی خورد به نام دین از او قبول میکنند اگر - معاذ الله - او بخواهد بیراهه برود دیگر خدای سبحان او را به عذاب مضاعف گرفتار میکند.
دربارهٴ وحی و نبوّت آرای فراوانی از صدر اسلام تاکنون بوده منتها کم و زیادش مربوط به ظهور و بروز نبوّت است در هر عصر و مصری که وحی و نبوّت ظهور و حضور فعّال داشته باشد شبهات هم بشرح ایضاً [همچنین]، عداوتها هم بشرح ایضاً [همچنین]، سنگپراکنیها هم بشرح ایضاً [همچنین]، در روزگاری که مسئله وحی و نبوّت مهجور و مطرود باشد کسی به سراغ آنها نمیرود مگر در لابهلای کتابها الآن میبینید شبهات فراوانی مطرح است که حصری هم برای آن شبهات نیست آنچه که حق است این است که قرآنی که جوامع بشری در خدمت او هستند این کتاب الهی همهٴ معانی آن و همهٴ الفاظ آن از طرف ذات اقدس الهی به وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) القا شده است اولاً، حضرت حفظ کرد ثانیاً و املا کرد ثالثاً و چیزی افزوده نشد، کم نشد نفوذیها اثر نکردند رابعاً، این همان کتابی است که نازل شده است «الی یوم القیامه» میماند. در برابر این حرفی که مسلمانها قائلاند گاهی نظرهای دیگری هم مطرح است طبق آن نظرها لوازمی هم بر آن نظرها مترتّب است برخی از آن لوازم انکار نبوّت است، برخی از آن لوازم انکار معجزهبودن قرآن کریم است.
بیان ذلک این است کسی که میگوید قرآن محصول فکر و نظر موحّدانهٴ پیامبر به عالم و آدم است یعنی وجود مبارک پیامبر اسلام(صلّی الله علیه و آله و سلّم) پژوهش کرده، تحقیق کرده، نظر کرده، نظریه داده نظر او دربارهٴ جهان هستی عالم و آدم که نظر موحّدانه باشد جمعبندی شده به صورت صُوَر و آیات قرآن کریم درآمده این سخن باید باز بشود که منظور چیست؟ منظور این است که این معانی و علوم و معارف قرآن را خود پیامبر نظیر یک دانشمند نابغه کشف کرد این است؟ این انکار رسالت است اگر منظور آن است که نه، معانی را ذات اقدس الهی به پیامبر القا کرده است الفاظ را خود پیامبر انتخاب کرده است نظیر روایات که روایات را به وسیلهٴ الهام ذات اقدس الهی معانیاش را، احکامش را به پیامبر فرمود، الفاظ را به پیامبر اجازه داد که انتخاب بکند اگر این است این انکار وحی و نبوّت و رسالت نیست ولی انکار معجزهبودن قرآن است مثل روایات، روایات معارفش را ذات اقدس الهی به پیامبر القا کرده است و از راه الهام الهی است ولی الفاظش را خود پیامبر به اذن خدا انتخاب کرده است لذا روایات معجزه نیست ولی قرآن معجزه است، پس اگر منظور آن است که نظر موحّدانهٴ رسول اکرم به عالم و آدم نتیجهاش این شد که پیامبر کتابی تنظیم بکند که معارف این کتاب کشفیّات خود اوست، الفاظ این کتاب ساختههای خود اوست این هم انکار رسالت است، هم انکار اعجاز قرآن و اگر نه، منظور این است که وجود مبارک پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) که نظر موحّدانه به عالم و آدم داشت این نظر باعث شد که ذات اقدس الهی علوم وحیانی و معارف و مطالب قرآن را به او آموخت و او یاد گرفت منتها الفاظش را خودش انتخاب کرد این انکار وحی و نبوّت و رسالت نیست ولی انکار معجزهبودن قرآن کریم است.
پرسش: حاج آقا! اگر معانی جملهبندی شده باشد و همه معانی که در همین الفاظ هست ...معنی ندارد که
پاسخ: چرا، چون الفاظ قرآن معجزه است وگرنه نهجالبلاغه هم از نظر فصاحت و بلاغت ممتاز است ولی معجزه نیست سایر روایات و خطبهها معجزه نیست شما میبینید مرحوم کلینی(رضوان الله تعالی علیه) در همان جلد اول اصول کافی که خطبههای توحیدی را نقل میکند بابی دارد به نام جوامع توحید مرحوم کلینی غالباً روایات را نقل میکند از خودشان فرمایش خیلی کم دارند بسیار کم دارند فقط حدیث را نقل میکنند در آن جوامع توحید دارد که وقتی وجود مبارک حضرت امیر(سلام الله علیه) در اواخر عمر شریفشان دوباره خواستند این سپاهیان و ارتشیانشان را به طرف صفین تجهیز کنند «قام خطیباً» خطبهای خواند که بسیاری از مردم آن خطبه را حفظ کردند آن روزها چون چاپ و کتابت و نوشتن و اینها نبود به حافظه خیلی بها میدادند لذا حافظهٴ مردم آن عصر خیلی قوی بود اینها وظیفهشان این بود که چیزها را حفظ بکنند گاهی قصایدی که هفتاد بیت، هشتاد بیت بود کاملاً حفظ میکردند لذا حفظ خطبهها برای کسی که اهل کتاب و کتابت نبود و چارهای نداشت از حافظه مدد بگیرد حافظهشان تقویت میشد و حفظ میکردند.
مرحوم کلینی(رضوان الله تعالی علیه) دارد که این خطبهای که «علیبنابیطالب بأبی و اُمّی» که پدر و مادر من فدای او اینها بیانات مرحوم کلینی است در کافی «بأبی واُمّی» این ایراد کرده است خطبهای است که «لو اجتمعت السنة الجن والإنس ولیس فیها لسان نبیٍّ»(1)
1) (8) . الکافی، ج1، ص136.
اگر همه جن و انس جمع بشوند پیامبر در بین آنها نباشد نمیتوانند مثل علیبنابیطالب سخن بگویند. مرحوم صدرالمتألهین که اصول کافی را شرح کرده این بخش از فرمایش مرحوم کلینی(رضوان الله علیه) را هم ذکر کرده چیزی اضافه کرده فرمود اینکه شما گفتید اگر همه جن و انس جمع بشوند و در بین آنها پیامبر نباشد قیدی اضافه کنید بگویید پیامبر اولواالعزم نباشد وگرنه پیامبران دیگر هم نمیتوانند مثل علی سخن بگویند، خب.
این با این عظمت و جلال معجزه نیست برای اینکه غیر پیامبر هم این را آورد مثل خود حضرت امیر، اما قرآن را ذات اقدس الهی در همین سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» در چند آیه بعد و در سایر موارد فرمود تمام جن و انس اگر جمع بشوند نمیتوانند مثل این بیاورند پس معلوم میشود الفاظ او معجزه است، صُوَر او معجزه است معانی او یک طرف، الفاظ او، صُوَر او معجزه است که فرمود: (بِسُورَةٍ مِن مِثْلِهِ)(1)، خب.
پرسش:...
پاسخ: بله، منقول حرف آنهاست ولی نقلش معجزهآساست طوری انسان نقل بکند مثلاً کسی عکس زید را میکِشد این خود زید یک موجود معمولی است یا درخت یک موجود معمولی است ولی عکّاس به قدری هنرمند است که کسی نمیتواند مانند او عکس این درخت را بکِشد. نقل معجزه است نه منقول گاهی حرف کافر است مثل نمرود، فرعون، گاهی حرف مؤمن است، گاهی حرفهای زن هست، گاهی حرفهای مرد است، گاهی حرفهای ملائکه است، گاهی حرف جن است، گاهی حرف شیطان است آن منقول مهم نیست کیفیت نقل مهم است، خب.
1) (9) . سورهٴ بقره، آیهٴ 23.
پرسش:...
پاسخ: این میشود مثل روایات دیگر حجّت هست ولی معجزه نیست تمام روایاتی را که وجود مبارک پیغمبر و همچنین اهلبیت(علیهم الصلاة و علیهم السلام) فرمودند جزء حجّتهای شرعی است دیگر معانیشان را از راه الهام ذات اقدس الهی به اینها احکام الهی را میفهماند به اینها اجازه میدهد که الفاظ را برابر محاورات و ادبیات مردم بیان کنند تا مردم بفهمند همه اینها میشود حجّت شرعی اما هیچ کدام معجزه نیست لذا وجود مبارک پیغمبر این را فرمود، ائمه هم فرمودند از وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) رسید که «قد کَثُرَتْ علیّ الکذّابة وسَتَکْثُرَ»(1). دو باب روایات هست که مرحوم کلینی هر دو باب را نقل کرده یکی راجع به نصوص علاجیه است یکی هم درباره مطلق روایات. در نصوص علاجیه آنجا که روایت مبتلا به معارض است این همان بحثهایی است که در کتابهای اصول ملاحظه فرمودید که باید بر قرآن کریم عرضه بشود چیزی که مخالف قرآن است طرد بشود چیزی که مخالف قرآن نیست قبول بشود.
باب دیگر مطلق روایات است چه معارض داشته باشد چه معارض نداشته باشد باید بر قرآن عرضه بشود دلیلش هم این است که وجود مبارک حضرت فرمود مثل خدا کسی حرف نمیزند اما مثل ما روایات جعل میکنند «قد کَثُرَتْ علیّ الکذّابة وسَتَکْثُرَ»(2)قائلان، بافندگان، گویندگان به نام ما روایت جعل میکنند ولی مثل خدا کسی حرف نمیزند لذا آنچه که از ما نقل شده است بر قرآن عرضه کنید، خب.
پرسش:...
پاسخ: این را خود اله بیان کرده.
پرسش: إله که تکلّم نمیکند؟
پاسخ: چرا، کلام الهی، ایجاد الهی است چندبار این روایات از وجود مبارک حضرت امیر خوانده شده است که «لاَ بِصَوْتٍ یَقْرَعُ وَ لاَ بِنِدَاءٍ یُسْمَعُ وَ إِنَّما کَلامُهُ سُبْحَانَهُ فِعْلٌ»(1)خدای سبحان این کلمه را ایجاد میکند نه اینکه از فضای دهن و حنجره حرف بزند آن را مکرّر در نهجالبلاغه و سایر روایات نفی شده است که خدا این طوری کلام ندارد ولی با ایجاد صوت با ایجاد یا «مِن وَراء شجر» هست یا در قلب وجود مبارک پیغمبر هست این کلمات را ایجاد میکند، خب.
پرسش:...
پاسخ: بله، آن نه، دوتا حرف است که حالا که ثابت شد قرآن معجزه است منشأ اعجاز چیست بعضی گفتند فصاحت است، بعضی گفتند بلاغت است، بعضی گفتند اخبار غیب است از مرحوم سیّد مرتضی رسیده است صرف است یعنی دیگران میتوانند مثل این بیاورند لکن ذات اقدس الهی هِمم اینها را منصرف کرده است «علی ایّ حال القرآن معجزٌ» منشأ اعجاز او بعضی گفتند اخبارات غیبیی است که در قرآن کریم آمده بعضی گفتند فصاحت اوست، بعضی گفتند بلاغت است، بعضی گفتند مجموع آنهاست ولی این کلمات معجزه است حالا یا اصلاً مقدور دیگران نیست «کما ذهب الیه غیر واحد» یا مقدور دیگران هست و ذات اقدس الهی منصرف کرده ارادهٴ آنها را از اِتیان به مثل «کما ذهب الیه سیّد مرتضی» ولی روایات این طور نیست.
دو نکته را عرض کنیم تا بحث را ادامه بدهیم. نکته اول این است که طرح این مسائل در مجلاّت در روزنامهها حرام است، حرام است یعنی حرام چون چند سال قبل بحثی درباره مقبولیّت و مشروعیّت به مناسبتی گفته شد بعضی از روزنامهها که آتشبیار معرکه بودند دامن به فساد دادند بحثهای علمی برای همین مراکز علمی است از اینجا بیرون بردن و بیرون کردن حرام است بحثهای علمی است کاری به روزنامهها و این حرفها ندارد که، علم مادامی پیشرفت میکند که به سیاست و به این راههای خاص آلوده نشود وگرنه دیگر علم نیست، این مطلب اول.
1) (12) . نهجالبلاغه، خطبهٴ 186.
مطلب دوم کتابی است به عنوان الامتاع والموآنسه برای ابوحیّان توحیدی او از آن اُدبای نامی تاریخ است و کتابهای دیگر و کتابهای دیگران را آدم وقتی مطالعه میکند گاهی محتاج به لغت میشود اما این کتاب الامتاع والموآنسه شبیه مقامات حریری و حمیدی و آنهاست آدم وقتی این کتاب را میخواهد مطالعه کند اینچنین نیست که یک کتاب لغتی در طاقچهاش یا قفسهاش باشد هر وقت خواست بگردد این مثل نهجالبلاغه است که کتاب لغت باید دم دستش باشد در بسیاری از جملات به کتاب لغت مراجعه کند این الامتاع والموآنسه اینچنین است. من مدّتی با این کتاب مأنوس بودم در اثنای این کتاب دیدم که چندتا نامه به صورت مکاتبه و مناظره بین وجود مبارک حضرت امیر(سلام الله علیه) و عمر مطرح است نامه از طرف حضرت امیر است پاسخ از طرف عمر، نامه از طرف عمر است پاسخ از طرف امیر اینها دارند یکدیگر را محاکمه میکنند گفتگو میکنند و سرانجام - معاذ الله - حضرت امیر محکوم شد و عمر حاکم برای من خیلی تعجّبآور بود که این یعنی چه؟ به عرض سیدناالاستاد مرحوم علامه طباطبایی رساندم که چنین جریانی در کتاب الامتاع والموآنسه است فرمود این جَعْل است و اول کسی که پرده از این کار برداشت همین ابنابیالحدید معتزلی بود که به دستور ایشان ما مراجعه کردیم دیدیم بله، ابنابیالحدید میگوید که «کان رجلاً کاتبا» یعنی ابوحیّان توحیدی «کان رجلاً کاتبا» به اصطلاح اینها نویسنده بود نه نویسنده یعنی اهل قلم عادی در اثر عُقدهٴ فقر و مانند آن این دیگر به هر در و دیواری زد آن فشار و محرومیّت و عُقده بودن وقتی قلم به دست عقده افتاد انسان بین حضرت امیر و آن شخص محاکمه میکند و - معاذ الله - علیبنابیطالب را محکوم میکند عقده این کارها را هم میکند غرض این است که این مسائل با هم مخلوط نشود حالا این پرانتز بسته.
یک مطلب این است که اگر کسی بگوید وجود مبارک حضرت نگاهِ موحّدانه به عالَم دارد به عالم و آدم نگاه موحّدانه دارد محصول نگاهش این کتاب است اگر منظورش این است که وجود مبارک آن حضرت پژوهشگر خوبی است، محقّق خوبی است، تلاشگر خوبی است در اثر نگاهِ موحّدانه ذات اقدس الهی این علوم وحیانی را به او افاضه کرده است او این الفاظ را، الفاظ را خودش انتخاب کرد این منکر وحی و نبوّت نیست رسالت را قبول دارد، نبوّت را قبول دارد، مطالب الهی را قبول دارد منتها معجزه بودن قرآن را قبول ندارد در حقیقت خود قرآن را هم تکذیب میکند برای اینکه ظاهر قرآن این است که این کلام، کلام الهی است و اگر کسی بگوید که قرآن کریم محصول فهمِ پیامبر است از هستی که وقتی وجود مبارک پیامبر در هستیشناسی غوطهور میشود پژوهش میکند نتیجهٴ پژوهش پیامبر در هستیشناسی این کتاب است این هم به دو امر برمیگردد یعنی نتیجهٴ پژوهشاش این شد که خدای سبحان معارف قرآنی را به او القا کرد و الفاظ را هم به او القا کرد این منکر هیچ چیزی نیست هم رسالت را قبول دارد، هم معجزه را قبول دارد منتها میگوید و پژوهش کرد، تلاش کرد، کوشش کرد تا ذات اقدس الهی او را شایستهٴ این مقام دانست این دو مطلب را به او عطا کرد هم معانی قرآن، هم الفاظ قرآن ولی اگر منظور این است که چون نگاهِ به هستی میکند و در هستیِ جهان میاندیشد خودش به این مطالب رسیده است این انکار وحی و نبوّت است از یک سو قهراً انکار اعجاز هم هست از سوی دیگر و اگر نه، منظور این است که نتیجهٴ پژوهش پیامبر در هستیشناسی این است که خدای سبحان این معارف را به او القا میکند او این الفاظ را خودش انتخاب میکند این انکار وحی و نبوّت و رسالت نیست ولی انکار معجزه بودن قرآن است، خب.
پس تاکنون چهار، پنج احتمال مطرح است آن قول هفتم همان است که ذات اقدس الهی پیامبر را به مقام والایی رساند هم معارف را به او تفهیم کرد، هم الفاظ را و وجود مبارک حضرت هم آن معارف الهی را یاد گرفت، هم الفاظ را شنید و امینانه هم در بخش نظر و اندیشه معصوم بود، هم در بخش عمل و انگیزه معصوم بود نه خطای علمی داشت، نه خطیئهٴ عملی که در این آیهٴ (وَإِن کَادُوا لَیَفْتِنُونَکَ) مطرح است.
پرسش: آیا بیان معارف بلند مؤمنین در آن زمان کفر اعجاز نیست؟
پاسخ: چرا.
پرسش: حاج آقا چون در الفاظ از خود پیغمبر گرفته شده.
پاسخ: نه، معنا آن علوم غیبیه معجزه است ولی قرآن معجزه نیست برای اینکه الفاظ،الفاظ بشر است بشر میتواند بیاورد دیگر.
پرسش: الفاظ خالی از معنا نیست.
پاسخ: بله، مثل روایات، روایات که خالی از معنا نیست ولی مثل روایات جعل میکنند دیگر وقتی این معانی عرضه شده است مردم این معانی را یاد گرفتند بدلی این را هم میسازند دیگر. یک وقت است که جریان غیب است، یک وقت جریانهای عادی و اخلاقی و دستوری است که شما (أَقِمِ الصَّلاَةَ لِدُلُوکِ الشَّمْسِ إِلَی غَسَقِ اللَّیْلِ)(1)خب چیزی را کم میکنند، چیزی را زیاد میکنند این دیگر نظیر اخبار غیب نیست اخبار غیبی که در بحث دیروز اشاره شده ذات اقدس الهی به وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) آدرس قدم به قدم و گام به گام میدهد میگوید (مَا کُنتَ ثَاوِیاً فِی أَهْلِ مَدْیَنَ)(2)، ولی قصّه این است، (مَا کُنتَ بِجَانِبِ الطُّورِ)(3)، ولی قصه این است، (مَا کُنتَ لَدَیْهِمْ إِذْ یُلْقُونَ أَقلاَمَهُمْ أَیُّهُمْ یَکْفُلُ مَرْیَمَ)(4)ولی قصه این است آدرس میدهد در آنجا نبودی قصه این است، در قصه مریم نبودی قصه این است، در کوه طور نبودی قصه این است، در جریان مَدْین و شعیب مَدین نبودی قصه این است این میشود معجزه صددرصد از نظر اِخبار غیب و اما چنین کاری که آنها نمیکنند که اینها الفاظی که مقدورشان هست در قصص داخلی میخواهند کم و زیاد بکنند شما میبینید حرفی را مردم شام شنیدند که دیدند در خیابانها کسی راه رفته شمشیر روی دوشش هست میگوید یا مرگ یا واو، یا مرگ یا واو، این شعار معروف خوب گوش دادند دیدند که این اباذر است و شمشیر روی دوشش گرفته گفت «لا أضع السیف من عاتقی حتی توضع الواو فی مکانها» من شمشیر را از دوشم برنمیدارم مگر اینکه این «واو» سرِ جایش باشد گفتند چیست؟ «واو» چیست؟ قصه «واو» چیست؟ گفت شما نمیدانید معاویه به انجمن قرائت قرآن دستور داد «واو» (وَالَّذِینَ یَکْنِزُونَ الذَّهَبَ وَالْفِضَّةَ)(5)را نخوانند، گفت خب نخوانند بخوانند چه میشود، نخوانند چه میشود؟ گفت هان! معاویه قصد این کرده که ثروت مملکت را اکتناز کند یک، اگر به او بگویند زراندوزی و اکتناز ثروت حرام است برای اینکه خدا دارد (وَالَّذِینَ یَکْنِزُونَ الذَّهَبَ وَالْفِضَّةَ) تو چرا این کار را کردی؟ این بگوید که خدا (الَّذِینَ یَکْنِزُونَ) را درباره أحبار و رُهبان یهودیها گفته در برابر رهبران اسلامی که نگفته اما این «واو» که باشد این «واو»، «واو» استینافیه است قبل را از بعد قطع میکند، بعد را از قبل قطع میکند اصل کلّی است (وَالَّذِینَ) هر کسی زراندوزی کند چه مسلمان، چه کافر، چه منافق باید جلویش را گرفت شما نمیدانید این چرا دستور داده به انجمن قرائت قرآن که این «واو» را نخوانید تا «واو» را سرِ جایش نگذارم من شمشیر از دوشم نمیگیرم این کار ابوذر بود این کار قصهٴ یکی، دوتا نیست مردم مواظب بودند یک «واو» تکان نخورد «واو» (وَالَّذِینَ اتَّبَعُوهُم بِإِحْسَانٍ)(6)هم به همین سرنوشت مبتلا بود مگر اجازه میدادند یک کلمه کم بشود، مگر اجازه میدادند یک کلمه زیاد بشود این را هم شیعهها نقل کردند هم سنّیها «لا أضع السیف من عاتقی حتی توضع الواو فی مکانها»، خب.
معنا اگر برای پیامبر باشد، الفاظ را کم و زیاد بکنند که الفاظ را که معجزه نیست بنابراین و مخالف خود قرآن هم هست برای اینکه قرآن دارد این کتاب را ما فرستادیم معنای بدون لفظ که کتاب نیست، معنای بدون لفظ را که قول نمیگویند، معنای بدون لفظ را که کلمه نمیگویند، معنای بدون لفظ را که کلمات نمیگویند کلمه هست، کلمات هست، قول هست، کتاب هست فرمود ما این کتاب را نازل کردیم برای تو کتاب یعنی معانی، قول یعنی معانی، کلمات یعنی معانی، کتاب، کل، کلمات، کلام، الفاظ «بما لهم من المعانی» است.
پس بنابراین اگر کسی اینچنین بیندیشد که محصول نگاه موحّدانهٴ پیامبر به عالم این کتاب است باید تحلیل کرد به احدالوجهین منکر رسالت است و اعجاز، به احدالوجهین الآخرین منکر رسالت نیست ولی منکر اعجاز است.
پرسش:...
پاسخ: درست است همین طور هم هست کشف مراتبی دارد ولی بالأخره مبدأ همه اینها و منتهای همه اینها خدای سبحان است هیچ کسی در معراج هم همین طور است هیچ کسی خودبهخود بالا نمیرود هیچ شاگردی خودبهخود عالِم نمیشود فرمود آمدی اما من آوردمت (سُبْحَانَ الَّذِی أَسْرَی بِعَبْدِهِ لَیْلاً مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ)(1)تو که قدرت آمدن نداشتی من آوردمت این را میگویند إسرا، بُردن گفتند دستش را بگیرید از امّهانی بیاورید بیتالمَقدس چَشم از بیتالمقدس بیاورید بالا چَشم، نشانش بدهید چَشم، حرفهای مرا بشنود چَشم، من قدم به قدم او را بالا بردم حالا شما بگویید خودش رفت بالا، خودش رفت بالا انکار معلّم است میبینید این حرفها برای کسی است که مرحوم صدرالمتألّهین میدانید خب خیلی به حکما علاقهمند است ولی میگوید درست است ما به فلاسفه علاقهمندیم، به حکما علاقهمندیم ارسطو به عنوان معلم اول در بین ما شهرت دارد، فارابی به عنوان معلم ثانی در بین فلاسفه مشهور است اما این در علوم عادی است در علوم حقیقی معلّم اول وجود مبارک پیغمبر است، معلّم ثانی وجود مبارک علی، خب حالا در طی این چهار قرن به عظمت او که کسی نیامده دیگر تمام افتخار حکمای این چهار قرن این است که حرفهای او را بفهمند این حالا به شرح اصول کافیاش مراجعه فرمودید حالا آنجا دارند یا در مفاتیحالغیب اینها حکما معتقدند که اگر همه این هفت میلیارد بشر فعلی همهشان در سطح مرحوم فارابی و ابنسینا باشند باز صادق است که خدا بفرماید: (هُوَ الَّذِی بَعَثَ فِی الْأُمِّیِّینَ رَسُولاً)(2)فارابی و بوعلی درست است بزرگاند اما در برابر وحی اُمّیاند آن چیز دیگر است این یک چیز دیگر است کسی که از گذشته خبر داده، از آینده خبر داده ما از پشت دیوارمان بیخبریم این را خدای سبحان قدم به قدم به او آدرس داده که تو در زمان نوح نبودی قصه این است، زمان مریم نبودی قصه این است، طور نبودی قصه این است، مَدین نبودی قصه این است این کجا، فارابی کجا؟!
پرسش:...
پاسخ: غرض این است که اگر پیامبر انسانِ کامل به جایی برسد با تلاش و کوشش خودش این حرفها را بفهمد این منکر هر دو مطلب است اما اگر بگویند در اثر کوشش و تلاش و ریاضت و غار حِرانشینی و امثال ذلک به جایی برسد که ذات اقدس الهی هم معانی را به او برساند هم الفاظ را این انکار هیچ مطلبی نیست حق است، اگر بگویند به جایی رسیده که معانی را خدای سبحان به او فهمانده، الفاظ را خودش انتخاب کرده که قرآن مثل روایت بشود این انکار وحی و نبوّت نیست ولی انکار رسالت است.
فشاری که یک عده قائلاند میگویند فلسفه عاجز است از اثبات نبوّت خاصّه در طلیعهٴ بحث دیروز اشاره شد که فلسفه کارش اثبات اینکه زید پیامبر است یا عمرو پیامبر است نیست اما نباید گفت فلسفه عاجز است مثل اینکه فقه کارش این نیست که بگوید زید ولیّ امر مسلمین است یا عمرو مرجع تقلید است ولی معذلک فقه تواناست فقه میگوید در هر عصر و مصری ولیّ مسلمین لازم است، در هر عصر و مصری مرجع تقلید لازم است شرایط و اوصاف و احکام و حِکَم اینها را میگوید بعد به مردم میگوید اگر شما خودتان اهل خِبرهاید مرجعشناس باشید از او تقلید کنید، رهبرشناس باشید تابع او باشید، اگر اهل خِبره نیستید به اهل خِبره مراجعه کنید تا رهبرتان را بشناسید، مرجعتان را بشناسید پیروی کنید این یک راه عقلی است و عقلایی هم هست.
بنابراین نباید گفت فلسفه دربارهٴ جزئیات بحث نمیکند عاجز است مگر فقه دربارهٴ جزئیات بحث میکند جزئیات را خود مردم باید تشخیص بدهند.
«و الحمد لله ربّ العالمین»