ghaemiyeh.com
سرشناسه: کرمیار، صادق، 1338
عنوان و پدیدآورنده: مردان نخیله/ صادق کرمیار؛ تهیه شده در مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما، مدیریت پژوهش برنامهای و نگارش فیلمنامه.
مشخصات نشر: قم: مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما، 1388.
مشخصات ظاهری: 229ص.
شابک: 978-964-514-107-1
وضعیت فهرستنویسی: فیپا.
موضوع: فیلمنامهها
موضوع: واقعه کربلا، 61ق.
شناسه افزوده: صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران. مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما. مدیریت پژوهش برنامهای و نگارش فیلمنامه.
ردهبندی کنگره: 4م4ک/1997PN
ردهبندی دیوئی: 4372/791
مردان نخیله
کد: 1509
نویسنده: صادق کرمیار
تهیه کننده و ناشر: مرکز پژوهش های اسلامی صدا و سیما
چاپ: زلال کوثر
نوبت چاپ: اول / 1388
شمارگان: 1200
بها: 35000 ریال
نشانی: قم، بلوار امین، مرکز پژوهش های اسلامی صدا و سیما
تلفن: 2919670 ـ 0251 دورنگار : 2915510
تهران: خیابان جام جم، ساختمان شهید رهبر، طبقه زیرزمین
تلفن: 22014738 نمابر: 22164997
info@irc.ir www.irc.ir
شابک: 1-107-514-964- 978 / ISBN: 978-964-514-107-1
ازدی از راویان معروف و معتبر واقعه کربلا می گوید: شخصی از قبیله بنیکلب به نام ابوجناب برایم گفت: عبدالله بن عمیر کلبی از خاندان بنیعلیم در کوفه بر سر چاه بنیجعد خانهای داشت، هنگامی که لشکریان عمر بن سعد در نخیله سان می دیدند تا به جنگ حسین(ع) بیایند، سخت ناراحت گردید و گفت: به خدا شیفته جهاد با مشرکان بودم، امیدوارم جهاد با اینها که با پسر دخت پیغمبر خویش می جنگند، ثوابش نزد خدا از جهاد با مشرکان کمتر نباشد. سپس پیش همسر خود رفت و آنچه را شنیده و دیده بود، با او در میان گذاشت و از قصد خویش وی را آگاه کرد.
آن زن باایمان در جوابش گفت: به راستی نیک دریافتی، خدا تو را در هر کاری به درستی هدایت کند. به یاری حسین بشتاب، ولی مرا هم با خود ببر! هر دو نزد حسین(ع) آمدند و همراه آن حضرت بودند تا آنکه به شهادت رسیدند.
متون علمی، ادبی و هنری فاخر در تمامی فرهنگها جایگاهی والا داشته و امروزه نیز که مفاهیم و پیامهای بسیاری، از راه تصویر متحرکِ صنعت سینما و تلویزیون ارائه میشود، اهمیت پردازش و باز تولید رسانهای این متون بیشتر شده است.
فیلمنامهنویسی از نقطه آغاز ایدهپردازی تا پس از مراحل طرح فیلمنامه، بررسی فیلمنامه، تولید فیلم، نظارت کیفی و بازخوردگیری اجتماعی فیلم بسیار تاثیرگذار و البته نیازمند زمان، دانش و دقت فراوان است. در این میان، تولید فیلمهایی با موضوعهای دینی و معارفی، کاری بسیار دشوار است. بنابراین، با سرمایهگذاری هدفدار و کافی در این بخش، میتوان از راه رسانه ملی به تقویت و پویایی فرهنگ دینیـ انسانی کمک کرد و در مقابل هجمههای فرهنگی بیگانه ایستاد.
مدیریت نگارش فیلمنامه و پژوهش برنامهای اداره کل خدمات رسانهای مرکز پژوهشهای اسلامی صداوسیما نیز در راستای تحقق رسالت اصلی خویش که همانا غنا بخشیدن به برنامههای دینی در رسانه ملی است، با تمام توان خویش بر آن است با جذب توانمندیهای موجود در حوزه علمیه و رسانه ملی، به تولید ایده، طرح های تلویزیونی، فیلمنامه و
پژوهشهای برنامهای در موضوعهای دینی و معارفی اقدام کند. برای رسیدن به این هدف، با تشکیل کارگاه فیلمنامه، کارگاه پژوهش برنامهای و نیز شورای فیلمنامه گامهای بلندی نیز برداشته است.
در کتاب حاضر با نام فیلمنامه مردان نخیله، رخدادهای پیش از واقعه عاشورا به شکل بسیار جذاب، در قالب داستان روایت شده است.
در پایان ضمن سپاسگزاری از نویسنده محترم جناب آقای صادق کرمیار، ناظران محترم و همه کسانی که با همت خود ما را در فراهم آوردن این مجموعه یاری کردهاند، این اثر را به تمامی هنرمندانی که سودای برنامهسازی با موضوع سیره امام حسین(ع) و عاشورا را در سر میپرورانند، تقدیم میکنیم و باور داریم که مجموعه حاضر کاستیهایی نیز دارد که برای برطرفسازی آنها، پیشنهادهای سازنده ادیبان، هنرمندان و علمای متعهد را میطلبد.
مدیریت نگارش فیلمنامه و پژوهش برنامهای
عبدالله بن عمیر کلبی از سرداران بزرگ جنگهای جهادی است. او در جنگهای قسطنطنیه، دیلمان، ارمنستان و ایران شرکت داشته و رشادت ها و دلاوری های بسیار کرده است.
عبدالله به همراه همسرش اموهب به سوی نخیله در حرکت است. آنها در بیابان خشک کربلا با انس بن حارث روبهرو می شوند که تنها خیمهای برپا کرده و در گودالی در حال نماز است. انس به او می گوید در انتظار یارانی است که از مکه وارد می شوند. او عبدالله را می شناسد و به او می گوید: در حالی که مسلمانان به او نیاز دارند، جهاد با مشرکان چه معنایی دارد!؟ به هر حال عبدالله و اموهب وارد بنیکلب می شوند. وقتی به قبیله اش وارد می شود، اولین کسی که از قبایل دیگر کوفه به دیدارش می آید، عمرو بن حجاج زبیدی است. عمرو نیز در اکثر جنگ ها همراه عبدالله بوده و دوستی دیرینه ای میان آنها برجاست.
ورود عبدالله به کوفه در شرایطی است که کوفیان نامههای بسیاری به امام نوشتهاند و اکنون در انتظار پاسخ ایشان هستند. عمرو نیز در دیدار با عبدالله او را به همراهی با کوفیان فرامی خواند، اما در کمال تعجب با مخالفت عبدالله مواجه می شود.
عبدالله معتقد است در شرایطی که معاویه مرده و یزید خلافت را به عهده گرفته و مسلمانان نیاز به امنیت و آرامش دارند، کوفیان نباید اختلاف های گذشته را دوباره زنده کنند و ناگوارتر اینکه پای حسین بن علی(ع) را به میدان بکشند و میان مسلمانان جنگ و خونریزی به پا کنند. او یقین دارد که حسین(ع) هیچ پاسخی به نامههای آنها نخواهد داد؛ زیرا او بهتر از هر کس شرایط موجود را درک می کند. عبدالله به دیدار نعمان حاکم کوفه می رود و از او می خواهد با تدبیر خود کوفیان را به آرامش فرابخواند.
استدلال های عبدالله، عمرو بن حجاج را نگران می کند که اگر حسین(ع) به نامههای کوفیان پاسخ ندهد، یزید از کسانی که ایشان را به کوفه دعوت کرده اند، انتقام سختی خواهد گرفت، اما با ورود مسلم بن عقیل به کوفه خیال همه آسوده می شود و اینبار با روحیه ای قویتر به مقابله خود ادامه می دهند. تا جایی که عمرو به مسلم اصرار می کند هرچه زودتر نعمان را به زیر کشند و مسلم به نام حسین(ع) حاکم کوفه شود، اما مسلم با این اقدام مخالف است؛ زیرا او فقط مأمور بررسی نامههای کوفیان است و اجازه هیچ اقدامی علیه حاکم کوفه را ندارد.
پرسش بزرگی عبدالله را آزار می دهد: چرا امام با توجه به شرایط موجود و شناختی که از قدرت شام دارد، دست به چنین اقدامی زده است، در حالی که پدرش با اینکه سپاه و لشکری آماده و کارآزموده داشت، از معاویه شکست خورد و برادرش برای حفظ وحدت میان مسلمانان با معاویه صلح کرد، اما اکنون حسین(ع) راهی غیر از راه برادرش برگزیده است.
در همین شرایط عبیدالله بن زیاد به عنوان حاکم جدید وارد کوفه می شود
و قدرت را به دست می گیرد. عمرو به واسطه وجود مسلم معتقد است که نباید به ابنزیاد مجال داد و پیش از آنکه او دست به اقدامی بزند، باید کارش را یکسره کرد. او بار دیگر به سراغ عبدالله می آید و او را به همراهی فرامی خواند، اما عبدالله ترجیح می دهد از قدرت و نفوذ خود برای جلوگیری از جنگ بهره ببرد. ازاینرو به دیدار ابنزیاد می رود و برخلاف تصورش درمی یابد که ابنزیاد نفاق می کند و به جای آنکه به فکر اسلام و مسلمانان باشد، در اندیشه انتقام است. به همین دلیل تصمیم می گیرد با مسلم دیدار کند و او را از مخالفت با خلیفه پرهیز دهد.
با ورود ابنزیاد به کوفه مسلم به صورت پنهانی در خانه هانی مستقر شده و تلاش عبدالله برای دیدن مسلم بیثمر می ماند. ازاینرو، به این فکر می افتد که بهتر است به ایران بازگردد تا از رویارویی میان مسلمانان دور بماند. اموهب وقتی جریان دیدار عبدالله با ابنزیاد را می شنود، برای نخستینبار عبدالله را نصیحت می کند که از خلیفه ای که حاکمش چنین رفتاری دارد، نباید دفاع کرد. همچنین سخن انس بن حارث را به یاد او می آورد که گفت: در شرایطی که مسلمانان به تو نیاز دارند، جنگ با مشرکان چه معنا دارد؟!
از سوی دیگر عمرو از اینکه مسلم به پیشنهاد او برای سرنگونی ابنزیاد توجه نمی کند، از او دلگیر است. در همین حال ابنزیاد با ترفند، هانی را به قصر خود می خواند و او را زندانی می کند. همین ماجرا بهانه خوبی برای عمرو است که یارانش را بدون اذن مسلم گرد آورد و به قصر ابنزیاد
هجوم ببرد و قصر را محاصره کند. حتی پیک مسلم را که او را از این کار پرهیز می دهد، از خانه می راند. خبر این اقدام به عبدالله می رسد و او سریع خود را به کوفه می رساند تا مانع جنگ و خونریزی شود.
ابنزیاد که اوضاع را نامساعد می بیند، شریح قاضی را به تدبیری برای رفع این خطر وامی دارد. شریح به میان یاران عمرو می آید و با گفتوگو و نیرنگ عمرو را آرام می کند و او را به داخل قصر می برد و چنین وانمود می کند که هانی با گرفتن امتیازاتی از ابنزیاد دست از مخالفت با او برداشته و قصد همکاری با او را دارد. عمرو که از یک سو از مسلم دلخور است و از سوی دیگر احساس می کند باید سهم خود را از این ماجرا ببرد، با وعدههای شریح قاضی آرام می شود و به همراه یارانش قصر را ترک می کند. در همین لحظه با عبدالله روبهرو می شود و به گرمی او را در آغوش می گیرد و به هوش او آفرین می گوید که از همان ابتدا با اقدامات کوفیان مخالف بود.
حالا عبدالله کاملاً مخالف ابنزیاد و خلافت یزید است و معتقد است که امام بهترین گزینه برای خلافت مسلمانان است. اما ابهام او در این است که حسین(ع) با شناختی که از کوفیان دارد، چطور فریب آنان را خورده و به اتکای آنها می خواهد به مقابله با یزید برود، در حالی که افرادی مانند عمرو بن حجاج که در ابتدا با شور فراوان وارد میدان شده بودند، اکنون فریب وعدههای ابنزیاد را خورده و پشت مسلم را خالی کردهاند.
ابنزیاد که دیگر از سوی عمرو احساس خطر نمی کند، فرمان قتل هانی را صادر می کند. هانی را در میدان شهر گردن می زنند و مسلم ناچار فرمان
قیام می دهد، اما اکنون عمرو در قصر ابنزیاد است و او را همراهی میکند. شریح قاضی نیز با مردم سخن می گوید و با احادیث جعلی و حرف های فریبنده و تهدید آمیز آنها را از جنگ با امیر پرهیز می دهد.
عبدالله که خبر قیام مسلم را می شنود، درمی یابد که دیگر برای جلوگیری از جنگ میان مسلمانان هیچ کاری از دست او برنمی آید. به همین دلیل تصمیم می گیرد به ایران بازگردد. او به همراه اموهب راه آمده را بازمی گردد. در میان راه با قیس بن مسهر روبهرو می شود و ابهام ها و پرسش های خود را از او می پرسد و قیس پاسخ می دهد و عبدالله را نسبت به راهی که در پیش گرفته به تردید می اندازد. بعد از قیس، در ادامه راه به کربلا می رسد و بار دیگر با انس بن حارث روبهرو می شود که همچنان در گودال قتلگاه در حال نماز است.
اموهب و عبدالله در آنجا به یاد حرف روز اول انس می افتند که گفت: در انتظار یارانی هستم که از مکه وارد می شوند و من امیدوارم یاری مرا بپذیرند... اکنون معنای سخن آن روز انس را درمی یابند. با او گفتوگو میکنند و انس که از اصحاب رسول خداست، حدیث پیامبر را برای آنان نقل می کند که فرمود: «فرزندم حسین(ع) در عراق کشته خواهد شد، پس هر کس که در آن زمان حاضر بود، او را یاری کند».
عبدالله می گوید: حسین(ع) در راه کوفه است، تو چرا در اینجا به انتظار حسین(ع) مانده ای؟ و انس پاسخ می دهد که حسین(ع) هرگز به کوفه نخواهد رسید. او برمی خیزد و از گودال بیرون می آید و می گوید: آن روز که با سپاه علی بن ابیطالب برای جنگ صفین عازم بودیم، چون به اینجا
رسیدیم، سپاه در آنجا توقف کرد و امام از اسب پایین آمد و در این مکان ایستاد و رو به ما فرمود: در همین جا سپاهی از کوفیان به فرزندم حسین(ع) یورش خواهند برد و او را در این گودال خواهند کشت و خاندانش را به اسارت خواهند برد.
با این سخنان، عبدالله تصمیم می گیرد به کوفه بازگردد و به یاری مسلم بشتابد، اما هنگامی به کوفه می رسد که با پیکر بیسر مسلم در میدان شهر مواجه می شود. سریع به نخیله بازمی گردد و می بیند که سربازان ابنزیاد شیخ قبیله را که قصد یاری مسلم را داشت، دستگیر کرده و میخواهند گردن بزنند. عبدالله برای نخستینبار دست به شمشیر می برد و با سربازان ابنزیاد می جنگد. بقیه نیز به کمک او می آیند و سربازان فرار می کنند. در این درگیری شیخ بنیکلب کشته می شود و عبدالله جوانان را برای جنگ با ابنزیاد آماده می کند. در همین حال عمرو بن حجاج به دیدار او می آید و او را به یاری و همراهی ابنزیاد دعوت می کند و از مخالفت با امیر و خلیفه پرهیز می دهد، اما عبدالله تصمیم خود را گرفته است و عمرو ناچار به قصر بازمی گردد و عبدالله نیز با گروهی از مردان بنیکلب به سوی کربلا حرکت می کند.
ابنزیاد که خبر درگیر شدن عبدالله با سربازانش را می شنود، عمرو بن حجاج را مأمور دستگیری عبدالله می کند. عمرو با گروهی از یارانش به تعقیب عبدالله می روند. نزدیک کربلا به آنها می رسند و جنگی سخت میان عبدالله و عمرو درمی گیرد. عبدالله در این جنگ پیروز می شود، ولی یاران عمرو از هر طرف به او هجوم می برند و جانش به خطر می افتد که در
همین لحظه گروهی سوار به یاری عبدالله می آیند و عمرو و یارانش ناچار به فرار می شوند. فرمانده این گروه سوار، انس بن حارث است که به عبدالله می گوید: «امام منتظر تو و اموهب است.» به این ترتیب عبدالله و اموهب به سوی خیمههای کاروان اباعبدالله الحسین(ع) می روند.
عبدالله بن عمیر کلبی: از سرداران جنگهای جهادی است که وقتی وارد کوفه می-شود، عمرو بن حجاج او را به همراهی با کوفیان برای مقابله با بنیامیه فرامی خواند، اما عبدالله مخالفت می کند. در نهایت عبدالله پس از سیر حوادث به همراه همسرش به کربلا می رود و به شهادت می رسد.
ام وهب: همسر عبدالله بن عمیر است که با او به کوفه می آید و در سیر حوادث حضور دارد و بر تصمیم گیریهای عبدالله نیز تأثیر مثبت میگذارد و در پایان نیز به همراه همسرش در کربلا حضور می یابد.
عمرو بن حجاج: از بزرگان کوفه و بزرگ قبیله مذحج است که با دیگر بزرگان کوفه، امام را دعوت کرده اند. او که دوست دیرین عبدالله است، او را به همراهی با یاران مسلم دعوت می کند و حتی با ورود عبدالله به قبیلهاش، هدیه ای گرانبها برای او می برد، اما در سیر حوادث خود به یاران ابنزیاد می پیوندد و بار دیگر به دیدار عبدالله می رود و او را به یاری ابنزیاد دعوت می کند و در نهایت به جنگ با عبدالله می رود.
ربیع: جوانی از قبیله بنی کلب که پدرش به دلیل شیعه بودن در شام کشته می شود و او برای انتقام خون پدرش قصد شام می کند که با عمرو بن حجاج مواجه می شود و برای یاری مسلم به او می پیوندد و با سلیمه دختر عمرو نیز ازدواج می کند. او در سیر داستان در مواجهه با عبدالله و عمرو بارها در تصمیم گیری خود به تردید می افتد
و در نهایت به عبدالله می پیوندد و سرانجام به دست عمرو (پدرزنش) کشته می شود.
ام ربیع: مادر ربیع که از همدانی هاست و با عباس از قبیله بنی کلب ازدواج کرده و شیعه بودن خود را در قبیله پنهان داشته و با آشکار شدن قیام کوفیان، او نیز پسرش را به همراهی با یاران مسلم تشویق می کند.
سلیمه: دختر عمرو بن حجاج که با ربیع ازدواج می کند و به دلیل خویشی با هانی و رفتوآمد به خانه هانی، تربیت شده اوست و از همان ابتدا نسبت به موضعگیری های پدرش دچار تردید است. او از دوستداران مؤمن به خاندان علی(ع) است و در تردید های ربیع نیز با او به بحث و جدل می پردازد و او را برای یافتن حقیقت کمک می کند. سلیمه در نهایت در حالی که به همراه ربیع و عبدالله و اموهب به سوی کربلا می روند، به دست یاران پدرش کشته می شود.
ام سلیمه: مادر سلیمه و همسر عمرو بن حجاج که در تصمیمگیری های عمرو بیتأثیر نیست.
عبدالاعلی: رئیس قبیله بنی کلب که ابتدا به دلیل همپیمانی با بنیامیه با قیام کوفیان مخالف و با عبدالله موافق است، اما با شنیدن خبر بیعت هجدههزار نفر با مسلم، او نیز به مسلم می پیوندد و به عبدالله نیز فشار میآورد و در نهایت گروهی از افراد بنی کلب را به کمک مسلم می برد که به دست یاران ابنزیاد دستگیر و در قبیله اش طی درگیری با سربازان امیر کوفه کشته می شود.
زبیر: تاجر بنی کلب که همواره اوضاع را بررسی می کند و هرگاه کفه ترازو به نفع یک طرف سنگین می شود، زبیر نیز به همان سو می رود. گاه با عبدالله موافق و گاهی مخالف است. در پایان به نزد ابنزیاد می رود و توبه می کند و به یاران او می-پیوندد.
شریح قاضی: در زمان نعمان راحت بود؛ چون نعمان خودش امور قضاوت را در دست گرفته بود، اما با ورود ابنزیاد، شریح نیز ناچار وارد میدان می شود و به
عنوان شخصیتی تأثیرگذار در کوفه اوضاع را به نفع ابنزیاد هدایت می کند.
شبث بن ربعی: شخصیتی فرصت طلب که ابتدا با مسلم بیعت می کند، اما با ورود ابنزیاد بلافاصله به او می پیوندد و تأثیر زیادی هم بر عمرو میگذارد تا او را نیز از مسلم جدا کند.
ابوثمامه صائدی: از یاران مسلم که برای جمعآوری نیرو و تجهیزات نظامی فعالیت می کند.
بشیر: آهنگر بنی کلب که در درگیری با افراد ابنزیاد کشته می شود.
زید: فرزند بشیر که در راه کربلا به دست افراد عمرو به قتل می رسد.
نعمان: حاکم کوفه که با ورود ابنزیاد بلافاصله شهر را ترک می کند و به شام می گریزد.
مختار: نخستین میزبان مسلم و داماد نعمان که با ورود ابنزیاد به توصیه مسلم شهر را ترک می کند.
هانی: از یاران مسلم که پس از مختار او را در خانه خود نگه می دارد و در نهایت به دست ابنزیاد به شهادت می رسد.
روعه: همسر هانی.
مسلم: در ابتدای ورود، وارد خانه مختار می شود و مردم گرد او جمع می شوند و پس از آنکه هجده هزار نفر با او بیعت می کنند، پیکی به امام میفرستد و از او می خواهد سریع خود را به کوفه برساند.
انس بن حارث: از ابتدای خبر هجرت امام از مدینه به مکه، بر اساس حدیث نبوی و علوی، او نیز به کربلا می رود و در آنجا می ماند تا امام به کربلا برسد و او به وصیت نبی اکرم(ص) عمل کند.
قیس بن مسهر: هنگام بازگشت عبدالله به ایران در بیابان با او روبهرو میشود و به پرسش های او پاسخ می دهد.
محمد بن اشعث: از یاران ابنزیاد.
کثیر بن شهاب: از یاران ابنزیاد.
ابن خضرمی: با گسترش بیعت کوفیان با مسلم، نامهای به یزید می نویسد و ماجراهای کوفه را شرح می دهد و از ناتوانی نعمان گله می کند.
معقل: جاسوس ابنزیاد.
شریک بن اعور: با ابنزیاد از بصره حرکت می کند، ولی در میان راه تمارض می کند و یکبار هم قصد ترور او را داشت، اما جرئت نکرد.
خواص و عوام، سخنرانی حضرت آیتالله خامنهای.
عبدالکریم حسینی قزوینی، قیام حسینی در آیینه اسناد تاریخی.
محمدجواد صاحبی، مقتل الشمس.
علی نظری منفرد و ابوالقاسم عالمی، نامه ها و ملاقات های امام حسین(ع).
علی نظری منفرد، قصه کربلا.
قیام جاوید (مقتل الحسین ابی مخنف)، ترجمه و تصحیح: حجتالله جودکی.
حاج سلطانحسین تابنده، تجلی حقیقت در اسرار فاجعه کربلا.
حاج شیخ عباس صفایی حائری، تاریخ سیدالشهدا(ع).
سید عطاءالله مهاجرانی، انقلاب عاشورا.
ــــــــــــــــ ، پیامآور عاشورا.
پژوهشکده علوم انسانی، خورشید شهادت.
علیاصغر عزیزی تهرانی، شرح زیارت عاشورا.
اسد حیدری، زندگانی امام حسین(ع).
ابراهیم پاشا، نهضت کوفه از دیدگاه روانشناسی اجتماعی.
عبدالله علایکی، برترین هدف در برترین نهاد، ترجمه: سید محمدمهدی جعفری.
به نام خدا
بیابان تفتیده و نور لرزان خورشید ظهر در دشت ترکخورده و هُرم سوزان باد که خاک داغ و شن ریزه های رمل های دوردست را بر سر و صورت عبدالله می پاشد و حرکت اسب خسته اش را کند می کند. اموهب که در کجاوه ای روی شتر نشسته، پارچه رنگباخته را کنار می زند. نگاهی به اطراف و نگاهی به عبدالله می اندازد که جلوتر از او در حرکت است. می خواهد از عبدالله آب طلب کند، اما به مشک عبدالله هم امیدی ندارد. لب به گفتن آب باز می کند، بیآنکه صدایی از او شنیده شود. بعد با ناامیدی صبورانه دوباره پرده را میاندازد. عبدالله یکباره می ایستد و رو به کجاوه بازمی گردد. انگار صدای اموهب را شنیده باشد. شتر اموهب نیز می ایستد و به دنبال او چند سوار مسلح را می بینیم که با فاصله پشت سر آنها می ایستند. عبدالله به شتر نزدیک می شود و پرده کجاوه را کنار میزند.
عبدالله: مرا صدا کردی؟
ام وهب: (می داند که از آب خبری نیست) نه!
عبدالله: (می داند که او آب می خواهد) راهی تا فرات نمانده... به زودی همگی سیراب می شویم.
ام وهب لبخندی می زند تا نگرانی عبدالله را نسبت به خودش برطرف کند. عبدالله پرده را می اندازد. با نگاهی به سواران اشاره می کند که حرکت میکنیم...
و به راه می-افتند.
در دشتی خشک که تا چشم کار می کند، جز خار و خاشاک در آن نیست، انس بن حارث کاهلی، پیرمردی بالای شصت سال، با مو و ریش بلند و یکدست سپید، در میان گودالی طبیعی که در کنارش تک خیمه ای کوچک برپاست، به نماز ایستاده است. در نماز او، صدای دور و نزدیک چکاچک شمشیرها و سم اسبان و فریاد مردان خشمگین و هرم آتش و شیون زنان و کودکان و خروش رودخانه به گوش می رسد. وقتی به سجده می رود، گویی بر خاک افتاده است و در پس او عبدالله و همراهانش را می بینیم که به او نزدیک می شوند و کنار تک خیمه او می ایستند. عبدالله که از دیدن پیرمردی تنها در بیابانی خشک و دورافتاده تعجب کرده، از اسب پیاده می شود. آرام جلو می رود. ام وهب نیز پرده را کنار می زند و نگاه می کند. بقیه سواران در نیمدایره ای گرد خیمه انس می ایستند. عبدالله منتظر می ماند تا نماز انس به پایان می رسد. بعد بالای گودال روبهروی او می ایستد. انس آرام سر بلند می کند و خونسرد و بیهراس نگاهی به عبدالله و بعد به سوارانی که گرد خیمه اش را گرفته اند، می اندازد. یکی از سواران پیاده می شود و کنار عبدالله می ایستد.
عبدالله: پیرمرد تو وامانده ای یا در راه مانده؟
انس: هیچکدام... مقیم هستم.
عبدالله پوزخند می زند و به اطراف اشاره می کند که جز دشت سوزان هیچ نیست.
عبدالله: مقیم؟! در این جهنم؟! تنها و بیکس؟!
انس: اینجا جهنم نیست که تکه ای از بهشت است و من تنها نیستم، در انتظار یارانی مانده ام که بهزودی می رسند و من امید دارم یاری مرا بپذیرند.
انس از جا بلند می شود. عبدالله از سخنان انس سر درنمی آورد. نگاهی به سوار همراهش می اندازد. او نیز ابرو بالا می اندازد که یعنی من هم سر درنمی آورم.
عبدالله: نیازی نیست از ما بترسی و یاران نداشته ات را به رخمان بکشی، ما نه از مشرکانیم نه حرامی... .
انس: ترسی از شما ندارم، چه مشرک باشید، چه حرامی یا مسلمان؛ چراکه به زودی مشرکان و حرامیان و مسلمانان همپیمان می شوند تا در همین بیابان و همین گودال بهترین بنده خدا و فرزند رسولش را بکشند و بر کشته اش پایفشانی کنند.
از گودال بیرون می آید و به سوی خیمه می رود. عبدالله باز هم حیران به سوار همراهش نگاه می کند.
سوار: گمان می کنم تیغ آفتاب عقلش را زایل کرده و دیگر از یاری ما بینیاز شده است.
عبدالله: اگر هم چنین باشد، به یاری ما نیازمندتر است.
عبدالله به دنبال انس تا جلو خیمه می رود.
عبدالله: بسیار خب پیرمرد، گمان کن ما همان یارانی هستیم که در انتظارشان مانده ای، اگر یاری می خواهی بگو تا یاری ات کنیم.
انس: شما از این سو آمده اید، اما آنکه من در انتظارش هستم از آن سو می آید... از حجاز.
عبدالله: حجاز؟!
سوار: شاید خودش می خواهد به حجاز برود، اما نمی تواند.
عبدالله: (جلو خیمه) اگر می خواهی به حجاز بروی آن اسب تا حجاز تو را می-رساند. یا اگر پناهی می خواهی که در آن آسایش داشته باشی، با ما همراه شو تا در کوفه پناهت دهیم. (انس با لبخندی سرد سر تکان می دهد و وارد خیمه می شود) یا قرص نانی که سیرت کند، هرچه بخواهی دریغ نداریم جز آب که خود
به آن نیازمندیم.
انس وارد خیمه شده است. عبدالله نگاهی به اموهب می اندازد که پرده کجاوه را کنار زده و آنها را نگاه می کند.
ام وهب: اگر خیری از ما نمی خواهد، رهایش کنیم تا شرّمان به او نرسد.
در همین حال انس با مشک بزرگی پر از آب بیرون می آید.
انس: آنچه شما دارید به کار من نمی آید، اما آنچه من دارم، نیاز شما را برمی آورد.
عبدالله که لب های خشکیده انس را دیده از این کار او تعجب می کند.
عبدالله: تو آب در خیمه داری و خود تشنه مانده ای؟!
انس: شما مسافرید و روزه بر شما واجب نیست، اما من مقیمم و روزه دار.
و مشک آب را به طرف عبدالله می گیرد. عبدالله مشک را می گیرد و به سوار می دهد تا میان همراهان تقسیم کند. سوار می رود و عبدالله رو به انس می کند.
عبدالله: رفتار تو کنجکاوی مرا بیشتر می کند. تو که هستی؟ در این دشت سوزان، تنها، تشنه، و روزه دار؟!
انس: انس بن حارث کاهلی از قبیله بنیاسد و تو عبدالله بن عمیر از قبیله بنیکلب که برای جهاد با مشرکان به فارس رفته بودی و اکنون به قبیله ات بازمی گردی.
حالا حیرت عبدالله به ترس تبدیل می شود.
عبدالله: تو مرا می شناسی؟
انس: همانقدر که دیگر کوفیان را و پدرانشان را که هرگز نه خداوند از آنان راضی بود، نه آنان از خداوند.
عبدالله: سخنان تو مرا می ترساند.
انس: تو از کردار خود بیشتر باید بترسی تا سخنان پیری چون من!
عبدالله: (سر درنمی آورد) من با تو چه کرده ام، جز آنکه قصد یاری ات را داشتم!
انس: ببین با خود چه کرده ای؟!
عبدالله: در این سخن سرزنشی می بینم که خود را سزاوار آن نمیدانم، در حالی که نیمی از عمرم را در جهاد با مشرکان بوده ام.
انس: (در حالی که از عبدالله دور می شود) من چگونه به جهاد با مشرکان بروم در حالی که مسلمانان به یاری من محتاج ترند؟!
این سخن عبدالله را به فکر وامی دارد. سوار با مشک بازمی گردد.
سوار: همه سیراب شدند، جز تو!
و مشک را به سوی عبدالله می گیرد. عبدالله نگاهی به مشک آب و نگاهی به انس می اندازد که دور می شود.
عبدالله: نه! حالا گمان می کنم همه تشنه اند، جز من!
و به سوی اسبش حرکت می کند.
عبدالله: حرکت می کنیم.
کاروانی تجاری در بیابان در حرکت است و از پای تپه ای رملی عبور میکند. سلیمان که کاروانسالار است، پیشاپیش دیگران سوار بر شتر است. به میانه تپه که می رسند، سلیمان رو به یکی از مردان اسبسوار می کند. سوار سریع خود را به سلیمان می رساند.
سلیمان: دلشوره دارم، دو نفر پیشاپیش، تپه را دور بزنید تا خیالم آسوده شود.
سوار، یکی دیگر را صدا می زند و هر دو پیشاپیش می تازند و از کاروان جدا می شوند. سلیمان چشم به اطراف می گرداند و همه جا را زیر نظر میگیرد. سواران پیشقراول تپه را دور می زنند و از دیده پنهان میشوند. کاروان آرام پیش می رود. چند لحظه بعد دو سوار به تاخت بازمی گردند و از پشت تپه بیرون می آیند. سلیمان از بازگشت زودهنگام آنها تعجب می کند، اما وقتی می بیند چندین سوار در پی آنها می تازند، به هراس می افتد.
توقف میکند و بقیه کاروان نیز توقف می کنند.
سلیمان: (با خود) خدایا از اموال خود گذشتم، اما اموال شریکم را به تو می-سپارم.
یکی از سواران را از پشت سر با تیر می زنند و سرنگون می شود. سلیمان سریع از شتر پایین می آید و کاروان را پای تپه گرد می آورد. شتران را نزدیک هم می-نشاند و بقیه آماده رزم می شوند. راهزنان می رسند و درگیری آغاز میشود.
عبدالله در کنار اموهب سوار بر اسب در حرکت است. یکباره چشمش به درگیری کاروان سلیمان می افتد. بیشتر دقت می کند. همان سوار همراه نزدیک می شود.
سوار: گویا راهزنان به کاروانی حمله برده اند.
عبدالله به یاد حرف انس می افتد.
صدای انس: من چگونه به جهاد با مشرکان بروم در حالی که مسلمانان به یاری من محتاج ترند؟!
عبدالله: (به سوار) تو با یکی از سواران نزد اموهب بمانید.
عبدالله به سوی کاروان سلیمان می تازد و سواران همراه، به دنبالش میروند.
سلیمان و گروه کاروانیان با راهزنان به شدت درگیر هستند. سلیمان با دو نفر در حال شمشیرزنی است که یکی از راهزنان از پشت به او حمله می کند و با ضربه ای کاری او را نقش زمین می کند. عبدالله و سواران
میرسند و با راهزنان درگیر می شوند. چند نفر از راهزنان کشته می شوند و بقیه فرار میکنند. چند نفر از کاروانیان به سراغ سلیمان می روند و عبدالله می فهمد که سلیمان کاروانسالار است. از اسب پیاده می شود و به سراغ سلیمان می رود. زخم او را وارسی می کند.
سلیمان: خداوند به تو خیر دهد که مرا نزد شریکم شرمسار نکردی.
عبدالله: به کوفه می روید؟
یکی از کاروانیان: به نخیله می رویم.
عبدالله: نخیله؟ ما هم به نخیله می رویم.
سلیمان: (دست عبدالله را می گیرد) این کاروان را به تو می سپارم. امید ندارم به نخیله برسم. نیمی از اموال این کاروان از آن عباس است. از تو می خواهم آن را به همسرش امربیع برسانی.
عبدالله به یکی از سواران اشاره می کند. سوار از داخل کیسه ای که به زین اسب آویخته است، مرهمی برمی دارد و به عبدالله می دهد.
عبدالله: عباس را می شناسم، اما چرا خودش با تو همراه نیست؟
سلیمان: عباس دیگر دستش از دنیا کوتاه شده و من شریک و امانتدار او هستم.
عبدالله که لباس سلیمان را در محل زخم پاره می کند، با شنیدن خبر مرگ عباس ناراحت می شود.
عبدالله: خدایش بیامرزد. تو هم خیالت آسوده باشد که اموال عباس را به امربیع می رسانم، اما پیش از حرکت باید زخمت را مرهم بگذارم.
و مرهم را روی زخم می پاشد. نعره دردآلود سلیمان بلند می شود.
ام ربیع را در میان مردم می بینیم که در بازار کوچک بنیکلب در حال رفتوآمد و خرید و فروشند. امربیع بساط فروشندگان و کالاهای مختلف
را نگاه می کند. در مقابل مغازه کوزه گری می ایستد. یکی دو ظرف سفالی را برمی دارد و وارسی می کند. جوانی سیهچرده از مغازه کوزه گری بیرون می آید و بر سکوی کنار مغازه می ایستد. نگاهی به آسمان می اندازد و شروع به اذان گفتن می کند. صاحبان مغازه ها با شنیدن صدای اذان دست از کار می کشند و همگی به سمت انتهای بازار، به راه می افتند. زبیر بن یحیی صاحب مغازه ای است که تقریباً همه نوع کالا در آن دیده می شود و از تمامی مغازه های بازار، بزرگ تر و زیباتر است. او نیز به غلامش اشاره می کند که دست از کار بکشد. سپس خود به راه می افتد. به مقابل مغازه بشیر آهنگر می رسد که همچنان در حال تیز کردن شمشیر است و چند نفر نیز در انتظار تیز کردن شمشیر های خود در مغازه ایستاده اند و با یکدیگر گفتوگو می کنند. زید (پسر بشیر) در کنار کوره در آتش میدمد. زبیر به طرف بشیر می رود.
زبیر: بشیر، گویا صدای سنگ و آهن و درهم و دینار مجال نمی دهد صدای اذان را بشنوی!
کار تیز کردن شمشیر به پایان رسیده است. بشیر نگاهی به زبیر می اندازد.
بشیر: (با لبخند) در این کنایه بیشتر حسادت می بینم تا تقوا.
یکی دو نفر می خندند. بشیر شمشیر را به صاحبش می دهد.
زبیر: ناامنی راه ها و غارت کاروان ها اگر برای همه زیان داشته، برای تو نان داشته.
چند نفر می خندند. بشیر از صاحب شمشیر پول می گیرد.
بشیر: (رو به زبیر) کاروان تو را همین شمشیرها از یمن تا اینجا سالم رساند.
و پیش بند را باز می کند.
بشیر: (به مشتریان) برویم تا بعد از نماز و افطار!
و از سکوی میان مغازه پایین می آید. زید نیز کوره را خاموش می کند و با پدر همراه می شود. چشم زبیر به امربیع می افتد که جلو مغازه او مکثی می کند و دوباره به راه می افتد. بشیر دست بر شانه زبیر می گذارد.
بشیر: راستش را بگو عجله تو برای نماز است یا افطار بعد از نماز؟!
زبیر: فعلاً هیچکدام. تو برو، کاری در مغازه دارم. بعد خود را می رسانم.
بشیر که امربیع را دیده، علت تأخیر زبیر را می فهمد. پوزخندی می زند و به راه می افتد. زبیر بازمی گردد. امربیع او را می بیند. می خواهد راهش را تغییر دهد، اما راه گریز ندارد.
زبیر: امربیع! چیزی می خواستی؟
ام ربیع: می خواستم اما وقت نماز است.
و می خواهد به راه بیفتد که زبیر راه او را می بندد.
زبیر: امربیع! هنوز تصمیم خود را نگرفته ای؟
ام ربیع: من تصمیم خود را وقتی گرفتم که زنان را به خانه ام فرستاده بودی.
زبیر: دخترانت را به خانه شوهر فرستاده ای. پسرت هم مردی شده. به تو قول می دهم برای او هم خودم همسری مناسب پیدا کنم. حالا وقت آن نیست که به خودت بیندیشی؟
ام ربیع: تو واقعاً نگران من هستی؟
زبیر: تو در تمام بنی کلب دلسوزتر از من نسبت به خودت پیدا نخواهی کرد. جز این است که به سلیمان اعتماد کردی و تمام اموال خود را به او سپردی تا به نام تجارت همه را با خود ببرد و دیگر هیچ نشانی از او پیدا نکنی؟! از این پس با مستمری سالیانه بیتالمال چگونه می خواهی سر کنی، که شش ماه تو را هم کفاف نمی دهد، اما در خانه من هرچه بخواهی برایت مهیاست.
ام ربیع: من به قناعت عادت کرده ام.
و به راه می افتد. زبیر اینبار با خشم او را صدا می زند.
زبیر: امربیع! از این پس انتظار نداشته باش که از تو و پسرت حمایت کنم.
ام ربیع: (بیآنکه رو برگرداند) خداوند ما را کفایت می کند.
صدای هیاهو از انتهای بازار به گوش می رسد. زبیر رو برمی گرداند. کاروان ازهم پاشیده سلیمان به همراه عبدالله وارد بازار شده اند و مردم گرد آنها را گرفته اند.
زبیر: کاروان کیست؟
ام ربیع هم برمی گردد. اکثر کاروانیان زخمی هستند و چند جنازه بر شترها دیده می-شود. امربیع آنها را می شناسد.
ام ربیع: کاروان سلیمان است!
زبیر: او عبدالله بن عمیر است؟ پس سلیمان کجاست؟
ام ربیع به سرعت خود را به کاروان می رساند. عبدالله امربیع را می شناسد.
ام ربیع: سلام به عبدالله بن عمیر!
عبدالله: سلام به امربیع!
زبیر: چه بر سر این کاروان آمده؟
یکی از مردان کاروان به سراغ سلیمان می رود که روی کجاوه شتری خوابیده است.
ام ربیع: پس سلیمان کجاست؟
مرد: راهزنان حمله کردند. اگر عبدالله نرسیده بود، همه چیز را به تاراج میبردند. سلیمان هم زخم عمیقی برداشته، (رو به امربیع) تو اموالت را مدیون عبدالله هستی.
ام ربیع به سراغ سلیمان می رود. سلیمان آرام چشم باز می کند.
ام ربیع: سلیمان!
سلیمان: خدا را شکر که تو را دیدم. نمی خواستم در حالی شریکم را ملاقات
کنم که امانت او را به خانواده اش نرسانده ام.
و از حال میرود.
امربیع در ظرفی آب میریزد و آن را به در اتاق میبرد. ربیع جلو در ایستاده است. مادر ظرف آب را به ربیع میدهد. ربیع وارد اتاق میشود. سلیمان وسط اتاق خوابیده و همه بزرگان بنیکلب در اتاق هستند. عبدالاعلی بالای اتاق کنار عبدالله نشسته و زبیر نیز کنار اوست. بشیر و دیگران نیز حضور دارند. ربیع ظرف آب را به بشیر میدهد. بشیر شروع به پاک کردن زخم سینه سلیمان میکند.
زبیر: اگر اوضاع بر همین روال باشد باید با هر کاروان لشکری همراه کنیم.
بشیر: باید به سراغ نعمان برویم و از او بخواهیم که چارهای بیندیشد.
عبدالاعلی: گرفتاری ما از بیلیاقتی نعمان است، وگرنه راههای شام که امنیت دارد.
زبیر: پس پیکی به شام بفرستیم و از امیرالمؤمنین یزید استمداد کنیم.
عبدالله: پیش از آن باید با نعمان ملاقات کنیم.
سلیمان دچار تشنج میشود. گرد او را میگیرند. بشیر رو به عبدالاعلی سر تکان میدهد که یعنی رفتنی است. سلیمان به سختی صحبت میکند.
سلیمان: (به بشیر) امربیع کجاست؟
بشیر به ربیع اشاره میکند که مادر را صدا بزند. ربیع بیرون میرود.
سلیمان: مرا با او تنها بگذارید.
بشیر برای کسب تکلیف به عبدالاعلی نگاه میکند. عبدالاعلی برمیخیزد و از اتاق بیرون میرود و بقیه هم به تبع او بیرون میروند. امربیع وارد اتاق میشود. بشیر دست بر شانه ربیع میگذارد و او را نیز با خود میبرد.
ربیع به پشت پنجره اتاق میآید و میبیند که سلیمان با مادرش سخن میگوید و کمکم مادر به گریه میافتد و سلیمان میمیرد. مادر اشکآلود بیرون میآید. نگاه کنجکاو همه به ام ربیع دوخته شده است.
امربیع: خداوند سلیمان را بیامرزد که خوب امانتداری بود.
همه از مرگ سلیمان آگاه میشوند. ربیع جلو میرود.
ربیع: او به تو چه گفت مادر؟
امربیع: سفارشی از پدرت برای تو داشت!
ربیع به فکر فرو میرود. زبیر جلو میآید.
زبیر: چه سفارشی؟
امربیع: اگر میخواست، به تو میگفت!
زبیر دلخور از پاسخ او عقب میکشد و کناری میایستد. ام ربیع به اتاق دیگری میرود و به دنبالش ربیع وارد اتاق میشود. عبدالاعلی رو به بقیه میکند.
عبدالاعلی: سلیمان را به مسجد ببرید!(رو به عبدالله) دوست داشتم زمانی میرسیدی که میتوانستیم جشنی برپا کنیم، اما... .
عبدالله: جشن ما زمانی است که مسلمانان در سرزمین خود آرامش داشته باشند.
جماعت وارد اتاقی میشوند که سلیمان در آن است.
امربیع در اتاق نشسته و اشک میریزد. ربیع به او نزدیک میشود. امربیع متوجه حضور پسر میشود. سر برمیگرداند و به او نگاه میکند.
ربیع: او به تو چه گفت مادر!؟
امربیع سکوت میکند.
ربیع: اگر برای من سفارشی داشت پس چرا سکوت کردهای و بازنمیگویی؟
امربیع از پنجره میبیند که سلیمان را بیرون میبرند. بعد رو به ربیع میکند.
امربیع: ببین اگر همه رفتهاند، برگرد تا بگویم.
ربیع بیشتر کنجکاو میشود. بیرون میرود. چند لحظه بعد امربیع او را در میان جماعت میبیند که سلیمان را بر دوش دارند و از خانه بیرون میبرند. ربیع نیز آنها را تا جلو در خانه بدرقه میکند. بعد در را میبندد و به اتاق میآید و منتظر میماند.
امربیع: او گفت که پدرت در حجاز نمرد، در شام مرد.
ربیع تعجب میکند. جلوتر میرود.
ربیع: در حجاز نمرد؟! خب... چرا... چرا این دروغ را به ما گفت؟
امربیع: پدرت از او خواسته بود.
ربیع: مرگ پدر غمانگیز بود چه در حجاز چه در شام!
امربیع: او از بیماری نمرد، او را کشتند!
ربیع جا میخورد و کمکم به خشم میآید.
ربیع: (طنین خشم در صدایش آشکار میشود) چه کسی او را کشت؟
ام ربیع برمیخیزد و صاف و محکم در چشمان ربیع نگاه میکند.
امربیع: پدرت سفارش کرده که هرگز به شام نروی!
ربیع گیج شده است. فکر میکند.
ربیع: نمیفهمم این چه سفارشی است، پدرم با چه کسی دشمنی داشت که...
امربیع: (بغضآلود) او را کشتند چون از علی برائت نجست.
ربیع با حیرت و ناباوری به مادر نزدیک میشود و روبهروی او مینشیند.
ربیع: او را کشتند چون از علی برائت نجست؟!
امربیع: برای نماز به مسجدی در شام رفته بود و بعد از نماز، به رسم شامیان در دشنام به علیبنابیطالب اعتراض کرد. امام مسجد هم فتوای قتل او را داد و خونش را همانجا ریختند.
اندوه مرگ پدر برای ربیع دوباره تازه میشود. ناباور و مات میماند.
ربیع وسایلی را بر شتر بار میزند. اسبی در گوشه دیگر حیاط است. مادر از خانه بیرون میآید و لحظهای به او نگاه میکند. کیسهای بزرگ در دست دارد. نگران جلو میرود. ربیع کیسه را از مادر میگیرد.
ربیع: اینها را در قبایل میان راه میفروشیم و در شام خانهای میخریم و ساکن میشویم.
امربیع: کمی دیگر فکر کن ربیع، عمل نکردن به سفارش پدر، بدفرجامی دارد. وقتی از تو خواست به شام نروی یعنی از خون خویش گذشته تا خداوند در روز موعود میان او و قاتلانش داوری کند.
ربیع: پدر از حق خود برای خونخواهی گذشت، اما من هم حقی دارم که نمیتوانم از آن بگذرم.
امربیع: لااقل با عبدالله بن عمیر مشورتی کن.
ربیع دست از کار میکشد و با کنایه به مادر لبخند میزند.
ربیع: عبدالله؟!... اگر به مشورت با مردان بنی کلب اعتماد داری، چرا به آنها نگفتی که شامیان با پدر چه کردند؟ پس تو خود میدانی که مردی در بنیکلب نیست که به خونخواهی پدرم به شام برود.
امربیع: بنیکلب با بنیامیه پیمان دارد و مادر یزید زنی از قبیله توست، تو چه توقعی داری؟ میخواهی به آنها بگویم به خونخواهی پدرت به شام بروند که به جرم دوستی با علیبنابیطالب کشته شده. دوستیای که از خوف آشکار شدنش، از تو هم پنهان داشتم؟!
ربیع: من اگر علی را نمیشناسم، پدرم را خوب میشناسم که او از
پرهیزکاران بود و از بدکاران دوری میکرد. پس قبیله من (شمشیرش را نشان میدهد) این شمشیر است و نیازی به مردان بنیکلب ندارم.
امربیع: تو در کار تجارت بیتجربه هستی، اگر به شام برویم، مستمری ما را از بیتالمال قطع میکنند... .
ربیع: چرا باید مستمری ما را قطع کنند؟
امربیع: مگر نمیدانی که زبیر عریف ماست و همه ساله سهم ما از بیتالمال در اختیار اوست.
ربیع: مهم نیست، در شام تجارت میکنیم.
امربیع: و اگر در شام همین اموال باقیمانده را هم از دست بدهیم؟!
ربیع: (لحظهای به مادر نگاه میکند) تا اسب را سیراب کنی به نزد بشیر میروم تا تیغم را تیز کند.
مادر در سکوت به ربیع مینگرد.
بشیر شمشیری را تیز میکند. پسرش زید در کوره میدمد و ربیع نیز کنار آنهاست.
بشیر: به راستی که تو پسر عباس هستی، مرد سرسختی بود. همیشه برای انجام دشوارترین کارها آماده بود. تو هم در اوضاعی که کاروانداری پرخطرترین کارهاست، تصمیم به تجارت گرفتهای؟!
ربیع: چارهای نیست من هم باید پی کاری باشم که پدرم بود.
بشیر: با این همه خطر، چرا مادرت را به دنبال خود میکشی.
ربیع: خودش میخواهد همراهم بیاید، من هم با همه جان مراقبش خواهم بود.
زید: به کجا میروید؟
ربیع: شام.
بشیر: چرا به یمن یا حجاز یا مصر نمیروید که بهترین کالاها را دارند؟
ربیع: شام را ترجیح میدهم، راههایش امنتر است.
زید: کاش ما هم میتوانستیم به شام برویم. بسیار از شام شنیدهام.
بشیر: زندگی جز در قبیله، تنهایی و غربت به همراه دارد، حتی اگر در شام باشد.
ربیع: قبیلهای که مردانی چون عباس نداشته باشد، نباشد بهتر است.
بشیر شمشیر ربیع را به او میدهد. ربیع تشکر میکند. پول میدهد و با بشیر و زید خداحافظی میکند و میرود. بشیر به فکر فرو میرود.
ربیع و مادرش در بیابان میروند. مادر سوار بر اسب است و ربیع افسار شتر را گرفته و پیش میرود. به برکهای میرسند. مادر پیاده میشود. آب به سر و صورت میزنند. از پشت کتلی، چند مرد، آرام سر برمیآورند و آنها را میپایند. ربیع در حال آب دادن به اسب احساس میکند در نیزارهای نزدیک نخلستان چیزی پنهان شده است. بیآنکه مادر متوجه شود، به اطراف چشم میاندازد. مردی با دیدن او پشت کتل سر فرو میبرد. مادر متوجه نگرانی ربیع میشود. به طرف اسب میرود.
مادر: چیزی دیدی؟
ربیع: نمیدانم.
مادر: بهتر است زودتر حرکت کنیم، باید تا پیش از غروب آفتاب به کوفه برسیم. شب را در آنجا میمانیم و صبح، پیش از طلوع آفتاب به راه میافتیم.
مادر سوار بر اسب میشود. ربیع حمایل و شمشیر را مرتب میکند و افسار شتر را میگیرد و به راه میافتد. هر دو اطراف را میپایند. نزدیک نخلستان، یکباره از دو سو چند مرد به سمت آنها هجوم میآورند. ربیع به تندی شتر را به زانو میکند و شمشیر میکشد. امربیع هم خنجری از کنار زین اسب بیرون میکشد.
ربیع: من آنها را معطل میکنم، تو خود را به نخلستان برسان... .
مادر با اسب به دور او و شتر میگردد.
امربیع: تو را با گرگها تنها بگذارم؟!
مردان نزدیک میشوند. ربیع با مردی که جلوتر از بقیه است، درگیر میشود و با شمشیر او را میزند. بقیه ربیع را دوره میکنند. امربیع فریادی میزند و به سوی آنها میتازد. ربیع از این فرصت استفاده میکند و از حلقه آنها خارج میشود و پشت به شتر و رو به مردان که اکنون نزدیکتر شدهاند، میکند مردان یکباره به ربیع هجوم میبرند. درگیری سختی شروع میشود. مادر با اسب به آنها هجوم میبرد و میکوشد پراکندهشان کند. در همین حال، چندین سوار به تاخت به سوی آنها میآیند. ضربه شمشیری شانه چپ ربیع را میشکافد. سواران نزدیک میشوند. راهزنان با دیدن آنها عقب میکشند.
یکی از راهزنان: فرار کنید!
همگی پا به فرار میگذارند. سواران آنها را تعقیب میکنند و درگیر میشوند. امربیع به سراغ پسرش میرود و سریع شروع به بستن شانه زخمی ربیع میکند. عمرو بن حجاج که سرکرده گروه مردان است، به آنها نزدیک میشود و بالای سر ربیع میایستد. امربیع در حال بستن زخم رو به سوار میکند.
امربیع: خداوند به شما پاداش خیر دهد که جان ما را نجات دادید.
عمرو بن حجاج پیاده میشود.
عمرو: در روزگاری که مسلمانان در خانه خود در امان نیستند، شما چگونه جرئت کردید یکه و تنها به بیابان بزنید.
ربیع درد میکشد. عمرو از اسب پیاده میشود و با پارچهای شروع به بستن زخم ربیع میکند.
ربیع: به شام میرویم، برای تجارت!
عمرو: خون زیادی از او میرود. (رو به ام ربیع) از کدام قبیلهاید؟
امربیع: بنیکلب. من همسر عباس هستم.
عمرو: خدا رحمتش کند. از بهترین مردان بنیکلب بود. ما هم در راه بنیکلب هستیم. شنیدهایم که عبدالله بن عمیر بازگشته است. به دیدار او میرویم. (رو به ربیع) شما هم بهتر است به بنیکلب بازگردید تا زخمت التیام یابد.
ربیع: به کوفه نزدیکتریم، به آنجا میرویم، بعد از کوفه به سوی شام...
امربیع: (به ربیع) بهتر است به حرف...
عمرو را نمیشناسد. ناچار در سکوت به او نگاه میکند. عمرو خود را معرفی میکند.
عمرو: من عمروبن حجاج هستم.
امربیع: شیخ و بزرگ مذحج؟ خداوند به تو خیر دهد. (رو به ربیع) بهتر است به حرف ابن حجاج گوش کنیم. او از مردان بزرگ کوفه است.
ربیع: مرا مدیون خویش کرد که جانم را نجات داد، اما من راه آمده را بازنمیگردم.
عمرو برمیخیزد. لبخندی به ربیع میزند.
عمرو: حال یقین کردم که او پسر عباس است، تا کوفه شما را همراهی میکنیم. تا خاطرم از شما آسوده نشود، نمیتوانم به راه خود بروم.
به ربیع کمک میکند تا برخیزد و بر اسب بنشیند.
امسلیمه دستمالی را در تشت آبی میشوید و آن را به امربیع میدهد. امربیع با دستمال اطراف زخم را تمیز میکند و بعد با پارچهای دیگر شروع به بستن میکند. چهار پسر و دختر کوچک و بزرگ در اتاق به امسلیمه کمک میکنند.
امسلیمه: کاروانیانی که ده مرد جنگی همراه دارند، باز هم با هراس سفر میکنند، شما چگونه جرئت کردید، یکه و تنها به بیابان بزنید؟
امربیع: باید صبر میکردیم تا با کاروان بزرگی که عازم شام بود همراه میشدیم، اما ربیع (با حرص به ربیع نگاه میکند) گویا عجله داشت.
امسلیمه: حالا که به خیر گذشت، پسرت هم جوان برومندی است که این زخم را تاب آورده، کمی هم شیر شتر و خرمای نخلیه را بخورد، رنگ به رویش برمیگردد.
در همین حال سلیمه (دختر عمرو بن حجاج) با سینی شیر و خرما وارد اتاق میشود. ربیع با دیدن سلیمه سر به زیر میاندازد، اما چهرهاش چنان تغییر میکند که مادر متوجه حال او میشود.
امسلیمه: بیار اینجا دختر.
سینی را از دست سلیمه میگیرد.
امربیع: خدا به شما خیر دهد.
سلیمه هم لحظهای به ربیع نگاه میکند و با شرم سر به زیر میاندازد. ربیع به خود میآید و نگران میشود که مادر و امسلیمه متوجه حال او شده باشند.
ربیع: ممنون... ممنون!
امربیع شیر را به دست ربیع میدهد. سلیمه از اتاق بیرون میرود.
امسلیمه: امشب را خوب استراحت کن.
و با تشت آب بلند میشود.
امربیع: تا صبح جان میگیرد و میتواند بر اسب بنشیند. راه زیادی در پیش داریم.
امسلیمه از اتاق بیرون میرود. ربیع ناله میکند.
ربیع: نمیدانم با این زخم عمیق فردا میتوانیم راه بیفتیم یا نه!
امربیع به این حرف پوزخند میزند. صدای گفتوگوی عمرو بن حجاج از بیرون شنیده میشود. امسلیمه وارد میشود و به دنبالش عمرو به اتاق میآید.
عمرو: خداوند شما را دوست دارد که از دست این حرامیان جان به در بردید.
ربیع خود را جمع و جور میکند و عم رو کنار او مینشیند.
امربیع: و بزرگی چون عمرو بن حجاج به ما پناه داد.
عمرو: همه اینها از بیکفایتی یزید است که در شام به خوشگذرانی مشغول است و مسلمین در کوفه و جاهای دیگر اینچنین گرفتار هستند.
ربیع و مادر از شنیدن این حرف خوشحال میشوند.
ربیع: و همین شامیان را جسور کرده که بیگناهان را میکشند و چنان هراسی در دلها میاندازند که هیچکس جرئت نکند به خونخواهی کشتهاش برخیزد.
عمرو: تو از چه سخن میگویی؟
امربیع: ربیع!
ربیع: من نمیتوانم خاموش و خوابزده در قبیلهام بمانم در حالی که پدرم به ظلم کشته شده.
عمرو: کشته شده؟!
ربیع: شامیان او را کشتند به جرم اینکه علی را لعن نکرد.
امربیع بغض خود را فرو میخورد. عمرو به فکر فرو میرود.
عمرو: پس تو برای خونخواهی به شام میروی نه تجارت!
امربیع: (بغضآلود رو به ربیع) اما تو یکه و تنها در شام سرنوشتی غیر از آنچه بر پدرت گذشت، نخواهی داشت. (به زخم دستش اشاره میکند) این تازه شروع راه است و اگر ابن حجاج در آن بیابان نرسیده بود، الان خوراک مرغان آسمان بودیم و اگر عبدالله به داد کاروان سلیمان نرسیده بود، همه اموالمان نیز به باد رفته بود.
عمرو: (رو به ربیع) تو چگونه عبدالله بن عمیر را دیدی و از او جدا شدی؟! اگر بنیکلب فقط عبدالله را داشت، هیچ چیز از شرف و عزت کم نداشت... به قبیلهات بازگرد و آنچه به من گفتی به عبدالله بگو... من در جنگهای بسیاری در کنار عبدالله بودم. او وقتی بر اسب مینشست و بر دشمن میتاخت، چون رعد آسمان صفوف مشرکان را در هم میریخت و چون گردباد آنها را پراکنده میکرد. دور نیست که با یاری او و دیگر جنگاوران کوفه، انتقام خویش را از شامیان بگیریم.
امربیع: جنگ؟! با یزید؟!
عمرو: ما در انتظار هستیم. به زودی اخباری از مکه میرسد که همه از آن آگاه میشوند. وقتی خبر ورود عبدالله را شنیدیم قصد دیدار او را کردیم. باید با او صحبت کنم. او سالهاست که از ما جدا افتاده.
ربیع: به خدا سوگند اکنون من خود را به عمرو بن حجاج که بزرگ مذحج است نزدیکتر میدانم تا مردان بنیکلب.
عمرو: (با لبخند) با هم به دیدار عبدالله میرویم. تو نیز خشم خود را از
شامیان در سینه نگه دار که روز انتقام نزدیک است.
غلام عمرو اسب او را آماده میکند. یکی دو غلام دیگر شتر و اسب ربیع را آماده میکنند. ربیع به همراه عمروبنحجاج از خانه بیرون میآیند.
عمرو: در میان راه به سراغ شبث بن ربعی میرویم و او را نیز با خود همراه میکنیم.
ربیع: او را نمیشناسم.
عمرو: تو خیلی کسان را نمیشناسی و جوانانی چون تو باید بدانند چه بزرگانی برای عظمت سرزمین اسلامی سالها جنگیدند و سختیها را تحمل کردند، اما اکنون نالایقان زمام امور را به دست گرفتهاند و این بزرگان گوشه عزلت گزیدهاند. شبث بن ربعی از جمله آنان است که اکنون در باغ خویش به تنهایی روزگار سپری میکند.
ربیع: چرا این بزرگان در این سالها آرام و ساکت بودند؟
عمرو: (اسب خود را نوازش میکند) سالهای بدی بود و اکنون زمان آن فرا رسیده که چرخ روزگار بر مدار کوفیان بگردد.
امربیع و امسلیمه نیز بیرون آمدهاند و در حال گفتوگو با یکدیگر هستند. عمرو رو به امسلیمه میکند.
عمرو: تحفهای را که برای عبدالله فراهم کردم بیاورید. (رو به ربیع) شمشیری است که در جنگ قسطنطنیه به غنیمت گرفتم. تیغهاش از فولاد آبدیده و دستهاش از عاج فیل است که بسیار دوستش میداشتم و حال آن را به بهترین دوستم هدیه میدهم.
سلیمه با شمشیر بیرون میآید و آن را به عمرو میدهد. ربیع بار دیگر با دیدن سلیمه دست و پای خود را گم میکند. این بار نیز مادر متوجه
حالت او میشود. سلیمه بقچهای به زین اسب پدر میآویزد.
سلیمه: این هم آذوقهای برای راه و (مشکی کوچک به پدر میدهد) این هم کمی شیر شتر برای ربیع.
ربیع شرمزده با اسب خود ور میرود.
عمرو: میبینی ربیع، جوانان دلیر و حقجویی چون تو در همه جا عزیزند.
ربیع: شما دینی بر گردنم نهادید که جبرانش برایم دشوار است.
سلیمه به خانه بازمیگردد. امربیع او را نگاه میکند. امسلیمه متوجه نگاه مهربان او میشود.
امسلیمه: وقتی سلیمه به دنیا آمد، عمرو تا چهل روز به او نگاه نمیکرد، اما بعدها چنان در دل پدر جا باز کرد که اکنون او را از جانش بیشتر دوست دارد.
امربیع: چون دختر بود؟
امسلیمه: دوست داشت پسری داشته باشد که شمشیرزنی و جنگ به او بیاموزد، اما من که از جنگهای بسیار میان مسلمانان آزرده بودم، نمیخواستم پسری داشته باشم که ندانم در کدام جنگ به دست چه کسی کشته میشود و داغ او بر دلم میماند.
امربیع: چون من که اکنون نگران ربیع هستم. او از وقتی فهمید پدرش به دست شامیان کشه شده، شعلههای کینه و خشم انتقام چشم و دلش را پر کرده.
ربیع در حالی که با زین اسب ور میرود، با نگاهی پنهانی سلیمه را دنبال میکند تا وارد خانه میشود.
عمرو و ربیع به همراه امربیع و چند سوار دیگر در نخلستان میروند. ربیع در کنار عمرو است و با یکدیگر گفتوگو میکنند.
عمروبنحجاج و همراهان وارد باغی پر از درختان میوه میشوند که در انتهای آن خانهای زیبا قرار دارد. پس از ورود آنان به باغ، نگهبانان در باغ را میبندند. عمرو به جلو ساختمان میرسد. شبثبن ربعی از خانه بیرون میآید و با دیدن عمرو شادمان به استقبال میرود. عمرو از اسب پیاده میشود و یکدیگر را در آغوش میگیرند. ربیع نیز از اسب پیاده میشود.
شبث: خوش آمدید.
شبث، پرسشگر به ربیع نگاه میکند.
ربیع: سلام به شبث بن ربعی!
عمرو: (به شبث) او ربیع پسر عباس از بنیکلب است. برای امر مهمی آمدهایم که از شنیدنش خوشحال میشوی.
شبث آنها را به داخل دعوت میکند.
شبث: داخل شوید که من هم اخبار خوبی از بصره بگویم.
همگی وارد میشوند.
عمرو و ربیع و دیگر مردان مذحج و شبث در اتاق بزرگی نشستهاند.
شبث: عبدالله بن عمیر کلبی؟!
عمرو: به تازگی از فارس آمده. ازاینرو خواستم به دیدارش برویم و او را به همراهی بزرگان کوفه دعوت کنیم.
شبث: عبدالله مرد دلیر و باایمانی است. ما به همراهی او و بنیکلب احتیاج داریم. من هم با شما میآیم.
عمرو: گفتی که اخباری از بصره داری!
شبث: گویا گروهی از بنیتمیم و فرزندان قیس نیز به خوبی دریافتهاند که با مرگ معاویه کار آسان شده و پایان ستم بنیامیه نزدیک است و حتی شنیدهام
که ابننبیط با دو پسر خویش به سوی مکه حرکت کردهاند.
ربیع با ولع به حرفهای آنان گوش میدهد.
عمرو: پس نامههای ما و سفر فرزندان قیس به مکه، فرزند رسول خدا را مطمئن میسازد که ما به راستی آمادهایم تا به فرمان او با یزید به جنگ برخیزیم و دست بنیامیه را از جان و مال مسلمانان کوتاه کنیم.
ربیع با تعجب به فکر فرو میرود.
ربیع: (با خود) فرزند رسول خدا؟! (رو به عمرو) شما به فرمان چه کسی میخواهید به جنگ با یزید برخیزید؟
عمرو: حسین بنعلی(ع) فرزند فاطمه دختر رسول خدا که در ایمان و تقوا و دانش و شجاعت و شرف، سرآمد عرب و عجم است.
ربیع: حسینبنعلی(ع) فرزند رسول خداست؟!
شبث: و چه کسی شایستهتر از او برای خلافت بر مسلمانان و رهبری امت رسول خداست؟
ربیع: پس چگونه علی را هر روز در شام لعن میکنند و حسین برنمیآشوبد.
شبث: در خاندان بنیهاشم کم ندیدهایم که برای حقی بزرگتر از حق خویش میگذرند.
عمرو: و خدا لعنت کند پسر ابوسفیان را که نوزده سال با فریب مردم را مطیع خویش کرد و حق بزرگ فرزند رسول خدا را از او گرفت.
ربیع: کاش من پیش از این با بزرگانی چون شما آشنا میشدم و از آنچه بر این امت گذشته، بیشتر آگاه میشدم.
عمرو: برای همین است که میگویم کینه شامیان را در سینه نگه دار تا روز انتقام فرا رسد.
ربیع: اکنون درمییابم که چرا پدرم سفارش کرد تا هرگز به شام نروم!
شبث: اگر میخواهیم پیش از غروب آفتاب به بنیکلب برسیم، باید زودتر حرکت کنیم یا بمانید تا بعد از افطار حرکت کنیم.
عمرو: بهتر است هم اکنون حرکت کنیم.
همگی بلند میشوند.
مردم در بازار بنیکلب در رفت و آمدند. بشیر در مقابل مغازهاش اسبی را نعل میکند. جلو سفالفروشی کودکی ظرف سفالی را برمیدارد که از دستش میافتد و میشکند. صاحب مغازه تاوان میخواهد. در مقابل مغازه زبیر، پیرزنی در حال خرید پارچه با زبیر چانه میزند.
پیرزن: در کوفه همین پارچه هر زرع دو درهم است تو چگونه شش درهم میدهی؟!
زبیر: برو از کوفه بخر، مگر نمیدانی تجارت در این روزگار مثل جهاد در راه خداست که باید از جان بگذری!
پیرزن: (در حال رفتن) تو یکی اگر از جانت بگذری از مالت نمیگذری.
زبیر که با خشم رفتن پیرزن را نگاه میکند، میبیند که از انتهای بازار عمروبنحجاج در کنار شبثبنربعی و ربیع و مادرش و چند سوار دیگر میآیند. بشیر و چند مغازهدار دیگر نیز با دیدن آنها دست از کار میکشند و به تماشا میایستند. ربیع به آنها سلام میدهد. زبیر و بشیر مشکوک و پرسشگر پاسخ میدهند.
ربیع: سلام بر بشیر و زبیر!
بشیر: سلام، مگر قصد شام نداشتی؟
ربیع: هنوز هم دارم.
زبیر: سلام به عمروبنحجاج و شبثبنربعی، به بنیکلب خوش آمدید.
عمرو و شبث: سلام بر زبیر!
زبیر: خوشحال میشوم اگر مهمان من باشید، گرچه عبدالاعلی شیخ ماست و حق مهمانداری بزرگانی چون شما با اوست.
عمرو: سلام ما را به عبدالاعلی برسان، اما اکنون برای دیدار عبداللهبنعمیر آمدهایم.
زبیر: میدانستم اول کسی که از آمدن عبدالله آگاه شود و به دیدارش بیاید، عمروبنحجاج است.
گروه عمرو میگذرند. زبیر و بشیر و چند نفر دیگر در پی آنها میایستند و نگاه میکنند.
بشیر: (به زبیر) آنها از عبدالله چه میخواهند؟
زبیر: عمروبنحجاج از دوستان عبدالله در جنگ ارمنستان و دیلمان است، اما نمیدانم ربیع را چگونه پیدا کرده و شبثبنربعی برای چه آمده است.
زبیر به مغازه بازمیگردد.
زبیر: (با خود) باید زودتر عبدالاعلی را خبر کنم.
و شروع به جمع کردن و بستن مغازه میکند.
عمروبنحجاج پارچه پیچی را باز میکند و شمشیر هدیه عبدالله را بیرون میآورد. در اتاقی نسبتاً وسیع، عبداللهبنعمیر، عمرو و شبث و ربیع حضور دارند. عمرو شمشیر را به عبدالله نشان میدهد.
عمرو: این شمشیر را میشناسی؟
عبدالله فکر میکند.
عبدالله: غنیمت دیلمان بود؟
عمرو: قسطنطنیه!
عبدالله: ها! از آن سردار دلیری که ابوایوب انصاری به دست او به شهادت رسید و تو او را از پای درآوردی.
عمرو: خوب به یاد آوردی!
عبدالله: در آن جنگ یزید بن معاویه فرماندهی سپاه را بر عهده داشت.
شبثبنربعی: یزید؟! او در تمام روزهای جنگ در خیمه خویش با امکلثوم مشغول بود و کباب برّه به دندان میکشید... .
عبدالله ناراحت به شبث نگاه میکند. عمرو که نمیخواهد احساسات عبدالله با حرف شبث تحریک شود، سریع شمشیر را به عبدالله میدهد. ربیع به واکنش عبدالله مینگرد.
عمرو: و حالا این شمشیر را برای سرسلامتی بهترین دوست و همراهم در جنگهای جهادی، به او هدیه میکنم.
عبدالله: (شمشیر را میگیرد) شمشیر گرانبهایی است.
عمرو: بهای دوستی با عبدالله بیش از اینهاست.
عبدالله: تو در نیکی و دوستی بر من سبقت گرفتی! (با تردید به شبث نگاه میکند) اما من در مقابل، هدیه درخوری ندارم که جبران کنم.
شبث: جبران تو تصمیم توست در امر مهمی که همه بزرگان کوفه در آن اتفاق کردهاند.
ربیع در عین حال که هیبت بزرگان مجلس او را گرفته است، جسارت سخن گفتن پیدا میکند.
ربیع: بله، اکنون وقت آن رسیده است که انتقام ظلم و ستم شامیان را بگیریم.
عبدالله چون کودکی بازیگوش به ربیع نگاه میکند و نیشخند میزند.
عبدالله: انتقام ظلم و ستم شامیان را بگیریم؟
عمرو: تو بهتر از همه میدانی که معاویه در سالهای خلافتش پیوسته کوفیان را تحقیر کرد و خزانه را به شام برد و مخالفانش را از میان برداشت تا پس از مرگش سلطلنت خویش را به یزید واگذارد.
شبث: او حق نداشت به رسم پادشاهان، بعد از خود جانشین و ولیعهد تعیین کند و همه را به اطاعت از او وادارد.
عبدالله شمشیر را زمین میگذارد و تلخخندی میزند.
عبدالله: پیش از این هم حسنبنعلی جانشین پدر شد. اگر این کار خلاف سنت رسول خدا بود، هرگز علیبنابیطالب چنین نمیکرد.
توجه ربیع بیشتر جلب میشود.
شبث: علی فرزندش را جانشین خود نکرد، مردم خود گرد حسن جمع شدند و با او بیعت کردند.
عبدالله: الان هم مردم خود با یزید بیعت کردهاند.
عمرو: مردم شام آری، اما بزرگان کوفه و مکه و مدینه بیعت نکردند.
شبث: و حسینبنعلی با همه خاندانش از مدینه به مکه پناه برده تا با یزید بیعت نکند.
عمرو: عبداللهبنزبیر و ابنعباس و عبداللهبنعمر نیز بیعت نکردند. ما چگونه بیعت کنیم، در حالی که معاویه و یزید بیشترین ستم را بر کوفیان روا داشتهاند؟!
عبدالله تأسف میخورد.
عبدالله: از این سخنان بوی شقاق و فتنه بلند است.
عمرو: سالها از فتنههای معاویه رنج بردیم و سکوت کردیم. غنائم فتح ارمنستان چه شد؟ خراج کوفیان کجاست؟ مردان بزرگی چون حجر بن عدی را چه کسی کشت؟
ربیع: و پدر مرا!
عبدالله: پدر تو؟!
عمرو: عباس را در شام کشتند، چون علی را لعن نکرد!
عبدالله متأثر میشود. عمرو و شبث به یکدیگر نگاه میکنند و نگاهشان میگوید که سخنانشان بر عبدالله تأثیر گذاشته و اکنون مجالی کوتاه نیاز دارد که تصمیم نهایی خود را بگیرد. عبدالله سر بلند میکند و به روبهرو خیره میشود. گویی با خود حرف میزند.
عبدالله: وای بر شامیان که کینههای کهنه را در دل فرزندانشان تازه
میکنند. وای بر ما که فرزند را به جرم کینهای که از پدرش داریم، عقوبت میکنیم.
عمرو: ما میگوییم وقتی حسینبنعلی در میان ماست، فرزند معاویه را چه به حکومت؟!
شبث: پس از مرگ معاویه، بزرگان کوفه در خانه سلیمانبنصردخزائی گرد آمدیم و پیکی با نامههای بسیار به مکه فرستادیم و حسین را به کوفه خواندیم تا به وسیله او حق خویش را از یزید بازستانیم و با حسین بیعت کنیم و خلافت مسلمانان را به اهلش واگذاریم.
عبدالله: از نویسندگان نامه، دیگر چه کسانی هستند؟
عمرو: رفاعهبنشداد، حبیببنمظاهر، مسیببننجبه، مختار و دیگران... .
عبدالله: مختار؟
عمرو: بله، مختاربنابیعبیده. داماد نعمان.
عبدالله: اینان چگونه در یکجا جمع شدهاند.
عمرو: همه یکدل شدهاند و اختلافات خویش را کنار گذاشتهاند.
شبث: تو نیز مایه شرف و عزت بنیکلب هستی و اگر با بزرگان کوفه همراه شوی و به حسین نامه بنویسی، مردان بنیکلب و حتی عبدالاعلی به تو اقتدا میکنند و از پیمان خویش با بنیامیه چشم میپوشند.
عمرو: دیر نیست که فرزند رسول خدا با سپاهی از مردان کوفه بر یزید غلبه کند و عزت و شرف را به ما بازگرداند. عبدالله، به خدا سوگند کوفه را میبینم که به عظمت و اقتدار پیشین بازگشته است. دیگر هراسی از شامیان در دلها نخواهد ماند و هرگز اراذلی چون زیادبنابیه و مغیره بر ما حاکم نخواهند شد.
شبث: تصمیمهای بزرگ برازنده مردان بزرگ است که اگر در آن تأخیر کنند، شاید هرگز فرصت جبران نیابند.
ربیع منتظر پاسخ عبدالله بیصبرانه به او نگاه میکند. عبدالله نگاه او را احساس میکند.
عبدالله: (به ربیع) تو زخم شانهات التیام یافته؟
ربیع: هنوز نه، اما به زودی خوب میشود.
عبدالله: و به زودی زخمهای تازه برمیداری! (بلند میشود) میبینید؟! هنوز زخمهای گذشته التیام نیافته، میخواهید زخمهای تازه بر پیکر مسلمین وارد کنید. (رو به عمرو) تو در جنگ مازندران به خاطر داری که مردم آن سرزمین برای دیدن یک نفر از صحابه رسول خدا چگونه بیتابی میکردند و از یکدیگر سبقت میگرفتند؟... در فارس نیز مردم تازه مسلمان شده به یک سلمان فارسی که صحابه رسول خدا بود چنان خشنودند و به خود میبالند که عرب از رسول خدا آنقدر خشنود نیست.
شبث: ما نیز فرزند رسول خدا را به کوفه خواندیم تا هدایتمان کند و ما را از ستم بنیامیه برهاند.
عبدالله: از کدام ستم میگویی، از یزید؟... او که تازه خلیفه است و هنوز کاری نکرده... از معاویه میگویید که او را نزدیکترین صحابه رسولخدا به حکومت شام گماشت و در دوران خلافت خویش نیز چنان مشرکان را ذلیل کرد که هنوز هم رومیان از شنیدن نام سپاه شام بر خویش میلرزند... در سرزمینهای اسلامی نیز چنان امنیت و آرامشی فراهم ساخت که اگر ربیع و مادرش تا مصر و حجاز هم میرفتند، این بر سرشان نمیرفت که از نخیله تا کوفه.
ربیع گیج و مردد به سخنان عبدالله گوش میدهد.
زبیربنیحیی و عبدالاعلی و چند نفر دیگر از کوچه پس کوچههای بنیکلب به سمت خانه عبدالله میروند. زبیر با اضطراب و نگرانی با عبدالاعلی صحبت میکند.
زبیر: من هم شنیدهام در کوفه خبرهایی شده و کسانیکه در حیات معاویه جرئت مخالفت نداشتند، اکنون فرصت را غنیمت شمرده و به گمان ضعف پسر معاویه درصدد آشوب و بلوا برآمدهاند... الان هم گمان نمیکنم عمرو فقط برای دیدن عبدالله آمده باشد.
به در خانه عبداللهبنعمیر میرسند. زبیر سریع در میزند.
بساط افطار پهن است و همگی مشغول خوردنند. عبدالله در حال صحبت کردن است که با شنیدن صدای در سکوت میکند. توجه بقیه نیز جلب میشود.
عبدالله: گمان نکنید که اگر شام ضعیف شود، کوفیان تقویت میشوند. یقین داشته باشید که چه شام ضعیف شود، چه کوفه، آنکه بهرهاش را میبرد، رومیان هستند، نه مسلمانان... (صدای کوبیده شدن در)
عمرو: گویا مهمان دیگری برایت رسیده.
غلام عبدالله وارد میشود.
غلام: عبدالاعلی برای دیدار آمده.
عبدالله سر تکان میدهد که یعنی وارد شوند. غلام بیرون میرود.
شبث: از تصمیم کوفیان چیزی به عبدالاعلی نگو که نمیخواهیم تا پیش از پاسخ حسینبنعلی کسی از نامههای کوفیان آگاه شود.
عبدالله: یقین بدانید که حسین پاسخی به شما نخواهد داد و هرگز بر یزیدبنمعاویه خروج نخواهد کرد.
از این سخن، شبث نگران میشود. عبدالاعلی و بقیه وارد میشوند. عمرو و شبث و ربیع بلند میشوند.
عبدالاعلی: سلام به بزرگ مذحج و شبثبنربعی.
عمرو: سلام بر عبدالاعلی.
عبدالاعلی را در آغوش میگیرد.
شبث: از آخرین دیدار ما در کوفه بیش از یک سال میگذرد.
شبث نیز عبدالاعلی را در آغوش میگیرد.
عبدالاعلی: کاش عبدالله زودتر به بنیکلب بازمیگشت تا زودتر چشم ما به دیدن بزرگان روشن میشد. (چشمش به ربیع میافتد) گویا ربیع به بزرگان نزدیکتر است تا عبدالاعلی!
ربیع دلخور سر به زیر میاندازد.
عبدالله: قصد شام داشتند که گرفتار حرامیان شدند و عمرو آنها را نجات داد و تا بنیکلب همراهیشان کرد.
عمرو: اکنون هم قصد رفتن داشتیم تا شب به آخر نرسیده به کوفه برسیم.
عمروبنحجاج و شبثبنربعی بیرون میروند. عبدالله آنها را بدرقه میکند. ربیع که پیداست تاب فضای سنگین حضور عبدالاعلی و زبیر را ندارد، رفتن را ترجیح میدهد و زیر نگاه تحقیرآمیز زبیربنیحیی بیرون میرود. عبدالاعلی چشمش به شمشیری میافتد که عمرو به عبدالله هدیه داده است. زبیر نیز متوجه شمشیر میشود و هر دو پرسشگر به یکدیگر نگاه میکنند.
عمروبنحجاج و شبثبنربعی پیشاپیش یارانشان سوار بر اسب آهسته میروند و با یکدیگر گفتوگو میکنند.
شبث: عبدالله سالهاست که از خزانه شام ارتزاق میکند. حق دارد از حکومت یزید دفاع کند. ما نباید از او چنین درخواستی میکردیم، اگر دست به کاری زند که به زیان ما باشد؟
و نگران سر تکان میدهد.
عمرو: بعد از جنگ قسطنطنیه من به کوفه بازگشتم، اما عبدالله به فارس رفت و من نمیدانستم که در این چند سال اینقدر تغییر کرده است. او عبدالله آن سالها نیست.
ربیع کنار سفره نشسته و مادر ظرف غذا را در سفره میگذارد.
مادر: عبدالله از علی چه گفت؟
ربیع: او گفت علی هرگز خلاف سنت رسول خدا کاری نمیکرد.
مادر: و از معاویه نیز دفاع کرد؟
ربیع: همانگونه که از علی دفاع کرد.
و مشغول خوردن میشود.
مادر: اگر عبدالله به اهل جماعت پیوسته باشد، در نهایت طعمه دشمنان علی خواهد شد.
ربیع: اهل جماعت؟!
مادر: آنان، هم علی و هم معاویه را برحق میدانند و به ایمان هر دو شهادت میدهند.
ربیع: چگونه میشود که معاویه و علی هر دو به سنت رسول خدا عمل کنند، اما همواره در جنگ و دشمنی با یکدیگر باشند؟!
مادر: بهترین میزان شناخت حق و باطل، عدالت است. کسانی که عدالت علی را برنتافتند، به ستم معاویه تن دادند.
ربیع به فکر فرو میرود.
ربیع: کاش به بنیکلب بازنمیگشتیم.
عبدالاعلی و زبیر در اتاق هستند. عبدالله شمشیر اهدایی عمرو را به دیوار میآویزد. زبیر با ولع میوه میخورد.
زبیر: ما میدانیم که گروهی از بزرگان کوفه برای حسینبنعلی نامه نوشتهاند و او را به کوفه فراخواندهاند. عمروبنحجاج نیز در زمره آنهاست.
عبدالاعلی: از تو همین را خواستند؟
زبیر: (دروغ میگوید) پیش از این برای من نیز پیک فرستاده بودند.
عبدالله روبهروی عبدالاعلی مینشیند.
عبدالاعلی: تو خوب میدانی که بنیکلب با یزید پیوند دارد، هم به سبب و هم به پیمان.
عبدالله: من نیز شک ندارم که عمرو به خطا میرود و این کار کوفیان نتیجهای جز ریختن خون مسلمانان و اختلاف و تفرقه در امت اسلام نخواهد داشت.
عبدالاعلی: کوفیان از معاویه کینه دارند، چون بیتالمال را به شام برد و از حقوق کوفیان کاست و همواره آنان را از حکومت دور داشت. الان هم مرگ معاویه را فرصتی میدانند تا به گذشته خویش بازگردند.
زبیر: برای این کار چه کسی بهتر از حسینبنعلی؟!
و باز مشغول خوردن میشود.
عبدالله: حسینبنعلی اگر قصد جنگ با بنیامیه را داشت، بعد از برادرش حسن بر معاویه میشورید. اکنون نیز یقین دارم که فریب نامههای کوفیان را نخواهد خورد. (مکث) حسین هرگز دین جدش رسولالله را بازیچه دنیای اینان نخواهد کرد.
زبیر: همه اینها از بیکفایتی نعمانبنبشیر است.
عبدالله: حاکم کوفه باید در حد مردان بزرگی چون عمروبنحجاج و شبثبنربعی و سلیمانبنصردخزائی باشد. نعمان ضعیفتر از آن است که بر اینان حکومت کند.
عبدالاعلی با تحسین به عبدالله نگاه میکند.
عبدالاعلی: اکنون خاطرم آسوده شد.
عبدالعلی برمیخیزد و به همراه زبیر، با عبدالله خداحافظی میکند. عبدالله آنها را بدرقه میکند و وقتی از اتاق بیرون میروند، اموهب از اتاق مجاور وارد میشود. پیداست که همه حرفها را شنیده و به آنها میاندیشد. شمشیر اهدایی عمرو را به دست میگیرد.
اموهب: خدایا این چه فتنهای است که مردم کوفه را رها نمیکند. گویا کوفیان آفریده شدهاند تا خطاهایشان مایه عبرت دیگران باشد.
عبدالله بازمیگردد و شمشیر را در دست اموهب میبیند.
عبدالله: میبینی؟! استقبال بهترین دوستم، دعوت به جنگ و هدیهاش شمشیر است.
اموهب شمشیر را دوباره به دیوار میآویزد.
اموهب: کاش در سرحدات میماندیم که دوست در کنارمان بود و دشمن در روبهرو...
عبدالله: اینها سخنان تازهای از مردم کوفه نیست، مرگ معاویه آنها را جسور کرده که به اکرامی از حاکم کوفه فرو مینشینند.
اموهب: ولی آنها حسین را فرا خواندهاند!
عبدالله: (خونسرد) حسینبنعلی بهتر از من و تو دعوتکنندگانش را میشناسد. او فریب نمیخورد. میداند که دشمنی با خلیفه مسلمین تفرقه میان مسلمانان را به همراه دارد و هجوم رومیان و... ایرانیان را که اسلام را پذیرفتند، اما حکومت عرب را بر سرزمین خویش هرگز تاب نمیآورند.
اموهب: چرا این سخنان را به عمروبنحجاج نگفتی؟
عبدالله: او گوشهایش را به روی هر سخنی بسته است. باید به کوفه بروم و نعمانبنبشیر را هشدار دهم که اگر میخواهد حکومتش دوام یابد، کوفیان را عزیز بدارد.
عبدالله سوار بر اسب از چند گذر کوفه عبور میکند. مردم در رفت و آمدند و برخی با بدگمانی به عبدالله که غریبه است مینگرند. عبدالله با گرمی به یکی ـ دو نفر از آنان نگاه میکند، اما واکنشهای سرد مردم کوفه او را متعجب میکند. جلو مغازهای تکافتاده در گذر میایستد. از اسب پیاده
میشود و به سراغ صاحب مغازه میرود.
عبدالله: سلام برادر کمی آب به من بده!
صاحب مغازه از کوزه کنج مغازه کاسهای آب به عبدالله میدهد. یکی دو نفر با کنجکاوی به او نزدیک میشوند. عبدالله از رفتار آنان تعجب میکند. با تردید آب را میگیرد و مینوشد.
عبدالله: (کاسه را به مغازهدار میدهد) خداوند به تو اجر دهد.
صاحب مغازه: یک درهم میشود!
عبدالله حیرت میکند.
عبدالله: برای کاسهای آب؟!
صاحب مغازه: چه خویشی با من داری که باید آب را به رایگان به تو دهم؟!
عبدالله نگاهی به دو مردی که کنارش هستند، میاندازد و یک درهم به مرد میدهد.
مردی عابر: کوفی که نیستی، از کجا میآیی؟
عبدالله: (در حال سوار شدن به اسب) از جایی که مردمانش آب را به مسافران نمیفروشند.
و به راه میافتد. مرد عابر رو به صاحب مغازه میکند.
مرد: شاید اهل شام بود؟
صاحب مغازه: بیشتر به بادیهنشینان میمانست.
مرد: این روزها غریبه در کوفه بسیار شده، باید بیش از این مراقب باشی!
نعمانبنبشیر در بارگاه خود بر تخت نشسته و در تالار چند پیرمرد
حضور دارند و با یکدیگر گفتوگو میکنند. زنی با لباسهای ژنده برای شکایت از همسرش در مقابل نعمان ایستاده است و همسرش نیز مردی شیکپوش است که با تفاخر ایستاده است و به تمسخر به حرفهای زن گوش میدهد.
زن: شما را سوگند میدهم به کتاب خدا که داد مرا از این ستمگر بگیرید.
مرد: من مالک او هستم و اختیار دارم او را تأدیب کنم.
نعمان: (به زن) او حق دارد کنیزش را آنگونه که صلاح میداند تأدیب کند.
زن: من همسر او هستم، نه کنیزش!
مرد: دروغ میگوید، من او را سه طلاقه کردهام، اگر تاکنون نیز در خانهام به او غذا میدهم، فقط به خاطر خداست.
در همین حال نگهبانی وارد میشود و تعظیم میکند. توجه نعمان به او جلب میشود.
نگهبان: عبداللهبنعمیرکلبی به زیارت امیر آمده است.
نعمان: عبداللهبنعمیرکلبی؟
یکی از پیرمردان: از سرداران سپاه فارس است.
نعمان به نگهبان اشاره میکند که وارد شود. نگهبان میرود و عبدالله وارد میشود.
عبدالله: سلام به نعمانبنبشیر!
نعمان برمیخیزد و عبدالله را در آغوش میگیرد.
نعمان: سلام سردار، خوش آمدی!
او را در جایگاه نزدیک خویش مینشاند.
نعمان: کوفه به سرداران جهادگری چون تو بر خود میبالد.
عبدالله: سپاهیان در جهاد با مشرکان از جان خویش میگذرند، اما در اینجا
راهزنان جان و مال مسلمانان را به یغما میبرند.
نعمان: وقتی سران قبایل کوفه بعد از آنکه معاویه به دیدار خدایش رفت، از جانشین او سر میتابند، از حرامیان گرسنه چه توقعی است!
مردی که در کنار زن شاکی است، فرصت را مغتنم میشمارد.
مرد: اگر امیر اجازه فرمایند مرخص شویم.
زن: کجا مرخص شویم، من هنوز داد خود را نستاندهام.
مرد با غضب رو به زن میکند.
مرد: مگر نمیبینی امیر در کار مهمات است.
عبدالله که علت حضور آن زن و مرد را درمییابد، به نعمان و بعد به پیرمردان نگاه میکند.
عبدالله: برای امیر چه کاری مهمتر از گرفتن داد مظلومان!
نعمان که میخواست آنها را مرخص کند، با شنیدن سخن عبدالله تأمل میکند.
نعمان: (رو به مرد) بسیار خب! تو شاهدی بیاور که این زن را سه طلاقه کردهای.
زن: من در بصره آبرو دارم، این مرد پدرم را فریفت و اموالش را از آن خود کرد و بعد مرا نیز طلاق داده و اکنون میگوید به حرمت پدرت تو را به کنیزی در خانهام نگه میدارم.
مرد: او دروغ میگوید.
عبدالله به موضوع توجه میکند و به تصمیم نعمان در این باره علاقهمند میشود.
نعمان: بگو پدرت بیاید که اگر راست بگویی...
زن: پدرم مرد، این مرد او را دقمرگ کرد.
یکی از پیرمردان: پس شاهدی برای ادعایت بیاور.
زن: شاهدان من در بصرهاند. اینجا کسی را ندارم.
پیرمرد: خب به بصره برو و شاهدانت را بیاور.
زن: اگر میتوانستم تا بصره بروم که کنیزی این نامرد را نمیکردم.
عبدالله: این چه حکمی است برای زنی که نه مالی دارد نه پناهی...
پیرمرد از سخن عبدالله دلگیر میشود. زمزمه میان پیرمردان درمیگیرد.
نعمان: حکم اینان را به عبدالله میسپارم.
عبدالله: مأموری از طرف امیر به بصره برود و با شاهدان این زن گفتوگو کند و آنچه شهادت دادند، به امیر بازگوید تا او بتواند به عدل حکم کند.
پیرمردان با یکدیگر زمزمه میکنند. زن شادمان میشود و مرد برمیآشوبد.
مرد: تو میگویی امیر بیتالمال مسلمین را صرف ادعای کنیزی کند که از صاحبش سر پیچیده؟!
عبدالله: اگر حکم امیر از شهادت شاهدان، بر حقانیت زن بود که خرج سفر مأمور با توست و اگر نبود که خرج بیتالمال بهای برپایی عدالت است.
نعمان: حکم همان است که عبدالله گفت، بروید!
زن دعاگویان میرود و مرد خشماگین.
نعمان: (به پیرمردان) این حکم هم عادلانه بود، هم عاقلانه.
عبدالله: عاقلانهتر این است که امیر کوفه این امور را به قاضی شهر بسپارد و به سران کوفه بپردازد که خود میگویی از خلیفه مسلمانان سر پیچیدهاند.
نعمان: تو به دیدار ما آمدهای یا به شکوه؟
عبدالله: آنان که به دیدار امیر و خلیفه میروند و به خشنودی او سخن میگویند یا طمع دارند یا ترس، اما من فقط اصلاح امور را از تو میخواهم.
نعمان: کوفیان هیچ وقت از حاکمان خود راضی نبودهاند و حاکمان نیز هیچگاه از آنان راضی نبودهاند. اگر تو نیز چون دیگران میخواهی که من به خاطر نامههایی که بزرگان کوفه به حسینبنعلی نوشتهاند، آنها را به تیغ
بسپارم، من هرگز چنین نخواهم کرد.
عبدالله: اگر تو آنها را گرامی میداشتی و حقوقشان را میپرداختی، هرگز دست به شورش نمیزدند و برای دنیای خود، از کسی کمک نمیخواستند که باید به دین آنها بپردازد.
نعمان: آنها شورش نکردهاند و هرگز دست به شمشیر نبردهاند که اگر چنین میکردند، من نیز با شمشیر پاسخ میگفتم. حقوق آنان نیز همان است که امیرالمؤمنین یزید مقرر فرموده و من حق ندارم بیش از آن بپردازم. تو نیز بهتر است به فارس بازگردی و به جهاد علیه مشرکان مشغول باشی و امور حکومت را به اهلش واگذاری.
عبدالله: به خدا سوگند میترسم که با این سستیها مسلمانان خون یکدیگر را بریزند و کینههای کهنه را تازه کنند.
نعمان: یقین بدان که حسینبنعلی هرگز به دعوت کوفیان به جنگ با یزیدبنمعاویه، قیام نخواهد کرد. حسنبنعلی که سپاه و لشکر آماده داشت، با معاویه صلح کرد، حسین بدون سپاه رزمآزموده توان ایستادن در برابر سپاه شام را ندارد، (به عبدالله نزدیک میشود) و حسین زیرکتر از آن است که دست به کاری زند که نتیجهای جز شکست ندارد.
عبدالله: فراموش نکن که شجاعترین مردان سپاه اسلام در کوفه هستند. مردانی که در جهاد با مشرکان به تنهایی یک سپاه بودند... من آنچه به صلاح بود، گفتم، خود دانی و مردان کوفه.
عبدالله بیرون میرود.
عبدالله از قصر بیرون میآید. هنگام سوار شدن بر اسب مختار را میبیند که قصد ورود دارد. او را صدا میزند.
عبدالله: مختار!
مختار برمیگردد و از دیدن عبدالله در آنجا تعجب میکند.
مختار: عبداللهبنعمیر! (او را در آغوش میگیرد) به کوفه خوش آمدی.
عبدالله: کاش هرگز به کوفه نمیآمدم.
مختار: تو را در سختترین جنگها اینقدر نگران ندیده بودم، چه شده؟
عبدالله: وقتی بزرگان کوفه که تاب دیدن یکدیگر را ندارند، در کاری متفق شوند، باید نگران شد.
مختار: پس اخبار کوفه را شنیدهای.
عبدالله: در حیرتم که تو چگونه با شبثبنربعی جمع شدی! شبث را تو بهتر از من میشناسی که بیشترین بهرهها را از معاویه برده و بر اموال و دارایی خود افزوده و اکنون بر جانشین او شوریده است و تو نیز دختر نعمانبنبشیر را به زنی گرفتهای، اما در نهان با او دشمنی میکنی.
مختار برمیآشوبد، اما آهسته سخن میگوید تا نگهبانان و اطرافیان، موضوع سخن آنها را نفهمند. نزدیک آنها ابن خضرمی ایستاده و پنهانی به سخنان آنها گوش میدهد.
مختار: کینه من از یزید نیست. از تمامی بنیامیه است که حق خاندان پیامبر را گرفتهاند و این، هیچ ارتباطی به نعمان ندارد که اگر نعمان نیز به کاری خلاف
رأی ما دست زند، او را از دارالاماره بیرون میکنیم تا رأی حسینبنعلی به ما برسد.
عبدالله بر اسب خویش مینشیند و با صدای بلند سخن میگوید.
عبدالله: همین ضعف نعمان است که شما را جسور کرده تا به جای اینکه به شوکت و قدرت اسلام در جهان بیندیشید، به دنیا روی آوردهاید و سهم خویش را از حکومت میخواهید.
توجه یکی دو نگهبان جلب میشود. مختار درمییابد که ادامه بحث نتایج بدی دارد. با خشم وارد قصر میشود و عبدالله نیز میرود.
امربیع زیر سایهبانی در حیاط خانه نشسته و گندم در هاون میکوبد. انگار همه بغض و خشم خود را در هاون فرو مینشاند. در حیاط را میکوبند. متوجه نمیشود. صدای در محکمتر به گوش میرسد. امربیع بیعجله بلند میشود و آرام در را باز میکند. اموهب پشت در است. امربیع اصلاً انتظار او را ندارد.
اموهب: سلام امربیع، مهمان نمیخواهی؟
امربیع از دیدن او هم خوشحال شده و هم شرمنده. در را کاملاً باز میکند و راه میدهد.
امربیع: خوش آمدی اموهب، شرمندهام که من باید به دیدن تو میآمدم...
یکدیگر را در آغوش میگیرند.
اموهب: شرمندگی بر آنهاست که تو را سیاهپوش کردند و فرزندانت را یتیم!
امربیع مانند اینکه رازی فاش شده باشد، نگران میشود.
امربیع: تو چطور باخبر شدی؟ (اموهب با لبخند در را میبندد) کسی از بنیکلب هم این راز را میداند؟
اموهب: راز؟!
هر دو به راه میافتند و زیر سایهبان مینشینند.
امربیع: اگر عبدالاعلی بفهمد که عباس چگونه کشته شده، مرا سرزنش میکند!
اموهب: عباس در شام کشته شده، تو را در بنیکلب سرزنش میکنند؟!
امربیع: وقتی عباس به خواستگاری من آمد، مردان بنیکلب او را سرزنش کردند که دختری از همدانیها را میخواهد که از طرفداران علی هستند و این برای بنیکلب که همپیمان معاویه است عاقبت خوبی ندارد. اگر الان بفهمند که عباس به جرم دفاع از علی در شام کشته شده، اموال شوهرم را از من میگیرند و مرا به قبیلهام بازمیگردانند.
اموهب از این حرف پوزخندی عصبی میزند.
اموهب: این رازی نیست که در بنی کلب مخفی بماند، تو با این سکوت منتظر چه هستی؟
امربیع دوباره مشغول کوبیدن گندم میشود.
امربیع: در سالهای زندگی با عباس به انتظار کشیدن عادت کردم. الان هم چارهای جز انتظار ندارم.
اموهب روبهروی او مینشیند.
اموهب: انتظار چه؟
امربیع: نمیدانم! ربیع بعد از شنیدن خبر، تابِ ماندن در اینجا را ندارد و اگر عمروبنحجاج به امیدی او را بازنمیگرداند نمیدانم در شام چه بر سرمان میآمد.
اموهب: ربیع اکنون کجاست؟
امربیع: نزد زبیر رفته تا اموالی را که سلیمان آورده بود، به او بفروشد. او به امید آنکه عبداللهبنعمیر همراهی با عمروبنحجاج را میپذیرد و او میتواند به کمک آنها انتقام خون پدرش را از شامیان بگیرد، به بنیکلب بازگشت، اما اکنون
ناامید از مردان بنیکلب دوباره قصد شام دارد.
اموهب برمیگردد و مغموم رو به آسمان میکند.
اموهب: این چه بلایی است که بر مسلمانان وارد شده... همه به یک قبله نماز میخوانند، همه به دین یک پیامبر هستند و همه به خون یکدیگر تشنهاند!
امربیع دست از کوبیدن برمیدارد.
امربیع: اگر همه به دین محمد بودند، هیچ خونی بر زمین نمیریخت، پیامبر جز کفار و مشرکان را نکشت!
اموهب معنای حرف او را درنمییابد و میخواهد با او همدلی کند.
اموهب: عبدالله نیز همین را میگوید و میخواهد مانع خونریزی مسلمانان شود. (دست روی دست امربیع میگذارد) تو هم اگر دختری از بنیکلب را برای ربیع بگیری، او را آرام میکند و به جای مرگ به زندگی میاندیشد.
امربیع تلخخندی به او میزند و کوبه را در هاون رها میکند.
زبیر پارچهای زربفت را باز کرده و بالا گرفته و آن را برانداز میکند. روی سکوی کنار زبیر اجناس دیگری از قبیل زیورآلات زنانه نیز دیده میشود. ربیع به دیوار تکیه زده و منتظر به زبیر نگاه میکند. زبیر پارچه را جمع میکند. سری تکان میدهد و چند تکه زیور را برمیدارد و رو به ربیع میکند.
زبیر: اینها که به کار من نمیآید، زنان بنیکلب توان خرید زیور را ندارند.
ربیع: میتوانی به شام بفرستی، سلیمان نیز اینها را برای فروش در شام آورده بود.
زبیر میخندد.
زبیر: اما به شام نرسید. چه ضمانتی است که کاروان من به شام برسد؟
ربیع، عصبی میخواهد اجناس را جمع کند، اما زبیر مانع میشود.
زبیر: صبر کن جانم! تاجر عجول و ترشرو همیشه زیانکار است.
ربیع: تو گفتی که نمیخواهی، با شمشیر تو را به خرید وادارم؟!
زبیر میخندد و یکییکی اجناس را از دست ربیع میگیرد و روی سکو میگذارد.
زبیر: شمشیر تاجر، زبان اوست، خدا پدرت را بیامرزد که هم روی خوش داشت، هم زبان خوش، اما رفتار تو بیشتر به سپاهیان میماند تا تاجران!
ربیع: پس میخواهی؟!
زبیر: آری، همه را به یکهزار و پانصد درهم که سود هم کرده باشی!
ربیع با خشم به او نگاه میکند و دوباره شروع به جمع کردن اجناس میکند.
زبیر: با خطرهایی که کاروانم را تهدید میکند، همین مقدار هم زیاد است. از مالم میگذرم تا تو را از شر این اجناس خلاص کنم.
ربیع: فرق تو با راهزنان بیابانی به اندازه یک تار موست.
زبیر عصبانی میشود و فریاد میزند.
زبیر: با زبیربنیحیی اینگونه سخن میگویی؟!
مردم در حال رفت و آمدند. عبداللهبنعمیر سوار بر اسب به مغازه زبیر نزدیک میشود. او خسته و خاکآلود و خاموش به رهگذرانی که به او سلام میکنند، جواب میدهد. نزدیکتر که میشود. ربیع با کیسهای بر دوش و پارچههای زیر بغل از مغازه زبیر بیرون میآید و به دنبال او زبیر چوب به دست بیرون میآید و فریاد و مشاجره آنها توجه همه را جلب
میکند. مردم گرد آنها جمع میشوند. بشیر آهنگر هم میآید و سعی میکند زبیر را آرام کند. جماعت برای عبدالله راه باز میکنند. زبیر و ربیع با دیدن عبدالله آرام میگیرند.
زبیر: میبینی عبدالله!... حرمتها از میان رفته و جوانان قبیله به شیوخ ناسزا میگویند.
عبدالله: (رو به ربیع) چه شده که جنگ و نزاع را از قبیله خود شروع کردهای، ربیع!
ربیع کیسه زیورآلات و پارچهها را جلوی پا میاندازد.
ربیع: او میخواهد همه اینها را یکهزار و پانصد درهم بخرد (کیسه زیورآلات را بر زمین خالی میکند) سلیمان فقط همینها را از یمن به سه هزار درهم خریده... این انصاف است؟!
چشم جماعت به زیورآلات خیره میشود. عبدالله نگاهی به جماعت میاندازد.
عبدالله: اموالت را جمع کن تا به تو حریص نشوند. تو اختیار مالت را داری و زبیر اختیار پولش را.
زبیر به تأیید عبدالله سر تکان میدهد.
زبیر: ها!... نمیخواهی، به کسی بفروش که بیشتر میخرد.
ربیع با خشم زیورآلات را جمع میکند و در کیسه میریزد. پسر بشیر او را در جمع کردن اجناس کمک میکند.
ربیع: از کسی که بیعت خود با ستمگران را فخر میخواند، قضاوتی جز این انتظار ندارم.
عبدالله در سکوت به او مینگرد و خشم خود را فرو میخورد. جماعت زمزمه میکنند و زبیر جلو میآید.
زبیر: (به عبدالله) میبینی! او حرمت هیچ کس را نگه نمیدارد.
ربیع برمیگردد و بیآنکه به پشت سر نگاه کند، دور میشود.
زبیر: (هیجانزده) گستاخی او را بدون جواب میگذاری؟!
عبدالله دور شدن ربیع را نگاه میکند. جماعت منتظر واکنش او هستند.
عبدالله: من از او چیزی میدانم که شما نمیدانید.
عبدالله به راه خود ادامه میدهد. زبیر از این حرف به فکر فرو میرود.
جماعتی در مسجد نشستهاند. مؤذن کنار منبر ایستاده و اذان میگوید. مردم کمکم وارد میشوند و به صف جماعت میپیوندند. عمروبنحجاج و شبثبنربعی نیز کنار یکدیگرند و در حال گفتوگو. پشت سر آنها ابنخضرمی نشسته و میکوشد سخنان آنها را بشنود. مختار وارد میشود. یکی دو نفر به او سلام میکنند و مختار پاسخ میدهد. در جمع به دنبال کسی میگردد. با دیدن عمرو و شبث به سوی آنها میرود و کنارشان مینشیند.
عمرو: خبری از مکه نیآمد؟
مختار: هنوز هیچ! گروه دیگری با هشتصد نامه امروز راهی مکه شدند.
ابنخضرمی پشت سر آنها، گوش نشسته است.
شبث: خوب است، شاید این گروه با جوابی در خور از حسین بازگردند.
مختار: امروز عبداللهبنعمیرکلبی به کوفه آمده بود.
عمرو و شبث به یکدیگر مینگرند. مختار متوجه نگاه آنها میشود.
عمرو: برای چه کاری؟
مختار: برای دیدن نعمانبنبشیر!
نگرانی شبث به ترس تبدیل میشود و عمرو با خشم دندان به هم
میساید.
مختار: شما با او ملاقات کردید؟
عمرو آهسته سر تکان میدهد. مختار به شبث نگاه میکند.
شبث: بنیکلب از او حرف میشنود، اگر به ما میپیوست...
مختار: خطا کردید!... فراموش کردید که مادر یزید از بنیکلب است؟!
عمرو: (با خشم) او خبری از ما به نعمان داده؟
مختار: نه... اما او را سرزنش کرده است.
شبث: اگر حسینبنعلی زودتر پاسخ نامهها را ندهد، بیم آن را دارم که کار از دستمان خارج شود و یزید بر کوفه مسلط گردد. آن وقت روزگار بر کسانی که به حسین نامه نوشتند، سیاه خواهد شد.
عمرو: حسینبنعلی یا با یزید بیعت میکند یا نمیکند. اگر بیعت نکرد که راهی جز پیوستن به کوفیان ندارد و اگر بیعت کند، پیمانی با یزید خواهد بست که حقوق کوفیان نیز محفوظ خواهد ماند. در هر صورت پیروزی از آن ماست.
در همین حال نعمانبنبشیر وارد مسجد میشود. جماعت برمیخیزند. نعمان در جایگاه پیشنماز میایستد. عمروبنحجاج و مختار و شبث نیز به او اقتدا میکنند.
ربیع در حیاط بر سکویی نشسته و در خود فرو رفته است. امربیع از اتاق بیرون میآید و از دیدن ربیع در آن حال به فکر فرو میرود. آرام به او نزدیک میشود و کنارش مینشیند. ربیع نگاهی به مادر میاندازد و دوباره در خود فرو میرود.
ربیع: هیچ وقت فکر نمیکردم دنیا به این فراخی این چنین برایم تنگ شود.
امربیع: تا وقتی چاره کار را در انتقام ببینی، هرگز دلت آرام نخواهد گرفت.
ربیع: و اگر از خون پدرم هم بگذرم باز دلم آرام نخواهد گرفت، اما تو تنها به خود میاندیشی، مرگ پدر را فراموش کردهای و میخواهی مرا آرام کنی تا جانم را حفظ کرده باشی، اما من برای ریختن خون قاتلان پدرم، از مرگ هراسی ندارم.
بلند میشود و در حیاط قدم میزند.
امربیع: پدرت در دفاع از علی کشته شد و تو اگر در دفاع از فرزند علی کشته شوی، من باکی ندارم، اما در انتقام از خون پدرت هرگز تو را یاری نمیکنم.
ربیع که برای نخستینبار این سخن را از مادر میشنود، جا میخورد و میایستد.
ربیع: تو چه میگویی؟
امربیع برمیخیزد و در چشمهای ربیع خیره میشود.
امربیع: علیبنابیطالب داماد پیامبر بود و اولین مسلمان که هرگز از پیامبر دست برنداشت. او نزدیکترین فرد به پیامبر بود و هرگز سنت رسول خدا را ترک نکرد. وقتی معاویه با نیرنگ و فریب، همین کوفیان را از گرد علی پراکند و سلطنت خویش را محکم کرد، دیگر از اسلام و قرآن جز نامی باقی نماند. حالا که کوفیان به خود آمدهاند و فرزند علی را طلب کردهاند، از تو میخواهم راهی را انتخاب کنی که هم رضای خداوند در آن است هم خشنودی پدرت که جان خویش را در آن راه گذاشت.
ربیع گویی هنوز معنای سخنان مادر را درنمییابد.
ربیع: اینها حرفهای تازهای است که از تو میشنوم.
امربیع: تاکنون سکوت میکردم چون حسینبنعلی سکوت کرده بود، اگر پدرت زنده بود، به راهی میرفت که حسینبنعلی میرود.
ربیع به فکر فرو میرود.
ربیع: اگر حسینبنعلی آنگونه که عبدالله میگوید پاسخی به نامههای کوفیان ندهد؟!
امربیع: اگر حتی یک پیرزن یهودی در آن سوی مرزهای اسلامی به حسین نامه بنویسد و از او داد بخواهد حسین در یاری او لحظهای درنگ نخواهد کرد.
مردم در مسجد نشستهاند. نماز پایان یافته و عبدالاعلی که پیشنماز است، بعد از سلام نماز برمیخیزد و رو به مردم میایستد تا خطبه بخواند. در همین حال زبیربنیحیی برمیخیزد.
زبیر: ای شیخ پیش از آنکه خطبه بخوانی و مردم را به خدا فراخوانی، داد مرا بستان!
جماعت با تعجب به او نگاه میکنند. عبدالاعلی به کنایه لبخند میزند.
عبدالاعلی: همه از تو نزد من داد میخواهند، (جماعت میخندند) حالا این چه کسی است که تو را این چنین برآشفته که نزد من داد میخواهی؟!
زبیر: ربیعبنعباس، امروز همه شاهدان دیدند که او در بازار با من چه کرد. وقتی تو از کار جوانان غافل شوی جز این نیست که حرمت شیوخ را زیر پا نهند.
همهمه میان جماعت درمیگیرد. عبدالاعلی آنان را با اشاره دست به سکوت فرامیخواند.
عبدالاعلی: صبر کنید ببینم چه میگوید!
زبیر: اول بگو ببینم اگر کسی پیمان بنیکلب با بنیامیه را بشکند و به خلیفه مسلمانان ناسزا بگوید، حکمش چیست؟
بشیر آهنگر برمیخیزد.
بشیر: این چه حرفی است زبیر؟!... آنچه من دیدم این بود که ربیع میخواست مال خود را به تو بفروشد و تو میخواستی بهای کمی به او بدهی که برآشفت، چه ربطی به خلیفه مسلمانان دارد؟!
زبیر: وقتی میگویم همه غافلیم، برای همین است، جز این است که پیمانشکن جان و مالش بر شیخ بنیکلب حلال میشود؟
دوباره همهمه درمیگیرد.
عبدالاعلی: (به زبیر) تو از چه کسی سخن میگویی؟
زبیر: عباس... او در مکه نمرد، در شام کشته شده. چون به معاویه ناسزا گفت و پیمان ما را با بنیامیه زیر پا نهاد، شامیان نیز او را کشتند.
سکوت مسجد را فرامیگیرد. بشیر نیز آرام مینشیند.
عبدالاعلی: اگر چنین بود، خلیفه پیکی میفرستاد و مرا از این کار باخبر میساخت.
زبیر: معاویه به رحمت خدا رفت و مجال نیافت تا به این کار برسد، اما اگر امیرالمؤمنین یزید از این کار باخبر شود، بنیکلب چه پاسخی برای او خواهد داشت.
همه در سکوت منتظر پاسخ عبدالاعلی هستند.
عبدالاعلی: اگر چنین باشد که تو میگویی، حکم نیز همان است که تو گفتی!
همهمه میان جماعت درمیگیرد. عبدالاعلی رو به زید (فرزند بشیر آهنگر) میکند.
عبدالاعلی: زید، برو به ربیع بگو همین حالا به مسجد بیاید. ادعای زبیر هماکنون باید روشن شود.
زید برمیخیزد و از مسجد بیرون میرود.
زید در کوچه پس کوچههای نخیله میدود.
عبداللهبنعمیر مشغول رسیدگی به اسب و زین و برگ آن است و
پیداست که آن را برای سفر مهیا میکند. غلام عبدالله برای اسب علوفه و آب مهیا میکند. اموهب از خانه بیرون میآید. خورجین و مشک آب در دست دارد. آنها را به عبدالله میدهد. گرفته و غمگین به عبدالله نگاه میکند.
عبدالله: باور کن اگر میتوانستم کوفیان را از این کارشان بازدارم هرگز به فارس برنمیگشتم.
اموهب: من هم اگر میدانستم ماندنم در نخیله اینقدر کوتاه است، هرگز به کوفه برنمیگشتم.
اموهب: به یاد سخن آن پیرمرد بیاباننشین افتادم. نامش چه بود؟
عبدالله: انس، انسبن حارث.
اموهب: آری، چگونه به جهاد با مشرکان میروی در حالیکه مسلمانان به یاری تو محتاجترند؟!
عبدالله: خدا میداند که در غربت اینقدر دلتنگ نبودم که در خانهام!
اموهب: همه چیز برای حرکت آماده است.
عبدالله: پیش از طلوع آفتاب راه میافتیم.
زید از آخرین کوچه میپیچد و در مقابل خانه امربیع نفسزنان میایستد و سراسیمه در میزند. لحظهای بعد ربیع در را باز میکند و از دیدن زید در آن حال جا میخورد. امربیع نیز به دم در میآید.
ربیع: زید! چه اتفاقی افتاده؟
زید نفس تازه میکند.
زید: باید زودتر فرار کنید.
ربیع: فرار کنیم؟!
امربیع در را کامل باز میکند.
امربیع: بیا تو ببینم چه میگویی؟!
زید وارد خانه میشود و همچنان نفسنفس میزند.
زید: عاقبت زبیر زهر خویش را بر تو ریخت. جان و مالتان بر شیخ بنیکلب حلال شده است.
امربیع که گویا موضوع را فهمیده است، سست میشود و به دیوار تکیه میدهد.
ربیع: چه میگویی؟ (شانههای زید را میگیرد) شیخ بنیکلب را با جان و مال ما چهکار؟!
امربیع: خدایا به تو پناه میبرم.
زید: زبیر در مسجد گفت که پدرت در شام به معاویه دشنام گفته و او را کشتهاند.
ربیع پوزخند میزند.
ربیع: شاید چنین باشد، اما قصاص قاتلان پدرم را من باید پس بدهم؟!
زید: نمیدانی هر که پیمان بنیکلب با بنیامیه را بشکند جان و مالش بر شیخ حلال میشود؟! عبدالاعلی نیز مرا فرستاد تا به تو پیغام دهم که همین حالا به مسجد بروی تا ادعای زبیر روشن شود.
ربیع خشماگین به زید و مادر نگاه میکند و یکباره برمیگردد و وارد اتاق میشود. مادر بیشتر به هراس میافتد. رو به زید میکند.
امربیع: زود برو عبداللهبنعمیر را خبر کن!
زید: ولی ربیع در بازار با عبدالله نیز درشتی کرد!
امربیع: برو کاری که میگویم انجام بده. بگو تا خونی بر زمین نریخته، خود را برساند.
زید شتابان میرود. امربیع سر از خانه بیرون میکند. دو طرف را مینگرد و در را میبندد. ربیع را میبیند که با شمشیر از اتاق بیرون میآید.
مادر پشت به در میایستد.
امربیع: به حرمت پدرت باید حرمت قبیلهاش را نگه داری!
ربیع: خود به من آموختی که دین محمد بر حقیقت و عدالت استوار است نه قبیله و طایفه!
عبدالله به همراه اموهب در حال ورود به خانه صدای در را میشنوند. هر دو میایستند. صدای در محکمتر میشود. غلام در را باز میکند. زید سریع وارد خانه میشود.
زید: (به غلام) عبداللهبنعمیر!... او کجاست؟
اموهب نگران میشود. عبدالله جلو میرود.
عبدالله: چه شده جوان!
ربیع همچنان شمشیر در دست دارد و امربیع نیز پشت به در ایستاده و سعی میکند او را آرام کند.
امربیع: شمشیر را کنار بگذار، آنها وقتی تیغ در دستت ببینند، پیش از آنکه سخن تو را بشنوند، حکم خود را میدهند.
ربیع: آنها پیش از این حکم خود را دادهاند!
امربیع: به خبری خام این چنین برنیاشوب، خشم تو جز آنکه عقلت را زایل کند و زبانت را از کار بیندازد، هیچ سودی برای ما نخواهد داشت.
ربیع با سخنان مادر کمی آرام میگیرد. به اتاق برمیگردد. امربیع مانند آن که از کاری سخت فارغ شده، نفس راحتی میکشد. ربیع بدون شمشیر بیرون میآید. مادر رضایتمندانه سر تکان میدهد و در را باز میکند. ربیع بیرون میرود و مادر نیز به همراه او خارج میشود و در را میبندد.
عبدالله دست روی شانه زید میگذارد. اموهب نگران به هر دو نگاه میکند.
عبدالله: به مسجد برو تا من چارهای بیندیشم.
زید که خونسردی عبدالله را میبیند، ناامید برمیگردد و بیرون میرود. عبدالله به فکر فرو میرود. به آسمان نگاه میکند. گویی با خود سخن میگوید.
عبدالله: این چه امتحانی است که راه بازگشت مرا میبندد.
جماعت در مسجد نشستهاند و ربیع کنار در ایستاده است. زبیر نیز در میان جمعیت ایستاده و عبدالاعلی بر منبر نشسته است. امربیع در قسمت زنانه چادر را کنار زده و نگاه میکند.
زبیر: اگر دروغ میگویم به هر حکمی از شیخ گردن مینهم و اگر چنانکه از غلامی در کاروان سلیمان شنیدم، عباس پیمان بنیکلب را شکسته، حکم همان است که عبدالاعلی میگوید.
ربیع با خشم به زبیر نگاه میکند. عبدالاعلی رو به او میکند.
عبدالاعلی: ربیع جلوتر بیا تا مردم تو را بهتر ببینند و سخنت را بهتر بشنوند. به خدا دوست ندارم خلاف آنچه حق است بر تو که تنها وارث عباس هستی، حکم کنم.
ربیع جلوتر میرود و روبهروی مردم میایستد و خشماگین به زبیر خیره میشود. زبیر پیروزمند مینشیند.
عبدالاعلی: آنچه زبیربنیحیی گفت حقیقت دارد؟
ربیع: آری، اما نه آنطور که زبیر گفت... پدرم در شام کشته شد، نه به جرم
دشنام به معاویه، بلکه چون حاضر نشد علیبنابیطالب را لعن کند و به کار اهل شام اعتراض کرد، او را کشتند... .
در میان سخنان او عبداللهبنعمیر وارد مسجد میشود و کنار در میایستد. اموهب نیز در قسمت زنانه کنار امربیع میایستد و آهسته با او سخن میگوید. زبیر از جا بلند میشود.
زبیر: او باید در شام به رسم شامیان رفتار میکرد، نه آنچه خود میخواست. در شام همه میدانستند که او از بنیکلب است و کردار او را به حساب قبیلهاش میگذارند.
صدای عبدالله توجه همه را جلب میکند.
عبدالله: پس وای بر بنیکلب اگر بخواهند رفتار تو را نیز به حساب قبیلهات بگذارند... شما را به خدا این چه حکمی است که نه در کتاب خدا نظیرش را دیدم و نه در سنت رسولش!
عبدالاعلی: عبدالله چنان سخن میگویی که انگار منکر پیمانهای قبیله هستی و فراموش کردهای که خداوند در کتابش فرموده بر پیمانهای خویش استوار باشید!
عبدالله نگاهی به ربیع میاندازد.
عبدالله: اگر میخواهید این جوان را به جرمی که نکرده عقوبت کنید پس بدانید که از هماکنون من، عبداللهبنعمیرکلبی با او پیمان برادری میبندم. او از این پس در پناه من و عقوبت او هم بر دوش من است.
همهمه در میان جماعت بالا میگیرد. زبیر آرام مینشیند. عبدالاعلی مبهوت به عبدالله مینگرد. امربیع لبخند میزند و در دل خدا را شکر میگوید. ربیع مغرور به عبدالله مینگرد.
عبدالله و ربیع کنار یکدیگر نشستهاند. اموهب با ظرف میوه و کلوچه
وارد میشود و آن را میان اتاق میگذارد و کنار امربیع مینشیند.
عبدالله: خدا میداند که قصد داشتم پیش از طلوع آفتاب حرکت کنم و به فارس برگردم، اما حالا چارهای ندارم جز آنکه بمانم تا خیالم از سوی ربیع آسوده شود.
ربیع: اگر میخواهی، بازگرد. خاطرت از من آسوده باشد. من هم بعد از طلوع آفتاب حرکت میکنم.
امربیع نگران میشد.
اموهب: به کجا؟
ربیع: نمیدانم... به هر جا غیر از بنیکلب!
عبدالله لبخندی میزند و دست بر شانه ربیع میگذارد.
عبدالله: حق داری از آنچه زبیر با تو کرد، دلگیر شوی، اما عرب وقتی از قبیله جدا بیفتد، مثل بره آهو گرفتار گرگان گرسنه میشود.
اموهب: او حق دارد. جوان است و تاب این همه درشتی را ندارد. وقتی پدر به ظلم کشته شود و در قبیله هم پناهی نباشد، راهی جز هجرت باقی نمیماند.
عبدالله: من پیمانی با او بستهام و بر پیمان خود میمانم. قسم میخورم تا سامان او را نبینم و خاطرم آسوده نشود، بازنگردم.
امربیع: خداوند به شما جزای خیر دهد.
اموهب رو به امربیع میکند.
اموهب: تو دختری از بنیکلب سراغ داری که در شأن ربیع باشد؟
ربیع یکباره سر بلند میکند.
ربیع: من هرگز با بنیکلب وصلت نخواهم کرد.
عبدالله: خب، دختری از قبیله همدانیها بگیر که مادرت نیز از آن قبیله است!
ربیع سر به زیر میاندازد و سکوت میکند.
امربیع: او دختری را میخواهد که نه در بنیکلب است نه در همدان.
ربیع با تعجب به مادر مینگرد. مادر لبخندی شیطنتآمیز میزند.
عبدالله: اگر دختری در چین هم باشد عبدالله آماده است تا فردا صبح برای خواستگاری او به چین برود.
اموهب: از کدام قبیله است؟
امربیع: سلیمه، دختر عمروبنحجاج!
عبدالله جا میخورد.
عبدالله: دختر عمروبنحجاج؟!
ربیع سر به زیر میاندازد. عبدالله و اموهب به یکدیگر نگاه میکنند.
سلیمه در نخلستان به دنبال هانی میگردد. چند کارگر مشغول آبیاری و رسیدگی به نخلها هستند. یکی از آنان با دیدن سلیمه سلام میکند. سلیمه پاسخ میدهد و سراغ هانی را میگیرد.
سلیمه: هانی در خانه نبود، عمهام گفت که به نخلستان آمده است.
کارگر: آری همانجا پای چاه است.
سلیمه دوباره به راه میافتد و در نزدیکی چاه هانی را میبیند که با دلو از چاه آب میکشد. جلوتر میرود و سلام میکند.
سلیمه: سلام!
هانی: سلام به عروس مذحج، باز هم پدرت تو را به کاری واداشته که از آن گریختهای؟
سلیمه: خوشبختانه چند وقت است که امور کوفه مرا از دید پدر پنهان داشته.
هانی: پس در این آفتاب اینجا چه میکنی؟
سلیمه: شما با دهان روزه و آفتاب داغ، پای چاه چه میکنید؟
هانی: کار کردن لذت روزه را دو چندان میکند.
هانی دلو پر از آب را بیرون میکشد و میخواهد تا نهر پای نخلها ببرد که سلیمه دلو را از دست هانی میگیرد.
سلیمه: پس مرا هم در این لذت بینصیب نگذار!
هانی: (دلو را به سلیمه میدهد) میترسم روعه بر من خرده بگیرد که چرا برادرزادهام را به کار کشیدی.
و هر دو میخندند.
سلیمه: عمه روعه هم میداند که کارکردن در کنار شما برای من لذتبخشتر از ماندن در خانه است. بهخصوص این روزها که پدر همه توجهش به نامههای کوفیان است.
سلیمه دلو را پای نهر میریزد و هر دو به طرف چاه بازمیگردند.
هانی: کاش کوفیان به جای نامهنگاری، همگی به مکه میرفتند و همانجا گرد فرزند رسول خدا جمع میشدند.
سلیمه: یعنی این همه نامهنگاری بیهوده است؟
و دلو را به طناب میبندد و دوباره در چاه میاندازد.
هانی: ماه حج بهترین زمان و کعبه بهترین مکان برای گردآمدن مسلمانان است تا مهمترین تصمیمها در آنجا گرفته شود و اگر کوفیان به مکه بروند، فرزند فاطمه با دلی قرصتر و پشتوانهای قویتر مسلمانان را نسبت به آنچه بر سرشان میگذرد، آگاه خواهد کرد. اما اکنون ابن سعید در مکه آرزو دارد که یزید را به حیله حسینبنعلی به قتل برساند تا او با خاطری آسودهتر به حکومت خویش بر مکه ادامه دهد.
سلیمه دلو پر آب را از چاه بیرون میکشد و این بار هانی دلو را از او میگیرد.
هانی: بده به من، آن دستها برای دلو و چاه و تیر و تبر ساخته نشده، باید هرچه زودتر شوهری درخور برایت پیدا کنیم که بیش از این ماندن تو در خانه پدر،گناه است.
و دلو پر آب را به طرف نهر میبرد. سلیمه شرمزده پای چاه میماند.
عمروبنحجاج آشفته و نگران وارد خانه میشود. یکراست به اتاقی میرود و سرگردان به دور خود میچرخد. امسلیمه وارد اتاق میشود.
امسلیمه: چه شده عمرو... اتفاقی در کوفه افتاده؟
عمرو عصبی است.
عمرو: نه... کاسهای آب بیاور!
امسلیمه نیز نگران میشود. از اتاق بیرون میرود. سلیمه را در حال عبور از در اتاق میبیند.
امسلیمه: هیچ معلوم است تو کجایی؟
سلیمه: نزد هانی بودم.
امسلیمه: آنقدر زیادهروی میکنی که میترسم پدرت تو را از رفتن نزد هانی هم منع کند.
سلیمه: مگر پدر چیزی گفته؟
امسلیمه: فعلا برو کاسهای آب برایش بیاور!
امسلیمه به اتاق بازمیگردد. عمرو رو به پنجره به بیرون خیره است.
امسلیمه: من باور کنم که هیچ اتفاقی نیفتاده.
عمرو: (آرام سر تکان میدهد) هیچ اتفاقی!
امسلیمه: پس آشفتگی تو از چیست؟
عمرو: چون هیچ اتفاقی نیفتاده.... آخرین پیکهای کوفه از مکه بازگشتهاند، اما پاسخی از سوی حسین بنعلی دریافت نکردهاند. فقط نامهها را گرفته و آنها را راهی کرده، همین!
سلیمه با کاسهای آب به اتاق میآید.
سلیمه: سلام!
عمرو آب را از او میگیرد، با آن دست و صورت میشوید و آن را بازمیگرداند.
سلیمه: (رو به مادر) چه اتفاقی افتاده؟
مادر میکوشد سلیمه را نگران نکند.
امسلیمه: چیزی نیست، نگران اوضاع کوفه است.
سلیمه کاسه آب را از پدر میگیرد.
عمرو: اگر حسینبنعلی پاسخ درخوری به نامهها ندهد کار بر کوفیان سخت خواهد شد.
امسلیمه: تو که میگفتی در هر صورت کوفه به حقوق خویش میرسد.
عمرو: آری گفتم، دیگران هم به گفته من آرام شدند، اما خودم هرگز به این سخن آرام نشدم.
سلیمه: اگر حسینبنعلی به کوفیان پاسخ ندهد، چه بر سر کوفیان خواهد آمد؟
عمرو: یزید نیز چون پدرش، تاب دیدن مخالفان خود را ندارد. همه آنان که نامه نوشتهاند، گرفتار تیغ انتقام او خواهند شد.
سلیمه: آن وقت جان حسین هم در خطر خواهد بود؟!
عمرو به چارهای میاندیشد.
عمرو: اگر تا دو روز دیگر خبری از پیکهای کوفه نرسد، چاره دیگری خواهیم کرد.
سلیمه: چه میشد اگر به جای اینکه حسینبنعلی را به کوفه بخوانید، همینجا لشکری فراهم میساختید و برای یاری فرزند رسول خدا به مکه میفرستادید.
عمرو با تندی به سلیمه نگاه میکند.
عمرو: لشکر به مکه میفرستادیم و زن و فرزندانمان در دست حاکم کوفه اسیر میشدند؟!... وقتی زنان و دختران در کار حکومت وارد میشوند یا فتنه جمل به راه میاندازند یا حکم به قتل خویش میدهند.
سلیمه بیهیچ پاسخی از اتاق بیرون میرود. در همین حال صدای در به گوش میرسد. توجه عمرو و امسلیمه جلب میشود.
امسلیمه: با چه کسی وعده داشتی؟
عمرو: هیچ کس!
عمرو از اتاق بیرون میرود و به دنبال او امسلیمه خارج میشود.
غلام عمرو در حیاط را باز میکند. عمرو حیرتزده عبداللهبنعمیر را میبیند. امسلیمه نیز جلو میآید. عمرو در ذهن خویش احتمالات گوناگون میدهد. آرام جلو میرود. عبدالله وارد میشود و به دنبال او ربیع و اموهب و امربیع نیز وارد میشوند. عمرو بیشتر تعجب میکند. عبدالله لبخند میزند.
عبدالله: سلام به عمروبنحجاج، مهمان ناخوانده نمیخواهی؟
عمرو که انگار خاطرش کمی آسوده شده، با آغوشی باز به سوی عبدالله میرود.
عمرو: خوش آمدی عبدالله!
یکدیگر را در آغوش میگیرند.
سفره افطار پهن است. همه در اتاق حضور دارند، به جز سلیمه. غلامان در حال پذیرایی هستند.
عمرو: میدانستم که دیدار مرا بدون پاسخ نمیگذاری، وقتی شنیدم به دیدار نعمانبنبشیر رفتهای و از بزرگان کوفه شکوه نزد او بردهای، دلم گرفت، اما اکنون دریافتم که به اشتباه نزد تو نیآمده بودم.
عبدالله: درباره کاری که در حق جانشین معاویه کردهاید، حرفم همان است که بود، اما امروز برای کار دیگری آمدهایم. (لبخند میزند) و برای این کار مهم چارهای جز اجازه تو نداریم.
عمرو چهره در هم میکشد. به ربیع و دیگران نگاه میکند. گویی میخواهد پاسخ خود را در نگاه آنها بیابد.
عمرو: چه کاری مهمتر از تصمیم کوفیان در گرفتن حق خویش؟!
عبدالله: من عهدی با ربیع دارم که برای آن آمدهام. آمدهام تا دخترت سلیمه را برای او خواستگاری کنم.
امسلیمه و عمروبنحجاج غافلگیر میشوند. هر دو بیاختیار به یکدیگر مینگرند.
عمرو: خواستگاری؟!
عبدالله: ربیع چنان از تو سخن میگوید که رشک مرا برمیانگیزد. او جوان شایستهای است و پدرش از تاجران بزرگ و از مردان پرهیزکار و مؤمن بنیکلب بود.
عمرو میوهای برمیدارد و بر دهان میگذارد و بیهوده میکوشد غافلگیر شدن خود را پنهان کند، اما نمیتواند. میوه را بر زمین میگذارد.
عمرو: تو قدرت تفکر را از من گرفتی. الان چه پاسخی بدهم در حالی که به همه چیز فکر کردم جز آنچه تو میگویی.
عبدالله: بهتر است پیش از آنکه پاسخ بدهی، خوب فکر کنی. تو بزرگ مذحج هستی. وصلت ربیع با خاندان عمرو افتخاری است برای او میتواند بنیکلب را نیز به مذحج نزدیکتر کند.
عمرو گیج بلند میشود. لحظهای میاندیشد. بعد یکباره از اتاق بیرون میرود. عبدالله که انگار رفتار او را میشناسد، لبخند میزند و به ربیع نگاه میکند. ربیع سر به زیر میاندازد. امسلیمه نیز بلند میشود و با لبخندی پوزشخواه از اتاق بیرون میرود.
امربیع: کاش پیش از آمدن او را خبر میکردیم.
عبدالله: من بیش از هر کس عمروبنحجاج را میشناسم، اگر او را به ناگهان در کاری وارد کنی، همان میکند که تو میخواهی.
و مشغول خوردن میشود.
عمرو در اتاق قدم میزند و فکر میکند. امسلیمه وارد میشود. عمرو میایستد و به او خیره میشود. میخواهد از نگاه امسلیمه نظر و رأی او را دریابد. امسلیمه خونسرد لبخند میزند.
امسلیمه: باز هم عبداللهبنعمیر بر تو پیشی گرفت. هم دعوت تو را برای یاری حسینبنعلی نپذیرفت و هم دخترت را برای جوانی از بنیکلب خواست.
عمرو: بنیکلب با مذحج هرگز برابری نمیکند.
امسلیمه: و عبدالله؟
عمرو: اگر عبدالله با آنها نبود با خواری از کوفه بیرونشان میکردم.
امسلیمه میخندد.
امسلیمه: همان روز که این جوان برای تیمار پا به خانهمان گذاشت فهمیدم که باز هم به اینجا بازمیگردد.
عمرو: با اینکه پدرش از پیروان علیبنابیطالب بود و مادرش از همدانیهاست، اما پیوند با آنها به مصلحت نیست (جلوتر میآید و در چشمان امسلیمه مینگرد) من، عمروبنحجاج، حسینبنعلی را به کوفه دعوت کردهام تا به یاری او یزید را از خلافت به زیر کشیم، اما دخترم را به قبیلهای بدهم که همپیمان یزید است؟!
امسلیمه موذیانه لبخند میزند.
امسلیمه: و اگر حسینبنعلی پاسخی به دعوت کوفیان ندهد؟
عمرو از این سخن جا میخورد. به فکر فرو میرود. امسلیمه مجال اندیشیدن را از او میگیرد.
امسلیمه: آن وقت تو و قبیلهات به واسطه خویشاوندی با بنیکلب از انتقام
یزید در امان خواهید بود.
عمرو در سکوت به امسلیمه نگاه میکند، اما نمیخواهد بپذیرد.
عمرو: این امر مهمی است که باید با هانی و شبث بن ربعی و مختار مشورت کنم.
امسلیمه با تندی رو برمیگرداند.
امسلیمه: به خواستگاری دختر تو آمدهاند، اجازهاش را از دیگران میگیری؟
عمرو گویی قدرت تصمیمگیری را از دست داده است. در عین حال امسلیمه با این حرف غرور او را تحریک کرده است. به تندی از اتاق بیرون میرود. امسلیمه رفتن او را نگاه میکند و پیداست که از تأثیر سخن خود بر عمرو اطمینان یافته است. امسلیمه لحظهای بعد از اتاق بیرون میرود. یکباره با سلیمه روبهرو میشود که همه حرفهای آنها را شنیده و با بغضی خشماگین به مادر نگاه میکند. مادر معنای نگاه او را درمییابد.
امسلیمه: جوری نگاه نکن که خیال کنم راضی به این وصلت نیستی!
سلیمه: اما شما نباید این وصلت را به سیاستهای پدر پیوند دهی.
امسلیمه: اختیار همه ما در دست پدرت است، پس تو به کاری که در آن اختیاری نداری وارد نشو... به جای اینکه چون ماتمزدهها به من نگاه کنی برو در آینه نگاهی به خود بینداز تا وقتی پدرت تو را صدا زد همچون مادرمردهها به مجلس نیایی!
امسلیمه میرود. سلیمه نگران وارد اتاق میشود و در مقابل آینه میایستد.
سلیمه: خدایا خودت این وصلت را مبارک کن و در آن خیری قرار ده که رضای تو و رسولت در آن باشد.
صدای عمرو به گوش میرسد که او را صدا میزند.
صدای عمرو: سلیمه!
سلیمه از این صدا بر خود میلرزد، اما خیلی زود بر خود مسلط میشود و از اتاق بیرون میرود. وارد اتاق دیگری میشود و از در دیگر اتاق بیرون میرود و به راهرویی میرسد که در انتهای آن اتاق پذیرایی است. نزدیک اتاق مکثی میکند و وارد میشود. همه نگاهها به سوی او برمیگردد. سلیمه سر به زیر میاندازد و سلام میکند. امربیع گرم و شاد بلند میشود. از زیر چادر خود صندوقچهای کوچک بیرون میآورد و به سوی سلیمه میرود. امسلیمه نیز برمیخیزد و کنار دخترش میایستد.
امربیع: خدا را شکر که ما را با خاندانی شریف وصلت داد و دختری که در حسن و خوبی مانند ندارد. (سلیمه را میبوسد و در صندوقچه را باز میکند) این تحفهای است از طرف ربیع که اگر بپذیری بر او منت گذاشتهای. دو خلخال یمنی و دو گوشوار ختنی که ارزش آنها در برابر حسن عروسی چون تو هیچ است.
آنها را به سلیمه میدهد.
عمرو: من نیز اسبی راهوار از بهترین نژاد اسب عرب دارم که آن را به دامادم ربیع هبه میکنم.
عبدالله: خداوند ربیع و سلیمه را در پناه رحمت خویش قرار دهد و عمروبنحجاج را در راه راست و هدایت آشکار خود عزیز دارد.
عمرو دعای عبدالله را به کنایه میگیرد.
عمرو: و عبداللهبنعمیر را برای یافتن حقیقت آشکار یاری دهد.
عبدالله: حقیقت جایی است که من رهایش کردم و به کوفه آمدم تا ببینم بزرگانشان در کار شقاق و تفرقه میان مسلمانان بر یکدیگر پیشی میگیرند و من میترسم این گناهشان، اجر و پاداش جهادشان با مشرکان را نیز زایل کند که بسیاری از بدیها، نیکیها را تباه میسازد.
ربیع که احساس میکند سخن عبدالله مجلس را سنگین کرده است، نگاهی به مادر میاندازد که سر به زیر دارد و ناراحت است.
ربیع: من بهترین نیکیها را در همراهی با حسینبنعلی میدانم که فرزند رسول خداست و جز حقیقت نمیگوید و جز بر رضای خدا و رسولش عمل نمیکند.
سلیمه از این سخن نفس آسوده میکشد. عمرو لبخندی به ربیع میزند.
عمرو: من نیز به واسطه همین ایمان و شجاعت ربیع خواستگاری او را پذیرفتم، که مذحج با بنیکلب در یکجا جمع نمیشوند.
عبدالله آشفته برمیخیزد.
عبدالله: من عهدی با ربیع داشتم که آن را به انجام رساندم، پس هدایت و گمراهی او با خدای اوست. حالا میتوانم آسوده به فارس بازگردم. روز داوری خداوند را بسیار نزدیک میبینم.
عبدالله به تندی بیرون میرود و همه از جا بلند میشوند.
سواری در گذرهای اصلی کوفه به تاخت میرود. از چند گذر عبور میکند و از در خانه شبثبنربعی که رو به باغ بزرگی است وارد میشود. غلام شبث در باغ مشغول کار است که سوار را میبیند و به سوی او میآید. سوار پیاده میشود و با غلام صحبت میکند. غلام او را به سمت خانه هدایت میکند. شبثبنربعی از در خانه بیرون آمده و سوار به او سلام میکند و خبری به او میرساند. شبث از شنیدن خبر چهرهاش باز میشود. چیزی به سوار میگوید و خود به خانه بازمیگردد. سوار برمیگردد و بر اسب مینشیند و به شتاب میرود. در نمایی دیگر، سوار از کوچه پس
کوچههای کوفه با عجله میرود. در مقابل خانه عمروبنحجاج میایستد. پیاده میشود و در میزند. غلام در را باز میکند. سوار با او گفتوگویی میکند و غلام او را به داخل میبرد.
عمروبنحجاج در حال نماز است. غلام وارد میشود و هنگامی که او را در حال نماز میبیند برمیگردد و سوار را به داخل میآورد. هر دو منتظر میمانند تا عمرو نمازش را تمام میکند.
سوار: سلام به عمروبنحجاج!
عمرو: سلام به بنده خدا!
سوار: از سوی مختار پیغامی دارم.
عمرو سریع بلند میشود.
عمرو: چه پیغامی؟
سوار: مسلمبنعقیل از سوی حسینبنعلی به کوفه وارد شده و میخواهد بیآنکه شهر شلوغ شود، با بزرگان کوفه دیدار کند و پیغام حسینبنعلی را به آنان برساند.
امسلیمه از اتاق دیگر حرفها را میشنود. عمرو از شادی دست به سوی آسمان بلند میکند.
عمرو: خدا را شکر که دل حسینبنعلی را به دعوت کوفیان نرم کرد و او را وسیله پیروزی ما بر دشمنان قرار داد. (رو به سوار میکند) اکنون مسلمبنعقیل کجاست؟
سوار: در خانه مختار. اما گفتند شبانه بیایید که رفتوآمدها آشکار نباشد.
عمرو لحظهای مکث میکند. از اینکه مسلم در خانه مختار است، چندان
خشنود نیست.
عمرو: شبثبنربعی نیز از این خبر آگاه است؟
سوار: خودم خبر را به او رساندم.
عمرو: همین امشب خود را به مسلم میرسانم.
سوار و غلام میروند. امسلیمه وارد میشود. عمرو و امسلیمه به یکدیگر نگاه میکنند و هر دو لبخند میزنند.
کوچههای کوفه در شب، زیر نور فانوسهای روغنی و مشعلهای آویخته بر سر در خانهها فضایی وهمآلود دارد و گاه و بیگاه عابری از آنها میگذرد. عمروبنحجاج و شبثبنربعی در حال گفتوگو با یکدیگر به سوی خانه مختار میروند.
شبث: مختار چگونه از ورود مسلمبنعقیل باخبر شده که او را به خانه خود برده است؟
عمرو: شاید مسلم خانه مختار را به خویشان و بستگان خود ترجیح میدهد؟!
شبث: حتی سلیمانبنصرد؟
عمرو: و یا حسینبنعلی به او سفارش کرده که به خانه مختار برود.
شبث: باید هرطور شده، مسلم را به خانه خود بیاورم. یا خانه تو... مختار از حضور مسلم در خانهاش بیشترین بهره را خواهد برد.
عمرو: همین که حسینبنعلی پاسخ نامههایمان را داده، باید خدا را شکر کنیم. چه فرقی میکند مسلم به خانه چه کسی رفته باشد.
شبث ادامه بحث را به صلاح نمیداند و سکوت میکند. به مقابل مسجد کوفه میرسند. در همین حال محمدبناشعث از کوچهای بیرون میآید و به سوی مسجد میرود که با آنها روبهرو میشود. قصد دارد مسیر خود را
تغییر دهد، اما دیگر دیر شده است. ناچار نزدیک میشود و سلام میکند.
محمدبناشعث: سلام به عمرو و شبث، نیمهشب پی چه هستید، اتفاقی افتاده؟
شبث مؤذیانه به او نگاه میکند.
عمرو: اتفاقی بهتر از اینکه مهمانی از مکه به کوفه آمده؟!
شبث: تو در این نیمهشب بر در مسجد به دنبال چه هستی؟
محمدبناشعث: من هم شنیدم مسلمبنعقیل به کوفه آمده، گمان کردم شاید شرم کرده و شب به مسجد کوفه رفته باشد که اگر چنین بود، برای من جز شرمساری نمیماند.
عمرو و شبث پرسشگر به یکدیگر نگاه میکنند.
شبث: گویا مختار پیشتر تو را شرمسار کرده است!
ابناشعث: پس به خانه مختار رفته؟!
عمرو: اگر میخواهی با ما همراه شو تا به دیدن مسلم برویم.
ابناشعث: شما و نیمهشب و دیدار مسلم؟!
شبث: او فرستاده حسینبنعلی است.
ابناشعث: (ناباور به آنها مینگرد) فرستاده حسینبنعلی؟!
عمرو: آری، و ما مشتاقیم که بدانیم چه پاسخی به نامههای ما داده است.
ابناشعث: (کمی فاصله میگیرد) من نامهای برای حسین نفرستادهام که در انتظار پاسخ باشم...
ابناشعث برمیگردد و به همان کوچهای میرود که از آن بیرون آمده بود. شبث با نگرانی به عمرو مینگرد.
شبث: به راستی او جزو نویسندگان نامه نیست؟
عمرو بیاعتنا شانه بالا میاندازد و به راه میافتد. شبث نیز به دنبال عمرو میرود.
عمرو: او و پدرش بیآنکه رنج جهاد کشیده باشند، از غنائم ارمنستان و قسطنطنیه بهرههای بسیار بردند و نزد معاویه نیز بسیار عزیز بودند.
از پیچ بعدی میگذرند و به در خانه مختار میرسند. عمرو بیدرنگ در میزند. لحظهای بعد غلام مختار در را باز میکند. با دیدن عمرو و شبث، سلام میکند و سریع آنها را به داخل راهنمایی میکند و در را میبندد.
عمرو و شبث وارد خانه شدهاند. حیاط نسبتا بزرگ است با چند درخت نخل و اصطبل و چند اسب در گوشه حیاط. با راهنمایی غلام وارد ساختمان میشوند.
غلام در اتاقی را باز میکند و به آنها اشاره میکند که داخل شوند. عمرو جلوتر وارد میشود. مختار و چند نفر دیگر از جمله هانیبنعروه و ابوثمامه صائدی در اتاق حضور دارند. مسلمبنعقیل با دیدن عمرو برمیخیزد. بقیه نیز بلند میشوند. عمرو گرم آغوش باز میکند.
عمرو: سلام بر مسلمبنعقیل، به کوفه خوش آمدی!
مسلم: سلام بر بزرگ مذحج، عمروبنحجاج!
مسلم سپس شبث را گرم در آغوش میگیرد.
شبث: به کوفه خوش آمدی، ورود تو همه بزرگان کوفه را از نگرانی به در آورد و انتظارها به پایان رسید.
مسلم آنها را نزد خود مینشاند. عمرو رو به هانی میکند.
عمرو: هانی زیرکتر از ماست که زودتر از آمدن مسلم باخبر شد.
هانی: بیشتر دوست داشتم پسر عقیل را در خانهام ملاقات کنم. حال که او خانه مختار را برگزیده من هم به قدر توانم به مختار کمک میکنم تا آنگونه که شایسته است از مسلم پذیرایی کند.
محمدبناشعث به تندی وارد خانه میشود. با ورود او غلامش سریع جلو میآید. هراس و نگرانی در رفتار ابناشعث، غلام را نیز نگران میکند. ابناشعث در حالی که قبا از روی دوش برمیدارد، رو به غلام میکند.
ابناشعث: به خانه کثیربنشهاب و ابنخضرمی برو و بگو هماکنون به اینجا بیایند که اگر سستی کنند، کار بر همه ما سخت خواهد شد.
غلام بیهیچ حرفی سریع از خانه بیرون میرود. ابناشعث قبا را روی شاخهای از درخت میاندازد و شروع به قدم زدن میکند.
عمروبنحجاج با هیجان و گرم صحبت میکند. مسلم و بقیه با دقت به حرفهای او گوش میدهند.
عمرو: حسین بر ما منت گذاشت که یاری ما را پذیرفت. من از سوی تمامی مردان مذحج میگویم که آمادهایم تا کار یزید را در همین کوفه یکسره کنیم. خواهی دید که با ورود فرزند رسول خدا مردم بصره نیز به ما خواهند پیوست. (همه تأیید میکنند) به خدا سوگند من غلبه حسینبنعلی را بر پسر معاویه بسیار نزدیک میبینم.
مسلم لبخند میزند.
مسلم: خداوند به تو خیر دهد که برای مولایم حسین خیر میخواهی.
شبث که زیرکانه همه را زیر نظر دارد. نگاهی به مختار میاندازد.
شبث: اما هنوز امیر یزید بر کوفه حاکم است.
عمرو: اگر پسر عقیل اجازه دهد، پیش از طلوع آفتاب همه مردان مذحج را به گرد قصر نعمان جمع میکنم و او را از عمارت به زیر میکشیم و مسلمبنعقیل را از سوی حسین امیر کوفه میکنیم. (به ابوثمامه نگاه میکند) به یک اشاره ابوثمامه نیز همه مردان همدان و تمیم به راه میافتند.
مختار نگران میشود. مسلم خونسرد گوش میدهد. شبث متوجه نگرانی
مختار میشود.
هانی: عمرو! بیش از آنکه فکر میکردم در کارها تعجیل میکنی!
عمرو: در کاری که به سود همه مسلمانان است، باید تعجیل کرد و رو به ابوثمامه میکند.
عمرو: نظر تو چیست ابوثمامه؟
ابوثمامه: آنچه پسر عقیل حکم کند، من به بهای جان خویش اطاعت میکنم.
شبث: اگر چنین کنیم، هم یزید به هراس میافتد و هم حسین در آمدن به کوفه تعجیل میکند، نظر تو چیست مختار؟
مختار: من نیز همان میگویم که ابوثمامه گفت، و در عین حال با هانی موافقم که بهتر است در کارها شتاب نکنیم و هرکاری را به وقتش انجام دهیم.
غلام ابناشعث سریع در خانه را باز میکند. کثیربنشهاب و ابنخضرمی با احتیاط وارد خانه میشوند.
ابناشعث بر پلهای نشسته و در اندیشه است که کثیر و ابنخضرمی وارد میشوند. ابناشعث به تندی برمیخیزد و به سوی آنان میرود.
ابناشعث: شما هم شنیدهاید که مسلم به کوفه آمده و اکنون در خانه مختار است؟
ابنخضرمی: نه، اما دیدم که ابوثمامه صائدی به خانه مختار رفت.
کثیر: چرا اینقدر برآشفتهای؟! مگر مختار خطا کرده که مهمان به خانهاش برده است؟
ابناشعث: نه، اما نه مهمانی چون مسلم را که فرستاده حسینبنعلی است.
کثیر و ابنخضرمی به هراس میافتند.
کثیر: فرستاده حسینبنعلی؟!
ابنخضرمی: پس اینان به مراد خود نزدیک میشوند؟!
کثیر: اگر حسین به کوفه بیاید کار بر امیر مؤمنان سخت میشود.
ابناشعث شروع به قدم زدن میکند.
ابناشعث: آنها بدون حسین هر چند یکبار بر معاویه میشوریدند تا او را وامیداشتند که حاکم کوفه را عوض کند، حالا که حسینبنعلی هم به یاریشان آمده، با یزید چه خواهند کرد!؟
ابنخضرمی سست بر پله مینشیند.
همان گروه در خانه مختار جمعند. پیداست بحث بالا گرفته و هر کس نظری میدهد. مسلم همچنان با توجه و دقت به حرفها گوش میدهد.
ابوثمامه: نگرانی عمرو و شبث نیز بجاست. من هم میگویم تا یزید بر تخت خویش به خود نیآمده، فرصت اندیشیدن به کوفه را از او بگیریم.
شبث: ترس من از مخالفت مختار این است که به خاطر خویشاوندی با نعمان احتیاط کند.
عمرو: مذحج هیچ خویشاوندی با نعمان و بنیامیه ندارد و اگر مسلمبنعقیل به خانه من وارد میشد در یاری او تردید نمیکردم و بیدرنگ نعمان را از تخت به زیر میکشیدم.
مختار: مسلمبنعقیل مهمان من است، نه در بند من... مرا به خاطر خویشاوندی با نعمان نیز متهم نکنید که اگر هماکنون مسلم فرمان دهد، شبانه نعمان را از کوفه بیرون میکنم.
مسلمبنعقیل احساس میکند که باید از ادامه بحث جلوگیری کند.
مسلم: خداوند به شما خیر دهد که در یاری فرزند رسول خدا از یکدیگر سبقت میگیرید... اما من نه برای حکومت کوفه آمدهام و نه برای سرنگونی نعمان و جنگ با پسر معاویه. فرزند رسول خدا مرا فرستاد فقط برای اینکه پاسخ امام را بر شما بخوانم و با بزرگان و سرداران و عالمان شما دیدار کنم. پس اگر سران اهل کوفه را آنگونه ببینم که با برادرش کردند، او هرگز به کوفه نخواهد آمد، اما اگر عزم کوفیان بر آن باشد که دین خدا را با یاری فرزند رسولش یاری کنند، او نیز باکی ندارد که با همه اهلش وارد کوفه شود و شما را به راهی
هدایت کند که پدرش و جدش رسول خدا هدایت کردند.
عمروبنحجاج با این سخن هیجانزده بلند میشود.
عمرو: به خدا سوگند، فردا آنقدر از مردان و زنان و حتی کودکانمان را برای بیعت با فرستاده حسینبنعلی به اینجا روانه کنم تا صدق گفتار کوفیان بر پسر فاطمه و تو آشکار شود. (به مختار با کنایه لبخند میزند) البته اگر مختار اجازه حضور خیل مردم را به خانهاش بدهد.
مختار نیز برمیخیزد و گرم عمرو را در آغوش میگیرد.
مختار: هم خودم، هم خانهام از آنِ یاران بهترین بنده خداست.
مسلمبنعقیل برمیخیزد و در پی او شبثبنربعی نیز بلند میشود و دو دست خود را پیش میبرد.
شبث: من هم با همه مردان قبیلهام از هماکنون با تو بیعت میکنیم تا آنچه در اختیار داریم برای یاری حسینبنعلی به کار گیریم.
مسلم نیز دو دست او را میگیرد.
مسلم: خداوند به تو خیر و عزت دهد.
عمرو نیز مسلم را در آغوش میگیرد و سپس با شبث بیرون میروند. مختار به بدرقه آنها بیرون میرود. ابوثمامه رو به مسلم میکند.
ابوثمامه: پسر عقیل (مسلم رو به او برمیگردد) دیگر تابم تمام شد پس چه وقت نامه امام را میخوانی؟
هانی: پسر عقیل منتظر عمرو و شبث ماند تا برسند و پاسخ امام را بشنوند، اما آنها منتظر نماندند که پاسخ امام را بشنوند.
مسلم نامه امام را از لباسش بیرون میآورد و در دست میگیرد.
مسلم: اگر آنها هم میدانستند که امام پاسخ مکتوب داده است، حتماً میماندند.
ابوثمامه با ولع به نامه نگاه میکند.
محمدبناشعث همچنان در حال قدم زدن است. ابنخضرمی از روی پله برمیخیزد و رو به کثیر میکند.
ابنخضرمی: اگر کار بر همین روال باشد، کوفه از دست امیرمؤمنان خارج میشود.
کثیر: باید نعمان را خبر کنیم تا زودتر چارهای بیندیشد.
ابنخضرمی: نعمان ضعیفتر از آن است که بتواند چارهای کند.
ابناشعث: مردم برای نماز او هم به مسجد نمیآیند.
ابنخضرمی: کوفه به مردی چون زیاد بن ابیه برادر معاویه نیاز دارد. زیاد آنقدر نماز را گرامی میداشت که شیرفروش را که هنگام نماز بیرون مسجد بود و به جماعت نپیوسته بود گرفت و کشت تا عبرت دیگران شود که نماز را کوچک نشمارند.
کثیر: با آنکه میدانست شیرفروش از شهر دیگری آمده و از حکم او بیخبر است، اما گفت کشتن او به صلاح مسلمانان است.
ابنخضرمی با حسرت سر تکان میدهد.
ابنخضرمی: با وجود نعمان کوفه هر روز ضعیفتر خواهد شد.
محمدبناشعث رو به جمع میکند.
اشعث: به هر حال او اکنون از سوی امیرمؤمنان حاکم کوفه است و نباید از حکم او سرپیچی کنیم. (رو به ابنخضرمی میکند) من فردا به دیدار نعمان میروم و آنچه دیده و شنیدهام بازمیگویم... شما هم خود را به مختار و مسلم نزدیک کنید و از خبرهای خانه مختار غافل نمانید.
محمدبناشعث به داخل خانه میرود. کثیر و ابنخضرمی نیز بیرون میروند.
عمرو و شبثبنربعی در حال گفتوگو با یکدیگر به مسجد کوفه نزدیک میشوند.
عمرو: تعجب میکنم که سلیمانبنصردخزائی که پیش از همه به حسینبنعلی نامه نوشت، چرا به دیدن مسلم نیامده بود.
شبث: شاید او نیز از اینکه مسلم به خانه مختار رفته، دلگیر شده.
عمرو: به من کنایه میزنی؟
شبث: کنایه نیست، حقیقتی است که اگر مسلم در خانه مختار قدرت بگیرد، پس از آمدن حسین و سرنگونی یزید، آیا کمترین پاداش مختار حکومت کوفه نخواهد بود؟
عمرو به فکر فرو میرود. در همین حال کثیر و ابنخضرمی را میبینند که از خانه ابناشعث بیرون آمده و با دیدن آنها سریع راه خود را تغییر میدهند و دور میشوند.
شبث: گویا پسر اشعث هم میهمانانی دارد.
عمرو: برای همین است که میگویم تا طرفداران بنیامیه دست به کاری نزدهاند باید کار کوفه را یکسره کرد.
شبث: (نگران، گویی با خود سخن میگوید) آری، باید کار یکسره شود.
و آرام به راه میافتد. عمرو نیز به دنبال او میرود.
در بازار شلوغ بنیکلب مردم در حال خرید و رفت و آمدند. ربیع جلو مغازه بشیر آهنگر، به کمک زید مشغول نعل کردن اسب خویش است. بشیر نیز در مغازه مشغول کار بر روی یک زره فولادی است. زبیر که با مشتری بر سر یک زیرانداز در حال چانهزنی است، در عین حال رفتوآمدهای بازار را نیز زیر نظر دارد. در همین حال سواری وارد بازار میشود آرام از مقابل مغازهها عبور میکند و جلو مغازه بشیر میایستد.
غریبه: سلام برادر!
بشیر: سلام بر بنده خدا!
بشیر دوباره به کار خود مشغول میشود. مرد از اسب پیاده میشود و سپر خویش را از گرده اسب برمیدارد و به بشیر میدهد تا تعمیرش کند. بشیر سپر را میگیرد. زبیر مرد غریبه را از نظر دور نگه نمیدارد.
بشیر: از کوفه میآیی؟
مرد: آری؟
بشیر: (در حال تعمیر) از کوفیان چه خبر؟
مرد: کوفیان به زندگی خود مشغولند، اگر بزرگانشان مجال دهند!
بشیر: پس هیچ پاسخی از حسینبنعلی نگرفتند؟!
مرد: چرا! (توجه ربیع جلب میشود) امام مسلمبنعقیل را فرستاده تا با بزرگان کوفه دیدار کند و از خواست و تصمیم آنان اطمینان یابد.
زبیر میبیند که ربیع و زید نیز کار خود را رها کرده و نزد غریبه رفتهاند و به سخنان غریبه گوش میدهند. زبیر کنجکاو میشود، بهخصوص وقتی ربیع را خوشحال میبیند. بشیر سپر تعمیرشده سوار غریبه را به او برمیگرداند. ربیع مشتاق از جمع جدا میشود و به سوی دیگر بازار میرود. از مقابل مغازه زبیر با شتاب عبور میکند و زبیر مجال نمییابد از او چیزی بپرسد. با دور شدن ریبع، زبیر پرسشگر به سراغ بشیر میرود.
زبیر: آن غریبه خبرهای تازه داشت؟
بشیر: آری!
زبیر: از کوفه میگفت؟
بشیر: این روزها همه از کوفه میگویند.
زبیر: ربیع با این شتاب کجا رفت؟
بشیر: رفت که خبر ورود مسلمبنعقیل را به عبداللهبنعمیر بدهد.
زبیر: (بیشتر کنجکاو میشود) مسلمبنعقیل؟! به چه کاری آمده؟
بشیر: حسینبنعلی او را فرستاده.
زبیر جا میخورد و به فکر فرو میرود.
عبداللهبنعمیر تنها در مسجد نشسته و مشغول نماز خواندن است. سر از سجده برمیدارد که ربیع وارد مسجد میشود. آرام جلو میرود و در گوشهای منتظر میماند تا نماز عبدالله به پایان میرسد. ربیع روبهروی عبدالله مینشیند و عبدالله خونسرد به او مینگرد. ربیع لبخند به لب دارد.
عبدالله: چه خبر شده که بیگاه به مسجد آمدی؟
ربیع: (با هیجان) حسینبنعلی دعوت کوفیان را پذیرفته است.
عبدالله: (خونسرد) چه کسی این دروغ را به تو گفته؟
ربیع: غریبهای که خود از کوفه میآمد.
عبدالله: و تو چنان شاد شدی که من گمان کردم فرزند رسول خدا دعوت تو را پذیرفته.
ربیع: مسلمبنعقیل اکنون در خانه مختار است. امام او را فرستاده تا پاسخ امام را بر مردم بخواند. (عبدالله ناباور به او خیره شده) او خودش مسلمبنعقیل را دیده بود. میگفت هر روز جماعت زیادی به خانه مختار میروند و مسلم برای آنها سخن میگوید و نامه امام را برایشان میخواند.
عبدالله یکباره برمیخیزد و به طرف در مسجد میرود. ربیع نیز به دنبالش میرود.
عبدالله: دنیا و هر آنچه در آن است برای حسینبنعلی حقیرتر از آن است که برای به دست آوردنش، هم خود را به زحمت اندازد و هم مردم را اینچنین پراکنده کند.
جلو در میایستد و به ربیع نگاه میکند.
عبدالله: اگر چنین است که تو میگویی، چرا خود به کوفه نیآمده؟
ربیع: نمیدانم!
عبدالله: اما من میدانم و کوفیان را بهتر از تو میشناسم، آنها با اخبار دروغ
میخواهند همه قبایل را به کوفه بکشانند و به نام حسینبنعلی بر نعمان بشورند تا یزید او را عزل کند و یکی از آنان را بر کوفه حاکم کند.
میخواهد بیرون برود که ربیع با سؤالی او را نگه میدارد.
ربیع: و اگر خبر راست باشد و مسلم اکنون در کوفه باشد؟
عبدالله در کریاس در میماند. از این پرسش به فکر فرو میرود. لحظهای به ربیع مینگرد، هنوز نمیخواهد باور کند. نرم لبخند میزند.
عبدالله: انگار فراموش کردهای که پیش از ماه حج باید عروست را به خانه بیاوری!
و بیرون میرود. ربیع لحظهای درنگ میکند و به دنبال عبدالله بیرون میرود.
امربیع در اتاق مشغول جمعوجور کردن وسایل است و پیداست اتاق را با وسایل تازه برای ربیع آماده میکند. اموهب نیز به او کمک میکند.
امربیع: داماد کردن پسر بدون پدر خیلی سخت است.
و به سراغ صندوقچهای میرود و وسایل آن را بیرون میریزد.
اموهب: سختتر از آن، تنهایی تو بعد از ربیع است.
امربیع قبایی گلدوزی شده را از صندوق بیرون میآورد و نگاه میکند.
امربیع: عباس هنوز با من است، این قبایی است که در خواستگاری به او هدیه دادم. (بغض میکند) خداوند کار بنیامیه را به انجام نرساند که همیشه خاندان رسول خدا را در رنج و عذاب نگه داشتند و شیعیان آنها را در ماتم و عزا.
اموهب: کینه بنیامیه و بنیهاشم کهنهتر از اینهاست.
امربیع: وقتی خداوند مردی از بنیهاشم را به پیامبری برگزید، پسران ابوسفیان چنان خود را به پیامبر نزدیک کردند که گویی میخواستند وحی را نیز از آن خود کنند.
اموهب: بنیهاشم نیز همیشه عبادت را بر خلافت ترجیح دادند.
امربیع: به خدا چنین نیست، آنها همیشه از حق خویش در خلافت گذشتند تا امت رسول خدا پراکنده نشوند.
اموهب این حرف را میپسندد.
اموهب: عبدالله نیز همین را میگوید که کوفیان نباید حسینبنعلی را به راهی بکشانند که خون مسلمانان را تباه کنند و امت محمد را پراکنده. برای همین اصرار دارد به فارس بازگردد. نمیخواهد اجر جهاد با مشرکان را در همراهی با کوفیان ضایع کرده باشد.
امربیع: پس قصد بازگشت دارد؟
اموهب سر تکان میدهد.
اموهب: اما هنوز نگران ربیع است.
سلیمه را میبینیم که به کمک مادر لباسی زربفت را بر تن برانداز میکند. مادر، پرشور و اشتیاق چرخی به دور او میزند.
مادر: مدتها بود که در آرزوی دیدن چنین روزی بودم.
سلیمه: من به لباسی ساده و ولیمهای برای فقیران راضیترم تا لباسی پُربها و جشنی با تفاخر.
مادر که لباس را بر شانه سلیمه صاف میکند، سخنان او را چون شیرینزبانی کودکان تعبیر میکند و لبخند میزند.
مادر: زیباترین عروس کوفه باید زیبندهترین لباس عروسی را بر تن کند و بهترین مردمان در جشن او شادمانی کنند. (مینشیند و پایین لباسش را صاف میکند) فقیران را هم برای دل تو بیبهره نخواهیم گذاشت. (سر بالا میکند و چشم در چشم او میاندازد) از اینگونه سخنان نیز با پدرت نگو که خشمگین میشود.
سلیمه: پدر که همیشه از من خشمگین است، مگر وقتی که با او به اسبسواری و تیراندازی میروم و شمشیرزنی میآموزم.
مادر: وقتی تو به دنیا آمدی، پدرت در آرزوی پسر بود، برای همین تو را به آرزوهای خود وامیداشت.
سلیمه: رسول خدا نیز پسری نداشت، اما فرزند دخترش اکنون عزیزترین بنده خداست بر زمین. آیا رفتار رسول خدا برای ما سرمشق نیست؟
مادر: دیگر وقت این حرفها نیست. باید خوشحال باشی که اکنون پدرت پسرانی دارد و به امید آنها دست از تو برداشته است.
در همین حال عمروبنحجاج وارد اتاق میشود. سلیمه را که در لباس زربفت میبیند، با تحسین و شگفتی مات میماند. امسلیمه به خود میبالد.
امسلیمه: تاکنون عروسی به این زیبایی در کوفه دیدهای؟!
عمرو سریع احساسات خود را پنهان میکند.
عمرو: امیدوارم دامادش لیاقت او را داشته باشد.
امسلیمه: (نگران میشود) اتفاقی افتاده؟
عمرو: من اکنون به بنیکلب میروم تا آنان را به یاری مسلم فرابخوانم. امیدوارم پاسخی درخور دهند که اگر جز این باشد، ربیع نیز به آتش آنان خواهد سوخت.
امسلیمه: این چه حکمی است که آبروی خود را به تصمیم بنیکلب پیوند میدهی!
عمرو: آبروی من در گرو یاری مسلمبنعقیل است. تو نیز نخواه دخترم را به قبیلهای بفرستم که دشمنان مسلم بر آن غالبند.
سلیمه: اما روزی که نامربیع را بر من گذاشتی میدانستی قبیلهاش به راهی میروند که او از آن گریزان است.
عمرو: آن روز مسلم در کوفه نبود و امروز در کوفه است (سلیمه را برانداز میکند) تو نیز در لباس رزم بیشتر به دلم مینشینی تا در لباس عروس.
عمرو بیرون میرود. امسلیمه نگران به دخترش مینگرد.
عمروبنحجاج به تاخت در بیابان میرود و سه سوار دیگر به دنبالش او را همراهی میکنند. وارد نخلستان میشوند و از لابهلای نخلها میتازند. گروهی که در نخلستان مشغول رسیدگی به درختان هستند، کنجکاو و نگران آنها را نگاه میکنند. در نمای بعد عمروبنحجاج و همراهانش وارد بازار بنیکلب میشوند. بازار خالی و خلوت است. تا انتهای بازار میروند و به سمت دیگر گذر میپیچند.
همه مردم در حال نماز هستند و عبدالاعلی پیشنماز است و زبیر پشت سر او. ربیع و زید کنار یکدیگرند و بشیر نیز کنار آنهاست. عبدالله نیز در کنار ستونی است که در کنارش پیرمردی ژنده به کندی نماز میخواند. عبدالاعلی نماز را به پایان رسانده و برمیخیزد تا خطبه بخواند که عمرو و همراهانش وارد میشوند. توجه همه به آنها جلب میشود. ربیع از دیدن عمرو خوشحال میشود و عبدالله نگران. سکوت سنگین ناشی از ورود
عمرو، همه و بهویژه زبیر را به هراس میاندازد.
عمرو: سلام به مؤمنان بنیکلب (عبدالله را میبیند) و سلام به عبداللهبنعمیر که بنیکلب عزت و شرف خود را به او مدیون است.
عبدالله: سلام به عمرو که جز در جنگ با مشرکان او را این چنین مشتاق رزم ندیده بودم. آیا مشرکان اکنون در بنیکلب هستند که اینگونه بر آنان فرود آمدهای؟
عمروبنحجاج آرام جلو میرود و کنار عبدالاعلی میایستد. ربیع با اشتیاق به او مینگرد و عبدالله خونسرد نشسته است.
عمرو: من به امید یاری بنیکلب به اینجا آمدهام. اکنون مسلمبنعقیل در خانه مختار مشتاق دیدار یارانی است که دل از بنیامیه کندهاند و خلافت یزید را بر مسلمانان نمیخواهند.
زبیر از جا بلند میشود.
زبیر: اگر چنین است، چرا نعمانبنبشیر در مقابل کسانی که از بیعت امیرمؤمنان خارج شدهاند، سکوت کرده است؟
عبدالاعلی: مگر نشنیدی مسلمبنعقیل به خانه مختار وارد شده که داماد نعمان است.
عمرو: نعمان تنها امیر قصر خویش است و اگر هنوز بر جای خود نشسته برای این است که مسلم نمیخواهد پیش از رسیدن حسینبنعلی دست به شمشیر ببرد. همه میدانیم که یزید آشکارا شراب مینوشد و هرزگی میکند، نه باکی از خدا دارد و نه هراسی از مسلمانان. او زبانها را خاموش کرده مگر زبانی که به ستایش او درآید. یزید و پدرش از خاندانی هستند که بیتالمال را از آن خود میدانند تا به هر که بخواهند ببخشند و هر که را خواهند محروم کنند. و اکنون حسینبنعلی میخواهد حقی که سالها از کوفیان گرفته شده بازستاند. (رو به عبدالاعلی میکند) آیا بنیکلب حسین و یارانش را برمیگزیند یا همچنان بر پیمان خود با بنیامیه میماند؟
همهمه درمیگیرد، گروهی به اعتراض سخن میگویند و گروهی با تردید نسبت به سخنان عمرو با یکدیگر گفتوگو میکنند. عبدالاعلی دست بالا میبرد و همه را به سکوت فرامیخواند.
عبدالاعلی: پاسخ بنیکلب به عمروبنحجاج این است که بنیکلب بر پیمان
خود با بنیامیه میماند. (اشاره به عمرو) او چگونه ما را به جنگ با پسر معاویه فرامیخواند، در حالی که مادر یزید از قبیله ماست و این افتخار برای بنیکلب کافی است که فرزندی از این قبیله خلیفه مسلمین باشد.
سکوت مجلس را فرامیگیرد. عمروبنحجاج چون سرداری پیروز که میخواهد آخرین هشدار خود را بدهد، به عبدالاعلی مینگرد و سپس رو به عبداللهبنعمیر میکند که به ستونی تکیه داده، سر به زیر دارد و انگشت میگزد.
عمرو: آیا سخن عبداللهبنعمیر نیز همین است که شیخ بنیکلب گفت؟
ربیع بیتاب به عبدالله مینگرد و منتظر پاسخ اوست. عبدالله سر بلند میکند و آرام سخن میگوید.
عبدالله: به خدا پناه میبرم از روزی که شمشیر من برای کشتن مسلمانی از نیام بیرون بیاید... در حیرتم از کسانی که فراموش کردهاند در گذشتههای نه چندان دور، در هر خانهای یا مادران بیفرزند و یا زنان بیشوهر در ماتم عزا نشسته بودند، اما در سالهای خلافت معاویه همه در آرامش و امنیت زندگی کردند و اکنون به خاطر دنیای خویش دوباره میخواهند خون مسلمانان را بریزند.
عمرو: آنچه را تو آرامش و امنیت میدانی من انتظار مینامم تا کسی چون حسینبنعلی برخیزد و انتقام ما را از معاویه و پسرش بگیرد.
عبدالله از جا برمیخیزد. ربیع با خشم به او مینگرد.
عبدالله: (فریاد میزند) شما را به خدا بس کنید... اگر گلایهای از خلیفه دارید، بدون جنگ بازگویید و اگر از امیر کوفه رضایت ندارید، از یزید بخواهید که او را عزل کند و دیگری را بر جایش بنشاند، اما این چنین پای حسینبنعلی را به کوفه نکشانید که بیگناهان بسیاری کشته خواهند شد.
عبدالله خیلی سریع خشم خود را کنترل میکند. آرام به عمرو نزدیک میشود و دلسوخته به او مینگرد.
عبدالله: وقتی حسین پرچم جنگ با یزید برنداشته، روا نیست که کوفیان
این پرچم را به دست او دهند؟!
عبدالله آرام مسجد را ترک میکند. عمرو به جماعت مینگرد که در سکوت به او نگاه میکنند. عبدالاعلی نیز رو به عمرو میکند و با نگاه به او میفهماند که هیچ کس از بنیکلب با او همراه نخواهد شد. یکباره ربیع از جای برمیخیزد.
ربیع: اما من به آنچه عمروبنحجاج میگوید ایمان دارم. هر جا او بخواهد میروم و هر چه او بگوید انجام میدهم، که حق را جز در خاندان علی ندیدم، حتی اگر سرانجام کارم چون پدرم در شام باشد!
زبیر از ربیع به خشم آمده و برمیخیزد و رو به عبدالاعلی میکند.
زبیر: میبینی! اگر همان روز او را به پیمانشکنی عقوبت کرده بودیم، الان با این گستاخی سخن نمیگفت.
ربیع: به خدا سوگند پدرم جز برای سخن حق گستاخی نمیکرد، چرا من مانند او نباشم! شما به خاطر پیمان قبیلهای خود این چنین برمیآشوبید، ولی هنگامی که پیمانهای خدا و رسولش شکسته میشود، سکوت میکنید.
عمروبنحجاج با تفاخر لبخند میزند و رو به ربیع میکند.
عمرو: عمروبنحجاج از اینکه جوانی چون تو دامادش باشد، هرگز پشیمان نخواهد شد.
ربیع از صف جماعت بیرون میآید و در کنار عمروبنحجاج میایستد.
عبدالله در حیاط خانه بر روی پلهای نشسته و چشم به آسمان دارد. اموهب از اتاق بیرون میآید و آرام به عبدالله نزدیک میشود. عبدالله چنان در اندیشه است که حضور اموهب را درنمییابد. اموهب نزدیکتر میرود و کنار او میایستد. عبدالله او را میبیند.
اموهب: هرگز در سرزمین غربت تو را چنین پریشان ندیده بودم که در خانهات!
عبدالله: نفس کشیدن برایم سخت شده است.
اموهب: من هنوز تو را آنقدر توانا میبینم که در سختترین شرایط بتوانی بهترین تصمیمها را بگیری.
عبدالله برمیخیزد.
عبدالله: هیچ شرایطی برای من سختتر از این نیست که ببینم مسلمانان بر خلیفه خویش خروج کردهاند، در حالی که همین کوفیان که سرداران بزرگ اسلام هستند، دوشادوش شامیان بسیاری از سرزمینهای شرک را فتح کردند.
اموهب: شاید حق این باشد که کار هر دو را به خدا واگذاری تا خود بر آنها داوری کند.
عبدالله: شک ندارم که داوری خداوند نزدیک است، اما اکنون شمشیر است که میان آنها حکم میکند... و من میخواهم حکم شمشیر را بردارم.
اموهب: این تصمیم اگر بهترین کار نباشد، یقین دارم که سختترین کار است.
عبدالله: (به اموهب نگاه میکند) از خداوند بخواه که مرا در این راه یاری کند. تا این فتنه فرو نخوابد، نمیتوانم به فارس برگردم.
عمروبنحجاج با همراهان خویش در بیابان میتازند. ربیع نیز همراه آنهاست و میکوشد از عمرو فاصله نگیرد. به همان برکهای میرسند که قبلاً ربیع و مادرش گرفتار راهزنان شده بودند. همگی میایستند. آب به سر و صورت میزنند و مشکهای خود را پر میکنند و اسبها را آب میدهند. ربیع به نزد عمرو میرود و چون قهرمانی بزرگ به او نگاه میکند.
ربیع: خدا را شکر میگویم که مرا با سرداری چون تو در یک صف قرار داد.
عمرو به او لبخند میزند.
عمرو: اگر جز این بود، هرگز نامت را بر دخترم نمیگذاشتم.
ربیع سر به زیر میاندازد.
عمرو: تو مرا در میان قبیلهات سربلند کردی. من نیز بر سر پیمان خود
میمانم. (دست بر شانه ربیع میگذارد) امیدوارم عروسی شما با ورود بهترین بنده خدا به کوفه برکت پیدا کند.
عمرو بلند میشود و به طرف اسب میرود. ربیع نیز به دنبالش میرود.
ربیع: مسلم از حسینبنعلی چه میگوید؟
عمرو: از سخنان حسین بسیار برای مردم باز میگوید. او نیز منتظر است کوفیان بیعت خویش را کامل کنند تا پیکی برای حسین بفرستد و او را به کوفه فراخواند.
ربیع بر اسب مینشیند.
ربیع: زودتر برویم که از اشتیاق دیدن مسلم و شنیدن سخنان حسینبنعلی تاب ماندن ندارم.
عمرو: کاش عبداللهبنعمیر نیز چون تو اشتیاق داشت.
و بر اسب مینشیند.
ربیع: دلاوریهایی که از عبدالله شنیدهام کمتر از آن است که در او دیدهام.
عمرو: درباره عبدالله اینگونه داوری نکن، راهی که تو با اشتیاق میروی، او با عقل میسنجد. شاید منتظر است ببیند کدامیک قویتر است تا به او بپیوندد.
ربیع: من به اشتیاق خویش آنقدر یقین دارم که برای نابودی بنیامیه از جان خویش نیز میگذرم.
عمرو: تو جوانتر از آن هستی که از مرگ سخن بگویی، فقط به پیروزی بیندیش که با وجود دلیران کوفه، حسینبنعلی بر یزید چیره خواهد شد و آنچه را بنیامیه به زور و تزویر از کوفیان گرفتند، حسین به عدالت بازپس میگیرد.
عمروبنحجاج حرکت میکند. دیگران هم به راه میافتند و ربیع با غرور به عمرو مینگرد و مصمم به اسب هی میزند و به دنبال او میتازد.
نعمان در تالار بزرگ قصر کوفه آشفته و عصبی قدم میزند. پیرمردان قبلی حضور دارند. محمدبناشعث نیز در میانه ایستاده است. نعمان یکباره میایستد و رو به محمدبناشعث میکند.
نعمان: آیا مسلم از من هم سخنی میگوید؟
ابناشعث: او نمیگوید اما مردم میگویند چون امیر خویشاوند مختار است، او را رها کرده تا خانهاش مأمن کسانی باشد که بر امیرمؤمنان یزید خروج کردهاند و به نام حسینبنعلی با مسلمبنعقیل بیعت میکنند.
نعمان ناباور به محمدبناشعث خیره میشود.
نعمان: با مسلمبنعقیل بیعت میکنند؟!
یکی از پیرمردان جلو میرود.
پیرمرد: من میگویم اگر...
نعمان بر سر او فریاد میزند.
نعمان: از تو نخواستم چیزی بگویی! (رو به ابناشعث) بگو جارچیان در کوفه مردم را به نماز مغرب فرا خوانند تا همگی در مسجد حاضر شوند. (با خود) وای بر آنان که از بیعت پسر معاویه خارج شوند!
محمدبناشعث سر فرود میآورد و بیرون میرود. نعمان رو به یکی از نگهبانان میکند.
نعمان: یکی را پی مختار بفرستید تا پیش از غروب آفتاب به دیدن ما بیاید.
نگهبان تعظیم میکند و بیرون میرود.
یکی از مأموران نعمان در میدان بزرگ کوفه، بر سکویی ایستاده و چند نفر اطراف او بر طبل میکوبند. مردم در رفت و آمدند و گروهی نیز به گرد جارچی جمع شدهاند.
جارچی: آی اهل کوفه، امیر نعمانبنبشیر فرمان داده تا همه شما هنگام نماز در مسجد جمع شوید که امیر سخنان مهمی با شما دارد. امروز بر همه اهل کوفه واجب است که نماز مغرب را در مسجد کوفه به پا کنند و به سخنان امیر خویش گوش فرادهند.
دوباره طبلها به صدا درمیآید. همان مرد مغازهدار که آب را به عبدالله فروخت به همراه چند تن دیگر گرد جارچی جمع شدهاند که با پایان سخن او به راه خود ادامه میدهند و آهسته با یکدیگر گفتوگو میکنند.
مغازهدار: وقتی فرستاده حسینبنعلی در کوفه است، واجبتر آن است که نماز را با او بخوانیم.
مرد دیگر: آری من نیز نماز در خانه مختار و همراه مسلم را به نماز امیر ترجیح میدهم.
در همین حال عمروبنحجاج و ربیع و همراهان از میدان عبور میکنند و سخنان جارچی را میشنوند. عمرو بیاعتنا به فریاد جارچی و جماعتی که گرد او را گرفتهاند به راه خویش ادامه میدهد. ربیع با کنجکاوی به جارچی نگاه میکند.
محمدبناشعث و ابنخضرمی بر در خانه ایستادهاند و در حالی که اطراف را زیر نظر دارند، با یکدیگر گفتوگو میکنند. خضرمی خشمگین است و ابناشعث سعی میکند او را آرام کند.
ابناشعث: خشم خود را در سینه پنهان کن که کوفه در دست یاران مسلم است و جز آنکه خود را به کشتن دهی، هیچ نتیجهای نخواهی گرفت.
ابنخضرمی: از نعمان در عجبم که خویشاوندی با مختار را بر مصلحت کوفه ترجیح میدهد تا جایی که مردم چنان جسور شدهاند که آشکارا امیرمؤمنان یزید را ناسزا میگویند.
ابناشعث: امشب نعمان تکلیف همه را یکسره خواهد کرد. اکنون به خانه مختار برو و از تصمیمهای تازه مسلم خبر بگیر که این کارت بیشتر سود دارد تا خشم نابهنگامت.
ابنخضرمی: اما من شنیدهام که عمرو میکوشد مسلم را به حمله علیه نعمان وادارد که اگر چنین شود، بیشک مسلم چیره خواهد شد. هرکار که میکنیم باید به عاقبت خویش هم بیندیشیم.
جماعت در حیاط خانه مختار جمع هستند. ربیع و عمرو نیز کنار مسلم ایستادهاند. در میان جماعت ابنخضرمی نیز حضور دارد. ربیع چشم از مسلمبنعقیل برنمیدارد. مسلم نامه امام را باز کرده، شروع به خواندن میکند.
مسلم: و این پاسخی است که مولایم حسینبنعلی به نامههای شما دادهاست. (مردم سکوت میکنند)
به نام خداوند بخشنده مهربان.
از حسینبنعلی به جمع مؤمنان و مسلمانان. اما بعد، هانی و سعید نامههای شما را نزد من آوردند. آنچه را نوشته بودید، دانستم و درخواست شما را دریافتم. سخن بیشترتان این بود که امام نداریم و از من میخواهید به سوی شما بیایم. (گروهی گریه میکنند و گروهی با تأیید سر تکان میدهند) شاید به سبب ما خداوند شما را به راه حق هدایت کند. اینک برادر و پسرعمو و معتمد اهل خاندانم را به سوی شما فرستادم تا از اوضاع شما به من بنویسد. اگر برای من بنویسد که رأی جماعت اهل فضل و خرد، چنان است که فرستادگان به من گفتهاند و در نامههایتان خواندهام، به زودی نزد شما خواهم آمد. انشاءالله...
گریه جماعت بیشتر میشود و گروهی یکصدا فریاد میزنند.
جماعت: انشاءالله...
مسلم:... به جان خودم سوگند که امامت و رهبری مردم را کسی نمیتواند عهدهدار شود مگر آن که به کتاب خدا حکم کند. عدل و داد به پا دارد. تنها حقیقت را اجرا کند و همه وجود خویش را در گرو رضا و خشنودی خداوند بداند. (نامه را میبندد) والسلام، حسینبنعلیبنابیطالب.
گریه جماعت اوج میگیرد. ربیع با تعجب به آنها نگاه میکند. مسلمبنعقیل به داخل خانه بر میگردد. ابنخضرمی از خانه مختار برون میرود. ربیع رو به عمرو برمیگردد. ابنخضرمی از خانه مختار بیرون میرود، اما معقل میماند. ربیع رو به عمرو برمیگردد.
ربیع: اینان چرا گریه میکنند؟
مختار سؤال او را میشنود. دست بر شانه ربیع میگذارد.
مختار: اشک آنها از شوق دیدار حسینبنعلی مولای موحدان است.
او و عمرو را به داخل خانه هدایت میکند.
عمرو: و برای مصیبتهایی که در این سالها از حکوت بنیامیه کشیدهاند.
و وارد خانه میشوند.
ابناشعث و ابنخضرمی و کثیربنشهاب در اتاق نشستهاند. محمدبناشعث سعی میکند آنها را به آرامش دعوت کند.
ابناشعث: اینکه شما میگویید تصمیم عجولانهای است که اگر نعمان بشنود هم از من رنجیده خواهد شد و هم شما را عقوبت خواهد کرد.
ابنخضرمی: رنجیدن نعمان مهمتر است یا از دست رفتن کوفه!؟
ابناشعث: لااقل تا نماز مغرب صبر کنید که سخنان نعمان را بشنویم، شاید خود چارهای کرده باشد.
ابنخضرمی: من امیدی به نعمان ندارم، چون هر روز بر بیعتکنندگان با مسلم افزوده میشود و نعمان دیگر یارای مقابله با آنها را ندارد.
کثیر: البته اگر قصد مقابله داشته باشد.
ابناشعث: اگر امشب نعمان چارهای کرد که به آنچه میخواهید میرسید، وگرنه من نیز در این کار با شما همراه میشوم و پیکی تیزپا به شام میفرستیم و از امیرمؤمنان یزید تکلیف میخواهیم.
ابنخضرمی به تندی برمیخیزد.
ابنخضرمی: بسیار خوب، اما یقین دارم که هر لحظه تأخیر در آگاه کردن پسر معاویه به زیان همه خواهد بود.
و از خانه بیرون میرود. ابناشعث تلخخندی میزند که نشان از ناخرسندی او از تندروی ابنخضرمی دارد.
مردم گروه گروه به سمت خانه مختار میروند. جوانی جلو خانه مختار بر سکویی ایستاده و اذان میخواند. در نمایی دیگر گروهی اندک و پراکنده وارد مسجد کوفه میشوند. سربازان نعمان را میبینیم که مردم را به اجبار و تهدید به سوی مسجد کوفه میکشانند. با این حال چند نفر از میان دستانشان میگریزند و به سوی خانه مختار میدوند. ابنخضرمی و چند نفر دیگر هم وارد مسجد کوفه میشوند. نعمانبنبشیر با همراهی دو نگهبان و پشت سرش پیرمردان قصر وارد مسجد کوفه میشوند.
مسلمبنعقیل در حیاط خانه مختار به نماز ایستاده و مردم در صفهای فشرده پشت سرش نماز میخوانند. در همین حال شبثبنربعی وارد خانه مختار میشود. نگاهی به جمعیت میاندازد و او نیز در صف نماز میایستد. همزمان، پیرمرد ژندهای وارد میشود و کنار شبث میایستد. شبث با اکراهی پنهان، کمی از او فاصله میگیرد.
نعمانبنبشیر در مسجد نماز میخواند و گروه اندکی از مردم در
صفهای گسسته پشت سر او ایستادهاند، تنها حدود نیمی از مسجد پر شده است. در میان جمعیت ابنخضرمی و معقل نیز دیده میشوند. محمدبناشعث وارد مسجد میشود و در صف اول نمازگزاران به نعمان اقتدا میکند. دو نگهبان روبهروی مردم ایستادهاند و مراقبت میکنند.
نماز به پایان رسیده است. مسلمبنعقیل از جای برمیخیزد و رو به مردم میایستد. همه نگاهها به او دوخته شده و سکوت حاکم است. مسلم شروع به سخن میکند.
مسلم: سپاس و ستایش تنها خدایی را سزد که بندگانش را به نیکیها و راستیها فرمان میدهد و از بدیها و کژیها بازمیدارد. آنچه اکنون از من میشنوید، سخن مولایم حسین است که از رنج شما در رنج است و از شادی شما شاد. به خدا سوگند اگر همه بندگان خدا یکدیگر را به نیکی سفارش کنند و از بدی بازدارند، هیچ ضعیف و درماندهای باقی نمیماند. اما اکنون روزگاری است که پاکان را به ناروا میکشند و حق زندگی را از ضعیفان میگیرند. گویا حاکمان، این امت را از خود نمیدانند و خود را از مسلمانان جدا میپندارند، اما خداوند هرگز ستمهای آنان را فراموش نمیکند که به هر بهانهای بندگان خدا را میآزارند، در سنت رسولش بدعت میگذارند و کودکی را بر مسلمانان امیر میکنند که دین رسول خدا را بازیچه دنیای خویش کرده و امت اسلامی را بیچاره و ناتوان میخواهد.
مردم همه در حال سکوت به حرفهای مسلم گوش میدهند. در نگاههایشان خشم و کینه آشکار است. شبثبنربعی واکنش مردم را زیر نظر دارد و همه چیز را ارزیابی میکند.
نعمانبنبشیر در میان سربازانش ایستاده و در حالی که قبضه شمشیر
خود را در دست دارد، با آنها سخن میگوید. جماعت بیآنکه به او نگاه کنند، سر به زیر دارند و به سخنانش گوش میدهند.
نعمان: من نمیدانم حسینبنعلی را برای چه کاری به کوفه فراخواندهاید و اکنون مسلمبنعقیل در کوفه چه میکند. اما به شما هشدار میدهم که از خدا بترسید و سر به کار خویش داشته باشید و از فتنه و تفرقه دوری کنید که هیچ سرانجامی جز هلاک مردان و ریختن خونها و تاراج اموال مردم ندارد...
ابنخضرمی با تحقیر به نعمان مینگرد.
نعمان:... من از شما تنها آرامش میخواهم و با کسی که سر جنگ ندارد کاری ندارم. هیچ کس را به تهمت و گمان مجازات نمیکنم و برای حفظ خود، شما را به ریختن خون یکدیگر وانمیدارم. اما اگر بشنوم که پیمان و بیعت خویش را شکستهاید و بر امیرمؤمنان خروج کردهاید، به خدایی که جز او خدایی نیست، با همین شمشیر (شمشیر را تا نیمه از نیام بیرون میکشد) شما را به راه راست میآورم حتی اگر ناچار شوم با تمام شما به جنگ برخیزم.
ابنخضرمی که تاب از دست داده و به خشم آمده است، برمیخیزد.
ابنخضرمی: ای امیر!
نعمان به سوی او برمیگردد. جماعت گویی از خواب بیدار شده باشند، یکباره سر بلند میکنند و به ابنخضرمی مینگرند. ابنخضرمی پوزخندی میزند و شروع به سخن میکند.
ابنخضرمی: آنچه اکنون در شهر میگذرد، با نصیحت تو اصلاح نخواهد شد. دشمن در خانه توست و تو چنان سخن میگویی که گمان میکنم ترس همه وجودت را فراگرفته. رفتارت نیز چون شکستخوردگان ضعیفی است که گویی تنها به حفظ جان خویش دل خوش کردهاند.
یکی دو نفر دیگر نیز برمیخیزند و سخنان ابنخضرمی را تأیید میکنند. نعمان که پیداست به هراس افتاده، دست خود را به نشان سکوت جماعت
بالا میبرد. همه منتظر پاسخ او هستند. نعمان تحقیرآمیز به ابنخضرمی مینگرد.
نعمان: اگر کشتن بیگناهان را سستی و ناتوانی میپنداری، بسیار در اشتباهی! (رو به مردم) و اگر سخنان مرا به ضعف تعبیر میکنید، پس بدانید ضعفی که اطاعت خدا در آن باشد، بهتر از قدرتی است که معصیت خدا در آن!
کثیربنشهاب نیز برمیخیزد.
کثیر: اکنون یاران مسلم برای جنگ آماده میشوند، اما تو میخواهی با پند و نصیحت آنان را آرام کنی؟!
نعمان: آنان که بر خلیفه مسلمانان خروج میکنند و برای جنگ مهیا میشوند، جز به هلاک خویش نمیکوشند. یزید بندهای بیش نیست که خداوند به او کرامت داد و امور مردم را بر گردن او نهاد و از قدرت خویش به او بخشید. بدانید، این ملک و سلطنت خداوند است که به هر کس بخواهد، عطا کند. خلافت یزید را نیز خداوند مقدر فرموده و هیچ کس نمیتواند در تقدیر الهی چون و چرا کند. پس از مسلم بپرهیزید و سر به کار خویش داشته باشید تا جان و مالتان در امان بماند.
نعمان مجال ادامه بحث را نمیدهد و از مسجد بیرون میرود. همهمه میان جماعت درمیگیرد. ابنخضرمی به ابناشعث نزدیک میشود، اما ابناشعث سعی میکند از او دوری کند. ابنخضرمی جلو در مسجد به او میرسد و در مقابلش میایستد. میخواهد چیزی بگوید که ابناشعث مجال نمیدهد.
ابناشعث: تو حرمت امیر را در جمع مردم زیر پا گذاشتی و او را حقیر کردی!
ابناشعث دوباره به راه میافتد. ابنخضرمی به دنبال او میرود.
ابنخضرمی: آیا امیر برای نصیحت مردم گماشته شده یا تأدیب آنها!
ابناشعث میایستد و خیره به او مینگرد.
ابناشعث: (با تحکم) تو حکومت کوفه را به او دادهای که برایش تکلیف معین میکنی؟!
و میرود. ابنخضرمی ناخرسند او را نگاه میکند. کثیر نیز به دنبال ابناشعث بیرون میرود. چند نفر ابنخضرمی را دوره میکنند و در تأیید سخنانش با او گرم میگیرند.
جماعت به گرمی گرد مسلم را گرفتهاند. مسلم گرم با مردم صحبت میکند.
مسلم: به خدا سوگند اینان جز حماقت و زبونی از مردم چیزی نمیخواهند. من در عجبم از سکوت مردانی که به دانش و نیکی و شرف مشهورند، از نامورانی که مردم به آنها امید بستهاند، اما آنان در برابر ستم سکوت میکنند. آنها بهشت خداوند را آرزو میکنند، در حالی که نه مالی در راه خدا دادهاند و نه جان خویش را به خطر انداختهاند. و تنها به آبروی خویش نزد امیر و خلیفه میاندیشند. در عجبم از دلیران و سردارانی که اگر گمان کنند حقی از خودشان ضایع شده، زمین و زمان را به آتش میکشند، اما در مقابل حقی که از این مردم ناتوان و رنجور پایمال میشود، چشم خود را میبندند و سازش و سکوت خود را تدبیر و تعقل مینامند. به خدا سوگند مصیبت اینان از همه مردم بیشتر است. (دستهایش را رو به آسمان بلند میکند) بار خدایا تو خود میدانی که مولایم حسین نه سودای قدرت دارد و نه طلب دنیا، اما برای برپایی دین تو و اصلاح امت جدش و رسیدگی به بندگان ستمدیده تو هیچگاه آسوده نبوده و تنها به تو امید دارد. پس تو او را کفایت کن.
مردم نیز دستها را بالا میبرند و آمین میگویند. مسلم به داخل خانه میرود. عمرو و ربیع و شبث نیز وارد خانه میشوند.
مسجد کوفه خالی است و تنها در گوشهای نیمهروشن، ابنخضرمی در کنار سه نفر دیگر نشستهاند. یکی از آنها قلم و کاغذ در دست دارد و ابنخضرمی برای او دیکته میکند.
ابنخضرمی: بنویس: و سلام بر امیرالمؤمنان که اطاعت از او بر همگان واجب است.
مرد مینویسد و بعد سر بلند میکند.
ابنخضرمی: حالا بخوان!
مرد نامه را میخواند.
مرد: اما بعد، مسلمبنعقیل به کوفه آمده و شیعیان علی به نام فرزندش حسین با او بیعت میکنند و پیمان میبندند. پس اگر به کوفه نیاز داری، مرد نیرومندی را بفرست که امر تو را اجرا کند و مانند تو با مردمان رفتار نماید، زیرا نعمان مردی سست و ترسوست.
ابنخضرمی احساس میکند جمله ناقص است.
ابنخضرمی: بنویس، و یا خود را ناتوان نشان میدهد.
مرد مینویسد. ابنخضرمی نامه را از دست او میگیرد و به دست مرد دیگری میدهد.
ابنخضرمی: در هیچ منزلی استراحت نمیکنی تا اینکه به شام برسی و این نامه را به امیرمؤمنان برسانی! (رو به همه میکند) بدانید که اگر حاکم جدید به کوفه بیاید، ما از عزیزان و نزدیکان او خواهیم بود.
مرد مصمم برمیخیزد و از مسجد بیرون میرود.
ابوثمامه صائدی سوار بر اسب از پیچ گذر عبور میکند که ناگهان پیک ابنخضرمی به شتاب میپیچد و به اسب ابوثمامه برمیخورد. اسب شیههای
میکشد و ابوثمامه سریع آن را کنترل میکند. مرد هراسزده ابوثمامه را میبیند.
ابوثمامه: چه میکنی مرد!؟
مرد که از دیدن ابوثمامه بیشتر ترسیده، بدون هیچ حرفی روی برمیگرداند و به سرعت دور میشود. ابوثمامه که از رفتار او تعجب کرده، میایستد و تا پیچ بعدی او را مینگرد. بعد سر تکان میدهد و مشکوک به راه خود میرود. از کوچه پس کوچههای خلوت و خاموش عبور میکند و به در خانه مختار میرسد که همچنان باز است. از اسب پیاده شده وارد خانه میشود. یکی دو غلام در حیاط خانه مشغول رسیدگی به اسبهای سر آخور هستند. ابوثمامه افسار اسبش را به یکی از غلامان میدهد و وارد خانه میشود.
ابوثمامه وارد خانه میشود. مسلمبنعقیل، هانی، عمرو، ربیع، شبث و مختار در حال گفتوگو هستند.
ابوثمامه: سلام به مسلمبنعقیل و مردان بزرگ کوفه!
مسلم: سلام رسول خدا بر تو که برای یاری فرزندش خود را به زحمت انداختی و شب از روز نمیشناسی!
ابوثمامه در مقابل مسلم به زانو مینشیند و چند کیسه پول از لیفه بیرون میکشد و جلو مسلم میگذارد.
ابوثمامه: کاری که جز برای رضای مولایم حسین و جدش رسول خدا انجام دهم، همه بر باد است. اینها هدایایی است که شیعیان مولایم دادهاند تا مسلم هر جا که صلاح میداند، خرج کند.
مسلم: آنها را نزد خود نگه دار که کوفیان برای یاری حسینبنعلی، بیش از هر چیز به اسب و شمشیر و زره نیاز دارند.
هانی: در کوفه آهنگرانی هستند که شمشیرهای رزمآزموده میسازند.
ربیع: در بنیکلب نیز بشیر آهنگر شمشیرهای آبدیده میسازد.
ابوثمامه که گویی تازه حضور ربیع را احساس کرده، پرسشگر به او نگاه میکند. مسلم دست بر شانه ربیع میگذارد.
مسلم: او جوان مشتاقی است از قبیله بنیکلب که شامیان پدرش را به جرم دوستی علیبنابیطالب کشتهاند. او به زودی داماد عمروبنحجاج میشود.
ابوثمامه: خدا به او و عمروبنحجاج خیر دهد.
مسلم: با او به بنیکلب برو و اگر بشیرآهنگر را مطمئن یافتی، سفارش شمشیر و زره بده و شیخ بنیکلب را نیز از نامه حسینبنعلی آگاه کن.
عمرو: من پیشتر، او و عبداللهبنعمیر را به یاری مسلمبنعقیل فراخواندهام.
مسلم: عبداللهبنعمیر؟!
ربیع: او از دلیران بنیکلب است که به تازگی از سرحدات بازگشته، اما حاضر به یاری دشمنان خلیفه نیست.
مسلم: او از حسینبنعلی چه میگوید؟
ربیع: عبدالله، حسین و پدرش را گرامی میدارد، اما خروج بر خلیفه را برنمیتابد.
عمرو: میگوید اینها کینههای کهنهای است که جز پراکنده کردن مسلمانان و حریص کردن مشرکان برای جنگ با مسلمانان نتیجه دیگری ندارد.
مسلم رو به ابوثمامه میکند.
مسلم: با عبداللهبنعمیر نیز صحبت کن و از قصد حسینبنعلی بگو که چرا با یزید بیعت نکرد و چرا قصد کوفه دارد. آنگونه که میگویید، او روی مرز باطل ایستاده و من آرزو میکنم خداوند او را به حقیقت هدایت کند.
ربیع ذوقزده برمیخیزد.
ربیع: اگر اجازه دهید، شبانه حرکت کنیم.
شبث: گویا برای بازگشت به قبیلهات مشتاقتری تا دیدن عروست؟!
ربیع: به خدا چنین نیست، اما دوست دارم عروسم را سربلند به قبیلهام ببرم، در حالی که بنیکلب نیز چون دیگران با مسلمبنعقیل بیعت کرده باشند.
هانی: خداوند تو را در قبیلهات عزیز بدارد که مسلم را عزیز میخواهی.
عمرو برمیخیزد و دست بر شانه ربیع میگذارد.
عمرو: هر چه تو را بیشتر میشناسم به وصلت دخترم با تو بیشتر مطمئن میشوم، اما شب را با ابوثمامه در خانه من بمانید بهتر است تا گرفتار کمین راهزنان شوید.
ربیع خوشحال میشود.
مختار: من میگویم، شب همینجا بمانند و بعد از نماز صبح حرکت کنند. با وجود مسلم بهتر است خانهام از مردان جنگی خالی نباشد.
شبث: (رو به مختار) ربیع را از دیدن نوعروسش محروم میکنی؟
ربیع نگاهی به عمرو میاندازد و منتظر واکنش اوست. عمرو دلخور لبخندی به مختار میزند.
عمرو: ربیع را با خود میبریم، صبح پیش از حرکت ابوثمامه به او میپیوندد.
ربیع شادمانی خود را پنهان میکند و سریع برمیخیزد و به همراه عمرو و شبث بیرون میرود. مختار آنها را همراهی میکند.
همزمان با خروج عمرو و ربیع از خانه، پیرزنی وارد حیاط خانه مختار میشود. مختار به استقبال او میرود. عمرو و ربیع میروند و زن به مختار نزدیک میشود.
مختار: خوشآمدی مادر اگر کمک میخواهی بگو که مختار از کمک به تو دریغ ندارد، حتی اگر نام تو را ندانم.
پیرزن: نام من مهم نیست و نیازی به کمک ندارم، فقط آمدهام تا مسلم را از اخبار پنهان کوفه آگاه کنم.
مختار او را به داخل خانه هدایت میکند.
مختار: خدا به تو خیر بدهد. بفرما!
هر دو وارد خانه میشوند.
ربیع و عمروبنحجاج و شبثبنربعی سوار بر اسب در گذرهای اصلی کوفه در حرکتند. تنها چند نگهبان دارالحکومه در یکی دو گذر دیده میشوند.
شبث: دیدی که نگرانی من از مختار به حق بود؟ حتی حاضر نشد ابوثمامه
را در خانه تو ببیند، چه رسد به مسلمبنعقیل!
عمرو: مسلم خود میخواهد در خانه مختار بماند و این از زیرکی پسرعموی حسینبنعلی؛ است. زیرا خویشاندی میان مختار و نعمان مانع از این میشود که امیر کوفه علیه مختار و مسلم کاری کند.
شبث: همین رفتار امیر شک مرا بیشتر میکند. به هر حال یا دسیسهای میان مختار و نعمان است که اگر چنین باشد مرا به جان مسلم بیمناک میکند و یا روی آوردن مردم به خانه مختار چنان او را در کوفه محبوب میکند که با ورود حسین به یقین مختار امیر کوفه خواهد شد.
ربیع با کنجکاوی به سخنان آنها گوش میدهد. بر سر یک دوراهی میرسند که عمرو میایستد و رو به شبث میکند.
عمرو: از این سخنان بیشتر بوی حسادت میفهمم تا بیم و نگرانی! در حالی که کارهای بزرگتری داریم که بهتر است به آنها بیندیشیم.
عمرو و ربیع از راهی میروند و شبث لختی میایستد و به حرف او میاندیشد، بعد از راه دیگر میرود.
پیرزن با تواضع روبهروی مسلم نشسته و بقیه به حرفهای او گوش میدهند.
پیرزن: و هماکنون پیک در راه شام است تا نامه را به کاخ یزید برساند.
ابوثمامه: (خشمگین) اگر مسلم اجازه دهد، هماکنون در پی پیک میروم و پیش از رسیدن او به شام خونش را میریزم.
مسلم: (سر تکان میدهد که یعنی نیازی نیست) دیر یا زود یزید از اوضاع کوفه با خبر خواهد شد. فقط فراموش نکنید که نباید دست به کاری بزنیم که یزید کوفیان را بهعنوان یاغی و شورشی به مردم معرفی کند. (رو به پیرزن) خداوند به تو خیر دهد که خیر یاران مولایم را میخواهی.
امسلیمه پشت پنجره اتاق ایستاده و با کنجکاوی چشم به در حیاط
دوخته که غلام در را باز میکند و عمرو وارد میشود. لحظهای بعد ربیع را نیز میبیند که پس از او وارد خانه میشود. از دیدن ربیع شادمان از اتاق بیرون میرود و سلیمه را صدا میزند.
امسلیمه: سلیمه... سلیمه!
سلیمه در حالی که روسری خود را روی سرش مرتب میکند، هراسان از اتاقی دیگر بیرون میآید و به سوی مادر میدود.
سلیمه: چی شده؟
مادر بیآنکه چیزی به او بگوید، شادمان دستش را میگیرد و با خود به حیاط میبرد.
عمرو و ربیع در گوشه حیاط اسبهای خسته را تیمار میکنند. غلام عمرو به اسب او رسیدگی میکند و عمرو به ربیع کمک میکند.
عمرو: اسب بانژاد و اصیلی است.
ربیع: وقتی کُرّه بود، پدرم از حجاز برایم آورد. از همان روز سواری و تیراندازی را به من آموخت.
سلیمه و مادر وارد حیاط شدهاند و آرام به گوشه حیاط میروند.
مادر: خوش آمدید.
ربیع از دیدن سلیمه دستپاچه میشود.
ربیع: سلام بر امسلیمه و دخترش.
امسلیمه رو به عمرو و سپس به ربیع میکند.
امسلیمه: چشم ما را به دیدن ربیع روشن کردی.
سلیمه نرم جلو میرود و کنار پدر میایستد و به ربیع مینگرد.
سلیمه: پس بنیکلب یاری مسلم را قبول کرد؟!
ربیع شرمنده سر میگرداند که یعنی نه! مادر و سلیمه پرسشگر به پدر نگاه میکنند.
مادر: (رو به عمرو) میدانستم پسر حجاج قول خود را به ربیع و عبدالله زیر پا نمیگذارد، اما به این زودی امید دیدار ربیع را نداشتیم.
عمرو: شجاعت ربیع در کلام و در عمل، مرا در برابر بزرگان بنیکلب سربلند کرد. (دست بر شانه او میگذارد) او چنان به یاری مسلمبنعقیل مشتاق بود که عتاب همه مردان بنیکلب هم نتوانست مانع او شود.
سلیمه با غرور به ربیع مینگرد.
امسلیمه: خستگی در چهره هر دو شما پیداست. شکم گرسنه هم نه قبیله میشناسد، نه سیاست.
همگی را به طرف خانه همراهی میکند.
بشیر آهنگر دست از کار میکشد. زید نیز کوره را خاموش میکند. بشیر پیشبند کار را باز میکند. چیزهایی به زید میگوید و بعد از مغازه بیرون میآید. همه اینها از نگاه زبیربنیحیی است که با کنجکاوی مینگرد.
زبیر: (با خود) بشیر هیچگاه به این زودی دست از کار نمیکشید. هنوز تا اذان ظهر مانده است.
بشیر به سمت انتهای بازار میرود و زید نیز شروع به جمع و جور کردن وسایل مغازه میکند. زبیر بیشتر مشکوک میشود. آرام به سوی مغازه بشیر میرود. زید از دیدن او جا میخورد و بیهوده سعی میکند خود را آرام نشان دهد.
زبیر: خبری شده که بشیر نگران رفت؟
زید: نه... خبری نیست، به خانه رفت.
زبیر از رفتار مشکوک زید مطمئن میشود که خبری را از او پنهان
میکنند. بیهیچ حرفی به سوی مغازه خود بازمیگردد. در همین حال اطراف را زیر نظر دارد و گویی بازار را کنترل میکند. جلو یکی از مغازهها مردی غریبه را میبیند که با صاحب مغازه گفتوگو میکند و چنان گرم و هیجانزده حرف میزند که کنجکاوی زبیر را برمیانگیزد. صاحب مغازه که انگار ترسیده است، غریبه را به داخل مغازه میکشد. زبیر خود را به مغازه میرساند و به حرفهای مرد که پشت به او دارد، گوش میدهد.
غریبه:... برای همین است که مردم بدون ترس به دیدن مسلمبنعقیل میروند.
فروشنده از دیدن زبیر بیتاب شده، اما زبیر با لبخندی او را آرام میکند.
زبیر: اینها که تو میگویی، همه میدانند، من خبرهای مهمتری از کوفه دارم.
غریبه: (متوجه زبیر میشود) چه خبری مهمتر از اینکه تاکنون بیش از دوازدههزار نفر با مسلم بیعت کردهاند.
چشمهای زبیر گرد میشود و ناباور بر جا میماند. فروشنده در سکوتی ترسآلود به سخن آنها گوش میدهد.
زبیر: دوازدههزار نفر؟!
غریبه: هر روز هم بر تعدادشان افزوده میشود. مهمتر اینکه مسلم پیکی به سوی حسینبنعلی فرستاده و از او خواسته که هر چه زودتر به سمت کوفه حرکت کند.
زبیر: عجب! پس کوفه بار دیگر به دست خاندان علی خواهد افتاد!
غریبه: برای خلافت مسلمانان چه کسی شایستهتر از فرزند علیبنابیطالب؟!
زبیر در حالی که مضطرب از آنها دور میشود.
زبیر: هیچ کس... به خدا هیچ کس!
و به سوی مغازه خود میرود.
ربیع، ابوثمامه و بشیر در اتاق نشستهاند و با یکدیگر گفتوگو میکنند.
بشیر: برای ساخت هفتصد شمشیر به وقت بیشتری نیاز دارم، آن هم با این مغازه کوچک!
ربیع: من هم میتوانم کمک کنم. از امروز مرا نیز مانند پسرت زید در کنار خود خواهی یافت.
ابوثمامه از جا بلند میشود.
ابوثمامه: تو از امروز کار خود را آغاز کن. من و ربیع نیز به دیدار عبدالله و عبدالاعلی میرویم.
بشیر و ربیع نیز برمیخیزند.
زبیر به تندی در کوچه میرود، یکی دو عابر در حال گذر به او سلام میدهند. زبیر پاسخ میدهد. در مقابل در خانه عبدالاعلی میایستد و بیدرنگ در میزند. چند لحظه بعد غلامی در را باز میکند و زبیر با عجله وارد خانه میشود.
غلام عبدالله در را باز میکند. عبدالله از اتاق بیرون میآید و جلو در حیاط، ابوثمامه و ربیع را میبیند. از حضور ابوثمامه در آنجا تعجب میکند. ابوثمامه با دیدن عبدالله جلو میرود.
ابوثمامه: سلام به عبداللهبنعمیر!
و او را در آغوش میگیرد.
عبدالاعلی و زبیر در حیاط خانه عبدالاعلی در حال قدم زدن با یکدیگر
گفتوگو میکنند. عبدالاعلی یکباره میایستد و رو به زبیر میکند.
عبدالاعلی: دوازدههزار نفر؟!
زبیر: هر روز نیز بر تعدادشان اضافه میشود.
عبدالاعلی: پس امیر کوفه چه میکند؟!
زبیر: او نیز سکوت کرده و در خطبه خویش تنها به نصیحت مردم دلخوش کرده است.
عبدالاعلی به فکر فرو میرود.
عبدالاعلی: پس کار بالاتر از آن است که تاکنون تصور میکردیم.
عبدالله و ابوثمامه و ربیع در اتاق نشستهاند و با یکدیگر گفتوگو میکنند. اموهب از پس پرده اتاق دیگر به سخنان آنها گوش میدهد.
عبدالله: به خدا سوگند هرگز نمیخواهم رسول خدا را در حالی ملاقات کنم که بیعت خویش را با خلیفه او برداشتهام.
ربیع: به راستی یزید در جایگاهی است که رسول خدا بود؟!
عبدالله: اگر چنین نبود مردم هرگز با او بیعت نمیکردند. به خدا پناه میبرم که پس از سالها جهاد با مشرکان و کفار به مرگ جاهلیت بمیرم که رسول خدا فرمود هر کس بمیرد در حالی که با خلیفه مسلمین بیعت نکرده باشد، به مرگ جاهلیت مرده است.
ابوثمامه: این نیز سخن دروغی است که معاویه به رسول خدا نسبت داده است تا سلطنت خویش را حفظ کند. من خود از فرزند رسول خدا شنیدم که او از جدش شنیده بود که هر کس بمیرد در حالی که امام خویش را نشناخته باشد، به مرگ جاهلیت مرده است و اکنون حسینبنعلی امام من است که جز به کتاب خدا و سنت جدش رفتار نمیکند.
عبدالاعلی بر تختی که زیر نخلی در گوشه حیاط است، مینشیند. زبیر روبهروی او میایستد. آشفتگی در رفتار عبدالاعلی پیداست. سخنان زبیر نیز
بیشتر او را نگران میکند.
زبیر: اگر حسینبنعلی وارد کوفه شود، تمامی قبایل و حتی مردم بصره به او خواهند پیوست و با اشتیاقی که کوفیان به حسین دارند، یزید هرگز توان جنگ با آنها را نخواهد داشت.
عبدالاعلی با تردید سخن میگوید. گویی میخواهد خود را دلداری دهد.
عبدالاعلی: شاید یزید به جای جنگ با حسین، امارت کوفه و حتی بصره را با هم به او بدهد و...
زبیر کنار عبدالاعلی مینشیند.
زبیر: حسین برای امارت کوفه نمیآید، او جز به برکناری یزید رضایت نخواهد داد.
عبدالاعلی: پس ما با پیمانی که با بنیامیه داریم چه کنیم؟
زبیر بیتاب دوباره برمیخیزد.
زبیر: اگر حسینبنعلی پیروز شود، تنها بنیکلب که همپیمان بنیامیه است، زیان خواهد دید و کوفیان مردان ما را خواهند کشت و زنانمان را اسیر خواهند کرد...
عبدالاعلی کاملاً بههم ریخته است. به تندی برمیخیزد و شروع به قدم زدن میکند.
زبیر:... و اموالمان را به غارت خواهند برد.
زبیر به دنبال او میرود.
زبیر: و خانههایمان را ویران خواهند کرد.
عبدالاعلی یکباره میایستد و با خشم به زبیر مینگرد. زبیر بیدرنگ سکوت میکند.
عبدالله رو به پنجره اتاق و پشت به ابوثمامه ایستاده است. ابوثمامه از جا
بلند میشود و به سوی عبدالله میرود.
ابوثمامه: حسینبنعلی نه قصد آشوب و کشتار دارد و نه خودنمایی و ستمگری. او جز آنکه مسلمانان را به نیکی سفارش کند و از بدی بازدارد، هیچ قصدی ندارد و جز به اصلاح امت جدش به هیچ چیز نمیاندیشد.
عبدالله رو به ابوثمامه برمیگردد.
عبدالله: من نیز کسی را در علم و تقوا با او برابر نمیدانم، اما در عجبم، چرا به جای اینکه مردم را بر خلیفه بشوراند، به شام نمیرود و با پسر معاویه گفتوگو نمیکند تا او را به راه و روش رسول خدا اندرز دهد و پایههای حکومتی را که جدش به فرمان خداوند استوار کرد، این چنین فرو نریزد. اگر یزید به راه پدرش نمیرفت، این مردم هرگز با او بیعت نمیکردند و اگر به راه معاویه میرود، پس راهی است که حسنبنعلی بر آن صبر کرد تا این امت از هم نپاشد. آیا سزاوار نیست که حسین نیز وحدت امت جدش را بر خلافت مسلمانان ترجیح دهد؟!
ابوثمامه هیچ پاسخی در مقابل استدلالهای عبدالله ندارد. در سکوت به او مینگرد.
عبدالله: پس سلام مرا به مسلم برسان و بگو عبدالله گفت که از خدا بترس و بیش از این مخواه که مسلمانان پراکنده شوند. بگو یزید نه قیصر روم است، نه پادشاه ایران. پسر کسی است که هیچ کس منکر ایمان او نبود، بگو کاری نکنید که مشرکان بار دیگر بر ما مسلط شوند که در آن روز نه کتاب خدا باقی میماند و نه سنت رسولش!
عبدالله بیآنکه منتظر پاسخ باشد، پرده اتاق را پس میزند و به اتاق دیگر میرود. اموهب را پشت پرده میبیند که بیصدا اشک میریزد. ابوثمامه چارهای جز رفتن نمیبیند و به تندی بیرون میرود. ربیع با تردید ایستاده است و میاندیشد. پیداست که سخنان عبدالله بر او تأثیر گذاشته است. او نیز سرانجام بیرون میرود. عبدالله رو به اموهب بر میگردد و
بغضآلود سخن میگوید.
عبدالله: به خدای محمد سوگند در هیچ جنگی در سرزمین شرک دستم نلرزید، اما در مقابل آنچه در سرزمین اسلام میبینم، دلم میلرزد.
اموهب همچنان که اشک گونهاش را خیس کرده، در سکوتی غمبار به عبدالله مینگرد.
مردم در بازار بنیکلب در رفت و آمدند. بشیر به سختی کار میکند و پتک بر آهن و سندان میکوبد. زید در کوره میدمد و عرق چهرهاش را پوشانده است. پیرمردی افسار اسبش را در دست دارد و به مغازه بشیر میرسد. افسار اسب را به تیرک مغازه میبندد.
پیرمرد: اسبم را همینجا میگذارم تا نعلش را عوض کنی، کاری دارم که انجام میدهم و بازمیگردم.
بشیر نگاهی به پیرمرد میاندازد و بیآنکه دست از کار بردارد، او را رد میکند.
بشیر: امروز فرصتی برای این کار ندارم، اسبت را هم با خود ببر!
پیرمرد شانه بالا میاندازد و اسبش را باز میکند و میرود. زید رو به پدر میکند.
زید: اگر اینگونه کارهای مردم را رد کنیم، به ما مشکوک میشوند.
بشیر: نگران نباش، ربیع به کمکمان میآید و این کارها را انجام میدهد.
دوباره به کار مشغول میشوند. چنان گرم کارند که اطراف را درنمییابند. ابوثمامه صائدی با اسب از کنار مغازه عبور میکند. جلو مغازه لختی میایستد و به بشیر نگاه میکند و وقتی او را سخت مشغول کار میبیند، لبخند رضایت میزند و به راه میافتد.
ابوثمامه: خداوند به تو قوت دهد که اینگونه در کار مؤمنان میکوشی!
بشیر سری تکان میدهد و ابوثمامه دور میشود. بشیر تازه متوجه سخن او شده و سر برمیدارد و ابوثمامه را میبیند که سوار بر اسب میرود. جا میخورد و با احتیاط به اطراف نگاه میکند تا مطمئن شود که کسی متوجه آنها نشده است. وقتی همه را در کار خویش میبیند، خاطرش آسوده میشود، اما ناگهان زبیر را میبیند که از سوی دیگر بازار به او نزدیک میشود، در حالی که همه توجهش به مغازه اوست. نگران به کار ادامه میدهد. وقتی زبیر به مقابل مغازه بشیر میرسد، میایستد و به او مینگرد. اما بشیر چنان خود را غرق کار نشان میدهد که انگار حضور او را درنمییابد.
زبیر: شمشیری دارم که میخواهم آن را تیز کنم.
بشیر: (بیآنکه سر بلند کند) زبیر را با شمشیر چهکار! زبان تو از شمشیر برندهتر است.
زبیر: حتی اگر بخواهم شمشیرم را برای یاری مسلمبنعقیل تیز کنم؟! (پدر و پسر به یکدیگر مینگرند.)
بشیر جا میخورد. سر بلند میکند و دست از کار میکشد. زید هم میترسد. پدر و پسر به یکدیگر مینگرند.
بشیر: منظورت چیست؟
زبیر نزدیکتر میرود.
زبیر: اگر برای یاران مسلم شمشیر میسازی، تیغ تیزی هم برای زبیر بساز!
بشیر: چه کسی چنین دروغی به تو گفته؟!
زبیر: ابوثمامه صائدی.
بشیر: ابوثمامه!
زبیر بر سکوی مغازه مینشیند. زید و بشیر نگران به یکدیگر نگاه
میکنند.
زبیر: نگران نباش، ابوثمامه اکنون با عبدالاعلی درباره کوفه گفتوگو کرد و عبدالاعلی نیز یاری مسلمبنعقیل را پذیرفت.
بشیر با حیرت به او مینگرد، اما هنوز باور ندارد. دوباره پتک بر سندان میکوبد.
بشیر: مهمل میگویی!
زبیر: عبدالاعلی فردا به کوفه میرود تا در کنار دیگر بزرگان و شیوخ قبایل با مسلمبنعقیل بیعت کند.
بشیر ناباور میایستد و به زبیر مینگرد. زید نیز دست از کار میکشد.
ربیع و مادر در کنار سفره کوچک شام نشستهاند. امربیع در ظرف او غذا میریزد که گندم کوبیده و گوشت است.
امربیع: خدا را شکر که نخواست تو را در قبیلهات تنها و بییاور ببیند. کاش پدرت بود و میدید که بنیکلب چگونه حقیقت را دریافت و عبدالاعلی برای یاری حسینبنعلی پیمان خود با بنیامیه را نیز زیر پا نهاد.
ربیع میل به غذا ندارد و چنان در فکر است که سخنان مادر را نیز نمیفهمد. امربیع از حال او تعجب میکند.
امربیع: تو باید بیشتر از من شاد باشی که مردان قبیلهات راه تو را برگزیدند و در مقابل عمروبنحجاج و قبیلهای که عروست در آن است، سربلند شدی.
ربیع آرام سر بلند میکند و به مادر مینگرد.
ربیع: تو یقین داری که از جنگ میان دو مسلمان، خدا و رسولش خشنود میشوند؟!
امربیع از این پرسش جا میخورد.
امربیع: تو در یاری حسینبنعلی تردید داری؟
ربیع: هرگز، اما به خشنودی خداوند در جنگ با یزید هم یقین ندارم.
نگاه مادر از تعجب به نگرانی تبدیل میشود. ربیع تاب چهره در هم مادر را ندارد. یکباره از جا بلند میشود.
ربیع: اگر در جنگ میان اهل کوفه و شام، مشرکان بهرهاش را ببرند و بر سرزمین مسلمانان مسلط شوند، نه حرمت کتاب خدا را نگه میدارند و نه سنت رسولش را و نه حتی خاندان رسول خدا را...
امربیع با خشم پاسخ میدهد.
امربیع: این سخن عبداللهبنعمیر است نه پسر عباس!
ربیع: (آرام) آری سخن عبدالله است که سالهاست در غربت با جان خویش کلام خدا و سنت رسولش را پاس میدارد و اکنون بیشتر از من حق دارد نگران دین خدا باشد. (برمیگردد و دو زانو در مقابل مادر مینشیند) چه میشد اگر حسینبنعلی خود به شام میرفت و با یزید گفتوگو میکرد تا اینگونه مسلمانان پراکنده نشوند.
امربیع: خدایا به تو پناه میبرم.
و به تندی برمیخیزد و از اتاق بیرون میرود. جلو در یک لحظه میایستد و رو به ربیع میکند.
امربیع: آیا عبدالله چیزی را میداند که امام نمیداند؟!
و بیرون میرود. ربیع دوباره در تردید به سخن مادر میاندیشد. کلافه مینشیند.
عبداللهبنعمیر از بازار بنیکلب میگذرد. به مقابل مغازه زبیر میرسد. جلو میرود تا به زبیر سلام دهد، اما زبیر با دیدن عبدالله، با بیاعتنایی آشکار روی برمیگرداند و وارد مغازه خویش میشود. عبدالله مکثی میکند و دوباره به راه خود ادامه میدهد. با دور شدن او، زبیر از مغازه بیرون میآید و به عبدالله پوزخند میزند. عبدالله به مقابل مغازه بشیر میرسد.
بشیر و زید به سختی مشغول کار هستند. تعداد زیادی شمشیر در مغازه توجه عبدالله را جلب میکند. جلوتر میرود. بشیر متوجه عبدالله میشود. کمی ترسیده، اما به خود مسلط میشود و به کار خویش ادامه میدهد. عبدالله با تأسف به شمشیرها نگاه میکند. در همین حال عبدالاعلی سوار بر اسب به همراه سه مرد جنگی و ربیع و امربیع از سوی دیگر وارد بازار میشوند. عبدالله و دیگران با دیدن آنها به تماشا میایستند. زبیر نیز جلو میآید تا عبدالاعلی به مقابل مغازه بشیر میرسد. عبدالاعلی نیز با دیدن عبداللهبنعمیر توقف میکند. زبیر نزدیکتر میشود و جلو اسب عبدالاعلی میایستد.
زبیر: خداوند دلت را در یاری مسلمبنعقیل استوار بدارد. همه ما به تصمیم تو گردن مینهیم. سلام مرا هم به مسلم و یارانش برسان.
عبدالله حیرت میکند. ربیع در مقابل عبدالله سر به زیر میاندازد. جماعت کمکم جمع میشوند. عبدالاعلی لبخندی به عبدالله میزند و بعد رو به ربیع میکند.
عبدالاعلی: این تصمیمی است که در آن ربیعبنعباس بر همه پیشی گرفت و سزاوار است که بعد از دیدار با مسلمبنعقیل با همه بزرگان قبیله به مذحج برویم و با جشن و سرور عروس عباس را به بنیکلب بیاوریم.
عبدالله حیرتزده به عبدالاعلی و ربیع مینگرد. حالا تقریباً همه بازار به گرد آنها جمع شدهاند.
عبدالله: آیا به راستی تو قصد کوفه کردهای؟
عبدالاعلی: و خوشحال میشوم اگر عبدالله در این سفر همراه من باشد.
امربیع: ربیع هم دوست دارد همانطور که عبدالله چون برادری مهربان در خواستگاری حضور داشت، در عروسی او نیز شرکت کند.
عبدالله: وقتی بزرگان قومی صلاح مردم خویش را نمیدانند و به راحتی
بیعت خود را با خلیفه میشکنند، از جوانان خام قبیله چه توقعی است.
عبدالاعلی پاسخ میدهد، اما رو به جماعت.
عبدالاعلی: چه باک از اینکه جوانان، هدایتگر پیران شوند. هم شجاعتشان بیشتر است، هم تصمیمشان استوارتر.
زبیر: چه کسی گفت ما بیعت خویش از خلیفه مسلمین برداشتهایم؟!
عبدالله: بیعت با مسلمبنعقیل اگر پیمانشکنی با یزید نیست، پس چیست؟
زبیر به جماعت پاسخ میدهد.
زبیر: یزید مسلمانی است که همه به ایمان او شهادت دادهایم. او پسر کسی است که از کاتبان وحی بود و سالها مانند چوپانی دلسوز، مسلمانان را سرپرستی کرد. حسینبنعلی نیز مسلمانی است که جدش رسول خدا بود که فرمود حسین از من است و من از حسین... ما با یزید بیعت کردیم و بر پیمان خویش بودیم تا اینکه شنیدیم مسلمانان بیعت خویش را از او برداشتهاند و نزدیک به هجده هزار نفر در کوفه به نام حسینبنعلی با مسلم بیعت کردهاند. حال که مردم به یکی از مؤمنان خدا پشت کرده و به یکی دیگر از مؤمنان او روی آوردهاند، چرا بنیکلب با مردم همراه نشود. در حالی که خیر و خوبی همیشه در تصمیمی است که مردم میگیرند. تو هم بهتر است از جماعت دور نشوی که هلاک خواهی شد.
عبدالله برمیآشوبد و فریاد میزند.
عبدالله: کوفیان عادت کردهاند که هر روز خلیفه خود را مانند پیراهن تنشان عوض کنند. آنها دین خدا را هم برای دنیای خویش میخواهند و اکنون نیز میخواهند حسینبنعلی را که در تقوا و دانش همتا ندارد به کارهای پست و حقیر دنیا بکشانند. در حالی که جدش میان دنیا و آخرت، آخرت را برگزید... (ربیع با دقت به سخنان هر دو طرف گوش میکند) اما من هرگز بیعت نخواهم شکست و به خدا پناه میبرم که بخواهم با شمشیر اسلام، راه شرک را باز کنم.
عبدالله به تندی از میان جماعت راه باز میکند و فاصله میگیرد و دور میشود. عبدالاعلی نگاهی به جماعت میاندازد و احساس میکند که مردم
تردید دارند. ربیع نیز در نگرانی و تردید همچنان چشم به عبدالله دارد.
عبدالاعلی: دیر نیست که عبدالله نیز حقیقت را دریابد و به شما بپیوندد.
زبیر: و اگر چنین نکند، باید با شمشیر او را هدایت کنیم.
جماعت به تأیید همهمه میکنند. عبدالاعلی و بقیه به راه میافتند. جماعت برای آنها راه باز میکنند، اما ربیع همچنان در اندیشه، چشم به عبدالله دارد و او را میبیند که دور میشود تا از انتهای بازار به سمتی دیگر میپیچد. ربیع نیز حرکت میکند.
عبدالله آشفته و گیج از کوچه پس کوچههای بنیکلب به طرف خانه میرود. جلو در خانه میایستد. به اطراف نگاه میکند. از خشم و اندوه چهرهاش در هم فرو رفته است. ناگهان با دو دست محکم به در خانهاش میکوبد. در باز میشود و او به داخل میرود. پشت در سست بر زمین مینشیند و به آسمان مینگرد. تراشههای نور خورشید به سختی از زیر ابر بیرون زدهاند.
خورشید همچنان زیر ابر است و در واحهای کوچک چند چادر سیاه و کپر و تعدادی شتر دیده میشود و حدود بیست اسب که اطراف چاهی گرد آمدهاند و سوارانی به آنها آب میدهند. عبیدالله زیر سایهبانی در حالی که شیر مینوشد، چشم به خورشید زیر ابر دارد. یارانش نیز پذیرایی میشوند. در سایهبانی دیگر شریکبناَعْوَر را میبینیم که نشسته و پیرمردی برای او پلاسی میآورد. شریکبناعور به دور از چشم عبیدالله میخوابد و پیرمرد
پلاس را روی او میاندازد، بعد پنهانی خنجری به شریک میدهد. شریک با ترسی کینهمند آن را میگیرد و زیر پلاس پنهان میکند.
پیرمرد: تو به کار خود یقین داری؟
شریک: آنقدر که به روز معاد!
پیرمرد: دستهای لرزانت چیز دیگری میگویند!
شریک از این که تردیدش آشکار شده است، نگران میشود.
شریک: نباید در چشمانش خیره شوم!
پیرمرد: ترس، انسان را از کارهای بزرگ بازمیدارد.
شریک: لرزش دستانم از ترس نیست، از شرم است!
پیرمرد: شرم؟!
شریک: از اینکه به دوستی من اعتماد کرده، شرم میکنم.
در سایهبان دیگر، عبیدالله یکباره برمیخیزد. رو به معقل میکند.
عبیدالله: اسبها سیراب شدهاند، حرکت میکنیم!
معقل: (فریاد میزند) حرکت میکنیم!
مردی دهانه اسب عبیدالله را گرفته و به سمت او میبرد. عبیدالله بر اسب مینشیند و بقیه نیز سوار میشوند. تنها یک اسب سرگردان اطراف چاه آب است. عبیدالله نگاهی به سواران میاندازد. یکی از آنها نیست.
عبیدالله: پس شریکابناعور کجاست؟
پیرمرد با شنیدن صدای عبیدالله از کنار شریک بلند میشود.
پیرمرد: (آهسته به شریک) اسب را نزدیک میآورم. تا کارش را ساختی سوار شو و یکنفس تا کوفه بتاز، تو تیزروترین اسب را داری!
پیرمرد به عبیدالله نزدیک میشود.
پیرمرد: شریک رنگ به صورت ندارد، تمام تنش مانند تنور داغ است.
عبیدالله از اسب پیاده میشود و دلسوزانه به سمت سایهبان
شریکبناعور میرود و او را میبیند که به سختی نفس میکشد. بالای سرش مینشیند. شریکبناعور سعی میکند در چشمان عبیدالله نگاه نکند. از دلهره و اضطراب عرق بر پیشانیاش نشسته است.
عبیدالله: چه بیوقت بیمار شدی؟!
شریک: آرزو دارم در رکاب عبیدالله وارد کوفه شوم.
عبیدالله: من هم به همین دلیل تو را با خود همراه کردم!
شریک: اگر یک روز تأمل کنید، میتوانم از جا بلند شوم.
عبیدالله دست بر پیشانی شریک میکشد و عرق از چهرهاش پاک میکند. شریک خنجر را زیر پلاس بیشتر پنهان میکند.
عبیدالله: برای نجات کوفه از عصیان و سرکشی گروهی که از دین خدا خارج شدهاند، پسر معاویه، حتی یک روز تأخیر مرا نخواهد بخشید.
شریک: کاش به اندازه یک روز تأخیر برای عبیدالله ارزش داشتم.
عبیدالله: در شرایطی که هر لحظه ممکن است حسین وارد کوفه شود، پیروزی از آنِ کسی است که زمان در اختیارش باشد.
شریک آهسته خنجر را جابهجا میکند. پیداست که برای فرود آوردن ضربهای محکم بر عبیدالله آماده میشود. در همین حال عبیدالله دست بر شانه او میگذارد.
عبیدالله: میدانی که تو را از خویشانم بیشتر دوست دارم (شریک دچار احساسات تردیدآمیز میشود) اما از من نخواه به خاطر بیماری یک دوست، از کاری بزرگ بازبمانم.
شریک خنجر را پنهان میکند. پیرمرد اینک با اسب نزدیک شده و جلو سایهبان ایستاده است.
عبیدالله: هر روزی که وارد کوفه شوی، جایگاهت نزد من محفوظ است.
عبیدالله آرام بلند میشود. نگاهی به پیرمرد میاندازد که افسار اسب
شریک را در دست دارد. شریک همچنان عرق میریزد.
عبیدالله: (به پیرمرد) از او به خوبی مراقبت کنید که بهترین همراه من بوده، سلامتی دوباره شریک برای من عزت میآورد و برای شما نعمت!
عبیدالله سوار بر اسب شده و به تاخت میرود. بقیه نیز به دنبال او میتازند. پیرمرد تا دور شدن کامل آنها میایستد و نگاه میکند. بعد آرام برمیگردد و به سمت شریک میرود. شریک با شرمندگی و دلخوری بلند میشود و در جای خود مینشیند.
شریک: این چه شرمی است که از او دارم. شاید ترس است که به شرم تعبیر میکنم.
پیرمرد: خود را سرزنش نکن، اگر ترس باشد که خداوند به قدر توانت از تو تکلیف میخواهد و اگر شرم باشد که خداوند، مهربانتر از آن است که تو را به شرم عقوبت کند.
شریک: خدایا تو خودت شاهد باش که هر حیلهای را به کار گرفتم تا شری بزرگ را از سر کوفیان بردارم...
شریک برمیخیزد و به طرف اسب خود میرود.
پیرمرد: اقلاً نیم روز صبر کن تا دور شوند.
شریک: تاب ماندن ندارم، از راه نخیله میروم تا بعد از عبیدالله به کوفه برسم.
شریک سوار بر اسب میشود و آرام به راه میافتد. زنان و کودکان مشغول جمعآوری باقیمانده سفره پذیرایی از عبیدالله هستند. پیرمرد برمیگردد و به سمت سایهبان میرود.
عبیدالله به همراه افرادش در بیابان میتازند. به تپهای کوتاه میرسند و بالا میروند و از آن سوی تپه سرازیر میشوند.
شریکابناعور زیر نور تند خورشید سوار بر اسب آرام میرود. از تشنگی تاب و توان از دست داده است. بیهوش بر یال اسب میافتد. کمی جلوتر به همان برکهای میرسد که بر سر راه بنیکلب است. نزدیک برکه از اسب بر زمین میافتد. اسبش به کنار برکه میرود و آب مینوشد. شریک همچنان بیهوش بر زمین افتاده است. در نمایی دیگر عبدالاعلی و همراهانش را میبینیم که به برکه نزدیک میشوند. از دور اسبی تنها را کنار برکه میبینند. عبدالاعلی میایستد و به اطراف چشم میگرداند. ربیع پیکر مردی را کنار برکه میبیند.
ربیع: صاحبش آنجاست.
و به طرف شریک میرود.
امربیع: مراقب باش، شاید حیله راهزنان باشد.
عبدالاعلی با یکی دو سوار دیگر نیز به دنبال او میروند. ربیع کنار شریک با احتیاط از اسب پیاده میشود و از نزدیک او را برانداز میکند.
ربیع: در راه مانده است.
عبدالاعلی: مرده؟
ربیع گوش بر سینهاش میگذارد.
ربیع: زنده است.
و سریع مشک آب خود را باز میکند و کمی آب به صورت شریک
میزند. شریک تکانی میخورد که آنها بیشتر امیدوار میشوند. حالا دیگر عبدالاعلی با خیال آسوده جلو آمده است.
ربیع: او را میشناسی؟
عبدالاعلی: نه! به گمانم کوفی نباشد. از راه دوری آمده است که اینگونه در مانده.
ربیع این بار مشک آب را بر صورت شریک خالی میکند. شریک نفسی میکشد و به هوش میآید.
عبیدالله و همراهانش در نیزاری نزدیک نخلستان منتظر نشستهاند. اولین خانههای کوفه از دور دیده میشود. از همان سمت سواری به آنان نزدیک میشود. یکی از مردان سرک میکشد.
مرد: برگشت.
عبیدالله برمیخیزد تا سوار نزدیک میشود. سوار سریع از اسب پایین میپرد.
سوار: کوفه علیه توست... همه مردم در انتظار ورود حسینبنعلی هستند.
عبیدالله: پس هنوز حسین به کوفه وارد نشده!؟
سوار: اما مسلمبنعقیل در کوفه است و مردم بدون ترس از نعمان، گرد او را گرفتهاند.
عبیدالله به اطراف سر میگرداند. بعد نگاهی به آسمان میاندازد که خورشید رو به غروب دارد.
عبیدالله: صبر میکنیم تا خورشید غروب کند.
عبدالاعلی و ربیع و بقیه به دروازه کوفه میرسند. شریک نیز همراه آنان
است. به محض ورود به کوفه، شریک میایستد.
عبدالاعلی: اگر کمی طاقت بیاوری تا خانه مختار راهی نیست.
شریک: بستگانی در قبیله مراد دارم که چشمانتظار منند.
ربیع: مگر نگفتی که به دیدار مسلمبنعقیل آمدهای؟!
شریک: گفتم، اما دوست ندارم که بیمار و رنجور به دیدار مسلم بروم.
شریک، سریع به راهی دیگر میرود. ربیع به رفتار او مشکوک شده است.
ربیع: (به عبدالاعلی) عجیب نیست که تاکنون با اشتیاق از مسلم میگفت و حالا با اکراه از ما جدا شد؟!
عبدالاعلی: نه اشتیاق او برای ما سودی داشت، نه اکراهش زیان... پس زودتر برویم که هم به دیدار مسلم برسیم و هم به جشنی که عمرو برای تو و عروست تدارک دیده.
مراسم عروسی ربیع و سلیمه است. گروهی از مردان در میانه مجلس مردان، رقص شمشیر میکنند. جماعت شادمان در حال گفتوگو با یکدیگرند و غلامان با میوه و شربت از آنان پذیرایی میکنند. عمروبنحجاج در بالای مجلس نشسته است. در یک سمت او ربیع و در سمت دیگرش عبدالاعلی و هانیبنعروه نشستهاند. شبثبنربعی نیز کنار ربیع است. غلامی با سبد بزرگ میوه نزدیک میشود و آن را جلو عمروبنحجاج میگذارد. عمرو نگاهی به جماعت میاندازد تا از کیفیت پذیرایی از آنان مطمئن شود. بعد رو به هانی میکند و در واقع میخواهد از او اجازه بگیرد. هانی با لبخند و اشاره سر به او اجازه میدهد. عمرو برمیخیزد و رو به مهمانان میکند.
عمرو: امروز ما دو بهانه برای جشن و شادمانی داریم. یکی عروسی دخترم سلیمه با بهترین جوان بنیکلب که در پاکی و صداقت چون پدرش شناخته شده، و دیگر بیعت قبیله بنیکلب با مسلمبنعقیل. (دست بر شانه عبدالاعلی میگذارد) این شجاعت و دلیری عبدالاعلی را فرزندان بنیکلب هرگز فراموش نخواهند کرد... پس بخورید و بیاشامید که خداوند بهترین نعمتهای خود را برای مؤمنان آفریده است.
دوباره رقص شمشیر و پایکوبی آغاز میشود. در قسمت زنانه امربیع و روعه و امسلیمه و زنان دیگر گرد سلیمه جمع شدهاند. یکی گردنبند او را به گردنش میبندد. دیگری لباس و روسریاش را مرتب میکند و زنی بر دستانش حنا میزند. سلیمه آرام سر برمیگرداند و ربیع را میبیند که با پدرش شادمانه گفتوگو میکند. ربیع نیز یک لحظه سر بلند میکند و نگاهش با نگاه سلیمه گره میخورد. امسلیمه از درگاهی قسمت زنانه، دیسی را که در آن تکهای جواهر است، به مهمانان نشان میدهد.
امسلیمه: این هدیه روعه، همسر هانی به عروس قبیله است.
عمرو با اشاره سر از روعه تشکر میکند. روعه که در کنار امسلیمه است، لبخند میزند.
روعه: ارزش سلیمه بیش از این جواهرات است، چرا که هانی در محبت به سلیمه، با پدر رقابت میکند.
هانی سنگین و پر ابهت سر تکان میدهد.
هانی: شادمانی من بیشتر از این است که عمرو دخترش را به جوانی داد که از دوستداران خاندان علی است... و اگر جز این بود یقین دارم که سلیمه به مرگ راضیتر بود تا ازدواج!
هانی برمیخیزد و شمشیرش را از کمر باز می کند. ربیع و عمرو و دیگران نیز برمیخیزند. هانی شمشیر را به سوی ربیع میگیرد.
هانی: این تیغ جز خون دشمنان خدا و رسولش را بر زمین نریخته، یقین دارم داماد عمرو هم جز در راه حق از آن بهره نخواهد برد.
ربیع شمشیر را میگیرد و میبوسد. رقص شمشیر شدت میگیرد. همزمان مردی هیجانزده وارد میشود، اما سعی میکند توجه مهمانان را جلب نکند. شبث متوجه او میشود. مرد آرام در گوش یکی از مهمانان چیزی میگوید. او نیز در گوش دیگری میگوید. حالا عمروبنحجاج هم متوجه شده است. مرد به همراه یکی از مهمانان بیرون میروند. عبدالاعلی که گرم خوردن است، عمرو را به حرف میگیرد. یکی دو نفر دیگر نیز بیرون میروند. هانی نیز متوجه آنها میشود. شبث وقتی میبیند دو نفر دیگر نیز درگوشی صحبت میکنند و بعد از مجلس بیرون میروند، او نیز آرام خود را کنار میکشد و بعد برمیخیزد و در شلوغی جشن بیآنکه حتی عمرو متوجه شود، بیرون میرود.
شبث وارد کوچه میشود و میبیند که مردم همه به یک سو میروند. شتابان جلو میرود و خود را به گروه مردم میرساند.
شبث: کجا میروید؟
مرد: (هیجانزده) حسینبنعلی!
و به سرعت میرود. شبث بیشتر کنجکاو میشود و جلو یکی دیگر را میگیرد.
شبث: حسینبنعلی چه شده؟
مرد: به کوفه آمده، به سوی دارالاماره میرود.
شبث ناباور و حیرتزده به دنبال جماعت میرود. نزدیک مسجد کوفه
گروهی از مردم را میبیند که گرد چند سوار حلقه زدهاند و با شادمانی آنها را همراهی میکنند. پیشاپیش سواران، مردی سبزپوش، با عمامهای سیاه در حرکت است. شبث نیز خود را به جمعیت مشتاق میرساند و سعی میکند نزدیکتر برود. صدای دف و ساز عروسی بر تصویر شادمانی مردم شنیده میشود.
گروه مردان همچنان با همراهی ساز و دف، به رقص پایکوبی مشغولند. حالا مردم آشکارا بیرون میروند. امسلیمه و روعه از اتاق زنانه، نگران و پرسشگر به عمرو و هانی نگاه میکنند. عمرو نیز به اشاره، همسرش را آرام میکند، اما هانی به سراغ روعه میرود.
روعه: (به هانی) راست میگویند؟
هانی: چه میگویند؟
امسلیمه: اینکه حسینبنعلی به کوفه آمده است!
هانی: حسینبنعلی؟!
روعه: اگر چنین است، مهمانان را به استقبال امام ببریم تا عروسی سلیمه هم با قدم امام مبارک شود.
هانی: این چه مهملی است! چگونه امام به کوفه رسیده در حالیکه پیک مسلم تازه سه روز است که راهی مکه شده!
مردم همچنان با پایکوبی، سواران تازهوارد را همراهی میکنند و به سوی قصر کوفه میروند. شبث نیز در میان جماعت هنوز موفق نشده چهره مرد سبزپوش را ببیند. هنوز صدای دف و ساز عروسی از دور شنیده میشود. مردم به پای قصر میرسند. سواران با نیزههای خود مردم را از
سوار سبزپوش دور میکنند. نگهبانان قصر نیز سریع در مقابل در، راه را سد میکنند. جمعیت هر لحظه بیشتر میشود. سوار سبزپوش یکباره پوشینه از چهره کنار میزند. او عبیداللهبنزیاد است که اکنون از جماعت به هراس افتاده و با خشم رو به نگهبانان قصر فریاد میزند.
عبیدالله: خدا شما را لعنت کند. در به روی امیر خویش بستهاید؟
شبث متوجه میشود که او عبیدالله است.
شبث: عبیداللهبنزیاد؟!
جماعت شگفتزده میمانند. نگهبانان، در قصر را باز میکنند. جماعت کمکم خشمگین میشوند و شروع به ناسزاگویی میکنند و گروهی نیز با سنگ به سوی عبیدالله حمله میبرند. عبیدالله و همراهانش به شتاب وارد قصر میشوند و در قصر را میبندند.
رقص و پایکوبی همچنان ادامه دارد که با صدای پیرمردی همه چیز بههم میریزد.
پیرمرد: حسینبنعلی؟
مردی دیگر: چه کسی گفت حسینبنعلی به کوفه آمده؟
یکباره سکوت حاکم میشود.
ربیع: حسینبنعلی اکنون در کوفه است؟
عمرو: او اکنون در مکه است، نه در کوفه!
پیرمرد: پس این مردم به استقبال که میروند؟
همهمه درمیگیرد. در میان زنان نیز همهمه بالا گرفته است. همزمان شبث وارد میشود.
شبث: به استقبال پسر زیاد که امیر کوفه شده و از ترس جان خود، در هیبت حسینبنعلی به قصر نزدیک شد.
جماعت: (با ترس) عبیداللهبنزیاد!؟
عبدالاعلی با خشم فریاد میزند.
عبدالاعلی: خدا لعنت کند پسر زیاد را که هنوز به کوفه نیامده، شادی ما را خراب کرد.
عمرو: بخورید و بیاشامید و شاد باشید که پسر زیاد حقیرتر از آن است که بتواند در عروسی دختر عمروبنحجاج خلل وارد کند.
دوباره ساز و دف و پایکوبی شروع میشود و جماعت کمکم به حال و هوای جشن و عروسی بازمیگردند.
در میان رفت و آمد مردم که بیشتر از روزهای گذشته است، مردی با صورت پوشیده، هراسان از کوچه پس کوچههای کوفه میگذرد. پس از گذشتن از چند کوچه به در خانه مختار میرسد. برخلاف هر روز در بسته است. نگاهی به اطراف میاندازد و با احتیاط در میزند و منتظر میماند. غلامی در را باز میکند. از دیدن مردی با روی پوشیده به او مشکوک میشود.
غلام: تو که هستی؟
مرد صورتش را باز میکند. او حاکم کوفه نعمانبنبشیر است. غلام با دیدن نعمان بیدرنگ کنار میرود. نعمان هراسان وارد خانه میشود و غلام سریع در را میبندد.
مسلمبنعقیل، مختار، هانیبنعروه، عمروبنحجاج، شبث، ابوثمامه، ربیع و عبدالاعلی گرد هم نشستهاند که نعمان وارد میشود. هنوز هیجانزده است. همه از دیدن نعمان تعجب میکنند.
نعمان: سلام بر مسلمبنعقیل و جمع مؤمنان!
مسلم: سلام بر نعمانبنبشیر، خوش آمدی.
بقیه نیز پاسخ میدهند.
مختار: پس حکم امیری عبیدالله درست است!؟
نعمان مینشیند و پوزخند میزند.
نعمان: یزید حکم ولایت کوفه را به او داده است. (رو به مسلم ادامه میدهد) او میداند که تو اکنون در خانه مختار هستی. امروز چنان بر من خشم گرفت که گمان کردم حکم قتل مرا از یزید گرفته است.
مختار: او مجالی برای تعرض به تو نخواهد یافت.
نعمان: من بیشتر نگران جان مسلم هستم. یزید در حکم خود ابنزیاد را اختیار داده تا هر جا مسلم را یافت او را دستگیر کند و اگر خواست تبعیدش کند و یا حتی خونش را بریزد.
شبثبنربعی با نگرانی حرفها را میشنود. مسلم خونسرد به نعمان لبخند میزند.
مسلم: عبیدالله هم مانند پدرش... آنها با خود عهدی دارند که جز بیگناهان را نکشند. اما دست عبیدالله کوتاهتر از آن است که به من و شما برسد.
این مزاح لبخند به لب ربیع میآورد و در دل دیگران نیز کمی آرامش و اطمینان ایجاد میکند.
هانی: عبیدالله با حدود هجده هزار بیعتکننده، از نام مسلم نیز میهراسد چه رسد به شمشیرش!
ابوثمامه: او به قدر حفاظت از قصر خویش هم سرباز ندارد.
شبث: اما احتیاط شرط عقل است و حفظ جان مسلم تا رسیدن حسینبنعلی مهمتر از هر چیز.
عمرو: من بیشتر دوست دارم که مسلم هماکنون فرمان دهد تا بر عبیدالله فرود بیاییم و سرش را برای یزید بفرستیم.
هانی: اگر چنین کنیم، یزید سر او را چون پیراهن عثمان بر نیزه خواهد کرد و به خونخواهی ابنزیاد، خونها خواهد ریخت.
ابوثمامه: اکنون برای نعمان چارهای کنیم که جانش بیش از همه در خطر است.
ربیع و عبدالعلی در انتظار واکنش مسلم است که سرانجام حکم آخر را میدهد.
مسلم: من هم با هانی موافقم و با هجوم به ابنزیاد مخالف...
عمرو از این نظر چندان راضی نیست. مسلم که حال عمرو را میفهمد، رو به او ادامه میدهد.
مسلم: نه امام قصد جنگ دارند و نه من حکم شمشیر.
عمرو: پس ابوثمامه این همه تیغ و تجهیز را برای چه میخواهد؟
مسلم: من فرمان جنگ ندارم، اما برای دفاع از خویش نیازی به فرمان نیست. (رو به همه میکند) صلاح را در این میدانم که تا رسیدن امام صبر کنیم و بهانهای برای ریختن خون بیگناهان به دست ابنزیاد ندهیم که او مشتاق بهانه است. برای نعمان هم جای امنی در کوفه نیست و بهتر است مختار او را به همراه خانوادهاش به بصره برساند و خود به کوفه بازگردد.
نعمان: من به شام میروم؛ زیرا بیم آن دارم که یزید مرا به بیعت با حسین متهم کند.
مختار: شما را تنها بگذارم؟
مسلم: بسیار خب، مختار تو را به شام میرساند و خود به بصره میرود.
عمرو: مسلم تنها نیست، اگر بخواهد خانه من برای همیشه از آن او خواهد بود.
شبث سعی میکند با سکوت حضور خود را پنهان دارد تا پیشنهاد
سکونت مسلم در خانه او مطرح نشود.
مسلم: بهتر است به جایی بروم که از ابنزیاد پنهان بماند تا خطری اهل آن خانه را تهدید نکند.
مختار: اگر شبثبنربعی هنوز هم مشتاق باشد، خانه وسیعی دارد که مسلم میتواند در آنجا منتظر رسیدن امام بماند.
شبث از این پیشنهاد جا میخورد.
شبث: خانه من؟!... اگر پسر عقیل بر من منت بگذارد، افتخاری است برای خودم و خاندانم.
مختار گویی خیالش آسوده شده است.
مختار: اگر چنین شود، من با خاطری آسوده نعمان و خانوادهاش را به شام میرسانم.
شبث: فقط ترس من از غلامانی است که بسیار در خانهام در رفت و آمدند و اگر یکی از آنان خیانت کند، جان مسلم به خطر میافتد.
ابوثمامه: بهتر است مسلم به خانهای برود که اگر پسر زیاد هم بفهمد، جرأت ورود به آن خانه را نداشته باشد.
هانی: خانه من حریم است، اگر پسر عقیل موافق باشد.
شبث سریع موافقت میکند.
شبث: آری، هانی بزرگ قبیله مراد است و خانهاش حکم حرَم دارد. اگر عبیدالله هم باخبر شود، جرأت تعرض نخواهد داشت.
مسلم: من هم خانه هانی را ترجیح میدهم.
هانی: این افتخاری برای هانی و همه مذحج و مراد است.
عمرو: هر کس در پناه هانی باشد، در پناه قبیله مذحج هم هست.
نعمان همچنان میترسد.
نعمان: اگر تصمیم بر این است، بهتر است تا پیش از غروب آفتاب اقدام کنید.
محمدبناشعث و ابنخضرمی و گروه پیرمردان همیشگی در تالار قصر
منتظر ورود عبیدالله هستند. چند نفر دیگر نیز در گوشهای از تالار در حال جروبحث با یکدیگر هستند و پیداست که برای حل اختلافات خویش آمدهاند. صدای پای گروه نگهبانان از بیرون به گوش میرسد. آنها که در تالار هستند، سکوت میکنند و با احترام میایستند. شش نگهبان در دو صف وارد میشوند و به دنبال آنها عبیداللهبنزیاد با لباسهای فاخر و هیبتی سنگین به تالار میآید. همه تعظیم میکنند و سلام میدهند. عبیدالله بیآنکه به کسی نگاه کند، یکراست به سراغ تخت میرود و بر آن مینشیند. انگار تشک زیر تخت کمی ناراحت است، بالشی از کنار تخت برمیدارد و بر تشک میگذارد و روی بالش مینشیند. ابناشعث و ابنخضرمی در حالی که هنوز سر به زیر دارند، به امیر مینگرند. کثیربنشهاب که با امیر وارد شده کنار تخت میایستد. وقتی عبیدالله در جایش مستقر میشود، اشاره میکند تا همه سر بلند کنند. محمدبناشعث نخستین کسی است که به او خوشآمد میگوید.
ابناشعث: امیر عبیداللهبنزیاد با ورود به کوفه تمامی دوستداران خلیفه را شاد کردند و تمامی گمراهان را ناامید. امیدوارم دشمنان خلیفه به تیغ امیر هلاک گردند.
تمامی پیرمردان و حاضران سخنان ابناشعث را تأیید میکنند. عبیدالله به ابناشعث اشاره میکند که نزدیکتر برود.
عبیدالله: ابناشعث! جایگاه تو نزد من بسیار عزیز است.
ابناشعث جلو میرود و در سوی دیگر تخت امیر میایستد. عبیدالله تکتک جماعت را از نظر میگذراند تا به ابنخضرمی میرسد. رو به ابناشعث میکند.
عبیدالله: هیچ یک از شیوخ و بزرگان قبایل را در جمع نمیبینیم.
ابناشعث: خداوند مقرر فرموده که بزرگان کوفه به تدبیر امیر هدایت شوند.
و اگر لجاجت کنند به هلاک خود رضا دادهاند. (به ابنخضرمی اشاره میکند) این مرد پسر خضرمی است که از بیتدبیری نعمان و زبونی او در مقابل شورشگران به تنگ آمده بود و نامهای برای امیرمؤمنان به شام فرستاد که به سبب آن پسر معاویه بهترین تصمیم را گرفت و پسر زیاد را به تأدیب کوفیان فرستاد... و اکنون ابنخضرمی چشم امید به فضل و سخاوت امیر دارد.
ابنخضرمی تعظیم میکند. عبیدالله به اشاره او را فرامیخواند. ابنخضرمی جلو میرود. امیر کیسهای پول به او میدهد. ابنخضرمی شادمان کیسه را میگیرد و به جای خویش بازمیگردد. عبیدالله آهسته در گوش ابناشعث سخن میگوید.
عبیدالله: او را برای کاری به بصره بفرست که بازگشت نداشته باشد. دوست ندارم بار دیگر کسی را در مقابل دیدگانم ببینم که حرمت امیر خویش را به شکایت و سعایت زیرپا میگذارد.
ابناشعث تعظیم میکند. ابنخضرمی زیر چشمی نگاه میکند. ابناشعث به نزد او میرود و در گوش ابنخضرمی سخنی میگوید که او خرسند لبخند میزند. بعد تعظیمی به عبیدالله میکند و از تالار خارج میشود. ابناشعث به گروه دیگر اشاره میکند.
ابناشعث: اینان گروهی هستند که با یکدیگر اختلاف دارند و آمدهاند تا به حکم امیر گردن نهند.
عبیدالله: مگر کوفه قاضی ندارد که وقت امیر را به اختلافات خویش میگیرند.
ابناشعث: شریح قاضی در کوفه است، اما نعمانبنبشیر ترجیح میداد خود میان مردم حکم کند. ازاینرو شریح خانهنشین شد.
عبیدالله: و شریخ نیز راضی است که از بیتالمال بخورد و در خانه بماند.
به کثیربنشهاب رو میکند.
عبیدالله: به خانه شریح قاضی برو و بگو هماکنون به دیدار ما بیاید و اگر سستی کرد، با زنجیر او را بیاور. (کثیربنشهاب بیرون میرود) شما هم به مسجد بروید تا شریح را به دادتان بفرستم. (همه بیرون میروند و عبیدالله
به پیرمردان مینگرد) و اینان؟
ابناشعث: اینان ریشسفیدانی هستند که نعمان را مشورت میدادند تا بهترین حکم را بدهد.
ابنزیاد: امیری که پیرمردان رو به قبله مشاورش باشند، جز به ترس و احتیاط حکم نمیکند. (به پیرمردان) شما هم به خانههایتان بروید و خدا را بر این عمر طولانی شکر کنید و چشم به راه ملکالموت بمانید. (رو به ابناشعث) هر کدامشان مردند مرا خبر کن تا به قدرشناسی از خدماتشان، بر جنازهشان نماز و قرآن بخوانم.
پیرمردان رنجیده و ترسیده بیرون میروند. سپس امیر رو به ابناشعث میکند.
عبیدالله: مردم را نیز برای نماز امروز خبر کنید که همه حاضر شوند. سخنان مهمی با آنها دارم.
کثیربنشهاب سوار بر اسب به همراه دو نگهبان از کوچهای میگذرد و در مقابل خانه شریح قاضی میایستد و از اسب پیاده میشود. یکی از سربازان همراهش در میزند. غلام قاضی در را باز میکند. از دیدن کثیربنشهاب جا میخورد.
کثیر: به شریح قاضی بگو که پسر شهاب بسیار عجله دارد تا او را به نزد امیر عبیدالله ببرد.
غلام: آقایم در حال نماز است.
کثیر غلام را کنار میزند و وارد خانه میشود.
کثیر: الان چه وقت نماز است. صبر امیر بسیار کمتر از صبر خدای امیر است.
شریح قاضی در حال نماز است که کثیربنشهاب در اتاق را باز میکند و
با کفش وارد میشود و در مقابل شریح میایستد که در حال قنوت است. شریح از دیدن او جا میخورد و به نمازش سرعت میدهد.
کثیر: زودتر دست از خدا بردار که بندگانش بیشتر به تو محتاجند.
شریح سریع نمازش را تمام میکند و با خشمی ترسآلود رو به کثیر میکند.
شریح: چه شده که با کفشهایی که به سرگین جانوران آلوده است به نمازخانه من وارد شدهای؟!
کثیر: از خشم امیر عبیدالله بترس که دنیایت را با پول خلیفه آباد میکنی و آخرت خود را با نافلههای بیگاه؟!
شریح با ترس بلند میشود. عبایی بر دوش میاندازد.
شریح: پناه بر خدا... از این پس آنچه برای آخرت اندوختهام باید به دنیای امیر تو بفروشم.
و از اتاق بیرون میرود. کثیربنشهاب پوزخندی میزند و به دنبال او بیرون میرود.
روعه به کمک امسلیمه و یکی دو زن دیگر مشغول تمیز کردن خانه هستند. روعه به هر یک سفارش می کند. هانی وارد اتاق می شود. نگاهی به وضع اتاق می اندازد.
روعه: (به یکی از زنان) اینجا گوشه ای را برای خواب پسر عقیل آماده کن، آن زیرانداز را بیاور (رو به هانی) مخده های آن اتاق را هم باید بیاوریم.
هانی: امسلیمه را رها کن که باید به بنیکلب برود و عروسمان را به خانه داماد ببرد.
روعه: اشتیاق خودش به دیدن مسلم او را نگه داشته، نه اجبار من!
هانی: (به امسلیمه) همه آماده رفتنند. فقط منتظر تواند.
امسلیمه: (به روعه) فردا برمی گردم. هر کاری برای راحتی مسلم از من ساخته
بود، دریغ نکن.
روعه با لبخند او را بدرقه می کند.
روعه: حتماً! سلام مرا به امربیع و اموهب برسان!
امسلیمه بیرون می رود.
بازار شبانگاه بنی کلب، با مغازه های بسته که بر سردر هر یک از آنها مشعلی یا فانوسی روشن است، پر از مرد و زن و پیر و جوانی است که به استقبال عروس و داماد قبیله آمده اند. ربیع و سلیمه سوار بر اسب در میانه جمعیت آرام در حرکتند. پیشاپیش آنها، گروهی با سازهای مختلف پایکوبان می نوازند و بیعجله طول بازار را طی می کنند و پشت سر آنها کودکان در حالی که دست های یکدیگر را گرفته اند، با حرکاتی موزون، نوازندگان را همراهی میکنند. بقیه جمعیت نیز ناچارند همپای آنان حرکت کنند. عمروبنحجاج و عبدالاعلی کمی عقب تر در دو سوی عروس و داماد پیش می آیند و مردم در اطراف آنان با شادمانی در حرکتند و مشعل هایی در دست دارند که همه گذر را روشن کرده و نور لرزان و سرخ آن فضایی گرم و شادیبخش به وجود آورده است. امربیع در حال شکرگزاری، اشک شادی می ریزد و امسلیمه در کنار او شادمان لبخند می زند و از استقبال باشکوه مردم بنیکلب از دخترش راضی به نظر میرسد. بهویژه اینکه زنان او و امربیع را گرم در میان گرفته اند و به مهر، آنان را همراهی می کنند. ربیع در میان جماعت به دنبال عبداللهبنعمیر می گردد، اما او را نمی یابد. سلیمه احساس می کند ربیع نگران است. به او نزدیک تر می شود.
سلیمه: به دنبال کسی هستی؟
ربیع: عبداللهبنعمیر!
عبداللهبنعمیر در حیاط خانه بر سکویی نشسته و شمشیر خود را تیز می کند. صدای هلهله و شادی مردم و ساز و دهل از دور به گوش میرسد. عبدالله لحظه ای دست از کار می کشد و کنجکاو به صدا گوش می دهد. وقتی صدا نزدیک تر می شود و او درمی یابد که هلهله شادی است، دوباره به کار خود مشغول می شود.
اموهب در حال نماز است که صدا را هر لحظه بیشتر می شنود. نمازش به پایان می-رسد. کنجکاو به سوی پنجره می رود و بیرون را نگاه می کند.
اموهب کنار پنجره ایستاده و در حالی که به صدا گوش می دهد، به عبدالله چشم دارد که همچنان در حال تیز کردن شمشیر است. کنجکاو به حیاط می آید و کنار عبدالله می ایستد.
اموهب: این شور استقبال مردم است؟
عبدالله بیآنکه دست از کار بکشد، وانمود می کند که بی تفاوت است.
عبدالله: به استقبال عروس قبیله رفته اند.
اموهب: و یا به شادی بیعت بنیکلب با مسلمبنعقیل!؟
عبدالله یک لحظه دست از کار می کشد و بیآنکه به اموهب نگاه کند، دوباره به کار خود ادامه می دهد.
عبدالله: پس برای هلاک خود شادی می کنند!
اموهب کنار عبدالله می نشیند. همچنان صدای ساز و دهل نزدیک تر می-
شود، صدایی که با حرکات عبدالله در تیز کردن شمشیرش هماهنگ است.
اموهب: تو شمشیرت را برای کدام یک تیز می کنی، کوفیان یا شامیان؟!
عبدالله بیآنکه دست از کار بکشد، نگاهی به اموهب می اندازد و بدون پاسخ، به کارش ادامه می دهد. اموهب در نگاه عبدالله دلخوری را احساس می کند.
اموهب: پرسش سختی است، یا اموهب لیاقت پاسخ ندارد؟!
عبدالله: (دست از کار می کشد و مستقیم در چشم اموهب می نگرد) وقتی کنایه می زنی، پس حرفی در دل داری که پنهانش می کنی.
اموهب نمی خواهد تمایل خود را صریح بگوید، در واقع احتمال می دهد با اظهار نظر مستقیم ممکن است عبدالله دلگیر شود، ناچار از راه دیگر وارد می شود.
اموهب: تو که پیمان برادری با پسر عباس بسته ای، چرا در شادی اش شرکت نمی کنی؟
عبدالله: (تلخ خندی می زند و رو به اموهب می کند) آن پیمان در تنهایی او بود که همین جماعت می خواستند به ظلم با او رفتار کنند... .
تکه ای چرم برمی دارد و شمشیر خود را امتحان می کند. کاملاً تیز شده است. از جا بلند می شود.
عبدالله:... اما اکنون کسی باید که مرا در تنهایی ام همراهی کند.
اموهب که انگار تازه عمق تنهایی عبدالله را دریافته، بغض فروخورده خود را از عبدالله پنهان می سازد. عبدالله شمشیر را در غلاف می کند و به سوی اموهب می گیرد.
عبدالله: این شمشیر نیز جز برای جنگ با مشرکان از نیام بیرون نمی آید.
اموهب شمشیر را می گیرد و لب می گزد و به سوی خانه می رود، اما در میان راه احساس می کند که صدای ساز و دهل انگار پشت در خانه است.
هر دو پرسشگر به یکدیگر می نگرند. اموهب شمشیر را بر دیوار حیاط می آویزد و به سوی در می رود، اما عبدالله مانع می شود.
عبدالله: کجا می روی؟
اموهب: انگار بر در خانه ما هستند.
عبدالله می خواهد چیزی بگوید که یکباره سکوت می شود. هر دو لحظهای به در خیره می شوند. عبدالله آرام و با احتیاط به سمت در می رود. اموهب نیز به دنبال اوست.
جمعیت در سکوت کامل پشت در ایستاده اند. عمروبنحجاج از اسب پیاده شده، در می زند. عبدالاعلی نیز آرام از اسب پیاده می شود و کنار عمرو میایستد. زبیر ناخرسند کنار بشیر ایستاده است. ربیع و سلیمه همچنان بر اسب کنار یکدیگرند و ربیع گویی بیش از دیگران نگران و بیتاب است. عبدالله در را باز می کند. پشت سر او اموهب دیده میشود. عبدالله از دیدن عمروبنحجاج و جماعت پشت سرش تعجب می کند. عمرو دوستانه و مشتاق به او می نگرد و عبدالاعلی انگار به جماعت پشت سرش می بالد که همه به فرمان او هستند. ربیع از اسب پیاده می شود و چون خطاکاران پشیمان نگاه از عبدالله می دزدد.
عمرو: هرگز به یاد نمی آورم درِ خانه عبدالله بسته باشد.
عبدالاعلی: شرمم باد که تو را در قبیله ات گوشه نشین و تنها ببینم.
زبیر جلو می آید. اموهب نزدیک تر می شود و کنار عبدالله می ایستد.
زبیر: (نصیحتگر و دلسوزانه) همه اینها خویشان و دوستان تو اند. چرا از کسانی کناره می گیری که جز خیر برای تو نمی خواهند.
عبدالله به سلیمه و بعد به ربیع نگاه می کند که شرم زده کنار عمرو ایستاده و سر به زیر دارد. بعد رو به عمرو می کند و لبخند می زند.
عبدالله: وصلت مبارکی است. از خداوند می خواهم به آنها برکت دهد.
عمرو: (ناخرسند سر تکان می دهد) من به اطمینان تو راضی به این وصلت شدم، نمی دانستم در نیمهراه رهایشان می کنی!
اموهب برای حمایت از عبدالله و همدلی با عمرو وساطت می کند.
اموهب: درباره عبدالله اینگونه قضاوت نکنید که او پیش از همه این وصلت را می خواست و بیش از همه آرزو دارد مسلمانان چون دوران رسول خدا با برادری زندگی کنند (راه را باز می کند) و خانه عبدالله هنوز هم خانه همه برادران اوست.
عبدالله که در مقابل عمل انجامشده قرار گرفته، نگاهی به اموهب و نگاهی به عمرو و بقیه می اندازد و ناچار راه باز می کند. اموهب خشنود از تصمیم عبدالله لبخند می زند. زبیر به اشاره دست از نوازندگان می خواهد که شروع کنند. دوباره ساز و دهل و پایکوی آغاز می شود و جماعت به دنبال عمرو و عبدالاعلی وارد خانه می شوند. سلیمه و امربیع نیز وارد می شوند. اموهب با آغوش باز از سلیمه استقبال می کند و او را همراه امربیع و امسلیمه به داخل خانه می برد. بزرگان بنیکلب نیز به همراه عبدالله وارد خانه می شوند و بقیه جماعت در حیاط خانه به پایکوبی ادامه می دهند.
مردان بنیکلب در کنار عمروبنحجاج، گرداگرد اتاق نشسته اند. عمرو در بالای اتاق نشسته و ربیع و عبدالاعلی در دو سوی او هستند. در اتاق دیگر، زنان گرد سلیمه را گرفته اند و گرم و شاد گفتوگو می کنند. عبدالله که کنار پستویی در کنج اتاق است، ردایی رنگارنگ و زربفت را برمیدارد و
به سوی ربیع می آید.
عبدالله: این دیبای چینی است که از سرداری ایرانی تحفه گرفتم و آن را زیبنده داماد عمروبنحجاج می دانم.
عمرو برمی خیزد و ردا را از عبدالله می گیرد و آن را باز می کند و به همه نشان می-دهد. زبیر که مشغول خوردن میوه است، با تحسین به آن مینگرد. عمرو هدیه عبدالله را به ربیع می دهد. ربیع آن را می بوسد و بر زانو می گذارد. اموهب نیز از اتاق زنان، در صندوقچه ای خاتم کاری شده را باز می کند و دو گوشواره طلا بیرون می آورد.
اموهب: این دو گوشوار زرین، تحفه ای است از ایرآنکه به عروس امربیع هدیه می دهم.
در جعبه را می بندد و آن را به سلیمه می دهد و او را می بوسد. زبیر در حالی که سیبی نیمخورده در دست دارد، رو به جماعت می کند.
زبیر: می دانستم که عبداللهبنعمیر هرگز به قبیله اش پشت نمی کند.
عبدالاعلی: آری... بهخصوص وقتی که پیروزی های بزرگ در انتظار ماست.
عمرو: اما من همچنان تردید را در چشمان عبدالله می بینم.
ربیع به عبدالله می نگرد.
عبدالله: من هرگز در تردید زندگی نکرده ام و به آنچه تاکنون گفته ام هنوز هم یقین دارم.
عبدالاعلی: کاش در کوفه بودی و می دیدی مردم چگونه گرد مسلم را گرفتهاند و چنان چشم به راه حسینبنعلی هستند که گمان می کنی پیامبری تازه می خواهد مبعوث شود.
ربیع امید دارد نظر تازه ای از عبدالله بشنود.
عمرو: کوفه در دست ماست، تا جایی که عبیدالله برای ورود به کوفه، خود را در امان ندید و به هیبت حسینبنعلی به دارالاماره رفت.
عبدالله از شنیدن نام عبیدالله تعجب می کند.
عبدالله: عبیدالله؟!
عمرو: پسر زیاد که در بد روزگاری به حکومت کوفه آمده و بخت خود را واژگون کرده.
عبدالله: پس خلیفه هم از کار کوفیان آگاه شده است؟
عبدالاعلی: دیر نیست که اهل بصره و مکه و مدینه هم به کوفیان بپیوندند.
زبیر: و حتی یمن و مصر!
عبدالله خونسرد و حسرتآلود به جمع می نگرد.
عبدالله: هنوز پسر زیاد بر جایگاه خود ننشسته، با او مخالفت می کنید؟! این چه آتشی است که در خانه خود انداخته اید و گمان می کنید دنیا را به آتش کشیده اند؟!
عمرو: از حکومت او در بصره بسیار شنیده ایم. او نیز چون پدرش از کوفیان کینه دارد، (با اقتدار) اما هرگز فرصت نمی یابد تا مانند پدرش رفتار کند.
عبدالله: شما را به خدا به او مهلت دهید تا با تدبیرش هم کوفه را آرام کند و هم خواسته های شما را برآورد.
عبدالاعلی: کار از این حرفها گذشته عبدالله... اگر ما به او مهلت دهیم، پسر عقیل مهلت نخواهد داد.
ربیع با دقت سخنان آنها را گوش می دهد و حالا گویی بیشتر دوست می-دارد عبدالله دیگران را قانع کند.
ربیع: شاید اگر عبدالله با پسر عقیل روبهرو شود، او را به گفتوگو با عبیدالله ترغیب کند و بدون آنکه خونی ریخته شود، کوفه به دست یاران امام بیفتد.
سلیمه که در اتاق، سخنان ربیع را می شنود، نگران می شود. عمرو با خشم به او می-نگرد.
عبدالاعلی: (به ربیع) حرفهای عبدالله در تو نیز تأثیر گذاشته که به همین سادگی از خون پدرت می گذری؟!
زبیر: (با لحنی شیطنتآمیز) و یا شیرینی زندگی، مرگ را در چشم او بزرگ کرده.
ربیع: به خدا سوگند نه از مرگ باکی دارم نه از خون پدر گذشته ام (از جا بلند می
شود) وقتی پدرم وصیت کرد که هرگز به خونخواهی او به شام نروم دلیلش را نمی دانستم، اما اکنون می فهمم وقتی بنیامیه از ریختن خون خاندان پیامبر و دوستدارانشان باکی ندارد، ما چرا بهانه ریختن خون دیگران شویم.
عبدالاعلی: تو اگر از خون پدرت گذشته ای، من نمی توانم از خون شریفترین مردم قبیله ام بگذرم.
عمروبنحجاج برمی خیزد. لحنی نصیحتگر دارد و هنوز به همراهی عبدالله امیدوار است.
عمرو: می بینی عبدالله... چه آشوبی در قبیله ات به پا کردی! خداوند تو را در قبیله ات چنان بزرگ و عزیز کرده که جوانی چون ربیع به تأثیر سخن تو خون پدرش را زیر پا می گذارد. چرا این شرافت را قدر نمی دانی و سخنانی می گویی که جز تفرقه و جدایی در بنیکلب هیچ نتیجه ای ندارد. (به سوی در می رود و لحظه ای می-ایستد) عبدالله، تصمیم های بزرگ، برازنده مردان بزرگ است.
و بیرون می رود. عبدالله که انگار سرانجام حضور آنان را در خانه خود می دانست، در سکوت به روبهرو خیره می شود. همه نگاه ها به سوی عبدالاعلی می رود و منتظر واکنش او هستند. زبیر از ظرف میوه پس مینشیند. عبدالاعلی قاطعانه بلند می شود. لحنی تهدیدآمیز دارد.
عبدالاعلی: امیدوارم روزی نرسد که تو را شرمنده و پشیمان ببینم.
و بیرون می رود. زبیر و بقیه نیز به دنبال او بیرون می روند. تنها ربیع میماند. عبدالله آرام سر بلند می کند و به ربیع می نگرد و تلخ خندی میزند.
عبدالله: با همسرت به خانه برو و از من دوری کن که نتیجه همراهی با من جز تنهایی نیست.
عبیدالله از روی تخت بلند می شود. در تالار قصر به جز ابناشعث و کثیربنشهاب، شریح قاضی نیز حضور دارد.
عبیدالله: تو چه می گویی شریح؟ تو نیز چون پسر اشعث اطمینان داری که در نماز امروز خطری در کمین ما نیست؟
شریح: خیر امیر، خطری نیست، اما برای اینکه محبت مردم نسبت به امیر بیشتر شود، بهتر است ردایی ساده به تن کنید و چون فرزند پیامبر به میان مردم بروید، چنانکه هنگام ورود به شهر، آنها را آزمودید.
عبیدالله لختی تأمل می کند. نگاهی به لباس خویش می اندازد. عبای زربفت را از روی دوش برمی دارد.
عبیدالله: راست گفتی که این لباس به کار نماز امروز نمی آید.
شریح از اینکه پیشنهادش مورد توجه قرار گرفته، خشنود می شود. یکی از غلامان امیر، سریع جلو می آید و عبا را از دست عبیدالله می گیرد.
عبیدالله: اما ردای ساده نیز بر محبت مردم نسبت به ما نمی افزاید که آنها پیوسته دوستدار علی و فرزندانش بوده اند و همواره از معاویه و پسرش در هراس... و من امروز به ترس مردم بیشتر محتاجم تا محبتشان (رو به غلام) لباس رزم و زره پولادین بیاورید.
غلامی دیگر تعظیم می کند و سریع بیرون می رود. ابناشعث و شریح
به هراس می افتند.
مردم پراکنده و یا در گروه های سه چهار نفره گفتوگوکنان به سوی مسجد کوفه می روند. در چهره و رفتار مردم ترسی پنهان دیده می شود. یکی بر بام مسجد اذان می گوید. عبیدالله بن زیاد با لباس رزم و زره پولادین بر تن، در میان دو گروه نگهبآنکه از دو سو از او مراقبت میکنند، به سمت مسجد می آید. شریح قاضی، ابناشعث و کثیربنشهاب نیز با کمی فاصله به دنبال او هستند. مردم با دیدن او راه باز میکنند و عبیدالله وارد مسجد می شود. ابوثمامه که از دور عبیدالله و همراهانش را زیر نظر دارد، به همراه مردم وارد مسجد می شود.
با ورود عبیدالله به مسجد مردم از جا برمی خیزند. عبیدالله بیآنکه به مردم نگاه کند، یکراست به جایگاه نماز می رود و نگهبانان نیز در مقابل او، رو به مردم، به صف می ایستند، اما عبیدالله گویی از پشت سر خود مطمئن نیست. همچنانکه با عمامه اش ور می رود، برمی گردد و صف پشت سر خود را نگاه می کند که چند پیرمرد ژنده ایستاده اند و ترسیده به عبیدالله می نگرند. بعد به صف های دیگر می نگرد. گویی به همه مشکوک است. از نماز خواندن منصرف می شود. عمامه را دوباره بر سر می بندد و بر منبر می رود. مردم با تعجب به رفتار او می نگرند و با یکدیگر زمزمه می کنند. عبیدالله بر منبر چند لحظه در سکوت به جماعت نگاه می کند، مانند کسی که در میان
جمعی به دنبال مجرمی است که او را نمی یابد.
عبیدالله: وقت تنگ است و من حرفهایی با شما دارم که پیش از نماز میگویم. (مردم سکوت می کنند) اما بعد، امیرمؤمنان یزید بن معاویه مرا بر کوفه حاکم کرده و بیتالمال شما را به من سپرده است. او دستور داده تا نیاز محرومان را برآورم و از مظلومان حمایت کنم و به فرمانبرداران شما نیکی کنم... .
لختی سکوت می کند و مردم که از سخنان او احساس آرامش می کنند، کمی آسوده می شوند و برخی حتی لبخند می زنند. ابوثمامه با دقت و بدگمان به سخنان او گوش می دهد. خشم در سخنان عبیدالله کمکم به اوج می رسد. یکباره فریاد برمی آورد.
عبیدالله: ... اما سرکشان و آشوبگران!... هرگز در امان نخواهند بود. من همانگونه که برای فرمانبرداران شما چون پدری مهربان خواهم بود، خشم و شمشیرم برای گردنکشانی است که فرمان مرا زیر پا گذارند و با دستورهای من مخالفت کنند. پس آن که می ترسد، باید از رفتار خود بترسد. اهل بصره بهتر از هر کس می دانند که پسر زیاد هرگز سخنی نگفته که به آن عمل نکرده باشد (با خشم بلند می شود) به این مرد هاشمی نیز سخن مرا برسانید تا از خشم من بپرهیزد و از آشوب و تفرقه و فتنه دست بردارد.
عبیدالله به تندی از منبر پایین می آید. به سوی شریح قاضی می رود که نزدیک در ایستاده است.
عبیدالله: (به شریح) تو به نیابت از سوی من نماز جماعت را به پا دار. شاید خداوند به واسطه این مردم، گناهان تو را ببخشاید.
بعد به همراه سربازان و محمدبناشعث و کثیربنشهاب، از مسجد بیرون می رود. شریح به ناچار در جایگاه نماز می ایستد. با رفتن عبیدالله همهمه
میان مردم درمی گیرد و کمکم پراکنده می شوند و تنها چند نفر باقی می مانند و به شریح اقتدا می کنند. ابوثمامه صائدی نیز در گوشه ای از مسجد فرادا نماز می-خواند.
عبیدالله خشمگین وارد تالار میشود و ابناشعث و کثیربنشهاب نیز ترسان به دنبال او وارد میشوند. عبیدالله در حالی که به سوی تخت میرود، زره از تن باز می کند. یکی از غلامان نزدیک می شود و زره از دست او می-گیرد. عبیدالله بر تخت می نشیند و با خشم به ابناشعث و کثیر نگاه می کند. هر دو سر به زیر می اندازند.
عبیدالله: پس بزرگان این قوم مرده اند که این گونه نماز را کوچک می شمارند!
هر یک منتظرند تا دیگری پاسخ دهد. سرانجام کثیربنشهاب به سخن میآید.
کثیر: بسیاری از آنان با مسلمبنعقیل بیعت کرده اند.
عبیدالله: هماکنون به سراغ همه آنان بروید. می خواهم تا فردا پیش از نماز ظهر، همینجا آنان را ملاقات کنم.
هر دو تعظیم می کنند و می خواهند بیرون بروند که عبیدالله چیزی به خاطر می آورد.
عبیدالله: صبر کنید... مبادا آنان را به خشم فرابخوانید که می ترسم چون شتران دو ساله رم کنند.
هر دو سر فرود می آورند و بیرون می روند.
غلام شبث بن ربعی درِ بزرگ خانه را باز می کند و ابوثمامه صائدی وارد خانه می شود، یکراست به سمت ساختمان می رود و در طول راه به اطراف چشم می گرداند، بلکه شبث را در باغ ببیند. غلام که می داند شبث به دیدن ابوثمامه رغبت ندارد، با نگرانی در را سریع می بندد و به طرف ابوثمامه می رود.
ابوثمامه: شبث را در باغ نمی بینم!
غلام: در خانه است، همینجا منتظر باش تا صدایش کنم.
ابوثمامه که انتظار چنین برخوردی را ندارد، می ایستد. چشمش به اسبی در گوشه حیاط می افتد.
ابوثمامه: شبث مهمان دارد؟
غلام: آری از کوفیان است.
غلام سریع به داخل خانه می رود تا مجبور نشود بیش از این به ابوثمامه پاسخ دهد. ابوثمامه که به رفتار او مشکوک شده، اندیشناک به اطراف نظر می اندازد. بعد آرام به اسب نزدیک می شود و آن را برانداز می کند. می کوشد اسب و صاحبش را بشناسد.
ابوثمامه: (با خود) اسب کثیربنشهاب است. شک ندارم، اما در خانه شبث چه می کند!
شبث مضطرب از خانه بیرون می آید. ابوثمامه با دیدن او گرم جلو میرود. شبث سعی می کند با گام های بلند و تند جلوتر برود تا ابوثمامه از خانه دور بماند.
ابوثمامه: سلام بر شبث بن ربعی، انگار بیوقت آمدم.
شبث: نه، مهمانی دارم از بصره که برای معامله ای آمده.
ابوثمامه بدگمان به او نگاه می کند و سرد لبخند می زند.
ابوثمامه: از مسلمبنعقیل پیغامی دارم.
شبث مجال ادامه سخن به او نمی دهد. می ترسد مهمانش نام مسلمبنعقیل را شنیده باشد.
شبث: (آهسته) سلام مرا به پسر عقیل برسان و بگو خود به دیدارش می آیم. از تو هم پوزش می خواهم که نمی توانم چون همیشه در خانه ام پذیرایی کنم.
ابوثمامه با لبخندی بدگمان سر تکان می دهد و می رود.
ابوثمامه: امیدوارم معامله پرسودی برایت باشد.
شبث: من هم امیدوارم.
و منتظر می ماند تا مطمئن شود که ابوثمامه بیرون رفته است.
ابوثمامه از خانه بیرون می آید و در را می بندد. کمی جلوتر می ایستد و دوباره به خانه شبث نگاه می اندازد. حالا کنجکاوی اش به نگرانی تبدیل شده است. به تصمیمی یکباره از آنجا دور می شود.
عمروبنحجاج دو لنگه در را باز می کند. خسته و عرقریزان وارد خانه می شود. از روبهرو امسلیمه جلو می آید و سلام می کند. عمرو سرسری پاسخ می دهد. چشمان امسلیمه سرخی بعد از گریه را دارد و او تهمانده بغض خود را فرو می خورد. عمرو در حالی که دستار از سر برمی دارد و آن را به امسلیمه می دهد، وارد اتاق می شود. خستگی او با شوری همراه است که متوجه حال امسلیمه نمی شود.
عمرو: مردان مذحج حتی کودکان خود را برای تمرین جنگ و شمشیرزنی به میدان آورده بودند.
امسلیمه: پس جنگ نزدیک است!
عمرو قبای خود را از روی دوش برمی دارد و به امسلیمه می دهد و مینشیند تا پای بند خود را باز کند.
عمرو: کاش مسلم اینقدر احتیاط نمی کرد. به یک فرمان او می توانیم عبیدالله را به زیر بکشیم و... نمی دانم این چه سستی است؟!
امسلیمه قبا و دستار عمرو را بر دیوار می آویزد.
امسلیمه: او پسر زیاد است و من از حیله های او می ترسم.
عمرو هنوز پای بند خود را باز می کند.
عمرو: اگر حسینبنعلی اکنون در کوفه بود، آن می کرد که من می گویم، اما مسلمبنعقیل... آه!
به پاهایش هوا می خورد و احساس سبکی می کند. به عادت همیشگی سلیمه را صدا می زند.
عمرو: سلیمه، آب!
مادر بغض می کند و به گریه می افتد، عمرو گویی تازه غیبت سلیمه را احساس کرده است، خاموش و سرد به دیوار تکیه می دهد و زانو در بغل می گیرد.
امسلیمه: تو وقتی تشنه و خسته به خانه می آیی، به یاد سلیمه می افتی. من چه کنم که در هر نفسم یاد او است و جای خالی اش را همه جا می بینم.
عمرو بیهوده سعی می کند به خود مسلط شود. یکباره بلند می شود و به طرف پنجره می رود.
عمرو: جوری از سلیمه می گویی که انگار از دنیا رفته!
امسلیمه: از دنیای من رفته (به عمرو نزدیک می شود) فقط به این دل خوشم که به میل خود رفت و ربیع انتخاب خودش بود.
عمرو که بیرون را نگاه می کند، چشمش به ابوثمامه می افتد که جلو در با
غلامش گفتوگو می کند و پیداست که سراغ عمرو را می گیرد. سریع برمیگردد و هنگام بیرون رفتن، یک آن به امسلیمه می نگرد. گویی تازه متوجه چشمان قرمز و خیس او شده است.
عمرو: اشکهای تو جز آنکه غمت را همیشه تازه نگه دارد، هیچ سود دیگری ندارد.
عمرو بیرون می رود و امسلیمه رو به پنجره می ایستد.
امسلیمه: چه کنم که تنها دوای دلتنگی ام گریه است؟
از همانجا می بیند که عمرو و ابوثمامه در حال گفتوگو با یکدیگرند و ابوثمامه دلگیر و نگران چیزهایی به عمرو می گوید، اما گویی مسائل کوفه هم اهمیت خود را نزد او از دست داده اند. بی تفاوت رو برمی گرداند و پشت به پنجره می ایستد.
عمرو و ابوثمامه گفتوگو می کنند.
عمرو: شاید احتیاطِ بیش از حد شبث، تو را بدگمان کرده.
ابوثمامه: یقین دارم که کثیربنشهاب نزد او بود و نمی خواست با من روبهرو شود.
عمرو: کیاست او را به نفاق تعبیر نکن!
ابوثمامه: چه کیاست، چه احتیاط، مرا نسبت به خود به تردید انداخت.
همزمان محمدبناشعث را می بینیم که از انتهای گذر، به خانه عمرو نزدیک می شود. ابناشعث با دیدن عمرو لبخند به لب می آورد و با اشتیاق به او نزدیک می شود.
ابناشعث: سلام بر بزرگ مذحج، عمروبنحجاج زبیدی (او را در آغوش می-گیرد) مدتی است که اشتیاق دیدار تو را دارم.
ابوثمامه: تو اشتیاق دیدار عمرو را داری یا عبیدالله؟!
ابناشعث کنایه ابوثمامه را با لبخند پاسخ می دهد.
ابناشعث: امیر عبیدالله دوست می داشت بزرگان کوفه به دیدارش بروند که نرفتند.
عمرو: کسی که با پسر عقیل دیدار کند، نیازی به دیدار عبیدالله ندارد.
ابناشعث: این بیمهری برای امیر که بزرگان را به بخشش های خود بشارت داده، بسیار سنگین است.
ابوثمامه: کاش بخشش های امیر تو شامل همه مسلمانان می شد.
ابناشعث حضور ابوثمامه را مزاحم می بیند، اما چاره ای جز دادن پاسخ مناسب ندارد.
ابناشعث: او در مسجد گفت که با همه فرمانبرداران به نیکی و انصاف رفتار می کند.
ابوثمامه: این رسم تازه ای در خاندان امیه نیست.
ابناشعث احساس می کند، نخست باید ابوثمامه را قانع کند.
ابناشعث: امیر برای جبران گذشته ها به کوفه آمده، کینه های کهنه را زنده نکنید و زندگی امروز خود و فرزندانمان را فدای گذشته نکنیم.
عمرو: اما ذلت و زبونی امروز کوفیان به خاطر سستی و ترس گذشته است که هرگز فراموش نمی شود.
ابناشعث اغواگرانه رو به عمرو می کند.
ابناشعث: ما از شکوه و جلال دوران رسول خدا بسیار شنیده ایم، اکنون باید شکوه آن دوران را زنده کنیم، نه کینه های بعد از رسول الله را.
ابوثمامه: من دوران رسول خدا را در شکوه و جلالش ندیدم، بلکه در عدالت و دینداری اش دیدم که در بنی امیه نه عدالت دیدیم نه دینداری!
ابناشعث احساس می کند با حضور ابوثمامه، بحث او بی اثر خواهد بود.
ابناشعث: بهتر است این بحث را در حضور امیر عبیدالله کنیم تا پاسخ های او را بشنویم.
عمرو: من جز با شمشیر با پسر زیاد روبهرو نمی شوم.
ابوثمامه گویی تا آن لحظه منتظر چنین واکنشی از سوی عمرو بوده که وقتی
این سخن را می شنود، خیالش از سوی عمرو آسوده می شود و جمله آخر را می گوید و می-رود.
ابوثمامه: به پسر زیاد بگو عمر حکومت یزید کوتاه تر از آن است که او بخواهد خون خود را به پای او بریزد.
ابوثمامه می رود و ابناشعث با کینه ای پنهان به او می نگرد که دور می شود. عمرو با لبخندی ظفرمند به ابناشعث می نگرد. ابناشعث نگاه خود را از ابوثمامه به عمرو می-چرخاند.
عمرو: می بینی که اکنون حق آشکار شده و با همه خاندانش در راه کوفه است.
ابناشعث: حق آن است که تو با تدبیر عمل کنی (به سمتی اشاره می کند که ابوثمامه رفته) کسانی که از حکومت نصیبی ندارند و برکنارند، از حقوق پایمال شده مردم سخن می گویند، هنگامی که نصیبی از حکومت می برند و بر کاری گمارده می شوند، فقط بر ثروت خود می افزایند.
سپس اغواگر به عمرو نزدیک تر می شود.
ابناشعث: اما تو هنوز پسر زیاد را نشناخته ای. او دوستانش را بسیار دوست میدارد و مردی بسیار بخشنده است که تا تو را از مال بینیاز نکند، دست از تو برنمی دارد.
عمرو: (عصبی) تو می خواهی مرا به بخشش های عبیدالله بفریبی، در حالی که آنچه حسینبنعلی به من می بخشد بسیار باارزش تر از چیزی است که تو به آن دل خوش کرده ای...
عمرو به تندی وارد خانه می شود و ابناشعث ناکام دندان به هم می ساید.
شریکبناعور گوشه ای از اتاق پتوپیچ نشسته و عرق تب و بیماری چهره اش را پوشانده است. هانیبنعروه کنارش نشسته و معجونی را در کاسه ای گلین با سرانگشت هم می زند. شریک از تب به خود می لرزد. هانی
به سختی معجون را به او می خوراند.
هانی: این یکی را باید حتماً بنوشی، وگرنه این تب، تو را خواهد کشت.
شریک چند جرعه می نوشد، سپس دست هانی را آرام پس می زند و با لرز و لکنت سخن می گوید.
شریک: شما را به خدا دست از من بدارید و برای نیرنگهای عبیدالله چاره ای کنید که من به جان مسلم بیمناکم.
حالا مسلمبنعقیل را می بینیم که در بالای اتاق کنار ابوثمامه صائدی و عمروبنحجاج نشسته است و همگی نگران حال شریک هستند. هانی میخواهد با مزاحی او را آرام کند.
هانی: (با لبخند) اکنون جان تو که به مرگ نزدیک تر است مؤمن!.. . تو آسوده استراحت کن و عبیدالله را به ما بسپار.
عمرو: عبیدالله هیچ یاوری در کوفه ندارد، جز محمدبناشعث و کثیربنشهاب که مردان قبیله آنها نه اهل رزمند و نه توان جنگ با ما را دارند.
شریک: در بصره به چشم خویش دیدم که عبیدالله چگونه فرستاده حسینبنعلی را بیهیچ سؤال و جوابی گردن زد. او بیشتر دوست دارد مردم چنان از او بترسند که از حیوانی وحشی می ترسند.
در همین حال غلام هانی وارد اتاق می شود. هانی به او می نگرد که یعنی چه می-خواهی؟!
غلام: محمدبناشعث آمده و می خواهد شما را ببیند.
هانی سریع از جا بلند می شود.
هانی: (به غلام) زود برو مبادا وارد خانه شود.
غلام بی درنگ بیرون می رود.
عمرو: می خواهد تو را به دیدار عبیدالله بخواند.
هانی: عبیدالله کوچک تر از آن است که من به دیدارش بروم.
می خواهد از اتاق بیرون برود که مسلم او را بازمی دارد.
مسلم: صبر کن هانی! (هانی می ایستد) بهتر است دعوت او را بپذیری. در این صورت هم به تو مشکوک نمی شود و هم سخنانش را می شنوی و از قصد و تصمیمش آگاه می شویم.
همه تأیید می کنند، جز عمرو که سکوت کرده است. هانی بیرون می رود. مسلم متوجه ناخشنودی عمرو می شود. همدلانه به او نگاه می کند.
مسلم: پسر حجاج، من اشتیاق تو را برای جنگ با عبیدالله می فهمم، اما مولایم حسین به من فرمان داده که هرگز در جنگ شروعکننده نباشم.
عمرو گرچه در دل قانع نشده، اما به نشان اطاعت سر به زیر می اندازد. مسلم رو به ابوثمامه می کند.
مسلم: تو نیز به دیدار شیوخ کوفه برو و آنها را به آمدن امام و یاری مولایم اطمینان بده تا مبادا عبیدالله به دروغ سخنانی بگوید و آنها را بفریبد.
تصویرهای گوناگون در یکدیگر دیزالو می شوند و در میان غبار و دود و آتش محو دیده می شوند.
ـ تصویری از رودی خروشان.
ـ شمشیر ها و نیزه هایی که بالا و پایین می روند و خون آلود می شوند.
ـ تیرهایی که از هر طرف به آسمان می روند.
ـ سم اَسبانی که در میدان جنگ در هم می آمیزند.
ـ خیمه هایی که در آتش می سوزند.
ـ غباری که خورشید را می پوشاند.
ـ اسبانی که بر جنازه های بیسر می تازند.
ـ سرهایی که بدون بدن افتاده اند.
ـ شلاق هایی که بالا می رود و فرود می آید.
ـ کودکانی که از شلاق ها می گریزند.
ـ رودی خروشآنکه آب در آن سرخ و خونرنگ می شود.
ـ تصویر روی صورت عبدالله دیزالو می شود.
ـ صدای ام وهب که عبدالله را می خواند.
عبدالله در رختخواب است و می کوشد از خواب بیدار شود. عرق بر تمام چهره اش نشسته است. اموهب که از ناله های عبدالله بیدار شده، بالای سر او نشسته و صدایش می زند.
اموهب: عبدالله... عبدالله... .
عبدالله یکباره از جا می جهد و هراسناک اطراف را نگاه می کند. اموهب را کنار خود می بیند. اموهب از چشمهای وحشتزده و سرخگون عبدالله به هراس می افتد. عبدالله مات به او خیره می شود.
اموهب: انگار کابوس می دیدی!
عبدالله منگ و گیج سر برمی گرداند و به روبهرو خیره می شود.
عبدالله: چه وحشتناک بود فرات... سرهای بریده و سینه های دریده... این چه کابوسی بود... نه... کابوس نبود... کابوس نبود...
برمی خیزد و چون خوابگردها از اتاق بیرون می رود. اموهب از پشت پنجره به او می نگرد که در حیاط ایستاده و رو به آسمان نفس عمیق می کشد.
درِ خانه عبدالله بسته است و یکی دو عابر از جلو آن می گذرند. در باز می شود. عبدالله افسار اسب را در دست دارد و بیرون می آید. به دنبال او اموهب بیرون می آید و خورجینی را به زین اسب می بندد.
اموهب: می ترسم این جماعت بفهمند به دیدار عبیدالله رفته ای و حرمتت را بشکنند.
عبدالله: اینها دست از من برنمی دارند تا مرا با خود همراه کنند.
و سوار بر اسب می شود.
اموهب: کاش به جای عبیدالله به دیدار مسلم می رفتی!
عبدالله دهانه اسب را می گیرد و رو به اموهب می چرخاند. از این سخن احساس می کند اموهب نیز تمایل دارد که عبدالله به یاران مسلم ملحق شود.
عبدالله: چنان امر را مشتبه کرده اند که مسلمانی چون تو نیز شکستن بیعت خلیفه مسلمانان را کوچک می شمارد.
و به راه می افتد. اموهب نگران می ماند و دور شدن عبدالله را تماشا می-کند.
اموهب: (با خود) کاش هرگز به کوفه نیآمده بودیم!
امربیع بر سکوی کنار تنور نشسته و گندم در هاون می کوبد. لحظه ای بعد دست از کار می کشد و رو به پنجره اتاقی می کند که ربیع و سلیمه با یکدیگر گفتوگو می کنند. او تنها ربیع را می بیند که پشت به پنجره ایستاده است.
سلیمه در گوشه اتاق پای صندوقچه ای نشسته و لباس های ربیع را مرتب می کند و در صندوقچه می گذارد. ربیع ایستاده و در حالی که ردا به تن می-کند، به سخنان سلیمه گوش می دهد.
سلیمه: هر وقت پدرم خشمگین می شد، من لباس رزم به تن می کردم و او از هیبت پسرانه من لذت می برد و خشمش فروکش می کرد. او که شمشیرزنی و
اسبسواری به من می آموخت، همواره کینه شامیان را در دلم می کاشت. (مکث) من از دختر بودن خود شرمنده و نفرتزده بودم و هر وقت دلم میگرفت به خانه عمه ام، که همسر هانیبنعروه است، می رفتم و به تلافی رفتار پدرم، از اهل شام و معاویه به نیکی یاد می کردم. هانی هم لبخندی میزد و مرا آرام می کرد. بعد از معاویه و خاندانش می گفت و از علی و پسرانش، از عمار یاسر و حجر بن عدی، از ابوذر و مالک اشتر... (مکث) و من دریافتم که خاندان امیه چگونه با نیرنگ و فریب بر مسلمانان مسلط شدند و هرگز به دین رسول خدا عمل نکردند.
ربیع آرام به او نزدیک می شود و به کنایه سخن می گوید.
ربیع: از هانی نپرسیدی که چرا مسلمانان خون یکدیگر را می ریزند تا دین رسول خدا را یاری کرده باشند؟ در حالی که رسول خدا جز با مشرکان و کفار نمی جنگید؟!
سلیمه انتظار چنین واکنشی از ربیع را دارد و پیداست که پیش از این نیز با یکدیگر بسیار گفتوگو کرده اند. خونسرد سر بلند می کند و به ربیع می-نگرد.
سلیمه: پرسیدم!
ربیع انتظار این پاسخ را ندارد.
ربیع: خب... چه گفت؟
سلیمه: گفت بنیامیه از دین خدا بهره نمی گیرند مگر آنچه آنها را به دنیا نزدیک می کند. آنها در عمل، فرمان خدا را بر خود مشتبه می سازند تا عذری برای گناهانشان داشته باشند. (مکثی میکند و وقتی تأثیر سخن خود را بر ربیع می بیند، ادامه می دهد) هانی گفت عمار یاسر در جنگ صفین بر سر معاویه فریاد زد که ما پیش از این بر سر نزول آیات با شما جنگیده ایم و امروز بر سر تأویل و تفسیر آن با شما می جنگیم... و اکنون ما باید آن کنیم که عمار کرد.
ربیع گیج و سرگردان چرخی می زند و در حالی که دستار آویخته خود را از روی دیوار برمی دارد و از اتاق بیرون می رود، تردید خود را همچنان باقی می
گذارد.
ربیع: کاش در زمان رسول خدا به دنیا آمده بودم تا هیچ شبهه و تردیدی در من راه نمی یافت.
وقتی بیرون می رود، سلیمه با حسرت از اینکه ربیع نماند تا پاسخ او را بشنود، آرام با خود سخنی می گوید.
سلیمه: من هم همین را به هانی گفتم و او پاسخ داد.
و در صندوق را می بندد.
ربیع بدون توجه به مادر از کنار او می گذرد. امربیع در حالِ کار، او را زیر نظر دارد و چون حال آشفته اش را دریافته، وی را به حال خود می گذارد. ربیع بیرون می رود و لحظه ای بعد سلیمه به حیاط می آید و کنار امربیع میایستد. گرچه ظاهرش آرام است، اما با دلی پر آشوب رو به مادر می کند.
سلیمه: ربیع سخنانی می گوید که نگرانم می کند.
امربیع پیداست که برای دلتنگی های سلیمه آماده است.
امربیع: نگران نباش، ربیع شعله ای است که نسیم موافق می تواند او را هدایت کند.
سلیمه: به خدا سوگند نه ثروت ربیع و نه شهرت پدرش، بلکه فقط شور او در یاری پدرم و اشتیاقش به مولایم حسین مهرش را بر دلم گذاشت.
امربیع دست از کار می کشد و همدلانه به سلیمه لبخند می زند.
امربیع: جوری از ربیع می گویی که مرا می ترساند. او اولین مردی است از بنیکلب که با مسلمبنعقیل بیعت کرد.
سلیمه: و شاید اولین مردی که در بیعت خود تردید کرد.
امربیع برمی خیزد و مقابل سلیمه می ایستد. دست او را در دست می گیرد
و در چشمانش به مهر می نگرد.
امربیع: همسری چون تو می تواند او را در راهی که خودش برگزیده مطمئن سازد.
گرچه این سخن، سلیمه را قانع نمی کند، اما مهر امربیع او را آرام می کند.
در بازار شلوغ بنی کلب، زبیر جلو مغازه بشیر ایستاده و با ربیع و زید و بشیر گفتوگو می کند. عبداللهبنعمیر سوار بر اسب وارد بازار می شود. زبیر و بشیر با دیدن او از جمع جدا می شوند. زبیر به مغازه خود می رود و بشیر نیز پشت سندان می نشیند و بیاعتنا به عبدالله به کار مشغول میشود. ربیع با دیدن عبدالله مشتاق جلو می رود.
ربیع: سلام به عبدالله!
عبدالله: (گرم) سلام به پسر عباس (در حالی که به راه خود ادامه می دهد) تو چرا مغازه ای در بازار نمی گیری، پدرت که تاجر خوبی بود.
ربیع که دوست دارد بیشتر با عبدالله صحبت کند، با رفتن او ناچار می-شود از پشت سر، او را تماشا کند.
ربیع: می گیرم، به زودی می گیرم.
با دور شدن عبدالله، زبیر از مغازه بیرون می آید و سریع به سراغ بشیر و ربیع می رود.
زبیر: شک ندارم که به کوفه می رود تا با عبیدالله دیدار کند.
ربیع با شنیدن این حرف نگاهی به زبیر می اندازد و سریع به دنبال عبدالله می دود. زبیر همچنان به عبدالله فکر می کند.
زبیر: مرد زیرکی است که هر دو گروه را خوب می سنجد. (با افسوس آه می-کشد) او عجولانه تصمیم نمی گیرد.
ربیع در سوی دیگر بازار به سرعت خود را به عبدالله می رساند و جلو اسب او را می گیرد. عبدالله با تعجب به رفتار ربیع می نگرد و افسار اسب را می کشد و می ایستد.
عبدالله: چه شده؟
ربیع: به کوفه می روی؟
عبدالله لحظه ای مکث می کند.
عبدالله: سفارشی داری؟
ربیع: اگر به دیدار عبیدالله می روی مرا هم ببر که دوست دارم از نزدیک او را ببینم.
عبدالله ابرو بالا می اندازد.
عبدالله: از او چه می دانی که به دیدارش مشتاق شده ای؟
ربیع: زبیر از تدبیر و زیرکی او بسیار گفته است و من دوست دارم بدانم به چه تدبیری می خواهد کوفیان را همدل و همراه خلیفه کند.
عبدالله: (با لبخند) دیدن پیامبران بهتر از شنیدن از ایشان است و شنیدن از امیران و حاکمان بهتر از دیدنشان.... تو هم بهتر است از من فاصله بگیری تا بار دیگر در قبیله ات تنها و بییاور نمانی.
دوباره به راه می افتد و این بار تندتر می رود تا ربیع مجالی برای رسیدن به او نیابد. ربیع مغموم و ناخرسند می ماند.
عبداللهبنعمیر تنها و باشکوه در بیابان می تازد. خورشیدِ زیر ابر، از پشت سرش دیده می شود که تیغه های نور آن در بیابان راه کشیده است. به برکه می رسد و اسب را بیمهابا از برکه عبور می دهد و وارد نخلستان می شود.
عبیدالله بن زیاد در دالان پهن و طولانی قصر کوفه با گام های کوبنده و تند به پیش می آید. در دو سوی دالان، نگهبانان نیزه دار سرخپوش چون
تندیس های بیحرکت، ردیف ایستاده اند. سمت راست عبیدالله، شریح قاضی و سمت چپ او محمدبناشعث یک گام عقب تر او را همراهی می کنند. در همین حال، ابناشعث تند و عجول گزارش تالار را می دهد.
ابناشعث: رؤسای کنانه و جدیله از صبح زود حاضر شدند. شیخ غسان و حضرموت به همراه بزرگان حمیر و همدان آمدند. بزرگان طایفه اسد و نمیم از قبیله مضر هم از راه دور رسیده اند. هانی بن عروه نیز از قبیله مراد آمده، ولی از مذحج و بنیکلب کسی را میان آنها ندیدم.
عبیدالله: چه کسانی سهم سالانه مردم را میانشان تقسیم می کنند؟
ابناشعث: اینآنکه نام بردم، شیوخ قبایل هستند، اما عریفان را هم فراخواندیم تا اگر امیر صلاح دیدند، پیش از آنکه سال به پایان برسد، پولی میان آنان تقسیم کند تا مردم دلگرم شوند.
عبیدالله گویی در تمام این مدت در انتظار خبری است که از ابناشعث نمی شنود.
عبیدالله: از آن مرد هاشمی چه خبر؟
ابناشعث: از خانه مختار بیرون رفته، اما هنوز در کوفه است.
عبیدالله نگاهی خشمگین به او می اندازد و در انتهای دالان به سمت تالار میپیچد. با ورود او به تالار، همه بزرگان و شیوخ کوفه سر فرود میآورند و سلام می دهند. عبیدالله بیآنکه پاسخ گروه را بدهد، یکراست بر تخت مینشیند و برای لحظاتی در سکوت به یکایک جمع نگاه میکند. شبث بن ربعی نیز در میان جمع است. جز او کسان دیگری را هم می بینیم که پیش از این در خانه مختار هم آنان را دیده ایم. نگاه عبیدالله به هر کس می افتد چنان سرد و سنگین است که او را وامی دارد سر به زیر بیندازد. به جز هانی بن عروه که نگاه سنگین عبیدالله را با خیرگی پاسخ می دهد و سرانجام عبیدالله چشم از او می گرداند. در همین هنگام نگهبانی وارد می شود و تعظیم می
کند.
نگهبان: عبداللهبنعمیر کلبی اجازه ورود می خواهد.
عبیدالله به محمدبناشعث نگاه می کند که یعنی او را نمی شناسم.
ابناشعث: (آهسته) از سرداران سپاه فارس است که به تازگی بازگشته است.
عبیدالله به نگهبان اشاره می کند که وارد شود. عبدالله وارد می شود و توجه همه را جلب می کند. شبثبنربعی از دیدن او نگران می شود و در گوش هانی چیزی می گوید.
عبدالله: سلام به امیر و سلام به بزرگان کوفه.
عبیدالله از هیبت او به هراس افتاده، رو به ابناشعث می کند.
عبیدالله: (آهسته) او نیز با مسلم بیعت کرده؟
ابناشعث: خیر امیر!
عبیدالله خیالش آسوده می شود و سر بلند می کند.
عبیدالله: (به عبدالله) سلام بر سردار دلیر امیر مؤمنان.
بقیه نیز به نگاهی و اشاره ای پاسخ او را می دهند. عبدالله از دیدن شبث بن ربعی تعجب کرده و شبث نیز با دیدن او سر به زیر می اندازد. همه منتظر آغاز سخن امیر هستند.
عبیدالله: آشوب... بلوا... اختلاف میان مسلمانان... و از همه سخت تر، خروج بر خلیفه و بیعت با دشمن او... همه اینها، مردم شریف کوفه را آنقدر آزرد که ناچار از امیر مؤمنان، یزید بن معاویه تظلم خواستند تا کوفه را از دست آشوبگران رها ساز، و خلیفه مرا به یاری کوفیان فرستاد و من گرچه عادت ندارم بیگناه را به جای گناهکار و حاضران را به جای غایبان عقوبت کنم، از شما نیز انتظار دارم که به امیر مؤمنان وفادار بمانید و اگر از فتنه ای آگاهی دارید، مرا خبر کنید. شما بزرگان این قوم هستید و مسئول رفتار هر طایفه، شیخ آن طایفه است. (لحظه ای سکوت می کند) حال می خواهم سخن شما را بشنوم.
عبداللهبنعمیر چند گام جلو می رود.
عبدالله: وای بر ما... وای بر ما که حکم خدا را رها کرده ایم و جهاد در راه او را به فراموشی سپرده ایم، اما کینه های پدرانمان را هرگز فراموش نمی کنیم... خونهای برادرانمان را که در جهاد با مشرکان بر زمین ریخته فراموش میکنیم، اما حق کوچکی که امیر یا حتی خلیفه به عمد یا به سهو از ما پایمال کرده، هرگز فراموش نمی کنیم. در حالی که پیامبر ما در فتح مکه از حق بزرگ خویش درگذشت و خانه ابوسفیان را خانه امن مکیان اعلام فرمود... .
چهره عبیدالله از سخنان عبدالله باز می شود. هانی با خشم به او می نگرد و شبث می-کوشد هرچه بیشتر از دید عبدالله دور بماند، اما عبدالله بیآنکه جلب توجه کند، به شبث می نگرد.
عبدالله: ... شما حسینبنعلی را به کوفه فراخوانده اید، شمشیرهایتان را برای خلیفه تیز کرده اید و دلهایتان را پرکینه! ولی غافلید از اینکه مشرکان در سرحدات به انتظار جنگ و اختلاف در درون شما نشسته اند تا راهی برای سلطه بر شما بیابند و اما حسینبنعلی... او فرزند کسی است که خیبر را فتح کرد. حسین کسی است که پیامبر ما گفت او از من است و من از او... و حسین فرزند اولین مسلمان است. (عبیدالله چهره در هم می کشد) کیست که نداند حسینبنعلی در علم و تقوا سرآمد روزگار خویش است؟! کیست که نداند فقط حسینبنعلی می تواند قرآن را تأویل کند و حکم خدا را بر ما بخواند؟! (عبیدالله نیمخیز می شود و با خشم به ابناشعث می نگرد) اما شما از کسی که باید دین شما را اصلاح کند، دعوت کرده اید تا دنیای شما را آباد کند. (عبیدالله کمی آسوده می شود. عبدالله کمی آرام تر ادامه می دهد) در حالی که مردم برای تدبیر دنیای خود با پسر معاویه بیعت کرده اند و به او اختیار داده اند تا به تدبیر خود عظمت و عزت اسلامی را در جهانِ پر از شرک و کفر پاس دارد... پس اگر خلیفه خطایی کند پاسخش شمشیر است؟!
عبیدالله از این سخنان، چنان شور و قدرتی می یابد که بیاختیار از جا بلند می شود.
عبیدالله: احسنت... من شهادت می دهم که تو حقیقت را همانطور یافته ای که بر زبان آوردی. (رو به جمع می کند و با جسارت بیشتر ادامه می دهد) به خدا
سوگند، شما باید ضمانت کنید که هیچکس از قبیله شما با ما مخالفت نکند. اگر از هر قبیله ای یک نفر، حتی یک نفر از آشوبگران و مخالفان خلیفه یافت شود، خون و مال تمامی اهل قبیله خویش را بر ما حلال کرده است.
همه به وحشت می افتند. عبداللهبنعمیر نیز از این حکم عبیدالله جا میخورد و وقتی وحشت را در چهره جماعت می بیند، رو به عبیدالله می کند.
عبدالله: من از تدبیر امیر بیش از اینها انتظار داشتم. این چه حکمی است که اگر یکی خطا کند، همه اهل قبیله اش مجازات می شوند؟
هانی: این حکم در قانون سبتیان و مجوس و مشرکان هم نیست!
ابنزیاد احساس می کند که بیش از حد تند رفته است.
ابنزیاد: آیا اقتدار سرزمین اسلامی نباید آرامش مسلمانان را به دنبال داشته باشد تا کسی جرئت نکند به طمع مال و مقام، مردم را به سرکشی و خروج از اسلام فرابخواند؟!
هانی: ما اقتدار رسول خدا را در عدالتش دیدیم، نه در شمشیر و سنان و زنجیر!
عبیدالله از این سخن هانی به خشم می آید، اما خوب می داند در چنین شرایطی جایی برای قدرتنمایی ندارد. سخن هانی برای عبدالله نیز تازگی دارد و او را به فکر فرو می برد.
ابنزیاد: آیا شورش و آشوب عدالت است؟!
در همینحال کثیربنشهاب وارد تالار می شود و سلام می کند. عبیدالله به سوی کثیربنشهاب می رود.
عبیدالله: زود بگو آیا مسلم را یافتی؟
کثیربنشهاب نگاهی به جمع می اندازد. هانی نگران می شود و احساس خطر می کند. کثیربنشهاب به عبیدالله نزدیک شده و آهسته صحبت می کند
و هانی با دفت و نگرانی به او می نگرد و منتظر واکنش عبیدالله می ماند. عبیدالله هر لحظه بیشتر خشمگین می شود. پیداست که به آنچه می خواسته نرسیده است. به تندی بازمی گردد و دوباره بر تخت می نشیند.
عبیدالله: تمام دروازه های کوفه را ببندید تا این مرد هاشمی نتواند از شهر خارج شود. هیچکس حق ورود و خروج ندارد، مگر آنکه از او مطمئن باشید (رو به عبدالله می کند و درواقع می خواهد پاسخ اعتراض او را بدهد) آیا کسی که یک شهر را به آشوب کشیده و میان مردم نفاق افکنده، نباید به عاقبت کار خود بیندیشد؟! (رو به جمع) مسلم در خانه هر کس پیدا شود، آن خانه بر سر اهلش ویران خواهد شد. مقرری تمام اهل آن قبیله را قطع می کنیم. (با مکث) بزرگ و شیخ آنان هم به زاره تبعید خواهد شد... (عبدالله چند گام به عقب، از عبیدالله فاصله می گیرد) پس به سود شماست که هرکس خبری از مسلم دارد، ما را آگاه کند.
عبیدالله که متوجه عقبنشینی عبدالله می شود، از تخت پایین می آید. آرام و با لبخند کیسه ای زر از لیفه اش بیرون می کشد و به او نزدیک می شود.
عبیدالله: و هر کس در عمل و در زبان و گفتار خلیفه را یاری کند، شامل بخششهای بیحساب ما خواهد شد.
کیسه زر را به سوی عبدالله می گیرد. عبدالله نگاهی به کیسه و نگاهی به ابنزیاد می اندازد. هانی با خشم به عبدالله می نگرد. عبدالله بیآنکه کیسه را بگیرد، در چشم عبیدالله خیره می شود.
عبدالله: من به آنچه می گویم ایمان دارم، و پاداش ایمانم را از خداوند میطلبم... خشم و خشنودی امیر و حتی خلیفه هم در برابر خدا و رسولش بسیار ناچیز است. من آنچه در توان دارم برای جلوگیری از خونریزی میان مسلمانان به کار خواهم گرفت.
عبدالله با سر از عبیدالله خداحافظی می کند و بیرون می رود. عبیدالله گرچه از رد کردن هدیه اش دلخور شده، موضع عبدالله او را آسوده کرده
است. پشت به جماعت می کند و آرام به سوی تخت خویش می رود.
عبیدالله: همه مرخصند! جز عریفآن که بخشی از سهم سالانه قبیله خود را از خزانه می گیرند و میان مردم تقسیم می کنند.
سران قبایل سر فرود می آورند و بیرون می روند. هانی و شبث نیز در حال خروجند که عبیدالله بیآنکه رو برگرداند، هانی را صدا می زند.
عبیدالله: هانی!
هانی در جا می ایستد. گویی در همین یک لحظه دهها فکر و اندیشه دلهرهآمیز درون او را به هم می ریزد. شبث نیز ناخودآگاه می ایستد و هر دو رو برمیگردانند.
هانی: بله امیر!
عبیدالله: شنیده ام شریک بن اعور در خانه توست.
هانی کمی آرام می شود. نفسی به راحتی می کشد.
هانی: بله، اما بیمار و رنجور.
عبیدالله: سلام مرا به او برسان... از او به خوبی مراقبت کن، اما با من مخالفت نکن که نه برای تو عاقبت خوبی دارد، نه برای کوفه و کوفیان.
هانی دوباره نگران می شود. از قصر بیرون می رود. عبیدالله رو به ابناشعث می کند.
عبیدالله: من به این مرد مشکوکم، باید هر طور شده خانه او را جستوجو کنیم.
ابناشعث: هانی شیخ مراد است و خانهاش حریم است، بدون اذن خودش نمیتوانیم وارد خانه اش شویم.
عبیدالله دلخور به فکر فرو می رود. بعد به اشاره ای، ابناشعث را مرخص می کند. پس از رفتن او، از دری دیگر معقل وارد می شود. ابنزیاد که پیداست در انتظار او بوده، سریع جلو می رود.
ابنزیاد: بگو ببینم خبری به دست آوردی؟
معقل: خیر امیر! اما می دانم که یاران مسلم در تنگدستی هستند و از کمکهای دیگران استقبال می کنند، اگر امیر پولی در اختیار من قرار دهند که...
ابنزیاد به او مجال ادامه حرف را نمی دهد. بلافاصله چند کیسه پول از تشت کنار تخت برمی دارد و به معقل می دهد.
ابنزیاد: درست می گویی به شرطی که خیلی زود محل او را بیابی... دیگر نمی خواهم قیافه ات را ببینم، مگر وقتی که با چشمان خودت مسلم را دیده باشی!
معقل تعظیم می کند و می خواهد برود که عبیدالله او را صدا می زند.
ابنزیاد: صبر کن! (معقل می ایستد) در کار هانی بیشتر جستوجو کن، بیشتر از همه کسانی که امروز اینجا بودند. باید به هر حیله ای که خود می دانی، به خانهاش وارد شوی.
معقل سر فرود می آورد. روی خود را می پوشاند و از تالار بیرون می رود.
عبداللهبنعمیر سوار بر اسب یله و رها نشسته و آرام پیش می آید. پشت سرش در عمق، نخلستان دیده می شود و زیر آفتاب داغ نیمروز افسردگی در چهره اش بیشتر آشکار می شود. گویی خستگی یک عمر جنگ و مبارزه بر جسم و جانش باقی مانده است. به برکه آب می رسد. اسب آرام به برکه نزدیک می شود و می ایستد. عبدالله بیاعتنا به حرکات اسب، در اندیشه است و اسب خود را سیراب می کند.
صدای ذهن عبدالله: خدایا این چه آزمونی است برای عبدالله... این چه تقدیری است که تلخی مرگ را از حلاوت این زندگی گواراتر می سازد... این چه فتنهای است در امت رسولت که اگر خاموش بمانم، مرا به میدان می کشند و اگر برخیزم، با کدام گروه درآویزم...
اسب سیراب شده و سر از آب برمی دارد. عبدالله به تصمیمی ناگهانی دهانه اسب را می گرداند و راه آمده را بازمی گردد و اینبار به تاخت دور می-شود.
مسلمبنعقیل، هانی، شریک و عمروبنحجاج در خانه هستند. شریک با روی زرد در گوشه اتاق در بستر خود نشسته و پیداست که از این بیماری
جان به در نخواهد برد. عمروبنحجاج عصبی و خشمگین برمی خیزد و به سوی پنجره می رود.
عمرو: در حیرتم از پسر زیاد که اینقدر جسور است که بدون هیچ یاوری، همه را به مرگ تهدید می کند و (رو به هانی برمیگردد) تو با چهارهزار مرد جنگی در برابر او سکوت می کنی. (رو به مسلم) به خدا سوگند کشتن ابنزیاد برای من همانقدر راحت است که سر بریدن شتری پیر و بیدست و پا.
هانی: خشم زودهنگام تو بهره ای جز برای یزید و نتیجه ای جز خارج شدن تدبیر از دست پسر عقیل ندارد.
عمرو با افسوس سر تکان می دهد. آرام، اما با التهابی درونی پاسخ میدهد.
عمرو: خشم زودهنگام؟!... هجده سال این خشم را در سینه نگه داشتم تا در چنین روزی بر سر بنیامیه فرود آورم و اگر امروز ابنزیاد از خشم من در امان است، فقط به خاطر پسر عقیل و به انتظار ورود حسینبنعلی است.
و از اتاق بیرون می رود. مسلمبنعقیل دلگیر شدن عمرو را دوست نمی-دارد. برمی خیزد و از پنجره اتاق، رفتن عمرو را تماشا می کند. بعد رو به هانی برمی گردد.
مسلم: به پسر حجاج خرده نگیرید و خشم او را خاموش نکنید که در روز معلوم به آن نیاز دارد.
هانی: ابنزیاد چیزی گفت که ترسیدم در حضور عمرو بگویم. (همه منتظر به او توجه می کنند) او می داند که شریک در خانه من است.
شریک شوکزده از جا میجهد و هراسان به مسلم می نگرد. مسلم به فکر فرو می رود.
مسلم: وقتی تا اینقدر از درون خانه ات خبر داشته باشد، دور نیست که خبرهای دیگری هم به او برسد.
هانی: از این پس هیچکس حق رفتوآمد به این خانه را ندارد، مگر نزدیکان و خویشان.
و از اتاق بیرون می رود.
عمروبنحجاج دلخور و عصبی از انتهای گذری می پیچد و به سوی خانه می رود. یکی دو رهگذر با احترام به او سلام می گویند، اما عمرو چنان در خود فرو رفته که پاسخ آنها را نمی دهد. یکباره در مقابل خانه خود عبداللهبنعمیر را می بیند که افسار اسبش را در دست دارد و با غلام او صحبت می کند. عبدالله از دیدن عمرو خوشحال می شود. میخواهد به سوی او برود، اما وقتی احساس می کند که عمرو با خشمی فروخورده به سوی او می آید، همانجا منتظر واکنش عمرو می ماند. عمرو آرام جلو می آید.
عبدالله: سلام به عمروبنحجاج!
عمرو بیآنکه پاسخ دهد نزدیک می شود و چشم در چشم عبدالله میاندازد.
عمرو: می دانستم آنکه به عزت همراهی مسلم تن نمی دهد، عاقبت به ذلت دوستی با ابنزیاد تن خواهد داد.
عبدالله با افسوس لبخند می زند.
عبدالله: داوری های زودهنگام تو همیشه مرا می آزرد.
عمرو: داوری ابنزیاد چگونه بود که درِ خزانه اش را به روی تو باز کرد؟!
عبدالله: این چه کنایه ای است به عبدالله که تو او را بهتر از هر کس میشناسی؟
عمرو: سخنان تو ابنزیاد را چنان جسور کرد که حرکت مسلمبنعقیل را هم زیر پا گذاشت.
عبدالله: (نصیحتگر) ابنزیاد پیش از آمدن به کوفه از خلیفه حکم و اختیار تام گرفته و نیازی به موافقت من هم ندارد. (به عمرو نزدیک تر می شود) تا دیر نشده مرا نزد مسلم ببر تا با او گفتوگو کنم. به خدا سوگند، از روزی می ترسم که خون های بسیار در کوفه بریزد و جز سرهای بریده و کودکان یتیم بر جای نماند.
عمرو به او پوزخند می زند.
عمرو: راست گفتی که خون بنیامیه و یارانش جز به دست ما بر زمین نخواهد ریخت. (می خواهد وارد خانه شود که جلو در می ایستد) اگر به دیدن مسلم اصرار داری، پیش از آن باید با من پیمان ببندی و بیعت خویش را با او اعلام کنی.
عبدالله: هرگز تن به آزمونی نخواهم داد که پیش از این آزموده شده.
عمرو: پس بهتر است به سرحدات برگردی و به جهاد با مشرکان، دلخوش داری، پیش از آنکه دستت به خون یاران حسین آلوده شود و یا به دست دوستی چون من کشته شوی.
عمرو وارد خانه می شود و پیش از آنکه در را ببندد، به سخن عبدالله میایستد.
عبدالله: اگر یاران حسین چون شبث بن ربعی هستند، پس وای بر حسین!
عبدالله دهانه اسب را می گیرد و به راه می افتد. عمروبنحجاج با این سخن در هم می شود و به فکر فرو می رود.
معقل در اتاقی که مسلم و هانی و عمرو و ابوثمامه و یکی دو نفر دیگر حضور دارند، دوزانو در مقابل مسلم نشسته و کیسه ای پول جلو مسلم می-گذارد.
معقل: این را دوستداران خاندان علی که می ترسند نامشان فاش شود، هدیه داده اند تا در راه یاران مولایم صرف کنید.
مسلم: خداوند به همه دوستداران مولایم پاداش خیر دهد. (رو به ابوثمامه) فکر می کنم به این پول نیازی نباشد، آن را میان فقیران کوفه قسمت کن که بهترین صواب است. (رو به معقل) تو هم بهتر است دیگر به اینجا نیایی که هم برای تو خطر دارد و هم برای هانی!
معقل: من خطری که برای رضای مولایم باشد، به جان می خرم، اما به خاطر هانی به فرمان پسر عقیل عمل می کنم.
برمی خیزد و بیرون می رود. هانی هم به دنبال او بیرون می رود. با رفتن او مسلم نگران به فکر فرو می رود. ابوثمامه متوجه حال او می شود.
ابوثمامه: از دیدار این مرد راضی به نظر نمی رسی!
مسلم: در نگاهش ترسی بود که مرا نگران می کند.
عمرو: (برمی خیزد) هماکنون او را برمی گردانم و...
مسلم: صبر کن! اگر ما هم به حدس و گمان، دیگران را متهم کنیم، چه تفاوتی میان ما و بنیامیه است؟ ما هرگز با حیله و نیرنگ دوستانمان را نمی آزماییم، چنانکه مولایم علی هرگز چنین نکرد.
عمرو ناچار می نشیند.
کوچه ها و گذرهای بنیکلب در تاریکی و سکوت فرو رفته است و تنها بر درِ یکی دو خانه در هر گذر مشعل هایی روشن است که نور لرزان آنها بر وهم شب می افزاید. عبداللهبنعمیر از انتهای بازار بسته و خاموش بنیکلب سوار بر اسب، آرام و خسته پیش می آید. نزدیک تر که می شود، چشمان سرخشده او را می بینیم. این چشم ها نشان از گریه ای دارد که به او آرامش داده و اکنون در هم و کوفته و یله بر اسب نشسته و از بازار می گذرد و به سوی خانه می رود. از پیچ آخرین گذر عبور می کند و چشم به انتهای کوچه می اندازد و انگار بر در خانه خود چیزی می بیند که او را کنجکاو می کند. کمی جلوتر می رود. اموهب است که بر در نیمهباز خانه به انتظار او نشسته و با نزدیک شدن عبدالله از جا برمی خیزد. عبدالله سریع تر خود را به اموهب می رساند و از اسب پیاده می شود و نگران جلو می رود.
اموهب: عبدالله!
عبدالله: تو اینجا چه می کنی؟
اموهب: چقدر دیر آمدی؟
عبدالله: اتفاقی افتاده؟
اموهب: تاب ماندن در خانه را نداشتم.
خیال عبدالله آسوده می شود. اموهب متوجه چشم های سرخشده عبدالله شده است.
اموهب: از کوفه چه خبر؟
پرسشی است که عبدالله فقط می تواند با نگاهی عمیق و آهی سرد پاسخ دهد و دهانه اسب را بگیرد و به سوی خانه برود.
عبدالله: بد ماجرایی است، ماجرای کوفه!
وارد خانه می شود. اموهب نیز به دنبال او وارد خانه می شود.
اموهب در ظرف مسی بر دستهای عبدالله آب می ریزد و او دستهایش را می شوید.
اموهب: پسر زیاد را چگونه دیدی؟
عبدالله: او فقط به خاموش کردن آتش کوفه می اندیشد و پاداشی که برای این کار از پسر معاویه نصیبش می شود. (اموهب ظرف مسی را گوشه اتاق میگذارد) کاش یزید شایستهتر از او را به کوفه می فرستاد که پدرش خوش-نام بود و کوفیان را به خود جلب می کرد. اما پسر زیاد ... (برمی خیزد) همه کیاست او در این است که مخالفانش را یا به پشیزی راضی کند و یا به شمشیر و سنان سخن بگوید. او چنان از بیتالمال می بخشد که گویی ارث پدری اوست.
اموهب سفره متقال کوچکی پهن کرده و بر آن کاسه ای غذا می گذارد.
اموهب: پس یزید هم چنین است که می گویی.
عبدالله: من از عبیدالله می گویم.
اموهب از درگاه گوشه اتاق تکه نانی برمی دارد و کنار سفره می نشیند.
اموهب: یزید اگر عبیدالله را نمی شناسد، پس وای به حال مسلمانآنکه امورشان در دست جاهلان است و اگر او می شناسد پس وای به حال مسلمانان که مفسدان و سالوسان بر آنها حکومت می کنند.
نخستینبار است که عبدالله چنین سخنانی از همسرش می شنود و از این موضع او سخت تعجب می کند. لحظه ای در سکوت به او می نگرد، سپس به او نزدیک می شود و روبهرویش در کنار سفره می نشیند.
عبدالله: اموهب، (مکث) تو از چه سخن می گویی؟!
اموهب که نان را تکه کرده و بر سفره می گذارد، یکباره برمی خیزد. تردید دارد که به سخن خود ادامه دهد یا چون همیشه سکوت کند، اما زیر نگاه سنگین عبدالله چاره ای ندارد، جز اینکه مستقیم و بدون کنایه نظر خود را بگوید، گرچه با واکنش تند و احتمالاً دلگیری عبدالله مواجه شود.
اموهب: عبدالله، تو چگونه از پسر معاویه دفاع می کنی در حالی که بهترین مسلمانان به فسق و فجور او شهادت داده اند.
عبدالله برمی آشوبد، اما هنوز آرام سخن می گوید.
عبدالله: در غیبت من بر تو چه گذشته که چنین سخنانی... .
اموهب بیدرنگ سخن او را قطع می کند.
اموهب: بگو بر تو چه گذشته که بر حسینبنعلی خرده می گیری و از مسلم روی می گردانی، برای دیدار با پسر زیاد شتاب می کنی و پسر مرجانه را بر فرزند فاطمه ترجیح می دهی!
صدای عبدالله بلند می شود، نه به خشم، بلکه برای تأکید بر آنچه اموهب فراموش کرده.
عبدالله: من سالها در سپاه معاویه بر مشرکان شمشیر کشیدم و...
اموهب فریاد می زند.
اموهب: تو به نام خدا و رسولش با مشرکان جهاد کردی، نه به نام معاویه و
فرزندش که همه می دانند او منکر وحی است و...
عبدالله: اما خلیفه است و همه مسلمانان از شام و حجاز و مصر و یمن با او بیعت کرده اند.
اموهب: جز حسینبنعلی که زاده وحی است و فرزند علی!
عبدالله که تاب شنیدن این سخنان را ندارد، سریع برمی خیزد و به تندی از اتاق بیرون می رود. اموهب استوار و مصمم می ایستد، اما چنین رفتاری آنقدر برای او دشوار است که گویی به خاطر سختی یک روز کار سنگین، چنان خسته و کوفته شده است که تاب ایستادن ندارد.
امربیع از خانه بیرون می آید و با بغضی فروخورده به سمت خانه عبدالله می رود. در میان راه با عبدالاعلی روبهرو می شود. امربیع عجولانه سلام می-کند و به راه خود ادامه می دهد، عبدالاعلی وقتی عجله امربیع را می بیند، می-ایستد و او را صدا می زند.
عبدالاعلی: امربیع (امربیع می ایستد) ربیع ناخوش است؟
امربیع: (خشک) نه!
عبدالاعلی: دو روز است که در بازار دیده نشده، پس آن همه اشتیاق چه شد؟
امربیع می خواهد پاسخ دهد، اما در واقع حرفی ندارد، ناچار مکثی میکند و بدون پاسخ به راه خود ادامه می دهد. عبدالاعلی به فکر فرو میرود و انگار در ذهن خود اوضاع را تحلیل می کند، ولی به نتیجه ای نمی رسد. آرام به راه خود ادامه می دهد.
عبدالله بالای اتاق، سنگین و سرد نشسته و چهره در هم کشیده است. روبهروی او در سوی دیگر اتاق، امربیع کنار اموهب نشسته و گریه می کند.
امربیع: همه می پرسند چرا ربیع که با آن شور و اشتیاق به کوفه رفت و با مسلم بیعت کرد، اکنون در خانه نشسته و از همه چیز کناره گرفته است.
عبدالله در سکوت سر به زیر دارد. اموهب می خواهد امربیع را به استدلالی که خودش نیز آن را باور ندارد، آرام کند و از تشویش او بکاهد.
اموهب: فراموش کرده ای که ربیع تازهداماد است و طبیعی است که بعد از عروسی، به زندگی و فردای خود بیندیشد.
امربیع: کاش اینگونه بود، اما تردیدهایی دارد و حرفهایی می زند که همه از سخنان عبدالله است (رو به عبدالله می کند) او چنان به کوفیان خرده میگیرد که سلیمه هم برآشفته و من می ترسم زندگی آنها هنوز آغاز نشده، از هم بپاشد.
عبدالله پیداست که تنها به دنبال گریزگاه است تا سخنی بگوید که امربیع را آرام کند.
عبدالله: از قول من به ربیع بگو به آنچه خود می فهمد، عمل کند. (مکث) سخنان من هم اگر بهشت کسی را آباد نکند، باکی نیست، اما دوست ندارم برای کسی دوزخ را در پی داشته باشد.
امربیع ملتمسانه به عبدالله می نگرد.
امربیع: اما ربیع در برزخی که تو برایش ساختی،گرفتار شده و تنها تو می-توانی او را مطمئن سازی و از این برزخ رهایش کنی.
عبدالله برآشفته برمی خیزد.
عبدالله: چطور می توانم کسی را مطمئن کنم در حالی که تردیدهای خودم مرا در برزخی به پهنای دنیا گرفتار کرده.
و از اتاق بیرون می رود. اموهب دلجویانه دست امربیع را می گیرد و به رفتن عبدالله می نگرد.
شب و سکوت و صدای دور سگهای ولگرد کوفه و نور کمسوی فانوسهای روغنی و مشعلهای نیمهجان بر سردرِ خانه های کوفه. با صدای
کشیده باز شدن درِ خانه هانی، مردی از بام خانه روبهرو، سر می کشد و بلند می شود و کوچه را زیر نظر می گیرد. روعه (همسر هانی) از درِ خانه بیرون می آید و غلام به دنبال او بیرون می آید.
غلام: بانو اجازه دهید من هم همراه شما باشم.
روعه: احتیاجی نیست، تو نزد پسر عقیل بمان و مراقب باش اگر غریبه ای به خانه نزدیک شد، مردان را خبر کن. (می خواهد به راه بیفتد که سفارشی به یاد می آورد) اگر ازهانی خبری شد، سریع به خانه عمرو بیا و مرا خبر کن!
غلام: چشم بانو!
روعه آسیمه سر می رود و غلام جلو در می ماند تا روعه از انتهای کوچه می پیچد. بعد غلام نگاهی به اطراف می اندازد. از درِ دو خانه همسایه، دو مرد که پیداست پشت در پنهانی مراقب بودند، بیرون می آیند و به سوی غلام می-روند.
مرد: همسر هانی کجا رفت؟
غلام: به خانه برادرش.
مرد: تو به خانه برگرد و در را محکم ببند. ما از روی بام مراقب هستیم.
غلام به خانه می رود و در را می بندد. دو مرد به خانه خود بازمی گردند. مردی که بر بام است، به آن دو می فهماند که او بیدار است و همه چیز آرام.
روعه به درِ خانه عمرو می رسد. هراسان در می زند و مراقب اطراف است. غلام عمرو در را باز می کند و با دیدن روعه سلام می کند و سریع کنار می-کشد. روعه وارد خانه می شود. غلام به بیرون سر می کشد، نگاهی به دو طرف می اندازد و در را می بندد.
روعه وارد اتاق می شود و با دیدن امسلیمه خود را در آغوش او می اندازد و گریه می کند.
امسلیمه: چه شده روعه، چرا گریه می کنی؟
روعه: برادرم کجاست؟
امسلیمه: تا ساعتی دیگر برمی گردد.
او را به بالای اتاق هدایت می کند. روعه می نشیند.
روعه: هنوز هانی از قصر ابنزیاد بازنگشته!
امسلیمه می خواهد به مزاحی او را آرام کند. دست او را می گیرد.
امسلیمه: (با لبخند) اگر عبیدالله همسر مرا هم سه روز در قصرش اطعام میکرد، حاضر نمی شد از آنجا خارج شود.
روعه: چه وقت مزاح است امسلیمه... زمزمه ها و کنایه های شومی شنیده ام که خبر از کشته شدن هانی به دست عبیدالله دارد.
امسلیمه گرچه از شنیدن این خبر نگران می شود، اما می کوشد خود را کنترل کند تا بتواند روعه را آرام نگه دارد.
امسلیمه: این روزها بازار گزافه گویی مردم داغ است، مسلمبنعقیل چه میگوید؟
روعه: او نیز نگران است و ابوثمامه را فرستاده تا خبری بگیرد. (دوباره به گریه می افتد) خدا لعنت کند ابنزیاد را، از شبی که به عیادت شریک آمده، وضع دگرگون شد.
امسلیمه دلجویانه به او می نگرد.
سلیمه کنار پنجره اتاق ایستاده و ربیع را تماشا می کند که جلو درِ نیمهباز حیاط، با زید در حال گفتوگوست و گاه نگران رو برمی گرداند و به پنجره
می نگرد. چند لحظه بعد زید می رود و ربیع به هم ریخته و آشفته در را میبندد. لحظه ای به درِ بسته تکیه می دهد و به سلیمه می نگرد. سلیمه حالا یقین می کند که حادثه شومی رخ داده است. سراسیمه از اتاق بیرون می آید و به طرف ربیع می رود.
سلیمه: اتفاق بدی افتاده، نه؟! (ربیع در سکوت به او نگاه می کند) از کوفه خبرهایی رسیده؟
سکوت طولانی ربیع او را بیشتر نگران می کند. ربیع درمی یابد که سلیمه بیش از این تاب انتظار ندارد.
ربیع: خبر کشته شدن هانی به دست عبیدالله بر سر زبانهاست.
سلیمه ناباور مات به ربیع نگاه می کند و بعد آرام دستهایش را بر سر می گذارد.
سلیمه: یا رسول الله! (به طرف خانه می دود) هماکنون به کوفه می رویم.
زبیر در خانه عبدالله نشسته و با او گفتوگو می کند.
زبیر: خدا می داند که من نیز چون تو شبها تا صبح بیدار می مانم و به عاقبت این امت می اندیشم که چرا باید با تصمیمی عجولانه بر خلیفه مسلمانان خروج کنیم و خون فرزندان این امت را به دست خود تباه سازیم... .
عبدالله بیهیچ واکنشی به سخنان او گوش می دهد.
زبیر: ... به خدا سوگند دوست داشتم من هم همراه تو به دیدار عبیدالله بیایم و آنچه در توان دارم به کار گیرم تا کوفیان را از راهی که در پیش گرفته اند، بازدارم، اما می دانی که عبدالاعلی هیچ راهی برای بازگشت باقی نگذاشته.
همزمان صدای در به گوش می رسد. زبیر به هراس می افتد و دستپاچه میشود. عبدالله برمی خیزد و به کنار پنجره می رود. غلامش را می بیند که در
را باز می کند.
زبیر: (هراسان) اگر عبدالاعلی بود، از سخنان من چیزی به او نگو که نمیخواهم دوستی او را از دست بدهم.
عبدالله تحقیرآمیز به او نگاه می کند و از اتاق بیرون می رود.
غلام عبدالله در را باز کرده و ربیع وارد خانه می شود. عبدالله گرم با او روبهرو می شود و وقتی اضطراب او را می بیند، نگران می شود.
زبیر از گوشه پنجره، بیرون را نگاه می کند. وقتی ربیع را می بیند که با عبدالله مشغول گفتوگوست، خیالش آسوده می شود، اما همچنان ترجیح می دهد از حضور او در خانه عبدالله هیچکس آگاه نشود.
ربیع در واقع برای اطمینان از خبر و شناخت بیشتر از عبیدالله به سراغ عبدالله آمده است.
ربیع: می خواهم بدانم واقعاً تو عبیدالله را آنگونه دیدی که بر سر زبانهاست؟ تو باور می کنی که هانی را به قتل برساند.
عبدالله خبر را باور نکرده و خونسرد جواب می دهد.
عبدالله: چطور هانی به دست عبیدالله کشته شده در حالی که بزرگ ترین قبیله را در کوفه دارد و عبیدالله هیچ یاوری ندارد. (ربیع کمی آسوده میشود) هانی از کسانی بود که به دیدار عبیدالله آمده بود و همه آنان که با پسر زیاد دیدار کردند، با پیمانهای سخت از قصر او بیرون رفتند.
ربیع گویی خبری دارد که عبدالله نمی داند.
ربیع: اما هانی با دیگران فرق دارد.
عبدالله: فرقش این است که وقتی او پیمان دهد، قبایل دیگر هم سرپیچی نخواهند کرد.
ربیع در چشمان عبدالله می نگرد و سر تکان می دهد.
ربیع: مسلمبنعقیل در خانه هانی پناه گرفته است.
عبدالله جا می خورد و ناباور به ربیع خیره می شود.
ربیع: اکنون با سلیمه به کوفه می روم و اگر خبر کشته شدنهانی درست باشد، در جنگ با پسر زیاد تردید نخواهم کرد.
ربیع می رود و عبدالله همچنان در اندیشه است.
عبدالله: خدایا از فتنه های بزرگ به تو پناه می برم.
ربیع و سلیمه سوار بر اسب در بیابان می تازند و از برکه نزدیک نخلستان عبور می-کنند. کمی جلوتر وارد نخلستان می شوند و از لابه لای نخلها میتازند.
در حیاط خانه عمرو، همهچیز برای یک سردار جنگی آماده است. عمروبنحجاج به کمک غلامش زره جنگ می پوشد و امسلیمه کنارش ایستاده و نگران تماشا می کند. عمرو متوجه نگرانی امسلیمه می شود. شمشیر را از غلام می گیرد.
عمرو: تو نگرانی؟
امسلیمه اضطراب خود را پنهان می کند.
امسلیمه: نه!... یقین دارم که خداوند مقدر فرموده تا کوفه به دست تو از شرّ بزرگ بنیامیه نجات یابد.
عمرو شمشیر را به کمر می بندد.
عمرو: سالها با مشرکان جنگیدم، در فارس و ارمنستان و قسطنطنیه... زخم
هایی که از تیغ شرک بر تنم نشسته، همگی التیام یافته، اما زخم ظلم بنیامیه مرا از پای درآورده است... در آن سالها که من و عبداللهبنعمیر به فتوحات بزرگ می اندیشیدیم، اشعث و عمرسعد و حتی شبث بن ربعی به جمع مال و دارایی خود مشغول بودند و همیشه لطف امیران کوفه با آنان بود... اکنون وقت آن است که چرخ روزگار بر مداری دیگر بچرخد.
در همین حال ابوثمامه صائدی وارد خانه می شود. عمرو با روی باز از او استقبال می کند.
عمرو: خوش آمدی ابوثمامه، شتاب کن که پیروزی نزدیک است.
ابوثمامه که او را آماده رزم می بیند، برمی گردد و درِ حیاط را می بندد تا در تنهایی با عمرو صحبت کند.
ابوثمامه: آیا می دانی با کشته شدن ابنزیاد چه فتنه ای به پا می شود؟
عمرو: فتنه؟!... من فتنه می کنم یا پسر زیاد که بهترین مردان ما را به قتل میرساند.
ابوثمامه: چه کسی کشته هانی را دیده است؟
عمرو: پس اگر زنده باشد، معلوم می شود ابنزیاد به حیله، قصد هراس ما را دارد. اکنون که کوفیان کاری بزرگ را آغاز کرده اند، نباید به حیله های ابنزیاد ناکام بمانند.
ابوثمامه: ولی مسلمبنعقیل مرا فرستاده تا تو را از حمله به ابنزیاد بازدارم.
عمرو: (با تعجب) از کاری که به صلاح همه مسلمانان است؟!
ابوثمامه: اگر مسلم حکم جنگ داشت، یقین بدان حتی یک روز تأمل نمی-کرد و ابنزیاد را آسوده نمی گذاشت.
عمرو: مسلم حق دارد مصلحت اندیشی کند، ولی ننگ حکومت شامیان بر کوفه فقط با شمشیر و خون پاک می شود... من هم اگر بدون اذن مسلم دست به کار شدم، فقط برای این است که مسئولیت این کار بر دوش او نباشد. پس من به تنهایی کار حاکم کوفه را یکسره می کنم و هنگامی که حسینبنعلی وارد کوفه شود، بیش از مسلم ارزش کار مرا در خواهد یافت.
ابوثمامه: من نه در جنگ شجاع تر از مسلم هستم و نه در سیاست با کیاست-تر از او، اما می دانم که حسینبنعلی اگر پی جنگ با شامیان بود، سردار بزرگی
چون مسلم را بدون یاور به قلب دشمن نمی فرستاد... پس ما که حسینبنعلی را دعوت به یاری کرده ایم، به کاری وادارش نکنیم که چون پدرش علی بن ابیطالب در میانه کارزار او را به صلح وا داریم و سپس به حکمیت وادارش کنیم و بعد توبه کنیم و او را نیز به توبه واداریم و بر او خرده بگیریم.
عمرو افسار اسبش را می گیرد و زین او را وارسی می کند.
عمرو: ما چون یاران علی نیستیم که او را به حکمیت واداریم. امروز بهترین فرصت برای جبران زبونی های اهل کوفه است.
ابوثمامه: آنان که پیراهن عثمان را بر نیزه کردند و به جنگ با علی رفتند، از مرگ عثمان بیشتر شادمان بودند، تا یاران علی... اکنون نیز تو کاری می کنی که یزید پیراهن عبیدالله را بر نیزه کند و خون مسلمانان را بریزد!
عمرو دندان به هم می ساید و به سوی درِ خانه می رود. در را باز می کند و رو به ابوثمامه برمی گردد.
عمرو: عبداللهبنعمیر که حاضر به یاری مسلم نشد، شجاع تر از توست که از جنگ با عبیدالله اینگونه به هراس افتاده ای!
عمروبنحجاج بیرون می رود. امسلیمه به خانه بازمی گردد و ابوثمامه مستأصل بیرون می رود.
مردان مذحج با شمشیر و سنان و سپر و تیر و کمان وارد میدان می شوند و هر لحظه تعداد آنها بیشتر می شود. همه در انتظاری شورانگیز و حماسی همهمه می کنند و گروهی زن و کودک هم بر بامهای اطراف به تماشا ایستاده اند. از گذر اصلی میدان، عمروبنحجاج سوار بر اسب پرهیبت و آماده رزم وارد میدان می شود. مردم با دیدن عمرو هلهله می کنند و شمشیرها را به نشان آمادگی در هوا می گردانند و با فریادهای الله اکبر عمرو را تشویق میکنند. مردم برای عبور او راه باز می کنند. عمرو آرام جلو می آید
و با اسب بر سکوی بزرگ میانه میدان می ایستد و به ابراز احساسات مردم پاسخ میدهد.
در اتاقی نیمهتاریک، هانی بن عروه زخمی و خونآلود در گوشه ای افتاده است و ابنزیاد به همراه ابناشعث و دو نگهبان، مقابل او ایستاده و با خشم به او می نگرد.
عبیدالله: بعد از آن همه پیمان سخت، مسلم را در خانه خود پنهان می کنی و مردان جنگی جمع می کنی و گمان می کنی این همه بر من پوشیده می ماند.
هانی استوار و با غرور به او نگاه می کند.
هانی: مسلم فقط مهمان من است که اگر تو خوش نداری به خانه بازمی گردم و از او می خواهم خانه ام را ترک کند و پس از آن ذمه او از من برداشته می-شود.
عبیدالله با نفرت به او نزدیک می شود و پا روی ساقش می گذارد و میفشرد.
عبیدالله: با کودکان سخن می گویی؟!... نمی دانی تا مسلم را نزد من نیاوری، هرگز از اینجا رهایی نخواهی داشت؟!
هانی: به خدا سوگند هرگز چنین ننگی را بر خود نخواهم خرید.
عبیدالله فشار پایش را بیشتر می کند.
عبیدالله: پس خون خود را بر ما حلال کردی!
و به خشم بازمی گردد و به طرف در می رود.
هانی: اگر خون من بر زمین بریزد، شمشیرهای آخته چنان تو را دربرمی گیرند که از مردان مراد و مذحج هرگز جان به در نخواهی برد.
عبیدالله کنترل خود را از دست می دهد. به یکباره برمی گردد و با لگد به سینه او می کوبد.
عبیدالله: مرا از برق شمشیر می ترسانی!... هماکنون او را در بازار کوفه گردن
بزنید که بسیار مشتاق شمشیرهای آخته قبیله او هستم.
ابناشعث از این فرمان به هراس می افتد. عبیدالله از اتاق بیرون می رود و به تندی از دالان باریک و نیمهتاریک عبور می کند. از روبهرو کثیربنشهاب هراسان و هولزده نزدیک می شود و به عبیدالله تعظیم می کند.
کثیر: (مضطرب) سلام بر امیر!
عبیدالله متوجه دلهره و تشویش او می شود.
عبیدالله: چه شده پسر شهاب؟
کثیربنشهاب، هانی را می بیند که از انتهای راهرو در حالی که دو نفر زیر بازوی او را گرفته اند، بر زمین کشیده می شود. ازاینرو آهسته خبر را میگوید.
کثیر: عمروبنحجاج با انبوه مردان جنگی مذحج آماده شده اند تا به خونخواهی هانی به قصر هجوم بیاورند.
عبیدالله به هراس می افتد. می کوشد ترس خود را پنهان کند. رو برمیگرداند و هانی را می بیند که بر زمین می کشندش، کمی فکر می کند و رو به ابناشعث می کند.
عبیدالله: هانی را به اتاقش برگردانید تا چاره ای دیگر بیندیشیم!
و به سرعت به راه می افتد. ابناشعث به دو نگهبانی که هانی را می آورند، اشاره می کند که او را به اتاقش بازگردانند. عبیدالله در انتهای دالان می ایستد و یک لحظه می اندیشد.
عبیدالله: (به ابنشهاب) شریح قاضی را نزد من بیاورید.
و به سوی تالار اصلی می پیچد. کثیربنشهاب سر فرود می آورد و از سوی دیگر بیرون می رود.
ربیع و سلیمه سوار بر اسب وارد میدانگاه بزرگ مذحج می شوند. میدان خالی است و تنها یک سگ در سایه ای زیر سکوی وسط میدان لمیده و دم میجنباند. از میدان عبور می کنند و وارد گذر سوی دیگر میدان می شوند. در نمای دیگر به خانه عمرو نزدیک می شوند. در کوچه اثری از هیچ جنبنده ای نیست. وقتی به خانه نزدیک می شوند، در خانه باز می شود و امسلیمه با عجله بیرون می آید و قصد رفتن دارد که با دیدن آن دو در جا می ماند. لحظه ای نگاه می کند تا مطمئن شود که او سلیمه است. مشتاق و ناباور به سوی او می دود. سلیمه نیز با دیدن مادر از اسب پایین می آید و به سوی مادر می رود. یکدیگر را در آغوش می گیرند و گریه می کنند. ربیع نیز از اسب پیاده می شود و آرام به سوی آنها می رود.
ربیع: سلام!
امسلیمه گویی تازه متوجه حضور او شده است. گرم به او لبخند می زند.
مادر: خوش آمدید (دست در کمر سلیمه و رو به ربیع) برویم تو!
سلیمه را به سمت خانه می برد و ربیع افسار اسبها را در دست گرفته و به دنبال آنها به راه می افتد. سلیمه یک لحظه می ایستد.
سلیمه: مادر! ...هانی؟ (و بغض می کند)
مادر: به این زودی خبرش به شما رسید؟
سلیمه: او کشته شده؟
مادر بیآنکه پاسخی بدهد، سلیمه را دوباره در آغوش می گیرد. سلیمه با این رفتار مادر مطمئن می شود که هانی کشته شده است. به شدت گریه می-کند. غلام عمرو از خانه بیرون می آید.
ربیع: عمروبنحجاج کجاست؟
امسلیمه: با همه مردان مذحج به سراغ عبیدالله رفته.
ربیع بیدرنگ سوار بر اسب می شود و سریع حرکت می کند. امسلیمه دخترش را به خانه می برد و غلام افسار اسب سلیمه را به دست می گیرد و به رفتن ربیع می نگرد.
اطراف قصر ولوله ای است. مردان جنگاور مذحج شمشیر به دست هلهله میکنند و عمرو پیشاپیش آنان بر بلندی ایستاده است و با آنان سخن میگوید.
عمرو: این ننگ برای مذحج بزرگ است که هانی در خانه دشمن باشد و آنان آرام بگیرند. یا هماکنون با هانی بازمی گردیم و یا امارت کوفه را بر سر امیرش ویران می کنیم تا هرگز شجاعت مردان مذحج از یادها نرود.
جماعت به تأیید سخنان عمرو هلهله می کنند. ربیع سوار بر اسب نزدیک میشود. عمرو او را می بیند. ربیع به احترام سر تکان می دهد و عمرو نیز با لبخند از حضور او ابراز خرسندی می کند. ربیع از اسب پیاده می شود و از لابه لای جماعت که شمشیرهای خود را بر سر می گردانند، عبور می کند و به عمرو می رسد. عمرو او را گرم در آغوش می گیرد.
ابنزیاد عصبی در تالار قدم می زند. شریح قاضی و کثیربنشهاب به همراه چند نفر دیگر نگران ایستاده اند. ابناشعث وارد می شود. ابنزیاد سریع گزارش می خواهد.
ابنزیاد: چه می گویند؟ آیا به راستی قصد هجوم دارند؟
ابناشعث: هانی را می خواهند و اگر چاره ای نکنیم به زودی همه کوفه به
آنان می پیوندند و کار را بر امیر دشوار می کنند.
ابنزیاد سریع رو به شریح قاضی برمی گردد.
ابنزیاد: قاضی، چاره ای کن، اگر زبان تو در این شرایط به کار ما نیاید، نبودش بهتر است.
شریح ترسیده قدم به جلو می گذارد.
شریح: به آنها چه بگویم امیر! آنان جز هانی را نمی خواهند.
ابنزیاد: تو اگر بخواهی، چنان با مردم سخن می گویی که شب را روز میپندارند و روز را شب!
شریح: و اگر خواستند هانی را ببینند؟!
ابنزیاد با خشم به او نزدیک می شود.
ابنزیاد: مگر تو چشم و گوش مردم نیستی، وقتی تو هانی را زنده ببینی یعنی همه شهر او را دیده اند. (رو به ابناشعث) او را نزد هانی ببر، وقتی او را دیدی به نزد مردم می روی و شهادت می دهی که هانی زنده است. اگر باز هم متفرق نشدند، عمروبنحجاج را به قصر بیاور تا با او گفتوگو کنیم.
شریح و ابناشعث سر فرود می آورند و بیرون می روند.
هانی بن عروه خونآلود و پریشان کنج اتاق افتاده است. در باز می شود و هانی به سختی در جا می نشیند. شریح و ابناشعث وارد اتاق می شوند. هانی از دیدن شریح قاضی شادمان می شود.
هانی: شریح تو امین مردم هستی، این چه ظلمی است بر من که تو می بینی و سکوت می کنی!
شریح چهره در هم می کشد.
شریح: من نیز برای همین به دیدن تو آمده ام، اگر حرفی داری بگو تا به عبیدالله بگویم و اگر وساطت مرا می خواهی، به آنچه پسر زیاد می گوید، عمل کن. من نیز برای خلاصی تو کوشش کنم.
هانی: از تو فقط یک کار می خواهم.
شریح کنار هانی روی پا می نشیند.
شریح: هر کاری از دستم ساخته باشد برای بزرگی چون تو دریغ ندارم.
هانی: فقط یکی از مردان مذحج یا مراد را از حال من باخبر کن تا پس از آن، این مرد (اشاره به ابنزیاد) بفهمد چنین رفتاری با هانی چه عاقبتی برایش خواهد داشت.
شریح به تأیید سر تکان می دهد. بعد یکباره از جا بلند می شود.
شریح: به خدا سوگند من شرم دارم از اینکه مردی چون هانی را در این حال
ببینم. (ابناشعث جا می خورد. هانی امیدوار به او نگاه می کند) آب بیاورید تا هانی سر و روی بشوید و بهترین لباس زربفت را بیاورید و بر تن او کنید که با بزرگان جز به بزرگی نباید رفتار کرد.
نگهبان می خواهد بیرون برود که ابناشعث مانع می شود.
ابناشعث: صبر کن! (به شریح) امیر از تو نخواست که حکم و فرمان صادر کنی، او فقط تو را به دیدار با هانی فرمان داد.
شریح بیدرنگ کنارهانی بر زمین می نشیند و زانو به بغل می گیرد.
شریح: پس به امیر بگو با شریح نیز آن کند که با هانی!
ابناشعث مستأصل می ماند.
ابناشعث: شریح دست از این کار بردار که...
شریح: (فریاد می زند) آنچه گفتم حکم من به عنوان قاضی کوفه است. تو مختاری یا به حکم من عمل کنی یا به فرمان امیر!
ابناشعث درمانده بیرون می رود و به نگهبان اشاره می کند که در را ببندد. هانی شرمنده رو به شریح می کند.
هانی: شریح هرگز دوست ندارم تو به خاطر من در رنج و زحمت بیفتی. اگر فقط به آنچه گفتم عمل کنی و یکی از مردان مذحج را از حال من باخبر سازی، چنان می کنند که عبیدالله از کرده خویش پشیمان شود.
شریح: به تو قول می دهم که این کار را خواهم کرد و عمروبنحجاج را از حال تو باخبر می کنم. به خدا راست گفتی که مردان تو روز را بر پسر زیاد شب خواهند کرد. (به زخم گوشه لب هانی دست می کشد) ببین با تو چه کرده اند!
در همین حال در باز می شود و ابناشعث با غیظ به شریح نگاه می کند. به دنبال ابناشعث دو نگهبان با سطلهای آب و لباس زربفت وارد میشوند. شریح با دیدن آب و لباس مطمئن می شود و خرسند برمیخیزد و از اتاق بیرون می رود. ابناشعث با خشم به شریح می نگرد.
شریح: (به ابناشعث) سپس او را به تالار میهمانان ببرید و بهترین خوراک و میوه را برایش فراهم کنید.
و می رود. ابناشعث گیج به او نگاه می کند.
پای قصر همچنان غوغاست و هر لحظه بر تعداد مردم افزوده می شود. این جمعیت بیشتر برای تماشای مردان مذحج و کنجکاوی آمده اند. عمروبنحجاج در کنار ربیع ایستاده و رو به مردم می کند.
عمرو: گویا امیر کوفه جز زبان شمشیر نمی فهمد. پس ما نیز به زبان خودش سخن می گوییم.
شمشیر را از نیام بیرون می کشد و بالای سر خود می برد. یکباره سکوت همه را فرامی گیرد. جماعت نیز شمشیرها را بالای سر خود نگه داشته اند و در انتظار فرمان عمرو هستند. عمرو آرام برمی گردد و رو به در اصلی قصر که بسته است، می ایستد. در همین هنگام درِ قصر باز می شود و شریح قاضی بیرون می آید. از دیدن شمشیر های برهنه و آماده، به هراس می افتد. می کوشد هیبت خود را حفظ کند. به عمروبنحجاج می نگرد.
شریح: پسر حجاج در کار شر شتاب مکن که از عاقبت آن، نه تو آگاهی نه من!
عمرو: شریح! این شر از پسر زیاد است که گریبان خودش را گرفته، او چه خیری در کشتن هانی دید که اینگونه مردانش را به خشم آورده.
شریح دست می گشاید و خندان به سوی عمرو می رود. ربیع با دقت به سخن آنها گوش می دهد.
شریح: چه کسی کشته هانی را دیده پسر حجاج... . این چه قضاوتی است... . چرا پسر زیاد را به کاری متهم می کنی که از آن بیزار است؟
شمشیرها کمکم پایین می آید. عمرو نمی خواهد به فریبی ساده قانع شود. شبثبنربعی نیز سر رسیده و از میان جماعت خود را به عمرو میرساند.
عمرو: اگر دروغ نمی گویی هانی را نزد ما بیاور و اگر دروغ میگویی پس بدآنکه
خشم این مردم جز با خونخواهیهانی فرو نخواهد نشست.
دوباره هلهله مردان جنگی بالا می گیرد. شریح دست بلند می کند تا مردم آرام شوند.
شریح: کیست که عمروبنحجاج را به شجاعت و دلیری نشناسد. او که در جنگ و جهاد با مشرکان هرگز درنگ نکرد و مردان مذحج جنگ او را در قسطنطنیه هرگز فراموش نمی کنند، اما بدانید همانگونه که زیبایی زنان در خلخال و گوشوار است، زیبندگی مردان دلیر و جنگاور نیز در صبوری و خویشتنداری است. به خدا سوگند من نمی خواهم پسر حجاج به قضاوتی عجولانه کاری کند که برای او جز ندامت و برای قبیله اش جز سرافکندگی باقی نمی گذارد. او به خونخواهی کسی تعجیل می کند که اکنون نزد امیر نشسته و سخت مشغول حل و فصل امور مهم کوفه است.
شبث بن ربعی جلو می آید و کنار عمرو می ایستد.
شبث: پس چرا سخن را به درازا می کشی؟ پسر حجاج را نزد هانی ببر تا او را ببیند و آسوده شود، همین!
شریح مکثی می کند و به عمرو می نگرد. جماعت به انتظار واکنش شریح سکوت کرده اند.
عمرو: من سوگند خورده ام که جز برای جنگ وارد امارت عبیدالله نشوم و جز با تیغ تیز او را ملاقات نکنم!
شریح رو به شبث دستهایش را باز می کند، یعنی که تو شاهد باش! میان مردان مذحج نیز همهمه درمی گیرد و از عمرو می خواهند که به قصر برود و هانی را ببیند. شریح دستها را برای آرام کردن مردم بالا می برد.
شریح: من، شریح قاضی، حکم می کنم که هیچ مسلمانی حق ندارد سوگند خویش را زیر پا بگذارد مگر وقتی که قصد اصلاح میان دو مسلمان را داشته باشد، یا بترسد از اینکه خونی به ناحق بر زمین بریزد.
ربیع در انتظار واکنش عمرو است. عمرو نگاهی به جماعت می اندازد و
چشمش به سوی ربیع می چرخد. ربیع به یاد حرفی می افتد که در خانه عبداللهبنعمیر از او شنیده است.
عمروبنحجاج برمی خیزد. لحنی نصیحتگر دارد و هنوز به همراهی عبدالله امیدوار است.
عمرو: ... خداوند تو را در قبیله ات چنان بزرگ و عزیز کرده که جوانی چون ربیع به تأثیر سخن تو خون پدرش را زیر پا می گذارد. چرا این شرافت را قدر نمی دانی و سخنانی می گویی که جز تفرقه و جدایی در بنیکلب هیچ نتیجه-ای ندارد؟ (به سوی در می رود و لحظه ای می ایستد) عبدالله، تصمیم های بزرگ برازنده مردان بزرگ است.
و جمله آخر سه بار در ذهن ربیع تکرار می شود.
عمرو یکباره با شمشیر به سوی شریح اشاره می کند که او چند گام به عقب می رود.
عمرو: من نیز حکم سوگند را می دانم، اما خشم این مردم جز با خون پسر زیاد فروکش نمی کند. آنها با حسینبنعلی بیعتکرده اند تا به ظلم معاویه و پسرش پایان دهند و فرزند علی را به حقی که معاویه به تزویر از پدرش گرفت، به او بازگردانند و اکنون حسینبنعلی در راه کوفه است تا به سنت جدش عمل کند و میان مردم به عدالت رفتار نماید.
مردم با هلهله سخنان عمرو را تأیید می کنند. شبث بن ربعی احساس میکند دیگر کاری از دست شریح نیز برنمی آید و هنگامی که عمرو به یکباره در چشمان او می نگرد، ناچار سخنان او را تأیید می کند. شریح خونسرد پیش می آید و لبخند می زند.
شریح: به خدا سوگند آنچه پسر حجاج از معاویه گفت حقیقت دارد و آنچه من
از معاویه می دانم، بیشتر از آن است که عمرو!
مردم سکوت می کنند و ربیع با تعجب به شریح می نگرد. عمرو نیز کمی آرام می شود و احساس برتری بر شریح در او شعفی ایجاد می کند که ربیع نیز حال او را درمی یابد.
شریح: ... و اما نسبت به معاویه و اختلاف او با علی بن ابیطالب، چه کسی حق دارد میان آنها قضاوت کند؟... اکنون هر دو به دیدار حق شتافته اند و بهتر است به آنها نپردازیم و از هر دو به نیکی یاد کنیم و بدانیم آنچه میان آنها واقع شده به فهم آنان نسبت به قرآن و سنت رسول خدا مربوط می شود. اگر علی و پیروانش برحق بودند، پس به حقیقت رسیدند و نزد خداوند مأجورند و اگر معاویه و هوادارانش به خطا رفتند، پس به فهم خویش عمل کردند و لذا نزد خداوند معذورند. اکنون بر ماست که هر دو را بزرگ شماریم و دوستشان بداریم.
مردم در بهت فرو رفته اند و عمرو از چنین استدلالی چنان مبهوت شده که راهی جز سکوت نمی بیند. لبخندی کمرنگ بر لب شبث می نشیند و تازگی این سخنان، ربیع را در سکوتی بهتزده فرو برده است. شریح آرام تر ادامه می دهد.
شریح: و اما نسبت به حسینبنعلی (با حسرت سر تکان می دهد) کاش او نیز از اجتماع مسلمانان بیرون نمی رفت و به خیل مردم می پیوست و آنچه آنان پذیرفته اند، می پذیرفت که خیر و خوبی در تصمیم جماعت است.
عمرو: (فریاد می زند) تو می گویی حسینبنعلی با یزید بیعت کند؟! با کسی که حلال خدا را حرام کرده و حرام خدا را حلال و آشکارا شراب می نوشد و کفر می ورزد؟!
شریح که استدلال هایش به او احساس قدرت داده، بر سر عمرو فریاد می کشد.
شریح: چگونه یزید را به کفر متهم می کنی، در حالی که همه مسلمین به ایمان او شهادت داده اند و با او بیعت کرده اند!... ایمان در قلب مؤمن است و رفتار و
کردار مؤمن به او زیان نمی رساند، همانگونه که عمل نیک و پسندیده کافر برای او سودی ندارد... . پس بر ما نیست که از طاعات یا معاصی امیر مؤمنان سخن بگوییم؛ زیرا تنها خداوند می تواند در حق او داوری کند که او بهترین داوران است. (رو به مردم می کند) مردم به اطاعت از خداوند تمسک جویید و اختلاف نکنید و میان مسلمانان تفرقه میندازید که خوار و هلاک خواهید شد و رحمت خداوند از شما دور می گردد.
مردم دچار تردید می شوند و چند نفر در سکوت از جماعت فاصله میگیرند و دور می شوند. عمروبنحجاج که دریافته توان بحث با شریح را ندارد، در مقابل تردید یارانش احساس نگرانی می کند. یکباره شمشیرش را به هوا برمی کشد و رو به یارانش فریاد می زند.
عمرو: این شمشیر تاکنون سرهای بسیاری از مشرکان را از تنشان جدا کرده و هرگز در راهی غیر از خشنودی خداوند از نیام درنیآمده است. اکنون نیز برای آنکه مردان مذحج را به راهی که خود برگزیده اند، اطمینان دهم، به نزد پسر زیاد می روم. اگر هانی کشته شده باشد، چه باک که مرا نکشند. پس اگر بازگشتم به درازا کشید، یکپارچه هجوم آورید و هیچ جنبنده ای را در قصر ابنزیاد زنده نگذارید... و اگر هانی را زنده یافتم، بیدرنگ بازمی گردم و همگی پراکنده می شویم تا وقتی حسین بن علی وارد کوفه شود و میان ما و ایشان داوری کند.
همه به تأیید تصمیم عمرو هلهله می کنند. ربیع به فکر فرو می رود و به یاد سخنان سلیمه می افتد.
ربیع و سلیمه در اتاق هستند و سلیمه رو به ربیع می کند.
سلیمه: ... بنیامیه از دین خدا بهره نمی گیرند مگر آنچه آنها را به دنیا نزدیک می کند. آنها در عمل فرمان خدا را بر خود مشتبه می سازند تا عذری برای گناهانشان داشته باشند. (مکثی می کند و وقتی تأثیر سخن خود را بر ربیع میبیند، ادامه می دهد) هانی گفت عمار یاسر در جنگ صفین بر سر معاویه فریاد زد که ما پیش از این بر سر نزول آیات با شما جنگیده ایم و امروز بر سر تأویل و تفسیر آن
با شما می جنگیم و اکنون ما باید آن کنیم که عمار کرد.
عمرو شمشیر در نیام می کند و به دنبال شریح و شبث می رود. ربیع در پی عمرو می رود و او را صدا می زند.
ربیع: پسر حجاج! (عمرو می ایستد) من هم می خواهم هانی را ببینم.
عمرو مکثی می کند و بعد به اشاره سر می پذیرد و ربیع نیز به دنبال آنها وارد قصر می شود.
عبیدالله بن زیاد آشفته و ترسان در تالار بالا و پایین می رود. با اینکه میکوشد هراس خود را پنهان نگه دارد، در رفتارش پیداست که هر لحظه منتظر هجوم مردان خشمگین به درون قصر است. ابناشعث و کثیربنشهاب و یکی دو نفر دیگر در تالار حضور دارند که در سکوتی مرگآلود، ابنزیاد را زیر نظر دارند. صدای گامهایی تند و عجول بر ترس عبیدالله می افزاید. در جا میایستد و منتظر، به ورودی تالار چشم می دوزد. شریح قاضی وارد می شود و لحظه ای خیره به امیر می نگرد. عبیدالله سعی می کند از نگاه او سرانجامِ کار خویش را دریابد و شریح گویی از انتظار هراسناک عبیدالله لذت می برد. وقتی نگاه عبیدالله از ترس به خشم تبدیل می شود، شریح با لبخندی پیروزمند پیش می رود.
شریح: خداوند مقدر فرموده که امیر از دشمنان در امان باشد و در زبان و گفتار این حقیر چنان تأثیری گذاشته که خشم جنگاوری چون عمروبنحجاج را فرونشاند... .
عبیدالله که منتظر خبر نهایی شریح است، از زیاده گویی او به تنگ می
آید.
ابنزیاد: با من لفاظی نکن قاضی، حرف آخر را بزن!
شریح: عمروبنحجاج را به قصر آوردم تا هانی را ببیند. شما به تالار میهمانان بروید و با هانی به نرمی گفتوگو کنید و عمروبنحجاج را به من بسپارید.
عبیدالله به او می نگرد.
عبیدالله: سران قبایل و دوستانمان کدام گوری هستند که در این اوضاع در سوراخ خود کپیده اند.
عمروبنحجاج بر سکویی بالای تالار نشسته و در کنارش میوه های رنگارنگ آماده است و شبث بن ربعی در کنار او نشسته و در حالی که خوشه ای انگور در دست دارد و آرام می خورد، با لحنی اغواگرانه با عمرو سخن می گوید. ربیع با کمی فاصله بر سکوی دیگری نشسته و به سخنان آنها گوش می دهد.
عمرو: هنوز هانی را ندیده ام.
شبث: به راستی اگر هانی به دست امیر کشته شده باشد، آیا جز به خاطر پناه دادن مسلم است؟!
عمرو برآشفته برمی خیزد و خشماگین به شبث می نگرد. شبث بی درنگ ادامه می دهد تا خشم عمرو از ابنزیاد را به مسلمبنعقیل برگرداند.
شبث: اما مسلم اکنون در خانه هانی است و تو به قتل امیر کوفه بر خاسته ای تا ننگ کشتن امیر به دست مذحج برای همیشه بر سر زبان ها بماند. (برمی-خیزد و به عمرو نزدیک می شود) به خدا سوگند زیانکارترین مردان کسانی هستند که بهره کارشان از آنِ دیگران است.
شریح آرام وارد تالار می شود. او که سخن شبث را شنیده، با افسوسی دلسوزانه رو به عمرو می کند.
شریح: و از او زیانکارتر کسی است که دشمن خود را خویش می پندارد و
دوست خود را دشمن!
عمرو از سخن هر دو گیج شده! بدگمان به آنها می نگرد. ربیع احساس میکند که شریح و شبث می خواهند وقت تلف کنند، اما از علت آن سر درنمی آورد.
ربیع: گویا فراموش کردید که یاران مذحج، آماده جنگ و به انتظار پسر حجاج هستند. پس دیدار با هانی را به تأخیر نینداز.
شریح: اما من می ترسم عمرو پس از دیدن هانی به خشم آید و به او آسیب برساند.
عمرو و ربیع گیج شده اند و از سخن شریح سر درنمی آورند. ربیع به کنایه می خندد.
ربیع: عمرو برای نجات هانی آمده و تو می ترسی به او آسیب برساند؟
عمرو می خواهد چیزی بگوید که شریح مجال نمی دهد.
شریح: اما هانی برای دیدن پسر حجاج از من امان می خواهد.
عمرو ناباور و مشکوک به شریح و سپس به شبث و ربیع می نگرد. آرام و خویشتن دار به شریح نزدیک می شود.
عمرو: بوی فریب از سخن تو می فهمم، شریح!
شریح: از فریب تو، جز مرگ چه چیز عاید من می شود؟! اما خشنودی تو کوفه را به آرامش می رساند و هانی و امیر نیز می توانند چاره ای بیندیشند تا مسلم به دیدار پسر زیاد راضی شود.
ربیع: (مطمئن و قاطع) هانی هرگز مسلم را به دشمنش وا نمیگذارد!
شریح: (خونسرد) پس امیر چگونه از حضور مسلم در خانه هانی خبر یافت؟
عمرو جا می خورد و با تردید به شریح می نگرد و با خشم می اندیشد. شریح احساس می کند عمرو مجاب شده است. ربیع نیز ناباور به فکر فرو
می رود. شبث لبخند به لب می آورد.
شبث: شریح این چه سخنی است که عمرو را به هانی بدگمان می کنی در حالی که هانی جز به صلاح کوفیان نمی اندیشد و اگر بهره ای از عبیدالله نصیبش شود، نه قبیله اش بینصیب می ماند، نه پسر حجاج که نزدیک ترین خویشاوند اوست.
عمرو خشماگین به راه می افتد.
عمرو: هماکنون می خواهم هانی را ببینم.
شریح سریع جلو می رود و راه را بر عمرو می بندد.
شریح: به خدا سوگند، اگر همه شمشیر های مذحج بر من فرود آید تو را به دیدن هانی نمی برم، مگر آنکه به رسول خدا و کلام وحی سوگند یاد کنی که او در امان باشد و به جان او گزندی نرسانی!
عمرو درمی ماند که چه بگوید. به شریح خیره می شود. دندان می فشرد و با خشم رو به شریح می کند.
عمرو: به خدا سوگند اگر بدانم هانی مرا فریب داده است، امان خود را از او بر خواهم داشت تا قبیله اش او را به سزای کردارش برسانند.
شریح: من به تو گفته ام که هانی را به تو نشان می دهم و باید به قول خویش عمل کنم. به هانی هم پیمان داده ام که از خشم تو در امان باشد و باید به پیمان خویش عمل کنم. اکنون که حاضر به سوگند نیستی (به راه می افتد) پس با من بیا!
شریح بیرون می رود و عمرو به دنبال او از تالار خارج می شود.
شریح و عمرو در دالان بزرگ قصر از میان نگهبانان به صف ایستاده میگذرند و در انتهای دالان به سمت دیگری می پیچند و از پله های کنار درِ بزرگ که چهار نگهبان مراقب آن هستند بالا می روند. به کنار پنجره ای کوچک می رسند و شریح می ایستد. عمرو آرام جلو می رود و از پنجره
نورگیر به داخل تالار می نگرد. از نگاه عمرو، تمام تالار پیداست و هانی که در لباسی زربفت بر سکویی نشسته و عبیدالله نیز کنارش نشسته و با او گفتوگو می-کند و لبخند می زند. عبیدالله میوه ای از سبد برمی دارد و به هانی می دهد. عمرو برافروخته و خشماگین از پنجره سر برمی دارد و به شریح مینگرد. شریح سر به زیر می اندازد. عمرو به تندی راه آمده را بازمی گردد و در مقابل درِ بزرگ، کنار پنجره می ایستد. شریح سریع به نگهبان اشاره می کند و چهار نگهبان سریع در مقابل در به صف می شوند. عمرو لحظه ای مکث می کند و دوباره به راه خود ادامه می دهد. شریح با خیالی آسوده به دنبال او می رود. به مقابل تالار انتظار می رسند. عمرو جلو در تالار می ایستد، اما چنان عصبی است که وارد تالار نمی شود. میپیچید و از راهی می رود که به در خروجی قصر منتهی می شود. شریح سریع راه او را می بندد.
شریح: صبر کن عمرو!
عمرو بیآنکه به شریح نگاه کند می ایستد و به تصمیم خویش می اندیشد.
شریح: به هانی خرده نگیر، که او عقلش از خشمش پیشی گرفته و صلاح مردم کوفه را در این می داند که به پسر زیاد یاری دهد تا بیآنکه خونی بر زمین بریزد، به فتنه ها پایان دهند... . این خدمت هانی، هرگز از دید امیر مؤمنان پنهان نمی ماند و مقامی درخور نزد خلیفه خواهد یافت که دیگران را به حسرت و حسادت واخواهد داشت... .
عمرو آرام تر شده و دوباره به راه می افتد و شریح اغواگرانه به دنبال او میرود.
شریح: چرا عمرو نباید در جایگاه شایسته خود قرار گیرد. به سخن شبث بیشتر
بیندیش و دست به کاری نزن که بهره اش از آنِ دیگران است. همانطور که هانی با نام تو در دل عبیدالله هراس می اندازد تا بهره خویش را ببرد.
عمرو: (می ایستد و در چشمان شریح خیره می نگرد) تاکنون شمشیر من کیسه بسیاری را پر کرده و اکنون وقت آن رسیده تا ابنزیاد و خلیفه دریابند که قدرت حقیقی در دست چه کسانی است.
دوباره به راه می افتد. شریح که از تأثیر سخنانش بر عمرو راضی به نظر میرسد، خرسند به دنبال او به راه می افتد.
شریح: امیر به من فرمان داده که هیچکس نباید به خشم یا به آزردگی از درگاه او بیرون برود. همین که عمرو برای یافتن حقیقت، اینقدر خویشتنداری میکند، شک ندارم که امیر مقامی کمتر از امیری لشکر به او نخواهد بخشید.
در همین حال شبث و ربیع از تالار بیرون آمده اند.
ربیع: هانی را دیدی؟
عمرو نگاهی به او می اندازد و بیپاسخ به راه می افتد. شریح و شبث به دنبال او می-روند و در انتهای دالان به مقابل تالار دیگری می رسند. از داخل تالار همهمه جماعتی شنیده می شود که توجه عمرو را جلب میکند. همگی میایستند و به داخل تالار می نگرند. حدود دویست مرد جنگی مذحج که به همراه عمرو بودند، در تالاری بزرگ نشسته اند و غلامان قصر با انواع خوراکی و میوه از آنان پذیرایی می کنند. عمرو حیرت زده به آنان می نگرد. شریح لبخند می زند.
شریح: امیر به ما اجازه نداده که میهمانانش را بر در خانه اش به انتظار نگه داریم.
مردان مذحج از دیدن عمرو خوشحال می شوند و او را به داخل فرامیخوانند. ربیع حیرت زده و گیج ایستاده است. عمرو لحظه ای با تردید به آنها می نگرد. بعد آرام قدم به داخل تالار می گذارد.
مأموران ابنزیاد در حال متفرق کردن مردمی هستند که برای تماشا و کنجکاوی آمده اند. همزمان عبداللهبنعمیر سوار بر اسب از انتهای گذر پیش می آید. به نزدیک درِ قصر می رسد و مأموران راه را بر او می بندند. کثیربنشهاب که فرماندهی مأموران را به عهده دارد، با دیدن عبدالله سریع جلو میآید و مأموران را کنار می زند.
کثیر: خوش آمدی عبدالله! امیر از دیدن تو خوشحال می شود.
و عبدالله را به داخل قصر می برد.
عبدالله به همراه کثیربنشهاب در دالان بزرگی حرکت می کند. به میانه راه که می-رسند از پیچ انتهای دالان عمروبنحجاج با او روبهرو می شود. ربیع و شریح قاضی و شبث بن ربعی پیرامون عمرو حرکت می کنند و به دنبال آنها نیروهای عمرو، سرحال و سیر و خوش پیش می آیند. عبدالله و عمرو در مقابل هم ایستاده اند. عبدالله از دیدن نیروهای عمرو در داخل قصر تعجب کرده است. عمرو با نگاهی تیز و لبخندی کمرنگ می خواهد بفهماند باهوش تر از آن است که دست به کاری بزند که دیگران بهره اش را ببرند. ربیع انگار حال عبدالله را بیش از دیگران درک می کند، اما تصور اینکه عبدالله و عمرو به نقطه مشترکی رسیده اند، به او آرامش می دهد. شریح قاضی هنوز نگران است و بیم آن دارد که یک برخورد نسنجیده، همه تلاش او را بر باد دهد و شبثبنربعی از اینکه هنوز در کنار و همراه عمرو است و تهمت نفاق از او
دور مانده است، پیروزمند به عبدالله نگاه می کند. عمرو و عبدالله آرام به هم نزدیک می شوند.
عمرو: باز هم در زیرکی و کیاست از من پیشی گرفتی. (عبدالله منظور او را نمی فهمد) اکنون با دیدن هانی چیزی را درک کردم که تو پیش از این میگفتی و من لجاجت می کردم.
عبدالله گیج به او نگاه می کند. عمرو منتظر پاسخ نمی ماند و به راه می افتد. ربیع در حالی که نگاهش به عبدالله است، با عمرو می رود و بقیه نیروها نیز در پی او حرکت می کنند. شریح خوشحال از اینکه همه چیز به خوبی پیش می رود، عمرو را همراهی می کند. عبدالله کنار دیوار به تماشای نیروها میایستد که شادمان با هم گفتوگو می کنند و می روند. عبدالله نیز به همراه کثیربنشهاب به سمت دیگر به راه می افتند و به سوی درِ بزرگ تالاری میروند که ابنزیاد و هانی در آن هستند. کثیر به نگهبانان اشاره می کند تا در را باز کنند. عبدالله وارد می شود.
عبدالله وارد تالار می شود. ابنزیاد و هانی را کنار یکدیگر می بیند.هانی با دیدن عبدالله با کراهت رو برمی گرداند. ابنزیاد از دیدن عبدالله خوشحال می شود. عبدالله انگار تازه معنای سخن عمرو را دریافته است. خیره به هانی می نگرد. ابنزیاد از جا بلند می شود و با آغوش باز به سراغ عبدالله می رود.
ابنزیاد: خوش آمدی عبدالله، آنها که در لحظه های حساس به یاری ما میآیند، پیش از دیگران به عطایای ما دست می یابند.
عبدالله: پس عمروبنحجاج هم مردان قبیله اش را برای یاری امیر به قصر
آورده؟
هانی از این حرف جا می خورد. ابنزیاد با تندی از عبدالله و هانی رو برمیگرداند. در همین حال شریح قاضی وارد می شود و لبخندی به ابنزیاد می زند که او درمی یابد اوضاع به خواست او پیش می رود. یکباره رو به عبدالله می کند.
ابنزیاد: تو با این مرد صحبت کن و از عاقبت فتنه ای که به پا کرده آگاهش کن (رو به هانی) تا بداند که امیر مؤمنان یزید، تاب تحمل آشوب و خیانت را ندارد.
و از تالار بیرون می رود. شریح با لبخندی کمرنگ به عبدالله، به دنبالش می رود.
ابنزیاد به تندی حرکت می کند و شریح در پی اش می رود و گزارش میدهد.
شریح: به امیر اطمینان می دهم که از طرف عمرو دیگر خطری وجود ندارد.
ابنزیاد: وقتی مطمئن می شوم که عمرو در کنار من باشد. (می ایستد و به شریح خیره می نگرد) فراموش نکن هر که با ما نیست، بر ماست و عمرو اگر بر ما نیست، باید با ما باشد.
به تندی وارد تالار می شود. شریح سر فرود می آورد و به دنبال او وارد تالار می شود.
هانی حیرت زده به عبدالله نزدیک می شود و خیره در چشمان او می نگرد.
عبدالله: تو به عمروبنحجاج چه گفتی که اینگونه از تو به خشم آمده بود؟
هانی: (با خشم) اگر عمرو حال مرا بداند، لحظه ای درنگ نخواهد کرد و مردان مذحج چنان بر پسر زیاد فرود می آیند که مهلت نکند شمشیر از غلاف بیرون بکشد.
عبدالله از سخن او تعجب می کند و درمی یابد موضوع پیچیده تر از آن است که او تصور می کرده است.
عبدالله: تو اکنون با عمرو دیدار نکردی؟!
هانی: به خدا سوگند، من هرگز فریب تو و پسر زیاد را نخواهم خورد.
عبدالله: فریب؟! (لحظه ای می اندیشد) تو برای من عزیزتر از آن هستی که بخواهم فریبت دهم، اما ... اما گمان می کنم پسر زیاد از هماکنون حکومت خویش را بر فریب استوار کرده که اگر چنین باشد، وای بر ما و... .
در همین حال کثیربنشهاب به همراه چند سرباز وارد تالار می شوند و یکراست به سراغ هانی می روند. سربازان با خشم بازوی هانی را می گیرند و به طرف در می برند. عبدالله با حیرت به رفتار آنان می نگرد.
عبدالله: این چه رفتاری است با هانیبنعروه که هیچکس جز به نیکی از او نام نمی برد!
می خواهد مانع رفتار آنها شود که یکباره کثیر و سه نگهبان دیگر با نیزه راه او را می بندند.
عبدالله که قصد درگیری ندارد، ناباور می ماند و سربازان،هانی را به خشم بیرون می برند.
کثیر: (به عبدالله) امیر تو را نیز به حضور فراخوانده، به پای خود می آیی یا به دست ما؟!
عبدالله نگاهی به هانی می اندازد که سربازان او را بر زمین می کشند و میبرند، و نگاهی خشم آلود به کثیربنشهاب که همچنان در انتظار است. بعد آرام به راه می افتد و بیرون می رود.
ابنزیاد پیروزمند چرخی می زند، ردای زربفتش باز می شود و در هوا میچرخد و بر تخت می نشیند. همه سر فرود می آورند و ابنزیاد فریاد میزند.
ابنزیاد: بیاوریدش!
هانی را بر زمین می کشند و به تالار می آورند و جلو پای ابنزیاد رهایش میکنند. عبداللهبنعمیر نیز به دنبال او آرام وارد می شود و روبهروی ابنزیاد می ایستد. ابنزیاد یکباره از تخت بلند می شود و با تازیانه به سراغ هانی میرود. بالای سرش می ایستد و کینه جو تازیانه را بالا می برد.
ابنزیاد: مردک! مردان قبیله ات را به رخ من می کشی!
و تازیانه را فرود می آورد. عبدالله چنان چهره در هم می کشد که گویی تازیانه بر سر او فرود آمده است.
ابنزیاد: پیش از این به تو هشدار داده بودم و اکنون وقت آن رسیده که پسر زیاد را آنگونه که هست بشناسی.
تازیانه دیگری بر او فرود می آورد. عبدالله تاب نمی آورد و جلو می رود.
عبدالله: امیر، رفتار تو مرا به یاد قیصر روم می اندازد، در حالی که انتظار داشتم روش رسول خدا را به یادها بیاوری!
ابنزیاد که انتظار مخالفت ندارد، یکباره دست از هانی برمی دارد و آرام و کینه مند به عبدالله نزدیک می شود.
ابنزیاد: اگر دشمن رسول خدا در خانه این مرد پناه گرفته بود، آیا با نوازش با او رفتار می کرد؟
عبدالله: مسلم پسر عقیل، فرستاده پسر فاطمه، دشمن رسول خداست؟!
ابنزیاد: (تهدید آمیز به عبدالله می نگرد) اگر دل به مسلم داده ای، پس بر ما شوریده ای و خونت بر خلیفه مسلمانان حلال است و اگر قصد اصلاح داری، پس
خلیفه را یاری کن که او در جایگاه رسول خداست و خیر دنیا و آخرت همه ما در این است که بر بیعت خویش با پسر معاویه بمانیم و دشمنانش را دشمن خدا و رسولش بدانیم.
خشم ابنزیاد هرچه بیشتر می شود، آرامش عبدالله هم بیشتر می شود.
عبدالله: (آرام) به خدا سوگند، اگر به راهی که مسلم می رود ایمان داشتم، لحظه ای در یاری اش درنگ نمی کردم.
شریح قاضی با وساطت خویش می خواهد خشم ابنزیاد را فرونشاند.
شریح: همانطور که در یاری رساندن به امیر کوفه لحظه ای درنگ نکرد و بیوقفه به حضور رسید تا به قدر قدرت خود وساطت کند.
ابنزیاد چرخی می زند و بر تخت می نشیند.
ابنزیاد: ما نیاز به وساطت نداریم، (رو به عبدالله) در این ماجرا آنکه با ما نیست بر ماست و آنکه تردید دارد با ما نیست. پس به قبیله ات بازگرد و سخن مرا به مردان بنیکلب برسان و آنها را به امید عطایای ما و یا به ترس از خشم ما جمع کن و در انتظار فرمان بمان تا روز موعود فرا رسد. (اشاره به هانی) این مردک را هم به زندان ببرید تا فردا حکم خود را بازگویم.
هانی را کشانکشان می برند و عبدالله به اشاره سر اجازه خروج می گیرد و بیرون می رود.
ابوثمامه صائدی جلو درِ نیمهباز خانه عمرو آشفته و منتظر قدم می زند و گاه از لای در نگاهی به درون می اندازد. چند زن و کودک در حال عبور به او سلام می کنند و می گذرند. لحظه ای بعد غلام عمرو بیرون می آید. ابوثمامه به شتاب به او نزدیک می شود و در انتظار پاسخی از غلام بیتابی می کند. غلام با تأسف سر تکان می دهد.
غلام: چنان تب و لرز دارد که نمی تواند در جای خود بنشیند، چه رسد به اینکه
با تو دیدار کند.
ابوثمامه که پیداست سخنان غلام را باور نکرده، او را کنار می زند و وارد خانه می شود. از پشت پنجره می بیند که عمرو مضطرب در اتاق قدم میزند.
عمروبنحجاج که با اضطرابی آمیخته با ترس در اتاق قدم می زند، از پشت پنجره چشمش به ابوثمامه می افتد که به او زل زده است. یکباره کنار میکشد و در رختخوابی که گوشه اتاق پهن است، دراز می کشد. لحظه ای بعد ابوثمامه به تندی وارد اتاق می شود. حالا به راستی عمرو رنگ به رخسار ندارد. ابوثمامه لحظه-ای به او خیره می شود.
ابوثمامه: مسلمبنعقیل در خانه هانی چون مرغ سرکنده به هر سو می رود و هر لحظه سراغ تو را می گیرد و تو در خانه ات خود را حبس کرده ای و... .
عمرو: می بینی که نه توان حرکت دارم، نه یارای رفتن.
و بیآنکه به ابوثمامه نگاه کند به پشتی تکیه می دهد و رو به پنجره میکند. ابوثمامه جلوتر می رود و به زانو در مقابل عمرو می نشیند.
ابوثمامه: بر تو چه گذشته عمرو؟! اگر از یاری مسلم پشیمان شده ای و یا وعدههای ابنزیاد تو را فریفته، بگو تا مسلم تکلیف خود را بداند. (عمرو هیچ پاسخی نمی دهد) عمرو! فریب مسلم، فریب پسر رسول خداست.
عمرو یکباره خیز برمی دارد و چشم در چشم ابوثمامه می اندازد.
عمرو: من مسلم را فریب ندادم، آنکه او را در خانه اش پناه داده، اکنون در قصر ابنزیاد، با دشمن او خوش می گوید و می نوشد و می خورد... و بیتردید... .
ابوثمامه: ولی مسلم اخبار دیگری از داخل قصر دارد که خلاف سخن توست.
عمرو: من به چشمان خودم بیشتر اطمینان دارم تا خبرهایی که به مسلم می رسد و دیگر حاضر نیستم در کاری وارد شوم که بهره اش از آنِ دیگران است و مصیبتش از آنِ من! (با مکث) به مسلم نیز بگو در خانه مطمئن تری پناه بگیرد تا
جانش در امان باشد.
عمرو روانداز را کنار می زند و به تندی برمی خیزد، به کنار پنجره می رود و پشت به ابوثمامه می ایستد. ابوثمامه که ادامه بحث را بیفایده می داند، آرام برمی خیزد و از اتاق بیرون می رود. ربیع و سلیمه و امسلیمه پشت در، گوش ایستاده اند. ابوثمامه نگاهی به ربیع می اندازد و بیرون می رود. سلیمه بغض آلود از لای درِ نیمهباز اتاق به پدر می نگرد و با کینه رو برمی گرداند، به اتاق دیگر می رود و در را محکم به هم می کوبد. ربیع و امسلیمه مستأصل به یکدیگر نگاه می کنند.
ابوثمامه عصبی و دلگیر از گذری می پیچد و به تندی به سوی خانه هانی میرود. چند مرد که آنها را همراه عمرو در قصر دیده ایم از روبهرو نزدیک می شوند و با دیدن ابوثمامه راه خود را تغییر می دهند. ابوثمامه متوجه حرکت آنها می شود. لحظه ای مکث می کند و دوباره به راه می افتد و به عجله از انتهای گذر به سمت دیگر می پیچد. از دور می بیند که جلو خانه هانی چند نفر جمع هستند و مردی که پشت به او افسار اسبی را در دست دارد با نگهبانان خانههانی در حال جر و بحث است. به تندی جلو می رود و عبداللهبنعمیر را می بیند که اصرار دارد وارد خانه هانی شود، اما مردان شمشیر به کمر اجازه ورود به او نمی دهند. عبدالله با دیدن ابوثمامه مردان را رها می کند.
عبدالله: ابوثمامه، من باید مسلم را ببینم، هماکنون!
ابوثمامه: (به کنایه) از ابنزیاد برای او پیغام داری؟! (نزدیکتر می آید) یکبار
فریب همراهان دروغین را خوردیم و هانی گرفتار شد، اینبار عبیدالله تو را برای فریب یاران مسلم فرستاده است؟
عبدالله: من هم می خواهم از نیرنگ ابنزیاد با مسلم بگویم. او عمرو و یارانش را فریب داده و هانی را در بند نگه داشته. (ملتمس) به خدا بیم آن دارم که با ریختن اولین خون در کوفه آتشی به پا شود که بیگناه و گناهکار را بسوزاند.
ابوثمامه که هنوز حس عصبی برخورد با عمرو را دارد، می خواهد هرچه زودتر از دست عبدالله خلاص شود.
ابوثمامه: عمرو فریب نخورده، وسوسه های پسر زیاد در نظرش خوشایند شده و اما تو... بهتر است به افتخارات خود در فارس دل خوش داری و مسلم را با نیرنگ های ابنزیاد رها کنی که او بهتر از تو عبیدالله را می شناسد و پیش از تو خبرها را می داند.
و منتظر پاسخ عبدالله نمی ماند و به تندی وارد خانه می شود. عبدالله مستأصل می ماند. نگاهی به مردان آماده رزم می اندازد و ناچار دهانه اسب را می چرخاند و برمی گردد و می رود.
سلیمه و ربیع اسب های خود را برای حرکت آماده می کنند. امسلیمه نیز به آنها کمک می کند. عمرو از گوشه پنجره نیمهباز نگاهی به آنها میاندازد و وقتی چشمش در چشم سلیمه می افتد، زود پس می کشد. سلیمه نگاهی به ربیع می اندازد که زین اسب را مرتب می کند. سلیمه به تصمیم تازه ای رسیده است.
سلیمه: پیش از برگشت می خواهم مسلمبنعقیل را ملاقات کنم.
ربیع و امسلیمه جا می خورند. امسلیمه که ترسیده سخن او را پدر شنیده باشد، با نگرانی رو به پنجره برمی گردد.
ربیع: مسلمبنعقیل؟! تو چه می خواهی به او بگویی که نمی داند؟
سلیمه: می خواهم از او بشنوم. می خواهم بدانم اکنون که هانی اسیر ابنزیاد است، او چه می کند.
امسلیمه: کدام اسیر؟! مگر پدرت نگفت او را در کنار ابنزیاد دیده که به گرمی از او پذیرایی می کرد؟!
سلیمه: پدرم آنچه خود دوست داشت دیده، نه آنچه باید ببیند. هانی کسی نیست که مسلم را در خانه اش رها کند و با ابنزیاد بر سر یک سفره بنشیند.
عمروبنحجاج عصبی در اتاق قدم می زند که حرف های سلیمه را میشنود و با خشم از اتاق بیرون می رود.
عمرو به تندی وارد حیاط می شود و با خشم به سوی سلیمه می رود. مادر میان آنها حائل می شود.
مادر: او جوان است و جاهل. تو خشم خود را نگه دار.
عمرو می ایستد. رو به ربیع می کند.
عمرو: زود او را به خانه ات ببر که اگر بیش از این حرف بزند، همین جا زنده به گورش می کنم.
ربیع با آنکه از دست عمرو دلخور است، اما نمی خواهد خشم او به سلیمه آسیب برساند. به سراغ اسب سلیمه می رود و دهانه آن را نگه میدارد تا سلیمه سوار شود.
سلیمه: کاش خشم پدرم بر سر ابنزیاد فرود می آمد، نه فرزندش!
و سوار می شود. عمرو به سختی خود را کنترل می کند.
ربیع: بس کن سلیمه!
و ضربه ای به پشت اسب او می زند و اسب به راه می افتد.
مسلمبنعقیل در حیاط خانه هانی بر سکویی نشسته و ابوثمامه و گروهی از مردان گرد او جمع هستند.
مسلم: من گمان می کنم بیش از این درنگ جایز نباشد. اکنون یقین کرده ام که هانی در بند ابنزیاد است و تا وقتی من در خانه هانی باشم او را رها نخواهد کرد.
ابوثمامه احساس می کند مسلم قصد رفتن از خانههانی را دارد.
ابوثمامه: رفتن از اینجا هم به صلاح نیست. بعد از هانی چه کسی است که جرئت کند تو را در خانه اش مهمان کند؟
مسلم: من پیش از نجات هانی از اینجا بیرون نمی روم. همین امشب سران و بزرگان کوفه را فرابخوانید. باید پیش از طلوع آفتاب فردا تصمیمی بگیریم و راهی برای نجات هانی پیدا کنیم.
ابوثمامه: هیچ راهی جز جنگ باقی نمانده! ابنزیاد هر روز یکی از یاران ما را به فریب و نیرنگ به سوی خود می کشاند.
مسلم: پیش از جنگ، هیچ راه نرفته ای نباید باقی بماند.
و برمی خیزد و به داخل خانه می رود.
ابنزیاد مشغول خوردن شراب است و شریح قاضی و ابناشعث و کثیربنشهاب و چند نفر دیگر نیز گرد او جمع هستند و شادمانه می نوشند. ابنزیاد که پیداست مست کرده، یکباره برمی خیزد و بساط پیش رو را به هم می زند و جام خود را به دیوار می کوبد. همه ترسیده، برمی خیزند.
ابنزیاد: جمع کنید. به خدا سوگند شادی را بر خود حرام کردم تا وقتی که مسلم را به چنگ آورم و فتنه را در کوفه ریشهکن سازم. (رو به ابناشعث) می خواهم پیش از طلوع آفتاب هانی را در شهر گردن بزنید تا مسلم و یارانش بدانند که پسر زیاد هرگز در کاری که به او واگذار شده کوتاهی نخواهد کرد.
همه جا می خورند. شریح آرام جلو می رود.
شریح: امیر! کشتن هانی همه کوفه را برمی آشوبد.
ابناشعث: اگر مسلم دست به شمشیر ببرد، با کدام یار و یاور می خواهی با او مقابله کنی؟!
کثیربنشهاب: هانی بزرگ ترین قبیله را دارد که با مرگ او همه مذحج و مراد بر سرمان فرود می آیند.
ابنزیاد که از مخالفت آنها کلافه شده است، فریاد می کشد.
ابنزیاد: اَه... . به خدا از این همه یاران زبون و بزدل خسته شده ام. مرا از مذحج
و مراد و مسلم نترسانید. پسر زیاد به آنچه می خواهد باید دست یابد و می داند که هر چیز بهایی دارد.
به سراغ ظرف بزرگی می رود که کیسه های پول در آن است. چند مشت کیسه برمی دارد و براندازشان می کند.
ابنزیاد: (به ابناشعث) همین امشب به نزد عمروبنحجاج برو که او سزاوارترین خویشاوند هانی برای گرفتن خونبهای اوست.
همه سران قبایل جمعند. مسلمبنعقیل در کنار ابوثمامه نشسته و دایره بزرگی از مردان در حیاط تشکیل شده است. عبدالاعلی به همراه زبیر بن یحیی وارد می شوند و در نزدیک ترین جای خالی می نشینند. نگهبانان در گوشه های حیاط و بر بام ها مراقبت می کنند. مسلم شروع به سخن گفتن می-کند.
مسلم: درود خدا بر پیامبر اسلام و فرزند دخترش که جز اصلاح امت جدش به هیچچیز نمی اندیشد. شما بزرگان قومی هستید که مولایم حسین را به یاری فراخواندید، در حالی که او از شما یاری نخواست. شما به او وعده ها دادید، در حالی که او به شما وعده ای نداد. شما با او بیعت کردید، همانطور که پاره ای از شما و یا پدران شما با علی بن ابیطالب بیعت کردند. اکنون حسینبنعلی در راه کوفه است تا شما را به راه حق هدایت کند، اما پسر زیاد با نیرنگ و فریب قصد دارد شما را متفرق کند و او می داند که اگر بزرگان شما را به وعده ها و به ترس و بیم بفریبد، قوم شما هم از او پیروی خواهند کرد. همانطور که پسر حجاج را فریفت. به خدا سوگند، اگر من بخواهم به نیرنگ رفتار کنم پسر زیاد هرگز به پای من نخواهد رسید، اما از ما دور است که بخواهیم به نیرنگ مردم را با خود همراه کنیم. اکنون که هانی در بند ابنزیاد است، یک بار دیگر از شما اطمینان می خواهم که اگر هنوز بر بیعت خود هستید، آماده باشید که می ترسم ابنزیاد راهی جز جنگ برایمان باقی نگذارد.
در همین حال همه سران، یک صدا او را تأیید می کنند و آمادگی خود را برای مقابله با ابنزیاد اعلام می کنند. زبیر بن یحیی وضع موجود را ارزیابی میکند و احساس می کند که همه چیز به نفع مسلم است. برمیخیزد.
زبیر: پسر عقیل! یقین داشته باش که مردان کوفه بر بیعت خویش استوارند، حتی اگر فرمان جنگ با پسر زیاد بدهی.
بقیه هم تأیید می کنند.
مسلم: اکنون که چنین است، به خانه های خود بروید و منتظر بمانید تا به آنچه صلاح مسلمین است حکم کنم و امیدوارم پیش از آنکه ابنزیاد دست به کاری زند که ما را وادار به جنگ سازد، امام به کوفه برسد.
همهمه میان جماعت درمی گیرد و شوق دیدار حسینبنعلی(ع) در سخنان آنهاست. مسلم رو به ابوثمامه می کند و آرام سخن می گوید.
مسلم: همین امشب حرکت کن و به سمت مکه برو و اگر امام را در میان راه دیدی، بگو سریع تر به کوفه وارد شود که من از نیرنگ های ابنزیاد بر این مردم بیم دارم.
ابوثمامه سریع بلند می شود و می رود.
محمدبناشعث جلو خانه عمرو در حالی که با احتیاط مراقب اطراف است، با غلام او گفتوگو می کند.
ابناشعث: به عمرو بگو ابناشعث از سوی امیر با هدیه ای درخور او به دیدار آمده.
در همین حال صدای پای اسب به گوش می رسد. غلام، سریع ابناشعث را به داخل خانه فرامی خواند.
غلام: زود داخل شو که یاران مسلم همه جا پراکنده اند.
ابوثمامه با اسب از مقابل خانه عمرو عبور می کند. ابناشعث از لای در او را می بیند. بعد در را می بندد.
ربیع و سلیمه در اتاق خود زیر نور لرزان فانوس کوچک اتاق نشسته اند. سلیمه که پیداست تازه آرام شده و چشمان خونافتاده اش نشان از گریه دارد، به نقطه ای خیره است و ربیع سعی در آرام کردن او دارد.
ربیع: به نظر می رسد خشم تو از پدرت، بیشتر به خاطر رفتارش با توست تا ابنزیاد، وگرنه کسانی چون پدر تو و عبداللهبنعمیر و پدر من که به دست بنیامیه کشته شده، بیشتر از من و تو آنها را می شناسند و بیشتر از من و تو از آنها کینه دارند و داشته-اند.
سلیمه: پدر من، خشمش مانند محبتش به آنی بستگی دارد. او پی قدرت و ثروت است که هر کس به او عطا کند، به دنبالش خواهد رفت.
ربیع: عبدالله چطور که نه پی قدرت است نه ثروت، و پدر من که وصیت کرد با قاتلانش روبهرو نشوم. (برمی خیزد) اینها به صلاح امت پیامبر رفتار می-کنند یا من و تو که نه تجربه آنها را داریم نه به اندازه آنها در میدان های جنگ بوده ایم؟
سلیمه: آنها اگر سکوت کردند، اشتباه کرده اند یا ترسیده اند. همانطور که پدرانشان از ابوسفیان می ترسیدند. (او نیز برمی خیزد و به کنار پنجره می رود) حالا وظیفه ماست که اشتباه آنان را جبران کنیم. من به آنچه فرزند رسول خدا می کند بیشتر اطمینان دارم تا پدرانمان!
ربیع مستأصل به دور اتاق می گردد.
ربیع: خدایا این چه برزخی است، این چه فتنه ای است که راه تو را پوشانده است؟!
و از اتاق بیرون می رود.
در کوچههای کوفه هیچ جنبنده ای پیدا نمی شود. از انتهای گذر، مأموران ابنزیاد سوار بر اسب، هانی را دستبسته به میدانگاه بزرگی میآورند. هانی نمی داند با او چه می خواهند بکنند. به اطراف می نگرد. وقتی جلو میدانگاه توقف می-کنند، به تردید می افتد.
هانی: چرا اینجا ایستادید؟!
کثیربنشهاب که فرمانده گروه است، سریع از اسب پیاده می شود و به بقیه اشاره می کند که او را بیاورند. هانی را به خشونت از اسب به زیر می کشند. هانی فریاد می زند.
هانی: خدا شما را لعنت کند، قصد کشتن مرا دارید؟ از خدا نمی ترسید؟! آهای مذحج، آهای مردان قبیله کجایید... .
کثیر: ساکت باش! به جای فریاد، با خدای خود نیایش کن که توبه ات را بپذیرد.
هانی: لعنت خدا و رسولش بر تو که راضی به کشتن من شده ای!
کثیر به یکی از افرادش اشاره می کند. یکی دو نفر با شنیدن سر و صدا لای در خانه-شان را باز کرده و نگاه می کنند. مأمور شمشیر بیرون می کشد و به سوی هانی می رود.
مأمور: سرت را پایین بیاور!
هانی با خشم به او می نگرد.
هانی: در کشتن خود به تو کمک کنم؟! لعنت بر تو!
هانی یکباره به مأمور هجوم می برد و با دست بسته می خواهد شمشیر را از دستش بگیرد که یکی دو مأمور دیگر به او حمله می کنند و او را میگیرند. هانی مرتب فریاد می زند و مردان قبیله اش را فرامی خواند. حالا به صدای او چند نفر از خانه ها بیرون می آیند و کنجکاو جلو می روند. یکی از
رهگذران او را می شناسد.
رهگذر: (با خود) او هانی است؟!
مأمور شمشیر را بالا می برد. هانی فریاد می زند.
هانی: انا لله و انا الیه راجعون.
مأمور شمشیر را فرود می آورد. رهگذر به تندی از سمت دیگر کوچه می-دود و دور می شود و در همین حال فریاد می زند.
رهگذر: هانی را کشتند...، هانی را کشتند... .
عبداللهبنعمیر وسایل سفر را جمع کرده و بر اسبان می گذارد. اموهب ناراضی و دلگیر به درِ اتاق تکیه زده و به او نگاه می کند. عبدالله که حال اموهب را می فهمد، بیتوجه به کار خود ادامه می دهد.
عبدالله: اگر بخواهی همه راه همین جور بغکرده همراهم باشی، بعید می دانم به فارس برسیم.
اموهب آرام به او نزدیک می شود.
اموهب: تصمیم عجولانه ای گرفته ای، کمی فکر کن... .
عبدالله: دیشب تا صبح فکر کردم. راه دیگری نیست. اگر به ابنزیاد کمک کنم که جز نیرنگ شیوه ای ندارد و جز خواری برای کوفیان نمی خواهد و اگر با مسلم همراه شوم که (مکث) هیچ امیدی به کوفیان ندارم. آنکه تندتر از دیگران بود، پیش تر از آنها به مسلم پشت کرد و فریب خورد، اما در جهاد با مشرکان لااقل از پشت سر خود اطمینان دارم.
اموهب: تو چطور به فرمان خلیفه ای که مردی چون ابنزیاد را بر مردم حاکم کرده، به جهاد می روی، در حالی که... .
عبدالله: (قاطع) من به فرمان رسول خدا و حکم قرآن به جهاد می روم و اجر خویش را از خدایم می طلبم، اما در کوفه یا باید مسلمانی را بکشم و یا به دست مسلمانی کشته شوم که هر دو جز دوزخ نصیبی برایم ندارد.
اموهب سکوت می کند و عبدالله دوباره به کار خود ادامه می دهد.
گروه بسیاری از مردان شمشیر به دست، گرد خانه هانی جمع شده اند. مسلمبنعقیل لباس رزم پوشیده و شمشیر به کمر بسته، از خانه بیرون می آید. جماعت هلهله می کنند. به دنبال مسلم گروه سران قبایل بیرون می آیند. مسلم رو به آنها برمی گردد.
مسلم: تو قبیله اسد را فرماندهی می کنی و عباسبنجعده فرماندهی مردان برد را به عهده می گیرد و تو نیز با تمیم و همدان یکراست به سوی قصر حرکت کنید.
شمشیر از نیام بیرون می کشد و فریاد می زند.
مسلم: الله اکبر... الله اکبر... .
و همگی حرکت می کنند.
گروهی از مردم با شمشیر و چوب و چماق در یکی از گذرهای اصلی کوفه فریادزنان می دوند و به عبیدالله و یزید لعنت، و به حسینبنعلی و مسلمبنعقیل درود می فرستند. جلو درِ خانه ها و در بام ها زنان و کودکان نیز آنها را تشویق می کنند. از جلو کوچه ای فرعی می گذرند. از داخل کوچه گروهی دیگر به آنها می پیوندند و بر جماعت اضافه می شود. جلو درِ خانه ای مردی ایستاده و تماشا می کند. همسرش با شمشیری از خانه بیرون می آید و آن را به دست مرد می دهد.
زن: چرا ایستاده ای مرد! به یاری مسلم برو که خیر دنیا و آخرت در آن است.
مرد شمشیر را می گیرد و به جماعت می پیوندد. کمی جلوتر مردی دیگر
از خانه بیرون می آید و کودکی به دنبالش می دود. مرد کمی جلوتر میایستد و کودکش را نیز با خود همراه می کند.
کودک: من هم می خواهم مسلم را یاری کنم.
جماعت از مقابل کوچه دیگری عبور می کنند و از داخل کوچه گروه دیگری به آنها می پیوندند و بیش از پیش بر جماعت افزوده می شود. از درِ خانه ای پیرمردی بیرون می آید و در حالی که عصایش را چون شمشیر در هوا می گرداند، فریاد می زند.
پیرمرد: خدا لعنت کند بنیامیه را که حق ولایت و امامت امت را از خاندان رسول خدا ربودند... . مردم! در یاری فرزند رسول خدا تردید نکنید که خداوند جهادگران را دوست دارد.
پیرمرد قبراق به جماعت می پیوندد و می دود تا جلوتر از دیگران باشد. مردم به انتهای گذر رسیده اند و به سمت دیگری می پیچند و می روند. به دنبال آنها گروه زنان هستند که تشویقشان می کنند. در گذر هیچکس باقی نمی ماند، مگر تعدادی از کودکان و زنان و جماعتی که بر بام ها نظاره گر بوده اند. از سوی دیگرِ گذر، گروهی سواره و آماده رزم وارد می شوند و هیبت جنگی آنها زنان و پیرمردانی را که بر بام ها و در کوچه ها هستند به وجد می آورد. جماعت آنها را تشویق می کنند و وعده نصرت به آنها میدهند. سواران نیز در انتهای گذر به همان سمتی می روند که مردم رفته بودند.
تعداد اندکی از مردم در مسجد کوفه گرد آمده اند. عبیدالله بر منبر نشسته
و سربازانش به شدت مراقب هستند. محمد ابناشعث نیز پای منبر ایستاده است.
عبیدالله: ای مردم! به طاعت و پیروی از خداوند روی آورید و بر پیشوایان خویش سرکشی نکنید و از هم پراکنده نشوید که چون هانی هلاک و خوار و کشته خواهید شد. آنکه شما را از عاقبت کارتان بیم دهد برادر شماست.... .
در همین حال یکی از سربازان وارد می شود و به ابناشعث چیزی میگوید. ابناشعث نیز بر منبر می رود و در گوش عبیدالله زمزمه می کند.
ابناشعث: می گویند مردم از هر سو به قصر نزدیک می شوند.
عبیدالله هراسان از منبر پایین می آید و در حالی که از مسجد خارج میشود، آخرین توصیه ها را به محمد ابناشعث می کند.
عبیدالله: شریح قاضی را فرا بخوان.
عبیدالله از مسجد بیرون می رود. مردم داخل مسجد همهمه می کنند. سربازان سریع به دنبال عبیدالله می روند.
عبیدالله و ابناشعث از مسجد بیرون می آیند. کثیربنشهاب به همراه چند سرباز سراسیمه به او نزدیک می شوند.
کثیر: مسلمبنعقیل با گروهی فراوان از یک سو و مسلم بن عوسجه از سوی دیگر به سوی قصر می آیند.
عبیدالله: هر که از یاران ما که بیرون قصر مانده به گفتوگو با قبیله خود بپردازد و آنها را از عاقبت کارشان بیم دهد. بقیه نیز از قصر ما بیرون نروند.
عبیدالله می رود و ابناشعث به همراه تعدادی از سربازانش به سویی میروند و کثیر با افرادش به سوی دیگر.
سلیمه سراسیمه وارد اتاق می شود. امربیع به دنبال اوست و سعی در آرام کردن او دارد.
امربیع: کمی صبر کن. کوفه میدان رزم شده. بمان تا مردان بازگردند.
سلیمه درِ صندوقچه را باز می کند و شمشیری بیرون می آورد.
سلیمه: جای ماندن نیست. بعد از هانی، مرگ بهتر از زندگی است.
و از اتاق بیرون می رود. امربیع که نمی تواند مانع او شود، او را همراهی میکند.
امربیع: پس صبر کن من هم بیایم.
هر دو از خانه بیرون می روند.
امربیع و سلیمه سوار بر اسب می تازند و وارد نخیله می شوند. ربیع که در جمع گروهی از مردان بنیکلب زره جنگ می پوشد، چشمش به آنها می افتد. دست از کار می کشد و جلو می رود.
امربیع: نتوانستم مانعش شوم.
ربیع نگاهی به سلیمه می اندازد.
ربیع: وارد آن خیمه شوید، تا وقت حرکت.
هر دو از اسب پیاده می شوند و ربیع افسار اسب را می گیرد. هر دو وارد خیمه می شوند. ربیع از دور چشمش به عبداللهبنعمیر و اموهب می افتد که با بار و بنه، آرام نزدیک می شوند. عبدالله و اموهب سوار بر اسب از میان نخل ها می گذرند و با حیرت مردان جنگی را میبینند که خود را آماده میکنند. از مقابل گروهی میگذرند که در حال تمرین شمشیرزنی با یکدیگر هستند و کمی جلوتر چند نفر نعل اسبهای خود را تعمیر میکنند.
عبدالله از آنها نیز می گذرد و به گروهی می رسد که تمرین تیراندازی می کنند. گروهی دیگر شمشیرهای خود را تیز می کنند. به ربیع که نزدیک تر می شوند، ربیع سریع برمی گردد و وارد خیمه ای می شود و لحظه ای بعد به همراه او عبدالاعلی و زبیر و بشیر بیرون می آیند. یکی دو نفر از مردان فریاد می زنند.
مردان: عبدالله... عبدالله آمد!
سلیمه و امربیع نیز از خیمه بیرون می آیند. عبدالله و اموهب با عبدالاعلی روبهرو می شوند و کم کم همه دور آنها جمع می شوند.
عبدالاعلی: خوش آمدی عبدالله!
عبدالله: اینجا چه خبر است، به جنگ روم می روید؟
زبیر: شیرین تر از جنگ روم. تو در بهترین لحظه تصمیم خود را گرفتی که اگر دیرتر آمده بودی هیچ نصیبی از پیروزی کوفیان نداشتی.
عبدالله: من هرگز با سپاهی همراه نمی شوم که قصد جنگ با مسلمان دیگری دارد، حتی اگر امیر بیلیاقتی چون ابنزیاد باشد.
در سکوت به عبدالله می نگرند.
بشیر: پس در این اوضاع به کجا می روی؟
عبدالله: به جایی که خشم و کینه اش فقط برای خشنودی خدا و رسولش باشد.
عبدالاعلی: (تهدیدآمیز) زمانی از قبیله ات جدا می شوی که بیش از همیشه به تو نیاز دارد؟
زبیر نزدیک تر می شود و مشفقانه سخن می گوید.
زبیر: اکنون که پیروزی های بزرگ نزدیک است، دوست نداریم تو بی نصیب بمانی.
اموهب نگران به عبدالله می نگرد.
عبدالله: در جنگ شما هیچ پیروزی نمی بینم. چه بکشید، چه کشته شوید جز سرزنش و خواری نصیبی نمی برید، اما من به جنگی می روم که اگر کشته شوم
یا بکشم، پیروزم.
ربیع که هنوز بر تردید خود چیره نشده، با سخن عبدالله مستأصل میماند و با همان استیصال می پرسد.
ربیع: تو چگونه ابنزیاد را سرزنش می کنی، اما حاضر به یاری فرزند رسول خدا نیستی. اگر حسین را به عدالت و حقیقت می شناسی پس چگونه به خلافت یزید تن می دهی؟! آیا فرزند علی شایسته خلافت نیست؟
ربیع انگار حرفهای بسیاری دارد، اما بغض مانع می شود و سکوت میکند. عبدالله که صداقت ربیع را با همه وجود درک کرده، آرام سر تکان می دهد.
عبدالله: شما حسینبنعلی را چگونه شناختید... . کوفیان از ظلم یزید به حسین پناه برده اند، در حالی که نه یزید را آنگونه که هست می شناسند و نه حسین را... . من هم حسینبنعلی را بیش از هر کس به حکومت شایسته تر می دانم، حسین به خلافت زینت می بخشد، در حالی که خلافت به او زینت نمی دهد... حسین شأن خلافت را بالا می برد، در حالی که خلافت شأنی بر او نمیافزاید... . خلافت به حسین نیازمندتر است تا او به خلافت... اما سوگند به کسی که پیامبر را فرستاد، هیچیک از شما تحمل عدالت خاندان علی بن ابیطالب را ندارید... . آنکه خاندان علی را می شناسد به مردم بگوید که اگر حسین به خلافت برسد چه می کند... . بگوید که (رو به زبیر) آنچه به ظلم و بیعدالتی اندوخته اید، اگر به مهریه نکاح زنانتان رفته باشد، بازپس می گیرد و به صاحبش بازمی گرداند و چنان در هم آمیخته شوید که پست ترین شما به مقام بلندترین شما برسد و بلندترین شما به مقام پست ترینتان... من از مسلم فقط یک پرسش دارم که چرا به مردمی اعتماد کرده که دو بار آزموده شده اند و هر بار یاریکننده خود را به دشمنش واگذاشتند و من به خدا پناه می برم که حسین را به دست دشمنانش خوار کنم.
میان جماعت هیاهو بلند می شود و همه نگران می شوند. زبیر جلو می آید.
زبیر: کاش هرگز به بنیکلب برنگشته بودی که چنین ننگی را به ارمغان بیاوری
و مؤمنان را چنین ناسزا بگویی ... تو به مرگ سزاوارتری تا همراهی یاران حسین!
مردان در تأیید سخنان زبیر شمشیرهای خود را بالا می برند و هلهله میکنند. عبدالاعلی که برای جان عبدالله احساس خطر می کند، سریع جلو می ایستد.
عبدالاعلی: من اجازه نمی دهم ننگ کشتن عبدالله بر بنیکلب بماند، هرچند با ما همراه نباشد.
زبیر: زودتر به فارس بازگرد که بنیکلب دیگر تاب تحمل تو را در قبیله ندارد.
عبدالله حرکت می کند و اموهب در پی او به راه می افتد. مردم در سکوت رفتن آنها را تماشا می کنند. با دور شدن آنها، عبدالاعلی در برابر مردم احساس ضعف و حقارت می کند و باید نگاه های سنگین مردم را پاسخ دهد.
عبدالاعلی: تا وقتی من زنده ام، عبدالله دیگر در بنیکلب جایی ندارد.
مردم کمکم پراکنده می شوند. ربیع آرام به سوی سلیمه و امربیع می رود. زبیر و بشیر به سوی خیمه خود می روند. زبیر با تردید و نگرانی به عبدالله نگاه می کند و سپس رو به بشیر می کند.
زبیر: آیا به راستی حسین اینگونه است که عبدالله می گوید؟
بشیر: (به کنایه) اگر چنین باشد که وای به حال تو!
و هر دو وارد خیمه می شوند.
عبدالله و اموهب سوار بر اسب آرام حرکت می کنند. اموهب رو به عبدالله می کند.
اموهب: من در شگفتم که تو اگر حسینبنعلی را شایسته حکومت می دانی چرا
در برابر ظلم یزید سکوت می کنی؟!
عبدالله: ظلم و جور یزید از قدرت و کیاست او نیست، بلکه از جهل و زبونی مسلمین است. اینها با حسین بیعت می کنند، چنانکه بسیاری شان با علی نیز بیعت کردند و سپس او را به دشمنانش واگذاشتند.
اموهب: اینها که تو می گویی حسینبنعلی نمی داند؟
عبدالله: (می ایستد) من هم به همین دلیل از کار او در شگفتم!
اموهب نیز می ایستد، هر دو روبهروی هم، و از میانشان تیغه های ضعیف نور خورشیدِ رو به غروب از لای ابرها در افق بیرون می زند.
عبدالله: خدایا این چه امتحانی است که از سخت ترین جنگ ها دشوارتر است!
ابنزیاد وارد تالار می شود و با آنکه می کوشد ترس خود را پنهان کند، اما ابناشعث و کثیر و شریح قاضی با نگاه هایی که به یکدیگر می اندازند، پیداست که ترس را در ابنزیاد دریافته اند. ابنزیاد سریع بر تخت مینشیند.
ابنزیاد: نمی دانم آیا پیش از این به شما گفته ام که وقتی حکم خلیفه در بصره به دستم رسید، پیکی به شام فرستادم تا لشکری روانه کوفه کند که اگر کوفیان قصد آشوب داشتند، آنها را بر سر جایشان بنشانم. اکنون سپاه شام نزدیک است و اگر تا صبح فردا مانع حمله یاران مسلم شوید، شامیان به کمکتان خواهند آمد.
همگی از این خبر شادمان می شوند و احساس قدرت می کنند.
ابنزیاد: پس اکنون بروید و مردم را از سپاهیان شام بیم دهید تا متفرق شوند. (رو به کثیربنشهاب) تو نیز با گروهی به دروازه شهر بروید تا دیگر قبایل به کوفه وارد نشوند. درهای قصر را هم ببندید و جز دوستانمان هیچکس را به قصر راه ندهید.
ابناشعث که با شنیدن خبر ورود سپاه شام احساس شجاعت می کند، محکم جلو می رود.
ابناشعث: اگر امیر اجازه دهند هماکنون به یاران مسلم حمله کنیم و آنها را پراکنده سازیم.
شریح: با کدام سپاه و نیرو؟
ابنزیاد: اکنون وقت جنگ نیست. فعلاً دوستانمان را فرابخوانید تا همه در قصر جمع شوند.
از تخت پایین می آید و مستأصل و ترسیده قدم می زند.
ابنزیاد: پس کجا هستند شبث بن ربعی و عبداللهبنعمیر!
در همین حال غلامی وارد می شود و تعظیم می کند. بعد به اشاره دست مهمان را به داخل دعوت می کند. ابنزیاد و دیگران منتظر نگاه می کنند. عمروبنحجاج با هیبت جنگی وارد می شود و تعظیم می کند. ابنزیاد از دیدن او خوشحال می شود.
عمرو: من به همراه گروهی از مردان قبیله ام در خدمت به امیر آماده ایم.
ابنزیاد لبخندی می زند و آرام جلو می رود و عمروبنحجاج را در آغوش می گیرد.
ابنزیاد: چه کسی لایق تر از پسر حجاج برای فرمانده سپاه امیر؟!
عمرو با غرور و شعف به ابنزیاد می نگرد.
خیل مردم در گذرهای کوفه جمع شده اند و با شمشیر و نیزه و چوب و چماق، خشمگین ایستاده اند و هیاهو می کنند، گویی با جرقه ای منفجر می-شوند. شریح قاضی بر سکویی ایستاده و برای آنان صحبت می کند. مردم با دیدن شریح کمکم سکوت می کنند.
شریح: ای مردم مسلمان کوفه، در کاری شتاب مکنید که از عاقبت آن هیچ نمی دانید.... من شما را بیم می دهم که از تفرقه و جدایی میان مسلمانان پرهیز کنید و فتنه های گذشته را بار دیگر آغاز نکنید که من از پیامبر خدا شنیدم که فرمود فتنه و شر به زودی سر بر خواهد کشید، پس کسی را که بخواهد در میان این امت متحد، تفرقه افکند او را به تیغ سپارید، هر کس که باشد... و اکنون
سپاه شام به شما نزدیک است و اگر دست از شورش برندارید و از امام خویش اطاعت نکنید، چنان بر سر شما فرو خواهند آمد که ابابیل بر سر ابرهه... .
مردم کمی سست می شوند و با یکدیگر زمزمه می کنند. پیرزنی پسر جوانش را عقب می کشد.
پیرزن: این همه برای یاری مسلم هستند، دیگر چه احتیاجی به توست!... بیا برویم که با شامیان نمی توان درافتاد.
یک نفر از میان مردم فریاد می زند.
مرد: ای قاضی!... چرا عبیدالله را نصیحت نمی کنی که اینچنین بر مردم ظلم روا می دارد و نیکان را می کشد و ستم کاران را رها میکند.
شریح: به خدا سوگند، راست گفتی، اما عبیدالله امتحانی است الهی برای مردمی که صبر و شکیبایی خود را دریابند... . با او به جنگ برنخیزید؛ چراکه اگر ابنزیاد به مثابه عقوبت الهی است، پس شما نمی توانید عقوبت خداوند را با شمشیرهایتان دفع کنید و اگر به منزله مصیبت خداوند است، پس در برابر چنین مصیبتی صبر کنید تا خداوند میان شما و او داوری کند که او بهترین داوران است... .
مردم کمکم پراکنده می شوند و سعی می کنند به گونه ای بروند که جلب توجه نکنند. پس در تاریکی ناپیدا می شوند و در کوچه پس کوچه ها خود را از جماعت جدا می کنند.
شریح: ... بدانید که خود از زبان معاویه شنیدم که گفت ما با قدرتی که خداوند به ما عطا فرموده حکومت می کنیم و از عطایایی که او در اختیارمان قرار داده به شما می دهیم. شما باید از ما اطاعت کنید تا ما نیز با شما به انصاف رفتار کنیم... . پس بکوشید که مستحق عدل و انصاف امیر شوید تا آسوده باشید... .
گروه دیگری از مردم آشکار و پنهان پراکنده می شوند.
کثیربنشهاب به همراه گروهی از یارانش بر دروازه کوفه پراکنده اند.
یکی از سربازان شتابان می دود و نزد کثیر می آید.
سرباز: گروهی از سمت نخیله به دروازه نزدیک می شوند.
کثیر: شاید کاروان تجاری است!
سرباز: همه مردان جنگی اند، به گمانم مردان بنیکلب باشند.
کثیر: (برمی خیزد) همه در جای خود آماده باشند.
در نمایی دیگر سواران بنیکلب به دروازه نزدیک می شوند. پیشاپیش آنها عبدالاعلی و زبیر و بشیر و به دنبالشان ربیع و زید و دیگران هستند. دو نگهبان در دو طرف کثیر ایستاده اند. زبیر از دیدن آنها کمی جا می خورد و به اطراف می نگرد. وقتی کسی را در اطراف آنها نمی بیند، جلوتر از عبدالاعلی به آنها نزدیک می شود. کثیر خونسرد جلو می آید و در مقابل اسب او میایستد.
کثیر: مردان بنیکلب برای کدام جنگ اینگونه آماده شده اند؟
زبیر با پوزخند به کثیر و دو همراهش می نگرد.
زبیر: تو از کدام قبیله ای که از قیام مسلم بیخبر مانده ای؟!
و شمشیرش را بیرون می کشد.
کثیر: پس با مسلم هستید و بر امیر خود شوریده اید.
به اشاره کثیر، تمام یارانش از پشت نخل ها و بالای دیوار و بام ها، با تیر و کمان و نیزه سر بیرون می آورند. مردان بنیکلب جا می خورند و زبیر به وحشت می افتد. عبدالاعلی نگاهی به مردان خود و نگاهی به یاران در کمین کثیربنشهاب می اندازد و تازه می فهمد که در دام افتاده است. کثیر و دو همراهش شمشیرها را بیرون می کشند. زبیر ترسیده شمشیر خود را در نیام می کند و لبخندی هراس آلود می زند.
زبیر: این چه حیله ای است با مردانی که به قصد دیدار با امیر عبیدالله به کوفه
آمده اند.
کثیر: دیدار با امیر؟!
و آرام به عبدالاعلی نزدیک می شود.
کثیر: عبدالاعلی! او راست می گوید که به دیدار امیر می روید؟
ربیع آرام عقب می رود و خود را به سلیمه و مادر می رساند و می خواهد آنها را از آسیب دور نگه دارد. عبدالاعلی به نیروهای خود می نگرد که اغلب ترسیده اند.
عبدالاعلی: آری، ما به قصد دیدار با امیر آمده ایم.
کثیر: (باور نمی کند) فقط سوگند تو مرا قانع می کند. آیا حاضری سوگند بخوری؟
زبیر می خواهد چیزی بگوید که کثیر مانع می شود. عبدالاعلی به تردید می افتد. لحظه ای فکر می کند. کثیر پیروزمند لبخند می زند.
کثیر: اگر جز اینکه می گویی باشد، باید با من به نزد امیر بیایی تا او درباره ات حکم کند.
زبیر که کاملاً خود را باخته است، رو به عبدالاعلی می کند.
زبیر: این همان چیزی است که شیخ ما می خواهد.
فریاد سلیمه از پشت سر بلند می شود.
سلیمه: شما از بنیکلب تا کوفه آمده اید که شیخ خود را به این مردک واگذارید؟! اگر از تیرها و تیغ های یاران ابنزیاد می ترسیدید، چرا از خانههاتان بیرون آمدید؟!
با فریاد سلیمه یکباره مردان به غیرت می آیند و فریاد می کشند و شمشیرها بیرون می آید. عبدالاعلی نیز شمشیر از نیام بیرون می کشد و به سمت کثیر حمله می کند. باران تیرها و نیزه های یاران کثیر، چند نفر را نقش زمین می کند و بقیه به اطراف پراکنده می شوند و درگیری آغاز میشود. ربیع و سلیمه نیز به شدت می جنگند. زبیر از میان درگیری، خود را عقب می
کشد و می کوشد از تیرها و شمشیرها در امان بماند. بشیر در حال مبارزه با یکی از مردان کثیربنشهاب، یکباره پسرش را می بیند که با دو نفر درگیر است. بشیر به کمک او می رود، اما پیش از رسیدن به زید، تیری از پشت به او اصابت میکند و نقش زمین می شود. ربیع که افتادن بشیر را می بیند، می خواهد به او کمک کند، اما بشیر به پسرش اشاره می کند. ربیع او را رها می کند و به کمک زید می رود. بشیر جان می بازد. زید و ربیع هر دو مرد جنگی را از پای درمیآورند و زید فریادزنان به سراغ پدر می رود. در همین هنگام صدای جیغ زنانه توجه ربیع را جلب می کند. یکی از سربازان به امربیع هجوم برده است و مادر ناشیانه شمشیری به دست گرفته و قصد مقابله دارد. ربیع فریادزنان به سوی مادر می دود، اما پیش از او، سلیمه می رسد و از پشت ضربه ای به سرباز می زند و او را نقش زمین می کند. ربیع می رسد و رو به سلیمه میکند.
ربیع: مادر را از اینجا دور کن، به نخلستان بروید و منتظر بمانید.
سلیمه و مادر به طرف نخلستان می روند و ربیع که از آنها مطمئن میشود، به میدان کارزار بازمی گردد. ناگهان می بیند که عبدالاعلی را به بند کشیده اند و مردان بنیکلب هر یک از سویی می گریزند. ربیع که جنگ را مغلوبه می بیند، به سراغ زید می رود که همچنان بالای سر پدر ایستاده و مقاومت می کند. ربیع به کمک او می رود و فریاد می زند.
ربیع: زید! از اینجا دور شو... . بیفایده است... .
هر دو عقب می کشند و به نخلستان می گریزند. تعدادی از سربازان به دنبال آنها می دوند، ولی فریاد کثیربنشهاب آنها را از ادامه تعقیب
بازمی دارد.
کثیر: برگردید... برگردید... رهایشان کنید.
عبدالاعلی را با دست های بسته به اسبی می بندند و با خود می برند.
پای برکه ای کوچک آتش بلندی برپاست. عبداللهبنعمیر و اموهب کنار آتش نشسته اند و پای سفره ای مختصر شام می خورند. اسب های آن دو بر درختی که در حاشیه برکه است، بسته شده و تنها صدای هرم آتش و سوختن خس و خاشاک و چوبهای خشک درون آتش به گوش میرسد. اموهب میل چندانی به خوردن ندارد و عبدالله این را می فهمد اما به سکوت می گذراند. بیمیلی اموهب کمکم کلافگی او را شدت میدهد، یکباره از پای سفره برمی خیزد و به کنار برکه می رود و به زانو می نشیند. به عکس ماه در برکه چشم می دوزد. اموهب زانو به بغل، خیره آتش است. عبدالله ناگهان صدای چکاچک شمشیر ها و نیزه ها را می شنود. یکباره از جا می پرد و به اموهب می نگرد که همچنان آرام نشسته و به آتش می نگرد. صدا قطع می شود، اما عبدالله آرام به سراغ شمشیرش میرود و آن را از نیام بیرون می کشد. اموهب از رفتار او حیرت می کند و با تعجب برمی خیزد.
عبدالله: شنیدی؟
اموهب: من؟!... نه! چیزی نشنیدم.
عبدالله به اطراف چشم می اندازد و در تاریکی بیابان، اطراف را می پاید. بار دیگر صدای سم اسب به گوش می رسد و این بار هر دو می شنوند و با
دقت به جهت صدا رو برمی گردانند. از عمق تاریکی سواری نزدیک می شود. عبدالله به اموهب اشاره می کند که کنار اسبها پناه بگیرد و خود آرام به سمت سوار می-رود. سوار نزدیک تر می شود و وقتی عبدالله را در حالت هجوم می بیند، همان جا می ایستد.
سوار: سلام برادر. من مسافری هستم از راهی دور ... . می خواهم به کوفه بروم، از راه آمده مطمئن نیستم.
عبدالله با بدگمانی به او می نگرد، سپس اطراف را زیر نظر می گیرد، انگار به دنبال سواران دیگری است که با غریبه همراهند. سوار اموهب را میبیند.
سوار: من تنها هستم برادر. راه کوفه را به من نشان بده، زحمت دیگری برایت ندارم.
و یکباره اسبش که پیداست راه درازی را یکنفس آمده، نقش زمین میشود و سوار را بر زمین می زند. سوار که دستکمی از اسب ندارد، پایش زیر اسب می ماند و فریاد می کشد. عبدالله هنوز تردید دارد. اموهب جلو می-آید.
اموهب: عبدالله!
عبدالله تازه به خود می آید و به کمک مرد می رود. اموهب نیز می دود و دهانه اسب را می گیرد و آن را جابه جا می کند. عبدالله زیر بغل مرد را می گیرد و او را بیرون می کشد. غریبه بیحال و خسته روی دست عبدالله می ماند. او را کشانکشان تا پای آتش می برد. اموهب مشک آب را میآورد و عبدالله به او آب می دهد. کمی به حال می آید و وقتی خود را پیدا می کند، سراسیمه به سینه اش دست می کشد و از وجود چیزی در زیر لباسش مطمئن می شود. عبدالله و اموهب به یکدیگر نگاه می کنند. مرد دوباره از حال می رود. عبدالله
او را روی پلاسی می خواباند. اموهب رواندازی می آورد و به عبدالله می دهد.
اموهب: پیداست چیز گران بهایی با خود دارد.
عبدالله: خدا به او رحم کرد که گرفتار راهزنان نشد.
عبدالله روانداز را روی مرد می کشد و خود کنارش می نشیند و به درخت تکیه می دهد.
عبدالله: (به اموهب) تو استراحت کن که فردا راه درازی در پیش داریم. من مراقب او هستم.
اموهب زیر تخته سنگی دراز می کشد و عبدالله در حالی که به مرد مینگرد، به فکر فرو می رود.
تصویرهای گوناگون در یکدیگر دیزالو می شوند و در میان غبار و دود و آتش محو دیده می شوند.
ـ تصویری از رودی خروشان.
ـ شمشیرها و نیزه هایی که بالا و پایین می روند و خون آلود می شوند.
ـ تیرهایی که از هر طرف به آسمان می روند.
ـ سم اسبانی که در میدان جنگ در هم می آمیزند.
ـ خیمه هایی که در آتش می سوزند.
ـ غباری که خورشید را می پوشاند.
ـ اسبانی که بر جنازه های بیسر می تازند.
ـ سرهایی که بدون بدن افتاده اند.
ـ شلاق هایی که بالا می رود و فرود می آید.
ـ کودکانی که از شلاق ها می گریزند.
ـ رودی خروشان که آب در آن سرخ و خون رنگ می شود.
ـ تصویر روی صورت عبدالله دیزالو می شود.
ـ صدای اموهب که عبدالله را می خواند.
عبدالله وحشت زده چشم باز می کند و اموهب را کنار خود می بیند که سعی می کند او را بیدار کند. عبدالله جای مرد را خالی می بیند و به هراس می افتد. اموهب به کنار برکه اشاره می کند. مرد کنار برکه زانو زده و سر و صورت خود را می شوید. عبدالله با احتیاط بلند می شود و منتظر می ماند. اموهب احساس می کند که عبدالله ترسیده است.
اموهب: این مرد تنهاست عبدالله... . تاکنون ندیده ام از مردی تنها و خسته اینگونه بترسی!
عبدالله به تندی سر می گرداند و به اموهب می نگرد.
عبدالله: ترس؟! نه... . من از او نمی ترسم...، اما... اما حضور او مرا از چیزی میترساند... دوباره همان کابوس (با خود) خدایا این چه دلشوره ای است که سینه ام را می درد.
مرد آرام از کنار برکه بلند می شود. به سراغ اسبش می رود و به سر و گوش او دست می کشد. با مشک، به صورت و دهان اسب آب می پاشد. بعد با مهر به عبدالله می نگرد.
مرد: اهل کوفه اید یا شما هم مسافرید؟
عبدالله: ما اهل کوفه ایم، اما تو که از راه دوری آمده ای، از کوفه چه میخواهی؟
مرد: من همان می خواهم که همه اهل کوفه می خواهند.
و کنار آتش که اکنون رو به خاموشی دارد، می نشیند و به اسبش نگاه
میکند.
عبدالله: پس تو هم خبر حمله مسلم و یارانش را به قصر ابنزیاد شنیده ای!
مرد جا می خورد، به تندی از جا می پرد.
مرد: مسلم دست به تیغ برده؟!... چرا منتظر ورود امام نشد؟!
و مستأصل به اسبش می نگرد.
اموهب: ابنزیاد هانی را کشت و راهی جز جنگ برای کوفیان نماند!
مرد شتابان به سراغ اسب می رود و می کوشد آن را از جا بلند کند، اما اسب بیحال تر از آن است که بتواند برخیزد. عبدالله به سوی مرد می رود. حالا کاملاً دریافته که مرد غریبه فردی عادی نیست.
عبدالله: تو که هستی مرد؟!
مرد ملتمس رو به عبدالله برمی گردد.
مرد: اسبت را به من بفروش، هر بهایی بخواهی می دهم.
عبدالله: اگر برای یاری مسلم اینچنین عجله داری، بدآنکه بیتو هم بر ابنزیاد چیره خواهند شد.
مرد: اما من می خواهم مسلم و کوفیان را از جنگ بازدارم تا امام به کوفه برسند.
اموهب پیش می آید.
اموهب: پیش از تو عبدالله این کار را کرده، اما بی فایده است.
مرد: عبدالله؟!
عبدالله: آری من بسیار کوشیدم تا کوفیان را از جنگی بیحاصل بازدارم، اما کینه های کهنه چشمهای آنان را کور کرده، تا جایی که مسلم را به ریختن خون ابنزیاد واداشتند که اگر چنین شود، بار دیگر میان شام و کوفه جنگی خونین به راه خواهد افتاد.
مرد: پس شما در این بیابان چه می کنید؟
عبدالله: ما به فارس بازمی گردیم تا شاهد جنگ میان مسلمانان نباشیم.
مرد لحظه ای در چشمان عبدالله خیره می شود.
مرد: شما از چه می گریزید؟! اگر همه ما کشته شویم، بهتر از آن است که مردی
چون یزید را بر جایگاه رسول خدا ببینیم.
و با پای پیاده به راه می افتد و دور می شود. عبدالله مبهوت می ماند، لحظهای بعد به سرعت می دود و خود را به مرد می رساند.
عبدالله: صبر کن غریبه، (مرد می ایستد) من اسبم را به تو می دهم و هیچ بهایی نمی خواهم، فقط به شرطی که بگویی تو کیستی؟!
مرد: من بنده ای از بندگان خدا هستم که به یگانگی او و رسالت محمد شهادت داده ام و اکنون حسینبنعلی را امام و مولای خویش قرار دادم تا یقین کنم که آنچه می گویم و آنچه می کنم جز سنت رسول خدا نیست، حتی اگر به بهای جانم باشد.
عبدالله بر سر مرد فریاد می کشد، گویی می خواهد خود را از گناهی که در وجودش احساس می کند تبرئه کند.
عبدالله: مسلمانی ات را به رخ من مکش که من با مشرکان بسیاری جهاد کردم و این زن که پابهپای من تا مازندران و قسطنطنیه آمده، بهترین شاهد است که می داند جز برای خدا و رسولش شمشیر از نیام بیرون نکشیدم.
مرد آرام و خونسرد به عبدالله تلخلبخند می زند.
مرد: لعنت خدا بر آنآنکه ایمان شما را بازیچه دنیای خویش کردند و وای بر شما که نمی دانید بدون امام، جز طعمه ای آماده در دست اراذلی چون یزید و ابنزیاد هیچ نیستید، حتی اگر برای رضای خدا با مشرکان جهاد کنید. (بغضآلود) آیا بهتر و عزیزتر از قرآن و حسین، یادگاری از پیامبر بر روی زمین باقی مانده است؟
و دوباره به راه می افتد و می رود. عبدالله مستأصل می ماند و اکنون ام وهب نیز کنارش ایستاده است. نگاهی به او می اندازد و دوباره فریاد می کشد.
عبدالله: صبر کن!
مرد می ایستد و دوباره رو به عبدالله برمی گردد. عبدالله به سوی او می-
رود.
عبدالله: من هم پسر فاطمه را شایسته تر از همه برای خلافت مسلمانان می-دانم، اما در حیرتم که حسین چگونه به مردمی تکیه کرده که پیش از این پدرش و برادرش آنها را آزموده اند و اکنون نیز به چشم خویش دیدم کسانی که او را دعوت کردند، به طمع بخشش های ابنزیاد چگونه به پسر عقیل پشت کردند و هانی را تنها گذاشتند. به خدا سوگند، تردید ندارم که این مردم حسین را در مقابل لشکر شام تنها خواهند گذاشت و یزید به خونخواهی ابنزیاد خونها خواهد ریخت.
مرد: (آرام) آیا حسینبنعلی اینها را نمی داند؟!
عبدالله: اگر می داند پس چرا به کوفه می آید؟
مرد: او حجت خدا بر کوفیان است که او را فراخواندند تا هدایتشان کند... .
عبدالله: چرا در مکه نماند، آن هم در روزهایی که همه مسلمانان در آنجا گرد آمده اند. آنها نیاز به هدایت ندارند؟
مرد: آنها که برای حج در مکه گرد آمده اند، هدایتشان را در پیروی از یزید می دانند و یزید کسانی را به مکه فرستاد تا امام را پنهانی بکشند، همانطور که برادرش را کشتند... و اگر امام را در خلوت می کشتند، چه کسی میفهمید امام چرا با یزید بیعت نکرد؟
عبدالله: می توانست به یمن برود یا مصر یا به شام برود و با یزید گفتوگو کند.
مرد: اگر معاویه با گفتوگو هدایت شد، فرزندش هم هدایت می شود و اما اگر به یمن یا مصر می رفت سرنوشتی جز آنچه در مکه برایش رقم زده بودند، نداشت، اما حرکت او به کوفه، آن هم با اهل بیت، بیش از هر چیز یزید را از خلافتش به هراس خواهد انداخت و مسلمانان را به فکر. (میخواهد برود، دوباره رو به عبدالله برمی گردد) و اما من... برای امام خویش تکلیف معین نمی کنم، که تکلیف خود را از حسین می پرسم و من حسین را نه فقط برای خلافت، که برای هدایت می خواهم. و من... حسین را برای دنیای خویش نمیخواهم، که دنیای خود را برای حسین می خواهم. آیا بعد از حسین کسی را می شناسی که من جانم را فدایش کنم؟
و می رود. عبدالله مات می ماند. وقتی مرد دور می شود، عبدالله لحظه ای
به خود می آید. برمی گردد و اسب خویش را می آورد و مرد را صدا می زند.
عبدالله: صبر کن، تنها و بیمرکب هرگز به کوفه نمی رسی!
مرد می ایستد و افسار اسب را می گیرد.
مرد: بهای اسب چقدر است؟
عبدالله: دانستن نام تو!
مرد: (سوار بر اسب می شود) من قیسبنمسهر صیداوی هستم، فرستاده حسینبنعلی!
انس در همان گودال در حال نماز خواندن است. باز هم در نماز او صدای دور و نزدیک چکاچک شمشیرها و سم اسبان و فریاد مردان خشمگین و هرم آتش و شیون زنان و کودکان و خروش رودخانه به گوش می رسد. وقتی به سجده می رود گویی بر خاک افتاده است. اینبار عبدالله از روبهرو به او نزدیک می شود. شتر را پای گودال می نشاند و اموهب پیاده می شود. هر دو منتظر می مانند تا نمازش به پایان می رسد. آرام سر بلند می کند و به عبدالله می نگرد.
عبدالله: سلام بر انسبنحارث!
انس: سلام به عبداللهبنعمیر، خوش آمدی!
عبدالله: تو به راستی از آن روز تا کنون اینجا مانده ای؟
انس: انگار دیروز بود.
عبدالله: دیروز نبود، دو ماه پیش بود.
انس: دیگر چیزی به محرم نمانده. به زودی انتظار من هم به پایان می رسد.
عبدالله: پس تو تاکنون در انتظار حسینبنعلی اینجا مانده ای؟
انس: جز او کسی را سراغ داری که ارزش این همه انتظار را داشته باشد؟
اموهب: (جلوتر می رود) امام در راه کوفه است، و تو در نینوا به انتظار او مانده ای؟
انس: امام هرگز به کوفه وارد نمی شود. او و خاندانش همین جا با سپاه ابنزیاد روبهرو خواهند شد.
عبدالله چون شاگردی مطیع وارد گودال می شود و روبهروی انس به زانو مینشیند.
عبدالله: به خدای محمد سوگند می خورم که بعد از او درِ وحی بسته شد. تو چگونه خبری را می گویی که جز پیامبران نمی گویند.
انس: من بنده ای از بندگان خدا هستم که شهادت می دهم محمد آخرین فرستاده اوست. علی ولی اوست و حسین امام و هدایتگر من. آنچه من می-گویم خود از رسول خدا شنیدم که فرمود: به زودی فرزندم حسین در عراق کشته خواهد شد. پس هر کس که در آن زمان حاضر بود او را یاری کند.
اموهب جلو می آید.
اموهب: (به عبدالله) به خدا سوگند، هرکس جز انسبنحارث که از صحابه رسول خداست، این سخن را می گفت، باور نمی کردم. (رو به انس) اما نمی دانم چرا تو در نینوا مقیم شده ای؟
انس: (برمی خیزد و از گودال بیرون می آید) آن روز که با سپاه علی بن ابیطالب برای جنگ صفین عازم بودیم چون به اینجا رسیدیم، سپاه در آنجا توقف کرد و امام از اسب پایین آمد و در این مکان ایستاد و رو به ما فرمود: در همین جا سپاهی از کوفیان به فرزندم حسین یورش خواهند برد و او را در این گودال خواهند کشت و خاندانش را به اسارت خواهند برد.
اشک در چشمان اموهب جمع می شود. عبدالله خشماگین برمی خیزد و به سوی انس می رود.
عبدالله: اگر چنین است که تو می گویی، پس چرا اینجا به انتظار مرگ مانده-ای؟! مگر خداوند نفرمود سرنوشت هیچ قومی را جز به دست خودش تغییر نخواهد داد؟! تو چگونه تسلیم تقدیری شده ای که ننگی ابدی به دنبال دارد؟!
انس: (خونسرد) چه کنم؟ حسینبنعلی را نصیحت کنم که با یزید بیعت کند یا یزید را وادارم که حق خاندان رسول خدا را پاس دارد؟
عبدالله به یاد مسلمبنعقیل می افتد.
عبدالله: مسلم... (رو به ام وهب) پیش از آنکه امام به کوفه برسد، می توان به یاری پسر عقیل، ابنزیاد را به زیر کشید و سپاه کوفه را برای یاری امام تجهیز کرد.
به اموهب خیره می شود و منتظر تأیید اوست.
در چند نمای مختلف کوچه ها و گذرهای کوفه را می بینیم که هیچ جانداری در آنها دیده نمی شود و گویی گرد مرگ بر همه جا پاشیده اند. در آخرین نما کوچه ای را می بینیم که از انتهای آن عبداللهبنعمیر پیاده وارد می شود و از سکون و خلوتی کوچه تعجب می کند. به کوچه دیگری می رود و از آن سوی کوچه مردی را می بیند که به سوی او می آید. خشنود از اینکه کسی را پیدا کرده به سمت مرد می رود، اما مرد با دیدن عبدالله برمی گردد و راه خود را تغییر می دهد. عبدالله می خواهد او را صدا بزند، اما مرد سریع وارد خانه ای می شود و در را می بندد. عبدالله از رفتار مرد تعجب می کند.
عبدالله از گذری بزرگ تر می رود. چند مرغ و خروس در گذر دیده میشود. مردی سریع از خانه ای بیرون می آید و در را می بندد و می خواهد به راه بیفتد که با دیدن عبدالله پشیمان می شود، اما در بسته شده است. ناچار سر به زیر می اندازد و سریع از کنار عبدالله عبور می کند. عبدالله جلو او را می-گیرد.
عبدالله: من برای دیدار مسلم آمده ام. آیا می دانی کجا منزل دارد؟
مرد نگاهی به عبدالله می اندازد. سر تکان می دهد و بیهیچ حرفی به
تندی از او دور می شود. تعجب عبدالله بیشتر می شود، اما ناچار به راه خود ادامه می دهد.
عبدالله در گذری دیگر می رود. می خواهد درِ خانه ای را بزند که از دور مردی را می بیند که دست کودکی را گرفته و به او نزدیک می شود. عبدالله به سوی او می رود.
عبدالله: آیا می دانی مسلمبنعقیل اکنون کجاست؟
مرد: مسلمبنعقیل؟... او را نمی شناسم!
و دست کودک را می گیرد و می کشد و سریع از عبدالله فاصله می گیرد. کمی جلوتر کودک رو به مرد می کند.
کودک: پدر!.. پس آنکه در مسجد پشت سرش نماز خواندیم و خطبه گفت که بود؟
مرد دوباره دست کودک را می کشد.
مرد: ساکت شو، من هرگز پشت سر مسلم نماز نخوانده ام.
عبدالله که همچنان ایستاده و به مرد نگاه می کند، از شنیدن سخنان او با پسر، بیشتر نگران می شود تا تعجب کند. می خواهد دوباره مرد را صدا بزند و چیزی بگوید، ولی مرد دور شده و عبدالله ناچار برمی گردد و به راه خود ادامه می دهد. زنی درِ خانه ای را باز می کند و بیرون می آید و با دیدن عبدالله دوباره به خانه بازمی گردد و در را می بندد.
در گذر بعدی عبدالله سرگردان می رود و به پیرمردی می رسد که جای مهر بر پیشانی دارد و مرتب به درگاه خداوند استغفار می کند. عبدالله جلو می رود و اینبار کمی خشن تر جلو پیرمرد را می گیرد.
عبدالله: من عبداللهبنعمیر از بنیکلب هستم، اگر در سرزمین کفر از مشرکی دوگانه پرست کمک می خواستم، اینگونه سرگردان نمی شدم که در سرزمین توحید!
پیرمرد سراپای عبدالله را برانداز می کند.
پیرمرد: از پیرمرد رنجوری کمک می خواهی که خود در راه رفتن احتیاج به کمک دیگران دارد؟!
عبدالله: فقط نشانی از مسلمبنعقیل می خواهم، همین!
پیرمرد با شنیدن نام مسلم سر تکان می دهد و رو به آسمان می کند.
پیرمرد: استغفرالله ربی و اتوب الیه... . خدایا از یک عمر غفلت به نزد تو توبه می کنم. (رو به عبدالله) خدا را شکر می گویم که امروز حق را بر من آشکار کرد و دریافتم که یزید بن معاویه امیر مؤمنان است و خلیفه برحق رسول خدا.... و ما بیهوده در کار خداوند وارد می شویم و بر گناهان خود می افزاییم... .
پیرمرد در حالی که استغفار می کند، از عبدالله دور می شود. عبدالله به دنبال او می رود.
عبدالله: دستکم نشانی از مسلم به من بده!
پیرمرد: او همانجاست که باید باشد.
عبدالله سخن گفتن با پیرمرد را بیهوده می بیند. او را رها می کند و به راه خود ادامه می دهد.
در گذر بعدی عبدالله دو زن را می بیند که از پشت سر به او نزدیک میشوند و از کنارش عبور می کنند و با یکدیگر حرف می زنند.
زن اول: خداوند مردان ما را به آتش دوزخ عقوبت کند که یاریدهنده خویش را یاری نکردند.
زن دوم: کاش خداوند رحم های مادرانشان را کور می کرد که امروز با مسلم چنین نامردمی نکنند.
عبدالله که سخنان آنها را می شنود، نگران می شود. سریع تر می رود و از زنان سؤال می کند.
عبدالله: آیا شما نشانی از مسلم دارید؟
زن اول: آری از همین راه برو و در انتها به سمت راست برو تا به جایی که باید برسی ... . مراقب سربازان عبیدالله باش!
گروهی از مردم در وسط میدانگاه بزرگ جمع شده اند و به دور پیکر بیسری که به چوبه ای آویخته و خونآلود است، ناله و شیون می کنند. عبدالله وارد میدان می شود و صحنه را می بیند. هراسان و ناباور جلو میرود و در مقابل پیکر بیجان مسلم می ایستد که چون سر ندارد شناخته نمی شود.
عبدالله: این مرد کیست که اینچنین خوار کشته شده است؟
مرد اول: (در حال شیون) همان است که ما به یاری خویش فراخواندیمش، ولی در مقابل دشمنش او را تنها گذاشتیم.
مرد دوم: او مسلمبنعقیل فرستاده حسین است که برای یاری ما آمد، اما خود به مهلکه افتاد، بیآنکه کسی او را یاری کند.
اشک در چشمان عبدالله جمع می شود.
عبدالله: وای بر شما... وای بر شما که فرستاده حسین را می کشید، آگاه بر پیکرش زاری می کنید و بر سر می زنید... . شما بنیاسرائیل را سربلند کردید.
ناله مردم بیشتر می شود. در همین حال از دو سوی میدان سوارانی به سوی مردم می آیند و می خواهند آنها را متفرق کنند. گروهی از مردم سریع پراکنده می شوند و گروهی دیگر با سماجت می مانند. صدای شریح قاضی را از سوی دیگر گذر می شنویم که به جماعت نزدیک می شود.
شریح: رها کنید مردم را... . بگذارید بنالند و زاری کنند که در کوفه هیچکس را نمی یابم که به قدر مسلمبنعقیل مستحق شیون و زاری باشد... .
عبدالله رو به شریح می کند.
عبدالله: شریح، تو قاضی کوفه هستی و حق این است که قاضی جایگاه حق و باطل را به مردم نشان دهد. چرا مسلمبنعقیل که به تقوا و ایمان شهرت داشت، در شهر مؤمنان اینچنین کشته می شود و همه در سکوت او را مینگرند؟
شریح: به خدا سوگند که تو راست گفتی، من در مقامی هستم که باید مردم را به حق فرابخوانم و از باطل روی گردان کنم. (رو به مردم) شجاعت و ایمان مسلم را کسی بر زبان می آورد که خود از مردان شجاع و باتقوای لشکریان اسلام است. پس حق دارد که از مرگ مردی چون مسلمبنعقیل سؤال کند... ای مردم مراقب باشید که باطل بر شما حق جلوه نکند که تباه می شوید و قهر خداوند را بر خود روا می دارید... . مسلمبنعقیل نیز از جمله کسانی بود که آغاز را در پایان و راستی را در کجی جست... . شایسته تر بود که مسلم به فرمان امام مسلمین گردن می نهاد و از تفرقه و جدایی میان مسلمانان دست می کشید و به گفته پیامبر خدا عمل می کرد... . مسلم بر امام خویش خروج کرد و از اجتماع مسلمانان بیرون رفت و اینچنین بود که مستحق مجازات شد.
عبدالله: (خشماگین) آیا ابنزیاد در جایگاهی است که فرستاده فرزند رسول خدا را اینچنین مجازات کند؟!
شریح: (رو به عبدالله) راهی بود که خود برگزید و تاوانش را پرداخت! (رو به جماعت) بدانید که مسلمبنعقیل را امیر عبیدالله نکشت... . مسلم را کسانی کشتند که او را به کوفه فراخواندند و به سرکشی از امیر مؤمنان، یزید بن معاویه ترغیبش کردند و او را واداشتند تا بر امیر عبیدالله تیغ بکشد و مخالفان امیر را گرد خویش جمع کند.
سربازان عبیدالله شروع به متفرق کردن مردم می کنند. عبدالله فریاد می زند.
عبدالله: به خدا سوگند، این مردم به جُور یزید مستحق ترند تا به عدالت حسینبنعلی!
جماعت شیون سر می دهند و سربازان به سمت عبدالله می روند. مردم با دیدن این وضع فرار می کنند و عبدالله نیز ناچار به فرار می شود.
بازار بنیکلب راکد و خاموش است. تنها یکی دو مغازه، از جمله مغازه زبیر باز است که آنها هم مشتری ندارند. از انتهای بازار حدود سی نفر از سربازان ابنزیاد سوار بر اسب آرام وارد می شوند. در میان آنها عبدالاعلی با دستهای بسته، سوار بر اسب بدون زین دیده می شود. هیچکس جرأت نزدیک شدن به آنها را ندارد. سواران طول بازار را طی می کنند و مردم با هراس به آنها مینگرند. پیشاپیش سواران کثیربنشهاب دیده می شود که از مقابل مغازه زبیر عبور می کنند. زبیر نگاهی محزون به عبدالاعلی می اندازد و وقتی چشم کثیربنشهاب به او می افتد، از ترس رو از عبدالاعلی برمی گرداند و به کثیر سر فرود می آورد. به سر دیگر بازار می رسند. جماعت کمکم بیشتر می شوند. پای یکی از ستونهای مغازه بشیر آهنگر که بیرقی سیاه بر آن است، میایستند. کثیر به سربازی اشاره می کند و سرباز بیرق را پایین می کشد. زید صحنه را میبیند و کاری از او برنمی آید، پس با خشم و کینه خودخوری می کند. عبدالاعلی را از اسب پیاده می کنند و بر سکوی جلو مغازه بشیر او را به ستون تکیه می دهند. زید در گوش کودکی چیزی می گوید و کودک دوان دوان دور می شود.
کودک از سر گذر می پیچد و درِ خانه ربیع را می زند. لحظه ای بعد امربیع بیرون می آید.
کودک: می خواهند عبدالاعلی را بکشند، در بازار.
و به درِ خانه ای دیگر می رود. امربیع هراسان به خانه بازمی گردد و
کودک درِ خانه بعدی را می کوبد و همین خبر را می دهد. لحظه ای بعد ربیع و سلیمه و امربیع هراسان از خانه بیرون می آیند. ربیع شمشیر خود را زیر لباس پنهان می کند. هر سه به سمت بازار می روند.
اموهب درِ خانه را باز می کند و همان کودک را بر در می بینیم.
کودک: در بازار عبدالاعلی را می خواهند گردن بزنند.
و می دود. اموهب لحظه ای ناباور به کودک می نگرد و سپس به خانه بازمی گردد.
اموهب وارد خانه می شود و گیج به اطراف می نگرد و سرگردان به دور خود می چرخد. فکر می کند باید کاری کند، ولی نمی داند چه کند. در همین حال چشمش به شمشیری می افتد که عمروبنحجاج برای عبدالله هدیه آورده بود و عبدالله آن را بر دیوار آویخته بود. بیدرنگ شمشیر را از دیوار برمی-دارد و از خانه بیرون می رود.
اموهب با عجله و خشماگین به طرف درِ حیاط می رود و در را باز میکند. ناگهان عبدالله را پشت در می بیند که خسته و غمزده ایستاده است. عبدالله از دیدن اموهب در آن وضع آشفته، جا می خورد، اما اموهب از دیدن عبدالله خوشحال می شود.
اموهب: عبدالله!
عبدالله پرسشگر به شمشیر و اموهب نگاه می کند.
اموهب: می خواهند عبدالاعلی را در بازار قبیله اش گردن بزنند.
و شمشیر را دو دستی به سوی عبدالله می گیرد. عبدالله در چشم های اموهب خیره می شود و از خشم دندان به هم می ساید.
در بازار ولوله است. سربازان به زور نیزه و شمشیر مردم را عقب می زنند. کثیربنشهاب که احساس بدی دارد، رو به دو سربازی می کند که در دو سوی عبدالاعلی ایستاده اند.
کثیر: تمامش کنید! زودتر!
یکی از سربازان سرِ عبدالاعلی را پایین می آورد، سرباز دیگر شمشیر را بر گردن او می گذارد و بالا می برد که یکباره فریاد عبدالله همه را به سکوت وامی دارد.
عبدالله: چه می کنید حرامیان!
سرباز که در همان حال مانده، آرام شمشیر را پایین می آورد. همه رو به عبدالله برمی گردند. ربیع و سلیمه از دیدن عبدالله خوشحال می شوند. ربیع دست به قبضه شمشیر می برد. کثیربنشهاب از دیدن عبدالله جا میخورد.
کثیر: عبدالله! شنیده بودم که برای جهاد با مشرکان رفته ای، اما اکنون می-بینم قصد داری خون خود را بیهوده هدر بدهی... . مگر نمی دانی که این حکم امیر است؟!
زبیر آرام و ترسیده درهای مغازه اش را می بندد. عبدالله یکباره شمشیر از نیام بیرون می کشد و فریاد می زند.
عبدالله: به خدا سوگند، جنگ با قوم شما و امیرتان واجب تر از جهاد با مشرکان دوگانه پرست است.
و به سربازان حمله می کند و در جا دو تن را از پای درمی آورد. ربیع نیز شمشیرش را بیرون می کشد و دیگر مردان قبیله نیز با سربازان درگیر می-شوند. زید سریع به سراغ عبدالاعلی می رود و دست او را باز می کند. زبیر از لابه لای درگیری ها خود را بیرون می کشد و می گریزد. عبدالاعلی نیز شمشیر یکی از سربازان کشته شده را برمی دارد و مشغول جنگ می شود. کثیربنشهاب که وضع را آشفته می بیند، در صدد فرار برمی آید. عبدالله چنان با سربازان درگیر شده که هر یک را به ضربه ای از پای درمی آورد. کثیر دهانه اسبش را میگرداند و می کوشد از صحنه بیرون برود.
کثیر: برگردید... . جان خود را نجات دهید!
کثیر در حالی که با شمشیر مردان بنیکلب را عقب می زند، راه فرار برای خود باز می کند. عبدالله می خواهد راه بر او ببندد که چند سرباز در راه با او درگیر می-شوند. کثیر در حال فرار، عبدالاعلی را می بیند که با دو نفر از سربازانش در حال جنگ است. به او نزدیک می شود و از پشت ضربه ای کاری بر گرده او فرود می آورد. عبدالاعلی نقش زمین می شود و کثیر به همراه گروهی از سربازانش موفق به فرار می شوند. عبدالله به سراغ عبدالاعلی می رود که غرق در خون است. می خواهد او را بلند کند، اما عبدالاعلی به اشاره دست مانع می شود.
عبدالاعلی: مرا رها کن... . حسین به کوفه نزدیک می شود، با همه خاندانش. خود را به او برسان و بگو کوفیان با فرستاده اش چه کردند. بگو قیسبنمسهر را هم گرفتند و به زندان انداختند... .
عبدالله: قیس؟!
عبدالاعلی: قیس در زندان از حسین می گفت و ای کاش... ای کاش... .
و مهلت نمی یابد کلام خود را تمام کند. اکنون بقیه نیز گرد آنها جمع شده اند. اشک چشمان عبدالله را خیس می کند.
کثیربنشهاب به همراه چند سوار شکست خورده از محله ای عبور میکند. او به هم ریخته و عصبی است. وارد میدان بزرگی می شود که گروهی از مردم در آنجا جمع شده اند و پیداست چیزی را تماشا می کنند. کثیر با سربازانش بیآنکه به حضور مردم اهمیت دهند، با اسب به میان آنها می روند. مردم ذلیل و زبون کنار می روند و کثیر از میان جماعت عبور می کند. لحظه ای سر برمیگرداند و از نگاه او می بینیم که سر بریده قیسبنمسهر در گوشه ای از میدان بر سکویی قرار دارد و مردم به تماشای آن ایستاده اند. کثیر سرد و کینهجو رو برمی گرداند و به راه میافتد.
ابنزیاد بر تخت نشسته و کنار او شریح قاضی و در سوی دیگرش عمروبنحجاج نشسته اند. ابناشعث و دیگران نیز در تالار حضور دارند. ابنزیاد مشغول خواندن نامه ای است و دیگران منتظر واکنش او هستند. ابنزیاد که پیداست از خواندن نامه کسل شده، آن را به گوشه ای پرتاب میکند و برمی-خیزد.
ابنزیاد: این درازنویسی ها چیست؟! آنچه می گویم بنویس.
کاتب که بر سکویی در گوشه تالار نشسته، نامه ای را که ابنزیاد پرتاب
کرده برمی-دارد، سپس تعظیمی می کند و بر جای خود می نشیند و آماده نگارش می شود.
ابنزیاد: (در حال قدم زدن) بنویس، ستایش خداوندی را که حق امیر مؤمنان را ستاند و پاسخ کوبنده به دشمن او داد. به آگاهی امیر مؤمنان می رسانم که مسلمبنعقیل در خانه هانی بن عروه پناه گرفت و من بر آن دو، چشمانی گماردم و مردانی در کمینشان نهادم تا ایشان از خانه بیرون آمدند. خداوند مرا بر آن دو پیروز گردانید. آنها را به چنگ آوردم و گردن زدم. اینک سر آنها را پیش امیر مؤمنان فرستادم. پس امیر مؤمنان هرچه می خواهد از فرستادگان من بپرسد که آنها از راستگویان و پارسایان هستند. و السلام.
ابنزیاد رو به عمروبنحجاج می کند و با نگاه از او تأیید می خواهد. عمرو با هیبت سر تکان می دهد.
عمرو: حق همان است که امیر گفت و جز آن، گزافه گویی است.
در همین هنگام کثیربنشهاب آشفته و پریشان وارد تالار می شود و تعظیم می کند.
ابنزیاد: چه شده؟ او را گردن زدید؟
کثیر: او را به بنیکلب بردیم و در بازار قبیله در حال اجرای فرمان امیر بودیم که ناگهان عبداللهبنعمیر کلبی در حالی که به امیر مؤمنان دشنام می گفت، به ما حمله کرد... .
ابنزیاد: عبداللهبنعمیر؟!
عمروبنحجاج حیرت زده از جا برمی خیزد و نگران به کثیر و ابنزیاد مینگرد.
کثیر: آری امیر!... بسیاری از یاران مرا کشت و من به همراه چند نفر دیگر گریختیم، البته در آخرین لحظه به نام امیر ضربه ای کاری بر عبدالاعلی فرود آوردم که شک ندارم جان به در نخواهد برد.
عمروبنحجاج در فکر فرو رفته است. ابنزیاد رو به محمدبناشعث
می-کند.
ابنزیاد: هماکنون با سواران خود به بنیکلب برو و عبداللهبنعمیر را نزد من بیاور تا سزای مخالفت با امیر را به او نشان دهم.
عمروبنحجاج پیش می آید.
عمرو: صبر کن امیر! ... این کار از عهده پسر اشعث بیرون است. من عبدالله را بهتر می شناسم. او اگر دست به شمشیر برده، نه به مخالفت با امیر مؤمنان، بلکه برای حفظ جان عبدالاعلی بوده. پس بیش از این خشم او را برنینگیزیم که دوستی او برای امیر بهتر از دشمنی است. اگر اجازه دهید من با او گفتوگو کنم و بیآنکه خونی بر زمین بریزد به خدمت امیر آورم.
ابنزیاد لحظه ای به عمرو می نگرد و می اندیشد.
جوانان و مردان و حتی زنان بنیکلب در نخیله، پراکنده در حال رزمآزمون هستند. گروهی با شمشیر، گروهی با نیزه و گروهی دیگر با تیر و کمان. عبداللهبنعمیر در میان آنان نظاره می کند و به هر کس می رسد، برای بهتر جنگیدن او را راهنمایی می کند. ربیع نیز لباس رزم پوشیده و در مقابلش سلیمه در حال تمرین شمشیرزنی است. در همین حال عمروبنحجاج سوار بر اسب، یکه و تنها از دور نمایان می شود. عبدالله او را می بیند. با نزدیک شدن عمرو یکییکی دست از کار می کشند و به تماشا می ایستند تا عمرو پیش می آید و روبهروی عبدالله می ایستد. نگاهی به ربیع می اندازد و نگاهی به سلیمه که قهرآمیز سر به زیر می اندازد.
عبدالله: خوش آمدی عمرو، اگر برای پیوستن آمده ای!
عمرو با خشم به سلیمه می نگرد.
عمرو: زبان تو را بیرون کشیده اند؟!
سلیمه: کاش می توانستم به پدرم سلام نکنم!
عمرو سرد به عبدالله می نگرد.
عمرو: پس تو جوانان را چنین جسور کرده ای که به پدران و بزرگان خود با تحقیر می نگرند؟!
عبدالله: وقتی بزرگان عهد می شکنند، باید خود را شایسته تحقیر بدانند!
عمرو سعی در توجیه کردن رفتار خود دارد.
عمرو: من در کار خود بسیار اندیشیدم و دریافتم که آنچه تو می گفتی به حقیقت نزدیک تر است.
عبدالله: کاش پیش از آنکه حسینبنعلی را به کوفه فرابخوانی در کار خود می اندیشیدی... و آنچه من از خلیفه مسلمانان گفتم، برای حفظ عزت مسلمین بود، اما وقتی دریافتم که یزید جز ذلت برای مسلمانان نمی خواهد، یقین کردم پسر فاطمه جز حقیقت نمی گوید.
عمرو: به خدا سوگند، من هم به حقیقت حسین یقین دارم، اما پسر معاویه لشکر شام را در اختیار دارد و کوفیان توان مقابله با آنها را ندارند. تو هم بهتر است به جماعت مسلمانان بپیوندی و خون مردان و زنان قبیله ات را تباه نکنی!
سلیمه با حرص رو به پدر می کند، درحالیکه با شمشیر به او اشاره میکند.
سلیمه: وقتی خون هانی تباه شد و خون مسلم بر زمین ریخت، تو خاموش در بستر بیماری خوابیدی، اما حالا برای مردان بنیکلب دل می سوزانی؟!
عمرو: من به تو شمشیرزنی آموختم که تیغت را به روی من بگیری؟!
سلیمه: تو آموزگار خوبی بودی و من اکنون آنچه از پدرم اموخته ام به کار میگیرم، با همان کینه ای که از بنی امیه در دلم کاشتی که با کشته شدن هانی و مسلم یقین کردم آنچه از بنیامیه می گفتی حقیقت داشت.
با خشم شمشیرش را در زمین فرو می کند. از پدر رو برمی گرداند و دور می شود. عمرو تحقیرشده و خشم آلود به عبدالله می نگرد.
عمرو: امیدوارم پیش از آنکه دیر شود، تصمیم خود را بگیری که هرگز دوست ندارم بار دیگر با تو روبهرو شوم، در حالی که شمشیر میانمان حکم کند. وقتی ابنزیاد، هانی و مسلم و قیسبنمسهر را گردن می زند، کشتن عبداللهبنعمیر برایش بسیار آسان است.
عبدالله: (از شنیدن نام قیس جا می خورد) قیسبنمسهر؟!
عمرو رو به ربیع می کند.
عمرو: تو هم بهتر است به عاقبت کار خود بیندیشی که آنچه این دختر می-گوید، همه را بر تو خواهم نوشت.
دهانه اسب را می گرداند و پشت به آنها به راه می افتد و کمی جلوتر به تاخت دور می شود. عبدالله همچنان در فکر قیس است و نام او را زیر لب زمزمه می کند و کینهمند رد عمرو را می نگرد.
در سکوت شبانه کوچه های بنی کلب، درِ خانه زبیر بن یحیی باز می شود و زبیر در حالی که مراقب اطراف است تا دیده نشود، از خانه بیرون میآید. وقتی از خلوتی گذرها مطمئن می شود، به خانه بازمی گردد و با اسب بیرون می آید. آرام درِ خانه را می بندد و سوار بر اسب می شود. روی خود را می-پوشاند و به عجله دور می شود.
زبیر در بیابان مهتابی به تندی می تازد. چنان عجله دارد که وقتی به برکه نزدیک نخلستان می رسد، باز هم توقف نمی کند و یکنفس می تازد.
ابنزیاد با آرامش در جایگاه خود بر بالش تکیه زده و شریح و عمرو و ابناشعث و شبث بن ربعی و دیگران در تالار حضور دارند. همه مشغول شادنوشی هستند و پیکی در حال خواندن پاسخ یزید به نامه ابنزیاد است.
پیک: اما بعد، به راستی از آنچه من دوست داشتم پا را فراتر نگذاشتی. کردار تو کردار فردی دوراندیش است. تو همچون دلاوران شیردل و بیباک یورش برده ای و ما را از دفع دشمن بینیاز کرده ای. (ابنزیاد با غرور سر تکان میدهد) به من خبر رسیده که حسین به سوی عراق روی آورده، پس دیده-بانان و افراد مسلح بگمار و مراقب باش. به هر کس گمانِ مخالف بردی او را به زندان بینداز و به تهمت او را بکش و از خبرهای کوفه نیز مرا آگاه کن! ـ ان شاء الله تعالی ـ امیر مؤمنان یزید بن معاویه.
ابنزیاد یکباره از جا برمی خیزد و جام شراب را بر زمین می گذارد. به همراه او دیگران نیز برمی خیزند.
ابنزیاد: اکنون وقت شادکامی نیست که دشمن امیر مؤمنان به کوفه نزدیک است. (رو به عمرو و ابناشعث) هر کس یاران خود را فرابخواند، فردا صبح همه را در نخیله گرد آورید و همانجا خیمه زنید. همه راهها را به سوی کاروان مکه ببندید. هر کس از کوفیان قصد پیوستن به حسین را داشت، بیدرنگ او را گردن بزنید. به یاد داشته باشید که مخالفت با من، مخالفت با امیر مؤمنان است و مخالف امیر مؤمنان سزایی جز مرگ ندارد!
عمرو: امیر! آدم گرسنه و جنگ؟! یاران من به وعده های من دل خوش کردهاند و من به بخشش های امیر!
ابنزیاد آرام به عمرو نزدیک می شود.
ابنزیاد: عمروبنحجاج سزاوارتر از آن است که برایش مقدار معین کنیم. آنچه از بیتالمال نیاز داری خود بگو!
عمرو رضایتمند لبخند می زند و به نشان قدردانی از ابنزیاد، سر فرود میآورد. در همین هنگام دو نگهبان زیر بغل زبیر بن یحیی را گرفته و وارد تالار می شوند. عمرو از دیدن زبیر در آن حال جا می خورد. ابنزیاد او را نمی-شناسد.
ابنزیاد: این مرد کیست؟
زبیر: سلام بر امیر کوفه!
عمرو: او زبیر بن یحیی است، از بنی کلب!
نگهبان: او را نزدیک دروازه کوفه دستگیر کردیم.
زبیر: من با پای خود آمده ام، برای بیعت با امیر!
ابنزیاد با پوزخند به او می نگرد و آرام جلو می رود.
ابنزیاد: از کی بنیکلب اینقدر مطیع شده اند که شبانه برای بیعت می آیند. (با خشم به نگهبان) او را به زندان بیندازید!
زبیر وحشت زده به التماس می افتد.
زبیر: به خدا سوگند، حقیقت را می گویم. شبانه آمدم که عبداللهبنعمیر مرا نبیند.
عمرو: او راست می گوید، امیر! من زبیر بن یحیی را خوب می شناسم. (با کنایه سخن می گوید و نزدیک می شود) او برای حفظ خود و دارایی اش حاضر است سر پیامبران را برای امیر بیاورد، چه رسد به فرزند آنها!
ابنزیاد قهقهه می زند. به سوی زبیر می رود و دست روی شانه او میگذارد.
ابنزیاد: بگو ببینم، از عبدالله و بنیکلب چه خبر داری؟
زبیر: در بنیکلب همه آماده می شوند تا به کاروان حسین بپیوندند. عبدالله هر روز به جوانان و مردان تعلیم رزم می دهد. من چند روز تظاهر به بیماری کردم و در خانه ماندم، اما دیگر تاب نیاوردم و شبانه خود را به امیر رساندم.
ابنزیاد با خشم و کینه رو از او برمی گرداند و به عمرو می نگرد. عمرو از خبرهایی که زبیر می دهد راضی به نظر نمی رسد.
ابنزیاد: من دیگر نمی توانم عبدالله را تحمل کنم. فردا با تمام یارانت به بنیکلب برو و عبدالله را به اینجا بیاور، یا خودش را یا سرش را!
عمرو دوست ندارد این مأموریت به او واگذار شود.
عمرو: من با عبدالله دوستی دیرینه دارم. مرا از جنگ با او معاف کنید که... .
کثیربنشهاب جلو می آید.
کثیر: اگر امیر اجازه دهند من کار عبدالله را یکسره می کنم.
ابنزیاد: (با تحقیر) تو اگر می توانستی، از دست او نمی گریختی!
زبیر: او حق داشت که بگریزد. من شاهد بودم که وقتی عبدالله شمشیر به دست گرفت، چون توفانی که آتش حمل می کند، بر آنها تاخت.
ابنزیاد به عمرو نزدیک می شود.
ابنزیاد: این توفان وقتی به کوهی استوار برخورد کند، به نسیم ملایم صبح تبدیل می شود. فردا همه در نخیله خیمه می زنند و تو (عمروبنحجاج) با یارانت به سوی بنیکلب می روی. من جز سر عبدالله چیز دیگری از تو نمیپذیرم.
دو کودک ترسیده و هراسان از پیچ یکی از گذرهای اصلی بنیکلب میگذرند و در حال فرار گاه به پشت سر خود نگاه می کنند. در انتهای گذر، هر یک به سویی می پیچد و می گریزد. به دنبال آنها گروه سواران عمروبنحجاج وارد گذر می شوند. عمرو پیشاپیش آنهاست و از اینکه هیچکس در بنیکلب دیده نمی شود، تعجب کرده است.
عمرو: اینجا گرد مرگ پاشیده اند؟!
به درِ خانه ربیع می رسند و توقف می کنند. عمرو به یکی از سربازان اشاره می کند که در بزند. سرباز پیاده می شود و با مشت بر در می کوبد. لحظه ای بعد امربیع در را باز می کند، از دیدن عمروبنحجاج تعجب می کند و با ترسی کینه مند به او می نگرد.
عمرو: سلیمه را صدا کن که دوست ندارم دخترم قربانی حماقت تو و پسرت شود.
امربیع: هیچکس در خانه نیست!
عمرو: دروغ می گویی!
امربیع در را کامل باز می کند و کنار می کشد و با دست اشاره می کند که میتوانند وارد خانه شوند.
امربیع: با ربیع به دیدن عزیزترین فرزند رسول خدا رفته اند که تو او را به کوفه دعوت کردی و سپس از او رو برگرداندی!
عمرو با خشم و کینه به امربیع می نگرد.
عمرو: کاش هرگز تو و پسرت را در خانه ام پناه نمی دادم که اکنون اینچنین دخترم را به سوی مرگ روانه کنید.
امربیع: کاش قدری از اراده و ایمان سلیمه در وجود پدرش بود تا اینچنین اسیر حیله های پسر زیاد نمی شد.
و محکم در را به هم می کوبد. سرباز می خواهد هجوم ببرد که عمرو با اشاره دست مانع می شود.
عبداللهبنعمیر در کنار ربیع و زید و چند نفر دیگر آرام در حال حرکتند. اموهب و سلیمه نیز کنار یکدیگر در حال گفتوگو حرکت میکنند و دامنه کتلی را دور می زنند. عبدالله که پیشاپیش بقیه است، چشمش به نخلستان میافتد که از آن دود بلند می شود. همانجا می ایستد. بقیه نیز توقف می کنند. دیگران هم به همان نقطه می نگرند.
ربیع: یعنی به کاروان امام رسیدیم؟!
عبدالله: گمان نمی کنم. کاروان امام از سوی ثعلبیه می آیند نه از نخیله! به گمانم ابنزیاد لشکر آراسته و در نخیله اردو زده اند.
ربیع: من می روم از نزدیک ببینم که اگر چنین باشد راهی طولانی در پیش خواهیم داشت.
عبدالله: زید را هم با خود ببر. مراقب باشید هیچکس شما را نبیند. (رو به بقیه) به پشت تپه می رویم و منتظر می مانیم!
بقیه به پشت تپه می روند. زید و ربیع به سوی نخیله می تازند. عبدالله بقیه را در نقطه ای مستقر می کند و خود به بالای تپه می رود و اطراف را زیر نظر می-گیرد.
عمروبنحجاج به همراه یارانش از بنیکلب بیرون آمده اند و به شتاب به سمت نخیله می تازند.
عبدالله که چشم به نخیله دارد، گرد و غباری را می بیند که به آنها نزدیک
میشود. به سرعت از تپه پایین می رود و بیشتر دقت می کند. ربیع و زید را می بیند که پیشاپیش می تازند و گروهی سوار به دنبال آنها هستند. سریع بر می گردد و به سراغ جمع می رود.
عبدالله: آماده شوید! حمله کردند. زنها همینجا منتظر بمانند.
و خود شتابان سوار بر اسب می شود و به سوی ربیع و زید می تازد. بقیه نیز با کمی فاصله به دنبال او می روند. دو گروه به سرعت به سوی هم می-تازند و در نقطه ای به یکدیگر می رسند. عبدالله از میان زید و ربیع می گذرد و دو نفر از سربازان را با دو ضربه از اسب به زیر می اندازد. درگیری آغاز می-شود. ربیع و زید می ایستند. ربیع به سرعت برمی گردد تا با سربازان درگیر شود که می بیند زید سست و بیحرکت از اسب به زیر افتاد. سریع خود را به او میرساند و می بیند که تیری در کمر او نشسته و زید را از پای درآورده است. درگیری سختی است که از دو طرف کشته و زخمی می شوند. سلیمه نیز شمشیر برمی دارد و به کمک مردان می آید. چنان خشمگین می جنگد که هیچکس از تیغ او در امان نمی ماند. در نهایت چند نفر باقی می مانند که آنها نیز زخمی و شکستخورده میگریزند. عبدالله و ربیع و دو نفر دیگر می مانند که به سراغ کشته ها و زخمی ها می روند.
عمروبنحجاج و یارانش به تپه ای می رسند. عمرو توقف می کند و به اطراف چشم می اندازد. بعد رو به یکی از یارانش می کند.
عمرو: تو با گروهت از آن سو بروید. در کنار فرات یکدیگر را ملاقات میکنیم.
عمرو با گروهی می تازد و گروه دیگر از سوی دیگر تپه می روند.
عبدالله، اموهب، سلیمه، ربیع، و دو نفر دیگر، خسته و گردآلود از کنار فرات می روند که یکباره از پهلو گروه سواران عمرو به آنها یورش میآورند. عبدالله سریع پیاده می شود و فریاد می زند.
عبدالله: به کنار رود بروید که از پشت سر در امان باشیم.
اسبها را یک جا جمع می کنند و همگی رو به سواران و پشت به فرات منتظر می-مانند. سواران نزدیک می شوند و روبهروی آنها می ایستند.
فرمانده گروه: عبدالله بیهوده خود را به کشتن نده، هیچ راه گریزی ندارید. عمروبنحجاج شما را رها نخواهد کرد. صلاح تو در این است که با من بیایی و دست از مخالفت با امیر برداری!
عبدالله خشمگین می شود.
عبدالله: عبدالله صلاح خود را بهتر از تو و امیرت می شناسد. تو به آنچه فرمان داری عمل کن و من به آنچه صلاح می دانم.
گروه سواران یکباره حمله می کنند و عبدالله و ربیع و دیگران با قدرت میجنگند. حالا اموهب نیز شمشیر به دست گرفته و در فرصت های مناسب در کنار سلیمه به او کمک می کند. عبدالله در حالی که به سختی می جنگد و مراقب زنان است، یکباره می بیند سه مرد به سوی زنان هجوم بردند. با فریاد ربیع را که به زنان نزدیک تر است، صدا می زند و خود نیز به سوی زنان میرود. یکی از سربازان از پشت سر به سلیمه نزدیک می شود و شمشیرش را در کمر او فرو می کند. ربیع فریاد زنان هجوم می برد و با ضربه ای شدید سینه مرد را می-شکافد. تنها دو نفر از سربازان باقی می مانند که می گریزند. عبدالله بیدرنگ یکی را با پرتاب نیزه ای از پای درمی آورد و بعد به سرعت
سوار بر اسب می شود و به دنبال دیگری می تازد، کمی جلوتر به او می رسد و با ضربه ای کاری او را از اسب به زیر می اندازد.
اموهب سر سلیمه را روی زانو گرفته و ربیع بالای سر او گریه می کند. سلیمه می-خواهد چیزی به ربیع بگوید که نمی تواند و جان می بازد. عبدالله می رسد و از اسب پیاده می شود. به زانو کنار سلیمه و ربیع مینشیند و با اندوه به سلیمه می نگرد. شمشیرش را در زمین فرو برده و به آن تکیه داده است. ربیع سر به آسمان بلند می کند.
ربیع: خدایا تو شاهد باش که سلیمه من، جز رضای تو و رسولت را نمیخواست!
عمروبنحجاج به همراه یارانش می تازند و به سمت فرات می روند. کمی جلوتر جنازه یکی از یارانش را می بیند که بر زمین افتاده و اسبش سرگردان گرد او می چرخد. سر بلند می کند و از دور فرات را می بیند و جنازه هایی که کنار رود افتاده اند. به سرعت می تازد و بقیه به دنبالش میروند. به کنار رود می رسد. جنازه های یارانش را می بیند و چشمش به جنازه ای می افتد که روی ماسه ها افتاده و با پارچه ای روی او را پوشاندهاند. از اسب پیاده می شود و پارچه را کنار می زند. یکباره سلیمه را می بیند که آرام گرفته و گویی در خواب است. لرزه بر اندام عمرو میافتد و زانوانش سست می شود. آرام مینشیند. چشمان سرخشده اش را از سلیمه برمی دارد و به رود خروشان مینگرد.
عمرو: تو سزاوار چنین فرجامی نبودی، اگر از من رو نمیگرداندی!
عبدالله و اموهب و ربیع سوار بر اسب از نیزار عبور می کنند. ربیع کمی عقب تر از آنهاست و مات و مغموم بر اسب رها شده است. به انتهای نیزار می رسند. عبدالله که جلوتر از بقیه است، در آن سوی نیزار گروهی از یاران ابنزیاد را می بیند که در حال تجهیز و رسیدگی به اسبهای خود هستند. به سرعت برمی گردد و سر خم می کند.
عبدالله: برگردید!
اموهب و ربیع نیز سر خم می کنند و دهانه اسب را می گردانند.
عبدالله: از این طرف!
اموهب و ربیع به دنبال عبدالله می روند.
عبدالله: هیچگاه کوفیان را تا این حد یکدل و یکصدا ندیده بودم.
به سختی از لابه لای نیزار عبور می کنند و از گل و آب بیرون می آیند. به نزدیک کتلی می رسند. عبدالله می ایستد. اسبها خسته اند و توان حرکت ندارند. همگی از اسب پیاده می شوند. عبدالله به بالای کتل می رود و به همان سویی که لشکر ابنزیاد گرد آمده اند، می نگرد. بعد پایین می آید.
عبدالله: تنها یک راه باقی مانده است. باید تا پیش از تاریکی شب از آن عبور کنیم.
همگی سوار بر اسب می شوند و کتل را دور می زنند. در انتهای کتل، یکباره با عمروبنحجاج و گروه سوارانش مواجه می شوند. هیچ راه گریزی نیست. عمرو آرام به آنها نزدیک می شود. عبدالله نیز جلو می رود و ربیع به دنبالش. چند لحظه می ایستند و به یکدیگر خیره می شوند. عمرو با خشم به ربیع مینگرد. ربیع نیز چشم از او برنمی دارد.
عمرو: (به ربیع) تو دخترم را فریب دادی و پیش از آنکه زندگی را دریابد، مرگ را نصیب او کردی. اکنون وقت آن است که عاقبت کار خود را ببینی!
اموهب اسبش را چند گام به جلو می راند.
اموهب: تعجب می کنم که چرا خود را سزاوارِ سرزنش نمی دانی، در حالی که دختر و دامادت برای یاری تنها بازمانده رسول خدا از خانه بیرون آمده اند و تو برای آسایش دنیای خویش از ابنزیاد حمایت می کنی. بدآنکه اگر به حسینبنعلی آسیبی برسد، هرگز روی آسایش را نخواهید دید.
عمرو: عبدالله که هر روز به دیدار پسر زیاد می رفت و همواره ما را به خاطر همراهی مسلم سرزنش می کرد، اکنون چه شده که پشت به جماعت مسلمانان کرده و بر امیر شوریده است؟!
عبدالله: به خدا راست گفتی، اما من هرگز به حسین نامه ای ننوشتم و وعده یاری اش ندادم، ولی وقتی رنگ کلام حسین را در سخنان قیسبنمسهر دیدم و با کردار پسر زیاد سنجیدم، یقین کردم که هیچکس جز حسین سزاوار هدایت این امت نیست و هیچکس جز حسین سزاوار نیست که عبدالله جانش را فدای او کند. تو هم از روزی بترس که هرکس با امام خویش به دیدار خدایش می رود. تا فرصت باقی است با ما همراه شو و به یاری کسی بیا که خود، او را فراخوانده ای!
عمرو: من فرمان دارم که سرت را برای امیر ببرم، گرچه دوست ندارم با بهترین دوستم به جنگ برخیزم. پس مرا وادار به کاری نکن که از آن پرهیز می کنم.
و شمشیرش را از نیام بیرون می کشد. عبدالله با تأسف به او می نگرد. ربیع سریع شمشیر می کشد و پیش از آنکه عبدالله دست به کار شود، به سمت عمرو یورش می برد.
ربیع: به خدا سوگند، تو به مرگ سزاوارتری!
عمرو نیز به اسب هی می زند و به سوی ربیع می تازد. از کنار یکدیگر عبور می کنند و عمرو ضربه ربیع را دفع می کند و بلافاصله ضربه ای به ساق پای ربیع می زند. خون از پای ربیع بیرون می زند. باز به سوی هم می تازند. ربیع از درد به خود می پیچد. وقتی به هم می رسند، پیش از آنکه ربیع
فرصت کاری پیدا کند، عمرو تیغه شمشیر را بر سینه ربیع می کشد و ربیع از اسب به زیر می افتد. عبدالله بیدرنگ پایین می پرد و به سراغ ربیع می رود و سر او را روی زانو می گیرد. سر بلند می کند و به خشم عمرو را می نگرد که پیروزمند بر اسب نشسته است.
ربیع: (پیراهن عبدالله را در مشت می گیرد) اگر حسینبنعلی را دیدی شهادت بده که شوق دیدار او مرا به اینجا کشاند.
و جان می بازد. عبدالله آرام سر او را بر خاک می نهد و برمی خیزد. خونسرد و خشماگین شمشیر از نیام بیرون می کشد و با گامهای نرم و استوار به سوی عمرو می رود. عمرو یکباره به اسب هی می زند و میتازد. به عبدالله که میرسد، شمشیر می چرخاند و ضربه ای فرود میآورد. اموهب فریاد می-کشد. عبدالله ضربه عمرو را دفع می کند و به سرعت با بن شمشیر ضربه ای به شکم اسب می کوبد که اسب رم می کند و عمرو را بر زمین می کوبد. حالا هر دو نفر پیاده با یکدیگر درگیر میشوند. لحظاتی جنگ میان آنها ادامه دارد. تلاش عمرو برای غلبه بر عبدالله به جایی نمی رسد. عبدالله چنان عرصه را بر او تنگ کرده که عمرو به وحشت می افتد و در یورش آخر، دیوانه وار به عبدالله هجوم می برد. عبدالله ضربه ای به شانه عمرو وارد می کند که شمشیر از دستش می افتد. با دست دیگر شمشیر را برمی دارد و باز هجوم می آورد. با ضربه کوبنده عبدالله، شمشیر عمرو بر زمین می افتد و همزمان عبدالله با زانو ضربه دردناکی به پهلوی عمرو می کوبد و او را نقش زمین می کند. عبدالله خونسرد به سوی او می رود. عمرو رو به یارانش فریاد می زند.
عمرو: چرا ایستاده اید!... امانش ندهید!
اموهب سراسیمه از اسب پایین می آید و شمشیر ربیع را برمی دارد. یاران عمرو به سوی عبدالله هجوم می برند. اموهب نیز به کمک او می رود. در همین حال چند سوار نزدیک می شوند و وقتی می رسند، بیدرنگ با یاران عمرو درگیر می شوند. پیشاپیش سواران، انسبنحارث کاهلی را میبینیم که فریاد الله اکبر سر می دهد. عمرو که جنگ را مغلوبه می بیند، سعی در نجات خود دارد. سریع بر اسب می نشیند و می گریزد. چند نفر از یارانش نیز به دنبال او فرار می کنند. انس از اسب پایین می آید و آرام به سوی عبدالله می رود و او را در آغوش می گیرد.
انس: می دانستم که تو را نیز در کربلا خواهم دید.
عبدالله: من اکنون به جایی رسیده ام که تو خیلی پیش تر از من رسیده بودی.
انس: خدا را شکر کن که رسیدی. امام یاری تو و همسرت اموهب را به ما بشارت داد.
عبدالله: مگر امام مرا می شناسد؟
انس: امام، امروز، از صبح هر بار که مرا می دید سراغ تو و اموهب را می گرفت و می فرمود. امروز روز دیدار با بهترین مردمان نخیله است.
اشک در چشمان عبدالله و اموهب جمع می شود.
انس و عبدالله و اموهب سوار بر اسب، پیشاپیش دیگران می روند و وقتی از کتلی بالا می روند، از دور خیمه های یاران امام نمایان می شود. عبدالله با دیدن خیمه ها به یاد خواب خود می افتد.
عبدالله: من این خیمه ها را پیش تر دیده ام... . به خدا سوگند، آنها را دیده ام!
تصویرهای گوناگون در یکدیگر دیزالو می شوند و در میان غبار و دود و آتش محو دیده می شوند.
ـ تصویر خیمه های امام.
ـ تصویری از رودی خروشان.
ـ شمشیر ها و نیزه هایی که بالا و پایین می روند و خون آلود می شوند.
ـ تیرهایی که از هر طرف به آسمان می روند.
ـ سم اسبانی که در میدان جنگ در هم می آمیزند.
ـ خیمه هایی که در آتش می سوزند.
ـ غباری که خورشید را می پوشاند.
ـ اسبانی که بر جنازه های بیسر می تازند.
ـ سرهایی که بدون بدن افتاده اند.
ـ شلاق هایی که بالا می روند و فرود می آیند.
ـ کودکانی که از شلاق ها می گریزند.
ـ رودی خروش آنکه آب در آن سرخ و خونرنگ می شود.
ـ تصویر روی صورت عبدالله دیزالو می شود.
عبدالله در حالی که اشک از چشمانش جاری است، از کتل پایین می آید.
عبدالله: آیا بعد از حسین کسی هست که من جانم را فدایش کنم؟!
و شروع به تاخت می کند و بقیه به دنبالش به سوی خیمه ها و اردوگاه امام می تازند.