ghaemiyeh.com
سرشناسه : عطوان، حسین
عنوان و نام پدیدآور : مرجئه و جهمیه در خراسان در عصر اموی/ حسین عطوان؛ ترجمه حمیدرضا آژیر
مشخصات نشر : مشهد: بنیاد پژوهشهای اسلامی، ۱۳۸۰.
مشخصات ظاهری : ص ۱۰۲
شابک : 964-444-459-0۴۵۰۰ریال ؛ 964-444-459-0۴۵۰۰ریال
یادداشت : عنوان اصلی: المرجئه و الجهمیه بخراسان فی العصر الاموی.
یادداشت : کتابنامه بهصورت زیرنویس
موضوع : مرجئه
موضوع : جهمیه
موضوع : اسلام -- خراسان -- تاریخ
شناسه افزوده : آژیر، حمیدرضا، ۱۳۳۷ - ، مترجم
شناسه افزوده : بنیاد پژوهشهای اسلامی
رده بندی کنگره : BP۲۳۷/۳/ع۶م۴۰۴۱ ۱۳۸۰
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۵۲
شماره کتابشناسی ملی : م۸۰-۲۶۰۲۶
پیشگفتار··· 7
بخش اوّل: مرجئه··· 11
پیدایش مرجئه··· 13
ماجرای مرجئه··· 27
مرجئه ناب در خراسان··· 31
مرجئه جبریه در خراسان··· 34
بخش دوم: جهمیّه··· 73
روش جَهم بن صَفوان··· 75
اعتقاد جهم بن صفوان··· 79
یادداشتها··· 86
پایان··· 91
نامنامه··· 95
پیشگفتار
این کتاب را به مرجئه و جهمیه در خراسان عصر اموی اختصاص دادم. این دو از فرقههایی به شمار میآیند که در چنان محیط برکنار و دور افتادهای، آثار فکری و سیاسی گستردهای از خود برجای نهادند؛ آثار مهمّی که پیشتر، به کفایت پژوهیده نشده بود.
کتاب را به دو بخش تقسیم کردم و نخستین بخش را به مرجئه و دومی را به جهمیه ویژه ساختم. همانگونه که به پیدایش و تحوّل هریک از این دو فرقه و رجال آن پرداختهام، باورهای دینی و سیاسی و اقدامات عملی آنها را نیز فراپیش نهاده کوشیدهام به قدر شناخت و توان خویش، لایه از هریک برگیرم. من با شیوهای تاریخی، متون و اخبار را گردآورده و درجای خود نهاده و با تحلیل به نتایجی رسیدهام، بدون این که در تفسیر و تأویل به تکلّف افتم یا در داوری به خودرأیی گرفتار آیم. من به منابع چاپ شده زیادی مراجعه کردهام که از جمله آنهاست: کتب حدیث مانند: مُسند احمد بن حنبل، صحیح بخاری، صحیح مسلم، سنن ابوداود، سنن ا بن ماجه و سنن ترمذی، و نیز از جمله، کتب فِرَق مانند مقالات
الاسلامیین و اختلاف المصلّین از اشعری، و الفَرق بین الفِرق از بغدادی و الفِصَل فی الملل و الاهواء والنّحل از ا بن حزم، و الملل والنحّل از شهرستانی، و طبقات المعتزلة از ا بن مرتضی، و از آن جمله کتب طبقات و تراجم مانند الطبقات الکبری از ا بن سعد، و طبقات از خلیفة بن خیّاط، و التاریخ الکبیر از بخاری، و الجرح و التعدیل از ا بن ابی حاتم رازی، و حلیة
الاولیاء و طبقات الاصفیاء از ابونعیم اصبهانی، و الاستیعاب فی معرفة الاصحاب از ا بن عبدالبرّ، و تاریخ بغداد از بغدادی، و طبقات الفقهاء از شیرازی، و اُسْدُ الغابة فی معرفة الصّحابه از ا بن اثیر، و وفیات الاعیان و انباء ابناء الزمان از ا بن خلّکان، و میزان الاعتدال فی نقدالرجال و تذکرة الحفّاظ از ذهبی، و الاصابة فی تمییز الصّحابة و تهذیب التهذیب و تقریب التهذیب از ابن حجر عسقلانی، و از آن جمله کتب تاریخی مانند انساب الاشراف از بلاذری، و الاخبار الطّوال از ابوحنیفه دینوری؛ و تاریخ الرسل و الملوک از طبری، و تاریخ الموصل از ازدی، و مُرُوج الذَهَب و معادن الجوهر از مسعودی، و البدء و التاریخ از مقدِسی، و العیون و الحدائق از نویسندهای ناشناس، و الکامل فی التاریخ از ا بن اثیر، و تاریخالاسلام و طبقات المشاهیر و الاَعلام از ذَهَبی، و البدایة و النهایة فی التاریخ از ا بن کثیر، و از آن جمله کتب ادبی مانند البیان و التبیین از جاحظ، و المعارف از ا بن قُتَیبه، و
العقدالفرید از ابن عبدربّه، و الاغانی، از ابوالفرج اصفهانی، و شرح
نهجالبلاغه از ا بن ابی الحدید، و شرح العیونِ فی شرح رسالة ا بن زیدون از ابن نباته مصری، و خزانة الادب و لبّ لباب لسان العرب از بغدادی.
نیز به پارهای منابع خطّی مانند انساب الاشراف از بلاذری، و تاریخ
مدینة دمشق از ا بن عساکر مراجعه کردهام.
این منابع گونهگون، پیرامون پیداییِ مرجئه و جهمیه و رجال و سرشناسان و اصول و مواضع مختلف آنها، درونمایهای بسیار در خود دارد، چنان که به پژوهشهای فکری، فلسفی، ادبی و تاریخی زیادی نیز آگاهی یافتم که درباره دیدگاههای مرجئه و جهمیه و بنیادهای اندیشه دینی و سیاسی ایشان، دادههای سودمندی در خود داشت.
سپاس صادقانه و تجلیل خالصانه من به پاس یاری و رهنمودهای برادر بزرگم، دانشمند گرانسنگ دکتر عبدالعزیز دوریّ، نثار او باد. از خداوند میخواهم در گفتار و رفتار، درستی را به من الهام کند.
عمّان 15/5/1992م
حسین عطوان
پیدایش مرجئه
کشته شدن عثمان بن عفّان و به دنبال آن، اختلافات امّت و جنگافروزی ایشان، بزرگترین رویدادی بود که در صدر اسلام رخ نمود. این رویدادها به گفت و گو و رقابت مسالمتآمیز در خلافت پایان داد و به ستیز و کشمکش مسلّحانه برای به دست آوردن خلافت انجامید؛ امری که ظهور فرقههای اسلامی و جنجال پیرامون مسأله خلافت و کسی که باید آن را برعهده گیرد و شرایط وی را در پی داشت و اندیشیدن به مسأله ایمان و کفر و جبر و اختیار در اَعمال را پدید آورد.
خوارج و شیعیان، نیرومندترین و استوارترین فرقهها بودند. سختگیری آنها در باورهای دینی و سیاسیشان و تندروی برخی از ایشان در این باورها، موجب ظهور فرقه مرجئه(1)گشت. در اخبار گروهی از صحابه آمده است که آنها نخستین کسانی بودند که به کنارهگیری از فتنهها گرایش یافتند و قائل به «ارجاء» شدند. آنها مواضع خود را با احادیث فراوانی که از پیامبر صلیاللهعلیهوآله شنیده بودند، توجیه میکردند(2).
1) پیرامون مرجئه بنگرید به مقالات الاسلامیین، ج 1، ص197؛ الفرق بین الفرق، ص122؛ الملل والنحل، ج 1، ص 125؛ فجرالاسلام، ص 279، ضحیالاسلام، ج 3، ص316؛ الفرق الاسلامیة فی الشعر الاموی، ص 263.
2) بنگرید به مسند احمد بن حنبل، ج1، صص 129 - 114؛ صحیح بخاری، ج 9، صص61 - 46؛ صحیح مسلم، ج 4، صص 2271 - 2207؛ سنن ابوداود، ج 4، صص 468 - 441؛ سنن ا بن ماجه، ج 2، صص 1378 - 1295؛ سنن ترمذی، ج 4، صص 531 - 460؛ کتاب النهایه یا الفتن و الملاحم، ج1، صص 65 - 25.
همچنین در اخبار این گروه است که ایشان از ورود به کشمکشهای سیاسی که در پایان روزگار عثمان بن عفّان انتشاری گسترده یافت، خودداری کردند و پس از کشته شدن او، دامن خویش از فتنه کنار کشیدند و از علی و معاویه دوری گزیدند و هیچ یک از آن دو را بر دیگری یاری نرساندند.
از جمله ایشان سعد بن ابی وقّاص زهری بود که بنا به مشهور در سال پنجاه و پنج هجری وفات یافته است(1). او درباره فتنه میگفت(2): «گمان نمیکنم حق من به پیراهن خودم بیش از حق من به خلافت باشد، من جهاد کردهام، پس با جهاد آشنایم و اگر مردی بهتر از من یافت شود، نَفْس خود را نمینکوهم. من جنگ نخواهم کرد مگر آن که شمشیری برای من بیاورید که دو چشم، یک زبان و دو لب داشته باشد و بگوید: این مؤمن است و آن دیگری کافر.» یحیی بن حصین بَجَلیّ(3)میگفت: «شنیدم
1) بنگرید به شرح حال او در طبقات ا بن سعد، ج3، ص 139؛ طبقات خلیفة بن خیاط، ج1، ص 34؛ المعارف، ص 241؛ الجرح و التعدیل، ج 2، صص 93 - 1؛ حلیة الاولیاء، ج1، ص92؛ الاستیعاب، ج 2، ص 606؛ اُسْدُ الغابة، ج 2، ص 290، تذکرهالحفاظ، ج1، ص22؛ البدایة و النهایة فی التاریخ، ج 8، ص 72؛ الاصابة، ج 2، ص 33؛ تهذیب التهذیب، ج3، ص483؛ تقریب التهذیب، ج1، ص 290؛ النجوم الزاهرة، ج 1، ص 147.
2) طبقات ا بن سعد، ج 3، ص 143؛ حلیة الاولیاء، ج 1، ص 94؛ نیز بنگرید به البدایة والنهایة فی التاریخ؛ ج 8، ص 72؛ الاصابة، ج 2، ص 33؛ سنن ترمذی، ج 4، ص 486؛ سنن ابوداود، ج4، ص 456.
3) طبقات ا بن سعد، ج 3، ص 144؛ و نیز پیرامون کنارهگیری او از این فتنه بنگرید به الاستیعاب، ج 2، ص 609؛ اسدالغابة، ج 2، ص 291؛ تذکرة الحفاظ، ج 1، ص 22، البدایة و النهایة فی التاریخ، ج 8، ص 77.
که مردم کوی و برزن میگفتند که پدرم به سعد گفته است چه چیز تو را از جنگ باز میدارد؟ و او در پاسخ گفته: تا شمشیری برای من بیاورید که مؤمن را از کافر بازشناسد.» سعد در پاسخ معاویه به هنگام تشویق وی در خونخواهی عثمان(1)، چنین نوشت: «امّا بعد، همانا عمر در شورا تنها قریشیانی را وارد کرد که خلافت را برای او روا میشمردند. پس هیچیک از ما در خلافت سزامندتر از دیگری نبود مگر کسی که بر خلافت او همداستان میشدیم و در این میان، همه آنچه را ما داشتیم، علی داشت، امّا آنچه را او داشت، ما نداشتیم، و این همان بود که در آغاز ما را خوش نیامد و در پایان، ما او را ناخوش داشتیم، و اگر طلحه و زبیر در خانهشان میماندند برای آن دو نیکوتر بود، و خداوند امالمؤمنین را برای آنچه کرد، ببخشاید.»
از جمله ایشان بود محمّد بن مسلمه انصاری، درگذشته به سال چهل و شش یا پیش از آن(2). زید بن اسلم عَدَویّ(3)میگوید: «محمّد بن مسلمه گفته است: پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله به من شمشیری داد و فرمود: ای
1) وقعة صفّین، ص 75؛ الامامة و السیاسة، ج 1، ص 100؛ شرح نهج البلاغه، ج 3، ص 114.
2) بنگرید به شرح حال او در طبقات ا بن سعد، ج3، ص 445؛ و طبقات خلیفة بن خیاط، ج 1، ص 185، المعارف، ص 269؛ الجرح و التعدیل، ج 4، ص 71؛ الاستیعاب، ج4، ص1377؛ اسدالغابة، ج 4، ص 330؛ البدایة و النهایة فی التاریخ، ج8، ص 25؛ الاصابة، ج3، ص401؛ تهذیب التهذیب، ج 9، ص 454؛ تقریب التهذیب، ج 2، ص 208؛ النجوم الزاهرة، ج1، ص 125؛ شذرات الذهب، ج1، ص 53.
3) طبقات ا بن سعد، ج3، ص445؛ الاستیعاب، ج4، ص 1377؛ اسد الغابة، ج4، ص331؛ شذرات الذهب، ج 1، ص 53؛ سنن ا بن ماجه، ج 2، ص 1310.
محمّد بن مسلمه! با این شمشیر در راه خدا جهاد کن تا زمانی که ببینی مسلمانان به دو گروه تقسیم شدهاند و یکدیگر را میکُشند، در این هنگام، شمشیر خود را بر سنگ زن و بشکن، و در پی آن زبانت و دستت را نگاهدار تا تو را مرگی چارهناپذیر در رسد یا دستی رباینده از میانت بردارد. پس چون عثمان به قتل رسید و در میان مردم، آن شد که شد، او به سوی صخرهای که در حیاط خانهاش بود رفت و شمشیر خود را بدان زد تا بشکست».
هنگامی که معاویه در نامهای او را به پیوستن به خویش تشویق کرد، چنین پاسخ نوشت(1): «حتّی کسانی از این امر کناره گرفتهاند که از پیامبراکرم چیزی در دست ندارند، چنان که من دارم. پیامبر اکرم پیش از آن که این امر روی دهد، مرا از وقوع آن آگاه کرده بود، و چون این امر پیش آمد، شمشیر خود را شکستم و در خانه نشستم و رأی خود را در برابر دینم متّهم کردم؛ زیرا برای من معروفی روشن نشده تا بدان فرا خوانم و نه منکری که از آن بازدارم. امّا تو، به جان خودم سوگند که تنها در پی دنیا هستی و جز هوس را دنبال نمیکنی. اگر اکنون عثمانِ مرده را یاری میرسانی، در زمان حیات، کمک خود را از او دریغ میورزیدی. خداوند من و مهاجران و انصار پیش از ما را برخلافِ خواستهات میبینی، پس ما از تو در یافتن صواب شایسته تریم».
از جمله ایشان است اسامة بن زید بن حارثه کلبی، درگذشته به سال
1) وقعة صفین، ص 86؛ الامامة و السیاسة، ج 1، ص 101؛ شرح نهجالبلاغه، ج 3، ص 115.
پنجاه و چهار(1). ابراهیم تیمی درباره پدر او میگوید(2): «اسامة بن زید گفته است: هرگز با کسی که لااله الاّاللّه بگوید نخواهم جنگید. سعد بن مالک نیز گفته است: به خدا سوگند، من هرگز با کسی که لاالهالاّاللّه بگوید نخواهم جنگید. مردی به این دو گفت: آیا خداوند نفرموده است: «وَ قاتِلُوهُمْ حَتّی لاتَکونَ فِتْنَةٌ وَ یَکُونَالدّینُ کُلُّهُ لِلّهِ(3)». آن دو در پاسخ گفتند: «ما جنگیدیم و اکنون فتنهای نیست و همه دین از آنِ خداست». حرمله، غلام اسامه(4)میگوید: «اسامه مرا نزد علی فرستاد و گفت: به او سلام برسان و بگو: اگر تو در میان آرواره شیر قرار داشتی، من نیز دوست میداشتم با تو به آن درآیم، ولی چنین نمیبینم».
از جمله ایشان است عمران بن حُصَین خزاعی، درگذشته به سال پنجاه و دو(5)که مردم را از درگیری در فتنه به سستی میکشاند و آنها را
1) بنگرید به شرح حال او در طبقات ا بن سعد، ج4، ص 61؛ طبقات خلیفة بن خیاط، ج1، ص 14؛ التاریخ الکبیر، ج 1، ص 20؛ المعارف، ص 145؛ الجرح و التعدیل، ج 1، ص283؛ الاستیعاب، ج 1، ص 75؛ اسدالغابة، ج1، ص 64؛ الاصابة، ج 1، ص31؛ تهذیب التهذیب، ج 1، ص 208؛ تقریب التهذیب، ج 1، ص 53؛ النجوم الزاهرة، ج 1، ص 145؛ شذرات الذهب، ج 1، ص59.
2) طبقات ا بن سعد، ج4، ص 69.
3) بقره/193؛ آنها را بکشید تا فتنهای نباشد و همه دین از آنِ خدا شود.
4) طبقات ا بن سعد، ج4، ص 71.
5) بنگرید به شرح حال او در طبقات ا بن سعد، ج 4، ص 278؛ طبقات خلیفة بن خیاط، ج 1، ص 234؛ التاریخ الکبیر، ج 2، ص 408؛ المعارف، ص 309؛ الجرح و التعدیل، ج3، ص 296؛ الاستیعاب، ج 3، ص 1208؛ اسد الغابة، ج4، ص 137؛ الاصابة، ج3، ص 26؛ تهذیب التهذیب، ج 8، ص 126؛ تقریب التهذیب، ج2، ص 82؛ النجوم الزاهرة، ج1، ص134؛ شذرات الذهب، ج1، ص 58.
دعوت میکرد که در برابر فتنه فرو بنشینند. ابوقتاده(1)میگوید: «عمران
ابن حُصَین به من گفت: مسجدت را رها مکن: من گفتم: اگر در آنجا هم مرا راحت نگذاشت، چه کنم؟ او گفت: خانهات را رها مکن! گفتم: اگر در خانه هم مرا به حال خود نگذاشت؟ عمران بن حُصَین پاسخ داد: اگر مردی به خانه من درآید و جان و مالم را بطلبد، جنگ با او را بر خود روا میشمارم».
حمید بن هلال از حجیر بن ربیع روایت میکند که: «عمران بن حُصین او را نزد بنی عَدیّ فرستاد و گفت: چون به هنگام عصر، همه آنها در مسجدشان گرد آمدند نزد ایشان برو و بر پا بایست و سخن بگو. او رفت و بر پا ایستاد و گفت: مرا عمران بن حُصین، صحابی پیامبراکرم به سوی شما گسیل داشته و بر شما درود و رحمت فرستاده است. او به شما پیام داده که من خیرخواه شمایم و به خدایی که جز او خدایی نیست، سوگند خورده که اگر او یک برده جذام گرفته حبشی باشد و تا پایان عمر بزغالههای سرخ در قلّه کوه بچراند و در همان جا بمیرد، برایش محبوبتر است از این که تیری به سوی یکی از دو گروه پرتاب کند؛ خواه این تیر اصابت کند یا خطا رود. پدر و مادرم فدای شما باد، از این کار دست بدارید.»
از جمله ایشان است ابوبکرة نُفَیع بن حارث ثقفی، درگذشته به سال پنجاه و دو(2). او دوری گزیدن از فتنه را برای مردم، مطلوب جلوه
1) طبقات ا بن سعد، ج 4، ص 288؛ اسد الغابة، ج 4، ص 138.
2) بنگرید به شرح حال او در طبقات ا بن سعد، ج7، ص 15؛ طبقات خلیفة بن خیاط، ج1، ص 125؛ التاریخ الکبیر، ج2، ص 112؛ المعارف، ص 288؛ الجرح و التعدیل، ج4، ص489؛ الاستیعاب، ج4، ص 161؛ اسدالغابة، ج5، ص 151؛ الاصابة، ج 3، ص 571؛ تهذیب التهذیب، ج 10، ص 469؛ تقریب التهذیب، ج 2، ص 306؛ شذرات الذهب، ج1، ص58.
میداد(1)و میگفت(2): «پیامبر صلیاللهعلیهوآله فرموده است: بزودی فتنههایی در خواهد گرفت که اگر کسی در آن به گوشهای نشیند، بهتر از آن است که در این راه گامی بردارد، و کسی که در این راه گامی بردارد، بهتر است از این که در این راه جدّ و جهد کند. هان، پس هنگامی که این فتنهها درگرفت هر کس شتری دارد نزد شتر خود رود، هر که گوسفندی دارد، نزد آن رود، و هر که را زمینی است، به سوی زمین خود روانه شود. ابوبکره میگوید: در این هنگام مردی گفت: یا رسول اللّه! اگر کسی نه شتری داشته باشد، نه گوسفندی و نه زمینی؟ پیامبر صلیاللهعلیهوآله فرمود: «شمشیرش را برگیرد و لبه تیز آن را بر سنگ بکوبد، و اگر میتواند خود را برهاند». او میگفت(3): پیامبر صلیاللهعلیهوآله فرمود: «اگر دو مسلمان با یکدیگر رو در رو شدند و یکی دیگری را کُشت، کُشنده و کُشته هر دو در آتشند».
در برخی روایات آمده است که ولید بن عُقبه، برادر ناتنی عثمان از طرف مادر که در زمان خلافت معاویه مُرد(4)، در شمار کسانی بود که از
1) صحیح بخاری، ج 9، ص 51؛ صحیح مسلم، ج 4، صص 2213 و 2214؛ سنن ابی داود، ج4، ص 462؛ سنن ابن ماجه، ج 2، ص 1311.
2) صحیح مسلم، ج4، ص 2212؛ سنن ابی داود، ج 4، ص 455.
3) اسد الغابة، ج 5، ص 151.
4) بنگرید به شرح حال او در طبقات ا بن سعد، ج6، ص 24؛ طبقات خلیفة بن خیاط، ج2، ص 78، الجرح و التعدیل، ج 2، ص 8؛ اغانی، ج 5، ص 122؛ استیعاب، ص 1552؛ اسد الغابه، ج 5، ص 90؛ الاصابة، ج 3، ص 637؛ تهذیب التهذیب، ج 11، ص 142 و تقریب التهذیب، ج 2، ص 334.
فتنه دوری میگزیدند و در آن شرکت نمیجستند. ابن سعد(1)میگوید: «هنگامی که میان علی و معاویه آن شد که شد، ولید بن عقبه برای دوری از آن دو به رقّه رفت، و با هیچ یک از آن دو، همراهی نکرد تا آن که امور سپری شد و او در رقّه بمُرد». این که به او نسبت داده میشود که شعری سروده و معاویه را به جنگ با علی برانگیخته است(2)، مانند بسیاری از دیگر اخبار زندگانی وی نیازمند بررسی و توجیه فراوان است. ا بن حجر عسقلانی میگوید(3): «چون عثمان کشته شد، ولید از فتنه کناره گرفت؛ نَه در کنار علی حضور یافت و نَه در کنار دیگری، ولی با نامه و شعر معاویه را به جنگ با علی بر میانگیخت».
از جمله ایشان است خُریم بن اخرم اسدی، درگذشته در دوره خلافت معاویه(4). او یکی از کسانی بود که در جنگ جمل و صفّین و رویدادهای پس از آن گوشهای گزید و در هیچ یک از این رویدادها
1) طبقات ا بن سعد، ج 6، ص 24؛ المعارف، ص 320؛ استیعاب، ص 1556؛ اسد الغابة، ج 5، ص 92.
2) وقعة صفّین، ص 52، انساب الاشراف، ج2، ص 289؛ تاریخ طبری، ج4، ص563؛ حماسه بحتری، ص 30؛ الاغانی، ج 5، ص 122؛ البدء و التاریخ، ج 5، ص234؛ شرح نهجالبلاغه، ج 3، ص 84 و 94، ج6، ص 314، ج 14، ص 39، ج 17، ص 227؛ الحماسة البصریة، ج1، ص114. تاریخالاسلام، ج2، ص 168؛ البدایة و النهایة فی التاریخ، ج8، ص128.
3) الاصابة، ج 3، ص 638.
4) بنگرید به شرح حال او در طبقات ابی سعد، ج 6، ص 38؛ طبقات خلیفة بن خیاط، ج1، ص 80؛ التاریخ الکبیر، ج1، ص 225؛ المعارف، ص 340؛ الجرح و التعدیل، ج1، ص400؛ الاستیعاب، ج 1، ص 446؛ اسد الغابة، ج 2، ص 112؛ الاصابه، ج 1، ص 424؛ تهذیب التهذیب، ج 3، ص 139؛ تقریب التهذیب، ج 1، ص 223.
شرکت نکرد(1).
از جمله ایشان است عبداللّه بن عمر بن خطّاب، درگذشته به سال هفتاد و سه(2). سلام بن مسکین اَزدی بصری(3)میگوید: هنگامی که عثمان بن عفّان کشته شد به عبداللّه بن عمر گفتند: تو آقای مردم و آقازادهای. بیرون آی تا از ایشان برای تو بیعت گیریم. او در پاسخ گفت: به خدا سوگند، اگر میتوانستم چنان میکردم که به سبب وجود من به اندازه کُپّهای(4)خون از کسی نریزد. گفتند: یا بیرون میآیی یا بر بسترت خواهیم کُشت و او سخن نخست خود را بازگفت. پس او را فریفتند و بهراسانیدند ولی از او هیچگونه رویکردی ندیدند تا بمُرد». سیف مازنی(5)میگوید: «ا بن عمر میگفت: در راه فتنه نخواهیم ستیزید و پشت سر هر کسی نماز خواهم گزارد که چیرگی به کف آرد».
زید بن اسلم عدوی روایت میکند: «در زمان فتنه، امیری بر سر کار
نیامد مگر آن که او پشت سرش نماز گزارد و زکات مال خویش بدو
1) الاغانی، ج 20، ص307.
2) طبقات ا بن سعد، ج 2، ص 373؛ ج 4، ص 142؛ طبقات خلیفة بن خیاط، ج1، ص 49؛ التاریخ الکبیر، ج 2، ص 225؛ المعارف، ص 185؛ الجرح و التعدیل، ج 2، ص 107؛ حلیة الاولیاء، ج 2، ص 7؛ الاستیعاب، ج 3، ص 950؛ طبقات الفقهاء، ص 49؛ اسدالغابة، ج3، ص227؛ وفیات الاعیان، ج 3، ص 28؛ تذکرة الحفاظ، ج 1، ص 37؛ البدایة و النهایة فی التاریخ، ج9، ص4؛ الاصابة، ج2، ص 347؛ تهذیب التهذیب، ج 5، ص 328؛ تقریب التهذیب، ج1، ص435؛ النجوم الزاهرة، ج 1، ص 192؛ شذرات الذهب، ج1، ص 81.
3) طبقات ا بن سعد، ج4، ص 151؛ تذکرة الحفاظ، ج 1، ص 38.
4) شاخ و کدوی حجامت.
5) طبقات ا بن سعد، ج 4، ص 149.
پرداخت»(1). در پاسخ به معاویة بن ابی سفیان هنگامی که او را به یاری خلیفه مظلوم تشویق کرد و به دشمنی با علی فراخواند(2)، چنین نوشت:
«امّا بعد، آن اندیشهای که تو را درباره من به آز افکنده است، همان است که با تو آن کرد که کرد. من در میان مهاجران و انصار، علی، طلحه، زبیر و عایشه - امّ المؤمنین - را رها کردم و در پیِ تو آمدم. امّا این که گمان کردهای من شخصیت علی را مخدوش کردم، پس به جان خودم سوگند که من در ایمان و هجرت و جایگاه او نسبت به رسول اکرم و سختگیری او درباره مشرکان هرگز چونان او نیستم، لکن رویدادی پیش آمد که در آن از پیامبر چیزی نشنیده بودم، پس در آن به ایستایی پناه بردم و پیش خود گفتم: اگر هدایتی در کار بوده، فضیلتی را ترک گفتهام و اگر کژراههای بوده، از آن رهایی یافتهام. پس دندان طمع از ما بکش».
از جمله ایشان است اَیمن بن خُریم اسدی، گرچه در صحابی بودن او اختلاف است(3)
ص318؛ الاغانی، ج20، ص 307؛ الاستیعاب، ج1، ص 129؛ تهذیب تاریخ ا بن عساکر، ج3، ص190؛ اسد الغابة، ج1، ص161؛ تهذیب التهذیب، ج1، ص 392؛ تقریب التهذیب، ج1، ص88.
.او از شرکت در جنگ صفّین کناره گرفت(4)و میگفت(5): «پدر و عمویم
1) طبقات ا بن سعد، ج 4، ص 149، 151، 169 و 183. در این کتاب، اخبار دیگری نیز هست که دلالت بر بیطرفی ا بن عمر و سازش او با بنی امیه دارد.
2) وقعة صفّین، ص 82؛ الامامه و السیاسة، ج1، ص 91؛ شرح نهجالبلاغه؛ ج3، ص113.
3) التاریخ الکبیر، ج1، ص 25؛ الشعر و الشعراء، ج1، ص541؛ الجرح و التعدیل، ج1،
4) وقعة صفّین، ص 431؛ الاخبار الطّوال، ص194؛ شرح نهجالبلاغه، ج2، ص231.
5) طبقات ا بن سعد، ج6، ص 39؛ الاستیعاب، ج1، ص 129؛ تهذیب تاریخ ا بن عساکر، ج3، ص191؛ اسد الغابة، ج2، ص 112؛ الاصابة، ج1، ص 424.
در جنگ بدر حاضر بودند و به من سفارش کردند که با مسلمانی به جنگ برنخیزم». نصر بن مزاحم میگوید(1): «معاویه، امارت فلسطین را به او بخشید به شرط آن که از او پیروی کند و در جنگ با علی همراهش باشد، و ایمن به او چنین پاسخ داد:
وَلَسْتُ مُقاتِلاً رَجُلاً یُصَلّی
عَلی سُلطانِ آخَرَ مِنْ قُرَیْشِ
لَهُ سُلْطانُه وَ عَلیَّ اِثْمی
مَعاذَاللّهِ مِنْ سَفَهٍ وَ طَیْشِ(2)
أأقْتُلُ مُسْلماً فِی غَیْرِ جُرْمٍفَلَسْتُ بِنافِعی ما عِشْتُ عَیْشی(3)
ابن قتیبه میگوید: عبدالملکبن مروان، همان کسی بود که از ایمنبن خریم خواست تا به جنگ با عبداللّهبن زبیر برخیزد، ولی او نپذیرفت و این اشعار را سرود. ابن قتیبه میگوید: «عبدالملکبن مروان به ایمنبن خریم گفت: پدر و عموی تو در شمار صحابه بودند. این پول را بگیر و به جنگ با ابن زبیر برو. او نپذیرفت واین اشعار را سرود».
بنگرید به: الشعر و الشعرا، ج 10، ص 452؛ المعارف، ص340.
ابن سعد نیز این اشعار را آورده ولی مناسبتِ آن را مشخّص نکرده است. بنگرید به: ابن سعد، ج6، ص38.
1) وقعة صفّین، ص503؛ الاخبار الطوال، ص 194؛ شرح نهجالبلاغه، ج2، ص232.
2) با فردی که نمازگزارد نخواهم ستیزید، برای آن که فرد دیگری از قریش حکومت یابد. اگر چنین کنم حکومت از آنِ او خواهد بود و گناه از آنِ من؛ پناه بر خدا از نادانی و سبک مغزی! آیا مسلمانی را به هیچ گناهی بکشم که تا زندهام دیگر خود نیز برای خویش سودی نداشته باشم؟
3) در برخی از روایتها آمده است که مروانبن حَکَم، همان کسی است که از ایمنبن خریم خواست که در روز مرج را، همراه او نبرد کند، و او از این کار سرباز زد و این ابیات را سرود. شعبی میگوید: «مروانبن حکم، پیکی به سوی ایمن فرستاد که آیا ما را در وضعمان پیروی نمیکنی؟ او در پاسخ گفت: همانا پدرم و عمویم در بدر حضور داشتند و هر دو به من سفارش کردند که هیچ گاه به جنگ با مردی برنخیزم که گواهی میدهد خدایی جز اللّه نیست و محمّد صلیاللهعلیهوآله فرستاده خداست. پس اگر برای من آن آوری که مرا از آتش برهاند، همراه تو خواهم بود؛ و مروان در پاسخ او گفت: ما را نیازی به یاری تو نیست؛ و ایمن از پیش او آمد در حالی که این ابیات را میخواند». بنگرید به نسخه خطّی انساب الاشراف، ج2، ص 749؛ انساب الاشراف، ج5، ص 135؛ الاستیعاب، ج 1، ص 130؛ تهذیب تاریخ ابن عساکر، ج3، ص 191؛ اسد الغابة، ج 1، ص 161 و ج 2، ص 112 و الاصابة، ج 1، ص 424.
علی بن خشرم مروزی(1)میگوید: «به وکیع بن جرّاح رُؤسی گفتم: چه کسی به هنگام فتنه در امان میماند؟ گفت: نام آوران از صحابه پیامبر صلیاللهعلیهوآله که چهارنفرند: سعد بن مالک، عبداللّه بن عمر، محمّد بن مسلمه و اسامة بن زید، و امّا دیگران در امان نیستند. وکیع میگوید: از تابعان، تنها چهارتن از فتنه در امان بودند: ربیع بن خثیم ثوری کوفی، مسروق بن اجدع همدانی کوفی، اسود بن یزید نخعی کوفی و ابوعبدالرحمن بن حبیب سلمی کوفی»(2).
ابوعمر بن عبدالبرّ(3)میگوید: درباره ابوعبدالرحمن سُلَمی، درست آن است که وی با علی بن ابیطالب - کرّم اللّه وجهه - همراه بوده است(4). درباره مسروق، ابراهیم نخعی از او میگوید که وی نمرد تا آن هنگام که به سبب وانهادن علی بن ابی طالب - کرّم اللّه وجهه - به درگاه خداوندی توبه کرد(5)
ننشست»؛ بنگرید به: تهذیب التهذیب، ج10، ص 111.
ا بن سعد از طرق مختلف روایت میکند که مسروق از شرکت در صفّین کناره گرفت و دیگران را به خودداری از شرکت در جنگ فرا میخواند. شعبی میگوید: «هرگاه به مسروق گفته میشد تو در همراهی با علی و حضور در نبردهای او کوتاهی کردهای، او که در نبردهای با علی همراهی نکرده بود و میخواست با حدیث با ایشان احتجاج کند، به آنها چنین میگفت: خدا را به یاد شما میآورم، آیا به نظر شما اگر آن هنگامی که رو در روی هم آرایش جنگی گرفتهاید و به روی یکدیگر سلاح کشیدهاید در برابر دیدگان شما دری از آسمان گشوده شود و فرشتهای فرو آید با این آیه که: یا اَیُّها الَّذِینَ آمَنُوا لاتَأْکُلوا امْوالَکم بَیْنَکُمْ بِالْباطِلِ الاّ اَنْ تَکُونَ تِجارَةً عَنْ تراضٍ مِنْکُم وَ لاتَقْتُلوا اَنْفُسَکُمْ انّ اللّهَ کَان بِکُمْ رحیماً[نساء/ 29؛ ای کسانی که ایمان آوردهاید، اموال یکدیگر را بناحق مخورید، مگر آن که تجارتی باشد که هر دو طرف بدان رضایت داده باشید، و یکدیگر را مکشید. هر آینه خدا با شما مهربان است.]، آیا این موجب میشود شما از یکدیگر دست بردارید؟ گفتند: آری، او گفت: به خدا سوگند، خداوند در این آوردگاهها دری از آسمان گشوده است و فرشتهای ارجمند این آیه را که در شمار آیات محکم قرآن است و آن را آیهای نسخ نکرده، بر زبان پیامبر شما نازل کرده است». بنگرید به طبقات ا بن سعد، ج6، ص 77.
.1) الاستیعاب، ج 1، ص 77.
2) ذهبی در شرح حال عمران بن خزاعی میگوید: «او با ابو ایوب انصاری و ابوبکره ثقفی و کعب بن عجزه و معاویة بن حدیج امیر در یک سال درگذشت. او پنجمین صحابی بود که از صفّین کناره گرفت - رضیاللّه عنهم - اگرچه در کنارهگیری ابوایّوب اختلاف است». بنگرید به: تذکرهالحفاظ، ج 1، ص 30.
3) الاستیعاب، ج 1، ص 77.
4) واقدی میگوید: «او در صفّین، همراه علی بود، ولی سپس از هواداران عثمان گشت»، تهذیب التهذیب، ج 10، ص 111.
5) وکیع بن جراح رؤسی میگوید: «مسروق در جنگها از همراهی با علی عقب
بر اساس پارهای قراین، این سخن از عبداللّه بن عمر رضیاللّه عنهما نیز صحیح است که گفته: «بر چیزی تأسّف نخوردم چنان که بر عدم همراهی خود با علی رضیاللهعنه در جنگ علیه گروه سرکش افسوس خوردم»(1).
نخستین پیروان مرجئه، گروهی از رزمندگان بودند که پس از کشته شدن عثمان بن عفان به مدینه بازگشتند. آنها مسلمانان را دیدند که با یکدیگر میستیزند و این ستیز، ایشان را به هراس افکنده است، لذا از آنها کناره گرفتند و بیطرفی برگزیدند. ا بن عساکر میگوید(2): «آنها
شکّاکانی بودند که دودلی روا داشتند. آنان در جنگها شرکت جسته بودند ولی هنگامی که پس از کشته شدن عثمان به مدینه آمدند، مردمی را
دیدند که پیشتر آنان را پیرو یک مرام شناخته بودند و اختلافی در میانشان نبود، گفتند: ما در حالی شما را ترک گفتیم که بر مرامی واحد بودید و اختلافی نداشتید و اینک که به میان شما بازگشتهایم، شما را چندشاخه مییابیم. برخی از شما میگویند: عثمان مظلومانه به قتل رسید در حالی که در میان صحابه از همه دادگرتر بود، و برخی دیگر میگویند: علی در میان اصحاب، شایستهترین افراد در برخورداری از حق بود. همه آنها هم مورد اعتماد هستند و همگی راستگو، ولی ما از این دو کناره میگیریم بیآن که نفرینشان کنیم یا بر آنها گواهی دهیم. کار آن دو را به خدا وامیگذاریم تا خدا باشد که میان این دو داوری کند».
از متون گذشته چنین پیداست که پیروان نخستین مرجئه معتقد بودند که باید امور مردم به روز رستخیز وانهاده شود، و داوری پیرامون عملکرد بندگان، تنها حقّ خدای یکتاست. آنها از این فتنهها کناره گرفتند و حاضر نشدند خون گروهی از مسلمانان را بریزند و خون گروه دیگر را حرمت نهند، نتوانستند به خطای گروهی داوری کنند و گروه دیگر را به حق بدانند؛ زیرا مسلمانان جنگنده در دو سوی صفّین تشخیص را بر ایشان دشوار ساخته بود و چهره حق را در آن آشکارا نمیدیدند.
ماجرای مرجئه
اختلاف دیدگاه گروهها پیرامون خلافت، موجب پیدایی مرجئه شد، و اگر خلافت در کار نبود، نَه خوارج رخ مینمودند، نَه شیعه و نَه مرجئه. مرجئه با همه گروهها سازش میکردند و باور چنین داشتند که گرچه برخی از این گروهها بر صواب هستند و برخی بر خطا ولی آنها نمیتوانند گروه رهیافته را تشخیص دهند، لذا کار این عدّه را به خدای وانهادند؛ در این عدّه، بنیامیه هم بودند که گواهی میدادند خدایی جز اللّه نیست و محمّد پیامبر خداست، پس آنها نه کافر بودند و نه مشرک، بل مسلمانانی بودند که کارشان به خدایی وانهاده شده بود که از نهفتههای مردمان آگاهی دارد و آنها را بر اساس همین نهفتهها محاسبه خواهد کرد. نتیجه چنین وضعی آن شد که ایشان در برابر بنیامیه ناگزیر از تأییدی منفی شدند. آنها اگرچه به بنیامیه گرایش نیافتند و در کنار آنها به نبرد نپرداختند ولی با آنها مخالفت هم نکردند و در برابر آنها نایستادند و اعتراف کردند که حکومت آنها حکومتی شرعی و قانونی است و نباید بر آن خروج کرد(1).
«ارجاء» در گامههای نخستین پیداییِ آن، آیینی صرفاً سیاسی بود و سپس طرفداران آن به مسأله کفر و ایمان وارد شدند. دیگر موجب این
1) فجرالاسلام، ص 280؛ ضحیالاسلام، ج3، ص 324؛ العقیدة والسیاسة، ص76.
رویکرد آن بود که آنها خوارج را میدیدند که عمل را بخشی جداییناپذیر از ایمان میدانند و معتقدند که یکی از آن دو موجب بینیازی از دیگری نمیشود و با وجود اختلاف فرقههاشان بر تکفیر علی و عثمان و اصحاب جمل و حَکَمین یا کسی که آن دو یا یکی از آن دو را برحق بداند یا به حکمیت خشنود گردد همداستانند(1).
دیگر موجب این رویکرد، آن بود که ایشان برخی از غالیان و تندروهای شیعیان را میدیدند که صحابه را به سبب ترک بیعت با علی(2)1
فر ، 4کافر میشمارند، چه، شیعه، شناخت امام را پایهای از پایههای دین میدانند(3). در مقابل، زیادی از مرجئه چنین میگفتند: ایمان همان تصدیق قلبی است و هر که قلباً ایمان آورد، مؤمن است(4). برخی از آنها نیز میگفتند: ایمان، عبارت است از تصدیق به قلب و اقرار به زبان(5). مرجئه
ناب، اتّفاق داشتند که عمل پس از ایمان مطرح است(6)و مرتکب گناه
1) مقالات الاسلامیین، ص 156؛ الفرق بین الفرق، ص 450؛ الملل والنحل، ج1، ص106؛ مروج الذهب، ج3، ص145.
2) الفرق بین الفرق، ص 22، 35 و 152.
3) مقالات الاسلامیین، ج 1، ص 119؛ الفرق بین الفرق، صص149، 150 و 151؛ الملل و النحل، ج1، ص 131؛ بنگرید به: ابوحمزه شاری در البیان و التبیین، ج2، ص 103؛ الاغانی، ج23، ص 234.
4) مقالات الاسلامیین، ج1، صص 198، 199، 200، 201؛ الفرق بین الفرق، ص 124؛ الملل و النحل، ج 1، ص 125.
5) مقالات الاسلامیین، ج1، صص 198، 199 و 200، 201، الفرق بین الفرق، صص122، 124؛ الملل و النحل، ج1، صص126، 128، 129.
6) مقالات الاسلامیین، ج 1، ص 211؛ الفرق بین الفرق، صص 124، 125؛ الملل و النحل، ج 1، صص 125، 126، 127، 128.
کبیره در آتش جاودان نخواهد بود؛ زیرا کافر نیست(1)، و این که ایمان،
جزء نمیپذیرد و فزونی و کاستی نمییابد واهل ایمان در داشتن ایمان بر یکدیگر برتری پیدا نمیکنند(2). برخی نیز میگفتند: «وعده، استثنا نمیپذیرد، ولی در وعید استثنایی نهفته است و این از نظر لُغوی جایز میباشد، زیرا گاهی آدمی برده خود را به زدن وعید میدهد و تهدید میکند ولی از او در میگذرد. و این بخشش را با آنچه در وعیدِ خود گفته است مخالف نمیشمارند»(3)، یعنی «خدا خلف وعده نمیکند ولی ممکن است خلف وعید بکند، زیرا پاداش، فضیلتی است که خدا آن را برمیآورد، چه، خلف وعده، نقص است، و کیفر از دادگری برمیخیزد و خدا میتواند آن گونه که بخواهد در آن دست بَرَد، در حالی که خلف در وعید، کاستی به شمار نمیآید»(4).
این دیدگاهها وحدتی هماهنگ در اندیشه پدید میآورد که هیچ ناهمسویی و ناهمسازی در آن نهفته نیست و خاستگاه آن اندیشه سیاسی مرجئه میباشد که با این وحدت فکر هم نفس است، پس هر که به قلب یا به قلب و زبان ایمان آورد، خواه از خوارج و شیعیان باشد یا از بنیامیه، مؤمن است و نشاید او را کافر و جاودان در آتش دانست.
زمانی نگذشت که آنها مسأله جبر و اختیار در اعمال را پیش کشیدند
و نظرهای خود را در آن باز نگریستند و در پی آن به سه گروه تقسیم شد: گروهی بر باور ناب مرجئه باقی ماندند، گروهی به ارجاء و جبر اعتقاد یافتند و گروه سوم به ارجاء و قَدَر گراییدند(1).
1) الفرق بین الفرق، صص 20، 122؛ الملل و النحل، ج1، ص 125.
مرجئه ناب در خراسان
آیین مرجئه، به روزگار امویان در خراسان انتشار یافت و در این سرزمین پیروانی فراوان به دست آورد. برخی از این جماعت در همان روزگار میزیستند و دیگران از کسانی بودند که دو حکومت اموی و عبّاسی را درک کردند. آنها دو گروه شدند: مرجئه ناب و مرجئه جبریّه.
مرجئه ناب گمان میکردند که انجام فرایض و طاعات از ایمان نیست. آنها با بنی امیه بنرمی رفتار میکردند، چنان که با گروههای دیگر، و هیچ یک از آنها را به کفر نسبت نمیدادند.
از جمله طرفداران مرجئه ناب در خراسان به روزگار بنیامیه، مقاتل بن سلیمان، وابسته اَزد بلخی مروزی بصری بغدادی بود که به سال صد و پنجاه قمری درگذشت(1). او در شمار مشبّهه مرجئه(2)بود که طرفداران آن عقیده داشتند(3): «خداوند جسم است و دارای ابعاد مادّی، به چهره
1) طبقات ا بن سعد، ج7، ص 273؛ التاریخ الکبیر، ج4، ص14؛ الجرح و التعدیل، ج4، ص1؛ تاریخ بغداد، ج13، ص160؛ حیاة الحیوان الکبری، ج1، ص354؛ وفیات الاعیان، ج6، ص255؛ میزان الاعتدال، ج4، ص 173؛ تهذیب التهذیب، ج10، ص 279؛ تقریب التهذیب، ج2، ص272؛ شذرات الذهب، ج1، ص227؛ مذاهب التفسیر الاسلامی، ص76؛ تاریخ الادب العربی، ج4، ص9؛ تاریخ التراث العربی، ج1، ص1.
2) وفیات الاعیان، ج 5، ص 257؛ تهذیب التهذیب، ج10، ص284؛ تقریب التهذیب، ج2، ص272.
3) مقالات الاسلامیین، ج1، ص214؛ الملل و النحل، ج1، ص96.
انسان است و گوشت دارد و خون و مو و استخوان. او اعضایی دارد همچون دست و پا و سر و دو چشم و پیکری تو پُر دارد و با این حال، نَه به دیگری مانند است و نَه دیگری به او». شهرستانی میگوید(1): «از مقاتل
بن سلیمان نقل شده که معصیت، به شخص موحّد و مؤمن، زیانی نمیرساند و مؤمن، هرگز به آتش در نیاید»، ولی سخن صحیح او این است که: «مؤمنی که خدای خود را عصیان کند، روز قیامت در حالی که از روی پل جهنم میگذرد کیفر میشود و گداز و حرارت و لهیب آتش بدو میرسد و به اندازه گناهی که از او سرزده است، درد میکشد و سپس به بهشت در میآید؛ همچون حبوباتی که برتابه داغ و آتشین قرار گیرد».
کارگزاران بنیامیه در خراسان بدو اعتماد و اطمینان داشتند و او در میان آنان شخصیّتی مؤّر و مقدّم بود و در دعاوی حکومتی که میان کارگزاران و مخالفان بنیامیه و ایشان پیش میآمد، داوری میکرد. نصر بن سیّار لیثی او را هنگامی که ا بن سریج تمیمی به مرو شاهجان بازگشت به نمایندگی خویش برگزید ولی او با نصر دشمنی ورزید واین به سال یکصد و بیست و هشت بود. سرانجام با او سازش کرد و هر دو همداستان شدند تا هریک مردانی را برگزینند که سیاههای از نام افراد فراهم آورند که اهل پاکدامنی، پرهیزگاری و صلاح باشند و به کتاب و سنّت عمل کنند تا امور خراسان را عهدهدار گردند(2).
دیگر از جمله ایشان است عبدالعزیز بن ابی روّاد اَزدی خراسانی
مکّی، درگذشته به سال یکصد و پنجاه و نُه(1). ا بن سعد(2)میگوید: «او از مرجئه بود»، و جوزجانی میگوید(3): «او در شمار تندروهای مرجئه بود».
از جمله ایشان بود خارجة بن مُصعَب ضُبعی سرخسی، درگذشته به سال یکصد و شصت و هشت(4). ا بن قتیبه میگوید(5): «او از مرجئه بوده است».
1) بنگرید به شرح حال او در طبقات ا بن سعد، ج5، ص493؛ طبقات خلیفة بن خیاط، ص711؛ التاریخ الکبیر، ج3، ص22؛ الجرح و التعدیل، ج2، ص 394؛ تهذیب التهذیب، ج6، ص338؛ تقریب التهذیب، ج 1، ص509؛ شذرات الذهب، ج1، ص 246.
2) طبقات ا بن سعد، ج5، ص493؛ المعارف، ص625، الجرح و التعدیل، ج2، ص394؛ میزان الاعتدال، ج2، ص 628؛ تهذیب التهذیب، ج6، ص338؛ تقریب التهذیب، ج1، ص509؛ شذرات الذهب، ج1، ص 246.
3) تهذیب التهذیب، ج 6، ص339؛ او پسر عبدالمجید بن عبدالعزیز بن ابی روّاد بود که او نیز از مرجئه به شمار میآمد. (بنگرید به: التاریخ الکبیر، ج3، ص112؛ المعارف، ص625؛ الجرح و التعدیل، ج3، ص 64؛ تهذیب التهذیب، ج 6، ص 381؛ تقریب التهذیب، ج 1، ص517.
4) طبقات ا بن سعد، ج 7، ص371؛ طبقات خلیفة بن خیاط، ص835؛ التاریخ الکبیر، ج2، ص 205؛ المعارف، ص468، الجرح و التعدیل، ج1، ص 375؛ میزان الاعتدال، ج1، ص265؛ تهذیب التهذیب، ج 3، ص76؛ تقریب التهذیب، ج1، ص211؛ شذرات الذهب، ج1، ص265.
5) المعارف، ص25.
مرجئه جبریه در خراسان
مرجئه جبریه، باور چنین داشتند که عمل، بخشی از ایمان است و ایمان کمال نمییابد مگر به ادای فرایض و طاعات. آنها معتقد بودند که امور مشکل، اموری هستند که باید نظر دادن و داوری پیرامون آنها را به تأخیر انداخت. آنها نظر خود را درباره امور آشکار، بصراحت و قطع و یقیین بیان میداشتند.
مرجئه جبریه از بنیامیه انتقاد میکردند و بدکرداریها و خطاهای آنها را مینکوهیدند و به اصلاحات سیاسی، اجتماعی و اقتصادی فراوانی فرا میخواندند و در عراق و خراسان بر ایشان شوریدند(1)و کوشیدند آنها
را از اریکه به زیر کشند.
از جمله طرفداران مرجئه جبریه در خراسان عصرِ بنیامیه ثابت بن قُطنه اَزدی، درگذشته به سال یکصد و ده است(2). ابوالفرج اصفهانی
1) طبقات ا بن سعد، ج6، صص 263 تا 265؛ تاریخ خلیفة بن خیاط، ج1، ص327؛ تاریخ الیعقوبی، ج2، ص 290؛ تاریخ الطبری، ج6، صص488، ج7، ص55؛ الکامل فی التاریخ، ج5، ص148؛ الاغانی، ج14، صص 269 تا 278؛ وفیات الاعیان، ج 2، ص 372؛ البدایة و النهایة فی التاریخ، ج 9، ص 96؛ الفرق الاسلامیة فی الشعر الاموی، ص 271.
2) الشعر و الشعراء، ج2، ص630؛ الاشتقاق، ص483؛ الاغانی، ج14، ص263؛ وفیات الاعیان، ج6، ص 307؛ شرح شواهد المغنی، ج1، ص 9؛ خزانه الادب، ج4، ص184؛ الفرق الاسلامیة فی الشعر الاموی، ص724؛ الشعر العربی بخراسان فی العصر الاموی، ص237، تاریخ الادب العربی، العصر الاسلامی: ص 237.
میگوید(1): «ثابت بن قُطنه با گروهی از اهل داد و ستد و گروهی از مرجئه همنشینی داشت. آنها در خراسان با یکدیگر گرد میآمدند و به گفت و گو میپرداختند و بدین ترتیب او به اعتقاد مرجئه گرایید و بدان علاقهمند شد».
او در «ارجاء» قصیدهای طولانی دارد که مدرک تاریخی مهمّی به شمار میآید؛ زیرا در بردارنده اعتقاد مرجئه جبریه است و از تفاوت میان دیدگاههای آنها با مرجئه ناب پرده برمیدارد. و این چنین پیاپی میآید(2):
یا هندُانّی اظنُّ العیشَ قدنَفدا
ولااریَ الامرَ الاّ مدبراً نَکِداً
اِنّی رهینةُ یومٍ لستُ سابِقَهُ
الاّ یکنْ یومَنا هذا فقد اَفِدا
بایعت ربّیَ بیعاً ان وَفَیْتُ به
جاورتُ قتلی کِراماً جاوروا اُحُداً
یا هندُ فاستَمعی لی اِنَّ سیرتَنا
اَنْ نعبدَ اللّهَ لم نشرک به احداً
نُرجی الامورَ اذا کانت مشبّهة
وَنْصدُقُ القولَ فیمن جار او عندا
المسلمون علیالاسلام کُلُّهم
والمشرکون اَشَتُّوا دینَهم قَدِدَا
ولااَری اَنَّ ذنباً بالغٌ احداً
مِنَ النّاسِ شرکاً اذا ما وحّدَ الصَّمَدا
لانسفک الدّمَ الاّ اَنْ یُرادَ بنا
سفکُ الدماء طریقاً واحداً جَدَداً
مَنْ یتّقِ اللّهَ فِی الدّنیا فإنّ لَهُ
اجرَ التَّقِیِّ اذا وفّی الحساب غدا
وَ ما قضیاللّهُ مِنْ امرٍ فَلَیْسَ لَهُ
ردٌّ و ما یَقْضِ مِنْ شیءٍ یَکُنْ رشداً
کلُّ الخوارجِ مُخْطٍ فِی مَقالتِهِ
و لو تَعَبَّدَ فیما قالَ وَاجْتَهدا
امّا علیٌّ و عثمانٌ فإنّهما
عَبْدانِ لم یشرکا باللّه مُذْعَبَدا
و کان بینهما شَغْبٌ و قد شهدا
شقّ العصا و بعین اللّه ما شهدا
یجزی علیٌّ و عُثمان بسعیهما
وَلَسْتُ اَدری بحق أیّه وَرَدا
اللّهُ یَعْلَمُ ماذا یَحْضُرانِ به
وکُلُّ عبدٍ سَیَلْقَی اللّهَ مُنْفرداً
ای هند! من گمان میکنم که زندگی پایان یافته، و همه چیز روی
برتافته و محنت بازگشته است.
من در گرو روزی هستم که از آن پیشی نگیرم، مگر همین روز ما که
فرا رسیده است.
من با خدایم بیعتی کردهام که اگر بدان وفا کنم در کنار کُشتگان
بزرگوار اُحُد جای گیرم.
ای هند! گوش به من سپار که شیوه ما آن است، خدای را بپرستیم و کسی را انباز برای او نگیریم.
هرگاه امور مشتبه باشند، آن را [به رستخیز] موکول کنیم و درباره آن
که ستم یا سرکشی کرده است، راستی به کار زنیم.
همه مسلمانان بر اسلامند، ولی مشرکان بر آیینها و نحلههایی
گونهگون قرار دارند.
من گمان نمیکنم یک گناه، کسی را که به وحدانیت و صمدیت الهی
باور داشته باشد، به شرک برساند.
ما خون نمیریزیم، مگر بخواهند خون ما را به عنوان تنها راهِ ممکن بریزند.
هر که در دنیا از خدا بپرهیزد، فردا به هنگام محاسبه، پاداش
پرهیزگار بدو دهند.
هر چه خدا آن را بخواهد، چیزی آن را باز نخواهد گرداند و هر چه او بخواهد، راست و درست است.
همه خوارج در باور خود خطا کردند، اگر چه در آنچه گفتند تعبّد به کار زدند و سخت کوشیدند.
امّا علی و عثمان هر دو بندگانی بودند که از هنگامی که به بندگی
خدا در آمدند، به او شرک نورزیدند.
میان آن دو بلوایی بر پا بود و آنها شاهد پراکندگی بودند و آنچه را شاهد بودند در برابر چشم خدا بود.
علی و عثمان برای کوشششان پاداش داده میشوند و نمیدانم کدام
یک به عرصه حق درآمد.
خداوند میداند که آن دو چه فراهم آوردند و هر بندهای بتنهایی
خدا را دیدار خواهد کرد.
مرجئه جبریه، باور چنین داشتند که ایمان، همان تصدیق به قلب و اقرار به زبان است. اینگونه پیداست که آنها این باور را نیز داشتند که عمل، پایهای از پایههای ایمان است و نشانه آن این است که «ثابت قُطنه» به جزا اشاره کرده است و این که مؤمن در برابر کردارش به حساب کشیده خواهد شد و بر عمل خیرش مزد دهند و بر کار بدش سزا. از ریشهدارترین دلایل آن، این است که مرجئه جبریه در برابر عملکرد بنیامیه و سیاستهای گوناگون ایشان سکوت نکردند و پیوسته انتقادها و ارزیابیهای خویش را بدیشان عرضه میکردند و شایستگی و همسویی آنها با کتاب و سنّت را بر اساس فرمانبری و خشنودی از ایشان میدانستند، چنان که عدم لیاقت و جدایی از کتاب و سنّت را موجب نافرمانی و شورش علیه ایشان تلقّی میکردند. هنگامی که بنیامیه از رهبردن به سیره پیامبر و اصحاب حضرت صلیاللهعلیهوآله سرباز زدند، کوس رسواییِ ناهنجاریهای آنها از بام به زیر افکندند و مخالفت آنها را با اصول اسلام، فریاد کردند و سپس به جنگ با آنها برخاستند و در سرنگونیشان کوشیدند.
مرجئه جبریه ریختن خون مسلمانان را حرام میدانند، مگر وقتی که به آنها (مرجئه) تجاوز کنند و خون مرجئه را مباح شمارند و در این هنگام است که آنها به دفاع از خویش بر میخیزند. آنها در این مقوله با مرجئه ناب ناهمسویی دارند؛ زیرا آنها عمل را پس از ایمان میدانند، لذا با بنیامیه به سازش برخاستند و با گروههای دیگر سر ناسازگاری نداشتند.
مرجئه جبریه را باور آن بود که مرتکب گناهان کبیره، کافر نیست و در آتش جاودان نخواهد بود، بل به قدر گناهش کیفر خواهد دید و سپس به بهشت درخواهد آمد. ثابت قُطنه، خوارج را تخطئه میکند؛ زیرا آنها مرتکبان گناهان کبیره را تکفیر میکردند و علی و عثمان را به کفر نسبت میدادند. به نظر او علی و عثمان از مؤمنان و یکتاپرستانی بودند که هرگز چیزی را انباز خدا نینگاشتند، و دشمنی و کشمکش آن دو و جدایی مسلمانان و جنگ با یکدیگر در روزگار این دو ایمان آن دو نفر را از میان نبرد. او تصریح میکند که امر این دو بر او پوشیده و پنهان است و نمیتواند روی درست مسأله را ببیند و از همین رو آن را به روز رستخیز موکول میکند تا خدا آن دو را براساس اعمالشان محاسبه کند و به آنچه میخواهد بر ایشان حکم رانَد. آنها در این مورد با مرجئه ناب، همداستان هستند.
مرجئه جبریه اعتقاد داشتند که انسان، موجودی است مجبور و بیاختیار و هرگز در انجام کارهایش آزاد نیست و نمیتواند کاری را سامان دهد و این که اراده الهی نافذ است و بازگردانندهای ندارد. از مرجئه ناب چیزی به دست نرسیده که براساس آن ایشان متعرّض مسأله جبر و اختیار شده باشند و اعتقادی درباره آن برای ایشان یاد نشده است.
مرجئه جبریه از اظهار نظر پیرامون مسائل مشتبه خودداری کردهاند
و آنها را به روز رستخیز پس افکندهاند تا خدا آنگونه که میخواهد در آنها داوری کند و تنها درباره مسائل آشکار همچون ستم فاحش و دشمنی ظاهر، احکامشان را صادر کردهاند و موضعشان را مشخّص نمودهاند. آنها در این زمینهها با مرجئه ناب، ناسازگاری دارند؛ زیرا آنها امور مشکل و آشکار را از یکدیگر جدا نکردهاند و میان آنها همسانی قایلند و داوری پیرامون همه آنها را به خداوند موکول کردهاند.
گروهی از مرجئه جبریه در سال صد و یک به همراه یزید بن مهلَّب
در عراق شورش کردند(1). ثابت قُطنه به یزید بن مهلب نامهای نوشت و او را به جنگ با یزید بن عبدالملک برانگیخت و در برکنار کردن او تشویقش کرد(2).
ثابت قطنه، مسلمانان سمرقندی را به سال صد و ده پشتیبانی کرد و آنان را فرا خواند تا با عربهای مسلمان همداستان گردند و پرداخت جزیه از دوش آنها برداشته شود و همچون عرب، خراج کامل بپردازند. امّا افراد اَشرس بن عبداللّه سُلَمی - والی خراسان - در زمان هشام بن عبدالملک با آنها ستیز کردند؛ زیرا اشرس به عجم وعده داده بود پرداخت جزیه را از دوش هر یک از ایشان که اسلام آورد بر دارد، خراج برداشته شد ولی به جای آن جزیه را نهاد. او در نامهای خطاب به ا بن ابی عَمرَّطه کِندی که فرمانده جنگ سمرقند و مسؤل گرفتن خراج آن بود(3)، نوشت:
«گرفتن خراج موجب نیرو گرفتن مسلمانان است و به من خبر رسیده که مردم سُغد و نظایر آن داوطلبانه به اسلام نپیوستهاند و تنها به اسلام درآمدهاند تا جزیه نپردازند. پس بنگر چه کسی فتنه میکند و فرایض را برپا میدارد و تدیّن میورزد و سورهای از قرآن را تلاوت میکند، خراج (جزیه) چنین کسی را حذف کن». او سپس گرفتن خراج را از ا بن ابی عَمرَّطه بازستاند و به هانی بن هانی داد و اشحیذ را همکار او گرداند. ا بن ابی عمرّطه به ابوصیدا صالح بن طریف، وابسته بنی ضبّه که اشرس او را به سمرقند فرستاده بود تا مردم آنجا را به شرط آوردن اسلام از پرداخت جزیه معاف کند، گفت: اکنون من در گرفتن خراج هیچ وظیفهای ندارم، و اینک هانی و اشحیذ در پیش روی تواند. پس ابوصیدا برخاست و آنها را از ستاندن جزیه از مسلمانان بازداشت. هانی به اشرس نوشت: مردم اسلام آوردهاند و مسجدها ساختهاند. برزگران بُخاری نزد اشرس آمدند و گفتند: از چه کسانی خراج (جزیه) میستانی و حال آن که همه مردم عرب [مسلمان] گشتهاند؟ اشرس به هانی و کارگزاران نوشت: خراج (جزیه) از کسانی که میگرفتهاید همچنان بگیرید، و آنان گرفتن جزیه را از کسانی که اسلام آورده بودند از سرگرفتند و آنها از پرداخت جزیه سر برتافتند و از سُغدیان هفت هزارتن تحصّن کردند و در هفتفرسنگی سمرقند، بست نشستند. ابوصیدا، ربیع بن عمران تمیمی، قاسم شیبانی، ابوفاطمه ازدی، بِشر بن جُرموز ضبّی، خالد بن عبداللّه نحوی، بشر بن زنبور ازدی، عامر بن قشیر خجندی، بیان عنبری و اسماعیل بن عقبه
برای یاری به ایشان پیوستند. اشرس بن ابی عمرّطه از جنگ دست کشید و مجشِّر بن مزاحم سلمی را به جای خویش برگماشت و عمیرة بن سعد
شیبانی را به او ملحق کرد. هنگامی که مجشّر آمد، به ابوصیدا نامهای نوشت و از او خواست که او و یارانش به او بپیوندند. ابوصیدا همراه ثابت قطنه آمد و مجشِّر آن دو را محبوس کرد. ابوصیدا گفت: مکر کردید و از آنچه گفتید بازگشتید. هانی به او گفت: آنچه از ریختن خون جلوگیرد، نیرنگ نیست. او ابوصیدا را نزد اشرس برد و ثابت قطنه را پیش او زندانی کرد. ثابت قطنه همچنان در حبس مجشّر بود تا آن گاه که نصر بن سیّار به عنوان والی مجشّر بیامد و ثابت را نزد اشرس برد و حبسش کرد و سپس با ضمانت عبداللّه بن بسطام آزادش ساخت و همراه او به جنگ با ترکان فرستاد و او در «بیکَنْد» کشته شد(1).
از دیگر طرفداران مرجئه جبریه در خراسان در دوران بنیامیّه،
حارث بن سریج تمیمی بود که در سال یکصد و بیست و هشت هجری کشته شد(2). ا بن جریر طبری میگوید:
«دیدگاه حارث همان دیدگاه مرجئه بود». او بزرگترین رهبر و پرآوازهترین انقلابی آنها بود. شرح حال او در صدر اوّل ناشناخته است و به نظر میرسد در دهه نخست سده دوم در خراسان بوده است و همراه اشرس بن عبداللّه سلمی در سال یکصد و ده در بیکند با مردم سغد و بخارا و ترکانی که از اسلام برگشته، کفر در پیش گرفته بودند، جنگید، زیرا
1) تاریخ طبری، ج7، صص 55 تا 58؛ الکامل فی التاریخ، ج 5، صص 147 تا 150.
2) بنگرید به پارهای از شرح حال او در تاریخ طبری، ج7، صص 94 تا 125 و 329 تا 342؛ العیون و الحدائق، ج 3، صص 184 تا 188؛ الکامل فی التاریخ، ج 5، صص183 تا 189 و 307 و 308 و 342 تا 346؛ البدایة و النهایة فی التاریخ، ج 9، ص 313 و ج 10، ص 26؛ السیادة العربیة، صص 60 تا 68؛ تاریخ الدولة العربیة، صص 442 تا 446 و 459 تا 462؛ تاریخ طبری، ج7، ص100.
اشرس بر آنها پرداخت جزیه را واجب گردانیده بود و در پذیرش اسلامِ
آنها سختگیری میکرد، و حارث و سواران قبیلهاش از مردان تمیم در این جنگ، آزمایش خوبی دادند و عربها را از تشنه مرگ شدن رهانیدند(1).
اخبار مربوط به حارث، پس از این گسسته میگردد سپس در سال یکصد و شانزده بار دیگر در نُخد(2)رخ مینماید و این در حالی است که او به آیین مرجئه جبریه چونان درستترین و استوارترین باور، اعتقاد یافته بود. او سیاه پوشید و پرچمهایش را سیاه کرد؛ چه، سیاهی را شعار رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله میدانست. او به عاصم بن عبداللّه هلالی والی خراسان از سوی
هشام بن عبدالملک میشورد و به بلخ میرسد که والی آن تجیبی بن ضیعة المریّ و نصر بن سیار لیثی بودند و او برآن جا چیرگی مییابد و آن دو را از آنجا راند و از آنجا به جوزجان و فاریاب و طالقان و مرو روذ لشکر کشید و بر همه آن نواحی چیرگی یافت، سپس با شصت هزار سپاه روی به سوی مروشاهجان آورد در حالی که رزمندگان ازد و تمیم و برزگران جوزجان و فاریاب و مروشاهجان و سلطان طالقان همراه او بودند. او آن جا را محاصره کرد و عربهای آنجا با او نامه نگاری کردند و با او ارتباط داشتند و تأیید خود را از او آشکار میکردند و پیکهایی را به سوی عاصم میفرستادند و از او میخواستند به کتاب و سنّت و بیعت با «رضا» عمل کنند، و نزدیک بود که عاصم از مروشاهجان به نیشابور بگریزد تا در میان قوم خودم یعنی قیسیان آرام گیرد و از آن جا نامهای به
هشام بن عبدالملک بنویسد که با ارسال ده هزار نیروی شامی یاریاش
رساند تا با حارث به جنگ برخیزد و از میانش ببرد، ولی فرماندهان بنیتمیم و متنفّذان آنها او را از نوشتن نامه به حارث منصرف کردند و با او پیمان بستند که تا دم مرگ با حارث بجنگند. آنها سپس متعرّض حارث شدند و شمار بسیاری از یاران او را کشتند. ازدیان و تمیمیان همراه حارث به قبایل خود گراییدند و بدیشان پیوستند و عاصم را علیه او یاری رساندند و برزگران خراسان که با او خروج کرده بودند، از پیرامونش پراکنده گشتند و به سرزمینشان بازگشتند و حارث نتوانست مروشاهجان را به اشغال خود درآورد. عاصم نیز از او دست کشید و ضمانت کرد که با سلامت بازگردد(1)، و حارث در روستای زرق در نزدیکی مدینه اقامت گزید و سپس به جنگ عاصم بازگشت ولی نتوانست بر او چیرگی یابد(2).
نصر بن سیّار لیثی در شعر خود به حارث و آیین مرجئه حمله میکند
و چنین میسراید(3):
دعْ عنک دنیا و أهلاً أنت تارکهم
ما خیرُ دنیا و أهلٍ لا یَدُومُونا!
إلاّ بقیَّة أیامٍ إلی أجلٍ
فاطلبْ من اللّهِ أهلاً لا یَمُوتُونا!
أکثرْ تُقَی اللّهِ فی الإِسرارِ مُجْتَهداً
إنَّ التُّقَی خیرُهُ ما کان مَکْنَونَا
واعلمْ بأنَّکَ بالأعمال مُرْتَهَنٌ
فکن لذاکَ کثیرَ الهمِّ مَحْزُونا
إنِّی أَرَی الغَبَنَ المُودی بصاحبَه
مَنْ کانَ فی هذه الأیامِ مَغْبُونَا
تکونُ للمرءِ أطواراً فَتَمْنَحُهُ
یوماً عِثاراً و یوماً تَمْنَحُ اللِّینَا
بینَا الفتَی فی نعیمِ العیشِ حَوَّلَهُ
دَهْرٌ فأَمْسَی به عن ذاک مَزْبُونَا
تَحْلُو له مرةً حتّی یُسَرَّ بها
حِیناً و تَمْقُرُهُ طَعْماً أحایینَا
هل غابِرٌ من بقایا الدَّهرِ تَنْظرُهُ
إلاّ کما قد مَضَی فیما تُقَضُّونا
فامنحْ جِهادَک مَنْ لم یَرْجُ آخرةً
و کنْ عَدُوّاً لقومٍ لا یُصَلُّونَا
واقتلْ مُوالِیهُمُ مِنَّا و نَاصِرَهم
حِیناً تُکفِّرهم والْعَنْهُمُ حِینَا
والعائبینَ علینا دِینَنَا و همُ
شرُّ العبادِ إذا خَابَرْتَهُمْ دِینَا
والقائِلینَ سبیلُ اللّهِ بُغْیَتُنَا
لَبُعْدَ ما نَکبُوا عمَّا یَقُولُونا
فاقْتُلْهُمُ غضباًللّهِ مُنْتَصِراً
منهم به ودَعِ المُرْتابَ مَفْتُونَا
إرجاؤمْ لزَّکُمْ والشِّرکَ فی قَرَنٍ
فأنتمُ أهلُ إشراکٍ و مُرْجُونَا
لایبعدُ اللّهُ فی الأجْداثِ غیرَکُمُ
إذْ کانَ دِینُکُمُ بالشِّرْکِ مَقْرُونَا
ألقَی به اللّهُ رُعْباً فی نُحُورِکُمُ
واللّهُ یَقْضی لنا الحُسْنَی و یُعْلِینَا
کیما نکونَ المُوالی عندَ خائفةٍ
عمَّا تَرُومُ بهِ الإِسلامَ والدِّینا
و هلْ تَعَیبُونَ منَّا کاذِبینَ به
غالٍ و مُهْتَضمٍ حَسْبی الذی فِینَا
یأبَی الذی کانَ یُبْلی اللّهُ أَوَّلَکُمْ
علی النِّفاقِ و ما قدْ کانَ یُبْلِینَا
دنیا و خویشاوندانی را که روزی آنها را رها خواهی کرد، فرونه؛
چیست خیر دنیا و خویشاوندانی که برای ما ماندنی نیستند! مگر چند صباحی که اجل فرار رسد، پس از خدا خویشانی را بخواه که نمیرند.
تقوای الهی را در پنهان با کوشش فزونی بخش، که تقوای نیکو، همان است که پوشیده بماند.
بدان که تو وامدار اعمال خود هستی، و از همین روی باید غم و
اندوه فراوان داشته باشی.
من آن فریب خوردگی را که صاحبش را به هلاک میرساند در کسی میبینم که در این روزها فریب خورده باشد.
آدمی حالاتی مختلف دارد که روزی بدو سختی رساند و روزی
نرمی.
در حالی که آدمی زندگی خوشی دارد، روزگار او را دگرگون میسازد
و شام میکند در حالی که از آن خوش رانده شده است.
گاهی برای او چنان شیرین باشد که موجب شادی او گردد و گاه باشد که همان را در کام او تلخ گرداند.
آیا باقیماندهای از باقیماندههای روزگار را میبینی جز آن که همانگونه گذشته که بر ما خواهد گذشت.
با کسی جهاد کن که آخرتی را امید نمیبرد و دشمن کسی باش که
نماز نمیگزارد.
زمانی طرفداران و یاران ایشان را در میان ما بُکش که تکفیر و
نفرینشان میکنی.
عیب گیران بر دین ما همان بدترین بندگان هستند، هنگامی که درباره دینی با آنها به گفت و گو بر میخیزی.
آنها که میگویند راه خدا مقصود و مطلوب ماست، چه فراوان روی
برتافتهاند از آنچه میگویند.
پس از سرِ خشمِ الهی آنها را بکش و با این کشتن، از آنها انتقام بگیر، ولی افراد دو دل و فریبخورده را وانه.
ارجای شما موجب شد که شما و شرک شما در ریسمانی گرفتار آیید، چه، شما اهل شرک و ارجا هستید.
خداوند جز شما را از گورها دور کند که دینتان با شرک درهم آمیخته
است.
خدا با همان شرک در دل شما هراس افکند و خدا درباره ما به نیکی
داوری کرد و رفعتمان بخشید.
تا هنگام پیش آمدن رویدادهای هراسناکی که آهنگ اسلام و دین دارند همچنان طرفدار اسلام باشیم.
آیا بر ما عیب میگیرید که افراطی و ستمگر را تکذیب میکنیم؟ آن چیز که در میان ماست، مرا بسنده میکند. و آن این که خداوند نخستین فرد شما را به نفاق مبتلا کرد، در حالی که ما را بدان مبتلا نساخت.
سیّار لیثی، حارث بن سریج و طرفداران او را تکفیر میکند، زیرا او به آیین مرجئه گرویده بود و بیان میدارد که آنها مشرکانی هستند که از گروه مسلمانان کناره گرفتند، زیرا مرتبه عمل را پس از ایمان میدانند و واجبات و عبادات را وانهادند. نصر بن سیّار لیثی، حارث را تشویق میکند تا در راه خدا جهاد کند و کلمهاللّه را در زمین بگستراند و با کافرانی که به خدا ایمان ندارند و نماز برپا نمیدارند و با مسلمانان عرب میجنگند و میکوشند ایشان را از خراسان برانند، بستیزد. او حارث را متّهم میکند که از مرجئه ناب است و گمان میکند باور او چنین است که طاعت را از ایمان نمیداند در حالی که این و همی بیش نیست، چه، حارث از طرفداران مرجئه جبریهای است که عمل را بخشی از ایمان میدانند و ایستار خود در برابر شیوه بنیامیه را برهمین اساس، شالوده ریختند.
چه بسا نصر از آیین حارث آگاهی داشته و میدانسته که او از مرجئه جبریه است لیکن از سرِ مکر و فریب، چنین اشاعه میداد که وی از طرفداران مرجئه ناب است تا از این راه پیروانش را از او بگردانَد و بر او بشورانَد و مانع از آن شود که عربهای مروشاهجان بدو بپیوندند و آنها را
بر او تحریک میکرد.
خراسان از روزگار فتوحات اسلامی تا زمان هشام بن عبدالملک زیر فرمان کارگزار عراق بود و هشام آن را از کارگزار عراق، جدا کرد و فرمانبر خلیفه در شام گرداند. عاصم بن عبداللّه هلالی درباره سنگینیِ مسؤلیت نهاده شده بر دوشش و نیز پیرامون عظمت مشکلاتی مالی اندیشید که موالی خراسان و آن سوی رود جیحون یا عربهای خراسان به بار آورده بودند و همین موجب شده بود موالی را تأیید کنند. او پیش خود اینگونه صلاح دید که به هشام بن عبدالملک پیشنهاد کند که خراسان را به کارگزار عراق بازگرداند و لذا بدو چنین نوشت(1): «صلاح نیست خراسان جز به کارگزار عراق، پیوست شود و در این صورت او خواهد توانست به گاه پیش آمدن رویدادها و مصایب، از نزدیک، تدارکات، درآمدها و پشتیبانی را زیرنظر داشته باشد، چه، امیرالمؤمنین از این ناحیه دور است و دادرسی او به این منطقه با کُندی همراه خواهد بود». پس هشام عاصم را از خراسان برکنار کرد و به خالد بن عبداللّه قسری کارگزار عراق نوشت که برادرش اسد را به ولایت آن جا بگمارد تا تباهکاریهای حارث در خراسان را سامان بخشد. به عاصم خبر رسید که اسد بدان جا روی آورده، «پس او با حارث، سازش کرد و نامهای برای او نگاشت که به هر ناحیهای از خراسان که بخواهد فرود آید و این که همگی نامهای به هشام بنویسند و عمل به کتاب خدا و سنّت نبوی را از او بخواهند و اگر سرباز زد همگان علیه او همداستان شوند»(2). رؤای قبیلههای ازد و تمیم بر آن
موافقت کردند و بر این نامه، مُهر خویش نهادند مگر یحیی بن حضین
بکری رئیس قبیله بکر که مخالف این طرح بود و مهر بر نامه ننهاد و گفت: این کار، کنار زدن امیرالمؤمنین است(1)، و جدایی از حکومت و استقلال خراسان برای عاصم و حارث تحقّق نیافت. فرقه زیدیه شیعه انقلاب حارث بن سریج تمیمی را علیه بنیامیه در خراسان یاری رساندند، و کمیت بن زید اسدی کوفی، شاعر زیدیه، این شعر را برای اهالی مروشاهجان فرستاد(2):
أَلا أبلغْ جماعةَ أهلِ مروٍ
علی ما کانَ من نَأیٍ و بُعْدٍ
رسالةَ ناصحٍ یُهْدی سَلاَماً
و یأمرُ فی الذی رَکِبُوا بِجِدِّ
و أبلغْ حارثاً عنَّا اعتذاراً
إلیه بأنَّ مَنْ قِبَلی بِجُهْدِ
و لولاَ ذاکَ قد زَارَتْکَ خَیْلٌ
من المِصْرَیْنِ بالفُرسانِ تَرْدی
فلا تَهِنُوا و لاتَرْضَوْا بِخَسْفٍ
و لا یَغْرُرْکُمُ أسدٌ بعَهْدِ
و کُونُوا کالبَغایا إنْ خُدِعْتُمْ
و إنْ أقرَرْتُم ضیماً لِوَغْدِ
و إلاَّ فارْفَعوا الرَّایاتِ سُوداً
علی أهلِ الضَّلالةِ والتَّعَدِّی
فکیفَ و أنتمُ سبعونَ ألفاً
رَماکمُ خالِدٌ بِشَبیهِ قِرْدِ
و مَنْ ولَّی بِذمَّتِهِ رزِیناً
و شیعَتَهُ و لم یُوفِ بِعَهْدِ
و مَنْ غَشَّی قضاعةَ ثَوْبَ خِزْیٍ
بِقَتْلِ أبی سلامانَبنِ سَعْدِ
فمهلاً یا قُضاعَ فلا تَکُونی
تَوابِعَ لا أصولَ لها بِنَجْدِ
و کنتَ إذا دعوتَ بنی نِزَارٍ
أتاکَ الدُّهْمُ من سَبْطٍ و جَعْدِ
فَجُدِّعَ من قُضاعَةَ کلُّ أنْفٍ
و لا فازتْ علی یومٍ بِمَجْدِ
هان، به مردم مرو، با همه دوری که در میان است، پیام خیرخواهی(3)را
برسان که درود ارمغان میکند و به کسانی فرمان میدهد که با جدیت بر اسبان خود میجهند، و پوزش عمیق کسانی را که نزد مناند به حارث رسان. اگر این نمیبود از دو سرزمین سوارانی بر حارث یورش میآوردند که زمین را زیر سم اسبان خود میکوبیدند. پس سستی نورزید و خواری نپذیرید و روی کار آمدن اسد شما را نفریبد. اگر فریب بخورید جز تبهکار نخواهید بود، هر چند زیر بارخواری آن بدسرشت رفتهاید، وگرنه درفشهای سیاه برافرازید و بر اهل گمراهی و تجاوز بتازید. چگونه است که خالدِ میمون سان بر هفتاد هزار تنِ شما یورش میآورد؟ اگر کسی پیماندار باشد ولی پیروان پیمان نگاه ندارند، و کسی که بر قبیله قضاعه با کشتن ابوسلامان بن سعد جامه خواری پوشانَد، پس اینک ای قضاعه از وابستگان پَستانی نباشید که در سرزمین نجد ریشه ندارند. هرگاه بنی نزار را بخوانی سپاه تازی و پارسی سوی تو آیند، پس بینی بنی قضاعه بریده باد و هرگز طعم بزرگواری نچشند.
او حارث و یاران اواز مرجئه جبریه و عربهای مروشاهجان را که در کنار او قرار گرفتند، تشویق میکند که در انقلاب پیش روند و در جنگ، جدیّت به کار زنند و در نبرد، آن قدر از خود دلاوری نشان دهند که بنیامیه را از میان ببرند و حکومت آنان را ویران کنند و مردم را از شرّ و ستم آنها برهانند، و از کنارهگیری زیدیان کوفه و بصره از یاری و پشتیبانی او پوزش میطلبد و آنها را در محاصره معرفی میکند که خالد بن عبداللّه قسری به بدترین عذاب گرفتارشان کرده آنها را سخت به سختی افکنده بود. شاعر همچنان او را به شور میآورد و آرزو را در دلش جان میبخشد و دلش را قوّت میدهد تا جایی که پشتیبانان او رو به فزونی مینهند و
لشکری گران به وی میگروند با هفتاد هزار تن رزمنده و روز پیروزی نزدیک میگردد. او حارث را برحذر میدارد از این که به صلح و گفت و گو با اسد بن عبداللّه قسری گرایش نشان دهد یا به وعدهها و پیمانهای او اطمینان حاصل کند و او را از مکر و خیانت پیشگی اسد بن عبداللّه قسری میهراسانَد و او را همچون برادرش خالد معرفی میکند که پیمان شکن است و هرگز به عهد خود وفا نمیکند.
مقصود کمیت از سرودن این شعر آن است که خالد را به شورش مرجئه جبریه در خراسان مشغول دارد تا بدین ترتیب از هجوم او به زیدیه و شیعه در عراق مانع شود و از فشار او بر ایشان بکاهد، تا این که فرصتی در اختیار آنها نهند که علیه بنیامیه بشورند و از اریکه به زیرشان کشند(1).
دور نیست که کمیت فریب درفشهای سیاه حارث و ندای او را در بیعت با رضا خورده گمان برده باشد که او میخواهد خلافت را به علویان بازگرداند و هاشمیات او گواه بر این نکته است. وی از نقشه عباسیان در این گامه از تاریخ تبلیغاتشان غافل بوده چنین پنداشته است که آنها و عموزادگانشان با علویان در یک حزب و گروه قرار دارند و میکوشند خلافت را به علویان بازگردانند(2). سخنسرایان دیگر زیدیه نیز که هر دو حکومت را درک کرده بودند، فریب درفشهای سیاه عبّاسیان و تبلیغات ایشان را در بیعت با رضای آل محمّد(3)خوردند و چنین
پنداشتند که آنها در راه بازگرداندن. خلافت به علویان میکوشند(1).
اسد بن عبداللّه قسری در حالی به خراسان آمد که عاصم بن عبداللّه هلالی جز مروشاهجان و منطقه نیشابور را در اختیار نداشت. او عاصم را به زندان افکند زیرا با حارث، همداستان شده بود که اگر خلیفه به کتاب و سنّت عمل نکند، کنار نهاده شود. وی کارگزاران جنید بن عبدالرحمن از قبیله قیس را از زندان بیرون آورد و در درجات نظامی میان یمنیان و ربعیان و مضریان همسانی برقرار کرد و از تعصّبات قبیلهگرایی دوری گزید(2)
ص188.
.او سپس برای جنگ با حارث و فرماندهان او که بر بیشتر شهرهای خراسان و شهرهای آن سوی رود جیحون چیرگی یافته بودند، آماده شد. طولی نکشید که او عبدالرحمن بن نعیم غامدی را به همراه رزمندگان کوفه و شام به سوی حارث در مرو رُوذ گسیل داشت و خود به سوی خالد بن عبداللّه هجری راهی آمل شد و طلایه داران سرکش آن ناحیه را به شکست کشانید و آنها را واداشت تا به شهر پناه برند وانگاه ایشان را محاصره و منجنیقها بر آنها راست کرد. آنها نیز تسلیم او شدند به شرط آن که به کتاب و سنّت عمل کند و مردم را به سبب گناهانشان به کیفر نَکِشد. او یحیی بن نعیم شیبانی را به ولایت آنها برگماشت و آن گاه رو به سوی
بلخ آورد و در آنجا فرود آمد و کشتیهایی در اختیار گرفت و آهنگ ترمذ
کرد. در آنجا دید که حارث، سنان اعرابی سُلمی را محاصره کرده است و سَبَل - پادشاه خُتّل - حارث را همراهی میکند. اسد در آن سوی رود اردو زد ولی نتوانست از آن بگذرد و خود را به مردم ترمذ برساند و ایشان را یاری کند؛ لذا به بلخ بازگشت. بشر بن جرموز ضَبیّ و ابوفاطمه ازدی و دیگر روستاییانی که با حارث بودند، بر دروازه ترمذ میآمدند و میگریستند و از بنی مروان شکوِه میکردند و بنی امیه آنها را از این کار باز میداشتند. حارث نتوانست آنجا را بگشاید و اشغال کند و سَبَل هم او را ترک کرد و به سرزمین خود برفت و موجب شد یارانش از اطراف حارث پراکنده شوند و در پی آن مردم ترمذ بر او شوریدند و به شکستش کشیدند و شماری از یاران با نفوذ و خردمندانشان را از دم تیغ گذراندند. حارث از آنها به سوی تخارستان روی برتافت و در آن منطقه جایگیر شد(1).
اسد بلخ را به سوی سمرقند ترک کرد و چون به زمّ در کنار رود جیحون رسید، پیکی به سوی هیثم شیبانی از یاران حارث فرستاد که در دژی از دژهای آنجا بست نشسته بود. اسد به او پیام فرستاد که: شما اقوام خود از بنیامیه را به سبب بدکرداریشان پس زدید ولی این به حدّ اسارت یا هتک ناموس یا چیرگی مشرکان بر شهری همچون سمرقند نرسید. اسد او را به فرمانبری تشویق کرد و از سرکشی هراساند، هیثم نیز به سوی اسد آمد و اسد بدو امان داد و به همراه اسد به سمرقند بازگشت و دو پاداش به سمرقندیان داد، سپس به ارتفاعات وَرَغْسَر رفت که آب
1) تاریخ طبری، ج 7، صص 105 و 106؛ الکامل فی التاریخ، ج5، ص188.
سمرقند از آن جا میآمد. او بستر آب را ببست و مجرای آب را از سمرقند بگرداند(1)و در پی آن به بلخ بازگشت. او از آنجا جدیع بن علی کرمانی ازدی را به سوی حارث در قلعه تبوشکان تخارستان علیا حرکت داد. حارث در آن جا فرود آمده بود. او به خویشاوندان خود یعنی بنی بَرْزَی از قبیله تغلب پناه برد. کرمانی آنها را محاصره کرد تا آنجا را گشود و جنگندگان ایشان را بکشت و بنی برزی را از دم تیغ گذارند و مردم عادی آنها اعمّ از عرب و وابستگان و فرزندان را به اسارت گرفت و آنها را در بازار بلخ به کسانی فروخت که پول بیشتری میپرداختند(2).
اسد بلخ را در سال یکصد و هجده به عنوان مقرّ خود برگزید و دیوانها را بدان جا منتقل کرد و با تخارستان بستیزید و آن جا را گشود و گروهی را به اسارت گرفت(3). او سپس در سال بعد به خُتَّل در ساحل شرقی رود جیحون که در برابر بلخ قرار داشت شبیخون زد. سلطان آن جا از خاقان ترک یاری جست و او یاریاش رساند. سلطان خُتّل پیکی به سوی اسد فرستاد و او را از آمدن خاقان آگاهانید و نصیحتش کرد که سرزمین او را ترک کند تا ترکها به او صدمهای نزنند. اسد پس از تردیدهایی سرانجام به او پاسخ مثبت داد و اموال گران خویش را ببرد و رود را پیمود ولی خاقان به نیروهای عقبمانده او رسید و آنها را بکشت و سپس از رود به سوی ساحل غربی رفت و به جلودرانی حمله برد که اموال گران را در دل درّه جای داده بودند و اسد و رزمندگان همراه او
توانستند با سختی فراوان از مهلکه بگریزند(1)!
خاقان در تخارستان اردو زد. حارث که همچنان در آن جا بود به خاقان پیوست و هر دو نیرو به جوزجان تاختند و اسد عربهای آن منطقه را تاراند و به بلخ واردشان ساخت و خود فرماندهی ارتشی گران را از رزمندگان فلسطین، قنَّسْرین، حمص، دمشق، ازد، تمیم ربیعه اهل خراسان و مردم جوزجان را برعهده گرفت و با خاقان در جاهای فراوان نبرد کرد و همچنان با او ستیزید و تا او را شکستی فاحش داد و عدهای را به اسارت درآورد و نیز اموالی را غنیمت گرفت.
خاقان با نیروهای باقیمانده خود مدّتی در تخارستان بماند وانگاه به سرزمینش بازگشت و این در حالی بود که حارث نیز همزمان با او رفت. پس از آن که خاقان به سرزمین خود رسید، یکی از یارانش او را از پای درآورد و بدینسان میان ترکها اختلاف افتاد و از یکدیگر جدا شدند و اسد به بلخ بازگشت(2).
بدینسان جبهه حارث رو به سستی نهاد و همچنان در سرزمین ترکها بماند تا اسد به سال یکصد و بیست، هجری درگذشت، و نصر بن سیّار لیثی ولایت خراسان یافت و ولایتش را با جنگ با ترکها آغازید و ماوراء رود جیحون را از سمت باب الحدید تصرّف وانگاه آهنگ سمرقند کرد و از آنجا رو به سوی تاشکند نهاد ولی کورصول ترکی و حارث بن سریج تمیمی مانع از آن شدند که وی از رود چچن بگذرد. لشکر گرانی از قبایل پنجگانه خراسان و مردم شام، همراه نصر بودند و جماعتی از اهالی
بخارا و سمرقند و کشّ (شهر سبز) و اسروشنه، نصر را همراهی میکردند که شمار آنها به بیست هزارتن میرسید. او سپس بر کورصول ترک چیرگی یافت و به اسارتش گرفت و آن گاه او را بکشت و جنازهاش را به چهارمیخ کشیده سپس سوزاند. آن گاه او به سوی تاشکند رفت و حارث راه را بر او بست و بر لشکریان او منجنیقها راست کرد. این منجنیقها به سوی بنیتمیم بود و حارث آنها را به سوی ازد یا بکر بن وائل بگرداند و با آن به سوی ایشان شلیک کرد، ولی او پس از مدّتی از رویارویی نصر دست کشید، چه، رزمندگان تمیمی او از جنگ سرباز میزدند و میخواستند خون تمیمیان حفظ و زندگیشان پاس داشته شود، زیرا آنها و حارث از یک قبیله بودند و همگی نسبت به یکدیگر غیرت میورزیدند و نسبت به دشمنانشان تعصّب داشتند و این، کار را بر نصر آسان کرد و به او فرصت داد تا از رود بگذرد و سلطان تاشکند با صلح و سلام و هدیه و پرداخت گرو او را دیدار کرد. از شرایط صلح، یکی این بود که حارث را از سرزمینش بیرون کند و او حارث را به سوی فاراب در آن سوی رود سیحون بیرون راند، و نصر به سوی فرغانه رفت و با سلطان آن جا سازش کرد و سپس به مروشاهجان بازگشت(1).
حارث در میان پیروان خود از عرب و موالی این گونه اشاعه داد که او همان مهری است که خداوند، او را برای رهایی بیچارگان و دادستانی ستمدیدگان برانگیخته است(2). این احتمال هم هست که او برای تأکید این پندار و ریشهدار کردن دعوتش حدیثی هم جعل کرده باشد و این
همان حدیث معروفی است که ابوداود روایت کرده(1): «از آن سوی رود مردی برون آید حارث نام که برزگری است و جلودار او مردی است که منصور خوانده میشود. او زمینه را هموار میکند یا امکان روی کار آمدن خاندان محمّد را فراهم میآورد همانگونه که قریش برای پیامبر خدا امکانات فراهم کرد، و بر همگان است یاری رساندن بدو».
حارث در تبعیدگاه خود فاراب شش سال بماند تا آن که میان یمنیان و ربعیان از یک سو و مُضَریان از سوی دیگر در سال یکصد و بیست وشش در مروشاهجان آشوبی درگرفت و آتش جنگ در میانشان زبانه کشید و یکدیگر را از پای درآوردند. نصر از آن ترسید که مبادا حارث از وضع شوریده خراسان بهره برد و با یاران عرب و موالی ترک خود بدو یورش آورَد و او را بیش از پیش به ضعف کشاند و این پس از زمانی بود که جُدیع بن علی کرمانی(2)رئیس ازدیان با او سر مخالفت برداشته، بر او شوریده بود، لذا او مقرّر داشت که حارث را امان دهد و آهنگ خیرخواهی و یاری او در برابر دشمنان یمنی و هم پیمانان ربعی وی کرد. او گروهی را نزد حارث فرستاد تا او را از رفتن به سرزمینهای ترک بازدارد و پیکی نزد یزید بن ولید بن عبدالملک فرستاد و از او خواست تا از حارث چشم بپوشد و امانش دهد و او هم به خواسته نصر پاسخ داد و نامهای چنین به حارث نوشت: «امّا بعد، از آنجا که حدود الهی تعطیل شده و به بندگان خدا آن رسیده که رسیده و خون آنها به ناحق ریخته
شده و اموالشان به ستم ستانده گردیده است، ما در راه خدا خشمناک شدیم و آهنگ آن که در میان امّت به کتاب خداوند عزّوجل و سنّت نبوی عمل کنیم، پس با همراهانت در امن و امان به سوی ما بیا که شما برادران و یاران ما هستید. من به عبداللّه بن عمر بن عبدالعزیز نوشتهام که آنچه از اموال و اسرای شما ستانده بازگردانَد»(1).
حارث در بیست و هفتم جمادی الآخره سال یکصد و بیست و هفت هجری به مروشاهجان رسید و نصر به استقبال او آمد و در مهرورزی و خوشامدگویی، راه مبالغه پیمود «پس او را به کوشک بخاراخذاه وارد آورد و روزانه پنجاه درهم هزینه خورد و خوراک او میکرد... او آن عده از افراد خانواده او را که در نزدش بودند، آزاد کرد و قید از محمّد بن حارث و اَلوف، دختر حارث و امّ بکر برداشت»(2). زن
نصر جامهای از پشم گرانبها برای حارث فرستاد تا خود را با آن از سرما حفظ کند و حارث آن جامه را به چهارهزار دینار فروخت و پول آن را یکسان میان یارانش تقسیم کرد(3). او بر پالانی مینشست و بالش خشنی را برای او تا میکردند. نصر به او پیشنهاد ولایت و پرداخت یکصدهزار دینار داد، ولی او نپذیرفت و پاسخ نصر را چنین فرستاد: «من به این دنیا و کامیابیهای آن و جمع شدن با زنان عرب تعلّق ندارم و آنچه میخواهم تنها کتاب خداوند عزّوجل و عمل به سنّت نبوی و بهرهبردن از اهل خیر
و فضیلت است و اگر تو هم چنین کنی بر دشمن یاریت رسانم»(1). حارث به کرمانی نیز اینگونه نوشت: «اگر نصر امکان عمل به کتاب خدا را در اختیار من نهد و فرصت بهرهبری مرا از اهل خیر و فضیلت که از او خواستهام برایم فراهم آورَد یاریاش رسانم و به امر الهی قیام کنم و اگر چنین نکند، از خدا علیه او یاری خواهم جست و اگر تو خواسته مرا در پرداختن به عدالت و سنّت ضمانت کنی، یاریات خواهم رساند»(2).
هرگاه بنوتمیم بر حارث وارد میآمدند، او آنها را به خود میخواند و گروهی از سران ایشان با حارث بیعت کردند که از جمله آنها بشر بن جرموز ضَبّی بود و سه هزار نفر از مردم مروشاهجان به او پیوستند(3). حارث همچنان با نصر مخالفت میورزید و هرگاه او از حارث میخواست که به طاعت وی درآید حارث از پذیرش این امر سر باز میزد و به او میگفت: «من از سرِ انکارِ ستم، سیزده سال است که از این شهر به در آمدهام و تو از من میخواهی بدان بازگردم».
پس چون یزید بن عبدالملک بمرد و مروان بن محمّد جانشین او شد و نصر با او بیعت کرد، تردید در دل حارث رخنه کرد و ترسید که مباد نصر بدو نیرنگ زند. پس به نصر گفت: یزید بن ولید به من امان داده بود،
ولی مروان امان یزید را نافذ نمیداند و من از او در امان نیستم. نصر او را به بیعت فراخواند و او خودداری کرد. نصر بسیار تمایل داشت که
دوستی حارث را جلب کند و با اخلاص میکوشید از او دلجویی کند تا در صفوف بنیتمیم شکاف نیفتد و سخنشان چند گونه نگردد؛ حال آن که ایشان بیشترین شمار مضریها و با هیبتترین آنها و پشتیبانان نصر و قویترین حامیان او بودند که حارث در رویارویی با دشمنان یمنی و ربعی خود به آنها تکیه میکرد. پس میانجیگرها از سران بنیتمیم میان آن دو میانجیگری کردند و به حارث اصرار کردند که در یاری رساندن به نصر از عشیره خود پیروی کند و از راه آنها جدا نشود و گروهشان را از هم نپراکند، ولی حارث برخواسته آنها موافقت نکرد و گفت(1): «همانا من
ولایت را از آن کرمانی میدانم در حالی که خلافت در دست نصر است».
حارث سپس در نزدیکی دیوار کوشکی که در آن سکونت داشت اردو زد و به نصر گفت: «خلافت را شورایی کن» ولی او نپذیرفت. پس حارث به خانههای یاران خود رفت و در آن جا پناه گرفت. او دستور کار و دعوت خود را نگاشت و به دعوتگرانش دستور داد آن را برای مردم بخوانند. پس چون مردم آن را شنیدند بدو پیوستند و بدین ترتیب همراهیان و پیروان او رو به فزونی نهاد(2).
حارث چنین مینمود که صاحب درفشهای سیاه است، پس نصر پیامی چنین به سوی او فرستاد: «اگر آن گونه هستی که میپنداری و حصار دمشق را درهم خواهید ریخت و خلافت بنیامیه را درهم خواهید شکست، پس از من پانصد چهارپا و دویست شتر بگیر و هر چه مال و جنگافزار میخواهی با خود ببر و برو. به جان خودم سوگند، اگر آنچه را
یادآور شدهای داشته باشی، من در دست توام و اگر چنین نباشی، کسانت را به نابودی کشاندهای. حارث گفت: این را حقّ دانستم لیکن کسی از همراهانم با من بر آن بیعت نمیکند. نصر گفت: روشن شده است که آنها بر رأی و نظر تو نیستند و بینشی چونان تو ندارند و ایشان انسانهایی هستند تبهکار و دون، پس خدا را برای بیست هزار تن از ربیعه و یمن که در کشمکش میان خودتان نابود خواهند شد به خاطر آور. نصر، ولایت ماوراءالنهر را به همراه سیصدهزار درهم به حارث پیشنهاد کرد ولی حارث نپذیرفت. نصر به او گفت: اگر میخواهی، کار خود را با کرمانی آغاز کن، اگر او را کُشتی، من در طاعت تو خواهم بود و اگر میخواهی، کار من و او را به خودمان واگذار؛ اگر من بر او ظفر یافتم، رأی من همان رأی تو خواهد بود، و اگر میخواهی با یارانت برو و اگر از ری گذشتی پس من در طاعت تو خواهم بود(1). حارث و نصر همچنان با اختلاف فراوان و دوری بسیار دیدگاه با یکدیگر مکاتبه داشتند تا آن که هر دو موافقت کردند مردانی را برگزینند تا برای ایشان گروهی را مشخّص کنند که به کتاب خدا آگاهی دارند. نصر، مقاتل بن سلیمان بلخی و مقاتل بن حیّان نبطی بلخی را برگزید و حارث، مغیرة بن شعبه جهضمی و معاذ بن جبله را انتخاب کرد. نصر به کاتبش دستور داد همان سنتهایی را بنویسد که ایشان بدان خشنودند و همان کارگزارانی را بیاورند که ایشان برمیگزینند، و ولایت دو مرز سمرقند و تخارستان را بدیشان دهند و دستور کار و شیوههایی را بنگارد که دو نماینده حارث بدان رضایت
1) تاریخ طبری، ج 7، ص 331؛ الکامل فی التاریخ، ج 5، ص 343؛ البدایة و النهایة فی التاریخ، ج 10، ص 26.
دارند(1). آن گاه حارث و نصر به مباحثه پرداختند و راضی شدند که مقاتل بن حیّان و جهم بن صفوان درمیان آنها داوری کنند و آنها چنین حکم کردند که نصر کناره گیرد و حکومت شورایی گردد، ولی نصر نپذیرفت(2)، حارث هم با او به مخالفت برخاست و فرمان داد دستورالعمل او در بازارها و مساجد خوانده شود. این دستورالعمل خوانده شد و مردم بسیاری بدو پیوستند. مردی نیز این دستورالعمل را بر درِ خانه نصر بخواند و غلامان نصر او را بزدند و حارث با او بستیزید و اعلان کرد که آهنگ جنگ با او دارد وانگاه مروشاهجان را به تسخیر درآورد و بر پارهای مناطق آن چیرگی یافت و به نصر چنین پیام فرستاد: «ما به پیشواییِ تو تن در نمیدهیم و نصر بدو چنین پاسخ داد: تو چگونه عقل داری و حال آن که عمرت را در سرزمین شرک سر کردی و به همراهی مشرکان با مسلمانان جنگیدی! این خیال خامی است که من نزد تو بیش از آنچه زاری کردهام، زاری کنم». فرماندهان نصر با او جنگیدند و آنچه را فتح کرده بود، از او بازستاندند و به شکستش کشانیدند و برخی از دعوتگرانش را به بند کشیدند و آن گاه بکشتند(3). پس حارث نزد کرمانی رفت و با او بیعت کرد و به همراهی او با مضریان بجنگید تا جایی که بر بیشتر مناطق مروشاهجان سیطره یافت(4).
1) تاریخ طبری، ج 7، ص 331؛ الکامل فی التاریخ، ج 5، ص 342.
2) تاریخ طبری، ج 7، ص 331؛ الکامل فی التاریخ، ج 5، ص 343؛ البدایة و النهایة فی التاریخ، ج 10، ص 26.
3) تاریخ طبری، ج 7، صص 334 و 335؛ الکامل فی التاریخ، ج 5، ص 344؛ البدایة و النهایة فی التاریخ، ج 10، ص 26.
4) تاریخ طبری، ج 7، ص 336؛ الکامل فی التاریخ، ج 5، ص 344.
چون مضریان پس نشستند و به شکست کشیده شدند، تعصّب قبیله حارث - بنی تمیم - تمام وجود او را دربرگرفت، لذا از پشتیبانی کرمانی و حمایت او در برابر نصر و مضریه دست کشید و به نصر چنین پیغام فرستاد: «همانا یمنیان مرا درباره شکست شما مینکوهند در حالی که من ترک مخاصمه کردهام. پس یاران خود را در کنار کرمانی قرار ده. نصر، یزید نحوی را به سوی او فرستاد که مطمئن بود حارث به پیمان خود در ترک مخاصمه وفا خواهد کرد. گفته میشود دلیل این که حارث از جنگ با نصر دست کشید، آن بود که عمران بن فضل ازدی و خاندان او و عبدالجبّار عدوی و خالد بن عبیداللّه بن حبیب عدوی و عموم یاران او به سبب عملکرد کرمانی نسبت به مردم تبوشکان از او انتقام کشیدند، و آن چنین بود که اسد، کرمانی را به سوی ایشان فرستاد و آنها با حکم اسد بدانجا وارد آمدند و کرمانی شکم پنجاه مرد را درید و آنها را در رود بلخ افکند و دست و پای سیصد نفر از آنها را برید و سه نفر را به چهارمیخ کشید و اموال غیرمنقول آنها را به مزایده گذاشت و آنها نیز به سبب آن که حارث به کرمانی یاری رسانده، با نصر به ستیز برخاسته بود بدخواه حارث گشتند»(1)، لیکن نصر آهنگ رفتن به مروشاهجان کرد، زیرا چنین نتیجه گرفته بود که مضریان، آنگونه که حارث با کرمانی همداستان شده بود، با او همداستان نخواهند شد، از همین روی از ایشان کناره گرفت و به نیشابور رفت و منتظر ماند تا حارث و کرمانی اختلاف یابند و با
یکدیگر به کشمکش برخیزند و یکی دیگری را از پای درآورَد. پس شهر،
1) تاریخ طبری، ج 7، ص 337؛ الکامل فی التاریخ، ج 5، ص 342.
تنها برای کرمانی ماند و او خانه مضریان را زیر و رو کرد و اموالشان را به غارت برد و حارث نابود کردن خانههای ایشان و غارت اموالشان را تقبیح کرد و کرمانی هم آهنگ او کرده، سپس ترکش گفت(1).
بشر بن جرموز ضبیّ که از بزرگترین یاران حارث بود، او را برای یاری رساندن به کرمانی و فروغلتیدن در تعصّب قبیلهای و نادیده گرفتن اصول مرجئه جبریه و در پیش گرفتن عمل به کتاب خدا و سنت پیامبر نکوهید و از او جدا شد و به او گفت(2): «من بر سر دادخواهی همراه تو ستیزیدم، ولی هنگامی که با کرمانی یکی شدی، دانستم که تو از آن روی میجنگی که گفته شود: حارث چیرگی یافت! و اینان از سرِ تعصّب میجنگند و من دیگر همراه تو نخواهم جنگید. او با پنج هزار و پانصد رزمنده از حارث جدا شد. گفته میشود: شمار رزمندگان همراه او چهارهزار تن بوده است. بشر گفت: ما گروه دادگرانیم که به سوی حق میخوانیم و نمیجنگیم مگر با کسانی که به جنگ ما برخیزند».
بدینسان موضع حارث تزلزل یافت و از همینرو نزد کرمانی رفت و او را به شورایی کردن امر ولایت فراخواند، ولی کرمانی سرباز زد. سپس کرمانی نزد بشر بن جرموز ضبیّ در بیرون از شهر برفت و حارث در کنار کرمانی اردو زد و کرمانی آهنگ جنگ با بشر کرد ولی حارث او را از این کار بازداشت و از پیروی کردن از او پشیمان شد و گفت: در جنگ با ایشان شتاب مکن، من آنها را به تو بازمیگردانم و به سوی اردوی بشر رفت و در میان آنها اقامت گزید و بدیشان گفت: من در کنار یمنیان با شما نخواهم
ستیزید، و موجب شد مضریان شتابان از اردوی کرمانی به اردوی حارث بپیوندند تا جایی که از ایشان جز دو تن همراه آنها نماند که حارث را به مکر و فریب متّهم میکردند. کرمانی چندین بار به جنگ با بشر بن جرموز ضبیّ برخاست ولی بر او پیروزی نیافت. حارث برفت و در دیوار پیرامون شهر مروشاهجان کانال زد و بدان وارد شد و در پی او کرمانی بدان وارد آمد، و حارث بدون آن که خود خوش بدارد از مرکب به زیر آمد و میان نیروهای مضری و کرمانی جنگ درگرفت و حارث و برادرش و بشر بن جرموز ضبیّ و شماری از سواران تمیم کشته شدند و دیگران طعم شکست را چشیدند و حارث در روز یکشنبه، بیست و چهارم رجب سال یکصد و بیست و هشت به صلیب آویخته شد(1). کرمانی نقرههای ناب و اموالش را محفوظ داشت و دارایی کسانی را که با او خرج کرده بودند، ستاند و شهر را تنها از آنِ یمنیان کرد(2)و آنها خانههای مضریان را ویران کردند و بر آنها سیطره یافتند و خوارشان داشتند و به بردگیشان کشاندند.
بدینسان بزرگترین انقلاب مرجئه جبریه در خراسان ناکام ماند و رهبر آن به همراه گروهی از دعوتگران و جلوداران و شماری از لشکریان و حامیان آن سقوط کردند(3). این انقلاب نتوانست به پیروزی دست یازد، زیرا از نصر بن سیّار لیثی، واپسین والیِ بنی امیه در خراسان میکوشید تا رقابت میان قبایل عرب را در به دست آوردن مسؤلیتهای سیاسی و
منافع مادّی پایان دهد و همین مهمترین عامل در جدایی و ایجاد تنش میان این قبایل بود و او در چهارمین سال ولایت خویش بود که از تعصّب قبیلهای بیزاری یافت و از طرفداران و پشتیبانان مضریان و جبههگیری علیه یمنیان و زیر فشار قرار دادن ایشان کناره گرفت و همه قبایل را در حکومت شرکت داد و مسؤلیتها را میان ایشان تقسیم کرد و حقوقشان را یکسان ساخت و منافع مادّی را میان آنها قسمت نمود(1). او ولایتمداری
خود را با حلّ مشکلات مالیِ جدّی آغاز کرده بود که موالی از آنها رنج میبردند. این مشکلات، همان انگیزههایی بود که موالی را به دلتنگی و خشم و انقلاب کشاند و موجب شد نصر از گرفتن جزیه از مسلمانشدگان ایشان چشم بپوشد جزیه را از اهل ذمّه ستاند. او سپس خراج را ردهبندی کرد و آن را در جایگاه بایستهاش نهاد و پس از آن پیشهها را به گونهای توزیع نمود که صلح بر آن بنیان میشد(2). بدین ترتیب وضع موالی استواری یافت و رو به بهبودی و رونق نهاد و از ناسازگاری و سرکشیشان کاسته شد، و به همین سبب پاسخ آنها به دعوت حارث ضعیف و سست بود و آنها هنگام خروج حارث بر نصر بن سیّار لیثی آن گونه حمایتش نکردند که به هنگام خروج او بر عاصم بن عبداللّه هلالی به پشتیبانی وی برخاستند و حتّی بیشترینه ایشان از حارث کناره گرفتند و بیطرفی برگزیدند.
شعلهور شدن تعصّب قبیلهای در خراسان در پایان ولایتمداری نصر به شکست این دعوت انجامید و حارث تلاش بسیار کرد تا از آن بهره
گیرد و از همین رو میان یمنیان و مضریان آمد و شد میکرد و از اختلاف و کشمکش آنها سوءاستفاده نمود و به کرمانی پیوست و یمنیان را یاری رساند و با مردم مضری خود به دشمنی برخاست، ولی بعداً بر او گران آمد که در کنار کرمانی با مردم خود بستیزد و لذا از کرمانی کناره گرفت و با مضریان به جنگ با او برخاست و بدین ترتیب از آموزشها و اهداف مرجئه جبریه به کژراهه افتاد و از آنها غفلت ورزید و همچنان از مردم خود طرفداری میکرد و تعصّب آنها را در دل داشت و تا دم مرگ همچنان در راه آنها جان میفشاند. این خود به گسستگی یاران او و چند پارگی اطرافیانش و نکوهیده شدن وی از سوی ایشان و انتقادشان از او انجامید، نیز در پی آن بسیاری از عربیان و موالی از ایمان به او و پیوستن بدو و کارزار به همراه او منصرف شدند. بویژه موالی در دعوت او تردید یافتند، زیرا میان سخن و کردارش ناهمسویی میدیدند. او شعارهای اسلامی را فریاد میزد و اجرای آنها را وعده میداد ولی در عمل تابع تعصّب قبیلهای بود و در آن فرو درمیافتاد و نمیتوانست از سیطره آن رهایی یابد یا از تأثیر آن کناره گیرد و دعوت او جز آن چیزی بود که در تغییر و اصلاح امید میبردند و لذا از پذیرش اعتقادات او سرباز میزدند و از پیوستن به انقلاب او سر برمیتافتند و از یاری رساندن بدو کوتاهی میورزیدند.
قضیه بدینجا انجامید که دعوتگران بنیعباس که نزدیک به سیسال پیش وارد خراسان شده بودند نیز با ناکامی رو به رو گشتند و یکصدسال در شهرها و روستاهاشان پراکنده شدند و مردم را علیه بنیامیه میشوراندند و بدیشان بشارت حکومت اسلامی میدادند و به
رضای آل محمّد فرا میخواندند. آنها با اندیشههای اسلامی خود توانستند موالی و عربهایی را که [از وضع موجود] شکایت داشتند و درخت کینه در دل کاشته بودند به الفت با خویش وادارند و آنها را به صفوف خود کشانند و در میان خود جایشان دهند. هنگامی که حارث بن سریج تمیمی به مروشاهجان بازگشت دعوت عبّاسیان واپسین مراحل سرّی خود را پشت سر مینهاد و این در حالی بود که طرفداران این دعوت به اصول آن ایمان عمیق داشتند و بدقّت سامان یافته بودند(1). شعارها و پرچمهای حارث به شعارها و پرچمهای بنیعبّاس میمانست و در میان این شعارها جز دعوت به شورایی شدن امور مسلمانان، اندیشه نوین و استواری دیده نمیشد که موجب رویکرد دیگران بدان شود و به سمت خویش بکشاند. سازماندهی و استواری دعوت حارث ضعیفتر از دعوت بنی عبّاس بود و همین مردم را در یافتن اعتقاد بدان و دفاع از آن به سستی میکشانید، لیکن پراکندگی و درهم ریختگی اندیشههای او و سرگردانیاش در پذیرش اصول اسلامی از یک سو و تعصّب قبیلهای از سوی دیگر بر پیوند اطرافیان او به دعوت بنیعبّاس و اعتقاد یافتن بدان و اخلاص در راه آن میافزود، و از همین رو به دعوت و انقلاب حارث توجّهی نداشتند و به سرنوشت و پایان کار او اهتمام نمیورزیدند. دعوتگران و فرماندهان بنیعبّاس همچنان حارث را زیرنظر داشتند و از رویکرد او به تعصّب قبیلهای و از هم پاشاندن وحدت عربیان و فرسایش
1) بنگرید به الدعوة العبّاسیة، العصر العباسی الاوّل، ص 20؛ العبّاسیون الاوائل، ص33؛ تاریخ الادب العربی، العصر العبّاسی الاوّل، ص9؛ الشعراء من مخضرمی الدولتین الامویة و العباسیة، ص79.
نیروی ایشان و هدر دادن تواناییشان و دشمنی او با بنیامیه و رویارویی با کارگزار بنیامیه در خراسان بهره میبردند تا زمانی که هنگام اعلان انقلاب و بنیانگذاری حکومتشان فرا رسد.
بر نصر بن سیّار لیثی و یکی از خواصّ او که با دعوتگران بنیعبّاس پیوند داشت، معلوم شد که انقلاب حارث راه را برای پایان دادن به حکومت اموی و روی کار آمدن حکومت بنیعبّاس هموار میکند. ابوجعفر عیسی بن جرز(1)هنگامی که به نیشابور آمد و یمنیهای آن را به سبب عملکرد کرمانی نکوهید و یمنیها هم او را به سبب جلوداری(2)مضریها نکوهش کردند، به نصر گفت: «ای امیر! در این امور و ولایتمداری تو را همین بس [که بدانی] که امری عظیم در شرف انجام است. بزودی مردی با نسبی ناشناخته برخواهد خاست که سیاهی را آشکار میسازد و به حکومتی فرا میخواند و در حالی که شما با پریشانی مینگرید، برخلافت چیرگی مییابد. نصر گفت: بااین بیوفایی و آسیبپذیری مردم و روابط نامطلوب میان مردم جا دارد که چنین باشد. پیکی سوی حارث در سرزمین ترکان فرستادم و ولایت و اموالی را بر او عرضه کردم ولی او سرباز زد و آشوب به پا کرد و با دشمن من همداستان شد. ابوجعفر عیسی گفت: حارث به قتل رسیده و به چهارمیخ کشیده شده است و دور نیست که کرمانی نیز چنین شود». نصر از کشته شدن حارث و به چهارمیخ کشیدن او اظهار شادی و سرور کرد، چراکه او به یمنیها
گرایش یافته و به عربیان بد کرده بدیشان زیان رسانده بود و به یمنیان امکان داده بود تا بر مضریان که طرفدار حکومت اموی بودند و تا پایان کار از ایشان پشتیبانی میکردند، چیرگی یابند(1):
یا مُدْخِلَ الذُّلِّ عَلی قَوْمِه
بُعداً و سُحقاً لَکَ مِنْ هالِکِ
شُؤمُک اَرْدی مُضَراً کلَّها
وَ عضَّ مِنْ قَوْمِک بالْحارِکِ
ما کانَتِ الاَزْدُ وَاشْیاعُها
تَطْمَعُ فی عمروٍ و لامالکِ(2)
وَ لابنی سَعْدٍ اِذا اَلْجَمُواکُلَّ طِمرٍّ لُونُه حالِک
ای آن که بر مردم خود خواری میآوری، از سوی آن که نابود میشود دوری و نابودی بر تو باد.
بدشگونی تو همه مضر را از پا درآورد. و سر تا پای قومت را گزید.
نه قبیله از دونه طرفداران ایشان، در عمرو و در مالک طمعی ندارند.
چنان که به بنی سعد هم طمعی نداشتند آن گاه که به هر اسب تکتاز
سیاهرنگی لگام مینهاندند.
یکی دیگر از مرجئه جبریه در خراسان در دوران بنیامیّه، ابراهیم بن طَهمان هَروی نیشابوری بغدادی مکّی، درگذشته به سال یکصد و شصت و سه است(3)که از مردان بزرگ ایشان به شمار میآید(4). ابوالصلت
1) تاریخ طبری، ج 7، ص 342؛ الکامل فی التاریخ، ج 5، ص 346؛ البدایة و النهایة فی التاریخ، ج 10، ص27.
2) بنی عمرو و مالک و سعد از عشایر بزرگ و نیرومند بنی تمیم بودند.
3) بنگرید به شرح حال او در طبقات خلیفة بن خیاط، ص 835؛ التاریخ الکبیر، ج1، ص 294؛ الجرح و التعدیل، ج 1، ص 107؛ تاریخ بغداد، ج 6، ص105؛ الکامل فی التاریخ، ج6، ص62؛ میزان الاعتدال، ج 1، ص 38؛ البدایة و النهایة فی التاریخ، ج10، ص146؛ تهذیب التهذیب، ج1، ص 129؛ تقریب التهذیب، ج 1، ص36؛ شذرات الذهب، ج 1، ص 257.
4) تاریخ بغداد، ج 6، صص 106، 107، 108، 109؛ میزان الاعتدال، ج1، ص 38؛ تهذیب التهذیب، ج 1، ص 130؛ تقریب التهذیب، ج 1، ص 36؛ شذرات الذهب، ج1، ص 257.
عبدالسلام بن صالح قرشیّ هَروی میگوید(1): از سفیان بن عیینه شنیدم(2)
که میگفت(3): «هیچ خراسانی نزد ما نیامد که از ابورجاء عبداللّه بن واقد هروی برتر باشد. گفتم: ابراهیم بن طهمان چه؟ گفت: او از مرجئه است. ابوالصلت گفت: ارجاء آنها، آن آیین ناپاک نیست: ایمان، سخن بدون عمل است و کنار نهادن عمل به ایمان زیانی نمیرساند؛ مقصود از ارجاء آنها این است که برای مرتکبان گناهان کبیره آمرزش میطلبند تا با این کار خوارج و جز آنهایی را پس زنند که مردم را به سبب ارتکاب گناه تکفیر میکنند. این عدّه امید دارند و مردم را به سبب ارتکاب گناه تکفیر نمیکنند و ما نیز چنینایم». ا بن حجر عسقلانی میگوید(4): «زیادهروی او در ارجاء ثابت نشده و دعوتگر ارجاء نبوده است». او نسبت به جهمیه معطّله، سخت میگرفت، و چنان که جهم بن صفوان وابسته بنی راسب میگوید، مردم سرخس را به ارجاء کشاند.
یکی دیگر از ایشان ابوحمزه محمد بن میمون سُکری(5)مروزی،
1) ا بن حجر عسقلانی به نقل از شیوخ خود، این حدیث را روایت کرده که: «ایمان، اقرار به زبان است»، ولی او متهم به جعل این حدیث است و کسی آن را روایت نکرده مگر این که آن را از او سرقت کرده و او نخستین کسی میباشد که این حدیث را آورده است؛ بنگرید به تهذیب التهذیب، ج 6، ص 321.
2) تاریخ بغداد، ج6، صص 107 و 109.
3) تاریخ بغداد، ج 6، ص 108؛ میزان الاعتدال، ج 1، ص 38؛ تهذیب التهذیب، ج1، ص130.
4) تاریخ بغداد، ج 6، صص 107 و 109.
5) او به سبب شیرینیِ گفتارش به «سکّری» ملقّب شده نه به سبب آن که شکرفروش بود. بنگرید به میزان الاعتدال، ج4، ص 54؛ تهذیب التهذیب ج 9، ص 487؛ شذرات الذهب، ج1، ص264.
درگذشته به سال یکصد و شصت و هشت یا پیش از آن است(1). ا بن سعد میگوید(2): «او قدیمی بوده است»، و مقصود او از این سخن چنین است که او از سالخوردگان بوده و در دوران حکومت اموی سالیان بسیار زیسته و در حکومت بنیعبّاس نیز حدود سی و پنج سال زندگی کرده است. ابوحاتم رازی میگوید: «در خراسان دو شیخ از مرجئه بودهاند که مورد وثوق به شمار میآمدهاند؛ یکی ابوحمزه سکری و دیگری ابراهیم بن طهمان».
سکری به مرتکبان کبایر و گنهکاران(3)امید عفو و بخشش میداد و میان عمل و ایمان جدایی قایل نبود. او در دیار خود، شیخ حدیث و فضیلت و عبادت بود(4). برخی از علمای شهر در وضع او تردید کردند و گمان کردند که او سنّی است و وی را از سلف صالح [تعبیری است برای اهل سنّت] به شمار آوردند و طرفداری او از مرجئه را نفی کردند. علی بن حسن بن شقیق مروزی میگوید(5): «از عبداللّه بن مبارک درباره امامانی پرسیدند که بدیشان اقتدا میشود؟ او ابوبکر و عمر را نام برد تا آن که به ابوحمزه رسید در حالی که ابوحمزه هنوز زنده بود».
1) بنگرید به شرح حال او در طبقات ا بن سعد، ج 7، ص 371؛ طبقات خلیفة بن خیّاط، ص841؛ التاریخ الکبیر، ج 1، ص 34؛ الجرح و التعدیل، ج 4، ص81؛ میزان الاعتدال، ج4، ص53؛ البدایة و النهایة فی التاریخ، ج 10، ص 150؛ تهذیب التهذیب، ج9، ص486؛ تقریب التهذیب، ج2، ص212؛ النجوم الزاهرة، ج2، ص 56؛ شذرات الذهب، ج1، ص264.
2) طبقات ا بن سعد، ج 6، ص108.
3) یکی از مفاهیم ارجاء، دادن امید و رجاست؛ بنگرید به الملل و النحل، ج1، ص125.
4) شذرات الذهب، ج1، ص264.
5) تهذیب التهذیب، ج 9، ص487.
یحیی بن اکثم تمیمی مروزی میگوید(1): «از ا بن مبارک درباره «اتباع» پرسش شد؟ او گفت: اتباع، همان است که حسین بن واقد و ابوحمزه بر آن بودهاند». علی بن حسن بن شقیق مروزی میگوید(2): «به ا بن مبارک گفته شد؟ جماعت کیاناند؟ گفت: محمّد بن ثابت، حسین بن واقد و ابوحمزه سکری». احمد بن شبویه خُزاعی مروزی میگوید(3): «نشانهای از ارجاء در آنها یافت نمیشد».
روش جَهم بن صَفوان
جهم بن صفوان(1)سمرقندی(2)، رئیس فرقههای جهمیّه و گمانهپرداز آنهاست. اخبارِ به جامانده از او اندک است. او وضعیّتهای مختلف زندگیاش را به گونهای کافی و استوار ترسیم نکرده است و از همینرو بیشتر زندگی او پوشیده و ناشناخته مانده، همان گونه که سخن گفتن پیرامون زندگی او شکلی از انگارهزنی و ترجیح است و تنها استثنای آن، دوره پایانی زندگی اوست که نمودی آشکار و روشن دارد، زیرا بیشتر اخبار آن حفظ و روایت شده است.
توضیح آن این که آنچه از اخبار مربوط بدو نقل شده از چگونگی تولّد و رشدش پرده برنمیدارد، و گمان میرود که او به کوفه و در میان وابستگانش از بنیراسبِ ازد وارد میشده است، و در همان جا جعد بن درهم(3)را دیدار کرد و از او درس آموخت(4)، و چه بسا او را در پایان سده
1) درباره شرح حال و باقیمانده اخبار او بنگرید به تاریخ طبری، ج7، صص330، 331، 335؛ الکامل فی التاریخ، ج5، صص342، 343، 345؛ میزان الاعتدال، ج 1، ص426؛ البدایة و النهایة فی التاریخ، ج 9، ص 350 و ج 10، ص 26؛ لسان المیزان، ج 2، ص142.
2) میزان الاعتدال، ج 1، ص 426؛ لسان المیزان، ج 2، ص 142.
3) بنگرید به انساب الاشراف، نسخه خطی، ج 2، ص 241 و ج3، صص 100 و 101؛ تاریخ طبری، ج 6، ص 591؛ تاریخ الموصل، ص 63؛ الفهرست، ص 472؛ الفرق بین الفرق، صص17، 167؛ الکامل فی التاریخ، ج 5، صص 264 و 429، تاریخالاسلام، ج 4، ص 239؛ میزان الاعتدال، ج 1، ص 399؛ سرح العیون فی شرح رسالة ا بن زیدون، ص 293؛ البدایة و النهایة فی التاریخ، ج 9، ص 350؛ لسان المیزان، ج 2، ص 105؛ شذرات الذهب، ج 1، ص 169.
4) البدایة و النهایة فی التاریخ، ج 9، ص 350.
اوّل دیدار کرده باشد، زیرا جعد در آن هنگام در کوفه بوده است و دانشمند بزرگی به شمار میآمده(1)، و شاید او را در آغاز سده دوم دیده باشد، و این پس از زمانی بود که جعد اعتقاد به مخلوق بودن قرآن و نفی صفات الهی را آشکار کرده بود. هشام بن عبدالملک با او سخن گفت و بدینسان او از دمشق به کوفه گریخت و رو به سوی کوفه آورد. در آنجا خالد بن عبداللّه قسری بدو دست یافت و به قتلش رساند و پس از آن به چهارمیخش کشید(2).
سپس جهم به خراسان منتقل شد «و در بلخ اقامت گزید و به همراه سلیمان در مسجد او نماز میگزارد و همسنگ یکدیگر بودند تا آن که به تِرْمِذ تبعید شد»(3)، او در آن جا جایگزین شد و اعتقاد خود را در آنجا آشکار ساخت(4)، و شاید از همین رو بدان جا منتسب شد و ترمذیش نامیدند(5). او سخنوری گشاده زبان بود(6)و بحّاثی زبانآور، لذا توانست دل مردم ترمذ را نسبت به باور خود نرم گرداند، چنان که دل مردم سرخس به سوی او نرم شد و همچنان تا پایان روزگار بنیامیه بر باور او استوار بودند، سپس ابراهیم بن طهمان هروی آنها را به سوی عقیده به ارجاء کشاند(7)، و باور او در نهاوند انتشار یافت و مردم آن تا آغاز سده پنجم بر
آن استوار بودند، سپس اسماعیل بن ابراهیم بن کبوس شیرازی به سوی ایشان بیامد و آنها را به مذهب اشعری فراخواند و گروهی از ایشان او را پذیرفتند و با اهل سنّت همدست گشتند(1).
در آنچه از اخبار جهم بن صفوان نقل شده، پیرامون تاریخ پیوند او با حارث بن سُریج تمیمی توضیحی یافت نمیشود. بلکه تنها به جلوداران صفوف خواصّ و معتمدان او در سال یکصد و بیست و هشت پرداخته میشود. جهم در طول غیبت حارث از خراسان و ماندگار شدن او در سرزمین ترک پیوسته از این دیار، مطرود و برکنار بود. آنچه موجب ترجیح پیوند استوار میان آن دو میشود، این است که آن دو در تبعیدگاه با یکدیگر دیدار کردهاند و هم را شناختهاند. آنها سپس جداجدا به مروشاهجان بازگشتند و این پس از زمانی بود که یزید بن ولید بن عبدالملک از حارث درگذشت و در سال یکصد و بیست و شش به او اجازه داد تا به خراسان بازگردد، زیرا جهم از آن دسته یاران حارث نبود که از سرزمین ترک به مروشاهجان آمدند(2)، و دور مینماید که آن دو پس از بازگشت حارث به مروشاهجان در سال یکصد و بیست و هفت یکدیگر را دیده، دوستی برقرار کرده باشند. چه، شناخت ناگهانی به جهم فرصت نمیداد در نزد حارث جایگاه والایی بیابد و در دعوتش منزلت برجستهای را برای او رقم نمیزد.
جهم در انقلاب حارث علیه نصر بن سیّار لیثی، سهمی فراوان
داشت. او کاتب و وزیر حارث بود(1). او در اردوی حارث خطبه میخواند(2). او شیوه حارث و دعوت او در عمل به کتاب خدا و سنّت پیامبر صلیاللهعلیهوآله(3)را برای مردم باز میگفت. او داوری بود که به هنگام اتّفاقنظر حارث و نصر در حکم دو داور میان آنها از سوی حارث به داوری برگزیده شد. او و مقاتل بن حیّان نبطیّ چنین داوری کردند که نصر از فرمانروایی کنار بکشد و امور به گونهای شورایی میان مسلمانان اداره شود(4). او سپس به همراه حارث و جدیع بن علی کرمانی ازدی به جنگ با نصر پرداخت و نصر او را به اسارت گرفت. نصر، سلم بن احوز مازنی تمیمی را مأمور قتل جهم کرد و او جهم را گردن بزد، زیرا یمنیه را علیه مضریه یاری و پشتیبانی کرده بود. مدائنی میگوید(5): «هنگامی که جهم بن صفوان، جلودار جهمیه، اسیر شد، به سلم گفت: میان من و پسرت، پیمانی نه چندان استوار در میان است. او گفت: او را نزیبد که به پیمان خود وفا کند و اگر هم چنین کند، من تو را امان ندهم. اگر همه ستارگان آسمان را در
جامه خود گردآوری و عیسی بن مریم نزد من گواهی به بیگناهی تو دهد، رهایی نخواهی یافت. به خدا سوگند، اگر در شکمم باشی، آن را خواهم
1) لسان المیزان، ج 2، ص 142.
2) تاریخ طبری، ج 7، ص 331.
3) تاریخ طبری، ج 7، ص 330؛ الکامل فی التاریخ، ج 5، ص 342؛ البدایة و النهایة فی التاریخ، ج 10، ص 26.
4) تاریخ طبری، ج 7، ص 331؛ الکامل فی التاریخ، ج 5، ص 343؛ البدایه و النهایة فی التاریخ، ج 10، ص 26.
5) تاریخ طبری، ج 7، ص 335، الکامل فی التاریخ؛ ج 5، ص 344، البدایة و النهایة فی التاریخ، ج 10، ص 27، لسان المیزان، ج 2، ص 142.
شکافت تا تو را بکشم. به خدا سوگند، یمنیه بیش از آنچه تو علیه ما کردی نکردند و به عَبْدَرَّبِه بن سیسن دستور قتل او را داد».
اعتقاد جهم بن صفوان
اعتقاد و باور جهم بن صفوان از گردباد آسیب برکنار مانده است(1). او
برخی از طرفداران مرجئه ناب را با این سخن که ایمان، همان آگاهی از خداوند متعال است در پی خود کشاند. اشعری میگوید(2): «باور منحصر به فرد جهم این است که ایمان، تنها آگاهی از خدا و کفر، تنها جهل نسبت به خداست. او در این باور، زیادهروی فراوان کرد، چه، گمان داشت کسی که خدا را شناخت و سپس به زبان، او را انکار کرد، این انکار به حقیقت ایمان او زیان نمیرساند، زیرا شناخت، ثابت است و با انکار منتفی نمیشود. شهرستانی میگوید(3): «جهم با این سخن بر معتزله افزونی یافت که میگوید: هر که شناخت یافت و سپس با زبان انکار کرد، با این انکار کفر نورزیده است، زیرا آگاهی و شناخت با انکار از میان نمیرود و او همچنان مؤمن است». به او نسبت میدهند که در تعریف ایمان،
شطحیات بسیار میگفت و به این بسنده نمیکرد که ایمان، تنها تصدیق قلبی است بلکه باور او چنین بود که هر کس از سرِ دل ایمان آورَد و سپس شرک هویدا سازد و یا یهودیت و مسیحیت آشکار کند، اینها همه او را از ایمان بیرون نمیبَرد! او میگوید(1): «ایمان، پیمانی قلبی است و اگر مؤمنی بیهیچ تقیّهای با زبان خود، کفر اعلان کند و بت پرستد و در سرزمین اسلام به یهودیت یا مسیحیت تعهّد داشته باشد و صلیب را عبادت کند و در سرزمین اسلام، تثلیث را آشکار سازد و برهمین حال بمیرد، او همچنان مؤمنی است با ایمانی کامل نزد خداوند عزّوجّل، دوستدار مقام کبریایی و اهل فردوس»!
او مرجئه ناب را با این سخن در پیِ خود کشاند که ایمان نَه فزونی میگیرد و نَه کاستی میپذیرد و مؤمنان، همه در ایمان یکسانند. او میگوید(2): «ایمان، پاره پاره نمیشود یعنی به پیمان و سخن و کردار تقسیم نمیگردد و مؤمنان در داشتن ایمان بر یکدیگر برتری نمییابند و ایمان پیامبران و ایمان امّت بر یک سبک و سیاق است، زیرا معارف بر یکدیگر فضیلتی ندارند».
او در این که انسان مجبور و بیاختیار است، از جبریه ناب پیروی میکرد. اشعری میگوید(3): «از باورهای منحصر به فرد جهم این است که در حقیقت، هیچ فعلی برای کسی نیست مگر برای خداوند یکتا و تنها
فاعل اوست و افعال مردم از روی مجاز بدیشان نسبت داده میشود، چنان که گفته میشود: درخت حرکت کرد، فلک چرخید و خورشید غروب کرد، و در حقیقت، این خداوند سبحان است که با درخت و فلک و خورشید، چنین میکند، جز این که خداوند، نیرویی به انسان بخشیده است که فعل در پرتو آن صورت میپذیرد و برای او اراده فعل و اختیار جداگانهای برای انجام آن آفریده است، چنان که طول را آفریده است و آدمی در پرتو آن طول مییابد و رنگ را آفریده است که با آن رنگ میپذیرد و رنگین میشود». او میگوید(1): «ثواب و عقاب، جبر است، چنان که همه افعال از سرِ جبر است و هرگاه جبر ثابت شود، پس تکلیف نیز جبر خواهد بود».
جهم در اعتقاد به مخلوق بودن قرآن با قدریه همسو بود. بغدادی میگوید(2): «او همچنان که قدریه معتقد است، به حدوث کلام اللّه قایل بود، در حالی که خداوند به این معنا متکلّم نامیده نمیشود». او این اعتقاد را از جَعد بن درهم آموخته بود. ا بن اثیر میگوید(3): «جهم این اعتقاد را از جعد بن درهم گرفته است و جعد از ابان بن سمعان و ابان از طالوت، خواهر زاده لبید بن اعصم و داماد او و طالوت از لبید بن اعصم یهودی که پیامبر صلیاللهعلیهوآله را افسون کرد. لبید، تورات را مخلوق میدانست و
نخستین کسی که در اینباره کتابی نگاشت طالوت بود. او کافری بود که کفر خویش را هویدا میساخت».
جهم در نفی صفات الهی نیز با آنها همسو بود. اشعری میگوید(1): «از او روایت شده که گفته: «من نمیگویم خداوند سبحان «شئ» است زیرا این مانندکردن خداست به اشیا. او میگفت: علم خداوند سبحان، محدَث است و گفته نمیشود: خداوند پیوسته نسبت به اشیا پیش از وجود یافتن آنها آگاه است». بغدادی نظر او را در نفی صفات الهی توضیح میدهد و میگوید(2): «او گمان کرده است که علم خداوند متعال، حادث است، او از توصیف خداوند به «شئ» یا «حیّ» یا «عالم» یا «مُرید» بودن خودداری میکند. او میگوید: خداوند را به وصفی توصیف نمیکنم که بتوان آن را به دیگری اطلاق کرد؛ اوصافی همچون: «شئ»، «موجود»، «حیّ»، «عالم»، «مرید» و نظایر آن، و او را به «قادر»، «مُوجد»، «فاعل»، «خالق»، «مُحیی» و «مُمیت» توصیف میکنم، زیرا این اوصاف به خداوند یکتا اختصاص دارد».
شهرستانی میگوید(3): «او در نفی صفات ازلی با معتزله همسو بود و افزون بر آن نیز اعتقاداتی داشت که از آن جمله است: روا نیست خداوند تبارک به صفتی موصوف گردد که خلقش با آن توصیف میشود، زیرا آن به تشبیه منجر میگردد، و لذا «حیّ» و «عالم» بودن خدا را نفی و «قادر» و «فاعل» و «خالق» بودن او را اثبات میکند، زیرا چیزی به داشتن «قدرت»
و «فعل» و «خلق» توصیف نمیشود، و از آن جمله است اثبات علوم نوظهور از سوی او برای خداوند تبارک تعالی که در جایگاهی قرار ندارد. جهم میگوید: جایز نیست چیزی پیش از خلقش دانسته آید، زیرا اگر از چیزی آگاهی حاصل گردد و سپس آفریده شود آیا علم او برآنچه بوده باقی میماند یا باقی نمیماند؟ او میگوید: اگر باقی بماند که آن جهل است، زیرا علم به این که چیزی بزودی موجود میشود غیر از علم به چیزی است که وجود یافته، و اگر باقی نماند، در حقیقت تغییر پذیرفته و تغییرپذیر، آفریدهای است که قدیم نیست».
احتمال دارد جعد بن درهم در این دو مسأله از سخن یهودیان بهره برده باشد، زیرا آنها در سخن گفتن پیرامون مخلوق بودن تورات و نفی صفات، پیشینه داشتند و در این دو مقوله آثار معروفی هم به جای نهاده بودند(1)، و بیشتر پژوهشگران، اتّفاقنظر دارند که غیلان دمشقی قَدری(2)، در آرای خود پیرامون مخلوق بودن قرآن و نفی صفات و آزادی اراده انسان، از منابع یهودی و مسیحی و یونانی الهام گرفته است(3).
1) الملل و النحل، ج 1، صص 193 و 198؛ ضحیالاسلام، ج 1، ص 335.
2) بنگرید به شرح حال او در تاریخ الکبیر، ج 4، ص 102؛ المعارف، ص 484؛ الجرح و التعدیل، ج 3، ص 54؛ فضل الاعتزال و طبقات المعتزله، ص 76 و 229؛ مقالات الاسلامیین، ج 1، ص 200؛ تاریخ دمشق نسخه خطی، ج 14، ورقه نود؛ تاریخالاسلام، ج 4، ص 289؛ میزان الاعتدال، ج 3، ص 338؛ سرح العیون فی شرح رسالة بن زیدون، ص 289؛ طبقات المعتزله، ص25؛ لسان العرب، ج 4، ص 454.
3) تاریخ الفلسفة فیالاسلام، ص 49؛ فلسفة التفکیر الدینی بینالاسلام و المسیحیة، ص319؛ الفکر العربی و مکانته فی التاریخ، ص 100؛ علوم الیونان و سبل انتقالها الی العرب، صص194، 195، 196؛ تاریخ الادب العربی، ج 1، ص 256؛ کنیسة مدینهاللّه انطاکیة العظمی، ج 2، ص 69؛ تاریخ العرب مطوّل، ج 1، ص 314؛ تاریخ سوریة و لبنان و فلسطین، ج 2، ص 85؛ الحیاة العلمیة فی الشام فی القرنین الاوّل والثانی للهجرة، ص 15. اگرچه احمد بن امین اشاره میکند که یهودیان و مسیحیان نخستین کسانی هستند که درباره مخلوق بودن تورات و نفی صفات و قضا و قدر سخن گفتهاند و مسلمانان پس از آمیزش با آنها در این مسائل از آنها اطّلاعات به دست آوردهاند بنگرید به فجرالاسلام، ص 286 و ضحیالاسلام، ج 1، صص 334 و 335 ولی نظر ترجیحی او این است که سخن گفتن پیرامون قضا و قدر، نخست از سوی خود مسلمانان بوده زیرا در قرآن کریم آیاتی آمده که ظاهر حکایت از جبر دارد و آیاتی که بر اختیار دلالت میکند و احادیث فراوانی در دست است. که پیرامون قضا و قدر سخن گفتهاند. نظر ترجیحی او این نیز هست که اعتقاد به قضا و قدر تقریباً در همه ادیان دیده میشود. (بنگرید به ضحیالاسلام، ج1، ص345).
اشعری(1)و بغدادی(2)گفتهاند که جهم بن صفوان میگفت: بهشت و دوزخ از میان میروند و ماندنی نیستند. شهرستانی نظر او در اینباره را چنین تفصیل میدهد(3): «این اعتقاد او افزون بر معتزله است که میگوید: جنبش بهشتیان منقطع میشود و بهشت و دوزخ پس از وارد شدن اهل آن و لذّت بردن بهشتیان از نعم بهشتی و درد دوزخیان از آتش آن، از میان میروند، زیرا جنبشی تصوّر نمیشود که ابدی باشد؛ چنان که جنبشی تصوّر نمیشود که ازلی باشد. او این سخن پرودگار: «خالدینَ فیها»(4)را
بدون حقیقت خلود، حمل بر مبالغه و تأکید میکند، چنان که گفته میشود: خداوند، سلطنت فلانی را جاودان بدارد. او در منقطع شدن این دو به این آیه شریفه استشهاد میکند: «خالدینَ فیها مادامتِ السَّماواتُ والارضُ الاّ ماشاءَ رَبُّکَ»(5). این آیه شامل شرط و استثنایی است، در حالی
که خلود و ابدیت نَه شرط میپذیرد و نَه استثنا». او به سبب تنزیه مقام ربوبی و توحید پروردگار یکتا قایل به فنای بهشت و دوزخ شده است تا با این بیان ثابت کرده باشد که خداوند موجود است بیآن که چیزی همراهش باشد چنان که موجود بوده است بیهیچ همراهی»(1).
اشعری میگوید(2): «جهم قایل به امر به معروف و نهی از منکر بود».
یادداشتها
اعتقاد جهم بن صفوان آمیختهای از آرای مرجئه، جبریه و قدریه بود، لیکن زیادهروی او در اعتقاد به جبر در اعمال و رفتار، همان عاملی بود که برخی از قدما او را در جرگه «جبریه ناب»(1)به شمار آورند، و موجب شد او را به «تعطیل محض»(2)نسبت دهند، زیرا جبر در کارها مشهوترین اصلی به شمار میآید که اعتقاد او را از دیگر اعتقادات جدا میکند، زیرا سخنی از خوارج نرسیده است که دلالت بر آن داشته باشد که ایشان در اعمال بندگان، غور کرده باشند و نظری در این باره از آنها در دست نیست(3). قدریه میگفتند: آدمی افعال خود را با توان خویش میآفریند و با ارادهاش به انجام آن میپردازد و لذا به این نام نامیده شدهاند، زیرا اعتقاد به قَدَر، مهمترین اصولی است که اعتقاد آنها بر محور آن قرار دارد. نظر اهل سنّت حدّ وسط نظر جبریه و قدریه بود(4)، چه، اعتقاد داشتند که: «بنده عملش را کسب میکند و خداوند سبحان، آفریننده کسب اوست».
سلفیان بزرگترین مخالفان او بودند(1)و او را «گمراه بدعتگذار»(2)توصیف میکردند و اهل سنت در همه کژراهههایی که داشت، کافرش میشمردند و قدریه او را به سبب این اعتقاد که خداوند متعال آفریننده اعمال بندگان است، به کفر نسبت میدادند(3).
اگر جهم بن صفوان از جبریه ناب بود، از طرفداران و پشتیبانان حکومت اموی میبود، زیرا خلفای اموی به نحله جبر گرایش داشتند و دیدگاه خود پیرامون امامت و حکومت موروثی را بر پایه آن بنیان مینهادند و گمان میکردند که خداوند، خلافت را بدیشان ارمغان کرده آنها را اوصیای مردم بر زمین قرار داده است و چنین ادّعا میکردند که خلافت آنها قضای الهی است و مردم را در خلافت آنها اختیاری نیست(4). لذا زمامداران با پیروان این آیین بنرمی و سازگاری رفتار میکردند و در مسؤلیتها و امارتها به کارشان میگماردند و جوایز و هدایای ارزنده بدیشان میدادند.
به نظر میرسد او به مرجئه جبریه، بیشتر تعلّق دارد، زیرا در اعمال به جبر و در ایمان به ارجا اعتقاد داشت(5)
از این نظر مذهب ارجا در خراسان به یک واکنش اخلاقی در برابر اسلام صوری که همان دین حکومت عربیان آن روزگار بود، بیشتر شباهت داشت؛ حکومتی که با پیروی از نظام استوار بر بیدادگری با هدف جمعآوری مالیاتها و گرفتن حقوق گمرکی، بر نابرابری میان همه شهروندان دینی پا میفشرد. بنگرید به السیادة العربیة، صص 67 - 66.
، لیکن ارجای او به این مفهوم1) الملل و النحل، ج 1، ص 81.
2) میزان الاعتدال، ج 1، ص 426؛ لسان المیزان، ج 2، ص142.
3) الفرق بین الفرق، ص 128.
4) رسائل جاحظ، سند وبی، ص 90؛ تاریخ طبری، ج 5، ص 238، ج 7، صص 219 و 224؛ العقد الفرید، ج 4، ص 112؛ الامامة والسیاسة، ج 1، صص 183 و 187 و 191 و 203 و 204؛ شرح نهج البلاغه، ج 15، ص 255.
5) وان فلوتن میگوید: «جهم معتقد بود که اسلام صحیح و ایمان حقیقی یکی هستند، و طبیعی است که چنین عقیدهای طرفدارانش را وامیدارد که فرایض عملی اسلام را ناچیز شمارند و مسؤلیتهای فردی در برابر پیرامون خودش را بالاتر از انجام دادن فرایض قرآنی بدانند.
بود که عمل پس از ایمان مطرح است در حالی که ارجای آنها به مفهوم دادن امید به مرتکبان گناه کبیره بود، چراکه او از دشمنان سرسخت و سختگیر بنیامیه به شمار میرفت. بغدادی میگوید(1): «جهم با همه
گمراهیهایی که بیان کردیم، سلاح به دست میگرفت و با حکومت به ستیز میپرداخت». پیشتر گفتیم که جهم با حارث بن سُریج تمیمی پیوندی نزدیک داشت و مشهورترین و درخشانترین چهره و نیرومندترین و استوارترین انقلابی مرجئه جبریه در خراسان در روزگار بنیامیّه به شمار میآمد. نیز گفته آمد که او با نصر بن سیّار لیثی به جنگ برخاست و به اسارت گرفته شد و سلم بن احوز مازنی تمیمی به سال صد و بیست و هشت او را اعدام کرد.
اگرچه جهم بن صفوان با اعتقاد به آزادی اراده انسان، از اعتقاد قَدَریها فاصله گرفت ولی در مخلوق بودن قرآن و نفی صفات الهی و امر به معروف و نهی از منکر با آنها همسویی داشت. دیدگاههای او در این دو مسأله از ارزش تاریخی فراوانی برخوردار است، زیرا او از نخستین کسانی بود که پیرامون این دو مهم به اظهارنظر و استدلال پرداخت. در بیان آرا و استدلالهایش متون گوناگون از وی به یادگار مانده، در حالی که سخنان و
1) الفرق بین الفرق، ص 128.
دلایل غیلان دمشقی از میان رفته است(1)، چراکه معتزله از افکار او بهره گرفتند و به گسترش آن پرداختند و رنگ فلسفی بدان بخشیدند و دو اصل از اصول پنجگانه خود را برآن استوار کردند، زیرا مخلوق بودن قرآن و نفی صفات الهی یکی از اصول پنجگانه آنهاست که در میان آنها با نام توحید و تنزیه شناخته شده است(2)، و امر به معروف و نهی از منکر، اصل دیگری از اصول پنجگانه آنهاست که به همان نامی نامیده میشود که جهم آن را به کار میبرد(3). این اصل از اصول مشترک میان همه مسلمانان است(4).
برخی از معتزله این باور را از او ستاندهاند که بهشت و دوزخ از میان میروند و نابود میشوند. شهرستانی به نقل از ابوهذیل حمدان بن علاّف که فرقه هذلیّه از معتزله بدو منسوب است، نقل میکند(5): «او با ده قاعده، از همگنان خود جدا میشود که از جمله آنهاست اعتقاد به این که حرکت و جنبش دوزخیان و بهشتیان از میان میرود و آنها رو به سوی ایستاییِ پیوسته همراه با خاموشی دارند و لذات اهل فردوس در همین سکون برای آنها گرد میآید، چنان که آلام اهل دوزخ نیز در همین سکون
1) پیرامون این دو اصل و دیگر اصول معتزله از نگاه غیلان دمشقی بنگرید به کتابهای فصل الاعتزال و طبقات المعتزله، ص 230؛ الانتصار و الرد علیا بن الراوندی الملحد، ص93؛ طبقات المعتزله، ص 25.
2) مقالات الاسلامیین، ج 1، ص 215؛ الفرق بین الفرق، ص 68؛ الملل و النحل، ج 1، ص49؛ ضحیالاسلام، ج 3، ص 22.
3) مقالات الاسلامیین، ج 1، ص 311؛ ضحیالاسلام، ج 3، ص65.
4) ضحیالاسلام، ج 3، ص 64.
5) الملل و النحل، ج 1، ص 54.
برای آنها فراهم میشود، و این به نحله جهم، بسیار نزدیک است، زیرا او به فنای بهشت و دوزخ حکم کرده است».
پایان
مرجئه در خراسان همچون دیگر سرزمینها در روزگار بنیامیه رخ نمود و شمار فراوانی از مردم و علمای خراسان که بیشترینه ایشان از مرجئه جبریه و کمترینه آنها از مرجئه ناب بودند، بدان گرویدند، زیرا خراسان محیط مناسبی برای انتشار و پخش نحله مرجئه ناب نبود، چه، مشکلات سیاسی، اجتماعی و مالی ریشه دارِ به ارث مانده خود را داشت و این مشکلات، توجّه فراوان و پرشتابی را اقتضا میکرد و هیچ نیرنگ و درنگی را برنمیتافت و حلّ آنها تصمیمات عادلانه قاطعی را میطلبید، و مرجئه ناب شایستگی این مهم را نداشت، چراکه اعتقادات سیاسی ایشان تلفیقی و نارسا بود و صاحبان این باور، اشخاصی سازشگر و بیطرف و حتّی دودل و ناسازگار بودند. مؤّر بودن عمل از ایمان در نگاه آنها، ایشان را به احتیاط نسبت به پرداختن به کارهای بندگان و مشخّص کردن موضع آنها در برابر این اعمال و چشم پوشیدن از حکم خدایی برآنها تا روز رستخیز کشاند. دوری جستن آنها از انتقاد به روش بنیامیه و کارگزاران ایشان و خودداری از یادآور شدن مخالفت برخی از آنها با احکام اسلام، تقریباً به معنای پذیرفتن بنیامیه و خشنودی از آنها و یاری ایشان است.
لیکن خراسان محیطی بود آماده شکوفایی نحله مرجئه جبریه، زیرا اصول سیاسی آنها، انقلابی و آگاهانه بود و دارندگان آن اشخاصی
مخالف و درگیر و بلکه مبارز و رزمنده بودند. پیوند میان عمل و ایمان از نگاه آنها توجّه به کارهای افراد و محاسبه عملکرد ایشان را به ارمغان میآورد. آنها در مسائل کاملاً روشن اظهارنظر میکردند ولی از پرداختن به مسائل پیچیده و درهم خودداری میورزیدند. آنها پیرامون شرایط خراسان و مشکلات مختلف آن از آگاهی کاملی برخوردار بودند و لذا متعرّض آن میشدند و در حلّ آنها به کارگزارانشان اندرز خالصانه میدادند، و اگر در قانع کردن آنها نسبت به خطرهای این مشکلات ناتوان میماندند و نمیتوانستند آنها را برای اصلاح به حرکت وادارند، بر ایشان و بنیامیه خروج میکردند، و بسیاری از تازیان و وابستگان خراسان بدیشان میپیوستند، و ایشان به همراه این عدّه در راه براندازی ستمگری نسبت به خویش و برپا کردن عدالت میان خود به ستیز بر میخاستند. آنها خودکامگی بنیامیه در حکومت و سلطنت موروثی ایشان را تقبیح میکردند، و خواهان خلافتی شورایی بودند که شایستگان این امّت آن را عهدهدار گردند. آنها جدایی میان مسلمانان عرب و عجم را نمیپذیرفتند و خواهان همسانی در جایگاه اجتماعی و سیاسی ایشان بودند و در امور کشوری و لشکری از آنها یاری میجستند. آنها به اختلاف درآمدهای مالی میان تازیان و موالی (وابستگان) معترض بودند و آنها را به رفتاری یکسان میخواندند و حذف جزیه از عجمهای مسلمان را میخواستند و وجوب پرداخت آن از سوی اهل ذمّه را طلب میکردند.
اهداف اصلاحی - اسلامی جهمیه با اهداف مرجئه جبریه، نزدیکی بسیار داشت و مهمترین گواه آن، این است که جهم بن صفوان سمرقندی به جبهه حارث بن سریج تمیمی، جلودار مرجئه جبریه و بزرگترین
انقلابی خراسان درآمد و دبیر و وزیر او شد. او اصول حارث را تبلیغ میکرد و دیگران را به یاریاش فرا میخواند و پیروان وی از جهمیه کسانی بودند که به حارث پیوستند و در کنار او نبرد کردند.
بدین ترتیب، مرجئه جبریه و جهمیه خراسان در پایان دوران حکومت اموی به امور مربوط به خلافت و کسانی که باید عهدهدار آن میشدند و نیز چگونگی انتخاب آنها میپرداختند و به امور سیاسی توجّه داشتند و بیشترین توان فکری و عملی خود را صرف آن میکردند، چنان که شرایط خاصّ خراسان در این زمینه اثری ژرف داشت.
نامنامه
آ
آمل، 51
الف
ابان، 81
ابانبن سمعان، 81
ابراهیمبن طهمان، 70، 71، 76
ابراهیمبن طَهمان هَروی، 69
ابراهیم تیمی، 17
ابراهیم نخعی، 24
ابن ابی الحدید، 8
ابن ابی حاتم رازی، 8
ابن ابی عَمرَّطه، 40
ابن ابی عَمرَّطه کِندی، 39
ابن اثیر، 8، 81
ابن جریر طبری، 41
ابن حجر عسقلانی، 8، 20، 70
ابن حزم، 8
ابن خلّکان، 8
ابن سریج تمیمی، 32
ابن سعد، 8، 14، 15، 17، 18، 19، 20، 21، 22، 24، 33، 34، 71
ابن عبدالبرّ، 8
ابن عبدربّه، 8
ابن عساکر، 8، 25
ابن قُتَیبه، 8، 33
ابن کثیر، 8، 64
ابن ماجه، 7، 13، 15
ابن مرتضی، 8
ابن نباته مصری، 8
ابوالفرج اصفهانی، 8، 34
ابوبکر، 71
ابوبکره، 19، 24
ابوبکرة نُفَیعبن حارث ثقفی، 18
ابوجعفر عیسی، 68
ابوجعفر عیسیبن جرز، 68
ابوحمزه محمدبن میمون سُکری مروزی، 70
ابوداود، 7، 13، 14، 56
ابورجاء عبداللّهبن واقد هروی، 70
ابوسلامانبن سعد، 49
ابوصیدا، 40، 41
ابوصیدا صالحبن طریف، 40
ابوعبدالرحمن سُلَمی، 24
ابوعمربن عبدالبرّ، 24
ابوفاطمه ازدی، 40، 52
ابوقتاده، 18
ابونعیم اصبهانی، 8
ابوهذیل حمدانبن علاّف، 89
احمدبن حنبل، 7، 13
احمدبن شبویه خُزاعی مروزی، 72
اختیار، 13، 29، 38، 50، 51، 58، 80، 81، 83
ارجاء، 13، 27، 30، 35، 70، 71، 76
ازد، 8، 32، 34، 40، 42، 47، 52، 53، 54، 55، 75، 78، 86
اَزد بلخی مروزی بصری بغدادی، 31
ازدیان، 43، 56
اسامه، 17
اسامهبن زید، 17، 24
اسامهبن زیدبن حارثه کلبی، 16
اسد، 8، 15، 17، 18، 19، 20، 22، 25، 47، 48، 49، 50، 52، 53، 54، 62
اسدبن عبداللّه قسری، 51
اسروشنه، 55
اسماعیلبن ابراهیمبن کبوس شیرازی، 77
اسماعیلبن عقبه، 40
اشحیذ، 40
اشرس، 39، 40، 41، 42
اشرسبن ابی عمرّطه، 40
اَشرسبن عبداللّه سُلَمی، 41
اشعری، 8، 79، 80، 82، 84
اَلوف، 57
امالمؤمنین، 15
امّ المؤمنین، 22
امّ بکر، 57
اموی، 7، 31، 68، 69، 71، 87
انصار، 15، 16، 22، 24
اهل ذمّه، 65
اهل سنّت، 77، 86، 87
ایمان، 13، 22، 24، 27، 28، 29، 31، 34، 37، 38، 46، 66، 67، 70، 71، 79، 80، 87، 88، 91، 92
اَیمنبن خُریم اسدی، 22
ب
باب الحدید، 54
بخارا، 41، 54
بخاراخذاه، 57
بخاری، 7، 8، 13، 40
بِشربن جُرموز ضبّی، 40، 52، 58، 63، 64
بشربن زنبور ازدی، 40
بصره، 49
بغدادی، 8، 69، 81، 82، 88
بکر، 48
بکربن وائل، 55
بکری، 48
بلاذری، 8
بلخ، 42، 51، 52، 53، 54، 76
بنوتمیم، 58
بنی امیه، 22، 31، 52، 64
بنیامیه، 27، 32، 34، 37، 46، 48، 49، 50، 52، 59، 66، 68، 76، 88، 91، 92
بنیامیّه، 29، 31، 41، 69
بنی بَرْزَی، 53
بنیتمیم، 43، 55، 59
بنی راسب، 70، 75
بنی ضبّه، 40
بنیعباس، 66، 67، 68، 71
بنی عَدیّ، 18
بنی مروان، 52
بنی نزار، 48، 49
بیان عنبری، 40
بیکَنْد، 41
پ
پیامبر، 13، 15، 16، 18، 19، 22، 24، 27، 37، 56، 63، 78، 80، 81
ت
تازیان، 92
تاشکند، 54، 55
تبوشکان، 53، 62
تجیبیبن ضیعة المریّ، 42
تخارستان، 52، 53، 54، 60
تخارستان علیا، 53
ترک، 22، 26، 28، 52، 53، 55، 56، 62، 77
ترکان، 41، 68
ترکها، 53، 54
ترمذ، 51، 52، 76
ترمذی، 7، 14
تغلب، 53
تمیم، 42، 47، 54، 59، 62، 64، 69
تمیمیان، 43، 55
تورات، 81، 83
ث
ثابتبن قُطنه، 35
ثابتبن قُطنه اَزدی، 34
ثابت قُطنه، 37، 38، 39، 41
ج
جبر، 13، 29، 30، 81، 83، 86، 87
جبریه، 34، 35، 37، 38، 39، 41، 42، 46، 49، 50، 63، 64، 66، 69، 80، 86، 87
جُدیعبن علی کرمانی، 56
جدیعبن علی کرمانی ازدی، 53
جعد، 76، 81
جعدبن درهم، 75، 81، 83
جلودرانی، 53
جمل، 20، 28
جنیدبن عبدالرحمن، 51
جوزجان، 42، 54
جوزجانی، 33
جهم، 75، 76، 77، 78، 79، 80، 81، 82، 83، 84، 85، 86، 87، 88، 89
جهمبن صفوان، 61، 70، 77، 79
جهمبن صفوان سمرقندی، 75، 92
جهمیه، 7، 9، 75، 78، 92، 93
جهمیه خراسان، 93
جهمیه معطّله، 70
جیحون، 47، 51، 52، 53
ح
حارث، 41، 42، 43، 46، 47، 48، 49، 50، 51، 52، 53، 54، 55، 56، 57، 58، 59، 60، 61، 62، 63، 64، 65، 67، 68، 77، 78، 93
حارثبن سریج، 46
حارثبن سریج تمیمی، 41، 48، 54، 67، 77، 88، 92
حجیربن ربیع، 18
حرمله، 17
حسینبن واقد، 72
حکومت اموی، 93
حمص، 54
حمیدبن هلال، 18
خ
خارجهبن مُصعَب ضُبعی خاقان، 53، 54
خالدِ، 48، 49، 50
خالدبن عبداللّه قسری، 47، 49، 76
خالدبن عبداللّه نحوی، 40
خالدبن عبداللّه هجری، 51
خالدبن عبیداللّهبن حبیب عدوی، 62
خُتّل، 52، 53
خراسان، 7، 31، 32، 34، 35، 39، 41، 42، 43، 46، 47، 48، 50، 51، 54، 56، 64، 65، 66، 68، 69، 71، 76، 77، 87، 88، 91، 92، 93
خُریمبن اخرم اسدی، 20
خلیفهبن خیّاط، 8، 17، 19، 20، 34، 71
خوارج، 13، 27، 28، 29، 36، 38، 70، 86
د
دمشق، 8، 25، 54، 59، 76، 83
ذ
ذَهَبی، 8، 24
ر
ربعی، 56، 59
ربعیان، 51، 56
ربیعبن عمران تمیمی، 40
ربیعه، 54، 60
رضا، 24، 42، 50، 60
رضای آل محمّد، 50، 67
رقّه، 20، 25، 83
رود بلخ، 62
رود جیحون، 54
رود چچن، 54
ز
زبیر، 15، 22
زمّ، 52
زیدبن اسلم عَدَویّ، 15، 21
زیدیان، 49
زیدیه، 48، 50
س
سرخسی، 33
سَبَل، 52، 83
سرخس، 70، 76
سعد، 15، 24، 69
سعدبن ابی وقّاص زهری، 14
سعدبن مالک، 17، 24
سُغد، 40، 41
سفیانبن عیینه، 70
سلامبن مسکین اَزدی بصری، 21
سلمبن احوز مازنی تمیمی، 78، 88
سلیمان، 32، 60، 76
سمرقند، 39، 40، 52، 53، 54، 55، 60
سنان اعرابی سُلمی، 52
سنّی، 71
سیف مازنی، 21
ش
شام، 45، 47، 51
شهرستانی، 8، 32، 79، 82، 84، 89
شیرازی، 8
شیعه، 27، 48، 50
شیعیان، 13، 28، 29
ص
صفّین، 16، 20، 22، 23، 24، 26
ط
طالقان، 42
طبری، 8، 20، 32، 39، 41، 42، 43، 47، 48، 50، 51، 52، 53، 54، 55، 57، 58، 59، 60، 61، 62، 63، 64، 65، 68، 69، 77، 78، 87
طلحه، 15، 22
ع
عاصم، 42، 43، 47، 48، 51
عاصمبن عبداللّه هلالی، 42، 47، 51، 65
عامربن قشیر خجندی، 40
عایشه، 22
عبّاسی، 31
عبّاسیان، 50، 67
عبدالجبّار عدوی، 62
عبدالرحمنبن نعیم غامدی، 51
عبدالسلامبن صالح قرشیّ
عبدالعزیز دوریّ، 9
عبداللّهبن بسطام، 41
عبداللّهبن عمر، 21، 24، 25
عبداللّهبن عمربن خطّاب، 21
عبداللّهبن عمربن عبدالعزیز، 57
عبداللّهبن مبارک، 71
عَبْدَرَّبِهبن سیسن، 79
عثمان، 16، 19، 20، 24، 25، 26، 28، 35، 36، 37، 38
عثمانبن عفّان، 13، 14، 21
عثمانبن عفان، 25
عجم، 39، 92
عراق، 34، 39، 47، 50
عرب، 40، 46، 53، 55، 56، 57
عربیان، 66، 67، 69
علویان، 50، 51
علی، 14، 15، 17، 20، 22، 24، 26، 28، 35، 36، 37، 38، 72، 78، 89
علیبن ابی طالب، 24
علیبن حسنبن شقیق مروزی، 71
علیبن خشرم مروزی، 24
عمّان، 9
عمر، 15، 18، 21، 22، 71
عمرانبن حُصَین، 17، 18
عمرانبن فضل ازدی، 62
عمیرهبن سعد شیبانی، 40
عیسیبن مریم، 78
غ
غیلان دمشقی، 89
غیلان دمشقی قَدری، 83
ف
فاراب، 55، 56
فاریاب، 42
فرغانه، 55
فلسطین، 23، 54، 83
ق
قاسم شیبانی، 40
قبایل عرب، 64
قَدَر، 7، 30، 38، 49، 82، 83، 86
قدریه، 81، 86، 87
قَدَریها، 88
قرآن، 24، 40، 76، 81، 83، 88، 89
قضاعه، 49
قنَّسْرین، 54
قیسیان، 42
ک
کافر، 15، 27، 28، 29
کرمانی، 53، 56، 58، 59، 60، 61، 62، 63، 64، 66، 68
کشّ، 25، 51، 55، 63
کفر، 13، 27، 31، 38، 41، 79، 80، 87
کمیت، 50
کمیتبن زید اسدی کوفی، 48
کورصول ترکی، 54
کوفه، 49، 51، 75، 76
ل
لبیدبن اعصم، 81
م
ماوراءالنهر، 60
مجشِّربن مزاحم سلمی، 40
محمّد، 27، 56
محمّدبن ثابت، 72
محمّدبن حارث، 57
محمّدبن مسلمه، 15، 16، 24
مدائنی، 78
مذهب اشعری، 77
مرجئه، 7، 9، 13، 25، 26، 27، 28، 29، 30، 31، 33، 34، 35، 37، 38، 39، 41، 43، 46، 70، 71، 86، 91
مرجئه جبریه، 49، 87
مرجئه جبریه، 35، 37، 38، 41، 42، 50، 63، 64، 66، 69، 88، 91، 92
مرجئه جبریه، 93
مرجئه ناب، 35، 38، 79، 80
مرو، 8، 24، 28، 31، 42، 48، 58، 68، 72
مروانبن محمّد، 58
مرو رُوذ، 51
مروشاهجان، 32، 42، 43، 46، 49، 51، 55، 56، 57، 58، 61، 62، 64، 67، 77
مسروق، 24
مسعودی، 8
مسلم، 7، 13، 19
مسلمانان، 16، 25، 26، 36، 38، 39، 40، 46، 61
مسلمانان عرب، 92
مسیحیت، 80
مشرکان، 22، 36، 52، 61
مضریان، 51، 56، 61، 62، 63، 64، 65، 66، 69
مضریه، 62، 78
معاویه، 14، 15، 16، 19، 20، 23
معاویهبن ابی سفیان، 22
معتزله، 79، 82، 84، 89
مغیرهبن شعبه جهضمی و معاذبن جبله، 60
مقاتلبن حیّان، 61
مقاتلبن حیّان نبطیّ، 78
مقاتلبن حیّان نبطی بلخی، 60
مقاتلبن سلیمان، 31، 32
مقاتلبن سلیمان بلخی، 60
منصور، 56
موالی، 47، 54، 55، 56، 65، 66، 67، 68
موالی (وابستگان)، 92
مهاجران، 16، 22
ن
نجد، 49
نُخد، 42
نصر، 32، 46، 54، 55، 56، 57، 58، 59، 60، 61، 62، 65، 68، 78
نصربن سیّار، 41، 42، 43، 46، 65
نصربن سیّار لیثی، 32، 54، 64، 68، 78، 88
نصربن مزاحم، 23
نهاوند، 77
نیشابور، 42، 51، 62، 68، 69
و
وابستگان خراسان، 92
وَرَغْسَر، 52
وکیعبن جرّاح رُؤسی، 24
ولیدبن عُقبه، 19، 20
ه
هَروی، 70
هانی، 40، 41
هذلیّه، 89
هشامبن عبدالملک، 39، 42، 43، 47، 76
هیثم، 52
هیثم شیبانی، 52
ی
یحییبن اکثم تمیمی مروزی، 72
یحییبن حصین بَجَلیّ، 14
یحییبن نعیم شیبانی، 51
یزیدبن عبدالملک، 39، 58
یزیدبن مهلَّب، 39
یزیدبن ولیدبن عبدالملک، 56، 77
یزید نحوی، 62
یمن، 22، 23، 60
یمنی، 56، 59
یمنیان، 51، 56، 62، 63، 64، 65، 66، 69
یمنیه، 78، 79
یهودیت، 80