ghaemiyeh.com
سرشناسه : حاجیمحمدی، اکبر
عنوان و نام پدیدآور : مدرس وارسته و بینادل: آیهالله حاجشیخ هاشم قزوینی/ اکبر حاجیمحمدی، فرشید نوروزی.
مشخصات نشر : مشهد: بنیاد پژوهشهای اسلامی، ۱۳۸۳.
مشخصات ظاهری : ۵۵ ص.: نمونه..مس ۲۱/۵ × ۱۱؛
شابک : ۱۵۰۰۰ ریال
وضعیت فهرست نویسی : فیپا
یادداشت : کتابنامه به صورت زیرنویس.
موضوع : مدرسقزوینی، هاشم، ۱۲۷۰ - ۱۳۳۹ -- سرگذشتنامه.
موضوع : مجتهدان و علما -- ایران-- سرگذشتنامه.
شناسه افزوده : نوروزی، فرشید
شناسه افزوده : بنیاد پژوهشهای اسلامی.
رده بندی کنگره : BP۵۵/۳/م۳۴۷ح۲
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۹۹۸
شماره کتابشناسی ملی : م۸۲-۱۵۴۷۲
مدرس وارسته و بینادل
آیتاللّه حاج شیخ هاشم قزوینی
اکبر حاجیمحمدی - فرشید نوروزی
ویراستار: اصغر ارشاد سرابی
چاپ دوم 1385
1500 نسخه
قیمت: 1500 ریال
چاپ وصحافی : مؤسسه چاپ آستان قدس رضوی
حق چاپ محفوظ است
مراکز پخش
بنیاد پژوهشهای اسلامی، تلفن و دورنگار مشهد: 2230803 ، قم: 7733029
صندوق پستی (مشهد) 366 - 91735
شرکت بهنشر، دفتر مرکزی (مشهد) تلفن 7 - 8511136، دورنگار 8515560
Web Site: www.islamic-rf.org E-mail:info@islamic-rf.org
مقدمه ··· 7
موقعیت علمی قزوین ··· 8
تولد و زادگاه ··· 8
تحصیلات و استادان ··· 9
علاقه و احترام به استادان ··· 10
شاگردان شیخ ···
11
نکاتی از روش تدریس ··· 13
1 - بیان روان ··· 13
2 - توصیههای اخلاقی در حین تدریس ··· 16
3 - تربیت علمی طلاب ··· 16
4 - عشق به دانشپژوهان علوم دینی ··· 20
5 - فنای در علم ··· 21
مبارزه سیاسی ··· 26
قیام مسجد گوهرشاد و نقش مدرس قزوینی در آن ··· 27
ویژگیهای اخلاقی ··· 31
1 - توجه به خانواده ··· 31
2 - آزاد مردی و مناعت طبع ··· 32
3 - شجاعت ··· 33
4 - بیرغبتی به دنیا ··· 35
5 - سعه صدر و توجّه به مقتضیات زمان ··· 37
کرامات ··· 38
عروج ملکوتی ··· 47
در رثای مرحوم آیت اللّه مدرّس قزوینی ··· 49
مقدمه
یادآوری و مطالعه زندگانی بزرگان و علما الگویی مناسب برای نسل جوان ماست. هیچ کدام از مکاتب و ملل از نظر دارا بودن الگوهای برجسته و اسوههای دینی و تربیتی همچون دین اسلام و امت مسلمان نبوده و نخواهد بود. از افتخارات اسلام خصوصا مکتب شیعه، پرورش چهرههای بالنده و الگوست.
بررسی شرح حال علمایی که پرچمدار اسلام ناب محمدی صلیاللهعلیهوآلهبودهاند برای همگان ضروری است و آشنایی با فراز و نشیب زندگی آنان و پی بردن به رمز و راز موفقیت آنها در مسیر کمال و رشد بسیار سازنده است و میتواند سرمشقی مناسب برای همگان باشد.
نوشتن شرح حال علما و چهرههای برجسته و
شخصیتهای علمی که از افتخارات ما به شمار میآیند برآورنده نیاز جوانانی است که میخواهند در مسیر زندگی اسلامی گام بردارند. در این راستا تصمیم گرفتیم شرح حال زندگی مرحوم آیت اللّه شیخ هاشم قزوینی از شخصیتهای علمی و سیاسی کشور را که در عصر پهلوی میزیست و از
استادان مقام معظم رهبری بوده است به رشته تحریر درآوریم.
قزوین دارای مفاخری همچون آیت اللّه سید موسی زرآبادی، آیتاللّه شیخ مجتبی قزوینی، علامه رفیعی قزوینی، شهید رجایی، شهید عباس بابایی، آزاده سرافراز مرحوم حجتالاسلام والمسلمین سید علی اکبر ابوترابی است. از جمله مفاخر این شهر، فقیه بزرگ، و مربّی گرانقدر، آیت اللّه شیخ هاشم قزوینی رحمهاللهاست که همچون ستارهای درخشان به مدت چهل سال در آسمان فقه، اصول، عرفان، اخلاق و ادب حوزه علمیه خراسان درخشید و به تربیت بزرگانی چون آیتاللّه سید علی خامنهای، رهبر معظم انقلاب اسلامی توفیق یافت.
مرحوم آیت اللّه حاج شیخ هاشم مدرس قزوینی، در سال 1270 ش در روستای «قلعه هاشمخان»(1)قزوین، در خانوادهای کشاورز دیده به جهان گشود. وی از دوران کودکی، با محبت و عشق به اهل بیت علیهمالسلامتربیت و رشد یافت، به طوری که عمل به واجبات و پرهیز از محرمات را از همان دوران مراعات میکرد.
1) امروزه به «شهرک مدرس» معروف است.
به نقل استاد محمدرضا حکیمی مقدمات و ادبیات را در قزوین فرا گرفت و پس از تکمیل ادبیات عرب، نزد استادان ادبیات، در محضر استادان قزوین، که در رأس آنان «حاج ملاعلی طارمی» و «آخوند ملا علیاکبر» بودند، سطوح عالیه فقه و اصول را خواند و در همین شهرستان فلسفه اشراق و مشّاء را نزد مرحوم آیتاللّه حاج سید موسی زرآبادی قزوینی آموخت.
آنگاه برای تکمیل مدارج عالیه استنباط به اصفهان عزیمت کرد و در آنجا نزد مرحوم «کلباسی» و «فشارکی» به کسب علم پرداخت و پس از شش سال اقامت به قزوین بازگشت.
طی این مدت، وصف حوزه علمیه مشهد را - که در آن دوران سرآمد مجامع علمی به شمار میآمد - شنید و طبع دانشپژوهَش، او را به مهاجرت به این سامان مایل ساخت و به شوق وصول به این کانون معرفت، بار سفر بست. در مشهد از محضر آیات حاج آقا حسین قمی و میرزا محمد آقازاده خراسانی - فرزند آخوند ملا محمدکاظم خراسانی، صاحب کفایه - کسب کمال نمود و از دو استاد اخیر به اجازه اجتهاد مفتخر گردید و همین اجازه از طرف آیت اللّه العظمی سید ابوالحسن اصفهانی به توقیع «صدر عن اهله و وقع فی محله» موشّح گردید.(1)و پس از بازگشت از عراق با
1) محمدرضا حکیمی، مکتب تفکیک، ضمیمه تاریخ و فرهنگ معاصر. ویژهنامه 1، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، 1373 ش / 1414 ق، ص 230.
مهاجرت آیتاللّه میرزا مهدی اصفهانی به مشهد در سال 1340 ق(1)، مدتی نیز از محضر ایشان بهره برد و مبانی اصولی میرزا نایینی را از ایشان فرا گرفت.
به سبب آن که استاد در شکلگیری شخصیت علمی و معنوی شاگرد نقش اساسی دارد، در اسلام سفارش بسیار شده است که احترام آنان حفظ شود. مرحوم حاج شیخ هاشم نیز مانند بسیاری از عالمان، به استادان خود احترام فراوان میگذاشت و به آنان علاقه وافر داشت.
نامهای از ایشان در دست است که در سال 1362 ق به استادش حضرت آیتاللّه میرزا مهدی اصفهانی نوشتهاند(2)که نامه را با عبارت: «بِاَبِی اَنْتَ وَ اُمّی»؛ «پدر و مادرم فدای تو باد!» آغاز میکند و پس از اظهار ارادت فراوان مینویسد:
«دعاگو قبل از عید نوروز به سمت عتبات حرکت کرده بودم، لذا از تشریف فرمایی جناب عالی به طرف تهران مطلع نشده، بعد از مراجعت هم به فاصله چند روزی به مشهد حرکت نموده، در میامی، مطلع شدم که در تهران توقف دارید. در هر صورت میل دارم که بقیه عمر در خدمت شما صرف شود و فعلاً متحیّرم که چه باید شود. آیا جناب عالی
میل دارید تهران بمانید یا در عتبات متوقف خواهید شد و یا مراجعت خواهید فرمود، و علی فرض اخیر، چه مقدار در تهران خواهید بود؟ اگر مدت زیاد است همانجا خدمت برسم. علی کلّ حال خوب است مخلص را از حال تحیّر خارج فرمایید.»
در پایانِ نامه مینویسد:
«اگر امری، نهیی و خدمتی باشد به ارجاع آن سر افرازم فرمایید. و استدعا دارم که به دستخط شریف هر چه زودتر از حالات خودتان مرقوم و قلب افسرده و پژمرده دعاگو را روح تازه و حیات نوین بخشید.»(1)
مرحوم آیتاللّه حاج شیخ هاشم قزوینی قبل از حادثه گوهرشاد و پس از سقوط رضاشاه و احیای مجدّد حوزه مشهد، یکی از بهترین مدرسان سطوح عالی، کفایه، رسائل
و مکاسب بود. در دوران حضور پربرکت چهل ساله مدرس قزوینی در مشهد مقدس، شخصیتهای بسیاری از محضر وی بهره بردهاند.
به نقل از استاد واعظزاده خراسانی، شاید بیش از هزار طلبه در مدت مدید تدریس او از درس وی استفاده کردند.(2)
از شاگردان مرحوم حاج شیخ هاشم میتوان به شخصیتهای زیر اشاره کرد:
1- آیت اللّه العظمی خامنهای
2- شهید آیت اللّه سعیدی
3- آیت اللّه العظمی صالحی مازندرانی
4- آیت اللّه خزعلی
5- مرحوم آیتاللّه میرزا حسنعلی مروارید
6- آیت اللّه واعظ زاده خراسانی
7- مرحوم آیت اللّه میرزا جواد آقا تهرانی
8- آیت اللّه سید جواد سبزواری
9- آیت اللّه شمس
10- آیت اللّه لنگرودی
11- آیت اللّه محمد باقر ملکی
12- آیت اللّه میرزا محمد انواری
13- آیت اللّه واعظ طبسی
14- آیت اللّه حاج میرزا مهدی نوغانی
15- آیتاللّه عبدالجواد غرویان، امام جمعه نیشابور
16- استاد محمدرضا حکیمی
17- حجتالاسلام والمسلمین استاد محمدکاظم مدیر شانهچی
18- استاد محمد تقی شریعتی مزینانی
19- حجتالاسلام والمسلمین محمد شریف رازی
20- حجتالاسلام والمسلمین سید علیرضا قدّوسی
21- حجتالاسلام والمسلمین دکتر سید جواد مصطفوی
22- استاد محمد باقر بهبودی
23- دکتر محمد جعفر جعفری لنگرودی
24- دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی
25- دکتر عبد الجواد فلاطوری
26- شهید حسین آستانه پرست
27- مرحوم حاج علی اصغر عابدزاده(1)
28- استاد شاعر، مرحوم ذبیح اللّه صاحبکار
مدرس قزوینی از بیانی روان برخوردار بود.
به نوشته استاد محمد رضا حکیمی وی «در بیان مطالب علمی و عمیق، با روانی و سلاست، نمونه بود. گویی کلمات و جملات مانند جویباری نرم و تند از دهان او سیلان مییافت.»(2)
آیت اللّه خزعلی نیز میگوید:
«... در بیان به قدری روان و سلیس بود که مشکلی در مکاسب و کفایه برای انسان باقی نمیماند...»(3)
او به نوشته استاد محمدرضا حکیمی «نمونه برجسته یک عالم دینی و یک روحانی اسلامی واقعی بود؛ مردی خردمند، وارسته، متواضع، هوشیار، متعهد، شجاع، روشنبین و بیزار از عوامفریبی و انحطاط پراکنی و ارتجاع گرایی.»
«او از بزرگان مدرسان عصر حاضر، از مردان وارسته در مدرسه نواب بود. به تدریس فقه و اصول میپرداخت و عده بسیاری از محضر ایشان استفاده میکردند و از افاداتش بهرهمند میشدند. اخیرا عدهای از مؤمنان از وی درخواست کرده بودند تا در حرم مبارک حضرت امام رضا علیهالسلاماقامه جماعت کند، و او نماز را در آنجا اقامه میکرد و عدهای از مؤمنین به وی اقتدا میکردند».(1)
رهبر معظم انقلاب اسلامی نیز در توصیف ابعاد شخصیت استاد فرزانهاش میفرماید:
«پس از اینکه شرح لمعه را تمام کردم، رفتم درس مکاسب
و رسائل مرحوم آیت اللّه شیخ هاشم قزوینی که از شاگردان
مرحوم آقا میرزا مهدی اصفهانی و اهل ریاضت و مدرس درجه یک مشهد و بسیار مرد محترم و ملاّ و معروف در بین خواص مشهد، مرد آزاده و روشن ضمیر بود. به خصوص در نزد اهل علم، ایشان مرد ملاّ و جامع و خوش بیان بودند؛ به طوری که من در نجف و در قم که اغلب درسهای آنجا را رفتم کسی به خوش بیانی ایشان ندیدم. بخش عمده درس
1) تاریخ علمای خراسان، ص 15.
رسائل و مکاسب و کفایه را پیش ایشان خواندم... یک مدتی هم درس خارج حاج شیخ هاشم قزوینی رفتم؛ یعنی ایشان با اصرار خود ما یک درس خارج اصول شروع کرد. مرحوم شیخ هاشم با بحث وسیع، همه اقوال را نقل میکرد و بعد رد میکرد.»(1)
به نقل از استاد واعظزاده خراسانی، «او مردی روشنفکر، با تقوا و بسیار خوشبیان بود، اما از مردم عادی منزوی بود و تنها طلاب حوزه او را میشناختند. او در عین حال مرد انقلابی بود، اما زمانه به وی مجال عرضه وجود نداد»(2).
شاگرد برجسته دیگر وی آیت اللّه صالحی مازندرانی میگوید:
«من در سال 1333 ش وارد مشهد شدم تا درس سطوح عالیه را ادامه دهم. در آن زمان عالمانی بزرگ در مشهد بودند و صاحب مقامات عالی علمی و معنوی بودند. در این فکر بودم که علما را آزمایش و اختیار کنم که کجا باید زانو بزنم. اولین بار که در درس شیخ هاشم شرکت کردم بلا تأمل و بلا درنگ درس ایشان برای من مقبول واقع شد. ایشان بیان سلیس و روانی داشت و من تا الآن به مثل
1) مرجعیت آیتاللّه العظمی خامنهای از دیدگاه فقها و بزرگان، تهیه و تنظیم: دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم، شانزدهم آذر 1373 / سوم رجب 1415 ق؛ زندگینامه مقام معظم رهبری، ص 31.
2) مجله حوزه، شماره 43 - 44، فروردین - تیر 1370، ویژه سیامین سال درگذشت آیت اللّه العظمی بروجردی ، دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم، ص 202.
ایشان کسی را ندیدهام، به طوری که سنگینترین و سختترین مطالب را به گونهای ساده بیان میکرد که معروف بود میگفتند که ایشان مسائل علمی را از علمیت میاندازد، به قدری آن را آسان و روان بیان میکرد.»(1)
حاج شیخ هاشم قزوینی از هر گونه غرور و خودپسندی به دور بود، به طوری که همواره همه را به کار نیک و اخلاق خوب دعوت میکرد.
آیت اللّه صالحی مازندرانی بیان میکند:
«شیخ هاشم از اخلاق بسیار عالی برخوردار بود، به طوری که ما را تحت تأثیر قرار میداد. ایشان همیشه ما را به اخلاق خوب و پسندیده سفارش میکرد. وقتی که در سر درس مسائل اخلاقی عنوان میکردند همه شروع به ضجّه و گریه میکردند و واقعا طوفان به پا میکرد، به گونهای که گاهی درس تعطیل میشد.»(2)
یکی از ویژگیهای مدرس قزوینی تربیت طلبه و دلسوزی برای آنان بود.
دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی از شاگردان آیت اللّه
قزوینی در این باره مینویسد:
«... لازم به یادآوری است که در زندگی من، بعد از پدرم... چند نفر بودهاند که بیشترین تأثیر را داشتهاند و یکی از مهمترین ایشان، مرحوم آیتاللّه حاج شیخ هاشم قزوینی است، که علاوه بر «فقه و اصول» عملاً به ما آموخت که از تنگنظریهای قرون وسطایی به درآییم، و در یادگیری و دانش اندوزی مرزهای تعصب را بشکنیم.
... ذهن باز و خاطر تند و تیز او و حاضر جوابیاش در میان استادان عصر بیمانند بود... غالبا در مباحث فقهی و اصولی مثالهایی از مسائل روز میآورد، تا از کلیشه شدن ذهن طالبان علم جلوگیری کند.»(1)
آیت اللّه خزعلی نیز در این باره میگوید:
«... شبها وقتی درس استاد به پایان میرسید، هنگام برگشت، مسیرمان یکی بود. میآمدیم بازارچه حاج آقاجان، ایشان میرفتند تَپُل (تهِپلِ) محلّه، من میرفتم کوچه حمام باغ. جوانی بود و شبهات گاهی پیش میآمد. در بین راه من شبهاتم را میگفتم. این مرد با یک دنیا حلم، شروع میکرد صحبت کردن، یک وقت کنار پیاده رو میایستاد. مردم دارند رفت و آمد میکنند. گفتم: من از این شبهات میترسم. با دست اشاره کرد و گفت: «نترس، نترس کلهای که در او شبهه نباشد، کدوست، کدوست»، کله باید توش شبهه بیاید و حل شود، خدا به تو
1) مکتب تفکیک، ص232
عنایت کرده و به تو شبهه را القا میکند تا تو شبهه را دفع کنی، خلاصه میایستاد کنار خیابان، جواب مرا میداد.
یعنی من دلسوز طلبه هستم. میبینم یک طلبه سؤال و اشکالی دارد نمیگویم اینجا مَدرَس است، اینجا منزل است، اینجا پیاده رو است، من هستم و مغز.
من آنجا یافتم ایشان از پدر هم مهربانتر است.»(1)
مرحوم حجت الاسلام و المسلمین استاد کاظم مدیر شانهچی درباره تدریس شیخ هاشم قزوینی میگوید:
«... در قسمت سطوح عالیه (رسائل، مکاسب و کفایه) از محضر مرحوم آقای شیخ هاشم قزوینی که از اساتید مبرّز حوزه علمیه مشهد بلکه سراسر ایران بودند، فیض بردم و شاید هستههای اولیه حوزه علمیه مشهد پس از تجدید، همان تلامذه مجلس درس ایشان بودند که پس از رکود حوزه در زمان پهلوی به واسطه وجود امثال ایشان بارور شد.
ایشان با اصرار زیادِ ما در مشهد ماندند و تدریس رسائل، مکاسب و کفایه را شروع کردند و در ادامه آن پس از اتمام سطوح عالیه از ایشان خواهش کردیم که بحث خارج فقه و اصول را هم بگویند. البته ایشان بحث خارج را مدتی قبل برای عدّه معدودی از بازماندگان حوزه سابق مشهد شروع کرده بودند که بعد از آن رسمیتر شد.»(2)
در جای دیگر استاد مرحوم مدیر شانهچی چنین میگوید:
«... بعد مرحوم حاج شیخ هاشم قزوینی که از مدرسین عالیقدر مشهد قبل از تعطیل حوزه بودند و به وسیله رضاشاه تبعید شده و در قزوین به سر میبردند، سفری به مشهد کردند و با توصیه مرحوم آیت اللّه آمیرزا مهدی اصفهانی که از مجتهدین وارسته و زهاد مشهد بودند و شاگردان بزرگی تربیت کردند، خدمت حاج شیخ رفتیم و از ایشان تقاضای ماندن در مشهد و تجدید درس در حوزه را کردیم. ایشان هم پذیرفتند و برای اولین مرحله دروس سطوح عالیه یعنی رسائل و مکاسب شیخ انصاری و کفایهالاصول را برای چند نفر از ما که طلاب جدید حوزه محسوب میشدیم و چند نفر از بقایای طلاب سابق تدریس کردند که اینجانب به هر سه درس ایشان - غیر از مقداری از اول کفایه که بعدا نزد مرحوم حاج میرزا علی اکبر نوقانی خواندم - حاضر میشدیم. بعد هم از محضر ایشان تقاضای درس خارج نمودیم که یک دوره اصول و چند بحث از فقه را از درس پرفیض آن مرحوم استفاده بردیم...»(1)
کیهان فرهنگی، سال چهارم، شماره 5 ، 1366 ش؛ یادمان مرحوم استاد کاظم مدیر شانهچی، ص7.
«... در سال 1337 ش دانشکده الهیات در مشهد افتتاح شد، مرحوم دکتر فیاض که جزو فضلای اسبق حوزه علمیه
1) میراث ماندگار، چاپ دوم: مؤسسه کیهان، پاییز 1369، ص 57؛ مجله
مشهد و در ادبیات فارسی و عربی صاحب نظر و کم نظیر بود، برای این مهم مأموریت یافت.
ایشان شنیده بودند که میشود از بعضی مدرسین حوزه برای به راه انداختن دانشکده استفاده کرد که به دنبال این فکر به سراغ بنده و چند نفر از دوستانمان آمدند و برای تدریس در دانشکده دعوت کردند.
اینجانب با استشاره از بعضی اساتیدمان، امر و فتوای صریح مرحوم حاج شیخ هاشم قزوینی به لزوم مشارکت و دست اندر کار بودن در این سنگر علمی را شنیدم و عهدهدار تدریس فقه در دانشکده مزبور شدم»(1).
مرحوم شیخ هاشم عاشق درس بود و تا روز آخر یا ماقبل آخر زندگیاش درس میگفت. استاد محمدرضا حکیمی در این مورد مینویسد:
«...این مربّی گرانقدر، صبحهایزود - آن هم در زمستانهای سرد مشهد - پیاده به راه میافتاد و برای تدریس حاضر میشد، در مَدرَس مدرسه نواب، بر روی فرشهای حصیری مندرس، بدونوسیله گرمکن... و در عین حال با چه علاقه و نشاطی درس میگفت و ادای تکلیف میکرد و به پرورش طلاب همت میگماشت.
طلاب نیز با شوقی وافر در آن درسها حاضر میشدند:
1) میراث ماندگار، ص 57؛ مجله کیهان فرهنگی، سال چهارم، شماره 5 ، 1366 ش ؛ یادمان مرحوم استاد کاظم مدیر شانهچی، ص7.
خارج اصول، سطح کفایه، مکاسب، رسائل...
... قامت رسا و هیکل درشت و چهره پر هیبت و نگاه بسیار نافذش مانع از آن نبود که انسان با او احساس پیوستگی کند و قلب خود را از محبت سرشار بیند.
تصور میکنم ما طلبهها را خیلی دوست میداشت، چون ما طلبهها نیز او را خیلی دوست میداشتیم.
بجز لحظاتی که درس میگفت، سکوت عمیق، وقار سنگین و قیافه پر معنی و با تأملش انسان را خود به خود به تأمل وا میداشت و به عمقها میبرد.»(1)
و آیتاللّه خزعلی میگوید:
«... اگر طلبهای بر اثر کسالت در درسی حاضر نمیشد ایشان میرفت به عیادت وی. طلبه میگفت: متأسفم، مریضم، نمیتوانم در درس کفایه شرکت کنم.
آیت اللّه شیخ هاشم به طلبه میفرمود: «طوری نیست، در ایام تعطیلی میآیم و درس شما را میگویم» . میآمد حجره فلان طلبه و درس را به او میگفت: با یک دنیا صفا و مهر...
از ویژگیهای حاج شیخ هاشم قزوینی فنای در علم بوده است. در این باره در کتاب مکتب تفکیک استاد حکیمی چنین میخوانیم:
«... و یکی از احوال بسیار ژرف او در طلب علم،
1) مکتب تفکیک، ص 348.
واقعهای است از دوران تحصیل و طلبگی وی در اصفهان، در سال قحطی، که به هنگام مباحثه با استاد جلال الدین همایی که در آن وقت از طلاب اصفهان بوده است اتفاق میافتد. این واقعه را استاد همایی در مجلسی که در «دار الفنون» برای بزرگداشت آیت اللّه العظمی بروجردی از سوی فرهنگیان و دانشگاهیان برگزار میگردد نقل میکنند. پس از سالها از نقل آن به وسیله استاد همایی، روزی بنده با دو سه تن از دوستان و آشنایان به خدمت استاد همایی رسیدیم،(1)موضوع را به یاد ایشان آوردم و خواستم که نقل کنند تا از زبان خودشان شنیده باشیم، نقل کردند. استاد دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی نیز واقعه را با واسطه شنیدهاند و آن را مرقوم داشتهاند، چون به یقین چنین احوالی از چنان بزرگانی برای طلاب جوان و دانشجویان - و چه بسا برای همه - سودمند و سازنده است و نشاندهنده فنای طالب علمی در طلب علم است و تصویرگر چهره یک طلبه واقعی است که بعدها عالمی گرانقدر میشود، آن «مرقوم» را در این اوراق میآورم:
«هم در آن ایام که استاد ما، مرحوم آیت اللّه حاج شیخ هاشم قزوینی درگذشت،(2)و به مناسبت بزرگداشت
1) روز پنجشنبه، 11 فروردین 1356؛ و از جمله آن دوستان، آقای دکتر محمد خوانساری بودند.
2) آیت اللّه استاد، حاج شیخ هاشم مدرس قزوینی ولادت: 20 خرداد 1270 ش در تاریخ 23 مهرماه 1339 ش، در مشهد مقدس درگذشت... آیت اللّه العظمی بروجردی در تاریخ 10 فروردین 1340 ش فوت کردند و مراسم بزرگداشت ایشان در دارالفنون ظاهرا به مناسبت چهلم بوده است.
خاطره مرحوم آیت اللّه بروجردی(1)مجلسی در دارالفنون
تهران برگزار شد، در آن مجلس شادروان استاد جلال الدین همایی سخنرانی کرد. سخنان استاد همایی از رادیوی ایران پخش شد، دوستانی که خود شنیده بودند برای من چنین نقل کردند: به تواتر شنیدم که استاد همایی، بعد از خواندن خطبهای و... از شیوه تحصیلات قدما و دشواریهایی که بر سر راه ایشان بود یاد کرد. در آن میان خاطرهای از حال و روزگار خویش به هنگام تحصیل در مدارس قدیم آورد که:
«در اصفهان به سال مجاعه که یکی از آن «قحط سالهای دمشقی» بود و مردم، پیر و جوان و زن و مرد، از گرسنگی، خیل خیل میمردند، من و شماری اندک از طلاب مدرسه نیماوَرْد (یا مدرسهای دیگر که استاد همایی نامش را یاد کرد و من اکنون به یاد ندارم) با گرسنگی و قحطی همچنان دست و پنجه نرم میکردیم، و نستوه در کار تحصیل علم کوشا بودیم. چنان مستغرق در جمال معنی و لذات حاصل از کسب معرفت بودیم که گویی در پیرامون ما هیچ اتفاقی نیفتاده است.
گذران ایام تحصیل را با کمترین سد جوعی به شیوه اصحاب صُفّه، شبی را به روز میآوردیم و روزی را به شب...
1) آیت اللّه استاد، حاج شیخ هاشم مدرس قزوینی ولادت: 20 خرداد 1270 ش در تاریخ 23 مهرماه 1339 ش.
یک روز در ضمن مباحثه با رفیق همدرسم - که طلبه برجستهای از اهل قزوین بود - متوجه شدم که ناگهان حالش دگرگون شد و تشنجی به او دست داد و بیهوش افتاده و به حالت غش درآمد، میدانستم که هیچ بیماری و دردی ندارد، در کمال سلامت و نشاط جوانی است، دردش از گرسنگی است که آن را از من نیز پنهان میکند. بهناچار با شتاب از جای برخاستم. هر چه در گوشه و کنار طاق و رواق مدرسه و ذهن و ضمیرم بود گشتم که وجهی حاصل کنم و از آن راه لقمه نانی برای او فراهم آورم، به هیچ روی حاصل نشد، که همه در کمال فقر و قناعت میزیستیم و هر کس هر چه داشت، از کتابهای غیر درسی گرفته تا لوازم زندگی، در روزهای گذشته، همه را فروخته بود. دیگر چیزی در بساط باقی نبود. به ناگزیر خود را به خیابانی که در نزدیکی آن مدرسه بود رساندم، به تعبیر بیهقی، همچون متحیری و غمناکی میگشتم و چشمم به هیچ چیز نمیافتاد که بتوان سدّ جوع کرد.
از پس جست و جوی بسیار و نومیدی، ناگهان در گوشه خیابان چشمم به چند برگ کاهوی گل آلود افتاد، که از قضای روزگار در آنجا افتاده بود. گویی هنوز کسی از خیل گرسنگان شهر آن را ندیده بود. آن چند برگ کاهوی گلآلود را همچون مائدهای بهشتی که از آسمان فرود آمده باشد، از زمین برداشتم، آن را در جوی آب شستم، خود را به کنار آن دوست رساندم، همچنان بیهوش افتاده بود. دیدم رنگ رخسارهاش از فرط گرسنگی زرد شده است. از
آثار حیات نفسی هنوز باقی است که به دشواری صدای آمد و رفتنش را میتوان شنید. اندکی از آن برگهای کاهو در دهانش نهادم، بیرمق، با چشمان بسته، به زحمت به جویدن پرداخت. با هر برگی که میجوید و فرو میبرد، چنان بود که گویی پارهای از حیات رفته باز میگردد.
هنوز آن چند برگ کاهو به پایان نرسیده بود که اندک اندک چشمانش باز شد و با لبخندی که در آن شکرها بود و نه شکایتی، برخاست و نشست و بیدرنگ روی به من کرد و انگشت روی خط نهاد و گفت: «در کجای بحث بودیم؟» و دیگر از آن گرسنگی و بیهوشی و پیچ و تابهای حاصل از آن هیچ سخنینگفت. چنان بود که گویی هیچ اتفاقی نیفتادهاست.
من نیز که از به سامان رسیدن سعی خویش، در رمق بخشیدن به او، رضایتی در خود احساس میکردم، روا نداشتم که آن مایه اشتیاق و جویندگی او را در راه دانش، که تا بدین پایه بود، به سخنانی دیگر گونه بیالایم و از گرسنگی او و حالاتی که در آن میان بر من و او رفته بود سخن بگویم، یا چیزی بپرسم. هیچ اشارهای به آن احوال نکردم و دنباله بحث را یادآور شدم. مباحثه ما از همانجا که قطع شده بود ادامه یافت، چنانکه گویی هیچ واقعهای در میان نبوده است.»
همان دوستانی که این داستان را از سخنرانی استاد همایی برای من نقل کردند چنین گفتند که او در دنباله این داستان یاد آور شد که آن دوست، طلبهای بود به نام «شیخ
هاشم قزوینی» که شنیدهام هم اکنون یکی از استادان برجسته حوزه علمی خراسان است.(1)
مدرس قزوینی آزادمردی بود که در عین زهد و دوری از دنیا اجتماعی بود و در مسائل سیاسی حضور فعال داشت. استاد محمّدرضا حکیمی نقل میکند:
«روزی برای تدریس به مدرسه نواب آمده بود - برای درس عصر - و چون کمی به وقت مانده بود، در راهرو مدرسه روی سکوی زیر طاق نشسته بود، به خدمتش رسیدم و فرصت را مغتنم شمرده، از مبارزات مسلحانه و اقدامات نواب صفوی پرسیدم و نظرش را در این باره جویا شدم.
دستش را به طرف عمامهاش برد و با اشاره به تحت الحنک خود گفت: «با تحت الحَنَک نمیشود از دین دفاع کرد.»(2)
روحانیت در طول تاریخ، هماره ستیزی خونبار علیه زورگویان و دین ستیزان داشته و این بین مستضعفان و روحانیت یک اعتماد دو جانبه به وجود آورده است.
بنابراین شناخت مبارزات روحانیت بسیار ضروری است.
یکی از این مبارزات مربوط است به حادثه مسجد گوهرشاد مشهد در سال 1314 ش که در این مورد، عالمان شجاع و انقلابی، اساتید و بزرگان حوزه علمیه مشهد در برابر تهاجم فرهنگی یعنی از بین بردن حجاب و انهدام ارزشهای ملی - اسلامی به واسطه مجبور کردن مردم به گذاشتن کلاه پهلوی ایستادند تا هویت اسلامی را از گزند حمله دشمنان مصون دارند.
یکی از این عالمان بزرگ آیت اللّه حاج شیخ هاشم قزوینی است؛ دانشمندی که در این راه زحمت تبعید را به جان خرید و مدت هفت سال دوری از تدریس و درس را متحمل شد و در زادگاه خویش قلعه هاشمخان به صورت تبعید به سر برد.
«رضاخان میر پنج» به حکومت رسید و طبق برنامهریزی استعمار برای رسیدن به اهداف پلیدش دستورالعملی را صادر کرد و آن استفاده کردن همه مردم ایران از «کلاه پهلوی» یا «کلاه شاپو» بود، به گونهای که هیچ کس حق نداشت بدون کلاه یا با کلاههای محلی در جامعه ظاهر شود.
بعد از پخش این بخشنامهها و پس از حوادث مدرسه شاهپور شیراز و میدان جلالیه تهران برای علما و همه ملت ثابت گردید که برنامه دقیق و حساب شدهای برای تغییر فرهنگ و هویت ملی و کشف اجباری حجاب زنان و
حذف روحانیون از جامعه طراحی شده است.
از این رو مقاومت آغاز شد. از جمله مراکز اصلی مقاومت و پایداری در این قضیه، مردم شهرهای شیراز، تبریز، تهران و مشهد بودند.
علمای بزرگ مشهد همچون حضرات آیات حاج آقا حسین قمی، حاج میرزا محمّد آقا زاده، شیخ هاشم قزوینی، سید عبداللّه شیرازی، سید علی سیستانی و سید علی اکبر خویی (پدر آیت اللّه العظمی خویی)، در منزل حضرت آیت اللّه سید یونس اردبیلی گرد هم آمدند و تصمیمهای مهمی گرفته شد، از جمله نوشتن تلگراف به شاه و هشدار به وی که این نقشهها در ایران اسلامی قابل اجرا نیست و باید از تصمیم خود منصرف شود.
به صلاحدید آقایان بنا شد حضرت آیت اللّه حاج آقا حسین قمی تلگراف را به شاه رسانده، او را برای انصراف از برنامههای خود قانع کند. افراد حاضر در جلسه - از جمله مدرس قزوینی - پای تلگراف را امضا کردند و مخالفت صریح خود را با نقشههای استعماری آشکار نمودند. حاج آقا حسین قمی پس از رسیدن به شهر ری به دستور شاه محاصره و به عتبات تبعید شد. مردم با بیدارگریهای روحانیون از نقشههای شوم استعمار آگاه شده بودند. محقق خراسانی از سخنوران معروف مشهد در یکی از سخنرانیهای خود گفته بود: «ای مردم من زیر این کلاه کلاهها میبینم».
سرانجام پاسی از نیمههای شب 12 ربیع الآخر گذشته
بود که قشون سرتا پا مسلح رضاخان، به سرکردگی سرلشکر ایرج مطبوعی و... برای فتح مسجد گوهرشاد به حرکت در آمد و صدای شیپور آغاز جنگ از همه طرف بلند شد و مردم به خاک و خون کشیده شدند و دو تا پنج هزار تن مظلومانه و غریبانه از پای درآمدند.(1)
«فردای آن روز خفقان شگفتآوری در مشهد حاکم شد و دژخیمان رژیم وابسته پهلوی بعد از کشتار در مسجد گوهرشاد آغاز به دستگیری و زندانی کردن افراد سرشناس، متدین، وعاظ و علمای درجه اول نمودند که یکی از افراد و علمای برجسته و سرشناس آیت اللّه حاج شیخ هاشم قزوینی بود. آنان را ابتدا در زندانهای مشهد مورد بازجویی قرار دادند و سپس به زنجیرشان کشیده و با توهین و تحقیر فوق العاده و با تأمین حفاظت شدید، از راه زمینی به زندان تهران منتقل کردند.
یکی از کسانی که در جریان مسجد گوهرشاد دستگیر شد مرحوم آیت اللّه سید عبداللّه شیرازی بود که خاطراتی از آن قیام و آیتاللّه حاج شیخ هاشم نقل کرده است(2).
پس از دو ماه محاکمه علمای بزرگ اردبیل، شیراز، شاهرود، قزوین و... حکومت پهلوی تصمیم میگیرد که آنها را تبعید کند. طبق امضایی که در تلگراف نمودهاند، یکی به شیراز، دیگری به اردبیل و آیت اللّه حاج شیخ
هاشم به قزوین تبعید شدند.
سرانجام مدرس والامقام مشهد، مدت هفت سال در زادگاه خود قلعه هاشمخان بهصورت تبعید بهسر برد.
تا این که در شهریور 1320 ش بر اثر حوادث جنگ جهانی دوم و اشغال ایران توسط نیروهای خارجی رژیم طاغوت سرنگون و رضاشاه به جزیره موریس در آفریقا تبعید شد.
آیت اللّه حاج شیخ هاشم قزوینی مجددا به مشهد مقدس باز گشت و مجاورت اختیار نمود.
حضرت امام بارها از این قیام به نیکی یاد میکرد:
«... قیام خراسان را کی کرد؟ علمای خراسان، مرحوم آمیرزا یونس و مرحوم آقازاده و امثال اینها. بعد از او هم یک قیام تنهایی آقای قمی کرد که آمد به حضرت عبدالعظیم و ما هم حضرت عبدالعظیم بودیم...»(1).
«... یک نهضت، نهضت علمای خراسان بود، مرحوم آقازاده و مرحوم آسید یونس و سایر علمای آن وقت، همه را گرفتند و آوردند و در حبس در تهران، و من خودم مرحوم آمیرزا محمّد آقازاده رحمهالله(فرزند مرحوم آخوند خراسانی صاحب کفایه) را دیدم که یک جایی نشسته بود بدون عمامه ... تحت مراقبت بود...»(2)
باز در جای دیگر درباره قیام و حرکت ضد رضاخانی
علمای خراسان از جمله آیت اللّه قزوینی در کلام مرحوم
امام خمینی قدسسرهچنین آمده:
«در این مدتی که خودمان مشاهده کردیم قیامهایی از این طبقه (روحانیت شیعه) دیدهایم در مقابل رضا شاه، آن وقت که آمد کودتا کرد... قیامی که از خراسان شد که همه علمای خراسان را که قیام کرده بودند گرفتند و آوردند و بردند در زندان.»(1)
آری، گرچه به ظاهر عده زیادی از مردان شجاع و رشید خراسان در مسجد گوهرشاد به خاک و خون کشیده شدند، علما به زندان رفتند، عدهای تبعید و عدهای محکوم به اعدام شدند، ... و لکن حادثه گوهرشاد چونان حماسه عاشورا ماهیت کفرآمیز رضاشاه و حکومت او را آشکار ساخت و این نقطه آغازی برای رانده شدن رضاخان از ایران و منفورشدن ابدی خاندان او بود.
سرانجام مردم مسلمان و غیور ایران در سال 1357 با شعار «اللّه اکبر» و به رهبری امام خمینی کاخ ظلم و کفر و نفاق پهلوی را از بیخ و بن برکند.
این عالم زاهد در عین شجاعت، دانش و کرامت، در منزل همسری مهربان بود و برای آرامش و آسایش خانواده خود تلاش میکرد. در این زمینه به دو مورد از اخلاق وی
1) صحیفه نور، ج 1، ص 261 و 328.
در منزل از زبان آیت اللّه خزعلی اشاره میکنیم:
«... ایشان یک انسان بود؛ یعنی میگفت من در خانه حقی به گردن زن ندارم که بگویم فلان چیز را بیاور. حقی به گردن بچه ندارم. بستگانش میگویند یک بار نشد به ما بگوید یک لیوان آب بیاور. آب را میآوردیم نیم خیز بلند میشد، آن را میگرفت. در تمام چهل سال زندگی - به نقل از همسرش - یک بار تندی نکرد. یک دفعه از ما چیزی نخواست».
«او برای آرامش خانواده و برای این که همسرش از خواب بیدار نشود، وقتی که مطالعه میکرد یک نخ به گهواره فرزند خردسال خود میبست و یواش یواش گهواره را تکان میداد تا فرزند از خواب بیدار نشود و به ناچار مادر از خواب بیدار شود برای خواباندن وی.»(1)
ناگفته نماند که از این عالم ربانی، جز یک دختر به یادگار نمانده بود که وی نیز در تاریخ 10/2/1378 به رحمت ایزدی پیوست و در جوار حرم مطهر رضوی در صحن جمهوری اسلامی، قطعه 139 به خاک سپرده شد.
به نقل آیتاللّه خزعلی، مرحوم شیخ هاشم یک روز دید خیلی فشار فقر آمده است، او ناچار میشود برود در حجرههای مسجد گوهرشاد بنشیند و برای زوار رقعه
1) بخشی از سخنرانی آیت اللّه خزعلی در سی و یکمین سالگرد درگذشت آیت اللّه شیخ هاشم قزوینی.
نویسی کند (عریضه نامه بنویسد).
مرحوم حاج سید علی سیستانی مرد واصل - شاگرد آیت اللّه سید اسماعیل صدر که آقا میرزا مهدی اصفهانی هم شاگرد او بود - شبانه میآید 20 قران (ریال) توی یک کیسه کرباسی به وی میدهد و میگوید برای شما رقعهنویسی حرام است، شما باید درس بدهید، آقا شیخ هاشم تعجب کرد، چطور ایشان از نیت درونی من خبر دارد و درمییابد که ایشان - سیدعلی سیستانی - اهلاللّه است. فردا میرود درس سیدعلی سیستانی، چند روز بعد سیدعلی سیستانی رو میکند به حاج شیخ هاشم و میگوید:
«شما به درس من نیایید - یعنی خودت مدرس قوی هستی - من بر شما روا نمیدارم پای درس من بیایید. بعد به عدهای میگوید: پای درس حاج شیخ هاشم قزوینی بروید.»(1)
علم و شجاعت، رابطهای تنگاتنگ دارند. آن کس که معرفت و دانش دینی اش بیشتر باشد، از صفت زیبای شجاعت بیشتر برخوردار است. آیت اللّه شیخ هاشم نیز از این مقام عالی بینصیب نبود و با تمام مسائل با شجاعت و جدیت برخورد میکرد. شیخ هاشم همچون رادمردان
1) از سخنرانی آیت اللّه خزعلی، مشهد 9/8/1370 .
تاریخ هیچ وقت از دیکتاتوری رضاخان نهراسید و علیه او تلاش کرد. هر چند زندانی و تبعید شد، ولی دست از مبارزه بر نداشت و با شجاعت هر چه تمام تر به مبارزه خود ادامه داد.
رهبر فرزانه انقلاب فرموده است:
«مرحوم آیت اللّه قزوینی تنها روحانی بود که بر اساس همان آزادگی و بزرگ منشیاش در مقابل شهادت مرحوم نواب صفوی عکسالعمل نشان داد و در مجلس درس از شهادت مرحوم نواب صفوی و یارانش به دسیسه دستگاه حاکم انتقاد شدید کرد و تأثر خودش را از شهادت آنها ابراز داشت و گفت: «مملکت ما کارش به جایی رسیده که فرزند پیغمبر را به جرم گفتن حقایق میکشند!»(1)
مرحوم آیت اللّه صالحی مازندرانی میگوید:
«ترس و وحشت محال بود به وجود ایشان راه پیدا کند و بسیار باهوش و شجاع بودند. ایشان از مبارزان عصر رضاخان بود، بسیار شجاع بود، هیچ وقت از خود تعریف نمیکرد. یک روز سر درس، خاطرهای تعریف کرد و گفت: روزی مرا دستگیر کردند، بهجای این که من بترسم، سربازی که دست مرا میبست، از ترس به شدت میلرزید و گریه میکرد!
آیت اللّه سید حسن موسوی شالی میگوید:
«اولین بار شیخ را در مشهد مقدس که به همراه عموی
1) مرجعیت آیتاللّه العظمی خامنهای از دیدگاه فقها و بزرگان، تهیه و تنظیم دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم، ص 44.
خود مشرف شده بودم شناختم. وی را فردی مقتدر و شجاع یافتم. مرحوم شیخ خودشان برای من تعریف کردند من دو بار پیش رضاخان رفتم. اولین بار علمای خراسان مرا به عنوان نماینده پیش شاه فرستادند تا خواستههای آنان را به شاه برسانم. وقتی که پیش شاه رسیدم، او مثل دیوار تکان نمیخورد. بعد از لحظهای شروع به قدم زدن کرد و به من گفت: آخوند! نظر شما در رابطه با کشف حجاب چیست؟!
به او گفتم: مملکت به منزله یک تن است که سر آن تن، شاه است و دو چشم آن سر، روحانیتاند. چشم آنچه میبیند به سر خبر میدهد تا مواظب شر و فساد باشد. من الآن به تو میگویم: این کشف حجاب شرّ و فساد است و ریشه تو را این شر میسوزاند.
رضا خان گفت: راست میگویی آقا شیخ.»(1)
مهمترین مانع کمال آدمی، وابستگی به دنیاست. اگر این حالت بر روح انسان حاکم گردد، تمام ارزشها را تحت الشعاع قرار میدهد و از فروغ آنها میکاهد. برای رهایی از جلوههای فریبنده دنیا و مظاهر مادی، راهی بهتر از زهد و ساده زیستی نیست.
مرحوم شیخ هاشم قزوینی نیز از این توفیق بهرههای
1) گزیدهای از مصاحبه با آیت اللّه حاج سید حسن موسوی شالی، نماینده مجلس خبرگان و امام جمعه تاکستان استان قزوین.
فراوان داشت و در زندگیاش بجز مایحتاج اولیه و فردی، چیزی یافت نمیشد. یکی از استادان نقل میکنند:
مرحوم شیخ هنگام رحلت، از مال دنیا جز خانهاش - که به او بخشیده بودند - و مقداری کتاب که تمام آنها را وقف کتابخانه حضرت رضا علیهالسلام کردهاند، چیزی نداشت. بعد از رحلت شیخ هاشم، از خانواده ایشان سؤال کردم مخارج زندگی را از کجا تأمین میکنید، همسر ایشان گفتند: خانهای که از ایشان مانده است، بیرونیاش را اجاره دادهایم و با درآمد آن زندگی میکنیم.
در خصوص این خانه آیت اللّه حاج سید حسن موسوی شالی نقل میکنند در مشهد مقدس خدمت آیت اللّه شیخ هاشم رسیدم. بعد از مدتی صحبت و گفتوگو از مسائل منطقه خودمان، خدمت ایشان عرض کردم، عدهای از اهالی قلعه هاشمخان میگویند، شما پولهای آنها را گرفته، برای خود در مشهد خانه ساختهاید. آیت اللّه شیخ هاشم فرمودند: من از خودم خانهای ندارم تا با پول آنها خریده باشم! قضیه خانهدار شدن من به این نحو است که روزی کسی آمد و گفت: آقا! زمینی دارم، میخواهم آنجا را خانه بسازم و دلم میخواهد نقشه آن را یک روحانی بدهد و روحانی پسند باشد. مرا همراه خود برد و من با عصای خود نقشه خانه را کشیدم. مدتی از این قضیه گذشت، همان شخص آمد و گفت: شیخ این کلید همان خانه است که نقشه آن را کشیدی. این را بگیر و فردا هم بیا محضر تا آن را به اسم شما کنم. این خانه هم
این طوری برای من درست شده است.
سعه صدر و سعه مشرب مرحوم حاج شیخ هاشم، مورد تأیید همه شاگردان وی است. حضرت آیت اللّه خامنهای در سخنرانی 11 تیرماه 1364 در مراسم دیدار با امام جمعه و جمعی از مسئولان قزوین، از مرحوم آقا شیخ هاشم قزوینی یاد کرده میفرماید:
«مرحوم آقاشیخ هاشم... بسیار برای ما محبوب بود. هیچ استادی یادم نمیآید که طلبهها به قدر آقاشیخ دوست داشته باشند. خیلی عجیب بود در ایجاد محبت در دل شاگردان. عالمی بود بسیار سنگین، متین، خوش بیان، اهل معنی و زاهد و بیاعتنا به دنیا، در عین حال بسیار روشنفکر.
آن زمان که اهل علم اهل روزنامهخوانی و مجله خوانی و این چیزها نبودند ایشان مرتبا مجلات مختلف را میگرفت و در جیبش میگذاشت، طوری که کاملاً دیده میشد و با آن محاسن سفید، خیلی مرد انصافا بزرگی بود. در طول سال، ماه رمضان ایشان میآمد قزوین، قلعه هاشم خان و به منبر میرفت و پولی به آقا شیخ میدادند و ایشان با همان پول دوران سال را میگذراند و از هیچ کس وجوهات نمیگرفت...»(1)
1) نگاه حوزه، ضمیمه مجله حوزه 5، سال 1374، ص 8-7.
شخصیتهایی که راه سعادت و تقوا پیش میگیرند، دارای روحی با طهارت و ملکوتی میشوند و به قدرت لایزال الهی مرتبط میگردند و کارهایی انجام میدهند که اشخاص معمولی از انجامش عاجزند و این همان کرامات و خوارق عادات است که فقط از مردان الهی و اولیای خاص خدا سر میزند.
آیت اللّه شیخ هاشم، بحق در زمره چنین مردان و از پیوستگان به قدرت و نیروی خدایی بود.
او روحی پاک و ملکوتی داشت و دارای کرامات و شگفتیهای فراوان بود.
خاطرهای شیرین از کرامات نفسانی حاج شیخ هاشم که خود آن بزرگوار نقل میکرد:
«زمانی که من در اصفهان درس میخواندم، سال
سختی پیش آمد و ما طلبهها در مدرسه با وضع نامناسبی زندگی میکردیم و گاهی از گرسنگی، ضعف شدید بر ما عارض میشد. روزی شنیدیم که در خارج شهر گوشت شتر پخش میکنند، من هم به آن سو رفتم و جمع زیادی مانند من چشمهایشان را به مقَسِّم دوخته بودند تا اینکه در آخر مقدار پنج سیر از آن گوشت نصیب من شد. مسرور بودم که بینصیب نشدهام، به طرف مدرسه راه افتادم. در مسیر راه در کنار کوچهای دیدم یک زن ارمنی نشسته و دو دختر بچهاش را در دو طرف خود خوابانیده، سر یکی را روی زانوی راست و سر دیگری را روی زانوی چپ خود
گذاشته است. چشمان این دو دختر از بی حالی و بی رمقی مانند مردگان روی هم بود و آهسته آهسته نفس میکشیدند. آن زن که چشمش به من افتاد و از لباسهایم مرا فرد روحانی تشخیص داد، با حال شرمساری و ضعف بی نهایت به من ملتجی شد و با زبانی که من نمیفهمیدم اظهار حاجت کرد و اشاره به دو دخترش نمود و به من فهمانید که به فریاد این فرزندانم برسید که در شرف تلف و هلاکت هستند و گاهی هم سر به سوی آسمان میکرد و با زبان خود دعا میکرد.
خیلی ناراحت شدم، خود را فراموش کردم و به آن زن فهماندم که اینجا باشید من میآیم.
به مدرسه رفتم و همان گوشتها را سرخ کردم و برگشتم و به آن زن دادم. او قلیهای از آن را نزدیک دهان یکی از دخترها برد و فشار داد و قطره آبی از آن گوشت به دهان او چکید و مقداری چشم خود را باز کرد! قلیه دیگری را گرفت و در دهان دختر دیگر فشار داد. او هم چشم باز کرد. کم کم آن تکههای گوشت را به دخترانش داد و سر به سوی آسمان گرفت و برای من دعا کرد. از او خداحافظی کردم و آمدم به مدرسه، در حالی که بعد از ظهر بود و هوا گرم و ضعف گرسنگی وجودم را گرفته بود، دراز کشیدم و خودم چیزی نداشتم که سدّ جوع کنم. ناگاه دیدم درِ حجره باز شد و پیرمردی نورانی که بقچهای در دست داشت وارد شد. سلام کردم، حالم را پرسید، بسیار محبت نمود و پرسید: چه میکنی؟
گفتم: دراز کشیدهام.
فرمود: این بقچه از آنِ شماست. این را گفت و از اتاق بیرون شد! من به شک افتادم که این پیرمرد خوشرو و نورانی که بود؟! دنبالش روان شدم، ولی او را نیافتم! آمدم به حجره و آن بسته را باز کردم. دیدم که نانهای تافتون معطر و روغنی است که تا آن زمان از آنها ندیده و نخورده بودم. یادم آمد که از آن پیرمرد پرسیدم چه کسی اینها را فرستاده است؟ اشارهای کرد که مپرس، کسی که چرخ و پر به دست اوست به یاد شماهاست و از اتاق خارج شد! بعضی از دوستان خود را صدا زدم و جریان را نقل کردم و از آن تافتونها همه سیر خوردند و من از حالت ضعف و سستی بیرون آمدم.»(1)
مرحوم حاج میرزا عبداللّه، از اهالی قلعه هاشمخان نقل میکردند:
در قلعه هاشمخان یخچال طبیعی میساختند، روزی یکی از کارگران که ازحضور شیخ آگاه نبود بهکارگران میگوید: پسرِ مهدی (مهدی نام پدرمرحوم شیخ هاشماست) پولها را به خمره میریزد و به ما مزد نمیدهد، و این درحالی بود که شیخ هیچ پولی برای پرداخت مزد کارگرها نداشت.
حاج شیخ از این موضوع بسیار ناراحت شده، بیرون میرود و در ابتدای روستا ناراحت قدم میزند و در فکر
1) عبدالجواد غرویان، جلوههای ربانی، در حالات آیت اللّه میرزا جواد آقا تهرانی، انتشارات شفق، 1375 ش، ص 20.
فرو میرود که چگونه پول کارگران را بپردازد. یک مرتبه اسب سواری از راه میرسد و مبلغ یکصد تومان به شیخ میدهد و میگوید: شیخ! بریء الذمه شدم، بریء الذمه شدم.
شیخ میگوید تأمل کن حساب کنیم، ولی آن شخص به سرعت از نظرها دور میشود و شیخ با آن یک صد تومان تمام بدهیها و مزد کارگرها را پرداخت مینماید.
آیت اللّه حاج شیخ هاشم از روح بلندی برخوردار بود و بسیاری از خصلتهای او از همین روحیه بلند و قوی نشأت میگرفت.
در این زمینه در کتاب مکتب تفکیک چنین آمده است:
«... پارهای خصوصیات در او بود که او را در شمار نوابغ جای میداد. روحی بسیار قوی داشت و برخوردهای روحی مهمی - از نوع مکاشفات - برایش اتفاق افتاده بود که برخی را گاه بهمناسبتی و به منظور آموختن در سر درس نقلمیکرد...»(1)
یکی از فضلای قزوینی حوزه علمیه قم، حجتالاسلام
شیخ جعفر نوروزی نقل میکند: سید جلیل القدر، سید هاشم برایم تعریف کردند در ایامی که پدرم از دنیا رفت، من سرپرست خانواده فقیرمان شدم، یک روز یکی از مریدان پدرم که اهل «طَزَرَک»(2)بود به من بار هیزم داد و من آن را به قلعه هاشمخان میآوردم که در بین راه دیدم سید
بزرگواری به سوی من میآید، چون نزدیک شد دیدم عمامه سیاهی بر سر و شال سبزی در کمر دارد. وقتی به چهره مبارکش نگریستم، نور جمالش مانند نور خورشید در چشمم برق زد و من بیاختیار محو تماشای او شدم. به من فرمود: سید هاشم! درس بخوان، چرا درس نخواندهای؟ برای سید خوب نیست بیسواد باشد. عرض کردم: آقا! من پول ندارم که هزینه و مخارج مکتب را بدهم.
فرمود: تو برو مکتب، من به ملا هاشم میگویم که اجرت مکتب را بدهد.
در همین حال ناگهان دیدم که از نظرم غایب شد. تازه متوجه شدم که آقا امام زمان(عج) بوده است. با چشم گریان به خانه آمدم و در خانه نشسته بودم و گریه میکردم و تأسف میخوردم که چرا امام را نشناختم. مادرم گفت چرا گریه میکنی؟ من داستان را برای مادرم گفتم.
در این حال زنی به نام سکینه خاتون که خدمتکار منزل ملا هاشم بود وارد شد و گفت: آقا شما را میخواهند.
من به منزل آقا رفتم. آقا فرمود: سید هاشم! چه خبر؟ امروز چه کسی را در راه دیدی و او به تو چه گفت؟
من داستان را برای آقا تعریف کردم. فرمود: آن امام زمان(عج) بوده به منزل من آمد و سفارش شما را به من کرد، ولی این مطلب را تا من زندهام به کسی نگو و من هم نگفتم(1).
1) مردان علم در میدان عمل، سید نعمتاللّه حسینی، ج 5، ص 398.
بسیاری از شاگردان و دوستداران مرحوم حاج شیخ بهطور متواتر داستانی را درباره تجرّد روح آیت اللّه حاج شیخ هاشم نقل کردهاند که شرح آن را از زبان یکی از شاگردان حاج شیخ چنین میخوانیم.
«روزی خدمت مرحوم حاج شیخ هاشم نشسته بودم، از او تقاضا کردم جریانی را در زمینه تجرید روح و جدایی موقت آن از بدن که برای ایشان واقع شده، شخصا تعریف کنند. او چنین گفت: مردی بود که با این علم آشنایی داشت [و از اولیاء اللّه بود] نزد او رفته و خواستم که روح مرا از بدنم جدا کند و او پذیرفت. هنگامی که آماده این موضوع شدم، ناگاه دیدم بدنم به گوشهای افتاده و خودم از آن جدا شدم. گفتم بد نیست از این وضعیت استفاده کرده و سری به روستای خودمان که در اطراف قزوین است بزنم. ناگاه دیدم که در نزدیکی روستایم هستم. در بیرون روستا مردی را دیدم که به هنگام سحر آب را از نهر دزدیده و به سوی ملک خودش میبرد. طولی نکشید دیدم صاحب آب آمد و هنگامی که از جریان با خبر شد، با بیلی که در دست داشت چنان بر سر آن مرد زد که بر زمین افتاد و جان داد. من کاملاً ناظر جریان بودم؛ ولی او مرا نمیدید. سرانجام فرار کرد و جسد مقتول بر زمین ماند. زنان ده که برای بردن آب کنار نهر آمده بودند، از جریان قتل آگاه شده، وحشتزده این خبر را به اهالی ده رساندند. مردم دسته دسته به تماشا آمدند، ولی از قاتل خبری نبود. به همین جهت مضطرب و متحیّر بودند که چه کنند، سرانجام بدن مقتول را برای دفن آماده کردند.
در این حال به خود آمدم که طلوع آفتاب نزدیک است و من هنوز نماز نخواندهام. ناگهان دیدم در بدنم هستم و شخصی که روح مرا تجرید کرده بود پرسید: حالت چگونه است؟ من آنچه که دیده بودم برای او نقل و تاریخ حادثه را ثبت کردم. چند ماهی از این جریان گذشت و چند نفر از اهالی روستا برای زیارت به مشهد آمدند. هنگامی که به دیدن و ملاقاتم آمدند من از حال مقتول پرسیدم، گفتند: متأسفانه چند ماه پیش او را کشتند و جسد او را کنار نهر یافتیم، امّا قاتل او شناخته نشده است. مدتی از این جریان گذشت به ده آمدم تا بستگان و دوستان را از نزدیک ببینم - مرحوم حاج شیخ هاشم هر سال ماه رمضان جهت صله رحم و تبلیغ تشریف میآوردند به قلعه هاشمخان. مردم دسته دسته به ملاقاتم میآمدند تا اینکه شخص قاتل به مجلس آمد. هنگامی که مجلس خلوت شد او را به نزدیک خود دعوت کردم و گفتم: راستش را بگو؟ قاتل فلانی چه کسی است؟ او اظهار بیاطلاعی کرد. گفتم: کسی که پا را گذاشت روی دسته بیل و فشار داد و بیرون آورد کی بود؟! رنگ از صورتش پرید و فهمید که از این موضوع با خبرم. ناگزیر شد جریان را برای من تعریف کند. گفتم: میدانستم، ولی میخواستم به تو بگویم که باید بروی دیه او را به ورثه بپردازی»(1).
1) این حکایت از جمله حکایاتی است که آیتاللّه خزعلی در سی و یکمین سالگرد استاد در دانشگاه علوم اسلامی رضوی مشهد ایراد فرمودهاند و نوار آن موجود است. و نیز مراجعه کنید به کتاب مردان علم در میدان عمل، ج 5، ص 296؛ معاد و جهان پس از مرگ، تألیف حضرت آیتاللّه مکارم شیرازی، ص 281.
در ارتباط با تجرّد روح حضرت آیت اللّه حاج شیخ هاشم مرحوم آقا میرزا جواد آقای تهرانی رحمهاللّه علیه نقل کردند که من در فوت مرحوم حاج شیخ غلامحسین بادکوبهای اولین کسی بودم که صبح زود به من خبر دادند و من به اتاق ایشان که فوت شده بودند رفتم، بالای سر مرحوم حاج شیخ نشسته بودم، حاج شیخ هاشم دومین نفر بودند. حاج شیخ هاشم که آمد رو کرد به من و گفت آن داستانی که شما در کتابتان نقل کردهاید یک بار اتفاق افتاده است یا مکرر؟ گفتم: نه، همان یک بار. بعد حاج شیخ هاشم فرمودند من قم یک بار نماز شب میخواندم یک دفعه متوجه شدم که آن طرف ایستادم و خودم را در حال رکوع میبینم این حالت تخلیه برای من پیش آمد.(1)
مجتبی قزوینی.
یکی دیگر از حالات و کرامات مربوط به آیتاللّه حاج شیخ هاشم، خاطرهای است که آیتاللّه صالحی مازندرانی - از شاگردان مرحوم حاج شیخ هاشم - نقل کردند.
یکی از اساتید ما در مشهد مقدس آیتاللّه العظمی حاج شیخ هاشم قزوینی است که از اوتاد و از اولیاء اللّه بودند - خاطرهای است که از شاگردان دورههای سابق ایشان شنیدم که فرموده بودند:
شبی مکاشفهای برای من رخ داد که قیامت را با چشم خود مشاهده کردم. خواب و خیال نبود، بلکه عین واقعیت
1) برگرفته از نوار مصاحبه با آقای فردوسیپور در مورد آیت اللّه شیخ
بود. دیدم که اهل بهشت به سمت بهشت در حرکتند، اما دو در بود یکی خلوت و دیگری گروه بیشتری در حرکت، گفتم از همین دری میروم که افراد بیشتری در حرکتند، تا رسیدم جلوی در بهشت، شخصی به من گفت: آقا آن تابلوی بالای در را میبینی؟ نگاه کردم دیدم نوشته: «هذا باب الحسین» (این در حسین است) آن شخص به من گفت: شما نباید از این در وارد بهشت بشوی چون این در اختصاصی و ویژه روضهخوانان امام حسین است. ناراحت و نگران نشستم جلوی در بهشت تا این که شخص بزرگواری آمد جلو و گفت: شیخ هاشم چرا وارد بهشت نمیشوی؟ گفتم: به من میگویند شما نباید از این در وارد بهشت بشوی.
تا این که وی به من فرمود: همین جا تو روضه بخوان من گوش میکنم. هر چه به ذهنم فشار آوردم چیزی بگویم مطلبی به ذهنم نمیرسید تا اینکه این جمله به نظرم آمد که «یا حسین مظلوم» همین که این را گفتم گویا همه یک صدا میگفتند «یا حسین مظلوم».
در پایان آیتاللّه صالحی فرمودند: من پنج شش سالی که به عنوان شاگرد در خدمت ایشان بودم میدیدم که وی هر سال برای تبلیغ و برپایی مجالس وعظ و عزاداری تشریف میبردند به زادگاه خود «قلعه هاشم خان قزوین» و به مولا و مقتدای خود سید الشهداء علیهالسلام عرض ادب و
احترام مینمودند(1).
آیت اللّه خزعلی در اینباره میگوید:
«جناب آیت اللّه وحید میگوید: آیت اللّه شیخ هاشم به من فرمود: اواخر عمر من است، درسم را ناقص گذاشتم. شما در مشهد بمانید درس مرا کامل کنید. گفت، نه میخواهم بروم نجف. حاج شیخ ساکت شد. آیت اللّه وحید چهار ماه در تهران معطل میشود و نمیتواند به نجف برود. تا بالاخره مجبور میشود برگردد مشهد - بعد از فوت حاج شیخ - درس ایشان را تمام کند.
به تعبیر آیت اللّه وحید «مثل این که حاج شیخ مرا قبض کرد که من نتوانم به نجف بروم». با این که اگر ایشان یک نامه مینوشت برای یک طلبه به راحتی میتوانست برود نجف، اما خودش چند ماه معطل شد.
فهمیدم این مرد دارای یک روحیه بسیار بلندی بود.»(2)
جامه مرگ بر قامت همگان دوخته شده و مرگ خواسته یا ناخواسته به سراغ همه خواهد رفت و خوشا به حال کسانی که روحشان آراسته به معنویات به سوی محبوب پر کشد.
آقای حاج شیخ موسی، داماد آیتاللّه حاج شیخهاشم که سالها پیش مرحوم شدهاند، نقل کرده است، جریان رحلت ایشان از این قرار بود که مرحوم شیخ هاشم، روز
وفات به حمام میروند تا خود را پاکیزه کرده برای عروج ملکوتی آماده کنند. حمام ایشان طول میکشد. خدمتکار ایشان سؤال میکند: آقا! چرا حمام شما این همه طول کشید؟
ایشان پاسخ میدهند: بله، طول کشید.
بعد از حمام برای ایشان یک استکان چایی میبرند و کس دیگری را کنار ایشان مشاهده میکنند. چایی برای میهمان میبرند.
بعد از مدتی میهمان ناشناخته ناپدید میشود و شیخ جان به جان آفرین تسلیم میکند.
نقل دیگر(1)آن است که مرحوم آیت اللّه شیخ هاشم روز وفات به حمام میروند و بعد از حمام تمام گلهای باغچه منزل را میچینند. در همین وقت کسی درِ منزل را میزند و میهمانی وارد میشود. برای میهمان چای میبرند، ولی بعد از چند لحظه میهمان غایب میشود و مردم بدون اطلاع اهل منزل جهت تشییع جنازه هجوم میآورند.
سرانجام مدرس والامقام حوزه علمیه مشهد، آن عالم مزکّی و مربّی، پس از شصت و نه سال عمر با برکت، چهل سال تدریس و تربیت شاگردان برجسته و وارسته در تاریخ 22 مهر ماه 1339 ش همزمان با بیستم ربیعالآخر 1380 ق درگذشت و در مدخل ورودی حرم مطهر رضوی، از طرف ضلع شمالی صحن آزادی (صحن نو) کفشداری شماره 7، به خاک سپرده شد.
1) حضرت آیت اللّه موسوی شالی امام جمعه تاکستان از زبان همسر مرحوم حاج شیخ هاشم.
بعد الحمد و الصلاة، ابیات ذیل را در رثای عالم جلیلالقدر و استاد عظیم الشأن حوزه علمیه خراسان مرحوم حاج شیخ هاشم قزوینی که در بیستم ربیعالثانی 1380 قمری در مشهد مقدس رحلت فرمود سرودهام و در یکی از شبها که در مدرسه دو درب، مجلس یادبودی برای آن مرحوم برگزار شده بود و جمعی از اساطین حوزه و علماء مثل مرحوم آیت اللّه حاج میرزا جواد آقا تهرانی و مرحوم آیتاللّه حاج شیخ کاظم دامغانی و ادیب و دانشمند آقای محمّد رضا حکیمی و نیز برخی از شعراء، مثل مرحوم قدسی شاعر و مرحوم صاحبکار و غیر اینها حضور داشتند، آن را قرائت کردم:
آه آه ای چرخ، ما را آرزو بر باد رفت
دست غم بر سر زنید ای دوستان استاد رفت
کاخ دانش را شد ای دانشوران رکنی خراب
حوزه علمیه را ای سروران بنیاد رفت
عارفان را شمع جمعی ای فلک خاموش شد
اهل تقوا را ز کف ای آسمان مقداد رفت
او فتاد آخر به خاک تیره نخلی بارور
کز فراقش نکهت از گل، رونق از شمشاد رفت
قدسیان چون جان شیرینی گرفتندش به بر
جثهای را کز میان شورش و فریاد رفت
خاک باشد بر سر و گردِ یتیمی بر جبین
سایه مهر پدر چون از سرِ اولاد رفت
یادباد آن منطق شیرین و چهر تابناک
حیف کان دانای راز و آیت ارشاد رفت
بود تقریرات او در درس، استعدادبخش
ای هزار افسوس کان کانون استعداد رفت
زندگی را صرف کرد اندر طریق بندگی
بنده آزادهای بود از جهان آزاد رفت
جان پاکی بود و از دنیای فانی گشت سیر
سوی جانان در هزار و سیصد و هشتاد رفت
در شب میلاد مسعود حضرت ختمی مرتبت صلیاللهعلیهوآله که به مناسبت شرکت در هفدهمین کنفرانس وحدت اسلامی، در تهران به سر میبردیم، به امر دوست بزرگوار و دانشمند گرامی جناب آقای الهی خراسانی این ابیات تحریر و تحویل ایشان گردید.
والحمد للّه اوّلاً و آخرا و ظاهرا و باطنا
محمّد محدّثی(1)
1) حجت الاسلام و المسلمین حاج شیخ محمّد محدّثی، از جمله شاگردان آیتاللّه مدرّس قزوینی، و مؤسّس و مدیر حوزه علمیه و امام جمعه محترم تایباد میباشد.
دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی یکی دیگر از شاگردان آیتاللّه مدرّس قزوینی، در رثای این عالم ربّانی چنین سروده است:
امروز، بامداد، هراسان بود
گیسوی آفتاب پریشان بود
میخواست شمع صبح برافروزد
دست سپیده، خسته و لرزان بود
و آن روشنای صبحدم آفاق
مشرق نبود، چاک گریبان بود
در هر کرانی از افق مشرق
اندوه بیکرانه نمایان بود
انبوه سایه گستر اندوهش
در سوگ آفتاب خراسان بود
آن که درفش بارقه فضلش
بر آسمان علم چو کیوان بود
بهر شفای نفس، اشاراتش
قانون رمز حکمت ایمان بود
اشراق فیض قدسی گفتارش
ایضاح هر عویصه، بر برهان بود
آن کو به بوی مائده علمش
صد بوعلی طفیلی و مهمان بود
در باغ دانشش دلِ بوریحان
سرمست بوی سنبل و ریحان بود
«تِبرْ» و «تراب»(1)در نگه ژرفش
یکسان، بسان کفّه میزان بود
«الم الحُلیسِ شَهربه»(2)گیتیاز آستانش رانده به خذلان بود
بر تشنه کام دشت حقیقتهاابر بهار و ریزش باران بود
سیراب کرد، تفته دلها راسرچشمه معارف قرآن بود
آموخت فرق باطل و حق ما رارمز آشنای معنی «فرقان» بود
گاه ستیز در ره حقجویییکتا مبارز صف میدان بود
در ملک زهد و کشور استغنابیتاج و تخت، حاکم و سلطان بود
بر صُفّه قناعت و آزادیهمتای پاک بوذر و سلمان بود
در ساحت فصاحت و قول نغزهمسانِ خواجه، تالی سَحبان بود
آن مشعل هدایت انسانیبنیاد فخر کشور ایران بود
تنها نه افتخار تبار مابل افتخار دوده انسان بود
نارَد چنو، زمانه، به صدها قرنزیرا سرآمد همه اقران بود(1)
1) مکتب تفکیک، ص 233.
باسمهتعالی
بأبی أنتَ و أمّی صحّت و سلامت مزاج شریف را برای همیشه از حضرت واهب العطایا مسألت مینماید. و امیدوارم که در ظلّ عنایت ولیّ امر روحی له الفداء مصون از کافّه مکاره بوده و بر مسند عزّت و افادت متّکی باشید.
دعاگو قبل از عید نوروز به سمت عتبات حرکت کرده بودم لذا از تشریففرمایی جناب عالی به طهران مطّلع نشده بعد از مراجعت هم به فاصله چند روزی به مشهد حرکت نموده در میامی مطّلع شدم که در طهران توقف دارید. در هر صورت میل دارم که بقیّه عمر در خدمت شما صرف شود و فعلاً متحیّرم که چه باید شود؟ آیا جنابعالی میل دارید طهران بمانید یا در عتبات متوقف خواهید شد و یا مراجعت خواهید فرمود. و علی فرض اخیر، چه مقدار، در طهران خواهید بود؟
اگر مدّت زیاد است همانجا خدمت برسم. علی کلّ حال خوب است مخلص را از حال تحیّر خارج فرمایید.
از همه چیز ناگوارتر و از همه تلخیها تلختر کسالت شما است. نمیدانم اطبّا چه تشخیص دادهاند، آیا حال حضرتعالی رو به بهبودی است انشاءاللّه؟ و یا خدا
نخواسته در همان حالت اولیه است؟ اگر امری، نهیی و خدمتی باشد به ارجاع آن سرافرازم فرمایید. و استدعا دارم که به دستخط شریف هر چه زودتر از حالات خودتان مرقوم و قلب افسرده و پژمرده دعاگو را روح تازه و حیات نوین بخشید.
خدمت اخ گرام آقای آقا شیخ زینالعابدین و آقای کلباسی سلّمهما اللّه عرض سلام و ارادت دارم. ایّام افاضات مستدام باشد.
محمّد هاشم مدرّس قزوینی
نامه مرحوم آیت اللّه حاج شیخ محمّد هاشم مدرّس قزوینی
به آیت اللّه میرزا مهدی اصفهانی غروی