ghaemiyeh.com
سرشناسه: علیزاده موسوی، سیدمهدی، 1349 .
عنوان و پدیدآور: ایمان و کفر/ سیدمهدی علیزاده موسوی؛ به سفارش گنگره جهانی جریان های افراطی و تکفیری از دیدگاه علمای اسلام
مشخصات نشر: قم: دارالاعلام لمدرسه اهل البیت (ع)، 1393
مشخصات ظاهری: ص.
شابک: 9786007667088
وضعیت فهرستنویسی: فیپا
یادداشت: کتابنامه: ص. 135 139
موضوع: ایمان (اسلام)
موضوع: کفر
موضوع: مجتهدان و علما – نظریه درباره ایمان (اسلام)
موضوع: مجتهدان و علما – نظریه درباره کفر
موضوع: سلفیه – عقاید – نقد و تفسیر
موضوع: وهابیه – عقاید – نقد و تفسیر
موضوع: تکفیر
شناسه افزوده: گنگره جهانی جریان های افراطی و تکفیری از دیدگاه علمای اسلام (نخستین: 1393: قم)
رده بندی کنگره: 1393 9الف8ع/ 225 BP
رده بندی دیوئی: 464/297
شماره کتابشناسی: 93297464
ایمان و کفر
سید مهدی علیزاده موسوی
کنگره جهانی «جریانهای افراطی و تکفیری از دیدگاه علمای اسلام»
قم/ 1393
کنگره جهانی «جریانهای افراطی و تکفیری از دیدگاه علمای اسلام»
قم، خیابان شهدا، نبش کوچه22، پلاک618
تلفن: 37842141025
ایمیل: info@makhateraltakfir.com
وبسایت: www.makhateraltakfir.com
ایمان و کفر
مؤلف: سید مهدی علیزاده موسوی
بهسفارش: کنگره جهانی «جریانهای افراطی و تکفیری از دیدگاه علمای اسلام»
ناشر: دارالإعلام لمدرسة اهلالبیت:
صفحهآرا: محبوب محسنی
ناظر چاپ: سید محمد موسوی
طراح جلد: محمد مهدی اسعدی
نوبت چاپ: اول، 1393
شمارگان: 1000 جلد
چاپ و صحافی: سلیمانزاده
قیمت: 12000 تومان
کلیه حقوق این اثر برای کنگره محفوظ میباشد.
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیم
ریاست عالی کنگره:
عصر ما روزگارِ حوادث دردناک و پیچیده و فتنههای خطرناک برای اسلام و مسلمین است و سرچشمه آن دو چیز است: توطئه دشمنان خارجی اسلام و همکاری منافقین داخلی.
یکی از خطرناکترین آنها فتنة تکفیریها و افراطیون است که اخیراً به صورت گروهی به نام داعش و امثال آن درآمدهاند.
فتنه تکفیر از کجا برخاسته؟ و به چه وسیلهای رشد کرده؟ و عوامل گسترش آن، چه بوده؟ و راه خاموش کردن آن چیست؟ هر کدام درخور بحث و دقت است، و به یقین برنامههای سیاسی و نظامی، بهتنهایی برای دفع این فتنهها کارساز نیست هرچند صادقانه باشد.
باید علمای بزرگ اسلام ریشههای این تفکر نادرست را با منطق صحیح قطع کنند و جوانان را از جذب شدن به سوی آن باز دارند.
بر این اساس، تصمیم گرفته شد به کمک جمعی از دانشمندان آگاه و دلسوز، کنگرة جهانی به نام «جریانهای افراطی و تکفیری از دیدگاه علمای اسلام» از تمام مذاهب تشکیل شود و در این
زمینه به مطالعات دقیقی بپردازند و نتیجه آن را در دسترس همگان بگذارند تا با آگاهی عموم مسلمین إنشاءالله این فتنه خاموش شود. آنچه در این آثار مطالعه میفرمایید بخشی از این مطالعات است.
(رَبَّنَا افْتَحْ بَیْنَنَا وَبَیْنَ قَوْمِنَا بِالْحَقِّ وَأَنتَ خَیْرُ الْفَاتِحِینَ)
قم حوزه علمیه
ناصر مکارم شیرازی
ذیالحجه 1435 قمری
ریشههای پدیدۀ تکفیر و انگیزه تشکیل
کنگره جریانهای افراطی و تکفیری از دیدگاه علمای اسلام
ایمان و کفر دو مفهوم متضایفند که از اندیشیدن یکی، دیگری نیز تداعی میشود؛ این نوع حالت را در فلسفه، «تضایف» مینامند.
واژه «ایمان» به معنای تصدیق و باور کردن، و لفظ «کفر» به معنای ستر و احیاناً به معنای انکار است و در اصطلاح متکلمان، مقصود از ایمان، تصدیق نبوت نبیِّ زمان و رسالت او، و مقصود از «کفر» نادیده گرفتن دعوت چنین فردی و یا انکار اوست.
تاریخ دعوتِ آموزگاران آسمانی، حاکی است در هر زمانی که پیامبری مبعوث میشد و دعوت خود را با دلایلی مبرهن میساخت، جامعه آن روز، به دو گروه مؤمن و کافر تقسیم میشدند، آن کس که
به دعوت پیامبری پاسخ مثبت میگفت مؤمن و آن کس که به ندای او پشت میکرد کافر خوانده میشد.
برنامههای تمام پیامبران در دعوت به اصول یکسان بوده و اختلافی در آنها وجود نداشت و گروه مؤمن در تمام دعوتها افرادی بودند که به خدای خالق و آفریننده، خدای مدبر و مدیر، ایمان آورده و جز او به معبودی نمیاندیشیدند و رسالت پیامبر زمان خود را از صمیم دل میپذیرفتند.
آنگاه که اراده الهی بر بعثت پیامبر خاتم تعلق گرفت، رسول خاتم، ایمان افراد را با دو کلمه که حاکی از باور باطنی آنها بود؛ میپذیرفت؛ یعنی هر کس و یا گروهی که
«لا اله الا الله، محمد رسول الله» میگفت وارد خیمه اسلام میشد و از جرگه کفر فاصله میگرفت.
از سوی دیگر، اقرار به کلمه اخلاص که در آن نفی الوهیت از هر موجودی جز خدا سلب شده در بردارنده اقرار به سه نوع توحید است: 1. توحید در خالقیت؛ 2.توحید در تدبیر؛ 3. توحید در عبادت. زیرا این سه نوع، از خصایص خدای جهان است نه مخلوق او.
افزون بر این، اساس هر دعوت الهی را ایمان به آخرت تشکیل میداد، طبعاً اقرار به حیات اخروی بسان توحید و رسالت، از عناصر سازنده ایمان میباشد و در کلمه اخلاص نهفته است.
در سیره نبوی فصلی به نام «عام الوفود» است؛ یعنی سالی که هزاران نفر از دور و نزدیک به صورت فردی و یا گروهی به مدینه رو آورده و به حضرتش ایمان آوردند و با گفتن دو جمله پیشین که حاکی از باور واقعی آنان بود، مسلمان خوانده شدند. در این مورد آیههای سوره «نصر» نازل شد؛ آنجا که میفرماید: (إِذَا جَاء نَصْرُ اللَّهِ وَالْفَتْحُ وَرَأَیْتَ النَّاسَ یَدْخُلُونَ فِی دِینِ اللَّهِ أَفْوَاجًا)، پذیرش اسلام این گروهها فقط با اجرای این دو جمله انجام میگرفت و مسائل کلامی و یا فقهی مطرح نمیشد؛ مثلاً هرگز از آنان در مورد جایگاه خدا و یا رؤیت خدا در رستاخیز و یا حدوث و قدم قرآن و امثال اینها سئوال نمیشد. بلکه ایمان اجمالی به رسالت پیامبر خاتم، آنان را از طرح این مسائل بینیاز میساخت. همچنین مسائلی مانند جواز توسل به انبیا و اولیا، و یا نماز در کنار قبورشان، یا زیارت قبور اولیاء الله برای آنها، مطرح نمیشد.
آغاز فتنه تکفیر
در زمان معاصر، گروهی تندرو و ناآگاه از اصول و مبانی آیین محمدی، اسلام و ایمان را گویی برای خود احتکار کرده و از میان همة مسلمانان، فقط گروه اندکی را مؤمن میدانند و دیگران را کافر و مهدورالدم میشمرند. ریشه این نوع تکفیرها به عصر
ابنتیمیه(ت 728ق.) و پس از وی به وهابیان تندرو برمیگردد و شدّت عمل گروه دوم بیش از فرد نخستین است، زیرا ابنتیمیه غالباً از کلمه بدعت بهره میگیرد، ولی گروه اخیر به جای بدعت، واژة کفر را به کار میبرد و ملاک تکفیر، ناهماهنگی با افکار آنها در امثال مسائل پیشین است.
آنها به شدت با حفظ قبور پیامبران و اولیای الهی مخالف هستند و زیارتگاهها را مظهر بتپرستی قلمداد میکنند! در حالیکه در طول تاریخ اسلام، قبور انبیای پیشین در فلسطین و اردن و شام و عراق پیوسته محفوظ بوده و مسلمانان گروه گروه به زیارت آنها میرفتند و هیچکس چنین کاری را بر خلاف توحید توصیف نمیکرد.
حتی روزی که بیتالمقدس به وسیله عمربن خطاب فتح شد، هرگز او به تخریب این مقامات فرمان
نداد، بلکه شیوه پیشینیان را در حفظ و آرایش آنها تأیید کرد.
در طول زمان، پس از رحلت پیامبر، تمام موحدان به پیامبر اکرم6 متوسل شده تا حاجت آنان با شفاعت او برآورده شود. اما این گروه این نوع توسلها را با توسل مشرکان به بتها یکسان میگیرند؛ در حالیکه ماهیت این دو نوع توسل از هم جداست، و از زمین تا آسمان فاصله دارد.
تکفیرِ خشونتبار
تکفیر پیشینیانِ این گروه، غالباً قلمی و لسانی بود، اما تکفیر از دورۀ وهابیان تندرو، رنگ خشونت به خود گرفت و پیروانشان پیوسته به قُری و قصبات و آبادیهای اطراف «نجد» حمله میبردند و آنچه میتوانستند غارت میکردند و از این طریق بر قدرت مالی خود میافزودند.
برای آگاهی از جنایتهای پایه گذار این مسلک و جانشینان او به دو تاریخ معتبر وهابیان مراجعه شود: یکی «تاریخ ابنغنام» و دیگری «تاریخ ابنبشر» که هر دو، مدتهاست چاپ شده و مورد توجه علما و دانشمندان است.
دامن سخن را در این مورد، کوتاه کرده و سخن خویش را با این بیت به پایان میرسانیم:
شرح این هجران و این خون جگر
این زمان بگذار تا وقت دگر
پس از اشغال افغانستان به وسیله قوای سرخ شوروی سابق، تصمیم گرفته شد که برای طرد قدرت کفر، از این سرزمین، از روح جهادی جوانان مسلمان در منطقه استفاده شود تا دشمن را از سرزمینهای اسلامی دور سازند، این طرح از یک نظر زیبا و خداپسندانه بود، اما بر اثر فقدان عالم وارسته و رهبری آگاه از موازین جهاد در میان این جمع، که آنان را به صورت صحیح رهبری کند، سرانجام، تلاشِ پیکارگران به گونه دیگر ادامه پیدا کرد و برخی از آنان با تأثیرپذیری از افکار وهابیان تندرو، بر تکفیر تمام دولتهای اسلامی و ملتهایی که در آن زندگی میکنند، پرداختند. شوربختانه ابتدا این کار با حمله به کشورهای مقاوم و استوار در مقابل صهیونیستها آغاز شد و به جای این که قدس را آزاد کنند به نابود کردن زیرساختهای کشورهای سوریه و عراق روی آوردند. خشونت آنان با کودکان و زنان و پیران وافتادگان و انسانهای بیطرف به گونهای شد که چهره اسلام را در جهان مشوَّه ساخت و دیگر کسی در غرب اظهار علاقه به اسلام نمیکرد. عمل زشت و وحشیانه این گروه کجا
و وحی الهی کجا! آنجا که میفرماید: (فَبِمَا رَحْمَةٍ مِّنَ اللّهِ لِنتَ لَهُمْ وَلَوْ کُنتَ فَظًّا غَلِیظَ الْقَلْبِ لاَنفَضُّواْ مِنْ حَوْلِکَ) (آل عمران: 159) و پیامبر رحمت در حدیثی میفرماید: «إنّ الرفقَ لا یکونُ فی شیء إلّا زانه، ولایُنزَعُ مِن شیء إلّا شأنه»؛ (صحیح مسلم، ج8، ص22) مهربانی ورفق با هرچیز که در آمیزد آن را مزیّن میگرداند و چیزی که رفق و مدارا از آن گرفته شود تباه میگردد.
انگیزه تشکیل کنگره
در این شرایط رقتبار، مرجعیت عالیمقام در حوزه علمیه قم تصمیم گرفت همایشی تحت عنوان «کنگره جهانی جریانهای افراطی و تکفیری از دیدگاه علمای اسلام» برای معرفی این گروه و پیامدهای عمل آنان، تشکیل شود و در این مورد از علمای
اسلام و محققان خواسته شد که به ریشهیابی و تبیین ماهیت این تکفیر شوم و راههای برون رفت از آن بپردازند. دانشمندان از این دعوت استقبال کردند و در نتیجه، آثاری به دبیرخانه کنگره رسید که بخش مهمی از آنها ارزشمند و از محتوای عالی برخوردارند؛ از اینرو تصمیم گرفته شد این آثار چاپ و منتشر شود و در اختیار اهل نظر و مهمانان عزیز که از داخل و خارج دعوت شدهاند قرار گیرد تا از این طریق گامی برای جلوگیری از انتشار این
غده سرطانی ویرانگر و ویروس مخوف برداشته شود.
در پایان از تلاشهای شبانهروزی اعضای محترم دبیرخانه، سپاسگزاری نموده و زحمات توانفرسای آنان را ارج مینهیم و نیز از کلیه کسانی که این فضای روحانی و علمی را پدید آوردهاند، تقدیر و تشکر میکنیم.
قم جعفرسبحانی
8/6/93
(یَاأَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ ادْخُلُواْ فِی السِّلْمِ کَآفَّةً وَلاَ تَتَّبِعُواْ خُطُوَاتِ الشَّیْطَانِ إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُّبِینٌ) (بقره208)
در تاریخ اسلام، جنگهای بسیاری میان مسلمانان روی داده است، اما به جز خوارج و جریانهای تکفیری در چند قرن اخیر، کمتر فرقهای، سایر مسلمانان را تکفیر نموده و با استناد به آن، خون و مال و ناموس اهل قبله را مباح شمرده است. خوارج، طلایه داران تکفیر بودند، اما در سه قرن اخیر، وهابیان، خشنتر از آنان پرچم تکفیر را بهدست گرفتند و به بهانه دعوت به توحید، بسیاری از مسلمانان را به خاک و خون کشیده و بناها و آثار اسلامی را که دارای قداست و هویت تمدنی مسلمانان بود نابود کردهاند.
با وجود تلاشهای فراوان علمای بزرگ اسلام برای مقابله با تکفیر، متأسفانه در عصر حاضر، شاهد رشد و گسترش جریانهای تکفیری در گوشه و کنار جهان اسلام هستیم. گروههایی که جنایتهایی را
رقم میزنند که نمونه آن را در تاریخ اسلام، کمتر میتوان دید. سربریدن، آتش زدن، مثله کردن، تجاوز به نوامیس، نابودی اموال و تخریب بناهای مقدس، گوشههایی از جنایاتی است که آنان به نام اسلام مرتکب میشوند.
از سوی دیگر، ترور علمای بزرگ اسلام، تخریب اماکن مقدس و هویت ساز اسلامی، ارتکاب اعمال شنیع و محرم به نام اسلام مانند جهاد نکاح و ... ضربات جبران ناپذیری بر پیکر جهان اسلام وارد کرده است.
با نگاهی به جغرافیای کشورهای اسلامی، رد پای این گروهها را کمابیش در تمامی مناطق اسلامی میبینیم. گروههایی مانند جبهة النصره، داعش، القاعده، جندالعدل و حزب التحریر در آسیا و گروههایی همانند بوکو حرام، الشباب، انصار السنه و
انصارالشریعه در آفریقا و گروههای متنوع دیگر، همه نشانگر وجود بحران در جهان اسلام است.
این که چنین وضعیتی معلول چه عواملی است، بحثهای گستردهای میطلبد که در مجموعه مقالات به تفصیل به آنها اشاره شده است، اما به اجمال، سهم غرب در پروژه اسلام هراسی و در پی آن، اسلام ستیزی را هرگز نمیتوان نادیده گرفت.
غرب که با رشد سریع اسلام در جهان روبهروست، امروز پروژه اسلام علیه اسلام را آغاز کرده است با حمایت از گروههای افراطی و دامن زدن به اختلافات مذهبی، قدرت و قوت مسلمین را تضعیف کند و از طرف دیگر، چهرهای مشوّه از مسلمین در برابر جهانیان ترسیم نماید.
همچنین با قرائتهای انحرافی از مفاهیمی مانند توحید و شرک، ایمان و کفر، بدعت و نظایر آن مسلمانان را به گرداب تکفیر افکنده است.
با این حال به نظر میرسد که جنایتها و تخریبهای جریانهای تکفیری آنچنان گسترده و بیمحابا بوده که موجی از نفرت و مخالفت با عملکرد آنان را در جهان اسلام به وجود آورده است.
برای مقابله علمی و روشنگرانه با این جریان، لازم بود عالمان و اندیشوران به ریشهیابی و راههای خلاصی از آن بپردازند، از این رو کنگره جهانی «جریانهای افراطی و تکفیری از دیدگاه علمای اسلام»، با اشراف و هدایتهای ارزشمند مرجع جهان تشیع، حضرت آیت الله العظمی مکارم شیرازی ادام الله ظله بر آن شد تا در حد توان از ظرفیتهای علمی جهان اسلام برای مقابله
با تکفیر بهرهبرداری کند. برای این کار، چهار کمیته علمی با عناوین زیر شکل گرفت:
تبارشناسی جریانهای تکفیری؛
ریشهیابی عقاید جریانهای تکفیری؛
جریانهای تکفیری و سیاست؛
محور اول به تبارشناسی جریانهای تکفیری میپردازد. خاستگاه، آبشخور و مصادیق تکفیر در طول تاریخ اسلام در این کمیته بررسی میشود.
محور دوم، انحرافات عقیدتی و قرائتهای تکفیری از عقاید ناب اسلامی را ریشهیابی خواهد کرد. در این کمیته، اصول و مبانی اعتقادی این گروهها و جریانها، نقد و انحرافات آنها از اندیشه اسلامی ریشهیابی میگردد.
محور سوم، عوامل سیاسیِ رشد و گسترش جریانهای تکفیری، وابستگیها و اهداف آنها را بررسی میکند.
و محور چهارم، راهکارهای سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و دینی برای برون رفت از تکفیر، نشان داده خواهد شد.
مقالههایی که در این مجموعه گرد آمده است، ماحصل آراء و نظریات اندیشمندان و علمای جهان اسلام، درباره محورها و موضوعات فوق است.
همچنین جهت غنای علمی هرچه بیشتر کنگره، پژوهشهای مستقلی توسط اندیشمندان انجام شده است که به اجمال عبارتند از:
تکفیر از دیدگاه علمای اسلام: در این تحقیق، دیدگاه علمای بزرگ مذاهب و فرقههای اسلامی، درباره نفی تکفیر بیان شده و تلاش شده است که از سدههای پیشین تا کنون، دیدگاه علما و اندیشمندان در مورد حرمت تکفیر اهل قبله آورده شود.
تخریب زیارتگاههای اسلامی در کشورهای عربی: این اثر به کارنامه تاریک جریانهای تکفیری در تخریب اماکن مقدس و تمدنی جهان اسلام میپردازد. این تحقیق همراه با تصاویری از زیارتگاهها، قبل و بعد از تخریب است.
فتاوای جریانهای تکفیری در جواز قتل مسلمانان: جریانهای تکفیری به سبب کجفهمی، گاه فتاوایی را صادر میکنند، که با هیچ یک از قواعد فقهی منطبق نیست و
کاملاً خارج از آموزههای اسلامی است. این مجموعه به جمع آوری فتاوای تکفیری این جریانها پرداخته است.
کتابشناسی تکفیر: با مراجعه به آثار و کتابهایی که در حوزه تکفیر تألیف شده است، شاهد تعداد بسیاری از آثار علمی در این عرصه هستیم. این پژوهش به معرفی توصیفی آثاری میپردازد که در حوزه تکفیر و نفی تکفیر، انجام شده است.
موسوعه نقد وهابیت افراطی: در اندیشه وهابیت، جریانهایی وجود دارند که مسلمین را کافر میدانند. موسوعه نقد وهابیت افراطی مجموعهای از آثار علمای اسلام است که از زمان پیدایش این جریان، به نقد و بررسی مبانی اعتقادی آن پرداختهاند.
بیتردید آنچه موجب غنای هرچه بیشتر مجموعه مقالات و همچنین پژوهشهای مستقل کنگره جهانی جریانهای افراطی و تکفیری از دیدگاه علمای اسلام شده است، اشراف علمی حضرت آیت الله العظمی سبحانی ادام الله ظله است که با رهنمودهای راهگشا، کمیتههای علمی کنگره را همواره یاری کردهاند.
همچنین از حجت الاسلام والمسلمین دکتر فرمانیان دبیر کمیته علمی که در پیگیری و نظم و ترتیب مقالات زحمات بسیاری را متحمل شدهاند و مدیران محترم کمیتههای علمی حجج
اسلام: قزوینی، میراحمدی، فرمانیان و جناب آقای دکتر امینی تشکر میشود.
امید که در سایه تلاشهای مجاهدانه مراجع عظام تقلید و علمای اسلام، شاهد تقریب و همگرایی جهان اسلام و ریشهکن کردن فتنه تکفیر در جهان اسلام باشیم.
رئیس ستاد و قائم مقام دبیر علمی
کنگره جهانی جریانهای افراطی و تکفیری از دیدگاه علمای اسلام
سید مهدی علیزاده موسوی
22/6/1393
مقدمه 21
فصل اول:
ایمان در اندیشهی اسلامی
مقدمه 25
واژهشناسی ایمان 25
ایمان در اصطلاح 27
خوارج؛ تلازم ایمان و عمل 28
مرجئه؛ ایمان بدون عمل 30
معتزله؛ منزلة بین المنزلتین 31
ایمان در اندیشهی اسلامی 33
فِرق کلامی اهل سنت و مفهوم ایمان 37
2 8. اشاعره 37
ماتریدیه 39
طحاویه 40
فصل دوم:
مراتب و متعلقات ایمان
مقدمه 43
رابطهی ایمان و عمل 43
گسترهی عمل 43
مراتب و درجات ایمان 44
اجتماع ایمان و شرک 47
عمل بدون ایمان 48
عمل مقتضای ایمان 49
رابطهی اسلام و ایمان 54
متعلقات ایمان 57
پیامبران و رسالت آنها 58
غیب 60
خدا 61
معاد 61
فصل سوم:
کفر در اندیشهی سلامی
مقدمه 67
مفهوم کفر 67
کفر در لغت 67
کفر در اصطلاح 68
متعلقات کفر 69
اقسام کفر 70
سطوح کفر 71
انواع کافران 72
مراتب کفر 73
فرجام کافران 74
فتنهی تکفیر 74
حرمت انسان و مسلمان در اندیشهی اسلامی 75
اندیشمندان اسلامی و مسألهی تکفیر 78
شیعه و مسألهی امامت 83
فصل چهارم:
خاستگاه سلفیگری تکفیری
1 مقدمه 89
ابنتیمیه، بنیانگذار سلفیگری تکفیری 90
ابنتیمیه و تکفیر 90
ابنتیمیه و اندیشهی ضد تکفیری 90
ابنتیمیه و تکفیر مسلمانان 95
فصل پنجم:
وهابیت تکفیری (دوران تأسیس و تثبیت)
مقدمه 105
محمد بن عبدالوهاب و اندیشه تکفیر 105
محمد بن عبدالوهاب و تکفیر مسلمانان 109
فتنهی تکفیر، میراث محمد بن عبدالوهاب 115
فصل ششم:
وهابیت تکفیری (دورهی معاصر)
1 مقدمه 123
وهابیت و اهل سنت و جماعت 124
وهابیت معاصر و شیعه 130
4 فرق اسلامی و وهابیت تکفیری 132
محمد بن عبدالوهاب از چشم برادر 135
وهابیان، خوارج معاصر 136
منابع 139
ایمان و کفر، از مباحث بسیار مهم و اساسی در کلام اسلامی است و بهدلیل همین اهمیت، همواره در کانون مباحثات و مجادلات مذاهب و فرق اسلامی قرار داشته است. ایمان و کفر، نهتنها در حوزهی عقاید، بلکه در زندگی دنیوی انسان، نقشی بنیادین ایفا میکند؛ چراکه جایگاه فرد در جامعهی اسلامی و امنیت و حرمت وی، با مؤمن یا کافر بودن وی ارتباطی مستقیم دارد. به همین دلیل، مذاهب اسلامی، مباحث ایمان و کفر را با حساسیت ویژهای دنبال میکنند. بااینحال، هرچند مسلمانان دربارهی مرزهای ایمان و کفر اختلافاتی دارند، نقاط مشترک میان آنها در این زمینه، بهمراتب بیش از اختلافات است. بهعبارتدیگر، ایمان، شرایطی حداقلی دارد که مورد اتفاق مسلمانان است.
در این میان، در سدههای نخستین اسلامی، دو مکتب انحرافی در جهان اسلام شکل گرفت که در
تعریف ایمان و کفر، قرائتی مخالف با تمام مذاهب اسلامی ارائه کردند. این دو مکتب، خوارج و مرجئه بودند که بهدلیل تعارض دیدگاه آنان با اندیشهی اسلامی، در سدههای بعد منزوی شدند و جز در تاریخ، نامی از آنان باقی نماند؛ تا اینکه در قرن دوازدهم، وهابیت بار دیگر قرائت خوارج را دربارهی ایمان و کفر زنده کرد و همانند آنان تیغ تکفیر را بر پیکر مسلمانان فرود آورد؛ عقیدهای که در طول تاریخ، هیچ فرقهی دیگری جز خوارج آن را نپذیرفت و تنها وهابیان چنین اندیشهای را زنده کردند.
ازاینرو، در فصول آینده، بهتفصیل پیرامون اندیشهی اسلامی دربارهی ایمان و کفر سخن گفته، و همچنین به بررسی و نقد اندیشهی تکفیری وهابیت خواهیم پرداخت.
ایمان، یکی از محوریترین اندیشههای مسلمانان است و در برابر آن، کفر قرار دارد که منفورترین حالتی است که انسان ممکن است به آن گرفتار شود. چنین حساسیت ویژهای، لزوم شناخت دقیق ایمان و مرز آن با کفر را ضروری میسازد. در این فصل، مفهوم ایمان و دیدگاه مذاهب اسلامی دربارهی آن بررسی خواهد شد.
«ایمان»، مصدر باب افعال است: «آمن، یؤمن، ایماناً».(1)
«آمَن» در اصل «أأمن» بوده که همزهیدوم، بهدلیل تخفیف حذفشدهاست.(2)
ریشهی ایمان از«أمن»، و ضدخوف است.(3)بهگفتهی راغب اصفهانی، ریشهی أمن از اطمیناننفس و از میانرفتن خوف است.(4)
معنای دیگر امن را «تصدیق
کردن» دانستهاند.(5)
ابنمنظور این لغت را درچند معنی بهکار برده است: امانت (متضادخیانت)؛ ایمان (متضادکفر)؛ تصدیق (متضادتکذیب).(6)
همچنین یکی از نامهای الهی «مؤمن» است که بهگفتهی ابناثیر، مؤمن اگر از ریشهی «ایمان» بهمعنی تصدیق باشد، یعنی کسی که بندگانش وعدههای او را تصدیق میکنند؛
اما اگر از ریشهی «أمان» بهمعنی ضد خوف و ترس باشد، یعنی کسی که بندگان از عذابش در روز قیامت ایمن هستند.(1)
مشتقات «امن» نزدیک به نهصد بار در قرآن بهکار رفته است.(2)این واژه در قرآن بیشتر به دو معنی بهکار رفته است:
نخست، بهمعنی ایجاد امنیت و ضد ترس و خوف:
)الَّذِی أَطْعَمَهُم مِّن جُوعٍ وَآمَنَهُم مِّنْ خَوْفٍ(؛(3)
«کسی که آنها را سیر کرد و از ترس ایمن گرداند».
)وَإِذْ جَعَلْنَا الْبَیْتَ مَثَابَةً لِّلنَّاسِ وَأَمْناً(؛(4)
«و [به یادآور] هنگامی که ما خانهی کعبه را مرجع امر دین خلق، و مقام امن مقرّر داشتیم».
)وَهَذَا الْبَلَدِ الأَمِینِ(؛(5)
«قسم به این شهر امن و امان (مکّهی معظّم)».
در این آیات شریفه، مراد از «امن»، همان ایجاد امنیت و از میان رفتن ترس و خوف و ناامنی است. در آیهی شریفهی:
)إِنَّ الْمُتَّقِینَ فِی مَقَامٍ أَمِینٍ(؛(6)
«همانا [آن روز سخت] آنان که متّقی و خداترس بودند، مقام امن و امان یابند».
یعنی پرهیزگاران، از شر دیگران در ایمنی قرار دارند و داخل در امنیتی هستند که خداوند در اختیار آنان قرار داده است.
دوم، واژهی «أمن» هنگامی که بهوسیلهی حروف «باء» و «لام» متعدی شود، بهمعنی تصدیق میآید:
)وَمَا أَنتَ بِمُؤْمِنٍ لِّنَا وَلَوْ کُنَّا صَادِقِینَ(؛(1)
«و هرچند ما راست بگوییم، تو باز از ما تصدیق نخواهی کرد».
)یُؤْمِنُ بِاللّهِ وَیُؤْمِنُ لِلْمُؤْمِنِینَ(؛(2)
«به خداوند ایمان دارد و سخن مؤمنان را باور میکند».
ایمان در این آیات بهمعنی تصدیق کردن آمده است؛ در آیهی نخست، بهمعنی خداوند را تصدیق
کردن، و در آیهی دوم بهمعنی تصدیق کردن خداوند است.
واژهی ایمان، یکی از واژههایی است که دربارهی معنی اصطلاحی آن، دیدگاههای مختلفی ارائه شده است. چنانکه گفته شد، معنای لغوی ایمان تصدیق است؛ اما در معنی اصطلاحی ایمان، این پرسش مطرح میشود که تصدیق به چه معنی و دارای چه اجزایی است. در معنی اصطلاحی ایمان، سه جزء متصور است:
تصدیق به زبان (اقرار)
تصدیق به قلب
تصدیق به اعمال
بهعبارتدیگر، معنی اصطلاحی ایمان، ممکن است یکی از این سه اصل و یا ترکیبی از آنها باشد. همین وجوه، زمینه را برای تولید دیدگاههای مختلف پیرامون معنی اصطلاحی ایمان فراهم آورده است.
اگر بهمنظور ترسیم اندیشهی اسلامی در مورد معنی اصطلاحی ایمان، بُرداری رسم کنیم، در دو طرف منتهیالیه این بردار دو عقیدهی انحرافی
خوارج و مرجئه قرار دارند و دیگر مذاهب اسلامی در میانهی آن قرار میگیرند:(3)
جریانهایی که در دو سوی بردار قرار دارند، بهسبب ناهمخوانی با اندیشهی اسلامی، نتوانستند به حیات خود ادامه دهند و در همان قرون نخستین اسلامی، از میان رفتند و تنها نامی از آنها در تاریخ فرق و مذاهب کلامی باقی مانده است.
اما متأسفانه در قرن دوازدهم، بار دیگر اندیشهی افراطی خوارج زنده شد و همانگونه که تعریف خوارج از ایمان، پیآمدهای ناگواری را برای جهان اسلام آفرید، در قرون اخیر نیز اندیشهی وهابی در حوزهی ایمان و کفر، چنین شرایطی را برای جامعهی اسلامی رقم زده است.
در این فصل، ابتدا دیدگاههای انحرافی صدر اسلام پیرامون تعریف اصطلاحی ایمان تبیین خواهد شد و سپس به تعریف آن از نگاه مذاهب اسلامی خواهیم پرداخت.
خوارج نخستین جریان انحرافی در جهان اسلام است که تفسیری نادرست و ویرانگر از ایمان ارائه کرد. پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله وسلم در زمان حیات خود، شکلگیری خوارج را پیشبینی کرده بود:
«یمرقون من الدین کما یمرق السهم من الرمیة»؛(1)
«از دین خارج میشوند، همانگونه که تیر از کمان خارج میشود».
هرچند خوارج در میانهی جنگ صفین در مسألهی حکمیت راه خود را از اسلام جدا کردند و در آن زمان صرفاً یک گروه سیاسی شمرده میشدند، اما رفتهرفته برای توجیه اعمال و رفتار ناهنجارشان، مبانی اعتقادی خاصی را برگزیدند.
1) . ر.ک: محمد بن عبدالکریم شهرستانی، الملل والنحل، ج1، ص134.
باوجود عقاید متنوع خوارج، آنچه بیش از همه به شکلگیری اندیشهی اعتقادی خوارج انجامید و در واکنش به آن نیز مذاهب دیگری بهوجود آمد، قرائت افراطی خوارج از مفهوم ایمان بود. آنان با قرائتی که از ایمان ارائه کردند، تمامی مسلمانان را کافر شمردند و شاید بتوان آنان را نخستین گروه تکفیری در جهان اسلام نام نهاد.(1)
مبانی اعتقادی خوارج، در دورهی «ازارقه»(2)بعد از «محکمة الآولی»(3)شکل گرفت که مهمترین آن، عقیدهی «تلازم میان ایمان و عمل» بود.
به اعتقاد خوارج، ایمان دارای سه جزء است: تصدیق (اقرار) زبانی، تصدیق قلبی و تصدیق (انجام) عملی. بر اساس این تعریف، اگر کسی به زبان و قلب به خدا ایمان داشته باشد، اما مرتکب گناه شود، ایمان خود را از دست میدهد و کافر میشود. خوارج با تکیه بر این مبنا، معتقد بودند:
1) . برای آشنایی با نحوهی شکلگیری خوارج و گروههای منتسب به آنها، ر.ک: طاهر بن محمد بغدادی، الفرق بین الفرق، ص7295.
2) . «ازارقه» گروهی بودند که رهبری آنها را «نافعبن ازرق» بر عهده داشت و بزرگترین فرقه از نظر قدرت و عدد در میان خوارج، همین گروه بودند. بغدادی، الفرق بین الفرق، ص82.
3) . «محکمة الآولی» نخستین گروه خوارج بودند که در جریان مخالفت با حکمیت به وجود آمدند و به همین دلیل به آنها محکمة الآولی گفته میشود. البته در این دوره، هنوز مرزهای اعتقادی خوارج بهصورت شفاف شکل نگرفته بود. ر.ک: بغدادی، الفرق بین الفرق، ص74 تا 78.
4) . بغدادی، الفرق بین الفرق، ص83.
5) . همان.
6) . همان، ص84.
خوارج، هر کسی را که به لشکرشان میپیوست، میآزمودند؛ به این صورت که اسیری از مخالفانشان را به وی میدادند و به او میگفتند او را بکشد؛ اگر میکشت، او را تصدیق میکردند؛ اما اگر خودداری میکرد، او را منافق و مشرک میشمردند و میکشتند.(2)آنان امیرالمؤمنین علی7 را به شهادت رساندند؛ با این توجیه که وی به دلیل پذیرفتن حکمیت کافر شده است و باید کشته شود.(3)
چنین عقایدی سبب شد که خون، مال و ناموس مسلمانان لگدمال این گروه شود و تمامی سرزمینهای اسلامی از نگاه آنان کفرستان شمرده شود. این در حالی بود که آنان به ظواهر اسلام مقید بودند. بسیاری از آنها قائم باللیل و صائم بالنهار بودند؛ اما چنانکه پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله وسلم پیشبینی کرده بود، با موضعی که دربارهی مفهوم ایمان گرفتند، از دین خارج شدند و
امروز بهجز نامی از آنها باقی نمانده است. «اباضیه» که امروزه در ظاهر منتسب به خوارجند، عقایدی کاملاً متفاوت با خوارج نخستین دارند.
قرائت خوارج از مفهوم ایمان، نهتنها در حوزهی عمل ویرانیهای بسیاری را بهوجود آورد، بلکه در واکنش به این نظریه، دیدگاه مرجئه شکل گرفت که در نقطهی مقابل اندیشهی خوارج قرار داشت و توسط امویان بهشدت ترویج شد.
افراطگریهای خوارج زمینه را برای اندیشهی دیگری به نام مرجئه فراهم آورد. «ارجا» در لغت، به دو معنی بهکار رفته است: تأخیر و امید.(4)مرجئه معتقد بودند که عمل، متأخر از ایمان است و به همین سبب، هیچ ربطی به ایمان ندارد؛ ازسویدیگر،
1) . همان، ص83.
2) . همان.
3) . البته خوارج عقاید دیگری، از جمله مسألهی حاکمیت الهی یا همان «لاحکم الالله» نیز داشتند که چون به این بحث مرتبطنیست، ذکر نشد. برای آگاهی بیشتر ر.ک: عبدالکریم شهرستانی، الملل والنحل، ج1، ص131.
4) . ر.ک: اسماعیل بن حماد جوهری، الصحاح فی اللغة، ج1، ص52 و ج6، ص2352؛ احمد بن محمد فیومی، مصباح المنیر، ج2، ص15؛ عبدالکریم شهرستانی، الملل والنحل، ج1، ص162.
مؤمنان مورد نظر خود را امید میدادند که در صورت انجام گناهان، حتی گناهان کبیره، خداوند آنها را میآمرزد. آنان ایمان را صرفاً تصدیق زبانی میشمردند. در حدیثی از پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله وسلم نقل شده است که فرمود: مرجئه توسط هفتاد پیامبر نفرین
شدهاند. پرسیده شد، مرجئه چه کسانیاند؟ پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله وسلم فرمود: کسانی که میگویند ایمان تنها کلام است.(1)در این میان، بنیامیه کوشیدند قرائتی جبرگرایانه از اندیشهی ارجاء ارائه دهند که در نتیجهی آن، نهتنها انسان با انجام گناه هرچند بسیار بزرگ از ایمان خارج نمیشود، بلکه انجام افعال انسان هرچند بد توسط خداوند انجام میشود و انسان در انجام این امور، مجبور است.(2)
بنیامیه بدینترتیب، اعمال بد خود را توجیه میکردند.
این عقیده در نقطهی مقابل اندیشهی خوارج قرار دارد. این اندیشه نیز مانند اندیشهی خوارج، بهسبب ناهمخوانی با اندیشهی اسلامی نتوانست به بقای خود ادامه دهد و در سدههای بعد، تنها نامی از آن در منابع تاریخی بر جای ماند.(3)
معتزله، عقلگرایان جهان اسلام بودند که گروههایی از آنها در استفاده از عقل، افراط کردند و کوشیدند برای همهی مسائل دینی، توجیه
عقلانی ارائه کنند؛ اما با توجه به محدودیتهای عقل در فهم بسیاری از مسائل غیرمادی، به بیراهه رفتند. معتزله دیدگاههای متنوعی داشتند؛ اما در معنی اصطلاحی ایمان، برای فرار از افراط خوارج و تفریط مرجئه، نظریهی «منزلة بین المنزلتین» را ابداع کردند.
به گزارش شهرستانی، اختلاف نظر حسن بصری و واصلبن عطا دربارهی مفهوم ایمان و کفر، زمینهی به وجود آمدن اندیشهی اعتزال را فراهم کرده است. شخصی در مجلس درس حسن بصری از او پرسید: در روزگار ما جماعتی پیدا شدهاند که مرتکب کبیره را کافر میدانند. این گروه «خوارج» نام دارند. جمع دیگر معتقدند که گناه به ایمان آسیبی نمیرساند. این گروه «مرجئه»اند. عقیدهی تو دراینباره چیست؟ حسن در اندیشه فرو رفت؛ اما پیش از آن که لب به سخن بگشاید، یکی از شاگردان گفت: «مرتکب کبیره نه مؤمن است و نه کافر؛ بلکه جایگاه او میان کفر و ایمان است (منزلة بین المنزلتین). این مرد «واصلبن عطا» بود که نخستین عقیدهی مکتب اعتزال را بیان کرد. وی آنگاه به کنار یکی از ستونهای مسجد رفت و به توضیح عقیدهی خویش پرداخت و در پی آن، حسن بصری گفت:
«اعتزل عنّا واصل»؛(1)«واصل از ما کناره گرفت». از همان روز، واصل و پیروانش به معتزله معروف شدند.
بر اساس این نظریه، کسی که به زبان و قلب، مصدِّق است، اگر مرتکب کبیره شود، نه مؤمن است و نه کافر؛ بلکه مرحلهای میان ایمان و کفر وجود دارد که فسق است. کیفر فاسق نیز خلود در آتش است؛ بدین معنی که فاسق همیشه در آتش خواهد ماند.(2)
البته احکام دنیایی کافر، شامل فاسق نمیشود و ازسویی، عذابش هرچند بسیار شدید است و همیشه در آتش خواهد ماند، اما از عذاب کافر کمتر است. این بخش از دیدگاه معتزله، آنان را از خوارج جدا میکند؛ زیرا خوارج مرتکب کبیره را کافر میدانستند و خون او را مباح میشمردند؛ اما معتزله چنین اعتقادی نداشتند. معتزله دارای عقاید
دیگری در زمینهی توحید، وعد و وعید، امر به معروف و نهی از منکر، و عدل نیز بودند که در جای خود آمده است.(1)
چنانکه گفته شد، نظریهی «منزلة بین المنزلتین» در واکنش به دیدگاههای خوارج و مرجئه به وجود آمد؛ اما در منابع اسلامی، هیچ دلیلی بر این مدعا وجود ندارد و تنها ناشی از تراوشهای عقلانی معتزله است. انسان در قرآن، یا مؤمن است یا کافر؛ اما فسق از صفاتی است که بهسبب گناه، بر مؤمن عارض میشود.(2)
معتزلیان و اندیشهی «منزلة بین المنزلتین» نیز در دورههای بعدی اسلام، چندان دوام نیاورد و ردپای آن صرفاً در کتابهای تاریخی باقی ماند.
درحالیکه مهمترین انحراف در معنی اصطلاحی ایمان، ریشه در چهگونگی ارتباط میان ایمان و عمل دارد، بیشتر اندیشمندان اسلامی، اعم از شیعه و سنی، بر این عقیدهاند که نه میان ایمان و عمل تلازم وجود دارد و نه کلاً عمل از ایمان متأخر و جداست؛ بلکه معنی اصطلاحی ایمان، همان تصدیق به زبان و قلب است؛ و گناه، فرد را از ایمان خارج نمیکند، بلکه موجب فسق او میشود؛ نه به این معنی که مرتبهی دیگری غیر از مرحلهی ایمان و کفر وجود داشته باشد، بلکه فسق دامنگیر مؤمن میشود و تا وقتی
عملی که مستلزم کفر باشد انجام ندهد، مؤمن است؛ اما مؤمنِ فاسق. بنابراین، عمل جزء معنی اصطلاحی ایمان نیست و خارج از معنی آن است. آیات زیر کاملاً به این مسأله اشاره دارند:
)وَ مْن یَعْمَل مِنَ الصّالِحاتِ وَهُو مُوَمِنٌ(؛(3)
1) . معتزلیان به پنج اصل معتقدند که اصولاً به آنها «اصول خمسه» میگویند و کتابهای متعددی نیز به همین نام برای شرح و توضیح این اصول نگاشتهاند؛ از جمله: ابوهذیل علاف، الخمسة اصول؛ جعفربن حرب، الاصول الخمسة؛ قاضی عبدالجبار، شرح الاصول الخمسة.
2) . در این زمینه، در صفحات آینده بهتفصیل بحث خواهد شد.
3) . طه، آیه 112.
«و هر کس اعمالش نیکوست و (به خدا هم) ایمان دارد، از هیچ ستم و آسیبی بیمناک نخواهد بود».
این آیهی شریفه، بیان میکند که ایمان غیر از عمل است؛ چراکه خداوند میفرماید: «کسی که ایمان دارد و اعمالش نیکوست...»؛ بنابراین میتوان کسی را تصور کرد که ایمان دارد، اما اعمالش نیکو نیست. آیهی زیر نیز اشاره به همین معناست:
)إنّ الَّذین آمَنُوا وَعَمِلُوا الصّالِحاتِ(؛(1)
«کسانی که ایمان آوردند و اعمال صالح انجام دادند».
)وَإِن طَائِفَتَانِ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَیْنَهُمَا فَإِن بَغَتْ إِحْدَاهُمَا عَلَی الاخْرَی فَقَاتِلُوا الَّتِی تَبْغِی حَتَّی تَفِیءَ إِلَی أَمْرِ اللَّهِ(؛(2)
«و اگر دو طایفه از اهل ایمان با هم به قتال و دشمنی برخیزند، البته شما مؤمنان بین آنها صلح برقرار دارید و اگر یک قوم بر دیگری ظلم کرد، با آن طایفهی ظالم قتال کنید تا به فرمان خدا بازآید».
این آیهی شریفه بیان میکند که حتی جنگ نیز موجب خروج یک گروه یا فرد از ایمان نمیشود؛ چون خداوند نهتنها هنگام جنگ دو طایفه با یکدیگر، هر دو را مؤمن میشمارد، بلکه در ادامهی آن میفرماید: «اگر یکی از آن دو گروه مؤمن بر دیگری ستم کرد...»؛ بیشک ستم کردن و بغی، یکی از گناهان بزرگ است؛ اما خداوند این طایفه را از دایرهی ایمان خارج نکرده است.
)یَا أَیُّهَا الَّذِینَ ءامَنواْ اتَّقُواْ اللّهَ وَکُونُواْ مَعَ الصَّادِقِینَ(؛ (التوبه/ 119)
«ای کسانی که ایمان آوردهاید، تقوای الهی را پیشه کنید و از راستگویان باشید».
خداوند در این آیه ی شریفه، کسانی را که ایمان دارند، به تقوا که همان انجام واجبات و ترک محرمات است، توصیه میکند. پس ایمان با عدم تقوا نیز جمعشدنی است؛ اما اگر عمل از اجزای ایمان بود، بیان و توصیهی خداوند به مؤمنان به تقوا، بیهوده بود؛ زیرا در این صورت، خود آنها تقوای الهی داشتهاند که مؤمن شدهاند.
در روایات نیز به این نکته کاملاً اشاره شده است. بهگفتهی بخاری، هنگامی که امیرالمؤمنین علی7 مأمور فتح خیبر شد، پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله وسلم
به وی فرمود: برو و به چیزی توجه نکن که خداوند بهوسیلهی تو دژهای خیبر را فتح کند. امیرالمؤمنین علی7 فرمود: برای چه با آنها مبارزه کنم؟ پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله وسلم فرمود: با آنها مبارزه کن تا هنگامی که شهادت دهند: لا اله الا الله و محمد رسول الله. هرگاه چنین کردند، دیگر خون و اموال آنها بر تو حرام است. بهجز آن، حق و حسابی نسبتبه خدا بر گردن آنهاست».(1)
شافعی نیز از ابوهریره حدیثی نقل میکند که پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله وسلم فرمود:
با مردم میجنگم تا هنگامی که بگویند: لا اله الا الله. هنگامی که چنین گفتند، خون و مالشان از طرف من محترم است؛ جز آنچه از جانب خدا بر گردن آنهاست.
بهگفتهی شافعی:
پیامبر میدانست که بنا به فرمان خدا تا هنگامی باید با مشرکان مبارزه کند که بگویند: لا اله الا الله؛ اگر چنین کردند، خون و مالشان محترم است و فقط حقوق خداوند را باید انجام دهند. مراد از حقوق خدا، احکام و مسائلی است که خداوند برای آنها وضع کرده است. اما اینکه تا چه اندازه در گفتهی خود صادق یا کاذب هستند و در قلب آنان چه میگذرد، تنها خدا میداند. خداوند به قلوب آنان آگاه است و او متولی امور
بندگان است... و پیامبر به همین ترتیب با مردم عمل کرد؛ یعنی بر مبنای آنچه آنان در ظاهر عمل میکردند و خداوند تنها به امور باطنی آگاه است.(2)
در منابع شیعی نیز روایات زیادی در این زمینه دیده میشود:
فردی از امام صادق7 پرسید: کمترین اندازهی ایمان چیست؟ امام فرمود:
اینکه به یکتایی خداوند و رسالت پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله وسلم شهادت بدهد و اقرار به اطاعت کند و امام زمان خود را بشناسد. کسی که چنین باشد، مؤمن است.(1)
امیرالمؤمنین علی7 در مناظره با خوارج که مرتکب کبیره را کافر میدانستند، با استناد به عمل پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله وسلم که با مرتکبان کبیره همانند مؤمنان عمل میکردند، فرمود:
شما دانستید که پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله وسلم زناکار محصنه را سنگسار میکرد؛ اما سپس بر او نماز میگذارد و خانوادهاش از او ارث میبردند. پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله وسلم قاتل را قصاص میکرد؛ اما پس از آن، خانوادهاش از وی ارث میبردند. پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله وسلم دست دزد را قطع میکرد؛ بر زناکار حد جاری میکرد؛ اما سپس سهم آنان را از بیتالمال ادا مینمود. پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله وسلم با توجه
به گناهشان آنان را مجازات، و حقوق الهی را بر آنها جاری میکرد؛ اما آنان را از اسلام خارج نمینمود و نام آنها را از میان اهلش پاک نمیکرد».(2)
بهسبب این آیات و روایات، میبینیم که بسیاری از علمای شیعه نیز ایمان را اقرار به زبان و تصدیق به قلب معنی کردهاند. خواجه نصیر معتقد است که ایمان، تصدیق به قلب و زبان است و تصدیق به قلب بهتنهایی کفایت نمیکند؛ زیرا قرآن میفرماید:
)وَجَحَدُوا بِهَا وَاسْتَیْقَنَتْهَا أَنفُسُهُمْ(؛(3)
با آنکه پیش نفس خود به یقین دانستند که آنها معجزهی خداست، باز از کبر و نخوت و ستمگری آن را انکارکردند.
همچنین اصطلاح دوم اقرار به زبان بهتنهایی نیز کفایت نمیکند؛ زیرا قرآن میفرماید:
)قَالَتِ الاعْرَابُ ءامَنا قُل لَّمْ تُؤْمِنُوا وَلَکِن قُولُوا أَسْلَمْنَا(؛(4)
اعراب [بر تو منّت گذارده و] گفتند: ما [بی جنگ و نزاع] ایمان آوردیم. بگو: شما که ایمانتان [از زبان] به قلب وارد نشده است، بهحقیقت هنوز ایمان نیاوردهاید؛ لیکن بگویید: ما اسلام آوردیم [و از خوف جان بهناچار تسلیم شدیم].
علامه حلی در شرح کلام خواجه، این نظر را تأیید کرده است.(1)
فاضل مقداد نیز چنین عقیدهای دارد.(2)
مرحوم مجلسی در بحار میگوید: «ایمان، عبارت است از تسلیم خداوند بودن و تصدیق به آنچه نبی آورده است، به زبان و قلب».(3)
با توجه به آنچه بیان شد، بیشتر مذاهب اسلامی بر این عقیدهاند که عمل جزء ایمان نیست و از صفات کمال(4)و یا فروع ایمان(5)
شمرده میشود.
اشاعره بهپیروی از رهبر خود ابوالحسن اشعری ایمان را به «تصدیق بالجنان»(6)
معنی کردهاند. آنان در معنی اصطلاحی ایمان، بیشتر به همان معنی لغوی نظر داشتهاند. بهگفتهی اشعری:
اگر گفته شود: ایمان به خدا در نزد شما چیست، در پاسخ میگوییم: ایمان، تصدیق خداوند است و تمامی اهل لغتی که قرآن به آن زبان نازل شده است، بر این معنی اجماع
کردهاند... بنابراین، هنگامی که گفته میشود: فلانی به عذاب قبر و شفاعت ایمان دارد، مراد این است که این امور را تصدیق میکند...(7)
1) . حسنبن یوسف حلی، کشف المراد فی شرح تجرید الاعتقاد، ص405.
2) . ابن عبدالله المقداد، ارشاد الطالبین الی نهج المسترشدین، ص442.
3) . محمدباقر مجلسی، بحار الانوار، ج68، ص296.
4) . جعفر سبحانی، الایمان والکفر فی الکتاب والسنة، ص15.
5) . عبدالکریم شهرستانی، الملل والنحل، ج1، ص114.
6) . تصدیق به قلب.
7) . ابوالحسن الاشعری، اللمع فی الرد علی أهل الزیغ والبدع، ص154.
شهرستانی که خود بر مکتب اشعری است، در ترسیم عقیدهی اشعری میگوید:
اشعری معتقد است، ایمان تصدیق به قلب است؛(1)
اما گفتن به زبان و عمل به ارکان، از فروع ایمان است. کسی که قلباً به توحید خداوند اقرار کند و با قلب، رسالت پیامبران را تصدیق نماید، ایمانش درست است و اگر بر این حال از دنیا برود، باایمان از دنیا رفته است و از ایمان خارج نمیشود، مگر با انکار یکی از این موارد.(2)
چنانکه میبینیم، اشعری در تعریف ایمان، صرفاً تصدیق به قلب را بیان میکند و اقرار به زبان را ذکر نمیکند. ابنفورک از علمای اشعری در پاسخ به این انتقاد میگوید:
... اشعری میگفت که ایمان، تصدیق به قلب است و این اعتقاد انسانی است که در آنچه به آن ایمان دارد، صداقت دارد؛ اما اگر اقرار به زبان بدون تصدیق قلبی باشد،
ایمان نیست و به همین سبب، به منافق، مؤمن گفته نمیشود.(3)
باقلانی از عالمان بزرگ اشعری نیز در تعریف ایمان که بهنوعی پاسخ به پرسش بالاست، میگوید:
حقیقت ایمان، تصدیق است و محل تصدیق، قلب است. به این معنی که در قلب تصدیق کند که خداوند واحد است، پیامبر حق است و تمامی آنچه پیامبر آورده، حق است؛ و آنچه بر زبان میآید (که به آن اقرار گفته میشود) و آنچه توسط اعضای بدن انجام میشود (که به آن عمل میگویند)، همه آیینهی چیزی است که در قلب وجود دارد و دلیل آن است.(4)
در قرآن مجید نیز آیاتی وجود دارد که محل ایمان را قلب معرفی میکنند؛ مانند:
)قَالَتِ الاعْرَابُ ءامَنا قُل لَّمْ تُؤْمِنُوا وَلَکِن قُولُوا أَسْلَمْنَا وَلَمَّا یَدْخُلِ الایمَانُ فِی قُلُوبِکُمْ(؛(5)
اعراب [بر تو منّت گذارده و] گفتند: ما [بی جنگ و نزاع] ایمان آوردیم. بگو: شما که ایمانتان [از زبان] به قلب وارد نشده است، بهحقیقت هنوز ایمان نیاوردهاید؛ لیکن بگویید: ما اسلام آوردیم [و از خوف جان بهناچار تسلیم شدیم].
)أُوْلَئِکَ کَتَبَ فِی قُلُوبِهِمُ الایمَانَ(؛(1)
«آنان کسانی هستند که ایمان در قلبشان استوار گردیده است».
البته هرچند کسی که در قلب خود ایمان دارد، معمولاً به زبان نیز اقرار میکند، اما همانگونه که از قول خواجه نقل شد، گاه تصدیق به قلب وجود دارد، اما اقرار به زبان نیست؛ زیرا ممکن است برخی بهسبب لجاجت و عناد، از اقرار به ایمان خودداری کنند. به همین دلیل، معمولاً در تعریف ایمان، تصدیق به قلب و اقرار به زبان آمده است. اشعری نیز مسلماً اقرار به زبان را قبول داشته است، اما چنانکه باقلانی میگوید: اگر در قلب ایمان باشد و صداقت در آن وجود داشته باشد، ناگزیر زبان و جوارح انسان آن را تصدیق خواهند کرد.
ابومنصور ماتریدی، یکی دیگر از رهبران کلامی اهل سنت، ایمان را تصدیق قلبی معنی میکند و برخی از ماتریدیان نیز ایمان را به اقرار به زبان و تصدیق به قلب معنی کردهاند. ابومنصور ماتریدی در کتاب «التوحید»، ابتدا بهتفصیل به ابطال نظریهی «ایمان فقط اقرار به زبان است» میپردازد و سپس دلایلی را برای اثبات نظریهی خود (ایمان، تصدیق قلبی است) ارائه میکند که برخی عبارتند از: معنی لغوی ایمان همان تصدیق
است. ضد ایمان، کفر است و کفر نیز بهمعنی تکذیب است. پس معنی اصطلاحی ایمان، تصدیق است. خداوند میان ایمان و اعمال فرق گذاشته است؛ چنانکه در آیات پیشین ذکر شد. خداوند به مؤمنان ابتدا با واژهی ایمان خطاب کرده و سپس آنان را به انجام اعمال دستورداده است و این دلالت بر جدایی ایمان از عمل دارد و...(2)
ابوجعفر طحاوی یکی دیگر از رهبران کلامی اهل سنت است و بر کتاب وی با نام «عقیدهی طحاویه» شرحهای بسیاری نوشته شده و جالب آنکه بسیاری از این شروح، به دست وهابیان نگاشته شده است و امروزه در حوزههای علمیهی آنها تدریس میشود. ازآنجاکه وهابیان دیدگاههای ابوجعفر طحاوی را مطابق اندیشههای خود ندیدهاند، همواره به توجیه و تأویل سخنان وی روی آوردهاند. از آن جمله، معنی ایمان است که طحاوی صراحتاً میگوید:
«والإیمان هو الإقرار باللسان والتصدیق بالجنان»؛(1)
ایمان، اقرار به زبان و تصدیق به قلب است.
وهابیان در شرح این جملهی طحاوی، توجیهات فراوانی آورده و برخی از آنان که نتوانستهاند، این جملهی صریح وی را توجیه کنند، ادعا کردهاند که وی در این مورد اشتباه کرده است.(2)
بهطور خلاصه، با توجه به آنچه گفته شد، در تاریخ اسلام سه انحراف مهم در تعریف اصطلاحی ایمان دیده میشود: خوارج (تلازم ایمان و عمل)؛ مرجئه (عدم تلازم میان ایمان و عمل) و معتزله (منزلة بین المنزلتین). همهی این دیدگاهها نیز بهسبب مغایرت با اندیشهی اسلامی، از میان رفتهاند.
در این میان، مذاهب اسلامی اعم از شیعه و اهل سنت، بر این عقیدهاند که عمل، خارج از ایمان است و ایمان بهمعنی تصدیق قلبی و اقرار به زبان است. نتیجهی چنین برداشتی، این واقعیت است که مرتکب گناه حتی گناه کبیره چنانچه به قلب و زبان ایمان داشته باشد، کافر نیست و نمیتوان حکم کافر را بر وی جاری کرد.
مقدمه
در فصل گذشته روشن شد که ایمان، اقرار به زبان و تصدیق به قلب است؛ و عمل جزء آن نیست، بلکه خارج از آن است. در اینجا این پرسش مطرح میشود که اگر عمل خارج از ایمان است، رابطهی آن دو با یکدیگر چیست و عمل چه نقشی در ایمان انسان ایفا میکند. در این فصل با پاسخ به این پرسش، به بررسی رابطهی میان «ایمان و عمل» و نیز رابطهی «اسلام و ایمان» پرداخته خواهد شد.
همانگونه که در فصل گذشته گفته شد، ریشهی تمامی اختلافات در مفهوم اصطلاحی ایمان، رابطهی ایمان و عمل است و اینکه آیا عمل جزء ایمان است یا بیرون از آن. در اندیشهی اسلامی، هرچند عمل خارج از مفهوم ایمان است، اما رابطهای تنگاتنگ با آن دارد و در کیفیت و مراتب ایمان، نقشی کلیدی را ایفا میکند.
در فصل گذشته روشن شد که ایمان، اقرار به زبان و تصدیق به قلب است؛ و عمل جزء آن نیست، بلکه خارج از آن است. در اینجا این پرسش مطرح میشود که اگر عمل خارج از ایمان است، رابطهی آن دو با یکدیگر چیست و عمل چه نقشی در ایمان انسان ایفا میکند. در این فصل با پاسخ به این پرسش، به بررسی رابطهی میان «ایمان و عمل» و نیز رابطهی «اسلام و ایمان» پرداخته خواهد شد.
همانگونه که در فصل گذشته گفته شد، ریشهی تمامی اختلافات در مفهوم اصطلاحی ایمان، رابطهی ایمان و عمل است و اینکه آیا عمل جزء ایمان است یا بیرون از آن. در اندیشهی اسلامی، هرچند عمل خارج از مفهوم ایمان است، اما رابطهای تنگاتنگ با آن دارد و در کیفیت و مراتب ایمان، نقشی کلیدی را ایفا میکند.
پیش از پرداختن به رابطهی ایمان و عمل، توجه به مقدمات زیر ضرروی است:
هرچند از واژهی عمل، اعمال جوارحی (بدنی) به ذهن متبادر میشود، اما با عنایت به آیات قرآن چنانکه بیان خواهد شد عملِ مرتبط با ایمان، صرفاً فعل بدنی نیست؛ بلکه مراد از عمل، گسترهی وسیعی است که شامل رفتارهای بدنی (اعمال جوارحی)
مانند نماز، روزه، حج، جهاد و زکات، عواطف درونی (اعمال جوانحی) مانند محبت، بیم، ترس، خشوع، ذکر و تفکر، و آزمونهای الهی نیز میشود.
ایمان، هرچند تصدیق به قلب و اقرار به زبان است، مراتب و درجات گوناگونی دارد و همین عامل نقش اساسی در سرنوشت و سعادت انسان ایفا میکند. انسان هرچه بیشتر درجات ایمان را طی کند و از نردبان یقین و تصدیق بالاتر رود، سعادتمندتر خواهد شد. قرآن دربارهی مراتب و درجات ایمان میفرماید:
)هُوَ الَّذِی أَنْزَلَ السَّکِینَةَ فِی قُلُوبِ الْمُؤْمِنِینَ لِیَزْدَادُوا إِیمَانًا مَعَ إِیمَانِهِمْ(؛(1)
اوست که آرامش را بر دلهای مؤمنان نازل کرد، تا ایمانی بر ایمانشان بیفزاید.
)إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِینَ إِذَا ذُکِرَ اللَّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ وَإِذَا تُلِیَتْ عَلَیْهِمْ آیَاتُهُ زَادَتْهُمْ إِیمَانًا وَعَلَی رَبِّهِمْ یَتَوَکَّلُونَ(؛(2)
مؤمنان راستین فقط کسانیاند که وقتی خدا نزدشان یاد شود، دلهایشان میترسد، و هنگامی که آیات او بر آنان تلاوت گردد، بر ایمانشان میافزاید، و در کارها و برنامهها، تنها بر پروردگارشان توکل میکنند.
با نگاهی به آیات قرآن و احادیث، مشاهده میشود که آنچه مراتب ایمان را میسازد و موجب رشد و تعالی انسان میشود، استحکام ایمان در قلب، و مواظبت و ممارست در اعمال است.
هرچه قلب از یقین مستحکمتر و قدرتمندتری برخوردار باشد، مرتبه و درجهی ایمان، بالاتر خواهد بود. قرآن میفرماید:
)ثُمَّ کَلّا سوْف تَعْلَمُونَ کَلّا لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْیَقِینِ لَترَوُنَّ الجَْحِیمَ ثُمَّ لَترَوُنهَا عَینَ الْیَقِینِ(؛(3)
باز چنان نیست که شما میپندارید. بهزودی خواهید دانست، چنان نیست که شما گمان میکنید. اگر شما (به آخرت) علمالیقین داشتید، (به سراغ این
موهومات و تفاخرها نمیرفتید). شما قطعاً جهنم را خواهید دید!
سپس(با ورود در آن) آن را به عینالیقین مشاهده خواهید کرد.
در سورهی واقعه نیز خداوند میفرماید:
)إِنَّ هَذَا لَهُوَ حَقُّ الْیَقِینِ(؛(1)
قطعاً این سخن، راست و درست است و شکّ و تردیدی در آن نیست.
با عنایت به این آیات، بهخوبی مشاهده میشود که مراتب یقین، نقش مهمی در درجات ایمان دارد. هرچه یقین قلبی بیشتر باشد، انسان میتواند به درجات بالاتری دست یابد. یقین، خود دارای سه مرحله یا سه درجه است:
علمالیقین: علمی که در آن، انسان از دلایل مختلف، به چیزی ایمان آورد؛ مانند کسی که با مشاهدهی دود، به وجود آتش ایمان پیدا میکند.
عینالیقین: مرتبهای که در آن، انسان به درجهی مشاهده میرسد و با چشم خود، مثلاً آتش را مشاهده میکند.
حقالیقین: بالاترین مرتبهی یقین است. انسان در این مرتبه، همانند کسی است که وارد آتش شده و سوزش آن را لمس کند و به صفات آتش متصف گردد.(2)
مرحلهی نخست یقین، جنبهی عمومی دارد؛ مرحلهی دوم، برای پرهیزگاران؛ و مرحلهی سوم، مخصوص خاصان و مقربان است.
به پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله وسلم عرض شد: شنیدهایم برخی از یاران عیسی( روی آب راه میرفتند؟! حضرت فرمود:
«لو کان یقینه اشدّ من ذلک لمشی علی الهواء»؛
«اگر یقینش از آن محکمتر بود، بر هوا راه می رفت!»(3)
مرحوم علامه طباطبایی پس از ذکر این حدیث میافزاید:
همهچیز بر محور یقین به خداوند سبحان و محو کردن اسباب جهان تکوین از استقلال در تأثیر دور میزند. بنابراین هر قدر اعتقاد و ایمان انسان به قدرت مطلقهی الهیه بیشتر گردد، اشیاء جهان به همان نسبت در برابر او مطیع و منقاد خواهد شد.(1)
در حوزهی عمل نیز چنین است. در آیات بسیاری از قرآن، معیار درجهبندی و ارتقای وجودی انسان، انجام اعمال صالح و مرضی خداوند ذکر شده است که در همین فصل، بهمناسبت به آنها اشاره خواهد شد به این معنی که درجات ایمان، مستقیماً تحت تأثیر اعمالی است که فرد
آنها را انجام میدهد. بنابراین، مرتبهی ایمان ارتباط مستقیمی با یقین قلبی انسان و میزان اعمال او دارد. بهفرمودهی امام صادق%:
ایمان بهمنزلهی نردبانی است که ده پله دارد و باید پلهبهپله از آن بالا رفت. کسی که در پلهی دوم قرار دارد، به آن که در پلهی اول است، نباید بگوید: تو ایمان نداری. همینطور کسی که در پلهی بالاتر تا پلهی دهم قرار دارد، نباید افراد پایینتر از خود را بیایمان بداند.... پس اگر کسی در مرحلهی پایینتری از ایمان است، او را با آرامی و نرمی به درجهی ایمان خود بکشانید و چیزی که توانایی آن را ندارد به او تحمیل نکنید که موجب شکست او خواهد شد؛ چراکه هرکس مؤمنی را کوچک کند، لازم است برای اصلاح و جبران شکست او اقدام نماید.(2)
در برخی از روایات نیز اصحاب پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله وسلم از نظر ایمان درجهبندی شدهاند؛ چنانکه گفتهاند: «مقداد» در پلهی هشتم ایمان، «ابوذر» در پلهی نهم و «سلمان فارسی» در پلهی دهم قرار داشتند.(3)
ایمان، امری است ذومراتب، و ماهیتی نسبی و اضافی دارد؛ بدین معنی که ممکن است فردی در نخستین مرتبهی ایمان باشد، اما گرفتار مراتبی از شرک نیز باشد. بهتعبیر مرحوم علامه طباطبایی:
پس همانطور که ممکن است دل آدمی یکسره بستگی به زندگی دنیای فانی و زینتهای باطل آن پیدا کرده و بهکلی هر حق و حقیقتی را فراموش کند، و نیز ممکن است مانند مخلصین از اولیای خدا، از هرچیز که دل را مشغول از خدای سبحان میسازد، منقطع گشته، به تمام معنی و با تمامی دل متوجه خدا شده، لحظهای از او غافل نشود و در ذات و صفات خود جز به او آرام نگیرد و جز آنچه او میخواهد نخواهد، همچنین ممکن است سهمی از آن و سهمی از این را باهم داشته باشد.(1)
قرآن در آیهی شریفهی زیر با اشاره به این حقیقت میفرماید:
)وَمَا یُؤْمِنُ أَکْثَرُهُمْ بِاللّهِ إِلاَّ وَهُم مُّشْرِکُونَ(؛(2)
و بیشترشان به خدا ایمان نیاورند، مگر آنکه مشرک باشند.
این آیه به این واقعیت اشاره دارد که ایمان بیشتر کسانی که ایمان آوردند، آمیخته به شرک است.(3)
در برخی از آیات دیگر نیز میتوان درجات پایین ایمان را که با برخی از اعمال ناشایست جمع میشوند، مشاهده کرد:
)وَلاَ یَأْتُونَ الصَّلاَةَ إِلاَّ وَهُمْ کُسَالَی وَلاَ یُنفِقُونَ إِلاَّ وَهُمْ کَارِهُونَ(؛(4)
به نماز نیایند جز با حالت کسالت، و انفاق نکنند جز با حالت کراهت.
)یُحِبُّونَ أَن یُحْمَدُواْ بِمَا لَمْ یَفْعَلُوا(؛(5)
«دوست دارند در برابر کاری که نکردهاند، ستایش شوند».
امام باقر% میفرماید:
بندهای نیست که در قلبش سفیدی است. هنگامی که گناهی بکند، در آن لکه ای سیاه هویدا میشود. اگر توبه کند، آن سیاهی از میان میرود و اگر بر گناه اصرار ورزد، آن لکهی سیاه بیشتر میشود؛ تاآنجاکه تمامی سفیدی را میگیرد و آن فرد هیچگاه بهسوی خوبی بازنمیگردد؛ چرا که خداوند فرموده است: )کَلَّا بَلْ رَانَ عَلَی قُلُوبِهِمْ مَا کَانُوا یَکْسِبُونَ((1).(2)
ازسویدیگر، با مراجعه به مراتب توحید و شرک و همچنین ایمان و کفر، بهنظر میرسد مراتب کامل ایمان برای بیشتر افراد بشر حاصل نمیشود. تعداد محدودی از انسانها هستند که وجودشان در تمامی ابعاد، خدایی باشد. علل مختلفی نیز برای نرسیدن به مراتب بالای ایمان وجود دارد. در بخش توحید و شرک، بهتفصیل علل رویآوری انسان به شرک بیان شد. در ایمان و کفر نیز همان موارد، مانند عدم معرفت، دنیاپرستی و هواپرستی دیده میشود.
البته نباید این نکته را فراموش کرد که هرگز ایمان با شرک جلی، قابل جمع نیست. شرکی که با برخی از مراتب ایمان جمع میشود، شرک خفی است.(3)
با توجه به آیات و روایات، عملی که عنصر ایمان در آن نباشد، هیچ فایدهای ندارد. آیات بسیاری در قرآن هست که عمل همراه با کفر و بدون ایمان را بیارزش میشمارد؛ هرچند دارای فایدهی مادی برای فرد و دیگران باشد:
(وَالَّذینَ کَفَرُوا اَعْمالُهُمْ کَسَراب بِقِیعَة یَحْسَبُهُ الظَّمْآنُ ماءً حَتّی اِذا جاءَهُ لَمْ یَجِدْهُ شَیْئاً وَ وَجَدَاللّهَ عِنْدَهُ فَوَفّاهُ حِسابَهُ)؛(4)
کسانی که کفر ورزیدند، اعمالشان مانند سرابی در بیابانی است که فرد تشنه، آن را آب میپندارد؛ تا نزد آن آمد و آن را چیزی نیافت و خدا را نزد آن یافت؛ پس حسابش را پرداخت.
(مَثَلُ الَّذینَ کَفَرُوا بِرَبِّهِمْ اَعْمالُهُمْ کَرَماد اشتَدَّتْ بِهِ الرِّیحُ فی یَوم عاصِف لا یَقْدِرُونَ مِمّا کَسَبُوا عَلی شَیْء)؛(1)
حکایت اعمال کسانی که به پروردگارشان کفر ورزیدند، حکایت خاکستری است که در روزی طوفانی، باد آن را پراکنده سازد. از آنچه فراهم کردهاند، بر هیچ یک قدرت ندارند.
(وَ قَدِمْنا اِلی ما عَمِلُوا مِنْ عَمَل فَجَعَلْناهُ هَباءاً مَنْثُوراً)؛(2)
و آمدیم بهسوی هر عملی که انجام دادهاند و آن را غباری پراکنده ساختیم.
آیات یادشده بهخوبی نشانگر این واقعیتند که عمل بدون ایمان، ارزشی ندارد و نقطهی آغازین حرکت بهسوی خدا، ایمان مرکّب از اقرار به زبان و تصدیق به قلب است؛ و سپس اعمال، مراتب کمال را برای انسان فراهم میکند.
با توجه به آنچه گفته شد، رابطهی ایمان و عمل کاملاً مشخص میشود؛ بدین معنی که نقش عمل در ایمان، رقم زدن درجات و مراتب آن است. بهعبارتدیگر، ایمان درحالیکه با اقرار و
تصدیق در وجود آدمی شکل میگیرد، جز هنگامی که مقرون به عمل باشد، رشد و تعالی نمییابد و انسان را به مراحل کمال نمیرساند؛ پس عمل، نه عین ایمان، بلکه مقتضای آن است. ازسویدیگر، عمل بدون ایمان نیز ارزشی ندارد؛ زیرا ایمان ریشه و جهتدهنده به عمل است و صلاح و شایستگی و حُسن فاعلی فعل بستگی به آن دارد. اگر عملی بدون ایمان به خدا انجام شود، در سعادت حقیقی انسان تأثیر نخواهد داشت؛ گرچه کردار نیکویی بوده و منافع بسیاری در دنیا برای فرد یا دیگران داشته باشد.
با توجه به آنچه گفته شد و با نگاهی به آیات قرآن، ارتباطی تنگاتنگ میان عمل و ایمان، وجود دارد. این ارتباط، از ابعاد مختلف قابل بررسی است:
در برخی از آیات، به ارتباط اعمال جوارحی (بدنی) با ایمان اشاره شده است:
)قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ الَّذِینَ هُمْ فِی صَلَاتِهِمْ خَاشِعُونَ وَالَّذِینَ هُمْ عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ وَالَّذِینَ هُمْ لِلزَّکَاةِ فَاعِلُونَ...(؛(1)
بهراستی که مؤمنان به سعادت دست یافتند؛ آنان که در نمازشان فروتناند؛ و آنان که از کار بیهوده رویگرداناند؛ و آنان که اموال خود را بهوسیلهی انفاق پاک میسازند... .
)إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِینَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَرَسُولِهِ ثُمَّ لَمْ یَرْتَابُوا وَجَاهَدُوا بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنْفُسِهِمْ فِی سَبِیلِ اللَّهِ أُولَئِکَ هُمُ الصَّادِقُونَ(؛(2)
مؤمنان کسانیاند که به یکتایی خدا ایمان آورده و رسالت فرستادهی او را باور کرده و در آنچه بدان گرویدهاند، تردید نکردهاند، و با مال و جانشان در راه خدا کوشیدهاند (برای رضای خدا، وظایف مالی و بدنی خود را انجام دادهاند)؛ تنها ایناناند که در ادعای ایمان راست میگویند.
)إِنَّمَا یُؤْمِنُ بِآیَاتِنَا الَّذِینَ إِذَا ذُکِّرُوا بِهَا خَرُّوا سُجَّدًا وَسَبَّحُوا بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَهُمْ لَا یَسْتَکْبِرُونَ(؛(3)
تنها کسانی به نشانههای ربوبیّت ما ایمان دارند که وقتی آن نشانهها را به آنان یادآوری کنند، برای سجده به درگاه خدا بر زمین میافتند و پروردگارشان را همراه با ثنایی شایسته و نیکو، از هر بدی و کاستی پیراسته میشمرند؛ بیآنکه ذرهای تکبّر ورزند.
در برخی از آیات نیز اعمال بهمنزلهی صفات و ویژگیهای مؤمنان آمده است:
)وَالَّذِینَ هُمْ بِآیَاتِ رَبِّهِمْ یُؤْمِنُونَ. وَالَّذِینَ هُمْ بِرَبِّهِمْ لَا یُشْرِکُونَ. وَالَّذِینَ یُؤْتُونَ مَا آتَوْا وَقُلُوبُهُمْ وَجِلَةٌ أَنَّهُمْ إِلَی رَبِّهِمْ رَاجِعُونَ(؛(4)
و آنان که به آیات پروردگارشان ایمان میآورند؛ و کسانی که به پروردگارشان شرک
نمیورزند؛ و آنانکه آنچه را انفاق میکنند، در حالی انفاق میکنند که دلهایشان ترسان است از اینکه بهسوی پروردگارشان بازمیگردند.
)إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَالَّذِینَ هَاجَرُوا وَجَاهَدُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ أُولَئِکَ یَرْجُونَ رَحْمَتَ اللَّهِ وَاللَّهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ(؛(1)
کسانی که ایمان آورده و کسانی که در راه خدا هجرت کرده و جهاد نمودهاند، به رحمت خدا امیدوارند، و خدا آمرزنده و مهربان است.
در برخی از آیات، خداوند اعمالی را که مؤمنان باید انجام دهند، به آنان یادآور میشود. این اعمال نیز گاه جوارحی و گاه جوانحیاند:
)یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللَّهَ وَأَطِیعُوا الرَّسُولَ وَأُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ فَإِنْ تَنَازَعْتُمْ فِی شَیْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَی اللَّهِ وَالرَّسُولِ إِنْ کُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَالْیَوْمِ الْآخِرِ ذَلِکَ خَیْرٌ وَأَحْسَنُ تَأْوِیلًا(؛(2)
ای کسانی که ایمان آوردهاید! خدا را اطاعت کنید و از پیامبر و کسانی که امر شما را در اختیار دارند و از خودتان هستند، پیروی نمایید. پس اگر به خدا و روز قیامت ایمان دارید، چنانچه در امری از امور دین اختلاف کردید، آن را به خدا و پیامبر ارجاع دهید. این کار برای شما بهتر و فرجامش نیکوتر است.
)یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا ادْخُلُوا فِی السِّلْمِ کَافَّةً وَلَا تَتَّبِعُوا خُطُوَاتِ الشَّیْطَانِ إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُبِینٌ(؛(3)
ای کسانی که ایمان آوردهاید! همگی در صلح و آشتی درآیید، و از گامهای شیطان پیروی نکنید که او دشمنی آشکار است.
)یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا کُتِبَ عَلَیْکُمُ الصِّیَامُ کَمَا کُتِبَ عَلَی الَّذِینَ مِنْ قَبْلِکُمْ لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ(؛(4)
ای کسانی که ایمان آوردهاید! روزه بر شما نوشته شده است؛ همانگونه که بر کسانی که پیش از شما بودند، نوشته شد؛ تا پرهیزگار شوید.
)إِنَّمَا ذَلِکُمُ الشَّیْطَانُ یُخَوِّفُ أَوْلِیَاءَهُ فَلَا تَخَافُوهُمْ وَخَافُونِ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ(؛(5)
این فقط شیطان است که شما مؤمنان را از دوستان شرکپیشهی خود میترساند؛ پس اگر بهراستی مؤمناید، از آنان نترسید و از عذاب من بیم داشته باشید.(1)
)... وَ عَلَی اللَّهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُؤْمِنُونَ(؛(2)
... پس مؤمنان باید تنها بر خدا توکل کنند.
اعمال، گاه عرصهی آزمودن و تعیین مرتبهی ایمان هستند. خداوند میفرماید:
)أَحَسِبَ النَّاسُ أَنْ یُتْرَکُوا أَنْ یَقُولُوا آمَنَّا وَهُمْ لَا یُفْتَنُونَ. وَلَقَدْ فَتَنَّا الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَلَیَعْلَمَنَّ اللَّهُ الَّذِینَ صَدَقُوا وَلَیَعْلَمَنَّ الْکَاذِبِینَ(؛(3)
آیا مردم پنداشتهاند بهصِرف اینکه گفتند ایمان آوردیم، به حال خود رها میشوند و با سختیهایی که درستی و نادرستی ایمانشان
با آنها آشکار میشود، آزموده نمیشوند؟ بهیقین ما تمام کسانی را که پیش از اینان بودند و ادعای ایمان میکردند با مشکلات آزمودیم. قطعاً خدا کسانی را که راست گفتهاند و نیز مدعیان دروغگو را با آشکار شدن آثار صدق و کذبشان، معلوم و مشخص خواهد ساخت.
خداوند، گاه انسان را به سختیها و بلایا مبتلا میکند تا درجهی ایمان او مشخص شود:
)إِنْ یَمْسَسْکُمْ قَرْحٌ فَقَدْ مَسَّ الْقَوْمَ قَرْحٌ مِثْلُهُ وَتِلْکَ الْأَیَّامُ نُدَاوِلُهَا بَیْنَ النَّاسِ وَلِیَعْلَمَ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا(؛(4)
اگر در آن جنگ گزندی به شما رسید (گروهی از شما کشته و گروهی زخمی شدند)، به آن مردم کفرپیشه نیز گزندی مانند آن رسید. پس جای اندوه نیست. ما این روزها (روزهای شکست و پیروزی) را میان مردم میگردانیم تا کارهایی که باید انجام شود، به انجام برسد و خدا کسانی را که ایمان آوردهاند، مشخص سازد.(5)
)وَمَا أَصَابَکُمْ یَوْمَ الْتَقَی الْجَمْعَانِ فَبِإِذْنِ اللَّهِ وَلِیَعْلَمَ الْمُؤْمِنِینَ(؛(1)
آسیبهایی که در جنگ اُحُد روزی که آن دو گروه به مصاف هم رفتند به شما رسید، به اذن خدا بود، تا آنچه را که باید انجام شود، به انجام رساند و مؤمنان را مشخص سازد.
درمجموع، میتوان چنین نتیجه گرفت که ایمان و عمل، ارتباطی بسیار وثیق و نزدیک با یکدیگر دارند و عمل بدون ایمان، ارزشی ندارد. ازسویدیگر، راه رشد و کمال انسان نیز تنها از طریق عمل قلبی و بدنی میسر است. خداوند در آیات زیر بهخوبی چنین مفهومی را مشخص کرده است:
)مَنْ عَمِلَ صَالِحًا مِنْ ذَکَرٍ أَوْ أُنْثَی وَهُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْیِیَنَّهُ حَیَاةً طَیِّبَةً وَلَنَجْزِیَنَّهُمْ أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ مَا کَانُوا یَعْمَلُونَ(؛(2)
هرکس از مرد یا زن کاری شایسته کند و باایمان باشد، قطعاً او را به حیاتی پاک زنده خواهیم داشت و به چنین کسانی بر پایهی بهترین کاری که انجام میدادند، پاداش خواهیم داد.
)الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ طُوبَی لَهُمْ وَحُسْنُ مَآبٍ(؛(3)
کسانی که ایمان آورده و کارهای شایسته کردهاند، چون دلشان به یاد خدا آرامش یافته است، خوشترین زندگی را خواهند داشت و برای آنان فرجامی نیکو خواهد بود.
در پایان توجه به این نکته ضروری است که در برخی از روایات، در ظاهر، عمل جزو ایمان شمرده شده است. چنانکه از پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله وسلم
نقل شده است که فرمود: «إنّ الاِیمان معرفة بالقلب وإقرار باللسان وعمل بالاَرکان».(4)
با توجه به آیاتی که پیرامون جدایی ایمان از عمل ذکر شد و با توجه به مراتب و درجات مختلف ایمان، چنین احادیثی اشاره به مرتبهی والای ایمان دارند. چراکه
برای مثال در حدیث از پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله وسلم نقل شده است که فرمود: «هیچ زناکاری زنا نمیکند، در حالی که مؤمن است؛ و هیچ دزدی سرقت نمیکند، تا وقتی که مؤمن باشد».(1)
شکی نیست که افراد زناکار و یا سارق، در شریعت مقدس اسلام، دارای مجازاتهای خاصی هستند و انجام این مجازات، کفارهی گناه آنان است. چنانکه در صفحات پیشین از امیرالمؤمنین علی% در استدلال با خوارج بیان شد، پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله وسلم چنین افرادی را کافر نمیشمرد. بنابراین چنین احادیثی نیز به مراتب کمال ایمان اشاره دارند؛ مانند این حدیث که «لا صلوة لجار المسجد الا فی المسجد»، که مراد، نماز کامل است.(2)
در اینجا نیز معنای حدیث باید این باشد که مراتب بالای ایمان هیچگاه بهوجود نمیآید، مگر با شناخت قلبی(تصدیق)، اقرار به زبان و عمل به ارکان دین. آنچه این مطلب را تأیید میکند، بیان متعلقات ایمان در قرآن است؛ بدین معنی که در قرآن، اموری که ایمان به آنها تعلق میگیرد و در صورت فقدان آنها، انسان از دایرهی ایمان خارج میشود، ذکر شده است؛ بنابراین در غیر این موارد، انسان هرچند ممکن است مؤمنِ فاسق شود کافر نمیشود.(3)
اسلام در لغت، بهمعنی انقیاد و تسلیم است و شخص مطیع و فرمانبر را در لغت، «مسلم» یا «مسلمان» میگویند.(4)
تسلیم و انقیادپذیری به دو صورت متصور است:
1) . نسائی، السنن، ج8، ص64؛ قطع السارق، ح4870؛ محمد بن یعقوب کلینی، الکافی، ج2، ص24.
2) . برای آشنایی بیشتر، ر.ک: جعفر سبحانی، الایمان والکفر فی الکتاب والسنة، ص22 تا 23.
3) . در فصل بعد، متعلقات کفر بهتفصیل بررسی خواهد شد.
4) . ابنفارس، معجم مقائیس اللغة، ج3، ص90؛ ابنمنظور، لسان العرب، ج2، ص2080.
نخست، انقیاد ظاهری و تسلیمپذیری از روی اضطرار و اجبار؛ چنانکه قرآن میفرماید:
)قَالَتِ الْأَعْرَابُ آمَنَّا قُل لَّمْ تُؤْمِنُوا وَلَکِن قُولُوا أَسْلَمْنَا وَلَمَّا یَدْخُلِ الْإِیمَانُ فِی قُلُوبِکُمْ(؛(1)
بادیهنشینان گفتند: ما ایمان آوردیم. به آنها بگو: شما ایمان نیاوردهاید، بلکه بگویید تسلیم شدیم.
دوم، انقیاد اختیاری و تسلیم حقیقی:
)قُلْ إِنِّیَ أُمِرْتُ أَنْ أَکُونَ أَوَّلَ مَنْ أَسْلَمَ وَلاَ تَکُونَنَّ مِنَ الْمُشْرِکَینَ(؛ (مائده/ 14)
بگو: من فرمان یافتهام که نخستین کسی باشم که تسلیم فرمان خدا شدهام.
«اسلام»، در اصطلاح به دین وآیینی آسمانی اطلاق میشود که از جانب خداوند به پیامبران نازل شده است تا از طریق آن، مردم را هدایت کنند. اسلام به این معنی، خود به دو قسم تقسیم میشود:
نخست، اسلام بهمعنی عام؛ اسلام بدین معنی شامل تمام ادیان آسمانی میشود که خداوند از آغاز آفرینش، توسط پیامبران برای هدایت جامعهی انسانی و برای تمام مکلفین فرستاده است:
)هُوَ سَمَّاکُمُ الْمُسْلِمینَ مِن قَبْلُ(؛(2)
ابراهیم% از قبل شما را مسلمان نامید.
دوم، اسلام بهمعنی خاص؛ اسلام در معنی خاص خود، به آیین و دینی اطلاق میشود که کاملترین مرحلهی ادیان آسمانی است و توسط پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله وسلم ، برای هدایت انسانها نازل شده است.
)إِنَّ الدِّینَ عِندَ اللّهِ الإِسْلاَمُ(؛(3)
«دین در نزد خداوند، اسلام است».
از ویژگیهای مهم دین اسلام میتوان به جهانشمول بودن وکامل بودن این دین اشاره کرد. چنانکه قرآن کریم میفرماید:
)وَمَا أَرْسَلْنَاکَ إِلَّا کَافَّةً لِّلنَّاسِ بَشِیراً وَنَذِیراً وَلَکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لَا یَعْلَمُونَ(؛(1)
و ما تو را جز برای همهی مردم نفرستادیم تا [آنها را به پاداشهای الهی] بشارت دهی و[از عذاب او] بترسانی؛ ولی بیشتر مردم نمیدانند.
)قُلْ یَا أَیُّهَا النَّاسُ إِنِّی رَسُولُ اللّهِ إِلَیْکُمْ جَمِیعاً(؛(2)
بگو: ای مردم! من فرستادهی خدا بهسوی همهی شما هستم.
خداوند همچنین دربارهی کامل بودن دین اسلام میفرماید:
)الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَرَضِیتُ لَکُمُ الإِسْلاَمَ دِیناً(؛(3)
امروز دین شما را کامل کردم و نعمتم را بر شما تمام نمودم و اسلام را بهعنوان آیین [جاودان] شما پذیرفتم.
با توجه به آنچه در تعریف ایمان و اسلام گفته شد، میان این دو مفهوم، تفاوت وجود دارد. «اسلام» بهمعنی تسلیم در برابر خداست؛ خواه این تسلیم، از عمق جان باشد و یا تنها به زبان آوردن کلمهی توحید و گواهی به نبوت پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله وسلم باشد؛ ولی «ایمان»، گفتن
به زبان و تصدیق و عقیدهی قلبی به خداست. بنابراین، قلمرو اسلام گستردهتر از قلمرو ایمان است. اسلام شامل تسلیم ظاهری و باطنی میشود؛ ولی ایمان، تنها در تسلیم باطنی بهکار میرود.
امام باقر% میفرماید:
الایمان ما کان فی القلب والاسلام ماعلیه التناکح والتوارث وحقنت به الدماء والایمان یشرک الاسلام والاسلام لایشرک الایمان؛(4)
ایمان در قلب وجود دارد و اسلام چیزی است که بر اساس آن، ازدواج و ارث مشروعیت مییابد و خون محترم شمرده میشود. ایمان با اسلام شریک است؛ اما اسلام با ایمان شریک نیست.
در نتیجه، رابطهی این دو مفهوم، رابطهی عموم و خصوص مطلق است؛ یعنی در هر ایمانی، اسلام هست و در هر اسلامی، ایمان نیست.
مرحوم شیخ صدوق در مقام تشبیه میگوید:
هر مؤمنی مسلمان است، اما هر مسلمانی مؤمن نیست و مثال آن مانند کعبه و مسجد است. کسی که داخل کعبه شود، داخل مسجد نیز شده است، اما هر کسی که داخل مسجد شود، داخل کعبه نشده است.(1)
چنانکه گفته شد، ایمان بهمعنی اقرار به لسان و تصدیق به قلب است، اما متعلق اقرار و تصدیق چیست؟ یعنی انسان باید به چه چیزی ایمان داشته باشد تا گرفتار کفر نشود؟ و مرزهای کفر و ایمان کجاست؟
در قرآن مجید، آیاتی که به مسألهی ایمان پرداختهاند، متنوعند. برخی از آیات، صرفاً مسلمانان را به ایمان دعوت میکنند، مانند:
)إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ سَیَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدّاً(؛(2)
«کسانی که ایمان آوردند و عمل صالح انجام دادند، خداوند رحمان محبت آنان را در دلها میافکند».
)مَنْ عَمِلَ صالِحاً مِنْ ذَکَرٍ أَوْ أُنْثی وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْیِیَنَّهُ حَیاةً طَیِّبَةً(؛(3)
هرکس از زن و مرد کار شایستهای انجام دهد، درحالیکه مؤمن باشد، پس حتماً به او زندگی پاک و پاکیزهای میبخشیم.
در کنار این دسته از آیات، آیاتی هستند که متعلقات ایمان را بیان کردهاند و توضیح این آیات شمرده میشوند. در ادامه، با استفاده از آیات قرآن، متعلقات ایمان بهطور خلاصه بیان میشود.
گام اول در ایمان، اقرار و تصدیق به نبوت پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله وسلم و دیگر پیامبران الهی است؛ زیرا ایمان به رسالت پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله وسلم ، لازمهی اقرار و تصدیق به دیگر مبانی اسلام است. اگر انسان رسالت پیامبر را انکار کند، راهی برای ایمان به مبانی دیگر دین باقی نمیماند:
)فَأَمِنُوا بِاللهِ وَ رَسُولِهِ النَبِیِّ الأُمِّیِّ الَّذِی یُؤْمِنُ بِاللهِ وَ کَلِمَاتِهِ وَ اتَّبِعُوهُ لَعَلَّکُمْ تَهْتَدُونَ(؛(1)
پس ایمان بیاورید به خدا و فرستادهاش؛ آن پیامبر درسنخواندهای که به خدا و کلماتش ایمان دارد؛ و از او پیروی کنید تا هدایت یابید!.
البته در کنار ایمان به رسالت پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله وسلم ، ایمان به پیامبران دیگر نیز از متعلقات ایمان شمرده میشود. بهفرمودهی قرآن:
)وَالَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِمَا أُنْزِلَ إِلَیْکَ وَمَا أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِکَ(؛(2)
بقره، آیه 4.
و آنان که به این قرآن که بر تو فروفرستاده شده و به کتابهای آسمانی دیگر که پیش از تو نازل گردیده است، ایمان دارند.
خداوند در جای دیگر میفرماید:
)قُولُوا آمَنَّا بِاللَّهِ وَمَا أُنْزِلَ إِلَیْنَا وَمَا أُنْزِلَ إِلَی إِبْرَاهِیمَ وَإِسْمَاعِیلَ وَإِسْحَاقَ وَیَعْقُوبَ وَالْأَسْبَاطِ وَمَا أُوتِیَ مُوسَی وَعِیسَی وَمَا أُوتِیَ النَّبِیُّونَ مِنْ رَبِّهِمْ لَا نُفَرِّقُ بَیْنَ أَحَدٍ مِنْهُمْ وَنَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ(؛(3)
بگویید: ما به خدا ایمان آوردهایم و به آنچه بر ما نازل شده و آنچه بر ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب و پیامبران از فرزندان او نازل گردیده، و [همچنین] آنچه به موسی و عیسی و پیامبران [دیگر] از طرف پروردگار داده
شده است؛ و در میان هیچ یک از آنها جدایی قائل نمیشویم و در برابر فرمان خدا تسلیم هستیم.
با پذیرش رسالت پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله وسلم ، پذیرش اموری که مستقیم یا غیرمستقیم به مسألهی رسالت و پیامبری مربوط میشود نیز جزء متعلقات ایمان شمرده میشود؛ مانند ایمان به کتابهای آسمانی، از جمله قرآن. اگر انسان رسالت پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله وسلم را پذیرفت، باید به مجموعهی آموزههایی که آن حضرت آورده است، بهصورت کامل ایمان داشته باشد:
)أَفَتُؤْمِنُونَ بِبَعْضِ الْکِتَابِ وَتَکْفُرُونَ بِبَعْضٍ فَمَا جَزَاءُ مَنْ یَفْعَلُ ذَلِکَ مِنْکُمْ إِلَّا خِزْیٌ فِی الْحَیَاةِ الدُّنْیَا وَیَوْمَ الْقِیَامَةِ یُرَدُّونَ إِلَی أَشَدِّ الْعَذَابِ وَمَا اللَّهُ بِغَافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ(؛(1)
آیا به بعضی از دستورات کتاب آسمانی ایمان میآورید و به بعضی کافر میشوید؟! برای کسی از شما که این عمل (تبعیض در میان احکام و قوانین الهی) را انجام دهد،
جز رسوایی در این جهان چیزی نخواهد بود و در روز رستاخیز، به شدیدترین عذابها گرفتار میشود؛ و خداوند از آنچه انجام میدهید، غافل نیست.
اما با توجه به گستردگی آموزههای دین، انسان به همهی آنها اشراف کامل ندارد؛ به همین سبب، آموزههای دین را میتوان به دو بخش تقسیم کرد: آموزههایی که انسان اجمالاً میداند که از جانب خداوند نازل شدهاند، و آموزههایی مانند توحید، قیامت، و وجوب نماز، زکات و...، که انسان به آنها علم تفصیلی دارد.(2)
در چنین مواردی، ایمان به هر دو بخش، جزء متعلقات ایمان شمرده میشود. بهگفتهی قاضی عضدالدین ایجی:
ایمان در نزد ما و نزد سایر بزرگان، مانند قاضی (باقلانی) و استاد (ابواسحاق اسفرائینی)، تصدیق پیامبر در چیزی است که به آن مبعوث شده. اگر علم تفصیلی وجود دارد، ایمان تفصیلی لازم است، و اگر علم اجمالی به آن وجود دارد، ایمان اجمالی کفایت میکند.(3)
به گفتهی تفتازانی:
ایمان، تصدیق پیامبر در چیزی است که به آمدن آن توسط پیامبر علم داریم؛ یعنی
ایمان به چیزی که بودن آن در دین، مشهور است و دانستن آن، نیاز به دلیل و استدلال ندارد؛ مانند یگانگی آفریدگار، وجوب نماز و حرمت شراب و مانند آن؛ و هر آنچه بهصورت اجمال ملاحظه شده است، ایمان اجمالی به آن کفایت میکند و هرچه بهصورت تفصیل بیان شده است، ایمان تفصیلی میطلبد. برای نمونه، اگر از کسی دربارهی وجوب نماز و حرمت شراب پرسیده شود و وی آن دو را تصدیق نکند، کافر است؛ و این قول، مشهور است و جمهور علما بر این عقیدهاند.(1)
«غیب» مصدر «غاب» و بهمعنی «از دیده نهان شدن» است؛ اما این واژه بیشتر بهمعنی اسم فاعل خود، یعنی «غایب» بهکار میرود و مطلق «نهان شدن از حواس» در آن منظور است، نه فقط «نهان بودن از دیده».(2)غیب، یکی دیگر از متعلقات ایمان است و مؤمن کسی است که به آن ایمان داشته باشد. در قرآن، حدود شصت بار واژهی غیب بهکار رفته است. غیب، در تقابل با عالم شهادت و بهمعنی اَخبار و امور نهان است که خداوند از آنها آگاه است. این واژه در قرآن یکبار بهعنوان متعلّق ایمان ذکر شده است
)الَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِالْغَیْبِ وَ یُقِیمُونَ الصَّلوةَ وَ مِمّا رَزَقْنَاهُمْ یُنْفِقُونَ(؛(3)
[پرهیزکاران] کسانی [هستند] که به غیب (آنچه از حس پوشیده و نهان است) ایمان میآورند و نماز را بر پا میدارند و از آنچه روزیشان کردهایم، انفاق میکنند.
هرچند ایمان به غیب تنها یکبار بهصورت مستقیم در قرآن آمده است، اما دارای مصادیق مختلفی مانند خدا و ملائکه است که در قرآن بارها به آنها اشاره شده است.
خدا مهمترین متعلَّق ایمان در قرآن کریم است؛ بلکه از نظر رتبه و درجه، والاترین و مهمترین متعلق ایمان است که بدون اعتقاد به او، ایمان تحقق نخواهد یافت. آیاتی که به ایمان به خدا سفارش کردهاند، بسیارند؛ از جمله:
)وَ مَنْ یُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَ یَعْمَلْ صَالِحاً یُدْخِلْهُ جَنَّات تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الاَنْهَارُ...(؛(1)
و هرکه به خدا ایمان آورد و کار شایسته کند، او را به بهشتهایی درآورد که از زیر آنها جویها روان است.
در برخی از آیات، حتی از «مؤمنان» خواسته شده است که به خدا ایمان آورند:
)یاَیُّهَا الَّذینَ ءامَنوا ءامِنوا بِاللّهِ...(؛(2)
ای کسانی که ایمان آوردهاید، به خداوند ایمان بیاورید.
در مفهوم اینکه مراد قرآن از ایمان آوردن مؤمنان به خدا چیست، تفاسیر گوناگونی ارائه شده است؛(3)
اما بههرحال، نشانگر اهمیت خداوند در مسألهی ایمان است. همچنین ایمان به خدا شامل ایمان به همهی حوزههای توحید، اعم از توحید نظری و عملی میشود.(4)
قرآن پس از توحید، بیشترین اهمیت را به معاد و آخرت داده و موضوعات مختلفی را پیرامون آن بیان کرده است. در قرآن، معاد چنان روشن تلقی شده است که تنها متجاوزان و گناهکاران از پذیرش آن سر باز میزنند:
)الَّذِینَ یُکَذِّبُونَ بِیَوْمِ الدِّینِ. وما یُکَذِّبُ بِهِ اِلاّ کُلُّ مُعتَد اَثیم(؛(5)
کسانی که روز جزا را انکار میکنند. تنها کسی آن را انکار میکند که متجاوز و گنهکار است.
ازسویدیگر، در بسیاری از آیات، ایمان به آخرت و قیامت در کنار ایمان به خدا ذکر شده است:
)... إن کُنتُمْ تُوَمِنُونَ بالله والیَومِ الآخِر(؛(1)
... اگر به خدا و روز رستاخیز ایمان دارید.
)مَن کانَ مِنکُمُ یُوَمِنُ بِاللهِ والیومِ الآخِر...(؛(2)
کسانی از شما که به خدا و روز قیامت ایمان دارند... .
وَلَکِنَّ الْبِرَّ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَالْیَوْمِ الْآخِرِ وَالْمَلَائِکَةِ وَالْکِتَابِ وَالنَّبِیِّینَ؛(3)
بلکه خوبی آن است که به خدا و روز رستاخیز و فرشتگان و کتاب و پیامبران ایمان آورید.
هرچند موارد دیگری از متعلقات ایمان نیز در کتاب خداوند شمرده شده است، اما تصدیق موارد یادشده، اموری مانند ایمان به وجود فرشتگان و کتب آسمانی را نیز شامل میشود. بنابراین، ارکان اساسی ایمان، اصول یادشده است که خود شامل موارد دیگری میشوند که اجمالاً بیان شد. در نتیجه، عدم اقرار و عدم تصدیق هر یک از محورهای فوق، مترادف با کفر است.
همچنین باید توجه داشت که متعلقات ایمان، بهصورت مطلق هستند؛ بدین معنا که انکار هر یک از آنها، مستلزم کفر میشود و باید به تمامی آنها ایمان داشت. اگر کسی به سه رکن ایمان داشته باشد و تنها یک رکن را نپذیرد، و یا در جایی که به ایمان تفصیلی نیاز است مانند
مباحث توحید بهاجمال ایمان داشته باشد، چیزی مانع کفر او نمیشود. بهفرمودهی قرآن:
)إِنَّ الَّذِینَ یَکْفُرُونَ بِاللّهِ وَرُسُلِهِ وَیُرِیدُونَ أَن یُفَرِّقُواْ بَیْنَ اللّهِ وَرُسُلِهِ وَیقُولُونَ نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ وَنَکْفُرُ بِبَعْضٍ وَیُرِیدُونَ أَن یَتَّخِذُواْ بَیْنَ ذَلِکَ سَبِیلًا؛ أُوْلَئِکَ هُمُ الْکَافِرُونَ حَقًّا وَأَعْتَدْنَا لِلْکَافِرِینَ عَذَابًا مُّهِینًا(؛(1)
کسانی که به خدا و پیامبرانش کفر میورزند، و میخواهند میان خدا و پیامبران او جدایی اندازند، و میگویند ما به بعضی ایمان داریم و بعضی را انکار میکنیم، و میخواهند میان این [دو] راهی برای خود اختیار کنند، آنان در حقیقت کافرند و ما برای کافران عذابی خفتآور آماده کردهایم.
1) . نساء، آیات 150 151.
«کفر» در برابر «ایمان» قرار دارد و یکی از واژههای پرکاربرد وهابیت است. وهابیان مخالفان خود را عموماً به کفر متهم میکنند و به همین سبب، به وهابیان افراطی، «تکفیری» گفته میشود. این در حالی است که به اجماع مسلمانان، اهل قبله را نمیتوان کافر شمرد و خون، مال و ناموس آنان را مباح دانست. بهجز خوارج و وهابیان که در نظریه و عمل، روش تکفیر را برگزیدهاند، هیچ یک از مذاهب اسلامی، مذاهب دیگر را به کفر متهم نمیکنند و خون و مال و ناموس آنان را محترم میشمارند. با عنایت به اهمیت بحث کفر و آثار آن در عرصهی حیات فردی و اجتماعی مسلمانان، در این فصل مفهوم کفر، انواع و معیارهای تکفیر در میان مذاهب اسلامی بررسی خواهد شد.
کفر در لغت بهمعنی پنهان کردن و پوشاندن است. به شب تاریک، کافر گفته میشود؛ زیرا با تاریکی خود همه چیز را میپوشاند. کشاورز نیز کافر است؛ زیرا بذر و دانه را در دل خاک پنهان میکند:(1)
)کَمَثَلِ غَیْثٍ أَعجَبَ الکفّار نَباتُهُ(؛(2)
(دنیا و زیورهای آن) همانند بارانی است که کشت برآمده از آن، کشاورزان را خشنود میکند.
همچنین به شب، دریا، رودخانهی بزرگ، ابر تاریک، سرزمین وسیع، و زره، کافر میگویند؛ چون هر یک بهنحوی چیزی را میپوشانند.(1)
«کفر» در اصطلاح علم فقه و علم کلام، تفاوتهایی دارد. کفر در علم فقه معمولاً در برابر «اسلام» قرار میگیرد. در علم فقه، حد نصاب مسلمان بودن و خروج از مرز کفر، جاری شدن شهادتین بر زبان است و کسی که شهادتین را
نگوید، کافر میشود.(2)
در این موارد، کفر بیشتر مربوط به امور ظاهری است و بیانگر نوع تعامل مسلمانان با کفار است. برای نمونه، در علم فقه بیشتر دربارهی احکام کفر، مانند شیوهی تعامل مسلمانان در اموری همچون معاملات، ازدواج، و ارث بردن کافر از مسلمان بحث میشود.
اما در علم کلام، کفر در برابر «ایمان» بهکار میرود و مفهوم، مرزها و معیارهای کفر بهدقت بررسی میشود. در علم کلام، کفر، جدای از انکار لسانی، از افعال قلوب شمرده میشود.(3)پس کفر در علم کلام، انکار چیزی است که شأن آن، ایمان آوردن به آن است. بهعبارتدیگر، انکار هر یک از متعلقات ایمان، موجب کفر میشود.(4)این انکار، گاهی در اموری است که باید به آنها ایمان تفصیلی داشت، مانند توحید، معاد، نماز و روزه؛ و گاهی در اموری است که علم تفصیلی به آنها وجود ندارد و تنها میدانیم که اجمالاً در دین مسائلی وجود دارد. در این موارد، ایمان اجمالی کفایت میکند. بنابراین،
1) . محمدبن یعقوب فیروزآبادی، قاموس المحیط، ص471، مادهی «کفر».
2) . محمدحسین طباطبایی، المیزان فی تفسیر القرآن، ج18، ص332، ذیل آیهی 14 سورهی حجرات؛ مسلم بن حجاج نیشابوری، صحیح مسلم، ج4، ص1872؛ کلینی، الکافی، ج2، ص18.
3) . علیبن حسین (سید مرتضی)، الذخیرة فی علم الکلام، ص534.
4) . جعفرسبحانی، الایمان والکفر، ص49.
انکار
بخش یا تمام رسالت پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله وسلم ، انکار خداوند با تمامی ابعاد وجودی و صفاتی وی، انکار غیب و همچنین معاد، فرجامی جز فرو رفتن در ورطهی کفر ندارد. چیزی که سید مرتضی آن را «مایهی استحقاق عقاب دائم...» میشمارد.(1)
(2) ازآنجاکه کفر در نقطهی مقابل ایمان قرار دارد، متعلقات آن نیز همان متعلقات ایمان است؛ با این تفاوت بنیادین که ایمان، تصدیق است و کفر، انکار. در قرآن مجید، آیات بسیاری به متعلقات کفر اشاره کردهاند. برخی از این آیات، متعلق کفر را خدا و پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم بیان کردهاند:
)وَمَن لَّمْ یُؤْمِن بِاللَّهِ وَرَسُولِهِ فَإِنَّا أَعْتَدْنَا لِلْکَافِرِینَ سَعِیراً(؛(3)
کسیکه بهخدا وپیامبر ایمان نیاورد،پس ما برای کافرین آتشی افروخته آماده کردهایم.
برخی از آیات، متعلق کفر را قیامت و معاد ذکر کردهاند:
)أَفْتَرَی عَلَی اللَّهِ کَذِبًا أَم بِهِ جِنَّةٌ بَلِ الَّذِینَ لَا یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ فِی الْعَذَابِ وَالضَّلَالِ الْبَعِیدِ(؛(4)
آیا [این مرد] بر خدا دروغی بسته یا جنونی در اوست؟ [نه] بلکه آنان که به آخرت ایمان ندارند، در عذاب و گمراهی دور و درازند.
بیشک، شرک به خداوند نیز جزء متعلقات کفر قرار میگیرد؛ زیرا شرک، انکار وحدانیت و احدیت خداست و این امر بیشک از مراتب بالای کفر است.(5)
برخی از آیات، انکار آیات الهی را بهمنزلهی کفر یا تفسیری از کفر بیان کردهاند که در حقیقت، به انکار نبوت باز میگردد:
)مِن قَبْلُ هُدًی لِّلنَّاسِ وَأَنزَلَ الْفُرْقَانَ إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُواْ بِآیَاتِ اللّهِ لَهُمْ عَذَابٌ شَدِیدٌ وَاللّهُ عَزِیزٌ ذُو انتِقَامٍ(؛(1)
پیش از آن برای رهنمود مردم فرو فرستاد و فرقان ( جداکنندهی حق از باطل) را نازل کرد. کسانی که به آیات خدا کفر ورزیدند، بیتردید عذابی سخت خواهند داشت و خداوند شکست ناپذیر و صاحب انتقام است.(2)
در برخی از آیات، انکار آیات خدا و قیامت، باهم ذکر شده است:
)وَالَّذِینَ کَفَرُوا بِآیَاتِ اللَّهِ وَلِقَائِهِ أُوْلَئِکَ یَئِسُوا مِن رَّحْمَتِی وَأُوْلَئِکَ لَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ(؛(3)
و آنان که آیات خدا و لقای او را منکر شدند، کسانیاند که از رحمت من ناامیدند و ایشان را عذابی پردرد خواهد بود.
در این میان، جامعترین آیهای که موارد و متعلّقات کفر را بیان میکند، آیهی شریفهی زیر است:
)... وَ مَنْ یَکْفُرْ بِاللَّهِ وَ مَلائِکَتِهِ وَ کُتُبِهِ وَ رُسُلِهِ وَ الْیَوْمِ الاَْخِرِ فَقَدْ ضَلَّ ضَلاَلا بَعِیداً(؛(4)
و هرکس به خدا و فرشتگان و کتابها و فرستادگان و روز واپسین کافر شود، بهراستی گمراه شده، گمراهی دور [از حق] دارد.
در این آیهی شریفه، متعلقات کفر بهصورت یکجا بیان شده است. البته همانگونه که در متعلقات ایمان گفته شد، متعلقات کفر نیز بهصورت عام بیان شده است و هر یک در دل خود، به عناوین کوچکتری تقسیم میشوند.
متکلمان اسلامی با توجه به آیات و روایات، کفر را به اقسام مختلفی تقسیم کردهاند. این تقسیمات، هرچند با عبارتهای گوناگون بیان شدهاند، درمجموع تبیین مشخصی از
اقسام کفر ارائه دادهاند و به شفاف شدن و تبیین دقیقتر
ابعاد و زوایای کفر کمک میکنند. درمجموع کفر را میتوان از چند بُعد تقسیمبندی کرد:
کفر میتواند در سطوح مختلف ظاهر شود:(1)
کفر اعتقادی: کفر اعتقادی، هر عقیدهای است که به انکار یکی از متعلقات ایمان بیانجامد یا با عقاید مسلم اسلامی در تضاد باشد؛ مانند انکار خالق، انکار رسالت پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله وسلم ، و یا انکار یکی از احکام مسلم دین.
کفر در گفتار: کفر گفتاری، هرگونه گفتاری است که نشانگر تضاد با عقاید اسلامی است؛ مانند دشنام به خدا و پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله وسلم و انکار زبانی مسلمات دین.
البته هنگامی چنین سخنانی به کفر گفتاری میانجامند که سخن، از روی خوف یا تقیه نباشد؛ اما اگر چنین بود، نمیتوان فرد را کافر شمرد:
)مَنْ کَفَرَ بِاللَّهِ مِنْ بَعْدِ إِیمَانِهِ إِلَّا مَنْ أُکْرِهَ وَقَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإِیمَانِ(؛(2)
هرکس پس از ایمان آوردن خود به خدا کفر ورزد [عذابی سخت خواهد داشت]؛ مگر آن کس که مجبور شده باشد، و[لی] قلبش به ایمان اطمینان دارد».
البته ممکن است کفر در سطوح مختلف، در یک فرد جمع شود؛ به این معنی که فرد در اعتقاد، گفتار و کردار، گرفتار کفر شود.
کافران نیز با توجه به رویکردی که به کفر دارند، به گروههای زیر تقسیم میشوند:
)اهدِنَا الصِّرَاطَ المُستَقِیمَ. صِرَاطَ الَّذِینَ أَنعَمتَ عَلَیهِمْ غَیرِ المَغضُوبِ عَلَیهِمْ وَلاَ الضَّالِّینَ(؛(1)
فاتحه، آیات 67.
ما را به راه راست هدایت فرما! راه آنان که گرامیشان داشتهای؛ نه [راه] مغضوبان و نه [راه] گمراهان.
)وَجَحَدُوا بِها وَ اسْتَیْقَنَتها أَنفُسُهُم(؛ (نمل/14)
افرادی مانند امیة بن ابیصلت و برخی از یهود که به رسالت پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله وسلم اطمینان داشتند، اما آن را انکار میکردند، در این دسته قرار میگیرند.
)وَلَمَّا جَاءهُمْ کِتَابٌ مِّنْ عِندِ اللّهِ مُصَدِّقٌ لِّمَا مَعَهُمْ وَکَانُواْ مِن قَبْلُ یَسْتَفْتِحُونَ عَلَی الَّذِینَ کَفَرُواْ فَلَمَّا جَاءهُم مَّا عَرَفُواْ کَفَرُواْ بِهِ فَلَعْنَةُ اللَّه عَلَی الْکَافِرِینَ(؛(2)
و هنگامی که از جانب خداوند کتابی برای آنها آمد که موافق نشانههایی بود که با خود داشتند و پیش از این، به خود نوید فتح میدادند [که با کمک او بر دشمنان پیروز گردند، با این همه]، هنگامی که این کتاب و پیامبری را که از قبل شناخته بودند نزد آنها آمد، به او کافر شدند. لعنت خدا بر کافران باد.
میزند. برای نمونه، ولیدبن
مغیره در دوران پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله وسلم بااینکه اعجاز قرآن را به قلب فهمیده بود و به زبان نیز اقرار میکرد، اما آن را سحر مینامید.(1)
)إِذَا جَاءکَ الْمُنَافِقُونَ قَالُوا نَشْهَدُ إِنَّکَ لَرَسُولُ اللَّهِ وَاللَّهُ یَعْلَمُ إِنَّکَ لَرَسُولُهُ وَاللَّهُ یَشْهَدُ إِنَّ الْمُنَافِقِینَ لَکَاذِبُونَ(؛(2)
چون منافقان نزد تو آیند، گویند: گواهی میدهیم که تو واقعاً پیامبر خدایی. و خدا [هم] میداند که تو واقعاً پیامبر او هستی و خدا گواهی میدهد که منافقان، سخت دروغگویند.(3)
همانگونه که ایمان دارای درجات تکاملی است و انسان در پرتو اعمال صالح میتواند نردبان صعود را یکی پس از دیگری طی کند، کفر نیز دارای درکات تنازلی است و اصرار و تأکید بر کفر میتواند انسان را هرچه بیشتر به حضیض ذلت
بکشاند. هرچه میزان عناد، لجاجت و انکار بیشتر باشد، کافر بیشتر در منجلاب کفر فرو میرود. بنابراین، برخی از مراتب کفر، از برخی دیگر بدتر است. کسی که باوجود آگاهی، عناد میورزد، بهمراتب وضعیتش اسفناکتر از کسی است که بهسبب جهل و ناآگاهی به ورطهی کفر گرفتار میشود؛ و یا کافر منافقی که کفر خود را در پشت ایمان ظاهری پنهان میکند، شرش بیش از کافری است که کفرش آشکار است. قرآن نیز بهخوبی بهمراتب نزولی کفر اشاره کرده است:
)إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُواْ بَعْدَ إِیمَانِهِمْ ثُمَّ ازْدَادُواْ کُفْرًا لَّن تُقْبَلَ تَوْبَتُهُمْ وَأُوْلَئِکَ هُمُ الضَّآلُّونَ(؛(4)
کسانی که پس از ایمان خود کافر شدند، سپس بر کفر [خود] افزودند، هرگز توبهی آنان پذیرفته نخواهد شد و آنان خود گمراهاناند.
قرآن و روایات، بدترین فرجام را برای کافران بیان میکنند و آن، خلود و جاودانگی در آتش است. بهعبارتدیگر، درحالیکه گنهکاران مسلمان، برای همیشه در آتش نمیمانند و پس از مجازات، مورد عفو و رحمت خداوند قرار میگیرند؛ اما کافران چنین وضعیتی ندارند:
)إِنَّ اللّهَ لاَ یَغْفِرُ أَن یُشْرَکَ بِهِ وَیَغْفِرُ مَا دُونَ ذَلِکَ لِمَن یَشَاءُ وَمَن یُشْرِکْ بِاللّهِ فَقَدْ ضَلَّ ضَلاَلًا بَعِیدًا(؛(1)
خداوند این را که به او شرک آورده شود، نمیآمرزد و فروتر از آن را بر هر که بخواهد میبخشاید؛ و هرکس به خدا شرک ورزد، قطعاً دچار گمراهی دور و درازی شده است.
در جای دیگر، خداوند هیچ عذر و بهانهای را در مقابل کفر نمیپذیرد:
)إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُواْ وَمَاتُواْ وَهُمْ کُفَّارٌ فَلَن یُقْبَلَ مِنْ أَحَدِهِم مِّلْءُ الأرْضِ ذَهَبًا وَلَوِ افْتَدَی بِهِ أُوْلَئِکَ لَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ وَمَا لَهُم مِّن نَّاصِرِینَ(؛(2)
در حقیقت، کسانی که کافر شده و در حال کفر مردهاند، حتی اگر [فراخنای] زمین را پر از طلا کنند و آن را [برای خود] فدیه دهند، هرگز از هیچ یک از آنان پذیرفته نگردد. آنان را عذابی دردناک خواهد بود و یاورانی نخواهند داشت.
یکی از معضلات اساسی در میان مذاهب اسلامی، مسألهی تکفیر مخالفان است. به این معنی که در برهههایی از تاریخ، گروههایی از مسلمانان، مخالفان خود را کافر نامیدهاند. شاید تصور شود که مسألهی تکفیر، تنها میان شیعیان و اهل سنت بوده است؛ اما با نگاهی به داستان تکفیر
در جهان اسلام، در میان فرق مختلف اهل سنت نیز چنین
وضعیتی دیده میشود. برای نمونه، محمدبن موسی حنفی قاضی دمشق (متوفی 506 ق/ 491 ش) شافعیها را تکفیر کرده؛(1)
یا ابوحامد طوسی (متوفی 576 ق/ 559 ش) حنابله را رمی به کفر نموده است؛ و یا ابنحاتم حنبلی میگوید: «من لم یکن حنبلیاً فلیس بمسلم».(2)
البته نسبت به اینگونه دیدگاهها، دو نکته اهمیت اساسی دارد: نخست آنکه چنین فتاوایی، در تاریخ اسلام امر رایجی میان اندیشمندان بزرگ نبوده است. دوم، هرچند چنین نظریاتی در میان مذاهب دیده میشود، اما هیچ یک از مذاهب اسلامی، حکم به استباحهی خون و مال مخالفان خود ندادهاند؛ اما در تاریخ اسلام، فتنهی تکفیر بههمراه اباحهی خون و مال و ناموس، با خوارج آغاز میشود. «بربهاری» در قرن چهارم، بر اساس این مبنا، خون و مال مسلمانان را مباح میشمارد و به کشتار و غارت اموال مسلمانان میپردازد. در قرن حاضر نیز وهابیت و گروههای افراطی سلفی که تحت حمایت وهابیت افراطیاند، چنین رویکردی را درپیش گرفته و بر این اساس، تیغ وحشتناک تکفیر را در حوزهی نظر
و عمل بر پیکر فرتوت مسلمانان فرود میآورند.(3)
کشتارهایی که در عراق، افغانستان، پاکستان، الجزایر و دیگر مناطق اسلامی توسط سلفیان تکفیری صورت میگیرد، ریشه در همین دیدگاه دارد.
در ادامه، با توجه به آنچه گفته شد، از ا بعاد مختلف به بررسی فتنه تکفیر پرداخته میشود.
در اندیشهی اسلامی، جان و اموال انسان بسیار محترم و گرامی است:
)مِنْ أَجْلِ ذَلِکَ کَتَبْنَا عَلَی بَنِی إِسْرَائِیلَ أَنَّهُ مَن قَتَلَ نَفْسًا بِغَیْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسَادٍ فِی الأَرْضِ فَکَأَنَّمَا قَتَلَ النَّاسَ جَمِیعًا وَمَنْ أَحْیَاهَا فَکَأَنَّمَا أَحْیَا النَّاسَ جَمِیعًا(؛(1)
از این روی بر فرزندان اسرائیل مقرر داشتیم که هرکس کسی را جز به قصاص قتل یا [به کیفر] فسادی در زمین بکشد، چنان است که گویی همهی مردم را کشته باشد و هرکس کسی را زنده بدارد، چنان است که گویی تمام مردم را زنده داشته است.
جدای از حرمت انسان، کشتن مؤمن نیز خود عذابی دوچندان دارد:
)وَ مَن یَقْتُلْ مُؤْمِنًا مُّتَعَمِّدًا فَجَزَآؤُهُ جَهَنَّمُ خَالِدًا فِیهَا وَغَضِبَ اللّهُ عَلَیْهِ وَلَعَنَهُ وَأَعَدَّ لَهُ عَذَابًا عَظِیمًا(؛(2)
هرکس عمداً مؤمنی را بکشد، کیفرش دوزخ است که در آن ماندگار خواهد بود و خدا بر او خشم میگیرد و لعنتش میکند و عذابی بزرگ برایش آماده ساخته است.
ازسویدیگر، از نظر قرآن معیار ایمان و کفر، اظهار شعائر اسلام و اقرار به مسلمانی است. در این صورت، کسی اجازهی تعرض ندارد:
)یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ إِذَا ضَرَبْتُمْ فِی سَبِیلِ اللّهِ فَتَبَیَّنُواْ وَلاَ تَقُولُواْ لِمَنْ أَلْقَی إِلَیْکُمُ السَّلاَمَ لَسْتَ مُؤْمِنًا تَبْتَغُونَ عَرَضَ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا(؛(3)
ای کسانی که ایمان آوردهاید! چون در راه خدا سفر میکنید، [خوب] رسیدگی کنید و به کسی که نزد شما [اظهار] اسلام میکند، مگویید تو مؤمن نیستی، [تا بدین بهانه] متاع زندگی دنیا را بجویید.
در شأن نزول این آیه آمده است که پس از غزوهی خیبر، پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله وسلم اسامة بن زید را با جمعی بهسوی برخی از قریههای یهود در اطراف فدک فرستاد تا آنان را به اسلام دعوت کند. مردی از یهود به نام «مرداسبن نهیک» که از حضور اسامه آگاهی یافت، نزدیکان و اموال خود را در کنار کوهی جمع نمود و نزد اسامه آمد و گفت: «أشهد أن لا اله اللَّه وأن محمداً رسول اللَّه». أسامه او را به قتل رساند. پس از
بازگشت به نزد رسول خدا رفت و جریان را برای آن حضرت
نقل کرد. پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله وسلم به او فرمود: «مردی را کشتی که به لا اله الا اللَّه و انّی رسول اللَّه، شهادت داد؟!» اسامه گفت: «ای رسول خدا! او برای نجات از کشته شدن شهادت داد». پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله وسلم فرمود: «آیا دل او را شکافتی تا آگاهی پیدا کنی؟»(1)
روایات بسیاری نیز وجود دارد که مسلمانان را از تکفیر همکیشان خود نهی کرده است.
پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله وسلم مرزهای بین ایمان و کفر را چنین بیان میفرماید:
أمرت أن أقاتل الناس حتی یقولوا لا اله الا اللَّه. فاذا قالوها، وصلوا صلاتنا، واستقبلوا قبلتنا، وذبحوا ذبیحتنا، فقد حرمت علینا دماؤهم و اموالهم؛(2)
مأمور شدهام با مردم بجنگم، تا هنگامی که کلمهی توحید را بگویند. پس اگر کلمهی توحید را گفتند، و نمازها را انجام داده و بهسوی قبلهی ما نماز خواندند، و مانند ما گوسفند را ذبح نمودند، اموال و خون آنان بر ما حرام خواهد بود.
در جنگ خیبر، هنگامی که پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله وسلم پرچم را برای فتح قلعههای خیبر به امیرالمؤمنین علی% سپرد، علی% پرسید: «تا چه زمانی با آنان بجنگم؟». حضرت فرمود: «تا وقتی که به لا اله الا اللَّه و محمد رسول اللَّه شهادت
دهند. هرگاه چنین کردند، خون و مال آنان از سوی تو محفوظ است؛ جز آنکه خلاف حق را مرتکب شوند و حساب آنان بر خدای بزرگ خواهد بود».(3)
پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله وسلم به همین مضمون میفرماید:
کفوا عن اهل لا اله الا الله لا تکفروهم بذنب فمن اکفر اهل لا اله الا الله فهو الی الکفر اقرب؛(4)
دست از اهل لا اله الا الله بدارید و آنان را بهخاطر یک گناه تکفیر نکنید؛ که هرکس اهل لا اله الا الله را تکفیر کند، خود او به کفر نزدیکتراست.
همچنین بهگفتهی سماعة بن مهران، امام صادق% فرمود:
اسلام عبارت است از شهادت به لا اله الا للَّه و تصدیق به رسالت رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم ؛ و با این عقیده، خونها محفوظ، و روابط زناشویی و پیوند میراث برقرار میشود. چنانکه مردم بر این باور هستند.(1)
روایاتی که مسلمانان را به تکفیر دیگران نهی میکند، در متون حدیثی فریقین بسیار زیاد است که در این مختصر نمیگنجد.(2)
در نگاه اندیشمندان اسلامی، تکفیر مسلمان، بسیار نکوهش شده است. بسیاری از دانشمندان شیعه، به تحریم تکفیر مسلمانان دیگر فتوا دادهاند؛ از جمله میتوان به شیخ صدوق،(3)شیخ حسن صاحب جواهر،(4)مرحوم حکیم،(5)
آملی(6)
و علامه مجلسی اشاره کرد.
شیخ صدوق معتقد است:
اسلام عبارت است از گواهی دادن به شهادتین؛ و بهوسیلهی آن، جان و مال از تعرض مصون میماند؛ و هرکس بگوید: لااله الاالله محمد رسول الله، جان و مالش محفوظ خواهد ماند.(7)
مرحوم سید کاظم یزدی، از علمای بزرگ شیعه نیز میگوید:
1) . کلینی، اصول کافی، کتاب الایمان والکفر، باب15، ج 2، ص19.
2) . آیتالله جعفر سبحانی در کتاب الایمان والکفر برخی از این روایات را گردآوری کردهاند. ر.ک: جعفر سبحانی، الایمان والکفر، ص6364.
3) . شیخ صدوق، الهدایة در جوامع الفقهیه، ص47.
4) . محمد حسن نجفی، جواهر الکلام فی شرح شرائع الاسلام، ج6، ص58.
5) . سید محسن حکیم، مستمسک عروة الوثقی، ج2، ص123.
6) . محمد تقی آملی، مصباح الهدی فی شرح عروة الوثقی، ج1، ص410 تا 411.
7) . شیخ صدوق، الهدایة، ص47.
کافر کسی است که منکر الوهیت یا توحید یا رسالت یا امری ضروری از ضروریات دین شود. البته انکار ضروری دین در صورتی موجب کفر میشود که توجه به ضروری بودن آن داشته باشد؛ بهگونهای که انکار آن به انکار رسالت بازگشت کند.(1)
بهعقیدهی آیتاللّه خویی:
آنچه در تحقق اسلام دخالت دارد و طهارت و احترام مال و جان و غیر آن دو بر او مترتب میشود، عبارت است از: اعتقاد به وحدانیت خدا، نبوت و معاد، که فرقههای اسلامی به آن عقیده دارند.(2)
در این میان، اندیشمند بزرگ شیعه، سید عبدالحسین شرفالدین، که آثار بسیاری را در تبیین دیدگاههای شیعه در برابر اهل سنت همانند «المراجعات» و «النص والاجتهاد»، به رشته تحریر درآورده است، اثر ارزشمندی با نام «الفصول المهمة فی تألیف الامة»(3)دارد که در آن به بررسی فتنهی تکفیر و حرمت آن از نگاه شیعه و اهل سنت میپردازد.
در جهان سنی، ابنحزم اندیشهها را در زمینهی تکفیر به چند دسته تقسیم میکند. وی پس از
آنکه بابی را تحت عنوان «الکلام فی من یکفر ولایکفر»(4)میگشاید،
میگوید:
1) . سید محمد کاظم یزدی، العروة الوثقی، ج1، ص69.
2) . سید ابوالقاسم خویی، التنقیح، ج3، ص62.
3) . این کتاب نخستین تألیف مرحوم شرفالدین است که در سال 1327ق (1288ش) نوشته شده است. این اثر نشان میدهد که مسألهی وحدت در نزد شرفالدین چه اندازه مهم بوده که نخستین اثرش را به آن اختصاص داده است. بهگفتهی آقابزرگ تهرانی، شرفالدین پس از تألیف فصول المهمة نیز تا آخر عمر این موضوع را دنبال کرد و بیشترین اهتمام و گستردهترین تلاش را در این زمینه انجام داد. آقا بزرگ تهرانی، طبقات اعلام الشیعة، قسمت سوم، جزء اول، ص1080. نخستین چاپ این کتاب پس از تألیف، در صیدای لبنان در سال 1330 قمری(1291 ش) در قالب یک جلدِ ده فصلی با محتویات زیر انجام گرفت: «لزوم اجتماع و وحدت در آیات و روایات»؛ «معنای اسلام و ایمان»؛ «محترم بودن خون و مال گویندگان شهادتین در روایات»؛ «تأکید ائمه: بر معاشرت با اهل سنّت»؛ «احادیث نجات موحدان»؛ «فتاوای بزرگان اهل سنت در ایمان اهل توحید»؛ «اجتهاد پیشینیان و ثبوت عدالتشان»؛ «نقل تکفیر شیعیان»؛ «نسبتهای ناروا به شیعه» و «علل افتراق». پس از آن، مؤلف دو فصل هفت و یازده را نیز با موضوعات «بشارت شیعه در روایات» و «پایان عصبیت جاهلیت» به آن افزود.
4) . علیبن محمد (ابن حزم)، الفصل فی الملل والاهواء والنحل، ج3، ص291، الکلام فی من یکفر و لا یکفر.
مردم در این باب اختلاف کردهاند: گروهی به کسی که در مسائل اعتقادی و یا در فتوا، سخنی مخالف آنان گفته باشد، نسبت کفر دادهاند؛ دستهای دیگر، برحسب دیدگاههای خود، بخشی از نظرات مخالف را تکفیر و برخی را موجب فسق دانستهاند؛ دستهی دیگر کسی را که در مسألهی اعتقادی با آنها مخالف باشد کافر خوانده، مخالف خود در احکام و عبادات را نه کافر و نه فاسق میشمارند، بلکه او را مجتهدی معذور میدانند که اگر خطا کرده باشد، بهسبب نیتش مأجور است؛ گروه دیگری این مبنا را در عبادات پذیرفتهاند، اما دربارهی مسائل اعتقادی گفتهاند که هر مخالفتی در مسألهی صفات الهی، به کفر میانجامد و اگر غیر این باشد، فسق است.(1)
وی سپس به دیدگاه خود و دانشمندان بزرگ اهل سنت اشاره میکند:
گروهی گفتهاند که بهسبب نظریهی مخالف در مسائل اعتقادی و یا فتوا، هرگز نباید مسلمانی را تکفیر و تفسیق کرد... و این دیدگاه ابنابیلیلی، ابو حنیفه، شافعی، سفیان ثوری و داودبن علی است و این
عقیدهی هر صحابهای است که دیدگاهش را در این مسأله میدانیم و هیچ مخالفی را در این رأی نمیشناسیم.(2)
وی سپس پا را فراتر میگذارد و بهشدت به تضعیف دو روایت نقلشده از پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله وسلم میپردازد که بر اساس آن، مرجئه و قدریه مجوس امت دانسته شده و افتراق امت به بیش از هفتاد فرقه که تنها یک فرقه در بهشتند، پیشبینی شده است. آنگاه میگوید: «برای کسی که اعتقاد به حجیت خبر واحد دارد، این احادیث ضعیفالسند هستند؛ چه برسد به کسی که به حجیت خبر واحد اعتقاد ندارد».(3)
زاهر سرخسی از شاگردان ابوالحسن اشعری نقل میکند: ابوالحسن اشعری هنگام مرگ در منزل من بود که دستور داد همهی یاران و شاگردان او را جمع کنم؛ وقتی همه جمع شدند، به آنها گفت:
شاهد باشید که من هیچ یک از اهل قبله را بهخاطر ارتکاب گناه تکفیر نمیکنم؛ زیرا همهی آنها یک معبود را میپرستند و اسلام، تمامی آنها را دربرمیگیرد.(1)
عباراتی نیز از شافعی امام شافعیان در این زمینه نقل شده است:
من هیچ یک از اهل اهواء را بهخاطر گناهی تکفیر نمیکنم»؛ «من احدی از اهل قبله را بر اثر گناهی تکفیر نمیکنم»؛ و «من شهادت همهی اهل بدعت را بهجز خطابیه قبول میکنم.(2)
ابوجعفر طحاوی در «عقیدهی طحاویه»، که بسیاری از اندیشمندان اهل سنت شرحهای گوناگونی بر آن نوشتهاند، میگوید:
اهل قبله را تا هنگامی که به تعالیم پیامبر گرامی اسلام ایمان داشته باشند، مسلمان و مؤمن مینامیم... و هیچ یک از اهل قبله را بهخاطر ارتکاب گناه، مادامی که آن را حلال نشمارد، تکفیر نمیکنیم.(3)
قاضی عیاض از علمای بزرگ مالکی در قرن ششم میگوید:
اگر کسی چیزی دربارهی خداوند بگوید که با شأن و عظمت خدا منافات دارد، اما دشنام و رد بر خداوند نبوده و قصد کفر نداشته باشد، بلکه سخن وی معلول اجتهاد و تأویل وی باشد، او اهل بدعت میشود؛ اما این مورد از مواردی است که سلف و خلف نسبت به تکفیر چنین شخصی اختلاف کردهاند.(4)
بهگفتهی ملا علی قاری از علمای حنفی قرن یازدهم ابنحجر اعتقاد داشت:
حق این است که در نظر بیشتر علمای گذشته و حال، ما هرگز اهل بدعتها و اهواء را تکفیر نمیکنیم؛ مگر آنکه سخن یا عمل آنان کفر صریح باشد؛ نه اینکه به دلالت التزامی بر کفر حمل شود؛ زیرا بنا بر نظر دقیقتر، لازمِ یک مذهب، بهمعنی آن مذهب نیست؛ و به همین سبب در طول تاریخ، مسلمانان با
چنین افرادی در ازدواج، نماز بر مردگانشان و دفن آنان در مقابر مسلمین، همانند مسلمانان دیگر عمل میکردهاند؛ زیرا آنها، هرچند خطاکار و گناهکارند و باید ایشان را فاسق و گمراه شمرد، اما آنان از کلام خود، ارادهی کفر نکردهاند.(1)
ملا علی قاری در شرح «فقه الاکبر» ابوحنیفه، پس از آنکه برخی دیدگاههای علما را پیرامون تکفیر بیان میکند، در جمع میان اقوال مینویسد:
هیچ یک از اهل قبله تکفیر نمیشود و قول برخی مبنی بر کفر کسی که قائل به خلق قرآن است، یا رؤیت خدا را محال میداند و یا شیخین را سب و لعن میکند و مانند آن، مشکل است؛ همانگونه که شارح «العقاید» میگوید. همچنین بهگفتهی شارح «مواقف»، جمهور متکلمان و فقها معتقدند که هیچ یک از اهل قبله را نمیتوان تکفیر کرد.(2)
وی سپس در جمع میان اقوالی که اهل اهواء را تکفیر کردهاند و اقوالی که تکفیر را منع میکنند، از قول ابنهمام در «شرح الهدایة» مینویسد:
بدان که حکم به کفر کسانی از اهل اهواء که ذکر کردیم، با توجه به آنچه که از ابوحنیفه و شافعی نسبت به عدم تکفیر اهل قبله ثابت شده است، این است که چنین اعتقاداتی ذاتاً کفر است؛ گویندهی آن کلام نیز کفر گفته است؛ اما خودش تکفیر نمیشود؛ زیرا دیدگاه وی نتیجهی تلاش او اجتهاد برای دستیابی به حقیقت بوده است... .(3)
تقیالدین سبکی، از علمای بزرگ شافعی میگوید:
بدان ای برادر! اقدام و اظهارنظر دربارهی تکفیر اهل ایمان کار سخت و مشکلی است و هرکس در قلب خود ایمان داشته باشد، تکفیر اهل هوی و بدعت، برای او خطرناک است؛ چون که آنان لااله الاالله و محمد رسول الله میگویند و تکفیر کردن دیگران، کار هولناک و خطر بزرگی دارد... .(4)
و در جای دیگر، در رابطه با غلات، بدعتگذاران، اهل هوی، متکلمان و فیلسوفان از او سؤال میکنند. او در پاسخ میگوید:
بدان هرکس از خداوند عزوجل بترسد، هرگز جرأت نمیکند به تکفیر کسی که لا اله الا الله و محمد رسول الله میگوید، زبان بگشاید... هرگز کسی حکم به تکفیر کسی نمیکند، مگر اینکه خود از اصول دین بیرون رود و منکر شهادتین باشد و بالاخره از دین اسلام خارج شود.(1)
حتی برخی از بزرگان اهل سنت تا بدانجا پیش رفتهاند که از تکفیر گروههایی مانند خوارج نیز پرهیز کردهاند. چنانکه نووی، شارح صحیح مسلم میگوید:
بدان که مذهب اهل حق این است که کسی از اهل قبله بهسبب گناهی تکفیر نمیشود و حتی اهل اهواء و بدعت، مانند خوارج و معتزله و غیر آنها نیز تکفیر نمیشوند. تنها کسی را باید مرتد و کافر شمرد که چیزی از ضروریات دین اسلام را انکار کند.(2)
در اندیشهی شیعه، جدای از اصول دین که همان «توحید»، «نبوت» و «معاد» است، دو رکن دیگر، یعنی «عدل» و «امامت» نیز از اصول مذهب شمرده میشود و این دو اصل، راه شیعه را از اهل سنت جدا میکند.
شیعه با تکیه بر دلایل عقلی و نقلی، به اثبات امامت میپردازد؛ اما نکتهای که نباید آن را فراموش کرد، این واقعیت است که صِرف نپذیرفتن ولایت، هرچند فرد را از دایرهی تشیع خارج میکند، سبب خروج وی از اسلام و تکفیر وی نمیشود.
به عبارت دیگر، با توجه به رویکردی که غیر شیعیان به اهلبیت: دارند، میتوان آنها را به دو بخش تقسیم کرد: گروه اول، همهی اهل سنت هستند که همانند شیعیان به اهلبیت( علاقهمندند. هرچند پس از جنگ صفین، گروهی به سب و لعن
امیرالمؤمنین علی% پرداختند، اما در قرن دوم، احمدبن حنبل (164241ق/ 159234ش) به تبیین گوشهای از فضایل امیرالمؤمنین علی% و اهلبیت( پرداخت و کتاب «فضایل الصحابة» او و همچنین مجموعهی حدیثی وی با نام «مسند»، لبالب از فضائل امیرالمؤمنین علی% و خاندان اوست.(1)
از آن زمان، محبت اهلبیت( در میان اهل سنت، فراگیر شد. امام شافعی نیز اشعار بسیار ارزشمندی دارد که نشانگر ارادت وی به اهلبیت(
است.(2)
از افرادی همانند امام مالک و ابوحنیفه نیز نظرات مشابهی نقل شده است.(3)
گروه دوم، گروهی معاند و دشنامدهندگان به اهلبیت( هستند. این گروه را نمیتوان در ردیف اهل سنت قرار داد؛ زیرا چنین رویکردی مخالف صریح قرآن، سنت و دیدگاه ارباب مذاهب اسلامی است. چنین افرادی از دین بهرهای نبردهاند.(4)
حتی اگر از فرق شیعه کسی لب به دشنام و یا سب اهلبیت: بگشاید، از حوزهی دین خارج است. امام خمینی) میفرماید:
غیر الاثنی عشریة من فرق الشیعة اذا لم یظهر منهم نصب ومعاداة وسبّ لسائر الائمة الذین لا یعتقدون بامامتهم طاهرون، واما مع ظهور ذلک منهم فهم مثل سائر النواصب؛(5)
«فرقههای غیر شیعهی اثنی عشریه، در صورتی که از آنان دشمنی و ناسزاگویی به امامانی که امامت آنان را باور ندارند، اظهار نشود، پاک میباشند؛ و در
1) . برای آشنایی با نگاه احمد بن حنبل به اهلبیت:، ر.ک: سید مهدی علیزاده موسوی سلفی گری و وهابیت، ج1، فصل هشتم.
2) . برای نمونه، ر.ک: محمد ادریس شافعی، دیوان، ص48،59،93،115،122، 152و...
3) . برای آشنایی با جایگاه اهلبیت(، بهویژه امام صادق% با ائمهی اربعهی اهل سنت، ر.ک: اسد حیدر، الامام الصادق والمذاهب الاربعة.
4) . البته در اندیشهی شیعه، غلات کسانی که در شأن ائمه: مبالغه میکنند نیز مذموم بوده و اهلبیت( به شدت مورد آنها را نکوهش کردهاند.
5) . سیدروحالله خمینی، تحریر الوسیلة، ج1، ص107.
صورتی که از آنها یکی از این امور نسبت به ائمه: اظهار شود، حکم آنان مانند نواصب است.
لازم به یادآوری است که در برخی از روایات و فتاوای بزرگان شیعه آمده است که انکار ولایت و یا امامت، موجب کفر است.
مرحوم شیخ مفید در این زمینه می گوید:
مرحوم شیخ طوسی در کتاب «الجمل» میگوید: شیعه بر کفر کسانی که با امیرالمؤمنین علی% جنگیدند، اجماع دارد؛ اما شیخ طوسی آنان را از ملت اسلام خارج نمیکند، زیرا کفر آنها بهسبب تأویل بوده است... و آنان را کافر مرتد خارج از شریعت قلمداد نکرده است، بهویژه آن که آنان شهادتین را جاری میکردند و به همین سبب آنان کافر مرتد که موجب خروج از اسلام میشود، نیستند... .(1)
به عبارت دیگر، شیخ مفید و شیخ طوسی، کفر را به «کفر تأویلی» که موجب خروج از دین نیست، و «کفر ارتداد» که موجب خروج از شریعت است تقسیم میکنند، و هنگامی که کسانی را که در برابر امیرالمؤمنین علی% شمشیر زدهاند، مستحق کفر ارتداد (تنزیلی) نمیشمارند، چهگونه سایر مسلمانان را کافران مرتد بهشمار می آورند.
البته شاید بتوان گفت کسی که گرفتار کفر تأویلی است، فقط داخل در اسلام است، نه داخل در ایمان. بنابراین با توجه به آنچه گفته شد، کفری که موجب خروج از اسلام میشود، نصب و عناد
با اهلبیت( است؛ با این وجود، هرچند گاهی تکفیر در میان مذاهب مختلف دیده میشود، اما چنین رویکردی، هرگز سبب فتوا به اباحهی خون و مال نشده است. در این میان، تنها گروه خوارج، بربهاری و وهابیت تکفیری چنین رویکردی را درپیش گرفتهاند.
1) . محمدبن محمد مفید، اوائل المقالات فی المذاهب و المختارات، ص151.
همانگونه که گفته شد، هرچند در میان مذاهب اسلامی تکفیر بهچشم میخورد، اما تکفیری که به اباحهی خون، مال و نوامیس مسلمانان بینجامد، تنها در سه گروه خوارج،(1)بربهاریان و وهابیان وجود دارد. دو گروه خوارج و بربهاریان، به تاریخ پیوستند و از دیدگاههای تند و افراطی آنان، جز در منابع تاریخی چیزی باقی نماند و امروز تنها سلفیان تکفیری نمایندگی این دو گروه را برعهده دارند. در میان گونههای سلفیگری، سلفیگری تکفیری، رسماً به تکفیر مسلمانان میپردازد، بیآنکه به متعلقات ایمان و کفر توجهی کند. در اندیشهی سلفیگری تکفیری هر دیدگاهی که با عقاید آنها نسازد، محکوم به کفر و ارتداد است. در این فصل، با توجه به آنکه سلفیگری تکفیری، میراث اندیشهی ابنتیمیه
است، دیدگاه وی دربارهی تکفیر بررسی خواهد شد.
البته هرچند ابنتیمیه نظریهپرداز پروژهی تکفیر در جهان اسلام است، اما در روزگار او، دیدگاه تکفیری وی از مرز نظریه پیشتر نرفت و در حوزهی عمل، به اباحهی خون و مال مسلمانان نینجامید. چهبسا خود ابنتیمه نیز در حوزهی عملی، در این خصوص با احتیاط عمل میکرد. او اگر میدانست گروههایی همانند وهابیت با تکیه بر دیدگاههای وی، خون و اموال هزاران مسلمان را بر باد خواهند داد، شاید نظریات خود را بهگونهای دیگر ارائه میکرد.
1) . در فصول مربوط به ایمان و کفر، بهتفصیل به دیدگاههای تکفیری خوارج اشاره شد.
در حوزهی نظری، اندیشهی تکفیر در چند قرن گذشته، ریشه در دیدگاههای ابنتیمیه دارد و وهابیت و دیگر گروههای تکفیری، دیدگاه تکفیری خود را از ابنتیمیه گرفتهاند. ازاینرو، برای فهم دیدگاه تکفیری وهابیان، باید ابنتیمیه را نقطهی عزیمت قرار داد.
دیدگاه ابنتیمیه دربارهی تکفیر نیز همانند سایر اندیشههای وی، لبالب از تعارض و تضاد است؛ بدین معنی که با مراجعه به برخی از آثار
ابنتیمیه، وی را شخصیتی ضدتکفیر مییابیم؛ اما او در برخی دیگر از آثارش، چنان تیغ تکفیر را بر فرق جامعهی اسلامی فرو میآورد که انسان شگفتزده میشود و در جمع میان آرای تکفیری و ضدتکفیری وی میماند.
ابنتیمیه در برخی از کتابهای خود، ازجمله «مجموع الفتاوی»، بهتفصیل دربارهی اقسام تکفیر، شرایط تکفیر و حرمت تکفیر سخن گفته است. با نگاهی به این بخش از سخنان ابنتیمیه، وی را میتوان چهرهای ضدتکفیری قلمداد کرد. ابنتیمیه ابتدا تکفیر را به دو بخش «مطلق» و «معین» تقسیم میکند. «تکفیر مطلق»، در مورد کلام، فعل یا اعتقادی است که با مبانی اسلام در تضاد و تناقض است؛ همچنین بهصورت مطلق به کسی که چنین دیدگاهی داشته باشد، کافر اطلاق میشود؛ اما فرد خاصی مورد نظر نیست.
«تکفیر معین»، حکم به تکفیر شخص معین و خاصی است که عملی را در تضاد با اصول و مبانی اسلام انجام داده است و بهسبب وجود شروط تکفیر در وی و نبودن مانع، کافر خوانده میشود:
)وَلَا یَجْرِمَنَّکُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ عَلَی أَلَّا تَعْدِلُوا اعْدِلُوا هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوَی وَاتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ خَبِیرٌ بِمَا تَعْمَلُونَ(؛(1)
و البته عداوت گروهی نباید شما را بر آن دارد که از راه عدل بیرون روید. عدالت کنید که به تقوا نزدیکتر [از هر عمل] است؛ و از خدا بترسید، که البته خدا به هرچه میکنید، آگاه است.
بهگفتهی ابنتیمیه، باید میان تکفیر مطلق و معین تفاوت قائل شد؛ یعنی چنین نیست که هرکس فعلی را که منطبق با کفر بود انجام داد، کافر است:
هر فردی که در مسألهای از امور اعتقادی مخالفت کرد، بهمعنی هلاکت وی نیست. گاهی شخص مخالف، مجتهدی است که در اجتهاد خود خطا کرده است و خداوند وی را میبخشد؛ و گاهی دربارهی موضوع، آگاهی و علم کافی ندارد و به همین سبب، حجت بر وی تمام نشده است؛ و گاهی حسناتی که دارد، سیئات وی را پوشش میدهد... .(2)
ابنتیمیه در تبیین تفاوت میان تکفیر مطلق و معین میگوید:
آنچه بزرگان سلف گفتهاند که اگر کسی فلان چیز را بگوید، حکمش فلان است، ناظر به تکفیر مطلق است و صحیح است؛ اما باید میان تکفیر مطلق و معین تفاوت گذاشت. و
این نخستین مسألهی بزرگی است که میان امت موجب نزاع شده است و آن، مسألهی وعید(3)
است.
آیات وعید در قرآن مجید، به صورت مطلق بیان شده است؛ مانند این آیه:
)إِنَّ الَّذِینَ یَأْکُلُونَ أَمْوَالَ الْیَتَامَی ظُلْمًا إِنَّمَا یَأْکُلُونَ فِی بُطُونِهِمْ نَارًا وَسَیَصْلَوْنَ سَعِیرًا(؛(4)
و همچنین گزارههایی مانند: کسی که چنین کند، چنان خواهد شد. تمامی این موارد، امور مطلق و عام هستند و این همانند گفتهی سلف است که کسی که چنین بگوید
1) . مائده، آیه 8.
2) . احمدبن عبدالحلیم ابنتیمیه، مجموع الفتاوی، ج3، ص116.
3) . «وعید» در برابر «وعده»، عبارت است از اعلام عذاب و خواری در آینده؛ همانگونه که «وعده»، بشارت به آینده است.
4) . «آنان که اموال یتیمان را به ستمگری میخورند، در حقیقت، آنها در شکم خود آتش جهنم فرو میبرند و بهزودی در آتش فروزان خواهند افتاد». (نساء، آیه 10).
چنان است. اما گاهی وعید به واسطهی توبه، حسنات، مصائبی که جبرانکنندهی گناه است و یا شفاعت مقبول نسبت به فرد معین، منتفی میشود.
تکفیر نیز مانند وعید است. هرچند تکفیر تکذیب گفتهی پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله وسلم است، اما گاهی فرد، تازهمسلمان است و یا در سرزمین دوری زندگی کرده و از معارف دینی بیخبر است. چنین فردی، از روی لجاجت کفر نمیورزد تا حجتی برای تکفیر وی باشد. گاهی فرد، آیات و روایات مربوطه را نشنیده است و یا شنیده، اما نزد او ثابت نشده است، و یا دارای معارضی بوده که
موجب تأویل نص شده است؛ چنین فردی، هرچند خطاکار است، اما مستوجب تکفیر نیست.
و من دائم به یاد حدیثی میافتم که در صحیح مسلم و بخاری دربارهی مردی نقل شده است که گفت:
هنگامی که من مُردم، بدنم را بسوزانید؛ خاکسترش را بکوبید؛ سپس در دریا بر باد دهید. به خدا قسم، اگر خدا توانست مرا به شکل اول درآورد، چنان عذاب کند که تاکنون کسی را عذاب نکرده باشد. «با وی چنان کردند. سپس خداوند به زمین گفت: «آنچه را گرفتهای بازگردان»؛ و مرد به شکل اولیه برگردانده شد. خداوند به او گفت: «چرا چنین ادعایی کردی؟» مرد گفت: «خدایا! به خاطر ترس از تو بود. «خداوند نیز او را بخشید».(1)
این مرد به قدرت خدا و اینکه در صورت خاکستر شدن بازگردانده خواهد شد، شک کرد؛ بلکه اعتقاد داشت که دوباره زنده نمیشود. چنین اعتقادی در اندیشهی تمامی مسلمانان کفر است؛ اما وی فردی جاهل بود که چنین چیزی را نمیدانست و مؤمن بود و میترسید که خداوند عقوبتش کند. به همین دلیل، خداوند وی را بخشود. پس کسی که اهل اجتهاد باشد و تأویل
کند، و مقید باشد که از پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله وسلم پیروی نماید، به طریق اولی استحقاق بیشتری برای بخشش دارد».(2)
ابن تیمیه در جایی دیگر بیان میدارد که حتی برخی از دیدگاههای جهمیه که از نظر وی، بهصورت مطلق کفر است مانند اعتقاد به خلق قرآن، انکار رؤیت خدا و انکار حضور خداوند بر عرش، موجب نمیشود که معتقد به این امور نیز کافر باشد؛ مگر آنکه حجت بر تکفیر وی تمام باشد.(1)
او همچنین عقاید باطنیه را کفر میداند، اما حکم به تکفیر افراد باطنی را مشروط به ثبوت شروط تکفیر و از میان رفتن موانع تکفیر دربارهی آنان میداند.(2)
وی سپس نمونههایی در تأیید این نظریه را از بزرگان سلف، بهویژه احمدبن حنبل ذکر میکند. بهگفتهی او، هرچند احمدبن حنبل به دلیل عدم اعتقاد به خلق قرآن، سالها توسط معتزله، جهمیه و... به زندان افتاد و شلاق خورد و گاهی هم تکفیر شد، اما وی آنان را بهگونهی معین تکفیر نکرد؛ هرچند به کفر جهمیه بهصورت مطلق اعتقاد داشت. بنابراین با کسانی که او را به
زندان انداختند، کتکش زدند و تکفیرش کردند، مانند مسلمانان برخورد میکرد.(3)
بهگفتهی ابنتیمیه، احمدبن حنبل در نماز، حتی به بزرگان جهمیه اقتدا میکرد.(4)
ابنتیمیه پس از آن، در بیان تفاوت میان تکفیر مطلق و معین میگوید:
و از آنچه آمد، مشخص شد که هرکس به خداوند اقرار کند، دارای ایمان است؛ و اگر به دلیل نرسیدن اخبار به وی، حجت بر وی تمام نشد، نباید بهسبب عدم قبول، وی را کافر نامید. با توجه به این اصل، معلوم شد که عامهی اهل نماز، به خدا و پیامبر گرامی اسلام ایمان دارند، هرچند در ویژگیهای معبود و صفات خدا، دارای اختلافاتی هستند. البته کسی که منافق است و تنها
1) . همو، الاستقامة، ج1، ص163 تا 164.
2) . همو، بغیة المرتاد، ص353 تا 354.
3) . همان، ص354.
4) . احمدبن عبدالحلیم ابنتیمیه، همان، ج7، ص312. البته چنین رویکردی از احمدبن حنبل، در منابع دیگر نیز آمده است؛ چنانکه مقدسی در «محنة الامام»، ص79، صالحبن احمد در سیرة الامام احمد، ص63، ابن اثیر در البدایة والنهایة، ج14، ص404 و... گفتهاند که احمد به ابن سماعه اقتدا کرد، درحالیکه ابن سماعه قائل به خلق قرآن بود و از رهبران این جریان شناخته میشد.
به زبان اظهار اسلام میکند و در دل به پیامبر گرامی اسلام کفر میورزد، مؤمن نیست و هرکس که اظهار اسلام کند و منافق نباشد، مؤمن است و به اندازهی ظرفیت خودش ایمان دارد. چنین فردی اهل جهنم نیست؛ هرچند در قلبش تنها به اندازهی مثقال ذرهای از ایمان باشد.
تمامی افراد متنازع در صفات و قدر و...، باوجود اختلافات اعتقادی، در ایمان مشترکند. اگر تنها کسی وارد بهشت شود که همانند پیامبر گرامی اسلام خدا را بشناسد، امت پیامبر هرگز وارد بهشت نمیشدند. همهی آنها و یا بیشتر آنها، به اندازهی پیامبر گرامی اسلام قدرت درک خداوند را ندارند. بنابراین، امت پیامبر گرامی اسلام وارد بهشت میشوند؛ اما جایگاه آنان در بهشت با توجه به درجهی ایمان و معرفتشان مشخص میشود... .(1)
ابنتیمیه در جایی دیگر، تکفیر افراد معین را هرچند دیدگاههای بدعتآمیز داشته باشند جایز نمیشمارد و فتوا میدهد که هیچ کس نمیتواند احدی از مسلمانان را تکفیر کند، هرچند خطاکار باشند، تا وقتی که حقیقت برای آنها تبیین شود و شبهه زدوده گردد.(2)
ابنتیمیه بخش دیگری از دیدگاه خود را به شرایط و موانع تکفیر اختصاص داده است. وی در شرایط تکفیر فرد یا گروه معین، دو اصل را بیان میکند:
نخست، فرد از گفته یا عمل خود قصد کفر کرده باشد؛ بدین معنی که به مفهوم کفری دیدگاه خود معتقد باشد؛ اما چنانچه وی معتقد است که
دیدگاهش حاوی معنی کفر نیست، در رمی وی به کفر، اشکال است.(3)بهگفتهی او، اگر لازمهی سخنی کفر باشد، چنانچه فرد به آن لازم معتقد نباشد، نمیتوان او را تکفیر کرد؛ همچنین اگر سخنی دارای وجوه مختلفی است که برخی از آنها کفر است و برخی دیگر کفر 4
نیست، باید حتماً قصد معین از تکلم به آن سخن مشخص شود که آیا معانی کفرآمیز را اراده کرده است یا معانی غیر کفرآمیز».(1)
دوم، از نظر علمی، حجت بر وی تمام باشد. بهگفتهی او، «حکم وعید به کفر، در حق فرد معین ثابت نمیشود، تا هنگامی که حجت خدا که توسط پیامبران نازل شده است، بر فرد تمام شود؛ چنانکه خداوند میفرماید: )وَمَا کُنَّا مُعَذِّبِینَ حَتَّی نَبْعَثَ رَسُولًا(.(2)و(3)
ابنتیمیه موانعی را نیز برای تکفیر ذکر میکند که در صورت وجود این موانع نمیتوان فردی را کافر شمرد. از نظر او، موانع تکفیر معین در چهار مورد خلاصه می شود: جهل، خطا، ناتوانی و اجبار. به اعتقاد وی، هر یک از این
موانع میتواند مانع تکفیر فرد یا افراد معین شود.(4)
اگر فتاوا و دیدگاههای تکفیری ابنتیمیه در خصوص مذاهب اسلامی و شخصیتهای بزرگ اسلام، اعم از شیعه و سنی نبود، با توجه به آنچه گفته شد، نام ابنتیمیه در ردیف شخصیتهای معتدل و تقریبی جهان اسلام رقم میخورد؛ اما متأسفانه با نگاهی به کارنامهی او در تقابل با مذاهب و شخصیتهای بزرگ اسلامی، چنین تصوری از میان میرود.
البته وجود رویکردهای دوگانه در اندیشهی ابنتیمیه، بیسابقه نیست و دیدگاههای ضد و نقیض در اندیشهی وی بسیار دیده میشود. او گاه بهشدت با عقلگرایی مخالفت کرده، عقل را بت معرفی میکند، و گاه چنان خود در مباحث عقلی وارد میشود که گویی تنها عقل را منبع مشروعیت میشناسد؛ با فلسفه و منطق بهشدت به مبارزه
1) . همان، ص225 تا 226.
2) . «و ما تا رسول نفرستیم (و بر خلق اتمام حجت نکنیم)، هرگز کسی را عذاب نخواهیم کرد». (اسراء، آیه 15).
3) . احمدبن عبدالحلیم ابنتیمیه، بغیة المرتاد، ص311.
4) . برای آشنایی با شروط تکفیر معین و موانع تکفیر، ر.ک: عبدالمجید المشعبی، منهج ابن تیمیه فی مسألة التکفیر، ج1، ص209 تا 271.
برمیخیزد، اما در استدلالهای خود، به مناسبتهای گوناگون، از انگارههای منطقی و فلسفی بهره می گیرد.
در مسألهی تکفیر نیز چنین وضعیتی بهخوبی دیده میشود. وی هنگامی که بهصورت کلی به تبیین موضوع تکفیر میپردازد، دیدگاهی نسبتاً معتدل ارائه میکند؛ اما برخلاف گفتههای خود، در مواضع دیگر، رویکردی کاملاً تکفیری درپیش گرفته است. اظهار نظرها و برخوردهای تند و تعصبآمیز وی با دیگر شخصیتهای اسلامی، برای کسی که با دیدگاههای وی در حوزهی تکفیر آشنا باشد، بسیار شگفتآور و تعجببرانگیز است. درمجموع، یکی از عواملی که سبب شده است او در میان مذاهب اسلامی، اعم از شیعه و اهل سنت، منزوی و مطرود شود، همین دیدگاههای تکفیری اوست.
البته ابنتیمیه از تقسیم تکفیر به مطلق و معین، برای تکفیر مسلمانان بهره برده است. او با این تقسیم،راه تکفیر مذاهب و فرق اسلامی را بر خود هموار کرده است و با این ادعا که تکفیر مطلق بهمعنی تکفیر افراد و اشخاص متدین به یک مذهب یا فرقه نیست، ابتدا زمینههای تکفیر فرق و مذاهب را فراهم میکند؛ سپس با تکیه بر تکفیر مطلق و تطبیق آن بر پیروان آن مذهب، تیغ تکفیر را بر پیکر آنان فرود میآورد.
ازسویدیگر، از نظر منطقی، هنگامی که مذهب یا فرقهای تکفیرشد، افراد منتسب به آن نیز کافر قلمداد میشوند. چنانکه وقتی گفته میشود «فلانی اشعریمذهب یا پیرو مذهب شیعه است»، و مذهب اشعری یا شیعه نیز تکفیر شود، تکفیر شامل آن شخص نیز می گردد.
جدای از این، ابنتیمیه بدون توجه به متعلقات ایمان و کفر، هم بهصورت مطلق و هم بهصورت معین، به تکفیر مذاهب و رهبران بزرگ مذاهب اسلامی پرداخته است.
وی دربارهی مکتب معتزله و اشاعره معتقد است: معتزله مخانیث(1)
جهمیهاند و آنان نزدیکترین افراد به فیلسوفان صابئیمذهب روم هستند.(2)وی همچنین هر کسی را که در مسألهی صفات، دیدگاهی همانند آنان دارد، در ردیف آنان میشمارد.(3)
وی اشعریه را نیز مخانیث معتزله شمرده است؛(4)
سپس دربارهی همهی آنها میگوید:
تمامی آنها گمراه و تکذیبکنندگان پیامبراناند وکسی که خداوند به او معرفت
دین را عطا کرده و چشم بینایی داشته باشد و خاستگاه واقعی این افراد را بشناسد، قطعاً خواهد دانست که آنها در اسماء وآیات خدا ملحد شدهاند و پیامبران، قرآن و رسالت پیامبران را تکذیب میکنند. به همین علت میگویند که بدعت، مشتق از کفر است؛ و میگویند معتزله مخانیث فیلسوفان، و اشعریه مخانیث معتزلهاند. یحییبن عمار نیز میگفت: معتزله، جهمیهی مرد، و اشعریه، جهمیهی زن هستند.(5)
هنگامی که ابنتیمیه از الفاظی همانند «همه کس» و یا «تمامی آنها» استفاده میکند، آیا شامل فردفرد و یا دستکم اکثریت اشاعره و معتزله نمیشود؟!
ابنتیمیه، همچنین رسماً به تکفیر فیلسوفان میپردازد. وی پس از تقسیم فیلسوفان به سه گروه «دهریون»، «طبیعیون» و «الهیون»،(6)گروه آخر الهیون را نیز در ردیف کفار میداند و آموزههای آنان را سرشار از کفریات میشمارد. وی افرادی مانند ابنسینا،
1) . «خنثی» به کسانی گفته میشود که نه مردند و نه زن. خود ابن تیمیه در تعریف خنثی چنین میگوید: «از آنجاکه رقص و پایکوبی و نواختن دف و دست زدن کار زنان است، سلف هر مردی را که چنین میکرد، خنثی مینامیدند؛ و به همین سبب، مردان آوازهخان را مخانیث مینامیدند». احمدبن عبدالحلیم ابنتیمیه، مجموع الفتاوی، ج11، ص307.
2) . احمدبن عبدالحلیم ابنتیمیه، مجموع الفتاوی، ج8، ص215 و 216.
3) . همان، ج6، ص215.
4) . همان، ص216.
5) . «المعتزلة الجهمیة الذکور والاشعریة الجهمیة الاناث». همان.
6) . ر.ک: احمدبن عبدالحلیم ابنتیمیه، العقیدة الاصفهانیة، ص584 تا 586؛ همو، الصفدیة، ج1، ص242 و243؛ همو، مجموع الفتاوی، ج12، ص276.
فارابی، غزالی، ابنسبعین و خواجه نصیر را در ردیف این گروه
قرار میدهد و وجوب قتل امثال آنان را بهاتفاق تمامی اهل ایمان ادعا میکند.(1)
بهگفتهی او:
سپس فلاسفه و باطنیه کافرند و کفر آنان در نزد مسلمانان، ظاهر، و نزد کسی که علم و ایمان داشته باشد، ثابت است....(2)
وی در جای دیگر، کفر آنان را از کفر یهود و نصاری بیشتر میداند و معتقد است که اگر اینان ادعای اسلام هم میکنند، در واقع منافقاند.(3)
ابنتیمیه متصوفان و عارفان را که اکثریت اهلسنت را تشکیل میدهند، اولیای شیطان میخواند(4)و رهبران آنان را مانند محیالدین عربی، ابنسبعین، تلمسانی، ابنفارض و صدرالدین قونوی را بهسبب اعتقاد به وحدت وجود، کافر و ملحد معرفی میکند.(5)
بهعقیدهی وی چنین افرادی باید توبه داده شوند و اگر چنین نکردند، باید گردن زده شوند.(6)
ابنتیمیه، همچنین شیعه را تکفیر میکند. وی شیعه را کلید باب شرک میشمارد و اندیشه آن را خاستگاه ملحدان و زنادقه که هدف آنها افساد
دین است، میشمارد.(7)
وی برای توجیه نظر خود، تهمتها و افترائاتی را به شیعه نسبت میدهد که واقعیت ندارند؛ مانند اینکه شیعه، عامهی مهاجرین و انصار را تکفیر میکند؛ درحالیکه چنین نیست و بسیاری از مهاجرین و انصار، نزد شیعه بسیار عظمت دارند. وی همچنین ادعا میکند
1) . همو، مجموع الفتاوی، ج4، ص174 و 192، ج9، ص24.
2) . همو، العقیدة الاصفهانیة، ص628 و 629.
3) . همو، مجموع الفتاوی، ج17، ص241.
4) . ابنتیمیه در کتاب الفرقان بین اولیاء الشیطان واولیاء الرحمن، متصوفه و عرفا را اولیای شیطان معرفی کرده است.
5) . احمد بن عبدالحلیم ابنتیمیه، الفتاوی الکبری، ج5، ص165؛ همو، مجموع الفتاوی، ج13، ص100و101؛ ج14، ص98.
6) . همو، مجموع الفتاوی، ج2، ص296؛ همان، ج3، ص244.
7) . ر.ک: همان، ج27، ص92؛ همو، منهاج السنة، ج8، ص478 تا 479؛ همان، ج4، ص363؛ همان، ج7، ص219 تا 220؛ همو، نقض التأسیس، ج3، ص511؛ همو، بغیة المرتاد، ص341.
که شیعه خون مخالفان خود را حلال میداند؛ ذبیحهی آنان را حرام میشمارد؛ مایعات و روغنی که اهل سنت به آنها دست بزنند، نزد شیعه نجس است؛(1)و...(2)
وی همچنین شیعه را بهسبب اعتقاد به مسائلی مانند زیارت قبور و ساخت بنا بر روی آنها کافر میشمارد؛(3)
در حالیکه چنین اموری، تنها در معتقدات شیعه وجود ندارد؛ بلکه جزء اعتقادات همهی مسلمانان، بهجز سلفیان وهابی است.
ابن تیمیه، سپس در تقسیم شیعیان میگوید:
«شیعیانی که به الوهیت حضرت علی اعتقاد دارند و یا معتقدند که حضرت جبرئیل خیانت کرد و به جای آن که وحی را برای علی بیاورد، برای پیامبر آورد و علی پیامبر است، در کفر این گروه شکی نیست... همچنین کسانی که معتقدند که عامهی صحابه فاسق بودهاند، نیز شکی در کفر آنها وجود ندارد... .(4)
اما ابنتیمیه که شاگردان وهابی وی، وی را دانشمندی فرهیخته میدانند، آیا نمیدانست شیعیان اثنی عشری هیچ یک از این امور را قبول ندارند و خود بر این عقیدهاند که اگر کسی قائل به الوهیت امیرالمؤمنین علی% و یا نبوت او باشد، کافر است؟
ابنتیمیه منهاج السنه را در تقابل اثر گرانسنگ علامه ابنمطهر حلی نوشت. ابنمطهر حلی عقاید امامیه را در این کتاب به صورت خلاصه بیان کرده است. در کدام فراز کتاب عقیدهای مبنی بر الوهیت امیرالمؤمنین علی% و یا غلو در حق ایشان و یا نبوت
1) . چنین ادعایی در حالی است که در داخل سرزمینهای شیعی، اهل سنت نیز حضور دارند و شیعیان با آنها به دادوستد و ارتباطات معیشتی میپردازند و در مکه، مدینه و دیگر سرزمینهای اسلامی نیز شیعیان در کنار اهل سنت با یکدیگر تعامل دارند.
2) . ر.ک: احمدبن عبدالحلیم ابنتیمیه، مجموع الفتاوی، ج28، ص261 و 262؛ همو، منهاج السنة، ج5، ص174.
3) . ر.ک: همو، مجموع الفتاوی، ج28، ص264، ج17، ص267 و 268؛ همو، منهاج السنة، ج1، ص474 تا 475.
4) . ابن تیمیه، الصارم المسلول، ص591.
او آمده است که ابنتیمیه به دور از ادب و نزاکت به علامه ابنمطهر حلی، ابنمنجس اطلاق میکند؟!(1)
به نظر میرسد ابنتیمیه از آنجا که با توجه به مفهوم کفر، مستمسکی برای تکفیر شیعه اثنی عشری نداشته است و هیچ یک از متعلقات کفر را در عقاید شیعه نیافته است، به افترائات و تهمتهای بی اساس و بیهوده متوسل شده است.
در مجموع همان گونه که گفته شد، کلیات نظریه ابنتیمیه هرگز با مصادیق همخوان نیست. اگر نمونههای این تکفیرها را کنار جملاتی که در نکوهش تکفیر اهل قبله و اهل نماز از ابنتیمیه ذکر شد، قرار دهیم، با تضادی بنیادین روبرو میشویم. در حالی که مبنای وی عرصه را بر تکفیر مسلمین تنگ میکند. دیدگاههای او نسبت به افراد، مذاهب و فرقههای اسلامی، کاملاً رنگ و بوی تکفیری دارد.
اما علیرغم دیدگاههای افراطی ابنتیمیه نسبت به مسأله تکفیر عامه مسلمانان، و وجود برخی فتاوا نسبت به قتل مسلمانان، در عصر ابنتیمیه، فتاوای او مستمسک قتل و غارت مسلمانان قرار نگرفت و صرفاً اندیشه تکفیری ابنتیمیه در حوزه نظری، مذاهب اسلامی و همچنین پیروان آنها را به چالش کشید و همین عامل نیز سبب شد که تمامی مذاهب اسلامی اهل سنت علیه او
اقامه دعوا کرده و وی سالیان متمادی از عمر خود را در زندان بگذراند.
آنچه نباید در مورد ابنتیمیه فراموش شود، این واقعیت است که کسانی که ابنتیمیه را محکوم به زندان کردند و حکم به تبعید او دادند، شیعه نبودهاند، بلکه همه از فرقههای اهل سنت اعم از حنبلی بودهاند و این نظریه که ابنتیمیه تنها با شیعیان سر جنگ داشته است و با سایر مسلمانان مشکلی نداشته است، کاملاً بی اساس است. به عبارت
1) . مشعبی که دیدگاه ابن تیمیه را در باب تکفیر تحقیق کرده است، هنگامی که به این ادعاهای بیاساس ابنتیمیه نسبت به شیعه میرسد، در پاورقی ذکر میکند که این نوع رافضیان امروز در تمامی مناطق عالم پراکندهاند. (المشعبی: منهج ابن تیمیه فی التکفیر، ج2، ص450.) در حالی که با نگاهی به شیعیان جهان چنین ادعایی بیشک خلاف واقع است.
دیگر سلفیان که خود مخالفان اصلی تقیه هستند و آن را نفاق میشمارند، خود بیش از سایرین گرفتار تقیه شدهاند و نسبت به تکفیرهای ابنتیمیه در مورد بزرگان مذاهب اسلامی و همچنین مذاهب اسلامی، لب فرو بسته و گاه نیز آن را انکار میکنند.
اندیشه تکفیری ابنتیمیه هر چند صرفا در حوزه نظر ارایه شد، اما پس از وی دوام نیاورد و از میان رفت، اما در قرن دوازدهم محمد بن عبدالوهاب، بی توجه به مبانی نظری ابنتیمیه در حوزه تکفیر، با تکیه بر دیدگاههای تکفیری وی، خون و مال مسلمانان را مباح شمرد و جنایتهای بسیاری در چند قرن گذشته بر اساس دیدگاه
محمد بن عبدالوهاب و اتباع وی در جهان اسلام، شکل گرفته است.
اما همان گونه که بارها گفته شد، اندیشه تکفیری ابنتیمیه پس از وی چندان دوام نیافت و در جهان اسلام فراموش شد، تا این که در قرن دوازدهم توسط محمد بن عبدالوهاب با شدت بیشتری دنبال شد و جدای از حوزه نظری، در حوزه عمل نیز بروز یافت و جان و مال و ناموس مسلمانان اعم از شیعه و اهلسنت را لگدمال کرد.
در قرن دوازدهم، با ظهور محمدبن عبدالوهاب در منطقهی نجد، اندیشهی تکفیر، از حوزهی نظر وارد مرحلهی عمل شد. در این مرحله، محمدبن عبدالوهاب واژههایی مانند «شرک» و «کفر» را بهسادگی دربارهی مسلمانان بهکار برد و خون، مال و ناموس آنان را مباح شمرد. در دورههای بعد نیز پیروان وی با تکیه بر دیدگاههای افراطی او و با کمک آل سعود و انگلستان، روش وی را همچنان ادامه میدهند. در این فصل، دیدگاههای تکفیری محمدبن عبدالوهاب، و تکفیرهای مطلق و معین وی و پیروانش بررسی خواهد شد.
نهتنها در قرون اخیر، بلکه در طول تاریخ اسلام، بهجز خوارج، کسی همانند محمدبن عبدالوهاب مسلمانان را تکفیر نکرده است. تمامی کتابها و رسالههای اعتقادی وی، لبریز
از تکفیرِ نهتنها عوام مسلمانان، بلکه علمای اسلامی است. محمدبن عبدالوهاب در تکفیر، حتی به مبانی ابنتیمیه نیز وفادار نماند و خون و مال و ناموس مسلمانان را مباح شمرد.
البته او در برخی از نامههایش که بیشتر جنبهی سیاسی دارد، ادعا کرده است که مسلمانان را تکفیر نکرده و نسبتهایی که به وی در تکفیر مسلمانان دادهاند، کذب
است. او در نامهای، دربارهی تکفیر عموم مینویسد: «سبحانالله! نسبت تکفیر به من بهتان بزرگی است»؛(1)
اما با نگاهی گذرا به آثار وی، بهسادگی اوج تکفیر مسلمانان، اعم از شیعه وسنی، در اندیشهی وی دیده میشود.
از سوی دیگر، در برخی از نامهها ادعا میکند که وی هیچ مسلمانی را تکفیر نکرده و تنها مشرکان را تکفیر نموده است. برای نمونه، در نامهای به اهل ریاض و منفوحه مینویسد: «ما مسلمانان را تکفیر نکردهایم. چرا چنین چیزی میگویید؟ ما مسلمانان را تکفیر نکردهایم؛ بلکه فقط مشرکان را تکفیر میکنیم».(2)
محمدبن عبدالوهاب در این جملات با توجه به معیار خود، مسلمان و مشرک را تعریف میکند و چنانکه خواهد آمد، بر اساس معیار وی، نهتنها مردم ریاض و منفوحه، بلکه بیشتر مسلمانان بهجز وهابیان در زمرهی کفار قرار میگیرند.
چنین ادعاهایی، ناخودآگاه یادآور گفتههای ابنتیمیه در حوزهی تکفیر است؛ چنانکه از ابنتیمیه در حوزهی نظریهپردازی، شخصیتی مخالف تکفیر دیده میشود؛ اما در مقام عمل، بنیانگذار اندیشهی تکفیر در قرون گذشته، کسی جز او نیست. تفاوت مهم محمدبن عبدالوهاب با ابنتیمیه در این است که ابنتیمیه در مخالفت با تکفیر، نظریهپردازی کرد و دیدگاهی علمی را تبیین نمود؛ درحالیکه محمدبن عبدالوهاب، صرفاً در قالب گزارههایی کلی و سلبی، تکفیر را از خود نفی میکند. همچنین هرچند ابنتیمیه مذاهب، افراد و گروههای مختلفی را تکفیر کرد، اما این تکفیر هرگز جنبهی عملگرایانه به خود نگرفت؛ درحالیکه محمدبن عبدالوهاب به اندیشهی تکفیری خود جامهی عمل پوشاند و جنایتهای بسیاری را شکل داد.
برای فهم اندیشهی وهابیت در زمینهی تکفیر، باید به مبنای وی اشاره کرد. معیار کفر و
ایمان در اندیشهی محمدبن عبدالوهاب، قرائتی است که وی از مفهوم توحید ارائه میکند:
لا خلاف ان التوحید لابد ان یکون بالقلب واللسان والعمل، فان اختل شی من هذا لم یکن الرجل مسلما؛(1)
خلافی نیست که توحید باید به قلب، زبان و عمل باشد؛ و اگر خللی در هر یک از اینها وارد شود، انسان مسلمان نیست.
در فصول گذشته گفته شد، به عقیدهی وهابیان، توحیدی که پیامبران برای آن مبعوث شدهاند، توحید الوهی (عبادی) است. با توجه به مبنای معنیشناسی وهابیت که همان ظاهرگرایی است، مطلق خضوع و خشوع، عبادت است و هر عملی که همراه با خضوع و خشوع باشد و برای غیر خدا انجام شود، عبادت تلقی میشود. این در حالی است که توحید عبادی الوهی یکی از متعلقات ایمان است، و خود مرکّب از صورت (عمل) و نیت است.(2)بنابراین، اگر صورت عملی منافی با توحید عبادی باشد، اما نیت پرستش و اعتقاد به ربوبیت در آن نباشد، عبادت نیست؛ هرچند ممکن است خودِ صورت عمل نیز مشروع نباشد.(3)
از سوی دیگر، محمدبن عبدالوهاب و پیروانش اموری را مصداق کفر میشمارند که هیچ یک از مذاهب اسلامی، نه از نظر صورت (عمل) و نه از نظر نیت، نهتنها آنها را مصادیق کفر نمیدانند، بلکه با تکیه بر آیات، روایات و سیرهی مسلمانان، آنها را مشروع و مستحب میشمارند. وهابیان اموری مانند توسل، زیارت، طلب شفاعت از اولیای الهی، و سفر برای زیارت را مصداق عبادت میدانند و آن را موجب خروج از
دین و ارتداد مسلمانان میشمارند. محمدبن عبدالوهاب، مسلمانان را بهخاطر انجام این اعمال کافر میشمارد؛ درحالیکه آنان نماز میخوانند؛ روزه میگیرند؛ برای خدا حج و عمره بهجای میآورند؛ و در یک جمله، خداوند را میپرستند و نهتنها در قلب و زبان، بلکه حتی در عمل نیز موحدند.(1)
جدای از این موارد، در فصول گذشته بیان شد که فرد با شهادتین، مسلمان، و با تصدیق قلبی، مؤمن میشود؛ اما محمدبن عبدالوهاب حتی مسلمان بودن را مرکب از اقرار به زبان، تصدیق به
قلب، و اعمال میداند و معتقد است که «اقرار کفار مسلمانان به توحید خداوند، موجب حرمت خون و اموال آنان نمیشود».(2)
در مجموع، چنین قرائتی از توحید، یادآور اندیشهی خوارج در باب ایمان است که به تلازم میان ایمان و عمل قائل بودند. آنان مرتکب کبیره را کافر، و قتل او را جایز میدانستند. وهابیان نیز با تعریف ابداعی از توحید، هر عملی را که به نظرشان منافی با توحید وهابی باشد هرچند نیت و انگیزهی مشرکانه نداشته باشد کفر تلقی میکنند و خون و مال مسلمانان را مباح میشمارند.
تفاوت عمدهی خوارج با وهابیت این است که خوارج گناهانی را موجب خروج از دین میدانستند که همهی مسلمانان به گناه بودن آن اعتقاد داشتند، با این تفاوت که خوارج مرتکب گناهان کبیره را خارج از دین میدانستند، ولی مسلمانان چنین شخصی را فاسق میشمردند؛ اما وهابیان اموری را شرک و کفر میشمارند که مسلمانان آنها را مصداق شرک و کفر نمیدانند و برعکس، قرآن و حدیث و سیرهی مسلمانان، مشروعیت و مقبولیت آنها را تأیید میکند.
1) . البته گاه عوام سخنانی میگویند و یا اعمالی انجام میدهند که از آن بوی شرک استشمام میشود؛ اما اولاً هنگامی که از آنها پرسیده میشود که چرا چنین کارهایی انجام میدهید، خواهند گفت: بهدلیل مقامی که این فرد نزد خدا دارد، این کار را انجام میدهند؛ و ثانیاً اعمال عوام را نباید به حساب دین نوشت؛ کاری که متأسفانه ابن تیمیه و وهابیان کردهاند.
2) . عبدالرحمنبن محمدبن قاسم عاصمی نجدی، (گردآوری) الدرر السنیة فی الاجوبة النجدیة، ج1، ص145.
در مجموع، تمامی علمای وهابیت از آغاز تا کنون، معتقدند که «اقرار به شهادتین فایدهای ندارد و مانع تکفیر نیست»(1)و محترم بودن خون و مال، «صرفاً با اعتقاد به توحید، التزام به احکام آن، دوری از شرک، و برائت از مشرکان امکانپذیر است».(2)
در تمامی آثار محمدبن عبدالوهاب، از کتابها گرفته تا نامهها، تکفیر مسلمانان، مشاهده میشود، وی در «کشف الشبهات» رسماً علمای اسلام را مشرکان زمان نامیده و حکم تکفیر آنان را صادر کرده است.(3)
او پا را از این فراتر گذاشته، حتی مسلمانان را از مشرکان زمان پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله وسلم بدتر فرض کرده است. وی برای آنکه مسلمانان عصر خود را از مشرکان بدتر نشان دهد، مشرکان را افرادی اهل عبادت، حج و صدقه، و انسانهایی باخدا معرفی میکند و فلسفهی بعثت پیامبر را
صرفاً دعوت آنها به عدم واسطه قرار دادن مخلوقات میان خدا و آنان میداند!(4)
1) . ابویوسف مدحتبن الحسن آل فرّاج (گردآورنده)، فتاوی الأئمة النجدیة حول قضایا الأمة المصیریة، ج3، ص19.
2) . همان، ص21.
3) . محمدبن عبدالوهاب، کشف الشبهات، ص22.
4) . «ارسله الله الی قوم یتعبدون ویحجون ویتصدقون ویذکرون الله کثیرا ولکنهم یجعلون بعض المخلوقات وسائط بینهم وبین الله» (همان، ص14). در فصول گذشته گفته شد که هدف از بعثت، صرفاً مقابله با مسألهی توسل مشرکان به بتها نبود، بلکه مشرکان در دو حوزهی توحید ربوبی و توحید الوهی با مشکلات اساسی روبهرو بودند. ازسویدیگر، مشرکان بتها را تنها واسطه قرار نمیدادند، بلکه آنان را عبادت میکردند. قرآن از زبان مشرکان میفرماید: آنان میگفتند ما بتها را عبادت نمیکنیم، مگر برای تقرب. چنانکه میبینیم، قرآن از واژهی عبادت استفاده میکند؛ یعنی آنان رسماً بهجای خدا بتها را عبادت میکردند. خداوند در پایان آیه، این ادعای تقرب را نیز دروغ و کذب میشمارد. )أَلَا لِلَّهِ الدِّینُ الْخَالِصُ وَالَّذِینَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ أَوْلِیَاءَ مَا نَعْبُدُهُمْ إِلَّا لِیُقَرِّبُونَا إِلَی اللَّهِ زُلْفَی إِنَّ اللَّهَ یَحْکُمُ بَیْنَهُمْ فِی مَا هُمْ فِیهِ یَخْتَلِفُونَ إِنَّ اللَّهَ لَا یَهْدِی مَنْ هُوَ کَاذِبٌ کَفَّارٌ( (زمر، آیه 3). در جلد سوم کتاب وهابیتسلفیگری و وهابیت، دلایل مشروعیت توسل بهتفصیل بیان خواهد شد.
ابنعبدالوهاب به ستایش مشرکانی میپردازد که با پیامبر خدا جنگیدند؛ حتی بهصورت زبانی از گفتن «لا اله الا الله» خودداری کردند؛ برای خدا شریک قائل بودند؛ قیامت را قبول نداشتند؛ شراب مینوشیدند؛ دخترانشان را زندهبهگور میکردند؛ نقشهی قتل پیامبر را کشیدند؛ و به تعبیر قرآن، در لبهی پرتگاه آتش قرار داشتند؛ و آنقدر پیامبر را آزار دادند که آن حضرت فرمود: «هیچ پیامبری مانند من اذیت نشد».
همچنین وی مسلمانانی را نکوهش میکند و از مشرکان پیش از اسلام بدتر میشمارد که در وجودشان عشق به اسلام و پیامبر شعله میکشد؛ حج بهجا میآورند؛ روزه میگیرند؛ بهسوی کعبه نماز میخوانند؛ به معاد و قیامت اعتقاد دارند؛ مؤمن به غیب هستند؛و درمجموع، تمامی متعلقات
ایمان را پذیرفتهاند. درمجموع، فضیلتتراشی برای مشرکان و آن هم برای تکفیر مسلمانان، در جهان اسلام سابقه ندارد.(1)
در «کشف الشبهات»، مسلمانان اعم از علما و عوام بارها بهصورت مستقیم و غیرمستقیم تکفیرشدهاند.(2)به گفتهی محمدبن عبدالوهاب:
توحیدی که کفار آن را انکار میکردند، توحید عبادی بود؛ چیزی که مشرکان زمان ما آن را اعتقاد مینامند.(3)
1) . محمدبن عبدالوهاب در موارد متعددی به ستایش کفار پیش از اسلام میپردازد؛ از جمله: «آنان خدا را میشناختند؛ از وی میترسیدند و به او امید داشتند.» (عبدالرحمن بن صالح العاصمی، الدرر السنیة، ج1، ص146)؛ و «آنان صدقه میدادند؛ حج و عمره بهجا میآوردند؛ عبادت میکردند و محرماتی را بهسبب ترس از خداوند ترک مینمودند.» (همان، ج2، ص118). وی حتی منافقان را ستایش میکند: «منافقان در عصر پیامبر در راه خدا با مال و جانشان جهاد میکردند؛ با پیامبر نماز میگزاردند؛ با وی حج بهجا میآوردند؛ و...» (همان، ص86). شاید منافقان در ظاهر با پیامبر همراهی میکردند، اما هرگز چنین اعمالی آنگونه که محمدبن عبدالوهاب ادعا میکند، «فی سبیل الله» نبوده است. حتی وی دربارهی مسیلمهی کذاب که ادعای پیامبری کرد، میگوید: «مسیلمه به وحدانیت خدا و پیامبری پیامبر شهادت داد و روزه میگرفت و نماز میخواند.» (همان، ص44). در اینجا جای این پرسش باقی است که اگر وی رسالت پیامبر را پذیرفته بود، چهگونه ادعای پیامبری کرد؟
2) . در کشف الشبهات در 24 مورد، واژهی مشرک و مشرکان به مسلمانان نسبت داده شده است. همچنین واژههایی مانند کفار، عباد الاصنام، مرتدین، جاحدی التوحید، اعداء التوحید، اعداء الله، و مدعی الاسلام، در بیست جا دربارهی مسلمانان بهکار رفته است.
3) . محمدبن عبدالوهاب، کشف الشبهات، ص15.
مراد وی از «اعتقاد»، اشاره به کتابهایی است که توسط علمای اسلامی در حوزهی عقاید نگاشته شده است. بنابراین در نگاه وی، همهی علمای کلام و عقاید مشرکند. او سپس پیروان خود را
موحد میخواند و میگوید: «یک عامی از موحدان، میتواند هزار عالم از مشرکان را شکست دهد».(1)
او همچنین ادعا میکند که از قرآن پاسخهایی برای مشرکان دارد(2)که مراد وی از مشرکان، علمای اسلامی است که از طریق آیات و روایات به اثبات عقاید اسلامی میپرداختند.(3)
وی در پایان کتاب «کشف الشبهات»، هرکس را که با عقیدهی وی مخالف باشد، کافر میشمرد و موانع تکفیر را صرفاً اکراه و اجبار معرفی مینماید و ادعا میکند که اگر کسی عملی را که وی کفر میداند انجام دهد یا سخنی بگوید که بوی کفر بدهد، او پس از ایمان کافر شده است؛ خواه چنین عملی را بهسبب ترس، مدارا یا حفظ خانواده، عشیره و مال انجام داده و یا بهعنوان مزاح چنین چیزی گفته باشد.(4)
محمدبن عبدالوهاب رسماً اعلام میکند که:
بسیاری از اهل این دوران و دورانهای گذشته، خود را به دو چیز فریب میدهند:...
دوم، بیشتر آنها گمان میکنند که انتسابشان به اسلام و گفتن شهادتین، خون و مال آنان را محترم میکند.(5)
1) . «والعامی من الموحدین یغلب الفا من علماء هؤلاء المشرکین.» (همان، ص21).
2) . همان، ص20.
3) . حسنبن فرحان با مراجعه به کتابها و نامههای محمدبن عبدالوهاب، برخی از علمای بزرگی که محمدبن عبدالوهاب آنان را کافر و مشرک خوانده، استخراج کرده است که برخی عبارتند از: ابن فیروز، مرید التمیمی، سلیمانبن سحیم، عبداللهبن سحیم، عبداللهبن عبداللطیف، محمدبن سلیمان المدنی، عبداللهبن داود الزبیری، الحداد الحضرمی، سلیمانبن عبدالوهاب، ابن عفالق، قاضی الحمیضی، احمدبن یحیی، صالحبن عبدالله، و ابن مطلق. (حسنبن فرحان، داعیة لیس نبیا، ص51). وی سپس به تکفیر علمای اسلامی در دورههای بعدی وهابیت توسط پیروان محمدبن عبدالوهاب اشاره میکند. (همان، ص52).
4) . محمدبن عبدالوهاب، کشف الشبهات، ص53.
5) . عبدالرحمن بن محمد عاصمی، الدرر السنیة، ج8، ص206.
ازسویدیگر، لازمهی دیدگاه وهابیت و در رأس آنان محمدبن عبدالوهاب، کفر تمامی مسلمانان، حتی بخش بزرگی از صحابه است؛ چراکه مسائلی همچون طلب شفاعت، زیارت و توسل، جزو سیرهی مسلمانان بوده است و در طول تاریخ اسلام، تمامی فرق و مذاهب اسلامی به آن پایبند بودهاند و تا پیش از حملهی وهابیان به مدینهی منوره، مسلمانان به پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله وسلم و بزرگان آرمیده در بقیع متوسل میشدند و آنان را گرامی میداشتند و امروز نیز در اقصی نقاط عالم اسلامی، اسلاف بزرگ جهان اسلام، مورد احترام مذاهب اسلامی هستند.(1)
بهعقیدهی او، علمای نجد و قضات آن که پیرو مذهب حنبلی بودند اسلام را نمیشناسند و معنی کلمهی «لا اله الا الله» را نمیدانند و میان دین محمدبن عبدالله و دین عمربن لحی بنیانگذار
بتپرستی در میان مشرکان پیش از اسلام تفاوتی نمیگذارند.(2)
در حالیکه وهابیان خود را پیرو احمدبن حنبل میدانند، محمدبن عبدالوهاب علمای حنبلی را گرفتار شرک اکبر و ارتداد میخواند.(3)
ابنفیروز که خود عالمی حنبلی و مقلد ابنتیمیه و ابنقیم است، بهسبب نپذیرفتن وهابیت، در نگاه محمدبن عبدالوهاب کافر و
1) . برای نمونه، آنان معتقدند: «کسی که پس از مرگ پیامبر از وی طلب شفاعت کند، به خداوند شرک اکبر ورزیده است و پیامبر را در برابر خدا بتی برای پرستیدن قرار داده و به همین سبب، خون و مالش مباح است.» (الصنعانی، تطهیر الاعتقاد، ص99). این در حالی است که بسیاری از صحابهی بزرگ پیامبر چنین عملی را انجام میدادهاند و حتی ابن تیمیه در کتاب الزیارة، ج7، ص101 تا 106، از بیهقی، طبرانی، ابن ابیالدنیا، احمدبن حنبل و ابن السنی، چنین اعمالی را از صحابه ذکر کرده است.
2) . عبدالرحمنبن محمد عاصمی، الدرر السنیة فی الاجوبة النجدیة، ج10، ص51؛ همان، ج1، ص57. کتاب الدرر السنیة حاوی مجموعه نامهها و مسائلی است که از علمای وهابی از زمان محمدبن عبدالوهاب تا عصر حاضر در آن جمع آوری شده است.
3) . وی به شیخ سلیمانبن سحیم حنبلی میگوید: «به تو یادآوری میکنم که تو و پدرت به کفر و شرک و نفاق تصریح دارید... تو و پدرت روز و شب تمام تلاشتان را برای دشمنی با دین، بهکار گرفتهاید... تو مرد گمراه، دشمن و سرکردهی کفر بر ضداسلام هستی...» (عبدالرحمنبن محمد عاصمی، الدرر السنیة، ج10، ص31).
مرتد است.(1)
با این نگاه، تکلیف علمای مذاهب دیگر مشخص میشود. بهعقیدهی وی، هر منطقهای که دعوت وی را نپذیرد، بلاد کفر است؛ هرچند مردم آن مسلمان و به اسلام معتقد باشند. وی در بسیاری از موارد، مکه و مدینه را از بلاد کفر میشمارد.(2)
وی تمامی مسلمانان نجد و حجاز را منکر معاد میداند(3)
و دربارهی مسلمانان مکه و مدینه معتقد است که آنچه مشرکان مسلمانان مکه و مدینه به آن اعتقاد دارند، همان چیزی است که
پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله وسلم برای مبارزه با آن مبعوث شد.(4)
پیروان محمدبن عبدالوهاب نیز نهتنها مسلمانان مکه و مدینه را کافر و قبرپرست میخوانند، بلکه کسی را که منکر کفر آنها باشد نیز کافر میشمارند.(5)
محمدبن عبدالوهاب، جدای از تکفیر مسلمانان حرمین شریفین، عامهی مسلمانان شبهجزیرهی عرب را کافر و بدتر از یهود و نصاری میشمارد؛(6)
درحالیکه در میان اقوال علما، هیچ کس عموم مسلمانان را تکفیر نکرده است. او همچنین قبایل و مناطق مهم شبهجزیرهی عرب، مانند قبیلهی عنزه،(7)
الظفیر،(8)
مردم عیینه زادگاهش ، درعیه محل تحصیلش ،(9)
اهل وشم،(10)و اهل سدیر(11)را بهشدت تکفیر میکند.
در دوران محمدبن عبدالوهاب، بسیاری از پیروان وی در اینکه چهگونه میتوان اهل «لا اله الا الله» را تکفیر کرد، شک میکردند. به همین سبب، وی فتوایی را صادر کرد
1) . عبدالرحمن بن محمد عاصمی، الدرر السنیة، ج10، ص63.
2) . همان، ص12، 75، 65، 77 و86.
3) . همان، ص43.
4) . همان، ص86؛ همان، ج9، ص291.
5) . ر.ک: همان، ج1، ص314 تا 317.
6) . همان، ج10، ص113 تا 114؛ همان، ج8، ص117 تا 119؛ همان، ج9، ص2 و 238.
7) . همان، ص113.
8) . همان.
9) . همان، ج8، ص57.
10) . همان، ج2، ص77.
11) . همان.
که اگر کسی در
خصوص کفر مسلمانان مخالفش شک داشته باشد و برایش سخت باشد که آنان را تکفیرکند، کافراست.(1)
بهسبب همین رویکرد، دو جلد نسبتاً بزرگ از کتاب «الدرر السنیة فی الاجوبة النجدیة» دربارهی جهاد است که تمام آن مربوط به جهاد با مسلمانان است و در آن، از جهاد با کفار اصلی، مانند یهود و نصاری و بتپرستان، سخنی به میان نیامده است.
او حتی برخی از علوم اسلامی را که در مشروعیت آنها شکی نیست، کفر میداند. محمدبن عبدالوهاب در پاسخ به نامهای که ابنعیسی برای او نوشته و گفته است که دیدگاه تو غیر از نظر فقهاست، با استناد به آیهی شریفهی )اتَّخَذُوا أَحْبَارَهُمْ وَرُهْبَانَهُمْ أَرْبَابًا مِنْ دُونِ الله((2)میگوید: «پیامبر و بزرگان دین این آیه را به چیزی تفسیرکردهاند که شما آن را فقه مینامید و این چیزی است که خداوند آن را شرک خوانده است!».(3)
در تکفیر معین، وی کفر محیالدین عربی را از کفر فرعون شدیدتر میداند و حتی کسی را که در کفر وی شک کند نیز کافر میشمرد.(4)
وی همچنین به تکفیر فخر رازی، صاحب «تفسیر کبیر»(5)میپردازد(6)
و به این دلیل که فخر رازی کتابی در زمینهی ستارگان و تأثیر آنها بر کشت و زرع، و نقل اقوال برخی از ستارهشناسان دارد، او را به ستارهپرستی متهم میکند؛(7)
درحالیکه چنین اتهامی به فخر رازی دور از انصاف است.
در این میان، تکلیف شیعیان نیز روشن است. هنگامی که وی بهسادگی علمای حنبلی را تکفیر میکند، وضع شیعیان مشخص است. او نهتنها شیعیان را تکفیر میکند،
1) . همان، ج10، ص139 و 140.
2) . توبه، آیه 31: «علما و راهبان خود را [از نادانی] به مقام ربوبیت شناختند و خدا را نشناختند».
3) . عبدالرحمن بن محمد عاصمی، الدرر السنیة، ج2، ص59.
4) . همان، ج10، ص25.
5) . تفسیر کبیر یا مفتاح الغیب.
6) . عبدالرحمن بن محمد عاصمی، الدرر السنیة، ج10، ص72، 373، 374.
7) . همان، ص355.
بلکه معتقد است کسی هم که در کفر شیعیان شک کند، کافر است.(1)
محمدبن عبدالوهاب نیز همانند ابنتیمیه، ناجوانمردانه نسبتهایی را به شیعه میدهد که جز توهم چیزی نیست.(2)
در طول تاریخ وهابیت، وهابیان هیچگاه اندیشه و مرام خود را بهوسیلهی دعوت پیش نبردهاند و هماره در سایهی شمشیر و جنگ توانستهاند بر مسلمانان مستولی شوند. پس از محمدبن عبدالوهاب نیز پیروان او بهپیروی از رهبر خود، همچنان بر کورهی تکفیر دمیدند و با این ترفند، به کشتار مسلمانان پرداختند.
برخی از وهابیان بهپیروی از رهبر خود، کوشیدهاند خود را مخالف با اندیشهی تکفیر معرفی کنند؛ اما همچنان بهشدت بذر تکفیر را در جهان اسلام پراکندهاند. برای نمونه، عبداللهبن عبدالرحمن ابابطین (11941282ق)(11591244ش) که مفتی دیار نجد بود و بهعنوان یکی از چهرههای سرشناس وهابی شناخته میشود، عنوان نخستین باب از کتاب خود «تکفیر المعین» را «فی التحذیر من تکفیر المسلمین» قرار میدهد و میگوید:
«مسألهی تکفیر، از نخستین بدعتهایی بود که توسط خوارج در اسلام پدیدار شد».(3)
وی همچنین میگوید:
اسلام از تکفیر مسلمانان بهشدت نهی کرده و آنان را شدیداً از آن برحذر داشته است... و هیچ انسانی امر نشده است که بر اساس باطن مردم حکم کند... و
1) . همان، ص369.
2) . محمدبن عبدالوهاب در الرد علی الرافضه، با همان روش تکفیری خود و همانگونه که به مذاهب دیگر میتازد، شیعیان را نیز تکفیر میکند. (محمدبن عبدالوهاب، رساله فی الرد علی الرافضه، تحقیق ابوبکر عبدالرزاقبن صالحبن علی النهمی.)
3) . عبداللهبن عبدالرحمن ابابطین نجدی حنبلی، تکفیر المعیّن، ص13.
بدان ای برادر مسلمان که حکم اشتباه تو در تکفیر کافر، بهتر از حکم تو به تکفیر مسلمان است.(1)
وی سپس کلامی از شوکانی نقل میکند که وی مسلمانان را بهشدت از تکفیر دیگران نهی کرده است؛ بهویژه آنکه عمل کفرآمیز بر اثر جهل و نادانی باشد.(2)
با این حال، این گفتههای معتدل نیز همانند نظریهی ابنتیمیه و گفتههای محمدبن عبدالوهاب، صرفاً در حد نظریه باقی میماند و خود او حتی در همان کتابش بهشدت مخالفان خود را تکفیر میکند. برای نمونه، از نگاه ابابطین، بیشتر مسلمانان که به زیارت قبور میروند، مشرک و کافرند.(3)
وی حتی جهل را مانع تکفیر نمیشمارد و میگوید:
زیارت قبور از جمله موارد شرکی است که خداوند متعال آن را حرام کرده است. تمامی علما این افراد را تکفیر کردهاند؛ و جهل آنگونه که برخی از گمراهان میگویند که
این افراد چون جاهل هستند، بنابراین معذورند هرگز مانع تکفیر نیست... .(4)
سنت تکفیر در نسل محمدبن عبدالوهاب (آل شیخ) همچنان پیش آمده است. نوهی او همانند پدربزرگ خود، مسلمانان عصر خود را به شرک و کفر متهم کرد و آنان را بدتر از مشرکان پیش از اسلام شمرد. او معتقد بود که مشرکان پیش از اسلام، معنای «لا اله الا الله» را بهتر از مسلمانان میفهمیدند. بهعقیدهی وی، مسلمانان متأخر، بهویژه اهل علم که در برخی از احکام و علم کلام دارای درایت بودند، معنی توحید در عبادت را نفهمیدند و گرفتار شرک شدند و کتابهایی را برای تشریح اعتقادشان تصنیف کردند و
به همین دلیل، معروف منکر شد و منکر، معروف.(1)
وی میگوید: «این حال بیشتر افراد این امت، بعد از سه قرن اولیهی اسلام است...».(2)
نوادگان بعدی محمدبن عبدالوهاب نیز چنین ادعایی را بارها تکرار کردهاند: «مشرکان این زمان، به خدا و توحید او از مشرکان پیش از اسلام جاهلترند».(3)
محمد احمد باشمیل، از بزرگان وهابی، پا را فراتر نهاده و معتقد است که: «ابوجهل و ابولهب، توحیدی محکمتر و ایمانی خالصتر از مسلمانانی دارند که لااله الاالله و محمد رسول الله میگویند».(4)
در این میان، سلاطین آل سعود ابزار اجرایی تکفیر بودند و برای رسیدن به اهداف سیاسی خود، از حربهی تکفیر بهرههای بسیاری بردند. هنگامی که ملک سعودبن عبدالعزیز(5)پس از سالها جنگ و خونریزی توانست بر مکه و مدینه مسلط شود، علمای حرمین را مجبور کرد توبهنامهای بنویسند که در آن، مسلمانان این دو شهر مقدس رسماً تکفیر شدند:
ما علمای مکه که امضایمان تحت این ورقه است، شهادت میدهیم دینی که شیخ محمدبن عبدالوهاب رحمت الله علیه به آن قیام کرده است و در راستای آن، امام مسلمین ملک سعودبن عبدالعزیز مردم را به توحید و نفی شرکی که در کتاب خدا آمده است، دعوت میکند، حق است و شک و شبههای در آن نیست وآنچه در مکه و مدینه و مصر وشام و دیگر بلاد پیش از این وجود داشته است، شرک بوده است... و این کفری است که موجب اباحهی خون، مال و خلود در آتش میشود و کسی که
در این دین وارد نشود و به آن عمل نکند و با موافقان آن دوست و با دشمنان آن دشمن نباشد، نزد ما کافر به خدا و روز قیامت است و بر امام مسلمین، سعودبن عبدالعزیز و
1) . عبدالرحمنبن حسنبن محمدبن عبدالوهاب، قرة عیون الموحدین فی تحقیق دعوة الانبیاء والمرسلین.
2) . همان، ص36.
3) . همو، فتح المجید فی شرح کتاب التوحید، ص70.
4) . محمد احمد باشمیل، کیف نفهم التوحید، ص12.
5) . ملک سعودبن عبدالعزیزبن محمد، غیر از ملک سعودبن عبدالعزیز است که پس از تشکیل عربستان سعودی و بعد از عبدالعزیز بزرگ به قدرت رسید.
مسلمانان دیگر واجب است که با وی جهاد و قتال کنند تا هنگامی که توبه کرده و بر اساس این دین عمل کند.(1)
شبیه این اعترافنامه، از علمای مدینه نیز گرفته شد. این در حالی است که مردم مکه و مدینه و در رأس آنان علمای این دو شهر، هرگز به اختیار خود به حکومت وهابیت تن ندادند و وهابیان و آل سعود بهکمک لشکر جرار اخوان، پس از سالها حمله و کشتارهای شدید در شهرهای طائف و مدینه توانستند بر این دو شهر مستولی شوند. در آن زمان، علمای شافعی، حنفی، مالکی و حنبلی، در مکه و مدینه حضور داشتند که مخالفتهای آنان با حرکت انحرافی وهابیت، بر کسی پوشیده نیست.
از سوی دیگر، چنانکه در این اعترافنامه مشاهده میشود، سخن از دین محمدبن عبدالوهاب است، نه احیای سنت پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله وسلم گویی محمدبن عبدالوهاب پیامبری است که دین جدیدی را برای مردم آورده و مردم باید به آن گردن نهند و یا دستکم تا دوران محمدبن عبدالوهاب،
دین پیامبر کلاً از میان رفته بود و محمدبن عبدالوهاب بوده است که بار دیگر دین را آورده است!!
در قرون بعد نیز در میان فتاوای وهابیان، ردپای تکفیر بسیار دیده میشود. آنان حتی وهابیانی را که مسلمانان شهرهای غیروهابی را دوست دارند، کافر میشمارند.(2)در نگاه آنان، ابنعربی و ابنفارض، کافرترین مردم روی زمیناند؛(3)نهتنها دولت عثمانی کافر است، بلکه کسی هم که آن را تکفیر نکند کافر است؛(4)
کسی که دعوت وهابیت را بپذیرد، اما اعتقاد داشته باشد اجدادش که بر دین محمدبن عبدالوهاب نبودهاند، مسلمان از دنیا رفتهاند، کافر است و باید توبه داده شود؛ و اگر توبه نکرد، باید گردنش زده شود.(5)کسی که پیش از پذیرش دعوت وهابی، حج بهجا آورده است، باید دوباره حج بهجای آورد؛ زیرا از شروط
صحت حج، اسلام است که وی نداشته است.(1)در دیدگاه وهابیان، اشاعره کافرند و معنی شهادتین را نمیدانند؛(2)هرگونه ارتباط با کفار و مشرکان، مانند یهود و نصاری، از قبیل استخدام
آنها، معاملات تجاری با آنان، و لباس پوشیدن مانند ایشان موجب کفر است و حتی مسافرت به سرزمین آنها باعث کفر میشود؛(3)این در حالی است که اگر شخصیتهای انگلیسی مانند کلنل ویلیام شکسپیر، سنت جون فیلبی و مستشاران انگلیسی و آمریکایی را از مکتب وهابیت حذف کنیم، نامی از وهابیت باقی نمیماند.
ازآنجاکه دمیدن بر کورهی تکفیر، ابعاد آن را گستردهتر میکند، در بسیاری از مقاطع تاریخی، آتش تکفیر دامن خود وهابیان را نیز گرفته است و گروهی از وهابیان، گروهی دیگر را به کفر متهم کردهاند. «اخوان التوحید» که رهبری آن را فیصل الدویش و سلطانبن بجاد برعهده داشتند، یکی از این نمونههاست. بیتردید، وهابیان در سایهی قساوتها و کشتارهای گستردهی حرکت اخوان توانستند بر عربستان حاکم شوند. اعراب اخوانی وفادارترین افراد به اندیشههای محمدبن عبدالوهاب بودند؛ اما همین که آنان مکه را تصرف کردند و به انحرافات عبدالعزیز از عقاید وهابیت اعتراض کردند، توسط علمای وابسته به آل سعود تکفیر شدند: «در کفر و ارتداد این افراد اخوان شکی نیست... و از بزرگترین دلایل
ارتداد آنها، سرپیچی از فرامین عبدالعزیز است...».(4)
پس از این فتوا، عبدالعزیز به قلع و قمع گروه اخوان التوحید پرداخت و خود، فیصل الدویش را به شدیدترین وضع کشت.(5)
1) . همان، ص138.
2) . همان، ج1، ص312، 320، 324، 362 و 364.
3) . همان، ج15، ص471، 476 تا 482، و 491.
4) . این فتوا توسط افرادی همانند محمدبن عبداللطیف، محمدبن ابراهیم، سلیمانبن سمحان و صالحبن عبدالعزیز صادر شد. (عبدالرحمن بن محمد العاصمی، الدرر السنیة، ج9، ص209).
5) . برای آشنایی با جریان اخوان التوحید، ر.ک: سید مهدی علیزاده موسوی، سلفیگری وو هابیت، ج1، فصل 17. همچنین هنگامی که میان فرزندان فیصلبن ترکی عبدالله و سعود جنگ قدرت درگرفت، علمای درباری وابسته به هر یک، گروه دیگر را بهشدت تکفیر کردند.
هرچند بیش از سه قرن از آغاز فتنهی وهابیت میگذرد و در طول این مدت، وهابیت با افتوخیزهای فراوانی روبهرو بوده است، اما هرگز گذر زمان و تحولات داخلی و خارجی، از رویکرد افراطی این اندیشه نکاسته است. البته برخی از جریانهای داخلی وهابیت، در واکنش به واقعیتهای جهان اسلام و جامعهی خود، به اعتدال روی آوردهاند؛ اما این گروهها، نهتنها نتوانستهاند بر فضای غالب وهابیت تأثیر بسزایی داشته باشند، بلکه خود در جامعهی وهابی مطرود شدهاند.(1)
ازسویدیگر، در قرن اخیر، جهان اسلام شرایط جدیدی را تجربه میکند. وجود دشمنان مشترک بزرگی همانند آمریکا و اسرائیل و گسترش موج اسلامستیزی و اسلامهراسی در غرب، و در مقابل، رشد بیداری اسلامی،(2)زمینههای همگرایی و تقریب را میان ملل مسلمان فراهم کرده است. همچنین عملکرد بد گروههای تکفیری، همانند القاعده، سپاه صحابه، لشکر جهنگوی و حزب التحریر، موجب افول اندیشههای
1) . برای آشنایی با جریانهای داخلی وهابیت، ر.ک: سید مهدی علیزاده موسوی، «جریانهای درون وهابیت» (مصاحبه)، در نشریهی سراج منیر، شمارهی 4، زمستان 90، ص171 تا 193. البته در روزگار محمد بن عبدالوهاب، یکی از فرزندان وی به نام شیخ عبدالله بن محمد بن عبدالوهاب، دیدگاهی نسبتاً معتدل که برخلاف نظریهی پدرش بود، درپیش گرفت. به اعتقاد او: «آنچه محققان بر آن اتفاق دارند: عدم تکفیر اهل بدعت، مانند خوارج، رافضه، قدریه و مرجئه است؛ زیرا تکفیر جز با انکار ضروریات دین یا ارتکاب عملی که بر کفر بودن آن اجماع وجود دارد، درست نیست». (عبدالرحمن بن محمد عاصمی، الدرر السنیة، ج10، ص244.)
2) . برای آشنایی با ابعاد بیداری اسلامی، ر.ک: سید مهدی علیزاده موسوی، بیداری اسلامی، حوزهی نمایندگی ولی فقیه در حج و زیارت، ویراست دوم، 1390.
تکفیری در جهان اسلام شده و به سلفهراسی انجامیده است.(1)
در این میان، مسلمانان خسته از گرایشهای تند تکفیری و ارهابی، امروز بهدنبال یافتن مسیری برای وحدت و همدلی هستند تا بتوانند در برابر دشمنان قدرتمند و متحد خود، پیروز شوند.
اما درحالیکه امروز جهان اسلام، بیش از هر زمان دیگری به وحدت و یکپارچگی نیاز دارد، وهابیت تکفیری همچنان بر طبل تکفیر میکوبد و همچون اسلاف خود، بهجای مبارزه با دشمنان
قسمخوردهی اسلام، بذر تکفیر را در جهان اسلام میپراکند و قوای مسلمین را تحلیل میبرد.
آنچه شرایط امروز وهابیت را با گذشته متفاوت کرده است، روش و استراتژی بهکارگرفتهشده توسط وهابیان است و آن اینکه اگر آنان در گذشته رسماً به جنگ مسلمانان میرفتند، امروز بهسبب ضعف و افول اندیشهی تکفیری، دشمنان خود را اولویتبندی کردهاند؛ به این معنی که در ظاهر، گاه از تکفیر برخی از گروههای اهل سنت دست میکشند و آنان را برای تکفیر برخی دیگر از فرقههای اسلامی تهییج میکنند؛ اما در اصل، از این فرقهها استفادهی ابزاری میکنند و گفتهها و اندیشههای بزرگان معاصر وهابیت، همچنان تضاد این مکتب با عامهی مسلمانان را فریاد میزند.(2)
از دیرباز، واژهی «اهل سنت و جماعت» به تمامی پیروان مذاهب چهارگانهی فقهی، اطلاق میشده است که آنها نیز با توجه به دیدگاههای خود در حوزهی عقاید، پیرو
1) . پس از جنگ افغانستان، گروههای تکفیری که در برابر کمونیستها موفق شده بودند، بهشدت مورد توجه جهان اسلام قرار گرفتند؛ اما با رویکرد فرقهگرایانهی آنها و کشتار مسلمانان در کشورهای مختلف، رفتهرفته این گروهها جایگاه خود را از دست دادند؛ تاآنجاکه اسامه بن لادن توسط آمریکاییها در پاکستان کشته شد؛ اما هیچ واکنشی در جهان اسلام بهدنبال نداشت.
2) . امروز حمایتهای مالی و ایدئولوژیکی وهابیان از گروههای افراطی، مانند القاعده، طالبان، سپاه صحابه و لشکر جهنگوی، خسارتهای مالی و جهانی بسیاری را برای مسلمانان رقم زده است.
مکاتب کلامی اشعری
یا ماتریدی هستند؛(1)
اما وهابیان معاصر تلاش پیگیری را برای ارائهی تعریفی جدید از مفهوم «اهل سنت و جماعت» آغاز کردهاند. چنین دیدگاهی، هرچند در اندیشهی ابنتیمیه ریشه دارد، اما در چند دههی گذشته، شتاب بیشتری به خود گرفته است. طبق تعریف وهابیان، واژهی اهل سنت و جماعت، تنها بر آنها صدق میکند. صالحبن فوزان عالم وهابی در پاسخ به این پرسش که چرا بسیاری از فتاوای ابنتیمیه برخلاف فتاوای اهل سنت و جماعت است، میگوید:
و این از دروغهایی است که بر شیخالاسلام ابنتیمیه نسبت دادهاند. او کلامی برخلاف تمامی ائمه، اعم از ائمه ی اربعه و ائمهی سلفی که پیش از آنها بودهاند، نگفته است...؛ مگر اینکه مراد سؤالکننده از «اهل سنت و جماعت»، گروه اشاعره و ماتریدیه باشند. این اصطلاح غلطی است؛ زیرا مراد از اهل سنت و جماعت، کسانیاند که بر شیوهی پیامبر گرامی اسلام و صحابه عمل میکنند و آنها فرقهی ناجیهاند...؛ اما اشاعره و ماتریدیه با صحابه و تابعین و ائمهی اربعه، در بسیاری از مسائل اعتقادی و اصول دین مخالفت کردند. بنابراین شایستهی این نیستند که به آنها
لقب اهل سنت و جماعت داده شود و با این گروه، نهتنها شیخالاسلام ابنتیمیه، بلکه تمامی ائمه و علمایی که بر روش سلف بوده اند، مخالفت کردهاند.(2)
بهسادگی میتوان دریافت که لازمهی گفتهی فوزان، تخصیص اکثر است؛ به این معنی که بیشتر اهل سنت در حوزهی عقاید، یا پیرو مکتب اشعریاند و یا پیرو مکتب ماتریدی؛ اما فوزان رسماً آنها را خارج از قلمرو اهل سنت و جماعت میشمارد.
ابنعثیمین نیز چنین ادعایی را دربارهی اهل سنت تکرار میکند:
ممکن نیست که عموم مسلمانان را اهل سنت و جماعت بنامیم؛ زیرا اضافه اقتضای نسبت میکند. اهل سنت منتسب به سنت هستند؛ چون به آن چنگ زدهاند؛ درحالیکه اینها بهسبب انحرافات و تحریفاتی که صورت گرفته است، از سنت دور شدهاند. همچنین جماعت، در اصل بهمعنی اجتماع است؛
درحالیکه اینها در نظریات خود، اجماع ندارند؛ در کتابهایشان تناقض، آشفتگی و تداخل وجود دارد و برخی، برخی دیگر را گمراه نامیدهاند و گاهی سخنان ضد و نقیضی میگویند.(1)
البته این اشکال در وهلهی اول به خود وهابیان و سلفیها وارد است؛ زیرا وهابیان تمام مسلمانان را به انحراف متهم میکنند و تنها قرائت افراطی خود را از دین قبول دارند.
وی همچنین به طلاب نصیحت میکند که از کتابهای صحیح و سالم که بر مذهب سلف صالح و اهل سنت و جماعت نگاشته شده است و با کتاب و سنت مطابقت دارد، استفاده کنند و از کتابهای مخالف با روش سلف، مانند کتابهای اشاعره، معتزله، جهمیه و دیگر فرق ضاله پرهیز نمایند.(2)
عثیمین حتی شخصیتهایی مانند نووی شارح صحیح مسلم و ابنحجر را نیز از دایرهی اهل سنت بیرون میکند و میگوید: «اعتقاد آنان در بحث اسماء و صفات، آنان را از دایرهی اهل سنت و جماعت خارج کرده است».(3)
ازسویدیگر، وهابیت بر اساس مبنای خود در تقلید، و در راستای دعوت به «اسلام بلامذهب» که خود مذهب جدیدی است رسماً به جنگ مذاهب مختلف اهل سنت میرود:
مقلد، مطیع خدا و پیامبر نیست؛ بلکه پیرو ائمه و بزرگانی است که از آنها تقلید
میکند و به آنها علاقهی بیشتری از خدا و پیامبر دارد؛ زیرا اطاعت خدا و پیروی از پیامبر را ترک کرده است و اطاعت غیر آنها را بر اساس دلیل غیرمسلم و آشکار برگزیده است.(4)
قنوجی در بخشی که با عنوان «تقلید المذاهب من الشرک» آغاز میشود، میگوید:
1) . محمدبن صالح عثیمین، القول المفید علی کتاب التوحید، ج1، ص14.
2) . صالح بن فوزان بن عبدالله فوزان، الإرشاد إلی صحیح الإعتقاد والرد علی أهل الشرک والإلحاد، ص10.
3) . عثیمین، سلسلة لقاءات الباب المفتوح مع الشیخ محمد بن صالح العثیمین، فی الفترة ما بین 14121421»، ج8، ص29، موجود در پایگاه اطلاعرسانی «صید الفوائد».
4) . محمد صدیق حسن القنوجی، الدین الخالص، ج3، ص11.
«دقت کن در مقلدان مذاهب که چهگونه از اموات، علما و اولیاء پیروی میکنند و میگویند که فهم کتاب و سنت، اختصاص به آنها دارد»؛(1)
اما وی فراموش کرده است که اساس مکتب سلفیگری و وهابیت، خود بر مبنای تقلید، آن هم تقلید بدون فکر و اندیشه از سه قرن نخستین، بنا نهاده شده است و خودشان به ابنتیمیه و محمدبن عبدالوهاب، چون پیامبری نوخاسته مینگرند؛ ثانیاً تقلید مذاهب، در طول پیروی از کتاب خدا و سنت پیامبر قرار دارد، نه در عرض آن.
همچنین مدرس متوفی مسجد الحرام، پیدایش مذاهب را بدعت در دین میشمارد که پس از سه قرن اولیهی اسلام بهوجود آمد و تمامی تفرقهی
مسلمانان، ریشه در مذاهب دارد.(2)
وی سپس دربارهی فلسفهی شکلگیری فرق اهل سنت میگوید:
شکی نیست که مذهب از بدعت در دین ناشی میشود؛ و مذاهب را سلاطین و امرا برای اجرای سیاستها و هواهای نفسانی و یا حفظ جایگاه خود بهوجود آوردهاند... و این برای هر مطالعهکنندهی تاریخی روشن است.
اما آیا وهابیت، مهمترین مصداق چنین دیدگاهی نیست؟ آیا وهابیت مهمترین اشتقاق و تفرقه را در میان مسلمانان دامن نزده است؟ و آیا آل سعود از این جریان انحرافی، بیشترین استفاده را نبرده است؟
جدای از رد تمامی مذاهب، وهابیان مذاهب معین را نیز تکفیر کردهاند. در کتابی که صالح بن فوزان برای سال اول دورهی متوسطه در عربستان نگاشته و وزارت تربیت و تعلیم عربستان آن را چاپ کرده است، مشرکان گذشته، اسلاف مشرکان جهمیه، معتزله و اشاعره معرفی میشوند.
ابنفوزان همانند اسلاف خود، جهان اسلام را آغشته به جهل و شرک توصیف میکند و علت آن را نیز رهبری گمراهان بر جامعهی بشری میشمارد.(3)
ابنعثیمین نیز
همانند اسلاف خود، این ادعا را تکرار میکند که مسلمانان همچنان گرفتار شرک
در عبادتند و بیشتر مردم در خصوص توحید در عبادت کافر شدهاند.
همچنین در بسیاری از موارد، علمای اهل سنت بهصورت معین تکفیر شدهاند. البانی، شیخ شعراوی استاد دانشگاه الازهر را انسانی منحرف در عقیده که از سنت هیچ نمیداند، معرفی میکند: «شعراوی از علمای الازهر است و تمامی آنها بهشدت از سنت دور هستند...»(1)
علمای وهابی همچنین بهشدت به یوسف قرضاوی حمله میکنند و عبارات بسیار ناپسندی دربارهی وی بهکار میبرند؛ چنانکه مقبل الوادعی، از دانشمندان وهابی، کتابی با عنوان «اسکات الکلب العاوی یوسفبن عبدالله القرضاوی» نگاشته است. البانی نیز دربارهی وی میگوید: «یوسف قرضاوی آموزش ازهری(2)
دارد و بر مبنای کتاب و سنت درس نخوانده است و برخلاف شریعت فتوا میدهد...».(3)
وهابیان همچنین با ساکنان خود عربستان که اهل سنت هستند، برخورد تکفیری دارند. درحالیکه در منطقهی حجاز، مالکیها و شافعیان، و بخشی نیز از پیروان مکاتب تصوف، حضور دارند، وهابیان بهشدت با آنان مقابله میکنند.
برای نمونه، «سفر الحوالی» عالم وهابی کتابی در رد «سید محمد العلوی المالکی»، از علمای مالکی در مکه(4)نگاشته است. عنوان این کتاب «مجدد ملة عمروبن لحی وداعیة الشرک فی هذا الزمان» است. الحوالی میگوید:
1) . پایگاه اطلاعرسانی البانی، به نشانی: www.alalbany.net. فتاوای مربوط به شعراوی، مسائل شمارهی 13، 14 و 15 است.
2) . مراد، دانشگاه الازهر مصر است.
3) . ناصر الالبانی، «الاجوبة الالبانیة علی الاسئلة الاسترالیة»: www.alalbany.net.
4) . سید محمد علوی المالکی، از چهرههای بزرگ مالکی است. وی دوستداران بسیاری در مکهی مکرمه داشت و مدرسهی وی نیز از مدارس مهم مکه است. نگارنده چند بار از آن مدرسه بازدید کرده و با طلاب و اساتید آن به گفتوگو نشسته است. نگاه تقریبی آنان به شیعه و نیز عنادشان با اندیشهی تکفیری وهابیت، از ویژگیهای تفکر حاکم بر این مدرسه است.
در این ماهها کتابی در مکه و شهرهای دیگر منتشر شده است که توسط دعوتکننده بهسوی شرک در این زمان و احیاگر دین عمروبن لحی محمدبن علوی المالکی با عنوان «شفاء الفؤاد بزیارة خیر العباد» منتشر شده است که توسط وزارت امور دینی و اوقاف دولت امارات به چاپ رسیده است.(1)
وی در ادامه میگوید: «سران دوگانهپرستی، شرک، بدعت و گمراهی، در همهجا دیده میشوند و تیرهای خود و تیرهای منافقین را بهسوی اهل سنت نشانه رفتهاند».(2)
این در حالی است که پیروان مذهب مالکی در شهرهای مکه و جده بسیار فعالند و امروزه چهرههایی مانند عمر الجیلانی و علی الیمانی در
مکه، و عبدالله الفدعق در جده، رهبران آنها شمرده میشوند.(3)
البته همانگونه که گفته شد، هنگامی که آتش تکفیر فراگیر شود، دامن خود تکفیریان را نیز میگیرد. برای نمونه، سفر الحوالی که شدیدترین مواضع را ضد شیعه اتخاذ کرده است، از سوی عالم بزرگ وهابی، دکتر ربیع مدخلی، از خوارج شمرده شده است.(4)
عمر الکامل، از دیگر علمای وهابی نیز به نکوهش شدید سفر الحوالی پرداخته است. ازسویدیگر، طرفداران سفر الحوالی کتابی را با عنوان «الرد الشامل علی عمر الکامل» نگاشتهاند.
همچنین سلمان العوده، یکی از علمای بنام عربستان است که دیدگاههای نسبتاً معتدلی دارد؛ اما وهابیان کتابهای بسیاری بر ضد او نوشتهاند؛ ابنعثیمین، گوش دادن به
1) . سفر حوالی، مجدد ملة عمروبن لحی وداعیة الشرک فی هذا الزمان، ص5.
2) . همان، ص42. هیأت کبار العلماء نیز بعدها سید محمد العلوی المالکی را به بتپرستی و شرک و ظلال متهم کرد.
3) . علمای غیروهابی مکه، دیدگاههای تندی دربارهی وهابیت دارند و وهابیت نیز آنها را تکفیر میکند. در مراوداتی که نگارنده با برخی از علمای غیروهابی مکه داشته است، تضادهای میان وهابیت و فرق اسلامی موجود در مکه بهخوبی هویدا بود.
4) . ر.ک: http://youtube.com/watch?v=5Y6htqLElNwfeature=related
سخنرانیهای وی را منع کرد(1)
http://www.sohari.com/nawader_v/
fatawe/listen/benothimintakfeergazaer.ram
و حتی شیخ مقبلبن هادی الوادعی وی را بدعتگذار خوانده است؛ شیخ عبید الجابری نیز مسلمانان را از امثال وی برحذر میدارد.همچنین عالم وهابی دیگر، عائض القرنی در قالب شعری با عنوان «دع الحواشی واخرج» به انتقاد از دولت پرداخت که در پی آن، موجی از مخالفتهای شدید با وی به راه افتاد. از جمله، شیخ احمد النجمی وی را دارای اندیشهی خوارج توصیف کرد.(2)
جدای از شیعیان دیگر کشورهای اسلامی، در ایالت شرقی عربستان سعودی و حتی خود مکه و مدینه، شیعیان اثنیعشری حضوری قابل توجه دارند. همچنین در منطقهی جنوب عربستان، شیعیان زیدی و اسماعیلی حضور دارند؛ اما وهابیان، نهتنها برای شیعیان کشورهای دیگر، بلکه برای شیعیان این کشور نیز شرایط سخت و دشوار دینی، فرهنگی، اجتماعی، سیاسی و اقتصادی فراهم کردهاند.
بهنظر میرسد حرکت ضدشیعی که در عصر ابنتیمیه آغاز گردید و در دوران محمدبن عبدالوهاب، بر شدت آن افزوده شد، در عصر معاصر، ابعاد گستردهتری یافته است و گاه در میان فتاوای
وهابیان تکفیری، فتواهایی مبنی بر تخریب و اباحهی مال و خون شیعیان دیده میشود.
هنگامی که از بن جبرین، عضو هیأت کبار علمای عربستان، دربارهی پرداخت زکات به شیعیان نیازمند سؤال میشود، میگوید: «علما در آثارشان در باب زکات گفتهاند که نمیتوان آن را به کافر و بدعتگذار داد و بیشک، رافضه شیعیان جزء کفارند».
وی سپس میگوید: 4
کسی که زکاتش را به آنها بدهد، باید دوباره زکاتش را بپردازد؛ زیرا آن را به کسانی داده است که موجب کمک به کفر و جنگ با اهل سنت(1)
میشود و کسی که مسئول توزیع زکات است، حرام است که چیزی از آن را به رافضی بدهد؛ و اگر چنین کند، ذمهاش بری نمیشود و باید غرامت آن را بپردازد؛ زیرا امانت را به اهلش نرسانده است.(2)
http://ibnjebreen.com/ book.php?cat=6book=67page=3585
فتوای بن جبرین دربارهی تخریب اماکن مقدس شیعیان نیز از جمله فتواهایی است که زمینهی هدم حرم مطهر عسکریین' و عملیاتهای انتحاری را فراهم کرد.(3)
همچنین در جنگ 33 روزه در
تابستان 1385، که حزبالله با تمام توان در برابر اشغالگران قدس شریف مقاومت میکرد، وی بههمراه برخی از علمای وهابی، حمایت از حزبالله را نامشروع شمرد و آنان را خارج از اسلام دانست. این فتوا، برای جهان اسلام که اسرائیل و یهود را دشمن اصلی خود میدانست، بسیار تأملبرانگیز بود.
سفر الحوالی نیز در جنگ 33 روزه گفت: «حزبالله که معنی آن حزب خداست در حقیقت حزب شیطان است. برای حزبالله دعا نکنید».(4)
در این میان، هر از چند گاهی برخی از خطیبان و امامان جمعهی وهابی، بر طبل تکفیر شیعیان میکوبند و بذر دشمنی را میپراکنند؛ چنانکه فتوای حذیفی(5)امام جمعهی مسجد نبوی و عبدالعزیز آلشیخ(6)رئیس هیأت کبار العلما در خصوص تکفیر و خروج شیعیان از اسلام، گوشهای از این ماجراست.
1) . البته با تعریفهایی که وهابیت از اهل سنت دارد، مرادش همان سلفیون و وهابیان تکفیری هستند.
2) . ر.ک: فتوای دفع زکات در پایگاه اطلاعرسانی بن جبرین، به نشانی:
3) . بنجبرین در بیست و دوم تیرماه 1388 پس از یک بیماری طولانی از دنیا رفت.
4) . پایگاه اطلاعرسانی سفرالحوالی، به نشانی: http://www.alhawali.com
5) . پایگاه خبری ابنا، تاریخ 16/7/90، کدخبر: 270529.
6) . همان، کدخبر270523.
برخی از وهابیان دیگری که در برابر شیعه مواضع افراطی گرفتهاند، عبارتند از:
عبدالعزیزبن باز؛ شیخ عبدالرحمن براک؛ ناصر العمری؛(1)و ربیع مدخلی.
ابعاد گستردهی تکفیر در اندیشه و عمل وهابی، سبب شده است که بسیاری از علمای فرق و مذاهب اسلامی، از همین زاویه به انتقاد از وهابیت بپردازند. در مجموع، کسانی که عامل تکفیر در اندیشهی وهابی را نکوهش کردهاند، به سه گروه تقسیم میشوند:
نخست، کسانی که تحت تأثیر وهابیت قرار گرفته و گرایش وهابی دارند؛ اما در مسألهی تکفیر، با وهابیت همراه نشدهاند. برای نمونه، شوکانی که خود از حامیان اصلی وهابیت است و به دیدهی احترام به محمدبن عبدالوهاب مینگرد، هنگامی که به ویژگی تکفیر میرسد، بهناچار میگوید: «اما وهابیان عقیده دارند کسی که حکومت نجد را نپذیرد و فرامین آن را اطاعت نکند، خارج از اسلام است».(2)
همچنین منصور حازمی که خود سلفی است و محمدبن عبدالوهاب را میستاید، به وی دو
انتقاد مهم وارد میکند: «نخست، تکفیر تمامی مردم زمین بهسبب برخی از امور غیرواقعی...؛ و دوم، ریختن خون انسانهای بیگناه بدون دلیل و برهان».(3)
شیخ سلفی، محمد صدیق حسنخان که اهل حدیث و سلفی است، از وهابیت ابراز برائت میکند؛ زیرا بهعقیدهی وی، آنان چیزی جز ریختن خون نمیشناسند.(4)محدث
1) . وی از وضعیت شیعیان در عربستان، گزارشی دروغ با عنوان «واقع الرافضة فی بلاد التوحید» برای هیأت کبار العلماء تهیه کرد که در آن، برخلاف واقعیتهای آشکار، وضعیت شیعه را در عربستان، وضعیتی عالی در حوزههای اجتماعی، سیاسی و اقتصادی بیان کرد؛ درحالیکه محرومیتهای شیعیان عربستان برکسی پوشیده نیست.
2) . شوکانی، البدر الطالع، ج2، ص5.
3) . منصور حازمی، ابجد العلوم، ج3، ص194.
4) . عبدالعزیز العبداللطیف، دعاوی المناوئین، ص160.
انورشاه کشمیری که خود نیز اهل حدیث است و گرایشهای سلفی دارد، وهابیت را مترادف تکفیر میداند و معتقد است که آنان در حکم به تکفیر، درنگ نمیکنند.(1)
گروه دوم کسانیاند که حنبلیمذهب هستند. وهابیان مدعیاند که به مکتب حنبلی بیش از مکاتب دیگر نزدیکند. اساساً وهابیت انحرافی است که از دل مکتب حنبلی برخاسته است. با این حال، بسیاری از علمای بزرگ حنبلی دیدگاههای تکفیری وهابیت را بهچالش کشیدهاند.
ابن عفالق حنبلی(2)دربارهی محمدبن عبدالوهاب میگوید: «این شخص قسم فاسدی خورده است و آن
اینکه یهود و مشرکان بهتر از امت اسلام هستند».(3)
سلیمانبن سحیم حنبلی(4)
نیز در توصیف محمدبن عبدالوهاب میگوید:
کسی که با وی در تمامی نظراتش موافق نباشد و بر درستی گفتههای او شهادت ندهد، وی او را کافر میشمارد؛ و به کسی که موافق او باشد و او را در همهی آنچه میگوید، تصدیق کند، میگوید: تو موحدی؛ هرچند فاسق کامل باشد... .(5)
1) . همان.
2) . محمدبن عبدالرحمنبن عفالق حنبلی (1100 تا 1164ق/ 1068 تا 1130ش) از علمای بزرگ حنبلی همعصر محمدبن عبدالوهاب است. وی کسی است که با دلایل قوی خود در خصوص انحراف محمدبن عبدالوهاب، سبب شد که عثمانبن معمر، حاکم عیینه از حمایت وی دست بردارد و او را از عیینه اخراج کند. (سید مهدی علیزاده موسوی، سلفیگری و وهابیت، ج1، فصل14.)
3) . عبدالعزیز العبداللطیف، دعاوی المناوئین، ص163.
4) . سلیمان بن احمد بن سحیم (1130 تا 1181ق/ 1097 تا 1146ش)، خود و پدرش از فقهای بزرگ اهل ریاض بودند. وی از مخالفان اصلی محمدبن عبدالوهاب شمرده میشد و پس از استیلای وهابیت بر شهر ریاض، از این شهر به شهر زبیر رفت و در همانجا وفات یافت. محمدبن عبدالوهاب وی را بهشدت تکفیر کرد و او را مرتد خواند و نسبتهای زشت و ناروایی به وی میداد و گاه او را «البهیم» (حیوان) خطاب میکرد.
5) . همان، ص164.
شیخ عثمانبن منصور حنبلی سلفی نجدی(1)
که از قاضیان آل سعود نیز بوده است، میگوید: «اما این مرد محمدبن عبدالوهاب اطاعت خود را رکن ششم از ارکان اسلام قرار داده است».(2)
چنین اشکالی را سلیمانبن عبدالوهاب،(3)برادر محمدبن عبدالوهاب نیز بر وی وارد میکند. سلیمان از وی میپرسد: «ای محمد! ارکان اسلام چه تعداد است؟ وی پاسخ میدهد: پنج رکن. سلیمان میگوید: اما تو آن را شش رکن قرار دادهای؛ ششم، کسی که از تو اطاعت نکند، مسلمان نیست؛ و این نزد تو، رکن ششم از ارکان اسلام است».(4)
گروه سوم نیز شیعیان و دیگر مذاهب اهل سنت هستند که به دلیل گستردگی آن، نیاز به بازگویی ندارد. تمامی دیدگاههای این گروه را شاید بتوان در این گفتهی صدقی زهاوی(5)
خلاصه کرد: «اگر کسی سؤال کند که مذهب ساختگی وهابیت به چه معنی است و هدف آن چیست، در پاسخ هر دو پرسش میگوییم: وهابیت تکفیر تمامی
1) . برای وی شش ویژگی ذکر شده است: عالم، سنی، سلفی، حنبلی، نجدی و قاضی آل سعود. عبدالله بسام وی را بسیار ستوده است؛ اما وهابیان بهعلت مخالفت وی با محمدبن عبدالوهاب، وی را دروغگو و غیرسلفی میانگارند. این در حالی است که شخصیتی مانند قصیمی که مدتها از طرفداران وهابیت بود و کتابهای بسیاری در حمایت از وهابیت نوشت و پس از مدتی کاملاً از دین خارج شد و به فردی سکولار و ملحد تبدیل گردید، بهسبب حمایتش از دیدگاههای وهابیت و تمجید از محمدبن عبدالوهاب و دعوت وی، هنوز مورد تأیید آنان است. (حسن بن فرحان مالکی، داعیة ولیس نبیاً، ص134 تا 135.)
2) . عبدالعزیز العبد اللطیف، دعاوی المناوئین، ص166.
3) . سلیمانبن عبدالوهاب، (درگذشته 1208ق/1172ش) برادر محمد بن عبدالوهاب است و از وی عالمتر بود. وی قاضی منطقهی نجد و از علمای این منطقه شمرده میشد. او نخستین فردی است که به مخالفت با انحرافات محمدبن عبدالوهاب پرداخت و در کتاب الصواعق الالهیة به نقد دیدگاههای محمدبن عبدالوهاب پرداخت. این کتاب تا امروز هم یکی از نقدهای مهم بر اندیشهی وهابیت شمرده میشود و موجب هدایت بسیاری از گمراهان وهابی شده است.
4) . عبدالعزیز العبداللطیف، دعاوی المناوئین، ص166و 167.
5) جمیل صدقی زهاوی (متولد 1279ق/1241ش)، اهل بغداد بود و از مخالفان مهم وهابیت شناخته میشود. او دارای کتابها، مقالات و اشعاری است که از جمله کتابهای او الفجر الصادق فی الردّ علی منکری التوسل والکرامات والخوارق است.
مسلمانان است. این پاسخ، باوجود اختصارش، تعریف کافی برای مذهب وهابیت است».(1)
زینی دحلان، عالم بزرگ شافعی که با فتنهی وهابیت همزمان است، در معرفی این مکتب میگوید:
وهابیان، امت اسلام را از ششصد سال پیش از ظهور خود تکفیر میکردند و نخستین کسی که تصریح به تکفیر مسلمانان کرد، محمدبن عبدالوهاب بود و وهابیان نیز از وی پیروی کردند. هنگامی که فردی در دینش وارد میشد، و پیش از آن حج بهجا آورده بود، به وی میگفتند: دوباره حج بهجای آور؛ زیرا حج اوّلت در حالت شرک بود و از تو پذیرفته نمیشود.(2)
بهگفتهی حداد الحضرمی:
و اگر فردی بخواهد در دین وی وارد شود، وی به او میگوید: شهادت بده بر خودت که تو در گذشته کافر بودهای؛ و شهادت بده که پدر و مادرت نیز بر کفر از دنیا رفتهاند؛ و شهادت بده که فلان علما نیز کافرند... آن فرد اگر به این امور شهادت میداد، وی را قبول میکرد؛ و اگر شهادت نمیداد، کشته میشد.(3)
در فصول گذشته و نیز در این فصل، بهاجمال به برخی از گفتههای سلیمانبن عبدالوهاب دربارهی
وهابیت اشاره شد؛ اما ازآنجاکه کتاب «الصواعق الالهیة فی الرد علی الوهابیة»(4)یکی از مهمترین کتابهایی است که توسط نزدیکان محمدبن عبدالوهاب و یک عالم حنبلی برضد تکفیر نگاشته شده است، اشارهای اجمالی به محتوای آن ضروری است.
سلیمان پس از آنکه علمای وهابی را به دلیل تکفیر مسلمانان بهشدت نکوهش میکند و آنان را از نظر علمی شایستهی قضاوت دربارهی کفر و ایمان مسلمانان نمیشمارد، به واکاوی تاریخ اسلام در زمینهی تکفیر میپردازد، تا در یک بررسی تاریخی، اوج انحراف وهابیت را از سیرهی پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله وسلم و عملکرد صحابه، تابعین، و تابعین تابعین نشان دهد.
وی در فصول(1)
مختلف یادآور میشود که گروههایی همانند خوارج، اهل رده، قدریه، معتزله، مرجئه و جهمیه، هرچند دیدگاههایشان با ائمهی سلف در تضاد بود، اما توسط آنان تکفیر نشدند. وی از زندگی احمدبن حنبل گزارش میدهد باآنکه او توسط مخالفانش به زندان افتاد، شکنجه شد و تکفیر گردید، هنگامی که از زندان رها شد، پشت سر همین افراد نماز میخواند و آنان را خارج از دین نمیشمرد.
او در فصول بعدی،(2)
با استناد به آیات و روایات، ثابت میکند که هرگز نمیتوان اهل قبله را تکفیر کرد و پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله وسلم ، مسلمانان را از چنین کاری بهشدت بازداشته است. این در حالی است که وهابیت برخلاف آیات، روایات و سیرهی مسلمانان، به تکفیر و قتل و غارت مسلمانان پرداخته است.
با نگاهی به مبانی اندیشهای خوارج و وهابیت، بهخوبی میتوان میان خوارج و وهابیت شباهتهای بسیاری را یافت.(3)خوارج مسلمانان را کافر شمردند و بر آنها تیغ
1) . همان، فصلهای 5 تا 9، ص61 تا72.
2) . همان، فصلهای 13 تا 26، ص110 تا 172.
3) . بسیاری از علما، اعم از اهل سنت و شیعه، وهابیت را خوارج نامیدهاند. از جملهی این علما میتوان به شیخ عبدالله القدومی الحنبلی (درگذشتهی 1331ق/1292ش) اشاره کرد. همچنین عبدالله قحطانی، کتاب ضد وهابی خود را با عنوان هؤلاء هم الخوارج نام نهاده است. در شیعه نیز مرحوم سید محسن امین، میان وهابیان و خوارج شباهتهای بسیاری ذکر کرده است. ر.ک: سید محسن امین، کشف الارتیاب، فی اتباع محمد بن عبدالوهاب، ص112117.
کشیدند؛ نهتنها مردان، بلکه کودکان و زنان مسلمان را نیز کشتند و در میان قربانیان خوارج، کمتر کافر اصلی، همچون یهود و نصاری دیده میشود. آنان سرزمین اسلامی را دارالحرب و دارالکفر نام نهادند و به کشتار گستردهی مسلمانان پرداختند. وهابیان نیز همهی مسلمانان را کافر فرض کرده و تنها خود را مسلمان و موحد معرفی کردند و به همین
بهانه، به کشتار مسلمانان پرداختند. آنان نیز سرزمینهای مسلمانان را درالکفر تلقی کردند.
تفاوت وهابیان با خوارج این است که خوارج هرچند خون مسلمانان را مباح شمردند، اما برای کشتار مسلمانان به کفار متوسل نشدند؛ درحالیکه وهابیت با کمک عناصر انگلیسی و آمریکایی و با اتحاد با کفر، به کشتار مسلمانان میپردازد و درحالیکه مسلمانان را متهم به کفر و شرک میکند، در تعامل با کفار و دشمنان اصلی اسلام، لحظهای کوتاهی نکرده است.
خوارج با استفاده از کلمات حق، ارادهی باطل میکردند؛(1)
وهابیان نیز با تکیه بر معنی ظاهری آیات و تفسیر باطل از آنها، به بیراهه گام نهادند.
همچنین همانگونه که تلازم میان ایمان و عمل مبنای فکری خوارج را تشکیل میداد و مرتکب کبیره در نگاه آنان، خارج از دین بود، در نگاه وهابیان نیز مسائلی که مستلزم شرک نیست، شرک شمرده شد و فاعل آن، از نگاه آنان کافر و مهدور الدم و المال تلقی گردید.
با این حال، وهابیان در تلاوت قرآن، تأکید بر نمازهای پنجگانه و درمجموع، انجام ظاهری
مناسک دینی، تقید زیادی دارند؛ تاآنجاکه گاه عبادات مسلمانان دیگر را برنمیتابند و خود را در این زمینه، پیشگام میشمارند. چنین وضعیتی، در میان خوارج نیز کاملاً وجود داشت. آنان بسیار به ظواهر دین مقید بودند؛ پیشانیهایشان از شدت
1) . آنان با استفاده از شعار «لاحکم الا لله»، هرگونه حکمیت و نیز حاکمیت را نفی میکردند. امیرالمؤمنین علی% دربارهی آنها فرمود: «کلمة حق یراد بها الباطل».
سجود پینه بسته بود؛ قرآن را بهزیبایی تلاوت میکردند؛ نمازهایشان بسیار طولانی بود؛ بهگمان خود، امر به معروف و نهی از منکر میکردند؛ و بهدیدهی تحقیر به عبادات مسلمانان مینگریستند. بهفرمودهی پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله وسلم :
یخرج فیکم قوم تحقرون صلاتکم مع صلاتهم، وصیامکم مع صیامهم، وعملکم مع عملهم، یقرؤون القران لا یجاوز حناجرهم، یمرقون من الدین کما یمرق السهم من الرمیة...؛(1)
گروهی در میان شما پدیدار میشوند که با نمازهایشان نماز شما، با روزههایشان روزهی شما، و با اعمالشان، اعمال شما را تحقیر میکنند! قرآن میخوانند، اما از حنجرهشان پایینتر نمیرود. آنان از دین خارج میشوند، همانگونه که تیر از چلهی کمان میجهد.
1) . بخاری، الصحیح، کتاب فضائل القرآن، باب 36، حدیث شماره 5058.
ابن فوزان، صالح، من مشاهیر المجددین فی الاسلام، [بینا، بیجا، بیتا].
ابناثیر، مجدالدین ابی السعادات المبارک محمد الجزری، النهایة فی غریب الحدیث و الاثر، تحقیق طاهر احمد الزاوی و محمود محمد الطباخی، المکتبة الاسلامیه، ریاض [بیتا].
ابنتیمیه، تقیالدین احمد بن عبدالحلیم، الاستقامة، چاپ دوم: وزارة التعلیم العالی جامعة الامام محمدبن سعود الاسلامیة، عربستان 1411ق.
ابنتیمیه، تقیالدین احمد بن عبدالحلیم، بغیة المرتاد فی الرد علی المتفلسفة و القرامطة و الباطنیة اهل الالحاد من القائلین بالحلول و الاتحاد، تحقیق: موسی بن سلیمان الدویش، چاپ سوم: مکتبة العلوم و الحکم، مدینه منوره 1422ق.
ابنتیمیه، تقیالدین احمد بن عبدالحلیم، مجموعة الفتاوی، تحقیق عامر الجؤار و انور الباز، چاپ سوم: دار الوفاء للطباعة و النشر و التوزیع، ریاض 1426ق.
ابنتیمیه، تقیالدین احمد بن عبدالحلیم، منهاج السنة النبویة فی نقض الکلام الشیعة القدریة، تحقیق: محمد رشاد سالم، چاپ اول، 1406، [بینا، بیجا].
ابنتیمیه، تقیالدین احمدبن عبدالحلیم ، الصارم المسلول علی شاتم الرسول، چاپ اول: مجلس دائرةالمعارف النظامیة، حیدرآباد، [بیتا].
ابنتیمیه، تقیالدین احمدبن عبدالحلیم ، الفتاوی الکبری، تحقیق محمد عبدالقادر عطا، چاپ اول: دارالکتب العلمیة، بیروت، 1408ق.
ابنتیمیه، تقیالدین احمدبن عبدالحلیم، شرح الاصبهانیة، تحقیق محمد بن عوده سعوی، چاپ اول: دارالمنهاج، ریاض 1430ق.
ابنحزم ظاهری، ابی محمد علی بن احمد، الفصل فی الملل و الاهواء و النحل، تحقیق دکتر محمد ابراهیم نصر و عبدالرحمن عمیره، چاپ نهم: دارالجیل، بیروت 1466ق.
ابنفورک، محمدبن الحسن، مقالات الشیخ ابی الحسن الاشعری امام اهل السنة، تحقیق احمد عبدالرحیم السایح، مکتبة الثقافة الدینیة، قاهره، 1425ق.
ابنفوزان، صالح، الارشاد الی صحیح الاعتقاد و الرد علی اهل الشرک و الالحاد، وزارة التعلیم العالی جامعة الامام محمدبن سعود الاسلامیة، عربستان 1411ق.
ابنمنظور، محمدبن مکرم، لسان العرب، دارالمعارف، قاهرة 1119ق.
ابو یوسف، مدحت بن حسن فراج، فتاوی الائمة النجدیة حول قضایا الامة المصیریة، چاپ دوم: مکتبة الرشد، ریاض 1428ق.
ابیالحسین، احمد بن فارس بن زکریا، معجم مقاییس اللغة، تحقیق عبدالسلام محمد هارون، دارالفکر، 1399ق [بیجا].
ابیالفضل، صالح بن احمد بن حنبل، سیرة الامام احمدبن حنبل، چاپ سوم: دارالسلف، ریاض، 1415ق.
ازهری، ابیمنصور محمد بن احمد، تهذیب اللغة، تحقیق ابراهیم الابیاری، دارالکاتب العربی، [بیجا، بیتا].
اسد حیدر، معاصر، الامام الصادق% و المذاهب الاربعة، چاپ اول: نشر الفقاهه، قم 1427ق.
اسفراینی تمیمی، عبدالقاهربن طاهربن محمد البغدادی، الفرق بین الفرق، تحقیق محمد محیی الدین عبدالحمید، المطبعة العصریة، بیروت 1416.
اشعری، ابوالحسن، اللمع فی الرد علی اهل الزیغ و البدع، قاهره، مطبعة المصر، 1955م.
آقا تهرانی، علی، طبقات اعلام الشیعه، [بینا، بیجا، بیتا].
امام خمینی)، روح الله الموسوی، تحریر الوسیلة، چاپ هشتم: مؤسسة النشر الاسلامی، قم 1420ق.
امیل، بدیع یعقوب، دیوان الامام الشافعی، چاپ سوم: دارالکتاب العربی، بیروت 1416ق.
ایجی، عبدالرحمن بن احمد، المواقف فی علم الکلام، عالم الکتب، بیروت، [بیتا].
باشمیل، محمد احمد، کیف نفهم التوحید، [بینا، بیجا، بیتا].
باقلانی البصری، ابی بکربن الطیب، الانصاف فیما یجب اعتقاده و لایجوز الجهل به، تحقیق محمد زاهد بن حسن کوثری، چاپ دوم: مکتبة الازهریه للتراث، قاهره 1421ق.
بخاری، ابی عبدالله محمدبن اسماعیل، صحیح بخاری، چاپ اول: دارابن کثیر للطباعة والنشر والتوزیع، دمشق، بیروت، 1423.
تفتازانی، مسعود بن عمر بن عبدالله، شرح المقاصد، تحقیق عبدالرحمن عمیره، چاپ دوم: عالم الکتب، بیروت 1419ق.
جماعة من العلماء، شرح العقیدة الطحاویة، تحقیق محمد ناصرالدین البانی، چاپ هشتم: المکتب الاسلامی، بیروت 1404.
جنکة المیدانی، عبدالرحمن حسن، توحید الربوبیة و توحیدالالهیة و مذاهب الناس بالنسبة الیهما، دارالشامیة، بیروت 1419ق.
جوهری، اسماعیل بن حماد، الصحاح تاج اللغة وصحاح العربیة، تحقیق احمد عبدالغفور عطار، چاپ سوم: دارالعلم للملایین، بیروت 1404ق.
جوهری، اسماعیل بن حماد، الصحاح تاج اللغة وصحاح العربیة، تحقیق احمد عبدالغفور عطار، چاپ سوم: دارالعلم للملایین، بیروت 1404ق.
حازمی، منصور، ابجد العلوم، [بینا، بیجا، بیتا].
حکیم، سید محسن طباطبایی، مستمسک العروة الوثقی، دارالاحیاءالتراث العربی، بیروت [بیتا].
حلی، حسن بن یوسف بن مطهر، کشف المراد فی شرح تجرید الاعتقاد، چاپ اول: مؤسسۀ الاعلمی للمطبوعات، بیروت 1408ق.
حوالی، سفربن عبدالرحمن، مجدد ملة عمرو بن لحی و داعیة الشرک فی هذا الزمان، چاپ اول: دارالایمان، بیروت 1421ق.
خجندی مکی، محمد سلطان المعصومی، هل المسلم ملزم باتباع مذهب من مذاهب الاربعة، جمعیۀ احیاء التراث الاسلامی، [بیجا، بیتا].
خویی، سید ابوالقاسم موسوی، التنقیح فی شرح العروةالوثقی، چاپ دوم: مؤسسة آل البیت للطباعة و النشر، قم [بیتا].
راغب اصفهانی، ابیالقاسم الحسین بن محمد، المفردات فی غریب القرآن، مکتبة نزار مصطفی الباز، [بیجا، بیتا].
روحی، ابوالفضل، ایمان، دانشنامه موضوعی قرآن، پایگاه مرکز فرهنگ و معارف قرآن.
زهرانی، خالدبن احمد، التکفیر بین أهل السنة والجماعة وغلاة الشیعة الاثنی عشریة، 1431ق، [بینا، بیجا].
سبحانی، جعفر، الایمان و الکفر فی الکتاب و السنه، چاپ دوم: مؤسسة الامام الصادق%، قم، 1427.
سبحانی، جعفر، بحوث فی الملل و النحل، قم 1387ق [بینا].
سلیمان بن عبدالوهاب، الصواعق الالهیة فی الرد علی الوهابیة، چاپ اول: دارذوالفقار، بیروت 1998م.
سید رضی، ابوالحسن محمدبن الحسین موسی، نهج البلاغه، صبحی صالح، چاپ چهارم: دارالکتاب المصری و دارالکتاب اللبنانی، قاهره و بیروت 1425.
سید محسن امین، کشف الارتیاب فی اتباع محمدبن عبدالوهاب، چاپ دوم [بینا، بیجا، بیتا].
شافعی، محمدبن ادریس، الام، تحقیق رفعت فوضی عبدالمطلب، دارالوفاء، [بیجا، بیتا].
شرف الدین، عبدالحسین، الفصول المهمة، دارالنعمان، نجف [بیتا].
شهرستانی، ابی الفتح محمدبن عبدالکریم بن ابی ابکر احمد، الملل و النحل، تحقیق امیر علی معنا و علی حسن فاعور، چاپ سوم: دارالمعرفة، بیروت 1993م
شوکانی، محمد بن علی بن محمد، البدر الطالع بمحاسن من بعد القرن السابع، دارالکتاب الاسلامی، قاهره [بیتا].
شیخ صدوق، حسین بن علی بن بابویه قمی، الخصال، [بینا، بیجا، بیتا].
، الهدایة، [بینا، بیجا، بیتا].
صید الفوائد: http://saaid.net
طباطبایی یزدی، سید محمد کاظم، العروةالوثقی، المکتبةالعلمیةالاسلامیة، تهران [بیتا].
طباطبایی، سید محمد حسین، المیزان فی تفسیر القرآن، چاپ اول: مؤسسه الاعلمی للمطبوعات، بیروت 1417ق.
طبرانی، سلیمان بن احمد، المعجم الکبیر، حمدی عبدالمجید السلفی، مکتبة ابنتیمیه، قاهره، بیتا.
طبرسی، امینالاسلام فضل بن حسن، اعلام الوری باعلام الهدی، چاپ اول: مؤسسه آل البیت الاحیاء التراث، قم، 1417ق.
طحاوی، ابی جعفر، متن العقیدة الطحاویة، چاپ اول: دار ابنحزم، بیروت، 1416ق.
عاصمی النجدی الحنبلی، عبدالرحمن بن محمدبن قاسم، الدررالسنیه فی الاجوبه النجدیۀ، مجموعة رسائل و مسائل علماء نجد الاعلام من عصر شیخ محمدبن عبدالوهاب الی عصرنا هذا، چاپ ششم، [بینا، بیجا، بیتا].
عبدالباقی، محمد فواد، معجم المفهرس لالفاظ القرآن، [بینا، بیجا، بیتا].
عبداللطیف، عبدالعزیزبن محمدبن علی، دعاوی المناوئین لدعوۀ الشیخ محمدبن عبدالوهاب عرض و نقض، دارالطیبه، ریاض 1409ق.
عثیمین، محمدبن صالح، القول المفید علی کتاب التوحید، تحقیق سلیمان بن عبدالله بن حمود اباالخیل و خالدبن علی بن محمد المشیقح، دارالعاصمه، [بیجا، بیتا].
علمالهدی، علی بن حسین سید مرتضی، الذخیرة فی علم الکلام، جامعهی مدرسین، قم [بیتا].
علیزاده موسوی، سید مهدی، بیداری اسلامی، حوزه نمایندگی ولی فقیه در حج و زیارت، ویراست دوم، 1390.
عیاض یحصبی، ابیالفضل، الشفا بتعریف حقوق المصطفی، تحقیق احمدبن محمد شمنی، دارالکتب العلمیة، بیروت 1399ق.
فاضل مقداد، ابنعبدالله، ارشاد الطالبین الی نهج المسترشدین، قم 1405ق [بینا].
فرحان مالکی، حسن، داعیة و لیس نبیا، چاپ اول: دار الرازی، اردن 1425.
فوزان، صالح، التوحید، [بیجا، بینا، بیتا].
فیروزآبادی، محمدبن یعقوب، القاموس المحیط، چاپ نهم: مؤسسة الرسالة، بیروت 1426ق.
قاری، علی بن سلطان، مرقاةالمفاتیح شرح مشکاةالمصابیح، تحقیق جمال عیتانی، چاپ اول: دارالکتب العلمیة، بیروت 1422.
قاسمی، محمد جمالالدین ، منح الروض الازهر فی شرح الفقه الاکبر، تحقیق وهبی سلیمان غاوجی، چاپ اول: دارالبشائر الاسلامیة، بیروت 1419ق.
کلینی، محمدبن یعقوب، اصول الکافی، چاپ اول: منشورات الفجر، بیروت 1428ق.
ماتریدی، ابومنصور، التوحید، تحقیق بکر طوبال و محمد آروشی، دار صادر، بیروت [بیتا].
مجلسی، محمد باقر، بحارالانوار الجامعة لدرر اخبار الائمةالاطهار، چاپ سوم: دارالاحیاءالتراث العربی، بیروت 1403.
محمد بن عبدالوهاب، الرد علی الرافضة، تحقیق ابوبکر عبدالرزاق بن صالح، دارالاثار، صنعا 2006م.
، کشف الشبهات، تحقیق یاسر برهانی، طلعت مرزوق، اسکندریة، دارالایمان للطبع والنشر والتوزیع، [بیتا].
مشعبی، عبدالمجید بن سالم، منهج ابنتیمیة فی مسالة التکفیر، چاپ اول: اضواء السلف، عربستان 1418ق.
مفید، محمدبن نعمان، عوائل المقالات، [بینا، بیجا، بیتا].
مقدسی، تقی الدین عبدالغنی، محنة الامام احمدبن حنبل، تحقیق عبدالله بن عبد المحسن ترکی، هجر للطباعة و النشر و التوزیع و الاعلان، 1407ق [بیجا].
مقری، احمد بن محمد بن علی، المصباح المنیر، المطبعة الامیریة، قاهره 1922.
مکارم شیرازی، ناصر، تفسیر نمونه، چاپ اول: دارالکتبالاسلامیه، تهران 1374ش.
ناصرالدین البانی: http://www.alalbany.net
نجفی، محمد حسن، جواهر الکلام فی شرح شرائع الاسلام، چاپ چهارم: خانهی خورشید، تهران 1373ش.
نسائی، ابی عبدالرحمن احمد بن شعیب ابیعلی، تفسیر النسائی، چاپ اول: مؤسسة الکتب الثقافیة، بیروت، 1410ق.
نسائی، ابیعبدالرحمن احمد بن شعیب ابیعلی، المجتبی من السنن سنن نسائی، بیت الافکار الدولیة، اردن، [بیتا].
نوبختی، حسن بن موسی، فرق الشیعة، مؤسسه تحقیقات و نشر معارف اهل بیت [بیجا، بیتا].
نووی، یحیی بن شرف، المنهاج شرح الصحیح مسلم، چاپ دوم: مؤسسه القرطبی، 1414ق.
نیشابوری قشیری، ابیالحسین مسلم بن الحجاج، صحیح مسلم، تحقیق محمد فواد عبدالباقی، چاپ اول: دارالحدیث، قاهره، 1412ق.
سایتها
یوتیوب: http://youtube.com
النوادر الاسلامیة: http://www.sohari.com
الأسهم القطریة: http://qatarshares.com/vb/index.php
عبدالله بن عبدالرحمن جبرین: http://ibnjebreen.com
دکتر سفر الحوالی: http://www.alhawali.com