ghaemiyeh.com
سرشناسه:سبحانی تبریزی، جعفر،۱۳۰۸
عنوان و نام پدیدآور:آرشیو دروس خارج فقه آیت الله سبحانی89-88/ جعفر سبحانی تبریزی.
به همراه صوت دروس
منبع الکترونیکی : سایت مدرسه فقاهت
مشخصات نشر دیجیتالی:اصفهان:مرکز تحقیقات رایانه ای قائمیه اصفهان، ۱۳96.
مشخصات ظاهری:نرم افزار تلفن همراه و رایانه
موضوع: خارج فقه
بحث ما در بارهی شرکت تملیکی بود و هنوز به شرکت عقدی نرسیدیم، مرحوم سید در شرکت تملیکی گاهی قائل به شرکت واقعی بود (چه اختیاری بود و چه غیر اختیاری)، و گاهی قائل به شرکت ظاهری بود، در امتزاج میفرمود که شرکت ظاهری است نه واقعی. چرا؟ چون ملکیت هر کس در واقع متمیز است هر چند ما نمیتوانیم جدا سازی کنیم، مثلاً در واقع روغن نباتی با روغن حیوانی متمیز هستند، منتها ما نمیتوانیم جدا کنیم ولذا میفرمود که شرکت از قبیل شرکت ظاهری است، در اختلاط فرمود که اصلاً شرکتی در کار نیست و اگر بخواهند جدا بشوند، باید مصالحه کنند.ما نسبت به فرمایش ایشان دو اشکال داشتیم: اشکال اول این بود که شرکت یک امر فلسفی نیست، بلکه یک امر عرفی است و امرش دایر است بین وجود و عدم، یعنی یا هست و یا نیست ولذا واقعی بودن و ظاهری بودن معنا ندارد، بلکه یا هست و یا نیست. یعنی امرش دایر است بین وجود و عدم.اشکال دومی که قابل تدبر میباشد این است که آیا در شرکت مملوکها باید تداخل کنند، یا ملکیتها باید با هم تداخل کنند؟ مملوک به آن شیء خارجی میگویند، البته شیء خارجی با همدیگر تداخل نمیکند، یعنی گندم در دل جو نمیرود، یا روغن نباتی در دل روغن حیوانی نمیرود، مملوکها تداخل نمیکند، ولی در شرکت تداخل مملوک لازم نیست، کافی است که ملکیتها تداخل کند، یعنی ملکیت من توی ملکیت او برود، ملکیت او هم بیاید در ملکیت من، هم سلطنت من بشود یک سلطنت ناقص و هم سلطنت او بشود سلطنت ناقص. قبل از آنکه شریک بشویم، سلطنت هر کدام در مال خودش، سلطنت کامل بود و میتوانستند هر نوع تصرفی بکنند.اما از زمانی که هر کدام مال خودش را با مال دیگری روی هم ریختند، سلطنتها در هم ادغام شد «و صارت السلطنة واحدة» و لذا هم رضایت او را میخواهد و هم رضایت من را.فلذا من معتقدم همین که سلطنتها در هم تداخل کند،این کافی در شرکت است. بنابراین، لا فرق بین اینکه امتزاج باشد و یا اینکه اختلاط باشد، یعنی فرقی از این جهت بین اختلاط و امتزاج نیست، همهی اینها شرکت است.بله! در مشتبهین شرکت نیست،مثلاً غنم من با غنم شما مشتبه شده، اینجا مسلماً شرکت نیست، چون نه سلطنتها با یکدیگر تداخل کردهاند و نه مسلط ها. این مقدار را در جلسهی قبل بررسی کردیم و فقط عبارت مرحوم محقق باقی ماند و آن این است: ولقد أحسن المحقق حیث قال: «وسبب الشرکة قد یکون إرثاً، و قد یکون عقداً، وقد یکون مزجاً، و قد یکون حیازة» شرائع الإسلام: 2/ 129. نظریهی استادبه عقیدهی من اگر مرحوم محقق سومی و چهارمی (یعنی مزج و حیازت) را میکرد خیلی بهتر بود و عبارت هم مختصر تر میشد، مثلاً میفرمود:«وسبب الشرکة قد یکون إرثاً، و قد یکون عقداً، وقد یکون فعلاً »فعل هم مزج را شامل میشد و هم شامل حیازت. درست است که مرحوم محقق حیازت را هم گفته،ولی این مورد قبول فقهای شیعه نیست. چرا؟ چون شرکت در اعمال است، شرکت در اعمال مورد قبول نیست،ولی ایشان آن را در اینجا متذکر شده.تتا کنون بحث ما در شرکت تملیکی بود که لفظی در کار نبود، ولی الآن بحث را روی شرکت عقدیه میبریم فلذا هم باید اسبابش را بحث کنیم و هم اقسامش.اقسام شرکت عقدیما سه نوع شرکت عقدی داریم:1- دو نفر باهم جنسی (قالی) با صد تومان از بازار میخرند، که پنجاه تومانش مال یکی است، پنجاه تومان دیگرش هم مال دیگری. الآن هردو نفر در این جنس(قالی) شریک هستند،این شرکت بالعقد است، اما در عین حال شرکت عقدی به آن نمیگویند، یعنی فقها هر موقع بگویند شرکت عقدی، مراد شان این شرکت نیست، بلکه مراد یا دومی است و یا سومی. پس اگر دو نفر دانشجو برای اطاق شان یک قالی را به صورت مشاع از بازار بخرند، این شرکت است و شرکت هم بالعقد است، یعنی آن را بالعقد خریدهاند و در موقع خرید هم «بعت و اشتریت» گفتهاند، ولی در عین حال به این شرکت عقدی نمیگویند. شرکت عقدی به آن دوتای بعدی میگویند.2- شخصی از بازار یک قالی خریده، من به او میگویم: فلانی! مرا هم در این قالی شریک کن، او هم قبول میکند، او میگوید:« بعت هذا القالی بهذا المبلغ»، من قبول میکنم. اینجا شرکت از قبیل شرکت عقدی است، یعنی «مال» مال آن شخص است،چون او از بازار خریده،ولی بعداً نصفش را بالعقد به من میفروشد، یعنی با صیغهی «بعت و إشتریت». پس هرگاه بگویند شرکت عقدی، مراد شان این شرکت است.اما اگر دو نفر بروند بازار، و از بازار جنسی را باهم بخرند، هر چند این شرکت بالعقد انجام گرفته، ولی در عین حال در اصطلاح فقها به این شرکت عقدی نمیگویند.3- دو نفر شرکت تشکیل میدهند برای ساخت و ساز، برای واردات و صادرات، یعنی هر کدام به مبلغ یک میلیون تومان سرمایه گذاری میکنند،یعنی در رأس المال شریکند، به این میگویند شرکت عقدی.فإن قلت: در جایی که دو نفر هر کدام شان یک میلیون به حساب میگذارند، یا در میان گذاشتند، با این کار که شرکت حاصل نمیشود هر چند صیغه بخوانند و بگویند: « شارکنا»، مگر اینکه آنها را با همدیگر ممتزجه کنند و یا مختلط ،پس عقد در اینجا نشد،بلکه شرکت عقدی به همان شرکت ملکی برگشت. همانطور که در شرکت ملکی «فعّال» فعل انسان است، در اینجا هم سرمایه گذاری میکنند برای ساحت و ساز، و هر کدام هم مبلغی را در میان گذاشتند، این کافی نیست، بلکه حتماً امتزاج هم حاصل بشود. پس سؤال این است که در اینجا همین که این دو نفر عقد را خواندند، شرکت محقق شد و حال آنکه تا امتزاج نباشد، شرکت محقق نمیشود. قلت: همین که این دو نفر عقد شرکت را خواند، یک میلیون هر کدام از ملک خودش بیرون میآید، یعنی نصفش میشود مال او، نصف دیگرش میشود مال این، فرض کنید زید و عمرو میخواهند در یک ساخت و سازی با همدیگر شریک بشوند، زید یک میلیون از جیبش در میآورد و جلوی رویش میگذارد، عمرو نیز همین کار را انجام میدهد، آنگاه با همدیگر عقد شرکت میخوانند، با خواندن عقد، هم یک میلیون زید از ملکش خارج میشود و هم یک میلیون عمرو از ملکش بیرون آید،یعنی زید در یک میلیون عمرو شریک میشود، عمرو هم در یک میلیون زید شریک میشود و نیازی به امتزاج ندارد، بلکه اگر بخواهند با همدیگر کار کنند،کار کردن احتیاج به امتزاج دارد و باید این پولها را رویهم بریزند،در حقیقت امتزاج از قبیل وفا به عقد شرکت است. کما اینکه در بیع اگر من جنسی را به کسی فروختم هر چند آن را هنوز تحویل ندادهام،با خواندن صیغه مشتری مالک مبیع و من مالک ثمن و پولش میشویم، اما اینکه باید تحویل بدهم، تحویل دادن مملّک نیست،بلکه از قبیل و فا به بیع است، یعنی اگر من بخواهم به بیع وفا کنم، حتماً باید مبیع را به مشتری تحویل بدهم و او نیز باید ثمن را بپردازد. فکم فرق بین أن یکون التسلیم مملّکاً وبین أن یکون التسلیم وفاءً بالعقد، در بیع حتما باید مبیع را تسلیم کنم، تسلیم مملّک نیست، چون با خواند عقد تملیک حاصل شده، غایة ما فی الباب این تسلیم از باب وفا به عقد است،خلافاً لبیع السلم و الصرف، چون آقایان در در این دوتا میگویند که تسلیم مملّک است، یعنی مادامی که تسلیم نکند، ملک حاصل نمیشود، اگر از باب بیع صرف و سلم (که قبض و تسلیم در آنجا خودش مملک است) قطع نظر کنیم، ملک با عقد حاصل میشود ولی اگر انسان بخواهد وفا به عقدش کند،حتماً باید تسلیم کند. در اینجا هم که این دو نفر عقد شراکت خواندهاند، با خواندن عقد مال از حالت افرادی بیرون آمد و حالت مشترک به خودش گرفت،غایة ما فی الباب اینکه باید تسلیم کند،این از باب وفا به عقد شرکت است نه اینکه شرکت حاصل نشده و به وسیلهی تسلیم میخواهیم شرکت حاصل بشود. اشکال صاحب حدائق بر قسم سوممرحوم صاحب حدائق نسبت به قسم سوم انتقاد کرده و فرموده من این شرکت را قبول ندارم، یعنی شرکت تنها با عقد درست نمیشود، فقط ایشان مخالف این مسئله است و ما غیر از ایشان کسی را ندیدیم که مخالف باشد.جواب استاد از اشکال صاحب حدائقمن نسبت به فرمایش ایشان یک جواب واضح دارم و آن اینکه: جناب صاحب حدائق! آیا دومی را قبول داری و آن اینکه نصف قالی و یا نصف باغش را به من بفروشد، اگر یک طرف بفروشد، میگویید شرکت حاصل میشود، اگر یک طرفش درست است، دو طرف هم درست میشود، یعنی من نیمی از مالم را به شما واگذار میکنم، شما نیز نیم مال خودرا به من واگذار میکنی، اگر واقعاً شرکت من جانب واحد درست باشد، قهراً من الجانبین به طریق اولی درست خواهد بود.من از ایشان (صاحب حدائق) تعجب میکنم که چرا اصرار بر شرکت تملیکی دارند،که عملاً گندمها و جوها و ... را با همدیگر قاطی کنیم، اما به این عقد چندان ارزش قائل نیست و حال آنکه در زمان ما آسیاب تجارت بر محور شرکت عقدی میگردد، یعنی تمام شرکتهای که در عصر ما چه در ایران و چه در خارج از ایران فعال است،روی شراکت نامهای است که یا مینویسند، یعنی انشاء شان کتبی است و یا انشاء شان عقدی میباشد. البته بنابراینکه کتابت هم کافی از عقد است.الثالث: تقسیم الشرکة حسب متعلقاتهامتعلَّق شرکت گاهی عین است و گاهی منفعت است و گاهی حق میباشد، گاهی متعلَّق شرکت عین است (چه شرکت از قبیل شرکت تملیکی باشد یا شرکت عقدی،) مثل اینکه از پدر انسان خانهای به ارث برسد، ورثه در آن شریکند، متعلَّق شرکت هم عین است که همان خانه باشد. گاهی متعلق شرکت منفعت است، مثل اینکه دوتا رفیق در ابتدای ازدواج یک خانهی دو طبقه را با هم اجاره کنند تا هر کدام در طبقهای زندگی کنند. متعلَّق شرکت در اینجا منفعت است. گاهی متعلَّق شرکت از قبیل حق است مانند: «حق خیار و حق قصاص».الرابع: تقسیم الشرکة حسب کیفیتهامراد از کیفیت چیست؟گاهی شرکت به نحو اشاعه است و گاهی شرکت به نحو کلی در معین است، گاهی شرکت به نحوی است که هر فردی مستقلاً حق تصرف دارد، اما گاهی این گونه نیست بلکه جمعاً باید تصرف کنند،این بستگی به این دارد که در شراکت نامه چگونه بنویسند. پس گاهی شرکت به نحو اشاعه است، مثلاً کسی یک انبار گندم دارد، من به او میگویم که من نصف این انبار را از شما خریدم، او هم قبول میکند، این قهراً میشود به صورت اشاعه، ولذا نصف انبار مال او میشود و نصفش مال من، نصف را در اینجا حمل بر اشاعه میکنیم.گاهی شخصی در انبار خودش هزا من گندم دارد، من به او میگویم از این هزار من گندمی که در انبار داری، یک صاعش را هم به من بفروش، او هم قبول میکند،این از قبیل کلی در معین است.مرحوم شیخ هم این مسئله در کتاب متاجر در باب شرائط عوضین مطرح کرده است، اولی را که گفتیم نصفش را به من بفروش، آن را حمل به اشاعه میکنند، اما آنجا که گفتیم صاعاً من صبرة، این را حمل بر کلی در معین میکنند. ثمرهاش در کجا ظاهر میشود؟ثمرهاش این است که اگر در اولی نصف از گندم سوخت، یک چهارم از من سوخته و یک چهارم هم از او سوخته، چون مشاع است، اما اگر کلی در معین باشد، مادامی که در آن انبار به اندازهی یک من باقی است هر چند بقیهاش بسوزد و از بین برود، همهی سوخت و سوزها مال مالک است و آن یک صاع باقی مانده مال من خواهد بود، مگر اینکه همهی آن هزار من بسوزد، و فرق شیاع با کلی در میعن نیز همین است، البته این منصوص است، مردی خدمت رسول اکرم آمد و گفت: یا رسول الله! من یک انبار آجام و نی داشتم، یک مقداری از آن را فروختم، اما نیم از این آجام سوخته و از بین رفته، حضرت میفرماید همهی ضررها مال توست، بر طرف مقابل هیچ گونه ضرری متوجه نیست و لذا فرق است بین اینکه بگوید نصف این انبار را فروختم، این حمل بر اشاعه میشود.ااما اگر بگوید صاعاً من صبرة را فروختم، این حمل بر کلی در معین خواهد شد، اگر حمل بر اشاعه شد، ضررش متوجه هردو میشود، اما اگر حمل بر کلی در معین شد، همهی ضررها متوجه مالک و بایع است نه مال مشتری و خریدار: الرابع: فی کیفیة الإشتراکذکر المصنف أنّ الشترکة حسب الکیفیة تارة تکون بنحو الإشاعة (میگوید نیمی از انبار را خریدم) و أخری بنحو الکلّی فی المعیّن (میگوید یک صاع از این صبرة را خریدم)،و قد تکون علی وجه یکون کلّ من الشریکین أو الشرکاء مستقلاً فی التصرّف کما فی شرکة الفقراء فی الزکاة،و السادة فی الخمس، و الموقوف علیهم فی الأوقاف العامّة.نظریه مرحوم سید مرحوم سید معتقد است که فقرا با مالک در مقدار زکات شریکند و هردو مستقل در تصرف هستند، یعنی هم مالک میتواند مستقلاً تصرف کند از این گندم بردارد و هم فقیر.روی این مسئله باید مطالعه شود که آیا واقعاً فقرا مستقل در تصرف هستند، یا سادات و موقوف علیهم مستقل در تصرف میباشند و یا اینکه یک نظم و نظامی در کار است؟
بحث ما در بارهی کیفیت شرکت است که گاهی به صورت کلی در معین است و گاهی به صورت اشاعه میباشد، اشاعه جای بحث ندارد چون اساس شرکت از نظر آقایان همان شرکت در اشاعه است و لذا در آن کسی حرفی ندارد، بحث در کلی در معین است، فرض کنید کسی یک صبرة گندم دارد، و من از او یک من از او میخرم (صاعاً من الصبرة)، آقایان میگویند که این هم یک نوع شرکت است، منتها تفاوتش با اشاعه این است که در اشاعه اگر ضرری وارد شد، بر دو طرف وارد میشود نه بر یک طرف، اما در کلی در معین ضرر فقط متوجه مالک و بایع است نه متوجه مشتری. ولذا باید دقت کنید که اگر کسی گفت ربع این صبرة را خریدم (کسر)، این از قبیل اشاعه است و اگر لطمه وضرری وارد شد، این ضرر متوجه هردو نفر است هم بایع و هم مشتری. اما اگر کسر را به کار نبرد، بلکه من را به کار ببرد،این را حمل بر کلی در معین میکنیم.
سؤال
اینکه شما گفتید در اشاعه اگر لطمه و ضرری وارد شود، بر هردو وارد میشود هم بر مالک و بایع و هم مشتری، اما در کلی در معین اگر لطمه وضرر وارد شد، مادامی که یک صاع از این صبرة باقی است،ضرر متوجه مالک و بایع است نه بر مشتری مگر اینکه همهاش (همهی انبار) از بین برود که آن مسئلهی دیگری است، سؤال این است که این تفاوت در حکم است،اما از نظر ماهیت اینها فرق شان چیست؟
جواب
فرق شان واضح است، مرحوم شیخ در متاجر و دیگران از این اشکال جواب دادهاند و گفتهاند در اشاعه هر جزئی را که شما حساب کنید، نصفش مال مالک و بایع است و نصفش مال مشتری، مثلاً اگر انسان یکدانه گندم را در نظر بگیرد، نصفش مال این است، نصفش مال آن دیگری، در اشاعه هر جزء از لا یتجزی اگر وجود داشته باشد، مشترک بینهما است، ولی در کلی در معین این گونه نیست، بلکه همهی گندم متعلق به مالک است، مگر صاع من صبرة که مال مشتری میباشد. در حقیقت واحد مبهمی مال مشتری است، اما بقیه مال مالک، تصویر کلی در معین از این قبیل است، مثل اینکه شما بگویید: «جئنی برجل» یک نفر را میخواهید، اما در میان افراد کثیر، پس تصویر اشاعه ماهیة با تصویر کلی در معین فرق جوهری دارد چون در اشاعه هر جزئی دونیم میشود، ولی در کلی در معین این گونه نیست، بلکه اعتبار این است که این صبرة همهاش مال مالک است مگر یک فردش که مال مشتری میباشد، کأنّه این صبرة هزار فرد است، نهصد و نود و نه فردش مال مالک است،یک فردش مال مشتری.
بیان صاحب جواهر
مرحوم صاحب جواهر در کلی در معین اشکال کرده و فرموده: ما از زمانی که بزرگ شدیم، از اساتید خود شنیدیم که شرکت بر اساس اشاعه است،که هر جزئی را بگیریم، آن را دونیمش کنیم، در کلی در معین اشاعه نیست بلکه هزار فرد است، که نهصد و نود و نه تایش مال مالک است و یک فردش هم مال مشتری است، بعد میگوید مگر اینکه اشاعه را تفسیر کنیم به معنای دیگر و بگوییم عدم التعیین، یعنی بگوییم مراد از اشاعه عدم التعیین است، این فرد معین نیست، هزار فرد در این صبرة است، اما فرد معین نیست مگر اینکه اشاعه را این گونه معنا کنیم، نه اینکه اشاعه را به معنانی معروفش بگیریم و بگوییم اشاعه این است که هر جزئی از اجزاء بین دو نفر شریک است، اشاعه را به معنای عدم تعیین میگیریم، گاهی صاع در خارج معین است و یک موقع هم نامعین میباشد.
اشکال مرحوم حکیم بر صاحب جواهر
مرحوم حکیم نسبت به کلام صاحب جواهر ایراد گرفته و میفرماید در کجای لغت اشاعه به معنای عدم تعیین است، بلکه اشاعه به همان معنای معروف است که هر جزئی از اجزاء را بگیریم، در آنجا دو سهم وجود دارد، عدم التعیین اشاعه نیست.
بنابراین، جواهر با مستمسک هردو شریکند که میخواهند بگویند کلی در معین از قبیل شرکت نیست، چون در شرکت اشاعه معتبر است، ولی جواهر توجیه کرده، اما مرحوم حکیم توجیه ایشان را قبول نمیکند و میگوید اشاعه به معنای عدم التعیین نیست.
دیدگاه استاد
استاد: ما میگوییم شرکت یک امر عرفی است، وحی منزل نیست که شرکت حتماً باید به صورت اشاعه باشد، شرکت معنایش این است که در فلان مال هم من سهم دارم و هم شما، منتها سهم داشتن بر دو قسم است، گاهی در هر جزئی از اجزاء شریکیم، مثلاً در یکدانه گندم هم شما شریکید و هم من، یعنی نصفش مال من است و نصفش مال شما. اگر مردی بمیرد و هشتتا ورثه داشته باشد، در هر دانه گندم، هشتتا سهم خوابیده، این یکنوع اشاعه است،گاهی اشاعه این گونه است که نهصدو نودو نه مال مالک است، یکی هم مال مشتری است،اما چون معین نیست فلذا نوع شرکت حاصل است، شرکت یک معنای تعبدی نیست که از خدا و پیغمبر بگیریم، بلکه این یک معنای عرفی است و لذا این هم یکنوع شرکت است، آن هم یکنوع شرکت میباشد.
به بیان دیگر شرکت این است که بعد از ضمیمهی دو شیء، امر ثالثی پیدا شود، نهصدو نودوتا مال زید است، یکدانه هم مال عمرو است، وقتی هردو را رویهم ریخته، امر ثالثی پیدا میشود، سابقاً یک خروار نبود،ولی الآن یک خروار شد،سابقاً یک تن نبود، ولی الآن یک تن شد. شرکت یک معنای عرفی است، از اجتماع دو فرد، فرد ثالثی پیدا شود، اینجا هم فرد ثالثی است.
مطلب سوم این است گاهی از اوقات شرکا مستقل در تصرف هستند،یعنی هر کدام از آنها مستقل در تصرف هستند مانند زکات و خمس، البته فقرا مستقل در تصرف هستند در سهم زکات نه در سهم مالک، چون سهم مالک، مال خودش است، در سهم زکات همهی شان مستقل در تصرف هستند، در سهم سادات و سهم امام علیه السلام، هر سیدی مستقل در تصرف در آن سهم ا ست.
این مسئله من قدیم الأیام در کتابهای ماست، ولی در اینجا نظر داریم و معتقدیم که افراد شریک نیستند، یعنی نه فقراء شریکند در زکات و نه سادات شریکند در سهم ساده،زکات ملک عنوان است،«إنّما الصدقات للفقراء و المساکین، الخ» ملک فقراست، «عنوان» مالک هستند، سهم سادات و سهم امام هم از روایات امام هادی فهمیده میشود که ملک مقام امامت است، پس افراد چه کاره هستند؟ افراد مصرف هستند یعنی باید در بارهی اینها مصرف بشوند، پس فرمایش مرحوم سید که گاهی شرکا مستقل در تصرف هستند، این بستگی به این دارد که بگوییم فقراء «بأعیانهم الخارجیة» مالک هستند، البته اگر کسی این حرف را بزند، حق همان است،
اما اگر بگوییم ظاهر آیه مالکیت عناوین ثمانیه است، «إنّما الصدقات للفقراء و المساکین و ابن سبیل الخ.» اما در سهم امام،نه سهم این سید است، نه ملک آن سید است و نه ملک آن طلبه، بلکه ملک مقام امامت است.
و منه یظهر حال الخمس فإن الظاهر أنّ مالک هو عنوانن الإمامة،کما هو المستفاد من من روایة أبی علی بن راشد قال: قلت لأبی الحسن الثالث (امام هادی) علیه السلام:« إنّا نؤتی بالشیء(یعنی پیش ما اموالی را میآورند) فیقال: هذا کان لأبی جعفر علیه السلام عندنا(مال امام جواد است) فکیف نصنع؟ فقال: «ما کان لأبی علیه السلام بسبب الإمامة فهو لی، و ما کان غیر ذلک فهو میراث علی کتاب الله و سنّة نبیه» الوسائل: 6، الباب2 من أّبواب الأنفال، کتاب الخمس، الحدیث 6.
هر کدام ملک شخصی امام جواد است، آن ارث است، اما اگر اموالی را به عنوان خمس آوردهاند، آن مال مقام امامت است، بعداً به امام بعدی میرسد، معلوم میشود که همهی اینها ملک مقام است ولذا آقایان فعلی علی الظاهر سهم امام و سهم سادات را از هم جدا نمیکنند، البته من احتیاط میکنم. چرا جدا نمیکنند؟ چون همه را ملک مقام امامت میدانند، بعدا هم منتقل میشود به نائب امام، البته باید این امام یا نائب به مصرف برساند، یعنی هم به مصرف سادات برساند و هم به بخش امامت.
علی أیّ حال نتیجه میگیریم اینکه معروف است که ملک افراد است، ملک افراد نیست بلکه ملک مقام است و این ایجاب میکند که حتما زکات و خمس زیر نظر ولی فقیه مصرف بشود، چون آن عنوان که مالک است، باید کسی ولایت داشته باشد که متصدی مقام باشد که بتواند عنوان فقیر را بگیرد و به مصرف فقیر برساند، هم در زکات احتیاط است و هم در خمس، ولذا مرحوم امام نیز احتیاط میکرد حتی در زکات و در خمس به طریق اولی، اینها مال مقام هستند،عوام الناس که ولایت ندارند تا نسبت به این عناوین کاری انجام بدهند، قهرا متعلق می شود به کسی که دارای ولایت باشد، البته این مسئله بحث مفصل و طولانی دارد که ما آن را مفصلا در کتاب خمس بحث کردیم.
آنگاه مرحوم سید وارد مطلب چهارم میشود (مطلب اول کیفیت علی نحو الإشاعه، مطلب دوم کیفیت علی نحو الکلّی فی المعین، مطلب سوم همهی شرکا مستقل در تصرف باشند،مثال زکات و خمس،) مطلب چهارم، مثالش موقوف علیهم است، موقوف علیهم کلّهم مستقلون فی التصرف، نباید اجازه از همدیگر بگیرند.
نظریهی استاد
باز این مسئله پیش من مخدوش است. چرا؟ لأنّ الوقف علی قسمین، گاهی وقف است بر انتفاع، گاهی وقف ملکیت منفعت است، اگر وقف است بر انتفاع، مانند مدارس، مدارس وقف انتفاع است، یعنی طلبه حق ندارد که انتفاع فلان حجره را به دیگری بفروشد، بلکه فقط خودش در آنجا حق سکونت دارد، اما حق ندارد که حق انتفاعش را به دیگران بفروشد. اگر حق انتفاع است، که اصلا این مسئله مطرح نیست که مستقل باشد یا مستقل نباشد.
عمده این است که اگر وقف، وقف انتفاع نیست، بلکه وقف، وقف منفعت است، باغ را وقف کرده بر ایتام یا باغ را وقف کرده بر اولادش،این منافع و میوهها، باز ما در آنجا معتقدیم که «مالک» عنوان موقوف علیهم است، این عنوان مالک است، منتها این بچهها مورد مصرف هستند نه موقوف علیهم، در این سه مثال خلط شده بین المصرف و بین مالک، «مالک» عناوین است،اینها مصرف هستند، اگر مصرف شدند، سالبه به انتفاء موضوع است،یعنی اینها شریک نیستند تا بگوییم مستقل در تصرف هستند، بلکه مورد مصرف هستند و باید به آنها پول داد نه اینکه مالک هستند و بگوییم مالکیت شان علی نحو الإستقلال میباشد. البته این آراء و نظریات بنده است و ممکن است بعضیها با این آراء مخالف باشند. ولی از نظر ما حق همین است که بیان کردیم.
مرحوم سید در این مقدمه همه حرفها را زد، منتها یک چیز را فراموش کرده است و آن اینکه شرکت را قسمت کند.
إن قلت: ممکن است شما بگویید تا حال کلمهی قسمت را به کار میبردید؟
قلت: من قسمت را در نوع به کار میبردم و میگفتم: الوقف التملیکی و أقسامه، الوقف العقدی و أقسامه، اما مطلق شرکت را تقسیم نکردیم،بله! تقسیم داشتیم، منتها تقسیم نوعی بود،یعنی :«الشرکة التملیکیة و أقسامه، الشرکة العقدیة و أقسامه» اینها را بررسی کردیم.
اما خود شرکت بعنوان جامع سواء أکانت تملیکیة أو عقدیة، این را تقسیم نکردیم،مرحوم سید این را تقسیم نکرد، ولی در آینده خواهد آمد و آن این است که گاهی شرکت از قبیل شرکة الأموال است، و گاهی شرکة الأبدان است که به آن میگویند: شرکت در اعمال. و گاهی شرکة الوجوه است و ما آن را قبلا معنا کردیم و گفتیم دو نفر آبرومند هستند و مشغول تجارت میشوند و هیچ سرمایه ندارند، ولی با هم شریکند،کار میکنند و در درآمد با همدیگر شریک هستند.
گاهی شرکة الموافضة است، این دایرهاش وسیع تر است، دو نفر در همه چیز با همدیگر شریک میشوند حتی اگر دیه آمد، دیه مال هردو است، اگر ماشین شان خسارت دید، مال هردو است. هرچند ما اینها را در اول شرکت معنا کردیم و مرحوم سید هم آنها را در آیند معنا خواهد کرد و بحث خواهد نمود.
خلاصه مطالب گذشته
1: شرکت را لغة و اصطلاحا معنا کردیم.
2: شرکت تملیکیة، اسبابها و أقسامها، شرکت عقدیه أسبابه و أقسامها.
3: کیفیت شرکت، که گاهی کیفیت شرکت اشاعه است،گاهی کلی در معین است و گاهی هم شرکا شریکند با هم،اینها را ما انکار کردیم. الآن از مقدمهای که مرحوم سید گفته بود خارج شدیم،تمام اینها بحثهای مقدمی و تمهیدی بود که انسان نسبت به مسائل آینده آگاه تر بشود، مقدمه تمام شد و لذا میفرماید:
المسألة الأولی: «لا تصحّ الشرکة العقدیة إلّا فی الأموال، بل الأعیان، فلا تصحّ فی الدیون، فلو کان لکلّ منهما دین علی شخص، فأوقعها العقد علی کون کلّ منهما بینهما لم یصحّ».
شرکت تملیکی بحث ندارد،چون بحث آن را قبلاً کرد، شرکت عقدی میفرماید باید حتما در اموال باشد ، بل الأعیان، چرا بعد از کلمهی اموال، اعیان را میآورد؟ لأن الأموال أعمّ و الأعیان أخصّ، خرج المنافع، چون در منافع شرکت جایز نیست.
سؤال
چطور شما میگویید در منافع شرکت جایز نیست و حال آنکه قبلا گفتیم گاهی شرکت در اعیان است و گاهی در منافع است مثل اینکه خانه را برای نشستن اجاره میکنیم، این تناقض را چگونه حل میکنید،البته تناقض نیست، بلکه سوالی است که مطرح شده و شما آن را جواب بدهد؟ قبلا گفتیم که گاهی هم شرکت در منافع است مثلا دو طلبه هستند و تازه هم ازدواج کردهاند فلذا هردو یک خانه را اجاره میکنند یا دو تاجر هستند و هردو با همدیگر یک انباری را اجاره میکنند، ولی در اینجا منافع را بیرون برد، ما الفرق بین آنجا که گفتیم جایز است، ولی در اینجا میگوییم جایز نیست؟
جواب
جوابش روشن است، شرکت در منافع اشکالی ندارد، مثلا دو نفر با همدیگر یک خانه را اجاره میکنند و توی آن مینشینند، ولی در اینجا منافع را سرمایه گذاری میکنیم، منفعت سرمایه میشود، میگوید اگر شرکت عقدی کردیم، حتما باید اعیان باشد،منفعت قابل سرمایه گذاری نیست، شما منفعت این خانه را، من هم منفعت آن خانه را رأس المال کنیم، منفعت رأس المال نمیشود.
بنابراین، آنجا مسئله این بود که شرکت در منافع مانعی ندارد، پدر که میمیرد، خانه که به بچهها میرسد، همگی شریک در منافع هستند، ولی بحث ما در اینجا سرمایه گذاری است، رأس المال باید مال باشد نه دین، عین باشد نه منفعت، منفعت نمیتواند رأس المال باشد برای شرکت عقدی، بگوییم درآمد این خانه که من اجاره دادهام با در آمد آن خانه که شما اجاره دادهاید، درآمد شان رأس المال باشد، این درست نیست.
علی کل تقدیر، آنجا یک مسئله است و اینجا یک مسئلهی دیگر، در آنجا منافع رأس المال نیست ولی در اینجا منافع رأس المال است که بررسی خواهیم کرد.
به بیان دیگر در آنجا مقصود این بود که در دنیا میشود که دو نفر در منافع شریک باشند، ولی در اینجا بحث در این نیست، بلکه بحث در این است که آیا میتوانیم منافع را هم رأس المال قرار بدهیم یا باید رأس المال حتما اعیان باشد.
بعد میفرماید که دین در دنیا دو جور میتواند مطرح باشد، یکی اینکه جنسی را یا خانه را باهم شریک بودیم و آن را به زید به صورت نسیه فروختیم، دینی که الآن در ذمهی زید است،ما دو نفر شریک هستیم، البته این صحیح است ولی خارج از بحث ماست، چون بحث ما در جایی است که دینی را سرمایه گذاری کنیم، رأس المال کنیم، این یک فرضی است که اصلا محل بحث نیست،همهی شرکا جمع میشوند و خانه را میفروشند، اما خریدار نسیه میخرد، دینی که الآن در ذمّهای خریدار است هردوی ما شریک هستیم، این جای بحث نیست.
دومی این است که میخواهیم سرمایه گذاری کنیم، دین را من سرمایه گذاری کنیم، دین را هم شما، فرض کنید که من از زید هزار تومان طلب دارم، شما نیز از همان زید هزار تومان طلب دارید، بگوییم فلانی! بیا با هم شرکت تشکیل بدهیم، چطور؟ آن هزاری که من دارم،نصفش مال تو، در مقابل آن هزار تومانی که شما بر گردن او دارید،نصفش مال من، در واقع دوتا دین بر گردد و رأس المال بشود، البته که من که هزار تومان از زید طلب دارم، واگذار میکنم، نصفش را به او واگذار میکنم به شرط اینکه او هم در مقابل نصف دین خودش را به من واگذار کند، آقایان میگویند این جایز نیست.
مثال2: من هزار تومان از زید طلب دارم، شما هزار تومان از عمرو طلب دارید، آنگاه میگویم: فلانی! بیا با هم شرکت تشکیل بدهیم، آن هزار تومانی که من بر ذمهی عمر دارم و آن دینی که شما بر ذمهی زید دارید با طاق بزنیم و شریک بشویم، میگویند این جایز نیست، چرا جایز نیست؟ دو دلیل آوردهاند، دلیل اول فوق العاده ناقص است و میگویند یشترط فی الشرکة الإمتزاج، در اینجا امتزاج نیست، دین در ذمهی اوست، دین دیگر هم در ذمهی او است فلذا امتزاج نیست،این دلیل خیلی دلیل واهی و سست است. چرا؟ چون بحث ما در شرکت تملیکی نیست، بلکه در شرکت عقدی است و در شرکت عقدی امتزاج شرط نیست، حتی اگر پول من در اینجا قلمبه است،پول شما هم در آنجا قلمبه است،همین که صیغهی شرکت را خواندیم، نصفش مال من است و نصفش مال شما، هرچند بهم امتزاج نشود، البته باید امتزاج بشود، این من باب وفا به تسلیم است و الا شرکت حاصل شد.
دلیل آیة الله خوئی
مرحوم آیة الله خوئی دلیل دیگری آورده و میگوید اگر سرمایه گذاری دین باشد، این از قبیل بیع الدین بالدین است، من نیمی که گردن او طلب دارم، نیمش را به شما فروختم، در مقابل نیم دیگری که شما بر گردن او دارید و هردو نسیه است، بیع الکالی بالکالی و بیع الدین بالدین است، مرحوم آقای خوئی نسبتا دلیل قانع کنندهی آورده است، ایشان میفرماید این از قبیل بیع الدین بالدین است، من نیم معدوم را میفروشم در مقابل نیم معدوم دیگر.
نظریهی آیة الله خوئی
ما ذکره السید الخوئی قائلاً: «بأنّ حقیقة الشرکة هذه ترجع إلی تملیک کلّ من المتعاقدین حصّة ممّا له فی ذمّة مدینه، بالآخر بإزاء تملیکه له حصة ممّا له فی ذمّة مدینه، فهی فی الحقیقة معاوضة بلفظ الشرکة، و هی ممنوعة لنهی النبی صلّی الله علیه و آله عن بیع الدین بالدین، فإن المنصرف منه هو النهی عن المعاوضة بالدین مطلقا (نباید وامها با همدیگر معاوضه بشوند، حالا میخواهد تحت عنوان بیع باشد یا تحت عنوان شرکت باشد، ما نوکر لفظ نیستیم بلکه نوکر ماده هستیم، شارع میخواهد اقلاً یک طرف نقد باشد نه اینکه هردو طرف نسیه باشد، ولو شارع فرموده بیع الدین بالدین، اینجا دین نیست، اینجا میگوییم شارکت فی دینی،اما حقیقتاً ملاک بیع الدین بالدین در اینجا هم است) و من غیر اختصاص بعنوان الدین کما یشهد له ما ورد فی جملة من النصوص من النهی عن قسمة الدین»
روایات داریم که دوتا شریک میخواهند از همدیگر جدا بشوند، شرکت هم از عمرو طلب دارد و هم از زید، ما میگوییم طلبی که از زید است مال این شریک، طلبی که از عمرو است، مال آن شریک، یا پدر مرده و از دو نفر طلب دارد و دوتا هم ورثه است، میگوییم آن طلب مال آن پسر و آن طلب دیگر هم مال این پسر باشد. این ممنوع است، معلوم میشود که شرع مقدس روحش میخواهد اقلا عینی در کار باشد،
کما یشهد له ما ورد فی جملة من النصوص من النهی عن قسمة الدین بأن یجعل تمام ما فی ذمّة المدین الأول لأحد الورثة فی قبال کون تمام فی فی ذمّة المدین الثانی للوارث الآخر فإنّها تؤکد منع الشارع المقدس عن تعویض الدین بالدین و مبادلته بمثله تحت أیّ عنوان من العناوین کان» مبانی العروة الوثقی:3/443.
بازیگری نیست، بیع باشد یا شرکت یا چیز دیگر باشد، باید در وسط یک چیزی در میان باشد، منتها از نظر ما اشکالی ندارد.
آیا در «باب شرکت» دین میتواند رأس المال باشد یا نه؟
بحث ما در این است که آیا در «باب شرکت» دین میتواند رأس المال باشد یا نه؟
در اینجا مسئله مورد اختلاف است بین ما و دیگران، یعنی آقایان میگویند دین نمیتواند رأس المال باشد، فرض کنید دوتا شریکند و هردو از یک نفر طلبکار هستند، با همدیگر قرار میگذارند طلبهای که از زید داریم، هردو رأس المال باشد برای شرکت، یا یکی از زید طلبکار است و دیگری از عمرو طلبکار میباشد، هردو قرار میگذارند این دوتا طلبی که هردو از دو نفر داریم، اینها رأس المال باشد، میفرماید دین نمیتواند رأس المال شرکت باشد. گاهی میگویند چون امتزاج محقق نمیشود و حال آنکه در شرکت امتزاج شرط است (یشترط فی الشرکة الإمتزاج).
ما گفتیم این دلیل چندان دلیل درستی نیست، چون امتزاج در جای شرط است که شرکت ما از قبیل شرکت ملکی باشد و حال آنکه فرض ما این است که شرکت ما از قبیل شرکت عقدی است.
دلیل آیة الله خوئی
مرحوم آیة الله خوئی میفرماید که این مشمول ادلهی بیع الدین بالدین است و ما روایات داریم که بیع الدین بالدین باطل است، کالی به کالی باطل است. «دین» مدخلیت ندارد، آنچه که مدخلیت دارد این است که هردو طرف قضیه نسیه و کالی باشد ولو در آنجا کلمهی دین در کار نباشد، این دو نفر سرمایه گذاری میکنند و مبادله میکنند و میگویند نیمی از طلب من از زید مال تو باشد، دیگری هم میگوید نیمی از طلب من از زید مال تو در مقابل هم، این در واقع شبیه «معاوضة الدین بالدین» است، من صد تومان طلبکار هستم، میگویم پنجاه تومانش مال تو باشد، او هم میگوید من هم صد تومان طلبکار هستم، پنجاه تومانش مال تو باشد،تو پنجاه تومان در مقابل تقابل میکنند و حال آنکه موجودی در کار نیست، این شبیه بیع الدین بالدین است.
نظریهی استاد
ما معقدیم که ادلهای که ایشان استدلال میکنند از قبیل بیع الدین بالدین، شامل اینجا نیست، روایاتی که در این زمینه است اگر روایات را مطالعه کنیم، روایات شامل این مورد نیست، روایات موردی دارد، شامل این مورد نیست.
بررسی روایات
روایات را بررسی میکنیم که آیا اصلا ا ین روایات شامل ما نحن فیه است یا نه؟ که دو نفر دو تا طلب دارند، میگویند این طلبها را رأس المال قرار میدهیم وقتی که وصول بشود، من وصول کردم، شما هم وصول کردی، هردو نفر وصول کردیم رأس المال ما باشد،حال عقد میخوانیم ولی وصولش حالا نیست.
1: و عنه (جناب شیخ) عن أحمد بن محمد(لابد این عسی است، چون دنبالش دارد عن الحسن بن علیّ، احمد بن محمد بن عیسی،استادش حسن بن علیّ بن فضال است) عن الحسن بن علیّ، عن محمد بن الفضیل، عن أبیحمزه قال:« سألت أبا جعفر علیه السلام عن رجل کان له علی رجل دین فجاءه رجل فاشتراه منه بعرض(گفت این قالی را از من بگیر،من طلبت را وصول میکنم، قالی را به صاحب طلب داد،یعنی قالی را به طلبکار داد که برود و دین را از آن طرف بگیرد، چرا این کار را میکند؟ معلوم میشود که قالی کمتر است، دین بیشتر است، قالی به هشتاد میارزد، میگوید این قالی را از من بگیر و آن دینت را به من بفروش، علی رجل دین فجاءه رجل فاشتراه منه بعرض (عرض، به سکون راء، = متاع، جمعش عروض است) ثمّ أنطلق إلی الّذی علیه الدین(آنگاه سراغ بدهکار رفت)، فقال: أعطنی ما لفلان علیک (طلبی که فلانی داشت مال من است) فإنّی قد اشتریته منه، سوال کرد از حضرت که: کیف یکون القضاء فی ذلک؟
فقال أبوجعفر علیه السلام: یردّ الرّجل الّذی علیه الدّین ماله الّذی اشتری به من الرّجل الّذی له الدّین» بدهکار رد میکند، به همان قیمتی که از طرف خریده، همان را به او میدهد.«یردّ الرّجل الّذی علیه الدین، ماله الّذی اشتری به من الرّجل الّذی له الدّین» من الرّجل، بیان است برای: «الذی اشتری به من الرجل» است. الوسائل: ج 13،الباب 15،من أبواب الدین و القرض، الحدیث 2.
معلوم میشود که همهی دین را نباید به این بدهد، بلکه فقط میتواند قیمت قالی را بگیرد، فرض کنید قالی هشتاد تومان است، طلبش هم صد تومان است، این قالی را به این داده که صد را بگیرد، حضرت میفرماید: باید قیمت قالی بگیرد و الا سر از ربا در میآورد،کم را داده و میخواهد زیاد تر و بیشتر را بگیرد. این گونه بیعها صحیح نیست.
این را روایتی است در این مورد، بیع الدین بالدین صحیح نیست، یک طرف قالی است، قالی را به او میدهد،قالی کمتر، برود بیشتر بگیرد، حضرت میفرماید حق گرفتن بیشتر را ندارد، بلکه باید همان قیمت قالی را بگیرد و در غیر این صورت ربا لازم میآید، چون هشتاد را داده و صد را گرفته است.
اما اگر نقد باشد، حکمش چگونه است، قبول داریم که اگر نقد باشد، بگوید هشتاد را از من بگیر، حواله کن که من بروم از او صد بگیرم، آیا این ربا میشود یا نه؟ میشود، متاع هم در حقیقت جانشین این است، حد اکثر روایت را میتوانیم حمل بر کراهت کنیم، یعنی اگر نتوانیم بر موازین فقهی تطبیق کنیم، حمل بر کراهت میکنیم.
2: و عن محمد بن یحیی (عطار قمی که استاد مرحوم کلینی است) و غیره، عن محمد بن أحمد، عن محمد بن عیسی، عن محمد بن الفضیل، قال: قلت للرّضا علیه السلام: رجل اشتری دیناً علی رجل ثمّ ذهب إلی صاحب الدین فقال له: ادفع إلیّ ما لفلان علیک فقد اشتریته منه، قال: یدفع إلیه قیمة ما دفع إلی صاحب الدّین (معلوم میشود که آنجا هم متاع داده) و بریء الذی علیه المال (اگر همان قیمت آن متاع را بدهد، این بدهکار ذمهاش از همهی طلب بری میشود)من جمیع ما بقی علیه»
الوسائل: ج 13،الباب 15،من أبواب الدین و القرض، الحدیث 3.
درحقیقت بدهکار هم در اینجا استفاده میکند.چطور؟ صد تومان بدهکار بود، قیمت متاع هشتاد تومان بود، هشتاد را بدهد ذمهاش بری میشود، بیست تومان هم به نفع بدهکار است.
روایاتی که ما داریم همین است که بیان شد، مرحوم آیة الله خوئی اینجا از قبیل بیع الدین بالدین است، این روایات شامل حال ما نیست، بیع الدین بالدین روایاتش همین است، «ما نحن فیه» تحت این روایات داخل نیست، چون این روایات در جایی است که شخص طلب دیگری را به قیمت کمتر میخرد،تا برود از او بیشتر بگیرد، منتها متاع میدهد که قیمتش کمتر است، یکنوع کلاه گذاری کند بر ربا خواری. حضرت در اینجا میفرماید بدهکار فقط قیمت متاع را بدهد نه بیشتر، همان قیمت متاع را بدهد، ذمهاش بری میشود، روایات این بود، این روایات چه ارتباطی به بحث ما دارد که من از زید صد تومان طلبکارم، شما هم از زید صد تومان طلبکار هستید، این دو طلبها را با همدیگر شریک میکنیم که انشاء الله که وصول شد، با این دوتا طلب مشغول کار و فعالیت می شویم، این روایات شامل ما نحن فیه نیست، روایات بیع الدین بالدین را باید مطالعه کرد، روایات بیع الدین بالدین همین است که بیان شد.
3: محمد بن یعقوب، عن محمد بن یحیی، عن أحمد بن محمد، عن ابن محبوب، عن ابراهیم بن مهزم، عن طلحه بن زید، عن أبی عبد الله علیه السلام قال: قال رسول الله صلّی الله علیه و آله: «لا یباع الدّین بالدّین» الوسائل: ج 13،الباب 15،من أبواب الدین و القرض، الحدیث1.
ما در اینجا بیع نمیکنیم، خرید و فروش نمیکنیم، بلکه دوتا مال را میخواهیم رویهم بریزیم که عند الوصول برای سرمایه باشد، این ما هستیم که داریم تجزیه و تحلیل میکنیم و میگوییم نیمی از طلب من مال تو، در مقابل نیمی از طلب تو مال، این تجزیه و تحلیل ماست،در حقیقت بیعی در کار نیست بلکه رویهم ریختن است، دوتا سرمایه است که فعلا نقد نیست، رویهم میریزیم تا در آینده مشغول کار بشویم.
نظریهای استاد
از نظر من مانعی نیست هر چند آقایان این را جایز نمیدانند و آن را تحت عنوان بیع الدین بالدین میبرند، ولی از نظر ما این از قبیل خرید و فروش نیست بلکه ریهم ریختن است،از نظر ما عینا مانند شرکت تملکی است، در شرکت تملکی رویهم میریختیم، در اینجا نیز به یک معنا رویهم ریختن است، منتها چون ملموس نیست، فلذا ناچاریم که با عقد و کتابت مسئله را تمام کنیم.
شرکت در اعیان اشکالی ندارد، شرکت در دیون آقایان میگوید اشکال دارد، ولی از نظر ما روایات شامل اینها نیست.
الشرکة فی المنافع
آقایان میگویند شرکت در منافع جایز نیست، ما یک سؤالی را مطرح کردیم و گفتیم در گذشته گفتیم یکی از متعلقات شرکت، منافع است، مثل اینکه خودمان میرویم یک انباری را اجاره میکنیم و شریک میشویم، یا پدر کسی میمیرد، یک انباری را اجاره کرده، ورثه در منافعش شریک میشود. همان ها که متعلق شرکت گاهی منافع است، ولی آقایان میگویند: و کذا لا تصحّ فی المنافع.
ما این تعارض را چگونه حل کنیم؟
ما قبلا گفتیم که متعلق شرکت منافع باشد،این جای بحث نیست، پدر کسی خانه را اجاره کرده، میمیرد ورثه شریک در منافع است، یا خودمان خانهای را اجاره میکنیم، شریک در منافع هستیم، ولی در اینجا مسئله چیزی دیگر است و آن این است که یک منفعتی من دارم و منفعتی هم شما دارید و این دوتا منفعت را سرمایه قرار میدهیم و رأس المال میکنیم، آقایان میگویند: «منافع» رأس المال نمیشود، شما خانهای دارید، یک مسافر خانه دارید،هتل دارید، منافع دارد، طرف هم هتل دیگر دارد، منافع دارد، منافع را سرمایه گذاری کنیم، شرکت بر اساس منافع باشد:
مرحوم سید میفرماید: و کذا لا تصح فی المنافع بأن یکون لکلّ منهما دار – مثلا – و أوقعا العقد علی أن تکون منفعة کلّ منهما بالنصف مثلاً.
آنگاه مرحوم سید راه حل نشان میدهد که در آینده خواهد آمد.
ولی آقایان میگویند این جایز نیست، چرا جایز نیست، نکتهی عدم جواز چیست؟
نکتهاش این است که یا امتزاج در اینجا حاصل نیست، یا باید یک علت دیگری برای این بتراشیم که چرا منافع نمیتواند رأس المال باشد.
مثال
زید یک مسافر خانه دارد، عمرو هم یک هتل دارد، هتل زید کوچکتر است و لی هتل عمرو بزرگتر است، این دو نفر با همدیگر قرار میگذارند و میگویند این دوتا مسافر خانه منافعش مشترک باشد، منتها یا بالمناصفه یا بالکسر، اگر هردو مسافرخانه مساوی هستند، منافع هم مساوی باشد، اگر از یکی بزرگتر باشد،منافع هم به اساس همان باشد، چرا ما نتوانیم این کار را انجام بدهیم؟
اگر بگویید: امتزاج نیست، در جواب میگوییم امتزاج مال شرکت تملکی است نه مال شرکت عقدی، و ما نحن فیه از قبیل شرکت عقدی است نه شرکت تملکی، این نوع تعبدها سبب شده است که شرکت در فقه اسلامی ما دایرهاش مضیق بشود در شرکت در اعیان، دیون را خارج کردند، چون در دیون امتزاج نیست،یا از قبیل بیع الدین بالدین است کما اینکه مرحوم آیة الخوئی فرمودند.
منافع را هم خارج کنیم و حال آنکه این یک امر رایج است، سابقا در کربلا و نجف هتل ها زیاد نبود، خانهها مسافرخانه بود،در ایام زوار سه خانه یا سه تا صاحب خانه با همدیگر شریک میشوند،یک عده مسافر پیش من میآید و من جا ندارم، و من بتوانم حوالهی شما بدهم، علی الظاهر مانعی برای این کار نباشد، امتزاج شرط نیست، بیع الدین بالدین هم در اینجا نیست،معامله هم در اینجا معاملهی عقلائی است، یعنی نه ربا است، نه خدعه و غرر است، نه قمار است، هیچ یک از عناوین محرمه بر این تطبیق نمیکند جز اینکه بگوییم مسئله امتزاج در اینجا وجود خارجی ندارد و حال آنکه امتزاج مال شرکت تملکی است و بحث ما در شرکت عقدی است نه در شرکت تملکی.
مثال
و هذا النوع من الشرکة أمر رائج، مثلاً لو فرضنا أنّ فندقاً (مسافرخانه) لشخص ینزل فیه المسافرون فی أیام خاصة و قد ضاق بهم ، و إلی جنبه فندق آخر مثله ، فیتفق صاحب الفندقین علی التشریک بالانتفاع بهما فینزل فیهما المسافرون، و بالتالی تتقاسم الأجرة لکلا الفندقین بالمناصفة أو بحسب السعة و الضیق.
علی ای حال مانعی برای این کار نیست که منافع رأس المال باشد
إن قلت: ممکن است بگویید منافع یک چیز مشت پرکن نیست،شرکت باید رأس المالش مشت پرکن باشد،
قلت: جوابش این است عین خارجی نماینده منافع است، در حقیقت این مسافرخانه خارجی مجسمهی منافع است، کأنّه منافع در این خانه قلمبه شده، اگر منافع را بخواهیم قلمبه و خلاصه کنیم، میشود عین. اگر منافع را پخش کنیم، میشود منفعت، همین مقداری که عین خارجی است و قابلیت دارد که از این دوتا بهره بگیرند،چه مانعی دارد که هردو رأس المال باشد.
«و علی هذا فلایرد علی هذا النوع من الشرکة إشکال إلا القول بشرطیة الامتزاج، و قد عرفت أنه لیس بشرط فی الشرکة العقدیة و إنما هو شرط علی القول به فی الشرکة الملکیة .
و بما ذکرنا من أن مصب الشرکة أی رأس مالها هو قابلیة الانتفاع بالمکانین یظهر أن تفسیر الشرکة فی المنافع بالشرکة «فی الآجرة الحاصلة من استیفاء منفعة عین الآخر» تفسیر غیر صحیح.
بعضی میگویند شرکت در آمد است،درآمد آن فندق با درآمد این فندق شریک باشد.
ما میگوییم این گونه نیست،یعنی رأس المال اجرتها نیست بلکه رأس المال منفعت این دوتا است،منفعتی که نماینده و بیانگرش عین خارجی است، این عین خارجی کأنّه نماینگر آن منافع است، شرکت در اجرت نیست، هنوز اجرتی در کار نیست، هنوز نه مسافری آمده که پولی به طرفین بدهد، شرکت در اجرتها نیست، شرکت در منافع است البته نتیجهی شرکت در منافع، شرکت در آمد نیز است، آن نتیجه است والا مصب شرکت، شرکت در آنجا که میریزد، بر منافع میریزد، منافع را بهم مخلوط میکنیم و رویهم میریزیم، البته نتیجهی شرکت در منافع، شرکت در اجرت نیز هست:
و بما ذکرنا من أن مصبّ الشرکة أی رأس مالها هو قابلیة الإنتفاع بالمکانین یظهر أن تفسیر الشرکة فی المنافع بالشرکة «فی الآجرة الحاصلة من استیفاء منفعة عین الآخر» تفسیر غیر صحیح.چون هنوز اجرتی در کار نیست، لأنّ الأجرة غیر موجود أوّلاً و لا یملک المعدوم، و مجهولة ثانیاً، فلا تقع رأس مال للشرکة.
«منافع» رأس المال است نه در آمدی که بعدا پیدا خواهند کرد، پس ما دلیل بر بطلان نداریم مگر اینکه کسی در این مسئله ادعای اجماع کند، اجماع یک چیزی است که همگان از آن میترسند، ولی باید دانست که این مسئله اجماعی نیست، چون این مسئله معنون در کتب قدما نیست، یعنی از زمان صاحب شرائع این مسئله عنوان شده حتی در جواهر و شرائع هم این مسئله عنوان نشده است.
آنگاه مرحوم سید میبیند که از یک طرف آقایان میگویند منافع نمیتواند رأس المال باشد، از آن طرف هم میبیند که در نجف و کربلا در دوران زوار، این رسم بوده است بهم میریختند وگاهی راه بهم میدادند، ایشان یک راه حلی در نظر گرفته است، این راه حل را در متن مطالعه کند، ایشان در متن میفرماید:
ولو أراد ذلک صالح أحدهما الآخر نصف منفعة داره بدینار مثلاً، و صالحه الآخر نصف منفعة داره بذلک الدینار.
از راه مصالحه پیش بیایند نه از راه شرکت.
فقها صلح را از قبیل گریه بر هر درد بی درمان دواست گرفتهاند، یعنی آنجا که مسئله را نتوانستند حل کنند، از راه صلح وارد میشوند، صلح یک چیزی بی قید است در اینجا هم از راه صلح وارد شوند و بگویند من منفعت نیمی از خانه خودم را با منفعت نیمی از خانهی تو مصالحه میکنم، دیگری نیز همین حرف را بزند و بگوید من نیمی از خانهی خودم را نیمی از خانهی تو مصالحه میکنم. این در واقع همان شرکت است،منتها میگویند خودش را بیاور، ولی اسمش را نیاورید.
دو جور مصالحه میکنند،گاهی میگویند نیمی از منفعت این، با نیمی از منفعت آن، گاهی میگویند: نصف منفعت خانهی تو را به دینار مصالحه کردم، دیگری هم میگوید نصف از خانهی تورا به دینار به مصالحه کردم، گاهی منفعتها را طاق میزنند، گاهی منفعت را به دینار طاق میزنند، نتیجه این میشود این همه زوار که میآید، آخر ماه درآمدهای شان شریک میشوند. از راه مصالحه پیش آمده است
نظریهی استاد
ما میگوییم نیازی به گونه مصالحه نیست، اگر ما بتوانیم همان شرکت در منافع را درست کنیم، بهتر از این است که از این راه وارد بشویم.
در اینجا ممکن است که بعضی به ما ایراد کنند، منافع که رأس المال شد، یک سلسله مشکلات دیگری پیش میآید، زمانش باید روشن باشد، نحوهی استفاده روشن باشد.
جوابش این است که بقیه شرائط سرجایش است،بحث در اینجا یک بحث حیثی و نسبی است، میگوییم منافع بما هو المنافع میتواند رأس المال باشد، اما اینکه بقیه شرائط لازم است یانه؟ حتما بقیهی شرائط لازم است، یعنی باید زمان معین باشد، نحوهی استفاده معین باشد، یعنی ما بقیه خصوصیات را منکر نیستیم، ولی بحث ما در اینجا بحث حیثی و نسبی است و آن اینکه منافع بما هو المنافع مانع از شرکت نیست، اما اگر مجهول شد، یا زمانش معین نشد یا مکان درست محقق نشد، یا جهلی پیش آمد، آن یک مسئلهی دیگر است.
تم الکلام فی موضوعات الثلاثة: الأول: الشرکة فی الأعیان، الثانی: الشرکة فی الدیون، الثالث: الشرکة فی المنافع: ما هر سه را جایز میدانیم، ولی آقایان فقط اولی را جایز میداند، البته سید سومی را از طریق مصالحه درست کرد و صحیح دانست.
ادلهی کسانی که قائل به بطلان شرکت در اعمال هستند را بررسی کردیم،آخرین دلیل شان این بود که این از قبیل شرکة المنافع است، ما هم گفتیم باشد، چون شرکة المنافع هم مانعی ندارد، مرحوم صاحب جواهر یک جملهای دارد و میگوید اصل در معاملات فساد است، اصالة الفساد فی ا لمعاملات.
سؤال: سؤال این است که ما در همه جا اصالة الصحة جاری میکنیم، چطور شد که در معاملات اصالة الفساد جاری میکنیم؟ ایشان میفرماید: اصل این است که شرکت در اعمال فاسد باشد مگر اینکه دلیل اجتهادی بگوید که صحیح است و حال آنکه همهی شما در جاهای دیگر اصالة الصحة فی فعل المؤمن جاری میکنید، حتی اگر دو نفر پیش قاضی بروند و ا دعای معامله کنند، یکی ادعای صحت کند و دیگری ادعای فساد، قاضی قائل به صحت را مقدم بر قائل بر فساد میدارد، اما صاحب جواهر میفرماید، اینجا جای اصالة الفساد است، یعنی شک در این است که آیا این معامله صحیح است یانه، اصل فساد است فرق این دوتا چیست و آیا اینها با هم معارض هستند یا معارض نیستند؟
جواب: قطعاً معارض نیستند، یعنی فرق این دوتا روشن است، چون در شبهات موضوعیه همه جا اصالة الصحة جاری است، یعنی هر کجا که شبههی موضوعیه شد، آنجا اصالة الصحة جاری است، مثلاً شخصی نماز میت میخواند ما نمیدانیم که صحیح خواند یا باطل؟ میگوییم انشاء الله صحیح خوانده و فعل او را حمل بر صحت میکنیم، ولی در اینجا شبهه از قبیل شبههی موضوعیه نیست بلکه شبهه از قبیل شبههی حکمیه است و لذا در اینجا استصحاب داریم، شک داریم که آیا با این عقدی که خواندیم، مال طرف منتقل به من شد یا نشد؟ اصل این است که آن به همان قوت سابق خود باقی مانده است.
بنابراین، این دوتا با همدیگر فاصله دارد،در شبهات موضوعیه که حلال و حرام از همدیگر جداست، صحیح و فاسد را میشناسیم، ولی نمیدانیم که این مصداق صحیح است و یا مصداق باطل؟ مسلماً در اینجا فعل مومن حمل بر صحت میشود.
اما اگر شک در خودِ کبرای کلی است،به این معنای که هل هذه المعاملة صحیحة أو لا؟ در اینجا اصل فساد است. چرا؟ چون استصحاب بقاء مبیع در ملک مالک وبایع و استصحاب بقاء ثمن در ملک مشتری جاری است. ولی صاحب جواهر در اینجا به اصالة الفساد تمسک کرده، این فرمایش ایشان از نظر قاعده خوب است، منتها این نظر ایشان جواب دارد و آن اینکه «الأصل حجّة حیث لا حجّة»، ما در اینجا دلیل اجتهادی از قبیل «أوفوا بالعقود» داریم، وقتی که «أوفوا بالعقود»» این را گرفت،دیگر نوبت به اصالة الفساد نمیرسد. هرچند مرحوم آخوند همانند صاحب جواهر در آخر نهی در معاملات فرموده است که اصل فساد است، ما در جواب ایشان عرض میکنیم اصل فساد است، اما مادامی که لم یکن هناک دلیل اجتهادی فی مقابله.
ما تا اینجا ادلهی محققین شیعه را خواندیم که میگفتند شرکت در اعمال باطل است.
ابن حزم از فقهای ظاهریین است،ظاهریین غیر از فقهای اربعه اهل سنت هستند، یعنی شافعیها، حنبلیها،مالکیها و حنفیها در یک طرف قرار دارند، ظاهریون هم در طرف دیگر واقع شدهاند، پایه گذارش هم داوود ظاهری اصفهانی است و کسی که بیشتر این مذهب را تقویت کرده،ابن حزم اندلسی است، او خیلی این مذهب را تقویت کرده، منتها الآن این مذهب پیروی ندارد، اینها معتقدند به ظواهر و میگویند ما حق نداریم که از نص بیرون برویم، یعنی «لا قیاس، لا استحسان و ...،» اینها فقط به ظواهر عمل میکنند و همانند اخباریهای ما هستند، البته با یک تفاوتهای، چون آنها هم قرآن را حجت میدانند و هم احادیث را،منتها در حد نص. اما اخباریهای ما قرآن را در احکام حجت نمیدانند مگر به تفسیر معصوم علیه السلام،ایشان از افرادی است که کتاب خوبی در بطلان قیاس نوشته است، اینکه از اهل سنت کسی در بطلان قیاس کتابی بنویسد خیلی ارزشمند است. ایشان میگوید شرکت در اعمال باطل است و برای این مدعای خود یک مشت آیات را به عنوان شاهد آورده و گفته شرکت در اعمال با این آیات تطبیق نمیکند، این آیات هم بر دو گروهند:
الف) یا اصلاً ارتباطی با مسئلهی ما ندارد، ب) اگر احیاناً ارتباطی هم داشته باشند، اما دلالت ندارند، آیه این است: (قل أغیر الله أبغی ربّاً و ربّ کل شیء و لا تکسب کلّ نفس إلّا علیها) الأنعام/164.
نکته: نکتهای که در این آیه قابل تذکر میباشد این است که چرا در این آیه نفرموده: أغیر الله أبغی خالقاً؟ چون قبول دارند که خالق فقط خداست، اختلاف در ربوبیت و تدبیر این عالم است، معتقدند که هر نوعی تدبیرش دست یک ملک، یا جن و یا رب خاصی است. به بیان دیگر ربوبیت غیر از خالقیت است و یکی از اشتباهات وهابیها (که آن را چندین سال است تکرار هم میکنند) این است که میگویند: التوحید علی قسمین: 1- التوحید فی الرّبوبیة،2- التوحید فی الألوهیة، ربوبیت را به معنای خالقیت میگیرند و حال آنکه ربوبیت غیر از خالقیت است، زیرا خالق به معنای پدید آورنده است، ربّ به معنای مدبّر و کار گردان میباشد ولذا اختلاف جناب خلیل الرحمان با ستاره پرستان در خالقیت نبود بلکه در ربوبیت بود «فلمّا رأی کوکباً قال هذا ربّی»، یعنی نگفت: «هذا خالقی».
بعدش هم این آیه را دارد که:« ولا تزر وازرة وزر أخری ثمّ إلی ربّکم مرجعکم» با این آیه استدلال کرده.
استاد: ما در جواب میگوییم که اصلاً این آیه چه ارتباطی با کسب و کار دنیوی دارد؟! تمام آیه بحثش راجع به آخرت است و لذا میگوید اگر کسی گناهی را مرتکب شد، در آخرت گناهش مال خودش است نه مال دیگران، «ولا تکسب کلّ نفس إلّا علیها» یعنی هر مجرمی هر جرمی را که مرتکب شد، به ضرر خودش تمام میشود نه به ضرر دیگران، یعنی هیچ کس بار دیگری را متحمل نمیشود، این آیه راجع به حیات اخروی است و در حیات اخروی یک چنین قانونی است، این چه ارتباطی به عالم دنیا دارد؟!
آیهی دیگر این است:« لا یکلّف الله نفساً إلّا وسعها لها ما کسبت و علیها ما اکتسبت» البقره /286،
فرض کنید که این هم آخرت را میگوید و هم دنیا را،ولی مانع ندارد چیزی را که من کسب کردهام، آزاد باشم در اینکه بتوانم آن را به دیگری تملیک کنیم. آن چنان نباشد که دستم بسته باشد و نتوانم آن را به دیگری تملیک کنم «لا یکلّف الله نفساً إلّا وسعها لها ما کسبت (انجام فرائض) و علیها (جرائم) ما اکتسبت».
سؤال: چرا در فرائض فرمود:«کسبت» اما در محرمات فرموده: «ما اکتسبت»؟
جواب: زیرا فرائض دارای زحمت است و مطابق طبع حیوانی انسان نیست که روزه بگیرد و یا در نیمهی شب نماز بخواند ولذا میگوید:« کسبت»، اما جرائم از قبیل شهوت، غضب و...، مطابق میل و فطرت پایین انسان است ولذا در آنجا میفرماید:«اکتسبت» یعنی قبول کرده کسبش را. حال این آیه که میگوید: « لها ما کسبت و علیها ما اکتسبت»، بله! من در آمدم مال خودم است، ولی معنایش این نیست که دستم بسته است و نمیتوانم آن را به دیگران وا گذار کنم، بلکه میتوانم آن را به دیگران هم واگذار کنم. این آیه لا اقل از واگذر کردن ساکت است، ادلهی دیگر اگر بگوید انسان میتواند منافع اعمال خودش را به دیگران واگذار کند منافاتی ندارد. پس از این دو آیه،آیهی اول راجع به زندگی اخروی است، آیهی دوم حتی اگر راجع به زندگی این جهان هم باشد، مانع از آن نیست که آنچه را من کسب کردهام،بتوانم به دیگران هم واگذار کنم،اصلاً این دو آیه ارتباطی با نحن فیه ندارد، اما آیهای که ارتباط دارد،آیهی سوم است که میفرماید:«لا تأکلوا أموالکم بینکم بالباطل إلّا أن تکون تجارة عن تراض منکم» النساء/29، غالباً کتابهای اهل سنت مخصوصاً کتابهای که در عقائد و اصول مینویسند یک مشت آیات را میآورند،اما اینکه دلالت این آیات چگونه است، غالباً از این جهت ساکتند، یعنی اینکه چگونه این آیه دلالت دارد، کمتر بحث میکنند مخصوصاً وهابیها که کتابهای شان مملو از آیات قرآن است، اما کیفیت دلالت روشن نیست.
ما از جناب ابن حزم اندلسی سؤال میکنیم که کجای این آیه دلالت بر بطلان شرکت در اعمال میکند، آیا صدر آیه میگویید که میفرماید: «لا تأکلوا أموالکم بینکم بالباطل»؟ آیا صدر آیه میگوید که شرکت در اعمال از مصادیق اکل مال به باطل است؟ اگر این را بگویید،این خودش اول کلام است، یعنی چه کسی گفته است که این از قبیل اکل مال به باطل است.
نکته: نکتهای که لازم است در اینجا بگویم این است ک حرف«باء» برای سببیت است و معنایش این میشود که «تأکلوا أموالکم بینکم بسبب من الأسباب الباطل» کالرشوة و القمار و السرقة، آیه اینها را میگوید، «باء» در کلمهی «بالباطل» برای سببیت است.
بنابراین، «هذا اول الکلام» که آیا شرکت در اعمال هم سبب باطل است یا سبب باطل نیست (أو لیس سبباً باطلاً). به بیان دیگر شبهه از قبیل شبههی مصداقیه است که آیا این مصداق سبب باطل است یا مصداق سبب باطل نیست، مرحوم شیخ در کتاب متاجر مکرر با این آیه استدلال میکند و گاهی استدلالش بی مورد است، یعنی غفلت کرده که حرف «باء» در اینجا برای سببیت است، این با اسباب صحبت میکند و می گوید اسباب باید باطل نباشد، قمار،رشوه و سرقت و ...، از قبیل اسباب باطلند و باید آنها را ترک کنید و سراغ اسباب صحیح بروید و لذا در ذیل آیه میفرماید: «إلّا أن تکون تجارة عن تراض منکم»،این سبب یک سبب صحیح است.
بنابراین، اگر استدلال ابن حزم ناظر به صدر آیه است،این خودش اول الکلام است بر اینکه شرکت در اعمال سبب باطل است، اما اگر ذیل آیه را می گوید که « إلّا أن تکون تجارة عن تراض منکم» باشد، تجارت «عن تراض» در اینجا هم است، چون تجارت یک معنای عرفی است و تراضی هم که در آن است.
بنابراین، ادلهای که ایشان آورده است، یا اصلاً ارتباط به بحث ما ندارد مانند دو آیهی اول، یا ارتباط دارد، ولی فاقد دلالت است مانند آیهی سوم.
ممکن است که در «مانحن فیه» با این آیه ما به نفع خود ا ستدلال کنیم و بگوییم از قبیل «تعاونوا علی البرّ و التقوی» است، یعنی کار نیکوکاری است،خدمت به جامعه برّ است، شرکت در اعمال هم در آن هدف نیک باشد از قبیل تعاون بر برّ است.
یا به قول بعضی از دوستان با این آیه استدلال کنیم که:«قال ما مکنّی فیه ربّی خیر فأعینونی بقوّة أجعل بینکم و بینهم ردماً» الکهف/95، «ردم» یعنی چاله را پر کردن، عرب به آن میگوید:«ردم»، من بین شما و آنها این چاله را پر کنم، چون کوهی بود که در وسطش درّهای قرار داشت، عدّهای در آن طرف درّه زندگی میکردند، گاهی چند فسخ راه از آن طرف درّه میآمدند و برای مردم این طرف درّه ایجاد مزاحمت میکردند، ولذا باید من ا ین درّه ر ا پر کنم تا نتوانند ایجاد مزاحمت کنند. چون با پر کردن درّه،دیگر نمیتوانند با احشام و اقلام شان از کوه چند فرسخ راه را بیایند و لذا اینجا آیه میفرماید: «فأعینونی بقوّة أجعل بینکم و بینهم ردماً» این آیه دلیل بر مانحن نمیشود، ولی یکنوع استیناسی است که ما در زندگی با همدیگر کمک کنیم.
بعد ایشان با حدیث رسول الله صلّی الله علیه و آله هم استدلال کرده، حدیث رسول الله این است که:«إنّ دمائکم و اموالکم علیکم حرام» سنن البیهقی: 5/8، صحیح البخاری: 11/35.
پیغمر اکرم در عرفات و در منی (ظاهراً عرفات است) این خطبه را خوانده است که «إنّ دمائکم و اموالکم علیکم حرام». به دنبالش این را میفرماید: «فلا یحلّ أن یقضی بمال مسلم أو ذمّی لغیره، إلّا بنص قرآن أو سنّة، و إلّا فهو جور»، یعنی دلیل باید باشد که این مال از مسلمی به مسلم دیگر منتقل شده است و اگر دلیل نیاید «فهو جور».
استاد: ما در جواب ایشان میگوییم این حرف در صورتی درست است که دلیل نباشد، ولی ما دلیل داریم از قبیل عمومات مانند «أوفوا بالعقود» و سیرهی عقلا،اینها بهترین دلیل است که اشکال ندارد مال به مسلم به مسلم دیگر و مال ذمّی به ذمّی و یا مسلم دیگر منتقل بشود، یعنی ما نیز قبول نداریم که انسان بدون سبب مالک ملک دیگری بشود.
إلی هنا تمّ الکلام فی شرکة الأعمال من رؤیة علماء الشیعة، فقهای شیعه گفتهاند که حرام است، ولی ما (تبعاً للمحقق الأردبیلی و صاحب الحدائق) گفتیم اشکالی ندارد.
دیدگاه اهل سنت در بارهی شرکت در اعمال
اهل سنت همهی شان میگویند جایز است، از این رو لازم است که ما ادلهی اهل سنت را هم بررسی کنیم تا معلوم شود که آنان از چه راهی شرکت در اعمال را جایز میدانند، یعنی هر چند اهل سنت در مدعا با ما شریکند و رفیق،ولی ما ادلهی آنها را نمیپسندیم، آنان یک دلیلی دارند که در تمام کتابهای فقهی (که من نگاه می کردم) بر همین حدیث تکیه کردهاند و آن این است که در جنگ بدر سعد وقاص (از آنجا که تیر انداز و شجاع بود) غنیمت آورده بود، اما عمار و عبد الله بن مسعود دست خالی بر گشتند و چیزی از غنیمت گیرشان نیامد، پیغمر اکرم غنیمت سعد و قاص را بین سه نفر بالسویه تقیسم کرد، یعنی این دو نفر را هم در آن غنیمت شریک کرد.
متن حدیث: «روی أبو عبیدة،عن عبد الله بن مسعود قال: أشرک رسول الله بینی و بین عمّار و سعد بن أبی وقاص،فجاء بأسیرین و لم یجینا بشیء» ابو عبیدة فرزند عبدالله بن مسعود است، ایشان (أبوعبیدة) با اینکه فرزند عبد الله بن مسعود است، ولی در عین حال هیچ روایتی از پدرش نقل نکرده، یعنی همیشه روایاتش از پدر واسطه دارد، اما در اینجا واسطه ندارد، پس معلوم میشود که در اینجا سند مرسل است، اهل سنت با این حدیث استدلال کردهاند بر صحت شرکت در اعمال.
استاد: من فکر میکنم که این استدلال درست نیست، چون اولاً بحث در آن جایی است که قبل از آنکه جناب سعد بن وقاص برود و اسیر بیاورد،باید عقد شرکت کند، نه بعد از آنکه او غنیمت را آورده و دست پر از جنگ بر گشته، پیغمبر هم دیده که این دو نفر دیگر دست خالی بر گشتهاند و لذا آن دو نفر را هم شریک کرده. بحث در جایی است که دو نفر قبلاً صیغه بخوانند و با هم شریک بشوند،آنگاه هر کدام نتیجهی فعالیت شان را تقسیم کنند. بنابراین، این حدیث هیچ ربطی به مانحن فیه ندارد، بله! اگر عقد شرکت قبلاً واقع میشد و آنگاه آوردن غنیمت صورت میگرفت، این حرف درست بود ولی اینجا عکس است.
ولی از بعضی از روایات به دست میآید که اینها عقد را قبلاً خوانده بودند: نعم نقل العلامة صورة الإستدلال بصورة أخری قال: أشترک سعد بن أبی وقاص و عبد الله بن مسعود و عمّار بن یاسر فیما یغتنموه، فأتی سعد بأسیرین و لم یأتیا بشیء، فأقرّهما النبیّ صلّی الله علیه و آله، اگر نقل علامه درست باشد، این شاهد بر مانحن فیه میشود،ولی من فکر نمیکنم که نقل ایشان دقیق باشد، بلکه علامه نقل به معنی کرده، اما آنچه را که من نقل کردم از کتابهای حدیثی و فقهی نقل کردم مانند سنن بیهقی، بیهقی بهترین کتاب است برای روایات فقهی اهل سنت، یعنی اگر کسی بخواهد روایت فقهی اهل سنت را جمع کند، همهاش در این کتاب است و لذا من این حدیث را از کتاب بیهقی نقل کردم و از آن استفاده میشود که بعد از از آنکه سعد بن أبی وقاص غنیمت را آورد و آن دو نفر دیگر نیاورد، در اینجا بود که پیغمر دستور دارد که شریک باشید بدون اینکه قبلاً صیغهی شرکت را خوانده باشند، اما طبق نقل علامه اینها اول صیغه خواندهاند و سپس به سوی جهاد رفتهاند و بعد از برگشت سعد با دست پر میآید و آن دو نفر دیگر چیزی گیرشان نمیآید، یعنی با دست خالی بر میگردند، بله! اگر نقل علامه را ملاک قرار بدهیم، دیگر اشکال من وارد نیست چون اشکال من این بود که اینجا اول غنیمت است و سپس عقد را خواندهاند، اما نقل علامه عکس این مطلب را میرساند و آنکه اول پیغمر اکرم اینها را با هم شریک کرد،بعداً این دو نفر دست خالی بر گشتند و سعد بن أبی سعد وقاص با دست پر.
جواب علامه،حال باید ببینیم که علامه چگونه جواب میدهد؟
و أجاب عنه العلامّة بوجهین:
1- الغنائم مشترکة بین الغانمین بحکم الله تعالی فکیف یصحّ اختصاص هؤلاء بالشرکة فیها؟
این جواب علامه تکذیب روایت است، چون ایشان میگوید که غنائم مال یکنفر نیست هرچند غنیمت را تنها او به دست آورده باشد، یعنی اینکه سعد بن أبی وقاص دو اسیر را با خودش آورده، مال او نیست بلکه غنائم مال همگی است و همه رزمندگان اسلام در آن شریک میباشند، منتها سواره نظام دو سهم و پیاده یک سهم می برند.
چرا پغمیر فرمود: این دوتا اسیر که مال سعد است، مال سه نفر باشد؟ بلکه باید همهی رزمندگان باشد،این جواب علامه تکذیب روایت است.
2- لا نسلّم أنّ سعداً أعطاهم علی سبیل الوجوب، بل أراد التبّرع و الوفاء بالوعد الذی لا یجب إنجازه، أمّا علی سبیل اللزوم فلا. تذکرة الفقهاء:16/315.
جواب دومی که داده این است که این مسئله لزومی نبوده، یعنی حتی اگر قبلاً هم عقد بسته باشند، باز هم مسئله لزومی نبوده، بلکه حضرت پیغمبر امر فرموده و آنان هم امتثال نمودهاند نه اینکه لزومی در کار بوده باشد، بلکه این از قبیل تبرّع و یکنوع بخشش بوده است، پس جواب علامه یا تکذیب خبر است و یا از قبیل تبرع و بخشش بوده است، به این معنی که اگر احیاناً تقسیم پیغمبر را قبول نمیکرد، اشکالی نداشت.
ولی مرحوم علامه ذهنی جواب داده و حال آنکه در مسائل فقهی باید کمی بیشتر تتبع کرد، مسلّما جواب واضح این در خود قرآن است، اولین غزوهای که مسلمانان انجام دادند، غزوهی بدر است، در غزوهی بدر هم این آیه آمده است: «یسئلونک عن الأنفال قل الأنفال لله و الرسول» الأنفال:1. انفالی که در کتابهای فقهی آمده است غیر از انفالی است که در قرآن آمده، انفالی که در قرآن آمده عبارت است از غنائم،« یسئلونک عن الأنفال» انفالی در اینجا به معنای غنائم است بر خلاف انفالی که در کتب فقهی آمده است، انفال در قرآن همان غنائم جنگی مال دو کس است «قل الأنفال لله و الرسول»، ملک پیغمر است، البته ملک شخص پیغمبر نبود بلکه ملک امامت و هدایت بود، پیغمبر هم مصلحت را در این دید که این دو نفر را هم شریک کند.
بنابراین، جواب از این حدیث، همین است که ما دادیم، نه جوابی که مرحوم علامه داده که گاهی تکذیب میکند و گاهی میگوید از قبیل تبرع و بخشش بوده نه اینکه لزومی بوده باشد، ولی ما گفتیم که انفال در قران مال رسول خداست و انفال در این آیه غنائم جنگی است، قرآن به انفالی که در کتب فقهی به کار میرود، فیء میگوید.فیء در اصطلاح قرآن همان انفالی است که فقهای ما میگوید،اما در انفال در اصطلاح قرآن عبارت است از غنائم جنگی و این آیه در جنگ بدر نازل شده حتی مسلمانانی که اهل سنت میگویند اهل بدر و لباسی از طهارت و صداقت و عصمت به تن آنان می پوشانند، قبل از آنکه پیغبر اکرم دستور بدهند،فوراً غنائم را در میان خودشان تقسیم کردند و لذا قرآن این جمعیت را توبیخ کرده و فرموده: «لولا کتاب من الله سبق لمسّکم فی ما احلتم عذاب ألیم» یعنی شما حق نداشتید که بدون اجازهی پیغمبر اکرم این غنائم را در میان خودتان تقسیم کنید، اینکه اهل سنت میگویند اصحاب پیغمبر اکرم از اول تا آخرش عادل هستند و معصوم، این آیه در بارهی بدریون نازل شده، این مال پیغمبر بوده و حضرتش هر گونه که دلش خواست آن را تقسیم کرد، بحث ما در شرکت در اعمال به پایان رسید.
نکته: شرکت در اعمال، که فقها در بارهی آن بحث میکنند، خالص شرکت در اعمال است و غیر از عمل هیچ گونه رأس المالی نیست، ولی مثالهای که من بیان کردم، این مثالها «شرکة مزیجة من الأعمال و الأموال»، اموالی هم در آنجا وجود دارد، یعنی ابزار و ادواتی هم دارند،مثلاً اطبائی که یک درمانگاه را اداره میکنند و در آن شرکت دارند، علاوه بر اعمالی که انجام میدهند، مقداری ابزار و ادوات کاری هم دارند، مثلاً چند سال است که در شهر قم شرکت تاکسی رانی تلفنی راه افتاده، اینها هرچند شرکت در اعمال دارند، ولی در عین حال یک مقدار سرمایه هم در کنارش دارند، یعنی چند تا پیکان و امثال پیکان هم دارند، غرض این است که کار اینها یکنوع مزیج از اعمال و اموال است، علمای ما گیر کردهاند،از یک طرف میگویند شرکت در اعمال باطل است و ازطرف دیگر میبینند که در زندگی مردم شرکت در اعمال رایج است ولذا در صدد توجیه بر آمدهاند.
بحث ما در بارهی شرکت در اعمال بود و ما شرکت در اعمال را تصحیح کردیم و تمامی ادلهای که بر بطلان آن اقامه شده بود را بررسی کردیم و نتیجه گرفتیم که این ادله کافی در بطلان شرکت در اعمال نیست، آنگاه گفتیم که شرکت در اعمال در گذشته واقعاً شرکت در اعمال بوده است، یعنی غیر از عمل چیز دیگری نبوده، ولی در عصر و زمان ما شرکت در اعمال، مرکب است از اعمال و اموال، یعنی به گونهای است که بدون سرمایه و مال محقق نمیشود، مثلاً خدماتی که الآن در ایران است و از قبیل شرکت در اعمال است، تنها خدمات نیست بلکه اموالی هم ضمیهی آن است.
بحث جدید
بحث جدید ما این است کسانی که میگویند شرکت در اعمال باطل است،در مقابل یک پدیدهای واقع شدهاند که این پدیده در جامعه است،یعنی در جامعهی ما شرکت در اعمال وجود دارد،پس از یک طرف چنین شرکت دراعمالی در جامعه وجود دارد، و از طرف دیگر فقها میگویند شرکت در اعمال باطل است، این مسئله را چگونه حل کنیم؟
علما خواستهاند که شرکت در اعمال را تصحیح کنند، همانطور که الآن در بارهی ربا نیز چنین است، یعنی همهی ما میگوییم ربا حرام است، و حال آنکه در سفته و چک ربا هست، علما آمدهاند که اینها را تصحیح کنند به گونهای که هم به نتیجه برسند و هم ربا نباشد، عین همین مسئله در ما نحن فیه هم است، علما میبینند که شرکت در اعمال در همه جای زندگی ما جاری است، ما این مسئله چگونه توجیه کنیم تا از بطلان بیرون بیاید.
مرحوم اردبیلی این مسئله را این گونه توجیه کرده و میفرماید: «فإنّه یرجع إلی الوکالة فی بعض الأمور، و تملیک مال فی البعض الآخر، و بذل نفس و عمل فی مقابلة عوض و لا مانع عنه فی العقل و ا لشرع» مجمع الفائدة و البرهان:10/193. سه جور تصحیح کرده است:
1- الوکالة فی بعض الأمور، خودش یک عملی را قبول میکند در مقابل صد تومان، سپس یکی از دوستانش را وکیل میکند که نصف این عمل را انجام دهد و در مقابل این عمل و کالتی مبلغ پنجاه تومان به او می پردازد، یعنی خودش مستقلاً قبول میکند، دیگری را بعداً شریک میکند و میگوید تو وکیل من باش، نیمی از عمل را در مقابل پنجاه تومان انجام بده (یرجع إلی الوکالة فی بعض الأمور)
2- و تملیک مال فی بعض الآخر، این عبارت یک عبارت ناقصی است، یعنی مالی را به من تملیک میکند، من هم در مقابلش مالی را به او تملیک میکنم،این وجهی را که من از اردبیلی نقل کردم،در عبارت سید(صاحب عروة) هم میآید. تملیک مال فی البعض الآخر، من مالی را ( که پنجاه تومان باشد) تملیک میکنم، در مقابلش او هم پنجاه تومان به من تملیک میکند.
3- و بذل نفس و عمل فی مقابلة عوض، شریک جان و مالش را در مقابل عوضی به من واگذار میکند، ایشان (اردبیلی) از این سه راه درست کرده، که هر کدام از این سه راه تفسیر و توضیح میخواهد، اولی را توضیح دادم و آن اینکه من همهی عمل را قبول میکنم، بعداً نصفش را به او میدهم که وکالة از من انجام دهد، الآن در مقاطعه کارها این مطلب هست، مقاطعهکار یک کار بزرگی را قبول میکند، نصفش را در مقابل مبلغی به دیگری واگذار میکند، دومی (تملیک مال فی البعض الآخر)،یعنی مالی را که به من تملیک میکند باید هم مالی را به او تملیک کنم.
سومی (و بذل نفس و عمل فی مقابلة عوض)، او جان و عملش را به من واگذار میکند، من هم در مقابل یک چیزی به او میدهم.
در هر حال ایشان از این سه راه خواسته بطلان شرکت در اعمال را درست کند.
مرحوم سید کاظم طباطبائی دو راه را پیشنهاد میکند:
الف) ولو أراد الإشتراک فی ذلک صالح أحدهما الآخر نصف منفعته المعیّنة أو منافعه إلی مدة کذا بنصف منفعة أو منافع الآخر. سید دو راه برای تصحیح شرکت در اعمال در نظر گرفته است. که یکی از آنها مصالحه است، مصالحه همانند ابزاری است در دست فقها، که هر کجا نتوانستند مسئله را با قواعد درست کنند، از راه صلح و مصالحه وارد میشوند،چون «صلح» در و دروازه ندارد، یعنی همین مقداری که «أحلّ حراماً و حرّم حلالاً»ً نباشد،کافی است. سید کاظم طباطبائی دو راه پیشنهاد میکند، مثلاً دو کارگر دیواری از صبح تا هنگام غروب بالا کشیدند، من منفعت خودم را در مقابل منفعت او عوض میکنم و میگوییم نیمی از منفعت من در مقابل نیمی از منفعت تو، یا نیمی از منافع من در مقابل نیمی از منافع تو، صلح کردیم و صلح هم که حدو مرزی ندارد.
ب) راه دوم این است که اجرتها را مصالحه کنیم، اجرتی را که من گرفتم، نیمی از آن را مصالحه کنم با نیمی از اجرت او، او نیز نیمی از اجرت خودش را مصالحه کند در مقابل نیمی از اجرت من، پس گاهی منفعتهای با هم متصالح هستند و گاهی اجرتها با هم متصالحند، اولی منفعت در مقابل منفعت است،یعنی نیمی از منفعت من در مقابل نیمی از منفعت او مورد مصالحه واقع شده است، یا نیمی از اجرت من در مقابل نیمی از اجرت او مورد صلح واقع شده است. مرحوم سید کاظم طباطبائی هم از این دو راه شرکت در اعمال را درست کرده است. این راهی راهی که ایشان (سید کاظم طباطبائی) میگوید، همان راه دوم مرحوم اردبیلی است.
توجیه آیة الله الخوئی
مرحوم آیه الله خوئی شرکت در اعمال را به شرکت در منافع ارجاع داده و فرموده شرکت در اعمال در حقیقت همان شرکت در منافع است، ایشان در شرکت در منافع قائل به تفصیل شد و گفت اگر منفعتها را با همدیگر عوض کنیم اشکالی ندارد، اما اگر بخواهیم اجرتها با همدیگر عوض کنیم،اشکال دارد چون اجرت امر معدوم است (هر چند ما اشکال کردیم که منفعت نیز امر معدوم است. اگر بگوید منفعت موجودِ بالقوة است،اجرت نیز موجودِ بالقوة است).
علی ایّ حال ایشان میگوید شرکت اعمال هم معاوضه بین المنفعین است، یعنی من نیمی از منفنعت خودم را در مقابل نیمی از منفعت او عوض میکنم.
استاد: ما میگوییم این تصویرهای که آقایان فرمودهاند مانند: حضرت آیة الله اردبیلی، سید کاظم طباطبایئی یزدی و حضرت آیة الله خوئی،اینها فقط در اذهان فقهاست ولی در خارج این مسائل نیست، فقیه هنرمند کسی است که خارج را «علی ما هو علیه» درست کند نه اینکه یک کلاهی برای او فکر کند که هرگز این کلاه در ذهن طرف نیست، بیشترین سؤلاتی که در چک و سفته است (معاملات جدید) این وجوهی را که آقایان میفرمایند،اینها وجوهی هستند در ذهن مرجع و فقیه، و بازاری اصلاً به این وجوه توجه ندارند ولذا ما نمیتوانیم معاملات بازار را با این عناوینی که در ذهن طرف نیست درست کنیم، این وجوه در ذهن این دو کارگر نیست،راه همان است که ما رفتیم، ما گفتیم شرکت در اعمال هیچ اشکالی ندارد،منتها باید غرری نباشد و حدّو حدودش روشن باشد، توقیف بودن در اینجا معنا ندارد، ما باید خود معامله را درست کنیم نه اینکه معامله را رها کنیم و یک عناوینی برای او فکر کنیم که در ذهن متعاملین نیست «و لا یخفی ما أنّ ما ذکره و إن کان موافقاً للإحتیاط، و لکنّه أمر لا یخطر ببال أحد من المتشارکین و کان الأولی صرف الهمة إلی تصحیحها لا إلی إرجاعها إلی أمر مغفول عنه عند المتشارکین، علی أنّک قد عرفت الإشکال فی قوله: «و لایجوز تملیک المعدوم».
من قبلاً گفتم که این مثالهای که من بیان کردم در صورتی شرکت در اعمال است که از قبیل شخصیت حقوقی نباشد، یعنی باید آن مثالها را به گونهی مطرح کنیم از قبیل شخصیت حقوقی نباشد، بلکه طرفین معامله خودِ دوتا کارگر باشد، دوتا کارگر باهمدیگر شریکند و کار را قبول میکند ولذا این مثالها در صورتی درست است که در این مثالها شخصیت حقوقی نباشد، اما اگر شرکتی را تشکیل دهند که شخصیت حقوقی پیدا کند که طرف معامله نه زید است و نه عمرو، بلکه عنوان معامله است بنام:«هلال احمر،جامعهی تعلیمات اسلامی، یا حوزهی علمیه که اخیراً شخصیت حقوقی پیدا کرده،بحث در جایی است که خودِ دو کارگر مستقلاً و بذواتهما با همدیگر شریک بشوند و دوتای کار را قبول کنند، آنگاه است که در آمد شان نیز با هم شریک، اما اگر این دو نفر هضم بشوند در آن عنوان شخصیت حقوقی،که آن عنوانی را که به ثبت میدهند مانند: شرکت پرهیزگاران، شرکت و یا شرکت بردباران، فرض کنید که شرکت را با این عنوان به ثبت دادیم، بعداً هم خودمان هم یک سرمایهی مختصری را میگذاریم و کار و فعالیت میکنیم، که فعالیت ما خودش اثر بخش است. اگر این گونه باشد،دیگر این مثالها از قبیل شرکت در اعمال نیست، پس چه بهتر اگر ما توانستیم شرکت در اعمال را درست کنیم، احتیاجی به این مسئله نیست. اما اگر فقیهی نتوانست شرکت در اعمالی را درست کند،از این راه وارد میشود و میگوید در دنیا یک مالک شخصی داریم و یک مالک و یک مالک حقوقی داریم، در ایران اصطلاح مالک شخصی و یا مالک حقوقی است،ولی در کشورهای عربی به جای حقوقی میگویند: «مالک معنوی». پس اصطلاح عربی همان معنوی است، اما اصطلاح فارسی در ایران عبارت است از: مالک حقیقی و مالک حقوقی، فرض کنید کسی خانهای خریده و ساخته،مالکیت او نسبت به آن خانه مالکیت حقیقی است، اما مالکیت حوزهی علمیه نسبت به مدارسی که تحت نظر او اداره میشود، مالکیت حقوقی است نه حقیقی. ولی عربها می گویند مالکیت حقیقی و معنوی.
بنابراین،اگر ما توانستیم شرکت در اعمال را همانگونه که در متن زندگی است درست کنیم، که چه بهتر، یعنی «فهو المطلوب». اما اگر نتوانستیم درست کنیم،در اینصورت ناچاریم که از این راه درست کنیم و بگوییم مادر دنیا در گونه ملک داریم:
الف) یک مالکی داریم که شخص مالک اوست مثل اینکه زید مالک خانه و کتاب خودش است،«مالک» شخص است و اختیار هم با اوست.
ب) گاه جمعی جمع میشوند و یک سرمایهی مختصری را هم به کار میاندازند و گاهی بدون سرمایه است، آنگاه یک عنوانی را به ثبت میدهند بنام شرکت «کوثر»، کوثر یک عنوانی است که به ثبت میدهند،بعد هم کسانی هستند که تحت این عنوان فعالیت میکنند، کوثر میشود عنوان،یعنی «مالک» کوثر است، افرادی که تحت این عنوان کار میکنند،ذی حق هستند،یعنی به آنان نمیگویند:مالک، بلکه ذی حق هستند و کلمهی ذی حق را در بارهی آنها به کار می برند نه کلمهی مالک را. مثلاً هلام احمر، میلیاردها ثروت را مالک است، اما افرادی که در آنجا کار میکنند مالک آن ثروت نیستند بلکه ذی حق هستند، یعنی در آن ثروت حق دارند، یا جامعهی تعلمیات اسلامی عنوانی است که مالک بسیاری از مدارس می باشد،اما افرادی که هیئت مدیرهی آن میباشند ذی حق هستند نه مالک. اگر اینها را بپذیریم، کوچکترش هم در جامعه است، یعنی گاهی چندبرادر یک شرکتی را تشکیل میکند بنام: «برادران فاضل»، شرکت برادران متقی، این شرکت را تشکیل میدهند و میگویند این عنوان مالک است و ما در آن ذی حق هستیم، به این معنای که هر موقع این شرکت منحل شد، سرمایهاش مال این افرادی است که ذی حق هستند، از این شرکتها در دنیا فراوان وجود دارد و در کشور ما (ایران) نیز صدها شرکت حقوقی و معنوی وجود دارد،اما بحث در این است که آیا در اسلام هم مالکیت معنوی و حقوقی داریم یا اینکه در اسلام فقط همان مالکیت شخصی است،یعنی ما در اسلام مالکیت حقوقی و معنوی نداریم بلکه این اصطلاح غربیهاست که در جاهای دیگر هم سرایت کرده؟
اگر کسی فقه ما را مطالعه کند، خواهد دید که در فقه ما هم مالکت حقوقی و معنوی است که عنوان مالک است نه شخص، یعنی افرادی که تحت آن عنوان کار میکنند،ذی حق هستند، در واقع «مالک» عنوان است و افراد ذی حق میباشند نه مالک.
بله! هرگاه شرکت منحل شد، سرمایهی این شرکت به همان افراد ذی حق میرسد و آنها آن را میان خودشان تقسیم میکنند.
اگر این را درست کردیم، تمام اشکالات رفع میشود، یعنی اشکال غرری بودن و غیر غرری رفع میشود، زیرا در اینجا غرری وجود ندارد، چون مالک عنوان است نه افراد، و در عنوان غرر معنا ندارد. بله! اگر مالک افراد این شرکت باشند، حق با شماست که غرری است چون هیچکدام شان نمیداند که چه مقدار گیرشان میآید.ولی مالک افراد نیستند بلکه عنوان مالک است و در عنوان ضرر معنا ندارد، افراد فقط ذی حق هستند، البته اگر روزی آن شرکت منحل شد، ملکش مال همان افراد ذی حق هستند.پس اشکال غرریت از بین میرود.
یکی از اشکالات توقیفی بودن معاملات بود که میگفتند معاملات توقیقی است و ما در اسلام شرکت در اعمال و شخصیت حقوقی نداریم،مالک شخصی داریم،اما مالکی که معنوی و حقوقی باشد نداریم.
این اشکال هم رفع شد، زیرا ما مواردی را سراغ داریم که مالکیت حقوقی و معنوی است نه مالکیت شخصی. مانند: بیت المال. چون مالک بیت المال عنوان بیت المال است، یعنی بیت المال «بما هو بیت المال» مالک است. ائمه علیهم السلام و مراجع حق تصرف دارند، بیت المال خودش یک شخصیت حقوقی و معنوی است و خودش مالک خودش است.
سؤال: ممکن است کسی بگوید که بیت المال عاقل نیست و حال آنکه مالک باید عاقل باشد.
جواب: جوابش این است که اصلاً دنیا روی اعتباریات میچرخد و میگردد، یعنی تمام جنگها و دعواها روی اعتباریات است، چه مانعی ندارد که بیت المال «بما هو بیت المال» خودش مالک بشود تا دست همگان از آن کوتاه باشد، اما مردم بتوانند تحت ضوابط از آن استفاده کنند. «الأعتبار خفیف المؤنة» ولذا چه مانعی دارد که عنوان بیت المال مال بشود تا دست همه از آن کوتاه بشود و همهی اموال در یکجا جمع گردد و بقیه طبق ضوابط از آن استفاده کنند؟
دومی الزکوات، آقایان در کتابهای فقهی میگویند که زکوات مال فقراء و افراد است، یعنی فقراء مالک زکوات هستند.
استاد: ولی ما این را قبول نداریم و میگوییم افراد مالک نیستند، بلکه عناوین ثمانیه مالک هستند نه افراد،ولذا اگر فقیری به کشاورزی بگوید که من با تو در این زراعت شریکم، این را از او قبول نمیکند، شراکت معنا ندارد، کشاورز بدهکار عنوان فقیر است، افراد از مصادیق عنوان هستند، پس زکوات مال آن عناوین است،منتها این عناوین باید مصرف بشود، ولی فقیه و مرجع وقت میتواند مبلغی را بردارد و به فقراء و مساکین و...، بدهد.
برخلاف کسانی که میگویند فقراء سهیم زکاتند و آنهم سهم مشاع، فرق بین نظریهی من و آقایان خیلی زیاد است، چون آنان میفرمایند که فقراء سهیم هستند، آنهم سهم مشاع، مشاع ده در یک و یا بیست در یک، عشر و یا نصف العشر، ولی آنچه که در جهان امروز متناسب میباشد این است که آن عناوین کلی مالکند، اما بقیهی «افراد» موارد مصرفند نه اینکه مالک باشند ولذا تا ولی فقیه زکات را در اختیار آنها ننهاده،آنان مالک زکات نیستند، یعنی نمیتوانند سرقت و دزدی کنند وبگویند چون عشرش مال من است حتی از راه سرقت هم میتوانم آن را استیفاء کنم، این کار حرام است بلکه باید آن را تحویل در بیت المال بدهند، ولی فقیه آن را بپذیرد،بعداً مصرف کند. سومی خمس است، خمس در عین حالی که مشاع و کسر اعشار است،غالباً آقایان در جایی که کسر اعشار باشد،حمل بر اشاعه میکنند،ولی ما معتقدیم که این کسر «اعشار» نشانهی اشاعه نیست، بلکه نشانهی مبلغ است،یعنی اینکه چه مقدار باید بپردازد، خمس همهاش مال مقام امامت است، منتها این مقام امامت را باید کسی بگرداند، در زمان معصومین علیهم السلام گرداننده مقام امامت خود معصومین هستند،اما در زمان غیبت مراجع عظام عهده دار این مقام هستند. خوب است در این زمینه روایتی را هم به عنوان شاهد آورد:
متن روایت: «فی روایة أبی علی بن راشد قال: قلت لأبی الحسن الثالث (امام هادی) علیه السلام: إنّا نؤتی بالشیء، فیقال: هذا کان لأبی جعفر (این مال حضرت جواد است) فکیف نصنع؟ فقال: ما کان لأبی بسبب الإمامة فهو لی، و ما کان غیر ذلک میراث علی کتاب الله و سنة نبیّه» الوسائل:7، (کتاب الخمس) الباب2 من أبواب الأنفال،الحدیث6.
یعنی چیزهای را پیش ما میآورند، ما چه کار کنیم؟ فرمود پدر من دو نوع ملک داشت، یک ملک شخصی مانند: قالیچه، آفتابه و امثالش، آن مال ورثه است، دومی ملکی مال مقام امامت ایشان است، آن به ورثه نمیرسد بلکه به من میرسد،.. از اینجا معلوم میشود که اهل سنت بد فهمیدهاند که بالفرض اگر پیغمبر اکرم فرموده باشد:«نحن معاشر الأنبیاء لا نورّث» این راجع به آن اموال است که مربوط به مقام خلافت، ولایت وامامت است، این گونه اموال به ارث به کسی نمیرسد، پیغمبر اکرم دو نوع ملک داشت:
الف) ملک شخصی مانند خانه و امثالش که یکی را به عایشه و دیگری را به حفصه داده بود، فدک را هم به حضرت زهرا سلام الله علیها،
ب) یک قسم اموالی هم در اختیار حضرت بود که مال مقام نبوت و امامت ایشان بود، این حدیثی که اهل سنت آن را نقل کردهاند اگر هم درست باشد، ناظر به آن اموالی است که مال ولایت، امامت و قیادت ایشان است.
بنابراین، اهل سنت با این حدیث (اگر صحیح باشد) نمیتوانند ثابت کنند که املاک شخصی پیغمبر اکرم قابل ارث نیست.
بنابراین،اموال شخصی حضرت یک مسئله است،اموالی که ایشان به عنوان امامت و رهبری در اختیار شان بود، مسئلهی دیگری است، اگر این حدیث درست باشد ناظر به آن بخش است.
چهارمی: الأراضی المفتوحة عنوة، این مال مسلمانان است، نه فقط مال مسلمان عند الفتح، بلکه إلی یوم القیامة ولذا اراضی مفتوحه العنوة قابل خرید وفروش نیست. آثارش را میشود فروخت، حق اختصاصش را میشود فروخت، اما رقبه را نمیشود فروخت،اینکه میگوید مال مسلمان است إلی یوم القیامة،معنایش چیست؟
متن حدیث: «روی محمد الحلبی قال: سئل أبو عبد الله علیه السلام عن السواد(عراق) ما منزلته؟ فقال: هو لجمیع المسلمین لمن هو الیوم، و من یدخل بالإسلام بعد الیوم،و لمن یخلق بعد» الوسائل: 17،الباب 18 من أبواب إحیاء الأموات،الحدیث1.
این چطور ملک معدوم است؟ راهش همین است،این ملکِ عنوان مسلمین است،منتها این افراد ذی حق و موارد مصرف هستند، چون اگر ملکیت شخصی باشد، کسی که هنوز به دنیا نیامده و در عالم ذر است حتی در ارحام امهات نیستند،چطور مالک میشوند؟ مالکیتش همین است که بیان شد، یعنی عنوان مسلمین مالک میشود، در طول زمان هر چه مسلمان به دنیا میآید و یا از کفار کسانی مسلمان میشوند،این عنوان منطبق بر آنان نیز هست. موقوفات عامه هم از این قبیل است، کسی نمیتواند مالک موقوفات عامه بشود، بلکه حق انتفاع دارد، مثلاً طلبهی مدرسهی حجتیه حق انتفاع دارد یعنی حتی مالک منفعت هم نیست،و لذا اگر شخصی جای او را غصب کند، او حق ندارد که از او مبلغی را بگیرد،چون مالک منفعت نیست بلکه مالک انتفاع است. مالک آن عنوان حجتیه است، منتها بقیه حق انتفاع دارند. اگر ما این راه را پیش برویم، تمام مشکلات حل است، اما مشکل اول حل است، چون مشکل اول مشکل غرری بودن بود، این حل است،چون راجع به «عنوان» ضرر معنا ندارد، مشکل توقیفی بودن هم حل میشود، چون توقیفی نیست. مشکل سوم این بود که این از قبیل تملیک المعدوم أو عدم المزج است، البته این اشکال نسبت به تعریف ما و تعریف مشهور یکسان است، این مشکل هم حل میشود، زیرا در این گونه موارد، «عنوان» مالک است و عنوان معدوم نیست،یعنی بعد از آنکه عنوان به ثبت رسید، یکنوع واقعیتی پیدا میکند ولذاباید همگان احترام به این واقعیت بگذارند، اشکال «عدم المزج» هم حل میشود،چون مزج مال شرکت تملیکی است و حال آنکه بحث ما در شرکت عقدی است نه شرکت تملیکی و در شرکت عقدی مزج لازم نیست. اما اینکه بعضیها گفتهاند این از قبیل شرکت در منافع است، جوابش این است که شخصیت حقوقی هیچ گونه ارتباطی به شرکت در منافع ندارد، شخصیت حقوقی و معنوی آن عنوان اعتباری است. مثلاً این مسجد مدرسهی حجتیه اگر جدا از این مدرسه بود،خودش یک عنوانی است که مالک این چراغ، فرش و ...، بود،غایة ما فی الباب متولی باید این را مراقبت کند تا ثبت بشود، بنابراین،این از قبیل شرکت در منافع نیست،اصلاً جامعی بین شرکت در منافع و بین شخصیت حقوقی نیست.
خلاصهی بحث
1- مشهور گفتهاند شرکت در اعمال جایز نیست.
2- نوع اهل سنت گفتهاند شرکت در اعمال جایز است.
3- اشکالاتی که بر آن وارد شده است گاهی غرر است،گاهی توقیفیت اسباب است،گاهی هم از قبیل تملیک معدوم،
ما این اشکالات را حل کردیم.
4- آنگاه گفتیم، آقایان یک راه حلهای دیگری درست کردهاند که هیچکدام در ذهن طرفین نیست.
5- ما درجواب گفتیم که خدماتی که در زمان و عصر ما در کشورمان ایران است، از قبیل شرکت در اعمال خالص نیست بلکه ممزوج از شرکت در اموال است.
6- سپس قدم را فراتر نهادیم و گفتیم اصلاً شرکت دراعمال را از شرکت در اشخاص بیرون ببریم، یعنی شرکت در اعمال هیچ ارتباطی به شرکت در اموال ندارد، چطور؟ و آن اینکه ما عنوان را مالک قرار بدهیم،بقیه را هم ذی حق بدانیم و شرکت در اعمال زیر مجموعهی همین عنوان باشد.
4- شرکة الوجوه
یکی از اقسام شرکت، شرکة الوجوه است، وجه را به معنای مکانت و مقام به کار میبرند و میگویند: «هو من وجوه الطائفة»، مثلاً مرحوم نجاشی هنگامی که میخواهد بزرگان شیعه را معرفی کند میفرماید: «و هو من وجوه الطائفة» ولذا وجه در این گونه موارد به معنای صورت نیست بلکه به معنای قدر، منزلت و مکانت است،شرکة الوجوه، یعنی کسانی که در بازار مقام و منزلتی دارند و مورد اعتماد هستند و مردم آنان را به عنوان اشخاصی که قابل اعتمادند میشناسند، مرحوم سید(سید کاظم طباطبائی یزدی) صاحب عروة در تعریف شرکت وجوه چنین میفرماید: «و هی أن یشترک إثنان و جیهان لا مال لهما بعقد الشرکة علی أن یبتاع کلّ منهما فی ذمّته إلی أجل، و یکون ما یبتاعه بینهما فیبیعانه و یؤدّیان الثمن ویکون ما حصل من الربح بینهما ».
اکنون باید این تعریف سید را معنا کنیم،«أن یشترک إثنان، دو نفر با هم شریکند، وجیهان، یعنی وجیه الملة و مورد اعتماد هستند، اما متأسفانه صفر الید هستند، به این معنا که دست شان خالی است، هرچند مردم به آنان اعتماد دارند ولی در هفت آسمان یک ستاره هم ندارند (لا مال له)، یشترکان بعقد الشرکة،«بعقد» متعلق به یشترکان است، یشترکان بعقد الشرکة علی أنّ یبتاع کلّ منهما، کلمهی «یبتاع» در اینجا به معنای «یشتری» است، یعنی چه بگویید «یبتاع» و چه بگویید «یشتری»، علی أن یبتاع کلّ منهما،هر کدام از اینها بخرد، فی ذمّته إلی أجل، فی ذمّته بر میگردد به «مبتاع» ظاهرش این است که هر کدام بروند نسیه بخرند و ثمن در ذمّهی خودش باشد، من نسیه بخرم و ثمن هم در ذمّهی من باشد، شما نیز نسیه بخرید و ثمنش هم در ذمّهی خودتان باشد. ظاهر عبارت سید همین است، «أن یبتاع کلّ منهما فی ذمّته إلی أجل»، هر کدام در ذمّه بخرند و سپس آن را بفروشند «و یکون ما یبتاعه بینهما فیبیعانه و یؤدّیان الثمن و یکون ما حصل من الربح بینهما»، یعنی حال که دوتا قالیچه خریدند، قالیچه مال هر دو باشد، هر کدام ثمن در ذمّهی خودش است، ولی قالیچهها بینهما باشد، به این معنا که قالیچه را بفروشند و قرض خود را بپردازند، (چون نسیه خریده بودند) و اگر احیاناً سودی گیر شان آمد، سود بینهما تقسیم میشود. حاصل مطلب این است که هر کدام مستقلاً برای خودش میخرد، به این معنا که ثمن در ذمّهی خودش باشد، ولی نیت و قصدش این است که مبیع (قالیچه) را برای دوتای شان بخرد، نیت و قصد هر کدام شان این است که قالیچه مال دو نفر مان باشد، اما ثمن در ذمّهی خودش باشد. وقتی چنین شد، آنگاه هردو نفر مال مشاع را میفروشند و بدهکاری را میدهند و اگر درآمد و سودی باقی ماند، سود و در آمدش مال هردوتا باشد. از عبارت سید(سید کاظم طباطبائی یزدی) استفاده میشود که هر کدام ثمن را مستقلاً در ذمّهی خود میگیرد.
تعریف علامة
أقول: قد عرّفت شرکة الوجوه بتعاریف مختلفة أشهرا ما ذکره المصنّف فی المتن، و اعترف به العلامة فی «التذکرة» فقال: شرکة الوجوه فسّرت بمعان أشهرها: أن یشترک اثنان و جیهان عند الناس لا مال لهما لیبتاعا فی الذّمة،إلی أجل.
فرق تعریف علامه با تعریف سید
علامه در تعریف خودش گفت: فی الذّمّة، ولی سید فرمود: «فی ذمّته»، شاید فرقش این باشد که سید میگوید هر کدام ثمن را به ذمهی خودش میگیرد، مثلاً من قالیچه را خریدم، پس ثمنش هم در ذمّهی خودم است نه در ذمّهی دیگری، شما اگر خریدید، پس ثمنش هم در ذمّهی شماست نه در ذمّهی من. ولی از عبارت علام استفاده میشود من که قالیچه را میخرم، ثمن در ذمّهی هردوتای ماست، او هم که میخرد،باز هم ثمن در ذمّهی هردوی ماست، البته من نسبت به این فرق قاطع نیستم ولی ممکن است که یک چنین تفاوتی باشد. البته میتوان گفت که تعریف علامه و تذکره یکی است نه اینکه آن را دو تعریف به حساب آورد. بعد از آنکه تعریف سید و علامه را متوجه شدیم، باید دانست که شرکة الوجوه را سه جور تعریف کردهاند، پس ما نخست باید فرق این تعاریف را بفهمیم، آنگاه ببینیم که آیا این تعاریف با فقه ما تطبیق میکند یا تطبیق نمیکند؟
الأول: أن یبتاع کلّ من الشریکین، و المثمن و الربح لهما، و الثمن فی ذمّه المشتری. کلمهی «یبتاع» در اینجا به معنای «یشتری» است، یعنی هر کدام از شریکن از بازار فرش میخرند، نحوهی خریدن شان این گونه است که میگویند پولش در ذمّهی منِ مشتری، اما قالی و در آمدش مال هردوی ما باشد. طبق این تعریف مبیع و در آمدش مال هردو است، اما ثمن در ذمّهی مشتری است، مشتری در واقع فداکاری میکند، یعنی هم این شریک فداکاری میکند و هم آن دیگری، مثلاً زید قالی را میخرد مستقلاً و خودش هم ضامن پول آن است، اما مبیع و مثمن با در آمد و سودش هم مال او باشد و هم مال عمرو، عمرو نیز به همین نحو قالی را میخرد.
عبارت این است: أن یبتاع کلّ من الشریکین، و المثمن و الربح لهما، و الثمن فی ذمّه المشتری. حرف «واو» در المثمن حالیه است، أن یبتاع، یعنی أن یشتری کلّ من الشریکن و حال آنکه «و المثمن و الربح لهما»، قالی و در آمدش مال هردو است، اما ثمنش در ذمّهی مشتری است و در واقع مشتری در اینجا فداکاری میکند.
الثانی: أن یبتاع کلّ من الشریکین، و المثمن لهما و الربح بینهما و الثمن فی ذمّتهما. این مطابق قاعده است، میخرند برای هردو، در آمد هم مال هردو، ثمن و قیمت مبیع نیز به ذمّهی هردو. این تقریباً مطابق قاعده است،منتها یک اشکالی دارد که در آینده خواهیم گفت. فرق این با تعریف قبل روشن است، چون در اولی مثمن و ربح مال هردو بود، اما ثمن و قیمتش در ذمّهی مشتری بود نه در ذمّهی هردو. ولی در این تعریف دوم، همهاش مال هردو میباشد.
الثالث: أن یبتاع کلّ من الشریکین لنفسه بثمن فی ذمّته علی أن یکون الربح بینهما، حاصل تعریف سوم این است که هرکدام از شریکین قالی را برای خودش میخرد و خودش هم ضامن ثمن است، اما در آمد و سودش مال هردو است، این تعریف نقطهی مقابل هردو تعریف قبلی است، چون در اولی مثمن (مبیع) و در آمد مال هردو بود، ولی ثمن در ذمّهی مشتری بود نه در ذمّهی هردو، اما در دومی همهاش مال هردو بود، این تعریف نقطهی مقابل آن دو تعریف قبلی است،چون میگوید مثمن مال خودم، ثمن و قیمتش هم در ذمّهی خودم،اما سود و در آمدش مال هردوی ما باشد. اکنون باید ببینیم که آیا این اقسام ثلاثه با فقه ما تطبیق میکند یا تطبیق نمیکند؟
اما الإحتمال الأولی: صورت اولی این بود که مثمن و ربح مال هردو، ولی ثمن در ذمّهی مشتری، یعنی هر کسی مستقلاً ضامن ثمن است، این با فقه ما تطبیق نمی کند. چرا؟ چون آن کس که ثمن میدهد، مثمن هم در کیسهی او وارد میشود، معنا ندارد که ثمن از کیسهی یکی (زید) در بیاید،اما مثمن وارد کیسهی هردو(هم زید و هم عمرو) بشود. بلکه باید هم مثمن مال هردو باشد و هم ربح، هر کس در معاملهی پول خرج کرد،مثمن هم مال اوست، ربح هم مال اوست،معنا ندارد که من زحمت بکشم و ضامن پول بشوم، اما مثمن و ربحش مال هردو باشد. البته به شرط اینکه وکالتی در کار نباشد. بنابراین،این تعریف با فقه ما تطبیق نمیکند، چون هر کس ضامن پول شد و از نقطهی که ثمن در آمد، مثمن و ربح هم وارد کیسهی او میشود.
اماالإحتمال الثانی: احتمال ثانی این بود که هردو برای هردو میخرند، یعنی مثمن مال هردوست، ربح هم مال هردو، ثمن هم در ذمّهی هردو، این تعریف نسبتاً خوب است ولی یکدانه اشکال دارد و آن این ا ست که معامله فضولی است، مگر اینکه کسی بگوید فضولی نیست چون قبلاً عقد شرکت خواندهاند و به همدیگر اطمینان دادهاند، و این صیغهی شرکت خواندن معامله را از فضولی بودن بیرون میآورد. و أما الإحتمال الثانی و هو أن یبتاع کلّ من الشریکین الثمن بذمّتهما و المثمن و الربح لهما فیکون الشراء للآخر فضولیاً،و لا یصح هذا إلّا بإجازته حتی یقع الشراء له أیضاً، إلّا أن یقال:إنّ عقد الشرکة إذن عام فی أن یشتری له أیضاً.
پس اولی بر خلاف قاعده است،چون معنا ندارد که پولش را من بدهم، حاصلش را دیگران بخورد، در اولی پول مال من است، ولی ربحش مال هردو است و این بر خلاف قاعده میباشد و درست نیست، در دومی همهاش مال هردو است، این خوب است مگر اینکه بگوییم این فضولی است، ولی جوابش این است که عقد شرکتی که قبلاً واقع شده،این را از فضولی بودن بیرون میآورد.
اما الإحتمال الثالث و هو أن یبتاع کلّ من الشریکین لنفسه بثمن بذمّته علی أن یکون الربح بینهما.
هردو مستقلند، یعنی هر کسی مالک قالی خودش است، و هر کس هم ضامن پول خودش میباشد، منتها ربح و در آمدش مال هردو است.
اشکال این تعریف این است که معنا ندارد هر کس مالک مال خودش باشد و ثمنش هم در ذمّهی خودش باشد، ولی سود و ربحش مشترک باشد. پس اشکالی که بر احتمال اول وارد بود، بر احتمال ثالث نیز وارد است.
الرابع: هناک احتمال رابع و هو أن یتعاقد إثنان فأکثر بدون ذکر رأس مال علی أن یشتریا نسیئة و یبیعا نقداً، و یقتسما الربح بینهما بنسبة ضمانهما للثمن.
کتابی است به نام: «الموسوعة الکویتیه الفقهیة» که فقه را به صورت «الف» و «باء» نوشته، شیخ کویت از فقهای اهل سنت را از هر کشوری دعوت کرده و آنان را از نظر مال تأمین کرده تا یک دوره فقه الفبائی بنویسند، در این موسوعه شرکت در وجوه را هم مطرح نموده و آن را این گونه تعریف کرده است: هناک احتمال رابع و هو أن یتعاقد إثنان فأکثر بدون ذکر رأس مال علی أن یشتریا نسیئة و یبیعا نقداً، و یقتسما الربح بینهما بنسبة ضمانهما للثمن.
دو نفر هستند،نسیه میخرند و نقد میفروشند، ربح و در آمد را هم به نسبت ضمان بین خودشان تقسیم میکنند، این با کدام تطبیق میکند؟ این با سومی تطبیق میکند نه با دومی، چون در دومی همهاش معیت بود، یعنی هم مثمن مال هردو بود و هم ثمن و ربح مال هردو، ولی اینجا این گونه نیست، بلکه هم ثمن مستقل است، و هم مثمن، منتها ربح بینهما حسب الضمان تقسیم می شود. مثال: فرض کنید من یک قالی را با صدو پنجاه دینار خریدم، طرف مقابلم هم یک قالی دیگر خرید با پنجاه دینار، بعدا،من هم این قالی را فروختم،او هم قالی خودش را فروخت، میفرماید در اینجا نباید ربح شان مساوی باشد بلکه باید به نسبت ضامن شان ربح را تقسیم کنند، من زیر بار صدو پنجاه دینار رفتم، او زیر بار پنجاه دینار رفته،خطر من بیشتر از خطر اوست. و لذا من باید دو سوم را ببرم، او یک سوم را. چرا؟ چون نسبت پنجاه با صدو پنجاه اثلاثاً است و باید اثلاثاً تقسیم کنیم، یعنی دو سهم مال من باشد، یک سهم مال او. این تعریفی که در موسوعهی کویتیه آمده است، همان سومی است و فقط یک قید اضافه کرده است و آن اینکه ربح نباید مساوی باشد بلکه باید ربح بینهما بحسب ضمانهما باشد، من چون بیش از او زیربار ضمان رفتم، باید در آمد و سودم هم بیشتر از او باشد.
حالا آقایان میفرمایند که شرکة الوجوه باطل است، یعنی اجماع داریم که شرکةالوجوه باطل است. ما از این آقایان میپرسیم که برای شرکة الوجوه تفاسیر و تعاریف مختلف صورت گرفت، این اجماع شما ناظر به کدام یکی از این تفاسیر و تعاریف است و معقدش کدام یکی میباشد، آیا ناظر به اولی است یا دومی، سومی و ...، چیزی که اصلاً معقدش روشن نیست،چگونه ادعادی اجماع میکنید.
استاد: ولی ما میگوییم باید این صور را بر ضوابط فقهی تطبیق کنیم،اولی باطل است، چون ثمن مستقل است، اما ربح و در آمدش مشترک است و این معنا ندارد،دومی را گفتیم صحیح است، چرا؟ چون همه شان با هم میخرند، منتها برای اینکه فضولی نباشد، باید بگوییم صیغهی قبلی یکنوع وکالت دادن است، سومی را گفتیم صحیح نیست، اشکالی که بر اولی وارد است بر سومی هم وارد میباشد، زیرا معنا ندارد که ربح و در آمد بینهما باشد و حال بعضی از اینها بینهما نیست، یعنی یا ثمن بینهما نیست و یا مثمن. من هنگامی که کتابهای فقهی را مطالعه میکردم،دیدم که این شرکت وجوه را سه جور دیگر هم معنا کردهاند:
1- أن یبتاع وجیه فی الذمّة و یفوّض بیعه إلی خامل و یشترطا أن یکون الربح بینهما.
من در بازار وجه دارم و همه مرا میشناسند، اما زید خامل است، یعنی آدم گمنامی است و کسی او را نمیشناسد، خامل به معنای گمنام و ناشناخته است، من در بازار معروفم و اعتبار دارم، من در ذمّهی خودم میخرم، به خامل میدهم که این را بفروش و اگر سودی کردی،درآمد و سودش مال هردوی ماست.
استاد: اگر این باشد، قطعاً صحیح است.چرا؟ چون داخل است در باب مضاربه، کأنّه سرمایه مال من است و کار از طرف مقابلم.
2- أن یشترک وجیه لا مال له و خامل ذومال لیکون العمل من الوجیه و المال من الخامل. این عکس اولی است، در اولی من میدان دارم،او فقط فروشنده است، اما در این دومی او سرمایه دار است، منتها بلد نیست تجارت کند،یعنی کلاه سرش میرود، من از طرف او یا مستقلاً میخرم به قیمت مناسب، او هم میفروشد و در آمدش هم مال هردوی ماست، در اولی ضامن خود مشتری بود، ولی در دومی با مال خامل میخرد، یعنی خامل چون روش تجارت را بلد نیست و ممکن است کلاه سرش برود، ولذا من پولش را میگیرم و میخرم، او هم میفروشد.
3- أن یبیع الوجیه مال الخامل بزیادة ربح لیکون بعض الربح له. خامل و گمنامی است که انبارش پر از گندم و یا قالی است ولی عرضهی فروختن آن را ندارد، من از طرف او میفروشم، تا در بعضی از ربحش شریک باشم. ما باید ببینیم که آیا این سهتای اخیر را میشود تصحیح کرد یا نه؟
همان گونه که به خاطر دارید، ما برای «شرکة الوجوه» سه معنا ذکر کردیم و احکام هر کدام را هم بیان نمودیم، اما در تذکرهی علامه سه معنای دیگر نیز برای «شرکة الوجوه» ذکر کردهاند:
الف) یک نفر از شریکین وجیه است و همهی بازاریان او را میشناسند و به او اعتماد دارند، او مال را میخرد و از آنجا که آدمی وارد است، جنس را به قیمت واقعی میخرد، آنگاه مبیع را در اختیار آدم خامل قرار میدهد که آن را بفروشد تا سود و در آمدش مشترک باشد، پس وجیه در ذمّهی خودش میخرد و خودش ضامن میشود، یعنی نسیه میخرد و آن را در اختیار خامل قرار میدهد، خامل هم میفروشد،قهراً سود و در آمدی دارد، سود و درآمدش را میان خود یکسان تقسیم میکنند.
ممکن است پرسیده شود که چرا خامل این کار را نمیکند؟ پاسخش این است که او وارد نیست، اما وجیه وارد است وکلاه هم سرش نمیرود، یعنی جنس را به قیمت واقعی میخرد، پولش را هم به ذمّه میگیرد،منتها فروشش را واگذار به خامل میکند، قهراً سودش یکسان است. یا چون این آدم وجیه است و مردم به او اعتماد دارند و لذا جنس را به او نسیه میدهند ولی خامل آدم گمنامی است و مردم او را نمیشناسند، این باعث میشود که کسی جنس را به او نسیه ندهد.
ب) صورت دوم این است که وجیه مال ندارد، اما خامل ذومال است، خامل به وجیه میگوید جنس را شما بخرید، پولش به عهدهی من باشد. او هم میخرد، آنگاه میفروشند، سود و درآمدش را با هم شریکند. پس اولی با دومی فرق جوهری پیدا کرد، در اولی وجیه کار گردان است، در ذمّه میخرد، خامل اصلاً سرمایه ندارد،او فقط میفروشد، اما در صورت دومی سرمایه مال خامل است، وجیه سرمایه ندارد جز وجاهت، او نسیه میخرد، پولش را خامل میدهد و بعد آن را میفروشند، سودش را با هم شریکند.
ج) صورت سوم عکس صورت اول است،یعنی خامل جنس را میخرد، وجیه برای خامل میفروشد.
صورت اول قابل اصلاح است.چطور قابل اصلاح است؟ از باب وکالت، صورت سوم هم از باب وکالت قابل اصلاح است، یعنی هم اولی وکالت دارد و هم سومی. اولی وکالت است، چون وجیه مورد اعتماد است و به او نسیه میدهند، او هم جنس را نسیه میخرد و در اختیار خامل قرار میدهد و او را وکیل فروش میکند، قهراً اگر سود و در آمدی عاید شان شد، بخشی از آن سود مال وکیل است و بخش دیگرش مال وجیه. صورت سوم نیز از باب وکالت است،صورت سوم این بود که خامل میخرد، اما چون توان جذب مشتری را ندارد، از این رو جنس را در اختیار وجیه قرار میدهد تا او بفروشد، پس در اینجا عکس است، یعنی موکِّل خامل است، وکیل هم وجیه. در اولی موکّل وجیه است، خامل وکیل، ولی در سومی عکس است. بنابراین، در اولی و سومی میتوان از باب وکالت درست کرد،اما دومی جای بحث نیست که از قبیل مضاربه است، چون وجیه بدون سرمایه و پول است،اما خامل پول دارد، پس ذومال خامل است، وجیه هم عامل است و با پول او خرید و فروش میکند، پس دومی از قبیل مضاربه است، قهراً باید ربح و سود را به نسبت تقسیم کنند. پس این سه صورت را درست کردیم.
خلاصهی سه صورت: صورت اولی این بود که وجیه میخرد، خامل را وکیل میکند، صورت سوم این بود که خامل میخرد، وجیه را وکیل قرار میدهد، صورت دوم هم از قبیل مضاربه است، یعنی ثروت در دست خامل است، کارگردان و عامل وجیه است، قهراً میتوانند سود و در آمد را به نسبت تقسیم کنند، پس ما این سه صورت را به این نحو درست کردیم.
إذا علمت هدا فاعلم، اینکه علما میگویند شرکة الوجوه باطل است، کدام صورت از صور شرکة الوجوه را باطل میدانند، چون ما برای شرکة الوجوه هفت معنا ذکر کردیم، آنان از این هفت معنا کدام یکی را باطل میدانند؟ ولی ما فرمایش آنان را نادیده گرفتیم و هر کدام را جداگانه بحث کردیم،حتی گاهی آن چهار معنای قبلی را هم تصحیح کردیم به شرط اینکه در آن جهالت نباشد.
الکلام فی شرکة المفاوضة
«تفاوض» به معنای مساوات است، در زبان عرب میگویند فوضی، ولذا در میان شان ضرب المثلی است در مملکت و کشوری که فوضی باشد یعنی همگان در آن یکسان باشند، آن مملکت اداره نمیشود، بلکه حتماً باید افراد آن بالا و پایینی داشته باشد، یعنی یکی ریئس باشد و دیگری مرئوس، یکی فرمانده باشد و دیگری فرمانبر و ...، ولذا عرب این شعر را به عنوان ضرب المثل میخوانند: لا یصلح الناس فوضی لا سراة لهم، صلاح مردم نیست که در کشور شان فوضی باشد یعنی در میان آنان پیش رو نباشد و هر کدام بگوید: أنا أنا، یعنی من من، بلکه باید یک نفر أنا بگوید، بقیه باید مأمور باشند، کلمهی «سراة» در این شعر جمع ساری است، ساری هم به معنای پیشرو است، شاید در نهج البلاغه هم این ضرب المثل باشد، در هر صورت این یک مثلی است که : لا یصلح الناس فوضی لا سراة لهم. شرکت مفاوضه این است که دو نفر از خود گذشته با همدیگر عقد میبندند که در تمام امور مالی اعم از نفع و ضرر شریک بشوند، یعنی هر چه من به دست آوردم،نصفش مال شما، و هر چه شما به دست آوردید، نصفش مال من، هر چند خسارتی که بر من وارد شد، نصفش به گردن شما، و هر چند خسارت که به شما رسید، نصفش به گردمن باشد. به این میگویند:« شرکة المفاوضة»، اتفاقاً در غرب این گونه شرکتها وجود دارد، یک شرکت در غرب است که نام آن را میگذارند: شرکة المحاصّة، و او شبیه شرکت مفاوضه است، منتها در بازار این گونه شرکتها نیست، یعنی بازاریان یک چنین عقدی غیر عقلائی را نمیبندند، این گونه شرکتها غالباً در میان بعضی از افراد به اصطلاح مشتی، مغرور و سرخوش انجام میگیرد ولذا به همدیگر میگویند که هر چه شما ارث بردید، نصفش مال من باشد،هر چه من ارث بردم، نصفش مال شما، هر چه من کاسبی کردم، نصف در آمد و سودم مال شما، هر چه شما کاسبی کردید، نصف سود و در آمدش مال من، آیا یک چنین شرکتی جایز است یا جایز نیست؟
آقایان میگویند، شرکت مفاوضه نیز باطل است، مرحوم سید در عروة میفرماید: و شرکة المفاوضة ایضاً باطلة، و هی أن یشترک إثنان أو أزید علی أن یکون کلّ ما یحصل لأحدهما من ربح تجارة، أو زراعة أو کسب آخر، أو إرث أو وصیة أو نحو ذلک مشترکاً بینهما، و کذا کلّ غرامة ترد علی أحدهما تکون علیهما.
مثلاً اگر من تصادف کردم و خسارتی بر ماشین مردم وارد کردم، نصفش را باید شریکم بدهد و هم چنین بالعکس، میگویند این باطل است. چرا باطل است؟ به جایی اینکه انگشت روی درد بگذارند،از حواشی استفاده کردهاند و گفتهاند در قانون اسلام این است که در آمد کسب هر کس مال خودش است نه مال دیگری، یعنی معنا ندارد که نصف در آمد کسب انسان مال دیگری باشد، پس قانون کلی است که اگر کسی کار کرد و در آمدی از این راه پیدا نمود، درآمدش مال خودش است، یعنی فرع تابع اصل است، «مال» مال هر کس باشد، در آمد نیز مال او خواهد بود، هم چنین در مورد خسارت، یعنی اگر کسی خسارت به مال دیگران وارد کرد،خسارت به عهدهی خسارت زننده است نه به گردن دیگران،معنا ندارد که خسارت را من وارد کنم، ضامن خسارت کسی دیگر باشد. این استدلال را کردهاند.
جواب: معلوم است که این استدلال ضعیف است. چرا ضعیف است؟ چون این استدلال مبتنی بر طبع اولیه است، یعنی طبع اولیه این است که در آمد هر کس مال خودش است نه مال دیگران، خسارت وزیانش نیز مال خودش است نه مال دیگران، ولی هیچ مانعی ندارد که به عقد ثانوی جریان بهم بخورد، یعنی هم سود و درآمد مال هردو باشد و هم خسارت و زیان. بله! مقتضای طبع قضیه و قانون این است که درآمد هر کس مال خودش باشد، خسارتش نیز مال خودش باشد، ولی چه مانعی دارد که به عقد ثانویه این مقتضای طبع قضیه را بهم بزنیم و بگوییم هم درآمد و سود مال هردوتاست و هم خسارت و زیان مال هردو میباشد. در هر صورت این گونه جواب دادهاند، ولی من کاری به این جواب ندارم، بلکه من اشکالی بر تصحیح دارم، آن مردی که این را تصحیح کرد و گفت درست است که قانون اولیه این است که درآمد هر کس مال خودش است، اما چه اشکالی دارد که به عقد ثانویه این قانون را بهم بزنیم؟
ما در پاسخ میگوییم که این حرف شما حرف خوبی است ولی شما درد ما را دوا نکردید، چون ما میخواهیم شرکة المفاوضه را درست کنیم، ولی شما شرکة المفاوضه را درست نکردید،بلکه گفتید با عقد ثانوی درآمد و خسارت بین هردو مشترک میشود، و حال آنکه ما نمیخواهیم با عقد ثانوی مسئله را درست کنیم، بلکه میخواهیم از اول پایه را درست کنیم، یعنی شرکة المفاوضه را درست کنیم. به بیان دیگر آدمی که آمد و تصحیح کرد، او اول می گوید ربح مال شخص است،بعداً عقد ثانوی که آمد، این ربح را تقسیم میکند و حال آنکه شرکة المفاوضه این نیست، بلکه از همان اول درآمد و سود مال هردو است،شما شرکة المفاوضه را درست کنید، مثلاً دوتا جوان که خیلی صمیمی و رفیقند با همدیگر عقد میبندند که تا چهل سالگی در درآمد و خسارت شریک باشند، شما این را درست کنید نه اینکه بگویید من میروم کاسبی میکنم، درآمد و سود مال من است، بعداً عقد ثانوی میخوانیم که با همدیگر شریک بشویم، یا من ماشین کسی را خراب میکنم، خسارت مال به گردن من است،بعداً با کسی عقد میبندم که در خسارت با هم شریک بشویم، این شرکة المفاوضه نشد، شرکة المفاوضه عقد ثانوی نمیخواهد بلکه با همان عقد اول میخواهیم در درآمدها و خسارتها شریک بشویم.
استاد: ولی من از راه دیگر وارد شدهام و آن این است که اصلاً چنین معامله و شرکتی جنبهی عقلائی ندارد، یعنی عقلا یک چنین کاری را انجام نمیدهند، معاملات باید از سنخ معاملات رایج در بازار دنیا باشد، این گونه معاملات مبهم و نامعلوم من جمیع الجهاة مصداق «أوفوا بالعقود» یا مصداق شرکت و ادلهی شرکت نیست:
و الأولی أن یقال: إنّها معاملة مغمورة مبهمة، غیر عقلائیة، لا تشملها العمومات و الإطلاقات ویکون المرجع أصالة الفساد. اشکال ندارد که هم مرجع اصالة الصحة باشد و هم اصالة الفساد، در شبهات موضوعیه، مرجع اصالة الصحة است، اما در شبهات حکمیه، مرجع اصالةالفساد میباشد. و لا تقاس بشرکة الوجوه، فإنّ دائرة الشرکة فیها ضیقة حیث تختص بالبیع، و قد مرّ بطلان قسم و صحّة قسم آخر، بخلافها فإنّها تعمّ کل فائدة و خسارة طول العمر فیشارک الأخر حتی فیما یلزمه لعدوان و غصب و ضمان، فأیّة معاملة أخطر منها. مرحوم ابن ادریس تقریباً بیانش همین است که من گفتم. در غرب یکنوع شرکة المحاصّة است که شبیه شرکة المفاوضه است نه عینش.
متن عروة الوثقی: فانحصرت الشرکة العقدیة الصحیحة بالشرکة فی الأعیان المملوکة فعلاً و تسمّی بشرکة العنان. مرحوم سید از میان شرکتها فقط شرکة العنان را صحیح میداند ، اما سایر شرکتها از نظر ایشان باطل است مانند: شرکة الدیون، شرکة المنافع، شرکة الأعمال، شرکة الوجوه و شرکة المفاوضة، سید همهی این شرکتها را باطل میداند.
استاد: ولی ما این شرکتها را تحت یک ضوابطی تصحیح کردیم حتی شرکت در دیون، شرکت در منافع، هم چنین شرکت در اعمال را تا حدی تصحیح کردیم، آنچنان نیست که همهی این شرکتها باطل باشند، البته علمای ما اهل احتیاطاند و احتیاط را همیشه در تحریم میبینند، وحال آنکه در بعضی از موارد باید عکس باشد، یعنی احتیاط را در تحلیل بدانیم،چون اگر بخواهیم همهی شرکتها را باطل بدانیم، آن وقت کارهای خارج را چگونه حل کنیم که مسلمان گرفتار این نوع شرکتها هستند، البته ما نمیخواهیم گرفتاریها را سبب حلال بودن بدانیم بلکه میخواهیم بگوییم که این طرف را هم باید در نظر داشته باشیم.
بحث لغوی
حال میخواهیم یک بحث لغوی کنیم،این بحث لغوی را علامه در تذکره، محقق در جامع المقاصد، شهید در مسالک آوردهاند و آن اینکه چرا در شرکت در اعمال میگویند: «شرکة العنان»؟ چند وجه برای آن گفتهاند:
1- وجه اول این است که دونفر هنگامی که سرمایه گذاری میکنند، همانطور آدمی که سوار اسب است دو طرف افسار اسبش مساوی است، این دو شریک هم همانند دو طرف افسار اسب مساوی هستند ، یعنی مساوات شان همانند مساوات دو طرف افسار اسب است.
2- وجه دوم این است که این دو نفر شریک همانند دو موتور سوار و یا دو اسب سوار دوشا دوش همدیگر در سود و زیان حرکت میکنند، همانطور که دو فارس و اسب سوار محاذی هم حرکت میکنند و در هنگام حرکت اسب شان مساوی هستند، این دو شریک نیز مساوی هستند، پس در تشبیه اول تساوی دو طرف افسار بود، اما دراینجا مساوات دو فارس و سوار کار است.
3- وجه سوم این است که غالباً افرادی که سوار کارند، افسار اسب را با یک دست میگیرند و دست دیگرش آزاد است. این دو شریک هم یک دست شان گرفته است، یعنی آن مالی را که با طرف مقابلش روی هم ریخته، در آنجا دستش بسته است، به این معنا که نمیتواند هر گونه که دلش خواست در آن تصرف کند، ولی در سایر اموالش دستش باز است.
4- میگویند عنان از کلمهی «عنّ» مشتق است،«عنّ» به معنای ظهر است، چرا؟ زیرا من مال خودم را ظاهر به او کردم،او نیز مال خودش را ظاهر به من کرد.
5- گاهی شرکة العنان را از آن جهت شرکة العنان میگویند که اظهر افراد شرکت، شرکت در اموال است،
6- گاهی میگویند کلمهی «عنان» از مادهی معانّه است به معنای معارضه، پس شش وجه برای شرکت در اعمال ذکر شده است. و أمّا تسمیة الشرکة فی الأعیان بشرکة العنان،فقد ذکروا له وجوهاً.
فقیل: من عنان الدابّة، إمّا لإستواء الشریکین فی ولایة الفسخ و التصرف، و استحقاق الربح علی قدر رأس المال کاستواء طرفی العنان، أو کاستواء الفارسین إذا سوّیا بین فرسیهما فی السیر، أو لأنّ کلّ واحد منهما یمنع الآخر من التصرف کما یشتهی کمنع العنان الدابّة، پس سه وجه در اینجا ذکر شد،گاهی این دو شریک مساوی هستند مانند دو طرف افسار اسب، گاهی مساوی هستند مانند دو سوار کاری که میخواهند با هم حرکت کنند، گاهی عنان به معنای «عنّ» است که به معنای منع است، چون شرکت مانع از آن است که شریک بدون شریک دیگر در مال مشترک تصرف کند. و إمّا لأنّ الآخذ بعنان الدابّة حبس أحدی یدیه علی العنان، و یده الأخری مطلقة یستعملها کیف شاء، کذلک الشریک منع بالشرکة نفسه من التصرف فی المشترک کما یرید،و هو مطلق الید بالنظر إلی سائر أمواله.
در اینجا هم یک دستش بسته است نسبت به مال شرکت، اما دست دیگرش باز است نسبت به سایر اموالش که مورد شرکت نیست. إمّا من «عنّ» إذا ظهر، إمّا لأنّه ظهر لکّل منهما مال صاحبه، أو لأنها أظهر أنواع الشرکة.
و قیل: من المعانّة، و هی المعارضة، فإنّ کلّ واحد منهما عارض بما أخرجه من ماله ما أخرجه الآخر. یعنی اینها با هم معارضه میکنند، به این معنا که هر کدام نصف مال خودش را به دیگری میدهد. به بیان دیگر این به رخ او میکشد، او هم به رخ این میکشد. مسئلهی دیگری که در جلسهی آینده مطرح خواهیم نمود،این است که کسی دو نفر را اجیر میکند که با این مقدار مبلغ فلان زمین را خاک برداری کنید، آیا این شرکت در اعمال است یا نیست،اگر شرکت در اعمال باطل است، این هم باطل است یا باطل نیست؟ مثلاً من دو کارگر را استخدام میکنم و میگویم دوتای این کار را انجام بدهید و مزد تان هم مساوی باشد، اگر هردو مساوی کار کردید، اجرت هم مساوی است، اما اگر یکی دو روز کار کرد، دیگری یک روز، به نسبت کار تان مزد را تقسیم میکنم،آیا این شرکت در اعمال است یا نیست؟ شرکت در اعمال نیست، چون در شرکت در اعمال، طرف معامله خود کارگرها هستند و آنان با همدیگر شریک میشوند، ولی دراینجا خودِ کارگرها شریک نیستند، بلکه نفر سوم آنها را شریک در اجرت کردهاست، این مزیج از شرکت در ااعمال و شرکت در اموال است، یعنی مالی در کار است.
ابتدا متن مسئله را میخوانیم تا بر متن مسلط بشویم، سپس آن را شرح خواهیم داد المسئلة 2: لو إستأجر إثنین لعمل واحد بأجرة معلومة صحّ و کانت الأجرة مقسّمة علیهما بنسبة عملهما، ولا یضرّ الجهل بمقدار حصّة کلّ منهما حین العقد، لکفایة معلومیة المجموع، ولا یکون من شرکة الأعمال التی تکون باطلة، بل من شرکة الأموال، فهو کما لو أستأجر کلّ منهما لعمل و أعطاهما شیئاً واحداً بإزاء أجرتهما.
اگر کسی دو نفر را بر یک عملی اجیر کرد، موجر یک نفر است، مستأجر دو نفر میباشد،اما عمل واحد است، مثلاً میگوید این متاع را از نقطهای به نقطهی دیگر منتقل کنید، یا با همدیگر فلان قبا را بدوزید، پس موجر یک نفر است، اما مستأجر دو نفرند، عمل هم عمل واحد است.
مرحوم سید میفرماید این کار صحیح است. چرا ایشان این مسئله را عنوان میکند؟ چون از دو نظر شبهه است و باید آن را دفع کرد.
1-
شبههی اول، شبههی مجهولیت است، مجهولیت هم در عمل است و هم در اجرت. تعبیر ایشان این است:و لا یضر الجهل بمقدار الحصّة کلّ منهما، من کلمهی «حصّة» را به هردو میزنم، به این معنا که هم در جهل در عمل است و هم جهل در اجرت، چون معلوم نیست این کارگر (زید) چه مقدار از این کار را انجام خواهد داد، یا آن کارگر دیگر (عمرو) چه مقدار کار را انجام خواهد داد، ممکن است مساوی انجام بدهند و ممکن است که یکی بیشتر و دیگری کمتر انجام بدهند. همچنین اگر عمل مجهول شد، اجرت نیز مجهول میشود. اولین اشکال این است که حصه در اینجا مجهول است، یا حصّة العمل و یا حصّة الأجرة.
ایشان (سید کاظم طباطبائی یزدی) در جواب میفرماید: همین که مجموع من حیث المجموع معلوم باشد،کافی است، یعنی معلوم است که مجموع عمل دوختن فلان قباست، اجرت هم به یک دینار است، وقتی مجموع برای ما معلوم شد (هرچند حصهی کل واحد واحد معلوم نباشد) کافی است. در آخر هم اگر مساوی کار کردند، اجرت را نیز مساوی میبرند، و اگر کم و زیاد کار کردند، هر کس به اندازده و مقدار کار خودش مستحق مزد واجرت میشود ولذا دعوایی هم صورت نمیگیرد. پس اگر در اینجا جهلی هم در کار باشد، آن جهل مضر نخواهد بود. چرا؟ وقتی مجموع «من حیث المجموع» معلوم شد، کافی است هر چند کل واحد واحد معلوم نباشد، چون جهل کل واحد مضر نیست و این جهل هم به دعوا منتهی نمیشود.
2-شبههی دوم این است کار شما از قبیل شرکت در اعمال است و شرکت در اعمال هم باطل میباشد .
مرحوم سید در جواب میفرماید: این از قبیل شرکت در اعمال نیست، چون شرکت در اعمال این است که دو اجیر خودِشان با همدیگر شریک بشوند، ولی در اینجا من اینها را شریک می کنم، بلکه از قبیل شرکت در اعمال و اموال است. چون من این دو نفر کارگر را با همدیگر شریک میکنم که در مقابل فلان مقدار پول کار کنند، شرکت در اعمال آن است که دو نفر خود شان با همدیگر شریک بشوند نه اینکه نفر سوم آنها را شریک کند.
«لو استأجر اثنین لعمل واحد بأجرة معلومة صحّ الخ. ولو إشتبه مقدار عمل کلّ منهما فإنّ احتمل التساوی حمل علیه، هردو نفر کار کردند ولی نمیدانیم که مساوی کار کردند یا یکی بیشتر کار کرده و دیگری کمتر،حمل علیه (بر تساوی) لإصالة عدم زیادة عمل أحدهما علی الآخر، و إن علم زیاد أحدهما علی الآخر فیحتمل القرعة فی المقدار الزائد، و یحتمل الصلح القهر».
یعنی اگر بدانیم که یکی بیشتر از دیگری کار کار کرده، ولی نمیدانیم که کدام بیشتر کار کرده و کدام کمتر، یعنی طرف را نمیشناسیم. به بیان دیگر علم به زیادی داریم و مقدار زیادی را هم میدانیم، منتها شخص را نمیشناسیم، به این معنا که نمیدانیم آیا زیادی مال زید است یا مال عمرو؟ در اینجا یا قرعة میکشند و یا صلح میکنند.
خلاصه
الف) هم عقد واحد است و هم کار فرما (موجر)، و هم عمل و کار. منتها کارگر متعدد میباشد، مثل اینکه دو نفر را اجیر کنیم که فلان منطقه را خاک برداری کنند، یا فلان متاع را از جایی به جای دیگر منتقل کنند.
مرحوم سید میفرماید این صحیح است، دو اشکالی هم که بر آن وارد بود رفع نمود. یعنی اشکال جهل و اشکال شرکت در اعمال را رفع کرد.
ب) اگر احتمال دادیم که ممکن است یکی بیبشتر از دیگری کار کرده باشد، در اینجا میگوییم اصل عدم زیادی است،یعنی اصل این است یکی بیشتر از دیگری کار نکرده.
ج) اگر بدانیم که یکی قطعاً بیشتر از دیگری کار کرده، منتها شخص را نمیشناسیم که کدام یکی از این دو نفر بیشتر از دیگری کار کرده، در این صورت قرعه میکشیم.
تجزیه و تحلیل کلام سید
استاد: ما اکنون میخواهیم فرمایش ایشان را تجزیه و تحلیل کنیم و لذا میگوییم که فرمایش اول شما صحیح است و ما نیز با آن موافقیم، یعنی در جایی که هم عقد واحد است وهم موجر و هم عمل، اما کارگرها متعدد میباشد، این مسئله همان گونه که ایشان گفتند، هیچ مشکلی ندارد. چرا؟ زیرا جهلی در کار نیست چون هم موجر معلوم است و هم اجرت و عمل، اگر بگویید سرانجام معلوم نیست، در جواب خواهیم گفت که سرانجام نیز در آینده معلوم میشود، به این معنا که اگر مساوی کار کردند، اجرت بین آنها بالتساوی تقسیم میشود و در این غیر این صورت هر کدام به مقدار کار خود سهم میبرد. اشکال شرکت در اعمال هم وارد نیست، چون شرکت در اعمال این است که دو نفر خود شان شریک میشوند که کاری را انجام بدهند، ولی در اینجا خودِ این دو نفر دنبال کار نرفتهاند بلکه شخص ثالثی آنها را استخدام نموده که عمل واحدی را با همدیگر انجام بدهند ولذا این غیر از شرکت در اعمال است و دنیا پر است از این گونه کارها، زیرا گاهی کار انسان با دو نفر انجام نمیگیرد، بلکه حتماً باید دو نفر و یا بیشتر باشد،این شرکت در اعمال نیست، پس این صورت جای اشکال ندارد. کما اینکه «مشبه به» اشکال ندارد، یعنی همانی را که مرحوم سید در متن گفت و آن اینکه دو عقد است و دو عمل، یعنی یکی خیاطت است و دیگری برق کشی، هنگام غروب به جای اینکه به هر کدام از کارگرها یک پنجاه تومان بدهد، صد تومان میدهد و میگوید این صد تومان را میان خود تقسیم کنید و هر کدام مزد کار خود را که پنجاه تومان است بگیرید. البته به شرط اینکه آنها به پول مشترک راضی بشوند.
یک صورت سومی هم در اینجا است که جناب سید آن را متذکر نشده است و آن اینکه شخصی میخواهد برای خودش خانهای بسازد، چند نفر مهندس را با تخصّصهای مختلف استخدام میکند و میگوید این خانه را با این خصوصیات برای من بسازید در مقابل صد میلیون تومان، آیا این درست است یا نه؟ من ابتدا متن عربی را میخوانم تا مطلب بهتر جا بیفتد:
متن عربی
« إذا عقد المالک عقد شرکة مع عدد من العمال لهم خبرات مختلفة لبناء بیت، بأجرة واحدة للجمیع، تقسّم علیهم بنسبة عملهم. و من المعلوم أنّ بناء البیت رهن رسم الخارطة ( خارطه =نقشه کش) من قبل المهندس، و حفر الأساس(گود برداری)، و نقل التراب إلی الخارج،و تثبیت الأساس (شناج بندی)،و رفع الهیکل الحدیدی للبیت(اسکلیت سازی) ثم بناء الجدران و السقوف من قبل البناء، و تثبیت الشبابیک (پنجره) و الأبواب، والأدوات الصحّیة (هوا کشی) و ا لکهربائیة، و هلّم جراً.»
به مجموع مهندسها میگوید شما این خانه را با این شرائط در مقابل صد میلیون تومان برای من بسازید.
این علی الظاهر باطل است،چون هیچ یک از مهندسها نمیداند که از آن صد میلیون تومان چه مقدارش به او میرسد،چون گود برداری قیمت خاصی برای خودش دارد، و هکذا سایر کارهایش، ولذا این گونه معامله مسلماً باطل است. بله! در این گونه موارد باید انسان با یک نفر قرداد بندد،او خودش میداند چه افرادی را استخدام کند و به هر کدام چه مبلغی را بپردازد. یعنی او با هر کدام از مهندسین قرداد جداگانه میبندد، اگر این کار را بکند، عقد صحیح است و هیچ اشکالی نخواهد داشت.
«و هذه الأعمال تختلف قیمتها فلو عقد شرکة مع هؤلاء، یتسرب الجهل إلی جانب العمال،فإنّه کلّ عامل لا یدری ماذا یکون نصیبه و سهمه من هذه الأجرة علی ذمّة المالک، و أمّا المالک فهو و إن کان یعلم مجموع الأجرة، ولکنّه یجهل کلّ واحد منهم، ولکن جهله غیر مضرّ بعد العلم بمجموع الأجرة الذی فی ذمّته.
ولکنّ الأمر الرائج فی مثل هذه الأعمال أنّ المالک یتعاقد مع المقاول(پیمان کار) فی أن یبنی له البیت وفق مواصفات خاصّة فی مقابل أجرة معیّنة، و المقاول یقوم بعقد إجارة مع کلّ عامل بأجرة معیّنة، و هذا النوع من العقد بالنحو الرائج لا إشکال فیه.»
حال اگر ما یک عملی را مانند پیراهن و قبا به دو نفر دادیم که بدوزد، یا خاک برداری فلان جا را به دو نفر دادیم، اگر یقین داریم که اینها مساوی کار میکنند، اجرت را نصف میدهیم.
سید میگوید اما اگر احتمال زیادی دادیم، دراینجا هم اجرت را مساوی میبرند. چرا؟ لأصالة عدم زیادة.
استاد: فرمایش سید در اینجا درست نیست چون اصالة عدم زیادة اصل شرعی نیست و حال آنکه اصول موضوع باید موضوع باشد برای حکم شرعی، اما اینکه بگوییم اصل این است که این بر آن زیاد کار نکرده، اثر شرعی ندارد، اصل موضوعی همیشه منقح موضوع دلیل اجتهادی است، مثلاً نمیدانیم که این عبا پاک است یانه؟ کلّ شیء طاهر، این منقح دلیل اجتهادی است، تجوز الصلوة فی ثوب طاهر، اصل موضوعی باید منقح موضوع دلیل اجتهادی باشد، اصالة عدم زیادة، موضوع حکم شرعی نیست. ولذا تمام محشین «عروة» میفرمایند در اینجا صلح بکنند، یعنی هییچ گاه به این اصل عدم زیاده عمل نکردهاند، فقط مرحوم سید است که به این اصل عمل میکنند، اصول موضوعیه باید منقح موضوع دلیل اجتهادی باشد،اصالة عدم زیادة موضوع حکم شرعی نیست، چه بهتر است که اینجا به صلح عمل کنند، همان گونه که در فرع بعدی عمل به صلح میکنیم.
فرع بعدی این است که زیادی را میدانیم ولی طرف وشخص را نمیشناسیم،یعنی کار فرما نمیداند که از این دو نفر کدام یکی بیشتر کار کرده است.
آقایان در اینجا میگویند : احوط یا صلح است و یا قرعة، البته قرعة بهتر است،چون قرعه در مورد تخاصم است، اینجا هم از قبیل تخاصم میباشد.
استاد: پس ما در اولی قائل به صلح شدیم خلافاً للسید که قائل به عدم زیاده شده و به اصالة عدم زیاده مراجعه کرده است، ولی ما به اصل مراجعه نمیکنم، اما در دومی که یقین به زیادی داریم، منتها طرف و شخص را نمیشناسیم که کدام یکی بیشتر از دیگری کار کرده، در اینجا یا صلح میکنیم و یا قرعه میاندازیم،اگر صلح کردند چه بهتر! اما اگر صلح نکردند، قاضی بینهما قرعه میاندازد.
بحث ما در این بود که اگر شخصی دو نفر را برای عمل واحد اجیر کند و بگوید با این مبلغ، فلان مسجد یا فلان خانه را تمیز کنید، یعنی بر عمل واحد،دو نفر را استخدام میکند، آقایان گفتهاند این مانعی ندارد و بلا اشکال است چون جهلی در کار نیست، یعنی نه مستأجر جاهل است و نه عامل، مستأجر (که مالک باشد) جاهل نیست زیرا میداند که مجموع کنس البیت را میخواهد، یعنی فلان مسجد یا فلان خانه را تمیز کنند، عاملها نیز جهل ندارند چون میدانند که فلان مبلغ را از مالک خواهند گرفت. آنگاه سراغ احتمال مساوات و احتمال زیادی رفتیم.
ولی مرحوم آیة الله خوئی در همین صورت اشکال میکند و میفرماید که اینجا جهل است، یعنی «جهل المالک بالنسبة إلی العامل و هم جهل العامل بالنسبة إلی المالک». چطور؟ زیرا مالک نمیداند که در ذمّهی هر کدام از این دو نفر چه مقدار از عمل را طلب دارد،چون لعلّ یکی دو برابر کار کند و دیگری یک برابر، نمیداند که در ذمّهی این دو عامل چه چیز را مالک است، هم چنین عاملها نمیدانند که از مالک چه مبلغی را میخواهند،چون هنوز حدّ و حدود عمل روشن نشده، یعنی ممکن است عاملها کم و زیاد کار کنند، یکی بیشتر از دیگری کار کند، پس هم مستأجر نسبت به عاملها جاهل است و هم عاملها نسبت به مستأجر جاهلند، مستأجر جاهل است چون نمیداند که هر کدام از این دو عامل چه مقدار از عمل را انجام خواهد داد، تعبیر ایشان این است که نمیداند چه مقدار از عمل را در ذمّهی این عاملها مالک است،چون حدّ و حدود کار معلوم و روشن نیست، هم چنین دو عامل هم نمیدانند که چه مبلغی را از مالک خواهند گرفت،چون حدّ و حدود کار روشن نیست، این مطلب را ایشان در مبانی العروة میگوید.
استاد: ولی من فکر میکنم که اشکال این واضح است،چون این جهالت در صورتی است که عرف و عادتی در کار نباشد،انصرافی در کار نباشد،انصراف در کار است، انصراف این است که مالک در ذمّهی هر یک از دو عامل نصف عمل را مالک است، عاملها نیز در ذمهی مالک نصف مبلغ را مالکند، هر چند حدّو حدود کار در عقد روشن نشده است، اما این کار در میان عقلا یک عرفی دارد،عادتی دارد و انصرافی دارد، معنایش این است که هر کدام از شما دو نفر نصف کار را انجام بدهید، ولذا اگر یکی از این دو عامل بیش از نصف کار کند،حق ندارد که مبلغ را مالک بشود، چرا؟ چون کارش تبرعی بوده، بله! یکی از آنها به دیگری بگوید که مقداری از من بیشتر کار کن، و اجرت خود را نیز از من بیشتر بگیر، این یک مسئلهای است، اما اگر طرف مقابلش این حرف را نزند، او حق ندارد که بیش از نصف را بگیرد هر چند بگوید که من بیشتر کار کردهام. به نظر من مرحوم آیة الله خوئی از عرف و عادت غفلت کرده ولذا میگوید مالک نمیداند چه مقدار مالک است در ذمّهی عامل، عامل هم نمیداند چه مبلغی به ذمّهی مالک دارد، اما اگر عرف و عادت را در نظر بگیریم هر دو طرف روشن است.
حال اگر آمدیم که هر دو عامل کار کردهاند، منتها هم احتمال مساوات میدهیم و هم احتمال زیادی،اگر احتمال زیادی دادیم، صاحب عروه فرمودند که اصل عدم زیادی است. دیگران بر این کلام صاحب عروه اشکال گرفتهاند و گفتهاند اصل عدم زیادی معارض است با اصل عدم تساوی، علاوه براین، این اصل مثبت است چون اصل عدم زیادی ثابت نمیکند اجرت شان مساوی است،این اصل مثبت است.
استاد: ولی ما در اینجا گفتیم که یک اصل حکمی داریم به نام: اصالة عدم استحقاق أحدهما إلی الآخر، اصل این است که این آدم بیش از «نصف اجرت» چیزی را مستحق نیست، بالفرض اگر هم اصل موضوعی مشکلی داشته باشد،اصل حکمی مشکلی ندارد، یعنی اصل «عدم إستحقاقهما علی الآخر» است، نمیدانیم بیشتر مستحق است یا مستحق نیست؟ اصالة عدم الإستحاق که اصل حکمی است میگوید زیادی را مستحق نیست.
بنابراین،اگر اصل موضوعیها از کار بیفتد، اصل حکمی به میدان میآید. اما اگر احتمال زیادی میدهیم، بلکه یقین به زیادی داریم، در اینجا چه باید کرد؟
مرحوم سید (سید کاظم طباطبائی یزدی) میفرماید اگر یقین به زیادی داریم،باید قرعة بکشند.
استاد: ولی من فکر میکنم که صور مسئله بیش از اینهاست و همه جا قرعهای نیست، آنجا که یقین به زیادی داریم و میدانیم که یکی بیش از دیگری کار کرده ولو بالإذن، سید میگوید در اینجا قرعه میکشیم، ولی ما میگوییم باید صور مسئله دید، گاه یقین داریم که یکی بیش از دیگری کار کرده،هم طرف را میشناسیم و هم اندازه ومقدار زیادی را میشناسیم،اگر هم طرف را میشناسیم و هم اندازه و مقدار را میدانیم، حتماً به مقدار یقین میدهیم.
گاه یقین داریم که اضافه کار کرده، اما حدّو حدودش برای ما روشن نیست، یعنی نمیدانیم یک ربع بیشتر کار کرده یا یک ثلث؟ در اینجا بنا را به متیقن میگذارند، اصل این است که بیشتر کار نکرده.
گاه یقین داریم که یکی بیشتر از دیگری کار کرده ولی طرف وشخص را نمیشناسیم، یعنی نمیدانیم که زید بیشتر کار کرده یا عمرو؟ در اینجا علم اجمالی بین المکلَّفین است نه بین تکلیفین، اگر علم اجمالی بین تکلیفین باشد، منجز است مثل اینکه نمیدانیم ظهر واجب است یا جمعه، اما در اینجا چون علم اجمالی بین المکلَّفین است، یا باید مصالحه کنیم یا تنصیف. این چنین علم اجمالی سبب نمیشود که احتیاط کنیم هم به زید بیشتر بدهیم و هم به عمرو. آقایان میگویند اگر علم اجمالی بین المکلََّفین باشد منجز نیست،فرض کنید که دو نفر یک زیر جامهی مشترک دارند و در آن آثار جنابت میبینند، یا این یکی جنب است یا آن دیگری، این نسبت به من اثری ندارد. چرا؟ به جهت اینکه بین المکلَّفین است نه بین التکلیفین. در اینجا اگر صلح کنند کافی است.
الآن میخواهیم عبارت شرائع معنا کنیم، ایشان میفرماید: «قد بیّنا أنّ شرکة الأبدان باطلة، فإنّ تمیزت أجرة عمل أحدهما عن صاحبه، إختصّ به،و إن اشتبهت قسّم حاصلهما علی قدر أجرة مثلهما،و أعطی کلّ واحد منهما ما قابل أجرة مثل عمله» شرائع الإسلام: 2/134.
مبنای مرحوم محقق این است که این مسئله باطل است، ولی ما گفتیم اگر دو نفر را بر عمل واحد و اجرت واحدة اجیر و استخدام کند عملش صحیح است.
اما مرحوم محقق این را جزء شرکت ابدان گرفته و فرموده این باطل است، چون باطل میداند ولذا آن را دوقسم کرده است.
حال این پرسش به میان میآید که فرق بین قسم اول و قسم ثانی چیست؟ فرقش روشن است، چون در اولی (فإنّ تمیزت أجرة عمل أحدهما عن صاحبه، إختصّ به) دو عقد است، یعنی هردو نفر را با عقد جداگانه استخدام کرده، به یکی گفته شما را مبلغ پنج تومان میدهیم در مقابل پاک کردن این مسجد یا این خانه ، به دیگری میگوید شما همراه ایشان مشغول پاک کردن این مسجد و این خانه باش در مقابل چهار تومان. هردو عقد متمایز از دیگری است، اگر عقدین متمایزین است، پس اصلاً شرکتی در کار نیست.یعنی سالبه به انتفاء موضوع است. «فإنّ تمیزت أجرة عمل أحدهما عن صاحبه، إختصّ به».چرا اجرت و مزد یکی از آنها تمیز پیدا میکند؟ لأنّهما عقدان، چون در اینجا دو عقد است نه یک عقد، ولذا فرق نمیکند که اجرت شان مساوی باشد یا مختلف. اگر دو عقد است، مشکلی نیست، یعنی هر کسی اجرت خودش را میگیرد.
« و إن اشتبهت قسّم حاصلهما علی قدر أجرة مثلهما،و أعطی کلّ واحد منهما ما قابل أجرة مثل عمله». اما اگر هردو نفر را به عقد واحد استخدام کرده باشد و گفته باشد، شما دو نفر در مقابل این مقدار پول، این مسجد را تمیز کنید، در اینجا اجرة المسمّاء را کنار میگذاریم، اجرة المثل میدهیم. وقتی اجرة المثل شد، اجرت شان بستگی به مقدار عمل دارد، به این معنا که اگر یکی یک ثلث مسجد را پاک کرده و دیگری دو ثلث را، اجرة المثل اثلاثاً تقسیم میشود، یک ثلث را میدهند به آن یکی، دو ثلث را هم به کسی میدهد که بیشتر کار کرده. عبارت محقق را به اساس بطلان عقد فرض کنید نه مثل ما،چون ما عقد را صحیح دانستیم، ولی چون محقق باطل میداند، در اولی دو عقد است فلذا هر کس اجرت و مزد خودش را میگیرد، اما در دومی چون عقد واحد و اجرت واحدة است، اجرة المسمّاء (بخاطر بطلان عقد) از بین میرود و اجرة المثل ثابت میشود، اجرة المثل یقسّم علی مقدار عملهما.
المسألة 3: لو اقتلعا شجرةً أو اغترفا ماءً بآنیة واحدة، أو نصبا معاً شبکة للصید أو أحیا أرضاً، فإن ملک کلّ منهما نصف منفعته بنصف الآخر اشترکا فیه بالتساوی،و إلّا فکلّ واحد منهما بنسبة عمله و لو بحسب القوة و الضعف، و لو اشتبه الحال فکالمسألة السابقة، و ربما یحتمل التساوی مطلقاً، لصدق اتحاد فعلهما فی السببیة و اندراجهما فی قوله:من حاز ملک.
این همان مسئلهای است که حضرت امام (ره) مطرح نمود وفرمود که این جزء شرکت در اعمال نیست، فرض کنید دو نفر با هم درختی را از جنگل کندند تا چوبش را در بازار بفروشند،یا با یک ظرف بزرگی آب را حیازت کردند، فرض کنید در منطقهای زندگی میکنند که آب بسیار کمیاب است و باید طی مسافت کنند و با یک ظرف بزرگی آب را از چشمهای بکشند و با خود بیاورند، یا دامی را برای صید کردن نصب کنند، یا صید برّی و یا صید بحری،یا دو نفری زمینی را احیاء کردند.
مرحوم سید میفرماید اگر هر کدام از این دو نفر نصف عمل خود را به دیگری تملیک کند، جایی برای دعوا باقینمیماند، مثلاً زید نصف منفعت خود را تملیک عمرو میکند،عمرو هم نصف منفعتش تملیک زید مینماید، اگر این کار را بکنند، هردو در منفعت مساوی هستند خواه مساوی کار کنند یا یکی بیش از دیگری کار کند. اما اگر این کار را نکردند،در صورتی مساوی هستند که از نظر عمل یکسان باشند نه اینکه یکی ده شبانه روز کار کرده باشد،دیگری نه روز. در اینجا معنا ندارد که مزد و محاز شان مساوی باشد. بلکه هر کدام به اندازهی عمل شان سهم میبرد.
باید دانست که بحث در جایی است که تملیکِ نصف نشده کار اینها هم (از نظر کمیت و کیفیت) کم و زیاد دارد، یعنی یکی کارگر ماهر است و حال آنکه دیگری از مهارت کافی بر خوردار نیست.اما آنجا که هر کدام نصف منفعت خود را به دیگری تملیک می کند، این جای بحث ندارد و همگان آن را قبول دارند. پس اگر هر کدام نصف منفعت خود را به دیگری تملیک نکرد، در اینجا دو قول است:
1- یک قول این است که هر کدام به نسبت عمل خود از محاز (آن چیزی که به دست آمده و حیازت کردهاند) بر میدارد.
2- قول دوم این است که همگان مساوی میبرند، چون این یک عمل واحد است که هر کدام در آن مدخلیت و نقش داشتهاند حتی اگر آن کارگر صفر و ساده هم نبود، کار به نتیجه نمیرسید.
مرحوم آیة الله خوئی میفرماید:مسئله دو صورت دارد(ههنا صورتان):
الف) اگر عمل مرکب باشد،مسلّماً باید تقسیط شود، مثلاً کسی میگوید: فلانی! فلان کتاب را برای من استنساخ کن، یکی ده ورق را استنساخ کرد، دیگری هم پنج ورق را استنساخ نمود، در اینجا مسلّماً باید آن کس که ده ورق را استنساخ کرده دو برابر دیگری که پنج ورق را استنساخ نبوده، سهم ببرد. چون در اینجا عمل مرکب است. اما اگر عمل واحد است مانند: «شکار کردن»، در اینجا همگان یکسان سهم میبرند هر چند بین شان از نظر کمیت و کیفیت در نحوهی صید کردن تفاوتی وجود داشته باشد.
یلاحظ علی التفسیر، آنجا که عمل مرکب باشد، جای بحث نیست.چرا؟ چون بحث در جایی است که عمل واحد باشد نه عمل مرکب،یعنی از قبیل قرآن نویسی نباشد، فرض کنید دو نفر خطاط است، گفتیم یک قرآن بنویسید، یکی بیست جزء نوشت، دیگری ده جزء، مسلّماً اجرت ومزد اینها فرق میکند ولذا این جای بحث نیست، تمام بحث در آنجاست که عمل واحد است، اما افراد از نظر کمیت و کیفیت نقش متفاوت دارند. استدلال شما (آیة الله خوئی) مبتنی براین است که این نتیجه به وسیلهی جمع حاصل شده حتی اگر فلان کارگر صفر هم نبود، این نتیجه به دست نمیآمد و حاصل نمیشد.
ما در پاسخ ایشان عرض میکنیم که این فرمایش حضرتعالی را ، ما نیز قبول داریم که این نتیجه در اثر تلاش و کوشش این جمع به دست آمده و هر کدام در پدیدهی آوردن آن نقش داشتهاند، ولی عرف هم یک مسئهای است، همچنین قاعدهی عدل و انصاف خودش یک مسئلهای است، آیا عرف در اینجا مساوات را عین ظلم و ستم تلقی نمیکنند؟ حتماً ظلم وستم تلقی میکنند، مهندسی که سالها درس خوانده و زحمت کشیده، او را با یک کارگر ساده (که حتی یک روز هم روی مدرسه را ندیده) یکی بگیریم، خودش یکنوع ظلم و ستم است. بنابراین، اینکه میگویید: «عمل واحد قائم بهذه الجماعة» حتی اگر فلان بچه و یا کارگر ساده هم در میان نبود، این نتیجه حاصل نمیشد،این سبب نمیشود بر اینکه ما قاعدهی عدل و انصاف را زیر پا بگذاریم،چون قاعدهی عدل و انصاف میگوید که باید هر کس را به اندازهی کار و مهارتش سهم داد.
فإن قلت: مرحوم آیة الله خوئی میفرماید اگر واقعاً ما در عمل باید به قاعدهی عدل و انصاف عمل کنیم و بین اینها فرق بگذاریم، پس در ضمان هم باید این حرف را بزنیم، مثلاً اگر دو نفر با کمک همدیگر یک نفر را به قتل رساندهاند، منتها یکی ضربتش قوی بوده و دیگری ضعیف،ولی قتل مستند به هردو است، اما یکی سه ضربت به او زده،دیگری یک ضربت، پس در مقام دیه بگوییم که او باید سه برابر دیگری دیه بپردازد. وحال آنکه هیچ کس یک چنین حرفی را نمیزند. بنابراین،ایشان میفرماید چون در باب ضمانات یکسان هستند،پس در مقابل اجرت هم یکسان هستند هر چند از نظر کمیت و کیفیت متفاوت باشند.
قلت: جواب این ارتکاز عقلا است، در اولی عمل عقلائی و پاداشدار است، قهراً میگویند پاداش هر کس باید به تناسب عمل و کارش باشد، ولی باب ضمانات، باب جنایت است و در باب جنایت یک چنین ارتکازی نداریم، یعنی عرف نمیگویند که چون فلانی ضربتش قوی بوده، پس باید دو برابر دیگری دیه بپردازد، ارتکاز العقلاء هو الفارق بین المسئلتین.
استاد: ولذا ما معتقدیم که اگر این دونفر با هم کار کردند،اگر یکی نصف منفعت را به دیگری بخشید، این حرفی ندارد و محل بحث نیست، اما اگر نبخشید، باید فرق بگذاریم از نظر مهات و کمیت و کیفیت.
شما میتوانید صوری را که در مسئلهی قبل گفتیم،دراینجا هم پیاده کنید. یعنی چیزهای را که در مسئلهی کنس البیت گفتیم،در اینجا هم آن را پیاده کنید. به این معنا که اگر احتمال زیادی داریم، باید مساوی تقسیم شود. چرا؟ لأصالة عدم استحقاق أحدهما الزیادة علی الآخر، اما اگر یکی بیشتر از دیگری کار کرده و زیادی روشن است، او را به مقدار زیادیش سهم میدهیم. اما اگر آمدیم زیادی متیقن است، منتها مردد است بین ربع و بین خمس، در اینجا اقل را میدهیم.
اما اگر میدانیم که یکی از این دو نفر بیشتر از دیگری کار کرده، منتها شخص را نمیشناسیم، یعنی نمیدانیم آیا زید بیشتر کار کرده یا عمرو؟ در اینجا زیادی را بالقرعة تقسیم میکند.
یکی از دوستان در جلسهی قبل اشکال کردند واشکال ایشان وارد است،ایشان گفتند اگر اختلاف بین مالک و عاملین است،یعنی مالک میداند که أحدهما بیشتر از دیگری کار کرده، در اینجا چه فرق میکند این مسئله با مسئلهی اینکه میدانیم أحد الإنائین نجس است،همانطور که در آنجا باید از هردو اجتناب کنیم، اینجا هم باید هردو را راضی کنیم ولذا اشکال ایشان وارد است، ولی ما مسئله را به گونهی دیگر مطرح میکنیم تا این اشکال وارد نشود و آن اینکه میگوییم علم اجمالی بین مالک و بین دو عامل نیست، بلکه علم اجمالی بین دو عامل است، یعنی هردو کارگر و عامل کار کردهاند،منتها یکی بیشتر از دیگری کار کرده، اما نمیدانیم که کدام یکی از این دو نفر بیشتر از دیگری کار کرده، هر یک از آنها میداند که یا داین است یا مدیون، یا طلبکار است و یا بدهکار.
آن دیگری هم می داند که یا طلبکار است یا بدهکار، در چنین موردی علم اجمالی منجز نیست، یعنی لازم نیست که اینها همدیگر را راضی کنند چون علم اجمالی بین مکلَّفین است نه بین مکلّف و مکلَّف به متعدد.
بنابر این؛ بیان خودمان را عوض می کنیم و از آن مثالها هم صرف نظر میکنیم که من یقین دارم که به یکی از ده بقال، ده تومان بدهکارم و ما گفتیم لازم نیست که هر ده نفر را راضی کنیم این مثال را کنار میگذاریم و علم اجمالی را بین دو عامل پیاده میکنیم که هر کدام میداند یا طلب کار است یا بدهکار، این نوع علم اجمالی بین مکلَّفین منجز نیست، مرحوم شیخ در مبحث اول قطع مثالی میزند و میگوید اگر دو نفر که لباس شان مشترک است (واجدی المنی فی ثوب مشترک) نمی دانیم که آیا این جنب است یا آن دیگری؟ مرحوم شیخ میگوید که این علم اجمالی منجز نیست چون بین مکلَّفین است،یعنی هر کدام نمی داند که او جنب است یا رفیقش، چون بین مکلفین است ولذا علم اجمالی بین المکلَّفین منجز نیست .
بنابر این؛ ما باید مصبّ علم اجمالی را روی دو عامل ببریم و بگوییم که هر کدام از دو عامل میداند که یا طلب کار است و یا بدهکار ، خودشان میدانند فلذا دیگر علم اجمالی منجز نیست، از این رو یا قرعه میکشند یا مصالحه می کنند و مسئله تمام میشود.
اکنون وارد بحث جدیدی میشویم که عبارت است از : «شرائط شرکت»، شرکت علاوه بر شرایط عامه،یک شرایط خاصهای هم دارد.
شرایط عامهی شرکت،همان شرایطی است که در تمام عقد ها معتبر میباشد، یعنی هم در بیع معتبر است و هم در اجاره ، نکاح، مضاربه ، مساقات، رهن. و ...؛ در همه اینها شرایط عامه وجود دارد که به آن شرایط عامهی عقود میگویند.
پس ما یک شرایط عامّهی مکلّف داریم و یک شرایط عامّهی عقود .
شرایط عامهی «مکلَف» عقل، بلوغ و قدرت است. ولی ما شرایط مکلًّف را نمی خوانیم، بلکه بحث ما در شرایط عقد است، «کل عقد مشروط بالشروط» مثلاً باید در عقد ایجاب و قبول باشد، بینهما توالی باشد، منجز باشند یعنی معلَّق نباشند، اینها شرایط عامهی عقود هستند ، البته شرایط عامهی «مکلَّف» نیز هستند،به این معنا که مکلَّف باید عاقل، بالغ و قادر باشد، محجور نباشد، مفلَّس نباشد.
بنابر این در شرکت عقدی و هکذا در شرکت تملیکی، این شرایط معتبر است، منتها در شرکت عقدی علاوه بر شروط «مکلَّف»، شروط عقد نیز معتبر است مانند: ایجاب، قبول،و تنجّز. اما در شرکت تملیکی فقط شرایط مکلَّف معتبر است،به این معنا که مکلَّف باید عاقل، بالغ و قادر باشد، علاوه براین، باید محجور و مفلّس هم نباشد تا بتواند در اموال خودش تصرف کند. پس دانسته شد که شرایط عامهی عقد و شرایط عامّهی «مکلَّف» در شرکت معتبر است، ولی ما اینها را بحث نخواهیم کرد،چون مکرر این ها را بحث کردیم چه در بحث نکاح، اجاره و چه دربیع.
بنابراین؛ شرایط عامهی «مکلَّف» و شرایط عامهی «عقود» فعلا به صورت اصل موضوعی است و اصول موضوعیه به اصول مسلّمه میگویند،یعنی چیزی که مسلّم باشد، به آن اصول موضوعیه میگویند. ما این ها را اصول موضوعیه تلقی میکنیم و لذا در مورد آن بحث نمیکنیم .
المسألة: یشترط علی ما هو ظاهر کلماتهم فی الشرکة العقدیة- مضافا الی الایجاب، و القبول، و البلوغ، و العقل، و الإختیار، و عدم الحجر لفلس أو سفه امتزاج المالین سابقاً علی العقد أو لاحقاً، بحیث لا تمیّز احدهما من الآخر ، من النقود کانا أو من العروض.
کلمهی «امتزاج» نائب فاعل یشترط است. مرحوم سید میگوید در شرکت عقدی باید دوتا ثروت، دوتا سکهها و دوتا اسکناسها ممتزج بشوند، یا قبل از عقد ممتزج بشوند یا بعد از عقد(سابقاً علی العقد أو لاحقاً) به گونهای باید ممتزج بشوند که قابل تمیز و تشخیص از همدیگر نباشند (بحیث لا یتمیّز أحدهما من الآخر)، من النقود کانا أو من العروض، حرف «من» در اینجا بیانیه است، «امتزاج المالین»،کدام مالین؟ من النقود کانا أو من العروض، «نقد» تنها درهم و دینار نیست، بلکه اوراق و اسکنانس را هم شامل است، «أو من العروض» عروض، یعنی متاع، دو شریک گندمها را با هم قاطی کردند، برنجها را با هم قاطی کردند.
بحث دراین است که آیا در شرکت عقدی امتزاج شرط است و یا شرط نیست؟
مرحوم سید گویا امتزاج را در شرکت عقدی لازم و معتبر میداند، «امتزاج» در شرکت تملیکی مقوم است، یعنی اگر امتزاج نباشد، اصلاً شرکت تملیکی محقق نمیشود.
استاد: ولی ما گفتیم اختلاط هم کافی است هر چند امتزاج نباشد.یعنی به گونهی مختلط شوند که جدا کردن آنها کار مشکل و دشوار باشد، شرکت یک امر عرفی است سواء کان امتزاجاً أو إختلاطا، در شرکت تملیکی حتماً باید امتزاح باشد، یعنی اگر امتزاج نباشد،مقوّم نیست چون مقوّم شرکت تملیکی همان امتزاج است. «إنّما الکلام» آیا در شرکت عقدی هم امتزاج شرط است یانه؟ فرض کنید زید یک میلیون تومان در کیفش دارد،عمرو نیز یک میلیون تومان همراه خودش دارد، آن وقت زید به عمرو میگوید:« أشرکتک بما فی هذه الکیس» عمرو هم میگوید:« قبلت»، عمرو نیز همین کلمات را به زید میگوید،بدون اینکه پولها را با همدیگر قاطی کنند، آیا در اینجا شرکت حاصل میشود، یا علاوه بر اینکه «اشرکتک» را بگوییم، باید درهمها، دینارها و اسکناسها را هم با دیگدیگر ادغام و قاطی کنیم؟
ظاهر عبارات مرحوم شیخ طوسی این است که امتزاج و اختلاط لازم است، ظاهراً علمای شیعه قائل به امتزاج هستند، اما برخی از فقهای اهل سنت مانند: ابوحنیفه و مالک میگویند امتزاج لازم نیست، یعنی همین که هرکدام شان به دیگری گفتند «اشرکتک» شرکت حاصل میشود. پس طبق نظر این دو فقیه اهل سنت، با عقد شرکت حاصل میشود و نیاز به امتزاج نیست. اما شیخ طوسی و سایر علمای شیعه قائلند بر اینکه علاوه بر عقد، باید امتزاج هم باشد.
متن عبارت شیخ طوسی
«قال الشیخ فی «الخلاف»: لاتنعقد الشرکة إلّا فی مالین مثلین فی جمیع صفاتهما، و یخلطان، و یأذن کلّ واحد من الشریکین لصاحبه فی التصرّف فیه. و به قال الشافعی، و قال أبوحنیفه: تنعقد الشرکة بالقول و إن لم یخالطاهما بأن یعیّنا المال و یحضراه و یقولا تشارکنا فی ذلک، صحّت الشرکة،إلی أن قال: إنّ ما اعتبرناه مجمع علی انعقاد الشرکة به و لیس علی انعقادها بما قاله دلیل» الخلاف: 3/ 337، المسألة2.
بعضی میگویند که شیخ ادعای اجماع کرده که در شرکت حتماً امتزاج لازم است،ولی از عبارت شیخ امتزاج استفاده نمیشود بلکه ظاهر عبارت ایشان این است که اگر دوتا جنس را با هم قاطی کنیم، قطعاً شرکت حاصل میشود، اما اگر قاطی نکنیم، مشکوک است که آیا شرکت حاصل شد یا نه، یعنی ایشان هرگز در این مسئله ادعای اجماع نمیکند. بلکه میگوید امتزاج باشد، این قطعی است، اما اگر امتزاج نباشد، دلیل بر شرکت نداریم هر چند صدبار صیغه را بخوانند وبگویند:اشرکتک فی هذا الکیس، او هم بگوید:اشرکتک فی هذا الکیس.
قال ابن زهرة عند ذکر شرط صحّة الشرکة: «و أن یخلطا حتی یصیر مالا واحداً» غنیة النزوع:263.
و قال العلامة فی «التذکرة»: لا تصحّ الشرکة إلّا بمزج المالین و عدم الإمتیاز بینهما، عند علمائنا، و به قال زُفر، فالخلطة شرط فی صحّة الشرکة، و متی لم یخلطاه لم تصحّ، و به قال الشافعی، حتی لو تلف مال أحدهما لم یکن له نصیب فی ربح مال الآخر، لأنّ مال کلّ واحد منهما یتلف منه دون صاحبه،فلم تنعقد الشرکة علیه، کما لو کان من المکیل.
و قال أبوحنیفة:لیس من شرط الشرکة خلط المالین، بل متی أخرجا المالین و إن لم یمزجاه و قالا: قد اشترکنا، انعقد الشرکة؛ لأنّ الشرکة إنّما هی عقد علی التّصرّف، فلا یکون من شرطها الخطلة، کالوکالة. اگر ابوحنیفه کلمهی «کالوکالة» را نمیگفت،علامه نسبت به بیان او نمیتوانست اشکال کند، علامه به همین کلمهی «کالوکالة» اشکال میکند و میفرماید درست است که در وکالت امتزاج واختلاط مال لازم نیست، اما در وکالت دو طرف مال ندارد،بلکه فقط موِّکل مال دارد نه وکیل، اما شریکن هردو دارای مال است فلذا این تشبیه شما (ابوحنیفه) شرکت را به وکالت از قبیل قیاس مع الفارق است.از این رو میگوید:
و الفرق ظاهر؛ فإنّ الوکالة لیس من شرطها أن یکون من جهة الوکیل مال،بخلاف الشرکة. و قال مالک: لیس من شرط الشرکة الخلطة و المزج، بل من شرطها أن تکون یدهما علی المالین أو ید وکیلهما بأن یجعل فی حانوت(دکان) لهما أو فی ید و کیلهما دون الخلطة؛ لأنّ أیدیهما علی المال، فصحّت الشرکة، کما لو خلطاه.
علامه براین حرف اشکال میکند، یعنی همان حرف شیخ را میزند، شیخ در مقام انتقاد گفت اگر امتزاج باشد، قطعاً شرکت حاصل میشود،اما اگر امتزاج نباشد، تحقق شرکت مشکوک میباشد،علامه نیز همان حرف شیخ را در خلاف تکرار میکند و میگوید: و الفرق أنّ المال بالخلط یصیر مشترکاً، فیوجد فیه الإشتراک،بخلاف ما إذا لم یمتزجا» تذکرةالفقهاء: 16/331-332.
استاد: ما میخواهیم مسئله را تجزیه و تحلیل کنیم و لذا حق را در هر کجا که دیدیم، آن را میگیریم، ما در این زمینه آیات و روایات نداریم تا استناد به آیات و روایات کنیم، هر چه در این زمینه هست، همان اجتهاد است،اجتهاد شیخ طوسی، اجتهاد ابن زهره و اجتهاد علامه و دیگران است. یعنی مسئله در اینجا یک مسئلهی اجتهادی است نه منصوص. من عرض میکنم اگر واقعاً امتزاج شرط است، امتزاج خودش از اسباب شرکت است، پس عقد بدون امتزاج میشود لغو، شما از یک طرف میگویید: من الأسباب العقد، و سپس میگویید: و من الشرائط الإمتزاج، از طرف دیگر میگویید: الإمتزاج سبب مستقل فی الشرکة، اگر امتزاج واقعاً سبب مستقل است،پس عقد یک چیز زائدی میشود، چون اگر عقد را قبل از امتزاج بخوانیم، بی اثر است چون امتزاج لازم است،اگر امتزاج قبلا باشد، عقد میشود بی اثر و بی جهت. در این صورت نمیشود برای عقد یک موقعیتی قائل شد. بعد از آنکه خود شما در شرکت تملیکیه گفتید که :«الإمتزاج سبب مستقل فی الشرکة»، یعنی اگر گندم زید و عمرو با هم مخلوط شد،این خودش شرکت افرین است، اگر شرکت آفرین شد، پس دیگر نوبت به عقد نمیرسد خواه این عقد قبل از امتزاج باشد یا بعد از امتزاج. به بیان دیگر معنا ندارد که از یک طرف بگویید عقد مؤثر است، از آن طرف هم بگوییم امتزاج هم شرط ، یا سبب مستقل است، این دو حرف با همدیگر سازگاری ندارد.
از این رو علمای ما آمدهاند تا فتوای قدما را اصلاح کنند، فتوا مال شیخ طوسی،علامه و...؛ است، متأخرین از علمای ما میخواهند فتوای آنان را اصلاح و توجیه کنند. اینکه همهی نمره را به امتزاج بدهیم و عقد را هیچ کاره بدانیم، صحیح نیست ولذا کم کم مخالفتها شروع شده، در رأس مخالفین مرحوم اردبیلی قرار دارد، ایشان آدمی جریء بود، یعنی در عین حالی که آدم مقدسی بوده و صاحب ورع، آدم جریء هم بوده است. و الإدبیلیّ من الأعاظم عنه استجاز صاحب المعالم مقدس ذو ورع و رفعة
وفاته فی الألف إلّا السبعة ایشان جریء بوده و غالباً هم با مشهور سر نزاع دارد ولذا اولین کسی که با این مسئله مخالفت کرده، مرحوم اردبیلی است، بعداً هم صاحب حدائق،ایشان (صاحب حدائق) نوکر روایات است نه نوکر علم اصول، ولذا میگوید ما در روایات نداریم که علاوه بر عقد حتماً امتزاج هم باشد:
ولذلک نری أنّ المحقق الإردبیلی ذهب إلی أنّ عقد الشرکة یتحقق فی غیر المتجانسین من العروض غیر ذات الأمثال، بل تکون قیمیات و مختلفات فیمکن أن یحصل الربح کما فی غیرها بأن یأذن أحدهما لصاحبه فی التّجارة بها فأتجر و حصل الربح» مجمع الفائدة: 10/197.
بعد میگوید: «و صرّح المحدث البحرانی بعدم الدلیل علی شرطیة الإمتزاج و قال:بأنّا لم نظفر لهم بدلیل علی ما ذکروه من شرط التجانس و لا شرط الإمتزاج، بل ظاهر الأخبار العموم» جواهر الکلام: 26/288-،289. یعنی حتی تجانس هم لازم نیست، ممکن است یک طرف گندم باشد و در طرف دیگر قیر،نه تجانس معتبر است و نه امتزاج. هنر صاحب جواهر این است که میخواهد فتوای مشهور را زنده کند،در اینجا فتوای مشهور مخدوش شد چون فتوای مشهور این است که علاوه بر عقد امتزاج لازم است،حتی تجانس هم لازم و معتبر است،یعنی گندم را با قیر نمیتوان شریک شد و شرکت با این دو حاصل نمیشود،و حال آنکه خود عقد بنفسه هنرمند است نیاز به امتزاج نیست،از آنطرف هم این دو نفر مخالفت کردهاند،. علما و صاحب جواهر میخواهد که کلام مشهور را توجیه کنند و سه گونه توجیه کردهاند:
1- إنّ المزج المتأخر یکون کاشفاً عن تحقّق الشرکة بالعقد السابق فلا یکون لغواً، گفتهاند با عقد شرکت حاصل میشود، منتها امتزاج کاشف است،دو نفر صیغهی شرکت را خواندند، ما از کجا بفهیم که شرکت حاصل شد، همین که امتزاج کردند، امتزاج کشف از حصول شرکت میکند. ثمرهاش این است که اگر یکی قبل از امتزاج تلف شد، کشف میکنیم که شرکت به عمل نیامده و محقق نشده
2- «إنّ المزج یوجب شرکة ظاهریة إلّا أنّه حیث لحق العقد أو لحقه العقد أوجب الشرکة بینهما حقیقة» مبانی العروة الوثقی:/54.
ما یک شرکت واقعی داریم و یک شرکت ظاهری، با خواندن صیغهی شرکت فی علم الله شرکت حاصل شد، ولی چشم آن را نمیبیند، وقتی قاطی کردند، دیده میشود، یکی در حقیقت شرکت واقعی است، متها ملموس نیست، امتزاج که آمد، میشود ملموس.پس شرکت واقعی با عقد حاصل میشود و شرکت ظاهری با مزج.
3- إنّ الشرکة العقدیة علی قسمین:
الأول: مجرد عقد شرکة بین المالکین فی مالیهما فقط، و هذه لم یقم دلیل علی اعتبار المزج فیها. حاصلش این است که شرکت با عقد حاصل میشود،منتها اگر بخواهند تصرف کنند،تصرف فرع امتزاج است و تا امتزاج حاصل نشده،نمیتوانند در آنها تصرف کنند. گویا شرکت محصول عقد است،اما جواز تصرف،فرع امتزاج میباشد.
الثانی:«عقد شرکة بین المالکین فی المالیهما مع الآخر فی التصرف منهما لهما، و هی التی یعتبر فها المزج بین المالین علی نحو لا یتمیز أحدهما عن الآخر» المستمسک:16/26.
پس کلام مشهور را سه گونه توجیه کردند:
الف) توجیه اول این بود که شرکت با عقد حاصل میشود،منتها مزج کاشف است.
ب) توجیه دوم این بود که شرکت واقعی با عقد حاصل میشود، اما شرکت ظاهری با امتزاج حاصل میشود نه با عقد.
ج) توجیه سوم که مال مرحوم خوئی است،میگوید: شرکتی که باهم جمع المال بشود، صیغه و عقد کافی است،اما اگر بخواهند در آن تصرف کنند، حتماً باید آنها را ممزوج کنند تا یکی شوند.
بحث ما در باهی این بود که آیا در شرکت عقدیه،امتزاج شرط است یا شرط نیست؟ اصحاب ما قائلند که امتزاج شرط است،شافعی نیز با اصحاب ما موافق است، اما ابوحنیفه و مالک میگویند امتزاج شرط نیست.
ولی ما به این نتیجه رسیدیم که امتزاج در شرکت ملکیه شرط است، اما در شرکت عقدیه امتزاج شرط نیست بلکه خود عقد علت تامهی شرکت است و لذا نیازی به امتزاج نیست و در غیر این صورت لازم میآید که شرکت عقدیه لغو باشد، چون اگر واقعاً امتزاج شرط باشد، معنایش این خواهد شد که شرکت منحصر است به شرکت ملکیه و ارتباطی به شرک عقدیه ندارد.
از آنجا که یک چنین اشکالی بر فتوای اصحاب وارد است، فلذا بزرگان ما آمدهاند فتوای اصحاب را توجیه کردهاند، یعنی متأخرین دیدهاند که فتوای اصحاب با قواعد تطبیق نمیکند، فلذا آن را توجیه کردهاند، در جلسهی قبل سه نوع توجیه را خواندیم،در این جلسه میخواهیم آن را تجزیه و تحلیل کنیم .
توجیه اول این بود که این شرکت متأخر است،در واقع شرکت با عقد محقق میشود، امتزاج کاشف از این شرکت است.
توجیه دوم این بود که شرکت ظاهری با امتزاج تحقق پیدا میکند، اما شرکت واقعی به وسیلهی عقد حاصل میشود.
توجیه سوم مال صاحب مستمسک بود که میفرماید شرکت با عقد حاصل میشود، ولی اگر طرفین بخواهند تصرف کنند، باید امتزاج کنند تا تصرف شان جایز شود و بدون امتزاج تصرف جایز نخواهد بود، در حقیقت امتزاج شرط جواز تصرف است.
حال باید ببینیم که این توجیهات تا چه مقدار و اندازه پا بر جاست، اما توجیه اول که میفرماید شرکت با عقد درست میشود ولی کاشف از شرکت عبارت است از امتزاج، به این معنا که اگر امتزاج صورت نگیرد، گویا کاشفی نیست، در حقیقت یک حرف مذبذی است و آن اینکه شرکت محقق شده، اما تاریک است ولذا چراغی میخواهد که این شرکت را ارائه کند و امتزاج در حقیقت کاشف است.
ما عرض میکنیم که این کاشف صحیح نیست. چرا؟ به دلیل روایت عمّار که به حضرت عرض میکند: یابن رسول الله! من چیزی را خریدهام، شخصی سراغ من آمده و میگوید مرا نیز با خود در این جنس و مال شریک کن، من چه کنم؟ حضرت میفرماید: شریک کن، یعنی وقتی گفتی:«شارکتک» او در این جنس با تو شریک میشود. حضرت در اینجا حرفی از امتزاج نمیزند (هرچند که امتزاج در اینجا موضوع ندارد چون مال، مال واحدی بوده)، ولی معلوم می شود که عقد خودش علت تامه است.
اما دومی که میگفت شرکت واقعی با عقد حاصل میشود و شرکت ظاهری با امتزاج
به بیان دیگر شرکت با «عقد» واقعی است و با «امتزاج» ظاهری.
این حرف در یک صورت قابل پذیرش است و آن اینکه اول قاطی کنند و سپس عقد شرکت را بخوانند.اما اگر عکس کنند، یعنی اگر اول عقد را بخوانند و بعداً امتزاج حاصل بشود و قاطی کنند، اگر با عقد شرکت واقعی حاصل میشود، پس دیگر چه نیازی به شرکت ظاهری است تا بگوییم شرکت ظاهری با امتزاج درست میشود.
اما توجیه سومی که مرحوم صاحب مستمسک میگفتند که شرکت با عقد حاصل میشود، اما اگر بخواهند طرفین در مال همدیگر تصرف کنند، احتیاج به امتزاج دارد و تا امتزاج صورت نگیرد نمیتوانند در آن تصرف کنند.
استاد: ما در پاسخ ایشان میگوییم که امتزاج هم به تنهای مجوز تصرف نیست بلکه احتیاج به کیفیت شرکت نامه دارد که در آن چگونه نوشتهاند، آیا تصرف یکی منهای دیگری جایز است یا باید با هم تصرف کنند. پس مجرد امتزاج و قاطی کردن، سبب تصرف نمیشود چون ممکن است در شرکت نامه نوشته شده باشد که تصرف هردو بستگی به اجازهی هردو دارد.
خلاصه اینکه علمای متأخرین ما میخواهند که فتاوای علما و بزرگان پیشین را یکنوع توجیه کنند.
استاد: ولی من فکر میکنم اگر فتاوای علما وبزرگان پیشین را از بیخ نپذیریم، بهتر از این است که آنها را توجیه کنیم، کما اینکه فقیه بزرگ سید ابوالحسن اصفهانی میفرماید علت اینکه علمای ما میگویند باید امتزاج صورت بگیرد،این از باب اسهل الأسباب بودن است،یعنی چون اسهلِ «اسباب» امتزاج است ولذا امتزاج را مطرح کردهاند، نه اینکه امتزاج حتماً باشد. چه بسا شرکت محقق میشود وحال آنکه امتزاجی در آنجا نیست مثل اینکه پدر کسی میمیرد و دهها ترکه دارد، ورثه همهی آنها را شریک هستند و حال آنکه امتزاجی در کار نیست. و هناک کلام متین للسید الإصفهانی قال: «و ما اشتهر من أنّه لا بدّ فی الشرکة العقدیة من خلط المالین قبل العقد أو بعده مبنی علی ما هو الغالب من کون رأس المال من الدراهم أو دنانیر و کان لکّل واحد منهما مقدار ممتاز عمّا للآخر، و حیث إنّ الخلط و المزج فیهما أسهل أسباب الشرکة ذکروا أنّه لا بدّ من إمتزاج الدراهم بالدراهم و الدنانیر بالدنانیر حتی یحصل الإشتراک فی رأس المال،لا أنّه یعتبر ذلک حتی أنّه لو فرض کون الدراهم أو الدنانیر مشترکة بین اثنین بسبب آخر غیر المزج کالإرث أو کان المالان ممّا لا یوجب خلطهما الإشتراک لم تقع الشرکة العقدیة» وسیلة النجاة: 100،کتاب الشرکة.
مثل اینکه هرکدام از این دو نفر یک شتر داشته باشند، خلط اینها امتزاج نمیآورد. فلذا در این گونه موارد صرف العقد کافی در تحقق شرکت است.
استاد: ما از مجموع آنچه تا کنون بیان شد، به این نتیجه رسیدیم که در شرکت تملیکی امتزاج شرط است، یعنی «مقوِّم» امتزاج است و ما حتی اختلاط را هم کافی دانستیم، امتزاج آن است که دو جنس در همدیگر گم بشوند،مثل اینکه انسان روغن نباتی را با روغن حیوانی و یا با سایر روغنها مخلوط کند به گونهای که قابل شناسائی از همدیگر نباشند. اختلاط آن است که دو جنس در همدیگر گم نمیشوند به گونهای که قابل شناسائی نباشند، مثل اینکه شخصی گندم سیاه را با گندم سفید مخلوط کند، به نظر ما حتی در اختلاط هم شرکت است، دلیل ما این بود که شرکت یک امر عرفی است،یعنی همین مقدار که عرف بگوید این شرکت است، شرکت تحقق پیدا میکند هر چند گندم من از گندم دیگری متمایز است،اما در شرکت عقدیه امتزاج و اختلاط مطلقا لازم نیست. شرکت محقق میشود،اما کیفیت تصرف بستگی دارد به شرکت نامه که در آنجا چگونه نوشتهاند.
متن عروة: «بل اشترط جماعة اتحادهما فی الجنس و الوصف، و الأظهر عدم اعتباره،بل یکفی الإمتزاج علی وجه لا یتمیز أحدهما عن الآخر، کما لو امتزج دقیق الحنطة بدقیق الشعیر و نحوه، أو امتزج نوع من الحنطة بنوع الآخر،بل لا یبعد کفایة امتزاج الحنطة بالشعیر و ذلک للعمومات العامة،کقوله:«أوفوا بالعقود»، و قوله علیه السلام: «المؤمنون عند شروطهم» و غیرهما، بل لولا ظهور الإجماع علی اعتبار الإمتزاج أمکن منعه مطلقاً،عملاً بالعمومات. و دعوعی عدم کفایتها لإثبات ذلک،کما تری».
تا کنون بحث در این بود که آیا ما در شرکت عقدیه امتزاج میخواهیم یا نه؟ بعضی قدم را بالاتر نهادهاند و گفتهاند علاوه بر امتزاج، باید جنس و وصف شان هم یکی باشد،مثلاً اگر آرد گندم را با آرد جو به عنوان شرکت قاطی کنیم، شرکت حاصل نمیشود. چرا؟ چون جنس شان دوتاست. این نظریه خیلی اغراق کرده،چون اولی میگفت که صرف امتزاج کافی است، ولی این نظریه میگوید حتی باید ممتزجین از نظر جنس و وصف هم یکی باشند، پس اگر آرد گندم و آرد جو را با همدیگر قاطی کنیم و صیغه هم بخوانیم کافی نیست و شرکت حاصل نمیشود،بلکه هردو باید آرد گندم باشد، علاوه بر اینکه هردو باید آرد گندم باشد، از نظر وصف هم باید یکی باشند، یعنی اگر یکی آرد سفید بود، دیگری هم باید آر سفید باشد نه آرد سیاه.
مرحوم سید میگوید: «و الأظهر عدم اعتباره،بل یکفی الإمتزاج علی وجه لا یتمیز أحدهما عن الآخر، کما لو امتزج دقیق الحنطة بدقیق الشعیر و نحوه أو امتزج نوع من الحنطة بنوع الآخر،بل لا یبعد کفایة امتزاج الحنطة بالشعیر و ذلک للعمومات العامة،کقوله:«أوفوا بالعقود»، و قوله علیه السلام: «المؤمنون عند شروطهم» و غیرهما، بل لولا ظهور الإجماع علی اعتبار الإمتزاج أمکن منعه مطلقاً،عملاً بالعمومات. و دعوی عدم کفایتها لإثبات ذلک،کما تری».
عبارت سید را خواندیم،چون عبارت ایشان خودش هم متن است و هم استدلال. میآییم سراغ شرح، در شرح ما اقوال را نقل کردیم، سید در متن فرمود: «بل اشترط جماعة اتحادهما فی الجنس و الوصف»، باید ببینیم که این جماعت چه کسانی هستند؟ یکی مرحوم محقق است.
قال المحقق؛ «و یثبت ذلک فی المالین المتماثلین فی الجنس و الصفة،سواء کانا أثمانا أو عروضاً» الشرائع:2/129.
باید هردو گندم باشند و صفت شان هم یکی باشد، یعنی یا باید از نوع گندم سفید باشند یا از نوع گندم سیاه، نه اینکه یکی سفید و دیگری سیاه باشد.
استاد: ولی ما میگوییم اگر این حرفها درست هم باشد، در شرکت تملیکی درست است، یعنی در شرکت تملیکی باید وحدت جنس و وصف باشد، مثلاً آرد گندم با آرد جو نمیشود، یا گندم سیاه با گندم سفید نمیشود، اما در شرکت عقدی همهی این حرفها خارج از موضوع است.چرا؟ زیرا شرکت عقدی خودش علت تامهی شرکت است و لذا دیگر نیاز به سایر جهات نیست، یعنی طبق نظر ما در شرکت عقدی حتی امتزاج و اختلاط هم شرط نیست، بلکه ما میتوانیم
ما میتوانیم در شرکت عقدی سه جور شریک بشویم:
1- یکفی أن یشارک المالک غیر المالک بالعین التی اشتراها.
2- أن یقول أحد المالکین للعینین: شارکتک و قبل الآخر حصلت الشرکة فی عینه أیضاً.
3- إذا قال أحدهما:تشارکنا فی مالینا و یقول الآخر: «قلبت».
پس ما همهی صور را تجویز میکنیم، یعنی نه امتزاج را شرط میدانیم و نه اختلاط را، تا چه رسد به وحدت جنس و وصف. همانطور که مرحوم سید(سید کاظم طباطبائی یزی) در متن فرمودند، عمومات از قبیل «أوفوا بالعقود، المؤمنون عند شروطهم» اینجا را میگیرد.
مرحوم سید با اینکه امتزاج و اختلاط را شرط نمیداند، و هکذا اتحاد در جنس و وصف را هم معتبر ندانست،در عین حال احتیاط را هم از دست نمیدهد، ولذا میفرماید: احتیاط این است که اینها خرید و فروش کنند، مثلاً هر کدام به دیگری بگوید من نیمی از این گندم خودم را در مقابل نیمی از گندم تو، به شما فروختم،دیگری نیز همین حرف را نسبت به شریکش بزند و در بیع احدی امتزاج و اختلاط را شرط نمیداند.
مرحوم سید میخواهد خودش را از مهلکه نجات دهد، از یک طرف مشهور امتزاج را شرط میدانند، از طرف دیگر دلیلی هم بر امتزاج پیدا نکردیم، مخالفت با مشهور هم کار مشکل است ولذا میخواهد شرکت را تبدیل به بیع کند. یا از طریق هبه وارد شوند و هر کدام از شریکین به دیگری بگوید که من نیمی از گندم انبار خودم را به شما هبه کردم، او نیز همین حرف را به دیگری بزند. اگر امتزاج هم شرط باشد، فقط در شرکت شرط است نه در بیع و هبه.
متن عروة: «لکن الأحوط مع ذلک أن بیع کلّ منهما حصّة ممّا هو له بحصّة ما للآخر، أو یهبها کلّ منهما للآخر،أو نحو ذلک فی غیر صورة الإمتزاج الذی هو المتیقن». این احتیاط حاکی از تقوای ایشان است.
متن عروة : «و یکفی فی الإیجاب و القبول کلّ ما دلّ علی الشرکة من قول أو فعل».
یکی از شرائط عقد،ایجاب و قبول است، آیا در ایجاب و قبول شرکت، صیغهی خاصی لازم است یا با هر چیزی (اعم از قول و فعل) که دلالت بر شرکت کند، شرکت محقق میشود؟
ما این مسئله در اینجا بحث نمیکنیم، چون تحقیق این مسئله را در کتاب بیع انجام دادیم و در آنجا گفتیم که معاملات از قبیل امور عرفیهاند نه از امور تعبدی و لذا معنا ندارد که صیغهی خاص داشته باشند. بنابراین، نه در آن صیغهی خاص لازم است،نه ماضویت شرط است و نه تقدیم ایجاب بر قبول و...، بلکه همین مقدار که عرفاً طرفین بگویند فروختم، دیگری هم بگوید قبول کردم، کافی است، مگر اینکه شرع مقدس جلوش را بگیرد مانند:غرر که شرع جلوش را گرفته،یا آنجا که میخواهد حلالی را حرام و یا حرامی را حلال کند، یا آنجا که خلاف مقتضای عقد باشد مانند: بیع بلا ثمن، اجارهی بدون اجرت،(باع بلا ثمن، آجر بلا أجرة)، اینها خلاف مقتضای عقد است، اما چیزی که شرع جلوش را نگیرد و عرفاً به آن بگویند ایجاب و قبول، این برای ما کافی است و لذا سید میفرماید: «و یکفی فی الإیجاب و القبول کلّ ما دلّ علی الشرکة من قول أو فعل». حتی شرکت معاطاتی هم درست است،در واقع شرکت تملیکی میشود: شرکت معاطاتی، شرکت عقدی میشود: شرکت لفظی. دلیلش هم یک کلمه است و آن اینکه: الشرکة أمر عرفیّ»، هر چیزی که عرف به آن شرکت بگویند،از نظر ما کافی است و شرکت حساب میشود و ما میتوانیم احکام شرکت را بر آن بار کنیم. آنگاه مرحوم سید پنج مسئلهی دیگر را مطرح میکند:
1- آیا باید شریکین مال شان مساوی باشد، یعنی از هر کدام هزار درهم باشد یا اینکه لازم نیست که تساوی باشد، بلکه میشود از یکی هزار درهم و از دیگری ده هزار درهم باشد؟ علمای اهل سنت میگویند باید مساوی باشد. آیا تساوی در مال شرط است یا شرط نیست؟
2- در صورتی که مال شان مساوی باشد، در ربح و ضرر هم مساوی خواهند بود. اما اگر مختلف باشد، هم ربح شان به حسب مال است و هم ضرر شان به حسب مال میباشد.
3- یکی میگوید من با تو شریک میشوم، ولی ربح و در آمد من، باید دو برابر شما باشد، آیا این صحیح است یا صحیح نیست؟
4- من شرط میکنم که کمتر کار میکنم و در عین حال ربح و سودم هم بیشتر از شما باشد، یا اصلاً کار نمیکنم و در عین حال ربح و سودم هم باید بیشتر از شما باشد،آیا این درست است یا نه؟
5- شرط میکنند که خسارت مال یکی باشد(کون الخسارة لأحدهما ).
آیا این درست است یا نه؟ در جلسهی آینده بحث خواهیم نمود.
المسألة 5:
مرحوم سید در این مسئله هفت فرع را عنوان کرده که پنج فرع آن را یاد آور شدیم، دو فرعش هم در آینده مطرح خواهد شد، من ابتدا فهرست این پنج فرع را ارائه میدهم،سپس به توضیح آنها خواهیم پرداخت.
فرع اول این است که اگر دو شریک از نظر سرمایه و مال مساوی شدند، باید ازنظر سود و ضرر نیز مساوی شوند، تساوی در مالین سبب میشود که در سود وضرر هم یکسان باشند.
فرع دوم این است که اگر از نظر سرمایه و رأس المال با همدیگر متفاوت بودند، یعنی یکی دو سهم شریک است، دیگری یک سهم، در این صورت سود و ضرر هم بین آنها متفاوت تقسیم خواهد شد، یعنی دو سهمی، دو سهم سود خواهد برد، یک سهمی هم یک سهم. همچنین است در ضرر، به این معنا که دو سهمی به اندازهی دو سهم ضرر را متحمل میشود، یک سهمی هم به مقدار و اندازهی یک سهم.
فرع سوم این است که اگر یکی از آنها عامل است، بالفرض یکی پیر است که توان کار را ندارد، دیگری جوان است و میتواند کار کند. جوان میگوید باید در مقابل عملم، سودم نیز زیاد تر باشد. پس اگر یکی از دو شریک عامل و دیگری غیر عامل بودند، اشکال ندارد که عامل سود بیشتری ببرد. اما اگر هردو نفر کار میکنند، منتها یکی شش ساعت کار میکند و دیگری هشت ساعت. هر کدام که عملش بیشتر است باید سودش هم بیشتر باشد.
فرع چهارم این است که بگویند آن کس که کار نمیکند،باید دو برابر کسی که کار میکند، سهم ببرد.یا هردو کار میکنند، منتها آن کس که شش ساعت کار میکند، دو برابر آن کسی که هشت ساعت کار میکند، سود ببرد. آیا این جایز است یا جایز نیست؟ بحثش در آینده میآید.
فرع پنجم این است که شریکین میگویند اگر هردو ضرر کردیم،باید یکی از ما دو نفر دو برابر دیگری متحمل ضرر بشود. یعنی هردو متحمل ضرر بشوند،منتها یکی بیشتر از دیگری ضرر را به عهده بگیرد و متحمل شود.
اما فرع اول این است که اگر طرفین در سرمایه ومال مساوی شدند،باید در سود و ضرر هم مساوی باشند، این یک قضیهی عقلائی است زیرا سود تابع سرمایه است، پس اگر سرمایه مساوی است، باید ربح و سودش هم مساوی باشد.
به بیان دیگر ربح و سود مولود سرمایه است، پس اگر مصدر و منبع هردو شریک یکی است، معنا ندارد که یکی بیشتر از دیگری سود ببرد. طبع قضیه این است که اگر مالها مساوی هستند، باید سودها و ضررها هم مساوی باشند. بنابراین، این یک قضیهی طبعیه و عقلائیه است که جای بحث ندارد.
اما اگر یکی سرمایهاش بیشتر از دیگری است، در اینجا نیز آن کس که سرمایهاش بیشتر است، مسلماً باید درآمد و سودش هم بیشتر باشد، یعنی آن کس که منبع درآمدش بیشتر است،قهراً باید سودش هم بیشتر باشد، و هر کس که منبع در آمدش کمتر است، باید سودش هم کمتر باشد و لذا هیچ مانعی ندارد.
اما بعضی از علمای اهل سنت، صورت دوم را موضوعاً منع کردهاند و گفتهاند هردو شریک باید سرمایهی شان یکسان باشد، اینها در حقیقت یک سخن و حرفی زدهاند که بر خلاف طبیعت عقلاء است، یعنی عقلای دنیا هنگامی که با همدیگر شریک میشوند، گاهی یکی سرمایهاش بیشتر از دیگری است و سود را هم به تناسب سرمایهی شان تقسیم کنند. اینها فقط موضوع را منع کردهاند و گفتهاند باطل است، حتماً باید سرمایهها مساوی باشد.
ولی ما میگوییم موضوعاً باطل نیست، هیچ اشکالی ندارد که سرمایهها مختلف باشد، قهراً سود و در آمد هر کس تابع سرمایهاش خواهد. «نعم خالف بعض فقهاء الشافعیة حیث اشترطوا تساوی المالین فی القدر، قال الشیخ فی «الخلاف». - ولی ما میگوییم هیچ مانعی ندارد که هردو به میدان بیایند، یکی بیشتر سود ببرد و یکی هم کمتر، هر که بامش بیش، برفش بیشتر.- لا فرق بین أن یتّفق المالان فی المقدار أو یختلفا فیُخرِج أحدهما أکثر ممّا أخرجه الآخر، و به قال أکثر أصحاب الشافعی، و قال أبو القاسم الأنماطی من أصحابه إذا اختلف مقدار المالین بطلت الشرکة» الخلاف:3/332، المسألة 8.
علامه در «تذکرة الفقهاء» بیشتر از شیخ مسئله را طرح کرده است و میگوید علمای اهل سنت گروهی از آنان اصلاً موضوع را قبول ندارند، ما موضوع را قبول داریم، ولی میگوییم که محمول یکسان نیست.
و قال العلامة:«لا یشترط فی الشرکة تساوی المالین فی القدر، بل یجوز أن یکون مال أحدهما أکثر من مال الآخر، و به قال الحسن (حسن بصری) و الشعبی و أحمد (أحمد بن حنبل) و إسحاق، - ومراد از این اسحاق یا اسحاق بن راهبی است که در حقیقت محدث است و یا اسحاقی است که گویا از اصحاب شافعی باشد- و أصحاب الرأی و هو أحد قولی الشافعیة، و قال بعض الشافعیة:لا تجوز الشرکة حتی یستوی المالان فی القدر، لأنّ الشافعی شرط أن یُخرِج أحدهما مثل ما یخرج الآخر، ثمّ ضعّفه بأنّ الإستواء فی الربح مختصّ بصورة الإستواء فی المال لا فی الإختلاف» تذکرةالفقهاء:/ 336.
ما تا کنون دو فرع را خواندیم، فرع اول این بود که اگر هردو مساوی هستند، در درآمد، سود وخسران هم مساوی خواهند بود.
فرع دوم این بود که اگر از نظر سرمایه مختلف هستند، پس از نظر سود و زیان نیز مختلف خواهند بود. فقط برخی از علمای اهل سنت صورت دوم را قبول نکردهاند و حال آنکه قرآن قبول کرده است، مثلاً ارثی که به انسان میرسد و در آن هم دختر شریک است و هم پسر، أحدهما یک ثلث ارث میبرد، اما دیگری دو ثلث میبرد، «للذکر مثل حظّ الأنثیین» حال اگر این پسر و دختر ارثیه را در اختیار کسی قرار داند که با آن تجارت کند و یا خود شان تجارت کردند، آیا میتوانیم بگوییم که این جایز نیست؟! تعجب است این حرفی که اینها میزنند.
عمده فرع سوم و چهارم است، فرع سوم این است که مزد آن گرفت جان برادر که کار کرد، دو نفر که با هم شریکند و هردو سرمایهی خود شان را رویهم ریختهاند،منتها یکی پیر است،از این رو توان کار کردن را ندارد ، اما دیگری جوان است و توان کار کردن را دارد، جوان میگوید من باید بیشتر سهم ببرم، یا هردو کار میکنند، منتها یکی شش ساعت کار میکند، دیگری هشت ساعت.آن کس که هشت ساعت کار میکند،میگوید من باید بیشتر سهم ببرم، آیا این جایز است یا جایز نیست؟
مرحوم محقق فقط صورت اول را گفته است که یکی کار میکند و دیگری کار نمیکند،ولی مسالک (که شرح شرائع است) هردو راگفته، یعنی هم آنجا را گفته که «أحدهما یعمل و الآخر لا یعمل»، دومی را نیز گفته که «أحدهما یعمل کثیراً و الآخر یعمل قلیلاً». حالا چرا مرحوم محقق یکی را گفته و دیگری را نگفته؟این برای ما روشن نیست. جواهر هم (که شرح بر شرائع است) هردو فرع را آورده و میگویند هر چند ظاهر عبارت محقق صاحب «شرائع» همان صورت اولی است که یکی کار میکند،اما دیگری اصلاً کار نمیکند،در عین حال بعید نیست که هردو صورت حکم واحد داشته باشند، آیا صحیح است که در شرکت نامه بنویسند،آن کس که کار میکند باید دو برابر دیگری که کار نمیکند سهم ببرد، همچنین آن کس که بیشتر از دیگری کار میکند، باید سودش هم بیشتر باشد؟
استاد: ما میگوییم هیج مانعی ندارد، چون مسئله عقلائی است،آدمی که بیشتر سهم میبرد، بی جهت بیشتر نمیبرد بلکه مزد کارش را میبرد، یا چون بیشتر کار کرده،باید هم بیشتر سهم ببرد. به بیان دیگر مجانی و مفت بیشتر نمیبرد، بلکه مزد کارش را میبرد، ولذا نمیتوان او را از قبیل أکل مال به باطل حساب کرد.
اشکال: ممکن است کسی بگوید که در اینجا دو عقد است،یکی شرکت، و دیگری مضاربه است، مثلاً آن کس که کار میکند،اما دیگری اصلاً کار نمیکند، در حقیقت مزد عملش را میبرد، این شبیه مضاربه است.
استاد: ولی ما این را قبول نداریم،چون در مضاربه یک طرف سرمایه، و یک طرف هم کار است ، یعنی سرمایه مال یکی، و کار هم مال دیگری است، و ما در توضیح المسائل خود نوشتهایم که این شرکتی است بین مال و کار، در مضاربه شرکت است بین سرمایه و کار، تا حال در دنیا شرکت بین سرمایهها است، اسلام یکی را اضافه کرده و آن شرکت بین سرمایه و کار،در مضاربه یک طرف سرمایه است و یک طرف هم کار، و لی در اینجا هردو سرمایه دارند، یعنی هر کدام یک میلیون سرمایه رویهم ریختهاند، منتها یکی کار میکند و دیگری یا اصلاً کار نمیکند و یا کمتر کار میکند،این را مضاربه نمیگویند، چون در مضاربه سرمایه با کار است،ولی در اینجا شرکت بین دوتا مال است، منتها مال زایندگی ندارد و نمیزاید، مال را اگر بخواهیم بزایانیم،باید در مسیر و مجرای کار و تجارت بیندازیم. یکی شب و روز نمیبیند و کار میکند، ولی دیگری این گونه نیست بلکه اگر هوا خوب باشد و سرما و گرمایی در کار نباشد کار میکند و الا با خیال راحت در خانهی خود مینشیند، مسلماً در اینجا اگر اولی بیشتر از دومی ببرد نه ظلم است و نه جور، پس اگر افزایش را مالک میشود،این مالک شدن افزایش از باب مضاربه نیست، بلکه بالعقد است،یعنی همان عقد اول سبب میشود که این آدم بیشتر سهم ببرد، و بیشتر بردنش هم از باب مضاربه نیست. بلکه همان عقد اول کافی است که او بیشتر ببرد.
مشکلی که در اینجا وجود دارد این است که ما به «المؤمنون عند شروطهم» استدلال کردیم و این دو نفر شریک نیز با همدیگر شرط کردهاند که اگر یکی کار کرد و دیگری نکرد، یا یکی بیشتر از دیگری کار نمود، او سود و سهم بیشتر ببرد، دلیلی که ما بر صحت این قسم آوردیم عبارت بود از:«المؤمنون عند شروطهم». ولی یک کتابی است به نام: «مباحث الفقهیة» این کتاب مال شیخ محمد حسین حلّی است، من (در سال 1330.) خدمت ایشان در نجف اشرف درس خواندهام، از ایشان کتابی منتشر شده به نام «مباحث الفقهیة»، مقرِّرش مرحوم عزالدّین، فرزند مرحوم سید علی بحر العلوم است،او نیز جوان با ذوقی بود، ایشان نیز همین اشکال را کرده و فرموده «المؤمنون عند شروطهم» ناظر به نفوذ شرط است نه ناظر به صحت شرط، انسان نخست باید صحت شرط را ثابت بکند،آنگاه سراغ «المؤمنون عند شروطهم» برود. این حرف به حسب ظاهر حرف خوبی است،یعنی ما نمیتوانیم به «المؤمنون عند شروطهم» تمسک کنیم و صحت شرط را به وسیلهی آن ثابت کنیم، مثل این میماند که یکی از این دو نفر به دیگری بگوید من و شما همکار وشریکیم، اما به شرط اینکه شما بین الطلوعین نماز نخوانی بلکه مشغول کار کردن باشی، این با «المؤمنون عند شرطهم درست نمیشود، یا شرط کنند که ما درست است در آمد داریم، ولی خمس و زکات نخواهیم داد، این با «المؤمنون عند شروطهم» درست نمیشود، چون «المؤمنون عند شروطهم» دلیل بر نفوذ است اما بعد از احراز صحت شرط.
بنابراین؛ مرحوم شیخ محمد حسین حلّی میفرماید که این روایت نفوذ را میرساند و ما باید صحت را قبل از آن احراز کنیم، شما از کجا احراز کردید که این شرط صحیح است، کدام شرط؟ هر کدام که کار میکند یا بیشتر از دیگری کار میکند، باید سودش هم بیشتر باشد، صحت این را از کجا احراز کردید،این شرط باید صحیح باشد تا ما بتوانیم به «المؤمنون عند شروطهم» تمسک کنیم، صاحب جواهر نیز همین حرف را زد و گفت ما نمیتوانیم به آیهی «تجارة عن تراض»تمسک کنیم، بلکه باید رضایت شرع را به دست بیاوریم، یعنی مادامی که رضایت شرع را به دست نیاوردیم،نمیتوانیم به آیهی «تجارة عن تراض» تمسک کنیم. این بود اشکال شیخ محمد حسین حلّی و صاحب جواهر.
جواب: جوابش این است که اگر شما روایات را این گونه معنا کنید، باید فاتحهی فقه را بخوانیم و ما نمیتوانیم در هیچ جا به « أحلّ الله البیع، تجارة عن تراض، والمؤمنون عند شرطهم» تمسک کنیم. چرا؟ چون ما در موارد مشکوکه به اینها تمسک میکنیم،اگر قرار باشد که ما قبلاً مشروعیت و صحت شروط را احراز کنیم و آنگاه به آنها تمسک کنیم، دیگر شکی باقی نمیماند تا به این تمسک کنیم، بلکه ما با همینها مشروعیت را درست میکنیم و اگر قرار باشد که از تمسک به اینها،مشروعیت شان را درست کنیم،دیگر نیازی به اینها نخواهد بود. و الا موارد شک از قبیل شک در شبههی مصداقیه میشود، یعنی نمیدانیم که شرعاً «تجارة عن تراض» است یا نیست،شرعاً بیع است یا نیست،شرعاً عقد است یا نیست. پس اگر ما بخواهیم قبلاً مشروعیتش را ثابت بکنیم، دو مشکل پیش میآید:
الف) فقه فلج میشود وباید فاتحهی فقه را خواند، ب) در موارد مشکوکه تمسک به این عمومات از قبیل تمسک به عام در شبههی مصداقیه است،نمیدانیم بیع شرعی است یا نیست، وفا به «عقد» عقد شرعی است یا نه، مثل اینکه میگوید:«أکرم العلماء» یک نفر عمامه به سر را میبینیم،نمیدانیم اهل علم است یا بی جهت عمامه را به سر کرده؟ در اینجا هر گز نمیتوانیم به «أکرم العلماء» تمسک کنیم و به این آدم هم احترام بگذاریم. جوابش همان است که یکی از شما اشاره کردید و من هم کراراً گفتهام که این جواب مال من نیست،بلکه مال شیخ انصاری است و ایشان این جواب را (در آخر تعریف و چند سطر مانده به معاطات) داده است و میگوید منظور از «أوفوا بالعقود» عقود عرفیه است، یا مراد از «أحلّ الله البیع»بیع عرفی است، همچنین مراد از «المؤمنون عند شروطهم» شرط عرفی و عقلائی است.منتها بیع عرفی،عقد عرفی و شرط عرفی طریق است به سوی بیع شرعی و عقد و شرط شرعی (طریق إلی البیع العرفی و إلی العقد الشرعی و الشرط الشرعی) مگر اینکه دلیلی بر خلافش بیاید(إلّا إذا قام الدلیل علی خلافه) مثل اینکه بگوید: «بیع الخمر حرام،بیع الخنزیر حرام و بیع المجهول حرام»،اما مادامی که دلیل قائم نشده، عموم عرفیه از قبیل بیع عرفی، عقد عرفی،تجارت عرفی و شرط عرفی طریق إلی الشرع إلّا إذا قام الدلیل علی خلافه.اتفاقاً این شرط در میان عقلا وجود دارد، مثلاً یکی پیر است و توان کار کردن را ندارد، دیگری جوان است و توان کار را دارد،او کار میکند و بیشتر هم سود میبرد و...، این یک امر عقلائی است،وقتی عقلائی شد، کشف میکنیم که شرع هم این را امضاء کرده، بله! اگر شرع آن را رد میکرد،ما نیز از شرع تبعیت میکردیم. پس مادامی که از شرع دلیل بر خلاف نیامده است،ما همهی اینها را طریق میگیریم عند الشرع.
مرحوم شیخ میفرماید: و اما تمسک به عمومات در موارد شبهه، این بخاطر این است که شرع ما هو العرف را امضاءکرده و این طریق عند الشرع است و لذا مادامی که دلیل بر خلاف نداریم، بیع عرفی، عقد عرفی، تجارت عرفی را و شرط عرفی را دلیل بر مشروعیت میگیریم. پس هیچ مانعی ندارد و تمسک به عمومات در این موارد از قبیل تمسک به عام در شبههی مصداقیه نیست. چرا؟ چون ما مصداق را با همین عمومات احراز میکنیم و میگوییم: «ما هو عقد عرفی و شرط عرفی فهو شرط شرعی»، یعنی شرع نیز آن را امضاء کرده چون ردعی از ناحیهی شرع نیامده است. بله! اگر ردعی از ناحیهی شرع بیاید، ما نیز آن را خواهیم پذیرفت و گوش به حرف عرف نخواهیم داد مانند: بیع خمر، خنزیر، دم و ...؛ اما آنجا که ردعی از ناحیهی شارع نیامده،ذهن عرفی طریق میگیریم به عند الشرع،قهراً ثابت میکنیم که این مورد داخل است تحت قوله :«المؤمنون عند شروطهم».
خلاصه: الف) شریکین در صورت تساوی،در ربح و خسران نیز مساوی هستند. ب) در صورت تفاوت،در ربح و خسران نیز متفاوتند.
ج) با تساوی سرمایه،اگر یکی اصلاً کار نکند، و یا کمتر از دیگری کار کند،آن کس که کار میکند و یا بیشتر از دیگری کار میکند، هیچ اشکال ندارد که بیشتر سود ببرد. و عمومات شاملش است، چرا؟ چون این عمومات شرط عرفی را گفتهاند نه شرط شرعی را تا گیر کنیم.
فرع چهارم:«أمّا لو شرطا لغیر العامل منهما أو لغیر من عمله أزید ففی صحّة الشرط و العقد، و بطلانهما، و صحة العقد و بطلان الشرط فیکون کصورة الإطلاق أقول،أقواها الأول، و کذا لو شرطا کون الخسارة علی أحدهما أزید، و ذلک لعموم:«المؤمنون عند شروطهم»
فرع چهام این است که آن کس که اصلاً کار نمیکند یا کمتر از دیگری کار میکند، بیشتر از کسی که کار میکند و یا بیشتر کار میکند، بیشتر سود ببرد،عکس فرع سوم. آیا این صحیح است یا صحیح نیست؟اینجا سه قول است:
1- هم عقد باطل است و هم شرط
2- عقد صحیح، و شرط باطل است
3- هم عقد صحیح است و هم شرط
در جلسهی آینده این اقوال را بررسی خواهیم کرد.
مسائلی که مورد اتفاق همگان بود و همه آن را قبول داشتند، بررسی کردیم مانند جایی که هردو شریک هم در سرمایه مساوی هستند و هم در سود و درآمد، یا اگر اختلاف در سرمایه دارند،قهراً از نظر سود و درآمد هم مساوی نخواهند بود، بلکه هر کس به اندازه و مقدار سرمایه خود سهم میبرد، فرع سوم این بود هر کس بیشتر کار میکند، او بیشتر ربح میبرد، این هم اشکالی ندارد، یا آن کس که کار میکند و آن دیگری کار نمیکند، باز هم اشکال ندارد،پس همهی این اقسام اشکال ندارد و جایز است.
«إنّما الکلام» در جایی است که آن کس که کار میکند کمتر ربح ببرد، اما آن کس که اصلاً کار نمیکند و یا کم کار میکند بیشتر از دیگری ربح و سود ببرد،آیا این جایز است یا جایز نیست؟ در این مسئله سه قول است:
الف) قول این است که هم عقد درست است و هم شرط، (و العقد و الشرط کلاهما صحیحان) مرحوم سید در متن همین قول را انتخاب کرده و فرمود هیچ مانعی ندارد غیر عامل یا آن کس که کمتر کار میکند،بیشتر از عامل و اکثر عملاً ربح ببرد.
ب) قول دوم این است که هم عقد باطل است و هم شرط،
ج) قول سوم این است که عقد صحیح است،اما شرط فاسد میباشد،(البته روی مبنای که شرط فاسد مفسد نیست)
متن عروة: «أمّا لو شرطا لغیر العامل منهما أو لغیر من عمله أزید ففی صحّة الشرط و العقد، و بطلانهما، و صحة العقد و بطلان الشرط فیکون کصورة الإطلاق أقول،أقواها الأول، و کذا لو شرطا کون الخسارة علی أحدهما أزید، و ذلک لعموم:«المؤمنون عند شروطهم»
خلاصه اینکه آیا جایز است آن کس که اصلاً کار نمیکند یا کمتر کار میکند، بیشتر از دیگری ربح ببرد یا جا یز نیست؟ گفتیم در این جا سه قول است:
الأول: ففی صحّة الشرط و العقد،
الثانی: و بطلانهما، الثالث: و صحّة العقد و بطلان الشرط. فیکون کصورة الإطلاق، یعنی عقد صحیح است و شرط باطل، مانند بقیهی موارد میشود، به این معنا که هر کس به نسبت سرمایهاش میبرد. «أقوال،أقواها الأول»،
«و کذا لو شرطا کون الخسارة علی أحدهما أزید»، هچنین است جایی که شرط کنند اگر بالفرض شرکت خسارت دید، خسارت متوجه یکی از آنها بشود، در این نیز سه قول است،یعنی ممکن است بگوییم که هم عقد صحیح است و هم شرط، یا هم عقد باطل است و هم شرط، ممکن است بگوییم عقد صحیح است،اما شرط باطل میباشد، این مثل بقیهی موارد میشود، یعنی هر کس به نسبت سرمایه خودش ضرر را متحمل میشود، البته این بحث در آینده مورد بررسی قرار خواهد گرفت.
بررسی اقوال
قول اول این بود که هم عقد صحیح است و هم شرط، که مرحوم سید همین قول را انتخاب نمودند.
باز لازم به تذکر است که بحث ما فعلاً در جایی است که شرط کنند که غیر عامل یا أقلّ عملاً بیشتر از عامل و اکثر عملاً ربح ببرد، قول اول در اینجا این است که هم عقد صحیح است و هم شرط، چرا؟ زیرا اطلاق «المؤمنون عند شروطهم» اینجا را هم شامل است.
إن قلت: شما قبلاً گفتید که:«المؤمنون عند شروطهم» هر چند شرط شرعی نیست،اما شرط باید عرفی و عقلائی باشد تا از عقلائی و عرفی بودن پی ببریم که شرعاً هم هست، عرفیت شرط را طریق قرار بدهیم به مشروعیت شرط.
قلت: این مسئله عرفی است. چرا؟ گاهی یک نفر شریک وجاهت دارد و در بازار صاحب وجاهت است و مورد اعتماد مردم و بازاریان، چنین آدمی در حقیقت پشتوانهی شرکت است، همین سبب میشود که بسیاری از مردم و بازاریان جذب این شرکت شوند، اما آن دیگری یک چنین خصوصیتی را ندارد، در این صورت اگر بخواهیم هردو را در ربح یکسان کنیم، چندان وجاهت ندارد،بلکه وجاهت در عکس است. به این معنا که اگر به این آدم سهم بیشتری بدهیم از ربح، یا اگر سهم بیشتری بدهیم هر چند أقلّ عملاً شد، عقلا این شرکت را مؤاخذه نمیکنند،بلکه میگویند راه همان است که رهروان رفتهاند. یا ممکن است انگیزهی دیگری در کار باشد مثل اینکه یکی از این شرکا فقیر باشد، اما دیگران از نظر امکانات در مرتبهی بالا قرار دارند، اگر برای این آدم سهم بیشتری در نظر بگیریم، هیچ مانعی ندارد بلکه یکنوع انگیزهی معنوی و الهی هم در شرکت ایجاد میکند.
یا ممکن است اقلّ عملاً و یا آن کس که اصلاً کار نمیکند عاجز باشد، اما بقیه قوی و نیرومند هستند، بقیهی شرکا از باب انگیزهی معنوی سهم بیشتری برای او در نظر میگیرند.
بنابراین، نمیشود گفت که این گونه کارها، همهاش یکنوع کارهای جاهلانه و سفیهانه است. هر چند ممکن است که گاهی چنین هم باشد، ولی گاهی یک انگیزهی عقلائی، معنوی و الهی سبب میشود که انسان یک چنین کاری را انجام بدهد، مثل اینکه طرف مقابل در بازار وجاهت دارد و سبب بالا رفتن اعتبار شرکت میشود، یا فقیر است، نسبت به او دل سوزی میکنند تا بیشتر ربح ببرد، یا اینکه یکی از شرکا عاجز است و توان کار کردن را ندارد، این کجایش اشکال دارد؟! بلکه اینها یک انگیزههای عقلائی است، پس چه مانعی دارد که «المؤمنون عند شروطهم» این موارد را هم شامل شود و زیر پوشش خود بگیرد، «لأنّ هذا الشرط، شرط عقائیّ و عرفیّ»، قهراً شرع هم آن را امضاء کرده است.
استاد: با این استدلالی که ارائه کردیم، قول اول تثبیت شد (فثبت قول الأول)،یعنی هم عقد درست است و هم شرط.
بررسی قول دوم
قول دوم میگفت هم عقد باطل است و هم شرط، این قول دوتا دلیل ارائه نموده، دلیل اولش این است که یک چنین شرطی خلاف مقتضای عقد است، دلیل دومش این است که این از قبیل اکل مال به باطل میباشد.
متن عروة: «و دعوی: أنّه مخالف لمقتضی العقد، کما تری، نعم هو مخالف لمقتضی إطلاقه، و القول بأنّ جعل الزیادة لأحدهما من غیر أن یکون له عمل یکون فی مقابلتها لیس تجارة، بل هو أکل بالباطل کما تری».
مرحوم سید هردو دلیل را آورده، ولی درمقام جواب، از اولی اجمالاً جواب داده،اما دومی را اصلاً جواب نداده،بلکه فقط گفته:« کما تری».
اما اولی را جواب داده است.
توضیح مطلب، دلیل اولی که مرحوم سید نقل کرده این است که این مخالف مقتضای عقد است،چون مقتضای شرکت این است که درآمد به حسب سرمایه باشد، یعنی ربح و سود باید به نسبت سرمایه تقسیم شود، اما اینکه بگوییم آن کس که اصلاً کار نمیکند یا کمتر کار میکند، سود و ربح بیشتری ببرد،این خلاف مقتضای عقد است، عقد شرکت اقتضا و ایجاب می کند که در آمد و ربح تابع سرمایه باشد نه اینکه غیر عامل یا أقلّ عملاٌ از عامل و اکثر عملاٌ بیشتر سود ببرد ولذا این بر خلاف مقتضای عقد است، مرحوم محقق در شرائع و مرحوم شیخ طوسی در خلاف، این نظر را انتخاب کرده اند.
عبارت خلاف: «لا یجوز أن یتفاضل الشریکان فی الربح مع التساوی فی المال، ولا یجوز أن یتساویا فیه مع التفاضل فی المال، و متی شرط خلاف ذلک کانت الشرکة باطلة و به قال الشافعی، وقال أبوحنیفة: یجوز ذلک. ثمّ استدل بأنّ ما قلناه مجمع علی جوازه و لیس علی جواز ما ذکره دلیل: الخلاف: 4/332، المسألة9.
البته ما گفتیم دلیل داریم و آن عبارت است از: «المؤمنون عند شروطهم».
«یتفاضل» یعنی کم و زیاد بشود در ربح و سود،بلکه باید ربح تابع سرمایه شود،این عبارت هر چند نصّ در مسئلهی ما نیست،اما اطلاقش مسئلهی ما را نیز میگیرد، وآن اینکه غیر عامل یا أقلّ عملاً از عامل و اکثر عملاً درآمد وربح را بیشتر ببرد. یعنی جملهی « و متی شرط خلاف ذلک کانت الشرکة باطلة» مسئلهی ما را نیز میگیرد.
عبارت محقق در شرائع: «قیل تبطل الشرکة- أعنی: الشرط و التصرّف الموقوف علیه- و یأخذ کلّ منهما ربح ماله، و لکلّ منهما أجرة مثل عمله بعد وضع ما قابل عمله فی ماله»،ثم قال: «و هو أظهر» شرائع الإسلام:2/130، فی أقسام الشرکة.
محقق نیز همانند شیخ مسئله را عیناً در شرائع عنوان کرده، هر چند کلام ایشان هم نصّ در مسئلهی ما نیست ولی اطلاقش مسئلهی ما را هم میگیرد.ایشان میگوید شرکا یا دو شریک در صورتی که سرمایه شان مساوی و یکی است،حق ندارند که یکی بیش از دیگری ببرد، و اگر زیادی را شرط کردند،در آن دو قول است(فیه قولان)، محقق میگوید:«و هو أظهر» یعنی اظهر این است که هم عقد باطل است و هم شرط.، چون خلاف مقضای عقد است، یعنی معنا ندارد که غیر عامل یا أقلّ عملاً از عامل یا اکثر عملاً بیشتر ربح و سود ببرد.
علی ای حال شیخ و محقق میگویند هم عقد باطل است و هم شرط، اینها برای مدعای خود شان دو وجه ذکر کردهاند:
الدلیل الأول: وجه اول این است که یک چنین شرطی خلاف مقتضای عقد است.چرا؟ چون مقتضای عقد این است که ربح و درآمد تابع سرمایه است، اگر هردو در سرمایه مساوی هستند، به چه عنوان یکی بیشتر از دیگری سود ببرد، به هر عنوانی که باشد؟
استاد: ما در جواب میگوییم آیا این خلاف مقتضای عقد است یا خلاف مقتضای اطلاق عقد ؟ چون فرق است بین عقد و بین اطلاق عقد، گاه چیزی خلاف مقتضای عقد است، یعنی اصلاً از عقد جدا نمیشود، مثلاً بیع همیشه ثمن میخواهد، اجاره همیشه اجرت میخواهد، اگر کسی «باع بلا ثمن و آجار بلا أجرة»، این باطل است،چون خلاف مقتضای عقد است. زیرا بیع در هر کجا که باشد ثمن میخواهد، اجاره در هر کجا که باشد،اجرت میخواهد فلذا بیع بلا ثمن و اجارهی بلا اجرت معنا ندارد. به اینها میگویند خلاف مقتضای عقد. ولی بعضی از چیزها داریم که خلاف مقتضای عقد نیست بلکه خلاف مقتضای اطلاق عقد میباشد. مثلاً اگر شخص جنسی را خرید و فروش کرد، اطلاقش نقد است ولذا لازم نیست که بگوید نقد میفروشم یا نقد میخرم، چون اطلاق عقد «ینصرف إلی النقد»، و اگر بخواهیم نسیه بخریم یا نسیه بفروشیم،باید از همان اول بگوییم که نسیه میخرم یا نسیه میفروشم. پس اگر نسیه خریدیم،این خلاف مقتضای عقد نیست بلکه خلاف مقتضای اطلاق عقد میباشد.
بنابراین، باید فرق بگذاریم بین جایی که چیزی خلاف مقتضای عقد باشد و بین جایی که آن چیز خلاف مقتضای اطلاق باشد، شرط اگر با ماهیت خودِ عقد در تضاد باشد، که هیچ!
اما اگر با اطلاق عقد در تضاد باشد، «المطلق یقیّد و العام یخصّص». ما نحن فیه از این قبیل است،چون هر گاه دو نفر با همدیگر شریک میشوند،شراکت بر اساس حماقت نیست، بلکه بر اساس عدل و عدالت است، عدل و عدالت ایجاب میکند که هریک از شرکا به مقدار و اندازهی سرمایهاش ربح و سود عایدش بشود و اگر غیر این باشد،یعنی یکی بیشتر از دیگری ربح ببرد،این بر خلاف مقتضای خودِ عقد نیست بلکه بر خلاف اطلاق عقد میباشد، عقد را که مطلق گذاشتند،اساس عدل و عدالت و انصاف است و بس، پس اگر خلاف را شرط کردیم،این ضد شرکت نیست بلکه ضد اطلاق شرکت است، یعنی اگر شرکت را مطلق گذاشتی، هیچکدام از شرکا حق ندارند که از دیگری بیشتر ربح ببرد،اما اگر بخاطر یک انگیزههای عقلائی قید آوردی مانند وجاهت، فقر و عجز بعضی از شرکا، نمیگویند که این قید و شرط خلاف مقتضای عقد شرکت است بلکه میگویند خلاف اطلاق شرکت میباشد، و مطلق در جای متّبع است که قید نداشته باشد، ولی فرض این است که ما در شرکت نامه شرط کردیم که یکی بیشتر از دیگری سهم ببرد.
مرحوم آیة الله حکیم در مستمسک به سید اعتراض دارد و میگوید این بیان شما کافی نیست که میگویید چنین شرطی خلاف مقتضای عقد نیست بلکه خلاف اطلاق عقد میباشد،این کافی نیست. چرا؟ میفرماید: شرکت مقتضی مساوات است،یعنی در شرکت اقتضای مساوات است، اگر اموال مساوی است،باید درآمدها و سودها نیز مساوی باشند، تساوی در حقیقت از آثار شرکت است،«الشرکة مقتض للتساوی» وشما بر خلاف این اقتضا عمل کردید،آنگاه قدم را بالاتر میگذارد و میگوید بر خلاف کتاب هم انجام دادید، ایشان ابتدا میگوید خلاف اقتضای عقد است،«العقد مقتض للشرکة المتساویة فی الربح»، سپس گام را بالاتر مینهد و میگوید حتی میتوان گفت که بر خلاف کتاب الله نیز هست، عبارت مرحوم حکیم این است:و أور د علیه السید الحکیم: «بأنّ الشرکة و إن لم تکن علّة تامة علی التساوی فی الربح لکنّها مقتضیة للتساوی،و هذا المقدار کاف فی بطلان الشرط علی خلافه لکونه حینئذ مخالف للکتاب المراد أنّه مخالف للحکم الأقتضائی» المستمسک:13/30.
فرمایش ایشان از دو نظر قابل نقد است، اما اینکه میفرماید این بر خلاف اقتضای عقد است،
ما در جواب ایشان میگوییم به مجرد اینکه بر خلاف اقتضای عقد باشد، به آن نمیگویند مخالف مقتضای عقد، بلکه مقتضا و مقتضی بر دو قسم:
الف) گاهی به گونهای است که از او جدا شدنی نیست،اگر واقعاً چیزی باشد که از او جدا شدنی نیست، ما حق نداریم که او را ازش جدا کنیم،اگر جدا کردیم،میگویند تناقض است. مقتضای عقد که میگویند،مراد شان این است،یعنی چیزی است که لازم لا ینفک عقد است. مثل اینکه زن در عقد نکاح شرط کند که حق نداری در تمام عمر به من دست بزنی،. این شرط با نکاح سازگاری ندارد، بلکه بر خلاف مقتضای نکاح است، چون التذاذ جنسی لازم لا ینفک نکاح است، این تفکیک کردن، معنایش این است که نکاحی نیست.
اگر مقتضا به گونهای است که انفکاکش از او قبیح باشد و قابل جمع نباشد مانند: «باع بلا ثمن، آجر بلا أجرة و نکح» بدون اینکه التذاذ جنسی از او ببرد، ولی در ما نحن فیه یک چنین اقتضایی نیست و در شرکت نخوابیده که حتماً باید شرکا مساوی سود ببرند حتی یکی حق ندارد که با طیب خاطر شریک از دیگری بیشتر سهم ببرد، در اینجا نمیگویند که مساوات لازم لا ینفک شرکت است، بلکه میگویند عند الإطلاق لازم است. این اولاً.
اما اینکه ایشان میفرماید،این خلاف کتاب الله هم هست، صحیح نیست،چون خلاف کتاب الله به شرط و چیزی میگویند که صد در صد مخالف آنچه در قرآن آمده،باشد، قرآن میفرماید: «الرجال قوّامون علی النساء»، اگر ما کاری کنیم که نتیجهاش این شود که :«النساء قوّامون علی الرجال» این خلاف کتاب الله است، یا بر خلاف سنت باشد، سنت میگوید: «الطلاق بید من أخذبالساق» اگر ما اختیار طلاق را به دست زن بدهیم، این بر خلاف سنت است.چرا؟ چون سنت اختیار طلاق را در درست مرد قرار داده است. و ما در قرآن و سنت چیزی نداریم که برساند که دو شریک حتماً باید مساوی ربح ببرند، حتی اگر شرط هم کنند، حتماً باید مساوی ببرند، یک چنین چیزی ما نه در کتاب الله داریم و نه در سنت پیغمبر اکرم.
بنابراین، فرمایش آقای حکیم که میخواهد این مسئله را هم خلاف مقتضای عقد قرار بدهد و هم خلاف مقتضای کتاب الله، صحیح نیست.
پس دلیل اول صحیح نیست، دلیل میگفت: «إنّ الشرط علی خلاف مقتضی العقد»، ما در جواب گفتیم : بر خلاف مقتضای اطلاق عقد است نه بر خلاف مقتضای خود عقد.
الدلیل الثانی للقول الثانی:«أنّه من قبیل أکل المال بالباطل» است، چطور از قبیل اکل مال به باطل است؟
میگوید این آدم که بیشتر میبرد، آیا در خارج معاملهی روی این بیشتر کردیم منهای عقد شرکت،آیا در خارج روی این بیشتر یک معاملهی کردیم، فرض کنید که من خانه را به شما ارزان تر فروختم بشرط اینکه در شرکت سهم بیشتر ببرم، آیا در خارج روی این شرط معامله شده؟ نه! وقتی معاملهای نشده، و طرف هبه هم نکرده، پس به چه مناسبت این یکی بیشتر از دیگری ببرد، آیا این از قبیل اکل مال به باطل نیست؟ بله! اگر در خارج یک معاملهای روی این شرط زاید کردیم،حق باشماست، مثلاً من خانه را به زید ارزان تر فروختم تا در شرکت سهم بیشتری ببرم یا در خارج به او هبه کردم، یعنی بعد از آنکه شرکت کردیم و درآمد هم حاصل شد، یک سهم را به او هبه کنم، این خوب است، اما وقتی که نه در خارج معامله شده و نه هبه شده بعد از وصول ربح، این از قبیل اکل مال به باطل است.
یلاحظ علیه: اکل مال به باطل عرفی است و مراد رشوه است، «لا تأکلوا أموالکم بینکم بالباطل»،حتی بعداً حکام و سلاطین را مثال میزند، اکل به باطل رشوه و امثال رشوه است از قبیل: قمار، ظلم و زور، و اما چیزی که طرفین مصلحت میبینند که احد الشرکاء بیشتر از دیگران ببرد، به این نمیگویند اکل مال بالباطل.
اینکه اشکال کرد و گفت این زیادی را که میبرد، آیا در خارج روی این زیادی معامله کردیم، یا این زیادی را هبه کرده؟ نه! پس چرا این زیادی را میبرد؟ میگوید این جوابش این است که به خود این عقد میبرد، یعنی لازم نیست که در خارج معامله کرده باشیم یا بعد از حصول ربح هبه کره باشیم، بلکه همین عقد شرکت سبب میشود که یکی بیشتر از دیگری ببرد. تا اینجا دو دلیل از ادلهی قول دوم را بررسی کردیم،قول دوم،پنج دلیل دارد و ما فقط دو دلیلش را خواندیم، بقیه را در جلسهی آینده میخوانیم.
بحث در این بود که اگر در عقد شرکت شرط کنند آن کس که اصلاً کار نمیکند یا کمتر کار میکند ربح و سود بیشتر را ببرد،آیا این جایز است یا نه؟ در اینجا سه قول است:
الف) قول اول این است که هم عقد صحیح است و هم شرط..
ب) قول دوم این است که هم عقد باطل است و هم شرط،
ج) قوم سوم این است که شرط باطل است، اما عقد باطل نیست، البته بنابر اینکه شرط فاسد مفسد نیست، قول اول را (که قول ما بود) مورد بررسی قرار دادیم و گفتیم این عقد یک عقد عقلائی است ولذا مشمول «المؤمنون عند شروطهم» میباشد.
قول دوم که میگوید هردو باطل است، برای بطلانش پنج دلیل اقامه کرده، دو دلیلش را در جلسهی گذشته خواندیم،دلیل اول شان این بود که این خلاف مقتضای عقد شرکت است، و در عقد شرکت نباید آن کس که یا اصلاً کار نمیکند یا کمتر کار میکند واقلّ عملاً است بیشتر از دیگری ربح ببرد.
ما در جواب گفتیم این اقتضای اطلاق عقد است نه اقتضای خودِ عقد شرکت، «فکم فرق» بین مقتضای عقد و بین مقتضای اطلاق عقد، گاهی خلاف مقتضای عقد است مانند: «باع بلا ثمن،و آجر بلا أجرة» این امکان ندارد،چون بیع بدون ثمن و اجارة بدون اجرت نمیشود، بلکه مضحک است.
گاهی خلاف اطلاق است، مثلاً اطلاق «بیع» این است که نقد باشد نه نسیه،نسیه دلیل میخواهد ولذا اگر مقید به نسیه کند، اشکالی ندارد.
دلیل دوم آنها این بود که این از قبیل اکل مال به باطل است. ما گفتیم که اکل مال به باطل، قمار، رشوه،سرقت و امثال آنهاست،نه چیزی که جنبهی عقلائی دارد و طرفین هم راضی هستند.و ما گفتیم که این عقلائی است. چرا؟ به جهت اینکه گاهی اگر یک آدمی که وجیه الملة است در شرکت باشد، مردم بیشتر از آن استقبال میکنند.
دلیل سومی که اینها اقامه کردهاند، این است که این «شرط» یا شرط فعل است و یا شرط نتیجه. آیا اگر اقلّ عملاً بیشتر ربح ببرد،تملک ربح بیشتر شرط فعل است یاشرط نتیجه؟
توضیح مطلب: شرط فعل این است که بگوییم:فلانی! من این خانه را به شما میفروشم، اما به شرط اینکه برای من یک پیراهن بدوزی، به این میگویند: «شرط فعل». گاهی هم میگوییم: فلانی! این خانه را به شما میفروشم، اما به شرط اینکه این قالیچهات مال من باشد، نتیجه، یعنی «ملکیت»، نه اینکه قالی را تملیک کنی،چون اگر بگوید به شرط اینکه قالی را تملیک کنی،این میشود: شرط فعل، این طوری بگوید که من خانه را به شما میفروشم،اما به شرط اینکه این قالی مال من باشد، یعنی نتیجهی شرط فعل، اگر شرط فعل کرده بود، چه میشد؟ تملیک میکرد، ما میگوییم حتی اگر تملیک هم نکنی،این قالی مال من باشد ولذا میگویند:«الشرط علی قسمین»:
1- شرط فعل، 2- شرط نتیجه، گاهی میگوید این کار را بکن، این قالیچه را تملیک من بکن، گاهی میگوید من این خانه را به شما میفروشم،اما به شرط اینکه این قالیچهات مال من باشد. یا میگوید این خانه را به شما فروختم، به شرط اینکه این گوسفند را نذر حضرت معصومه سلام الله علیها بکنی،به این میگویند:« شرط فعل»، ولی گاهی میگوید من این خانه را به شما فروختم، اما به شرط اینکه این غنم و این گوسفند منذورة باشد، به این میگویند شرط نتیجه،پس گاهی میگویم به شرط اینکه نذر بکنی، به این میگویند شرط فعل، گاهی میگویم اگر نذر هم نکنی، این گوسفند به طور خود کار نذر حضرت معصومه سلام الله علیها باشد، این غنم نذر حضرت معصومه سلام الله علیها باشد،به این میگویند شرط نتیجه، حال که این مطلب دانسته شد که گاهی «شرط» شرط فعل است و گاهی شرط نتیجه،مستدل میگوید این ربح کثیر و زیاد را که میخواهد اقلّ عملاً ببرد،شرط فعل است یا شرط نتیجه، شرط فعل یعنی چه؟ یعنی بعدها یکی از شرکا بیاید ربح بیشتر را تملیک کند به این شریک به عقد، یعنی به عقد جدید این ربح زیاد را تملیک کند به شریک خودش که اقلّ عملاً است،این را میگویند شرط فعل، گاهی میگویند که ما عقد شرکت را میبندیم، «اقلّ عملاً» آن اکثر را همین الآن مالک بشود بدون اینکه ما تملیک بکنیم،پس اگر در آینده تملیک بکنیم، به او میگویند شرط فعل، اما اگر همین الآن، یعنی در ضمن عقد شرکت بخواهد زیادی و اکثر را مالک بشود،به این میگویند:« شرط نتیجه». حاصل استدلال این است که ما از شما سؤال میکنیم: اینکه اقلّ عملاً ربح بیشتر را میبرد،آیا این شرط الفعل است یا شرط نیتجه؟ اگر بگویید شرط فعل است، «هذا خارج عن مصب الکلام» این مورد بحث نیست، بله! در آینده یکی از شرکا ربح بیشتر را بدهد به أقلّ عملاً،البته هر کسی در آینده مالک ملک خود است، اگر شرط فعل باشد جای بحث نیست، یعنی شما در آینده هر کاری میخواهید بکنید، میتوانید بکنید، به آن اقلّ عملاً در آینده سود بیشتر را تملیک کن، ولی این خارج از بحث است. اما اگر دومی باشد،یعنی همین الآن که ما صیغهی شرکت را میخوانیم، همین الآن جناب «أقلّ عملاً» اکثر ربحاً را مالک بشود، این باطل است چون «تملیک» سب خاص میخواهد، بدون سبب نمیشود، مثل نذر حضرت معصومه میشود،اگر بگویند نذر بکنید،اما اگر بگویند که همین الآن بشود منذورة، نذر سبب خاص میخواهد، تملیک یعنی ربح از کیسهی او خارج شود و داخل کیسهی این بشود، این به سبب خاص احتیاج دارد و دلیل خاص میخواهد، شما که دلیل ندارید. بله! بعضی از چیزها داریم که شرط نتیجهاش اشکالی ندارد، سبب خاص نمیخواهد، ولی خیلی از چیزها داریم که سبب خاص میخواهد،میزان در شرط نتیجه این است که اگر سبب خاص بخواهد باطل است، اما اگر سبب خاص نخواهد باطل نیست.
به بیان دیگر معنا ندارد که ملک بدون سبب و بدون جهت از کیسهی احد الشرکاء خارج شود و وارد کیسهی اقلّ عملاً بشود،این ممکن نیست.
پس معلوم شد که آن کس که اقلّ عملاً است و میخواهد از دیگری بیشتر ربح ببرد، مالکیتش نسبت به اکثر یا شرط فعل است و یا شرط نتیجه،شرط فعل این است که طرف در آینده تملیک کند، به این میگویند: شرط فعل، شرط نیتجه این است که همین الآن خود بخود و بطور اتوماتیک آن اکثر ملک اقلّ عملاً بشود، اما اولی از محل بحث ما خارج است،چون شما در آینده هر کاری که مایل هستید میتوانید بکنید، اما دومی که شرط نتیجه باشد، این خودش بردو قسم است، گاهی سبب خاص نمیخواهد،شرط آن مانعی ندارد،اما گاهی سبب خاص میخواهد،سبب خاص با عقد شرکت درست نمیشود، بلکه باید بعدها بگوید ملکّتک، یعنی با عقد شرکت درست نمیشود چون تملیک سبب خاص میخواهد،مثل اینکه بگوید این خانه را به تو میفروشم به شرط اینکه همسر و زنت مطلقة باشد،این نمیشود. چرا؟ چون طلاق سبب خاص میخواهد.
قلت: این همه توضیح که ما دادیم، یک جواب بیشتر ندارد،میگوییم اولی نیست، یعنی از قبیل شرط فعل نیست،چون شرط فعل جای بحث نیست، عمده همان شرط نتیجه است که به صورت خود کار و اتوماتیک، ربح بیشتر ملک اقلّ عملاً بشود، ممکن است بگویید سبب خاص میخواهد، ما در جواب میگوییم درست است که سبب خاص میخواهد، «سبب» خودِ عقد شرکت ا ست، یعنی از همین حالا جوری عقد میخوانیم و جوری ترکیب میبندیم و جوری شالودهی عقد را میریزیم که از همان اول اقلّ عملاً مالک اکثر ربحاً بشود، از اول یک چنین عقدی را میخوانیم، مانند: «ضیق فم الرّکیة» دهاتیها میگویند که دهنهی چاه را تنگ کن، این معنایش این است که از همان اول دهنهی چاه را تنگ بگیرید نه اینکه اول وسیع و گشاد بگیرید و سپس تنگ کنید. ما نیز از همان اول عقد شرکت را به گونهی میخوانیم که اقلّ عملاً بیشتر از اکثر عملاً ربح ببرد.این خودش سبب خاص به حساب میآید و لازم نیست که یک «ملکّتک» را هم بعداً بگوییم، کما اینکه آقایان درشرط میگویند اشکالی ندارد مثل :«بعتک» به شرط اینکه فلان پیراهن هم مال من باشد،اینجا میگویند سبب خاص نمیخواهد، بلکه خودِ همان بیع سبب خاص محسوب میشود.
الثالث: ربّما یقال إنّ هذا الشرط إمّا شرط الفعل(شرط فعل این است که تملیک کند ربح زاید را به عقد جداگانه) أو شرط النتیجة(شرط نتیجه این است که بدون خواندن عقد مجدد، خودِ این ربح ملک اقلّ عملاً بشود) و الأول خارج ع
ن محل الکلام،لأنّ المفروض أنّ المشروط له یملک الربح الزائد بنفس العقد(نه به صیغهی مجدد) فتعیّن الثانی و هو لا یصحّ إلّا فیما إذا لم یکن للشرط سبب خاصّ عند الشرع (اگر سبب خاصی نباشد،اشکالی ندارد،اما اگر سبب خاصّ بخواهد مانند: «طلاق و نذر»،من بگویم به شرط اینکه این گوسفند نذر حضرت معصومه سلام الله علیها باشد،این نمیشود، نذر را باید صیغهی مجدد خواند) و إلّا فلا یصحّ بدونه، و من المعلوم أنّ صیرورة مال شخص لغیره،یحتاج إلی سبب شرعی و المفروض عدمه» مباحث الفقهیة:297.
این اشکال مال مرحوم الحاج شیخ حسین حلی بود...
جواب: ما در جواب ایشان گفتیم که ما نیز قبول داریم که شرط فعل نیست بلکه شرط نتیجه است، اما اینکه میگویید شرط نتیجه سبب میخواهد،در جواب عرض میکنیم که سبب همان عقد شرکت است، یعنی از همان اول شالوده شرکت و انشاء شرکت را به گونهی میخوانیم که اقل عملاّ ربح را بیشتر از اکثر عملاً ببرد.
الرابع: استدلال چهارم مال مرحوم آیة الله خوئی است، اشکال ایشان این است که جناب شریک که میخواهد اقلّ عملاً را مالک اکثر ربحاً بکند، این تملیک معدوم است،یعنی تازه داریم صیغهی شرکت را میخوانیم، یعنی هنوز سراغ تجارت نرفتیم تا ربحی گیرمان بیاید تا بگوییم اقلّ عملاً ربح بیشتر را ببرد. فلذا این از قبیل تملیک معدوم است،چون هنوز تجارت و ربحی تحقق پیدا نکرده و تازه داریم عقد شرکت را میخوانیم. ما نظیر این مطلب را از مرحوم خوئی قبلاً هم خواندیم.
یلاحظ علیه: ما دو گونه معدوم داریم:
الف) معدومی که اصلاً مقتضی ندارد، چیزی که اصلاً مقتضی ندارد، تملیک و تملک او معنی نخواهد داشت.
ب) معدومی که مقتضی دارد، یعنی هرچند معدوم است ولی مقتضیش موجود هست، فرض کنید که من یک قالی دارم و میخواهم آن را به کسی بفروشم و در ضمن یک باغی هم دارم ، او (مشتری) میگوید من این قالی را به این مبلغ به شرطی میخرم که شما یکساله درآمد و میوهی این «باغ» مال من باشد،این صحیح است و حال آنکه هنوز چلّهی زمستان است نه این درخت گلی در آورده و نه برگی. در عین اشکال ندارد. چرا؟ چون مقتضی است، یعنی این درخت این اقتضا را دارد که با سپری شدن زمستان هم برگ و گل در آورد و هم به میوه بنشیند، مانحن فیه هم از این قبیل ا ست، بالأخره دوتا شریکند و هردو هم اهل کارند و ماهر، و در عین حال پول شراکت را هم رویهم ریختهاند. در اینجا مقتضی ربح است،از این رو هیچ مانعی ندارد که یکی نسبت به دیگری دل سوزی کند و به اقلّ عملاً بگوید که تو ربح و سود بیشتری را ببر. به این نمیگویند تملیک معدوم.
به بیان دیگر ما آیه وروایتی نداریم که بگوید:
«لا یجوز تملیک المعدوم»،بلکه این مسئله یک مسئلهی عقلائی است. بله! اگر معدوم مطلق باشد، حق با شماست،اما اگر مقتضی درکار باشد،چه مانعی دارد که انسان چیزی را که مقتضی دارد ولو خودش نیست،آن را به دیگری تملیک کند مانند درخت.
پس ما تا کنون چهار دلیل را خواندیم:
الف) دلیل اول این بود که این خلاف مقتضای عقد است،.
ب) دلیل دوم بود که این از قبیل اکل مال به باطل است،
ج) دلیل سوم این بود که یا شرط فعل است یا شرط نتیجه،شرط نیتجه سبب میخواهد و اینجا سبب نیست.
د ) دلیل چهارم این بود که این تملیک معدوم است، ما در جواب گفتیم تملیک اگر مقتضی باشد،اشکالی ندارد.
الخامس: دلیل پنجم میگوید اگر معاوضه درست است، شرط باطل است، اگر شرط درست است،معاوضه باطل است.
به بیان دیگر اگر میگویید که شرکت درست است،پس این «شرط» باطل است، اگر شرط درست است، پس شرکت باطل است،یعنی نمیشود که هم شرکت درست باشد و هم شرط.. چطور؟ میگویند در مقام معاوضه (البته این مال آیة الله حکیم است)، ایشان میفرماید در مقام معاوضه از هر کجا که معوض رفت، عوض هم باید در ملک صاحب معوض بیاید، هر کجا که این عوض رفت،عوض دیگر باید جای این بیاید، چون در تعریف بیع میگویند: «البیع مبادلة مال بمال» اگر از کیسهی این شریک چیزی رفت،باید درآمد و سود هم وارد ملک این آدم بشود،اگر مطلب این چنین است، این جناب شریک هم سرمایه دارد،سرمایهاش توی کار رفته،نصف درآمد و ربحش هم باید در ملک او بیاید، ولی شما میگویید هر چند نصف سرمایه مال این است،اما ثلث ربح و درآمد وارد ملک این بشود،میگوییم چرا این گونه باشد و حال آنکه درآمد تابع اصل است، یعنی اگر من واقعاً نصف سرمایهام را در این شرکت قرار دادم، باید نصفی از سود و ربح هم وارد ملک من بشود،چون ربح تابع سرمایه است. ولی شما میگویید درست است که نصف سرمایه مال شماست،ولی درآمد ثلثش مال شماست نه نصف، میگوییم چطور شد که بقیه هنوز در ملک من وارد نشده،ملک اقلّ عملاً شد،اول باید وارد ملک من بشود، تا بعداً در ملک او برود، چطور شد که نصف سرمایه مال من است و نصفی از ربح هم مال من است،ولی این نصف ربح من وارد ملک من نشد، بلکه یک ثلث سراغ من آمده، بین یک ثلث و نصف فاصله یک ششم است، چه شد که این یک ششم قبل از آنکه وارد ملک من بشود، رفت سراغ اقلّ عملاً؟ اگر شرکت درست است، دیگر این شرط غلط است،چون معنای درست بودن شرکت این است که باید نصف ربح هم وارد ملک من بشود،واگر بگویید شرط درست است،یعنی ثلث وارد ملک من میشود، سدس وارد ملک من نمیشود، بلکه او یک سره سراغ اقل عملاً میرود،پس شرکت درست نیست.
اگر شرکت درست است باید نصفش وارد ملک من بشود،و اگر شرط درست است،که کمتر از نیم قبل از آنکه وارد ملک من بشود، برود ملک اقلّ عملاً بشود،این ضد شرکت است.
پس صحت یکی از آنها مبطل صحت دیگری است(فصحّة أحدهما یبطل صحة الآخر)،اگر شرکت درست است، نصف ربح هم باید وارد ملک صاحب سرمایه بشود نه اینکه ملک اقلّ عملاً شود، اما اگر از اول میرود در ملک او،پس یکباره بگویید که اصلاً شرکت نیست.چون لازمهی «شرکت» نیم در نیم است، یعنی نصف سرمایه ما من است،پس نصف ربح هم باید وارد ملک من بشود، لا یمکن الجمع بین صحّةالشرکة و بین اینکه اکثر ربح مال اقلّ عملاً باشد.
بعد میفرماید: بله! اگر طرف کار بیشتری میکرد، ممکن بود که بگوییم ربح بیشتر هم مال اوست کما اینکه در دو مسئلهی قبلی این را گفتیم. چرا؟ چون در مقابل عمل است، ولی در اینجا هیچ عملی را انجام نداده و در عین حال میخواهد ربح بیشتری را ببرد، میگویم مقتضای شرکت این است که نصف ربح وارد ملک من بشود، چطور در ملک او رفت، اگر وارد ملک او شد و میگویید شرط صحیح است، پس بگو شرکت صحیح نیست، این دوتا با هم قابل جمع نیستند. این مطالب مال مرحوم آیة الله حکیم است.
آنگاه آیة الله حکیم میبیند که در اسلام سه تا ازاین خلافها هست که عبارتند از:باب مضاربة،باب مساقات و باب مزارعة. در همهی اینها ربح از همان اول وارد ملک صاحب سرمایه میشود.
ایشان نسبت به این موارد میگویند که ما در اینجا دلیل شرعی داریم. پس حاصل استدلال ایشان این است که دوتا چیز با هم قابل جمع نیست و لذا نمیتوانیم بگوییم که هم شرکت صحیح است و هم شرط، اگر واقعاً شرکت صحیح است، پس باید درآمد وربح شرکت سراغ سرمایه بیاید، چون مولود سرمایه است. اما اگر بگویید شرط صحیح است، که از همان اول ربح سراغ اقلّ عملا میرفت،این معنایش این است که اصلاً شرکت نیست.
بعداً میبیند که در سه مورد درآمد و ربح از سرمایه جدا شده،یکی در مضاربه، دومی و سومی هم در مساقات و مزارعة، در این سه تا سود سراغ سرمایه نرفته،بلکه نصفش سراغ سرمایه رفته و نصف دیگرش هم رفته سراغ عامل. میفرماید در اینجا دلیل داریم، یعنی «خرج بالدلیل».
یلاحظ علیه بأمرین:
اولاً: اینکه میفرمایید،اولاً باید برود ملک مادر ( صاحب سرمایه)، «مادر» اگر بخواهد دو مرتبه تملیک کند،اشکالی ندارد.
ما در جواب میگوییم که چه کسی گفته که لازمهی شرکت این است، بله! اگر شرکت مطلق باشد،حق با شماست، یعنی نیمی از ربح مستقیماً سراغ مادر که صاحب سرمایه باشد برود (هر چند نصف)، اگر مطلق باشد،این ربح زاییدهی سرمایه است ولذا سراغ صاحب سرمایه میرود،اما اگر از اول آقای و بزرگواری کنند و بگویند هردوتای ما شریکیم، اما چون شما توان کار را نداری،من به شما ارفاقاً ربح اکثر را میدهم که از قبیل:«ضیق فم الرکیة» است،یعنی از اول شالودهی شرکت را این گونه میریزیم که «اقلّ عملاً» ربح و سود بیشتر را ببرد،این چه اشکالی دارد؟ فلذا قبول نداریم که این ضد شرکت است، چون ضد شرکت آن است که قابل جمع نباشد، مثل اینکه بگویند هرچند با همدیگر شریکیم، ولی شرط میکنیم که شما اصلاً ربح و سود نبری، این ضد شرکت است فلذا طرف میگوید مگر مرا مسخره میکنی، معنا ندارد که با هم شریک باشیم،اما من سود و ربح نبرم، این گونه معامله یکنوع معاملهی احمقانه است.
اما گاهی هردو طرف سود میبرند، منتها (روی آقای و بزرگواری) شرط میکنند که اقلّ عملاً سود و ربح بیشتر را ببرد، این ضد شرکت نیست، «فکم فرق» بین اینکه ضد ماهیت شرکت باشد،وبین اینکه ضد اطلاق شرکت باشد، این ضد ماهیت شرکت نیست بلکه ضد اطلاق شرکت است، اطلاق تا هنگامی حجت است که قید نیاوریم، وقتی قید آوردیم اطلاق حجت نیست.
ثانیاً: «والعجب» مرحوم آیة الله حکیم میفرماید در اسلام سه مورد است که این قاعده بهم خورده،یعنی خلاف سنت بهم خورده،چون سنت این است که ربح مال سرمایه باشد،ولی سه جا،این قاعده بهم خورده که در آنها ربح مال سرمایه نیست و آن مورد عبارتند از: مضاربه،مساقات و مزارعة.
ما خدمت ایشان(آیة الله حکیم) عرض میکنیم که اولاً فرمایش شما حاکی از آن است که تنها به سرمایه ارزش قائلید،اما به کارگر ارزش قائل نیستید، ولذا من در توضیح این را نوشتم که مضاربه شرکتی است بین سرمایه و کار، نه اینکه کارگری که شبانه روز کار کرده، درخت را آب داده، زمین را شخم زده و پرورش داده، در عین حال بگوییم همهی ربح و درآمد مال سرمایه است،این حرف را نمیشود زد،بلکه نصفش مال سرمایه است نصف دیگرش هم مال عمل و کارگر.
بنابراین؛ این نظریهی ایشان حاکی از این است که همه چیز زاییدهی سرمایه است و عمل هیچ گونه دور و نقشی ندارد.
ثانیاً: اگر این خلاف سنت باشد، خلاف سنّت لسانش آبی از تخصیص است، اگر واقعاً این شرط در مضاربه،مساقات و مزارعه خلاف سنت بود،خلاف سنت قابل تخصیص نیست، مرحوم شیخ مکرر در «فرائد الأصول» فرموده که:ما خالف کتاب الله و سنّة نبیه زخرف إلّا در مضاربه،إلّا در مساقات، إلّا در مزارعة، این درست نیست،چون زخرف تخصیص بردار نیست، نمیشود گفت آنچه خلاف کتاب و سنّت است،مزخرف است مگر در این سه تا،چون اگر چیزی مزخرف شد، مزخرف قابل تخصیص نیست.
پس فرمایش مرحوم آیة الله حکیم از دو نظر اشکال پیدا کرد:
اولاً: ایشان فرق نگذاشت بین تقاضای اصل شرکت و بین تقاضای اطلاق شرکت،اینکه ربح میرود سراغ سرمایه، این مال اطلاق شرکت است نه مال اصل شرکت، چون در اصل شرکت میشود کم و زیاد کرد.
ثانیاً: ایشان فرمود که این موارد خلاف کتاب و سنّت است، منتها تخصیص خورده است.
ما در مقام جواب گفتیم چیزی که خلاف کتاب و سنّت باشد، قابل تخصیص نیست بلکه آبی از تخصیص میباشد.
بحث ما در جایی است که شرکا حاضر شدند آن کس که اصلاً کار نمیکند یا کمتر کار میکند، او سهم بیشتری از ربح ببرد، در این مسئله اقوال سه گانه وجود دارد:
1- قول اول از نظر من و مرحوم سید این بود که هم عقد درست است و هم شرط.
2- قول دوم این بود که هم عقد باطل است و هم شرط.، این قول برای این مدعای خود ادلهی پنچ گانه اقامه کرده بودند. گاهی میگفتند خلاف مقتضای عقد است،گاهی میگفتند این اکل مال به باطل است،و گاهی هم میگفتند این تملیک معدوم است،مرحوم آقای حکیم میفرموند که این درآمد ملک شریک است، به چه دلیل از ملک شریکی خارج شود در ملک شریک دیگر داخل شود؟ این دلیل میخواهد،چون نیمی از این در آمد بالمناصفه مال این شریک است، بخشی از این درآمد که ملک این شریک است،چگونه از کیسهی این شریک درآید ودر ملک و کسیهی شریک دیگر برود،چون بنا شد که غیر عامل و اقلّ عملاُ هم سهمی ببرد، این سهمی که میبرد، این ملک مالک شریک اول است، به چه دلیل از کیسهی او خارج میشود و میرود در کیسهی او، در مضاربه دلیل داریم که از کیسهی مالک در میآید و در کیسهی عامل میرود، ولی در اینجا دلیلی نیست.
3- قول سوم این است که عقد صحیح است ولی شرط الزام آور نیست، اینکه میگویند «شرط» باطل است،معنایش این است که الزام آور نیست. دلیل این قول سوم،یکی از وجوه قول دوم است، قول دوم میگفت هم عقد باطل است و هم شرط، و بر این مدعای خود به چند وجه تمسک کردند،بعضی از آن وجوهی که آنها اقامه کرده بودند، این قول نیز آن را قبول میکند، ولی میگوید تنها شرط باطل است نه عقد. یکی از آن وجوه این بود که این از قبیل تملیک معدوم است،یعنی چیزی که هنوز محقق نشده چطور شما تملیک شریک دیگر میکنید و میگوید من یک ثلث ببرم، او دو ثلث ببرد، در حالی که او یا عامل نیست و یا اقلّ عملاً است، فلذا بعضی از آن وجوه را گرفتهاند و گفتهاند این تملیک معدوم است، یا آنکه مرحوم حکیم متذکر شد وگفت از کیسهی این شریک خارج شدن و وارد شدن در کیسهی شریک دوم، دلیل میخواهد، در مضاربه دلیل داریم ولی در اینجا دلیل نیست،اینجا باید بالمناصفه باشد نه اینکه یکی بیش از استحقاق خود ببرد، چون بیشتر بردن دلیل میخواهد، ناچار است که اینها را بگویند،اما اگر آن دو دلیل اول را بگویند، نمیتوانند بگویند که عقد صحیح است، از آن دو دلیل اول، یکی این بود که این خلاف مقتضای عقد است،اگر خلاف مقتضای عقد است،پس باطل است، هم شرط باطل است و هم عقد، مانند: «باع بلا ثمن و آجر بلا أجرة»،اینجا هردو باطل است،یا دلیل دومی را بگویند که اکل مال به باطل بود، در اکل مال به باطل،هردو باطل است، ولذا ناچارند که بعضی از آن وجوه باقی مانده را بگویند:«لأنّه تملیک للمعدوم»، یا به چه دلیل ربح بیشتر از کیسهی این شریک بیرون رود و وارد کیسهی شریک دیگر بشود. به این ادله چسبیدهاند و میگویند شرط باطل است،اما عقد باطل نیست.
به بیان علمیتر «شرطِ فاسد» مفسد نیست، این شرط هم فاسد است،ولی مفسد نیست. بله! اگر به دو دلیل اول بچسبند، آنجا هم شرط باطل است و هم مشروط، پس مادامی خلاف مقتضای عقد نیست،مادامی که جهالت نیست، جهالت به معنای جهل و غرر، مادامی که اکل مال به باطل نیست هر چند شرط فاسد باشد، این «شرط فاسد» مفسد نیست.
بله! اگر خلاف مقتضای عقد باشد، شرط فاسد مفسد است یا اکل مال به باطل باشد که خلاف کتاب الله است، باز هم مفسد عقد خواهد بود. اما اگر از این مقوله نباشد،یعنی خلاف مقتضای عقد نباشد،اکل مال به باطل هم نباشد، غرر نیز نباشد، شرط فاسد مفسد عقد نیست. چرا مفسد نیست؟ مرحوم شیخ در متاجر در باب شروط میگوید: «لأنّ هنا التزامان» یک التزام نیست بلکه دو التزام است، یعنی از قبیل اقل و اکثر است،«اوفوا بالعقود» صحیح را میگیرد، باطل را قیچی میکند. بله! اگر در شرط و مشروط التزام واحد باشد، قابل تفکیک نیست، اما اگر در شرط و مشروط دو التزام باشد، «أوفوا بالعقود» یکی را میگیرد، بقیه را نمیگیرد، یعنی آنکه مطابق قاعده است،«أوفوا بالعقود» او را میگیرد، خلاف قاعده را نمیگیرد.
این حاصل فرمایش قول سوم است که عقد صحیح است و شرط فاسد، چرا شرط فاسد است؟ «لأحد وجوه المذکورة فی قول الثانی»، نه همهی آن وجوه،چون همهی آن وجوه را بگویند، نمیتوانند بگویند که عقد صحیح است،فلذا ناچارند آنهایی را بگویند که عقد را خراب و فاسد نمیکند.آنهایی که عقد را خراب میکنند عبارتند از: تملیک معدوم، خلاف مقتضای عقد و...، چون خلاف مقتضای عقد و یا اکل مال به باطل، عقد را به کلی خراب میکند تا چه رسد به شرط، حالا که چنین است، «الشرط لیس التزاماً واحداً، بل التزامین»، ولذا آن را که صحیح است می گیریم، آنی که باطل میباشد رها میکنیم.
جواب قول سوم هم روشن شد،یعنی وقتی ما ادلهی قول دوم را باطل کردیم، قول سوم هم خود بخود باطل میشود.
به فرع خامس نرسیده،مرحوم سید در متن عروةدارد که:«و دعوی العمل بالشرط غیر لازم لأنّه فی عقد جایز مدفوعة أولاً: تا میرسد به ثانیاً. این جملهی مرحوم سید معلوم نیست که به کجا میخورد و کدام قول را میخواهد خراب کند، آیا قول اول را میخواهد خراب کند یا قول دوم و سوم را.؟
ولذا مرحوم حکیم و خوئی در تفسیر این جمله مردد هستند،معلوم نیست که «و دعوی أنّ العمل بالشرط» به کجا میخورد؟
من حل این جمله را از ریاض المسائل پیدا کردم،«ریاض المسائل» شرح المختصر النافع است که مال محقق میباشد، مرحوم سید علی طباطبائی صاحب ریاض المسائل (متوفای1231.) شرح مختصری بر «المختصر النافع» نوشته و اسم آن را «ریاض المسائل» نهاده است.
مرحوم محقق در متن میفرماید:«لو شرط أحدهما فی الربح زیادة عما یستحقه بنسبة ماله، فالأشبه أنّ الشرط لا یلزم»، این همان قول سوم است که میگفت عقد صحیح است،اما شرط باطل میباشد، آنگاه صاحب «ریاض المسائل» در شرح و توضیح کلام علامه میگوید: «خلافاً للفاضل (علامه) و والده (ملا یوسف) و ولده (ملا محمد) فحکموا باللزوم» کدام قول را انتخاب کردهاند؟ قول اول را، محقق قول سوم را انتخاب نموده،اما علامه، والد و ولدش قول اول را انتخاب نمودهاند، بعد از آنکه ایشان ادله علامه، پدر و پسر علامه را نقل میکند میگوید:«فی الجمیع نظر»، نظرش این است که علامه، والد و ولدش میگویند که :«أوفوا بالعقود» این را گرفته، یعنی هم عقد واجب العمل است و هم شرط، همان قول اولی که ما انتخاب کردیم، محقق قول سوم را انتخاب نموده،اما علامه با پدر و پسرش قول اول را انتخاب گرفتهاند، ولی صاحب «ریاض المسائل» میخواهد قول محقق را احیاء، و قول علامه با پدر و پسرش را رد کند. چطور؟ میگوید: جناب علامه! شما چگونه میفرمایید که هم شرط لازم العمل است و هم عقد، مگر شرکت عقد جایز نیست، چیزی که عقد جایز است چگونه میشود شرطش واجب العمل باشد،کاسه از آش داغ تر نمیشود، خودِ عقد شرکت جایز است، چگونه میگویید شرطش لازم العمل است؟! پس معلوم شد که جملهی «و دعوی أنّ العمل بالشرط غیر لازم» در حقیقت میخواهد قول سوم را احیاءکند و قول اول را رد نماید، پس هم ارتباط به قول سوم دارد و هم رد قول اول است، ارتباطش با قول سوم این است که قول سوم میگفت «عقد»واجب العمل است،شرط واجب العمل نیست، علامه میگوید هردو واجب العمل است، ایشان میگوید وقتی که بیان یک چیز علی الجواز است، یعنی شرکت خودش عقد جایز است، دیگر کاسه داغ تر از آش نمیشود یعنی معنا ندارد که بگوییم شرط لازم العمل است.
سید میگوید:«و دعوی أنّ العمل» یعنی دعوای صاحب «ریاض المسائل»که میخواهد قول اول را نفی کند و قول سوم را احیاء نماید، این دعوا بی خود است. چرا؟ اولاً:این اشکال شما مشترک الوجود است، پس در جایی هم که گفتید صحیح است، آنجا هم بگویید لازم العمل نیست. کجا را گفتیم که صحیح است؟ جایی که عامل بیشتر از غیر عامل ببرد، یا اکثر عملاً بیشتر از اقلّ عملاً ببرد، این را همه قبول کردند و صحیح دانستند. اگر شما بگویید شرکت عقد جایز است،وقتی عقد جایز است و شرطش لازم العمل نیست،پس باید در آن صورتی هم که گفتیم معامله صحیح است، آنجا را هم بگویید لازم العمل نیست و حال آنکه همهی تان میگویید که لازم العمل است (این یک اشکال).
ثانیاً اینکه میگویند جایز است، معنایش این است که اگر فسخ کنید، فسخ میشود، اما مادامی که فسخ نکردی،عمل به آن لازم است، و بحث ما در جایی است که فسخ نشده.
ثالثاً: اگر هم فسخ شد،از بیخ باطل نمیشود، بلکه از حین فسخ باطل میشود.
عبارت عروة: «و دعوی(یعنی دعوای صاحب ریاض) أنّ العمل بالشرط غیر لازم، لأنّه فی عقد جائز»، این مقدار را صاحب ریاض گفته،ولی صاحب ریاض در ضمن یک صفحه این جمله را گفته است، حقش این بود که مرحوم سید اول میگفت که صاحب المختصر النافع گفته عقد صحیح است و شرط لازم نیست،ولی علامه و پدر و پسر ش گفتهاند که هردو لازم است، ایشان که میخواهد حرف محقق را احیاء،و حرف علامه را رد کند،این جمله را گفته که چگونه میگویید عمل به شرط لازم است و حال آنکه ماهیت «عقد شرکت» جایز است،چیزی که ماهیتش جایز است،چگونه میشود شرطش لازم باشد؟میگوید:«و دعوی مدفوعة»، سه تا اشکال میکند هر چند در متن یکی است، اما سه اشکال است:
الف) بأنّه مشترک الورود، حتی در جایی که همگان قائل به صحت شدیم، إذ لازمه عدم وجوب الوفاء بالشرط فی صورة العمل (أی عمل أحدهما دون الآخر) این هم مجمل است که بگوییم عامل بیشتر ببرد، غیر عامل کمتر، یعنی عکس مسئلهی ما، «أو زیادته» گفتیم عامل بیشتر ببرد، غیر عامل کمتر، اگر میگویید لازم الوفاء نیست، باید در اینجا هم بگویید که لازم الوفاء نیست و حال آنکه همهی شما میگویید که هم عقد لازم است و هم شرط.،
ب) بأنّ غایة الأمر جواز فسخ العقد،یعنی حق داریم عقد را فسخ کنیم،ولی مادامی که فسخ نکردیم، به قوت خود باقی است،منتها من شأنه این است که بهم بزنیم، ولی مادامی که فسخ نکردیم، به قوت خود باقی است،«فیسقط وجوب الوفاء بالشرط و المفروض فی صورة عدم الفسخ،فما لم یفسخ یجب الوفاء به».
ج) اگر هم فسخ کردیم، «فسخ» کن فیکون نمیکند، بلکه از حین فسخ، فسخ میکند نه از حین عقد(الفسخ فسخ من حین الفسخ لا من حین العقد) و لیس معنی الفسخ حل العقد من الأول،بل من حینه (فسخ)، فیجب بمقتضاه مع الشرط إلی ذلک الحین.»
ما این مسئله را به کمک «ریاض المسائل» حل کردیم.
الفرع الخامس: همان گونه که میدانید این مسئلهی ما هفت فرع دارد، ما تا کنون چهار فرع را خواندیم، الآن وارد فرع پنجم میشویم.
الفرع الخامس جعل الخسارة علی أحدهما أزید، اگر آمدیم جعل خسارت کردیم، ولی شرط کردیم که خسارت دو سهمش مال تو باشد،یک سهمش هم مال من،
شما آدمی پول دار و سرمایه دار هستی و اگر خسارت بیشتر را بپذیری، چندان ضرر به شما وارد نمیشود، ولی من یک آدمی فقیرم، با کمترین خسارت متضرر میشوم، فلذا سهم من در خسارت کمتر باشد، آیا این صحیح است یا صحیح نیست؟ ظاهراً صحیح است، چرا؟ بخاطر همان عواملی که گفتیم از قبیل وجاهت، عوامل روحی و اعتقادی، آن عوامل در اینجا هم است فلذا هیچ اشکالی ندارد که یکی بیشتر از دیگری ببرد، چون نه مخالف کتاب الله است و نه مخالف عقد،بلکه فقط مخالف اطلاق عقد است،اطلاق عقد این است که شرکا در سود و زیان یکسان باشند، اما وقتی این اطلاق را مقید کردیم، چه اشکالی دارد که یکی بیشتر از دیگری متحمل خسارت بشود.
در متن عروة،فرع پنجم از این عبارت شروع میشود:«وکذا لو شرطا کون الخسارة علی أحدهما أزید»، پس تا اینجا پنج فرع را خواندیم،جا دارد که سراغ دو فرع دیگر برویم
«ولو شرط تمام الربح لأحدهما بطل العقد، لأنّه خلاف مقتضاه»، این فرع ششم است. «نعم لو شرطا کون تمام الخسارة علی أحدهما فالظاهر صحّته لعدم کونه منافیاً» این فرع هفتم است. همهی این هفت فرع، مربوط به مسئلهی پنجم است.
سؤال: آیا میشود دو نفر با همدیگر شریک بشوند و هر کدام به مبلغ ده میلیون سرمایه را رویهم بریزند، ولی شرط کنند که سودش فقط مال من باشد، بدون اینکه شریک دیگر سود ببرد؟ این شراکت و معامله صحیح نیست بلکه احمقانه است، چون معنا ندارد که انسان ده میلیون را به عنوان سرمایهی شراکت در میدان بگذارد، اما در سودش شریک نباشد.
مرحوم آیة الله حکیم به سید اشکال میکند و میگوید شما در فرع پنجم گفتید هیچ مانعی ندارد که یکی ربح بیشتر، و دیگری ربح کمتر ببرد، ما الفرق بین ربح بیشتر و بین عدم ربح؟ اگر بردن ربح بیشتر جایز است،نبردن ربح هم جایز است.
استاد: این مطلب از مرحوم حکیم جای تعجب است، جناب آقای حکیم! اولی عرفی و عقلائی است، اما دومی عرفی عقلائی نیست، این چه شرکتی است که انسان هیچ سودی از آن نبرد، این اصلاً عرفی و عقلائی نیست، اما دومی عرفی و عقلائی است، یعنی هیچ اشکالی ندارد که بخاطر بعضی مصالح و جهاتی، بعضی از شرکا ربح و سودی بیشتر را ببرد.
«نعم لو شرطا کون الخسارة علی أحدهما فالظاهر صحّته لعدم کونه منافیاً».
این فرع هفتم است،در فرع هفتم این مسئله مطرح میشود که دوتا شریک شرط میکنند که در ربح با هم شریک و یکسان باشیم، اما در خسارت باید تو متحمل همهی خسارت بشوی، یعنی من خسارت را به گردن نمیگیرم، تمام خسارت به عهدهی شما باشد،آیا این جایز است یا جایز نیست؟ مرحوم سید میفرماید این جایز است، حال این پرسش به وجود میآید که چطور در ربح و درآمد، قبول نکردید که تمام ربح و درآمد مال یکی باشد،اما در مورد خسارت گفتید که میشود یکی از شرکا همهی خسارت را به عهده بگیرد، ما الفرق بین درآمد و بین خسارت؟ اگر گفت همهی ربح و درآمد مال، این جایز نیست،اما اگر گفت تمامی خسارت به عهدهی شما،این جایز است، ما الفرق بین درآمد و خسارت؟ این را در جلسهی آینده بحث خواهیم کرد
یکی از فرعها این بود که اگر شریکین شرط کنند که همهی ربح مال یک نفر باشد، این باطل است، اما اگر بگویند ربح بیشتر مال یک طرف باشد،این اشکالی ندارد.
اما اگر شرط کنند که در ربح با همدیگر شریکیم، ولی خسارت را من به گردن نمیگیرم،مرحوم سید میفرماید این اشکالی ندارد.
اما محشین و معلقین به این کلام سید ایراد گرفتهاند و میگویند چه فرق است بین آنجا که اگر شرط کنند که تمام ربح مال یک طرف باشد،این را گفتید باطل است چون معامله غیر عرفی و احمقانه است و بین جایی که تمام خسارت را یکی از شریکین به عهده بگیرد، میگویید این صحیح است و جایز، بین این دوتا چه فرقی است؟
استاد: فرقش این است که هدف از شرکت سود بردن است و طرفین تلاش و کوشش میکنند که شرکت برای آنها سود آوری داشته باشد، این چه شرکتی است که فقط یک نفر مالک سود شود و دیگری که ممکن است پنجاه سال زحمت بکشد و متحمل رنج و دوندگی شود بدون اینکه سودی عایدش بشود، عقلا زیر بار یک چنین چیزی نمیروند و آن را غیر عقلائی و احمقانه میدانند.
اما خسارت یک امر نادر و شاذ است، چون طرفین تمام تلاش وکوشش خود را به کار میبرند که خسارت نکنند، احتمال خسارت نسبت به ربح، گاهی یک در صد یا ده درصد است، و حال آنکه احتمال ربح نود در صد میباشد،چون احتمال خسارت ضعیف است، عرف در اینجا اغماض میکنند و لذا هیچ مانعی ندارد که خسارت مال یک طرف باشد و طرف دیگر اصلاً متحمل خسارت نشود.
بنابراین، ما نباید خسارت را به ربح قیاس کنیم، چون ربح یک امر غالبی است،هدف از تجارت ربح است ولذا معنا ندارد که یک نفر پنجاه سال زحمت بکشد و دوندگی کند بدون اینکه ربح و سودی گیرش بیاید.
به بیان دیگر خسارت و ربح هر کدام مقولهی جداگانهای هستند، از این رو قیاس آنها را به همدیگر قیاس مع الفارق است،در خسارت ممکن است یک نفر آن را به عهده بگیرد، زیرا ر بح یک امر غالبی است و هدف از تجارت ربح است و هر یک از شرکا تلاش میکنند که شرکت خسارت نمیبیند و لذا یکی از شرکا متحمل خسارت میشود احتمالاً.
فقیاس الخسارة مع الربح قیاس مع الفارق، خسارت هیچ ربطی به ربح ندارد، چون ربح امر غالبی است بر خلاف خسارت که امر نادر و شاذ است، امر غالبی را اگر متوجه یک طرف کنیم، غیر عقلائی و احمقانه است.
البته در این زمینه روایت هم داریم: صحیحة رفاعة قال: «سألت أبا الحسن موسی علیه السلام عن رجل شارک رجلاً أن یؤدّی فی جاریة له و قال:إن ربحنا فبها فلک نصف الربح، و إن کانت وضیعة فلیس علیک شیء، فقال علیه السلام: لا أری بهذا بأساً إذا طابت نفس صاحب الجاریة» شخص جاریه و کنیزی خریده، شخص دیگری گفته مرا هم نسبت به آن شریک کن،او هم قبول کرده، اگر سود کردیم، سودش مال هردو تای ما باشد، اما اگر ضرر کردیم، ضررش به عهدهی من باشد و تو نسبت به ضررش شریک نیستی .
امام علیه السلام در جواب میفرماید، این اشکالی ندارد «إذا طابت نفس صاحب الجاریة» اگر واقعاً طرف این مسئله را از روی جد بگوید،اشکالی ندارد.
کفیت دلالت: کیفیت دلالت این است که اگر واقعاً این معامله باطل، و این شرط فاسد بود، شرط فاسد با طیب نفس صحیح نمیشود،از اینکه میگوید «إن طابت»، معلوم میشود که این شرط «فی حدّ نفسه» صحیح است ولذامیگوید:«إن طابت»
پس علت و کیفیت دلالت این است: آن کس که جاریه را خریده، اگر طرف دیگر را شریک خود قرار میدهد و میگوید اگر ربح و سود کرد با همدیکر شریک باشیم، اما اگر خسارت و زیان نمودیم، ضرر و خسارتش به عهدهی من باشد، حضرت میفرماید اگر طیب نفس باشد، مانعی ندارد، کیفیت دلالت این است که اگر این «شرط» شرط فاسد میبود، شرط فاسد با طیب نفس درست نمیشود، یعنی شرط فاسد همیشه فاسد است،یعنی طیب نفس آن را صالح نمیکند، پس معلوم میشود که این شرط فی حدّ نفسه صحیح است ولی حضرت احتمال میدهد که لعلّ این آدم در رو در واسی گیر کرده ولذا تعارف نموده، حضرت میفرماید:«إن طابت نفس صاحب الجاریة» معامله اشکال ندارد.
المسألة السادسة:
مسئلهی ششم را من همانند سید بخش بخش میکنم.
1- اگر در شرکت نامه کیفیت عمل نوشته شده باشد چنانچه در عصر و زمان شرکتهای بزرگ همین کار را میکنند، مثلاً در شرکت نامه مینویسند که آیا یکی کار کند یا هردو نفر کار کنند، آیا یک نفر مستقلاً کار کند یا به اذن دیگری کار کند، یا هردو با هم کار کنند، خلاصه اگر در شرکت نامه وضعیت دقیقاً نوشته شده باشد، باید طبق آن عمل کنند(فهو المتّبع). بستگی دارد به دقایق نویسنده شرکت نامه که خودش یک کار حرفهای است نه کار یک نفر آدم ساده و معمولی، باید شرکت نامه را به گونهی بنویسد که در آینده دعوا خیز نباشد.
2- «إن أطلقا» اگر شرکت نامه را مطلق نوشتند، یعنی هیچ گونه قید و قیودی در آن ذکر نکردند، در ا ینجا حق ندارد یکی بدون اذن و احازهی شریک دیگر در مال تصرف کند. باید احتیاط کنند و هیچکدام بدون اجازه و اذن دیگری در مال مشترک تصرف نکنند.
بهتر بود مرحوم سید در اینجا یک فرع دیگری را هم اضافه کند و بگوید اگر در شرکت نامه تمام ریزو درشت و کیفیت شرکت نوشته شده باشد، با ید طبق آن عمل کنند(فیتّبع)، در غیر این صورت تصرف هرکدام بستگی به اجازه و اذن دیگری دارد «إلّا إذا کان هناک تعارف» مگر اینکه یک تعارفی باشد، یک منصرفی باشد، به این معنا که در این گونه شرکتها مردم چه کار میکنند،آیا با همدیگر کار میکنند، یا تک تک کار میکنند، آیا شرکا از همدیگر اجازه میگیرند یا نمیگیرند، مگر اینکه در آنجا یک متعارفی باشد. مثلاً کسانی که در سوپرمارکتیها باهم شریکند اگر بخواهند برای فروختن هر سیر و پیازی از همدیگر اجازه بگیرند، به مشکل بر میخورند و لذا بهتر بود مرحوم سید این قید را ذکر کند مگر اینکه در آنجا یکنوع تعارفی باشد.
پس ما سه شق کردیم:
الف) اگر قیدو شرط دقیقاً در شرکت نامه آمده است، باید طبق آن عمل کنند(فیتّبع).
ب) اگر قید و شرط را در شرکت نامه ذکر نکردهاند بلکه آن را مطلق گذاشتهاند، در اینجا تصرف هر کدام موقوف به اذن و اجازهی دیگری است.
ج) اما اگر شرکت نامه را مطلق بگذارند و هیچ قیدی در آن نیاورند، تصرف هر کدام موقوف به اجازهی دیگری است مگر اینکه در آنجا یک تعارف شغلی باشد، که معمولاً در این نوع «شرکتها» طرفین چگونه کار میکنند، آیا با هم کار میکنند، تک تک کار میکنند، آیا یکی بدون اجازه و اذن دیگری کار میکند، در این فرض باید طبق متعارف مردم و عرف بازار عمل کنند.
متن عروة: «إذا اشترطا فی ضمن العقد کون العمل من أحدهما أو من منهما مع استقلال کلّ منهما أو مع انضمامهما فهو المتّبع و لا یجوز التعدّی، و إن أطلقا لم یجز لواحد منهما التصرف إلّا بإذن الآخر، و مع الإذن بعد العقد أو الإشتراط فیه» علی ای حال اجازه و اذن میخواهد مگر اینکه یک رسم و رسومی در میان مردم و بازاریان باشد، که در این صورت باید طبق آن رسم و رسوم عمل کنند هر چند عقد شرکت را مطلق گذاشته باشند و هیچ قیدو قیودی در آن نگنجانده باشند (این قید را من افزودم، چنانچه سید این قید را در قسم دوم افزوده)
فرع دوم
«فإن کان مقیّداً بنوع خاص من التجارة، لم یجز التعدّی عنه، و کذا مع التعیین کیفیة خاصّة»
اگر عقد شرکت را به نوع خاصی از تجارت مقید کنند مانند: تجارت قماش، اگر دراینجا یکی از شرکا به جای تجارت قماش، سراغ تجارت ارزن برود، این جایز نیست، « و کذا مع التعیین أو کیفیة خاصّه» مانند: نقد و نسیه.باید طبق آن عمل کنند(فهو متّبع)
مرحوم سید در اینجا ظاهراً اشتباه کرده، چون وقتی میخواهد برای جملهی «مقیّداً بنوع خاص من التجارة» مثال بزند، میگوید :«و لا یجوز السفر بالمال» و حال آنکه این مثال برای آن نیست، مثالش این است که تجارت قماش کنی، تجارت در سفر و حضر یک مسئلهی دیگری است، نباید این مثال را برای آن جمله بیاوریم، ولی در اینجا همان قیدی که در اولی افزودیم، در اینجا هم میآوریم، اگر در شرکت نامه نوشتهاند که تجارت فرش یا چیز دیگر بشود، باید طبق آن عمل شود. اما اگر ننوشتهاند و شرکت نامه مطلق است، باید به اذن همدیگر تصرف کنند،مگر اینکه در آنجا یک عرفی باشد، مثلاً عرف فلان میدان این است که در آنجا خارو بار بفروشند نه فرش و امثال فرش. مگر عرفی باشد. یا در نسیه و نقد عرفی در کار باشد،فرض کنید در فلان شهر تمام معاملات با نسیه صورت میگیرد، اگر کسی بخواهد نقد معامله کند، دکان ومغازهاش نمیچرخد، مرحوم سید تعارف را در اینجا گفته است.اللّهم که یک تعارفی باشد.
ایشان مسئله را سه مرحلهی کرده:
الف) اگر واقعاً از هر لحاظ مقید است،هم از حیث نوع و هم از حیث کیفیت،باید طبق آن عمل کنند،(فبها).
ب) اگر مقید نیست، بلکه مطلق آوردهاند، تصرف بدون دیگری جایز نیست. «فإن کان مقیّداً بنوع خاص من التجارة، لم یجز التعدّی عنه(تجارت فرش) و کذا مع التعیین کیفیة خاصّة، و کذا مع التعیین أو کیفیة خاصّه» مثلاً نقد بفروشیم نه نسیه.
ج) وإن کان مطلقاً فاللازم علی المتعارف من حیث النوع و الکیفیة.
در فرع قبلی گفت اگر مطلق باشد، باید دست نگهدارند، اما در اینجا میفرماید اگر مطلق شد «فاللازم علی المتعارف من حیث النوع و الکیفیة» بعد مثال میزند و میگوید حال شریک همانند حال عامل در مضاربه است، یعنی اگر در «مضاربه نامه» نوع مضاربه معین شده، کیفیت هم معین شده،در اینجا عامل حق ندارد که از آن تجاوز کند، اما اگر «مضاربه نامه» مطلق باشد و قیدی در آن ذکر نشده باشد، در درجهی اول صبر میکنند تا از مالک و شریک دیگر استیذان بطلبد مگر اینکه یکنوع تعارفی در میان مردم باشد که در فلان شهر و منطقه مردم چه چیزهای را می فروشند«و یکون حال المأذون حال العامل فی المضاربه، فلا یجوز البیع بالنسیة، بل و لا الشراء بها(این مثال کیفیت است) و لا یجوز السفر بالمال»، ایشان نباید این جمله را در اینجا بگوید، بلکه بگوید اگر طرف به جای حبوب، قماش بفروشد جایز نیست، چون جملهی « و لا یجوز السفر بالمال» با «حیث النوع» همخوانی ندارد، مراد از «حین النوع» نوع المتجر است مثل اینکه به جای «حبوب» قماش و یا فرش را تجارت کند مگر اینکه بگوییم این هم مثال کیفیت است، به این معنا که یک مثال کیفیت نقدو نسیه است،مثال دیگرش هم حضر و سفر.
خلاصهی دو فرع
1- اگر در شرکت نامه تمام خصوصیات نوشته شده باشد، باید طبق آن عمل شود(یتّبع).
2- اگر شرکت نامه را مطلق گذاشتند.
مرحوم سید فرمود که باید دست نگهدارند و هیچکدام بدون اجازهی دیگری تصرف نکنند.چرا؟ لأصالة حرمة التصرف فی المال الغیر.
استاد: ما یک چیزی را اضافه کردیم و گفتیم مگر اینکه یک متعارفی در میان مردم و بازاریان باشد، در آنجا به همان متعارف عمل میشود و آن حجت است.
فرع دوم
اگر در شرکت نامه نوع تجارت و کیفیت تجارت مشخص است، تابع ان هستیم. اما اگر مشخص نیست در درجهی اول باید دست نگهدارند، مگر اینکه یکنوع تعارفی در کار باشد، همان متعارف برای ما حجت است.
فرع سوم
«و إن تعدّی عمّا عیّن له أو عن المتعارف ضمن الخسارة و التلف، ولکن یبقی الإذن بعد التعدّی أیضاً، إذ لا ینافی الضمان بقاءه».
عمده همین فرع سوم است، گویا دو فرع قبلی مقدمهی این فرع سوم است، فرع اول در کیفیت کار بود که یک نفری باشد یا دو نفر، فرع دوم هم در بارهی مورد معامله و کیفیت آن بود.
فرع سوم در این بارهی این است که اگر این دو شریک پایبند این ضوابط شرع نشد، یعنی بنا بود که با هم کار کنند، او به صورت تکی کار کرد، یا بنا بود که فرش بفروشیم، او گوشت خرید و فروش کرد و در آن دچار خسارت و ضرر شد یا تلف شد. آیا این جایز است یانه؟
آقایان میگویند این شریک ضامن است،اما شرکت بهم نخورده، چون مانع ندارد که یکطرف خسارت و تلف را ضامن باشد بدون اینکه شرکت بهم بخورد. چرا شرکت باقی است؟ لبقاء الإذن، البته یک طرف محکوم به جریمه میشود تا در آینده یک چنین تخلفی در شرکت صورت نگیرد. خیال نشود که اگر طرف را محکوم کردیم،حتماً شرکت بهم خورده، شرکت بهم نمیخورد بلکه باقی است، منتها یک قیدی دارد و آن این است که موضوع باقی باشد، یعنی مادامی شرکت باقی است که موضوع باقی باشد، اما اگر همهی مال التجارة از بین برود و تلف بشود، بقاء شرکت معنا ندارد. پس شرکت باقی است، اما به شرط اینکه همهی مال التجارة از بین نرفته باشد، بلکه مقداری تلف شده باشد. این هم علی القاعده بود، چون این آدم امین بود، امین هم باید بر طبق قانون، ضوابط و قرارداد عمل کند، حال این شخص که بر خلاف قرارداد عمل کرده، دیگر این «آدم» یدش ید امانی نیست بلکه عدوانی است و ید عدوانی هم ضامن است.
بله! اگر این آدم طبق قرارداد عمل میکرد و بدون افراط و تفریط از بین میرفت و یا دچار خسارت میشد. در این صورت ضامن نبود.
اما اگر راهی را که پیشنهاد کرده بودیم، نرفت و تجارت را در سفر برد و گیر دزدان و ساقان صحرائی و دریایی افتاد و تمام اموال به غارت رفت،در اینجا نمیتوان گفت که او امین است و ضامن نیست، بلکه او با این کارش از امین بودن افتاد و لذا ضامن است.
مرحوم آیة الله خوئی در خسارت یک دقت بیشتری کرده، آنجا که ضرر کند، مرحوم صاحب عروة در خسارت میگوید: «إن تعدّی عمّا عیّن له أو عن المتعارف ضمن الخسارة و التلف، ولکن یبقی الإذن بعد التعدّی أیضاً، إذ لا ینافی الضمان بقاءه».
مرحوم آیة الله خوئی در اینجا دقت بیشتری کرده و فرموده اینجا سه راه دارد:
اگر جنسی را ارزان فروخت، یعنی جنسی را که به صد خریده بودیم، به هشتاد فروخت، ایشان سه راه برایش معین میکند:
الف) شریک مخیر است بین اجازته (جنسی که به صد خریده بودم، به هشتاد فروخت، اشکال ندارد) و قبض ثمن المسمّی.
ب) و بین ردّه، شریک بگوید من این معامله را قبول ندارم و باید او را بهم بزنی، قالی بر گردان و پول طرف را هم پس بده.
ج) راه سوم این است که اگر جنس (که در مثال را قالی باشد) تلف شده، بدلش را بگیرید، مثلاً گوسفند است سرش را بریده، بدلش را بگیرید،یعنی اگر مثلی است، مثلش را بگیرید و اگر قیمی است قیمتش را بگیرید.
مرحوم خوئی میفرماید یا این معامله اجازه بدهد و امضاء کند، یا ردّ کند، این خودش دو صورت دارد، اگر عینش باقی است،باید عینش را بگیرد و اگر عینش تلفش شده،بدلش را بگیرد ، بدلش هم در مثلی مثل است و در قیمی قیمت است.
استاد: ولی به ایشان عرض میکنم در اینجا یک راه چهارمی هم است و آن اینه شریک به رفیقش بگوید حال که یک چنین معاملهی را انجام دادی و جنس صد تومانی را به هشتاد فروختی، باید تفاوت را که بیست تومان است،ده تومانش را به من بدهی. این راه چهارمی است که مرحوم سید این راه را انتخاب کرده.
بنابراین،اگر شریک جنس را ارزانتر بفروشد، در اینجا چهار راه وجود دارد:
1- معامله را اجازه بدهد و امضاء کند.
2- معامله را رد کند و عین جنس را اگر موجود است بگیرد.
3- اگر عین جنس موجود نیست و تلف شده،مثل و یا قیمتش را بگیرد.
4- معامله را اجازه بدهد و امضاء کند، اما به شرط اینکه ما به التفاوت و خسارت را جبران کند. این چهارمی حرف مرحوم سید است و حرف ایشان یک حرف معقول است،کما اینکه آن سه تا هم معقول میباشد.
تمّ الکلام فی الفروع الثلاثة.
الف) حرکت وفعالیت باید طبق شرکت نامه باشد از نظر فعالیت شریک.
ب) باید از نظر موضوع هم تابع شرکت نامه باشد.اگر در شرکت نامه این قیود هست، باید بر طبق آن عمل کنند، و اگر نیست بلکه مطلق است، باید توقف کند مگر اینکه در آن یکنوع تعارفی باشد.
ج) اگر شریک جنس را تلف کرد،ضامن است،اما اگر ضرر کرد، شریک باید شریک ضرر را جبران کند.
فرع چهارم این است که آیا شریک میتواند بدون ربح و به آنچه که تمام شده(پایا پای) بفروشد.
متن عروة: «و الأحوط مع إطلاق الإذن ملاحظة المصلحة، و إن کان لا یبعد کفایة عدم المفسدة». آیا شریک که میخواهد بفروشد، حتماً باید در این خرید و فروش مصلحت باشد یا عدم المفسده هم کافی است؟
استاد: من معتقدم که دومی کافی نیست، چون شرکت باید سود آور باشد، معنا ندارد که انسان جنس را به همان قیمتی که خریده،به همان قیمت هم بفروشد مگر اینکه در شرکت نامه بنویسند.
بنابراین، شرکت «علی الظاهر » باید سود آور باشد،مصلحت در آن باشد و تنها عدم المفسده کافی نیست مگر اینکه شرائط فوق العاده باشد و ترس آن برود که این جنس تلف بشود. تمّ الکلام فی المسئلة السادسة.
المسألة السابعة: العامل أمین فلا یضمن التلف ما لم یفرط (أو یتلف) أو یتعدّی.
این مسئله دو بار تکرار شده،یکی در اینجا آمده است،دیگری هم در آینده خواهد آمد، ولی تکرارش وجه و دلیل دارد نه اینکه بدون وجه ودلیل باشد،
اینجا خود مسئله مطرح است که آیا عامل ضامن است یا ضامن نیست،مسئلهی محاکمه مطرح نیست، ولی آنچه که در آینده بحث خواهد شد، مسئلهی محاکمه است، یکی میگوید من مقصر نیستم و کوتاهی نکردم، شریک دیگر میگوید شما افراط و تفریط کردی،محاکمه در آینده خواهد آمد، ولی بحثی که در اینجا میکنیم این است که آیا عامل ضامن است یا ضامن نیست؟
استاد: قانون کلی این است که عامل امین است،یعنی هم در مضاربه امین است و هم در اینجا امین است و امین در هیچ حالت ضامن نیست مگر اینکه افراط و یا تفریط کند،تفریط این است که حیوان را در زمستان سرد در سرما بگذارد و وارد اسطبل نکند یا خودش تلف کند و یا تعدی کند، مثلاً آن قدر سوار حیوان شود که در اثر خستگی بمیرد، یعنی میزان در ضمانت افراط و تفریط است،اولی تفریط است،دومی افراط، در سه مرحله ضامن است: تفریط و کوتاهی کند، تعدی و افراط کند،اتلاف کند
مسئله طبق قاعده است که «الأمین غیر ضامن» او هم نه تفریط کرده و نه افراط و نه اتلاف. سبب سماوی از قبیل صاعقه یا سبب زمینی مانند زمین لرزه او را از بین برده، یا سارق و دزد او را به سرقت برده، در اینجا این آدم هیچ تقصیری ندارد در صورتی که به وظایف خود عمل کرده باشد. چون این مسئله روشن است و در جاهای دیگر هم آن را خواندهاید ولذا آن را بیشتر ازاین توضیح نمیدهم، در مضاربه نیز همین مسئله است و عامل ضامن نیست مگر اینکه افراط و تفریط کند و یا اتلاف نماید عمداً یا غیر عمد.
المسألة الثامنة:
در این مسئله پنج فرع آمده است،فرع اول این است که «عقد شرکت» از عقود جایز است، یعنی هر گاه یکی از شریکین بخواهد عقد را بهم بزند لازم نیست که شریک دیگر موافقت کند.
فرع دوم این است که مراد از فسخ شرکت چیست؟ حالا که از عقود جایزه است، فسخ شرکت چه معنا دارد، یکی از مشکلات همین است که از یک طرف میگوید شرکت از عقود جایزه است،از طرف دیگر هم میگوییم میتوانیم فسخ کنیم،معنای فسخ چیست؟ و ما فعلاً روی فرع دوم بحث خواهیم کرد، کما اینکه روی اولی هم بحث خواهیم نمود.
فرع اول این است که «الشرکة عقد جایز»، ثانیاً حال که عقد جایز است، هر یک از طرفین میتوانند عقد شرکت را فسخ کند.
ثالثاً: هرگاه یکی فسخ کرد، دیگری حق ندارد که بدون اجازه شریک در آن تصرف کند.
به بیان دیگر هرگاه یکی از شرکا به دیگری بگوید که: فلانی! من راضی به تصرف شما نیستم، او نمیتواند تصرف کند، اما خودِ عازل میتواند تصرف کند. چرا؟ چون او طرف مقابلش را عزل کرده، اما طرف مقابل هنوز این را عزل نکرده است و لذا عازل میتواند تصرف کند،یعنی عازل میتواند به تنهائی شرکت را بگرداند، اما آن دیگری حق گرداندن شرکت را ندارد.
چهارم: اگر یکی از شرکا بگوید که بیا تا مال را قسمت کنیم،طرف باید گردن بگذارد و مال را قسمت کند، اگر یکی خواهان قسمت شد، طرف دیگر حتماً باید گردن بگذارد.
فرع پنجم این است که اگر در عقد شرکت گفته بودند که فلان شریک بهرهاش بیشتر و یا بهرهاش در خسارت کمتر باشد، میتوانند این قید را بزنند، یعنی اصل شرکت را حفظ کنند، اما این قید را بزنند. ما این پنج فرع را به تدریج بحث میکنیم.
بررسی فرع اول
فرع اول که میگوید شرکت از عقود جایزه است نه عقد لازم، یعنی مثل بیع، نکاح و اجاره نیست،بلکه از عقود جایزه است مانند عاریه، مثلاً من چیزی را عاریه داده بودم، میتوانم آن را فسخ کنم،چون عاریه از عقود جایزه است.
من برای این مسئله دلیل شرعی از کتاب و سنت پیدا نکردم،علی الظاهر ادعای اجماع شده که شرکت از عقود جایزه است، مثلاً مرحوم علامه در قواعد میفرماید: «و یجوز الرجوع فی الإذه و المطالبة بالقسمة إذ الشرکة من العقود غیر اللازم من الطرفین» قواعد الأحکام:2/327.»
و قال فی «التذکرة» الشرکة عقد جایز من الطرفین و لیست من العقود اللازمة بالإجماع، فإذا اشترکا بمزج المالین و أذن کلّمنهما لصاحبه فی التصرف فلکّل من الشریکین فسخها، لأنّ الشرکة فی الحقیقة توکیل و توکلّ» تذکرةالفقهاء:16/349، المسألة 168.
از کلام علامه فهمیده میشود که شرکت یکنوع وکالت است، یعنی هر یک از شریکین دیگری را وکیل کردهاند که در مال دیگری تصرف کنند، حال میخواهند همدیگر را عزل کنند. در حقیقت شرکت یکنوع وکالت است، موکّل میتواند هر موقع که بخواهد وکیل را عزل بکند.
«یظهر من هذه العبارات کون الجواز أمراً مسلّماًعندهم و لم ینقل الخلاف حتّی أنّالمحقق الکرکی علل جواز الرجوع بإرجاع الشرکة إلی عقد الوکالة الذی هو عقد جایز بالإتفاق وقال: لمّا کانت الشرکة عبارة عن توکیل و توکّل،کان فسخها جایزاً من الطرفین کالوکالة، فمتی رجعا عن الإذن انفسخت من الجانبین، و کذا لو قالا أو أحدهما:فسخت الشرکة،لأنّ الوکیل ینعزل إذا عزل نفسه،و فسخها من أحد الجانبین یقتضی عزل کلّ منهما» جامع المقاصد:/22-23.
در هر حال گویا این مسئله (شرکت) اجماعی است.
قبل از آنکه ما به فرع دوم برسیم،مطالب بعدی را جلوتر میگویم، اینکه آقایان میگویند شرکت از عقود جایزه است و در کتابها نیز همین را نوشتهاند، آیا در جامعه هم «شرکت» عقد جایز است؟ بله! اگر وقت واجل معین نکنند، میتوان گفت که شرکت از عقود جایز است، اما اگر وقت و اجل را معین بکنند، مثلاٌ بگویند که این «شرکت» مدتش دو سال است، به چه دلیل این جایز باشد،مگر عقد نیست مگر «میثاق» نیست، مگر اتفاق نیست؟ ما عین همین اشکال را در عقد مضاربه هم کردیم و گفتیم که اینکه همهی آقایان میگویند:« المضاربة عقد جایز» یعنی هر موقع صاحب مال خواست، میتواند عامل و کارگر را از کار بر کنار کند.
استاد: ما عرض میکنیم اگر واقعاٌ این مضاربه اجل و مدتی نداشته باشد،میتوان گفت که از عقود جایز است و قابل بهم زدن میباشد، اما اگر مضاربه دارای اجل و مدت است، شرکت هم دارای اجل میباشد، به چه دلیل «أوفوا بالعقود» در اینجا جاری نشود، چه حق دارد که این طرف فسخ کند.
بله! هر گاه طرفین بخواهند که فسخ کنند،آن مسئلهدیگری است، این در هیچ یک از عقود اشکالی ندارد حتی در بیع هم اشکال ندارد، ولی بحث در این است که یک طرف میخواهد معامله را بهم بزند، باید دانست که این گونه معامله اصلاٌ در جامعهی امروزی قابل قبول نیست،یعنی هیچ کس زیر بار یک چنین شرکتی نمیرود، این چه شرکتی است که هر فردی میتواند آن را بهم بزند،چه کسی زیر بار یک چنین شرکتی میرود؟ یا چه کسی زیر بار مضاربهای میرود که صاحب مال و سرمایه هر موقع دلش خواست عامل را از کار بردارد، کارگری که کار کرده و میخواهد ثمره بگیرد.
همانطور که گفتم اگر مؤجل نباشد،مانعی ندارد، ولی اگر دارای اجل ومدت باشد،من معتقدم که این عقد لازم است نه عقد جایز. کما اینکه ما در عقد مضاربه نیز این فتوا را دادیم و پایش هم ایستادیم،در اینجا نیز همان حرف را میزنیم خواه شرکت ملکی باشد و خواه «شرکت» شرکت عقدی باشد. خواه اموال را قاطی کنند یا صیغه بخوانند و یک شرکتی را تأسیس کنند، اصلاٌ روح شرکت در صورتی است که طرفین به همدیگر اعتماد داشته باشند که این کاری که با هم شریک شدهاند تا دو سال پا برجاست.چون اگر در هر آن و لحظهای احتمال تزلزل باشد،عقلا زیر بار یک چنین مضاربه و شرکتی نمیروند.
این از جاهایی است که در فقه یک مسئله داریم ولی در جامعه مسئلهدیگری داریم، مسلّماٌ حق جامعه مقدم است،چون ما در فقه خودمان دلیلی بر جواز نداریم، جز اینکه آقایان میگویند شرکت از مقولهی وکالت است، و حال آنکه این گونه نیست.
به بیان دیگر چه کسی گفته است که شرکت از مقولهی وکالت است،بلکه خودش یک عقد مستقل و قرار داد جداگانهای میباشد که طرفین با هم میگذارند، وقتی که اجل و مدتش تمام شد،هم قابل امتداد است و هم قابل فسخ، اما مادامی که مدت و اجل باقی است و طرفین هم خائن نبودند، ما دلیلی بر فسخ نداریم.
بنابراین، عقد «شرکت» هیچ ربطی به وکالت ندارد.
بر فرض قبول کنیم که «عقد شرکت» از عقود جایزه است، مشکل دیگر در کلمهی «فسخ» است و آن اینکه مراد از اینکه شرکت را فسخ میکنیم،چیست؟
آیا شرکت ملکی را میگویید؟ شرکت ملکی این بود که اجناس طرفین با یکدیگر قاطی شده، به گونهای هم قاطی شدهاند که جدا کردن آنها یا ممکن نیست یا بسیار دشوار و مشکل است، آیا این نوع شرکت را میگویید که فسخ میشود؟ اگر این را بگویید، این قابل فسخ نیست،یعنی مادامی که این قسمت نشده است،شرکت باقی است،یعنی اگر هزار مرتبه بگویید: «فسخت الشرکة» هیچ فایدهای ندارد،چون شرکت قائم به امتزاج است، مادامی که امتزاج باقی است،فسخ معنا ندارد. ولذا مرحوم سید در اینجا از خودش زرنگی به خرج میدهد و میگوید معنای «فسخت» و فسخ این است که طرف حق تصرف در مال مشترک را ندارد، اما خودٍ «عقد شرکت»به حال خودش باقی است.چرا؟ چون شرکت یک امر تکوینی است«لأنّ الشرکة أمر تکوینیّ» روغنها با هم قاطی شدهاند،امر تکوینی سرجای شان باقی هست.
بله! اگر یکی بگوید: «فسخت» معنایش این است که اگر یکی از شریکین «رجع عن إذنه» دیگری حق تصرف در مال را ندارد،اگر مطالبهی قسمت کرد، میتواند جواب منفی بدهد وبگوید قسمت را قبول ندارم. مرحوم سید میخواهد با این بیانش از اشکال فرار کند.چرا؟ لأنّ الشرکة الملکیة أمر تکوینیّ» یعنی اجناس شریکین با یکدیگر ممزوج و مخلوط شدهاند و در دل هم فرو رفتهاند، امتزاج حاصل شده، بلکه یک واقعیت سوم حاصل شده و قابل قسمت نیستند، ولذا میفرماید مراد از اینکه شرکت را فسخ میکنیم این است که دیگری حق تصرف را ندارد،نه اینکه معنایش «ابطال الشرکة من أصلها أو من حینها» باشد، شرکت باطل نمیشود بلکه سرجایش باقی است، اثر فسخ فقط این اندازه است که دست طرف بسته میشود و نمیتواند در آن تصرف کند.
متن عروة: «عقد الشرکة من العقود الجائزة، فیجوز لکلّ من الشریکین فسخه»،آن وقت سید میبیند که شرکت تملیکی یک امر تکوینی است و امر تکوینی با «فسخت» گفتن از بین نمیرود، ولذا برای فرار ازاین اشکال میفرماید:«لا بمعنی أن یکون الفسخ موجباٌ للإنفساخ من الأول أو من حینه بحیث تبطل الشرکة،إذ هی باقیة ما لم تحصل القسمة(یعنی مادامی که قسمت نکردیم،شرکت سرجایش باقی است و با گفتن «فسخت» شرکت بهم نمیخورد) بل بمعنی جواز رجوع کلّ منهما عن الإذن فی التصرف الذی بمنزلة عزل الوکیل عن الوکالة أو بمعنی مطالبة القسمة».
پس معلوم شد که فسخت گفتن در شرکت تملیکی اثر ندارد، زیرا او یک امر تکوینی است، ولذا ناچاریم که امر اعتباری درست کنیم و بگوییم تا حال دست طرف باز بود، اما بعد از فسخت گفتن،دست طرف بسته است و حق تصرف در مال مشترک را ندارد.
«هذا کلّه حول الشرکةالتملیکیة»، پس روشن شد که شرکت تملیکیه قابل فسخ نیست مگر اینکه مراد از فسخ،اثر فسخ باشد و آن این است که طرف حق تصرف ندارد.
اما اگر شرکت از قبیل شرکت عقدی باشد،در آنجا چه کنیم که در آن امتزاج و اختلاط در کار نیست،مثلا هردو شریک در بانک پول را گذاشتند و صیغه شرکت را خواندند، مزج هم لازم نیست، یعنی در شرکت عقدی مزج معتبر نیست، می خواهد مزج باشد یا نباشد؟
در آنجا هم فسخ مشکل است.چرا؟ «لأنّ الشرکة من العقود الإذنیة» شرکت از عقود اذنی است نه از عقود عهدی. بعضی از عقود داریم که عقود عهدی است، بعضی از عقود هم از قبیل عقود اذنی است نه عهدی، مثلا بیع واجاره را می گویند که از عقود عهدیه است،یعنی پیمان است و میثاق. اما و دیعه و عاریه را می گویند از عقود إذنیة است،یعنی قائم به إذن است. اگر واقعاٌ شرکت قائم به اذن است، وقتی من گفتم راضی نیستم، اذن و اجازه ام از بین رفت، دیگر فسخ معنا ندارد. روح شرکت عقدی قائم با اذن است، وقتی من گفتم راضی نیستم، موضوع از بین رفت و بعد از بین رفتن موضوع،معنا ندارد که بگویم: «فسخت».یعنی چیزی نیست تا آن را فسخ کنیم و فسخت بگوییم. مگر اینکه بگوییم در آنجا هم مراد از «فسخ» بستن دست طرف است، یعنی تا حال شریک می توانست در مال مشترک تصرف کند، از حالا به بعد نمی تواند تصرف کند. ولذا مسئله حل شد. «عقد الشرکة من العقود الجائزة، فیجوز لکلّ من الشریکین فسخه،آن وقت سید میبیند که شرکت تملیکی یک امر تکوینی است و امر تکوینی با «فسخت» گفتن از بین نمیرود، ولذا برای فرار ازاین اشکال میفرماید:«لا بمعنی أن یکون الفسخ موجباٌ للإنفساخ من الأول أو من حینه بحیث تبطل الشرکة،إذ هی باقیة ما لم تحصل القسمة، بل بمعنی جواز رجوع کلّ منهما عن الإذن فی التصرف الذی بمنزلة عزل الوکیل عن الوکالة أو بمعنی مطالبة القسمة». تا کنون دو فرع را بررسی کردیم، فرع اول این بود که :«الشرکة عقد جائز»، فرع دوم این بود که:« ما هو المراد من الفسخ»
بررسی فرع سوم
«إذا رجع أحدهما عن إذنه دون الآخر فیما لو کان کلّ منهما مأذوناً». اگر یکی از دو شریک گفت من راضی نیستم. طرف مقابلش نمیتواند در مال مشترک تصرف کند. اما من میتوانم تصرف کنم. چرا؟ چون من او را از وکالت انداختم، ولی او مرا از وکالت نینداخت. این نکتهاش روشن است،اگر یکی بگوید من راضی نیستم، طرف مقابل دستش بسته میشود،اما این طرف دستش بسته نمیشود: «إذا رجع أحدهما عن إذنه دون الآخر فیما لو کان کلّ منهما مأذوناً، لم یجز التصرف للآخر، و یبقی الجواز بالنسبة إلی الأول»،یعنی آن دیگری میتواند تصرف کند. چرا؟ من دست او را بستم،او دست مرا نسبته است.
بررسی فرع چهارم
فرع چهارم این است که اگر هردو شریک از اذن خود برگشتند، در اینصورت دست هردو طرف بسته میشود، یا مطالبه قسمت کردند،حتماً باید تن بدهند. اگر هردو از اذن برگشتند، مسئله معلوم است(کالشمس فی رابعة النهار) من شما را عزل کردم، شما هم مرا عزل نمودی، پس دست هر دوتای ما بسته است. اما اگر مطالبه قسمت کند، حتماً باید شما تن بدهی.چرا؟ لا یجوز التصرف فی مال الغیر إلّا بإذنه. من دیگر راضی نیستم که مال من با مال من مشترک باقی بماند، بلکه میخواهم مال خودم را جدا کنم. کلّ ذلک علی المبنی المشهور من أنّ الشرکة عقد جائز، ولی ما گفتیم اگر اجل و مدت نباشد،حق با شماست،اما اگر اجل و مدت باشد، دیگر این حرفها اصلاً موضوع ندارد. مادامی که اجل و مدت به سر نرسیده است،طرف حق ندارد که آن طرف را عزل کند مگر اینکه اقاله کنیم، اقاله از بیخ و بن بهم زدن است، اقاله مانع ندارد. اما اگر اقاله نباشد،اگر یکی بخواهد این شرکت را بهم بزند،صحیح نیست. تمام فرمایشات مرحوم سید بر اساس این است که :«أنّ الشرکة عقد جائز» هم در شرکت عقدی و هم در تملیکی. اما اگر کسی این حرف را بپذیرد، کلیهی این فروع احکامش با هم فرق میکند.
آخرین فرع این است که ممکن است فسخ ما تبعیض آفرین و تبعیضی باشد، به این معنا که بخشی را بهم بزنیم،اما بخش دیگر باقی باشد. فرض کنید برای یکی از شرکا بهره و ربح بیشتر، یا خسارت کمتر قائل شده بودیم، در وسط سال دیدیم که این کار خوبی نیست، ولذا خسارت،یا بهره و ربح را مساوی میکنیم، یعنی بخشی از شرائط را بهم میزنیم و بخش دیگر را باقی میگذاریم، آیا این کار صحیح است یا نه؟
مرحوم سید میفرماید:این هم جایز است.
متن عروة: «و إذا أوقعا الشرکة عل وجه یکون لأحدهما زیادة فی الربح أو نقصان فی الخسارة یمکن الفسخ، بمعنی إبطال هذا القرار،بحیث لو حصل ربح أو خسران کان بنسبة المالین علی ما هو مقتضی إطلاق الشرکة». چرا؟ چون عقد جایز نیست،وقتی همه را میتوانیم بهم بزنیم، شاخه را هم میتوانیم بهم بزنیم، وقتی میتوانیم اصل را بهم بزنیم، شاخه و فرعش را هم میتوانیم بهم بزنیم.
راجع به درس جلسهی قبل کلمهای را که جنبهی تکمیلی دارد عرض کنم و سپس وارد بحث جدید بشویم و آن این است که چون مشهور گفتهاند که «شرکت» عقد جایز است و عقود اذنیه قوامش با اذن است،وقتی که طرف اذنش را پس گرفت، دیگر موضوعی برای فسخ نیست.
استاد: ولی روی مبنای ما فسخ ممکن است.چرا؟ چون ما شرکت را از عقود عهدیه دانستیم نه از عقود اذنیه، یعنی معتقد شدیم بر اینکه «شرکت» همانند بیع و اجاره عقد لازم است، پس فرمایش مرحوم سید روی مبنای ما صحیح نیست، بله فرمایش سید روی مبنای کسانی صحیح است که میگویند «شرکت» عقد جایز، و از عقود اذنیه است، وقتی که طرف اذنش را پس گرفت،دیگر موضوع برای فسخ نیست.
اما اگر کسی مبنای ما را بپذیرد و میگوید شرکت از عقود عهدیه است مانند بیع و اجاره، چون اگر از عقود عهدیه نباشد، کسی اقدام به شرکت نمیکند، طبق این نظریه فسخ موضوع دارد،یعنی معنای فسخ همان فسخی است که در بیع واجاره داریم.
بنابراین،اگر ما در جلسهی قبل فسخ را به جواز القسمة یا حرمةالتصرف تفسیر کردیم، این تفسیر بر اساس مبنای مشهور بود که میگفتند «الشرکة من العقود الإذنیة والجائزة» نه بر اساس مبنای خودمان که میگوییم:« الشرکة من العقود العهدیة» یعنی ما شرکت را همانند بیع از عقود عهدیه و لازم میدانیم،ولذا در نوشتن شرکت نامه روی بندها مطالعه میکنند، همچنین روی شروط مطالعه میکنند، حتی کیفیت انحلال شرکت را تضمین میکنند، اگر این گونه بگوییم، آن وقت «للفسخ معنی صحیح فی أمر الشرکة».
المسألة التاسعة: «لو ذکر فی عقد الشرکة أجلاٌ لا یلزم،فیجوز لکلّ منهما الرجوع قبل انقضائه، إلّا أن یکون مشروطاٌ فی عقد لازم فیکون لازماً».
روی مبنای مشهور که میگویند: «الشرکة عقد جایز» حال اگر در شرکت زمان بندی کردند،یعنی زمان و مدت شرکت را تعیین کردند،آیا شرکت لازم میشود یا نه؟ مرحوم سید میگوید: نه خیر! چون پیکرهی عقد،پیکرهی جایز است، وقتی پیکرهی جایز است با تعیین کردن زمان و مدت، از حالت جواز به حالت لزوم بر نمیگردد. در حقیقت ذکر زمان و مدت چندان فایده و سودی ندارد، فقط همین اندازه میرساند که از پایان مدت وزمان،شرکتی در کار نیست، ولی احتمال این هم است که در نیمهی راه این شرکت بهم بخورد.
«اللهّم» که در عقد لازم خارج باشد، مثلاٌ من خانه را به شما میفروشم و میگویم شرطش این است که شرکتی که با هم داریم تا دو سال لازم باشد، یعنی در یک معاملهی دیگری که لازم است، لزوم این شرکت را هم شرط کنیم. پس مطلب مرحوم سید دو کلمه است:
1- پیکرهی عقد شرکت جایز است، پیکره وقتی جایز شد هرچند در آن زمان و مدت را هم ذکر بکنید، زمان و مدت آن را لازم نمیکند.
2- هنگامی عقد شرکت لازم میشود که لزوم آن را در یک عقد لازم دیگر شرط کنید،مثلاٌبگویید که من خانه را به شما میفروشم به شرط اینکه این شرکت تا دوسال لازم باشد و هیچکدام حق بهم زدن آن را نداشته باشیم،در این صورت است که عقد شرکت لازم میشود. این فرمایش مرحوم سید بود.
اما فرمایش اول ایشان روی مبنای آنها درست است،وقتی پیکره جایز باشد، قهراٌ هرچند شما به آن قید ببندید،قید هم تابع پیکرهی خودش است، وقتی خود پیکره لزوم ندارد، مدت و زمان هم به آن لزوم نمیبخشد.چرا؟ «لأنّالجزء تابع للکلّ»، وقتی خودٍ کل جایز است، قیدش هم جایز خواهد بود.
استاد: ولی ما معتقدیم که شرکت حتماً باید زمان و مدت داشته باشد و در غیر این صورت جهل است، واگر مدت و زمان تعیین شد، آن شرکت جزء عقود عهدیه میشود مانند بیع واجاره، نه جزء عقود اذنیه مانند ودیعه و عاریه. ولذا شکستن آن جایز نیست مگر اینکه طرفین توافق کنند.
مطلب دومی که میخواهم بیان کنم این است که آقایان میگویند پیکرهی عقد جایز است، از این رو ناچاریم که از کانال دیگر وارد بشویم و آن اینکه در یک معاملهی لازم خارج برویم ولزوم این را شرط کنیم،آن وقت این سؤال پیش میآید آیا این «لزوم» لزوم تکلیفی میشود یا لزوم وضعی مثلاً میگوید من این خانه را به شما میفروشم به شرط اینک یک پیراهن برای من بدوزی، حال اگر پیراهن را ندوخت،شما حق بهم زدن معامله را دارید، آیا این لزوم تکلیفی است یا وضعی؟ این وجوب ولزوم، وجوب و لزوم تکلیفی است نه لزوم وضعی، لزوم تکلیفی به درد نمیخورد. چرا؟ به جهت اینکه اگر شرکت را بهم زد، شما حق داری که آن معامله را بهم بزنی، به این میگویند وجوب تکلیفی و حال آنکه ما دنبال وجوب و لزوم وضعی هستیم که نشکن باشد مانند بیع و احاره نه دنبال وجوب تکلیفی. بنابراین، دنبال وجوب وضعی هستیم که معامله پیکره و جوهرش لازم بشود و قابل شکستن نباشد، یعنی هر چند شما در ضمن عقد خارج لازم شرط کنید که این شرکت لازم باشد، حد اکثر یک وجوب تکلیفی میآورد، یعنی طرف باید این شرکت را محترم بشمارد و اگر محترم نشمرد فقط خلاف شرع کرده،ولی شرکت بهم میخورد. پس آنچه که مطلوب ماست با شرط درست نمیشود، آنکه با شرط درست میشود با شرط درست نمیشود. آنچه که ما میخواهیم این است که شرکت را لازم کنیم که اصلاً قابل شکستن نباشد مگر اینکه طرفین تفاهم کنند،اما مادامی که طرفین تفاهم نکردهاند، آن طرف حق بهم زدن را ندارد،مطلوب ما این است واین هم با شرط در ضمن عقد خارج لازم درست نمیشود،آن حد اکثر حکم تکلیفی درست میکند و میگوید لازم است که این طرف شرکت را محترم بشمارد،حال اگر محترم نشمرد، این شرکت بهم میخورد، نهایتش این است که شما نیز میتوانید آن خانهای را که خریده بودی بهم بزنی.
پس ما هو المطلوب درست نمیشود،بنابراین، بهتر این است که ما خود شرکت را در عرف امروزی مطالعه کنیم و سیره را هم ببینیم تا بتوانیم بالذات آن را لازم و مشدد کنیم نه اینکه عرضاً لزوم را ثابت کنیم، چون عرضاً وجوب تکلیفی را ثابت میکند نه وجوب وضعی را. و حال آنکه ما دنبال وجوب وضعی هستیم،«فکم فرق» بین وجوب تکلیفی و بین وجوب وضعی، مثلاً «أحلّ الله البیع» وجوب وضعی دارد،یعنی به هیچ وجه قابل شکستن نیست، یعنی یک طرف نمیتواند آن را بهم بزند، این وجوب وضعی است،وجوب تکلیفی معنایش این است که واجب است که این کار را عملاً انجام بدهد و اگر انجام نداد، باز این در همان شلی خودش باقی است ، غایة ما فی الباب شما حق دارید که آن معامله را بهم بزنید.
متن عروة: «لو ذکر فی عقد الشرکة أجلاٌ لا یلزم،فیجوز لکلّ منهما الرجوع قبل انقضائه،(این فرع اول) إلّا أن یکون مشروطاٌ فی عقد لازم فیکون لازماً» این هم فرع دوم،سید میگوید فیکون لازماٌ» ما میگوییم فیکون لازماٌ تکلیفاً و لا یکون لازماً وضعاً. تا معامله بالذات مشدد ولازم باشد و قابل انحلال نباشد.
المسألة العاشرة:لو إدّعی أحدهما علی الآخر الخیانة أو التفریط فی الحفظ فأنکر، علیه الحلف مع عدم البیّنة.
اگر یکی از شریکین نسبت به طرف مقابل ادعا کند که خیانت کردی، یا در نگهداری مال کوتاهی کردی، مثلاً در زمستان حیوان را در جای سرد و بیرون نگهداشتی، یا در تابستان غذا را در جای گرم نگهداشتی،«فأنکر» طرف هم گفت که من یک چنین کاری را نکردم، «علیه الحلف مع عدم البیّنة» اگر آن طرف بیّنه دارد،محکوم میشود، اما اگر بیّنه ندارد،این طرف قسم میخورد. آنچه که مرحوم سید در اینجا فرموده طبق ضابطهی کلی است که میگوید:«البیّنة للمدّعی والیمین لمن أنکر».آن کس که مدعی خیانت یا تفریط است، اگر بینّه و شاهد اقامه کرد که من در سرمای زمستان حیوان را در بیرون نگهداشتم یا در گرمای تابستان غذار را در بیرون یخچال نگهداشتم، محکوم هستم و ضامن، اما اگر بیّنه و شاهد ندارد باید من قسم بخورم تا دعوا خاتمه پیدا کند.
بعضیها در کتابهای که مینویسند به قانون قضای اسلامی اشکال میکنند و میگویند قانون قضاء اسلامی روی بیّنه و قسم میچرخد، قسم مال جمعیتهای متدین است و قسم فقط در جامعهی متدین کار ساز است،اما در جامعههای بی دین قسم فایده و نقشی ندارد، چون افراد به جای یک قسم حاضرند دهها قسم بخورند.
بنابراین؛ این ضابطه یک ضابطهای است که مربوط میشود به زمان پیغمبر اکرم صلّی الله علیه و آله یا دورانی که مردم معتقد بودند و از خدا میترسیدند ولذا قسم نمیخوردند مگر اینکه راستگو باشند.
ما جواب این را در کتاب قضا و شهادت نوشتیم، در آنجا دو جواب دادیم، جواب اول این است ک اولاٌ در اسلام سه راه داریم:
1- بیّنه و شاهد، 2- یمین وقسم، 3- جمع القرائن،یعنی قاضی میتواند از جمع قرائن و شواهد سرّ یک طرف را به دست بیاورد، پس در اسلام تنها بیّنه و یمین نیست، علاوه بر آن دو یک چیز سومی هم بنام «جمع القرائن و الشواهد» داریم، اتفاقاً در زمان پیغمبر و حضرت علی علیهما السلام جمع قرائن و شواهد هم بوده،ولذا قاضی از مذاکرات و گفتگوهای که طرف میکند، یا تحقیقاتی که میکنند، میفهمد که حق با مدعی است یا منکر.
ثانیاً فرض کنید مدعی در دادگاه نتوانست بیّنه و شاهد ارائه بدهد و قسم هم نخورد، قاضی چه کار میکند، آیا میتواند محکومش کند؟ نه خیر! ادعا کرده و شاهد و بیّنة هم نیاورد، لا اقل اسلام یمین را پیشنهاد کرده که ممکن است پنجاه در صد مسئله با یمین حل شود، شما میگویید یمین فایده ندارد، آیا میتوانید طرف را زندانی کنید بدون جهت؟ نه! فلذا آزادش میکنید، باز اسلام یک قدم جلوتر رفته که با قسم دادن طرفداری از ذیحق کرده است، ما افرادی داریم که مانند آب خوردن قسم میخورند،و باز هم افرادی داریم که قسم خوردن برای شان خیلی سخت و سنگین است و به آسانی قسم نمیخورند مگر اینکه ذیحق باشند، ما از اینها سؤال میکنیم اگر یمین و قسم نباشد، شما چه کار میکنید؟ قهراٌ اگر کسی مدعی شد و هیچ دلیلی هم اقامه نکرد، قاضی او را مرخص میکند، اسلام یک قدم جلوتر رفته و میگوید نباید به این آسانی مرخص بشود،حد اقل قسم بخورد تا مرخص بشود. پس در اینجا قانون این است که البیّنة«للمدّعی و الیمین لمن أنکر».
المسألة الحادیة عشر: «إذا إدّعی العامل التلف، قبل قوله مع الیمین لأنّه أمین»
هرگاه احد الشریکین که عامل باشد،یعنی آن کس که کار میکند، ادعا کند تلف را و بگوید مال تلف شده،آیا قولش قبول است یا قبول نیست؟مرحوم سید میفرماید: «قبل قوله مع الیمین لأنّه أمین» یعنی قولش قبول است چون او امین است، منتها باید قسم بخورد. این مسئله معرکةالآراء است،مرحوم سید در اینجا کمتر بحث کرده ولی درکتاب اجاره این مسئله بیشتر بحث شده، مثلاً مستأجر ادعا میکند این اسبی که به من اجاره داده بودی، تلف شده یا این ماشین فلان جایش سوخته، آیا قول مستأجر قبول است، شریک هم امین است ولذا قولش قبول است «و لیس علی الأمین إلّا الیمین». این فرمایش مرحوم سید بود.
ولی ما در اینجا از بحثهای که در کتاب اجاره کردیم الهام گرفتیم، ما در کتاب اجاره بحث کردیم و آن بحثها را اجمالاً در اینجا هم آوردیم، تفصیلش آنجاست و در آنجا گفتیم که :«الأمین علی قسمین» امین بردو قسم است، یک امینی داریم که در اخذ امانت سود و بهرهی ندارد، یعنی مال را از شما میگیرد بدون اینکه خودش کوچکترین استفاده را بکند مانند:ودعی، شخصی هفتاد دینار را در نزد من به امانت گذاشت، اتفاقاٌ دزد آن را از من به سرقت برد،در این گونه «موراد» دو قول است:
الف) یک قول این است که باید قسم بخورد.
ب) قول دوم این است که حتی قسم هم لازم ندارد،یعنی بدون قسم هم حرفش پذیرفته میشود. چون این ودعی است و او را امین شمردی، باید بر طبق امانت رفتار کنی و لذا حق نداری که او را متهم کنی. مرحوم صدوق،شیخ در نهایه و ابن حمزه میگویند حتی یمین هم ندارد و حرفش بدون یمین پذیرفته میشود، ولی قول مشهور این است که باید قسم بخورد.
در این گونه «موارد» حرف سید درست است،یعنی اگر کسی امین شد،البته امینی که ذی نفع نباشد فقط رضایت خدا سبب شده که اموال مردم را حفظ کند. قولش قبول است منتها برای شستن چرکی قلب یک قسم هم میخورد، حتی بعضی میگویند که قسم هم لازم نیست.
اما بعضی از امین ها داریم که دست در کار است و ذی نفع میباشد، اگر احیاناٌ ما مال را به او سپردیم، او میخواهد از این مال بهره بگیرد مانند اجیر، آدمی که ماشین مردم را اجاره کرده،امین است ولی امین ودعی نیست که هیچ بهرهی از آن نبرد، بلکه ذی نفع است و منفعت میبرد، مثل این است شریک، شریک مثل امین اول نیست که هیچ نفعی و انتفاعی از آن نبرد، بلکه او نیز ذی نفع است و میخواهد از مال من و مال خودش سود ببرد، ما دراین گونه جاها قبول نداریم که «لیس علی الیمین إلّا الیمین». بلکه ما در اینجا معتقدیم به یک مشت روایاتی که در بارهی مستأجر وارد شده است، که امام میفرماید:اگر این طرف پیش شما مأمون است،تضمینش نکن،اما اگر متهم است، تضمینش کن. البته روایات در مورد شرکت نیست بلکه در مورد اجاره است، به این معنا که اگر اجیری ادعای تلف کند و بگوید فلان متاع شکسته یا آن را دزد برده، میفرماید: اگر مأمون است،«لا تضمّنه»، اما اگر متهم است،تضمین کن.پس اینکه در زبان فقها معروف است که:«لیس علی الیمین إلّا الیمین» امین اول را میگوید که ذی نفع نیست بلکه فقط برای خدا اموال مردم را حفظ میکند. اما شریک هرچند امین است ولی از امینهای است که ذی نفع میباشد. در اینجا باید به روایاتی که در باب اجاره وارد شده عمل کنیم.
ففی روایة أبی بصیر عن أبی عبد الله علیه السلام فی الجمال: یکسر الذی یحمل أو یهریقه، قال:«إن کان مأموناٌ فلیس علیه شیء،و إن کان غیر مأمون فهو ضامن» الوسائل:، الباب 30 من أبواب کتاب الإجارة،الحدیث7.
در این روایت میگوید اگر کسی مال التجارة را بشکند،یا یهریقه؟ حضرت میفرماید اگر امین است، چیزی به گردنش نمیآید، اما غیر امین است،او ضامن است، هر چند این روایت در بارهی تجارت است،ولی عرف القاء خصوصیت میکند و میگوید میزان آن مأمونی است که دستش در کار باشد ودر این عمل نفعی داشته، ودعی را نمیگیرد، چون و دعی ذی نفع نیست بلکه قربة إلی الله کار میکند، ولذا نباید انسان حیثیت او را لکه دار کند بعد از آنکه او را پاک دامن شناخت. اما در اینجا درست است که من او را امین شناختم،ولی نه امین معنای اول، بلکه هردو ذی نفع هستیم. ما در اینجا معتقدیم که به همان روایات اجاره عمل کنیم.
و أیضاً ما رواه ابن أبی عمیر، عن جعفر بن عثمان قال: حمل أبی متاعاً إلی الشام مع جمّال و ذکر أنّ حملاً منه ضاع و ذکر ذلک لأبی عبد الله علیه السلام فقال:«أتتهمه»؟ قلت:لا. قال:«فلا تضمّنه» الوسائل:، الباب 30 من أبواب کتاب الإجارة،الحدیث6.
البته من فقط دو روایت را آوردم، ولی اگر کسی جلد سیزدهم وسائل (که کتاب اجاره در آن است) باب سی را بخواند،از این قبیل روایات در آنجا زیاد است که میگویند امین متهم«یضمّن» و غیر متهم:«لا یضمّن».
در آن باب این روایت نیز هست که کان علی علیه السلام یضمّن القصّار ( کسی که رخت شور است، لباسها را میدادند که بشوید،موقع تحویل دادن میدیدند که پاره شده) کان علی علیه السلام یضمّن السنّار، سماور را دادیم که درست کند،حالا که آورده، به جای درست کردن یک جای دیگرش را هم خراب کرده،کان علی علیه السلام یضمّن إذا کان غیر مأمون، معلوم میشود که حکم امام علیه السلام حکم ولائی بوده، ضامن میکرده تا جلوی بعضی از اتلاف ها را بگیرد،حکم واقعی در کلام امام باقر علیه السلام است که میفرماید: «کان علی علیه السلام یضمّنه إذا کان غیر مأمون».
گاهی سؤال میکنند که امیر المؤمنین علیه السلام یضمّن مطلقاٌ،اما امام باقر علیه السلام یضمّن إذا کان غیر مأمون.
جوابش این است که امیر المؤمنین در آن زمان که در کوفه بودند،در کوفه اقوام مختلف زندگی میکردند، اینها اموال مردم را ضایع میکردند، حضرت هم به حکم ولائی حکم میکردند که هر اجیری که مال مردم را ضایع کند ضامن است خواه تقصیر داشته باشد یا نداشته باشد تا با این کار خودش جلوی این گونه اتلاف ها را بگیرد، ولی حکم واقعی در کلام امام باقر علیه السلام است که می فرماید: «و کان علی السلام یضمّنه إذا کان غیر مأمون».
اگر کسی اشکال کند که این روایات در کتاب اجاره آمده و در بارهی اجاره است.
جوابش این است که کتاب اجاره با کتاب شرکت چندان فرقی نمیکند.
پس معلوم شد که کلام مرحوم سید در قسم اول امین که ذی نفع نیست، صحیح است نه در قسم دوم امین که ذی نفع است، و محل ما هم همان قسم دوم است که امین در اینجا ذی نفع است. تمّ الکلام فی مسألة الحادیة عشر.
المسألة الثانیةعشر: «تبطل الشرکة بالمرض، و الجنون،و الإغماء،و الحجر بالفلس أو السفه، بمعنی أنّه لا یجوز للآخر التصرف، و أمّا أصل الشرکة فهی باقیة».
شرکت به چند چیز باطل میشود که از جلمهی آنها جنون و دیوانگی است، موت، حجر، فرض کنید طرف ور شکست شد،داد ستان آن را ممنوع المعامله کرد، سفه، شریک به گونهای شد که معاملاتش درست نباشد، اینکه مرحوم سید میگوید شرکت باطل است، به این معنا که طرف حق تصرف در مال مشترک را ندارد،این کلام مرحوم سید مربوط به شرکت تملیکی است نه شرکت عقدی. اموال شریکین بهم مخلوط شده، روغنها مخلوط و ممزوج شده، اتفاقاً در اثناء یکی از این پدیدهها پیش آمد، در اینجا شرکت باطل است و باطل نیست، باطل هست، چون طرفین حق تصرف را ندارند،باطل هم نیست چون هنوز مال مشاع است،شرکت ملکی امر تکوینی است،یعنی مادامی که مشاع است،شرکت هم هست،نظر مرحوم سید در این جمله به شرکت تملیکی است و لذا میگوید شرکت باطل است، به این معنا که حق تصرف را ندارند.
بحث ما در بارهی عوامل بطلان شرکت است، مرحوم سید کاظم طباطبائی میفرماید که شرکت با چند چیز باطل میشود و احتیاج به فسخ ندارد:
یکی از شرکا فوت کند.
بر یکی از شرکا جنون عارض بشود،
یکی از شرکا در حالت اغماء برود
یکی از شرکا محکوم به حجر شود، یعنی ممنوع المعامله بشود، خواه حجرش ناشی از مفلس بودنش باشد یا ناشی از سفاهتش.
بحث در این است که چرا شرکت به واسطهی این چهار عامل باطل میشود؟
مرحوم سید میفرماید قوام شرکت با اذن است چون شرک از عقود إذنیة است،در این چهار عامل یا اذن نیست یا اگر هم باشد اعتبار ندارد، اگر شریک بمیرد، اذن هم میمیرد، اما اگر مجنون بشود، لعلّ در فکر مجنون اذن باشد،اما این اذن معتبر نیست، هچنین اگر مفلس شود یا سفیه، باز هم اذن است اما این «اذن» اعتبار شرعی ندارد، چون حاکم شرع او را محکوم به فلس میکند، قهراٌ نمیتواند تصرف کند.
پس خلاصهی بحث مرحوم سید این است که شرکت در سایهی این چهار عامل باطل میشود، علت بطلانش هم این است که قوام شرکت با اذن است، اذن در این موارد یا نیست یا اگر هم باشد معتبر نیست.
استاد:ولی ما در اطراف فرمایش ایشان یک نظری داریم:
اولاً: شاید عطف اغماء را به جنون چندان مناسب نباشد، چون آدمی که دچار اغماء شده و «مغما علیه» است، این با خواب فرق نمیکند، فرقش این مقدار است که «خواب » آن سنگی اغماء را ندارد،یعنی اغماء یک مقداری سنگین تر از خواب است، حال اگر کسی چند ساعت مغما علیه شد، این سبب نمیشود که عقد شرکت باطل شود مگر اینکه خیلی طولانی بشود.
ثانیاً: اینکه مرحوم سید میفرماید شرکت باطل است چون قوام شرکت با اذن است، در این موارد یا اذن نیست یا اگر هم هست اعتبار ندارد، ما در جواب ایشان عرض میکنیم که این فرمایش شما در شرکت ملکیه درست است نه در شرکت عقدیه.شرکت ملکیه آن است که صیغه نخواندهاند،اموال را با هم قاطی کردهاند، روغنها را با هم قاطی کردهاند،آب هار با هم قاطی کردهاند بدون اینکه صیغه بخوانند، فقط در سایهی «مزج» شرکت حاصل شده، این فرمایش مرحوم سید در اینجا درست است، چون قوام شرکت با اذن است و در این موارد یا اصلاً اذن نیست یا اگر هم هست از نظر شرعی اعتبار ندارد، اما درشرکت عقدیه میزان فرد نیست،فرد بمیرد یا نمیرد،دیوانه بشود یا دیوانه نشود ،مغما علیه باشد یا نباشد،اینها تاثیری ندارند، تمام مطالب سر کلمهی عقد است، مادامی که عقد هست،این شرکت هم است،غایة ما فی الباب مال شرکت میشود مال ورثه، یعنی ورثه باید نسبت به این عقد احترام قائل بشوند تا روزی که اجل و مدت این شرکت فرا برسد. ما نظیر این حرف را در اجاره گفتیم، اگر ما عینی را اجاره دادیم و صیغهی عقد خواندیم که دو سال این خانه در اختیار مستأجر باشد، اتفاقاً در وسط سال موجر از دنیا رفت و مرد و خانه به ورثه رسید.
آقایان میگویند اجاره باطل نیست. چرا؟ چون در آنجا مسئله روی فرد دور نمیزند،بلکه روی عقد میچرخد،عقد اجاره محکم است ولذا باقی است،منتها اگر موجر از دنیا رفت و مرد، عین مستأجرة به ورثه میرسد مسلوبةالمنفعة، یعنی ورثه آن را مسلوبة المنفعة مالک میشوند تا اینکه مدت واجلش تمام بشود.
ما میگوییم همانگونه این حرف را در اجاره میگویید در اینجا هم بگویید، چون اینجا هم عقد است و عهد، و ما در جلسهی قبل گفتیم که باید بین شرکت ملکیه وبین شرکت عقدیه فرق بگذاریم، شرکت ملکیه قائم به افراد است ولی شرکت عقدیه این گونه نیست یعنی قائم به افراد نیست بلکه قائم به عقد است ولذا مادامی که عقد موجود است، این طواری و عوارض در کرامت این عقد تاثیری نمیگذارد، ما عین این مطلب را در عقد مضاربه هم گفتیم، در مضاربه فتوا این است که اگر مالک بمیرد «تبطل المضاربة»، ولی ما گفتیم اگر عقدی خواندهاند، این عقد لازم است، غایةما فی الباب ملک به ورثه میرسد، ورثه باید نسبت به این عقد احترام بگذارد تا اینکه اجل و مدت فرا برسد.
در شرکت ملکیه عقدی در کار نیست، شبیه معاطات است، آقایان میگویند بین معاطات و بیع فرق است زیرا بیع لزوم دارد، اما معاطات جنبهی فعلی و عملی دارد ولذا میگویند لازم نیست، شبیه معاطات است، از این رو ممکن است بگوییم که در آنجا عقد نیست، معاطات است و عمل، وقتی یکی رفت،اذن هم میرود، ولی در جایی که عقد باشد مانند بیع و اجاره، در اینجا تمام آثار مال عقد است،طرف تابع این عقد است،اگر خودش بود که چه بهتر! اگر خودش هم نباشد، لا اقل وارثش هست، باید به آن عمل کند.
فإن قلت: فی علم الله این مالکی که مالک این متاع بود ولو صیغه خوانده،ولی بیش از این مالکیت نداشت،یعنی فقط شش ماه مالکیت داشت و بعد از شش ماه مالکیت نداشت، حال که فی علم الله شش ماه مالک بود، تاثیر عقد هم تابع همین مالکیت واقعی است و نسبت به شش ماه بعد، عقدش عقد فضولی است، وقتی عقد فضولی شد، ورثه اگر دلش خواست امضاء میکند واگر هم نخواست آن را فسخ میکند.چرا؟ چون فی علم الله این آدم قادر بر تصرف و تسلط بر مال نبود مگر به مقدار شش ماه، در بقیه(یعنی بعد از شش ماه) خیال میکرد که عمرش کفاف میکند و نمیدانست که چنگال مرگ گلوی او را میفشارد، قهراً تا شش ماه معامله هیچ مشکلی ندارد ولی بعد از شش ماه،معامله میشود معاملهی فضولی.
قلت: ما نوکر علم خدا نیستم، بلکه نوکر اطلاق دلیل هستیم، «أوفوا بالعقود» دوسال شرکت(پایان مدت) را گرفته است و ما هم نوکر اطلاق دلیل هستیم نه نوکر علم الله. درست است که خداوند همه چیز را میداند ولی علم او برای ما در معاملات و غیر معاملات میزان نیست، میزان برای همان صیغهای است که خواندهایم، این صیغه هم شش ماه قبل را میگیرد و هم بعد از ششماه را شامل است،شما باید دلیل بیاورید که فقط شش ماه اول را گرفته و بعد از شش ماه را شامل نیست، تا دلیل نیاوردهاید،ما نوکر اطلاق «أوفوا بالعقود» هستیم، ما عین این مسئله را در اجاره و مضاربه میگوییم.
به بیان دیگر ما در معامله تابع آن انشائی هستیم که کردیم نه تابع علم الله، انشاء ما دو سال است و این دو سال برای ما محترم است. پس فرمایش سید کاظم طباطبائی هم صحیح است و هم صحیح نیست،نسبت به شرکت ملکیه (که عقدی در کار نیست) صحیح است،اما نسبت به شرکت عقدیه صحیح نیست، چون در شرکت عقدیه «أوفوا بالعقود» را داریم و ما تابع «أوفوا بالعقود»هستیم.
الثانی: «اشتراط الزیادة فی النماء و النقصان فی الخسارة».
قبلاً عرض کردیم که بعضی از شرکا میتوانند برای خود یک زیادی در ربح و یا نقصان و کمی در خسارت قائل بشوند مثلاً یکی بگوید که دو برابر شما ربح ببرم، یا اگر شرکت دچار خسارت شد،من خسارت کمتری را متحمل بشوم.
مرحوم سید میفرماید اگر یکی ازدو طرف بمیرد یا مغما علیه شود،این شرط ها هم باطل میشود.
متن عروة:«نعم یبطل أیضاٌ ما قرّراه من زیادة أحدهما فی النماء بالنسبة إلی ماله،أو نقصان الخسارة کذلک».معنای اینکه شرکت باقی میباشد این است که مال (تا قسمت نکنیم) مشاع است.
باید دانست که مراد از «نماء» در اینجا ربح نیست، بلکه مراد این است که اگر این باغ میوه آورد، مشاع هستیم، یعنی میوه و نماءمجدد تابع شرط قبلی نیست، بلکه بالمناصفه باید تقسیم بشود، قبل از آنکه طرف بمیرد،نماء را طبق شرائطی که با توافق کردهبودند تقسیم میکردیم، اما بعد از آنکه یکی از شرکا از دنیا رفت و مرد، نمائی که از این اموال به دست میآید مانند اینکه باغ به میوه نشست، گوسفند شیر و پشم داد،این نماء تابع شرائط قبلی نیست، بلکه هر کس نمائش تابع سهم مالش هست.
اشکالی که ما دراینجا داریم این است که این مسئله در شرکت ملکی درست است،چون در شرکت ملکی با مرگ در حقیقت ممنوع التصرف میشود، مال میشود مشاع، اما در شرکت عقدی این گونه نیست،یعنی در شرکت عقدی این عقد به قوت خود باقی است، تا اجل برسد باز یکی سهم دختر و دیگری سهم پسر. پس مراد از «نماء» نماء خارج از اختیار است نه نماء داخل در اختیار.
الثالث: «حکم المعاملات الواقعة قبل العلم ببطلان الشرکة».
فرع سوم این است که اگر شریکین بعد از مدتی اطلاع پیدا کردند که این عقد شرکت شان باطل بوده،در اینجا چه باید کرد؟
مرحوم سید میفرماید گاهی باطل بوده، طرف هم اذن داده، منتها گاهی اذنش مقید به صحت شرکت نیست و گاهی اذن طرف مقید به صحت شرکت است، اگر اذن شان مقید به صحت شرکت نیست، گذشته صحیح است،اما آینده باطل.
اما اگر اذن شان مقید به صحت شرکت است، گذشتهاش هم باطل است.
متن عروة:«و إذا تبیّن بطلان الشرکة فالمعاملات الواقعة قبله محکومة بالصحة(به شرط اینکه اذنش مقید به صحت شرکت نباشد) و یکون الربح علی نسبة المالین، چرا محکوم به صحت است؟ لکفایة الإذن المفروض حصوله» ولو شرکت باطل است ولی طرفین به همدیگر اجازه دادند که کار کنند و درآمد و ربح گیر شان بیاید، حال اگر این ربح بر اساس شرکت شد که چه بهتر! اما اگر بر اساس شرکت نشد، باز هم درآمد و ربح برای شان مطلوب است البته اگر اذن در تصرف مقید به صحت شرکت نباشد.
«نعم لوکان مقیّداً بالصحّة یکون کلّها فضولیاً بالنسبة إلی من یکون إذنه مقیّداً».
این متن عروه است، تمام معقلین و محشین که بر عروه تعلیق زدهاند از قبیل آیة الله خوئی و ...، میگویند اینکه سید میفرماید شرکت باطل شد، علت بطلانش چیست؟آیا اشکالی در متعاقدین پیش آمد یا اشکالی در عقد پیش آمد؟
گاهی اشکال در متعاقدین پیش میآید مثل اینکه یکی از متعاقدین در وسط کار بمیرد،یا دیوانه بشود، گاهی اشکال در عقد است،مثلاً عقد شان معلّق بوده نه منجّز، یعنی عقد شان معلق بر چیزی مشکوک بود، البته بنابراینکه عقد معلّق بر چیزی مشکوک باطل باشد، بله! عقد معلّق بر مستقبل قطعی مانع ندارد مثل اینکه بگوید من زید را اجیر میکنم اگر فردا آفتاب بیرون بیاید،این اشکال ندارد،امااگر بگوید من زید را اجیر میکنم به شرط اینکه فردا حجاج بیاید،این باطل است چون شرط مشکوک است،آیا فرمایش سید که میفرماید عقد شرکت باطل است، این بطلانش بخاطر اشکالی است که از ناحیهی متعاقدین پیش آمده،یا بخاطر اشکالی است که از ناحیهیخود عقد به وجود آمده است؟ اگر اشکال از ناحیهیمتعاقدین باشد،دیگر درست نیست که بگوید:«صحّ ما قبله» بلکه باید بگوید:«بطل ما قبله». چرا؟ چون معلوم شد که از اول یکی از شرکا صغیر بوده یا یکی از شرکا سفیه و یا محجور بوده، شش ماه هم کار کردیم،همهاش باطل است.چرا؟ چون از اول این عقد باطل بوده و این معاملات بر اساس عقد باطل انجام گرفته است. وقتی از اول همهی معاملات باطل بوده،دیگر «صحّ ما قبله»معنا ندارد.
اما اگر بگویید بطلان عقد بخاطر متعاقدین نیست بلکه بطلان عقد از ناحیهی خود عقد است، یعنی صیغه باطل بوده، مثلاً صیغه معلّق بوده نه منجز.اگر صیغه باطل بوده، هم «صحّ ما قبله» و هم «صحّ ما بعده» منتها به شرط اینکه اذن شان مقید به صحت شرکت نباشد.
فرع چهارمی که اکنون میخوانیم محل بحث است که آیا متعلق به کدام شق از دو شق بحث قبل است؟
ابتدا باید من دو شق قبلی را دو مرتبه متذکر بشوم، مرحوم سید قبلاً فرمودند که اگر بطلان شرکت معلوم شد (إنکشف بطلان الشرکة)
گاه طرفین شریک هستند، ولی در عین حال اذن در تصرف هم میدهند، خواه شرکت صحیح باشد و خواه شرکت صحیح نباشد، یعنی با همدیگر عقد شرکت بستهاند، عقد و قرار داد نهادهاند، ولی در ضمن این شرکت یک اذن در تصرف هم هست، منتها اذن شان مقید به صحت شرکت نیست، کما اینکه در وکالت هم این مطلب را میگویند، یعنی آدمی که وکیل می شود به عنوان وکالت کار ر انجام میدهد و اگر احیاناً وکالت باطل از آب در آمد، موّکل اذن در تصرف داده است هر چند به عنوان وکالت نباشد.
گاه دو نفر که با همدیگر شریکند، شرکت متضمن اذن در تضرف است،اما اذن در تصرف مقید است به صحت شرکت و اگر شرکت صحیح نباشد،طرفین اذن در تصرف نمیدهند.
مرحوم سید فرمود اگر از قبیل قسم اول باشد که اذن مقید به صحت شرکت نیست، تمام اعمالی را که تا زمان انکشاف آوردهاند صحیح است. چرا؟ چون هر چند عنوان شرکت نیست، اما اذن در کار بوده.
اما اگر اذن مقید به صحت شرکت باشد، اعمالی که تا زمان انکشاف انجام دادهاند، همهاش باطل است.
ما نسبت این کلام مرحوم سید اشکال کردیم و گفتیم گاهی بطلان بر میگردد به مسئلهی متعاقدین، یعنی چون متعاقدین جامع الشرائط نبودهاند ولذا شرکت باطل میشود.
گاهی متعاقدین جامع الشرائط هستند، اما مشکل در صیغهی عقد بوده است، یعنی صیغه به جای اینکه منجّز باشد معلّق بوده، معلّقی که معلّق علیهاش امر مشکوک است.
اگر از قبیل اولی باشد که متعاقدین جامع الشرائط نیستند،در اینجا اگر شرکت باطل شد،اذن هم باطل است، چون اذن در صورتی است که طرفین صلاحیت تصرف را داشته باشند،اما اگر بعداٌ معلوم شد که یکی در حین عقد صبی بوده، یا مجنون و محجور بوده، هر چند اذن در تصرف مقید به صحت شرکت نیست، اما اذنش ارزش ندارد چون سفیه است و مجنون. پس اگر اولی باشد باید بگوییم تمام اعمال سابقه باطل است چه رسد به اعمال لاحقه (بطل الأعمال السابقة فضلاً عن اللاحقة).
اما اگر مشکل در خود عقد باشد نه در متعاقدین، مثلاً صیغهی عقد معلّق بوده نه منجّز، در اینجا مسلّماً اگر صیغه باطل باشد، اگر اذن شان مقید به صحت عقد شرکت نیست، هم اعمال گذشتهی آنان صحیح است و هم اعمال آیندهی شان.
خلاصه اگر مشکل در متعاقدین باشد،مطلقا باطل میشود، اما اگر مشکل در عقد باشد،هم گذشته صحیح است و هم آینده،اما به شرط اینکه اذن شان مقید به صحت عقد شرکت نباشد.
متن عروة: «ولکلّ منهما أجرة مثل عمله بالنسبة إلی حصّة الآخر إذا کان العمل منهما، و إن کان من أحدهما فله أجرة مثل عمله».
آیا این عبارت بر میگردد به شق اول که میگفت:«إذا کان الإذن فی التصرف غیر مقیّد بصحّة الشرکة»؟ یا بر می گردد به شق دوم که اذن در تصرف مقیّد به صحت عقد شرکت بود، وقتی شرکت صحیح نشد، اذن هم وجودش کالعدم است چون اذن مقید به صحت شرکت بود،وقتی شرکت صحیح نباشد، اذن هم به درد نمیخورد، اینکه مرحوم سید میفرماید،هرگاه معلوم شد که شرکت باطل بوده،این شریک اجرة المثل دارد اگر هردو کار کردهاند، اگر یکی کار کرده، او نیز اجرةالمثل دارد،آیا این کلام ایشان مال شق اول است که اذن در تصرف مقید به صحت عقد شرکت نیست،یا متعلق به شق دوم است که اذن در تصرف مقیّد به صحت عقد شرکت است؟
اگر بخواهیم سیاق عبارت ایشان را در نظر بگیریم ظاهرش این است که به شق دوم میخورد که اذن در تصرف مقیّد به صحت شرکت بود،نه به اولی که اذن در تصرف مقیّد به صحت شرکت نبود.(البته اذن اول مؤثر است،اما اذن دوم مؤثر نیست).
از آنجا که آقایان مردد هستند که آیا به شق اول میخورد یا به شق دوم، ولذا ما هردو را معنا میکنیم؟
ظاهرش این است که به شق دوم میخورد، مرحوم حکیم نیز میفرماید که به شق دوم میخورد، مرحوم خوئی میفرماید به شق اول میخورد، ولی هردو را بحث میکنیم تا ببینیم که به کدام شق می خورد.
اما علی الأول که «علم بطلان الشرکة»، ولی در عین حالی که شرکت باطل بود، اما طرفین به یکدیگر اذن در تصرف داده بودند و اذن شان هم مقید به صحت شرکت نبود، اگر این باشد، تمام معاملات شان صحیح است و همگان (شرکا) ربح و سود میبرند نه اجرت.یعنی همان گونه که اگر شرکت شان صحیح بود،چگونه با همدیگر ربح میبردند، حال که شرکت باطل شده و اذن در تصرف هم مقید به صحت شرکت نیست، ربح را به همان نحو میبرند که در فرض صحت شرکت میبردند، ولذا اجرت و مزد معنا ندارد مگر اینکه در قرارداد شرکت نوشته باشند که علاوه بر ربح و سود، هر روز برای چرخاندن زندگی روز مرّهی شان یک مزد و اجرتی هم از این شرکت بردارند، اگر این مطلب در قرارداد باشد، مانعی ندارد.
اما علی الثانی(شق ثانی) یعنی در جایی که اذن در تصرف مقیّد به صحت عقد شرکت باشد، بعد از مدتی معلوم شد که شرکت باطل بوده، در اینجا هردو منتفی است،یعنی هم شرکت منتفی است و هم اذن، تمام معاملاتی که انجام گرفته یا انجام میگیرد از قبیل معاملهی فضولی میشود(معاملهی فضولی میشود)، عمل فضولی هم اجرت ندارد، مگر اینکه دو مرتبه اذن بدهند و بگویند ما راضی به کارهای شما هستیم،در اینجا باز مشارکت در ربح است و از اجرت خبری نیست.
بنابراین؛ اگر این عبارت مرحوم سید به شق اول بخورد که شرکت باطل است، ولی اذن شان مقید به صحت عقد شرکت نیست، دراینجا در ربح وسود با همدیگر شریکند فلذا اجرت و مزد در اینجا معنا ندارد، مگر اینکه در قرارداد شرکت اجرت و مزد را شرط کرده باشند.
اما اگر عبارت ایشان به شق دوم بر گردد که اذن در تصرف مقید به صحت عقد شرکت است، در این فرض تمام معاملاتی که طرفین انجام دادهاند و یا در آینده انجام خواهند داد، معاملات فضولی محسوب میشود و در معاملات فضولی نه ربح وسودی در کار است و نه مزد و اجرت.
المسألة الثالثة عشر: «إذا اشتری أحدهما متاعاً و ادّعی أنّه اشتراه لنفسه و ادّعی الآخر أنّه اشتراه للشرکة، فمع عدم البیّنة القول قوله مع الیمین،لأنّه أعرف بنیّته،کما أنّه کذلک لو ادّعی أنّه اشتراه بالشرکة و قال الآخر:إنّه اشتراه لنفسه، فإنّه یقدّم قوله أیضا لأنّه أعرف، و لأنّه أمین».
هرگاه یکی از شرکا متاعی را بخرد و بگوید من این متاع را برای خودم خریدم،اما شریک دیگر ادعا میکند که شما این متاع را برای شرکت خریدی نه برای خودت.
گاه عکس اولی را ادعا میکند و میگوید من این متاع را برای شرکت خریدهام، شریک دیگر میگوید برای خودت خریدی نه برای شرکت.
در اینجا قول کدام یکی از دو نفر مقدم است؟
مرحوم سید میگوید در هردو مورد قول خریدار و مشتری مقدم است.چرا؟ «لأنّه أعرف بنیّته»
مرحوم آیة الله حکیم در اینجا یک ایرادی دارد و میگوید ما در اینجا یک قاعدهی کلی نداریم که هر کجا مسئله به بن بست ر سید و گیر پیدا کرد،بگوییم:«هو أعرف بنیّته». بله! در بعضی از موارد جزئی قول ذو الید مقدم است، اما اینکه در کلیهی جاها و موارد قول ذو الید مقدم باشد، ما برای تقدیم قول ذو الید یک چنین قانون کلی نداریم که بگوید چون او «أعرف بنیّته»است، از این رو قولش مقدم است. یک چنین قانون کلّی نداریم
ولی ما میتوانیم جواب مرحوم حکیم را این گونه بدهیم و بگوییم ما یک قاعده داریم بنام: «من ملک شیئاً ملک الإقرار به» این خودش یکی از قواعد فقهی است، اگر کسی سلطه بر چیزی دارد،«ملک الإقرار به» قولش حجت است مگر اینکه بگوییم این قاعده در جای جاری است که سلطهاش کامل باشد، ولی در «عقد شرکت» سلطهی شرکا ناقص است.
استاد: ولی من در اینجا از راه دیگر وارد میشوم،یعنی سبک فکر من عرفی است، ما باید ببینیم این جنسی را که خریده، چه جنسی است، چون «جنس» خودش نشان میدهد بر اینکه برای خودش خریده یا برای شرکت، گاه طرف جنسی را میخرد که قابلیت این را دارد که برای خودش خریده باشد نه برای شرکت، یعنی مبلغش کم است و جنسش هم متعارف، اما گاهی جنسی را میخرد که تنها سرمایهی خودش (منهای سرمایهای که در شرکت دارد) کفاف نمیکند بلکه حتماً باید پشتوانهی مالی داشته باشد، در این گونه جاها قاضی باید مراجعه کند به آن جنس خریده شده، چون نحوهی عمل هم خودش زبان دارد و نشان میدهد که آیا برای خودش خریده (مثل اینکه یک کت و شلواری خریده باشد) یا برای شرکت. مثل اینکه چند تن شکر خریده، در اینجا معنا ندارد که برای خودش باشد، قهراً نشان میدهد که برای شرکت خریده نه برای خودش.
بنابراین؛ بعید نیست که بگوییم نحوهی عمل و جنس خریده شده خودش نشان میدهد که آیا برای خودش خریده یا برای شرکت.
بله! اگر در مواردی واقعاً پی نبردیم که آیا برای خودش خریده یا برای شرکت،در اینجا بعید نیست که فرمایش سید کاظم طباطبائی درست باشد و بگوییم قول خریدار مقدم است چون اعرف به نیت خودش است.
تمّ الکلام فی الأحکام الشرکة المتداولة فی الکتب الفقهیة. از این بحث عروةالوثقی فارغ شدیم،از اینجا به بعد وارد شرکتهای میشویم که در عصر و زمان ما پیدا شدهاند و در کتب فقهی ما مطرح نشدهاند.
المقصد الثانی: فی الشرکات الحدیثة
تا کنون شرکتهای را بحث میکردیم که در کتابهای فقهی ما مطرح شده بودند،اما از حالا به بعد در بارهی شرکتهای بحث میکنیم که در کتب فقهی ما بحث نشدهاند،اما در زندگی مردم هست، البته غالباً این گونه شرکتها در غرب بوده و از آنجا به تدریج به شرق هم آمده است ولذا ما باید این شرکتها را هم بحث کنیم اگر دیدیم که مطابق شرع است،میگوییم شرعی است، اگر دیدیم مخالف شرع است،رد میکنیم، یعنی مقید نیستیم که حتماً این شرکتها را تصحیح کنیم یا این شرکتها را ابطال نماییم.
نکتهی دیگری را که باید توجه داشته باشیم این است که بحث در شرکتهای جدید،گاهی بحث متنی است و گاهی بحث جانبی،بحث متنی این است که ماهیت شرکت تضامنی چیست؟ یعنی متن شرکت را بحث میکنیم.
ولی این شرکتها یک بحث جانبی هم دارند بنام نظام اداری،یعنی چگونه این شرکت را اداره کنند،یا اگر منحل شد،چگونه آن را منحل کنند؟ این گونه بحثهای جانبی مورد بحث ما نیست و در اطراف آنها بحث نخواهیم کرد. چرا؟ چون هر کشوری برای خودش یک نظام اداری خاص دارند ولذا من غالباً شرکت نامههای کویت،اردن،عمان و عراق را مطالعه کردم و در آنجا دیدم که هر کدام برای خود شان یک نظام نامهی خاصی دارد کما اینکه ایران هم چنین است و لذا اینها برای ما مطرح نیست،آنچه را که مورد بحث قرار میدهیم این است که آیا این شرکتها با قواعد اسلام تطبیق میکنند یا نمیکنند.
مسئلهی دیگری که باید بحث کنیم این است که بعضی از شرکتها بر اساس شخصیت حقوقی و معنوی تشیکل شدهاند، اگر شخصیت حقوقی و معنوی را اسلام پذیرفته است، این شرکتها قابل بحث است،اما اگر شخصیت حقوقی و معنوی از نظر اسلام پذیرفته نیست، آن وقت بحث در این گونه شرکتها کار لغو و باطل است.شخصیت حقوقی این است که «عنوان» مالک باشد نه افراد، یا «عنوان» خودش متضرر باشد نه افراد،افراد فقط ذوی الحقوق هستند،یعنی ذی الحق و ذی نفع هستند نه اینکه افراد مالک باشند، «مالک» عنوان است بنام کوثران،اما افرادی که سرمایه گذاشتهاند،آنها ذوی الحقوق هستند، بله! هر موقع شرکت منحل بشود،اینها مالک میشوند، یعنی افراد بعد از انحلال شرکت مالک میشوند، اما مادامی که شرکت پا بر جاست،افراد فقط ذوی الحقوق هستند نه مالک.
بنابراین،باید شصخیت حقوقی را هم بحث کنیم،اگر دیدیم که با قوانین اسلام تطبق میکند،ادامه خواهیم داد و در غیر این صورت بحث در بارهی آن را رها خواهیم کرد.
حال اگر این نوع شرکتها سود کردند، آیا خمس و زکات هم دارند یا نه؟
ممکن است گروهی بگویند خمس و زکات ندارند، چون خمس و زکات مال شخص است. چرا؟ «خذ من أموالهم صدقة»، اما در شرکت حقوقی و معنوی عنوان مالک است نه اشخاص.
المقصد الثانی فی الشرکات الحدیثة
تا کنون بحث ما در شرکتهای اسلامی بود، یعنی شرکتهای که در کتب فقهی ما آمده بودند،مقصود من از اسلامی بودن این است که در کتابهای فقهی ما آمدهاند و حال آنکه آقایان بعضی از آنها را جایز نمیدانند
مقصد دوم در بارهی شرکتهای جدیدی است که در غرب پیدا شده و موجش به شرق هم رسیده و به صورت یک چیز رایجی در آمده.
همان گونه که قبلاً گفتیم ما در اینجا دو بحث داریم:
الف) نخست ماهیت شرکت را بحث میکنیم که آیا این شرکت از نظر قوانین اسلامی صحیح است یا صحیح نیست،در این قسم بیشتر ماهیت شرکت برای ما مطرح است و بیشترین بحث ما در همین مورد خواهد بود.
ب) یک بحثهای جانبی هم دارد مانند نظام اداری این شرکتها،یا نظام انحلال. ما اینها را بحث نخواهیم کرد، زیرا هر کشوری برای خودش یک نظام خاصی در ادارهی شرکت و انحلال آن دارد فلذا در این جهت بحث نمیکنیم و بیشترین بحث ما در ماهیات این شرکتهاست. ولی قبل از آنکه در ماهیت این شرکتها وارد بشویم، یک مقدماتی را به عنوان تمهید مطرح میکنیم، در این مقدمات یکی از مسائلی که باید توجه کرد، در اصطلاح حقوقدانها شرکت تقسیم میشود به شرکت مدنی و شرکت تجاری،یعنی گاهی میگویند این شرکت از نوع شرکت مدنی است و گاهی میگویند شرکت از نوع شرکت تجاری میباشد.
تفاوت شرکتهای مدنی با شرکتهای تجاری
حال باید بدانیم که فرق این دو شرکت در چیست؟ فرقش این است که اگر مدنی باشد،کارش ساخت و ساز است، کارش در بارهی زمین و آبادی زمین و کشاورزی است، کلیهی شرکتهای که کار شان خرید و فروش زمین، و آباد کردن زمین است، و مسئلهی ساخت و ساز در آن مطرح است، به این گونهها شرکتها شرکت مدنی میگویند، اما شرکت تجاری کارش صادرات و واردات است، یعنی اینکه چیزی را صادر کند و چیزی را وارد نماید که در زبان عرب به آن میگویند: «التصدیر و الإستیراد»، صادر کردن را میگویند تصدیر،وارد کردن را میگویند استیراد.
بنابراین، امروز این دو شرکت در دنیا وجود دارد که در موقع ثبت دادن میگویند ما شرکت مان را به عنوان مدنی به ثبت دادیم و یا به عنوان شرکت تجاری.
شرکت مدنی کارش ساخت و ساز زمین است، حتی کشاورزی را هم شامل است، شرکت مدنی در حقیقت بیشتر داخلی است.
اما اگر کارش به اصطلاح صادرات و واردات است، مثلاً شکر وارد میکند، یا فرش صادر میکند یا اتومبیل وارد، و یا صادر میکند، یا لوازم خانگی صادر، و یا وارد میکند، به این نوع شرکتها میگویند: «شرکت تجاری» اتفاقاً قانون برای هردو یک ویژگیهای قائل شده است، البته این ویژگیهای قانون است و ارتباط به شرع ندارد، اول قانونش را بفهمیم بعدا سایر جهاتش را بحث میکنیم.
چهار نوع تفاوت و ممیّز بین این دو شرکت از نظر تشکیلاتی وجود دارد، فرق اول فرق ماهوی بود، به این معنا که شرکت مدنی کارش ساخت وساز زمین و امثالش بود، ولی شرکت تجاری کارش صادرات و واردات است.
علاوه براین فرق،از نظر تشکیلات هم بین آنها چهار فرق قائلند:
به بیان دیگر در شرکت مدنی، دیون شرکت منحصر به سرمایهی شرکت نیست ولذا اگر سرمایه قد ندهد،باید از اموال دیگر شان دیون شرکت را ادا کنند.
اما اگر شرکت به نام تجاری به ثبت برسد، این دو جور است، گاهی میگویند ضمانت ما به اندازهی سهام ماست، یعنی سهامی که در اینجا داریم مطابق سهام خود ضامن هستیم،یکی دو سهم است، دیگر بیست سهم و ...، هر کس به تناسب سهم خود ضامن دیون شرکت است، اما اموالی که در خارج دارند،آنها ربطی به شرکت ندارند مگر اینکه در شرکت تجاری قید تضامنی بزنند،اگر قید تضامنی زدند، در این صورت تنها اموال شرکت کافی نیست بلکه اموالی که در خارج از شرکت دارند، آنها هم گرو دیون هستند، ولی طبع اولیهی شرکت مدنی این است که شرکا ضامن دیون هستند خواه نسبت به مال شرکت،خواه در اموالی که در خارج از شرکت دارند،اما طبع اولیهی شرکت تجاری این است که به مقدار سهام و سرمایهای که دارند ضامن هستند، اما به وسیلهی اموال خارج،دیون شرکت ادا نمیشود مگر اینکه در شرکت قید تضامنی بزنند که حتی اموال دیگر شان هم در گرو دیون باشد.
اما اگر شرکت از قبیل شرکت تجاری باشد، در شرکت تجاری انحلال نیست بلکه اموال منتقل میشود به ورثه.
به بیان دیگر هرد کدام دادگاه خاصی خودش را دارد.
این چهار فرق را بین شرکت مدنی و شرکت تجاری گفتهاند. بحث ما در دو مطلب به پایان رسید:
الف) الفرق بین الشرکة المدنیة والشرکة التجاریة من حیث الماهیة،او کارش عقار است، این کارش واردات و صادرات.
ب) چهار فرق دیگر هم از نظر تشکیلاتی با همدیگر دارند که بیان شد.
حال بحث در این است که آیا فروقی که قائل شدند از نظر شرع ما الزام آور است یا الزام آور نیست؟ هیچکدام از این چهار میز و فرقی که گفتهاند،الزام آور نیست، اما در عین حالی که شرعاً الزام آور نیست، علاوه بر اینکه الزام آور نیست، ممکن است حتی ما بعضی از آنها را در شرکت قبول نکنیم، اما این مطلب را باید در نظر بگیریم که یا ما نباید اصلاً این نوع تجارتها را انجام ندهیم، یا اگر انجام دادیم، سزاوار نیست که این قوانین وضعی را نادیده بگیریم. چون ما هستیم و این قوانین وضعی. البته از نظر شرع روز اول ممکن است که بگوییم ما این شرکتها را قبول نداریم، بلکه جور دیگر شرکت میبندیم، این کار دو نفری یا سه نفری میشود، ولی اگر بخواهیم در مملکت این شرکتهای که وجود دارند رایج باشند،اگر این قوانین را نادیده بگیریم، «لم یستقرّ حجر علی الحجر» یعنی سنگ روی سنگ بند نمیشود.
به بیان دیگر کسی که این شرکتها را پذیرفته، این قوانین را هم پذیرفته،البته هیچکدام اینها خلاف شرع نیستند،منتها از نظر اول الزام آور نیست، اما اگر بخواهیم کار ما پیشرفت کند و به بن بست نخورد، باید این قوانین را هم رعایت کنیم هر چند از نظر شرع رعایت آنها الزامی نیست.
مطلب دومی که در این مقدمات باید متعرض بشویم عبارت است از تعریف شرکت تجاری، البته ما شرکت مدنی را تعریف نمیکنیم، زیرا او چندان مهم نیست، مهم شرکت تجاری است که ما را با خارج و داخل مرتبط می سازد ، و ما در اینجا سه تعریف برای شرکت تجاری نقل کردیم، البته بیشترین تعریفها مال الوسیط است، منتها هر کدام از این تعریفها یکنوع نقص دارد.
تعریف اول: عرفّها به السهوری علی ما مرّ، حیث قال: الشرکه عقد بمقتاضه یلتزم شخصان أو أکثر بأن یساهم (همکاری کنند) کلّ منهم فی مشروع (برمانه) من ربح مالی بتقدیم حصة من مال أو عمل لاقتسام ما قد ینشأ عن هذا المشروع من ربح أو خسارة« الوسیط:5/218.
تعریف دوم: و نظیر هذا التعریف ما یقال: مؤسسة تنشأ من شخصین أو أکثر للقیام بأعمال تجاریة مع التزام المتعاقدین بأن یقدّم کلّ منهما حصته من نقود (اسکناس) أو عروض(کالا و متاع) أو عمل (مهندس است فلذا کارش ارزش دارد) للمؤسسة، لإقتسام ما قد ینشأ من أعمالها من المنافع أو الأضرار.
تعریف سوم: و الأولی أن تعرّف الشرکة التّجاریة:«عقد بمقتضاه یحصل اتفاق من جانب شخصین لإیجاد رأس مال مستقل(سرمایه) و تخصیص ذلک لمؤسسة قد أسست لغرض خاص لإقتسام ما قد ینشأ من أعمالها من المنافع و الأضرار. لإقتسام
تا در درآمد و ربح شریک باشیم.
استاد: تعریف سوم مال من است.
حاصل این تعریف این است که دونفر سرمایه گذاری کنند،این سرمایه گاهی سرمایه است و گاهی عمل، تا در درآمد و خسارت با هم شریک باشند، این تعریف ها هرچند خوب است ولی دوتای اول یک اشکال دارد و آن این است که شرکتهای تجاری حتماً شخصیت حقوقی و معنوی دارند، افراد بعد از آنکه سرمایه را دادند،«مالک» عنوان شرکت است بنام کوثران، کوثران مالک این اموال است، پس صاحبان سرمایه چه کاره هستند؟ آنها ذوی الحقوق هستند که اگر درآمد داشت شریکند. بله! اگر منحل شد، مال بر میگردد به این افراد،باید در این تعریف این هم اشاره بشود که فرق است بین شرکتی که شخصیت حقوقی ندارد مثل شرکت تملیکیه،مثل اینکه دو نفر گندم شان را با هم مخلوط کردهاند، یک موقع شرکت ما شرکت تجاری است با جهان مربوط است،افراد طرف نیستند،بلکه عنوان شرکت طرف است، که آن را به ثبت میدهند و اساس نامه دارد و طبق اساس نامه ثبت میشود،اموال میشودمال آن عنوان،مادامی که عنوان کارگر است و کار میکند، بله! اگر از کار افتاد و منحل شد، اموال بر میگردد به اشخاص،اما مادامی که شرکت برپاست، اموال هم مال آن عنوان است، افراد ذوی الحقوق هستند، اما در تعریفی که من ارائه دادم، این نکته رعایت شده.چرا؟ چون ما گفتیم:« عقد بمقتضاه یحصل إتفاق من جانب شخصین، لإیجاد رأس مال مستقل و تخصیص ذلک لمؤسسة حقوقیة و معنویة. اما در آن تعریف دیگر اشاره به این نکته نیست فقط شرکت را تعریف میکند بدون اینکه بگوید این شرکت جنبهی حقوقی و شخصیت حقوقی و یا معنوی دارد.
هر چیزی که جنبهی شخصیت معنوی دارد،آن کس که اقامهی دعوا میکند، افراد نیستند بلکه عنوان شرکت است،گاهی میشود که شرکت با یک جای دیگر اختلاف دارد و اقامه دعوا میکند، وکیل میگیرد،حاکم میشود یا محکوم میشود،همهی این «آثار» مال آن عنوان است نه مال افراد،افراد تماشاگر هستند نه بازی گر. یعنی این افراد مادامی که شرکت منحل نشده است،تماشاگر هستند نه بازیگر.
تا اینجا دو مطلب را بررسی کردیم:
الف) الفرق بین الشرکة المدنیة والشرکة التجاریة،و این دوتا از نظر تشکیلاتی چهار ممیز و فرق داشتند.
ب) مطلب دوم تعریف شرکت تجاری بود ودر شرکت تجاری به یک عنصر توجه و عنایت شده، ولی عنصر دیگر که حتماً باید شخصیت حقوقی داشته باشد،عنایت نشده.
ج) شرکتهای تجاری هم دو جور است،یک شرکت تجاری داریم که میگویند اشخاص، یک شرکت تجاری داریم که میگویند اموال.
تقسیم الشرکات التجاریة إلی شرکات الأشخاص و شرکات الأموال.
فرق شرکت اشخاص با شرکت اموال چیست؟ دو نوع به ثبت میدهند،گاهی می گویند به عنوان ثبت شرکت اشخاص، گاهی میگویند ثبت شرکت اموال، در شرکت اشخاص، اشخاص مطرح هستند، عناوین اینها مطرح است،وجها هستند، معروفند و در میان مردم معروف هستند،اشخاص در آنجا مطرح هستند، این شبیه شرکت وجوه است که عدهی وارد میشوند بدون اینکه سرمایه داشته باشند، بلکه فقط در میان مردم اعتبار دارند.
به بیان دیگر شرکت اشخاص دور کاکل اشخاص میگردد و میچرخد ولذا یکی از شرکا حق ندارد که سهمش به دیگری واگذار کند. چرا؟ چون ریش همه بهم بسته است،ما حاضر نیستیم که شما یک فردی را بیاورید جزء شرکت ما کنید که هرگز نامش با نام ما و اعتبارش با اعتبار ما همخوانی ندارد،اما در شرکت اموال، اموال میزان است نه اشخاص،یعنی لازم نیست که اشخاص را بشناسیم،اموالی است که به ثبت دادهاند و تمام مسائل دور کاکل اموال میگردد ولذا افراد میتوانند سهم خود را به دیگری واگذار کنند، چون آنکه کار میکند سرمایه است،نام کار نمیکند،سرمایه کار میکند،حالا این سرمایه مال من باشد،من سهم خود را به زید میفروشم و زید جانشین من بشود،حتی لازم نیست که شرکت را با خبر کنم که من سهم خودم را به زید فروختم، خلاصه بستگی دارد که این شرکت تجاری چه رقم به ثبت داده شود،اگر شرکة الأشخاص است و حیثیت اشخاص و نام افراد مطرح است،حتماً باید طبق اشخاص حساب شود، حق ندارد که یکی حق خود را به دیگری واگذار کند،اشخاص بیشتر مطرح است،اما در شرکت اموال شخص مطرح نیست،سرمایه مطرح است،چه بسا الآن در تهران شرکتهای که هستند،سهامی دارند که افرادش ناشناخته است، یعنی فقط یک هیئت مدیره دارد که این سرمایه را اداره میکنند و در آخر سال سود را به صاحب سهام را میدهد، چه بسا صاحب سهام در وسط سال عوض بشود.
در شرکت اشخاص اگر ضرر کرد، اموال دیگر شان هم ضبط میشود، چون دور کاکل اشخاص میگشت نه دور کاکل سرمایه، اگر ورشکست بشود و سرمایه وافی نیست،شرکا ناچارند که اموال دیگر شان را بفروشند بدون اینکه شرکت را اداره کنند،چرا؟ لأنّه شرکة الأشخاص،یعنی ما روی شخص حساب باز کردیم، این شخص غنی،وجیه و مورد اعتماد است، سرمایه گذاشتیم جنس فروختیم،حالا که ورشکست شده آبرویش را باید حفظ کند و اموال دیگرش را بیاورد و دینش را اداکند،اما در شرکت اموال ،اشخاص اصلاً مطرح نیستند،یک سرمایه هست،الآن همین سهام عدالت شبیه همین شرکت اموال است، هرکس میتواند سهم خود را به دیگری واگذار کند،و اگر شرکت ورشکست شد، نمیآیند صاحب سهام را بگیرند و بگویند خانهات بفروش و قرض ما را بده.
الشرکات التجاریة علی قسمین:
1- شرکات الأشخاص.
2- شرکات الأموال.
أمّا الأول فهی الّتی تتکون بالنظر للاعتبار الشخصی للشرکاء من حیث هویتهم و جنسیتهم و ملاءتهم (پرند و سرمایه دارند) و صفاتهم و مؤهلاتهم، و نظراً لأهمیة الاعتبار الشخصی فی شرکات الأشخاص لا یسوغ التفرّغ(واگذاری) من حصته إلی الغیر دون موافقة الآخرین، و لذلک یؤدی أیّ تغییر فی شخصیة أحد الشرکاء أو أهلیته أو ملاءته إلی تعدیل شرکة أو حلّها، ویکون جمیع الشرکاء أو بعضهم ملتزمین بجمیع التزامات الشرکة حتی فی أموالهم الخاصّة (اگر همه ملتزم شدند) و یسمّی الأول(ضمان جمیعهم) بشرکة التضامن (اگر برخی گفتند ما ضامن دیون شرکت هستیم ولو خارج از اموال خودمان،به آن میگویند شرکت توصیه) و الآخر (ضمان البعض) بشرکة التوصیة، و سیوافیک تعریفهما و حدودهما» الشرکات التجاریة للدکتور جاک یوسف حکیم: 42-43.
اما الثانیة شرکت اموال ریشهاش در اموال است،افراد را نمیشناسیم،ولذا ممکن است دست به دست بگردد و طرف هم سهم خودش را به دیگری را واگذار کند. در تمام شرکتهای تجاری حتماً باید شخصیت حقوقی مطرح باشد، شرکت حقوقی آن است که افراد میشوند تماشاگر، شرکت و آن عنوان میشود بازیگر، کارگر او است عامل اوست،اینها تماشاگر هستند، «مادامت الشرکة باقیة بحالها»،ولذا میگویندشرکت سود کرد،شرکت ضرر کرد، شرکت حاکم شد، شرکت محکوم شد،شرکت وکیل گرفت، تمام افعال را به جای اینکه به افراد نسبت بدهند، به شرکت نسبت میدهند،البته این بستگی دارد به اینکه شخصیت حقوقی را همانند شخصیت حقیقی بدانیم. چطور شخصیت حقوقی مالک میشد، شما مالک خانه هستید، هبه میکنید ، گاهی به شما هبه میکنند،گاهی ضرر میکنید و گاهی نفع میبرید، عنوان هم اگر رسمیت پیدا کرد،جانشین این فرد حقیقی میشود، یعنی« یبیع و یشتری و یهب و یتملک،یتضرر و ینتفع»، تمام این ها را نسبت میدهند به آن عنوان که نامش شخصت حقوقی است،آیا در اسلام شخصیت حقوقی داریم یا نه؟ این را در آینده بحث خواهیم کرد.
مقدمه و تمهید را خواندیم و لذا تا اندازهی آمادگی نسبت به شرکتهای جدید پیدا کردیم، همان گونه که گفتیم شرکتها بر دو قسم هستند:
الف) شرکة الأشخاص ،ب) شرکة الأموال، فرق این دو شرکت این شد که در شرکة الأشخاص، میزان همان وجاهت اشخاص است،سرمایه گذاریهای و شرکتها بر عهدهی اشخاص است، اما خود سرمایه چندان مطرح نیست، اما در «شرکة الأموال» بیشتر سرمایه مطرح است نه اشخاص. چه بسا افرادی باشند در عین حالی که شریک هستند،گمنام هم باشند و مردم آنها را نشناسند.
فصل اول راجع به شرکة الأشخاص است،در فصل دوم در بارهی شرکة الأموال بحث خواهیم نمود، اتفاقاً شرکة الأشخاص هم چهار قسم است که ما هر کدام را به طور جداگانه بحث خواهیم کرد، پس در «شرکة الأشخاص» همهی مسائل در اطراف وجاهت و موقعیت اشخاص میگردد و میچرخد، بر خلاف شرکت اموال که در آنجا اشخاص مطرح نیست، بلکه سرمایه مطرح است.
«شرکة الأشخاص» خودش بر چهار قسم است:
1- شرکة التضامن، شرکت تضامن این است که دو نفر یا بیشتر با یک سرمایهی خاصی شرکتی را تشکیل میدهند و به دو مطلب ملتزم میشوند.
اولاً: این اشخاص میگویند که تمام التزامات شرکت را به عهده میگیریم، یعنی هم دیونش را به عهده میگیرم و هم مطالباتش را به عهده میگیریم، کلیهی التزامات شرکت بر گردن ما باشد، قهراً اگر شرکت ضرر کرد و تنها سرمایه شرکت برای جبران ضرر کافی نشد، باید این افراد خانه و لانهی خود را بفروشند و دین شرکت را بپردازند. چرا؟ چون از اول شرکت اشخاص است و پای اشخاص در میان است، سرمایه در میان نیست، پس اگر سرمایه وافی شد که چه بهتر! اگر وافی نشد، باید این اشخاص به هر قیمتی که میشود التزامات شرکت را بر آورده کنند.
ثانیاً: هیچ شریکی حق ندارد که سهم خودش را به دیگری واگذار کند یا بفروشد مگر اینکه به اذن جمیع شرکا باشد، چون چه بسا افرادی را در شرکت بیاورد که با وجها و اعضای شرکت نسازند، اینها یک اشخاص خاصی هستند که مردم اینها را شناختهاند، اگر فردی سهم خودش را به دیگری بفروشد و ممکن است در اثر این کار یک فرد غیر موجه و نامتناسب ضمیمهی اینها بشود، آبروی این اشخاص و شرکت از بین میرود. پس گویا مقوّم «شرکة التضامن» دو چیز شد:
الف) الإلتزام بجمیع التزامات الشرکة، این اشخاص میگویند،آنچه را که شرکت پایش را امضاء کند، به آن عمل خواهیم کرد و پایش میایستیم.
ب) اعضای شرکت حق ندارند که بدون اجازهی شرکای دیگر، سهم خودش را به دیگران بفروشد. حال که این دو مطلب روشن شد،باید دانست که از نظر فقه اسلامی این شرکت دو اشکال پیدا میکند:
اشکال اول: چه گونه این افراد تمام التزامات شرکت را ضامن هستند وحال آنکه شرکت هنوز نه بدهکار شده است و نه طلبکار، چون هنوز اول کار است و چیزی بر ذمّهاش نیامده، و هذا من قبیل ضمان ما لم یجب(أی لم یثبت)، چیزی که هنوز ثابت نشده،اینها پرچم ضمان را به دست گرفتهاند که ما تمام التزامات شرکت را ضامن هستیم و حال آنکه هنوز در ذمّهی شرکت چیزی نیامده تا این اشخاص آن را ضامن بشوند، (ضامن اشخاص است،مضمون عنه شرکت است)؟ این یک مشکل بود که بیان شد.
اشکال دوم: مشکل دوم این است که «منع التدوال» خلاف مقتضای عقد است و شاید خلاف مقتضای «الناس مسلط علی أموالهم» است، من بر مال خودم مسلط هستم،چطور میشود که شریک باشم ولی نتوانم سهم خودم را به دیگران واگذار کنم یا بفروشم؟
ما هردو اشکال را حل میکنیم.
اما اشکال اول،ما نخست باید ببینیم که مسلهی ضمان «ما لم یجب» از کی در فقه شیعه پیدا شده، چون ما روایتی نداریم که بگوید:«لا یجوز ضمان ما لم یجب - لم یثبت- »؟
این جمله از کلام مرحوم شیخ پیدا شده است، یعنی مرحوم شیخ در مبسوط و خلاف آن را عنوان کرده، ایشان در کتاب مبسوط فرموده که سه تا ضمان باطل است:
الف) ضمان مجهول غیر ثابت،
ب) ضمان مجهول ثابت.
ج) ضمان معلوم غیر ثابت،
شخص به دیگری میگوید: فلانی! اگر این خانه را در مقابل صد درهم با زید معامله کردی، من آن صد درهم را از طرف زید ضامن هستم، در اینجا معلوم است اما غیر ثابت، چون هنوز طرف معامله نکرده،شیخ میفرماید هر سه باطل است. دوتایش که بخاطر مجهول بودن شان اصلاً ارتباطی به بحث ما ندارد، در «مجهول» ثابت بودن و غیر ثابت بودن فرق نمیکند، چون جهلش مانع است. بنابراین، عمده برای ما همان سومی است که معلوم باشد و غیر ثابت کما اینکه برایش مثال زدم، ولی در کتاب«الخلاف» آن را چهار قسم میکند و میگوید سهتای اول باطل است، اما چهارمی صحیح است، سه تای عبارتند از:
الف) مجهول غیر ثابت، ب) مجهول ثابت،
ج) معلوم غیر ثابت،این سهتا باطل است.
د) معلوم ثابت،این چهارمی صحیح است و تمام ضمانها از این قبیل میباشد.
پس اولین کسی که این مسئله را مطرح کرده،مرحوم شیخ است در کتاب مبسوط و سپس در کتاب «الخلاف»،از همین جا هم وارد فقه ما شده است، مرحوم شیخ برای مدعای خودش دلیلی نیاورده، تنها دلیلش این است که :«نهی النبی عن بیع الغرر»، ولی این دلیل نیست. چرا؟
اولاً: بیع را گفته نه غرر را، یعنی در روایت نداریم که :«نهی النبی عن الغرر» بلکه داریم :«نهی النبی عن بیع الغرر».
ثانیاً: اگر مجهول باشد غرر است، ولی این معلوم است نه مجهول، یعنی هنوز ذمّهی طرف مشغول نشده، مثلا شخص به دیگری میگوید: فلانی! اگر این خانه را به زید به مبلغ صد تومان فروختی، من ضامن پول زید هستم،اینجا نه بیع غرر است و نه غرر.
بله! اگر مجهول باشد، حق با شماست(البته بنابر اینکه منهی عنه غرر است نه بیع،)
اما اگر معلوم شد، معلوم چرا مشکل پیدا کند (معلومی که هنوز به ذمّهی مضمون عنه نیامده است)؟
عبارت شیخ در مبسوط: «ولا یصحّ ما لم یجب،سواء کان معلوماً أم مجهولاً، فالمجهول الّذی لیس بواجب(هنوز به گردن طرف نیامده) مثل أن یقول:ضمنت لک ما تعامل فلاناً آخر ما تقرضه أو تداینه فهذا لا یصحّ لأنّه مجهول،(چون معلوم نیست که چه مقدار قرض میدهد) ولأنّه غیر واجب فی الحال، والمجهول الذی هو واجب،- یرید ما هو ثابت مثل أن یقول: أنا ضامن لما یقضی لک به القاضی علی فلان أو ما یشهد لک به البیّنة من المال علیه، أو ما یکون مثبتاً فی دفترک(معلوم نیست که قاضی این آدم را چه مقدار محکوم کند یا من نمیدانم در دفتر خود چه نوشتی) فهذا لا یصحّ، لأنّه مجهول و إن کان واجباً فی الحال. و قال قوم: یصحّ أن یضمن ما تقوم به البیّنة دون ما یخرج به فی دفتر الحساب و لیست أعرف به نصّاً. (این دوتا ربطی به بحث ما ندارد) و المعلوم الذی لا یجب، مثل أن یقول: أنا ضامن لما تقرضه لفلان من درهم إلی عشرة،(از یک درهم تا ده درهم را ضامن هستم، اینجا مجهول نیست،اما غیر ثابت است) فهذا لا یصحّ، لأنّه غیر واجب» المبسوط:/335.
مرحوم شیخ در اینجا (مبسوط) فقط به همین سه تا اشاره کرده ولی در کتاب خلاف به هر چهارتا اشاره نموده است، یعنی هم مجهول را دو قسم کرده و هم معلوم را دوقسم نموده. مجهول دو قسم است، چون ثابت و غیر ثابت دارد،معلوم نیز بردو قسم است، ثابت و غیر ثابت. عبارت خلاف را نمیخوانم، چون مقصود این بود که کتاب مبسوط فقط سهتا را بیان نموده،اما در کتاب خلاف هر چهار مورد را مطرح کرده است،آن را که انکار میکند، میگوید : «نهی النبی عن بیع الغرر» و حال آنکه دلیلش فقط و فقط مجهول را میگیرد خواه ثابت باشد یا ثابت نباشد، اما معلوم را نمیگیرد،چه معلوم ثابت باشد که همان ضمان معروف است و چه معلوم ثابت نباشد.
استاد: ظاهراً اینکه مشهور قائل به بطلان ضمان «ما لم یجب» شدهاند، یک دلیلی دارند غیر از دلیل غرر، چون دلیل شیخ مال مجهول است و حال آنکه بحث ما در معلوم است نه در مجهول. ظاهراً دلیلش این است که کلمهی «ضمان» یا از مادهی «ضمن» است یا از مادهی «ضمّ یضمّ»، اگر از مادهی «ضمن» باشد، یعنی ضاد،میم و نون، از نظر شیعه «الضمان نقل ذمّة إلی ذمّة» است، یعنی از ذمّهی مضمون عنه منتقل میشود به عهدهی ضامن، اگر در واقع ضمان از کلمهی «ضمن» است، باید نقل ذمّه إلی ذمّة باشد و این فرع این است که حتماً ذمّهی مضمون عنه مشغول بشود، اما اگر مشغول نشود، چه گونه نقل ذمّة إلی ذمّه میشود؟!
اما اگر از مادهی «ضمّ یضمّ» گرفتیم که مبنای عامه است، چون آنها میگویند ضمان،ضمّ ذمّة إلی ذمّة، چکهای امروزی از این قبیل است،مثلاً میگویند من پشت چک فلانی را امضاء کردم«ضمّ ذمّة إلی ذمّة»، اگر این را قبول کنیم، باید «مضمون عنه» ذمّهاش مشغول بشود، ظاهراً دلیل شان این است، نه آن دلیلی که مرحوم شیخ ارائه کردند و گفتند این از قبیل غرر است، غرر در مجهول است و حال آنکه بحث ما در مجهول نیست بلکه در معلوم است، اما هنوز ذمّهی «مضمون عنه» مشغول نشده، آیا این جایز است یا نیست؟دلیلش این است که ضمان یا مشتق از «ضمن» است یا مشتق از«ضمّ و یضمّ»، اگر اولی باشد،نقل ذمّه به ذمّه است، اما اگر دومی باشد،«ضمّ ذمّة إلی ذمّة» است و در هردو ضمان فرع اشتغال «مضمون عنه» است، دلیلش این است که بیان شد.
استاد: «و مع ذلک کلّه» من در فقه تفحص کردم،ده مورد را پیدا کردم که آقایان ضمان «ما لم یجب» را تصویب کردهاند، منتها نه هر ضمان «ما لم یجب» را،بلکه آن ضمان ما لم یجب را که مقتضیش هست، یعنی هنوز ذمّهاش مشغول نیست، اما شالودهی ضمان هست، شالودهی اینکه ذمّهی او مشغول بشود هست،اگر ما این ده مورد را تجویز کردیم، ما نحن فیه داخل است تحت این مورد، ولو فعلاً ذمّهی شرکت مشغول نشده، اما اشخاص ضامن این شرکت هستند. چرا؟ چون مقتضی است،مقتضی همان عقد است که خواندهاند و انشاء نمودهاند:
الأول: ضمان الدرک، ضمان درک این است که مشتری ماشینی را بخرد، منتها در ذهنش میرسد که نکند این ماشین مستحقاً للغیر در بیاید و مال خودش نباشد و ممکن است روزی صاحبش پیدا بشود و این را از دست من بگیرد،آن وقت است که دست من به جای بند نیست. در اینجا یا بنگاه یا شخص دیگر از طرف بایع ضامن میشود که اگر این ماشین مستحقاً للغیر در آمد،من ضامن پول شما هستم، یا خود بنگاه این را ضمانت میکند، این از قبیل ضمان «ما لم یجب» است،چون هنوز ثابت نشده که این ماشین مال غیر است، بلکه احتمالش میرود که مال غیر باشد. اما چون مقتضی است ولذا آقایان می گویند مانع ندارد، یعنی همگان میگویند ضمان درک هست. البته نوع دیگر از ضمان درک نیز داریم، مثلاً من یک زمین بکری را از کشاورزی خریدم و میخواهم در آن میوه بکارم، یا ساخت و ساز کنم ولی احتمال میدهم که این زمین مستحقاً للغیر در بیاید، درختها را بکند، ساختمان را خراب کند یا لا اقل در خواست اجاره کند و بگوید حالا که این درختها و این ساخت و سازها را در زمین من انجام دادی اگر میخواهی در زمینم باقی بماند، پس باید اجارهاش پرداخت کنی. برای رفع این احتمال،یک نفر از طرف کشاورز ضامن میشود و میگوید اگر یک روزی این زمین مستحقاً للغیر در آمد،من ضامن تمام هزینههای که شما کردید، هستم. این از قبیل ضمان «ما لم یجب»است، چون هنوز به گردن طرف چیزی نیامده،یعنی معلوم نیست که مستحقاً للغیر باشد، بلکه فقط احتمالش را میدهم، ولی در عین حال آقایان میگویند که جایز است. چرا؟ لوجود المقتضی، یعنی مقتضی در اینجا هست.
الثانی: الضمان بالأمر بالإتلاف.
فرض کنید تعدادی از افراد سوار کشتی شدیم و کشتی ما هم از نوع کشتیهای بادی است نه کشتیهای امروزی، اتفاقاً طوفانی آمد و کشتی را از این طرف به آن طرف حرکت میدهد و بارش هم سنگین است، من برای حفظ جان خودم به کسی که بارش سنگین است،میگویم: «ألق متاعک فی البحر و أنا ضامن» همگان میگویند:درست است،یعنی اگر انداخت، او ضامن است و حال آنکه هنوز نینداخته است تا ذمّهاش مشغول بشود، ولی میگویند اقتضائش هست،یعنی همین که اقتضائش هست که این کشتی لعل غرق شود و اگر کمی سبک کنیم احتمال دارد که غرق نشود، چون مقتضی است فلذا صحیح است و اگر انداخت،میتواند پولش را از طرف بگیرد.
الثالث:ضمان مال الجعالة.
علامه حلی این را گفته است، مثلاً آگهی کرده و گفته ماشین من(یا بچه، یا کیف) گم شده و هر کس او را پیدا کند، فلان مقدار مبلغ را به او میدهم، من با خود فکر میکنم که ممکن است من او را پیدا کنم، ولی او به وعدهی خود وفا نکند، در اینجا یک نفر از طرف آن کس که این آگهی را داده ضامن میشود و میگوید اگر او نداد من ضامن هستم. همه میگویند که این جایز است و حال آنکه این آقا که ضامن میشود، هنوز من دنبال جعاله نرفتهام تا ذمّهی صاحب ماشین مشغول بشود و این تاجر از طرف او ضامن بشود،دراینجا میگویند که خود مقتضی کافی در ضمان است. طرف مایشن خود را گم کرده،من هم چون مبلغ مژدگانی زیاد است فلذا میخواهم دنبالش بروم، پس چون مقتضی هست، فلذا مانع ندارد که این تاجر از طرف صاحب ماشین ضامن بشود، علامه حلی این را تجویز کرده است.
الرابع: ضمان نفقة الزوجة.
زوجة دو جور نفقه دارد، یک نفقهی مستقبل دارد، یعنی این زوجة که با شوهرش در حدود هفتاد سال با همدیگر زندگی میکنند، کسی نمیتواند ضامن نفقهی این زن بشود. چرا؟ چون نفقهی زن یوم فیوم است،یعنی تا روز نیامده ضمان معنا ندارد، اما اگر صبح شد، زوجة میگوید من نسبت به این شوهر نگران هستم که نفقهی امروزم را بدهد یا ندهد؟ همسایه میگوید من نفقهی امروزت را از طرف شوهرت ضامن هستم، و حال آنکه هنوز اول صبح است و چیزی بر گردن شوهر نیامده تا همسایه آن را ضامن بشود،ولی میگویند مقتضی است، مقتضی کدام است؟ مقتضی عقد است، او هم شوهرش است و آفتاب هم بخاطر ما از حرکت نمیایستد، میگوید ضمانت از نفقهی زوجه در اول صبح اشکال ندارد. حتی میشود گفت که یکسال و دو سال آینده را میتوان ضمانت کرد.چرا؟ هر چند نفقه یوماً فیوماً هست،یعنی تا روز نیامده ذمّهی شوهر مشغول نیست،اما چون عقد بسته است،این عقد مقتضی این است که شوهر بدهکار این زن باشد ولو به صورت جزء العلّة.
الخامس: ضمان الجریرة.
درست است که ضمان الجریرة منصوص است، ولی ما منصوص و غیر منصوص را جمع میکنیم و از مجموع آنها و از اشباه و نظائر آنها یک قاعدهی را انتزاع میکنیم، ضمان جریرة این است که دو نفر رفیق بسیار صمیمی هستند فلذا با همدیگر عقد میبندند که هر اگر تو به کسی خسارت رساندی، خسارت را من به عهده میگیرم، و اگر من به کسی خسارت زدم،شما باید ضامن خسارت من باشی، نتیجهاش هم این است که اگر یکی از آنها مرد، چنانجه طبقات نسبی و حسبی نباشد، ارث من به شما میرسد،آقایان این را تجویز میکنند و منصوص هم هست و اتفاقاً در عرب هم مرسوم بوده است،در باب بیمه عرض خواهم کرد که عرب جاهلی به یکنوع بیمه معتقد بودند و لو بیمهی باشد که از مشارکت در دفع خسارات است.
«إذا قال أحد الرجلین للآخر:عاقدتک علی أن تنصرنی و تمنع عنّی و تعقل(یعنی دیه بدهی) و ترثنی و قال الآخر: قبلت،کفی ذلک فی لزوم العقل، أی تحمل الدّیة عن الآخر، و صار ضمان الجریرة مبدأ للإرث.
وقال المحقق:و من توالی و رکن إلی أحد برضاه فاتّخذه ولیّاً یعقله و یضمن حدثه و یکون ولاؤه له، صحّ ذلک و یثبت به المیراث» جواهر الکلام:39/254-255. شرائع الإسلام:4/39، المیراث بالولاء.
بنابراین؛ در فقه اسلامی ما ضمان «ما لم یجب» هست،منتها نه ضمان«ما لم یجب» بی جهت و بی خود، یعنی عقلائی نیست که انسان از کسی که اصلاً او را نمیشناسد، ضمان «ما لم یجب» او بشود، بلکه باید یکنوع رفاقت و امثال رفاقت در میان باشد تا کسی از دیگری ضامن بشود «ما لم یجب» را.
ما نحن فیه هم از قبیل ضمان «ما لم یجب» غیر معهود نیست بلکه از قبیل ضمان «ما یجب» معهود است. چرا؟ چون در آنجا عقلا و مغزهای اقتصادی در کنار هم جمع شدهاند و یک شرکتی را تشکیل دادهاند، مسلماً شرکت در آینده ممکن است که علاوه بر ربح،ضرری هم داشته باشد،علاوه بر برد، باختی هم داشته باشد، تجارت همیشه یکسو نیست، بلکه گاهی ممکن است ضرری هم بکند،چون مقتضی است و برای اینکه دنیا هم به این شرکت رو بیاورند، از این رو اشخاص میگویند که ضامن تمام خسارت و دیون این شرکت هستیم از ابتدا، بنابراین، از نظر ما این اشکال وارد نیست.
بحث ما در بارهی شرکة الأشخاص است، جایی که شخص مطرح است،مال در آنجا فرع است، این خودش اقسام چهارگانه داشت و لی بحث ما در قسم اول است که شرکت تضامنی باشد، شرکت تضامنی این است که اعضای آن ضامن میشوند که اگر احیاناً این شرکت ضرر و خسارت کرد،اموال مردم را ضامن هستند و آن را پس خواهند داد.
هدف این است که افراد را نسبت به این شرکت جذب کنند که سراغ این شرکت بیایند، و خیال نکنند که اگر روزی مفلس شد، اموال شان به مقدار سرمایه باشد، بلکه اموال دیگر شان را میفروشند و دین شرکت را ادا میکنند، مثل جاهای دیگر نیست که تابع مقدار مال باشد، این گونه نیست بلکه همهی مالش را جزءاً و کلاً رد میکنند. در اینجا دو مشکل است و ما مشکل اول را در جلسهی قبل حل کردیم و میخواهیم الآن آن را تکمیل کنیم و آن این است که در میان «فقها» رسم و مشهور است که میگویند ضمان «ما لم یجب» جایز نیست و اگر کسی بخواهد ضامن بشود، باید ذمّهی «مضمون عنه» مشغول بشود تا کسی آن را ضمانت کند، مادامی که ذمّهی «مضمون عنه» مشغول نشده ضمانت معنا نخواهد داشت، آنگاه کلام شیخ را در مبسوط و خلاف خواندیم و همچنین کلام مرحوم علامه را در تذکره نیز خواندیم. سپس شروع کردیم به نظر دادن و گفتیم در عین حالی که فقها میگویند ضمان ما لم یجب باطل است ولی همین فقها مواردی را استثنا میکنند و ما حدود ده مورد را در فقه پیدا کردیم که در آن ده مورد، «ضامن» ضامن میشود در حالی که ذمّهی «مضمون عنه» مشغول نیست و فقط زمینه و مقتضی ضمان هست و ما تا کنون از موارد دهگانه،پنج مورد را بیان کردیم، الآن میخواهیم پنج مورد باقی مانده را بررسی کنیم:
السادس:ضمان العین المستأجرة.
شخص ماشین خود را دو روزه به دیگری اجاره میدهد و از طرفی هم احتمال این را میدهد که ممکن است این ماشین در مسیر راه تصادف کند و آسیب ببیند،فرد سومی میگوید که شما از این جهت نگران نباش، من خودم ضامن هرنوع خسارت ماشین شما میشوم،خواه طرف مقصر باشد یا نباشد، به این میگویند ضمان «عین مستأجرة» و همهی آقایان میگویند که یک چنین ضمانتی اشکال ندارد، و حال آنکه مستاجر و کسی که ماشین را جاره کرده،هنوز ذمّهاش مشغول نشده، چون هنوز ماشین سر جایی خودش است و طرف راه نیفتاده و حرکت نکرده، اما از آنجا که مقتضی موجود است و سب ضمان به صورت علت ناقصه هست، آقایان در اینجا میگویند هیچ مانعی ندارد که انسان ضامن بگیرد،حتی میگویند ممکن است مقدار تلف را هم قبلاً مشخص کنند،منتها نه به عنوان ضمان، بلکه بگوید این ماشین اگر عیب پیدا کرد،فلان مبلغ را از شما میگیرم،خواه آن مبلغ به مقدار خسارت باشد یا به مقدار خسارت نباشد. پس در عین مستاجرة گاهی طرف ضامن میشود مقدار خسارت را و گاهی یک پولی را مشخص میکنیم که اگر ماشین خسارت دید،شما این مبلغ را به صاحب ماشین بدهید،خواه این مبلغ به اندازهی خسارت ماشین باشد یا این کمتر و یا بیشتر از آن باشد.
السابع: ضمان العاریة.
فرض کنید من کتاب یا لباسی را به شما عاریه میدهم تا از ان استفاده کنید،ولی احتمال میدهم که شما نسبت به این عاریه افراط وتفریط کنید ولذا شرط ضمان میکنم و میگویم اگر این عاریه آسیب دید حتی اگر از روی افراط و تفریط هم نباشد بلکه دچار آسیب سماوی و یا زمینی شد مستعیر در آن هیچ گونه نقشی نداشد، شما ضامن باشی.
مرحوم آیة الله سید ابوالحسن اصفهانی در کتاب وسیلة النجاة میفرماید اشکال ندارد که «معیر» مستعیر را ضامن بگیرد،در حالی مستعیر هنوز از آن بهره نبرده و استفاده نکرده است، اما این زمینه وجود دارد که ممکن است این مال در مقام استفاده از ناحیهی مستعیر یا از ناحیهی دیگری آسیب ببیند فلذا شرط خسارت میکند.
الثامن: برائة الطبیب الضمان.
این در عروة الوثقی هست، البته الآن بیشتر در جراحیها، این را عمل میکنند. طبیبی میخواهد معده و قلب کسی را عمل کند ولی میترسد که این عمل منجر به فلج و یا مرگ شود. فلذا قبل از عمل جراحی برائت میگیرند که اگر در چنین جراحیای مشکلی برای مریض پیش آمده طبیب ضامن برای این کار نباشد. گاهی از خود مریض و گاهی از ولی برائت میگیرند.
میگویند اگر بخواهد از خود مریض بگیرد باید در حد غیر مرگ باشد، اما اگر بخواهد از ولی بگیرد حتی در حد مرگ هم میتواند ضمانت بگیرد که اگر این عمل جراحی منجر به مرگ شد طبیب ضامن نیست.
روایت دارد که «الطبیب ضامن» الاّا اینکه برائت بجوید. در حالی که در اینجا هنوز طبیب کاری نکرده و ذمهاش الآن مشمول نیست. برائت میجوید، چرا؟ مقتضی هست. به جهت اینکه این بیماری سخت و خطرناک است. چون مقتضی هست آقایان میگویند مانعی ندارد.در جواب شاگرد: - البته آن مسئله دیگری است که «و ما علی المحسنین من سبیل» هست . اما بحث ما فعلاً در آن نیست بلکه بحث ما در این ابراء است.- مریض ابراء میکند، اما چه بهتر که استبراء هم بشود. بعد از آنکه بیمار دچار مشکل شد طلب برائت هم از او بجوید. ابراء قبل از عمل و استبراء بعد از عمل است.
قال السید الأستاذ الامام الخمینی(ره) : « (دام پزشک) ،(ابراء،یعنی ذمّهی خود را بریئ میکند ،(در حد قتل میتواند) (فرقش این است که چون قتل بعد از مگر است،فلذا «میت» حقی ندارد تا ابراء کند، اما ولی چون زنده است حتی قتل را هم میتواند ابراء کند (دام پزشک است و میخواهد اسب را معالجه کند) (بچهاش سفیه است ولذا ولی ابراء میکندیعنی بهتر است که هم از مریض استبراء کند و هم از ولی. چون آدم زنده حق دارد که مادام الحیاة از خودش بگذرد، ولی وقتی مرد، دیگر یک چنین حقی ندارد، بلکه این حق منتقل میشود به ولی، اما چون مقتضی است حتی قتل هم اشکالی ندارد،منتها احتیاط در این است که هم از مریض استبراء بخواهد و هم از ولی. تحریر الوسیلة:2/561.
و الشاهد أنّالإبراء کالضمان فرع ثبوت الشیء(یعنی همان گونه که ضمان اشتغال میخواهد، ابراء نیز اشتغال میخواهد) فما لم یکن الشیء ثابتاً لا معنی للتبرّی عنه بالفعل، فإذا جاز الإبراء لأجل وجود المقتضی کالطبابة و الختان فیجوز الضمان أیضاً عند وجود المقتضی. هنوز ذمّهاش مشغول نشده ابراء میکند، چون هرچند هنوز به ذمّهی طبیب چیزی نیامده، ولی در آستانهی این است که ذمّهی او مشغول بشود،زیرا سبب، مقدمات و مقتضی فراهم است، مریض یا ولی پیش دستی میکنند و به طبیب میگویند: «أبرئتک»، اگر بگویند ابراء فرع اشتغال ذمّهی طبیب است و حال آنکه طبیب هنوز دست به چاقو نزده، چه چیز را میخواهند از او ابراء کنند، در عین حال میگویید ابراء جایز است، ما در پاسخ عرض میکنیم اگر ابراء جایز است، ضمان هم جایز است. چرا؟ «لأنّ الضمان و الأبراء یرتضعان من ثدی واحد»،از یک مساس باز میشوند، ضمان اشتغال میخواهد، ابراء نیز اشتغال میخواهد و حال آنکه در اینجا ابراء است بدون اینکه اشتغالی باشد، بله! زمینهی اشتغال است. زیرا گاهی بعضی از جراحیها به مرگ و یا به برخی از مشکلات دیگر منتهی میشود، از این رو نه ضمان اشکال دارد و نه ابراء.
التاسع: ضمان المقبوض بالعقد الفاسد
در کتاب بیع خواندیم که «کلّ ما یضمن بصحیحه یضمن بفاسده»، مبیع صحیح آن است که ثمن در مقابلش داده شود، «کلّ مبیع یضمن بصحیحه»، ضمانش بالمسمّی است، یضمن بصحیحه، حال اگر فهیدیم که باطل است، چه کار باید کرد؟ در باطل ضمان به مسمّا نیست،بلکه ضمان به قیمت است اگر قیمی باشد یا ضمان به مثل است اگر مثلی باشد. این قانون کلی است خواه شما شرط بکنید یا شرط نکنید. البته در اینجا بیشتر نظر به ضمان مشتری است نه بایع،به این معنا که اگر معامله صحیح است باید مسمّا را بدهد، و اگر معامله فاسد است،مشتری یا باید مثل را بدهد و یا قیمت را در صورتی که تلف شده باشد، البته وقتی مثل یا قیمت را داد، بایع هم ثمن را بر میگرداند به مشتری.
بحث در این است که چه شما شرط بکنید و یا شرط نکنید، جناب مشتری «عند التلف» ضامن مثل و یا قیمت است.
حال اگر کسی این را شرط کرد، یعنی چیزی که مقتضای عقد بود، شرط کرد و گفت: جناب مشتری! در صورت فاسد بودن معامله اگر این عین تلف شد، شما یا ضامن مثل هستی یا ضامن قیمت، میگویند این اشکال ندارد. و حال آنکه هنوز تلف نشده تا او ضامن باشد، درست است که معامله فاسد است چون ربوی، یا مجهول است، اما هنوز تلف نشده، با اینکه هنوز تلف نشده،از حالا دو قبضه میکنیم و میگوییم اگر تلف شد باید یا مثلش را بدهی و یا قیمتش را، این از قبیل ضمان «ما لم یجب» است، یعنی هنوز مشتری تلف نکرده تا ضامن بشود، در عین حال اشکال ندارد.چرا؟ چون مقتضی هست، یعنی این معاملهای که ما کردیم ممکن است حادثهای رخ بدهد و این مال تلف بشود، و لذا من از حالا پیش دستی میکنم و میگویم: فلانی! اگر تلف شد،باید مثل و یا قیمت را بدهی، چیزی که مقتضی عقد بود،یعنی حتی اگر شرط هم نکرده بودیم، طرف ملزم بود که یا مثلش و یا قیمتش را بدهد، آن را دو قبضه میکنیم، میگویند مانع ندارد. هر چند این از قبیل ضمان «ما لم یجب» است، در عین حال اشکال ندارد چون مقتضی هست.
إن قلت: فائده ضمان عقدی چیست؟ به بیان دیگر چیزی که خودش بالذات ضمان آور است و در طبیعت عقد ضمان خوابیده، این ضمان مجدد به نام ضمان عقدی،چه فائدهای دارد؟
قلت: فائده و اثرش این است که اگر من ضمان اول را اسقاط کردم، اقلاً ضمان دوم در اینجا کار برد دارد و به درد میخورد. مثلاً بایع میگوید من آن ضمان اول را اسقاط کردم، در اینجا ما از ضمان دوم استفاده میکنیم،این را در همه جا میگویند،ممکن است یک نفر دارای خیارات سه گانه باشد، اگر یکی را اسقاط کرد، از دومی و سومی استفاده میکند.
قال السید الطباطبائی الیزدی:اختلفوا فی جواز ضمان الأعیان المغصوبة و المقبوضة بالعقد الفاسد و نحوهما علی قولین ذهب إلی کلّ منهما جماعة،و الأقوی الجواز،سواء کان المراد ضمانها بمعنی التزام ردها عیناً و مثلها أو قیمتها علی فرض التلف، أو کان المراد ضمانها بمعنی التزام مثلها أ قیمتها إذا تلفت(فرق این دوتا(معطوف و معطوف علیه) این است که در اولی ابتدا باید عینش را رد کند، اگر رد عین ممکن نشد، مثلش را رد کند، اگر مثل هم نشد، قیمتش را رد نماید، ولی در دومی عین مطرح نیست) و لذلک لعموم قوله:«الزعیم غارم» و العمومات العامة مثل قوله:« أوفوا بالعقود». و دعوی أنّه علی تقدیر الأول(که همان ضمان عین باشد) یکون من ضمان العین بمعنی الالتزام بردّها مع أنّ الضمان نقل الحق من ذمّه إلی ذمّة أخری(اینجا تعریف ضمان صدق نمیکند،چون ضمان یا نقل ذمّة إلی ذمّة هست یا ضمّ ذمّة إلی ذمّة،ولی در اینجا هیچکدام نیست، میگویم:فلانی! معامله فاسد است، معامله مغصوب،غرری و یا مجهول است، اگر بردی، ضامن عینی،یا ضامن مثلی و یا ضمان قیمت، هنوز ذمّهاش مشغول نیست تا نقل ذمّه إلی ذمّه باشد.) و أیضاً لا إشکال فی أنّ الغاصب مکلّف بالردّ فیکون من ضمّ ذمّة إلی أخری، ولیس ذلک من مذهبنا.
(حتی این هم درست نمیشود)ضمّ ذمّة إلی ذمّة أخری (فرض کنید بایع غاصب است، مشتری هم ضامن دوم میشود، مثلاً زید غاصب است و مال مغصوبه را به مشتری فروخت، مشتری هم ضامن است،میشود:«ضمّ ذمّة إلی ذمّة»،این را سنیها میگویند).
بنابر اولی جناب مشتری اصلاً ذمّهاش مشغول نشده، هنوز ماشین را از جایش تکان نداده و تلفی انجام نگرفته، میگویند این از قبیل ضمان «ما لم یجب» است،در دومی هم بر فرض اینکه ضامن هم شد، ضمّ ذمّة إلی ذمّة است، که بایع غاصب باشد و دیگری هم مشتری.
و علی الثانی (قیمت یا مثل،نه عین) یکون من ضمان ما لم یجب،کما أنّه علی الأول کذلک بالنسبة إلی ردّالمثل أو القیمة عند التلف من قبیل ضمان ما لم یجب. ممکن است در عین بگوییم از قبیل ضمان «ما لم یجب» نیست.اما نسبت به مثل و قیمت از قبیل ضمان «ما لم یجب» است. چطور؟ چون مشتری در «عین» همین که دست روی سویچ ماشین گذاشت، ضامن شد فلذا از قبیل ضمان «ما لم یجب»نیست،اما در مثل و قیمت باید حتماً تلف بشود تا بگوییم یا مثل را ضامن است اگر مثلی باشد یا قیمت را ضامن است اگر قیمی باشد. پس نسبت به عین بگوییم از قبیل ضمان«ما لم یجب» نیست، اما نسبت به مثل و قیمت از قبیل ضمان «ما لم یجب» است، چون در «عین» وضع الید کافی در ضمان است،یعنی همین که سویچ ماشین را گرفت یا زمام اسب را گرفت، ضامن عین شد،این ضمان «ما لم یجب»نیست،بلکه ضمان «یجب» است. اما نسبت به ردّ مثل و قیمت،این فرع تلف است و فرض این است که هنوز تلف نشده. مرحوم سید میفرماید: «مدفوعة» خواه اسمش را ضمان «ما لم یجب»بگذاریم در مثل و قیمت، یا ضمان«ما یجب»در عین، این مسئله عرفی است، شخص به دیگری میگوید من الآن که این جنس را به تو میدهم، هم ضامن عین هستی،هم ضامن مثل و هم ضامن قیمت. این عرفی است،یعنی مقتضی در ضمان کافی است« بأنّه لا مانع منه بعد شمول العمومات،غایة الأمر أنّه لیس من الضمان المصطلح و کونه من ضمان «ما لم یجب» لا یضر بعد ثبوت المقتضی و لا دلیل علی عدم صحّة ضمان ما لم یجب من نصّ أو اجماع، و إن اشتهر فی الألسن، بل جملة من الموارد حکموا بصحته» العروة الوثقی:2276. کتاب الضمان: 48.
بنابراین در عین مغصوبه، نسبت به عین از قبیل ضمان «ما یجب » است چون همین که زمام اسب را گرفت و یا دست روی سویچ ماشین گذاشت، هم او ضامن شد و هم من،این ضمان «ما یجب» است، اما نسبت به مثل و قیمت ضمان «ما لم یجب»است، میگوییم هردو اشکالی ندارد. چرا؟ چون اولی از قبیل «ما یجب» است،دومی هم مانعی ندارد چون مقتضی است.
بله! اولی (که ردّ العین باشد) یک اشکال دارد و آن اینکه ضمانش از قبیل «ضمّ ذمّة إلی ذمّة» است که اهل سنت قائلند.
العاشر: ضمان الصنجة.
کلمهی« صنجة» معرب «سنگ» است، فرض کنید من از شما یک خروار پیاز و یا سیر میخرم، احتمال میدهم بر اینکه کم بیاید، ولذا به بایع میگویم ضامن سنگ هستی، یعنی اگر از یک خروار کم آمد، تو ضامن هستی و باید جبران کنی، این ضمان از قبیل ضمان«ما لم یجب» است چون هنوز نبردم و نکشیدم تا ببینم که آیا کم است یا کم نیست،ولی زمینهاش هست. زیرا گاهی اوقات افرادی هستند که همراه گندم، پیاز ، سیر و ...، سنگ و آجر قاطی میکنند، ولذا وقتی مشتری بار را باز میکند، متوجه میشود که یک مقدارش سنگ و آجر و امثالش هست، میگوید تو ضامن سنگ هستی.
نکته:باید دانست که ضمان دو معنا دارد، یک ضمان اصطلاحی داریم که عبارت است از: «ضمّ ذمّة إلی ذمّة أو نقل ذمّة إلی ذمّة». اگر بخواهیم ضمان اصطلاحی را در نظر بگیریم، طرف باید قبلاً ذمّهاش مشغول بشود، تا دومی ضمیمهی آن بشود، و در عصر و زمان ما در بازار و عرف امروز تمام ضمانها از قبیل «ضمّ ذمة إلی ذمّة» است، مثلاً زید میگوید من پشت چک عمرو را امضا کردم،از این رو بانگ سراغ او میرود یا سراغ هردو. ضمان دیگر از قبیل «نقل ذمّة إلی ذمّة» است، من که ضامن شدم،مضمون عنه رهاست،ضمانی که در اینجا داریم،هیچ ارتباط به ضمان اصطلاحی ندارد،مشکل دراینجاست. آن ده مورد را که شمردیم،جواب نقضی بود، حالا میخواهیم جواب حلی بدهیم ، اصلاً ضمان در این ده مورد و در مانحن فیه از قبیل ضمان اصطلاحی نیست و آن این است که خسارتهای محتمله را از حالا پیش دستی میکنیم و شرط ضمانت مینماییم و میگوییم اگر خسارت رسید، تو ضامن باش نه اینکه ذمّهی کسی مشغول شده و ما میخواهیم از ذمّهی او بر میداریم بر ذمّهی دیگری مینهیم، یا میخواهیم شخصی را ضمیمهی شخص دیگر کنیم. این مسائل در کار نیست بلکه یکنوع تعهد ابتدائی است که اگر این مال خسارت دید،شما ضامن هستی.
بنابراین، اصلاً بردن این مسئله را در باب ضمان اصطلاحی،از همان اول اشتباه است ولذا آن ده مورد را هم نباید در باب ضمان اصطلاحی مطرح کرد،ولی چون خیال میکردند از قبیل ضمان «ما لم یجب» است،ما هم گفتیم شما ده مورد را جایز میدانید.
ولی حرف این است که کتاب ضمان، غیر از این ضمان است، ضمانی که در کتاب ضمان مورد بحث قرار میگیرد از قبیل ضمان اصطلاحی است نه ضمان ابتدائی ،اما در اینجا یک نفر را ابتداءً ضامن میکنیم که ضررها و خسارتهای محتمله را متحمل بشود. «عقد ابتدائیّ» ولذا اینها ارتباطی به ضمان اصطلاحی ندارند.
بنابراین،در شرکت نیز شرکت اعلام میکند بر اینکه اعضای این شرکت ضامن هستند،یعنی هر نوع خسارت و دیونی که شرکت پیدا کند، این اعضا از اموال خودشان خسارت را جبران میکنند، این یک ضمان ابتدائی است و ارتباطی به ضمان اصطلاحی ندارد،اتفاقاً نوع موارد دهگانهای که ما خواندیم، ارتباطی به کتاب ضمان ندارند،بلکه یکنوع ضمان ابتدائی بودند که طرف ضامن میشود و میگوید بیا عقد جدبد ببندیم،هر چه شما ضرر کردی،به عهدهی من باشد و هرچه من ضرر کردم،به عهدهی شما. در آخر هم وارث همدیگر باشیم،این ارتباطی به کتاب ضمان ندارد.
الضمان هنا غیر الضمان المصطلح.
إنّ الضمان المصطلح فرع اشتغال الذّمّة، فما لم یکن اشتغال لا یتحقق مفهوم الضمان،و لکن الضمان المبحوث عنه هنا شیء آخر لا صلة له بالضمان المصطلح،و هو ضمان عرفیّ غیر تابع لاشتغال الذمّة، فهذا الضمان عبارة عن تعهّد الشخص للخسارة المحتملة علی شخص آخر إذا کان هناک سبب أو مقتض، و هو أمر عرفی و إن لم یکن هناک اشتغال بالفعل، و لکن الموضوع فی مظان توجه الخسارة. در زمان و عصر ما مردم خانههای خود بیمه میکنند، شرکت بیمه ضامن میشود که اگر خانهی شما دچار آتش سوزی شد، بیمه آن را ضامن است و خسارت را جبران میکند، یا همهی خسارت را جبران میکند یا بعضی از خسارت را،بستگی به نوع بیمه دارد. و حال آنکه هنوز خانه دچار آتش سوزی نشده و ذمّهی کسی مشغول نشده،این ارتباطی به ضمان اصطلاحی ندارد بلکه یک ضمان خاصی است که در زمان ما پیدا شده است.
والعجب بعضیها که بیمه را صحیح میدانند،در اینجا میگویند که ضمان شرکا صحیح نیست« وعلی ذلک جرت شرکات التأمین المعروفة فی هذا العصر فصاحب المال یعطی الشرکة مالاً فی قبال أن تضمن، أو فی قبال أن تنشیء الضمان(فرقش این است که أن «تضمن» صیغه نمیخواند،ولی اینجا انشاء ضمان میکنیم) فتنشیء الضمان و یلزمها ذلک،و هذا أمر صحیح لعموم الوفاء بالعهد. و العجب أنّبعض من عاصرناه یصحّح عقد التأمین و فی وقت نفسه یقول بعدم صحّة ضمان «ما لم یثبت بالذمّة» این تناقض است، اگر شما تامین را صحیح میدانید، باید این ضمان را هم صحیح بدانی،چون در بیمه هم هنوز ذمّه شرکت بیمه مشغول نشده تا بخواهد ضامن بشود، چون خسارتی پیش نیامده ولی در عین حال آقایان میگویند صحیح است. کما اینکه در کتاب تامین خواهیم خواند.
سؤال: «الضمان هنا تأکید لضمان العقد»،این راجع به کجاست، مال کدام نقض از آن نقوض دهگانه است؟ مال ضمان المقبوض بالعقد الفاسد.، این دنبالهای همان است و لذا حقش بود که ضمان صنجه را عقب بیندازیم،این میخورد به عقد فاسد،در عقد فاسد چه شرط بکنیم و چه شرط نکنیم، طرف ضامن است.ولی در عین حالی که طرف ضامن است،دو قبضه میکنیم، یعنی علاوه بر ضمان قبلی، ضمان عقدی هم میکنیم، فائدهاش این است که اگر ضمان اولی ساقط شد، دومی سر جایش باقی است و لذا این قسمت مربوط به ضمان عقد فاسد است.
اشکال اول: بحث در بارهی شرکت تضامنی بود (شرکة التضامن) و در اینجا چند اشکال بود که رفع کردیم و اشکال مهمش این بود که از قبیل ضمان «ما لم یجب» است،یعنی اعضای شرکت از حالا ضامن میشوند که اگر خسارتی بر شرکت وارد شد و شرکت بدهکار شد، بدهکاریهای شرکت را از اموال دیگر شان بپردازند، و حال آنکه هنوز این شرکت ضرر نکرده، پس چگونه اینها ضامن میشوند.
پاسخ: ما در پاسخ این اشکال گفتیم:
اولاَ: ضمان «ما لم یجب» اگر مقتضی باشد صحیح است.
ثانیاَ: ضمان اینجا مانند آنجا نیست که نقل ذمّة إلی ذمّة ، یا ضمّ ذمّة إلی ذمّة باشد، بلکه یک تعهد اتبدائی است و به ضمان اصطلاحی اصلاَ ربطی ندارد «لا بمعنی الإمامی و لا بمعنی السنّی». نه نقل ذمّة إلی ذمّة است و نه ضمّ إلی ذمّة، بلکه یکنوع تعهد ابتدائی است، یعنی طرفین وشرکا از حالا متعهد میشوند که اگر این شرکت ضرر کرد،از اموال دیگر شان دیون شرکت را بپردازند تا ازاین طریق شرکت اعتبار پیدا کند و مردم هم بدانند که اگر شرکت خسارت دید و ورشکست شد،اموال مردم هدر نمیرود، بلکه شرکا از اموال دیگر شان خواهند پرداخت. پس این «ضمانت» نه ضمانت امامی است و نه ضمانت سنّی . بلکه یکنوع تعهد ابتدائی است و لذا کار به آن ضمانتهای اصطلاحی ندارد.
اشکال دوم: اشکال دوم این است که در شرکت تضامنی افراد حق ندارند سهم خودشان را به دیگری واگذار کنند، این بر خلاف مقتضای عقد است، چون مقتضای عقد این است که انسان بتواند در مالش هر نوع تصرفی که دلش خواست بکند« الناس مسلطون علی أموالهم»، پس چرا در «شرکت» شرکا ممنوع التدوال هستند و حق ندارند که سهم خود را به دیگری بفروشند.
پاسخ: پاسخش این است که این «شرکت» شرکةالأشخاص است، یعنی سرمایه خیلی مهم نیست، مهم همان اشخاصی هستند که در این شرکت سرجنبانند و لذا برای حفظ اعتبار و آبروی شرکت حاضر نیستند که دیگری بیاید و جزء این شرکت بشود و مقام این شرکت را پایین بیاورد،اینکه میگوید حق ندارد به دیگری بفروشند، چون میترسند که نکند یک آدمی مجهول الهویة و یا سیئ السابقه وارد شرکت بشود و اعتبار شرکت را از بین ببرد، این غرض یک غرض عقلائی است.
اما اینکه گفتید این بر خلاف مقتضای عقد است، جوابش این است که این برخلاف مقتضای خود عقد نیست بلکه بر خلاف مقتضای اطلاق عقد ا ست، البته اگر عقد را مطلق بگذارند، طرف حق دارد که سهم خود را بفروشد، اما اگر مقید کنند، حق ندارد، فلذا فرق است بین شرطی که بر خلاف مقتضای عقد است (مانند ازدواج بدون بهرهی جنسی، این چه ازدواجی است که انسان از آن بهرهی جنسی نبرد، بیع بلا ثمن، یا این چه بیعی است که ثمن نداشته باشد، اجارهی بدون اجرت، این چه اجارهای است که اجرت نداشته باشد؟! همه به این گونه ازدواج، بیع و اجاره میخندند و اگر آن را در متن عقد شرط کنند، همه خواهند گفت که آقا مرتکب متناقضین است) و بین شرطی که بر خلاف مقتضای اطلاق است،در مانحن فیه از قبیل قسم دوم است،یعنی این شرط بر خلاف مقتضای اطلاق عقد است، «الناس مسلطون علی أموالهم» این در جای خودش درست است که انسان بر مال خودش مسلط است و هر نوع تصرفی که دلش بخواهد میتواند انجام بدهد، ولی اگر خودش در یک شرائط خاصی بگوید من حق فروش این را به دیگری مادمت الشرکة باقیة ندارم، به این نمیگویند که بر خلاف تسلط است، میگویند تسلط دارد و استفاده خواهد کرد، ولی اطلاق تسلط و دایرهی تسلط را ضعیف کردن است، این شبیه باب شفعه است، هرگاه دونفر در یک زمین شریک باشند،به یک معنا حق ندارند که به دیگری بفروشند،حتی اگر یکی از دونفر فروخت، طرف دیگر حق دارد که معامله را به نفع خود فسخ کند، چطور در آنجا «ممنوعیت» منافات با تسلط الناس علی اموالهم ندارد، در اینجا نیز چنین است.
پس اولاَ این شرط از روی هوا و هوس نیست بلکه با این شرط میخواهند اعتبار شرکت را حفظ کنند تا مبادا افراد ناپاک وارد شرکت بشوند و شرکت را بدنام کنند، در واقع بر این شرط یک غرض عقلائی خوابیده.
ثانیاَ: این شرط مخالف خود عقد نیست بلکه مخالف مقتضای اطلاق عقد است.
ما هو المیزان فی کون الشیئ مخالفاَ لمقتضی العقد و کون الشیئ مخالفاَ لإطلاقه؟
اگر از شرط تناقض فهمیده شد،به آن میگویند خلاف مقتضای عقد است مانند نکاح بدون التذاذ جنسی، بیع بلا ثمن، اجارهی بدون اجرت. این تناقض است و نمیشود. اما اگر از آن تناقض فهمیده نشد و مردم نمیگویند که فلانی تناقض گویی میکند بلکه میگویند حق خود را محدود کرد مانند مانحن فیه، در اینجا نمیگویند که فلانی بر خلاف شرکت قدم برداشت یا ضد شرکت حرف زد ، بلکه میگویند خلاف مقتضای شرکت است، یعنی اختیاراتش را محدود کرد.
در اطلاق شرکت دست انسان باز است مگر اینکه خودش تسلط و اختیاراتش را محدود کند،گفتم این شبیه شفعه است،چون در باب شفعه طرف میتواند بفروش، ولی شریک دیگر فوراً بایکوت میکند و نمیگذارد که بفروشد. پس در شفعه میتواند بفروشد، منتها شریک دیگر بایکوت میکند، ولی در اینجا اصلاً حق فروش را ندارد ولذا گفتیم شبیه ذلک لا نظیر ذلک. تمّ الکلام فی الشرکةالتضامن من أوّله و آخره.
الثانی: شرکة التوصیة البسیطة.
«و هی الشرکة الّتی تعقد بین شریک واحد أو اکثر (این همان نقطهی مرکزی است) یکونون مسئولین بالتضامن کما فی القسم السابق، و بین شریک واحد أو اکثر (این فرع است،یعنی نفرات بعدی که بعداَ وارد شرکت میشوند) یکونون أصحاب حصص مالیة (آنها هم سرمایه گذاری میکنند،اما تماشگر هستند نه بازیگر،یعنی در ادارهی شرکت کارهای نیستند) و خارجین عن الإدارة و لا یکونون مسئولین إلّا فی حدود حصصهم من رأس المال(اگر شرکت ضرر کرد،به مقداری که سرمایه دارند، از سرمایهی شان کم میشود نه از اموال خارج از شرکت شان) و یسمّون موصین.». الوسیط فی شرح القانون المدنی:5/245 برقم166.
والرکن الجوهری لهذا الشرکة عبارة عن الأمور التالیة:
شرکت تضامن گاهی یک فرعی برای خودش ایجاد میکند، هستهی مرکزی خود شان هستند، بعد سراغ یک فرع دیگر میروند، خواه یک نفر باشند یا دونفر و یا بیشتر، فرع شان میکنند ولی با این تفاوت،آنها نیز همانند اولیها اموالی را میآورند به همان نسبت، اما اینها را به بازی نمیگیرند،به این معنا که آنها حق ادارهی شرکت را ندارند، حق مدیریت ندارند و در ادارهی شرکت کارهای نیستند، فقط منتظر المنافع هستند که کی شرکت سود میکند و منافع آنها را میدهد.
به بیان دیگر استخوان بندی شرکت قائم است با نفرات اول و آنان هستهی مرکزی شرکت محسوب میشوند، افرادی را که بعدا جذب شرکت میکنند هرچند حصص مالی دارند،،ولی هستهی مرکزی شرکت به حساب نمیآیند بلکه جنبهی فرعی دارند،به این معنا که در ادارهی شرکت سهم ندارند، اگر شرکت ضرر کرد،آنها نیز ضامن ضرر شرکت هستند حسب حصصهم، اما اگر در خارج از «شرکت» اموالی دارند، در این قسمت ضامن نیستند، برخلاف نفرات اول که هستهی مرکزی شرکت را تشکیل میدهند،یعنی آنان در صورت ورشکست شرکت و متضرر شدنش، علاوه بر اموالی که در شرکت دارند و باید از آن خسارت شرکت را بپردازند، اموال خارج از شرکت خود را هم باید بفروشند و دیون شرکت را پرداخت کنند. ولی نفرات بعدی در صورت ضرر کردن شرکت، فقط به مقدار سهام شان متضرر میشوند، نه اینکه علاوه بر آن، اموال خارج از شرکت خود را هم بفروشند و دیون شرکت را بپردازند.
پس این شرکت سه تا ممیّز دارد:
1- این شرکت اصلی دارد و فرعی، اصلش شرکة الأشخاص است، فرعش شرکة الأموال است، چون نفرات بعدی در اداره و مدیریت شرکت هیچ گونه حق دخالت را ندارند، و به بیان دیگر آنها فقط تماشاگرند نه بازیگر.
2- نفرات اول که هستهی مرکزی شرکت محسوب میشوند، مسئولیت شان اعم است،یعنی منحصر به سرمایه نیست بلکه خارج از سرمایه را هم میگیرد، اما نفرات بعدی، مسئولیت شان فقط به مقدار سرمایهای است که در شرکت گذاشتهاند،یعنی هر مقدار ی که شرکت ضرر کرد، ضرر را تقسیم بر سرمایه میکنند و هر کس به مقدار سهم خود ضرر را متحمل میشوند،ولی گروه اول باید تمام بدهکاری شرکت را بدهند.
3- حق خرید و فروش، دادو ستد، همه به عهدهی نفرات اول است،به این معنا که نفرات دوم در این جهت هیچ کاره هستند و حق هیچ گونه خریدو فروش و اظهار نظر را ندارند.
الف) إنّ هذه الشرکة مرکبة من شرکة أشخاص بالنسبة إلی الشرکاء المتضامنین، و شرکة أموال بالنسبة إلی الشرکاء الموصین.
ب) إن الشرکاء المتضامنین لهم مسئولیة کبری حیث یکونون مسئولین عن التزامات الشرکة برأس مالهم فیها و ما یمتلکون خارجها، بخلاف الشرکا الموصین فمسئولیتهم عند الخسارة- محدودة بحدود حصصهم من رأس المال فلا یضمنون عن التزاماتها إلّا بمقدار رأس مالهم فیها.
ج) إنّ إدارة الشرکة بید الشرکاء المتضامنین فالبیع و الشراء و عامة شئون التجارة بأیدیهم، بخلاف الشرکاء الموصین فلیس لهم شأن إلّا المشارکة فی الربح و الخسارة حسب رأس مالهم فیها.
ما شرکت تضامنی را به حسب فقه اسلامی بحث کردیم و گفتیم دو اشکال دارد:
اشکال اولش این بود که از قبیل ضمان «ما لم یجب» است و ما از آن دو جواب دادیم و گفتیم اولاَ ضمان «ما لم یجب» اشکال ندارد، ثانیاَ: ضمان اینجا اصلاَ ربطی به ضمان اصطلاحی ندارد(لا نقلاَ و لا ضمّاَ)
اشکال دومش این بود که این خلاف مقتضای عقد است، ما در جواب گفتیم که خلاف مقتضای عقد نیست بلکه خلاف مقتضای اطلاق عقد است. عین این مسئله در اینجا هم میآید.
هذه هی حقیقه شرکة التوصیة البسیطة إنّما الکلام فی مدی انسجامها مع الفقه الإسلامی.
شرکة التوصیة البسیظة و الفقه الإسلامی
همان اشکالهای که در شرکت تضامنی بود،در اینجا نیز میآید.
اشکال اول: اولین اشکالی که در اینجا وجود دارد این است که در اینجا سهتا ضمان کنار هم هستند، یعنی اولی دو ضمان داشت، ولی اینجا سهتا ضمان هست، اولی دو ضمان داشت، اولاَ شرکت ضامن بود، بعداَ شرکا ضامن بودند،در درجهی اول شرکت شخصیت حقوقی داشت و ضامن بود، بعداَ در موقع پیاده کردن شرکا هم ضامن بودند، ولی در اینجا سه گروه ضامن هستند:
الف) خود شرکت ضامن است، ب) گروه اول، ج) گروه دوم. این سه گروه ضامن هستند.
جواب: ما در جواب عرض میکنیم چه اشکالی دارد، اگر دوتایش امکان پذیر است، سه تایش هم امکان پذیر میباشد، خصوصاَ که گفتیم ضمان اینجا از قبیل ضمان اصطلاحی نیست (لا نقلاَ و لا ضمّاَ). پس سهتا ضمانت است،در درجهی اول خود شرکت «بما لها شخصیّة معنویة» ضامن است، یعنی خود این شرکت در عالم اعتبار یک آدمی است، بعدا شرکای اولی، در مرحلهی بعد شرکائی که جنبهی فرعی دارند..
اشکال دوم: اشکال دوم این است که در اینجا ضمانش دو نوع است، شرکاء ضامنون بکلّ ما یمتلکون، یعنی هر چه دارند باید بفروشند و دیون شرکت را بپردازند.
اما گروه دوم که تماشاگرند و جزء گروه دوم محسوب میشوند، فقط به اندازهی حصص و سرمایهی شان ضامن هستند(ضامنون بمقدار حصصهم و اموالهم).
جوابش این است که این هم اشکالی ندارد،چون نه بر خلاف شرع است و نه بر خلاف مقتضای عقد میباشد.
اشکال سوم: اشکال سوم این است که این چه شرکتی است که گروهی تام الإختیار هستند، ولی گروه دوم فقط تماشاگر هستند و هیچ گونه نقشی در ادارهی شرکت ندارند؟
جواب: جوابش این است که این هم اشکالی ندارد. چرا؟ به جهت اینکه این مسئله در جای دیگری نیز است، مثلاَ بعضی از شرکاء ساده هستند و ممکن است اموال شرکت را به باد بدهند، ولذا شرط میکنند که شما حق تصرف را ندارید. اما برخی از آنها که (همانند گرگ باران دیده) قوی و مدیر است، او را برای شرکت انتخاب میکنند،چه مانعی دارد که گروه اول انتخاب بشوند برای خریدو فروش و سایر تصرفات، ولی گروه دیگر حق تصرف را نداشته باشند. پس هر دو اشکال قابل دفع است به همان معنای که بیان شد.
بله! گاهی طبق اساس نامه به گروه دوم هم یک مختصر اجازه میدهند که در بعضی از مواقع سر بجنبانند و خود شان را نشان بدهند، مثلاَ در انتخاب مدیر عامل حق رأی دارند، یا جزء هیأت مدیره بشوند و یا در انتخاب بازرس حق رأی داشته باشند.
«ربّما تسمح قوانین الشرکة للموصین أن یشارکوا فی انتخاب المدیر العام التنفیذی(مدیر عامل)، أو أن یشارکوا فی هیئة الإدارة(هیئت مدیره) أو هیئة الرقابة (بازرس) الخ. به آنها این مقدار حق دخالت میدهند ، اما اینکه بتوانند جنس بفروشند یا جنس بخرند و یا چک امضاء و ردّ و بدل کنند، این حق را ندارند. چرا؟ به جهت اینکه مصلحت شان نیست.
شرکة التوصیة بالأسهم
این در حقیقت همان دومی است و خیلی با آن فرقی ندارد، منتها مقامش کمی کمتر و پایین تر است، در دومی، آن گروه دوم سرمایه گذار بودند، یعنی همانند گروه اولی به عنوان شرکت پول میآوردند، فقط درجهدو بودند، اما در اینجا شرکت را افراد تشکیل میدهند، بعد فرا خوان مشارکت هستند و میگویند هر کس میخواهد در این شرکت ما شرکت کند، اما سهم بخرد، سهم میفروشند، یعنی مثلاَ شرکت را صد سهمی یا هزار سهمی میکنند، خود شان در وسط هستند،اما بقیه فقط سهم بخر هستند، هر سهمی را مشخص میکنند، مثلاَ از یک میلیون گرفته تا بالاتر، ممکن است یکی یک سهم بخرد، دیگری دو سهم بخرد و هکذا. سهم خرید هستند نه اینکه سرمایهی شرکت را تشکیل بدهند، در اولی، گروه دوم با آن عقب ماندگی سرمایهی شرکت را تنظیم میکردند، منتها حق خریدو فروش را نداشتند، ولی در اینجا سرمایه را خود این افراد تشکیل میدهند، غایة ما فی الباب برای شرکت سهامی قائلند، دیگران سهم را میخرند که درجهی شان حتی از دومی هم پایین تر است،حتی این سهم بخرها هیچ مدخلیتی در شرکت ندارند، نه در انتخاب مدیر عامل و نه در هیئت مدیره و نه در بازرس، فقط یک سهمی را میخرند، بیلان شرکت را میبینند، بیلان شرکت میگوید ضرر کردیم یا نفع، چه بسا این افراد شناخته شده هم نباشند و اینها هم حق انتقال هم دارند،چون در اینجا این سهم در حقیقت یکنوع شرکت اموال است و لذا هر کدام حق فروش سهم خود را به دیگری دارد و لو آن شرکت اول راضی نشوند،چون اینها سرجنبان قضیه نیستند، بلکه فقط دنبال این هستند که شرکت به اینها نفعی بدهد، نه افراد شان شناخته میشوند و سهام شان هم قابل خرید و فروش هستند.
«و هی الّتی تتکون من شرکاء متضامنین یکونون مسئولین فی ممتلکاتهم الخاصّة عن أی دین علی الشرکة و شرکاء مساهمین مسئولین بنسبة حصصهم فی رأس المال، و یقسّم رأس المال إلی أسهم قابلة للتداول ذات قیمة متساویة.(در حقیقت اینها سهم بخرند، در اولی، گروه دوم سرمایهی شرکت راتکمیل میکردند، اما اینها این گونه نیستند، یعنی سرمایهی شرکت مربوط به اولی است، غایة ما فی الباب برای شرکت سهامی قائلند، سهم میخرند، تفاوت شان با قبلیها این است که در اولی، «موصین» سرمایه میگذارند، اما اینها سهم بخر هستند. در اولی حق فروش ندارند، ولی اینجا حق فروش را دارند).
و هذا النوع من الشرکة یترکّب من طائفتین متضامنین بکلّ ممتلکاتهم و شرکاء مساهمین مسئولین بنسبة حصّتهم فی رأس المال،و لکنّها تفارق الشرکة السابقة فی أمرین:
1- أنّ الشرکاء الموصین یشارکون بدفع الأموال و النقود إلی الشرکة (سرمایه را تشکیل میدهند)، و لکنّهم فی النوع الحاضر یشترون الأسهم (خریدارند نه سرمایه گذار) الّتی لکلّ سهم قیمة متساویة مع غیره.
2- إنّ الشرکاء الموصین ممنوعون من تداول ما یملکونه من الشرکة، بخلاف هذا النوع فإنّ السهام قابلة للتداول.
همان بحث قبلی را در اینجا نیز مطرح میکنیم و میگوییم:
شرکة التوصیة بالأسهم و الفقه الإسلامی
این هم اشکالی ندارد، یعنی غالباً اشکالها را در آن دوتای اول رفع کردیم، مثلاً ضمان «ما لم یجب» را رفع کردیم، حق تداول ندارند،این در اولی و دومی بود،در سومی حق تداول دارند، ولی حق مشارکت در خرید و فروش ندارند،این اشکال را در دومی رفع کردیم و گفتیم این جهتش بر میگردد به مهارت و عدم مهارت.
شرکة المحاصّة
این آخرین قسمت و بخش است از «شرکة الأشخاص». شرکت محاصة در حقیقت یک شرکت موقت است، فرض کنید که فصل میوه است، فلان شهر هم پرتقال زیاد دارد، پنج نفر با همدیگر شریک میشوند که پرتقالهای این شهر را بخرند و جعبه کنند و بفروشند، سه ماه با همدیگر شریکند، یعنی شرکت شان موسمی است، موسم که تمام شد، شرکت هم تمام میشود، به این میگویند:« شرکة المحاصّة».
فرض کنید یک کارخانهی بزرگی است که میخواهند آن را بفروشند، چند نفر با همدیگر شریک میشوند که ابزار و آلات این کارخانه را بخرند، سپس آنها ارواق کنند و بفروشند، همین که اوراق کارخانه تمام شد،شرکت هم تمام میشود به این میگویند شرکة المحاصّة. یعنی شرکت موسمی و موقتی.
ما دونفر در امر این شرکت مربوط هستیم، یکی از ما دونفر اگر با دیگری قرارداد بست، ربطی به شرکت ندارد، بر خلاف شرکتهای قبلی که هر کدام از افراد «شرکت» قرارداد می بست، معتبر بود، ما با هم اعتبار داریم،اعتبار ما با هم است، اگر یکی از ما دونفر با خارج قرارداد بستیم، خودش ضامن است نه شرکت، یعنی شرکت هیچ نوع ضمانتی در مقابل شما ندارد، رابطهی ما با شما رابطهی شرکت است، مادامی که این شرکت است، رابطه داریم، اگر شما با دیگری رابطه بر قرار کردید، شرکت هیچگاه در مقابل او مسئولیت ندارد،بر خلاف شرکت تضامن.
ثانیاَ:این شرکت، شرکت موسمی است، یعنی مادامی که ما پرتقال فلان شهر را میخریم و جعبه میکنیم و میفروشیم، شرکت هست، اما همین که پرتقال ها را فروختیم و تمام شد، شرکت هم تمام میشود.این در حقیقت شرکت اشخاص نیست،بلکه شرکت اموال است، ولی اسمش را شرکت اشخاص نهادهاند، ولذا هییچگاه این شرکت را در دفاتر شرکت تسجیل نمیکنند، بر خلاف سه شرکت قبلی که باید در ادارهی شرکت برود و در آنجا به ثبت برسد، شماره بگیرند و اساس نامه بدهند و اسمی برای شرکت خود انتخاب نمایند، ولی این چهارمی این گونه نیست، یعنی لازم نیست که ثبت نام کنند،لازم نیست که برای شرکت خود اسمی انتخاب کنند، این یک شرکت موقت است که از تمام قیود آزاد ا ست.
«و هی شرکة تعقد بین شخصین أو أکثر علی أن تکون الشرکة مقصورة علی العقلاقة بین الشرکاء فلا تسری فی حق الغیر و لا یتم تسجیل اتّفاقیة شرکة المحاصّة فی السجیل التجاری(هرگز این شرکت را در دفاتر شرکت ثبت نمیکنند،در حالی که سایر شرکتها باید به ثبت برسند و اساس نامهاش را بدهند و ...؛) و لا یتمّ إشهارها (یعنی اینکه در روزنامهها اعلام بشود و نامش را ببرند) و یجب أن یدیر أحد الشرکاء العمل بإسم الخاصّ،و لا یکون للشرکة اسم تجاری أو عنوان أو ذمّة مالیة غیر ذمّة الشرکاء و تقسّم الأرباح و الخسائر الّتی تنشأ من أعمالهم بین الشرکاء حسب الشروط المتفق علیها فی عقد الشرکة، سواء حصلت تلک الأرباح أو الخسائر من قبلهم مفردین أو مجتمعین».ضرر از ناحیهی یک نفر باشد یا از ناحیهی دیگران، خلاصه این یک چیز موسمی هست، موسم که تمام شد، این هم تمام میشود و لذا ما نباید این را در شرکت اشخاص بیاوریم و طرح کنیم بلکه بهتر آن است که آن را در شرکت اموال مطرح کنیم. تمّ الکلام فی الشرکة الأشخاص.
همان گونه که بیان شد، ما دو نوع شرکت داریم:
الف) شرکة الأشخاص، ب) شرکة الأموال.
باید دانست که در «شرکة الأشخاص» تمام مسائل دور کاکل اشخاص میگردد، به این معنا که نام اشخاص در شرکت ثبت میشود، اعلام هم میشود، مردم که علاقمند هستند با این شرکت معامله کنند بخاطر نامهای نیکی که در این شرکت است، یا خوش نام هستند،یا صاحب ثروتند یا سابقهی خوبی در تجارت دارند.
«شرکة الأشخاص» خودش چهار قسم داشت که در همهی آنها اشخاص مطرح بود، غالباً یا همگی شرکت شان به صورت تضامنی است، به این معنا که ضامن دیون شرکتند، اما نه فقط در حدود اموال شرکت بلکه خارج از شرکت هم اموالی که موسسین دارند، آنها نیز جبرانگر زیان و خسارت شرکتند، پس غالباً «شرکة الأشخاص» همیشه توأم است با شرکت تضامنی که نام اشخاص در آنجا مطرح است، ولی بحثی که الآن میخواهیم مطرح کنیم در بارهی شرکة الأموال است، اشخاص در اینجا گمنام هستند، هیچ نامی مؤثر نیست، مؤثر همان ثروتی است که افراد جمع کردهاند و میخواهند با آن تجارت کنند، اگر هم روز اول نام اشخاص مطرح بود، کم کم این نامها مخفی و پنهان میشوند و تحت الشعاع اموال و ثروت شرکت قرار میگیرند.
بله! در روزهای آغازین شرکت ممکن است نام چند نفر برده شود، ولی به مرور زمان، اشخاص تحت الشعاع اموال قرار میگیرند. از اینجا معلوم میشود که نقطهی مقابل شرکة الأشخاص میباشد که تضامنی است، در تضامنی از آنجا که اشخاص مطرحند، اشخاص ضمانت میکنند تمام خسارتها را، چه اموال شرکت وفا بکند یا نکند،اگر اموال شرکت وفا به دیون شرکت نکرد. باید از خارج از اموال شرکت دیون شرکت را بپردازند، در حالی که در شرکة الأموال مسئله این گونه نیست بلکه ضمانت حول و حوش اموالی است که شرکت دارد.
از کتابهای که در بارهی شرکت نوشتهاند، انسان استفاده میکند که هدف از شرکت اموال این است که سرمایههای کوچکی که در دست مردم است ولی کار آمد نیستند، مثلاً فلان آدم یک میلیون دارد، زید دو میلیون دارد، عمرو نصفش را دارد، این سرمایههای کوچک کار آمد نیست با تشکیل «شرکة الأموال» مؤسیین میخواهند این سرمایههای پاشیده و متفرق را که در دست مردم است یکجا جمع کنند تا کار آمد باشند و تا هم شرکت نفع ببرد و هم کسانی که در این شرکت پول میگذارند.
بنابراین؛ ما اگر بخواهیم در «شرکه الأموال» بحث کنیم، باید در سه مرحله بحث کنیم:
1- تعریف شرکت اموال؛
2- شرائط شرکت اموال.
3- ویژگیهای شرکت.
پس هدف از شرکة الأموال، جمع کردن سرمایههای متفرقی است که در دست افراد مختلف قرار گرفتهاند بدون اینکه کار آمد باشند، همه را در یکجا بریزند تا کارآمد بشوند.
فاعلم شرکة الأموال تنقسم إلی اقسام ثلاثة:
1- شرکة المساهمة العامّة (شرکت سهامی عام)
2- شرکة المساهمة الخاصّة (شرکت سهامی خاص)
3- ذات المسئولیة المحدودة (شرکت نسبی محدود). نسبی را در زبان فارسی به کار می برند ولی در لغت عرب کلمهی نسبی را به کار نمیبرند.
پس شرکة الأموال سه بخش است،گاهی سهامی عام است، گاهی سهامی خاص است و گاهی با مسئولیت محدود. باید ببینیم که سومی چه میگوید و حال آنکه در اولی و دومی نیز تا حدی مسئولیت محدود به همین سرمایه است؟
در دائرة المعارفهای فارسی این شرکتها را از نظر فارسی به خوبی شرح کردهاند.
حال که معلوم بر اینکه بحث ما در شرکة الأموال است نه در شرکة الأشخاص. یعنی اینجا مسئله دور کاکل اموال میگردد نه اشخاص،یعنی اشخاص در اینجا مطرح نیست و باز فهمیده شد که هدف از شرکة الأموال این است که سرمایههای کوچک در یکجا جمع بشوند تا کارآمد باشند، پس قبلاً باید در سه جا بحث کنیم:
الف) شرکت سهامی عام، ب) شرکت سهامی خاص، ج) شرکتی با مسئولیت محدود.
اما القسم الأول،أعنی شرکة المساهمة العامّة (شرکت سهامی عام) نخست باید ببینیم تعریفش چیست، شرائطش چیست، ویزگیهایش کدام میباشد ؟
تعریفش این است که یک جمعیت و گروه خاصّی شرکتی را با یک سرمایهی خاص تشکیل میدهند، مثلاً میگویند سرمایهی این شرکت صد میلیون تومان در نظر گرفته شده است. باید بخشی از این سرمایه را خودشان بپذیرند.
مثلاً بیست در صد را باید مؤسسین بپذیرند، هشتاد در صد دیگر را از مردم جمع کنند، اول باید سرمایه را معین کنند که سرمایهی این شرکت در آینده چند صد میلیون تومان خواهد شد، مبلغی را که باید خود مؤسسین بپذیرند بیست در صد است، حتی لازم نیست که بیست در صد را نقداً بپردازند و آن را به حساب شرکت در بانگ بگذارند. بلکه اگر سی و پنج در صدش را (از بیست در صد) نقداً به حساب شرکت در بانگ بگذارند، کافی است.
بعد از آنکه این کار شد، میتوانند بقیهی سهام را فراخوان عمومی کنند و بفروشند، یعنی بیست در صدش مال خودشان است(بیست میلیون)، هشتاد میلیون سرمایه است، این را ممکن است هشتاد سهمش بکنند. هر سهمی را بفروشند و در اختیار باشد. آنها هم که سهامند باید قبلاً مبلغی را بپردازند، همهاش نقد نمیشود، یک بخشی را که قانون معین میکند، سهم خودشان بپردازند، گاهی همه را میپردازند و گاهی بخشی را، حتی کسانی هم که شریک میشوند، لازم نیست که نقد باشد، بلکه میتوانند حتی باغچه یا ماشین را سهم قرار بدهند، یا عقار (خانه) را جزء سهم قرار میدهند که بفروشند تا سرمایهی شرکت باشد.
گاهی عمل را برای خودش سهم قرار میدهد، فرض کنید کسی مهندس است و شرکت هم سخت به او نیاز دارد ولذا عمل او را به عنوان سهم میپذیرند.
دیدگاه فقها در بارهی دین
آیا دین را هم میشود سهم قرار داد، مثلاً شخص میآید و میگوید من از فلان آدم به مبلغ یک میلیون تومان طلبکارم و این هم چکش، این چک را از من بگیرید و مرا ذی سهم کنید، این بستگی دارد که آیا دین میتواند جزء سرمایه باشد یانه؟
فقهای ما گفتهاند که دین را نمیشود به عنوان سرمایه قرار داد.
استاد: ولی ما گفتیم که مانعی ندارد که دین هم جزء سرمایه باشد خصوصاً دینی که قابل وصول باشد.
این تعریف «شرکة الأموال بود»، یعنی جمعیت و گروهی، شرکتی را تأسیس میکنند که هم صاحب نام و نشان هستند و هم سرمایهی شرکت را در نظر میگیرند که ممکن است صد میلیارد باشد، باز گفتیم ممکن است که بخشی از این سرمایه را خود شان به عهده بگیرند تا برای دیگران سرمشق باشند، مثلاً بیست در صد را خود شان به عهده میگیرند، البته لازم نیست که همهی بیست در صد را نقداً بپردازند، بلکه میتوانند سی و پنج در صد شرکت را نقداً به نام شرکت بپردازند، یعنی همین که به حساب شرکت در بانگ بگذارند کافی است. بعداً فراخوان عمومی کنند، سهام بفروشند و سهام هم فرق میکند یعنی کم و زیاد دارد، ولی همهی سهمها مساوی است، هر سهمی یک میلیون، هر سهمی پانصد هزار، سهمها مساوی هستند، گاهی یک نفر یک سهم میخرد، و ممکن است یک نفر ده سهم بخرد. این بستگی دارد به قدرت مالی افراد.
این در حقیقت ماهیت شرکت سهامی عام است. چرا عام است؟ اینجا مؤسسین هستند، بقیه را فرا خوان عمومی میکنند، یعنی هر کس میتواند برای خودش سهمی را بخرند. این بود تعریف «شرکة الأموال».
از مطالعهی کتابهای شرکت در میآید که شرکت در اشخاص، مقدمهی شرکت در اموال است، یعنی ابتدا میخواهند اسم و رسم پیدا کنند، آنگاه کم کم از این کانال وارد شرکت در اموال بشوند، یعنی اموال پراکنده را جمع کنند تا هم خودشان سود ببرند و هم دیگران.
شروط الصحّة
شروط صحتش همانند شروط صحت کتابهای فقهی ما میماند و آن اینکه آن کس که مساهم است و سهم می خرد، در درجهی اول باید عاقل و بالغ باشد، دیوانه و غیر بالغ نه حق تأسیس شرکت را دارد و نه حق مساهمه در شرکت را. بله! ولی صبی و مجنون میتواند از طرف آنها سهمی را بخرد. اما خودشان قابلیت این کار را ندارند.
و أهمّهذه القیود ما یأتی:
1؛ «لا یجوز الترخیص فی إنشاء مساهمة،(اینها نمیتوانند فراخوان عمومی کنند و بگویند ایها الناس! بیایید سهام بخرید مگر اینکه تعداد مؤسسها به هفت نفر برسند) إلّا إذا کان من الأعضاء المؤسسین سبعة علی الأقل (ما در پاورقی نوشتیم که عدد هفت جنبهی شرعی ندارد، فقط جنبهی قانونی دارد).
ب) یجب أن یکون رأس مال الشرکة کافیاً لتحقیق غرضها ( مثلاً میخواهند یک راهی را از اصفهان تا مشهد بکشند، بعداً هم که راه کشیده شد هر ماشینی که از آنجا عبور کرد،یک مبلغی بگیرند، باید سرمایه آنان کافی برای کشیدن این راه باشد، نه فقط سرمایهی مؤسسین،بلکه همراه آن سرمایهی مساهمین و سهم بخرها را نیز مورد نظر قرار میدهند.
به بیان دیگر اینکه گفتیم سرمایهی شرکت صد میلیارد باشد، باید این صد میلیار نسبت به این برنامه کافی باشد یا میخواهند سدّی را احداث کنند و آبهای سرگردان و متفرق را در آنجا جمع کنند و حفظ نمایند تا بعداً آن را بفروشند، باید پول شان نسبت به سد سازی کافی باشد نه اینکه در وسط راه بدون اینکه پروژه تمام بشود، پول و سرمایه تمام بشود، این را نه قانون اجازه میدهد و نه شرع. چرا؟ به جهت اینکه اموال مردم باطل میشود) و تؤسّس الشرکة إلّا إذا کان رأس مالها مکتتباً فیه بالکامل، و قام کلّ مکتتب بأداء الربع عل الأقل (هر کس که سهم میخرد، لا اقل باید یک چهارم را بدهد) من القیمة الإسمیة (اسمیه به معنای اصلیه است، هر سهام اصلش یک قیمتی دارد، اقلاً سهمی را که میخرد باید یک چهارم قیمت اصلی را بپردازد، البته ممکن است این سهام در آینده ترقی کند، اما باید یک چهارم آن قیمت اصلی را بدهد.
ج) یقسّم رأس مال الشرکة إلی أسهم متساویة.
ثمّ إنّ هذه القیود تختلف حسب قانون کلّ بلد( مثلاً هر کشوری برای خودش یکنوع قانون دارد و میگوید هفت نفر باشد کافی است، کشور دیگر ممکن است قانونش به گونهی دیگر باشد و هفت نفر را کافی نداند، ایران بگوید که باید نصف این مبلغ در بانگ پرداخت بشود، ولی کشور دیگر بگوید که ثلثش هم کافی است، ولذا در این جهتش بحث نخواهیم کرد،بلکه ما فقط ماهیت شرکت را بحث خواهیم کرد، اما این قیود تابع انتخاب افراد است. البته افراد هم که در یک مملکتی زندگی میکنند که دادگستری آنجا باید نظارت کند، ناچارند که قیود هر مملکت را رعایت کنند تا در آینده دچار مشکل نشوند، همهی ما میگوییم عقد کردن دختر ثبت لازم ندارد، اما الآن بدون ثبت احدی عقد نمیکنند، این بخاطر این نیست که عقد کردن بدون ثبت شرعی نیست یا شرعی است، بلکه این بخاطر یک سلسله مصالح است که دست دختر به یکجای بند باشد، چون اگر بدون ثبت عقد کنند و بعداً بین آنها اختلاف به وجود بیاید، یکی منکر عقد بشود، آن وقت است که این دختر، لا مزوّجة و لا محرّرة بل یکون کالمعلّقة، این قوانین هیچکدام جنبهی شرعی الزامی ندارد ولذا در هر بلد و شهری مختلف است، اما رعایتش بخاطر این است که زیر چتر قانون این مملکت زندگی میکنیم ولذا ناچاریم که این قوانین در شرکت نامه رعایت بشود.) ولذلک حذفناه ما ذکره السنهوری من الخصوصیات للقانون المصری. پس یکی از شروط صحت شرکت سهامی عام، اهلیت مؤسسین است (الأهلیة).
2؛ الرضا بالشرکة غیر مشوب (یعنی در آن طیب نفس باشد).
یشترط أن یکون الشریک راضیاً بالشرکة دون أن یشوبه غلط تدلیس أو إکراه أو استغلال (استثمار، یعنی طوری نشود که وجود این آدم، مایهی استثمار طرف بشود) و إلّا یکون عقد الشرکة قابلاً للإبطال لمصلحة الشریک الّذی شاب رضاه عیب، و له بعد الوقوف علی التدلیس أو رفع الإکراه أن یجیز العقد و فقاً للقواعد المقرّرة فی إجازة العقود القابلة للإبطال» الوسیط للسنهوری::5/251-252. این تعبیرها ی سنهوری است، و لی تعبیر ما این است که در مرحلهی اول رضایت میخواهد، ثانیاً طیب نفس میخواهد، چون رضایت غیر از طیب نفس است، یعنی ممکن است انسان راضی باشد و در رودرواسی گیر کند اما طیب نفس نداشته باشد. علاوه براین، تدلیس و کلاه گذاری نباشد.
3؛ المساهمة بحصّة مالیة
این آدمی که میخواهد جزء مساهمین باشد، باید نقداً یک مالی داشته باشد نه اینکه با دست خالی بیاید و خود را جزء مساهمین بشمارد)
إنّ کلّ شریک یجب أن یساهم بحصة فی رأس مال الشرکة؛و إنّ هذه الحصّة قد تکون نقوداً (طلا و نقره) ، أو أوراقاً مالیاً (اسکناس) أو منقولات (مانند فرش) أو عقارات (خانه و باغ) أو حق إنتفاع (یک جایی هست که من حق انتفاع دارم، مثلاً موقوفهای است که انتفاعش با من است، من موقوف علیه هستم، انتفاع اینجا را جزء سهم قرار میدهم) أو دیناً فی ذمّة الغیر (بنابراینکه دین هم میتواند سرمایه باشد) أو إسماً تجاریاً (مثلاً یک تجارتی دارم که صد سال سابقه دارد، دنیا و کشور آن را شناخته، میگویم من این اسم و این آرم را به شما میدهم به شرط اینکه من هم چهار سهم داشته باشم، آرم و نام را برای شرکت میفروشد، این آرمها و نامها خودش کار ساز است خصوصاً اگر سابقه داشته باشد و عمل کردش هم عمل کرد خوبی باشد) أو شهادة اختراع (شخص مخترع است و گواهی اختراع دارد و این خودش قیمت دارد و آن را به عنوان سهم قرار میدهد) أو عملاً (یا طرف برق کش ماهر و خوبی است) أو غیر ذلک یصلح أن یکون محل الإلتزام» نفس المصد:5/257.
و لکنّ فی جعل الدین فی ذمّه الغیر عمل الغیر أو سهماً، موضع اختلاف عند الفقهاء، و إن کان الأقوی عندنا صحّة جعلهما سهماً.
ما این را در شرکتهای اسلامی خواندیم که آیا می شود یک نفر جزء شرکت بشود و بگوید سرمایهی من آن طلبی است که از زید دارم، شرکت آن طلب را از زید بگیرد و مرا جزء مساهمین قرار دهد. آیا این جایز است یانه؟ دیگران گفتند جایز نیست ولی ما گفتیم جایز است.
د) والربح والخسارة بنسبة الحصّة
یعنی هر کس به اندازهی سهم خودش سود یا زیان میکند، اگر دو سهم شریک است، ربحش هم کم است،اما اگر سهمش زیاد تر است،ربحش هم زیاد خواهد بود،هکذا در خسارت. یعنی بستگی دارد به مقدار سهم.
طبیعة الشرکة تقتضی أن یکون نصیب کلّ شریک فی الربح و الخسارة بنسبة حصّة فی رأس المال، فإذا لم یعیّن عقد الشرکة نصیب کلّ من الشرکاء فی الأرباح و الخسائر (اما اگر گفتیم شرکت نامه داریم، ولی نگفتیم که ملاک تقسیم درآمد و ضرر چیست،این را نگفتیم، منصرف میشود به آنچه که امروزه معمول است و آن این است که خسارت به اعتبار سهام است، درآمد نیز به اعتبار سهام میباشد. هر کس که سهامش زیاد بود، درآمدش هم زیاد خواهد بود، آن کس که درآمدش کم است،خسارتش هم کمتر خواهد بود) کان نصیب کلّ منهم فی ذلک بنسبة حصّة فی رأس المال» نفس المصد:5/285.
إلی هنا تمّ ما ذکروه من شروط الصحّة و مقوّمات الشرکة المساهمة.
اینها همهی شروط صحت را بیان نکردهاند، مثلاً ما معتقدیم که در بیع غرر نباشد، خطر نباشد، انشاء شان هم انشاء منجّز باشد نه معلّق. هر چه را که ما در کتاب بیع خواندیم در اینجا هم معتبر هستند.
ج) خصائصها و مواصفاتها
خصائص و و یژگی این شرکت چیست؟ این شرکت به اساس یک مثلث درست میشود.
اولاً: باید حجم رأس المال بالا باشد، شرکتی که سرمایهاش ناجیز باشد فایده ندارد و سود آور نیست.
ثانیاً: از نظر نام و نشان خوشنام باشند، نه اینکه سرمایه و پول مردم را جمع کنند و بعد از مدتی غیب بزنند و کس نداند که کجا رفتند و سرمایهی آنها را چه کردند.
ثالثاً: قیمت سهام هم قابل خرید و فروش بشود، یعنی طوری نشود که نشود آن را خرید
«فی تداولها فی أسواق المال حیث یتراجع – عدا مرحلةالتأسیس – الإعتبار الشخصی، فیختفی دور الأشخاص ( کم کم اشخاص نام شان گم میشوند و تمام مسائل دور کاکل اموال میگردد و لذا گفتم که شرکة الأشخاص،کأنّه مقدمهی شرکة الأموال است، یعنی آن را پل قرار میدهند برای شرکة الأمول).
بذلک تتجسّد فکرة الشخصیة المعنویة المستقلة بوضوح( بنا شد که افراد گم شوند، آنچه که باقی در دایره میماند همان اموال است، پس معلوم میشود که شرکت یک شخصیت حقوقی و معنوی دارد بدون اینکه کار به افراد داشته باشد، خود افراد در حقیقت زیر این اموال مخفی و پنهان هستند، اشخاص در تأسیس مؤثرند، اما در مرور زمان آنها کم رنگ میشوند)
فیظهر کیان اقتصادی خارج الأشخاص، و لا تتداخل أموال هذا الکیان مع أموال الأشخاص المکوّنین (مؤسّسین) له (ضمناً اموال این شرکت با اموال دیگر افراد تداخل ندارد، به خلاف شرکت تضامنی که ناچار بودند همه چیز خود را بفروشند و دیون و بدهکاریهای شرکت را بپردازند).
لا یظهر اسم الشرکاء فی إسم الشرکة لعددهم الکبیر، و لغیاب الاعتبار الشخصی و لذلک یکون للشرکة اسم مبتکر إضافة إلی دلالته علی نشاط الشرکة.
اصلاً اسم شرکا در رادیو، تلویزیون و روزنامهها گرفته نمیشود. چرا؟ چون تعداد شان زیاد است، فرض کنید مؤسسین نه نفر هستند و هزار نفر دیگر هم جزء مساهمین هستند و لذا اشخاص به درد نمیخورند.
باید یک اسمی را برای شرکت انتخاب کنند که حاکی از فعالیت شرکت باشد،یعنی نامی را انتخاب کنند که جالب و نشاط آور باشد.
در این «فصل» در مورد شرکت اموال بحث میکنیم، یعنی بحث ما در شرکة الأشخاص (که چهار قسم بود) به پایان رسید و در آنجا غالباً یا همگی محورشان این بود که اشخاص مطرح اند و لذا اگر ضرر کرد نه تنها اموال شرکت را ضامن هستند بلکه حتی اموال خارج از شرکت را هم ضامن میباشند، ولی در این فصل جدید سراغ «شرکة الأموال» آمدهایم، و در این جا مسئله برعکس است، یعنی اشخاص مطرح نیستند بلکه اموال مطرحاند.
به بیان دیگر انسان بعد از مطالعه میفهمد که شرکت اشخاص گاهی مقدمه است برای شرکت اموال، به این معنا که ابتدا میخواهند که نام و نشانی پیدا بکنند تا بعداً بتوانند شرکت اموالی تشکلیل بدهند، «مؤسسان» در شرکت اموال تا بیست در صد سرمایه را تأمین میکنند، بقیه را هم سهم فروشی میکنند و سهام دیگران میآید ولذا میگویند:
« شرکت سهامی عام»، که در زبان عربی میگویند: «شرکة المساهمة العامة»، و این شرکتها ، شرکتهای غول پیکرند و دولتها خیلی روی این شرکتها حساسیت دارند،از این رو شرائط و قیود زیادی روی آن کذاشته اند که مبادا اموال مردم به هدر برود، چون در اینجا بیست درصد مال خودشان است، اما بقیه را از تودهی مردم (یعنی بیچارگان و افرادی که سرمایهی مختصری در دست دارند) جمع میکنند و لذا دولتها نسبت به این گونه شرکتها بسیار حساساند و لذا روی این شرکتها قیود و شروط زیادی مینهند. آنگاه ما گفتیم که این «شرکت» شبیه دولت است، یعنی همان گونه که دولت دارای قوای سهگانه است از قبیل :
١- قوهی تقنینیه، قانون گذاری در مجلس ، ٢- قوهی اجرایی، که خود دولت است ، ٣- قوهی قضائیه، که دادگستری است. اتفاقاً این شرکت هم به خاطر وسعت و گستردگی که دارد، دارای تشکیلات شبیه تشکیلات دولتی است، یک جمعیت مرکزی دارد که هستهی مرکزی آن را تشکیل میدهند و در حقیقت خط و خطوط این شرکت را معین میکنند ، که این در حقیقت به منزلهی قوهی تقنینیه است، علاوه بر آن، دارای هیئت مدیره است و مدیر عامل، که این ها در حقیقت مجری شرکتاند، علاوه بر آن دو، بازرس دارند که این هم در حقیقت حکم قوهی قضائیه را دارد، یعنی اگر کمی دقت کنیم هر سه چیز در این جا هست، «جمعیت مرکزی» به منزلهی قوهی تقنینیه ، هیئت مدیره که جمعیت مرکزی انتخاب میکند و هیئت مدیره هم مدیر عامل را انتخاب میکند، اینها حکم مجریه را دارند، بازرسان که عربها به آنان میگویند:« الرقابة»، ولی ما میگوییم بازرس، اینها قوهی قضایی این شرکت هستند.
اگر این افراد مبلغی از این شرکت را بدهکاراند و هنوز ندادند، سراغشان میروند و از آنها درخواست میکنند، منتها اینها خیلی مدخلیت در مسئلهی ما ندارد. آنچه که در حقیقت سبب میشود بر اینکه این شرکت جان بگیرد، شرکت باز است، که راه را باز گذاشته و فراخوان عمومی کرده که مردم بیایند و در اینجا شرکت کنند و در آخر هم سودشان را ببرند، این سبب میشود بر ا ینکه این شرکت موفق شود.
«یقسم رأس المال فی شرکة المساهمة إلی أجزاء صغیرة تسمّی الأسهم و هی قابلة للتداول ، و هذه الخاصة و الخاصة المتقدمة (المسؤولیة محدودة) هی الّتی تشجّع الأفراد علی المشارکة فی هذه الشرکات،حیث إنّ المسئولیة محدودة أولاً، و للشریک أن یتخلّی عنها فی أی وقت شاء ببیع سهمه للغیر ثانیاً ، و لذالک تسمّی الشرکة المفتوحة ، إذ یستطیع کل شریک أن یدخل فیها أیّ فرد کان و تنتهی شراکته بالتخلی عن الأسهم فی سوق الأموال» .
پس تا اینجا دو مطلب را بیان کردیم:
الف) این شرکتها را تشبیه کردیم به دولت،
ب) علت اینکه این گونه شرکتها جان میگیرند، دو چیز است:
اولاً: سهامش کوچک است و همگان قدرت شرکت در آن را دارند.
ثانیاً: هر کس که سهمش را داد، مشکل دیگری ندارد، به این معنا که اگر سود کرد، از سودش استفاده میکند و اگر سود نکرد، فقط سهمش از بین میرود و نسبت به اموال دیگرش تجاوز نمیکند.
بحث ما در «شرکت مساهمه عامه» از نظر قوانین وضعی به پایان رسید. به بیان دیگر ما تا حال هر چه میگفتیم، از جنبه های شرعیش نمیگفتیم، بلکه جنبههای وضعی آن را بحث میکردیم، که عربها به آن میگویند:« قوانین وضعی»، ولی ما میگوییم:
« قوانین دولتی و رسمی».
شرکة المساهمة العامة و الفقه الإسلامی
پس ما تا کنون زبان و بلندگوی کسانی بودیم که این نوع شرکتها را تأسیس کرده اند که هم مسؤلیتش محدود است و هم اجزائش، اجزائش خورد و کوچک است، البته جمعیت مرکزی دارند، هیئت مدیره نیز دارند، بازرس دارند، ولی هیچکدام اینها ربطی به شرع ما نداشت، فقط ماهیت این شرکت در بیرون همین است. آنچه که به ما مربوط میشود عبارت است از: «شرکة المساهمة العامة و الفقه الاسلامی»، ولذا باید ببینیم که آیا اسلام این نوع شرکت را تصویب کرده یا نکرده،شرکتهای «چهار گانه» تصویب شد، یعنی «شرکة الأشخاص» که همهی شان تضامنی بودند و گفتیم همهی آنها درست است و از نظر شرعی هیچ مانعی ندارند، آیا این هم صحیح است یا صحیح نیست؟
در اینجا دو تا اشکال مطرح است اگر توانستیم این دو اشکال را حل کنیم، آن وقت از نظر شرع هم مانعی ندارد.
اشکال اول: قرار بر این است که این شرکت شخصیت حقوقی پیدا کند، پس این اموال «خرجت عن ملک الأشخاص و دخلت فی ملک الشخصیة المعنویة و الحقوقیة»، حال که این شرکت شخصیت معنوی و حقوقی پیدا کرده و در حقیقت مالک عنوان شرکت است، پس چرا درآدمد و سودش مال افراد باشد. و چرا موقع انحلال شرکت، سرمایه مال افراد باشد و بین آنان تقسیم بشود؟
به عبارت دیگر مالک در اینجا چه کسی است، اگر مالک شخصیت حقوقیه باشد، پس نباید سود و درآمدش به افراد برسد و باز نباید موقع انحلال افراد مالک سرمایهی شرکت بشوند؟
اشکال دوم: اما اگر بگویید که مالک افراد و اشخاص هستند، پس این شرکة الأموال نشد بلکه شرکة الأشخاص شد؟
انسان باید در اینجا یکی از این دو چیز را انتخاب کند، اگر گفتید شرکت شخصیت حقوقیش مالک است، شرکا هم از سود و درآمد مرحوم هستند و هم از اصل سرمایه در موقع انحلال شرکت.
اما اگر بگویید «مالک» نفس الأشخاص هستند، پس از همان ابتدا بگویید که شرکة الأموال نیست بلکه شرکة الأشخاص است.
جواب: «والذی یمکن أن یقال: نحن نختار الشق الأول»، یعنی ما هما شق اول را اختیار میکنیم و میگوییم هیأت مالک است شخصیت حقوقیه و معنویه مالک است نه افراد، تملیک افراد، تملیک مشروط و موقت است، افراد میگویند که ما این را به شما (شخصیت حقوقی) تملیک کردیم اما به شرط اینکه اگر بهره و سودی از آن عاید شما شد، بهرهی از آن سود از آن ما باشد.
به بیان دیگر تملیک افراد به شرکت تملیک مطلق نیست، تملیلک مشروطی است، به این معنا که اگر سود کرد، مقداری را هم به افراد و اشخاص بدهد کما اینکه شرط میکنند که اگر شرکت منحل شد، باید اموال و سرمایه به خود افراد بر گردد.
به تعبیر دیگر در اینجا تملیک دائم نیست بلکه تملیک موقت است و این اشکال در صورتی وارد بود که تملیکش از قبیل تملیک دائم باشد، ولی در اینجا تملیک موقت است نه دائم.
پس در اینجا دو بیان شد:
اولاً: تملیکش از قبیل تملیک مشروط است نه تملیک مطلق. به این معنا که اگر سود و ربحی عاید شرکت شد، مال افراد باشد. یا اگر شرکت منحل شد، سرمایه مال افراد باشد.
ثانیاً: این تملیک از قبیل تملیک دائم نیست بلکه از قبیل تملیک موقت است.
تمّ الکلام فی شرکة المسهامة العامّة.
1- شرکة المساهمة الخاصّة
قسم دوم «شرکة الأموال» عبارت است: «شرکة المساهمة الخاصّة» باید ببینیم که فرق این با شرکت سهامی عام چیست، یعنی با اینکه هردو تا از قبیل سهامی است، منتها یکی عام است و دیگری خاص؟ اینها چندان فرق قابل توجهی با همدیگر ندارند و اگر فرقی هم داشته باشند، فرق شان در این جهت است که شرکت سهامی عام، حق فراخوانی عمومی را دارد و میتواند هر کسی را که بخواهد شریک شرکت کند، ولی در شرکت سهامی خاص، یک چنین حقی را ندارد، یعنی حق فراخوانی عمومی را ندارد، بلکه این محدود است به همان افرادی که از روز اول معین میشود، سایر جهاتش با شرکت سهامی عام چندان تفاوت ندارد، یعنی همان شرائطی که شرکت سهامی عام داشت، این نیز دارای همان شرائط است،منتها در آنجا میگفتیم حد اقل مؤسسین باید هفت یا نه نفر باشد، در اینجا میگوییم باید از سه نفر کمتر نباشند، تفاوقت جوهری این دوتا فقط در این جهت است که اولی حق فراخوانی عمومی را داشت، ولی این حق فراخوانی عمومی را ندارد.
«عرّفت بأنّها الشرکة الّتی یقسّم رأس مالها إلی أسهم متساویة القیمة قابلة للتداول ، و یکون لکل شریک عدد من هذه الأسهم ، و لا یکون کلّ شریک مسؤولاً إلا فی حدود الأسهم التی تملکها، وتؤسس بواسطة عدد لا یقلّ عن ثلاثة أشخاص و لا یسمح للجمهور باکتتاب الأسهم( حق فراخوانی عمومی و خریدن سهم را ندارند)، و رأس مالها لا بد أن لا یقل عن المبلغ المحدد فی القانون یدفعه المؤسسون بالکامل».
أقول: «لا فرق بین المساهمة العامة و الخاصة إلّا فی جواز الاکتتاب(سهم نویسی) ، فإنه یسمح فی الاولی الاکتتاب ودعوة الجمهور(تودهی مردم) للمشارکة فیها دون الثانیة ، و الکلام فی کونه علی وفق الشریعة و عدمه، نفس الکلام فی المساهمة العامة».
یعنی اگر مالک شخصیت حقوقیه باشد، پس نباید سود و درآمدش به افراد برسد و باز نباید موقع انحلال افراد مالک سرمایهی شرکت بشوند؟
اما اگر بگویید که مالک افراد و اشخاص هستند، پس این شرکة الأموال نشد بلکه شرکة الأشخاص شد؟
انسان باید در اینجا یکی از این دو چیز را انتخاب کند، اگر گفتید شرکت شخصیت حقوقیش مالک است، شرکا هم از سود و درآمد مرحوم هستند و هم از اصل سرمایه در موقع انحلال شرکت.
اما اگر بگویید «مالک» نفس الأشخاص هستند، پس از همان ابتدا بگویید که شرکة الأموال نیست بلکه شرکة الأشخاص است.
جوابش همان است که در شرکت سهامی عام گفتیم.
3- الشرکة ذات المسؤولیة المحدودة
فهمیدن این سومی یک مقدار دقت لازم دارد و آن این است که گاهی یک جمعیتی با همدیگر رفیق هستند، فرض کنید از دوران نوجوانی و جوانی با همدیگر رفیق بودهاند یا با همدیگر قوم و خویشی دارند و لذا یکنوع تفاهم فکری دارند و میخواهند یک شرکتی را تشکیل بدهند مانند شرکت کبریت در شهر تبریز که حدود نود سال از عمرش میگذرد، یعنی در سال 1300 شمسی تشکیل شده و هنوز هم ادامه دارد و این خودش یکی از معجزات است که یک شرکت در کشوری مانند ایران نود سال عمر کند. چون در کشورهای جهان سوم مردم به آن حد از بلوغ فکری نرسیدهاند که با همدیگر بسازند، اما در کارهای فردی کاملاً ماهر و استاد هستیم، مثلاً در فوتبال و امثالش که جنبهی جمعی دارد و یک فرد مطرح نیست بلکه جمع مطرح است، پیشرفت ما خیلی کم است، اما در کشتی که جنبهی فردی دارد و یک فرد مطرح است و امتیاز مال فرد است،خیلی جلو هستیم چون امتیاز شخصی دارد، بر خلاف غربیها که به کارهای جمعی بیشتر اهمیت میدهند تا کارهای شخصی.
پس جمعیتی که یا با همدیگر رفیقند یا قوم و خویش همدیگرند و سلیقههای شان نیز به همدیگر میخورد، میخواهند شرکتی را تشکیل بدهند، ولی میبینند که اگر شرکت سهامی عام را تشکیل بدهند، توان و قدرتش را ندارند، چون دارای شروط و قیود زیاد است و لذا سراغ آن نمیروند، از یک طرف برای شان اشخاص مهم است،ولی نمیخواهند سراغ اشخاص بروند، چون اگر سراغ اشخاص بروند، ناچارند که شرکت شان تضامنی باشد و ضمان مطلق، به این معنا که هم اموال و سرمایهی شرکت را ضامن باشند و هم خارج از اموال شرکت را. هم میخواهند اشخاص باشند و هم میخواهند آن پیامد اشخاص را نداشته باشند، و لذا یک شرکتی را تشکیل میدهند که ظاهرش شرکت اموال است، اما اگر باطنش را بشکافیم،شرکت اشخاص است با مسئولیت محدود. البته با این تفاوت که در «شرکت اشخاص» ضمانت وسیع و گسترده است،ولی در اینجا میگویند مسئولیت محدود، به این معنا که اگر ورشکست شدند، حق ندارند باغ و یا خانه و اموالی که خارج از شرکت دارند، بفروشند. اشخاص هستند، اما آن تضامنی را که شرکت اشخاص داشت، اینها ندارند. از یک نظر هم با شرکت سهامی عام فرق دارد، چون شرکت سهامی عام، کارش فراخوانی عمومی بود، ولی اینجا آن گونه نیست بلکه منحصر است به تعداد خاصی و از آن تعداد هم تجاوز نمیکند.
إن قلت: اگر چنین است، پس با شرکت سهامی خاص چه فرق میکند؟
قلت: فرقش در این است که در آنجا سرمایه سهم بندی است،اما در اینجا سرمایه سهم بندی نیست بلکه هر کس یک مبلغی را میآورد و میدهد اعم از نقد و غیر نقد، سهام نیست که بگویند زید دو سهم، عمرو چهار سهم. سهمی در کار نیست، فقط یک سندهای هست و هر کس یک سندی را امضا میکند و میدهد.
بنابراین، هم میخواهند اشخاص باشند،چون رفیق و یا قوم و خویش هستند، و هم میخواهند آن ضرر اشخاص را نداشته باشند که ضمانت شان ضمانت تضامنی و عمومی باشد، بلکه ضمانت شان محدود است به مقدار سرمایهای که در شرکت دارند. ولی در عین حال نمیخواهند شرکت شان، سهامی عام باشد، چون او خیلی شرائط و قیود دارد و تن دادن به آنها کاری بسیار مشکلی است و لذا به این پناه میبرند، و تفاوتش با شرکت سهامی خاص در این است که آن حسب الأسهم است، ولی این حسب الأسهم نیست بلکه یک سرمایهای است که افراد میآورند و رویهم میریزند بدون اینکه نامی از سهم در اینجا در کار باشد.
«الشرکة المحدودة عبارة عما تکون المسؤولیة فیها محدودة بمقدار رأس المال الموجود عندهم (از این نظر شبیه شرکة الأموال است) فیقال إنّه شرکة محدودة برأس مالهم و لیس لهم ضمان زائد عن رأس المال الموجود لدیهم.
و یشترط أن تکون الأموال التی تشکّل رأس مال الشرکة ، مؤاداة (نقد است یعنی نسیه در کار نیست) سواء أکانت من الأموال النقدیة أم کانت من العروض.
ولابدّ أن یکون رأس المال المؤدّی معیناً ، مثلاً :بأن یکون المقدار المعین نقداً و المقدار الآخر عروضاً .
و تکون الشرکة محدودة بسندات خاصة (قبض و رسید) . و یعین من بین أصحاب السهام مدیراً أو مدارء للقیام بأعمال الشرکة ، فهم المسؤولون فیها فی قبال المشتری».
پس تا اینجا فرق این سه شرکت اموال را بیان کردیم.
بنابراین، ما هفت نوع شرکت بحث کردیم که چهارتایش مال تضامنی بود،و سه تای دیگرش هم مال شرکت اموال.
عدم الضمان و مع الیسار
ولی یک اشکال در اینجا هست که عبارت است از: «عدم الضمان و مع الیسار». من آنهایی را که جنبه های وضعی دارد و از قوانین وضعی است مطرح نمیکنم و مطرح کردنش هم لازم نیست، مثلاً: اگر شرکت ضرر کرد، ضررش برعهدهی کیست؟ اگر متضرر شرکا هستند، ضررش هم مال آنهاست است و اگر مقصر مدیر عام است، ضامن ضرر هم مدیر عامل است، اما اگر مدیر عامل به موقع کار کرده ،ولی زمان یک مرتبه اجناس سقوط کرد که پیش بینی نمیکرد، آنجا هم متضرر همان شرکاء است، اما اگر قصور از ناحیهی شرکاء و یا مدیر عامل باشد، مسلماً مدیر مسؤل است یا شرکا، اینها جنبه های وضعی دارد خواندنش برای شما لازم، ولی گفتنش برای من لازم نیست. عمده تمام عنایت ما در این بحث ها قوانین وضعی نیست، بلکه تطبیق این نوع شرکتها با فقه اسلامی است.
اشکال: اشکال این است که چطور میشود که طرف یسار دارد، یعنی ثروتمند است، اما ضامن دیون مردم نیست این اصلاً با اسلام تطبیق نمیکند، مثلاً شرکت ضرر کرده، خسارت کرده ور شکست شده، اموالش را مشتریها برده اند، این بدهکار فروشنده است، آن وقت میگوید طرف فروشنده حق دارد از اموال شرکت استفاده کند، یعنی حق ندارد این افراد را به دادگاه ببرد و بگوید این ها اموالی که در شهر دارند، آنها را حق توقیف ندارد و حال اینکه این بدهکاران افراد بدهکار شرکت یسار دارند ، یعنی تمکن دارند، اگر اینها میسره دارند، چطور ضامن بدهکاران نیستند فقط در حق اموال شرکت . سؤال من این است که این اشکال برکدام یک از این شرکتها وارد است ؟ بر هر سه وارده است، یعنی بر هرسه نوع شرکتهای اموال وارد است خواه سهامی عام باشد، خواه سهامی خاص، و خواه محدود.
هر سه پرچم داشتند که مسولیت ما در حد اموال شرکت است اگر ضرر کرد شما حق ندارید به اموال دیگر ما تجاوز کنید یا توقیف کنید، اشکال این است شما که قدرتمند هستید، و مال مردم را عمداً یا سهواً بابود کردید، پس چرا باید ضمانت منحصر به اموال شرکت باشد و حال اینکه در جای دیگر شما شرکا ء ثروت دارید ، آیا می شود مع الیسار ضامن نباشد ؟ این اشکال نه تنها به قسم وارد اخیر است، بلکه بر قسم دوم و سوم وارد میباشد.
عدم الضمان مع الیسار
اشکال:اشکالی که در شرکت اموال باقی ماند،این است که اینها در اساسنامهی خود مینویسند که این شرکت که با مردم معامله خواهد کرد، نسبت به دیون خودش در حد دیون شرکت ضامن است و اگر یک روزی شرکت ورشکست شد اموالش نتوانست همهی دیون را بپردازد، صاحب دین حق اعتراض ندارد، اشکال این بود که این از نظر شرع صحیح نیست، افرادی باشند، یسار هم داشته باشند، قادر هم باشند و مع الوصف ضامن نباشند، ولو اموال شرکت وافی نیست، اما این شرکا اموال دیگر دارند، چگونه میشود با داشتن اموال دیگر، ضامن نباشند، این اشکالی است که در اینجا وجود دارد.
جواب: ما از این اشکال دو جواب داریم و آن این است هنگامی که این شرکت با افراد معامله میکند، طبق اساس نامهی خودش معامله میکند و میدانند شرکتهای که سهامی عام و یا سهامی خاص هستند، یا شرکتی است با مسئولیت محدود، از اول با طرف شرط میکند که: فلانی! ما که با تو معامله میکنیم مشروط بر این است که اگر روزی ورشکست شدیم، شما حق درخواست بیشتر را نداری و ما در حد اموال «شرکت» ضامن تو هستیم ، در حقیقت در تمام معاملات این شرط ضمنی هست، ولو شرط صریح نیست، که در هر معامله بگویند: فلانی! با تو معامله میکنیم و از تو میخریم، اما به شرط اینکه ضمانت ما در حد اموال شرکت باشد، ولو در هر معامله این شرط نیست، ولی تمام معاملهها روی اساس نامهی شرکت است و اساس نامهی شرکت همهاش در عنوان شرکت خلاصه شده، وقتی که میگوید شرکت سهامی عام و شرکت سهامی خاص، و یا شرکت با مسئولیت محدود، معنایش این است که این شرکت در مقام ورشکستگی فقط در حد اموال شرکت ضامن است، خارج از اموال شرکت داخل در این ضمان نیست.
بله! در هر معامله صریحاً این شرط نیست، اما وقتی که طرف میخواهد با این شرکتها معامله کند، لابدّ یک آدم جاهل و نادانی نیست، بلکه آشنا به احکام و حقوق شرکت است. وقتی که آشنا باشند، شرط کردیم و شما هم شرط را قبول کردی و این شرط هم مخالف کتاب و سنت نیست، یعنی من خودم پذیرفتم مالی که به تو میدهم ضمانت این مال در حد اموال شرکت باشد،وقتی که خود من پذیرفتم، دیگر مشکلی نخواهد داشت.
جواب دوم: جواب دیگر این است که وقتی ما برای شرکت یک شخصیت حقوقی قائل شدیم، هرگاه این شخصیت حقوقی اعلام ورشکستگی کرد، از آدم ورشکسته بیش از اموال خودش مطالبه نمیکنند.
به بیان دیگر شخصیت حقوقی همانند شخص حقیقی است، اگر چنانچه شخص مفلس باشد، به مقدار اموالش از او مطالبه میکنند، شخصیت حقوقی نیز همانند شخص حقیقی است و کأنّه میگوید من بیش از این، چیزی در اختیار ندارم،قهراً همان مقداری که دارد از او در خواست میشود، اما به شرط اینکه قائل بشویم که شخصیت حقوقی همانند شخص است.
الفصل الثالث: الشخصیة المعنویة و الشرکة التجاریة
فصل سوم در بارهی این است که آیا شخصیت حقوقی که تا کنون راجع به آن بحث میکردیم، از نظر قوانین شرع چگونه است،آیا شرع مقدس به شخصیت حقوقی و معنوی اعتراف کرده یا اینکه شخصیت حقوقی ساخته و پرداختهی غربیهاست و ما نمیتوانیم آن را مشروع بدانیم؟
البته ما راجع به شخصیت حقوقی آیه و روایت نداریم که بگوید شخصیت حقوقی همانند شخصیت حقیقی است در تمام احکام، یک چنین دلیلی نداریم و لذا ناچاریم که «من هنا و هنا»،یعنی از اینجا و آنجا دست و پا کنیم، و شخصیت حقوقی را از ادله استفاده کنیم.
پس ما راجع به شخصیت حقوقی از قرآن وروایات دلیل ندرایم که بگوید: «الشخصیة الحقوقیة و المعنویة کالشخص الحقیقی فکما أنّ الشخص الحقیقی یملک،یهب، یبیع و یشتری، و الشخصیة الحقوقیة أیضاً یملک، یهب، یبیع و یشتری»، تمام آثاری که شخص حقیقی دارد، به شخصیت حقوقی هم بدهیم مگر در آن صفات انسانی، مثلاً شخص ازدواج میکند، شخصیت حقوقی معنا ندارد که ازدواج کند.
بنابراین، هر کاری که در زندگی اجتماعی شخص حقیقی انجام میدهد، شخصیت حقوقی هم انجام میدهد، منتها باید در کنار شخصیت حقوقی یک ممثّل (نماینده) هم باشد.
خلاصه تمام آثاری که شخصیت حقیقی دارد (غیر از آثار اسرة و خانواده) شخصیت حقوقی و معنوی هم دارد، غایة ما فی الباب یک بلندگو و زبان میخواهد که از طرف او حرف بزند.
آیا ما در اسلام هم شخصیت حقوقی و معنوی داریم یا نداریم؟
من در فقه اسلامی هفت مورد را پیدا کردم که شبیه شخصیت حقوقی است،یعنی شرع مقدس به آنها اعتبار داده و اعتبارشان هم از نظر فردی و حقیقی نیست بلکه از نظر شخصیت معنوی و حقوقی است، البته اشکالاتی هم بر آنها وارد است که بعداً بیان خواهیم کرد، ولی ابتدا میخواهم این هفت مورد را مطرح کنم:
1- بیت المال المسلمین
بیت المالی که در اختیار امام و یا نائب امام است، مالکش چه کسی است؟ آیا شخص امام مالکش است؟ نه! یعنی شخص امام «بما أنّه فرد» مالک نیست، بلکه عنوان «بیت المال» آن را مالک است.
2- الأراضی المفتوحة عنوة
از حضرت سؤال میکنند که اراضی «مفتوح عنوه» مال کیست، یعنی سر زمینهای که ارتش اسلام با قهر و غلبه گرفتهاند مانند مکّه، عراق، و برخی از بلاد و شهرهای ایران، اینها مال کیست؟
متن حدیث: عن محمد الحلبی قال: سئل أبوعبد الله علیه السلام عن السواد (عراق) ما منزلته (مال کیست)؟ فقال: «هو لجمیع المسلمین، لمن هو الیوم، و لمن یدخل فی الإسلام بعد الیوم، و لمن لم یخلق بعد...» وسائل الشیعه: ج16، الباب18 من أبواب إحیاء الموات،الحدیث1.
آیا اینها مال فرد فرد مسلمین است؟ میدانیم که فرد فرد مسلمین معنا ندار، پس مال کیست؟ مال عنوان مسلمین است،منتها در کنار عنوان مسلمین یا امام است و یا حاکم شرع، ولذا این گونه زمینها را نمیتوان فروخت، فقط اجاره میدهند.
3- الإمامة، فی الفقه الشیعی لها شخصیة معنویة تملک الأخماس و غیرها
باید دانست که خمس مال کیست؟ آقایان میگویند ملک فرد مرجع است، ولی ما قبول نداریم که ملک فرد مرجع باشد، یعنی هیچ محققی نباید این حرف را بزند، بلکه خمس مال مقام امامت است، منتها گاه مصداق امامت حضرت علی علیه السلام است و گاه امام حسن و امام حسین و یا سایر امامان علیهم السلام. حتی مال شخص معصوم علیه السلام هم نیست، البته امام معصوم دو نوع ملک دارد، ولی گاهی ملک شخصی نیست بلکه ملک مقام امامت است و امام مدیر آن مقام است، یعنی مادامی که امام حی است،مدیرش امام است، و با فوت امام معصوم، مدیر عوض میشود، این مطلب از روایت أبی علی بن راشد استفاده میشود
متن حدیث:ففی روایة عن أبی علی بن راشد، قال: قلت لأبی الحسن الثالث ( امام هادی علیه السلام) :إنّا نؤتی بالشیء فیقال: هذا کان لأبی جعفر علیه السلام عندنا، فکیف نصنع؟ فقال:« ما کان لأبی علیه السلام بسبب الإمامة فهو لی (اگر مال ابی جعفر علیه السلام از نظر امامت باشد، آن مال من است) ، و ما کان غیر ذلک (یعنی ملک شخصی امام جواد علیه السلام بوده) فهو میراث علی کتاب الله و سنة نبیه». وسائل الشیعه:ج9،الباب2 من أبواب الأنفال و ما یختصّ بالإمام، الحدیث6.
از این روایت معلوم میشود که مقام امامت یک مقام حقوقی است که مالک کلیهی چیزهایی است که مربوط به مقام امامت است.
4- عنوان الفقراء و المساکین،
آقایان میگویند فقرا شریک زارع است،خصوصاً که مشاع هم است یعنی یک دهم یا یک بیستم، عشر یا نصف العشر. آیا این تصور دارد، ما در دنیا چه قدر فقیر داریم،آیا همهی آنها شریک مزرعهای است که فقط ده خروار گندم دارد؟ اگر این باشد، به هر نفر حتی یک حبه گندم هم نمیرسد، فلذا باید بگوییم زکات مال عنوان فقرا، مساکین و ...، است نه مال افراد، منتها حاکم شرع به عنوان نماینده و مسئول، زکات ر ا بین مصادیق این عنوان تقسیم میکند ولذا ملک فقیر نیست بلکه ملک عنوان است.
اتفاقاً در عرف نیز چنین است که میگویند:مال فقیر است، مال ابن سبیل و ...، است.
5- الموقوف علیهم.
شخص مزرعه را بر علما، طلاب و یا اولاد طلاب و علما وقف میکند، ما اشخاصی داریم که اولاد شان نسلاً بعد نسل از علما بوده، آیا این وقف ملک چه کسی بوده است،آیا ملک این فرد در طول زمان؟ نه خیر! بلکه ملک عنوان موقوف علیهم بوده در طول زمان، که به صورت قضیهی حقیقیه تطبیق بر افراد میشود.
6- الکعبة المشرفّة
کعبه مالک پردهاش است و بسیاری از مردم برای کعبه نذر میکنند و حال آنکه کعبه جز سنگ، آجر، آهن و امثاش چیز دیگری نیست، در عین حال کعبه آنها را مالک میشود. کعبه یک عنوان محترم است و لذا مالک میشود، منتها سدنهی کعبه متصدیان این هستند که نذورات کعبه را در مواردش مصرف کنند.
7- المسجد،
مسجد نیز دارای اموالی است که آنها را مالک است، یعنی از نظر حقوقدانها یک شخصیت حقوقی دارد که میتواند مالک بشود، منتها به یک نماینده نیاز دارد.
بنابراین، شخصیت حقوقی یک چیزی عجیب و غریبی نیست، بلکه ما در اسلام هم شبیه آن را داریم، یعنی بعید نیست که این موارد از قبیل شخصیت حقوقی و معنوی باشد.
و مع ذلک کلّه فههنا اشکالاة اربعه، یعنی راجع به شخصیت حقوقی چهار اشکال وجود دارد که باید آنها را حل کنیم و ما نیز آنها را یکی پس از دیگری حل خواهیم کرد.
الإشکال الأول: خلوّ التشریع عن اعتبار الشخصیة المعنویة
اولین اشکالش این است که شخصیت معنوی و حقوقی در شریعت اسلام(منهای مثالهای که ما گفتیم) نداریم، یعنی در قانون اسلام تمام « یملک»ها مال فرد است، یعنی ما در لسان پیغمبر و ائمه علیهم السلام شخصیت حقوقی را پیدا نکردیم،البته این مثالها را جستیم و حتی گفتیم که ممکن است برخی از مثالها قابل مناقشه باشد. بله! ما «اما أحل الله البیع و حرّم الرّباء» را در قرآن و لسان معصومین علیهم السلام داریم، ولی شخصیت حقوقی را در قرآن و حدیث نداریم؟
جواب: جوابش این است که ما نوکر وجود شخصیّت حقوقی در عصر پیغمبر و ائمه علیهم السلام نیستیم، بلکه ما نوکر عموماتی هستیم که میگوید:
«المؤمنون عند شرطهم»، حال اگر مؤمنین یک چنین معاملهی را احداث کردند، طرف فرد نیست بلکه طرف شخصیت حقوقی است،«عموم «المؤمنون عند شروطهم» اینجا را هم میگیرد، اما به شرط اینکه از عنصر حرام خالی باشد، مثلاً در آن ربا، غرر و چیزهای محرم دیگر در آن نباشد.
الإشکال الثانی:
اشکال دوم این است که ما باید احراز کنیم که این معاملاتی که شخصیت حقوقی میکند، عقد شرعی است(هذا عقد شرعی) و ما شک داریم که آیا این عقد شرعی هست یا عقد شرعی نیست؟
بله! فرد اگر با معامله کنید، حتماً عقد شرعی است، اما اگر با عنوان معامله کنید، نمیدانیم عقد شرعی هست یانه؟
جواب: جوابش این است که «أوفوا بالعقود» فقط عقد شرعی را نمیگوید، بلکه میگوید:«أوفوا بالعقود العرفیة» منتها عرف مرآت و آیینه برای شرع است، یعنی هر کجا عرف گفت عقد است، شرع هم میگوید عقد است، «إلّا ما خرج بالدلیل» مانند: بیع خمر، خنزیر، و ...؛ اما آنجا را که عرف عقد میدانند و شرع هم منع نکرده، یعنی منعی از ناحیهی شرع نرسیده، «أوفوا بالعقود» شاملش است.
پس دو اشکال را مطرح کردیم:
اشکال اول این بود که در زمان پیغمبر اکرم و ائمه علیهم السلام نبوده.
ما در جواب گفتیم که بودن و نبودن در عصر آنان معتبر نیست، به بیان دیگر ما نوکر عصر پیغمبر و ائمه نیستیم بلکه نوکر «المؤمنون عند شروطهم» هستیم که قضیهی حقیقیه است و همهی ازمنه را میگیرد.
اشکال دوم این بود که این عقد شرعی نیست و لذا نمیدانیم که «أوفوا بالعقود» آن را میگیرد یا نمیگیرد؟
ما در پاسخ عرض کردیم همین که عقد عرفی باشد و دلیل هم بر تخصیص نداشته باشیم، برای ما کافی است.
بحث دربارهی شخصیت معنوی و حقوقی بود، ما با مواردی که در فقه اسلامی آمده است، این مسئله را استظهار کردیم که لعلّ شخصیت حقوقی در اسلام هم باشد هرچند به این نام نباشد ولی واقعیتش همانند شخصیت حقوقی آمده است.
آنگاه اشکالالت شخصیت حقوقی را مطرح کردیم، دو اشکال را بیان کردیم
اشکال اول این بود که در شریعت مقدسه شخصیت حقوقی وجود خارجی ندارد، تشریع ما فاقد این مسئله است.
ما در جواب گفتیم ما نوکر این نیستیم که در عصر رسول خدا باشد یا نباشد، ما نوکر «أفوا بالعقود» هستیم، اگر چیزی و عقدی از نظر عرف باشد، او لازم الوفاء است هر چند آن عقد در عصر رسول خدا و ائمه اطهار علیهم السلام نباشد و لذا ما معاملات را منحصر به معاملات موجود در عصر وحی نمیدانیم، که حتماً معاملاتی که در عصر پیغمبر اکرم صلّی الله علیه و آله بوده، درست است اما معاملات بعد از ایشان درست نیست، بلکه میزان این است که عقدی باشد و مشتمل بر محرمات اسلام نباشد، یعنی چیزهای که اسلام تحریم کرده، آن ضوابطی را که اسلام گفته، با آن ضوابط همخوانی داشته باشد، همین مقداری که عقد است برای ما کافی است.
اشکال دومش این بود که این عقد شرعی نیست، عقد عرفی است.
ما در جواب گفتیم که اتفاقاً عقد عرفی کافی است، یعنی اگر چیزی عرفاً عقد باشد و مشتمل بر محرمات نباشد، کشف میکنیم که عقد شرعی هم هست. اصولاً «أحلّ الله البیع» بیع شرعی را نمیگوید، اگر بیع شرعی را بگوید، فلج میشود و ما نمیتوانیم از عموم و یا اطلاق آن استفاده کنیم،چون در هیچ جا نمیشود به «أحلّ الله البیع» تمسک کرد، چون در هر کجا که شک کنیم که آیا این شرط هست یا نیست؟ شک در مصداق میشود و در شک در مصداق نمیشود بر عموم عام تمسک کرد، ولذا فقها که در تمام اعصار بر «أحلّ الله البیع» تمسک کردهاند، اینها را امور عرفی گرفتهاند، عرفاً که عقد باشد کافی است و عرف طریق است به شرع.
پس در جواب اشکال اول (که این در عصر رسول خدا نبوده) گفتیم نباشد، اگر عقدی باشد و با ضوابط شرع همخوانی داشته باشد کافی است.
اشکال دوم که میگوید این عقد شرعی نیست بلکه عقد عرفی است، اتفاقاً میگوییم عقد عرفی طریق است به عقد شرعی مگر اینکه شرع تصریح بر خلاف بکند.
اشکال سوم:
ممکن است کسی اشکال کند که شما این همه زحمت کشیدید و هفت مورد را پیدا کردید که در آنجا شرع مقدس شخصیت حقوقی را امضا کرده، آیا با این موارد جزئی میشود ضابطهی کلّی درست کرد یا نه؟
جواب
ما در جواب عرض میکنیم که مسئلهی ما مسئلهی قیاس نیست، تا بگویید این هفت جا درست شده، بقیه را ما نمیدانیم، این آدم تصور کرده که مسئلهی ما مسئلهی قیاس است و لذا میگوید در هفت مورد درست شده، بقیه درست نشده، بلکه این موارد از قبیل استیناس بود، ما یک استیناس داریم و یک استدلال ، فرق این دوتا این است که در در استدلال تکیه بر هفت مورد میکنیم، اما در استیناس این گونه نیست بلکه یکنوع ذهن را مأنوس با این مسئله میکنیم که خیلی هم نترسیم، اینها من باب استیناس بود نه من باب استدلال. تکیه گاه ما عقد است«أوفوا بالعقود». شخصیت حقوقی یکنوع عقدی را با طرف میبندد، «أوفوا بالعقود» هم آن را گرفته و هیچ مانع و رادعی هم نیست.
بله! اگر تکیه کنیم بر این موارد هفتگانه، شما میتوانید بگویید که حق ندارید، چون اول «من قاس هو ابلیس»، بلکه ما این موارد را به عنوان استیناس گفتیم نه به عنوان استدلال، تکیهگاه ما این است که اگر چیزی عقد شد، تعهد شد، آیهی شریفه آن را میگیرد، هر چند در عصر رسول خدا نباشد، یا این مورد از مواردی نباشد که شرع امضا کرده باشد.
اشکال چهارم
اشکال چهارم این است که عبادات است، با معاملات فرق دارد، چون در عبادات دست ما بسته است، یعنی نمیتوانیم چیزی را بیفزایم یا چیزی را کم کنیم.
به بیان دیگر عبادات از امور توقیفی است و در امور توقیفی دست انسان بسته است، اما معاملات عرفی است، یعنی شرع مقدس واگذار به عرف کرده، منتها جایی را که جلوش را گرفته، یا شرطی را اضافه کرده، یاشرطی را کم کرده ، جزئی را اضافه کرده، یا جزئی را کم کرده، بقیه را رها کرده. باب معاملات باب توقیفی نیست، عبادات است که باید توقیفی باشد.
اشکال پنجم
اشکال دیگری که میکنند، این است که این موارد هفتگانه از قبیل اموال عمومی است، معلوم میشود شخصیت حقوقی در اموال مانعی ندارد، مثل کعبه، مسجد، خمس، زکات و مال، چیزهای که مالک شخصی ندارد و از قبیل اموال عمومی است، ما هم در آنجا قبول داریم، اما بحث در تجارتهای شخصی است، یعنی دو نفر هستند و شرکتی را بنام:« شرکت کوثران» تشکیل میدهند و آن را رسمی میکنند، و اموال را به نام شرکت ثبت میکنند، این جنبهی عمومی ندارد بلکه جنبهی خصوصی دارد.
جواب
جوابش این است که هرگز این هفت مورد را پایه و اساس قرار ندادیم، یعنی نگفتیم چون در این هفت مورد درست است، پس شخصیت حقوقی هم درست است، ما بر اساس قانون کلّی پیش آمدیم و گفتیم «میزان» تعهد و عقد است، یعنی آنکه ارزش دارد، عقد و عهد است و او (عقد و عهد) برای ما ارزش دارد، حال میخواهد در مورد اموال عمومی باشد که حاکم عقد را میبندد، یا در مورد اموال خصوصی باشد که مدیر عامل عقد را میبندد. تمام این ستایشها و تعریفها دور کاکل عقد میگردد و میچرخد، چون عقد است و عقد یک چیزی محکم است، «إن العهد کان عنه مسئولا» این میزان است، حالا میخواهد این گل را بر سر اموال خصوصی بگذارید یا بر سر اموال عمومی.
خلاصهی اشکالات
اشکال اول این بود که در تشریع اسلامی یک چنین چیزی نبوده.
جوابش این شد که فرق نمیکند که در تشریع اسلامی باشد یا نباشد، چون ما در معاملات نوکر وجود معامله در عصر تشریع نیستیم، معاملات با عبادات فرق دارد،.
اشکال دوم این بود که این عقد، عقد شرعی نیست بلکه عقد عرفی است.
در جواب گفتیم اتفاقاً همین که عقد عرفی است، خودش طریق و مرآت است به عقد شرعی مگر اینکه شرع جلوش را گرفته باشد.
اشکال سوم این بود که این موارد شما، موارد محدود است و شما با موارد محدود نمیتوانید ضابطه بسازید.
عرض کردیم ما از راه قیاس وارد نشدیم تا بگویید ممنوع است، این موارد به عنوان استیناس بود نه به عنوان استدلال، «میزان» أوفوا بالعقود است.
اشکال چهارم این بود که این موارد از قبل اموال عمومی است و بحث ما در شخصیت حقوقی است که در اموال خصوصی باشد.
اینجا هم گفتیم، ما نوکر «أوفوا بالعقود» هستیم، ارزش مال عقد و عهد است،حالا میخواهد این عقد بر اموال عمومی باشد یا بر اموال خصوصی. تم الکلام فی الشخصیة الحقوقیة و المعنویة استدلالاً و اشکالاً.
دو نفر وارد این مباحث شدهاند که فارس این میدان نیستند، اینها گاهی خواستند تخریب کنند و گاهی هم خواستند تایید کنند.
ما میگوییم نه تخریب شما درست است و نه تایید شما، در مقام تایید گفتهاند که:« الناس مسلطون علی أموالهم» اینجا را میگیرد، مثلاً من بر مالم مسلط هستم و هر گونه که دلم بخواهد آن را میفروشم یا به عنوان شخصی بفروشم یا به عنوان شخصیت شرکت، یعنی من مسلط هستم که مالم را به نحو شخصی بفروشم، یا به عنوان شخصیت حقوقی.
جواب
جوابش این است که «الناس مسلطون علی اموالهم» مشرّع نیست که بتوانیم با آن شریعت بسازیم، این برای این است که چیزی که شرعاً شرعیتش ثابت شده، شما هر گونه میخواهید جولانگاه قرار بدهید، بدهید، هبه کنید، هبه معوض بکن، اجاره بکن، اجاره بده، این در موردی است که شرعاً شریعتش ثابت شده باشد، ولذا میگوید انسان در حدود قانون شرع، بر اموال خود مسلط است «الناس مسلطون علی اموالهم». نه اینکه با این حدیث بخواهیم مشرّع باشیم و قانون بسازیم،چیزی که نمیدانیم در شرع هست یا نیست،این مثل این ماند که دولت بگوید مردم شما آزاد هستید، معنای این حرف دولت این است که شما در حدود قانون آزاد هستید نه فوق قانون.
اینها یک مسائلی است که مرحوم شیخ متاجر کراراً گفته است، بعضیها آمدهاند و خواستند تخریب کنند
و گفتهاند اگر یک معاملهای را به عنوان شخصیت حقوقی انجام دادیم، نمیدانیم که اثر مترتب است یا مترتب نیست؟اصل عدم ترتب اثر است، یعنی اصل این است که مبیع از ملک بایع بیرون نرفته و ثمن هم از ملک مشتری.
جوابش این است که: «الأصل دلیل حیث لا دلیل و إلّا عجوز علیل». ما در اینجا دلیل اجتهادی داشتیم به نام «أوفوا بالعقود»، در مقابل دلیل اجتهادی اصل عملی کار ساز نیست. پس نه تایید آن کس که میخواست ما را کمک کند، برای ما ارزش دارد و نه تخریب آن کس که میخواست تخریب کند، چون نه اولی وارد بود و نه دومی.
إلی هنا تمّ الکلام فی الشخصیة الحقوقیة استدلالاً و اشکالاً.
نتائج الشخصیة المعنویة
نتایج شخصیت حقوقی
ما در اینجا هشت ثمره برای شخصیت حقوقی آوردیم:
الثمرة الأولی: الذّمة المستقلّة
شرکتی که تشکیل میدهند، این شرکت خودش ضامن میشود و خودش ذمّه دارد، و لذا هر گاه ورشکست میشود، همه رجوع میکنند به شرکت، به سایر اموال شرکت مراجعه میکنند، چون خودش ذمّهی مستقلی دارد، همانطور که شخص دارای ذمّهی مستقل است، شخص نشاط خاصی دارد«یعنی یهب، یبیع، یستقرض و یقرض»، شخصیت حقوقی نیز برای خودش در عالم اعتبار ذمّهای دارد، طلبکار میشود، بدهکار میشود، همه و همه مال آن ذمّه است،کأنّه شخصیت حقوقی جان دارد، روح دارد مانند شخص، البته همهی اینها در عالم اعتبار است، شخصیت حقوقی یک اعتبار است که روزی یکی را رئیس میکنند، فردا همان شخص را مرئوس میکنند، همانطور که آن قائم به اعتبار است، این هم قائم به اعتبار است و ذمّهی خاص دارد، طلبکار است و بدهکار است و هکذا.
الثمرة الثانیة: أموال الشرکة ضمان لدائنها
شرکت اموالی دارد، بدهکار هم است، فقط آدم بدهکار میتواند از شرکت بهره برداری کند. چرا؟ شرکت ضامن دائن است، دائن یعنی طلبکار، مدین، یعنی بدهکار. کسی دیگر حق ندارد که از این شرکت بهره برداری کند.
«لو کان علی أحد الشرکاء دین و امتنع عن أدائه فلیس للدائن استیفاء دینه من سهم الشریک لاعتبار أنّه له حصّه فی رأس المال لما قلنا من أنّ الأموال ملک لعنوان الشرکة و خرجت عن کونها ملکاً للشرکاء، و لم یبق لهم إلّا حق احتمالی فی الأرباح و حصّه تناسب مع ما قدّموه عند تصفیة الشرکة».
قبلاً عرض کردیم که در شخصیت حقوقی اموال از ملک اشخاص در میآید و ملک شخصیت حقوقی میشود موقتاً نه دائماً. حالا که ملکیت موقت است، فرض کنید یک فردی از این اعضای شرکت بدهکار است، یعنی فردی از این آدم طلبکار است، او حق ندارد که از امول شرکت طلب خودش را بردارد. چرا؟ چون اموال از ملک شریک بیرون آمد و ملک عنوان اعتباری شده و لو موقت.
فرض کنید یک بقالی از زید طلبکار است، زید هم یک سهمی در این شخصیت حقوقی دارد، زید بدهی خودش را نمیدهد، او حق ندارد بیاید و اقامهی دعوا کند و طلب خودش را از این شرکت بخواهد. چرا؟ چون اموال شرکت از ملک افراد درآمد و وارد شخصیت حقوقی شد و او گرفت، البته در عالم اعتبار، آنهم اعتبار موقت. مادامی که شرکت بر پاست، این اموال ملک شخصیت است، هر موقع شرکت منحل شد، دو مرتبه بر میگردد بر ملک اشخاص.
خلاصه در خارج من یک طلبکاری دارم، اموالی هم در اینجا هست، او حق ندارد طلب خودش را از این شرکت بخواهد، چون من فعلاً مالک این اموال نیستم، این اموال ملک شخصیت حقوقی شد. « لما قلنا من أنّ الأموال ملک لعنوان الشرکة و خرجت عن کونها ملکاً للشرکاء، و لم یبق لهم إلّا حق احتمالی فی الأرباح (سود ببرند) و حصّه تناسب مع ما قدّموه عند تصفیة الشرکة». بله! اگر شرکت را منحل کردند، دو مرتبه اموال بر میگردد.
الثالثة: لا تقع المقاصّة بین دین شخصی علی الشریک و دین مع الشرکة
در آنجا شریک اجنبی بود، اما در اینجا این گونه نیست، بلکه دو نفر شریکند و هردو هم در این شرکت مالی دارند، اما دین شان مربوط به شرکت نیست، در خارج زید و عمرو، جزء این شرکت کوثران هستند، ولی در خارج یکی بدهکار است و دیگری طلبکار، نمیتواند آن طلبکاری که خودش عضو این شرکت است، از مال این شرکت که متعلق به این مدین است بردارد.چرا؟ «لعلّة ماضیة»، علت ماضیه کدام بود؟ «خرج من ملک الشخص و دخل فی ملک الشخصیة».
الرابعة: إفلاس الشرکاء لا یسری إلی الشرکة و بالعکس
حال اگر شرکت کوثران ورشکست شد، ولی اعضایش در خارج آلاف و ألوف دارند، شرکت مفلس است، ولی این افراد مفلس نیستند، تا بگوییم: «المفلس فی أمان الله». بالعکس اگر این افرادی که در خارج اموالی دارند، خودشان در یک معاملهای ورشکست شدند، شرکت ورشکست نشده. به بیان دیگر در اینجا دو دفتر است، یک دفتر مال شرکت است، یک دفتر هم مال شرکا، شرکا اگر ورشکست شدند، شرکت را بدنام نمیکنند، شرکت اگر ورشکست شد، شرکا را بدنام نمیکند.
الخامسة: حق التقاضی
پنجم اینکه شخصیت حقوقی برای مطالباتش وکیل میگیرد، اقامهی دعوا میکند، گاهی شرکا را وادار میکند که قسم بخورند، حق تقاضی، حق اقامهی دعوا، حق وکیل گرفتن، دفاع کردن، دفاع نوشتن، و وکیل را آموزش دادن را دارد، یعنی تمام کارهای که شخص انجام میدهد، شخصیت حقوقی هم انجام میدهد، البته شخصیت حقوقی ناطق نیست، باید یک شخص ناطقی در کنارش باشد تا کارهای او را انجام بدهد، چون بنا شد که ما در عالم اعتبار دو نوع شخص داشته باشیم، یک شخصی داریم که خون دارد، عروق دارد، مغز دارد، یک شخص هم داریم که در عالم اعتبار او را شخص کردیم و آثار شخص اولی را بر این هم بار میکنیم، به این در لغت عرب میگویند استعارهی بالکنایه، آثار شحص حقیقی را بر شخصیت حقوقی و اعتباری منتقل میکنیم، که به آن میگوییم استعارهی بالکنایة.
السادس: موطن الشرکة و جنسیتها
همانطور که شخصیت حقیقی سجیل دارد، که تمام خصوصیاتش از قبیل نام، نام پدر، محل تولد و سایر مشخصاتش در آن نوشته شده است، شخصیت حقوقی نیز آن را داراست، یعنی باید زادگاهش معین بشود که جای این شرکت کحاست، اگر ایرانی است و در ایران هم هست، این شرکت داخلی است، اما اگر ایرانی است و در خارج از ایران شرکت تاسیس کرده، آن شرکت اجنبی است، یعنی در داخل محکوم است به قوانین داخلی و در خارج محکوم است به قوانین خارجی.
الثامن: الأهیلیة
همان گونه که شخصیت حقیقی اهلیت دارد، که مالیات بپردازد، درآمد داشته باشد، اموال را مالک میشود، یعنی تمام کارهای را که یک انسان حقیقی انجام میدهد، شخصیت حقوقی هم انجام میدهد. «للشرکة التجاریة جنسیة لا ترتبط بجنسیة الشرکاء (شهروندی، ممکن است مؤسس ایرانی باشد، اما شرکت خارجی باشد، ممکن است مؤسس خارجی باشد، اما شرکت داخلی باشد نه خارجی) و تکون جنسیتها عادة (جنسیت،یعنی ایرانی بودن، افغانی بودن و ...، هویت) هی جنسیة الدولة الّتی إتّخذت فیها مرکز إدارتها الرئیسی (اصل همان مرکز رئیسی است، ممکن است یک شعبهی هم در خارج داشته باشد، ولی آنجا که زادگاهش است و همهی کارها در آنجا متمرکز است، به آن نام) و یترتّب علی ذلک أنّ الشرکات الّتی أسست فی الخارج و اتّخذت مرکز إداتها فی اقلیم دولة أجنبیة تعتبر شرکات أجنبیة و إن کان الشرکاء غیر أجانب (اگر مرکزش در خارج باشد،این اجنبی است) و بالتالی یسری علی نظامها القانونی، قانون الدولة الّتی تنتمی إلیها جنسیتها (یعنی هویتش، ممکن است عکسش باشد، یعنی افراد خارجی است و در داخل ایران شرکت تاسیس کرده و متمرکز در ایران است، چنین شرکتی داخلی و ایرانی محسوب میشود ولذا محکوم به قوانین داخلی- ایران- است).
الثامن: الأهلیة
یعنی همانطور که شخصیت حقیقی حقوق میگیرد، او (شخصیت حقوقی) هم حقوق میگیرد، همان گونه که شخصیت حقیقی مالیات میدهد، او هم مالیات میدهد) «المراد من الأهلیة هو قابلیة الشخصیة المعنویة کنفس القابلیة الموجودة فی الشخص، فکما أنّه تضرب علیه الضرائب (مالیات) و الحقوق، فهکذا الشرکة تضرب علیها الضرائب و الحقوق. و کما أنّ الشخص الحقیقی له أهلیة البیع و الشراء و الإجارة و الرهن و الهبة و الاتّهاب، فهکذا لها هذه الأنشطة» (این نشاط ها با او نیز هست).
و حصیلة الکلام:أنّه یعامل معها بنفس المعاملة للشخص الحقیقی، ولا بأس بأن یشبه الشخصیة المعنویة عند و لادتها بولادة شخص، فکما أنّ للشخص هذه الأمور التالیة:
1- الإسم.
2- الجنسیة.
3- الموطن.
4- الذمّة المالیة المستقلة.
5- الأهلیة.
فهکذا للشرکة هذه الأمور الخمسة الّتی عرفتها فی ثنایا البحث.
همانطور که هر «شخص» باید این چند مرحله را طی کند، شخصیت حقوقی نیز باید این مراحل را طی کند.
خلاصه اینها یک رشته مسائلی هستند که آن را غربیها آوردهاند و از آن طریق وارد شرق شده، ما که اینها را مباحثه میکنیم،کار به نظام اداری اینها نداریم، چون نظام اداری کشورها خیلی مختلف است، بلکه ما کار با ماهیت این شرکتها داریم و در اطراف آن بحث میکنیم که آیا با اسلام تطبیق میکند یا نه؟ تا اینجا ما این شرکتها را مخالف کتاب و سنت ندیدیم.
بحث دیگری که باید مطرح کنیم، این است که اگر این گونه شرکتها سود کردند، آیا باید خمس و زکات بدهند یا نه؟ ممکن است کسی بگوید خمس و زکات ندارد، چون خمس و زکات مال شخص است «خذ من أموالهم صدقة تطهرهم بها و صلّ علیهم إنّ صلاتک سکن لهم».
آیا شرکتهای داخلی و خارجی که افرادش مسلمان هستند، میتوانند از قید خمس و زکات و مالیات بیرون بروند یا اینکه ادلهی خمس و زکات هم شخص را میگیرد و هم شخصت حقوقی را میگیرد؟ در جلسهی آینده بحث خواهیم کرد.
آیا بر شرکتهای جدید خمس و زکات تعلّق میگیرد یا نه، در تجارت خمس تعلق میگیرد و زکات هم در صورتی است که کارهای زراعی را انجام بدهند؟
ما نخست در بارهی خمس بحث میکنیم و سپس سراغ زکات (که در زراعت تعلق میگیرد) میرویم.
ممکن است کسی در خمس این گونه اشکال کند و بگوید شرع مقدس خطابش در خمس به افراد است، خواه در ورایات شیعه و خواه در روایات اهل سنت، خمس مال مکلّفین است، یعنی کسی که انسان باشد، مکلّف باشد و دارای مال. هم در روایات اهل سنت خمس آمده و هم در روایات ما. در صحیح بخاری این مطلب آمده است که قبیلهی عبد القیس (این طایفه در قطیف و احصاء زندگی میکنند، یعنی قطیفیهای و احصائیها از قبیلهی عبد القیس هستند) اینها خدمت رسول خدا آمدند و گفتند ما اسلام آوردیم و بین ما و شما مشرکین حائل هستند، از این رو دست ما به شما نمیرسد مگر در اشهر الحرم، عبد القیس از منطقهی شرقیه (که همان قطیف، احصاء و بحرین باشد) خدمت پیغمبر اکرم آمدند و گفتند چیزی به ما یاد بده که تکالیف ما در آن جمع باشد.
پیغمبر اکرم صلّی الله علیه و آله فرمود:«أمرکم بأربع و أنهاکم عن أربع، أمرکم بالإیمان بالله و هل تدرون ما الإیمان بالله: شهادة أن لا إله إلّا الله، و إقام الصلاة و إیتاء الزکاة، و تعطوا الخمس المغنم» صحیح البخاری:9/160، باب الله خلقکم و ما تعملون من کتاب التوحید.
مراد از کلمهی «مغنم» غنیمت جنگی نیست، چون آنان با کسی جنگ نداشتند و در منطقهی زندگی میکردند که در آنجا مشرکین بودند و از ترس مشرکین نمیتوانستند خدمت پیغمر اکرم مشرف بشوند، مراد از کلمهی «مغنم» در اینجا همان معنای لغوی است که درآمد باشد. از نظر لغت و حتی در عصر رسول خدا هم غنیمت به معنای مطلق درآمد بوده و لذا قرآن میفرماید:«و عند الله غنائم کثیرة»، غنیمت به معنای در آمد است.
اشکال: اشکال این است که تکلیف مال فرد است، خمس هم یکی از تکالیف است که مال فرد میباشد، پس خمس به این شرکتها تعلق نمیگیرد. چرا؟ زیرا ملک از حیطهی ملکیت شریک در آمده و وارد ملکیت شرکت و شخصیت حقوقی شده.
اموالی که افراد دارند، از ملک آنان خارج میشود و داخل میشود در ملک شرکت. چون بنا شد که شرکت را یک شخصیت و موجود فرض کنیم که قابلیت این را دارد که مالک بشود.
فلذا اموال از ملک افراد خارج شده و در ملک شرکت داخل میشود، شرکت هم که انسان نیست، عاقل نیست، مکلّف نیست، اقامة الصلاة و ایتاء الزکاة ندارد تا خمس بدهد. «الخمس للمکلّف و الشخصیة المعنویة لیس بمکلّف».
جواب: جوابش این است که ما نیز قبول داریم که این اموال فعلاً در ملکیت شرکت در آمده و شرکت آنها را مالک است، و افراد ذی حق هستند، مادامی که شرکت بر قرار است، این اموال مال شرکت است و این «افراد» ذی حق هستند، وقتی ذی حق بودند، در پایان سال شرکت سود دارد، چون بنا شد که سود مال افراد باشد نه مال شرکت، در آخر سال به حساب شرکت میرسند و سود را بین خود تقسیم میکند، پس سود و درآمد شرکت مال افراد است و خمس هم بر سود تعلق میگیرد نه بر سرمایهی که پرداختهاند، سود و درآمد از ملک شرکت خارج شده و در ملک افراد داخل میشود و لذا افراد باید خمس سود را بدهند.
به بیان دیگر ما قبلاً گفتیم که در ضمن عقد شرکت، دوتا شرط کرده بودند، یکی اینکه سود مال افراد باشد، دیگر اینکه اگر شرکت منحل شد، سرمایهی شرکت از ملک شرکت بیرون بیاید و داخل بشود در ملک افراد، ولی در اینجا فرض ما این است که هنوز شرکت بر قرار است و منحل نشده، ولی سود مال شرکاست، شرکا که مالک شد، آن وقت است که تحت عمومات قرار میگیرد که میگوید: «کلّ ما أفاد الناس من قلیل أو کثیر ففیه الخمس».
بنابراین، در خمس مشکلی نیست: فقول النبیّ صلّی الله علیه و آله لوفد عبد القیس:«أمرکم بأربع و أنهاکم عن أربع، أمرکم بالإیمان بالله و هل تدرون ما الإیمان بالله: شهادة أن لا إله إلّا الله، و إقام الصلاة و إیتاء الزکاة، و تعطوا الخمس المغنم». مراد از کلمهی «مغنم» درآمد و سود است نه غنیمت جنگی و نه غارت و امثالش. روایتی که درکتابهای ما آمده عبارت است از معتبرهی سماعه:
سألت أبا الحسن (امام کاظم) علیه السلام عن الخمس فقال:«فی کلّ ما أفاد الناس من قلیل أو کثیر» و شخصت معنوی «الناس» محسوب نمیشود و تکلیف ندارد.
ما در مقام جواب گفتیم که درست است که «رأس المال» ملک شرکت است، اما هنگامی که شریک شدیم، دوتا شرط کردیم، یکی این بود که سود و درآمد مال شرکا باشد، دیگر اینکه اگر شرکت منحل شد، رأس المال از ملک شرکت بیرون بیاید و داخل بشود در ملک افراد. در اینجا هم سود و درآمد به افراد تعلق میگیرد و افراد خمس آن را میپردازند.
سوال
ممکن است کسی اشکال کند که در شرکتها معمولاً ربح و سود را تقسیم نمیکنند، بلکه آن را جزء سرمایه میکند و به این وسیله سقف سرمایه را بالا میبرند، در این صورت خمش را چه گونه بدهند؟
پاسخ
پاسخ این اشکال این است که هرگاه سر سال فرا رسید، سود و ربح شرکت وارد ملک شرکا میشود و اگر بخواهند دو مرتبه سقف سرمایهی شرکت را بالا ببرند، باید دو مرتبه عقد بخوانند تا درآمد و سود از ملک شریک در بیاید و دو مرتبه وارد ملک شرکت بشود، چون شرط میکنند که در آخر سال درآمد و سود حسب النسب تقسیم بشود، یعنی درآمد و سود وارد ملک شریک میشود و شریک دو مرتبه میگوید مانع ندارد که این را هم جزء سرمایهی شرکت قرار بدهید تا سقف شرکت بالا برود.
الکلام فی الزکاة: آیا شرکتهای زراعی که به صورت شخصیت حقوقی هستند، اینها باید زکات بدهند یا نه؟
در گندم و جو، آنگاه زکات تعلق میگیرد که در ملک شخص دانه ببندد، یعنی در ملک هرکس دانه بست، او باید زکاتش را بدهد و لو قبل از آنکه درو کنند و به شخص دیگری بفروشد. اما زکات در مورد خرما، گاهی میگویند اصفرار و گاهی میگویند احمرار، ما در قسم خرما داریم: خرماهای زرد و خرماهای سرخ، هنگام تعلق زکات در «خرما» عند الإصفرار و عند الإحمرار آن است، یعنی هر گاه خرما رنگش سرخ و یا زرد شد، به آن زکات تعلق میگیرد.
اما انگور، در ملک هر کس که حصرم و غوره شد، زکات نیز به او تعلق میگیرد، البته زکات در موقع حصرم و غوره شدن تعلق میگیرد، ولی وجوبش موقعی است که تبدیل به کشمش بشود، فرق است بین وقت تعلق زکات با وقت اخراج، «حصرم و غوره» موقع تعلق زکات است، کشمش هم موقع اخراج زکات.
ممکن است که کسی بگوید که شخصیت حقوقی صفت انسانی ندارد و لذا مکلّف نیست، وقتی مکلّف نبود ، پس اگر جو و گندم در در ملک شخصیت حقوقی دانه بست، یا خرما در ملک شخصیت حقوقی احمرار و اصفرار پیدا کرد،نباید زکاتش را بدهد. یا انگور در ملک او، حصرم و غوره شد، پس نباید به آن زکات تعلق بگیرد،چون این تکالیف مال انسان است، هر چند در ملک شرکت حاصل بشود، این حالات مال مالکیت انسان است نه مال مالکیت غیر انسان.
البته اگر گفتیم زکات واجب است، باید سهم هر یک از شرکا به حد نصاب برسد، یعنی سهم هر تک تک افراد به حد نصاب برسد نه سهم پنج نفر مثلاً، چون رسول خدا فرموده است: «و لا یفرّق بین مجتمع و لا یجمع بین متفرقه» الوسائل:ج6، الباب 11من أبواب الزکاة الأنعام،الحدیث1.
فرض کنید کسی دوتا زراعت دارد که یکی از آنها در استان قم است و دیگری در استان دیگر میباشد، اینجا «لا یفرق بین مجتمع» چون مالک یک نفر است هر چند جایش فرق کند و لذا باید زکاتش را بدهد «و لا یجمع بین متفرّق» اگر دو نفرند، ولی جو و گندم هر کدام به تنهایی به حد نصاب نمی رسد،ولی اگر جو و گندم هردو نفر را رویهم بریزیم به حد نصاب می رسد، این زکات ندارد،چون حضرت فرموده است:«و لا یجمع بین متفرّق».
حاصل این مقدمه این شد که زکات حکم انسان است و این شرائط باید در ملک انسان محقق بشود و شخصیت حقوقی صفت انسانی ندارد، شخصیت حقوقی همه چیز دارد مگر صفت انسانی. و لذا نباید زکات به آن تعلق بگیرد.
خلاصه اشکال این است که تمام احکام مال مکلّف است، شخصیت حقوقی مالک است،اما مالکی است که مکلّف نیست.
جواب: جواب قبلی نمیتوانیم در اینجا بدهیم.چرا؟ چون قرار شد که زکات از آن کسی باشد که جو و گندم در ملک او دانه ببندد، موقع دانه بستن، شرکت مالک بود و شرکت هم انسان نیست. اما موقعی که گندم و جو را درو کردند و دانه را از کاه جدا کردند، آن موقع ملک مالک است ولی در ملک او دانه نبسته است، پس در ملک کسی که دانه بسته مالک نبوده، بعداً که شرکا مالک شدهاند، در ملک آنها دانه نبسته.
بنابراین، جواب قبلی در اینجا فایده ندارد، در خمس شک نداشتیم،چون در خمس هر کس آخر سال مالک بود، باید خمس را بدهد، آخر سال هم ارباح را تقسیم کردند و خمسش را هم دادند. ولی در زکات میگویند زکات از آن کسی است که در ملک او دانه ببندد، موقعع دانه بستن، «شرکت»مالک بود و شرکت هم مکلّف نیست، موقعی که «مالک» مکلّف میشود، در ملک او دانه نبسته است، آن کس که در ملک او دانه بسته است یا احمرار و اصفرار پیدا کرده، شرکت بود و شرکت مکلف نیست، بعدها که تقسیم شد، مکلّف مالک شد، ولی این مکلّف در زمان حصرم شدن مالک نبود یا در موقع دانه بستن مالک نبود. بنابر این، نباید فکر کنید جوابی که در خمس دادیم،در اینجا هم میآید.
ولی ما در اینجا جواب دیگری داریم و آن این است که عنوان نسبت به معنون علی قسمین:
شخصیت حقوقی را میگویند: «عنوان» زید و عمرو را میگویند:« معنون»، دولت را میگویند عنوان، رئیس جمهور و وزراء را میگویند:« معنون». عنوان نسبت به معنون علی قسمین:
گاهی عنوان نسبت به معنون به گونهی است که اگر حکم بر عنوان ثابت شد، هر گز از عنوان به معنون سرایت نمیکند مانند مالکیت دولت نسبت به اشیاء، اگر دولت چیزی را مالک شد، هز گز از عنوان دولت سرایت به معنون نمیکند، یعنی معنایش این نیست که شخص رئیس جمهور و وزراء آنها را مالک هستند. عنوان با معنون یکنوع تفاوت بارزی دارد، حکم از عنوان به معنون (که افراد باشد) سرایت نمیکند بلکه روی همان عنوان میماند،در عالم اعتبار میگویند دولت مالک است، ولی نمیگویند که رئیس جمهور هم مالک است، وزراء هم مالک است ولذا حکم از عنوان سرایت به معنون نمیکند.
ولی گاهی یک عنوان و معنونی داریم که از نظر عرفی حکم از عنوان سرایت میکند روی معنون، یعنی حکم روی عنوان نمیایستد بلکه سر میخورد روی معنون، و مانحن فیه از همین قبیل است، یعنی اینکه میگوییم شرکت مالک است، شرکت یک امر وهمی است، مراد از مالکیت شرکت این است که در آخر افراد و شرکا مالک باشند.
به بیان دیگر شرکا برای یک غایاتی شرکت را مالک قرار دادهاند تا یکسال کسی حق بهم زدنش را نداشته باشد، حکم از روی عنوان شرکت سرایت میکند روی معنون که شرکا باشد.
بنابراین؛ اگر گندم و جو دانه بست یا انگور حصرم شد و یا خرما احمرا و یا اصفرار پیدا کرد،زکات براین شرکت واجب میشود،منتها این وجوب از روی شرکت سر و لیز میخورد به سوی معنون که شرکا باشد. یعنی شرکا باید زکات را بدهند و این مسئله عرفی هم است.
پس باید دانست که عنوان و معنون دو قسم است:
الف)گاهی عنوان و معنون با همدیگر یکنوع تقابل دارند، یعنی حکم عنوان سرایت به معنون نمیکند بلکه روی خود عنوان میایستد.
ب) گاهی عنوان یک عنوان ضعیفی است و حکم را نمیتواند روی خود نگهدارد، بلکه از روی عنوان سرایت میکند روی معنون.
به بیان دیگر برای اینکه احدی از شرکا نتوانند شرکت را بهم بزنند و لذا می گویند ملک ما نیست بلک ملک شخصیت حقوقی و معنوی است، منتها مالکیت شخصیت معنوی و حقوقی یکنوع بهانه است برای مالکیت شرکا، بنابراین، اگر در ملک شخصیت حقوقی و معنوی زکات واجب شد، این عبارت أخرای این است که بگوییم در ملک شرکا هم زکات واجب شده. توضیحه: «إنّ العناوین بالنسبة الی المعنون علی قسمین:
الاول : تارة لا یکون الحکم علی العنوان حکماً علی المعنون(سرایت نمی کند) لعدم الملازمة کمالیة الدوله و مالکیه السلطات الثلاث (قوه مجریه، مقننه و قضایئه) المتمثّلة فیها الدولة. فلا یلزم من مالکیتها مالکیة رؤوساء هذه السلطات الذین یمثّلون الدولة او مع الوزراء الذین یصبحون عماداً للدولة .
الثانی: ما یکون الحکم علی العنوان مرآة للحکم علی المعنون و ذلک لعدم کون المعنون منحازاً عن العنوان (جدا نیست) کانحیازه فی القسم الاول. فاذا انعقدت الحبة او صدق عنوان الحنطة والشعیر، فی ملک الشخصیة المعنونة کأنّها انعقدت فی ملک الشرکاء.
و یوید ذلک امران:
الاول أنّ الشرکة والشرکاء فی نظر العرف فی عرض واحد لا انّ الثانیة فی طول الاولی، و هذا یکفی فی ایجاب الزکاة علی الشخصیة المعنویة.
الثانی: الأخذ بالملاک( این جواب دیگری است و آن اینکه گیرم که ادله فقط مکلّف را میگیرد نه غیر مکلّف را که شخصیت حقوقی باشد، ولی آیا رواست که آن کارگری که فقط نهصد کیلو گرم گندم گیرش آمده،او زکات بدهد، اما کسانی که شخصیت حقوقی بستهاند و از این راه صدها تن گندم و جو، یا خرما و انگور را مالک شدهاند،زکات ندهند؟!) فإنّ ایجاب الفریضة المالیه فی الغلّات الاربع لغایة سد حاجة الفقراء والمساکین، فلا فرق بین کون المالک عند انعقاد الحبّة هو الشخصیة المعنونیه او الشرکاء والاّ لزم جواز الفرار عن الفرائض المالیة بانشاء الشرکات الزراعیة.
هذا ما سنحت به الفرصة للبحث فی احکام الشرکات الحدیثة و اما البحث عن احکام النظام الإداری الّتی تفقد الاطار الموحّد فی کافة البلدان. او دراسة القوانین المصوّبة عند انحلال الشرکات، فالجمیع خارج عن الغرض المنشود، لاختلاف القوانین فی الموردین حسب آراء الحقوقین فی اکثر البراد الغربیة والشرقیه».
بحث ما در شرکتهای اسلامی (که در کتاب عروة و غیر عروه آمده بود) و شرکتهای جدید تمام شد، یک بحثهای دیگر باقی مانده که مربوط به فقیه نمیشود، کتابهایی که در بارهی شرکت نوشته شده،نظام اداری را مینویسند، نظام انحلال را مینویسند، ولی اینها مربوط به بحث ما نیست، آنچه که به بحث ما مربوط میشود این است که ماهیت این شرکتها چیست،آیا با فقه اسلامی تطبیق میکند یا تطبیق نمیکند؟
بحث ما در مباحث شرکت تمام شد، یعنی هم شرکت های که در کتابهای فقهی ما مطرح شدهاند و هم شرکتهای جدید را بحث کردیم. الآن وارد بحث بیمه میشویم که آنهم در واقع خودش یکنوع شرکت محسوب میشود.
به بیان دیگر مسئلهی بیمه خودش یکنوع تناسبی با شرکت دارد،عرب به بیمه میگویند:«التأمین»، این مسئلهی سابقهی بسیار دراز و طولانی دارد نه اینکه در این چند صد سال اخیر پیدا شده باشد، بلکه بشر در هر زمان یکنوع بیمه برای خودش درست کرده است.
علت پیدایش بیمه
همیشه این احساس در انسان بوده است که زندگی او توأم با مصائب و گرفتاریهای گوناگون است و او به تنهائی قادر به رفع آن گرفتاریها و مصائب نیست و لذا در هر زمان به یک چیزی پناه برده تا مقداری از بار گرفتاریها را کم کند و کاهش بدهد، از این رو سراغ بعضی از چیزها رفته که در حقیقت بیمهی آن زمان به حساب میآمده است و ما آنها را به تدریج بیان خواهیم کرد:
1- ضمان الجریرة أو الولاء
آنچه از تاریخ به دست میآید، اولین گامی که بشر برای تشکیل بیمه(به معنای اعم) برداشته است تا بتواند گره مشکلات خودش را توسط دیگران کم کند، مسئلهی ضمان جریرة و یا ضمان ولاءاست، ضمان جریره این است که انسان میبیند که در طول زندگی گرفتار یک سلسله مشکلاتی میشود و یا در فلان نزاع و کشمکش اجتماعی ممکن است شخصی را از روی خطا و اشتباه بکشد و یا زخمی کند، و از طرف دیگر احساس میکند که به تنهائی نمیتواند از عهدهی خسارت و ضمان چنین چیزهای برآید و لذا با کسی پیمان میبندد و میگوید اگر من بر کسی خسارت و ضرری وارد کردم، تو خسارت مرا به عهده بگیر و بپرداز، و اگر تو به شخصی خسارت وارد نمودی، من خسارت شما را میدهم، و نتیجهاش این است که هر کدام میتوانیم از همدیگر ارث ببریم، به این میگویند: «ضمان الجریرة یا ضمان الولاء»،این قبل از اسلام هم بوده است و خودش یکنوع بیمه محسوب میشود. بیمه یعنی استمداد از دیگران برای کم کردن خسارت و کم کردن مصائب. این در عهد جاهلیت بود و اسلام هم آن را با یکنوع تصرفی امضا کرده، تصرفش این است که در زمان جاهیت اگر یکی از این دو نفر میمرد، دیگری مستقیماً از او ارث میبرد، و اسلام این را در مرحلهی بعد قرار داد، و فرمود وقتی این آدم میتواند از او ارث ببرد که اقوام نسبی و حسبی نباشند. پس اسلام نیز ضمان جریره را تصویب کرده است، منتها آن را در مرحلهی بعد قرار داده، یعنی زمانی که اقوام نسبی و حسبی نباشند اینها میتوانند از همدیگر ارث ببرند، این اولین قدمی بود که بشر برای تشکیل بیمه قرار داد.
2- ضمان العاقلة
قدم دومی که بشر برای تشکیل بیمه برداشته ، ضمان عاقله بوده است، ضمان عاقله خودش یکنوع بیمه به حساب میآمده است. ضمان عاقله این است که اگر کسی عمداً دیگری را کشت و یا به او جنایت وارد کرد، خودش ضامن است. اما اگر این کار را از روی خطا و اشتباه انجام داد، یعنی از روی خطا و اشتباه شخصی را کشت و یا جنایتی به او وارد نمود، در قتل و یا جنایت خطا و اشتباه ضمانش به عهدهی عاقله است، عاقله هم عبارت است از : عمو، عمو زاده و حتی برادرها و برادر زاده ها را هم شامل است.
اشکال: یکی از اشکالاتی که به ضمان عاقله میگیرند این است که با اینکه قرآن میفرماید:«و لا تزر وازرة وزر أخری» چگونه اسلام ضمان را جریره را امضا کرده، این چه معنا دارد که یکی جنایت کند، دیگری خسارتش را بپردازد؟
جواب: جوابش این است که :«من علیه الغرم فله الغنم» عمو و عمو زداهها از وارثین محسوب میشوند و چون وارث هستند، قهراً باید خسارت و ضرری که متوجه اوشده، به عهده بگیرند. علاوه بر این، زندگی در آن زمان، زندگی قبیلهای و عشیرهای بوده است و هر کدام به دیگری وابسته بودهاند، بخاطر همین وابستگی، اسلام آن را امضا کرده و الآن هم به قوت خود باقی است. البته عشیره بودن علت محدث بوده نه علت مبقیه. به بیان دیگر عشیره بودن حکمت حکم است نه علت حکم، تا کسی بگوید الآن که زندگی عشیرهای از بین رفته، این حکم چه معنا دارد.
عمده این است که در اینجا یکنوع تبادل است، به این معنا که اگر یک روزی خسارت طرف را میپردازند، روز دیگر هم از او ارث میبرند و وارث او هستند.
علاوه براین، خسارت را یک نفر نمیپردازد، بلکه عمو، عمو زاده و ...، با همدیگر جمع میشوند و با کمک یکدیگر دیه و خسارت را میپردازند و در واقع دیه بین دهها نفر پخش میشود نه اینکه به گردن یک نفر بیفتد. در مورد صبی هم آمده است که :«عمد الصبی خطأ و یحمله العاقلة».
3- تعاون العشائری
یکی از چیزهای که در آن زمان رواج داشته، این بوده که اگر فردی از فلان عشیره، فرد دیگری را از عشیرهی دیگر به قتل میرسانید و یا به او جنایت وارد میکرد، عشیرهی جانی جمع میشدند و دیهی مجنی علیه را به عهده میگرفتند و او را از قصاص نجات میدادند.
4- ضمان الدرک
یکی از ضمانها ضمان درک است، این هم در میان مردم بوده و اسلام هم آن را امضا کرده، ضمان درک خودش یکنوع بیمه بوده است.
مثال: کسی خانه و یا اتومبیل خودش را به دیگری میفروشد، مشتری یک نوع نگرانی و اضطراب خاطر دارد و پیش خودش فکر میکند که شاید این خانه و یا این اتومبیل مال بایع نباشد، بلکه او را غصب کرده باشد و اگر روزی صاحبش پیدا شد چه کسی خسارت مرا به عهده خواهد گرفت، یک نفر ضامن میشود و میگوید اگر این خانه و یا اتومبیل مال دیگری بیرون شد، من ضامن پول شما هستم. ضمان درک هم یکنوع بیمه بوده که در میان مردم بوده و اسلام هم آن را امضا کرده است.
خلاصه بشر با آن امیّت سابق و درس نخواندگیی که داشته، در فکر این بوده است که اگر روزی خسارتی متوجه او شد، چگونه و به چه و سیلهی بار این خسارت را از روی دوش خود کم کند، فلذا از این راه ها و طرق خواسته مقداری از نگرانی خود را رفع کند. ریشه بیمه در میان مردم بوده،منتها غربیها آن را تکمیل کردهاند و به صورت قانون منظم در آوردهاند، نه اینکه غربیها پدید آورندهی آن باشند.
انتشار التأمین
ولی در اواخر قرن دهم و اوائل قرن یازدهم هجری اولین بار یک بیمهی بحری و دریائی تشکیل شد، چون اجناس را برتانیا میبردند به بحر ابیض (دریای مدیترانه)، گاهی دزدان و سارقان دریائی میآمدند و اموال کشتیها را غارت میکردند، و این امر یکنوع نگرانی برای صاحبان کالا ایجاد کرده بود،در همین زمان بود که ادارهی به نام ادارهی بیمه تشکیل شد و گفت من حاضرم که تمام محمولهی شما را بیمه کنم، اما به شرط اینکه دو در صد از قیمت محموله را به ما بدهید، تاجر ها هم حاضر شدند، چون در برابر این همه کالا، دو درصد یا کمتر و بیشتر چیزی نیست و از طرف دیگر به نفع بیمه گر هم است و شخص بیمه گر هم از آن سود میبرد، زیرا همهی کشتیها مورد سرقت واقع نمیشوند و یا غرق نمیشوند.
پس اولین بار بیمه در اواخر قرن دهم و اوائل قرن یازدهم روی اجناس تجارتی تشکیل شد، اما خود کشتی و یا بحاره (خدمهی کشتی) بیمه نبودند، در مرور زمان مسئلهی بیمه گسترش پیدا کرد و حتی برّی را هم گرفت، و باز در طی زمان از بیمهی برّی هم تجاوز کرد و خیلی از چیزها را زیر پوشش بیمه بردند، چون این کار هم برای بیمه گزار دارای فایده بود و هم برای بیمه گر سود آور، و همین امر سبب گسترش بیمه شد و بیمههای مختلفی پدید آمد مانند:
1- بمیهی دزدی و سرقت، یعنی شخص خانهی خود را در مقابل سرقت بیمه میکند که اگر روزی اجناسش به سرقت رفت، ادارهی بیمه خسارت آن را بپردازد. البته با شرائطی که دارند.
2- خسارتهای کشاورزی، یعنی اگر زراعت شخص دچار آفت سماوی و غیر سماوی شد، ادارهی بیمه آن را به عهده بگیرد.
3- بیمهی مواشی(گاو، گوسفند، شتر و ...،)، یعنی مواشی را هم زیر پوشش بیمه بردند.
4- بیمهی اصابت و جراحت، یعنی اگر شخص از روی حیوانی یا از جای دیگری افتاد و زخمی شد، بیمه گر باید خسارت آن را بپردازد. او هم در مقابل باید ماهیان چیزی به ادارهی بیمه بدهد
5- بیمهی عمر،
6- بیمهی اسباب نقلیه از قبیل کشتی، ماشین و ...؛
7- بیمه در مقابل جنگ، یعنی اگر جنگی میان دو کشور صورت گرفت، طرف هر خسارتی که در جنگ میبیند، باید بیمه گر آن را جبران کند.
8- مسئولیت پزشک و جراح، یعنی اگر کسی زیر عمل طبیب مرد و یا زخمی شد، ادارهی بیمه باید دیهی آن شخص را بپردازد.
انتشار التأمین
قد ذکر الدکتور عبد الرزاق أحمد السنهوری تاریخ انتشار التأمین (بیمه) علی وجه الإجمال، و نحن نذکره باختصار .
یقول : «ظهرت الحاجة إلی التأمین أول ما ظهرت فی أوربا فی أواخر القرون الوسطی، فبدأ التأمین البحری فی الإنتشار منذ أواخر القرن الرابع عشر مع انتشار التجارة البحریة بین مدن إیطالیا و البلاد الواقعة فی حوض البحر الأبیض المتوسط. و کان التأمین آنذاک مقصوراً علی البضائع (شکر و امثالک) التی تنقلها السفن ولم یمتد إلی التأمین علی حیاة البحارة و الرکاب. فالتأمین البحری کان أول أنواع التأمین فی الظهور ، و أعقبه بعد مدة طویلة التأمین البرّی، إذ بدأ ظهور هذا التأمین فی انجلترا فی خلال القرن السابع عشر، و أول صورة ظهرت منه کانت صورة التأمین من الحریق (آتش سوزی) و انتشر التأمین من الحریق فی خلال القرن الثامن عشر فی کثیر من البلاد، خاصة فی أمانیا و فرنسا و الولایات المتحدة الأمریکیة.
ثم ظهرت صور جدیدة للتأمین أهمها: التأمین من المسؤولیة و کان التأمین من الحریق قبل ذلک یشمل التأمین من مسؤولیة المستأجر عن الحریق، و مسؤولیة الجار عن الحریق، و کذلک ظهر – بانتشار الصناعة والآلات المیکانیکیة و تعرض العمال لمخاطرها (بیمهی کارگر) - التأمین حوادث العمل.
أما التأمین علی الحیاة (بیمهی عمر) فقد تأخر فی الظهور إلی اقتراب القرن التاسع عشر.
و ظهرت صور جدیدة للتأمین فی غضون (در لابلای قرن بیستم) القرن العشرین، و إلیک رؤوسها:
١. التأمین من السرقة.
٢. التأمین من تلف المزروعات و الآلات المیکانیکیة.
٣. التأمین من موت المواشی.
٤. تأمین العمال من إصابات العمل.
٥. تأمین العمال من المرض و العجز و الشیخوخة.
٦. التأمین من حوادث السیارات.
٧. التأمین من أخطار الحروب.
٨.التأمین من حوادث النقل الجوی و البحری.
٩. التأمین من المسؤولیة عن مزوالة المهنة( مسؤولیة الطبیب و الجراح)
( اگر شخص زیر نظر طبیب و زیر عمل و جرای مرد و یا نقص عضو پیدا کرد، ادارهی بیمه آن را به عهده میگیرد. چرا؟ چون طبیب از اول تمام اعمالی را که انجام میدهد و مبلغی که از کارهایش میگیرد، چند در صدش را به ادارهی بیمه میدهد تا خسارتهای او را به عهده بگیرد.)
١٠. التأمین من استهلاک السندات
(اگر سند مالکیت کسی گم شد، یکنوع بیمه برای این امور در نظر گرفته شده است) ، و تأمین الدین.» الوسیط للسنهور:7/1096-1097.
( شخص از کسی طلب دارد و او نمیدهد، چک را در دادگاه میگذار، ادارهی بیمه آن را میپردازد. چرا؟ چون در مقابل چکهای که او میدهد، ادارهی بیمه چند در صدی را میگیرد، مثلاً اگر از صدتا چک، دوتایش وصول نشد، ادارهی بیمه آن را میپردازد)
«و کلما اتسع نطاق المسؤولیة و اشتدت الحاجة إلی التأمین ظهرت صور متنوعة من التأمینات الاجتماعیة . کلّ ذلک لأجل أن التأمین یقلل ضرر الإنسان حیث یمتلک رصیدا (دل گرمی و سند برای آینده دارد که در آینده مال التجاری من غرق شد، لا اقل دست من به یک جای بند باشد)ً لمستقبله و مستقبل أسرته (یا اگر انسان مرد، لا اقل زن و بچهاش یک چیزی داشته باشند، فیندفع إلی السباحة فی تیار الحیاة بعزم قوی و همة عالیة و هو مرتاح النفس مطمئن البال».
ما تا اینجا تاریچهی تامین را بیان کردیم، ممکن است کسی بپرسد که این گونه مسائل چه ارتباطی به فقیه دارد.
جوابش این است که فقیه باید ریشهی مسئله را در بیاورد و این کار در فتوا دادن نقش دارد.
اصطلاحات
لازم است انسان در باب بیمه چند اصطلاح را همیشه در ذهن خودش بسپارد، تا در موقع به کار بردن با معنای آن آشنا باشد:
الف) المؤمّن، عربها به ادارهی بیمه و بیمه گر، میگویند:«المؤمّن» - به کسر و تشدید میم- یعنی بیمه چی، بیمه گر.
ب) المؤمّن له – به فتح و تشدید میم - بیمه شده، یعنی بیمه گزار. البته اگر کلمهی«المستأمن» را به کار ببریم بهتر است، چون مختصر تر و گویا تر است. اما اصطلاح ادبی و علمیش همان «المؤمّن له» است.
ج) حق التأمین، وجه و مبلغی را که بیمه گزار و مستأمن به ادارهی بیمه میدهد، به آن میگویند: «حق التأمین».
د) المؤمّن علیه – به فتح و تشدید میم- یعنی موضوع التأمین، یعنی به جای کلمهی «المؤمّن علیه» – به فتح و تشدید میم- میتوانیم بگوییم: «موضوع التأمین». این چهار اصطلاح را همیشه در نظر داشته باشید.
الفصل الأول: فی تعریف التّأمین
تاریخ پیدایش بیمه را بیان کردیم و گفتیم این مسئله ریشه در زندگی بشر داشته،منتها جنبهی رسمی و قانونی به خود نگرفته بود، اما در مرور زمان حالت رسمی و قانونی پیدا کرده است، اکنون میخواهیم بیمه را تعریف کنیم.
تعریف بیمه
گروهی بیمه را عقد مستقل میدانند و میگویند بیمه (همانند بیع، اجاره و سایر عقود) عقد مستقل است، حضرت امام (ره) از این گروه هستند و ما به تبع ایشان همین نظر را پذیرفتیم، یعنی بیمه را عقد مستقل می دانیم.
گروه دیگر بیمه را عقد مستقل نمیدانند، بلکه میخواهند آن را تحت هبه و یا تحت صلح داخل کنند، و لذا این گروه بیمه را به گونهی دیگر تعریف خواهند کرد و ما فعلاً با تعریف آنان کار نداریم بلکه میخواهیم تعریف خود را بیان کنیم.
بنابراین؛ یا باید بیمه را به عنوان عقد مستقل رویش صحه میگذاریم و مهر تایید میزنیم و یا اینکه رویش صحه نمیگذاریم و مهر تایید نمیزنیم، نه اینکه آن را تحت هبه و یا صلح داخل کنیم. چرا نباید بیمه را تحت هبه و صلح برد؟ چون یک چنین فکر و نیت و قصدی نه در اندیشهی بیمه گر (مؤمّن) است و نه در اندیشهی بیمه گزار (مستأمن). از این رو ما نمیتوانیم آن را از طریق هبه و یا صلح درست کنیم، چون «العقود تابعة للقصود» عقود تابع قصود هستند، وقتی نظر بیمه گر و بیمه گزار نه هبهی معوضه است و نه صلح، چگونه ما به گردن آنان بگذاریم که مردا شان هبه و یا صلح است. ما باید آنچه که در ذهن بیمه گر و بیمه گزار است درست کنیم، اگر نتوانستیم درست کنیم، بگوییم بیمه یک عقد باطل است. ولذا تعریفهایی که بیمه در نظر گرفت شده و یا کردهاند، همهاش بر مبنای این است که بیمه را عقد مستقل فکر کردهاند، ما طبق این مبنا دو تعریف برای بیمه آوردهایم،یکی تعریف سنهوری، دیگری هم تعریف حضرت امام (ره):
١- التأمین:عقد یلتزم المؤمّن (بیمه گر) بمقتضاه أن یؤدی إلی المؤمن له (بیمه گزار) أو إلی المستفید الذی اشترط التأمین لصالحه (مستفید، به کسانی میگویند که از این بیمه حق استفاده دارند مانند: اولاد و همسر) مبلغاً من المال ( ادارهی بیمه یکجا پول خسارت را میدهد) إو إیراداً مرتباً (یا ماهیانه پول خسارت را میپردازد) أو أی عوض مالی آخر (یا ممکن است بجای پول، چیز دیگری بدهد مانند قند، شکر، نان، روغن و ...،) فی حالة وقوع الحادث أو تحقق الخطر المبین بالعقد (خطری که در عقد معین شده، محقق شود) و ذلک فی نظیر (مقابل) قسط أو أیة دفعة مالیة أخری یؤدّیها المؤمن له(بیمه گزار) للمؤمّن (بیمه گر) » الوسیط للسنهوری:7/1084. ( یعنی بیمه گر رایگان و مجانی این همه خسارت را نمیپردازد، بلکه در مقابلش هر ماه از بیمه گزار مبلغی را به عنوان حق بیمه میگیرد)
توضیح کلامه (سنهوری): أفرض أن شخصاً یٌتعرض لخطر فی شخصه (در معرض خطر قرار میگیرد)- کما فی التأمین علی الحیاة (بیمهی عمر) أو فی ماله- کما فی التأمین من الحریق أو التأمین من المسؤولیة فیعمد إلی تأمین نفسه من هذا الخطر بأن یتعاقد مع شرکة تأمین یؤدی لها أقساطاً دوریة فی نظیر(مقابل) أن یتقاضی منها مبلغاً من المال عند تحقق الخطر، وقد أسمی هذا الشخص المؤمن له، ویجوز أن یشترط دفع المال عند تحقق الخطر لشخص آخر غیره، ففی التأمین علی الحیاة مثلاً قد یشترط المؤمن له دفع مبلغ التأمین لزوجته أو لأولاده فیسمی هذا الشخص اآخر المستفید.
٢- التأمین: « (بیمه چی، یعنی بیمه گر) (بیمه گزار) بأن یلتزم المؤمّن جبر خسارة کذائیة إذا وردت علی المستأمن فی مقابل أن یدفع المؤمّن له مبلغاً أو یتعهد بدفع تحریر الوسیله:/547. المسائل المستحدثه، المسألة1.
( بیمه گر متعهد میشود که خسارت بیمه گزار را در موقع وقوع حادثه بپردازد، منتها نه رایگان و مجانی بلکه در مقابل مبلغی که مستأمن و بیمه کزار یکجا و یا به صورت ماهیانه به ادارهی بیمه به عنوان حق بیمه میدهد) این تعریف مال حضرت امام بود.
٣- عرف التأمین فی قانون التأمین الإیرانی بما هذا ترجمته:
أنّ عقد التأمین عقد بموجبه یتعهد أحد الطرفین بأن یدفع لآخر مقداراً معیناً من المال أو یعوّضه خسارة کذائیة عند وقوع حادث أو لحوق ضرر بالمؤمن له ، فی مقابل أن یدفع الآخر مبلغاً یتفقان علیه فی العقد.
و یقال للمتعهد: (المؤمن) ، ولطرف التعهد: (المؤمن له أو المستأمن) ، ولما یدفعه المؤمّن: (حق التأمین) ، و لما یکون مؤمناً علیه: (موضوع التأمین).
گاهی موضوع بیمه حریق و آتش سوزی است، گاهی موضوع بیمه جنگ است، گاهی موضوع بیمه سرقت است و گاهی موضوع بیمه گم کردن است
تعریف سوم را از کتاب بیمه در ایران ترجمه کردم، یعنی از فارسی به عربی بر گردان کردم.
برخی خواستهاند بعضی کلمات امیر المؤمین علیه السلام را بر بیمه تطببق کنند و استدلال نمایند. استدلال درست نیست، ولی استیناس خوب است، مثلاً حضرت از جمله دستورهای که به مالک اشتر میدهد این است که: «و اجعل لهم قسماً من بیت مالک» قسمتی از بیت المال را برای ضعفا اختصاص بده، بعضی میگویند از قبیل بیمه است و حال آنکه این گونه نیست بلکه از قبیل مساعدت دولت است، دولت اسلامی موظف است که نسبت به ضعفا مساعدت کنند.
داستان پیره مردی که گل را بالا میکشید
روزی حضرت علی علیه السلام در شهر کوفه از جای عبور میکرد و دید که پیره مردی با همان ضعف و ناتوانی که داشت گل را بالا میکشد، حضرت فرمود دست از کار بکش و دستهای خود را بشوی، آنگاه رو به او کرد و فرمود تو در دوران جوانی از این دوستت کار کشیدی، باز هم در دوران پیری آنها وادار به کار پر مشقت کردی، سپس به فرماندار کوفه دستور داد که ماهیان مبلغی را از بیت المال بده تا او با خاطر آسوده در خانهی خود بنشیند و کار نکند. این قبیل بیمه نیست بلکه از قبیل مساعدتهای دولت اسلامی است، بله! میشود از آن استیناس کرد برای بیمه.
«سواء أقلنا بأن التأمین عقد من العقود أو أنه داخل فی الهبة المعوضة و من مقولة الصلح و الضمان، فلیس ما جاء فی عهد الأمام علی (ع) ألی و الیه مالک الأشتر من عقد التأمین بل هو مساعدة من الدولة إلی الضعفاء »، چون در تامین و بیمه باید طرفین بده و بستان کنند نه یک طرف.
چه خوش باشد محبت هردو سر به،
محبت یک طرف پر درد سر به.
فقد جاء فی هذا العهد قوله(ع) :
«و اجعل لهم قسماً من بیت مالک» .
و مثله ما روی عنه (علیه السلام) أنّه مرّ علیه شیخ مکفوف (نابینا و کور) کبیر، یسأل، فقال أمیر المؤمنین(ع) : «ما هذا ؟ قالوا: یا أمیر المؤمنین نصرانی، فقال أمیر المؤمنین (ع) : «استعملتموه حتی إذا کبر و عجز منعتموه، أنفقوا علیه من بیت المال».
همهی اینها درست است، منتها اینها بیمهی اصطلاحی محسوب نمیشوند بلکه از قبیل مساعدت دولت اسلامی است، پس معلوم شد که بیمه بر چهار اصل استوار است:
الف) المؤمّن، به کسر و تشدید میم- .
ب) المؤمّن له،- به فتح و تشدید میم
ج) حق التأمین (حق بیمه).
د) موضوع التأمین.
فتلخص من هذه التعاریف أنّ عقد التأمین یوصف بما یلی:
١. أنّه عقد یتمّ بتراضی الطرفین ، و لا یتوقف انعقاده علی شکل معین. (یعنی به شکلی که به توافق برسند).
٢- أنّه عقد معاوضة ، یقوم علی أن المستأمن یدفع أقساط التأمین ، فیتملکه المؤمّن فی مقابل قبول المسؤولیة عند طروء الحادث، و لذا فإن العلاقة بین الطرفین لیست قائمة علی أساس التبرّع.
٣- أنّه عقد ملزم للطرفین بعد تمام الإجراءات المطلوبة ، بحیث لا یحق لأحدهما الانفکاک عما التزم به.
(بیمه عقد لازم است، یعنی طرفین حق بهم زدن آن را ندارند و فایدهای که بر بیمه مترتب است بر اساس این است که عقد لازم است و در غیر این صورت فایدهای بر آن مترتب نخواهد بود)
٤- أنّه عقد زمنی یکون الزمن عنصراً أساسیاً فیه (در بیمه باید مدت و زمان مشخص باشد، یعنی بگوید فلان خانه، مغازه و یا چیز دیگری تا پنج سال بیمهی شماست) ، حیث یلتزم المؤمّن تحمل الأخطار المؤمّن منها لمدة محددة ابتداء من تاریخ محدّد.
ما نقلناه من التعاریف إنّما ینسجم مع القول بکون عقد التأمین عقداً مستقلاً ، لا صلة له بسائر العقود، و أمّا من یدخل عقد التأمین فی الهبة المعوضة أو یراه ضماناً أو صلحاً فیختلف تعریفه من ما ذکرنا من التعاریف.
و بما أنّ المختار عندنا أنّه عقد مستقل فلا حاجة إلی تعریفه بصورة الهبةالمعوضة أو الضمان أو الصلح.
الفصل الثانی: فی تقسیم التأمین
ینقسم التأمین إلی:تأمین تعاونی و تأمین تجاریّ ثابت، ما دو نوع بیمه داریم:
1- التأمین التعاونی
یعنی بیمهی تعاونی، بیمهی تعاونی این است که چند نفر با همدیگر جمع میشوند و یک صندوقی را تشکیل میدهند و می گویند هر کدام مقداری پول به این صندوق میریزیم، که هر کس یک روزی دچار حادثه شد از این صندوق استفاده کند، این مسئله گاهی میان دوستان است و گاهی میان خانودهها، این گونه بیمهها بیشتر در میان عشایر و قبیلهها رواج دارد، و جنبهی عاطفی دارد.
2- التّأمین التجاریّ
بیمهی تجاری این است که کارگر مبلغی را تا سی سال بدهد، بعد از سپری شدن سی سال، هر ماه دو باره این مبلغ را پس بگیرد، بیمهی تعاونی بر اساس عاطفه است و لذا مشمول این آیه شریفه است که:«و تعاونوا علی البرّ و التقوی»، اما در بیمهی تجاری مسئله،مسئلهی بده و بستان است. البته بیمه تقسیمات دیگری هم دارد که عبارتند از:
الف) التأمین من الإصابات
«و هو عقد یلتزم بمقتضاه المؤمن فی مقابل أقساط التأمین أن یدفع للمؤمن له أو للمستفید فی حالة موت المؤمن له مبلغ التأمین فی حالة ما إذا لحقت المؤمن له أصابة بدنیة. وبأن یرد له مصروفات العلاج (پول دکتر) و الأدویة کلها أو بعضها».
یعنی از بیمهها، بیمهی حوادث است، یعنی اگر کسی را ماشین بزند و آسیب بدنی ببیند، باید بیمه خسارتش بپردازد.
ب) التّأمین من المرض
٢- التأمین من المرض
و هو أن یلتزم المؤمن بدفع مبلغ معین للمؤمن له فی حالة ما إذا مرض أثناء مدة التأمین- و أن یرد علیه مصروفات العلاج و الأدویة کلها أو بعضها حسب الاتفاق. و الخطر المؤمن منه قد یشمل جمیع الأمراض ، و قد یقتصر علی الأمراض الجسمیة ، أو علی العملیات الجراحیة ، أو بعض الأمراض دون البعض الآخر.
بیمهی مرض و بیماری، افراد خود را در مقابل بیماری و مرض بیمه میکند که اگر روزی دچار بیماری و مرض شد، ادارهی بیمه پول دارو و درمان او را بپردازد، حتی اگر در بیمارستان بستری شد، بیمه چی باید آن را بدهد
٢- التأمین علی الحیاة (بیمهی عمر)
«و هو عقد یلتزم بمقتضاه المؤمن بأن یدفع لطالب التأمین أو لشخص ثالث (زن و بچه) مبلغاً من المال عند موت المؤمّن أو عند بقائه حیاً مدة معینة. و للتأمین علی الحیاة صور کثیرة تزداد یوماً بعد یوم ، نذکر منها علی وجه الإیجاز:
١- التأمین لحالة الوفاة.
٢- التأمین لحالة البقاء ( إی بقاء المؤمن له علی حیاته حیا) .
٣- التأمین المختلط (بین الحالتین السابقتین) .
٤- التأمین الاجتماعی أو التأمین علی الموظفین و العمال.
و التأمین علی الحیاة قد یکون علی حیاة الشخص نفسه و قد یکون علی حیاة الغیر، وفی الحالة الثانیة تشترط موافقة المؤمن علیه قبل إبرام العقد.
و أما النوع الثانی: «فی هذا التقسیم و هو التأمین من الأضرار و یکون فیه الخطر المؤمن منه أمراً یتعلق بمال المؤمن له لا بشخصه، وله أنواع کثیرة، منها: التأمین البحری، و التأمین البرّی، و التأمین الجوی ، و التأمین علی الأشیاء ، و التأمین علی المسؤولیة» الوسیط:7/1522، التأمین الإسلامی:79 و 92 و ما بعدها.
قبل از هر چیز تاریخچهی بیمه و اقسام بیمه را بیان کردیم، الآن میخواهیم احکام بیمه را بیان کنیم، در حقیقت آن دو بحث قبلی جنبهی مقدمی داشت، و اکنون میخواهیم در اطراف ذی المقدمه (که احکام بیمه باشد) بحث کنیم.
اگر کسی بخواهد در بارهی بیمه بحث کند، باید خود بیمه را در نظر بگیرد نه مقارنات و ملابسات بیمه را.
چون ممکن است یک عملی فی حدّ نفسه حلال باشد، اما حول و حوش آن کارهای حرامی هم انجام بگیرد، از این رو ما باید خود شیء را مطالعه کنیم نه آن کارهای حرامی که در حول و حوشش انجام میگیرد.
مثال1: فرض کنید افرادی برای میلاد پیغمبر و ائمهی اهل بیت علیهم السلام جشن میگیرند، ما باید خود چشن گرفتن را مطالعه کنیم که حکمش چیست، اما اینکه در اطراف این چشن یک سلسه کارهای خلافی انجام میگیرد، ربطی به اصل چشن گرفتن ندارد و نباید آنها را به حساب چشن گرفتن گذاشت. عین این مسئله را در زیارت عاشورا و راهپیمایهای عاشورا پیاده کرد، یعنی ما باید خود راهپیمایی را مطرح کنیم که حکم خود این راهپیمائی چیست، اما اینکه در راهپیمایی یک سلسله کارهای خلافی انجام میگیرد، ربطی به مسئلهی دستهجات حسینی ندارد، عین این مطلب را میتوان در مسئلهی تامین و بیمه گفت، یعنی ما باید خود تأمین و بیمه را مورد مطالعه قرار بدهیم که حکمش چیست، اما اینکه در اطراف این بیمه یک سلسله خلاف شرعی هم صورت میگیرد، این هیچ ارتباطی به اصل بیمه ندارد.
مثال2: فرض کنید ادارهی بیمه، مبلغی را که ماهیانه به عنوان حق بیمه از بیمه گزاران میگیرد، آنها را جمع میکند و یک بانگ ربوی تشکیل میدهد و به مردم وام میدهد و سود می گیرد، نباید این گونه کارهای جنبی را به حساب اصل بیمه بگذاریم و بگوییم بیمه حرام است، چرا؟ چون بیمه گر با پولهای مردم، بانگ ربوی تشکیل میدهد. (این یک نکته).
نکتهی دیگر که قابل ذکر میباشد این است که ما باید خود بیمه را به عنوان یک عقد مستقل در نظر بگیریم، نه اینکه بیمه را تحت یکی از ابواب معاملاتی که در فقه آمده، ببریم. مثلاً بیمه را تحت هبهی معوضه ببریم، این درست نیست.چرا؟ لأنّ العقود تابع للقصود، و ما میدانیم که بیمه گر و بیمه گزار قصد هبهی معوضه را ندارند، بلکه قصد یک معاملهی مستقل را دارند و لذا ما باید بیمه را به عنوان یک عقد مستقل مطالعه نموده و در اطراف آن بحثکنیم.
بنابراین؛ در این مقدمه دو نکته را یاد آور شدیم:
الف) نباید ملابسات و مقارنات یک مسئله، روی اصل مسئله اثر بگذارد. به بیان دیگر اگر دیدیم که یک سلسه کارهای خلاف شرع در حول و حوش یک مسئله انجام میگیرد، این سبب نشود که اصل خود مسئله زیر سؤال برود.
ب) اگر بنا باشد که ما روی مسئلهی تامین وبیمه بحث کنیم، باید خود آن را به عنوان عقد مستقل و جدا از سایر عقود مطالعه کنیم نه اینکه آن را تحت یکی از معاملات مطرح شده در فقه(مانند هبه) داخل کنیم. (این هم یک مقدمه).
مقدمهی چهارمی که مطرح میکنیم عبارت است از :
التأمین و آراء الفقهاء فیه
این غیر از مقدمهی اول است، در مقدمهی اول تاریخچهی تشکیل بیمه را بیان نمودیم که بیمه چگونه تشکیل شده است، ولی در این مقدمه کار به تاریخچهی تشکیل بیمه نداریم، بلکه میخواهیم بدانیم که فقهای اسلام از کی مسئلهی بیمه را مطرح کردهاند و در بارهی آن نظر دادهاند. به بیان دیگر در این مقدمه میخواهیم تاریخ بیمه از نظر فقه اسلامی بیان کنیم، مقدمهی اول تاریخ بیمه از نظر تشکیلات خارجی است، اما مقدمهی چهارم مربوط به تشکیلات نیست،بلکه مربوط است به احکام بیمه از نظر فقها، یعنی کدام فقیه اسلامی برای نخستین بار مسئلهی بیمه را مطرح کرده است و این بحث، بسیار بحث مشکل است که انسان لابلای کتابها را بگردد، و ریشهی بیمه را از لابلای کتابهای اسلامی پیدا کند.
اولین فقیهی (اعم از سنی و شیعه و فرق شیعه) که مسئلهی بیمه را از دیدگاه اسلام مطرح کرده، معروف است به ابن المرتض (احمد بن یحیی المرتضی الزیدی، ایشان کتابی دارد بنام:« البحر الزخار الجامع لمذهب علماء الأمصار»، ابن المرتضی در سال 764 متولد شده و در سال 840 فوت نموده است، و کتابی هم در ملل و نحل دارد که خیلی معروف است، ایشان اولین بار در میان علمای اسلام یک جملهی دارد که شاید این جمله ناظر به بیمه باشد و آن جمله عبارت است از:« إنّ ضمان ما یسرق أو یغرق باطل» البحر الزخار: 144. یعنی ضمان چیزی که ممکن است سرقت بشود یا غرق شود باطل است، این شبیه مسئلهی بیمه است، چون کار بیمه گر این است که ضمانت میکند چیزی را که احتمال سرقت و احتمال غرق شدن در آن هست.
در عین حالی که این جمله برای شیعه افتخار است که یک عالم شیعی (هرچند زیدی مذهب) در قرن نهم مسئلهی بیمه را مطرح کرده است، ولی من جازم نیستم که این جملهی ایشان ناظر به مسئلهی بیمه باشد، بلکه احتمال دیگر میدهم و آن این است که ما در کتاب ضمان یک مسئله داریم تحت این عنوان که آیا میشود عین خارجی را ضمانت کرد یا نه؟ همیشه میگویند ضمانت مال ذمّه است، یعنی چیزی که در ذمّه است، چیزی که در ذمّه است باید ضمانت کرد، اما آیا چیزی که در خارج هست مانند فرش، ماشین و ...، قابل ضمانت هست یا نه؟ فقها در اینجا اختلاف دارند و اکثر شان قائلند که ضمانت در عین خارجی راه ندارد، چون ضمان از نظر شیعه «نقل ذمّة إلی ذمّة» است و از نظر سنّی ضمّ ذمّة إلی ذمّة، این در صورتی درست است که «مضمون به» در ذمّه باشد، عین خارجی (مانند فرشی که پیش روی انسان قرار گرفته) در ذمّه نیست نه طبق تعریف شیعه و نه طبق تعریف سنّی، ولذا میگویند ضمان شیء خارجی و اعیان خارجی باطل است و لعل ایشان (ابن المرتضی) نظرش عین خارجی باشد نه بیمه. «إنّ ضمان ما یسرق أو یغرق باطل» یعنی ضمان اعیان خارجیه صحیح نیست.
من در کتاب بیع در تفسیر این حدیث شریف:« علی الید ما أخذت حتی تؤدّی» گفتهام که عین خارجی در ذمّه نمیآید،از این روی چگونه انسان عین خارجی را ضامن بشود، پیغمبر اکرم میفرماید: « علی الید ما أخذت حتی تؤدّی» عین خارجی قابل ذمّه نیست، چون ذمّه مال کلیات است، وعین خارجی مال جزئیات میباشد و لعلّ این عبارت ایشان - که میگوید«إنّ ضمان ما یسرق أو یغرق باطل»- ناظر به این مسئله باشد که اعیان خارجیه قابل ضمان نیست، ولی در عین حالی که من این اشکال را کردم، بعید نیست که عبارت ایشان ناظر به بیمه هم باشد و از نظر ایشان بیمه باطل است.
پس این عبارت ایشان قابلیت دو معنا را دارد، یکی اینکه ممکن است ناظر به بیمه باشد و بگوید بیمه باطل است، دیگر اینکه ممکن است ناظر به مسئلهی ضمان باشد که آیا میشود اعیان خارجیه را هم ضامن شد یا اینکه ضمانت فقط مال ذمّه و کلیات است. بعد از ایشان کسی که مسئلهی بیمه را مطرح کرده، یک عالم سنّی است که معروف به ابن عابدی است (و هو محمد أمین بن عمر، بن عبد العزیز عابدین الدمشقی، الفقیه الإسلامی المتوفّی عام: 1250هجری)
ایشان دومین فردی است که مستقماً مسئلهی بیمه را مطرح کرده، یعنی هیچ شک و شبههای نیست که ایشان مسئلهی بیمه را مطرح میکند، چون در آن زمان کم کم این مسئله مطرح شده بود که تجاری هستند و اموال تجارت را توسط کشتی میفرستند، در حالی که این احتمال وجود دارد که کشتی غرق شود و یا دزدان و سارقان دریائی اموال آنان را به سرقت ببرند و در نتیجه دست این تاجرها خالی بماند، در آن زمان در دمشق، مصر و استانبل یک چنین مسئلهی مطرح بوده و روی بیمه اسم خارجی نهاده بودند بنام:«سکورة»، «سکوره» اسم خارجی است که همان وجه بیمه است، ایشان در کتاب خود بنام:«ردّ المحتار علی الدر المختار» در جلد سوم، ص 249 259 این مسئله را مطرح کرده است، البته طبق فکر آن زمان مطرح کرده، مسلمانان در آن زمان کشتی نداشتند، اگر میخواستند مال التجاره از کشورهای مانند سوریه، مصر و استانبل به سوی فرانسه و سایر کشورهای اوپایی بفرستند، مجبور بودند که با کشتی کافر حربی بفرستند، ولی در عین حال در خود این سوریه و سواحل سوریه و یا سواحل آفریقا، یک نمایندگی بود برای شرکت کفر، هر چند آن نماینده کافر ذمّی نبود، ولی با اجازهی سلطان در کشور اسلامی سکونت گزیده بود، که به او میگفتند:«المستأمن»، یعنی کسی که طلب امنیت کرده و امنیت خواسته، این غیر از مستأمنی است که در باب بیمه مطرح است، مثلاً در همان سواحل کشورهای آفریقایی و غیر آفریقایی، اولاً کشتی مال حربی بود، مسلمانان کشتی را اجاره میکردند تا توسط آن اموال تجاری خود را به سوی مقصد بفرستند، ضمناً ادارهی بیمه در کشور کافر بود نه در کشورهای اسلامی، ولی در کشور اسلامی نمایندگی داشتند، که آنهم کافر بود، منتها به اجازهی سلطان به آن کافر امنیت داده بودند و او هم یک مبلغی را میگرفت، اگر این کشتی صحیح و سالم به مقصد میرسید که چه بهتر! اما اگر این کشتی آسیب میدید، آن نمایندهای که در کشور اسلامی است،اما مقر بیمه در خارج است، جبران خسارت می کرد، از ابن عابدی سؤال کردهاند که نظر شما در این مسئله چیست، که هم کشتی مال کافر حربی است و هم خود بیمه گر کافر حربی میباشد، منتها بیمه گر یک نمایندگی در کشور اسلامی دارد که با اجازهی سلطان در آنجا زندگی میکند، و قرار دادی با این مسلمان میبندد که اگر کشتی به سلامت رسید، مبلغی را بدهد، و اگر به سلامت نرسید، جبران خسارت و ضرر کند، آیا این جایز است یا نه؟
ایشان در جواب گفتهاست که جایز نیست، چون این از قبیل ضمان «ما لم یجب»است، یعنی هنوز کشتی دچار سانحه نشده است تا بیمهگر ضمانت بکند، یعنی چیزی در ذمّه نیست تا بیمه گر زیر بار آن برود، ایشان از این راه که این از قبیل ضمان «ما لم یجب» است، حکم به بطلانش کرده است.
١- العلامة ابن عابدین فقد عقد فی حاشیته المعزوفة ب« ردّ المحتار علی الدر المختار» :فصلاً باسم: استئمان الکافر و قال : و فیما قررنا یظهر عدم جواز ما کثر السؤال عنه فی زماننا، و هو أنّه جرت العادة أن التجّار (تجار مسلمان) إذا استأجروا مرکباً (کشتی) من حربی یدفعون له أجرته (اجرة الحمل) و یدفعون أیضاً مالاً معلوماً لرجل حربی مقیم فی بلاده، یسمّی ذلک المال «سوکرة» - سوکرة، آن وجهی است که تاجر به بیمگر میدهد- علی أنّه مهما هلک من المال الذی فی المرکب بحرق أو غرق أو نهب أو غیر ذلک ، فذلک الرّجل (کافر حربی که نماینده است) ضامن له بمقابلة ما یأخذه منهم و له وکیل عنه {کافر} مستأمن فی دارنا یقیم فی بلاد السواحل الإسلامیة بإذن السلطان، یقبض من التجّار مال السوکرة ، و إدا هلک من مالهم فی البحر شئء یؤدّی ذلک المستأمن (الکافر) للتجّار بدله تماماً .
قال: و الذی یظهر لی أنّه لا یحل للتاجر أخذ بدل الهالک من ماله، لأن هذا التزام ما لا یلزم(أی ضمان ما لم یجب) . ثم أورد علی نفسه و قال:
فإن قلت: إنّ المودع إذا أخذ أجرة علی الودیعة یضمنها إذا هلکت (و هی من مقولة ضمان ما لم یجب).
ممکن است کسی اشکال کند که شما میگویید اگر ودعی(کسی که امانت را قبول میکند) بگوید من این امانت را میپذیرم، به شرط اینکه یک مبلغی را به من بدهی، میگویید ودعی ضامن است. به بیان دیگر اصل در ودعی عدم ضمانت است، مگر اینکه در مقابل ودیعه اخذ پول کند، در ا ینجا ودعی ضامن است و حال آنکه اینهم از قبیل ضمان «ما لم یجب» است، چون هنوز چیزی نشده تا ودعی ضامن باشد، پس این هم از قبیل ضمان «ما لم یجب» است.
ایشان در مقام جواب از این اشکال میگوید فرق است بین ما نحن فیه و بین ودعی. «ودعی» مال در مشتش است و اگر برای ودیعه پول میگیرد، پس اگر آن را دزد برد، ضامن است، اما صاحب سکورة و بیمه گر، مال در مشتش نیست، کشتی مال زید است که میرود و برمیگردد، بیمه گر ضامن میشود مالی را که در کشتی شخص دیگر است، ممکن است کشتی مال یکی باشد، بیمه گر که سکوره میگیرد، کسی دیگر باشد، فکم فرق بین المثال و الممثّل، بین مثال و ممثل فرق زیادی وجود دارد.
استاد: این جواب ایشان چندان جواب خوبی نیست، خواه مال توی مشتش باشد مانند ودعی، یا توی مشتش نباشد مانند مانحن فیه، در هر صورت از قبیل ضمان «ما لم یجب» است.
فأجاب : أن مسألتنا لیست من هذا القبیل ،؛ لأنّ المال لیس فی ید صاحب السوکرة بل فی ید صاحب المرکب(مال در اینجا توی مشت ودعی است، اما مال در دست صاحب سکورة نیست، آن کس که بیمه گر است و پول میگیرد، کار با کشتی ندارد، چون چه بسا که این آدم نه کشتی را دیده باشد و نه از صاحبش اطلاع داشته باشد) و إن کان صاحب السوکرة هو صاحب المرکب (بله! گاهی اتفاق میافتد آن کس که بیمه گر است، کشتی هم مال اوست، ولی الآن چنین نیست، یعنی بیمه گر همیشه غیر صاحب کشتی است،بله! گاهی میشود آدمی که کشتی دارد هم پول حمل را بگیرد و هم پول بیمه را) یکون أجیراً مشترکا قد أخذ أجرة علی الحفظ و علی الحمل (هم برای بردن بار پول میگیرد و هم برای حفظ،) و کلّ من المودع و الأجیر المشترک لا یضمن ما لا یمکن الاحتراز عنه کالموت و الغرق و نحو ذلک»
(این اشکال دیگری است، میگوید حتی در جایی که صاحب کشتی همان بیمه گر باشد، نمیتواند ضمانت کند. چرا؟ چون این گونه کارها، کارهای قضا و قدر است، کار خداست و در مقابل کار خدا نمیشود ضمانت کرد. پس اولاً، ایشان میگوید این از قبیل ضمان «ما لم یجب» است، وقتی که نقض میکنیم به ودعی و او ضامن میشود، میگوید فرق است بین ودعی و مانحن فیه، چون ودعی یک چیز بشری را ضمانت میکند، به این معنا که اگر انسانی این مال را برد، او ضامن است، ولی در اینجا اگر بیمه گر، همان صاحب کشتی باشد، این میخواهد در مقابل قضا و قدر ضمانت کند، معنا ندارد). و کلّ من المودع و الأجیر المشترک لا یضمن ما لا یمکن الاحتراز عنه کالموت و الغرق و نحو ذلک،(حتی ودیعه هم مثل این است، ودعی میگوید دزدی را ضامن هستم،اما اینکه طوفانی بیاید و یا صاعقهی بیاید و این مال را از بین ببرد من ضامن هستم، درست نیست.
پس ایشان دو اشکال کرد، اشکال اولش این بود که این از قبیل ضمان ما لم یجب است، آنگاه خودش این را به مسئلهی ودعی نقض کرد و گفت فرق است بین ودعی و مانحن فیه، چون ودعی کاری را ضمانت میکند که قضا و قدر نیست، یعنی فعل الهی نیست، ولی در اینجا ضمانت در مقابل غرق و موت است و این کارها قابل ضمانت نیست، حتی اگر ودعی هم در این گونه موارد ضمانت کند، باز درست نیست،یعنی ودعی نمیتواند یک چنین چیزی را (که قضا و قدر الهی محسوب میشود) ضمانت کند.
استاد: ما اشکال اول ایشان را نپذیرفتیم و گفتیم ضمان «ما لم یجب» اشکالی ندارد، اما به شرط اینکه مقتضی باشد.
اشکال دیگری که کرد و گفت ودعی ضامن کارهای زمینی است، ولی بیمه گر میخواهد ضامن کارهای الهی و عرشی باشد.
ما در جواب ایشان عرض میکنیم بیمه گر ضمانت نمیکند که غرق نشود، یا نمیخواهد ضمانت کند که دچار آتش سوزی نشود، چون در مقابل مشیت خدا که نمیشود ایستاد، بلکه میخواهد بگوید اگر مشیت خدا بر این تعلق گرفت که کشتی شما غرق بشود، انسان در مقابل مشیت خدا کارهای نیست، ولی من پولش را میدهم. این ربطی به مشیت خدا و قضا قدر الهی ندارد.
کسی اشکال میکند که:جناب ابن عابدین! شما در فقه در مواردی قائل به ضمان هستید، مثلاً شخص میگوید من از فلان راه میترسم، چون ممکن است دزدان و سارقان مالم را بگیرند، دیگری میگوید تو این راه را برو، اگر چنین اتفاقی برایت افتاد من ضامن اموال تو هستم، میگویید این صحیح است و حال آنکه این هم از قبیل ضمان ما لم یجب است.
کسی آرد دارد، آسیا بان به این شخص میگوید آردت را در فلان سطل بریز و حال آنکه سطل سوراخ است و او (بدون اینکه خبر باشد که سطل سوراخ است) به گفتهی آسیابان عمل کرد و آرد را در همان سطل ریخت و آرد از بین رفت، میگویند صاحب آسیاب ضامن است. چرا؟ چون او به صاحب آرد امنیت داده و گفته آردت را به این ظرف بریز.
فإن قلت: قبیل باب کفالة الرجلین {إذا} قال لآخر: اسلک هذا الطریق فانّه امن ، فسلک و أخذ ماله ، لم یضمن (در این صورت ضامن نیست، چون نگفته که ضامن هستم، فقط گفته در این راه امنیت برقرار است) ؛ ولو قال: إن کان مخوفاً و أخذ مالک فأنا ضامن ، ضمن. و علّله الشارح هناک بأنّه ضمن الغار صفة السلامة للمغرور نصاً (المعرور یرجع إلی الغار). انتهی . أی بخلاف الأولی فإنّه لم ینصّ علی الضمان بقوله: فأنا ضامن. و فی جامع الفصولین : الأصل أنّ المغرور إنّما یرجع علی الغارّ لو حصل الغرور فی ضمن المعاوضة أو ضمن الغارّ صفة السلامة للمغرور فصار کقول الطحّان (آسیابان) لرب البرّ (صاحب گندم) إجعله فی الدلو (سطل) فجعله فیه فذهب من النقب إلی الماء و کان الطحان عالماً به یضمن إذ غرّه فی ضمن العقد و هو یقتضی السلامة . انتهی.
جوابش در جلسهی آینده بیان خواهیم کرد
بحث ما در اطراف سخنان ابن عابدین بود، ایشان گفتند بیمه جایز نیست، چون از قبیل ضمان «ما لم یجب» است، یعنی هنوز چیزی به گردن کسی نیامده است، تا بیمهگر آن را ضامن بشود. سپس مسئلهی «کفالة الرجلین» را مطرح کرد و برایش سه مثال زد:
الف) اگر شخص به دیگری بگوید که :«إذهب هذا الطریق» این راه را برو، طرف هم به حرف او گوش داد و آن طریق را رفت و اتفاقاٌ اموالش مورد سرقت قرار گرفت، در این فرض شخص پیشنهاد دهنده ضامن نیست.
ب) گاهی میگوید «إذهب هذا الطریق و إن کان مخوفاٌ و أخذ مالک فأنا ضامن». در اینجا اگر برای این شخص مشکلی پیش آمد و مالش به سرقت رفت، طرف ضامن است.
ج) اگر آسیابان به صاحب آرد بگوید، آرد خود را به فلان سطل بریز، او نیز آرد را به همان سطل ریخت و معلوم شد که سطل سوراخ بوده و همهی آردها از بین رفت. در اینجا آسیابان ضامن صاحب آرد است.
در اولی ضامن نیست، اما در دومی و سومی ضامن است، چون در دومی خودش ضمانت کرده، در سومی هم طرف را فریب داده است.
قلت: آنگاه خودش جواب میدهد و میگوید فرق است بین این سه مثال و بین ما نحن فیه (بیمه) در مثال اولی که اصلاٌ ضمانتی در کار نیست و جای بحث ندارد، در دومی هم خودش ضمانت کرده، در سومی هم یکنوع فریب و غرر نسبت به صاحب آرد محسوب میشود.
به بیان دیگر مثال دوم و سوم از باب قاعدهی غرر و فریب است و قاعدهی غرور در باب بیمه جاری نیست. چرا؟ چون بیمهگر هیچ گاه نمیخواهد صاحب مال را فریب بدهد، بر خلاف مثال قبلی که از باب غرر و فریب ضامن بود، ولی در مسئلهی بیمه غرر و فریب راه ندارد ولذا قاعدهی «المغرور یرجع إلی الغارّ» در اینجا جاری نیست، بلکه بیمهگر و بیمهگزار نسبت به این موضوع یکسان هستند، یعنی هیچکدام نمیدانند که آیا دزدان دریایی اموال طرف را به غارت میبرند یا نمیبرند، نه بیمه گر میداند و نه بیمه گزار.
این حاصل سخن ایشان است.
آنگاه ایشان این مسئله را مطرح میکند و میگوید هرگاه مسلمانی شریک حربی داشته باشد، اگر این شریک حربی با کافر حربی قرارداد ببندد که چنانچه این کشتی غرق شد، باید این مبلغ را بدهی، میگوید این اشکال ندارد.چرا؟ چون معامله بین دو حربی است، مال حربی را گرفتن و خوردن اشکالی ندارد.
اما اگر قرارداد بین فرد مسلمان و کافر حربی صورت بگیرد (البته این بخاطر این است که در آن زمان بیمهگرها یهودی و مسحی بودهاند)، پس اگر یک طرف مسلمان است و طرف دیگر (که بیمهگر باشد) کافر حربی است و هردو با همدیگر عقد ببندند، خواه عقد را در اینجا ببندند و در آنجا نتیجه را بگیرند، یا عقد را در آنجا ببندند و در اینجا نتیجه بگیرند، میگوید: نتیجه حرام است، چون این عقد یک عقد فاسد است، یعنی بیمه عقد فاسد است و عقد فاسد اثری ندارد که مسلمان بخواهد به وسیلهی عقد فاسد، مال کافر حربی را بخورد.
خلاصهی کلام ایشان این است:
اولاٌ: بیمه باطل است، چون از قبیل ضمان:«ما لم یجب» است.
ثانیاٌ: بعد ایشان «ان قلت» میکند که در فلان باب سه مثال زدهاند، در آن سه مثال، در اولی ضمانت نیست، اما در دومی و سومی ضمانت است، در اولی ضمانت نیست، چون نگفته که «أنا ضامن»، اما در دومی و سومی ضمانت است.
در جواب میگوید آنها از باب غرور است «المغرور یرجع إلی الغار»، ولی در باب بیمه غروری در کار نیست. زیرا طرفین نسبت به آینده یکسان هستند، یعنی نه بیمهگر میداند که آینده چیست و نه بیمهگزار میداند که آینده چیست؟
ثالثاٌ: سپس ایشان مسئله را روی عقد فاسد میبرد و میگوید اگر مسلمانی شریک حربی داشته باشد، و شریک حربی با بیمهگر حربی طرف باشد، در این صورت اگر پول بیمه را بگیرد و بیاورد، برای مسلمان حلال است، چون بر وفاق مذهب خودشان است،اما اگر یک طرف مسلمان باشد، و طرف دیگر حربی، فرق نمیکند که عقد در اینجا باشد و پول را بخواهند در بلاد کفر بگیرند یا عقد در بلاد کفر باشد، ولی پول را بخواهند در اینجا بگیرند، در این فرض حلال نمیشود، چون عقد بیمه فاسد است و عقد فاسد اثر شرعی ندارد.
قلت: «لابدّ فی مسألة التغریر من أن یکن الغارّ عالماٌ بالخطر کما یدل علیه مسألة الطحّان المذکورة (آسیابان) و أن یکون المغرور غیر عالم (غار،عالم باشد اما مغرور عالم نباشد) إذ لا شک أن رب البرّ (صاحب گندم) لو کان عالماٌ بنقب الدلو (به سوراخ بودن دلو و سطل) یکون هو المضیّع لماله بالختیاره، و لفظ المغرور ینبئ عن ذلک لغة ، لما فی القاموس : غره غراٌ و غروراٌ فهو مغرور و غریر: خدعه و أطمعه بالباطل فاغتر هو. انتهی(کلام قاموس). و لا یخفی أن صاحب السوکرة (بیمهگر) لا یقصد تغریر التجّار و لا یعلم بحصول الغرق هل یکون أم لا، و أما الخطر من اللصوص و القطاّع فهو معلوم له و للتجاّر، لأنّهم لا یعطون مال السوکرة إلا عند شدة الخوف طمعاٌ فی أخذ بدل الهالک ، فلم تکن مسألتنا من هذا القبیل أیضاً» (یعنی از باب غرور نیست) .
بله! اگر تاجر مسلمان یک شریک حربی داشته باشد و این شریک حربی با حربی طرف باشد، این اشکال ندارد.
«نعم قد یکون للتاجر شریک حربی فی بلاد الحرب فیعقد شریکه هذا العقد مع صاحب السوکرة فی بلادهم و یأخذ منه بدل الهالک ویرسله إلی التاجر ، فالظاهر أنّ هذا یحل للتاجر أخذه، لأن العقد الفاسد جری بین حربین فی بلاد الحرب ، و قد وصل إلیه (تاجر مسلمان) مالهم برضاهم ، فلا مانع من أخذه».
اما اگر تاجر مسلمان با کافر حربی عقد بیمه ببندد، ایشان میگوید این جایز نیست، خواه عقد را اینجا (در بلاد مسلمان) ببندند و پول را آنجا (در بلاد کفر) بگیرند یا بالعکس، جرا؟ چون این عقد یک عقد فاسد است و عقد فاسد در اسلام مبدأ اثر نیست.
«و قد یکون التاجر فی بلادهم (کفر) فیعقد معهم هناک ویقبض البدل فی بلادنا، أو بالعکس . و لا شک أنه فی الأولی إن حصل بینهما خصام فی بلادنا لا یقضی للتاجر بالبدل (چون عقد فاسد است) و إن لم یحصل خصام و دفع له البدل و کیله المستأمن (نماینده بیمهگر کافر که در کشور اسلام برای او امنیت داده شده) هنا یحلّ له أخذه ، لأن العقد الذی صدر فی بلادهم (کفر) لا حکم له فیکون قد أخذ مال حربی برضاه.
و أما فی صورة العکس بأن کان العقد فی بلادنا و القبض فی بلادهم (کفر) ، فالظاهر أنه لا یحل أخذه ولو برضی الحربی لابتنائه علی العقد الفاسد الصادر فی بلاد الإسلام ، فیعتبر حکمه (حکم اسلام) هذه ما ظهر لی فی تحریر هذه المسألة فاغتنمه فإنک لا تجده فی غیر هذا الکتاب»
پس خلاصهی گفتار ابن عابدین این است که این از قبیل ضمان «ما لم یجب» است، سپس گفت اینجا غرور نیست، چون نه بیمهگر غار است و نه بیمهگزار مغرور، بلکه هردو نسبت به آینده یکسان هستند، آنگاه گفت اگر عقد بین مسلمان و شریک کافر بسته شده باشد و این کافر با کافر حربی دیگر عقد ببندد، اشکال ندارد، اما اگر مسلمان با کافر باشد، نمیتواند حق بیمه را بگیرد. چرا؟ لأنّ هذا العقد مبنی علی العقد الفاسد و هو عقد لیس له أثر شرعیّ.
٢- «مفتی الدیار المصریة الشیخ محمد عبده ففی شهر صفر سنة 1321 ه سئل عن التأمین بالنحو التالی:
رجل یرید أن یتعاقد مع جماعة علی أن یدفع لهم مالاٌ من ماله الخاص علی أقساط معینّة لیعملوا فیها بالتجارة، واشترط علیهم أنه إذا قام بما ذکر و انتهی زمن الاتفاق المعین بانتهاء الأقساط المعینة و کانوا قد عملوا فی ذلک المال و کان حیاٌ ، أخذ ما یکون له من المال مع ما یخصّه من الأرباح؛ و إذا مات فی أثناء تلک المدة یکون لورثته، أو لمن له حق الولایة فی ماله أن یأخذ المبلغ ، فهل یکون مثل هذا التعاقد- الذی یکون مفیداٌ لأربابه، بما ینتجه لهم من الربح- جائز شرعاٌ؟ نرجو التکرم بالإفادة»
(از شیخ محمد عبده این مسئله را سؤال کردند که مردی مالی دارد و این مال را به شخص دیگر میدهد تا رویش کار کند، او هم کار میکند و در آخر سال و یا در آخر مدت، درآمد و سودش را با همدیگر تقسیم میکنند، این از نظر شرعی چه حکمی دارد؟ ایشان جواب میدهد که این عقد از نظر شرعی هیچ مانعی ندارد.
استاد: ولی این سؤال و جواب اصلاٌ ارتباطی به مسئلهی تامین ندارد، بلکه مضاربه است.
فأجاب الشیخ بقوله: «لو صدر مثل هذه التعاقد بین ذلک الرجل ، و هؤلاء الجماعة ، علی الصفة المذکورة ، کان ذلک جائزاً شرعاً، و یجوز لذلک الرجل بعد انتهاء الأقساط، و العمل فی المال و حصول الربح- أن یأخذ - لو کان حیاٌ - ما یکون له من المال، مع ما خصّه من الربح ، و کذا یجوز لمن یوجد بعد موته، من ورثته أو من له و لایة التصرف فی ماله بعد موته أن یأخذ ما یکون له من المال، من ما أنتجه من الربح ،و الله أعلم». التأمین الإسلامی للدکتور علی محیی الدین القره باغی»، این « قره باغ» در کشور عراق واقع شده. ایشان این مسئله را جزء تامین و بیمه آورده است و حال آنکه این اصلاٌ ارتباطی به تامین و بیمه ندارد،بلکه این همان مضاربه است.
یلاحظ علیه: «أنّ السائل سسأل عن شیء أشبه بالمضاربة، أو نفسها و الشیخ أجاب طبقاٌ للسؤال، و لا صلة للسؤال و الجواب بالتأمین.
و الفرق بین التأمین و المضاربة واضح ، لأن المال فی المضاربة ملک المضارب و لا یخرج عن ملکه، بخلاف الأقساط التی یدفعها المستأمن فهی تدخل فی ملک المؤمن غایة الأمر یلتزم بجبر الخطر إذا توجه ألی نفس المستأمن و ماله».
و لی تعجب اینجاست که شیخ عبد الوهاب خلّاف که از فقهای مصر است میگوید مضاربه اقرب العقود است به تامین و بیمه.
ما به ایشان میگوییم که این حرف شما خلاف واقع است، چون بین مضاربه و تامین خیلی فاصله و فرق است، در مضاربه باید کار کند، اگر نفع کرد، فبها، اگر نفع نکرد که هیچ! یعنی کارگر مسؤلیت ندارد ولذا ما در توضیح المسائل نوشتهایم که مضاربه یکنوع شرکت است بین سرمایه و کار، بر خلاف بیمهگر، در بیمه اگر این طرف مرد، باید تا آخر عمر زندگی این فرد را تامین کند.
3- «الشیخ محمد بخیت المطیعی مفتی الدیار المصریة فی وقته، إنّ عقد التأمین فاسد و إنّ سبب فساده یعود إلی الضرر و الخطر»
( ایشان میگوید عقد تامین باطل است.چرا؟ چون یک عقدی است که سر تا پا خطر و ضرر است، «نهی النبی عن بیع الغرر»، این خطری است، چون بیمهگر ده تومان میگیرد، اگر این کشتی غرق شود، باید صد برابر خسارت بدهد و لذا میگوید این از قبیل خطر است و ضرر، از این رو جایز نیست).
استاد: ما جواب ایشان را در آینده خواهیم داد.
4- « فقهاء المجلس الأعلی للأوقاف المصری عرض المسئلة علی أعضائه من کبار العلماء، و هم بین حنفی و مالکی، و قد اجتمع رأیهم علی أنّ الشرکة المؤمنة تقع تحت حکم «أکلهم أموال النّاس بالباطل»
اوقاف مصری یک مجلس اعلا دارد برای احکام وقف، بلکه همهی احکام فرعیه را مجلس اعلای اوقاف به عهده دارد، چون اوقاف در کشور های اهل سنت یک مقام عظیمی دارد و لذا میگویند:«وزارة الأوقاف للأمور الشرعیة» مجلسی دارند و آنها مجلس را با حضور علمای حنفی و مالکی تشکیل دادند، همهی آنان گفتند که بیمه باطل است.چرا؟ چون اکل مال به باطل است. بیمهگزار ده تومان داده، اگر مالش تلف شود ممکن است صد برابر از بیمهگر بگیرد.
5- الشیخ ابو زهره، و قد أفتی بالتحریم و قال فی کلام مفصّل ما حاصله:«إنّ المذاهب الإسلامیة القائمة لا یوجد من العقود الّتی تجیزها ما یتشابه مع عقد التأمین، أیّاٌ ما کان نوعه، و أنّ قاعدة الأصل فی العقود و الشروط الإباحة لا تکفی لإباحة التأمین لاشتماله علی أمور غیر جائزة، و هی:
الف) الغرر و القمار.
ب) عقد لا محلّ له.
ج) التزام ما لا یلزم ضمان ما لم یجب»
شیخ ابو زهره مسئله بیمه را مطرح کرده و میگوید بیمه باطل است.چرا؟
اولاٌ: غرر است، یعنی خطر است، مبلغ ده تومان از بیمهگزار میگیرد، اما ممکن است در آینده صد برابر در مقابل آن بپردازد. این قمار است، یعنی یکنوع بردو باخت است.
ثانیاٌ: قدی است که : «لا محلّ له» یعنی توجیه شرعی برای حلیتش نداریم.
ثالثاٌ: از قبیل ضمان «ما لم یجب» است،
آنگاه میگوید در اینجا مسئلهی تبرّع در کار نیست، بلکه یکنوع معاوضه است، حال که پای تبرّع در میان نیست، پس چه لزومی دارد که مسلمانی به یک چنین عقد فاسدی تن بدهد؟
سپس میگوید تامین به نفس ملازم با رباست، مثلاٌ بیمهگزار میگوید ماهیانه این مبلغ را از من بگیر، ولی در مقابلش مرا مادام العمر بیمه کن. و این رباست.
در آخر میگوید ادارههای بیمه مرگز ربا خواری است، چون آنها با پول بیمهگزاران وار معاملات ربوی میشوند و در حقیقت بیمهگزاران اعانت بر اثم کردهاند.
6- الفقیه المعاصر الدکتور و هبة الزحیلی، و قد ناقش هذه المسألة فی کتابه «العقد الإسلامی و أدلّته»، فقال: و الحقیقة أنّ عقد التأمین من عقود الغرر العقود الاحتمالیة المترددة بین وجود المعقود علیه و عدمه و قد نهی الرسول صلّی الله علیه و آله عن بیع الغرر، و یقاس علیه عقود المعاوضات المالیة فیؤثر ا لغرر فیها کما یؤثر فی عقد البیع».
ایشان میگوید عقد تامین باطل است.چرا؟ چون معامله یک معامله خطری و غرری است.
7- الدکتور علی محیی الدین القره باغی.
ایشان هم میگوید بیمه و تامین باطل است. چرا؟ چون خالی از ربا و غرر نیست، سپس ایشان تامین را بر دو قسم تقسیم میکند و میگوید: التّأمین علی قسمین: تأمین تجاریّ، این قسم از تامین باطل است، و تأمین تعاونیّ، تامین تعاونی را تجویز میکند، تامین تعاونی این است که تعدادی کنار هم جمع میشوند و پولی را کنار میگذارند که اگر یکی از آنها آسیب دید، از همین مبلغ استفاده کند.
پس از این هفت نفر مفتی اهل سنت،هیچکدام شان بیمه را تجویز نکردند
تا کنون دیدگاه هفت نفر از علمای اهل سنت را در بارهی تامین بیان کردیم که تقریباٌ همگی قائل به عدم تجویز بیمه شدند، گاهی گفتند بیمه یکنوع قمار است، گاهی گفتند غرری است. در هر صورت با اینکه توقع از آنان این بود که بیمه را تجویز کنند و راهی برای اصلاح آن پیشنهاد نمایند، ولی متاسفانه نتوانستند بیمه را اصلاح کنند.
دیدگاه علمای شیعه در بارهی بیمه
8- اولین فردی از علمای شیعه که مسئلهی تامین و بیمه را مطرح کرده، مرحوم سید کاظم طباطبائی است در مسئلهی فتاوا، یعنی فتاوای ایشان را جمع کردهاند (گویا فتاوای ایشان را مرحوم حاج شیخ احمد کاشف الغطاء و شیخ محمد حسین کاشف الغطاء، این دو برادر جمع کردهاند)، یعنی در طول مرجعیت مرحوم سید، سؤالهای زیادی از ایشان شده که یکی از آن سؤالها این است که در هند یک ادارهای تاسیس شده که برای تجار ضامن میشود. به این معنا که اگر کسی جنسش را از هند به مقصد عراق یا به مقصد کشور دیگری حمل نمود، چنانچه این کالا در بین راه تلف بشود، این اداره خسارت کالای او را جبران کند، اما به شرط اینکه از اول دو درصد این کالا مربوط به این شرکت باشد، اگر به سلامت رسید که چه بهتر! یعنی صاحب کالا و مال همین دو در صد را میدهد و چیزی ب گردن اداره نمیآید، اما اگر به سلامت نرسید شرکت و این اداره همهی خسارت صاحب مال را جبران میکند.
البته سائل یک اشکال دیگری هم در نظرش بوده و آن اینکه این مسئله با توکل منافات دارد، انسان وقتی که سوار کشتی میشود یا کالا را از طریق دریا میفرستد، باید بر خدا توکل کند، مثل اینکه شما میخواهید به خدا توکل نکنید، توکل به ادارهی بیمه کنید. مرحوم سید این اشکال را جواب نداده، چون موافق با بیمه نبوده و لذا جواب نداده، اما اولی را جواب داده و فرموده جایز نیست و این معامله یک معاملهی باطل است. چرا باطل است؟ میگوید : «لیست شرعیة» ایشان وجه عدم شرعیت را بیان نکرده، بلکه دیگران گفتهاند یا قمار است یا غرر، فقط میگوید این شرعی نیست، ولی میگوید اگر میخواهید راه شرعی برایش درست بشود،راه شرعیاش این است که با ادارهی بیمه مصالحه کند و بگوید من دو در صد قیمت کالا را به تو میدهم، به شرط این که شما این جنس مرا (که ده میلیون قیمتش است) نسیه بخری، به این معنا که اگر در طول مسیر در دریا غرق شد،کالا از شما باشد، آن ده میلیون را دوباره به من بر گردان، اما اگر کالا به سلامت به مقصد رسید، من حق فسخ معامله را داشته باشم، یعنی همان دو درصد را به شما میدهم و معامله را فسخ میکنم و کالا را دو باره از شما میگیرم. (ثمن را هم که از طرف نگرفته بود، چون ثمن نسیه و در ذمّه بود). ایشان از این راه میخواهد بیمه را درست کند.
بنابراین؛ مرحوم سید میگوید این معامله باطل است، ولی اگر بخواهد این معامله درست بشود، باید مصالحه کنند، صاحب کالا به طرف مقابلش بگوید که من این کالا را به ده میلیون تومان با تو مصالحه میکنم، منتها پول را نمیگیرد، یعنی پول نسیه و در ذمّهی شرکت است، مصالحه میکند بر اینکه این کالای من در مقابل ده میلیون تومان مال تو باشد. ولی به این شرط که اگر به سلامت به مقصد رسید، من در مقابل دو در صد این کالا، حق فسخ معامله را داشته باشم. مثلاٌ قیمت کالا ده میلیون تومان است، صاحب کالا به طرف مقابلش میگوید من این کالا را به عنوان مصالحه به شما میفروشم، به این شرط که اگر سالم به مقصد رسید، من حق فسخ معامله را داشته باشم و در مقابل دو درصد این کالا را به تو بدهم، یعنی جنسم را دوباره تحویل میگیرم و دو درصد آن را به شما میدهم. اما اگر کالا سالم به مقصد نرسید و در مسیر راه دریا غرق شد، باید قیمت کالا را که ده میلیون تومان باشد به من بدهی.چرا؟ چون قاعده این است که: «التلف فی زمن الخیار ممّن لا خیار له» در اینجا هم صاحب مال و کالا ذو الخیار است، بیمهگر که شرکت باشد «لا خیار له» میباشد فلذا اگر کالا در مسیر راه تلف شد، از کیسهی بیمهگر و شرکت رفته و اوست که باید خسارت را به گردن بگیرد، صاحب کالا فقط همان دو در صد را به بیمهگر و شرکت میدهد نه بیشتر.
پس در مبنای مرحوم سید باید این وجوه مورد توجه باشد، یعنی مصالحه میکنم به قیمت واقعی (که ده میلیون تومان است)، ولی به این شرط که کالا سالم به مقصد رسید، من اختیار داشته باشم که دو در صد کالا را به تو بدهم و معامله را بهم بزنم، یعنی از اول مصالحه میکند کالا را به قیمت واقعی به گردن بیمهگر بیندازد تا بیمهگر ضامن قیمت واقعی بشود، ولی به این شرط که اگر غرق نشد و سالم به مقصد رسید ، من دو درصد آن را به او (بیمهگر) بدهم و معامله را بهم بزنم و اگر کالا در مسیر راه غرق شد و از بین رفت، از کیسهی بیمهگر تلف شده نه از کیسهی صاحب کالا. چرا؟ لأنّ التلف فی زمن الخیار ممّن لا خیار له، و در اینجا «لا خیار له» بیمه گر است نه صاحب کالا، پس از کیسهی او (بیمهگر) تلف میشود، غایة ما فی الباب صاحب کالا باید دو درصد کالا را به او بپردازد.
متن عروة: فأجاب: «المعاملة المذکورة لیست شرعیة و إذا أرید تطبیقها علی الوجه الشرعی له أن یصالح ماله (کالا را) لصاحب التأمین (بیمهگر) بالقیمة المعیّنة (ده میلیون تومان که همان قیمت واقعی باشد، بگوید من این مالم را مصالحه کردم به قیمت واقعی که همان ده میلیون تومان باشد، ذمّهی بیمهگر مشغول ده میلیون میشود، منتها شرط دارد) و یشترط علیه أن یکون له خیار الفسخ إذا أعطی له مثلاٌ مائة درهم إلی زمان معیّنة، و حینئذ فإن تلف المال فله القیمة (قیمت را از بیمهگر میگیرد. چرا؟ أخذاٌ بالضابطة:کلّ بیع قد تلف فی زمن الخیار فهو ممّن لا خیار له، و هو المؤمّن، (یعنی بیمهگر. من ذو الخیار بودم، اگر تلف شد، آن صد درهم را به او میدهم، قیمت کالا را به من بدهد) و إن سلم یسلّم إلیه مائة درهم و یفسخ المعاملة».
از این کلام ایشان استفاده میشود که اگر تلف بشود، مثل اینکه بیمهگزار نباید به او چیزی بدهد، یعنی از عبارت استفاده میشود که میرود قمیت واقعی را از او میگیرد و چیزی هم به او نمیدهد حتی همان دو درصد را. اما اگر تلف نشد، دو درصد را میدهد، مبلغ را میگیرد، اگر تلف شد اصلاٌ چیزی گیرش نمیآید، اما اگر تلف نشد،دو درصد را بگیرد و کالا را پس بدهد.
مثل اینکه در مقامی که تلف میشود، بیمهگزار چیزی به طرف نمیدهد. مصالحه میکند و میگوید من این کالا را به تو میفروشم به قیمت ده میلیون، این دو درصد شرط فسخ است، و الا در مصالحه قید و بندی نیست، میگوید کالا را به تو مصالحه میکنم به ده میلیون، کالا مال تو، ده میلیون مال من،اما به یک شرط اگر یک روزی من به تو دو درصد را دادم، بتوانم معامله را بهم زنم، اگر تلف شد که هیچی، یعنی از کیسهی او رفته و و بیمهگزار قیمت واقعی را از او میگیرد، اگر تلف نشد، دو درصد را میدهد و کالا را پس میگیرد.
سپس ایشان یک راه دیگری را نشان میدهد و میگوید قانون کلی این است که اموال مردم طبق رضیات است و در مانحن فیه هردو راضی هستند، یعنی هم بیمهگر راضی است و هم بیمهگزار، ولذا معامله از این جهت اشکالی ندارد.
«یجوز أن یتصرّف فی المال الّذی یأخذه من صاحب التأمین - علی فرض التلف- من جهة رضاه بذلک و لو مع فساد المعاملة، کما أنّه أیضاٌ یعطیه مائة درهم برضاه و لو مع فساد المعاملة فی صورة السلامة.
هذا و لو کان صاحب التأمین من الکفارّ الحربیین فالأمر سهل، لأنّ ماله فیء للمسلمین و لو کانت المعاملة فاسدة».
چون مال کافر حلال است و انسان از هر طریق میتواند آن را به چنگ آورد. این در صورتی است که بیمهگزار مسلمان باشد.
پس مرحوم دو راه نشان داد:
الف) فروش، یعنی فروش مصالحهای، کالا را به قیمت واقعی به طرف بفروشد، اما به شرط ا ینکه بعد از سالم رسیدن کالا، با پرداخت دو درصد حق فسخ داشد باشد. ولی اگر کالا در مسیر راه غرق شد و از بین رفت، فسخ نمیکند چون به ضررش است، بلکه پولش را میگیرد، اما اگر تلف نشد، دو درصد را به او میدهد و معامله را فسخ میکند و کالا از او میگیرد.
ب) راه دومی که ارائه کرده این است که چون هردو راضی هستند، ولذا این معامله مانعی ندارد.
یلاحظه علیه
کلام مرحوم سید اشکالات روشنی دارد، اشکال اولش این است که ایشان می گوید این دو درصد را شرط فسخ کند، یعنی بیمهگزار میگوید من دو در صد را به تو میدهم اگر فسخ کردم، کی فسخ میکند؟ وقتی که کالا سالم باشد، اما اگر سالم نباشد، فسخ نمیکند، این فرمایش ایشان بر خلاف قرار داد بیمهگر است، چون بیمهگر دو درصد را میگیرد، اما نه به عنوان شرط فسخ، این یک راهی است که نه در فکر بیمهگر خطور میکند و نه در فکر بیمهگزار.
اشکال دومش این است که ایشان فرمود چون هردو راضی هستند ولذا اشکالی ندارد، یعنی هرچند معامله فاسد است،ولی چون طرفین راضی هستند، در صورت غرق شدن کشتی،بیمهگزار پول کالا را میگیرد، اگر سالم ماند، بیمهگزار دو درصد را میگیرد و کالا به بیمهگزار میدهد، اگر این درست باشد، «یلزم تأسیس فقه جدید»، پس پولی که انسان از راه قمار به دست میآورد، باید حلال باشد چون طرفین راضی هستند، ربا هم جایز میشود، زیرا طرفین راضی هستند و حال آنکه احدی از فقها یک چنین حرفی را نزده است، این فرمایش از مرحوم سید بسیار بعید است.
اشکال سوم این است که ایشان این راهی که نشان داده و فرموده از کافر حربی پول گرفتن از هر راهی که باشد اشکال ندارد، این فرمایش ایشان در زمان و عصر ما چندان کار برد ندارد. چرا؟ چون تمام ادارات بیمه (در داخل کشور ایران اسلامی است، آنها هم که اسلامی نیستند حربی نیستند، بلکه مهادن هستند، یعنی هیچ حربی در ادارهی بیمهی کشورهای اسلامی نیست.
سوال: بیمهگزار کی فسخ میکند و کی فسخ نمیکند؟
جواب: آنجا که تلف بشود، فسخ نمیکند چون به ضررش است، اما اگر تلف نشود فسخ میکند، بلکه به طرف میگوید این دو درصد را بگیر و کالا را به من بده.
9- دومین شخصیت از علمای شیعه که مسئلهی بیمه را مطرح کرده عبارت است از: مرحوم شیخ حسین حلّی، ایشان کتابی بنام :«بحوث فقهیة» دارد که در آنجا بسیاری از مسائل امروز را مطرح کرده، یکی از مسائلی که ایشان مطرح کرده، مسئلهی بیمه است.
ایشان مسئلهی بیمه را مطرح کرده و طرق مختلفی برای آن بیان نموده است، نخست فرموده که بیمه یک عقد مستقل است و داخل است تحت عمومات از قبیل :«أوفوا بالعقود، یا تجارة عن تراض»، بیشتر روی همین راه تاکید دارد، راه دیگری که ارائه میدهد این است که ممکن است این از قبیل ضمان باشد، ضمان اعیان خارجیه باشد، یعنی بیمهگر این کالا را در مقابل دو درصد ضامن میشود، اگر کسی حرف اول را پذیرفت که چه بهتر! و اگر نپذیرفت،راه چاره همین است که بگوییم این از قبیل اعیان خارجیه است، اما اینکه آیا ضمان اعیان خارجیه صحیح است یا صحیح نیست؟ بحثش در آینده خواهد آمد، ولی فرمایش ایشان فقط بیمهی کالاهای تجارتی را درست کرد، و حال آنکه بیمه منحصر به کالاهای تجارتی نیست بلکه انواع و اقسامی دارد مانند بیمهی گارگران، ببمهی کارمندان، بیمهی خسارتهای ماشین و امثالش، اینها را چگونه حل میکنید، چون بیمه تنها منحصر به کالاهای تجارتی نیست بلکه انواع و اقسامی دارد کما اینکه قبلاٌ از کتاب سنهوری انواع و اقسام بیمه را خواندیم.
بنابراین، از دو بیانی که ایشان در باب بیمه ارائه نمودند،بیان دومش منحصر است به کالاهای تجارتی و فقط آن را شامل است، اما بیان دومش بسیار خوب است.
10- سومین شخصیتی که مسئلهی بیمه را مطرح کرده، مرحوم حضرت امام خمینی است، ایشان در ابتدا میفرماید که تامین و بیمه خودش یک عقد مستقل است، اگر کسی این نظریه را پذیرفت که چه بهتر، و اگر نپذیرفت، میگوییم بیمه از قبیل ضمان است، یعنی بیمهگر ضامن خسارت میشود:
«یحتمل أن یکون ضماناٌ بعوض، و الأظهر أنّه مستقل لیس من باب ضمان العهدة، بل من باب الإلتزام من باب الخسارة و إن امکن الإیقاع بنحو الصلح و الهبة المعوضة و الضمان المعوض، و یصحّ علی جمیع التقادیر علی الأقوی، و عقد التأمین لازم لیس لأحد الطرفین فسخه إلّا مع الشرط، و لهما التقایل»
تحریر الوسیلة:2/458،المسألة 6.
پس حضرت امام چهار راه را نشان داد:
عقد مستقل، هبهی معوضه، صلح معوضه، ضمان معوضة.
آیا هبهی معوضه در اینجا (بیمه) تصویر دارد یا نه؟ به نظر من هبهی معوضه در اینجا تصویر ندارد. باید روی این مسئله مطالعه شود که آیا هبهی معوضه در بیمه تصویر دارد یانه؟
11- باز از علمای شیعه کسی که مسئلهی تامین را مطرح نموده، مرحوم سید محمد شیرازی است، ایشان مانند حضرت امام و دیگران بیمه را عقد مستقل میداند، اگر کسی بگوید این عقد در زمان پیغمبر اکرم صلّی الله علیه و آله نبوده، در جواب عرض میکنیم که در زمان آن حضرت خیلی از چیزها نبوده، ولذا این دلیل بر بطلان عقد بیمه نمیشود، پس این جهتش چندان مهم نیست که بگوییم در زمان پیغمبر اکرم نبوده، مهم این است که آیا اطلاقات و عمومات آن را شامل است یا نه؟ ایشان از همین راه وارد میشود و میفرماید:
«إنّ التأمین معاملة عقلائیة، فتشملها أدلةالعقود، و هو أن یؤمّن الإنسان نفسه أو نفس إنسان آخر، أو بضاعة فی مقابل عطاء، سواء کان تأمیناٌ عن العطب(هلاکت)، أو عن المرض و الآفة، و سواء کان شاملاٌ أو لا (خواه تامین گسترده باشد یا گسترده نباشد، چون گاهی انسان مایشن را در مقابل موتورش بیمه میکند، به این معنا که اگر موتورش سوخت و از بین رفت، بیمهگر آن را جبران کند، گاهی در مقابل همهی آفتها و ضررها بیمه میکند) کأن یؤمّن سیارته عن کلّ حادث، سواء کان عطبها بسبب السائق نفسه المالک للسیارة، أو بسبب اصطدام إنسان آخر، الخ.» الفقه:الجزء 108 حول کتاب الإقتصاد.
باز از کسانی که مسئلهی بیمه را بحث نموده،حضرت آیة الله موسوی اردبیلی است، ایشان همان هبهی معوضه را مطرح میکند و میفرماید:
«بأن یقول المستأمن(بیمهگزار): و هبت کذا مقداراٌ من مالی شهریاٌ للشرکة (من هر ماه مبلغ صد تومان میدهم) علی أن تتحمل الشرکة کذا مقداراٌ من المال خسارة لمدّة عشر سنوات، مثلاٌ لو حدث حادث مالی أو نفسی.
فتقول الشرکة: قبلت بهذه الهبة الخ،»
یعنی من این مبلغ را به تو میدهم اما به شرط اینکه اگر خسارتی بر ماشین من وارد شد، جبران کنی.
استاد: هبهی معوضه بعید است، مگر اینکه ضمان مع العوض را قائل بشویم. یعنی من این مبلغ را هر ماه به تو میدهم، اما به شرط اینکه اگر کالا یا مایشن من دچار حریق شد، شما جبران کنی، اسم این را هبهی معوضه نگذاریم، بلکه ضمان مع العوض بگذاریم. بعد ایشان احتمال داده که از باب صلح باشد،البته مصالحه از هر قید و بندی آزاد است، آنگاه میگوید این دو وجهی که من گفتم، یک راه حلی بود که برای تصحیح بیمه ارائه شد، ولی هیچ یکی از اینها در ذهن بیمهگر و بیمهگزار خطور نمیکند، بلکه آنها بیمه را عقد مستقل میدانند.
12- از کسانی که باز بیمه را مطرح نموده است، آیة الله سید صادق روحانی و خرازی است، کلمات این دو نفر را خود شما مطالعه کنید.
همان گونه که قبلاٌ بیان شد، ازجمله کسانی که مسئلهی بیمه را مطرح نموده، آیة الله سید صادق روحانی است، ایشان از چند راه وارد میشود:
الف) ضمان اعیان غیر مضمونة، چون اعیان خارجیه بر دو قسم است، گاهی اعیان مضمونه است مثل اینکه کسی مال دیگری را غصب کند، غاصب را در ادراه میبرند و من از طرف او ضامن میشوم، به این میگویند ضمان اعیان مضمونه، گاهی ضمان اعیان غیر مضمونه است، مثل اینکه من از دیگری مالی را عاریه میگیرم و ضامن میشوم که اگر تلف شد جبران کنم، ضمان عاریه را میگویند: ضمان اعیان غیر مضمونة.
پس اعیان خارجیه بر دو قسم است، گاهی مضمونة است مانند مال مغصوبه، و گاهی غیر مضمونه است مانند عاریه. یعنی چیزی را از دیگری عاریه میگیرم و میگویم اگر تلف شد من ضامن هستم. ایشان میگوید ممکن است بگوییم که بیمه از قبیل ضمان اعیان غیر مضمونة میباشد، چون بیمهگر دزدی و سرقت نکرده، بلکه مال التجارهی شما را در مقابل مبلغی ضامن میشود.
ب) ممکن است از قبیل هبهی معوضه باشد، کأنّه این طرف(بیمهگزار) هبه میکند، ولی آن طرف ضمانت میکند.
ج) گاهی میگوید ممکن است صلح باشد، یعنی طرفین مصالحه میکنند، مثلاٌ بیمهگزار میگوید من دو در صد مال التجارة را به تو میدهم، شما ضمانت کنید که اگر تلف شد و از بین رفت،همهی مبلغ را به من بدهی.
د) ممکن است عقد مستقل باشد.
یلاحظ علیه
راه اولی که ایشان ارائه نمودند، خوب است ولی عمومیت ندارد، یعنی اگر ما بیمه را از قبیل ضمان اعیان غیر مضمونة بگیریم، دائرهاش منحصر میشود به کالاهای تجارتی و حال آنکه بیمه در عصر و زمان ما دائرهی بسیار وسیعی پیدا کرده و انواع و اقسام مختلفی دارد.
اما اینکه بیمه را از قبیل هبهی معوضه بگیریم، من نسبت به این دو اشکال دارم:
اولاٌ؛ بیمهی معوضه بازگشتش به ضمان معوضه است، چطور؟ چون یک طرف هبه میکند، آن طرف هبه نمیکند و حال آنکه آنچه در کتابهای فقهی در بارهی هبهی معوضه داریم این است که در هبهی معوضه هردو طرف هبه میکنند، ولذا مرحوم شیخ در اول تعریف بیع میفرماید: «تملیکان» یعنی در هبهی معوضه دو تملیک است، هم این طرف به دیگری تملیک میکند و هم آن طرف به این یکی تملیک مینماید، پس در هبهی معوضه هم باید زید به عمرو تملیک کند و هم عمرو باید به زید تملیک و هبه نماید، و لی در بیمه یک طرف هبه میکند نه دو طرف، طرف دیگر فقط ضمانت میکند. پس هبهی معوضه بر میگردد به همان ضمان معوض.
ثانیاٌ: اشکال دیگر این است که در مفهوم هبه یکنوع تکریم، بزرگواری و عاطفه خوابیده است، در حالی که در بیمه این گونه نیست، بلکه هر کدام با دیگری مشاجره میکنند، یکی میگوید حق بیمه دو درصد باشد، دیگری میگوید دو درصد کم است،دو درصدو نیم باشد. این هبه نیست، چون مفهوم هبه در اینجا صدق نمیکند،در مفهوم هبه حاتم بخشی خوابیده، میبخشد، عظمت نشان میدهد، مهر و مودت از خود نشان میدهد، در حالی که در بیمه از مفهوم هبه خبری نیست.
پس ما به ایشان دو اشکال کردیم:
اولاٌ:اگر بیمه را از راه ضمان اعیان غیر مضمونه درست کنیم، دائرهاش منحصر میشود به کالاهای تجارتی و شامل سایر اقسام و انواع بیمه نمیشود.
ثانیاٌ:در مفهوم « هبه» کرامت، عاطفه و تکریم خوابیده، در حالی که در اینجا (بیمه) از هیچ طرف تکریم نیست ولذا مبانی ایشان درست نیست، فقط اگر از قبیل ضمان معوض است بگیریم درست است، منتها دائرهاش کوچک است. یا بگوییم عقد مستقل است.
احتمال دیگری که ایشان داده این است که از باب صلح باشد و حال آنکه صلح در جایی است که یکنوع نزاع ، جنگ و دعوایی در کار باشد تا بگوییم:« فاصلحوا بین أخویکم»، صلح این است، اما در اینجا جنگ و دعوایی نداریم.
ما هو الدلیل علی مشروعیة التأمین
ما تا کنون حرف دیگران را نقل کردیم، الآن میخواهیم نظریهی خود را بیان کنیم و آن این است که اگر ما بخواهیم بیمه را مشروع کنیم و شرعی بدانیم، دو راه در اینجا وجود دارد:
1- یک راهش این است که بیمه را عقد مستقل بدانیم (صغرا)، آنگاه بگوییم که عمومات از قبیل «أوفوا بالعقود» اعم است از آن عقودی که در عهد رسالت بوده و یا آن عقودی که بعداٌ پیدا شدهاند (کبرا). یعنی هم صغرا را بسازیم و هم کبرا را، صغری این است که بگوییم بیمه عقد مستقل است، کبرایش این است که بگوییم «أوفوا بالعقود» منحصر به عقود دوران رسالت نیست، بلکه عقودی را که بعد از عصر رسالت و ائمهی اطهار علیهم السلام پیدا شدهاند، شامل است. این یک راه، اگر این راه را درست کردیم، آن وقت میتوانیم تمام اقسام و انواع بیمه را اصلاح کنیم، منتها به شرط اینکه مشتمل بر حرام نباشند.
2- راه دیگر اینکه ضمان عقدی را قائل بشویم، اگر ضمان عقدی را قائل شدیم، در این صورت فقط میتوانیم همان کالاهای تجارتی را درست کنیم. ضمان عقدی نمیتواند شامل سایر اقسام و انواع بیمه بشود، ضمان عقدی در حقیقت به همان ضمان اعیان خارجییه بر میگردد، پس دومی (ضمان عقدی) دائرهاش مضیق است، اما اولی ( بیمه را عقد مستقل بدانیم) دائرهاش خیلی موسع است.
به بیان دیگری اگر راه دوم را بگیریم و بگوییم بیمه از قبیل ضمان عقدی است، فقط اموال و اضرار را میگیرد، یعنی ضرر و خسارت را میگیرد، اما چیزهای که جنبهی خسارت ندارند، آنها را شامل نیست.
ولی ما میخواهیم آن را به صورت گسترده اصلاح کنیم بگونهای که تمام انواع و اقسام بیمه را بگیرد، اما اگر ضمان عقدی بگیریم، فقط شامل دوتاست، یکی اموال، دیگری اضرار.
ما فعلاٌ همان راه اول را تعقیب میکنیم و میگوییم بیمه یک عقد مستقل است(التّأمین عقد مستقل»، با هم قرار داد میبندیم که من این مبلغ را میدهم و شما نیز این کار را انجام بده، خواه متعلقش اموال باشد یا اضرار و یا چیزهای دیگر.
یک نوع قراردادی است بین طرفین، این طرف میگوید من ماهیانه این مبلغ را میدهم، تو هم در شرائط خاصی فلان کار را انجام بده، این فرق نمیکند که مالی از من تلف شود، ضرری به ماشین من وارد بشود و یا کارهای دیگری که ممکن است برای من اتفاق بیفتد.
پس ما همان اولی را انتخاب کردیم و مبنای ما این است که:«أوفوا بالعقود»، العقود یا اشاره به افراد عقود است و یا انواع عقود، بهتر این است که بگوییم اشاره به افراد عقود است چون این جهتش به نفع ماست، «أوفوا بالعقود» یعنی به افراد عقود، مانند قضیهی حقیقیه است، در طول زمان افرادی که پیدا میشوند، نسبت به آن وفا کنید، افراد را میگیرد، خواه این «فرد» نوعش در زمان رسول خدا باشد یا نوعش در زمان رسول خدا نباشد. کار به نوع نداریم، کار به افراد داریم، یعنی در طول زمان افراد عقد احترامش لازم است و باید نسبت به آن وفادار بود.
مرحوم عبد الفتاح مراغی (المتوفّی 1250هجری) در کتاب «العناوین» میگوید الف و لام «العقود» اشاره به افراد است نه اشاره به انواع، چون اگر اشاره به انواع باشد، کار مشکل میشود، میگویند انواعی که در عصر رسول خدا بوده، و حال آنکه نوع بیمه در عصر رسول خدا نبوده، اما اگر بگوییم «قضیة حقیقة» روی افراد در طول زمان، یک وقت قضیهی خارجیه است که فقط افراد موجود در خارج را میگیرد مانند:«قتل من فی العسکر و نهب ما فی الدار» این فقط موجود را میگیرد. یک موقع میگوید:« اکرم العلماء» این به صورت قضیهی حقیقیه است، یعنی در طول زمان هر چه عالم پیدا میشود، احترامش واجب است.
پس «أوفوا بالعقود» عام افرادی است، یعنی در طول زمان هر چه عقد پیدا میشود، وفای به آنها لازم است، مرحوم مراغی میگوید حتی اگر انواع را بگوییم، باز به نفع ماست، یعنی انواع منحصر نیست به انواعی که در عصر رسول خدا بوده، بلکه مطلق عقد را میگوید و بیمه هم یکی از انواع عقد میباشد.
اگر ما بتوانیم از «أوفوا بالعقود» این مسئله را ثابت کنیم، میتوانیم بیمه را تحت «أوفوا بالعقود»داخل کنیم، منتها مشروط به اینکه خالی از حرام باشد، یعنی متنش حرام نباشد. اما جوانب عقد هم ربطی به ما ندارد، چون ما با متن عقد کار داریم نه با جوانبش. این بیانی است که من از مرحوم عبد الفتاح مراغی گرفتم.
یکی از علمای سوری به اسم «مصطفی احمد الزرقا» کتابی دارد به نام:المدخل الفقهی العام:1/571. در تفسیر آیهی «أوفوا بالعقود» همین بیان مراغی را دارد و میگوید این آیه منحصر به عقودی که در عصر رسول خدا بوده، نیست، بلکه همهی افراد عقود را میگیرد، باز مختص به انواع عقودی که در عصر رسول خدا بوده، نیست، بلکه شامل انواع عقود میشود چه در عصر رسول خدا بوده باشند و یا بعداٌ پیدا بشوند، الف و لام «العقود» افادهی عموم میکند، من از راه دیگر هم استفاده کردهام که منحصر به انواع و افراد در زمان رسول خدا نیست بلکه شامل همهی عقود در همهی اعصار میشود، آنان عموم را از راه الف و لام استفاده کردند و گفتهاند جمع محلّی به لام افادهی عموم میکند، ولی من از راه دیگر عموم را استفاده کردم و آن این است که آیا اینکه باید به عقد وفا کرد، چون اجاره است، چون بیع است، چون رهن است، یا چون عهد و پیمان است؟ چون عهد و پیمان است، انسان باید پیمان خودش را محترم بشمارد، اثر مال بیع، اجاره، رهن نیست، اثر مال عقد و عهد است، به قول عوام مرد است و قولش، قول، عهد و پیمان محترم است، خواه متعلقش بیع باشد یا چیزهای دیگر، مانند: بیمه. آیا اگر مولا گفت:«أکرم العلماء» چون زید و عمرو است، یا أکرم العلماء لعلمه؟
در کتاب جامی دارد که: «الحمد لولیّه» شارح در آنجا شرح میدهد و میگوید چرا گفت «لولیّه»؟ میخواهد بفهماند که تعلیق الحکم بالوصف مشعر بالعلّیة، چر ا «الحمد لولیّه»؟ چون ولایت دارد، از این رو میگوید: «الحمد لولیّه»، مانند :«أکرم العلماء لعلمه» به اینها میگویند:« تعلیق الحکم بالوصف مشعر بالعلّیة»، اینجا هم که میگوید:«أوفوا بالعقود» بخاطر این است که :«أنّه عقد و میثاق» عهد است، پیمان است و معاهده، انسان باید معاهده و پیمان خودش را محترم بداند، در قرآن یک آیه داریم که میگوید اگر زن و مردی با همدیگر اختلاف کردند و جدا شدند، سزوار نیست که مرد وسائل و اسباب زینت را (از قبیل گوشواره، گردن بند و ...؛) از زن بگیرد، یعنی هر چند ملک مرد است ولی پس نگیرد. «و کیف تأخذونه (چرا آنچه را که دادهاید، پس میگیرد؟) و قد أفضی بعضکم إلی بعض (در حالی که با همدیگر هم خواب بودید) و أخذن منکم مثاقاٌ غلیظاٌ» النساء:21. این از دواج یک پیمان محکمی بود، باید به این پیمان پایبند باشید، چیزهای را که به او دادید، چرا دوباره میگیرید، معلوم میشود که میثاق و پیمان احترام دارد و لذا میگوید لا اقل چیزهای را که به زن دادهاید در موقع جدائی، دوباره از او نگیرید.
پس از دو راه میتوانیم بگوییم که بیمه یک عقد مستقل است، گاهی تکیه کند بر اینکه جمع محلّی به الف و لام افادهی عموم میکند چنانچه مصطفی احمد زقاوی میگوید، علاوه بر آن راه، بگوییم تکیهگاه روی بیع، هبه، رهن و جعاله نیست، بلکه تکیه روی عهد، میثاق و پیمان است و انسان باید عهد و میثاقش را محترم بشمارد.
بنابراین، ما میتوانیم بیمه را یک عقد مستقل و شرعی حساب کنیم، خواه متعلقش اموال هالکه باشد، یا اضرار باشد مثلاٌ خانه دچار حریق شده، ماشین تصادف کرده، یا طرف پیر شده و دیگر توان و قدرت کار را ندارد و احتیاج دارد که ماهیانه ادارهی بیمه چیزی به او بدهد تا بتواند زندگی کند،حتی بعد از مرگ او به ورثهاش چیزی بدهد، همهی اینها را میگیرد و حال آنکه در قسم سوم نه اموالی است و نه اضراری.
پس از دو راه ثابت کردیم: یکی از طریق جمع محلّی به لام ، دیگر اینکه روی کلمهی عهد و میثاق تکیه میکنیم.
3- راه سوم این است که اصولاٌ اسلام دین خاتم و جاودان است و آئین جاودان نمیتواند نسبت به مسائلی که امروز مورد نیاز جامعه است، بی طرف باشد. اسلام در قلمرو زندگی است، پیمبر اکرم خاتم رسل است، کتابش هم خاتم الکتب، شریعتش هم خاتمة الشرائع میباشد، از این رو باید اسلام به تمام نیازهای معقول بشر توجه کند و نسبت به آن برنامه داشته باشد، به قول حضرت امام (ره) اگر بگوییم اسلام به این گونه نیازها هیچ توجه ندارد، این یک تفکر تحجری است.
ولسیدنا الأستاذ (ره) هنا کلام متین ذکره عند دراسته لعقد التأمین، قال:«إنّ دعوی قصر العمومات علی العهود المتداولة فی زمن الوحی و التشریع خلاف المفهوم منها و تضییق لدائرتها، حیث إنّ تلک القضایا العامّة تأبی عن مثل هذا الجمود و التحجّر المخالف للشریعة السمحة السهلة، و لا أظنّ أنّه یختلج ببال أحد من العرف العارف باللسان ، العاری الذهن عن الوساوس- أنّ قوله تعالی:«و أوفوا بالعقود» الوارد فی مقام التقنین المستمر إلی یوم القیامة، منحصر فی العهود المعمول بها فی ذلک الزمان (زمان پیغمبر)، فإنّ مثل هذا الجمود مستلزم للخروج عن دائرة الفقه، بل عن ربقة الدین، نعوذ بالله من ذلک. لعمرک إنّ هذا الجمود لیس بأقل من جمود بعض المذاهب الإسلامیة علی کثیر من الظواهر، الّذی هو أبرد من الزمهریر.» فقه أهل البیت: العدد الأوّل ص8.
علی ایّ حال ما تا اینجا توانستیم که از سه راه ثابت کنیم که «أوفوا بالعقود» همهی عقود را میگیرد:
الف) الجمع المحلّی باللام یفید العموم،
ب) اسلام تکیهاش بر میثاق و عهد است.
ج) شریعت اسلام،خاتمة الشرائع است و لذا نمیتواند نسبت به مسائلی که نیاز جدی جامعهی امروزی است، بی طرف باشد.
د) راه چهارم این است که به آیهی «لا تأکلوا أموالکم بینکم بالباطل إلّا أن تکون تجارة عن تراض منکم » تمسک کنیم.
همان گونه که قبلاٌ بیان شد، ازجمله کسانی که مسئلهی بیمه را مطرح نموده، آیة الله سید صادق روحانی است، ایشان از چند راه وارد میشود:
الف) ضمان اعیان غیر مضمونة، چون اعیان خارجیه بر دو قسم است، گاهی اعیان مضمونه است مثل اینکه کسی مال دیگری را غصب کند، غاصب را در ادراه میبرند و من از طرف او ضامن میشوم، به این میگویند ضمان اعیان مضمونه، گاهی ضمان اعیان غیر مضمونه است، مثل اینکه من از دیگری مالی را عاریه میگیرم و ضامن میشوم که اگر تلف شد جبران کنم، ضمان عاریه را میگویند: ضمان اعیان غیر مضمونة.
پس اعیان خارجیه بر دو قسم است، گاهی مضمونة است مانند مال مغصوبه، و گاهی غیر مضمونه است مانند عاریه. یعنی چیزی را از دیگری عاریه میگیرم و میگویم اگر تلف شد من ضامن هستم. ایشان میگوید ممکن است بگوییم که بیمه از قبیل ضمان اعیان غیر مضمونة میباشد، چون بیمهگر دزدی و سرقت نکرده، بلکه مال التجارهی شما را در مقابل مبلغی ضامن میشود.
ب) ممکن است از قبیل هبهی معوضه باشد، کأنّه این طرف(بیمهگزار) هبه میکند، ولی آن طرف ضمانت میکند.
ج) گاهی میگوید ممکن است صلح باشد، یعنی طرفین مصالحه میکنند، مثلاٌ بیمهگزار میگوید من دو در صد مال التجارة را به تو میدهم، شما ضمانت کنید که اگر تلف شد و از بین رفت،همهی مبلغ را به من بدهی.
د) ممکن است عقد مستقل باشد.
یلاحظ علیه
راه اولی که ایشان ارائه نمودند، خوب است ولی عمومیت ندارد، یعنی اگر ما بیمه را از قبیل ضمان اعیان غیر مضمونة بگیریم، دائرهاش منحصر میشود به کالاهای تجارتی و حال آنکه بیمه در عصر و زمان ما دائرهی بسیار وسیعی پیدا کرده و انواع و اقسام مختلفی دارد.
اما اینکه بیمه را از قبیل هبهی معوضه بگیریم، من نسبت به این دو اشکال دارم:
اولاٌ؛ بیمهی معوضه بازگشتش به ضمان معوضه است، چطور؟ چون یک طرف هبه میکند، آن طرف هبه نمیکند و حال آنکه آنچه در کتابهای فقهی در بارهی هبهی معوضه داریم این است که در هبهی معوضه هردو طرف هبه میکنند، ولذا مرحوم شیخ در اول تعریف بیع میفرماید: «تملیکان» یعنی در هبهی معوضه دو تملیک است، هم این طرف به دیگری تملیک میکند و هم آن طرف به این یکی تملیک مینماید، پس در هبهی معوضه هم باید زید به عمرو تملیک کند و هم عمرو باید به زید تملیک و هبه نماید، و لی در بیمه یک طرف هبه میکند نه دو طرف، طرف دیگر فقط ضمانت میکند. پس هبهی معوضه بر میگردد به همان ضمان معوض.
ثانیاٌ: اشکال دیگر این است که در مفهوم هبه یکنوع تکریم، بزرگواری و عاطفه خوابیده است، در حالی که در بیمه این گونه نیست، بلکه هر کدام با دیگری مشاجره میکنند، یکی میگوید حق بیمه دو درصد باشد، دیگری میگوید دو درصد کم است،دو درصدو نیم باشد. این هبه نیست، چون مفهوم هبه در اینجا صدق نمیکند،در مفهوم هبه حاتم بخشی خوابیده، میبخشد، عظمت نشان میدهد، مهر و مودت از خود نشان میدهد، در حالی که در بیمه از مفهوم هبه خبری نیست.
پس ما به ایشان دو اشکال کردیم:
اولاٌ:اگر بیمه را از راه ضمان اعیان غیر مضمونه درست کنیم، دائرهاش منحصر میشود به کالاهای تجارتی و شامل سایر اقسام و انواع بیمه نمیشود.
ثانیاٌ:در مفهوم « هبه» کرامت، عاطفه و تکریم خوابیده، در حالی که در اینجا (بیمه) از هیچ طرف تکریم نیست ولذا مبانی ایشان درست نیست، فقط اگر از قبیل ضمان معوض است بگیریم درست است، منتها دائرهاش کوچک است. یا بگوییم عقد مستقل است.
احتمال دیگری که ایشان داده این است که از باب صلح باشد و حال آنکه صلح در جایی است که یکنوع نزاع ، جنگ و دعوایی در کار باشد تا بگوییم:« فاصلحوا بین أخویکم»، صلح این است، اما در اینجا جنگ و دعوایی نداریم.
ما هو الدلیل علی مشروعیة التأمین
ما تا کنون حرف دیگران را نقل کردیم، الآن میخواهیم نظریهی خود را بیان کنیم و آن این است که اگر ما بخواهیم بیمه را مشروع کنیم و شرعی بدانیم، دو راه در اینجا وجود دارد:
1- یک راهش این است که بیمه را عقد مستقل بدانیم (صغرا)، آنگاه بگوییم که عمومات از قبیل «أوفوا بالعقود» اعم است از آن عقودی که در عهد رسالت بوده و یا آن عقودی که بعداٌ پیدا شدهاند (کبرا). یعنی هم صغرا را بسازیم و هم کبرا را، صغری این است که بگوییم بیمه عقد مستقل است، کبرایش این است که بگوییم «أوفوا بالعقود» منحصر به عقود دوران رسالت نیست، بلکه عقودی را که بعد از عصر رسالت و ائمهی اطهار علیهم السلام پیدا شدهاند، شامل است. این یک راه، اگر این راه را درست کردیم، آن وقت میتوانیم تمام اقسام و انواع بیمه را اصلاح کنیم، منتها به شرط اینکه مشتمل بر حرام نباشند.
2- راه دیگر اینکه ضمان عقدی را قائل بشویم، اگر ضمان عقدی را قائل شدیم، در این صورت فقط میتوانیم همان کالاهای تجارتی را درست کنیم. ضمان عقدی نمیتواند شامل سایر اقسام و انواع بیمه بشود، ضمان عقدی در حقیقت به همان ضمان اعیان خارجییه بر میگردد، پس دومی (ضمان عقدی) دائرهاش مضیق است، اما اولی ( بیمه را عقد مستقل بدانیم) دائرهاش خیلی موسع است.
به بیان دیگری اگر راه دوم را بگیریم و بگوییم بیمه از قبیل ضمان عقدی است، فقط اموال و اضرار را میگیرد، یعنی ضرر و خسارت را میگیرد، اما چیزهای که جنبهی خسارت ندارند، آنها را شامل نیست.
ولی ما میخواهیم آن را به صورت گسترده اصلاح کنیم بگونهای که تمام انواع و اقسام بیمه را بگیرد، اما اگر ضمان عقدی بگیریم، فقط شامل دوتاست، یکی اموال، دیگری اضرار.
ما فعلاٌ همان راه اول را تعقیب میکنیم و میگوییم بیمه یک عقد مستقل است(التّأمین عقد مستقل»، با هم قرار داد میبندیم که من این مبلغ را میدهم و شما نیز این کار را انجام بده، خواه متعلقش اموال باشد یا اضرار و یا چیزهای دیگر.
یک نوع قراردادی است بین طرفین، این طرف میگوید من ماهیانه این مبلغ را میدهم، تو هم در شرائط خاصی فلان کار را انجام بده، این فرق نمیکند که مالی از من تلف شود، ضرری به ماشین من وارد بشود و یا کارهای دیگری که ممکن است برای من اتفاق بیفتد.
پس ما همان اولی را انتخاب کردیم و مبنای ما این است که:«أوفوا بالعقود»، العقود یا اشاره به افراد عقود است و یا انواع عقود، بهتر این است که بگوییم اشاره به افراد عقود است چون این جهتش به نفع ماست، «أوفوا بالعقود» یعنی به افراد عقود، مانند قضیهی حقیقیه است، در طول زمان افرادی که پیدا میشوند، نسبت به آن وفا کنید، افراد را میگیرد، خواه این «فرد» نوعش در زمان رسول خدا باشد یا نوعش در زمان رسول خدا نباشد. کار به نوع نداریم، کار به افراد داریم، یعنی در طول زمان افراد عقد احترامش لازم است و باید نسبت به آن وفادار بود.
مرحوم عبد الفتاح مراغی (المتوفّی 1250هجری) در کتاب «العناوین» میگوید الف و لام «العقود» اشاره به افراد است نه اشاره به انواع، چون اگر اشاره به انواع باشد، کار مشکل میشود، میگویند انواعی که در عصر رسول خدا بوده، و حال آنکه نوع بیمه در عصر رسول خدا نبوده، اما اگر بگوییم «قضیة حقیقة» روی افراد در طول زمان، یک وقت قضیهی خارجیه است که فقط افراد موجود در خارج را میگیرد مانند:«قتل من فی العسکر و نهب ما فی الدار» این فقط موجود را میگیرد. یک موقع میگوید:« اکرم العلماء» این به صورت قضیهی حقیقیه است، یعنی در طول زمان هر چه عالم پیدا میشود، احترامش واجب است.
پس «أوفوا بالعقود» عام افرادی است، یعنی در طول زمان هر چه عقد پیدا میشود، وفای به آنها لازم است، مرحوم مراغی میگوید حتی اگر انواع را بگوییم، باز به نفع ماست، یعنی انواع منحصر نیست به انواعی که در عصر رسول خدا بوده، بلکه مطلق عقد را میگوید و بیمه هم یکی از انواع عقد میباشد.
اگر ما بتوانیم از «أوفوا بالعقود» این مسئله را ثابت کنیم، میتوانیم بیمه را تحت «أوفوا بالعقود»داخل کنیم، منتها مشروط به اینکه خالی از حرام باشد، یعنی متنش حرام نباشد. اما جوانب عقد هم ربطی به ما ندارد، چون ما با متن عقد کار داریم نه با جوانبش. این بیانی است که من از مرحوم عبد الفتاح مراغی گرفتم.
یکی از علمای سوری به اسم «مصطفی احمد الزرقا» کتابی دارد به نام:المدخل الفقهی العام:1/571. در تفسیر آیهی «أوفوا بالعقود» همین بیان مراغی را دارد و میگوید این آیه منحصر به عقودی که در عصر رسول خدا بوده، نیست، بلکه همهی افراد عقود را میگیرد، باز مختص به انواع عقودی که در عصر رسول خدا بوده، نیست، بلکه شامل انواع عقود میشود چه در عصر رسول خدا بوده باشند و یا بعداٌ پیدا بشوند، الف و لام «العقود» افادهی عموم میکند، من از راه دیگر هم استفاده کردهام که منحصر به انواع و افراد در زمان رسول خدا نیست بلکه شامل همهی عقود در همهی اعصار میشود، آنان عموم را از راه الف و لام استفاده کردند و گفتهاند جمع محلّی به لام افادهی عموم میکند، ولی من از راه دیگر عموم را استفاده کردم و آن این است که آیا اینکه باید به عقد وفا کرد، چون اجاره است، چون بیع است، چون رهن است، یا چون عهد و پیمان است؟ چون عهد و پیمان است، انسان باید پیمان خودش را محترم بشمارد، اثر مال بیع، اجاره، رهن نیست، اثر مال عقد و عهد است، به قول عوام مرد است و قولش، قول، عهد و پیمان محترم است، خواه متعلقش بیع باشد یا چیزهای دیگر، مانند: بیمه. آیا اگر مولا گفت:«أکرم العلماء» چون زید و عمرو است، یا أکرم العلماء لعلمه؟
در کتاب جامی دارد که: «الحمد لولیّه» شارح در آنجا شرح میدهد و میگوید چرا گفت «لولیّه»؟ میخواهد بفهماند که تعلیق الحکم بالوصف مشعر بالعلّیة، چر ا «الحمد لولیّه»؟ چون ولایت دارد، از این رو میگوید: «الحمد لولیّه»، مانند :«أکرم العلماء لعلمه» به اینها میگویند:« تعلیق الحکم بالوصف مشعر بالعلّیة»، اینجا هم که میگوید:«أوفوا بالعقود» بخاطر این است که :«أنّه عقد و میثاق» عهد است، پیمان است و معاهده، انسان باید معاهده و پیمان خودش را محترم بداند، در قرآن یک آیه داریم که میگوید اگر زن و مردی با همدیگر اختلاف کردند و جدا شدند، سزوار نیست که مرد وسائل و اسباب زینت را (از قبیل گوشواره، گردن بند و ...؛) از زن بگیرد، یعنی هر چند ملک مرد است ولی پس نگیرد. «و کیف تأخذونه (چرا آنچه را که دادهاید، پس میگیرد؟) و قد أفضی بعضکم إلی بعض (در حالی که با همدیگر هم خواب بودید) و أخذن منکم مثاقاٌ غلیظاٌ» النساء:21. این از دواج یک پیمان محکمی بود، باید به این پیمان پایبند باشید، چیزهای را که به او دادید، چرا دوباره میگیرید، معلوم میشود که میثاق و پیمان احترام دارد و لذا میگوید لا اقل چیزهای را که به زن دادهاید در موقع جدائی، دوباره از او نگیرید.
پس از دو راه میتوانیم بگوییم که بیمه یک عقد مستقل است، گاهی تکیه کند بر اینکه جمع محلّی به الف و لام افادهی عموم میکند چنانچه مصطفی احمد زقاوی میگوید، علاوه بر آن راه، بگوییم تکیهگاه روی بیع، هبه، رهن و جعاله نیست، بلکه تکیه روی عهد، میثاق و پیمان است و انسان باید عهد و میثاقش را محترم بشمارد.
بنابراین، ما میتوانیم بیمه را یک عقد مستقل و شرعی حساب کنیم، خواه متعلقش اموال هالکه باشد، یا اضرار باشد مثلاٌ خانه دچار حریق شده، ماشین تصادف کرده، یا طرف پیر شده و دیگر توان و قدرت کار را ندارد و احتیاج دارد که ماهیانه ادارهی بیمه چیزی به او بدهد تا بتواند زندگی کند،حتی بعد از مرگ او به ورثهاش چیزی بدهد، همهی اینها را میگیرد و حال آنکه در قسم سوم نه اموالی است و نه اضراری.
پس از دو راه ثابت کردیم: یکی از طریق جمع محلّی به لام ، دیگر اینکه روی کلمهی عهد و میثاق تکیه میکنیم.
3- راه سوم این است که اصولاٌ اسلام دین خاتم و جاودان است و آئین جاودان نمیتواند نسبت به مسائلی که امروز مورد نیاز جامعه است، بی طرف باشد. اسلام در قلمرو زندگی است، پیمبر اکرم خاتم رسل است، کتابش هم خاتم الکتب، شریعتش هم خاتمة الشرائع میباشد، از این رو باید اسلام به تمام نیازهای معقول بشر توجه کند و نسبت به آن برنامه داشته باشد، به قول حضرت امام (ره) اگر بگوییم اسلام به این گونه نیازها هیچ توجه ندارد، این یک تفکر تحجری است.
ولسیدنا الأستاذ (ره) هنا کلام متین ذکره عند دراسته لعقد التأمین، قال:«إنّ دعوی (زمان پیغمبر)، بلفقه أهل البیت: العدد الأوّل ص8.
علی ایّ حال ما تا اینجا توانستیم که از سه راه ثابت کنیم که «أوفوا بالعقود» همهی عقود را میگیرد:
الف) الجمع المحلّی باللام یفید العموم،
ب) اسلام تکیهاش بر میثاق و عهد است.
ج) شریعت اسلام،خاتمة الشرائع است و لذا نمیتواند نسبت به مسائلی که نیاز جدی جامعهی امروزی است، بی طرف باشد.
د) راه چهارم این است که به آیهی «لا تأکلوا أموالکم بینکم بالباطل إلّا أن تکون تجارة عن تراض منکم » تمسک کنیم.
همان گونه که بیان کردیم، از دو راه میشود تامین و بیمه را اصلاح کرد، به بیان دیگر از دو راه میشود بیمه را مشروعیت بخشید، یکی اینکه عقد مستقل بدانیم، همانطور که اجاره، بیع، رهن و امثالش عقد مستقلاند ، بیمه نیز یک عقد مستقل است و فعلاٌ بحث ما در همین قسمت است،اگر بیمه را عقد مستقل دانسیتیم، از پنج راه ثابت میکنیم که عقد مشروع است، سه راه اول را در جلسهی قبل خواندیم.
راه اول این بود که «أوفوا بالعقود» دارای عموم است، یعنی هم عقود زمان رسول خدا را میگیرد و هم عقودی که بعداٌ پیدا میشوند.
راه دوم این بود که تعلیق الحکم بالوصف مشعر بالعلّیة، وقتی که میگویند :«أکرم العلماء» معنایش این است که :«أکرم لعلمه»،اگر میگویند:«أوفوا بالعقود» معنایش عقد است، یعنی آنچه که مهم است همان عقد و عهد است، متعلقش مهم نیست که چه باشد، متعلقش ممکن است بیع باشد، اجاره و امثال اجاره باشد، آنچه که مهم است همان عقد، پیمان و میثاق است، حالا که پیمان مهم است، هیچ فرقی در این جهت بین بیع و بیمه نیست، البته مشروط بر اینکه مشتمل بر امر حرام نباشد.
راه سوم این بود که آئین اسلام، آئین خاتم است، شریعتش هم خاتمة الشرائع است، کتابش هم خاتم الکتب میباشد، خود پیغمبر هم خاتم الأنبیاء است، چنین دینی نمیتواند نسبت به این ضرورت بی تفاوت باشد، کسانی که بخواهند بگویند اسلام این ضرورت را تحریم کرده، یا بحث نکرده، این با خاتمیت نمیسازد.
راه چهارم بر اینکه بیمه یک عقد مستقل میباشد این است که در آیهی مبارکه میفرماید: «و لا تأکلوا أموالکم بینکم بالباطل إلّا أن تکون تجارة عن تراض منکم»، آیا «إلّا» استثناء متصل است یا استثناء منقطع؟ بعضی اصرار دارند که این را استثنای متصل کنند و این خلاف ظاهر آیه است، بلکه استثنای منقطع است، یعنی هرگز تجارة عن تراض از مصادیق اکل مال به باطل نیست، اکل مال به باطل رشوه، دزدی، ربا و قمار است،تجارة عن تراض اصلاٌ اکل مال به باطل نیست ولذا این استثنا،استثنای منقطع است، اینکه میگویند در قرآن استثنای منقطع نداریم چون بر خلاف فصاحت است، درست نیست، بلکه در قرآن داریم «فسجد الملائکة اجمعون إلّا ابلیس»، ابلیس از ملائکه نیست، در آیهی دیگر میفرماید:« کان من الجنّ ففسق عن امر ربّه، أی خرج عن أمر ربّه»
بنابراین،استثای منقطع در قرآن هست و خلاف فصاحت هم نیست، مرحوم آیة الله حجت در مجلس درس خود میفرمود اگر میگویند:« جاء القوم إلّا الحمار» خیال نکنید که این «استثنا» کار لغوی است، چرا؟چون غالباٌ هر گاه عشایر حرکت میکنند، همیشه با دامها و احشام شان حرکت میکنند، از این رو هر موقع بگویند: « جاء القوم» معنایش این است که احشام، اغنام و اسباب نواقل شان را هم آوردهاند، استثنا که آمد، میگوید اینطور نیست: «جاء القوم إلّا الحمار» خیال نشود که این یک چیزی لغو است. ما الآن در تمدنی زندگی میکنیم که حمار جزو حیوانات باغ وحش محسوب میشود، و حال آنکه در آن زمان جزو خانوادهی افراد بوده، هر موقع که حرکت میکردند، احشام، اغنام و وسائل نقلیه را هم میآوردند، هر موقع میگفتند: «جاء القوم» یعنی با همهی بند و بیلش آمد، وقتی استثناء کرد، انسان میفهمد که بند و بیلش را نیاورده «جاء القوم إلّا الحمار».
بنابراین، استثنا، از قبیل استثنای منقطع است و استثنای منقطع در قرآن کریم هم آمده و خلاف فصاحت هم نیست حتی در آن مثالی که میگویند:
« جاء القوم إلّا الحمار».
در هر صورت منقطع بودن استثنا، یا متصل بودنش، چندان مهم نیست،مهم این است که میزان در مقابل باطل، تجارة عن تراض است و فرض این است که بیمه در انظار مردم از قبیل تجارة عن تراض محسوب میشود، البته نمیخواهیم بگوییم که هر تجارة عن تراض مورد رضایت و امضاء شارع است، بلکه آن تجارتی مورد رضایت شارع است که مشتمل بر حرام نباشد.
بنابراین،اطلاق این آیه هم برای ما شاهد است که هر کجا تجارت عن تراض باشد، مشروع است به شرط اینکه مشتمل بر حرام نباشد و بیمه هم خودش از قبیل تجارة عن تراض است ولذا هم بیمهگزار راضی است و هم بیمهگر. بیمهگر راضی است، چون از صد تا کشتی، یکی غرق میشود، بقیه برایش میماند، بیمهگزار هم راضی است چون دو درصد در مقابل همهی اموالش چیزی به حساب نمیآید.
بنابراین، این هم میتواند دلیل بر مدعای ما باشد که «أنّ التأمین عقد مستقل، لأنّه تجارة عن تراض».
راه پنجم عبارت است از :«المؤمنون عند شروطهم»، فقهای ما شرط را التزام فی الإلتزام معنا کردهاند، مثلاٌ دختری را به عقد زید در میآوریم، به شرط اینکه مسکن در اختیار زن باشد (التزام فی الإلتزام).
آقایان میگویند التزامات ابتدای را شامل نیست، مثلاٌ ابتداءٌ یک قرار و مداری میگذاریم، میگویند حدیث معروفی که میگوید:«المؤمنون عند شرطهم» شاملش نیست، شروط حتماٌ باید التزام فی الإلتزام باشد، یعنی باید یک عقدی باشد که در آغوش آن عقد، این شرط را وارد کنیم.
اگر این حرف را بزنیم، مسلماٌ نسبت به بیمه کاربرد ندارد،چون بیمه التزام است نه «التزام فی الإلتزام» این خانه را به تو میفروشم به شرط اینکه یک پیراهن برای من بدوزی، این را میگویند: التزام فی الإلتزام، بیمه التزام ابتدائی است،ولی ما قبول نداریم که «شرط» التزام فی الإلتزام باشد، قاموس شرط را به معنای التزام گرفته، بالفرض اگر قبول کنیم، باز میتوانیم الغای خصوصیت کنیم و بگوییم آنی که ارزش دارد، التزام ارزش دارد، خواه در آغوش التزام دیگر باشد یا در آغوش التزام دیگر نباشد. آنی که ارزش دارد خود التزام است، یعنی اینکه انسان به کسی قول بدهد.
ما اگر الغای خصوصیت کردیم، میتوانیم مشروعیت بیمه را در تمام انواع و اقسامش ثابت کنیم،اموالی باشد یا نباشد، اضراری باشد یا نباشد حتی بیمهی بهداشت را هم میتوانیم داخل کنیم و بگوییم: «المؤمنون عند شروطهم» بیمهگزار ملتزم میشود که هر ماه مبلغی را به بیمهگر بدهد به شرط اینکه او هم پول دارو، و درمانش را بدهد،این هم داخل تحت «المؤمنون عند شروطهم» است.
پس معلوم شد که «بیمه» نه از قبیل مضاربه است، نه از قبیل جعاله، نه از قبیل صلح،و نه از قبیل چیزهای دیگر، انسان باید متن مسئله را مطالعه کند و ببیند عرف چه میگوید، خیلی از آقایان میخواهند برای مسائل راه حلی درست کنند در حالی که آن راه حل اصلاٌ در ذهن طرفین خطور هم نمیکند، مثلاٌ آقایان در بارهی چک و سفته رسالهها نوشتهاند و میخواهند او را از حالت ربا در بیاورند، این کلاههای شرعی نه در ذهن بانک است و نه کسی که به بانک مراجعه میکند، بنابراین، فقیه باید متن مسئله را نگاه کند،اگر توانست یک راه حل درست برایش پیدا کند که چه بهتر! اگر راه حل درست برایش پیدا نکرد، هیچ فقیهی یک چنین قولی به مردم نداده است که همهی کارهای آنان را تصحیح کند.
إلی هنا تمّ الطریق الأول، و إن شئت قلت النظریة الأولی أنّ التأمین عقد مستقل، اگر مشتمل بر امر محرمی نباشد، شرع مقدس آن را طبق ادلهی پنج گانهای که ارائه نمودیم، امضا کرده است.
الطریق الثانی: عقد التّأمین : عقد ضمان
طریق دوم این است که آیا ما میتوانیم بیمه را تحت اعیان قرار بدهیم، اعیان هم بردو قسم است:
الف) اعیان مضمونة، ب) اعیان غیر مضمونة، اعیان مضمونة مانند عین مغصوبة، مقبوض به عقد فاسد، غیر مضمونة مانند عاریه.
فعلاٌ میخواهیم بیمه را تحت اعیان مضمونه قرار بدهیم، آیا این میشود یا نه؟
اگر کسی بخواهد وارد این وادی بشود، باید یک عقبهای را طی کند و آن این است که ضمان در اصطلاح فقهای اسلام یا نقل ذمّه به ذمّه است یا ضمّ ذمّه إلی ذمّه ، اگر ضمان را از کلمهی «ضمن» گرفتیم که نون جزء حروف اصلی است، این با نظریهی شیعه تطبیق میکند، یعنی نقل ذمّه إلی ذمّة أخری. ولی وقتی شخص چیزی را ضامن شد، ذمّهی مضمون عنه بریء میشود. چرا؟ بدهی منتقل میشود به ذمّهی ضامن، فقها میگویند حتی اگر «طلبکار» مضمون عنه را ابراء کند، باز هم ذمّهی ضامن بریء نمیشود. چرا؟ چون «انتقل من ذمّة مضمون عنه إلی ذمّة ضامن».
فقهای ما میگویند ضمان عبارت است از: «نقل ذمّة إلی ذمّة»، اما اهل سنت میگوید که ضمان از کلمهی «ضمن» مشتق نیست بلکه از کلمهی « ضمّ یضّم» مشتق است، الف و نون در اینجا زایدند، اگر این حرف را بزنیم، قهراٌ «ضمّ ذمّة إلی ذمّة» میشود، امروز در عرف بین الملل حتی در عرف بانک هم ضمان از قبیل «ضمّ ذمّة إلی ذمّة» است، مثلاٌ شخص پشت چک دیگری را (زید) امضاء میکند، ذمّهی زید بریء نمیشود، و لذا بانک به هردو مراجعه میکند تا بتواند طلبش را وصول کند، بانکهای امروز و عرف امروز،همان مبنای اهل سنت را عمل میکنند.
«علی کلّ تقدیر» در این قسمت فرقی نیست چه فتوای شیعه را بگیریم و چه فتوای اهل سنت را، شرط اول ضمان این است که «مضمون به» و عین در ذمّه باشد، و چیزی که در ذمّه باشد، منحصر به کلیات و دیون است، دیون در ذمّه است، اما عین خارجیه معنا ندارد که در ذمّه باشد، عین خارجیه ظرفش خارج است، دیون ظرفش ذمّه است، شرط اول در اطلاق ضمان این است که «مضمون به» در ذمّه باشد، کلیّات مانند دیون ظرفش ذمّه است، دیون کلی است و مشخص نیست، اما اعیان خارجیه در ذمّه نیست بلکه در خارج است یعنی ظرفش خارج است.
«علی أیّ حال» این عقبه و گردنه هست، فقیه باید این گردنه و عقبه را طی کند، یعنی اگر میخواهد بگوید که بیمه از قبیل ضمان اعیان مضمونه است، باید این مشکل را حل کند و آن این اینکه ضمان منحصر به این نیست که «مضمون به» در ذمّه باشد، بلکه ضمان دو معنا دارد(بل للضمان معنیان):
1- معنای اولش این است که «مضمون به» در ذمّه باشد.
2- معنای دوم ضمان عبارت است از: «مسئولیت» مثلاٌ غاصب ضامن است، اگر کسی اشکال کند ضمان آن است که در ذمّه باشد، غاصب عین خارجی را غصب کرده و همان را ضامن است؟
جوابش این است که ضمان فقط به معنای ذمّه نیست بلکه به معنای مسئولیت نیز میآید، مسئولیت یعنی اینکه انسان مسئولیت فلان عین را داشته باشد.
بنابراین، «فللضمان معنیان أو مصداقان»، یا بگویید ضمان دو معنی دارد یا بگویید ضمان دارای دو مصداق است. یک معنایش این است که انسان چیزی را در ذمّه است به گردن بگیرد، یا چیزی که در ذمّه است ضامن بشود،
معنای دیگر ضمان به گردن گرفتن نیست تا ذمهی یکی به ذمهی دیگری منتقل بشود، بلکه به معنای پذیرای مسئولیت یک شیئ است، یعنی اینکه انسان مسئولیت یک شیء را بپذیرد. اگر این حرف را زدیم، در این صورت غاصب ضامن است. چرا ضامن است؟ هر چند عین در ذمّهاش نیست، اما مسئول آن است و هکذا المقبوض بالعقد الفاسد، مثلاٌ بیع ربوی انجام داده، عین (گوسفند) هم در اختیار مشتری است، مشتری ضامن است، به این معنا که مسئولیت این عین به عهدهی مشتری است و باید آن را (گوسفند) رد کند و ثمن را هم از بایع بگیرد.
اگر ما این مسئله را حل کردیم، مانحن فیه هم قابل حل است. اما عبارت علمای ما این را اجازه نمیدهد، گویا این بزرگوران قسم خوردهاند که ضمان فقط یک معنا دارد و آن اینکه چیزی در ذمّه باشد، اما اگر خود من بخواهم ضامن بشوم مانند غاصب و قابض به عقد فاسد، یا شخص دیگر بخواهد از این دو نفر ضامن بشود، اینجا ضمان معنا ندارد: «إنّ الأصحاب لمّا خصّوا الضمان بانتقال ما فی الذّمة فقد تکلّموا فی ضمان الأعیان المغصوبة( چون عین مغصوبه در ذمّه نیست، ذمّه مال کلیّات است و حال آنکه عین خارجی در خارج است) قال المحقق: «و فی ضمان الأعیان المغصوبة، کالغصب و المقبوضة بالبیع الفاسد، تردّد، و الأشبه بالجواز» شرئع الأسلام:2/109، فی الحق المضمون، کتاب الضمان.
سؤال: آیا خود غاصب را میگوید ضامن باشد یا کسی از طرف غاصب ضامن باشد؟
جواب: ظاهراٌ خود غاصب را نمیگوید، چون این با جملهی «الأشبه الجواز» نمیسازد، ظاهراٌ این دومی را میگوید که یک نفر از طرف غاصب ضامن بشود،
چون اگر بگوید خود غاصب ضامن است، جملهی «الأشبه الجواز» بعید است چون همه میدانند که غاصب ضامن است و لذا « الأشبه الجواز» معنا ندارد، پس ظاهر این است که دیگری از طرف غاصب ضامن بشود، آنگاه این مشکل پیش میآید که تو از طرف غاصب ضمان میشوی و حال آنکه عین در ذمّهی غاصب نیست بلکه عین در خارج است، یا از طرف قابض به عقد فاسد ضمان میشود و حال آنکه این عین در خارج است نه در ذمّه.
ولکنّ الظاهر من صاحب الجواهر عدم الجواز حیث قال: «إنّ عموم «أوفوا بالعقود» إنّما یقتضی وجوب الوفاء بکلّ علی حسب مقتضاه(ضمان باید در ذمّه باشد، چیزی که در ذمه نیست معنا ندارد انسان آن را ضامن بشود) و قد عرفت أنّ الضمان عندنا من النواقل، و أنّ شرطه ثبوت المال فی الذمّة، و الأعیان المضمونة إنّما یجب ردّها (تکلیفاٌ) – یعنی حکم تکیفی دارد نه حکم وضعی - و هو لیس بمال فی الذمّة، و الغاصب مثلاٌ مخاطب به اجماعاٌ، فیکون الضمان هنا ضمّ ذمّة إلی ذمّة أخری (ظاهرا این عبارت غلط است، ذمّه نیست و اگر ذمّه نباشد نه نقل است و نه ضمّ، ظاهراٌ این از قلم صاحب جواهر غلط است، چون وقتی شما گفتید اصلاٌ در ذمّه نیست، دیگر فرق نمیکند که نقل باشد یا ضمّ،) و هو لیس من أصولنا» جواهر الکلام:26/140- 141.
مرحوم امام در مجلس درس خودش - در مسجد سلماسی، که در بارهی قاعده «ید» بحث میکردند - انتخاب کردند که ضمان دو معنا دارد، یک معنایش نقل است، یک معنایش هم پذیرای مسئولیت میباشد مانند کفالت، مثلاٌ کسی موقع سربازیش رسیده و باید به سربازی برود، ادارهی نظام وظیفه او را گرفته، ولی چون شب عروسی او فرا رسیده، یک نفر در ادارهی نظام وظیفه میرود و از طرف او کفیل میشود و میگوید این آدم را ده روز آزاد کنید، من کفیل او میشوم، ضامن میشود، چون کفالت هم یکنوع ضمان است، آیا در اینجا ضمان به معنای ذمّه است، آن شخص (سرباز) در ذمّهی کفیل میآید یا اینکه کفالت به معنای پذیرای مسئولیت است که من بعد از ده روز، این آدم را تحویل ادارهی شما بدهم، این مثال مال حضرت امام (ره) است در مقابل نقض من، ایشان اول در ذهنش بود که عین در ذمّه است، «و علی الید ما أخذت حتی تؤدّی» علی الید اشاره و کنایه از ذمّه است و سپس این ضرب المثل را فرمود که عرفاٌ میگویند دست، دست را میشناسد، دست کنایه از ذمّه است، من به ا یشان نقض وارد کردم و گفتم ذمّه در اینجا صحیح نیست، چون اعیان ظرفش خارج است، اما دیون ظرفش ذمّه میباشد، ایشان در جواب من، این معنا را ارائه نمود و فرمود که ضمان به معنای پذیرائی مسئولیت است، ذمّه در دیون است، فللضمان معنیان أو مصداقان، یعنی ضمان یا دو معنا، یا دو مصداق دارد.
مرحوم آیة الله خوئی نیز به این معنا توجه کرده که ضمان در همه جا نقل ذمّه إلی ذمّه نیست، بلکه گاهی ضمان به معنای پذیرائی مسئولیت میآید:
یقول المحقق الخوئی: «قد یکون معنی الضمان هو التعهد بالمال و کون مسئولیة علیه من دون انتقاله بالفعل –بالفعل- إلی ذمّته، کما هو الحال فی موارد ضمان العاریة مع الشرط (در غیر طلا و نقره، مستعیر ضامن نیست مگر اینکه معیر شرط کند، اما در طلا و نقره هرچند ضمان را شرط هم نکند، باز هم ضامن است) أو کون العین المستعارة ذهباٌ أو فضّة، فإنّ ضمانها لیس بالمعنی المصطلح جزماٌ، إذ لا ینتقل شیء بالعاریة إلی ذمّه المستعیر، فإنّ العین لا تقبل الإنتقال إلی الذمّة و هو غیر مشغول الذمّة ببدلها قبل تلفها، فلیس ضمنها إلّا بمعنی کون مسئولیتها فی عهدته بحیث یکون هو المتعهّد بردّها و لو مثلاٌ أو قیمة عند تلفها، و نتیجة ذلک إلزام المستعیر بردّها عیناٌ أو مثلاٌ أو قیمة» مبانی العروة الوثقی: کتاب المساقاة: 114 -115.
بنابراین؛ اگر ما این عقبه و گردنه را حل کردیم که ضمان دو معنا یا دو مصداق دارد، گاهی نقل ذمّة إلی ذمّة است، و گاهی به معنای پذیرائی مسئولیت است، کما اینکه ما گفتیم، در این صورت مانعی ندارد که بیمه از قبیل ضمان اعیان قرار بگیرد، تفاوتش این است که بحث ما فعلاٌ در ضمان اعیان مضمونه است، ولی بیمه از قبیل ضمان اعیان غیر مضمونة میباشد. ما این دو بحث ر جدا کردیم تا معلوم شود که آقایان این را در دوجا بحث میکنند، یعنی گاهی در ضمان اعیان مضمونة بحث میکنند و گاهی در ضمان اعیان غیر مضمونه و لذا من معتقدم که ضمان خود غاصب مطرح نیست بلکه مطرح ضمان شخص ثالث از غاصب یا ضمان شخص ثالث از شخص قابض به عقد فاسد است، اما گر شما بگویید که خود غاصب مطرح است،در این صورت باز هم قابل بحث است که غاصب به معنای اینکه چیزی در ذمّهاش هست، نیست،ولی اگر بخواهیم با بیمه تطبیق بدهیم، باید بگوییم ضمان شخص ثالث از غاصب و ضمان شخص ثالث از قابض.
اگر کسی آن را تصویب کرد، اینجا هم قابل تصویب است،منتها با این فرق که در «مشبهبه» عین مضمونة است، ولی در اینجا قبل از بیمه، مضمونه نیست بلکه حکم عاریه غیر مضمونه را دارد.
الثانی: ضمان الأعیان الشخصیة غیر المضمونة
مانند عاریه، جناب مستعیر، عاریه را ضامن میشود، چطور ضامن میشود؟ عین غیر مضمونه است و فعلاٌ ملک مالک است، ما چرا این باب را از آن باب جدا کردیم، چرا هردو را در یک باب ذکر نکردیم، آن این است که شخص ثالث عین خارجی را ضمان بشود، خواه عین خارجی مضمونه باشد یا مضمونه نباشد، چرا اینها را در دو باب ذکر کردم و از هم جدا نمودم؟ نکتهاش این است که در اولی فقط یک مشکل داشتیم و آن این بود که این عین در ذمّه نیست، ولی در اینجا دو مشکل خواهیم داشت، یکی اینکه عین در ذمّه نیست،دیگر اینکه این از قبیل ضمان «ما لم یجب» است، یعنی در اولی ضمان «ما لم یجب» نیست ولی در اینجا ضمان «ما لم یجب» است و مشکل ما نیز در همین ضمان «ما لم یجب» است. چیزی که هنوز تلف نشده، چگون مستعیر میخواهد آن را ضامن بشود، یا جناب «بیمهگر» چگونه میخواهد ضامن بشود و حال آنکه هنوز کشتی غرق نشده. پس علت اینکه من دو باب برای اینها باز کردم،این است که در اولی فقط یک مشکل داشتیم و آن اینکه عین در ذمّه نیست ولی در اینجا دو مشکل داریم و آن اینکه چگونه ضامن میشوید و حال آنکه ضمان ثبوت میخواهد، چیزی که هنوز تلف نشده، ضمانی نیست، چگونه انسان ضامن «ما لم یجب» بشود؟ و لذا وارد بحث ضمان «ما لم یجب» میشویم، هر چند این ضمان «ما لم یجب» را در بحث شرکت هم خواندیم و آن این است که این قاعده که میگویند: ضمان «ما لم یجب» جایز نیست، یک قاعدهی کلّی نیست، بلکه اگر چیزی در مظنّه و آستانهی تلف باشد، ضمان اشکال ندارد، یعنی لازم نیست که حتماٌ تلف بشود تا من آن را ضامن بشوم، بلکه همین اندازه که مقتضی تلف باشد، ضمانت اشکال ندارد.
بنابراین، اگر من این مسئله را جدا کردم،علتش این است که در اولی فقط یک عقبه داشتیم و آن این بود که ضمان باید در ذمّة باشد و عین خارجی در ذمّه نیست، ما جواب دادیم که «ضمان» دو معنی دارد، یک معنایش همان پذیرائی مسئولیت است، ولی در اینجا دو عقبه داریم، یعنی مشکل اینجاست که مستعیر میخواهد ضامن بشود و حال آنکه چیزی در ذمّه نیست، یا بیمهگر میخواهد ضامن بشود، و حال آنکه چیزی هنوز تلف نشده.
جوابش این است که این قاعده به این کلیّت هم نیست، بلکه هر چیزی در معرض تلف و در آستانهی تلف باشد، یعنی مقتضی تلف در آن باشد، فقها اجازه دادهاند و اتفاقاٌ در بیمه یک چنین چیزی هست، یعنی کشتی در مظنّه و آستانهی تلف است، همین سبب میشود ضمان جایز بشود. چنانچه در جعاله این حرف را زدهاند و گفتهاند جعاله قابل ضمان است، مثلاٌ شخصی اعلام نموده که هر کس شتر مرا پیدا کند، من فلان مبلغ را به او میدهم(فمن ردّ ضالّتی فله درهم)، من با خودم میگویم اگر آن را پیدا کردم و آوردم، از کجا معلوم که صاحب شتر به حرفش عمل کند و آن مبلغ را به من بدهد، در اینجا شخص ثالث از طرف صاحب شتر ضامن میشود، اشکال ندارد و حال آنکه هنوز شتر را پیدا نکرده تا ذمّهی ضامن مشغول بشود. ولی در عین حال فقها این را جایز دانستهاند، بلکه در خیلی از جاها گفتهاند که اگر مقتضی برای ضمان باشد، ضمانت جایز است.
همان گونه عرض کردیم، در بارهی تامین و بیمه دو راه وجود دارد: الف) راه اول این بود که بیمه همانند سایر عقود، عقد مستقل است و ما همین راه را انتخاب کردیم، حضرت امام (ره) و آیة الله حلّی و برخی دیگر نیز همین نظر را اختیار کردند.
ب) ولی برخی دیگر گفتند که بیمه از مقولهی ضمان است و منظور شان از ضمان، ضمان عین مضمونه است مانند ضمان عاریه و عین مغصوبه، در اینجا دو مشکل وجود داشت:
1- مشکل اول این بود که عین خارجی در ذمّه نیست و شما چگونه آن را ضامن میشوید؟ آقایان این مشکل را حل کردند و گفتند ضمان در اینجا غیر از ضمان اصطلاحی است، ضمان اصطلاحی این است که در ذمّهی کسی باشد و این ضامن باشد، این ضمان به معنای قبول مسئولیت است، به این معنا نیست که در ذمّهی طرف باشد و این بپذیرد.
2- اشکال دوم این است که این از قبیل ضمان «ما لم یجب» است، و این غیر از اشکال اول است،چون اشکال اول در اطراف این مسئله میچرخد که در ضمان، اشتغال ذمّه لازم است و هنوز طوری نشده تا طرف ضامن بشود. ما در جواب گفتیم قبول مسئولیت کافی است، اشکال دوم این است که این از قبیل ضمان «ما لم یجب» است، یعنی این آدم هنوز مسئول چیزی نشده است. به بیان دیگر هنوز کاری نشده یا حادثهی رخ نداده تا بیمهگر آن را ضامن بشود، این ضمان «ما لم یثبت» است، باید یک چیزی باشد تا انسان آن را ضمانت بکند.
در جواب گفتیم ضمان «ما لم یجب» منصوص نیست، یعنی روایتی از پیغمبر یا ائمه علیهم السلام نداریم که بفرمایند ضمان «ما لم یجب» باطل است. بلکه آقایان این را از روی قاعده گفتهاند، یعنی چون در ضمان، اشتغال ذمّه را شرط کردهاند و از طرفی هم دیدهاند که در ضمان «ما لم یجب» اشتغالی در کار نیست، از این رو گفتهاند که ضمان «ما لم یجب» باطل است.
پاسخش این است که ما این قاعده را از بیخ و بن قبول نداریم، البته آقایان میگویند اگر اقتضا باشد، اشکالی ندارد، ولی من میخواهم گسترده تر بحث کنم و لذا میگویم اگر واقعا ضمان امر عقلائی باشد خواه مقتضی در میان باشد یا مقتضی نباشد، یعنی ضمان را منحصر به جایی نکنیم که مقتضی در کار است، بله! آقایان مقتضی در کار باشد را استثنا کردهاند مثلاٌ ضمان درک را استثنا کردهاند، گاهی میگویند ضمان الدرک و گاهی میگویند ضمان العهدة، هم سنیها قائلند و هم شیعه. در کتاب مغنی میگوید اگر بایع جنسی را میفروشد، ولی مشتری احتمال میدهد که ممکن است این «جنس» مستحقاٌ للغیر باشد و مال خود بایع نباشد، از این رو به بایع پیشنهاد میکند که باید یک نفر از طرف تو ضمانت کند که اگر این مبیع مستحقاٌ للغیر در آمد، او ضمان باشد.
میفرماید: این ضمانت صحیح است.چرا؟ چون متقضی است، یعنی مظنّهی این است که مال غیر باشد نه مال خود بایع. مخصوصاٌ کسانی که دلال و سیمسارند و اموال مردم را میفروشند، چه بسا ممکن است افرادی اموال مسروقه را نزد او بیاورند که بفروشد و او هم میفروشد، اما غافل از اینکه این مال مردم بوده. آقایان این را استثنا کردهاند، محقق در شرائع میگوید که در ثمن نیز اشکالی ندارد، یعنی ممکن است بایع از ناحیهی مشتری نگران باشد که نکند این یک میلیارد ثمن مال خود مشتری نباشد بلکه مال دیگری باشد و لذا میگوید باید یک نفر از طرف مشتری ضمانت کند که اگر این ثمن مستحقاٌ للغیر در آمد، او ضامن باشد. میفرماید این ضمانت صحیح است چون متقضی هست، یعنی مظنهی این میرود این مشتری (که ظاهرش گدا و گرسنه است) ممکن است از کسی دزدی کرده باشد. حتی اگر بخشی از ثمن مستحقاٌ للغیر در آمد، فقط در آن قسمت میتواند به ضامن مراجعه کند. حتی اگر فسخ کرد، اگر بخواهد از بایع بگیرد، بقیه را باید از بایع بگیرد نه این بخش را. چون این بخش را از ضامن گرفت.
«علی ایّحال» اگر ثمن مستحقاٌ للغیر در آمد، حق دارد که به ضامن مراجعه کند در آن بخش که مستحقاٌ للغیر در آمد، اما اگر فسخ کرد، در فسخ هم حق ندارد که همه را از بایع بگیرد، بلکه باید بخشی را از بایع بگیرد و بخش دیگر را از ضامن. چرا؟ لأنّالضمان انتقال ذمّة إلی ذمّة. چون بخشی از عهدهی مشتری به ذمهی ضامن رفت. در هر صورت در ضمان درک یا ضمان عهده معتقد به ضمان هستند.
از جمله مواردی که باز معتقدند عبارت است از: ضمان «السبق و الرّمایه»، فرض کنید دو نفر در تیر اندازی مسابقه گذاشتهاند که هر کدام به هدف زد و برنده شد، دیگری باید یک مبلغی را به او بدهد، این اشکالی ندارد. یعنی رهان در سبق و رمایه مانع و اشکال ندارد، هم چنین است در اسب دوانی که هر کدام زود تر به هدف رسیدند، طرف مقابلش مبلغی را به او بپردازد، و من فکر میکنم که طرف مقابل من یک آدم صعلوق و فقیری باشد، از این رو میگویم باید یک نفر از طرف تو ضمانت کند، میگویند این اشکالی ندارد. چرا؟ چون متقضی هست، یعنی هردو نفر سوار بر اسب هستند و میخواهند حرکت کنند، مقتضی مسئله هست و لذا میگویند مانعی ندارد.
باز از جمله جاهایی که اشکال نکردهاند، عبارت است از : «ضمان مال الجعاله». فرض کنید اسب یک نفر گم شده یا ماشینش را دزد برده، اعلام میکند که هر کس اسب یا ماشین مرا پیدا کند، فلان مبلغ را به عنوان جایزه به او خواهم داد،شخصی داو طلب می شود که دنبال اسب و ماشین او برود و او را پیدا کند، منتها نگران است و در پیش خودش فکر میکند که ممکن است من او را پیدا کنم ولی او به قولش عمل نکند، از این رو به صاحب اسب و ماشین پیشنهاد ضمانت میکند و میگوید باید یک نفر از طرف تو ضامن بشود که اگر ماشین یا اسب شما را پیدا کردم و شما به قول خود عمل نکردی، از او بگیرم و این مبلغ را به من بدهد، میگویند این اشکال ندارد. حتی اگر شرط جعاله حاصل شود، اینکه شرط جعاله حاصل شود، خیلی مجمل است، ظاهراٌ اشاره به این آیة است که: «و لمن جاء به حمل بعیر و أنا به زعیم» ظاهراٌ کلمهی «جاء» را جملهی شرطیه گرفتهاند.
علاوه بر این، آقایان در جای چهارم نیز قائل به ضمان «ما لم یجب» شدهاند. فرض کنید سوار هواپیما و یا کشتی شدیم که بارش خیلی سنگین است، و احتمال سقوط یا غرق شدن میرود، ولی اگر بارش را کمی سبک کنند، احتمال نجات بیشتر است، شخص (زید) به دیگری(عمرو) میگوید این بار سنگین خود را از داخل هواپیما یا سفینه و کشتی بیرون بینداز، تا هواپیما و سفینه سبک بشود و من ضامن هستم، میگویند این اشکالی ندارد و حال آنکه هنوز نینداخته، یعنی ضمان، ضمان ابتدائی است، اما چون مقتضی است، یعنی هواپیما در حال تلاطم است یا کشتی در حال غرق شدن میباشد و ممکن است زیر آب فرو رود، چون متقتضی این مسائل هست و لذا مانعی ندارد.
آخرین مثالی که آقایان قائل به ضمان شدهاند در بارهی زنان است، زنی نگران نفقهی خودش از ناحیهی شوهر است و لذا میگوید باید یک نفر نفقهام را ضمانت کند، اما نسبت به نفقهی ماضیه و گذشته اشکالی ندارد، مثلاٌ شوهر نفقهی چند ماه گذشته را نداده، یک نفر از طرف او ضامن میشود که اگر شوهرش نداد، او خواهد داد.
این اشکالی ندارد، البته این ضمان «ما لم یجب» نیست بلکه ضمان «یجب» است.
گاهی ضمان امروز است، فرض کنید موقع ظهر است و زن احتمال میدهد که شوهرش نفقهی ظهر امروزش را ندهد، یک نفر برای نفقهی امروزش ضامن میشود. حتی نفقهی آینده و مستقبل را هم میتواند ضامن بشود. مثلاٌ زن احتمال میدهد، شوهرش با آن روحیهی که دارد ممکن است نفقهی مستقبل و آینده او را ندهد، یک نفر نسبت به هزینه و نفقهی مستقبل او ضامن میشود.
گروهی گفتهاند که این نمیشود. چرا؟ چون این از قبیل ضمان «ما لم یجب» است، یعنی هنوز ذمّهی شوهر مشغول نشده است تا این نفر ضامن بشود، ولی مرحوم سید کاظم طباطبائی یزدی میفرماید همین هم عقلائی است.
تفاوتی که نظریهی من، با نظریهی آنان دارد این است که من معتقدم که ضمان «ما لم یجب» نصّی در بارهاش وارد نشدهاست، بلکه آقایان این را از روی قاعده استخراج کردهاند، چون ضمان را به معنای اشتغال ذمّه گرفتهاند، از طرفی دیدهاند که در ضمان «ما لم یجب» اشتغال ذمّه نیست و لذا گفتهاند باطل است.
اما اگر قاعدهای در کار باشد، ما در جواب میگویم: ضمان دو معنی دارد:
الف) یک معنایش این است که باری را از دوش کسی بر داریم و بر دوش دیگری بگذاریم.
ب) معنای دوم ضمان،همان مسئولیت پذیری است، اگر ضمان را این گونه معنی کنیم، لازم نیست که حتی مقتضی هم باشد، بلکه اگر امر عقلائی هم باشد، یعنی اگر واقعاٌ زنی نسبت به نفقهی آینده خودش از ناحیهی شوهرش احساس نا امنی میکند، این احساس نا امنی یک امر عقلائی است، اینکه این زن خاطرش جمع بشود و سکونت خاطر پیدا کند، این یک امر عقلائی است فلذا هیچ مانعی ندارد که یک نفر ضامن بشود و ضمانت او صحیح باشد.
حال که این مطلب به خوبی فهمیده شد، بیمه و تامین از همین قبیل است، یعنی بیمه و تامین یک امر عقلائی است، کسی که تمام سرمایهی خودش را جمع کرده و در کشتی انداخته و به سوی مقصدی فرستاده، چنین آدمی در خودش احساس نگرانی و نا امنی میکند که نکند اموالش در دریا غرق بشود، از طرفی میبیند که یک مرکزی هست که با یک مبلغ کمی، ضمانت اموال او را میکند و خواهیم گفت که این یک امر عقلائی است، چون او (بیمهگر) صد نفر را ضمانت میکند که از آن میان ممکن است بعد از مدتی یکی و دوتا غرق بشود، این امر عقلائی است، وقتی امر عقلائی شد، پس ما چرا آن را باطل بدانیم و بگوییم این از قبیل ضمان «ما لم یجب» است، مگر ما راجع به بطلان ضمان «ما لم یجب» آیه و روایتی داریم که به این قاطعیت میگوییم ضمان «ما لم یجب» باطل است؟! نه خیر! ما یک چنین آیه و روایتی نداریم، بلکه یک قاعدهای است که فقها از روی معنای ضمان استخراج کردهاند و این استخراج در جایی صحیح است که عقلائی نباشد، اما اگر یک چیزی امر عقلائی باشد در آنجا اشکالی ندارد، مثلاٌ شخص به دیگری میگوید که مقداری از اموالت را در دریا بینداز تا کشتی سبک بشود و ما غرق نشویم، و ما در مقابل خسارت شما را میدهیم، این یک امر عقلائی است.
بنابراین، بحث ما در اطراف این دو راهی که برای ضمان تصویب کردیم،تمام شد و از کسانی که همانند ما مساحت ضمان را وسیع دانسته، یکی مرحوم شیخ حسین حلّی است که میگوید:
«إنّ منطقة الضمان العقدی أوسع من الاقتصاد علی فرد دون آخر ، فکما یجری فی الدیون کذلک یجری فی الأعیان الخارجیة من الأموال، و العقارات و غیر ها من النفوس مملوکة و غیر مملوکة فیمکن للشرکة_ حینئذ _ أن تضمن هذه الأشیاء، لآن الضمان کما بیّناه لیس إلاّ التعهد و إدخال الشیء فی العهدة، و هو اعتبار یقرّه العقلاء، حیث یدخل الضامن المضمون فی عهدته و حیازته.
پس دو راهی که برای ضمان گفته بودیم، تمام شد، یک راه این بود که بیمه عقد مستقل است، راه دیگر این بود که بیمه از قبیل ضمان اعیان غیر مضمونه است، ولی دومی یک اشکال دارد و آن این است که همهی اقسام تامین را درست نمیکند. مثلاٌ خدمات در مانی و خیلی چیزهای دیگر را شامل نمیشود، فقط کالاهای تجارتی را شامل میشود.
بنابراین، اگر ما بخواهیم همهی اقسام بیمه را درست کنیم، باید همان راه اول را انتخاب کنیم و بگوییم بیمه یک عقد مستقل است.
و علی ضوء ما ذکرنا فلا مانع من إدراج التأمین فی کثیر من الموارد فی الضمان الإنشائی (ابتدائی)، و لیعلم أنّ توسیع عقد الضمان إلی الآعیان المضمونة و غیر المضمونة و إن کان یسبب دخول عقد التأمین تحت عقد الضمان، لکن لایصحّح إدخال عامة أقسام عقد التأمین تحته: نظیر التأمین الصحّی للموظفین و العمال، فلیس هناک عین خارجی حتی یضمنه المؤمّن ، و مثله التأمین علی التقاعد فلا مناص فی تصحیح هذه الأقسام» یعنی اینکه سراغ اولی برویم و بگوییم بیمه عقد مستقل است.
فصل: 6.
شبهات و إیضاحات
کسانی که بیمه را باطل میدانند برای خود شان حرف دارند، آنان (همان گونه که قبلاٌ گفته بودیم ) در این زمینه پنج اشکال دارند:
1- التأمین و النهی عن بیع الغرر
اولین شبههای که آنها دارند این است که حدیث شریف میگوید:« أنّ رسول الله صلّی الله علیه و آله نهی النبی عن بیع الغرر» بمیه و تامین هم مشمول این حدیث است، یعنی بیع غرر بر تامین و بیمه هم صدق میکند.
ممکن است کسی بگوید پیغمبر صلّی الله علیه و آله بیع غرر را تحریم کرده، بیمه و تامین بیع نیست. مگر اینکه الغای خصوصیت کنیم و بگوییم میزان غرر است و گویا در حدیث آمده است که: «نهی النبی عن الغرر»، نگفته «نهی النبی عن بیع الغرر»
مگر اینکه اهل سنت به ما بگویند: شما امامیه قائل به قیاس نیستید، ولی ما قائل به قیاس هستیم، از این رو تامین و بیمه را قیاس میکنیم به بیع. چرا؟ وجه شبه بینهما هست، همان گونه که در بیع دادو ستد است، در این طرف هم داد و ستد است، چون بیمهگزار دو درصد سرمایهی خودش را به ادارهی بیمه میدهد، ادارهی بیمه در موقع خطر همه را تضمین میکند، از آنجا که بینهما شباهت است و لذا هر چند در حدیث آمده که: «نهی النبی عن بیع الغرر»، ما بیمه را هم مصداق این حدیث شریف میدانیم.
معنای غرر، غالباٌ غرر را به دو گونه معنی میکنند و هردو هم اشتباه است، گاهی غرر را به معنای ضرر میگیرند و میگویند معنای حدیث که میفرماید: «نهی النبی عن بیع الغرر» این است که«نهی النی عن بیع الضرر».
گاهی غرر را به معنای جهل میگیرند و میگویند معنای حدیث این است که :«نهی النبی عن بیع المجهول» ما هنگامی که بیع را بحث میکردیم، گفتیم «غرّ» از نظر لغت، گاهی مجرد ثلاثی است،غرّ یغرّ، این به معنای خدعه و حیله است، غرّه،أی خدعه، گاهی مجرد ثلاثی نیست بلکه ثلاثی مزید فیه است، «غرّر یغرّر تغریراٌ، آن به معنای خطر است، غرّر بنفسه، أی جعله فی معرض الهلکة. بنابراین، غرر نه به معنای ضرر است و نه به معنای جهل ، بلکه امرش دایر است بین خدعه و خطر. اگر ثلاثی مجرد باشد، به معنای خدعه است، «غرّه» یعنی خدعه. اما که مزید فیه باشد و از باب «تفعیل»، به معنای جعل نفسه فی معرض الخطر، «نهی النبی عن بیع الغرر» غرر از باب غرّر یغرّر غرراٌ است، چون اگر از باب ثلاثی مجرد باشد، مصدرش غرر نیست، بلکه مصدرش غرّاٌ یا غرراٌ میآید، چون از باب مزید فیه است و لذا به معنای خطر میآید.
یعنی گاهی جهل به مثمن ، یا جهل به ثمن و یا جهل به اجل، سبب میشود که معامله خطری باشد نه اینکه غرر به معنای جهل باشد، البته «خطر» اسبابی دارد، گاهی جهل به مقدار مثمن، گاهی جهل به مقدار ثمن، و گاهی جهل به نسیه، سبب میشود که معامله خطری باشد، اینها از اسباب خطری شدن معامله است، نه اینکه غرر به معنای جهل، خدعه و ضرر است، غرر به معنای خطر است، لسان العرب غرر را چنین معنای میکند. حال که این مقدمه معلوم شد، طرف میگوید که «بیمه و تامین » معاملهی غرری به معنای خطر است، خطر، گاهی در وجود است و گاهی حصول، مثلاٌ گاهی میگوییم فلانی مرغان هوا یا ماهیان دریا را فروخت، ما اصلاٌ نمیدانیم که آیا در هوا و یا در دریا ماهی و یا مرغی هست یا نیست. این از قبیل خطر و غرر در اصل وجود است، و گاهی غرر در حصول است، یعنی در هوا کفترهای زیادی وجود دارد یا در دریا ماهیان فراوانی وجود دارد،ولی نمیدانم که این آدم قدرت پایین آوردن آنها را دارد که به من تحویل بدهد یا نه؟ یکی از محققین اهل سنت میگوید در معاملهی تامین هردو خطر هست، یعنی هم خطر در اصل وجود است و هم خطر در حصول. چطور؟ چون شخص هر ماه مبلغی را به ادارهی بیمه میدهد، اصلاٌ نمیداند که اگر این آدم پیر شد، آیا ادارهی بیمه پولی دارد که به او بدهد یا نه؟ شک در اصل و جود پول است، اصل وجود وجه بیمه مورد شک است، بر فرض هم که وجود داشته باشد، حصولش مورد خطر است، پس در بیمه هم اصل وجود ثمن پیش بیمهگزار مورد شک است و هم حصولش، یعنی ادارهی بیمه وجوداٌ و حصولاٌ برای ما مشکوک است و لذا ما نمیتوانیم این معامله را معاملهی صحیح بدانیم، «نهی النبی عن بیع الغرر»، أی نهی النبی عن بیع الخطر. و در اینجا خطر است، هم وجوداٌ و هم حصولاٌ.
اگر گفتار این آدم درست باشد، باید در تمام معاملات نسیه را ببندیم، چرا؟ چون طرف از کسی چند خروار برنج خریده، برایش چک داده که بعد از شش ماه دریافت کند، این آدم نمیداند که آیا بعد از شش ماه، این شخص پول دارد یا نه؟ و برفرض اینکه هم داشته باشد، آیا او میتواند وصول کند یا نه؟
بنابراین؛ اگر ما بخواهیم این گونه معامله کنیم، باید در تمام معاملات نسیه را ببندیم، خواه نسیه و خواه سلم، در معاملهی «سلم» پول را قبلاٌ میگیرند،که سر خرمن گندم را بدهد، من نمیدانم که سر خرمن اصلاٌ گندم هست یا اینکه جانوران آن را خواهند خورد، و بر فرض اینکه هم داشته باشد، آیا من قدرت تحصلش را دارم یا نه؟
فلذا این نوع استدلال که ادارهی تامین وبیمه، در تامین آن وجه، هردو مجهول است، یعنی هم اصل وجود وجه مجهول است و هم حصولش، اگر این سبب بطلان باشد، پس در نسیه هم باطل است، چون ممکن است اصلاٌ وجود نداشته باشد و اگر هم وجود داشته باشد، حصولش مشکل دارد.
إن قلت: میان این دو خیلی فرق است، یعنی در «نسیه» معامله قطعی است، در سلم معامله قطعی است،اما در تامین معامله قطعی نیست بلکه مشروط میباشد و آن اینکه اگر کشتی غرق شد، من این مبلغ را به شما میدهم، پس ما نباید این را با آن قیاس کنیم. آنجا معامله قطعی است ولی در اینجا مشکوک است، یعنی اصلاٌ معلوم نیست که آیا این کشتی غرق خواهد شد تا چیزی به من بدهد یا اصلاٌ غرق نخواهد شد که به من ندهد.
اگر این را گفتید، پس منطق شما عوض شد، یعنی تا کنون میگفتید نمیدانیم که وجوداٌ هست یا نه، حصولاٌ هست یا نه؟ آنگاه منطق را عوض کردید و گفتید در نسیه معامله قطعی است، در سلف هم معامله قطعی است ولی در اینجا مشکوک است یعنی نمیدانی که آیا غرق خواهد شد که چیزی به من بدهد یا غرق نخواهد شد که چیزی به من ندهد. اصل موقوف علیه مشکوک است، اگر این را بگویید، جواب این خیلی روشن است، خطر دیگر نیست، اصلاٌ دیگر خطر نیست. چرا؟ چون هم بیمهگر و هم بیمهگزار، از خدا میخواهند که کشتی غرق نشود، بیمهگر معلوم است که بخاطر چه دعا میکند تا کشتی غرق نشود، چون اگر غرق بشود، باید چندین برابر آن را به بیمهگزار بپردازد و لذا دعا میکند که غرق نشود.
بیمهگزار هم از خدا میخواهد که کشتی غرق نشود، چون اگر غرق شود، اگر بخواهد از بیمهگر پول بگیرد، باید خیلی دوندگی کند تا بتواند خسارت را از بیمهگر بگیرد. پس هردو خطری نیست. اما اینکه میگویید نمیدانیم شرط حاصل میشود یا شرط حاصل نمیشود، این شرط مایهی خطر در اینجا نیست، بلکه مایهی عدم خطر است و لذا هردو از خدا میخواهد که کشتی غرق نشود و خطری نباشد تا هم بیمهگر پول بیشتری گیرش بیاید، بیمهگزار هم دچار زحمت نشود.
بنابراین،کسانی که میخواهند معامله را غرری کنند، غرری به معنای خطر. اگر این باشد، هیچ نوع خطری نیست.
اگر منطق اول را بگیرید که اصلاٌ نمیدانیم آیا بیمهگر پول دارد یا ندارد، میدهد یا نمیدهد؟ اگر این را بگویید، پس باید در تمام معاملهی نسیه را ببندیم و همه را باطل اعلام کنیم.
اگر منطق شما این باشد که اصلاٌ نمیدانیم آیا شرط حاصل میشود یا حاصل نمیشود؟
در جواب عرض میکنیم که جهل به این مضر نیست، چون هردو از خدا میخواهند که غرق نشود، کجای این خطری است. فلذا خطری نیست.
پس جواب اول ما که گفتیم اگر این منطق صحیح باشد، باید در تمام معاملات نسیه را بندیم و همه را باطل بدانیم. این جواب نقضی بود. جواب حلیاش چیست؟
جواب حلی این است که اداره ی بیمه یک ادارهی رسمی و دولتی است، کسانی که آن را اداره میکنند، فکر این چیزها را هم کردهاند، بازرس دارند، حساب و کتابی دارند، دولت آن را به رسمیت شناخته که پروانهی کسب داده است فلذا نمیتوان گفت که اینها یا مجهول الوجود است یا مجهول الحصول.
بله! اگر یک آدم ناشناس بخواهد کشتی کسی را ضمانت کند،در این صورت حق با شماست، یعنی نمیدانیم آیا این پول ما معلوم الوجود است یا معلوم الوجود نیست؟
ولی گاهی یک دولت رسمی یا یک شرکت رسمی است که مردم هم نسبت به آن دلگرمی دارند و تا کنون هیچ تخلفی هم از او ندیدهاند، بله! در تحصیل وصول سخت گیری میکنند، چون گاهی بیمهگزارها تقلب میکنند. ولی اطمینانی است.
از جمله اشکلاتی که راجع به بیمه شده، اشکال غرر است، کسانی که قائل به بطلان معاملهی بیمه هستند، میگویند از چهار نظر غرر است، دوتا را در جلسهی قبل خواندیم، دوتای دیگر باقی مانده، از آن دوتای که خوانیدیم، یکی عبارت بود از غرر در وجود، دومی هم غرر در حصول بود، غرر در وجود این است که آیا در موقع بروز حادثه و خطر، ادارهی بیمه چیزی دارد که به ما بدهد یا نه، شک در وجود است، تازه اگر وجهی هم داشته باشد، آیا توانائی گرفتن از او را داریم یا نه؟
به بیان دیگر بیمه گر قدرت بر پرداخت دارد، منتها پرداخت احتیاج به قدرت و قوه دارد، آیا ما آن قدرت را داریم یا نه؟
ما جواب اینها را در جلسهی قبل خوانیدیم ولذا تکرار نمیکنیم.
التأمین و الغرر فی مقدار العوض
ولی دو غرر دیگر است که باید بحث کنیم، الغرر فی مقدار العوض، غرر از نظر مقدار عوض است و آن این است که بیمهگر و بیمهگزار نمیدانند که چه مبلغی خواهد داد و چه مبلغی نخواهد داد، اصلاٌ آیا مبلغی را خواهد داد یا نخواهد داد، و اگر هم خواهد داد، چه مقدار خواهد داد؟ چون گاهی همهی کشتی غرق می شود، گاهی بخشی از آن غرق میشود، گاهی همهی خانه دچار حریق میشود و میسوزد و گاهی بخشی از خانه میسوزد، مقدار عوض برای طرف روشن نیست و در حقیقت این معامله یک معاملهی غرری است، البته غرر را به معنای جهل گرفتهاند، یا بفرمایید معامله به معنای خطر، خلاصه اینکه بیمهگر نمیداند که چه مقدار در آینده خواهد داد، یا اصلاٌ چیزی خواهد داد یا نه؟ بر فرضی که خواهد داد، چه مقدار خواهد داد، کم یا زیاد؟ همچنین بیمهگزار نمیداند چه مقدار قسط خواهد داد، ممکن است دو قسط بدهد و کشتی او غرق بشود، یا خانهاش دچار حریق بشود، ممکن است پنجاه قسط بدهد بدون اینکه کشتی او غرق بشود، جهل از هردو طرف است، یعنی هم از طرف بیمهگر و هم از طرف بیمهگزار. این جهل سبب بطلان معامله است، تعجب این است که فقهای اهل سنت گاهی از سوراخ سوزن رد میشوند، ولی در اینجا این همه دقت و مشکل تراشی دارند و میگویند طرفین از نظر عوض نامعلوم است
التأمین و الغرر فی مقدار العوض
أما الغرر فی مقدار العوض فقد ذکروا فی وجهه ما هذا لفظه:« بأنّ الغرر فی مقدار العوض موجود فی عقد التأمین حیث إن عقده ینطوی علی الغرر فی مقدار العوض و بالأخص فی التأمین من الأضرار ، لأنّ مبناه علی التعویض و کلا الطرفین لا یعلم مقدار الغرر و لا مقدار عوضه عند التعاقد إلی أن یقع الخطر المؤمن منه، و کذلک لا یعلم المؤمّن مقدار ما یأخذه من الأقساط عند وقوع الحادث و بالأخص عند التأمین علی الأشخاص».
و حاصل الکلام : «أنّ المؤمّن لا یعلم مقدار ما یدفعه عند الخطر و لا مقدار ما یأخذه من الأقساط إلا عند وقوع الحادث و قبله، فکلا الأمرین مجهولان عند صاحب الشرکة (یعنی تا کشتی غرق نشود و یا حریق و آتش سوزی صورت نگیرد، تکلیف طرفین روشن نیست).
و ربما یلخص الإشکال بالعبارة التالیة :
«إنّ عقد التأمین التجاری من عقود المعاوضات المالیة الإحتمالیة المشتملة علی الغرر الفاحش، لأنّ المستأمن (بیمهگزار) لا یستطیع أن یعرف وقت العقد مقدار ما یعطی أو یأخذ ( نمیداند چه مقدار خواهد داد و چه مقدار گیرش خواهد آمد) فقد یدفع قسطاً أو قسطین ثم تقع الکارثة فیستحق ما التزم به المؤمّن(فرض کنید دو هزار تومان به بیمهگر داده، باید ده میلیون تومان از او بگیرد) و قد لا تقع الکارثة أصلاً فیدفع جمیع الأقساط و لا یأخذ شیئاً (بیمهگزار ده سال پول بیمه را میدهد بدون اینکه در این مدت حادثهای برایش اتفاق افتاده باشد) و کذلک المؤمن لا یستطیع أن یحدد ما یعطی ، و یأخذ النسیئة (اقساط) لکل عقد بمفرده ، وقد ورد فی الحدیث الصحیح عن النبی صلّی الله علیه و آله «النهی عن بیع الغرر»
خلاصه اینکه نه بیمهگر میداند که چه مقدار خواهد داد و نه بیمهگزار میداند که چه مقدار خواهد گرفت مگر زمانی که حادثهی بد و ناگوار رخ بدهد، بله! در صورت وقوع حادثه، تکلیف طرفین روشن میشود. این استدلال علمای اهل سنت بود.
پاسخش این است که این آقایان خیال کردهاند که در اینجا از قبیل خرید و فروش است و حال آنکه در اینجا خرید و فروشی در کار نیست، یعنی این گونه نیست که بیمهگر بفروشد و بیمهگزار بخرد و هکذا، تا طرفین ندانند که چه دادیم و چه گرفتیم، اگر واقعاٌ معامله باشد، خرید و فروشی باشد، حق با شماست، یعنی هردو نمیدانند که چه مقدار خواهد داد و چه مقدار خواهد گرفت، اما مسئله در اینجا از قبیل خرید و فروش نیست، من یک مبلغی را در مقابل پذیرائی مسئولیت می دهم، به این معنا که بیمهگر مسئولیت کشتی مرا بر عهده گرفته و این برای من روشن است، یعنی اگر به سلامت رسید که چه بهتر! و اگر به سلامت نرسید، بیمهگر تمام خسارتم را پرداخت خواهد کرد، این کجایش مجهول است؟ مبلغ من در مقابل مسئولیت و سکون خاطر، و طمأنینهی قلب است، یعنی اینکه قلب و فکر من آسوده شود، چون من در هردو حال ضرر نکردهام، اگر کشتی من غرق نشود، خانهام دچار حریق و آتش سوزی نشود و یا سایر حوادث برایم پیش آمد نکند که چه بهتر!
و اگر هم یکی از این اتفاقات برایم رخ بدهد، جبران خواهد کرد. کجای این، غرر دارد.
بله! اگر هم بیمهگر یک نفر باشد و هم بیمهگزار، و دو نفری عقد بیمه را بخوانند، مشکل است، چون هیچکدام نمیدانند که چه مقدار گیرش میآید و چه مقدار باید بپردازد، یعنی ممکن است دو قسط را طرف را دریافت کند و او گرفتار حادثه بشود، مثلاٌ خانهاش دچار حریق بشود، ماشینش تصادف کند، نمیداند چه گیرش میآید و چه از دستش میرود، در جانب بیمهگزار، مسئله حل است، چون وجه را در مقابل آسوده خاطری میدهد و لذا در همهی احوال برنده است، اما جناب بیمهگر، این گونه نیست، چون او این معامله را برای پول انجام میدهد و لذا او نمیداند که دو تومان خواهد گرفت و صدها تومان خواهد داد، یا صدها تومان خواهد گرفت بدون اینکه یک ریال بدهد.
بله! اگر بیمهگر یک نفر باشد و فرد واحدی را بیمه کند، مسئله درست است.
ولی بیمهگر یک نفر نیست، بلکه یک اداره است با مشتریهای فراوان، فلذا هرگاه روی هم حساب میکند، میبیند که او نیز در همه حال سودی گیرش میآید و خاطرش جمع است، چون فرض کنید صد نفر مشتری دارد و از میان این صد نفر ممکن است اموال پنج نفر آنها غرق بشود، اما نود و پنج نفر دیگر برایش باقی میماند، قهراٌ بیمهگر هم برنده است،اگر هیچکدام
غرق نشود که حتماٌ برنده است، اما اگر بخشی غرق بشود و بخش دیگر غرق نشود، باز هم برنده است.
بنابراین، نباید مسئله را از نظر فردی مطالعه کرد، چون اگر از نظر فردی مطالعه کنیم و انسان با فرد،معاملهی بیمه را انجام بدهد، معامله سفهی خواهد بود.
اما اگر بیمهگر یک ادارهی بیمه است و باید همهی ماشیینها در آنجا بیمه شود، همهی کشتیها در آنجا بیمه شود، در این صورت اداره بیمه نیز خاطرش جمع خواهد بود، چون همهی کشتیها غرق نمیشوند و همهی ماشینها تصادف نمیکنند، بلکه از میان آن همه کشتی و ماشین، ممکن است چند تای غرق بشود و یا تصادف نماید. ما این گونه حل کردیم، یعنی هردو طرف را حل کردیم، هم از ناحیهی بیمهگزار حل کردیم و هم از ناحیهی بیمهگر. چون بیمهگزار مشتری مسئولیت است تا فکرش آسوده بشود، از ناحیهی بیمهگر هم حل کردیم و گفتیم بیمهگر یک نفر نیست بلکه یک اداره است.
یلاحظ علیه
أولاً : «أنّ ما یعطیه المؤمن لیس فی مقابل ما تدفعه شرکة التأمین عند وقوع الکارثة و لیس هناک معاوضة بین المالین لظهور أن العاقل لا یقابل المال القلیل الذی یدفعه المؤمّن من الأقساط إلی آخر الأجل بالمال الکثیر الذی تدفعه الشرکة إلی المومّن عند حلول الکارثة.
بل المبلغ الذی یدفعه المؤمّن إنما هو فی مقابل قبول المسؤولیة لجبر ما یصیبه من الضرر ، فکم فرق بین کون الأقساط عوضاً بما یجبر الغرر فیکون معاملة سفهیة و بین کونها فی مقابل قبوله مسؤولیة شرعیة قانونیة علی أنه لو أصاب ماله ضرر بأیّ نحو من الأنحاء فهو یجبره حسب ما اتفقا علیه، و هذا النوع من المعاملة لیست سفهیة و لا مقابلة الأقل بالأکثر ، و ذلک لأن الشرکة تری نفسها أمام طلبات کثیرة من التجار و أصحاب الأموال یطلبون عقد التأمین لصیانة أموالهم، فهی فی موقفها هذا علی یقین بأن من یصیبهم الخطر إنّما هو عشرة بالمائة من المساهمین ، و البقیة یبقون بعیدین عن الخطر و الغرر، و عندئذ تری الشرکة نفسها رابحة لا خاسرة و طالبة لعقد التأمین لا راغبة عنه، فهل ینطبق علیه عنوان الغرر أو الخطر؟
وحصیلة الکلام : «أنّ الغرر إنّما هو بمعنی الخطر و هو من غرر بنفسه و کذلک بالمال تغریراً، أعرضها للهلکة من غیر أن یعرف، و لیس عقد التأمین الرائج فی أقطار العالم من مقولة تعریض المال للهلکة ، بل هو أفضل وسیلة لصیانة المال من الهلاک و الضیاع».
ما تا کنون سه غرر را بحث کردیم:
1- التأمین و الغرر فی الوجود.
2- الغرر فی الحصول.
3- التأمین و الغرر فی مقدار العوض.
4- التأمین و الغرر فی الأجل
غرر در اجل این است که اجل و مدت روشن نیست، خصوصاٌ در بیمهی عمر، یعنی معلوم نیست که این آدم کی از دنیا خواهد رفت و باید بیمه گر به تعهد خود عمل کند، همچنین است در سایر مسائل، یعنی اجل روشن نیست،اگر اجل روشن باشد،حواس بیمهگزار جمع است و میداند که پنج یا ده قسط خواهد داد، ولی چون اجل روشن نیست ولذا نمیداند که چند قسط خواهد داد، ممکن است چهار قسط بدهد و ممکن است نود قسط بدهد، همچنین در ناحیهی بیمهگر هم اجل مهم است، نمیداند که از بیمهگزار دو قسط خواهد گرفت یا صد قسط؟ پس اجل هم در مسئلهی غرر مطرح است.
یقول القائل بوجود الغرر فی الأجل بأن أجل دفع مبلغ التأمین فی معظم أنواع التأمین مجهول، بل التأمین الغمری مرتبط تماما ًبأجل مجهول جهالة کبیرة .
یلاحظ علیه
: ما از این اشکال، دو جواب بدهیم:
الف) جواب نقضی، ب) جواب حلّی.
اولاٌ: این اشکال شما در بیمهی عمر است نه در سایر بیمهها، چون بیمههای تجارتی مدت واجل دارند، مثلاٌ کشتی و یا خانه را تا دو سال بیمه میکنند فلذا تصور نشود که اینها اجل ندارند.
بله! در بیمهی عمر، اجل روشن نیست، یعنی معلوم نیست که این آدم در چند سالگی خواهد مرد، در پنجاه سالگی یا در یکصد و بیست سالگی. این جواب نقصی بود.
ثانیاٌ: غرر در اینجا به معنای جهل نیست، غرر به معنای خطر است، اصلاٌ در لغت عرب غرر به معنای جهل نیامده است، بله! گاهی جهل منشأ غرر میشود، پس ما جهل نداریم، هر چه داریم خطر است و این هرگز خطر نیست، یعنی عقلا این گونه معاملات را تعریض المال علی الهلاکة نمیدانند، یعنی نمیگویند که: فلانی! مال خودش را به هلاکت عرضه کرد، بلکه میگویند به مال خودش صیانت بخشید، ما دنبال صدق کلمهی خطر هستیم،اما به این نوع معاملات خطر نمیگویند، ما قبول نداریم که جهل در همه جا مانع است، بلکه جهل در صورتی مانع است که سبب خطر بشود، ولی این نوع معاملات خطر نیست. نه از ناحیهی بیمهگزار و نه از ناحیهی بیمهگر، درست است که وقت مجمل است، اما در مقابل این اجمال، یک آرامش خاطر برای بیمهگزار است، همچنین است در ناحیهی بیمهگر، یعنی برای بیمهگر هم خطری در کار نیست.
به بیان دیگر، ما نوکر جهل و علم نیست، بلکه نوکر خطر و عدم خطر هستیم. تم الکلام فی الغرر، پس اگر کسی بخواهد غرر رابیان کند،باید در چهار مرحله بیان کند:
الف) الغرر فی الوجود. ب) الغرر فی الحصول.
ج) الغرر فی مقدار العوض، د) الغرر فی الأجل.
پس ما تا اینجا دلیل اول مخالف را بررسی کردیم.
دلیل دوم مخالفین
دلیل دومی که مخالفین اقامه کردهاند، این است که مسئلهی تامین و بیمه، گاهی قمار است و گاهی شرط بندی، فرض کنید در میدان فوتبال دو گروه با همدیگر در حال بازی هستند و هر کدام بر دیگری غلبه کند، باید گروه مغلوب، فلان مبلغ را به گروه غالب بدهد، این حالت و شبیه قمار است. ولی گاهی در میدان فوتبال هنگامی که دو گروه وارد میدان بازی میشوند و میخواهند بازی کنند، بعضی از تماشاگران طرفدار یک تیم هستند، بعضی هم طرفدار تیم دیگر ولذا با همدیگر شرط بندی میکنند و میگویند اگر فلان تیم استقلال برنده شد، ما این مبلغ را به شما میدهیم، اگر تیم پیروزی برنده شد، شما باید فلان مبلغ را به ما بدهید. این از قبیل رهان است نه قمار.
به بیان دیگر اگر این کار را خود بازیگران بکنند، اسمش قمار است نه رهان، اما اگر این کار را تماشاگران بکنند، اسمش رهان است.
در قمار طرفین هر کدام شان نهایت تلاش و کوشش خود را به کار میاندازند که بر دیگری غلبه کند، قهراٌ در آخر یکی برنده و دیگری بازنده خواهد شد.
اما در رهان هردو نفر کناری نشستهاند و فقط تماگر هستند بدون اینکه کاری انجام بدهند، منتها یکی طرفدار تیم استقلال است و دیگری طرفدار تیم پیروزی و با هم شرط میبندد که طرفدار تیم مغلوب، باید مبلغی را به طرفدار تیم غالب و پیروز بدهد.
آقایان میگویند در بیمه هردو مسئله وجود دارد، یعنی بیمه و تامین به یک معنا قمار است و به یک معنای دیگر رهان میباشد.
اما اینکه چگونه باید رهان و قمار را پیاده کنیم ؟ در قمار باید تلاش باشد، اما در رهان تلاشی در کار نیست و فقط طرفین تماگر هستند نه بازیگر.
«استدل القائلون بحرمة التأمین التجاری بأنّه نوع من الرهان و المقامرة ، ولو لم یکن منهما فیقاس علیهما، و تعلم حقیقة الأمر من خلال ذکر تعریفهما.
عرّفت المقارمة بأنها عقد یتعهد بموجبه کل مقامر أن یدفع إذا خسر المقامرة ، للمقامر الذی یکسبها، مبلغاٌ من النقود أو أی شیء آخر یتفق علیه.
و عرّف الرهان بأنه عقد یتعهد بموجبه کل من المتراهنین أن یدفع- إذا لم یصدّق قوله فی واقعة غیر محققة للمتراهن الذی یصدق قوله فیها، مبلغاٌ من النقود أو أی شیء آخر یتفق علیه.
ثم إن المقامرة تفارق الرّهان فی أن المقامر یقوم بدور عملی فی محاولة تحقیق الواقعة غیر المحققة.
أما المتراهن فلا یقوم بدور عملی فی محاولة تحقیق صدق قوله: فلو أردنا أن نجسد عمل المقامر و المراهن فلنذکر المثال التالی:
إذا اشترک المتبارون (مسابقه گران) فی أحد الألعاب واتفقوا علی أن من یربح هذه اللعبة یأخذ من الخاسر مبلغاً معیناً ، فهذا هو عقد المقامرة.
ولو افترضنا أن حول الملعب (میدان فوتبال و محل بازی) متفرجون لا یشترکون باللعب ولکنهم یراهنون علی فوز بعض هؤلاء اللاعبین أو أحد الفریقین، و هذا هو الرهان.
ثمّ إن القائلین بالتحریم یقولون: إن الخصائص التی تحدد طبیعة العقدین- المقامرة و الرهان- توجد فی عقد التأمین تماماً ، و ذلک أنّ عقد التأمین عقد یتعهد بموجبه، أحد العاقدین (شرکة التأمین) أن یدفع إلی المتعاقد الآخر ( المستأمن) مبلغاً من النقود أو أی عوض مالی آخر یتفق علیه، إذا حدثت واقعة معینة ( الخطر المؤمن منه) ،فی مقابل تعهد العاقد الآخر (المستأمن ) بدفع مبلغ آخر هو أقساط التأمین مدة عدم وقوع الحادث، فطبیعة عقد التأمین هی طبیعة عقدی القمار و المراهنة، و إن اختلفت أسماء عناصره و أطرافه ، و هی کونه من عقود المعاوضات المالیة الاحتمالیة الملزمة للجانبین».
ما در جواب عرض میکنیم که در قمار حالت خصام است، یعنی دو نفر به چشم خصم به همدیگر نگاه میکنند و لذا هر کدام نهایت تلاش و کوشش خود را به کار میبرند تا به دیگری غلبه پیدا کند، یعنی هردو طرف فعالیت دارند و آلت قمار را به کار میبرند، علاوه براین، هر دو طرف حالت مخاصمه با همدیگر دارند و لذا ممکن است در آخر با هم درگیری پیدا کنند و روی همدیگر چاقوکشی کنند. ولی در بیمه این گونه نیست، یعنی نه فعالیت عملی است و نه حالت خصام و دشمنی، بلکه هردو کشتی را در اختیار خدا گذاشتهاند تا او چه بخوهد. به بیان دیگر یکنوع معاملهی عقلائی است.
فقهای اهل سنت قائل به بطلان بیمه هستند. چرا؟ میگویند چون بیمه از قبیل قمار و رهان است، حاصل اشکال این است که هر گاه دو نفر با همدیگر قمار بازی می کنند، در واقع معنایش این است که اگر زید در قمار برنده شد و عمرو بازنده، باید عمرو مبلغی را به زید بدهد، اگر عکس شد یعنی عمرو برنده و زید بازنده شد، باید زید مبلغی را به عمرو بدهد. بیمه نیز شبیه قمار است، یعنی بیمه گر می گوید اگر کشتی شما غرق شد، من خسارتش را می دهم، بیمه گزار هم می گوید من متعهد می شوم تا کشتی من غرق نشده است، اقساط را بدهم. آنان می گویند این شبیه قمار است، این نظریه در میان اهل سنت خیلی طرفدار دارد، حتی شیخ ابو زهره (که از علمای قرن چهاردهم اهل سنت است و نوشتههای لطیفی هم دارد) میگوید بیمه یکنوع قمار است: «لأنّه معلّق علی خطر، تارة یقع و تارة لا یقع فهو قمار معین» رسالة أحکام السیکورتاه: 6.ط 1906م.
بیان ایشان با بیان دیگران فرق دارد، بیان دیگران این بود که اگر دچار حادثه شد، من بدهم، این طرف هم میگوید من این مبلغ را تا روزی که حادثه واقع میشود، میدهم.
ولی ایشان میگوید این یکنوع شانس است، یعنی همان گونه که برندگی دو قمار باز شانسی است، در اینجا هم شانسی است. بیمهگر میگوید اگر دچار حادثه و خطر شد، من میدهم و اگر کشتی و یا سایر اموالت دچار خطر نشد، شما باید فلان مبلغ را به من بدهی، این در واقع یکنوع شانس است.
بنابراین؛ بیانها فرق کرد، بیمهگر میگوید اگر کارثه و حادثهای برای شما پیش آمد، من جبران میکنم، بیمهگزار هم میگوید من حاضرم هر ماه مبلغی را به شما بدهم تا لحظهای که کارثه و حادثه پیش نیامده است.
بیان ابوزهره این است که این شانسی است، چون میگوید اگر خطر و حادثهای پیش آمد، من میدهم و اگر خطر و حادثهای پیش نیامد، نمیدهم. فلذا این شبیه به قمار است.
پاسخ: از دو نظر گفتار اینها باطل است، اما از نظر اول باطل است، چون ماهیت قمار غیر از ماهیت بیمه است، در قمار یکنوع حرص و ولعی در کار است و هر کدام نهایت تلاش و کوشش خود را به کار میبرد تا برنده شود، حتی در قمار حالت تخاصم وجود دارد و چه بسا که سر همدیگر چاقوکشی کنند، و حال آنکه بیمه این گونه نیست، یعنی در باب «بیمه»، طرف در ادارهی بیمه میرود تا کشتی و سایر اموالش را مانند: خانه و ماشین، در مقابل مبلغی بیمه کند. بیمهگر هم تعهد میکند که اگر کشتی و یا سایر چیزهای او که تحت پوشش بیمه قرار گرفته، دچار حادثه شد، جبران خسارت کند. ماهیت قمار، غیر از ماهیت بیمه است.
جواب دوم: جواب دیگرش این است که انسانها با آن فطرت خدا دادی که دارد از قمار و قمار بازی نفرت دارند، یعنی اگر به مجلس قمار مواجه شوند، چهره و صورت خود را بر میگردانند، وحال آنکه در بیمه این گونه نیست بلکه حتی متشرعه هم نسبت به بیمه نظر بدی ندارند، پس فطرت انسانی از قمار مشمئز است، در حالی که نسبت به بیمه یک چنین بد بینی در میان متشرعه و مردم دیده نمیشود.
پس ما دو بیان ارائه دادیم و دو جواب و رد از آن دادیم.
بیان اول این بود که بیمهگر میگوید من میدهم اگر غرق شد، بیمهگزار هم میگوید من میدهم تا لحظهای که غرق بشود ولذا این شبیه به قمار است و دو قمار باز نیز همین حرف را میزنند و به همدیگر میگویند اگر تو بردی من بدهم، اگر من بردم تو باید بدهی.
بیان دوم مال ابو زهره بود که میگفت این جنبهی شانسی دارد. اگر خطر شد بدهم، اگر خطر نشد ندهم. ما دو تا جواب عرض کردیم:
اولاً: ماهیت این دو عمل، دو ماهیت است در آنجا مغالبه و حرص و جوش است، ولی در این جا این مسئله نیست.
ثانیاً: ما باید سراغ عرف برویم. عرفی که واقعاً عقلا هم باشند، عقلای عالم از قمار مشمئز هستند، خصوصاً متشرعه. بر خلاف تامین و بیمه، یعنی آن نفرت و انزجاری که نسبت به قمار دارند، نسبت به تامین و بیمه ندارند.
اما سنهوری و شیخ علی الخفیف میگویند:
ما باید فرق بگذاریم و بگوییم اگر ادارهی بیمه یک نفر را بیمه کند، این قمار است، اما اگر جمعی را بیمه کند، این قمار نیست، اگر یکی را بیمه کند،این قمار است و شانس است، چون اگر غرق شد، بیمهگر دو تومان گرفته و حال آنکه باید یک میلیون بدهد. میگوید این قمار است.
اما اگر این گونه نیست، بلکه صدها نفر در این اداره خود شان را بیمه کردهاند و ممکن است از میان این جمعیتی زیاد و کثیر، چند نفر شان دچار حادثه بشوند، اشکال ندارد، یعنی هم مبلغ را میپردازند و هم چیزی برای شان میماند.
ولی ما میگوییم اگر هم بیمهگر یک نفر باشد و هم بیمهگزار،این قمار نیست، بلکه معاملهی سفهی و غیر عقلائی است. یعنی عقلائی نیست که انسان با یک نفر قرار داد بیمه ببندد و از او دو تومان بگیرد و اگر احیاناً او دچار حادثه شد. باید یک میلیون تومان به او بپردازد.
بله! مطلب دوم ایشان خوب است، یعنی اگر طرف معامله جمعی باشند ، در این صورت نه قمار است و نه چیز دیگر.
التأمین و مشکلة الرّبا
ما تا کنون دو دلیل مخالفین را خواندیم،
الف) التأمین و الغرر.
ب) عقد التأمین و الرهانة و المقامرة.
ج) التأمین و مشکلةالربا، در دلیل سوم میگویند که بیمه آمیخته با رباست، مقصود شان از ربا، این نیست که ادارهی بیمه پولهای مردم را جمع میکند و به مردم قرض میدهد و از آنها سود میگیرد، بلکه میگویند تامین خالی از ربا نیست، حتی مرحوم آیة الله حاج شیخ حسین حلی هم در بعضی از صور، قائل به رباست و میگوید این مستلزم رباست، با اینکه او در آن کتاب خیلی تلاش میکند که بیمه را اصلاح کند، ولی در اینجا اشکال میکند.
باید دانست که ربا بر دو قسم است:
1- ربای قرضی، 2- ربای معاوضهای.
ربای قرضی این است که کسی مبلغ صد تومان به مدت شش ماه به شما قرض بدهد، و بعد از شش ماه مبلغ یکصدو سی تومان از شما بگیرد، این ربای قرضی است. نقداً به شما قرض میدهد و لی نسیه از شما میگیرد، منتها به اضافهی چیزی، این همان ربای است که جنگ با خدا محسوب میشود.
دومی ربای معاوضی است، ربای معاوضی کار به قرض ندارد، مکیل و موزون، یعنی چیزهایی که یا به کیل فروخته میشوند و یا به وزن، هم جنس هم باشند، اگر انسان دو همجنس را با هم معاوضه کرد، نباید کم و زیاد بشوند، به تعبیر رسول خدا باید مثلاً بمثل باشد، یعنی اگر دو تا گندم یا دوتا روغن و یا قند و شکر را با هم معاوضه کردند، باید مثلاً بمثل باشد یعنی کم و زیادی در آن نباشد و اگر کم و زیادی در آن صورت بگیرد، ربا خواهد بود.
پس اولاً باید همجنس باشند، ثانیاً از قبیل مکیل و موزون باشند، اما اگر از قبیل معدود باشند، مانند تخم مرغ، یعنی چیزهای که مردم آنها را عددی و یا ذرعی میفروشند، در عددی و ذرغی کم و زیاد اشکال ندارد. اما اینکه فلسفهاش چیست، ما مگر فلسفهی همه احکام را فهمیدیم تا فلسفهی این را هم بفهمییم.
شریعت مقدسه میفرماید اگر چیزهای مکیل مو زون هستند و همجنس، اگر معاوضه کردید باید مثلاً بمثل باشد، یعنی کم و زیاد نباشند و اگر کم و زیاد شدند، ربا محسوب میشود.
حال که این مطلب فهمیده شد، این آقایان که میگویند در بیمه رباست، کدام ربا را میگویند، آیا ربای معاوضی را میگویند؟ ربای معاوضی در اینجا نیست، چون چیزی را با چیزی معاوضه نمیکنیم،مکیل و موزون را با هم معاوضه نمیکنیم، قهراً باید بگوییم این از قبیل ربای قرضی است.چرا؟ به جهت اینکه جناب بیمهگزار،گاهی ده قسط میدهد، کشتیاش غرق میشود یا ماشینش تصادف میکند، چه قدر داده است؟ صد تومان، چه قدر میخواهد بگیرد؟ یک میلیون تومان.
«استدل القائلون بحرمة عقد التأمین بأنّه یلازم الربا، حیث إنّ ما یدفعه المستأمن نقداً قد یردّ علیه بأکثر أو أقل عند حدوث الخطر المؤمن منه.(گاهی بیشتر رد میکند، مثل اینکه همه کالا غرق شده و از بین رفته، گاهی کمتر رد میکند، فرض کنید بیمهگزار چهل قسط را پرداخت کرده، و حال آنکه از میان آن همه توپهای پارچه، فقط یک توپش دزدیده شده، بیمهگر فقط قیمت همان یک توپ را میدهد، پس گاهی بیشتر میدهد اگر همهاش غرق بشود و گاهی کمتر میدهد اگر فقط یک توپش دزدیده بشود) این بیان آقایان بود.
جواب: جواب این مسئله از بیانات جلسهی قبل روشن میشود، یعنی اگر بیانات جلسهی قبل ما را بخاطر داشته باشید، هرگز در اینجا ربای معاوضی نیست. چرا؟
اولاً: در ربای معاوضی دو طرف باید از قبیل مکیل و موزون باشند، ولی در بیمه دوتا پولی که طرفین به همدیگر رد و بدل میکنند، مکیل و موزون نیست، بلکه از قبیل معدود است.
ممکن است که آنها بگویند ما کیل و وزن را شرط نمیدانیم. ولی من خوب مستحضر نیستم که آیا اینها کیل و وزن را شرط میدانند یا نه؟
ثانیاً: آقایان مسئله را گم کردهاند، جناب مؤمّن له (که همان بیمهگزار باشد) این مبلغ را در مقابل پولی که خواهد گرفت، نمیدهد، این اقساط را در مقابل پولی که اگر غرق شد خواهد گرفت، در مقابل او نمیدهد، بلکه این مبلغ را در مقابل پذیرش مسئولیت میدهد. تا این آدم خاطرش آسوده شود. هرگز این پولی که بیمهگزار به بیمهگر میدهد، در مقابل آن پولی که در موقع وقوع حادثه از بیمهگر خواهد گرفت، نیست.
به بیان دیگر در اینجا تقابل نیست که مقابله کند پول بیمهگزار با پولی که بیمهگر میدهد. بلکه در مقابل پیذیرش مسئولیت است نه در مقابل پولی که از بیمهگر میگیرد.
و اگر هم بیمهگر پول میدهد، در مقابل این اقساط نمیدهد، بلکه در مقابل وفا به مسئولیت است که میدهد، اگر بیمهگزار پول میدهد در مقابل پذیرش مسئولیت از ناحیهی بیمهگر است، و اگر بیمهگر عند حدوث الحادثة و الکارثة به بیمهگزار پول میدهد، آن هم در مقابل اقساط نیست بلکه در مقابل وفا به مسئولیت است، حالا که من این مسئولیت را پذیرفتم، باید از عهدهی این مسئولیت بیرون بیایم، تا بتوانم در آینده مشتری هم جلب کنم، از باب وفا به مسئولیت این پول را میدهد. این کجا و ربای معاوضی کجا؟! معاوضهای در کار نیست.
اما مرحوم شیخ حسین حلی اشکال دیگری دارد و از راه دیگر میگوید این رباست، میگوید گاهی ارادهی بیمه جوائزی را به مشتری میدهد، یعنی علاوه براینکه کشتی آنان غرق شد، قیمت کشتی و کالای آن را میدهد، یک جوائزی را هم به مشتریها میدهد، یعنی یا قرعه میکشد و یا به همه میدهد، این جوائز سودی اقساطی است که گرفته و داده به دیگران، مقداری از سودی آنها را به اینها هم میدهد، ایشان میگوید این فوائد و جوائزی که بیمهگر به بیمهگزران میدهد، این در حقیقت همان رباست. چرا؟ چون پولی را از ما گرفته، سودش را به خود ما میدهد، حالا اگر همهی سود را ندهد، برخی از آنها را به ما میدهد. این بود گفتار مرحوم شیخ حسین حلی.
یلاحظ علیه
این جوایز هرگز سود اقساط نیست، بلکه این جوایز در واقع یکنوع تشویق مردم است، یعنی ادارهی بیمه با این کار میخواهد مردم را تشویق کند تا مردم خانه، ماشین، کشتی و سایر اموال خودشان را بیمه کنند.
به بیان دیگر ادارهی بیمه برای اینکه شناخته شود و مشتری جلب کند، گاهی قرعه کشی میکند و گاهی بدون قرع کشی فوائد و جوایزی را به همهی بیمهگزاران میدهد، نه اینکه در واقع از ما پولی را گرفته و میخواهد مقداری سودش را به ما بدهد. این از قبیل سود اقساط نیست بلکه از قبیل فوائد و جوایز است.
«و فی نهایة المطاف نأتی بما أفاده الشیخ حسین الحلّی – طاب ثراه – حیث تصور أنّ التأمین علی الحیاة فی بعض أنواعه ربویّ، کما ذا قامت الشرکة بدفع فوائد (جوایز) سنویة أو شهریة « إضافة إلی مبلغ التأمین المتّفق علی تسلیمه إلی طالب التأمین عند حدوث الخطر» لأنّ هذه الزیادات المدفوعة ما هی إلّا فوائد ربویّة، لأنّ هذا النوع من المعاملات منزّل علی القرض الربوی، حیث یکون دفع المال من قبل المؤمّن له – والذی هو طالب التأمین – قرضا إلی الشرکة، ویکون دفع الفوائد إنّما هو فی قبال المال الذی أقرضه الی الشرکة».
عقد التأمین و أکل المال بالباطل
دلیل چهارم مخالفین این است که بیمه از قبیل اکل به باطل است، قرآن کریم میفرماید: «یا أیّها الذین آمنوا لا تأکلوا أموالکم بینکم بالباطل إلّا أن تکون تجارة عن تراض منکم» النساء:29. مسلماً مجرد تراضی کافی نیست، چون دو قمار باز هم ممکن است تراضی داشته باشند، یا «نعوذ بالله» زانی و مزنیه به فلان مبلغ راضی باشند، در عین حال حرام است
بنابراین،مجرد رضایت کافی نیست، حتماً باید سبب هم مشروع باشد، در قمار و زنا سبب مشروع نیست و هم چنین در بقیهی معاملات محرمه. اگر بیمهگر یک پول مفتی را بگیرد بدون اینکه کاری انجام داده باشد، این از قبیل اکل مال به باطل است، پول باید در مقابل کار باشد، بیمهگر در اینجا هیچ کاری انجام نداده، جز اینکه اگر بعضی از کشتیها غرق شود، او جبران خواهد کرد، اما اینکه تکلیف بقیهی پولها چه میشود؟ معلوم نیست.
«ربّما یستدل علی حرمة عقد التأمین بأنّه من مقولة أکل أموال الناس بالباطل، قال سبحانه «یا أیّها الذین آمنوا لا تأکلوا أموالکم بینکم بالباطل إلّا أن تکون تجارة عن تراض منکم». تراضی در بیمه هست، ولی مجرد تراضی کافی نیست، بلکه باید سبب هم مشروع باشد. «فالتراضی و إن کان موجوداً لکن یجب أن یکون وراء التراضی سبب شرعی ، و عقد التأمین لیس سبباً شرعیاً، بل سبب باطل لإشتماله علی الغرر و المقامرة و الرهان و الربا.
یلاحظ علیه
پس یک دلیل مستقل نشد، بلکه سه دلیل را یکجا جمع کردی،دلیل رابع قرار دادید، مثل این است که کسی سه نفر را دعوت کند و بگوید من چهار نفر را دعوت کردم، یعنی زید، بکر و عمرو، چهارمی هم هیأت اجتماعیه، پس باید چهارتا غذا بیاورد، این گونه نیست، یعنی هیأت اجتماعیه غیر از افراد چیز دیگری نیست، ادلهی شما هما سه تا بود که ما آن را جواب دادیم.
أولاً : «أنّه لو ثبت ما ذکره المستشکل فهو لیس دلیلاً مستقلاً ، بل هو عصارة الأدلة الثلاثة المتقدمة ، حیث إنّ اشتمال عقد التأمین علی الغرر و المقامرة و الرهان أو الربا جعله من الأسباب الباطلة ، و من المعلوم أنّ السبب الباطل ، غیر مؤثر».
ثانیاً: حرف «باء» در «بالباطل» سببه است،
«أنّ المراد بالباطل هو الأسباب المحرمة کالرشوة ، فإن الباء للسببیة ، أی لا تأکلوا أموالکم بینکم بسبب باطل کالقمار و الرشوة و الکذب فی المعاملة ، إلی غیر ذلک من الأمور المنهیة ، و قد عرفت خلو عقد التأمین من هذه الأمور المحرمة شرعاً .
دیگر اینکه اکل مال به باطل یک چیز روشنی است، اینجا اکل مال به باطل نیست، چون اولاً بیمهگر اوراقی دارد، آموزش میدهد، افرادی را میفرستد که چگونه خانه را نگهداری کنید، برق چگونه باشد، گاز کجا باشد، آب گرمکن باید در کجا قرار بگیرد، کجای این اکل مال به باطل است، کارهای را به طرف یاد میدهد، علاوه براین، برای انسان یکنوع خاطر جمعی ایجاد میکند که ارزشش خیلی بالاتر از این چیزهاست و لذا نمیشود این را به قمار، رشوه و سایر چیزهای محرم قیاس کرد.
«و ثالثاً : کیف یکون من مقولة أکل المال بالباطل مع أنّ شرکة التأمین تقوم بأعمال إرشادیة و تعلیمات خاصّة فی طریق حفظ الأموال و الممتلکات و البیوت من الآفات و البلایا کالحریق و السرقة، و توزع فی ذلک کتباً و کراسات تحتوی تعلیمات عملیة لصیانة الأموال.
و هذا النوع من الأعمال منضماً إلی المسؤولیة المهمة التی تتعهد بها الشرکة یضفی (میبخشد) علی العقد الصحة، و یصیر المقام من باب أکل مال فی مقابل مال» ما تا اینجا اشکال را حل کردیم و گفتیم این از قبیل اکل مال به باطل نیست و سه جواب دادیم:
الف) جواب اول این بود که این دلیل مستقل نیست بلکه سه دلیل را با هم ضمیمه کردهاید.
ب) دوم اینکه عرف باطل را میشناسد مانند: رشوه، قمار و امثالش.
ج) بیمهگر هم کار میکند، یعنی مردم را آموزش میدهد،بین آنان کتاب توزیع میکند و افراد را میفرستد. حضرت امام در درس خودش از این اشکال یک جواب دیگری داده است که در جلسهی آینده بیان خواهیم کرد.
تصور شده مبلغی را که ادارهی بیمه میگیرد، از قبیل اکل مال به باطل است، یعنی پولی را میگیرد در حالی که هیچ کاری را انجام نمیدهد.
ما در جواب عرض کردیم که اداره و شرکت بیمه کاری را انجام میدهد و آن اینکه مسئولیت را میپذیرد و خود همین پذیرش مسئولیت کار بسیار بزرگی است، چون بیمهگزار با خاطر آسوده، اموال و کشتی خود را در دریا میفرستد، علاوه براین ادارهی بیمه در همه جا این گونه نیست که فقط پولی از مردم بگیرد و دیگر کار به کار مردم نداشته باشد، بلکه گاهی به بیمهگزاران آموزش میدهد، دعوت میکند، کارهای انجام میدهد تا میزان خسارات را پایین بیاورد، حضرت امام(ره) در اینجا جواب دیگری داده است که غیر از جواب ماست، چون ما گفتیم بیمهگر کار میکند، دوتا کار میکند، اولاً مسئولیت میپذیرد، ثانیاً: آموزش میدهد، اما ایشان جواب دیگری داده است و فرموده چه اشکالی دارد که انسان خانهای را اجاره کند برای انبار گندم و برنج، اما در آن سال خشک سالی باشد و انبار خالی بماند، باید این طرف پول مالک را بدهد، هرچند از این انبار خالی استفادهای نکرده باشد، یا فرض کنید خانهای را اجاره میکند برای مهمان سرا، اتفاقاً آن سال برای مستأجر مهمانی نیاید، او باید اجارهی صاحب خانه را بپردازد هر چند از این خانه استفاده نکرده باشد، در حقیقت میفرماید که استفاده نکردن دلیل بر اکل مال به باطل نیست، در اینجا این مرد، پول گرفته و حال آنکه کاری را انجام نداده است، یعنی نه مهمانی در خانهاش آمده و گندمی در انبارش ریخته شده است، بلکه فقط پول را گرفته، خانه و انبارش هم به همان تر و تازگی باقی مانده. پول گرفته و کاری انجام نداده، البته شرعاً باید پولش را داد. آنگاه میفرماید اصولاً صیانت مال خودش یکی از اغراض عقلائیه است، یعنی اینکه انسان مال خودش را صیانت و حفاظت کند و در پوشش امنیت بیاورد، این خودش از اغراض عقلائی است، و این غرض عقلائی به وسیلهی بیمه انجام میگیرد. فرمایش که ایشان در ذیل دارد، بسیار فرمایش خوب و عالی است، زیرا همان گونه که ما گفتیم، این مسئولیت میپذیرد و طرف بیمهگزار خاطرش جمع میشود، صیانت اموال، یک غرض عقلائی است و این کار به وسیلهی بیمه تامین میشود، ولی فرمایش اول ایشان قیاس مع الفارق است، آن این است که صاحب خانه کار انجام داده، کارش چیه؟ کلید را به شما داده،خانه را هم تحویل شما داده و رفته. دیگر بیش از این مسئولیت ندارد، یعنی این مسئولیت را نداشت که گندم و برنج شما را هم بیاورد و در انبار خالی کند. او مسئولیتش این بود که کلید را به شما بدهد و هر ماه هم کرایهی خود را ازشما بگیرد، کاری که به عهدهی موجر بود، انجام داده است، حالا خشک سالی بوده و گندم و برنجی به دست نیامده، یا امنیت نبوده و مهمانی برای شما نیامده و مهمان سرا خالی و بلا استفاده مانده، این جهتش ربطی به صاحب انبار و مهمان سرا ندارد، بلکه یا تقصیر آب و هوا و ناامنی بوده، و یا تقصیر خود شما میباشد. ما عرض میکنیم فرق است بین بیمه و اینجا، چون در بیمه از نظر حضرت امام کاری انجام نداده است، و حال آنکه موجر کاری را انجام داده است، یعنی کلید انبار و مهمان سرا را در اختیار موجر قرار داده است،حقش بود که حضرت امام بفرماید حتی بیمهگر هم کاری انجام داده است، کارش همان پذیرش مسئولیت وآموزشهای است که به بیمهگزاران میدهد.
بنابراین؛ ذیل فرمایش حضرت امام (ره) بسایر خوب و عالی است، ولی صدرش که میخواهد بفرماید چه مانعی دارد که طرف پول بگیرد و کاری انجام ندهد، مثالش با ممثل فرق میکند، در ممثل بیمهگر از نظر حضرت امام (ره) کاری انجام نداده است، اما موجر کار انجام داده و کارش این است که کلید را تحویل موجر داده است.
ثم إن سیدنا الأستاذ أجاب عن الشبهة بوجه آخر (ایشان اشکال را مسلّم گرفته که بیمهگر کاری صورت نمیدهد و لذا نقد کرده) ؛ قال : «إنّ حلیة العوض فی المعاملات غیر منوظة بالإنتفاع عن المعوض ، فإن من استأجر بیتاً للضیافة المشروطة علیه بمعنی أنّه شرط علی نفسه فی ضمن عقد الإجارة أن لا ینتفع به إلّا للضیافة، أو استأجر حانوتاً لاختزان القمح (گندم) کذلک، فاتفق أنّه لم یرد علیه ضیف فی مدّة الإجارة أو أجدبت السنة (خشک سالی شد) فلم ینتفع بالعین المستأجرة ؛ فإنّه لا إشکال فی صحة الإجارة حینئذ، و أن ما یأخذه المؤجر یکون من تجارة عن تراض.
(اشکال ما در اصل فرمایش ایشان نیست، بلکه میخواهیم بگوییم اگر شما قبول دارید که بیمهگر کاری را انجام نداده، با این مثال فرق دارد، چون جناب «موجر» در این مثال، کاری را انجام داده و کارش این است که کلید را تحویل مستأجر داده و او را بر خانهی خودش مسلط نموده، بهتر این بود حضرت امام میفرمود که بیمهگر کاری انجام داده و کارش همان پذیرش مسئولیت است، یکی هم همان آموزشهای است که به بیمهگزاران میدهد، اشکال ما بر فرمایش حضرت امام این است که اگر شما مبنا را پذیرفتید که بیمهگر کاری صورت نداده، با این مثال فرق دارد، چون موجر در این مثال، کار صورت داده است و حال آنکه از نظر شما بیمهگر کاری صورت نداده است، اما فرمایش دوم ایشان بسیار خوب است)
«هذا، مع أنّ ما یؤخذ- فیما نحن فیه- فی قبال هذا التعهد الخطیر قلیل فی الغایة و یسیر إلی النهایة ، و العقلاء یرغبون فیه ویرونه من أحکم طرق حفظ الأموال و النفوس، و لا یکاد یفرق ذو مسکة بین هذا و بین استئجار الحراّس (نگهبان و شب گرد) لحفظ الأموال و النفوس فی الحکم بالصحة مع قوة الداعویة فی التأمین (در تامین میلیونها ثروت وجود دارد، در حالی که نگهبان و شب گرد چند مغازه را میخواهد حفاظت کند واگر دزدی بیاید و اموال مغازه را به سرقت ببرد، شب گرد و نگهبان چیزی ندارد که به صاحبان مغازه بدهد) ؛ لأجل التضمین المحقّق فیه دون الاستئجار ، کما لا یخفی علی أولی الأبصار»
مجلة فقه أهل البیت علیهم السلام، العدد1، السنة الأولی:11.
پس اشکال ما بر ایشان این شد که اگر شما مسلّم گرفتید که بیمهگر کاری صورت نمیدهد، با مثال شما فرق دارد، ولذا بهتر این بود که بفرمایید هم بیمهگر کاری انجام میدهد و هم صاحب انبار و مهمان سرا.
5
ضمان ما لم یجب
کسانی که قائل به بطلان بیمههستند، تا کنون چهار دلیل اقامه نمودهاند.
دلیل پنجم شان این است که بیمهگر ضمان «ما لم یجب»میکند،یعنی کالای کشتی را بر عهده میگیرد، یا خانه و مغازه و امثالش را بر ععهده میگیرد، حتی صحت سلامتی افراد را بر عهده میگیرد و اینها ضمان «ما لم یجب» است وچون ما این را در بحث ضمان ما لم یجب مورد بررسی قرار دادیم ولذا در اینجا دوباره بحث نمیکنیم و در آنجا گفتیم که راجع به ضمان «ما لم یجب» نه آیهای داریم و نه روایتی، بلکه ضمان بر دو قسم است،گاهی همان است که بر عهده میگیرند، این یک قسم، یک ضمان هم داریم که ضمان ابتدائی است، یعنی قبول مسئولیت ابتداءً.
گاهی ضمان «ما یجب» است، مثلاً جناب زید از عمرو بدهکار است، بکر به عمرو میگوید شما یخهی زید را رها کن و من ضامن هستم. این ضمان «ما یجب» است
یک ضمان داریم که ضمان ما «لا یجب» است، یعنی ابتداءً ضمان میشویم، موارد شش گانه را مطالعه کنید، همهی آنها از قبیل ضمان «ما لم یجب» بود و در عین حال صحیح هم بودند.
به بیان دیگر ما در ضمان نوکر اشتغال ذمّه نیستیم بلکه نوکر عقلائی بودن تعهد هستیم، یعنی بگویند که این کار یک کار عقلائی است نه کار سفهی، و ما میبینیم که بیمه کار عقلائی است، چون تجارت دنیا بر اطراف و محور تامین و بیمه میگردد.
علاوه براین، ما یک روایت داریم که ضمان ابتدائی را بدون اشتغال ذمّه تجویز میکند.
من روایة یعقوب بن شعیب، عن أبی عبد الله علیه السلام قال: سألته عن الرجل یبیع للقوم بالأجر، علیه ضمان مالهم؟ قال: «إذا طابت نفسه بذلک؛ إنّما أخاف أن یغرموه أکثر ممّا یصیب علیهم، فإذا طابت نفسه فلا بأس» الوسائل:12، الباب 19 من أبواب أحکام العقود، الحدیث2.
مردی اجناس مردم را میفروشد(امانت فروش) و مبلغی را هم از آنان میگیرد، ولی او را تضمین میکنند و میگویند این مال ما به عنوان امانت در نزد تو باشد و او را بفروش، اما اگر دزیدهشد یا از طریق دیگر از بین رفت، ضامن هستی. حضرت در جواب میفرماید اگر طیب نفس داشته باشد، مانع ندارد، ولی من ترسم که او را دو برابر ضامن کنند. اگر این سیمسار و امانت فروش خودش راضی باشد، هیچ مانعی ندارد که اجناس مردم را پذیرد و ضمانت هم بکند،این ضمانت یک ضمانت کاملاً ابتدائی است. این روایت ضمان «ما لم یجب» را تصحیح کرده است.
بحث ما در اطراف مخالفین و موافقین تمام شد، یعنی ادلهی هردو گروه را بررسی کردیم و معلوم شد که بیمه از نظر شرعی مشکلی ندارد.
خاتمة المطاف
التأمین علی الحیاة
در این خاتمه یک مطلبی داریم و سه نکته.
اولین نکته عبارت است از: «التأمین علی الحیاة» که در فارسی به آن بیمهی عمر میگویند، بیمهی عمر معنایش این نیست که نگذاریم فلان شخص (که بیمهی عمر کرده) بمیرد، چون این کار در دست بشر نیست، این کار خداست، بعضی خیال کردهاند که این مسئله با توکل علی الله مخالفت دارد، همهی اینها یکنوع تفکرهای بسیط است از انسانهای خشک و مقدس نما، مراد از بیمهی عمر این نیست که بخواهند جان او را حفظ کنند، یا این کار ضد توکل باشد،بلکه میخواهد در آینده نگران نباشد، به این معنا که اگر من پیر شدم و عصای زندگی از دستم افتاد، یک معاش و حقوقی داشته باشم، و این ادارهی بیمه مادامی که من زنده هستم، ماهیانه یک مبلغی را به من بدهد، این کجایش با اسلام و توکل منافات دارد، گاهی بیمه میکنم که به خودم ندهد بلکه به «المستفید» بدهد،مستفید عبارت است از: زن، بچه و هر کس که نفقهی آنان به گردن این شخص است، مراد از بیمهی عمر همین است. بیمهی عمر یکنوع آینده نگری است، الآن مردم خانههای خود شان را محکم و ضد زلزلزله میسازند، ما در سابق که از گاز و نفت خبری نبود، در تابستان برای زمستان خود زغال تهیه میکردیم، مورچه همانند آدمیان غریزهی آینده نگری دارد و لذا در تابستان تمام تلاش و کوشش خود را به کار میبرد که برای زمستان خود چیزی ذخیره کنند و حضرت میفرماید که دانهها را دو نیم و یا چهار نیم میکند که مبادا رشد کند و فاسد بشود، این فطرت انسانی است که به آیندهی خود علاقمند است.
علاقه به آینده و علاقه به اینکه در آینده هم زندگی او به آسانی سپری شود. همهی اینها بحول و قوة من الله تعالی است.
ولی باید دو مطلب را توجه کرد، یعنی ما در عین حالی که بیمهی عمر را صحیح میدانیم و میگوییم این خودش یکنوع آینده نگری است و بحول و قوة من الله تعالی است و در روایت داریم که:«إعمل لدنیاک کأنّک تعیش أبداً، و اعمل لآخرتک کأنّک تموت غداً»
مرحوم شیخ عباس قمّی در کتاب «سفینة البحار» در مادهی «سعد» نقل میکند هنگامی که سعد معاذ را دفن کردند، صحابهی پیغمبر خاکها را (به صورت نا منظم و بدون اینکه پستی و بلندیهای قبر را صاف کنند) روی قبر او میریختند، وقتی حضرت دیدند که اصحاب این گونه عمل میکنند، خودش آستینها را بالا زید و با دست خودش قبر را به گونهی صاف کرد که کأنّه با ماله آن را صاف کرده باشند و آنگاه فرمودند:« إنّ هذا سیبلی – این جسد به همین زودی خواهد پوسید- رحم الله إمرأً إذا عمل أتقن» خدا آن کس را بیامرزد که هرگاه کاری را انجام داد، نیکو و محکم انجام بدهد.
اما در بیمهی عمر باید دو مطلب را در نظر گرفت، چون ممکن است در بیمهی عمر بیمهگزار مبلغی را بدهد و سپس بمیرد، یعنی بعد از پرداختن چند قسط خودش بمیرد (البته به شرط اینکه بیمهی او اعم باشد از خود و ورثهاش)، این آدم چهار قسط داده، و حال آنکه بیمهگر باید تا هنگامی که زن او زنده است و بچههای او به حد بلوغ نرسیدهاند، زندگی آنان را تامین کند. گاهی عکس است، یعنی شخص خودش را بیمهی عمر میکند و بیست سال وجه بیمه را هم پرداخت کرده، و حال آنکه در این مدت بیست سال حتی یک بار هم مریض نشده و در آخر با یک ایست قلبی از دنیا رفته، در این صورت همهی پولها گیر بیمهگر میآید بدون اینکه چیزی به نفع او انجام داده باشد. اینها اشکالی ندارد، چون از قبیل فرد نادر است و لذا مضر به اصل مسئلهی بیمهعمر نیست.
نکات
1- نکتهی اول که باید عرض شود این است که من در کتابهای فقهی شیعه هر کجا که نگاه کردم، دیدم که میگویند:الأصل فی المعاملات الفساد، و حال آنکه در کتابهای اهل سنت میگویند: «الأصل فی المعاملات الصحّة»، آیا بین این دو اصطلاح تناقض است یا اینکه در آنجا که ما میگوییم اصل فساد است غیر از آنجایی است که اهل سنت میگویند اصل صحت است؟
ما اگر میگوییم اصل در معاملات فساد است، جایی را میگوییم که عمومات و اطلاقات مورد را در بر نگرفته باشد. چرا اصل فساد است، یعنی اصل این است که مبیع و مثمن هنوز در ملک بایع، و ثمن در ملک مشتری است، پس مادامی که عمومات و اطلاقات شاملش نباشد، اصل فساد است.چرا؟ لإستصحاب بقاء المثمن فی ملک البایع و استصحاب بقاء الثمن فی ملک المشتری.
اما اینکه اهل سنت میگویند اصل در معاملات صحت است، این را در جای میگویند که عمومات و اطلاقات مورد را شامل باشد و بعد از شمول عمومات و اطلاقات میگویند که اصل در معاملات صحت است.
در عین حالی که ما میگوییم اصل در معاملات فساد است،آقایان میگویند اگر دو نفر معاملهای را انجام دادند و بعداً در صحت و فساد آن منازعه کردند و قضیه را به دادگاه کشاندند، یکی مدعی فساد است و دیگری مدعی صحت، قاضی قول مدعی صحت را میپذیرد نه قول مدعی فساد را. آیا این تناقض است؟ به بیان دیگر با اینکه اصل در معاملات از نظر فقه شیعه فساد است، چرا در هنگام مرافعه قاضی طبق قول مدعی صحت حکم میکند نه طبق قول مدعی فساد، آیا این تناقض نیست؟
جواب: آنجا که میگویند اصل در معاملات فساد است، راجع به شبههی حکمیه است، یعنی در شبهات حکمیه میگویند که اصل فساد است و لذا مادامی که عمومات و مطلقات شامل نشده، اصل فساد است. ولی در اینجا شبهه، شبههی موضوعیه است، یکی میگوید بیع ربوی نبوده،دیگری میگوید که بیع ربوی بوده،در اینجا قول مدعی به صحت مقدم است، یعنی قول کسی که میگوید بیع ربوی نبوده، مقدم است.
مورد دیگر که نزاع از قبیل نزاع لفظی است مانند استحسان، شافعی میگوید: «من استحسن فقد شرّع» هر کس استحسان رامدرک فقه قرار بدهد، «فقد شرّع» در دین بدعت گذاشته و او از اهل بدعت محسوب میشود، مالک میگوید: «فی الإستحسان تسعة معشار العلم» نه قسمت علم در استحسان است، با اینکه هردو بچهی یک مدرسه هستند، در عین حال یکی میگوید: من استحسن فقد شرّع، دیگری میگوید:«فی الإستحسان تسعة معشار العلم» نه قسمت علم در استحسان است، نزاع شان لفظی است، شافعی استحسان را از قبیل خوشآمد مجتهد میداند،یعنی مجتهد از نظر طبیعی به نظرش میرسد که فلان چیز بهتر از دیگری است بدون اینکه برای خوب بودنش مدرکی داشته باشد، مثلاً در موردی دو فتوا وجود دارد، مجتهد از میان این دو فتوا، یکی بهتر از دیگری به نظرش میرسد بدون اینکه برای بهتری او مدرک شرعی داشته باشد ولذا همان را مقدم میدارد، شافعی میگوید: فقد شرّع».
اما اینکه مالک میگوید:«فی الإستحسان تسعة معشار العلم» مرادش تقدیم قیاس علی قیاس بالدلیل است، یعنی دوتا قیاس داریم که یکی قوی، و دیگری ضعیف است. قوی را بر ضعیف مقدم میکنیم، اگر این باشد، خوب است، البته ما استحسان را مطلقا باطل میدانیم، ولی میخواهیم بگوییم که گاهی نزاع در میان علما، از قبیل نزاع لفظی است نه نزاع معنوی و حقیقی، مانند نزاع مالکی و شافعی در مورد استحسان.
بنابراین، نزاع در میان علمای شیعه و اهل سنت در مسئلهی فساد و صحت معامله طبق اصل اولی، نزاع لفظی است نه نزاع واقعی و معنوی.
2- نکته دوم اینکه عقد بیمه از قبیل عقد لازم است.چرا؟ چون اگر جایز باشد، دیگر سنگ روی سنگ بند نمیشود، یعنی معنا ندارد که بیمهگزار سی قسط را بپردازد و بعد از پرداخت سی قسط، بیمهگر معامله را فسخ کند. فسخ هم که من حین الفسخ است لا من حین العقد، این سبب میشود که همهی اقساط را بخورد بدون اینکه چیزی گیر بیمهگزار آمده باشد. ولذا بیمه یک عقد لازم است و باید طرفین نسبت به آن احترام قائل بشوند.
بله! اگر هردو (بیمهگزار و بیمهگر) بخواهند تقایل کنند، آن یک مسئلهی دیگری است و ربطی به لزوم و عدم لزوم عقد بیمه ندارد،این از قبیل این ماند که: من راضی، شما راضی، چه حاجت به قاضی.
3- نکتهی دیگر که لازم است ذکر شود این است که الآن در ایران افراد را مجبور به بیمهشدن میکنند بدون اینکه طرف راضی باشد، آیا این شرعی است یا نیست؟ یک موقع حکم حاکم است، حکم ولائی است، حکم ولائی مسئهی دیگری است، ولی گاهی طبیعت اولیه را مطالعه میکنیم، اگر طبیعت اولیه را مطالعه کنیم، اجبار از نظر شرعی صحیح نیست. چرا؟ تجارة عن تراض نیست ولذا بیمههای که به صورت اجباری بر مردم تحمیل میشود، شرعیت ندارد و باطل است.
بله! گاهی از اوقات مصلحت کشور ایجاب میکند که فلان طایفه و قشر بیمه شوند هرچند آن قشر راضی نباشند، مصلحت کلی باز یک مسئلهی جدا از طبیعت اولی عقد بیمه است و به همان حکم ولائی بر میگردد و ربطی به موضوع بحث ما ندارد.
مثلاً صاحب کارخانه حقوقی را به کارگران خود میدهد و دیگر کار به کار آنان ندارد، کارگری که سی در آنجا کار کرده اگر بیمه نشود، بعد از سی سال که قوای بدنی او از بین رفته و دیگر توان و قدرت کار را ندارد، چه باید بکند، آیا باید سر چهار راهیها بنشیند و تکدی کند، ولذا حکم ولائی در اینجا ایجاب میکند که همگان بیمه بشوند و این حکم ولائی یک مسئلهی دیگری است.
اما اگر مسئله را من حیث هی هی مطالعه کنیم، بیمهی اجباری شرعیت ندارد و کان لم یکن محسوب می شود.
بحث ما در بارهی بیمهی تجاری به پایان رسید، یک بیمهی دیگر هم داریم بنام بیمه تعاونی( التأمین التعاونی)، در حقیقت ماهیت بیمهی تعاونی با بیمهی تجاری چندان فرقی نمیکند، یعنی هردو از یک واقعیت هستند، تنها فرقی که بیمه تعاونی با بیمهی تجارتی دارد، این است که در بیمهی تجارتی نظر استفاده و بهره گیری است. به بیان دیگر ادارهی بیمه کارهای که انجام میدهد، تنها برای خدا و به صورت رایگان انجام نمیدهد، بلکه برای استفاده و بهره گیری انجام میدهد، اما در بیمهی تعاونی در حقیقت میخواهند به هم نوع شان کمک و ایثار کنند، بیمهی تعاونی غالباً در میان دو گروه و طایفه رواج دارد:
الف) کسانی که تا هنوز به صورت قبیلهای و عشیرهای زندگی میکنند، آنان در کنار همدیگر جمع میشوند و هر کدام ماهیانه مبلغی را به این نیت و قصد در صندوقی میریزند که هر گاه یکی از افراد عشیره و قبیله دچار گرفتاری مالی شد و خسارتی بر او وارد گردید، گرفتاری و مشکل او قربة إلی الله و به صورت رایگان از این صندوق حل شود، به این میگویند: بیمهی:« تعاونی عشیرهای».
ب) گاهی جنبهی عشیرهای و قبیلهای ندارد، بلکه جنبهی صنفی دارد، یعنی صنف زرگرها، صنف چاپ خانه داران و ناشرین، ماهیانه گرد هم جمع میشوند و مبلغی را به صندوق میریزند و هدف شان از این کار این است که هر موقع فردی از این صنف ورشکست شد و یا سانحه دید، مثلاً ضرر مالی و یا ضرر جانی برایش پیش آمد کرد که نیاز به جبران دارد، گرفتاری او باید از همان صندوق رفع شود.
بنابراین، گاه بیمهی تعاونی در میان عشیره و قبیله است و گاه در میان عشیره و قبیله نیست بلکه در میان اصناف است. در حقیقت تامین تعاونی مصداق آیهی کریمهی :«و تعاونوا علی البرّ و التقوی» است.
پس بیمهی تعاونی غیر از بیمهی تجارتی نیست فقط تفاوت شان در این است که در بیمهی تجارتی تبرع نیست و کار برای تجارت است، ولی در بیمهی تعاونی کار برای تجارت نیست بلکه تبرّعاً پول را در آن صندوق میریزند. منتها افرادی که ماهیانه مبلغی را به صندوق میدهند، آن مبلغ از ملکیت شان خارج نمیشود.
به بیان دیگر مبلغ را به عنوان ودیعه در صندوق میریزند، البته ودیعهای که اجازهی تصرف هم در آن داده شده است و لذا اگر یک روزی صندوق منحل شد، پول هر کس به کیسهی همان کس بر میگردد، چون به کسی تملیک نکرده بلکه به عنوان ودیعه است، البته و دیعهای که به دنبالش اجازهی تصرف هم است، به این معنا که اگر فردی از این عشیره و یا از این صنف گرفتار شد، باید گرفتاری او به وسیلهی این صندوق برطرف بشود.
بنابراین؛ اولاً قصد قربت دارند، ثانیاً از ملکیت شان خارج نمیشود بلکه به عنوان ودیعه است.
باید دانست که تامین تعاونی هم خودش بر دو قسم است:
1- التأمین التعاونی المرّکب، 2- التأمین التعاونی البسیط، تامین تعاونی بسیط این است که افراد هر کدام ماهیانه مبلغی را در آن صندوق میریزند بدون اینکه تجارتی با آن صورت بگیرد(چون تجارت کار مشکلی است) غالباً از همین قسم است، یعنی پول در آنجا صامت و ساکت است و فقط به این منظور جمع شده است که اگر روزی برخی از اعضا دچار گرفتاری شد، گرفتاری او را قربة الی الله از موجودی صندوق برطرف کنند، به این میگویند: «تامین تعاونی بسیط».
در مقابل تامین تعاونی بسیط، تامین تعاونی مرکب است و آن این است که طرف اجازه میدهد با پول او تجارت بشود و سودش هم مال همه باشد نه فقط مال صاحب پول. هر کس به نسبت سهم خود سود میبرد، ولی در عین حال اگر گرفتاری پیش آمد،همان گونه که از اصل مبلغ کم میکنند، هکذا از سود هم کم میکنند، یعنی در واقع در رفع مشکلات هم از اصل پول کمک میگیرند و هم از سود و درآمدی که این اصل پیدا کرده است.از نظر ما هردو بدون اشکال است.
برخی خواستهاند که یک ثالثی در مقابل «بیمهی تعاونی مرکب و بیمهی تعاونی بسیط» درست کنند، بنام: «بیمهی تعاونی اسلامی». ولی این درست نیست، یعنی ما چیز سومی نداریم، بلکه همان دو تا اگر طبق قوانین اسلام صورت گرفت که صحیح است و اگر مطابق قواعد اسلامی نشد، صحیح نیست.
اما اینکه سومی را از کجا در آوردهاند، علتش این است که دیدهاند در خارج، رعایت قوانین اسلامی نمیشود ولذا برخی از افراد کلمهی اسلامی را هم به آن افزودهاند و گفتهاند به شرط اینکه هیأت مدیره پایبند قوانین اسلامی هم باشند و لذا گفتهاند: «تامین تعاونی اسلامی». وحال آنکه از نظر ما باید همه بیمهها و تامینها اسلامی باشد نه اینکه اسلامی بودن بیمه را دو قسم کند.
باز در این قسمت فرقی نیست، یعنی مبلغی را که افراد ماهیانه به صندوق میپردازند، به صورت ودیعه میپردازند نه اینکه تملیک کسی کرده باشند و لذا سودش هم متعلق است به خود همین افراد و اگر یک روزی صندوق منحل شد، هم اصل مال به خود افراد بر میگردد و هم سود و درآمدش.
قد عرّفه الأستاذ مصطفی احمد الزرقا بقوله:
«و هو تعاون مجموعة من الأشخاص ممّن یتعرضون لنوع من المخاطر علی تعویض الخسارة الّتی قد تصیب احدهم، عن طریق اکتتابهم (ازطریق نام نویسی، یعنی نام نویسی میکنند) بمبالغ نقدیة لیؤدّی منها التعویض لأیّ مکتتب منهم (یعنی هر کس که در این صندوق نام نویسی نموده و قسط هم داده) عندما یقع الخطر المؤمّن منه»(خطری که از آن تامین میخواهیم مانند تصادف و سایر خسارتهای که ممکن است بر انسان وارد بشود ). نظام التأمین لمصطفی الزرقا:42-43، ط. مؤسسة الرسالة بعمان.
و علی کلّ تقدیر فالمبدأ فی هذا النوع من التأمین هو التبرّع و التعاون، و أنّ حملة الوثائق(حملة،جمع حامل است، وثائق عبارت است از آن برگهای که به افراد میدهند تا امضا کنند) یتبرعون بالأقساط المقدّرة و عوائدها لصالح صندوق التأمین التعاونی. (کلمهی «و عوائدها» فقط در یکی درست است، یعنی تعاونی مرکب)
و نلفت النظر إلی امور:
1- أنّ هذا النوع من التأمین من مصادیق قوله سبحانه: «و تعاونوا علی البرّ و التقوی و لا تعاونوا علی الإثم و العدوان» المائدة:2. و هو عمل مستحسن عقلائی یرید تفتیت (تقطیع، یعنی قطع میکند ضررهای را که متوجه مشترکین میشود)الأضرار المتوجهة إلی المساهمین بواسطة ما یدفعوه من الأموال إلی الصندوق».
2- أنّ ما یدفعه جمیع المساهمین إنّما یدفعونه باسم الودیعة دون أن یخرج من ملکیتهم، غایة الأمر یأذن لأن یؤدّی منه الخسارة الّتی تتوجّه علی المساهمین ،
و لذللک لو اقتضت الظروف انحلال هذه الجمیعیة فالموجود من الأموال یرجع إلی المساهمین.
و بما أنّ، الأموال المودعة أموال صامتة غیر متحرکة (لا یتّجربها) یسمّی هذا النوع بالتأمین التعاونی البسیط خلافا للقسم الآخر الّذی سیوافیک تالیاً.
التأمین التعاونی المرکّب
(در تامین تعاونی مرکب، هم افراد قصد قربت دارند و هم اجازه میدهند که با این اقساط تجارت کنند، البته تجارت هم که میکنند، سودش مال صاحبان سهام است، یعنی هر کس به سهم خودش سود میبرد و تازه سودش برای این نیست که با آن زندگی کنیم، بلکه در راه همان هدف است که اگر یک نفر خسارت دید، باید از اصل و فرع این صندوق، خسارت او را جبران کنند).
«و هذا النوع من التأمین التعاونی نفس التأمین نفس التأمین التعاونی السابق الذکر غیر أنّه یفارقه بتأسیس الشرکة بالأموال و الاتّجار بها لا لغایة الربح، بل لغایة التعاون و تقلیل الأضرار، و لذللک عرّفوه بصور مختلفة:
1- أن تقوم جماعة بإنشاء شرکة تعاونیة للتأمین، یجمع کلّ عضو فیها بین صفة المؤمّن و المستأمن ( علی الظاهر در این قسم از بیمه، همگی هم مؤمّن هستند و هم مستأمن، یعنی هر فردی در عین حالی که مؤمّن است، مستأمین نیز است، از اینکه قسط میدهد، پس مؤمّن است، از اینکه بعداً از این قسط استفاده خواهد کرد، میشود مستأمن.)، و یدفع کلّ مشترک مبلغاً کلّ عام أو نصف سنة أو شهر، قد یختلف من عام إلی آخر (ممکن است امسال بگویند هر نفری مبلغ ده تومان بدهیم، اما سال آینده این مبلغ کافی نباشد و لذا میزان اقساط را به پانزده تومان بالا میبرند) تبعا لحاجة الشرکة إلی الأموال التی تلزم لتعویض الخطر طول العام.
و لا یسعی أیّ شریک من الشرکاء جرّ مغنم من اشتراکه (در این قسم از بیمه، نظر به سود گرفتن نیست،بلکه نظر خداست) لأنّ مقصد الجمیع هو تعویض الخسارة التی تلحق بأی منهم دون نظر ألی مکسب مادّی» عقد التآمین فی الفقه الإسلامی، لخلیل رضا المنصوری:10.
علی أیّ حال این قسم از بیمه، با اولی چندان فرقی ندارد،فرقش فقط در این است که در اولی تجارت نیست و پولها در صندوق جمع میشود بدون اینکه کار تجارتی با آنها صورت بگیرد، ولی در دومی صندوق فعال است، تجارت هم میکند، منتها درآمد و سودش به صاحب سهام بر میگردد و غرض هم تجارت نیست، بلکه غرض این است که کمک کنیم اصلاً و فرعاً.
در عین حالی که ما طرفدار تامین تعاونی هستیم و واقعاً خوب است،یعنی هم تامین تعاونی بسیط و هم تامین تعاونی مرکب، دارای فایده است و چه بهتر است که این گونه تامینها وبیمهها از طرف رسانههای عمومی تشریح و تبیین شود، منتها عیبی که این گونه بیمهها دارند این است که فقط مشکل جمع قلیلی را رفع میکند، اما مشکل سطح عمومی کشور با تامین تعاونی حل نمیشود، بلکه با همان بیمهی تجاری درست میشود و اوست که میتواند کشتیها، هواپیماها، ماشینها، بازارها و سایر چیزها را حل کند. (این یک نکته)
نکتهی دیگر:
« مع ذلک کله فللتأمین التعاونی دور مهم فی تقلیل آثار الکوارث (جمع کارثة) و النوازل (نازلة) – ولو فی إطار خاص – فاللازم علی الحکومات و العلماء و الوعاظ دعوة الناس إلی مباشرة التأمین التعاونی.
و مشارکة الأهالی فی هذا النوع منا الصندوق لکی تفتت (قطع و کم شود) الأخطار بإشراک الجمیع فی المسؤولیة عند نزول الکوارث (ولی این مشکل موضعی را حل میکند، اما مشکل سطح کشور، با همان بیمهی تجاری است)
مطلب دیگری که عرض میکنم این است که باید کسانی که در رأس این صندوق قرار گرفتهاند، قوانین اسلام را رعایت کنند و نباید از قوانین اسلامی یله و رها باشد، و چون قوانین اسلامی را رعایت میکنند ولذا ما یک قیدی را هم اضافه میکنیم و میگوییم: «تامین تعاونی اسلامی» نه اینکه تامین تعاونی اسلامی یک چیز سومی باشد غیر از آن دوتای دیگر.
جناب شیخ محیی الدین القرباغی، یک فصلی را بنام تامین تعاونی اسلامی آورده است، کأنّه خیال کرده که این تافته و بافتهی جداگانه است، البته او نگاه کرده به تامین تعاونی غربی که در آنها قوانین اسلامی رعایت نمیشود، از این رو قید اسلامی را هم اضافه نموده است.
ما بحثهای که تا کنون داشتیم، همهاش مقدمهی شرح تحریر الوسیله امام (ره) بود، ولی الآن نوبت به خود ذی المقدمه که کلام مرحوم امام باشد، رسیده است.
المسألة الأؤلی: «التأمین عقد واقع بین المؤمّن و المستأمن (المؤمّن له) بأن یلتزم المؤمّن جبر خسارة کذائیة إذا وردت علی المستأمن فی مقابل أن یدفع المؤمّنله (مستأمن) مبلغاً، أو یتعهد بدفع مبلغ یتفق علیه الطرفان»
این تعریفی بود که حضرت امام راجع به تامین تجاری ارائه فرمودند، ما از این تعریف ایشان نکاتی را استفاده میکنیم:
اولاً: تامین از قبیل عقود است نه از قبیل ایقاعات، چون ایقاعات با یک طرف قائم است مانند:طلاق. پس بیمه از قبیل عقود است، یعنی مانند: بیع، نکاح ، اجاره و ...؛است.
ثانیاً: بیمهگزار و مستأمن گاهی شخص است و گاهی شخصیت حقوقی، مانند: شرکت. مثلاً صاحب شرکت به بیمهگر میگوید اگر این شرکت زیر پوشش بیمهی شما باشد و اگر یک روزی خسارت دید، آن را جبران کنید.
به بیان دیگر لازم نیست که همیشه بیمهگزار فرد باشد، بلکه گاهی بیمه گزار از قبیل شخصیت حقوقی است مانند شرکت و امثالش.
«إنّ المستأمن کما یمکن أن یکون شخصاً حقیقیاً یمکن أن یکون أمراً معنویاً کالشرکات و المؤسسات حیث تقعد مع إدارة شرکة التأمین لجبر الأخطار و الأضرار الّتی ربما تهدّدها». مثلاً شرکت نفت با ادارهی بیمه قرار داد میبندد، که کارگرهایش را بیمه کند یا اگر خود شرکت نفت دچار خسارت شد، ادارهی بیمه آن را جبران کند.
ثالثاً: تعریف ایشان مربوط است به تامین تجاری، که کار قربة إلی الله نیست بلکه میخواهد استفاده کند و هیچ نظر انسانی ندارد.
إنّهذا العقد لیس عقداً تبرعیاً بل الإتفاق علی دفع الخسارة عن المؤمن له لداع خاص و هو استعداد المستأمن لدفع مبلغ أو اقساط إلی حسب ما اتفق علیه» این تعریف حضرت امام (ره) فقط بیمهی تجارتی را میگیرد، بیمهی تعاونی را در آخر بیان خواهد کرد. رابعاً: تعریف مرحوم امام جامع افراد نیست، یعنی بیمهی عمر را شامل نیست، چون ایشان میفرماید اگر خسارتی رسید، بیمهگر خسارت را جبران کند، در بیمهی عمر، در بیمهی عمر خسارت نیست. جبر خسارت فقط مربوط است به بیمههای تجاری، اما در بیمهی عمر خسارتی نیست.
و لکن التعریف قاصر عن شمول التأمین علی العمر و الحیاة کحالة التقاعد و العجز عن العمل، و لا یضر ذلک لأنّ المهم هو التامین علی دفع الأضرار و الخسارات.
بحث ما در فرمایش حضرت امام (ره) بود، مسئله اول را در جلسهی قبل بررسی کردیم، الآن میخواهیم مسئلهی دوم را مورد بررسی قرار بدهیم.
المسألة الثانیة: «یحتاج هذا العقد کسائر العقود إلی إیجاب و قبول، و یمکن أن یکون الموجب المؤمّن و القابل المستأمن، بأن یقول المؤمن : علیّ جبر خسارة کذائیة فی مقابل کذا أو أنا ملتزم بجبر خسارة کذائیة فی مقابل کذا فیقبل المستأمن، و العکس بأن یقول المستأمن: علیّ أداء کذا فی مقابل جبر خسارة علی کذا فیقبل المؤمّن ، أو فی مقابل عهدتک جبرها، ویقع بکل لفظ».
حضرت امام (ره) بیمه را عقد مستقل میداند و عقد مستقل محتاج است به ایجاب و قبول، اما اینکه در عقد بیمه موجب کیست و قابل کدام است؟
ایشان میفرماید ممکن است که بیمهگر موجب، و بیمهگزار قابل باشد، و ممکن است که عکس باشد، یعنی بیمهگر قابل، و بیمهگزار موجب باشد. اگر اولی را بگوییم، یعنی بگوییم که بیمهگر موجب است و بیمهگزار قابل، در این صورت بیمهگر چنین خواهد گفت: من حاضرم خسارتی که بر شما متوجه خواهد شد در مقابل مبلغی که به من میدهی جبران کنم، بیمهگزار هم میگوید: «قبلت» یعنی قبول کردم.
ممکن است عکس باشد، یعنی بیمهگزار موجب، و بیمهگر قابل باشد. در این صورت بیمهگزار طرف مقابلش را که بیمهگر باشد، مورد خطاب قرار میدهد و میگوید: من با شما قرار داد میبندم که هر ماه مبلغی را بدهم به شرط اینکه شما هم خسارت محتمل مرا جبران کنی. بیمهگر هم بگوید: قبول کردم (قبلت). پس هرو صلاحیت این را دارد که هم موجب باشند و هم قابل.
آنگاه ایشان میفرماید در ایجاب و قبول عقد بیمه، لفظ خاصی معتبر نیست و طرفین میتوانند با هر لفظی که مطلب را برساند، ایجاب و قبول عقد بیمه را بخوانند، خواه با عربی بخوانند یا فارسی و یا با زبانها و لغتهای دیگر، فقط انشاء میخواهد، یعنی انشاء تعهد میخواهد یا ازطرف مؤمّن که آن طرف بپذیرد، یا از طرف مستأمن که این طرف قبول کند.
عرض ما این است که هر چیزی که از قبیل عقود است، ایجاب و قبول میخواهد، عقد (به فتح عین و سکون قاف) گره زدن است، اما عقدة (به ضم عین و سکون قاف) خود گره است و لذا فرق است بین عقد و بین عقدة (به ضم عین و سکون قاف) فرض کنید یک نخ در سمت راست واقع شده، نخ دیگر در سمت جپ، وقتی کسی این دو نخ را به همدیگر وصل کرد، مجموع عقد میشود، آن نقطهی «گره» که باز کردنش مشکل است، آن «عقده» است. گاهی بعضی بین عقد و بین عقدة اشتباه میکنند. مجموع دو نخ عقد است، نقطهای که گره میخورد،عقده است و لذا قرآن میفرماید:«أو یعقوا الذی بیده عقدة النکاح» البقرة: 237. «عقده» گره را میگویند.
بنابراین، هر عقدی حتماً ایجاب و قبول دارد و ایجاب و قبول دو شیء است که اینها را با هم ربط بدهد. کأنّه دو نخ هستند که با همدیگر بسته میشوند.
راه تشخیص موجب از قابل
منتها بحث در این است که ما چگونه موجب را از قابل تشخیص بدهیم، ما در بحث بیع یک میزان و معیاری را برای شناسائی موجب از قابل گفتهایم که حاصلش این است: یک نفر میخواهد مالیت مال خودش را حفظ کند، یعنی عقلاقه به این خصوصیت ندارد ولی میخواهد خصوصیتش را حفظ کند، «قصاب» علاقه به گوشتی (که برای فروش در مغازهاش نهاده است) ندارد، در عین حال میخواهد مالیتش را حفظ کند، بزاز نیز علاقه به کت و شلوار ندارد که حتماً آن را حفظ کند، بلکه میخواهد مالیتش را حفظ کند، او همیشه میشود: «موجب». به بیان دیگر موجب کسی است که به شخص جنس علاقه ندارد، یعنی به شخص آنچه که در دستش است علاقه ندارد. اما مالیتش را میخواهد حفظ کند. این میشود: «موجب».
آن طرف هم حاجت دارد و به آن شخص علاقمند است، آن میشود: «قابل». آن کس که فروشنده است، به شخص علاقه ندارد. اما میخواهد مالیتش این شخص در درستش باشد،این میشود: «موجب».
اما آن کس که خریدار است (قابل)، آن هم میخواهد مالی که در دستش است، آن را تبدیل کند به چیزی که خصوصیتش مورد نظر است، پس موجب مالیت را میخواهد نه خصوصیت را. اما مشتری علاوه براینکه میخواهد پولش تبدیل به مال بشود، نه هر مالی، بلکه مال مخصوصی از قبیل نان، گوشت، کت و شلوار. قند و شکر. ما از این راه موجب را از قابل تشخیص دادیم، یعنی یکی ذوی الحاجة است،دیگری ذوی الحاجة نیست. به بیان دیگر یکی به آن خصوصیت نیاز دارد، اما دیگری به آن خصوصیت نیاز ندارد. شما باید این را مقیاس بگیرید برای تمیز موجب را از قابل.
میزان در تشخیص موجب از قابل این است که ببینید چه کسی میخواهد خصوصیت را از دست بدهد، اما مالیت گیرش بیاید، و کدام میخواهد مال را بدهد، خصوصیت گیرش بیاید، اولی موجب است و دومی قابل.(الأول یکون موجباً والثانی یکون قابلاً). اما اگر هردو طرف به خصوصیت علاقمند هستند، فرض کنید زید گندم دارد عمرو هم گوشت دارد، او به گندم نیاز دارد، این هم به گوشت، در اینجا هردو هم موجب میشوند و هم قابل. آنجا که هردو به خصوصیت مال علاقمند هستند، من به گوشت علاقمندم،او هم به گندم علاقمند است، اینجا هردو میشود موجب و هردو میشوند قابل. پس میزان برای شناخت موجب از قابل همین است که بیان شد،یعنی باید ببینیم که طرفین به چه نیتی به بازار آمدهاند، یکی به بازار آمده که مالش را بدهد و خصوصیت برود، اما مالیتش محفوظ باشد، این میشود: «موجب». اما دیگری اگر به بازار آمده تا مال از دست بدهد، اما هم مالیت محفوظ باشد و هم خصوصیت، این میشود: قابل.
به بیان دیگر یکی نیاز به خصوصیت دارد، دیگری فقط نیاز به حفظ مالیت خودش دارد، اولی میشود: موجب. اما اگر هردو نفر میخواهند هم مالیت محفوظ باشد و هم علاقه به خصوصیت دارند کما اینکه در زمان قدیم از آنجا که پول کم بود، جنس را به جنس معامله میکردند. در آنجا نمیتوان گفت که کدام موجب، و کدام قابل است، بلکه هردو نفر شان به یک معنی موجب، و به معنای دیگر قابل است.
حال باید این ضابطه را در عقد بیمه تطبیق کنیم، یعنی کدام طرف علاقه به خصوصیت دارد و کدام یکی علاقه به مالیت. اگر این جهت را در نظر بگیریم، شاید ما بتوانیم در عقد بیمه نیز موجب را از قابل تشخیص بدهیم.
(یکی از شاگردان: بیمهگزار خصوصیت مسئولیت پذیری را میخواهد، اما بیمهگر مالیت اقساط را میخواهد. طبق این بیان، بیمهگر قابل، و بیمهگزار موجب است).
استاد: مرحوم حلی نیز همین حرف ایشان را(یکی از شاگردان) متعیناً میگوید، یعنی حتماً بیمهگزار موجب است و بیمهگر قابل. آن کس که در ادارهی بیمه میرود تا خودش را بیمه کند،او موجب است، بیمهگر یعنی آن کس که پشت میز ادارهی نشسته و فرمی را به طرف میدهد تا طرف امضا کند، او قابل است.
و أما المقام فقد رجّح المحقق الشیخ حسین الحلّی أن طالب التأمین هو الموجب و المؤمّن هو القابل، قال ما هذا لفظه:
الإیجاب : و یتمّ من قبل طالب التأمین بعد أن تقدّم الشرکة له استمارة (فرم) تحتوی علی بیان النوع الذی یؤمن الشخص علیه : ثروة أو نفساً أو ما شابه و علی القسط الذی یتفق علیه الجانبان، یدفعه المؤمّنله مرتّباً، و علی مبلغ التأمین الّذی یجب علی الشرکة دفعه کتعویض عند حلول الخطر المؤمّن علیه إضافة إلی بقیة الشروط المتفق علیها بین الشرکة و بین طالب التأمین ( استثماره و فرم را بیمهگزار پر میکند، پس او موجب است) .
و یکون توقیع هذه الاستمارة (وقتی بیمهگزار فرم را پر کرد و شرکت آن را امضا نمود، پر کردن بیمهگزار میشود: ایجاب، امضای ادارهی بیمه میشود: قبول.) من قبل طالب التأمین إیجاباً منه بذلک القبول :( یعنی همین که فرم را پر کرد و امضا نمود،این میشود: ایجاب) و یکون بتصدیر الوثیقة التی تؤدّی وجود التعاقد بین الجانبین و مصدر هذه الوثیقة- عادة – الشرکة لتدفعها إلی طالب التأمین، بهذا یتمّ الرکن الأول من الأرکان المطلوبة فی عملیة التأمین» بحوث فقهیة:15. (وقتی بیمهگزار فرم را پر کرد ، کالا و قیمت آن را نیز نوشت و متعهد شد که فلان مبلغ را هم ماهیانه به عنوان قسط میپردازم، شما هم قبول کنید، بیمهگزار که فرم را پر، و امضا میکند،این ایجاب است. ادارهی بیمه که آن را تحویل گرفت و تایید کرد، قهراً این هم میشود:« قبول».
مرحوم شیخ حسین حلّی نظرش این است، ولی حضرت امام (ره) میفرمود هردو میتوانند هم موجب باشند و هم قابل. اما ایشان به عمل خارجی نگاه میکند و می گوید در شرکت آن کس که اول پیش قدم میشود و فرم را پر میکند و جنس و قیمت را تعیین میکند،شخص پیش قدم، میشود موجب،طرف مقابلش که فرم را از او تحویل میگیرد و آن را تایید میکند، او میشود:قابل.
ولی ما یک راه دیگر را (برای تشخیص موجب از قابل) میپیماییم و آن این است که همیشه جناب بایع دنبال منفعت، و مشتری به دنبال رفع حاجت است، اگر این میزان را گرفتیم، در بیمه چه کسی دنبال سود و منفعت است؟ بیمهگزار، چه کسی در مقام رفع حاجت است؟ بیمهگر. و در این صورت بیمهگر میشود: موجب و فروشنده ، بیمهگزار میشود: قابل و خریدار.
«و هو أن المائز بین الموجب و القابل فی البیع و أمثاله أن موقف الموجب موقف طالب الربح و المنفعة و موقف المشتری موقفغ رفع الحاجة، و هذا هو المائز السائد فی البیع و الشراء، فلو کان هذا هو المائز فموقف المؤمّن هو موقف طالب الربح و المنفعة حیث یؤسس شرکة لتلک الغایة، و أما موقف المستأمن فهو موقف رفع الحاجة بجبر الخسارة الإحتمالیة المتوجهة إلیه فی أجلّ محدد، فعلی ضوء هذا فالمؤمّن هو الموجب أی یتعهد جبر الخسارة فی مقابل ما یدفعه المستأمن من المال و المستأمن هو القابل لذلک التعهد.
و علی کل تقدیر فلا فائدة مهمة فی تعیین الموجب و القابل إذا کان واقع التأمین حاصلاً بکلتا الصیغتین».
الشروط العامة لعقد التأمین»
حال که ما عقد تامین و بیمه را عقد مستقل دانستیم، باید پایش هم بایستیم، یعنی تمام شرو طی که در سایر عقود مانند: بیع، اجاره، رهن و نکاح معتبر است، در اینجا نیز معتبر میباشد و لذا حضرت امام در مسئلهی سوم میفرماید:
المسألة الثالثة: «یشترط فی الموجب و القابل کلّ ما یشترط فیهما فی سائر العقود کالبلوغ و العقل و عدم الحجر (ممنوع المعامله نباشد مانند: سفیه و مفلّس) و الإختیار (مکره نباشد) و القصد (سکران نباشد)، فلا یصح من الصغیر و المجنون و المحجور علیه و المکره و الهازل و نحوه».
1- العقل، فإنّ المجنون غیر مکلّف، فکیف یخاطب بقوله: «أوفوا بالعقود»
اما اینکه عقل معتبر است، چون مخاطب«أوفوا بالعقود» عقلاست نه مجانین، پس باید متعاقدین عاقل باشند.
شرط دوم این است که طرفین باید بالغ باشند، یعنی یکی از شرائط عقد بلوغ است و بلوغ هم دارای مراتب است و ما در این باره رسالهی مستقل نوشتیم.
الف) بلوغ تکلیفی،که طبق نظر مشهور پانزده سالگی در پسر و نه سالگی در دختر تحقق پیدا میکند.
ب) بلوغ در نکاح، بلوغ در نکاح این است که طرف علاوه بر بلوغ تکلیفی، باید استعداد مزاجی هم داشته باشد و در غیر این صورت دخولش حرام است. اما در اموال علاوه بر دارا بودن سن مخصوص، رشد تجاری هم میخواهد که بتواند معامله کند و کلاه سرش نرود و لذا ما در کتاب بیع گفتیم که هر پولی را نمیشود به بچهی بالغ داد. بلکه باید رشد مالی هم پیدا کند
2- البلوغ، لأنّ عقد التأمین نوع تصرف فی الأموال و غیر البالغ ممنوع من التصرف، قال سبحانه: «و ابتلوا الیتامی حتّی إذا بلغوا النکاح فإن آنستم منهم رشداً فادفعوا إلیهم أموالهم» النساء: 6. این آیه مثال است برای بلوغ.
3- الرشد، للآیة السابقة حیث یستفاد منها اجتماع الشرطین فی صحة تصرف الیتیم و هما البلوغ و الرشد، فالسفیه محجور علیه.
این آیه مبارکه یکی از آیات مشکل قرآن است و آن این است که آیا آزمایش و امتحان قبل از بلوغ است یا بعد از بلوغ؟ ظاهر کلام فقها این است که آزمایش باید بعد از بلوغ باشد، ظاهر آیه عکس است، «و ابتلوا الیتامی حتّی بلغوا النکاح». و ما تفسیر این آیه را در بحث بیع بیان کردیم که مقصود این آیه چیست؟
یک آزمایشهای قبل البلوغ داریم که خانگی است، یعنی ولی توی خانه آزمایش میکند، اما یک آزمایشهای بیرون خانگی داریم که بعد از نکاح است و لذا هیچ مانعی ندارد که دو نوع ابتلا شرط باشد، ابتلای قبل البلوغ، ابتلای بعد از بلوغ.
4- عدم الحجر، لأنّ المفلّس ممنوع التصرف إذا ضرب الحاکم علی أمواله بالحجر. البته مادامی که حاکم ممنوع المعامله نکرده، نمیتوانند.
5- الإختیار، و إن شئت قلت: طیب النفس أو التراضی، لقوله: «و لا تأکلوا أموالکم بینکم بالباطل إلّا أن تکون تجارة عن تراض منکم».
آیا آدم مکره مختار است یا مختار نیست؟ مختار است، چون حسابگر است، یعنی میبیند که اگر بفروشد،جانش سالم میماند و اگر نفروشد جانش در خطر است، ولذا خطر مالی را بر خطر جانی ترجیح میدهد و لذا آدم مکره، مختار است. ولی در عین حال فاقد طیب نفس است. ولذا پیغمبر اکرم فرمود: «لا یحل مال إمرأ مسلم إلّا بطیب نفسه» در آیهی مبارکه هم میفرماید: «عن تراض» یعنی نمیفرماید: «عن اختیار»
6- القصد، «لأنّ الإنشاء بالإیجاب و القبول رهن الجدّ، فالهازل غیر قاصد فلا یعبأ بعقده، و بما أن الفقهاء قد أشبعوا الکلام فی الشروط العامّة للعقود ، و قمنا نحن بتوضیحها مفصّلاً فی «أحکام البیع» نکتفی بهذا المقدار»
آخرین شرط این است که معاملهاش از روی شوخی نباشد، هازل و تمرین کننده قاصد نیستند، البته بیمه علاوه بر شروط عامه، شروط خاصّهای هم دارد که در جلسهی آینده بحثش خواهد آمد.
بحث ما راجع به کلام حضرت امام (ره) در مورد بیمه بود، ایشان در کتاب تحریر الوسیله مسائلی را در اطراف بیمه متعرض شدهاند و ما از میان آنها سه مسئله را بررسی کردیم و بحث ما فعلاً در مسئلهی چهارم است، مسئلهی سوم راجع به شروط عامهی تامین بود، یعنی چیزهای که در سایر عقود شرط بود، در عقد بیمه نیز شرط است. اما ایشان در مسئلهی چهارم شروط مخصوص تامین را بحث میکند، یعنی این شروط فقط اختصاص به بیمه دارد و در سایر عقود شرط نیستند، تعداد این شروط به شش شرط میرسد:
المسألة الرابعة: یشترط فی التأمین مضافاً إلی ما تقدم أمور:
الأول: تعیین المؤمّن علیه من شخص أو مال أو مرض و نحو ذلک (شرط نخست این است که باید مورد بیمه از شخص یا مال یا بیماری و مانند آن معین شود).
الثانی: تعیین طرفی العقد من کونهما شخصاً أو شرکة أو دولة مثلاً.(شرط دوم این است که باید دو طرف عقد از اینکه آنها شخص یا شرکت یا مثلاً دولت میباشد، تعیین شود.)
الثالث: تعیین المبلغ الذی یدفع المؤمّن له إلی المؤمّن.(شرط سوم اینکه باید مبلغی را که بیمهگزار به بیمهگر میپردازد، تعیین کنند.)
الرابع: تعیین الخطر الموجب للخسارة کالحرق و الغرق و السرقة و المرض و الوفاة، و نحو ذلک. ( شرط چهارم: تعیین خطری که موجب خسارت است، مانند سوختن، غرق شدن، دزدی، بیماری، وفات و مانند آن.)
الخامس: تعیین الأقساط التی یدفعها المومّن له لو کان الدفع أقساطاً ، و کذا تعیین أزمانها.(شرط پنجم: تعیین اقساطی که «مؤمّن له» یعنی بیمهگزار میپردازد، در صورتی که پرداخت آن اقساطی باشد و همچنین تعیین زمانهای آنها)
السادس : تعیین زمان التأمین ابتداءً و انتهاءً. و أمّا تعیین مبلغ التأمین بأن یعین ألف دینار مثلاً فغیر لازم ، فلو عین المؤمّن علیه و التزم المؤمّن بأنّ کلّ خسارة وردت علیه فعلیّ أو أنا ملتزم بدفعها، کفی.
(شرط ششم: تعیین زمان بیمه از ابتدا تا انتها، و اما تعیین مبلغ بیمه، به اینکه مثلاً هزار دینار تعیین شود، لازم نیست.)
الشروط الخاصّة لعقد التأمین
ما تقدم من الشروط یوصف بالشروط العامة للعقود حیث تعتبر فی العقود جمیعاً ، و أما الشروط الستة المذکورة فی المتن فهی من مختصات عقد التأمین ، لقوامه بها، و سندرسها تالیاًً :
بررسی شرط اول بیمه
الأول : تعیین المؤمّن علیه
شرط اول این است که مورد بیمه روشن بشود، به این معنا که طرف چه چیز را میخواهد بیمه کند، و نسبت به چه چیز دل واپسی دارد، گاهی میخواهد طرف مقابلش (که بیمهگر است) خسارت مالی او را جبران کند، و گاهی مربوط به خسارت مالی نیست، بلکه میبیند که دوران پیریش نزدیک است و میخواهد در این دروان یک حق بازنشستگی داشته باشد، یعنی مبلغی را به من،و پس از من به اولادم بدهند. یا میخواهد خودش را در مقابل مرض و سوانح بیمه کند
به بیان دیگر اگر بخواهیم شرط اول را ساده تر بیان کنیم، باید بگوییم غرض از تامین مشخص بشود که بیمهگزار چه چیز را میخواهد بیمه کند، گاهی غرض از تامین جبر خسارت است، و گاهی غرض جبر خسارت نیست بلک گرفتن حقوقی است برای دوران بازنشستگی و پیری. پس شرط اول این شد که بیمهگزار چه چیز را میخواهد بیمه کند، آیا شخص را میخواهد بیمه کند یا مال را یا چیزهای دیگری را.
«و المراد به المقاصد و الأغراض التی تدفع الأقساط لتحقیقها، کجبر الخسارة المالیة الناشئة من سرقة أو حرق، أو المتعلقة بحیاة الإنسان فی هرمه، أو حیاة أو لاده بعد رحیله، و بالجملة کلّ ما یکون هو الغرض النهائی من عقد التأمین».
الثانی: تعیین طرفی العقد
شرط دوم این است که باید طرفین عقد معلوم بشود که کیست، آیا طرفین عقد زید و عمرو است یا کسانی دیگر، از این جهت مانند نکاح میماند،چون در نکاح نیز باید طرفین مشخص بشود و حال آنکه در بیع گفتیم که لازم نیست طرفین مشخص بشود. چرا؟ لأنّ البیع رابطة بین المالین، یعنی لازم نیست شخص را ببینیم و ممکن است طرفین تلفنی معامله کنند بدون اینکه همدیگر را ببینند یا بشناسند. ولی در نکاح باید رابطة بین الشخصین است و لذا باید طرفین همدیگر را بشناسند. در بیمه نیز چون جنبهی ذمّه دارد، یعنی هم بیمهگزار به ذمّه میگیرد و هم بیمهگر ، از این رو باید طرفین همدیگر را بشناسند. بنابراین، مانع ندارد که در عقد بیع، شناخت بایع و مشتری لازم نباشد، کی؟ إذا کان المبیع عیناً شخصیاً و الثمن شخصیاً، اما در بیع هم اگر کلّی شد، حتماً باید طرفین همدیگر را بشناسند، در بیمه چون از قبیل ذمّه است، یعنی هم در ذمّهی «مؤمّن» و هم در ذمّهی «مستأمن» ولذا حتما باید طرفین مشخص و معلوم شود. البته لازم نیست که حتماً طرف شخص باشد، بلکه شخصیت حقوقی هم کافی است مانند ادراهی بیمه، درست است که شخصیت حقوقی عقل و شعور ندارد، ولی پشت سر این شخصیت حقوقی، هیئت مدیره قرار گرفتهاند که هم عاقلند و هم بالغ.
«فإذا کان التأمین عقداً قائماًً بالموجب و القابل فیتوقف علی وجود المؤمن المؤمن له (المستأمن) ، لکون الإیجاب و القبول قائمین بهما علی ما عرفت».
نعم لا یشترط أن یکون المؤمن شخصاً ربما یکون شرکة أو دولة ، و لکنه لا ینافی لزوم وجود الشرائط العامة –أیضاً – فیهما، کالعقل و البلوغ، لأن الشرکة و إن کانت طرف العقد و لکن روحها هی الهیئة المدیرة لها فیشترط فیها تلک الشروط العامة».
الثالث : تعیین المبلغ
شرط سوم: مبلغی که بیمهگزاز و بیمه شده به بیمهگر و بیمه کننده میدهد، باید معین شود. در ضمن باید دانست که این شرط (شرط سوم) از ارکان عقد بیمه است، حضرت امام (ره) همه را از شروط بیمه قرار داده و حال آنکه برخی از قبیل شروطاند و برخی از قبیل رکن. شرط سوم هم از قبیل رکن است.
«إنّ تعیین مبلغ التأمین من أرکان عملیة التأمین ، إذ لولاه لما کان هناک داع لأنّ یعقد أحد مع أحد عقد التأمین. و هذا الشرط مع سابقه من أرکان التأمین.»
الرابع: بیان الخطر الموجب للخسارة
شرط چهارم: تعیین خطری که موجب خسارت است، مانند سوختن، غرق شدن،دزدی، بیماری، وفات و مانند آن. به بیان دیگر من که خانه، یا ماشین یا چیز دیگرم را بیمه می کنم ، آیا در مقابل آتش سوزی بیمه میکنم یا در مقابل دزدی یا چیز دیگر، چون ممکن است ادارهی بیمه نسبت به آتش سوزی بیمه بکند،اما نسبت به دزدی بیمه نکند و لذا این جهتش هم باید معین شود.
بنابراین، باید شرط اولی را به مورد بیمه بزنیم، شرط چهارمی را هم بگوییم مربوط است به اسبابی که خطر را تولید میکنند، یعنی باید آن اسباب خطر مشخص بشود که چیست؟ چون مورد بیمه ممکن است اسباب خطرش متعدد باشد و لذا باید روشن بشود که در مقابل کدام سبب میخواهد بیمه کند، روی همین جهت است که من در شرح یک چیزی را اضافه کردهام و آن این است که گاهی انسان جوانی را بیمه میکند تا چهل سال یا سی سال،گاهی آدم شصت ساله را بیمهی عمر میکند،اینها قیمت شان فرق میکند، چون جوان کمتر مریض میشود و کمتر نیاز به دوا و دکتر دارد، اما آدم پیر با کوچکترین چیز مریض میشود و نیاز بیش تری به دوا و درمان دارد.
« إنّ لاختلاف الأخطار تأثیراً مهماً فی المبلغ الذی یدفعه المستأمن. مثلاًأن التأمین علی الحیاة فی مورد الشاب الذی یکون عمره دون الأربعین سنة ، أقل خطراً، ممن قارب الشیخوخة و ضربه المشیب و أفنی قواه».
الخامس: تعیین أقساط التأمین
شرط پنجم: تعیین اقساطی که «مؤمّنله» میپردازد، - در صورتی که پرداخت آن اقساطی باشد – و همچنین تعیین زمان آن.
« المستأمین تارة یقوم بدفع مبلغ التأمین دفعة واحدة ، و أخری یرغب فی تقسیط المبلغ، فلابد فیه من اتفاق الطرفین علی المقدار و کیفیة التقسیط».
السادس: تعیین زمان التأمین
شرط ششم: تعیین زمان بیمه از ابتدا تا انتها، به این معنا که آیا یک سال میخواهد بیمه کند یا ده سال، انتهای زمان بیمه کی باشد. ولذا باید زمان بیمه از ابتدا تا انتها مشخص و معین بشود. اما تعیین مبلغ بیمه، به اینکه بگوید مثلاً هزار دینار شود، لازم نیست
« یشترط فی هذا العقد تعیین مدة التأمین، إذ لولاها لما تعین عدد الأقساط.
و لعل عد بعض هذه الشروط من الأرکان و بعضها الآخر من الشروط أفضل .
و علی کلّ تقدیر فالتأمین یقوم علی أساس هذه الشروط ، فیبطل بعدمها».
حضرت امام (ره) در اینجا ابتکاری دارند و آن این است بیمهای که فقها بحث میکنند، بیمه را فقط در حد تجارت بحث میکنند، یعنی بیمهی تجاری، ولی ایشان میفرماید اگر ما بیمه را عقد مستقل گرفتیم، لازم نیست که حتماً منحصر به تجارت کنیم، بلکه هر چیزی که در جهان قیمت دارد و میشود نسبت به او صیانت کرد، میتوان او را مورد بیمه قرار داد، خواه آن چیز کالا باشد، هواپیما باشد، کشتی باشد یا خانه و چیزهای دیگری باشد.
به بیان دیگر هر چیزی که دارای قیمت است و انسان نسبت به آن دل واپسی دارد، میتوان او را زیر پوشش بیمه قرار داد.
المسألة الخامسة: «الظاهر صحة التأمین مع الشرائط المتقدمة من غیر فرق بین أنواعه من التأمین علی الحیاة (بیمهی عمر) أو علی السیارات و الطائرات و السفن و نحوها، أو علی المنقولات برّاً وجوّاً و بحراً ، بل علی عمال شرکة أو دولة أو علی أهل بیت أو قریة أو علی نفس القریة أو البلد أو أهلهما ، و کان المستأمن حینئذ الشرکاء أو رئیس الشرکة أو الدولة أو صاحب البیت أو القریة، بل للدول أن یستأمنوا أهل بلد أو قطر أو مملکة».
ظاهر آن است که که این تأمین (بیمه) با شرائط گذشته صحیح است، و بین انواع آن از تأمین (بیمه) بر حیات یا بر اتومبیلها و هواپیماها و کشتیها و مانند آنها یا بر منقولات زمینی و هوایی و دریایی، بلکه بر کارگران شرکت یا دولت یا بر اهل خانه یا اهل روستا یا بر خود روستا یا بلد یا اهل آنها، فرقی نیست،و در ا ین صورت مستأمن، شرکا یا رئیس شرکت یا دولت یا صاحب خانه یا قریة میباشد، بلکه دولتها میتوانند که اهل بلد یا منطقه یا مملکت را بیمه نمایند.
بحث دیگر این است که آیا عقد بیمه یک عقد مستقل است یا هبهی معوضه، یا صلح، و یا ضمان معوض؟ حضرت امام (ره) میفرماید هر چهار احتمال در آن راه دارد، یعنی احتمال دارد که عقد مستقل باشد، احتمال دارد که هبهی معوضه باشد، همچنین احتمال دارد که صلح یا ضمان معوض باشد، ولی اقوی این است که ما آن را عقد مستقل بگیریم، چون هیچگاه در ذهن بیمهگزار و بیمهگر این مسائل خطور نمیکند که بگویند هبهی معوضه میکنیم، یا صلح میکنیم یا ضمان معوض میکنیم، تازه اگر این حرف را بزنیم، در خیلی از جاها ضمان معوض کاربرد ندارد، جز در بیمهی تجاری. و لذا ایشان میفرماید بهتر این است که ما بیمهرا عقد مستقل قرار بدهیم. چون ما این مسئله را قبلاً خواندیم، از این رو نیازی به تکرار آن نیست. سپس امام میفرماید که بیمه از طرفین لازم است، گاهی از اوقات برخی فکر میکنند که از طرف بیمهگر لازم است، اما از طرف بیمهگزار لازم نیست، کشتی فلان کس یکسال روی دریاست، او با خودش میگوید که من تا نه ماه اقساط را پرداخت نمودم، اما بقیه را حاضر نیستم که بپردازم، خواه کشتی من غرق بشود یا غرق نشود؟ من میخواهم معامله را بهم بزنم، برخی گفتهاند بیمه از طرف «مؤمّن» لازم است، اما از طرف «مؤمّن له» که قسط میدهد، مادامی که دچار خطر نشده، لازم نیست بلکه جایز است. ولی حضرت امام میفرماید این از طرفین لازم است، چون «أوفوا بالعقود» خطابش عام است، یعنی هم «مؤمّن» را میگیرد و هم «مؤمّن له» را، معنا ندارد که از یک طرف لازم و از طرف دیگر جایز باشد، بله! اگر هردو با تقایل کنند یا با رضایت همدیگر معامله را بهم بزنند، آن یک مسئلهی دیگری است. اما اینکه یک طرف بدون رضایت دیگری معامله را بهم بزنند، یک چنین حقی را ندارند.
المسألة السادسة: «الظاهر أنّ التّأمین عقد مستقل، و ما هو الرائج لیس صلحاً و لا هبة معوضة بلا شبهة، و یحتمل أن یکون ضماناً بعوض، و الأظهر أنّه مستقل لیس من باب ضمان العهدة، بل من باب الإلتزام بجبران الخسارة و إن أمکن الإیقاع بنحو الصلح و الهبة المعوضة و الضمان المعوض، و یصح علی جمیع التقادیر علی الأقوی، و عقد التأمین لازم لیس لأحد الطرفین فسخه إلّا مع الشرط، و لهما التقایل.»
چنانچه قبلاً گفتیم بیمه بر دو قسم است:
الف) بیمهی تجاری (التأمین التجاری) ، ب) بیمهی تعاونی (التأمین التعاونی) حضرت امام در مسئلهی هفتم اشاره به قسم دوم از تامین می کند که تامین تعاونی باشد، ولی به جای کلمهی «تعاونی» کلمهی دیگری را به کار برده که عبارت است از کلمهی: تقابل، یعنی «التأمین بالتقابل»، و لذا فرق نمیکند که بگوییم:«التأمین التعاونی» یا بگوییم:«التأمین بالتقابل»، ولی تعبیر حضرت امام به واقع نزدیکتر است، یعنی در حقیقت خواهیم دید که تامین، تأمین بالتقابل است و تامین بالتقابل این است که جمعی حاضر میشوند و صندوقی را تشکیل میدهند و هر کدام مثلاً مبلغ صد تومان به این صندوق میریزند، به چه نیت؟ به این نیت و قصد که هر کدام از اعضای صندوق دچار خسارت شد، از این صندوق تامین بشوند، این به یک معنا تعاون است و به یک معنا تقابل، تعاون است چون به همدیگر کمک کردهایم، تقابل است، چون من این مبلغ را میریزم که اگر یکی از اعضا خسارت دید، از این صندوق کمک بشود در مقابل هم من هم اگر خسارت دیدم، صندوق خسارت بنده را تامین کند، که در واقع تقابل است، یعنی اگر من حاضرم که دیگران از سهم من بهره بگیرند، در مقابل باید دیگران هم حاضر بشوند که من نیز از سهم آنان بهره بگیرم، آیا این گونه بیمه درست است یا نه؟ ایشان میفرماید هردو صحیح، و بلا اشکال است. چرا؟ چون عقد مستقل است و محرمی هم در آن وجود ندارد و قرار شد که هر عقد جدیدی که مشتمل بر امر محرمی نباشد، «أوفوا بالعقود» آن را کاملاً زیر پوشش خود میگیرد. الآن در میان خانوادههای کوچک صندوق مشترک رائج است که همان تامین تعاونی، یا تامین بالتقابل باشد.
تعبیر امام (ره) کلمهی بالنسبة دارد که آن را بعداً معنا خواهیم کرد.
المسألة السابعة : «الظاهر صحّة التأمین بالتقابل، و ذلک بأن تتفق جماعة علی تکوین مؤسسة فیها رأس مال مشترک لجبر خسارة ترد علی أحدهم، و هذا أیضاً صحیح علی الأظهر.(چرا صحیح است؟ چون در عقود مستحدثة فقط این جهت شرط است که اولاً عقلائی باشد، ثانیاً مشتمل بر امر حرامی نباشد، مثلاً ربا، غرر و جهل در آن نباشد) و هو معاملة مستقلة أیضاً (کلمهی «أیضاً» در مقابل تامین تجاری است، یعنی همانطوری که تامین تجاری معاملهی مستقله بود،این نیز معاملهی مستقلة است) مرجعها الالتزام بجبر خسارة من المال المشترک فی مقابل جبر خسارة کذلک (أی من المال المشترک ( یعنی من حاضرم به نسبت مالی که میدهم،خسارت دیگری را جبران کنم، به شرط اینکه آنها نیز حاضر بشوند که خسارت مرا جبران کنند)
و یمکن أن یقع العقد بنحو عقد الضمان، بأن یضمن کل خسارةشرکائه بالنسبة فی مقابل ضمان الآخر، إلا أن الأداء من المال المشترک ، ولکن الأظهر فیه الالتزام بجبر الخسارة فی مقابل جبر بنسبة ما لهم المشترک من ذلک المال، و هذا العقد لازم ، ویحتمل أن یکون عقد شرکة التزم کل فی ضمنه خسارة کل واحد منهم، و حینئذ یکون جائزاً لالازماً .
حضرت امام (ره) در تامین تقابلی چهار نظر دارد و ما هر چهار نظر را مطرح میکنیم تا ببینیم که کدام شان به واقع نزدیکتر است، البته همهی اینها قابل تطبیق است، منتها باید ببینیم که کدام اظهر است و کدام ظاهر، اولی همان بود که قبل از «یمکن» بیان کرد و فرمود: هذا عقد مستقل، یعنی یک نوع عقدی است، که در عشایر و خانودههای کوچک بوده و هست، مثلاً همگان کنار هم جمع میشوند و مبلغی را به صندوق میدهند به این نیت و قصد که اگر فردی از این خانوادهها گرفتار شد، گرفتاری او را این صندوق حل کند، منتها به شرط اینکه اگر من هم گرفتار شدم، گرفتاری من نیز به وسیلهی این صندوق برطرف شود، یعنی هم درد آنان دوا بشود و هم درد من دوا بشود، عقد مستقل.
و یمکن أن یقع العقد بنحو عقد الضمان، بأن یضمن کل خسارة شرکائه بالنسبة فی مقابل ضمان الآخر، إلّا أن الأداء من المال المشترک.
نظریهی دوم از کلمهی «ویمکن» شروع میشود و میخواهد بگوید که این از قبیل عقد ضمان است و معنای ضمان این است که من خسارت دیگری را ضامن میشوم، منتها من ضامن خسارت او هستم بالنسبة، معنای «بالنسبة» این است که به نسبت پولی که دادهام، مثلاً صد نفر هستیم و یکصدمش را من پذیرفتم، بنا شد که هر نفری به این صندوق، یک دینار بریزند، من نسبت به همان وجهی که در صندوق ریختم ضامن هستم و خسارت را بر عهده گرفتهام ولذا کسی حق ندارد بگوید که ماشین خود را بفروش و خسارت مرا بده، بلکه التزام من به نسبت وجهی است که میدهم و به مقدار عضوی که هستم. پس ممکن است که این از باب ضمان باشد و اگر از باب ضمان شد، خسارت او منتقل به ذمّهی من میشود. بر خلاف سومی که بعداً بیان خواهم کرد.
پس نظریهی اولی این است که بیمهی بالتقابل عقد مستقل است (أنّه عقد مستقل)، ولی نظریهی دوم میگوید که از باب ضمان است، یعنی هیچکس حق ندارد اعتراض کند و بگوید از باب ضمان «ما لم یجب» است و ضمان «ما لم یجب» هم باطل است، چون ضمان «ما لم یجب» آیه و روایتی ندارد، همین مقدار که عقلائی باشد کافی است، مثلاً من از همین حالا ضامن میشوم هر خسارتی که به هر یک از این اعضا وارد بشود، آن را به نسبت سهمی (که در صندوق دارم) جبران کنم نه زاید بر آن.( این هم نظریهی دوم بود که بیان شد)
و لکن الأظهر: احتمال دارد که «و لکن الأظهر» نظریهی سوم باشد، نظریهی سوم التزام تکلیفی است، یعنی ضمانی در کار نیست، فقط ملتزم میشوند که اگر خسارتی به یکی از این اعضا وارد شد، آن را به نسبت سهمی (که در صندوق دارند) جبران کنند.
به بیان دیگر در دومی ضمان است که به گردن میگیرد (ینتقل ذمّة إلی ذمّتی) ، ولی در سومی این گونه نیست، یعنی ذمّهی من مشغول نیست، فقط تکلیفاً ملتزم شدم که اگر خسارتی بر طرف وارد شد، من آن را جیران کنم، تکلیف است نه اینکه وضعی تویش باشد، اما در دومی وضع است، یعنی حکم وضعی است، اما در سومی فقط یک قولی به شما میدهم که اگر خسارتی متوجه شما شد، من آن را کنم، اگر روزی زیر قول زدم و به قولم عمل نکردم، شما حق ندارید که از مال من تقاص کنید، و حال آنکه در دومی اگر مانع شدم، فقط حق دارید از همان مالی که من در شرکت دارم، تقاص کنید. (این نظریهی سوم بود).
نظریهی چهارم ممکن است این باشد که این خودش یک نوع شرکت است، جناب صندوق یک شرکت تعاونی خانوادگی است، یعنی یک نوع شرکت است بین عشیره یا بین صاحب یک صنعت، اگر شرکت باشد، با سه تای قبلی فرق میکند، چون در اولی عقد لازم است، در دومی ضمان است که «ینتقل من ذمّة إلی ذمّة» و لذا طرف ضامن است، سومی هم که حکم تکلیفی محض است، چهارمی میشود یک عقد جایز، یعنی عشیره هر موقع خواستند عقد را بهم میزنند. پس از آنچه تا کنون گفتیم، معلوم شد که در اینجا چهار احتمال وجود دارد:
1- أنّه عقد مستقل، یعنی ارتباطی به سایر عقود ندارد،
2- قول دوم این است که این از باب ضمان است، یعنی از همین حالا ضامن میشوم که هر گاه فردی از اعضای شرکا خسارت دیدند، آن را به نسبت سهمی که در صندوق دارم، جبران کنم، اما به شرطی که آنان نیز خسارتی که ممکن است در آینده بر من وارد شود، نسبت به سهم خود ضامن بشوند، قهراً طرفین خسارت را از همین حالا بر عهده گرفتهاند و کسی حق ندارد بگوید که این ضمان «ما لم یجب» است، چون گفتیم همین مقداری که مقتضی باشد، کافی است.
3- در سومی میگوید اگر گرفتاری برای شما پیش آمد، من حاضرم گرفتاری شما را حل کنم. یعنی (به عنوان التزام تکلیفی) فقط یک قولی میدهد ، فرقش با دومی این است که در دومی اگر من کوتاه آمدم، طرف حق دارد اکه ز صندوق بر دارد، اما در سومی چنین حقی را ندارد، بلکه من یک قولی داده بودم که به آن عمل نکردم .
4- بگوییم این تامین تعاونی یک نوع شرکت است که با هم جمع میشوند،منتها شرکت شان برای این غایت است که خسارت همدیگر را جبران کنند. المسألة السابعة : الف) الظاهر صحة التأمین بالتقابل،(در مقابل تعاونی) و ذلک بأن تتفق جماعة علی تکوین مؤسسة فیها رأس مال مشترک لجبر خسارة ترد علی أحدهم، و هذا أیضاً صحیح علی الأظهر، و هو معاملة مستقلة أیضاً، مرجعها الالتزام بجبر خسارة (لأحدهم) من المال المشترک فی مقابل جبر خسارة (ترد علیّ) کذلک (أی من المال المشترک)
ب) و یمکن أن یقع العقد بنحو عقد الضمان، بأن یضمن کلّ خسارةشرکائه بالنسبة فی مقابل ضمان الآخر،( یعنی من ضامن خسارتهای تو میشوم، به شرط اینکه شما نیز ضامن خسارت من بشوید، منتها ضمان ضمان محدود است نه ضمان مطلق، در دومی از حالا به ذمّه گرفتم، ضمان چیست؟ نقل ذمّة إلی ذمّة، به ذمّه گرفتم و اگر ندادم ، طرف حق دار که آن را از صندوق بر دارد ) إلّا أنّ الأداء من المال المشترک،
ج) ولکن الأظهر فیه الالتزام (التزام تکلیفی) بجبر الخسارة فی مقابل جبر بنسبة مالهم المشترک من ذلک المال،(فرق دومی با سومی این است که دومی جنبهی وضعی دارد، یعنی نقل ذمّة إلی الذمّة است، اما سومی فقط التزام خشک و خالی است بدون اینکه فعلاً چیزی را بر ذمّه بگیرد) و هذا العقد لازم.
د) ویحتمل أن یکون عقد شرکة التزم کلّ فی ضمنه خسارة کلّ واحد منهم، و حینئذ یکون جائزاً لا لازماً.
ولی روی فرمایش حضرت امام (ره) شرکت عقد جایز است، اما طبق نظر ما شرکت عقد لازم است،عقلا نیز آن را لازم میدانند، منتها به شرط اینکه مدت دار باشد کما اینکه در مضاربه همین را گفتیم.
پس معلوم شد که ایشان (حضرت امام رحمة الله علیه) شرکت تعاونی را چهار گونه تصویر کرد:
1- أنّه عقد مستقل، 2- از باب ضمان است، 3- التزام تکلیفی است،4- از قبیل شرکت خارجی است، اگر از قبیل سه تای اول گرفتیم، لازم است، اما اگر از قبیل شرکت گرفتیم (که چهارمی باشد) طبق نظر حضرت امام لازم نیست بلکه جایز است.
المسألة الثامنة: الظاهر صحة التأمین المختلط مع الاشتراک فی الأرباح التی تحصل للشرکة من الاستفادة بالاتجار بتلک المبالغ المجتمعة من المشترکین.
ما در گذشته این مسئله را به نوعی خواندیم، یعنی در اتجار خواندیم، فلذا این مسئله ربطی به تعاونی ندارد، دو مرتبه به تامین تجاری بر گشتیم، تامین تجاری گاهی تامین بسیط است و گاهی تامین مرکب ، تامین بسیط این است که مشترکین هر ماه قسط خود را میپردازند و سراغ کار خود میروند، یعنی دیگر کار به کار صندوق ندارند، تا موقعی که ادارهی بیمه به عهد خود وفا کند، ولی گاهی بیمهی مختلط داریم، من قسط میدهم ولی شرط میکنم که جناب بیمهگر با این اقساط من و صدها اقساطی که دیگران دادهاند، تجارت کند و در ضمن همهی سود و درآمد را به خودش اختصاص ندهد، بلکه بخشی از این سودها مال مشترکین باشد و بخشی مال خودش. اگر این گونه باشد، بیمه خیلی ارزان از کار در میآید. چرا؟ ولو صد نفر هستیم و همه خود مان را بیمه کردیم، یا چهل هزار نفر خودشان را بیمهکردهاند و در هر ماه چهل هزار قسط به بیمهگر میدهند و این خودش یک ثروت بزرگی میشود و اگر بیمهگر یک تاجر قوی و کار آزموده باشد و با این تجارت کند، سودی هنگفتی گیرش خواهد آمد، ما نیز شرط میکنیم که سود را حسب النسبة قسمت کند، یعنی بخشی را برای خودش نگهدارد و بخش دیگر را در میان مشترکین قسمت کند، چه بسا در آخر ما علاوه به آن غرض اصلی که از بیمه (که از بیمه داشتیم) میرسیم، یعنی علاوه براین که بیمهگر پول دوا و دکتر ما را میدهد، چه بسا که همین سود و درآمد (که از ناحیهی تجارت اقساط به دست آمده است) همان قسطها را جبران کند، ایشان میفرماید این هم صحیح است.چرا؟ چون قرار شد که ما در «أوفوا بالعقود» دو شرط میخواهیم:
اولاً عقلائی باشد، یعنی اکل مال به باطل نباشد، ثانیاً: مشتمل بر عنوان محرم نباشد، یعنی مشمل بر ربا و غرر نباشد، مشتمل شرط مجهول نباشد، شرط نتیجه نباشد، این هیچکدام از اینها نیست.
المسألة الثامنة: الظاهر صحة التأمین المختلط مع الاشتراک فی الأرباح الّتی تحصل للشرکة من الاستفادة بالاتّجار بتلک المبالغ المجتمعة من المشترکین (یعنی اقساط)
سواء کان التأمین علی الحیاة بأن یدفع مبلغ التأمین عند وفاة المؤمّن علیه أو عند انتهاء مدة التأمین. و للمؤمّن الحق فی الاشتراک فی الأرباح حسب القرار (اگر ادارهی بیمه با این اقساط تجارت کرد و سودی به دست آورد، همهی سود را به مشترکین نمیدهد، بلکه مقداری از سود را خودش بر میدارد، کأنّه بیمهگر دو چیز میخواهد: الف: اقساط را میخواهد، ب) سود اقساط را میبرد) فیضاف نصیب کلّ من الأرباح إلی مبلغ التأمین (کأنّه من این افراد را به دو شرط بیمه کردهام: یکی اینکه ماهیانه این قسط را بگیرم، علاوه بر این، سود تجاریش هم مال من باشد) أو علی جبر الخسارة مع الاشتراک فی الأرباح کما ذکر (عطف بر «سواء» است).
فإن ذلک شرکة عقدیة مع شرط أو شرائط سائغة.
تا اینجا اصل مسئله بیان شد.
پس از نظر حضرت امام (ره) میشود تامین مخلتط هم ایجاد کرد، همهی تامینها تامین بسیط است، به این معنا که بیمهگر همهی پولها را به خودش اختصاص میدهد، در تامین مختلط یک کار عادلانه نیز میکند، و آن این است که بیمهگر که تجارت میکند که بخشی از سودش مال اوست و بخش دیگرش مال بیمهگزاران، بیمهگر دو چیز حق دارد، یعنی هم میتواند از اقساط استفاده کند و هم از ارباح، بعد فرمود فرق نمیکند بیمهاش بر عمر باشد یا بر جبر خسارت.
آنگاه حضرت امام میفرماید ممکن است بیمهی مختلط را تحت یکی از کتابهای شرح لمعه وارد کنیم، یعنی ممکن است تحت مضاربه وارد کنیم، پول از شرکا،کار از بیمهگر، ما در رسالهی عملیه نوشتهایم که مضاربه یک نوع شرکت کار است و سرمایه، یعنی از یک طرف کار است، از طرف دیگر سرمایه. ولذا ممکن است بیمهی مختلط را تحت مضاربه داخل کنیم، ممکن است کسی بگوید در مضاربه میگویند باید ذهب و فضّه باشد، ایشان میگوید من این را قبول نکردم، ولذا حضرت امام در حاشیهی عروة وقتی به مضاربه میرسد، سید میگوید حتماً باید ذهب و فضّه باشد، ایشان میفرماید لازم نیست که حتماً ذهب و فضّه باشد،بلکه نقود و اسکناس هم کافی است.
ممکن است بگوید اجماع ادعا شده که باید ذهب و فضّه باشد.
ایشان در جواب میفرماید اجماع در مقابل این است که عروض نباشد، یعنی جنس را (مانند نخود و لوبیا و ...،) را نمیشود مضاربه قرار بدهیم، اجماع در مقابل دفع عروض است نه در مقابل اوراق نقدیه، یعنی در مقابل ردّ اسکناس نیست. میفرماید ممکن است ما تامین تقابل را از قبیل مضاربه بگیریم، عمل از طرف بیمهگر، سرمایه و پول از بیمهگزاران. تا حال میگفتیم بیمهی مختلط است، ولی الآن میگوییم مضاربهی مشروط است،یعنی ما سرمایه و پول را هر ماه به صورت قسطی میدهیم، شما هم با این پولها کار کنید و اگر خسارتی متوجه ما شد، آن را جبران کنید یا اگر موتی حاصل شد، جبران کنید یا اگر بازنشسته شدیم، جبران کنید، یعنی ما به صورت ماهیانه اقساط را میدهیم که تجارت کنی، شما نیز اینها را جبران کنید.
به بیان دیگر تا کنون بحث ما در بارهی تامین بود. الآن دیگر مسئلهی بیمه در میان نیست، بلکه یک نوع مضاربهای را تشکیل میدهیم، این هم یکنوع مضاربه است، یعنی تا حال مضاربهها بسیط بود، ولی الآن مضاربهها مرکب است، پول از ما،عمل از شما، اما شمای عامل (بر خلاف مضاربه که میگویند عامل ضامن ضرر نیست) باید ضامن ضرر باشید، منتها نه ضررهای که از ناحیهی تجارت حاصل میشود، بلکه ضررها و خسارتهای که از جانب پیری، بازنشستگی دیدیم یا ماشین ما خسارت دید. باید این ضررها را جبران کنی.
همانطور که قبلاً هم بیان شد، در اینجا دو اشکال وجود دارد: اولاً در مضاربه میگویند باید ذهب و فضّه باشد، حضرت امام میفرماید که من این را قبول ندارم،
ثانیاً: اینکه میگویند «عامل» ضامن ضرر نیست، مراد این است که ضرر تجارتی را ضامن نیست،اما این نوع ضررها که ضرر نیست، بلکه یک نوع تعهد است و این نوع تعهدها را ضامن است، اگر این گونه شد، ایشان میفرماید: این عقد جایز است، چون ایشان مضاربه را جایز میداند، ولی ما گفتیم جایز نیست، منتها ایشان این را مضاربهی مستقل نمیداند، بلکه میخواهد این را توی دل مضاربه بیندازد نه اینکه مستقلاً مضاربه باشد، چون در مضاربه تا هنوز کسی نشنیده که عامل جبران گر ضررهای خارج از حدود تجارت باشد ولذا ناچار است که بگوید هم این تامین است و هم مضاربه.
ولو کان من بعضهم العمل و من بعضهم النقود و کان القرار نحو المضاربة صحّ أیضاً عندی، لعدم اعتبار کون المدفوع فی مال المضاربة الذهب و الفضة المسکوکین، بل المعتبر کونه من النقود فی مقابل العروض (ایشان در حاشیهی عروه میفرماید:
اگر چنانچه علما میگویند اجماعاً، این اجماعاً رد عروض است نه ردّ نقود و اسکناس، یعنی اینکه علما گفتهاند غیر ذهب و فضّه نمیشود اجماعاً، حضرت امام میفرماید: این ادعای اجماع از شیخ در خلاف، مربوط به ردّ عروض است نه اواق نقدیه و اسکناس)
و هذا العقد لازم إن لم یرجع إلی المضاربة ، و إن کان عقد مضاربة فی ضمنه التأمین فجائز من الطرفین.
از مسائلی که حضرت امام مطرح نموده است، دو مسئله باقی مانده است که در این جلسه میخوانیم، یکی مسئلهی نهم است و دیگری مسئلهی دهم.
مسئلهی نهم عبارت از این است که گاهی ادارهی بیمه برای اینکه افراد را بسوی خود سوق بدهد و جذب نماید، جوایزی را به طور مجانی و رایگان به شرکا میپردازد، البته حضرت امام تعبیر به جایزه نکرده، بلکه از آن تعبیر به مبلغ اضافی نموده است، در حقیقت این مبلغ اضافی به عنوان جایزه است، منتها یا به همهی شرکا میدهد یا در میان آنها قرع کشی میکند، بعضی گفتهاند که این حرام است. چرا؟ چون داخل است در ربای قرضی، چطور؟ فرض کنید بیمهگزار سه هزار تومان به ادارهی بیمه داده، ممکن است جایزهای که به این آدم تعلق میگیرد، چهار هزار تومان باشد، یعنی سه هزار تومان به بیمهگر داده، در عوض چهار هزار تومان به عنوان جایزه گیرش آمده است. خصوصاٌ در جایی که حادثهای هم برایش رخ بدهد و بیمهگر علاوه بر جایزهای که داده، وجه خطر را هم بدهد، چه بسا که وجه خطر با این جایزه بیش از مبلغی بشود که بیمهگزار به ادارهی بیمه داده است و این میشود ربا قرضی.
ولی حضرت امام (ره) میفرماید: این از قبیل ربای قرضی نیست، یعنی حرف کسانی که آن را از قبیل ربای قرضی میدانند، صحیح نیست، چون آنچه را که بیمهگزار به بیمهگر میدهد به عنوان قرض نمیدهد، بلکه به عنوان پذیرش مسئولیت او میدهد، یعنی از آنجا که بیمهگر مسئولیت را پذیرفته، بیمهگزار نیز در مقابل پذیرش مسئولیت او، ماهیانه مبغلی را میدهد. ولذا اگر خطری هم متوجه او (بیمهگزار) نشود، این مال برای بیمهگر حلال است.
به بیان دیگر نه بیمهگزار مبلغی را (که ماهیانه به ادارهی بیمه میپردازد) به عنوان قرض میدهد، و نه بیمهگر جایزه را به عنوان پرداخت قرض میدهد، بلکه بیمهگزار در مقابل پذیرش مسئولیت از سوی بیمهگر، مبلغی را ماهیانه به او میدهد، خواه او چیزی را به عنوان جایزه به بیمهگزار بدهد یا ندهد، خواه خطری متوجه بیمهگزار بشود یا نشود. در صورت متوجه شدن خطر، باز آن وجهی که بیمهگر به عنوان جبران خسارت به بیمهگزار میدهد، کمتر از وجهی باشد که بیمهگزار ماهیانه پرداخت نموده یا بیشتر باشد یا مساوی، پرداخت طرفین به عنوان وام و قرض نیست، تا اینکه بیمهگزار داین محسوب بشود و بیمهگر مدیون، تا بگویید باید تعادل محفوظ باشد. چه بسا این تعادل به وسیلهی جایزهی تشویقی بهم بخورد. بلکه بیمهگزار آن را در مقابل پذیرش مسئولیت از ناحیهی بیمهگر میپردازد.
المسألة التاسعة: لو التزم المؤمّن (بیمهگر) بدفع إضافة علی مبلغ التأمین (یعنی علاوه بر جبران خسارت وارده، یک چیزی را اضافه بدهد، ولی من فکر میکنم که این پرداخت اضافه بدون جهت نیست، قهراٌ به عنوان تشویق است ) فالظاهر إنه لا بأس به ، کمن أمن علی حیاته عند شرکة التأمین لمدة معلومة علی مبلغ معلوم واستوفت الشرکة أقساطاً شهریة مقدرّة فی قبال التأمین و تلتزم الشرکة بدفع مبلغ إضافة علی مبلغ التأمین (علاوه بر اینکه بیمهگر در زمان پیری بیمهگزار، پول دوا و درمان او را میدهد، یا اگر فوت نمود، زن و بچهاش را اداره میکند، یک چیزی هم اضافه میدهد) ترغیباً لأهل التأمین(تا بدین وسیله افراد بیمهگزار را تشویق کرده باشد) فإن تلک الزیادة لیست من الربا القرضی ، لعدم کون أداء الأقساط قرضاً (اقساط به عنوان قرض به بیمهگر داده نشده، بلکه در مقابل پذیرش مسئولیت پرداخت میشود)، بل التأمین معاملة مستقلة اشترط فی ضمنها ذلک( یعنی اینکه یک چیزی اضافه به عنوان تشویق بدهد) و الشرط سائغ نافذ لازم العمل. ما نظیر این اشکال را قبلاٌ خواندیم، منتها نه در تشویقی، گفتیم پولی را که بیمهگزار میدهد، گاهی بیشتر از مبلغی است که ادارهی تامین میدهد، گاهی اداره تامین بیشتر میدهد و گاهی مساوی است. و غالباٌ اگر خطری پیش بیاید، ادارهی بیمه بیشتر میدهد تا اقساطی که بیمهگزار میدهد. حضرت امام(ره) مشکل را در تشویقی پیاده کرده، وحال آنکه مشکل تنها در تشویقی نیست، حتی منهای تشویق فقهای اهل سنت گفتهاند که این از قبیل ربای قرضی است، پول این طرف کمتر است، پول آن طرف بیشتر. خصوصاٌ اگر کشتی بیمهگزار غرق بشود یا خانهاش دچار حریق بشود، باید بیمهگر صد میلیون بپردازد در حالی بیش از دو میلیون نگرفته است، آنجا پیاده کرده، حضرت امام علاوه بر آن، تشویقی را هم مطرح کرده، ولی تشویقی مؤثر در حقیقت ربا نیست،حتی اگر تشویقی هم نباشد، باز هم شبههی ربا هست.
الجواب الجواب،جوابش همان است که دادیم و گفتیم پولی را که ادارهی بیمه میگیرد، وام نیست،بلکه تملک میکند در مقابل اقساط. پس حاشیهی که ما در این مسئله داریم،این است که در شبههی ربا لازم نیست که آن تشویقی را ضمیمه کنیم،حتی منهای تشویقی شبههی ربا هست، البته با تشویقی آکد میشود.
الجواب الجواب. بحث ما در مسئلهی نهم تمام شد، الآن وارد مسئلهی دهم میشویم و این مسئله در خیلی از کتابهای فلسفی و فقهی مطرح است. یک بحث در فلسفه است بنام :«الحرکة فی الحرکة» یعنی حرکت در حرکت، آیا حرکت در حرکت متصور است یا نه؟ ما معتقدیم که حرکت در حرکت، مانعی ندارد، اعراض خودشان حرکت می کنند ولی در ضمن حرکت اعراض، جوهر هم حرکت میکند، فرض کنید کسی سوار قطار شده، قطار حرکت میکند، او نیز در ضمن حرکت قطار راه میرود، به این میگویند حرکت در حرکت، بحثی که ما در مسئلهی دهم داریم از قبیل حرکت در حرکت است، یعنی بیمه در بیمه، فرض کنید در شهری ادارهی بیمهی کوچکی با سرمایهی اندک، تأسیس شده و حدود صد نفر خانواده را هم زیر پوشش بیمهی خود قرار داده، منتها دلهرگی و اضطرار دارد که ممکن است خطر بیشتر باشد و من نتوانم با سرمایهی کم، جوابگوی بیمهگزاران خودم باشم، از این رو شرکت خودش را با تمام بند و بیلی که دارد، بیمهی یک شرکت بزرگ دولتی میکند.
به بیان دیگر اداردهی بیمه صغیر،خودش را زیر پوشش ادارهی بیمهی بزرگ قرار میدهد. آیا میشود ادارهی بیمهی صغیر و کوچک،خودش را با تمام بند و بیلی که دارد، بیمهی ادارهی دیگر کند؟
مرحوم امام میفرماید این هیچ اشکالی ندارد، چون «کلّ عقد مستقل»، مثلاٌ من با صد نفر را بیمه کردهام، در عین حال خودم را هم زیر پوشش ادارهی بیمهی بزرگتر قرار میدهم. این جایز است و هیچ اشکالی متوجه او نیست.
المسألة العاشرة :«لا بأس بإعادة التأمین بأن طلب بعض شرکات التأمین لدی شرکات عظیمة أوسع منها التأمین لشرکته التأمینیة» .
إعادة التأمین أو تأمین المؤمّن
و حاصل الکلام: أنّ عقد التأمین عقد مستقل، و الشرط شرط سائغ لازم العمل.
یرید المصنف بأنّه ربما تکون شرکة التأمین صغیرة تؤمّن لعشرات الأفراد، و مع ذلک ربما لا تستطیع الوفاء بالتزاماتها، و لأجل ذلک تعقد مع ما فیها الأموال و الأثاث و ما تحملت من المسئولیة فی مقابل الأفراد، مع شرکة تأمینیة کبیرة عقداً تأمینیاً جدیداً .
و بهذا یظهر أن عبارة المصنف غیر واضحة ، فالأولی أن یعبّر بالنحو التالی : « لا بأس بإعادة التأمین بأن یطلب بعض شرکات التأمین من الشرکات العظیمة تأمینها بما لها من الأموال و الأملاک و الالتزامات»،بحث ما در باب تامین و بیمه به پایان رسید.
شرکتهای هرمی و ماهیت آن
یک بحث مختصر در اطراف شرکتهای هرمی داریم، شرکتهای هرمی را در دو مرحله بحث میکنیم، در این جلسه راجع به ماهیت شرکتهای هرمی بحث میکنیم، در جلسهی آینده اشکالات آنها را بیان خواهیم نمود.
ماهیت شرکتهای هرمی
شرکتهای هرمی در این روزها موضوع بحث رسانهها شده است، تقریباٌ اکثر مردم متوجه شده اند که یکنوع کلاه برداری و خدعه است، ولذا لزومی ندارد که ما تک تک این شرکتها را مورد بحث قرار بدهیم و آن را به عناوین مختلف بیان کنیم. واقعیت شرکتهای هرمی طبق آنچه در ایران رائج شده، این است که شرکتی است تاسیس شده،اولاٌ کارگرانی دارد که ممکن است افراد شناخته شده باشند، همچنین مدیران و گردانندگانی دارد که در پشت این شرکت قرار گرفتهاند و ممکن است خیلی معلوم نباشند که چه کسانی هستند. منتها در خارج ظاهراٌ یک شرکتی است و ممکن است یک نام مقدسی را هم روی آن بگذارند، اما اینکه واقعیت این شرکت چیست و به کجا وابسته است، این جهاتش خیلی روشن نیست. این شرکت برگی دارد که در آن نام پنج نفر را نوشتهاند، فرض کنید آن پنج نفر عبارتند از:- زید، 2- عمرو، 3- بکر،- احمد، 5- خالد. هرگاه کسی بخواهد عضو این شرکت بشود، این برگ را به او میفروشند، مثلاٌ شخصی در این شرکت میرود و میگوید من میخواهم عضو شرکت هرمی شما بشوم، آنان قبول میکنند و به او میگویند پس این برگ را (که نام پنج نفر در آن ثبت است) از ما بگیر، ولی این برگ را مجانی و رایگان به شما نمیدهیم، بلکه باید هزار تومان در مقابلش بدهی، این آدم هم برگه را (که اسم پنج نفر در آن ثبت شده بود) گرفت، آنگاه فرد دیگری میرود و تقضای عضویت میکند، به او یک برگ دیگری میدهد که اسمهای دیگری در آن ثبت باشد، یا همان برگ را میدهد که اسم همان پنج نفر قبلی در آن ثبت بود. خلاصه به هر کس که تقاضای عضویت بکند، این برگها را به او میدهد (اما اینکه آیا در برگها اسامی فرق میکند یا فرق نمیکند، باید کمی رویش مطالعه کنیم)، بعد به شما میگوید، علاوه براینکه این برگ را از ما خریدی، سه کار دیگر را هم انجام بده:
الف) هزار تومان به اسم نفر اول (که زید است) بفرست، ب) هزار تومان دیگر هم به اسم گرداندگان شرکت بفرست، یعنی کسانی که این شرکت را میچرخانند، پس این آدم تا اینجا سه هزار تومان خرج کرده تا بتواند عضو این شرکت هرمی بشود، یک هزار تومان داد و برگه را خرید، هزار تومان هم به اسم نفر او (که زید باشد) پست کرد، هزار تومان هم برای گرداندگان این شرکت، پست نمود و لذا در این مرحله سه هزار تومان خرج کرده، ج) کار سومی که باید انجام بدهد، این است که باید تمام مدارک را به ادارهی شرکت بفرستد، یعنی مدارک پولهای که تا کنون خرج کرده بفرستد که نشان بدهد هزار تومان به اسم زید فرستاده، هزار تومان هم به اسم گرداندگان شرکت، پست نموده، آنگاه شرکت برای این آدم چهار برگ دیگر میفرستد (غیر از برگ اول که به او فروخته بود) که همین اسامی در آنجا هست، منتها با این تفاوت که اسم زید از این برگهها حذف شده، جای زید عمر آمده، جای عمرو هم بکر آمده، جای بکر، احمد آمده، جای احمد، خالد آمده، اما نفر پنجمی، خود همین شخص است. یعنی در این مرحله زید که نفر اول بود، اسمش به کلی از برگه حذف میشود، عمر و که نفر دوم بود، میشود نفر اول، به همین ترتیب، نفر پنجم هم میشود نفر چهارم، نفر پنجم در این چهار برگ جدید، خود همین آدم است که برگها را برای او فرستاده است. اسم اولی را که زید باشد، بی جهت از برگها حذف نکرده است، بلکه او به نوا و مردا خود رسیده است که گرفتن هزار تومان باشد.
سؤال: هزار تومان که برای اولی که کار ساز نیست و جایی را پر نمیکند تا فورا اسم او را حذف کنند؟
جواب: این برگهای که براین آدم فرستاده، برای صدها نفر دیگر هم فرستاده است. به بیان دیگر: کسی که به نفر اول (زید) پول میفرستد، تنها این شخص نیست بلکه صدها نفر دیگر مثل او، برای زید فرستاده، یعنی هر کس که این چهار برگ برایش فرستاده شده، قبلاٌ هزار تومان به زید هم پست کردهاند، چون اگر پست نمیکردند، نوبت به گرفتن این چهار برگ نمیرسید، پس زید تنها از این شخص هزار تومان نگرفته، بلکه از صدها نفر دیگر یک چنین پولی را گرفته است، یعنی زید به هزار تومان این آدم از لیست حذف نمیشود. در واقع این بازیگری را سر تمام اعضای شرکت انجام میدهند، یعنی هر کس بخواهد عضو این شرکت بشود، باید این راه را بپیماید. آنگاه میشود عضو این شرکت. پس نفر اول که زید باشد به نوا و مقصود خود رسیده و لذا اسم او را از برگهها حذف میکنند. وقتی که این آدم، این چهار برگ را گرفت، باید چهار مشتری پیدا کند و به هر کدام از آنان، هر یکی از این برگها را بفروشد، یعنی برگ اول را به نفر اول بفروشد، برگ دوم را به نفر دوم، برگ سوم را به نفر سوم، برگ چهارم را به نفر چهارم. اگر این «آدم» این چهار برگ را فروخت به چهار نفر، هزینهی او درآمد، مننتها با یک چیز زایدی ( مع شیء زائد)، چون چهار برگ را فروخت و از هر برگی، هزار تومان گیرش آمد که مجموعاٌ چهار هزار تومان میشود ، و حال آنکه خودش سه هزار تومان و اندی خرج کرده بود. آنگاه به این چهار نفر میگوید، راهی را که من رفتم، شما نیز آن را بپیمایید تا به مقصود برسید. فلذا هر کدام از این چهار نفر، نخست هزار تومان برای نفر اول (که عمرو باشد، چون بعد از حذف اسم زید، عمرو جای او آمد) میفرستد، در مرحلهی دوم، هزار تومان دیگر برای ادارهی شرکت میفرستد، سپس مدارک آنها را توسط پست به ادارهی شرکت میفرستد، در واقع هر کدام سه تومان و اندی (با پول پست) خرج میکنند. بعد از آنکه این کار را کردند، بعداٌ برای هر کدام از این چهار نفر، چهار برگه میآید، باید این چهار نفر همان راهی را که این آدم پیمود، بپیمایند، یعنی هر کدام باید این چهار برگ را به چهار نفر بفروشند تا از این طریق بتوانند خرج شان را در بیاورند، این کار به همین منوال پیش میرود تا اینکه هر کدام مانند زید (که نفر اول بود) به نوا و مقصود خود برسند. در نتیجه این آدم فرد اول میشود در حالی که یک میلیون و بیست و چهار هزار تومان گیرش آمده بدون اینکه چیزی را خرج کرده باشد، البته این در صورتی است که ما مبلغ را هزار تومان (که مبلغ بسیار ناچیزی است) حساب کنیم، اما اگر مقدار مبلغ را بالا بگیریم، میزان پولی که گیر او میآید، خیلی بیش از این مقدار است. این ماهیت مسئله بود که عرض کردم، اما اینکه آیا این مسئله با شرع تطبیق میکند یا نه، در جلسهی آیند بحث خواهیم کرد.
بحث ما در بارهی شرکتهای هرمی بود، حاصل شرکتهای هرمی این شد که شرکتی را تشکیل میدهند، بدون اینکه کوچکترین سرمایهی مالی در آن شرکت باشد، فقط اتاقی دارند، میز، صندلی و مدیر، فقط اینها یک برگی را آماده کردهاند که در آن اسم پنج نفر نوشته شده، هر فردی که بخواهد عضو این شرکت بشود، باید این برگ را بخرد، فرض کنید قیمت برگ هزار تومان است، کسی که میخواهد عضو بشود، با هزار تومان این برگ را میخرد، بعد از خریدن برگ، سه کار دیگر را هم انجام میدهد:
الف) مبلغ هزار تومان را به نام فرد اول میفرستد،
ب) مبلغ هزار تومان دیگر را به اسم گرداندگان شرکت پست میکند،
د) مدارک آن را به شرکت میفرستد. وقتی شرکت دید که این آدم هم برگ عضویت را خریده و هم مبلغ هزار تومان به نام شخص اول فرستاده و هم هزار تومان دیگر را به نام شرکت پست کرده، آنگاه چهار برگ دیگر برای او میفرستد که در آن، همان اسماء خمسه است، با این تفاوت که در برگ اول نام این فرد نبود، اما در این چهار برگ اخیر نام این فرد هم در ردیف پنجم نوشته شده است. یعنی اسم یک نفر از برگه حذف شده. چون او به خواستهی خودش رسیده، ولذا اسم این آدم در برگه در ردیف پنجم نوشته شده.باید این آدم چهار نفر دیگر را پیدا کند و به هر کدام از آنها یکی از این برگهها را بفروشد، هر کدام از این چهار نفر هم باید همان راهی که این آدم پیموده، بپیمایند، یعنی ابتدا باید هزار تومان بدهند و این برگها را بخرند، باز هزار تومان دیگر را باید به اسم نفر اول بفرستند، هزار تومان هم برای شرکت پست کنند، سپس آن را برای ارادهی شرکت پست کنند، این آدم در این مرحله هم بهره میگیرد، چون فرد اول هر یک از این برگها را به هزار تومان میفروشد، قهراٌ هزینهای را که قبلاٌ کرده بود، در میآید،قبلاٌ سه تومان و اندی خرج کرده بود،حالا که برگهای چهار گانه برایش آمد، هر کدام را به هزار تومان میفروشد که در مجموع میشود چهار هزار تومان. و از این راه دهانش را شیرین میکند که آنچه را هزینه کرده بود، بیشتر از آن گیرش آمد، سپس این چهار نفر باید همان راهی را که فرد اول رفته بودند، برود، یعنی ابتدا باید هزار تومان برای نفر اول بفرستد، هزار تومان دیگر هم برای شرکت، یک تومان هم برگه را خریده بود، ضمناٌ خرج پست هم هست، این چهار نفر هر کدام جداگانه، پاکت میکنند و میفرستند به شرکت، شرکت همان معاملهی را که با فرد اول کرده بود، با این چهار نفر همان معامله را میکند، یعنی به هر کدام شان چهار برگ میفرستد ولذا در این روزها میبینیم که قاعدهی هرم گسترش پیدا میکند. و این چهار نفر باید هر کدام شان چهار نفر دیگر را پیدا کنند.
پس هرگاه کسی بخواهد مشترک بشود، نخست باید برگی را (که اسم پنج نفر در آن نوشته شده) با هزار تومان از شرکت بخرد، برای فرد اول که اسمش در آن برگ آمده، هزار تومان دیگر بفرستد، هزار تومان دیگر هم برای خود شرکت پست کند، آنگاه مجموع مدارک را برای شرکت پست کند. فرض کنید جناب زید نفر اول است، آنها برای زید چهار برگ میفرستند که او باید هر یکی از این برگها را به چهار نفر دیگر بفروشد، یعنی برای این شرکت چهار عضو دیگر پیدا کند، آن چهار نفر هم باید همان راه زید را بپیمایند، یعنی هر کدام نخست باید این برگها را با هزار تومان از زید بخرند، سپس هزار تومان دیگر را برای نفر اول پست کنند، در مرحلهی سوم باید مبلغ هزار تومان دیگر را هم برای شرکت توسط پست بفرستند، در آخر هم مدارک و رسید آنها را برای شرکت پست کنند، وقتی که اینها مدارک را پست کردند، قهراٌ نفر پنجم که زید بود، نفر چهارم میشود و اینها میشوند نفر پنجم، یعنی اسم اینها در برگه نوشته میشود و میشوند نفر پنجم. این چهار نفر هر کدام باید چهار مشترک پیدا کنند، قهراٌ زید چهار عضو معرفی کرد، این چهار نفر هم هر کدام شان شانزده نفر پیدا کردند، چون هر کدام شان چهار تا برگ دارند، و این مسئله هم چنان پیش میرود. هر چه پیش برود، افردا جا بجا میشوند تا به مرحلهی میرسد که به ترتیب حذف بشوند، یعنی اولی حذف میشود، دومی جای او را میگیرد، او حذف میشود، سومی جای او میآید، سومی هم حذف میشود، چهارمی جایش میآید و هکذا مسئله ادامه دارد، تا اینکه نفر پنجم بشود نفر اول، و مجموع هزار تومانی که برای فرد اول میفرستند، میشود یک میلیون بیست و چهار هزار تومان. این یک شکل شرکت هرمی است، ممکن است اشکال دیگری هم داشته باشد، ولی ما میخواهیم این مسئله را از نظر شرعی مطالعه کنیم، در اسلام اقتصاد هست،اما علم الإقتصاد نیست، اقتصاد هست،چون اسلام آمده حلال و حرام را، معاملات جایز و غیر جایز را معین کند، اصول اقتصاد بشری و اسلامی را بیان کرده.
به بیان دیگر آنچه به عقل بشر نمیرسد و بشر با عقل خود توان درک آن را ندارد، در قرآن و سنت هست به نام اقتصاد، تمام مبانی اقتصاد اسلامی که الهی است، در کتاب و سنت هست، اما در کنار اقتصاد، علم الإقتصاد داریم که آن بشری است، یعنی آن را به خود بشر واگذار کرده است، مثلاٌ چه کنیم تا بیشتر بهره ببریم، یا چه کنیم تا کمتر ضرر کنیم، اینها علم الإقتصاد هستند، مسئله عرضه و تقاضا، اگر تقاضا بیشتر و عرضه کمتر است، موجب گرانی است، اگر عکس است،یعنی عرضه بیش از تقاضاست، در این صورت ارزانی است، مسائل علم الإقتصاد را امروز مدیران هر شرکت بدانند تا شرکت ضرر نکند، به آن میگویند علم الإقتصاد، آن را واگذار به خود بشر کرده، اسلام آنچه را که بشر درک نمیکند، بیان میکند، اما آنچه را که بشر از روی تجربه درک خواهد کرد، به خود بشر واگذار کرده ولذا در اسلام اقتصاد هست، اصول اقتصادی بشری و الهی که با فطرت مطابق میباشد، هست، ملکیت،اباحه و انواع شرکتها هست، اما علم الإقتصاد که امروزه در دانشگاهها میخوانند و مدیران باید آن بیاموزند تا شرکتها ضرر نکنند و و نفع کنند، این علم البشری است ونباید خاتم الرسل آن را بیان کند، بلکه آن را واگذار به خود بشر کرده، ما عین این مسئله را در خاتمیت گفتیم که اسلام اصل ستر را بیان کرده، یعنی انسان باید ساتر داشته باشد،اما اینکه کیفیت ستر چه گونه و از کدام جنس باشد، اینها را واگذار به خود بشر کرده، اسلام همیشه لبّ را میگوید، اما چهره، لباس، صورت را واگذار به خود جماعت کرده، اسلام روابط مسلمانان با کفار را به عنوان یک اصل گفته، یعنی فرموده باید عزت مسلمان محفوظ باشد، میزان این است که دولت اسلامی عزتش باید محفوظ باشد، ولی عزت گاهی در صلح است و گاهی در ترک ، نفرموده همیشه صلح کنید، یا همیشه قهر کنید، چون گاهی زمان و شرائط زمانی صلح را ایجاب میکند و گاهی هم زمان ایجاب میکند ترک را. در یک جمله گفته عزت باید محفوظ باشد، «ولله العزّة و لرسوله و للمؤمنین». حال که این مقدمه دانسته شد که به اقتصاد اسلام، باید از نظر اقتصاد بنگریم نه از نظر علم الإقتصاد، اسلام میگوید آن درآمدی حلال است که در بر اساس کار و کوشش باشد، اسلام خیلی از کار و کوشش ترویج کرده، یعنی کمتر منبعی را پیدا میکنیم که مانند اسلام به کار و کوشش اهمیت قائل باشد و علاقه به کار و کوشش داشته باشد، من برخی از آیات و روایت را در این زمینه میخوانم که اسلام تا چه اندازه به کار و کوشش اهمیت قائل شده است.
اما الآیات
1- «و لیس للإنسان إلّا ما سعی»، آن درآمد و سودی برای انسان حلال است که در سایهی سعی و تلاش به دست آمده باشد، یعنی منشأ و ریشهاش سعی و کوشش انسان باشد.
2- من آمن بالله و الیوم الآخر و عمل صالحاٌ» عمل صالح میتواند مایهی نجات باشد.
3- «و لکّل درجات ممّا عملوا» درجه و مقام در دنیا و آخرت در گرو عمل است.
4- «إنّالذین آمنوا عملوا الصالحات سیهدیهم ربّهم بإیمانهم» باز پای عمل در میان است.
5- «الّذین آمنوا و عملوا الصالحات، سیجعل الرحمن ودّاٌ»، خیال نشود که این آیات مربوط به آخرت است، بلکه اعم است از اعمال دنیوی و اخروی، کلمهی «ودّ» در این آیه به معنای محبت در دل مردم است، محبت در دل مردم فرع این است که انسان در این دنیا کاری به نفع مردم انجام داده باشد. مثلاٌ مسجد گوهر شاد را در مشهد مقدس یک زن ساخته و هزینهاش را پرداخت نموده، همگان نسبت به آن زن (که از تبار ایلخانیهاست) یک نوع علاقه دارند، چون مسجدی ساخته و همه در آنجا نماز میخوانند.
اما الرویات
الف: «الکادّ لعیاله کالمجاهد فی سبیل الله» کسانی که برای به دست آوردن نفقهی زن و بچهی خودشان کار میکنند، همانند مجاهدان در راه خدا هستند.
ب: «المال الّذی یطلب من فضل الله عزّ و جل ما یکلّف به عیاله أعظم در جة من المجاهد فی سبیل الله» آن کس که کار و کوشش کند تا زن و بچه را از فقر و تنگ دستی برهاند، ثوابش از ثواب جهاد فی سبیل الله بیشتر است.
ج: «إنّی أحبّ أن یتعزر الرجل حر الشمس فی طلب المعشیة» من دلم میخواهد که انسان در تامین زندگی خود،گرمای آفتاب را لمس کند.
بنابراین، از مجموع آیات و رویات استفاده میشود که باید مبنای درآمدها کار باشد. البته ممکن است گاهی از اوقات بدون کار هم یک درآمد و سودی نصیب انسان بشود، ولی باز آنهم محصول کار است، یعنی پدر و مادر انسان میمیرد، چیزی به انسان میرسد، پدر و مادر کار کرده و فرزند هم جگر گوشهی پدر و مادر است، دل شان میخواهد آنچه را که از طریق کار به دست آوردهاند، به جگر گوشهی خودشان بدهند. در آنجا هم مفتکی نیست، بلکه چون او فرزند آنان است و مورد علاقهی شان و لذا میخواهند به او بدهند، گاهی عطیه است ولی اینها جنبهی استثنائی دارند، اما مبنای زندگی در اسلام همان کار و کوشش است و هر درآمدی که از طریق کار و کوشش به دست میآید،آن درآمد از نظر شرع حلال و مباح است. خیلی کار در اسلام ارزشمند است، از این رو اسلام به کارگر خیلی علاقمند است و لازم میدانم در این زمینه دو روایت را متعرض بشوم:
1- إنّ رسول الله و امیر المؤمنین و آبائی کلّهم کانوا قد عملوا بأیدهیم و هو من عمل النبیین و المرسلین و الأوصیاء والصالحین»
به موسی بن جعفر گفته شد که چرا در مزرعهات کار میکنی؟
حضرت در جواب فرمود، این شیوهی پدران واجداد من و انبیا و اوصیا و بندگان صالح خداست.
2- «إنّالله لیبغض العبد النواّم و إنّ الله یبغض العبد الفارغ» خداوند بندهی خواب آلود و بی کار را دشمن میدارد.
مردی خدمت رسول گرامی اسلام رسید و گفت فلان کس چنین است و چنان، یعنی از عبادات و نماز شبها و راز و نیاز او صحبت به میان آورد، حضرت رو کرد به آن مرد و فرمود: زندگی آن مرد را که اداره میکند؟ در جواب گفت برادرش اداره میکند، حضرت فرمود پس برادرش از او عابدتر است.
باز در روایت داریم که مردی خدمت پیغمبر رسید، حضرت به او فرمود: آیا کاری هم بلد هستی؟ گفت:نه!
حضرت فرمود: «سقطت عن عینی» از چشمم افتادی. یعنی مؤمن باید کار بلد باشد. الآن دوباره بر میگردیم به شرکتهای هرمی، آیا در این شرکتهای هرمی، آن شخصی که در آخر است، و فروشها هم بالا برود، در آخر این فرد یک میلیون و بیست و چهار هزار تومان را مالک شده،آیا روی آن کار کرده؟ کاری روی آن انجام نداده، کارش فقط این بوده که چهار نفر دیگر را به شرکت معرفی کرده است،آیا مبلغی که گیری این فرد و افراد دیگر میآید، تولید کردهاند و روی آن کار کردهاند؟ جواب منفی است، کار شان فقط معرفی افراد است، یعنی کار شان این است که پولها را از سایر مشترکین جمع کنند، تا موقعی که هر کدام به مقصود خود برسد. البته اینها مبلغی کمی میگیرند، ممکن است این شرکت صد هزار عضو داشته باشد، هر یکی از این اعضا یک میلیون و بیست و چهار هزار تومان میبرد، در حالی که شرکت به اندازهی همهی این اعضاء گیرش میآید، چون هر عضو و مشترکی، باید مبلغی را به شرکت بپردازد. فلذا این گونه شرکتهای هرمی با روح اسلام و اقتصاد اسلامی سازگاری ندارد.
در نظام سابق یک چیزی رائج بود به نام:بختآزمائی، بعضی تلاش میکردند که آن را حلال کنند، و حال آنکه آنهم باروح اسلام و اقتصاد اسلامی سازگار نیست و معنایش این است که بدون کار و تلاش، جیب مان را پر کنیم. ولذا قرآن میفرماید: «إنّما الخمر و المیسر ... و الأزلام الخ»، ازلام در زمان جاهلیت خودش یک نوع بخت آزمائی بوده، منتها از آنجا که عربها در آن زمان، دور از فرهنگ امروزی بودند، آن را در شتر پیاده میکردند. اما تعدادی برنده بودند و برخی هم بازنده و هیچ چیزی گیر شان نمیآمد.
علاوه براین، افرادی که در این جریان برنده میشوند، آیا درآمد شان محصول کار و کوشش است یا اینکه جیب همدیگر را خالی کردن است؟ قطعاٌ در آخر کار یک عده جیب شان خالی و عدهی دیگر پر میشود، چه بسا بعد از آنکه این شرکت هرمی قاعدهاش کمی توسعه پیدا کرد، دیگر اصلاٌ مشتری پیدا نشود که این برگها را بخرد و در وسط راه میماند، قهراٌ کسانی که این برگها را خریدهاند، جیب شان خالی میشود، یعنی اصلاٌ به آنان چیزی نمیرسد، یعنی وقتی دائره وسیع شد و به ده هزار یا بیست هزار رسید، گاهی افراد مشترک پیدا نمیکنند، قهراٌ پولی را که خرج کردهاند، در مقابل هیچ درآمدی نیست.
اشکال اول ما نسبت به شرکتهای هرمی این شد که این با اصول اقتصاد اسلامی سازگار نیست.
ثانیاٌ: این افراد در اینجا درآمد را منهای تولید مالک میشوند و این بر خلاف اصل اسلام است، تولید و کار نیست، فقط کلاه گذاری است و جیب مردم را خالی کردن.
ثالثاٌ: این از قبیل اکل مال به باطل است، قرآن کریم میفرماید: «لا تأکلوا أموالک بینکم بالباطل» أی بسبب باطل، این هم سبب باطل است، یعنی سبب باطل گاهی رشوه است، گاهی سرقت و دزدی است و گاهی شرکت هرمی ، باطل، یعنی پوچ، شرکت هرمی یک کار پوچی است که کوچکترین عاید و سودی برای یک مملکت ندارد.
اگر بنا شود که در گوشه و کنار شهرها، شرکتهای علم کنند و جوانان را به سوی خود بکشند، این سبب باطل است، سبب صحیح عبارتند از : بیع، تجارت، کارهای زراعی، علم و صنعت است، هیچ یک از این عناوین بر شرکت هرمی منطبق نیست، قهراٌ میشود سبب باطل.
رابعاٌ: در پشت این شرکتهای هرمی، اجنبی قرار دارد تا پول مملکت را خارج کنند، اگر این شرکتها پا بگیرد، هر روز میلیونها «ارز» از مملکت خارج میشود بدون اینکه ما درک کنیم.
ابحث ما در بارهی تقیه است و مسئلهی تقیه در فقه شیعه از جایگاه و مقام بالای بر خوردار است، اما در فقه اهل سنت بحثی بنام تقیه در کتابهای فقهی شان وجود ندارد، هر چند در کتابهای تفسیری است،آنان چندان اطلاعی به مسئلهی تقیه ندارند و لذا در بارهی تقیه بحث نکردهاند، اما در فقه شیعه،مسئلهی تقیه برای خودش مقام و مکانتی دارد.
از آنجا که مسئلهی تقیه در زمان ما مورد هجوم است، کسانی که با اینها (اهل سنت) مقداری اختلاط دارند، خوردهی که بر ما میگیرند،مسئلهی تقیه است، در حقیقت آن را یک نوع شکافی در دیوان فقه ما میدانند و میگویند این تقیه چیست که شما در فقه خود دارید، از این رو به کتابها و رسالههای ما چندان اعتماد نمیکنند و میگویند از کجا بدانیم که آنچه در آنها نوشته شده است، عین حقیقت است و لعل شما در این کتابها و در این رسالهها تقیه میکنید،حتی موقعی که با آنها مذاکره میکنیم، میگویند ما نمیدانیم که آنچه شما میگویید،عین معتقد شماست یا اینکه تقیه میکنید، مرحوم کاشف الغطاء کتابی دارد بنام :« أصل الشیعه و فقهها» و در آنجا بعد از آنکه فقه شیعه را بیان میکند،میفرماید دو چیز برای ما مورد انتقاد است، یکی از آنها مسئلهی تقیه است و دیگری مسئلهی بداء ، که ما مسئلهی بداء را در آخر مبحث مطلق و مقید بحث کردیم، هردوی این مسئله برای آنها مشکل است، از این رو حضرت امام (ره) در سال: 1333 مسئلهی تقیه را مفصّلا برای ما بحث کرد، که حتی به صورت یک رساله در آمد و من درسهای ایشان را تحت رسالهی تقیه نوشتهام، در حقیقت آنچه که در این رساله میگذرد، مقداری ماخوذ از تحقیقات ایشان است و مقداری هم آنچه که به نظر من رسیده است، منتها با یک تصرفاتی، یعنی مقداری از آن کم کردهام یا چیزی به آن افزودهام.در هر صورت این مسئله را باید مسئلهی مهم تلقی نمود، خصوصا اگر انسان اهل جدل با آنها باشد، بدانید که این یک نوع نقطه ضعفی است در فقه ما از نظر آنان و ما باید آن را به گونهی بیان کنیم که این نقطهی قوت باشد نه نقطهی ضعف.
حال که این مقدمه فهمیده شد و دانستیم که اولاٌ مسئلهی تقیه در فقه اهل سنت نیست، ولی در فقه ما هست، ثانیاٌ این مسئله از نظر اهل سنت نقطهی ضعف است و میگویند در کتابهای شما اعتماد نمیکنیم چون اهل تقیه هستید و ما باید به گونهی بحث کنیم و جواب بدهیم که این نقطهی قوت باشد نه نقطهی ضعف. ثالثا عرض کردیم که آنچه که در این رساله است ، رسالهای است که من در سال 1333 نوشتم و تجدید نظر کردم ،یعنی یا چیزی از آن کم کردم یا اضافه نمودم، و آن را به صورت رسالهی دیگر غیر از رسالهی حضرت امام (ره) در آمد، هر چند از بیانات ایشان استفاده کردیم. قبل از آنکه وارد اصل مسئلهی تقیه بشویم، یک تمهیدی را بحث کنیم.
و آن این است که کلمهی « إتقی،یتقی تقیة»، حرف «تاء» در اینجا عوض از «واو» است،وقی، یقی وقیة، هنگامی که به باب افتعال رفت، «واو» تبدیل به «یاء» می شود،إتقی، یتقی تقیة، و الا در حقیقت وقی، یقی، وقیة است، وقتی که به باب افتعال میرود، می شود: «إتقی یتقی تقیة» وقایة به سپر میگویند، هنگامی که طرف مقابل یک شمشیری را به سوی شما متوجه میکند، شما یک سپری را میگیرید، از این رو شمشیر به سپر میخورد نه به سر شما، کأنّه آدم تقیهای، یعنی آدمی که تقیه میکند،این تقیه یک سپری است در مقابل ضرری که از ناحیهی دشمن متوجه انسان میشود. به وسیلهی این تقیه، ضررها را از خودش دفع میکند، کأنّه تقیه یک وقایه و سپری است در مقابل ضررهای دشمن، چون اگر دشمن عقیده و نیتم را بفهمد، مرا آزار میدهد، در حقیقت تقیه را سپر میکنم تا نفهمد و بدینوسیله من از آزار او در امان باشم.
تقیه از مفاهیم ذات الإضافه است، قهرا متقی لازم است و «متقا منه»، و مورد تقیه لازم است، متقی آن کس است که سپر به سر میگیرد، که یا نبی است (بنابراینکه بر نبی هم تقیه است) یا امام معصوم است و یا مسلم شیعه است و یا مسلم سنی ، در حقیقت متقی یا فرد معصوم است یا فرد غیر معصوم، «متقا منه» مخالف است، مخالف هم ذی مراتب است،گاهی «متقا منه» کافر است و گاهی «متقا منه» مسلمان سنی است و گاهی «متقا منه» مسلمان شیعی میباشد، مثلا در زمان طاغوت و شاه کسانی که منبر میرفتند،«متقا منه» شان شاه و نظام طاغوت بود که به ظاهر شیعه بودند و لذا وعاظ تقیه میکردند و در لفافه حرف میزدند، مورد تقیه یا عقاید است یا احکام. پس ما هم تقیه را هم از نظر لغت معنا کردیم و هم گفتیم که تقیه از مفاهیم ذات الإضافه است، یک طرفش آن کس است که تقیه میکند، یک طرفش هم آن کس است که از او تقیه میکنیم، طرف سومش مورد تقیه است، این مفهوم ذات الإضافه است، چهارمش این است که غرض از تقیه چیست؟ غرض این است که یا جانم یا عرضم و یا مالم محفوظ بماند، پس ما در اینجا چهار چیز داریم: الف: متقی ، ب: «متقا منه»، ج: مورد تقیه، د: غرض و غایت، غرض همان حفظ نفس و نفیس است، نفس عبارت است از جان انسان ،نفیس هم عبارت است از عرض و مال. و من در یک همایشی گفتم که التقیة سلاح الضعیف، تقیه سلاح ضعیف است، یعنی آدمی که ضعیف است و در مقابل دشمن قوی قرار گرفته است،اسلحهی او تقیه است و اگر قوت و ضعفی در میان نباشد،تقیه معنا ندارد و از این تعبیر من خیلی خوش شان آمده بود، آدم ناتوانی است برای حفظ جان، مال وعرض خود از این سلاح تقیه استفاده میکند، اگر این اسلحه را به کار نبرد، دشمن تمام هستی او را از بین میبرد.
إن قلت: ممکن است کسی بگوید،تقیه جنبهی منفی و سلبی هم دارد، بالأخره حقیقت روشن نمیشود، حتی امام که تقیه میکند، گاهی یک جهات و بار منفی دارد و آن اینکه طرف واقع را نمیفهمد.
قلت: درست است که تقیه جنبهی منفی و سلبی هم دارد، ولی باید دانست که موجب و مسبب آن کسیت؟ موجب و مسبب آن، کسی است که ما را وادار به تقیه میکند، وزر و بالش به گردن او است، چون اگر آزادی در کار باشد و آزادی مصادره نشود، چرا انسان تقیه کند، بنابر این در تقیه یک جهات منفی و سلبی در کار است و آن اینکه واقعاٌ انسان نتواند حرف دل خود را بزند بلکه حرفی را بزند که طرف خوشش بیاید، این از نظر اخلاقی بار منفی دارد، منتها وزر و گناه آن به گردن کسی است که ما را وادار به تقیه کرده است. ولی باید دانست از آن زمانی که بشر عاقل بوده،همیشه افراد ضعیف در مقابل قوی، تقیه میکردند، هذا هو مؤمن آل فرعون، قرآن میفرماید: «و قال رجل من آل فرعون یکتم إیمانه أتقتلون رجلاٌ أن یقول ربّی الله و قد جاءکم بالبیّنات من ربّکم و إن یک کاذباٌ فعلیه کذبه و إن یک صادقاٌ یصبکم بعض الّذی یصدّکم إنّ الله لا یهدی من هو مسرف کذّاب» غافر:28. جمع شدند که در بارهی موسی چه کنند؟ نظر این شد که موسی را به قتل برسانند، یکی از میان آنها بر خواست چرا او را میکشید، اگر او راست بگوید،ممکن است ضررش پای شما را هم بگیرد، اگر دروغگو باشد، ضررش فقط پای خودش را میگیرد، پس چرا او را میکشید، آدم مؤمنی که در در بار فرعون است و ضعیف بود، از طرفی هم مقامی دارد و نمیتواند آشکار را بگوید که من مومن و موحدم، ناچار است که یک سپری برای خودش درست کند تا بدین وسیله جان،عرض و مالش را از شر دشمن حفظ کند، تاریخ نشان میدهد که همیشه افراد ضعیف در مقابل قوی، سلاح شان تقیه بوده است: التقیة سلاح الضعیف.
داستان عمار یا سر
شما داستان عمار را در نظر بگیرید، جناب عمار جوان قوی و نیرومند بود و در مکه زندگی میکرد، ایشان پدری دارد به نام یاسر، مادری دارد بنام سمیه، هر سه را گرفتند و به آنان گفتند که از پیغمبر اکرم تبری بجویید، پدر و مادر تبری نجستند و کشته شدند، ولی عمار تبرّی جست و لذا کشته نشد، از طرفی جوان بود و هم بازی جوانان قریش بود فلذا جوانهای قریش او را آزد کردند، گریه کنان نزد پیغمبر اکرم آمد و گفت وای بر من که کافر شدم، حضرت به او فرمود که در قلب ایمان داری، گفت آری، فرمود اشکالی ندارد،«فإن عادوا فعد» تاریخ نشان میدهد که تقیه سلاح ضعیف است، قبل از آنکه شیعه در دنیا متولد بشود، تقیه در میان اقوام و ملل بوده است، یعنی آدمهای ضعیف در مواقع خاصی از انسانهای قوی تقیه میکردند. ولذا باید اینها را هنگامی که مناظره میکنید، بیان کنید. در زمان مأمون عباسی یک مسئلهی مطرح شد به نام اینکه آیا قرآن مخلوق است یا غیر مخلوق، این یک مسلهی بسیار پوچ و در عین حال پیچیده است، این مسئله را مسیحیها آوردند و در میان مسلمانان مطرح کردند، تاریخچهاش را من در کتاب «بحوث فی الملل و النحل» بیان کردهام که این مسئله از کجا آمد و در میان مسلمین مطرح شد،در دربار بنی عباس مسیحیان به عنوان طبیب کار میکردند و لذا این مسئله را مطرح کردند که: هل کلمة الله قدیم أو حادث مخلوق أو غیر مخلوق؟ احمد بن حنبل و همهی محدثین گفتند نمیتوانیم بگوییم که: القرآن مخلوق، بلکه باید بگوییم القرآن غیر مخلوق، معتزله که مامون هم جزو آنها بود، اصرار داشتند که القرآن مخلوق، یعنی ما سوی الله مخلوق است،چون اگر قرآن مخلوق نباشد، یلزم تعدد القدماء بتعدد حروف القرآن، لازم میآید که هزاران قدیم در دنیا باشد، معزله اصرار داشتند که قران مخلوق است «هل من خالق غیر الله» و این مخلوق است،حالا مسئله کجاست؟ اصلا یک نفر عاقل در آنجا نبود که این مسئله را در آنجا بشکافد. همین طور مجمل و مهمل بحث میکردند، یک نفر نبود که بگوید آیا مراد شما از مخلوق به معنای مختلق است، القرآن مخلوق، یعنی مختلق،کما اینکه در زمان پیغمبر اکرم به ایشان گفتند که قران مختلق است، یعنی ساختهی خود پیغمبر اکرم است، اگر مراد از مخلوق همان مختلق باشد، یعنی پیغمبر آن را ساخته است، ابدا قرآن مخلوق نیست، اگر مخلوق به معنای مختلق باشد، «إن هذا إلّا قول مختلق» سورهی قیامت، اگر مخلوق به معنای مختلق باشد، به این معنا که فکر پیغمبر، قرآن را ساخته است،حتما این قرآن مخلوق نیست، اما اگر مراد از «مخلوق» این باشد که این کلمات، این مفاهیم و این معانی از ناحیهی حق تعالی ایجاد شده است و از طریق جبرئیل به ما رسیده است. اگر این باشد، قرآن حتماٌ مخلوق است، مسئله مبهم بود، خیلی در یک محیط آلوده و بدون فهم بحث میکردند، فلذا رئیس شهربانی بغداد بیست و چهار یا بیست و هفت محدث را احضار کرد و گفت نامه از طرف خلیفه رسیده است که از شما اقرار بگیرم که بگویید: القرآن مخلوق، بیست و چهار نفر گفتند مسئله همان است که شما میگویید، همه آنها اقرار کردند و تقیه نمودند و چهار نفر دیگر باقی ماند و بنا شد که آنها دست بسته در در بار مامون فرستاده شود، فردایش دو نفر دیگر هم گفتند که القرآن مخلوق و تقیه کردند، این همه تقیه که شما بر سر ما میکوبید، و حال آنکه بیست و هشت نفر از پیشوایان و پیش گامان شما با اینکه عقیدهی شان این بود که قرآن مخلوق نیست، گفتند مخلوق است و تقیه کردند، احمد بن حنبل کتابی در عقاید اهل سنت دارد، شماره بندی کرده و یکی از آنها این است که القرآن غیر مخلوق و میگوید هرکس بگوید قرآن مخلوق است، کافر است و حتی هر کس آن دیگری را که گفته است قرآن مخلوق است، تکفیر نکند، او هم کافر است، همه تقیه کردند به جز دو نفر، که یکی از آنها احمد بن حنبل بود و رفیقش، موقعی که آنها را به شام فرستاد و در نیمهی راه مرگ مامون به گوش اینها رسید و اینها آزاد شدند، بنابراین، تاریخ بشریت نشان میدهد که منهای شیعه، افراد ضعیف و ناتوان در مقابل قوی و بی رحم همیشه به تقیه پناه میبردند، داستان مؤمن آل فرعون شاهد این مسئله است، داستان عمار یاسر نیز شاهد دیگری است، این داستان محدثین دوران مامون است که قائل به عدم مخلوق بودن قرآن بودند، ولی از روی تقیه گفتند که قرآن مخلوق است، الآن هم علمای اهل سنت از دولتهای خودشان تقیه میکنند. بنابراین، مسئلهی تقیه فقط شکافی در دیورا فقه ما نیست، بلکه دیوار فقه ما یک دیوار محکم و رفیع است، بلکه این مسئله یک مسئلهای است که در قرآن و تاریخ است و در زمان ما نیز است، ما هنگامی که ببینیم در خطر هستیم، تقیه میکنیم و در غیر این صورت تقیه نمیکنیم، و اگر در جایی هم تقیه میکنیم، وزر و ضررش متوجه ما نیست بلکه متوجه کسانی است که ما را وادار به تقیه میکنند. بنابراین، اگر تقیه یک سنت رایج در میان نوع بشر است، شیعه اکثر ابتلاء به تقیه است، منتها با این تفاوت که تقیه آنها کمتر است، اما تقیه ما بیشتر است، البته این در زمانی بود که برای شیعه دولتی در کار نبود، همیشه در کنار هم زندگی میکردند و دولت هم از آن آنها بود، شیعه هیچ نوع رسمیت نداشت، ولذا شیعه اکثر ابتلاء بوده و الا تقیه یک مسئله عمومی و جهانی بوده است، ابن السکیت از اصحاب امام هادی علیه السلام است و از اعلام علم ادب میباشد، یعنی اگر ادبیات عرب را چند نفر پایه گذاری کرده باشند، یکی از آنها ابن السکیت است، ایشان کتابی دارد به نام :اصلاح المنطق، مراد از منطق، منطق اصطلاحی نیست بلکه مراد از منطق،همان حرف زدن است، ایشان اغلاط ادبیات عرب را در آن کتاب بیان کرده است. متوکل عباسی ایشان را در بغداد معلم دو بچهی خودش قرار داد و گفت اینها را درس بده، متوکل از نصّاب است، یعنی مامون و امین نصّاب نبودند، ولی متوکل از نصّاب بود و به وسیلهی پسرش کشته شد، روزی متوکل رو به ابن السکیت کرد و گفت آیا حسن و حسین افضل است یا فرزندان من، در جواب متوکل گفت: خادم آنها که قمبر بود، از دو فرزند شما بهتر است تا چه رسد به حسن و حسین علیهما السلام، شیعه یک چنین ابتلای داشته است، مدرسی درس میدهد و به او پیشنهاد میشود که بگوید که فرزندان من از حسن و حسین فاطمه علیهم السلام بهتر است و در نتیجه زبانش را از کامش بیرون میآورند. آیا در یک چنین شرائط، ایجاب نمیکند که شیعه تقیه کند.
ابن ابی الحدید میگوید معاویه بخش نامه کرد که هر کس ولاء و محبت علی علیه السلام در دل او است و معروف به شیعهی علی علیه السلام است، او را بکشید و خانهاش را به روی او خراب کنید، در بخش نامهی دیگرش میگوید حقوق آنها را از بیت المال قطع کنید و شهادت آنها را نپذیرید، که اولی شدید اللحن تر و تند تر است و دومی یک کمی ملایم تر میباشد، حیات شیعه در زمان ائمهی اهل بیت علیهم السلام چنین بوده، آیا در یک چنین شرائطی نباید انسان تقیه کند.
البته بعدا خواهیم گفت که امام علیه السلام از خودش تقیه نمیکرد، بلکه بخاطر مستمع تقیه میکرد و یکی از اشتباهات ما این است که بگوییم امام علیه السلام برای خودش تقیه میکرده،امام مقام عالی داشت، فقیه بود، بر تر از ابوحنیفه و او زاعی، هر گز اجازه نمیداد که خودش تقیه کند، تقیهاش برای مستمع بوده است نه برای خودش، خودش ارفع از این بوده است که تقیه کند مگر در مسائل سیاسی. مثل اینکه خلیفه بگوید فلان روز عید است و اگر حضرت تقیه نمیکرد، دچار مشکلات میشد. در مسائل علمی امام برای خودش تقیه نمیکرد، بلکه برای مستمع تقیه میکرد، مگر اینکه مسئله، یک مسئلهی سیاسی باشد. من این دوتا شعر را میخوانم و شما آن را معنا کنید:
أکلّ أوان للنبیّ محمّد
قتیل زکیّ بالدّماء مضرّج
بنی المصطفی کم یأکل الناس شلوکم
لبلواکم عمّا قلیل مفرّج
أبعد المکنّی بالحسین شهیدکم
تضیء مصابیح السماء فتسرج
دیوان ابن الرومی: 2/ 243.
بنابراین، همهی اقوام و ملل تقیه میکنند، حتی سنیها (که بخاطر تقیه به ما اعتراض میکنند و خورده میگیرند) خود شان تقیه میکنند، مرحوم علامه سید هبة الدین شهرستانی که متولد 1301 قمری است و متوفای 1386 قمری میباشد،از علمای روشن بین و از شاگردان آخوند است و از کتابهای ایشان که جهان را تکان داد، کتاب «الهیئة و الإسلام» است، قبلاٌ هیئت پطلمیوس در جهان حاکم بود و الآن آن هیئت باطل شده و ایشان در این کتاب خود ثابت کرده است که اسلام با هیئت امروزی سازگار است و موافق، نه با هیئت پطلمیوس. مرحوم شیخ محمد سماوی تقریظ بر این کتاب نوشته است در سه تا شعر،این کتاب به فارسی هم ترجمه شده است، در مصر و کشورهای دیگر مورد استقبال قرار گرفت، چون همیشه مورد هجوم بود که قرآن و سنت بر اساس هیئت پطلمیوس است و هیئت پطلمیوس باطل شده، و این خودش در حقیقت یک اشکال بر قرآن و سنت بود و ایشان در این کتاب ثابت کرد که قرآن و سنت با هیئت امروزی موافق است نه با هیئت پطلمیوس،ایشان پاورقیهای دارد بر کتاب مرحوم شیخ مفید، مرحوم مفید کتابی دارد که در واقع شرح عقاید صدوق دارد، مرحوم هبة الدین یک پاورقیهای بر این کتاب زده، در قدیم الأیام دیده بودم که ایشان در بارهی تقیه بحث کرده و لذا میخواهم عبارت این مرد بزرگ را بخوانم.
قال العلامة السید الهبة الدین الشهرستانی: إن التقیة شعار کلّ ضعیف مسلوب الحریة.إنّ الشیعة قد اشتهرت بالتقیة أکثر من غیرها، لأنها منیت باستمرار اضغط علیها أکثر من أیّة أمّة آخری، فکانت مسلوبة الحریة فی عهد الدولة الامویة کلّه،وفی عهد العباسیین علی طوله،و فی أکثر أیام الدولة العثمانیة،و لآجله استشعروا بشعار التقیة أکثر من ایّ فوم، و لمّا کانت الشیعة تختلف عن الطوائف المخالفة لها فی قسم مهم من الاعتقادات فی فقه الدین، و فی کثیر من الأحکام الفقهیّه، و المخالفة لها فی قسم مهمّ من الاعتقادات فی فقه الدین، وفی کثیر من الأحکام الفقهیّه، و المخالفة تستجلب المخالفة بالطبع رقابة و حزارة فی النفوس و قد یجرّ إلی اضطهاد أقوی الحزبین لأضعفه او إخراج الاعزم منهما الأذل کما یتلوه علینا التاریخ، و تصدّقه التجارب، لذلک أضحت الشیعة الأئمة من آل البیت مضطرة فی أکثر الأحیان إلی کتمان ما تختصّ به من عادة أو عقیدة أو فتوی أو کتاب أو غیر ذلک، تبتغی بهذا الکتمان صیانة النفس و النفیس، و المحافظة علی الوداد و الأخوة مع سائر إخوانهم المسلمین ، لئلا تنشق عصا الطاعة، ولکی لا یحسّ الکفار بوجود اختلاف ما فی المجتمع الإسلامی فیوسوع الخلاف بین الأمّة المحمّدیة.
لهذه الغایات النزیهة کانت الشیعة تستعمل التقیّة و تحافظ علی وفاقها فی الظواهر مع الطوائف الأخری، متّبعة فی ذلک سیرة الأئمّة من آل محمّد و أحکامهم الصارمة حول وجوب التقیة من قبیل:« التقیة دینی و دین آبائی»، إذ أن، دین اللة یمشی علی سنّة التقیة لمسلوبی الحریة، دلـّت علی ذلک آیات من القرآن العظیم.
روی عن صادق آل البیت علیه السلام فی الأثر الصحیح: « التقیة دینی و دین آبائی» و غیر ان التقیة لها شروط و احکام أوضحها العلماء فی کتبهم الفقهیة. أوائل المقالات: ٩٦ – ٩٧ ، قسم التعلیقة.
لقد کانت التقیة شعارا لآل البیت علیه السلام دفعا للضرر عنهم، و عن أتباعهم، وحقنا لدمائهم، و استصلاحا لحال المسلمین، و جمعا لکلمتهم، و لمّا لشعثهم، و ما زالت سمة تعرف بها الإمامیة دون غیرها من الطوائف و الأمم، و کلّ إنسان إذا آحسّ بالخطر علی نفسه، أو ماله بسبب نشر معتقدة ، أو التظاهر به لابدّ أن یتکتّم و یتّقی مواضع الخطر. و هذا أمر تقتضیة فطرة العقول.
همان گونه که قبلا گفتیم، یکی از اشکالاتی که در طول تاریخ به شیعه گرفتهاند، این است که شیعه معتقد به تقیه است، گویا یک گناه کبیرهای است که شیعه امامیه در طول زمان مرتکب شدهاند،مرحوم کاشف الغطاء در کتاب «أصل الشیعة و فقهها» بعد از آنکه عقاید شیعه را مینویسد، میگوید بر شیعه دو اشکال گرفتهاند،یکی اینکه شیعه معتقد به تقیه است، دیگری اینکه شیعه قائل به مسئلهی «بداء» میباشد. از نظر فقهی به مسئلهی متعه و نکاح موقت ایراد گرفتهاند.
ما در پاسخ آنها میگوییم که آنها از دور دست بر آتش دارند، به بیان دیگر اگر آنان در طول زمان همان گرفتاری شیعه را داشتند، هرگز یک چنین اشکالی را بر شیعه نمیگرفتند، شیعه در طول زمان در اقلیت بودهاند و گرفتاریهای داشتهاند، در چنین شرائطی ائمهی اهل بیت علیهم السلام تعبیر های زبیائی دارند و در برخی آنها میفرمایند: «التقیة ترس المؤمن» کلمهی «ترس، به ضم تاء و سکون راء» عبارت است از سپر یا زره، و ما در فقه کلمهی «تترس» را داریم، یعنی فقها در کتاب جهاد مسئلهی «تترس» را آوردهاند مانند: «لو تترس الکفّار بالمسلمین»، یعنی هرگاه کفار با مسلمین در حال جنگ باشند و تعدادی از مسلمانان را به اسارت بگیرند و اسارای مسلمان را در صف مقدم جبهه قرار بدهند، تا مسلمانان به خاطر آنان نتوانند به سوی کفار تیر اندازی کنند،به این میگویند: «تترس»، آیا در چنین موقعیتی میشود مسلمانان اسیر را که به عنوان سپر برای کفار قرار گرفتهاند،کشت یا نه؟ این مسئله در کتاب جهاد مورد بحث قرار گرفته است و باید به آنجا رجوع نمود،در مانحن فیه هم آئمهی اهل البیت علیهم السلام میفرمایند:«التقیة ترس المؤمن» ترس، عبارت است از وقایه، اگر روی سر قرار بگیرد، به آن سپر میگویند، و اگر در بدن باشد،به آن میگویند: «زره».
در هر صورت، تقیه نشان میدهد که یک شر و ضرری وجود دارد که متوجه شیعهی امامیه است و اگر بخواهد این شر و ضرر ر ا از خودش دفع کند،یک وقایه و سپر لازم دارد، وقایهاش همان تقیه است، یا تقیهی زبانی است یعنی از نظر زبان و لسان با دشمن همراهی میکند و یا تقیهی عملی است، البته در جایی که احتیاج به عمل دارد. این تعبیر در دو روایت آمده است:
والذی یرشدک إلی ما ذکرنا هو أن أئمة أهل البیت علیهم السلام عبروا فی غیر واحد من الروایات ، عن التقیة بأنّها:
1- :« جنّة المؤمن و حرزه و ترسه و حصنه» ، و الجنّة هو ما یدفع به المحارب ضربات العدو.
کلمهی «جنّة» به معنای سپر است، حرز هم به جا و مکانی میگویند که انسان را محفوظ نگه میدارد، لفظ «ترس» هم عبارت است از: سپر یا زره، کلمهی «حصن» به معنا قلعه است. این تعبیرهای ائمهی ما اشکالات آنها را دفع میکند، یعنی ما ابتداء سراغ تقیه نرفتیم، بلکه شر و ضرری متوجه ما شده و ما خواستیم به وسیلهی تقیه خود را در امان نگهداریم.
2- روی الکلینی عن محمد بن مروان، عن أبی عبد الله علیه السلام قال « کان أبی (امام باقر علیه السلام) یقول: « و أیّ شیء أقرّ لعینی من التقیة، إنّ التقیة جنّة المؤمن» الوسائل:ج 11 ب24 من أبواب الأمر و النهی، الحدیث:5،
3- وروی أیضاً عن عبد الله بن أبی یعفور قال: سمعت أبا عبد الله علیه السلام یقول : « التقیة ترس المؤمن ، و التقیة حرز المؤمن». نفس المصدر،الحدیث:7.
4- وروی أیضاً عن حریز عن أبی عبد الله قال:« التقیة ترس الله بینه و بین خلقه». نفس المصدر ، الحدیث:13.
و هذه الروایات تدلّ علی أنّ التقیة کانت سلاح المظلومین المضطهدین فی مقابل الآسلحة التاکة الّتی تتوارد علیهم یوماً بعد یوم، فلم یکن لهم محیص إلّا اللجوء إلیها.
در زمان سابق در هر ده و روستایی یک قلعه درست میکردند، هر گاه دشمن میآمد، همگان در قلعه میرفتند و از بالای بام قعله در مقابل دشمن دفاع میکردند، مسلمانان هم بخاطر اختلاف کلمه، هرچند گاهی به شیعه حمله میکردند،آنان ناچار بودند که خود شان را در قلعهای بنام تقیه حفظ کنند.
5- روی الشیخ الطوسی بسنده عن الأمام الصادق علیه السلام ، قال :« لیس منّا من لم یلزم التقیة، و یصوننا عن سفلة الرعیة »
این روایت در واقع تفسیر به باطن است، جماعتی خدمت ذوالقرنین آمدند و گفتند: جناب ذوالقرنین! بین ما و بین یأجوج و مأجوج، یک سدی درست کن، چون هر کدام در یک طرف کوه زندگی میکردند و بین این کوه یک گردنهای وجود داشت که لشکر یأجوج و مأجوج از این گردنه میآمدند و شرقیها را غارت میکردند و سپس بر میگشتند، از این رو از ذوالقرنین خواستند که بین آنها و لشکر یأجوج و مأجوج یک سدی درست کند تا آنها نتوانند به این طرف بیایند، این منطوق آیه است، امام صادق علیه السلام این را تفسیر به باطن میکند و میفرماید بین شیعه و بین این جماعت، تقیه نقش همان سدی را دارد که ذوالقرنین درست کرده بود، البته این تفسیر، تفسیر به باطن است یا یک نوع برداشت از آیه است، چون آیه در بارهی تقیه نیست، حضرت با این تفسیر خودش خواسته به شیعه بفرماید همانطور که ذوالقرنین برای حفظ جان شرقیها از هجوم لشکر «یاجوج و مأجوج» سدی درست کرد، شما هم از طریق تقیه بین خود و آنها سدی ایجاد کنید تا بر شما مسلط نشوند.
فالإنسان الساقط غیر المتخلق بأخلاق القرآن و السنة یکون جریئاً بالنسبة إلی المخالف دون أن یراعی الحدود فلذلک أمر أئمة أهل البیت علیهم السلام بلزوم الأخذ بالتقیة.
تا اینجا بیان اول تمام شد که میگفت تقیه یکنوع حرز و ترس است در مقابل مخالف.
6- یقول المفضل: سألت الصادق عن قوله: « أجعل بینکم و بینهم ردماً » کلمهی «ردم» در این آیه به معنای سدّ است. قال: التقیة « فما استطاعوا أن یظهروه و استطاعوا له نقباً » قال: إذا عملت بالتقیة لم یقدروا لک علی حیلة، و هو الحصن الحصین، وصار بینک و بین أعداء الله سدّاً لا یستطیعون له نقباً »
ما به این میگوییم تفسیر به باطن، البته تفسیر به باطن، کار غیر معصوم نیست بلکه کار معصوم است و معصوم یک چنین حقی دارد که تفسیر به باطن کند، چون او از باطن قرآن آگاه است.
و قد انتقل الإمام من قصّة ذی القرنین حیث إنّه عمل سدّاً بین المستضعفین و المستکبرین (یأجوج و مأجوج ) إلی مسألة دینیة و اجتماعیة هی أن شیعة أهل البیت مازالوا معرضین لهجمات المخالفین فالذی یحمیهم من شرور الأعداء هو التقیة، أی المماشاة معهم فی اللسان و الموافقة فی العمل حتّی لا یثوروا علیهم إلی غیر ذلک من الروایات التی تصور التقیة بصور مختلفة حتی یقف الإنسان الواعی علی أن الشیعة لم یطرقوا باب التقیة مختارین و انما ألجؤا و اضطروا إلی الدخول فی ذلک الحصن بإذن من الله سبحانه. مقدمهای که میخواستیم بیان کنیم تمام شد، یعنی در این مقدمه گفتیم که ما اهل تقیه نیستیم، بلکه شما (اهل سنت) ما را وادار به تقیه کردید و شواهدی هم برای آن بیان کردیم و نیز افزدیم که تقیه یک مسئلهی فطری تمام بشر است، یعنی هر انسان ضعیف و ناتوانی در هر جای جهان که باشد،در مقابل انسانهای قوی به تقیه پناه میبرد و لذا این اختصاص به شیعه ندارد.
الفصل الأول:
التقیه فی القرآن الکریم و السنتة النبویة
قرآن کریم تقیه را در دو مورد مطرح کرده است، از این معلوم میشود که تقیه یک مسئلهی مهم بوده که قرآن آن را مطرح کرده است، یکی مسئلهی عمار یاسر است، دیگری هم مسئلهی مؤمن آل فرعون، تا بعدا ببینیم که پیغمبر اکرم در کجا مطرح کرده است؟
اما داستان عمار یاسر، این است که قرآن میفرماید:
قال سبحانه: ( من کفر بالله من بعد إیمانه،خبرش حذف شده و شاید خبرش این چنین بوده که: فعلیه لعنة الله أو فعلیه غضب الله إلّا من أکره و قلبه مطمئن بالإیمان ولکن من شرّح بالکفر صدراً فعلیهم غضب من الله و لهم عذاب عظیم) النحل:106، مگر آن آدمی که کافر بشود، منتها کافر لسانی و زبانی بشود نه کافر قلبی، اما آنکس که هم لسانا و زبانا کافر است و هم قلبا و باطنا، فعلیهم غضب من الله و لهم عذاب عظیم. تقریبا همهی مفسرین میگویند شأن نزول این آیه عمار یاسر است، کفار قریش عمار را با پدر و مادرش و عدهای دیگر گرفتند و مورد شکنجه و آزار قرار دادند و گویا در تاریخ آمده است که سیمها را در آتش داغ و سرخ میکردند و ران آنها را هم با چاقو میبریدند،آنگاه سیم سرخ شده را در لابلای بریدگی ران آنها میگذاشتند تا از اسلام بر گردند و از رسول اکرم تبری بجویند، سمیه و یاسر بر نگشتند و در اثر شکنجه کشته شدند، اما عمار به خواستهی آنها تن داد،داستان عمار در مکه معروف شد که از دینش بر گشته است،از این رو عمار گریه کنان خدمت پیغمبر آمد و گفت مرا مجبور کردند و من در قلب مؤمن به شما و دین شما هستم و فقط لسانا خواستهی آنها را اجابت کردم، الآن تکلیف من چیست؟ حضرت اشک چشمان عمار را پاک کرد و فرمود سر تا پای عمار یاسر ایمان است، این نوع تکلم به کفر در حالی که قلبا مومن باشد، سبب کفر نمیشود و لذا حضرت به او فرمود که اگر بار دیگر هم ترا گرفتند از تو یک چنین چیزی خواستند، خواستهی آنها را اجابت کن. یعنی کلمهی کفر را به زبان جاری کن، تقریبا همه مفسرین این را گفتهاند، بدون اینکه بگویند تقیه نفاق است، و حال آنکه شیعه را متهم به نفاق میکنند، چون شیعه معتقد به تقیه است، یعنی در زبان چیزی میگویند که در قلب به آن معتقد نیستند، ما از آنها سوال میکنیم که در مورد عمار چه میگویید، چون ایشان هم تقیه نموده است؟!
تری أنه سبحانه یسمح للمکره إظهار الکفر کرهاً و مجاراة للکافرین خوفاً منهم بشرط أن یکون قلبه مطمئناً بالإیمان و قبل أن نذکر بعض کلمات المفسرین نذکر شأن نزول الآیة .
١. ذکر المفسرون أن الآیة نزلت فی جماعة أکرهوا علی الکفر، و هم عمار و أبوه یاسر و أمه سمیة ، و قتل الأبوان لأنّهما لم یظهرا الکفر و لم ینالا (فحش ندادند، نال،یعنی فحش داد) من النبی و أعطاهم عمار ما أرادوا منه فأ طلقوه، ثم أخبر عمار بذلک رسول الله ، و انتشر خبره بین المسلمین، فقال قوم : کفر عمار ، فقال رسول الله : « کلّا إن عماراً ملئ إیماناً من قرنه إلی قدمه، و اختلط الإیمان بلحمه و دمه»، و فی ذلک نزلت الآیة ، و کان عمار یبکی ، فجعل رسول الله یمسح عینیه و یقول :« إن عادوا لک فعد لهم بما قلت» الطبرسی، مجمع البیان،:3/388.
٢. قال القرطبی: قال الحسن: التقیة جائزة للإنسان إلی یوم القیامة ف ثم قال: أجمع أهل العلم علی أنّ من أکره علی الکفر حتّی خشی عی نفسه القتل، إنّه لا إثم علیه إن کفر و قبله مطمئن بالإیمان و لا تبین منه زوجته و لا یحکم علیه بالکفر، هذا قول مالک و الکوفیین و الشافعی.
٣. قال ابن کثیر فی تفسیر قوله: ( إلّا من أکره و قلبه مطمئن بالإیمان) :إنه استشناء ممن کفر بلسانه و وافق المشرکین بلفظه مکرهاً لما ناله من ضرب و أذی و قلبه یأبی ما یقول و هو مطمئن بالإیمان بالله و الرسوله .
الآیة الثانیة : قال سبحانه : (لا یتخذ المؤمنون الکافرین أولیاء من دون المؤمنین و من یفعل ذلک فلیس من الله فی شیء إلا أن تتقوا منهم تقاة و یحذرکم الله نفسه و إلی الله المصیر ) آل عمران:28.
مومنین حق ندارند که کافرین را اولیا و صاحب اختیار خود بگیرند، مگر اینکه از روی تقیه باشد. مفسرن اهل سنت میگویند این تقیه، از نوع تقیهی لسانی و زبانی است، یا تقیهی عملی است، گاهی از اوقات ناچاریم که برای دفع دشمن تقیهی عملی کنیم،آنها که میگویند مراد تقیهی لسانی است، در حقیقت میخواهند یک نوع تعریض به شیعه کنند که آیه میگوید زبانا و لسانا تقیه کنید و حال آنکه شیعه عملا تقیه میکنند، ولی ما میگوییم این گونه نیست بلکه آیه میگوید گاهی تقیه زبانا است اگر مشکل و خطر با زبان حل بشود و گاهی تقیه عملا است، مثل اینکه انسان در بلاد کفار زندگی میکنند و باید به کفار رأی بدهد و ...، در غیر این صورت متضرر میشود. بنابراین، هم تقیهی لسانی را میگیرد و هم تقیهی عملی را.
قال الطبری :« إلّا أن تتقوا منهم تقاة» قال أبو العالیة: التقیة باللسان ، و لیس بالعمل ، حدثت عن الحسین قال : سمعت أبا معاذ قال: أخبر نا عبید قال: سمعت الضحاک یقول فی قوله تعالی: ( إلا أن تتقوا منهم تقاة) قال: التقیة باللسان من حمل علی أمر یتکلّم به وهو لله معصیة فتکلّم مخافة علی نفسه ( و قلبه مطمئن بالإیمان) فلا إثم علیه إنّما التقیة باللسان.
من این کلمه را دو جور معنا میکنم و میگویم نظر این آدم، تعریض به شیعه نیست، بلکه میخواهد بگوید تقیه لسانی باشد نه قلبی. یعنی قلبی نباشد،اگر مرادش این باشد، ما نیز همین را میگوییم، یعنی تقیه مرکزش لسان است نه قلب. اما اگر مرادش این باشد که باید تقیه از حد لسان بیرون نرود و به مرحلهی عمل نرسد، ما با این نظرش موافق نیستیم.
و قوله « التقیة باللسان و لیس بالعمل» فیما إذا کان اظهار الولایة بهم کافیاً فی دفع الشر ، و اما إذا توقف دفع الأذی علی عمل ایجابی یدلّ علی و لائه لهم فیجب حفظاً للنفس و النفیس. و لعل التأکید علی اللسان، لأجل الحذر عن الولاء قلباً و جناناً.
و قد استنبط العلماء من هذه الآیة جواز التقیة بأن یقول الإنسان أو یفعل ما یخالف الحق ، لأجل التوقی من ضرر یعود من الأعداء إلی النفس، أو العرض ،أو الحال.
فمن نطق بکلمة الکفر مکرهاً وقایة لنفسه من الهلاک ، و قلبه مطمئن بالإیمان، لا یکون کافراً بل یعذر کما فعل عمار بن یاسر حین أکرهته قریش علی الکفر فوافقها مکرهاً و قلبه مطمئن بالإیمان.
برای اینکه آقایان بدانند که ما در این نظر و فکر تنها نیستیم، از دو نفر شاهد آوردم، که یکی از آنها آلوسی است، ایشان تفسیری دارد به نام:«روح المعانی، آلوسی در سال: 1270 قمری در بغداد فوت کرده است، شاهد دیگر از جمال الدین القاسمی آوردم، ایشان در سال: 1333 قمری (97 سال قبل) فوت کرده، او کتابی دارد به نام:« محاسن التأویل»، این دو نفر، آیه مبارکه را بر تقیه تطبیق کردهاند و این دو نفر در جامعهی اهل سنت برای خود شان مقامی دارند.
در اینجا یک سؤال است که اهل سنت میکنند و میگویند: این آیات ارتباطی به شما (شیعه) ندارد، چون این آیات میگویند که مسلمان باید از کافر تقیه کند نه مسلمان از مسلمان، و حال آنکه شیعه از مسلمان تقیه میکند که اهل سنت باشد.
در جواب خواهیم گفت که شافعی میگوید اگر حال مسلمان با حال کافر یکسان شد، یعنی اگر سلطان مسلم همانند سلطان کافر مسلمانان را اذیت کرد، مسلمان حق دارد که از سلطان مسلمان تقیه کند. ولذا در جواب خواهیم گفت که هر چند آیه در مورد کفار است، ولی علمای شما (اهل سنت) از این آیه عموم را استفاده کردهاند و اگر حرف ما را هم قبول ندارید، باید ملاک را به دست بیاورید و ملاک یکی است.
سؤال و إجابة
همان گونه که قبلا بیان کردیم، در اینجا اشکالی مطرح است و امروزه هم مطرح میکنند و میگویند آیاتی که دلالت بر جواز تقیه میکنند، موردش جایی است که مسلمان از کافر تقیه کند نه اینکه مسلمان از مسلمان تقیه کند. و تقیهی شیعه از کافر نیست بلکه از برادر مسلمانش است، بنابراین، این آیات هر چند ظاهر الدلالة باشند، باز هم به درد تقیهای که شیعه معتقدند نمیخورند، این اشکالی است که در کتابهای آنها است و میگویند تقیهی شیعه یک نوع نفاق است نه تقیه. اما اینکه فرق تقیه با نفاق چیست؟ این را در بحثهای آینده مطرح خواهیم کرد و در آنجا خواهیم گفت بین تقیه و نفاق، فرق زیادی وجود دارد.
اما جواب این مسئله، این است که اولا ملاک یکی است، یعنی همان ملاکی که در تقیهی مسلمان از کافر است، در تقیهی شیعه از غیر خودش نیز هست، ملاک در تقیهی مسلمان از کافر چیست؟ ملاک این است که اگر کافری از وضع مسلمانی آگاه شود، از هیچ گونه آزار و اذیت نسبت به او کوتاهی نخواهد کرد، عین همین ملاک در بارهی مسلمان است، یعنی اگر مسلمانی نسبت به مسلمان دیگر وضع خاصی دارد، یعنی عقاید یکی با عقاید دیگری تطبیق نمیکند، اعمالش با اعمال دیگری تطبیق نمیکند، اگر او از وضع این آگاه شود، در آزار و اذیتش کوتاهی نخواهد کرد،همان ملاکی که در تقیه از کافر است. در تقیهی مسلمان از مسلمان نیز هست. با اینکه اهل سنت قائل به قیاس، استحسان، سد الذرائع و فتح الذرائع هستند، اما در اینجا ملاک را فراموش کردهاند، احکام شرع تابع ملاکات است و شما هم الآن مسائل مصالح الشریعة و مقاصد الشریعة را مطرح میکنید، یکی از بحثهای که در میان اهل سنت بازارش داغ است، مسئلهی مقاصد الشریعة است.
به بیان بهتر یکی از بحثهای که آنها مطرح میکنند، مسئلهای است بنام مقاصد الشریعه،در حالی که در قدیم الأیام اشعری مذهب بودند و اصلا قائل به مصالح و مفاسد نبودند، ولی الآن آن را فراموش کردهاند و مسئلهی مقاصد الشریعه را مطرح میکنند و در این زمینه کتابها مینویسند و منتشر میکنند،اگر واقعا مسئلهی مقاصد الشریعه مطرح است، مقصود شریعت این است که جان انسان ضعیف در مقابل انسان قوی محفوظ بماند، مقصود شریعت این است، پس فرق نمیکند که این آدم ضعیف در مقابل کافر قرار بگیرد یا در مقابل مسلمان قرار بگیرد، پس ما در درجهی اول مسئلهی ملاک را مطرح میکنیم.
اگر کسی فرصت پیدا کند و کتابهای که آنها در بارهی مقاصد الشریعه نوشتهاند مطالعه بکند، خواهد دید که اینها اصل خود را فراموش کردهاند. چطور؟ چون اصل اینها اشعری هستند،و اشعری میگوید احکام تابع مصالح و مفاسد نیستند، ولی اینها این اصل را فراموش کردهاند ولذا امروزه برای جواب گفتن مسائل نو ظهور از راه مقاصد الشریعه وارد میشوند،البته مقاصد الشریعه در گذشته به صورت کم رنگ مطرح بود، ولی در عصر و زمان ما به صورت بسیار پر رنگ مطرح است، اگر مسئله، مسئلهی مقاصد الشریعه است، مقاصد الشریعه فرق نمیکند که مسلمان از کافر تقیه کند یا مسلمان از مسلمان تقیه نماید،هردو در این جهت یکی هستند، یعنی هردو ممکن است نسبت به مسلمانی بی رحم باشند. (این اولا).
ثانیاٌ خود جناب شافعی میگوید فرق نمیکند که مسلمان از کافر تقیه کند یا مسلمان از مسلمان دیگر تقیه نماید، یعنی همانطور که مسلمان باید از کافر بی رحم و ظالم تقیه کند، از سلطان ظالم مسلمان نیز تقیه کند و در این زمینه تعبیر زیبائی دارد و میگوید:«إذا تساوت الحالتان»، یعنی اگر حالت تقیهی مسلمان از کافر، مساوی باشد با تقیهی مسلمان از مسلمان، در این صورت از مسلمان ظالم هم باید تقیه کرد. هر چند من خودم این مطلب را در کتاب شافعی ندیدهام، ولی فخر رازی از ایشان نقل میکند.
وقال: التقیة جائزة لصون النفس، و هل هی جائزة لصون المال؟ یحتمل أن یحکم فیها بالجواز لقوله: « حرمة مال المسلم کحرمة دمه» وقوله :« من قتل دون ماله فهو شهید».الراز،مفاتیح الغیب:1308 فی تفسیر الآیة. پس اولا از راه ملاک وارد شدیم، ثانیا گفتار امام شان شافعی را نقل کردیم،علاوه بر فخر رازی، جناب جمال الدین قاسمی از مرتضی یمانی،همین مطلب را نقل میکند
٢- ینقل جمال الدین القاسمی عن الإمام مرتضی الیمانی فی کتابه« إیثار الحق علی الخلق» ما هذا نصّه :« وزاد الحق غموضاً و خفاء أمران : أحدهما: خوف العارفین – مع قلّتهم – من علماء السوء وسلاطین الجور و شیاطین الخلق (هردو مسلمان هستند) مع جواز التقیة عند ذلک بنصّ القرآن، و إجماع أهل الأسلام، و ما زال الخوف مانعاً من إظهار الحق، همیشه خوف مانع از اظهار حق بوده است و این خوف بین مسلمانان بوده، و لا برح المحق عدوّاً لأکثر الخلق، همیشه محقّ در اقلیت است و مبطل در اکثریت، آنگاه ایشان حدیثی از ابوهریرة نقل میکند، البته این حدیث در بخاری است،ابوهریرة میگوید من از پیغمبر صلّی الله علیه و آله دو کوزه یا دو کیسه حدیث نقل کردم، در یکی از کیسهها را باز کردم، ولی در کیسهی دیگر را باز نکردم. چرا؟ چون اگر درش را باز کنم، میترسم که حلقوم مرا ببرند، پس معلوم میشود که ابوهریره هم اهل تقیه بوده است. و قد صحّ عن أبی هریرة – رضی الله عنه- أنه قال فی ذلک العصر الأول :« حفظت من رسول الله و عاءین ، أما أحدهما فبثثته فی الناس ، و أما الآخر فلو بثثه لقطع هذا الحلقوم».
ابوهریرة از چه کسی تقیه می کرد؟ یا از خلفا تقیه میکرده یا از امویها تقیه میکرده، پس تقیه همین است،اولا ملاک وارد شده، ثانیا گفتار شافعی و گفتار یمانی همین را تایید میکند. اکنون ببینیم که مراغی چه میگوید، مراغه در دو جا واقع شده است، یکی در آذر بایجان شرقی و در 18 فرسخی تبریز، یک مراغه هم در کشور مصر است و مراد از مراغی در اینجا، همان مراغهی مصر است و این آدم از مراغهی مصر بوده است.
٣. و قال المراغی فی تفسیر قوله سبحانه:( من کفر بالله من بعد إیمانه إلا من أکره و قلبه مطمئن بالإیمان) :و یدخل فی التقیة مداراة الکفرة و الظلمة و الفسقة ، و إلانة الکلام لهم،(ألان، یلین، إلانة، یعنی با آنها نرم صحبت کنیم، درشت صحبت نکنیم) و التبسم فی وجوههم (با چهرهی خندان و متبسم با آنها روبرو شویم)، و بذل المال لهم(به آنها پول بدهیم) ؛ لکفّ أذاهم و صیانة العرض منهم، و لا یعد هذا من الموالاة المنهی عنها، این از قبیل موالات حرام نیست، بل هو مشروع، فقد أخرج الطبرانی قوله :«ما وقی المؤمن به عرضه فهو صدقة». از میرزای شیرازی نقل شده است که من به دو گروه پول میدهم، یکی آنکس که دست مرا میگیرد، دیگری کسی که پایم را نگیرد، یعنی اذیت و آزار نکند، به اولی پول میدهم،چون در حقم احسان میکند و در سختی دستم را میگیرد، به دومی پول میدهم، برای اینکه پایم نگیرد و از شرش در امان بمانم. مطلبی از تابعین در این باره نقل کنیم که یکی از آنها محمد حنفیه فرزند امیر المؤمنین علیه السلام است، ایشان به بعضی از سر بازان اسلام (که با بنی امیه برای جهاد میرفتند) گفت : لا تفارق الأمة. إتق هؤلاء القوم (یعنی امویها) بتقیتهم و لا تقاتل معهم. با آنها باش،ولی به وسیلهی آنها کسی را نکش و از بین نبر.
قال الراوی : یعنی بی أمیة . قال: قلت و ما تقیتهم؟ قال تحضرهم ووجهک عند دعوتهم فیدفع الله بذلک عنک عن دمک و دینک و تصیب من مال الله الذی أنت أحق به منهم.
و قال ابن مسعود : ما من کلام یدرء عنّی سوطین من ذی سلطان (سلطان مسلمان) إلّا کنت متکلّما به . عبد الله ابن مسعود از صحابه است،ایشان میگوید هر کلامی که شلاق را از من دفع کند، من حاضرم آن کلام را به زبان جاری کنم، این همان تقیهای است که شیعه به آن معتقد میباشد.
و قد کان حذیفة یقول : فتنة السوط اشدّ من فتنة السیف، و قال السرخسی : فکان حذیفة ممن یستعمل التقیة .
و فی الروایات : قال جابر بن عبد الله : لا جناح علی فی طاعة الظالم إذا أکرهنی علیها.
پس ما تا اینجا روشن کردیم، همانطوری که از کافر میشود تقیه کرد، از مسلمان نیز میشود تقیه نمود و اگر شیعه تقیه میکند،با مبانی شما تطبیق میکند، یعنی مبانی جناب شافعی و مبانی امثال شافعی و هم چنین عبارتهای که از صحابه و تابعین نقل کردیم. همهی اینها گفتند در موقع خطر میتوان تقیه کرد، پس اینکه به ما اشکال میکنند و میگویند تقیهی شما از مسلمان است و این یک نوع نفاق است نه تقیه، این حرف با مبانی خود شان تطبیق نمیکند.
علت اینکه من این همه شواهد از صحابه و غیر صحابه آوردم، بخاطر این است که اهل سنت به صحابه خیلی احترام قائلند و اهمیت میدهند و در حقیقت صحابه در نظر آنها، همانند اهل البیت علیهم السلام است از نظر ما، یعنی همان گونه که قول اهل البیت برای حجت است، قول صحابه نیز برای آنان حجت میباشد، آنها میگویند مرجع علمی صحابه است،ولی ما میگوییم مرجع علمی اهل بیت است. اگر میبینید که ما کلمات صحابه را به عنوان شاهد آوردیم، برای این است که آنان را محکوم کنیم و بگوییم صحابهای که شما آن همه احترام و اهمیت برای گفتار شان قائلید، آنان نیز همان حرف ما را میگویند.
اهل سنت به نماز اول وقت خیلی مقید هستند، همین که یک ربع ساعت از زوال گذشت، به خواندن نماز ظهر شروع میکنند، اما نماز مغرب را سر وقتش میخوانند، ولی سلاطین جور (که بنا بود امام هم باشند) به نماز اول وقت چندان اهمیت نمیدادند، یک ساعت بعد برای نماز میآمدند، از این رو فقهای اهل سنت به مردم شان میگفتند، شما نماز خودتان را بخوانید، هر گاه سلطان جور برای نماز آمد،با او نیز نماز بخوانید.
و عن بریدة بن عمیرة: قال: لحقت بعبد الله بن مسعود ، فأمرنی بما أمره به رسول الله، أن أصلّی الصلاة لوقتها و اجعل صلاتهم تسبیحاً ، قال ابن عساکر: یعنی أنّ الأمراء إذا أخروا الصلاة أصلیها لوقتها ثم أصلی معهم نافلة مخافة الفتنة.
وروی أحمد فی مسنده عن أبی ذر أنّ رسول الله قال له : «کیف أنت إذا بقیت فی قوم یؤخّرون الصلاة ، ثمّ قال : صلّ الصلاة لوقتها ثمّ انهض فإن کنت فی المسجد حتّی تقام الصلاة فصلّ معهم».
إلی غیر ذلک مما یجده المتتبع فی غضون التاریخ أن المسلمین کانوا یتقون من السلاطین، و کان من مظاهر التقیة هو مسألة الزکاة .
قال أبان: دخلت علی الحسن (حسن بصری،ایشان عقیدهاش یک عقیده معتدل بود،یعنی شبیه معتزله، حجاج که از طرف امویها بود،اصرار بر جبر داشت و می گفت همین حالاتی که الآن وجود دارد، مقدر الهی است،یعنی مقدر است که گروهی زندانی باشند و گروهی بر مردم ریاست کنند، حسن بصری با این حرف مخالف بود،از این رو ایشان مدتی در زمان حجاج متواری بود) و هو متوار زمن الحجاج فی بیت أبی خلیفة فقال له رجل: سألت ابن عمر أدفع الزکاة إلی الامراء ؟ فقال: ابن عمر : ضعها فی الفقراء و المساکین فقال بی الحسن : ألم أقل لک إن ابن عمر کان إذا أمن الرجل قال: ضعها فی الفقراء و المساکین؟ اگر میدانست که جاسوس بنی امیه در آنجاست، حتما میگفت زکات را به امراء و سلاطین بدهید.
إلی هنا خرجنا بتلک النتیجه:
یعنی فرق نمیکند که تقیهی مسلم از کافر باشد یا تقیهی مسلم از مسلم دیگر باشد. چرا؟ اولا أخذا بالملاک، ثانیا بخاطر روایاتی که از صحابه و غیر صحابه بیان کردیم،مانند روایت ابوهریره. و همهی اینها حاکی از این است که اگر خوفی در کار باشد، تقیه مانع ندارد و مورد اینها فقط تقیهی مسلم از کافر نیست بلکه تقیهی مسلم از مسلم را هم میگیرد.
الآیة الثالثة:
قال سبحانه:«و إذ اعتزلتموهم و ما یعبدون إلّا الله فاووا إلی الکهف ینشر لکم ربّکم من رحمته و یهِیّء لکم من أمرکم مرفقا» الکهف /16.
آیهای سوم که میشود به آن در بارهی تقیه استدلال کرد، آیهی اصحاب کهف است، اصحاب کهف مدتها جزء وزرای دقیانوس بودند، دقیانوس بت پرست بود، اینها جزء وزرای شان بودند، منتها اینها بعدا ملهم شدند و فهمیدند راه دقیانوس که همان بت پرستی باشد،راه غلط است، مدتی با دقیانوس و درباریانش مماشات کردند، ولی بعدا ملهم شدند که هر موقع از دقیانوس و درباریانش جدا شدند،به این غار پناه ببرند، مدتها با آنها در ظاهر بودند، اما در باطن با آنها نبودند، روایات داریم که اصحاب کهف مدتها از روی تقیه با آنها زندگی میکردند حتی در اعیاد آنها شرکت میکردند و زنار بر گردند شان می بستند، امام علیه السلام میفرماید خدا به اینها دو اصل داد، یک اصل اینکه مدتها در ظاهر با دقیانوس و همراهانش بودند، یک اصل هم اینکه بعدا از آنها جدا شدند و به غار پنها بردند.
نکتهی فقهی
اصحاب کهف در حدود سه صد سال و اندی در غار بودند،بعدا خداوند اینها را از خواب بیدار کرد تا نشان بدهد که بعث یک امر ممکن است، دنیا بدانند که بعث امر ممکن است، یعنی خدا میتواند انسانها را بمیراند و بعدا هم زنده کند، چنانچه اصحاب کهف را مدتها در خواب فرو برد و این خواب شبیه مردن و مرگ برای آنان بود، با این کارش ثابت کرد که بعث یک امر ممکن است، هنگامی که از خواب بیدار شدند،در خود شان احساس گرسنگی کردند و قرار شد که در بازار بروند و ما یحتاج شان را بیاورند، به آن افرادی که مامور رفتن به بازار شدند، گفته شد که بروید، منتها خیلی باریک و ظریف کار کنید تا شما را نشاسند، با رفتن در بازار سر آنان آشکار شد،چون دیدند که اینها سکهای آوردهاند که مربوط به سه صد سال پیش است، از این رو رد پای اینها را گرفتند، وقتی اینها ملتفت شدند که مردم از سر شان آگاه شدهاند، خداوند عالم آنان را میراند، مردم در کنار غار جمع شدند،گروهی گفتند اطراف این غار را دیوار بگیریم و در آن را ببندیم،خدا بهتر میداند که اینها چه کارهاند، این طایفه بت پرست بودند و نمیخواستند سر اصحاب کهف آشکار شود، گروه دیگر گفتند که ما بالای قبر اینها مسجد میسازیم و تبرک میجوییم، این بهترین دلیل است بر اینکه در جایی که یک انسان شریف دفن شده، میشود در کنارش مسجد بسازیم،چون وهابیها میگویند ساختن مسجد در جایی که قبر است حرام میباشد،این آیه بهترین دلیل است که نه تنها مسجد ساختن در کنار قبر حرام نیست،بلکه مطلوب هم است. این نیز دلیل است براینکه تقیه جایز است،چون اگر تقیه کار حرامی بود،خداوند اینها را مورد رحمت خود قرار نمیداد.
روی الکلینی عن درست الواسطی(این آدم ایرانی است واسمش هم درست است) قال: قال أبو عبد الله علیه السلام: «ما بلغت تقیة أحد تقیة أصحاب الکهف،إن کانوا لیشهدون الأعیاد و یشدّون الزنانیر فأتاهم الله أجرهم مرتین» الوسائل: ج11 الباب 26 من أبواب الأمر و النهی، الحدیث1.
اتفاقا امام صادق علیه السلام میفرماید کار جناب ابوطالب هم همانند کار اصحاب کهف بود.
و فی روایة ثالثة عن الصادق علیه السلام قال: أنّ جبرئیل علیه السلام نزل علی رسول الله صلّی الله علیه و آله فقال:یا محمد إنّ ربّک یقرؤک السلام، و یقول لک: إنّ أصحاب الکهف أسرّوا الإیمان و أظهروا الشرک،فآتاهم الله أجرهم مرّتین،و إنّ أباطالب أسرّ الإیمان و أظهر الشرک فآتاه الله أجره مرتین،و ما خرج من الدنیا حتی أتاه البشارة من الله بالجنّة» الوسائل: ج11 الباب 29 من أبواب الأمر و النهی، الحدیث1. ابوطالب در حقیقت مومن آل قریش است.
الآیة الرابعة:
قال سبحانه: «و قال رجل من آل فرعون یکتم إیمانه أتقتلون رجلا أن یقول ربّی الله و قد جاءکم بالبیّنات من ربّکم و إن یک کاذبا فعلیه کذبه و إن یک صادقا یصبکم بعض الّذی یعدکم إنّ الله لا یهدی من هو مسرف کذّاب» غافر:28،
حق تعالی مومن آل فرعون را نجات داد،معلوم میشود که آل فرعون همه آمدند دریا، و همگی غرق شدند به این یک نفر.
بقیة هنا کلیمة
گاهی کلمهی تقیه به کار رفته، و حال آنکه تقیه نبوده بلکه توریه بوده، گاهی به توریه هم میگویند تقیه، ظاهرا این مجاز است، چون تقیه غیر از توریه است، مثلا در داستان حضرت یوسف، ظرف ملک را به امر ملک در بار بنیامین گذاشتند، آنگاه فریاد بر آوردند که : «أیتّها العیر إنّکم لسارقون»،روایت دارد که مراد از لسارقون،این نیست که آنان ظرف ملک را دزدیده باشند، بلکه مراد از «لسارقون» این است که شما قبلا یوسف را دزدیدید، میگویند: این تقیه است،وحال آنکه این تقیه نیست بلکه از قبیل توریه است،چطور تقیه نیست؟ چون تقیه آن است که ضعیف در مقابل قوی تقیه کند و حال آنکه در اینجا عکس است،یعنی قوی در مقابل ضعیف تقیه نموده، فلذا به این تقیه نمیگویند، اگر چنانچه به آن تقیه میگویند،گویا تقیه در اینجا به معنای توریه است.
روی الصدوق فی العلل عن أبی بصیر قال: سمعت أبا جعفر علیه السلام یقول: « لا خیر فیمن لا تیقة له» و قد قال یوسف: «أیّتها العیر إنّکم لسارقون»
حضرت در اینجا کلمهی تقیه را به کار برده است، ما نمیتوانیم به حضرت اشکال کنیم، بلکه میگوییم این تقیه به معنای تقیهی اصطلاحی نیست، بلکه به معنای توریه است. تا اینجا بحث ما از نظر آیات و رویات نبوی تمام شد.
الفصل الثانی
التقیة فی أحادیث أئمة أهل البیت
بحث ما راجع به تقیه بود و ما تقیه را در تاریخ امم مطالعه کردیم، هم چنین تقیه را در در قرآن مجید و سنت نبوی بحث نمودیم، اکنون میخواهیم تقیه را در کلمات ائمهای اهل البیت علیهم السلام بحث کنیم، در کلمات ائمهی اهل بیت به ظاهر خیلی مورد مبالغه است و این مبالغه سبب شده است که مخالفین به ما انتقاد کنند، مثلا در کلمات معصومین داریم که دین اگر ده قسمت باشد، نه قسمتش تقیه است «تسعه أعشار الدین فی التقیة و لا دین لمن لا تقیة له» یعنی اگر دین را تقسیم به ده بخش کنیم، نه بخش آن را تقیه تشکیل میدهد و یک بخش دیگر غیر تقیه است، از این رو مخالفین به ما ایراد میگیرند که طبق این روایات، پس نه بخش از روایات کتب اربعه شما تقیه است و یک بخش دیگرش غیر تقیه.
هم چنین روایاتی داریم که میگویند: «لا إیمان لمن لا تقیه له» آنکس که تقیه ندارد، فاقد ایمان است، چون یک چنین اشکلاتی بر ما گرفتهاند، ما نیز این فصل را باز کردیم تا این اشکالات را رفع کنیم و جواب بدهیم.
البته رفع این اشکال توقف دارد که ما و ضع شیعه را در این مقام ملاحظه کنیم:
الف: شیعه در زمان امویهای، یعنی معاویه و فرزندان معاویه
ب: شیعه در دوران مروانیها
ج: شیعه در دوران عباسیها
همانطور که میدانید،معاویه سر سلسله است، فرزندش یزید است و از یزید هم معاویه باقی ماند که از خلافت کنارهگیری نمود و خلافت به دست مروانیها رسید که سر سلسه مروانیها، مروان بن حکم است، یعنی سلسهی دیگر روی کار آمدند.و بعد از مروانیها، عباسیها به خلافت رسیدند.
بنابراین، اگر کسی وضع شیعه را در این سه دروه مطالعه و بررسی کند، قهرا متوجه خواهد شد که این کلمات امام صادق علیه السلام بسیار کلمات بالاست و موردش هم همان بوده که حضرت فرموده است.
بررسی دوران معاویه
دوران معاویه را عام الجماعه میگویند، چون بعد از آنکه حسن بن علی علیهما السلام خلافت را به معاویه واگذار کرد،مردم با معاویه بیعت کردند، اسم آن سال را عام الجماعة نهادند، کأنّه همهی مردم آمدند و با معاویه بیعت کردند، این مرد به جای اینکه انصاف به خرج بدهد و با شیعیان علی از راه مدارا پیش بیاید، دو بخش نامه منتشر کرد، در بخش نامهی اول خود در تمام کورهها (کوره عبارت است از استان یا شهرستان که لا اقل در اطرافش قری و قصبات باشد) نوشت که در بالای منبر علی علیه السلام را سب کنید و شیعیان او را بگیرید و به دار بزنید (علی جذوع النخل)،این بخش نامه سبب شد که عمال معاویه هر کس را که احتمال تشیع به او میدادند،یعنی همین که گمان میکردند که این آدم شیعه است، او را میگرفتند یا میکشتند یا مالش را غارت میکردند، یعنی هر کاری که از دست شان میآمد، انجام میداند بخاطر همین بخش نامهی معاویه.
بخش نامهی دوم ایشان کمی لحنش نرم تر است و در آن نوشته بود که حقوق آنها را از بیت المال قطع کنید،شهادت شان را نپذیرید و خانههای آنها را بر سر شان خراب کنید،از این دو بخش نامه انسان وضع شیعه را در دوران معاویه به خوبی میفهمد که چگونه بوده است، اینک بخش نامهی معاویه را میخوانیم تا مطلب کاملا جا بیفتد.
بخش نامهاول معاویه
کتب معاویة نسخة واحدة إلی عماله بعد عام الجماعة : أن برئت الذمة ممّن روی شیئاً من فضل أبی تراب و أهل بیته ، فقامت الخطباء فی کلّ کورة ، و علی کلّ منبر (چهل هزار منبر، شصت سال تمام،در هر جمعه حضرت علی علیه السلام را مورد سب قرار دادند) یلعنون علیاً ویبرأون منه و یقعون (غیبت میکردند) فیه و فی أهل بیته ، و کان أشدّ الناس بلاء حینئذ أهل الکوفة، لکثرة من بها من شیعة علی فاستعمل علیها زیاد بن سمیة (زیاد قبلا از اصحاب علی علیه السلام بود و تمام اصحاب و شیعیان آن حضرت را میشناخت، بعد از آنکه به معاویه ملحق شد، بخاطر شناختی که از شیعیان داشت، توانست که به بخش نامهی معاویه جامهی عمل بپوشاند) و ضمّ إلیه البصرة ، فکان یتبع الشیعة و هو بهم عارف، لأنّه کان منهم أیام علی علیه السلام فقتلهم تحت کلّ حجر و مدر، و أخافهم، و قطع الأیدی و الأرجل ، سمل العیون،(سمل به معنای میل کشیدن است، یعنی میل به چشمان شیعه علی علیه السلام میکشید که نبینند) و صلبهم علی جذوع النخل ، و طردهم و شردّهم عن العراق ، فلم یبق بها معروف منهم، و کتب معاویة إلی عماله فی جمیع الأفاق: ألّا یجیزوا لأحد من شیعة علی و أهل بیته شهادة . این بخش نامهی اول بود.
بخش نامه دوم معاویه
ثم کتب إلی عماله نسخة واحدة إلی جمیع البدان: انظروا من قامت علیه البیّنة أنه یحب علیاً و أهل بیته، فامحوه من الدیوان(یعنی حقوقش را از بیت المال قطع کنید) و أسقطوا عطاءه ورزقه ، وشفع ذلک بنسخة أخری :من اتهمتموه بموالاة هؤلاء القوم ، فنکلّوا به ، واهدموا داره. فلم یکن البلاء أشدّ و لا أکثر منه بالعراق ، و لا سیما بالکوفة حتی أنّ الرجل من شیعة علی علیه السلام لیأتیه من یثق به (یعنی اگر دوستی در خانهی دوستش میرفت، طرف از کلفت و خادمش تقیه میکرد) فیدخل بیته، فیلقی إلیه سرّه، و یخاف من خادمه و مملوکه، و یحدثّه حتّی یأخذ علیه الأیمان الغلیظة ، لیکتمن علیه.
بررسی دوران مروانیها
فإذا کان حال الشیعة بهذا الشکل فی عصر معاویة المعروف بالدهاء و المرونة – کما تعرفه کتب التاریخ- فکیف حالهم فی عصر المروانیین الّذی سلّطوا علی شیعة الکوفة الحجاج بن یوسف الثقفی فنکّل بهم و قتلهم قتلاً فظیعاً .
بررسی دوران عباسیها
ثمّ بعد أن دالت دولة الأمولیین جاء عصر بنی العباس فلم یکونوا أقلّ من سابقیهم فی الظلم و اقتل حتی صدق قول شاعرهم:
یالیت جور بنی مروان دام لنا
یالیت عدل بنی العباس فی النار
((در دوران بنی عباس خلیفهها هیچ کاره بوند، غالبا ملوکی که روی کار میآمد، کار میکردند، خلافت بود و سطلنت هم بود،کسانی بودند که دولت تشکیل میدادند، مثلا آل بویه در عراق صد سال و اندی حکومت کردند، سلاجقه حکومت کردند، خلیفه نمایشی بود و در واقع کار در دست ملوک بود،در دوران سلاجقه غوغا کردند، کرخ مرکز شیعه است،الآن هم کراره و کرخ در عراق مرکز شیعه است، به کرخ حمله کردند و کتاب خانهی شیخ طوسی را به آتش کشیدند، شیخ شبانه به نجف فرار کرد، این وضع و حال شیعه بوده، هم در دروان معاویه ،هم در دوران مروانیها و هم در دوران عباسیها. در یک چنین زمانی احادیث را مطالعه کنید، ولذا نباید انسان به این زودی اشکال کند که این چه روایاتی است که امام صادق علیه السلام فرموده است،همیشه زمان و مکان در تفسیر آیات و روایات نقش دارد و موثر است، باید انسان ببیند که این روایات در چه ظرفی وارد شده است، نخست باید ظروف را مطالعه کرد و سپس سراغ روایت رفت، حال که ظروف را بررسی کردیم، میرویم سراغ روایات.
حضرت در این روایت نمیخواهد اندازه گیری کند و بگوید دین ده بخش است،نه بخش آن را تقیه تشکیل میدهد و یک بخش دیگرش غیر تقیه، تا کسی اشکال کند که کتب اربعهی شیعه، نه بخشش تقیه است و یک بخش دیگر غیر تقیه و واقع، بلکه میخواهد سیمای ظرف را منعکس کند و بفرماید یک چنین شرائطی ایجاب میکند که نه بخش از زندگی را تقسیم به تقیه کنید،یعنی مماشات با آنها کنید، این یک نوع مبالغه در ترسیم اوضاع آن زمان است، مرداش از کلمهی «دین» در این حدیث، یعنی معاشرت است،یعنی شما که با آنها معاشرت میکنید، مراقب خودب باشید، در نه بخش از زندگی با اینها مماشات کنید مانند زکات،خمس،حج و ...،در یک بخش هم آزاد هستید. حضرت نمیخواهد بگوید مجموع روایاتی که من گفتم، نه بخش آن تقیه است و یک بخش دیگرش واقع و غیر تقیه،تا شما اشکال کنید که این کتابهای شما بی ارزش است، چون نه بخش آن را تقیه تشکیل میدهد، بلکه میخواهد بفرماید که زندگی شما ده بخش است، مراد از دین، یعنی معاشرت متدینانه، معاشرت متدینانه با این جمعیت و با این شرائط و اوضاع، این است که در نه قسمت با آنها مماشات کنید و در یک قسمت احتیاج به مماشات نیست، در واقع نه و ده از قبیل مبالغه است، مثلا قرآن میفرماید اگر در بارهی منافقین هفتاد بار هم استغفار کنید، خداوند آنها را نخواهد بخشید، آن مرد گفت اگر هفتاد و یک بار استغفار میکرد، خدا میبخشید و حال آنکه نه هفتاد مطرح است و نه هفتاد و یک، بلکه میخواهد بگوید استغفار شمای پیغمبر که فرد اول جهان آفرینش هستید در حق اینها موثر نیست،چون اینها قابلیت ندارند، عدد هفتاد و غیر هفتاد مطرح نیست، در ما نحن فیه که کلمهی عشره را میگوید، عشره یا تسعه موثر نیست، بلکه میخواهد با گفتار خودش اوضاع و شرائط را ترسیم کند.
٢. وروی أیضاً عن معمر بن الخلاد قال: سألت أبا الحسن عن القیام للوالاة؟ بیا که بر ضد بنی عباس قیام و نهض کنیم، فقال: قال أبو جعفر :« التقیة من دینی و دین آبائی و لا إیمان لمن لا تقیة له ».
تعداد کمی شیعه هستند، اگر بخواهند در مقابل امویها و یا مروانیها یا عباسیها قیام کنند، همه از بین خواهند رفت و تازه معلوم نیست که این فرد که این خبر را به امام صادق علیه السلام میدهد، جواب آن حضرت را منتشر نکند، حضرت میفرماید شرائط مساعد نیست ولذا حضرت میفرماید:
«و لا إیمان لمن لا تقیة له »
مومن باید هوشیار باشد، آدمی که در این اوضاع و شرائط میگوید برخیزیم بر ضد عباسیها قیام کنیم، هوشیار نیست.هنوز از شاخههای درخت خرما خون میچکد، این میگوید بیا بر ضد حکومت عباسیها قیام کنیم
٣. وروی أیضاً عن عبد الله بن أبی یعفور عن أبی عبد الله قال:«إتّقوا علی دینکم واحجبوه بالتقیة، فإنه لا إیمان لمن لا تقیة له ، إنّما أنتم فی الناس کالنحل فی الطیر، ولو أن الطیر یلم ما فی أجواف النحل ما بقی منها شِءإلا أکلته، ولو أن الناس عملوا ما فی أجوافکم أنکم تحبونا أهل البیت لأکلوکم بألسنتهم، و لنحلوکم فی السر و العلانیة ، رحم الله عبداً منکم کان علی و لایتنا»
زنبور عسل در هنگام بهار میبرد، مرغان هم گرسنه هستند اگر مرغ بداند که در درون این نحل چه خبر است، فورا شکارش میکنند، شما به منزلهی زنبور عسل هستید، معارف اهل بیت همانند عسل مصفّا در دل و سینهی شماست، و اینها مرغان شکاری هستند و اگر آنها بدانند که شما حامل معارف ما هستید، فورا شما را شکار میکنند. علی ای حال من در اینجا فقط ظروف را منعکس کردم و اینها در کتاب مداینی است و در آن ظروف،این روایات وارد شده است و لذا نباید این روایات را حمل بر خلاف کنید، هر کس در آن شرائط باشد، چنین خواهد گفت. شرائط بسیار شرائط عجیبی بود، مثلا از عراق نقل میکنند که در زمان حکومت صدام حسین اگر به یک نفر خبر میدادند که از طرف سازمان امنیت سراغ شما را میگرفت، طرف در همان جا دچار بیماری میشد و سکته میکرد. چرا؟ چون یک سازمان مخوفی بود که اگر یک نفر در آنجا میرفت، دیگر بیرون آمدن بسیار مشکل بود، آنهم در زمانی که به اصطلاح حقوق بشر است و امثالش است و از طرف دنیا باز خواست میشود، اما در آن زمان از هیچکدام این سازمانها خبری نبوده است، بلکه استبداد محض بر محیط آن زمان حاکم بوده است و شیعه بودن خودش یک جرم بوده است، در یک چنین زمانی امام صادق علیه السلام میفرماید کسی که تقیه نمیکند،ایمان ندارد، یعنی ایمان به حرف ما ندارد،حضرت نمیخواهد بفرماید که طرف کافر است، چون در آن زمان هم جوانهای نترس بودند که تقیه نمیکردند و خود شان به کشتن میدادند،حضرت در بارهی آنها میفرماید شما ایمان ندارید،یعنی کسی که به ما مومن نباشد، ایمان یعنی ولایت ما،اگر به ما اعتقاد و ایمان دارید، ما میگوییم در این شرائط سکوت لازم است.
٤. وروی أیضاً عن حبیب بن بشیر قال قال أبو عبد الله : سمعت أبی یقول: «لا والله ما علی وجه الأرض شیء أحبّ إلیّ من التقیة ، یا حبیب انّه من کانت له تقیة رفعه الله (یعنی خدا حفظش میکند) یا حبیب، من لم تکن له تقیة وضعه الله یا حبیب ، إن الناس انما هم فی هدنة ، فلو قد کان ذلک کان هذا».
اگر سند این روایات صحیح باشد،اینها مال ظروف خاص است نه مال همهی ظروف، یعنی این روایات ناظر به دوران استبداد محض وارد شده که هیچ نوع تلاش موثر نبوده است، فقط باید کار فرهنگی کرد.این اولا.
ثانیاٌ نباید خیال کنیم که این روایات مبالغه، و بیش از بی حد سخن گفتن است.
بنابراین، تقیه یک اصول شیعه است، اصل من أصول الإسلام، بل أصل من أصول العقلاء. در هر موردی که شیعه ضعیف باشد و در خطر،ائمه اهل بیت علیهم السلام این دستور را دادهاند. اما در جایی که حرف زدن موثر است و استبداد حاکم نیست و شیعه از قدرت بر خوردار هستند و راه کمالات بر روی آنان باز است، این روایات ناظر به آنجاها نیست. این یک مطلب.
مطلب دیگر اینکه شما علاوه بر آنچه من گفتم، مرآت العقول را نیز ببینید، مرآت العقول شرح اصول کافی است،ببیند که مرحوم مجلسی این روایات را چگونه توجیه کرده است. توجیه من این بود که این روایات مربوط است به آن ظروف خاص و اگر کسی تقیه نمیکرد،کشته میشد و مجوزی برای قتلش نبود.
ممطلب سوم این است که ائمهی اهل بیت میفرمایدکه در همه جا تقیه میکنیم مگر در سه مورد،یکی المسح علی الخفین، دومی متعة المتعة الحج، سومی حرمة المسکر.
الفصل الثالث
التقیة فی کلّ شیء
الظاهر ممّا روی عن أئمة أهل البیت علیهم السلام عموم التقیه فی کلّ شیء إلّا ما خرج بالدلیل و إلیک بعض ما ورد فی ذلک:
1: روی الکلینی بسنده صحیح عن أبی جعفر علیه السلام قال: «التقیة فی کلّ ضرورة و صاحبها أعلم بها حن تنزل به»
انسان خودش بهتر تشخیص میدهد که زمان تقیه است یا نیست؟
2: عن محمد بن مسلم و زرارة قالا: سمعنا أبا جعفر علیهما السلام یقول:«التقیة فی کلّ شیء یضطر إلیه ابن آدم فقد أحلّ الله له»
3: ما رواه البرقی فی محاسنه عن أبی جعفر علیه السلام قال : التقیه فی کلّ ضرورة».
4: « لا خیر لمن لا تقیة له»
همهی این روایات در جلد 11 وسائل الشیعه،چاپ تهران کتاب امر به معروف و نهی از منکر باب 25 آمده است، در وسائل چاپ آل البیت، در جلد 16 این روایات است، ولی سه تا را استثنا کردهاند:
الف: شرب الخمر، ب: مسح الخفین، ج: متعة الحج،
روی الکلینی عن زرارة قال: قلت له: فی مسح الخفین تقیة؟ فقال:« ثلاثة لا أتقی فیهن أحدا، شرب الخمر، و مسح الخفین،و متعة الحج، قال زرارة: و لم یقل الواجب علیکم أن لا تتقی فیهنّ أحداٌ»
حضرت فرمود که ما در این سه مورد تقیه نمیکنیم، نه اینکه شما تقیه نکنید. چرا؟ متاسفانه ما ائمهی اهل بیت را خوب نشناختیم و لذا خیال میکنیم که ائمه اهل بیت از یک آخوند ده سنی میترسید و حال آنکه این گونه نبوده است،یعنی هیچگاه برای خودشان ترس نداشتند مگر در مسائل سیاسی،در مسائل علمی و فقهی حضرت برای خودش ابدا تقیه نمیکرد، خصوصا در آن سه چیز. چرا؟ چون موقعیت حضرت برای همه روشن بود،در مسجد النبی درس میگفت،در مسجد الحرام همگان به اینها مراجعه میکردند، این سه تا مدرک داشت، چون گاهی اوقات برخی از اهل سنت بعضی از اقسام مسکر را تجویز میکردند، خصوصا حنفیها. حضرت میفرماید من تقیه نمیکنم، چون دلیل روشنی دارم و آن اینکه قرآن میفرماید:و حرّم الأثم، اثم عبارت است از مسکرات، و لذا در این گونه موارد از راه دلیل پیش میآمد، هم چنین در مسح علی الخفین، چرا؟ چون روایت امیر المؤ منان علیه السلام معروف است و فرموده است:
« سبق الکتاب المسح علی الخفین»،
یعنی آخرین سورهای که بر پیغمبر نازل شده،سورهی مبارکه مائده است که در سال دهم هجرت نازل شده است و در سال دهم میفرماید:
«و امسحوا برؤسکم و أرجلکم»
یعنی بشره را مسح کنید نه خفین را. اگر هم پیغمبر یک روزی بر جوراب یا چاروق خودش مسح کشیده، قرآن آن را نسخ کرده،سبق الکتاب الخفین.
چیز سومی که ما در آن تقیه نمیکنیم، متعة الحج است، متعة الحج این است که اول عمره را بجای بیاوریم،بین عمرة و حج از احرام بیرون بیاییم،آنگاه با زنان خود هم بستر بشویم،دوباره احرام ببندیم و برویم مکه،اهل سنت (تبعاٌ لخلیفة الثانی) این را تحریم کردهاند،چون خلیفه دوم گفت این درست نیست که از یک طرف عمرة را بجای بیاوریم و سپس محل بشویم و با زنان خود هم بستر بشویم در حالی که قطرات آب غسل از سر و صورت ما بچکد و در یک چنین حالی به عرفه برویم،این با مزاج من سازگار نیست و لذا ایشان آن را تحریم کرد، از این رو متعةالحج مورد اختلاف بود و بسیاری از صحابه میگفتند عمر بی خود و بی جهت این را تحریم کرده حتی فرزند عمر که عبد الله باشد، به حرف پدرش گوش نداد و به او گفته شد که پدرت این را تحریم کرده،شما چطور حلال میدانید؟
گفت پدرم تحریم کرده،سنت پیغمبر این را حلال کرده است و من بخاطر پدرم نمیتوانم سنت پیغمر را رها کنم.
ولی ما باید تقیه کنیم،چون آن قدرت علمی و آن آوازهای که حضرت داشتند، فرد شیعی عادی ندارد، خیال نشود که شیعه در آن سه مورد تقیه نکند.
زمخشری در آخر کشاف میگوید من تابع چهار مذهب اهل سنت نیستم،چون هر کدام از این مذهبها یک اشکالی دارد،یعنی اگر تابع مذهب حنفی بشوم، آنان بعضی از اقسام شراب را حلال میدانند و حال آنکه من حلال نمیدانم.
اگر تابع مذهب شافعی بشوم،شافعیهای میگویند دختری که از زنای خود انسان به دنیا میآید، این زانی میتواند با او ازدواج کند.و حال آنکه من قائلم که بنت و دختر هر چند از زنای خود انسان به دنیا آمده باشد بر این انسان زانی حرام است.
اگر مذهب مالکی را بگیرم،آنها میگویند گوشت سگ حلال است و حال آنکه من گوشت سگ را حرام میدانم، من از یکی الجزایریها پرسیدم(الجزائریهای مالکی مذهب هستند) آیا واقعا آنها گوشت سگ را حلال میدانند، در جواب گفت:بلی!
اگر بگویم حنبلی هستم، خواهند گفت که این آقا مجسمه است و چیزی نمیفهمد.
غغرض این است که اگر حضرات معصومین علیهم السلام میفرمایند که ما در این سه چیز تقیه نمیکنیم،علتش این است که آنان آوازهی علمی داشتند و با مشایخ آنها بحث می کردند و آنها را قانع میکردند ولذا تقیه نمیکردند، ولی ما به عموم عمل میکنیم که میفرمایند:
الف: «التقیة فی کلّ شیء یضطر إلیه ابن آدم فقد أحلّ الله له»
ب: «التقیة فی کلّ ضرورة»
ج: « لا خیر لمن لا تقیة له»
این عمومات به درد ما میخورد، هم در مقام فتوا و هم در جاهای دیگر.
الفصل الرابع
أقسام التقیة و التقیة المحرّمة
همان گونه که قبلا بیان کردیم،در مسئلهی تقیه در فصول مختلفی بحث میکنیم:
الف) تقیه در کتاب الله و سنت پیغمر صلّی الله علیه و آله،
ب) تقیه در روایات ائمهی اهل البیت،
ج) تقیه یک مسئلهی عمومی است و اختصاص به باب وضو و نماز ندارد. یعنی «التقیة فی کلّ شیء یضطر فیه ابن آدم». این فصل را خواندیم.
د الآن وارد فصل چهارم میشویم و آن این است که تقیه اقسام پنج گانه دارد
1: تقیهی واجب، 2: تقیهی مستحب، 3: مکروه،
4: تقیهی مباح ، 5: تقیهی حرام.
مرحوم شیهد از کسانی است که اولین بار این تقسیم را در کتاب القوعد و الفوائد آورده است، بعد از ایشان مرحوم شیخ انصاری در رسالهی «فی التقیة» هر پنج قسم را آورده، حضرت امام نیز آورده، منتها ایشان (مرحوم امام) روی بخش حرمت بیش از همه تکیه کرده است.
بنابراین، تقیه از نظر اقسام بر پنج قسم است
حال ببینیم مثالهای که برای این میزنند چیست؟
تقیه واجب آن است که اگر تقیه نکنیم،جان یا عرض انسان به خاطر میافتد، یعنی اگر تقیه نکنیم یا کشته میشویم یا آسیبی به عرض و آبروی ما میرسد.
به این میگویند: تقیهی واجب،چرا به این تقیهی واجب میگویند؟ چون غایتش واجب است، هر چیزی که غایتش واجب باشد مانند حفظ جان و عرض، قهرا مقدمهاش هم واجب میباشد، اما تقیهی مستحب عبارت از آن است که فعلا ضرری متوجه ما نیست، اما اگر بخواهیم به همین منوال زندگی کنیم و رابطه خود را با مخالفین قطع کنیم، یعنی در نماز آنها شرکت نکنیم، از بیماران آنها عیادت نکنیم،یا اموات آنها را مشایعت نکنیم، ممکن است در آینده به تدریج ضرری متوجه ما شود، از آنجا که فعلا ضرری متوجه نیست، آقایان میگویند این نوع تقیه از قبیل تقیهی مستحب است، پس با اولی فرق کرد، چون در اولی ضرر فعلی در کار است، یعنی اگر تقیه نکنیم یا به قتل میرسیم و گردن ما را میزنند یا عرض و آبروی ما را از بین میبرند، اما در دومی فعلیت در کار نیست، یعنی ضرر فعلی متوجه ما نیست، اما اگر به همین منوال زندگی کنیم، یعنی با مخالفین قطع رابطه کنیم،ممکن است در آینده ضرری متوجه ما یا جامعهی تشیع بشود، از آنجا که ضرر فعلی نیست، تقیه مستحب است.
تقیهی مباح آن است که تقیه کردن با تقیه نکردن یکسان باشد، مانند تقیهی پدر و مادر عمار،آنان هم میتوانستند تقیه کنند و هم میتوانستند تقیه نکنند، مثال دیگر، در کوفه دو نفر را گرفتند و به آنها گفتند که به علی علیه السلام سبّ کنید،یکی از آنها سب کرد، اما دیگری سب نکرد، امام صادق میفرماید عمل هردو محبوب و عند الله مقبول است، یعنی هم میتوانند سب بکنند و خود را برهانند و هم میتوانند سب نکنند و اهانت به علی علیه السلام نکنند، این تقیه مباح است نه مستحب.
تقیهی حرام آن است که اگر بخواهیم تقیه کنیم، باید انسان محقون الدم را بکشم، یا به عرض و آبروی مردم تجاوز کنیم،اینجا تقیه حرام است، چون تقیه برای این است که خون مردم محفوظ باشد،اما اینکه بخواهیم با ریختن خون مردم تقیه کنیم،این نقض غرض است.
اما تقیهی مکروه، برای تقیه مکروه مثالی پیدا نکردهاند.
در تقیه مکروه گفتهاند که در جایی که شیء فعلش مستحب است،اگر ترک بکنیم در حقیقت میشود مکروه، فرض کنید قنوت گرفتن افضل است و حال آنکه اهل سنت گاهی فقط در نماز صبح قنوت دارند، اما برای سایر نمازها اصلا قنوت ندارند،فعل قنوت مستحب است، اگر من تقیه نکنم،مشکل دارد، میگویند این تقیه مکروه است، یعنی چیزی که فعلش مستحب است اگر آن را ترک کنیم، ترکش مکروه است،ولی این مثال درست نیست چون لازم میآید که میلیونها مکروه داشته باشیم. هر چیزی که مستحب است، ترک آن بشود مکروه، مثلا خواندن تسبیحات حضرت زهرا سلام الله علیها در نماز مستحب است و اگر کسی نخواند، بگوییم مکروه را مرتکب شد،این گونه نیست، پس ما فعلا برای مکروه مثالی پیدا نکردیم.
در هر صورت این تقسیم را مرحوم شهید و شیخ انصاری دارند و دیگران نیز مطرح کردهاند.
ولی فعلا بحث ما در جایی است که تقیه حرام است، یعنی بحث ما فعلا در تقیهی حرام است و به آن چهار قسم دیگر فعلا کار نداریم. فلذا چند مورد را میشماریم که تقیه در آنجاها حرام است، دو مورد را در این جلسه میخوانیم، مورد سوم و بقیه را در جلسهی آینده بحث خواهیم نمود.
تقیهی مباح هم که روشن شد و آن این است که ضرر معتنابه نباشد، در اینجا ممکن است تقیه مباح باشد،خواه تقیه بکند یا نکند، یعنی هردو یکسان هستند.
اما برای تقیهی مکروه مثال پیدا نکردیم، اولین موردی که تقیه در آنجا حرام است، این است که «لا تقیة فی الدّم أو لا تقیة فی الدماء» ائمهی اهل بیت به این نحو بحثها اهمیت دادهاند، و این نوع بحثها همهاش از مزایای فقه اهل بیت است، یعنی در کتب اهل سنت این بحثهای که ما کردیم،به این منظمی بحث نکردهاند،چون محل ابتلای شان نبوده، اگر تقیه کردن با خون ریزی انجام میگیرد، یعنی اگر بخواهیم تقیه کنیم، باید آدمی را بکشیم و خونی را بریزیم، میفرماید در اینجا تقیه جایز نیست،.چرا؟
«إنّما شرعت التقیة لتصان به الدماء فإذا وصلت إلی الدّم فلا تقیة»، تقیه برای این است که جلوی خون شما گرفته شود و شما را نکشند، اما اگر بنا شود که برای محفوظ ماندن خود، دیگری را بکشید، این نقض غرض است، چون غرض این بود که خون ریزی نشود، اما اگر تقیه موجب شود که خون بی گناهان ریخته شود، این تقیه نیست، بر این مطلب هم فتوا داریم و هم روایات همین را میگویند.ما نخست فتاوا را میخوانیم
أمّا الفتاوی
فقد قال النراقی: «و لو انحصر فی الأعلی(مرحلهی بالا) وجب إلا فی قتل المسلم المحقون الدّم و لا یجوز إجماعاً للصّحیح: إنّما جعلت التقیة . ( لیحصن بها الدماء ) فإذا بلغت الدم فلا تقیة» .
و قال فی الجواهر : استثنی المصنّف (صاحب شرائع،چون جواهر شرح شرائع است) و غیره من ذلک علی کلّ حال الدّماء المحترمة بالإیمان بلا خلاف أجده بالنسبة إلی القتل ظلماً بل الإجماع بقسمیه علیه».
و أما الروایات فنذکر مما یلی:
١. محمد بن یعقوب(متوقای 329)، عن أبی علیّ الأشعری، یعنی احمد بن ادریس(متوفای 306) عن محمد بن عبد الجبار(شیخ شیخ کلینی است، تاریخ وفاتش برای ما معلوم نیست)،عن صفوان (صفوان بن یحی،متوفای 210) عن شعیب الحدّاد (ثقه است)، محمد بن مسلم، عن أبی جعفر علیه السلام قال:
« إنما جعلت التقیة لیحقن بها الدّم فإذا بلغ الدم فلیس تقیة »
1- محمد بن الحسن الطوسی بإسناده (از این جهت بإسناده گفت که روایت را از کتاب صفّار گرفته است و بین صفّار و شیخ در حدود 170 سال فاصلهی زمانی است،چون شیخ در سال 460 فوت کرده، صفّار در 290 فوت نموده است، قهرا باید سندی نسبت به این کتاب داشته باشد، چون وجادة صحیح نیست،- وجد،یجد،وجادة – وجادة این است که روایت را در کتابی ببینیم و آن را نقل کنیم، به این میگوییم: وجادة، کار ما در این زمان همهاش وجادة است، یعنی روایت را از کافی میگیریم و نقل میکنیم، چون این کتابها مستنداند و نسبت شان به مؤلفین مشکلی ندارد، ولذا وجادة اشکال ندارد، ولی در آن زمان کتابها قطعی نبوده است،حتما باید بین مرحوم شیخ و مرحوم صفّار یک سندی باشد، که کتاب قطعا مال صفّار است و دست نخورده میباشد و لذا نقل وجادة نشانهی ضعف سند است، سند شیخ نسبت به صفّار در آخر تهذیب آمده است.
2- عن محمد بن الحسن الصفّار القمی، عن یعقوب بن یزید، عن الحسن بن علی بن فضّال (فطحی)، عن شعیب العقرقوقی،عن أبی حمزة الثّمالی (ثابت بن دینار) روایت موثقة است قال : قال أبو عبد الله علیه السلام :
« لم تبق الأرض إلّا و فیها منّا عالم یعرف الحقّ من الباطل، قال: إنّما جعلت التقیة لیحقن بها الدّم فإذا بلغت التقیة الدّم فلا تقیة»
این روایت حاکی از این است که تقیه در چنین موردی (مورد دماء) حرام است.
الثانی :
التبری عن أمیر المؤمنین و أولاده
ورد فی غیر واحدة من الروایات عن الإمام علی أنه رخص فی سبه عند الإکراه و لم یرخص فی البراءة منه عنده ، نذکر منها:
مورد دومی که میگویند تقیه حرام است، آنجاست که:إذا دار الأمر بین حفظ النفس و التبرّی عن علی علیه السلام، یعنی تبرّی از امیر المؤمنان حرام است، فلذا هر چند به قیمت جان انسان هم تمام بشود، نباید از حضرتش تبرّی کند، این را گفتهاند که حرام است ولی ما این را قبول نداریم. والرویاة هنا علی أصناف ثلاثة، یعنی روایات در اینجا بر سه قسم و سه دستهاند، یک دسته میگویند نباید از حضرت علی علیه السلام تبرّی کرد هرچند به قیمت جان شما تمام بشود.
١. الحسن بن محد الطوسی، عن أبیه، عن محمّد بن محمّد، عن محمّد بن عمر الجمابیّ،عن أحمد بن محمّد بن سعید،عن یحی بن زکریا ،عن بکیر بن مسلم، عن محمّد بن میمون،عن جعفر بن محّمد،عن أبیه، عن جدّه قال: قال أمیر المؤمنین: «ستدعون إلی سبّی فسبّونی، و تدعون إلی البرائة منّی فمدّوا الرقاب فانّی علی الفطرة» یعنی بعد از مرگ من، امویها بر شما مسلط میشوند و شما ها را دعوت میکنند که به من فحش بگویید، شما هم فحش بدهید، باز شما را دعوت میکنند بر اینکه از من تبری بجویید، شما حق ندارید که تبرّی بجویید هر چند به قیمت جان تان تمام بشود. این روایت، روایت ضعیف است، یعنی سندش مخدوش است، مثلا محمد بن میمون عن ججفر بن محمّد، از اینکه جعفر میگوید، معلوم میشود که امامی نبوده و لذا شیخ طوسی این آدم را تضعیف کرده است و میگوید:عامیّ، ولذا این روایت قابل اعتماد نیست و اگر مورد اعتماد هم باشد، معارض دارد.
٢. عن أبیه،عن هلال بن محمّد الحفار،عن اسماعیل بن علیّ الدّعبلی، عن علیّ بن علی أخی دعبل بن علی الخزاعی، عن علی بن موسی الرضا، عن أبیه عن آبائه عن علی بن أبی طالب علیهم السلام أنّه قال: «و إنّکم ستعرضون علی سبّی، فإن خفتم علی أنفسکم فسبّونی، ألا و إنّکم ستعرضون علی البراءة منی، فلا تفعلوا ، فإنّی علی الفطرة ».
یعنی شما را دعوت میکنند که به من فحش بدهید، حجّاج همین کار را میکرد، هرگاه نسبت به جان خود ترسیدید،مرا فحش بدهید تا جان شما محفوظ بماند، باز شما به همین زودیها دعوت میشوید که از من تبری بجویید، این کار را نکنید،چون من بر فطرت هستم،این روایت هم ضعیف است، چون هلال بن محمد الحفّار توثیق نشده، اسماعیل بن علی الدعبلیی هم توثیق نشده است.
و الروایة – أیضاً – ضعیفة و فی السند هلال بن محمد الحفار و هو لم یوثق ، و فیه –أیضاً- اسماعیل بن علی الدعبلی و هو ضعیف قال العلامة فی الخلاصة:
«لا اعتمد علی روایته لشهادة المشایخ علیه بالضعف و الاختلاف بالروایة» .
٣. جاء فی نهج البلا؛ة أنّه قال علیه السلام:
« أما أنّه سیظهر علیکم بعدی رجل رحب البلعوم (آدمی که گلوی گشادی دارد،کنایه از پر خوری است که معاویه باشد) مندحق البطن (شکم گنده، هردو تعبیر بر معاویه تطبیق میکند، اهل سنت نقل میکنند که حضرت علی علیه السلام از معاویه علیه اللعنة و العذاب سراغ گرفت، به حضرت گفتند که معاویه در حال غذا خوردن است، حضرت علی علیه السلام در حق او نفرین کرد و فرمود: لا اشبع الله بطنه، ولذا معاویه هم گشاد گلو بوده است و هم شکم گنده) یأکل ما یجد(هرچه گیرش میآمد، آن را میخورد) و یطلب ما لا یجد، فاقتلوه (او را بکشید و به قتل برسانید) و لن تفتلوه (ولی قدرت کشتن او را ندارید) ، ألا و إنّه سیأمرکم بسبّی، و البراءة منّی ، فأما السبّ فسبّونی فإنّه لی زکاة ، و لکم نجاة ، و أما البراءة فلا تتبرّوا منّی ، فإنّی ولدت علی الفطرة، و سبقت إلی الإیمان و الهجرة»،
این روایت هم هرچند در نهج البلاغه آمده است،ولی راجع به سندش نمیتوانیم بگوییم ضعیف است یا غیر ضعیف، این چند روایت فرق میگذارند بین سب و بین برائت، یعنی سب را اجازه میدهند، اما برائت را اجازه نمیدهند. اگر این روایات درست باشد، ناچاریم که آنها را حمل کنیم بر برائت قلبی،چون برائت قلبی موجب خروج از دین میشود.
گروه دوم روایاتی است که میگویند: هم سب بکنید و هم برائت بجویید:
1- مجمد بن مسعود العیاشی فی (تفسیره) عن أبی بکر الحضرمی،عن أبّی عبد الله علیه السلام فی حدیث أنّه قیل له:مدّ الرقاب أحبّ إلیک أم البرائة عن علی علیه السلام؟ فقال:
«الرخصّة أحبّ إلیّ، أما سعمت قول الله عزّ و جلّ فی عمار:إلّا من أکره و قلبه مطمنّ بالإیمان»
2- و عن عبد الله بن عجلان، عن أبیعبد الله علیه السلام قال: سألته فقلت له:«إنّ الضحاک قد ظهر بالکوفة و یوشک أن تدعی إلی البرائة من علی علیه السلام، فکیف نصنع؟ قال:«فابرء منه،قلت: أیهما أحبّ إلیک؟ قال:إن تمضوا علی ما مضی علیه عمار بن یاسر،أخذ بمکّة فقالوا له: إبرء من رسول الله صلّی الله علیه و آله فبرأ منه فأنزل الله عزّ و جلّ عذره،إلّا من أکره و قلبه مطمن بالإیمان»
ما تا اینجا دو گروه از روایات را خواندیم، در جلسهی آینده آن دسته از روایات را میخوانیم که این دو گروه را تکذیب میکنند، یعنی حضرت صادق علیه السلام میفرماید که علی علیه السلام نفرموده که از من تبری نکنید، بلکه این کذب است که به آن حضرت نسبت دادهاند و بخاطر همین است بعضی از جوانان داغ و محب آن حضرت تبرّی نمیجویند و شهید میشوند.
بحث در این بود که اگر «شخص» وظیفهاش تقیه بود و حق این بود که تقیه میکرد، ولی او عمل به تقیه نکرد، آیا در این صورت وضو و نمازش درست است یا درست نیست؟
فرض کنید وظیفهاش وضوی تقیهای بود، اما او وضوی تقیهای را بجای نیاورد،بلکه مسح علی الرجلین کرد،آیا نمازش درست است یا نه؟
یا وظیفهاش این بود که بر فرش سجده کند، ولی او بجای سجده بر فرش، بر تربت حسینی سجده کرد، آیا نمازش درست است یا نه؟ البت باید دانست که بحث ما در تقیهی خوفی است.
یا وضیفهاش این بود که تکتّف کند، ولی او تکتّف و قبض الیسری بالیمنی نکرد و نمازش را دست باز خواند، آیا نمازش درست است یا نه؟
مرحوم شیخ در اینجا یک ضابطهای را بیان نمود که در جلسهی گذشته مطرح کردیم، ضابطه این بود که امر به تقیه در متعلق عبادت ایجاد قید و ضیق نمیکند، یعنی صلات مقید به قبض نمیشود. بنابراین، اگر کسی وظیفهاش قبض است چنانچه قبض نکند، نمازش درست است چون دلیل تقیه یک حکم تکلیفی است نه حکم وضعی تا در متعلق نماز (در این حالت) ایجاد قید کند و بگوید: «صلّ مقبوضا»، اللّهم اینکه آدمی که تارک تقیه است،عملش متعلق نهی باشد، قهرا در این صورت موجب فساد است،مثل اینکه سجده بر تربت حسینی کند، نمازش باطل است. چرا؟
زیرا سجده بر تربت در این حالت حرام میباشد چون جانش در خطر است، قهرا سجدهی این آدم بر تربت موجب بطلان نمازش میشود.
همچنین است اگر بجای غسل «علی الرجلین»مسح کند وضویش باطل است.
پس ضابطه این است که امر تقیهای در متعلق عبادت اخذ قید نمیکند و نمیگوید که حتما قبض کنید، یا بر فرش سجده کنید یا در موقع وضو پاهای خود را بشوید،در عین حالی که اخذ نمیکند،باید عبادت این آدم صحیح باشد اللّهم که عمل بر خلاف تقیه متعلق نهی باشد، از آن نظر وضو و نمازش باطل است.
به عبارت دیگر اوامر تقیهای احکام تکلیفی هستند نه احکام وضعی، تا اینکه در متعلق خود ایجاد قید کنند و بگویند:«صلّ مع القبض»، که قبض بشود جزء عبادت، یا بگویند: «صلّ مع الغسل» که غسل بشود جزء وضو. یا بگوید:« اسجد علی الفرش» تا فرش بشود متعلق عبادت، یعنی اوامر تقیهای چیزی را در متعلق عبادت اضافه نمیکنند، منتها باید فرق بگذاریم بین قبض و بین آن دو مثال، در قبض در متعلق اخذ نشده است، یعنی اگر قبض هم نکنیم، چیزی متعلق نهی نیست،اما اگر بجای «غسل» مسح کنیم،مسح ما متعلق نهی است، یا اگر بر فرش سجده نکنیم،این متعلق عبادت نیست، اما اگر بر تربت سجده کنیم، این متعلق نهی است و از این نظر باطل میشود.
آنگاه مرحوم شیخ انصاری یک سؤالی را مطرح کرد و آن این بود که اگر کسی در یک هوای سرد و برفی (که میبیند همهی مخالفین مسح بر خفین میکنند) وضو بگیرد و اصلا مسح نکند، یعنی نه مسح بر بشره کند و نه مسح بر خفین، اما مسح بر بشره را که خود شارع اجازه داده که مسح نکنید، مسح بر خفین هم نکرده، شما خودت گفتید که امر تقیهای در متعلق نماز اخذ نمیشود،یعنی نمیگوید که: صلّ القبض و توضّأ مع المسح علی الخفین.
اشکال
پس انسانی که به کلی هردو را حذف میکند،یعنی نه مسح بر بشره میکند و نه مسح بر خفین، باید وضویش صحیح باشد. چرا؟ چون مسح بر بشره را خود شارع فرموده که مسح نکن، مسح بر خفین هم قرار شد که در متعلق عبادت اخذ نشود، باید وضوی این آدم که اصلا مسح نکشیده صحیح باشد. اشکال این است که انسانی وضو میگیرد، اما اصلا مسح نمیکند یعنی نه بر بشره مسح میکند و نه بر خفین.
اما مسح بر بشره را که خود شارع فرموده مسح نکن، چون در حال تقیه است. اما مسح بر خفین را، خودت گفتی که امر به خفین در متعلق نماز اخذ نمیشود و حال آنکه اجماع داریم که وضوی این آدم باطل است.
جواب
مرحوم شیخ انصاری در رسالهی تقیه جواب میدهد و میفرماید علت اینکه وضوی این آدم باطل است، این است که یک چیزی از اجزاء وضو را کم گذاشته،یعنی اصل مسح را کم گذاشته.
به بیان دیگر هر چند گفته که مسح بر بشره نکن، اما از اصل مسح صرف نظر نکرده و نگذشته،یعنی از جامع بین خفین و بشره نگذشته و صرف نظر نکرده، «فامسحوا برؤوسکم و أرجلکم إلی الکعبین»
مسح دو چیز است، یکی مباشرة الماسح مع الممسوح،این ساقط است، بشره ساقط است، اما اصل مسح ساقط نیست و لذا این آدم کم گذاشته،
یعنی اصل مسح را انجام نداده است. مرحوم شیخ به این جواب از کجا منتقل شده؟
از روایت عبد الأعلی که در رسائل در باب حجیت ظواهر کتاب آمده است،مردی عرض میکند که:
یابن رسول الله! «عثرت فانقطع ظفری»، یعنی من لیز و سر خوردم، در اثر همن لیز خوردن ناخنم افتاد و من روی آن جبیره گذاشتهام، چه رقم وضو بگیرم؟ جضرت در جواب فرمود: «إنّ هذا و أشباه یعرف من کتاب الله ما جعل علیکم فی الدین من حرج فامسح علی المرارة»، مراره همان طحالی است که روی زخم میگذاشتند، شیخ در در آنجا در بیان این حدیث میفرماید که مسح دو حیثیت داشت:
الف) مباشرة الماسح مع الممسوح، این عملی نیست چون زخم است،
ب) اصل مسح، اصل مسح محفوظ است و باید بر جبیره مسح بکند،از آن حدیث که در خاطرش بوده،به این جواب منتقل شده است، این آدمی که نه بر بشره مسح کرده و نه بر خفین،با شبههی سوفسطائی میخواهد صحت وضو را درست کند،یعنی بگوید که مسح بر بشره را خودت گفتی که نکن، مسح بر خفین هم قرار شد که در متعلق عبادت اخذ نشود، چرا وضوی من باطل باشد؟
جواب مرحوم شیخ انصاری
مرحوم شیخ در جواب میفرماید که شما یک چیز را کم گذاشتید و آن اصل المسح است، ولو شارع فرموده که بر بشره مسح نکن،اما از اصل مسح صرف نظر نکرده و نگذشته، شما میتوانستی اصل مسح را در ضمن مسح علی الخفین عمل کنید، این بیان شیخ انصاری است در رسالهی تقیه.
اشکال مرحوم امام بر شیخ انصاری
حضرت امام در موقعی که تقیه را برای ما بحث میکرد، بر شیخ ایراد میگرفت و میفرمود هر گز عقلا از آیهی «فامسحو برؤوسکم و أرجلکم» تعدد مطلوب را نمیفهمند،یعنی این گونه نیست که یک مطلوب این باشد که بر بشره مسح بکشید، یک مطلوب هم این باشد که اگر بشرة نشد، لا اقل خود مسح را انجام بدهید، میفرماید عقلا هرگز از آیهی مبارکه به تعدد مطلوب پی نمیبرند، که هذان مطلوبان، احدهما المسح علی البشرة، و الآخر اصل المسح. سپس این مثال را زد و گفت اینکه شیخ میفرماید حالا که مسح بر بشره نیست، بر جبیره بکش، که در واقع شیخ میخواهد از حدیث استفاده کند، میفرمود مثل این بیان مثل آن اصفهانی است که پنیر را پشت شیشه گذاشته بود و به بچهها میگفت تا کی میخواهید پنیر بخورید،به شیشه بزنید و بخورید. شیشه زدن پنیر خوردن نیست،مسح دو چیز نیست،تا بگوییم یکی مسح بر بشرة، حالا که مسح بر بشرة نشد، اصل مسح، پس شما جناب وضودار! اصل مسح را ترک کردی،یعنی نه مسح بر بشرة کردی و نه مسح بر خفین، و حال آنکه میتوانستی اصل مسح را حفظ کنی و لو با مسح بر خفین. پس چرا وضوی این آدم باطل است.
به نظر من ممکن است بگوییم وضوی این آدم باطل است. چرا؟ اگر بخواهد وضو درست باشد،یا باید امر واقعی داشته باشد یا امر ظاهری. این آدم که وضو دارد و اصلا مسح نکشیده،نه امر واقعی دارد،چون بشره را مسح نکرده و نه امر ظاهری را امتثال کرد که امر بر مسح علی الخفین باشد، از این راه بگوییم وضویش باطل است، نه از آن راهی که شیخ میگوید اصل مسح مطلوب شارع بود و این آدم اصل مسح را انجام نداد، تا اشکال حضرت امام وارد بشود که ما تعدد مطلوب نداریم که یک مطلوب ما بشره باشد و یک مطلوب ما خود مسح کردن باشد و لذا نسبت به روایت عبد الأعلا فرموده که ما هنوز نکتهاش را نفهمیدیم، این بیان شیخ است که میگوید حالا که بر بشره نمیتوانی مسح کنی،بر جبیره مسح کن. این بیان شیخ است و الا منهای شیخ،هنوز حدیث برای ما مفهوم نیست بلکه تعبدا میگوییم که بر جبیره مسح بکشد، نه اینکه مسح بر جبیرة میسور معسوری است به نام مسح علی البشرة. ولی در عین حال از بعضی از روایات استفاده میشودکه اگر کسی بر وفق تقیه عمل نکند، عملش باطل است. آیا این با قاعدهای که شیخ گفت در تعارض است،شیخ گفت اگر عمل بر تقیه نکند،عملش صحیح است.چرا؟چون تقیه در متعلق عبادت اخذ نمیشود، روایت این است:
ففعن داود الرّقی، قال: کنت عند أبی عبد الله علیه السلام حتی جاء داود بن ذربی فسأله عن عدّة الطهارة، فقال له: «ثلاثاٌ، ثلاثاٌ،من نقص عنه فلا صلاة له» مستدرک الوسائل:1، الباب 33 من أبواب الوضوء، الحدیث:13.
اهل سنت در موقع وضو گرفتن هر کدام از صورت و دست را سه بار میشویند، یعنی هم صورت را سه بار میشویند، و هم دست راست و دست چپ را سه بار میشویند.داود ذربی از امام صادق علیه السلام سؤال میکند که در موقع وضو هر یک از اعضای وضو را چند بار بشویم؟
ححضرت در جواب فرمود: سه بار، سه بار. امام در اینجا برای حفظ جان داود بن ذربی (که تحت نظر هارون الرشید بود) تقیة کرد و فرمود سه بار، سه بار (ثلاثا، ثلاثا). این با قاعدهی شیخ تطبیق نکرد. چون شیخ فرمود که امر به تقیه،در معلق عبادت ایجاد جزئیت و شرطیت نمیکند، یعنی وضو را مقید به ثلاثا نمیکند که:«توضّأ ثلاثا» و لذا گفت اگر بر طبق تقیه انجام نداد، همهی اعمالش درست است مگر اینکه یک قاعدهی دیگر در کار باشد، یعنی به آن عمل نهی متعلق باشد. «من نقص عنه فلا صلاة له» یعنی اگر دو بار بشوید، اصلا نماز ندارد،یعنی نمازش باطل است مگر اینکه بگوییم اگر دو بار بشوید،این متعلق نهی واقع می شود مانند سجده بر تربت و مسح بر رجلین.
سابقا در دوران عبد العزیز بن سعود، مومنین و شیعیان در عرفه وقتی اختلاف در ماه بود، روز دهم را به صورت قاچاقی در عرفات میرفتند،یک دقیقه یا دو دقیقه در عرفات میایستادند و میگفتند که ما عرفه درک کردیم و لو به مقدار لازم و رکن، یک دقیقه و دو دقیقه رکن است و بقیه واجب،اگر حرف شیخ درست باشد،باید بگوییم که این عمل اینها، عمل صحیحی نیست،البته حج شان درست است، چون بعدا عرفه تقیهای را درک کرده بودند. روز هشتم در عرفات بودند، روز نهم که به حساب آنها روز دهم است،یک دقیقه یا دو دقیقه در عرفات آمدند، باید بگوییم این عمل شان عمل لغو و حرام است. چرا؟ چون بر خلاف تقیه است.
در هر صورت ضابطهی شیخ این است که اگر بر خلاف تقیه رفتار کرد،عمل باطل نیست چون نهی در متعلق عبادت ماخوذ نیست،باید خودش را ببینیم،اگر خود متعلق نهی شد، میشود باطل مانند سجده بر تربت و مسح بر رجلین، آنگاه این دو روایت را حل کنیم، که عدهای در روز دهم سعودیهای در عرفات رفت و در آنجا ایستاد، این منهی عنه است و به درد نمیخورد.
اما حج شان درست است. چرا؟چون طبق تقیه انجام دادهاند، یا روایت ذربی، که طرف صورت و دستها را بجای سه بار، دوبار شست، ممکن است که بگوییم این دو بار متعلق نهی است، قهرا وضویش باطل میشود. اما حضرت امام میفرمود اینجا نهی مایهی فساد نمیشود. چرا؟ چون از قبیل اجتماع امر و نهی است، یعنی هم امر دارد واقعا و هم نهی دارد تقیة، عرفات هم امر دارد واقعا،هم نهی دارد تقیة. اجتماع امر و نهی میشود.
ههمچنین اگر پا را مسح کند،این هم امر دارد و هم نهی دارد، اگر سجده بر تربت کند هم امر دارد و هم نهی، ایشان (مرحوم امام) قائل به این بود که این از قبیل اجتماع امر و نهی است. ما هم در اینجا یک مشکلی داریم، درست است که اجتماع امر و نهی جایز است، ولی قصد قربت متمشی نمیشود، چطور میتوانیم با یک عملی که مبغوض مولاست قصد قربت کنیم، فقط این مشکل است،و الا جواب ایشان جواب کافی است، در قصد قربت گیر میکنیم مگر اینکه بگوییم از یک نظر مبغوض است و از یک نظر محبوب، ایشان میفرمود مانع ندارد که از یک نظر مبغوض باشد و از یک نظر محبوب. مثل این می ماند که کسی در خانهی غصبی دست بر سر یتیم بکشد، این دست کشیدن از یک نظر مبغوض است و از یک نظر محبوب.
خلاصه
1: خلاصهی بحث این شد که اگر کسی بر خلاف تقیه رفتار کرد، عملش چگونه است؟
مرحوم شیخ فرمود عملش درست است چون امر به تقیه در متعلق نماز تغییر و تبدیلی ایجاد نمیکند، وظیفه را عوض نمیکند که وظیفه بشود شستن پا یا سجده بر فرش.
2: شبههی در اینجا مطرح کرد و گفت اگر کسی وضو بگیرد و اصلا مسح نکند، باید وضویش درست باشد. چرا؟ چون واقعا مامور نبوده و بنا شد که امر تقیهای در متعلق وضو کن فیکون ایجاد نکند.
3: در جواب گفت هر چند این آدم نسبت به بشرة مأمور نبوده، اما اصل مسح مطلوب مولا بوده وساقط شده.
4: حضرت امام فرمود اینجا از قبیل تعدد مطلوب نیست که بگوییم مسح بر بشرة یک مطلوب، اصل مسح هم مطلوب دیگر،این عقلائی نیست.
5: ما در جواب گفتیم که وضوی این آدم امر ندارد، یعنی نه امر واقعی دارد که بشرة باشد، و نه امر ظاهری را امتثال کرده که مسح بر خفین باشد، پس وضویش صحیح باشد.
6: از روایت ذربی استفاده شد که اگر کسی بر خلاف تقیه عمل کند،عملش باطل است.
7: ما آن را توجیه کردیم و گفتیم لعل چون دوبار بشوید،این متعلق نهی است و از این نظر باطل است.
8: اما نسبت به وقوف در عرفات، از نظر شیخ باید بگوییم که عمل شان عمل باطل است. چرا؟ چون متعلق نهی است،عمل شان عمل لغو است.
9: حضرت امام فرمود این گونه نیست،چون ممکن است از قبیل اجتماع امر و نهی باشد.
الفصل السادس
إجزاء العمل علی وفق التقیة عن الإعادة و القضاء
این فصل بیت القصید است، یعنی در میان فصولی که ما داریم، این فصل بیت القصید است و فرقش هم با فصل قبلی خیلی روشن است، فصل سابق این بود که : «لو ترک العمل بالتقیة»،ولی در اینجا عکس است، «لو عمل علی وفق التقیة» یعنی اگر کسی عمل به تقیه کرد،آیا عملش صحیح است یا اعاده و قضا لازم دارد؟ و بحث ما هم در تقیهی خوفی است.
ببه نظر ما و به نظر غالب علما، عملی که موافق تقیه باشد، مسقط قضا و اعاده است،کأنّه این امر تقیهای ، واقعی ثانوی است، ما یک امر واقعی اولی داریم و یک امر واقعی ثانوی. امر واقعی اولی مسح الرجلین است،امر ثانوی اضطراری غسل الرجلین است.این آدم در حقیقت امر واقعی ثانوی را امتثال کرده.
توضیح مطلب
قرآن کریم میفرماید: «فامسحوا برؤوسکم و أرجلکم»
این اطلاق دارد، اطلاقش این است که :سواء فی حال الإضطرار أو فی حال الإختیار، سواء فی حال التقیة أو فی غیر حال التقیة، این اطلاق دارد،ادلهی تقیه حاکم بر اطلاق آیه است، البته اگر ادله تقیه را نداشتیم،باید میگفتیم که نماز ما باطل است. چرا؟ چون آیهی «فامسحوا برؤوسکم و أرجلکم» اطلاق دارد،یعنی هم حال تقیه را میگیرد و هم حال غیر تقیه را.هم حال اضطرار را میگیرد و هم حال غیر اضطرار را. اما وقتی ادلهی تقیه را به این نسبت بدهیم، نسبت شان از قبیل حاکم و محکوم است، کأنّه میگوید: «فامسحوا برؤوسکم و أرجلکم فی غیر التقیة»، یعنی وقتی پای تقیه در میان آمد،این اطلاق از بین میرود ولذا نمیگویند ادله تقیه احکام ظاهریه است،بلکه میگویند واقعیهی ثانویه. چرا به احکام تقیه میگویند واقعی است،چرا نمیگویند ظاهری است؟
چون ظاهری در لسانش شک اخذ میشود،ولی من در اینجا شک ندارم،احکام ظاهریه آن احکام است که در لسانش شک اخذ میشود، مثلا میگوید:
«لا تنقض الیقین بالشک»،اما در لسان ادلهی تقیه، شک اخذ نشد، چون واقع برای من از روز هم روشن تر است و آن اینکه مسح واجب است،اما چه کنم که شمشیر برهنه بالای سر من است، «التقیة فی کلّ شیء إضطر إلیه ابن آدم»،ولذا میگوییم ادلهی تقیه،ادلهی احکام ظاهریه نیست بلکه ادلهی احکام واقعیهی ثانویه است،از این رو حاکم بر آن است و در واقع او را تفسیر میکند.
دلیل ما بر این مسئله چیست؟
ما دو گروه دلیل داریم: گروه اول ادلهی خاصه است، گروه دوم ادلهی عامه میباشد،ادلهی خاصه در مورد معین وارد شدهاند، مثلاٌ جضرت به علی بن یقین فرمود که این چنین وضو بگیر، یعنی مانند اهل سنت وضو بگیر. بعد از مدتی نامه نوشت که همانند ما وضو بگیر نه مانند اهل سنت. همچنینن حضرت در بارهی داود ذربی دو جور دستور داده است، اول «ثلاثا» گفته، بعد از مدتی نامه نوشت و فرموده که:« اثنین»،یعنی دو بار صورت و دست را بشویید.
بیت آل یقطین در بغداد،بیت عظیمی بوده است، علی بن یقطین وزیر هوشمند هارون الرشید بود، به هارون گفتند که این شیعه است، هارون در جواب گفت که من او را امتحان میکنم، مخفیانه در موقع وضو امتحان کرد، دید که موقع وضو همانند اهل سنت وضو میگیرد،یعنی هر یک از صورت و دو دست را سه بار میشوید و هردو پا را نیز همانند اهل سنت (بجای مسح) میشوید، وقتی دید که او این گونه وضو میگیرد،از دور صداد زد و گفت: یا علی بن یقطین! من فکر میکردم که شما رافضی هستید، ولی الآن برای من معلوم شد که تمام آنچه که در بارهی تو گفتهاند، دروغ بوده است، همین که این جریان گذشت، نامهی از حضرت موسی بن جعفر علیهما السلام به او رسید که از این به بعد همانند ما وضو بگیر،چون خطر از جان شما رفع شد. در نامهی اول فرمود که مانند اهل سنت وضو بگیر، در نامهی دوم فرمود که از این به بعد مانند ما وضو بگیر، چون خطر رفع شد، ولی امام نفرمود که در این مدتی که مانند اهل سنت وضو گرفتی،باید نمازت را اعاده کنی،از اینکه حضرت چیزی نفرمود و سکوت کرد،سکوت حضرت بهترین دلیل است بر اینکه عملی که مطابق تقیه باشد،مجزی است و ادلهی تقیه نسبت به ادلهی اولیه از قبیل حکومت است.
إإذا ورد دلیل علی الرخصة فی عبادةخاصّة فلا شک فی دلالته علی الإجزاء،فإنّ معنی الرخصة فی المورد عبارت عن اکتفاء الشارع بالعمل المأتی به علی وجه التقیة، و إلیک بعض ما ورد فی هذا الموضوع:
1: ما رواه الشیخ بإسناده، عن أبی الورد ، قال: قلت لأبی جعفر علیه السلام: إنّ أبا ظبیان حدثنی أنّه رأی علیاً أراق الماء ثمّ مسح علی الخفین؟
فقال : «کذب أبو ظبیان،أما بلغک قول علی علیه السلام فیکم: سبق الکتاب الخفین، فقلت: فهل فیهما رخصة ؟ فقال: لا ، إلا من عدوّ تتقیه، أو ثلج تخاف علی رجلیک».
بنا بر نقل اهل نست گویا پیغمبر اکرم یک زمانی بر جورابش مسح کشیده بود، بعد آیهی مائده نازل شد، این آیه در سال دهم هجرت نازل شده، قهرا نباید ما بر منسوخ عمل کنیم،بلکه بر ناسخ عمل نماییم. شاهد اینجاست «فقلت: فهل فیهما رخصة ؟ آنگاه من به حضرت عرض کردم که اگر ما بر خفین مسح کنیم، رخصتی است؟ فقال: لا ، إلّا من عدوّ تتقیه، أو ثلج تخاف علی رجلیک». البته این روایت حسنه است، چون در وسط ابی الورد است که توثیق نشده، یعنی ممدوح است، اما بقیه همه ثقه هستند ولذا روایت می شود حسنه، روایت حسنه این است که در میان سند، امامی ممدوح باشد
و الروایة حسنة لمکان أبی الورد بن تمامة و أما الآخرون فکلّهم ثقات.
فمعنی قوله:«رخصة » أی رخصة تکلیفاً ووضعاً، لا تکلیفاً فقط (یعنی نه تنها که گناه نباشد، بلکه عملت هم درست است)، و الشاهد علیه أنّه عطف قوله «علی رجلیه من الثلج » علی الإتقاء من العدو،
((اگر کسی در هوای سرد بخاطر تقیه ناچار بشود که بر خفین خود مسح کند، همه می گویند که عبادت او درست است، این را به او عطف کرده، از این معلوم می شود که حکم هردو یکی است) و الإجزاء فی الثلج لا خلاف فیه.
٢. موثقة سماعة (واقفی است) قال: سألته عن رجل کان یصلّی فخرج الإمام و قد صلّی الرجل رکعة من صلاة فریضة؟ قال:« إن کان إماماً عدلاً فلیصلّ أخری و ینصرف ویجعلهما تطوعاً ولیدخل مع الإمام فی صلاته کما هو، و إن لم یکن إمام عدل فلیبن علی صلاته کما هو ویصلّی رکعة أخری و یجلس قدر ما یقول: «أشهد أن لا إله إلا الله وحده لا شریک له ، و أشهد أن محمداً عبده و رسوله » ثم لیتم صلاته معه علی ما استطاع ، فإنّ التقیة واسعة، و لیس شیء من التقیة إلا و صاحبها مأجور علیها» ، إن شاء الله»
فان قوله: ثمّ لیتم صلاته معه علی ما استطاع، دلیل واضع علی إجزاء العمل المأتی به علی وجه التقیة ، حیث إنّ الرجل صلّی مع إمام غیر عادل صلاة جماعة ولولا الإجزاء لأمره بالإعادة أو القضاء، و هذه الروایة فی هذا القسم.
بحث در حدیث دوم ناتمام ماند و باید آن را معنی کنیم، مرحوم علامه مجلسی آن را در مرآت العقول معنی کرده است موثقة سماعة (واقفی است) قال:
سألته عن رجل کان یصلّی فخرج الإمام و قد صلّی الرجل رکعة من صلاة فریضة؟ قال:
« إن کان إماماً عدلاً فلیصلّ أخری و ینصرف ویجعلهما تطوعاً ولیدخل مع الإمام فی صلاته کما هو، و إن لم یکن إمام عدل فلیبن علی صلاته کما هو ویصلّی رکعة أخری و یجلس قدر ما یقول: «أشهد أن لا إله إلا الله وحده لا شریک له ، و أشهد أن محمداً عبده و رسوله » ثم لیتم صلاته معه علی ما استطاع ، فإنّ التقیة واسعة، و لیس شیء من التقیة إلا و صاحبها مأجور علیها» ، إن شاء الله».
ولی مرحوم مجلسی این حدیث را این گونه معنی کرده: «بأن یجلس فی ثالثتهم قلیلا و و یتشهد و یسلّم و یقوم معهم یأتی بصورة الصلوة فی الرکعة الأخیرة أو یکبّر»
از این عبارت علامه فهمیده میشود که رکعت ثالث آنها، رکعت چهارم این آدم است فلذا تشهد را بخواند و سلام بدهد، آنگاه در رکعت چهارم آنها بلند شود و صورت نماز را با آنها بخواند، معلوم میشود که صلات با آنها مجزی است،چون بخشی از نماز را با آنها انجام داده است
٣. ما رواه الشیخ عن محمد بن فضل الهاشمی قال:دخلت مع أخوتی علی أبی عبد الله فقلنا له: إناّ نرید الحج و بعضنا صرورة (صروره به کسی میگویند که اولین بار به مکه مشرف شده) فقال:
«علیک بالتمتع» مبادا حج افراد و حج قران را انجام بدهید) ثم قال:« إنا لا نتقی أحداً بالتمتع بالعمرة إلی الحج (اشاره به این آیه مبارکه است که:فمن تمتع بالعمرة إلی الحج) و اجتناب المسکر ، و المسح علی الخفین»، معناه أنّا لا نمسح».
چطور این دلیل بر تقیه است؟
چون حضرت خودش را میگوید که ما تقیه نمیکنیم، معنایش این است که دیگران حق تقیه دارند حتی بر مسح علی الخفین.
وجه الاستدل أنّها تدل علی جواز التقیة فتوی و عملاً فی غیر ما استثنی من الأمور الثلاثة.
و لعلّ الإستثناء یختص بالإمام لانّ مکانته بین المسلمین، تبرر رفض التقیة فی هذه المسائل دون الضعفاء من الشیعة.
٤. روی الشیخ عن إسحاق بن عمار، قال:قلت لأبی عبد الله علیه السلام إنّی أدخل المسجد و أجد الإمام قد رکع و قد رکع القوم فلا یمکننی أن أؤذن و أقیم و أکبّر فقال لی : «فإن کان إلک فادخل معهم فی الرکعة واعتدّ بها فإنّه من أفضل رکعاتک» الوسائل:5 الباب 34 من أبواب صلاة الجماعة، الحدیث6.
٥. ما رواه الکلینی عن یعقوب بن یقطین ، قال: قلت لأبی الحسن : جعلت فداک تحضر صلاة الظهر (یعنی وقت نماز ظهر فرا میرسد و ما بخاطر عذری قدرت اینکه آن را در وقتش بخوانیم نداریم) فلا نقدر أن ننزل فی الوقت حتی ینزلوا و ننزل معهم فنصلّی
( یعنی نماز ظهر را با آنها به جماعت میخوانیم نه اینکه فردا بخوانیم، این دلیل بر اجزاء است) ثم یقومون فیسرعون فنقوم و نصلّی العصر و نریهم کانّا نرکع (تا آنها میخواهند سوار بر مرکبهای خود شان بشوند،ما از فرصت استفاده کرده نماز عصر را فردا میخوانیم و به گونهی میخوانیم که آنها خیال کنند که ما رکوع میکنیم) ثمّ ینزلون العصر فیقدمونا فنصلّی بهم؟ قال:صلّ بهم لا صلی الله علیهم»
در مرحلهی سوم ما امام آنها میشویم و نماز عصر را میخوانیم، پس این آدم سه نماز خوانده،یعنی ظهر را با جماعت خوانده، عصر را فرادا خوانده، باز هم عصر را با جماعت خوانده، منتها به جای اینکه ماموم باشد، امام آنها شده است، شاهد در نماز اول است که با آنها خوانده است.
6: ما رواه عبد الله بن بکیر عن رزارة عن أبی جعفر علیه السلام قال:
«لا بأس أن تصلّی خلف الناصب (به نظر من مراد از ناصب، مطلق مخالف است) و لا تقرأ خلفه فی ما یجهر فیه فإنه قراءته یجزیک إذا استمعتها».
در کتاب جماعت خواهیم خواند که اگر امام صلاتش اخفاتی است، همهمهی امام را اگر نمیشنود، میتواند قرائت را بخواند، ولی به شرط اینکه همهمه را هم نشنود، اما در زمان ما که نماز را با بلندگو میخوانند،خواندن قرائت برای ماموم مشکل است، چون همهمهی امام را میشنوند،حضرت میفرماید پشت سر ناصبی نمازت را بخوان و قرائت او برای شما مجزی است
٧. ما رواه هارون بن مسلم، عن مسعدة بن صدقة ، عن أبی عبدالله – فی حدیث- :
«أن المؤمن إذا أظهر الإیمان (تشیع) ثمّ ظهر منه ما یدلّ علی نقضه خرج ممّا وصف و أظهر و کان له ناقضاً إلّا أن یدّعی أنه عمل ذلک تقیة، و مع ذلک ینظر فیه(مؤمن، یعنی شیعه باید وضو را همانند علی علیه السلام بگیرد، اگر خلاف آن را عمل کند، شعیه نخواهد بود مگر اینکه تقیة در کار باشد) فان کان لیس مما یمکن أن تکون التقیة فی مثله (اگر در جای تقیه کند که جای تقیه نیست، یعنی اهل سنت هم در آن مسئله قائل به الزام نیستند) لم یقبل منه ذلک، لإنّ للتقیة مواضع من أزالها عن مواضعها لم تستقم له و تفسیر ما یتقی مثل أن یکون قوم سوء ظاهر حکمهم و فعلهم علی غیر حکم الحق و فعله ، فکل شیء یعمل المؤمن بینهم لمکان التقیة ممّا لا یؤدّی إلی الفساد فی الدین فانّه جائز».
این روایت هم دلالتش روشن است و میگوید شیعه باید طبق مذهب خودش عمل کند مگر اینکه از روی تقیه خلاف آن را عمل نماید و در تقیه باید ببیند که جای تقیه است یا نیست. مراد از «فإنّه جائز» نافذ است، یعنی جایز گاهی در تکلیف است و گاهی در وضع، بعید نیست که جایز در اینجا به معنای جواز وضعی باشد،یعنی نافذ.
٨. ما رواه أبو بصیر قال: قلت لأبی جعفر علیه السلام:
«من لا أقتدی به فی الصلاة ( یعنی آدمی است که شیعه نیست)؟ قال :«افرغ قبل أن یفرغ، فإنّک فی حصار، فإن فرغ قبلک فاقطع القراءة و أرکع معه» الوسائل:ج5 الباب 34 من أبواب صلاة الجماعة،الحدیث1
٩. ما روی عن الإمام الکاظم: أنّه قد أمر بعض أصحابه أن یتوضأ کما یتوضأغیره من الناس، و ذلک فیما کتب إلی علی بن یقطین و قال:
«فهمت ما ذکرت من الإختلاف فی الوضوء و الّذی آمرک به فی ذلک أن تمضمض ثلاثاً و تغسل و جهک ثلاثاً و تخلل شعر لحیتک و تغسل یدیک إلی المرفقین ثلاثاً و تمسح رأسک کلّه و تمسح ظاهر أذنیک و باطنهما و تغسل رجلیک إلی الکعبین ثلاثاً و لا تخالف ذلک إلی غیره».
و قد عمل علی بن یقطین بما أمره به الإمام علیه السلام فترة و قد امتحنه الرشید فی تلک الفترة فنظر إلی وضوئه فرأی أنّه یتوضّأ کوضوئه فناداه کذب یا علی بن یقطین من زعم أنّک من الرافضة» وصلحت حاله عنده» وبعد ذلک ورد کتاب أبی الحسن علیه السلام ثانیا یأمره بالوضوء علی النحو الثابت عند أئمة أهل البیت علیهم السلام و قال فی آخره رسالة:
«فقد زال ما کنّا نخاف منه علیک»
یعنی خطر از تو رفع شد،ولی حضرت نفرمود در این مدت که نمازت را بر طبق تقیه خواندی، اعاده کن،این روایات از قبیل روایات شخصیهاند که میگویند عمل تقیهی مجزی است و اگر کسی تفحص کند، شاید بیش از این را پیدا کند.
روایات عامه
حال که از روایات خاصّه فارغ شدیم،سراغ روایات عامه میرویم و مراد ما از روایات عامه،آن روایاتی هستند که جبنهای عمومی دارند و از آنها میتوان به عنوان ضابطه استفاده نمود، روایات خاصه دراینجا عبارت است از روایات موردی، یعنی روایاتی که در مورد خاصی وارد شدهاند، اما روایات عامه آن روایاتی هستند که از آنها میشود به عنوان ضابطه استفاده نمود،از این روایات استفاده میکنیم که عمل تقیهای مجزی است واین روایات عامه هم بر چند صنف هستند:
الف) رفع ما اضطروا إلیه
روی الصدوق عن أبی عبد الله علیه السلام قال: قال رسول لله صلّی الله علیه و آله:
«رفع عن أمّتی تسعة: الخطاء و النسیان، و ما أکرهوا علیه وما لا یعلمون و ما لا یطیقون و ما اضطروا إلیه والحسد والطیرة و التفکر فی الوسوسة فی الخلق ما لم ینطق بشفة»
شاهد در کلمهی «ما اضطروا إلیه» است و ما با این کلمه ثابت میکنیم که نماز تقیهای صحیح است. چطور؟ فرض کنید که من الآن تقیة وضو گرفتم، عرض میکنم که: یا رسول الله! شما فرمودید که « رفع عن أمّتی ما اضطروا إلیه» من الآن مضطر هستم که مسح بر بشره نکنم،بجایش غسل بشره کنم، پس ما اضطروا إلیه، یعنی ما اضطروا إلی ترکه،یا ما اضطروا إلی فعله،من مضطر هستم که ترک کنم مسح را و بیاورم غسل را. این ما اضطروا إلیه که من ترک میکنم از روی اضطرار، این مرفوع است،معنایش این است که جزئیت نیست، اگر من گفتم فامسحوا و أرجلکم، این جزئیت را من در این شرائط برداشتهام.
بنابر اینکه حدیث رفع هم تکلیف را بر میدارد و هم وضع را. اگر مضطر هستم که میته را بخورم، حرمت را بر داشته، اگر مضطر هستم که من سوره را ترک کنم یا مسح بر بشره را ترک کنم، جزئیت را برداشته، بنابراینکه حدیث رفع حدیث عامه است،یعنی مرادش تنها رفع مواخذه نیست، بلکه ما اضطروا إلیه را برداشته است، إمّا اضطر إلی فعله کأکل المیتة، أو اضطر إلی ترکه کمسح البشرة،اضطرار همان قیچی است که گاهی با آن حکم تکلیفی را بر میداریم و گاهی حکم وضعی را.
فإن قلت: حدیث رفع همیشه احکام شرعیه را بر میدارد، حرمت همیشه شرعی است،اما جزئیت یک امر انتزاعی و عقلی است، یعنی عقل آن را انتزاع میکند، وقتی شرع میگوید: صلّ مع الطهور،صلّ مع السورة،عقل از آن شرطیت و جزئیت را انتزاع میکند. و این گونه امور قابل رفع نیستند، و شرع مقدس هم کارش وضع و رفع امور شرعیه است،اما جزئیت امر انتزاعی عقلی است،این اشکال را هم مرحوم شیخ در فرائد الأصول دارند و هم مرحوم آخوند در کفایة الأصول دارند و ما هم در بحثهای خود این اشکال را مطرح کردیم و جوابش را هم بیان کردیم.
قلت: جوابش این است که هر چند امر انتزاعی و عقلی است،اما منشأ انتزاعش حکم شرعی است،یعنی وجوب ضمنی حکم شرعی است، اینکه میفرماید: صلّ مع السورة،صلّ مع السورة، سورة وجوب ضمنی دارد و ما این وجوب ضمنی را انتزاع میکنیم و آنچه که در حدیث رفع لازم است، این است که ریشه و بیخش به شارع برسد.
به بیان دیگر ولو جزئیت مال عقل است، اما در نتیجه جزئیت هم سرش به شرع بند است، از آنجا که شرع مقدس سوره را ضمنا واجب میکند، عقل از این وجوب ضمنی جزئیت را انتزاع میکند. همین که مقداری که پایان کار به شرع میرسد، این کافی است در شمول حدیث جزئیت را.
من یک جواب دیگر میدهم و میگویم چه کار دارید که با حدیث رفع جزئیت را بر دارید، بلکه یکسره برویم سراغ سرچشمه و بگوییم حدیث رفع،وجوب ضمنی را بر میدارد،یعنی شرع که میگوید: صلّ مع السورة، سوره وجوب ضمنی دارد، و ما از همان اول میگوییم که حدیث رفع وجوب ضمنی را بر میدارد.
بنابراین، موقع وضو گرفتن،من مضطر هستم که ترک مسح کنم، شرع مقدس وجوب این را قیچی کرد، فینحصر أجزاء الوضوء فی الباقی. مثلا شخص به دیگری گفته بود که: فلانی! برای یک غذای پخته کن با دهتا جزء، فردا میگوید مشکلی پیش آمده،جزء دهم را بر داشتم، یعنی انحصر الواجب فی الباقی، همین که این را برداشتیم،امر به وجوب مستقر میشود روی نه تا.
امر به نماز مستقر میشود روی نه تا.
باز شیخ در فرائد الأصول دلیل آورده است که حدیث رفع همان گونه که احکام تکلیفیه را بر میدارد، حتی احکام وضعیه را هم بر میدارد فلذا روایتی را هم به عنوان دلیل آورده است، یعنی امام هشتم با حدیث رفع، حکم وضعی را برداشته. راوی خدمت حضرت عرض میکند که قسم خوردهام که زنم مطلقة، اموالم صدقه و غلامانم آزاد باشند، این مسئله در فقه آمده است، ولی ما معتقدیم که قسم بر طلاق، قسم بر صدقهی اموال و هکذا قسم به عتق غلامان باطل است، خواه عن اکراه باشد و خواه بدون اکراه باشد. چرا؟ چون ما معتقدیم که اینها انشاء میخواهند و بدون انشاء معنا ندارد، به بیان دیگر شرط فعل هستند نه شرط نتیجه تا با صرف قسم خوردن، زن مطلقه،اموال صدقه و غلامان آزاد بشوند، ما معتقدیم که مطلقا باطل است، خواه عن اکراه باشد یا عن اختیار، اهل سنت میگویند: عن اختیار درست است، راوی میگوید: یابن رسول الله! من مکره شدم که قسم بخورم بر این سه تا، حضرت تقیه کرده، از این رو نخواسته بفرماید که تقیه بر این سه تا باطل است، خواه عن اکراه باشد یا عن اختیار، ولی حضرت از این راه وارد نشده، بلکه از راه دیگر وارد شد و فرمود:
«أما سمعت قوله: رفع عن أمتی ما اضطروا إلیه»، هم تقیه است و هم تقیه نیست، تقیه هست در تطبیق کبر ا بر صغرا، اما در اصل حکم تقیه نیست.
بنابراین، حضرت در اینجا حکم وضعی را برداشته که لزوم صدقه، انعتاق غلامان یا طلاق زن باشند، صحت طلاق را بر داشته و صحت هم حکم وضعی است،حضرت با این حدیث حکم وضعی را بر داشته، پس معلوم میشود که حدیث رفع این هنر را دارد که هم حکم تکلیفی را بر دارد و هم حکم وضعی را، حکم وضعی در اینجا صحت طلاق، صحت صدقه و صحت عتق غلامان است.
پس شیخ دو جواب داد،اولا گفت هرچند جزئیت امر عقلی است،ولی منشأ انتزاعش حکم شرعی میباشد،جواب دیگرش این بود که حدیث رفع هنرمند است و لذا میتواند هم حکم وضعی را بر دارد و هم حکم تکلیفی را و در این موارد حکم وضعی را (که جزئیت،شرطیت و مانعیت باشد) بر میدارد.
عرض کردیم مسائل تقیه همهاش مهم است و اما این فصلی که در آن هستیم از اهم آنهاست و باید آن را بیت القصیدة این مسائل خواند، بحث ما در تقیهی خوفی است، یعنی در جایی که تقیهی خوفی در کار باشد،آیا عملی که این آدم انجام داده است، عملش صحیح است یا نه؟
به بیان دیگر آیا احتیاج به قضا و اعاده دارد یا نه؟ عرض کردیم که در اینجا دو قسم روایات داریم، گاهی روایات خاصّة در مورد علی بن یقطین و امثالش داریم، دیگری هم روایات عامه داریم که جنبهی عمومی دارد نه خصوصی، اولین حدیث عامه حدیث رفع بود که آن را در جلسهی گذشته خواندیم، الآن میرسیم به روایات عامهدیگر، تعبیر ما این است که
2- ما دلّ علی أنّ التقیة فی کلّ ما یضطر إلیه
أ: صحیحة الفضلاء (یعنی زرارة، محمد بن مسلم، فضیل بن یسار) قالوا سمعنا أبا جعفر علیه السلام یقول: «التقیة فی کلّ شیء یضطر إلیه ابن آدم، فقد أحلّه الله له» الوسائل:11 الباب 25 من أبواب الأمر و النهی، الحدیث2. کلمهی « فی کلّ شیء یضطر إلیه ابن آدم»دارد که همان تقیهی خوفی باشد.
ب: صحیحة زرارة عن أبی جعفر علیه السلام قال:
«التّقیة فی کلّ ضرورة و صاحبها أعلم بها حین تنزل به» الوسائل:11 الباب 25 من أبواب الأمر و النهی، الحدیث1.
ضرورت و غیر ضرروت را خود اشخاص بهتر از دیگران تشخیص میدهد که آیا ضرورت است یا ضرورت نیست
ج: و روی البرقی عن عمر (معمر) بن یحیی بن سالم عن أبی جعفر علیه السلام قال:« التقیة فی کلّ ضرورة» نفس المصدر، الحدیث8.
در روایت اول اضطرار آمده،در روایت دوم و سوم، از کلمهی «ضرورت» استفاده شده است، در روایت اول کلمهی «أحلّه الله» دارد، ولی روایت دوم و سوم کلمهی «أحلّه الله» ندارد،ما از این روایات چه استفاده میکنیم؟ عرض میکنیم که حضرت در این روایات تقیه را در عبادات و معاملات تجویز کرده و امضا نموده است،خواه به صورت أحلّه الله و خواه به صورت فی کلّ ضرورة امضاء کرده، حالا که امضا کرده، بیشترین ابتلای شیعه به تقیه در معاملات نبوده، بلکه بیشترین ابتلای شیعه به تقیه در عبادات بوده است، حضرت تقیه را در اینجا امضا کرده است و اگر واقعا احتیاج به اعاده و قضا بود،حقش این بود که در این روایات بفرماید، با این اهمیت و با این کلیت بفرماید: التقیة فی کلّ شیئ، یا فی کلّ ضرورة یا أحلّه الله فی کلّ ضرورة، با این سعه بفرماید، معلوم میشود این عمل ممضا است، و اگر ممضا نبوده، ناچار باید ذیلش کلمهی را بیاورد.
به بیان دیگر کلمهی أحلّه الله که در روایت اولی است، این «أحلّ» احل تکلیفی نیست در مقابل حرام، بلکه أحلّ وضعی است، یعنی امضا کرده، مثل:
«أحلّ الله البیع و حرّم الرباء» بیع را تجویز و امضا کرده، ربا را امضا نکرده است. اگر واقعا امضا کرده، معنای امضا این است که این را بلا شک و بلا شبهه پذیرفته است.
پس ما با این روایات عامه از دو راه استدلال میکنیم:
اولاٌ امضا کرده و هیچ حرف و صحبتی از قضا و اعاده نکرده، ثانیا در روایت اول کلمهی أحلّ را آورده،معنا ندارد که کلمهی «أحلّ» را به معنای حلال تکلیفی در مقابل حرام تکلیفی بگیریم،بلکه مراد حلال وضعی است،یعنی خدا این را پذیرفته و گذارا قرار داده، بیع را پذیرفته،اما ربا را نپذیرفته، بیع را گذرا قرار داده،اما ربا را گذرا قرار نداده است.
ضمنا اگر در عبادات میفرماید: أحلّ،یا میفرماید:
« فی کلّ ضرورة یضطر إلیه ابن آدم» جز اینکه امضای وضعی از آن استفاده کنیم، چیز دیگری نیست.
پس ما در اینجا سه بیان داریم:
الف) در اینجا گذرا قرار داده و بحثی از قضا و اعاده به میان نیاورده است.
ب) در روایت اول کلمهی «احلّ» را به کار برده، مراد از «احل» حلیت وضعی است نه تکلیفی.
ج) ابتلای شیعه در مسائل محرم از قبیل شرب خمر کم بوده، هر چه بوده عبادات بوده،قهرا امضایش مساوی با اجزاء است بدون اینکه احتیاج به اعاده و قضا داشته باشد (من دون حاجة إلی القضاء والإعادة) البته در تقیهی خوفی. تا اینجا روایت عامه را خواندیم. پس کیفیت استدلال این شد که:
1: سکوت از اعاده وقضا، 2: أحلّ به معنای گذرا قرار دادن وضعی است،3: ابتلای شیعه در محرمات نبوده، بلکه در عبادات بوده، اگر گفته جایز است،معنایش این است که این مسئله مورد پذیرش است.
3- التّقیة فی کلّ شیء إلّا فی ثلاثة موارد
این هم یکی از روایات عامه است.
الف: روی هشام بن سالم عن أبی عمر الأعجمی عن أبی عبد الله علیه السلام فی حدیث أنّه قال:
«لا دین لمن لا تقیة له، و التقیة فی کلّ شیء، إلّا فی النبیذ و المسح علی الخفین» نفس المصدر،الحدیث3.
همه چیز تقیه دارد،اما این دوتا ندارد،اینکه میفرماید این دوتا ندارد، یعنی خود ائمه در اینها تقیه نمیکنند، نه اینکه ما هم تقیه نکنیم.
البته ائمه را برای ما خوب معرفی نکردهاند و باید دانست که ائمهی اهل البیت مورد احترام عامه و خاصه بودهاند، یعنی وقتی که در مسجد مینشستند، همه به آن حضرات مراجعه میکردند و مورد سؤال عامه و خاصه بودند،امام باقر در مسجد النبی جلسهی درس داشتند و گاهی خلفای اموی در جلسهی امام باقر شرکت میکردند،چون اینها محترم و موقر بودند و اهل منطق بودند، فقهای دیگر هم یا معاصر آنان بودند یا تلمیذ آنان، ولذا ائمه میگفتند که ما در این سه تا تقیه نمیکنیم، حضرات چنین شأنی داشتند،اما انسانهای ضعیف باید تقیه بکنند،این روایت هم از روایات عامه است و میخواهد بگوید عملش پذیرفته است، یعنی قضا و اعاده ندارد. به بیان دیگر حکم وضعی را بیان میکند نه حکم تکلیفی را، چون بحث در حلیت و حرمت تکلیفی نیست. زیرا جای شک نیست که اگر انسان ضعیفی تقیه بکند،گناهی نکرده است، حضرت نمیخواهد بفرماید این آدم گناهی نکرده،بلکه میخواهد بفرماید که عملش مجزی است،یعنی قضا و اعاده ندارد.
ب) وروی زرارة قال قلت له علیه السلام: فی مسح الخفین تقیة؟ فقال: «ثلاثة لا أتقی فیهنّ أحدا شرب الخمر و مسح الخفین و متعة الحج» قال زرارة: و لم یقل الواجب علیکم ألا تتقوا فیهن أحدا.نفس المصدر،الحدیث 5.
این روایات نمیخواهند بگویند که اگر تقیه کردید،گناه نکردید چون معلوم است گناه نکرده، این روایات ناظر به حکم تکلیفی نیست بلکه میخواهند حکم وضعی را بیان کنند و بگویند که قضا و اعاده ندارد.
ج) روی الصدوق فی الخصال باسناده عن علی علیه السلام فی حدیث الأربعمائة قال: «لیس فی شرب المسکر و المسح علی الخفین تقیة» الوسائل:1،الباب 38 من أبواب الوضوء، الحدیث 18.
حدیث اربعمأة یک رسالهی است که پیغمبر اکرم در یک مجلس برای امیر المؤمنان چهار صد حکمت و حکم شرعی را بیان کرده و امیر المؤمنان هم آن را نوشته است، امضای پیغمبر اکرم و دست خط حضرت علی علیهما السلام است و لذا به این حدیث، حدیث الأربعة میگویند، مرحوم صدوق حدیث اربعمأة را در کتاب خصال در ماده چهارصد آورده است. هدف از این احادیث رفع تکلیف نیست بلکه رفع وضع است، چون همه میدانند آدمی که در شرائط تقیه کردن قرار گرفته است، تقیه کردن گناهی ندارد، مشکل عملش است که حضرت میخواهد تجویز کند.
4- التأکید علی التقیة و الحث علیها
اگر کسی کتاب امر به معروف و نهی از منکر را (در جلد یازدهم وسائل الشیعه ابواب تقیه) بخواند، میبیند که حضرات معصومین علیهم السلام بر تقیه بسیار تاکید دارند، به قدری تاکید دارند که انسان خیال میکند مبالغه است و می فرمایند اگر شما در صف اول نماز بخوانید،همانند کسی هستید که شمشیر کشیده و در حال جهاد است، مرحوم فیض کاشانی میفرماید چرا به شاهر سیفه تشبیه کرده است؟ در جواب میگوید همانطور که انسانی شمشیر میکشد و شر دشمن را از سر خود کوتاه میکند، شما هم اگر در صف اول شرکت کنید، با این کار شر آنها را از خودتان دفع میکنید، این را میگویند فهم حدیث، که خودش ذوق میخواهد.
روایات میگویند: «من صلّی خلفهم کمن صلّی خلف رسول الله»، روایت دیگر میگوید هر کس پشت سر آنها نماز بخواند (من صلّی خلفهم) به عدد مخالف از او گناه پاک میشود، این همه روایاتی که بوی مبالغه از آنها به مشام میرسد که چرا حضرات این همه مبالغه میکنند،از این مبالغه ها میفهمیم که رفتن ما به مساجد و مجامع آنها جنبهی صوری ندارد، بلکه میخواهد بگوید که عمل شما نیز درست است، کسی که نمازش پشت سر شخصی کالصلوة خلف رسول الله باشد، این را میگویند عموم المنزلة، همانطور که خلف رسول الله مجزی است بلکه بالاتر از اجزاء است، نماز پشت سر مخالف نیز همین تاثیر را دارد. چرا؟ دو نکته دارد:
اولاٌ: حفظ جان شیعه به وسیلهی همین مشارکت در صلوات آنها بوده است، در چنین زمانهای زندگی میکردند،قهرا این همه تاکید کار خوبی است و لذا میگوید کسی که تقیه نمیکند،دین ندارد، با این تعبیر میخواهد بفرماید که خود را بدون جهت به کشتن ندهید. اگر به مومن هستید، پس در نمازهای آنها شرکت کنید. با این همه دعوت بر تقیهی خوفی،معنا ندارد که بعدا بفرمایند هر گاه در منزل رفتید نمازهای خود را اعاده و قضا کنید، چون عرف از این تناقض میفهمد، ما از این روایات میفهمیم که عمل ما مجزی است.
1: ما رواه معمر بن الخلاد قال: سألت أبا الحسن علیه السلام: عن القیام للولاة؟ فقال : قال أبو جعفر علیه السلام: « التقیة دینی و دین آبائی و لا إیمان لمن لا تقیة له» الوسائل: 11،الباب 24 من أبواب الأمر و النهی،الحدیث 3.
آیا مراد از «القیام للولاة؟ ایستادن در جلوی پای آنان است یا قیام علیه آنها؟ حرف لام را آورده، نه علی را. اگر کلمهی« علی» را به کار میبرد و میفرمود: القیام علی الولاة، از این قیام بر ضد آنها را میفهمیدیم.
2: و روی أبو عمر الأعجمی قال: قال لی أبو عبد الله علیه السلام: «یا أبا عمر إنّ تسعة عشار الدین فی التقیة و لا دین لمن لا تقیة له» خیلی مبالغه است.
3: ما رواه زید الشحام عن أبی عبد الله علیه السلام أنّه قال علیه السلام: «یا زید خالقوا الناس باخلاقهم،صلّوا فی مساجدهم، و عودوا مرضاهم،و اشهدوا جنائزهم، و إن استطعتم أن تکونوا الأئمة و المؤذنین فافعلوا فإنّکم إذا فعلتم ذلک قالوا: هؤلاء الجعفریة، رحم الله جعفرا، ما کان أحسن ما یؤدّب أصحابه، و إذا ترکتم ذلک قالوا: هؤلاء الجعفریة، فعل الله بجعفر،ما کان أسوأ ما یؤدّب أصحابه» الوسائل:ج 5،الباب 75 من أبواب الصلاة الجماعة، الحدیث1.
حضرت به زید شحام میفرماید که در نماز های آنها شرکت کن، اذا بگو، اگر تو را امام قرار دادند، امامت کن بر آنها، تا مردم بگوید آفرین بر جعفر بن محمد،چه انسانهای خوبی را تربیت کرده،اما گر این گونه نکنید،آنها به من بدگویی میکنند و میگویند، آنها از من بدگویی میکنند و میگویند که چه بد تربیت کرده اینها را.
4: ما رواه اسحاق بن عمار،قال، قال: قال لی أبو عبد الله علیه السلام: یا إسحاق ! أتصلّی معهم فی المسجد؟ قال نعم: صلّ معهم فان المصلّی معهم فی الصفّ الأول کالشاهر سیفه فی سبیل الله» الوسائل:ج5، الباب5 من أبواب صلاة الجماعة، الحدیث7.
و نقل فی الحدائق عن الوافی: إنّما قید بالصفّ الأول لأنّه أدخل فی معرفتهم باتیانه المسجد و ادلّ علی کونه منهم، و إنّما شبّهه بشاهر سیفه فی سبیل الله لدفعه شرّ العدوّ» الحدائق: ج11/ 71 نقلا عن الوافی.
5:ما رواه الکلینی عن الحلبی،عن أبی عبد الله علیه السلام قال: «و من صلّی معهم فی الصفّ الأول کمن صلّی خلف رسول الله صلّی الله علیه و آله فی الصفّ الأول» الوسائل:ج5،الباب 5 من أبواب صلاة الجماعة،الحدیث4.
6: روی الصدوق مرسلا قال: قال الصادق علیه السلام: «إذا صلّیت معهم غفر لک بعدد من خالفک» الوسائل: ج 5، الباب5 من أبواب صلاة الجماعة، الحدیث2.
این روایات بوی مبالغه دارد و جا دارد که انسان از این همه تقیه تعجب کند و بگوید این مبالغه، ولی با توجه به آن شرائط حاکم، حضرت معصومین علیهم السلام ناچار بودند که این گونه بفرمایند و همهی اینها حاکی از این است که عمل شان مجزی است،یعنی اعاده و قضا ندارد.
برای اینکه ما تنها نباشیم در اجزاء، بلکه غالب علما در تقیهی خوفی قائل به اجزاء هستند.
ما از سه نفر نقل قول میکنیم:
1: یقول العلامة: و لا یجزی الغسل عن المسح إلّا عند التقیة. جامع المقاصد: 1/222.
2: یقول المحقق الثانی فی شرحه علی هذا الموضع:
«و لا تجب الإعادة بزوالها (تقیه) قولا واحدا فیما أظنّه».
3: قال العاملی فی شر علی القواعد:
«إذا فعل فعلا علی وجه التقیة من العبادات أو المعاملات فهو صحیح مجز بلا خلاف، و هل تجب علیه الإعادة لو تمکن من الإتیان بالعبادة قبل خروج وقتها علی وجهها أو لا؟ فنقل أوّلا التفصیل الآتی من المحقق الثانی ثم قال: و نقل عن بعض أصحابنا القول بعدم الإعادة مطلقا نظرا إلی کون الآتی (المأتی به) شرعیا،ثمّ نقل أنّه ردّ بأنّ الإذن فی التقیة من جهة الإطلاق لا یقتضی أزید من إظهار الموافقة مع الحاجة، ثم أمر بالتّأمل».
عاملی در شرح قواعد ابتدا می فرماید،اعاده لازم نیست، بعد یک تفصیلی را از محقق ثانی نقل کرده، محقق ثانی در اجزاء قائل به تفصیل است که در جلسهی آینده میخوانیم،در آخر هم امر به تامل کرده است. و لقد أحسن به اینکه فرمود فتأمّل. این قول اخیر درست نیست. چرا؟ چون ما یک امر داریم بنام: «اقمیوا الصلاة لدلوک الشمس»، فرض کنید ما در موقع ظهر تقیة نماز خواندیم،عنوان صلات بر این منطبق شد، وقتی عنوان صلات منطبق شد، امر هم ساقط میشود، وقتی امر ساقط شد، اجماع داریم که در یک روز بر ما دوتا نماز ظهر واجب نیست، عین این مسئله را در آدم جبیرهای و ناسی گفتیم، یعنی عنوان صلات بر نماز آنها منطبق است،وقتی عنوان صلات منطبق شد، امر ساقط میشود. بعد از آنکه امر ساقط شد، دیگر امری نداریم که ما دو مرتبه اعاده و قضا کنیم.
أقول: و نعم ما أمر بالتأمل فإنّ المأموربة هو عنوان الصلاة المشتملة علی الطهارة، فإذا تعذر المعسور و أتی بالمیسور، بأمر الشارع ینطبق علی المأتیبه عنوان الصلاة و یکون مصداقا لها و مأمورا به بالأمر بها و عندئذ یسقط الأمر قطعا و قد انعقد الإجماع علی أنّه لیس علی المکلّف إلّا صلاة واحدة لا صلاتان. و قد أوضحنا حال ذلک الوجه فی محاضرتنا الأصولیة.
مرحوم آقای بجنوردی، کتابی دارد بنام القواعد الفقهیة، ایشان تقیه را در آن کتاب مفصلا بحث کرده و در آنجا ایشان کم کم میخواهد بگوید که عمل تقیهای مجزی نیست و لا اقل مردد است. چطور مردد است؟ من ابتدا اشکال ایشان را بیان میکنم تا ببینیم که جوابش چه میشود، اشکال بجنوردی این است که روایات تقیه دو معنا دارد،گاهی به معنای مصدر است، گاهی تقیه به معنای «ما یتقابه» است، یتقابه هم عبارت است از آن نمازی که ما میخوانیم، ایشان میگوید این روایاتی که شما با آن استدلال میکنید، دو معنا دارد، اگر به معنای اتقاء باشد، دیگر ربطی به عمل ندارد، اما اگر تقیه به معنای «ما یتقابه» باشد، التقیة دینی، یعنی المتقابه دینی و دین آبائی، البته آن دلیل بر اجزاء است تا تقیه را چه گونه معنا کنیم؟ آیا به معنای مصدری بگیریم یا به معنای «ما یتقابه»؟ اگر تقیه را به معنای مصدری گرفتیم، این کار به عمل ندارد،یعنی می گوید شیوهی زندگی خوب است،اما اگر تقیه را به معنای «ما یتقابه» بگیریم، دلالت بر صحت عمل میکند و چون این دو احتمال است و لذا نمیتوانیم این روایات را بر «ما یتقابه» حمل کنیم. دو احتمال است،طبق احتمال اول مجزی است،اما طبق احتمال دوم مجزی نیست.
جوابش این است که فرق نمیکند، یعنی خواه به معنای اتقاء باشد یا به معنای «ما یتقابه»،اگر بعدا بگویید که عمل شما مجزی نیست،این تناقض است، حتی اگر به معنای اتقاء هم بگیریم، این ملازمه با صحت عمل دارد، معنا ندارد که این همه تشویق به تقیه بکند،اما بعدا بگوید مجزی نیست،در هر صورت دلالت بر اجزاء میکند و الا تناقض صدر و ذیل لازم میآید.
همان گونه که بیان شد، از روایات استفاده میشود عملی که بر وفق تقیه باشد مجزی است،یعنی نه اعاده لازم دارد و نه قضا.
تفصیل للمحقق الثانی
مرحوم محقق ثانی در اینجا یک تفصیلی دارد، جناب بجنوردی هنگامی که این تفصیل را بیان میکند،میگوید من از یک چنین فقیه بزرگی تعجب میکنم که چگونه این تفصیل را متذکر شده است.
حاصل تفصیل ایشان این است که اگر مورد تقیه منصوص بالخصوص باشد، یعنی بالخصوص حضرت امر کرده باشد که این کار را انجام بده چنانچه به علی بن یقطین فرمود که چنین وضو بگیر. اگر منصوص بالخصوص باشد، برای ما مجزی خواهد بود.
اما اگر منصوص بالخصوص نباشد، بلکه از قواعد عامه استفاده کردیم که باید تقیه کرد،در آنچا نمیتوانیم بگوییم که این عمل مجزی است، ایشان فرق میگذارد بین منصوص بالخصوص و بین اینکه حکمش را از قواعد عامه استفاده کنیم.
خلاصه ایشان میگوید اگر منصوص بالخصوص باشد،این حاکی از این است که امام علیه السلام این عمل ناقص را به جای عمل کامل نهاده است، اما اگر منصوص نیست،و من الآن ناچارم که با نبیذ وضو بگیرم، مثلا همه با نبیذ وضو میگیرند و من هم ناچارم که با نبیذ وضو بگیرم، یا فرض کنید که آنها بین ایجاب و قبول آنقدر فاصله میاندازد که موالات از بین میرود، من هم ناچارم که این کار را بکنم، اگر تقیهی ما جنبهی خصوصی ندارد،بلکه از قواعد عامه استفاده میشود، در اینجا دلیل نداریم که حضرت عمل ناقص را جای عمل کامل نهاده است، البته این تفصیل کما اینکه دیگران نیز گفتهاند پایه و اساس صحیحی ندارد، چه فرق میکند نص بالخصوص با ضوابط و قواعد کلی، بلکه هردو دلیل بر این است که شارع این عمل ناقص را تلقی کرده عملا کاملاٌ، منتها گاهی بالخصوص میگوید و گاهی بالعموم میگوید، حال نکته اینجاست که چگونه این مرد قائل به این تفصیل شده؟
ایشان یک رسالهی در تقیه دارد،در آنجا قائل به چنین تفصیل شده، این برای ما وجهش روشن نیست، و حال آنکه از نظر قواعد لا فرق بین النص بالخصوص و بین النص بالعموم. التقیة فی کلّ شیء إضطر إلیه ابن آدم، این آدم مضطر شد که مس بر خفین کند یا بین ایجاب و قبول فاصله بیندازد یا با نبیذ وضو بگیرد، فرق نمیکند اگر نص بالخصوص منزلت دارد و تنزیل دارد، نص بالعموم نیز تنزیل دارد، عبارت مرحوم محقق این است:
«فی ما ورد فیه نص بخصوصه إذا فعل علی الوجه المأذون فیه کان صحیحا مجزیاٌ سواء کان للمکلّف مندوحة عن فعله (مندوحه این است که میتوانست در جای نماز بخواند که این مشکل نباشد) أم لم یکن، چرا؟ التفاتاٌ إلی أنّ الشارع أقام ذلک مقام المأموربه حین التقیة، فکان الإتیان به امتثالاٌ فیقتضی الإجزاء، و علی هذا فلا تجب الإعادة و لو تمکن منها علی غیر وجه التقیة قبل خروج الوقت، و لا أعلم فی ذلک خلافا بین الأصحاب.
و ما لم یرد فیه نصّ بخصوصه کفعل الصلاة إلی غیر القبلة (اهل سنت هم به سوی قبله نماز میخوانند،منتها دقتهای را که ما داریم و رعایت میکنیم، ممکن است آنها نداشته باشند و لذا ممکن است انحراف بیش از پانزده درجه باشد) و الوضوء بالنبیذ و مع الإخلال بالموالاة بحیث یجفّ البلل (به گونهای است که اگر بخواهم مسح بکشم، دستم خشک شده) کما یراه بعض العامة و نکاح الحلیلة مع تخلل الفاصل بین الإیجاب و القبول،فإن المکلّف یجب علیه إذا اقتضت الضرورة موافقة أهل الخلاف فیه إظهار الموافقة لهم،کما فی المقارنة بالنیة لأول الحجر فی الطواف مع محاذات أول جزء من مقادیم بدنه له، و مع التعذر: (ظاهرا این مثال بدون مناست است، کسانی که میخواهند طواف کنند،اولین جزء از بدنش وقتی با حجر الأسود روبرو شد،باید نیت کنند،این تقیه بردار نیست مگر اینکه بگوییم اشاره به زحام است، زحام جمعیت نمیگذارد که من هنگامی که به حجر رسیدم نیت کنم، ولذا میگویم خدا با این جمعیت میروم، همین که اولین نقطه از بدن من با حجر روبرو شد،آن اول طواف من باشد،بگوییم ناظر به صورت زحام است که نمیتوانم بایستم و نیت کنم فلذا از پیش نیت میکنم، گویا ایشان نیت را الإخطار بالبال معنی کرده، باید انسان بایستد و نیت کند، در زحام ایستادن ممکن نیست،یعنی انسان را میبرند، ولی لذا قبلا نیت میکنم که هر وقع اولین نقطه از بدن من با حجر الإسود روبرو شد،اول طواف من باشد) فإن کان له مندوحة عن ذلک الفعل لم یجب الإتیان به (اگر کسی بتواند نماز درست و طواف درست انجام بدهد، در این صورت عمل از روی تقیه مجزی نیست) و إلّا أتی مجزیا ثم ان امکن الإعادة فی الوقت بعد الإتیان به وفق التقیه،وجب الخ».
همهی علما وقتی که این تفصیل را از مرحوم محقق نقل میکنند،همه میگویند:
«لا یخفی أن التفریق بین ما ورد فیه نص بخصوصه و ما لم یرد فیه نص کذلک، لا دلیل علیه. اگر دلیل بالخصوص ینزل الناقصة منزلة الکامل، اطلاقات هم ینزل الناقص منزلة الکامل، التقیة فی کلّ شیء یضطر إلیه ابن آدم، این «ینزل الناقص منزلة الکامل».
الروایات المعارضة
در اینجا لازم میدانیم که روایات معارض را هم بخوانیم که می گویند اصلا به عمل تقیهای ازش قائل نیستند، بعضی که تحت تاثیر روایات معارض قرار گرفتهاند،می گویند عمل تقیهای مجزی نیست و باید آنها را اعاده یا قضا نمود. این روایات هم بر دو دستهاند:
یک دسته روایاتی داریم که میگویند اصلا عمل تقیهای عمل بی ارزش است، یعنی «ما هم إلّا بمنزلة الجدر»، یعنی نماز و عبادات تقیهای پیش من مانند جدار میماند،اصلا این عمل یک مجسمهی بی روح است، اینک به روایات دستهی اول که میگویند اصلا عمل تقیهای ارزش ندارد، اشاره میکنیم:
1: ما رواه عمرو بن الربیع عن جعفر بن محمد علیه السلام فی حدیث أنّه سئل الإمام إنّ لم أکن أثق به أصلّی خلفه و اقرء؟ اگر امام مورد وثوق من نیست،آیا نمازم را پشت سر او بخوانم؟
قال: صلّ قبله أو بعده،قیل له: افأصلّی و اجعلها تطوّعاٌ (مستحب)؟ قال: لو قبل التطوع لقبلت الفریضة و لکن أجعلها سبحة» الوسائل: ج5،الباب 6،من أبواب صلاة الجماعة، الحدیث5.
یعنی پشت سر امام سبحان الله و ذکر بگو. یعنی این عمل قابل ارزش نیست. این روایت از نظر سند ضعیف است، چون در سند روایت این اشخاص قرار گرفتهاند: محمد بن الحسن بإسناده عن أحمد بن محمد بن سعید بن عقدة، ابن عقده یمنی و زیدی مذهب است،اما بحر و دریای علم است، «أثنی علیه العامة و الخاصة» همهی علمای اسلام اعم از شیعه و سنی این مرد را مدح کردهاند و این آدم رجالی دارد که اگر ما آن رجال را پیدا میکردیم، خیلی از مشکلات ما حل میشد و لذا به من یمینیها سفارش کردم که اگر در یمن رفتند، ببینند که این رجال هست یا نیست؟ اتفاقا نیست، ایشان از أحمد بن محمد بن یحی الحازمی، عن الحسین بن الحسن،عن ابراهیم بن علی المرافقی و عمر بن الربیع،عن جعفر بن محمد علیهما السلام، در وسط دوتا مجهول داریم، اصلا این احمد بن محمد بن یحیی الحازمی در تمام کتب اربعه فقط یکدانه روایت دارد، معلوم میشود که این آدم مرد حدیث نیست،مرد حدیث کسی است که اقلا دویست یا سه صد روایت داشته باشد،حسین بن حسن در رجال آنقدر متعدد است که انسان نمیداند که حسین بن حسن است،از اینکه میگویند: عن جعفر بن محمد، معلوم میشود که اینها امامی نیستند،یعنی یا زیدی هستند و یا غالی هستند، فلذا این روایت از نظر سند بی ارزش است و نمیتوان با چنین روایتی استدلال بر عدم اجزاء کرد.
2: عن محمد بن یحیی، عن أحمد بن محمد، عن عبید الله محمد الحجاج، عن ثعلبه،عن زرارة قال: سألت أبا جعفر علیه السلام عن الصلاة خلف المخالفین؟
« فقال ما هم عندی إلّا بمنزلة الجدر»: الوسائل: ج5،الباب33 ،من أبواب صلاة الجماعة، الحدیث10. این روایت از نظر سند مشکلی ندارد،فلذا ناچاریم که دلالت را توجیه کنیم و بگوییم این روایت متعرض حکم اولی است،یعنی اولاٌ و بالذات نباید نماز را این گونه خواند، اما حالات تقیه و عوارض ثانیه را نمیگوید،این روایت اولاٌ و بالذات حکم اولیه را می گوید، اما در جایی که عوارضی باشد و یکنوع خوفی باشد، بگوییم این روایت ناظر حال آن نیست.
پس روایت اول از نظر سند ضعیف است و قابل اعتماد نیست. روایت دوم هم قابل توجیه است. این یک دسته از روایات بود،
دستهی دیگر این است که میگوید پشت سر آنها نماز بخوانید، اما قیام وقعود بکنید،یعنی نماز شما نمایشی باشد. بعضی از این روایات مضمونش از ادب ائمه علیهم السلام دور است و نشان میدهد که از ائمه نیستند.
الف: و عنه، عن احمد بن محمد، عن أبیه، عن ابن مغیرة، عن ناصح المؤذن قال: قلت: لأبی عبد الله إنّی أصلّی فی البیت و أخرج إلیهم؟ قال:
«إجعلها نافلة و لا تکبّر معهم فتدخل معهم فی الصلاة فانّ مفتاح الصلاة التکبیر»
الوسائل: ج5،الباب6 ،من أبواب صلاة الجماعة، الحدیث7.
این روایت هر چند از نظر سند ضعیف است، ولی دلالت بر انحصار ندارد، حضرت میفرماید اشکالی ندارد که نمازت را در خانه بخوانی و بعدا هم پشت سر آنها نمایشی بخوانی. اما اینکه اگر در خانه نخواند و بیاید اقتدا کند،دلیل بر بطلانش نیست. حضرت امام میفرمود که این روایت دلیل بر صحت است، چون حضرت میفرماید تکبیر نگو، چون اگر تکبیر را بگویی وارد نماز آنها میشوی، تکبیر نگو تا آزاد باشی، اگر تکبیر را گفتی،نماز گردن گیرت میشود، ولذا ایشان میفرمود که این دلیل بر صحت است نه بر بطلان.
علاوه براین، آقای «ناصح المؤذن» در علم رجال توثیق نشده است.
پس از این روایت دو جواب دادیم: اولاٌ؛ این روایت نفی صورت دیگر را نمیکند، میگوید در خانه بخوان، اما نمیگوید که با آنها نخوان. نمیگوید که صورت دیگر امکان ندارد.
ثانیاٌ؛حضرت امام (ره) میفرمود اینکه میگوید: و لا تکبّر، چون اگر تکبیر را گفتی، نماز گردن گیرت میشود،آنگاه ناچاری که با آنها نماز بخوانی.
علاوه براین؛ ناصح المؤذن، هیچ نوع توثیق برایش نشده است.
2:ما رواه القاسم بن عروة، عن عبید بن زرارة، عن أبی عبد الله علیه السلام قال:«إنّی أدخل المسجد و قد صلّیت و قد صلّیت فأصلّی معهم فلا احتسب بتلک الصلاة فقال: لا بأس، و أما أنا فأصلّی معهم و أریهم إنّی اسجد و ما أسجد»
الوسائل: ج5،الباب6 ،من أبواب صلاة الجماعة، الحدیث8.
این روایت از شأن امام صادق علیه السلام خیلی بعید است، که بفرماید من در مسجد آنها میروم و سجده میکنم، آنها خیال میکنم که من سجده میکنم و حال آنکه من سجده نمیکنم، علاوه براینکه مضمون روایت از ادب ائمه علیهم السلام دور است، علاوه براین، قاسم بن عروة توثیق نشده است،پس این روایات معارض یا از نظر دلالت ضعیف هستند یا از نظر سند ضعیف میباشند.
3:ما رواه ابوعلی بن راشد، قال: قلت لأبی جعفر علیه السلام: کلّ موالیک قد اختلفوا فأصلِّی خلفهم جمیعا؟ قال: لا تصلّ إلّا خلف من تثق بدینه، ما به دین آنها وثوق ندارد،این روایت از نظر سند مشکلی ندارد،اما دلالتش مشکل دارد، اولا و بالذات باید پشت سر عادل نماز خواند،اما در شرائط خاص، اما اینکه در شرائط خاص نمیشود پشت سر آنها نماز خواند،روایت این را نمیگوید.
بنابراین، ما چند روایات معارض پیدا کردیم که یا آنها از نظر سند مشکل داشتند یا از نظر دلالت، و بالفرض که از نظر سند و دلالت هم درست باشند،باز هم نمیتوانند در مقابل روایاتی که خواندیم مقاومت کنند.
الفصل السابع
حکم التقیة فی الموضوعات
تا کنون تقیهی ما در احکام بود،اما در این فصل هفتم بحث این است که اگر آمدیم در موضوعات تقیه کردیم، مثلا قاضی آنها گفت فلان روز هشتم عرفه است، ما با قاضی آنها در حکم اختلاف نداریم،یعنی هردو میگوییم که روز هشتم روز ترویه است، روز نهم هم روز عرفه می باشد، یعنی در حکم اختلاف نداریم، بلکه اختلاف در موضوع داریم،آنها به واسطهی شهود غیر صحیح روز هشتم را روز نهم حساب کردهاند، من هم ناچارم که روز هشتم در عرفه، و روز نهم در منا باشم. این تقیه در احکام نیست، بلکه تقیه در موضوعات است.آیا این هم مجزی است یا مجزی نیست؟
برخی میگویند که مرحوم شیخ انصاری در رسالهی تقیه میفرماید که تقیه در احکام است، روایات تقیه در احکام است مانند وضو و مانند مسح علی الخفین، مانند عمرة تمتع، ما در موضوعات روایت نداریم.
اما اگر مثال این باشد، میشود این را بر گردانیم به احکام و بگوییم آن شرائطی که در شاهد معتبر میدانیم شرعا، آنها معتبر نمیدانند، یا آن شرائطی را که ما در رؤیة الهلال معتبر میدانیم، آنها معتبر نمیدانند، بگوییم آن مثال از قبیل موضوعات نیست، بلکه از قبیل احکام است.فلذا میگوییم اختلاف در اینجا در موضوعات نیست بلکه در احکام است. ولی منحضر به این مثال نیست. فرض کنید که قاضی حکم کرد که این امروز روز عید فطر است و حال آنکه من میدانم آخر ماه است، از طرفی هم ناچارم که روزهام را بخورم، به جهت اینکه در مجالس شرکت می کنم، آیا این مجزی است یا مجزی نیست،بحث در اینجا هاست که آیا اگر ما در موضوعات اختلاف پیدا کردیم و ناچار شدیم که طبق آنها عمل کنیم، آیا این مجزی است یا مجزی نیست؟
مرحوم امام این مشکل را خیلی آسان برای ما حل کرد و فرمود اجزاء و عدم اجزا در جایی است که شما یک عملی را تحویل مولا بدهید، وقتی که شما روزهای خود افطار کردید،چیزی تحویل مولا ندادید، اجزا و عدم اجزاءدر جایی است که یک عمل ناقصی را در یک تحویل مولا بدهی، مثل اینکه تیمم کنیم، یا وضو را تقیهای انجام بدهیم، اما در جایی که اصلا عملی را انجام ندادم و روزه را خوردم، دیگر از شارع انتظار اینکه عمل مرا بپذیرد، باید نداشتم باشم، چون من اصلا عملی انجام ندادم، اصلا ایشان (حضرت امام) این مشکل را حل کرد،و فرمود اجزاء در جایی است که ما یک عملی را تحویل مولا بدهیم،
بنابراین، تقیه در موضوعات مجزی نیست، چرا؟ چون ما در هیچکدام از اینها عملی را به مولا تحویل ندادیم، اختلاف در موضوعات این است.
بله! اگر یک عمل ناقصی را تحویل مولا دادیم،حق با شماست. ولی در عین حالی که من فرمایش ایشان را قبول دارم که باید یک عمل ناقصی را تحویل مولا بدهیم، در حج من معتقد به اجزاء هستم، خود ایشان هم در آخر قائل به اجزا شدند،. چرا؟ ائمهی ما علهیم السلام دویست و پنجاه سال با خلفای اموی و عباسی حج کردهاند و عمره بجای آوردهاند، حتی ما در یک جا هم نداریم که از حضرات معصومین علیهم السلام در مسئلهی وقوفین سؤال کنند، معلوم میشود که حکم قاضی در آن زمان قابل قبول بوده است، و الا معنا ندارد که دویست و پنجاه سال خج کنند، در این مدت حتی یک نفر از ائمه علیهم السلام سوال نکند که:یابن رسول الله! قاضی گفته روز دهم ذیحجه است و حال آنکه من میدانم روز نهم است نه روز دهم. یا قاضی گفته است که روز نهم است، و لی من میدانم که روز هشتم است نه نهم،از اینکه اصلا در این دویست و پنجاه سال این مسئله مطرح نشده،معلوم میشود که مجموع عمل ناقص شرع مقدس بجای عمل کامل پذیرفته است، حضرت امام قید میگذاشت و میفرمود مادامی که علم به مخالفت نباشد، اگر علم به مخالفت پیدا کرد،حجش باطل است و باید سال دیگر آن را انجام بدهد، ولی من میگویم حتی با علم به مخالفت مشکل است که بگوییم باطل است،چون بعید است که در این دویست و پنجاه سال علم به مخالفت نباشد، علم به اشتباه قاضی نباشد،از اینکه مطلقا این مسئله مطرح نبوده،یعنی آنقدر مسائلی را مطرح کردهاند که اصلا مورد ابتلا نیست، ودر اینجا اصلا سؤالی در کتابهای ما نیست، ممکن است بگوییم که حتی مع العلم بالمخالفة این عمل ناقص را شارع مقدس جای عمل کامل پذیرفته است.
بنابراین؛ در موضوعات هم که بیشتر مسئلهی حج است، ممکن است قائل به اجزاء بشویم.
بله! اگر روزه خود را بخورد، حضرت فرمود: من أن افطر یوما و اخذ یوما آخر خیر من أن یضرب عنقتی. پس در موضوعات قائل به اجزا نیستیم،منتها در جایی که اصلا عملی را تحویل مولا ندهد، اما اگر عمل ناقصی را تحویل مولا داد مانند حج، علی الظاهر هم در علم به مخالفت و هم در شک در مخالفت مجزی است،حضرت امام میفرمود علم به مخالفت خیلی کم است،چون فاصلهی ایران با آنجا سه ربع ساعت است، و لذا ممکن است در ایران قابل رؤیت نباشد ولی در آنجا قابل رؤیت باشد.
پس معلوم شد که در موضوعات اجزاء نیست،چون هیچ عملی را حتی به صورت ناقص تحویل مولا نداده، اما اگر عملی را حتی ناقص تحویل مولا بدهد، بعید نیست که مجزی باشد.
بحث ما در فصل هشتم راجع به اعمال تقیه است، منتها نه نسبت به اعمالی که قبلا از روی تقیه انجام گرفته، بلکه نسبت به اعمالی که بعدا انجام میگیرد، یعنی هر چند تقیه رفع شده و گذشته است،اما اثرش در آینده باقی است، مثلا ما در ایام تقیه وضو گرفتیم و با این ضو نماز هم خواندیم، سپس تقیه رفع شد و از بین رفت، آیا میتوانیم نماز مغرب وعشار را با همان وضوی تقیهای بخوانیم یا نه؟
به بیان روشن تر! تقیهی ما نسبت به نماز ظهر و عصر (ظهرین) بوده، تقیة وضو گرفتیم و ظهرین را خواندیم، آیا این اثر نسبت به اعمال آتیه نیز هست یانه؟
یا مثلا با زنی با عقد تقیهای ازدواج کردیم، در ایام تقیه این زن برای ما حلال است، آیا آن عقد سابق که موافق تقیه بود، در آینده نیز موثر است یا نه؟
مثلا زنی را تقیة در طهر مواقعه طلاق دادهاند،چون اهل سنت طلاق در طهر مواقعه را هم جایز میدانند، طهر مواقعه به آن طهری میگویند که همسرش با او نزدیکی کرده باشد، ولی از نظر فقه شیعه طلاق باید در طهر غیر مواقعه واقع بشود،یعنی در آن پاکی و طهر شوهرش با او نزدیکی نکرده باشد. اما آنها طلاق در طهر مواقعه را جایز میدانند،حال اگر کسی زنش را تقیة در طهر مواقعه طلاق داد، این طلاق صحیح است. چرا؟ چون «علی وفق التقیه» بود، منتها بحث در این است که بعد از آنکه تقیه رفع شد،آیا باز هم این زن مطلقه است یا مطلقه نیست؟
مرحوم علامهی بجنوردی فرموده که اثر بر طلاق واقعی، نکاح واقعی و وضوی واقعی بار است، از آنجا که این وضو و طلاق شما واقعی نبوده، قهرا اثر ندارد، بله! ما ایام تقیه را پذیرفتیم «خرج ایام التقیة»، اما اینکه بعد از ایام تقیه،باز این وضو و طلاق اثر داشته باشد، بر خلاف ادله و اطلاقات است.
یلاحظ علیه
ما در اطراف کلام ایشان یک نظری داریم و آن اینکه کلمهی «أحلّ و جاز» در روایات تقیه آمده است مانند: «التقیة فی کلّ شیئ یضطر إلیه ابن آدم فقد أحلّه الله» الوسائل:11، الباب25 من أبواب الأمر و النهی،الحدیث6.
«التقیة فی کلّ شیئ یضطر إلیه ابن آدم فقد جاز»
در روایات عامه نیز هم کلمهی «أحلّ» آمد است و هم کلمهی «جاز»، آیا مراد از کلمهی «أحل و جاز» احل و جاز تکلیفی است که معنایش این است که گناه نکردیم و لذا جهنم و عقابی در کار نیست،آیا فقط حکم تکلیفی را بیان میکند، یا میخواهد عمل را هم امضاء کند، وضو را امضا کند، طلاق در طهر مواقعه را نیز امضا کند، نکاح معلق را امضا هم کند؟
آیا کلمهی «احّل و جاز» در این موارد فقط در مقام بیان حکم تکلیفی است،یعنی میخواهد بگوید که گناه نکردید و عقاب ندارید، یا میخواهد بگوید که این عمل شما ممضا و گذرا است؟ یعرف الأشیاء بأشباهها، کلمهی «جاز و احل» که در روایات تقیه آمدهاند ،در جای دیگر نیز آمدهاند، و علما در جای دیگر از آنها حکم تکلیفی را نفهمیدهاند، بلکه حکم وضعی را فهمیدهاند، مانند:«أحلّ الله البیع و حرّم الرباء»، احل یعنی ممضا وگذرا است نه اینکه اگر انجام دادی گناه نکردی، مثل این نیست که میگوید: «الماء حلال شربه» که حکم تکلیفی است،ولی «احلّ» در اینجا حکم وضعی است، یعنی این عمل را امضا کرده است و گذرا قرار داده است،«و حرّم الرباء» یعنی ربا را گذرا و ممضا قرار نداده است، فلذا کلمهی «احل» و کلمهی «جاز» در غیر تقیه نیز آمدهاند مانند:
«الصلح جایز بین المسلمین ما لم یحرّم حلالاٌ أو یحلل حراماٌ» الوسائل: 13،البا 3 من أبواب الصلح،الحدیث2. اینکه میگوید «الصلح جائز» معنایش این نیست که گناه نکردی،بلکه معنایش این است که الزام آور است،یعنی بعد از آنکه صلح کردید،صلح شما لازم الوفاء است؟
اگر علما از کلمهی «احلّ» در آیهی «أحل الله بیع و حرمّ الرباء» و از کلمهی جائز در روایت: «الصلح جائز بین المسلمین» حکم وضعی فهمیدهاند،پس در روایات تقیه نیز همین را میفهمیم، «التقیة فی کلّ شیء فقد أحلّه الله أو هو جائز» یعنی این عمل را گذرا قرار داده وامضا کرده،حالا که امضا کرده، قهرا ادلهی تقیه نسبت به اطلاقات عامه و نسبت به ادلهی واقعیه، حکم حکومت را پیدا میکند و موضوع را در اینجا توسعه میدهد،معلوم میشود که نماز خواندن، مترتب است بر وضو،اعم از وضوی واقعیهی اولیه یا وضوی واقعیهی ثانویه، من ضوی ثانوی گرفتم، این به سهم خودش وضو است نه بازیچه.
همچنین زنی را در طهر مواقعه طلاق دادیم، زن ناچار بر طلاق بود و طلاقش را گرفت، یعنی شوهرش تقیة او را در طهر مواقعه طلاق داد، حال که تقیه رفع شده، بگوییم این زن در زوجیت باقی است، گفتن این حرف درست نیست، پس معلوم میشود که اثر بار است، اثر کدام است؟ جواز النکاح،این زن میتواند مجددا نکاح کند، این اثر بر اعم از طلاق واقعی و طلاق تقیهای بار است.
پس جای هیچ گونه شکی نیست که فرمایش علامهی بجنوردی مطابق احتیاط است، ولی از نظر اجتهادی درست نیست، از نظر اجتهادی همان عمل «بوجوده الحدوثی» اثرش دائمی است، در واقع تقیه از قبیل واسطه در ثبوت است نه واسطه در عروض. اضطرار نیز واسطه در ثبوت است نه واسطه در عروض.
اگر واسطه در ثبوت شد،وجود آنی ولحظهای برای دوام کافی است،به این میگویند واسطه در ثبوت. اما واسطه در عروض این چنین نیست،بلکه باید دوام داشته باشد، «جری المیزاب» یا «جری الماء» موقعی گفته میشود که آب جریان داشته باشد،اما اگر قطع بشود، گفتن «جری المیزاب» غلط است،در واسطه در عروض حتما باید دائمی باشد،اما در واسطه در ثبوت، دوام لازم نیست،بلکه شیء «بوجوده الحدوثی» اثرش دائمی است،اضطرار «بوجوده الحدوثی»اثرش دائمی است.
بنابراین؛ ادلهی تقیه حاکم هستند بر ادلهی واقعیه، یعنی ادلهی واقعیه میگوید باید وضوی شما وضوی واقعی باشد، بالفرض اگر ظهر در مسجد(مسجد اهل سنت) گیر کردی وتقیه نماز خواندی، الآن که شب است و در خانه هستی، ادلهی واقعیه میگوید باید وضوی شما مسح علی الرجلین را داشته باشد، اما ادلهی تقیه حاکم هستند،به این معنا که موضوع را توسعه میدهند و میگوید: اعم من أن یکون الوضوء وضوءاٌ حقیقیا أو وضوء علی الوجه التقیة.
فتوای مرحوم بجنوردی مشکل آور است،زیرا زنی را که در طهر مواقعه طلاق دادیم و زن هم دنبال کارش رفت،بعد از رفع تقیه دوباره سراغ آن زن برویم وبگوییم تو زن من هستی و بیا تو را در طهر غیر مواقعه طلاق بدهیم،این کار اصلا عملی نیست.
الفصل التاسع
فی اعتبار عدم المندوحة
مندوحه این است که انسان جا و مکانی داشته باشد که خالی از تقیه است، یعنی جایی که بی غلّ و غش و بدون اشکال باشد، آیا در تقیه شرط این است که مندوحه نباشد،یعنی جایی غیر از تقیه نداشته باشد، یا عدم مندوحه شرط نیست؟
آیا در تقیه عدم مندوحه شرط است که چارهی جز نماز پشت سر آنها نباشد، یا با اینکه من میتوانم در جای بدون اشکال نماز بخوانم،میتوانم پشت سر اینها نیز نماز بخوانم؟
مندوحه خودش بر دو قسم است،گاهی مندوحهی عرضی است و گاهی مندوحهی طولی است، مندوحهی عرضی این است که الآن ظهر است،مسجد هم در کنار من است و من اگر بخواهم الآن در اینجا نماز بخوانم، تقیه است،اما میتوانم در خانهی خود نماز بخوانم بدون اینکه تقیهای در کار باشد، یا در اینجا یا در خانهی خودم،به این میگویند مندوحهی طولی است،الآن چاره ندارم جز اینکه نماز را تقیة پشت سر آنها بخوانم، اما موقع غروب میتوانم نماز را بدون تقیه در خانه خودم بخوانم،آیا عدم مندوحه عرضا و عدم المندوحة طولا شرط است یا شرط نیست؟
برخی از علما میگویند تقیه در جایی است که چاره نباشد،اما اگر انسان جای بی مانع داشته باشد خواه فی عرض التقیه أو فی طول التقیة،حتما باید نمازت را در همان جای بی مانع بخواند.
در مسئله سه قول است (ففی المسئلة أقوال ثلاثة):
الف: عدهای میگویند مندوحه شرط نیست مانند: شیخ انصاری.
ب: عدهی دیگر میگویند عدم مندوحه شرط است مانند: صاحب مدارک.
ج: مرحوم محقق میفرماید موارد فرق میکند، اگر مورد دلیل بالخصوص داشته باشد، در آنجا عدم المندوحة شرط نیست،مثل وضو، من میتوانم وضو را در خانه بگیرم یا در وضو خانهی عمومی بگیرم، ولذا عدم مندوحه شرط نیست.
اما اگر مورد دلیل بالخصوص نداشته باشد، حتما باید عدم المندوحة باشد، یعنی با وجود مندوحه و جای بی مانع، من حق ندارم که خودم را مبتلا به تقیه کنم. این قول سوم مال محقق ثانی علیه الرحمة است.
مرحوم شیخ انصاری از کسانی است که میگویند عدم المندوحة شرط نیست، چرا؟ میفرماید اگر کسی تاریخ زندگی شیعه را با مخالفین مطالعه کند، آنها با همدیگر در تمام زندگی معاشرت داشتند، یعنی در نکاح، طلاق،خانه و غیر خانه معاشرت داشتند، از این رو اگر ما روایاتی را که امر به تقیه کرده،حمل کنیم بر جایی که عدم المندوحة باشد،این از قبیل حمل عمومات است بر فرد نادر است،اینکه ما بگوییم این روایات ناظر است بر جایی که راه حل برای مشکل نباشد،حتما باید شما منتظر بمانی که مشکلی نباشد،و الا اگر مشکل شد،وضو بگیر،اگر ما این روایات را حمل بکنیم بر صورت عدم مندوحه، این از قبیل حمل اطلاقات و عمومات بر فرد نادر است.
علاوه براین، اگر بنا باشد، ما کوشش کنیم که در جای بدون اشکال وضو بگیریم،خود همین که انسان خودش را درجاهایی ببرد که مخالف نباشد، این بر خلاف فلسفهی تقیه است و معنایش این است که ما همیشه در نماز آنها شرکت نکنیم،بلکه نماز را در خانه بخوانیم. یعنی اصلا با آنها وضو نگیریم، اگر واقعا عدم المندوحه شرط است، آن فلسفهی تقیه که وحدت اسلامی است و اینکه باید مسلمانان ید واحدی باشند،مشکلات را حل بکنند، باز بگوییم که اگر شما صد در صد گیر افتادید تقیه کنید، و الا اگر یک در صد چاره باشد،حق ندارید که با آنها هم شکل و هم وضو و هم صلات باشید.
پس اولا احمل العمومات علی الفرد النادر است،
ثانیا بر خلاف مصلحت وبر خلاف فلسفهی تقیه است، تقیه این است که با آنها بجوشیم و با آنها زندگی کنیم نه اینکه جدا باشیم،اگر فلسفهی تقیه این است،ناچاریم که بگوییم عدم المندوحه شرط نیست، چون اگر عدم المندوحه شرط باشد، دیگر جوشیدن و خروشیدن و هم زیستی با آنها میشود یک در صد یا دو در صد. و در این صورت آن فلسفهی تقیه عملی نیست.
ویدل علی کفایة العمل مطلقا سواء أکانت هناک مندوحة عرضیة أو طولیة أو لم تکن، الإطلاقات الدالة علی جواز التقیة و إجزاء ما یأتی به تقییة عن الواجب الوقعی من دون تقییدها بعدم وجود المندوحة مع کثرة الإبتلاء بالمسألة، فلو کان عدمها شرطا لنبّه به الإمام علیه السلام فی غیر واحد من الروایات، وحمل (مبتدا) ما مرّ من الروایات المجوزة للتقیة الخاصّة أو العامة علی ما إذا لم یتمکن المکلّف من العمل إلّا فی مکان أو زمان خاصّ، حمل (خبر) لها علی الفرد غیر الغالب فانّ مصبّها، ما إذا کان فی وسع المکلّف أن یصون نفسه عن الابتلاء بالتقیة.
و یؤید ذلک أن من درس حیاة أصحاب الائمة فی أعصارهم یقف علی أنّهم کانوا مخالطین مع غیرهم خلطة فی التجارة و الضیافة و السفر و الحضر إلی غیرذلک من أنواع المناسبات الّتی کانت تجمعهم، فلذلک رخصوا فی مقام العمل بتطبیق التکلیف علی ما علیه المخالف دون أن یفتش عن أمکان فرض آخر للعمل» نفرموده هرگاه میتوانی در خانهات نماز بخوانی،پس در خانهات بخوان مگر اینکه چارهی جز این نداشته باشی که پشت سر آنها بخوانی، اصلا زندگی آنها طوری بوده که با هم بودند و چون با هم بودند، فلذا رخصتی آمده، اگر عدم مندوحه شرط بود،حتما میگفتند.
ثانیا: این از قبیل «حمل الإطلاقات علی الفرد النادر» است.
مرحوم شیخ انصاری در اینجا حرف بسیار متینی دارد و میگوید اینکه شما میگویید «إن أرید عدم المندوحه حین العمل» آیا مرادت این است که من موضوع را عوض کنم، یعنی الآن که در مسجد اهل سنت هستم، بتوانم موضوع را عوض کنم، یعنی از مسجد بلند شوم و بروم در خانه نماز را بخوانم،یا در جایی هستم یک کنار من یک مخالف و سنی است، من از خود یک بازی در بیاورم که او نتواند پهلوی من بماند،یعنی یک کاری کنم که این آدم (مخالف) از کنار من کنده بشود،حالا چه کنم که او از جای من کنده بشود؟سرفهی زیاد بکنم، یا اخ و تفی بکنم که ناراحت بشود و از جای خود برود، میگوید ایشان میگوید مراد شما کدام است؟ آیا مرادت این است که من مکان را عوض کنم،یا مکان را عوض نکنم، بلکه همراه را عوض کنم، آیا مکان را عوض کنم یا همراه را عوض کنم؟
هر کدام از اینها را بگویید،این اولا مستلزم حرج است. ثانیا بعید و دور و از اطلاقات است.
وللشیخ الأنصاری فی المقام کلام متین نذکره بنصّة، قال:
«إن أرید عدم المندوحة حین العمل من تبدیل موضوع التقیة(یعنی مکان را عوض کند) بموضع الأمن کأن یکون فی سوقهم و مساجدهم، و لا یمکن فی ذلک الحین من العمل علی طبق الواقع إلّا بالخروج إلی مکان خال أو التحیّل فی أزعاج من یتقی منه عن مکانه(مکان راعوض نکنم، بلکه رفیق را عوض کنم،یعنی یک کاری از خود در بیاورم که طرف نتواند کنار بایستد) لئلّا یراه – فالاظهر فی أخبار التقیة عدم اعتباره، إذ الظاهر منها الإدن بالعمل علی التقیة فی أفعالهم المتعارفة من دون إلزامهم(شیعه) بترک ما یریدون فعله بحسب مقاصدهم العرفیة (مکان را عوض کنم تا با مقاصد اهل سنت فرق کند)، آو فعل مایجب ترکه (یا یک کاری بکنم که بغلی من از کنارم برود) کذلک مع لزوم الحرج العظیم فیترک مقاصدهم و مشاغلهم لأجل فعل الحق بقدر الإمکان. مع أنّ التقیة إنّما شرعت تسهیلا للأمر علی الشیعة و رفعا للحرج عنهم ، مع أنّ التخفّی عن المخالفین فی الأعمال (خود پنهان شدن از مخالفین، سبب حرج میشود، بلکه گاهی سبب سوء ظن آنها نسبت به انسان میگردد) ربّما یؤدی إلی اطلاعهم علی ذلک، فیصیر سببا لتفقدهم و مراقبتهم للشیعة وقت العمل، فیوجب نقض غرض النقیة» رسالة التقیة:51.
ما تا اینجا حرف خود مان را زدیم و گفتیم اطلاقات روایات،درش عدم المندوحه نیست،حمل این رویات بر عدم المندوحه حمل بر فرد نادر است. شرط کردن عدم المندوحه خلاف غرض تقیه میباشد.
در جلسهی آینده ببینیم کسانی که میگویند عدم المندوحه شرط است، ادلهی آنها چیست؟ یک مشت روایاتی داریم که از آنها استفاده میشود که عدم المندوحه شرط است.
بحث ما در باره تقیهی خوفی است، آیا تقیه خوفی که عملش مجزی است،مطلقا مجزی است خواه مندوحه باشد یا مندوحه نباشد یا در صورتی مجزی است که مندوحه در کار نباشد، یعنی جای بلا مانع نباشد؟
ما از دو راه ثابت کردیم که عدم مندوحه شرط نیست، راه اول
راه اول اطلاقات بود و گفتیم در اطلاقات «روایات» عدم المندوحه نیست و حمل این روایات بر عدم المندوحه حمل بر فرد نادر است. علاوه بر این شرط کردن عدم المندوحه خلاف غرض تقیه میباشد.
راه دوم
ثانیا گفتیم اصلا این روایات در باره جمعی وارد شده است که با اهل سنت در تجارت و سفر همراه بودهاند، اگر بنا باشد که اینها در عبادات شان سراغ عدم مندوحه بروند، دیگر موضوع از بین میرود، یعنی نمیتوانند مخالطه در تجارت،معاشرت و ضیافت داشته باشند.
به بیان دیگر این «روایات» خطاب بر آن جمعی است که با اهل سنت زندگی میکنند و حشر و نشر دارند، مثلا در مهمانی با آنها شرکت میکنند،در تجارت همسر میشوند، اگر به این جمعیت بگوییم بر اینکه با اینها آنگاه نماز بخوانید که مندوحه نباشد،معنایش این است که اینها باید وضع شان را کاملا عوض کنند،چون اگر بخواهند مندوحه پیدا کنند، دیگر این معاشرت در زیارت،سفر و ضیافت از بین میرود، زیرا غالبا انسان میتواند یک جا و مکانی را پیدا کند که مانع در کار نباشد،یعنی میتواند جای بی مانع پیدا کند،اگر اینها بروند و نماز شان در یک جای بی مانع بخوانند، وضع اینها بهم میخورد، یعنی دیگر نمیتوانند با آنها در یک مجلس مهمانی شرکت کنند،یا با همدیگر همسر شوند یا با همدیگر سفر تجارتی انجام بدهند.
بله! کسانی داریم که عدم مندوحه را شرط میکنند و میگویند در صورتی میتوانند با آنها نماز بخوانند که جای بی مانع نباشد، اما اگر جای بی مانع وجود دارد و انسان میتواند مثل امامیه نماز بخواند، در این صورت شما حق ندارید به نماز آنها اکتفا کنید، اکتفا در جایی است که جا منحصر به مشارکت باشد یعنی مندوحه پیدا نشود.
اما اگر میتوانید در جای بی مانع نماز بخوانید،حق ندارید که با آنها نماز بخوانید. روایات اینها بر سه طائفه است که من برای هر کدام عنوان مستقل دادهام:
1: ما دل علی الصلاة فی البیت ثم الحضور
دلت روایات علی انّه یصلی فی منزله لنفسه ثم یخرج إلی الصلاة، نظیر:
١. ما رواه عمر بن یزید عن أبی عبد الله علیه السلام ، قال: «ما منکم أحد یصلّی فریضة فی وقتها ثم یصلّی معهم صلاة تقیة و هو متوضّأ إلّا کتب الله له بها خمساً و عشرین درجة فارغبوا فی ذلک» الوسائل:ج 5،الباب6 من أبواب صلاة الجماعة الحدث1.
حضرت میفرماید نخست باید در خانه نماز بخوانید و بعدا در نماز آنها شرکت کنید،اگر واقعا نماز آنها مجزی بود،پس چرا در خانه نماز بخوانند. البته حضرت نمیفرماید که حتما این کار را بکنید،بلکه خبر میدهد و میفرماید اگر کسی یک چنین کاری انجام بدهد،کارش ثواب دارد.
٢. ما رواه عبد الله بن سنان عنه علیه السلام أنّه قال:
«ما من عبد یصلّی فی الوقت و یفرغ ثمّ یأتیهم فیصلّی معهم و هو علی وضوء إلّا کتب الله له خمساً و عشرین درجة».
هردو روایت خبر میدهد، ضمنا میرساند که مبادا خیال کنید، اینکه پشت سر آنان نماز میخوانید،این نماز یکنوع بازی است نه نماز. بلکه این خودش نماز است و ثواب هم دارد.
٣. ما رواه الحسین بن عبد الله الأرّجانی عن أبی عبد الله قال: «من صلّی فی منزله ثمّ أتی مسجداً من مساجدهم فصلّی معهم خرج بحسناتهم».
یعنی مثل آنها ثواب داده میشود و حسناتی همانند حسنات آنها در نامهی عمل اینها نیز نوشته میشود.
٤. ما رواه نشیط بن صالح عن أبی الحسن الأول (موسی ابن جعفر علیه السلام) قال :قلت له: الرجل منّا یصلّی صلاته فی جوف بیته مغلقاً علیه بابه (درب منزل را هم به روی خود میبندد) ثمّ یخرج فیصلّی مع جیرته، تکون صلاته تلک وحده فی بیته جماعة (یعنی اینکه نمازش را به تنهایی در خانه خوانده،نماز جماعت به آن صدق میکند)؟ فقال:
« الّذی یصلّی فی بیته یضاعف له ضعفی أجر جماعة تکون له خمسون درجة»
حضرت در جواب نمیفرماید که جماعت به آن صدق میکند،بلکه میفرماید ثواب جماعت را به او میدهند.ولی در بعضی از روایات داریم که اگر کسی تنها نماز بخواند و نیت جماعت بکند، ملائکه پشت سرش صف میکشند.
٥. ما رواه عبید بن زرارة عن أبی عبد الله قال:
« إنّی أدخل المسجد و قد صلّیت فاصلّی معهم فلا أحتسب بتلک الصلاة . قال لا بأس».
٦. ما رواه أبو بکر الحضرمی ، قال: قلت لأبی جعفر علیهما السلام کیف نصنع یوم الجمعة؟ قال:
«کیف تصنع أنت؟ قلت : أصلّی فی منزلی ثمّ أخرج فاصلّی معهم. فقالک : کذلک أصنع أنا»
از حضرت سؤال میکند که وظیفهی ما در روز جمعه چیست؟ حضرت از او میپرسد که تا کنون چه گونه عمل میکردید؟ در پاسخ عرض میکند که ظهر را در خانه میخواندم،آنگاه به جمعه شرکت میکردم. امام علیه السلام میفرماید من نیز چنین میکنم.
٧. ما رواه ناصح المؤذن. قال:قلت لأبی عبد الله إنّی أصلّی فی البیت و أخرج إلیهم. قال:« أجعلها نافلة و لا تکبّر معهم (یعنی به نیت فریضه تکبیر نگو، اما به نیت نافله باید تکبیر بگویی) و تدخل معهم فی الصلاة، فإنّ مفتاح الصلاة التکبیر». مضمون این هفت روایات این است که من نمازم را در خانه میخوانم، یعنی مندوحه دارم،آنگاه در نماز جمعه و جماعت آنها شرکت میکنم. این هفت «روایت»، روایات خوبی هستند،منتها شاهد گفتار مستدل نیستند،زیرا حضرت نمی فرماید منحصر به همین است، بلکه سائل میگوید که من چنین میکنم، حضرت هم میفرماید اشکالی ندارد، این دلیل بر این نیست که اگر کسی چنین نکرد،نمازش باطل است، این هفت روایت از یک واقعیتی گزارش میدهد،یعنی سائل از حضرت میپرسد که آیا این کار من غلط است؟حضرت در پاسخش میفرماید کارت صحیح است و ثواب هم دارد، اما اینکه راه منحصر به همین باشد، یعنی اول باید نماز را در خانه خواند و سپس در نماز آنها شرکت نمود. این جهت را دلالت ندارند.
به بیان دیگر اگر مندوحه باشد،حتما باید مندوحه را جلو بیندازیم، آنگاه عمل به تقیه کنیم یعنی برویم و در جماعت آنها شرکت کنیم،از این روایات یک چنین انحصاری فهمیده نمیشود.
أقول : انّ الروایات السبع تدل علی جواز الصلاة فی البیت، ثمّ الصلاة معهم و مع ذلک کله لا یدلّ علی انحصار الوظیفة به أنّه لو لم یصلّ فی البیت و صلی معهم لا یکفی. و قد عرفت ما دل علی جواز الاعتداد فالجمع بینهما عندئذ بحمل هذه الروایات علی الاستحباب.
٢: ما دل علی اعمال الحیلة
بعضی از روایات میگویند هرگاه نماز تقیهای خواندی، جمع کن بین واقع و بین تقیه، یعنی نماز را به گونهی بخوان که هم مطابق مذهب امامیه باشد و هم مقداری شبیه آنها باشد، مثلا آنها نماز را متکتّفا میخوانند، شما نیز دستها را شبیه تکتف درست کنید، منتها نه تکتف کامل، خود اهل سنت هم تکتف شان مختلف است، یعنی تکتف حنبلیها غیر از تکتف شافعیها است.
همچنین در وضو، شبیه آنها وضو بگیرید،اما نیت وضو را موقعی انجام بدهید که آب از مرفق به سوی انگشتان دست تان سرازیر می شود،چون نیت امر قلبی است، آنها متوجه شما نمیشوند. همچنین در موقع مسح پاها و سر. میگویند این کار در واقع خودش یکنوع توریه است، البته در بعضی از روایات توریه آمده، اما در خیلی از رویات توریه نداشتیم، یعنی حضرت به جناب علی بن یقطین نفرمود که این گونه وضو بگیر، همچنین به داود رقی فرمود که همانند آنها (اهل سنت) وضو بگیرید، یعنی نفرمود که توریه و حیله کنید،
و عجیب این است که مرحوم شیخ قائل به حیله است، من عبارت ایشان را میخوانم، یعنی همان شیخی که میگفت عدم مندوحه شرط نیست، در اینجا که میرسد، توریة و حلیه را شرط میداند.
و ردت روایات تدل علی إعمال الحیلة علی نحو یجمع بین إرضاء الخصم و العمل بالواقع، مثلاً بأن یفصل بین یدیه أحیاناً عند التکفیر، و عند إرادة غسل الرجلین یمسح شیئاً علی الرجل ثم یغسل، و علی هذا فهل هو واجب أو لا؟
قال الشیخ الأعظم: «و إن أرید من المندوحة بمعنی عدم التمکن حین العمل من الإتیان به موافقاً للواقع- مثل انه یمکنه عند ارادة التکفیر للتقیة من الفصل بین یدیه بان لا یضع بطن أحدهما علی ظهر الأخر بل یقارب بینهما و کما إذا تمکن من صبّه الماء من الکف إلی المرفق لکنّه ینوی الغسل عند رجوعه من المرفق إلی الکف وجب ذلک و لم یجز العمل علی وجه التقییة بل التقیة علی هذا الوجه غیر جائزة فی العبادات و غیرها، و کأنّه لا خلاف فیه».
و معنی ذلک انّه نفی شرطیة عدم المندوحة علی الوجه السابق، و أثبتها علی هذا الوجه ، فلاحظ. .
و قال المحقق الهمدانی: : «إنّ إعمال الحیلة و بذل الجهد فی التفصی حال العبادة غیر معروف عن المعاصرین للأئمة فالقول باشتراطها بعدم المندوحة مطلقاً ضعیف». در عین حالی که ایشان میفرماید شرط نیست، ولی روایات ظاهرا میگویند که شرط است.
و یظهر من بعض الروایات عدم وجوبها.
روایاتی که دلالت بر عدم وجوب میکند،همان روایاتی است که حضرت تعلیم وضو کرد به علی بن یقطین،نسبت به داود رقی و ...، حتی حضرت راجع به عمار نفرمود که توریه کن، چون او میتوانست توریه کند، پس در عین حالی که روایات داریم که میگویند توریه واجب نیست، ولی روایاتی بر اعمال حیله نیز داریم، البته فعلا بحث ما در بارهی روایاتی است که میگویند توریه لازم است،
علاوه براینکه روایاتی داریم که توریه و اعمال حیله نکنید،گاهی اعمال حیله مشکل درست میکند،خصوصا اگر عوام باشد. اکنون سراغ روایات میرویم تا ببینیم روایات چه میگویند.
٢. ما رواه الکلینی عن أبی عبد الله قال:
«یجزیک من القراءة معهم مثل حدیث النفس»
یعنی همین اندازه که از قلبت بگذرانی کافی است.
٣. ما رواه الکلینی عن الحلبی عن أبی عبد الله قال: «إذا صلّیت خلف إمام لا یقتدی به فاقرأ خلفه، سمعت قرائته أو لم تسمع»
این خودش مخالف آنهاست، چون اگر بشوند،باید نخوانند و اتفاقا در روایات ما آمده که اگر کسی صدای امام جماعت را میشود،حتما باید قرائت را نخواند.
٤. ما رواه الشیخ عن عبد الله بن بکیر، عن أبیه، قال: سألت أبا عبد الله علیه السلام عن الناصب یؤمّنا (پیش نماز ماست) ما نقول فی الصلاة معه، فقال:
«اقرإ، إذا جهر فانصت واسمع ثم أرکع واسجد أنت لنفسک» .
٥. ما رواه فی قرب الاسناد عن أبی جعفر قال:
« کان الحسن و الحسین یقرءان القرآن (فاتحة الکتاب) خلف الإمام». امامی که آن دو بزروگوار به آنها اقتدا میکردند،مروان حکم و امثالش بود.
٦. ما رواه إبراهیم بن شیبة، قال : «کتبت إلی أبی جعفر الثانی (امام جواد) أسأله عن الصلاة خلف من یتولّی أمیر المؤمنین(علی علیه السلام را دوست دارد) و هو یری المسح علی الخفین... فکتب: و إن جامعک و إیّاهم موضع فلم تجد بدّاً من الصلاة فأذن لنفسک و أقم فأن سبقک إلی القراءة فسبّح»
یعنی اگر زودتر از تو فاتحة الکتاب را خواندند و تو به آنها نرسیدی،بجایش سبحان الله بگو.
٧. ما رواه علی بن سعد البصری ، قال: قلت لأبی عبد الله إنی نازل فی بنی عدی، و مؤذنهم و إمامهم و جمیع أهل المسجد عثمانیة یتبرّأون منکم و من شیعتکم و أنا نازل فیهم، فماتری فی الصلاة خلف الإمام؟ قال: «صلّ خلفه و احتسب بما تسمع (آنگاه حضرت به او میفرماید هرگاه در بصره رفتی، از فضیل بن یسار که شاگرد من است بپرس، هر چه او گفت به حرف او عمل کن نه به حرف من، این مرد میگوید من در بصره رفتم و از فضیل بن یسار پرسیدم، فضیل گفت آقای من اعلم به مسئله است ولی به من فرموده است که به نماز اینها اعتنا نکن و قرائت را خود فی نفسه بخوان ) ولو قدمت البصرة و قد سألک الفصیل بن الیسار و أخبرته بما أفتیتک فتأخذ بقول الفضیل و تدع قولی(قولی مرا رها کن) . قال علی : فقدمت البصرة فأخبرت فضیلاً بما قال. قال: هو أعلم بما قال، لکنّی قد سمعته و سمعت أباه یقولان: لا تعتد بالصلاة خلف الناصب و اقرأ لنفسک کأنّک وحده. قال: فأخذت بقول الفضیل و ترکت قول أبی عبدالله علیه السلام» این گروه دوم از روایات بود که خواندیم.
بنابراین، گروه اول میگفت که اول نمازت را در خانه بخواند و سپس در مسجد با آنها بخوان،گروه دوم میگفت جمع کن بین واقع و بین تقیه.
3 ما یدلّ علی لزوم الإعادة
گروه سوم آن دسته روایاتی است که میگویند: اعاده لازم است، یعنی نماز را با آنها بخوان،ولی بعدا اعاده کن،امیر المؤمنان در نماز جمعه شرکت میکرد،بعدا چهار رکعت نماز میخواند.
1: ما رواه زرارة قال: قلت لأبی جعفر علیه السلام:إن اناسا رووا عن أمیر المؤمنین علیه السلام أنّة صلّی أربع رکعات بعد الجمعة لم یفصل بینهما بتسلیم،فقال: «یا زرارة إنّ أمیر المؤمنین صلّی خلف إمام فاسق فلمّا سلّم و انصرف، قام أمیر المؤمنین،فصلّی أربع رکعات لم یفصل بینهنّ بتسلیم».
بحث ما در بارهی شرطیت عدم مندوحه است، نظر ما این بود که عدم مندوحه شرط نیست،منتها بعدا روایات معارض پیدا کردیم که از آنها استفاده میشود که تقیه منحصر به جایی است که چارهای جز تقیه نباشد، اما اگر انسان بتواند بین تقیه و بین عمل به واقع جمع بکند، مسلما او مقدم است.
روایاتی که در این بخش وارد شده است بر سه قسمند که دو قسم آنها را خواندیم.
قسم اول
قسم اول این بود که شیعه نخست باید در خانهی خود نماز بخواند، بعدا بیاید در مسجد و با آنها نماز بخواند. که در این زمینه هفت تا روایت داشتیم.
قسم دوم
قسم دوم این بود که اعمال حیله کند، یعنی هم به ظاهر عمل به فتوای آنها کند و هم ضمنا عمل به واقع کند.این دو بخش را خواندیم و از هر بخشی هم جواب دادیم، مثلا بخش اول که میگفت در خانه نماز بخواند، بعدا بیاید در مسجد، گفتیم این اشکال ندارد، بحث در این است که آیا این تعین دارد یا تعین ندارد؟
از روایات استفاده نمیشود، این هم یک راهی است، از دومی نیز جواب دادیم و گفتیم گاهی اعمال حیله خطر ناک است و همه کس نمیتواند اعمال حیله کند مگر اینکه خیلی آدم با سوادی باشد، اصلا اعمال حیله فقط یک روز و دو روز امکان دارد،اما در طول زمان مشکل است و لذا اعمال حیله را حمل بر استحباب کردیم.
قسم سوم
اما گروه سومی از روایات میگویند اگر نماز خواندید،باید نماز تان را اعاده کنید، مثلا از امیر المؤمنین علیه السلام روایت شده است که نماز جمعه را با امام وقت میخواند، بعدا خودش چهار رکعت نماز ظهر را میخواند، و این دلیل بر این است که حضرت نمازش را اعاده میکرده است:
1: ما رواه زرارة،قال: قلت لأبی جعفر علیه السلام: إنّ اناسا رووا عن امیر المؤمنین علیه السلام أنّه صلّی أربع رکعات بعد الجمعة لم یفصل بینهما بتسلیم(یعنی بین آن چهار رکفت فاصله نینداخت، تا بگوییم نماز نافله بوده، نماز نافله دو رکعتی خوانده میشود فلذا اگر بین دو رکعت سلام بدهد حمل بر نافله میشود) فقال: «یا زرارة إنّ آمیر المؤمنین صلّی خلف إمام فاسق فلمّا سلّم و انصرف، قام آمیر المؤمنین، فصلّی اربع رکعات لم یفصل بینهن بتسلیم» یعنی بین این چهار رکعت سلام نداد، بلکه آنها را پشت سر هم خواند به جای نماز ظهر. الوسائل: ج5، الباب29 من أبواب صلاة الجماعة،الحدیث4.
2:روی زرارة، قال: سألت أبا جعفر علیه السلام عن الصلاة خلف المخالفین، فقال:«ما هم عندی إلّا بمنزلة الجدر، (به ضم جیم و فتح دال، جمع جدار = دیوار»
حال چه کنیم، ادلهی ما دلالت کرد بر اینکه عدم مندوحه شرط نیست،این سه گروه از روایات دلالت کرد بر اینکه عدم مندوحه شرط است، حالا ما در اینجا چه کنیم؟
ممکن است که ما این قول را در ابتدا تقویت کنیم و بگوییم عدم مندوحه شرط است، چه گونه تقویت کنیم؟
بگوییم ما یک ادلهی واقعیه داریم بنام: «یا أیّها الّذین آمنوا إذا قمتم إلی الصّلوة فاغسلوا وجوهکم و أیدیکم إلی المرافق و امسحوا برؤوسکم و أرجلکم» المائدة:6.
قدر متیقن از حکومت ادلهی تقیه بر این اطلاقات، ادلهی تقیه حاکم است،فقط در جایی است که ناچار باشد، یعنی ضرورت واضطرار باشد، اگر ضرورت و اضطرار بود،ادلهی تقیه بر ادلهی اجزاء وشرائط حکومت دارد،اما در غیر ضرورت و اضطرار،مرجع اطلاقات است.
عرض کنیم که ما یک ادلهی واقعیه داریم بنام:
«یا أیّها الّذین آمنوا إذا قمتم إلی الصّلوة فاغسلوا وجوهکم و أیدیکم إلی المرافق و امسحوا برؤوسکم و أرجلکم» المائدة:6.
این اطلاقات میگویند در موقع وضو گرفتن، باید سر و هردو پا را مسح کرد نه غسل، ادلهی تقیه حاکم است، ولی قلمرو حکومت منحصر به ضرورت است، اما در غیر ضرورت و اضطرار، مرجع اطلاقات ادلهی وضو و نماز و روزه است.
ولی در عین حالی که ما میتوانیم این قول را تقویت کنیم، منتها اینجا باید چند صورت را فرض کنیم و ببینیم که در کدام صورت شرط است و در کدام صورت شرط نیست.
البته باید دانست که بحث ما در تقیهی خوفی است نه در تقیهی مداراتی.
الصورة الأولی
اگر تقیه متوقف بر این است که من نه فاتحه را بخوانم و نه سوره را، و نه سر و هردو پا را مسح کنم، تقیه فقط منحصر بر این است که من وارد نماز آنها بشوم بدون اینکه فاتحه و سوره را بخوانم، چون «الإمام یضمن القرائة» یعنی در نماز غیر از قرائت، سایر اعمال به عهدهی خود ماموم است، امام فقط ضامن قرائت است، ولی اصلا امکان ندارد که اذان و اقامه را بگویم یا حمد و سوره را بخوانم ،یا سر و هردو پار را مسح کنم.
اگر واقعا تقیه متوقف بر ترک این واقعیات است، احدی در اینجا قائل به عدم اجزاء نیست، اصلا در اینجا مندوحه وجود ندارد، این یک صورت بود که در واقع قضایا قیاستها معها.
الصورة الثانیة
صورت دوم این است که من در عین حالی که میتوانم عمل به تقیه کنم، اجزاء و شرائط نماز را هم بجای بیاورم.
مثال: فرض کنید که «نماز» نماز اخفاتی است و در نماز اخفاتی خواندن ماموم اشکالی ندارد، یعنی در فقه اهل سنت نیز این مطلب بی اشکال است، پس من خودم حمد و سوره را میخوانم، قهرا نماز من درست است. چرا؟
چون امام ضامن قرائت است،بقیه را ضامن نیست، بقیه را باید خود ماموم بخواند، من هم قرائت را خواندم و بقیه اعمال را هم آوردم، اینجا ممکن است بگوییم حتما قرائت را اخفاتا بخواند یعنی جمع کند بین عمل به واقع و عمل به تقیه.
یا مثلا در حرمین شریفین من میتوانم در نقطهی نماز بخوانم که در آنجا سنگ و حجارة است، در قدیم الأیام وسط مسجد الحرام یک باغچه بود و سنگ ریزه های هم در آنجا وجود داشت،ولی الآن همه جا را با سنگ مفروش کردهاند، یک جای فرش انداختهاند و جای دیگر سنگ، چرا من در اینجا از روی اختیار بروم و در جای مفروش نماز بخوانم، بلکه باید بروم در جایی که سنگ است نمازم را بخوانم.
پس صورت دوم این است که من میتوانم جمع بکنم بین عمل به واقع و بین تقیه، یعنی نماز اخفاتی است و من خودم نمازم را آرام میخوانم،چون خواندن ماموم قرائت را در نماز اخفاتی اشکال ندارد. هر چند کنار دست من بشنود، فلذا مانعی ندارد.
اما در صلوات جهریه امکان پذیر نیست، یا برود در نقطهای نماز بخواند که با سنگ مفروش شده نه با قالی، در این مورد ممکن است که بگوییم عدم مندوحه شرط است، آنگاه میتوانید روی فرش نماز بخوانید که همه جا را فرش کرده و غیر فرش نیست و اگر بخواهم فرش را کنار بزنم،ممکن نیست.
علی أی حال اگر بتوانیم جمع کنیم،اشکالی ندارد
الصورة الثالثة
اگر من متمکن هستم که مقداری از حمد و قرائت را بخوانم، فرض کنید امام نماز را به سرعت خواند، یا من دیر رسیدم،یعنی امام «إهدنا الصراط المستقیم» را می خواند که من رسیدم، من شروع کردم به خواندن حمد،که او (امام) به رکوع رفت،آن مقداری که من میتوانم حمد را بخوانم،باید بخوانم، یعنی نباید به علت اینکه من به همه نمیرسم، حتی آن قطعه را هم ترک کنم، اتفاقا در این مورد هم روایت داشتیم: روایت ابی بصیر، قلت لأبی جعفر علیه السلام :
« من اقتدی فی الصلوة؟ قال: أفرغ قبل أن یفرغ فإنّک فی حصار، فإن فرغ قبلک فاترک القرائة و ارکع»، الوسائل : ج5، الباب 35،من أبواب صلاة الجماعة،
این هم راه سوم بود که بیان شد، پس تا کنون سه صورت را بیان کردیم:
1: صورت اول اینکه امکان پذیر نباشد.
2: میتوانم جمع بکنم بین عمل به واقع و بین عمل به تقیه، یعنی هم حمد و سوره را بخوانم، ضمنا با آنها نیز همراهی کنم.
3: همهی واجب را نمیتوانم انجام بدهم،فقط بخشی را میتوانم انجام بدهم. فلذا آن بخش را انجام میدهم.
4: همهی حمد و سوره را نمیتوانم انجام بدهم، فقط بخشی را میتوانم انجام بدهم، باید همان بخش را بخوانم، بخش دیگر را در حالت رکوع و سجود بخواند،یعنی وقتی به رکوع و سجود رفت،بقیهی حمد وسوره را در رکوع و سجود و تشهد بخواند.
عجیب این است که برخی مانند شیخ انصاری این مطلب را گفتهاند، یعنی ایشان و برخی دیگر گفتهاند که میشود بقیه را هم در حالات دیگر نماز بیاورد.
ولی این مطلب از ایشان و امثال ایشان عجیب است،چون حمد جایش قائما است،سوره جایش قائما است، اگر باید بخواند، پس این نماز هم باطل است، و اگر نباید بخواند، کما اینکه ادلهی تقیه همین را میگویند، معنا ندارد که من در حال رکوع و سجود بخوانم و در تشهد بگویم: «الحمد لله ربّ العالمین».
من این وجه چهارم را نپذیرفتم، اصلا ادلهی حمد وسوره مال قائما است،اگر شرطیت اطلاق دارد،جزئیت اطلاق دارد و مولا به هیچ وجه رضایت نمیدهد که کسی حمد و سوره را ترک کند، پس نماز من باطل است.
اما اگر اطلاق ندارد،در حال تقیه، بقیه ساقط است فلذا معنا ندارد که من بقیه را در حال رکوع و سجود یا در حال تشهد انجام بدهم.
إلی هنا تم الکلام فی صور الأربع.
خلاصهی چهار صورت
الف: امکان پذیر نباشد، ب: جمع بین تقیه و عمل به واقع ممکن باشد، ج: تبعیض در تقیه، یعنی بخشی را بخواند و بخش دیگر را رها کند،گفتیم روایت میگفت بخوانید.
د: بخشی را قائما بخواند و بخش دیگر را راکعا،ساجدا و متشهدا بخواند، ولی ما این صورت را قبول نکردیم، دلیل ما چه بود؟ گفتیم یا ادلهی شرطیت و جزئیت اطلاق دارد، یعنی مولا در همین حالت هم میخواهد، پس نماز من باطل است، اگر اطلاق ندارد، قهرا ساقط است.
الصورة الخامسة
پنجمی این است که حمد و سوره در دل بخوانم و از دل بگذرانم.
این هم واقعا حمد و سوره خواندن نیست،حمد و سوره آن است که انسان با زبانش بخواند، اما اینکه زبانش را تکان بدهد و اصلا صوتی از ازش بیرون نیاید،این دیگر حمد و سوره نیست، برخی از روایات میگوید، هم همساٌ بخواند حمل بر استحباب میشود.
این خلاصهی آن چیزی است که در بارهی عدم مندوحه گفتیم،اما به شرط اینکه تقیهی ما تقیهی خوفی باشد نه تقیهی مداراتی.
إن قلت: پس آن روایاتی که شش روایت داشتیم میگفتند : «شارکوا فی جنائزهم و عودوا مرضاهم» شش روایت داشتیم که میگفت بروید مخلوط بشوید، احتمال دارد که محل این روایات جای باشد که امکان پذیر نباشد،یعنی رفع ضرر منحصر به همین بوده است،مثلا متهم بودهاند به تشیع، متهم بودند به رفض، اینها برای اینکه این اتهام را رفع کنند،ناجار بودند که مرضای آنها را عیادت کنند ودر جنایز شان شرکت کنند،پشت سر شان نماز بخوانند،بعید نیست که این روایات ششگانه را حمل کنیم در جایی که اصلا دفع شر منحصر به مخالطه با آنها باشد،تمام بحث ما در بارهی تقیهی خوفی بوده است، اگر کسی تقیه خوفی را گفت ناچار است که این تفصیل ما را بپذیرد و ما این تفصیل را از روایات در آوردیم، ولذا اگر شما تقیه را تقیهی خوفی میدانید ، باید نماز را در آنجا بخوانید و بعدا هم اعاده کنید، اگر «تقیه» تقیه خوفی است،چون امکان دارد که شما در هتل هم نماز بخوانید، امکان دارد در گوشهی مسجد هم نماز بخوانید،بنابراین،اگر تقیه، تقیهی خوفی شد، ناچار است است که به شرطیت عدم المندوحه معتقد بشود، و این تفصیل را از ما بپذیرد، بحث ما در شرطیت عدم مندوحه به پایان رسید و ما در عین حالی که شعار میدادیم که عدم مندوحه شرط نیست، ولی وقتی که روایات را خواندیم،این همه روایات به این پنج صورت اکتفا کردیم.
الفصل العاشر
الوضوء الصادر تقیة
و حکم الأعمال اللاحقة
هر چند ما این بحث را در گذشته کردیم، ولی من دیدم که آن بحث سابق ما چندان کامل نبود، و لذا خواستم آن را کامل کنم، که اگر کسی وضو گرفت نماز تقیهای خواند، بعدا آمد در خانه و میخواهد قرآن بخواند، دعا بخواند،یا میخواهد نماز دیگر بخواند، آیا با این وضو میتواند بخواند، ما این را در گذشته بحث کردیم،منتها بحث ما مجمل و مختصر بود، فلذا خواستم آن را مفصل تر بحث کنم، باید دانست که در مسئله دو قول است:
الف: یک قول این است که باید وضو را از سر بگیرد، حالا که جناب عالی وضو گرفتی و نماز ظهر و عصر را خواندی،اگر بخواهی نماز مغرب و عشا را در خانهی خود بخوانی، باید وضو را از نو تجدید بکنی،این قول مال شیخ در مبسوط،،محقق در معتبر، علامه در منتهی و تذکره و فرزندش در ایضاح القواعد است.
2: قول دوم این است که همان وضوی سابق کافی است،یعنی همانطور که با آن وضو نماز تقیهی را خواندی،میتوانی با همان وضو نماز غیر تقیهای را هم بخوانی،این نظریهی علامه است در مختلف، شهید در ذکری، و دروس،محقق ثانی در جامع المقاصد، و صاحب مدارک در کتاب مدارک.
أدلهی قول اول
قول اول که میگوید حتما تجدید، و اعاده کند، ادلهی قائلین به تجدید وضو را ذکر میکنیم:
1: الضرورات تتقدّر بقدرها
دلیل اول شان این است که ضرورت را باید به مقدار ضرورت مرتکب بشود، الضرورات تتقدر بقدرها، اگر بناست کسی میته را بخورد،باید به مقدار ضررورت بخورد ،یعنی به مقداری بخورد که از گرسنگی نمیرد، نه اینکه کاملا خودش را سیر کند، که حتی میل به شام هم نداشته باشد. این وضو را که به شما اجازه دادهاند،در حد ضرورت اجازه دادهاند ولذا شما حق ندارید که حتی در خانهی خود هم از این وضو بهره بگیرید.
یلاحظ علیه
معنای قاعدهی «الضرورات تتقدّر بقدرها» این است که اگر موقع تقیه،وضوی تقیهی گرفتید، همین که رفع تقیه شد،دیگر حق ندارید که یک چنین وضو بگیرید، مراد این است، نه اینکه با وضوی تقیهای بعد از رفع تقیه نمیتوانید نماز غیر تقیهی را بخوانید، این که گفتهاند:« الضرورات تتقدّر بقدرها» معنایش این است که اگر در حال ضرورت گفتند شما وضوی تقیهی بگیرید، وقتی رفع تقیه شد، دیگر وضوی تقیهی نگیرید، یعنی وقتی محیط عوض شد،دیگر حق ندارید که آن فرد را تکرار کنید، اما اینکه با آن فرد دیگر نمیتوانید نماز بخوانید،این قاعده بر آن دلالت ندارد.
به بیان دیگر این قاعده میگوید وضوی دوم نباید تقیهی باشد، صلات دوم نباید به شکل تقیهای باشد،اما اینکه آیا آن عمل تقیهای باز اثرش باقی است یا باقی نیست،این قاعده بر این جهت دلالت ندارد.
2: اطلاق الآیة الآمرة بالطهارة الواقعیة عند إرادة الصلاة.قال سبحانه: «یا أیّها الذین آمنوا إذا قمتم إلی الصلاة فاغسلوا وجوهکم و أیدیکم إلی المرافق»
دولیل دومی که باز قائلین آوردهاند این آیه است و میگویند این آیه اطلاق دارد،خرج از این اطلاق،نماز اول که با تقیه خواندیم، اما نماز دومی که میخواهیم در خانه بخوانیم، اطلاق آیه حاکم است. اگر کسی بگوید من قبلا وضوی تقیهای گرفتم و با آن نماز خواندم و الآن همان وضو باقی است، قبلا مال ظهر بود و در ظهر بخاطر تقیه تخصیص خورد، اما نسبت به عصر اطلاق این آیه باقی است و باید حتما وضو را تجدید کنی و به سبک تشتع وضو بگیری.
یلاحظ علیه
این آیه محدث را میگوید،اما این آدم معلوم نیست که محدث باشد، این فرد معلوم نیست که محدث است یا متطهر، اگر وضویش شکسته، پس محدث است و اگر نشکسته، متطهر است، این آیه ناظر است به المحدث واقعا، اما این آدمی که قبلا وضوی تقیهای گرفته و الآن تقیه رفع شده،این آیه او را هم میگیرد مشکل است،.چرا؟ لأنّ الآیة خطاب للمحدث و هذا الرجل مردد بین کونه متطهرا أو محدثا.
3: دلیل سوم این است که ما در فقه خواندیم که وضوی اضطراری رافع حدث نیست بلکه فقط مبیح دخول در نماز است، حتی اگر کسی برای نماز تیمم کرد، این مبیح در صلات است،اما رافع حدث نیست ولذا نمیتواند به قرآن دست بزند.یا چیزهای را که طهارت در آنها شرط است انجام بدهد،میگویند:
«الوضوء الإضطراری مبیح للدخول فی الصلاة لا رافع للحدث».
یلاحظ علیه
این حرف درست نیست،چون آقایان میگویند اگر کسی برای نماز تیمم کرد، حتی میتواند مس مصحف کند. چرا؟ لأنّ التراب أحد الطهورین.
بله! ممکن است در یک مواردی این حرف صحیح باشد، اما در وضوی جبیرهای،یا وضوی تقیهای و وضوی اضطراری رافع للحدث موقتا، موقت رافع حدث است.
بله! وقتی که غایت تمام شد، حدث بر میگردد، پس این دلیل هم دلیل صحیحی نیست، بحث ما در ادلهی کسانی است که میگفتند نماز غیر تقیهای را نمیشود با وضوی تقیهای خواند.
بحث ما در ادلهی آنها تمام شد وما هر سه هر دلیل شان را رد کردیم.
بحث در این بود که اگر کسی وضوی تقیهای گرفت، اعمال گذشتهاش بلا اشکال صحیح است، منتها بحث در اعمال آینده است که آیا اعمال آیندهاش صحیح است یا صحیح نیست، یعنی قبل از آنکه محدث بشود، آیا میتواند با این وضو نماز های غیر تقیهی را بخواند یا نه؟
همانطور که قبلا بیان کردیم بین فقهای شیعه در این جا دو قول است:
1:قول این است که مجزی است، 2: قول دوم این است که مجزی نیست،.
کسانی که میگویند مجزی نیست و انسان نمیتواند نمازهای آینده را با همین وضو در خانه بخواند،آنان دو دلیل داشتند، یکی اینکه الضرورات تتقدّر بقدرها،دیگری هم اطلاق آیهی «یا أیّها الذین آمنوا إذا قمتم إلی الصلاة فاغسلوا وجوهکم و أیدیکم إلی المرافق فامسحوا برؤوسکم و أرجلکم».
جواب اولی را این گونه دادیم و گفتیم جملهی قبلی معنایش این است که شما باید در محیط تقیهای وضو بگیرید،اما اگر از محیط تقیهای بیرون آمدید،دیگر نباید وضوی تقیهای بگیرید، اما اینکه با این وضوی تقیهای در آینده نمیتوانید در خانهات نماز بخوانی، این جمله دلیل و حاکی از آن نیست.
به بیان دیگر جملهی قبلی میگوید در محیط تقیه وضوی تقیهای بگیر،و اگر چنانچه از محیط تقیه بیرون شدید، دیگر چنین وضوی نگیر، اما اینکه آیا با آن وضوی تقیهای نمیشود حتی در خانهاش نماز بخواند، دلیل بر آن نیست.
اما اینکه با اطلاق آیه استدلال کردهاند، این هم درست نیست،چون اطلاق آیه مال محدث است و حال آنکه ما نمیدانیم که این آدم محدث است یا متطهر؟
ادلهی قول دوم
الآن ادلهی کسانی رامیخوانیم که میگویند با همین وضو میتواند در خانه نماز بخواند.اینها هم برای مدعای خود شان چند دلیل اقامه کردهاند که ذیلا میآید:
1: استصحاب بقاء أثر الوضوء السابق أعنی جواز الدخول فی الصلاة
دلیل اول شان عبارت است از استصحاب بقاء اثر وضوی سابق، اثر وضوی سابق عبارت بود از جواز الدخول فی الصلاة،نمیدانیم که با مرتفع شدن تقیه، آیا این اثر از بین رفت یا نرفت، یعنی آیا جواز الدخول فی الصلاة از بین رفت یا نرفت؟ استصحاب جواز دخول در صلات میکنم و با همان وضو در خانه نماز میخوانم.
یلاحظ علیه
این استصحاب به درد نمیخورد،زیرا من باید موقع نماز احراز بکنم که وضو دارم، اصل حکمی در اینجا به درد نمیخورد، یعنی استصحاب جواز دخول در نماز دراینجا به درد نمیخورد و مجوز دخول در نماز نیست، چون «لا صلاة إلّا بطهور» من باید طهور را احراز کنم،اصل حکمی در اینجا به درد نمیخورد.
بله! اگر وضو دارم، ولی یک مانعی بود که اجازهی دخول در نماز را نمی داد، آنجاها می شود استصحاب کرد، ولی در جایی که من در اصل وضو شک میکنم، استصحاب حکمی کافی نیست، من باید جوابگوی این حدیث باشم که:« لا صلاة إلّا بطهور» ،یعنی تا طهور را احراز نکنم،استصحاب حکمی مجوز دخول در نماز نیست.
بنابراین، این دلیل کافی نیست، یعنی استصحاب جواز دخول در نماز کافی نیست، چون قرآن کریم نمیفرماید که موقع ورود در نماز، جواز دخول داشته باشید، بلکه میگوید موقع دخول در نماز وضو داشته باشید و حال آنکه من احراز وضو نکردم.
2: الأمر یقتضی الأجزاء
دلیل دوم شان این است که امر به وضو مقتضی اجزاء است.
یلاحظ علیه
این دلیل شما نسبت به گذشته درست است نه نسبت به آینده، یعنی این دلیل میگوید که نماز گذشتهی شما درست است، نه اینکه بگوید نماز آینده شما نیز درست است. چون نماز آینده امر ندارد، امر نسبت به گذشته داشت و آن درست است، ولی فعلا بحث ما در امر در آینده است.
3: ما ورد أن الوضوء لا ینقضه إلّا الحدث و النوم حدث.
میگویند امام صادق علیه السلام فرموده که «ناقض» حدث است، وحال آنکه زوال تقیه جزء حدث نیست.
یلاحظ علیه
جواب این هم خیلی روشن است،چون عبارت حضرت ناظر است به وضوی واقعی، میگوید وضوی واقعی را حدث میشکند، و حال آنکه بحث ما در وضوی واقعی نیست بلکه در ضوی ظاهری و تقیهای است،.
با این بیان معلوم شد که ادلهی هردو طرف نزد ما ناکاماند و از اتقان واستحکام کافی بر خوردار نیستند، یعنی هم ادلهی کسانی که میگفتند مجزی نیست و هم ادلهی آنهایی که میگفتند مجزی است،یعنی هم ادلهی کسانی که میگفتند نمیتواند در آینده با این وضوی تقیهای نماز بخواند و هم ادلهی آنهایی که میگفتند میتواند با این وضوی تقیهای در آینده نماز بخواند.
دیدگاه استاد
ما میگوییم قول دوم بهتر است، منتها راه وطریقی که آنها برای قول دوم پیمودند از نظر ما درست نیست، یعنی هر چند ما با قول دوم موافق هستیم، ولی استدلال شان را قبول نمیکنیم،بلکه مسئله مبنی بر این است که آیا واقعا این آدمی که وضوی تقیهای گرفته، این وضو جفتک زدن در چال حوض است یا واقعاٌ وضوی تقیهای همانند سایر وضوها برای خودش وضو است؟
به بیان دیگر آیا از روایات استفاده میشود که این وضو در واقع وضو نیست، بلکه یکنوع بازیگری است یا اینکه واقعاٌ وضو است و در این حالت مصداق آیهی «إذا قمتم إلی الصلاة فاغسلوا وجوهکم و أیدیکم إلی المرافق فامسحوا برؤوسکم و أرجلکم » است؟ آیا ادلهی تقیه حکومت بر ادلهی اجزاء و شرائط دارد یا نه؟ کدام اجزاء؟ فامسحوا برؤوسکم و أرجلکم. ادلهی تقیهای حکومت دارد و میگوید: «الغسل مکان المسح».
بنابراین، اگر ما توانستیم ثابت کنیم که ادلهی تقیه، حکومت بر ادله ی اجزاء وشرائط دارد، این میشود مصداق وضو،وقتی مصداق وضو شد، از قبیل حکومت است،که حکومت خودش بر چهار قسم است(الحکومة علی اقسام اربعه)
الف: گاهی موضوع را توسعه میدهد،
ب: گاهی موضوع را مضیق میکند،
ج: گاه محمول را توسعه میدهد،
د: گاه محمول را مضیق میکند.
در اینجا از قبیل توسعه در ناحیهی موضوع است،« لا صلاة إلّا بطهور»، اگر ادلهی تقیه نبود،میگفتیم همان وضوی واقعی،اما بعد از آنکه ادلهی تقیه آمد، این همه آیات و روایات،حاکی از این است که شرع مقدس «نزّل الوضوء التقیه منزلة الوضوء الواقعی»،وقتی وضوی واقعی شد،این مصداق وضو شد، پس من وضو دارم.
پس اگر ما ادلهی تقیه را حاکم بر ادلهی اجزاء و شرائط بدانیم و توسعه در وضو قائل بشویم، مشکل حل است.
در اینجا حاج آقا رضا همدانی قائل به قول اول است و میگوید ادلهی تقیه حاکم بر ادلهی اجزاء و شرائط است، اجزاء و شرائط نماز را توسعه میدهد.
علم دیگر مرحوم محقق بجنوردی است،ایشان قائل به عدم است.
عبارت مرحوم حاج آقا رضا همدانی:
(ثم إنّ صاحب مصباح الفقیه استظهر القول الأول وقال ما خلاصتة: ظاهر الأدلة بل صریح أکثرها أنّ الفعل المأتی به حال الضرورة مصداق حقیقی و فرد واقعی لماهیة الوضوء و لذا ینوی المکلّف بعد الإطلاع علی الحکم الشرعی-،بفعله امتثال أمره الواقعی و لا یلتمس فی تعیین وجه الفعل دلیلا آخر؟)
وقتی که میخواهد مانند اهل سنت وضو بگیرد، کدام امر را قصد میکند؟««یا أیّها الذین آمنوا إذا قمتم إلی الصلاة فاغسلوا وجوهکم و أیدیکم إلی المرافق فامسحوا برؤوسکم و أرجلکم».
آنگاه ایشان این مثال را میزند و میگوید اگر آدمی پایش بریده وقطع شد، دیگر مسح ندارد،یعنی همین که یک پا را مسح کرد،کافی است، حال اگر معجزه شد، یعنی یک نفر آمد و پای این آدم را دومرتبه درست کرده و پا از نو رویید، وضویش باطل نیست، بلکه همان وضویی که بر یک پا کشیده بود کافی است نه اینکه حالا که پا پیدا کرده،باید وضوی دوم بگیرد.
(آلا تری أن الأقطع ینوی بوضوئه ما یرتفع به حدثه علی نحو لو تجددت له رجل بقدرة الله تعالی لا یقتضی ذلک إلا تغییر کیفیة وضوئه لا رفع أثر وضوئه السابق لأنّ نجد الرجل (پا پیدا کردن) لیس من نواقض الوضوء.
این قول اول بود و ما نیز قول اول را تایید میکنیم، چون قول اول این است که این وضو یک وضوی واقعی است، مصداق آیه است و ادلهی تقیه حکومت بر ادلهی اجزاء و شرائط دارد و ما برای مدعای خود دوتا دلیل داریم،یکی آیهی مبارکه است، یعنی آنکس که بلند میشود و میخواهد وضو بگیرد، اگر از او سوال میکنیم که : آقا! چه کار میکنی؟ میگوید میخواهم آیهی : «یا أیّها الذین آمنوا إذا قمتم إلی الصلاة فاغسلوا وجوهکم و أیدیکم إلی المرافق فامسحوا برؤوسکم و أرجلکم» امتثال کنم،
پس معلوم میشود که وضویش وضوی واقعی است، چون بر خواسته که همان آیه را امتثال کند، خواه در خانه باشد یا در غیر خانه، خواه در حال تقیه باشد یا در حال غیر تقیه، حال که در حقیقت میخواهد همان آیه را امتثال کند، این عملش مصداق وضو است، یعنی مصداق واقعی وضو است،البته در این حالت.
2: ما ورد فی الروایات من الأمر بالوضوء علی وجه التقیة فإنّ المکلّف یقصد به الوضوء الّذی یرفع الحدث.
و بعبارة أخری ینوی امتثال نفس الأمر الّذی ینویه المختار( آدم مختار همان آیهی مائده را نیت میکند، آدم مضطر نیز همان آیه را نیت میکند که میفرماید: «یا أیّها الذین آمنوا إذا قمتم إلی الصلاة فاغسلوا وجوهکم و أیدیکم إلی المرافق فامسحوا برؤوسکم و أرجلکم».
3: قوله صلّی الله علیه و آله: «المیسور لا یسقط بالمعسور» از این حدیث استفاده می کنیم که میسور،مصداق معسور است، منتها مصداق اضطراری، آدمی که تیمم میکنند، تیمم در حقیقت مصداق وضوی واقعی است که طهارت مائیه باشد، منتها در شرائط خاص نه در همهی شرائط..
به بیان دیگر رابطه بین میسو و معسور،رابطهی اقل و اکثر، یا کامل اکمل است، معسور اکمل است،اما میسور کامل است. رابطهی شان از قبیل رابطهی ناقص و کامل است نه اینکه رابطهی شان رابطهی تباین است. بلکه هردو یک چیز هستند، منتها با این تفاوت که یکی کامل و دیگری ناقص است.
دلیل مرحوم بجنوردی
هر چند ما دلیل ایشان را در گذشته خواندیم، منتها در اینجا هم تکرار میکنیم. ایشان در کتاب خودش بنام «القواعد الفقیة» میگوید هرگاه تقیه از بین رفت و زایل شد، دیگر با این وضوی تقیهای نمیتوان نماز خواند،چون شرط نماز وضوی واقعی است، منتها شرع مقدس به انسان اجازه داده که در شرائط اضطرار و تقیه به غیر وضوی واقعی نماز بخواند،اما همین که اضطرار رفع شد،بعد از رفع اضطرار، انسان نمیتواند با غیر وضوی واقعی نمازش را بخواند، بلک باید با وضوی واقعی نماز بخواند.
جواب از دلیل محقق بجنوردی
ما در جواب ایشان عرض کردیم که این دلیل ما حکومت دارد،یعنی موضوع ساز است، حکومت بر ادلهی اجزاء وشرائط دارد، معنای حکومت در توسعه این است که موضوع ساز است، وضو برای ما ساخت،وقتی برای ما وضو ساخت،این وضو هم در این شرائط(شرائط اضطرار و تقیه) وضوی واقعی است نه وضوی غیر واقعی،وقتی وضوی واقعی شد،مادامی که من محدث نشدهام،این وضوی واقعی اثر خودش را خواهد کرد.
بحث وضو را در اینجا تمام کردیم، ولی من در اینجا چند تا فرع را مطرح میکنم تا مطلب کاملا روشن بشود.
الف: هرگاه کسی مجبور شود که مانند اهل سنت استنجا کند، یعنی سر حشفه را به دیورا پاک کند تا خشک بشود، چون از نظر آنها این خودش استنجاست و پاک کننده بول.
ولی ما میگوییم این گونه نیست،یعنی با این طریق طهارت حاصل نمیشود، البول لا یغسله إلّا الماء.
به بیان دیگر ما استنجا را در دبر قائل هستیم نه در قبل، اما آنها میگویند اگر قبل و سر حشفه را به دیورا بمالیم تا خشک بشود، این در حقیقت استنجا است.
حال اگر کسی از روی تقیه این کار را کرد و با این استنجا نمازش را خواند، بعد از رفع تقیه و هنگامی که در خانه آمد،آیا میتواند نماز مغرب و عشا را با همان استنجا بخواند یا نه؟
ب: هرگاه برای انسان شرائط به گونهی پیش بیاید که با نبیذ وضو بگیرد و با این وضو نماز خواند، مسلما نبیذ نجس است،آیا در آینده و بعد از رفع تقیه میتواند با این بدن نماز بخواند یا نه؟
ج: اهل سنت معتقدند که اگر جلد میته را دباغی کنند، پاک میشود، ولی ما معتقدیم که دباغی جزء مطهرات نیست. حال اگر کسی ناچار شد که روی پوست دباغی شده نماز بخواند، بدنش هم تر بود و با این جلد دباغی شده ملاقات کرد.
د: حاکم گفت ماه رمضان سپری شده و امروز اول شوال است و باید روزه را بخورید، آیا کافی است یا کافی نیست؟
هـ: کسی ناچار شد که جنسی را تقیة بفروشد، طرف بعد از آنکه فهمید که این از باب تقیه بوده، آیا این معامله صحیح است یا صحیح نیست؟
بررسی فرع اول
اما اولی که بجای طهارت مائیه، سر حشفه را به دیوار و جدار مالیدیم و با آن نماز خواندیم، آیا در آینده میتوانیم با آن نماز بخوانیم؟ نه! چرا؟ چون تنزیل در نماز بود، یعنی نماز با این حالت را جای نماز واقعی نهاد، ولی استنجای جدار را جای استنجاء مائیه نگذاشت، بلکه در این حالت نماز را قبول کرد. قدر متیقن از تقیه عبارت است از :
«تنزیل الصلاة التقیة منزلة الصلاة الواقعیة»، اما اینکه استنجا به جدار را هم جای استنجا مائیه بنهد، این از روایت استفاده نمیشود.
بررسی فرع دوم
اما دومی که کسی از روی تقیه با نبیذ وضو گرفت، نماز این آدم درست است، منتها بدنش نجس است، تنزیل در نماز است نه در نبیذ، یعنی معنای تنزیل این نیست که بگوید آب نبیذ همانند آب فرات طاهر و مطهر است.
به بیان دیگر تنزیل در امور اعتباری است نه در امور تکوینی.
بررسی فرع سوم
اما سومی که شخص از روی مجبوری و تقیه نماز را روی جلد میتهی دباغی شده خواند در حالی که بدنش هم تر بود، نمازش درست است، ولی بدنش نجس است،چون میته به همان نجاست خودش باقی است نه اینکه میته را جای مذکی گذاشته باشد، فلذا فقیه باید لسان ادله را ببیند، لسان ادله میگوید تنزیل در امور اعتباری است نه در امور وضعی و تکوینی. یعنی امور وضعی و تکوینی به همان قوت و شدت خود باقی است.
بررسی فرع چهارم
اما چهارمی که شخص از روی تقیه مالش را فروخت و تن به معاملهی تقیهای داد، بعدا طرفش (که مشتری باشد) فهمید که این آدم(بایع) این جنس را تقیة به من فروخته است بدون اینکه در قلبش نسبت به این معامله رضایت داشته باشد،این معامله درست نیست. چرا؟ چون نهایت چیزی که تقیه بر آن دلالت دارد این است که تصرف در یک چنین شرائطی درست است، اما «لا یحل مال إمرء إلّا بطیب نفسه» این آدم طیب نفس ندارد ولذا معامله در واقع باطل است،منتها مادامی که تقیه در کار است، این آدم(مشتری) میتواند در آن تصرف کند،ولی بعد از رفع تقیه و آنگاه که طرف فهمید جریان من این بوده،یعنی طیب نفس نداشته باشم، معامله باطل است. چون شرط واقعی معامله، طیب نفس است و در اینجا طیب نفس نیست.
1: إذا استنجی علی وفق مذهبهم بمسح حشفته علی الجدار و صلّی .
٢. لو توضأ بالنبیذ و صلی .
٣. إذا صلی علی جلد المیتة المدبوغ الذی هو عندهم کجلد المذکی .
لا شک فی صحة صلاته ما دامت التقیة باقیة ، إنّما الکلام فی طهارة حشفته إذا استنجی بالمسح علی الجدار أو طهارة اعضاءوضوئه إذا توضأ بالنبیذ أو طهارة أعضاء بدنه إذا کانت رطبة و صلی علی جلد المیتة المدبوغ ، فهل تکون الاعضاء طاهرة، أو یحکم علیها بالنجاسة؟
بحث فعلی درباره تقیه مدراتی است. به تعبیر صحیح تر تقیهی مدارائی، چون هر گاه یاء نسبت بر کلمهی وارد شد، حرف التأنیث حذف می شود و لذا می گویند مدارائی.
حال بحث در این است که آیا تقیه مدارائی در روایات و آیات هست یا نیست، و بر فرض اینکه باشد آیا مجزی هست یا نیست؟
در قرآن مجید همهی تقیهها از قبیل تقیهی خوفی است. اگر بخواهیم سندی بر تقیهی مدارائی پیدا کنیم، باید در روایات پیدا کنیم.
باید دانست که تقیهی مدارائی دو اصطلاح دار:
الف: تقیهی مدارائی، ب: تقیهی تحبیبی، یعنی گاهی به آن تقیهی مدارائی میگویند و گاهی تقیهی تحبیبی؛
پس گاهی میگویند تقیه مدارائی، و گاهی میگویند تقیهی تحبیبی، در حقیقت میخواهیم با این تقیه محبت آنها را جلب کنیم. یعنی مثل آنها نماز میخوانیم تا محبت شان را جلب کنیم،از این رو به آن میگویند تقیهی «تحبیبی»
یا میگویند تقیهی مدارائی، یعنی میخواهیم با هم مدارا کنیم و معاشرات مدارائی.
ما آیهای بر این موضوع پیدا نکردیم فلذا بایاد سراغ روایات برویم.
مرحوم امام نسبت به این تقیه اصرار داشتند. یعنی میخواستند بفرمایند برخی از این روایات مربوط به تقیه مدارائی و تحبیبی هستند.
شاید ایشان ملاک مسئله را مطرح کرده و آن این است که:« الاسلام بنی علی کلمتین: کلمة التوحید و توحید الکلمة». کلمهی توحید عبارت است از: «لااله الا الله» توحید الکلمة هم این است که مسلمانان متحد و یگانه باشند. البته این کلمه حدیث نیست، بلکه ما آن را از بزرگان شنیدیم. کلمة التوحید: «لا اله الا الله حصنی فمن دخل حصنی فقد امن من عذابی». اما توحید الکلمة از این آیه مبارکه استفاده میشود که: «واعتصموا بحبل الله جمیعاً و لا تفرقوا».
حال که این در واقع مطلوب اسلام است، پس باید گفت که تقیه بردو قسم است:
1: تقیهی خوفی،2: تقیهی تحبیبی، یعنی مسلمانان به ظاهر یکی باشند تا در مقابل دشمن سد عظیمی را تشکیل دهند تا دشمن سوار بر اینها نباشد. فلسفهاش همین است که مسلمانان همدست و متحد باشند
قرآن کریم میفرماید: «واعتصموا بحبل الله جمیعا و لا تفرقوا» سخن اینجاست که چرا خدا میفرماید «واعتصموا بحبل الله» چرا نمیگوید «واعتصموا بالقرآن، واعتصموا بالاسلام»؟ چرا قرآن کلمهی «حبل» را در اینجا به کار میبرد، نکتهاش چیست؟
نکتهاش این است که قرآن میخواهد بفرماید کسانی که متفرّقند و تفرقه دارند و دو دستهاند، مثل کسی است که توی چاه افتاده باشد، آدمی توی چاه افتاده، وقتی میخواهند او را نجات بدهند، چه میکنند؟
یک ریسمان و حبلی را دراز میکنند و آن را به سوی چاه پرتاب میکنند تا اینکه او به این ریسمان چنگ بزند وسپس او را به سمت بالا بکشند.
قرآن میخواهد بفرماید جمعیت متفرق مانند انسانی است که در چاه افتاده است اگر این انسان بخواهد از چاه بیرون بیاید، باید وحدت کلمه پیدا بکند تا از این غربت و از این هلاکت نجات پیدا کند «فاعتصموا بحبل الله و لا تفرقوا، أی فاعتصموا بالوحدة و لا تفرقوا».
البته این مطلب را که گفتیم، یک نکتهی فکری و فلسفی است.
اما آیا روایتی هم داریم که بر این مسئله دلالت کند یا نداریم؟
مرحوم امام این روایت را میفرمود:
1: و عنه،عن أحمد بن محمد، عن علیّ بن الحکم،عن هشام الکندیّ قال: سعمت أبا عبد الله علیه السلام یقول: «سمعت ابا عبدالله یقول إیّاکم أن تعملوا عمل نعیّر به فإنّ ولد السوء یعیّر والده بعمله، کونوا لمن انقطعتم الیه زیناٌ و لا تکونوا علینا شینا، صلّوا فی عشائرهم، و عودوا مرضاهم، واشهدوا جنائزهم، لا یسبقونکم إلی شیئ من الخیر و انتم اولی به منهم، والله ما عبد الله بشیء أحبّ الیه من الخباء، قلتُ و من الخباء؟ قال: التقیه) الوسائل: ج 11، الباب 26 من أّبواب الأمر و النهی و ما یناسبها. الحدیث2.
اینکه میگوید بروید و در عشائر آنها زندگی کنید و مثل آنها نماز بخوانید، قهرا باید یک مشت واجبات و اجزاء نماز ترک شود، شرائط عوض بشود و ما را به این سو هل میدهد؛ چرا؟ به جهت اینکه یک نوع محبوبیتی بین ما و آنها پیدا شود. مسئلهی خوف نیست. اگر مسئله،مسئلهی خوف بود، به ما نمیگفت که بروید در عشائر انها. کاری کنید که عمل شما مایهی مباهات ما باشد.
ایشان به این روایت تمسک میکرد.
روایات دیگری نیز در این زمینه هست؛ یک مشت روایات دیگری هم داریم ،یعنی شش روایت است که ظاهراً از آنها تقیهی تحبیبی و تقیهی مداراتی استفاده میشود.
2: و من محمد بن یحیی، عن أحمد بن محمد، عن معمر بن خلاد قال: سألتُ اباالحسن علی القیام للولاة: (آیا جلوی والی جائر بلند بشویم)؟ قال ابو جعفر علیه السلام:
«التقیة من دینی و دین آبائی و لا ایمان لمن لا تقیة له» الوسائل: ج 11، الباب24 من أّبواب الأمر و النهی و ما یناسبها، الحدیث3.
این بلند شدن چه لزومی دارد؟ میفرماید باید بلند بشوید. چرا؟ تا مقداری عداوتها کم شود و محبت افزایش یابد. البته دیگر در این عبادت نیست.
از این معلوم میشود دائرهی تقیه اعم از خوفی و غیر خوفی است.
3: «یا زید! خالفوا الناس باخلاقهم ، صلّوا فی مساجدهم و عودوا مرضاهم واشهدوا جنائزهم و ان استطعتم أن تکون الائمة والموذنین- پیش نماز و اذان گوی آنها باشید. من اگر قرار باشد اذان آنها را بگویم، باید مثل آنها اذان بگویم. یا اگر امام آنها بشوم، باید مثل آنها نماز را اقامه بکنم.- فانّکم اذا فعلتم ذلک قالوا هولاء الجعفریة، رحم الله جعفرا ما کان احسن ما یعلّم اصحابه».
میفرماید از این روایات استفاده میشود که تقیه بر دو قسم است:
الف: تقیه خوفی؛ ب: تقیه مداراتی و تحبیبی، تقیهی مداراتی و تحبیبی این است که عمداً تظاهر به تقیه میکنیم ، چرا؟ تا بتوانیم محبت آنها را جلب کنیم.
البته ایشان اینها را خیلی محکم میفرمود، ولذا در دوران زعامت و رهبری خود دستور میفرمود که بروید پشت سر آنها نماز بخوانید و اعاده هم لازم نیست.
دیدگاه استاد
ولی «فیالنفس من القرطاس شیء». و آن اینکه اگر روایات بیش از این باشد که ما بتوانیم دو تقیه درست کنیم : یک تقیه خوفی، و دیگری تقیه تحبیبی.
البته این روایات تقیه تحبیبی هست. اگر این روایات زیاد باشد، ما میتوانیم همان فتوا را بدهیم که تقیه تحبیبی داریم. همانطور که خوفی مجزی است، تقیهی تحبیبی هم مجزی است.
اما چون روایات کم است ولذا ما احتیاط میکنیم و میگوییم در تقیه تحبیبی شرکت بکنیم و نماز بخوانیم، و موقع مغرب مسجد آنها را ترک نکنیم، ولی در عین حال احتیاطاً نماز را اعاده کنیم.
بحث در تقیه تحبیبی نیست، مسلما تقیه تحبیبی خوب است. منتها بحث در این است که مجزی هست یا نیست؟
بنابراین؛ اگر این مسئله را از من نقل کردید، باید بدانید که من منکر تقیه تحبیبی نیستم، یعنی قائل به تقیهی مداراتی هستم، ولی آیا در این حد هست که اگر عمل کردیم، دیگر اعاده و قضا نداشته باشد؟
من احتیاط میکنم بر اینکه نماز و غیر نماز را اعاده کنند.
تنبیهات مهمة
ممکن است بعضی از این امور را قبلا خوانده باشیم، ولی ما مستقلا بحث کردیم که خودش اهمیت پیدا کند.
1: آنگاه تقیه مجزی است که عملی را به مولا تحویل داده باشد. اما اینکه تقیه کردیم و در آخر ماه رمضان روزه را خوردیم، اجزا معنا ندارد.
بله! به ما حد نمیزنند و گناهکار نیستیم؛ اما مجزی معنا ندارد، چون اجزاء در جایی است که انسان عملی را تحویل دهد. من از اینجا منتقل شدم به یک قاعدهای که در باب اجزاء است .
ما در باب اجزاء معتقد به اجزاء هستیم در اوامر ظاهری. این در جایی است که عملی را به مولا تحویل دهد. اما اگر اصلاً عملی را تحویل ندهد مجزی نیست «من غیر فرق بین الاوامر الاضطراریة والاوامر الظاهریة» به اوامر اضطراریه میگویند واقعی ثانوی، و به اوامر ظاهری هم ظاهری میگویند.
اگر شما کتاب اجزاء کفایه را ببینید، بحثهایی که ما کردیم در همان جا گفتیم که باید عملی را تحویل مولا بدهد، اما اگر عملی را تحویل مولا ندهد، اجزاء معنی ندراد.
پس این قاعده مختص به باب تقیه نیست، بلکه کل اوامر ظاهری و اوامر اضطراری، اجزائش در جایی است که عملی را تحویل مولا بدهد ولو عمل ناقص باشد.
اما اگر هیچ عملی در کار نباشد، اجزاء معنا ندارد. این را قبلا هم خواندیم و الآن مستقلاً گفتیم. ضمناً روشن میشود که بحث ما منحصر به اوامر اضطراری نیست و حتی اوامر ظاهری هم از این قبیل است.
2: در تقیه به ما اشکال میکنند، قران که میگوید تقیه، باید حتما از کافر باشد. شما شیعیان تقیه از مسلمان سنی میکنید.
ما در پاسخ میگوییم تقیه فرق نمیکند، چون «متقا منه» سه تا است:
الف؛ الکافر، ب: المسلم المخالف، ج: المسلم الموافق.
مثلا یک مسلمان موافقی است مانند دوران رضا خان است کلانتری انسانی را برده است، در آنجا ناچار است حتی از شیعه هم تقیه کند. «متقا منه» سه تا است. گاهی کافر است، گاهی مسلمان سنی است و گاهی هم مسلمان شیعه است.
شافعی گفت اگر حال مسلمان با حال کافر یکسان باشد، همانطوریکه از کافر تقیه میکنیم از مسلمان نیز تقیه میکنیم.
والعجب! آقایانی که به ما اعتراض میکنند، چشم و گوش خود شان را بستهاند و اگر باز کنند میبینند که خود سنیها هم از سلطان جائر تقیه میکردند.
مثلا در دوران مأمون الرشید یک مسئلهای به نام خلق القرآن مطرح شد. مأمون معتقد بود که قرآن مخلوق است؛ محدثین میگفتند که قرآن مخلوق نیست، گاهی برتر میگفتند حادث نیست. گاهی میگفتند قدیم است که کفر است. رئیس شهربانی بغداد در این رابطه بیست و شش نفر از محدثین را دستگیر کرد که در رأس آنها احمد بن حنبل بود. نامهی مأمون را برای آنها خواند که هر کس اعتراف به خلق قرآن نکند، دستبند میزنیم و زندانی میکنیم و میفرستیم پیش خلیفه، خلیفه هم در آن زمان در طرابطوس بود که در سوریه است. از این بیست و شش نفر، بیست و دو نفر فورا برگشتند و گفتند: ما اعتراف میکنیم که:
«إنّ القرآن مخلوق و حادث» چهار نفر دیگر باقی ماندند مانند: احمد بن حنبل، سجاده، القواریری، محمد بن نوح. این چهار نفر ایستادگی کردند و گفتند ما نمیگوییم. فردای آن روز دو نفرشان گفتند: ما هم میگوییم «القرآن مخلوق»، ولی آن دو نفر دیگر که یکیشان «احمد بن حنبل» بود و دیگری هم گویا (محمد بن نوح) اینها را دستبند زد و فرستاد به ترطوس. نیمه راه خبر مرگ مأمون رسید و اینها را رها کردند. خود اینها تقیه کردند .
یک تاریخ قطعی است. اتفاقا اهل سنت افتخار به این تاریخ میکنند و میگویند جناب احمد بن حنبل در راه عقیده زندانی شدن را متحمل شد؛ نه اینکه قهرمان ندارند، به خاطر همین خیلی با آب و تاب این قضیه را نقل میکنند. میفرمایند که: «المبتلی المحنة».
بنابراین،در تقیه بین مسلم و غیر مسلم فرقی نیست.
3: التقیة من المرجّحات،یعنی خلاف تقیه از مرجحات است. و این کار مشکلی است، ما اگر با یک عالم سنی بخواهیم این مسئله را مطرح کنیم، به زحمت میتوانیم این مطلب را جا بیندازیم مگر اینکه مسلط بر مسئله باشد. به جهت اینکه شما میگویید تقیه از مرجّحات است. اگر دو روایت آمد که یکی موافق عام است و دیگری مخالف. مخالف را میگیریم. حتی روایت داریم که از علی علیه السلام مسئله را سراغ میگرفتند. وقتی میفهمیدند که نظر علی علیه السلام این است، میرفتند و خلافش را فتوا میدادند.
ولی عالم سنی به شما میگویند بسیاری از فتاوای ما مبنی بر کتاب و سنت است، چطور شما خلاف ما را میگویید، همان کتاب و سنتی که شما هم دارید و ماه هم داریم.
میگویند این چه تقیهای است که امام شما فرموده، و تازه میگویند که امام شما نگفته بلکه شما آن را جعل کردهاید.
فلذا آنها میگویند بسیاری از فتاوای ما مبنی بر کتاب و سنت است . چگونه شما میتوانید خلاف ما را بگیرید؟
جواب
این مسئله جواب روشنی دارد. چطور؟
اولاٌ: روایتی که معارض ندارد، ما در آنجا بحث نداریم. بحث در آنجایی است که روایت معارض داشته باشد، آنگاه در درجه اول «موافقة الکتاب و السنة» است. و اگر هر دو موافق شدند، یا مخالف نشدند ما در آنجا میگوییم بر اینکه مخالف اقرب است تا موافق.
پس این آقا سوراخ دعا را گم کرده است. چون ما همه جا که نمیگوییم، اولین مرجّح ما «موافقة الکتاب والسنّة» است. شما که میگویید فتاوای ما موافق کتاب و سنة است، ما نیز هر خبری که موافق کتاب و سنة باشد میگیریم، میخواهد موافق عامة باشد یا نباشد، فلذا آن در درجه اول است.
ثانیا: وقتی از کتاب و سنت رد شدیم یا هر دو را موافق دیدیم. چطور میشود هر دو موافق باشد؟ مثلاً هر دو مخالف نباشد. در آنجا میگوییم آن روایتی مخالف عامه است بگیر و موافق را رها کن. کجا؟ در جاهایی که اهل سنت فتاوای شان بر اساس قیاس،استحسان، سد الذرائع و فتح الذرائع و امثالش است. ما آنجا ها را میگوییم، نه آنجایی را که اگر روایتی موافق کتاب و سنت شد میگیریم و صد مرتبه هم با شما موافق باشد ما روی چشم میگذاریم.
ما که میگوییم مخالف عامه را بگیر، در درجه دوم دائرهاش همه فتاوا نیست. بلکه فتاوایی است که اهل سنت بر اساس قیاس و استحصار گفتهاند. من چند دو نمونه از کتابهای آنها نقل میکنم تا ببینید که در ا ین مسائل تنها نیستیم، بلکه آنها نیز نظیر کار ما را دارند.
اختلافی که بین شیعه و سنی هست کمتر از اختلافی است که بین چهار مذهب سنی است. اگر فقه آنها را مطالعه کنیم، خیلی اختلاف دارند. یک مثالی برای شما میزنم. ابوحامد اسفراینی از شیوخ شافعیه است. ایشان میگوید اگر از شافعی دو تا خبر به ما برسد، کدام را بگیریم؟ میگوید آن را که مخالف ابوحنیفه است میگیریم. در حقیقت خلاف ابو حنیفه را مرجّح میگیرند بر اصل فتوا.
و لیس هذا امر بدیعاٌ فقد حکی عن ابی حامد اسفراینی و هو احد الشیوخ شافعی انّه قال:« اذا ورد عن الشافعی قولان لا یعلم ایهما المتأخر) چون شافعی دو زندگی داشته ، یک زندگی متقدم در بغداد و یک زندگی متأخر در مصر داشته. قبرش الآن در مصر است، اگر دو خبر آمد که نمیدانیم اولی درست است یا دومی؟ مسلما دومی ناسخ است، اگر ندانیم (فالقول المخالف لابی حنیفه أرجح من القول الموافق له، عین آن چیزی که ما میگوییم،میگویند،یعنی القول مخالف للعامه ارجح من القول الموافقه له»
عین آن چیزی که میگوییم، میگویند، چطور شد که :بائک تجر و بائی لا تجر»؟ در مغنی نقل میکند که عربی گفت: «باع یبیع»، عین «یبیع» را جر میداد، به او گفتند که این جرش درست نیست، در جواب گفت: «بائک تجر و بائی لا تجرّ» عین همین مطلب ما را می گویند. این مال شافعی است؛ حنفیها عکس این را میگویند.
و قال الکرخی الحنفی: «ان الاصل قول اصحابهم، یعنی در شناسایی فتوای ابوحنیفه اصحاب میزان است، فان وافقته نصوص الکتاب والسنة، اگر کتاب و سنت با قول اصحاب موافق است،فذاک، وإلّا وجب تأویلها و إلّا وجب تأویلها. میگوید فتاوا را گرفتیم، اگر دیدیم فتاوا خلاف قرآن و سنت است، باید قرآن و سنت را تأویل کرد. این هم یک نوع ترجیحی است. و جر العمل علی هذا ، أی علی تأویل نصوص الکتاب والسنة و اخضاعهما، یعنی او را خاضع کنیم و پایین بیاوریم، لفتو الحنفیه».
اولی میگوید مخالف ابوحنیفه را بگیرید. اما این میگوید اگر فتاوای اصحاب ابو حنیفه روشن است، او را بگیرید و اگر خلاف کتاب و سنت است، کتاب و سنت را تأویل بکنید.
صاحب کتاب المنار این جمله را که نقل میکند، ناراحت میشود. میگوید به این کرخی باید گفت که آیا مردم مقلد شما هستند یا مقلد ابوحنیفه؟ابو حنیفه این حرفها را نمیزند.
بنابراین اولا ما از این مشکل سه جواب گفتیم:
الف: گفتیم بحث ما در مخالفت و موافقت بعد از کتاب و سنت است، یعنی کتاب و سنت و جدا است.
ما در بحث تعادل و ترجیح گفتیم که موافقت کتاب و سنت جزء مرجحات نیست بلکه جزء ممیزات است (ممیز الحجة عن لا حجة). مرجحات نیست، کتاب و سنت یک مقامی دارد که نمیشود حرف زد، حتی جزء مرجّحات نیست بلکه جزء ممیزات است (یمیز الحجة عن الله)
ب: ما که میگوییم مخالف عامه را بگیرید، مراد ما فتاوایی است که بر اساس قیاس استحسان است نه فتاوایی که بر اساس کتاب و سنت است.
ج: خود شما نیز از این حرفها دارید، اقای اسفراینی میگوید که اگر از شافعی دو فتوا نقل شد و ما نفهمیدیم که متقدم کدام است، مخالف ابوحنیفه را بگیرید.
د: کرخی هم در مقابلش میگوید اگر فتاوا از اصحاب ابوحنیفه ثابت شد، قران را باید تأویل کنیم.
یکی از اشکالاتی که بر ما میگیرند این است که شما مخالفت عامه را از مرجّحات قرار میدهید و این اصولا درست نیست، چون که بخشی از فتاوای عامه بر اساس کتاب و سنت است. ولی ما عرض کردیم که مخالفت و موافقت کتاب و سنت جزء مرجّحات نیست؛ بلکه از ممیزات است (ممیز الحجة عن اللا حجة)، یعنی در رتبهی متقدم است. مسئله موافقت و مخالفت در جایی است که از این مرحله عبور کنیم، هر دو موافق کتابند، به این معنا که هر دو مخالف نیستند.
ما در آنجا به مخالفت و موافقت ترجیح میدهیم.
ثانیاً نقل به مثل کردیم و گفتیم شما هم مثل همین مطلب را دارید.
مثلا آقای اسفرائینی که در حقیقت پیشوای شوافع هست میگوید اگر از شافعی دو فتوا رسید و ندانیم کدام مقدم، و کدام مأخر است، هر کدام که مخالف ابی حنیفه است آن را بگیرید. حتی شیخ کرخی هم نظیر این مطلب را گفته بود.
حال برای اینکه انسان در یک فقه عالمی قرار بگیرد و بداند که در دنیا چه خبر است، لازم است که فقه را کمی توسعه بدهیم، من یک مواردی را عرض میکنم که اینآقایان عکس این کار را کردهاند. یعنی جاهایی را که دیدهاند فتوای شیعه این است، گفتهاند حتی اگر سنت موافق شیعه هست باید این سنت را ما ترک کنیم. چرا؟ چون موافق شیعه است. من مواردی را متذکر میشوم که بدانیم آنها گاهی از اوقات از مستحبات و از شعارهای اسلامی دست برمیدارند.
بخاطر اینکه شیعه به آن عمل میکنند.
1:یکی از آن موارد مسئله مسطح بودن یا مصنّم بودن قبر است، مسطح این است که «قبر» صاف باشد، مسنّم یعنی پشت باهی باشد.
شیعه میگوید مسنّم حرام است یا مکروه، مستحب این است که مسطح باشد. این آقایان هم معتقدند که سنت همان تسطیح است، حتی نقل میکنند که فلانی میگوید من دیدم قبر حضرت پیامبر مسطّح بود، حتی قبر شیخین نیز مسطّح بود. با اینکه میگویند استحباب و سنت در تسطیح است، ولی ابو حنیفه، مالک و احمد میگویند: «والتسنیم اولی».
چرا؟ میگویند: لأنّ التسطیح صار شعاراً للشیعة، چون تسطیح شعار شیعه است فلذا اگر ما قبرهای خودمان را مسطح کنیم، در حقیقت تمیزی بین ما و آنها نیست و در حقیقت شعار شیعه را احیا کردهایم. و این از فقیهی مانند ابی حنیفه، مالک و احمد...، خیلی بعید است، حال ما نمیدانیم که واقعا خود اینها گفته اند یا تلامیذشان گفتهاند، منتها اینها الآن میگویند:«قال ابوحنیفه، مالک و احمد» یعنی از ائمهی خودشان نقل میکنند که آنها گفتهاند:
«والتسنیم اولی، لأنّ التسطیح صار شعاراً للشیعة »
با اینکه قاسم بن محمد که نوهی ابوبکر است، قاسم فرزند محمد بن ابی بکر است، عایشه خالهاش است. او میگوید من از خالهام خواهش کردم که قبر پیامبر را به من نشان بدهد، خالهام پرده را برداشت و قبر را نشان داد ، دیدم قبر پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله مسطح است.
با این همه اسناد باز هم میگویند ما باید این سنت را ترک کنیم. چرا؟ «لأنّه صار شعاراً للشیعة. حال دنیا قضاوت کند که ما بیشتر تعصب داریم یا آنها؟!
ما میگوییم در شناسایی حق و باطل در مرحلهی اخیر مخالف عامه است، اما آنجایی که حق شناسایی شد، دیگر آنجا نمیگوییم که: «خذ مخالف العامة، بلکه میگوییم عامه و خاصه فرق میکند.
ولی آنها میگویند که حتی بعد از روشن شدن حق و باطل و حتی بعد از آنکه سنت برای ما روشن شد، خلاف سنّت عمل کن. چرا؟ به جهت اینکه این شعار شیعه شده است.
2: مورد دومی که میگوییم جهر به «بسم الله» است. امیرمومنان علیه السلام جهر به بسم الله میکرد، اما اینکه آیا در صلوات جهریه، جهر به «بسم الله» میکرده یا در همه صلوات؟ فعلا در این جهتش کاری نداریم.
البته اهل سنت یا مطلقا بسمالله را نمیگویند یا اگر هم بگویند اخفاتاً میگویند. همگان نقل میکنند بر اینکه «کان علی یجهر بالبسمله». ولی بنیامیه برای اینکه یک نوع مخالفتی با علی علیه السلام پیدا کنند، بنا را بر این گذاشتند که «بسمالله» را اخفاتاً بگویند و الآن هم این شعار باقی است.
البته من نمیگویم ائمهی جمعه و جماعتی که فعلا اخفات میکنند، هدف شان باشد که یکنوع مخالفتی با علی علیه السلام کرده باشند؛ ولی این فتوا در روز اول صدورش برای همین بود که بنی امیه برای اینکه شعار مقام علی، سخنان علی و عمل علی علیه السلام را مستور کنند بنای ضدیت را با آن حضرت نهادند فلذا یا بسم الله را نگفتند و یا اخفاتاً گفتند.
من خاطرم هست که در سال 1356 شمسی مشرف به عمره شده بودم. یعنی در مصر بودم و از مصر به حجاز آمدم تا عمرهی انجام بدهم، پشت سر آقایی نماز مغرب را خواندیم و بسم الله را اخفاتاً گفت. آن زمان مکه خلوت بود، خدمت شان رفتم و عرض کردم چرا شما «بسم الله» را اخفاتاً گفتید و حال اینکه علی علیه السلام کان یجهر بالبسمله؛ کتب علی علیه السلام لعامله فی مصر مالک و امرتَ الناس الجهر «ببسم الله الرحمن الرحیم» خیلی تعجب کرد و گفت: هذا کلام علی علیه السلام؟ گفتم: نعم، امرت الناس الجهر «ببسم الله الرحمن الرحیم» حال یا در صلوات جهری است و یا در همهی صلوات. اینها به علت اینکه شعار علی علیه السلام بوده ، عکس این را گفتهاند، یعنی یا به کلی «بسم الله» نمیگویند و یا اخفاتاً میگویند. حالا علمای فعلی دیگر نمیتوانند اجتهاد کنند و وقتی به آنها میگوییم، عینا مثل یک مرد عوام گوش میکنند و نمیتوانند کوچکترین خدشهای در فتوای امام شان احمد یا مالک و یا شافع ایجاد کند.
اینجا یک عبارتی فخر رازی دارد. فخر رازی خیلی انسان باهوشی بوده است، اما متأسفانه نتوانست خودش را از قید و بند محیط آزاد کند. بعضی از دوستانی که شرف حضور در مجلس دارند معتقدند که اصلاً امام رازی که این همه شبهات را در تفسیرش آورده، عمدا این شبهات را آورده تا مذهب تسنّن را متزلزل کند و شبهاتش شبهات آبکی است،آنها را برای آن طرف آورده و خودش در باطن شیعه بوده است. حال این مسئله ثابت است یا نه؟ این مسئله باید مطالعه شود.
فخر رازی وقتی مسئلهی «بسم الله» را مطرح میکند، میفرماید «و من شایع علیاً فقد هدی» هر کس از علی علیه السلام پیروی کند هدایت یافته است.
3: «الصلاة علی المؤمن مفرداً». در تمام کتابهای ما عن علی علیه السلام، عن الصادق علیه السلام به چشم میخورد، ولی آنها (اهل سنت) مطلقا علیه السلام را نمیگویند، یا میگویند رضی الله عنه یا اصلاً نمیگویند.، در عین حالی که معتقدند که شرعاً میشود مفردا به یک کسی در حالی که مرده سلام فرستاد. حتی من در صحیح بخاری در مواردی دیدهام و یا شنیدهام که عن علی علیه السلام دارد. اما الآن آنها بالای منبر هرگز علیه السلام نمیگویند؛ نسبت به خلفا و صحابه همه رضی الله عنه میگویند، و حال اینکه سلام و صلوات فرستادن بر مرده مفرداً مانع ندارد؛ مثلا قرآن کریم میفرماید: «سلام علی ابراهیم، سلام علی الیاس «و صل علیهم إنّ صلاتک سکن لهم»؛ صلوات فرستادن به صورت مفرد بر اموات اشکالی ندارد. اما آنها میگویند اگر ما مفردا صلوات و سلام بفرستیم، این شعار شیعه است و ما برای اینکه شعار شیعه را احیا نکنیم،به جای «سلام علیه، یا علیه السلام» میگوییم «رضی الله عنه»، اتفاقاً ابن تیمیه بیشترین اصرار بر این مسئله را دارد و حال اینکه قرآن میفرماید: «سلام علی ابراهیم و آل ابراهیم ...»
بله! صلوات جمعی میفرستند و میگویند:
«و صلّی الله علی سیدنا پیغمبر و آله و اصحابه» جمعی میفرستند، اما به صورت مفرد که نام علی، نام حسن، حسین و فاطمه علیهم السلام را ببرند و صلوات بفرستند، هرگز این کار را نمیکنند. چرا؟
به خاطر اینکه شعار شیعه است؛ «ترکوا السنة القطعیة» چرا؟ به خاطر اینکه شعار شیعه شده است. پس ما گناهکاریم یا آنها؟!
ما میگوییم اگر روزی حق و باطل از هم تمییز داده نشده، خلاف عامه را بگیریم. چرا؟ چون در عصر علی علیه السلام «کانوا یستفتون عن علی و یخالفونه».
ولی شما میگویید حتی در جایی هم که حق و باطل از هم شناخته شده، در آنجا حق را ترک کنید و باطل را بگیرید. چرا؟ لأنّه صار شعاراٌ للشیعة. به خاطر اینکه شعار شیعه است.
3:الصلاة علی المؤمن مفرداً سنة ترفض
قال الزمخشری فی تفسیر قوله سبحانه:
«إنّ الله و ملائکته یُصلّونَ علی النّبی»الاحزاب:56.
فإن قلت: فما تقول فی الصلاة علی غیره ؟ یعنی اینکه بر غیر نبی و پیغمبر بگوییم: علیه السلام؟
قلت: القیاس جواز الصلاة علی کلّ مؤمن لقوله تعالی: «هو الذی یصلّی علیکم»«الاحزاب:43 » و قوله تعالی: «و صلّ علیهم إنّ صلاتک سَکنٌ لهم» التوبه: 103، حتی گویا پیغمبر موقعی از طایفهی أبی اوفی زکات گرفت، گفت:« اللّهم صلی علی آل ابی اوفی».
ولکنّ للعلماء تفصیلاً فی ذلک و هو أنّها ان کانت علی سبیل التّبع کقولک: «صلی الله علی النبی و آله»
فلا کلام فیها، و اما اذا افرد غیره من اهل البیت بالصلاة کما یفرد فهو مکروه، لأنّ ذلک صار شعاراً لذکر رسولالله صلی الله علیه و آله، و لأنّه یؤدّی إلی الاتّهام بالرفض. الکشّاف:2/549. شما متهم به رافضی میشوید.
باز زمخشری بهتر گفته است، یعنی گفته اگر علیه السلام بگوییم، متهم به رفض میشویم، ولی دیگری بدتر میگوید.
و فی «فتح الباری»؛ مال ابن حجر است، ابن حجر متوفای 892، شرحی بر بخاری دارد به نام «فتح الباری فی شرح صحیح البخاری» که خیلی مقام عظیمی پیش اهل سنت دارد، همانطوری که علامه مجلسی برای ما خیلی بزرگ است، ابن حجر چند برابر مجلسی نزد آنها بزرگ است. ابن حجر میگوید:
اختلف فی السلام علی غیر الأنبیاء بعد الاتفاق علی مشروعیته فی الحیّ، فقیل یشرع مطلقا، و قیل بل تبعاً و لا یفرّد لواحد، لکونه صار شعاراً للرافضة و نقله النووی عن الشیخ ابی محمد الجوینی. جوین،منطقهای است در اطراف سبزوار،«فتح الباری: 11/14»
من در جواب کلام ایشان نوشتهام که:
(و معنی ذلک أنّه لم یجد مبرّراً لترک ما شرّعه الاسلام، الّا عمل الرافضة بسنة الإسلام).
پس اگر قرار باشد هر چه چیزی را که رافضه به آن عمل میکند ترک کرد، پس باید همهی سنن را ترک کنیم زیرا رافضه به آنها عمل میکنند. (ولو صحّ ذلک، کان علی القائل ان یترک عامة الفرائض والسنن ) نماز و روزه را هم ترک کنیم (الّتی یعمل بها الروافض).
تا اینجا ما سه نکته را گفتیم. یکی مورد تسطیح قبور، که در سنّت مسطح است اما اینها مسنّم کردهاند. دومی «الجهر بالبسمله» بود که شیعه جهر دارد، اما آنها اخفات؛ چرا؟ (لأنّ الجهر صار شعار الشریعة).
سومی مفردا به یک فردی که مرده سلام بفرستیم.
در عین حالی که اینها انکار میکنند، ولی در صحیح بخاری در مواردی «عن علی علیه السلام» هست. آقای تیجانی نویسنده کتاب «ثم اهتدیت» میگفت مرا در تونس محکمه خواستند که شما در کتابتان به علی و غیر علی نوشتید علیه السلام. گفت من میدانستم و قبلا از صحیح بخاری پیدا کردم و همراه خودم بردم که من تنها نیستم، بلکه صحیح بخاری هم گاهی «عن علی علیه السلام» دارد.
4: سه تای قبلی موردی بود. چهارمی که مال ابن تیمیه است،ایشان موردی بحث نکرده است، بلکه جمعی بحث کرده است و گفته همهی مستحباتی که شعار شیعه است باید ترک کرد.
4: ترک المستحبات اذا صارت شعاراً للشیعة
قال ابن تیمیه – عند بیان التشبّه بالروافض – ابن تیمیه کتابی به نام (منهاج السنه فی رد منهاج الکرامة) دارد، علامه هم کتابی به نام (منهاج الکرامة) دارد که کتاب خوبی است، سه بخش است، کلام دارد، فقه دارد و اصول هم دارد. ابن تیمیه ردی بر این نوشته به نام (منهاج السنة فی ردّ منهاج الکرامة) که در آنجا این عبارت هست. میفرماید :
ذهب من ذهب من الفقهاء الی ترک بعض المستحبات اذا صارت شعاراً لهم، فإنّه و ان لم یکن الترک واجباً لذلک، لکن فی اظهار ذلک مشابهة لهم فلا یتمیّز السنّی من الرافضی، و مصلحة التمییز عنهم لاجل هجرانهم و مخالفتهم اعظم من مصلحة هذا المستحب. «منهاج السنة: 2/143»
اصولا صوم روز عاشورا بالذات مستحب است یا نه؟
ولو بسیاری از علما تلقی کردهاند که بالذات مستحب است، اما بالعرض باید ترک کرد. اصلا استحبابش مورد مطالعهی بنده است. یک مقدار نگاه کردهام، روایاتی که مرحوم خوئی میگوید صحیحه است اشتباه است، یعنی صحیح نیست. چون دیده که راوی در کتاب ابن قولویه اسمش هست فلذا گفته پس راوی ثقه است. ایشان یک مبنا و اساسی دارد و میگوید هر راوی که اسمش در کتاب ابن قولویه هست، کتاب، و هر راویای که اسمش در تفسیر علی بن ابراهیم هست ثقه است. روی همین مطلب بعضی از روایات را صحیحه دانسته و حال اینکه اساس آن خراب است.
بنابراین؛ باید روایات را ببینیم که میتوان از آنها استحباب ذاتی را ثابت کنیم یا نه؟
حتی در صحیح بخاری این حدیث هست که در زمان جاهلیت یهود روزه میگرفت، اسلام که آمد جای روزه عاشورا را رمضان گرفت. در هر حال چند روز قبل به ما خبر رسید که در کویت میخواهند روز عاشورا جشن بگیرند، چون روایت داریم که روز مبارکی است و ...، بحمدالله جلویش را گرفتند (انّ هذا یوم تبرّکت به بنو امیة وبن آکلة الاکباد).
در هر حال باید مسئلهی صوم عاشورا را ریشهای مطالعه کنید.
جناب آقای روح البیان تفسیری به نام روح البیان دارد. در روح البیان میگوید که در روز عاشورا از دو کار باید پرهیز کرد، نباید در روز عاشورا سرور و فرح نشان داد که نعوذبالله ملحق به یزید بشویم، و نباید روز عاشورا مآتم و روضهخوانی کرد که مبادا شبیه روافض و شیعه بشویم. میگوید نه مانند آل زیاد و آل امیه خوشحالی و سرور کنیم و نه مانند شیعیان روضه خوانی کنیم تا ملحق به اینها بشویم. بعد میفرماید ما باید کار آنها را به خودشان واگذار کنیم و به ما چه که چگونه حسین را کشتند و ...، فعلا نباید در این مورد بحث کنیم و فعل مؤمن را باید حمل بر صحت کنیم. لا بد آنها اجتهاد کردند و جهاد نمودند و کشتند،
شما ببینید که حق کشی تا چه حد رسیده است که افرادی یک چنین حرفی را بزنند!!
(حکی البرسوی عن کتاب «عقد الدرر واللآلی و فضل الشهور واللیالی» للشیخ شهاب الدین الشهیر بالرسام: المطلب الثالث.
المستحب فی ذلک الیوم –یعنی یوم عاشوراء- فعل الخیرات من الصدقه والصوم و الذکر و غیرهما، و لا ینبغی للمؤمن أن یتشبّه بیزید الملعون فی بعض الافعال، و بالشیعة و الروافض والخوارج ایضاً. یعنی لا یجعل ذلک الیوم یوم عید أو یوم مأتم، فمن اکتحل یوم عاشوراء فقد تشبّه بیزید الملعون و قومه و ان کان للاکتحال فی ذلک الیوم اصلٌ صحیح، فأنّ ترک السنة سنّة اذا کان شعاراً لاهل البدعة، کالتختّم بالیمین فانّه فی الاصل سنّة، لکنّه لمّا کان شعار اهل البدعة والظلمة صارت السنة أن یجعل الخاتم فی خنصر الید الیسری فی زماننا کما فی شرح القهستانی.
و من قرأ یوم عاشوراء و اوائل المحرم مقتل الحسین «رضی الله عنه» فقد تشبّه بالروافض، خصوصاً اذا کان بالفاظ مخلّة بالتعظیم لاجل تحزین السامعین، و فی کراهیة القهستانی: لو اراد ذکر مقتل الحسین ینبغی ان یذکر اولاً مقتل سائر الصحابة لئلا یشابه الروافض.
و قال الغزالی: یحرم علی الواعظ و غیره روایة مقتل الحسین و حکایته و ما جری بین الصحابة من التشاجر والتخاصم، فانّه یهیج بغض الصحابة والطعن فیهم و هم اعلام الدین، و ما وقع بینهم من المنازعات فیحمل علی محامل صحیحة، و لعلّ ذلک لخطأ فی الاجتهاد لا لطلب الریاسة و الدنیا کما لا یخفی).
ما میگوییم: ولکن ما قیمة اجتهاد، برّر سفک دماء الآلاف من المسلمین فی حرب الجمل والصفین!!
همه قبول دارند که رسول خدا بر یمین خودش تختم میکرد. اما چون میگویند (صار شعاراً للشیعه) باید تختم بالیسار کرد.
(ان المشروع هو التختم فی الیمین و لکن لما اخذته الرافضة جعلناه فی الیسار.«روح البیان: 4/142».
من در مقام جواب آنها،این آیه را میخوانم:
(قل کلّ متربّص فتربّصوا فستعلمون من اصحاب الصّراط السّوی و من اهتدی)«طه:135».
اینها همهاش ناظر به بحث دیروز بود که گفتیم خلاف تقیه یکی از مرجحات است، ایرادی که به ما کردند، این نقضها را آوردیم که بگوییم آنها هم دارای چنین نقوضیاند. منتها (و کم فرق) بین ما و آنها، ما برای تشخیص حق، اما آنها بعد از تشخیص حق مخالفت میکنند.
التنبیه الرابع: التقیه فی الافتاء والقضاء
تا به حال تقیه یک عمل فردی بود. من در جایی گیر کردهام و ناچارم نماز و روزهام را بر طبق عمل آنها انجام بدهم.
اما اگر آمدیم و مسئله جنبه فردی ندارد بلکه جنبه کلی دارد. مثلا من بیایم در رسالهام یک فتوا بدهم بر وفق اهل سنت تقیتاً. و یا هنگام قضاوت بیایم و به صورت یک قانون کلی در قضا مطرح کنم.
چنین چیزی در شیعه سابقه نداشته است، همیشه تقیه جنبه فردی داشته است نه جنبه کلی.
تا کنون شما کتابی را با عنوان تقیه بر خط تقیه نوشته نشده است. در این چهارده قرن کتابی تحت عنوان تقیه و بر خط تقیه نوشته نشده، که من الطهارة الی الدیات فتاوای تقیهای بدهند.ابدا چنین چیزی نوشته نشده است.
یکی از علمای پاکستان که فوت کرده، خیلی در کتابهایش به ما میتازد و میگوید که ما نمیتوانیم بر کتابهای شما اعتماد کنیم، به خاطر اینکه شما اهل تقیه هستید و از کجا بدانیم که این حرفهایی که میزنید حرف واقع و حرف دل است یا تقیه است؟
ما عرض میکنیم که تقیه امر فردی است، امر جبری نیست، هیچ عالمی تا کنون در دنیا کتابی بر اساس تقیه ننوشته است و ما هرچه نوشتهایم عین واقعیات است.
بله اگر فردی من الافراد گیر کرد ممکن است بر خلاف مذهب خود عمل کند یا خوفاً و یا مداراتاً. اما اینگونه نیست کتابی که بر اساس تقیه نوشته شده است. بنابراین همه کتابهای ما حرف دل است، البته نمیگوییم هر چه در کتابهای ما هست حق است، هر کسی ضامن کتاب خودش است اما حرف تقیهای در کتاب ما نداریم.
ان قلت: پس ائمه اهل بیت (علیهم السلام) فتوا میدادند بر اصول تقیه.
قلت: میگوییم فتوای حضرت به خاطر حفظ جان سائل بوده است. کراراً این را در درس تقیه گفتهایم که غالباً فتاوای ائمه برای تقیه مگر آن چیزی که برگردد به زلف یار بخورد،آن یک مسئله دیگر است حکومت یک مسئله دیگر است. در مسائل فقهی به خاطر حفظ جان سائل بوده است. مقام حضرت بالاتر از آن است که از یک آخوند محله یا ده بترسد در حالی که حضرت خودشان در مسجد منبر و درسی داشتند و گاهی خلفای اموی میآمدند و در مسجد مینشستند و درس امام باقر (علیه السلام) را گوش میکردند. متاسفانه برای ما خیلی بد تفهیم شده است که حضرت برای حفظ جان خودش تقیه میکرده، و حال آنکه این گونه نبوده، بلکه برای حفظ جان سائل بوده، ناچار بوده که فتوای تقیهای بدهد. ولی بعدا به شیعیان و دیگران حرف واقعی را تفهیم میکرد.
بنابراین؛ ما معتقدیم هیچ کتابی بر اصول تقیه نوشته نشده است و اگر ائمه اهل بیت (علیهم السلام) فتاوای تقیهای صادر کردهاند (لحفظ نفس السائل) بوده ولی به مسائل دیگر حرف واقع را به مردم تفهیم میکردند.
سلمة بن محرز خدمت حضرت آمد و عرض کرد: از بستگانم کسی فوت کرده و یک دختر هم بیشتر ندارد، چه کنم؟
حضرت فرمود: نصفش را به دختر و نصف دیگرش را به عصبه(یعنی عمو و عموزادهها) بده. این آدم به کوفه رفت و گفت من از صادق (علیه السلام) شنیدم. گفتند : (اتقاک)، این فتوا، فتوای تقیهای است. میگوید برگشتم و سال دیگر پرسیدم.
حضرت فرمود من به خاطر حفظ جان شما گفتم. آنگاه فرمود تا به حال عمل نکردی؟ گفت نه! اگر عمل کنی، کسی نمیفهمد؟ گفت: نه! فرمود پس همه را به دختر بده.
بنابراین اگر فتوای تقیهای میدادند پشت سرش اماره و عناوینی بر خلاف نصب میکردند.
نسبت به علی بن یقطین گفت وضو بگیر مانند وضوی عامه، وقتی که خطر رفع شد و نامه دوم رسید، ارشاد کرد بر همان وضوی واقعی.
(فخرجنا بهذه النتیجه) که در فقه شیعه و اصول شیعه و کلام شیعه کتابی که بر روال تقیه نوشته شده باشد نیست بلکه حرام است.
اما اگر تقیه امر فردی است اشکال ندارد و اگر ائمه اهل بیت آمدند و فتوا بر تقیه دادند، موردی بوده و نسبت به آن فرد میگفتند و به دیگران میفهماندند که این فتوا بر خلاف واقع است.
بله! اگر آمدیم و روزی جان یک فردی و یا جمعی در گرو این است که فقیهی فتوای تقیهای بدهد، اینجا ممکن است بگوییم حفظ جان مقدم است.
(و من هنا نقف علی جواب سئوال او اعتراض ربّما یتوجه علی عقائد الشیعة و فقههم، فسیقولون ان التقیة من مبادی التشیع و لا یصح الاعتماد علی کل ما یقولون و یکتبون و ینشرون اذ من المحتمل جدّا ان تکون هذه الکتابات دعایات والواقع غیرها، و هذا ما یجتره الکاتب الباکستانی احسان الهی ظهیر فی کتبه الّتی یتحامل بها علی الشیعة و قد عزب (خفی) عن الکاتب ان التقیة امر شخصی و لا صلة له بما یخرج عن حد التشخّص و تألیف کتاب علی غرار التقیّه امر لم یعرف و لم یوجد و لم یدر فی خلد احد من الشیعة.
والشیعة لیست جمعیة سریة – شیعه جمعیت سرّی نیست که زیرزمینی باشد و در زیرزمین حرفی بزند و در بالای زیرزمین چیز دیگری بگوید، ما یک جمعیت آشکاری هستیم – حتی تحتاج الی هذا الامر، و قد انتشرت فی اقطار الأرض و البلاد الکثیرة فهل یمکن ان یکون المنشور بآلاف النسخ غیر ما عندهم من العقائد).
پس این آدم خلط کرده بین جمعیتهای زیرزمینی و پنهانی، و حال اینکه عقائد و دعوت و کتاب ما همهاش روشن است.
موقعیت و جایگاه ائمهی اهل بیت علیهم السلام در میان مسلمانان
غالبا در ذهن ما چنین جا افتاده که ائمهی اهل بیت علیهم السلام از ترس جان خود تقیه میکردند، یعنی همه روایاتی که در باب تقیه داریم، حضرات برای حفظ جان خودشان تقیه کردهاند و روایات تقیهای را صادر نمودهاند، در حالی که اگر انسان مقداری روایات و تاریخ را مطالعه کند، میفهمد که ترس آنان هیچ گاه برای حفظ جان خودشان نبوده، بلکه برای حفظ جان سائل بوده که مبادا سائل گرفتار شود، از این رو آن حضرات بر طبق فتوای عامه فتوا میدادهاند.
بنابراین، هرگز فتوای حضرات برای حفظ جان خود شان نبوده، بلکه برای حفظ جان سائل بوده است.یعنی ائمه علیهم السلام نه ترس از سائل سنّی داشتند و نه از حاکم، چون سائل همیشه شیعه نبوده، بلکه تقیهی شان برای حفظ جان سائل بوده چنانچه سائل شیعه بوده باشد، فلذا نه از سائل سنی ترس داشتند و نه از حاکم. چرا؟
چون ائمهی اهل بیت علیه السلام در میان مسلمانان از جایگاه بلند و مقام شامخی بر خوردار بودند و در مسجد الحرام، در مسجد النبی و هم چنین در کوفه حوزههای درسی و حلقههای درسی داشتند.
مردم به آن حضرات مراجعه میکردند، آنچنان نبودند که آنان در مسائل شرعی از یک سائل سنی یا حاکم سنی بترسند، بلکه گاهی برای حفظ جان سائل شیعه که مبادا تظاهر به این فتوا کند و گرفتار بشود، از این رو فتوا به تقیه میدادند.
خیلی برای ما ناگوار است که در ذهن ما چنین جا گرفته است که حضرات برای حفظ جان خود شان تقیه میکردند، یا از سائل میترسیدند یا از حاکم. و حال این گونه نبوده است یعنی از هیچکدام شان نمیترسیدند، بلکه برای حفظ جان سائل شیعه تقیه میکردند.
بله! در یکجا از حاکم تقیه میکردند،کجا؟ آنجا که خط قرمز باشد، یعنی در مسائل حکومتی تقیه میکردند مانند حکم به روز عید، که حضرت مخالفت نکردند بلکه موافقت هم نمودند و روزهی خود خود را خوردند.
در مسائل سیاسی که مربوط است به حکم حاکم، در آنجا برای حفظ جان خود تقیه میکردند، در سایر مسائل برای حفظ جان سائل شیعی تقیه مینمودند.
شناخت کاشف الغطاء از موقعیت و جایگاه ائمه اهل بیت علیهم السلام
اولین کسی که این حقیقت را به ما آموخته است مرحوم شیخ جعفر کاشف الغطاء است، ایشان در اول کتاب کشف الغطاء میفرماید هر مذهبی برای خودش تلامیذی دارد و هر مذهب را باید از تلامیذ آن مذهب شناخت و یاد گرفت، حنفیها،شوافع و مالکیها هر کدام تلامیذی دارند و مذهب شان را باید از طریق تلامیذ شان شناخت، مذهب ائمهی ما کمتر از مذهب آنها نبوده است، بلکه مذهب شان شایع بوده و باید از تلامیذ آن حضرات مذهب را بگیریم که همان شهرت فتوایی باشد و ائمهی اهل بیت علیه السلام کمتر از این مذاهب چهارگانه اهل سنت نبوده است و میدانستند که ائمه اهل بیت علیهم السلام یک فتاوای خاصی در فقه دارند، در خیلی از موارد که حضرات در مسجد نشسته بودند، گاهی زایرین خانه خدا مشکل پیدا میکردند، خدمت حضرت میرسیدند و حضرت هم واقع را بیان میکردند.
این یکنوع تحقیق تاریخی دارد که از حوصلهی فرد بیرون است و باید چند نفر در این مسئله تحقیق کنند و موارد تقیه را روشن کنند که تقیهی آن حضرات برای حفظ موقعیت و جان خود شان نبوده بلکه برای حفظ جان سائل شیعه بوده است بدون اینکه از سائل سنی یا حاکم ترسی داشته باشند. من مواردی را در این زمینه بیان میکنم تا مطلب بهتر روشن شود:
١. روی عبد الله بن محرز قال: سألت أبا عبد الله عن رجل أوصی إلیّ ، و هلک و ترک ابنته، فقال:
«أعط الابنة النصف، و اترک للموالی النصف، فرجعت ، فقال أصحابنا: لا و الله ما للموالی شیء ، فرجعت إلیه من قابل، فقلت له : أنّ أصحابنا قالوا : ما للموالی شیء ، و إنّما اتقاک ، فقال: «لا والله ما اتقیتک ،و لکنّی خفت علیک أن تؤخذ بانصف ، فإن کنت لا تخاف فادفع النصف الآخر إلی ابنته، فإن الله سیؤدّی عنک».(الوسائل : ٢٦، الباب ٥ من أبواب لا یرث الإخوة ، و لا الأعمام ، و لا العصبة ، الحدیث٧.)
عبد الله بن محرز میگوید من خدمت امام صادق علیه السلام رسیدم و گفتم مردی مرا وصی گرفته و مرده
البته این موارد را در ارث و غیر ارث. عبدالله بن محرز می گوید خدمت امام صادق(علیه السلام) رسیدم و گفتم مردی مراد وصی کرده و مرده و یک دختر هم بیشتر ندارد؛ چه کنم؟ البته از نظر شیعه مطلب روشن است چون «الاقرب یمنع الأبعد، و اولوا الأرحام بعضهم ببعض» یعنی دختر مقدم است بر عصبه.
متأسفانه اهل سنت در اینجا بر خلاف این آیه، عمو، برادر و برادر زاده را در ردیف خواهر قرار داده اند.
حضرت طبق نظر اهل سنت جواب دادند و فرمودند نصفش را به دختر بده و نصف دیگرش را هم به عصبه.
این مرد میگوید من فتوا را گرفتم و در کوفه آمدم، شاگردان امام صادق و امام باقر علیهما السلام در آنجا فراوان بودند، من این حکم را برای آنها نقل کردم. آنها به من گفتند که: «اتّقاک» از تو تقیه کردهاند.
او (عبد الله محرز) میگوید من سال دیگر خدمت مشرف شدم و داستان را برای ایشان نقل کردم، حضرت فرمودند که من از تو نترسیدم بلکه برای تو ترسیدم که مبادا همهی اموال را به دختر بدهی، آنگاه عموها و عمو زادهها شکایت کنند و حاکم بفهمد که تو شیعه امام صادق علیه السلام هستی و این سبب گرفتاریت را فراهم کند. سپس حضرت پرسید که آیا تا کنون کسی نفهمیده؟ گفتم: نه! امام علیه السلام فرمودند که همه را به دختر بده. و این روایت متعدد است در کتاب ارث، هم از عبدالله بن محرز و هم از دیگری.
مرحوم شیخ محمد جواد مغنیه کتابی دارد. ایشان میگوید در لبنان عدهای از سنیها اسم شان را در دفتر اسناد رسمی شیعه ثبت میکنند، هر چند در واقع شیعه نیستند. چرا؟ بخاطر اینکه هر گاه مردند ارث شان طبق مذهب جعفری باشد و به اولاد شان برسد. نه اینکه نصفش به اولادشان برسد و نصف دیگرش را عموها و عموزادهها ببرند.
شاهد دیگر این است که حضرت به علی بن یقطین فرمود که مانند اهل سنت وضو بگیر، این فتوای امام علیه السلام بخاطر ترس از خودش نبوده بلکه بخاطر ترس از خود علی بن یقطین بود که مبادا گرفتار شود.
از این رو در نامهی خود فرمود که ترس و خطر از شما برطرف شده،و از الآن به بعد همانند شیعه ها وضو بگیرید.
عین همین فتوا را حضرت نسبت به داود زوربی هم دادند.
نظریهی استاد
بنابراین, تحلیل ما این است که آن حضرات علیهم السلام فقط در مسائل سیاسی و به قول معروف آنجا که خط قرمز و احمر است تقیه میکردند، اما در سایر موارد برای حفظ جان شیعیان بوده است نه برای حفظ جان خود شان.
ولذا در خیلی از روایات داریم که: «التقیة ترس المؤمن» یعنی تقیه در واقع یک نوع زره و سپر برای مؤمن است.
(المشهور بین الباحثین هو ان تقیة الامام علیه السلام کانت حذراً من السائل أو الحاکم الجائر فلذلک کان یفتی علی وفق مذهب السائل حتی لا یثیر غضب الحاکم ضدّ الامام.
و لو صحّ هذا النوع من التقیة، فإنّما هو فی موارد قلیلة و لکن الأکثر هو التقیة خوفاً علی السائل – که مبادا سائل لطمه ببیند، آنجا «حذرا من السائل» بود اما اینجا عبارت عوض شد «خوفا علی السائل» -
و هذا ما کان یدفع الامام الی الافتاء علی وفق مذهب الحاکم، لئلّا یؤخذ السائل اذا اشتهر أنّه یعمل علی خلاف مذهبه، و لما ذکرنا شواهد فی غضون الاحادیث المرویة عنهم. نذکر منه ما یلی:
دو حدیث از عبدالله بن محرز است، حدیث اول را خواندیم، اینک حدیث دوم را متذکر میشوم :
2: روی عبدالله بن محمد بیاع القلانس(کلاه فروش) قال: اوصی الیّ رجل، و ترک خمسمائة درهم أو ستّمائة درهم، و ترک ابنةً؛ و قال: لی عصبة بالشام،(گفت من عمو و عمو زاده هم در شام دارم) فسألت اباعبدالله (علیه السلام) عن ذلک، فقال:
« أعط الإبنة النصف، والعصبة النصف الآخر، فلما قدمت الکوفة اخبرت اصحابنا، فقالوا اتّقاک، فأعطیت الإبنة النصف الآخر، ثمّ حججت، فلقیت أبا عبدالله (علیه السلام)، فأخبرته بما قال اصحابنا، و أخبرته أنّی دفعت النصف الآخر الی الإبنة، فقال: «أحسنت، إنّما أفتیتک مخافة العصبة علیک» الوسائل:26، الباب 5، من ابواب لا یرث الاخوة، و لا الاعمام، و لا العصبة، الحدیث 4». روایت سوم مال زراره است.
اشکال علمای اهل سنت بر شیعه
یکی از اشکالاتی که اهل سنت در این اواخر بر ما میگیرند این است که بیشترین روایات شما از زراره بن اعین است و خیلی روایت داریم که امام صادق علیه السلام زراره مذمت کرده، پس قسمتی از روایات شما از یک انسانی است که مورد ذم امام صادق علیه السلام.
جواب ما نیز قبول داریم که روایات از ناحیهی امام صادق علیه السلام در ذم زراره وارد شده، ولی باید دانست که این روایات بخاطر حفظ جان زراره بوده تا او در میان مردم معروف به شیعه امام صادق علیه السلام نشود، از این رو امام علیه السلام پسر را خواست و به گفت به پدرت بگو که مذمتهای من از شما بخاطر حفظ جانت است. چون زراره مانند ابوبصیر نبود، ابوبصیر یک آدم گمنامی بود، ولی زراره رئس قبیله بود و ریشه در کوفه و عراق داشت. قبلا مسیحی بودند و سپس اسلام آوردند. فلذا امام فرمود که من میترسم مشهور به تشیع بشود و بلا بر سرش بیاورند. از این رو من در گاهی از او مذمت میکنم تا به گوش حاکم برسد که او از ما نیست.
پس معلوم میشود که تقیهی ائمه اهل بیت علیهم السلام بخاطر حفظ جان سائل بوده نه برای حفظ جان خود شان.
٣. انّ زرارة بن اعین من اجلاء اصحاب الصادقین (علیهما السلام) و قد تلقی عنهما الحدیث قرابة خمسین سنة روی ابو بصیر عن ابی عبدالله (علیه السلام) انّه قال: «لولا زرارة لظننت أنّ احادیث ابی ستذهب» «رجال الکشی: 122، تحقیق السید احمد الاشکوری».
و قد تضافرت الروایات المادحة فی حقه و مع ذلک نری ان الامام اخذ یذمّه فی بعض المجالس الحافلة (در مجالس عمومی) بالموافق و المخالف، لینجو بذلک نفسه و نفیسه(جان و مالش) و لذلک لما ورد عبدالله بن زرارة، مجلس الامام قال له الامام:
«اقرّء منّی علی و الدک السلام و قل له إنّی اعیبک دفاعاً منّی عنک، انّ الناس و العدّو یسارعون الی کل من قرّبناه (هر کس که پیش ما مقرب است، علیه او قیام میکنند) و حمدنا مکانه لإدخال الاذی فیمن نحبّه و نقرّبه، و یرمونه لمحبتنا له و قربه ودنوه منّا، و یرون ادخال الاذی علیه و قتله و یحمدون کل من عبناه نحن، فإنّما اعیبک لأنّک رجل اشتهرت بنا و بمیلک الینا» «رجال الکشی 226، ترجمة زرارة»
علاوه بر این روایات دیگر هم هست، مثل روایت علی بن یقطین؛ روایت داود زوربی و دیگر روایات...
بله! ائمه اهل بیت علیهم السلام گاهی هم برای خودشان تقیه میکردند.
(نعم اذا انتهی الامر الی المسائل السیاسیة الّتی تثیر حساسیة الحاکم کالصیام فی یوم حکم بأنّه یوم فطراً، لم یکن للامام الاّ مماشاة الحاکم).
بعضی تعابیر که میگویند امام سجاد ، امام تبدار و بیمار، نسبت به امام (علیه السلام) بی احترامی است زیرا تصور میشود که که این امام بزرگوار هیچ حرکت علمی و ... نداشته است.
قال الشیخ کاف الغطاء : «و لیس مذهبنا اقلّ وضوحاً من مذهب الحنفیه، والشافعیة والحنبلیّة، والمالکیّة، والزیدیّة، والناووسیّة، والواقفیّة، والفطحیّة و غیرهم، فإن لکلّ طائفة طریقة مستمرّة یتوارثونها صاغراً بعد کابر، بل اهل الملل ممن عدا المسلمین علی بعد عهدهم عن انبیائهم الماضین لهم طرائق و سِیر یمشون فیها علی الاثر، و لا یصغون الی انکار من أنکر» کشف الغطاء:1/215.
التنبیه السادس: الفرق بین التقیة والنفاق
این آموزشها، آموزشهای فقهی، کلامی و یک مقدار هم مذهبی است. در کتابهایی که اخیرا نوشتهاند اعتراض میکنند که شیعه منافق است. چرا؟
میگویند: منافق کسی است که آنچه در زبان دارد غیر آن چیزی است که در دل دارد. پس شما (شیعه) منافق هستید (و إنّ المنافقین لفی الدرک الاسفل من النار).
جواب
در جواب عرض میکنیم که بین نفاق و بین تقیه (بعد المشرقین) است. چون منافق از نظر اصطلاح قرآن غیر از اصطلاحی است که شما برای منافق جعل کردید و میگویید منافق کسی است که در زبان چیزی بگوید و در دل چیز دیگری. بر خلاف اصطلاح شما، منافق از نظر قرآن کسی است که (یظهر الایمان و یبطن الکفر) این نفاق است. (اذا جائک المنافقون قالوا نشهد انک لرسول الله والله یشهد انک لرسوله والله یشهد ان المنافقین لکاذبون) المنافقون: 1.
نفاق این است که (یظهر الاسلام و یبطن الکفر).
اما تقیه عکسش است، یعنی (یبطن الایمان و یظهر الخلاف) ایمان در دلش هست و کفر در زبانش است. جناب عمّار چه کرد؟ (ابطن الاسلام و اظهر الکفر) مؤمن قریش چه کار کرد، مؤمن آل فرعون چه کرد؟ (ابطن الایمان و اظهر الکفر). پس بین این دو (بعد المشرقین) است. او در باطن کافر است و در ظاهر مسلمان؛ اما تقیه کننده در باطن مسلمان است اما در ظاهر کافر؛ چرا؟ (حفظا لنفسه و نفسیه).
بله! شما یک اصطلاحی جعل کردید و گفتید که هر کسی زبانش با دلش یکی نباشد منافق است. این اصطلاح شماست، ما قرآن میخوانیم.
بنابراین؛ طبق تعریفی که قرآن از منافق دارد جناب عمار منافق نبوده، اما روی اصطلاح شما، نعوذ بالله جناب عمار نیز منافق است.
التنبیه السادس: الفرق بین التقیة و النفاق
(ربما یتصور أن التقیه من شعب النفاق، لأنّ النفاق اذا کان هو التظاهر بشیء علی خلاف العقیدة، والمتلبّس بالتقیة أیضاً یمارس عملاً أو قولاً علی خلاف العقیدة. فتکون التقیة من شعب النفاق.
الجواب: إنّ التقیة فی الکتاب والسنة عبارة عن اظهار الکفر و ابطان الایمان. أو التظاهر بالباطل و اخفاء الحق، فإذا کان هذا مفهومها فهی تقابل النفاق الوارد فی الکتاب والسنة حیث إنّ النفاق فیهما عبارة عن اظهار الإیمان و ابطان الکفر والتظاهر بالحق و اخفاء الباطل، فبین المفهومین، بعد المشرقین. یقول سبحانه: «إذا جائکَ المنافقون قالوا نشهد إنّک لرسول الله والله یعلمُ إنّک لرسوله والله یشهدُ إنّ المنافقین لکاذبونَ» «المنافقون:1».
فإذا کان هذا حدّ المنافق، فکیف یکون المتقی من اقسامه(منافق).
ان التقیة وردت فی الکتاب والسنة و أمر بها سبحانه و نبیه الأکرم «صلی الله علیه و آله» فلو کانت من شعب النفاق لکان أمراً قبیحاً، یستحیل علی الله سبحانه أن یأمر به قال سبحانه: «قل إنّ الله لا یأمر بالفحشاء أتقولون علی الله ما لا تعلمون» «الاعراف:28».
نعم من فسّر النفاق بمطلق مخالفة الظاهر، الباطن، صحّ له أن یجعل التقیة من أقسامه، لکن النفاق بهذا المعنی لیس قبیحاً مطلقا و إنّما یقبح إذا ابطن الکفر و اظهر الایمان، و یکون النفاق بهذا المعنی فی مقابل التقیة.
و اما تقیة الشیعة فلیس فی حدّ اخفاء الإیمان و التظاهر بالکفر – شیعه هم هرگز این کار را نمیکند، بلکه در یک رشته اصولی که با مخالف درگیریم در آن اصول تظاهر نمیکنیم. تقیه شیعه در ایمان و کفر نیست، بله! عمار تقیهاش در ایمان و کفر بود. اما شیعه با سنّی اختلافش در ایمان و کفر نیست، ولذا همیشه میگوییم «آمنّا بالله و آمنّا بالرسول» - بل یتظاهرون بالاصول والفروع التی یعتقدونها اذا سادت الحریّة علی البیئة (محیط) - اگر آزادی باشد، به طور واضح میگویند: «اشهد أنّ علی ولی الله» - و أمّا اذا انقلب الوضع، و اظهر الحاکم حساسیة بالنسبة الی بعض الفروع کالسجود علی التربة، أو اظهار الولاء للأئمة الاثنی عشر، أو اقامة المآتم للمضطهدین من آل البیت یوم العاشر و غیره، فلا محیص لهم الا المماشاة مع من صادر اصول الحریات الاولیة الّتی یتمتع بها عامة الانسان فی اقطار الارض و انحاء العالم)
امروز در جهان همگان فریاد آزادی سر میدهند ولو عملاً هم آزادی نباشد اما شعار آزادی را میدهند. اگر آزادی باشد، شیعه هرگز در اصول فرعی هم تقیه نمیکنند. اما به خاطر اینکه در بعضی مناطق آزادی نیست در این فروع تقیه میکنیم، والا در مسئله ایمان و کفر که اصلا اختلافی با هم نداریم تا از همدیگر تقیه کنیم.
اشکال
خیلی به ما اعتراض میکنند که شما که میگویید نه قسمت از دین ما تقیه است. «ان التقیة لفی تسعة اعشار الدین» نه قسمت از کتب اربعه تقیه است. یا میگویید: «لا دین لمن لا تقیة له»، پس تقیه از اصول دین شما است، پس اصول دین شش تا است.
جواب
اولاً؛ روایتی که میگوید: «إنّ التقیة فی تسعة اعشار الدین» روایتش ضعیف است و سندش ضعیف است چون در سندش ابوعمر اعجمی است و این آدم توثیق نشده فلذا این روایت را باید کنار گذاشت.
اما بقیه جنبه مبالغهای و ترغیبی دارد. مثل این که شما به یک نفر که بر خلاف شما راه میرود، میگویید این راه را نرو، چون اگر این راه را بروی از دین بیرون میروی. حضرت برای حفظ جوانان پرشوری که ترس نداشتند و بیپروا خودشان را به کشتن میدادند، به اینها میگوید (لا ایمان لمن لا تقیة له) ایمان عملی، نه ایمان قلبی.
روایت (تسعة اعشار الدین التقیة) موضوعاً صحیح نیست، اصلاً روایت ضعیف است. اما بقیه نفی ایمان قلبی نمیکند بلکه نفی التزام عملی میکند (فکم فرق) که ایمان را به ایمان قلبی تعبیر کنیم یا به معنای التزام عملی.حضرت میخواهد بگوید شما التزام عملی به ایمان ندارید. مثلا اگر کسی بگوید: (واسئل القریة) معلوم است که قریه جواب نمیدهد فلذا معنایش این است که: (واسئل اهل القریة)؛ در همه جا از این گونه مبالغهها وجود دارد مانند: (اسد علیّ و فی الحروب نعامة) این شیر است، این من باب مبالغه است.
در جنگ تحمیلی عدهای خدمت امام میآمدند و اصرار میکردند دعا کن ما شهید شویم. این صلاح نیست که همه شهید بشوند. امام میفرمودند من دعا میکنم که خدا به شما ثواب شهید را بدهد. بیپروا به جنگ میرفتند و دنبال این بودند که فقط شهید شوند، و خیال میکردند که این کار خیلی خوبی است. البته در جایی که دین در خطر است باید خون داد تا این درخت بارور شود، این مسئلةای نیست. اما اینکه بی جهت خودمان را به کشتن بدهیم نه عقلا خوب است و نه شرعا.
ائمهی اهل بیت علیهم السلام برای جلوگیری از جوانان پرشوری که بی جهت خود را به کشتن میدادند ،این مطالب را میفرمودند.
((قد تضافر عن ائمة اهل البیت التأکید علی التقیة الی حدّ قالوآ: «التقیة دینی و دین آبائی و لا ایمان لمن لا تقیة له» و فی حدیث اخر « و لا دین لمن لا تقیة له»«الوسائل: 11، الباب 24 من ابواب الامر والنهی، الحدیث 3 و 4» مع أن اصول الدین لا تتجاوز الثلاثة: الایمان بالتوحید و النبوة والمعاد، و فی بعض الروایات اتیان الصلاة و ایتاء الزکاة و حج البیت، مع أنّ التقیة لیست منها)
پس این چیست که حضرت میگوید؟ میگوییم ایمان را در اینجا به معنای التزام عملی بگیرید، یعنی ایمان عملی ندارید و اگر ایمان عملی داشتید، خودتان را بی جهت به کشتن نمیدادید.
والجواب: أن الهدف من هذه التعابیر هو التأکید علی العمل لبالتقیة لأن کثیراً من شیعة الائمة «علیهم السلام» لا یحتاطون فیعرضون انفسهم و أموالهم للخطر من جانب السلطان الجائر، و ربّما یتسرعون الی ذلک بلا مبالاة تصوراً منهم أن هذا النوع من الاضطهاد شهادة فی سبیل الله، و لأجل استئصال هذه الفکرة الخاطئة (ریشه کن کردن این فکر ناصواب) من أذهان الشیعة أخذ الامام یخاطبهم بهذا النوع من التأکید).
این گونه روایات در کلام پیامبر هست مانند:
(لا صلاة لجار المسجد الا فی المسجد) پس باطل است؟ خیر!
بنابراین؛ ما این روایات را اگر معنا کنیم، التزام قطعی مراد نیست بلکه ایمان عملی مراد است.و کذلک فمن اسالیب المبالغه فی المقام قول المعصوم «علیه السلام»: «إن تسعة اعشار الدین فی التقیة» و فی السند الذی ذکره الکلینی لهذه الروایة ورد ابو عمر الاعجمی و لیس له فی الکتب الاربعة غیرها و هو لم یوثق» این روایت اگر صحیح باشد جوابش همان مبالغه است، ولی آوردیم که در سند ابو عمرو اعجمی گاهی ابو عمر به این توثیق نشده و عجیب است که ایشان همین یک روایت را دارد و معلوم میشود که این آدم اهل روایت و اهل مسائل فکری نبوده است.
تم الکلام فی التنبیه السابق.
التنبیه الثامن: التقیة تؤدی الی محق الدین
تنبیه هشتم یک اشکال است و آن هم این است که اگر شیعه همیشه تقیه کند، کم کم دینش از بین میرود، یعنی این گونه که شما دعوت به تقیه میکنید اگر واقعاً در ظاهر و باطن تقیه کنند، معنایش این است که کم کم اولاد و فرزندانشان دین واقعی را در دین ظاهری ببینند، مانند کشور یمن، یعنی شیعیان از بس که شوافع تقیه کردهاند، فاصله شیعیان یمن با اهل سنت خیلی کم است،اگر ما همیشه تقیه کنیم، سبب محو مذهب است. این اشکال را در جلسهی آینده جواب خواهیم داد.
اشکال
از جمله اشکالاتی که در باب تقیه مطرح میباشد، این مسئله است که اگر ما تقیه را ممارست کنیم و همیشه اعمال خود را بر طبق آنها انجام بدهیم، سبب می شود که ماهیت تشیع از بین برود و در مرور و گذر زمان این مکتب به فراموشی سپرده بشود.
به بیان دیگر اگر ما همیشه ممارست به تقیه بکنیم،چه بسا که کم کم عقیده و اعمال خود را فراموش کنیم و نسلهای آیندهی ما با تشیع آشنا نشوند.
جواب
جواب این اشکال خیلی روشن است. چطور؟ چون
اولاٌ؛ تقیه حکومت بر ظاهر دارد نه بر باطن، و ما در باطن با آنها همراهی نمیکنیم، فقط در ظاهر با آنها همراهی میکنیم. یعنی از نظر باطن و عقیده بر طبق همان تعالیم تشیع باقی هستیم و باقی میمانیم.
ثانیا: اگر چنانچه ما تقیه میکنیم، تقیه ما در مساجد ومحافل عمومی است نه در خانه و مجالس خصوصی. یعنی در این گونه جاها بر طبق مذهب حق عمل میکنیم، فلذا اینکه میگویند اگر ما پیوسته تقیه کنیم،این ممارست ما باعث میشود که در مرور زمان تشیع از بین برود.این حرف در صورتی درست است که در ظاهر و باطن ممارست کنیم، ولی ما هر گز چنین نمیکنیم، بلکه فقط در محافل و مجالس عمومی با آنها همراهی میکنیم نه در همه جا حتی در زندگی خصوصی.
مثال: قبیلهی نخاوله یک قبیلهای است که حتی قبل از زمان امام سجاد علیه السلام در مدینه زندگی می کردند و اینها از نظر مذهبی شعیه هستند، با اینکه اینها پیوسته در ظاهر در مسجد النبی با اهل سنت نماز میخوانند، در عین حال تشیع شان محفوظ است، حسینههای شان محفوظ است،یعنی در حسینه و در داخل خانههای شان بر طبق مذهب تشیع نماز میخوانند و سایر عبادات شان را نیز بر طبق آن انجام میدهند بدون اینکه مرور و گذر زمان آنان را از مسیر تشیع خارج کرده باشد.
بنابراین؛ ما باید حساب ظاهر را از باطن جدا کنیم.
بله! اگر انسان در ظاهر و باطن طبق مذهب اهل سنت عمل کند،یعنی خواه در جایی که جای تقیه است و خواه در جایی که جای تقیه نیست و تقیه معنا ندارد، مانند آنها نماز بخواند و اعمال خود را در همه جا بر طبق مذهب آنها انجام بدهد،این خطر وجود دارد که در مرور زمان از مسیر تشیع خارج بشوند و نسلهای بعدی آنان همان مذهب اهل سنت را مذهب خود شان تلقی کنند.
اما اگر حدود تقیه در ظواهر باشد نه در باطن، یعنی در جاهای خصوصی و نیز در جایی که تقیه معنا ندارد بر مذهب حق عمل کنیم، چنین تقیهای موجب زوال مذهب و سبب فراموشی تشیع نمیشود.
التنبیه التاسع: الآثار البناءة للتقیة
تا کنون ما معایب تقیه را بیان کردیم و از آن دفاع نمودیم، مثلا یکی از عیبهایی که بر تقیه میگرفتند این بود که تقیه یکنوع نفاق است، ما در جواب گفتیم بین تقیه و نفاق خیلی فرق است و بینهما بعد المشرقین، یعنی در اصطلاح قرآن نقاق با تقیه فرق دارد هر کدام مقولهی جداگانه محسوب می شوند.
یا میگفتند اگر بر تقیه ممارست کنیم، سبب میشود که در مرور و گذر زمان مذهب حق فرموش شود.
ما از آن جواب دادیم و گفتیم این در صورتی درست است که در ظاهر و باطن تقیه کنیم، و حال آنکه ما فقط در ظاهر تقیه میکنیم نه در باطن و در مجالس خصوصی و زندگی شخصی و خانوادگی.
ولی در این جلسه میخواهیم زیبائیها و آثار سازنده تقیه را هم بیان کنیم، عرب به آثار سازنده میگویند: «الآثار البنّاءة»
الف: اولین اثر سازنده تقیه این است که در سایهی آن جان و مال شیعه محفوظ میماند، و این خودش اثر بسیار خوبی است، اگر امر دایر است بین اینکه من مسح بر نعلین کنم یا جانم را از دست بدهم،عقل میگوید حفظ جان لازم است، پس اولین اثرش حفظ نفس و نفیس است. اتفاقا در روایات ما به اثر سازنده تقیه اشاره شده است، مثلا امام صادق علیه السلام میفرماید:
1: «کان أبی یقول و أیّ شیء أقرّ لعینی من التقیة إن التقیة جنّة المؤمن».
یک روایت در احتجاج است که حضرت میفرماید اگر یک آن و لحظه در زبان از ما تبرّی بجویید و در باطن محبت ما را در دل داشته باشید، این ضرر به شما نمیرساند، بلکه این سبب میشود که جان و مال شما محفوظ بماند.
کسانی که نسبت به تقیه اشکال میکنند، از آثار سازنده تقیه آگاه نیستند.
1:روی الطبرسی فی الإحتجاج عن أمیر المؤمنین حدیثا جاء فیه ما یلی:
«فإنّ تفضیلک أعدائنا عند خوفک لا ینفعهم و لا یضرّنا، و إنّ إظهارک برائتک منّا عند تقیتک لا یقدح فینا، و لا ینقصنا، و لئن تتبرّأ منّا ساعة بلسانک و أنت موال لنا بجّنانک،لتبقی علی نفسک روحها الّتی بها قوامها، و مالها الّذی به قیامها، و جاهها الّذی به تمسکها، و تصون من عرف بذلک أولیاءنا و إخواننا، فإنّ ذلک افضل من أن تتعرّض للهلاک، و تنقطع به عن عمل فی الدین، و صلاح إخوانک المؤمنین، و إیّاک ثمّ إیّاک أن تترک التقیة الّتی أمرتک بها، فإنّک شائط بدمک و دماء إخوانک، معرّض لنعمتک و نعمتهم للزوال، مذل لهم فی أیدی أعداء دین الله، و قد أمرک الله بإعزازهم، فإنّک إن خالفت وصیتی کان ضررک علی إخوانک و نفسک أشدّ من ضرر الناصب لنا،الکافر بنا»
الإحتجاج:238، الوسائل: ج11، الباب 29 من أبواب الأمر و النهی،الحدیث 11.
بنابراین: ما تا کنون دو نکته را بیان کردیم، یکی اینکه ممارست با تقیه سبب محو تشیع نمیشود، اما به شرط اینکه در ظاهر به گونهی باشیم و در زندگی خصوصی به گونهی دیگر. نکتهی دیگر کسانی که با تقیه با چشم بدبینی نگاه میکنند، باید یک مقدار از آثار سازندهی تقیه نیز آگاه شوند، اولین آثار آن حفظ جان و مال است.
ب: دومین آثار تقیه حفظ وحدت امت اسلامی است،ما در عین حالی که با فرق اسلام اختلاف داریم، ولی از نظر اصول تا حدود امکان باید وحدت کلمه را حفظ نمود تا مسلمانان در مقابل کفار از قبیل مسیحیت، یهودیت و کمونیستها مغلوب نشوند، حفظ وحدت یک مقدارش هم در پرتو تقیه است، یعنی گاهی از اوقات هیچ مانعی ندارد که انسان از یک فروع در یک مدت محدود صرف نظر کند تا وحدت کلمه محفوظ باشد.
ما این درس را از امیر المؤمنان یاد گرفتیم، ایشان میفرماید هرچند دیدم که حقم ضایع میشود، اما دیدم یک مشکل دیگری وجود دارد و آن اینکه دیدم عرب در اطراف شبه جزیرة العرب مرتد شدهاند،کم کم موج ارتداد همه جا را فرا گرفته و اینها میخواهند اسلام را از ریشه بیفکنند، من دیدم که در یک چنین شرائطی اگر از حقم بگذرم و اسلام را کمک کنم،از نظر عقل و شرع بهتر از این است که اصل اسلام از بین برود.
و لذا همکاری امیر المؤمنان با خلفا به معنای رفع ید از حق و مقامش نبود. بلکه روی حق و مقامش کاملا ایستاده بود، خودش میفرماید:« و الله لقد تقمّصها فلان و إنّه یعلم أنّ محلّی منها محلّ القطب من الرحا» ولی در عین حال در مواقع حساس مخصوصا شبه جزیرة العرب که تازه اسلام آورده بودند، بعد از فوت رسول اکرام صلّی الله علیه و آله ارتداد همه جا را فرا گرفته بود خصوصا بخش نجد و شمال شبه جزیرة العرب را، حضرت میفرماید من در اینجا خلافت را کمک کردم که مبادا آن اصل از بین برود.
قبل از آنکه من حدیث امام علیه السلام را بخوانم، لازم میدانم این نکته را نیز بیان کنم که قرآن کریم نسبت به تفرقه بیان بسیار عجیبی دارد و میفرماید: امتی که دچار تفرقه شود کانّه عذاب الله بر آنها نازل شده است، تفرقه را در کنار عذاب آسمانی معرفی میکند.
«قل هو القادر علی أن یبعث علیکم عذابا من فوقکم أو من تحت أرجلکم أو یلبسکم شیعا و یذیق بعضکم بأس بعض» الأنعام: 65.
کأنّه فرقه فرقه شدن کمتر از صاعقهی آسمانی یا زلزلهی زمینی نیست.
و لذا باید در بعضی از موارد، بعضی از فروع را موقتا نادیده بگیریم تا وحدت کلمه محفوظ بماند و اصل اسلام از بین نرود.
و هذا هو الّذی دعا الإمام آمیر المؤمنین علیه السلام بعد رحیل الرسول صلّی الله علیه و آله إلی المماشاة و مسایرة الظروف السیاسیة السائدة آنذاک و التخلّی (عقب نشینی کردن) عن المطالبة بحقه بالقوة، و ما ذلک إلّا نصرة للإسلام و حفاظا علی وحدة الأمّة، قال علیه السلام:
«فخشیت إن لم أنصر الإسلام و أهله أن أری فیه ثلما أو هدما، تکون المصیبة به علیّ أعظم من فوت ولایتکم الّتی إنّما هی متاع أیّام قلائل، یزول منها ما کان، کما یزول السراب، أو کما یتقشّع السحاب، فنهضت فی تلک الأحداث حتّی زاح الباطل و زهق، و أطمأنّ الدّین و تنهه» نهج البلاغة، الکتاب 62،شرح نهج البلاغة:6/94.
ج: المحافظة علی الطاقات البشریة
سومین اثر تقیه این است که نیروهای داخلی محفوظ میماند،«الطاقات» جمع طاقه است به معنای نیرو و انرژی است، در زبان فارسی به آن میگویند انرژی و نیرو، ولی عرب به آن میگویند: «الطاقة» که جمعش میشود:«الطاقات»
فرقش با اولی (که حفظ النفس و النفیس باشد) این است که اولی جنبهی فردی دارد، ولی این جنبهی اجتماعی و جمعی دارد.
اگر بنا باشد هر شیعه خودش را به هر آب و آتش بزند و در مقابل مخالفانی که تشنهی خون آنان است تقیه نکنند، نیروی باقی نمیماند، اما در سایهی همین تقیه است که در مرور زمان نیروها جمع میشوند و قدرتی مانند قدرت صفوی را به وجود میآورد که تمام یک کشور مانند ایران را شیعه میکند. قدرت صفوی زاییده و مولود یک روز و دو روز نبوده است، بلکه این همان سکوت و تقیه شیعیان بود که سبب شد که نیروها در مدت چند قرن جمع بشوند تا به صورت یک قدرت در بیایند تا بتوانند یک نظام قدرتمندی را پدید بیاورند.
مثلا در زمان و عصر ما از سال 1320 شمسی تا 1357 شمسی یکنوع حرکتهای انقلابی بوده است و اگر بنا بود که این حرکتهای انقلابی همهاش آفتابی بشود، حتما قوای کفر همه را از بین میبرد و سر کوب میکرد، ولی این نیروهای داخلی آرام آرام جمع شدند تا یک مرحلهی رسیدند که در جامعه انفجار ایجاد کرد و این انقلاب را بوجود آورد.
پس یکی از آثار تقیه زیر زمینی شدن طاقات و نیروهاست که در موقع مناسب باید از آنها استفاده بشود.
مثال: مردی از شیعیان زنش را در یک مجلس سه طلاق کرده بود، سپس از این کار پشیمان شد، علمای شیعه گفتند که این طلاق باطل است، ولی زن این مرد گفت تا من این حرف را از زبان امام صادق علیه السلام نشوم هر گز حاضر نیستم که با تو زندگی کنم.
شوهر که نسبت به این زن علاقمند بود و نمیتوانست از او دل بکند، فلذا مجبور شد که عزم سفر کند و خود را به محضر امام صادق علیه السلام برساند، امام در آن زمان در حیره (کوفه) بودند، وقتی در کوفه و در نزدیکی خانهی امام رسید، دید که اطراف خانه حضرت در محاصرهی مامورین دولتی است و امکان ندارد که کسی وارد خانه حضرت بشود، گوشه و کنار خانه را نگاه کرد، نگاهش به یک خیار فروش افتاد که صدا میکند:خیار، خیار! خود را به خیار فروش نرساند و گفت قیمت مجموع این خیار چند است؟ گفت یک درهم، تمام خیارها را یکجا از او خرید و گفت این وسایل خود را به مدت یک ساعت به من قرض بده، او هم قبول کرد، وسایل خیار را از او گرفت و ظرف خیار ها را روی سر خود نهاد، آنگاه صدایش را همانند کسانی که خیار میفروشند بلند کرد و آوازی همانند آواز آنها از خودش در آورد و به این بهانه خودش را تا دم درب خانه امام صادق علیه السلام رسانید.
امام صادق علیه السلام صدای او را شیند و متوجه شد که این آدم خیار فروش نیست،چون خیار فروش، خودش یک آهنگ خاصی دارد، از این رو حضرت به بهانهی خرید خیار از خانه بیرون آمد و او در ضمن خرید و فروش خیار مسئله را از امام علیه السلام پرسید و حضرت هم جواب داد و فرمود این طلاق باطل است و زن دوبار ه به سر زندگی خود برگردد.
در یک چنین شرائط اگر بنا بود که تقیه نکنند، دیگر از تشیع چیزی باقی نمیماند.
من وقف علی حیاة الأئمة و حیاة شیعتهم فی عصر الأمویین والعباسیین یقف علی أن الضغط علی الشیعة بلغ ذروته (ذروة، به کنگره میگویند) بأنموذج حتّی یکون شاهداً علی ما نقول:
هذا هو هارون بن خارجة من شیعة الإمام الصادق(علیه السلام) قال: کان رجل من أصحابنا طلّق إمرأته ثلاثاً (فی مجلس واحد) فسأل أصحابنا فقالوا:لیس بشیء،فقالت إمرأته: لا أرضی حتّی تسأل أبا عبدالله (علیه السلام )،وکان بالحیرة آنذاک أیام أبی العباس(سفاح عباسی) قال:فذهبت إلی الحیرة،ولم أقدر علی کلامه إذ منع الخلیفة الناس الدخول علی أبی عبد الله علیه السلام و أنا أنظر کیف ألتمس لقائه، فإذا سوادیّ (مردی از اهل کوفه) علیه جبّة صوف یبیع خیاراً فقلت له:بکم خیارک هذا کلّه؟
قال: بدرهم،فأعطیته درهماً، وقلت له:أعطنی جبتّک هذه،فأخذتها ولبستها ونادیت مَن یشتری خیاراً ودنوت منه فإذا غلام من ناحیة ینادی یا صاحب الخیار! غلام حضرت مرا صدا زد، فقال(علیه السلام) لی لمّا دنوت منه:
«ما أجود ما احتلت (چه حیلهی خوبی کردی) أیّ شیء حاجتک؟ قلت:إنّی ابتلیت فطلّقت أهلی فی دفعة ثلاثاً، فسألت أصحابنا فقالوا:لیس بشیء وإن المرأة قالت: لا أرضی حیّی تسأل أباعبدالله (علیه السلام )فقال:إرجع إلی أهلک فلیس علیک شیء»
شیعه در یک چنین شرائطی بوده است، اگر در یک چنین شرائطی تقیه نمیکردند، تمام نیروهای جزئی از بین میرفتند.
فإذا کان هذا وضع الشیعة و کان هو دیدن الحکام مع الشیعة وإمامهم(علیهم السلام)،فلو أنّهم لم یعملوا بالتقیة وخرجوا إلی المجتمع یصیر حالهم کالجندی الّذی یقابل العدو الغاشم ولیس عنده شیء من السلاح ولا درع فتکون النتیجة استزاف القوی والطاقات ولا یبقی من الشیعة إلّا الاسم،ومن أحادیث الأئمة(علیهم السلام )إلّا شیئاً لا یذکر.
وأما إذا مارسوا التقیة فترة خاصّة،فإذا هبّ علیهم نسیم الحریّة فعندئذ تیسّرت لهم المجاهرة بآرائهم و أفکارهم دون أیّ خوف و وجل فلهم التجاهر بافکارهم وأعمالهم.
روی الشریف المرتضی فی رسالة المحکم والمتشابه. نقلاً عن تفسیر النعمانی عن الإمام علی(علیه السلام )أنّه قال:
«وإن الله منّ علی المؤمن بإطلاق الرخصة له عند التقیة فی الظاهر،أن یصوم بصیامه ویفطر بإفطاره ویصلّی بصلاته ویعمل بعمله ویظهر له استعمال ذلک،موسّعاً علیه فیه،وعلیه أن یدین الله تعالی فی الباطن بخلاف ما یظهر لمن یخافه من المخالفین المستولین علی الاُمّة، فهذه رخصة تفضّل الله بها علی المؤمنین رحمة لهم لیستعملوها عند التقیة فی الظاهر» الوسائل: ج1، الباب 25 من أبواب مقدمة العبادات، الحدیث1.
اگر کسی تاریخ علوم اسلامی را بخواند، متوجه میشود که پایه گذار اکثر آنها ائمه اهل بیت علیهم السلام یا اصحاب شان بوده است، به بیان دیگر پایه گذار اکثر علوم شیعه بوده است، یکی از آن علوم، علم صرف است که پایه گذارش معاذ بن مسلم النحوی بوده است که یکی از شاگردان امام صادق علیه السلام است،ایشان به حضرت عرض میکند،من در مسجد مدینه مینشینم و مردم از من مسئله سوال میکنند، من اگر فهمیدم که سؤال کننده شیعه است،فتوای شما را برایش نقل میکنم، اگر دیدم شیعه نیست یا شک کردم که شیعه است یا غیر شیعه؟ در آن صورت نقل اقوال میکنم و میگویم شعبه چنین میگوید، ابوحنیفه چنین میگوید و ...، امام صادق علیه السلام چنین میگوید،یعنی اقوال را نقل میکنم، حضرت میفرماید: کار بسیار خوبی میکنی و من نیز چنین میکنم.
وهذا هو معاذ بن مسلم النحوی الّذی ـ أسس أساس علم الصرف ـ یروی عن أبی عبدالله(علیه السلام)أنّه قال له:
«بلغنی أنّک تقعد فی الجامع فتفتی الناس؟ قلت:نعم،وأردت أن اسألک عن ذلک قبل أن أخرج،إنّی أقعد فی المسجد فیجیء الرّجل فیسألنی عن الشیء،فإذا عرفته بالخلاف لکم أخبرته بما یفعلون،ویجیء الرجل أعرفه بمودّتکم فأخبره بما جاء عنکم،ویجیء الرجل لا أعرفه ولا أدری من هو،فاقول:جاء عن فلان کذا،وجاء عن فلان کذا،فادُخِلُ قولکم فیما بین ذلک،قال:فقال لی:إصنع کذا،فإنّی أصنعُ کذا.»
الوسائل: ج11، الباب 30 من أبواب الأمر و النهی، الحدیث 2.
هر چند بحث ما در این تنبیه نهم تمام شد، از آنجا که کلمهی «نه» شعار بهائیهاست و ما از آن منزجر هستیم، فلذا یک تنبیه دیگری را (که تنبیه دهم باشد) بر آن اضافه نمودیم.
التنبیه العاشر:حکم تسمیة الإمام المهدی
خیلی از ما سؤال میکنند که آیا میشود نام آن حضرت (که همان نام پیغمبر اکرم است) ببریم یا نه؟
روایات در اینجا مختلف است، قسمی از روایات میگوید که بردن نام آن حضرت حرام است و نباید نامش را برد.
هل تجوز تسمیة الإمام المهدی(ع)باسمه الخاص أوّلاً،ولیس لهذه المسألة صلة قویة بالتقیة وأحکامها وإنّما هی مسألة فرعیة؟وربّما لا تجوز لمصالح خاصّة نعم عقد الحر العاملی باباً فی هذا الصدد أسماه:باب تحریم تسمیة المهدی(ع)وسائر الأئمة(ع)وذکرهم وقت التقیة وجواز ذلک مع عدم الخوف.وقد نقل فی الباب قرابة 23 حدیثاً تختلف مضامینها.
فقسم منها یدل علی حرمة التسمیة نحو ما رواه الکلینی عن علی بن رئاب عن أبی عبدالله(ع)قال: «صاحب هذا الأمر لا یسمیه باسمه إلّا کافر»
الوسائل: ج11، الباب 33 من أبواب الأمر و النهی، الحدیث4، و ایضا الحدیث،5،11، و 13؛
وقسم منها یدل علی ترک تسمیته إلی أن یقوم ویملأ الأرض عدلاً،نظیر ما رواه أبو هاشم داود بن القاسم الجعفری عن أبی جعفر علیه السلام فی حدیث الخضر،أنّه قال: «وأشهد علی رجل من ولد الحسن علیه السلام لا یسمّی ولا یکنّی حتّی یظهر أمره فیملأها عدلاً کما ملئت جوراً،إنّه القائم بأمر الحسن بن علی علیه السلام»
الوسائل: ج11، الباب 33 من أبواب الأمر و النهی، الحدیث3،و بهذا المضمون،الحدیث:9.
قسم سوم از روایات میگویند اسمش را نبرید،چون اگر اسمش را ببرید، مورد شناسائی قرار میگیرد و کشته میشود.
و قسم ثالث یدل علی عدم جواز تسمیته معللاٌ بالخوف نظیر ما رواه أبو عبدالله الصالحی قال سألنی أصحابنا بعد مضی أبی محمد أن أسأل عن الاسم و المکان، فخرج الجواب :«إن دللتهم أذا عوه ، و إن عرفوا المکان دلٍّوا علیه» الوسائل: ج11، الباب 33 من أبواب الأمر و النهی، الحدیث7، و بهذا المضمون الحدیث8، و 12.
تمام این روایات ناظر است به یک عصر خاصّی است که همان عصر ائمه علیهم السلام و اوائل غیبت باشد. چون اگر بدانند که این شخصیت از نسل امام رضا، امام محمد تقی، امام علی النقی و امام حسن العسکری علیهم السلام است، این نسل ها را میکشند و از بین میبرند، در حقیقت این گونه روایات یا ناظر است به حفظ جان ائمه یا حفظ جان خود حضرت، آنهم در وقتی که تازه امام حسن عسکری به شهادت رسیده و هنوز جای آن حضرت خیلی نا مشخص نیست،چون حضرت عجّل الله تعالی فرجه مدتی در خانه بوده است.
در مقابل این روایات، روایات زیاد و کثیری داریم که میگویند نام مقدسش را ببرید، احترامش را حفظ کنید.
جمع بین روایات متعارض
جمع بین روایات این است که بگوییم روایاتی که میگویند اسم آن حضرت را نبرید،ناظر به عصر ائمه اهل بیت علیهم السلام است که جان آنان محفوظ بماند یا این روایات ناظر است به اوائل غیبت که جان خود حضرت در خطر بود. اما روایاتی که میگویند بردن نام آن حضرت هیچ اشکالی ندارد،مربوط است به بعد از زمان غیبت کبری.
و قسم رابع یدل علی جواز التسمیة و هی روایات کثیرة ، نظیر ما رواه محمد بن إبراهیم الکوفی:
إنّ أبا محمد الحسن بن علی العسکری بعث إلی بعض من سمّاه شاة مذبوحة و قال:« هذه من عقیقة ابنی محمد» عجلّ الله تعالی فرجه.
بنابراین، روایات قسم اول ناظر به یک شرائط خاصی است که جان ائمه علیهم السلام یا خود آن حضرت یا سایر بستگان آن بزرگواران در خطر باشد.
اما اگر آن شرائط مرتفع شد، حتما باید اسمش را برد و نباید اسم آن حضرت را کتمان نمود.
و أما الجمع بین هذه الأقسام فواضح و هو أن حرمة التسمیة مختصة بما إذا ترتب علیها ضرر أو خوف الضررزه، و أما إذا ارتفع ذلک فلا مانع.
روایاتی که میگویند اسمش را ببرید،خیلی بیشتر از روایاتی است که میگویند اسمش را نبرید.
یقول صاحب الوسائل : و الأحادیث فی التصریح باسم المهدی محمد بن الحسن علیهم السلام و فی الأمر بتسمیته عموماٌ و خصوصاٌ ، تصریحاٌ و تلویحاٌ (میم، ح، دال و یاء»، فعلاٌ و تقریراٌ فی النصوص، والزیارات و الدعوات ،و التعقیبات، و التلقین ، و غیر ذلک کثیرة جداٌ، قد تقدم جملة من ذلک و یأتی جملة أخری و هو دال علی ما قلناه فی العنوان.
هنا قاعدتان:
1: کلّ مبیع قد تلف قبل قبضه فهو من مال بائعه.
2: التلف فی زمن الخیار ممّن لا خیار له.
ما نخست باید هردو قاعده را از نظر دلیل بررسی کنیم، آنگاه سراغ تعارض این دو قاعده برویم، یعنی اگر این دو قاعده در بعضی از موارد تعارض کردند،چه باید کرد؟
تعارض در جایی است که خیار با مالک باشد، مثلا مالک جنسی(قالی) را با خیار بفروشد، اما تحویل مشتری ندهد،آنگاه صاعقه بیاید و قالی را بسوزاند، دو قاعده در اینجا متعارض است، از این نظر که قبل القبض است، باید از کیسهی بایع باشد،از نظر دیگر که بایع ذو الخیار، و مشتری «لا خیار له» است،پس از کیسه مشتری است.
سوال این است که ما در اینجا چه کنیم، آیا قاعده اول را مقدم کنیم یا قاعده ثانی را؟
به بیان دیگر شخصی قالی را به زید فروخت،اما فروشنده خیار دارد، خریدار خیار ندارد، صاعقه یا سیل یا دزد آمد و قالی را از بین برد، در اینجا اگر قبل القبض است، باید از کیسهی بایع باشد، ولی از این نظر که در زمان خیار است،باید از کیسهی «من لا خیار له» باشد که مشتری است، در اینجا چه کار کنیم؟
ما در این دو جلسه، فقط قاعده اولی میخوانیم فلذا به قاعده ثانوی نمیرسیم تا به حل تعارض بپردازیم.
بررسی قاعده اول
قبل از آنکه ادله قاعده اول را بررسی کنیم، خود این قاعده که « کلّ مبیع قد تلف قبل قبضه فهو من مال بائعه» علی نحو خلاف قاعده است و علی نحو هم وفاق قاعده است.
چرا خلاف قاعده است؟
چون بعد از آنکه بایع با مشتری عقد را خواندند و این جنس (قالی) از ملک بایع در آمد و ملک مشتری شد (ولو هنوز در دست بایع است، اما انتقل الی ملک المشتری)، وقتی ملک مشتری شد،اگر بلای آسمانی یا زمینی آمد و او را از بین برد،چرا بر عهدهی بایع باشد با اینکه بایع بعد از عقد مالک آن نیست؟
علی القاعده باید از ملک مشتری باشد.
بله! در بعضی از موارد این حرف درست است،و آن جایی است که قبض جزء مملّکات باشد، در قالی قبض جزء مملّکات نیست بلکه قبض از باب وفای به عقد است،یعنی بایع که قالی را فروخته،حتما باید به قبض مشتری برساند. چرا؟ برای اینکه وفا به عقد کرده باشد.
اما در بعضی از موارد داریم که قبض جزء مملّکات است یعنی تا قبض ندهند مشتری مالک نمیشود کما فی بیع الصرف و السلم،در بیع صرف و سلم که طلا را به طلا، یا طلا را با نقره معامله میکنیم تا به قبض مشتری ندهیم مشتری مالک نمیشود، در بیع سلم نیز از همین قبیل است، یعنی تا طرف پول را به گندم کار ندهد،معامله منعقد نمیشود،البته در این دو مورد ممکن است که بگوییم علی وفاق القاعده است، چون هنوز این طلا از ملک بایع بیرون نشده،در صورتی از ملک او خارج میشود که به قبض مشتری برساند.
پس القبض علی قسمین، یک قسم از قبض است که مملّک نیست بلکه وفا به عقد است مثل اینکه انسان پارچه یا نان و امثالش را از بازار میخرد.
یک قسم از قبض است که مملّک است،یعنی اگر قبض صورت نگیرد،مشتری آن را مالک نمیشود. یعنی تا قبض صورت نگیرد ملکیت برای مشتری حاصل نمیشود، این قاعده در جایی است که قبض جزء مملّکات نیست، بلکه از قبیل وفا به عقد است علی خلاف القاعده است، ملک مشتری تلف شده، پس چرا بایع ضامن بشود، مشتری فروخته و کارش تمام است، او تلف نکرده تا ضامن بشود بلکه بلای آسمانی یا زمینی آن را تلف نموده،پس چرا بایع ضامن بشود.
اگر بگوییم : «کلّ مبیع قد تلف قبل قبضه فهو من مال بائعه» این خلاف قاعده است.
بله! در معاملهی صرف و سلم چنین است، یعنی در معامله طلا به طلاق یا نقره به نقره، آنجا قبض جزء مملّکات است یعنی تا قبض انجام نگیرد،اصلا ملکیت برای طرفین حاصل نمیشود. این خلاف قاعده است.
و علی نحو بر وفاق قاعده است و آن این است که مشتری بگوید: جناب بایع! من که بنا بود به شما پول بدهم،در مقابل این بود که چیزی گیرم بیاید، من هنوز چیزی گیرم نیامده است،چطور از کیسهی من تلف بشود؟
و لذا عقلا میگویند مشتری خودش حاضر است. پولش هم حاضر است، ولی باید شما مبیع را تحویل بدهی، اما اینکه میگویی من نمیتوانم تحویل بدهم،چون سیل آن را برده، عقلا در اینجا میگویند قاعده عدل و انصاف این است که از کیسهی مالک (بایع) باشد نه از کیسهی مشتری.
وبه قول محقق سبزواری در کفایة الأحکام،در این صورت عقد خود بخود منفسخ میشود. چرا؟ چون بایع نمیتواند وفا به عقد کند، مشتری هم که چیزی گیرش نیامده،فلذا عقد خود بخود منفسخ میشود: «کلّ مبیع قد تلف قبل قبضه فهو من مال بائعه»
این معنایش این نیست که بایع باید مثل یا قیمت را بدهد، بلکه عقد خود بخود از بین میرود. پس مباد خیال بشود که عقد به قوت خودش باقی است و جناب بایع مثل یا قیمت را بپردازد و ثمن را از مشتری بگیرد. این گونه نیست بلکه عقد خود بخود منفسخ میشود.
حال که این مطلب فهمیده شد،باید دانست که این مسئله سه دلیل دارد:
1: روایات، 2: اجماع،3: سیرهی عقلا.
بررسی دلیل اول
الروایة الأولی
روی عقبة بن خالد (عقبه بن خالد کیست؟ عقبه بن خالد کسی است که اقضیة رسول الله را از لسان ائمهی اهل بیت علیهم السلام جمع کرده، یعنی تمام قضاوتهای پیغمبر صلّی الله علیه و آله را که از لسان امام باقر و امام صادق صادق علیهما السلام بیرون آمده، همه را جمع کرده است)
روی عقبة بن خالد عن أبی عبد الله (علیه السلام ) فی رجل اشتری متاعاٌ (متاع شخصی نه متاع کلی و بحث ما هم در متاع شخصی است نه متاع کلّی، به عبارت دیگر مورد قاعده جایی است که متاع شخصی باشد نه کلّی.) من آخر و أوجبه غیر أنّه ترک المتاع عنده و لم یقبضه و قال: آتیک غداٌ إن شاء الله ، فسرق المتاع، من مال من یکون؟
قالک:«من مال صاحب المتاع الذی هو فی بیته حتی یقبض و یخرجه من بیته، فإذا أخرجه من بیته فالمبتاع (مشتری) ضامن لحقه حتی یردّ ماله إلیه».الوسائل: ج 12،الباب10 من أبواب الخیار، الحدیث1.
مادامی که مال را در اختیار مشتری قرار نداده،ضمان به گردن بایع است نه به عهده مشتری، اما همین که در اختیار مشتری قرار داد هر چند در دو قدمی دچار بلای آسمانی هم بشود، به عهده مشتری است نه بایع.
بله! مادامی که در اختیار مشتری قرار نداده، اگر چنانچه تلف بشود، بایع ضامن است.
این روایت از نظر سند خوب است هر چند در سند این روایت محمد بن عبد الله بن هلال است که توثیق نشده،یعنی ممدوح است اما توثیق نشده، ولی مشایخ از این آدم نقل روایت کرده مانند محمد بن الحسین بن أبی الخطاب از او نقل روایت کرده، محمد بن الحسین بن أبی الخطاب از مقام بسیار بالای در روایت و فقه بر خوردار است. همچنین محمد بن أحمد بن یحیی صاحب کتاب «النوادر» از او نقل روایت کرده، اینها دلیل بر این است که این آدم (محمد بن عبد الله بن هلال) قابل اعتماد است. البته در بارهاش نیامده ثقة، یعنی از او تعریف شده، اما کلمهی«ثقة» در بارهاش نیامده،ولی کسی که این بزرگواران از او نقل روایت کنند،معلوم میشود که او آدم قابل اعتمادی است.
و لا خفاء فی دلالة الروایة علی المقصود. إنما الکلام فی سندها و قد ورد فیه محمد بن عبد الله بن هلال و لم یرد فیه توثیق لکن المشایخ یروون عنه؛ نظراء : محمد بن الحسین بن أبی الخطاب ، و الحسین بن عبید، و محمد بن أحمد بن یحیی صاحب النوادر، و غیرهم.
و أما عقبة بن خالد فهو الذی روی أقضیة النبی عن الصادق علیه السلام و هو ممدوح، و علی هذا فالسند لا بأس به.
الروایة الثانیة
النبوی الذی رواه صاحب المستدرک:
« کل مبیع قد تلف قبل قبضه فهو من مال بائعه».المستدرک:ج13، الباب 9 من أبواب الخیار، الحدیث1.
الروایة الثالثة
مضمون روایت سوم این است که از حضرت سوال میکند که : یابن رسول الله! مردی انباری دارد و در آن سی هزار طن نی بود(مراد از کلمهی «طن» در اینجا غیر از تن خارجی است) و من از این آدم ده هزارش را خریدم، آتشی آمد و انبار را سوزاند و فقط ده هزار باقی مانده، یعنی آتش بیست هزار آن را سوزانده و فقط ده هزارش باقی مانده،آیا این ده هزار مال من است یا مال مشترک؟
حضرت میفرماید: آن بیست هزار از کیسهی بایع است و این ده هزار مال شماست. چرا؟ چون هنوز نیها را تحویل شما نداده و تا تحویل نداده است، هر مقداری که بسوزد از کیسهی او سوخته نه از کیسهی تو.
اگر همهاش سوخته معامله فسخ میشود، اما حالا که دو ثلثش سوخته و یک ثلثش باقی مانده،باقی مانده مال شماست. مفهومش این است که اگر همهاش سوخته بود، از کیسهی بایع بوده است نه از کیسهی مشتری، مشتری نباید ثمن را به بایع بدهد.
ما رواه برید بن معاویة، عن أبی عبد الله علیه السلام فی رجل اشتری من رجل عشرة آلاف طن قصباٌ فی أنبار(کلمهی «انبار» از زبان فارسی وارد زبان عربی شده است) بعضه علی بعض من أجمة(مفرد آجام، یعنی بیشه) واحدة و الأنبار فیه ثلاثون ألف طن ، فقال البائع: قد بعتک من هذا القصب عشرة آلاف طن ، فقال المشتری : قد قبلت و اشتریت و رضیت ، فأعطاه من ثمنه ألف درهم ، و وکل المشتری من یقبضه، فأصبحوا و قد وقع النار فی القصب فاحترق منه عشرون ألف طن و بقی عشرة آلاف طن، فقال:
«العشرة آلاف طن التی بقیت هی للمشتری، و العشرون التی احترقت من مال البائع».
الوسائل: ج13، الباب 19 من أبواب عقد البیع و شروطه، الحدیث1.
ههر چند مال مشاع بوده، یعنی بیست هزارش مال بایع بوده و ده هزار آن مال مشتری و قاعده در مال مشاع این است که اگر تلف بشود از کیسهی هردو طرف تلف شده، ولی در اینجا فقط از کیسهی بایع تلف شده، این دلیل بر این است که :
« کلّ مبیع قد تلف قبل قبضه فهو من مال بائعه»
و دلالة الروایة علی المقصود واضحة حیث إن التلف مع کون المبیع مشاعاٌ، حسب علی البائع لکونه قبل القبض.
الروایة الرابعة
ما رواه ابن حجاج الکرخی ، عن أبی عبد الله –فی حدیث_ قال:«کل طعام اشتریته فی بیدر (محلی که در آنجا خرمن را میکوبند،یعنی خرمن گاه) أو طسوج (ناحیه) فأتی الله علیه (بلای آسمانی آمد و او را از بین برد) فلیس للمشتری إلا رأس ماله، و من اشتری من طعام موصوف و لم یسم فیه قریة و لا موضعاٌ فعلی صاحبه أن یؤدیه».
الوسائل: ج13، الباب 13 من أبواب السلف،الحدیث2. و الروایة الأخیرة تفصل بین العین الشخصیة و المبیع الکلّی فی الذمة ، فعلی الأول لو تلفت العین تبطل المعاملة بشهادة أنّه یأخذ رأس ماله، و علی الثانی یجب عی البائع أن یحصل المبیع. و یسلمه إلی المشتری و إن حدث ما حدث فی مزرعته.
و هذه الروایات بأجمعها تصلح لتکون دلیلاٌ علی القاعدة ، و سیوافیک المراد من قوله:« فهو من مال بائعه». فقط در این مسئله دو نفر مخالف است، یکی مرحوم مفید و دیگری هم مرحوم سید مرتضی.
وو استدل المحقق السبزواری علی القاعدة بصحیحة علی بن یقطین أنه سأل أبا الحسن عن الرجل یبیع البیع و لا یقبضه صاحبه و لا یقبض الثمن؟ قال:
« الأجل بینهما ثلاثة أیام، فإن قبض بیعه و إلّا لا بیع بینهما».
ثم إنه نقل عن المفید و المرتضی و سلار و من تبعهم إلی أن تلف المبیع من المشتری نظراً إلی ثبوت الناقل عن غیر خیار.یلاحظ علیه: إن الروایة لا تدل علی المطلوب ، إذ لیس فیه عن التلف أثر، و إنما الکلام فی تأخیر الثمن و أن المشتری لو أخر أزید من ثلاثة فالبیع ینفسخ.
وو أما ما نقله عن المفید و تلمیذیه فقد نقله عنهما فی «مفتاح الکرامة» و قال: و المخالف، المفید و السیدان و من تبعهم فی خصوص خیار التأخیر.
الثانی الإجماع
دلیل دوم اجماع است، البته اجماع چندان مهم نیست، از فقهای عامه ابوحنیفه با ما موافق است، ولی مالک با ما موافق نیست،یعنی مالک میگوید اگر قبل از قبض تلف بشود،از کیسهی بایع نیست بلکه از کیسهی مشتری است.ححکی الإجماع علی مفاد القاعدة غیر واحد من الأصحاب : قال العلامة فی «التذکرة»: و لا خلاف عندنا فی أن الضمان علی البائع قبل القبض مطلقاٌ ، فلو تلف حینئذ، انفسخ العقد و سقط الثمن – و به قال الشافعی و أحدمد فی روایة ، و هو محکی عن الشعبی و ربیعة- لأنّه قبض مستحق بالعقد ، فإذا تعذر، انفسخ البیع، کما لو تفرقا قبل القبض فی الصرف.
و قال ابو حنیفة :«کل مبیع تلف قبل قبضه فهو من ضمان البائع إلا العقار (زمین) ».
و قال مالک : «إذا هلک المبیع قبل القبض، لا یبطل البیع، و یکون من ضمان المشتری، إلا أن یطالبه به فلا یسلمه، فیجب علیه قیمته للمشتری – و به قال أحمد و إسحاق _ لقوله: « الخراج بالضمان ».
اما مالک میگوید از کیسهی بایع نیست بلکه از کیسهی مشتری است، یعنی اگر قالی را صاعقه بسوزاند یا دزد ببرد، از کیسهی مشتری است. چرا؟ یک روایتی را نقل میکند که حضرت فرمود:
«الخراج للضمان» یعنی درآمد مال هر کس باشد،ضمان هم مال او است، فرض کنید اگر مبیع یک درختی باشد که میوه دارد، میوهی این درخت قبل القبض مال کیست؟ مال مشتری است، یا گوسفندی را به طرف فروخت و هنوز به قبض مشتری نرسانده، اگر شیر به پستان او آمد،شیر مال کیست؟ مال مشتری است، میگوید هر کس که درآمدش مال اوست، ضمانش هم مال او میباشد.
و نمائه للمشتری فضمانه علیه، و لأ نّه من ضمانه بعد القبض فکذا قبله کالمیراث.
أقول: سیوافیک الکلام فی الحدیث النبوی، و نماء المبیع التالف، فانتظر .
و قال العاملی بعد قول العلامة « و إذا تلف المبیع قبل قبضه فهو من مال بائعه»:إجماعاً کما فی السرائر، و کشف الرموز ، و جامع المقاصد ، و الروضة ، ویتناوله إجماع الغنیة بإطلاقه، کما تسمع ففی التذکرة فی باب القبض : لا خلاف عندنا فی أن الضمان علی البائع قبل القبض مطلقاٌ ؛ فلو تلف حینئذ انفسخ العقد و سقط الثمن.
و فی کفایة أنه لا یعرف فیه خلافاً –إلی أن قال: - مضافاً إلی ما ذکروه فی باب الثمار یما إذا تلفت الثمرة المبتاعة فإنهم حکموا من غیر خلاف و لا تأمل بأن تلفها قبل القبض من البائع .
و لعل هذه الکلمات کافیة فی إثبات الا تفاق فی المقام.
تتعم یحتمل أن یکون إجماعهم مستنداً إلی الروایات التی تقدمت قبل ذلک فیکون الإجماع مدرکیاً لا تعبدیاً .
الثالث: سیرة العقلاء
جرت سیرة العقلاء فی المقام علی انفساخ العقد و ارتفاع التعهد من الطرفین،( عقلا میگویند هرچند این ملک مشتری بوده، ولی هنوز گیر مشتری نیامده، یعنی بنا نبود که مشتری مطلقا به بایع پول بدهد، بلکه بنا بود که بایع هم مبیع را به قبض او برساند، حال که به قبض او نرسیده، مشتری هم در مقابل او هیچ تعهدی ندارد.) و ذلک لأنّ العقد و إن تمّ و المشتری و إن ملک المبیع لکن لمّا کان البیع مقدّمة للتسلیم و الإقباض و کانت الغایة القصوی من التعهّد هو انتفاع المشتری من المبیع، فإذا امتنع ما هو المقصود الأقصی لما کان هناک أی تکلیف علی أحد الطرفین.أمّا البائع فإنّ التخلف منه یرجع إلی سبب خارج عن مقدرته، و أمّا المشتری فإنّما تعهّد فی مقابل تسلّم المبیع و الإنتفاع به و المفروض أنّه لم یتحقق، فإذا غلب التقدیر علی تدبیر العباد فلا یکون لکلّ مسؤلیة أمام الآخر، و معنی ذلک فرض العقد کأن لم یکن و انفساخه من الأصل أو من حین التلف علی ما سیأتی.
و فیما ذکرنا من الأدلة الثلاثة غنی و کفایة.
یکی از قواعد فقهیه این است که: «کل مبیع قد تلف قبل قبضه فهو من مال بائعه» و مراد از بایع همان مالک است نه غیر مالک مانند قبیل وکیل و غیر وکیل.
ادلهی این قاعده را بررسی کردیم و ما گفتیم اینکه میگویند: «من مال بائعه» مراد این نیست که از کیسهی بایع تلف میشود و بایع باید برای مشتری مثل یا قیمت تهیه کند و سپس ثمن را از او بگیرد، بلکه همگان قائلند مراد این است که عقد در اینجا منحل میشود.
همان گونه که عرض شد گاهی «قبض» جزء مملّکات است و گاهی قبض جزء وفا به عقد است، و در مانحن فیه قبض جزء مملّکات نیست، بلکه شرط وفای به عقد است،یعنی کار به جایی رسیده است که بایع نمی تواند به عهد و عقد خودش وفا کند. و او (بایع) فقط این مقدار تعهد کرده بود که اگر جنس باقی بود، آن را تحویل مشتری بدهد،اما تعهد نکرده بود که اگر بلای آسمانی یا زمینی از قبیل صاعقه و سیل و زلزله آمد و او ر ا از بین برد، باز هم مبیع را به مشتری تحویل بدهد و حال که مبیع تلف شده، پس مثل یا قیمتش را بدهد.
تعهد بایع بیش از این نبوده است که اگر مبیع باقی بود، او را تحویل مشتری بدهد نه اگر در اثر صاعقه یا سیل و زلزله از بین رفت، باز هم متعهد است که مثل یا قیمتش را به مشتری بپردازد.
حال این پرسش به میان میآید که آیا این قاعده فقط مخصوص مثمن است یا شامل ثمن نیز میشود و ثمن هم همین حکم را دارد، فرض کنید عمرو قالی را در مقابل یک رأس گوسفند به زید فروخته، اتفاقا گوسفند به وسیلهی صاعقهی آسمانی یا سیل و یا زلزله از بین رفت و تلف شد، آیا این گوسفند از کیسهی بایع تلف شده یا از کیسهی مشتری؟
هر چند در قاعدهی «کل مبیع» اسمی از کلمهی ثمن برده نشده، ولی در ثمن نیز این قاعده جاری است. یعنی ولو قبض ثمن جزء مملّکات نیست بلکه از باب وفا به عقد است، یعنی مشتری متعهد شده بود در صورتی که این گوسفند تلف نشود،آن را تحویل بایع بدهد، حال که مقدر این بوده بر اینکه این گوسفند تلف بشود،پس باید مشتری مثل یا قیمت را تهیه کند و به بایع بدهد و مبیع را از او تحویل بگیرد. این حرف را نمیتوان زد. چرا؟ چون تعهد مشتری بیش از این نبوده که اگر ثمن از بین نرفت،آن را به بایع تحویل بدهد.
پس قاعده هر چند مبیع را شامل است، اما ملاک قاعده در هردو هست،یعنی هم در مبیع است و هم در ثمن.
به بیان دیگر باید دید که طرفین معامله چه مقدار تعهد کردهاند و ما به مقدار تعهد شان باید از آنان باز خواست کنیم، تعهد بایع در حد وجود مبیع است نه بیشتر. همچنین تعهد مشتری در ظرف وجود ثمن است،یعنی در صورت موجود بودن ثمن، او متعهد است که آن را به عنوان عوض از مبیع به بایع بپردازد، اما وقتی تلف شد و در اثر بلای آسمانی یا زمینی از بین رفت، دیگر تعهد ندارد که مثل یا قیمتش را به بایع بدهد.
ما هو المراد من التلف
آیا تلف این است که فقط بلای آسمانی یا زمینی از قبیل صاعقه یا سیل و زلزله او را از بین ببرد یا مراد از تلف این است که قابل وفا نباشد، یعنی جناب بایع نتواند به تعهد خودش وفا کند بلا افراط و لا تفریط.،ولذا اگر سارق و دزد آن را برد، باز مشمول این قاعده است، ولو تلف نیست اما ملاک تلف در آن است؟
یا مبیع به گونهای است که باید تلف بشود، مثلا کسی عبدش را فروخته، ولی قبل از آنکه به قبض مشتری برساند، شخصی را کشت و باید قصاص بشود، یا قبل از آنکه به قبض مشتری برساند، مرتد بشود که اتلاف و قتلش واجب است؟
دیدگاه استاد
در این گونه موارد باز هم بایع مقصر نیست تا برود مثل یا قیمتش را تهیه کند،بلکه تعهد بایع در حد وجود این مبیع بود نه اینکه اگر تلف شد،باز هم باید مثل یا قمیتش را بپردازد. فلذا چیزهای که ماوراء قدرتش است، نسبت به آنها تعهدی ندارد.
پس تلف منحصر به تلف سماوی نیست.
هرچند مرحوم صاصب جواهر تلف سماوی را می گوید، ولی من فکر میکنم که نظرش بیان فرد غالب است نه اینکه تلف منحصر به تلف سماوی باشد.
پس تا کنون دو مطلب را بیان کردیم:
الف: گفتیم هم مثمن را شامل است و هم ثمن را.
ب: مراد از تلف، تلف عین نیست، بلکه مراد این است که قبض ممکن نباشد، تصورش به هر نحوی که میخواهد باشد.
لو امتنع المشتری من القبض
اگر بایع به مشتری بگوید جنسی را که از من خریدی تحویل بگیر، اما مشتری گفت که فعلا در خدمت شما باشد و من سر فرصت آن را میبرم، یعنی مشتری از قبض امتناع کرد، بایع اصرار کرد که بیا جنسی را که از من خریدی ببر، اما بایع امتناع ورزید و جنس تلف شد.
آیا در اینجا از کیسهی بایع تلف شده یا از کیسهی مشتری؟
این خودش دو صورت دارد، یک مربته بایع میگوید جنس آماده است و بیا ببر، مشتری میگوید فعلا در نزد شما باشد.
یک مرتبه مشتری از گرفتن امتناع میکند، اگر امتناع از گرفتن کرد، قبض حاصل شده است. چرا؟ لأنّ القبض عبارة عن التخلیة بین المشتری و المبیع، من هم تخلیه کردم.
پس اگر مسئله این باشد که مشتری امتناع ورزد، در این صورت قبض حاصل شده است.
ولی یک مرتبه مسئله این است که مشتری امتناع نمیورزد، بلکه سهل انگاری میکند و بایع هم به او پیشنهاد نمیکند، چون اگر بایع پیشنهاد کند و مشتری امتناع بورزد،در این صورت بایع ضامن نیست چون قبض حاصل شده است، زیرا قبض این نیست که بایع جنس را در دست مشتری قرار بدهد،بلکه قبض عبارت است از: لأنّ القبض عبارة عن التخلیة بین المشتری و المبیع. در اینجا هم تخلیه است.
پس تا کنون بحث ما در این بود که تلف نه مستند به بایع بود و نه مستند به مشتری، و نه مستند به اجنبی، بلکه مستند به عوامل خارج از اختیار بود و عوامل خارج از اختیار آن را تلف کرد مانند: صاعقه، زلزله و سیل و مانند آنها.
حال اگر تلف مستند به مشتری شد، یعنی خود مشتری گوسفند یا فرش را تلف کرد. یعنی هر چند گوسفند و فرش در اختیار و قبض بایع بود، ولی به علل و عواملی مباشرتا یا تسبیبا، مشتری سبب تلف مبیع شد.
فرض دوم این است که بایع تلف کند.
اجنبی تلف کند، پس در اینجا سه بحث وجود دارد، به این معنا که متلف یا مشتری است، یا بایع و یا مشتری.
اگر متلف جناب مشتری باشد، حصل القبض، معنایش این است که قبض حاصل شده، یعنی همین که تلف کرده، معنایش این است که در اختیار و قبضش بوده که تلف کرده،مثلا قالی را آتش زده یا گوسفند را با تیر زده،این معنایش این است که در اختیارش بوده. اما مباشرتا و إمّا تسبیباً، اگر خودش کرده، خود کرده را پشیمانی نیست، قطعا قبض است.
اما اگر بایع این کار را کرده باشد،در این صورت بایع ضامن است و این صورت تحت قاعده داخل نیست.چرا؟ چون بر خلاف تعهد رفتار کرده و لذا ضامن است و لذا اگر مبیع مثلی است، باید مثل را تهیه کند و اگر قیمی است باید قیمت را تهیه کند. آنگاه ثمن را از مشتری بگیرد.
بنابراین، در این فرض ما نمیتوانیم بگوییم که خارج از تعهدش است بلکه داخل تحت تعهدش است، اینکه گفتیم ضامن نیست، درجایی است که دور از دایرهی تعهدش باشد، ولی در این فرض دور از دایرهی تعهدش نیست، بلکه داخل در دایرهاش است.
اما اگر اجنبی آن را تلف کرد، مثلا همسایه آن را تلف کرد و الآن هم در اختیار است. در اینجا مسئه چه حکمی دارد؟
در اینجا چهار احتمال وجود دارد تا ببینیم که کدام مطابق قاعدهی عدل و انصاف است و کدام مطابق عقل و فطرت سالم انسان است؟
احتمال اول
احتمال اول این است که اگر اجنبی تلف کرد، مشتری یکسره سراغ اجنبی میرود و خسارت را از او میگیرد و میگوید مثل یا قیمت را بده. چرا؟چون ملک مرا تلف کرده، اگر او بگوید این در خانهی بایع بود، در جوابش میگوید هر چند در خانه بایع بوده باشد، باز هم ملک من بود و من از او خریده بودم، ملک من بوده، منتها در مغازهی بایع بود و تو آن را تلف کردی، پس خسارتش را بده، یعنی مثل یا قیمتش را به من بده. مثل و قیمت را از اجنبی میگیرد و ثمن را هم به بایع میپردازد.
ب: احتمال دوم این است که مشتری یا رجوع به اجنبی میکند یا معامله را فسخ میکند.
پس احتمال اول این است که مشتری رجوع به اجنبی کند و مثل یا قیمت را از او بگیرد و ثمن را هم به بایع بدهد.
احتمال دوم
احتمال دوم این است که مخیر باشد بین رجوع به اجنبی چون متلف است، و بین الرجوع إلی البائع، چون بایع باید به قبض میرساند و چون به قبض مشتری نرسانده است، پس معامله را فسخ میکند و پول خودش را از بایع میگیرد.
احتمال سوم
احتمال سوم این است که بایع رجوع میکند به اجنبی و مثل یا قیمت را از اجنبی میگیرد، ولو بایع مالک نیست اما حق رجوع به اجنبی دارد، چون در مقابل این مبیع تعهد کرده نسبت به مشتری،میتواند با اینکه مالک نیست، رجوع کند به اجنبی مثل و قیمت را از او بگیرد. مشتری مخیر است یا مثل و قیمت را بگیرد و ثمن را به بایع بدهد، یا معامله را فسخ کند.
فرق احتمال سوم با احتمال اول این است که در اولی خود مشتری رجوع به اجنبی میکرد، ولی در اینجا این زحمت را بایع میکشد و رجوع میکند مثل و قیمت را میگیرد، آنگاه به مشتری میگوید: جناب مشتری!
اگر به این معامله راضی هستی، مثل و قیمت را بگیر و ثمن را بده، مشتری میگوید من علاقه به همان عین اولی داشتم، حال که او تلف شده،معامله را فسخ میکنم.
احتمال چهارم
احتمال چهارم این است که اصلا همین که اجنبی تلف کرد، عقد خود بخود منفسخ میشود.
حال باید ببینیم که در میان این احتمالات اربعه، کدام یکی موافق ذوق فقهی است؟
ظاهرا چهارمی با ذوق فقهی موافق تر است.
ما هو المراد من قوله:«من مال بائعه»؟
البته ممکن است شما بگویید که این تکرار است چون قبلا خواندیم که مراد از اینکه «من مال بائعه» این نیست که بایع برود و از خارج مثل یا قیمت را تهیه کند، بلکه مراد این است که خود بخود عقد منفسخ میشود، بایع میرود سراغ کارش، مشتری هم میرود سراغ کارش.
ولی اینجا توضیح بیشتری میدهیم، و آن این است که از یک طرف میگویید مبیع ملک مشتری است از طرف دیگر میگویید که از کیسهی بایع تلف میشود، این تناقض است،این تناقض را باید رفع کنیم، چون اگر ملک مشتری است، پس چرا از کیسهی بایع تلف شود، و اگر از کیسهی بایع است،پس ملک بایع است. پس این تناقض را چگونه رفع کنیم؟
علما میگویند قبل از آنکه تلف بشود،آنماّ ملک بایع میشود و آنگاه تلف در ملک بایع صورت میگیرد، به این میگویند:« ملکیت آنمّا»، قهرا تناقض رفع میشود، تناقض این بود که اگر از کیسهی بایع است، پس ملک مشتری نیست و اگر ملک مشتری است، پس از کیسهی بایع نیست، و حال آنکه ما فرض کردیم که این ملک مشتری است، چه کنیم که هم از کیسهی بایع باشد و هم تناقض نباشد؟
رفع تناقض به این است که بگوییم قبل از آنکه صاعقه بیاید تقدیر میشود که آنمّا این مبیع داخل در ملک بایع میشود،آنگاه تلف در ملک بایع صورت میگیرد.
آیا در فقه اسلام نظیر این را داریم که قبل از تلف ملک کسی باشد و حین التلف ملک دیگری بشود؟
من چهار مورد را نوشتهام که و برخی از آنها در کتاب متاجر مرحوم شیخ انصاری نیز آمده است:
1: فرض کنید کسی عبد دارد و من هم میخواهم کفاره بدهم. میگویم: فلانی! «اعتق عبدک عنّی»، معنای این حرف که میگوییم: «أعتق عبدک عنّی» چیست؟ آیا معنایش این است که عبد شما از طرف من عتق بشود و حال آنکه: «لا عتق إلّا فی الملک»؟ اگر مراد این باشد، پس این معنایش این است که شما چلو کباب بخورید تا من قوی بشوم، این نشدنی است، اگر بخواهم قوی بشوم، باید چلو کباب را خود من بخورم.
یا بگویم: فلانی! شما ورزش بکن،تا من قوی بشوم. همه میخندند که این چه حرفی است که شما میزنید.
پس معلوم میشود که معنای «أعتق عبدک عنّی» این نیست که عبد خود را از طرف من آزاد کن، بلکه معنایش این است که:
قبل از آنکه عتق بکنی،آن را به من تملیک بکن، آنگاه وکالتاً از طرف من آزاد کن.
2: تعدادی از افراد در یک کشتی نشستهاند، کشتی هم طوفانی شده، یعنی امواج دریا کشتی را از این سو به آن سو پرتاب میکند و این کشتی هم سنگین است، من به یکی از افراد کشتی (که بار زیادی دارد) میگویم: فلانی! این متاع سنگین خود را در دریا بینداز تا کشتی از غرق شدن نجات پیدا کند، او هم اموالش را در میان دریا میاندازد، در اینجا چه کسی ضامن است؟
آمر و دستور دهنده ضامن است. چرا؟ چون لازمهی این حرفش که میگوید:«ألق متاعک فی البحر» این است که اول به من تملیک بکن، سپس به دریا بینداز، قهرا آمر و دستور دهنده ضامن میشود. ولذا میگویند یکی از اسباب ضمان امر به اتلاف است، هم اولی امر به اتلاف است که میگوید:«اعتق عبدک عنّی» و هم دومی امر به اتلاف است که میگوید: «ألق متاعک فی البحر».
3: کسی پدر و مادرش غلام است ، فلذا میرود پدر و مادرش را از صاحبش میخرد، از آن طرف میخرد، باید آزاد بشوند، چون هیچ کس نمیتواند مالک پدر و مادر خود بشود،از طرفی هم داریم که: «لا عتق إلّا فی الملک» انسان نمیتواند احد العمودین را مالک بشود. «عمودین» یعنی پدر و مادر.
پس از یک طرف نمیتواند انسان مالک عمودین بشود، از آن طرف هم «لا عتق إلّا فی الملک»، پس چه کار کنیم؟
میگوییم جمع بین این دوتا این است که بگوییم من یک آن پدر و مادر را مالک میشوم.آنگاه آنها آزاد میشوند، این یک آن و یک لحظه مالک شدن، توهین به پدر و مادر نیست،چون این ملکیت مقدمهی آزادی آنها میشود.
4: «شخص» پدر کسی را کشته،دیه مال چه کسی است؟ دیه مال ورثه است، ورثه چطور مالک میشوند؟
از آن طرف مالک باید حیّ باشد و حال آنکه این آدم میت است، میگویند، این دیه آنمّا ملک میت می شود، آنگاه از میت منتقل به ورثه میشود.
پس اگر فقه را مطالعه کنیم،ما ملکیت تقدیری داریم، منتها گاهی سببش امر است مانند اولی و دومی، و گاهی سببش جمع بین الأدله است، یعنی اگر بخواهیم بین ادله جمع کنیم،ناچاریم که ملکیت تقدیری قائل بشویم.
اینجا هم سبب جمع بین الأدله است، یعنی از یک طرف قالی ملک مشتری است، از آن طرف هم میخواهد از کیسهی من برود. ناچاریم بگوییم ملکیت آنمّا قبل از تلف برای بایع حاصل میشود،آنگاه از ملک بایع تلف میشود.
حکم النماء بعد العقد و قبل التلف
حال اگر گوسفندی را که بایع فروخته، قبل از قبض،یعنی در این چند روزی که پیش بایع بود شیر داشته و شیر را پنیر یا ماست کرده یا فروخته. بر حسب اتفاق صاعقهای آمد و این غنم را از بین برد، این پنیر و شیرها مال کیست، آیا مال مشتری است یا مال بایع است؟
گروهی میگویند مال مشتری است. چرا؟ لأنّ الفرع تابع للاصل، وقتی که غنم مال مشتری است، پس شیر و پنیر هم مال مشتری است، ماست آن نیز مال مشتری است. اگر بچه به دنیا آورده است، او نیز مال مشتری میباشد. چرا؟ لأنّ فرع تابع للأصل.
من در این مسئله یک چیزی در ذهنم است و آن این است که این از قبیل اکل مال به باطل است، چون مشتری چیزی به بایع نداده، پولش را هم که پس میگیرد،حال اگر ماست، پنیر و بچه و سایر نمائات را هم بگیرد، این اکل مال به باطل است و از نظر عرفی چندان خوب جلوه نمیکند، یعنی عرف مشتری را بد میدانند که هم پول خود را بگیرد و هم برّه را با سایر نمائات از قبیل ماست و پنیر را هم با خودش ببرد،این اکل مال به باطل است و جمع بین عوض و معوض میباشد، از این رو ناچاریم که مسئله را از جای دیگر حل کنیم و آن اینکه:
هل الفسخ من حین العقد أو من حین التلف؟
اگر بگوییم انفساخ من حین التلف است، البته نماء مال مشتری است.
اما اگر بگوییم انفساخ من حین التلف نیست بلکه من حین العقد است، عقلا میگویند این عقد کأن لم یکن است،یعنی مثل اینکه اصلا نبوده، عقلا میگویند انفساخ من حین العقد است،یعنی مقدر نبوده که این کار بشود، فلذا میگویند: جناب مشتری! بیا پول خود را بگیر و دنبال کارت برو.
نظریهی استاد
من معتقدم که غالبا عقلا در اینجا انفساخ را از حین عقد میدانند نه من حین العقد، میگویند معلوم میشود کاشف است نه ناقل، کشف میکند که از اول این عقد پایه و اساس صحیح نداشته و لذا نماء مال بایع است نه مال مشتری.
پس در اینجا دو نظر را مطرح کردیم:
الف: نماء مال مشتری است.چرا؟ لأنّ الفرع تابع للأصل، حال که غنم مال مشتری است، نمائش نیز مال مشتری میباشد.
ما به این نظر اشکال کردیم و گفتیم از نظر عرف این مطلب بد نماست، عرف این را فطرتا نمیپذیرند، و قوانین اسلام مطابق فطرت است، میگویند عدل انصاف نیست در حالی که مشتری به بایع چیزی نداده،در عین حال همه چیز را ببرد، فلذا این با قاعده عدل و انصاف سازگار نیست.
ب: نظر دوم این است که انفساخ من حین العقد است، پس نماء نیز مال بایع است و ظاهرا قول دوم صحیح به نظر میرسد که بگوییم انفساخ من حین العقد است.
شمول القاعدة لسائر العقود المعاوضیة
حال اگر این قضیه در اجاره رخ داد،آیا این قاعده اجاره را هم شامل است یا نه؟
مثلا کسی خانه یا اسب یا ماشین خود را به دیگری اجاره میدهد، خانه در اثر بعضی از حوادث خراب میشود یا ماشین و اسب را دزد به سرقت میبرد.
همان قاعده در اینجا نیز جای میشود، هر چند قاعده کلّ مبیع است، ولی ملاک این است که باید حد و حدود تعهد طرف را دید، یعنی طرف که ماشین را به اجاره دیگری داده بود که یک روزه یا دو روزه در فلان شهر برود و بیاید،این تعهد در صورتی بود که ماشینی باشد،اما اگر ماشین را دزد برد، دیگر طرف تعهد نکرده بود که برود یک ماشین دیگر از بازار بخرد و در اختیار طرف مقابلش بگذارد، پس هر چند قاعده هرچند در تلف مبیع وارد شده، اما در تلف عین مستأجره نیز جاری است، یعنی ملاکا آنجا را هم میگیرد، علاوه بر اجاره،سایر عقود را نیز میگیرد.
به بیان دیگر اگر لفظ قاعده را در نظر بگیریم، غیر از بیع سایر عقود را شامل نیست،اما اگر روایات قاعده و ملاک قاعده را در نظر بگیریم، خصوصا اگر سیره عقلا را در نظر بگیریم،عقلا میگویند این آدم درست است که فلان واحد را به شما اجاره داده ولی متاسفانه آن واحد را آتش گرفته از بین برده، دیگر بنده خدا تعهدش در همین حدود بوده نه اینکه برود یک واحد دیگر مثل آن را بخرد و به شما اجاره بدهد.
شمول القاعدة علی تلف البعض
اگر کسی دو عبدش را به دیگری فروخت و یکی از آنها مرد، یا دو اسب را به کسی فروخته بود، یکی از آنها مرد یا خانه را فروخته بود، ی شمال آن را آتش گرفت، چون خانههای قدیم شمالی و جنوبی داشتند، تابستان در یک طرف زندگی میکردند، زمستان هم در طرف دیگر. فرض کنید شمالش را آتش گرفت، آیا مشمول این قاعده است یا نه؟
نظریهی استاد
من در اینجا قائل به تفصیل هستم، اگر واقعا آن غرض امکان بهره داری باشد هر چند به صورت تنصیفی، مانع ندارد، فرض کنید که جناب «زید» سی تن گندم را به عمرو فروخت، متاسفانه ده تنش را آتش گرفت و از بین رفت، بیست تن دیگرش باقی است،ممکن است که مشتری (عمرو) بگوید که من همان بیست تا را قبول دارم،ده تا را فسخ میکنم.
چرا؟چون قابل تبعیض و تنصیف است.
اما اگر به گونهای باشد که قابل استفاده نیست، فرض کنید که زید یک جفت نعلین کربلا به عمرو فروخته بود، چون سابقا کربلا نعلین خوبی داشت،دزد آمد و یک لنگهاش را برد. لنگهی دیگر به درد نمیخورد ولذا باید حساب کنیم که بهره برداری ولو به صورت نسبی ممکن است یا نه؟ اگر ممکن است،معامله صحیح است، منتها مشتری خیار تبعض در صفقه را دارد،یعنی اگر دلش خواست قبول میکند و اگر دلش نخواست قبول نمیکند،مثلا در گندم میتواند قبول کند و خیار هم داشته باشد، اما در نعلین که یکی از آنها را بردهاند، یک لنگش به درد نمیخورد.
شمول القاعده للوصف المفقود
حال اگر مبیع و جنس فروخته شده قبل از قبض اوصافش از بین رفت، مثلا گلابی نطنز را فروخته بودم، ولی قبل از آنکه به قبض مشتری برسد،سرما آمد و تمام آنها را سیاه کرد، یا انگور را فروخته بودم، قبل از آنکه به قبض مشتری برسانم، دچار آفت سرما خوردگی شد که قابل بقاء نیست. اگر مبیع قبل از قبض صفاتش رفت،حکمش چیست؟
اگر امکان استفاده هست، معامله سر جای خودش محفوظ است و استفاده کند،اما اگر استفاده ممکن نباشد،عینش هم باقی باشد، به درد نمیخورد، یعنی انگور سرما زده و گلابی سرما زده به درد نمیخورد. فلذا این بستگی دارد به اینکه آن غرض قابل تحصیل است یا قابل تحصیل نیست. چون مسائل معاملات مسائل تعبدی نیست که انسان دنبال وحی الهی بگردد، فلذا انسان باید این گونه مسائل را در ضوء قواعد فقهیه و حکم عقلا و قاعده عدل و انصاف حل کند.
إبراء المشتری عن ضمان المبیع
بحث دیگر این است که آیا مشتری میتواند بایع را ابراء کند و بگوید: جناب بایع! من این گوسفند را از تو میخرم حتی اگر قبل از قبض سیل آن را ببرد یا صاعقه آن را از بین ببرد؟
اگر حق مشتری باشد، میتواند ابراء کند، چون حق قابل اسقاط است، اما حکم الهی قابل اسقاط نیست، مثلا مرد نمیتواند بگوید که طلاق در دست زن باشد، چرا؟ چون اینکه طلاق در دست مرد باشد، حق مرد نیست بلکه حکم الهی است. اما اگر حق باشد، زن میگوید حضانت و نگهداری دختر حق من است، من این حق را به پدرش واگذار میکنم، و او این حق حضانت را به عهده بگیرد.
در مانحن فیه نیز اگر ابراء مشتری قبل القبض، حق مشتری باشد، او (مشتری) میتواند اسقاط کند و قابل اسقاط است. اما اگر حکم الهی باشد، حکم الهی با اسقاط کسی، اسقاط نمیشود. صغرا را خود شما مطالعه کنید که آیا حق مشتری است یا حکم الهی.
القاعدة الثانیة
التلف فی زمن الخیار ممّن لا خیار له
همان گونه که قبلا بیان شد،ما دو قاعده داریم، یک قاعده این است که: «کلّ مبیع قد تلف قبل قبضه فهو من مال بائعه» این قاعده را بحث کردیم و بحثش به پایان رسید.
1: کلمات العلماء فی القاعدة
یک قاعدهی دیگر هم داریم که فقها از آن بنام: «التلف فی زمان الخیار فهو من لا خیاره له» یاد کردهاند، اگر چیزی در زمان خیار تلف شد، این تلف از طرف کسی است که معامله از طرف او لازم است، اما کسی که معامله از طرف او جایز است،از او چیزی کم نمیشود، «التلف فی زمان الخیار ممن لا خیار له» این قاعده را به این گستردگی در کلام فقها میبینیم، هم در کلام مرحوم محقق است و هم در کلام علامه حلی است و هم در کلام مفتاح الکرامة.
واقعا این دوتا را دو قاعدهی جدا از هم تلقی میکنند،آن یک قاعده است و این هم یک قاعدهی دیگر میباشد.
مرحوم محقق صریحا میفرماید اگر چیزی بعد القبض تلف شد، چنانچه مشتری خیار داشته باشد، از بایع حساب میشود،اگر بایع خیار داشته باشد، از مشتری حساب میشود، این کلمه را محقق دارد،علامه نیز در تحریر و قواعد دارد، مرحوم سید جواد هم در مفتاح الکرامة دارد.
کأنّه شرع مقدس یک قاعده دومی دارد که اگر در یک معاملهای مبیع بعد القبض دچار تلف شد،خواه تلفش به عیب داخلی باشد یا به عیب سماوی، گاهی بیمار است و گاهی بلای آسمانی است.
خلاصه اگر معامله از طرف بایع قطعی است و مشتری ذو الخیار است، در این صورت بایع ضامن است، اما اگر معامله از طرف مشتری قطعی است و بایع ذو الخیار میباشد، جناب مشتری ضامن است، آنکس که معامله از طرف او قطعی است، او ضامن است، اما آنکس که ذو الخیار است، او ضمانی ندارد سواء أکان المبیع حیوانا أو غیر حیوان، سواء أکان الخیار خیار حیوان أو خیار شرط.. طرفین با هم جعل خیار کردهاند، و سواء أکان العیب من عامل داخلی أو سماویّ.
دوتا قاعده است، یک قاعده مال قبل القبض است، این قاعده هم مال بعد القبض است،حال که مال بعد القبض است، شرطش این است که ذو الخیار ضامن نیست، بلکه «من لا خیار له» ضامن است، سواء أکان المبیع حیوانا أو غیر حیوان، سواء أکان الخیار خیار حیوان أو خیار شرط.. طرفین با هم جعل خیار کردهاند، و سواء أکان العیب أو التلف من عامل داخلی أو سماویّ.
قانون کلی این است که بعد القبض اگر تلفی آمد، ذو الخیار بریء است،«من لا خیار له» ضامن میباشد.
عبارت مرحوم محقق
قال المحقق: «إذا تلف المبیع قبل قبضه فهو من مال بائعه و إن تلف بعد قبضه و بعد إنقضاء الخیار فهو من مال المشتری». این دوتا خارج از بحث ماست، چون بحث ما در زمان خیار است، پس این دو جمله به بحث ما ربطی ندارد.
جملهی اول: «إن تلف المبیع قبل قبضه فهو من مال بائعه»
جملهی دوم : «و إن تلف بعد قبضه و بعد إنقضاء الخیار فهو من مال المشتری». این دو جمله از محل بحث ما خارج است.
جملهی سوم: «و إن کان (بعد القبض) فی زمان الخیار من غیر تفریط و کان الخیار للبائع فالتلف من المشتری، و إن کان الخیار للمشتری فالتلف من البائع». شرائع الأسلام: 2 23-24.
پس مرحوم محقق در این عبارت خودش به سه قاعده اشاره کرده ست:
1: إذا تلف المبیع قبل قبضه فهوه من مال بائعه.
2: و إن تلف بعد قبضه و بعد انقضاء الخیار فهو من مال المشتری.
3: و إن کان فی زمان الخیار من غیر تفریط و کان الخیار للبائع فالتلف من المشتری، و ان کان الخیار للمشتری فالتلف من البائع.
عبارت علامه
و قال العلامه فی «القواعد»: «و إن تلف بعد قبضه و انقضاء الخیار فهو من مال المشتری، و إن کان فی مدّة الخیار من غیر تفریط، فمن المشتری، إن کان الخیار للبائع أو لهما أو لأجنبی، و إن کان للمشتری خاصّة فمن البائع». قواعد الأحکام: 269. فی أحکام الخیار.
فرقی که عبارت محقق با عبارت علامه دارد این است که مرحوم علامه جملهی:«أو لهمها أو للأجنبی» را اضافه کرده است.
عبارت علامه در تحریر
«إذا تلف المبیع فی زمن الخیار قبل القبض إنفسخ البیع و کان من ضمان البائع، و إن کان بعد القبض و الخیار للبائع فالتلف من المشتری و إن کان للمشتری فالتلف من البائع، و لو کان مشترکاً فالتلف من المشتری فالتلف من المشتری».
تحریر الأحکام: 2/296.
نظریهی سید حرّ عاملی
مرحوم سید عاملی نیز همین عبارت را دارد. پس معلوم شد که فقهای بزرگ ما معتقدند اگر تلف بعد القبض باشد، اگر بعد الخیار است،مسلّماً مال مشتری است،اما اگر در زمان خیار است،در این صورت باید ببینیم که ذو الخیار چه کسی است و «من لا خیار له» چه کسی میباشد.
اگر ذو الخیار مشتری است،بایع ضامن است و اگر ذو الخیار بایع است، مشتری ضامن میباشد، این قاعده را به صورت کلی گفتهاند.
2: هل کون التلف ممّن لا خیار له، موافق للقاعدة؟
آیا این قاعده که:«التلف فی زمن الخیار ممّن لا خیار له» موافق قاعده است یا خلاف قاعده است؟
مرحوم میرزا صادق تبریزی که از مراجع بزرگ آذربایجان بود،ایشان در کتابی بنام:«الفوائد» معتقدند که اصلاً ما چنین قاعدهای به این گستردگی نداریم، یعنی این قاعدهای که محقق در شرائع، علامه در قواعد الأحکام و تحریر الأحکام میگویند، ما اصلاً یک چنین قاعدهای نداریم،این قاعده از فروع قاعدهی اولی است، قاعدهی اولی این بود که:«کلّ مبیع قد تلف قبل قبضه فهو من مال بائعه».
(ممکن است کسی بگوید که چطور میتواند این قاعده از فروع قاعدهی اولی باشد و حال آنکه قاعدهی اولی قبل القبض بود و این قاعده مال بعد القبض است. این اشکال را داشته باشید،بعداً آن را حل خواهیم کرد).
ایشان میفرماید ما اصلاً یک چنین قاعدهای نداریم، بلکه این مربوط است به قاعدهی اولی که : «کل مبیع قد تلف قبل قبضه فهو مال من مال بائعه»، غایة ما فی الباب مال حیوان است، خیارش هم خیار حیوان است، یعنی هم مربوط است به جایی که مبیع حیوان باشد و هم خیارش خیار حیوان باشد.در آن سه روز اگر این حیوان بمیرد، «فهو ممّن لا خیار له» که بایع باشد.
آنگاه کسی به ایشان اشکال میکند و میگوید: آقا!
آن قاعده مال قبل القبض است، این قاعده مال بعد القبض است،یعنی حیوان را تحویل داده و در این سه روز مرد.
ایشان در جواب میگوید: این قبض یک قبض ناقص است. چرا؟ چون بایع متکفل شده بود که حیوان سالم را تحویل بدهد، ولی این آدم حیوان سالم را تحویل نداده است. چطور حیوان سالم را تحویل نداده است؟ به دلیل اینکه این حیوان در این سه روز «مات بمرض داخلیّ»، به مرض داخلی مرده است، بنابراین،این قبض کلا قبض است،یعنی حکم کلا قبض را دارد.شرع مقدس که میفرماید: «صاحب الحیوان بالخیار ثلاثة أیّام».
مثلاً اگر مبیع از قبیل فرش باشد، انسان از همان روز اول میفهمد که عیب دارد یا عیب ندارد، اما حیوان عیبش مخفی است و انسان به این زدوی متوجه او نمیشود، همین که در ظرف سه روز مرد، آنهم نه به وسیلهی آفت آسمانی بلکه به عیب داخلی، این دلیل بر این است که این عیب از همان روز اول در این حیوان بوده است و این قبضش کلا قبض است، میگوید: آیا نمینبینید که فقها با «وصف» معاملهی جزء را میکنند، یعنی همان گونه اگر مبیع یکی از اجزائش کم باشد، مشتری خیار دارد که ارش بگیرد یا معامله را فسخ کند، همچنین است اگر فاقد صفات هم باشد مثلا مریض باشد، این حکم اجزاء را دارد ولذا مختار است بین الأرش و الفسخ.
پس معلوم میشود که «الوصف کحکم الجزء» بایع که حیوان بیماری را تحویل مشتری داده است، کأنّه قبض کامل نشده بلکه قبض ناقص شده است، مثلا اگر به جای صد من، نود من را بدهد، چطور ناقص است و قبض کامل نیست، هکذا تحویل حیوان بیمار به جای حیوان سالم، این قبض،قبض کاملی نیست. این قاعده برگشتش به قاعدهی اول است، منتها با این تصور که بعد القبض،حکم قبل القبض را دارد.
بنابراین، قاعده در جایی است که مبیع حیوان باشد، خیارش هم خیار حیوان باشد،فوتش هم فوت داخلی باشد،در یک چنین جای میگویند: «ممّن لا خیار له»، یعنی من البائع.یعنی این دو تعبیر یک مطلب را می رساند،چه بگوییم: «ممّن لا خیار له» و چه بگوییم: «من بائعه». چون «من لا خیار له» همان بایع است نه کس دیگر.
پس این یک قاعدهی مستقلی نیست بلکه همان قاعدهی اول است،منتها به شرط اینکه دقت کنیم که قبض اینجا کلا قبض است. چرا؟ «لأنّ الأوصاف بمنزلة الأجزاء»، یعنی همان گونه اگر اجزاء را ناقص بدهیم، قبضش کامل نیست،صفات را هم اگر صفات ناقصی باشد، باز هم قبضش کلا قبض است.
اینکه میگویند: «التلف فی زمن الخیار»، الف و لام کلمهی«التلف» عوض از مضاف إلیه است. تلف الحیوان فی زمن الخیار (در مدت سه روز) ممّن لا خیار له، یعنی من البائع.
اگر مطلب از همین قرار باشد،این بر میگردد به همان قاعدهی اولی نه اینکه خودش یک قاعدهی مستقل باشد، تا حرف محقق در شرائع و علامه در قواعد و تحریر درست بشود.
دلیل براینکه ما یک چنین قاعدهی نداریم، روایات است، یعنی روایاتی که در این زمینه وارد شدهاند،میرسانند که این مربوط به جایی است که مبیع حیوان باشد،خیارش هم خیار حیوان باشد، مرگش هم در سه روز باشد، سبب مرگش عامل داخلی باشد، قبضش کلا قبض باشد. اگر فرمایش این مرجع بزرگ(میرزا صادق تبریزی) درست باشد، معلوم میشود که در طول زمان، این قاعده مورد دقت قرار نگرفته است.
کلام مرحوم بجنوردی
مرحوم بجنوردی یک کلامی دارد و خودش هم میگوید این کلام من در واقع یکنوع استحسان است، ایشان این قاعده را در یک مظان کمی وسیع تر مطرح میکند و میگوید مشتری و بایع ذو الخیار باشد، مبیع فرق نمیکند که حیوان باشد یا غیر حیوان. علت اینکه جناب بایع ضامن است، چون مشتری که ذو الخیار است،هنوز دو دل است، نه مشتری مالک مبیع شده و نه بایع مالک ثمن، یعنی از آنجا که دو دل است فلذا در ظاهر مالک است، اما در واقع مالک نیست، یعنی ثمن را تملیلک بایع نکرده است، ولو در ظاهر تملیک کرده، اما چون ذو الخیار است، تملیک نکرده است،حال که تملیک نکرده است،اگر آفتی آمد و از بین برد، قهراً باید ضامن ثمن من باشد. چرا؟ چون امانتی بود از من در دست او، حتماً باید ثمن بنده را بدهد.
البته میگوید این یکنوع استحسان است، نکتهاش هم این است که مبنای ما با شیخ طوسی فرق دارد، شیخ طوسی میفرماید مادامی که دوران خیار نگذشته است،بایع ضامن ثمن میشود، اما بقیهی فقها میگویند: بایع مالک ثمن میشود هر چند ایام خیار نگذشته باشد.
در شرح لمعه در کتاب بیع و در مبحث خیارات از شیخ طوسی این نظریه را نقل کرده است که شیخ گفته است: ما دامی که ایام خیار نگذرد، مالکیت و ملکیت درست نمیشود، اما همهی فقها میگویند که مرور زمان شرط مالکیت نیست، بلکه طرف مالک میشود، منتها ملکیت متزلزله.
بنابراین، خودش هم قبول ندارد و لذا میگوید این یکنوع استحسان است، یعنی میخواهد موافق قاعده بکند، ولی از این راه، یعنی اولاً قائل است براینکه توسعه دارد، به این معنا که مبیع اعم است از حیوان و غیر حیوان،خیار هم اعم است از خیار حیوان و خیار غیر حیوان، فقط جانب مشتری را گرفته و فرموده اگر مشتری ذو الخیار شد. ثمن از کسیهی بایع تلف میشود. چرا؟ چون هنوز ملکیت حاصل نشده، یعنی دو دل است و چون ملکیت حاصل نشده است، مال مشتری در دست بایع تلف شده، پس حتما باید آن را به مشتری بدهد.
البته این یک حرف خلاف قاعده میباشد و موافق است با نظریه مرحوم شیخ طوسی نه با نظریهی سایر فقها.
حال باید سراغ روایات برویم و ببینیم آیا روایات همین را میگویند که ایشان (مرحوم میرز صادق تبریزی) گفته است یا روایات چیز دیگر را میگویند.
3:دراسة الروایات الواردة.
الف: محمد بن یعقوب، عن حمید بن زیاد، عن الحسن بن محمد بن سماعه، عن غیر واحد من الأصحاب، عن أبان عثمان، عن عبد الرحمن بن أبی عبد الله بصری قال: «سألت أبا عبد الله علیه السلام:عن رجل اشتری أمة بشرط (خیار) من رجل یوماً أو یومین،(معلوم میشود که مشتری جاهل به مسئله بوده، چون اگر عالم به مسئله بود، نیاز به شرط کردن نداشت و بدون شرط سه روز حق خیار داشت، این نشان میدهد که جاهل به مسئله بوده و لذا یک روز یا دو روز را برای خودش جعل خیار کرده است) فماتت عنده و قد قطع الثمن، علی من یکون الضمان(کنیزه در نزد مشتری مرد) و قد قطع الثمن(و حال آنکه پول را داده) علی من یکون الضمان؟! فقال: لیس علی الّذی اشتری (مشتری) ضمان حتّی یمضی شرطه»
الوسائل: ج18،الباب من أبواب الخیار، الحدیث1.
مراد از این شرط، همان خیار است و در روایات ما گاهی شرط به معنای خیار استعمال شده است، «حتّی یمضی شرطه»
آیا مراد همان یک روز و دو روز است یا مراد همان شرط شرعی است که صاحب الحیوان له الخیار ثلاثة أیّام؟ هردو احتمال وجود دارد، ولی بعید است که حضرت شرط او (مشتری) را اراده کند، چون شرط او لغو است.
مادامی که این خیار تمام نشود، ضمان بر بایع است.آقایان از این روایت،این قاعدهی کلّی را استفاده کردهاند که: «التلف فی زمن الخیار ممّن لا خیار له» خواه تلف حیوان باشد یا غیر حیوان، خواه خیار، خیار حیوان باشد یا خیار غیر حیوان. خواه عامل تلف، داخلی باشد یا عامل خارجی، قهراً قاعده در هردو طرف است. یعنی اگر بایع ذو الخیار است،مشتری ضامن است، اگر مشتری ذو الخیار است، بایع ضامن است و حال آنکه دایرهی روایت خیلی کوچک است، اولاً مبیع حیوان است، خیارش هم خیار حیوان است، سبب مرگ هم داخلی است.
چرا حضرت میفرماید: تلف «علی من لا خیار له» است که همان بایع باشد؟
مرحوم میرزا صادق تبریزی توجیه کرده که این نوع قبض کلا قبض است. چون بنا بود که بایع یک مبیع سالمی را تحویل مشتری بدهد و حال آنکه مبیع سالمی را تحویل نداده، چون مبیع سالمی را تحویل نداده است، این قبضش کلا قبض است و لذا بر میگردد به قاعدهی اول.قاعدهی اول این بود که:
«کلّ مبیع قد تلف قبل قبضه فهو من مال بائعه».
ب: عن عدّة من أصحابنا، عن سهل بن زیاد، و أحمد بن محمد جمیعاً،عن ابن محبوب(حسن بن محبوب است که در 150 متولد شده ود 224 از دنیا رفته است) عن عبد الله بن سنان، قال: «سألت أبا عبد الله علیه السلام: عن الرجل یشتری دابّة أو العبد و یشترط إلی یوم أو یومین (باز معلوم میشود که مشتری جاهل به مسئله بوده و الا شرط نمیکرد) فیموت العبد أو الدّابّة أو یحدث فیه حدث، علی من ضمان ذلک (چه کسی ضامن این دابه یا عبد است) ؟ فقال:«علی البائع حتّی ینقضی الشرط ثلاثة أیّام و یصیر المبیع للمشتری» الوسائل: ج18،الباب من أبواب الخیار، الحدیث2.
معلوم میشود که در حدیث اول هم مراد از «شرط» شرط شرعی است نه شرطی که مشتری برای خودش گذاشته است.
آقایان از این روایات انتزاع قاعده کلّی کردهاند، یعنی خواه مبیع حیوان باشد یا غیر حیوان، خواه خیار از قبیل خیار حیوان باشد یا خیار شرط، خواه ذو الخیار بایع باشد یا مشتری، و حال آنکه این دو روایاتی که ما خواندیم،یک دایرهی محدودی را میگیرد، یعنی مبیع باید حیوان باشد، شرط هم باید خیار حیوان باشد، ذو الخیار هم باید مشتری باشد، غایة ما فی الباب، چیزی که مرحوم میرزا صادق تبریزی دقت کرده این است که گفته این «بعد القبض»، حکم قبل القبض را دارد. فقط این را تحقیق کرده. بقیهاش طبق روایات است و این هم نظرش است، فلیست هذه القاعدة قاعدة جدیدة، بلکه هی من فروع قاعدة الأولی، منتها به شرط اینکه بدانیم بعد القبض در اینجا حکم قبل القبض را دارد، چون جناب بایع تعهد کرده بود که مبیع صحیح تحویل مشتری بدهد و حال آنکه مبیع مریض را تحویل ایشان داده است. پس این یک قاعدهی مستقلی نیست بلکه همان قاعدهی اولی است. منتها با این دقت که قبضش کلا قبض است.
بحث در بارهی این بود که: «التلف فی زمن الخیار ممّن لا خیار له».
آیا واقعاً یک چنین قاعدهای به این گستردگی داریم که شیخ و ابن ادریس و امثالش مدعی هستند، همین مقداری که معامله از یک طرف لازم است،و از طرف دیگر معامله جایز است، مبیع اگر بعد القبض تلف شد، جرم «من لا خیار له» این است که باید ضامن باشد، یعنی چون او « ممّن لا خیار له» است و معامله از طرف او لازم، و از طرف دیگر جایز است، جریمهاش این است که باید ضامن این تلف هم باشد خواه مبیع حیوان باشد یا غیر حیوان،خیار هم خیار شرط باشد یا خیار حیوان و مجلس،تلف هم یا به عیب داخلی باشد یا به عیب سماوی. یعنی همین که طرف «ممّن لا خیارله» است،باید جرم این تلف را هم بکشد؟
این قاعده با این گستردگی هر گز با قواعد سازگار نیست.
بله! اگر معصوم علیه السلام این حرف را بزند، در این صورت ما عقل خود را تخطئه میکنیم و کلام معصوم علیه السلام را میگیریم.
ولی بحث در این است که آیا معصوم علیه السلام یک چنین چیزی را فرموده یا نه؟
اشکال به معصوم علیه السلام نیست، اشکال به این قاعده است که آیا این قاعده (منهای اینکه دلیل شرعی داشته باشد) قابل قبول است یا نه؟ یعنی همین که یک طرف ذو الخیار است و طرف دیگر «ممّن لا خیار له» میباشد، باید جریمهاش را بدهد،از طرف او تلف بشود و مبلغی را که گرفته است باید دو باره بر گرداند من غیر فرق بین اینکه مبیع حیوان باشد یا غیر حیوان، شرط خیار حیوان باشد یا خیار مجلس و خیار شرط، تلف هم سماوی باشد یا «لعیب داخلی» بمیرد. حتی میتوانیم چهارمی را اضافه کنیم،یعنی اگر مشتری «ممّن لا خیار له» است و بایع ذو الخیار میباشد،مثلاً تاخیر ثمن شد، البته تاخیر ثمن تا سه روز اشکال ندارد، اما اگر بیش از سه روز تاخیر کرد، در اینجا بایع ذو الخیار است،مبیع هم در دست مشتری تلف شد (و فرض هم این است که مبیع حیوان است) جریمهاش بر مشتری است. چرا؟ به جهت اینکه بایع ذو الخیار است و مشتری «ممّن لا خیار له» است و لو حیوان هم باشد. یک چنین قاعدهای به این گستردگی دلیل میخواهد.
تا کنون ما دو روایت را خواندیم:
1:روایت عبد الله بن عبدالرحمن است از فقهای بصره است، عبد الرحمن از شاگردان امام صادق علیه السلام است نه فرزند حضرت.
2: روایت عبد الله بن سنان، ما این دو روایت بار دیگر میخوانیم.
ما رواه عبد الرحمن بن أبی عبد الله قال: سألت أبا عبد الله علیه السلام عن رجل اشتری أمة بشرط من رجل یوماً أو یومین، فمات عنده (عند المشتری) و قد قطع الثمن، علی من یکون الضمان؟ فقال: فلیس علی الّذی اشتری ضمان حتّی یمضی شرطه» مراد از شرط در این حدیث،همان سه روز است.
صحیحة عبد الله بن سنان قال: سألت أبا عبد الله عن الرّجل یشتری الدابة أو العبد و یشترط إلی یوم أو یومین» باز در اینجا مشتری جاهل به مسئله بوده و لذا خیار یک روز و دو روز را شرط کرده است) فیموت العبد أو الدابة أو یحدث فیه حدث، علی من ضمان ذلک؟ فقال: «علی البائع حتّی ینقضی الشرط ثلاثة أیام و یصیر المبیع للمشتری و إن کان بینهما شرط أیّام معدودة فهلک فی ید المشتری قبل أن یمضی الشرط فهو من مال البائع».
در جلسهی قبل گفتیم، جایگاه این دو روایت خیلی تنگ است،چون مبیع حیوان است، مرگش هم به وسیلهی عیب داخلی میباشد، حضرت در آنجا میگوید:ضرر بر عهدهی بایع است.
ولی ما گفتیم میشود این را تحت قاعدهی اول آورد که میگفت:« کلّ مبیع قد تلف قبل قبضه فهو من مال بائعه».
بگوییم این ولو ظاهراً بعد القبض است، اما باطناً قبل القبض است، چطور باطناً قبل القبض است؟
چون بنا بود که بایع دابه یا عبد صحیح را تحویل مشتری بدهد، از اینکه این دابه یا عبد در این سه روز مرده، معلوم میشود که یک بیماری مزمنی داشته و مخفی بوده که مشتری نمیدانسته است، فلذا این قبض کلا قبض است، پس در اینجا ضمان یک چیز جدیدی نیست بلکه از شاخههای قاعدهی اولی است که: « کلّ مبیع قد تلف قبل قبضه فهو من مال بائعه». تازه اگر گفتیم تحت قاعدهی اولی داخل نیست (هر چند ما گفتیم داخل است) این قاعده فقط مال حیوان است، باید بگوییم:« تلف الحیوان فی زمن الخیار ممّن لا خیار له» نه اینکه یک قاعدهی بزرگی درست کنیم که به عقل هم نمیگنجد.
آنگاه مرحوم شیخ میخواهد قاعده را یک مقداری توسعه بدهد،یعنی مشتری را میخواهد توسعه بدهد و بگوید مشتری میخواهد خیارش خیار حیوان باشد یا خیار شرط باشد. مثلاً مشری قالی را خریده و ده روز هم حق خیار دارد، ولی این قالی در مدت این ده روز، به آفت سماوی از بین رفت، یا خیارش از قبیل خیار مجلس است، مثلاً یک طرف خیار مجلسش را ساقط کرده، ولی دیگری ساقط نکرده است، اگر در خیار مجلس تلف شد، «فهو ممّن لا خیار له». مرحوم شیخ یک چنین وسعت نسبی قائل شده است،یعنی مبیع و شرط را اعم میگیرد، عیب را هم اعم میگیرد. ایشان (شیخ انصاری) میخواهد این را از جملهی « حتّی ینقضی الشرط ثلاثة أیام و یصیر المبیع للمشتری» که در روایت عبد الله سنان آمده استفاده کند. چطور استفاده میکند؟
میگوید کلمهی «حتّی» در اینجا برای غایت نیست بلکه برای علیت است، گاهی کلمهی«حتّی» در علت به کار میرود و میگوید مراد از «حتّی» حتای علیت است،کأنّه حضرت میفرماید: علی البائع. چرا؟ لعلة وجود الشرط أیّام و یصیر المبیع للمشتری، علت چیه؟ علت این است که این آدم دارای شرط ثلاثة ایام است، فلذا مادامی که «مبیع» مال مشتری نشده است، تلف از کیسهی بایع است، پس معلوم میشود که میزان این است که مشتری ذو الخیار بشود، حال میخواهد خیارش خیار حیوان باشد یا خیار شرط، یا تلف از قبیل تلف سماوی باشد یا به وسیله عیب داخلی، ایشان کلمهی«حتی» را برای علیت میگیرد نه برای غایت، کأنّه تمام الموضوع للضمان این است که آن طرف «ممّن لا خیار له» است و این طرف ذو الخیار میباشد. مادامی که من ذو الخیار هستم و ملکیت من متزلزل میباشد،من ضامن چیزی نیستم.
اما آنکس که ملکیتش تام است، آن ضامن همه چیز است.
عبارت شیخ انصاری
فإن قلت: إنّ قوله: «حتّی ینقضی الشرط و یصیر المبیع للمشتری» مفید للعلیة، و علی کون ذلک یکون معنی الحدیث أنّ کلّ من لم یستقر علیه المال (کسی که ملکیتش پا در هواست) لکونه ذاخیار، و یقدر أن یسلب ملکیته عن نفسه فتلف ماله علی غیره، أی بالتلف تنفسخ المعاملة، و یدخل التالف قبل التلف آنّا ما فی ملک من لا خیار له (أی البائع) ثمّ یتلف من ماله. و علی هذا فلا فرق بین الخیار الثابت للبائع أو المشتری، و لا بین خیار الحیوان و الشرط (هم بایع را میگیرد و هم مشتری را، فرض کنید بایع فرش و قالی را به تحویل مشتری رسانده، ولی مشتری هنوز پول و ثمن را نداده است، سه روز که گذشت بایع ذی الخیار است، فرش هم در دست مشتری تلف شد، از کیسهی بایع نیست بلکه از کیسهی مشتری است. چرا؟ چون بایع ذو الخیار است، مشتری هم لا خیار له میباشد)،و لا بین خیار الحیوان و الشرط و غیرهما من خیار المجلس و خیار تخلّف الشروط الضمّنیة» منیة الطالب: 2/177.
بنابراین، مرحوم شیخ میخواهد از جملهای که در صحیحه ابن سنان است، استفاده عموم کند.
اشکال استاد بر کلام شیخ انصاری
هر چند شیخ مرد بزرگی است، ولی در اینجا ظاهراً فرمایش ایشان درست نیست،یعنی کلمهی«حتّی» برای علیت نیست بلکه برای غایت میباشد و حتای علیت خیلی کم داریم و برخی میگویند که ما موردی را پیدا نکردیم که کلمهی «حتی» برای علیت به کار رفته باشد.
کلمهی «حتی» در این حدیث نیز برای غایت است و میخواهد بگوید که مشتری ضامن نیست مگر اینکه سه روز سپری شود، هر گاه سه روز سپری شد، ضمانش مال مشتری است نه مال بایع.
علاوه براین، در روایت عبد الله بن سنان مورد حیوان است و مرگش هم دلیل بر این است که بیماری از نوع بیماری داخلی بوده.
بنابراین، این فرمایش شیخ که کلمهی «حتی» را برای علیت بگیریم نه برای غایت و این همه توسعه قائل بشویم،بسیار کار غیر صحیحی است، و لی مرحوم شیخ توسعه داده است.
و بذلک یظهر أنّ استظهار عموم الروایة لخیار الشرط غیر صحیح و إن تلقاه الشیخ الأعظم کونه مورد إجماع إذ قال:
«إنّ الخیار إذا کان للمشتری فقط من جهة الحیوان فلا إشکال و لا خلاف فی کون المبیع فی ضمان البائع».
و کذلک الخیار الثابت له (للمشتری) من جهة الشرط (فرض کنید که ما ده روز شرط خیار کردیم، چه قالی بخریم و چه حیوان، اگر ده روز جعل خیار کردیم و در این ده روز هم فوت کرد، باید مال بایع باشد) بلا خلاف فی ذلک ، لقوله فی ذیل صحیحة ابن سنان :
«و إن کان بینهما شرط أیاماً معدودة (این منحصر به خیار حیوان نیست بلکه خیار شرط را نیز میگیرد، فرض کنید مشتری قالی یا حیوان خریده و یک ماه شرط خیار گذاشته است، اگر در بین این یک ماه تلف شد، از کیسهی بایع تلف شده نه از کیسهی مشتری، مشتری را از خیار حیوان توسعه داده به خیار شرط . چرا؟ میگوید: عبارت حضرت این است که:
«و إن کان بینهما شرط أیام معدودة»، شرط مطلق است.
جواب از استدلال شیخ انصاری
جواب استدلال شیخ این است که: جناب شیخ!
از کجا معلوم است که مراد از این شرط خیار حیوان نیست، بلکه مراد از این شرط خیار حیوان است. چطور؟ به قرینهی «أیام معدودة»، چون در صحیحه آمده است که: سألت أبا عبد الله عن الرّجل یشتری الدابة أو العبد و یشترط إلی یوم أو یومین فیموت العبد أو الدابة أو یحدث فیه حدث، علی من ضمان ذلک؟ فقال: «علی البائع حتّی ینقضی الشرط ثلاثة أیام و یصیر المبیع للمشتری و إن کان بینهما شرط أیّام معدودة (این تاکید است برای جملهی قبلی) فهلک فی ید المشتری قبل أن یمضی الشرط (یعنی قبل أن یمضی أیام معدودة،یعنی خیار حیوان، معلوم نیست که این جملهی مستقلی باشد) فهو من مال البائع») فهلک فی ید المشتری قبل أن یمضی الشرط فهو من مال بائعه».
ولو کان للمشتری فقط خیار المجلس دون البائع فظاهر قوله: «حتی ینقضی شرطه و یصیر المبیع للمشتری کذلک بناء علی أن المناط انقضاء الشرط الذی تقدم أنّه یطلق علی خیار المجلس فی الأخبار.(یعنی در روایات بر خیار مجلس، خیار شرط نیز میگویند)
بل ظاهره (تا کنون میخواست مشتری را درست کند، ولی الآن میخواهد بایع را هم ضمیمه کند، به این معنا که اگر بایع ذو الخیار است و مشتری لا خیار له میباشد، در این فرض اگر حیوان تلف بشود، این بر عهده مشتری است نه بر عهدهی بایع، کی بایع ذو الخیار است؟ در صورت تأخیر ثمن) أن المناط فی رفع ضمان البائع صیرورة المبیع للمشتری و اختصاصه به بحیث لا یقدر علی سلبه عن نفسه و علی هذا تشمل الروایة عامة الخیارات و إلی هذا المناط ینظر تعلیل هذا الحکم فی «السرائر« حیث قال:
فکلّ من کان له خیار، فالمتاع یهلک من مال من لیس له خیار، لأنّه قد استقر علیه العقد و الذی له الخیار ما استقر علیه العقد و لزم ،فإن کان الخیار للباع دون المشتری و کان المتاع قد قبضه المشتری و هلک فی یده، کان هلاکه من مال المشتری دون البائع ، لأنّ العقد مستقر علی المشتری لازم له» المتاجر:6/176، الطبعة الحدیثة(چاپ جدید)
اشکال استاد بر کلام شیخ انصاری
ما نسبت به کلام شیخ دو نظر داریم، یکی همان بود که قبلا بیان کردیم و آن این بود که ایشان کلمهی«حتّی» را برای علیت میگرفت و میفرمود تمام الموضوع انقضاء الخیار است، آنکس که خیار دارد، او فکرش آسوده است، آنکس که معامله از طرف او ثابت است، او فکرش آسوده نیست، میزان را انقضاء الخیار و عدم الإنقضاء الخیار میدانست و کلمهی«حتّی» را برای علیت میگرفت.
ما در جواب گفتیم که اینکه حتّی برای علیت باشد یا اصلا نداریم یا اگر داریم خیلی کم و نادر است، بلکه حدیث میخواهد همان مورد را بگوید، یعنی حال که مشتری این حیوان را خریده، مادامی که خیار دارد، تو ضامن نیستی بلکه او ضامن است، نه اینکه این جمله به معنای افاده علت باشد تا یک چنین قاعده وسیع و گستردهای را استفاده کنیم.
اشکال دوم
اشکال دیگری ما بر مرحوم شیخ بر آن جملهی اخیر است که گفت:«و إن کان بینهما شرط أیّام معدودة»، ایشان این را یک جملهی مستقله گرفته است و بعید نیست که این جمله تاکید ما سبق باشد. احتمالش هم برای ما کافی است.
به بیان دیگر از آنجا که این قاعده، خودش خلاف قاعده است، یعنی یک چنین قاعدهای به این گستردگی خلاف قاعده است، نمیشود او را با یک جملهی دو پهلو (که ممکن است موکد باشد و ممکن است تاسیس،)درست کرد.
یلاحظ علیه اولآً: أنّ مقتضی الجمود علی ما فی صدر الروایة (این اشکال ناظر به روایت این سنان است نه به روایت عبد الرحمن، اولاً اگر بنا باشد که ما جمود کنیم، صدر روایت کلمهی شرط را در خیار حیوان به کار برده،ذیلش هم میشود خیار حیوان،در صدرش شرط خیار حیوان است، ذیلش هم خیار حیوان است) چون روایت میگوید: سألت أبا عبد الله عن الرّجل یشتری الدابة أو العبد و یشترط إلی یوم أو یومین فیموت العبد أو الدابة أو یحدث فیه حدث، علی من ضمان ذلک؟ فقال: «علی البائع حتّی ینقضی الشرط ثلاثة أیام و یصیر المبیع للمشتری و إن کان بینهما شرط أیّام معدودة. فهلک فی ید المشتری قبل أن یمضی الشرط (یعنی قبل أن یمضی أیام معدودة،یعنی خیار حیوان، معلوم نیست که این جملهی مستقلی باشد) فهو من مال البائع»
صدر روایت شرط را در خیار حیوان به کار برده، جملهی بعدی که میگوید: «و إن کان بینهما» این اطلاقی است محفوف به قرینه، یعنی قبلا شرط را در خیار حیوان به کار برده، فلذا نمیشود که این شرط را مطلق بگیریم و بگوییم اعم است از خیار حیوان، خیار مجلس و خیار شرط.
اولاً:مقتضی الجمود علی ما فی صدر الروایة هو حمل الشرط علی أحد الیومین (الیوم أو الیومین) اللّذین جعل المشتری الخیار لنفسه فیهما لا الحمل علی خیار المجلس (حتی نباید حمل کنیم بر خیار حیوان، اگر جمود کنیم باید بگوییم که مراد حضرت از این شرط، همان یک روز و دو روزی است که آن آدم جاهلانه برای خودش قرار داده) لا الحمل علی خیار المجلس، و مجرد استعمال الشرط فی خیار المجلس نادر لا یکون دلیلاً علی حمل الروایة علیه، بل المراد من الشرط هو خیار الحیوان بشهادة تحدیده بثلاثة أیّام.
و ثانیاً: أنّ ما فی ذیل الروایة – أعنی: قوله: «و إن کان بینهما شرط أیّاماً معدودة»- فالظاهر منه أیضاً هو الأیّام الثلاثة فی بیع الحیوان خصوصاً أنّ کون المبیع هو الحیوان و تصریحه بثلاثة أیّام فی صدر الروایة یمنع عن انعقاد الإطلاق لذیل الروایة، أعنی:قوله:«و إن کان بینهما شرط أیّاما معدودة»
نمیتوانیم بگوییم که شرط اعم از خیار مجلس، حیوان و خیار شرط است،چون قبلاً کلمهی «شرط» را در خیار حیوان به کار برده، آقایان میگویند اگر مطلق محفوف «بما یصلح للقرینیة» شد، آن «ما یصلح للقرینیة» مانع از آن میشود که اطلاق منعقد بشود.
اما حرفی که مرحوم سرائر زد، حرف ایشان ادعای بدون دلیل است، چون ایشان هیچ دلیلی بر ادعایش اقامه نکرد،ولی مرحوم شیخ انصاری حد اقل برای مدعای خودش دلیل اقامه کرد و گفت: کلمهی «حتّی» در اینجا برای علیت است، و باز گفت که جملهی «و إن کان بینهما شرط أیّام ثلاثة» اطلاق دارد، اما ابن ادریس در سرائر کمترین دلیل هم بر مدعای خودش اقامه نکرد.
پس معلوم شد که ما نتوانستیم از این دو روایت، استفاده اطلاق کنیم. هر چند من ادعا نمیکنم که کلام من صریح روایات است،ولی ظاهر از روایت عبد الله بن سنان همان خیار شرط است و میگوید: «أیّام معدودة» که همان سه روز باشد. قبلاً شرط را در خیار حیوان به کار برده فلذا ذیل اطلاق ندارد.
3: ما رواه عبد الله بن زید بن علی بن الحسین، عن أبیه، عن جعفر بن محمد علیه السلام قال: «قال رسول الله صلّی الله علیه و آله: فی رجل اشتری عبداً بشرط ثلاثة أیّام (معلوم میشود که در زمان جاهلیت نیز صاحب الحیوان خیار داشته است) فمات العبد فی الشرط، قال:«یستحلف بالله ما رضیه، ثم هو بریء من الضمان» الوسائل: ج12،الباب 5 من أّبواب الخیار، الحدیث4.
مشتری را پای قسم میکشاند که من به این معامله راضی نشدم، یعنی خیارم را ساقط نکردم. این روایت دلیل بر توسعه نیست،چون «مبیع» حیوان است،خیار هم خیار حیوان است،بعد القبض میباشد و تلف هم به علت داخلیه است.
4: ما رواه الحسن بن علی بن رباط، عمّن رواه، عن أبی عبد الله علیه السلام قال:« إن حدث بالحیوان قبل ثلاثة أیّام فهو من مال البائع» الوسائل: ج12،الباب5 من أبواب الخیار،الحدث5.
همهی این چهار روایت را که ما خواندیم، محلش حیوان است و خیارش هم خیار حیوان است، تلف هم مال بایع است.
بنابراین، ما از این چهار روایت نمیتوانیم توسعه پیدا کنیم، مگر اینکه به دو استدلال مرحوم شیخ بچسبیم، چون ایشان در جلسهی قبل خواست از صحیحهی عبد الله بن سنان عموم را استفاده کند،یعنی مرحوم شیخ میخواهد از این دو فقره عموم را استفاده کند،آن دو فقره عبارت است:«علی البائع حتّی ینقضی الشرط ثلاثة أیّام» ایشان حتّی را برای تعلیل گرفت نه برای غایت، فقرهی دوم عبارت است از: «و إن کان بینهما شرط أیّام ثلاثة».
تصور نشود که این دو روایت است، بلکه یک روایت است،منتها مرحوم صاحب وسائل تقطیع کرده،یعنی اولی را در باب پنجم آورده، ذیل را در باب هشتم آورده است و حال آنکه هردو یک روایت هستند نه دو روایت.
علی ایّ حال مرحوم شیخ به این دو جمله چسبیده است، یکی جملهی «حتّی ینقضی»، دومی هم جملهی «و إن کان بینهما شرط» یعنی کلمهی «شرط» اطلاق دارد، یعنی هم خیار شرط را میگیرد و هم خیا مجلس و خیار حیوان را.
ولی ما هردو استدلال ایشان را رد کردیم و گفتیم کلمهی «حتّی» برای غایت است نه برای تعلیل.
دومی هم که میگوید:«و إن کان بینهما شرط» مرادش همان شرط ثلاثة أیام است، یا لا اقل روایت مجمل است و با این اجمال نمیتوان به اطلاق تمسک کرد،چون قانون کلی این است که اگر مطلق محفوف «بما یصلح للقرینیة» شد، ما نمیتوانیم تمسک به اطلاق کنیم، در ما نحن فیه نیز جملهی «و إن کان بینهما شرط» اطلاق دارد، اما صدر حدیث، صلاحیت قرینیت را دارد که مراد از این «شرط» همان خیار حیوان باشد، فلذا مجرد اینکه در یک روایتی به خیار مجلس هم شرط اطلاق شده،دلیل نمیشود که این روایت هم اعم باشد.
پس مرحوم شیخ انصاری با دو فقرةی صحیحه عبد الله بن سنان برای مدعای خودش استدلال کرده است، یک فقرهاش عبارت است از: «حتّی ینقضی». فقرهی دیگرش عبارت است از: «و إن کان بینهما شرط أیّام ثلاثة».
ما از هردو استدلال ایشان جواب دادیم و نسبت به اولی عرض کردیم که کلمهی «حتّی» برای تعلیل نیست، بلکه برای غایت میباشد.
نسبت به دومی گفتیم که هر چند کلمهی «شرط» در ظاهر اطلاق دارد،اما چون صدر حدیث «یصلح للقرینیة»، فلذا این اطلاق حجت نیست.
در اینجا دو روایت دیگر داریم که به آنها نیز استدلال شده است:
5:ما رواه إسحاق بن عمار قال: حدّثنی من سمع أبا عبد الله علیه السلام و سأله رجل و أنا عنده، فقال: «رجل مسلم احتاج إلی بیع داره فجاء إلی أخیه فقال: أبیعک داری هذه و تکون لک أحبّ إلیّ من أن تکون لغیرک، علی أن تشترط لی إن أنا جئتک بثمنها إلی سنة أن تردّ علیّ (داری)؟
فقال: «لا بأس بهذا، إن جاء بثمنها إلی سنة ردّها علیه».
قلت: فإن کانت فیها غلّة کثیرة فأخذ الغلّة، لمن تکون الغلّة؟
کلمهی« غلّة» در لغت عرب به معنای درآمد و سود است، درآمد و سودش مال چه کسی است؟
فقال:«الغلّة للمشتری، ألا تری أنّه لو احترقت لکانت من ماله» الوسائل: ج12، الباب5 من أبواب الخیار،الحدیث1.
چون اگر خانه در این مدت از بین میرفت و دچار آتش سوزی میشد، از کیسهی او بود. پس درآمد نیز مال اوست.یعنی حضرت نمیگوید چون بایع ذو الخیار، و مشتری «ممّن لا خیار له» است، فالتلف فی زمن الخیار ممّن لا خیار له،یعنی مشتری، حضرت روی این جهت تکیه نمیکند، بلکه تکیهاش روی این ی است که:«ألا تری أنّه لو احترقت لکانت من ماله».
پس هم استدلال شیخ روشن شد و هم جوابش.
مضمون حدیث
شخصی از امام صادق سؤال میکند که: یابن رسول الله! مردی خانهای داشت و به آن خیلی علاقمند بود، ولی از طرفی هم احتیاج به پول داشت، فلذا به یکی از نزدیکترین دوستانش گفت من دلم میخواهد که این خانه را شما بخری نه بیگانه. منتها به این شرط به شما میفروشم که اگر سر سال پول شما دادم، خانه را به من بده؟
حضرت فرمود: اشکالی ندارد، به این نوع معامله میگویند:« بیع الشرط».
آنگاه به حضرت عرض میکند که این خانه در این یکسال برای خودش درآمد داشته است،آیا درآمدش مال مشتری است یا مال بایع؟
حضرت میفرماید: درآمد مال مشتری است.
چرا؟ جضرت استدلال میکند و میفرماید: اگر این خانه در این مدت دچار آتش سوزی میشد و از بین میرفت،از چه کسی تلف شده بود؟ از مشتری،یعنی از کیسهی مشتری تلف شده بود. حال که اگر خانه میسوخت از کیسهی مشتری سوخته بود،پس درآمدش هم مال مشتری است.
مرحوم شیخ میفرماید: این روایت دلیل بر این است که: «التلف فی زمن الخیار ممّن لا خیار له»،در اینجا «من لا خیار له» مشتری است، بایع ذو الخیار است،
« التلف فی زمن الخیار ممّن لا خیار له»که مشتری باشد.
بایع به مشتری میگوید من به این شرط خانه را به تو میفروشم که اگر سر سال پول شما را دادم، خانه را تحویل من بدهی. حضرت میفرماید: اگر در این مدت خانه را آتش میگرفت و میسوخت،از کیسهی مشتری سوخته بود، پس درآمدش هم مال اوست.
مرحوم شیخ در اینجا استفاده میکند و میفرماید: معلوم میشود اینکه این خانه از کیسهی مشتری میرود،چون مشتری «لا خیار» است و بایع ذو الخیار میباشد، فالتلف ممّن لا خیار له» است یعنی مشتری.
یلاحظ علیه
این حدیث مطلب دیگری را میخواهد بیان کند و آن این است که اهل سنت یک قاعدهای را از رسول خدا نقل کردهاند بدون اینکه آن را خوب بفهمند و آن قاعده این است: «الخراج بالضمان» یعنی هر کس ضامن است، درآمد نیز مال او میباشد.
ما نیز این قاعده را قبول داریم، منتها در یک حد معین که همان ضمان شرعی و صحیح باشد، مانند همین مورد، مشتری که در اینجا ضامن خانه است،درآمدش نیز مال او میباشد، حضرت میخواهد او را بیان کند، یعنی اگر این خانه خراب بشود،مشتری ضامن است،پس درآمدش نیز مال او است.
به بیان بهتر! حضرت نمیخواهد بفرماید که چون مشتری «لا خیار» است و بایع ذو الخیار، پس تلف هم بر «لا خیارله»است. یعنی حضرت تاکیدش بر مسئلهی «لا خیار له» و ذو الخیار نیست، بلکه تاکید حضرت روی این است که «الخراج بالضمان»،یعنی چون مشتری ضامن این خانه است، پس درآمدش نیز مال او میباشد نه مال بایع. خواه بایع خیار داشته باشد یا خیار نداشته باشد، زیرا تاکید حضرت بر جنبهی خیار و لا خیار نیست، بلکه تاکید حضرت بر این است که چون مشتری ضامن این خانه است پس درآمدش هم مال او میباشد.
6: و ما رواه معاویة بن میسرة قال: سمعت أبا الجارود یسأل أبا عبد الله عن رجل باع داراً له من رجل، و کان بینه و بین الرجل الذی اشتری منه الدار حاصر
(حاصر به معنای مانع و تنگی است، در کلمهی «حاصر» دو احتمال وجود دارد: یکی اینکه ممکن است به معنای کاتب و شاهد باشد، چون آدمی که کاتب و شاهد است، شاهد و کاتب مانع از آن است که اینها به همدیگر زور بگویند و تخلف کنند، و کان بینهما حاصر،أی کان بینهما شاهد. چرا؟ به شاهد میگوییم:حاصر؟ چون شاهد مانع از آن است که طرفین به همدیگر زور بگویند. در بعضی از نسخههای تهذیب دارد و کان بینهما حاضر، «حاضر» به معنای محضر است، کلمهی «محضر» در زبان فارسی به اطاق تشکیلات میگویند،اما در لغت عرب محضر به آن نوشته میگویند، و کان بینهما محضر، محضر به آن نوشته میگویند که به مقامات تسلیم میکردند، در اینجا هم بگوییم حاضر به معنای محضر است،یعنی نوشتهای بینهما است، پس حاصر یا به معنای شاهد است، یا طبق بعضی از نسخهها ضبط این کلمه حاضر است که به معنای محضر و نوشته است) فشرط إنّک إن أتیتنی بمالی ما بین ثلاث سنین فالدار دارک (در حدیث قبلی بایع شرط میکرد، ولی در اینجا مشتری شرط میکند)، فأتاه بماله (سر وقت پولش را آورد) ، قال: «هو ماله».
قال له أبو الجارود: فإنّ ذلک الرّجل قد أصاب فی ذلک المال فی ثلاث سنین(یعنی این آدم با این مال کاسبی کرده، یعنی آنکس که خانه را فروخته، با پول مشتری کاسبی کرده) قال: «هو ماله» و قال أبو عبد الله علیه السلام : «أرایت لو أنّ الدار احترقت من مال من کانت؟ تکون الدّار دار المشتری».
مرحوم شیخ با این حدیث هم استدلال میکند و میفرماید: ببینید امام علیه السلام میفرماید:
اگر میسوخت از کیسهی مشتری بود، پس معلوم میشود که میزان این است که مشتری بشود:« لا خیار له» و بایع بشود:«ذو الخیار».
الجواب الجواب،یعنی همان جوابی که قبلاً دادیم،در اینجا نیز همان جواب را میدهیم و میگوییم حضرت روی «خیار» یا « لا خیار» تکیه نمیکند. بلکه روی این تکیه میکند که هر کس غرامت به گردن اوست،درآمد و سود نیز مال او میباشد.یعنی «الخراج بالضمان».
و بما ذکرنا یظهر ضعف ما أفاده الشیخ الأعظم حیث قال: «و من هنا یعلم أنّه یمکن بناءً علی فهم هذا المناط، طرد (سرایت حکم) الحکم فی کل خیار، فتثبت القاعدة المعروفة : من«أن التلف فی زمان الخیار ممّن لا خیار له» من غیر فرق بین أقسام الخیار و لا بین الثمن و المثمن، کما یظهر من کلمات غیر واحد من الأصحاب، بل نسبه جماعة إلی إطلاق الأصحاب» المتاجر: 6/176.
و أقصی ما یمکن أن یقال: إنّه لو تمت القاعدة فی غیر خیار الحیوان فإنّما یتمّ فی شرط الخیار إذا کان المبیع حیواناً وتلف بعد الثلاثة، لأجل ذیل صحیحة عبد الله بن سنان یقول:«و إن کان بینهما شرط أیّام معدودة» لأنّ التلف فی ثلاثة من مال البائع للنصوص المتضافرة و لا حاجة فی کون التلف من مال البائع فیها للشرط و إنما الحاجة لها بعد انقضاء الثلاثة.
ما این مقدار تنزل کردیم که خیار را اعم دانستیم از خیار شرط و خیار حیوان، به خاطر ذیل صحیحهی عبد الله بن سنان.
حال میخواهیم یک حرف تازهای بزنیم و آن اینکه بهترین دلیل بر اینکه این روایات خیار عیب و خیار تدلیس را نمیگیرد. چرا؟
چون این روایات ناظر به جایی است که معامله از اول متزلزل بوده، یعنی طرف از اول جعل خیار کرده است و حال آنکه خیار عیب و خیار تدلیس، هنگام علم به عیب حادث میشوند، هنگام علم به تدلیس حادث میشود نه قبل از علم به عیب و تدلیس.
پس مجموع شش روایتی که خواندیم، در جایی است که اول معامله متزلزل باشد، بقیهی خیارات (یعنی غیر از خیار حیوان و خیار شرط) معامله لازم است،«عند العلم بالعیب و التدلیس» خیار حادث میشود.
و مما یدل علی أن القاعدة لا تشمل خیار الغبن و العیب و تخلّف الشرط و تدلیس المشتری و تبعّض الصفقة،أن المتبادر من قوله:«و یصیر المبیع للمشتری» هو المتزلزل من أول الأمر، و لا یشمل المتزلزل المسبوق باللزوم بأن یکون المبیع فی ضمان المشتری بعد القبض ثم یرجع – بعد عروض التزلزل – إلی ضمان البائع.
اللّهم إلّا إذا قیل بوجود الخیار من أول الأمر و ظهوره بظهور سببه و هو الغبن و العیب.(ولی تا حال کسی این را نگفته است).
إن قلت: ممکن است بگوییم جناب مشتری که ذو الخیار است،به ظاهر مالک شده،ولی واقعاً در معاملهی خیاری، مبیع همیشه در ملک صاحبش است، به ظاهر خیال میکنیم که مشتری خریده، اما در واقع در تمام خیارات،مبیع از ملک بایع بیرن نیامده و در ملک مشتری وارد نشده، حال که چنین است، پس وقتی تلف شد، باید تلف از آن بایع باشد. چرا؟ چون در واقع بایع مالک است نه مشتری. یعنی مسئله را توسعه بدهیم لکلّ الخیارات،خیار شرط،خیار حیوان، خیار عیب و خیار تدلیس، و بگوییم در تمام خیارات،آنکس که ذو الخیار است،اصلاً مالک نیست.بلکه مالک «من لیس له الخیار» است، البته در ظاهر میگوییم ما خریدیم،ولی فی علم الله این آدم مالک نشده،حال که مالک نشده، یتلف من ملک المالک.
قلت: این حرفی که شما میزنید،تالی فاسدش جمع بین عوض و معوض است،پس جناب بایع هم ثمن را مالک شده و هم مثمن و مبیع از ملکش بیرون نیامده،این از قبیل جمع بین العوض و المعوض است.
یعنی نمیشود گفت که در زمان خیار، مثمن و مبیع از ملک بایع خارج نشده و هنوز بایع مالک مبیع است و اگر تلف شد،در حقیقت از ملک بایع تلف شده و دیگر فرق نمیکند که خیارش خیار حیوان باشد یا خیار شرط یا سایر خیارات. این حرف را نمیشود زد،چون معنایش این است که جناب بایع «جمع بین العوض و المعوض»،یعنی ثمن را مالک شده و هنوز هم مبیع را مالک است.
پس ما کمی از خود نرمش نشان دادیم، آنهم بخاطر ذیل صحیحهی عبد الله بن سنان که گفت:«و إن کان بینهما شرط» حد اکثرش این است که بگوییم حیوان،اعم است از اینکه خیار حیوان باشد یا خیار شرط، اما بقیه را نمیتوانیم بگوییم.
عصارهی بحث گذشته
این روایات شش گانهای که ما داریم،(غیر از دو روایت اخیر که ارتباطی به بحث ما نداشت) موضوع در آنها حیوان است و مراد از شرط نیز همان شرط خیار حیوان میباشد.
بنابراین؛ اگر حیوان بعد القبض در مدت این سه روز تلف شد،از مال بایع تلف شده(فهو من مال بائعه)، منتها در روایت کلمهی «أو یحدث فیه حدث» آمده بود،از این رو میگوییم فرق نمیکند خواه این بیماری ریشه در قبل داشته باشد یا در مدت همان سه روز حادثهی آسمانی یا زلزله و امثالش آن را تلف کند.
دیدگاه مرحوم آیة الله میرزا صادق تبریزی
مرحوم آیة الله میرزا صادق تبریزی می خواست بگوید که همهی اینها از قبیل قبل القبض است، چون بیماری قبلاً بوده ولی مشتری نمیدانسته.
اما اگر فرمایش ایشان (مرحوم میرزا صادق) را قبول نکنیم و بگوییم جملهی «أو یحدث فیه حدث» را نیز داریم، فلذا فرق نمیکند تلف او (مبیع) مربوط به بیماری قبل باشد تا بشود قبل القبض، یا در اثر حادثهی جدید آسمانی یا زمینی از قبیل صاعقه و زلزله تلف بشود.
در هر صورت قدر متیقن از این شش روایت (البته غیر از دو روایت اخیر که ارتباطی به خیار و لا خیار ندارد) این است که مبیع حیوان باشد و خیارش نیز خیار حیوان باشد.
بالفرض اگر کمی هم تنزل کنیم و مقداری توسعه بدهیم، فقط این مقدار میتوانیم بگوییم که مبیع حتماً باید حیوان باشد، اما خیارش فرق نمیکند که خیار حیوان باشد یا خیار شرط (یعنی شرط الخیار).
فرض کنید «شخص» اسبی را از جناب زید خریده و ده روز هم برای خودش جعل خیار کرده، حد اکثر میتوانیم این مقدار را بگوییم. از کجا میتوانیم این حرف را بزنیم؟
متأسفانه مرحوم شیخ حرّ عاملی صحیحهی عبد الله بن سنان را همانند گوشت قربانی ی کرده، یعنی بخشی را در باب پنجم آورده و بخش دیگر را در باب هشتم. مگر به ذیل روایت بچسبیم که میگوید:
«و إن کان بینهما شرط أیّام معدودة» یعنی بگوییم أیّام معدودة،غیر از خیار حیوان است، اگر اسب، گاو یا شتری را خریده و برای خودش به مدت ده روز جعل خیار کرده است، اگر در مدت این ده روز تلف بشود، از مال بایع تلف شده (فهو من مال بائعه» فقط همین مقدار را میتوانیم بگوییم، دیگر فرق نمیکند که خیارش خیار حیوان باشد یا شرط الخیار.
پس ما دو درجه پایین تر آمدیم و در واقع مقداری از حرف خود تنزل کردیم، اولاً: لازم نیست که بیماری ریشه در قبل القبض داشته باشد، چون جملهی«أو یحدث فیه حدث» داریم.
ثانیاً: حد اکثر اینکه خیار را توسعه دادیم و گفتیم خیار اعم است از اینکه خیار حیوان باشد یا خیار شرط. زیرا عبارت حدیث این است:«و إن کان بینهما شرط أیّام معدودة»، البته با تنزل از حرف اولی خود،این توسعه را قائلیم، هر چند باز هم احتمال میدهیم که مراد از« إن کان بینهما شرط أیّام معدودة» همان خیار حیوان باشد که سه روز است، ولی چون کلمهی «معدوده» را داریم فلذا میگوییم ممکن است که اعم از خیار حیوان و شرط الخیار باشد.
نظریهی حضرت امام قدس سرّه
نظریهی مرحوم امام نیز همان است که ما گفتیم، یعنی ایشان هم بیش از این قائل به توسعه نیست، یعنی حتماً باید مبیع حیوان باشد، اما خیارش فرق نمیکند که خیار حیوان باشد یا اعم از خیار الحیوان و شرط الخیار.
اما اینکه خیار المجلس،خیار العیب و خیار الغبن را هم بگیرد، دلیل بر این توسعه نداریم، خصوصاً که این قاعده خودش علی خلاف القاعده است، یعنی اگر شرع مقدس این را نمیفرمود، مردم یک چنین چیزی را قائل نبودند. یعنی حال که مبیع را از تحویل گرفته و بعد از قبض تلف شده، به من(بایع) ربطی ندارد.
بله! گر ثابت کند که این «مبیع» بیماری قبلی داشته و در اثر همان بیماری قبلی تلف شده، عقلا میپذیرند.
اما اگر بیماری قبلی نداشته است بلکه در اثر صاعقه یا زلزله تلف شده و مرده، عقلا میگویند این ربطی به بایع ندارد، منتها چون شرع مقدس این مقدار را گفته فلذا ما نیز به همین اندازه قائل به توسعه میشویم. یعنی میگوییم شرط الخیار را هم شامل است ولو ده روز باشد، این مسئله هر چند عقلائی نیست ولی چون شرع فرموده، از این رو ما عقل خود را تخطئه میکنیم و شرع را میگیریم.
بنابراین،چون این قاعده، خودش بر خلاف قاعده است فلذا یقتصر علی محل النص، از محل نصّ تجاوز نمیکنیم.
فذلکة
فذلکة (به فتح فاء و سکون ذال و فتح لام) به معنای خلاصه است
إنّ الفقیه إذا تجرد عمّا ذکره الأصحاب حول هذه القاعده و أمعن النظر فی دلیلها یذعن بأنّه لا سعة للقاعدة و أنّ موردها تلف الحیوان – بعد قبض البائع للمشتری- فی الأیّام ثلاثة. و أقصی ما یمکن أن یقال: شمولها لشرط الخیار بعد ثلاثة أیّام إذا تلف فیها. چرا؟ لقوله فی صحیحة ابن سنان:« و إن کان بینهما شرط أیّام معدودة» مگر به همین جمله بچسبیم و بگوییم مراد از این شرط، اعم از خیار حیوان و شرط الخیار است.
و لا یعم غیر هذین الموردین ، و ان ما استدل به علی سعة الحکم إشعار لا یمکن الاعتماد علیه ، لکون الحکم علی خلاف القاعدة.
و من حسن الحظّ (خوشبختانه) أن سیدنا الأستاذ ممن ذهب إلی اختصاص هذا الحکم علی خلاف القاعدة.
و ن حسن الحظ أن سیدنا الأستاذ ممن ذهب إلی اختصاص ها الحکم بخیار الحیوان، و الشرط (شرط الخیار) إذا کان مورد الشرط بیع الحیوان.
عبارت حضرت مرحوم امام
قال: «و الإنصاف أن التعدّی عن مورد الروایة (صحیحه ابن سنان) إلی غیره، غیر وجیه، فإلحاق خیار المجلس به فی غیر محله، و مجرد إطلاق الشرط علیه(اینکه به خیار مجلس هم خیار الشرط میگویند)، لا یوجب التعدّی، بعدما کان المراد «بالشرط» فی الروایات هو خیار الحیوان.
بل فی التعدّی إلی خیار الشرط (شرط الخیار) فی غیر الحیوان أیضاً کلام بعد ما کانت الروایات مختصة بالحیوان.
و لم یکن له مستند إلّا ذیل صحیحة ابن سنان علی روایة «التهذیب» و هو قوله :«حتی ینقضی الشرط ثلاثة أیام، و یصیر المبیع للمشتری، شرط له البائع أم لم یشترط ».
قال: «و إن کان بینهما شر أیاماً معدودة»
( بگوییم مبیع حیوان باشد، اما لازم نیست که خیارش هم فقط خیار حیوان باشد، حتی شرط الخیار هم کافی است، مثلاً مشتری ده روز برای خودش شرط الخیار کند، اگر حیوان در مدت این ده روز مرد و تلف شد، از کیسهی بایع تلف شده است)
فهلک فی ید المشتری قبل أن یمضی الشرط ، فهو من مال البائع» چگونه بگوییم که مسئله اعم از خیار الشرط و شرط الخیار است؟ بدعوی :« أن الشرط بینهما أیاماً معدودة» (هم شامل خیار حیوان است و هم شامل شرط الخیار) شامل للزائد علی ثلاثة أیام، و یعم ما إذا کان فی بیع غیر الحیوان إذا کان الشرط للمشتری بقرینة قوله:«من مال بائعه» - بگوییم غیر حیوان را نیز میگیرد،«و إن کان بینهما شرط أیّام معدودة» این اطلاق دارد،یعنی میخواهد مبیع حیوان باشد یا قالیچه، مرحوم امام میفرماید: نمیتوان به این اطلاق عمل کرد چون تمام روایات بحثش در حیوان است، این یک روایت است،منتها مرحوم شیخ حر عاملی آن را ی کرده،یعنی برخی را در باب پنجم و برخی را در باب هشتم آورده است.از اول تا آخر یک روایت است فلذا آن مقداری که ما میتوانیم تجاوز کنیم و توسعه بدهیم این است که بگوییم: «لا یختصّ بخیار الحیوان» بلکه شرط الخیار را هم میگیرد، اما اینکه مبیع غیر حیوان باشد،نمیتوانیم قائل بشویم، بلکه مبیع حتما باید حیوان باشد و شامل غیر حیوان نمیشود)
إذ یمکن ان یقال :إنّ صدر الروایة و جمیع فقراته إلی قوله هذا، مخصوص بالحیوان، و هو قرینة علی أن المراد من الذیل أیضاً، الشرط فی الحیوان، إنما دکر ذلک لبیان عدم الاختصاص فیه بالثلاثة؛(چرا به غیر حیوان تجاوز کنیم؟) و ذلک لخصوصیة فیه أولاً،(حیوان خصوصیت دارد) و لظهوره فی الاختصاص بخیار المشتری الذی مرّ حکمه فی ثلاثة أیام ثانیاً ، و إلّا فلو کان الحکم لخیار الشرط مطلقاً،لم یکن وجه لا ختصاصه بالمشتری الذی مرّ حکمه فی ثلاثة أیام ثانیاً،و إلّا فلو کان الحکم لخیار الشرط مطلقاً، لم یکن وجه لاختصاصه بالمشتری؛ضرورة عدم الفرق فی شرط الخیار بینه بین البائع، فالإطلاق فیها محل إشکال.
نعم، لا إشکان فی استفادة أمر زائد منها بالنظر إلی الذیل، و هو الشرط الزائد علی ثلاثة أیام .
و الأنصاف: أنّ دعوی اختصاص الروایات جمیعاً بالشرط فی الحیوان ، غیر مجازفة.
و لو سلم إلحاق الشرط مطلقاً بالحیوان، فلا ینبغی التأمل فی عدم إلحاق خیار المجلس ، فضلاً عن سائر الخیارات؛لفقد الدلیل بعد کون الحکم علی خلاف القواعد» کتاب البیع5/463.
در هر صورت ما و ایشان(مرحوم امام) از جملهی «و إن کان بینهما شرط أیام معدودة» دوتا نرمش و تنزل نشان دادیم،یکی اینکه بگوییم بیماری اعم از این است که قبلاً بوده یا بعدا حادث شده باشد،نرمش دوم این بود که خیار را اعم از خیار حیوان و شرط الخیار گرفتیم، این دوتا نرمش را نشان دادیم.
اما اینکه مبیع را هم اعم از حیوان و غیر حیوان بگیریم، صحیح نیست و ما توسعه در مبیع را قبول نداریم به همان دلیلی که بیان شد.
نظریهی صاحب جواهر
مرحوم صاحب جواهر بیش از مرحوم امام توسعه داده است، چون مرحوم امام فرمود مبیع حتما باید حیوان باشد،اما شرط ممکن است اعم از خیار حیوان و شرط الخیار باشد، ولی صاحب جواهر علاوه براین، در خود مبیع نیز قائل به توسعه شده و فرموده مبیع اعم از آن است که حیوان باشد یا غیر حیوان.
نعم قال صاحب الجواهر باختصاص الحکم بخیار الحیوان و الشرط لکن عمّم المبیع و لم یفرق بین کونه حیوانا أو داراً. جواهر الکلام: ج23، کتاب البیع.
دیدگاه شیخ انصاری
مرحوم شیخ اعظم علاوه بر این دو توسعه، توسعهی دیگر را قائل شده و فرموده حتی خیار مجلس را هم میگیرد، یعنی اگر مشتری خیار مجلس خود را ساقط نکرده باشد،اما بایع ساقط کرده باشد،در همان مجلس (بعد القبض) اگر قالیچه تلف شد، از عهدهی بایع تلف شده است. چرا؟ چون مشتری ذو الخیار است،اما بایع خیار مجلس خود را ساقط کرده است.
کما عمّم الشیخ الأعظم و قال بجریان القاعدة فی خیارالمجلس.
نظریهی آیة الله سید محمد کاظم یزدی
مرحوم سید کاظم یزدی طباطبائی قاعده را بیش از همه توسعه داده و فرموده این قاعده همهی خیارات را شامل است.
به بیان دیگر ایشان علاوه بر اینکه توسعهی دیگران را قبول دارد، توسعهی دیگری را هم قائل شده و گفته تمام خیارات را شامل است، در حالی که برای این توسعه ایشان هیچ دلیلی نداریم.
و أبعد الأقوال القول بجریانها (قاعدة) فی الخیارات الزمانیة و غیرها، و هو خیرة السید الطباطبائی فی تعلیقته.
و أقصی ما عند الأخیر من الدلیل التمسک بقوله: «حتی یصیر المبیع للمشتری» و قد عرفت ضعف الاستدلال .
٧. عدم شمول القاعدة للثمن إذا کان الخیار للبائع
تا کنون بحث ما در این بود که آیا روایات مبیع را هم میگیرد یا نه؟
نظریهی ما و حضرت امام این شد که مبیع حتما باید حیوان باشد، خیارش هم خیار حیوان و حد اکثر خیار الشرط باشد. دیگران هر کدام یک توسعهای را به آن افزودند. خلاصه اینکه همهی بحث در اطراف مبیع میچرخید.
ولی الآن میخواهیم این را بحث کنیم که آیا قاعده ثمن را هم میگیرد،ثمن باید عکس باشد، مشتری باید «لا خیار» و بایع ذو الخیار باشد، مشتری ثمن را تحویل بایع داد،کدام بایع؟ بایعی که ذو الخیار است، مثلا گفته من این قالی یا حیوان را به شما میفروشم به شرط اینکه تا ده روز خیار داشته باشم. یعنی در مدت این ده روز اگر دلم خواست معامله را بهم بزنم و پول شما را بدهم و مبیع را بر گردانم،شما نباید مخالفت کنید، اتفاقاً در این ده روز ثمن از بین رفت و تلف شد،آیا میتوانیم بگوییم: «التلف أعم من تلف المبیع و الثمن» فلذا «التلف فی زمن الخیار ممّن لا خیار له»؟ مشتری لا خیار است و بایع ذو الخیار، اگر این ثمن در دست بایع تلف شد،از کیسه مشتری است.چرا؟ چون مشتری «ممّن لا خیار له» است و بایع ذو الخیار میباشد؟
هر چند سید عاملی این احتمال را داده است که اعم باشد، یعنی مبیع و مثمن را بگیرد و هم ثمن را.
ولی ما هیچ دلیلی بر این اعمیت نداریم، چون این قاعده از آسمان که نیامده بلکه علما آن را گفتهاند که: «التلف فی زمن الخیار ممّن لا خیار له»، اما به نگفتهاند که «التلف تلف المبیع أو تلف الثمن»، تازه اگر علما هم گفته باشند، ولی ما باید مدارک فتوای علما را ببینیم که تا چه حد درست است.
بنابراین،ما هیچ نوع دلیلی بر این مسئله نداریم حتی مرحوم سید عاملی(سید جواد عاملی صاحب کتاب مفتاح الکرامة) در این تعمیم خودش گیر کرده و میفرماید: لعلّ روایت عقبة بن خالد،اینجا را شامل بشود،و حال آنکه روایت عقبة بن خالد ربطی به این مسئله ندارد.الوسائل: ج5،8، الباب 10من أبواب الخیار، این روایت ربطی به مسئلهی ما ندادر و لذا من آن روایت را نخواندم.
با اینکه ما از نظر فکری قاطع هستیم که حتماً ثمن را نمیگیرد،ولی مرحوم شیخ در کتاب متاجر دو دلیل آورده که ممکن است این قاعده توسعه پیدا کند.
1: دلیل اول ایشان این است که فرق نمیکند مبیع تلف بشود یا ثمن، الجامع بینهما این است که عقد از یک طرف خیاری است و از جانب دیگر لازم. ایشان در حقیقت اخذ به مناط میکند و میگوید در اولی که حیوان تلف میشود، چرا به عهدهی بایع است؟ چون بایع «ممّن لا خیار له» است و مشتری ذو الخیار میباشد، عکسش نیز چنین است، یعنی اگر ثمن تلف بشود،بایع ذو الخیار است و مشتری لا خیار له میباشد، اخذ به مناط کرده است.
2: دلیل دوم ایشان این است که جناب مشتری قبل از آنکه ثمن را تحویل بایع بدهد، ضامن این ثمن بود یا نه؟
ضامن بود، الآن هم که تحویل داده،مادامی که وقت خیار سپری نشده،استصحاب ضمان مشتری نسبت به ثمن میکنیم و میگوییم الآن هم مشتری ضامن ثمن است.
یلاحظ علیه
هردو دلیل ایشان غیر صحیح است:
اما دلیل اول ایشان غیر صحیح است، چون کسی که میخواهد اخذ به ملاک کند، باید ملاک قطعی باشد، ملاکات ظنی به درد نمیخورند. بله! اگر ملاک قطعی باشد، حرف شما درست است، در جایی که ملاک قطعی باشد مثل اینکه امام بفرماید: «لا تأکل ذبیحة الیهودی»، آنگاه ما اخذ به ملاک میکنیم و میگوییم پس قطعاً «لا تأکل ذبیحة الوثنی» چون یهودی حد اقل خدا را قبول دارد،ولی وثنی حتی خدا را هم قبول ندارد، فلذا در اینجا اولویت است.
ولی در اینجا قطع به ملاک نداریم، ما احتمال میدهیم أن یکون فی المبیع مدخلیة(مبیع مدخلیت دارد، خصوصاً اگر مبیع حیوان باشد)
اما دلیل دوم ایشان غیر صحیح است، چون استصحاب در اینجا عقیم است زیرا در باب استصحاب وحدت قضیهی مشکوکه با قضیهی متیقنه شرط است (وحدة قضیة المشکوکة مع قضیة المتیقنه) باید قضیه مشکوکه با قضیه متیقنه یکی باشد.
ولی در ما نحن فیه این گونه نیست، چون آنجا که تحویل نداده بود، معلوم است که مشتری ضامن است، اما بعد از آنکه تحویل داده، دیگر موضوع عوض شده فلذا این از قبیل: «اسراء الحکم من موضوع إلی موضوع آخر» است
بنابراین، هردو دلیل ایشان درست نیست.
8: هل الحکم مختص بالمبیع المعیّن أو یعمّ الکلّی؟
بحثی که در این ی داریم این است که ما کار نداریم که مبیع حیوان باشد یا غیر حیوان، هر کس روی مبنای خودش، ممکن است کسی بگوید مبیع اختصاص به حیوان دارد و باز ممکن است دیگری قائل بشود که اختصاص به حیوان ندارد و غیر حیوان را نیز شامل است، منتها بحث در این است که آیا این قاعده شامل مبیع شخصی است یا مبیع کلّی را هم میگیرد، کلی فروخته،یعنی یک گوسفند دو ساله به مشتری بدهد،حال اگر به قبض مشتری نرسانده، او جای بحث نیست.
اما اگر به قبض مشتری رسانده است، یعنی گوسفند دو ساله را قبض داد، ولی هنوز سه روز نگذشته بود که این گوسنفد تلف شد، آیا قاعده اینجا را هم شامل است یا نه؟
مبیع گاهی شخصی است، یعنی از اول انگشت روی اسب خاص، شتر خاص و گاو خاص میگذارد و میگوید این اسب یا این شتر و یا این گاو را فروختم.
گاهی مبیع اسب کلّی، شتر کلی و گاو کلّی را میفروشد، ولی خصوصیاتش را ضبط میکند و یک فردی را تحویل مشتری میدهد، اما بعد از تحویل تلف شد، آیا قاعده هردو را میگیرد یا فقط شخصی را میگیرد(البته مراد کلّی است که تحویل بدهد و اگر تحویل ندهد که موضوع نداد)؟
نظریهی استاد
به نظر ما هیچ فرق نمیکند،یعنی خواه مبیع از اول شخصی باشد یا مبیع کلّی باشد، یعنی اگر مبیع کلی باشد و بعداً آن را در ضمن فردی ایجاد کردیم،باز هم قاعده شامل این کلی میشود. مخصوصاً اگر مبیع حیوان باشد.
دیدگاه آیة الله خوئی
آیة الله خوئی در اینجا از شیخ انصاری تبعیت و پیروی کرده و گفته قاعده فقط مبیع شخصی را میگیرد نه مبیع کلّی را.
چگونه دقت کرده؟ گفته «تلف المبیع»، التلف،یعنی تلف المبیع، تلف المبیع فقط شخصی را میگیرد نه کلی را.
به عبارت دیگر «مبیع» تلف نشده، المبیع کان کلیّاً، کلی که تلف نشده، بلکه فردی از آن کلی تلف شده و مصداقی از آن کلی تلف شده است،زیرا «مبیع» کلی است و کلی تلف نمیشود.
یلاحظ علیه
این دقت ایشان یکنوع دقت عقلی است و فقه ما بر اساس فلسفه و کلام نیست، بلکه فقه ما بر اساس عرفیات بنا گذاری شده است و لذا در عرف میگویند مبیع تلف شده است.
بله! اگر فلسفی و کلامی فکر کنیم،باید بگوییم «مبیع» کلی است، اما این «فرد» کلی نیست بلکه مصداق مبیع است.
نظریهی استاد
بنابراین، از نظر ما فرقی میان مبیع مشخص و مبیع کلی نیست.
یلاحظ علیه
أنّها دقّة عقلیة لا یلتفت إلیها العرف، فإنّ المبیع الکلّی إذا انطبق علی الفرد یصدق علیه أنّه المبیع فتشمله الروایات ، کقوله :
«لا ضمان علی المبتاع حتی ینقضی الشرط و یصیر المبیع له»
و تصور أن فی الصدق تأولاً و تجوزاً و إن کان صحیحاً، لکنّه لا یلتفت إلیه إلّا الفقیه الدقیق لا العرف المخاطب بالروایات.
بنابراین، فرقی در کار نیست، مرحوم شیخ علاوه بر این دلیل که گفته «مبیع» تلف نشده، بلکه فرد تلف شده است (این دلیل مال شیخ است، منتها مرحوم خوئی آن را توضیح داده است) یک دلیل دیگر در کتاب متاجر آورده که خیلی هم پیچیده و مقعد است و من آن را در کتاب «المختار فی أحکام الخیار» توضیح دادهام فلذا هر کس مایل است که آن را هم بداند، به آن کتاب مراجعه نماید.
9: هل الضمان معاملی أو واقعی؟
بحث ما در کیفیت ضمان است،آیا ضمان در اینجا از قبیل ضمان معاملی است یا ضمان در اینجا از نوع ضمان واقعی میباشد؟
فرض کنید که مبیع حیوان است و در قبض مشتری میباشد،منتها مشتری «ممّن له الخیار » است و بایع «لا خیار له»، و قاعده نیز این است که : «کلّ مبیع فی زمن الخیار فهو ممّن لا خیار له» که بایع باشد.
مشتری ثمن را به بایع تحویل داده و مبیع در درست او تلف شده،ولی شرع مقدس میگوید:«من مال بائعه» یعنی از مال بایع تلف شده.
اکنون بحث در این است که آیا این ضمان از قبیل ضمان معاملی است یا از قبیل ضمان واقعی؟
فرق ضمان معاملی با ضمان واقعی
ضمان معاملی این است که پول را پس بدهد،به این میگویند ضمان واقعی، یعنی کأنّه یک چنین معاملهای اصلاً اتفاق نیفتاده و صورت نگرفته (لم یکون شیئاً مذکوراً).
اگر اصلاً چنین معاملهای را انجام نداده بودیم،ثمن ملک چه کسی بود؟ قطعاً ثمن ملک مشتری بود، پس الآن نیز ثمن ملک مشتری است.
بنابراین، ضمان در اینجا از نوع ضمان معاملی است، از این رو بایع باید ثمن را به مشتری بر گرداند، به این میگویند: ضمان معاملی.
گاهی ضمان از قبیل ضمان واقعی است و آن این است که معامله تمام شده است، جناب بایع باید مثل یا قیمتش را بدهد، یعنی اگر مبیع مثلی است، مثلش را بدهد و اگر قیمی است، باید قیمت روز را بپردازد.
به عبارت دیگر ثمن در نزد بایع میماند و معامله بهم نمیخورد، منتها جرم مبیع را که میکشد، ضمانش ضمان واقعی است، ضمان واقعی همین است که اگر عین مثلی است، مثلش را میدهد و اگر قیمی است، قیمتش را میدهد.
فهنا قولان، یعنی در اینجا دو قول وجود دارد و باید ببینیم که از روایات کدام یکی از این دو قول استفاده میشود، آیا از روایات ضمان معاملی استفاده میشود (که ثمن را پس بدهد) یا ضمان واقعی استفاده میشود،به این معنا که ثمن را نگه دارد و مثل یا قیمت را بدهد؟ هردو قول برای خودش قائل دارد.
دیدگاه شیخ انصاری
مرحوم شیخ انصاری قائل به قول اول است و میگوید ضمانش ضمان معاملی است،یعنی معامله بهم میخورد و گویا چنین معاملهای اصلاً صورت نگرفته است فلذا ثمن را دو باره به مشتری بر میگرداند.
نظریهی علامه
ولی مرحوم علامه در تذکره میفرماید اگر قبل القبض است که هیچ! یعنی در حقیقت ضمانش ضمان معاملی میشود،اما اگر بعد القبض است،در بعد القبض ضمان از قبیل ضمان واقعی است نه ضمان معاملی.
التاسع: هل الضمان معاملیّ أو واقعی؟
پس در اینجا دو قول است:
1: أن یکون ضامناً للمسمّی، أی یدفع الثّمن بعد خروج المبیع عن ملک المشتری و دخوله فی ملک البائع حین کونه مالکاً للثمن أیضاً، فبما أنّ الجمع بین العوض و المعوض غیر معقول فیجب علیه دفع المسمّی.
چرا مبیع را مالک میشود؟ چون قرار شد قبل از آنکه تلف بشود، بر گردد و ملک بایع بشود.
پس قول اول این است که این مبیع قبل از آنکه تلف بشود، ملک بایع میشود و در ملک بایع تلف میشود، پس بایع مالک مبیع میشود،اگر مالک مبیع شد، دیگر نمیتواند هم مالک مبیع باشد و هم مالک ثمن. از این رو میگویند باید ثمن را به مشتری بر گرداند.
پس کسانی که قائلند بر اینکه الضمان معاملی، مبنای شان این است که قبل از آنکه تلف بشود، یک آن ولحظه وارد ملک بایع میشود تا اینکه تلف در ملک بایع صورت بگیرد، «إذا ملک البائع المثمن»، دیگر نمیتواند هم مثمن و هم ثمن را پس بدهد.
قول دوم
این قول مال علامه است، ایشان میفرماید:
2: أن یکون ضامناً بالمثل أو القیمة ( به این میگویند: ضمان واقعی) بمعنی أنّه إذا تلف فی ملک البائع فالعقد باق علی حاله فیجب علیه تدارک الخسارة بالمثل أو القیمة، فعلی الأول الضمان معاملی( اگر معامله بهم بخورد) و علی الثانی واقعی(یعنی اگر معامله بهم نخورد) و لکلّ من الإحتمالین قائل.
اما مرحوم شیخ انصاری قائل به ضمان معاملی است. چرا؟ چون یک آن قبل از آنکه تلف بشود، وارد ملک بایع میشود، آنکس که مالک مبیع شد،دیگر نمیتواند هم مبیع را مالک بشود و هم ثمن را.
سؤال
چرا باید بگوییم قبل از آنکه تلف بشود در ملک بایع وارد میشود و در ملک او(بایع) تلف میشود؟
جواب
شرع مقدس که میگوید «فهو من مال بائعه»، حرف خلاف قانون که نمیزند، اگر این ملک مشتری است، پس چرا بایع ضمان بشود؟
به بیان دیگر اگر این ملک مشتری است، پس چرا بایع ضامن بشود؟ اگر میگوید: «التلف فی زمن الخیار ممّن لا خیار له» یعنی اینکه میفرماید از کیسهی بایع میرود، باید برایش صورت قانونی درست کنیم، چون معنا ندارد که ملک مشتری باشد،اما از ملک بایع تلف بشود،این یکنوع تناقض است فلذا ناچاریم برای تصحیح فرمایش شارع، یک فرمولی درست کنیم و بگوییم قبل از آنکه تلف بشود، از ملک مشتری خارج و در ملک بایع وارد میشود، از این رو تلف در ملک بایع صورت میگیرد.
پس این توجیه ما برای تصحیح قاعده است، چون شما میگویید از کیسهی بایع میرود و حال آنکه ملک مشتری است،اگر ملک مشتری است پس چرا بایع ضامن بشود. فلذا برای تصحیح این کلام،ناچاریم که بگوییم شرع مقدس فرض کرده که این مبیع از ملک مشتری خارج شده و آنا ما در ملک بایع وارد شده است «فتلف فی ملکه»، یعنی از ملک بایع تلف شده، چون مالک مبیع شد، دیگر نمیتواند ملک ثمن هم باشد و لذا باید ثمن را پس بدهد.
پس جواب شیخ را دادیم و گفتیم چرا ملتزم هستیم که قبل از تلف در ملک بایع داخل میشود؟ تصحیحاً للقاعده و الروایة.
قول دوم
قول دوم مال علامه است، ایشان میفرماید:
«لو تلف المبیع بآفة سماویة فی زمن الخیار، فإن کان قبل القبض، إنفسخ البیع قطعا، و إن کان بعده،لم یبطل خیار المشتری و لا البائع، و تجب القیمة علی ما تقدّم» تذکرة الفقهاء:11/166.
و هناک احتمال ثالث یتّحد فی النتیجه مع الأول و یخلو عن التکلّف ( البته احتمال ثالث من با اولی در نتیجه با اولی یکی است، منتها آن چیزی که ناچار شدیم بگوییم،در اینجا نمیگوییم، چون آنها میگفتند قبل از آنکه تلف بشود، تصحیحاً لکلام المعصوم و تصحیحاً للقاعدة بود، مبیع از ملک مشتری خارج میشود و آنا ما در ملک بایع وارد، و سپس در ملک بایع تلف میشود.
ولی من میگویم که اصلاً به این حرف نیازی نیست، بلکه «حین التلف» معامله منفسخ میشود و گویا اصلاً چنین معاملهای صورت نگرفته است، اگر معامله نکرده بودیم، حیوان اگر تلف میشد،از کیسهی چه کسی تلف میشد؟ از کیسهی بایع، الآن هم مثل این است که اصلاً معامله نکردهایم،شرع مقدس میگوید در این حالت که تلف شد، تلف سبب میشود که عقد از بیخ منفسخ بشود و گویا اصلاً معاملهای انجام نگرفته است و اگر اصلاً معاملهای انجام نمیگرفت و مبیع تلف میشد، مبیع از کیسهی چه کسی تلف شده بود؟ از کیسهی بایع، الآن هم از کیسهی بایع تلف شده، یعنی نتیجة با اولی یکی است،منتها اولی یک پیچی دارد که آن پیچ در نظریهی ما نیست.
مستفاد از روایات
حال که این احتمالات را دانسته شد و باز دانسته شد که احتمال ثالث از نظر نتیجه با احتمال اول یکی است، الآن باید ببینیم که از روایات کدام یکی استفاده می شود،آیا از روایات ضمان معاملی استفاده میشود که طرف ثمن را پس بدهد، یا ضمان واقعی استفاده میشود که ثمن را نگه دارد و برود مثل و قیمت برای طرف تهیه کند؟
ما در این زمینه پنج روایت را بررسی میکنیم،البته بعضی از این روایات مربوط است به تلف قبل القبض، در عین حالی که مربوط است به تلف قبل القبض، ولی هردو از یک مساس باز میشود،یعنی این دو قاعده با همدیگر خواهر و برادرند فلذا میتوانیم از هر کدام دیگری را الهام بگیریم.
بنابراین، اگر من بعضی از روایات را که مربوط به قبل القبض است میخوانم و حال آنکه بحث ما در بعد القبض است،نباید ایراد بگیرید و اشکال کنید که این روایات خارج از محل بحث است
روایات
1: ما ورد فی ذیل صحیحة عبد الله بن سنان حیث قال قال: «و إن کان بینهما شرط أیّاماً معدودة،( این بود که سبب شد که ما از میر زا صادق تبریزی فاصله بگیریم و گفتیم همهاش ثلاثة أیاّم نیست،بلکه شرط الخیار را هم میگیرد،باز فاصله گرفتیم و گفتیم مریض جدید را هم شامل است.چرا؟ چون روایت میگوید: «أو یحدث فیه حدث» فهلک فی ید المشتری قبل أن یمضی فهو من بائعه» ا لوسائل: ج12، الباب 8 من أّبواب الخیار، الحدیث2.
البته این مال بعد القبض است، اینکه میگوید: «فهو من بائعه» مرادش چیست؟ مرحوم شیخ میگوید باید بر گردد از ملک مشتری خارج شود و در ملک بایع وارد بشود تا بگوییم«فهو من مال بائعه» اگر چنین است پس تلف فی ملک البائع، اگر تلف در ملک بایع شده، دیگر بایع نمیتواند جمع کند بین عوض و معوض.
2: النبوی وارد فی القاعدة الأولی، أعنی :« کلّ مبیع قد تلف قبل قبضه فهو من بائعه» مستدرک الوسائل:13، الباب 9 من أبواب الخیار، الحدیث1.
این جملهی «من مال بائعه» همان است که در جملهی ما وارد شده است،حضرت در بارهی هردو می فرماید: «من مال بائعه»،مثلاً در قبل القبض در ملک بایع وارد میشود و تلف میشود، بعد القبض نیز چنین است. «الأخوان و البتنان یرتضعان من ثدی واحد» هردو از یک پستان شیر میخورند و هردو خواهر و برادرند و در هردو هم کلمهی«من بائعه» وارد شده است،فلذا به هر شکلی که دومی را معنا میکنید، این را نیز همانند او معنا کنید
وجه الإستظهار أنّ التلف لا یکون من مال البائع – بعد کونه ملک المشتری – إلّا بانفساخ العقد آنا ما قبل التلف حتّی یعود إلی ملک البائع و یعود الثمن إلی ملک المشتری.
3:قوله فی القاعدة الثانیة: «علی من ضمان ذلک؟ فقال: علی البائع حتّی ینقضی الشرط ثلاثة أیّام و یصیر المبیع للمشتری»
این نشان میدهد که هنوز ملک مشتری نشده است، یعنی هم شده و هم نشده، اینکه میگوییم شده، چون عقد خواندیم، اما اینکه میگوییم نشده، بخاطر این است که مادامی که حق خیار نگذشته باشد،ملکیت مشتری یک ملکیت ناقص و غیر تام است،یعنی مادامی که به قبض طرف نداده است، ملکیت مشتری پا در هواست، همان گونه که در قبل القبض میگوییم،هکذا در بعد القبض میگوییم در ایام خیار، در ایام خیار ملک مشتری ملک مستقر و پا بر جا نیست بلکه پا در هواست و چون پا در هواست.
وجه الإستظهار: أنّه لمّا کانت مالکیة المشتری المبیع متزلزلة فی زمن الخیار، فلا یملک المشتری علی وجه الإستقرار إلّا بعد مضیّ الخیار، فإذا تلف قبل مضیّه یخرج من ملک المشتری بحکم أنّ ملکیته کانت متزلزلة و یدخل فی ملک البائع آنا ما و ینفسخ فیه.
4: ما فی مرسلة حسن بن علی بن رباط، عمّن رواه، عن أبی عبد الله علیه السلام: «إن حدث بالحیوان قبل ثلاثة أیّام فهو من مال البائع».
و فی هذه الروایات الأربع الّتی و ردت الروایة الأولی و الثالثة و الرابعة حول القاعدة الثانیة، و الروایة الثانیة حول القاعدة الأولی و بما أنّ القاعدین متقاربتان و قد عرفت أنّ القاعدة الثانیة عندنا من شقوق القاعدة الأولی.
البته روی مبنای میرزا صادق تبریزی، چون ایشان میگفت مال حیوان است و مال مرض، این آدم که حیوان را داده کأنّه قبضش کلاقبض است،چون من حیوان صحیح از تو گرفته بودم و شما حیوان مریض تحویل من دادید،کأنّه مبیع را ندادید، فلذا این قبض شما کلا قبض است، اگر در قاعدهی اولی ضمان معاملی است پس این نیز معاملی خواهد بود.
ولی حضرت امام و من به تبع از ایشان یک کمی توسعه دادیم، یعنی در دو جا توسعه دادیم، یکی شرط الخیار، دیگری هم «أو یحدث فیه حدث» ولذا ما از این راه میگوییم که «من مال بائعه» باید مال بایع باشد، مال بایع نمیشود مگر اینکه بگوییم آنا ما وارد ملک بایع باشد و سپس تلف شده است. یا بگوییم تلف مثل این است که بگوییم اصلاً بیعی صورت نگرفته (لم یکون شیئاً مذکوراً، گویا اصلاً معامله نکرده بودیم، اگر معامله نکرده بودیم،تلف از ملک چه کسی بود؟ از ملک بایع.
پس یا مبنای مشهور را بگوییم یا مبنای مرحوم میرزا صادق تبریزی را بگوییم که میگفت این قبض کلا قبض است.
التاسع: لو أتلفه المشتری
حال اگر مشتری تلف کرد، حکم مسئله چه میشود؟ آیا باز در اینجا همان قاعده است که: «التلف فی زمن الخیار ممّن لا خیار له» مثلا مشتری گوسفند یا گاو را از بایع گرفت و ذبح کرد، یعنی تلف کرد یا از روی خطا تلف شد مثلا درختی را نشانه گرفت و به این حیوان خورد و او از بین رفت و تلف شد، آیا در اینجا هم میتوانیم بگوییم تلف از ملک بایع است؟
عقلای عالم این حرف را نمیپذیرند، در روایت آمده است که : إنّی لا أوصیکم بالدّنیا فإنّکم بها مستوصون، مسائل معاملات یک چیزی است که خود مردم و عرف آن را میفهمند هر چند دقایق و ریزش را نفهمند، ولی اصول معاملات را میفهمند، اگر واقعاً مشتری یک مرغ یا پرندهی دیگری را هدف گرفته بود و تصادفاً به این اسب خورد و این اسب تلف شد،آیا میتوانیم بگوییم: «التلف فی زمن الخیار ممّن لا خیار له»، یعنی جناب مشتری! برو ثمنت را از بایع بگیر و این اسب مرده را تحویل بایع بده؟ عرف میگوید این ظلم به بایع است و خلاف قاعدهی عدل و انصاف میباشد.
اما اگر اجنبی تلف کند، یعنی اسبی را که مشتری خریده بود، اجنبی آن را تلف کرد، در اینجا مسئله چگونه است؟
در اینجا دو احتمال است:
الف: ممکن است بگوییم که معامله به قوت خود باقی است و فسخ نشده و مشتری به اجنبی رجوع میکند و میگوید پول بنده را بده، اما معامله به قوت خود باقی.
ب: احتمال دیگر این است که به بایع مراجعه میکند. چرا؟ چون «التلف فی زمن الخیار ممّن لا خیار له» و البائع یرجع إلی الأجنبی.
و أتلفه الأجنبی ، قال العلامّة: لم ینفسخ البیع و لا یبطل الخیار لأصالتهما» اصل بقای بیع است و اصل بقای خیار است.
إنّ کلامه مشتمل علی أمرین:
1:عدم انفساخ العقد.
2: عدم بطلان الخیار.
اما عقد منفسخ نیست،حق با مرحوم علامه است. چرا؟ چون اجنبی تلف کرده و تلف اجنبی ربطی به بایع ندارد.
و أمّا الأول – أعنی عدم انفساخ البیع- فهو صحیح، لأنّ حکم المبیع هنا (الحیوان) کسائر الموارد، فقد أتلف الأجنبی ملک المشتری فیرجع إلیه بالمثل أو القیمة من دون أن یکون هنا مسؤلیة للبائع، لأنّه خرج عن المسؤلیة.
و أمّا الثانی: من دومی را مطرح میکنم، اما شرح و بسطش را در جلسهی آینده بیان خواهم نمود، علامه میگوید خیار باقی است، سؤال این است که بقای خیار چه نتیجه برای مشتری دارد، مشتری تلف کرده و رفته،من از اجنبی مثل یا قیمت را گرفتم، ولی میگوید هنوز خیار مشتری نسبت به بایع باقی است؟ روی این مطالعه کنید.
ثانیاً: بعضی از خیارها جایگاهش عقد است و لذا میگویند خیار عقد، بعضی از خیارها داریم که جایگاهش عین است، این در معاملات اثر دارد.
اگر خیاری باشد که جایگاه آن عقد باشد، عقد مرکب خیار است.
دیروز از علامه حلی سخنی را نقل کردیم که نقدش امروز است. و آن این است که اگر مبیع را اجنبی تلف کند، مسئله چه صورت دارد؟
ما گفتیم معامله باطل نیست و چیزی که هست باید مشتری به اجنبی مراجعه کند و حق مراجعه به بایع را ندارد چون بایع وظیفه خود را انجام داده است. غایة ما فی الباب مشتری خیار دارد. حال که اجنبی این را تلف کرده است، مشتری در اینجا سر و کارش با اجنبی است.
کلام علامه
ولی مرحوم علامه حلی فرمود خیار در اینجا باقی است. معنای اینکه خیار باقی است،چیست؟ معنایش این است که مشتری میتواند به بایع مراجعه کند و ثمنش را پس بگیرد، اعمال خیار کند و از بایع ثمن را بگیرد و بایع را سر اجنبی حواله کند.
استاد
ولی ما گفتیم معامله باطل نمیشود. بایع همه کار خودش را انجام داده است حالا اگر یک بیگانه آمده و تلف کرده است، او (بایع) چه کند، بلکه خودت باید بروی و از بیگانه مثل یا قیمت را بگیر.
ولی ایشان میگوید خیار باقی است و مراجعه به بایع میکند و ثمن را میگیرد. قهراً بایع میرود سراغ اجنبی. ضمنا باید بدانیم که اگر مشتری به اجنبی مراجعه کند، از اجنبی نمیتواند ثمن بگیرد، بلکه یا باید مثل را بگیرد و یا قیمت را.
ما عرض کریم که خیار بر دو قسم است:
خیاری که داریم که قائم به عین است و خیاری داریم که قائم با عقد است.
اگر «خیار» قائم با عین باشد، با رفتن عین خیار نیز باطل میشود. مانند معاطات، گفتیم معاطات خیارش قائم با عین است، ولذا علما میگویند اگر عین تلف شد خیار هم تلف میشود.
یک خیاری داریم که قائم با عقد است و حتی اگر عین تلف بشود خیار باقی است. غایةما فی الباب اگر عین تلف شد خیار هم تلف میشود.
یک خیاری داریم که قائم با عقد است. حتی اگر عیناً تلف شوئد خیار باقی است غایة ما فی الباب من مراجعه به طرف میکنم و او یا مثل را به من بدهد و یا قیمت را.
پس «الخیار علی قسمین: قائم إما بالعین یبطل بتلف العین و قائم بالعقد لایبطل بتلف العین».فلذا مرحوم علامه باید ثابت کند که در اینجا خیار قائم با عقد است و حال آنکه این گونه نیست، بلکه خیار قائم با عین است و چون قائم با عین است، عین که تلف شد خیارش از بین رفت. قهراً مراجعه به اجنبی میکند و مثل را میگیرد یا قیمت را. اما اگر بخواهد اعمال خیار کند، ثمن را از بایع بگیرد این فرض این است که «ان یکون الخیار قائما بالعقد» در حالی که خیار دراینجا قائم با عین است نه قائم با عقد.
مثال قائم با عقد
اگر من معامله کردم با شما و قالی را فروختم، ولی برای خودم شرط خیار به مدت یکماه کردم. آیا مشتری میتواند بفروشد یا خیر؟ مشتری میگوید این قالی ملک من است و میخواهم ملکم را بفروشم. مشتری که فروخت، بایع میآید و فسخ میکند، میبیند عین از بین رفته و چون خیارش قائم با عقد است، اعمال خیار میکند و قهراً از من یا مثل را میگیرد و یا قیمت را.
ولذا آقایان باید دقت کنند مواردی هست که خیار قائم با عین است فلذا «یبطل بتلف العین» و مواردی هم قائم با عقد است «یبقی حتی مع تلف العین».
الثالث: فی تعارض القاعدتین
هر دو قاعده را خواندیم، حالا اگر آمدیم و این دو قاعده با هم تعارض پیدا کردند. دو مثال میزنیم و در اطراف این دو مثال بحث میکنیم.
مثال اول
فرض کنید که مبیع غیر حیوان است، مثلاً قالی را به زید فروختیم، اما زید «لا خیار له» است و عمرو که بایع است «له الخیار». بایع میگوید این قالی را به تو میفروشم به شرطی که برای من تا یک ماه خیار باشد. یا خانه را به شما میفروشم به شرط اینکه تا یکماه حق فسخ داشته باشم و هنوز خانه را تحویل نداده است. اگر سیل آمد و این خانه را خراب کرد و یا احتراقی حاصل شد و این قالی را سوزاند. در اینجا این دو قاعده با هم تعارض میکند. از این نظر که «التلف قبل القبض» است،یعنی نه قالی را تحویل داده و نه خانه را؛ «التلف قبل القبض من مال بائعه» مال بایع است. از این طرف که «تلف» در حالی که مشتری «لا خیار» بود و بایع ذو الخیار ، «التلف من زمن الخیار ممن لا خیار له» که لا خیار له جناب مشتری است.
در اینجا تعارض پیدا کرد، قالی را فروختم، یا خانه را فروختم، تحویل ندادم، ولی برای خودم جعل خیار کردم تا یک ماه و در ضمن یک ماه تلف شد.
از این نظر که «قبل القبض» است، من مال بائعه، از طرف دیگر که «تلف»،منتها یک طرف «لا خیار» است و طرف دیگر که بایع باشد ذوالخیار است «فالتلف ممن لا خیار له» که بایع باشد.
مثال دوم
مبیع حیوان باشد، ولی مشتری مغرور است و میگوید این خیلی اسب خوبی است و من خیارم را ساقط کردم، ولی بایع میگوید ممکن است این اسب مورد علاقه من باشد و من تا ده روز خیار داشته باشم. اتفاقاً هنوز هم قبض نداده و حیوان سقط شد و مرد.
از این نظر که قبل القبض است که «فهو من مال بائعه». اما از طرف دیگر که «تلف» مشتری لا خیار بود و بایع ذوالخیار، «فهو ممن لا خیار له» که مشتری باشد.
پس دو تا مثال زدیم، یکی را در غیر حیوان و دیگری را در حیوان. و در هر دو هم خیار با بایع است و مشتری لا خیار له میباشد. در اینجا چه کنیم؟حلّش آسان است.
اما در اولی که اگر قالی را بفروشد و برای خود جعل خیار کند، یا خانه را بفروشد و برای خود جعل خیار کند و قبض هم ندهد و در اثنا تلف بشود. اصلاً روایات منحصر است به بیع الحیوان. مبیع باید حیوان باشد، مبیع در اینجا حیوان نیست و مبیع در اینجا یا قالی است و یا خانه. پس این مثال «اشبه بالسالبة بانتفاء الموضوع» سالبه به انتفاء موضوع است. قاعده موضوعش بیع الحیوان است. در اینجا مورد بیع یا قالی است و یا خانه.
اولی حلش خیلی اسان است که اصلا مبیع باید حیوان باشد.
اما دومی را چه کنیم؟ در دومی مبیع حیوان است، دیگر آنجا نمیتوانیم مشکل درست کنیم، خیار مال بایع است یعنی شرط کرده برای خودش، ولی مشتری مغرور است و گفته من خیار نمیخواهم. در اینجا چگونه حل کنیم؟
در اولی در رفتید و گفتید مبیع حتما باید حیوان باشد و حال آنکه مبیع در اینجا حیوان نیست بلکه قالی است یا خانه.
ولی در دومی دست و پای ما را بست و گفت مبیع حیوان است، خیار مال بایع است و قبض هم نداده،از اینکه قبض نداده پس «من البائع»، اما از اینکه خیار مال بایع است و مشتری «لا خیار» میباشد،پس از مشتری است، چه گونه این مشکل را حل کنیم؟
حلش این است که روایت گفت:«و إن کان بینهما شرط ثلاثة أیّام» فلذا این ضامن است «حتی یمضی الشرط»، این ظاهر در آنجایی است که خیار باید مال مشتری باشد و حال آنکه خیار مال بایع است.
پس اولی موضوعاً خارج است، دومی موضوعاً خارج نیست بلکه موضوعاً هست،ولی شرط باید مال مشتری باشد. و حال آنکه شرط در اینجا مال بایع است.
مثال سوم
بایع حیوان را فروخت و قبض هم نداد، ولی مشتری هم ثمن را بیش از سه روز عقب انداخت. خیار مشتری تمام شده، خیار بایع آغاز شده چون قانون کلی است که اگر مشتری تا سه روز ثمن را نیاورد، بایع حق فسخ دارد، سه روز گذشت و خیار حیوان تمام شد، خیار بایع آغاز شد و اتفاقاً بعد از خیار بایع، حیوان تلف شد. از این نظر که قبل القبض است «فمن مال بایعه»، از این نظر که بایع ذو الخیار است و مشتری خیارش تمام شده و روز چهارم و پنجم تلف شد، باید از آن مشتری باشد.
جواب
الجواب الجواب: حتماً روایت در جایی است که خیار مال مشتری باشد. وحال آنکه در اینجا خیال مال بایع است.تم الکلام در رفع التعارض.
کلام سید کاظم طباطبائی یزدی در رفع تعارض
ثم إن للسید الفقیه الیزدی الطباطبایی بیاناً فی رفع التعارض، ایشان بیانی در حاشیه متاجر دارد. البته شیخ این قاعده را دارد ولی بحث شیخ را ما نمیپسندیم.
مرحوم یزدی میخواهد رفع تعارض کند و نتیجتاً میخواهد بگوید که قاعده اولی مقدم بر قاعده ثانیه است، چرا؟ میگوید در این دو مثالی که من عرض کردم حتی مثال سوم را هم اضافه کنید که خیار، خیار تخییر ثمن باشد.
در آنجا میفرماید شما که میخواهید جناب مشتری را محکوم کنید و بگویید طلب از آن مشتری است، چرا؟ چون مالک است، اگر چیزی تلف شد از کیسه مالک میرود، چرا باید از کیسه بایع برود.
سید میفرماید در این دو مثال بایع ضامن است. حق نداریم ما مشتری را ضامن کنیم، چرا؟ میگوید کسانی که میخواهند بگویند مشتری ضامن است دو راه دارند:
راه اول
یا از این راه پیش میآیند که «التلف فی ملک المشتری»، چون تلف در ملک مشتری است قهراً باید مشتری ضامن باشد. این حرف خوبی است، ولی این قاعده عام است و قاعدهی «التلف قبل القبض» خاص است، او تخصیص میزند.
بله! «التلف فی ملک المشتری یوجب ضمان المشتری إلّا ان یکون التلف قبل القبض».
فلذا «القاعدة الاولی اخصّ من القاعدة الثانیه» قاعده ثانیه میگوید اگر ملک کسی تلف شد جورش را هم خودش میکشد «لا تزر وازرة وزر اخری» إلّا در یکجا که جورش مال خودش نیست بلکه مال دیگری است، چه زمانی؟ زمانی که قبل القبض تلف بشود.
عبارت سید کاظم یزدی
«والاقوی ترجیح قاعدة التلف قبل القبض، وذلک لقوة دلیلها علی دلیل هذه القاعدة من حیث تعمیمها لمثل هذه الصورة، وذلک لأنّ المدرک لها ان کان هو قاعدة کون التلف من المالک» اگر چیزی تلف شد، جورش را مالک میکشد و اینجا هم مالک مشتری است و جورش را باید مشتری بکشد. میگوییم این درست است «التلف فی ملک المالک علی المالک إلّا اذا کان قبل القبض»، قاعده اولی اخص است، قاعده دوم اعم است «الخاص یقدم علی العام».
مبنای کسانی که میخواهند مشتری را محکوم کنند، علت محکومیت این باشد که جناب مشتری چون مالک است پس جورش هم مال خودش است. میگوییم این قاعده عام است، اما آن قاعده خاص است. مگر اینکه من مالک باشم ، اما در اختیار من نگذارد.
«و إن کان» و اگر مبنا این نیست بلکه مبنا روایات است. مبنا اگر روایات است پس باید در آنجا جواب دیگری بگیریم. اگر مبنای اینکه مشتری را محکوم کنیم این است که جناب مشتری مالک است باید تلف مال او باشد، این قاعده عام است و قاعده قبل القبض خاص است و همیشه خاص مقدم بر عام میباشد.
اما اگر میزان روایات باشد، روایات در جایی میگوید که خیار مال مشتری باشد. در اینجا خیار مال بایع است، هم در مثال اول که قالی را فروخته، گهم در مثال دوم که حیوان است و هم در مثال سوم که خیار تأخیر ثمن است.
پس علی کل حال مورد «داخل تحت قاعدة الاولی»، هرگز قاعده دوم در اینجا نیست. یا از این جهت که بگویید هر که مالک است، او ضامن است مگر اینکه قبل القبض باشد. و اگر روایات است، روایات در جایی است که خیار مال مشتری باشد و حال اینکه در این سه مثال خیار مال بایع است. الحمدلله این دو قاعده را تمام کردیم.
فی أحکام صلاة الجماعة
مقدمه:
نماز جماعت به دو گونه قابل تصور است. یک موقع میگوییم که یک اجتماعی است که بدنها دور هم جمع شده اند و هر کسی نماز خودش را میخواند. غایة ما فی الباب با هم میخوانند و با هم حرکت میکنند و با هم رکوع میروند، ولی هر کدام نماز خودش را میخواند.
نماز جماعت معنایش این نیست، نماز جماعت «صلاة واحدة». یک نماز است. آنچنان بر اثر اقتدا بر امام واحد «کل الصلوات یکون صلاة واحدةً»؛ چون صلاة واحد است اگر مأمومی رکنی را زیاد کند مشکلی نیست. و حال آنکه اگر این مأموم نماز فرادا بخواند و رکنی را اضافه کند نمازش باطل است. اما در جماعت چون نماز واحد است و روح واحد دارد ولذا اگر رکن را هم اضافه کند، مهم نیست. اگر هم شک کنند امام به مأموم و مأموم رجوع میکند. پس این صلاة غیر از آن است که در میدان تره بار هر کدام جنس خودش را بفروشد. این نیست بلکه «جمعیة واحدة زماناً و مکاناً و عملاً و نیتاً و اقتداءً». اگر این گونه باشد، شرائط پیدا میکند و خواهیم گفت باید بین امام و مأموم حائل نباشد. باید فاصله بین امام و مأموم و یا مأمومها زیاد نباشد. تمام این شرائط بستگی دارد که نماز جماعت را چگونه تصور کنیم. آیا تصور کنیم که «صلوات متعددة أو صلاة واحد جمعاً» مکانش یکی، زمانش یکی، فاصله نباید بیشتر باشد، حتی امام نباید عالی بر مأموم باشد هر چند اگر ماموم بر امام عالی باشد از نظر مکان، اشکالی ندارد.
تمام این شرائط به خاطر این است که دید اسلام نسبت به نماز جماعت غیر دید عوام است. این یک نکته بود.
نکتهی دیگر اینکه متأسفانه در جامعه ما نماز فرادا بیش از نماز جماعت است. و حال اینکه اگر کسی تاریخ اسلام را مطالعه کند نماز از روز اول با جماعت تشریع شده، یعنی پیغمبر هم از روز اول «صلّی جماعة» خواه در مکه و خواه در مدینه. اما در مدینه پیامبر ایستاد و فرمود:« صلّوا کما رأیتمونی اصلّی». اما در مکه این کتاب «اُسد الغابة»؛ این کتاب مال ابن اثیر است (متوفای 606) که در این کتاب داستانی مال عفیف کندی است.
عفیف کندی میگوید من بت پرست بودم و وارد مکه شدم، دیدم سه نفر جلوی کعبه هستند و یک حرکات و عبادتی دارند. رفتم به مسجد و رفیقم عباس را دیدم. عباس با مشایخ عرب رفیق بود. گفتم: «رأیت شیئاً جدیداً»؛ عباس گفت بله! فردی که جلو ایستاده برادرزاده من است که مدعی رسالت و آئین جدیدی است. آن پسری که پشت سرش ایستاده برادرزاده من است فرزند ابوطالب. آن زنی هم که عقبتر است همسر برادرزاده اول من است و در زیر آسمان خدا غیر از این سه نفر کسی وارد در این دین نیست و اینها نماز میخوانند.
از این روایت ما دو نکته را استفاده کردیم:
١- نکته ولایتی؛ که علی بن ابی طالب (علیه السلام) «اول من آمن» است. استرقابه نقل میکند ولی آگاه نیست که دلالت بر آن دارد.
2: معلوم میشود که نماز از اول بر پایهی جماعت بنا نهاده شده است.
عبارت أسد الغابة
جئت فی الجاهلیة إلی مکّة و أنا أرید أن ابتاع بأهلی من ثیابها و عطرها فأتیت عباس بن عبد المطلب و کان رجلاً تاجرا فأنا عنده جالس حیث أنظر إلی الکعبة و قد طلعت الشمس فی السماء (یعنی موقع ظهر بود) فارتفعت و ذهبت إذ جاء شابّ فرمی ببصره إلی السماء ثم قام مستقبل الکعبة ثم لم یلبث إلّا یسیراً حتی جاء غلام فقام علی یمینه (از اینجا میفهمیم که اگر ماموم واحد شد،نباید پشت سر امام بیستد، بلکه باید سمت راست امام بیستد) ثم یلبث إلّا یسیراً حتّی جاء أمرأة فقامت خلفهما فرکع الشابّ فرکع الغلام و المرأة، فرفع الشابّ و سجد الشابّ فسجد الغلام و المرأة، قلت: یا عباس! أمر عظیم،(چیزی عجیب است) قال عباس: بلی أمر عظیم،أتدری من هذا الشابّ؟ قلت: هذا محمد بن عبد الله، أتدری من هذا الغلام؟ علی ابن أخی، أتدری من هذه المرأة؟ هذه خدیجة بنت خویلد زوجته، إنّ ابن أخی هذا أخبرنی أنّ ربّه ربّ السماء و الأرض أمره بهذا الدین الذی هو علیه و لا والله لا علی الأرض أحد علی هذا الدین غیر هذه الثلاثة»
ما از این کلام ابن اثیر دو مطلب را استفاده کردیم، یکی اینکه علی علیه السلام «أوّل من آمن» است.
دیگر اینکه نماز از همان روز اول باجماعت تشریع شده است، یعنی اصل جماعت است و فرادا عرضی است، البته حضرت جماعت را واجب نکرد، ولی در عین حال سنت است
مالفرق بین السنّة والمستحب؟
قرطبی در کتاب «بدایة المجتهد» میگوید فرقش این است که اگر پیغمر، صحابه و تابعین استمرار داشته باشند،به آن میگویند سنت. اما اگر استمرار نداشته بلکه گاهی بوده و گاهی هم نبوده،به آن میگویند ممدوح یا مستحب.
بنابراین،صلات جماعت سنت است نه مستحب و ممدوح.
در جلسهی قبل ماهیت صلات جماعت را تشریح کردیم و گفتیم صلات جماعت یک اجتماع ابدانی نیست که فقط افراد در یکجا جمع بشوند و هر کدام نماز خود شان را بخواند،بلکه یک نماز است و نماز هر فرد جزء از این مجموعه است.
باز گفتیم از روایتی که ابن اثیر آن را نقل کرده استفاده میشود که روز اول نماز به صورت جماعت تشریع شده و نماز فرادا یک امر عرضی است و بعدا به وجود آمده است.
اهمیت و جایگاه نماز جماعت در اسلام
مرحوم سید در اول کتاب «عروة الوثقی» احادیثی را نقل کرده که بسیار زیبا و مورد توجه و دقت است و حاکی از این است که صلات جماعت از اهمیت بالای بر خوردار است.
در روایات شیعه آمده است که یک رکعت با جماعت، مساوی و برابر است با بیست و چهار رکعت نماز فرادا.
راوی عرض میکند که: یابن رسول الله! اهل سنت روایت شان این است که یک رکعت نماز با جماعت «یعادل خمسة و عشرین رکعة» یعنی مساوی با بیست و پنج رکعت است.
حضرت میفرماید:«صدقوا» معلوم میشود که این درجات و مراتب صحیح است، یعنی هم بیست و چهارش صحیح است و هم بیست و پنجش.
علاوه بر این روایات صحیحه، یک روایت دیگر نیز داریم که صحیحه نیست بلکه خبر است و در آن آمده است اگر دو نفر باشند، یعنی فقط امام و یک نفر ماموم باشند، ثواب و اجر نماز آنها معادل یکصدو پنجاه نماز است،اگر سه نفر باشند ششصد است، چهار نفر باشند، ثواب و اجرش مساوی با یکهزارو دویست نماز میباشد، پنج نفر باشند، ثوابش برابر است با دو هزارو چهار صد است، این روایت خبر است نه صحیحه،یعنی سندش برای ما روشن نیست.
و اگر از ده نفر تجاوز کند، ثوابش قابل نوشتن نیست،یعنی اگر انس و جن نویسنده، دریاها مرکب و اشجار قلم بشوند،نمیتوانند ثواب یک رکعت آن را بنویسند.
عدم اطلاع از فضل وکرم الهی
ما خیال میکنیم که این نوع روایات مبالغه است، ولی چون ما از فضل الهی خبر دار نیستیم و همه چیز را با پیمانهی تنگ و سبک خود می سنجیم و لذا راجع به این گونه ثوابها شک میکنیم و برای ما قابل باور نیست.
در هر حال همهی این روایات اهمیت نماز جماعت را میرسانند.
نقش زمان و مکان در بالا بردن فضیلت نماز
نکتهی دیگر اینکه زمان و مکان نیز در فضیلت نماز مدخلیت دارد، گاهی انسان در مسجد بازار نماز میخواند که ثواب یک رکعتش برابر با دوازده رکعت است، گاهی در مسجد محله میخواند، ثوابش دو برابر است.
گاهی در مسجد جامع و گاهی در مسجد کوفه نماز میخواند و گاهی در مسجد النبی و گاهی در مسجد الحرام میخواند.
بنابراین،مکان هم مدخلیت دارد،اگر انسان نماز جماعت را در مسجد الحرام بخواند، علاوه بر آن ثوابهای قبلی خودش یک ضریب دیگر پیدا میکند.
مثلاً اگر انسان نماز جماعت را در مساجد بخواند و فضیلت مساجد هم بر آن افزوده شود،از نظر فضیلت خیلی بر تر و بالاتر خواهد بود.
مثلاً روای از حضرت سؤال میکند که: یابن رسول الله! آیا در مسجد کوفه نمازم را فرادا بخوانم فضیلتش زیاد است یا با جماعت در خانه یا در جای دیگر بخوانم فضیلتش زیاد است؟
حضرت ترجیح میدهد جماعت را با نماز فرادای که در مسجد کوفه خوانده میشود.
مسئلهی دیگر اینکه روایات از امیر المؤمنان این است که اگر کسانی به نماز جماعت حاضر نمیشدند،حضرت آنها را تهدید میکرد که اگر به این کار ادامه بدهید، ما خانههای شما را ویران میکنیم.
باید در این گونه روایات دقت نمود که چرا حضرت برای ترک یک کار مستحب، چنین عقوبتی قائل است که اگر کسی در نماز جماعت شرکت نکند، خانهاش را بر سر او خراب کند؟
ما این نکته را مکرر تذکر دادهایم همان گونه که آیات شأن نزول دارند، روایات نیز برای خودشان شأن صدور دارند، یعنی این گونه روایات مال افراد عادی نیست، این روایات یا مال منافقین بوده در عصر رسول خدا، که با نیامدن در مسجد،میخواستند طعن به دین بزنند.
یا مال زمان خود حضرت علی علیه السلام بوده مانند خوارج که با نیامدن در مسجد حکومت را به رسمیت نمیشناختند،چون نماز را همیشه امیر میخواند،یعنی پیغمبر اکرم میخواند یا خلیفهی رسول خدا. فلذا حضور نیافتن در نماز جماعت که به امامت پیغمر خدا یا خلیفه و جانشین او باشد، به معنای طعن به دین و طعن به حکومت است.
بنابراین، این گونه روایات یا مربوط است به منافقین عصر رسول خدا صلّی الله علیه و آله یا مربوط است به خوارج عصر علی علیه السلام، از این رو حضرت فرمود که با آنها هم غذا نشوید و هر نوع رابطه را با آنها قطع کنید.
کلام صاحب عروه
آنگاه مرحوم سید میفرماید: «فمقتضی الإیمان عدم الترک من غیر عذر لاسیّما الإستمرار علیه، فإنّه کما ورد لا یمنع الشیطان من شیء من العبادات منعها (شیطان بشر را از هیچ عبادتی جلو گیری نمیکند همانند جلوگیری که از نماز جماعت میکند) و یعرض علیهم الشبهات من جهة العدالة و نحوها حیث لا یمکنهم إنکارها، لأنّ فضلها من ضروریات الدّین» العروة الوثقی:7157-163.
مرحوم سید فضیلت نماز جماعت از ضروریات دین میداند. ایشان در اینجا بین ضروریات دین و ضروریات فقه خلط کرده است.
باید دانست که ما یک ضروریات دین داریم و یک ضروریات فقه،این از ضروریات فقه است، به این معنا که اگر کسی آن را منکر شد، ضروری فقه را منکر شده است نه ضروری دین را تا حکم به ارتدادش کنیم.
فرض کنید اگر کسی گفت که نزدیکی با زن در حال عادت اشکال ندارد،این آدم با این حرف خودش ضروری دین را انکار نکرده است،بلکه ضروری فقه را انکار نموده است، یعنی حرمت نزدیکی با زن در ایام عادت از ضروریات فقه است ولذا ما باید بین ضروریات دین و ضروریات فقه فرق قائل شویم و هکذا بین ضروریات مذهب شیعه، مثلاً مسئلهی رجعت یکی از ضروریات مذهب شیعه است، اما از ضروریات اسلام نیست.
پس ما یک ضروریات دین داریم و یک ضروریات فقه داریم و یک ضروریات مذهب. ولذا آقایان باید در مقام قضاوت بین اینها فرق بگذارند.
گاهی یک چیز ضروری دین است مانند اصل وجوب صلات یا وجوب زکات یا وجوب حج، زیرا محال است که کسی مسلمان باشد،اما نفهمد که نماز یا زکات یا حج در اسلام واجب است،اما یک چیزهای داریم که از ضروریات فقه است مانند: «للذکر مثل حظ الأنثیین»، یا شهادت دو زن برابر با شهادت یک مرد است،هر چند این در قرآن است ولی این را جزء ضروریات دین حساب نمیکنند، بلکه جزء ضروریات فقه است مگر اینکه کسی متوجه بشود که در قرآن است مع الوصف بگوید ارث زن و مرد یکی است.
أقول: هنا أمور:
الأول: مشروعیتها.
الثانی: إنّها سنّة مؤکدة و لیست بواجبة.
الثالث: تأکد استحبابها فی صلاة الصبح و العشائین، و جیران المسجد، و من یسمع النداء.
الأول: مشروعیتها فی عامّة الفرائض.
ممکن است آقایان اشکال کنند که این چه بحثی است که شما میکنید،یعنی این مسئله بحث از یک چیز بدیهی است و نیاز به بحث ندارد مگر فرائض همان ظهرین و عشائین و صبح نیستند؟
ولی باید دانست که فرائض منحصر به اینها نیست، چون ما غیر از این فرائض، صلات آیات داریم، صلات طواف داریم، صلات جمعه داریم فلذا بحث اول ما را یک بحث لغو و زاید تلقی نکنید.
علاوه براین، حالاتش را باید دید، مثلاً آیا انسان میتواند در فرائض فائته (فرائضی که از انسان فوت شده) امام یا ماموم بشود یا نه؟
پس مجرد اینکه گفتیم صلات جماعت در فرائض بدیهی است، مسئله تمام نمیشود بلکه باید دانست که شاخههایش بدیهی نیست، آیا انسان در نماز قضا میتواند امام باشد یا ماموم ؟
این خودش محل بحث است.
آیا انسان در نماز احتیاط میتواند امام یا ماموم باشد یا نه؟
نخست باید عرض کنیم که جماعت در تمام فرائض مسنون و سنت است، همان گونه که قبلاً تذکر داده شد، سنت غیر از مستحب است، چون سنت آن است که:«استمرّ علیه النبی و الصحابة و التابعون»، مستحب آن است که انجام دادهاند.
در این اواخر به یک نوشتهای بر خوردم و در آنجا نوشته بود که صوم یوم عاشورا سنت نبویه است و ما باید این سنت نبویه را در اجتماع احیا کنیم.
من در جواب نوشتهام که این آقا از اصطلاح آگاه نیست،چون سنت به چیزی میگویند که: «إستمرّ علیه النبی و الصحابة و التابعون» و حال آنکه نسبت به صوم عاشورا استمرار نبوده است. صوم عاشورا یا سنت جاهلی بوده و پیغمبر هم گرفته،یا سنت یهود بوده، پیغمبر نیز آن را گرفته است، «فلمّا فرض صوم رمضان ترک» این کلام صحیح بخاری است، یعنی در صحیح بخاری در کتاب صیام این مطلب آمده،گاهی میگوید سنت جاهلی است و گاهی میگوید سنت یهودی میباشد و من نمیدانم این کتابی که میگویند اصح کتب است،چگونه این تناقض را نقل کرده است، که گاهی میگوید سنت جاهلی بوده و گاهی میگوید سنت یهود بوده چون یهود در روز عاشورا نجات یافتهاند.
در هر صورت پیغمر اکرم «کان یصوم یوم عاشورا، فلمّا فرض صوم شهر رمضان» حضرت و اصحابش آن را ترک کردند.
تفاوتی که بین سنت و مستحب گفتم، مربوط است به علمای اهل سنت. اما در شیعه تفاوتی بین سنت و استحباب نیست.
أدلّة مشروعیتها فی عامّة الفرائض
الف: الکتاب
و یدل علی مشروعیتها فی عامّة الفرائض، الکتاب و السیرة و السنّة.
أما الکتاب فقوله سبحانه:«و أقیموا الصلوة و آتوا الزکات و ارکعوا مع الرّاکعین» جملهی «وارکعوا مع الرّاکعین» جدا از نماز نیست بلکه همان نمازی است که در اول آیة آمده است.
ب: السیرة
و أمّا السیرة فقد جرت سیرة المسلمین من عهد الرسول صلّی الله علیه و آله إلی یومنا هذا علی إقامتها جماعة و هذا امر لا یشک فیه من له إلمام بتاریخ المسلمین.
آیات صلات خوف هم شاهد بر این مطلب است، آیات صلات خوف در سورهی نساء است (آیهی 102-103.)
پیغمبر اکرم امام بود، هر گاه در موقع جنگ به نماز(نماز خوف) میایستاد، نیمی از جمیعت پشت سر آن حضرت نماز میخواندند، البته یک رکعت، وقتی که یک رکعت تمام میشد حضرت متوقف میشد، افرادی که اقتدا کرده بودند،رکعت دوم را فرادا میخواندند و میرفتند و اسلحه را از بقیه تحویل میگرفتند، بقیه میآمدند و در رکعت دوم پیغمبر اکرم به آن حضرت اقتدا میکردند که رکعت دوم حضرت، رکعت اول آنها بود، وقتی آن حضرت سلام نماز را میدادند،آنها بلند میشدند و رکعت دوم را خودشان به صورت فرادا میخواندند.
«و إذا کنت فیهم فأقمت لهم الصلوة فلتقم طائفة منهم معک و لیأخذوا أسلحتهم فإذا سجدوا فلیکونوا من ورآئکم و لتأت طائفة أخری لم یصلّوا فلیصلّوا معک» النساء /102 و 103.
بنابراین،در اینکه نماز جماعت در قرآن واجب شده است،هم آیهی «واکعوا مع الرّاکعین» بر این مطلب دلالت دارد و هم آیاتی که در بارهی صلات خوف آمده است، البته صلات خوف در سفر است نه در حضر. پیغمبر موقعی که در جنگ میرفت، احتمال حملهی دشمن را میداد، همه نمیتوانند یکجا نماز بخوانند چون ممکن است دشمن از فرصت استفاده کند و از پشت سر حمله کند فلذا باید یک عده در خط دفاعی بایستند تا اینها نماز شان را بخوانند، آنگاه اینها در خط دفاعی بروند تا بقیه بیایند و نماز شان را با پیغمبر اکرم بخوانند و این دلیل بر این است که صلات جماعت از اهمیت بسیار بالای بر خوردار است که حتی در حال جنگ هم نماز را با جماعت میخواندند کما اینکه در روز عاشورا امام حسین علیه السلام نماز را با جماعت خواندند،یعنی نماز خوف را با جماعت خواندند.
ج: السنّة:
الآن روایات را میخوانیم،البته در این روایات نمیخواهیم اصل سنت بودن جماعت را ثابت کنیم، چون در اینکه جماعت در نماز سنت بوده از روز هم روشن تر است، بلکه فروعش را میخواهیم ثابت کنیم.
1: ما دلّ علی وجوب العدول من اللاحقة إلی السابقة، إذا ذکرها أثناء الصلاة إداءً و قضاءً، جماعة و منفردة، و قد أورد الحر العاملی فی المقام ممّا یناهز ستّ روایات نقتصر الذکر علی واحدة منها.
یعنی مرحوم شیخ عاملی در این مورد شش روایت را ذکر کرده که فقط یکی از آنها را نقل میکنم نه همه را.
اگر کسی به نیت نماز عصر ایستاد،امام هم به نیت نماز عصر مشغول نماز شد و پشت سرش تعدادی افراد هستند،در اثنای نماز متوجه شد که نماز ظهر را نخوانده است.
حضرت میفرماید: امام «یعدل إلی السابقة» بدون اینکه به جماعت شان لطمهی وارد شود، معلوم میشود که حتی نماز جماعت در این حد هم اشکالی ندارد. یعنی آدمی است امام و خیال نموده است که نماز ظهر را خوانده، در اثنای نماز متوجه میشود که نماز ظهر را نخوانده، از همان جا عدول میکند به نماز ظهر،یعنی نیت را به نماز ظهر بر میگرداند و نماز را ادامه میدهد، این نماز درست است،یعنی نماز ظهر حساب میشود و لطمهی به جماعت هم نمیخورد.
البته باید دانست که العدول من اللاحقة إلی السابقة جایز است،و أمّا من السابقة إلی اللاحقة جایز نیست.
روی الشیخ الطوسی من ا لحلبی ، قال:
سألت أبا عبد الله علیه السلام عن رجل أمّ قوماً فی العصر و ذکر- و هو یصلّی بهم – أنّه لم یکن صلّی الأولی؟ قال: «فلیجعلها الأولی الّتی فاتته، و لیستأنف العصر و قد قضی القوم صلاتهم»
الوسائل: ج3،الباب 63 من أبواب المواقیت، الحدیث3.
یک روایت داریم که انسان میتواند فائته را با جماعت بخواند:
2: ما دل علی جواز إقامة مطلق الفائتةجماعة، نظیر ما رواه الشیخ عن إسحاق بن عمّار قال: قلت لأبی عبد الله: تقام الصلاة و قد صلّیت؟ قال: «صلّی و أجعلها لما فات» الوسائل:ج5 ، الباب 55 من أبواب صلاة الجماعة، الحدث 1.
و رواه الصدوق أیضاً بإسناده عن إسحاق بن عمّار، و فی السند سلمة صاحب السابری و کفی فی وثاقته کونه من مشایخ ابن أبی عمیر(مرحوم آیة الله خوئی میفرماید این جزء روات کامل الزیارات آمده،یعنی در اسناد کامل الزیارات نام سلمه آمده است.
ما خدمت ایشان نوشتیم که این مبنای شما صحیح نیست، کامل الزیارات که اسنادش صحیح است، فقط شیخ اولش صحیح است، یعنی آنی که از او نقل میکند، اما بقیهی سند، هرکز عبارت کامل الزیارات دلالت بر او ندارد.
فإذا جازت الجماعة فی الصلوات الفائتة فلأداء أولی بها.
روایت دیگر، فرض کنید که نماز صبح من فوت شده، من نمیتوانم نماز صبحم را که فوت شده با جمات بخوانم، یعنی در این زمینه داریم:
3: ما رواه الکلینی عن سماعة بن مهران قال:
«سألته عن رجل نسی أن یصلّی الصبح حتّی طلعت الشمس؟ قال: یصلّیها حین یذکرها، فإنّ رسول الله رقد (خواب ماند) عن صلاة الفجر حتّی طلعت الشمس ثمّ صلّاها حین استیقظ، و لکنّه تنحّی عن مکانه ذلک ثمّ صلّی»
الوسائل: ج5، من أبواب صلاة الجماعة، الحدث 1.
یعنی از مکانی که ازآنجا بیدار شد، نمازش را در آنجا نخواند بلکه مقداری دور شد وسپس نمازش را خواند،یعنی نسبت به این مکان یکنوع احساس نا مرغوبی کرد.
فروع صلات جماعت
عرض کردیم در مقدمهای که مرحوم سید آورده چند فرع است.
فرع اول
فرع اول این بود که صلاة جماعت در تمام فرائض مستحب است. دیروز عرض کردیم اجمال این مسئله از ضروریات است اما صورش از ضروریات نیست مانند: ادا و قضا. فقط سه صلات را استثنا کردیم: صلات احتیاط، صلات منذوره و صلات طواف.
حدیثی که در جلسهی قبل از عروه نقل کردیم غلط دارد و غلطش هم مقداری مربوط به عروه است، جامع احادیث الشیعه را آوردم در باب جماعت با این تطبیق کنید.
بنابراین در اینکه نماز جماعت در همهی فرائض امکانش هست را خواندیم مگر در سه نماز.
فرع دوم
فرع دومی که در اینجا هست در واقع یک نوع دفع دخل است و آن این است شما چگونه میگویید که نماز جماعت مستحب است با آن همه روایات تهدید آمیزی که دیروز ما خواندیم. در حقیقت این یک مسئلهای است که با آن همه روایات شدید چگونه شما بر استحباب صلات جماعت قائل هستید. ولذا مسئله را هم اهل سنت مطرح کردهاند و هم شیعیان متذکر شدهاند.
اقوال ثلاثهی اهل سنت در بارهی جماعت
اهل سنت درباره نماز جماعت سه قول دارند.
1: قول اول قولی است که با شیعه موافقند و آن این است که صلاة جماعت «سنة من سنن الرسول». حتی میگویند که ابوحنیفه و شافعی و مالک و ... هم عقیدهی شان بر همین است. یعنی اگر کسی نماز جماعت نخواند گناهی نکرده و فقط سنت رسول خدا را ترک کرده است.
2: قول دوم این است که صلات جماعت «من فرض الاعیان» بر همه واجب است. غایة ما فی الباب شرط صحت نماز نیست. یعنی اگر کسی مخالفت کرد نمازش درست است. هر چند واجب عینی است، یعنی به همه واجب است، منتها از آن واجب عینیهایی نیست که اگر ترک کنیم نمازما باطل بشود.
3: قول سوم قول اهل ظاهر که میگویند علاوه بر اینکه فرض الاعیان هست شرط صحت صلات نیز هست. یعنی اگر کسی نمازش را با جماعت نخواند نمازش باطل است. پس مسئله قابلیت طرح را دارد.
قول اول میگوید سنت است که مشهور همین است. قول دوم واجب عینی است اما شرط صحت نماز نیست. و قول سوم فرض الاعیان است و هم شرط صحت نماز است.
مرحوم شیخ در کتاب خلاف این اقوال را نقل کرده و ما این اقوال را از شیخ گرفتیم.
مرحوم شیخ در رد قول دوم و سوم با روایت نافع از عبدالله بن عمرو نقل میکند که رسول خدا فرمود «صلاة الجماعة تفضل صلاة الفرد بسبع و عشرین درجة». از این روایت استحباب را استفاده کرده؛ چگونه استفاده کرده؟ از کلمهی «تفضل»؛ کلمهی «تفضل» را در جایی میگویند که هر دو درست باشد، منتها یکی بر دیگری برتری دارد،چون در جایی که یکطرف صفر و طرف دیگر بیست است هرگز نمیگویند «تفضّل أو تفضُل». کلمهی «تفضّل» و کلمه «درجه» حاکی از این است که صلات جماعت واجب عینی نیست، خواه شرط صحت نماز باشد یا نباشد از کلمهی تفضّل یا از کلمهی درجة استفاده کرده.
شیخ از کلمهی «تفضّل» گفته (والمفاضلة دلیل علی صحة کلتا الصلاتین) از کلمه (مفضّله) استفاده کرده. این عبارت مرحوم شیخ بود، ببینید روش استنباط چیست، ریشه مسئله را پیدا میکنیم، سراغ دلیل نمیرویم و اول تاریخچه مسئله را میگوییم، و تاریخچه مسئله را از خلاف، کتاب منتهای علامه،کتاب تذکرة، و گاهی هم از کتاب مغنی ابن قدامه میگیریم که تاریخچه مسئله را میگوید.
کلام علامه در کتاب منتهی
مرحوم علامه در کتاب منتهی همین اقوالی که از شیخ نقل کردیم ایشان هم نقل کرده است و فقط یک چیزی به شافعی نسبت داده که شافعی داده که نماز جماعت واجب کفائی است و در هر شهری باید یک نماز جماعت بر پا باشد. اختلاف فقط همین است و چیز دیگری نیست.
(قال العلامة المنتهی قال علمائنا – یعنی شیعه- الجماعة مستحبة فی الفرائض و اشدّها تأکیدة فی الخمس و لیست واجبة الّا فی الجمعة والعیدین مع الشرائط السابقه و لیست واجبة لا علی الاعیان و لا علی الکفایة و هو مذهب مالک والدوری و ابی احنیفه و بعد الشافعین ثم نقل القولین الآخرین – یا واجب عینی و شرط صحت نیست و یا واجب عینی است و هم شرط صحت – غیر أنّه خالف الشیخ الطوسی فی أنّ الشافعی قال بأنّها فرض علی الکفایة فی الخمس
واجب کفایی یعنی چه؟ مثلاً نماز میت که واجب کفایی است. نماز جماعت واجب کفایی است یعنی چه؟ یعنی در هر شهری باید اقلاً در موقع نماز یک نماز جماعتی برگزار بشود.
(ثم أنّ المراد من وجوبها الکفایة، لزوم وجود صلاة جماعة فی قریة او بلد، کما نقل العلامة عن الشافعی بأنّها فرض کفایة لقوله علیه السلام: « ما من ثلاثة أو بلد لا تقام فیهم الصلاة الا استحوذ علیهم الشیطان فعلیک بالجماعة فان الذئب یأخذ القاصیة» چون گرگ آن گوسفندی را از گله عقب مانده میگیرد «التذکرة، 4/228-229»
این تعبیر شافعی است. حضرت امیر مومنان علیه السلام همین مطلب را به عبارت دیگری دارند. «علیکم بالسواد الاعظم فإن الشاذ من الغنم للذئب».
علی ای حال اقوال را نقل کردیم که شیعه میگوید واجب نیست و اهل سنت هم اقوال ثلاثة دارند که یا واجب نیست یا واجب عینی است و شرط صحت نیست و یا هم واجب عینی و شرط صحت.
دلیل ما روایتی است از امام علیه السلام نقل شده و از این روایت بطور مکرر در مسائل آینده استفاده خواهیم کرد.
روی الشیخ باسناده عن حمّاد (روایت را از کتاب حمّاد گرفته است، حالا معلوم نیست که حماد بن عثمان است یا حماد بن عیسی. اگر حماد بن عثمان باشد،ایشان در 190 فوت کرده و اگر حماد بن عیسی باشد، او در 212 فوت کرده است. معلوم نیست از کدام است، هر دو هم ثقه هستند. ولی طریق شیخ به حماد بن عثمان صحیح است، در کتاب فهرست میگوید طریق من به حماد بن عثمان همین است. اما طریقش به حماد بن عیسی صحیح نیست . و ما نمیدانیم که کدام حماد گرفته است،آیا از حماد بن عثمان گرفته که در 190 فوت نموده تا صحیحه باشد. یا از حماد بن عیسی گرفته است که سندش بر این کتاب صحیح نیست.
حال چه کنیم؟ اگر آدم ناشی در رجال باشد، میگوید این روایت حجت نیست چون نمیدانیم از کدام حمّاد است. ولی اگر اهل کار باشد، میتواند روایت را درست کند و آن این است که طریق شیخ نسبت به حمّاد بن عیسی ولو صحیح نیست اما طریق صدوق در فقیه بر کتاب حماد بن عیسی صحیح است. شاید کسی بگوید این چه ارتباطی به هم دارد؟ طریق شیخ به حماد بن عیسی ضعیف است، طریق مرحوم فقیه نسبت به حماد بن عیسی صحیح است. این چه ارتباطی دارد؟ ارتباطش این است که طریق شیخ هم به تمام کتبی که صدوق از آنها نقل کرده است صحیح است. از خارج توانستیم روایت را تصحیح کنیم.
خلاصه: طریق شیخ نسبت به حماد بن عثمان صحیح است،طریق شیخ نسبت به حماد بن عیسی ضعیف است، طریق مرحوم صدوق در «ما یحضر الفقیه» به حماد بن عیسی صحیح است،طریق شیخ هم نسبت به صدوق فی کلّ ما یرویه الصدوق صحیح است و از چیزهای که صدوق نقل کرده، همن روایت است پس این روایت صحیح است.
(روی الشیخ باسناده عن حمّاد، عن حریز، عن زرارة والفضیل قالا: قلنا له: الصلاة فی جماعة، فریضة هی؟ فقال: «الصلوات فریضة (نماز واجب است) و لیس الاجتماع بمفرض فی الصلوات کلّها، و لکنها (جماعت) سنّة من ترکها رغبة عنها و عن جماعة المؤمنین من غیر علّة فلا صلاة له») «الوسائل: ج5، الباب1، من ابواب صلاة الجماعة، الحدیث 2». این روایت مضمرة است،چرا؟ کلمهی «له» دارد، منتها مضمر در همه جا عبی است مگر در حق زرارة و امثال زرارة عیب نیست. چرا؟ چون محال است که اینها از غیر امام صادق علیه السلام نقل کند.
میگوید هم واجب هست هم واجب نیست. خودشان واجب است اما جماعت شان مستحب. ولی تهدید میکند.
««والمراد من حمّاد هو حمّاد بن عثمان، و طریق الشیخ الیه فی الفهرست صحیح، ولو کان المراد حماد بن عیسی فطریق الطوسی الیه فی الفهرست غیر صحیح، لکن طریق الفقیه الیه صحیح، و هذا یکفی فی صحة الحدیث لصحة طریق الطوسی الی جمیع کتب الصدوق و ما یرویه (و این روایت را مرحوم صدوق در من لایحضر الفقیه آورده است) و علی کل تقدیر فالروایة معتبرة و أمّا کیفیة الدلالة فلا تحتاج الی البیان لوضوح قوله: «و لیس الاجتماع بمفروض فی الصلوات کلّها» فی الدلالة علی عدم مفروضیة الجماعة فی کل الصلوات».
بقی هنا سئوال
سوال
این سئوال و جواب را در جلسهی قبل خواندیم. سئوال این بود که اگر نماز جماعت مستحب است پس آن همه تهدید برای چیست که خانه را بر سرشان خراب کنید و قطع رابطه کنید، زن ندهید و زن نگیرید و معامله نکنید؟
پاسخ
عرض کردیم که این روایات مال منافقین است. کسانی که با ترک جماعت میخواستند بگویند خلافت علی یا نبوت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله صحیح و رسمی نیست.
تا اینجا دو فرع را خواندیم:
فرع اول این بود که جماعت در تمام فرائض جایز است.
فرع دوم: جماعت در فرائض خمس مستحب است و سنت است.
ففرع سوم
فرع سوم اینکه در سه نماز جماعت موکد است، یکی صبح است و دیگری هم عشا است. و دو نماز دیگر برای همسایه مسجد و ...
١. الصبح فیدلّ علیه صحیحة عبدالله بن سنان عن ابی عبدالله علیه السلام قال: سمعته یقول: صلی رسول الله صلّی الله علیه و آله الفجر فاقبل بوجهه علی اصحابه فسأل عن أناس یسمّیهم بأسمائهم فقال: هل حضروا الصلاة؟ فقالوا: لا یا رسول الله، فقال: أغیّب (جمع غائب است) هم؟ قالوا: لا، فقال: أما أنّه لیس من صلاة أشدّ علی المنافقین من هذه الصلاة والعشاء، ولو علموا أیّ فضل فیهما لأتوهما حبواً» کلمهی «حبواً» به معنای با دو زانو راه رفت یا چهار دست و پا راه رفتن). الوسائل: ج5، الباب 53 من أبواب صلاة الجماعة، الحدث 1.
این چه ارتباطی دارد که پیامبر از میان پنج نماز میگوید آنچه بر منافقین سنگین میآید، نماز عشا و صبح است؟ چون موقع نماز صبح همگی خوابند و عشاء هم خوابند؛ از این نظر بر منافقین سنگین است.
٢. العشاءان فیکفی فیه الصحیحة السابقة.
٣. همسایهی مسجد، «جیران المسجد فقد روی الصدوق صحیحاً عن محمد بن مسلم عن ابی جعفر علیه السلام أنّه قال: «لا صلاة لمن لا یشهد الصلاة من جیران المسجد إلّا مریض أو مشغول».
٤. من سمع النداء، فلصحیحة زرارة عن أبی جعفر علیه السلام فی حدیث قال: قال امیر المومنی «علیه السلام»: «من سمع النداء فلم یجبه من غیر علّة فلا صلاة له». «من سمع النداء» در اینجا عام است.
تم الکلام فی الفروع الثلاثه
فرع اول: نماز جماعت در تمام فرائض مستحب است. فرع دوم: نماز جماعت فریضه نیست بلکه سنت است. فرع سوم: در چند مورد سنت موکد است.
چچیزهای را که تا کنون خواندیم، مرحوم سید آنها را به عنوان مقدمه آورده است.
المسئلة الاولی
این مسئله در حدود نه (9) فرع دارد. یعنی مرحوم سید در این مسئله، نه (9) فرع را متذکر است.
جماعت در نماز جمعه واجب است و اصلاً نماز جمعه بدون جماعت محقق نمیشود. جماعت در عیدین واجب است، یعنی اگر کسی بخواهد نماز عیدین بخواند و شرائطش باشد جماعت واجب است، و اگر شرائط نباشد فرادا هم بخواند مسئلهای نیست.
سوم؛ آن کسی که از تعلّم قرائت عاجز است. کسی که از تعلّم قرائت عاجز است. پشت سر یک امامی هم هست، همه نماز را ساکت مینشیند و با امام میخواند.
چهارم کسی که قادر بر تعلّم بود، ولی مسامحه کرد و نمازش را نخواند تا زمانی که وقت ضیق شد.
من سئوال میکنم که سومی یا چهارمی کدام را مقدم و کدام را مؤخر بدانیم؟ من سومی را مقدم کردم و چهارمی را در چهارمی. مرحوم سید در متن عکس کرده، ولی حقش بود که همینطور باشد. اول آن کسی که عاجز است از تعلم قرائت، فعلا تازه مسلمان شده نمیتواند به این زودی یاد بگیرد. چهارمی آدمی است که میتوانست یاد بگیرد و یاد نگرفت و وقت ضیق شد، نمازش را با جماعت بخواند.
پنجم آدمی که نذر کرده که اگر در امتحانات سطح چهار قبول شدم، یک ماه نمازم را با جماعت بخوانم، جماعت برای او واجب میشود.
ششم آدمی که وسواس است و اصلاً نمیتواند نماز بخواند. آنقدر تکرار میکند که نمازش را باطل میکند. نماز جماعت بر انسان وسواس واجب است.
ههفتم، مثلاً من خوابیدم و موقعی که بیدار شدم، دیدم که یک رکعت بیشتر به وقت باقی نیست. تیمم کردم و دیدم یک امامی هم جلوی من دارد نماز میخواند و رکعت آخرش هم هست و من رکعت اولم است. من باید اقتدا کنم. چرا؟
«من ادرک رکعتاً من الوقت فقد ادرک الوحدة جمیعا». اگر فرادا بخواند حتی یک رکعت را هم درک نمیکند.
هشتم، کسی که بطیئ در قرائت است. وقت ضیق است و در خواندن قرائت کند است. فلذا اگر بخواهد نمازش را با قرائت بخواند، وقت تمام میشود.
ننهم هم کسانی هستند که والدین شان به آنها الزام میکنند که بروید و نماز جماعت بخوانید.
بررسی فرع اول
در این فرع جای بحث نیست چون «قضیا قیاساتها معها» نماز جمعه هفت یا پنج نفر میخواهد و روحش با جماعت است.
اما نماز عیدین روایت دارد. روایت داریم که اگر شرائط جمع شد حتما باید با جماعت خوانده شود.
إإنّ وجوب الاجتماع فی صلاة العیدین مثل الاجتماع فی صلاة الجمعه من ضروریات الفقه مضافا الی صحیح زرارة عن ابی جعفر علیه السلام قال: «من لم یصلّ مع الامام فی جماعة یوم العید فلا صلاة له و لا قضاء علیه »). البته این در جایی است که شرائط جمع باشد و الا میتواند فرادا بخواند.
در زمان غیبت میگوییم میتواند تنها بخواند.
(و علی ذلک یحمل ما رواه سماعة عن ابی عبدالله «علیه السلام»، قال: «لا صلاة فی العیدین إلّا مع الامام فإن صلیت وحدک فلا بأس».
بگوییم در جایی است که شرائط جمع نباشد. آقایانی که محتاط هستند میگویند از شرائط حضور امام معصوم است و این مسئله را در نماز جمعه هم میگفتند. بعد از انقلاب مرحوم امام مسئله را عوض کرد اعم از آنکه فقیه جامع الشرائط باشد یا امام معصوم. هر چه در نماز جمعه گفتید، باید در عیدین هم بفرمایید. حالا شما بگویید شرائط، یعنی حضور امام.
الفرع الثالث: أسلم، یعنی طرف تازه مسلمان شده و الآن قدرت بر تعلّم ندارد. زبان چینی دارد، این فرد اگر بخواهد عربی یاد بگیرد با یکی دو ساعت نمیشود. عاجز از تعلّم است. اگر عاجز از تعلّم است جماعت بر او واجب است و فقط یک «الله اکبر» میگوید و کار برایش تمام است. بقیه هم «سبحان الله» است که آسان است.
یا فرض میکنیم آدمی است که سبحان الله را بلد است، تشهد را اجمالاً بلد است، اما قرائت را بلد نیست. بر این آدم جماعت واجب است.
در اینجا یک تحقیقی است و آن این است که آیا نماز جماعت بدل از نماز فراداست، به گونهای که الآن آن بدل برای من ممکن نیست این بدل را بیاورم. مثل خصال کفاره، من نمیتوانم شصت روز روزه بگیرم، اما میتوانم شصت مسکین را طعام بدهم. از این قبیل است که این بدل است «تجب علیه الصلاة إمّا جماعة و إما فرادی» حالا که فرادا برای تان ممکن نیست با جماعت بخوان. آیا از قبیل بدل است کما اینکه در ذهن همه همین میآید؟ خیر! اگر اینگونه باشد تخییر میشود تخییر شرعی، مثل خصال کفاره. تخییر در ما نحن فیه عقلی است. یعنی شرع مقدس به جامع عقل کرده. جامع کدام است؟ الصلاة، «و للصلاة فردان، فیکون التخییر عقلیا لا شرعیاً».
اگر بگوییم شرع مقدس اینها را بدل هم قرار داده مثل خصال کفاره، پس وجوب نرفته روی صلاة بلکه رفته روی این دو تا. مثل خصال کفاره، «من افطر صوم رمضان فعلیه صیام ستین یوماً أو ستین مسکیناً أو عتق رقبة» از این قبیل است که اگر یک بدلی ممکن نشد بدل دیگر؟ این نیست؛ وجوب نه روی جماعت رفته و نه روی فرادی. بلکه حکم رفته روی جامع که «الصلوة» باشد «وللصلاة فردان» یک فردش جماعت است و یک فردش فرادی. «فإذا امتنع الفرد الاول حکم العقل بالانتقال الی الفرد الثانی». همه جا اینگونه است که اگر دو فردی باشد که یکی از آنها برای من ممکن نیست،مثلاً دوتا آب است،یکی ممکن نیست چون گران قیمت است، اما دیگری ممکن است، یعنی گران قیمت نیست بلکه ارزان قیمت است، من باید ارزان قیمت را بخرم و با آن وضو بگیرم.
بنابراین،آقایان تصور نکنند که جماعت و فرادی از قبیل خصال کفاره است که احدهما بدل باشد، این گونه نیست بلکه از قبیل امر به واجب است که این واجب در خارج دو تا فرد دارد، «اذا امتنع هذا الفرد» فرد دیگر را بیاورد. اما اینکه اثر فقهی این دو نظر چیست؟ به این یش کار نداریم، ولی فعلا از نظر تحقیق میگوییم که مسئله این است که اگر مولا امر کرده است به طبیعت «و لطبیعة فردان احدهما ممکن و الآخر غیر ممکن»، نه اینکه مولا از اول امر را آورده روی این دو تا، یعنی «الجماعة والفرادی» تا بگوییم «اذا امتنع هذا البدل فعلیک البدل الآخر».
پس از نظر قواعد اگر فردی مسلمان شد و عاجز است باید عدول به فرد دیگری بکند. ولی روایت به گونهای دیگر است،یعنی روایت میگوید فقط بگوید: بسم الله،سبحان الله و الحمد لله و همین مقدار کافی است
اللّهم بگوییم این روایت در جایی است که امام جماعت ممکن نباشد
ههذا هو مقتضی القاعدة الاولی، لکن النص علی خلافها، ففی صحیح عبدالله بن سنان قال قال أبو عبدالله علیه السلام : «إنّ الله فرض من الصلاة الرکوع والسجود (روح نماز این دوتاست) ألا تری لو أنّ رجلاً دخل الاسلام لا یحسن أن یقرأ القرآن اجزئه أن یکبّر و یسبّح و یصلّی» مگر اینکه بگوییم این روایت مال جایی است که اما جماعت در کار نباشد.
تا کنون سه تا فرع را خواندیم که فرع سوم این است که عاجز از تکلم باشد.
بحث در بارهی کسانی است که میگویند نماز جماعت بر آنها واجب است،مثلاً کسی که نذر کرده که نماز واجب خود را با جماعت بخواند، تفصیل این مسئله را خواندیم، دو مورد دیگر یا سه مورد دیگر باقی است که در آنها میگویند خواندن نماز با جماعت واجب است، مورد دیگر انسان وسواس است که اگر بخواهد یک نماز ظهری را بخواند،یک ساعت طول میدهد و تکرار میکند و چه بسا از حالت نمازی بیرون بیاید،أدمی که دچار وسوس است،باید نمازش را با جماعت بخواند، در اطراف این مطلب عرض میکنیم که اگر واقعاً وسواس است و آنقدر تکرار میکند که این تکرار اضافی در نماز حساب میشود، مثلاً آنقدر «غیر المغضوب علیه» را تکرار میکند که از نظر عرف این آدم «زاد فی صلاته» نماز خودش را باطل میکند و اگر بگوییم نماز خودش را باطل هم نمیکند، ولی با این سبکی که نماز میخواند خودش را به حرج و زحمت میاندازد و حرج هم برای انسان حرام است، فلذا در این دو صورت میتوانیم بگوییم که حتماً باید نمازش را با جماعت بخواند،یا وسواسش به گونهای است که نماز را باطل میکند، یا اگر باطل هم نکند،اما این عمل، عمل حرجی است و در اسلام جایز نیست. اگر این دوتا را قائل بشویم،حتماً باید نمازش را با جماعت بخواند ولی حتماً عقلیاً لا حتماً شرعیاً، یعنی حکم عقل است،عقل میگوید برای اینکه نمازت را فاسد نکنی،برو با جماعت بخوان، یا عقل میگوید برای اینکه خود را به زحمت نیفکنی، برو با جماعت بخوان،وجوبش وجوب عقلی است.
اما اگر هردو را قائل نشدیم و گفتیم نماز را باطل نمیکند واین حرج هم حرج امکان پذیری است. آن یک مسئلهی دیگر است.
اگر آمدیم نمازش را باطل میکند یا خودش اتلاف وقت میکند و حرام است، این وجوبش واجب عقلی است.
تظهر الثمرة، که در نذر گفتیم اگر نذر کند که با جماعت بخواند و بعداً فرادی بخواند، فرادایش باطل است. چرا؟ لأنّه مفوّت للعمل بالنذر، ولی در اینجا نمازش درست است، حال آگر آمدیم نماز کاملی خواند و باطل نکرد و خود را به زحمت انداخت، نمازش درست است، فرق اینجا با مسئلهی پیش این است که در مسئلهی پیش اگر فرادا میخواند،حکم شرعی را از بین میبرد، حکم شرعی کدام بود؟ حکم شرعی عبارت بود از:«ولیوفوا نذورهم»، ولی در اینجا ما حکم شرعی نداریم بلکه حکم عقلی داریم. حکم عقل را زیر پا نهاده است، اما نمازش نماز درستی نیست. ولذا کسانی که میخواهند حاشیه بر عروه بزنند، باید بین اینجا و آنجا فرق بگذارند،در فرع قبلی «تبطل لو صلّی فرادی لأنّه مفوّت لإطاعة الأمر النذری - النقلی -»،ولی در اینجا نماز درست است چون مفوت امر شرعی نیست بلکه مفوت امر عقلی است، یعنی عقل میگوید برای اینکه خود را به زحمت نیفکنی، عقل میگوید برای اینکه نمازت باطل نباشد. حال اگر فرض کنیم که نماز صحیحی خواند و آنقدر هم تکرار نکرده که نمازش باطل بشود،ولی خود را به زحمت انداخت، نمازش درست است.
بر خلاف حکم عقل رفتار کرده و شاید بگوییم که گناه هم کرده، زیرا خودش را به زحمت انداخته است. اما نمازش درست است.
الفرع السابع: إذا ضاق الوقت عن إدراک الرکعة.
ما روایت داریم که : «من أدرک رکعة من الوقت فقد أدرک الوقت جمیعاً»:
یعنی اگر انسانی یک رکعت از وقت را درک کند گویا همهی وقت را درک کرده است،حتی آقایان میگویند این اداء حساب میشود، مرحوم سید بحر العلوم یک منظومهای در فقه دارد، ایشان در آنجا این مسئله را مطرح میکند و میفرماید:
و هو أداء، لا أداء و قضاء.
و لا قضاء کما ارتضاه المرتضی
یعنی در اینجا سه نظر است، یک نظر این است که اداء است، نظر دوم این است که ملفق است، نظر سوم هم این است که قضاست. ولی ایشان میفرماید:
هو أداء، لا أداء و قضاء.
و لا قضاء کما ارتضاه المرتضی
در هر صورت قاعده این است که:«من أدرک رکعة من الوقت فقد ادرک الوقت جمیعاً».
فرض کنید کسی نمازش را به اندازهای تاخیر انداخته است که فقط به اندازهی یک رکعت به وقت باقی است. اگر این یک رکعت را خودش بخواند،وقت را درک نمیکند،ولی امامی دارد که در رکوع است، فوراً باید اقتدا کند و به رکوع برود. چرا؟ چون اگر اقتدا کند، حمد و سوره از او ساقط میشود، در این صورت یک رکعت را
درک میکند،اما اگر اقتدا نکند حتی یک رکعت را هم درک نمیکند. در اینجا عقل میگوید اقتدا کن. چرا؟ چرا؟ تا فضیلت وقت را درک کنی، منتها و هذا الوجوب عقلیّ، حال اگر اقتدا نکند و خودش فرادا بخواند، البته نمازش قضا است چون وقت را درک نمیکند حتی یک رکعت را. ولی نمازش درست است.
اینجاست که انسان باید در پاورقی حاشیه بنویسد که چرا در جایی که نذر کند، فرادا بخواند،گفتید باطل است،اما در فرع قبلی مانند وسواس یا در این فرع اگر مخالفت کند، میگویید: صحیح است. چرا؟ چون در اولی امر شرعی را تفویت میکند،اجازه نمیدهد که امر نذری اطاعت بشود،مفوت امر نذری است ولذا باطل است.
اما دراینجا ها چه وسواس باشد و چه این آدمی که اگر اقتدا نکند حتی یک رکعت را هم درک نمیکند، این یخالف الحکم العقلی و لا یخالف الشرعی.
الفرع الثامن:إذا کان بطیئاً فی القراءة فی ضیق الوقت
فرع هشتم این است که «شخص» بطیء در قرائت است،هرچند وسواس نیست،منتها بطیء در قرائت است به گونهای که اگر فرادی بخواند،بخشی از نمازش قضا میشود.
اینجا باز عقل میگوید برای درک فضیلت وقت، برو اقتدا کن. یعنی یک امامی است که به سرعت نماز را میخواند باید به او کند. حال اگر این آدم اقتدا نکرد و خودش آرام آرام نماز را خواند و بخشی از نمازش در خارج وقت افتاد و قضا شد، نمازش صحیح است.
چرا؟ چون اینجا مخالفت با حکم عقل نکرده است، بلکه مخالفت با ارشاد عقل کرده، عقل ارشاد میکرد بر اینکه برو اقتدا کن. ارشاد عقل را گوش نکرد و خودش را به زحمت انداخت، نمازش صحیح است،البته گناه کرده. چرا؟ چون بخشی از نمازش را در غیر وقت خوانده است.
خلاصهی درس
در سه مورد باید به حکم عقل اقتدا کند.
مورد اول
مورد اول وسواس است، یعنی وسواسی که خودش را به زحمت میاندازد،برای رهایی از زحمت عقل میگوید برو اقتدا کن، ولی اگر اقتدا نکرد،نمازش درست است. چرا؟ «لأنّه لم یخالف الحکم الشرعی بل خالف ارشاد العقل»
مورد دوم
مورد دوم جایی است که وقت تنگ است،یعنی به اندازهی خواندن یک رکعت به آخر وقت نمانده، اگر فرادی و مستقل بخواند، یک رکعت را درک نمیکند، اما امام در رکوع است،اگر به او اقتدا کند، یک رکعت را درک میکند.عقل میگوید برای اینکه نماز اداء بشود حکماً، به او اقتدا کن. حال اگر او اقتدا نکرد، آیا نمازش درست است یا نه؟ نمازش درست است. چرا؟
چون «لم یخالف الحکم الشرعی بل خالف ارشاد العقل».
مورد سوم
مورد سوم در جایی که «شخص» بطیء در قرائت است، یعنی هم وقت کم است و هم این آدم بطیء در قرائت است، فلذا اگر خودش فرادی بخواند،بخشی از نمازش به خارج از وقت میافتد و قضاست، اما اگر اقتدا کند، همهی نمازش اداء است، عقل در اینجا ارشاد میکند که برو اقتدا کن. حال آگر این آدم اقتدا نکرد و نمازش را فرادی خواند و قسمتی از نمازش به خارج از وقت افتاد، باز هم نمازش درست است.چرا؟ «لأنّه لم یخالف الحکم الشرعی بل خالف إرشاد العقل»
فظهر الفرق بین هذه الفروع الثلاثة و الفرع السابق. یعنی اگر نذر کند که نمازش را به جماعت بخواند، ولی نمازش را فرادی بخواند،نمازش باطل است. چرا؟ لأنّه مفوّت للأمر النذری،دیگر نمیتواند امر نذری را اطاعت کند فلذا نمازش میشود باطل. لأنّه مبغوض و المبغوض لا یکون مقرّباً.
الفرع التاسع: وجوب الجماعة إذا أمر أحد الوالدین بها
حال اگر پدر یا مادر فرزدش را امر کند که نماز مغرب و عشا را به جماعت بخواند،آیا نماز جماعت بر این پسر واجب می شود یا نه؟
یکی از بحثهای که فقها کمتر آن را بحث کردهاند،مسئلهی اطاعت والدین است،آیا اطاعت والدین لازم است یا حسن معاشرت واجب است یا عقوق حرام است؟ فقها کمتر این مسئله را بحث کردهاند، در میان فقها فقط مرحوم آیة الله حکیم در مبحث حج این مسئله را بحث نموده و فرموده: آیا اطاعت واجب است یا حسن معاشرت واجب است یا عقوق واجب است؟
در اذهان مردم این گونه است که هر چه پدر و مادر میگوید اطاعتش واجب است.یعنی بر هر شغلی که آنان فرزندان شان را امر کرد، باید اطاعت کنند حتی اگر آهنگری و امثالش باشد، آیا بر فرزند لازم است که اطاعت نماید و برود آهنگری کند؟ اگر گفتیم اطاعت پدر و مادر لازم است، حتما باید مطیع بشود.
اما اگر بگوییم اطاعت پدر و مادر لازم نیست بلکه حسن معاشرت واجب است که من در کتاب صوم همین را انتخاب کردهام، قرآن میفرماید:
«و صاحبهما فی الدنیا معروفاً» لقمان:15.
یعنی حسن معاشرت داشته باشید و بر سر شان داد نزنید و در مقابل آنان مؤدب باشید، اگر این نظریه را قبول کردیم، در این صورت اطاعت شان لازم نیست.
نظریهی مرحوم آیة الله حکیم
آیة الله حکیم سومی را انتخاب کرده و فرموده عقوق والدین حرام است،ایشان حواله به یک امر مجهولی کرده،و آن اینکه عقوق چیه؟ چون خود کلمهی «عاق» احتیاج به شکافتن دارد.
ولی من دومی را انتخاب کردهام.
اگر گفتیم اطاعت شان واجب است، در اینجا خواندن نماز جماعت بر پسر واجب میشود منتها لا بعنوان الأولی بل بالعنوان الثانوی، چون اطاعت پدر و مادر به وسیلهی همین نماز میشود.
اما اگر اطاعت لازم نیست بلکه حسن معاشرت واجب است، یا بگوییم عقوق حرام است،آن وقت این مسئله سالبه به انتفاء موضوع است.
حال آگر آمدیم که اطاعت اینها شرعاً واجب شد، این نماز چرا درست باشد؟ این از قبیل اجتماع امر و نهی میشود، از یک طرف أطع الوالد، از آن طرف هم فرادی نماز بخواند، خواندن نماز فرادی با اطع الوالد از قبیل متزاحمین هستند و هرگز «اطع الوالد»،دلیل دوم را مقید نمیکند و نمیگوید: صلّ جماعة.
بله! سبب میشود که امر والد موضوعش از بین برود.
باید داخل بشود تحت همان مفوّت امر والد،چون اگر نماز بخواند، دیگر بعداً نمیتواند امر والد را اطاعت کند. شبیه امر نذری میشود که اگر نذر کند که با جماعت بخواند،اما برود با برود فرادی بخواند، ممکن است بگوییم باطل است. چرا؟ چون مفوّت امتثال امر نذری است،اینجا هم اگر فردا نماز بخواند،مفوّت امر اطاعت والد است،ولکن هذا فرضیة، یعنی فقط یک تئوری است، اطاعت والدین واجب نیست بلک عقوقش حرام است یا حسن معاشرت شان واجب است.
بله! من قال بأنّ إطاعة الوالدین واجب إلّا فر الحرام، قهرا او حکم نذر را پیدا میکند،چون نماز فرادی مفوّت اطاعت امر والدین میشود و خدا میفرماید:«و لیطع أمر الوالدین».
همان گونه که من عرض کردم،مسئله صرف فرضیه و تئوری است، چون اطاعت واجب نیست بلکه حسن معاشرت لازم است،یعنی بی ادبی نباید کرد.
پس باید فرق نهاد بین جایی که عمل انسان مفوّت امر شارع است،آنجا بگوییم باطل است.
اما اگر مفوّت امر شارع نیست، بلکه مفوّت ارشاد عقل است،دیگر در آنجا باطل نیست.
المسألة الثانیة
«لا تشرع الجماعة فی شیء من النوافل الأصلیة و إن وجب بالعارض بنذر أو نحوه حتّی صلاة الغدیر علی الأقوی إلّا فی صلاة الإستسقاء،نعم لا بأس فیما صار نقلاً بالعارض کصلاة العدین و مع اجتماع شرائط الوجوب و الصلاة المعادة جماعة و الفریضة المتبرع بها عن الغیر، و المأتی بها من جهة الإحتیاط.»
قانون کلی عدم جواز جماعت در نوافل
قانون کلی این است که جماعت در نمازهای نافله بدعت است «لا تشرع الجماعة فی شیء من النوافل الأصلیة» چیزهای که نافلهی اصلی است، یعنی بالذات نافله هستند، خواندن آنها با جماعت حرام است حتی با نذر هم نمیشود درست کرد، مثلاً کسی نذر کند نافله شب را با جماعت بخواند. چرا؟ «لأنّه یشترط أن یکون متعلق النذر أمراً مشروعاً» فلذا با نذر هم درست نمیشود حتی صلات غدیر را هم نمیشود با جماعت خواند. در روز غدیر یک نمازی وارد شده است، حتی آن را هم نمیشود با جماعت خواند.
پیغمبر نماز ظهر را با جماعت خوانده نه نماز غدیر را
گاهی میگویند پیغمبر اکرم صلّی الله علیه و آله در غدیر نماز جماعت خواند. ولی من فکر میکنم که نماز ظهر را با جماعت خوانده است نه نماز نوافل و غدیر ر.
در هر صورت چیزهای که نافلهای اصلی است،با نذر،عهد و یمین درست نمیشود حتی صلات غدیر را هم نمیشود با جماعت خواند.
مواردی که استثنا شده و میتوان آنها را با جماعت خواند
بله! چند مورد استثنا شده است:
1: صلات استسقاء، صلات استسقاء مستحب ذاتی است، ولی موقع کم بارانی امام با مامومین به سمت صحرا میروند در حالی که عباها را وارونه میپوشند و حیوانات را همراه خود میآورند و قبلا سه روز روزه میگیرند،با یک حالت تضرع نماز استسقاء را با جماعت میخوانند،این اشکال ندارد. این وارد شده است چون پیغمبر اکرم کراراً نماز استسقاء را با جماعت خوانده.
و همچنین امیر المؤمین و دیگران.
بنابراین،صلات استسقاء با اینکه بالذات نافله است، خواندنش با جماعت اشکالی ندارد.آنگاه مرحوم سید موارد دیگر را هم استثنا میکند.
2: إذا صارت نفلاً بالعرض. صلات استسقاء نفل بالذات است،اما یک چیزهای داریم که بالذات واجب است، اما صارت نفلاً بالعرض، این گونه نمازها را هم میشود با جماعت خواند مانند:
3: صلات العیدین، صلات عیدین بالذات واجب است،یعنی در زمان حضور واجب است، اما در زمان غیبت صارت نفلاً بالعرض، فلذا میشود آنها را با جماعت خواند.
4: الصلاة المعادة جماعة. کسی نمازش را فرادی خواند و بعد از خواندن نماز، نماز جماعت در آنجا بر گزار شد،میتواند نمازش را دوباره با جماعت بخواند،این صارت نفلاً بالعرض، این آدم ابتدا واجب را فرادی خواند، حالا اعاده میکند.
5: الفریضة المتبرع بها من الغیر، شخصی رفیق یا همسایهاش فوت کرده،تبرعاً برایش نماز قضا میخواند و اقتدا میکند. کان واجباً و صار نفلاً بالعرض. رفیق قضای رفیقش را با جماعت میخواند.
6: المأتی بها من جهة الإحتیاط الاستحبابی
فرض کنید یک احتیاط استحبابی داریم، من به دیگر اقتدا میکنم (نفل بالعرض). چرا؟ چون جزء نماز است. بالذات واجب بوده، صار نفلاً بالعرض. اینها مسائلی است که باید بررسی کنیم.
الفرع الأول:لا تشرع الجماعة فی النوافل حتّی صلاة الغدیر
آیا جماعت در نوافل اصلی مشروع است یا مشرووع نیست؟
دیدگاه اهل سنت نسبت به نوافل
اما اهل سنت مشروع میدانند یا لا اقل نوافل رمضان را مشروع میدانند، حال غیر نوافل رمضان را هم مشروع میدانند یا نه؟ فعلاً در این زمینه نمیتوانم چیزی بگوییم، ولی نوافل رمضان را مشروع میدانند که همان صلات تراویح باشد مگر مالک و مقلدین مالک مانند مصر، مغرب و آفریقا که مانند شیعه فرادی میخوانند.
نوافل از منظر فقه شیعه
ما بالإتفاق قائلیم که نوافل رمضان را نمیشود با جماعت خواند، ما غیر رمضان در میان ما اختلافی است، اما راجع به نوافل رمضان اتفاق کلمه داریم و در این زمینه روایات متضافر نیز داریم.
بله! نوافل غیر ماه رمضان یک مخالفهای دارد که بعداً خواهیم خواند، فعلاً تکیهگاه ما نوافل شهر رمضان است.
«اتفقت کلمة الأصحاب –إلّا من شد علی عدم مشروعیة الجماعة فی النوافل قال العلامة : و لا جماعة فی النوافل إلّا ما استثنی، ذهب إلیه علماؤنا أجمع خلافاً لأحمد و بعض الجمهور، لنا ما رواه الجمهور عن زید بن ثابت. قال: جاء رجال یصّلون بصلاة النبی فخرج مغضباً و أمرهم أن یصلوا النوافل فی بیوتهم ورووا عنه أنّه قال: أفضل الصلاة صلاة المرء فی بیته إلّا المکتوبة (واجب).
نکته
چرا اسلام میگوید مکتوبة را در مسجد بیاورید، بقیه را در خانه؟
اما اینکه مکتوبه (نماز واجب) را در مسجد بیاوریم، مسئلهاش روشن است چون فرائض است و فرائض را بهتر است که انسان با جماعت بخواند، اما اینکه نوافل را در خانه بخوانید، چون «و للبیت سهم من الصلوة»، خانه باید خانهی نماز باشد،انسان زن و بچه دارد، باید آنان هم با نماز آشنا بشوند،یعنی نباید انسان خانه را خالی از نماز کرد، آنها این روایت را نقل کردهاند که «أفضل الصلوة صلاة المرء فی بیته إلّا المکتوبة»
و قال العلامة فی التذکرة : و محل الجماعة الفرض إلّا فی الاستسقاء و العیدین مع اختلاف بعض الشرائط عند علمائنا خلافاً للجمهور لأنّ زید بن ثابت قال:
«جاء رجال یصلون صلاة رسول الله فخرج مغضباً فأمرهم أن یصلّوا النوافل فی بیوتهم... إلی أن قال عن طریق الخاصة ، قول الصادق و الرضا لما دخل رمضان اصطف الناس خلف رسول الله فقال: إیها الناس هذه نافلة فلیصل منکم وحده وحده و لیعمل ما علّمه الله فی کتابه و أعلموا أنه لا جماعة فی نافلة فتفرق الناس»
پیغمبر اکرم هنگامی که شب کمی میخوابید، آنگاه میآمد در مسجد که نافلهی رمضان را بخواند، همین که شروع به نماز میکرد، مردم پشت سرش صف میکشیدند،حضرت وقتی این گونه میدید،دوباره خانه میرفت تا مردم پراکنده بشوند، فردا شب که آمد مسجد،دوباره مردم پشت سر آن حضرت صف کشیدند، مرحلهی سوم حضرت بر سر آنهان داد کشید و فرمود نباید نافله با جماعت خوانده بشود بلکه هر کس باید نافله را فرادی بخواند. این را علامه در کتاب تذکره نقل کرده است.
روایات
ما هشت روایت داریم که موردش نوافل رمضان است،اما مورد مخصص نیست. بلکه ضابطه است که نافله را نمی شود با جماعت خواند.البته شش روایتش همه موردش ماه رمضان است،ولی حضرت اعطای ضابطه کرده، هم در روایت اول و هم در روایت چهارم
الظاهر أن المسألة مورد اتفاق و لم یخالف إلّا القلیل کما سیوافیک.
و لذلک قال المحقق النراقی: لا تجوز الجماعة فی غیر ما ثبت استثناؤه من النوافل بالاجماع المحقق و المحکی عن المنتهی و التذکرة و کنز العرفان و إلیک ما یدل علیه من الاخبار:
١. ما رواه الفضلاء: زرارة و محمد بن مسلم و الفضیل(فضیل بن یسار) أنّهم سألوا أبا جعفر الباقر و أبا عبد الله الصادق علیهما السلام فی الصلاة فی شهر رمضان نافلة اللیل فی جماعة فقالا: لا، إنّ رسول الله کان إذا صلّی العشاء الآخر انصرف إلی منزله، ثم یخرج من آخر اللیل إلی المسجد فیقوم فیصلّی ، فخرج فی أول لیلة من شهر رمضان لیصلی کما کان یصلی فاصطف الناس خلفه فهرب منهم إلی بیته و ترکهم ففعلوا ذلک ثلاث لیال فقام فی الیوم الثالث علی منبره فحمد الله و أثنی علیه، ثم قال: أیها الناس إنّ الصلاة باللیل فی شهر رمضان من النافلة فی جماعة، بدعة ، و صلاة الضحی بدعة. ألا فلا تجتمعوا لیلاً فی شهر رمضان لصلاة اللیل و لا تصلّوا صلاة الضحی فإنّ تلک معصیة ألا و أن کل بدعة ضلالة و کل ضلالة سبیلها إلی النار، ثم نزل و هو یقول: قلیل فی سنة خیر من کثیر فی بدعة» .
و ربما یقال باختصاص الروایة بنوافل شهر رمضان و لا تعمّ مطلق النافلة، لکن الظاهر خلافه لظهور قوله :
«إن الصلاة باللیل فی شهر رمضان من النافلة فی جماعة بدعة » بمنزلة صغری و کبری، فالصغری قوله: «الصلاة باللیل فی شهر رمضان من أقسام النافلة فی جماعة» و قوله «بدعة ،کبری أی النافلة فی جماعة بدعة».
در کوفه مردم خدمت حضرت علی علیه السلام آمدند که برای ما امامی معین کن که نماز تراویح را با جماعت بخوانیم، حضرت فرمود خواندن نماز تراویح با جماعت بدعت است،فریاد وا عمرای مردم بلند شد. حضرت فرمود من کسی را انتخاب نمیکنم، بروید هر کس را که خود شما انتخاب میکنید،انتخاب کنید
2: ما رواه سلیم بن قیس الهلالی،قال خطب أمیر المؤمنین علیه السلام إلی أن قال: و قد أمرت الناس ألا یجتمعوا فی شهر رمضان إلّا فی فریضة و أعلمتهم أن اجتماعهم فی النوافل بدعة و تنادی بعض أهل العسکری ممن یقاتل معی: یا أهل الإسلام غیّرت سنّة عمر و ینهانا عن الصلاة فی شهر رمضان تطوعا و قد خفت أن یثوروا فی ناحیة جانب العسکری».
بحث ما درباره دو مرحله است:
یکی اینکه نوافل ماه رمضان را نمیشود با جماعت خواند.
مرحله دوم این است که اصلاً نوافل را نمیشود با جماعت خواند. فلذا ما باید هر دو مرحله را بررسی کنیم. یعنی هم مرحلهی اول را که نوافل ماه رمضان را نمیشود با جماعت خواند، و هم مرحلهی دوم را که اصلاً مطلق نوافل (حتی نوافل یومیه و لیلیه) را نمیشود با جماعت خواند
اما نوافل رمضان، علی الظاهر آن شش روایتی که خواندیم برای رمضان کافی است. عمده مطلب این است که ما بتوانیم غیر رمضان را هم ثابت کنیم. همان روایت اولی و روایت چهارم هرچند موردش در رمضان است. اما ظاهر ضرب قاعده کلیه است، افاده ضابطه کلیه است. همان روایت اولی صغری و کبری هست، حتی صغری و کبری هم در آنجا آمده است. برگردیم و ببینیم روایت چهارم چگونه است؟ در روایت چهارم هم قانون کلی است.
(ما رواه سلیم بن قیس الهلالی. قال: خطب امیرالمؤمنین علیه السلام إلی أن قال: و قد أمرت الناس ألّا یجتمعوا فی شهر رمضان إلّا فی فریضة و أعلمتهم أنّ اجتماعهم فی النوافل بدعة»
کأنّه نافله رمضان، صغرایی است از این کبری؛ معلوم میشود که مطلقا ممنوع است.
و تنادی بعض اهل عسکری)بعضیها که جزء سپاه من بودند با من مخالفت کردند، گفتند: ( ممن یقاتل معی: یا اهل الاسلام غیّرت سنّة عمر و ینهانا عن الصلاة فی شهر رمضان تطوّعاً و قد خفت أن یثوروا فی ناحیة جانب عسکری ...) الحدیث.
گفتم بروید و هر که را میخواهید انتخاب کنید و نماز را با او بخوانید. بنابراین ماه رمضانش مسلّم است. از قواعد کلی که در این روایت اولی و در روایت چهارم آمده، مطلق نوافل را میفهمیم.
(ما رواه ابن ادریس فی آخر السرائر من کتاب أبی القاسم جعفر بن محمد بن قولوی (ما یک محمد بن قولویه داریم و یک جعفر بن محمد بن قولویه، این ابن قولویه که در شیخان مدفون است، جعفر نیست بلکه پدرش است که محمد بن قولویه است، پسر در کاظمین در کنار شیخ مفید دفن است،چون مفید شاگرد ایشان است فلذا مفید را در کنار او دفن کردند) عن أبی جعفر و أبی عبدالله: قالا: «لما کان أمیرالمؤمنین علیه السلام بالکوفة أتاه الناس فقالوا: اجعل لنا إماماً یؤمّنا فی رمضان: فقال لهم: لا. ونهاهم أن یجتمعوا فیه، فلمّا أمسوا جعلوا یقولون: ابکوا رمضان! وا رمضاناه! فأتی الحارث الاعور فی أناس فقال: یا أمیرالمؤمنین ضجّ الناس و کرهوا قولک. قال: فقال عند ذلک: دعوهم و ما یریدون و لیصلّ بهم من شاؤوا».
این روایات در بارهی نوافل ماه رمضان است البته قاعده کلی نیز از آن استفاده میشود.
این دلالت بر غیر رمضان ندارد. قبل از آنکه ما به بخش دوم (مطلق النوافل) برسیم، دو تا نکته را متذکر میشویم.
یکی از صحیح بخاری است. صحیح بخاری چاپ قدیم است سه جلد دارد و هر جلدی سه جزء است که در واقع نه جزء میشود.
از روایت بخاری استفاده میشود که پیامبر چهار شب این نماز را با آنها با نارحتی خوانده و بعداً به خانهاش رفته. بعداً روایت مسلم را میخوانیم که فقط یک شب پیامبر خواند، آن هم پیامبر نخواند، بلکه آنها آمدند و اقتدا کردند، شب دوم که نیامد، سنگ به خانهاش میزدند که بیا، حضرت آمد و اظهار ناراحتی کرد.
بخاری میگوید چهار شب، صحیح مسلم میگوید یک شب.
بخاری:(حدثّنا اسماعیل قال حدّثنی مالک عن ابن شهاب عن عروة بن زبیر عن عایشه أنّ رسول الله صلّی و ذلک فی رمضان، إنّ رسول الله خرج لیلة من جوف اللیل فصلّی فی المسجد و صلّی رجال بصلاته، فأصبح الناس فتحدثّوا) روز که شد، مردم به همدیگر گفتند پیامبر اکرم دیشب از خانه درآمد و نماز نافله را در مسجد خواند و ما اقتدا کردیم.اینها هم به دیگران خبر دادند فلذا شب دوم جمعیت بیشتر شد، باز شب سوم بیشتر شدند (فتحدثوا فاجتمع أکثر منهم فصلّوا معه، فأصبح الناس فتحدّثوا فکثر اهل المسجد من اللیلة الثالثة، فخرج رسول الله فصلّی، فصلّوا بصلاته، فلمّا کانت اللیلة الرابعه عجز المسجد عن اهله) تنگ شد (حتی خرج لصلاة الصبح، فلمّا قضی الفجر أقبل علی الناس فتشهّد ثمّ قال اشهد أن لا اله الا الله، أمّا بعد فإنّه لم یخف علیّ مکانکم ولکن خشیتُ أن تفترض علیکم) میترسم که من بخوانم و این برای شما واجب بشود (فتعجزوا عنها) بروید کنار (فتوفی رسول الله والأمر علی ذلک) سه شب یا چهار شب خواند. و میگویند علت اینکه پیغمبر نخواند این بود که ترسید که این مسئله برای آنها واجب بشود.
البته خود این روایت اشکالات مضمونی دارد که آن را در جای خودش گفتهایم.
اما از روایت جناب مسلم - همان گونه که من در کتاب «صلاة التراویح بین السنة والبدعة» آؤردهام- استفاده میشود که فقط یک شب پیامبر خواند و آن هم غافل، یعنی پیامبر نماز خودش را میخواند و اینها مسئله را نمیدانستند، آمدند و اقتدا کردند.
«أخرج مسلم عن زید بن ثابت قال احتجر رسول الله عجیرة بخفصة أو حصیر فخرج رسول الله یصلّی فیها فتتّبع إلیه رجال و جاؤوا یصلّون بصلاته قال ثمّ جائوا لیلة فحضروا و افطر رسول الله عنهم - شب دوم نیامد- قال فلم یخرج إلیهم فرفعوا اصواتهم و حسّب الباب - سنگهای ریز را به در میزدند که پیامبر بیرون بیاید و این حاکی از بی ادبی آنها نسبت به پیغمبر بوده است-.فحصره الباب فخرج الیهم رسول الله مغضباً فقال لهم رسول الله: ما زال بکم صنیعکم حتی ظننت أنّه سیکتب علیکم فعلیکم بالصلاة فی بیوتکم فإنّ خیر صلاة المرء فی بیته إنّ الصلاة المکتوبة»
صحیح مسلم، ج2، ص178-.
حال آن یکی میگوید سه شب، آن دیگری میگوید یک شب. علی الظاهر همین یک شب بوده و پیامبر که ایستاده، اینها بدون اجازه پیامبر اقتدا کردهاند.
بنابراین هرگز جواز اقامه نوافل رمضان با جماعت حتی با فعل رسول خدا هم ثابت نشده، اینها میگویند پیامبر دو شب یا سه شب خوانده و این دلیل بر جواز است.
یلاحظ علیه
اولاً: این معارض دارد. زیرا یکی میگوید سه شب خواند، دیگری میگوید یک شب؛ و اگر یک شب باشد، این دلیل نیست که پیامبر به اینها اجازه داده است، که تا زمان عمر مردم فرادی میخواندند. بعد عمر بن خطاب مسجد آمد و دید هر کس در گوشهای مشغول خواندن نماز است، پیش خودش گفت چه بهتر است که من اینها را جمع کنم و یک امام هم تعیین کنم، ابیّ بن کعب معین شد، او نماز را با جماعت خواند، بار دیگر که عمر آمد، گفت: «نعمة البدعة» چه بدعت زیبایی است.
بنابراین این صلات تراویح که الآن در مسجدالنبی یا مسجد الحرام به این کیفیت میخوانند، در ماه رمضان ششصد و بیست رکعت میخوانند، اصلاً به این کیفیت نه روایت دارند، نه قرآنی هست، فقط سینه به سینه به اینها رسیده است. اگر روایت باشد، پیامبر یک شب یا سه شب با ناراحتی خوانده، و این دلیل بر تسلیم نمیشود، از آنجا که پیامبر خشمگین میشود معلوم میشود که این کار غیر صحیح بوده است. بر فرض اینکه صحیح بوده باشد، پس «تبعاً للنبی» سه شب شما بخوانید نه اینکه در تمام ماه رمضان ؟!حال با این حالت و کیفیت ما میشویم اهل بدعت، و آنها میشوند اهل سنّت! این بخاری است و آن هم مسلم.
مرحلهی دوم
از این مسئله بگذریم و به مرحله دوم بازگردیم که آیا مطلق نوافل را میتوان با جماعت خواند؟
روی الصدوق فی الخصال باسناده عن الاعمش (اعمش سنی سیزده امامی بوده، هم سنی بوده و هم نسبت به امام صادق ارادت خالصانه داشته است) عن جعفر بن محمد علیهما السلام فی حدیث شرائع الدین – قال: «و لا یصلّی التطوع فی جماعه لأنّ ذلک بدعة، و کلّ بدعة ضلالة، و کل ضلالة فی النار»
این مطلق نوافل است.
پس مطلق نوافل را گاهی از نوافل رمضان استفاده کردیم، و گاهی هم خودش روایت دارد.
مامون به امام رضا علیه السلام عرض کرد که دلم می خواهد یک رسالهی بنویسی و عصارهی اسلام را در آنجا وارد کنی،حضرت یک رسالهای دارد بنام: «رسالته إلی المأمون» که در عیون أخبار الرضا آمده است
روی الصدوق فی عیون الاخبار باسناده عن الفضل بن شاذان عن الرضا علیه السلام - فضل بن شاذان امام رضا علیه السلام را درک کرده، در سال 206 فوت کرده.-
من کتابه الی المأمون، قال: «لا یجوز أن یصلّی تطوّع فی جماعة لأنّ ذلک بدعة، و کل بدعة ضلالة و کلّ ضلالة فی النار».
در عین حالی که مسئله تقریباً اجماعی است، برخی از این علمای متأخرین خدشه کردهاند. مثلاً از کتاب ذکری شهید اول استفاده میشود که مثلاً قائلی هست که میشود نافله را با جماعت خواند البته نه در رمضان. صاحب ذخیره علی الظاهر فتوا داده، مرحوم صاحب مدارک توقف کرده. یک همچنین اختلاف کوچکی هم هست. در عین حالی که ما گفتیم هم از روایات رمضان میشود استفاده کرد و هم خودش روایات مستقلی دارد. سه نفر اظهار مخالفت کردهاند. شهید نقل میکند که مخالف دارد، ذخیره انتخاب میکند و مدارک توقف.
دلیلشان هم این دو روایت است.
این دو روایت را میخوانیم تا روشن شود که دلالت دارد یا نه؟
١.ما رواه الشیخ فی الصحیح عن عبدالرحمن بن ابی عبدالله عن ابی عبدالله علیه السلام أنّه قال:
«صلّ بأهلک فی رمضان الفریضة و النافلة، فانّی أفعله».
به این روایت تکیه کردهاند. این روایت ابداً قابل اعتماد نیست، چون اگر بقیهی نوافل را تجویز کنیم، رمضان بین شیعه متفق علیه است، شعار شیعه این است که نوافل رمضان را نمیشود با جماعت خواند. همه نقل کردهاند که این از بدع دومی است. این روایت میگوید هم فریضه و هم نافله را با جماعت بخوانید.
از این استفاده کردهاند که معلوم میشود نافله جماعتش جایز است، زن اگر بخواهد پیش نماز بشود در نوافل پیش نماز بشود نه در فرائض.
اشکال
اولاً: این حکم بر خلاف اتفاق فقها است. انشاءالله درآینده میخوانیم که زن حق امامت برای زنان در فریضه دارد. آنجا که به شرائط امام میرسیم، خواهیم گفت که «الذکور اذا کان المأموم رجلاً أو فیه رجل و رجال». اما اگر همه نساء باشد، زن میتواند امام باشد، ولی در وسط بایستد و مقدم نایستد.
اولاًبر خلاف اجماع است.
ثانیاً: این روایت معنای صحیحی دارد و آن این است که این نفل و فریضة صفت جماعت است یا صفت نماز؟ اگر صفت صلات باشد استدلال درست است، آن این است که «الصلاة علی قسمین نافلة و فریضة» زن در نافله امام میشود اما در فریضه امامت ندارد.
ولی ممکن است که ما این را صفت جماعت بگیریم، بعضی از جماعت ها نافله است و بعضی فریضه؛ جماعت در صلاة جمعه فریضه است، اما جماعت در صلات عیدین فریضه نیست، در شرائطی که امام غایب است، در آنجا جماعت نافله است. حضرت میگوید زن اگر بخواهد امام بشود در جماعتهای فریضه نمیتواند، مثل صلاة جمعه که قوامش با فریضه است. اما در جماعتهایی که جماعتش نافله است (کالعیدین) آنجا مانع ندارد.
پس این روایت دو اشکال پیدا کرد:
اولاً: اشکالش این است که با اتفاق علمای شیعه که زن میتواند برای زن پیش نماز باشد. اگر ظاهر این روایت را بگیریم، زن در مکتوبة نمیتواند امامت کند. از این بگذریم معنا کردیم که نفل و فریضة صفت نماز نیست بلکه صفت جماعت است. گاهی جماعت واجب است،مانند صلاة جمعه که قوامش با جماعت است و نماز جمعه فرادی معنی ندارد. اما اگر آمدیم و جماعت نفل است، مثل صلاة عیدین که هم میشود با جماعت خواند و هم میشود فرادی خوانند، در آنجا هم میتواند امامت کند به شرطی که آن را نافله بدانیم.
«و یمکن أن یقال المکتوبة و النافلة و صفان للجماعة لا للصلاة والمراد بالجماعة الواجبة، الجمعة والعیدین، حیث لا تجوز إمامة المرأة فیها اتفاقاً نصّاً و فتویّ و المراد بالجماعة النافلة أی المستحبّة کالصلاة الیومیّة لاستحباب الجماعة فیها».
پس هر دو را جماعت واجبة کنیم، هم جمعه را و هم عیدین را، و بگوییم جماعت واجب است. اما در ظهر و عصر جماعتش مستحب است، زن امامتش در مکتوبه نیست؛ مکتوبه یعنی در جمعه و عیدین، اما در نافله مانند ظهر و عصر اشکالی ندارد. این تفسیری است که بر حدیث دارم.
سئوال: من اگر نذر کردم که نماز شب را با جماعت بخوانم؟ پس بگوییم این نماز واجب شد، شما گفتید نافله را نمیشود. وقتی من نذر کردم که نماز شب را با جماعت بخوانم «صارت واجبة» پس میتوانم.
مرحوم سید میگوید نه! چرا؟ عرض کردیم که نذر نمیتواند واقع را عوض کند. نذر نمیتواند مستحب را واجب کند. نماز به استحبابش باقی است و آن چیزی که برای من واجب است وفای به نذر است والاّ نماز واجب نیست «النذر لا یقلب الواقع علی ما هو علیه»، وفا به نذر واجب است؛ وفا به نذر هم این است که باید نماز مستحب بخوانم تا وفا به نذر بشود، ما با وفای به نذر نمیتوانیم احکام را عوض کنیم، مثل این که من نذر کنم با گلاب وضو بگیرم؛ درست میشود؟ نه! نذر حکم شرعی را عوض نمیکند. نذر میکنم که با آب مضاف وضو بگیرم، این درست نمیشود.
فقط دو جا پیدا کردم که نذر حکم را عوض کرده: یکی اینکه نذر کنم احرام قبل المیقات را.
سئوال
آیا صلاة غدیر را میتوانیم با جماعت بخوانیم؟نه! در روایت دارد که پیامبر «صلّی» و بعد هم رفت منبر. معلوم نیست که «صلّی، لعلّ صلّی صلاة الظهر».
تم الکلام در این مسئلهای که عنوان کرده بودیم نوافل رمضان با جماعت بالاتفاق نمیشود خواند، بقیه نوافل هم معروف است. و فقط یک مخالفی را شهید نقل کرده و مرحوم ذخیره فتوا داده، جناب مدارک هم توقف کرده، دو تا روایت داشتیم.
روایت اول معنا شد یا مردود، من معنا کردم و شما مردود کردید. روایت دوم هم که معنا شد.
الفرع الثانی: ما من عام إلّا و قد خصّ».
گفتیم نافله را نمیتوانیم با جماعت بخوانیم الاّ صلاة استسقاء. صلاة استسقاء مستحب است؛ هر موقع خشکسالی باشد، مردم با یک وضع خاصی به بیابان بروند و رحمت خدا را طلب کنند. و امامی باشد، قبلش هم سه روز روزه میگیرند، با یک شرائطی به بیابان یا مصلّی میروند و در آنجا مشغول نماز میشوند. حتماً باید با جماعت باشد، چرا؟ اصلاً سیره بر همین جاری است که پیامبر اکرم استسقاء که میرفت، نماز استسقاء را با جماعت میخواند، علاوه بر این روایت داریم. هم سیره داریم و هم روایت.
اما سیره که آقایان میدانند.
روایت
هشام بن حکم عن ابی عبدالله علیه السلام: «سألته عن صلاة الاستسقاء فقال یقرء فیها و یکبّر فیها (کما یقرأ و یکبّر فیهما) یخرج الامام فیبرز الی مکان نظیف فی سکینة و وقار ... الخ».
حتی روایت دارد که حیوانها را نیز همراه خود ببرند. بچهها را ببرند؛ همه را در معرض رحمت قرار دهند. هم روایت داریم بر جماعت و هم سیره داریم.
تم الکلام فی الفرع الثانی.
الفرع الثالث
در عین حالی که گفتیم نافله را با جماعت نمیشود خواند، غیر از صلاة استسقاء چند مورد استثنا شده. کبری چیست؟ کبرای ما این است که:
« لا جماعة فی النافلة»، ولی تعدادی استثنا شده:
١. عیدین را میشود با جماعت خواند. بنابر این که نماز عیدین در زمان غیبت واجب نیست. در عین حالی که واجب نیست میشود با جماعت خواند.
٢. نمازم را فرادی خواندهام، بعداً جماعت منعقد شد. میتوانم نمازم را با جماعت بخوانم. در حالی که نماز دوم «لیست بواجبة بل نافلة».
٣. «بفریضة المتبرع بها من الغیر» همسایه فوت کرده، چند شبانه روز نماز نخوانده، من میخوانم. میتوانم با جماعت بخوانم و حال اینکه این نافله است، یعنی بر من واجب نیست.
٤. هرچند در دوران جوانی نمازهایم را خواندم، ولی احتمال میدهم که برخی از نمازهای دوران جوانی من صحیح نباشد. احتیاط استحبابی این است که من اعاده کنم. و حال اینکه همه اینها نفل است؛ در عین حالی که نفل است جماعت بر اینها جاری شده.
مرحوم سید این چهار استثنا را گفته.
محققین و شارحان عروة هر موقع به این استثناها رسیدهاند، میگویند این استثناها، استثنای متصل نیست، بلکه استثنای منقطع است. تمام این چهار استثنا از اول گرفته (عیدین، جماعتی هست اعاده نماز با جماعة، تبرّع، احتیاطی)؛ تمام این استثناها منقطع است «لا جماعة فی النافلة إلّا فی هذه المواضع الاربعة» میگویند استثنای منقطع است. چرا؟ اصلاً اینها داخل در مستثنی منه نیست تا شما استثنا کنید؛ مستثنی منه این است که بالذات نافله باشد. و حال آنکه همهی اینها بالذات واجب هستند. عیدین بالذات واجب است، نمازی را که با جماعت اعاده میکنم بالذات واجب بوده. همچنین جایی که برای همسایه نماز میخوانم، نمازهای بر عهده همسایه واجب است اگر چه برای من واجب نیست. همچنین نماز احتیاط که احتیاطاً نمازهای دوران جوانیام را قضا میکنم که بالذات واجب است.
تمام این استثناها از سید بزرگوار بعید است. اینها بالذات نافله نیستند بلکه بالذات واجب هستند. « ثمّ صاروا نفلاً بالعرض»، اگر ما گفتیم «لا جماعة فی النافلة» نافلههای بالذات را گفتیم نه نافلههای بالعرض را.
الفرع الثالث:جواز الجماعة فی الفریضة إذا صارت نقلاً و لها موارد:
الأول: جواز الجماعة فی العیدین إذا صارا نفلاً
بحث در نمازهای است که نافله شدهاند و میشود آنها را با جماعت خواند.
نافلهها بر دو قسم هستند:
١- «نافلة بالذالت» مانند: صلات استسقاء؛ که میشود آن را با جماعت خواند.استثنا هم درست است
٢- لیست نافلة بالذات،یعنی «بالذات» نافلة نیست، بلکه «فریضة بالذات ثم عرض علیه النفل» یعنی استحباب بر او عارض شده است مانند: صلات عیدین و نماز جمعه، صلات عیدین در زمان حضور وجوب عینی دارد، فلذا در زمان غیبت هم مانع ندارد که انسان آن را با جماعت بخواند هر چند در زمان غیبت «صارت نافلة بالعرض»؛ البته اینها را مرحوم سید استثنا نمیگوید، بلکه میگوید: نعم!
مرحوم محقق کلمهی «اداء» دارد و کأنّه استثنا میکند. ولی مرحوم سید کلمهی «نعم» دارد نه کلمهی« اداء».
ایراد ابن ادریس
مرحوم ابن ادریس اولین کسی است که به این استثناها ایراد گرفته است، زیرا در زمان ایشان برخی گفتهاند که نمیشود نماز عیدین را با جماعت بخوانیم؛ چرا؟ چون نافله شدهاند (صارتا نافلة)؛ حال که نافله شدهاند، نمیشود آنها را با جماعت خواند. ایشان اسم این افراد را «المتفقّه» نهاده است، ما یک فقیه داریم و یک متفقّه، میگوید اینها «متفقّه» هستند نه فقیه. چون نمیدانند آن نافلهای که نمیشود با جماعت خواند، نافلهی بالذات است و حال آنکه اینها نافلهی بالذات نیستند، بلکه «فریضة بالذات وصارتا نافلة بالعرض» یعنی بالذات واجب هستند و بالعرض نافله شدهاند.
در هر حال آنهایی که بالذات واجب بودند و بعداً نفل شدند، آنها را میشود با جماعت خواند، مانند نماز عیدین و نماز جمعه که در زمان حضور واجب عینی هستند، اما در زمان غیبت «صارت نفلة»؛ ولی در عین حال میشود آن را با جماعت خواند،یعنی هم میشود فرادا خواند و هم با جماعت.
قال المحقق: «عدا الاستسقاء والعیدین مع اختلاف شرائط الوجوب، ولکن الظاهر أنّ الإستثناء فی غیر محله، لأنّ المراد من العمومات السابقه -که میگویند نافله را نمیشود با جماعت خواند - هو النوافل بالذات، لا ما کان فرضاً سابقا و صار نفلاً لعدم اجتماع الشرائط و إلی هذا یشیر الحلّی (ابن ادریس) إنّما نقل عن بعض المتفقّه نقل عدم جواز الجماعة فیها معللّا لأنّها نافلة و لا یجوز الجمع فیها؛ فقال: هذا قلّة تأمل من قائله، إنّ النوافل الّتی لا یجوز الجمع فیها هی النافلة الّتی لم یکن علی وجه من الوجوه و لا فی وقت من الاوقات لم یکن واجبة ما خلا صلاة الاستسقاء، و هذه الصلاة اصله الوجوب و إنّما سقط عند عدم الشرائط و بقی جمیع افعالها و کیفیاتها علی ما کانت علیه من قبل» السرائر:1/316.
و عجیب این است که ما روایت داریم بر اینکه در زمان غیبت هم میشود با جماعت خواند و هم میشود فرادی. مانند: صحیحة زرارة بن اعین عن ابی عبدالله علیه السلام قال:« لا صلاة یوم الفطر والأضحی إلّا مع إمام».
و علی ذلک جرت سیرة المسلمین، نعم! روی عبدالله بن سنان عن ابی عبدالله علیه السلام قال:
«من لم یشهد جماعة الناس فی العیدین فلیغتسل و ویتطیب بما وجد و یصلّی فی بیته وحده کما یصلّی فی جماعة» الوسائل: ج 5، الباب 3 من أبواب صلاة العید،الحدیث 1. در هر صورت خواه روایت باشد یا نباشد، مسئله روشن است.
الثانی: الصلاة المعادة جماعة
از مواردی که استثنا شده عبارت است از: «الصلاة المعادة جماعة».
مثلاً من نماز خودم را فرادی خواندهام و بعداً جماعتی حاصل شد. من میتوانم نمازی را که فرادی خواندهام با جماعت اعاده کنم، چرا؟ این نافله بالذات نیست، بلکه بالعرض است. یعنی این «نماز» واجب بالذات است، منتها «صارت نفلا بالعرض». بنابراین، آن قاعده اصلاً به هم نخورده است مگر در مورد استسقاء، چون نماز استسقاء را میشود با جماعت خواند، والّا در بقیه موارد استثناء منقطع است، واجب بالذات است، واجب بالذات را میشود «اذا صار نفلاً» با جماعت خواند. اگر روایت میفرماید: «لا جماعة فی النوافل»، نوافلی بالذات را میگوید که فقط صلات استسقاء از آنها خارج شده است.
محمد بن علی بن حسن – صدوق- باسناده عن هشام بن سالم عن ابی عبدالله علیه السلام أنّه قال: «فی الرجل یصلّی الصلاة وحده ثمّ یجد جماعة. قال: یصلّی معهم ولیجعلها فریضة انشاء» الوسائل: ج 5، الباب 54 من أبواب صلاة الجماعة،الحدیث1.
یا اولی و یا دومی را به حساب خدا بگذارد. بالاخره یکی از اینها فریضة است. فلذا ما حدود 11 روایت در این باب داریم که اگر کسی نمازش را فرادی خواند، میتواند آن را با جماعت اعادة کند.
الثالث: الفریضة المتبرع بها من الغیر
فرض کنید فردی از دینا رفته و نماز قضا هم بر گردن دارد. همسایه یا رفیقش میداند که نماز از او فوت شده است، من میتوانم نماز او را بخوانم، آنهم با جماعت.
این از یک نظر واجب است و از نظر دیگر نافله است. اما واجب است، چون طرف نماز نخوانده یعنی فریضه را نخوانده است، اما اعاده و خواندن من جنبه تبرعی دارد. بعضیها خیال میکردند که این جمله مخصوص پسر است و بر پسر ادای نماز پدر واجب است. اما در همسایه هم میشود، همسایه است و میخواهد نماز قضای همسایه را بخواند. این هم مروی عنه است.
علی بن موسی بن طاووس فی کتاب قیاس سلطان الوری لسکان الثری). سلطان وری انبیاء و اولیاء و یا خداوند است، و سکان ثری ما هستیم.
عن علی بن جعفر (آقایان بدانند که علی بن جعفر کتابی دارد بنام:« مسائل علی بن جعفر»، سوالهای که از برادرش کرده و این کتاب الآن هم موجود است) فی کتاب مسائله عن اخیه موسی بن جعفر قال: «سألت ابی جعفر بن محمد «علیهم السلام» عن الرّجل: هل یصلح له أن یصلّی أو یصوم عن بعض موتاه؟ قال نعم! فلیصلّ علی ما أحبّ و یجعل تلک للمیّت فهو للمیّت اذا جعل ذلک له» الوسائل: ج 5،الباب 12 من أبواب قضاء الصلوات، الحدیث 2.
در اینجا من دو مطلب را نقل میکنم.
اشکال اول
اشکال اول این است که حضرت در اینجا ندارد که با جماعت بخواند. یعنی کلمهی «بالجماعة» ندارد. آیا در روایات جماعت این گونه اطلاق داریم که من نماز دیگری را با جماعت بخوانم؟ این بستگی دارد که ما در ابواب جماعت یک اطلاقی داشته باشیم؛ ولی بنده یک چنین اطلاقی را درک نکردم، آن چیزی که روایت داشتیم این بود که:« الصلاة فریضه و لیست الإجتماع فریضة»
ما باید در کتاب جماعت اطلاقاتی داشته باشیم که حتی این نوع نماز را هم بشود با جماعت خواند.
اشکال دوم
اشکال دوم این است که سنی های وهابی میگویند شما حق ندارید از طرف کس دیگر نماز بخوانید، چون به دردش نمیخورد؛ چرا؟ زیرا قرآن میفرماید:
«لیس للانسان إلّا ما سعی» در آخرت چیزی به درد کسی میخورد که سعی کند، اما در اینجا که شخص از طرف او تبرعاً نماز قضایش را میخواند، او سعی نکرده است. آنچه را خودش خوانده که خوانده، اما اگر نخوانده این کار شما به درد او نمیخورد!
پاسخ
اولاً: این منقوض است با روایاتی که خود آنها در حج دارند و میگویند اگر کسی موفق به حج نشد، میتواند دیگری را وکیل و نایب کند حیاً و میتاً حجش را اقامه کند.
از حضرت سئوال میکنند که: یا بن رسول الله! پدرم واجب الحج بود و موفق به زیارت حج نشد، آیا من میتوانم از طرف او حج بروم؟
حضرت میفرماید : حق الناس اگر از طرف مردم بود دادنش واجب بود یا نه؟ میگوید: بله! سپس فرمود «فحق الله أحقّ).
ثانیاً: آیهی مبارکه «لیس للانسان الاّ ما سعی»
باید دانست که این دوتا با همدیگر فرق میکند، زیرا آیه مبارکه مال این است که انسان خیال کند که اولاد و مالی که ترک کرده است به در او میخورد، آیه در مقابل آن است؛ ترکه، اولاد و بنین و اموال به درد نمیخورد، بلکه این اعمال است که به درد انسان میخورد. این در مقابل آن است نه در مقابل عمل یک مسلمانی که میخواهد برای مسلمان دیگر کار خیری انجام بدهد.
ثالثا: همین عملی که من از طرف یک مسلمان انجام میدهم، نتیجهی سعی او است؛ چرا؟ «کان مؤمناً، اخاً»، مومن بودن او سبب شد که من این کار را تبرعاً از طرفش انجام بدهم.
پس اولاً منقوض است به حج، همه فقها گفتهاند که اگر شخص نتوانست به حج برود، باید نایب بگیرد. ثانیاً این آیه مبارکه در مقابل نفی چیزهای دیگر است که خیال نکنید که اموال و ترکه و اولاد شما به درد شما خواهد خورد. نفی در اینجا نسبی است نه حقیقی
« و ما اموالکم و لا اولادکم بالتی تقربکم».
ثالثاً: خود این هم سعی او است. اگر او انسان مؤمن و با تقوایی نبود، من این کار را برای او انجام نمیدادم.
قاعده عقلیه قابل تخصیص نیست. این یک قاعدهی عقلیه است که «لیس للانسان إلّا ما سعی». کراراً گفتهام که شرح منظومه وقتی میخواهد امام رازی را مسخره کند، میگوید «او خصصّت عقلیة احکام»، احکام عقلیه تخصیص خورده، مثل 4=22 ؛ این تخصیص نمیخورد که بگوییم در فلان جا 5=22 است. هر کس باید عمل خودش او را نجات بدهد. اگر اینگونه اطلاق داشته باشد،در حج هم نباید انجام بگیرد. علاوه بر این قرآن میفرماید: «و یستغفرون للذین آمنوا»، در سورهی غافر است که حملة العرش «و یستغفرون للذین آمنوا» حملهی عرش در حق ما استغفار میکنند.
از این هم فارغ شدیم؛ البته این خوب است در صورتی که آقایان به عقب برگردند و اطلاق پیدا کنند. علی بن جعفر میگوید فرادی بخوانند، جماعت در آن نیست، فرادی هم نمیشود. باید اطلاقی داشته باشیم که من بتوانم از طرف دیگری که نماز بخوانم یا امامم بشوم و یا مأموم بشوم، این اطلاق میخواهد.
الرابع: المأتی بها من جهة الاحتیاط الاستحبابی
عن زرارة والفضیل قلنا الصلاة فی جماعة فریضة هی؟ فقال: «الصلوت فریضة و لیس الاجتماع بمفروض فی الصلوات کلّها ولکنّها سنّة من ترکها رغبة عنها و عن جوا» بگوییم ضمیر «لکنّها) برمیگردد به صلوات، حالا صلوات خودم باشد یا صلوات همسایه.
بگوییم اطلاق دارد اعم از اینکه مال خودم باشد یا مال دیگری باشد.
آخرین وجه این است که دوران جوانی نماز خواندیم، الآن که پیر شدیم با خودم فکر میکنم و میبینم که نمازهای دوره جوانی جامع الشرائط و فاقد الموانع نبوده، اعاده میکنم. (من شنیدم که مرحوم آیة حاج سید احمد خوانساری سه بار تمام نمازهای خودش را اعاده کرده،حتی شنیدم که وصیت کرده که برخی نمازهای او را اعاده کند، البته این عالی ترین درجهی تقواست). در هر حال کسانی هستند که یک مشت نمازهای احتیاطی میخوانند نسبت به گذشته ،من میتوانم نماز احتیاطی خودم را که اصلاً فریضه بوده،آن را با جماعت بخوانم،این هم احتیاج دارد به همان اطلاق، اطلاق این روایت که میگوید: «و لکنّها سنّة»، بگوییم و لکنّها یعنی فرق نمیکند ادا باشد، یا قضا، اعادهاش واجب باشد یا اعادهاش مستحب، یک چنین اطلاقی، مگر به همین بچسبیم که انسان میتواند نمازهای گذشته خود را که احتیاطا اعاده میکند (ممکن است همهی آن نمازها درست باشد، منتها احتیاطاً اعاده میکند) میگوییم میتواند با جماعت بخواند، دلیل بالخصوص ندارد، فقط اطلاقات است.
من شبهایی ماه رمضان در مسجد اعظم یک مقدار نماز قضا میخوانم. نیت میکنم از طرف کسی که قطعاً نماز از او فوت شده، تقریباً در آنجا فقها اتفاق دارند. اما اینکه دیگران که پشت سر من نماز میخوانند، نمیدانم نیت آنها چیست، لابد آنها هم نماز قضای قطعی دارند و یا نماز قضای احتیاطی.
المسألة الثالثه
یجوز الاقتداء فی کلّ من الصلوات الیومیة بمن یصلّ الاخری - من ظهر میخوانم و امام عصر را،- ایّاً ما کانت- مشکلی نیست- و إن اختلفا فی الجهر والاخفات - امام نماز عشاء میخواند و من نماز عصر؛- والاداء والقضاء والقصر والإتمام بل والوجوب والندب - وجوب و نعت چطور؟ من نمازم را خواندهام، الآن جماعتی هم هست، او نمازش واجب است، اما جماعت من مردد است چون نماز را قبلاً خواندهام- فیجوز اقتداء مصلّی الصبح أو المغرب أو العشاء بمصلّی الظهر أو العصر - این مثال هم برای جهر و هم برای اخفات است و هم برای اداء است و هم برای قضا - و کذا العکس و یجوز اقتداء المؤدّی بالقاضی - آن کسی که ادا میخواند به کسی که قضا میخواند- والمسافر بالحاضر و بالعکس والمعید صلاته بمن لم یصلّ والعکس» والمعید، عطف به جای مؤدّی، اعاده کند نماز خودش را «بمن لم یصلّی»؛ آدمی است که نمازش را نخوانده است، اما من خواندهام. معید مأموم است، «بمن لم یصلّ» امام است. ولی مرحوم خوئی این جمله را عکس معنی کرده و میگوید «امام» معید است و مأموم غیر معید ؛ عکس را گرفته. والمعید عطف است به جای مؤدّی - و یجوز اقتداء المعید صلاته بمن لم یصلّ» ظاهراً «معید» مأموم است و «لم یصلّ» امام، والعکس، عکس است. والّذی یعید صلاته احتیاطاً استحبابیاً أو وجوبیاً بمن یصلّی وجوباً، کلمهی «والذی» ربطی به ماسبق ندارد. گذشته این بود که معید به «من لم یصلّ» اقتدا میکند «أو بالعکس». اما در اینجا اینگونه نیست و احتیاطاً نماز خودش را اعاده میکند. قبلی اعادهاش احتیاطی نیست بلکه برای درک ثواب است. اولی معید است بدون احتیاط ، اما کلمهی «والذی» مسئلهی دیگری است، من نماز دوره جوانی را احتیاطاً، استحباباً و وجوباً اعاده میکنم به وسیله کسی که امام است و الآن نماز میخواند، ولی من نمازهای احتیاطی خودم را به او اقتدا میکنم. پس آقایان خیال نکنند که کلمهی « والذی» عطف تفسیر ما قبل است. چون در ما قبل احتیاطی در کار نبوده، و من خواستهام نماز خودم را با جماعت اعاده کنم، و اگر هم جماعت نبود خاطرم جمع بود. ولی در اینجا خاطر من جمع نیست، نمازم را احتیاطاً و استحباباً و وجوباً نمازم را اعاده میکنم «بمن یصلّی وجوباً.
نعم یشکل اقتداء من یصلّی وجوباً بمن یعید احتیاطاً ولو کان وجودیاً.
این با ما قبل چه فرق کرد؟ ما قبل کدام بود؟ والذی یعید صلاته احتیاطاً استحباباً وجوبیاً بمن یصلّی وجوباً، این «نعم» با آن چه فرقی کرد؟عکس اوست. در اولی امام نماز خودش را میخواند و من نماز احتیاطی میخوانم.عکس نمیشود که من نماز احتیاطی بخوانم و او نماز واجب.
نعم یشکل اقتداء من یصلّی وجوباً بمن یعید احتیاطاً ولو کان وجوباً.
الخامس: إقتداء المحتاط بالمحتاط
هر دوی ما نماز احتیاط بخوانم،این هم مشکل است مگر اینکه احتیاط ما یک جنبه باشد، فرض کنید امام و مأموم هستیم و هر دوی ما شک کردیم و بنا را بر چهار گذاشتیم، بعد از نماز، باید یک نماز احتیاط بخوانیم، امام میایستد و من هم اقتدا میکنم. اگر این جهت واحده باشد اشکالی ندارد.
حال که این مطلب فهمیده شد، باید دانست که در همه نمازها انسان میتواند به دیگری اقتدا کند و در نمازها هیچ فرقی نیست. در میان علمای شیعه فقط یک مخالف داریم که مرحوم صدوق است. او فقط اجازه نداده که کسی عصر را پشت سر ظهری بخواند. آدمی هست که عصر میخواند و من میخواهم ظهر را پشت سر او اقتدا کنم مگر اینکه خیال کنم که امام هم ظهر را میخواند و اقتدا کنم. هیچ دلیلی هم بر مطلب ایشان نداریم، و حتی میگویند این نسبت به مرحوم صدوق ثابت نیست.
اهل سنت چطور؟ علامه در تذکره نقل خلاف میکند از ابو حنیفه. مثل اینکه ابو حنیفه برخی از اینها را تجویز نکرده. مثلاً گفته آدمی که نماز واجب میخواند، یا آدمی که فریضه را از نو میخواند، حق اقتدا ندارد.
قال فی التذکرة: «لا یشترط اتحاد الصلاة نوعاً و لا صنفاً فللمفترض أن یصلّی خلف المتنفل - منظور از متنفل، نافله نیست بلکه متنفل بالعرض است- و بالعکس و من یصلّی الظهر خلف من یصلّی البواقی و بالعکس سواء اختلف العدد أو اتّفق ثمّ ذکر من وافقنا من الجمهور - کسانی که با ما موافقند- ثم قال و قال ابو حنیفه و مالک و احمد فی الروایة الاخری لا یصلّی مفترض خلف متنفل و لا مفترض فی غیر الفرض الامام و یصلّ المتنفل خلف المفترض و به قال الزهری و ربیعة لقوله: - با این حدیث استدلال کردهاند که از ابو هریره است- انّما جعل الامام لیتمّ به فلا تختلفوا علیه» گفتهاند «لا تختلفوا علیه» باید با او همرنگ باشد.
علامه میگوید مراد از «لا تختلفوا علیه» این نیست که از هر نظر همرنگ باشد، بلکه مراد این است که در افعال و اذکار از امام تبعیت کند. به دلیل ذیلش «اذا کبّر کبروا، اذا رکع فارکعوا، اذا سجد فاسجدوا» .
«لا تختلفوا علیه» معنایش این نیست که همرنگ باشد، خیر! جلوتر از او ذکر و حرکتی انجام ندهد، ذیل روایت هم هست.
پس مسئله در میان ما محل اتفاق است.
در جلسهی قبل عنوان مسئله را خواندیم،اکنون میخواهیم دلایل آن را بررسی کنیم.
حاصل مسئله این است که در صلوات واجبة،هیچ نوع قید و شرطی وجود ندارد،یعنی انسان میتواند در هر فریضه به فریضهی دیگر اقتدا کند بدون این که فرق کند که هردو جهریه باشند و دیگری اخفاتیه، یا یکی اداء باشد و دیگری قضا. یا هردو اداء باشند و یا هردو قضا.
باز فرق نمیکند که هردو تمام باشند یا هردو قصر، یا یکی قصر و دیگری تمام.
نظریهی صدوق
حال میخواهیم دلایل این مسئله را بخوانیم،مخالف مرحوم صدوق است، ولی مرحوم حدائق میگوید در کتاب صدوق از این فتوا خبری نیست.
مرحوم صدوق دو مورد را استثنا کرده و فرموده انسانی که نماز عصر را میخواند،نمیتواند به کسی که نماز ظهر را میخواند اقتدا کند مگر اینکه خیال کند که او هم نماز عصر را میخواند.
انسان نمیتواند نماز عصر را پشت سر کسی که نماز ظهر را میخواند اقتدا کند مگر اینکه خیال کند که او هم عصر را میخواند.
دوم در کمیت، یعنی باید وحدت کمی باشد، قهراً مسافر به حاضر و حاضر به مسافر نمیتواند اقتدا کند.
این دو مخالف در حقیقت از صدوق است، ولی در کتابهای صدوق خبری از این دو فتوا نیست.
بله! ما دو روایت داریم،منتها روایتها را خوب معنا نکردهاند خصوصاً روایت اول، یعنی کسی که عصر را میخواند،نمیتواند به کسی که ظهر را میخواند اقتدا کند. روایت را بد معنا کردهاند.
روایات کراهت را میرسانند نه بطلان را
بله! این مطلب هست آدمی که حاضر است، کراهت دارد به کسی که مسافر است اقتدا کند. روایت کراهتی داریم، مرادم از کراهت اقل ثواباً است.
من در این زمینه پنج روایت آوردهام، این روایات را میخوانیم تا ببینیم که آیا عبارت مرحوم سید را تامین میکند یا نه؟
عبارت صاحب عروة
«یجوز ا لإقتدا فی کلّ من الصلوات الیومیة بمن یصلّی الأخری أیا ما کانت و إن اختفا فی الجهر و الإخفات، و الأداء و القضاء و القصر و الإتمام، بل الوجوب و الندب، یجوز إقتداء المصلّی أو المغرب أو العشاء بمصلّی الظهر أو العصر و کذا العکس و یجوز إقتداء المؤدّی بالقاضی أو العکس».
روایاتی را که میخوانیم همهی اینها را در بر گرفته است، بقیه را جدا گانه بحث میکنیم.
روایات پنجگانه
1: محمد بن الحسن(شیخ طوسی) بإسناده عن حسین بن سعید اهوازی (دوتا برادرند، یکی حسین بن سعید ،دیگری حسن بن سعید اهوازی، هردو برادر سی جلد کتاب نوشتهاند، ولی این کتابها به نام حسین ضبط شده است نه به نام حسن. با اینکه هردو در نوشتن این کتابها شریکند و هردو اهوازی ومدفون در قم هستند، منتها معلوم نیست که در کدام نقطهی قم مدفون هستند) عن حماد عثمان (متوفای 190) قال: «سألت أبا عبد الله علیه السلام عن رجل إمام قوم (إمام قوم فصلّی) یصلّی العصر و هی لهم الظهر (پیش نماز صلات عصر را میخواند، ماموم نماز ظهر را میخواند) و قال أجزأت عنه و أجزأت عنهم» الوسائل: ج 5، الباب 53 من أبواب صلاة الجماعة،الحدیث1.
این دلیل بر این است که لازم نیست که از نظر نماز متفق باشند. یعنی کسی که نماز ظهر را میخواند،میتواند بر کسی که نماز عصر را میخواند اقتدا کند.
البته انسان میتواند الغا خصوصیت بکند یعنی عصری هم میتواند بر ظهری اقتدا کند،این تکه از این روایت به دست آمد.
2: محمد بن علی بن حسین بإسناده عن علا بن رضی،عن محمد بن مسلم،عن أبی جعفر علیه السلام: «إذ صلّی المسافر خلف قوم حضور فلیتم صلاته رکعتین و یسلّم، و إن صلّی معهم الظهر فلیجعل الأولتین الظهر و الأخیرتین العصر» الوسائل: ج 5، الباب 18 من أبواب صلاة الجماعة،الحدیث1
ااین هم دلیل بر این شد که از نظر کمیت لازم نیست که یکی باشند، در اینجا مسافر به حاضر اقتدا کرده، البته عکسش کراهت دارد، یعنی اینکه حاضر به مسافر اقتدا کند.
3: ما رواه الشیخ فی التهذیب عن أبی جعفر علیه السلام فی رجل دخل مع قوم و لم یکن صلّی هو الظهر و القوم یصلّون العصر یصلّی معهم؟ قال: یجعل صلاته الّتی صلّی معهم الظهر (و – خ) یصلّی هو بعد الظهر.» الوسائل: ج 5 ،الباب 18 من أبواب صلاة الجماعة، الحدیث 1.
ظهرش را با جماعت میخواند، عصرش را هم با فرادی بخواند،این روایت هم دلیل براین است که وحدت از نظر رتبه لازم نیست، ظهری میتواند به عصری اقتدا کند و بالعکس.
4: و روی أیضاً عن أبی بصیر قال:« سئلته عن رجل صلّی مع قوم و هو یری أنّها الأولی و کانت العصر قال فلیجعلها الأولی و لیصلّی العصر ، و فی حدیث آخر فان علم أنّهم فی صلوة العصر و لم یکن صلّی الأولی فلا یدخل معهم» جامع الأحادیث الشیعه:ج 7،الباب 51 من أبواب صلاة الجماعة، الحدیث 1و 3.
این همان دلیل مرحوم صدوق است، یعنی کسی که نماز ظهر را میخواند، نباید بر کسی که عصر را میخواند اقتدا کند.
5: ما رواه عبد الرحمن بن أبی عبد الله قال:
«سألت أبا عبد الله علیه السلام عن رجل نسی صلاته حتّی دخل وقت صلاة أخری فقال: إذا نسی الصلاة او نام عنها صلّی حین یذکرها فاذا ذکرها،و هو فی صلاة بدأ بالّتی نسی (تا اینجا شاهد ما نیست، بلکه شاهد کسانی است که میگویند اگر یک نماز بر ذمّه داری، آن نماز قضا را بر ادا مقدم کن،این فتواست ) و ان ذکره مع إمام فی صلاة المغرب (قهراً امام در نماز مغرب است و آنچه که از این آدم فوت شده، نماز ظهر و عصر میباشد) أتمها رکعة ثم صلّی المغرب» الوسائل: ج 3،الباب 54 من أبواب المواقیت،الحدیث 2.
و الظاهر أنّ المنسی کان صلاة العصر، فلذلک أمره الإمام باتمام الصلاة برکعة أخری.
«أتمّها رکعة» امام سه رکعت میخواند،این آدم چهار رکعت میخواند،این دلیل بر این است که القاضی، یقتدی بالمؤدّی، یعنی آدمی که نماز قضا بر گردنش است،میتواند به آدمی که مؤدّی است و نماز ادا میخواند اقتدا کند.
ما این روایات را پیدا کردیم،ولی عکسش را پیدا نکردم، عکسش این است که مؤدّی به قاضی اقتدا کند. مرحوم حکیم میفرماید در اینجا هم میشود الغاء خصوصیت کرد و تسالم اصحاب هم هست، از مجموع روایات استفاده میشود که فرمایش مرحوم سید درست است.
علی الظاهر این روایات برای فتوای سید کافی است فلذا به متن «عروة الوثقی» مراجعه شود.بحث ما در اطراف فرع اول تمام شد.
قبل از آنکه فرع دوم را بخوانیم، فتوای مرحوم صدوق را بررسی میکنیم، مرحوم صدوق فرموده آدمی که نماز عصر را میخواند،نمیتواند به آدمی که ظهر را میخواند اقتدا کند مگر اینکه تصور کند که او هم نماز ظهر را میخواند.
دلیل مرحوم سید این روایت است:
ععلی بن جعفر أنّه سأل أخاره موسی علی السلام عن إمام کان فی الظهر فقامت أمرأة بحیاله بعد (زنی آمد و محاذی مرد ایستاد) و هی تحسب أن العصر هل یفسد ذلک علی القوم؟ و ما حال المرأ فی صلاتها معهم و قد کانت صلّت الظهر (زن نماز ظهر را خوانده بود، اقتدا کرد به کسی که ظهر را میخواند و حال آنکه در واقع عصر را میخواند، آیا این نمازش صحیح است یا نه و حال آنکه ظهر را میخواند؟
قال: «لا یفسد ذلک علی القوم و تعید المرأة صلاتها»، فتوای مرحوم صدوق دلیلش این است.
پس زن نیت عصر کرده بود، امام هم ظهر را میخواند، ولی زن خیال میکرد که عصر را میخواند، گفت نمازش باطل است «تعید المرأة صلاتها».
اگر ما کمی دقت در روایت کنیم، مرحوم صدوق خیال کرده است که علت بطلانش این است که زن عصر را میخواند،امام ظهر را میخواند و حال آنکه علت بطلانش این نیست، بلکه علت بطلانش این است که «فقامت بحیاله» زن محاذی امام ایستاده.و حال آنکه باید پشت سر امام میایستاد. علت بطلان این نیست که نمازهای شان با هم مختلف بوده، او ظهر را میخواند،زن عصر را. بلکه علت بطلان محاذی بودن زن است با مرد.
الفرع الثانی
آیا مسافر میتواند به حاضر اقتدا کند و بالعکس؟
پپاسخش این است که میتوانند، دلیلش هم روایت است مانند صحیح محمد بن مسلم:
«إذا صلّی المسافر خلف قوم حضور فلیتمّ صلاته رکعتین و یسلّم، و إن صلّی معهم الظهر فلیجعل الأولتین الظهر و الأخیرتین العصر».
روایت دیگر عبارت است از: صحیحهی فضیل بن عبد الملک قال: «و لا یؤمّ الحضری المسافر، و لا المسافر الحضر، فان ابتلی بشیء من ذلک فأمّ قوماً حضریین فاذا أتمّ الرکعتین سلّم ( امام مسافر است، وقتی که سلام داد،خودش کنار میرود و یک نفر از مامومین را جای خودش میگذارد که بقیه را با همان مامومین بخواند و نماز را تمام کند) ثمّ أخذ بید بعضهم فقدّمه فأمّهم و إذا صلّی المسافر خلف قوم حضور فلیتمّ صلاته رکعتین و یسلّم و إن صلّی معهم الظهر فلیجعل الأولتین الظهر و الأخیرتین العصر».
البته این روایت غیر از روایت قبلی است،چون این روایت مال فضل بن عبد الملک است، آن روایت هم مال محمد بن مسلم بود.
دومین روایت هردو را دارد.
بنابراین، ذیل دلیل بر این است که صدر محمول علی الکراهة. لا یؤمّ الحضری المسافر، یعنی اقل ثواباً است.
ییعنی بهتر این است که مسافر به مسافر اقتدا کند و حاضر هم به حاضر.
الفرع الثالث: إقتداء المعید صلاته بمن لم یصلّی و العکس.
فرض کنید که من نمازم را خواندهام، ولی شما نماز خود را نخواندهاید، من که نماز را خواندهام،نماز را با شما اعاده میکنم، من فرادی خواندم، حال دیدم که جماعتی در اینجا بر پاست فلذا میخواهم نمازم را با جماعت هم بخوانم،من میتوانم نماز را اعاده کنم، عکسش هم هست،آیا فکر نمیکنید که این همان عبارة الأخرای متن است که گفت: «والوجوب و الندب»،من که نمازم را خواندهام، اعاده برای من مستحب است،اما نماز شما واجب است،عکس است،من اعاده کنم، شما نماز نخواندهاید، من خواندهام، میگویید: آقا جان! اعاده کن که من هم اقتدا کنم،در آنجا از شما مستحب است و از ما واجب.
إذا صلّی واحدة (یعنی فرادی) ثمّ یأتی جماعة فله أن یعیده صلاته جماعة، و یدلّ علیه صحیحة هشام بن سالم عن أبی عبد الله علیه السلام: «قال فی الرجل یصلّی وحده ثمّ یأتی جماعة قال یصلی معهم و یجعلها فریضة إن شاء»
یعنی دومی را فریضه قرار میدهد،و یدل علی العکس.
صصحیحهی ابن بزیع، «کتبت إلی إلی أبی الحسن إنّی احضر المساجد مع جیرتی و غیرهم فیأمروننی بالصلوة بهم ( به من میگویند که پیش نماز باشم و حال آنکه من در خانه نمازم را خواندهام) و قد صلّیت قبل أن آتیهم و ربّما صلّی خلفی من یقتدی بصلاتی (کسانی هستند که نماز نخواندهاند و به من اقتدا میکنند) و المستضف و الجاهل، فأکره أن أتقدّم و قد صلّیت لحال من یصلّی بصلاتی ممن سمّیت لک فمرنی فی ذلک بأمری انتهی إلیه أنتهی و اعمل به إن شاء الله، فکتب علیه السلام: صلّ بهم»
معلوم می شود که هردو جایز است، یعنی هم میتواند انسانی که قبلاً فرادی خوانده،ماموم بشود و هم میتواند امام بشود. این هم یک دلیل.
ما تا اینجا توانستیم که فرع سوم را هم درست کنیم، فرع سوم این شد که «المعید» اقتدا میکند به کسی که نماز نخوانده، کسی که نماز نخوانده، اقتدا میکند به کسی که معید است و این معید است «و قد صلّیت قبل أن آتیهم و ربما صلّی خلفی من یقتدی بصلاتی و المستضف و الجاهل فأکره أن أتقدّم و قد صلّیت لحال من یصل بصلاتی»
اکراه دارم که اینها پشت سر من نماز بخوانند، چون قبلاً نماز خودم را خواندهام.
الفرع الرابع: إقتداء المعید احیتاطاً استحباباً أو وجوبیاً بمن یصلّی وجوباً
این فرع مورد بحث است و روایت هم ندارد بلکه قاعدهای است.
فرض کنید زید امام است و نماز ظهر را میخواند، ماموم نمازش را اعاده میکند إمّا استحباباً (مثل آقای سید أحمد خوانساری که سه مرتبه نمازش را در طول زندگی اعاده کرد) أو وجوباً، احتیاط وجوبی دارد فرض کنید که بعضی از شرائط را انجام نداده است، اما احتیاطی است،آدمی که نماز خودش را احتیاطاً اعاده میکند خواه استحباباً و خواه وجوباً، پشت سر امامی که الآن نماز واجب را میخواند، هیچ اشکالی ندارد. چرا؟ اگر نماز آن امام واجب است که هیچ!
نماز من اگر خوانده باشم و صحیح باشد که اهلاً و سهلاً، اگر صحیح نباشد، چه میکنم؟ اعاده میکنم.
نماز من، یعنی نماز قبلی من که فرادی خواندم و مشکل دارد و میخواهم اعاده کنم،من اقتدا میکنم، اگر نماز واقعی من باطل بود، این نماز میشود صحیح، و اگر نماز قبلی من صحیح بود،اعاده با جماعت اشکالی ندارد.
إإقتداء المعید احتیاطاً استحباباً أو وجوباً بمن یصلّی وجوباً،اگر نماز قبلی من صحیح بود که اهلاً و سهلاً، اگر نماز قبلی من صحیح بود،این نماز من یا لغو است یا اعاده میکنم استبحاباً، و اگر باطل بود، این نماز من میشود درست.
الفرع الخامس: المصلّی وجوباً بالمعید وجوبیاً
شما اعاده میکنید و اعادهی شما هم اعاده واجب است، ولی من نمازم اعاده نیست بلکه اصل است،یعنی من نمازم را نخواندهام، شما خواندهاید و میخواهید اعاده کنید،آیا من میتوانم اقتدا کنم یا نه؟
نه! چرا؟ چون ممکن است پنجاه در صد نماز من درست باشد و ممکن است درست نباشد،اگر نماز این امامی که اعاده میکند، اگر واقعاً اعاده بر او واجب باشد، نماز من هم میشود صحیح. من نماز نخواندهام، یعنی ابتدائی هستم، شما اعاده میکنید، اگر اعاده بر شما واجب باشد. قهرا نماز من درست است،اما اگر اعاده بر شما واجب نباشد، نماز شما لغو میشود و نماز من غیر صحیح. من باید به امامی اقتدا کنم که نمازش واجب باشد، اما در اینجا به کسی اقتدا کردم که پنجاه درصد ممکن است واجب باشد و پنجاهه در صد هم احتمال میدهم که کار لغوی باشد.
آقایان میگویند: اولی درست است،دومی درست نیست،یعنی اگر امام،نمازش را ادا بخواند (مؤدّی باشد) معید اشکالی ندارد.
اما اگر امام معید باشد،ماموم مودّی باشد،این علی الفرض درست است و علی فرض درست نیست. چرا؟ چون ممکن است پنجاه درصد نماز شما صحیح باشد.
وولی ظاهراً این هم درست نیست.چرا؟ به جهت اینکه امام نمازش درست بوده، ولی فرادی بخواند، مگر مستحب نیست کسی که فرادی خواند،با جماعت اعاده کند، اگر نمازش باطل بود، این نماز جای نماز صحیح است،اما اگر نماز باطل نبوده بلکه صحیح بوده، اگر فرادی خوانده باشد،حالا با جماعت میخواند ولذا اشکال مرحوم سید وارد نیست.
متن عروة الوثقی
و المعید صلاته بمن لم یصلّ والعکس و الذی یعید صلاته احتیاطاً- استحباباً أو وجوباً بمن یصلّی وجوباً، نعم یشکل اقتداء من یصلّ وجوباً (ماموم نمازش واجب است) بمن یعید احتیاطاً حتّی و لو کان وجوبیاً. چرا؟ میگوید چون پنجاه درصد ممکن است این نمازش واجب باشد و پنجاه درصد هم ممکن است لغو باشد.
اگر نماز قبلش درست بوده،این لغو است، اگر باطل بوده،این صحیح است، پس من صد درصد به صحت نماز امام اعتقاد ندارم.
مما در جواب عرض میکنیم که صد درصد است،یعنی اگر نمازش باطل بوده، این نماز جایگزینش است،اگر نمازش صحیح بوده و اگر فرادی بوده کما اینکه فرض این است،چه مانعی دارد که اعاده کند جماعة.
الفرع السادس: إقتداء المحتاط بالمحتاط.
فرض کنید امام با آبی وضو گرفته که مشکوک است، یعنی شک دارد که آن آب بوده یا گلاب، موقع وضو توجه نداشته،بعد از وضو و خواندن نماز نمیداند که آن آب بوده یا گلاب، من هم نماز قبلی را به یک طرف خواندهام که نمیدانم این قبله بوده یا نه؟ حالا میخواهم اقتدا کنم به این آقایی که قبلهاش با من فرق دارد، من میتوانم اقتدا کنم یا نه؟ من جهة واجدة نیست بلکه من جهتین است، یعنی احتیاط او از یک نظر است، احتیاط من از نظر دیگر است. مسئله چه حکمی پیدا میکند؟
بله! اگر من جهة واحده باشد، مثلاً هردوی ما از این آب وضو گرفتیم که نمیدانیم آب بوده یا گلاب و با همان وضو نماز را خواندیم، دو مرتبه آب پیدا میکنیم و نماز را با هم میخوانیم، این من جهة واحده است،آیا اگر من جهة واحد باشد،آیا من میتوانم اقتدا کنم یا نه؟ روی این مسئله یک کمی مطالعه کنید.
در امام است نه در ماموم، اگر نماز امام ناقص باشد این یک رکعت فریضه است. اما اگر نماز امام کامل باشد، این یک رکعت نافله است، در نافله اقتدا جایز نیست.
اما اگر هر دوی ما جماعت خواندهبودیم و هر دو شک بین سه و چهار کردیم و راه به جایی نبردیم و هر دوی ما بنا را بر چهار گذاشتیم و الآن میخواهیم نماز احتیاط بخوانیم. آیا در اینجا میشود اقتدا کرد یا نه؟ اینجا ظاهراً مشکل نباشد، چرا؟ چون اگر نمازما ناقص بود، «فریضة فی الفریضة» و اگر نماز ما کامل بود، آن هم لغو است و مال من هم لغو است.
سئوال
موثقه عمار میگوید: یابن رسول الله! «علّمنی قاعدة»، که اگر شک کردم به آن قاعده عمل کنم. گفت: «اعلّمک شیئاً اذا زدت او نقصت فابن علی الاکثر».
از این روایت استفاده میشود که این نماز احتیاط باید از هر نظر صحیح باشد. اگر ناقص باشد میشود فریضه؛ اگر کامل باشد میشود نافله. ولی در ما نحن فیه نشد، در ما نحن فیه اگر ناقص بود، شد فریضه؛ و اگر کامل بود، شد لغو.
پس آن روایت که میگوید نماز احتیاط باید در هر دو قابل تقدیم به حضرت باری باشد. اگر واجب شد، نقص را تکمیل میکنیم، اگر کامل بود، نافله میشود. در ما نحن فیه که هر دو امام و مأموم بودیم، شک کردیم و میخواهیم نماز احتیاط را اقتدا کنیم. اگر ناقص بود، اقتدای ما درست است، اما اگر کامل بود اقتدای ما لغو است. و حال اینکه حضرت میگوید نماز احتیاط باید در هر دو صورت قابل تقدیم به پیشگاه باری باشد.
الجواب
این روایت حضرت ناظر به فرادی است. آدمی که میخواهد نماز احتیاط را فرادی بخواند، در هر دو صورت قابل تقدیم به پیشگاه باری است. اما در جماعت «علی فرض» قابل تقدیم است و «علی فرض» نافله است.
باز سازی فرع پنجم و ششم
فرع پنجم این است که من نمازهای احتیاطی میخوانم، شما هم نماز یومیه میخوانی، من میتوانم به شما اقتدا کنم، مثلاً ماه رمضان است، امامی هست نماز یومیهی خودش را میخواند، من نماز خواندهام، منتها چون در دوران جوانی خواندهام، احتمال میدهم که جامع الشرائط نباشد، من میتوانم نمازهای احتیاطی خودم را به این امام اقتدا کنم. چرا؟ چون اگر نماز دوران جوانی من فاسد باشد،این نماز من میشود صحیح، و اگر نماز دوران جوانی من صحیح بوده، فرادی بوده فلذا با جماعت اعاده میکنم،هردو درست است.
پس اگر نمازهای احتیاطی میخوانی، میتوانی به نماز یومیه امام اقتدا کنی، اگر باطل باشد،این نماز میشود صحیح، اگر صحیح بوده،با جماعت اعاده میکنی.
اما عکس، فرض کنید من نماز یومیه میخوانم، امام نمازهای احتیاطی میخواند،یعنی امام نمازهای دوران جوانی خود را اعاده میکند،اما من میخواهم نمازهای یومیه خود را به او اقتدا کنم، آیا این صحیح است یا نه؟
نظریهی مرحوم سید
مرحوم سید در متن اشکال میکند و این صورت را نمیپذیرد، که این طرف نمازش یومیه باشد، و نماز امام احتیاطی باشد. چرا؟ نظرش این است که اگر نمازهای امام در دوران جوانی صحیح باشد،این نمازش فاقد امر است،اگر امام در دوران جوانی صحیح باشد،این نمازش فاقد امر است، آن وقت من چطور نماز یومیهی خودم را با امامی بخوانم که نمازش پنجاه درصد ممکن است فاقد امر است.
دیدگاه استاد
ولی ما میتوانیم در اینجا هم درستش کنیم. چرا؟ فرض کنید امام نمازش در دوران جوانی صحیح بوده،منتها فرادی خوانده است، الآن میخواهد با جماعت اعاده کند،امر دارد، امر داریم که اگر کسی نمازش را فرادی خواند، میتواند نمازش را با جماعت بخواند.
پس هردو صورت درست شد. صورت اول این بود که امام نماز یومیه میخواند، من نمازهای احتیاطی خودم را به او اقتدا میکنم ،این درست است،چطور؟ لو کان صحیحاً، الآن میشود اعاده با جماعت کرد. لو کان فاسدة، الآن میشود نماز صحیح.
عکس هم درست است، یعنی امام نمازهای احتیاطی میخواند، یعنی نماز دوران جوانی را اعاده میکند، من اقتدا میکنم. مرحوم سید میفرماید این مشکل است،چون لعلّ نمازهای امام در دوران جوانی صحیح بوده و این نمازش فاقد امر است.
ما در جواب مرحوم سید میگوییم این گونه نیست، بلکه امر دارد، چون مستحب است اگر کسی نمازش را فرادی خواند حتی اگر نمازش صحیح هم باشد، باز میتواند آن را اعاده کند. پس هردو فرع درست شد.
الفرع الخامس: المعید احیتاطاً استحباباً أو وجوبیاً، بالمصلّی وجوباً.
الفرع السادس: إقتداء المصلّی وجوباً بالمعید وجوبیاً. پس هر دو فرع درست شد.
ممکن است کسی بگوید که شما دوران جوانی را مثال زدید، و حال آنکه اعاده در وقت میگویند نه در خارج از وقت.
جوابش این است که شما میتواند مثال را عوض کنید، این قسمتش مهم نیست.
الفرع السابع: إقتداء المحتاط بالمحتاط
این نکته قابل ذکر است که بحث در این است که طرف نماز احتیاط نمیخواند بلکه نمازهای احتیاطی را میخواند.
فرض کنید من نمازم را احتیاطاً اعاده میکنم، آیا میشود یا نه؟
گاهی منشأ احتیاط شما غیر از منشأ احتیاط من است، فرض کنید شما در اول وقت با آبی وضو گرفتید و نماز خود را خواندید،الآن شک دارید که آیا آن آب پاک بوده یا نه؟
من هم در اول وقت در بیابان بودم، به یک سمت نماز خواندم،الآن که آخر وقت است نمیدانم که آن طرف قبله بوده یا نه؟
شما هم برای اعاده انگیزه دارید،چون شک در طهارت آب داری،من هم انگیزه دارم،چون شک دارم که آیا نماز من در بیابان به قبله بوده یا نه؟
حال در آخر وقت در یک مکانی جمع شدیم که شرائط آماده است،یعنی هم آب طاهر در اختیار داریم و هم جهت قبله مشخص است، شما نماز خود را میخوانید و من هم به شما اقتدا میکنم؟
مرحوم سید میفرماید نمیشود؛ چرا؟ میگوید احتمال دارد که نماز امام صحیح باشد، یعنی آب پاک بوده باشد، اما نماز مأموم که شک در قبله داشت باطل باشد. چطور من میتوانم فریضه را اقتدا کنم به امامی که نمازش امر ندارد. فرض کنید که 50% احتمال دارد که آن آب پاک باشد. پس من یقین ندارم که نماز امام من امر دارد.
«الکلام الکلام»؛ جوابش این است که نماز او هم امر دارد، فرض کنید نماز او با آن آب پاک بوده، اما فرادی خوانده؛ نماز صحیح فرادی خوانده، و الآن با جماعت میخواند.
و از اینجا معلوم میشود شق دوم، و آن اینکه منشأ شبهه ما یکی باشد. یعنی هر دوی ما با یک آبی وضو گرفتیم. شک داریم که آیا پاک است یا پاک نیست، اما فرادی خواندیم. حالا چه میکنیم؟
میرویم و یک آب دیگری پیدا میکنیم، شما هم وضو میگیرید و من هم وضو میگیرم، به همدیگر اقتدا میکنیم. اگر نمازهای اولیه ما باطل بوده و آن آب نجس بوده، این نماز صحیح است. و اگر آن نمازها نمازهای صحیحی بوده، حالا با جماعت میخوانیم. پس همه صور را درست کردیم.
١. اقتداء المعید بمن یصلّی وجوباً ؛ ٢. اقتداء من یصلّی وجوباً للمعید؛ ٣. اقتداء المحتاط بالمحتاط ، که آن هم دو قسم شد: الف) گاهی منشأ احتیاط دو تا ست.
ب) گاهی منشأ احتیاط یکی است.
بنابراین همهی صور را درست کردیم هر چند مرحوم سید در متن به برخی اشکال کرده است.
ضمناً حدیث را در تهذیب دیدم (و قد صلّیتُ منفرداً) حالا به من بگویند برو و امام باش! اما این جمله هنوز روشن نشد که کلمهی «لحال» به کجا متعلّق است؟ (لحال) متعلّق است به کلمهی «اکرهتُ».
المسئلة الرابعه: یجوز الاقتداء فی الیومیه ایّا منها کانت اداءاً أو قضاء بصلاة الطواف کما یجوز العکس.
این یک مسئلهی شاذی است. مرحوم سید میگوید اگر یک نفر نماز طواف عمره را میخواند، فلان آقا هم رسیده و نماز ظهر را نخوانده، آیا میتواند به نماز طواف او اقتدا کند؟
یا مسئله عکس است ؛ بنده نماز یومیه میخوانم، دیگری نماز طواف میخواند، او بیاید به من اقتدا کند.
این غیر از طواف به طواف است، یعنی اینکه هر کدام به هم اقتدا کنند نیست، یومیه به طواف اقتدا میکند یا عکس است، یعنی آن کس که نماز طواف میخواند، به یومیه اقتدا کند. مرحوم سید میفرماید جایز است. اتفاقاً مرحوم شهید هم در بیان میگوید جایز است. ولی این فتوا دلیل میخواهد و منصوص نیست، ناچار هستیم که از «منّا منّا» استفاده کنیم، یعنی از اینجا و از آنجا (من هنا و من هنا) جمع کنیم و یک دلیلی درست کنیم. ظاهراً در اینجا باید به اطلاق تمسک کنیم و بگوییم اطلاقات نماز جماعت حتی نماز طواف را هم شامل است. کسی که نماز طواف بر گردن اوست به یومیه اقتدا کند و کسی هم که یومیه به گردنش است، به کسی که نماز طواف میخواند اقتدا کند.
روایتی که در کتاب جماعت داریم، همان روایت زراره و روایت فضیل است.
«قلنا له الصلاة فی جماعة فریضة فقال: الصلوات فریضة و لیس الاجتماع بمفروض فی الصلوات کلّها و لکنّها سنة» اگر بگوییم کلمهی «ولکنّها» به مطلق صلوات برمیگردد، طواف را هم شامل میشود. اما اگر بگوییم کلمهی«ولکنّها» به صلوات یومیه برمیگردد، دیگر روایت ناظر بر صلاة طواف نیست. بستگی دارد که شما چگونه معنا بکنید.
صدر حدیث در یومیه است «قلنا له الصلاة فی جماعة فریضة فقال: الصلوات فریضة» یعنی یومیه؛ محور بحث صلاة یومیه است. اگر هم بگویند «ولکنّها» این (جماعة سنة) یعنی «سنة فی الیومیه».
ولذا سید گفته و بعضی از آقایان هم در تعلیقه اشکال کردهاند، مرحوم بروجردی و دیگران هم اشکال دارند. ما چنین اطلاقی نداریم که هر نمازی را میشود اقتدا کرد ولو نماز واجب باشد، مگر دلیلی بخواهیم. ولذا ظاهرا این روایت ناظر به صلوات یومیه است.
ذیل روایت شاهد عرض من است که میگوید: «من ترکها رغبة عنها کذا و کذا» از اینجا معلوم است که یومیه را میگوید، مسلماً صلوات یومیه را میگوید.
این روایت فقط نمازهای فریضه را میگیرد و من اطلاقی در کتاب جماعت ندیدم. بنابراین،اگر حاشیه بر عروه زدید، بگویید:« الاقوی والاحوط عدم الجواز»
المسألة الخامسه
«لا یجوز الاقتداء فی الیومیة بصلاة الاحتیاط فی الشکوک والأحوط ترک العکس -ایضاً - و إن کان لا یبعد الجواز، بل الاحوط ترک الاقتدا فیها ولو بمثلها من صلاة الاحتیاط حتی اذا کانت جهة الاحتیاط متحداً».
در این مسئله سه تا فرع داریم:
الف: فرع اول این است که آیا میتوانیم یومیه را به نماز احتیاط اقتدا کنیم، نه به نمازهای احتیاطی بلکه نماز احتیاط . در مسئلهی قبل نمازهای احتیاطی بود، اما در اینجا نماز احتیاط است. شما نماز احتیاط میخوانید، شک کردید بین سه و چهار، بنا را بر چهار گذاشتید، نماز احتیاط را شروع کردید و من هم میخواهم نماز ظهر را به شما اقتدا کنم.
ب: فرع دوم عکس این است، یعنی من نماز احتیاط میخوانم، شک کردم بین سه و چهار، بنا را بر چهار گذاشتم، بلند شدم که نماز احتیاط را بخوانم، دیدم شما شروع کردید به نماز یومیه ؛ گفتم فرصت را مغتنم شمرده و این یک رکعت را به شما اقتدا کنم.
فرع سوم؛ احتیاط به احتیاط. است
مجموع مسئله بیش از سه فرع نیست.
بررسی فرع اول
اما الفرع الاول؛ «لا یجوز الاقتدا فی الصلاة الیومیة بصلاة الاحتیاط فی الشکوک»
من نمیتوانم در نماز یومیه خودم، به نماز یک رکعت احتیاطی شما اقتدا کنم؛ چرا؟ 50% امر دارد و 50% امر ندارد. اگر نمازش ناقص باشد، این یک رکعت امر دارد. اما اگر نمازش درست باشد، این میشود نافله و در نافله که نمیتوانم اقتدا کنم.
اگر نمازش ناقص بوده، البته این فریضه است و اقتدا به فریضه صحیح است. اما اگر کامل بوده، این میشود نافله و در نافله اقتدا جایز نیست (و لا یجوز الاقتدا فی الیومیه بالنافله).
بررسی فرع دوم
فرع دوم کمی فرق خواهد کرد، هر چند سید هر دو را یکی کرده است و میگوید: «لا یجوز الاقتدا فی الیومیة بصلاة الاحتیاط فی الشکوک والاحوط ترک العکس» ولو بعداً میگوید «و إن کان»؛ عکسش کدام است؟ جنابعالی نماز احتیاط میخوانید، در اولی امام نماز احتیاط میخواند و من یومیه را اقتدا کردم. گفتیم این یکی درست نیست، نماز امام ناقص باشد، امر دارد، اما اگر ناقص نباشد، نافله است و در نافله نمیشود اقتدا کرد. حال اگر عکس شد، یعنی امام فریضه -نماز ظهر- را میخواند. بنده بین سه و چهار شک کردم و بنا را بر چهار گذاشتم، میخواهم نماز احتیاط را به امام که نماز یومیه میخواند اقتدا کنم.
مرحوم سید میفرماید بعضیها گفتهاند این مسئله صحیح نیست، چرا؟ به جهت اینکه نماز مأموم، «مردد بین الفریضة والنافله» اگر فریضه باشد، من میتوانم اقتدا کنم، و اگر نافله باشد، نمیتوانم اقتدا کنم. همان مشکلی که در آنجا بود در اینجا نیز هست.
در فرع اول طرف احتیاط میخواند، گفتیم 50% ممکن است نمازش واجب باشد و 50% هم امکان دارد که نافله باشد. نمی شود اقتدا کرد، عین این را در عکسش هم گفتیم. یعنی اگر امام یومیه را میخواند، مشکل در امام نیست، مشکل در مأموم است. مأموم که میخواهد نماز احتیاطش را به امام اقتدا کند، اگر نمازش ناقص باشد اقتدا جایز است. اما اگر کامل باشد، این میشود نافله، و در نافله اقتدا جایز نیست (لا یجوز) که نافله را با جماعت بخواند.
ولی من فکر میکنم که اینجا هم میتوانیم درست کنیم. در فقه اگر میخواهید مسئلهای را درست کنید باید انگشت روی درد بگذارید. درد این آقا چه بود؟ گفت شما که احتیاط را با امام میخوانید، اگر نمازت ناقص باشد، فریضه است و بخوان، اما اگر نمازت کامل باشد، نماز شما میشود نافله و نافله را که نمیشود اقتدا کنید.
ما میگوییم «لا یجوز الائتمام علی کلا التقدیرین» یعنی اصلاً نمیشود اینجا اقتدا کرد. هم در جایی که نمازش کامل باشد و هم در جایی که نمازش ناقص باشد. چرا؟ لأنّه لا یجوز الائتمام علی کلی الفرضین. «أما اذا کانت فریضة» فرض کنید نماز من، ناقص بوده، این یک رکعت من، رکعت فریضه است، ولی در اثنا که نمیشود اقتدا کرد. من سه رکعت نمازم را فرادی خواندهام و میخواهم این یک رکعت را با جماعت بخوانم. نه خیر! حتی فریضه هم باشد نمیشود خواند، چرا؟ چون جماعت باید از اول باشد. من سه رکعت نماز خودم را با فرادی میخوانم، رکعت آخری که ناقص است را با جماعت. جماعت در اثنا نیست.
«اما اذا کانت فریضة فلعدم صحة الاقتداء فی الاثناء»،
و اما اگر نافله باشد، نافله را نمیشود با جماعت خواند.
قهراً این شد که اولی را جایز دانستیم ، دومی را جایز ندانستیم. اولی کدام است؟ امام نماز احتیاط میخواند و من نماز یومیه میخوانم. این صحیح است. دومی عکس است، امام نماز یومیه میخواند و من نماز احتیاط میخوانم. نمیتوانم، چون اگر نماز قبلی من ناقص بوده، در اثنا نمیتوانم اقتدا کنم. و اگر نماز من کامل بوده، این یک رکعت میشود نافله، و نافله را با جماعت نمیشود خواند.
صورت اولی کجاست؟ امام نماز احتیاط میخواند و من نماز یومیه. گفتیم میتوانیم اقتدا کنیم، چرا؟ اگر نماز امام ناقص بود، آن هم فریضه است، این هم فریضه است. و اما اگر نماز امام تمام بود اعاده میکند. هم «لا یجوز» در اولی است و هم «لا یجوز» در دومی است. اولی «لا یجوز» است. امام نماز احتیاط میخواند، اگر نماز امام فریضه باشد، اقتدای من صحیح است؛ اما اگر نمازش نافله باشد، نمیشود جماعت را با نافله خواند. عکسش هم جایز نیست که امام یومیه میخواند و من احتیاط میخوانم، هر دو باطل است؛ چرا؟ اگر نماز من ناقص باشد، نمیشود سه رکعت را فرادی بخوانم و یک رکعت را با جماعت. اما اگر نماز من کامل باشد، این میشود نافله و نافله را با جماعت نمیشود خواند.
بررسی فرع سوم
الفرع الثالث: اقتداء المحتاط بالمحتاط.
اگر آمدیم و هر دوی ما نماز احتیاط میخوانیم. آیا میتوانیم به یکدیگر اقتدا کنیم. فرض کنید که هر دوی ما نماز فرادی خواندیم و شک کردیم، آیا میتوانیم اقتدا کنیم یا نه؟
در اینجا ما دو صورت داریم:
١. «إذا صلّی کلّ منفرداً، فشک کل منهما بین الثلاث والاربع، فقاما باتیان صلاة الاحتیاط» میشود یا نمیشود؟
میگوییم نمیشود. همان وجهی را که ما در فرع دوم گفتیم، اینجا نیز هست. اگر نمازهای ما ناقص باشد، من میتوانم اقتدا کنم، ولی ممکن است امام نمازش تمام باشد و این یک رکعتش نافله باشد، من نمیتوانم در نافله اقتدا کنم. همان وجهی که در قبلی گفتیم، در اینجا هم هست، اشکال
المسألةالسادسة
لا یجوز اقتداء مصلّی الیومیة أو الطواف بمصلّی الآیات أو العیدین أو صلاة الأموات و کذا العکس، کما أنّه لا یجوز اقتداء کلّ بالآخر.
کسی که نماز یومیه یا نماز طواف میخواند، نمیتواند به شخصی اقتدا کند که نماز آیات یا نماز عیدین و یا نماز اموات را میخواند.
و همچنین کسانی که نماز آیات یا نماز عیدین و یا نماز اموات را میخوانند،حق ندارند به شخصی اقتدا کنند که نماز یومیه یا نماز طواف را میخواند.
و هکذا خود این گروه نمیتوانند به همدیگر اقتدا کنند،مثلاً کسی که نماز آیات میخواند، نمیتواند به شخصی اقتدا کند که نماز عیدین را میخواند و هم چنین کسی که نماز عیدین را میخواند، حق ندارد به کسی اقتدا کند که نماز آیات را میخواند.
راجع به نماز طواف قبلاً گفتیم که امامت در نماز طواف جایز نیست، نکتهاش هم همان حدیث بود که گفتیم این روایت ناظر است به صلوات خمس. یعنی ذیل حدیث دلیل بر این است که صلوات خمس را میگیرد.
«من رغب عنه من غیر علّة» معلوم است که این صلوات خمس را میگیرد.
بنابراین، ما دلیل بر جماعت در این نمازها نداریم، اطلاقی نداریم، از آنجا که جماعت یک مسئلهی تعبدی است و باید نسبت به آن دلیل داشته باشیم، راجع به فرائض خمس دلیل داریم، در صلات عیدین نیز دلیل داریم، در استسقاء هم دلیل داریم،اما نسبت به باقی نمازها روایتی نداریم که جماعت را در آنها تجویز کند، یعنی نه روایت منصوص داریم و نه اطلاق.
اطلاق همان روایت است که میگفت:
«الصلوات فریضة و لیست الإجتماع بفروض فی الصلوات کلّها و لکنّها سنّة و من ترکها رغبة عنها و عن جماعة المؤمنین من غیر علّة فلا صلاة له»
نه نص داریم و نه اطلاق. و با فقدان نص و اطلاق،چگونه میتوانیم این نمازها را با جماعت انجام بدهیم؟!
حاصل فقد المقتضی است نه وجود المانع،یعنی دلیل نداریم که میتوانیم در نمازهای یومیه بر اینها اقتدا کنیم، یا اینها در نمازهای یومیه بر ما اقتدا کنند.
علاوه براین، یک نقطهی دیگر هم است و آن اینکه در جماعت یکنوع مماثلت و همگونی شرط است، جایی که مماثلت و همگونی نباشد، جماعت مشکل است. نماز ظهر چهار رکعت است و چهار رکوع دارد و حال آنکه نماز آیات هر رکعتش پنج رکوع دارد، و همچنین نماز عیدین رکعت اولش پنج قنوت و رکعت دوم چهار قنوت دارد. فلذا هیچ نوع مماثلت و همگونی میان آنها وجود ندارد.
المسألة السابعة
الأحوط عدم اقتداء مصلّی العیدین بمصلّی الإستسقاء و کذا العکس و إن اتفقا فی النظم.
هر چند نظم شان یکی است،یعنی همان قنوتهای را که در نماز عیدین داریم در استسقاء هم هست. چرا؟ لفقد المقتضی، اطلاق نداریم، یعنی مماثلت نیست، و اگر احیاناً در برخی مماثلت وجود دارد،ولی اطلاق نداریم که در یک چنین موردی میشود جماعت خواند مانند نماز استسقاء و عیدین، با اینکه میان شان مماثلت وجود دارد،در عین حال کسانی که نماز استسقاء میخوانند، نمیتوانند به کسی اقتدا کنند که نماز عیدین را میخواند و بالعکس، و تا کنون در میان مسلمین چنین جماعتی دیده نشده است.
پس مشکل دوتاست:
اولاً: نص و اطلاقی نیست، ثانیاً: میان این نمازها هیچ نوع نظم یا مماثلت و همگونی نیست.
المسألة الثامنة
أقل عدد تنعقد به الجماعة – فی غیر الجمعة و العیدین – إثنان، أحدهما الإمام، سواء کان المأموم رجلاً أو امرأة، بل و صبیاً ممیّزاً علی الأقوی، و أما فی الجمعة و العیدین فلا تنعقد إلّا بخمسة أحدهم الإمام.
در اینکه نماز جمعه و عیدین با یک نفر و دو نفر منعقد نمیشود جای بحث و حرف نیست، بلکه باید حد اقل پنج نفر یا هفت نفر باشد تا نماز جمعه یا عیدین منعقد بشود. البته هم پنج نفر مورد فتواست و هم هفت نفر.
اما در غیر عیدین و جمعه، با دو نفر هم جماعت منعقد میشود که یکی امام است و دیگری ماموم.
ماموم هم ممکن است یکی از سه گروه باشد، یا ماموم مرد است، یا زن است و یا صبی ممیز.
البته صور بیش از اینهاست، منتها مرحوم سید همین سه تا را انتخاب کرده است، یعنی امام رجل است، ماموم گاهی رجل است و گاهی مرأة و گاهی صبی ممیز.
همان گونه که بیان شد، صور مسئله بیش از اینهاست که مرحوم سید فرموده است:
1: امام مرد است، ماموم یا زن است یا صبی ممیز.
2: امام زن است، ماموم یا مرد است (اگر اقتدای مرد به زن را جایز بدانیم) یا صبی ممیز.
3: امام صبی ممیز است، ماموم گاهی مرد است و گاهی زن است و گاهی صبی ممیز.
بنابراین، صور مسئله بیش از این است، منتها بعضی باطل است، مثل اینکه مرد به زن اقتدا کند،
4: امام زن است،ماموم یا زن است یا صبیهی ممیز.
اشکال
در اینجا یک مشکلی وجود دارد و آن این است که از یک طرف آقایان میگویند:« الإثنان و ما فوقهما جماعة».
از طرف دیگر میبینیم که اسماء جمع یطلق علی الثلاثة، مثلاً در کلام عرب نمیگویند:«الإثنان ضربوا»، بلکه میگویند: «الإثنان ضربا»، ثلاثه را میگویند ضربوا. در صغیهی جمع اقلش سه نفر است،آنوقت چطور فقها میگویند که: «الإثنان و ما فوقهما جماعة» و گاهی هم به حدیث نسبت میدهند؟
جواب
جوابش این است که از نظر لغت، حق با مستشکل است، یعنی در لغت عرب صیغهی جمع حتما باید سه نفر باشد، اما ثواب جماعت با دو نفر هم درست میشود
به بیان دیگر اگر خداوند منان بخواهد ثواب بدهد، با دو نفر هم ثواب را میهد و لازم نیست که حتماً سه نفر باشند. اینکه میگویند:« الإثنان و ما فوقهما جماعة لا جمع»، معنایش این است که خدا ثواب جماعت را میدهد نه اینکه معنایش این باشد که بر دو نفر هم جمع اطلاق میشود.
دلیل مسئله
باید دانست که ما برای آن سه تای اول دلیل داریم، یعنی اینکه امام مرد است، ماموم یا مرد است یا زن، و یا صبی ممیز. دلیلش روایت است که به ترتیب میخوانیم:
روی الجمهور عن أبی موسی انّ النّبی صلّی الله علیه و آله قال: «الإثنان فما فوقهما جماعة، و أمّ رسول الله صلّی الله علیه و آله حذیفة مرة،و ابن مسعود أخری، و ابن عباس مرة» المغنی: 2/5؛ الشرح الکبیر بهامش المغنی: 2/4، لاحظ المنتهی:6/172.
البته این در روایات ما نیست بلکه در روایات اهل سنت است، یعنی ابن قدامه در المغنی دارد، علامه نیز در کتاب «المنتهی» آورده است.
در روایات ما نیز آمده است، یعنی ما برای هر سهتا، روایت از خاصه داریم:
و من طریق الخاصّة، ما رواه الشیخ فی الصحیح عن محمد بن مسلم، عن أحدهما علیهما السلام قال: «الرجلان یؤمّ احدهما صاحبه یقوم عن یمینه»
از این روایت معلوم میشود که اگر ماموم یک نفر باشد، باید طرف راست امام بایستد نه پشت سر امام. این عبارت مال منتهی بود.
اما الصورة الأولی
أی إمامة الرجل للرجل فیکفی فی ذلک مضافاً إلی ما مرّ من صحیح محمد بن مسلم، صحیحة زرارة فی حدیث قال: «قلت لأبی عبد الله علیه السلام:الرجلان یکونان جماعة؟ فقال: نعم و یقوم الرّجل عن یمین الإمام» الوسائل: ج 5،الباب 4 من أبواب صلاة الجماعة، الحدیث 1.
و أمّا الصورة الثانیة
فیدل علیه صحیحة الفضیل عن أبی جعفر علیه السلام أنّه قال:« المرأة تصلّی خلف زوجها الفریضة و التطوع و تأمّ به فی الصلاة»
الوسائل: ج 5،الباب 19 من أبواب صلاة الجماعة، الحدیث1.
روی الفضیل بن یسار قال: قلت لأبی عبد الله علیه السلام:«أصلّی المکتوبة بأمّ علی ؟ قال: نعم تکون عن یمینک یکون سجودها بازاء قدمیک» یعنی سجدگاه زن، کنار قدمهای تو باشد.
الوسائل: ج 5،الباب 4 من أبواب صلاة الجماعة، الحدیث2.
أمّا الصورة الثالثة
أعنی إمامة الرّجل للصبی فیدل علیه ما رواه إبراهیم بن میمون عن الصادق علیه السلام: «فی الرجل یؤمّ النساء لیس معهن رجل فی الفریضة؟ قال: نعم، و إن کان معه صبی فلیقم إلی جانبه»
الوسائل: ج 5،الباب 19 من أبواب صلاة الجماعة، الحدیث6.
بنابراین، همهی این صور درست است.
المسألة التاسعة
لا یتشرط فی انعقاد الجماعة – فی غیر الجمعة و العیدین – نیة الإمام،الجماعة و الإمامة، فلو لم ینوها مع اقتداء غیر به تحققت الجماعة، سواء کان الإمام ملتفتاً لاقتداء الغیر به أم لا. الخ.
مرحوم سید در این مسئلهی نهم چهار فرع را متذکر است.
1: فرع اول این است که آیا لازم است که امام نیت جماعت بکند یا بدون نیت جماعت هم جماعتش درست است؟
2: آیا در ماموم نیة الإئتمام شرط است یا شرط نیست؟
به بیان دیگر آیا بر ماموم لازم است که نیت اقتدا کند یا بدون نیت اقتدا هم جماعتش درست است؟
3: آیا انسان میتواند به دو امام اقتدا کند یا اینکه در جماعت وحدت اقتدا شرط است و باید حتماً به یک نفر اقتدا کند، مثلاً در نفر مشغول نماز خواندن است و من به هردو اقتدا میکنم و میگوییم: «اقتدیت بهما»؟ میگویند امام حتماً باید یکی باشد.
4: آیا تعیین امام لازم است یا لازم نیست؟
بررسی فرع اول
فرع اول این بود که:« هل یشترط فی الإمام نیة الإقتداء أم لام»؟
ظاهراً اتفاق است که بر امام لازم نیست که نیت امامت کند. چرا؟ چون نماز امام چه جماعة و چه به طور فرادی یکی است، یعنی اگر با جماعت بخواند، همان است و اگر با فرادی بخواند، باز همان است. لا تختلف ماهیة صلاة الإمام، صلات امام عوض نمیشود، فرادی هم بخواند باز همان است و هیچ فرقی نمیکند.پس وقتی فرادایش با جماعت فرقی نمیکند، معنا ندارد که نیت امامت هم بکند.
بنابراین،نیت امامت بر امام لازم نیست، چرا؟ نیت در جایی است که دو حالت با همدیگر فرق کند،یعنی جماعتش با فرادی دوتا باشد، مثلاً در ماموم جماعت با فرادی دوتاست، در فرادی باید قرائت را بخواند،اگر جماعت باشد، قرائت ندارد. اما امام جماعت و فرادایش یکی است و در هردو صورت باید قرائت را بخواند.
بعضی از اهل سنت میگویند: باید امام نیز قصد امامت کند. چرا؟ تمسک به این حدیث کردهاند که امام ضامن نماز مامومین است:للثوری و أحمد و إسحاق فقالوا: تشرط نیة الإمامة، و ان لم ینو الإمام الإمامة بطلت صلاة المأمومین، و استدلوا بقوله صلّی الله علیه و آله : « الأئمة ضمناء » ضامن حمد و سوره هستند « و لا یضمن إلّا بعد العلم».
ولی این روایت میگوید وقتی امام قرائت خواند، مامومین نباید قرائت را بخوانند چون امام ضامن قرائت مامومین است و در حقیقت این روایت تکلیف مامومین را بیان میکند نه تکلیف امام را. یعنی دلالت بر این ندارد که امام حتماً باید نیت امامت بکند.
بله! اگر نیت امامت بکند، ثواب دارد،اما اگر قصد امامت را نکند،ثواب جماعت را ندارد«إنّما الأعمال بالنیّات» اگر ما میگوییم نیت امامت شرط نیست، نسبت به صحت صلاتش این حرف را میزنیم نه در کمی و زیادی ثواب.
به بیان دیگر نیت امام در ثواب اثر گذار است، اما در صحت اثر گذار نیست.
بررسی فرع دوم
فرع دوم این بود که آیا لازم است که مامومین نیت جماعت بکنند یا لازم نیست؟ حتماً باید نیت جماعت بکنند،چون نماز فرادای شان با جماعت فرق میکند، اگر نماز را با جماعت بخوانند، قرائت لازم نیست و اگر فرادی نماز را انجام بدهند، باید قرائت را بخوانند. تعیین احدهما با نیت و قصد است.
ثانیاً اگر فرادی باشد، حق رجوع به امام را در شکوک ندارند،اما اگر به جماعت نماز را بخوانند،در شکوک حق رجوع به امام را دارند، آثار جماعت در صورتی بر ماموم بار میشود که ماموم قصد اقتدا و جماعت بکند و اگر قصد اقتدا نکند،آثار جماعت بر نمازش بار نمیشود، چون «إنّما الأعمال بالنیّات».
اگر ماموم میخواهد که در شکوک به امام رجوع کند یا در نماز قرائت را نخواند،باید قصد اقتدا کند و بدون قصد اقتدا این آثار بر او بار نمیشود.
بنابراین، در امام قصد امامت لازم نیست چون ماهیتش جماعة و فرادی فرق نمیکند، اما در ماموم قصد اقتدا شرط است.
بررسی فرع سوم
آیا انسان میتواند به دو نفر اقتدا کند یا حتما باید به یک نفر اقتدا نماید؟
وحدت امام شرط است، یعنی انسان نمیتواند در یک نماز به دو نفر اقتدا کند. چرا؟
اولاً سیرهی مسلمین بر همین بوده و از صدر اسلام تا کنون دیده یا شنیده نشده که یک نفر در نماز واحد مانند نماز ظهر - مثلاً - به دو نفر اقتدا کند.
ثانیاً اگر کسی به دو نفر اقتدا کند، نمازش صحیح است یا باطل؟ اگر به وظیفهی منفرد عمل کرد و حمد و سوره را خواند و زیادی رکنی هم در نمازش نداشت – چون زیادی رکنی در جماعت معفو است اما در فرادی معفو نیست - نمازش درست است و اگر به وظیفهی منفرد عمل نکرد، نمازش باطل است. مگر اینکه بگوییم هر چند به وظیفهی منفرد هم عمل کند باز نمازش باطل است. چرا؟ چون تشریع است (لأنّه تشریع) یعنی در شریعت اسلام وحدت امام شرط است و این آدم به دو امام اقتدا کرده فلذا نمازش از باب تشریع باطل است.
فیه تأمّل: اگر متوجه باشد که أنّه تشریع،ممکن است که بگوییم نمازش از باب تشریع باطل است هر چند به وظیفهی منفرد عمل کرده باشد. اما اگر متوجه نباشد بلکه جاهل باشد، ممکن است بگوییم تشریع نیست.
در هر صورت وحدت امام شرط است. هم سیره داریم و هم مسئلهی ضمانت، یعنی اینکه امام ضامن قرائت ماموم است.
بررسی فرع چهارم
فرع چهارم این است که مأموم باید امام را به یکی از وجوه اربعه معیّن کند (باحدالوجوه الاربعه) یعنی یا اسما معین کند و بگوید اقتدا میکنم به جناب «زید»، یا وصفاً معین کند، مثلاً بگوید اقتدا میکنم به این «سید»؛ به شرط اینکه منحصر به یک فرد باشد، یا اقتدا میکنم به این عالم،به شرط اینکه منحصر به فرد باشد یا اقتدا میکنم به این عالم بغدادی،یا عالم قمی و یا ....، البته به شرط اینکه منحصر به یک فرد باشد.
در هر حال باید یک نوع تعیّن یا به اسم و یا به رسم پیدا بکند. یا ذهناً معین کند،یعنی در ذهنش معین کند، هر چند او را نمیبیند اما در ذهنش معین کرده است که فلان عالم است. یا در خارج معین کند و بگوید اقتدا میکنم به امام حاضر (الحاضر). در هر حال کسی را که میخواهد قرار بدهد، باید آن الگو را معین کند تا بتواند مطابق آن الگو حرکت کند. – عربها به الگو میگویند: مثال، از کلمهی «الگو» به کلمهی «مثال» تعبیر میآورند.-
بنابراین؛ باید انسان امام را به یکی از این چهار نحو معین کند: ١. اسما؛ً ٢. وصفاً؛ ٣. ذهناً؛ ٤. خارجاً؛
علت اینکه باید معیّن کند را قبلاً عرض کردیم و گفتیم نماز جماعت تنها اجتماع ابدان نیست که ابدان مأمومین با ابدان امام جمع بشود، بلکه یک نوع وحدت در عمل است.
مثال
گروهی میخواهند یک زمزمهای کنند،یعنی دعای کمیل و یا قصیدهای را بخوانند، در وسط یک نفر به عنوان مجری هست که به هر نحو او بخواند، دیگران هم با او هماهنگ میشوند. فلذا مجری نمیشود دو نفر باشند، چون اگر دو نفر شدند، نظام جمعیت به هم میخورد و در همهی« مسائل» همین گونه است.
اگر در اینجاها حتماً باید الگو و مثال معین باشد؛ قهراً در نماز هم باید معین باشد که همگی بطور هماهنگ یک عملی را انجام بدهند.
علت این مسئله هم روشن شد، چون میخواهیم عمل واحدی را انجام بدهیم، تا طرف مشخص نباشد، من نمیتوانیم عمل خود را بر عمل او منطبق کنیم.
بررسی فرع پنجم
فرع پنجم این است که آیا انسان میتواند به احدهمای مردد اقتدا کند، مثلاً دو نفر هستند و هر دو شروع به نماز کردند. من با خودم میگویم که من به یکی از این دوتا اقتدا میکنم؟
پاسخش منفی است زیرا اینکه میگویید به یکی اقتدا میکنم، از قبیل نکره میشود و نکره در خارج وجود ندارد. آنچه در خارج وجود دارد، دو امام معین است. اینکه میگویید «أقتدی باحدالامامین» یعنی به یکی از این دو امام اقتدا میکنم، این «احدی الامامین» نکره است و نکره در خارج وجود ندارد،چون خارج ظرف تعیّن است نه ظرف تردید. ولذا نکره وجود ذهنی دارد نه وجود خارجی. حتی اگر بگوید من فعلاً به یکی اقتدا میکنم و در اثنای نماز معین میکنم که آن یکی زید باشد یا عمرو را. این هم نمیشود، چرا؟ چون از اول باید الگو مشخص و معین باشد تا عمل من بر طبق عمل او باشد. از این دو فرع فارغ شدیم.
خلاصهی دو فرع
فرع اول تعیین امام است بإسمه أو بوصفه، أو فی الذهن،أو فی الخارج، چرا تعیین امام لازم است؟
چون مأموم میخواهد عملش را بر عمل او منطبق کند و تا او معین نشود، عمل منطبق نمیشود.
فرع دوم این بود که اگر از اول مردد باشد کافی نیست. حتی اگر بگوید که در اثنا معین خواهم کرد، باز هم امکان پذیر نیست.
المسألة العاشرة
لا یجوز الاقتداء بالمأموم فیشترط أن لا یکون إمامه مأموما.
فرض کنید که زید جلو ایستاده و عمروا هم به او (زید) اقتدا کرده، من آمدهام به جای اینکه به زید اقتدا کنم، به عمروا اقتدا می کنم، این نمیشود؛ چرا؟
اولاً چرا این مسئله عنوان شده؟ عنوانش جنبه تاریخی دارد. اهل سنت این روایت را دارند، ولی در اطراف این روایت این بحث را زیاد است. هنگامی که پیامبر اکرم مریض بود، یکمرتبه خبردار شد که عایشه به پدرش خبر داده که پیامبر نمیتواند به نماز بیاید، ابوبکر هم از این فرصت استفاده کرد و رفت در محراب ایستاد، پیامبر اکرم خبر دار شد و با اینکه بیحال بود در عین حال بعد از شنیدن این خبر تصمیم گرفت که در مسجد برود، فلذا بر دو نفر (عباس و فرزند عباس) تکیه کرد و خود را به زحمت به محراب رساند. اهل سنت میگویند، ابی بکر میخواست کنار برود، ولی پیامبر گفت کنار نرو! ایستاد؛ ابی بکر به پیغمبر اقتدا کرد و مردم هم به ابی بکر، «کان ابو بکر یصلّی بصلاة النبی والمؤمنون یصلّون بصلاة ابی بکر» .
این روایت قابل بحث است و بحثش بطور مفصل در کتاب احقاق حق و کتابهای دیگر هست که این مسئله تا چه حد صحیح است. اگر واقعاً امامت ابی بکر امامت صحیحی بود، دیگر چه داعی بود که پیغمبر اکرم با آن رنج و حرج بیاید و نماز بخواند؟! معلوم میشود که مسئله، مسئلهی دیگری است که «التفصیل فی محله».
در هر حال نمیشود که امام من مأموم باشد، چرا؟ سیره بر این بوده است، یعنی تا کنون دیده نشده که امام انسان، خودش مأموم باشد، این مسئله نادر است و علاوه براین، خودش هم محل بحث است.
المسألة الحادیة عشر
لو شکّ فی أنّه نوی الإئتمام أم لا بنی علی العدم و أتمّ منفرداً و إن عَلِمَ أنّه قام بنیّة الدخول فی الجماعة، الخ.
ما این مسئله را دو فرع کردیم:
١- آدمی است که در حال نماز است، ولی نمیداند نیت جماعت کرده یا نکرده است. امام در حال خواندن قرائت است و میگوید:« اهدنا الصراط المستقیم» و من هم پشت سر او هستم، ولی نمیدانم که آیا من فرادی نیت کردم یا جماعت؟
مرحوم سید میفرماید «بنی علی العدم» یعنی بنا را براین میگذارد که من اقتدا نکردم و نمازش را منفرداً تمام میکند، یعنی حمد و سوره را میخواند. و اگر هم رکنی اضافه کرده باشد، نمازش باطل است، چون اضافهی رکن در جماعت مخل نیست، اما در انفراد مخل است.
٢- اما اگر این آدم به نیت جماعت بر خاست، ولی نمیداند که نیت کرده یا نکرده است. مرحوم سید باز میفرماید حکمش یکی است، یعنی «بنی علی العدم و أتمّ منفرداً» ایشان بین اولی و دومی فرق نمیگذارد. در اولی أصلاً شک است. در دومی برخاسته برای جماعت، ولی نمیداند که نیت جماعت کرد یا نکرد؟ میفرماید: «بنی علی العدم و أتمّ منفرداً».
٣- فرع سوم هم مثل قبلی است، اما در خودش حالت ائتمام میبیند. مثلاً امام گفت: «ولا الضالّین»؛ من دیدم دارم میگویم «الحمد لله رب العالمین» که این ذکر را آدم منفرد نمیگوید، بلکه آدم مأموم میگوید.
نعم لو ظهر علیه احوال الإءتمام کالانصات و نحوه، فالأقوی عدم الإلتفات» یعنی به این شک اعتنا نکند «و لحوق احکام الجماعة» بعد میفرماید: «و إن کان الاحوط الإتمام منفرداً».
خودم را در حال جماعت میدانم، ولی نمیدانم از اول نیت کردم یا در اثناء؟
مرحوم سید میفرماید: «فالأمر سهل»، چرا سهل است؟ شک بعد از تجاوز است، چون نیت ائتمام اول است، شک بعد از تجاوز است.
خلاصه فروع
الف: «لو شک شکّ فی أنّه نوی الإئتمام أم لا؟ بنی علی العدم و أتمّ منفرداً.»
ب: «لو شکّ فی أنّه نوی الإئتمام أم لا؟ و عَلِمَ أنّه قام بنیّة الدخول فی الجماعة.»
باز ایشان میفرماید: بنی علی العدم و أتمّ منفرداً.
ج: «نعم لو ظهر علیه احوال الإئتمام کالانصات و نحوه، فالأقوی عدم الإلتفات و لحوق أحکام الجماعة و إن کان الأحوط الإتمام منفرداً»
یعنی هرچند اقوی این است که نماز را منفردا تمام کند.
د: «و أمّا إذا کان ناویاً للجماعة و رأی نفسه مقتدیاً و شک فی أنّه من أولّ الصلاة نوی الإنفراد أو الجماعة»؟ خودم را در حال جماعت میدانم، ولی نمیدانم از اول نیت کردم یا در اثناء؟
مرحوم سید میفرماید: «فالأمر سهل»، چرا سهل است؟ شک بعد از تجاوز است، چون نیت ائتمام اول است، شک بعد از تجاوز است.
بررسی فرع اول
فرع اول این است که آیا من نیت کرده ام یا نه، یعنی شک در اصل ائتمام است. شک دارم که آیا نیت کردهام یا نه؟این از قبیل شک در وجود شیء است و اصل عدم ائتمام میباشد، یعنی من سابقاً نیت نکرده بودم و حالا هم نیت نکردهام. مرحوم سید می فرماید دو حکم دارد: ١. «بنی علی العدم»، ٢. «أتمّ منفرداً»،
تحلیل جنبهی علمی مسئله
آیا ما میتوانیم در اینجا استصحاب کنیم یا نه؟
مرحوم آیة الله خوئی میفرماید استصحاب در اینجا جاری است، چرا؟ میفرماید پیامبر اکرم فرمود:
« لا صلاة إلّا بفاتحة الکتاب»، قهراً حالت جماعت از این کبرای کلی خارج شده است. اگر حالت جماعت خارج شده است، تقریباً این خواهد شد که «تجب القراءة فی کل صلاة لم تکن جماعة». پیامبر فرمود «لا صلاة إلّا بفاتحة الکتاب»؛ در دلیل دیگر فرمود که :« الإمام ضامن» امام ضامن است. یا فرموده: «الإئمة ضمناء» از این میفهمیم که این حدیث تخصیص خورده است، تقریباً بعد از آنکه تخصیص خورد، میشود «وجوب القرائه فی کلّ صلاة لم تکن جماعة».
و بعبارة اخری تکون النتیجة وجوب القرائة فی کلّ صلاة لم تکن جماعة؛
آقای خوئی میفرماید، نگفته است که: «ما کانت فرادی». اگر گفته بود: «وجوب القرائة فی کلّ صلاة فرادی» حق با شما است، فرادی نگفته، بلکه گفته «فی کلّ صلاة لم تکن جماعة».
بله! اگر گفته بود که «یجب القرائة فی الفرادی» یعنی قرائت در فرادی واجب است، شک در موضوع است، زیرا نمیدانیم که این فرادی هست یا نیست؟
ولی جماعت را بیرون کردیم و گفتیم «تجب القرائة فی کلّ صلاة لم تکن جماعة»؛ استصحاب میکنیم و میگوییم سابقاً جماعتی نبوده و حالا هم نیست. میگوید اگر موضوع فرادی باشد، حق با شما است. ولی موضوع فرادی نیست، چون فرادی را احراز نکردیم،یعنی نمیدانیم فرادی است یا جماعت؟
ولی موضوع عبارت است از: «کلّ صلاة لم تکن جماعة». صلات بودنش بالوجدان محرز است، «لم تکن جماعة» هم بالاصل.
پس باید این آدم حمد و سوره را در نمازش بخواند، چرا؟ چون موضوع محرز است، «تجب القرائة فی کلّ صلاة » صلات هست،«لم تکن جماعة» را هم بالاصل احراز میکنیم، یعنی «احد الجزئین محرز بالوجدان والجزء الآخر بالاصل».
اگر میگفتیم: «وجوب القرائة علی الفرادی»، حقش بود که شما اشکال کنید و بگویید فرادی محل بحث است چون نمیدانیم فرادی هست یا جماعت.؟
قرائت «لم تکن جماعة» است صلاتش بالوجدان محرز است، «لم تکن جماعتش هم «بالاصل» احراز کردیم؛ پس این آدم باید بنا را بر عدم جماعت بگذارد و نماز را منفرداً بخواند (بنی علی العدم و أتمّ منفرداً) و حمد و سوره را میخواند.
مرحوم خوئی میخواهد فتوای سید را مدلّل کند. سید میفرماید: «بنی علی العدم و أتمّ منفرداً» یعنی حمد و سوره را میخواند. مرحوم خوئی میفرماید علّتش این است که اگر وجوب قرائت رفته بود روی عنوان فرادی، مسلّماً نتیجه بخش نبود. چرا؟ چون فرادی محرز نیست، «الفرادی امرٌ وجودیٌ» و ما احرازش دلیل میخواهد و ما احراز نکردیم.
اما وجوب قرائت رفته روی «کلّ صلاة لم تکن جماعة» این محرز است. نماز بودنش بالوجدان محرز است، «لم تکن جماعة» را هم بالاصل احراز میکنیم و میگوییم سابقاً جماعت نبود، الآن هم جماعت نیست. پس نمازش منفرداً تمام میکند (فیُتمُّ منفرداً).
چرا آقای خوئی میفرماید موضوع فرادی نیست؟ اگر موضوع فرادی باشد، فرادی امری وجودی است و حالت سابقه ندارد، موضوع، یعنی صلات «لم تکن فرادی» است، و این حالت سابقه دارد، صلاتش محرز است و «لم تکن جماعة بالاصل».
یلاحظ علیه
کسانی که در درس اصول ما در بحث عام و خاص و استصحاب عدمی ازلی بودهاند، توجه دارند که این استصحاب صحیح نیست، چرا؟ زیرا موضوع دو تا مفرد نیست، دو تا مفرد کدام؟ یعنی این گونه نیست که صلات در یک جا باشد، لم تکن جماعة هم در جای دیگر باشد، موضوع دو تا مفرد جدا از هم نیست، بلکه موضوع مقیّد است «صلاة متّصفة بلم تکن جماعة» این حالت سابقه ندارد.
مرحوم خوئی خیال کرده که موضوع دو تا امر مفرد است. صلاة یک طرف، «لم تکن جماعة» هم در طرف دیگر، صلاتش بالوجدان محرز است، لم تکن جماعتش هم بالاصل.
ما در جواب ایشان میگوییم این گونه که شما میفرمایید نیست، بلکه «وحدة الحکم یتوقف علی وحدة الموضوع» باید موضوع واحد باشد، باید بین صلاة و لم تکن، یک ارتباطی باشد تا «تجب» که وحدت حکم است، موضوعش باید واحد باشد. باید این صلاة متصّف بشود به «لم تکن جماعة» این حالت سابقه ندارد.کی بود که این نماز بود و متصّف به «لم تکن جماعة» نبود. از این راه نمیتوانیم توجیه کنیم.
مرحوم خوئی از راه استصحاب توجیه میکند، ما میگوییم از راه استصحاب نمیشود توجیه کرد.
مرحوم خوئی استصحاب عدم ازلی قائل است، اما از این غفلت کرده که استصحاب عدم ازلی دو تا مفرد جدا از هم نیست، بلکه «بینهما صلة و رابطة»، اینها باید به هم بخورند. چرا؟ «لأنّ وحدة الحکم یقتضی وحدة الموضوع» و چنین صلاتی که متصّف به عدم جماعت باشد، حالت سابقه ندارد. ناچاریم که فتوای سیّد را از راه دیگر توجیه کنیم.
توضحیه
إنّ مقتضی قوله «لا صلاة إلاّ بفاتحة الکتاب» وجوبه علی المنفرد والمأموم خرج منه من ائتمّ بصلاة الغیر و صلّی جماعة والاصل عدم هذا العنوان الوجودی - اصل این است که جماعت نیست-
و بعبارة اخری مقتضی الإطلاق فی دلیل القرائة هو وجوب الفاتحة فی کلّ صلاة، خرج منها صلاة الجماعة و بقی ما عداها تحت العموم فتکون النتیجة وجوب القرائة فی کلّ صلاة لم تکن جماعة، لا ما کانت موصوفة بکونه فرادی - فرادی موضوع نیست تا بگویید فرادی محرز نیست - لعدم تعنون العام (لا صلاة إلّا بفاتحة الکتاب) بعد التخصیص إلاّ بعدم العنوان الخاص - جماعت نباشد- کما هو المقرر فی علم الاصول، فالاصل عدم الائتمام ینقّح موضوع العام - کدام عام؟ «لا صلاة إلّا بفاتحة الکتاب» موضوعش چیست؟ صلاة غیر الجماعة –
و یثبت أنّ هذه صلاة بغیر جماعة و یشملها حکم الصلاة فی غیر جماعة من وجوب القرائة والإعتناء بالشک.
مرحوم خوئی کلام سید را از این راه توجیه کرده. پس «بنی علی العدم و أتمّ منفرداً».
ما در جواب گفتیم هر موقع عام تخصیص بخورد، مسلّماً عام، معنون میشود «بعدم عنوان الخاص»؛ مانند: «اکرم العلماء ، لا تکرم الفسّاق»، عام معنون میشود به: «العلماء ما عدا الفساق». هر موقع عام تخصیص خورد، عام معنون میشود به عدم عنوان خاص، این قبول است. اما آنچنان نیست که بین این عدم و بین آن موضوع اصلاً ارتباطی نباشد.
أنّ قوله: «لا صلاة إلّا بفاتحة الکتاب» و إن لم یکن معنوناً بعنوان الانفراد - من هم قبول دارم - لکنّه بعد التخصیص معنون بقوله: صلاة لم تکن جماعة فالموضوع عبارة عن کلّ صلاة لم تکن جماعة و من المعلوم أنّ الجزء الثانی لم تکن جماعة- این جدا نیست - وصف للصلاة، فیکون بحکم القضیة المعدوله- معدوله چیست؟ الصلاة غیر الجماعة - و من المعلوم أنّه امر وجودی فاقد للحالة السابقة.
و بعبارة أخری لیس الموضوع شیئین غیر مرتبطین أعنی:
1: الصلاة،
2: لم تکن جماعة.
من دون أن یکون بینهما ربط و صلة، فإنّ وحدة الحکم تقتضی وحدة الموضوع لاکثرته، و وحدة الموضوع رهن وجود الإرتباط بینهما، أی بین الجزئین».
اگر این شد، این حالت سابقه ندارد، صلات متصف به غیر جماعت حالت سابقه ندارد. پس فتوای سید فعلاً بی دلیل است. سید میگوید اگر شک در اقتدا کند، «بنی علی العدم و أتمّ منفرداً» یعنی حمد و سوره را میخواند، این فتوای سید، روی مبنای استصحاب درست نیست چون حالت سابقه ندارد. کی دیدیم که این نماز ما جماعت نداشت و حالا هم ندارد. نماز نبود و جماعت هم نبود. بحث ما در نماز نبود نیست بلکه در نماز موجود است، نماز موجود متصف به عدم جماعت نبود.
نظریهی استاد
من در اینجا حاشیه دارم و میگویم در این فرع باید دو کار کرد. اگر آدمی شک کند که آیا اقتدا کرده یا نکرده؟ گاهی «یتمّ منفرداً»، و گاهی جمع میکند بین وظیفهی انفراد و وظیفهی ائتمام.
اگر آدمی شک کند که اقتدا کرده یا نکرده؟
میگوییم گاهی باید وظیفهی منفرد را انجام دهد و گاهی جمع کند بین وظیفه انفراد و وظیفهی ائتمام.
اما آنجایی که وظیفه انفراد را انجام میدهد،در جایی باشد که صلات جهریه است، در صلات جهریه قرائت برای مأموم حرام است (إذا سمع صوت الامام ولو همهمة الامام).
فرض کنید نماز مغرب است،امام میگوید «ولا الضالین» من شک دارم اقتدا کردم یا نکردم؟
در اینجا چاره جز این نیست که من نیت انفراد بکنم و قصد انفراد بکنم، از نو بخوانم. دیگر نمیتوانم با حفظ جماعت حمد و سوره را بخوانم، چون جماعت جهریه است و در جهریه قرائت حمد و سوره بر مأموم حرام است. در اینجا ناچارم قصد انفراد کنم، امام برای خودش بخواند و من هم از سر میخوانم و میگویم: «بسم الله الرحمن الرحیم. الحمد لله ربّ العالمین».
اما اگر نماز، نماز جهریه نیست و نماز اخفاتیه است. آنجا مهما أمکن احتیاط میکنم، یعنی هم به وظیفهی منفرد عمل میکنم و هم به وظیفهی جماعت، قصد انفراد نمیکنم، اما حمد و سوره را میخوانم، چرا؟ چون در صلات اخفاتیه خواندن حمد و سوره برای مأموم اشکالی ندارد. فلذا من هم حمد و سوره را میخوانم و هم با امام نماز را ادامه میدهم. اگر بخواهیم احتیاط کنیم، احتیاطش همین است که بیان شد.
والظاهر التفصیل فتارتاً یتّم منفرداً و أخری یجمع بین وظیفة الانفراد والائتمام، امّا الاول ففی ما اذا کان فی الصلاة مما لا یجوز قرائة للمأموم کالصلاة الجهریة خصوصاً إذا سمع صوت الامام فیعدل من الائتمام - البته علی فرض، اگر قصد ائتمام کرده بودم-یعدل الی الانفراد و یتمّ منفرداً.
و أما الثانی فکما إذا کان فی الصلاة مما یجوز للمأموم القرائة فیها کالصلاة الاخفاتیه علی القول به، فیجمع بین وظیفة الائتمام- از امام جلوتر نمیافتد، و در عین حال هم وظیفه منفرد را انجام میدهد و قرائت را خودش میخواند. اگر زیادی رکن هم شد، نمازش باطل میشود، چرا؟ چون هنوز جماعتش محرز نیست.
پس بحث ما در فرع اول تمام شد،نظر آقایان در این فرع این شد که: «بنی عل العدم و أتمّ منفرداً».
ولی ما گفتیم: «بنی علی العدم» اگر راه یکی باشد مانند نماز جهریة، اما نماز قابل جمع باشد، بینهما جمع میکنند.
در جلسهی قبل فروعی را عنوان کردیم، فرع اول را خواندیم و الآن در فرع دوم هستیم.
فرع اول این بود که اگر انسانی در وسط نماز شک کند که اصلاً اقتدا کرده یا نکرده؟ مرحوم سید فرمود:
«بنی علی العدم و أتمّ منفرداً»؛ مرحوم سید در واقع استصحاب را مطرح کرد. ولی ما در اینجا به قاعدهی اشتغال چسبیدیم، ممکن است کسی بپرسد که استصحاب رد شد، پس مرجه در اینجا چیست؟
پاسخش این است که مرجع در اینجا احتیاط است. باید کاری کند که به مقدار احتیاط عمل کند. به این معنا که اگر صلات اخفاتیه است، حمد را بخواند. و اگر صلات جهریه است، دیگر در صلات جهریه خواندن ممکن نیست.
بررسی فرع دوم
میداند که این آدم وارد مسجد شده، در مسجد نشسته بود و به نیت اقتدا برخاست، مکبّر گفت «قد قامت الصلوة» من هم به نیت اقتدا بر خاستم، ولی نمیدانم آیا موقع «الله اکبر» نیت کردم یا نکردم؟ احتمال میدهم بین نیت اولی و بین ورود من به نماز غفلتی رخ داده و اصلاً من موقع دخول نیت نکرده باشم. مانع ندارد که انسان به نیت اقتدا برخیزد، اما غفلت رخ دهد و موقع دخول در نماز فاقد نیت جماعت باشد. مرحوم سید در اینجا هم همان حرفها را میزند و میگوید:«بنی علی العدم و أتمّ منفرداً» البته سید این قسمت را دو فرع نکرده، بلکه من آن را دو فرع کردهام.
لو شک فی أنّه نوی الائتمام أم لا؟ بنی علی العدم و أتمّ منفرداً -این فرع دوم است که ایشان به صورت «إن» وصلیه میگوید- و إن علم أنّه قام بنیة الدخول فی الجماعة - فرع دوم را به صورت «إن» وصلیه میگوید، ولی ما این را فرع مستقلی قرار دادیم. حال چه کنیم؟
مستمسک از کتاب «ذکری» نقل میکند که بنا را بر جماعت میگذارد، روایت داریم که «الصلاة بما افتتح علیه»؛ نماز را که با آن افتتاح کردیم، باید بنا را بر آن بگذاریم.
اشکال صاحب مستمسک
مرحوم صاحب مستمسک اشکال خوبی میکند و میگوید این روایت در جایی است که اول نماز نیت معلوم است و در اثنا اگر شک کردم، همان نیت اول را میگیرم. فرض کنید موقع نماز نیت ظهر کردهام. در اثنا شک میکنم که آیا عدول کردم یا نکردم؟ حضرت میفرماید: «الصلاة علی ما افتتح علیه»؛ یعنی همان نیت اول معتبر است. پس روایت در جایی است که وارد نماز شدم «بنیة».
ولی در ما نحن فیه اصل نیت مشکوک است. برخاستم ولی احتمال میدهم که موقع برخاستن و میان دخول در نماز غفلت رخ داده باشد و اصلاً من نیت جماعت نکرده باشم؛ بنابراین، اینجا جای آن روایت نیست. جای روایت در جایی است که دخولم در نماز بنیة قطعی باشد و حال آنکه من در اینجا شک دارم که آیا موقع ورود به نماز نیت جماعت کردم یا غفلت بر من عارض شد و اصلاً نیت نکردم.
صاحب مستمسک در اینجا استصحاب را مطرح میکند و میگوید: «فیه تأمّل». استصحاب بقاء نیت کنیم، من که به عنوان نیت بلند شدم، ولی احتمال میدهم که بین بلند شدن و بین دخول در نماز غفلت رخ داده باشد، آنجا باید استصحاب نیت کنیم. مرحوم مستمسک میگوید: « فیه تأمل» تأملش در چیست؟ چون مثبت است، زیرا استصحاب بقاء نیت، ثابت نمیکند عنوان جماعت را که این فعل من در جماعت است. استصحاب نیت ثابت نمیکند که «هذا الفعل موصوف بالجماعة».
ولی ما کراراً گفتیم که اگر این نوع استصحابها را مثبت بگیریم، سنگ روی سنگ بند نمیشود (لم یستقرّ حجر علی حجر)؛ فرض کنید که من نمیدانم روز هست یا نیست، نماز نخواندهام احتمال میدهم که غروب شده باشد یا نه؟
آقایان میگویند استصحاب نهار میکنیم،استصحاب بقاء نهار، ثابت نمیکند که «کون الصلاة فی النهار»؛ یا استصحاب بقاء لیل میکنم، این «لا یثبت أنّ الفعل واقع باللیل». یا استصحاب طهارت میکنم، وضو دارم یا نه؟ استصحاب وضو میکنم، این «لا یثبت أنّ الصلاة مع الطهور» ؛ ما اینگونه چیزها را مثبت نمیدانیم، اینها حتماً غیر مثبت است.
خلاصهی فرع دوم
فرع دوم این است که من به نیت جماعت برخاستم؛ ولی احتمال میدهم که بین برخاستن و دخول نماز غفلتی به من رخ بدهد و اصلاً جماعت در ذهنم نباشد. مرحوم سید در اینجا میگوید: «بنی علی العدم و أتمّ منفرداً». صاحب کتاب ذکری گفته است که: «الصلاة علی ما افتتح علیه».
مرحوم مستمسک جواب میدهد و میگوید این روایت در جایی است که افتتاح با نیت باشد؛ و حال آنکه من اصلاً نمیدانم که آیا افتتاح با نیت بوده یا نه؟
بعضیها گفتهاند که استصحاب بقاء نیت کنیم، مستمسک میگوید این مثبت است، استصحاب بقاء جماعت،«لا یثبت أنّ الفعل فی جماعة» این صلاة، صلاة جماعت است.
ما در جواب گفتیم که اگر اینها را مثبت بدانیم، خیلی از استصحابها به زمین میخورد و سه مثال هم به عنوان شاهد آوردم:
الف؛ استصحاب بقاء اللیل، «لا یثبت کون الصلاة فی اللیل»؛
ب؛ استصحاب بقاء نهار، «لا یثبت أنّ الفعل فی النهار». چرا؟ ملازمه عقلی است نه شرعی.
حتی اگر استصحاب طهارت کنیم که نمیدانم وضو دارم یا نه؟
ج؛ استصحاب طهارت، «لا یثبت أنّ الصلاة مع الطهور».
پس در اینجا اگر استصحاب را قبول کردید، باید نماز را با جماعت تمام کنید. ولی اگر شما را وسوسه فرا گرفت، احتیاط میکنید مثل فرع اول؛ چون فرع اول این بود که «لو کانت الصلاة اخفاتیة» در آنجا حمد و سوره را میخوانید. و اما «لو کان الصلاة جهریة» که در آنجا دوران الامر بین المحذورین است، منفرد باشم باید بخوانم و اگر مقتدی باشم، نباید بخوانم، به همین نحو تا آخر تمام میکنم. پس این فرع هم تمام شد، در این فرع: الأقوی الرجوع إلی إستصحاب بقاء نیة الجماعة و یثبت أنّ الصلاة وقع فی الجماعة.
اگر این اصل مثبت شد، سراغ قاعده احتیاط میرویم. باید طوری باشد که به مقدار احتیاط به نماز عمل کنیم.
بررسی فرع سوم
اگر آمدم، خودم را در حال جماعت دیدم. امام میگوید «اهدنا الصراط المستقیم» و من هم دارم گوش میکنم. الإنصات «و إذا قرء القرآن فاستمعوا له و أنصتوا» آیا این انصات من، دلیل بر این هست که من نیت جماعت کردهام و نمازم درست است؟ آیا میتوانیم انصات را دلیل بگیریم. یا خیر! در صلات اخفاتیه است و من هم «سبحان الله والحمد لله» میگویم، در صلاة جهریه گوش میکنم؛ در هر صورت یک علائم جماعت در من هست. اگر خودم را در حال علائم جماعت دیدم، ممکن است که بگویم من در حال جماعت هستم یا نه؟
مرحوم سید در فرع سوم میگوید: «نعم لو ظهر علیه احوال الائتمام کالانصات و نحوه فالاقوی عدم الالتفات الی الشک و لحوق احکام الجماعة».
ولی من از سید تعجب میکنم؟ این ظن است، دلیل بر حجیت این ظن چیست؟
من خودم را در حال جماعت میبینم، آیا این ظن حجت است؟ مگر اطمینان حاصل شود؛ ولذا پشت سرش میگوید: «و إن کان الاحوط الاتمام منفرداً». باز ما در اینجا احتیاط سابق را میآوریم. اگر صلات، صلاة اخفاتیه است به آن نحو، و اگر جهریه است به نحو دیگر؛ والاّ این ظن دلیل بر حجیت نیست. بعضی از حاشیه نویسها هم این تذکر را دادهاند.
بررسی فرع چهارم
اگر من در اول نماز نیت جماعت را کردم. ولی احتمال میدهم وقتی که امام به جملهی «ایاک نعبد» رسید، من از جماعت منصرف شده باشم.
مرحوم سید دراینجا میگوید «الامر سهل»، چرا؟ قاعده تجاوز دارد. قاعده تجاوز میگوید: «کلّما مضی من صلاتک و طهورک فامضیه کما هو». اصل این است که نیتی که من کردهام باطل است. حق احتیاط به استصحاب ندارد، در اینجا قاعده تجاوز حاکم بر استصحاب است حتی اگر متوافق باشند. استصحاب در اینجا با قاعده تجاوز متوافق است و قاعده تجاوز جاری است. فکر میکنم که آیا در گذشته من از نیت جماعت منصرف شدهام یا نه؟ نه! قاعده تجاوز میگوید که وقت این کار گذشته، «فامضیه کما هو».
فرع چهارم: «و أمّا إذا کان ناویاً للجماعة و رأی نفسه مقتدیاً و شکَّ فی أنّه من اول الصلاة نوی الانفراد أو الجماعة فالامر سهل».
کمی با من فرق کرد. من نیت جماعت کردم، ولی احتمال میدهم ابتدای نماز نیت جماعت نکردم و فراموش کردم؛ ولی اگر نیت جماعت داشتید، انشاء الله نیت تان تا ابد باقی است. البته این فروع کمتر مورد اتفاق است. برگردیم و فروع را یکبار دیگر بررسی کنیم.
چهار تا فرع است:
١. اگر شک در اصل ائتمام نمودم، به این معنا که اصلاً قصد جماعت کردم یا نکردم؟ مرحوم سید گفت: «بنی علی العدم و أتمّ منفرداً».
ولی ما گفتیم اینجا استصحاب جماعت میکنیم؛ و اگر این مثبت باشد، دیگر نوع استصحابها مثبت میشود و حتی استصحاب وضو هم مثبت میشود.
٣. «لو ظهر علیه احوال الائتمام»، یعنی قرائنی است که من مقتدی هستم. مرحوم سید در اینجا به ظن عمل کرد. ولی ما گفتیم که دلیل بر حجیت این ظن نیست.
٤. «أما اذا کان ناویا للجماعة»؛ من قصد جماعت داشتم و خودم را در حال اقتدا میبینم. احتمال میدهم که اول نماز از نیتم غافل باشم. اینجا دیگر قاعده فراغ جاری است.
المسألة الثانیة عشر
در اینجا ما سه فرع داریم:
فرع اول: فرع اول این است که من نیت کردم که به زید اقتدا کنم که عادل است. بعد از نماز دیدم که عمرو است و این عمرو هم فاسق است.
فرع دوم: اقتدا کردم «بما أنّه زید فبان عمرو» اما عمرو نیز همانند زید عادل است. در اینجا چه کنیم؟
در اینجا آقایان دو صورت فرض میکنند:
الف: یک موقع اصالت مال زید است، به زید اقتدا میکنم. اگر هم میگویم زید حاضر، حاضر جنبهی عنوان مشیری دارد، تمام علاقهام به زید است. به گونهای که اگر در نماز به من بگویند که این آقا زید نیست، نایب زید( عمرو) است جا نماز را جمع میکنم و میروم. یعنی به این نیت اقتدا میکنم که اصالت مال زید باشد.
ب: اما یک موقع اقتدا به زید کردم و زید اصالت ندارد. آن چیزی که اصالت دارد عنوان حاضر است، به گونهای که اگر به من بگویند این عمرو است نه زید، در پاسخ میگویم چه فرق میکند، من میخواهم به آدم عادل اقتدا کنم، خیال میکردم که زید است، حالا که عمرو از کار در آمد، باز برای من نمیکند.
فهیهنا فروع ثلاثة
١. اقتدیتُ بزید فبان عمرو أنّه فاسق.
٢. اقتدیت بزید بان أنّه عمرو العادل. اگر اصالت مال زید است،عنوان حضور، عنوان مشیر است. یک موقع عکس است،
المسألة الثانیة عشر
«إذا نوی الإقتداء بشخص علی أنّه زید فبان أنّه عمرو فإن لم یکن عمرواً عادلاً بطل جماعته و صلاته ایضاَ، إذا ترک القرائة أو أتی بما یخالف صلاة المنفرد و إلّا صحّت علی الأقوی، و إن التفت فی الإثناء و لم یقع منه ما ینافی صلاةالمنفرد أتمّ منفرداً؛ و إن کان عمرواً ایضاً عادلاً ففی المسألة صورتان: احداها أن یکون قصده الاقتداء بزید و تخیّل أنّ حاضر هو زید، ففی هذه الصورة تبطل جماعته و صلاته –أیضاً - إن کان خالفت المنفرد، سوم: أن یکون قصده لهذا الحاضر- مثلا برای نماز در مسجد گوهر شاد رفتم، هر کسی که در آنجا به عنوان امام جماعت هست، من پشت سرش نماز میخوانم- و لکن تخیّل زید فبان أنّه عمرو» در اینجا میفرماید جماعت و صلاتش درست است.
فرع اول
من نیت کردم که پشت سر زید نماز بخوانم، «فبان عمرو». اتفاقاً عمرو هم (عمرو عاص) است که فاسق و فاجر است. مرحوم سید در اینجا میفرماید جماعتش باطل است، اما نمازش اگر به وظیفه منفرد عمل کند، منفرداً نمازش درست است، چطور؟ یعنی حمد و سوره را خوانده باشد و زیادی رکن انجام ندهد، چون زیادی رکن در جماعت معفو است، قرار شد که جماعت من باطل باشد. اگر آخر نماز فهمیدم که به وظیفه منفرد عمل کردم،در این فرض نمازم درست است، والاّ اگر حمد و سوره را نخوانده باشم یا رکوع زیادی داشته باشم، نمازم باطل است. حتی اگر در اثنای نماز هم بفهمم، باز مسئله همین است، اگر به وظیفه منفرد عمل کنم که اهلاً و سهلاً. و الا نمازش باطل است.
مرحوم سید دو تا ادعا دارد: ادعای اول اینکه «بطل جماعته». اول این را بررسی کنیم تا بعداً ببینیم صلاتش چطور است.
اما اینکه میگوید «فسدت جماعته»؛ صاحب جواهر و دیگران میگویند جماعت این فرد چگونه درست میشود؟ به امامت زید، اینکه زید نیست؛ به امامت عمرو، عمرو که فاسق است، چگونه ما بیاییم و بگوییم جماعتش درست است تا صلاتش درست باشد، جماعت امام میخواهد، امامش که زید نیست، عمرو است و عمرو هم فاسق است.
یلاحظ علیه
امامش نه زید است تا بگوییم لیس بموجود؛ عمرو است که بگوییم عمرو فاسق است. امامش همان حاضر است. میگوییم «حاضر» فاسق است، عدالت شرط واقعی نیست بلکه شرط ذُکری، است. از کجا میگوییم، روایت میگوید: «صلّ خلف مَن تثق بدینه»، (تثق بدینه) من اطمینان داشتم که این عادل است.
فإذ قلت: وثوق در اینجا جنبهی موضوعی ندارد، جنبه طریقی دارد، این که طریقش خلاف در آمد.
قلت: میگوییم: این گونه نیست، یعنی از روایت استفاده نمیشود، چون همین مقداری که احراز عدالت کردم کافی است. این اول کلام است که بگوییم «تثق بدینه» جنبه طریقی دارد و طریق در اینجا با واقع مخالف است.
بنابراین این مسئلهای که مرحوم سید و دیگران و محققین گاهی قبول میکنند و میگویند: «فسدت جماعته» تا برسیم به نمازش، این اول کلام است. میگویند کدام امام؟ زید نیست، عمرو هم که فاسق است، میگوییم سومی امامش حاضر است، و اما اینکه میگوییم فاسق است؛ از کجا معلوم این جنبه طریقی دارد، خیر! «صلّ خلف من تثق بدینه» من (بالله) موقع نماز خواندن اطمینان به عدالت این فرد داشتم. ادعای اینکه این وثوق جنبه طریقی دارد، علم طریقی است و موضوعی نیست، «هذا اول الکلام».
ففلذا اینکه به طور قاطع بگوییم «بطلت جماعته» مشکل است، اللهم اینکه اجماعی در کار باشد. مرحوم خوئی در اینجا تلازم میکند و میگوید در اینجا اجماع داریم، میگوید در اینجا باید اجماعی باشد که کشف از دلیل شرعی کند که «وصل الیهم و لم یصل الینا»، غرض این است که اینگونه جاها کمی باید با عصای احتیاط راه رفت، اینکه بگوییم «بطلت جماعته» مشکل است. ممکن است بگوییم جماعتش هم تا آخر درست است. بله! اگر در اثنا بفهمد، ممکن است بگوییم که در بقیه «بطلت جماعته»؛ چرا؟ چون خلاف واقع در آمد. بنابراین، ما خیلی جازم نیستیم که جماعتش باطل باشد.
فرع دوم:
فرع دوم، یعنی بگوییم «بطلت صلاته»؛ آقایان میگویند (بطلت جماعته) دلیل شان همین است. میگویند امام ندارد، زید نبوده و آن کسی هم که بوده، فاسق بوده.
ما میگوییم امام دارد و امامش هم حاضر است، شرطش هم عدالت واقعی نیست، بلکه احراز العدالة است.
و اما اینکه نمازش چرا باطل است؟ مرحوم سید تحت تأثیر مرحوم صاحب جواهر قرار گرفته است، جواهر دو تا علت آورده که نمازش باطل است:
و أما الثانی، أی فساد صلاته أو صحتها فقد عللّه فی الجواهر بوجهین:
١.عدم وقوع ما نواه و عدم نیة ما وقع منه، ما وقع لم یقصد و ما قصد لم یقع) نیت کردیم زید اما عمرو از آب در آمد،
٢. لأنّ قاعدة التعیین التوصل به الی الواقع لا أنّه یکفی و إن خالف الواقع
هدف از امام این است که ما معین کنیم و به واقع برسیم، نه اینکه حضور ذهنیاش کافی باشد ولو خلاف واقع.
ااما دلیل اول، دلیل سستی است، «ما قصد لم یقع ما یقع لم یقصد»؛ چرا سست است؟ مرحوم سید و جواهر خیال کردهاند که ما دو تا امر داریم، یک امر جماعتی و یک امر انفرادی. جماعت را قصد کردیم، «لم یقع»؛ انفراد هم اگر واقع بشود قصد نکردیم. «فکأنّ هیهنا امرین: امر بالجماعة و امر بالانفراد». اولی را قصد کردیم، خراب از کار در آمد؛ دومی را هم قصد نکردیم. جوابش را کراراً گفتیم که ما دو تا امر نداریم، بلکه یک امر داریم و آن هم نماز است، «أقم الصلاة لدلوک الشمس الی غسق اللیل». این دو تا مصداق آیهی مبارکه هستند.
پس آن چیزی که من قصد کردم، «ما قصد وقع» چه بود؟ نیت صلاة الظهر. غایة ما فی الباب دو فرد دارد: یک فردش جماعت است، و فرد دیگرش انفراد، نیت فرد لازم نیست، همین که نیت نماز کردهام برای من کافی است، لازم نیست که سه تایش را هم نیت کنم؛ گفته «اکرم العالم» یک عالمی داریم که ریاضیدان است و یک عالمی هم داریم که فقیه است. من اکرام میکنم «بما أنّه عالم»؛ دیگر لازم نیست که بگویم عالم ریاضیدان یا عالم فقیه.
اما در دومی، صاحب جواهر میگوید ما این امام را معین میکنیم که اعمال مان را بر طبق آن انجام بدهیم، این باید مطابق واقع باشد.
در جواب عرض میکنیم که غرض حاصل است، خواه علی بن ابی طالب باشد یا عمرو و عاص باشد؛ من اعمالم را با او تطبیق دادم. آن غرضی که از تعیین هست، آن غرض از تعیین حاصل است.
لأن فائدة التعیین التوصل به إلی الواقع لا أنّه یکفی و لو إن خالف الواقع.
ااگر زید نبود و عمرو بود. میگوییم غرض از تعیین امام این است که پیامبر فرمود «إنّما جعل الامام لیؤتمّ به إن رکع فارکع إن سجد فاسجد» من این کار را کردم. در تعیین همین مقداری که بدانم حاضر است کافی است، حالا میخواهد علی (علیه السلام) باشد یا عمرو عاص، غرض در هر دو حاصل است.
علی ای حال دلیلی بر بطلان نماز این آقا پیدا نکردیم. ولذا مرحوم سید از جواهر عدول کرده و گفته جماعتش باطل است، اما فرادایش صحیح است. منتها شرط دارد، شرطش کدام است؟ «أن یعمل بوظیفة المنفرد» چه کند؟ حمد و سوره را بخواند و زیادی رکن را انجام ندهد.
اما روی مبنای ما که هم جماعتش درست است و هم نمازش ، سوره و حمد را نخواند، باز هم نمازش درست است، زیادی در رکن هم داشه باشد درست است.
پس کسانی که میگویند: «بطلت جماعته و صلاته» که هیچ؛ آن کسی که میگوید «بطلت جماعته و صحّت صلاته» که سید است، این باید اعمال منفرد را انجام دهد.
ااما روی مبنای ما که هم جماعت درست است و هم نماز؛ حتی اگر حمد و سوره را نخواند و یا زیادی رکن باشد اشکالی ندارد.
تا اینجا باز نگری شد
همان گونه که قبلاً عرض کردیم اگر اقتدا کنیم، «ثم بان أنّه عمرو» اگر واقعاً عمرو فاسق باشد، آقایان میگویند جماعتش باطل است،اما نمازش بستگی دارد به اینکه آیا به وظیفهی منفرد عمل کرده یا نه،یعنی حمد و سوره را خودش خوانده یا نه؟ یا زیادی در رکن انجام داده یا نه؟
اما اینکه گفتهاند جماعتش باطل است، ما نسبت به این مسئله اشکال کردیم و گفتیم میزان در جماعت، «من تثق بدینه»است، یعنی اینکه انسان به دین او وثوق پیدا کند، وثوق هم یک حالت نفسانی است، من حالت نفسانی داشتم، خیال میکردم که این امام من عادل است، بنابراین،شرط جماعت، الوثوق بالإمام است، من وثوق به امام داشتم،چرا باطل باشد،فرض کنید که جماعتش باطل است،چرا در صحت نمازش قید میگذارید و میگویید جماعتش باطل است؟
اما نمازش در صورتی صحیح است که عمل منفرد را انجام بدهد، یعنی حمد و سوره را بخواند،حال اگر حمد و سوره را نخواند و در رکوع و سجود است و متوجه شد که امامش فاسق است. یا بعد از نماز فهمید که امامش فاسق است، چرا نمازش باطل باشد در حالی که ما حدیث «لا تعاد الصلاة إلّا من خمس» را داریم، این «لا تعاد» دارد.
إن قلت
«لا تعاد» عامد را نمیگیرد،این آدم عمداً ترک القرائة، «لا تعاد» ناسی را میگیرد، یا لا اقل جاهل قاصر را میگیرد، اما عامد را نمیگیرد؟
قلت
سابقاً نظیر این را خواندیم و جوابش را بیان کردیم و گفتیم العامد علی قسمین: یک عامدی داریم که عامد است، اما معذور نیست،یک آدمی عجله دارد و حمد و سوره نخواند،البته نمازش باطل است. چرا؟ چون ترک الحمد عمداً، «لا تعاد» این را نمیگیرد، یک موقع ترک عمداً اما عن عذر، اقتدا کرده بود،یعنی خیال میکرد که این عادل است، ترک الحمد عن عذر، وقتی عن عذر ترک کرد، چرا «لا تعاد» اینجا را نگیرد؟!
حضرت امام از حاج شیخ نقل میکرد که ایشان می فرمود: «لا تعاد» تنبل پرور نیست،جاهل مقصر را نمیگیرد،اگر جاهل مقصر را بگیرد،تنبل پرور میشود،هم چنین عامد بدون عذر را هم نمیگیرد، اما اگر این عامد است و معذور است، مثلاً اقتدا کرده و خیال میکرد که امام عادل است و به همین خاطر حمد و سوره را نخواند،چرا در این صورت «لا تعاد» اینجا را نگیرد؟!
بنابراین، نمازش صحیح است حتی اگر به وظیفهی منفرد عمل نکرده باشد و هم چنین اگر فرض کنید که این آدم زاد رکناً، یعنی یک رکوعی اضافه کرده،در آنجا هم چرا باطل باشد، یعنی معنی ندارد که باطل باشد،چون رکن در جایی مبطل است که جماعت نباشد، ما گفتیم جماعت این آدم درست است و لا اقل اگر جماعتش هم درست نباشد، معلوم نیست استثناء (إلّا من خمس) اینجا را بگیرد.
نعم إنّ المصنف قال ببطلان جماعته، لکن قال بصحة صلاته إلّا فی صورتین:
1: إذا ترک القراءة،گفتیم چرا باطل باشد،این آدم لا تعاد دارد،عامد است،ولی عامد معذور است.
2:أو أتی بما یخالف صلاة المنفرد. مثل اینکه رکن را اضافه کند.
أمّا الأوّل فلإطلاق قوله: «لا صلاة إلّا بفاتحة الکتاب» إذ مقتضاه وجوبها علی المقتدی و المنفرد،خرج الأول بالدلیل، و المفروض عدم صحة الإقتداء فصارت وظیفته هی القراءة، و المفروض أنّه ترکها.
یلاحظ علیه
ما قبول ندرایم که این آدم عمداً ترک، ولی این ترک عمدی مضر نیست. چون ترک عمدی بر دو قسم است:
1- بلا عذر،2- و مع عذر،
ولی مال این آدم مع عذر است.
إنّ مقتضی «لا تعاد الصلاة إلّا من خمسة:الطهور و الوقف و القبلة و الرکوع و السجود»صحة صلاته و عدم إعادتها و الخارج منها هو العامد بلا عذر، و أمّا الناسی أو التارک العامد عن عذر فهو باق تحت إطلاق الحدیث، فلا وجه لبطلان صلاته و قد افتی المشهور – علاوه براین شاهد هم دارد مثلاً مردی خدمت حضرت میرسد و عرض میکند که یابن رسول الله! ما از خراسان حرکت کردیم ظاهراً تا کوفه آمده اند، و پشت سر امامی نماز خواندیم و بعداً فهمیدیم که این امام ما یهودی است
امام فرمود: «لا یعیدون» -بصحة الصلاة فی نظائر المقام أی الترک عن عمد لکن مع العذر مثلاً لو صلّی خلف إمام جازماً باسلامه فبان کفره.
روی ابن عمیر عن أبی عبد الله علیه السلام فی قوم خرجوا من خراسان أو بعض الجبال (همدان،کرمانشاه) فکان یؤمّهم رجل فلما صاروا إلی الکوفة،علموا انّه یهودیّ قال علیه السلام: لا یعیدون» الوسائل: ج 5، الباب 37 من أبواب صلاة الجماعة، الحدیث 1.
چه بسا آنان حمد و سوره را نخوانده باشند و ممکن است زیادی رکن هم داشتهاند.
و نظیره صحیح الحلبی:
«من صلّی بقوم و هو جنب، أو هو علی غیر وضوء فعلیه الإعادة، و لیس علیهم أن یعیدوا،و لیس علیه ان یعلمهم»
الوسائل: ج 5، الباب 36 من أبواب صلاة الجماعة، الحدیث 5.
گاهی میشود یک امامی نماز را میخواند و بعد از نماز میفهمد که من وضو نداشتم،لازم نیست که به مردم بگوید که من وضو نداشتم،نماز مردم درست است،البته خودش باید وضو بگیرد و دوباره نمازش را بخواند.
بله! اگر در اثنای نماز بفهمد،باید نماز را قطع کند و یکی را جلو بیندازد و بگوید: مردم! بقیه نماز را پشت سر این آدم بخوانید. در اثنا قطع میکند،اما بعد از اثنا قطع نمیکند.
پس معلوم میشود که اگر این آدم حمد و سوره را نخواند و امام هم فاقد شرائط باشد،نمازش درست است، پس ما دوتا دلیل آوردیم،یعنی هم «لا تعاد» را دلیل آوردیم و هم روایت خاصه را. یعنی هم لا تعاد دلیل است و هم این روایت دلیل است، که اگر امام فاقد شرط است،من نمازم درست است هر چند حمد و سوره را نخوانده باشم.
اما الثانی
ثانی کدام است؟اگر من رکنی را اضافه کردهام، این بستگی بر مبنا دارد، یعنی اگر گفتیم جماعتش باطل است،البته نمازش باطل میشود. چرا؟ چون رکنی را اضافه کرده،اما اگر کسی مثل ما گفت، جماعش درست است و این اضافهی رکن هم سبب مبطل نیست و ما گفتیم جماعتش هم باطل نیست. چرا؟ چون میزان «حتی تثق بدینه» است، وثوق صفات نفسانی است و من هم وثوق داشتم، این بستگی دارد بر مبنا،
پس حرف مصنف را در یکجا رد کردیم و یکجا هم مبنوی بحث کردیم،اگر حمد و سوره را نخواند، نمازش درست است،چون هم «لا تعاد» دارد و هم دوتا روایت خاصّه
اما اگر رکنی را اضافه کند، اینجا رد نمیکنیم بلکه میگوییم مسئله، مسئلهی مبنوی است، یعنی مبنی علی صحة الجماعة،نمازش درست است،اگر گفتیم جماعتش باطل است، نمازش هم باطل خواهد بود.
تم الکلام فی الفرع الأول.
خلاصهی درس
اگر من به زید اقتدا کردم و عمرو در آمد (فبان عمرواً)، و عمرو هم فاسق است،آقایان میگویند جماعتش قطعاً باطل است، نمازش هم بستگی دارد که به وظیفهی منفرد عمل کرده یا نه؟
ولی ما گفتیم جماعتش درست است، اما نمازش اگر حمد و سوره را ترک کند،اشکالی ندارد. چرا؟ چون «لا تعاد» را داریم و روایت خاصه.
بله! اگر رکن را اضافه کند، این مسئله مبنوی است،یعنی مبنی علی صحة الجماعة أو علی بطلان الجماعة. علی صحة الجماعة نمازش درست است. علی بطلان الجماعة نمازش باطل است.
الفرع الثانی
فرع دوم این است که من به زید اقتدا کردم، زید عمرو در آمد،اتفاقاً عمرو هم عادل است، غالباً این گونه اتفاقات در مساجدی رخ میدهد که هم امام دارد و هم نائب امام. یعنی گاهی امام است و گاهی نائب امام، این مسئله در آنجا اتفاق میافتد،.
مرحوم سید این مسئله را به گونهای عنوان کرده است که در کتاب شرح لمعه و در کتابهای دیگر بدین سبک بیان نشده است.
مرحوم سید مسئله را چنین عنوان کرده و گفته اگر اقتدا میکنم به این زید، اگر مقید هستم که زید باشد، عنوان «حاضر» عنوان مشیر است، اگر من به زید اقتدا میکنم،اگر میگویم امام حاضر،این عنوان مشیر به زید است، صد در صد علاقهام اقتدا به زید است، و اگر هم میگویم امام حاضر، اشاره به این زید است،اگر این باشد، مرحوم سید در اینجا میگوید جماعتش باطل است،و لی نمازش صحیح است، منتها به شرط اینکه عمل به وظیفهی منفرد کرده باشد.
اما اگر به پیش نماز حاضر اقتدا میکنم، مانند مسجد گوهر شاد که تمام زواری که از دور و نزدیک میآیند، منظور شان پیش نماز حاضر است،یعنی پیش نماز هر کسی که باشد به او اقتدا میکنند، ولی میگویند،این آقا، آقای سبزواری است و الا در لوح نفس آنان اقتدا به پیش نماز حاضر است و اگر هم میگویند: آقای سبزواری یا شیخ کاظم شاهردودی، این عنوان مشیر است به این حاضر، و الا آنان انگیزهی شان این است که نماز را با جماعت بخوانند، اما اینکه پیش نمازش چه کسی است برای شان فرق نمیکند.
مرحوم سید مسئله این گونه عنوان کرده، ولی من در جلسهی قبل گفتم یا اصالت با زید است،حضور جنبهی مشیری دارد، یا اصالت با حضور است، زید جنبهی مشیری دارد،ولی در لمعه و کتابهای دیگر مسئله به گونهی دیگر عنوان شده است و آن این است که طرف میگوید: «إقتدی بهذا الحاضر علی أنّه زید»
میگویند: آیا اسم مقدم بر اشاره است یا اشاره مقدم بر اسم است یا اشاره مقدم بر اسم است، چون هم هذا گفته و هم زید، یا «هذا» مقدم است بر زید یا زید مقدم است بر هذا؟ اگر هذا مقدم بر زید است، پس نماز صحیح است،اگر زید مقدم بر هذاست، پس جماعتش باطل است،کتابهای قدیم مسئله را این گونه مسئله را عنوان کردهاند که: «هل الإسم مقدم علی الإشارة أو الإشارة مقدم علی الإسم»؟
عین همین مسئله در بیع هم مطرح شده است:
یک مرتبه میگویند: بعتک هذا الملفوف الحدید فبان قطناً، آنگاه این مسئله را مطرح میکنند که آیا اشاره مقدم بر اسم است یا اسم مقدم بر اشاره است؟
یا میگوید: «بعتک هذا الفرس العربی فبان عجمیّاً».
آیا معامله باطل است یا نه؟ این بستگی دارد که آیا هذا مقدم است پس صحیح است،اما اگر وصف مقدم است که عربی بودن باشد، این معامله باطل است.
عنوانی که در کتابهای قدیمی است، همین بود که عرض کردم،ولی مرحوم سید استادانه مسئله را مطرح کرده که آیا تقیّد به زید است و حضور جنبهی مشیر دارد، یا تقیّد به حضور است و زید جنبهی مشیر است؟
لو إقتدا بهذا الحاضر علی أنّه زید، فظهر أنّه عمرو، ففی صحة صلاته ترجیحاً للإشارة علی الإسم، میگوییم: هذا- اگر «هذا» میزان است، صحیح است، اما اگر وصف میزان است باطل است- و بطلانها ترجیحاً للإسم علی الإشارة وجهان» المدارک:4/333.
حال که فهمیده شد که نحوهی طرح مسئله در کتابهای قدیم به شکلی است و در «عروة الوثقی» به شکل دیگر. حالا بحث میکنیم اگر آمدیم که ما اقتدا کردیم به زید، و صد در صد هم دل بستم که زید باشد، فرض کنید که امام از نجف تشریف آورده و پیش نماز است و من آمدهام که پشت سر امام نماز بخوانم. فلذا اگر بدانم که امام نیست، میروم جای دیگر، تقید به شخص دارم که پشت سر ایشان بخوانم و اگر احیاناً میگویم امام حاضر،این جنبهی مشیری دارد، در اینجا جماعتش مطلقاً باطل است،اما نمازش بستگی دارد که عمل به وظیفهی منفرد کرده باشد یا نه؟ فتوای سید این است.
متن عروة الوثقی
إحداهما قصده الإقتداء بزید و تخیّل أنّ الحاضر هو زید و فی هذه الصورة تبطل جماعته مطلقاً، و صلاته إن خالفت صلاة المنفرد.
اما اگر «ان وافقت» نمازش درست است. پس جماعتش مطلقا باطل است،اما نمازش اگر به وظیفهی منفرد عمل نکرده، یعنی حمد و سوره را نخوانده یا رکنی را اضافه کرده، در این صورت نمازش باطل است، اما اگر به وظیفهی منفرد عمل کرده و رکنی را هم زیاد نکرده، نمازش صحیح است.
«اما وجه بطلانه جماعته» چرا جماتش باطل است؟ میگویند المقید ینتفی بانتفاء قیده، المقید بانتفاء قیده،من حاضر پشت سر این آقا نماز بخوانم، به شرط اینکه مرجع تقلید من باشد، به گونهای که اگر مرجع نباشد، من نیت اقتدا نمیکنم،پس چون در واقع مرجع من نبوده، بلکه نائب او بوده، پس من نیت جماعت نکردم، «المقید ینتفی بانتفاء قیده» من مقید بودم که پشت سر این آقا نماز بخوانم به قید اینکه مرجع تقلید من باشد، اما اگر میدانستم، نائب عادی است، نماز نمیخواندم. چون در اینجا مقید به این هستم، «المقید ینتفی بانتفاء قیده».
اگر این گونه باشد،به نظر من حرف سید خوب است، اما ظاهراً این مصداقش خیلی کم است که واقعاً انسان بیاید و پشت سر آقای نماز بخواند بقید أنّه مرجعه،بگونهای که اگر مرجع او نباشد. جا نماز را جمع میکند و از مسجد بیرون میرود. این فرضش خیلی کم است.
دیدگاه آیة الله حکیم
مرحوم آقای حکیم در مستمسک میخواهد این فرض را درست کند، سید فرمود که «بطلت جماعته لأنّ المقید ینتفی بانتفاء قیده».
مرحوم حکیم میخواهد این را درست کند؟ میگوید این «آدم مقتدی» ذهن فوق الذهن دارد،در صفحهی اول ذهنش این است که پشت سر این آقا نماز میخوانم که مرجع تقلید من است،ولی در ذهن فوق الذهنش چیز دیگر هم است و آن اینکه اگر عادل هم شد، پشت سر عادل نماز میخوانم. ذهن فوق الذهن،و این دوتا داعی جمع شده، یک داعی را تشکیل داده، مرحوم حکیم بیانش این است که این آدم ذهنش دو طبقه است،در یک طبقهی اول ذهنش اقتدا به این مرجعش است،اما در طبقهی دوم ذهنش این است که اگر مرجع تقلیدم نشد و عادل هم شد اشکال ندارد.
بنابراین، آن که در طبقهی اول ذهنش بود،منتفی شد (انتفی) خدا برکت بدهد آنی را که در طبقهی دوم ذهنش است،
نعم یمکن فی المقام تعدد المطلوب بأن کان له داعیان،أحدهما یدعو للإئتمام إلی زید و الآخر إلی الإئتمام بالحاضر و إن کان عمرواً و لما اعتقد انطباق زید علی الحاضر أثّر الداعیان أثرهما فانبعث قصد واحد إلی الإئتمام بالحاضر مقیداً بأنّه زید- لکن همین مقید قابل تحلیل و تجزیه است، یعنی یک فردی باشد که ذهن این آدم را تجزیه و تحلیل بکند و بگوید این آدم ذهن فوق الذهن دارد، در طبقهی اول ذهنش زید است، در طبقهی دوم ذهنش عادل است، خیال میکرد که این آدم زید است، دومی هم به اولی ملحق شده است - إلّا أنّه صالح للتحلیل إلی قصدین، أحدهما قائم بالمقیّد بما هو هو، و الآخر قائم قائم بذات المقیّد مطلقاً – یعنی امام عادل – فلا وجه للبطلان لتحقق القصد إلی الإئتمام بالحاضر و کان عمرواً و بالجملة: ینبغی إجراء ما ذکروه فی الإنشائیات المتقومة بالقصد من العقود و الإیقاعات والوارد علی المقیّدات فی المقام إذ الجمیع من باب واحد» المستمسک: ج 7/185.
و ما میتوانیم از عقود و ایقاعات هم مثال بزنیم، مانند: «بعتک هذا الفرس العربی فبان عجمیاً»، میگویند در آنجا دو قصد است، قصد اول بیع فرس عربی است، قصد دوم ذات فرس است، منتها طرف خیال میکرد که ذات فرس همان عربی است، یک انشاء بیشتر نیست، همانطور که در باب انشائات و در باب عقود، آقایان میگویند تعدد مطلوب است، اینجا هم از قبیل تعدد مطلوب باشد.
اشکال استاد بر کلام آیة الله حکیم
فرمایش مرحوم حکیم دقیق است، ولی خارج از فرض است، چون فرض سید این نیست، فرض سید این است که این آدم دگم است، یعنی این آدم دو پا را در یک کفش کرده که فقط پشت سر مرجع تقلیدم نماز میخوانم و اگر بفهمد که مرجعش نیست، جا نماز را جمع میکند و از آنجا بیرون میرود، اما این گونه که شما میفرمایید این خارج از فرض است.
بله! اگر تعدد مطلوب باشد،ما نیز با شما رفیق هستیم، ولی فرض سید این نیست، فرض ایشان این است که اصلاً مقید است به زید، و منهای زید اصلاً قصد و اراده و نیتی ندارد، اما آن طور که شما میگویید، تعدد مطلوب است نه وحدت مطلوب.
بله! اگر تعدد مطلوب باشد،آن یک مسئلهی دیگر است. مثلاً شخص دوتا غنم را به زید فروختم، ثمّ بان أحدهما غصبیّاً. میگویند معامله درست است،اما خیار تعدد تبعض صفقه را دارد، چرا؟ چون تعدد مطلوب است، اگر هردو باشد که چه بهتر، و اگر هردو نشد و یکی شد،آن یکی هم برای من مطلوب است.
بله! اگر یک جفت کفش بفروشد، یکی غصبی باشد، آنجا تعدد مطلوب نیست بلکه وحدت مطلوب است، البته در فقه وحدت مطلوب و تعدد مطلوب داریم ولی این جوری که ایشان (مرحوم حکیم) میگوید، ارتباطی به فرمایش مرحوم سید ندارد. تا اینجا باز نگری شد
در جلسهی قبل کلام مرحوم آیة الله حکیم را نقل کردیم، ایشان میفرماید در صورت اول هم درست است، یعنی اگر انسانی به زید اقتدا کند «بما أنّه زید»، فبان أنّه عمرو العادل، میفرماید اینجا هم درست است،از چه راهی وارد میشود؟ میفرماید در ذهن این آدم دوتا داعی است،یک داعی این است که این به زید اقتدا کند، داعی دیگر این است که به حاضر اقتدا کند فلذا میفرماید: «له داعیان،أحدهما یدعو للإئتمام إلی زید و الآخر إلی الإئتمام بالحاضر و إن کان عمرواً».
اگر بتوانیم ذهن و فکر این آدم را بخوانیم، در ذهن و فکر این آدم دوتا داعی است، داعی اول میگوید به زید اقتدا کن، داعی دوم میگوید به حاضر اقتدا هر چند آن حاضر عمرو باشد. این دوتا داعی فشرده شدهاند و محرک شدهاند و این فرد را وادار کرده که پشت سر این امام نماز بخواند.
حال که این دوتا داعی بود،دوتا داعی بهم ادغام شدهاند،یک باعث تشکیل شد که این آدم به زید اقتدا کرد، مقیدش منتفی است،اما مطلقش چرا منتفی باشد، مقیدش کدام است؟الإقتداء بزید، مطلقش کدام است؟ الإقتداء بالحاضر و إن کان عمرواً.
پس در اینجا احد الداعیین منتفی است، اما داعی دیگر سر جای خودش باقی است،این حاصل فرمایش ایشان بود. و میفرماید ما در انشائات از این گونه مسائل خیلی داریم، مانند: «اشتریت عبداً کاتباً، ثم بان أنّه أمیّ، اشتریت فرساً عربیّاً، ثمّ بان أنّه عجمیّ». میگوید در دل این آدم دوتا داعی است، یک داعی این بود که عبد کاتب را بخرد،یکی هم این بود که عبد را بخرد. که تعدد مطلوب است،داعی اول منتفی است، اما داعی دوم سر جای خودش باقی است، غایة ما فی الباب این آدم خیار فسخ دارد. میگویند معامله باطل نیست. چرا؟ چون در صفحهی ذهن این آدم دوتا داعی است، احدهما یدعو إلی المقیّد و الآخر یدعو إلی المطلق، مقید که منتفی شد، مطلق کار خود را انجام میدهد.
یلاحظ علیه
مرحوم آقای خوئی نسبت به بیان آیة الله حکیم انتقاد میکند و میگوید امور اعتباری، امور قصدی است و امور قصدی قابل تقیید است، یعنی انسان میتواند قصد خودش را مقیّد کند، مثلاً بگوید: «اشتریت عبداً کاتباً»، قصدم این بود که عبد کاتب باشد،«فبان عبدا أمیّاً»، اینجا بعید نیست که من هم قاصد بودم عبد را و هم قاصد بودم کاتب را، حالا که مقید نشد، مطلق سر جایش باشد، جنبه، جنبهی قصدی دارد،امور انشائی و امور قصدی قابل دو درجه است، اما امور تکوینی قابل تقیید نیست، مثلاً من زید را به عنوان فاسق تنبیه کردم، بعدا معلوم شد که ایشان آدمی عادل بوده نه فاسق ( فبان عادلاً) بگویم نمیتنبیه نکردم و او را نزدم. چرا؟ چون تنبیه و زدن من مقید به فسق بود، فبان أنّه عادل، بگویم من نزدم، چون من زید را به عنوان فاسق زدم،این که فاسق نیست بلکه عادل است، ایشان میفرماید تکوین قابل تقیید نیست، شما بالأخره زید را زدید، زدن شما نسبت به زید حاصل است. فرض کنید یک نفر میگوید من زید را به عنوان اینکه مهدور الدم است کشتم، فبان أنّه محقون الدم، پس من نه قصاص دارم و نه دیه. چرا؟ چون من به آن عنوان کشتم به عنوان عادل. میگویند امور تکوینی قابل تقیید و تعلق نیست،اینجا هم الإئتمام، یعنی پشت سر امام اقتدا کردن (یرکع برکوعه یسجد بسجوده) امر تکوینی است، این چطور قابل تعلیق باشد که بگوییم یکی معلق است به زید،دیگری معلق است به امام حاضر،تکویین قابل تقیید نیست، پس این بیان شما در اینجا موضوع ندارد،امور انشائی و امور ذکری را میشود مطلق فرض کرد و مقید،اما امور تکوینی قابل تقیید نیست که بگوییم هم مطلق دارد و هم مقید،«لإنّ الإئتمام عبارة عن الحرکة بعد حرکة الإمام»، این قابل تقیید نیست که بگوییم یک موقع مقید به زید است و یک موقع هم مقید است به امام حاضر.
بعد میفرماید: جناب آیة الله حکیم! این مسئله را باید در باب انشائیات ببرید و بگویید از قبیل تخلف داعی است.
فرمایش آیة الله حکیم بر محور این مطلب میچرخد که این آدم یک اقتدای مقید دارد و یک اقتدای مطلق، حالا که مقید موجود نیست، خدا برکت بدهد به اقتدای مطلق.
مرحوم آیة الله خوئی اقتدا امر تکوینی است،تکوینی قابل تقیید نیست، من اگر زید را به عنوان فاسق بزنم، بعدا معلوم بشود که او عادل بوده،حق ندارم که بگویم من زید را نزدم،چرا؟ چون معلق علیه حاصل نیست. میگویند خواه معلق علیه حاصل بشود یا معلق علیه حاصل نباشد، تکوین تقیید بردار نیست،شما زید را زیدید، در کتابهای فقهی مانند ریاض آمده است که من زید را زدم به عنوان أنّه مهدور الدم،ثمّ بان أنّه محقون الدم، حق ندارم که بگویم من او را نکشتم، چرا؟ چون کشتن من مقید بود به مهدورد الدم بودن، ولی بعدا معلوم شد که این آدم محقون الدم بوده نه مهدور الدم. میگوید آنکه تقید بر میدارد امور انشائی و امور قصدی است نه امور تکوینی، اما عمل تکوینی و خارجی تقید بردار نیست، کسی که دیگری را نشانه گرفته است، این تقید بردار نیست، یعنی به هر کس اصابت کند میکشد، خواه عادل باشد یا فاسق. اینجا هم مسئله از قبیل امور تکوینی است. چرا؟
« لإنّ الإئتمام عبارة عن الحرکة وراء الإمام»، این قابل تقیید نیست.
نظریهی استاد
من عرض میکنم که حق با مرحوم آیة الله حکیم است، زیرا اقتدا دو معنی دارد. یک وقت اقتدا را اینگونه معنا میکنیم که الحرکة بعد حرکة الإمام. این تکوین است، یک موقع هم اقتدا را امر قلبی و ذهنی میگیریم کما اینکه بحث علما این است. «نویت أنّه زید، فبان أنّه عمرو الفاسق». چه مانعی دارد که نیت من مقید و مطلق باشد، یک نیتی دارم که أنّه زید، این مقید است. یک نیتی هم دارم که أنّه الإمام الحاضر و إن کان عمرواً، ظاهرا مرحوم آیة الله خوئی اقتدا را امر تکوینی گرفته و آن این است که ماموم پشت سر امام حرکت کند، یعنی هر حرکتی را که امام انجام داد، ماموم نیز همان حرکت را انجام بدهد، در این صورت حق با ایشان است و این قابل تقیید نیست.
ولی یک وموقع است که مسئله را به اقتدای تکوینی نمیبریم، بلکه مسئله را روی نیست پیاده میکنیم،یعنی همان انشائی که در بعت و اشتریت میگفتیم. نیت قابل تقیید است، النیة الأولی مقیدة بأنّه زید، النیة الثانیة مطلقة، أعنی الإمام الحاضر.
علاوه بر این، فرع اول ظاهراً یا مصداق ندارد یا بسیار قلیل المصداق است. یعنی بسیار کم و نادر است که یک نفر مقید باشد که حتماً پشت سر زید نماز بخواند به گونهای که اگر زید نباشد، حاضر به اقتدا نباشد،این خیلی فرد نادر است.
این صورت اولی بود، معلوم شد که اگر صورت اولی باشد، به جهت اینکه ما قصد لم یقع و ما وقع لم یقصد.
اما صورت دوم.صورت دوم این است که من آمدهام که به عنوان حاضر اقتدا کنم، غایة ما فی الباب امام زید است،اتفاقاً همان شب زید به نماز نیامده بلکه نائبش (که عمر باشد) آمده است، اما اگر اول وقت هم میدانستم که أنّ الإمام عمرو،اقتدا میکردم، اینجا را نمیگویند انتفاء عنوان، بلکه میگویند از قبیل انتفاء داعی است، فکم فرق بین انتفاء العنوان و بین انتفاء الداعی، یک وقت من به کسی زکات میدهم به عنوان اینکه او فقیر است،« ثمّ بان أنّه غنیّ»، این از قبیل انتفاء عنوان است، ولی یک وقت من به فقیر پول میدهم و خیال میکنم که این فقیر نوهی عموی من است، پول را دادم ، بعداً معلوم شد که او نوهی عموی من نبوده، بلکه اجنبی است،اینجا نمیگویند از قبیل انتفاء داعی است، در فقه میگویند: انتفاء عنوان موجب بطلان است اما انتفاء داعی موجوب بطلان نیست.
فکم فرق بین انتفاء العنوان و بین انتفاء الداعی، صورت اولی از قبیل انتفاء عنوان بود، یعنی مقید به زید بود، به گونهای که اگر زید نباشد، نماز باطل است، اما در ما نحن فیه از قبیل انتفاء عنوان نیست بلکه از قبیل انتفاء داعی است.
مثال
من خیال کردم که زید فقیر است، از این رو به او پول دادم، «ثمّ بان أنّه غنیّ»، اینجا باطل است، چرا؟ چون انتفاء عنوان است، اما به زید پول دادم که فقیر است و زید را مقدم بر عمرو کردم به خیال اینکه نوهی عموی من است، فبان اجنبیّاً. اینجا صحیح است. چرا؟ چون «فقر» عنوان است و نوهی عمو بودن داعی. عنوان منتفی نیست، آنکه منتفی است داعی است. پس در فقه فرق است بین انتفاء عنوان و انتفاء داعی،اولی از قبیل انتفاء عنوان است، دومی از قبیل انتفاء داعی است، فقها میگویند انتفاء عنوان مبطل است،اما انتفاء داعی مبطل نیست.
مثال2
من فلان بسته را خریدم بأنّه حدید، فبان أنّه قطن. معامله صحیح است یا باطل؟ باطل است. چرا؟ چون از قبیل انتفاء عنوان است. من میخواهم ساختمان بسازم، پنبه به درد ساختمان نمیخورد.
و گاهی میخواهم حدید و آهن بخرم، منتها حدید دوتاست، حدید اصفهان و حدید اهواز، میگویند حدید اصفهان بهتر از اهواز است، این داعی است،فبان أنّه حدید اهوازیّ و لا اصفهانی، معامله در اینجا صحیح است، چون تخلف از قبیل تخلف داعی است و لا اقل خیار فسخ داریم.
آقایان اگر بخواهند بین صورت اولی و صورت ثانی فرق بگذارند، آن را در یک قالب قاعدهی فقهی میاندازند، «کلّ ما کان التخلّف من قبیل العنوان، فالمسألة باطلة وکلّ ما کان من قبیل تخلّف الداعی، فالمسألة صحیحة»، معامله صحیح است، منتها طرف در معاملات حق خیار دارد، اما در اینجا خیاری در کار نیست.
«إذا صلّی إثنان و بعد الفراغ علم أن نیّة کلّ منهما الإمامة للآخر صحت صلاتهما. الخ.»
مسئلهای را که مرحوم سید عنوان کرده است، مسئلهای است که در زمان امیر المؤمنان اتفاق افتاده است و ریشه در کلام حضرت امیر علیه السلام دارد، یعنی هر چند این مسئله بسیار نادر و قلیل الإتفاق است، ولی گاهی اتفاق میافتد.
1: فرض کنید که دو نفر در کنار همدیگر نماز خواندند و هردو ادعا دارند که من قصد امامت کرده بودم، یعنی هر کدام میگوید من قاصد امامت بودم و تو ماموم هستی، اگر بالفرض بگوییم فاصلهی کم هم اشکالی ندارد، مثلاً به اندازهی چهار انگشت یا دو بند انگشت، این مسئله اتفاق میافتد و ممکن است هر کدام ادعای امامت بکنند، آیا نماز اینها درست است یا نه؟
2: گاهی عکس است، یعنی هردو نفر نماز خواندهاند و بعد از نماز، هردو مدعی هستند که من قصد مامومیت کرده بودم، اینجا تکلیف شان چطور است؟
3: هردو نفر نماز را خواندند و بعد از نماز شک دارند که آیا قصد امامت داشتهاند که حکمش با اولی یکی باشد، یا قصد مامومیت داشتند که حکمش با دومی یکی باشد؟ پس مسئلة واحدة و له فروع ثلاثة.
یک مسئله است و سه فرع دارد:
فرع اول این است که هردو نفر ادعای قصد امامت را دارند.
فرع دوم این است که هردو نفر بعد از نماز مدعی هستند که من قصد مامومیت داشتم.
فرع سوم این است که هردو نفر نماز را خواندند و بعد از نماز شک دارند که آیا قاصد امامت بودهاند یا قاصد مامومیت. این مسئله در زمان امیر المؤمنان اتفاق افتاده و حضرت هم جواب دادهاند و لذا در کتابهای ما نیز عنوان شده است، مثلاً مرحوم علامه در کتاب منتهی عنوان کرده است، محقق هم در شرائع عنوان کرده.
عبارت علامه در کتاب «المنتهی»
قال العلّامة فی المنتهی : لو نوی کل واحد منهما أنّه إمام لصاحبه صحّت صلاته، ذهب إلیه علماءنا اجمع و هو قول الشافعی خلافاً لأحمد.
ثمّ إستدل بقوله ان نیّة الإمامة لا تؤثر ترکاً فی شیء من الواجبات، فیکون کل منهما قد إحتاط لنفسه فصحت صلاتهما. و لما رواه الشیخ عن السکونی عن أبی عبد الله عن أبیه، عن ابائه، عن علی و رواه ابن بابویه عن علی.
عبارت مرحوم محقق
و قال المحقق: لو صلّی اثنان فقال کلّ منهما کنت إماماً صحت صلاتهما بلا خلاف اجده فیه.
بررسی فرع اول
فرع اول این بود که هردو نفر نماز خواندند و بعد از نماز هر کدام ادعای امامت میکنند، اینجا (منهای روایتی که خواهیم خواند) صحت صلاتهما. چرا؟ چون آدمی که قصد امامت را کند، چیزی از نماز کم نمیگذارد، یعنی هر گاه انسان امام باشد، نماز را با همهی بندو بیلش میخواند و چیزی از آن را جا نمیگذارد ولذا «صحت صلاتهما».
بعضی قید میزنند و میگویند «صحّت صلاتهما» به شرط اینکه به وظیفهی منفرد عمل کرده باشند، ولی به نظر من این قید، یک قید زائد است. چرا؟ چون آدمی که امام است، حتماً به وظیفهی منفرد عمل میکند، یعنی حمد و سوره را میخواند.
به بیان دیگر کسی که امامت میکند، نمازش با نماز آدم منفرد فرق نمیکند ولذا این قیدی که میگذارند و می گویند صلاتش به شرطی صحیح است که به وظیفهی منفرد عمل کند، این قید، یک قید زائد است و در حقیقت تحصیل حاصل است، چون آدمی که امام است، حتماً به وظیفهی منفرد عمل میکند.
بله! در یکجا ممکن است مشکل پیدا کنند و آن در جایی است که هردو ادعای امامت میکنند، رکنی را اضافه کنند،مثلاً اشتباهاً دوبار رکوع کنند، در اینجا نمیتوانیم بگوییم نمازش صحیح است. چرا؟ چون امامت او قطعی نیست، زیرا هر کدام ادعای امامت میکنند.
در هر حال آقایان میگویند اگر این آدم به وظیفهی منفرد عمل کند نمازش درست است، ولی ما میگوییم این قید، تحصیل حاصل است، چون هر کس که امام باشد، حتماً به وظیفهی منفرد عمل میکند، اتفاقاً روایت هم داریم، روایت از نوفلی است، او هم از سکونی نقل میکند، سکونی را توثیق کردهکردهاند، مثلاً مرحوم شیخ در کتاب «عدّة» سکونی را توثیق کرده میگوید: «ثقة» یعنی هر چند این آدم سنی و عامی است، در عین حال او را توثیق کرده و میگوید: ثقة. ولی من تا کنون کسی را ندیدهام که نوفلی را توثیق کند، اما عملاً اصحاب به روایت این دو نفر عمل کردهاند، هرچند یکی توثیق شده و دیگری توثیق نشده است، ما قبل از آنکه روایت نوفلی را بخوانیم، عبارت صاحب جواهر را میخوانیم.
عبارت صاحب جواهر
و علله فی الجواهر بقوله:«لمساواة صلاة الإمام صلاة المنفرد من کلّ وجه فی القراءة و غیرها، و نیّة الإمامة لیست منوّعة بل هی کنیّة المسجدیة، بخلاف نیّة المأمومیة لا ختصاصها بأحکام کثیرة» الجواهر:13/237.
و حاصله : ان نیّه الإمامة لیست موضوعة للحکم ، بخلاف نیّة المأمومیة فهی موضوعة لأحکام کثیرة فلا تضرّ نیّة کلّ، الإمامة ، فانّ الملاک کون صلاة کلّ جامعاً للاجزاء و الشرائط، وهو محرز.
و یدل علیه خبر الکلینی بسند صحیح، علی بن ابراهیم،عن أبیه، عن النوفلی عن السکونی عن أبی عبدالله علیه السلام عن أبیه قال:« قال أمیر المؤمنین علیه السلام فی رجلین اختلفا فقال احدهما: کنت إمامک ، و قال الآخر: أنا کنت إمامک ، فقال: صلاتهما تامة- آنگاه سکونی میگوید به حضرت عرض کردم عکسش چطور است؟-
قلت: فإنّ قال کلّ واحد منهما: کنت أأتمّ بک (من به تو اقتدا کرده بودم، یعنی ادعای مامومیت کند)؟ قال: صلاتهما فاسدة و لیستأنفا».
بنابراین، در فرع اول هیچ مشکلی نیست، هر چند آقایان یک قیدی برای صحت صلات میزنند و میگویند در صورتی نماز شان صحیح است که به وظیفهی منفرد عمل کرده باشند، ولی ما گفتیم این قید لازم نیست و لذا در متن «عروه» این قید نیامده است
متن عروة الوثقی
إذا صلّی إثنان و بعد الفراغ علم أنّ نیّة کلّ منهما الإمامة للآخر صحّت صلاتهما.
مرحوم سید نفرموده: «صحت صلاتهما إن عملا بوظیفة المنفرد.» چون آوردن یک چنین قیدی، تحصیل حاصل است زیرا اگر کسی امام شد،حتماً به وظیفهی منفرد عمل میکند.
علاوه براین، روایت سکونی هم این قید را نیاورده،چون گفت:«صلاتهما تامة» و نفرمود:«صلاتهما تامة إن عملا بوظیفة المنفرد».
پس از دو نظر این قید زاید است:
اولاً: تحصیل حاصل است،
ثانیاً:در روایت سکونی هم این قید نیست.
بله! اگر یکی از اینها رکن را اضافه کند، نمازش قطعاً باطل است. چرا؟ چون اضافهی رکن در جای مبطل نیست که امامت و مامومیت محقق بشود،یعنی اضافهی رکن در صلات جماعت (که مسئلهی امامت و مامومیت مطرح است) مبطل نیست، و حال آنکه اینها هردو نفر شان امام بودند.
بنابراین، اگر آنکس که میگوید:«إن عملا بوظیفة المنفرد» نظرش خواندن قرائت باشد، قرائت را که حتماً میخواند و این قید (إن عملا بوظیفة المنفرد) قید زاید خواهد بود.
اما اگر نظرش از قید«إن عملا بوظیفة المنفرد» این باشد که رکنی را اضافه نکند و اگر رکن را اضافه کرد، نماز کسی که رکن را اضافه کرده باطل است. چرا؟ چون هنوز جماعت محقق نشده،زیرا هردو نفر قصد امامت کردهاند فلذا جماعت محقق نشده، از این رو اضافهی رکن موجب بطلان نماز آن کسی است که رکن را در نمازش اضافه کرده است.
نعم لو زاد رکناً أو سجدتین فی رکعة واحدة، بطلت صلاته إذ لم تحرز إمامته، لافتراض أنّ الشخص الآخر أیضاً إدّعی الإمامة دون المأمومیة، و لکن هذا الفرض نادر جدّاً، کما أن أصل المسألة نادر.
بررسی فرع دوم
اگر مسئله عکس شد، یعنی هردو نفر ادعای مامومیت کنند و هر کدام بگویند من قصد مامومیت کرده بودم، اینجاست که باید توجه به آن قید کرد که امام صادق علیه السلام فرمود: «بطلت صلاتهما و لیسأنفا»،یعنی نماز هردو باطل است. چرا؟ زیرا هردو نفر قطعاً حمد و سوره را نخواندهاند و به وظیفهی منفر عمل نکردهاند، در اینجا مرحوم سید میفرماید: أما لو علم أنّ نیّة کلّ منهما الإئتمام بالآخر، إستأنف کلّ منهما الصلاة إذا کانت مخالفة لصلاة المنفرد.
به نظر من قید:«إذا کانت مخالفة لصلاة المنفرد» زاید است، چون همیشه این گونه است، یعنی کسی که قصد مامومیت میکند، حتماً وظیفهی منفرد را انجام نمیدهد و عمل نمیکنند فلذا نیازی به این قید نیست.
بهتر این بود که سید چنین بگوید:«صحت صلاتهما إذا عملا بوظیفة المنفرد» که قید،قید نادر باشد.
نعم یبق الإشکال فی أنّه لو أرید بالمخالفة لصلاة المنفرد زیادة الرکن فکلامه متین، و إن أرید ترک القراءة فالحکم بالبطلان غیر وجیه لعموم «لا تعاد الصلاة إلّا من خمس» و ترک القراءة داخل فی المستثنی منه لا المستثنی، و تخصیص القاعدة باطلاق خبر السکونی أمر مشکل، اللّهم إلّا أن یقال أنّ القاعدة مع أنّ لسانها لسان الحصر قد ورد علیه التخصیص غیر مرّة.
و آن این است که به وظیفهی منفرد (که خواندن حمد و سوره است) عمل کنند، علاوه بر آن باید رکنی را هم اضافه نکنند. چرا؟ به جهت اینکه هردو ماموم هستند، از این رو در مقام شک نمیتوانند به همدیگر مراجعه کنند.
ولی در کلام امام صادق علیه السلام اطلاق است، یعنی نه اولی مقید است و نه دومی، در اولی گفت: «صحت صلاتهما». چرا؟ چون غالباً عمل به وظیفهی منفرد میکنند. در دومی گفت: «بطلت صلاتهما». چرا؟ چون غالباً عمل به وظیفهی منفرد نمیکنند، کلام حضرت هم در اولی مطلق است و هم در دومی. حمل بر غالب است.
ولی مرحوم سید اولی را مطلق آورده، اما دومی را مقید کرده و حال آنکه دومی قیدش نود و نه در صد وجود ندارد، فقط یک در صد ممکن است اینها عمل به وظیفهی منفرد بکنند. ولذا اگر بخواهیم قید بیاوریم، نباید بگوییم :«بطلت صلاتهما» بلکه بگوییم: «صحت صلاتهما إذا عملا بوظیفة المنفرد»، اما بهتر است که اصلاً قید را نیاوریم و مانند حضرت صادق علیه السلام در اولی بگوییم: «صحت صلاتهما»، در دومی هم بگوییم: «بطلت صلاتهما».
نعم یبقی الإشکال فی أنّه لو أرید بالمخالفة لصلاة المنفرد زیادة الرکن فکلامه (سید) متین، و إن ارید ترک القراءة فالحکم بالبطلان غیر وجیه.
متن عروة الوثقی
مرحوم سید در دومی گفت: «أمّا لو علم أنّ نیّة کلّ منهما ألإئتمام بالآخر إستأنف کلّ منهما الصلاة إذا کانت مخالفة لصلاة المنفرد.»
ما میگوییم در این عبارت مرحوم سید، دو احتمال میرود:
الف: مخالف با صلات منفرد نباشد، یعنی رکنی را اضافه نکنند، اگر مرادش این باشد، اشکالی ندارد.
ب: اما اگر مرادش این باشد که قرائت را ترک نکنند، این دو اشکال دارد:
اولاً: همیشه اینها قرائت را ترک میکنند و این تکرار است.
ثانیاً: فرض کنید که قرائت را ترک کردند، خدا برکت بدهد به قاعدهی «لا تعاد إلّا من خمس» ترک قرائت ضرری به نماز نمیزند، چون ترک قرائت جزء خمسه نیست، خمسه عبارت است از:
1:الطهور،2: الوقت،3: القبلة، 4 : و الرکوع، 5: و السجود.
پس اگر مرحوم سید بگوید مرادش از مخالفت با صلات منفرد، ترک رکوع باشد،این خوب است، به شرط اینکه رکوع را زیاد نکنند، یعنی زیادی رکوع در جماعت، بی اشکال است،اما اینجا جماعت نیست.
اما اگر مرادش از ترک، ترک قرائت باشد، این دو اشکال دارد:
اولاً: غالباً قرائت ترک میشود، ثانیاً: اگر ترک هم بشود، ضرری به نماز نمیزند، چون ترک قرائت موجب بطلان نیست. چرا؟ به جهت اینکه قاعدهی «لا تعاد» را داریم.
إن قلت: ممکن است کسی بگوید که قاعدهی «لا تعاد» عامد را نمیگیرد، بلکه فقط جاهل و ناسی میگیرد، اما عامد را نمیگیرد و در مانحن فیه این دو نفر عمداً قرائت را ترک کردهاند (ترکا القراءة عن عمد).
به بیان دیگر قاعدهی «لا تعاد» تنبل پرور نیست تا اینکه شامل عامد هم بشود، چون اگر «لا تعاد» حتی عامد را هم بگیرد، آنوقت «لا تعاد» میشود تنبل پرور.
پس این دو نفر هم عمداً قرائت را ترک کردهاند فلذا «لا تعاد» شامل شان نمیشود.
قلت: ما در پاسخ این اشکال عرض میکنیم که عامد هم بردو قسم است:
الف: عامد معذور، ب: عامد غیر معذور، در اینجا هر چند این دو نفر عامدند، اما عامد معذورند نه غیر معذور، فلذا ما قبول نداریم که «لا تعاد» این نوع عامد را نمیگیرد.
بله! اگر عامدی باشد که معذور نباشد، «لا تعاد» او را نمیگیرد.
اما عامدی که معذور است، مثلاً خیال میکرد که وظیفهاش ترک قرائت است و او هم طبق وظیفه ترک قرائت کرد و سپس معلوم شد که وظیفهاش ترک قرائت نبوده،این گونه «عامد» مشمول مستثنی منه است.
بنابراین، عبارت مرحوم سید توجیه شد، یعنی اگر مرادش از جملهی «إن عملا بوظیفة المنفرد» این باشد که رکنی را از قبیل رکوع زیاد نکنند، عبارت ایشان خوب است، اما اگر مرادش از جملهی مذکور،این باشد که قرائت را ترک نکنند، این دو اشکال دارد، اولاً آوردن این «قید» تحصیل حاصل است، چون همیشه ترک میکنند. ثانیاً ترک قرائت مخلّ به نماز نیست. چرا؟ چون مشمول مستثنی منه است که میگوید: «لا تعاد».
اگر کسی بگوید «لا تعاد» عامد را نمیگیرد و این عامد است.
جوابش این است که عامد بر دو قسم است، الف: عامد معذور، ب: عامد غیر معذور. این آدم عامد معذور است، فلذا مشمول «لا تعاد» داخل میشود.
مسئلهای است که از امیر المومنین سوال شده و همان سبب شده است که این مسئله در کتب اهل سنت و کتابهای ما مطرح بشود، آن مسئله این است که دو نفر با هم نماز خواندند و هردو مدعی امامت هستند، مثلا زید میگوید من امام بودم و تو ماموم، عمرو میگوید من امام بودم و تو ماموم.
و گاهی هردو نفر ادعای قصد مامومیت میکنند، زید میگوید من قصد مامومیت داشتم، عمرو هم میادعا میکند که من قصد مامومیت داشتم، در اینجا چه باید کرد؟
حضرت در جواب میفرماید: اگر هردو ادعا کردند که ما قاصد امامت بودیم، نماز هردو نفر شان درست است، اما اگر هردو نفر ادعای قصد مامومیت داشتند و هر کدام شان گفتتند که من قصد مامومیت داشتم، حضرت میفرماید نماز هردو نفر باطل است و هردو را به صورت مطلق میگوید، اگر هردو بگویند که قاصد امامت بودیم، نماز هردو نفر درست است. اگر هردو بگویند قاصد مامومیت بودیم، نماز هر دو نفر شان باطل است.
حضرت حکم هردو را به صورت مطلق بیان میکند. چرا؟ حملاً لکلّ شقّ علی الغالب. چطور؟ چون اگر هردو نفرشان قاصد امامت باشند، نماز هردو نفر شان درست است. چرا؟ زیرا آدمی که امام است، همانند آدم منفرد نماز میخواند، یعنی نماز را با تمام اجزاء و شرائطش انجام میدهد و چیزی از نماز کم نمیگذارد.
در حقیقت یک نماز کامل و تام می خواند و لذا حضرت فرمود نماز هردو نفر شان صحیح است.
اما اگر هردو نفر بگویند ما قاصد مامومیت بودیم، معلوم میشود که هردو نفر حمد و سوره را نخواندهاند. ولذا نماز هردو نفر شان باطل است. حضرت هردو را به صورت مطلق بیان میکند و میفرماید: اولی صحیح است مطلقاً، دومی هم باطل است مطلقاً.
مرحوم سید به جای اینکه از نصّ پیروی کند، اولی را مطلق گذاشته، دومی را مقید نموده، یعنی در اولی گفته نماز هردو صحیح است، اما راجع به دومی میگوید: در صورتی نماز شان باطل است که به وظیفهی انفراد عمل نکنند.
ما میگوییم: این قید شما یک قید زایدی است، زیرا آدمی که مقتدی باشد، هیچگاه به وظیفهی منفرد عمل نمیکند،یعنی حمد و سوره را نمیخواند. پس حق مطلب این بود که ایشان (مرحوم سید) همانند «نص» هردو را مطلق بیاورد و بگوید اولی مطلقا صحیح، و دومی مطلقا باطل است. نه اینکه اولی را مطلق بیاورد و دومی را مقید.
کلام مرحوم سید علاوه بر اینکه خلاف نص است، یک اشکال دیگر هم دارد و آن این است که مراد مرحوم سید از اینکه میگوید اگر به وظیفهی منفرد علم نکنند، نماز هردو باطل است، این دو احتمال دارد:
الف: رکنی را زیاد کنند، اگر مراد شان این باشد، این قید اشکالی ندارد، یعنی ما هم قبول داریم که نماز اینها باطل است اگر به وظیفهی منفرد عمل نکنند و رکنی را زیاد کنند، مسلماً اضافهی رکن در صلات منفرد، مایهی بطلان نماز است. البته قطعاً نظر ایشان این نیست، بلکه این یک احتمالی است که من راجع به کلام ایشان دادم.
ب: اما اگر مرادش از اینکه میگوید اگر به وظیفهی منفرد عمل نکنند، این باشد که حمد و سوره را ترک کنند، در اینجا این سوال پیش میآید و آن این است که اگر حمد و سوره را ترک کردند، اطلاق روایت سکونی، میگوید این باطل است،یعنی اگر حمد و سوره را نخوانند، نماز شان باطل است. اما از آن طرف «لا تعاد الصلاة إلّا من خمس» میگوید نماز این آدم صحیح است، چون «لا تعاد» پنج چیز را استنثا کرده که حمد و سوره جزء آن پنج تا نیست فلذا نماز شان درست است.
در اینجا چه کنیم؟ دو نفر هستند و هردو قصد مامومیت کردهاند و حمد و سوره را ترک کردهاند، اطلاق روایت سکونی میگوید نماز شان باطل است، اما اگر به استنثاء «لا تعاد الصلاة إلّا من خمس» نگاه کنیم، استنثاء «لا تعاد» میگوید نماز شان صحیح است، چون حمد و سوره جزء اشیاء خمسه نیستند. چون اشیاء خمسه عبارتند از : 1: الطهور، 2:الوقت، 3: القبلة، 4: و الرکوع، 5: و السجود، حمد و سوره تحت «لا تعاد» داخل است. ما در اینجا کدام را مقدم کنیم؟
ممکن است کسی بگوید که در اینجا باید اطلاق خبر را مقدم کنیم. چرا؟ به دو دلیل:
اولاً: «لا تعاد الصلاة إلّا من خمسة»، این «إلّا من خمسه» تخصیص خورده، یعنی جای هفتم و ششم هم داریم، مثلاً اگر آدمی بدون تکبیرة الإحرام نماز بخواند، نمازش باطل است و حال آنکه تکبیرة الإحرام جزء اشیاء خمسه نیست، یا آدمی به رکوع برود بدون اینکه قیام متصل به رکوع را انجام داده باشد، باید ایستاده باشد و سپس به رکوع برود، اما نشسته باشد و در حال نشسته به رکوع برود، نمازش باطل است و حال آنکه جزء اشیاء خمسه نیست، پس چون «إلّا من خمسه» تخصیص خورده، این هم یک تخصیص دیگر. یعنی اینجا هم نماز شان باطل است هر چند داخل در مستثنی نیست.
علاوه بر این، اگر نباشد در این مورد، «لا تعاد» را مقدم کنیم، دیگر برای روایت سکونی موردی باقی نمیماند.
مورد سکونی نود و نه در صد حمد و سوره را نمیخوانند، اگر بگوییم اینجا صحیح است، برای روایت سکونی فقط یک مورد باقی میماند و آن جایی است که رکن را اضافه کنند. یلزم أن لا یکون لروایة السکونی إلّا مورد الشاذ. نود و نه در صد ترک قرائت است و یک در صد اضافه کردن رکن، اگر نود و نه در صد داخل بشوند تحت «لا تعاد»، دیگر برای خبری سکونی موردی باقی نمیماند.
خلاصهی مطلب
الف: سکونی از امام باقر علیه السلام،و ایشان از حضرت امیر المومنین علیه السلام نقل میکند که اولی (إذا قصدا الإمامة) مطلقا صحیح است و دومی (إذا قصدا المأمومیة) مطلقا باطل است.
ب: مرحوم سید اولی را مطلق گذاشت، دومی را مقید کرد، یعنی فرمود به شرط اینکه مخالف با نماز منفرد باشد، یعنی عمل به وظیفهی منفرد نکنند.
ج: ما از مرحوم سید سوال کردیم که منظور شما از این قید چیست؟ اگر مراد شما این قید، اضافهی رکن است، فرمایش تان درست است، یعنی نماز اینها باطل است اگر اضافهی رکن کنند. ولی این یک در صد است
اما اگر مراد شما دومی باشد، یعنی اینکه عمل به وظیفهی منفرد نکنند، یعنی حمد و سوره را نخوانند، اگر مراد شما این باشد، آنوقت این مشکل بین اطلاق خبر سکونی و بین استثناء «لا تعاد» پیدا میشود. اطلاق خبر سکونی میگوید باطل است، «إلّا من خمس» میگوید صحیح است، چون این جزء اشیاء خمسه نیست، و ما اطلاق را مقدم بر «إلّا من خمسة» کردیم. به دو دلیل:
اولاً: «إلّا من خمسة» تخصیص خورده، مثل اینکه انسان در نماز تکبیرة الإحرام را نخواند، نماز باطل است و حال آنکه جزء خمسه نیست، یا قیام متصل به رکوع را انجام ندهد، باز نمازش باطل است و حال آنکه جزء خمسه نیست. در ما نحن فیه هم بگوییم اگر هردو قصد مامومیت بکنند و حمد و سوره را نخوانند، نماز شان باطل است، یعنی ما نحن فیه را یک تخصیص دیگر از برای «إلّا من خمسة» بشماریم
ثانیاً: اگر بنا باشد که ما به «إلّا من خمسة» عمل کنیم و بگوییم نمازش درست است، برای خبری سکونی موردی باقی نمیماند.
بررسی فرع سوم
همان گونه که بیان شد، دو نفر گاهی قصد امامت میکنند و گاهی قصد مامومیت، و گاهی هردو شک میکنند، یعنی هیچکدام شان نمیدانند که قصد امامت کردهاند یا قصد مامومیت.
دیدگاه صاحب مدارک
در اینجا صاحب مدارک میفرماید نماز هردو نفر شان باطل است خواه در اثناء شک کنند یا بعد از نماز.
نظریهی شهید اول در کتاب ذکری
صاحب کتاب «ذکری» میفرماید نماز هردو صحیح است.
دیدگاه استاد
ولی ما قائل به تفصیل هستیم.
بررسی قول صاحب مدارک
مرحوم صاحب مدارک میفرماید اگر هردو شک کنند و ندانند که چه را نیت کردهاند،نماز شان باطل است خواه در اثناء شک کنند یا در بعد از نماز.
1: «القول بالبطلان و هو خیرة صاحب المدارک معلّلاً بأنّ الشک إن کان (الشک) فی أثناء الصلاة لم یمکنهما المضی علی الإئتمام ( نمیتوانند به نیت اقتدا پیش ببرند و بگویند هردوی ما ماموم هستیم) و هو ظاهر - چرا ظاهر است؟ چون احتمال دارد که هردو قصد امامت کرده باشند، اگر قصد امامت کرده باشند، چطور میتوانند به قصد ائتمام پیش ببرند- و لا علی الإنفراد أو الإمامة - قصد انفراد هم نمیتوانند بکنند. چرا نمیتوانند قصد انفراد کنند؟ چون احتمال دارد که اینها امام باشند، امام نمیتواند قصد انفراد کند، احتمال هم دارد که ماموم باشند، ماموم هم از نظر مرحوم صاحب مدارک نمیتواند در وسط قصد انفراد کند.- و لا علی الإنفراد أو الإمامة لجواز أن یکون کلّ منهما قد نوی الإئتمام بصاحبه - چرا نمیتوانند نیت و قصد امامت کنند؟ کلمهی «لجواز أن یکون» علت امامت است- لجواز أن یکون کلّ منهما قد نوی الإئتمام بصاحبه فتبطل النیّة من رأس. اگر این آدم از اول قصد ائتمام کرده باشد،در وسط نمیتواند قصد امامت کند، یعنی قصد امامت در وسط جایز، چرا؟ چون از اول قصد ائتمام کرده ولذا قصد امامت در وسط جایز نیست. قصد انفراد هم نمیتواند بکند، چون ایشان قصد انفراد را در اثناء نماز جایز نمیداند.
پس نه قصد ائتمام میتوانند و نه قصد امامت، قصد انفراد هم نمیتوانند بکنند.
اما اینکه قصد ائتمام نمیتوانند بکنند، چون لعل از اول قاصد امامت بودهاند، انفراد را هم نمیتواند قصد کنند، چون ایشان قصد انفراد را در وسط صلات جایز نمیداند، قصد امامت هم نمیتوانند بکنند،چون لعل از اول ائتمام را قصد کردهاند، بعد از نماز اگر شک کنند، میگوید این شک در خروج از تکلیف است، بعد از نماز شک می کنند که آیا از تکلیف خارج شدند یا نه؟ حتماً باید اعاده کنند.
پس کلام مرحوم صاحب مدارک بر در اطراف سه محور دور میزند،اگر در اثناء شک کنند، سه راه پیش روی آنان وجود دارد:
الف: قصد ائتمام کنند، ب: قصد انفراد کنند، ج: قصد انفراد کنند، هر سه تای اینها مشکل دارد، چون اگر قصد ائتمام کنند، مشکلش این است که لعل از اول قصد امامت کردهاند، قصد انفراد هم نمیتوانند بکنند، چون ایشان قصد انفراد را در وسط صلات جایز نمیداند، اگر قصد امامت بکنند،باز هم مشکل دارد چون لعل از اول قصد ائتمام کردهاند. اما بعد از نماز، این شک در خروج از تکلیف است.
بررسی قول صاحب ذکری
2: القول بالصحة، مرحوم صاحب ذکری فرموده است که نماز هردو نفر شان درست است مگر در یک مورد، چرا نماز هردو درست است؟
میگوید اگر در اثناء باشد، یک بیان داریم، اگر بعد از اثناء باشد، بیان دیگر داریم.
اگر بعد از نماز باشد، قاعدهی صحت جاری میکنیم، اما اگر در اثناء نماز باشد، چنانچه جای حمد و سوره نگذشته باشد، حمد و سوره را میخوانند، فرض کنید شک شان در حال قیام است، من شک میکنم که امام هستم یا ماموم؟ اگر امام باشم، باید حمد و سوره را بخوانم. اگر ماموم باشم، نباید بخوانم، چون شک در امامت دارم،در «اثناء» حمد و سوره را میخوانم.
بله! اگر موقعش گذشت، جای تدارک نیست، فقط قاعدهی صحت جاری است، این هم دلیل ذکری بود.
پس مرحوم ذکری میفرماید: صحیح است، اگر محل تدارک نگذشته است،تدارک میکند، امام هم باشد،باید بخواند، ماموم هم باشد، قصد انفراد میکند و حمد و سوره را میخواند، چون ایشان قصد انفراد را جایز میداند.
بررسی کلام علامه
قول سوم مال علامه است، ایشان میگوید در اثناء باطل است، اما بعد از نماز صحیح است.
اما مرحوم سید تا حدی با علامه موافق است.
عبارت مرحوم سید
و إن کان الأقوی، الصحة إذا کان الشک بعد الفراغ- اینجا با علامه موافق است- أو قبله مع نیّة الإنفراد بعد الشک- اینجا با شهید در ذکری موافق میباشد. اگر در اثناء باشد و نیت انفراد بکند، اگر محل قرائت نگذشته، قرائت را میخواند، اگر هم گذشته باز هم اشکال ندارد.
نظریهی استاد
ما یک طرح جدیدی ریختیم و آن این است گاهی شک در اثناء است و گاهی بعد از فراغ از نماز است، اگر شک بعد از فراغ از نماز باشد، آن را در جلسهی آینده توضیح میدهیم.
اما اگر شک در اثناء است،گاهی از اوقات من در نیت خودم شک دارم، اما نیت صاحب و رفیقم را میدانم،
گاهی عکس است،یعنی نیت خودم را میدانم، اما از نیت صاحب و رفیق خود اطلاع ندارم،یعنی در نیت صاحب خود شک دارم.
گاهی در هردو شک دارم،یعنی نه نیت خودم را میدانم و نه نیت صاحب خود را. صاحبم نیز چنین است، یعنی گاهی نیت مرا میداند، اما نیت خودش را نمیداند، گاهی نیت خود را میداند، ولی نیت مرا نمیداند، گاهی نه نیت خود را میداند و نه نیت مرا.
دوتای اول هر کدام شان دو فرض دارد،اولی دو فرض دارد، دومی نیز دو فرض دارد، اما سومی دو فرض ندارد، و لذا ما باید هر پنج فرض را بررسی کنیم.
بررسی صورت اول
صورت و شق اول این بود که در نیت و قصد خودم شک دارم، اما نیت و قصد صاحبم را میدانم، این خودش دو فرض دارد، گاهی میدانم که نیت و قصد صاحبم امامت بوده است، گاهی میدانم که نیت و قصد صاحبم مامومیت بوده، اگر بدانم که نیت و قصد صاحبم امامت بوده بدون اینکه نیت و قصد خودم را بدانم، نماز من صحیح است. چرا؟ چون صاحبم نیت و قصد امامت کرده، من اگر نیت و قصد مامومیت کرده باشم، وظیفهی مرا او انجام میدهد،و اگر من هم نیت و قصد امامت کرده باشم، باز هم من وظیفهی خودم را انجام دادهام.
پس اگر بدانم که صاحبم نیت امامت کرده بدون اینکه نیت خودم را بدانم، نماز من درست است، چه قصد امامت کرده باشم و چه قصد مامومیت.
بررسی صورت دوم
من نیت خودم را میدانم، ولی شک در نیت و قصد صاحبم دارم، اینجا یک صورت صحیح است و یک صورت باطل، عیناً مثل اولی است، در اولی چطور یک صورت صحیح شد و یک صورت باطل، اینجا نیز چنین است، من نیت و قصد خود را میدانم که امام بودم، نمازم درست است. چرا؟ چون به وظیفهی خود عمل کردم، اما اگر بدانم که نیت و قصد من مامومیت بوده، در این صورت نمازم باطل است. چرا؟ چون لعل صاحب و رفیقم هم نیت و قصدش مامومیت بوده، یعنی هردو ماموم بودیم و هیچکدام حمد و سوره را نخواندیم. پس هم صورت اولی روشن شد و هم صورت دوم، صورت اولی این بود که نیت و قصد صاحبم را میدانم و شک در نیت و قصد خود دارم. نیت و قصد خود را میدانم، اما شک در نیت و قصد صاحبم دارم، من میدانم که صاحبم قصد امامت کرده، نماز من درست است. میدانم که صاحبم نیت و قصد مامومیت کرده، نماز من باطل است. چرا؟ چون لعل من هم قصد مامومیت کرده باشم.
صورت دوم این بود که از نیت و قصد خود آگاهم و میدانم که چه را نیت کردهام، اگر من قصد امامت کردهام، نمازم درست است خواه صاحبم قصد امامت کرده باشد یا نه. اما اگر من قصد مامومیت کرده باشم، نماز من باطل است. چرا؟ چون لعل صاحب من هم قصد مامومیت کرده باشد و در نیجه هیچکدام حمد و سوره را نخواندیم.
بررسی صورت سوم
صورت سوم این است که هردو نفر ما شاک هستیم،یعنی نه من از نیت و قصد خود آگاهم و نه از نیت و قصد صاحبم، قهراً نماز ما محکوم به بطلان است. چرا؟ چون نمیدانم، اگر قصد امامت کرده باشم، نماز من درست است، اما اگر نیت و قصد مامومیت کرده باشم، نماز من باطل است، صاحبم هم اگر امام باشد،نماز من درست است، اگر ماموم باشد، نماز من باطل است و چون نمیدانیم محکوم به بطلان است، شک ما در بعد الفراغ است نه در اثناء. هذا کان کلّه الشک فی بعد الفراغ است،نه شک در اثناء.
إن قلت: چرا در همه اصالة الصحة جاری نکنیم، در همان شقوقی که گفتیم باطل است، اصالة الصحة و قاعدهی فراغ جاری کنیم، کدام شقوق را گفتیم باطل است؟ اگر صاحبم قصد مامومیت کرده و قصد من مشکوک است. چرا؟ چون او قصد امامت نکرده و لذا حمد و سوره را نخوانده است، اگر من قصد امامت کرده باشم، حمد و سوره را خواندهام، و اگر قصد مامومیت کرده باشم، حمد و سوره را نخواندهام. این باطل است.
هکذا در شق دوم، یعنی من میدانم که قصد مامومیت کردهام، ولی نمیدانم که صاحبم هم قصد امامت کرده یا نه، گفتیم باطل است.
آنگاه این پرسش به میان میآید که چرا در اینجا قاعدهی فراغ جاری نکنیم و آن این است که قال الصادق علیه السلام : «کلّ ما مضی من صلاتک و طهورک فامضیه کما هو ».
قلت: قاعدهی فراغ در جای جاری است که اگر در اثناء عمل، این آدم را متذکر کنند، وضعش را بفهمد.
و به تعبیر امام صادق علیه السلام «و هو حین یتوضأ أذکر منه حین یشکّ»، یعنی در حال شک، شک است، ولی در اینجا در حال عمل هم اذکر نیست. چون اگر در اثناء هم از این آدم سوال میکردیم، باز همان حال شک را داشت و میگفت من نمیدانم که قصد امامت کردم یا قصد مامومیت؟ قاعدهی فراغ در جای جاری است که بعد العمل شک باشد، اما حین العمل اگر متوجهش میکردند، أذکر باشد، اما در اینجا حین العمل و بعد العمل یکسان است.
مثال
فرض کنید کسی در حمام رفته تا غسل واجب را انجام بدهد، انگشتر در دستش بود، نمیداند که زیر انگشتر آب رفت یا نرفت؟ موقع پوشیدن لباس شک میکند که آیا موقعی که غسل میکردم، آب زیر انگشترم رفت یا نرفت؟ اینجا قاعدهی فراغ جاری نیست. چرا؟ چون حال شک با حال عمل یکسان است، یعنی اگر در همان موقع هم یک کسی به این آدم میگفت: فلانی! آیا آب زیر انگشتر شما رفت یا نرفت؟ در جواب میگفت: من نمیدانم که رفت یا نرفت.
بنابراین، قاعده فراغ در جای جاری است که اگر کسی طرف را در حین العمل متوجه کند، شک نکند. در این مثال اگر کسی طرف را متوجه کند و بگوید: فلانی! شما انگشتر را که تکان ندادی،آیا آب زیر انگشترت رفت یا نرفت؟ در جواب میگوید: من نمیدانم که رفت یا نرفت. فلذا در این گونه موارد قاعده فراغ جاری نیست و در ما نحن فیه نیز چون حال عمل با حال شک یکسان است، یعنی همانطور که بعد از نماز شک دارد، حین الصلاة هم اگر کسی او را متوجه میکرد، باز شک داشت و نمیدانست که آیا قصد امامت کرده یا قصد مامومیت. هذا إذا کان الشک بعد الفراغ.
اما إذا کان الشک فی الأثناء، فإن کان الشک فی الرکعه الأولی و عدم مضی محل القراءة حسب تعبیر الشهید فینوی الإنفراد و یقرأ و یتمّ لأنّه لو کان منفرداً فنیّة العدول أمراً زائداً، و لو کان مقتدیاً فیعدل إلی الإنفراد.
و أمّا إذا کان فی سائر الرکعات فالعدول غیر نافع لعدم احراز القراءة فی الرکعة الأولی إلّا علی القول بجریان قاعدة الفراغ فی الأثناء کما علیه المصنّف.
یعنی اگر در اثناء شک کرد، چنانچه محل نگذشته باشد، قصد انفراد میکند و نماز را ادامه میدهد. اگر امام بوده، قصد انفرادش زاید است، اما اگر ماموم بوده، قصد انفرادش سر جایش است.
اما اگر محل گذشته است، مثلاً شخص در حال رکوع شک میکند که آیا من امام هستم یا ماموم، صاحبم امام است یا ماموم.
در اینجا بستگی دارد که آیا قاعدهی فراغ در اثناء جاری میشود یا نه؟ حضرت امام می فرمود که جاری است، ولی مصنف قائل نیست، چون قاعده فراغ مال بعد العمل است نه مال اثناء العمل.
ولی حضرت امام میفرمود، ما هم قاعده فراغ داریم و هم قاعده تجاوز، قاعدهی «تجاوز» جامع بینهما است، یعنی در اثنای عمل هم جاری میشود مگر اینکه آن اشکال را بکنیم که باید طرف حین العمل أذکر باشد، و حال آنکه در اینجا حین العمل أذکر از حین الشک نیست.
المسألة الرابعة عشر
الأقوی و الأحوط عدم نقل نیّته من إمام إلی إمام آخر اختیاراً و ان کان الآخر أفضل و أرحج الخ.
فرع اول
مسئلهی چهاردهم این است که انسان به یک فرد فاضلی اقتدا کند، سپس یک فرد افضلی هم پیدا شد و شروع به خواندن نماز کرد،آیا میشود از فاضل به افضل عدول نمود یا نه؟
مثال
فرض کنید امام اول هاشمی نیست، امام دوم هاشمی است یا امام اول امّی است، اما امام دوم عالم است، آیا انسان میتواند در وسط نماز،از امام اول به امام دوم بخاطر فضیلتی که دارد عدول کند یا نه؟
فرع دوم
فرع دوم این است که اگر برای امام جماعت حادثهای رخ داد، گاهی حادثه قبل است و گاهی حادثه بعد است، گاهی از اوقات سبب متقدم است،یعنی معلوم میشود که این آدم وارد مسجد که شده اصلاً وضو نداشته، مثلا شروع کرده به خواندن نماز و در اثنای نماز یادش آمد که من فاقد وضو بودهام.
و گاهی در اثنای نماز حادثه رخ میدهد، مثلاً بدون اخیتار محدث میشود یا غش میکند یا خون دماغ میشود یا دل درد میشود به گونهای که از ادامه نماز عاجز میشود، در اینجا دست یک نفر را میگیرد و جای خودش مینشاند، او امام میشود و لذا مردم بقیهی نماز را با امام جدید میخواند.
بنابراین، در اثنای نماز عدول از امامی، به امام دیگر جایز نیست مگر اینکه یکی از این حوادث برای امام پیش بیاید. که در این صورت عدول از امامی به امام دیگر اشکالی ندارد.
فرقش با اولی این است که در اولی از روی اختیار میخواهد از امامی به امام دیگر عدول کند، ولی در دومی از روی اضطرار میخواهد به امام دیگر عدول کند.
چون امام اول به علتی نمیتواند نماز را ادامه دهد،یعنی یا میمیرد، یا بدون اختیار محدث می شود یا دل درد میشود یا خون دماغ میشود یا غش میکند، در یک چنین موردی یکی از مامومین جای امام میایستد و بقیه نماز را به قصد امامت با مردم انجام میدهد.
بررسی ادلهی مسئله
اما اینکه چرا در حال اختیار انسان نمیتواند از امامی به امام دیگر (بخاطر فضیلتی که دارد) عدول کند؟
هر چند در این زمینه روایت نداریم تا برای عدم جواز عدول به روایت تمسک کنیم، ناچاریم سراغ قواعد برویم و از روی قواعد اثبات کنیم که عدول جایز نیست.
از آنجا که نماز جماعت یک نماز توقیفی است.
به عبارت دیگر عبادات از امور توقیفی است، از این رو تا از شرع مقدس دلیلی نیامده، ما نمیتوانیم شکل جماعت را عوض کنیم. البته جماعت امر عرفی است،اما جماعت در عبادت امر توقیفی است، یعنی اصل در عبادات توقیفی بودن است و لذا ما حق نداریم که بدون دلیل شرعی از موضوعی به موضوع دیگر منتقل بشویم.
علاوه براین، اطلاقی هم در کتاب جماعت نداریم که انسان به اطلاق آن تمسک کند، یعنی ما در کتاب جماعت یک دلیلی نداریم که دارای اطلاق باشد تا بشود از آن استفاده اطلاق کند.
إن قلت: ممکن است کسی بگوید میتواند از امام اول به امام دوم عدول کند، چرا؟ استصحاب کند، چطور؟ قبل از آنکه من به امام اول اقتدا کنم، آیا میتوانستم به امام دوم اقتدا کنم یا نه؟ بله! یعنی میتوانستم اقتدا کنم. الآن که شک دارم که بعد از آنکه به امام اول اقتدا کردم، آیا باز هم میتوانم به امام دوم اقتدا کنم یا نه؟ اصل استصحاب میگوید الآن هم میتوانی به امام دوم اقتدا کنی.یعنی اصل جواز بقاء اقتدا است.
قلت: در اینجا استصحاب جاری نمیشود چون موضوع عوض شده است. جواز الإقتداء موقعی بود که من به فاضل اقتدا نکرده بودم، در اینجا میتوانستم به افضل اقتدا کنم، اما حالا که به فاضل اقتدا کردم و سرنوشتم مشخص شده است، دیگر بدون دلیل نمیتوانم به دومی اقتدا کنم. «لا تنقض الیقین بالشک» در جای جاری است که قضیهی متیقنه با قضیهی مشکوکه یکی باشند و در اینجا یکی نیستند،یعنی موضوع در اینجا عوض شده است ولذا کسی حق ندارد که در اثنای نماز از فاضل به افضل عدول کند.
بررسی فرع دوم
فرع دوم این بود که در اثنای نماز برای امام جماعت یکی از حوادث مذکوره (بدون اختیار) رخ بدهد، در اینجا عدول از امامی به امام دیگر منصوص است، یعنی روایات فراوانی داریم،ولی قبل از آنکه روایات را مورد بررسی قرار بدهیم، باید ببینیم که مسئله در میان فقهای ما چگونه است، آیا مفتابه است یا مفتابه نیست؟
از عبارت فقها و بزرگان روشن میشود که آیا مفتابه است یا نه، چون بعداً که روایات را میخوانیم، باید روایات معرض عنه نباشد.
عبارت علامه
قال العلامة:لو أحدث الإمام أو أغمی علیه أو مات أو مرض قدّم هو أو المأمومون من یتمّ بهم الصلاة استحباباً لا وجوباً - چرا استحباباً؟ چون ماموم میتواند نمازش را فرادی بخواند، اما اگر بخواهند نماز را با جماعت ادامه بدهند، باید یکی جای امام بیاید- عند علمائنا أجمع و به قال مالک و أبوحنیفه و الثوری و أحمد و اسحاق و أبوثور و الشافعی فی الجدید. کلمهی «فی الجدید» قید «والشافعی» است، شافعی آرائش در بغداد قدیم است، در مصر آرائش قدیم است و ایشان کتاب «عمر» را در مصر نوشته است. إلی أن قال: و قال الشافعی فی القدیم لا یجوز » التذکرة4/320، المسألة 593.
و قال (علامه) أیضاً فی صلاة الجمعة: لو أحدث الإمام فی صلاة الجمعة أو غیرها أو خرج بسبب آخر، جاز أن یستخلف غیره لیتّم بهم الصلاة عند علمائنا أجمع» التذکرة: 4/28، المسألة391.
عبارت محقق اول
و قال المحقق: و إذامات الإمام أو أغمی علیه فی الأثناء أستنیب من یتمّ الصلاة بهم»
عبارت صاحب جواهر
و قال صاحب الجواهر:فی شرحه العبارة «بلا خلاف معتدبه».
معلوم میشود که یک مخالف شاذ داریم.
«إنّما الکلام» آیا ما میتوانیم از مواردی که منصوص است به غیر منصوص تعدی کنیم یا نمیتوانیم؟
مثلاً زمان جنگ و هنگام بمباران است، امام از ترس بمباران یا از ترس اینکه ممکن است کسی در هنگام نماز جماعت او را ترور کند، فرار میکند، آیا کس دیگر میتواند جانشین او بشود یا نه؟
از این رو ما ناچاریم که روایات را بخوانیم، بعد از آنکه روایات را خواندیم، باید ببینیم که آیا می توانیم القاء خصوصیت کنیم یا نه؟ عنوانی که شماره گذاری شده علی الظاهر هفت تاست:
الأول: الموت
1: محمد بن علیّ بن الحسین (صدوق) باسناده عن الحلبی – حلبی در زمان امام صادق علیه السلام است، مرحوم صدوق دویست سال بعد از امام صادق علیه السلام میباشد، چطور ایشان میتواند از حلبی نقل کند؟ از کتابش نقل کرده و نقل از کتاب را میگویند: وجادة، وجادة را میگویند حجت نیست بلکه باید نسبت به آن کتاب سند داشته باشد، ولذا در آخر کتاب «من لایحضر الفقیه» سندش را به این کتاب نقل کرده و فرمود که من روایاتی که از کتاب حلبی گرفتم، سندم نسبت به این «کتاب» این است، یعنی من این کتاب را پیش این شیخ خواندهام، او نیز پیش شیخ قبلی خوانده است و هکذا تا برسد به مؤلّف کتاب.
إن قلت: ممکن است کسی بپرسد که اگر وجاده صحیح نیست، پس چطور ما از کافی، من لا یحضر الفقیه، تهذیب و کافی نقل روایت میکنیم و حال آنکه همهاش وجادة است.
قلت: فرقش روشن است، چون این کتابها نسبتش به مؤلّف اظهر من الشمس است، یعنی قطعاً کتاب کافی مال کلینی است و اگر نسبت به آن سند هم نقل کنیم از باب تبرک و تیمن است.
اما کتابهای اصول قدیمی که همهاش خطی بودهاند، صدور آنها نسبت به مؤلّف قطعی نبوده است، زیرا
چه بسا ممکن است دست برده باشند و لذا ناچارند که نسبت به همهی این کتابها سند داشته باشند.- عن أبی عبد الله علیه السلام« أنّه سأل عن رجل أمّ قوماً فصلّی بهم رکعة ثمّ مات، قال: قال یقدّمون رجلاً آخر و یعتدون بالرکعة (آن رکعت پیشین را حساب میکنند، معلوم می شود که این رجل جزء مامومین نبوده، چون اگر جزء مامومین بود، نمیگفت فیعتدّ بالرکعة و الا اگر جزء مامومین قبلی میبود، مامومین هم همان رکعت را خوانده،به زودی بیان خواهیم کرد که آیا حتماً باید از مامومین جای خودش بگذارد یا غیر مامومین را هم میتواند جای خودش بگذارد. ) فیعتّد بالرکعة و یطرحون المیّت خلفهم و یغتسل من مسّه- چرا میگوید: «و یغتسل من مسّه»، و حال آنکه میت به این زودی سرد نمیشود؟ در روایت بعدی خواهد آمد که میگوید: لا یغتسل» الوسائل:ج5،الباب 43، الحدیث 1.
2: ما رواه فی الإحتجاج، قال: «ممّا خرج عن صاحب الزّمان علیه السلام إلی محمد بن عبد الله بن جعفر الحمیری حیث کتب إلیه روی لنا عن العالم علیه السلام أنّه سئل عن إمام قوم صلّی بهم بعض صلاتهم، و حدثت علیه حادثة کیف یعمل من خلفه؟ فقال یؤخّر و یتقدّم بعضهم و یتّم صلاتهم و یغتسل من مسّه» این حدیث همانند حدیث قبلی میگوید :«و یغتسل من مسّه».
و فی التوقیع «لیس علی من نحّاه إلّا غسل الید» الوسائل:ج 2،الباب 2 من أبواب غسل الس، الحدیث 4.
در توقیع آمده که فقط دست خودش را میشوید، چون بدن میت نجس میشود و این آدم به بدن او دست زده فلذا باید دستش را آب بکشد.
الثانی: الحدث المبطل للوضوء
اگر در اثنای نماز از امام حدثی سر بزند و قوهی ماسکه خود را از دست بدهد، نماز خودش باطل میشود،اما نماز مامومین باطل نمیشود، غایة ما فی الباب یک نفر باید جای امام بیاید و نماز را تمام کند.
1: محمد بن الحسن باسناده عن علیّ بن جعفر أنّه «سئل أخاه موسی بن جعفر علیه السلام عن الإمام أحدث فانصرف و لم یقدّم أحداً ما حال القوم؟ قال: لا صلاة لهم إلّا بامام فلیقدّم بعضهم فلیتّم بهم ما بقی منها و قد تمّت صلاتهم» الوسائل: ج5، الباب 72، الحدیث1.
فرض کنید در وسط نماز، امام جماعت محدث شد و از خجالتی سرش را پایین انداخت و از مسجد بیرون رفت، دیگر حواسش نبود که برای مامومین یک فکری بکند، در اینجا مامومین یکی را جلو میاندازد.
2: محمد بن الحسن باسناده عن الحسین بن سعید، عن نضر- نضر بن سوید، عن هشام بن سالم،عن سلیمان بن خالد – روایت صحیحه است- قال:« سألت أبا عبد الله علیه السلام عن رجل یؤمّ القوم فیحدث و یقدّم رجلاً قد سبق برکعة کیف یصنع؟ قال: لا یقدّم رجلاً قد سبق برکعة، و لکن یأخذ بید غیره فیقدّمه» الوسائل: ج 5، الباب 41 من أبواب صلاة الجماعة، الحدیث 1.
از این حدیث معلوم میشود که یک نفر به صورت فرادی نماز میخوانده که یک رکعت جلوتر بوده، ازحضرت میپرسد که چه کار کند؟ حضرت میفرماید آنکس را که یک رکعت جلوتر بوده، امام قرار ندهید، بلکه دست یکی از مامومین را بگیرید و او را به عنوان امام مقدم کنید.
3: و باسناده عن محمد بن أحمد بن یحیی، بن الحسن بن علیّ بن فضّال، عن الحسن بن علیّ، عن الحکم بن مسکین، عن معاویة بن شریح قال: «سمعت أبا عبد الله علیه السلام یقول: إذا أحدث الإمام و هو فی الصّلاة لم ینبغ أن یقدّم إلّا من شهد الإقامة»
الوسائل: ج 5، الباب 41 من أبواب صلاة الجماعة، الحدیث الحدیث2.
مگر کسی که از اول با اینها بوده،یعنی حق ندارند که افرادی را که مقدم یا مؤخر از اینهاست، مقدم کنند.
3: محمد بن الحسین باسناده عن معاویة بن میسرة، عن الصّادق علیه السلام قال: «لا ینبغی للإمام إذا أحدث أن یقدّم إلّا من أدرک الإقامة» الوسائل: ج 5، الباب 41 من أبواب صلاة الجماعة، الحدیث 3.
البته روایات در این زمینه زیاد است و من خواستم از باب نمونه همین مقدار را بیان کنم.
الثالث – السادس: الرعاف و الأذی فی البطن القی و الدّم
یعنی اگر امام خون دماغ شد یا دچار دل دردی شد یا قی و استفراغ کرد یا خونی از بدنش بیرون آمد که نماز را باطل میکند،این عناوین در روایات هم آمده است.
روی الصدوق مرسلاً قال: «قال أمیر المؤمنین علیه السلام ما کان من إمام تقدّم فی الصّلاة و هو جنب ناسیاً أو أحدث حدثاً أو رعف رعافاً أو أذی فی بطنه فلیجعل ثوبه علی أنفه ثمّ لینصرف و لیأخذ بید رجل فلیصلّ مکانه ثم لیتوضّأ و لیتمّ ما سبقه من الصلاة، و إن کان جنباً فلیغتسل فلیصلّ الصّلاة کلّها»
الوسائل: ج5، الباب 72، الحدیث2.
ما روی عن سلمة أبی حفص،عن أبی عبد الله علیه السلام: « إنّ علیاً کان یقول لا یقطع الصلاة الرعاف و لا القیء و لا الدّم فمن وجد أذی فلیأخذ بید رجل من القوم من الصف فلیقدّمه یعنی إذا کان إماماً» الوسائل: ج 4، الباب 2 من أبواب قواطع الصلاة،الحدیث 8.
و باسناده عن محمد بن أحمد بن یحیی، عن العباس بن معروف،عن ابن سنان (مسکان) عن طلحة بن زید، عن جعفر – معلوم میشود که این آدم زیدی مذهب است، هر گاه در روایات گفتند: جعفر! معلوم میشود که یا سنّی هستند یا زیدی مذهب –عن أبیه علیه السلام قال: «سألته عن رجل أمّ قوماً فأصابه رعاف بعد ما صلّی رکعة أو رکعتین، فیقدّم رجلاً ممّن قد فاته رکعة أو رکعتان، قال: یتمّ بهم الصلاة ثمّ یقدّم رجلاً فیسلّم لهم و یقوم هو فیتمّ بقیّة صلاته» الوسائل: ج 5، الباب 40 من أبواب صلاة الجماعة،الحدث5.
این روایات خیلی شذوذ دارد از نظر توضیح المسائل، اولاً امام جماعت این همه فعل کثیر انجام میدهد، بعداً از همانجا که رسیده بوده،نماز را ادامه میدهد.
ثانیاً: مامومین اگر بخواهند میت را پشت سر بگذارند،این فعل کثیر است، مامومین اگر بخواهند یکی را جلو بیندازد،این دست کسی را گرفتن است و ممکن است یکی حاضر بشود و دیگری حاضر نشود،با تمام این افعال کثیر جماعت درست است،یعنی بقیه نماز هم درست است و این اختلافات، مایهی بطلان جماعت نیست، جماعت بقیه درست است و امام هم از سر میگیرد.
مسئلهی ما این است که اگر در اثنای نماز جماعت مشکلی پیش بیاید، وظیفهی امام یا وظیفهی مامومین چیست؟
این مشکل در روایات ما عبارتند از:
1: موت امام جماعت، یعنی اینکه امام جماعت در اثناء نماز فوت کند.
2، حدث امام ، خواه در وسط نماز محدث بشود یا از اول محدث بوده و در حال حدث نسیاناً وارد نماز شده.
3: خون دماغ شود. 4: دل درد بگیرد،
5: استفراغ و قی کند،6: خونی از بدن او جاری شود، مثلاً جرح یا دملی در بدنش بوده و سر باز کرده است، این موارد را در روایات داشتیم، که امام یا مامومین یکی را جلو بیندازند و بقیه نماز را با امام جدید بخوانند.
ما تا کنون تا شش تا را خواندیم و الآن میخواهیم بقیه موارد بخوانیم، بقیه موارد اینکه اگر امام جماعت مشکلی برایش پیش آمد، نماز جماعت بهم نخورد،
ما شش مورد را خواندیم، یکی موت امام بود، دوم حدث امام بود،چهار تای دیگر هم کنار هم بودند مانند خون دماغ، دل درد، استفراغ و خون ریزی جای دیگر.
اما دو مورد دیگر را هم میخوانیم که منصوص است،
السابع: إقتداء الحاضر بالمسافر
هفتمین مورد این است که امام مسافر است و مامومین حاضر، امام ناچار است که بر سر رکعت دوم نماز را تمام کند، در اینجا مامومین میتوانند فرادی بخوانند،یا خود امام یک نفر از مامومین را جلو میکشد و میگوید بقیه را بخوانید، قهراً آن ماموم هم بقیه را به عنوان امام میخواند و نماز تمام میشود، و تا حال ما با این حکم فرادی در جماعات عمل نکردیم، غالباً آقایان روحانی که مسافر هستند و مردم پشت سر آنان اقتدا میکنند، سر رکعت دوم امام سلام میدهد و نماز را تمام میکند و سایر رکعات را خود مامومین به صورت فرادی میخوانند و حال آنکه امام میتواند یکی از مامومین را جای خود بگذارد و بقیهی نماز را بخواند و دلیل این مسئله روایت پنجم از باب چهل ابواب صلات جماعت است.
1: عن أبی عبد الله علیه السلام قال: «المسافر إذا أمّ قوماً حاضرین فاذا أتمّ الرکعتین سلّم ثمّ أخذ بید رجل منهم فقدّمه فأمّهم» الوسائل: ج 5،الباب 72 من أبواب صلاة الجماعة، الحدیث 4.
البته تنها این روایت نیست بلکه روایات دیگر هم در باب قواطع الصلاة داریم.
از این معلوم میشود آن همه سختگیری های که ما در باب جماعت میکنیم، آن سخت گیری نیست، حضرت میفرماید دست یک نفر از مامومین را بگیرد و در جای خودش بگذارد، همهی مامومینی که در صف اول نماز جماعت قرار گرفتهاند،عدالت شان که عدالت شیخ مرتضی انصاری نیست، ولذا در روایت داریم که در صف اول جماعت اهل تقوی و فضیلت بنشینند. که اگر احیانا برای امام جماعت حادثهای پیش آمد،اقلاً او بتواند بقیه را ادامه بدهد. معلوم میشود که در این موارد فعلی کثیری ماهی صورت صلاتی است در این مورد مشکلی نیست.
الثامن: إعتلال الإمام
هشتمین مورد اینکه امام گرفتار بیماری بشود، گاهی از اوقات امام را سرد میگیرد یا سکته میکند یا یک بیماری دیگر دیگر برایش رخ میدهد.
1:محمد بن یعقوب،عن محمد بن اسماعیل- هر جا محمد بن یعقوب از محمد بن اسماعیل نقل کرد، مراد محمد بن اسماعیل نیشابوری است، به دلیل اینکه استادش هم نیشابوری است - عن الفضل بن شاذان،عن ابن أبی عمیر، عن معاویة بن عمار، دوتا - معاویه داریم که هردو قهرمان حدیث هستند،یکی معاویة بن وهب است و دیگری معاویة بن عمّار، روایت معاویة بن عمّار بیشترش راجع به حج است، اما معاویة بن وهب، روایتش مطلق است،یعنی هم راجع به حج است و هم راجع به غیر حج.- قال: «سألت أبا عبد الله علیه السلام عن الرجل یأتی المسجد و هم فی الصلاة و قد سبقه الإمام برکعة أو أکثر فیعتلّ الإمام- امام مریض میشود- فیأخذ بیده –ضمیر «بیده» به آن رجلی بر میگردد که وارد مسجد شد و دید که امام یک رکعت یا بیشتر را خوانده، این فرد بیگانه را که جزء مامومین نبوده،جای خودش میگذارد، قهراً باید این آقا یک مقدار نماز را با مامومین میخواند،بقیه را هم خودش میخواند- و یکون أدنی القوم إلیه فیقدّمه –نزدیکتری فرد را جای خودش مینشاند- فقال: یتمّ صلاة القوم ثمّ یجلس حتّی إذا فرغوا من التشهّد – مینشیند،هر وقت نماز مامومین تمام شد - أومأ إلیهم بیده عن الیمین و الشّمال- با این اشاره به مامومین میفهماند که کار شما تمام شد،آنگاه خودش بقیه نمازش را میخواند- و کان الذی أومأ إلیهم بیده التسلیم و انقضاء صلاتهم و أتمّ هو ما کان فاته أو بقی علیه» الوسائل: ج5، الباب 40 من أبواب صلاة الجماعة،الحدیث3.
آیا ما به این هشت مورد (که منصوص هستند) جمود کنیم و بگوییم در بقیهی موادر جایز نیست، مثلاً اگر امام در بین نماز غش کرد. این مطلب در روایات نیامده، یعنی در روایات نداریم که اگر امام در بین نماز غش کرد، چه بکنید. یا امام در بین نماز دچار جنون شد و حالت دیوانگی پیدا کرد. آیا میتوانیم این دوتا را هم داخل کنیم یا نه؟
دیدگاه صاحب حدائق
صاحب حدائق -چون اخباری است- میگوید ما نمیتوانیم این دوتا را قیاس به آن هشت قسم کنیم، چون منصوص ما همین هشتتاست که بیان شد.
نظریهی صاحب مدارک و دیگران
ولی مرحوم صاحب مدارک و دیگران میگویند ما نباید همانند اهل سنت مسئله را توسعه بدهیم که به ادنی مناسبت یکی را به دیگری قیاس کنیم و نه این اندازه سخت گیری کنیم،ما اگر این هشت روایت را به دست عرف بدهیم، عرف از مجموع اینها یک جامع گیری میکنند و میگویند بالأخره اگر جریانی رخ بدهد که امام جماعت نتواند نماز را ادامه بدهد مانند جنون و غش کردن و سکته،عرف در این گونه موارد القاء خصوصیت میکنند، ما اهل قیاس نیستیم،اما در عین حال به مدالیل عرفیه معتقدیم، عرف در این گونه موارد القاء خصوصیت میکنند، یعنی هرگز نمیگویند که این هشتتا خصوصیت خاصی دارند.
اگر ما این روایات را مطالعه کنیم، در این روایات روی «أحدث حدثا» تکیه شده است.
وقتی میگویند:« احدث حدثاً»، یعنی حادثهای پیش بیاید، دیگر فرق نمیکند که این حادثه، چه نوع حادثهای باشد.
به بیان دیگر هر چند «أحدث حدثاً» گاهی بر موت و غیر موت تطبیق شده است، ولی معلوم میشود که در ذهن جناب راوی موضوع مصداق نبوده، بلکه موضوع قضیهی کلّی بوده است. مثلاً در روایت احتجاج آمده بود: «روی لنا عن العالم علیه السلام أنّه سئل عن إمام قوم صلّی بهم بعض صلاتهم، و حدثت علیه حادثة – یعنی نمیگوید که این حادثه،چه حادثهای است،آیا موت است، یا غش و یا چیز دیگری - کیف یعمل من خلفه؟ فقال یؤخّر و یتقدّم بعضهم و یتّم صلاتهم و یغتسل من مسّه» البته از کلمهی «یغتسل» میفهمیم که حادثه موت بوده،ولی این از باب مصداق بوده،اما میزان «حدث حادثة» بوده است، اگر شما این احادیث را مطالعه کنید،میبینید که در آنها کلمهی حدث خیلی فراوان به کار رفته.
إن قلت: در فرع اول این کلمه باقی مانده و آن اینکه آیا در اثناء محدث باشد یا اگر از اول هم محدث بوده، یعنی از اول که وارد مسجد شد محدث بوده،منتها نمیدانست که محدث است، در بین نماز یادش آمد که من محدث بودم و وضو نداشتم؟
قلت: فرق نمیکند چه وسط نماز محدث بشود یا از اول محدث بوده باشد و ما در این زمینه روایت هم داریم:
1:و باسناده عن جمیل بن درّاج، عن الصّادق علیه السلام «فی رجل أمّ قوماً علی غیر وضوء –از اول محدث بوده - فانصرف و قدّم رجلاً و لم یدر المقدّم ما صلّی الإمام قبله، قال یذکره من خلفه»الوسائل: ج5،الباب 40 من أبواب صلاة الجماعة، الحدیث2.
از این روایت معلوم میشود که در حدث، لا فرق بین المقدّم و فی الأثناء.
باید دانست که جمیل بن درّاج از شاگردان جوان امام صادق و از شاگردان کبار موسی بن جعفر و امام رضا علیهم السلام است
یک روایت هم در همین باب داریم که روایت چهارم باشد، بعید نیست که اینها یکی باشد
2: و باسناده عن أحمد بن محمّد،عن علیّ بن حدید، عن جمیل، عن زرارة قال: «سألت أحدهما علیهما السلام عن إمام أمّ قوماً فذکر أنّه لم یکن علی وضوء فانصرف و أخذ بید رجل و أدخله فقدّمه و لم یعلم الذّی قدّم ما صلّی القوم، فقال: یصلّی بهم، فان أخطأ سبّح القوم به و بنی علی صلاة الذی کان قبله» الوسائل: ج5،الباب 40 من أبواب صلاة الجماعة، الحدیث4.
معلوم میشود که بین جمیل بن درّاج و بین امام صادق علیه السلام واسطه (که زرارة باشد) افتاده. روایت اول با روایت چهارم یک روایت هستند نه دو روایت،منتها در اولی واسطه افتاده،اما در دومی واسطه (که زرارة باشد) ذکر شده است. منتها صاحب وسائل آنها را به عنوان دو روایت در دوجا آورده است و دیگران هم به تبع از ایشان آنها را در دو جا آوردهاند، و حال آنکه آنها یک روایت است.
الفرع الثانی:هل الاستنابة واجبة؟
فرع دوم این است که آیا استنابه واجب است،یعنی حتماً امام یا خود مامومین یکی را به عنوان امام جلو بیندازند یا استنابه مستحب است نه واجب؟
از روایت علی بن جعفر استفاده میشود که استنابه واجب است چون در آنجا آمده بود که «لا یستقیم لهم الصلاة» مگر اینکه امامی را جلو بیندازند،این روایت ظاهر در وجوب است، اما بقیهی روایات داریم که فرادی هم میتوانند بخوانند، یعنی میتوانند نماز را به صورت فرادی ادامه بدهند و تمام کنند.
اینها را چگونه جمع کنیم؟ راه جمعش این است که روایت علی بن جعفر را حمل بر استحباب میکنیم.
از کجا میگوییم که استحباب را میرساند؟
از روایت زرارة که میگوید: «سألته عن رجل صلّی بقوم رکعتین ، ثمّ أخبرهم أنّه لیس علی وضوء. قال: یتمّ القوم صلاتهم فإنّه لیس علی الإمام ضمان» یعنی بقیه را باید خودشان بخوانند.و در این روایت نداریم که «یقدّم» یعنی کسی را به عنوان امام جلو بیندازند،این مطلب نیامده است.
پس روایت علی بن جعفر را چه کنیم؟
روایت علی بن جعفر این است:
«سأل أخاه موسی بن جعفر علیهما السلام عن الإمام أحدث فانصرفت و لم یقدّم أحداً ما حال القوم؟ قال لا صلاة لهم إلّا بإمام فلیقدّم بعضهم و یتمّ بهم ما بقی منها و قد تمت صلاتهم» این روایت حمل میشود به استحباب، یعنی نماز جماعت شان بخواهد ادامه پیدا کند امام میخواهد،اما اصل نماز شان بستگی به این ندارد که حتماً در ادامه هم امام باشد.
بنابراین، در جایی که اصل جماعت مستحب است، یک تکهاش نمیتواند واجب باشد، ولی چون غالباً مسلمانان نماز شان با جماعت بوده نه فرادی، حتّی در این تکه هم علاقمند هستند که با جماعت بخوانند، و الا صحیحهی زراره می گوید خود شان هم میتوانند نماز را به صورت فرادی ادامه بدهند.
الفرع الثالث: الإستنابة وظیفة الإمام أو المأموم؟
فرع سوم این است که استنابه وظیفهی کیست،آیا امام این کار را بکند یا مامومین؟
در روایت داشتیم که هم امام این کار را میکرد و هم ماموم. طبیعت مسئله ایجاب میکند که این کار را امام بکند، چون او از جمعیت جدا میشود، فلذا وظیفهی اوست که دست یکی را بگیرد و جلو بیندازد. پس طبیعت قضیه اقتضا میکند که امام این کار را بکند، بله! اگر امام این کار را نکرد، آنوقت مامومین میتوانند با ایماء و اشاره یکی را جلو بیندازند. ولذا در روایات داریم که در صف اول جماعت،غیر بالغ نباشند، بلکه انسانهای با فضیلت و با تقوی باشند که اگر احیانا روزی بر امام حادثهی پیش آمد،آنها بتوانند نماز را با جماعت ادامه بدهند و در روایت داریم که:
و باسناده عن سعد،عن أبی جعفر یعنی أحمد بن محمّد بن عیسی،عن أحمد ابن محمّد بن أبی نصر،عن داود بن الحصین، عن أبی عباس الفضل بن عبد الملک، عن أبی عبد الله علیه السلام قال:« لا یؤمّ الحضری المسافر، و لا المسافر الحضری- حاضر پیش نماز مسافر نمیشود و بالعکس، یعنی حمل بر کراهت است- فان ابتلی بشییء من ذلک فأمّ قوماً حضریین- و اگر روزی چنین چیزی پیش آمد،یعنی حاضرین ماموم و مسافر امام شد- فاذا أتمّ الرکعتین سلّم، ثمّ أخذ بید بعضهم فقدّمه فأمّهم- معلوم میشود که این کار، وظیفهی امام است، اما اگر امام مرد و فوت کرد،در این صورت وظیفهی مامومین است که باید این کار را انجام بدهند- و إذا صلّی المسافر خلف قوم حضور فلیتمّ صلاته رکعتین و یسلم، و إن صلّی معهم الظهر فلیجعل الأولتین الظهر و الأخیرتین العصر»
روی الحلبی عن أبی عبد الله علیه السلام« أنّه سأل عن رجل أمّ قوماً فصلّی بهم رکعة ثمّ مات؟ قال: یقدمون رجلاً آخر» الوسائل:ج 2،من أبواب غسل المس،الحدیث4.
اگر حادثه مرگ امام جماعت باشد،وظیفهی مامومین است، اما اگر غیر مرگ باشد، در این صورت وظیفهی امام است که کسی را به جای خودش جلو بیندازد تا مردم بقیهی نماز را با او به پایان برسانند.
بله! اگر امام این کار را نکرد، آنوقت وظیفهی مامومین است که کسی را جلو بیندازند.
الفرع الرابع: جواز استنابة الأجنبی
آیا آنکس که میخواهد جانشین امام بشود،حتماً باید جزء مامومین باشد یا اجنبی و کسی که خارج از مامومین است،او هم میتواند جانشین امام بشود،مثلاً در همان زمان که برای امام حادثه رخ داد، یک کسی از بیرون وارد مسجد شد،آیا امام میتواند او را جانشین خودش قرار بدهد؟
بله! یعنی امام میتواند او را جای خودش بنشاند و در این زمینه روایت هم داریم که همان روایت معاویة بن عمار باشد:
سألت أبا عبد الله علیه السلام «عن الرجل یأتی المسجد و هم فی الصلاة و قد سبقه الإمام برکعة أو أکثر فیعتلّ الإمام - و ما گفتیم که ضمیر «بیده» به آن رجلی بر میگردد که تازه وارد مسجد شد و دید که امام یک رکعت یا بیشتر را خوانده، این فرد بیگانه را که جزء مامومین نبوده،جای خودش میگذارد، قهراً باید این آقا یک مقدار نماز را با مامومین میخواند،بقیه را هم خودش میخواند- و یکون أدنی القوم إلیه فیقدّمه».
علاوه براین، روایات دیگر هم داریم که همان روایت جمیل بن درّاج باشد.
عن جمیل بن درّاج، عن الصّادق علیه السلام « فی رجل أمّ قوماً علی غیر وضوء –از اول محدث بوده - فانصرف و قدّم رجلاً و لم یدر المقدّم ما صلّی الإمام قبله، قال یذکره من خلفه» این آدم بیگانه است و با ایماء و اشاره به او میفهمانند که چند رکعت خواندهاند.
اشکال صاحب حدائق
و علی کلّ تقدیر فالإفتاء بمضمونه مشکل فان معنی ذلک ان الإمام غیر الماموم یصلّی بهم ذلک القدر الناقص خاصة و هو حکم غریب لم یوجد له فی الأحکام نظیر، ففی الحقیقة إن الإمام یصلّی بهم ذلک الأذکار و ان اشتملت علی رکوع و سجود و إلّا فانّها لیست بصلاة حقیقة» الحدائق:11/218.
علاوه بر این، روایت معاویة بن میسرة را هم داریم که میگوید: «سمعت أبا عبد الله علیه السلام یقول: إذا أحدث الإمام و هو فی الصلاة لم ینبغ أن یقدّم إلّا من شهد الإقامة» شایسته است، یعنی قطعی نیست.
باز در روایت دیگر داریم که: «لا ینبغی للإمام إذا أحدث أن یقدّم إلی من أدرک الإقامة» معلوم میشود که مستحب است که از خود مامومین باشد، چون میفرماید: «لا ینبغی»، و اگر واجب بود،میگفت حتماً باید از مامومین باشد. کلمهی «لا ینبغی» حاکی از این است که بهتر این است که از خود مامومین باشد، چون مامومین میدانند که چند رکعت را خواندهاند، اگر بیگانه را انتخاب کنند،او نمیداند که چند رکعت را خواندهاند فلذا از مجموع اینها استفاده میکنیم که افضل این است که از خود مامومین باشد،اما در عین حال میتوانند غیر مامومین را هم بر گزینند.
الفرع الخامس: لو عرض له ما یمنعه من إتمامها اختیاراً
یک پیش آمدی برای امام کرد که او نمیتواند تا آخر نماز را با مامومین ادامه بدهد،منتها اختیاراً.
مثلاً وظیفهی امام این شد که جالساً نماز بخواند، یعنی در بین نماز گرفتار پای دردی شد و ناچار شد که نماز را نشسته و جالساً بخواند،مامومین باید نماز بخوانند،قاعده این است که قاعد نمیتواند به جالس اقتدا کند، ممکن است جدا کنیم و بگوییم اینجا هم جزء مسوغهاست، ولی مرحوم سید اینجا را جزء مسوغها حساب نکرده است. ولی به عقیدهی ما اینجا هم جزء مسوغهاست که در بین نماز وظیفهاش جالس شد، اما وظیفهی دیگران قائم شد. القائم لا یقتدی بالجالس، ممکن است که اینجا هم به سید بگوییم مامومین فرادی میشوند،آیا اینجا ممکن است امام خودش نمازش را بخواند جالساً، یکی را هم امام معین کند،دو امام در کنار هم باشند،یکی امام سابق باشد که جالسا بخواند،یکی هم امام جدید باشد که ایستاده نماز را با مردم میخواند؟این مسئله بعید است.
المسألة الخامسة عشر
لا یجوز للمنفرد العدول إلی الإئتمام فی الأثناء
آیا میشود انسانی که منفرد است وتنهای نماز میخواند، مثلاً دو رکعت از نمازش را خوانده، بعد دید که یک امام آمد و شروع کرد به نماز، بقیهی نمازش را با جماعت بخواند، در حقیقت نیم اول را فرادی خوانده و نیم دوم را میخواهد با جماعت بخواند؟
مرحوم سید میفرماید این جایز نیست که انسان بخشی از نمازش را منفرد بخواند و بخش دومش با جماعت.
ضمن باید فرق این مسئله را با مسئلهی استخلاف جدا کنند،مسئلهی پیش استخلاف بود، فرق این مسئله با مسئلهی استخلاف روشن است، در استخلاف،اول نیت جماعت کرده و جماعت منعقد بود، در وسط سکته میخورد، اما در اینجا عکس است، یعنی از اول فرادی است، بعداً میخواهد ملحق به جماعت بشود.
بنابر این، این مسئله با آن مسئله از زمین تا آسمان فرق دارد، در مسئلهی پیشین ابتداء این آدم مؤتم بود و اقتدا کرده بود،منتها در اثنا مشکلی پیش میآید برای امام،میشود منفرد،دو مرتبه میشود مقتدی، اما اول مقتدی است، بعداً مقتدی است،در وسط منفرد است.
اینجا در وسط منفرد است،محلق به جماعت میشود،اما قبلش مؤتم بوده، ولی مسئلهی مانحن فیه این گونه نیست، از اول این آدم منفرد بوده، میخواهد در وسط مقتدی بشود، فلذا نباید ما این مسئله را با آن مسئله مخلوط کنیم.
فههنا مسئلتان، مسئلهی فعلی ما این است که اول این آدم منفرد است و بعداً میخواهد مقتدی بشود، و حال آنکه در مسئلهی استخلاف اول مقتدی بود،بعداً منفرد شد، بعداً میخواهد مقتدی بشود، انفردا مبدل به اقتدا میشود، ولی قبلش اقتدا بوده.
بنابراین، نباید ما این مئسله را با آن مسئله یکی بگیریم و بگوییم حالا که مسئلهی اول جایز است، پس باید دومی هم جایز باشد، البته درست است که جامع شان این است که منفرد بر میگردد مقتدی میشود،اما در مسئلهی قبلی، مقتدی بود، منفرد شد، بعداً میخواهد مقتدی بشود. ولی در مانحن فیه اصلاً مقتدی نبوده. بلکه منفرد است و می خواهد مقتدی بشود.
آیة الله بروجردی معتقد بود که حتی در مسئلهی استخلاف، اول مقتدی است،بعداً منفرد نمیشود، یعنی این حالت جماعت، چون وقتش کوتاه است باقی است، میفرمود من قبول ندارم که مقتدی بود،بعد شد منفرد، بعد مقتدی، نه خیر! بین امام اول و بین امام دوم که فاصله کم است، میفرمود اقتدا و ائتمام محفوظ است، کأنّه یک خیمهی است که گاهی با یک ستون است و بعداً آن ستون را بر میداریم، یک ستون دیگر جایش میگذاریم. این جماعت است. اول قائم با امام اول است، بعداً قائم با امام دوم است، این وسط هنوز در حالت جماعت محفوظ است. پس دو بیان شد، یک بیان در این جزوه است، بیان دوم در درس مرحوم آقا (بروجردی) بود.
بنابراین، مسئلهی ما با مسئلهی استخلاف از زمین تا آسمان فرق پیدا کرد. در مسئلهی ما منفرد است و میخواهد مقتدی بشود، ولی در مسئلهی پیش مقتدی بود و شد منفرد. شد مقتدی.
بیان مرحوم آیة الله بروجردی این بود که اصلاً در مسئلهی پیشین اقتدا استمرار دارد، غایة ما فی الباب، آن فاصله چون زمانش کم است،آن را منفرد حساب نمیکنند.
برخیها میخواهند این مسئله را درست کنند،کدام مسئله را؟ اینکه اول منفرد است و بعداً میخواهد مقتدی بشود، از راه دیگر میخواهد درست کند نه از راه مقایسه با مسئلهی پیشین، چون جواب آن را بیان کردیم و گفتیم نمیشود قیاس با مسئلهی پیشین کرد.
به دو بیان، گفتیم در آنجا دو اقتداست و در وسط منفرد است، یکی هم گفتیم اقتدا باقی است، بعضیها میخواهند این مسئله را از روی روایت جمیل بن درّاج درست کنند، ببینید که با این حدیث چگونه استدلال میکند که میشود انسان اول منفرد باشد و بعداً بشود مقتدی.
1:و باسناده عن جمیل بن درّاج، عن الصّادق علیه السلام «فی رجل أمّ قوماً علی غیر وضوء –از اول محدث بوده - فانصرف و قدّم رجلاً و لم یدر المقدّم ما صلّی الإمام قبله، قال یذکره من خلفه»الوسائل: ج5،الباب 40 من أبواب صلاة الجماعة، الحدیث2.
حدیث این است که انسانی بدون وضو –البت نسیاناً- در محراب ایستاده و چند نفر هم به او اقتدا کردهاند، در وسط نماز فهمیده که وضو ندارد،فلذا نماز را رها کرده، یک آدمی را که جزء مامومین نبوده، جای خود نهاد، از حضرت سوال میکند،این آدمی بیگانه را که آورده، او نمیداند که امام چند رکعت خوانده،حضرت امام میفرماید مامومها به وسیلهی ایماء و اشاره میفهمانند. این روایت چطور بر مسئلهی ما دلالت دارد که منفرد میتواند بعداً مقتدی بشود؟
میگوید فرق است، یک موقع از اول وضو داشت و در وسط ناقض آمد،در اینجا حق با شماست، چون اول اقتدا بوده، بعداً شد منفرد،بعداً میشود مقتدی، اگر از اول وضو داشته است. اما فرض ما این است که امام از اول فاقد وضو بوده، کانّه کسانی که پشت سر امام ایستادهاند جماعت شان یک جماعت صوری بوده،در واقع منفرد بودهاند، بعداً منفردها ملحق میشوند به جماعت.
کیفیت استدلال
کیفیت استدلال این است،میگوید: بله! اگر از اول وضو داشت،حق با شماست، اقتداء،انفراد، اقتداء، ولی فرض این است که از اول وضو نداشت و این جماعت صوری به تمام معنا بوده، قهراً منفرد خواندهاند،خیال میکردند که جماعت میخوانند، امام دوم که آمد به او ملحق میشوند،مشکلی که این حدیث دارد این است که این روایت شاذ است، یعنی چه که یک آدمی اجنبی را بیاورد و جای خودش بنشاند که مامومها دو رکعت خواندهاند،این آدم هنوز رکعت اولش را میخواهد بخواند، یک مقدار با اینها بخواند و یک مقدار را هم خودش بخواند، همان گونه که صاحب حدائق فرمودند، این روایت شاذ است، هر چند مرحوم سید فتوا دادهاند، ولی نمیشود به این روایت و امثال آن اعتماد کرد، ولذا اگر خاطر تان باشد، گفتیم اجنبی را نباید بیاورد، باید حتماً از مامومین بیاورد که هماهنگ باشد، چون اگر اجنبی را بیاورد هماهنگ نیست، فرض کنید اینها یک رکعت را خوانده بودند،این آقا که آمد،ناچار است در رکعت سومش در تشهد، بنشیند تا رکعت چهارم مامومین تمام بشود، بنشیند و بعداً هم با دستش بگوید خدا حافظ. اینها شاذ است و ما با این روایت شاذ نمیتوانیم یک چنین مسئلهای را حل کنیم.
عبارت حدائق
و علی کلّ تقدیر فالإفتاء بمضمونه مشکل فان معنی ذلک ان الإمام غیر الماموم یصلّی بهم ذلک القدر الناقص خاصة و هو حکم غریب لم یوجد له فی الأحکام نظیر، ففی الحقیقة إن الإمام یصلّی بهم ذلک الأذکار و ان اشتملت علی رکوع و سجود و إلّا فانّها لیست بصلاة حقیقة» الحدائق:11/218.
در هر صورت این روایت شاذ است و ما نمیتوانیم که با یک روایت شاذ، چنین حکمی را درست کنیم.
پس ما از این استدلال دو جواب دادیم:
اولاً، این روایت شاذ است، ثانیاً، تازه اگر هم قبول کنیم،در مورد خودش قبول میکنیم که بله! امامی باشد،وضو نداشته باشد،تخیلاً یک نماز جماعت بخواند، آنجا میگوییم برو و دو مرتبه محلق به جماعت باش،اما اینکه از اول مقتدی است، بیایم ملحق به جماعت بشویم، این قیاس است.
المسألة السادسة عشر
یجوز العدول من الإئتمام إلی الإنفراد و لو اختیاراً فی جمیع أحوال الصلاة علی الأقوی، الخ.
آیا قصد انفراد جایز است یا نه؟ مثلاً اقتدا کردیم و در بین نماز میخواهیم قصد انفراد کنیم، بقیه را خود مان بخوانیم و از جماعت بیرون برویم، یا میخواهیم دو نماز را با یک نماز بخوانیم، آیا قصد انفراد جایز است یا جایز نیست؟
اولاً این مسئله از مسائل منصوص نیست بلکه از مسائل تفریعیه است، فقه ما بر دو قسم است،«قسم منصوص و قسم تفریعی»، این منصوص نیست، فقه منصوص ما همان نهایه شیخ است، نهایهی مرحوم شیخ تمام اسناد را حذف کرده و متون را آورده است، اما فقه غیر منصوص هم داریم مانند مبسوط، مبسوط شیخ که هشت جلد است،«جمع بین المنصوص و غیر المنصوص» یعنی هم منصوص را آورده و هم غیر منصوص را، و این مسئله اتفاقاً منصوص نیست، یعنی اگر همهی کتابهای حدیثی را بگردیم حتی یک روایت در بارهی قصد انفراد در اثناء نماز نداریم، و عجیب این است که مرحوم شیخ میفرماید ما روایاتی داریم و حال آنکه ما روایاتی نداریم،بلکه یک اطلاقاتی است،ایشان فکر کرده است که اطلاقات بر این کار دلالت دارد،مانند اطلاقات استخلاف یا غیر آن، علی ای حال این مسئله یک منصوصی نیست که ما برای آن در فقه حدیثی پیدا کنیم.
ثانیاً در مسئله سه قول است:
1: الجواز مطلقاً، یعنی مطلقا بگوییم جایز است خواه از اول این آدم قاصد انفراد باشد،خواه قاصد انفراد نباشد،
2: عدم الجواز مطلقاً، مطلقا جایز نیست.
3: قول سوم قول به تفصیل است، یعنی اگر از اول قاصد انفراد باشد،این باطل است، اما اگر از اول قاصد جماعت بود،منتها در وسط نماز، مشکلی برایش پیش آمد، قصد انفراد میکند، میگوید اشکالی ندارد.
مرحوم محقق از قائلین اول است و میگوید مطلقا جایز است.
الأقوال فی المسألة ثلاثة
١. الجواز مطقاً و هو مختار الشیخ فی الخلاف قال: یجوز نقل نیّة الجماعة إلی حال الانفراد قبل أن یتمم المأموم و تنتقل الصلاة من حال الجماعة إلی حال الإنفراد، و به قال الشافعی و قال أبوحنیفة: تبطل صلاته.
و قال المحقق فی الشرائع : لا یجوز للمأموم مفارقة الإمام لغیر عذر، فإن نوی الانفراد جاز.- برخی ممکن است جملهی اول را بگیرند و بگویند مرحوم محقق جزء مانعین است و حال آنکه ایشان جزء مجوزین است، این عبارت ایشان که میگوید: « لا یجوز للمأموم مفارقة الإمام لغیر عذر» معنایش این است که نباید بدون عذر عقب بماند،مگر اینکه عذر داشته باشد، مثلاً رکعت سوم امام است و رکعت دوم من است ولذا من ناچارم که بنشینم و تشهد را بخوانم و بعداً بلند شوم و به امام ملحق بشوم،این کار به قصد انفراد ندارد،«لا یجوز للمأموم مفارقة الإمام» نباید عقب بماند، لغیر عذر، البته مع العذر،مثل اینکه بخواهد تشهد را بخواند،اشکالی ندارد.
مسئلهی ما این است: «فان نوی الإنفراد جاز مطلقاً»
2: قول دوم عدم الجواز است،مرحوم شیخ در کتاب خلاف می گوید جایز است،در مبسوط میگوید جایز نیست، اما اینکه کتاب خلاف را اول نوشته یا مبسوط را؟ مرحوم آیة الله بروجردی میگفت خلاف را در آخر نوشته است،یعنی اول کتاب نهایه را نوشته است.
(القول بعدم الجواز ، إلا بعذر و هو خیرة الشیخ الطوسی فی المبسوط و هو الظاهر من صاحب المدارک) .
3: قول سوم، قول به تفصیل است،یعنی فرق بگذاریم بین اینکه از اول قاصد انفراد باشد،این باطل است، اما اگر «لو بدا له»، اشکالی ندارد. این نظر آیة الله حائری مؤسس حوزه علمیه قم است.
مرحوم آیة الله بروجردی از جای دیگر شروع کرده است،البته جزء نفات است و میفرماید مسئله مبنی بر چیز دیگری است،آیا ما میتوانیم قصد انفراد کنیم یا نه؟
ایشان میفرماید این مسئله مبنی بر چیز دیگری است و آن این است که آیا جماعت وصف کل نماز است یا وصف جزء نماز است،آیا کل نماز وصفش جماعت است، یا خیر جماعت همان گونه که وصف کل است، وصف اجزاء و ابعاض نیز است، یعنی رکوع میتواند منفرد باشد و میتواند با جماعت باشد، سجود منفرد باشد و میتواند با جماعت باشد، ایشان میفرماید اگر کسی بخواهد این مسئلهی مشکل را حل بکند، باید از این باب وارد شود که: هل الجماعة وصف للکلّ أو وصف للجزء؟
اگر وصف کل است،دیگر انفراد جایز نیست، چرا؟ چون لازمهاش این است که جماعت وصف بعض بشود و حال آنکه مبنای ما این است که وصف کل است.
بله! اگر ثابت شد که جماعت وصف کل نیست بلکه وصف جزء است، در این صورت مانعی ندارد که بخشی را با جماعت بخواند و بخشی را هم به صورت انفراد.
فصارت الأقوال ثلاثة و المبانی مختلفة،این مبنای بروجردی را هیچ کس نگفته، فقط ایشان در درسش میفرمود که: هل الجماعة وصف للصلاة کلّها،أو وصف للأبعاض و الأجزاء؟ فعلی الأول لا یجوز و علی الثانی یجوز.
پس اولاً، مسئله منصوص نیست،یعنی در کتابهای روائی ما نیامده است،
ثانیاً: اقوال را بیان کردم و گفتیم شیخ در خلاف یکنوع فتوا داده و در مبسوط هم نوع دیگر. قائل به جواز است مطلقاً،قائل به عدم جواز است مطلقاً، مرحوم حائری قائل به تفصیل است ، مرحوم بروجردی هم مبنای مسئله را برای ما بیان کرده است.
«إذا علمت هذا»، قبل از آنکه وارد ادله بشویم،یک مقدماتی را میچینیم، این همان روشی است که صاحب کفایة آن را طی کرده و ما در درس خود از ایشان پیروی میکنیم، یک مقدماتی را ابتدا بیان میکنیم.
الأول: آیا اینکه میگویند: هل یجوز قصد الإنفراد أو لا یجوز؟ مراد از این جواز چیست؟ در اینجا دو احتمال است.
احتمال اول
مراد از این جواز، جواز تکلیفی است، یعنی حلال و حرام، همان گونه که میگوییم دروغ حرام است،نمیمه حرام است،در اینجا هم مراد از جواز، جواز تکلیفی است، یعنی هل یجوز تکلیفاً أو لا یجوز،به گونهای که اگر کسی قصد انفراد بکند،گناهکار بشود،به این میگویند جواز تکلیفی. کار به صحت جماعت و صحت نماز نداریم، بحث ما در جواز و عدم جواز است که آیا این آدم کار خوب میکند یا کار بد؟
احتمال دوم
احتمال دوم این است که مراد از این جواز و عدم جواز تکلیفی نیست بلکه وضعی است،شرط احد الشیئین است، یا شرط صحت جماعت است، یا علاوه بر شرط شرط صحت جماعت،شرط خود نماز هم است، آنکس که میگوید جایز است،میگوید شرط نیست، یعنی نه شرط جماعت است و نه شرط صحت نماز. اگر کسی قصد انفراد کند،هم نمازش درست است و هم جماعتش.
اما آنکس که میگوید شرط وضعی است، اگر کسی قصد انفراد کند، یا جماعت باطل است و نمازش فرادی شده، یا علاوه بر بطلان جماعت، اصل نمازش هم باطل است؟ ظاهر همان قول اول است، یعنی مراد از جواز و عدم جواز، بحث ما بحث تکلیفی نیست تا بگوییم خلاف شرع است یا خلاف شرع نیست،بلکه بحث ما در صحت و عدم صحت است،مرحوم بروجردی که جایز نمیداند،میگوید بقاء بر جماعت إلی آخر الصلاة شرط صحة الجماعة و صحة الصلاة است، قصد انفراد مانع من صحةالجماعة و صحة صلاة الفرد، نماز انسان هم باطل است،ما فکر میکنیم که همین دومی محل بحث باشد و الا اولی خیلی محل بحث نیست.
والظاهر أن هذا هو المراد دون الأول،یعنی الجواز و الحرمة الوضعیان، که اگر قصد انفراد نکنی،نمازت صحیح است، واگر قصد انفراد کنی،هم جماعتت باطل است و هم نمازت باطل میشود.
بعضیها حد وسط را گرفتهاند و میگویند شرط صحت جماعت است، اما شرط صحت نماز نیست، به این معنا که اگر قصد انفراد کند، جماعتش باطل است اما نماز خودش باطل نیست.
فههنا اقوال ثلاثة
الف: مراد از جواز و عدم جواز، تکلیف است،
ب: مراد از جواز و عدم جواز، وضعی است و شرط هردو است، یعنی ادامهی نماز به صورت جماعت،هم شرط صحت جماعت است و هم شرط صحت نماز است.
ج: اگر قصد انفراد کند در وسط یا از اول، جماعتش باطل است، اما نمازش درست است.
بحث دیگر این است که مقتضای اصل عملی چیست؟ یعنی قبل از آنکه قواعد دیگر را بخوانیم،ببینیم که مقتضای قاعدهی اولیه دراین مسئله چیست،آیا اصل عملی دراینجا داریم یا نه؟ که اگر نتوانستیم از ادلهی اجتهادیه چیزی استفاده کنیم، یک اصل عملی داشته باشیم،البته نوبت به اصل عملی زمانی میرسد که دلیل در کار نباشد، یعنی ادلهی اجتهادیه نداشته باشیم. تا اینجا باز نگری شد.
موضوع:
آیا میشود انسان وارد جماعت بشود و در اثناء آن، قصد فرادی کند؟ در اینجا سه قول است:
1: قول اول این است که مطلقا جایز است.
2: قول دوم این است که مطلقا جایز نیست، مگر اینکه عذری در کار باشد.
3: قول سوم، قول مرحوم آیة الله حائری مؤسس حوزهی علمیه قم است، ایشان میفرماید اگر از اول نیت و قصدش انفراد است،این جایز نیست،اما اگر در وسط جماعت قصد انفراد کند هر چند عذری نداشته باشد، اشکالی ندارد.
مرحوم آیة الله بروجردی در این مسئله حساس بود و روزها راجع به این مسئله بحث کرد، ایشان میفرمود این مسئله یک مبنای دارد که ما باید آن را به دست بیاوریم و آن این است که آیا جماعت صفت مجموع نماز است یا صفت هر جزء است؟
اگر صفت همهی جماعت باشد، دیگر ما نماز ملفق نداریم که نصفش جماعت باشد و نصفش فرادی. پس
اگر بگوییم وصف همهی نماز است، در وسط نمیتواند قصد فرادی کند.
اما اگر بگوییم وصف کلّ جزء جزء است، مثلاً رکوع میتواند فرادی باشد و میتواند با جماعت باشد و هکذا رکعت میتواند فرادی باشد و میتواندبا جماعت باشد، اگر این را بگوییم، قصد انفراد جایز است و نسبت به فرمایش مرحوم حائری را هم انتقاد میکرد و میفرمود مبنای مسئله این است که: هل هو وصف للمجموع أو وصف لکلّ جزء جزء؟
اگر وصف کلّ جزء جزء شد،دیگر فرق نمیکند که از اول قصد فرادی کند یا در وسط بدا حاصل بشود، مبنای ما نیز همین است و ما روی مبنای ایشان (برجردی) پیش خواهیم رفت و در جلسهی آینده تحقیق خواهیم کرد که آیا وصف لمجموع الصلاة، پس انفراد معنا ندارد.
أو وصف لکلّ جزء جزء؟
قبل از آنکه ادلهی اجتهادیه را بررسی کنیم، باید ببینیم که مقتضای اصل عملی چیست؟
سوال
ممکن است که سوال کند که نوبت «اصل» بعد از آن است که ما ادلهی اجتهادیه بر مسئله پیدا نکنیم، و لذا اول باید ادله اجتهادیه را بخوانیم و اگر دست ما از ادلهی اجتهادیه کوتاه شد، آنگا سراغ اصل عملی برویم.
جواب
هر چند این سخن، یک سخن متین و خوبی است، ولی عکسش هم است،یعنی اول اصل عملی را درست کنیم که اگر در آینده ادلهی اجتهادیه پیدا کردیم، دیگر این اصل عملی به درد نمیخورد، و اگر دست ما از ادلهی اجتهادیه کوتاه شد، حد اقل این اصل را آماده داشته باشیم و به آن عمل کنیم.
ولذا محققین نجف غالباً این چنین عمل میکنند، یعنی اول مقتضای اصل عملی را در مسئله بیان میکنند و سپس سراغ ادله اجتهادیه میروند، ولی در قم مرحوم آیة الله بروجردی و غیر ایشان این چنین نبودند، ولی ما نخست سراغ اصل عملی میرویم و ببینیم که مقتضای اصل عملی چیست و سپس سراغ ادلهی اجتهادیه خواهیم رفت. اگر در آینده دلیل اجتهادیه پیدا کردیم،دیگر این اصل به درد ما نمیخورد، و اگر ادلهی اجتهادیه پیدا نکردیم، تکیهگاه ما این است و سراغ این اصل میرویم.
مقتضای اصل عملی
باید دانست که این اصل را سه گونه میشود مطرح کرد، یک موقع شک در این داریم که آیا شرط صحت جماعت این است که استمرار داشته باشد،یعنی منشأ شک ما این است که بقاء بر جماعت، شرط صحت جماعت است، یا بگوییم قصد انفراد مانع از صحت جماعت است،منتها گاهی به نحو شرطیت و گاهی به نحو مانعیت، اگر بقاء را گفتیم، حتما باید کلمهی شرط را به کار ببریم و بگوییم:
آیا بقاء بر جماعت شرط صحت جماعت است یا بقاء بر جماعت، شرط صحت جماعت نیست؟
اگر کلمهی مانع را به کار بردید،باید بگویید آیا قصد انفراد مانع از صحت است یا نیست؟ در هردو اصل برائت است، یعنی اصل این است که بقاء بر جماعت، شرط جماعت نیست، جماعت هست،نمیدانیم آیا بقاء بر جماعت هم شرط جماعت هست یا نه؟ اصل عدم شرطیت است.
اگر شک در مانعیت کنیم، آیا قصد انفراد (همانند حدث) مانع از صحت جماعت است یا نه؟ اصل عدم مانعیت است، اگر منبای شک شما این باشد، اصل برائت به داد شما میرسد، شک در شرطیت، بقاء، شک در مانعیت، انفراد، اصل عدم شرطیت است.
اما اگر منشأ شک شما این دوتا نباشد بلکه یک چیز ثالثی باشد و آن مشروعیت نماز ملفق از جماعت و فرادی، اصلاً مشروع است یا مشروع نیست، آیا شرع مقدس یک چنین نمازی را تشریع کرده یا تشریع نکرده است؟
اگر این باشد،کار شما مشکل است،یعنی اصل عدم تشریع است، شک کنیم کافی است، در خیلی موارد است که شک در حجیت، مساوی با عدم حجیت است، شک در صحت، مساوی با علم به عدم صحت است،آیا شرع مقدس چنین نمازی را تشریع کرده یا تشریع نکرده؟
اگر این باشد،اصل در اینجا فساد است،مادامی که انسان به مشروعیت چیزی علم پیدا نکند، نمیتواند آن را به عنوان عبادة الله بیاورد، پس ما سه نوع میتوانیم شک کنیم:
الف: شک در صحت جماعت، ناشی از این است که آیا بقاء شرط است یانه؟ با مقراض برائت قیچی میکنیم.
ب: شک در مانعیت، آیا انفراد مانع از صحت جماعت است یا نه؟ اصل عدم مانعیت است، آقایان در علم اصول در باب اقل اکثر خواندهاند که اگر شک در شرطیت شیء کنیم یا شک در مانعیت کنیم، با مقراض برائت قیچی میکنیم – البته در شبههی حکمیه نه در شبههی موضوعیه – اینجا هم شبههی حکمیه است که آیا «بقاء» شرط است یا نه، قصد انفراد مانع است یا نه؟ با مقراض برائت قیچی میکنیم.
اما اگر شک در مشروعیت باشد،در این صورت کمیت ما لنگ است چون شک در مشروعیت یک عبادت، مساوی با بطلان آن عبادت است، از جاهایی که شک مساوی با قطع با عدم مشروعیت است همین جاست، مرحوم شیخ در رسائل میگوید شک در حجیت، مساوی با قطع به عدم حجیت است، در اینجا هم شک در مشروعیت مساوی با قطع به عدم مشروعیت است.
«إذا علمت هذا»، میخواهیم مقداری ادلهی مجوزین را بخوانیم، بعداً مبنای مرحوم بروجردی را بررسی میکنیم که: هل هو وصف للجمیع أو هو وصف لکلّ جزء جزء؟
أدلة المجوزین
ما نخست ادلهی مجوزین را میخوانیم که آیا قصد انفراد جایز است یانه؟ غالباً ادله که آوردهاند از این منشأ غافل هستند، از کدام غافل هستند؟ هل هو وصف للکلّ أو وصف للجزء، در یک وادی دیگر قدم میزنند، جواهر این ادله را آورده و جواهر خیلی پا فشاری میکند که قصد انفراد را درست کند.
1: إنّ الجماعة لیست واجبة ابتداءً فکذا استدامة
دلیل اول این است که جماعت ابتداءً واجب نیست، چیزی که ابتداءً واجب نیست، معنا ندارد که استدامة واجب باشد.
چیزی که اولش مستحب است،معنا ندارد که بقائش واجب باشد.
یلاحظ علیه
جواب نقضی: گاهی بعضی چیزها در ابتدا مستحب است، اما وقتی وارد شدیم، گردن گیر انسان میشود مانند حج، حج مستحبی در ابتدا مستحب است، اما وقتی احرام بستی، حتماً باید این عمره را به آخر برسانی، ما دلیل نداریم که اگر چیزی ابتداء مستحب شد، استدامة هم مستحب است،بلکه ممکن است چیزی ابتداء مستحب باشد،اما استدامة بشود واجب.
جواب حلی: جواب حلی عبارت است از :استصحاب، مثلاً میگوییم «جماعت» در ابتداء مستحب بود، یعنی قبل از آنکه وارد نماز بشویم مستحب بود، اصل این است که استدامة هم مستحب باشد،یعنی قبل از آنکه تکبیرة الإحرام را بگویم، جماعت بر من مستحب بود، الآن (در وسط نماز) شک میکنم که آیا استحباب از بین رفت یا نرفت؟استصحاب بقاء استحباب میکنم.
یلاحظ علیه
این استصحاب نیست، بلکه قیاس است، چطور؟ استصحاب در جایی بود که «لم یدخل فی الصلاة»، شک در جایی است که «دخل فی الصلاة»، موضوع دوتا شد، این قیاس است، موضوع باید یکی باشد.
بله! کان مستحباً، قبل از آنکه وارد بشویم، اما وقتی که وارد شدیم، این استحباب باقی است، به این نمیگویند استصحاب، «یشترط فی المستحب وحدة القضیة المتیقنة مع قضیة المشکوکة» اینجا وحدت نیست،یقین در جایی است که تک و تنهاست و هنوز وارد جماعت نشده، شک هم در جایی است که وارد شده است.
اشکال این بود که اصل جماعت که مستحب است، پس چرا بقائش واجب باشد؟
ما از این دوتا جواب دادیم.
اولاً: در حج مستحبی، هر چند حج مستحب است، اما بقائش واجب است.
ثانیاًً: این استصحاب نیست بلکه شبیه به قیاس است، چون در استصحاب وحدت قضیتین شرط است، اما در اینجا متیقن شما قبل از دخول است، مشکوک شما بعد از دخول است، جلب قضیة متقینه إلی المشکوکه رهن وحدت قضیتین است و حال آنکه در اینجا قضیه دوتاست و ما احتمال میدهیم وقتی که به حضور خدا جماعة وارد شدیم، حق نداریم که از این جماعت بیرون برویم، شک میکنیم. بالأخره من شک دارم، شما شک مرا با استصحاب رفع میکنی، ما میگوییم اینجا جای استصحاب نیست. چرا؟ چون متیقن قبل الدخول است و مشکوک بعد الدخول.
2: العدول ترک للفضیلیة
دلیل دوم میگوید این آقا سعادت ندارد، اگر سعادت داشت، همهی نماز را با جماعت میخواند،حالا چون سعادت ندارد، فضیلیت را ترک میکند و میرود سراغ جایز. این ترک فضیلت است، نه اینکه نمازش باطل باشد.
جواب
ما در جواب میگوییم ممکن است چیزی در ابتداء، ترک فضیلت باشد، ولی بقاءً ممکن است مفوّت صحت باشد،احتمالش هست ولذا شما باید دلیل بیاورید.
بله! این آدم اگر نماز را به جماعت نخواند، فضیلت را ترک کرده، اما ممکن است در اول ترک فضیلت باشد،ولی در وسط مفوّت صحت باشد، البته من دلیل ندارم، ولی احتمالش هست،تا شما این احتمال را جواب ندهید، این احتمال هست،من احتمال میدهم که ابتداء ترک فضیلت باشد، ولی در وسط ترک فضیلت نباشد بلکه مفوّت صحت باشد.
توضیح مطلب
حدیث داریم که: « لا صلاة إلّا بفاتحة الکتاب»، یعنی مکلف مخاطب است که فاتحة الکتاب را بخواند، غایة ما فی الباب شرع مقدس در یک حالت فاتحة الکتاب را از شما برداشته، کی؟ وقتی که اقتدا کنید و این اقتدای شما ادامه پیدا کند، حالا اگر آمدیم رکعت دوم، امام فاتحة الکتاب را خواند و خواست به قنوت برود، شما گفتید: «اللهم صلی علی محمد و آل محمد» و قصد انفراد کردید، این نماز شما فاتحة الکتاب ندارد، چون خود شما فاتحة الکتاب را نخواندید، احتمال میدهیم که فاتحة الکتاب امام در صورت مغنی باشد که تا آخر با امام همراه باشید و شما تا آخر با امام همراه نبودید.
پس روایت گفته «لا صلاة إلّا بفاتحةالکتاب»، یعنی همه باید در نماز فاتحة الکتاب را بخوانند، در روایت آمده که در یکجا فاتحة الکتاب را از دوش شما برداشتیم و آن زمانی است که شما به کسی اقتدا کنید، امام ضامن قرائت است، ولی احتمال میدهیم که ضمانتش در جایی است که تا آخر با امام همراه باشید،اگر تا آخر همراه نبودید، احتمال میدهم که در اینجا نماز من صحیح نباشد. چرا؟ لأنّه فاقدة لفاتحة الکتاب،احتمالش برای ما کافی است، با این احتمال شما نمیتوانید به این نماز اکتفا کنید و فورا قصد انفراد کنید و از نماز خارج بشوید.
به بیان دیگر «لا صلاة الّا بفاتحة الکتاب» که دلیل اجتهادی است اطلاق دارد، یعنی هم حالت فرادی را میگیرد و هم حال جماعت را،خرج از این اطلاق، یک صورت و آن جایی است که انسان اقتدا کند و تا آخر همراه باشد، اما جایی که تا آخر همراه نیست، شک میکنیم که خرج أم لا؟ تمسک میکنیم به اطلاق «لا صلاة إلّا بفاتحة الکتاب». نماز شما فاتحة الکتاب ندارد.
3: الإستدلال بالإجماع
مرحوم شیخ در کتاب خلاف استدلال به اجماع کرده است،بعداً گفته ما روایاتی هم داریم. البته این نکته را هم باید دانست که اجماعات مرحوم شیخ در کتاب خلاف بی ارزش است، مرحوم آیة الله بروجردی میگفت علت اینکه اجماع را مرحوم شیخ در خلاف به کار میبرد، برای بستن دهن اهل سنت است، یعنی در مقابل اهل سنت میگوید که ما هم اجماع داریم، همان گونه که شما اجماع دارید، ما نیز اجماع داریم. ایشان (آیة الله بروجردی) میگفت برای اینکه هماهنگ با فقه اهل سنت بشود، غالباً گفته اجماع، والا اجماع واقعی نیست، و بعداً گفته ما روایاتی هم داریم که: «ذکرناها فی الکتابنا الکبیر» - (که همان تهذیب باشد - و حال آنکه ما روایات نداریم، مقصود ایشان از روایات،روایات استخلاف است. روایات استخلاف کدام است؟ گفتیم اگر امام در وسط مشکلی پیدا کند، نماز را قطع میکند، یکی را جانشین خود قرار میدهد، نظر ایشان هم به روایات استخلاف است و ما در روایات استخلاف گفتیم که بعید نیست وقتی که برای امام حادثهای رخ بدهد و تا بیاید نائب معین کند، معلوم نیست که هیئت جماعت بهم خورده باشد، لعل هیئت جماعت باقی باشد، نه اینکه فاصله کم است، یعنی آنچنان نیست که اول بشود جماعت، بعداً بشود فرادی، بعداً بشود جماعت. نه این گونه نیست،بلکه جماعت باقی است، غایة ما فی الباب تا این خیمه را برداریم و خیمهی دیگر بر سر آنان نصب کنیم، یک دقیقه طول میکشد، فلذا مسامحة میگویند جماعت باقی است.
بنابراین، روایات استخلاف نمیتواند شاهد باشد، احتمال هست که هیئت جماعت در استخلاف باقی بماند کما اینکه این احتمال هست، بنابراین، ما نه اجماعی داریم و نه روایاتی، یعنی اصلاً این مسئله منصوص نیست، اگر همهی کتابهای حدیثی را بگردیم، در بارهی آن حتی یک دانه روایت هم پیدا نمیکنیم، روایات استخلاف بعید نیست که قطع نشده باشد، یعنی هنوز مامومین در حال جماعت هستند تا امامی به اینها ملحق بشود، این فاصلهی کم شرعاً نادیده گرفته بشود،اگر این احتمال را بگیریم، روایات استخلاف از کار میافتد،خیلیها که بر روایات استخلاف تکیه کردهاند، خیال کردهاند که در وسط فرادی هستند تا اینکه امام جدید بیاید و حال آنکه مامومین در حال اقتدا هستند، چون فاصله کم است فلذا جماعت بهم نخورده است.
4:الجماعة لیست دخیلة فی الصحّة
میگوید جماعت،در ماهیت نماز داخل نیست بلکه از عوارض نماز است کما اینکه فرادی نیز از عوارض نماز میباشد نه اینکه داخل در ماهیت نماز باشد.
به بیان دیگر نماز دوتا عارض دارد: الف: جماعت، ب: فرادی، حال اگر جماعت بهم بخورد،آیا نماز باطل میشود؟
ما جماعت و فرادی را داخل در ماهیت صلات نمیدانیم، بلکه هردو از عوارض هستند.
یلاحظ علیه
ما نیز قبول داریم که جماعت و فرادی داخل در ماهیت نماز نیستند، صلات غیر از جماعت و فرادی هستند، منتها احتمال میدهیم که استمرار شرط اقامهی صلات با جماعت باشد، شما اگر بخواهید این فرد را انتخاب کنید،شرطش این است که تا آخر ادامه بدهید، پس صلات دوتا فرد دارد: جماعت و فرادی، فرادی قید و بندی ندارد، ولی احتمال میدهیم براینکه اگر نماز صحیح باشد، شرط صحت نماز این است که تا آخر همراه باشید، تا این شرط است شک در مشروعیت است،احتمال میدهم که مشروعیت این فرد بستگی دارد که تا آخر حالت جماعت را نگهداری،اما اگر تا آخر جماعت را نگه نداری، احتمال میدهم که این مشروع نباشد.
یلاحظ علیه
أنّها و إن کانت خارجة عن ماهیة الصلاة و لکن یحتمل أن یکون الاستمرار شرطاً لمشروعیة اقامة الصلاة بالجماعة ، إلی غیر ذلک من الأدلة التی لجأ إلیها القائلون بجواز العدول، و لقد أصر علی الجواز صاحب الجواهر ، و الأولی عطف عنان الکلام علی الروایات ، و استنباط موقف الجماعة من الصلاة و أنها هل هی وصف للجمیع أو وصف لکل بعض منها ورکعة ، و لو ثبت الأمر الثانی جاز العدول، اما مطلقاً سواء کانت هناک عذر أو لا کان ناویاً له فی بدء العمل أو بداله العدول کل ذلک إذا کانت الروایات مساعدة للإطلاق ، و الا یختص بمورد خاص إذا لم یکن الإطلاق مساعداً.
تا اینجا ادلهای را که صاحب جواهر آورده بود بیان کردیم - ایشان خیلی هم اصرار دارد که درست کند-، در جلسهی آینده مبنای مرحوم آیة الله بروجردی را بیان خواهیم کرد.
أدلهی روائی مجوزین
در جلسهی قبل دلایل کسانی را که میگفتند قصد انفراد جایز است را بررسی کردیم، فقط دلایل روائی آنان باقی مانده که در این جلسه میخوانیم. آنان با روایاتی استدلال کردهاند که جماعت صفت کل نماز نیست، بلکه صفت ابعاض نماز است، یعنی هز جزء از نماز میتواند فرادی باشد و هز جزء هم میتواند با جماعت باشد، از این رو دلایل روائی آنان قوی تر از دلایل دیگر شان است. فلذا این روایات را میخوانیم که آیا میتوانند مقصود آنان را ثابت میکند یا نه؟ اگر ثابت نکرد، باید انسان در نماز خود قصد انفراد نکند. مگر اینکه خودشان از روایات جواز را استفاده کنند.
روایت اولی که به آن استدلال کردهاند، روایتی است که هم اهل سنت به آن استدلال کردهاند و هم شیعه. و آن روایت معاذ بن جبل است، ایشان نماز عشا را با پیغمبر میخواند و بعداً در میان قبیلهی خود میرفت،امامت میکرد و نماز عشا را می خواند، اگر این روایت صحیح باشد،معلوم میشود که انسان میتواند یک نماز را دوبار با جماعت بخواند.
وقتی در میان قبیلهاش نماز بخواند،بجای اینکه سورهی توحید (قل هو الله أحد...) یا سورههای کوچک دیگر را بخواند، سورهی بقره را میخواند، یک نفر کارگر که کارش نواضح بواد- نواضح جمع ناضحة است، کارش آب کشی بوده،یعنی برای آب دادن مزارع و باغات به وسیلهی شتر یا گاو از چاه آب میکشید، کارش آب کشی بوده است - حال یک چنین آدمی، آمده به او اقتدا کرده و دیده که شروع به خواند سوره بقره کرده، یک مقدار که گوش کرده، دیده که این نماز خیلی طول میکشد و اگر تا آخر نماز صبر کند،اقلاً یکساعت طول میکشد،چون سورهی بقره بسیار طولانی است و در حدود دو جزء و نیم است، نماز را رها کرده و خودش نماز را به صورت فرادی خوانده است، از این رو او را مورد اتهام قرار دادند که منافق است به جهت اینکه نماز را قطع کرده و از جماعت مسلمین جدا شده است، فلذا این شخص خدمت پیغمبر آمد و عرض حال نمود و گفت : یا رسول الله! من کارگر هستم و کارم هم نواضح است و اگر بخواهم چنین نمازی را بخوانم، به کارم نمیرسم، پیغمبر معاذ بن جبل را خواست، و فرمود تو آدمی فتنه گری هستی، این چه نمازی هست که در آن سوره بقره را میخوانی، چرا سورهی کوچک رای نمیخوانی.
استدلال قائلین به جواز این است که این آدم در وسط، جماعت را قطع کرد،بقیه را خودش خواند، پس معلوم میشود که قصد انفراد در وسط جایز است.
متن روایات
١. ما رواه جابر قال: «کان معاذ یصلّی مع النبی ثم یرجع فیؤمّنا ، قال مرة : ثم یرجع فیصلّی بقومه، فأخر النبی لیلة الصلاة ، و قال مرة : العشاء فصلی معاذ مع النبی ثم جاء یؤمّ قومه فقرأ البقرة، فاعتزل رجل من القوم فصلّی – خودش را کنار کشید و نماز را فرادی خواند، قائلین به جواز میگویند، یعنی در وسط نماز قصد فرادی کرد و نماز را تمام کرد، نه اینکه نماز را قطع کرد و از سر گرفت، ولی ما میگوییم کلمهی«فصلّی» اگر ظهور در دومی نداشته باشد که نماز را قطع کرد و از سر گرفت، در اولی ظهور ندارد که قصد فرادی کرد - فقیل: نافقت یا فلان! – به این بندهی خدا تهمت نفاق زدند و گفتند تو با این کارت منافق شدی- فقال: ما نافقت، فأتی رسول الله فقال: إنّ معاذ یصلّی معک ثمّ یرجع فیؤمّنا یا رسول الله، و انّما نحن أصحاب نواضح و نعمل بأیدینا، و إنّه جاء یؤمّنا فقرأ بسورة البقرة فقال: یا معاذ! أفتان أنت، أفتان أنت؟ا قرأ بکذا ، اقرأ بکذا، إقرء بکذا قال أبو الزبیر: سبح اسم ربک الأعلی، و اللیل إذا یغشی- یعنی این قبیل سورهها را بخوان - فذکرنا، لعمرو ، فقال: اراه قد ذکره؟ سنن بیهقی:2392-393
شاهد بر سر کلمهی«فصلّی» است، قائلین به جواز میگویند معنای «فصلّی» این است که در وسط نماز قصد انفراد کرد و حال آنکه دلیل براین مطلب نداریم و ممکن است که معنای «فصلّی» این باشد که نماز را از سر گرفت. شاید اصلاً نمیدانسته که قصد انفراد جایز است،از این رو ممکن است نماز را از سر گرفته باشد.
پس این روایت دلالت ندارد بر اینکه در وسط قصد انفراد جایز است.
2: رواه الصدوق فی الفقیه بنحو التالی قال: « و کان معاذ یؤمّ فی مسجد علی عهد رسول الله و یطیل القراءة و انّه مرّ به رجل ففتح سورة طویلة فقرأ الرجل لنفسه و صلّی،- کلمهی « قرأ» به معنای قصد انفراد نیست، بلکه معنایش این است که نماز را از سر گرفت- ثم رکب راحلته فبلغ ذلک رسول الله فبعث إلی معاذ فقال:«یا معاذ! إیاک أن تکون فتاناً ، علیک ب«الشمس و صحاها» و ذواتها» الوسائل: ج5،الباب 69 من أبواب صلاة الجماعة، الحدیث 4.
و الحدیث یدل علی ان الرجل قصد الانفراد و أتم صلاته.
در حال اولی ظاهرش این است که جدا شد و فرادی خواند، دومی هم ذو احتمالین است هر چند این طرف سنگینی میکند که قصد انفراد کرد و چون برای ما روشن نیست، فلذا با این حدیث نمیشود استناد کرد.
علاوه براین،سند این حدیث ضعیف است و ما سند صحیح راجع به آن نداریم، بیهقی این را در سنن نقل کرده، مرحوم صدوق هم این حدیث را از اهل سنت گرفته نه از شیعه.
3: ما ورد من جواز التسلیم فی التشهد قبل الإمام نظیر ما رواه الحلبی عن أبی عبد الله علیه السلام « فی الرجل یکون خلف الإمام ، فیطیل الإمام ، التشهد ، فقال: یسلّم من خلفه و یمضی لحاجته إن أحبّ» (الوسائل :٥، الباب ٦٤ من أبواب صلاة الجماعة ، الحدیث٣.
از حضرت سوال میکنند که آیا میشود ما پیش از امام تشهد بگوییم و سلام بدهیم و سراغ کار مان برویم؟ حضرت میفرماید لحاجة اشکالی ندارد. یا در روایت بعدی میگوید ضرورت دارم، یعنی ادرار مرا گرفته، حضرت میفرماید اشکال ندارد، این دو روایت دلیل بر جواز قصد انفراد است، غایة ما فی الباب در تشهد. اما دلالتش مطلق نیست چون اولی کلمهی «لحاجة دارد،دومی هم کلمهی «لضرورة» را دارد
و نظیره ما رواه أبو المعزا «فی الرجل یصلی خلف إمام فسلم قبل الإمام ، قال لیس بذلک بأس»
الوسائل٥ ، الباب ٦٤ من دبواب صلاة الجماعة ، الحدیث٤ .
این روایت بالفرض اگر دلالت کند،قدر متیقن از این روایات جای است که یک حاجت و ضرورتی باشد و مشکلی پیش بیاید،هرچند روایت دوم مطلق است، اما به قرینهی اولی و سومی میشود قدر متقین گیری کرد و لا اقل اطلاق ندارد، تمام مشکلات در کتاب جماعت این است که یک اطلاقی نداریم که به آن اطلاق تمسک کنیم.
واین روایات قدر مسلمش در جایی است که یک عذر، یا حاجت و مشکلی پیش بیاید.
4: العدول فیما إذا لا یمکن الإستمرار کما فی الصلوات الآتیة
سه نماز داریم که ماموم از امام جدا میشود، معلوم میشود که جماعت صفت کل نیست بلکه صفت بعض است،کجا؟ جایی که ماموم چهار رکعتی میخواند و امام سه رکعتی، فرض کنید که ماموم چهار رکعت نماز قضا به گردن دارد و امام هم سه رکعتی است، سه رکعت را با امام همراه است،هنگامی که امام سلام نماز را گفت، این آدم از امام جدا میشود و قصد فرادی می کند، چهار را اقتدا بر سه کرد، یا چهار را اقتدا بر دو میکند،امام نماز صبح میخواند، من قضای عشا میخوانم، سر دو رکعت امام،من جدا میشوم، او سلام میدهد، عکسش هم ممکن است،یعنی ممکن است که سه رکعتی را بر چهار رکعتی امام اقتدا کنم، یا دو رکعتی خودم را بر دو رکعتی او اقتدا کنم، بالأخره از امام جدا میشوم.
فرض کنید که ماموم یک رکعت عقب است، هردو میخواهیم ظهر را بخوانیم، امام در رکعت دوم بود که به او اقتدا کردم،چهار رکعتی امام که تمام شد،من یک رکعت باقی ماندهی خود را جداگانه و فرادی میخوانم. یا حاضر به مسافر اقتدا میکند، مسافر سر دو رکعتی سلام میدهد،حاضر که ماموم است باید بلند شود و دو رکعت باقی مانده را بخواند و بالعکس.
الف: الإقتداء الحاضر بالمسافر أو بالعکس
ب: الإقتداء فی الرباعیة بالثلاثیة الإمام.
ج: المأموم المسبوق کما إذا لحق بالإمام و هو فی الرکعة الثانیة من صلاة الظهر حیث أنّ الإمام یجرج من الصلاة و المأموم یستمرّ بصلاته فرادی
«و لا یخفی» که این استدلال ضعیف است،چون بحث ما در انفراد و عدم انفراد در جایی است که استمرار ممکن باشد،در این موارد اصلاً استمرار ممکن نیست، یعنی نمیتواند استمرار کند،امام نمازش تمام شده، نماز من تمام نشده،بحث در جایی است که استمرار ممکن است،ولی من قطع استمرار میکنم، در این موراد سه گانه اصلاً استمرار ممکن نیست.
5:الإستدلال بالصلاة ذات الرقاع
-رقاع، جمع رقعه است،رقعه به معنای وصله است،کأنّه این نماز وصله میشود چون یک تکهاش با طایفهی اولی است،تکّهی دیگر با طایفهی دوم-
در سورهی مبارکه نساء صلات خوف وارد شده است، صلات خوف مال زمان جنگ و نبرد است، آنهم جنگهای آن زمان که شمشیر و تیر بوده است،حتی در همان زمان هم مسلمانان نماز شان را فرادی نمیخواندند،بلکه با جماعة میخواندند،طریقهی نماز خواف چنانچه از سنت استفاده میشود این است که نمازهای چهار رکعتی تبدیل به دو رکعت میشود، گروه اول ، یک رکعت را با امام میخوانند و امام پس از اتمام یک رکعت توقف میکند، و آن گروه یک رکعت دیگر را به تنهائی انجام میدهند، و به جبهه جنگ باز میگردند، سپس گروه دوم جای آنها را میگیرند و یک رکعت نماز خود را با امام و رکعت دوم را به طور فرادی انجام میدهند(دربارهی کیفیت نماز خوف نظرهای دیگری نیز هست اما آنچه در بالا گفتیم مشهور ترین نظر است) تفسیر نمونه: ج4،ص103.
بیان استاد
قرآن میفرماید یا رسول الله! اصحابت دو تا طایف بشوند، تو امام باش،نصف جمعیت دویست نفره پشت سر شما باشد و شمشیر شان هم همراه شان باشد،صد نفر دیگر هم مراقب حملهی دشمن باشد،این صد نفر اول یک رکعت با شما بخواند، رکعت دوم که شما بلند شدید، شما باستید،تا اینها رکعت دوم شان را بخوانند وبروند و آن صد نفر بعدی جای اینها بیایند، اینها بروند جای آنها، قهراً دومیها نیز با رسول خدا نماز میخوانند، رکعت دوم رسول خدا،رکعت اول اینها است، هنگامی که پیغمبر برای تشهد مینشیند، باید تشهد را طول بدهد، تا اینها رکعت دوم شان را بخوانند و با سلام پیغمبر اکرم از نماز بیرون بیایند.
از اینجا میفهمیم که جماعت وصف کل نیست بلکه وصف بعض است. چرا؟ به جهت اینکه طایفهی اولی یک رکعت را خودشان خواندند، یعنی رکعت اول را با رسول خدا خواندند، رکعت دوم را جدا گانه و فرادی خواندند، چون در رکعت دوم پیغمبر اکرم قائم است، آنان نماز شان را میخوانند و سلام میکنند، میروند جای صد نفر دیگر، صد نفر دیگر هم جای اینها میآیند،قهراً پیغمبر رکعت دومش است،اینها رکعت اول شان، پیغمبر تشهد را طول میدهد تا اینها برسند و سلام نماز را با پیغمبر یکجا بدهند و از نماز خارج شوند، روایت داریم که فللطائفة الأولی، التکبیر و للطائفة الثانیة، التسلیم، یعنی طایفهی اول از تکبیر پیغمبر اکرم بهره میبرند،طایفهی دوم از سلام حضرت نفع میبرند.
شاهد در طایفهی اولی است،چون طایفهی اولی رکعت اول را با رسول خدا خواندند،رکعت دوم را خودشان.
«فاذا قضیتم الصلوة فاذکروا الله قیاماً و قعوداً و علی جنوبکم فاذا اطاذنتم فاقیموا الصلوة ان الصلوة کانت علی المؤمنین کتاباً موقوتاً» و هنگامی که نماز را به پایان رسانیدید، خدا را یاد کنید در حال ایستادن و نشستن و به هنگامی که به پهلو خوابیدهاید ، و هر گاه آرامش یافتید(و حال که خوف زایل گشت، نماز را به صورت معمول انجام دهید، زیرا نماز وظیفه ثابت و معینی برای مؤمنان است.
«و إذا کنت فیهم فاقمت لهم الصلوة فلتقم طائفة منهم معک ولیأخذوا أسلحتهم فإذا سجدوا فلیکونوا من ورائکم و لتأت طائفة أخری لم یصلّوا فلیصلوا معک و لیأخذوا حذرهم –حذر، به معنای احتیاط - و أسلحتهم ودّ الذین کفروا لو تغفلون عن أسلحتکم و أمتعتکم فیمیلون علیکم میلة واحدة و لا جناح علیکم إن کان بکم أذی من مطر أو کنتم مرضی أن تضعوا أسلحتکم و خذوا حذرکم إن الله أعدّ للکافرین عذاباً مهیناً» النساء/102.
بالفرض اگر شرح آیه این باشد، باز این زمان جنگ و زمان اضطرار را میگوید، ما نیز قبول داریم که طایفهی اول در زمان اضطرار و جنگ ذات رقاع هستند، یعنی یک تکه را با پیغمبر میخوانند، تکهی دیگر را هم با پیغمبر اکرم صلّی الله علیه و آله. و حال آنکه بحث ما در جایی است که اضطراری در کار نباشد.
عبارت مجمع البیان
و الآیة کما تری غیر متعرضة لکیفیة صلاة الطائفتین مع النبی و المتیقن أنّهما یصلیان مع النبی، و اما کیفیة الصلاة فالظاهر انّها بالنحو التالی: إن الطائفة الأولی إذا رفعت رؤوسهم من السجود و فرغت من الرکعة یصلون رکعة أخری بأنفسهم و یتشهدون و یسلّمون، و الإمام قائم فی الثانیة ، ثم ینصرفون إلی مواقف أصحابهم.
و یجیئ الآخرون فیستفتحون الصلاة و یصلی بهم الإمام الرکعة الثانیة،حسب و یطیل تشهده حتّی یقوموا فیصلوا بقیة صلاتهم، ثم یسلّم بهم الإمام فیکون للطائفة الأولی تکبیرة الإحرام ، للثانیة التسلیم، و هذا مذهب أصحابنا و مذهب الشافعی. (مجمع البیان: ٢/٢، ١.)
عبارت مرحوم شیخ صدوق
اما مرحوم صدوق یک جور دیگر هم نقل کرده است که و أما الروایات فقسم منها ظاهر فی ما ذکرنا.
روی الصدوق باسناده عن عبد الرحمن بن أبی عبد الله قال: «صلی النبی بأصحاب فی غزوة ذات الرقاع فقرق أصحابه فرقتین، فأقام فرقة بازاء العدو و فرقة خلفه فکبر و کبروا فقرأ فانصتوا ، و رکع و رکعوا، فسجد و سجدوا ، ثم اسئتم رسول الله قائماً فصوا لا نفسهم رکعة ، ثم سلم بعضهم علی بعض ثم خرجوا إلی أصحابهم فأقاموا بازاء العدو و جاء أصحابهم فقاموا خلف رسول الله فکبر و کبروا و قرأ فانصتوا فرکع ورکعوا فسجد و سجدوا ، ثم جلس رسول الله فتشهد ثم سلم علیهم ثم قاموا ثم قضوا لأنفسهم رکعة ثم سلم بعضهم علی بعض و قد قال الله لنبیه « و إذا کنت منهم فأقمت لهم الصلاة فلتقم طائفة منهم معک...» فهذه صلاة الخوف التی أمر الله بها نبیة و قال: من صلی المغرب فی خوف بالقوم صلی بالطائفة الأولی رکعة و بالطائفة الثانیة رکعتین»
وسائل الشیعة، ج٥، الباب ٢ من أبواب صلاة الجماعة ، الحدیث ١ . و لا حظ أیضاً الحدیث الثانی و الثامن من الباب نفسه فان مضمون الجمیع واحد.)
در هر صورت حدیث حالت اضطرار میگوید و حال آنکه بحث ما در حالت اضطرار نیست.
نظریه و فتوای استاد
و أقصی ما یمکن أن یقال أنّه یجوز العدول مطلقاً من نیّة الجماعة إلی الإنفراد فیما إذا کان هناک ضرورة أو اضطرار أو حاجة مهمّة من غیر فرق بین أن یکون ناویاً للعدول من بدء العمل أو فی أثنائه، و بذلک یعلم أنّ التفصیل بین بدء العمل و البداء فی أثناء العمل لیس له دلیل یرکن إلیه.
دیدگاه آیة الله حائری
مرحوم حاج شیخ میفرماید اگر از اول قصد انفراد کند،جماعتش باطل است، اما اگر در اثناء بداء حاصل بشود، جماعتش درست است. ایشان کتابی دارد بنام: «الصلاة» که دو بار چاپ شده است،یکبار در زمان خود ایشان (چاپ سنگی) در این اواخر هم حروف چینی کردند و چاپ کردهاند، مرحوم آیة الله بروجردی در درسش (که من نیز حضور داشتم) فرمود که من در میان معاصرین کسی را ندیدهام که مثل ایشان در عبارت کم،مطالب زیادی را بیان کند، من این را از خودش در جلسهی درس شنیدم و من کتاب صلات را خدمت ایشان (آیة الله بروجردی) خواندم.
دیدگاه آیة الله حائری
بحث در بارهی تفسیری است که مرحوم آیة الله حائری راجع به قصد انفراد کردهاند، حاصل فرمایش ایشان این است که اگر از اول نیت کند که من در اثناء میخواهم از امام جدا بشوم، جماعتش صحیح نیست ونمازش در صورتی صحیح است که به وظیفهی منفرد عمل کرده باشد.
اما اگر از اول قاصد جماعت بوده، منتها در اثناء نماز به فکرش رسید که قصد فرادی کند و سراغ کارش برود، میفرماید این مشموع ادلهی جماعت است و نمازش هم درست است، دلیل ایشان بر این تفسیر چیست؟
دلیل ایشان بر این مطلب این است که ادلهی جماعت، اولی را نمیگیرد ولی دومی را میگیرد،.یعنی اطلاقات جماعت اولی را شامل نیست، اما دومی را شامل است.
میفرماید ادلهی جماعت،آنکس را که از اول قاصد باشد، شاملش نیست،اما آنکس که در وسط نماز قاصد است،شاملش است. چرا؟
میگوید آدمی که از اول قصد کرده که تا آخر با امام باشد،قطعاً ادلهی جماعت شامل حال او شد، از آینده که کسی خبر ندارد که چه اتفاقی برایش رخ میدهد.
مثلاً من نظرم این است که تا آخر با امام باشم، قطعاً ادله ما را گرفت.کدام ادله؟ «إنّما جعلت الإمام لیؤتمّ به، یا الجماعة فی الصلوات سنّة» فلذا اگر در وسط قطع کرد، سبب نمیشود که از تحت اطلاقات بیرون برود،اطلاقات ادلهی جماعت شامل حال این آدم شد، در وسط اگر قصد انفراد کند،در گذشته اثر نمیگذارد که این شاملش نبوده،اما آدمی که از اول میخواهد همراه نباشد و قصدش از همان اول این است که جماعت را رها کند، شک داریم که آیا ادلهی جماعت شاملش است یا نیست؟ شک کافی است که بگوییم جماعتش باطل است،نمازش هم در صورتی درست است که به وظیفهی منفرد عمل کرده باشد،مثلاً قرائت را خوانده باشد و رکنی را هم زیاد نکرده باشد.
یلاحظ علیه
ما در جواب ایشان میگوییم که ما یک چنین اطلاقاتی نداریم که یکی را شامل باشد و یکی را شامل نباشد.
اولاً: فرمایش شما با صلات ذات الرقاع مخالف است، چون مجاهدین در صلات ذات الرقاع از همان اول قصد شان این است که در اثناء از جماعت جدا بشوند، یعنی به اتفاق مسلمین و فقها گروه اول قاصد هستند که در اثنای نماز جدا بشوند.
ثانیاً: ما در باب صلات جماعت اطلاقاتی نداریم تا در مقام شک به آنها تمسک کنیم، فقط دوتا روایت داریم که یکی میگوید: «الجماعة فی الصلوات سنّة و لیس بفریضة»، این در مقام این مطلب است که جماعت مستحب است نه واجب. روایت دیگر را اهل سنت نقل کردهاند که: «إنّما جعلت الإمام لیؤتمّ به فلا تختلفوا علیه» سنن البیهقی:3/79.
این روایت هم در مقام بیان این است که از مام جلوتر نیفتید و تابع او باشید.
پس مرحوم حائری باید بگوید یا مطلقا جایز است یا مطلقا جایز نیست. اگر شامل است،هردو را شامل است و اگر شامل نیست،هردو را شامل نیست نه اینکه یکی را شامل است و دیگری را شامل نیست.
نظریهی آیة الله خوئی
باید دانست که فتوای آیة الله خوئی نیز همین است، ایشان میگوید اگر از اول قصد انفراد کند باطل است، اما اگر در وسط قصد انفراد کند،مانع ندارد.
دیدگاه استاد
ما در جواب ایشان میگوییم این تفصیل دلیل ندارد، یعنی این تفصیل با صلات ذات الرقاع منسجم نیست. چون مجاهدین در صلات ذات الرقاع از همان اول قصد شان این است که در وسط قصد انفراد کنند،یعنی در یک تکهی صلات همراه امام باشند و در تکهی دیگر نباشند.
ثانیاً فرق میان دوتا نیست و اطلاقی نداریم تا بگوییم یکی را شامل است و دیگری را شامل نیست.
پس باید بگوییم که «لا یجوز مطلقاً» چه از اول قاصد باشد و چه در اثناء. مگر یک ضرورت و مشکلی پیش بیاید.
بنابراین،قصد انفراد جایز نیست و ما نماز ملفق با انفراد و جماعت نداریم،مواردی را هم که شمردید، از باب ضرورت و حاجت بوده. اما بدون جهت انسان نمیتواند از اول یا در وسط قصد فرادی کند. چون خلاف احتیاط است اگر نگوییم اقوی بطلان جماعت است،حتماً خلاف احتیاط است. پس از روایات استفاده میشود که مطلقاً باطل است مگر اینکه ضرورتی پیش بیاید که آن هم اول و آخرش فرق نمیکند. پس طبق نظر ما جماعت وصف کل است نه وصف جزء.
المسألة السابعة عشر
إذا نوی الإنفراد بعد القرائة الإمام و قبل الدخول فی الرکوع الخ.
این مسئلهای که ایشان عنوان کرده، فقط دو صورت را در متن آورده و حال آنکه مسئله سه صورت دارد.
صورت اول
صورت اول این است که امام به رکوع رفت ومن نیز همراه امام به رکوع رفتم، تا امام شروع به خواندن ذکر کرد – فرض کنید امامی است که ذکر را مکرر میخواند- من فقط یکبار ذکر را خواندم و از امام جدا شدم.
صورت دوم
صورت دوم این است که امام قرائت را خواند و هنوز به رکوع نرفته،از او جدا شدم،یعنی بعد از قرائت و قبل از رکوع از امام جدا شدم.
صورت سوم
صورت سوم امام این است که من در وسط سورهی حمد از امام جدا شدم، یعنی همین که امام گفت:«صراط المستقیم» من از او جدا شدم و قصد فرادی کردم.
تکلیف ما در این در این سه صورت چیست؟
صورت اول روشن است،یعنی اگر در رکوع از امام جدا بشوم مشکلی نیست. چرا؟ چون اگر مشکلی هم باشد از ناحیهی قرائت مشکل بود و آن را امام ضامن است،«الإمام یضمن القراءة» من پشت سر امام بودم و امام هم از طرف من قرائت را خواند. بقیه را هم خودم انجام میدهم. پس اگر مشکل در ناحیهی قرائت باشد، قرائت را امام از طرف من خوانده و بقیه را خودم میخوانم فلذا نماز من درست است. البته بنابر اینکه قصد انفراد مطلقا جایز است خواه عذری باشد و خواه عذری نباشد.
من هم قبول دارم که مطلقا جایز است،اما به شرط اینکه حاجتی باشد.
اما صورت دوم که میخواهم بعد از حمد و سوره و قبل از رکوع از امام جدا بشوم، آیا در اینجا جدا شدن کافی است یا اینکه باید دو مرتبه بر گردم و قرائت را بخوانم؟
صورت سوم اینکه در وسط خواندن سوره حمد، یعنی همین که امام گفت: «إهدنا الصراط المستقیم» من از امام جدا شدم.
فی المسألة فروع
الف: لو نوی الإنفراد بعد الدّخول فی الرّکوع
ب: لو نوی الإنفراد بعد إتمام الإمام القراءة قبل الدّخول فی الرّکوع
ج: لو نوی العدول فی أثناء القراءة.
اما صورت اولی هیچ مشکلی ندارد، چون موقعی که امام قرائت را خواند،من مؤتم بودم، یعنی به او اقتدا کرده بودم،یعنی حتی در مقداری از رکوع نیز همراهش بودم،بنابراینکه قصد انفراد مطلقا جایز است، من جدا میشوم، مشکل قرائت حل است.
1: محمد بن علیّ بن الحسین، باسناده عن الحسین بن کثیر، عن أبی عبد الله علیه السلام « أنّه سأله رجل عن القراءة خلف الإمام، فقال: لا إنّ الإمام ضامن للقراءة و لیس یضمن الإمام صلاة الذینهم من خلفه، إنّما یضمن القراءة» الوسائل:ج5،الباب 30 من ابواب صلاة الجماعة، الحدیث1. یعنی غیر از قرائت را ضامن نیست، بقیه را خود مامومین ضامن هستند نه امام، امام فقط ضامن قرائت است.
صورت دوم اینکه قرائت را تمام کرد و قبل از آنکه وارد رکوع بشود از امام جدا شدم،از نظر مرحوم سید این هم اشکالی ندارد.
إذا نوی الإنفراد بعد القراءة الإمام قبل الدّخول فی الرکوع لا یجب علیه القراءة. چرا؟ چون بر من فقط یک قرائت واجب بود که یا من بخوانم یا امام،در اینجا امام از طرف من خواند فلذا مجزی است و دو قرائت معنا ندارد.
ولی مرحوم آیة الله حکیم در مستمسک و مرحوم آیة الله خوئی در مستند العروة. در این صورت ایراد کردهاند.
فإن قلت: الضمان و الإجزاء حال الإئتمام لا یقتضی ثبوتهما حال الإنفراد، و حیث لا دلیل علی ذلک یکون عموم دلیل وجوب القراءة محکماً بعد الإنفراد» المستمسک: 7/195.
آیة الله حکیم میفرماید امام در صورتی ضامن است که من مؤتم باشم، یعنی تا آخر نماز مؤتم باشم. البته یک موقع در رکوع است که جای قرائت نیست،ولی در اینجا که جای قرائت است، قدر مسلم از حدیث حسین بن سعید که گفت:«إنّما یضمن الإمام القراءة» جایی است که من حالت ائتمامم محفوظ باشد،و حال آنکه من در حالی که جای قرائت باقی است،حالت ائتمامم محفوظ نیست ولذا در اینجا دلیلی بر سقوط نداریم.
به بیان دیگر قدر مسلم از روایت حسین بن سعید که امام ضامن قرائت من است، جایی است من تا آنجا که وقت قرائت باقی است ،در حالت ائتمام بمانم و حال آنکه من تا آنجا وقت قرائت باقی است در حالت ائتمام نیستم.
و بعبارة أخری: إنّ موضوع نصوص الضمان هو عنوان الإئتمام فما دام المصلّی یصدق علیه العنوان المذکور و یکون موصوفاً بالمأمومیة یضمن الإمام لقراءته، نعم بعد خروجه عن العنوان المذکور لعدوله إلی الإنفراد فیلحقه عنوان الإنفراد» مستند العروة: 5/308.
مگر اینکه وقت قرائت بگذرد و وارد رکوع بشود،من مادامی که مؤتم هستم،نباید قرائت را بخوانم، وقتی که از حالت ائتمام در آمدم و وقت قرائتم نگذشته است،باید به وظیفهی منفرد عمل کنم، یعنی قرائت را از سر بخوانم.
حاصل اشکال و ایراد این دو بزرگوار این است که حدیث حسین بن سعید که میگوید قرائت از تو ساقط است،جایی را میگوید که مادامی که وقت قرائت باقی است باید مؤتم باشد و مؤتم به شما صدق بکند و حال آنکه شما وقت قرائت باقی بود، اما وصف مؤتم از شما رفت و شدید منفرد.
یلاحظ علیه
ما باید روایت را نگاه کنیم، روایت ندارد که: «یسقط القراءة عن المأموم مادام مؤتمّاً»، آنچه که موضوع حکم است، این است که «یسقط القراءة عن المأموم خلف الإمام». موقع خواندن قرائت من خلف الإمام باشم و من هم در موقع خواندن قرائت خلف الإمام بودم.
اگر حدیث را مراجعه کنیم، در حدیث نداریم که «تسقط القراءة عن المأموم مادام مؤتمّاً»، و وقتی قرائت هم بماند،بلکه در حدیث آمده است که:إنّ الإمام ضامن للقراءة و لیس یضمن صلاة الذّین خلفه». خلف الإمام ساقط است و من هم موقع خواندن قرائت خلف الإمام بودم، میزان خلف الإمام و عدم خلف الإمام است و در صورت دوم خلف الإمام محقق است و امام ضامن قرائت من است.
صورت سوم
صورت سوم این است که من در اثناء قرائت قصد انفراد میکنم،یعنی همین که امام گفت:«إهدنا الصراط المستقیم» من قصد انفراد میکنم و جدا بشوم.
در اینجا سه احتمال وجود دارد:
احتمال اول این است که از همان جا که من از امام جدا شدم، بقیه را خودم بخوانم.
احتمال دوم این است که ما قرائت ملفقة نداریم که یک تکه را امام بخواند و تکهی دیگر را ماموم،بلکه باید قرائت را از سر بخوانم.
احتمال سوم این است که این گونه قصد انفراد جایز نیست زیرا دو تالی فاسد دارد، چون یا قرائت میشود ملفق و ما قرائت ملفق نداریم، و اگر از اول قرائت را بخواند، این زیادی در نماز است.
اما مرحوم سید میگوید: و إن کان الإحتیاط استنافها خصوصاً إذا کان فی الأثناء.
المسألة الثامنة عشر
إذا أدرک الإمام راکعاً یجوز له الإئتمام و الرکوع معاً ثم العدول إلی الإنفراد اختیاراً،
من میخواهم فقط در رکوع به امام اقتدا کنم و میخواهم کمتر در محضر خدا باشم، امام قرائت را خوانده در حال رکوع است و من در همان حال رکوع به امام اقتدا میکنم و در همان رکوع هم قصد انفراد میکنم، فرض کنید رکوع امام طولانی است و چند مرتبه ذکر رکوع را میخواند، من در ذکر اول به او اقتدا کردم و در ذکر دوم قصد انفراد نمودم و بقیه نماز را خودم خواندم،آیا این جایز است یا جایز نیست؟
متن عروة الوثقی
إذا أدرک الإمام راکعاً یجوز له الإئتمام و الرکوع معاً ثم العدول إلی الإنفراد اختیاراً، و إن کان الأحوط ترک العدول حینئذ خصوصاً إذا کان ذلک من نیته أولاً.
غرض از طرح این مسئله چیست و چرا آقایان این مسئله را عنوان کردهاند؟ مشکل این مسئله قرائت است، چون از یک طرف داریم «لا صلات إلّا بفاتحة الکتاب» یعنی قرائت را یا باید خود انسان بخواند یا امام، اینجا نه خودش خوانده و نه امام، چون در موقع رکوع به امام اقتدا کرده است، پس در اینجا حدیث «لا صلات إلّا بفاتحة الکتاب»محکمّ است و این نماز شما فاقد فاتحة الکتاب است، چون موقعی که امام فاتحة الکتاب را خوانده،من نبودم، موقعی که من اقتدا کردم، فاتحة الکتاب نیست. من حتّی در رکعت سوم اقتدا را مشکل میدانم مگر اینکه قبل از رکوع اقتدا کند و خودش قرائت را بخواند.
المسألة التاسعة عشر
إذا نوی الإنفراد بعد قراءة الإمام و أتمّ صلاته فنوی الإقتداء به فی صلاة أخری قبل أن یرکع الإمام فی تلک الرکعة، أو حال کونه فی الرکوع من تلک الرکعة جاز، و لکنّه خلاف الإحتیاط.
مسئلهی نوزدهم این است که شخص میخواهد با یک رکعت امام، دوتا نماز بخواند. این دو حالت دارد،گاهی امام در حال قیام است،من نماز دوم را به او میرسم، گاهی امام در حال رکوع است به امام میرسم، فرض کنید امامی است که حوصله دارد و میخواهد در قنوت دعای مفصل بخواند،همین که امام به قنوت رفت،این آدم با گفتن « اللهم صلّ علی محمد و آله محمد» قصد انفراد میکند،دو رکعت نماز فجر بود،خواندم و تمام شد، یا سه رکعت نماز مغرب بود و تمام شد در حالی که هنوز دعای قنوت امام تمام نشده،دوباره میخواهم نماز عشا را به امام اقتدا کنم، در حالی که در حال قیام است، یک موقع در حال قیام نیست، یعنی دعای قنوت را تمام کرده و در رکوع رفته، من نماز عشا را به امام اقتدا میکنم در حالی که امام در رکوع است،قهراً من دو نماز را با یک رکعت امام اقتدا میکنم و میخوانم، مشکلش یک چیز است و آنکه من دو نماز خواندم و حال آنکه فاتحة الکتاب یکی بود. در هر نمازی فاتحة الکتاب لازم است،من دو نمازم یک فاتحة الکتاب دارد، چون در یک رکعت،دو نماز خواندم و حال آنکه یک «فاتحة الکتاب» خوانده، ظاهر روایت این است که: «لا صلات إلّا بفاتحة الکتاب» یعنی هر نماز برای خودش فاتحة الکتاب میخواهد،منتها یا مباشرة یا نیابة(إمّا مباشرة و إمّا نیابة) اینجا مباشرتاً که من نمیخوانم،قهراً میماند نیابت. امام یک فاتحة الکتاب خوانده آنهم در رکعت دوم، من هم نماز مغرب را با او تمام کردم،و حال آنکه نماز عشاء من که با امام شروع کردم، فاتحة الکتابش همان فاتحة الکتاب نماز مغرب است، ولذا مرحوم سید میفرماید این جایز است، ولی خلاف احتیاط است،خلافش احتیاطش هم این است که ظاهر روایت این است که باید اقلاً هر نمازی یک فاتحة الکتاب داشته باشد و حال آنکه دو رکعت من فقط یک فاتحة الکتاب دارد، و ظاهراً یک چنین نمازی مشمول ادلهی جماعت نیست یا لا اقل شک میکنیم که ادلهی جماعت شامل چنین نمازی است که یک فاتحة الکتاب مال دو رکعت باشد یا نیست؟
ظاهراً مشمول اطلاقات صلات جماعت نیست یا لا اقل شک داریم و همین شک برای ما کافی است که نتوانیم اقتدا کنیم. یلزم که دو رکعت دارای یک فاتحة الکتاب باشد، امام یک فاتحة الکتاب خوانده،من این یک فاتحة الکتاب را هم پای رکعت نماز مغرب حساب میکنم و هم پای رکعت عشاء، و معلوم نیست که یک چنین نماز را ادله میگیرد یا نه؟ ولذا مرحوم امام هم اشکال میکند در همین دو صورت.
المسألة العشرون
لو نوی الإنفراد فی الأثناء الخ.
این مسئله نیز سه صورت دارد:
الف: قصد انفراد کردم، مقداری گذشت، یعنی امام در حال قنوت بود و من قصد انفراد کردم و به رکوع و سجود رفتم و سپس پشیمان شدم و گفتم چرا قصد انفراد کردم، سجودم را طولانی میکنم که امام به من برسد تا دو باره قصد اقتدا کنم و به امام ملحق بشوم. آیا این کار جایز است یا نه؟
ب: مردد شدم که آیا ادامه بدهم یا ادامه ندهم، آیا من دو مرتبه میتوانم قصد ائتمام کنم، مردد شدم، یعنی جازم نبودم، بعداً تصمیم میگیرم که ادامه بدهم.
ج: صورت دوم، یک دقیقه گفتم جدا بشوم،یک دقیقه گذشت، گفتم میخواهم ملحق بشوم، و حال آنکه فاصلهی بین تصمیم اول و تصمیم دوم فقط یک دقیقه است،آیا جایز است یا نه؟ پس ما در این مسئله فروع سه گانه داریم.
در اولی به صورت جزم و قطع جدا می شوم و بعداً ملحق میشوم،در صورت دومی فقط تردید به من دست میدهد که آیا ادامه بدهم یا ادامه ندهم؟
در صورت سوم فاصله کم است،یعنی یک لحظه شیطان وسوسه کرد و گفتم جدا بشوم، دو مرتبه نورانیت پیدا کردم و با خودم گفتم چرا جدا بشوم و خود را از ثواب جماعت محروم کنم.
حکم صورت اول
اما اولی مسلماً جایز نیست.چرا؟ چون دلیل میخواهد.
بله! ما دلیل داشتیم که «من الجماعة ینقلب إلی الإنفراد»،یعنی از جماعت میشود به سوی انفراد منقلب شد و بر گشت، اما دلیل نداشتیم که «و ینقلب من الإنفراد إلی الجماعة».
به بیان دیگر ما اولی را به زور ثابت کردیم که میشود از جماعت به سوی انفراد منقلب شد (ینقلب من الجماعة إلی الإنفراد)،منتها آقایان میگفتند مطلقاً، ولی ما گفتیم در حال عذر. اما در صورت اول عکس است، به این معنا که « ینقلب من الإنفراد إلی الجماعة»، یعنی کان جماعة ثمّ انفرد ثمّ اجتمع مع الإمام،از انفراد به اجتماع دلیل میخواهد، ولو از اول اقتدا کرده بود،ولی در اثناء اقتداء را شکست،صار منفرداً و اگر بخواهد دو مرتبه به جماعت ملحق بشود، «الجماعة أمر شرعی،الصلاة أمر عبادیّ»، فلذا دلیل میخواهد و حال آنکه ما نداریم.
حکم صورت دوم
صورت دوم این بود آیا تا آخر نماز با این امام باشم یا نباشم، یعنی تردید پیدا کردم که آیا تا آخر باشم یا نباشم؟ دو مرتبه میگویم چرا جدا بشوم فلذا تصمیم میگیرم که تا آخر با امام باشم. اینهم مشکل است. چرا؟ لأنّ التردّد قطع الإئتمام، یعنی همین که من تردد پیدا کردم، با تردد من، قصد ائتمام هم رفت، تردد با قصد ائتمام سازگار نیست وقتی سازگار نشد، بر میگردد به همان قسم و لذا ما دلیلی نداریم که از انفراد انسان به جماعت ملحق بشود.
حکم صورت سوم
صورت سوم نیز مثل اولی است که قصد جماعت داشتم، یک دقیقه جداً جدا شدم، ولذا فرض کنید که یک کمی هم عمل را انجام دادم، ولی فوراً میخواهم ملحق بشوم،براین هم دلیل نداریم، یعنی نه بر اولی دلیل داریم و نه بر سومی. اما دومی یک کمی اسهل است چون شک است. سومی هم بی دلیل است،یعنی همین که شما قطع کردید، «صرت منفرداً» دلیل نداریم که انسان منفرد،دو مرتبه میتواند مؤتم باشد و اهل جماعت.
المسألة الحادیة و العشرون
لو شک فی أنّه عدل إلی الإنفراد أم لا، بنی علی عدمه.
فرض کنید که من مشغول نماز خواندن هستم و دارم نماز میخوانم، در اثناء نماز نمیدانم که من قصد انفراد کردم یا قصد نکردم؟ خدا برکت بدهد به استصحاب، سابقاً من مؤتم بودم و اقتدا کرده بودم، الآن شک دارم که آیا مؤتم هستم یا نه؟ استصحاب میکنم ائتمام را و میگویم الآن هم مؤتم هستم.
المسألة الثانیة و العشرون
ما دراین مسئله چند فرع داریم:
فرع اول
فرع اول این است که آیا بر امام در جماعت قصد قربت شرط است یا قصد قربت شرط نیست؟ فعلاً ما همین فرع را بحث میکنیم.
آیا امام که برای جماعت در مسجد میآید و جمعیتی به او اقتدا میکنند، قربة إلی الله جماعت را بر پا کند یا در جماعت قصد قربت لازم نیست و همین که در اصل نماز قصد قربت داشته باشد کافی است؟
ههنا فرق بین الصلاة و بین إقامةالصلاة مع الجماعة.
در اصل نماز قصد قربت شرط است،آیا در جماعت هم قصد قربت شرط است یا شرط نیست؟
فرع دوم
فرع دوم این است که اگر امام در جماعت قصد جاه کرد نه ریاء، بعداً توضیح خواهیم داد که ریاء غیر از قصد جاه میباشد، اگر امام به وسیلهی نماز جماعت قاصد جاه است، آیا جماعتش باطل است یا باطل نیست؟
سه مسئله در اینجا جای بحث و کلام نیست:
1: امام باید در اصل نماز قصد قربت کند، و الا اگر نماز را هم برای غیر خدا بخواند، حتماً نمازش باطل است پس در اصل نماز قصد قربت واجب است.
2: آیا امام باید عنوان جماعت را قصد کند،مثلاً اینکه در محراب مسجد ایستاد میشود،حتماً باید عنوان جماعت را قصد کند یا قصد عنوان جماعت لازم نیست؟
ظاهراً قصد عنوان جماعت لازم نیست. چرا؟ چون وظیفهی امام خواه منفرد باشد یا مردم به او اقتدا کند یکی است ولذا لازم نیست که عنوان جماعت را قصد کند. گاهی انسان برای نماز میآید و یکی هم به او اقتدا میکند بدون اینکه او متوجه باشد که کسی به او اقتدا کرده است.
پس باید در اصل نماز قصد قربت کند، اما قاصد عنوان جماعت لازم نیست. چرا؟ چون وظیفهی امام جماعةً و منفرداً یکی است و هیچ فرق نمیکند، یعنی اگر تک و تنها هم باشد، همان را باید انجام بدهد،اگر امام هم باشد،باز باید همان را انجام بدهد که منفرداً انجام میداد. ولذا در جماعتش قصد عنوان جماعت لازم نیست.
3: ماموم باید قصد عنوان جماعت بکند، چرا؟ چون ماموم نمازش منفرداً با نمازش جماعةً فرق میکند چون اگر منفرد باشد، حمد و سوره میخواند، اما اگر با جماعت باشد، حمد و سوره از او ساقط است،منفرد باشد زیادی رکن مبطل است، اما اگر جماعت باشد،زیادت رکن مبطل نیست.
منفرد باشد در مقام شک حق رجوع به امام ندارد،اما اگر قصد جماعت کند، در مقام شک حق رجوع دارد، یعنی در شک رجوع به امام میکند.
پس سه مطلب فعلاً بدون اشکال است:
الف: امام باید در اصل نماز قاصد قربت باشد.
ب: بر امام لازم نیست که عنوان جماعت را قصد کند.
ج: ماموم هم باید در اصل نماز قصد قربت کند و هم باید قصد عنوان جماعت نماید. چرا؟ زیرا عنوان جماعت اثری دارد که که منفرد آن اثر را ندارد.
بررسی فرع اول
بعد از روشن شدن این مطالب، لازم است که سراغ اصل فرع اول برویم و آن اینکه:
هل یعتبر فی الإمام قصد الجماعة أم لا ؟
یعنی علاوه براینکه امام بر اصل نماز باید قصد قربت کند، در جماعت هم قصد قربت کند، یا در جماعت قصد قربت لازم نیست؟
نظریهی آیة الله حائری
مرحوم آیة الله حائری در کتاب «الصلاة» یک تحقیقی دارد و من از آنجا نقل میکنم و آن این است که انسان باید در اصل طبیعت قصد قربت کند، نماز که میخواند باید نماز را برای خدا بخواند، اما اینکه آیا در خصوصیات این طبیعت هم باید قصد قربت بکند یا نه؟
مثال: «نماز» اصل طبیعت است، خصوصیاتش جماعت است،آیا در جماعت هم باید قصد قربت بکند یا نه؟
اگر مولا به یک شیء امر کند،مسلماً در اصل طبیعت قصد قربت لازم است، اما قالب این طبیعت و اینکه من این طبیعت را در قالب جماعت میآورم یا در قالب فرادی،آیا نسبت به خصوصیت هم قصد قربت لازم است یا لازم نیست؟
ما میگوییم اگر خصوصیاتش همهاش حلال شد، قصد قربت لازم نیست حتی ممکن است برخی را بر برخ دیگر ترجیح بدهیم،مثلاً من میخواهم در هوای سرد وضو بگیرم و هم آب سرد در اختیار دارم و هم آب گرم، من بجای آب سرد، آب گرم را انتخاب میکنم و با او وضو میگیرم، آیا وضوی من صحیح است یا نه؟ وضوی من صحیح است. چرا؟ شرع مقدس به من فرموده وضو بگیر، خصوصیات را در اختیار من نهاده است و لذا من هم میتوانم با آب سرد وضو بگیرم و هم با آب گرم، و من در اینجا آب گرم را انتخاب میکنم و با او وضو میگیرم،یعنی طبق طبیعت خودم عمل میکنم، طبیعت من در زمستان ایجاب میکند که با آب گرم وضو بگیرم،من هم با آب گرم وضو میگیرم، در تابستان طبیعت من اقتضا دارد که با آب سرد وضو بگیرم فلذا با آب سرد وضو میگیرم. اینها اشکال ندارد و به اینها نمیگویند هوا و هوس، داعی من بر اصل نماز امر خداست، خصوصیات را هم شرع مقدس برای من حلال کرده است، هر کدام را که دلم بخواهد،انتخاب میکنم ولذا اگر در زمستان با آب گرم وضو بگیریم، اشکالی ندارد چون هردو (آب گرم و سرد) جایز بود، ولی من این را انتخاب کردم.
اما اگر خصوصیات را در حرام انتخاب کند، آن باطل میشود، مثلاً نماز جماعت را ریاء بخواند، این مسلماً باطل است. چرا؟ به جهت اینکه مولا خصوصیات حلال را در اختیار شما نهاده نه خصوصیات حرام را.
پس در جماعت قصد قربت لازم نیست، چرا؟ چون شارع مقدس آن را در اختیار من نهاده است، یعنی من میتوانم نمازم را هم فرادی بخوانم و هم با جماعت، ولی هر جور که دلم خواست انتخاب میکنم فلذا گاهی فرادی را انتخاب میکنم و گاهی جماعت را. هردو هم حلال است.
بله! من حق ندارم که در خصوصیات، فرد حرام را انتخاب کنم، مثلاً در جماعت ریاء کنم و ریاء غیر از جاه است. آن مسلماً باطل است. چرا؟ چون اگر فرد حرام شد، قهراً طبیعت هم مبغوض است، وقتی فرد حرام است، طبیعت هم مبغوض است.
حضرت امام گاهی این گونه مثال میزد و میگفت مثل این ماند که انسان یک شربت گوارا و خوب را در یک ظرف کثیفی به مولا تقدیم کنم، مسلماً مولا ناراحت میشود و بدش میآید، هر چند داخلش شربت گواراست. اما خصوصیاتش بسیار ناجور است.
پس ما در فرع اول به این نتیجه رسیدیم که اصل نماز قصد قربت میخواهد،اما جماعت قصد قربت نمیخواهد، اما ریاء مبطلش است، لازم نیست که من قاصد قربت باشم، بلکه چون جماعت آسان است فلذا جماعت را انتخاب میکنم،یعنی روی یک علاقهی داخلی جماعت را انتخاب میکنم.
بنابراین، انسان باید فرق بگذارد بین طبیعت و بین خصوصیات، طبیعت قصد قربت میخواهد،اما خصوصیات مادامی که محلل است قصد قربت نمیخواهد.
بله! اگر فرد حرامش را بیاورد، مسلماً نمازش باطل است.
الفرع الثالث: فرع سوم را عنوان میکنم، توضیحش را در جلسهی آینده بیان خواهم کرد ، یک امام جماعتی است که هر چند قاصد ریاء نیست، یعنی نمیخواهد جماعت را برای غیر خدا بخواند، نمیخواهد ریاء کند، ولی قاصد جاه است.
سوال این است که مراد از جاه چیست.
متن عروة الوثقی
لا یعتبر فی صحّة الجماعة قصد القربة من حیث الجماعة بل یکفی فی أصل الصلاة- این فرع را خواندیم و من هم با ایشان موافق هستم، البته تقوا ایجاب میکند که انسان قاصد قربت باشد-
فلو کان قصد الإمام من الجماعة الجاه أو مطلب آخر دنیوی.
سوال این است که قصد جاه چیست که غیر از قصد ریاء باشد؟
«جاه» به معنای فخر فروشی به دیگران است و میخواهد بفهماند که یک چنین مقامی دارم، ببینید که این همه مردم پشت سر من نماز میخوانند، نماز را برای خدا میخواند و در جماعت هم ریاء نمیکند،اما از این مسیر میخواهد یکنوع استفاده اجتماعی کند و میخواهد به دیگران بفهماند که ببینید این همه جمعیت پشت سرمن اقتدا میکنند.
آیا اگر قصد جاه کند،جایز است یا جایز نیست،ریاء نمیکند، منتها قصد جاه میکند،آیا این جایز است یا جایز نیست؟
مرحوم سید میگوید قصد جاه مبطل نیست،اما کسانی که حاشیه بر عروة زدهاند میگویند مبطل است. «فلو کان قصد الإمام من الجماعة الجاه أو مطلب آخر دنیوی،ولکن قاصداً للقربة فی أصل الصلاة صحّ.»
موضوع: آیا قصد جاه و مقام در جماعت مخل به نماز است یا نه؟
بحث ما در این است که اگر نماز جماعت را به قصد جاه بخواند، آیا نمازش صحیح است یا نه؟
در جلسهی قبل یک قاعدهای را بیان کردیم و گفتیم ضمائم بر دو قسم است:
الف: یک ضمائمی داریم که حلال است، یعنی شرع مقدس اجازه میدهد که انسان ضمائم نفسانی را ضمیمهی واجب کند.
فرض کنید شخص میخواهد در هوای گرم وضو بگیرد، یا با آب سرد وضو میگیرد، آب سرد در اینجا ضمیمه است، ولی مانع ندارد که انسان در هوای گرم با آب سرد وضو بگیرد. چرا؟ چون ضمیمه از نوع حلال است نه حرام. یعنی شرع مقدس وضو گرفتن را هم با آب سرد تجویز کرده و هم با گرم، و روی هیچکدام انگشت نگذاشته است،بلکه ما را مخیر کرده، فلذا این آدم آب سرد را (که در زمستان با مزاجش سازگار است) انتخاب میکند. این اشکالی ندارد.
ولی گاهی ضمائمی که انسان اختیار میکند، از نوع حرام است مانند:ریاء، یعنی اگر انسان نماز را ریاءً بخواند باطل است.
به بیان دیگر درست است که نماز دو فرد دارد، ریاء و غیر ریاء (که قربة الی الله باشد)، شرع مقدس غیر ریاء را پذیرفته (قربة إلی الله)،اما ریائش ( للناس) را نپذیرفته است.
بنابراین، باید در ضمائم فرق نهاد بین ضمائم محللّه و بین ضمائم محرّمه، حال اگر کسی نماز جماعت را به عنوان جاه و جلال میخواند، یعنی اصل نماز را برای خدا میخواند، اما نماز را در مسجد میخواند تا جمعی پشت سرش اقتدا کنند و از این طریق به رخ دیگران بکشد که من در میان مردم دارای مکانت و مقامی هستم، پس مراد از جاه این است که انسان مکانت و منزلت خود را به رخ دیگران بکشد و در حقیقت بخواهد از این جاه و مقام استفاده کند، و مردم هم او را مدح کنند و بگویند چه قدر مردم به این امام جماعت علاقه دارند که این همه جمعیت پشت سرش نماز میخوانند.
آیا این صحیح است یا صحیح نیست،به بیان دیگر موجب بطلان نماز است یا نه؟
دیدگاه صاحب عروة الوثقی
مرحوم سید میفرماید: موجوب بطلان نماز نیست، ریا حرام است نه جاه.
پس اشکالی ندارد که اصل نماز برای خدا باشد،اما جماعتش برای جاه و جلال باشد نه برای خدا، و بخواهد منزلت خود را به مردم نشان بدهد.
اشکال دیگران بر صاحب عروة الوثقی
ولی همهی محشین عروه هنگامی که به اینجا میرسند،میگویند «و فیه اشکال»،حتی برخی از محشین نسبت به مرحوم سید اعتراضی دارند و میگویند: «هذا من مزال الأقدام» یعنی پای سید - که میگوید اشکالی ندارد- در اینجا لغزیده است.
نظریهی استاد
ولی ما جاه و جلال را دو قسم کردیم:
الف: گاهی از اوقات از این جاه و جلال می خواهد به نفع شریعت و مردم استفاده کند، مثلاً در یک نظام غیر اسلامی،حکومتها از آن عالمی میترسند که در میان مردم نفوذ کلمه و مقام و منزلتی داشته باشد، من میآیم نمازم را در مسجد میخوانم، هزاران نفر هم پشت سر من اقتدا میکنند، از این طریق میخواهم منزلت و مقام خود را به دولتیها و سران حکومت نشان بدهم، تا اگر در موردی نامه نوشتم یا حرف زدم یا کاری انجام دادم، آنان حساب ببرند و به شوخی نگیرند. اگر امامی بخواهد از جاه و جلال خودش این گونه استفاده کند، این هیچ اشکالی در نمازش وارد نمیکند و در حقیقت میتوان گفت که این خودش یک نوع کاری است که برای خدا انجام گرفته است.
ب:اما گاهی این گونه نیست، یعنی از جاه و جلال خودش نمیخواهد به نفع دین و مردم استفاده کند و آن را به رخ سران حکومت بکشاند، بلکه میخواهد خودش را ارضاء کند، مثلاً تشنهی شهرت، منزلت، جاه و مقام است و با این کار میخواهد خودش را ارضاء کند و به رخ مردم بکشاند که یک چنین جایگاه و مقامی دارم، این مسلماً با نماز نمیسازد،یعنی نمیشود این عمل در پیشگاه خدا مورد قبول باشد.
بنابراین،ما قائل بر تفصیل هستیم،یعنی اگر از جاه و جلال خودش به نفع دین و مردم استفاده کند، اشکالی ندارد، چون اگر در خانه نماز بخوانم، سران حکومت خیال میکنند که تک و تنها هستم و هیچ حامی و طرفداری ندارم.
اما اگر بروم در مسجد و جمعیت زیادی هم پشت سرمن نماز بخوانند، حتماً از من حساب خواهند برد و سخن و حرفم در آنان تاثیر خواهد کرد. فلذا این اشکالی ندارد و منافات با قصد قربت هم ندارد.
اما اگر تشنهی مقام و منصب است و میخواهد از این طریق در میان مردم و جامعه مشهور شود، این از رذایل است نه از فضائل و لذا معلوم نیست که نماز با این رذایل صحیح باشد.
منبای مرحوم سید (که قائل به صحت میباشد) این است که جماعت غیر از نماز، و نماز هم غیر جماعت است.
ولی مبنای ما این است که اینها یکنوع وحدت عرفی دارد، اگر مبنای مرحوم سید این باشد حتی ریاء هم باید صحیح باشد. چرا؟ چون صلات چیزی است و ریاء چیز دیگر.
الفرع الثالث
تا اینجا در امام بحث میکردیم و میگفتیم لازم نیست که امام در جماعت قصد قربت کند،همین که در اصل نماز قصد قربت کند کافی است و لازم نیست که در جماعتش هم قصد قربت نماید.
موضوع: آیا لازم است که مامومین نسبت به جماعت قصد قربت کنند یا لازم نیست؟
امادر این فرع بحث در این است که آیا لازم است که ماموم نسبت به جماعت قصد قربت کند یا قصد قربت لازم نیست؟
ماموم باید نسبت به هردو قصد قربت کند، یعنی هم در اصل نماز قصد قربت کند و هم در جماعت. چرا؟ چون اگر در جماعتش قصد قربت نکند، جماعتش باطل میشود.
آیا اصل نمازش هم باطل میشود یا نه؟ نمازش در یک صورت صحیح است و در یک صورت باطل.
اگر قصد قربت در جماعت نکند، جماعتش باطل است و نمازش صحیح، اکثر افراد نمازش باطل است،چون کسانی که اقتدا میکنند،غالباً حمد و سوره را نمیخوانند. اگر این آدم عمل به وظیفهی منفرد نکرد،نمازش هم باطل است، مگر اینکه به وظیفهی منفرد عمل کند.
پس اگر ماموم در جماعت قصد قربت نکند، جماعتش باطل است، اما اینکه آیا نمازش هم باطل است یا نه؟
این بستگی به این دارد که آیا به وظیفهی منفرد عمل کرده یا نکرده؟ اگر به وظیفهی منفرد عمل کرده باشد،نمازش صحیح است، اما اگر به وظیفهی منفرد عمل نکرده باشد نمازش هم باطل است،یعنی هم نمازش باطل است و هم جماعتش.
یا اگر رکنی را زیاد کرده باشد، باز هم نمازش باطل است یا شک در عدد رکعات بین یک و دو به امام مراجعه کرده باشد، باز نمازش باطل است، فقط در یک صورت نمازش صحیح است و آن اینکه عمل به وظیفهی منفرد کرده باشد، یعنی حمد و سوره را خوانده باشد و رکنی را هم اضافه نکرده باشد.
الفرع الرابع
اگر ماموم بخاطر سهولت و آسان بودن جماعت یا یک دواعی دیگر مانند رفع وسوسه، مشکل بودن قرائت و امثالش اقتدا کند و در جماعت حاضر شود،آیا نمازش باطل است یا نه؟
به بیان دیگر آیا این نوع دواعی و عوامل مایهی بطلان است یا نیست؟
آقایان اشکال نمیکنند و ظاهراً اشکال ندارد،چون این گونه دواعی از قبیل دواعی نفسانی نیست و در حقیقت میخواهد یک نماز خوب و بدون اشکال تحویل خدا بدهد، فلذا این گونه دواعی وعوامل ضرری به قصد قربت نمیزند.
متن عروة الوثقی
المسألة الثانیة و العشرون
لا یعتبر فی صحّة الجماعة قصد القربة من حیث الجماعة،بل یکفی قصد القربة فی أصل الصلاة، فلو کان قصد الإمام من الجماعة الجاه أو مطلب آخر دنیوی، و لکن کان قاصداً للقربة فی أصل الصلاة صحّ، و کذا إذا قصد المأموم من الجماعة سهولة الأمر علیه، أو الفرار من الوسوسة، أو الشک، أو من تعب تعلم القراءة أو نحو ذلک من الأغراض الدنیویة صحت صلاته، مع کون قاصداً للقربة فیها.
نعم لا یترتّب ثواب الجماعة إلّا بقصد القربة فیها.
ما یک فرع را در اینجا اضافه کردیم و آن اینکه ماموم در جماعت قصد قربت نکند و حال آنکه در متن نیامده است.
المسألة الثالثة و العشرون
إذ نوی الإقتداء بمن یصلّی بمن لا یجوز الإقتداء فیها سهواً أو جهلاً، کما إذا کانت نافلة،أو صلاة الآیات مثلاً فإن تذکّر قبل الإتیان بما ینافی صلاة المنفرد عدل إلی الإنفراد، و صحّت و کذا تصحّ إذا تذکّر بعد الفراغ، و لم تخالف صلاة المنفرد، و إلّا بطلت.
اگر من پشت سر یک کسی نماز نماز میخوانم به خیال اینکه نمازش فریضه است، بعداً معلوم شد که او نماز نافله میخواند و حال آنکه گمان کرده بود که فریضه را میخواند و لذا به او اقتدا کردم،آیا نماز من درست یا نه؟
این مسئله دو فرع دارد:
1: گاهی من در اثناء نماز متوجه میشوم که این آدم نافله را میخواند.
2:گاهی بعد از نماز متوجه میشوم که این آدم نافله را میخواند و من اشتباهاً به او اقتدا کردم. اگر در اثناء است، قهراً مادامی که جای تدارک نگذشته است، من باید به وظیفهی منفرد عمل کنم، فرض کنید که امام میگوید: تازه سورهی اخلاص (قل هو الله أحد) را شروع کرده، فهمیدم که این آدم نماز نافله میخواند، چون همیشه ایشان در نماز فجر سورهی شمس را میخواند یا سورهی دیگر را میخواند، از اینکه الآن سوره اخلاص را میخواند معلوم میشود که نافله میخواند، همین که فهمیدم که او نافله را میخواند، باید بر گردم و از اول سوره حمد را بخوانم و قصد فرادی کنم،اگر وقت تدارک نگذشته است.
اما اگر در اثناء است، اما در حال رکوع است،فهمیدم که امام نماز نافله میخواند چون به یک تسبیح اکتفا کرد و حال آنکه عادت او در فریضه این بود که تسبیحه را چند بار بخواند، یقین پیدا کردم که امام نافله میخواند،در اینجا تکلیف من چیست در حالی که حمد و سوره را نخواندم،آیا نماز من باطل است یا صحیح؟ نماز من صحیح است، چون «لا تعاد»دارم، «لا تعاد الصلاة إلّا من خمس».
إن قلت: بنا شد که حدیث «لا تعاد» عامد را نگیرد، چون اگر عامد را بگیرد، تنبل پرور میشود و اسلام نیامده که تنبل پروری کند،عامد را نمیگیرد، این آدم عن عمد حمد و سوره را نخوانده است.
قلت: جوابش این است که عامد بر دو قسم است:
یک قسم عامد داریم که معذور است، یک قسم هم داریم که غیر معذور است،این آدم عامد است، اما عامد معذور است. فلذا نماز این آدم درست است.
پس در اثناء دو حالت پیدا کرد، اگر جای تدارک باقی است،تدارک میکند،اگر جای تدارک نیست، بقیه را فرادی میخواند،یعنی اگر در حال قیام است، از سر میگیرد، اما اگر در حال رکوع است، بر گذشتهها صلوات، بقیه را خودش ادامه میدهد.
اما اگر این آدم بعد از نماز فهمید که این آقا نافله را میخوانده و ما خیال میکردیم که فریضه را میخواند، وقتی ما در «اثناء» نمازش را درست کردیم، بعد از صلات حتماً نمازش درست است چون «لا تعاد» داریم،یعنی «لا تعاد» همهی اینها را میگیرد. منتها همهی صور مشروط بر این است که منافیات منفرد را نیاورد، مثلاً رکن را زیاد نکند. اما اگر دو رکوع کرده باشد، نمازش باطل است هر چند در جماعت باطل نیست، ولی در فرادی زیادی رکن مبطل است.
در تمام این صور شرطش این است که این آدم منافیات منفرد را نیاورد، یکی از منافیات منفرد،زیادی رکن است.
ثانیاً: «لا یرجع فی عدد الرکعات إلی الإمام» یعنی اگر بین یک و دو شک کرد، رجوع به امام کرد، در اینجا رجوعش باطل است، چون شک بین یک و دو مبطل است.
المسألة الرابعة و العشرون
«إذا لم یدرک الإمام إلّا فی الرکوع، الخ.»
مرحوم سید در این مسئلهی بیست و چهارم، عباراتش خیلی مفصل است، در حالی که مطالب به این تفصیلی که ایشان بیان کرده است نیست.
مرحوم سید در این مسئله سه فرع را مطرح میکند.
فرع اول
فرع اول این است که اگر کسی بخواهد امام را در رکوع در ک کند، آیا باید تکبیرهای امام را درک کند و سپس به رکوع بروود کما اینکه قلیلی از اصحاب ما این را گفتهاند حتی شیخ در نهایه همین راگفته است، اگر بخواهید امام را درک کنید،باید، موقعی که امام تکبیر متصل به رکوع را میگوید، شما نیز به او اقتدا کنید تا تکبیرهای امام را در حال جماعت درک کنید، یا اینکه درک تکبیر «امام» لازم نیست او را درک کنید، بلکه درک امام در رکوع هم کافی در جماعت است، مثلاً امام تکبیره را گفته و در رکوع رفته و من در رکوع به او اقتدا میکنم، آیا درک یک رکعت از رکعت اول ماموم، حتماً باید تکبیرهی امام را هم درک کنم، یعنی موقعی که امام میگوید «الله اکبر» من هم اقتدا کرده باشم؟ قلیلی از علمای ما میگویند که درک رکعت اول،با درک تکبیر رکوع امام است.
اما اکثریت علما میگویند که درک تکبیره لازم نیست، همین که انسان امام را در حال رکوع درک کند کافی است. حتی درک امام با تسبیحه هم لازم نیست، فرض کنید امام در حالی که ذکر رکوع را تمام کرده و دارد نفس میکشد، من امام را در رکوع درک کردم ولو تسبیحه را هم درک نکردم. هر چند برخی از روایات میگوید باید تسبیحهی امام را درک کند،ولی آن روایات حمل بر استحباب شده است.
پس فرع اول است که: ما ذا یحقق إدراک الإمام فی الرکعة،هل یشترط درک الإمام مع تکبیرةالرکوع أو یکفی درک الإمام فی الرکوع و ان لم یدرک التسبیحة؟
فرع دوم
فرع دوم این است که در بقیه رکعات چه باید کرد،این حکم رکعت اولی بود، بقیه رکعات را چه کار کنیم، فرض کنید که امام را در رکعت اولی درک کردیم، در رکعت دوم و سوم هم حتماً باید امام را در رکوع درک کنیم؟
جوابش این است که در رکعت دوم،درک امام در رکعت دوم لازم نیست، فرض کنید که من دعای دست و قنوت را طولانی کردم، امام به رکوع رفت و تا دعای قنوت من تمام شد، امام سر از رکوع برداشت و من به رکوع امام نرسیدم و در سجود به امام ملحق میشوم، فلذا در رکعت دوم،درک امام در رکوع لازم نیست حتی اگر در سجده هم امام را درک کنم کافی است، همین اندازه که در حال قیام با امام همراه بودیم، دیگر لازم نیست که حتماً در کوع نیز همراه او باشیم،البته مؤکداً انسان باید درک کند، منتها اگر در بعضی از مواقع اگر احیاناً درک هم نکرد، این مقدار تخلف در افعال ضرر به جماعت نمیزند.
فرع سوم
فرع سوم این است که من امام را در رکعت اول در حال قیام و در حال خواندن قرائت درک کردم، آیا در اینجا من باید امام را حتماً در کوع درک کنم یا نه؟
ما از مجموع این عبارات مفصل مرحوم سید، سه تا فرع را استخراج کردیم:
الأول: هل یکفی إدراک الإمام فی الرکوع أو لا یتحقق إلّا بادراک تکبیرة الرکوع للإمام؟
و الأول هو المشهور أو الآشهر، قال الشیخ فی الخلاف: من لحق الإمام و قد رکع وجب علیه أن یکبّر تکبیرة الإحرام ثم یکبر تکبیرة الرکوع فإن لم یتمکن اقتصر علی تکبیرة الإحرام.
و قال الشافعی : لا بد من التکبیرتین علی کل حال فی الفرائض- هم باید تکبیر امام را درک کنیم و هم تکبیر خود مان را- ثم استدل الشیخ علی مختاره بالإجماع.
و قال المحقق: تدرک الصلاة جماعة بإدراک الرکوع و بإدراک الإمام راکعاً علی الأشبه – یعنی اشبه بالحق، هر موقع گفتند «علی الأشبة» یعنی اشبه علی الحق أو لأشبه علی أصول المذهب -
و قال فی التذکرة : یدرک المأموم الرکعة بإدراکها من أولها جماعة و بإدراک تکبیرة الرکوع أیضاً لأنّه أدرک معظم الرکعة، و القراءة لیست رکناً و هل یدرکها بإدراک الإمام راکعاً؟ الوجه ذلک، خلافاً للشیخ – شیخ این حرف را در نهایه گفته است- و قد مضی البحث فی ذلک فی باب الجمعة.
و قد وصف صاحب الجواهر هذا القول بالأشهر و قال: الأشهر بل لا أجد فیه خلافاً بین المتأخرین کما اعترف به فی الذکری و الریاض فنسبا فیهما إلی المتأخرین من الأصحاب نفی الخلاف عنه مطلقاً .
و ذهب الشیخ فی النهایة إلی أنّ الإدراک بإدراک تکبیرة الرکوع ، قال: و من لحق تکبیرة الرکوع (للإمام) فقد أدرک تلک الرکعة فمن لم یلحقها فقد فاتت. و تبعه القاضی – مراد عبد العزیز بن براج، نماینده مرحوم سید مرتضی در سوریه بود - فی المهذب قال: «و من أدرک تکبیرة الرکوع فقد أدرک تلک الرکعة و إن لم یدرکها فقد فاتته و نسبه فی الجواهر إلی المفید، و لم نعثر علیه فی المنقنعة ، بل لم یعقد فصلاً خاصاً بصلاة الجماعة.
تا اینجا اقوال را بیان کردیم و ضمناً معلوم شد آن قولی که میگوید هردو را درک کند، قول عامه است، و قال الشافی: لا بدّ من التکبیرتین، یعنی هم باید تکبیرهی امام را درک کند و هم خودش برای رکوع تکبیر بگوید.
و یدل علی القول الأول روایات صحاح:
١. صحیحة سلیمان بن خالد عن أبی عبد الله علیه السلام أنّه قال فی الرجل إذا أدرک الإمام و هو راکع و کبّر الرّجل، و هو مقیم صلبه- یعنی در حال متصل به رکوع است- ثمّ رکع قبل أن یرفع الإمام رأسه فقد أدرک الرکعة.
٢. صحیحة الحلبی عن أبی عبد الله علیه السلام أنّه قال: «إذا أدرکت الإمام و قد رکع فکبرت و رکعت قبل أن یرفع الإمام رأسه فقد أدرکت الرکعة، و ان رفع رأسه قبل أن ترکع فقد فاتتک الرکعة.»
٣. صحیحة أبی أسامة- زید الشحام- أنّه سأل أبا عبد الله عن رجل انتهی إلی الإمام و هو راکع قال: «إذا کبر و أقام صلبه ثم رکع فقد أدرک».
٤. و خبر معاویة بن میسرة عن أبی عبد الله انه قال: «إذا جاء الرجل مبادراً و الإمام راکع أجزأته تکبیرة واحدة لدخوله فی الصلاة و الرکوع.»
٥. و خبر معاویة بن شریح، عن أبیه عن أبی عبد الله مثله.
٦. کتب محمد بن عبد الله بن جعفر الحمیری إلی صاحب الزمان یسأله عن الرجل یلحق الإمام و هو راکع فیرکع معه فیحتسب بتلک الرکعة فان بعض أصحابنا قال:« إن لم یسمع تکبیرة الرکوع فلیس له أن یعتدتلک الرکعة فأجاب إذا لحق مع الإمام من تسبیح الرکوع تسبیحة واحدة اعتدّ بتلک الرکعة، و إن لم یسمع تکبیرة الرکوع».
معلوم میشود که این مسئله در غیبت کبری محل بحث بوده، یعنی گروهی از فقها میگفتند که تنها رکوع کافی نیست، حتماً باید تکبیر رکوع امام را هم درک کند.
گروه دیگر میگفتند صرف اینکه امام را در رکوع درک کند کافی است.
و یدل الخبر علی ان المسألة فی عصر الإمام کان مختلفاً فیها، و آنّ بعض أصحابنا قالوا: بالقول الآخر.
٧. صحیحة محمد بن قیس، عن أبی جعفر فی حدیث «ان أمیر المؤمنین کان یقول انّ أول صلاة أحدکم، الرکوع.»
٨. صحیحة عبد الرحمن بن أبی عبد الله قال: سمعت أبا عبد الله علیه السلام یقول:« إذا دخلت المسجد و الإمام راکع فظننت إن مشیت إلیه رفع رأسه قبل أن تدرکه فکبّر و ارکع فإذا رفع رأسه فاسجد مکانک و إذا قام فألحق فی الصف، فإذا جلس – اگر امام تشهد کرد،جلو نرو، وقتی تشهد تمام شد و امام بلند شد، کم کم جلو بیا و خودت را به صف برسان- فإجلس مکانک فإذا قام فألحق بالصف» یعنی اگر کسی وارد مسجد شد و دید که امام در حال رکوع است و بین امام او، ده متر فاصله است، تا بیاید به امام برسد،او سر از رکوع برخواهد داشت، در همان جا اقتدا میکند و با امام رکوع و سجود میکند، وقتی که امام بلند شد، او کم کم جلو میآید و خودش را به صف نزدیک میکند
٩. خبر مروک بن عبید عن بعض أصحابه عن أبی جعفر قال: قلت له : «إنّی إمام مسجد الحیّ – کلمهی «حیّ» به معنای محله است، أحیاء،یعنی محلات، معلم هنگامی که درس تعطیل میشود به شاگردنش میگوید: قوموا فاذهبوا إلی أحیائکم، یعنی هر کدام تان به محلههای خودتان بروید- فأرکع بهم فأسمع خفقان نعالهم- سرو صدای کفشهای مردم را میشنوم که کم کم به سوی مسجد میآیند و من هم در حال رکوع هستم،آیا میتوانم رکوعم را طول بدهم تا آنان جماعت را درک کنند؟ حضرت میفرماید: بله!- و أنا راکع فقال: اصبر رکوعک و مثل رکوعک – رکوعت را دو برابر کن - فان انقطع و إلّا فانتصب قائماً».
و هذه الروایات المتضافرة مع عمل المشهور بها حجة ، لا یمکن العدول عنها.
در مقابل این روایات،چهار روایت دیگر داریم که میگویند درک امام در رکوع کاف نیست بلکه باید تکبیرهی رکوع را هم درک کنی، به نظر من اینها فقط یک روایت هستند نه چهار روایت،چون همهی اینها منتهی میشوند به محمد بن مسلم، طرق چهارتاست،اما واقع یکی است، یعنی یک نفر از امام علیه السلام نقل میکند که همان محمد بن مسلم باشد.
نعم هنا روایة واحدة عن محمد بن مسلم رویت بطرق أربع و إلیک بعض ما فی هذه الطرق، روی عن أبی جعفر قال:« إذا أدرکت التکبیرة قبل أن یرکع الإمام فقد أدرکت الصلاة». ناچاریم که این روایت را حمل بر فضیلت و استحباب کنیم.
و هذه الروایة بما انّها روایة واحدة لا تقاوم ما تضافر علی خلافها، و قد عرفت آن خبر الإحتجاج دل علی وجود الخلاف بین الأصحاب ، و ان الإمام صدق القول المشهور، و علی ذلک یمکن حمل روایة محمد بن مسلم علی الأولویة أی أولویة التأخیر للرکعة اللاحقة.
بقیت هنا روایة واحدة و هی صحیحة الحلبی قال: سألت أبا عبد الله : عمن لم یدرک الخطبة یوم الجمعة؟ قال: یصلّی رکعتین فإن فاتته الصلاة فلم یدرکها فلیصلّ أربعاً، و قال إذا أدرکت الإمام قبل أن یرکع الرکعة الأخیرة فقد أدرکت الصلاة ، و إن أنت أدرکته بعد ما رکع، فهی الظهر أربع. این روایت میگوید اگر تکبیر امام را درک نکردی،نماز جمعهی شما منقلب میشود به ظهر. پس معلوم می شود که درک امام در رکوع کافی نیست،بلکه حتماً در سجود هم درک کند.
ممکن است بگوییم این روایات راجع به نماز جمعه است فلذا میشود گفت که این ویژگی مال نماز جمعه است نه مال همهی نماز ها.
در هر حال این روایت مال نماز جمعه است.
از بحثهای گذشته به این نتیجه رسیدیم که درک رکعت در نماز جماعت با درک رکوع محقق میشود و لازم نیست که تکبیرهای رکوع امام را هم درک کنیم تا چه رسد به درک قرائت امام. بلکه همین مقداری که انسان امام را در رکوع درک کند،این رکعت اول حساب میشود و این آدم الآن وارد جماعت شده است،در این زمینه روایاتی داشتیم، منتها در مقابل آنها،روایت محمد مسلم است، این روایات (محمد بن مسلم) دوتایش از امام باقر ویکی هم از امام صادق علیهما السلام است، البته دلالت اینها فرق دارد، چون برخی دلالت شان مفهومی است و برخی هم منطوقی میباشد.
«و علی کلّ حال» روایت محمد بن مسلم سه روایت بیشتر نیست، دو طریقش به امام باقر علیه السلام میخورد و یک طریقش به امام صادق علیه السلام.
در مقابل آن روایات، ناچاریم که در روایت محمد بن مسلم تصرف کنیم،یعنی آن را حمل بر کراهت کنیم، نه کراهتی که به معنای حضاضت است،بلکه به معنای اقل ثواباً.
به بیان دیگر اگر انسان از اول امام را درک کند،خیلی بهتر از این است که فقط در آن آخرین لحظه امام را درک کند. میگوییم اینکه امام علیه السلام میفرماید: «فلا تعتدّ» در حقیقت حمل بر کراهت میکنیم.
اما روایت دیگری که مخالف بود، گفتیم آن مربوط است به نماز جمعه،از این رو در بارهی آن بحث نمیکنیم.
بنابراین، یک روایت نیست بلکه دو ر وایت است که حمل بر کراهت میکنیم. البته اگر در سند این دو روایت محمد بن مسلم نبود، ما آن را طرد میکردیم، ولی چون در سند روایت محمد بن مسلم است،از این رو نمیتوانیم آن را طرد کنیم و نادیده بگیریم بلکه ناچاریم که حمل بر کراهت کنیم.
دیدگاه مرحوم سید
مرحوم سید فقط یک کلمه گفت و آن این بود که اگر شخص وارد رکوع شد و امام سر از رکوع برداشت، گفت لا اقل این رکعت برایش حساب نمیشود.
نظریهی استاد
ولی ما میگوییم که فرق است، گاهی از اوقات من به رکوع میروم و امام هم سر از رکوع بر میدارد، منتها من امام را در حد رکوع درک میکنم، چطور؟
فرض کنید امام جماعتی است که مقید به مستحبات میباشد و بیش از حد واجب در رکوع خم میشود، چون مستحب است که انسان به قدری خضوع کند که پشتش در حال رکوع صاف بشود به گونهای که اگر در پیشتش آب ریختند، آب در به این طرف و آن طرف جریان پیدا نکند، این بیش از حد لزوم است، حد لزوم این است که اصول و ریشهی اصابع و انگشتان به زانو برسد،ولی او بیش از این مقدار خضوع کرد و خم شد به گونهای که پشتش صاف شد، فلذا از رکوع بلند شد، منتها هنوز از حد رکوع بالا نرفته بود که من به او اقتدا کردم و در حد لزوم و اجزاء درک کردم،در اینجا باید اشکالی نداشته باشد.
بله! در فرع دوم حق با مرحوم سید است و آن اینکه من در رکوع رفتم، حتی امام را در حد لزوم و اجزاء هم درک نکردم.
مرحوم سید بین الفرعین فرق نگذاشت،علی الظاهر ایشان به اطلاق آن روایت عمل کرده که گفت:«و إن رفع رأسه قبل أن ترکع»، میزان را «رفع رأسه» قرار داده است،ولی «من رفع رأسه» منصرف است به جایی که «رفع رأسه قبل أن ترکع» ومعنایش این است که من به حد لزوم و اجزاء نرسیدم، اما اینکه امام از حال رکوع حرکت کرد و من او را در حد لزوم واجزاء درک کردم، در این صورت اشکالی ندارد.
غالباً آقایان در رکوع به حد لزوم و اجزاء اکتفا میکنند مخصوصاً در این ایام که درد کمر هم در میان مردم زیاد شده است،ولی قدیم الأیام بعضی از مقدسین بیش از حد واجب و لزوم خم میشدند به گونهای پشت شان صاف میشد که اگر آب در پشت شان میریختی،آب جریان پیدا نمیکرد. اگر این گونه انسان در رکوع خم شود، بین رفع رأس و خروج از حد لزوم واجزاء شاید بیش از یک وجب فاصله باشد، در این صورت هرچند امام از حالت رکوع حرکت کرده، ولی من او را در حد لزوم و اجزاء درک کردم، فلذا هیچ اشکالی ندارد.
الفرع الثانی: حکم الرکعات الأخر
فرع دوم این است که اگر کسی بخواهد امام را درک کند، در رکعت اول لا اقل باید در رکوع درک کند.
حال این پرسش به میان میآید که اگر انسان امام را در رکعت اول در رکوع درک کرد،آیا لازم است که در رکعات دیگر هم امام را در رکوع درک کند؟
میفرماید: لازم نیست که در رکعات دیگر(رکعت دوم، سوم وچهارم) هم در رکوع درک کند،بلکه همین که در رکعت اول درک کرد کافی است و لازم نیست که در رکعات بعدی هم امام را در رکوع درک کند. البته نه عمداً،بلکه اگر مانعی پیش آمد و نتوانست امام را در رکعات بعدی درک کند، اشکالی ندارد.
الفرع الثالث: إذا دخل الجماعة من أول الرکعة،و اتفق التأخر
اگر کسی در ابتدای رکعت اول و در حال قرائت، امام را درک کند، آیا لازم است که حتماً در رکوع هم او را درک کند یا درکش در رکوع لازم نیست؟
یا اگر شخص امام را در رکعت اول، در حال رکوع درک کرد، آیا لازم است که در سایر رکعات هم در رکوع درک کند یا درکش در سایر رکعات در کوع لازم نیست؟
میفرماید همین که انسان امام را در رکعت اول در کوع درک کرد کافی است. البته در بقیهی هم لازم است که متابعت کند، منتها اگر مانعی پیش آمد و جلوی متابعت را گرفت، جماعتش باطل نیست. اینکه میگوییم ماموم باید امام را در رکوع درک کند، این مربوط است به رکعت اول ماموم،اما در رکعات بعدی،لزوم ندارد که در رکوع درک کند و اگر درک نکرد، جماعت و نمازش باطل باشد.
دلیل مسئله چیست؟
این روایت اصلاً منصوص نیست،ولی روایتی داریم که همان روایت عبد الرحمان بن حجاج باشد،سه جور از دو امام نقل کرده، گاهی میگوید: عن أبی عبد الله، گاهی میگوید: عن أبی الحسن، هر موقع بگوید:عن أبی الحسن، مراد امام کاظم علیه السلام است،چون عبد الرحمان بن حجاج از اصحاب این دو امام است، أبی الحسن الثانی، یا کنیهی امام رضا علیه السلام است یا کنیهی امام هادی، سه روایت است که دوتایش از ابی عبد الله است،دوتایش هم از أبی الحسن است، یکی هم از أبی عبد الله، هر سه مضمونش یکی است و آن این است که :
یابن رسول الله! من در نماز جمعه امام را در حمد درک کردم، ولی خواستم رکوع کنم، زحام به من اجازه نداد که رکوع کنم فلذا ناچار شدم که به ستون پناه ببرم، بعد از آنکه آنان به رکوع و سجود رفتند، من به رکوع و سجود رفتم؟
حضرت میفرماید: مانع ندارد.
شما باید در اینجا دوتا الغای خصوصیت بکنید:
اولاً: حکم نماز جمعه با حکم نماز ظهر در این قسمت یکی است،سوال همهاش از نماز جمعه است چون زحام در نماز جمعه است و در سایر نمازها (همانند نماز جمعه) زحام نیست.
ثانیاً: لا فرق بین الرکعة الأولی و بین الرکعة الأخر، هر چند سوال از رکعت اولی است و جواب هم از رکعت اولی میباشد، ولی فرق بین الرکعة الأولی و سائر الرکعات نیست.
بنابراین، این مسئله دلیل مستقلی ندارد، جزء اینکه روایت عبد الرحمان بن حجاج را از دو نظر الغاء خصوصیت کنیم و بگوییم هم جمعه را میگیرد و ظهر را، و هم رکعت اولی را شامل است و هم غیر رکعت اولی را.
روایات
1: محمد بن علیّ بن الحسین – مراد صدوق است، یعنی هر موقع بگویند: محمد بن علیّ بن الحسین،مراد مرحوم صدوق است، چنانچه مراد از: محمد بن الحسن، شیخ طوسی است، محمد بن یعقوب هم کلینی است- باسناده عن عبد الرحمن بن الحجاج – معلوم میشود که روایت را از کتاب عبد الرحمن بن الحجاج گرفته و سندش را در آخر «من لا یحضر الفقیه» آورده ، سند هم صحیح است- عن أبی الحسن علیه السلام «فی رجل صلّی فی جماعة یوم الجمعة فلمّا رکع الإمام ألجأه الناس إلی جدار أو اسطوانة فلم یقدر علی أن یرکع فلا یسجد حتّی رفع القوم رؤوسهم، أیرکع ثم یسجد و یلحق بالصفّ و قد قام القوم أم کیف یصنع؟ قال: یرکع و یسجد ثمّ یقوم فی الصفّ لا بأس بذلک»
این اصلاً محل بحث ما نیست، محل بحث ما رکعت اولی است،ولی چون در رکعت اول امام را در قرائت درک کرده است، حتی رکوعش معتبر نیست، جایی که در رکوع رکعت اول،عقب ماندن مضر نیست، در رکعات بعدی هم یا به طریق اولی مضر نیست یا مثل رکعت اول است.
بحث در اینجا عقب ماندن در رکوع رکعت اولی است، ولی اگر این آدم از اول وارد جماعت شده،همان کافی است،دیگر لازم نیست که رکوع رکعت اولی را درک کند. قطعاً رکوع رکعات دیگر نیز چنین است، یعنی درکش لازم نیست.
2: محمد بن الحسن،باسناده عن محمد بن أحمد بن یحیی – شیخ روایت را از کتاب محمد بن أحمد بن یحیی گرفته،این آدم محمد بن أحمد بن یحیی عمران اشعری است، همهی اینها عربهای یمنی هستند، در زمانی که سد معرب شکست، بی آبی سبب شد که یمنیهای از یمن بیرون بشوند و برخی در حجاز رفتند و بخشی به شام رفتند و بخشی هم در عراق،و در نزول امیر المؤمین علیه السلام در کوفه،یمنیها پشت سر آن حضرت بودند و از شیعیان بودند،بعد از آنکه امویها بر آنان سخت گیری کردند، ازکوفه فرار کردند و ساکن قم شدند فلذا تمام اشعریهای شهر قم،عربهای یمنی هستند،روایت را از کتاب محمد بن أحمد بن یحیی گرفته،(وفاتش در حدود 290) اتفاق افتاده است- عن أحمد بن محمد- این أحمد بن محمد ممکن است خالد باشد و ممکن است عیسی باشد-، عن محمد بن سلیمان - که توثیق نشده- عن عبد الرحمان بن الحجاج: سألت أبا عبد الله علیه السلام «عن الرجل یکون فی المسجد إمّا فی یوم جمعة، إمّا فی غیر ذلک – اگر این روایت درست باشد،دیگر احتیاج به الغای خصوصیت اول نداریم، خود روایت هردو را گرفته است- من الأیام فیزحمه الناس إمّا إلی حائط إمّا إلی اسطوانة، فلا یقدر علی أن یرکع و لا یسجد حتّی رفع الناس رؤوسهم فهل یجوز له أن یرکع و یسجد وحده ثم یستوی مع الناس فی الصف؟ فقال: نعم لا بأس بذلک»
این روایت از نظر سند ضعیف است.
3: و باسناده عن أحمد بن محمد بن عیسی، عن الحسن بن محبوب (متوفای 224) عن عبد الرحمن بن الحجاج – فوتش معلوم نیست،منتها از موسی بن جعفر علیهما السلام زیاد روایت نقل کرده است- قال: «سألته عن الرجل یصلّی مع إمام یقتدی به فرکع و سهی الرّجل و هو خلفه لم یرکع حتی رفع الإمام رأسه و انحط للسجود أیرکع ثمّ یلحق بالإمام و القوم فی سجودهم أو کیف یصنع؟ قال: یرکع ثمّ ینحط و یتمّ صلاته معهم و لا شیءعلیه»
از این سه روایت، در جمعه و غیر جمعه الغاء خصوصیت کردیم، برخی روایت هم که اعم بود، علت استدلال این است که وقتی در رکعت اول، امام را در قرائت درک کند و در رکوع درک نکند، مخلّ نیست، پس در رکعات دیگر نیز چنین است. «تم الکلام فی الفرع الثانی»
الفرع الثالث
اگر من امام را در همان از ابتدای رکعت اول درک کردم،امام قرائت را خواند و من هم گوش دادم،اما موقع رکوع بخاطر مانع نتوانستم که امام را در رکوع اول درک کنم،آیا نماز من صحیح است یا صحیح نیست؟
مرحوم سید میگوید صحیح است، چون میزان این است که امام را یا در رکوع درک کنی یا قبل از رکوع و در حال قرائت درک کنی و من در حال قرائت درک کردم هر چند در حال رکوع درک نکردم. نمازم صحیح است. چرا؟ چون به قول صاحب جواهر من سابقاً مؤتم بودم و اقتداد کرده بودم، استصحاب بقاء ائتمام میکنم.
علاوه بر استصحاب،همان روایت عبد الرحمن بن حجاج اگر ناظر بر رکعت اولی باشد،دلیل این مسئله است مگر اینکه بگوییم روایت عبد الرحمان بن حجاج ناظر به رکعت اولی نیست، اطلاق دارد،اطلاق هم داشته باشد کافی است.
بنابراین، روایت عبد الرحمان یا وارد به رکعت اولی است،فبها. و اگر اطلاق دارد،اطلاقش هم اینجا را میگیریم.
علاوه براین، روایت دیگر هم داریم که خواهیم خواند،ولی برای اینکه آقایان با کلمات فقها آشنا بشوند فلذا مقداری از عبارات آنان را میخوانیم.
و حاصل کلامه:أنّ صحة درک الرکعةالأولی رهن أحد الأمرین: اما درک الإمام فی الرکوع فقط، أو ادراک الإمام فی أول الرکعة أو أثناءها.
و القدر المتیقن هو التأخر لعذر، لا ما إذا کان عن عمد.
عبارت مرحوم نراقی
قال النراقی: لو تأخّر المأموم سهواً أو عمداً عن الإمام بقدر فعل أو أکثر، رکن أو غیر-إلی أن قال:- ، کأن یبقی قائماً حتی یرفع الإمام رأسه من الرکوع، أو راکعاً حتی یسجد، أو ساجداً حتی یتشهد، صحّت صلاته و اقتداؤه، کما صرّح به الشهید فی الذکری و المحقق الثانی فی الجعفریة و ظاهر الأول اتفاقنا علیه. و عن التذکرة التوقف و ان یظهر المیل إلی الصحة أیضاً .
عبارت شیخ انصاری
و یقول الشیخ الأنصاری: نعم ربما یظهر من المحکی عن کشف اللثام أن ما ذکره المشهور فی الرکعة الأولی لا اختصاص له بها، بل إدراک أیّ رکعة کانت لا یتحقق إلا بإدراک الرکوع، قال فی مسألة ما لو زوحم المأموم فی صلاة الجمعة عن السجود فی الرکعة الأولی- عند شرح قول الماتن فی القواعد: إنه « لو سجد و لحق الإمام قبل الرکوع تابعه»- ما هذا لفظه: و قد أدرک الرکعتین اتفاقاً فی الأولی، و علی خلاف یأتی فی الجماعة فی الثانیة ، انتهی.
این عبارات علما بود که بیان شد، ولی ما فعلاً کار به عبارت علما نداریم، فعلاً ما ادله را میخوانیم.
ادله چند قسم است که یکی از آنها صحیحهی عبد الرحمن بن الحجاج است، از همان اول در ذهن من این بود که روایت عبد الرحمان بن حجاج ناظر است به رکعت اولی، یعنی عین همین مسئله. روایت دوم صحیحهی محمد بن مسلم است و با این روایت میخواهیم ثابت کنیم که اگر کسی امام را در اول قرائت یا در اثنای قرائت درک کند کافی است و دیگر لازم نیست که در رکوع هم درک کند:
صحیحة بن محمد بن مسلم،عن أبی جعفر علیه السلام قال: «إذا أدرکت التکبیرة قبل أن ترکع الإمام فقد أدرکت الصلاة»
فإنّ ظاهره أن إدراک التکبیرة یکفی عن إدراک الجماعة و المفروض أنّ المأموم أدرک تکبیرة الإمام فی الرکوع و إن لم یرکع معه.
استدلال مبنی بر این است که اگر بگوییم مراد از تکبیرة، تکبیرة الإحرام است نه تکبیرهای رکوع.
اگر بگوییم مراد تکبیرة الإحرام است،شاهد مان نحن فیه است، در مانحن فیه من تکبیرة امام را درک کردم، قرائت و حمد را هم درک کردم، منتها رکوع را درک نکردم.
امام اگر بگوییم مراد از تکبیرة، تکبیر متصل به رکوع است، آنجا هم ممکن است بگوییم شاهد بر این مسئله است،چون من امام را در حال قیام درک کردم همین کافی است و لو در رکوع درک نکردم. ظاهر روایت هم تکبیر قبل الرکوع است.
موضوع: حکم نماز کسی که خیال میکند امام را در رکوع درک میکند و درک نکرد یا شک در درک کرد
المسألة الخامسة و العشرون
لو رکع بتخیل إدراک الإمام راکعاً و لم یدرک بطلت صلاته، الخ.
موضوع: حکم نماز کسی که خیال میکند امام را در رکوع درک میکند و درک نکرد یا شک در درک کرد
ممرحوم سید در این مسئله، دو فرع را مطرح میکند:
الف: هرگاه شخص به خیال اینکه امام را در رکوع درک خواهد کرد،اقتدا کند و درک نکرد یا شک کرد که درک کرده یا نه، حکم نمازش چیست؟
مثلاً من خیال کردم که امام را در رکوع درک میکنم ولذا وارد مسجد شدم و تکبیرة الإحرام را گفتم، متاسفانه قبل از آنکه من امام را در کوع درک کنم،او سر از رکوع برداشت.در اینجا تکلیف نماز و تکبیرةالإحرام من چیست؟
ب: فرع دوم این است که تکبیرة الإحرام را گفتم و به رکوع و امام هم سر از رکوع برداشت، ولی من نمیدانم که امام را در رکوع درک کردم یا درک نکردم؟
در اولی یقین دارم که درک نکردم،اما در دومی شاک هستم که آیا درک کردم یا درک نکردم،
تکلیف این دو فرع چیست؟
حکم فرع اول چیست؟
آآقایان در فرع اول سه احتمال گفتهاند:
1: احتمال اول این است که بگوییم این آدم که تکبیرة الإحرام را گفت و امام را در رکوع درک نکرد، سر از رکوع بر دارد و بایستد،امام که در رکعت دوم به این میرسد،این شروع به اقتدا کند،کأنّه این آدم که تکبیرة الإحرام را گفت و به رکوع رفت و در کوع امام را درک نکرد، نمازش باطل نباشد،بلکه همین نمازش صحیح باشد،غایة ما فی الباب رکعت حساب نمیشود، سر از رکوع بر میدارد و مستقیم القامه میایستد، صبر میکند،هر موقع که امام در رکعت دیگر به این آدم رسید،رکعت دوم امام است و رکعت اول این فرد، و دیگر احتیاج به تکبیرة الإحرام ندارد، چون اگر احتیاج به تکبیرة الإحرام داشته باشد،معنایش بطلان خواهد بود.
2: احتمال دوم این است که اگر این آدم امام را در رکوع درک نکرد، همانجا فرادی باشد که در حقیقت تکبیرة الإحرامش هم حرام نمیشود، نمازش فرادی میشود و در این فرض حمد و سوره هم از او ساقط میشود، یعنی همین مقداری که در رکوع است برایش کافی است و یک رکعت محسوب میشود هر چند حمد و سوره را نخوانده است،چون «لا تعاد الصلاة» اینجا را میگیرد.
3: احتمال سوم این است که نماز این آدم باطل است.
بررسی قول دوم
در برسی این احتمالات و اقوال، ما نخست احتمال و قول دوم را مورد بحث قرار میدهیم، قول و احتمال دوم این بود که نماز این آدم صحیح است، منتها به عنوان فرادی صحیح است نه به عنوان جماعت.
ااین خیلی احتمال عجیب است، چون این خلاف نص است، چون در روایت حلبی گفت:«و إن رفع (الإمام) رأسه قبل أن ترکع فقد فاتتک الرکعة» آن وقت چطور شما میگویید نمازش به عنوان فرادی صحیح است و این یک رکعت حساب میشود، ولی این احتمال با روایت حلبی نمیسازد، چون روایت حلبی گفت:«و إن رفع (الإمام) رأسه قبل أن ترکع فقد فاتتک الرکعة» یعنی این رکعت باطل شد فلذا نه به عنوان جماعت درست است و نه به عنوان فرادی، نه اینکه فقط جماعتش باطل شد. ظاهر روایت حلبی این است که هردو باطل است هم جماعت و هم فرادی:
متن روایت حلبی
محمد بن علیّ بن الحسین باسناده علی الحلبی، عن أبی عبد الله علیه السلام أنّه قال: «إذا أدرکت الإمام و قد رکع فکبّرت و رکعت قبل أن یرفع الإمام رأسه فقد أدرکت الرکعة، و إن رفع رأسه قبل أن ترکع فقد فاتتک الرکعة» الوسائل:ج 5،الباب 45 من أبواب صلاة الجماعة، الحدیث 2.
از این روایت استظهار می شود که تنها جماعت از این آدم فوت شده، بلکه این رکعت هم «کلا رکعة» است، یعنی همین که امام را در رکوع درک نکردی، رکعت از شما فوت شده است،نه اینکه فقط جماعت فوت شده باشد.
ببنابراین، احتمال و قول دوم با ظاهر روایت حلبی سازگار نیست.
بررسی احتمال و قول اول
احتمال اول این بود که اگر این آدم امام را در رکوع درک نکرد، مستقیم القامه بر میخیزد تا امام برای رکعت دوم بلند شد،این هم در رکعت دوم به امام ملحق میشود.
این احتمال هم به نظر میرسد که احتمال خوبی نباشد، یعنی ما تا کنون نمازی را نشنیدهایم که اولش فرادی باشد و اثنائش جماعت. ظاهر این است که این تکبیره را که گفته،تکبیرهی صحیحی است،از نماز بیرون نمیآید، این جماعت نیست، یعنی پنج دقیقه فرادی، و بقیه هم جماعت است، ما نمازی که از فرادی به جماعت برود نداشتیم، بله! عکسش را داشتیم، یعنی اینکه از جماعت به فرادی برود.
پس معلوم شد که هردو احتمال بی اساس است، چون اگر این آدم فرادی باشد، این با روایت حلبی نمیسازد، و اگر بخواهد جماعت حساب کند، این معنایش این است که از فرادی به جماعت ملحق بشود.
علاوه براین، زیادت رکن هم است، این رکوعی که آورده، زیادی محسوب میشود، چون بعداً که ملحق به جماعت میشود،اولین رکعت او محسوب میشود فلذا رکوع قبلی زیادی در فریضه به حساب میآید، اما اینکه گفتهاند زیادی رکن در جماعت مبطل نیست، این در جایی است که جماعت منعقد شده باشد و فرض ما در اینجا این است که جماعت منعقد نشده است، کی منعقد میشود؟ هنگامی که امام برای رکعت دوم بلند شود و این آدم به امام ملحق بشود.
پس هردو قول مشکلاتی دارد، پس چه کنیم؟ ما علی الظاهر همان بطلان را میگیریم که احتمال سوم باشد.
و ما قبلاً این مطلب را گفتیم که اگر کسی تکبیر را بگوید و امام را به رکوع درک نکند،نمازش محکوم به بطلان است.
پس ظاهراً اگر بگوییم :البطلان لزیادةالرکن،این از همهی احتمالات سالم تر است.
بله! اگر کسی بخواهد احتیاط کند، احتیاطش این است که عدول کند به نافله، دو رکعت نافله را تمام کند،آنگاه بر خیزد و دو مرتبه به امام اقتدا نماید.
ببنابراین، اگر کسی بخواهد که نمازش بدون شک و شبهه باشد، باید این کار را بکند، ما هم احتمال صحت میدهیم هر چند علی حسب الظواهر گفتیم باطل است، ولی «العلم عند الله»، لعل این آدم فرادایش صحیح باشد یا جماعتش صحیح باشد، منتها برای فرار از این مشکلات،عدول کند به نافله و نافله را تمام کند،آنگاه دو مرتبه به امام اقتدا کند.« هذا کلّه حول الفرع الأول»
الفرع الثانی
فرع دوم این است که در رکوع به امام اقتدا کردم، منتها نمیدانم که امام را در رکوع درک کردم یا نه؟
در فرع اولی یقین دارم که امام را در رکوع درک نکردم، فلذا گفتیم باطل است، ولی در این فرع دوم شک دارم که آیا امام را در رکوعش درک کردم یا نه؟
در اینجا احتمال صحت است، یعنی ممکن است پنجاه درصد صحیح باشد و پنجاه درصد دیگر باطل. ممکن است درک کرده باشم،پس صحیح است، ممکن است درک نکرده باشم،پس باطل است، پس در اینجا یقین به بطلان نداریم، فلذا نوبت میرسد به اصول عملیه.
آیا در اینجا حکم استصحاب چیست؟
ههمیشه فقها در صورت شک دو حادث، سه صورت میگویند:
الف:گاهی هردو (کلاهما) مجهولی التاریخ میباشند.
ب: گاهی أحدهما معلوم التاریخ و الآخر مجهول،
ج: گاهی هم هردو معلوم التاریخ میباشند.
اما اگر هردو مجهولی التاریخ بودند،یعنی نه «رفع الإمام رأسه من الرکوع» تاریخش معلوم است، و نه «وصول المأموم إلی الرکوع» تاریخش معلوم است، هیچکدام معلوم نیست و هردو برای ما مشکوک است، هم احتمال دارد که رفع رأس الإمام من الرکوع،مقدم بر وصول ماموم بر رکوع باشد و ممکن است که رکوع ماموم، مقدم بر رفع رأس الإمام من الرکوع باشد، الأصلان یتعارضان، هردو اصل تعارض میکنند، دوتا اصل کدام هستند:
1: أصالة بقاء الإمام فی الرکوع إلی زمان وصول المأموم فی الرکوع، نتیجهی این اصل صحت است.
2: أصالة عدم رکوع المأموم إلی زمان رفع الإمام رأسه من الرکوع، اصل این است که ماموم رکوع نکرده نکرده ...،تا لحظهای که امام سر از رکوع بر داشت، نتیجهی این اصل بطلان است. هردو مجهول التاریخ هستند. یکی استصحابش ایجابی است،دیگری استصحابش سلبی است،از طرف «امام» ایجابی است،یعنی اصالة بقاء الإمام إلی زمان رکوع المأموم.
اما از طرف ماموم،استصحابش عدمی است، یعنی أصالة عدم رکوع المأموم إلی زمان رفع الإمام رأسه من الرکوع. هردو استصحاب تعارض میکنند و تساقط میکنند و در نتیجه نماز میشود باطل. چرا باطل میشود؟
چچون موضوع صحت احراز نشده است،موضوع صحت کدام است؟ موضوع صحت همان است که در روایت حلبی آمده بود که گفت امام را در رکوع درک کنی و شما احراز نکردید که آیا امام را در رکوع درک کردی یا نکردی، فلذا این دو اصل در اثر تعارض، تساقط میکند، فالمرجع هو الدلیل الإجتهادی. دلیل اجتهادی گفت باید امام را در رکوع درک کنی و این آدم امام را در رکوع درک نکرده، یعنی شک دارد که درک کرده یا نکرده.
الصورة الثانیة
صورت دوم این است که رکوع ماموم معلوم التاریخ است، یعنی میدانیم که ماموم کی به رکوع رفت، اما نمیدانیم که امام کی از رکوع سر بلند کرده،این برای ما معلوم نیست. در جایی که یکی از حادثین معلوم التاریخ و الآخر مجهول التاریخ است، چه میکنند؟
ااصل را در مجهول التاریخ جاری میشود نه در معلوم التاریخ، یعنی ضابطه و قاعده این است که اصل در معلوم التاریخ جاری نمیشود، پس چون رکوع ماموم، معلوم التاریخ است فلذا اصل در آن جاری نمیشود، اما چون تاریخ سر برداشتن امام از رکوع برای ما مجهول است و نمیدانیم که امام کی سر از رکوع برداشت، از این رو اصل را در آن جاری میکنیم و میگوییم: أصالة بقاء الإمام فی الرکوع إلی زمان وصول المأموم إلی الرکوع. یا آصالة عدم رفع الرأس الإمام إلی زمان رکوع الماموم. در نتیجه نماز این آدم در این صورت دوم محکوم به صحت است.
الصورة الثالثة
صورت سوم این است که امام معلوم التاریخ و ماموم مجهول التاریخ است، قهراً اصل در ناحیهی امام جاری نمیشود. چرا؟ چون معلوم التاریخ است. پس اصل درناحیهی ماموم جاری میشود که مجهول التاریخ است و آن اصل عبارت است از : أصالة عدم إدراک المأموم رکوع الإمام، اصل عدمی جاری میکنیم.
ببه بیان دیگر: أصالة عدم رکوع المأموم فی حالة رکوع الإمام. این اصل عدمی را جاری میکنیم و نتیجه این میشود که نماز این آدم محکوم به بطلان میشود.
نکته
من در احتمال اول که ماموم یقین دارد که امام را در رکوع درک نکرده است، گفتم احتیاط این است که عدول کند به نافله و نماز را تمام کند و سپس از نو به امام اقتدا کند،ولی مرحوم سید در احتمال اول، احتیاط را اصلاً ذکر نمیکند، اما در صورت دوم که صورت شک باشد، سه صورت را من گفتم، مرحوم سید در صورت شک میگوید: الأحوط فی صورة الشک الإتمام و الإعادة، أو العدول إلی النافلة و الإتمام.
اولی خوب است. فی صورة الشک الإتمام أو الإعادة، احتمال صحت است، هر چند ما از نظر حکم ظاهری گفتیم در صورتی که متعارضین هستند باطل است، جایی که ماموم مجهول التاریخ میباشد باطل است، این حکم ظاهری است،ولی در واقع ممکن است امام را درک کرده باشد،ولذا این آدم تمام کند و دو مرتبه اعاده کند و از این جماعت صرف نظر کند، یعنی درحالت شک تمام کند و اعاده کند، اصلاً از جماعت صرف نظر کند.
دومی مشکل است، اول «العدول إلی النافلة و الإتمام»، این هم مشکل است،چون عدول در جایی است که صحت قطعی باشد و حال آنکه در اینجا صحت قطعی نیست،چون احتمال میدهیم که نمازش باطل باشد و لذا این دومی که میگوید: «أو العدول إلی النافلة أو الإتمام» مشکل است. چرا؟ چون عدول در نافله در جایی است که انسان قاطع به صحت باشد، اگر قاطع به صحت نباشد،دیگر موضوع برای عدول نیست، از این بیان روشن میشود که در اولی هم که من گفتم: «یعدل إلی النافلة و یتمّ» آنجا هم مشکل است. عدول در جایی است که صحت قطعی باشد.
بنابراین،عدول بر نافله، نه در دومی درست است و نه در اولی، چون عدول در جایی است که صحت محرز باشد.
بله! اگر صحت محرز شد،عدول به نافله میکنیم.
موضوع: حکم نماز کسی که یقین یا اطمینان دارد که اگر تکبیر را بگوید در رکوع به امام میرسد
المسألة السادسة و العشرون
الأحوط عدم الدخول إلی مع الإطمئنان بادراک رکوع الإمام و ان کان الأقوی جوازه مع الاحتمال و حینئذ فإن أدرک صحّت و إلّا بطلت.
این مسئله در حقیقت دارای سه فرع است،فرع اول این است که انسان یقین یا اطمینان دارد که اگر تکبیر را بگوید،به رکوع امام میرسد. فرع دوم این است که اگر تکبیر را بگوید آیا به رکوع امام میرسد یا نه؟
فرع سوم بنا بر هردو صورت،اگر این آدم امام را در رکوع درک نکرد، تکلیفش چیست، یعنی به رکوع رفت بدون اینکه امام را در رکوع درک کند.
پس فرع اول در حقیقت یک فرع روشن است که اگر انسان مطئمن باشد یا یقین داشته باشد که اگر تکبیر را بگوید به امام میرسد، این فرع اول یک فرع روشن است. چرا؟ چون علم حجت است حتی اطمینان هم از نظر ما علم عرفی است، اصولاً علم در نظر عرف همان اطمینان است. باید دانست که ما یک علم منطقی داریم و یک علم عرفی، علم منطقی همان اعتقاد جازم را میگویند که همان علم ارسطوئی باشد، اما علمی که در قرآن و اخبار به کار رفته، به معنای اطمینان است.
بنابراین، خواه عالم باشد و خواه اطمینان داشته باشد، اگر تکبیر را بگوید، کارش یک کار به حق است و اگر امام را در رکوع هم درک کرد که چه بهتر!
فرع دوم این است که شاک است بر اینکه آیا امام را در رکوع درک میکند یا درک نمیکند؟
موضوع: حکم نماز کسی که شک دارد اگر تکبیر را بگوید در رکوع به امام میرسد یا نمیرسد؟
آیا مجوز دارد که در حال شک تکبیر را بگوید، چون ممکن است که امام را درک بکند یا ممکن است که درک نکند،اینجا هم از نظر ما اشکالی ندارد. چرا؟ رجاءً تکبیر را میگوید و معنانی رجاء نیز همین است که بگوید: خدایا! لعلّ من این امام را درک کنم، فلذا تکبیر را میگوید. اگر در واقع به امام رسد که چه بهتر و اگر هم نرسید، تکلیف دیگر دارد، بنابراین،شک هم مهم نیست.
بله! ممکن است که کسی اشکال کند که در نماز جزم در نیت شرط است و این آدم جزم در نیت ندارد، ما در علم اصول گفتیم که جزم در نیت هم لازم نیست، چون اگر جزم در نیت لازم باشد،باید باب احتیاط را ببندیم.
پس هردو فرع جای بحث نیست، اگر مطئمن باشم که در رکوع امام را درک میکنم، قطعاً میتوانم تکبیر را بگویم، اگر شاک هم باشم باز میتوانم تکبیر را بگویم،منتها جازم نیستم و ما در علم ثابت کردیم که جزم لازم نیست.
فرع سوم اگر رسید که چه بهتر، اما اگر تکبیر راگفت و به رکوع هم رفت،ولی متأسفانه امام را در رکوع درک نکرد، در اینجا میگوییم نمازش باطل است. چرا باطل است، و چرا بعضی میگویند صحیح است؟
اما اینکه باطل است چون رکن زیادی است، یعنی زیادی رکن است، «لا تعاد الصلاة إلّا من خمسة» اینجا را میگیرد، ممکن است شما بگویید که :آقا! هنوز مرکب شما خشک نشده، خودت گفتی که عامد عن عذر داخل در «مسثنی منه» است نه داخل در مستثنی،
جوابش این است که عامد «عن عذر» به شرط اینکه در نماز باشد، ولی این آدم هنوز وارد نماز نشده.
بله! اگر در نماز باشد و عامد عن عذر باشد، قاعدهی «لا تعاد» او را میگیرد و داخل در «مستثنی منه» است نه داخل در مستثنی که «إلّا من خمسه» باشد.
در هر صورت اگر امام را در رکوع درک نکرد،غالباً رسالههای عملیه میگویند نمازش باطل است. چرا؟ لزیادة الرکن.
إن قلت: زیادی رکن اگر عن عذر باشد، اشکالی ندارد.
قلت: این در جایی است که این آدم در عبادت باشد، ولی در مانحن هنوز وارد عبادت نشده یا اقل شک داریم که وارد عبادت شده یا نه؟
بیان آیة الله حکیم
مرحوم آیة الله حکیم میفرماید نماز این آدم فرادی میشود، یعنی نیت جماعتش لغو است و فرادی محسوب میشود، آیا ما میتوانیم این مطلب را تصدیق کنیم نسبت به این روایت که میگوید: « و إن رفع رأسه قبل أن ترکع فقد فاتتک الرکعة». دیگر این رکعت از بین میرود. نه اینکه بگوییم این آدم نمازش فرادی میشود. این عبارت قالب فرادی نیست، و اگر فرادی بود میگفت (و إن رفع رأسه قبل أن ترکع فلک الصلاة فرادی) اینگونه میگفت؛ ولی میگوید: «فقد فاتتک الرکعة» اینکه میگوید رکعت فوت شد، کنایه از است که نماز شما باطل است. مگر اینکه بگوییم «فاتتک الرکعة» یعنی جماعتش فوت شده، اما فرادایش محفوظ است، اینکه حمد و سوره را نخواندیم اشکالی ندارد، چون حمد و سوره جزء «مستثنی منه» است نه جزء مستثنی.
ولی مرحوم آقای حکیم در این فتوا متفرّد است که میفرماید ممکن است بگوییم نماز این آدم درست است، چون اگر فرادی باشد؛ حمد و سوره را هم که نخوانده است اشکالی ندارد. اگر کسی احتیاط کند، آن هم یک مسئلهای است، بگوید نمازش درست است و تمام کند، و دوباره از سر بگیرد، والاّ روایت «و إن رفع رأسه قبل أن ترکه فقد فاتتک الرکعة» این یک رکعت امام را درک نکرده، یعنی جماعت را درک نکرده و نمازش صحیح نیست. نه اینکه «ادرکت الرکعة فرادی و لم تدرک جماعتاً) این عبارت از آن در نمیآید.
بحث ما در این مسئله به پایان رسید، که گفتیم دو فرع اولش روشن است، فرع سومش قابل بحث بود، دو فرع اولش این بود که مع القطع میشود «الله اکبر» گفت، مع الشک باز میشود «الله اکبر» گفت.
فرع سومش این بود که تکبیر را گفتیم، اگر امام را درک کردیم چه بهتر، اما اگر درک نکردیم، مشهور میگوید نمازش باطل ا ست. چرا؟ لزیادة الرکن، فقط مرحوم آیة الله حکیم میگوید نمازش صحیح است،منتها به صورت فرادی.
مسئلهی قبلی این بود که مع القطع میتواند وارد بشود، مع الشک هم میتواند وارد بشود. اگر امام را درک کرد که فبها، و اگر درک نکرد باطل است.
المسألة السابعة والعشرون
لو نوی و کبّر فرفع الإمام رأسه قبل أن یرکع أو قبل أن یصل إلی حدّ الرکوع لزمه الانفراد أو انتظار الإمام قائماً إلی الرکعة الأخری فیجلعها الأولی له،الخ.
این مسئله با مسئلهی قبلی جوهراً فرق دارد. چون مسئلهی قبلی این بود که مع القطع و الشک میتواند وارد بشود، اگر امام را درک کرد، فبها. اما اگر امام را درک نکرد، نمازش باطل است.
پس این دوتا مسئله جوهراً فرق دارد، در مسئله قبلی «الله اکبر» گفت و درک نکرد. اینجا نیز «الله اکبر» را گفت، ولی امام را درک نکرد. منتها با این تفاوت که در اولی درک نکرد و به حد رکوع هم رسید؛ اما در اینجا هوشیار بود، «الله اکبر» گفت، درک نکرد، اما هوشیار بود به حد رکوع نرسید، یا ایستاده بود که امام از رکوع بلند شد و یا خم شده بود و هنوز اصول اصابع به زانو نرسیده بود که امام بلند شد.
خلاصه هر دو فرع در اینکه طرف امام را درک نمیکند مشترک است با این تفاوت که در اولی به رکوع میرود، اما در دومی یا قائماً است یا منحنیاً، ولی به حد رکوع نرسیده. اینجا چه کنیم؟
البته این مسئله فروع سه گانه دارد که ما فعلاً فرع اول را بحث میکنیم.
اقوال
در اینجا سه قول است، البته مرحوم سید دو قول را ذکر کرده است، و حال آنکه در مسئله سه قول وجود دارد. در رسالههای عملیه هم هست.
آدمی که «الله اکبر» بگوید و امام را در رکوع درک نکند، خودش هم به حد رکوع نرسد. اینجا سه وجه وجود دارد:
الاول: الانفراد؛ همان انفرادی که مرحوم حکیم در مسئلهی قبلی میگفت، اینجا نیز میآید، منتها با این تفاوت که مرحوم حکیم انفراد را زمانی میگفت که به حد رکوع رسیده بود؛ ولذا ما اشکال کردیم؛ ولی در اینجا اینگونه نیست. یعنی به حد رکوع نرسیده بود، قصد انفراد کند. این قول از نظر ما اقوی است.
الثانی: انتظار الامام الی الرکعة الآتیه، من تکبیر (الله اکبر) را گفتم و میخواستم خم بشوم که امام بلند شد . من منتظر میمانم، امام وقتی برای رکعت دوم بلند شد به او ملحق میشوم؛ و دیگر تکبیره لازم نیست و همین تکبیرة الاحرام کافی است.
قول سومی هم در اینجا هست که مرحوم سید در متن نگفته و آن این است که عقب نماند، رکوع نرود، بلکه با امام به سجده برود، بعدا که امام تشهد میخواند، آیا این آدم هم تشهد را بخواند یا نخواند؟ آن یک مسئلهی دیگر است.
قول سوم این است که نه انفراد را قصد کند و نه منتظر بشود، بلکه با امام همراهی کند. زمانی که امام به سجده رفت، ممکن است رکعت اولش باشد، من هم سجد میکنم و با امام بلند میشوم، امام رکعت دومش است و من رکعت اولم، آیا تکبیرةالاحرام را هم بگویم یا نه؟ فیه اختلاف؛ یعنی در مسئله اختلاف وجود دارد، حال باید دید که از این سه قول، کدام را انتخاب کنیم؟
نظریهی استاد
از نظر من قول اول اقوی و روشن است. قبل از آنکه اقوال را بخوانیم، بهتر است که چند جمله از علما بخوانیم. صفحه 72 سطر 2.
عبارت صاحب مدارک
قال فی المدارک: إذا أدرکه بعد رفع رأسه من الرکوع فلا خلاف فی فوات الرکعة، لکن استحب أکثر علمائنا للمأموم التکبیر و متابعة الإمام فی السجدتین(همان قول سوم را گفته، یعنی قول اول را نگفته که انفراد باشد، قول سوم را که انتظار باشد هم نگفته است، بلکه فقط قول سوم را گفته است) و لم یعتدّ بهما و اختلفوا فی وجوب استئناف النیّة و تکبیرة الإحرام(حال که با امام همراهی کرد و بلند شد،رکعت دوم امام است و رکعت اول من، به همان تکبیره و نیت اکتفا کند یا از نو نیت کند و تکبیره را بگوید؟ غالباً میگویند تکبیر را از نو بگوید، چون آن تکبیر قبلی یک نوع نمایش بود)بعد ذلک، و یظهر من العلامة فی المختلف (در قول سوم توقف کرده) التوقف فی هذا الحکم من أصله» المدارک:4/385.
و قال فی المستند: یستحب له التکبیر و الدخول مع الإمام بالسجدتین بغیر رکوع» مستند الشیعه للعراقی:8/155.
و إلی هذا الوجه أشاره فی المستمسک و قال: کان علی المصنّف أن یضمّ عدلا آخر و هو السجود مع الإمام کما صنعه غیره» المستمسک: 7/208.
این عبارتها را برای این خواندم تا معلوم بشود که قول سوم هم قائل دارد، یعنی صاحب مدارک،(علامه توقف نموده) مرحوم نراقی هم آن را گفته است.
بررسی اقوال
قول اول بهترین قول است. چرا؟ لأجل تعدد المطلوب،من تکبیر (الله اکبر) را گفتم و در باطنم تعدد مطلوب است، میگویم: خدایا! من نیت و قصدم نماز جماعت است،اگر نشد، فرادی میخوانم، به این میگویند تعدد مطلوب. من که ماموم هستم، مخالف انفراد نیستم، بلکه میخواهم نماز بخوانم، اگر فرد افضل(که جماعت باشد) گیرم آمد که چه بهتر، اما اگر فرد افضل گیرم نیامد، لا اقل فرد فاضل (فرادی) از دستم نرود.
علی الظاهر این قول مطابق قواعد است هر چند نص در این زمینه نداریم، ولی مطابق قواعد است، البته به شرط اینکه در دل جناب ماموم تعدد مطلوب باشد، یعنی در درجهای اول در دلش صلات جماعت باشد و در مرحلهی بعدی نماز فرادی. به این میگویند: تعدد مطلوب.
قول دوم: حال باید ببینیم که قول دوم چگونه است؟ قول دوم انتظار بود، یعنی من همین که تکبیر را گفتم،امام سر از رکوع برداشت، آیا من بایستم و منتظر بمانم تا امام بر گردد و در رکعت دوم به امام ملحق بشوم، دیگر اینجا نباید تکبیره را بگویم،چون فعل زیادی انجام نمیدهم،این «قول» دو روایت دارد، دلالت یکی از آنها خوب است، اما به شرط اینکه الغای خصوصیت کنیم، اما دیگری دلالتش ضعیف است.
اما آنکه دلالت دارد، عبارت است از موثق عمّار:
«سألت أبا عبد الله علیه السلام عن رجل أدرک الإمام و هو جالس بعد الرکعتین؟ قال: یفتتح الصلاة و لا یقعد مع الإمام حتّی یقوم» الوسائل: ج 5، الباب 49 من أبواب صلاة الجماعة، الحدیث4.
من وارد مسجد شدم،دیدم امام میگوید: « اشهد أن لا إله إلّا الله»؟ حضرت میفرماید: معطل نشود، تکبیر را بگوید،منتها همراه امام ننشیند، حتی یقوم الإمام، اگر من امام را در حال تشهد درک کردم، معطل نشوم که تشهدش تمام بشود، بلکه تکبیر را بگویم و بایستم،بعد از آنکه امام از تشهد بلند شد،من به امام ملحق بشوم، دلالت این روایت بر مسئله، احتیاج به الغای خصوصیت دارد، به این معنا که بگوییم چه فرق میکند که امام را در حال جلوس و تشهد درک کند یا در حال قیام و ایستاده درک کند یا در رکوع درک نکند؟ اینجا هم میایستم که امام جلوس و تشهد را انجام بدهد، در رکعت دوم امام، به او (امام) ملحق میشوم، این روایت هم از نظر سند درست است و هم از نظر دلالت ، اما به شرط اینکه الغای خصوصیت کنیم.
و الإستدلال به فرع الغاء الخصوصیة بین المقام الذی کبّر و لم یدرک الإمام فی الرکوع و مورد الحدیث الذی أدرک الإمام و هو جالس بین الرکعتین.
این روایت از نظر سند خوب است، و از نظر دلالت احتیاج به الغای خصوصیت دارد.
و ربما یؤیّد بخبر عبد الرحمن – عبد الرحمن بن أبی عبد الله خوب است، در سندش کمی مشکل است به نام عبد الله بن محمد است،این عبد الله بن محمد برادر رئیس قمیین است، رئیس قمیها احمد بن محمد بن عیسی بود، عبد الله بن محمد بن عیسی هم برادر اوست، برادر فوق ثقه است،اما این خودش توثیق نشده، یعنی مهمل است، البته سندش را میشود درست کرد، چون نمیشود احمد بن محمد بن عیسی که رئیس قمیها و رئیس محدثین است و با آن وسوسه و احتیاطی که در نقل روایت داشت بگونهای که هر کس حدیث ضعیف نقل میکرد، او را از قم بیرون میکرد، اما به شرط اینکه زیاد نقل کند، هر محدثی که بالای منبر یا در کتابش روایات ضعاف را نقل میکرد، او را از قم بیرون میکرد، چون قدرت داشت و رئیس بود وسلاطین هم با او ملاقات میکردند ولذا سهل بن زیاد را از قم بیرون کرد، احمد بن محمد بن خالد را بیرون کرد و گفت هر چند خود شما آدمهای خوبی هستید، ولی از ضعفاء زیاد نقل میکنید، یک چنین آدمی بعید است که برادرش غیر ثقه باشد.
متن روایت: «إذا وجدت الإمام ساجداً فأثبت مکانک حتی یرفع رأسه و إن کان قاعداً قعدت، و إن کان قائماً قمت» الوسائل: ج 5، الباب 49 من أبواب صلاة الجماعة، الحدیث5.
در این روایت جملهی «فاثبت مکانک» کنایه از گفتن تکبیر است،به امام ملحق باش. یعنی ببین امام چه کار میکند، اگر دیدی که امام مینشیند، تو هم بنشین(اگر رکعت دومش است) اگر امام میخواهد بلند بشود، تو هم بلند شو).
ما میگوییم: از جملهی «فاثبت مکانک» استفاده نمیشود که «کبّر» بلکه میگوید اگر امام در حال سجده است، بایست،ببین در آینده چه میشود، در هر صورت دلالت آنچنان روشن نیست که انسان بتواند به آن فتوا بدهد.
قول سوم را در جلسهی آینده بررسی میکنیم.
مسئلهی قبلی این بود که اگر شخص تکبیر را گفت و به حد رکوع هم رسید، ولی امام را در رکوع درک نکرد، گفتیم نمازش باطل است.
اما مسئلهای که الآن مورد بحث قرار میدهیم این است که شخص تکبیر را گفت، ولی قبل از آنکه به رکوع برود یا به حد رکوع برسد، امام سر از رکوع برداشت، گفتیم در اینجا سه قول است:
1: قول اول این بود که نمازش فرادی میشود
2: قول دوم این بود که منتظر بماند تا امام برای رکعت بعدی بلند بشود، آنگاه به امام ملحق بشود.
3: قول سوم این است که نه فرادی محسوب میشود و نه منتظر بماند،بلکه فقط متابعت امام را بکند، یعنی همراهی با امام کند و هر کاری را که انجام داد،او نیز انجام بدهد، اگر امام به سجده رفت، او نیز با امام سجد کند و هکذا تشهد را با امام بخواند، آنگاه بر خیزد و بقیهی رکعات را با امام بخواند، ولی این کارها برایش رکعت حساب نمیشود، بلکه فقط درک فضیلت حساب میشود.
در اینجا دو روایت داریم، یکی روایت معلا بن خنیس است و دیگری روایت معاویة بن شریح:
الف: و عنه،عن العبّاس بن معروف، عن صفوان، عن أبی عثمان، عن المعلّی بن خنیس،عن أبی عبد الله علیه السلام قال: « إذ سبقک الإمام برکعة فأدرکته و قد رفع رأسه فاسجد معه و لا تعدّ بها» الوسائل: ج 5، الباب 49 من آبواب صلاة جماعة، الحدیث 2.
معنای «لا یعتدّ بها» این است که به این رکعت اعتنا نکن».
جملهی « فأدرکته و قد رفع رأسه» ما نحن فیه را شامل است، البته این جمله دو صورت دارد:
صورت اول: گاهی شخص مسجد میرود و میبیند که امام سر از رکوع برداشته و به سجد رفته و این آدم هنوز تکبیر ر ا نگفته است .
صورت دوم: صورت دوم این است که تکبیر را گفت، منتها امام را در رکوع درک نکرد،عبارت امام علیه السلام دو حالت دارد، یکی مجرد را میگیرد، یعنی شخص وارد مسجد شد و هنوز تکبیر را هم نگفت که امام سر از رکوع بر داشت و به سجده رفت، حالت دوم این است که این آدم وارد مسجد میشود و تکبیر را هم گفت، متنها قبل از آنکه برای رکوع خم شود یا قبل از آنکه به حد رکوع برسد،امام سر از رکوع بر میدارد،آیا این حدیث کدام صورت را میگوید و ناظر به کدام صورت است؟
میگوییم عبارت امام علیه السلام جامع بین هردو حالت است،یعنی هردو صورت را میگیرد.
فأنّ قوله «فأدرکته و قد رفع رأسه» یشمل المقام، أعنی: إذا کبّر.
صورت دوم این است که شخص وارد مسجد میشود، تکبیر را هم نمیگوید که امام را در حال سجده میبیند.
سند این روایت خوب است و فقط معلا بن خنیس محل بحث است، و ما هنوز در بارهی معلا بن خنیس یک تحقیق جامع ندیدیم که تکلیف او را روشن کند، چون اخبار نوروز هم به همین شخص میرسد، فقط این مقدار در بارهی او گفته شده است، هنگامی که نماینده خلیفهی عباسی ایشان را کشت، حضرت یک نفر شیعه را مامور کرد که قاتل معلا را بکشد، این میرساند که این مرد یک آدمی با ارزشی بوده است که حضرت تا این اندازه نسبت به قتل او حساسیت نشان داده است.
ب: محمد بن علیّ بن الحسین باسناده عن معاویة بن شریح، عن أبی عبد الله علیه السلام قال: «إذا جاء الرّجل مبادراً و الإمام راکع أجزأته تکبیرة واحدة لدخوله فی الصلاة و الرکوع، و من أدرک الإمام و هو ساجد کبّر و سجد معه و لم یعتدّ بها-این روایت آنگاه دلیل بر ما نحن فیه میشود که الغای خصوصیت کنیم،چون روایت دارد که: « أدرک الإمام و هو ساجد» و حال آنکه بحث ما در جایی است که :«أدرک الإمام و هو راکع» مگر اینکه کسی الغای خصوصیت کند و بگوید در هر صورت این آدم امام را در رکوع درک نکرده، فلذا گاهی امام قائم است و گاهی ساجد.
همین که این آدم امام را در رکوع درک نکرده،«فالإمام إمّا راقائم و إمّا ساجد» الوسائل: ج 5، الباب 49 من آبواب صلاة جماعة، الحدیث6.
مرحوم آیة الله خوئی در روایت خدشه کرده و فرموده معاویة بن شریح ثقه نیست و حال آنکه معاویة بن شریح از مشایخ ابن أبی عمیر و صفوان بن یحیی است و ما در کتاب «کلیات فی العلم الرجال» ثابت کردیم که اینها «لا یرویان إلّا عن ثقه» بحث ما در فرع اول به پایان رسید.
الفرع الثانی
من که وارد مسجد میشوم،گاهی یقین دارم که امام را درک میکنم، گفتیم اشکالی ندارد، گاهی شک دارم،باز گفتیم اشکالی ندارد،یعنی میتوانم رجاءً به امام ملحق بشوم.
ولی گاهی یقین دارم که اگر تکبیر را بگویم، به امام نمیرسم، آیا در اینجا میتوانم به نحو امور ثلاثه عمل کنم، امور ثلاثة عبارت بود از: انفراد، انتظار و متابعت، آیا میتوانم به یکی از این امور ثلاثه عمل کنم؟
مرحوم سید میگوید اشکالی ندارد، ولی از نظر من خیلی بعید است، چون ادلهای که میگفت منفرداً أو منتظراً أو متابعة، در جای بود که شخص یا یقین به ادراک داشت یا شک به ادراک داشت، اما در جایی که من یقین دارم بر اینکه امام را در رکوع درک نمیکنم، أدلهی امور ثلاثه از این مورد منصرف است. مرحوم سید میگوید: احوط این است که وارد نشود، ولی من میگویم اقوی این است که وارد نشود، موضوع در جایی است که بتواند و امکانش باشد، اما در جایی که امکانش نیست،بعید است که ادلهی ثلاثه آنجا را بگیرد.
المسألة الثامنة و العشرون
إذا أدرک الإمام وهو فی التشهد الأخیر یجوز له الدخول معه، الخ.
هر گاه شخص امام را در حال تشهد اخیر درک کند، آیا میتواند به او اقتدا کند؟ اسلام برای اینکه اشخاص از فضیلت جماعت محروم نمانند، میگوید تکبیر را بگو و بنشین، تشهد را هم با امام بخوان، وقتی که امام سلام نماز را گفت، آنوقت شما هم بلند شوید و نماز خود را بخوانید.
مرحوم علامه در کتاب «التذکره» دو مسئله عنوان کرده و عجیب هم این است که این مسئله حکمش هم مختلف است،و حال آنکه ظاهراً دو مسئله نیست،بلکه یک مسئله بیش نیست، ولی محقق یک مسئله عنوان کرده،جناب مصنّف نیز یک مسئله عنوان کرده است.
عبارت محقق اول
قال المحقق:« و لو أدرکه بعد رفع رأسه من السجدة الأخیرة کبّر و جلس معه، و إذا سلّم، قام فاستقبل و لا یحتاج إلی استئناف تکبیر» الشرائع:1/126.
اما مرحوم علامه دو مسئله عنوان کرده است.
عبارت علامه
قال فی التذکرة: «و لو أدرکه بعد رفع رأسه من السجدة الأخیرة جاز أن یکبّر و یجلس معه فی تشهّده و یتشهّد، و إن شاء سکت فإذا سلّم الإمام قام و بنی علی تلک التکبیرة إن کان قد نوی للافتتاح و لیس ذلک فعلاً کثیراً مبطلاً، لأنّه من أفعال الصلاة لتحصیل فضیلة الجماعة» التذکرة: 4/326.
ثمّ إنّه عنون مسألة أخری و قال:« لو أدرک الإمام فی الشهّد الأخیر کبّر و جلس بغیر تکبیر، فإذا سلّم الإمام قام بغیر تکبیر، لأنّه قد کبّر فی ابتداء هذه الرکعة، و هل یتشهّد مع الإمام؟ یحتمل ذلک، لأنّه إذا جاز أن یقعد فی غیر موضع قعوده متابعة للإمام، جاز أن یتبعه فی التشهّد، و لیس واجباً علیه، لأنّ المتابعة تجب فی الأفعال لا فی الأذکار، و یحتمل العدم لأنّه لیس بموضع للتشهّد» المتنهی:6/ 300- 301.
من از ایشان تعجب میکنم که چگونه دو مسئله کرده است، یکی «أدرک الإمام و قد رفع رأسه من السجدة»
دیگری «أدرک الإمام و هو یتشهّد» در اولی میگوید حتماً باید تشهّد را بگوید(یتشهّد)، در دومی میگوید: ممکن است بگوییم «یتشهّد» و ممکن است که بگوییم:«لا یتشهّد».
و عجیب این است که در منتهی نیز این دو مسئله را عنوان کرده است، این از خصائص علامه است که این دوتا را دو مسئله کرده و حال آنکه یک مسئله بیشتر نیستند و آن اینکه من امام را بعد السجدتین درک کنم، یعنی در رکعت اخیر و بعد از سجدتین درک کنم،دیگر فرق نمیکند که رفع رأسه یا یتشهّد.
بنابر این،این دوتا یک مسئلهاند نه دو مسئله و حکم شان هم یکی است، فقط ایشان است که دو مسئله کرد و حکم شان را هم مختلف دانسته، یعنی در اولی به طور قطع میگوید: «یتشهّد»، اما در دومی میگوید: «یحتمل الوجهین».
الثانی: دلیل المسألة
آیا ما در روایات داریم که اگر امام را در رکعت اخیر درک کردیم که «رفع رأسه» یا در حال تشهد درک کردیم، میتوانیم به امام برسیم و تشهد را بخوانیم یا نه؟
دلیل موثقهی عمّار است - ایشان فطحی مذهب است، هر کس اثنا عشری نباشد ولی عادل باشد، جزء موثقه هاست،والموثق من یکون عادلاً و لیس امامیاً، حتی اهل سنت هم اگر عادل باشند،روایت شان موثقه هستند، فطحی به کسانی میگویند که بعد از شهادت امام صادق علیه السلام (بجای امام موسی بن جعفر) فرزند بزرگ آن حضرت را به نام عبد الله افطح امام میدانند-
استدل علی المسأله بموثقة عمّار عن أبی عبد الله علیه السلام قال:«سألته عن الرّجل یدرک الإمام و هو قاعد یتشهّد (این با مسئلهی دوم علامه تطبیق میکند) و لیس خلفه إلّا رجل واحد عن یمینه- اگر ماموم یک نفر باشد، آیة الله خوئی هم فرماید: واجب است سمت راست امام بایستد نه پشت سرش و نه سمت چپ امام ،- قال: لا یتقدّم الإمام و لا یتأخّر الرّجل، و لکن یقعد الذی یدخل معه خلف الإمام، فإذا سلّم الإمام قام الرّجل فأتمّ صلاته»
ممکن است کسی بگوید که در این روایت کلمهی «کبّر» نیست و حال آنکه مصنف میگوید«کبّر» حتی علامه هم گفت : «کبّر»؟
پاسخش این است که ما از جملهی اخیر روایت که میگوید:«فأتمّ صلاته» میفهمیم که تکبیر را گفته و نماز را شروع کرده است، پس اگر در این روایت به طور صریح کلمهی «کبّر» را نیاورده است، ولی جملهی «فأتمّ صلاته» میرساند که تکبیر را گفته است.
اما تشهد در این روایت نیست،و حال آنکه در فتاوای آقایان آمده است که تشهد را بخواند. علامه گفت خواندن تشهد جایز است.
متن عروة الوثقی
إذا أدرکه الإمام و هو فی التشهّد الأخیر یجوز له الدخول معه، بأن ینوی و یکبّر ثمّ یجلس معه و یتشهّد.
تکبیر را از جملهی سظ درست کردیم، اما تشهد در این روایت نیست.
مشکل دیگر اینکه در این روایت آمده است که :« و لکن یقعد الذی یدخل معه خلف الإمام، الخ» و لی روایت دیگر کلمهی «یقعد» را ندارد، یعنی روایت بعدی میگوید: «الله اکبر » میگوید و میایستد. پس بین دو روایت فرق پیدا شد، اولاً تشهد در روایت اولی نیست و ما احتمال میدهیم که حرام باشد و زیادی در نماز محسوب بشود. ثانیاً روایت اولی میگوید: «یقعد». اما روایتی که الآن میخوانیم میگوید بایستد.
سألت أبا عبد الله علیه السلام «عن رجل أدرک الإمام و هو جالس بعد الرکعتین قال: یفتتح الصلاة و لا یقعد مع الإمام حتّی یقوم» الوسائل: ج 5، الباب 49 من آبواب صلاة جماعة، الحدیث4.
با این تعارض ما چه کار کنیم؟ باید بگوییم این روایت در تشهد اول است و معنایش این است که در تشهد اول ننشیند، روایت اولی در تشهد اخیر است.
به بیان دیگر ما دو مشکل داشتیم، یک مشکل قیام و قعود بود که حل شد و گفتیم، قیامش در تشهد اول است، قعودش در تشهد اخیر.
مشکل دیگر خواندن تشهد است و خواندن تشهد در هیچکدام از این دو روایت نیامده و لذا بهتر این است که تشهد را نخواند.
مشکل دیگر، مشکل تکبیرة است، آیا به همان تکبیره اول اکتفا بکند یا تکبیر دوم را بگوید؟
روایت صدوق میگوید باید دو مرتبه تکبیر را بگوید.
ما رواه الصدوق عن عبد الله بن المغیرة، قال:« کان منصور بن حازم – منصور بن حازم از اصحاب صادق علیه السلام است-: إذا أتیت الإمام و هو جالس قد صلّی رکعتین فکبّر ثمّ اجلس فإذا قمت فکبّر» الفقیه:1/260.
این روایت میگوید از سر تکبیر بگوید.
پس سه مشکل در اینجا وجود دارد:
1:خواندن تشهد در هیچکدام از این دو روایت نیست.
2: مشکل قیام وقعود حل شد.
3: مشکل سوم،مشکل تکبیر بود،دو روایت اول نداشت که تکبیر را بگوید، ولی این روایت میگوید تکبیر را بگوید،ولی حق با دو روایت اول است. چرا؟ منصور بن حازم نمیگوید: عن الصادقعلیه السلام،بلکه فتوای خودش را میگوید. چون در میان اصحاب ائمه علیهم السلام مجتهد فراوان بود است،زراره از فقهاست،منصور بن حازم نیز از فقهاست و ایشان فتوای خودش را میگوید. البته صاحب حدائق میگوید: آیا میشود این آدم یک چنین فتوای را بدهد و حال آنکه از امام نشنیده باشد؟!
این فرمایش صاحب حدائق چندان درست نیست، زیرا ممکن است این آدم استنباط کرده باشد.
در نتیجه اگر وارد مسجد شدیم و دیدیم که امام در حال تشهد است،بنشینیم، تشهد را هم نگوییم، گفتن تکبیر هم لازم نیست و شاید گفتنش مبطل باشد و لذا همان تکبیر اول برای ما کافی است.
موضوع: حکم نماز کسی که امام را درسجده درک میکند
مسئلهی قبلی مربوط به این بود که امام را در تشهد درک میکردیم، مسئلهی 29 این است که امام را در سجده درک میکنیم، این مسائل متشابه هم هستند، فلذا خیال نشود که تکرار است.
دو مسئله راجع به درک امام در رکوع بود، بعداً در مسئلهی 28 هم درک امام در تشهد بود، این مسئله درک امام است در سجده.
بنابراین، مسائل کاملاً از همدیگر جدا هستند، مثلاً من وارد مسجد شدم و دیدم که امام نمازش به آخر رسانده و در حال سجده است یا سجدهی آخرش است که روایت هم در مورد آن است، یا در دو سجدهی آخر است، خلاصه اینکه من در رکعت اخیر امام رسیدم، و حال آنکه امام یا در سجدهی اولی است یا در سجدهی اخیر. آیا من میتوانم فیض جماعت را درک کنم؟
روایت صحیحه داریم که شما میتوانید فیض جماعت را درک کنید. چگونه؟ تکبیر را بگویید و سپس بنشینید و با امام سجده کنید، یا دو سجده در صورتی که در سجدهی اول اقتدا کرده باشد یا یک سجده در صورتی که در سجدهی دوم رسیده باشد، بعد از آنکه امام سر از سجده برداشت،شما هم سر از سجده بردارید و تشهد را هم با امام بخوانید،وقتی که امام سلام گفت،شما سلام را نمیگوید،بلکه بلند میشوید و شروع میکنید به خواندن حمد، «و لا تعتدّ بها»، اما اینکه ضمیر «بها» به کجا بر میگردید؟ سه قول وجود دارد.
ما قرینه پیدا خواهیم کرد که ضمیر «بها» به کجا بر میگردد، البته روایت صحیحه فقط رکعت اخیر را میگوید و آنهم سجدهی اخیر،البته روایات دیگر هم داریم که سایر رکعات را میگیرد که آنها را نیز بعداً میخوانیم.
بنابراین، ما در این مسئله در دو موقف باید بحث کنیم، فرع اول این است که امام را در رکعت اخیر درک کردم، آنهم در سجدهی اخیر یا به قول مرحوم سیده در هردو سجده. راه درکش این است که انسان تکبیر را بگوید و با امام هماهنگ بشود،البته سلام را نگوید، بلکه بر خیزد و نماز خودش را فرادی بخواند، با این عمل هم نمازش را خوانده و هم ثواب فضیلت جماعت را درک کرده است.
بنابراین،مسئلهی بیست و نهم عبارت است از: «ادراک الإمام فی السجود»، بر خلاف مسئلهی بیست و هشتم که ادراک الإمام فی التشهد بود.
فرع اول یک روایت بیشتر ندارد و آن روایت محمد بن مسلم است، اما فرع دوم تقریبا چهار روایت دارد که اسناد شان ضعیف است.
روایت فرع اول
محمد بن الحسن (شیخ طوسی، متوفای: 460) باسناده عن محمد بن یحیی،- این شخص عمران اشعری است که نویسنده کتاب «نوادر الحکمة» باشد در این کتاب همه چیز بوده،یعنی اخلاق بوده. عقائد بوده ،احکام هم بوده ولی متأسفانه این کتاب در دست نیست، وفات این مرد در حدود:290 یا 291 بوده است – عن ابن أبی نصر- یعنی احمد بن محمد أبی نصر بزنطی است،وفات ایشان در حدود:220 یا 240- عن عاصم، یعنی ابن حمید – عاصم بن حمید، کوفی است و ثقه، یعنی مرحوم نجاشی میگوید کوفیّ و ثقة – عن محمد بن مسلم، قال: قلت له:- مرادش یا امام باقر است یا امام صادق علیهما السلام – «متی یکون یدرک الإمام الصلاة مع الإمام؟قال:إذا أدرک الامام و هو فی السجدة الأخیرة من صلاته فهو مدرک لفضل الصلاة مع الإمام» الوسائل: ج 5، الباب 49 من آبواب صلاة جماعة، الحدیث 1.
آیا مراد از کلمهی «أدرک» در این حدیث این است که شخص وارد مسجد بشود و تماشا کند که ادراک صوری باشد یا مراد از «أدرک» ادراک حقیقی است، یعنی تکبیر بگوید و با امام وارد سجده بشود، البته در این حدیث نیامده که هنگامی که بلند شد، آیا تکبیر را تجدید بکند یا تکبیر را تجدید نکند؟ ظاهرش این است که تکبیر را تجدید نکند، چون اگر تجدید لازم بود، حضرت میگفت.
اما اگر «أدرک» به معنای «کبّر»باشد، یعنی «کبّر» و دخل فی الصلاة مع الإمام فی السجدة، ظاهرش است که همان تکبیره برای ما کافی است.
بنابراین،مرحوم سید در متن احتیاط میکند.
متن عروة الوثقی
المسألة التاسعة والعشرون
إذا أدرک الإمام فی السجدة الأولی أو الثانیة من الأخیرة، و أراد إدراک فضل الجماعة نوی و کبّر و سجد مع السجدة أو السجدتین و تشهّد، ثمّ یقوم بعد تسلیم الإمام و یستأنف الصلاة و لا یکتفی بتلک النیّة و التکبیر، و لکن الأحوط الإئتمام الأولی بالتکبیر الأول ثمّ الإستئناف بالإعادة.
این خلاف ظاهر روایت است،چون ظاهر روایت این است که همان تکبیر اول کافی است، زیرا اگر تکبیر دیگر لازم بود،حقش این بود که امام بفرماید،اینکه حضرت میفرماید:«إذا أدرک الإمام»،یعنی ادراک حقیقی نه ادراک صوری، ادارک حقیقی حتماً تکبیر میخواهد و همان تکبیر اول کافی است. حال اگر کسی بخواهد احتیاط کند، احتیاطش به این است که وقتی بر خواست «الله اکبر» بگوید، ولی اعم از تکبیرة الإحرام و تکبیر مستحب، فقط یک «الله اکبر» بگوید اعم از اینکه تکبیرة الإحرام باشد یا تکبیر مستحب. چون تکبیر ذکر است و مخل در نماز نیست.
اما مرحوم سید از آنجا که جازم به مسئله نیست،و لکن الأحوط إتمام الأولی بالتکبیر الأول – نماز را با تکبیر اول تمام کند، یعنی تکبیر دوم را نگوید – ثمّ الإستئناف بالإعادة – دو مرتبه از سر بگیرد، این کار مشکلی است ولذا هیچکس به این مسئله عمل نمیکند که یک تکبیر بگوید و یک نماز بخواند و دو مرتبه بلند شود و همان نماز را اعاده کند، بله! اگر بخواهد احتیاط کند، احتیاطش به این است که بلند شود و یک تکبیر بگوید که اعم باشد از تکبیرة الإحرام و ذکر الله المستحب و همین یک نماز برایش کافی است.
ولی از نظر ما تکبیر لازم نیست، ظاهر روایت این است که وارد نماز شد، ورود به نماز تکبیرة الإحرام میخواهد،حال اگر شما میگویید احتیاطاً تکبیر بگویید، راه احتیاط این است که یک تکبیر بگوید و از آن نه تکبیرة الإحرام را قصد کند و نه ذکر مطلق را،بلکه رجاء بگوید.
فرع دوم
آیا در رکعات دیگر نیز همین است، مثلاً من امام را در رکعت اول درک کردم در حالی که در سجدهی اخیر است، الله اکبر را بگویم، وارد نماز بشوم و با امام سجده کنم،هنگامی که امام برای رکعت دوم بر خواست من هم بر میخیزم، غایة ما فی الباب رکعت دوم امام و رکعت اول من است. پس فلسفهی این عملی که انجام دادم چه بود؟ بخاطر درک فضیلت نماز جماعت بود،یعنی حتی فضیلت رکعت اول را هم درک کنم. آیا در این زمینه روایت داریم؟
بله! سه روایت داریم، منتها هر سه روایت مشکلات سندی دارند.
1:و عنه – یعنی محمد بن أحمد بن یحیی - عن العبّاس بن معروف – قمّی و ثقة-، عن صفوان – صفوان بن یحیی-، عن أبی عثمان- أبی عثمان مشترک است بین سه نفر، یکی معلب بن عثمان، اگر این باشد ثقه است، دیگری ابوعثمان عبدی داریم که مهمل است، سومی ابوعثمان قابوسی که او نیز مهمل است، مهمل، غیر از مجهول است،مجهول آن است که نمیشناسیم این آدم کیست؟ ولی مهمل آن است که طرف را میشناسیم و لکن أهمل الرجال توثیقه و تضعیفه، یعنی اهل رجال در بارهی او نه توثیق دارد و نه تضعیف. این ابی عثمان مردد است بین سه نفر، اگر ابوعثمانی باشد که پدرش عثمان بن خنیس است، این ثقه است، دومی ابوعثمان عبدی است که مهمل است، سومی هم ابوعثمان قابوسی که او نیز مهمل است ، ولذا این روایت از نظر سند مشکل دارد- عن المعلّی بن خنیس- معلّی بن خنیس هم محل بحث است، از این رو فعلا ما نمیتوانیم در موردش اظهار نظر کنیم، ولی امام صادق علیه السلام با آنکه احتیاط میکرد چون زمان عباسیها بود،ولی در عین حال قاتل معلّی بن خنیس را به نحوی کشت، یعنی معلّی بن خنیس را یک نفر به امر عباسیها به قتل رسانید و کشت، حضرت امام صادق علیه السلام به نحوی فرمان داد که قاتل او را بکشند و کشتند، این شاید شاهد بر فضیلت و پاکی معلّی بن خنیس باشد
عن أبی عبد الله علیه السلام قال: « إذ سبقک الإمام برکعة- رکعت اول – فأدرکته – این اطلاق دارد، چون روایت اول داشت که «إذا أدرکت الإمام و هو فی السجدة الأخیرة» ولی این روایت مطلق است و میگوید:إذا أدرکته و قد رفع رأسه (من الرکوع) فاسجد معه و لا تعدّ بها» الوسائل: ج 5، الباب 49 من آبواب صلاة جماعة، الحدیث 2.
سوال این است که ضمیر«لا یعتدّ بها» به کجا بر میگردد،آیا به سجده بر میگردد که کلمهی «فاسجد» استفاده میشود، یا به «رکعت» بر میگردد،رکعت دور است، سجده نزدیک است؟
مرحوم آیة الله خوئی میفرماید ضمیر«بها» به سجده بر میگردد،یعنی از کلمهی «فاسجد» سجده استفاده میشود و ضمیر مونث به او بر میگردد، در حقیقت ایشان میگوید خیال نکنید که نمازش باطل است، چون سجده رکن است و اگر انسان دو سجده بکند، این رکن است، میگوید اشکال ندارد و اعتنا به این دو سجده نکن «فلا تعتدّ بها» به این دو سجده اعتنا نکن.
یا بگوییم ضمیر بر میگردد به رکعت، یعنی این را یک رکعت حساب نکن.
ولی من احتمال میدهم که بر میگردد به تکبیرة، یعنی این تکبیره را تکبیره حساب نکن بلکه دو مرتبه تکبیر را بگو. و کسی هم به ما اشکال نکند که خلاف اولی است، چون اولی در رکعت اخیر بود و ما در رکعت اخیر گفتیم که تکبیره لازم نیست.
اگر سند این روایت درست بود،میتوانستیم بقیه رکعات را هم بر رکعت اخیره اضافه کنیم و قابل افتاء بود،ولی متأسفانه ابی عثمان مردد است بین ثقه و غیر ثقه.
2: و باسناده عن محمد بن یحیی، عن عبد الله بن محمد – آقایان میگوید عبد الله بن محمد مشترک است بین عدهای،ولی من فکر میکنم که این عبد الله بن محمد، برادر احمد بن محمد بن عیسی، چون محمد بن یحیی هم از احمد نقل میکند و هم از عبد الله بن محمد، همان گونه که میدانید ما دوتا أحمد داریم که مشترک است، یکی احمد بن محمد بن خالد،دیگری هم احمد بن محمد بن عیسی است که رئیس قمّیین بود، من احتمال میدهم که این عبد الله بن محمد، برادر احمد بن محمد بن عیسی است که ظاهرا ثقه باشد، منتها قطعی نیست- عن علیّ بن حکم – ثقه است- عن ابان عثمان – از اصحاب اجماع است- عن عبد الرحمان- این ظاهراً عبد الرحمان بن أبی عبد الله بصری است- عن أبی عبد الله علیه السلام: «إذا وجدت الإمام ساجداً فأثبت مکانک حتی یرفع رأسه و إن کان قاعداً قعدت، و إن کان قائماً قمت» الوسائل: ج 5، الباب 49 من أبواب صلاة الجماعة، الحدیث5.
دلالت این روایت بستگی به این دارد که «فاثبت مکانک» را به معنای «الله اکبر» بگیریم.
اما احتمال دارد که معنای «فاثبت مکانک»این باشد که در جای خود محکم بایستد و نگاه کند که امام چه میکند،آیا میخواهد بعد از سجده تشهد را بخواند،پس تو هم تشهد را بخوان، اگر بر میخیزد،تو نیز بر خیز، یعنی مادامی که تکلیف امام روشن نشده، تو هم کاری را صورت نده، اگر مراد این احتمال باشد،در این صورت روایت شاهد عرض ما نیست.
پس اولی دلالتش خوب بود،منتها سندش مشکل داشت،اما این دومی از نظر دلالت هم مشکل دارد.
3: محمد بن علیّ بن الحسین باسناده عن معاویة بن شریح، عن أبی عبد الله علیه السلام قال:
«إذا جاء الرّجل مبادراً و الإمام راکع أجزأته تکبیرة واحدة لدخوله فی الصلاة و الرکوع، و من أدرک الإمام و هو ساجد کبّر و سجد معه و لم یعتدّ بها - ضمیر «بها» به تکبیرة بر میگردد- و من أدرک الامام و هو فی الرکعة الأخیرة فقد أدرک فضل الجماعة، و من أدرکه و قد رفع رأسه من السجدة الأخیرة و هو فی التشهّد فقد أدرک الجماعة، و لیس علیه أذان و لا إقامة و من أدرکه و قد سلّم فعلیه الأذان و الإقامة»
در هر صورت مرحوم آیة الله خوئی اصرار دارد که ضمیر «و لم یعتدّ بها» را بر گرداند به سجده و بگوید امام علیه السلام در صدد این است که این سجده مضر نیست.
ولی من فکر میکنم که این روایت معاویة بن شریح را که فرق میگذارد بین درک الإمام فی الرکوع، ومیگوید: «أجزأته»، و بین درک الإمام فی السجدة،میگوید: «لم یعتدّ بها» یعنی به این تکبیره.
بنابراین، فتوا این میشود که اگر امام را در رکعت اخیر درک کند، آنهم در سجدهی اخیر، تکبیرة برایش کافی است، اما اگر در رکعات اخیر درک کرد،این تکبیره برایش کافی نیست،ولی اگر کسی بخواهد عمل به احتیاط کند، مرحوم سید میگوید با آن تکبیر یک نماز بخواند، دومرتبه اعاده کند.
ولی عرض من این است که اگر علم به فتوا دارید که در اولی کافی است و در بقیه کافی نیست، اهلاً و سهلاً.
اما اگر علم ندارید،دیگر راه احتیاط به این نیست که دو مرتبه اعاده کند،بلکه بر خیزد و یک تکبیر دیگر هم بگوید،منتها نه به نیت تکبیرة الإحرام و نه به نیت ذکر مطلق، بلکه جامع را اراده کند، اگر در واقع تکبیرهی اول واجب بود،این میشود مستحب.
اگر کافی نبود،میشود تکبیرة الإحرام.
موضوع: جواز اقتدا به امام از راه دور و ملحق شدن به صف
المسألة الثلاثون
إذا حضر المأموم الجماعة فرأی الإمام راکعاً و خاف أن یرفع الإمام رأسه إن التحق بالصفّ، نوی و کبّر و موضعه ثمّ مشی فی رکوعه، أو بعده أو فی سجوده.
و فی المسألة فروع
بعضی از مسائل این بود که امام را در حال تشهد درک میکردیم، برخی هم این بود که امام را در سجده یا در حال رکوع درک میکنیم.
مسئلهی سیام هم در حقیقت یک مسئلهای است شبیه مسئله پیشین و غالباً اتفاق میافتد.
فرع اول
مثلاً انسان وارد مسجد میشود که امام در حال رکوع است و اگر انسان بخواهد بیاید و در صف ملحق به امام بشود،ممکن است امام سر از رکوع بر دارد، فقها اجازه میدهند در همان نقطهای که دور است، تکبیر (الله اکبر) را بگوید و رکوع را هم انجام بدهد،بعداً کم کم بیاید و در صف ملحق بشود، چرا؟ برای اینکه درک نماز جماعت را بکند.
مخصوصاً اگر انسان بداند که امام در آخرین رکعت جماعت است، که اگر بخواهد وارد صف بشود،امام سر از رکوع بر میدارد، برای اینکه جماعت را درک کرده باشد،از همان نقطهی دور تکبیر را میگوید،رکوع میرود، سجود میرود و کم کم وارد صف میشود، البته در این مسئله چند فرع داریم، چون بعداً که میخواهیم حدیث را بخوانیم،باید این فروع را از این حدیث در بیاوریم،علی الظاهر در این مسئله ما هشت فرع داریم.
فرع اول همین بود که بیان شد، یعنی اگر وارد مسجد شدیم و دیدیم که امام در حال رکوع است و مهلت نیست که خود را به صف برسانیم، از همان نقطهی دور اقتدا کن.
فرع دوم
فرع دوم این است که بعد از آنکه من اقتدا کردم و اگر بخواهم به امام ملحق بشوم، کی ملحق بشوم و کی راه بروم؟
گاهی میگویند در حال رکوع راه برود، گاهی میگویند بعد از رکوع راه برود، گاهی میگویند بعد از سجدتین راه برود.
مرحوم سید مکان مشی و مشی را مقید به رکوع نکرده و حال آنکه در روایت دارد که در همان حال رکوع کم کم پیش برود و به صف ملحق بشود، مرحوم سید میگوید،مشی در حال رکوع و بعد از رکوع، در حال سجود و بعد از سجود، در حالی که روایات ما فقط حال رکوع است مگر اینکه الغای خصوصیت کنیم.
فرع سوم
آیا این اجازهای که شرع مقدس به ما داده است برای چیست؟ آیا فقط برای این است که راه دور است و آنکه معفو است همان دوری راه است، یعنی به خاطر دوری راه معفو است(الأبتعاد من الإمام أو الصفّ)،
و اگر راه دور نیست و من میتوانم به همان صف آخر به امام اقتدا کنم، ولی دلم میخواهد به فضیلت بیشتر برسم، اقتدا کنم از راه دور، کم کم بیایم و ملحق به صف اول بشوم، آیا این اجازهای که شرع مقدس به ما داده فقط به خاطر ابتعاد است و فقط دوری راه را عفو کرده،یا اینکه اجازهی شرع مقدس فقط بخاطر دوری نیست،مثلاً خودم را به صف آخر رساندهام، اگر تکبیر (الله اکبر) را هم بگویم، میرسم، ولی میخواهم از این راه به صف اول ملحق بشوم که به فضیلت بیشتر برسم، آیا روایات این را هم میگیرد یا نمیگیرد؟
فرع چهارم
فرع چهارم این است که اگر من بخواهم راه بروم، چطور راه بروم، آیا جلوتر راه بروم، یا از یمین و یسار راه بروم، گاهی هم میگویند خلف، خلف را باید تصور کرد که خلف چگونه است،معمولاً امام به قبله است،انسان پشت سرش است، مگر اینکه بگوییم از سمت راست یا از سمت چپ وارد مسجد شده و میخواهد عقب تر بیاید و به صف ملحق بشود، علی ایّ حال مشی به امام است،مشی به جانب یمین است،مشی به جانب یسار است، یا خلف را هم میگیرد؟
فرع پنجم
فرع پنجم، آیا اینکه من تکبیر را میگویم، بخاطر این است که راه دور است یا یک عذر دیگری هم است؟
مثلاً حائل و مانعی هم است،اگر بخواهم این مانع را بردارم، امام سر از رکوع بر میدارد، پشت این مانع، میگویم الله اکبر، امام را درک میکنم،کم کم این مانع را از پیش خود بر میدام،مثلاً بین من و امام نوپانی است، الله اکبر میگویم، دیدم اگر نوپان را بردارم، طول میکشد، الله اکبر میگویم، بعداً مانع را بر میدارم،آیا این را هم میگیرد یا نه؟
فرع ششم
فرع ششم، اگر بخواهم راه بروم، آیا پاهایم را بکشم (جرّ الرجلین) یا میتوانم به صورت معمولی قدم بر دارم؟
بعضی از علما گفتهاند که باید «جرّ الرجلین» باشد، حتی اگر در حال سجود میخواهی راه بروی، باید همانند بچهها راه بروی (سینه خیز یا چار دست و پا).
فرع هفتم
فرع هفتم این است که آیا در حال رفتن میتوانم ذکر را بگویم یا نه؟ راه بروم و بگویم «سبحان ربّی العظیم و بحمده» یا ذکر رکوع را در حال رفتن نمیشود گفت، بلکه باید در حال ثبات گفت؟
فرع هشتم
فرع هشتم این است که آیا این حکم مخصوص مسجد است یا مکانهای دیگر را از صحن مسجد،خانه و جاهای دیگر را هم شامل است؟
اقوال علما
قال الشیخ فی الخلاف: «إذا دخل المسجد و قد رکع الإمام و خاف أن تفوته تلک الرکعة جاز أن یحرم و یرکع و یمشی فی رکوعه حتّی یلحق بالصفّ، إن لم یجیء مأموم آخر، فإن جاء مأموم آخر وقف موضعه و به قال أحمد و إسحاق.
وقال الشافعی: إن وجد فرجة فی الصفّ دخل فیه و إلّا جذب واحداً إلی خلفه و وقف معه – اگر دید که جای خالی نیست، تک و تنها نایستد،بلکه دامن یک نفر از جلویها را بگیرد و او را در کنار خودش قرار بدهد، چون تک بودن صف مشکل است- و إن لم یفعل و أحرم وحده کره له ذلک و انعقدت صلاته، و به قال مالک و أبوحنیفه و أصحابه و قال النخعی و داود و ابن لیلی:إنّ صلاته لا تنعقد- اگر تنها باشد،صلاتش منعقد نمیشود، بلکه یا باید کسی در بغل و کنارش باشد یا یک نفر را از صف جلو به سوی خودش بکشد-» الخلاف:1/555، المسألة: 298.
و قال المحقق: «إذا دخل و الإمام راکع و خاف فوت الرکوع رکع و یجوز أن یمشی فی رکوعه حتّی یلحق بالصفّ» الشرائع: 1/125.
و قال العلّامة: «لو دخل المسجد فرکع الإمام، فخاف فوت الرکوع جاز أن یکبّر و یرکع و یمشی راکعاً حتّی یلتحق بالصفّ قبل رفع رأس الإمام أو یأتی آخر فیقف معه تحصیلاً لفضیلة الجماعة» التذکرة: 4/330.
و فی الجواهر بعد عبارة المحقق«بلا خلاف صریح أجده فی شیء من ذلک» کما اعترف به غیر واحد.الجواهر: 14/12.
معلوم شد که مسئله هم پیش اهل سنت معنون است و هم پیش ما،و «مفتابه» نیز هست، یعنی از اعراض خبری نیست. حال که اقوال علما تا حدودی برای ما معلوم شد، نوبت آن رسیده که سراغ روایات برویم و ما در این زمینه سه روایت داریم.
بررسی روایات
1: محمد بن الحسن (شیخ طوسی) باسناده عن الحسین بن سعید –اهوازی، یعنی روایت را از کتاب حسین بن سعید گرفته است، حسین بن سعید به کمک برادرش سی کتاب نوشتهاند، ولی متأسفانه هیچ اثری از آن کتابها در دست ما نیست، اگر واقعاً مرحوم شیخ و مرحوم کلینی و مرحوم صدوق این کتابها را در یکجا جمع نمیکردند، معلوم نبود که چه اتفاق میافتاد، اگر کسی رجال نجاشی را نگاه کند، ایشان به هر عالمی که میرسد، هر عالمی برای خودش سی تا یا چهل تا، یا پنجاه تا کتاب دارد، ولی از این آن کتابها خیلی کمی در اختیار ماست، چون شیعه همیشه در انزوا بوده و حکومتی نداشته،حکومت در دست جائران بوده فلذا آنان اجازه نمیدادند که اثر بماند، یک مرتبه در کتاب خانه شیخ طوسی هجوم میآورند و همهی کتابها را با کتاب خانه یکجا به آتش میکشند، قبل از آن هم کتاب خانهی دار الحکمه را که در کرخ بود و د ر آن حدود ده هزار جلد کتاب شیعی و غیر شیعی وجود داشت، به آتش کشیدند، غرض اینکه این کتابها فعلاً در اختیار نیست- ، عن حماد بن عیسی – متوفای 190، حماد بن عثمان هم در 212، فوت کرده است- عن حریز ابن عبد الله – سجیستانی،اهل سیستان و بلوجستان بود، سیستان و بلوجستان در آن زمان مرکز تشیع بود و شیعیان بسیار قوی و غیرتمند داشته است، البته در میان شان نواصب هم بوده است-،عن محمد بن مسلم،عن أحدهما علیهما السلام «أنّه سئل عن الرّجل یدخل المسجده فیخاف أن تفوته الرکعة، فقال: یرکع قبل أن یبلغ القوم و یمشی و هو راکع حتی یبلغهم»
از این روایت بسیاری از فروعی که بعداً خواهیم گفت استفاده میشود، منتها این روایت دارد که «یدخل المسجد». ولی ما بعداً خواهیم گفت که این عنوان،عنوان غالب است،یعنی قید وارد در مورد غالب است، چون غالبا مردم نماز را در مسجد میخوانند. ضمناً راه رفتنش هم در حال رکوع است، «و یمشی و هو راکع»،این روایت صحیحه است.
2: وباسناده (شیخ) عن محمد بن علیّ بن محبوب - این غیر از حسن بن محبوب است، حسن بن محبوب در 150 متولد شده و در 224 از دنیا رفته، یعنی در زمان امام جواد علیه السلام فوت کرده ، اما محمد بن علیّ بن محبوب در زمان غیبت صغری بوده و در سال 272 فوت کرده،به او میگویند: «ممّن لم یروی عنهم» علیهم السلام، در کتابهای رجالی بابی دارند که میگویند:«ممّن لم یروی عنهم» علیهم السلام، یعنی از آن افرادی است که مستقیماً از امام نقل روایت نکرده است، عن العباس بن معروف- ثقه است- عن عبد الله ابن مغیرة- از اصحاب اجماع است- عن أبان بن عثمان – ایشان هم از اصحاب اجماع است و به او میگویند ناووسی، ناووس یک محلهی در کوفه بوده و ایشان را نسبت به آنجا دادهاند نه اینکه ناووس یک مذهب باشد – عن عبد الرحمن بن أبی عبد الله -البصری، ایشان از فقهای بصره است و شیعه مذهب – قال: «سمعت أبا عبد الله علیه السلام یقول: إذا دخلت المسجد و الإمام راکع فظننت إن مشیت إلیه رفع رأسه قبل أن تدرکه فکبّر و ارکع، فإذا رفع رأسه فاسجد مکانک، فإذا قام فالحق بالصفّ- این مربوط به رکعت اول است که تشهد تویش نیست - فإذا جلس فاجلس مکانک، فإذا قام فالحق بالصفّّ – این جمله مربوط به رکعت دوم است که تشهد تویش است-» الوسائل: ج5، الباب 49 من أبواب صلاة الجماعة،الحدیث3.
از این روایت معلوم میشود که راه رفتن بعد از سجدتین است، حالا یا در رکعت اول یا در رکعت دوم. اما روایت اول میگفت در حال رکوع است.
3:و باسناده عن سعد – در 301 فوت کرده، گاهی میگویند:299، مرحوم صدوق 306 متولد شده و در سال 381، قهراً روایت را از کتاب سعد گرفته است، سعد کیست؟ ایشان سعد بن عبد الله قمّی اشعری- عن محمد بن الحسین – محمد بن الحسین ابن أبی خطّاب است که در 262 فوت کرده،- عن الحکم بن مسکین – تاریخش روشن نیست، عن اسحاق بن عمّار – که فطحی است، همهی شان ثقه هستند، ولی چون این آدم فطحی است، پس روایت میشود موثقه، زیرا نتیجه تابع اخس مقدمات است. به قول شاعر که میگوید:
إنّ الزّمان تابع للأنزلی*** تبعاً نتیجة للأخس الأرذلی، معنای شعر این میشود که زمانه تابع آدمهای پست است، همان گونه که نتیجه تابع اخس ارذل است، از علم منطق در شعر خودش استفاده کرده است- قال: قلت لأبی عبد الله علیه السلام:«أدخل المسجد و قد رکع الإمام فأرکع برکوعه و أنا وحدی و أسجد فإذا رفعت رأسی أیّ شیء أصنع؟ فقال:(قال) قم فاذهب إلیهم، و إن کانوا قیاماً فقم معهم، و إن کانوا جلوساً فاجلس معهم» همان مصدر، الحدیث6.
بحث ما در فرع اول تمام شد که در آن سه روایت داریم و روایت دیگر هم نداریم. اما در بقیهی فروع روایت نداریم، فلذا باید از اینجا و آنجا یک چیزهای را سر هم کنیم.
بررسی فرع دوم
الفرع الثانی: فی موضع المشی فقد مرّ إنّ موضعه عند المحقق هو الرکوع و امّا المصنّف فقد عممه إلی الرکوع و بعد الرکوع و بعد السجود و بین السجدتین و بعدهما أو حال القیام للثانیة. و أمّا المنّصوص فهی عبارة عن الموارد التالیة:
1:المشی راکعاً کما فی صحیحة محمد بن مسلم.
2:بعد السجدتین کما فی موثقةإسحاق بن عمّار قال: «واسجد فإذا رفعت رأسی أی شیء أصنع؟ قال علیه السلام:فقم و اذهب إلیهم إن کانوا قیاماً فقم، ألخ»
3: حال القیام للثانیة کما فی صحیحة عبد الرحمن:«قال فکبّر و اکع فإذا رفع رأسه فاسجد مکانک فإذا قام فألحق بالصف».
پس ما سه نوع روایت داشتیم، یکی میگوید: راکعاً،دیگری میگوید بعد از سجدتین، روایت عبد الرحمن میگوید: حال القیام للثانیة، همین که بلند میشوی، به صورت نیم خیز جلو برو، فرقش با دومی این است که دومی میگوید،هرگاه ایستادی، برو. اما روایت عبد الرحمن میگوید تمام قیام لازم نیست،قیام ناقص هم کفایت میکند، یعنی همین که بلند میشود،به همان صورت کم کم جلو برود.
بررسی فرع سوم
آیا این راهی را که امام صادق و ائمهی اهل بیت علیهم السلام پیش بینی کردهاند و اهل سنت هم دارند، معلوم میشود که ریشه در کلام رسول الله صلّی الله علیه و آله و سلّم هم داشته، فقط بخاطر یک مشکل است که همان مشکل دوری باشد،چون از نظر ما بعد و دوری مضر است، بر خلاف اهل سنت بعد را مشکل نمیدانند، مثلاً طرف در خانهی خود نشسته، امام در مسجد الحرام است،از همان خانهی خود اقتدا میکند، یا امام در مسجد الحرام است و این آدم در دکان و مغازهی خودش است،از همان جا اقتدا میکند.
اما از نظر ما بعد یکی از شرائط جماعت است و بعد (دوری) غیر از حائل است،این فقط برای این است که بعد (دوری) معفو عنه است. این فقط برای حل یک مشکل است که همان مشکل دوری باشد تا کم کم فاصله را کم کنیم و به امام و صف برسیم، اما اینکه حائل را هم میگیرد و حل میکند یا نه؟
ظاهراً فقط مشکل دوری و بعد را حل میکند نه سائر مشکلات را از قبیل حائل و غیر حائل.
هل الإلتحاق لغایة رفع الابتعاد غیر المحفوظ فی حال الاختیار أو لغایة أخری کطلب المکان الأفضل أو للفرار عن کراهة الوقوف فی صف وحده و بعبارة أخری:
بل الالتحاق لأجل وجود مسافة بینه و بین الصفّ الأخری أزید ممّا یتخطی (بیش از یک قدم است) الذی یبطل القدوة فیمشی لیکون الحد الفاصل علی حد جائز أو یمشی لغایة صدّ خلل الصفوف – صفها فاصله دارند،من راه میروم تا صفّها را پر کنم –أو لضیق مکان المصلّی أو لاتمام الصف أو لطلب مکان الأفضل أو للفرار لکراهة الوقوف فی صف واحد. الظاهر هو الأول دون الثانی و الروایات منصبة علیه دون الآخر و مضافاً أنّ المسألة معنونة فی فقه أهل السنّة.
ظاهراً فقط مجوز این است که بعد دوری راه مضر نیست،ولی اگر ابتعاد نیست و شما میتوانید به صف برسید،اما به افضل نمیرسید،انسان در اینجا حق ندارد که بخاطر رسیدن به افضل، در بین نماز شروع به راه رفتن کند و اقتدا کند. مجوز برداشتن حوائل هم نیست، فقط مجوز این است که این راه دور که در حال اختیار مبطل است، اما در این صورت مبطل نیست. از این روایت هم بیش از این استفاده نمیشود.
بحث در باهی کسی بود که وارد مسجد میشود و امام را در حال رکوع درک میکند،ولی بیند که اگر بخواهد خودش را به صفوف یا به امام برساند، امام سر از رکوع بر میدارد، در اینجا چه باید کرد؟
میفرماید از همان جا که ایستاده تکبیر را بگوید و رکوع کند و به تدریج خودش را به صفوف یا به امام ملحق کند.
در اینجا چند فرع وجود دارد که باید از روایایت استفاده کرد.
بررسی فرع سوم
فرع سوم این بود که آیا این الحاق فقط بخاطر دوری است، یعنی چون بین امام و او فاصله است و اگر بخواهد این فاصله را طی کند، امام سر از رکوع بر میدارد، مانع فقط بعد مکانی بین امام و ماموم است، فقها در اینجا اجازه میدهند بر اینکه این آدم تکبیر را بگوید و سپس کم کم خود را به صف محلق کند.
به عبارت دیگر غیر از بعد و دوری راه،مانع دیگری در کار نیست.
اما ممکن است در اینجا یک انگیزهی دیگر هم در کار باشد و آن اینکه فاصله کم است، ولی این آدم میخواهد به نقطهی افضل برسد، آیا میتواند از همان جا تکبیر را بگوید و کم کم خود را به نقطهی افضل برساند که صف اول جماعت باشد.
به بیان دیگر مانع بعد و دوری راه بین او و مامومین نیست و اگر تکبیر را بگوید، حتماً به مامومین میرسد،ولی او میخواهد خودش را به صف اول جماعت برساند، آیا این مطلب هم از روایات استفاده میشود یا نه؟
مرحوم آیة الله بروجردی میفرمود فتاوای اهل سنت قرینه بر تفسیر روایات ماست (نه اینکه فقه ما حاشیه بر فقه اهل سنت باشد، چنانچه بعضی این گونه از آقا نقل میکنند و این اهانت بر فقه شیعه است، ولی فرمایش ایشان این بود که فتاوای اهل سنت، قرینه بر تفسیر روایات ماست)
مثلاً در همین مسئله شک میکنیم آیا روایاتی که به ما اجازهی اقتدا میدهد، فقط در صورت بعد مکانی اجازه میدهد یا بخاطر عوامل دیگر نیز انسان میتواند تکبیر را بگوید و خودش را به صف اول و نقطهی افضل برساند. این مطلب را از کجا بفهمیم که روایات فقط اولی را میگوید یا دومی را هم میگوید؟
در اینجا میرویم سراغ فتاوای اهل سنت، آنان که این مسائل را عنوان کردهاند، فقط در دوری و بعد مکانی عنوان کردهاند، معلوم میشود که مسئله در زمان ائمهی اهل بیت علیهم السلام از همین زاویه مطرح بوده، اینک به نمونههای از فتاوای اهل سنت اشاره میکنم:
1: قال القرطبی:ذهب المالک و کثیر من العلماء إلی ان الداخل وراء الإمام إذا خاف فوات الرکعة، له أن یرکع دون الصفّ ثمّ یدبّ راکعاً و کره ذلک الشافعی و فرقّ أبو حنیفة بین الواحد فیکره و بین الجماعة فیجوز لهم. معلوم میشود که مجوز فقط بعد و دوری مکانی است نه چیزهای دیگر مانند رسیدن به فرد افضل که صف اول جماعت باشد.
2: و قال ابن قدامة: ممن رخصّ فی رکوع الرجل ثمّ یدبّ راکعاً حتی یدخل فی الصف، زید بن ثابت و فعله ابن مسعود – عبد الله مسعود که از صحابه است و فقه کوفه- و زید بن وهب و أبوبکر بن عبد الرحمن و عروة و سعید بن جبیر و ابن جریج و جوّزه الزهری الأوزاعی و مالک و الشافعی إذا کان قریباً من الصفّ.
صد متر نباشد، بلکه فقط در حدود یک پنج متر یا شش متر باشد، این فتاوا را آوردم تا معلوم بشود که روایت ما ناظر به همین فتاواست، مجوز فقط بعد و دوری مکانی است، در سایر جاها بعد مکانی مبطل است، ولی در اینجا اجازه دادهاند، بقیه مسائل مجوز نیست.
3: و قد مر فی عبارة الشیخ فی الخلاف قوله و خاف ان تفوته تلک الرکعة . و علی ذلک فالروایات ترکز علی موضوع الخوف من فوت الرکعة و اما المشی للغایات الأخری مع کون الفاصل المکانی أمراً جائزاً فالروایات غیر ناظرة إلیها.
بررسی فرع چهارم
آیا این آدم فقط مجاز است که به جلو برود یا به سمت یمین و یسار هم مانعی ندارد یا حتی عقب عقب هم میتواند برود؟
این مطالب از روایات استفاده نمیشود، یعنی روایت فقط گفتهاند که میتواند خودش را به صف برساند، اما اینکه از کدام طرف میتواند خودش را به صف برساند، روایات از این جهت ساکت هستند.
بررسی فرع پنجم
فرع چهارم این است که مانع بعد مکانی نیست، بلکه مانع چیز دیگری است، مثلاً حائلی مانند نوپان است، یعنی شخص وارد مسجده شده و میبیند که اگر بخواهد به امام کند و خودش را به صف برساند،
جلوی رویش یک نوپان است، آیا این آدم میتواند از پشت نوپان اقتدا کند و سپس نوپان را از جلو رویش بر دارد یا از پشت نوپان نمیتواند اقتدا کند.
به بیان ما در این فرع، بعد مکانی نداریم بلکه حائل داریم؟ این روایات ناظر به حائل نیست بلکه ناظر به بعد و دروی مکانی است،اما اگر بعد مکانی نباشد و مسئله حائل در کار باشد و این آدم میبیند اگر حائل را بر دارد،امام سر از رکوع بر میدارد، بگوییم اقتدا کند و بعد از اقتدا حائل را کنار بزند و از میان بردارد، آیا این گونه اقتدا کردن جایز است؟ این جایز نیست، یعنی روایات ناظر به آنجاهای است که مانع بعد مکانی است.
بررسی فرع ششم
آیا موقع راه رفتن گام برداشتن میزان است یا جرّ الرجلین؟ در روایت هیچکدام شان نیست، ولی صدوق یک روایتی دارد و میگوید:«روی أنّه یمشی فی الصلاة یجرّ رجلیه و لا یتخطّی» الوسائل: ج5، الباب 46 من أبواب الصلاة الجماعة، الحدیث 4.
شاید کسانی که میگویند پاها را بکشد برای این است که حالت صلاتی محفوظ تر باشد.
بررسی فرع هفتم
آیا این آدم میتواند در حال رکوع هم راه برود و هم ذکر رکوع را بخواند یا اینکه ذکر را در حالت استقامت و ثبات بدن بگوید و سپس راه برود؟
بعضیها گفتهاند اگر ذکر را در حال راه رفتن هم بگوید اشکالی ندارد، زیرا در صحیحهی محمد بن مسلم آمده که «یمشی و هو راکع»، انسانی که راکع است، میتواند ذکر را هم بگوید.
من در دلالت این روایت یک «فتأمل» نوشتهام، وجه تأمل این است که رکوع دو جور است، ممکن است راکع باشد و ذکر را هم بگوید، و ممکن است راکع باشد و ذکر را نگوید.
بررسی فرع هشتم
آخرین فرع این است که روایات ما کلمهی مسجد، آیا در حسینه و صحن مسجد و حسینه نمیشود؟
جوابش این است که «فی المسجد» قید احترازیه نیست، بلکه از قبیل قید وارد در مورد غالب است، یعنی چون غالباً نمازها در مسجد خوانده میشود، از این رو قید «فی المسجد» را آورده است.
الفصل الثانی
فی أحکام الجماعة
یشترط فی الجماعة – مضافاً ما مرّ فی المسائل المتقدّمة – أمور: - مرحوم مصنف از فصل اول فارغ شد، کتاب صلات جماعت دارای پنج فصل است، فصل اول تمام شد، فصل ثانی راجع به احکام جماعت است، ایشان در این فصل دوم چهار تا مانع درست کرده و فرموده جماعت در صورتی درست میشود که این چهار مانع وجود نداشته باشد.
الأول: أن لا یکون بین المأموم و الإمام حائل- دیوار و نوپانی نباشد.-
الثانی: أن لا یکون موقف الإمام أعلی من موقف المأمومین.- یعنی جایگاه و مکان امام بلند تر از جایگاه مامومین نباشد.-
الثالث: أن لا یتباعد المأموم عن الإمام بما یکون کثیراً فی العادة.- یعنی فاصلهی زیاد بین امام و مامومین نباشد.-
الرابع: أن لا یتقدّم المأموم علی الإمام.
مرحوم سید در این فصل برای نماز جماعت چهار مانع ذکر کرده که بیان شد.
یشترط فی الجماعة – مضافاً ما مرّ فی المسائل المتقدّمة – أمور:
أحدها:أن لا یکون الإمام و المأموم حائل
مرحوم سید اینها را از قبیل شروط میداند و لذا میگوید:«عدم الحائل» ولی ممکن است که ما اینها را از قبیل موانع بدانیم و بگوییم:« وجود الحائل مانع»، البته این بستگی به ذوق فقیه دارد که آیا وجودش مانع است یا عدمش شرط میباشد، البته اثر فقهی هم دارد، مثلاً در «ما لا یؤکل لحمه» این بحث پیش میآید که آیا «ما لا یؤکل لحمه» مانع است یا «عدم ما لا یؤکل لحمه» شرط است؟ این در جای خودش اثر دارد
متن عروة الوثقی
أحدها: أن لا یکون بین الإمام و المأموم حائل یمنع عن مشاهدته- یعنی نباید بین امام و ماموم، حائل و مانعی باشد که سبب شود انسان امام را نبیند، این فرع اول است – و کذا بین بعض المأمومین مع الآخر من یکون وسطة فی اتصاله بالإمام، کمن فی صفّه من طرف الأخر[– هچنین بین ماموم و ماموم دیگری که وسیلهی اتصال من است نباید حائل باشد، این فرع دوم محسوب میشود- أو قدامه إذا لم یکن فی صفّه من یتصل بالإمام.
فلو کان حائل و لو فی بعض أحوال الصلاة – من قیام أو قعود أو رکوع أو سجود – بطلت الجماعة- این فرع سوم است - من غیر فرق فی الحائل بین کونه جداراً أو غیره، ولو شخص إنسان لم یکن ماموماً- فرع چهارم-
پس ما باید در شش فرع بحث کنیم، چهار تا را از عبارت در آوردیم، دوتای دیگر باقی مانده که بعداً متذکر خواهیم شد.
یکی از مشکلات کتاب جماعت همین مسئله حائل است و دیگری بعد و دوری مکان ماموم از مکان امام. و مدرک این دوتا فقط یکدانه روایت است که آن را هم کلینی نقل کرده و هم صدوق و شیخ نقل نمودهاند، نقل شیخ با نقل مرحوم کلینی یکی است، اما صدوق عکس نقل کرده، «أعنی قدّم المؤخر و أخرّ المقدّم». من این روایت را از سه کتاب نقل کردم، یکی کافی، دیگری من لا یحضر الفقیه و سومی تهذیب.
تنها مدرک ما همین صحیحهی زرارة است.
ما نخست کلمات علما را میخوانم و سپس سراغ این روایت میرویم، ضمناً باید دانست که عدم الحائل از خصائص فقه امامیه است،اما فقه اهل سنت کلمات شان مضطرب است،این امامیه است که این دو شرط را کرده، «أعنی عدم الحائل اولاً، و عدم البعد ثانیاً»
اقوال علما
1: قال الشیخ: إذا صلّی فی مسجد جماعة و حال بینه و بین الإمام و الصفوف حائل لا تصحّ صلاته.
2: و قال الشافعی: إن کان فی مسجد واحد صحّ، و إن حال حائل.
یقول الشیخ: دلیلنا إجماع الفرقة، و ما رووه من أن صلّی وراء المقاصیر لا صلاة له» الخلاف:1/556، المسألة300.
و قال: أیضاً فی مسألة أخری:إذا کان بین المأموم و الصفوف حائل یمنع الإستطراق – استطراق،یعنی راه رفتن- و المشاهدة لم تصحّ صلاته، سواء کان الحائل حائط المسجد أو حائط دار أو مشترکاً بین الدار و المسجد، و به قال الشافعی.
3: و قال أبوحنیف: «کلّ هذا لیس بحائل فإن صلّی فی داره بصلاة الإمام فی المسجد صحّت صلاته إذا لم علم صلاة الإمام» الخلاف:1/557، المسألة303.
4: قال العلّامة:الشرط الرابع عدم الحیلولة بین الإمام و المأموم الذکر بما یمنع المشاهدة للإمام أو المأموم سواء أکان من جدران المسجد أو لا، و کانا فی المسجد أو لا عند علمائنا لتعذر الإقتداء» التذکرة:4/256
و لأن المانع من المشاهدة مانع من اتصال الصفوف بل هو فی ذلک أبلغ من البعد إلی أن قال، و قال أبوحنیفه، یجوز مطلقاً لأنّه یمکنه الإقتداء فصحّ اقتدائه به من غیر مشاهدة کالأعمی.
از خواندن اقوال معلوم شد که ابوحنیفه بدون قید و شرط جایز میداند،شافعی میگوید در مسجد اشکال ندارد، اما اگر حائل بین مسجد و خارج از مسجد باشد، اشکال دارد.
ولی باید ببینیم که روایت ما چه میگوید؟
و الدلیل علی ذلک الصحیحة الّتی رواها المشایخ الثلاثة – این دلیل بر اتقان حدیث است که هر سه نفر آن را نقل کرده است-، لکن باختلاف فی التقدیم و التأخیر و الإضافة و النقص، و نحن نذکر حسب التسلسل التاریخی لمشایخ.
روی الکلینی عن زرارة عن أبی جعفر علیه السلام قال: «إن صلّی قوم و بینهم و بین الإمام ما لا یتخطّی فلیس ذلک الإمام لهم بإمام- تخطّی،به معنای گام برداشتن است، به یک گام برداشتن میگویند: تخطّی، «لا یخطّی» یعنی با یک گام برداشتن طی نمیشود،بلکه یا باید قدم را بلند بردارید یا دو قدم بردارید،البته این روایت هم دلیل بر شرط اول است که عدم حائل باشد و هم دلیل است بر شرط دوم که عدم البعد و الابتعاد باشد.-
و أیّ صفّ کان أهله یصلّون بصلاة إمام و بینهم و بین الصفّ الّذی یتقدّمهم قدر ما لا یتحظّی فلیس تلک لهم بصلاة -یعنی بین این صف و آن صف بیش از یک قدم، بعد و دوری است. که تفصیلش در آینده خواهد آمد. باز این جمله ناظر به بحث بعدی است که بعد و دوری باشد.- فإن کان بینهم سترة – بضم السین و سکون التاء - أو جدار فلیست تلک لهم بصلاة إلّا من کان بحیال الباب»
آیا این روایت راجع به مقصوره است یا راجع به باب المسجد است؟ شرحش در مسائل خواهد آمد.
قال: و قال هذه المقاصیر لم تکن فی زمان أحد من النّاس، و إنّما أحدثهما الجبّارون لیست لمن صلّی خلفها مقتدیّاً بصلاة من فیها صلاة.
قال: قال أبوجعفر علیه السلام:« ینبغی أن تکون الصّفوف تامّة متواصلة بعضها إلی بعض لا یکون بین صفّین ما لا یتخطّی یکون قدر ذلک مسقط جسد الإنسان» الکافی:3/385،الحدیث4، و الجزء 6 من الطبعة المحقّقة فی دار الحدیث، برقم5300.
پس معلوم شد که این مسئله، اول و آخرش راجع به بعد بحث میکند،اما در وسط مسئلهی ما را میگوید.
آقایان باید کلمهی فقه الحدیث را در نوشتههای خود به کار ببرند،بعد از آنکه حدیث را نقل میکنند، میگویند:«فلا بدّ من فقه الحدیث سنداً و متناً» فقه الحدیث، یعنی فهم الحدیث،کلمهی «فقه» در اینجا به همان معنای لغوی خودش است. در قدیم الأیام علمای ما کار شان تدریس حدیث بود، البته نه به معنای اینکه متن حدیث را بخوانند، بلکه احادیث را مطرح می کردند،هم سنداً در بارهاش بحث میکردند و هم متناً و هم مضموناً.
به بیان دیگر «فقه الحدیث» خودش یک فنی بود، مرحوم آیة الله حجت استاد این فن بود،ایشان در نجف از شاگردان سید ابوتراب خوانساری بود، او هم کارش همین بود، ولی متسأسفانه این علم در حوزهی ما یک مقداری کم سو و کم نور شده است.
در هر صورت ما فعلاً همین حدیث را پیاده میکنیم بدون اینکه از سندش بحث کنیم،یعنی سندش احتیاج به بررسی ندارد، زیرا سندش کاملاً صحیح است و از زراره است و همهاش ثقه است، منتها این حدیث را از نظر فهم الحدیث بحث میکنیم.
اولین نکته کلمهی «لا یتخطّی» است.
ضمناً باید دانست که ما در این جلسه حدیث را طبق نسخهی مرحوم کلینی میخوانیم،اولین کلمهی که میخواهیم در بارهاش بحث کنیم کلمهی «لا یتخطّی» است، مرحوم کلینی چنین نقل کرد:
نسخهی کلینی
روی الکلینی عن زرارة عن أبی جعفر علیه السلام قال: «إن صلّی قوم و بینهم و بین الإمام ما لا یتخطّی فلیس ذلک الإمام لهم بإمام»
در اینجا دارد «ما لا یتخطّی» معنای کلمهی «ما لا یتخطّی» این است که نمیشود آن را با یک قدم طی کرد، «خطوة» به معنای قدم است، «ما لا یتخطّی» یعنی نمیشود با یک قدم طی کرد، و این دو احتمال دارد:
الف: یا چون فاصله زیاد است، از این رو میگویند «لا یتخطی» است.
ب: یا حائل و دیواری است که مانع است،مراد در اینجا کدام از این دوتاست، آیا «لا یتخطّی» بخاطر دوری و بعد مکان است و چون بین امام و ماموم «ما لا یتخطی» است، یا بین ماموم و ماموم دیگر «لا یتخطّی» است،آیا مراد از «ما لا یتخطّی» لأجل اینکه حائل است؟
آیا مراد از «ما لا یتخطّی» این است که مسافت زیاد است؟ مسلماً دومی است. چرا؟ چون جملهی دوم کلمةی قدر دارد.
روی الکلینی عن زرارة عن أبی جعفر علیه السلام قال: «إن صلّی قوم و بینهم و بین الإمام ما لا یتخطّی فلیس ذلک الإمام لهم بإمام. و سپس میفرماید:
و أیّ صفّ کان أهله یصلّون بصلاة إمام و بینهم و بین الصفّ الّذی یتقدّمهم قدر ما لا یتحظّی فلیس تلک لهم بصلاة». کلمهی «قدر» یعنی اندازه،معلوم میشود از اینکه با یک قدم نمیشود طی کرد، نه بخاطر اینکه یک چوبی است یا دیواری است،بلکه فاصله زیاد است. این فقرهی اول بود.
فقرهی دوم
قوله: «ما لا یتخطّی» أی ما لا یمشی یقال: فلان یتخطّی النّار مثلاً، أی یخطو و یمشی فیها خطوة، و الخطوة ما بین القدمین، ثمّ المراد من عدم التخطّی یحتمل أمرین:
1: عدم التخطی بواسطة التباعد.
2: عدم التخطّی باعتبار الحائل.
المراد هو الأول بقرینة قوله – فیما بعد «قدر ما لا یتخطّی» و هذا دلیل علی أنّ الإمام فی هذه الفقرة بصدد بیان حکم التباعد بین الإمام و المأموم،الّذی سیوافیک بیانه فی الشرط الثالث فانتظر.
اما حائل را حضرت در عبارت دیگر فرموده است.
أمّا الثانی- عدم التخطّی باعتبار الحائل- فقد بینّه بقوله:«و إن کان بینهم سترة أو جدار فلیس ذلک لهم بصلاة إلّا من کان بحیال الباب».
البته در وافی به جای «سترة» کلمه « ستر» آمده است،
و فی الوافی عن الفقیه «فإن کان بینه ستر»، فرق نمیکند «سترة» باشد یا ستر، مرحوم کلینی «سترة أو جدار» دارد ،اما فقیه فقط کلمهی «ستر» دارد نه کلمهی «جدار». کلینی اکمل است و آن اینکه میخواهد بگوید که این حائل ممکن است متحرک باشد و ممکن است ساکن باشد،یک موقع پردهی ضخیم است، این متحرک است،یک موقع دیوار است،این ساکن است و هردو جنبهی مانعیت دارد. جملههای قبلی در بارهی بعد است، اما این جمله میفرماید: «إن کان بینهم سترة أو جدار» ناظر به بعد و دوری مکان امام از مکان ماموم نیست، بلکه ناظر به حائل است،
حضرت در این روایت جامعه که مشایخ ثلاثه آن را نقل کردهاند، در حقیقت هم مسئلهی بعد را بیان کردهاند و هم حائل را.
آن جمله که راجع به بعد و دوری است عبارت است از: «ما لا یتخطی». اما آن چیزی که راجع به حائل است، همان کلمهی «سترة أو جدار» است.
فقرهی دوم: «و هذه المقاصیر» مقاصیر جمع مقصوره است،مقصوره یک اطاق کوچک را میگویند که فقط گنجایش امام را دارد یا کمی بیشتر، آن را در محراب مسجد میساختند،یعنی در اطاق مسجد یک مقصوره میساختند، برای اینکه خلیفه ترور نشود، خلیفه در آنجا میایستاد و در آنجا نماز میخواند و آنجا مخصوص ایشان بود و دیگران حق ورود را نداشت، این جمله هم اشاره است به شرط حائل. چرا؟ چون مقصوره جنبهی بعدی ندارد بلکه جنبهی حائلی دارد.
و هذه المقاصیر لم تکن فی زمان أحد من النّاس، و إنّما أحدثها الجبّارون لیست لمن صلّی خلفها مقتدیاً بصلاة من فیها صلاة.
پس تا اینجا یک فقره ناظر به بعد و دوری بود که عبارت بود از:«قدر ما لا یتخطّی».دو جمله هم مربوط به حائل بود،یکی مسئلهی «سترة» و دیگری همین مسئله.
فقرهی دیگر: قال: «و قال أبوجعفر علیه السلام: ینبغی أن تکون الصفوف تامّة متواصلة بعضها إلی بعض لا یکون بین صفّین ما لا یتخطّی یکون قدر ذلک مسقط جسد الإنسان»، منتها در «من لا یحضر الفقیه» دارد که « إذا سجد». اینکه میفرماید: «یکون قدر ذلک» آیا کلمهی «ذلک» بر میگردد به «ما لا یتخطی» یا بر میگردد به «یتخطّی»؟ این را در آینده بحث خواهیم کرد.
یعنی در آینده بحث خواهیم کرد که اشاره است به مای موصوله یا اشاره است به کلمهی «قدر»؟
«یکون قدر ذلک مسقط جسد الإنسان» در «من لا یحضر الفقیه» دارد که « إذا سجد». فاصله بین مامومین باید به مقدار جسد انسان باشد «إذا سجد» مبدأ و منتهی کجاست؟
اگر بگوییم مبدأ و منتهی عبارت است از جایگاه ماموم دوم و قدم ماموم اول، اگر این باشد، دیگر خیلی جا تنگ میشود، اگر بگوییم فاصله رعایت میشود بین جایگاه پای ماموم دوم با قدم ماموم اول، اندازهی این باید به مقدار جسد انسان باشد هنگامی که سجده میکند، ظاهرا در حدود نیم متر کمتر است، البته انسانها فرق میکنند، بعضی طویل القامة است، بعضی قصیر القامة است، میفرماید: فاصله به مقدار جسد انسان باشد « إذا سجد»، ولی مبدأ و منتهی آیا پاهای ماموم دوم و پاهای ماموم اول است؟ اگر این باشد،خیلی صف فشرده میشود. یا میزان چیز دیگر است، یعنی میزان مسجد و جای مهر ماموم دوم با پاهای ماموم اول ا ست، کدام میزان است؟ تحقیقش در آینده خواهد آمد. روی زرارة عن أبی جعفر علیه السلام: «و قال أبوجعفر علیه السلام: ینبغی أن تکون الصفوف تامّة متواصلة بعضها إلی بعض لا یکون بین صفّین ما لا یتخطّی یکون قدر ذلک مسقط جسد الإنسان» تا اینجا از نظر فقه الحدیث مطلب تمام است.
تبیّن ممّا ذکرنا أن قسماً من الفقرات راجع إلی الشرط الثالث أعنی عدم البعد، و القسم الآخر راجع إلی الشرط الأول أعنی عدم الحائل.
اما اختلافی که بین عبارت مرحوم کافی و عبارت «من لا یحضر الفقیه» این است.
إذا علمت ذلک فقد تبیّن دلیل الفرع الأول، أعنی بطلان الجماعة بالحائل بین الإمام و المأموم و ذلک بأمرین:
1: قوله – علی ما فی الکافی – فإن کان بینهم سترة أو جدار الخ» فهو عام یشمل وجود الحائل بین الإمام و المأموم، و بین المأمومین.
2: قوله : و هذه المقاصیر لم یکن فی زمان أحد النّاس فإنّها تمنع رؤیة الإمام مطلقاً أو غیر من کان بحیال الباب.
پس اگر از ما سول کنند دلیل بر اینکه حائل مبطل نماز است، چیست؟
میگوییم در این صحیحه در دوجا این مسئله را بیان کرده، یکی آنجا که میگوید:«فإن کان بینهم سترة أو جدار»، دومی هم که میگوید: «و هذه المقاصیر»، امام در مقصوره مخفی میشد،حائلی بود بین امام و بین ماموم.
بحث ما در فرع اول تمام شد.
الفرع الثانی
فرع اول این بود که بین امام و ماموم حائل بود، حال بحث ما در این است که بین المأموم و المأموم الآخر، دلیل ما بر این مسئله همان عبارت کافی است که فرمود :«فإن کان بینهم سترة أو جدار الخ». ضمیر «بینهم» هم به امام بر میگردد و هم به ماموم.
بله! عبارت مرحوم کلینی خوب است،ولی در عبارت مرحوم صاحب وسائل این جمله خوب نقل نشده، عبارت کافی این است: «فإن کان بینهم سترة أو جدار الخ» کلمهی «بینهم» دارد، صاحب وسائل این گونه نقل کرده است: «صلّی قوم و بینهم و بین الإمام سترة» اگر این باشد، این ناظر به فرع اول است، اما خود کافی را که من از آن نقل کردم،یعنی من چند نسخهی کافی را دیدم حتی نسخهای که اخیراً در دار الحدیث تحقیق شده که از چهل نسخه تحقیق کردهاند،من آن نسخه را هم دیدم.
پس برای هردو دلیل پیدا کردیم، هم بین امام و ماموم، یعنی مقصوره، بین ماموم و ماموم دیگر، همین جمله است که میفرماید: «فإن کان بینهم سترة أو جدار الخ».ضمیر «بینهم» به همه بر میگردد، یعنی هم به امام و ماموم و هم به ماموم و ماموم دیگر.
بله! در کتاب وسائل الشیعه عبارت جور دیگر است و آن این است:«صلّی قوم و بینهم و بین الإمام سترة» و من این جمله را در کتب ثلاثه ندیدم که فقط مخصوص کرده بین ماموم و امام،و حال آنکه کافی و نسخههای دیگر هم همه میگویند: «بینهم» است، یک روایت معارض داریم، معارض صحیحهی حسن بن جهم است،قال: «سألت الرضا علیه السلام عن الرّجل یصلّی بالقوم فی مکان ضیق و یکون بینهم و بینه ستر أیجوز أن یصلّی بهم؟ قال: نعم»، این معارض با صحیحه، چون صحیحه گفت: مقصوره نمیشود،« فإن کان بینهم ستر» گفت نمیشود،ولی این روایت میگوید اگر ستری باشد، اشکال ندارد. مرحوم فیض کاشانی در کتاب وافی انصافاً محقق حدیث است، ایشان نسخهها را گشته و دیده نسخهها ستره است، ولی بعضی از نسخهها کلمهی «شبر» دارد، و مناسب هم کلمهی «شبر» است نه لفظ «ستر». چرا؟ چون سوال میکند از جایی که مکان ضیق است، وقتی مکان ضیق است، چه مناسبت دارد ستر؟ آنکه مناسبت دارد کلمهی «شبر» است، معلوم میشود که بین سجده گاه امام و بین پای امام یک وجب فاصله است، میگوید اشکال ندارد چون لازم نیست که یک وجب باشد،ممکن است اکثر باشد، میگوید: یابن رسول الله! جا تنگ است، فاصلهی من با سجدهگاه ماموم یک وجب است، حضرت میفرماید: اشکال ندارد. ولذا باید نسخههای صحیح را گیر آورد و این روایات را معنا کرد
و ربّما تعارض الصحیحة بموثقة الحسن بن جهم قال:« سألت الرّضا علیه السلام عن الرجل یصلّی بالقوم فی مکان ضیق و یکون بینهم و بینه ستر أیجوز أن یصلّی بهم؟ قال: نعم»
این چه مناست دارد، وسائل میگوید این «ستر» نازک بوده و حمل بر آن میکند یا حمل بر تقیه میکند،در تهذیب هم «ستر» است، اما در وافی به جای «ستر» کلمهی «شبر» آمده است، معلوم میشود که نسخه «شبر» است و اصلاً مسئله مربوط به حائل نیست، بلکه مربوط به مقدار فاصله بین مهر ماموم با پاهای ماموم قبلی است.
و اضاف الفیض فی بعض النسخ «ستر» و یشبه أن یکون مصحّفاً» الوافی:8/1192.
ستر مصحّف است، صحیحش همان کلمهی «شبر» است.
الفرع الثالث
ما تا کنون دو فرع را بررسی کردیم، فرع اول در بارهی حائل بین امام و ماموم بود، فرع دوم هم راجع به حائل بین مامومین بود، فرع سوم این است که آیا حائل باید مطلقا حائل باشد،یعنی از اول نماز تا آخر نماز، یا اینکه در دو رکعت اول حائل است، در دو رکعت دوم حائل نیست،آیا همهی حالات باشد یا برخی هم کافی است،و احیاناً ممکن است در حال قیام حائل نباشد اما در حال رکوع حائل باشد؟ میگوییم فرق نمیکند، «عنوان» عنوان حائل است، اگر دقت کنید، عنوان،عنوان حائل نیست، بلکه عنوان،عنوان ستر است، حدیث کلمهی «ستر» دارد، فقهای ما کلمهی حائل گفتهاند،هردو صدق میکند، در رکعت اول، یا رکعت دوم ، در حال قیام یا در حال رکوع، فرق نمیکند، همهی اینها مایهی بطلان است.
الفرع الثالث: حکم الحائل إذا کان مانعاً فی بعض أحوال الصلاة دون الأخری، ربما یکون الحائل مستمراً من ابتداء الصلاة إلی آنتهائها، و أخری یکون حائلاً فی الرکعة الأولی أو الثانیة دون الرکعات الأخری، وأیضاً قد یکون حائلاً عند الرکوع و السجود و لا یکون حائلاً عند القیام، و المصنّف أفتی ببطلان الجماعة فی کلتا الصورتین.
أمّا الحالة الأولی: فواضحة لأنّ مقتضی الإطلاق أنّ الستر بما هی هی تبطل الصلاة و لا یشترط استمرارها.
و أمّا الحالة الثانیة: ففیه التفصیل بین کونه شبراً أو شبرین بحیث لا یصلح للمانعیة فی حالة القیام و الرکوع، الخ.
و ربما یفصل بین الحائل الذی یتخطّی – انسان میتواند با یک قدم بپرد – و بین ما لا یتخطّی – اگر سی سانت باشد،انسان با قدمش میتواند بپرد،اما اگر پنجاه سانت باشد، انسان نمیتواند آن را با یک قدم طی کند- بین «ما یتخطّی» و بین «ما لا یتخطّی» فرق میگذارند، حائل اگر یتخطّی باشد، اشکال ندارد، اما اگر از قبیل «ما لا یتخطی» باشد، اشکال دارد،این را از کجا میگویند؟ از حدیث- قائلاً: بأنّ الروایة وردت فی الفقیه هکذا. یصلّون بصلاة إمام و بینهم و بین الصفّ الّذی یتقدّمهم ما لا یتخطّی فلیس تلک لهم بصلاة و إن کان ستراً أو جداراً – به چه دلیل؟- حیث إنّ الضمیر فی «کان» عائد إلی الموصول فلا جرم أن یکون مفادها اختصاص الساتر الممنوع بالمقدار الّذی لا یتخطّی.
پس این جمله را به بعد و دوری نمیزنند بلکه میزنند به حائل، و حائل هم خودش بر دو قسم است. حائلی داریم که «یتخطّی»، اما یک حائلی هم داریم که لا یتخطّی، میگویند «من لا یحضر الفقیه» به جای «فاء» حرف «واو» دارد و ظاهراً شاهد این مسئله است.
اما از نظر ما اگر حرف «واو» باشد، ممکن است که ضمیر «کان» بر گردد به «ما لا یتخطّی» فإن کان ما لا یتخطّی ستراً،اما در نسخهی کافی «فاء» است نه واو، فلذا نمیتواند بر گردد به «ما لا یتخطّی» خودش نتیجه گیری مستقل است، اگر حرف «واو » باشد، دنبالهی همان «ما لا یتخطّی» است و حرف طرف درست است اما اگر به جای «واو » حرف «فاء » باشد. معلوم میشود که ارتباطی به ماسبق ندارد، بلکه مستقلاً میخواهد نتیجه گیری کند.
خلاصه اگر «واو» باشد،ممکن است بگوییم اسم «کان» «ما لا یتخطّی » است، اما اگر «فاء» باشد چنانچه کافی «فاء» دارد،این جملهی مستقل است و ربطی به ماقبل ندارد.
بحث ما در بارهی حائل است و گفتیم اگر چیزی در حال قیام یا رکوع حائل باشد، آن از حوائل محسوب میشود. اما اگر در حال سجود حائل باشد، آن را نمیتوان از حوائل حساب نمود، بلکه وجود یک چنین حائل همانند عدم است زیرا انسان در حال سجود هیچ کس و هیچ طرف را نمیبیند، فلذا وجود حائل و عدمش در حال سجود یکسان است.
بعضی گفتهاند اگر این حائل به گونهای باشد که انسان بتواند با یک پرش عادی آن را طی کند و از قبیل «یتخطّی» باشد، یک چنین حائلی مانع ندارد.
اما اگر این حائل به قدری بلند است که با یک قدم نمیشود از آن عبور کرد، چنین حائلی مانع است، فهم این مطلب بستگی به این دارد که روایت را دو مرتبه بخوانیم.
روی الکلینی عن زرارة عن أبی جعفر علیه السلام قال: «إن صلّی قوم و بینهم و بین الإمام ما لا یتخطّی فلیس ذلک الإمام لهم بإمام»
ما گفتیم که مراد از «لا یتخطّی» فاصله است نه بلندی، چرا؟ به قرینهی فقرهی دوم- و أیّ صفّ کان أهله یصلّون بصلاة إمام و بینهم و بین الصفّ الّذی یتقدّمهم قدر ما لا یتحظّی فلیس تلک لهم بصلاة- ما گفتیم این دو فقره راجع به بعد و دوری است نه راجع به حائل- فإن کان بینهم سترة – بضم السین و سکون التاء - أو جدار فلیست تلک لهم بصلاة إلّا من کان بحیال الباب».
در نسخهی کلینی «فإن کان» است، اگر «فإن کان» باشد، کمی به بیان قبلی ما لطمه میزند چون اگر «فاء» باشد، این جمله مربوط است به حائل و سبب میشود که جملهی قبلی هم مربوط به حائل باشد،چون «فاء» فاء نتیجه است.
بنابراین،اگر «فإن کان» باشد، این لطمه میزند به تفسیر قبلی ما، چون ما فقرهی دوم را ناظر به حد فاصل دانستیم نه ناظر به حائل. اما چون حرف «فاء» دارد، معنایش این است که این در حقیقت تتمهی قبلی است.
اما اگر «و إن کان» باشد، یعنی در حدیث حرف «واو» باشد، این جمله یک جملهی مستقله میشود و هیچ ارتباطی به ماقبل ندارد فلذا ماقبلش میتواند مربوط به حد فاصل باشد، این دیگری مربوط به حائل باشد.
پس اولی را بگوییم فاصل، دومی را بگوییم حائل.
روی الکلینی عن زرارة عن أبی جعفر علیه السلام قال: «إن صلّی قوم و بینهم و بین الإمام ما لا یتخطّی فلیس ذلک الإمام لهم بإمام» مراد در اینجا فاصل است، دومی هم فاصل است، منتها فرقش در این جهت است که اولی بین امام است و ماموم، دومی بین خود مامومین است، ما هردو را به حد فاصل زدیم، ولی چون بعداً حرف «فاء» آمده است، این حرف «فاء» کمی زننده است،زیرا ما بعد «فاء» مربوط است به حائل نه به حد فاصل،آن سبب میشود که جملهی قبلی را هم به حائل بزنیم نه به فاصل.
اما اگر درحدیث حرف «واو» باشد،هیچ ضرر نمی زند، یعنی دو جملهی قبلی مربوط میشود به حد فاصل، جملهی سوم هم مربوط می شود به حائل.
پس اگر در حدیث، حرف «فاء»باشد، این در جملهی قبلی اثر میگذارد، اما اگر حرف «واو» باشد در جملهی قبلی اثر نمیگذارد. یعنی نسخه بدل بین «فاء» و بین «واو» این میشود که «علی الفاء»، متمم قبل میشود و در ماقبل اثر میگذارد، اما اگر واو مستأنفه باشد،جملهی بعدش یک جملهی مستأنفه است و هیچ ربطی به ما قبلش ندارد و اثر در ماقبل نمیگذارد.
بعضی گفتهاند اگر حائل به قدری باشد که «لا یتخطّی» فرض کنید که پنجاه سانت است و پنجاه سانت برای انسانهای عادی از قبیل «لا یتخطّی» است.
اما اگر بیست سانت یا بیست و پنج سانت باشد،آن از قبیل «یتخطّی» است و هیچ مانعی ندارد.
یعنی به نسخهی «من لا یحضر الفقیه» میچسبند، عبارت نسخهی «من لا یحضر الفقیه»
و قال أبوجعفر علیه السلام «إن صلّی بینهم و بین الإمام ما لا یتخطّی فلیس ذلک الإمام لهم بإمام، و أیّ صفّ کان أهله یصلّون بصلاة إمام و بینهم و بین الصفّ الّذی یتقدّمهم قدر ما لا یتحظّی فلیس تلک لهم بصلاة- تا اینجا عین عبارات مرحوم کلینی است، اما از این به بعدش نسخهی کلینی با نسخهی فقیه دوتا فرق دارد، نسخهی کلینی «واو» داشت، چون نسخهی کلینی داشت که «فإن کان بینهم سترة أو جدار»، ولی نسخهی صدوق دارد که «و إن کان ستراً أو جداراً- ما نسخهی کلینی را چنین معنی میکنیم و میگوییم: «کان» از افعال ناقصه است، «سترة أو جدار» اسمش است، «بینهم» خبر مقدم است.
ولی او میگوید من نسخهی فقیه را میگیرم که میفرماید: «و إن کان ستراً»، کلمهی «ستراً» فاعل نیست، بلکه خبر «کان» است، اسم کان ضمیر است که به ماقبلش بر میگردد، یعنی به «ما لا یتخطی» بر میگردد، که در حقیقت معنایش این میشود که «و إن کان ما لا یتخطّی ستراً أو جداراً» یک موقع «لا یتخطّی» درازا است، یک موقع بلندیش «لا یتخطّی» است،«و إن کان ما لا تیخطّی ستراً أو جداراً»
معلوم میشود که «ما لا یتخطّی» در دوجا مضر است، یکی در حد فاصل، دیگری هم در حد حائل.
به بیان دیگر کلمهی «ما لا یتخطّی» دوتا حکم دارد، من حیث حدّ الفاصل و من حیث حدّ الحائل. حدّ فاصل «لا یتخطّی» مضر است، حدّ حائل «لا یتخطّی» آنهم مضر است.
جوابش است که مرحوم کلینی اضبط از فقیه است و لذا ما نسخهی کلینی را میگیریم نه نسخهی فقیه را.
بله! نسخهی فقیه این امتیاز را دارد که ما قبل از مابعد جدا بشود، اما نسخهی کلینی یک اشکال داشت و آن این بود که ما قبل را از مابعد جدا میکرد، اگر از این صرف نظر کنیم، ظاهراً جناب کلینی در اینجا اضبط است. این ارتباطی به «ما لا یتخطّی» ندارد، همین اندازه که سترة صدق کند، ما کار نداریم که «ما لا یتخطّی» باشد یا نباشد، فلذا اگر عرفاً بگویند که این ستره است، این مبطل است.
خلاصهی مطلب
خلاصه اینکه در نسخهی مرحوم کلینی «فاء» و در نسخهی «من لا یحضر الفقیه» واو است، اگر حرف «فاء» باشد، ضرر به ما قبل میزند، یعنی ما قبل را از حد فاصل بیرون میآورد و داخل میکند در حد حائل.
اما اگر حرف «واو» باشد، ضرر به ماقبل نمیزند بلکه خودش یک مطلب جدید است.
نکتهی دیگر اینکه بعضی گفتهاند که در حد فاصل، فقط «ما لا یتخطّی» مضر است، اما «یتخطّی» مضر نیست، آنها به نسخهی فقیه چسبدهاند. چنانچه توضیح داده شد.
فرع دوم
هل الروایة تشمل الجدار إذا کان الجدار من زجاج أو کان شباکاً؟
آیا اگر حائل شیشه باشد، یعنی دیواری را از شیشه درست کنند یا شباک باشد – شباک آن است که از لابلای آجر افراد دیده میشوند، یعنی دیوار را به صورت شبکهی درست میکنند و سوراخهای را در وسط میگذارند که افراد از این طرف دیوار، آن طرف دیوار را میبینند-، آیا آن هم مانع است یا مانع نیست؟
این بستگی دارد که نظر شما چه باشد، فرض کنید امام جلو ایستاده و دهتا صف هم پشت سرش واقع شده، ولی بین ما و آن ده صف یک دیواری است که گاهی از اوقات برای اینکه مجالس را از هم جدا کنند، یک دیواری را به صورت شبکهای کشدهاند یا یک دیوار شیشه قرار دادهاند که افراد کاملاً از پشت آن دیده میشوند، فلذا این بستگی دارد که شرط مشاهده است و مانع عدم مشاهده میباشد؟ اگر گفتیم شرط مشاهده است، پس دیوار شیشهای یا شباک اشکال ندارد چون از پشت شیشه و شباک هم آن طرف دیده میشوند.
اما اگر وحدة المکان را شرط دانستیم و گفتیم باید از نظر عرف مکان امام و مامومین یکی باشد، در این صورت اشکال دارد چون شیشه و هکذا شباک مکان امام را از مکان ماموم جدا کرده است.
بنابراین، این بستگی دارد که از روایات کدام را استفاده میکنیم،اگر میزان رؤیت باشد،در اینجا هم رؤیت هست، پس اشکال ندارد.
اما اگر میزان و ملاک وحدت مکان و مجلس باشد، در اینجا وحدت مکان و مجلس نیست، پس اشکال دارد.
حال اگر ندانیم که کدام میزان است، آیا میزان مشاهده است یا وحدة المکان و المجلس،چه کار کنیم؟ باید احتیاط کنیم، چرا؟ چون شک در تحقق جماعت است.
به بیان دیگر جماعت یک مسئلهی شرعی و فقهی است و ما شک داریم که با وجود دیوار شیشهای و شباک آیا جماعت محقق میشود یا نمیشود؟ اصل در اینجا احتیاط است. چرا؟ چون شک در تحقق الجماعة، یعنی شک دارید که آیا جماعت محقق است یا نه؟
به بیان دیگر شک در مشروعیت است، هر کجا که شک ما در مشروعیت یک عبادتی باشد، اصل در آنجا احتیاط است، یعنی همگی در شک در مشروعیت احتیاطی هستند و اصل عدم مشروعیت است چون ممکن است سر از بدعت در بیاورد.
فرع چهارم
حال اگر مانع از قبیل انسان باشد، یعنی مانع از رؤیت «امام» انسان باشد، فرض کنید چند نفر غیر مامومین کنار هم صف کشیدهاند و باهم صحبت میکنند و سبب شدهاند که انسان امام را نبیند، باز هم اشکال دارد و حکمش روشن است.
فرع پنجم
إذا کان الإمام رجلاً و المأموم مرأة
این شرط (که بین امام و ماموم حائلی نباشد)، در جایی است که امام و ماموم هردو رجل هستند،اما در جایی که امام رجل و ماموم مرأة و زن است، در آنجا حائل اشکال ندارد فلذا در مساجد پرده میکشند.
مرحوم حدائق گفته اشهر این است مانع نیست، مشهور این است که حتی در زنان هم مانع است، یعنی بین امام و مرأة نباید حائل باشد. ولی مشهور نیست بلکه شاذ میگویند که حائل نباشد، چون ابن ادریس یک مکتب خاصی دارد و مکتبش این است که خبر واحد حجت نیست،ایشان به خبر واحد عمل نکرده، از این رو بین زن مرد فرق نگذاشته است.
بنابراین، نباید بگوییم مشهور و اشهر بلکه بگوییم مشهور و شاذ.
روایت هم در این زمینه داریم:
موثقهی عمّار و فی السند فطحیون قال: «سألت أبا عبد الله علیه السلام عن الرّجل یصلّی بالقوم و خلفه دار و فیها نساء، هل یجوز لهنّ أن یصلّین خلفه؟ قال: نعم، إن کان الإمام أسفل منهنّ، قلت: فإن بینهنّ و بینه حائطاً أو طریقاً؟ فقال: لا بأس»
الوسائل:ج5، الباب 60 من أبواب صلاة الجماعة، الحدیث1.
این روایت را نسبت به صحیحهی زرارة مخصّص میگیریم، چون صحیحهی زرارة اطلاق داشت و گفت هر کجا بین امام و غیر امام حائل باشد، جایز نیست،میگوییم جایی که ماموم زن باشد و امام مرد.
منتها حائل نباید به گونهای باشد که زن از وضع امام آگاه نباشد و نداند که امام کدام فعل نماز را انجام میدهد.
نکتهی دیگر اینکه عبارت مرحوم سید نقصان دارد، چون ایشان میفرماید: فلا بأس بالحائل بینها و بین الإمام- این خوب است - أو غیره من المأمومین، غرض اینکه بین زن و مامومین حائل اشکال ندارد، بشرط اینکه ماموم رجال باشند و الا مبطل است.
موضوع: اشتراط عدم الحائل بین الإمام و المأموم
بحث ما در بارهی حائل است، فرعی که الآن عنوان میکنیم این است که اگر همهی جماعت اعم از امام و ماموم زن باشند، آیا حائل در اینجا مانع است یا مانع نیست؟
اگر امام مرد و مامومین نیز همگی رجال باشند، حتماً حائل مانع است.
اما اگر امام رجل است، مامومین مختلف هستند، یعنی مشترک از رجال و نساء هستند، در اینجا عرض کردیم که حائل مانع ندارد. اما اگر امام و مامومین همگی نساء بودند، آیا در اینجا حائل مانع است یا مانع نیست؟
فقها میگویند حائل مانع است و اگر چنانچه ما گفتیم حائل مانع نیست، جایی را گفتیم مامومین رجالاً و نساءً باشند، اما در جایی که همگی نساء هستند،یعنی هم امام زن است و هم مامومین، در این صورت قطعاً حائل میان آنان مانع است.
دلیل بر مانعیت حائل
دلیل بر این مطلب همان روایت زراره است، در روایت زرارة کلمهی قوم وارد شده است«و إن صلّی قوم بینهم و بین الإمام ما لا یتخطّی» و قوم در لغت عرب فقط به رجال میگویند نه به نساء، یعنی به نساء و زنان کلمهی «قوم» را به کار نمیبرند. حتی به این شعر عرب هم استدلال میکند که میگویند:
و ما أدری وسوف اخال أدری
أقوم آل حصن أم نساء
نمیدانم و شاید به این زودی بدانم،آیا قبیلهی من آل حصن است،أم نساء، معلوم میشود که قوم به رجال میگویند نه به نساء.
و «موضوع» در صحیحهی زرارة قوم است، چون فرمود:«إن صلّی قوم بینهم و بین الإمام لا یتخطّی»، امام و ماموم باید رجال باشد و اما اگر امام و ماموم همگی نساء هستند، این روایت شامل آنجا نیست،این روایت فقط جای را میگوید که رجال در کار باشد. اما اگر همگی یکدست نساء هستند، این روایت شامل آنجا نیست.
البته این روایت دنباله دارد و ما فقط اولش را بیان کردیم. این کلمه ناظر به بعد است، دنبالهاش هم ناظر به حائل میباشد.
جوابش این است که در لغت عرب یک چنین اصطلاحی رایج نیست، البته آن شاعر در این شعر، قوم را در مقابل نساء آورده، ولی در لغت عرب وقتی کلمهی «اقوام» را به کار میبرند،اقوام زن و مرد را شامل است نه اینکه مختص به رجال باشد.
و تازه اگر شک کنیم که حائل در مردان قطعاً مانع است، آیا در زنان هم مانع است یا نیست؟
در اینجا مرجع احتیاط است. چرا مرجع احتیاط است؟ چون شک در مشروعیت است،البته جماعت امر عرفی است،اما جماعت در نماز امر شرعی است. یعنی جماعت در نماز توقیفی است و ما احتمال میدهیم که حائل مانع باشد، جایی که همه یکدست هستند. و اگر شک در مشروعیت کردیم در این موارد شک مساوی با قطع به عدم مشروعیت است.
از جمله جاهایی که از شک، قطع متولّد میشود. یعنی از شک در حجیت، قطع به عدم حجیت متولد میشود- همه اینها را شیخ در فرائد دارد و در کفایه هم هست،در درس خارج هم خواندهاید که در بعضی موارد مجرد شک، مولّد قطع است- همین جاست. یعنی شک در مشروعیت ملازم با قطع به عدم مشروعیت است، چرا؟ چون اگر عملی را با حالت شک انجام دهید بدعت میشود؛ بدعت چیست؟ «إدخال ما لم یعلم أنّه من الدین فی الدین».
موضوع:اشتراط عدم علوّ موقف الإمام
یکی از شرائط این است که جایگاه امام باید بلندتر از جایگاه مأموم نباشد. البته یک بند انگشت، چهار انگشت، حتی ممکن است تا یک وجب مشکلی نباشد. اما ارتفاع بیّن برای امام نسبت به جماعت مضر است. اتفاقاً این شرطی است که همگان آن را پذیرفتهاند،یعنی هم اهل سنت پذیرفتهاند و هم علمای شیعه.
مرحوم علامه این مسئله را در تذکره عنوان کرده. هر مسئلهای که میدانید بین المللی است، یعنی هم ما حرف داریم و هم اهل سنّت به کتاب خلاف نگاه کنید – به کتاب تذکره-؛ ببینید آنها چه میگویند، چون انظار آنها در روایات ما اثر میگذارد. ضمناً اگر آنها را نگاه کنید میفهمیم چقدر متفرقات و مختلفات داریم. مرحوم علامه این مسئله را در تذکره مفصّلاً عنوان کرده و ما هم آن را در اینجا آوردهایم. ولی این مسئله پیش ما مشهور است، حالت قطعی، جزمی و اجماعی نیست، بلکه مشهور است. مثلاً اگر خلاف را مطالعه کنید از خلاف استفاده میشود مکروه است. میفرماید: «یکره أن یکون الامام»، مگر اینکه بگوییم کراهت در اصطلاح علما گاهی حرمت است.
الفرع الاول
تبطل الجماعة و لا تنعقد إن کان الامام أعلی من المأموم علوّاً معتداً به، و هذا هو المشهور، ولکن الظاهر من الشیخ فی الخلاف الکراهة: قال: یکره أن یکون الامام اعلی من المأموم علی مثل سطح و دکان و ما اشبه ذلک، و به قال أبو حنیفة، والذی نصّ علیه الشافعی أنّه لا بأس به و حکی الطبری أنّه الأفضل، دلیلنا اجماع الفرقة و اخبار هم و قد ذکرناها.
در قدیم الایام به خاطر سیل مغازهها و مسجد را هم سطح با خیابان نمیساختند،بلکه بلندتر میساختند.
طبری همان نویسنده تاریخ طبری و تفسیر طبری – متوفی 310 – است. چون ایشان به حنابله معتقد نبود و احمد را جزء فقها نمیدانست؛ ولذا شبی که فوت کرد، حنابله خانهاش را سنگباران کردند که چرا سایر فقها را نوشتی، اما احمد را جزء فقها ننوشتی.
شیخ میگوید: «مکروه»، اللّهم مرادش از مکروه حرمت باشد.
«و تردد المحقق فی الشرایع و لا تنعقد الجماعة، والامام اعلی من المأموم بما یعتدّ به کالابنیة علی تردد.
قال العلامة:الشرط الخامس عدم علوّ الامام علی موضع المأموم بالمعتد به فلو صلّی الامام علی موضع ارفع من موضع المأموم بما یعتدبه، بطلت صلاة المأموم عند علمائنا، سواء اراد تعلیمهم.
چون تعلیم احتیاج دارد که معلم برتر باشد و متعلّم پایینتر؛ میگوید فرق نمیکند خواه به قصد تعلیم باشد یا غیر تعلیم، باطل است. بعد دو تا شاهد از کتب اهل سنت میآورد:
١- جناب عمار و حذیفه در زمان خلیفه دوم به کوفه رفتند. عمّار علی الظاهر برای متر کردن و خذیفه هم برای چیز دیگر. عمار در دکان نماز جماعت میخواند، مردم هم پشت سر او اقتدا کرده بودند. خذیفه دامنش را گرفت و پایین آورد و گفت: «أما سمعت» از رسول خدا که فرمود: امام نباید برتر از مأموم باشد.
اتفاقاً همین بلا سر خذیفه نیز آمده است، او نیز در نقطه مرتفعی نماز میخواند که عبدالله بن مسعود او را به پایین کشید. البته فقه کوفه مقداری به علی علیه السلام و مقداری به عبدالله بن مسعود (که در آنجا مدتها عامل و فرماندار بود و عثمان او را از آن مقام برداشت) برمیگردد.
بنابراین معلوم میشود که مسئله، مسئلهای است که هم بین آنها (اهل سنت) هست و هم بین ما (شیعه).
شافعی میگوید اشکالی ندارد، اما ابو حنیفه میگوید اشکال دارد.
مدرک ما موثقه عمّار بن موسی الساباطی است. فقره اول این روایت خیلی روشن است. فقره دومش احتیاج به فقه الحدیث دارد. همینطور که حدیث زراره را فقه الحدیث کردیم، اینجا را هم باید فقه الحدیث کنیم.
تکه اولش روشن است.
و یدّل علیه موثقة عمّا عن أبی عبد الله علیه السلام قال: «سألته عن الرّجل یصلّی بقوم و هم فی موضع أسفل من موضعه (الإمام)- ضمیر «موضعه» به امام بر میگردد- الّذی یصلّی فیه فقال: إن کان الإمام علی شبه الدّکان أو علی موضع أرفع من موضهم لم تجز صلاتهم».
ثمّ إن الفقرات الأخری تحتاج إلی التوضیح و نحن ننقل البقیة من الکافی.
«فإن کان أرفع منهم بقدر أصبع أو أکثر أو أقل.- این در اینجا شرطیه است نه وصلیه- إذا کان الارتفاع ببطن مسیل.
فإذا کان أرضاً مبسوطة أو کان فی موضع منها ارتفاع فقام الإمام فی الموضع المرتفع و قام من خلفه أسفل منه و الأرض مبسوطة إلّا إنّهم فی موضع منحدر قال: لا بأس»
ما باید این سه فقرة را معنا کنیم، اما فقرهی اول از نظر من جمله شرطیه است، جزایش محذوف است. چرا محذوف است؟ وصل کنید به ماقبل. فقال:« إن کان الإمام علی شبه الدّکان أو علی موضع أرفع من موضهم لم تجز صلاتهم»،بعد فرمود که : «فإن کان أرفع منهم بقدر أصبع أو أکثر أو أقل». حرف «إن»را شرطیه میگیریم، جزایش هم فلا بأس است که حذف شده از کلام. به جهت اینکه گفت:شبه دکان مانع است، شبه دکان تقریباً پنجاه سانت مرتفع و بالاست، اما اگر به قدر اصبع یا بیشتر مثلاً دو اصبع یا کمتر، یعنی در حدی است که قابل اعتنا نیست.
بله! گاهی به اندازهی نیم متر مرتفع است و انسان باید پایش را بلند کند تا بتواند در دکان برود، این ممنوع است.
اما «إن کان بقدر أصبع أو أکثر أو أقل. جزایش « فلا بأس» است که در اینجا حذف شده است. چون اگر کلمهی «إن» را وصلیه بگیرید معنا کاملاً باطل میشود، چون معنایش این میشود که حتی اگر به اندازهی یک اصبع هم بلند باشد باطل میشود و حال آنکه احدی از علما نگفته است که یک اصبع یا کمی بیشتر از یک اصبع باطل است یا کمتر از یک اصبع مبطل است. اگر «إن» را وصلیه بگیرید، معنایش این میشود که حتی یک اصبع هم مبطل است، کمتر مبطل است، بیشتر مبطل است. فلذا ما حرف «إن» را شرطیه گرفتیم و گفتیم جزایش «فلا بأس» بوده که از کلام حذف شده است.
إذا کان الارتفاع ببطن مسیل، فإذا کان الأرض مبسوطة أو کان فی موضع منها، جزای هردو ظاهراً «قالوا لا بأس» است که بعداً میآید.
این دو جمله را باید معنا کنیم، یعنی جملهی:
1:إذا کان الارتفاع ببطن مسیل.
2: إذا کان أرضاً مبسوطة أو کان فی موضع منها ارتفاع.
و من این جمله معنا کردم.
فإن کان أرفع منهم بقدر إصبع أو أکثر أو أقل.
ما این معنا کردیم و گفتیم حرف «إن» در اینجا نمیتواند وصلیه باشد، چون اگر وصلیه باشد، معنایش این میشود که یک اصبع مبطل است، این را بررسی کردیم و تمام شد، الآن روی این دو جملهی ذیل باید بحث کنیم که معنایش چیست؟
2:إذا کان الارتفاع ببطن مسیل.
3: إذا کان أرضاً مبسوطة أو کان فی موضع منها ارتفاع.
من بعد از مطالعه و زحمات زیاد،به این نتیجه رسیدم که جملهی اول ارتفاع دفعی را میگوید،مثلاً پلهای است و دفعة از آن بالا میرویم، دومی ارتفاع تدریجی را میگوید که زمین منحدر و شیب دار است. «إذا کان الارتفاع ببطن مسیل» یعنی ارتفاع،ارتفاع دفعی باشد. «فإذا کان أرضاً مبسوطة أو کان فی موضع منها ارتفاع» یعنی زمین منحدر و شیب دار باشد، در اولی نماز باطل است. چرا؟ چون ارتفاع دفعی است و لذا شامل آن قاعده میشد که «وقف الإمام أعلی من المأموم».
اگر زمین منحدر و شیب دار باشد،ارتفاعش نامحسوس است، چه بسا امام بالا باشد و ماموم پایین،اما چون زمین منحدر و شیب دار است، ارتفاعش احساس نمیشود،.
بله! اگر بخواهیم مقیاس بیاوریم و با آن بلندی و پایینی زمین را بسنجیم، ممکن است امام در حدود نیم متر بالا تر از ماموم باشد، یا ماموم نیم متر پایین تر از امام باشد، اما از آنجا که زمین منحدر و شیب دار است، فلذا هرگز نمیگویند که امام بالاتر از ماموم ایستاده، این طبیعت زمین است که شیب دار است، فلذا اولی را بزنیم به ارتفاع دفعی، دومی را بزنیم به ارتفاع انحداری و شیب دار.
اولی مایهی بطلان است،اما دومی مایهی صحت است نه بطلان.
أمّا الأول: فیشیر إلیه بقوله: «إن کان الارتفاع ببطن مسیل». همیشه «مسیل» ارتفاعش دفعی است، یعنی یکسان نیست،عجیب این است که این عبارت 9 نوع نقل شده است، یعنی 9 تا نسخه بدل دارد. ولی از این نه نسخه فقط سه تایش مناسب با حدیث است، بقیه معلوم میشود که غلط است.
و هذه الفقرة نقلت بصور مختلفة مصحّفاً قطعاً، و بعضها محتمل الصحّة.
أمّا الأول فهو عبارة عن :
1:«ببطن مسل»،2: «یقطع مسیلاً»، 3: «یقطع سبیلاً»،4: «یقطع سبیلاً»، 5: «یقطع سبیل»،
6:«یقطع سبیل».
أمّا الثانی هو الذی یناسب ما جاء فی بعض النسخ:
7:«بقدر یسیر»، 8: «بقدر شبر»، 9: «بقدر اصبع إلی شبر»، ذکر و تنقیح همین را دارند،ولی مصدرش را ذکر نکردهاند. آنچه که مناسب است این است که :
« إذا کان الارتفاع بقدر یسیر یا بقدر شبر.
جملهی اول را ما میزنیم به ارتفاعهای دفعی. پس این نسخه که میگوید:«إذا کان الارتفاع ببطن مسیل» غلط است، این اصلاً تناسبش ضعیف است،معلوم میشود که این عبارت ناظر است به آن ارتفاعهای دفعی،صحیح این است: «إذا کان الارتفاع بقدر یسیر، أو بقدر شبر، أو بقدر اصبع إلی شبر». روایت این است،ولی اگر انسان مجموع روایت را مطالعه کند، باید بگوید اصبع و شبر خیلی مطرح نیست،بلکه میزان عرف است، یعنی عرف بگوید که او بر تر است و این پست تر. برتری و پستی دراینجا مطر ح است نه شبر و اصبع. ولذا علما عرفی کردهاند.
ممکن است فلسفهی این مطلب چیست که نباید امام برتر از مامومین باشد؟
جوابش این است که این جنبهی اخلاقی دارد،و این سبب میشود که امام را کبر و غرور فرا نگیرد. و لذا محراب درست کردهاند و آن را هم پایین تر درست کردهاند که مبادا او را کبر و غرور بگیرد.
أمّا الثانی: أی رفع التدریجی، فقد أشاره إلیه الإمام بالفقرة التالیة«فإن کان أرضاً مبسوطة أو کان فی موضع منها ارتفاع و قام من خلفه أسفل منه و الأرض مبسوطة إلّا أنّهم فی موضع منحدرة قال: لا بأس»
و هذه الفقرة ناظرة إلی الأراضی المبسوطة،أی الأراضی الّتی لیس فیها ارتفاع و لا انخفاض فی بدء النظر، ولکن بما أنّها أراضی منحدرة تکون بعض أجزائها فوق بعض حسب الدقّة، فلو کان الإمام فی الجزء المرتفع و المأمومون فی الجزء المنخفض، صحّت الجماعة، و إن کان الارتفاع بحسب الدقّة أزید من شبر، خصوصاً إذا کان طالت الصفوف، فالواقف فی الصفّ الأخیر ینخفض عن موقف الإمام أزید من شبر.
تا اینجا فقه الحدیث را خواندیم. فقط یک بخش دیگر در آخر حدیث ماند که ما آن را در اول نیاوردیم، بلکه در اینجا آوردیم، بعداً حضرت به یک فرع دیگر اشاره میکند:
ثمّ إنّه علیه السلام ذکر أیضاً فرعاً آخر، و هو «إذا کان الإمام علی أرض أسفل، و المأموم علی السطح».
اگر مسئله بر عکس شد، یعنی ماموم در بالا بود و امام در پایین،حضرت میفرماید اشکال ندارد. ولی من یک قید زدم و آن اینکه خیلی هم نباید بلند و آسمان خراش باشد، مثل اینکه مامومین در طبقهی صدم باشند و امام در طبقهی اول ، این را نمیگیرد، حد اقل به گونهای باشد که وحدت مکان محفوظ باشد.
موضوع: اشتراط عدم علوّ موقف الإمام
عرض کردیم در این مسئله فروعی هست که فرع اول را خواندیم.
فرع دوم: آیا اینکه باید موقف امام بالاتر از موقف مأموم نباشد، مال آدمهای بیناست یا فرقی میان بینا و نابینا نیست. اگر مأمومی از نظر چشم مشکل دارد و نابیناست، امام او نباید مکان و جایگاهش برتر و بلند تر باشد، بلکه یا مساوی و یا کمتر باشد.
شاید به نظر شما این فرق عجیب بیاید، چون در میان علمای شیعه ابن جنید قائل به این شده است که این حکم، مال کم بیناها و بصیرهاست. اما نابینا در این مسئله فرقی نمیکند که امام اعلی باشد،یا ادنی و یا مساوی.
ممسلماً این فتوای بر خلاف اطلاق روایات است،زیرا روایاتی که میگویند مکان و جایگاه امام برتر و بلند تر از مکان و جایگاه مامومین نباشد، در آنها قیدی نیست که حتما مأمومینش بینا باشد یا نابینا. اما اینکه نظر ایشان در این فتوا چه بوده، فقط خدا میداند.
عبارت ابن جنید
«لا یکون الإمام إعلی فی مقامه بحیث لا یری المأموم فعله إلّا أن یکون المأمومون اضراراً» مختلف الشیعه:3/90، «اضرار» جمع ضر به معنای نا بینا و کور است
الفرع الثالث
باید دانست که در این «مسئله» فرقی بین زن و مرد نیست، مثلاً اگر مکان و جایگاه امام بالاتر از جایگاه مامومین باشد و همه مأمومین زن باشند، نمازشان صحیح نیست، فلذا در این مسئله فرقی بین زن و مرد و اعمی و غیر اعمی نیست. اتفاقا در این مسئله روایت هم داریم که از حضرت سئوال میکنند و میگویند امامی هست که همهی مامومینش از طبقه نساء هستند؟ حضرت میفرماید باید مکان اینها مساوی باشد. ّالبته معنای این جمله این نیست که مساوی بودن شرط است. بلکه مراد از مساوی بودن این است که برتر و بلند تر نباشد. نظر رد برتر کردن است، نه اینکه حتماً مساوی باشد، چون اگر امام پایین، و مأموم بالاتر باشد اشکالی ندارد. بنابراین،اگر حضرت میفرماید: «مستویّاً» یعنی مساوی باشد،نظرش رد اعلی است و اینکه مکان امام بلندتر نباشد،نه شرطیة التسویة.
ننعم ورد فی روایة محمد بن عبدالله،عن الرّضا علیه السلام اشتراط التسویه قال: سألت عن الإمام یصلّی فی موضع، والذین خلفه یصلّون فی موضع أسفل منه؟ أو یصلّی فی موضع والذین خلفه فی موضع أرفع منه؟ فقال: یکون مکانهم مستویاً» الوسائل: ج5، الباب 63 من ابواب صلاة الجماعة،الحدیث2، این ردّ شقّ اول است،نه رد شقّ دوم.
اما اینکه گفتم در مورد زن روایت داریم، روایت ما قبل است: «سألت اباعبدالله علیه السلام عن الرّجل یصلّی بالقوم و خلفه دار و فیها نساء، هل یجوز لهنّ أن یصلّی خلفه، قال نعم! إن کان الامام اسفل منهنّ» الوسائل: ج5، الباب 63 من ابواب صلاة الجماعة،الحدیث1.
که در مورد زن روایت هم داریم. یعنی هم فرقی بین بینا و نابینا نیست و هم فرقی بین رجل و مرأه نیست، روایتی را که خواندیم در مورد زن بود.اما روایتی که میگوید مستوی باشد، نظرش رد علو است نه اینکه تسویه شرط باشد، چون روایاتی داشتیم که میگفت مکان و جایگاه امام پست تر و پایین تر باشد.
مما موقعی که روایت را میخواندیم، این سه تا فرع را خواندیم.
الفرع الرابع
اذا کانت الأرض منحدرة فقد مرّ الحکم فیه بأنّ العلوّ إذا کان تدریجیاٌ علی وجه لا ینافی صدق انبساط الارض تجوز الصلاة، و إن کان الرفع فی النهایة ازید من شبر.
الفرع الخامس
الاراضی الجبلی، هی الاراضی التی یکون فیها الرفع دفعیاٌ فقد مرّ حکمه من جواز الرفع بقدر یسیر أو اقل من شبر أو بغیر المعتدّ به، أو لا یکون ارفع فی نظر العرف.
الفرع السادس
إذا کان موقف المأموم أعلی من موقف الامام فقد مرّ حکمه فی اخر الموثقه. نعم یشترط أن لا یکون العلوّ مفرطاٌ کما فی الأبنیه الشاهقه، ما هر سه فرع را در آن روایت خواندیم.خلاصهی سه فرع:
فرع چهارم؛ جایی است که زمین شیب دارد، امام اول شیب است و مأمومین آخر شیب هستند.
فرع پنجم؛ بلاد جبلی است، ارتفاعات دفعی است.
فرع ششم؛ عکس مسئله است، امام پست است و در مرحلهی اسفل، و مأمومین در مرحلهی بالا.
رروایت میگفت: «إذا کان الارتفاع بقدر مسیل»، ولی ما گفتیم این نسخه بدل دارد، فلذا ما این را به اراضی جبلیه زدیم. چرا ما این جمله را بر اراضی جبلیه زدیم؟ به قرینه دومی، چون دومی صریح است در اراضی شیب دار. دومی قرینه بر این است که این جمله که هشت تا نسخه بدل داشت، این را بزنیم به اراضی جبلیه که اراضی جبلیه مشکل دارد، اگر ارتفاع داشته باشد، مگر بقدر یسیر. اگر این جمله را به اراضی جبلیه زدیم هیچ قرینهای ندارد جز شق بعدی که در اراضی منحدره بحث میکند.
شق دوم هم که خیلی مشخص بود (مبسطه) و بعد هم کلمهی «انحدار» داشت. فرع سوم این بود که اگر امام پایین، و مأموم در طبقه بالا باشد. آقایان میگویند مانع ندارد، اما ما میگوییم باید عرفیت محفوظ باشد.
بنابراین هر سه فرع که مرحوم سید در متن گفته از روایت عمار بن موسی الساباطی استفاده کرده. ممکن است کسی بگوید که چطور این عمار عباراتش این گونه نامنظم است و ما روی آن زحمت کشیدیم؟
قلت: این مشکل در غالب روایات عمّار هست، عمار بن موسی الساباطی اهل مدائن است، یا عوام بوده و یا عجم بوده فلذ عربیاش ضعیف بوده؛ ولذا نوعاً روایاتش اضطراب در متن دارد. علمای رجال نیز در شرح حال عمار میگویند که روایاتش خالی از اضطراب نیست، و ما به سختی و زحمت این سه جمله را از این روایت را جدا کردیم. یکی را به اراضی جبلیه زدیم (بقدر یسیر) این را از دومی استفاده کردیم،چون دومی در انحدار است و گفت اشکالی ندارد، زمین منحدر، در مقابل اراضی جبلیه است ، سومی هم روشن بود که اگر امام در نقطهی پایین است و ماموم در طبقهی بالا، فرمود اشکال ندارد.
پس در اراضی جبلیه فقط این را داشتیم که «إذا کانت بقدر مسیل»، ما گفتیم «مسیل» معنی ندارد، فلذا کلمهی «مسیل» را تبدیل به کلمهی «یسیر» کردیم، فقط توانستیم این اندازه درست کنیم که «هذا ناظر إلی الأراضی الجبلیه» به قرینه بعدی. و این مشکل در روایات عمار است.
ببحث ما در شرط دوم (عدم الحائل) تمام شد.
الشرط الثالث
أن لا یتباعد المأموم عن الإمام بما یکون کثیراً فی العادةشرط سوم این است که بعد و فاصلهی زیادی بین امام و ماموم نباشد
اینجاست که اختلاف هست که آیا اتصال چگونه بین امام و مأموم برگزار میشود، آیا مأموم باید همیشه بتواند امام را ببیند (لولا الحائل) یا اینکه این شرط لازم نیست؟
اینجا جای دقت و تفحص است.
ااز این رو ناچاریم که روایت زراره دوباره بخوانیم و ما گفتیم که روایت زراره، دو مسئله را تذکر میدهد:
١- عدم الحائل، ٢- عدم التباعد؛
عدم الحائل را خواندیم و عدم التباعد را هم الآن میخوانیم. بنابراین،نخست باید متن عروه را بخوانیم و متن عروه هم، دو مطلب بیشتر نیست:
مطلب اول این است که باید اتصالی بین مأموم و امام باشد. ایشان میگوید دو نوع اتصال است. اگر در صف اول است، ممکن است من امام را نبینم، اما نفر کنار خودم را میبینم و او هم بغل دست خودش را میبیند تا منتهی میشود به کسی که امام را میبیند.
اتصال از این راه، یعنی اتصال را از سمت راست فرض کنید، مثلاً ایستاده و اتصال ما از سمت راست تا به امام برسد.
اما گاهی اتصال من به وسیله صف اول نیست که خودم هم در صف اول هستم، بلکه من در صف دوم هستم هر چند امام را نمیبینم، اما صف اول امام را میبینم؛ یا من در صف صدم هستم و امام را نمیبینم، اما صف نود و نه را میبینم، او هم صف نود و هشت را می بیند و هکذا تا برسد به امام، بالاخره امام برای ما «بالواسطه» رؤیت است.
ممرحوم سید در اتصال به اسهل وجه قائل است و خیلی سختگیری نکرده، یا فرموده اگر در صف اول هستید از طریق کسانی که بغل دست شما هستند، و اگر در صفوف عقبتر هستید، به وسیله صفوف متقدم به امام اتصال دارید.
متن عروة الوثقی
الشرط الثالث: أن لا یتباعد المأموم عن الامام بما یکون کثیراً فی العاده إلّا إذا کان فی صفّ متصل بعضه ببعض حتی ینتهی الی القریب. صف یک کیلومتر است و من در آخر آن واقع شدهام، اما به وسیلهی بغل دستیهایم به امام متصل هستم. پس استثناء درست شد «بما یکون کثیرا فی العاده» -این مضر است- إلّا إذا کان فی صف متصل بعضه ببعض حتی ینتهی الی القریب» یعنی آنکس که پشت سر امام است.
أو کان فی صف بینه و بین الصف المتقدم البعد المزبور وهکذا حتی ینتهی الی القریب.
من صف صدم هستم فلذا بین من و امام فاصله خیلی زیاد است، اما متصل میشوم به صف اول، که صف اول بعد ندارد، بلکه پشت سر امام است.
«والاحوط» تا اینجا فرع اول تمام شد و کلمهی «والأحوط» یک فرع دیگری است. مرحوم سید دو تا اتصال را کافی میداند،یا از بغل دست یا از روبرو.
ففرع دومی که دقیقتر است این است که فاصله هر صف با صف دیگر باید چقدر باشد، یا فاصله صف اول با امام باید چقدر باشد؟
هیهنا احتمالات ثلاثه:
1: احتمال اول این است که بین موقف امام (پاهای امام) و سجدگاه مأموم نباید فاصله بیشتر از یک قدم باشد، یعنی «ما لا یتخطی» نباشد، بلکه «یتخطّی» باشد.به بیان دیگر بین موقف الإمام و مسجد المأموم نباید فاصله «بما لا یتخطّی» باشد، بلکه باید « یتخطّی» باشد. یعنی یک قدم باشد و بیش از یک قدم نباشد.
ددر اینجا خودش دو قول وجود دارد:
الف: یک قدم داریم که متعارف است؛ ب: اما یک قدم هم داریم که قدم بلند است.
آیا قدم متعارف میزان است یا قدم بلند؟البته هر دو قول هست. اما در هر حال باید فاصله بین مهر مأموم و پاهای امام، بیش از یک قدم نباشد، یا قدم متعارف و یا قدم بلند.
قوم سوم این است که میزان مهر مأموم و پاهای امام نیست، بلکه میزان پاهای هر دو است (موقف المأموم و موقف الامام). باید فاصله به مقدارجسد انسان «اذا سجد» باشد. یعنی فاصله بین پاهای امام و پاهای ماموم به مقدار جسد انسان «إذا سجد» باشد.
پس در اینجا سه قول وجود دارد:
آآیا میزان مسجد المأموم و موقف الامام است؛ که باید «بما یتخطی» باشد نه «بما لا یتخطی». و هذا علی قسمین: ١. یتخطّی بالقدم المتعارف، ٢. یتخطّی بالقدم الطویل.
در این مسئله دو قول است:
الف: ممکن است بگوییم باید قدم متعارف باشد.
ب: قول دیگر اینکه قدم بلند را هم شامل میشود.
قول سوم میگوید حتماً باید فاصله بین پای مأموم و پای امام به مقدار جسد انسان «إذا سجد» باشد «و هذا یختلف حسب اختلاف الإنسان من حیث طول القامة و قصرها»والاحوط احتیاطا لا یترک أن لایکون بین موقف الامام و مسجد المأموم، أو بین موقف السابق و مسجد اللاحق-چون همیشه که بین امام و مأموم نیست و باید مأمومها را هم حساب کرد؛ سجدگاه ماموم سومی با پاهای ماموم دومی-ازید من مقدار الخطوة التی تملأ الفرج - ما به این قدم بلند میگوییم- و احوط من ذلک مراعات الخطوة المتعارفه.
بنابراین شما در هر جا که نماز میخوانید، باید فاصله بین جای مهر شما و پاهای امام و یا بین دو مأموم به مقدار یک قدم بلند یا یک قدم متعارف باشد.-والأفضل بل الاحوط أیضاً أن لا یکون بین الموقفین أزید من مقدار جسد الإنسان إذا سجد، بأن یکون مسجد اللاحق و راء موقف السابق بلا فصل- یعنی در واقع جانماز ماموم، پشت سر قدمهای امام باشد. جانماز مأموم صف دوم، پشتسر قدمهای صف اول باشد- أن لا یکون بین الموقفین ازید من مقدار جسد الانسان اذا سجد بأن یکون مسجد اللاحق وراء موقف السابق بلافصل.
ما اینجا متن عروة الوثقی را خواندیم، الآن باید این متن را استدلالی کنیم.
فالنرجع الی الفرع الاول: یعنی ابتدا فرع اول را میخوانیم و سپس سراغ فرع دوم میرویم.
ددر اتصال قرار شد که اگر صف اول به امام متصل است ولو فاصله من با امام زیاد باشد، اشکالی ندارد. به شرط اینکه من به وسیلهی صف اول متصل بشوم (اگر در صف اول هستم) یا به وسیلهی دوم و سوم به امام متصل هستم.
الفرع الاول: التباعد الکثیر بین الامام والمأموم اخلّ بالجماعه عند اکثر الفقهاء.
مرحوم شیخ مسئله را در خلاف مطرح کرده است. معلوم میشود غالب اهل سنت به این فتوی معتقد هستند و فقط عطاء که از فقهای تابعین است، او گفته است که بعد و دوری کثیر اشکالی ندارد، بعد کثیر مانعی ندارد، همین مقداری که امام را ببیند و بتواند جماعت را برگزار کند، اشکالی ندارد.
شیخ میفرماید، این گونه نیست بلکه باید تباعد قلیل و کم باشد و با یک آیهای استدلال میکند که هرگز چنین استدلالی در عقل ما نمیگنجد.
ااستدلال میکند: «یا ایهاالذین آمنوا اذا نودی بالصلاه فی الیوم الجمعه فاسعوا الی ذکر الله» و میگوید اگر فاصله مضر نباشد، دویدن لازم نیست، چون من در دکان و مغازهی خودم مینشینم و از همان جا به امام اقتدا میکنم و صدای امام را هم از طریق بلندگوها میشنوم.
اینکه قرآن کریم میگوید: «فاسعو الی ذکر الله» معلوم میشود که نباید در خانه یا دکان خودمان بمانیم و از آنجا اقتدا کنیم،بلکه باید بدویم.
این سبک استدلال با قرآن مال قدماست. متأسفانه متأخرین ما از این نوع آیات کمتر استفاده میکنند. ««علی ایّ حال» شیخ طوسی میگوید باید تباعد نباشد، چون قرآن میگوید «فاسعوا» اگر بعد و دوری مضر نبود، پس چرا «فاسعوا» گفت، بهتر این بود که میگفت: «اجلس فی بیتک واقتد بالامام» این فتوای مرحوم شیخ است.
و قال العلّامة فی التذکره:« لا یجوز تباعد المأموم عن الإمام بما لا تجری العادة به، و یسمّی کثیراً إلّا مع اتصال الصفوف به عند علمائنا، و هو قول اکثر العلماء سواء علم بصلاة الامام أو لا، لقوله علیه السلام: «لو صلّیتم فی بیوتکم لضللتم» و هو یدل علی أنّ من علم بصلاة الامام، و هو فی داره فلا یجوز له أن یصلّی بصلاته» التذکرة:4/251.
فقط دو صورت مستثنی است:
الف: یا از طریق صف اول به امام متصل باشد. مثلاً من در آخر صف جماعت قرار دارم و بین من و امام یک کیلومتر فاصله است،این اشکال ندارد، چون به وسیلهی صفهای دیگر به امام متصل هستم.
ب: یا از طریق صف دوم و سوم و ... به امام متصل باشد.
«تم الکلام فی الفرع الاول» و نتیجه این شد که تباعد کثیر مبطل است، مگر اینکه اتصالی در کار باشد.
الفرع الثانی: البعد المجاز بین الصفّین.
تا کنون فاصلهی خود را با امام میسنجیدیم، اما در این فرع میخواهیم فاصله دو صف را با یک دیگر بسنجیم.حدّد المصنّف البعد المجاز بوجوه ثلاثه:
باید ببینیم دلیل مرحوم سید بر این کار چیست؟ سید میگوید یا بین المسجد والموقف؛ یا خطوة الطویله أو الخطوة المتعارفة، سومی را احتیاط کرد نه اینکه فتوی باشد.
این را از کجا استفاده میکند که یک قدم فاصله مضر نیست؟
ناچار هستیم که به عقب برگردیم و روایت زراره را (که قبلاً خوانده بودیم) دوباره بخوانیم. این روایت را هم شیخ نقل کرده، هم کلینی، و هم صدوق. قبلاً ما این حدیث را از نظر عدم الحائل خواندیم. فعلاٌ این حدیث را از نظر بعد و دوری میخوانیم.
سه بخش است:
ممرحوم صدوق کلام امام را در بعد و دوری در سه فقره گفته است که هر سه فقره را باید معنا کنیم.
١. ینبغی للصفوف أن تکون تامة متواصلة بعضها الی بعض.- البته این مستحب است که حضرت میفرماید: «ینبغی»-.و لا یکون بین الصفین ما لا یتخطّی یکون قدر ذلک مسقط جسد انسان اذا سجد.
٢.و قال ابو جعفر علیه السلام: «إن صلّی قوم بینهم و بین الامام ما لا یتخطّی فلیس ذلک الامام لهم بإمام».
٣. و أیّ صف کان اهله یصلّون بصلاه امام و بینهم و بین الصف الذی یتقدمه ما لا یتخطّی فلیس تلک لهم بصلاة. ما باید هر سه فقره را معنا کنیم.
بررسی فقرهی اول
فقره اول، اولش که مستحب شد، یعنی «ینبغی للصفوف أن یکون تامة متواصلة بعضها الی بعض» این مستحب شد. عمده همان «ولا یکون بین الصفین ما لا یتخطّی یکون قدر ذلک مسقط جسد انسان اذا سجد». فعلاً ما در فقرهی اول است،فقرهی دوم و سوم را در آینده میخوانیم. سئوال من این است که: «أن لا یکون بین الصفّین ما لا یتخطی یکون» یعنی بین دو صف «ما لا یتخطی» نباشد. به گونهای که نشود با یک قدم آن فاصله را طی کرد. نباید بین دو صف به قدری فاصله باشد که نشود آن را با یک قدم طی کرد، بلکه این فاصله باید به قدری باشد که با یک قدم بتوان آن را طی کرد.
سئوال من این است که در این عبارت:« ما لا یتخطی قد یکون قدر ذلک»، کلمهی « ذلک» به کجا برمیگردد؟ آیا «ذلک» به بین الصفین برمیگردد یا به «تخطّی»، و یا به «ما لا یتخطی» بر میگردد؟
ددر اینجا سه احتمال و جود دارد:
الف: به بین الصفین بر میگردد، ب: به تخطّی بر میگردد.
ج: احتمال سوم این است که به موصوف بر میگردد که «ما لا یتخطی» باشد.
موضوع: اشتراط عدم تباعد المأموم عن الإمام بما یکون کثیراً فی العادة.
بحث ما در بارهی فاصله بین الصفین است و اینکه در بین الصفّین چه مقدار فاصله لازم است؟
ما در اینجا سه فقره داریم، البته فقرهی اول دارای دو بند است،یعنی هردو بند را یک فقره حساب میکنیم، آنگاه سراغ فقرهی دوم و سوم میرویم
بررسی فقرهی اول
1: قوله «ینبغی أن تکون الصفوف تامّة متواصلة بعضها إلی بعض»
2: «و لا یکون بین صفین ما لا یتخطّی یکون – جملهی «و لا یکون» عطف است به جای «تکون» و عامل هردو جملهی «ینبغی» است، قهراً این دو جمله مستحب خواهد بود،چون «ینبغی» هم عامل در معطوف علیه و هم در معطوف، که در حقیقت جمله چنین خواهد شد: «ینبغی أن تکون الصفوف تامّة متواصلة بعضها إلی بعض و ینبغی أن لا یکون بین صفّین ما لا یتخطّی – یعنی نمیتوان آن را با یک قدم و گام طی کرد-
یکون قدر ذلک مسقط جسد إنسان إذا سجد»
در اینجا باید این نکته را دانست که کلمهی «ذلک» به کجا بر میگردد؟
چند احتمال در اینجا وجود دارد، که دو احتمال آن صحیح و سومی غلط است.
الف: احتمال اول اینکه کلمهی «ذلک» بر میگردد به بین الصفّین، أعنی لا یکون بین الصّفین ما لا یتخطّی یکون قدر ذلک،یعنی قدر الصفّین،- فاصلهی بین الصفّین- مسقط جسد إنسان إذا سجد»،بین این صف و آن صف به مقدار جسد انسان فاصله باشد، یعنی همان مقداری که بتوانند سجد کند.
البته این با طول قامت و قصر قامت افراد فرق میکند. پس احتمال اول این است که کلمهی «ذلک» بر گردد به بین الصّفّین.
ب: احتمال دوم این است که «ذلک» بر گردد به کلمهی «تخطّی»، تخطّی که از فعل استفاده میشود و معنایش این میشود که «یکون قدر ذلک التخطّی مسقط جسد إنسان إذا سجد».
ج: احتمال سوم این است که «ذلک» به نفی بر گردد که «ما لا یتخطّی» باشد و این احتمال غلط است، «ذلک» نمیتواند به «ما لا یتخطّی» بر گردد. چرا؟ چون تکلیف به محال لازم میآید، اگر بین الصفّین به مقدار جسد انسان إذا سجد، این خودش «لا یتخطّی» باشد، پس «یتخطّی» کدام است؟! قهرا بر نمیگردد به نفی، بلکه یا بر میگردد به «بین الصّفین» یا بر میگردد به «تخطّی»،نمیتواند بر گردد به «لا یتخطّی»، اگر مقدار جسد انسان «لا یتخطّی» باشد، پس تخطّی کدام است؟ چون کمتر از آن نمیشود.
بنابراین، یا «ذلک» به بین الصّفین» بر میگردد یا به تخطّی نه به «لا یتخطّی».
نکتهی دیگر اینکه آیا این که در بند دوم میفرماید:«لا یکون بین الصفّین ما لا یتخطّی» این «ما لا یتخطّی» واجب است یا مستحب؟ مستحب است، چون عطف است به جملهی قبلی که گفت «ینبغی أن تکون الصفوف تامّة متواصلة و ینبغی أن لا یکون بین الصفین ما لا یتخطّی»،این «ما لا یتخطّی» مستحب است نه واجب.
بین الصفّین ممکن است «ما لا یتخطّی» باشد و «ما لا یتخطّی» نبودنش واجب نیست بلکه مستحب است.
بررسی فقرهی دوم
فقره دو میگوید اگر بین الصفّین «ما لا یتخطّی» شد، جماعتش باطل است.
«فإن صلّی قوم و بینهم و بین الإمام ما لا یتخطّی – جماعت باطل است- فلیس ذلک الإمام لهم بإمام- این دیگر امام نیست- جملهی اول گفت که « لا یتخطّی» نباشد، مستحب است،«ینبغی» که «لا یتخطّی »نباشد بلکه «لا یتخطّی» باشد. ولی این جمله میگوید اگر بین امام و بین ماموم یا بین الصفّین «ما لا یتخطّی» باشد،نمیگوید نماز شان باطل است بلکه میگوید جماعت شان باطل است. به دلیل اینکه میگوید: «و لیس ذلک الإمام لهم بإمام».
بررسی فقرهی سوم
فقرهی سوم گام بالا تر نهاده و میگوید حتی نماز شان هم باطل است. «و أیّ صفّ کان أهله یصلّون بصلاة إمام و بینهم و بین الصفّ الّذی یتقدّمهم قدر ما لا یتحظّی فلیس تلک لهم بصلاة».
جمع بین فقرات حدیث
فکیف الجمع؟ اولی میگوید: «لا یتخطّی» نبودنش مستحب است، دومی میگوید:«لا یتخطّی» مستحب نیست بلکه باید نباشد، و الا جماعت باطل است، سومی میگوید: نمازش باطل است، فکیف الجمع؟
مما میتوانیم دو گونه جمع کنیم:
الف: جمع اول اینکه همه را حمل بر استحباب کنیم و بگوییم اولی که میگوید مستحب است، دومی که میگوید، جماعت نیست،مثل این است که بگوید: «لا صلاة لجار المسجد إلّا فی المسجد»، مثلاً اینکه میخواهد نفی جماعت میکند، در واقع میخواهد نفی کمال کند، دومی و سومی را حمل بکنیم بر نفی کمال،این جمعی است که همه آن را میپسندد. چون اولی میگوید:«لا یتخطّی» نبودنش مستحب است، پس بگوییم دومی و سومی هم میگوید مستحب است نباشد،عیناً مثل این است که بگوید:«لا صلاة لجار المسجد إلّا فی المسجد».
ب: جمع دوم این است که بگوییم آن که میگوید: مستحب است «لا یتخطّی» نباشد، بین الموقفین را میگوید،بین الموقفین اللاحق و بین الموقف السابق، لا یتخطّی نباشد، یعنی قالبی باشد. یعنی تنگاتنگ باشد، فاصله همین مقداری که صف لاحق بتواند سجده کند و مزاحم پاهای صف جلوی نباشد، بگوییم: روایت اول که میگوید: لا یتخطّی» مستحب است نباشد، این را میگوید، مستحب است تنگاتنگ باشد،اگر تنگاتنگ هم نباشد،اشکالی ندارد، اما دومی و سومی که میگوید: اصلاً جماعت یا نماز نیست، آن را حمل کنیم بین سجدگاه صف لاحق و موقف صف سابق، یعنی بین سجدگاه صف لاحق و پاهای صف سابق، یا امام سابق، باید بینهما لا یتخطّی نباشد و الا اگر «لا یتخطّی» باشد، بین این سجدگاه صف لاحق و موقف قبلی اگر لا یتخطی شد،یا جماعت شان باطل است یا صلات شان.
پس در جمع اول همه را حمل بر استحباب کردیم، جمع دوم این بود که بگوییم: آنجا که مستحب است، بین الموقفین مستحب است که «لا یتخطّی» نباشد،اگر باشد، اشکالی ندارد. بین الموقفین «یتخطی» نباشد، اشکالی ندارد.
اما اگر بخواهیم حرمت را ثابت کنیم یا وجوب را،بین المسجد اللاحق و موقف السابق، آن فاصله، آنجا حتماً باید «یتخطّی» یعنی «لا یتخطّی»نباشد.
ااگر کسی این جمع را پسندید که چه بهتر! اما اگر نپذیرفت، دو روایت دیگر را میخوانیم که آن دو روایت دیگر،این جمع ما را تایید میکند.
1: موثقه عمار قال: «سألت أبا عبد الله علیه السلام عن الرّجل یصلّی بالقوم و خلفه دار و فیها نساء- اینجا معلوم میشود که قوم را در رجال به کار برده است – هل یجوز لهنّ أن یصلّین خلفه- این زنان در خانه اقتدا به آن قوم کنند-؟ قال: نعم إن کان الإمام أسفل منهنّ، قلت: فان کان بینهنّ( زنان) و بینه (امام) حائطاً أو طریقاً- معلوم میشود که امام در یک خانه نماز میخواند،زنان هم در یک خانهی دیگر و بین این دو خانه یک طریق و راه وجود داشته است و طریق هم کمتر از یک متر یا یک متر و نیم، نمیشود، حضرت هم میفرماید طریق مانع نیست- فقال: لا بأس» الوسائل: ج5، الباب 60 من أبواب صلاة الجماعة، الحدیث1.
اگر بگوییم میزان در تخطّی و لا تخطّی بین الموقفین است، این جور در نمیآید،چون بین موقفین حد اکثر پنجاه سانت است و ما طریق پنجاه سانتی خیلی کم داریم.
اما اگر بگوییم: میزان در یتخطّی و لا یتخطّی بین سجدگاه لاحق و موقف سابق است، طریق جور میآید، چون یک طرف طریق میخورد به این طرف سجدگاه،یعنی بین سجدگاه من و پاهای من و بین سجدگاه من و پاهای صف لاحق. طریق یک بخشش میخورد به طرف من، یعنی بین پاهای من و سجدگاه من، و بین سجدگاه من و پاهای صف سابق. اشکالی ندارد. این قرینه بر جمع دوم است.
پس جمع دوم، جمع بدی نیست، چون میزان این است که بین سجدگاه من و بین صف لاحق «لا یتخطّی» نباشد، دلیل ما این است که طریق را مانع نداسته است و طریق حتماً یک متر و نیم است، این طریق اگر میزان این است که بین موقف من و موقف صف سابق باشد، طریق بیش از این است، این طریق را باید به گونهی در نظر بگیریم که با جماعت بسازد.
اگر بگوییم میزان بین سجدگاه من و پاهای اوست، باید«لا یتخطّی اینجا باشد، اینجا حتماً باید تخطّی باشد، طریق جور میآید، چون طریق یک مقدارش بین پاهای من و سجدگاه من است. یک مقدار هم بین سجدگاه من و پاهای سابق.
ححضرت میفرماید: طریق اشکال ندارد، ما باید حساب کنیم و بگوییم اگر میزان موقفین باشد، طریق قطعاً مشکل است چون طریق لا اقل یک متر و نیم است. ما اگر بخواهیم طریق را غیر مضر بدانیم، باید بگوییم نظر حضرت که میگوید «لا یتخطّی» بین سجدگاه و موقف سابق، باید «لا یتخطّی» باشد. اگر آن میزان است، بقیه هم که این طرف است، پس طریق می تواند مضر نباشد، چون بخشی از طریق میخورد بین موقف من و سجدگاه من و بخش دیگر هم میخورد بین سجدگاه من و موقف آدم سابق.
2: و باسناده عن عبد الله بن سنان، عن أبی عبد الله علیه السلام قال:« أقلّ ما یکون بینک و بین القبلة (مراد از قبله یا امام است یا صف.) مربض عنز (مربض خوابگاه را میگویند،عنز هم به معنای بز است) و أکثر ما یکون مربض فرس (خوابگاه اسب). اولی اقل است، اولی که (مربض عنز و بز باشد)، در جایی است که بین الموقفین میزان باشد، اگر موقفین را میزان باشد، اگر موقفین را میزان بگیریم،قهراً مربض عنز است، اما اگر مربض فرس بگیریم، ما نمیتوانیم مربض فرس را تفسیر کنیم مگر اینکه بگوییم مراد از «ما لا یتخطّی» بین المسجد و موقف السابق است، فرس که تقریباً یک متر و خوردهای است، یک تکّهاش میخورد بین سجدگاه من و پاهای من و یک تکّهاش میخورد بین سجدگاه من و پاهای او، یک مقدار هم میخورد، بین سجدگاه و پاهای او، یعنی مربض فرس مانع ندارد، چرا؟ به جهت اینکه مراد از «ما یتخطّی» بین مسجد (سجدگاه) و بین صف سابق است، قهراً اگر مربض فرس باشد،مشکلی نیست. چرا؟ چون مقدار زیادی فرس بین سجدگاه و پاهای لاحق است، و قدر کمش بین سجدگاه و پاهای موقف صف سابق، ما از این دو روایت توانستیم استفاده کنیم بر اینکه اگر میگویند: «یتخطّی و ما لا یتخطّی» این مربوط به بین الموقفین نیست،بلکه مربوط است به بین مسجد لاحق و مسجد و موقف سابق. بین اینها نباید بیش از یک قدم باشد کما اینکه در رسالهها نیز چنین میگویند که بین سجدگاه لاحق و بین پاهای سابق نباید بیش از یک قدم بلند فاصله باشد، دلیلش همین است، روایات سابق را چنین معنا کنیم،این روایات را هم قرینه بگیریم و بگوییم جایی که طریق مانع نیست و جایی که مربض فرس مانع نیست،نمیتوانیم بین الموقفین بگیریم،چون بین الموقفین کمتر از مربض فرس است، یعنی فرس خیلی درازی و طولش بیشتر است، ناچاریم بگوییم اگر چنانچه امام صادق علیه السلام میگوید «لا یتخطّی» مضر است، مراد از «لا یتخطّی» بین المسجد و موقف السابق است و فرس مانع ندارد، یعنی مقداری فرس میخورد بین موقف من و مسجد من و مقداری عقب هم میخورد به مسجد من و موقف سابق.
خلاصهی بحث
ما در حدیث اول سه فقره داشتیم،فقرهی اول گفت «لا یتخطّی» مستحب است، فقرهی دوم و سوم گفت «لا یتخطی» واجب است، دو جور جمع کردیم:
الف: در جمع اول همه را حمل بر استحباب کردیم. و هکذا «لا یتخطّی» را هم حمل بر استحباب کردیم، پس همه را حمل بر استحباب کردیم.
ب: جمع دوم این بود که «لا یتخطّی» در جایی است که حساب کنیم بین الموقفین مستحب است، اما اگر بخواهیم بین مسجد لاحق و موقف سابق، آنجا «لا یتخطّی» واجب است،یعنی حتماً باید «یتخطّی» باشد. موقفها لازم نیست که «یتخطّی» باشد یا «لا یتخطّی»، اما سجدگاه و پاهای موقف سابق حتماً باید «یتخطّی» باشد، دوتا روایت را هم شاهد بر این مطلب آوردیم، اولی گفت طریق مانع نیست،دومی گفت فرس مانع نیست، فاصله مربض فرس. و طریق مانع نیست، چون اگر گفتیم اگر میزان در «یتخطّی و لا یتخطّی» بین الموقفین باشد، موقفین همهاش میشود پنجاه سانت، باید جوری حساب کنیم که طریق مانع نشود، بگوییم میزان در «یتخطّی و لا یتخطّی» بین مسجد و موقف سابق است، آن باید کمتر باشد،این طرف اشکالی ندارد، مجموع یک طریق است،این طریق در حقیقت میشود بین موقف من و مسجد من، و کمیهم بین مسجد من و موقف سابق.
شاهد دوم این است که خوابگاه یک فرس مانع نیست، چون فرس وقتی که میخوابد و پاهایش هم دراز کند، ببینید چه قدر است، این کی میتواند مانع نباشد؟ بگوییم میزان در «یتخطّی و لا یتخطّی» بین المسجد و موقف السابق است، نه بین الموقفین، چون اگر بین الموقفین باشد. فرس دو برابر بین الموقفین است. اگر این شد، بخش اعظم فرس میخورد بین موقف من و سجدگاه من و بخش دیگر هم میخورد بین سجدگاه من و موقف سابق، مسئله هم حل میشود.
ببحث ما در شروط ثلاثه به پایان رسید و آنها عبارت بودند از : 1- عدم المانع.2- عدم علو موقف الإمام من موقف المأمومین، موقف امام نباید بلند تر از موقف مامومین باشد.3- عدم التباعد الکثیر بین الإمام و المأموم.
موضوع: اشتراط عدم تقدم المأموم علی الإمام
الشرط الرابع
سه شرط از شرائط صلات جماعت خوانده شد، یکی عدم الحائل بود، مسئلهی موقفها، سومی هم عدم البعد بود.
الشرط الرابع: عدم تقدم المأموم علی الإمام
شرط چهارم این است که ماموم بر امام متقدم نباشد و در این مسئله که مرحوم سید عنوان کرده است چهار فرع داریم.
فرع اول
فرع اول این است که ماموم نباید مقدم بر امام باشد، یعنی در مقام ایستادن نباید جلوتر از امام بایستد.
فرع دوم
حال اگر این کار را کرد، یا ابتداءً جلوتر از امام ایستاد یا در وسط نماز از امام جلوتر افتاد، آیا فقط جماعتش باطل است یا هم نمازش باطل است و هم جماعتش.
فرع سوم
فرع سوم اینکه آیا فقط تقدم نداشته باشد،و مساوات کافی است یا علاوه بر تقدم نداشتن، باید تأخر داشته باشد؟
فرع چهارم
کسانی که میگویند: «أن لا تقدّم»، آیا نظر شان این است که خواه مساوی باشد یا متأخر، یا مراد شان این است که حتما متأخر باشد؟
مرحوم سید این چهار شرط را بحث میکند و حال آنکه مسائل اینها را بحث نکرده است و بعداً میخواهد مسائل همه را بیاورد، یعنی از نو بر میگردد و مسائل هر یکی از این شروط را میآورد و حال آنکه حقش این بود که هر شرطی را که بحث میکند، بلا فاصله مسائلش را هم بگوید،ولی در اینجا این سبک را انتخاب کرده است که اول مجموع شرائط را بگوید،بعداً مسائل همه را متذکر شود.
حال که این مطلب دانسته شد، باید مسئله را از نظر کلمات علما بررسی کنیم و ببینیم در کلمات علما مسئله چگونه است،آیا واقعا تقدم حرام و تأخر واجب است، یا تقدم حرام نیست؟
کلمات شیخ طوسی
قال الشیخ:إذا وقف المأموم قدّام الإمام لم تصحّ صلاته، و به أبوحنیفه و الشافعی فی الجدید- یعنی شافعی قبل از آنکه در مصر برود،در بغداد بود و در بغداد یک رأی داشت، اما وقتی که در مصر رفت، آرائش عوض شد- و الشافعی فی الجدید – یعنی بعد از آنکه در مصر رفت- و هو الصحیح عند أصحابه، و قال فی القدیم- یعنی در بغداد - تصحّ صلاته- معلوم میشود که شرائط در فتاوای انسان اثر میگذارد، ایشان مدتها در بغداد زندگی کرده بود، هرچند خودش مکّی است و متولد مکّه است و از اولاد مطلب است، در حقیقت به یک معنا هاشمی است، در بغداد برای خود فتاوای دارد.
قال العلّامة: الشرط الثانی: عدم تقدّم المأموم فی الموقف علی الإمام، فإن صلّی قدّامه، بطلت صلاته، سواء أکان متقدماً عند التحریم- یعنی موقع تکبیرة الإحرام- أو تقدّم فی خلالها عند العلمائنا أجمع –نمازش باطل میشود نه جماعتش- و به قال أبوحنیفه و أحمد و الشافعی فی الجدید- چرا باطل است؟ لقوله علیه السلام: إنّما جعل الإمام إماماً لیؤتّم به» امام برای این است که شما از او پیروی کنید، معنای پیروی کردن این است که او جلوتر و شما پشت سر او باشید.
اصولاً در مفهوم امامت –لا اقل – عدم تقدم ماموم خوابیده و پیرو نباید جلوتر از امام راه برود یا در سایر کارها از او پیشی بگیرد،آیهی مبارکه در بارهی فرعون میفرماید که او در روز قیامت «یقدم قومه فأوردهم النّار بئس الورد المورود»
معلوم میشود که در آنجا هم اثرش همین است،همانطور که در این دنیا فرعون جلوتر حرکت میکرد و لشکر پشت سرش راه میافتادند و همگی وارد دریا شدند، عین همین مسئله در آخرت هم منعکس است، «یقدم قومه» برای قوم خود پیشوایی میکند، در آنجا هم پیشواست «فأوردهم النّار». در این دنیا «أوردهم فی الماء و فی الأخرة أوردهم النّار، بئس الورد المورود»
در هر صورت در معنای امامت خوابیده که پیرو جلوتر نباشد، و الا اگر جلوتر باشد، پیرو معنا ندارد.
فلذا کسی که ماموم است یا باید پشت سر باشد و یا همراه، نه اینکه مقدم بر امام باشد. دلیل مسئله از نظر ما این است و دلیل دیگری هم لازم ندارد، هر چند از روایات استخلاف هم این مسئله به دست میآید.
بررسی فرع دوم
حال اگر کسی یک چنین کاری را کرد، یعنی یا ابتداء از امام جلوتر ایستاده یا در وسط نماز جلوتر از امام افتاد، این چه حکمی دارد؟
در اینجا سه قول وجود دارد:
1: قول اول این است که نمازش باطل است(تبطل صلاته)
2: قوم دوم این است که فقط جماعتش باطل است نه صلاتش (تبطل جماعته)
3: قول سوم این است اگر موقعی که جلوتر ایستاده، نیت اقتدا هم کرده باشد، در اینجا نمازش باطل است (تبطل صلاته)
اما اگر جلوتر ایستاد و سپس از اقتدا کردن منصرف شد، نمازش درست است، این قول را مرحوم سید انتخاب کرده است.
نظریهی استاد
4: قول چهارمی در اینجاست که قول ما باشد و آن این است که «تصحّ صلاته مطلقاً سواء بقی علی نیّة الإئتمام أو لا»، به شرط اینکه به وظیفهی منفرد عمل کند، یعنی حمد و سوره را بخواند و رکنی را هم زیاد نکند.
اما الوجه الأول، اگر کسی از امام جلوتر ایستاد خواه ابتداءً یا نهایةً، نمازش باطل است. چرا؟ علامه میگوید چون پیغمبر اکرم فرمود: «إنّما جعل الإمام إماماً لیؤتّم به»، ولی این روایت دلالت بر بطلان نماز نمیکند،بلکه دلیل بر این است که جلوتر از امام ایستاد نشوید و در افعال و اذکار از او جلوتر نباشید. اما اینکه اگر کسی جلوتر از امام ایستاد، آیا نمازش باطل است، هر گز از این روایت استفاده نمیشود و عجیب این است که این روایت از ابی هریره است. این روایت فقط بر وجوب تکلیفی دلالت دارد،یعنی تکلیفاً واجب است و اگر کسی نکرد، گناه کرده. اما اینکه نمازش باطل باشد، از این روایت یک چنین چیزی استفاده نمیشود. مگر اینکه بگوییم این دلالت بر وجوب وضعی دارد.
أمّا الوجه الأول، فهو ظاهر التذکرة حیث قال:فإن صلّی قدّامه بطلت صلاته و تبعته الشهید فی الذکری قال فلو تقدمت بطلت لقوله: «إنّما جعل الإمام إماماً لیؤتّم به».
یلاحظ علیه
أنّالحدیث إمّا بصدد بیان التکلیف فالمخالفة توجب العقاب لا البطلان و إن کان بصدد الوضع – یعنی شرط است- فتدلّ علی بطلان الجماعة لا بطلان الصلاة.
بررسی قول دوم
قول دوم مال مرحوم شیخ انصاری است و ایشان یک کتابی دارد به نام «الصلاة» و در آنجا میگوید نمازش باطل نمیشود، دلیل نداریم بر بطلان صلات، غایة ما فی الباب جماعتش باطل میشود.
و أمّا الوجه الثانی، فهو خیرة الشیخ الأنصاری قال: لو تقدم المأموم عمداً فالظاهر عدم فساد أصل الصلاة للأصل و عدم المخرج عنه، لأنّ إطلاق الإجماعات المنقولة علی بطلان صلاة المأموم ظاهرة فی بطلانها من حیث المأمومیة بمعنی بطلان الجماعة لا بطلان أصل الصلاة.
نسبت به اصل صلات، اصالة الصحة جاری کرده و علاوه بر این، مخرج نداریم، بأیّ دلیل که من از نماز در آمدم؟ از نماز در آمدن احتیاج دارد که یا سلام را بگوید یا منافی انجام بدهد.
بنابراین، دلیل نداریم که «تقدم» مخرج است غایة ما فی الباب از بین میرود، چون در مفهوم امامت خوابیده که حتماً ماموم یا در کنارش باشد یا پشت سرش.
علاوه براین، به حدیث «لا تعاد إلّا من خمسه» تمسک کرده است،یعنی به «مستثنی منه» تمسک کرده که «لا تعاد»باشد.
این هم فرمایش مرحوم شیخ انصاری که فرمودند نمازش درست است، یعنی اگر ماموم یک قدم جلوتر از امام ایستاد، جماعتش باطل است، امام صلاتش صحیح میباشد. چرا؟ چون «لا تعاد الصلاة إلّا من خمس» و این جزء خمسه نیست.
علاوه بر این، ما دلیلی نداریم که تقدم، مخرج از صلات است، سلام و منافی مخرج است،اما دلیل نداریم که تقدم نیز مخرج است.
بررسی قول سوم
قول سوم این است که نه جماعتش باطل است و نه صلاتش،اما به شرط اینکه موقعی که جلوتر ایستاده قصد ائتمام نکند و اگر قصد ائتمام کرد،جماعتش باطل است چون تشریع است، در جماعت حتماً یا باید در کنار امام باشد یا پشت سرش. در هر صورت مرحوم سید میفرماید هم صلاتش درست است و هم جماعتش. به شرط اینکه یک دقیقه که جلوتر ایستاد، قصد ائتمام و قصد بقاء جماعت نکند، اگر قصد جماعت کرد،این تشریع است و تشریع هم مایهی بطلان نماز است،یعنی یک نوع شریعت سازی است، در عین حالی که یک قدم از امام جلوتر است،بعداً هم بگوید من ماموم هستم و این امام است، این تشریع است.
یلاحظ علیه
تشریع احتیاج به عمل خارجی دارد، مصب تشریع در اینجا قلب است،من تشریع کردم،تشریع من مصبش قلب است،اعتقاداً شریعت ساختم،این چه چکار دارد به عمل من، قبح فاعلی من چرا سرایت کند به فعل.
درست است که من یک قدم جلوتر ایستادم و به این آدم اقتدا کردم و گفتم: «أنا مأموم و ذاک إمام». این یکنوع تشریع است، شریعت سازی است، آیا شریعت سازی در خارج کردم یا در قلب؟ نیت کردم، در حالی که اقتدا را هم حفظ میکنم و میگویم من مقتدی هستم که جلوتر قرار گرفتهام و این مقتدا است، منتها پشت سر من قرار گرفته است، این یک نوع تشریع است در عالم قلب، چرا سرایت به عمل کند؟
ما دلیل نداریم که قبح فاعلی به فعل هم سرایت کند. غایة ما فی الباب اقتدائش باطل میشود، اما اگر جلوتر ایستاد و چنین نیتی را نکرد، مثلاً پایش درد میکرد و یک قدم جلوتر ایستاد،بعداً دو مرتبه عقب ایستاد،اما در این جلوتر ایستادن، نیت اقتدا نداشت،مرحوم سید میگوید نماز یا جماعتش باطل باشد؟! بلکه هم جماعتش صحیح است و هم نمازش.
متن عروة الوثقی
الرابع أن لا یتقدم المأموم علی الإمام فی الموقف فلو تقدّم فی الإبتداء أو الأثناء بطلت صلاته إن بقی علی نیة الإئتمام.
اما اگر نیت ائتمام نباشد،هم نمازش درست است و هم جماعتش.یعنی اگر بعد از لحظهی به عقب بر گردد و نیت اقتدا کند، هم صلاتش درست است و هم جماعتش، اما اگر تا آخر به همین سبک پیش برود، نمازش درست و جماعتش باطل است.
و أما الوجه الثالث و هو خیرة المصنّف و لعل وجهه أنّ التّقدم علی الإمام مبطل للجماعة، و البقاءء علی نیة الإئتمام تشریع قبیح یسری قبحه إلی الصلاة أیضاً، و ضعفه واضح لأنّ مصبّ التشریع هو الضمیر - یعنی قلب - و لا صلة له بالصلاة الخارجیه.
بررسی قول چهارم
قول چهارم این است که صلاتش مطلقا صحیح است «تصحّ صلاته مطلقاً سواء بقی علی نیّة الإئتمام أو لا بشرط أن لا یخلّ بوظیفة المنفرد» ما معتقدیم که نماز این آدم درست است، منتها به شرط اینکه وظایف منفرد را انجام بدهد، یعنی حمد وسوره را بخواند، قهراً نمازش درست است، اما جماعتش درست نیست، چون عملاً خارج شده، مگر اینکه به وظیفهی منفرد عمل نکند،یعنی حمد و سوره را نخواند یا رکنی را اضافه کند. در این صورت قهراً نمازش هم باطل است.
موضوع: اشتراط عدم تقدم المأموم علی الإمام
همان گونه که بیان گردید، صلات جماعت چهار شرط دراد،شرط اول این است که بین امام و ماموم حائلی نباشد،شرط دوم این بود که موقف «امام» بالاتر از موقف مامومین نباشد، شرط سوم این بود که بین امام و ماموم تباعد نباشد، الآن در شرط چهارم هستیم و آن این است که ماموم مقدم بر امام نباشد.
پس بحث ما در شرط چهارم است و بعد از آنکه شرط چهارم را خواندیم، دو مرتبه به مسائل هر چهار شرط را خواهیم پرداخت، یعنی دو مرتبه بر میگردیم به شرط اول که عدم حائل باشد و آن دو شرط دیگر.
در فرع دوم اگر ماموم در وسط نماز از امام جلوتر ایستاد، در اینجا چهار قول است:
1: قول اول این است که علاوه بر بطلان جماعتش، نمازش نیز باطل است.
سه قول دیگر هر چند تلاش میکنند که صحت نماز را درست کنند، ولی در عین حال با همدیگر فرق دارند، مرحوم شیخ انصاری میگوید مطلقا نمازش درست است، مرحوم سید میگوید در صورتی صحیح است که موقع «تقدم» نیت ائتمام نداشته باشد، اگر موقع تقدم نیت ائتمام دارد، این میشود تشریع و نماز باطل میشود.
تقدم کند،اما نیت ائتمام نکند، در این صورت جماعتش باطل، و نمازش صحیح میباشد.
ما نیز قائل به صحت نماز این آدم هستیم، منتها به شرط اینکه عمل به وظیفهی منفرد کند.
بنابراین بعضی که سئوال میکردند فرق قول شما با دو قول قبلی چیست؟ جوابش روشن است.
قول دوم که در حقیقت قول مرحوم شیخ است، میگوید مطلقا صحیح است. مرحوم سید میگوید هنگامی صحیح است که هنگام «تقدم» نیت اقتدا نداشته باشد.
ما میگوییم جماعتش باطل است. ولی به شرط اینکه عمل به وظیفه منفرد کند. یعنی اگر رکعت اول و دوم هست، حمد و سوره را بخواند. و اگر در رکعت سوم و چهارم است، اضافهی رکن نداشته باشد. چون جماعتش که باطل شد، آثار جماعت بر آن مترتّب نمیشود.
فالاقوال اربعة: القول الاول باطل مطلقا؛ که ما این قول را رد کردیم و گفتیم دلیل بر بطلان نمازش چیست؟ بالفرض جماعتش باطل باشد، چرا باید نمازش باطل باشد؟!
بنابراین، هر سه قول میخواهند نماز را درست کنند و جماعت را باطل؛ منتها صحت مطلق، که مرحوم شیخ میگوید. یا صحّت مقیّد، به اینکه در حال جلو افتادن قصد ائتمام نکند. یا صحت مقید،یعنی به شرط اینکه این آدم حالا که جماعتش باطل شد، عمل به وظیفه منفرد کند.
نسبت به حرف مرحوم سید ایرادی داشتیم و گفتیم فرض کنید که این آدم جلوتر ایستاد و نیت ائتمام کرد. شما میگویید نیت ائتمام تشریع است. نماز این آدم را باطل میکند.
ما عرض کردیم تشریع مربوط به قلب است و هیچگاه قبح قلبی سرایت به عمل نمیکند.
یکی از دوستان اشکال کرد بر اینکه پس در صورتی که ریا کند، باید نمازش صحیح باشد، چون ریا هم امر قلبی است (الریاء امر قلبی)؟
ما در جواب عرض کردیم که در «ریاء» قصد قربت نیست و روح نماز قصد قربت است. بنابراین نمیتوانیم مسئله ریاء را قیاس کنیم به مسئلهی اینکه «تقدّم» و نیت ائتمام هم داشته باشد.
بنابراین، قول سید مقبول نیست. قول شیخ هم که میگوید مطلقا صحیح است،آنهم مقبول نیست، چرا؟ به جهت اینکه جماعت که باطل شد، باید به وظیفه منفرد عمل کند، یعنی قرائت را بخواند، یا رکن زیادی نداشته باشد. پس تا اینجا فرع دوم را خواندیم.
الفرع الثالث
فی المسئلة فروع:
١. اشتراط عدم تقدّم المأموم علی الإمام فی الموقف.
٢. حکم ما تقدّم فی الإبتداء أو الاثناء.
٣. جواز المساواة أو وجوب التأخیر.
آیا تقدم مبطل است، بنابراین، مساوات و تأخّر اشکالی ندارد. یا نه تنها تقدّم مبطل است،بلکه تأخّر هم شرط است.
به عبارت کوتاهتر، آیا اگر مقدّم نشدیم کافی است ولو مساوات باشد. یا بگوییم مساوات کافی نیست، بلکه حتماٌ باید متأخّر باشد. این یک مسئلهی قابل بحثی است و باید اقوال را ببینیم.
دیدگاه مرحوم محقق
از عبارت مرحوم محقق استفاده میشود که تأخّر لازم نیست، بلکه مساوات هم کافی است.
قال المحقق: لا یجوز أن یقف المأموم قدّام الإمام؛ ماموم جلوتر نایستد، مساوی اشکال ندارد.
و قال العلّامه فی التذکره: الشرط الثانی عدم تقدّم المأموم فی الموقف علی الامام
تقدم مضر است نه اینکه مساوات شرط باشد، یعنی مساوات شرط نیست.
«مدارک» که شرح شرایع است و خیلی هم دقیق است،حتی مرحوم خوئی «علی الظاهر» فقهش بر اساس همان فقه اردبیلی و مدارک است. یعنی ما بعد از مطالعاتی، فهمیدیم که ایشان همان مسلک اردبیلی و مدارک را دارد، جناب مدارک بعد از قول محقق میگوید: «هذا قول علمائنا أجمع».
معلوم میشود که «اجمعوا» بر اینکه تقدم مضر است، مساوات مضر نیست و تاخر شرط نیست.
مرحوم محقق بحرانی که به او محدّث هم میگویند. ایشان میگوید که اصحاب ما معتقدند بر اینکه مساوات جایز است در حالی که مأموم متعدد باشد، البته اگر «مأموم» واحد باشد، جای بحث نیست که میتواند کنار امام بایستد. اما در صورت تعدد، ایشان هم قول محقق، علامه و مدارک را تایید میکند.
در هر صورت آقایان ادعای اجماع کردهاند، ولی باید مدرک را بخوانید. آیا از روایات قول این چهار نفر استفاده میشود، یعنی قول محقق وعلامه ومحدث بحرانی ومدارک؛ یا نه؟
مرحوم ابن ادریس میگوید مساوات کافی نیست و حتما باید متأخر باشد.
در میان فقهای ما کسی که اصرار بر تأخّر دارد، حالا تأخّر چهار انگشت، یک وجب، یا یک ذراع؛ بعدا میرسیم. ایشان اصرار بر تأخر دارد. ولی محقق میگوید مساوات کافی است. علاّمه خواهر زاده او میگوید مساوات کافی است. مدارک نوهی دختری مرحوم شهید ثانی میگوید مساوات کافی است. محدث بحرانی هم میگوید علمایما میگوید مساوات کافی است.
حالا روایات را بخوانیم و ببینیم که از روایات چه استفادهای میشود.
روایاتی دلالت دارد که حتما باید متأخر باشد.
١. محمد بن الحسن باسناده عن الحسین بن سعید اهوازی –روایت را از کتاب گرفته، ولی سندش را به کتاب در مشیخه گفته، که من این روایت را که از کتاب حسین بن سعید گرفتم سندم به این کتاب چیست؟در آن زمان در کتابها تحریف و دست برد زیاد بود، ولذا محدث وقتی میخواهد حدیثی را از کتابی نقل کند، باید سندش را به آن کتاب بگوید که این کتاب را بر فلانی خواندم ، او هم بر فلانی خواند و او هم بر مؤلّف- عن صفوان بن یحیی، عن العلاء، بن الرضی، عن محمد بن مسلم، عن احدهما علیهما السلام قال: «الرجلان یؤمّ أحدهما صاحبه، یقوم عن یمینه، فإن کانوا اکثر من ذلک قاموا خلفه». «الوسائل: 5، باب 23، من ابواب الجماعة، الحدیث 1»
این روایت میگوید اگر یک نفر است «عن یمینه» باید در کنار امام باشد. معلوم میشود باید منکب و دوشش به دوش و منکب امام باشد، اما اگر اکثر باشد «قاموا خلفه»، والشاهد فی الفقرة الثانیه،چون میگوید: «قاموا خلف». البته میگوید یک نفر مهم نیست، مرحوم خوئی فتوا میدهد بر اینکه یک نباید نفر پشت سر بایستد، بلکه باید جنب امام بایستد، بقیه مستحب میدانند، ولی ایشان واجب میداند.
٢. محمد بن علی بن الحسین باسناده، عن محمد بن مسلم عن ابی جعفر علیه السلام قال: «أنّه سئل عن الرّجل یؤمّ الرّجلین قال: یتقدّمهما و لا یقوم بینهما، و عن الرجلین یصلیان جماعة، قال نعم یجعلیه عن یمینه».
یک نفر کنار دستش، و دو نفر هم پشت سر باشند.
مرحوم اقای خوئی راه اردبیلی و مدارک را رفته و تمام مسائل جنبه سندی دارد، به این روایت که میرسد میگوید ضعیف است، چرا؟ چون سند صدوق نسبت به محمد بن مسلم ضعیف است. ولذا روایت دوم ضعیف است. ما نسبت به این اعتراض یک جواب کلی گفتیم، هم در کتاب (کلیات فی علم الرجال) و هم در اینجا چند دفعه گفتهایم. گفتیم مرحوم صدوق در اول کتاب میگوید این روایات را من از کتب مشهوره نقل میکنم. بنابراین کتابهایی که نقل کرده است احتیاج به سند نداشته، و اگر در آخر سند را ذکر کند به جهت تبرک «و اخراج الروایة عن الإرسال الی صورة الاسناد» است.
بنابراین هر نوع ضعفی که در سند بین مؤلف و بین مؤلف اول باشد، درباره فقیه درست نیست. حالا شیخ ممکن است بگوییم اما درباره فقیه درست نیست.
ادلهی مرحوم سرائر روشن شد. بر این دو روایت تکیه کرده و گفته حتماً اگر دو نفر شد، باید متأخر باشد. دلیل مرحوم سرائر که در حقیقت به یک معنا متفرّد شدهغ این دو روایت برای او حجت است.
حالا ادلّه قائلین به جواب مساوات را میخوانیم. ادلّه محقق، علّامه، مرحوم محدث بحرانی و مدارک و ...
اینها چند تا دلیل دارند:
1: الأصل السالم من المعارض
این چه اصلی است؟ اصل صحّت است، یا «اصالة عدم شرطیة التأخّر؟
اگر دومی را بگوید، این اصل بی پایه است. اصل در جایی دلیل است که دلیل اجتهادی نباشد. ما دلیل اجتهادی داشتیم. روایت محمد بن مسلم صریحاً گفت که باید متأخر باشد. بنابراین اگر (اصاله عدم شرطیة التأخر) باشد، بی ارزش است. اما روایت را ببینیم:
٢. الرجلان یؤم احدهما صاحبه یقوم عن یمینه فان کانوا اکثر من ذلک قاموا خلفه. (الوسائل:5، الباب 23، من ابواب صلاة الجماعة، الحدیث1).
تعجب این است که هم ابن ادریس و هم طرف مقابل با این روایت استدلال میکنند. ابن ادریس به آن ذیل میچسبد، این آقایان هم به صدر.
ابن ادریس میگوید من در صدر حرف ندارم، دو نفر باشند، بله! اما بحث در دو نفر نیست، بحث در جایی است که اکثر باشند. بنابراین این آدم فقط صدر روایت را گرفته و ذیل را رها کرده است.
روایت دیگر:
٣. صحیح زرارة فی حدیث:«الرجلان یکونان جماعة فقال: نعم و یقول الرجل عن یمین الإمام.(الوسائل: 5، الباب4، من ابواب صلاة الجماعة، الحدیث 1.
این دو روایت دلیل بر مدعا نیستند، فقط یک مورد را میتوانند ثابت کنند که اگر تک شد، باید حتماً بغل دست امام باشد، بله! آنجا مساوات کافی است. ولی بحث ما در یک نفر نیست بلکه بحث ما در جماعت است. بنابراین این دو روایت جای بحث نیست، ابن ادریس به ذیل و شما هم به صدر تمسک میکنید که هر دو صحیح نیست. اما بحث ما در دو نفر نیست بلکه در اکثر است.
روایت سوم؛ یک بحثی داشتیم که دو نفر با هم نماز بخوانند و هر دو قصد امامت کنند. خب! میگوید چطور میشود هر دو قصد امامت کنند. معلوم میشود اینها کنار هم ایستادهاند، والاّ اگر یکی جلوتر و دیگری عقب تر، معلوم میشود که امام جلوتر است. پس این مسئلهای که سابقاً خواندیم که اگر هر دو نفر نماز بخوانند و هر دو مدعی امامت باشند تکلیفش چیست؟ فرض مسئله در جایی است که نماز اینها درست است. اگر واقعاً تأخر شرط بود اصلاً دیگر این مسئله غلط است و نماز اینها هم باطل.
این هم جوابش این است که اولا این روایات بیان حیثی دارد. فقط این را متذکر است که اگر هر دو قاصد امامت باشند چه کنیم؟ اما متعرض حیثیت دیگر نیست که کدام مقدم ایستادهاند، مؤخّر ایستادهاند یا مساوات؛ این اولاً.
و ثانیاً ممکن است هر دو یا یکی اعمی باشند، یا تاریکی باشد که نتوانند تقدم و تأخر را تشخیص بدهند. غرض این است که این روایات اولا در مقام بیان نیست و ثانیاً اینکه بشود در تاریکی بخواند که تقدم و تأخر روشن نباشد.
روایت چهارم در قرب الاسناد مکاتبة الحمیری. روایت در باب 26 است.
محمد بن عبدالله جعفری حمیری، از مشایخ کلینی است – متوفای 299- با امام زمان مکاتباتی دارد که این یکی از مکاتباتش با امام زمان است. «الفقیه» کنایه از ولی عصر (عج) میباشد.
مکاتبه کرده که یابن رسول الله! ما گاهی در مشاهد مشرفه هستیم، قبر امام آنجاست، آیا میتوانیم مقابل قبر بایستیم و نماز بخوانیم، یا در کنار و یا در پشت سر؟ حضرت حکم هر سه را بیان کرده و شاهد در آخرش است. «لأنّ الامام لا یتقدم، و یصلّی عن یمینه و شماله» جلوتر از امام نایستید، بلکه (الیمینه و شماله)؛ معلوم میشود که مساوات کافی است. البته بحث ما در جماعت است، در اینجا امام معصوم است ولی حکم امام معصوم حکم امام جماعت را دارد. همانطوری که در امام جماعت (لا یتقدّم)، شما هم (لا یتقدّم).
٤. روی فی قرب الاسناد مکاتبة الحمیری، قال:« کتبت الی الفقیه «علیه السلام» أسأله عن الرجل یزور قبور الائمة، هل یجوز أن یسجد علی القبر أم لا؟ و هل یجوز لمن صلّی عند قبور هم أن یقوم وراء القبر و یجعل القبر قبلة، و یقوم عند رأسه و رجلیه؟ و هل یجوز أن یتقدم القبر و یصلّی و یجعله خلفه أم لا؟ فاجاب، و قرأت التوقیع، و منه نسخت: أما السجود علی القبر فلا یجوز فی نافلة، و لا فریضة، و لا زیارة، بل یضع خدّه الایمن علی القبر ، و أما الصلاه فإنّها خلفه یجعله الأمام، و لا یجوز أن یصلّی بین یدیه، لأن الإمام لا یتقدّم، و یصلی عن یمینه و شماله. (الوسائل: ٣، الباب 26، من ابواب مکان المصلی، الحدیث 1 و 2.
جواب این روایت این است که حضرت در مقام این است که تقدم جایز نیست. و اما اینکه مساوات جایز است، در مقام بیان آن نیست. به دلیل آنکه همین روایت را احتجاج نقل کرده، در ذیلش دارد «لا یتقدم علیه و لا یساوی». در حمیری «و لا یساوی» ندارد، اما مرحوم صاحب احتجاج «و لا یساوی» هم نقل کرده است.
بنابراین تا اینجا ما دلیلی که بتواند مساوات را ثابت کند، پیدا نکردیم.
آخرین دلیلی که دارند (ما رواه علی بن ابراهیم هاشمی رفعه).
مرفوعه در اصطلاح اهل سنّت غیر مرفوعه در اصطلاح شیعه است و عدم آگاهی از دو اصطلاح گاهی ما را دچار اشتباه میکند. مرفوعه در اصطلاح اهل سنّت «ما وصل و رفع الی النبی» است؛ حدیث را برده تا به پیغمبر رسانده است. در مقابل موقوفه است، آمده تا وسط و توقف کرده، به پیامبر نرسانده است. پس اصطلاح موقوفه غیر از مرفوعه است ولذا در شرح صحیح بخاری دیدهام آن روایتی که میگوید متکتف باشید میگوید «لیس بمرفوع»، یعنی «لیس بمرفوع الی النبی» ولو از آن سهل ساعدی نقل میکند، ابن حجر میگوید «لیس بمرفوع» یعنی به پیامبر نسبت نداده باشد. مرفوع در اصطلاح آنها یعنی برسد به پیامبر؛ در حالی که مرفوع در اصطلاح ما عکس است، یعنی آنچه در او کلمه (رفعه) باشد یعنی واسطه را حذف کند. رفع در ما نقطه ضعف و در آنها نقطه قوّت است.
٥. ما رواه علی بن ابراهیم الهاشمی رفعه قال :« رأیت ابا عبدالله «علیه السلام» یصلّی یقوم و هو الی زاویة فی بیته یقرب الحائط و کلهم عن یمینه و لیس علی یساره احد». الوسائل: 5، الباب 26، من ابواب صلاه الجماعة، الحدیث 6.
این را دلیل بر مساوات گرفته، چگونه؟ میگوید (و کلّهم علی یمینه) یعنی مساوات. این میخواهد بگوید سمت چپ کسی نبود و همه سمت راست بودند، اما سمت راست بودند، چسبیده به امام صادق(ع) یا متأخّر را دیگر نمیگوید. این میخواهد بگوید سمت چپ کسی نبود اما سمت کسی نبود؛ اما سمت راست متصّل بودند یا متأخّر، دیگر ناظر به آن نیست.
بنابراین ما معتقد به تأخّر هستیم، مساوات را کافی نمیدانیم، مگر (اذا کان المأموم واحداً).
الفرع الرابع: کفایة التأخبر فی الموقف.
حالا که تأخّر شرط است، آیا باید پاهایشان متأخّر باشد. آیا همین مقدار که پاهایش عقب تر از امام است کافی است، ولو موقع رکوع و سجود جلوتر از امام است، یا باید در همهی حالات عقب باشد. این آدم باید به گونهای عقب بایستد که در همه حالات عقبتر از امام باشد.
مرحوم سید وقتی به اینجا میرسد، میگوید که میزان تأخّر عرفی است. مسئله را نتوانسته به جایی برساند میگوید میزان تأخّر عرفی است. ولی از نظر بنده میزان شانههاست و هر موقع شانه مأموم پشتسر شانه امام باشد درست است. حالا فرض کنید قد یک نفر متوسط و قد فرد دیگر بلندتر یا کوتاهتر باشد. اگر ما میزان را منکب بگیریم خیلی خوب است.
در بعضی روایات آمده شبراً، در بعضی روایات هم ذراعاً آمده است. اینها را حمل بر فضیلت و مراتب میکنیم. بهتر این است که یک شبر باشد و از آن بهتر یک ذراع باشد که تأخّر حسابی باشد.
پس «لا یکفی المساواة بل یشترط التأخّر» تأخّر منکبها. ولذا دارد که پیامبر اکرم «ص» وقتی که نماز میخواند به مردم میگفت:« سوّوا صفوفکم و حاذوا بین مناکبکم). معلوم میشود میزان منکب است، منکب امام باید قبل باشد و منکب مأموم باید پشت سر منکب اما باشد.
بحث ما در این چهار شرط تمام شد:
١.عدم الحائل، ٢. موقف امام برتر باشد. ٣. عدم التباعد ٤. مأموم جلوتر از امام نباشد.
مسائل
مرحوم سید برای امام جماعت، بلکه برای جماعت چهار شرط بیان کرده است، شرط اول نبودن حائل، شرط دوم این بود که نباید جایگاه امام بلندتر از جایگاه مامومین باشد، شرط سوم اینکه فاصلهی زیادی بین امام و مامومین نباشد، شرط چهارم این بود که ماموم جلوتر از امام نباشد. ولی هر یک از این شرائط برای خودش مسائلی دارد. شایسته بود هر شرطی را که ایشان ذکر میکند، مسائلش را هم به دنبالش بگوید،ولی ایشان به این ضابطه عمل نکرده، حالا میخواهد مسائل را متذکر بشود که این مسائل بخشی مربوط است به شرط اول، بخش دیگر هم مربوط به شرط دوم و هکذا شرط سوم و چهارم
المسألة الأولی
لا بأس بالحائل القصیر الذی لا یمنع من المشاهدة و إن کان مانعاً منها حال السجود کمقدار الشبر، بل أزید أیضاً نعم إذا کان مانعاً حال الجلوس فیه إشکال، لا یترک الإحتیاط.
ایشان اولین مسئلهای که مطرح میکند این است که میفرماید: «لا بأس بالحائل القصیر»،این مسئلهی شرط اول است.
حائل بر سه قسم است، گاهی حائل، یک حائل طویلی است که امام و ماموم در هیچ حالی همدیگر را نمیبینند، یک موقع حائل به گونهای است که فقط در حال رکوع همدیگر را نمیبینند،اما موقع قیام میبینند.
فرض کنید که نیم متر است، فلذا در حال قیام میبینند، اما در حال رکوع نمیبینند.
گاهی حائل به گونهای است که فقط در حال سجود نمیبینند، یعنی هم در حال قیام میبینند و هم در حال رکوع، و فقط در حال سجود همدیگر را نمیبینند، فرض کنید، بلندی حائل به اندازهی یک وجب است،این مقدار حائل فقط در حال سجود مانع از رؤیت است.
بحث مرحوم سید در همین دوتای اخیر است، چون اگر حائل به گونهی بلند باشد که ماموم و امام در حال قیام همدیگر را نمیبینند،حکم این قسم روشن است و نیاز به گفتن ندارد، فلذا بحث در جایی است که در حال قیام میبینند،اما در حال رکوع نمیبینند، یا هم در حال قیام میبینند و هم در حال رکوع،ولی در حال جلوس و سجود همدیگر را نمیبینند، یا مثلاً هشتاد سانت است که در حال رکوع نمیبینند، یا به اندازهی یک وجب است که فقط در حال سجود نمیبینند. مرحوم سید در همهی اینها اشکال میکند و میگوید نماز در اینجا ها اشکال دارد.
دیدگاه استاد در این مسئله
ولی از نظر ما دومی اشکال دارد، بلکه نماز باطل است، یعنی در جایی که در حال قیام میبینند، ولی در حال رکوع نمیبینند،مثلاً یک پردهی هشتاد سانتی است که امام را در حال رکوع نمیبینند،این حائل است محسوب میشود،هر چند در روایات ما کلمهی حائل نبود، بلکه کلمهی «سترة و جدار» بود، لازم نیست که «سترة» تا سقف منتهی بشود، همین مقداری که در حال رکوع نمیبینند، «یصدق أنّ هنا سترة بیننا و بینه».
به بیان دیگر ما نوکر کلمهی حائل نیستیم، بلکه نوکر کلمهی «سترة و ساتر» هستیم، اما در حال سجود که حائل به اندازهی یک وجب است، این مقدار حائل از نظر من اشکال ندارد. چرا؟ چون انسان در حال سجود، امام را نمیبیند چه این مقدار حائل باشد یا نباشد، بود و نبودش یک چنین حائلی یکسان است،حائل و سترة در جایی است که وجود او یکنوع مانعیت داشته باشد، که اگر من بخواهم ببینم، مانع از رؤیت بشود، این یک وجب حائل در حال سجود هیچ تاثیری ندارد، چون وقتی انسان سر به سجده میگذارد،هیچ کس را نمیبیند، خواه جلویش حائل باشد یا نباشد.
بنابر این، اولی مبطل است،یعنی اگر در حال قیام و رکوع حائل باشد، مبطل است، اما اگر در حال سجود حائل باشد، مبطل نیست.چون تاثیری در رؤیت ندارد و این مقدار حائل (به اندازهی یک وجب) حائل و سترة محسوب نمیشود.
علاوه براین، ما قبلاً گفتیم که ممکن است میزان وحدت مکان امام و ماموم باشد، یک وجب حائل،ایجاد تعدد مکان نمیکند.
متن عروة الوثقی
المسألة الأولی: لا بأس بالحائل القصیر الذی لا یمنع من المشاهدة فی بعض أحوال الصلاة و إن کان مانعاً منها حال السجود کمقدار الشبر، بل أزید أیضاً.- ما نیز با این کلام مرحوم سید موافق هستیم،چون نه سترة صدق میکند و نه جدار،نه حائل و نه تعدد مکان.- إذا کان مانعاً حال الجلوس فیه اشکال، لا یترک الإحتیاط،
بله! اگر در حال جلوس هم مانع از رؤیت امام باشد، باز هم یک چنین حائلی مانع است و مبطل نماز. فقط حائلی اشکال ندارد که مانع از رؤیت امام در حال سجده باشد.
ولی مرحوم صاحب جواهر حال رکوع را، اول نقل میکند که جایز نیست، بعداً از گروهی نقل میکند که جایز است و بر این «مقدار» سترة و حائل صدق نمیکند.
کلام صاحب جواهر
و فی الجواهر: نعم قد یتوقف فیما لو منعها حال الجلوس مثلاً دون القیام لقصره کما عن المصابیح، لصدق السترة و الجدار، و توقیفیة الجماعة، مع أنّ الّذی صرّح به الفاضل –علامه - و الشهیدان و الکرکی، و ولده و أبو العباس و المقداد و الخراسانی، و عن غیرهم عدم قدحه أیضاً،- یعنی اگر فقط در حال جلوس مانع است، اشکال ندارد- بل لا أجد فیه خلافاً و لا إشکالاً عدا من عرفت بینهم، و لعلّه کذلک،لعدم الشک فی شموله إطلاق الجماعة له، و عدم ارادة ما یشمله من السترة و الجدار» الجواهر:13/155.
أقول: و فی ما ذکره من عدم الشمول تأمّل واضح. یعنی قطعاً سترة صدق میکند.
بنابراین، ما در این فرع با صاحب جواهر موافق نیستیم، بلکه فقط حال السجود مانع نیست و اشکال ندارد، اما در سایر حالات مانند: حال القیام و الرکوع و الجلوس مانع است و اشکال دارد.
المسألةالثانیة
فرق مسئلهی اول با مسئلهی دوم، یک فرق جوهری است، چون مسئلهی اولی این بود که حائل گاهی قائماً حائل است و گاهی راکعاً و گاهی جالساً و سجوداً. فقط بلندی و کوتاهی حائل است، دومی هم شبیه این است، اما نه بلندی و کوتاهی حائل، بلکه حائل بلند است، منتها به صورت مشبک است، یعنی دارای سوراخ است که در حال قیام یا رکوع از لای آن سوراخها میتوان طرف را دید حتی در حال جلوس هم جلوی را میتوانیم ببینیم ، آیا این سوراخها در حال قیام، رکوع و جلوس مجوز است یا مجوز نیست؟
از نظر ما همهی اینها اشکال دارد،یعنی مجرد اینکه این «حائل» ثقب و سراخ دارد، کافی نیست.چرا؟ چون ما نوکر رؤیت و عدم رؤیت، مشاهده و عدم مشاهده نیستیم،بلکه ما نوکر صدق ستر و جدار هستیم، حال اگر دیواری درست کردهاند که دارای سوارخ است و در حال قیام و رکوع و حتی در حال جلوس از لای آن سوراخها، جلوی خود را میبینیم،این مجوز نمیشود.
بله! اگر ما نوکر رؤیت و عدم رؤیت بودیم، یا نوکر مشاهده و عدم مشاهده بودیم، حق با شما بود که بگوییم میبیند،پس اشکال ندارد، ولی در روایات ما کلمهی مشاهده نیامده است، آنچه که آمده کلمهی ستر است و جدار.
علاوه براین، ما یک احتمال دادیم و گفتیم علت اینکه حائل مبطل است،چون «یشترط وحدة المکان»، دیواری که در جلوی انسان کشیده شده هر چند دارای سوراخ باشد که انسان میتواند جلو خود را ببیند،وحدت مکان را بهم میزند، یعنی با وجود یک چنین دیواری، نمیتوان گفت که مکان امام با مکان ماموم یکی است.
متن مسئلهی سوم
إذا کان الحائل ممّا یتحقق معه المشاهدة حال الرکوع – لثقب فی وسطه مثلاً- أو حال القیام – لثقب فی أعلاه- أو حال الهوی إلی السجود –لثقب فی فی أسفله- فالأحوط و الأقوی فیه عدم الجواز- چرا؟ چون میزان رؤیت و عدم رؤیت نیست، بلکه میزان صدق ستر و عدم ستر است، میزان جدار و عدم جدار یا وحدت مکان و عدم وحدت مکان است- بل و کذا لو کان فی الجمیع، لصدق الحائل معه أیضاً.
یعنی حتی اگر در هر سه «مرحله» ثقب باشد،یعنی هم در حال قیام و هم در حال رکوع و جلوس این ثقب باشد، باز هم کافی نیست.چرا؟ لصدق الحائل معه أیضاً.
بله! اگر کسی میزان را مشاهده و عدم مشاهدة،رؤیت وعدم رؤیت بداند ، میشود قائل به صحت شد و گفت که در اینجا هم رؤیت و مشاهده است.
المسألة الثالثة
إذا کان الحائل زجاجاً یحکی من ورائه فالأقوی عدم جوازه للصدق.
هر گاه حائل از قبیل زجاج و شیشه باشد، یعنی بین دو طرف دیوار شیشهای بگیرند، آیا این صحیح است یا نه؟مشکل است. چرا؟ چون ما نوکر ستر،جدار و وحدت مکان هستیم.
بله! اگر میزان رؤیت باشد، ممکن است بگوییم اشکال ندارد.
المسألة الرابعة
لا بأس بالظلمة و الغبار و نحوهما و لا تعدّ من الحائل، و کذا النهر و الطریق إذا لم یکن فیهما بعد ممنوع فی الجماعة.
مسئلهی چهارم این است که ظلمت و تاریکی و همچنین گرد و غبار شدید را نمیتوان از حوائل حساب کرد. مثلاً شب است و در حال اقامهی نماز جماعت برقهای مسجد رفت و فضا به گونهی تاریک شد که احدی، دیگری را نمیبیند،این معلوم است که مانع نیست.
ما نوکر کلمهی مشاهده نیستیم، بلکه نوکر کلمهی ستر و جدار هستیم، هرچند ظلمت و تاریکی خودش یکنوع ستر است، ولی این گونه سترها مانع حساب نمیشود. یا غبار شدید باشد و به گونهای که چشم، چشم را نمیبیند،باز هم مانع نیست. حتی اگر بین امام و ماموم طریق یا نهری باشد، باز هم مانع نیست مگر اینکه خیلی وسیع باشد و سبب تباعد مامومین از امام بشود.
المسألة الخامسة
الشبّاک لا یعدّ من الحائل، و إن کان الأحوط الاجتناب معه خصوصاً مع ضیق الثقب، بل المنع فی هذه الصورة لا یخلو عن قوّة لصدق الحائل معه.
فرق مسئله پنجم با مسئلهی چهارم روشن است، در ثالثة مسئلهی مسئله زجاج بود، یعنی دیوار از نوع دیوار شیشهای بود،اما در اینجا دیوار از نوع دیوار شبّاک است، دیواری که از وسط سوراخ سوراخ است، خواه از آجر باشد یا از سیم و آهن و یا چیزهای دیگر مانند کاشی،الآن ضریح حضرت امام رضا علیه السلام و حضرت معصومه علیها به صورت شبّاک است، فلذا ثقب فرق دارد،ثقب را از پارچه میسازند که وسط هایش سوراخ سوراخ است، آیا شبّاک مانع است یا مانع نیست؟
مرحوم سید می فرماید شبّاک مانع و حائل حساب نمیشود.
نظریهی استاد در مسئلهی پنجم
ولی از نظر ما شبّاک مانع است. چرا؟ چون ما نوکر رؤیت و مشاهده نیستیم، بلکه نوکر کلمهی «ستر» هستیم یا نوکر جدار و تعدد مکان هستیم. علی الظاهر شبّاک حائل است،چطور حائل است؟ چون انسان نمیتواند در آن طرف شبّاک برود،یعنی شبّاک مانع از رفتن انسان است به طرف دیگر، حائل لازم نیست که حائل از رؤیت باشد، یک دیوار شبّاکی درست کنیم، بنده نمیتوانم از این طرف به آن طرف بروم.
بنابراین، احوط این است که بین امام و مامومین و هکذا بین خود مامومین شبّاکی نباشد. هر چند نسبت به شبّاک، «ستر» صدق نمیکند، اما جدار صدق میکند، ولی وحدت مکان صدق نمیکند.
المسألة السادسة
لا یقدح حیلولة المأمومین بعضهم لبعض و إن کان أهل الصفّ المتقدم الحائل لم یدخلوا فی الصلاة إذا کانوا متهیئین لها.
مسئلهی ششم این است که مامومین مانع به حساب نمیآیند و حائل محسوب نمیشوند.مثلاً امام در محراب ایستاده و مامومین هم پشت سرش صف کشیدهاند و من در آخر صف قرار دارم و امام را نمیبینم و حائل من از رؤیت امام، مامومین هستند،این اشکالی ندارد و موجب بطلان نماز نمیشود، هیچگاه مامومین جزء حائل به شمار نمیآیند هرچند صف متقدم هنوز اقتدا نکرده باشند و من اقتدا باشم،چرا؟ چون مامومین سبب اتصال انسان است به امام.
پس صف متقدم حائل و مانع حساب نمیشود،منتها بحث در این است که صف متأخر اقتدا کند و تکبیر را بگوید و حال آنکه صف متقدم هنوز تکبیر را نگفتهاند،بلکه فقط آماده شدهاند برای اینکه تکبیر را بگویند، آیا شرط این است که امام تکبیر را بگوید، بعداً صف بعد از امام اقتدا کنند و تکبیر را بگویند،بعداً صف دوم، بعداً صف سوم و هکذا صف چهارم و ...، یعنی مادامی که صف متقدم تکبیرة الإحرام را نگفتهاند، صف بعدی حق اقتدا و گفتن تکبیرة الإحرام را ندارند؟
اگر این باشد، مسئله خیلی مشکل میشود. حضرت امام که در مسجد کوفه نماز میخواند، وصفهای طولانی پشت سر آن حضرت بسته میشد، و مسجد کوفه خیلی مسجد بزرگی است، اگر قرار باشد که هر صف متأخر، منتظر صف قبلی خودش باشند، امام فاتحة و سوره را تمام کرده و به رکوع رفته، و حال آنکه همه پشت سر حضرت علی علیه السلام نماز میخواندند و هیچگاه منتظر صف قبلی نبودند. فلذا فقها به این فکر افتادند همین مقداری که صف مقدم متهیأ و آمادهی تکبیر گفتن شدند، صف آخر میتوانند تکبیر را بگویند. صرف تهیأ قبلی کافی است و من قیدی را اضافه کردم و گفتم علاوه بر تهیّأ، مشرف هم باشند، یعنی در آستانهی گفتن تکبیر باشند، همین مقداری که صفوف قبلی در آستان گفتن تکبیرة الإحرام هستند،صفهای بعدی میتوانند احرام را ببندند هر چند صف مقدم هنوز احرام را نبستهاند و الا اگر احرام صف بعدی را مقید کنیم به احرام صف متقدم، فقط نماز جماعت در مساجد کوچک و کم جمعیت درست میشود نه در مساجد و امکنهی بزرک.
المسألة السادسة
لا یقدح حیلولة المأمومین بعضهم لبعض و إن کان أهل الصفّ المتقدم الحائل لم یدخلوا فی الصلاة إذا کانوا متهیئین لها.
المسألةالسابعة
لا یقدح عدم مشاهدة بعض أهل الصفّ الأول –أو أکثر – للإمام إذا کان ذلک من جهة استطالة الصفّ، و لا أطولیة الصفّ الثانی – مثلاً – من الأول.
فرض کنید که امام در محراب ایستاده، صف اول، عرضش به اندازه یک کیلومتر است فلذا ماموم، امام را نمیبیند،آیا این مضر است یا نه؟
بنابراین صف بلند مشکلی ندارد به شرط اینکه «إذا التفت، رأی؛ و اما اذا لم یلتفت، لا یری» این مهم نیست.
اما گاهی از اوقات آخرهای صف اول، امام را نمیبیند. این در مصلّیها متصوّر نیست. اگر به نحوی باشد که امام در محراب است، یک مقدار اینطرفتر دری هست که یک مختصر جلوی امام را گرفته است. آنهایی که پشتسر امام و کمی بیرون حیاط هستند، امام را میبینند. اما اگر صف دراز بشود، ممکن است «حتی اذا التفت، لا یری». مع الوصف از نظر من نماز اینها هم درست است.
انشاءالله به مسئله هشتم که رسیدیم خواهیم گفت که امامی که در محرابهای قدیم عرب است که هیچ کس امام را نمیبیند، و فقط کسی امام را میبیند که مقابل در باشد؛ چون برای محراب در میگذاشتند و بعد میبستند، و کسانی که در کنار این فرد هستند که در کنار باب است، نماز اینها درست است. و حال اینکه اینها صف اول هستند و امام را نمیبینند، اما کسی که بغل دست او هست، امام را میبیند.
قسمتی از مسئله در بحث قبل حل شد که در حقیقت به این نتیجه رسیدیم: همین مقدار که انسان به وسیلهی یک نفر دیگر به امام متصل باشد کافی است و لازم نیست که امام را ببیند یا صف مقدم را ببیند، الآن مسئلهی هشتم را شروع میکنیم ودر این مسئله سه فرع داریم، فرع اول روشن است، فرع دوم و سوم هم روشن است، فقط باید بدانیم که فرع دومی با سومی چه فرق دارند؟
فرع اول این است که اگر امام در محرابی که به صورت مقصوره ساخته شده بایستد، مقصوره در حقیقت اسم مفعول قصر است، بعد از شهادت علی علیه السلام، دیدند که خلفا یکی بعد از دیگری به قتل میرسند، معاویه فکر کرد که ممکن است نوبت من هم برسد، فلذا در فکر افتادند که در محراب یک اطاقکی به نام مقصوره بسازند که تنها امام در آنجا بایستد و دیگر کسی نتواند در حال نماز امام را ترور کند، به آن اتاق که در درون محراب میساختند،مقصوره میگفتند و امام در حال نماز در آنجا میرفت، و این مقصوره در هر طرف خود دو گوشواره داشت، میفرماید نماز کسانی که در دو جانب مقصوره ایستادهاند باطل است، چون آنها امام را اصلاً نمیبینند و هیچ نوع ارتباطی با امام ندارند، روبروی آنها دیوار است و درب مقصوره هم در سط واقع شده که اینها مقابل درب نیستند بلکه در دو طرف درب واقع شدهاند، که امام را میبیند،مسلماً نماز کسی که در مقابل درب وباب ایستاده صحیح است. چرا؟ چون در مقابل درب واقع شده وامام را میبیند، درب اگر کوچک باشد، فقط یکنفر میتواند در مقابل آن بایستد، اما اگر وسیع باشد،دو یا سه نفر میتوانند روبروی درب باشند. ولذا من در این عبارت نوشتهام: «الواقف أمام الباب»،و گاهی نوشتهام: «الواقفین أمام الباب»، یعنی گاهی یک نفر مقابل درب میایستد و گاهی نفرهای میایستند،کسانی که مقابل باب هستند،نماز شان صحیح است و جای بحثی نیست.
حال اگر این طرف و آن طرف واقف صف درست شد، کسی که روبروی درب است،هم از جانب ایمن و هم از جانب ایسرش صف درست شد، آیا نماز آنها صحیح است یا صحیح نیست؟ طبق بحثی که در جلسهی قبل کردیم، صحیح است.چرا؟ چون همین مقداری که به وسیلهی کسی که امام را میبیند، اتصال پیدا کردند کافی است هر چند امام را نبیند.
المسألة الثامنة
در این مسئلهی هشتم چند فرع وجود دارد که باید یکی پس از دیگری مورد بحث و بررسی قرار بگیرند:
فرع اول
لو کان الإمام فی محراب داخل فی جدار و نحوه لا یصحّ اقتداء من علی الیمین أو الیسار ممن یحول الحائط بینه و بین الإمام.
فرع دوم
و یصحّ اقتداء من یکون مقابلاً للباب، لعدم الحائل بالنسبة إلیه،بل و کذا من علی جانبیه ممّن لا یری الإمام، لکن مع اتصال الصفّ علی الأقوی.- چون صف متصل است و به کسی میرسد که امام را مشاهده میکند- و إن کان الأحوط العدم.- یعنی بگوییم صحیح نیست، ولی اقوی همان صحت است-
فرع سوم
و کذا الحال إذا زادت الصفوف إلی باب المسجد فاقتدی من فی خارج المسجد مقابلاً للباب و وقف الصفّ من جانبیه، فان الأقوی صحّة صلاة الجمیع و ان کان الاحوط العدم بالنسبة إلی الجانبین.
فرق فرع دومی با سومی این است که در اولی باب، باب مقصوره است، آنکس که مقابل باب ایستاده،پشت سر امام است،ولذا نماز افرادی که در دو طرف او قرار گرفتهاند (جانبیه) نیز صحیح و درست است، ولی در اینجا باب،باب مقصوره نیست بلکه باب مسجد است،کسی که در بیرون درب مسجد قرار گرفته و صف جلوی خودش را میبیند، هم نماز او درست است و هم نماز کسانی که در کنار و دو طرف او صف کشیدهاند،حتی نماز کسانی که پشت سر آنان قرار گرفتهاند نیز درست است.
چرا مرحوم سید دوتا فرع ذکر کرده است؟
چون در روایت داریم که وراء الباب، فلذا بین فقها اختلاف است بر اینکه آیا مراد از این باب، باب المقصورة است یا باب المسجد. از این رو مرحوم سید سه فرع مطرح کرده، یعنی دومی باب المقصورة است و مقابل باب المقصورة، اما سومی مقابل باب المسجد است نه مقابل باب المقصورة.
بررسی فرع اول
فرع اول قضایا قیاستها معها هر چند در ایران مصداق ندارد، ما جای را نداریم که امام جماعت در یک اطاقک که از هر طرف پوشیده است برود،این دو نفر گوشوارهاند،یعنی مقابل دیوارند که در وسط آن درب قرار گرفته، مسلماً نماز این دو نفر باطل است. چرا؟ چون هیچ نوع اتصالی به امام ندارند.
بنابراین، فرع اول از قبیل قضایا قیاستها معها است. چون هیچ نوع اتصالی نیست، البته این فرع در ایران وجود خارجی ندارد و ما در ایران یک چنین مکانی نداریم. اما اینکه در سایر کشورهای اسلامی یک چنین چیزی وجود دارد یا ندارد، چندان اطلاعی نداریم.
بررسی فرع دوم
اما کسانی که حیال باب مقصوره واقع شدهاند،مثلاً باب مقصوره باز است و دو نفر هم در دو طرف، کنار و دو گوشواره مقصوره ایستادهاند، یک نفر هم پشت سر باب است به گونهای که امام را در مقصوره میبیند و فاصلهی این آدم هم با امام خیلی کم است. مسلماً نماز کسی که پشت سر امام واقع شده، صحیح است.
«إنّما الکلام» در نماز کسانی است که این طرف و آن طرف مقصوره ایستادهاند،آیا نماز آنها صحیح است یا نه؟
دیدگاه استاد در فرع اول
البته ما گفتیم که نماز آنها نیز صحیح است،ولی در میان علمای محل بحث است، مرحوم محقق علی الظاهر صحح نمیداند، علامه هم صحیح نمیداند.
عبارت مرحوم محقق در شرائع
یظهر من المحقق فی الشرائع و العلّامة فی القواعد إختصاص الصحّة بالواقف وراء الباب،قال محقق:
إذا وقف الإمام فی محراب داخل فصلاة من یقابله ماضیة دون صلاة من علی جانبیه إذا لم یشاهدوه» الشرائع1/126.
این غیر از آن دوتا گوشواره است، یعنی آن در فرع اول بود.
عبارت مرحوم علامه در قواعد
قال العلّامة فی القواعد: «و لو صلّی الإمام فی محراب داخل صحّت صلاة من یشاهده» القواعد:1/315.
فقط صلات کسی که وراء الباب است صحیح میباشد، اما کسانی که متصل به کسی است که «وقف أمام الباب»،نماز آنها درست نیست.
ولی باید بدانیم که نزاع سر چیست؟
نزاع در یک کلمه خلاصه میشود و آن این است که آیا میزان این است که حتما انسان یا امام را ببیند یا صف متقدم را ببیند که امام را میبیند؟ اگر میزان این باشد،حتماً نماز کسانی که این طرف و آن طرف وراء الباب است،باطل است. چرا؟ چون نه امام را میبیند و نه متقدم را. چون جلوش دیوار است.
اما اگر بگوییم میزان در صحت نماز، این نیست که یا امام را ببیند یا صف مقدم را، بلکه میزان این است که آنکس را ببیند که یا امام را میبیند یا صف مقدم را میبیند، اگر این را میزان قرار بدهیم، این درست است، درست است آن کسانی که این طرف و آن طرف «من وقف وراء الباب» هستند، هم امام را نمیبینند و هم صف مقدم را نمیبیند،اما کسانی را میبینند که آنان امام را میبینند یا بلا واسطه مانند بغل دستی، یا مع الواسطه اگر صف طولانی است.
تمام نزاع در این است که «هل الشرط فی صحّة الصلاة و انعقاد الجماعة»،که ماموم، امام را ببیند یا صف مقدم را؟
یا میزان اعم است، یعنی امام را ببیند یا صف مقدم را و یا کسی را ببیند و متصل بشود که او مشاهد الإمام است، اگر دومی باشد،بغل دست اینها هر چند طولانی بشود صحیح است.
عبارت مرحوم شیخ انصاری
«و المسألة مبنیة علی تعیین ما هو المعتبر فی صحّة الجماعة، فهل المعتبر مشاهدة المأموم، المتقدم المشاهد للإمام – این را میزان قرار بدهیم، نماز بغل دستیها صحیح نیست، چون بغل دستیها هیچگاه صف مقدم را نمیبینند که آنها امام را ببیند.- أو یکفی مشاهدة المأموم المشاهد – و إن لم یکن متقدماً- بل کان مع غیر مشاهد فی صف واحد، مثلاً لو وقف بعض المأمومین بحذاء باب – یشاهد الإمام – فوقف علی جانبیه جماعة، فهل تبطل صلاة هؤلاء- علی الأول تبطل، چرا؟ چون بغل دستیها نه امام را میبیند و نه صف مقدم را.- لأنّهم لا یشاهدون من قدّامه أحداً من الإمام أو المأمومین؟ أو یصنع لأنّهم یشاهدون من أحد جانبیهم، المأموم الواقف بحذاء الباب قولان؟» کتاب الصلاة للشیخ الأنصاری:339.
در هر حال بحث در این است آیا میزان این است که حتماً باید امام را ببیند یا صف مقدم را، یا به کسی برسد که امام را می بیند هر چند جلویش دیوار باشد؟
علی الأول نماز جانبین درست نیست،اما علی الثانی نماز جانبین درست است و مرحوم شیخ انصاری کمی مایل به بطلان است.
و وصف الشخ الأعظم البطلان أقوی القولین مستدلّاً بقوله علیه السلام: فی صحیحة زرارة «فإن کان بینهم سترة أو جدار فلیس تلک لهم بصلاة إلّا من کان بحبال الباب» - فقط یک نفر را استثنا کرده، یعنی آنکس که «وقف بحیال الباب»، (من کان بحیال الباب) اما بغل دستی را نمیگیرد،یعنی نماز بغل دستی درست نیست،این استثنا علامت حصر است، مرحوم شیخ انصاری از همین روایت، استفادهی حصر کرده و فرموده استثنا افاده حصر میکند. فقط نماز آنکس که مقابل باب است صحیح میباشد، اما بغل دستی را شامل نیست.
یلاحظ علیه
ما از فرمایش ایشان جواب دادیم و گفتیم:
اولاً این حصر، حصر حقیقی نیست،چون منحصر به «أمام الباب» نیست،بلکه هم نماز أمام الباب صحیح است و هم نماز کسانی که پشت سر أمام الباب صف کشیدهاند.چرا؟ چون همهی اینها یا امام را میبینند یا صف مقدم را.
پس معلوم میشود اینکه میفرماید: «إلّا من کان بحیال الباب» این حصر، حصر حقیقی نیست،چون اگر حصر حقیقی باشد، باید بگوییم صفی که پشت سر «من کان بحیال الباب» نماز همهی شان باطل است و حال آنکه همهی علما میگویند نماز آنان صحیح است. چرا؟ چون ضابطه صدق میکند، ضابطه این است که یا امام را ببینند یا صف مقدم را، اینها صف مقدم را میبینند، منتها صف مقدم گاهی یک نفر است و گاهی چند نفر است که پشت سر همدیگر صف میکشند، تمام اینها نماز شان درست است.
چرا؟ چون افقی یا امام را میبینند یا «من یشاهد الإمام» را.
پس حصر، حصر حقیقی نیست و فقط ناظر به «من وراء الباب» نیست.
ثانیاً: این حصر میخواهد بگوید آن افرادی که در کنار دو گوشواره ایستادهاند باطل است، صلات «من وراء الباب» صحیح است نه «من کان فی جانب هذا و ذاک» یعنی در دو طرف محراب.
به بیان دیگر این میخواهد بگوید که نماز جلو تریها باطل است که به عنوان حفاظت به دو طرف محراب میایستادند و نماز میخواندند و حال آنکه نه امام را میدیدند و نه کسی را که امام را میبینند. پس این حصر، حصر حقیقی نشد و برای آن دوتا دلیل آوردیم.
اولاً: ما تنها نیستیم که میگوییم نماز کسی که وراء بالباب واقع شدهاند صحیح است، چون کسانی که پشت سر «من وراء الباب» صف کشیدهاند نیز درست است. یعنی صحت منحصر به «من وقف وراء الباب» نیست، بلکه کسانی که در دو طرف او یا پشت سر او صف کشیدهاند نیز درست است.
ثانیاً: این روایت ناظر به کسانی است که در دو جانب محراب ایستادهاند، نماز آنها باطل است چون نه امام را میبینند ونه کسی را که او امام را میبیند.
إنّ الحصر ناظر إلی بطلان الواقفین فی جناحی المقصورة لإنقطاعهم عن الإمام رأساً، لا إلی الواقف أو الواقفین فی جانبی الواقف حیال الباب، و الشاهد علی هذا قوله بعد،هذه الفقرة المشتملة علی الحصر حیث قال: «هذه المقاصیر لم یکن فی زمان أحد من الناس و إنّما أحدثهما الجبّارون لیست لمن صلّی خلفها – مقتدیاً بصلاة من فیها –صلاة» فإنّ قوله: «لمن صلّی خلفها» - ضمیر به مقصوره بر میگردد- دلیل ظاهر علی أن الفقرة ناظرة لمن صلّی خلفها المقصورة الّذی هو عبارة عن یمینها و یسارها، لا من صلّی فی یمین الواقف أمام المفتوح أو یساره حیث یشاهدون من یشاهد الإمام.
بنابراین، دلیل محقق ضعیف است، ایشان گویا به این روایت نظر کرده و فقط یک نفر را استثنا کرده که وراء الباب ایستاده است و خیال کرده نماز کسانی که دو طرف «من وقف حیال الباب» ایستادهاند باطل است.
و لی ما گفتیم این حدیث ناظر به افرادی که در دو طرف «من وقف بحیال الباب» صف کشیدهاند نیست، بلکه ناظر به کسانی است که در دو گوشهی مقصوره ایستاده و نه امام را میبینند و نه کسی را که او امام را میبیند. به دلیل اینکه بعد از جملهی «من وقف بحیال الباب» میگوید:«و هذة المقاصیر لم یکن فی زمان أحد من الناس و إنّما أحدثهما الجبّارون لیست لمن صلّی خلفها – مقتدیاً بصلاة من فیها –صلاة» فإنّ قوله: «لمن صلّی خلفها» ضمیر «خلفها» به «مقصورة» بر میگردد.
خخلاصه ما در اینجا سه مسئله داریم:
الف: صلات کسانی که در گوشوارهی مقصوره ایستادهاند، بدون شک باطل است.
ب: صلات کسانی که مقابل در ایستادهاند و امام را میبینند، صحیح است.
ج: صلات کسانی که در دو طرف «الواقف بحیال الباب أو الواقفین بحیال الباب» نیز صحیح است. و هم چنین نماز کسانی که پشت سر آنان صف کشیدهاند، صحیح است.
اینکه مرحوم محقق فرموده که حصر در اینجا حصر حقیقی است، درست نیست و برای عدم حصر حقیقی بودن،دوتا دلیل اقامه کردیم که بیان شد و نیاز به تکرار نیست.
عبارتی در روایت زراره داشتیم که فرمود فقط نماز کسی درست است که «إذا کان بحیال الباب».
این عبارت را به دو صورت میتوان معنا کرد:
یکی اینکه مراد از «حیال الباب» باب مقصوره باشد. مقصورهای که برای امام میساختند، که دری هم داشت. و امام را فقط کسی میدید که وراء باب باشد. از این نتیجه میگرفتند که پس وراء الباب نمازش درست است، اما دو طرف باب (جنبیه) درست نیست.
ولی ما گفتیم این «حصر» حصر حقیقی نیست.
چرا؟ به دلیل اینکه نماز کسی که وراء الباب است صحیح میباشد و حتی نماز کسانی هم که وراء الوراء هستند درست است.
پس این «حصر» حصر حقیقی نیست،بلکه ناظر به کسانی است که در دو گوشواره ایستادهاند و فقط روبه روی دیوار هستند، نه ناظر بر فردی که وراء الباب هست و دو طرف او صف تشکیل شده.
معنای دیگر برای حدیث زرارة
اما این حدیث را به گونهی دیگری هم میتوان معنا کرد. و ظاهراً مرحوم شیخ در مبسوط حدیث را بر همین فرع سوم تطبیق کرده است و آن این است که مراد از باب، باب المحراب نیست بلکه باب المسجد است. اگر آمدیم و امام هست و مسجد هم پر شده و جمعیت هم از داخل مسجد تا بیرون حیاط ادامه دارد، یک نفر حیال الباب است، اما در عین حال صف مقدم خود را میبیند. آیا نماز کسانی هم که کنار این مأموم ایستادهاند صحیح است یا نه؟
ممرحوم علامه فرموده: نماز آنان درست و صحیح است.
الفرع الثالث
إذا زادت الصفوف الی باب المسجد فاقتدی الواقف أمام الباب و وقف الصفّ من جانبیه هل تصح صلاة الواقفین أو لا؟
أقول: هذا الفرع نفس الفرع السابق بتفاوت -آنجا باب، باب المحراب بود، اما اینجا باب، باب المسجد است- یقف أمام المحراب و یشاهد الإمام و لا یشاهدهم من یقف علی جانبیه، و اما المقام فالواقف یقف أمام باب المسجد فیشاهد المأمومین دون من یقف علی جانبیه، فالفرع موضوعاً و حکماً و دلیلاً کالفرع السابق بلا تفاوت.
همان معنایی که کردیم اینجا میآید. اگر کسی بگوید که حضرت در مقام حصر است و فقط نماز کسی درست است که «حیال الباب» باشد.
ححضرت میفرمود که «إنّما یصح صلاة من وراء الباب»، در آنجا گفتیم «حصر» حصر حقیقی نیست، بلکه اضافی است، و مراد این است که اگر کسی گوشههای محراب بایستد، آن باطل است، چون گوشوارهها فقط جلوی دیوار را میبینند. اینجا هم باید بگوید کسی که وراء الباب ایستاد نماز مأمومین دو طرفش درست است. پس نماز چه کسانی درست نیست؟ حالا اگر در مقابل اینها صفی منعقد بشود که هیچ ارتباطی به امام ندارد و فقط دیوار مسجد را میبیند. اگر حضرت بگوید صلاة کسی درست است که وراء باب باشد، مرادش این نیست که نماز بغل دستیها باطل است، بلکه مرادش این است که اگر جلوی «من وقف وراء الباب» صفی این طرف و آن طرف باشد که هیچ نوع اتصالی ندارد، مقابلشان هم دیوار است. عیناً مثل محراب است، در محراب گفتیم نمیخواهد نماز واقف أمام الباب بیاید جنبیهش را باطل کند، بلکه دو نفر یا سه نفری که در گوشواره ایستادهاند و امام را نمیبینند، و فقط دیوار را میبینند. نماز آنها باطل است، به خاطر اینکه نه امام را میبینند و نه کسی که امام را میبیند.
اینجا هم اگر بگوییم باطل است، مراد صلاة کسانی است که «بین الواقفین» هستند نه جنب الواقف، یعنی جنب الواقف نیستند، بلکه «لو انعقد»، صفی مقدم بر این واقف باشد. مسلماً نماز آنان باطل است، زیرا نه امام را میبینند و نه متصل به کسی هستند که امام را میبیند.
من عبارتی را در مبسوط مرحوم شیخ دیدم،ایشان نیز همین مطلب ما را میگوید، یعنی مرحوم شیخ در مبسوط حدیث را نزده است به وراء باب المحراب،بلکه حدیث را زده به ما وراء باب المسجد.
و هذا هو الظاهر من الشیخ الطوسی فأنّه طرح المسألة فی المبسوط و جاء بعبارة کأنّها ناظرة الی تفسیر الروایة - اما نه مثل تفسیری که جلسه قبل کردیم که «أمام المحراب»، بلکه «أمام باب المسجد» – قال اذا کانت دار بجنب المسجد کان من یصلّی فیها (دار) لا یخلو من ان یشاهد من فی المسجد أو الصفوف أو لا یشاهد فان شاهد من هو داخل المسجد صحّت صلاته، و ان لم یشاهد غیر أنّه اتصلت الصفوف من داخل المسجد الی خارج المسجد و اتصلت به، صحّت صلاته أیضاً و الاّ لم تصح، و ان کان باب الدار بحذاء باب المسجد و باب المسجد عن یمینه أو عن یساره و اتصلت الصفوف من المسجد الی داره صحّت صلاتهم، فإن کان قدام هذا الصف فی داره، صفّ لم تصح صلاة من کان قدامه. (الصف بحذاء الباب).
وو من صلّی خلفهم –ضمیر خلفهم به «من کان قدامه» بر میگردد - صحت صلاته سواء کان علی الارض أو فی غرفة منها لأنّهم مشاهدون الصف المتصل بالامام، و الصفّ الذی قدامه –قدام الصف بحذائ الباب- لا یشاهدون الصفّ المتصل بالامام. (المبسوط: 1/156- 157).
صور مسئله
١. لو انعقد صفّ بین یدی الواقفین بحیال الباب، فصلاتهم باطلة.
اگر صفی جلوتر از این واقف أمام الباب ایستاده که قهراً روبرویش دیوار است؛ نمازشان باطل است؛ چرا؟ چون هیچ ارتباطی وجود ندارد، جلویشان دیوار است و سمت راست و چپ شان هم که کسی نیست، آن کسانی هم که واقف أمام الباب است پشت سر اینها است و جلوتر نیست.
٢. اذا وقف علی احد جانبی الواقف أو الواقفین بحیال الباب،فصلاتهم صحیحة لکفایة الاتصال بمشاهدة الإمام أو من یشاهده و لو بواسطة.
٣. الصف المتأخر عن الواقفین بحیال الباب فصلاتهم صحیحة.
بنابراین، غالب مشکلات حل است. آقایان آمدهاند و حصر را حقیقی گرفتهاند و گفتهاند جانبینش باطل است. اما ما آمدیم و گفتیم حصر حقیقی است و کار به جانبین ندارد، بلکه کار به صفی دارد که جلوتر از اینها منعقد میشود چه در مقصوره و چه در باب المسجد. مشکل همین است والاّ روایت چهارم و پنجمی نیست.
المسألة التاسعة
لا یصح اقتداء من بین الاسطوانات مع وجود الحائل بینه و بین من تقدّمه، الخ.
سه تا جمله در این مسئله هست. اولا این مسئله دیگر امروز وجود ندارد و مال مساجد قدیمی است که ستونشان بزرگ و قطور است.
بنابراین این مسائلی که آقایان مطرح کردهاند ناظر به آن مساجد است و امروز کمتر مطرح است.
در این عبارت سه تا فرع هست:
فرع اول این است که اگر کسی بین ستونها ایستاد، حائلی باشد، نماز او باطل است. اگر تنها پشت ستون ایستاده، نمازش باطل است؛ چرا؟ چون نه از جلو و نه از یمین و یسار ارتباط دارد؛ ولو مأموم ها را ببیند ولی چون اتصال نیست نمازش باطل است.
عبارت میگوید (لا یصح الاقتداء من بین الاستوانات) که اگر به جایش میگفت (وراء الاستوانات) بهتر بود. پس به دو گونه تصویر کردیم: گاهی پشت ستون است و گاهی هم جنب ستون است، اما ستون قطور؛ جلویش کسی نیست، سمت چپ و راستش مأمومین هستند، غایة ما فی الباب این ستون مانع است. پس (لا یصح الاقتداء من بین الاستوانات أو جنب الاستوانات مع وجود الحائل بینه و بین من تقدمّه).
دو تا فرع دیگر: (الّا إذا کان متصلّاً بمن لم تحل الاستوانة بینهم) این یک فرع؛ جلوترش یک صفی باشد. فرض کنید جنبه استوانه است اما جلوترش سفیه است. این را باید به گونهای فرض کنیم که جلویش سفیه است، و البته سمت راستش هم استوانه مانعی قطور است و اصلاً آن طرف را نمیبیند.
دوم اینکه: (کما أنّه یصحّ اذا لم یتصل بمن لا حائل له لکن لم یکن بینه و بین من تقدمه حائل مانع).
(الّا إذا کان متصلّاً بمن لم تحل الاستوانة بینهم) فرض کنید آنطرف استوانه ایستاده و بغلدستش حائل ندارد، بزنید به کسی که جنب استوانه ایستاده است. دومی را هم بزنید به کسی که از جلو متصل است. حاصل اینکه یا از جنبش متصل باشد و یا از جلوتر.
(کما أنّه یصحّ اذا لم یتصل بمن لا حائل له لکن لم یکن بینه و بین من تقدمه حائل مانع الّا إذا کان متصلّاً بمن لم تحل الاستوانة بینهم)؛ حاصل اینکه یا از سمت راست و سمت چپ و یا از جلوتر.
ااز این مسئله فارق شدیم.
المسألة العاشرة
لو تجدد الحائل فی الأثناء فالاقوی بطلان الجماعة، و یصیر منفرداً.
ااگر آمدیم و نماز جماعت را شروع کردیم و در اثناء خدام حرم پردهای وسط ما کشیدند. در اثناء حائلی به وجود آمد. میفرماید جماعتش باطل است و نماز فرادی میشود؛ چرا؟ زیرا ظاهر این است که طبیعت نماز «من اولها الی آخرها» باید حائل نداشته باشد. حالا اگر آمدیم و ابتدا حائل نیست، وسط حائل است. یا بالعکس؛ در ابتدا حائل بود و در وسط برداشتند فرقی نمیکند. ظاهر روایت این است که «من الاول الی الآخر» باید حائل نباشد.
دیدگاه آیة الله حائری
مرحوم آیت الله حائری مؤسس حوزه کتابی در صلات دارد که دو بار چاپ شده است. ایشان میفرماید ظاهر این است که از اول تا آخر حائل باشد. والاّ اگر در اول حائل هست و در وسط برداشتند، یا در اول حائل نیست و در وسط نماز حائل آمد، این دو نماز صحیح است، جماعتش صحیح است و فرادی نمیشود. چرا؟ استظهار میکند – یعنی میگوید من چنین میفهمم – میگوید «إنّ ظاهر الروایة فی بادی النظر، و إن کان هو اشتراط عدم الحائل فی الإبتداء و الاستدامة إلّا أنّ قلیل من التأمل یشهد بعدم دلالتها علی اعتباره استمراراً » مثلاً اگر اول حائل نشد کافی است ولو در وسط حائل بیاید، چرا؟ «لأنّ قوله فلیس تلک له بصلاة» اشارة الی الصلاة التی صلیت مع الستر والحائل و هی ظاهرة فی المجموع، و الحکم ببطلان الصلاة التی صلیت بتمامها مع الحائل لا یستلزم الحکم ببطلان ابعاضها أن أوقعت کذلک، أو ببطلان الحکم إذا رفع البعض کذلک»
اما آن چیزی که ما میفهمیم؛ ظاهر این است که خیر! همینطوری که از مجموعش حائل داشته باشد باطل است، ابعاضش هم حائل داشته باشد باطل است. ولو اشاره به نماز خارجی است و نماز خارجی از اول تا آخر با حائل بوده؛ ولی فهم عرفی اعم از این عبارت است که همهاش حائل داشته باشد. خیر! برخی هم اگر حائل داشته باشد «إمّا فی الانتهاء أو فی الإبتداء» فرقی نمیکند؛ والا با فرمایش ایشان مطابقت مشکل است. در آخر میفرماید:
«و الحکم ببطلان الصلاة التی صلیت بتمامها مع الحائل لا یستلزم الحکم ببطلان ابعاضها أن أوقعت کذلک، أو ببطلان الحکم إذا رفع البعض کذلک)»،
فرق او با ما قبل چیست؟ فرقش این است که در اولی ستر نبوده و بعداً ستر میآید. اما در دومی ستر اول بوده، در وسط برمیدارند. «لا یستلزم الحکم ببطلان ابعاضها أن أوقعت کذلک، أو ببطلان الحکم إذا رفع البعض کذلک»
باید دو گونه فرض کنیم: گاهی ستر در اول هست و در وسط نیست و گاهی در وسط هست و در اول نیست. معلوم میشود اولی در جایی است که اول ستر نداشته و بعداً بگذارند.
المسألة الحادیة عشر
لو دخل فی الصلاة مع وجود الحائل جاهلاً به – لعمی أو نحوه – لم تصحّ جماعة، فان التفت قبل أن یعمل ما ینافی صلاة المنفرد أتمّ منفرداً و إلّا بطلت.
اگر کسی وارد نماز بشود در حالی که بین امام و ماموم حائلی وجود دارد،منتها این آدم بخاطر تاریکی یا عدم بینائی نمیداند که بین امام و ماموم یک چنین حائلی است، ولی در اثنای نماز متوجه میشود و میفهمد،در این فرض جماعتش باطل است، چون شرط جماعت عدم حائل است، منتها بحث در این است که آیا نمازش صحیح است یا نه؟
نظریهی صاحب عروة الوثقی
مرحوم سید میفرماید اگر عمل منافی انفراد را به جای نیاورده باشد، یعنی کاری نکرده باشد که نماز منفردر را باطل میکند مانند زیادی رکن، زیادی رکن نماز منفرد را باطل میکند، نمازش صحیح است،اما جماعتش باطل است، صحت صلاتش مشروط به این است که عمل منافی انفراد را انجام نداده باشد، اما اگر بعد الفراغ از صلات بفهمد که بین امام و ماموم حائل بوده، نمازش صحیح است و مشمول قاعده فراغ میشود.
ولی از نظر ما این کافی نیست،یعنی مجرد اینکه عمل منافی انفراد را بجای نیاورده باشد کافی نیست، بلکه چیز دیگر هم لازم است و آن این است که اگر «ما فات» قابل تدارک نباشد، همان یک قید کافی است،یعنی همین که منافی منفرد را انجام نداده باشد کافی است
اما اگر تدارک در اثنا ممکن باشد،دوتا قید دارد:
1: «ما فات» را تدارک کند.
2: منافی منفرد را انجام ندهد، مثلاً امام گفت:«اهدنا الصراط ا لمستقیم» این آدم متوجه شد که بین امام و او حائلی است،باید حمد را از اول بخواند و الا نمازش باطل است
بله! اگر در رکوع بفهمد که تدارک ممکن نیست، همان یک قید کافی است و آن اینکه عمل منافی با نماز منفرد را انجام ندهد.
المسألة الحادیة عشر
لو دخل فی الصلاة مع وجود الحائل جاهلاً به – لعمی أو نحوه – لم تصحّ جماعة- چرا؟ چون شرط صحت جماعت،عدم الحائل است و عدم الحائل هم شرط واقعی است نه شرط ذکری- فان التفت قبل أن یعمل ما ینافی صلاة المنفرد- اگر ملتفت بشود که ستر و حائلی بین امام او، وجود دارد و منافی صلات منفرد هم نیامده- أتمّ منفرداً و إلّا بطلت.- اما اگر فهیمد و قبلش یک دانه رکن را اضافه کرده بود، یعنی دوتا رکوع کرده بود،در این صورت نمازش باطل است-
یلاحظ علیه
أنّ ما ذکره من الضابطة لیس کلیّاً ، مثلاً إذا التفت فی الرکوع بوجود الستر، و قد ترک القراءة ، لأجل الأئتمام فتصحّ صلاته لقاعدة «لا تعاد» مع انه التفت بعد ما عمل ما ینافی صلاة المنفرد أعنی ترک القراءة – چون ترک قرائت هم منافی صلات منفرد است-.
فالأولی أن یقال إنّه إن التفت و کان من التدارک باقیاً ، فیتدارک فتصحّ صلاته و إلّا کما إذا التفت فی الرکوع، فتصحّ أیضاً – مگر اینکه در رکوع بفهمد و رکنی را هم اضافه کرده باشد- إلّا إذا صدر منه ما یوجب البطلان جاهلاً کان أو عالماً کزیادة الرکن أو نقصانه-
پس نتیجه این شد که اگر در رکوع فهمید، فقط یکدانه شرط است و آن اینکه منافی منفرد را نیاورده باشد.
اما اگر در اثنا فهیمد و تدارک کرد، نمازش صحیح است،اما اگر تدارک نکرد، نمازش باطل میشود.
المسألة الثانیة عشر
لأ بأس بالحائل غیر المستقر کمرور شخص من إنسان أو حیوان أو غیر ذلک، نعم إذا اتصلت المارّة لا یجوز و إن کانوا غیر مستقرین لاستقرار المنع حینئذ.
فرض کنید من به امام اقتدا کردم و اتفاقا وسط صف یک راهی است برای بیرون، که انسان و غیر انسان مانند حیوانات از این راه رفت و آمد میکنند و در حال رفت و آمد هستند،آیا این هم مانع است یا مانع نیست؟
اگر مرور یک نفر یا دو نفر باشد، مسلماً مانع نیست چون در روایات کلمهی «ستر» بود فلذا اگر یک نفر یا دو نفر (که بین من و مام حائل میشود) از آنجا عبور کند، روایت این گونه موارد را شامل نیست.
اما اگر گروهی از آنجا مرتب عبور میکند در حدود پنج دقیقه بین من و امام حائل میشود و من در این مدت امام را نمیبینم،مرحوم سید میفرماید در این صورت نمازش اشکال دارد، یعنی اگر مارّة متصل باشد به گونهای که بین امام و ماموم یک حائلی را تشکیل بدهد، مرحوم سید میگوید نمازش اشکال دارد.
ولی ما به سید میگوییم اگر واقعاً یک نفر و دو نفر را نمیگیرد، چون در روایت کلمهی «ستر و جدار»داریم نه حائل، پس فرق میکند یک نفر یا دو نفر با یک صف؟
اگر بگوییم میزان حائل است،پس حائل در یک نفر و دو نفر هم است.
اما روایت ما کلمهی «حائل» ندارد و مرحوم سید هم تحت تاثیر کلمهی حائل واقع شده است، ولی میگوید یک نفر و دو نفر حائل نیست، اما اگر یک صف و گروهی باشند که به صورت دسته جمعی از آنجا عبور میکنند،این حائل محسوب می شود.
ولی ما تحت تاثیر «ستر و جدار» هستیم، ظاهراً ستر و جدار مطلقاً صدق نمیکند، چه یک نفر و دو نفر باشد یا یک گروه. مگر اینکه بگوییم «ستر و جدار» کنایه از حائل است،آنوقت ممکن است بگوییم که یک نفر و دو نفر حائل نیست، اما صف متصل و مرور متصل حائل است.
«لأ بأس بالحائل غیر المستقر کمرور شخص من إنسان أو حیوان أو غیر ذلک، نعم إذا اتصلت المارّة لا یجوز و إن کانوا غیر مستقرین لاستقرار المنع حینئذ» هر چند اینها مستقر نیستند، یعنی در حال رفتن هستند،اما منع و حیلوله بودن شان پیوسته و مستقر است.
بله! اگر میزان حائل باشد( همان گونه که سید میگوید) حتماً باید بین یک نفر و دو نفر و بین یک صف فرق بگذاریم، یعنی اولی مانع و حائل نیست، اما دومی حائل است فلذا این بستگی دارد که انسان از روایت زرارة کدام را بفهمد، آیا در روایت زرارة میزان ستر و جدار است یا حائل؟
اگر میزان حائل باشد،مسلماً باید فرق بگذاریم بین حائل کم و زیاد.
المسألة الثالثة عشر
لو شک فی حدوث الحائل فی الأثناء بنی علی عدمه، و کذا لو شک فبل الدخول فی الصلاة فی حدوثه بعد سبق عدمه، و اما لو شک فی وجوده و عدمه مع عدم سبق العدم فالظاهر عدم جواز الدخول إلّا مع الاطمئنان بعدمه.
اگر انسان شک کند که آیا بین امام و او، حائلی وجود دارد یا نه؟ این مسئله سه صورت دارد و ما هر سه صورت را بحث میکنیم:
الف: شک ما در اثناء است، یعنی در ابتدا حائل نبود، احتمال میدهم که در اثنای نماز یک حائل آمده باشد.
ب: در اول نماز شک میکنم که حائل حادث شد یا حادث نشد و حال آنکه سابقاً حائل نبود،یعنی حالت سابقاً عدم بود، منتها در ابتدای نماز شک میکنم که آیا این عدم شکست یا نشکست.
ج: در ابتدای نماز شک میکنم که حائلی حادث شد یا نه؟ حالت سابقه هم برای من مجهول است.
بررسی صورت اول
اگر در اثنای نماز شک کنم که آیا حائلی حادث شد یا نه، و حال آنکه حالت سابقه عدم حائل بود، در اینجا هم نمازش درست است و هم جماعتش. چرا؟ چون استصحاب عدم حائل جاری است.
بررسی صورت دوم
اگر کسی در ابتدای نماز شک کند که آیا حائل حادث شد یا حادث نشد،حالت سابقه هم عدم است، در اینجا میتواند وارد نماز بشود. چرا؟ چون حالت سابقه عدم است و همان حالت سابقه را استصحاب میکند.
بررسی صورت سوم
ما در این صورت سوم با آیة الله خوئی بحث داریم،یعنی اگر کسی در ابتدای نماز در حدوث حائل شک کند و حالت سابقه هم مجهول است، مرحوم سید میگوید اگر تلاش کرد و مطمئن شد که حائلی در کار نیست (چون اطمینان خودش علم عرفی است) میتواند وارد نماز جماعت بشود. اما اگر تلاش کرد و مطئمن نشد،حق ورود به نماز را ندارد. چرا؟ چون ما باید احراز شرط و عدم مانع کنیم.
به بیان دیگر یا اتصال شرط است یا حائل مانع است، از این رو انسان یا باید شرط را احراز کند یا عدم حائل را احراز کند
المسألة الثالثة عشر
لو شک فی حدوث الحائل فی الأثناء بنی علی عدمه- چرا؟ أخذاًبالاستصحاب- و کذا لو شک فبل الدخول فی الصلاة فی حدوثه بعد سبق عدمه – باز میتواند وارد نماز جماعت بشود.چرا؟ چون استصحاب دارد- و اما لو شک فی وجوده و عدمه مع عدم سبق العدم فالظاهر عدم جواز الدخول – چرا؟ زیرا مصلّی باید شرائط و عدم حائل و مانع را احراز کند، یعنی یا اتصال شرط است یا حیلوله مانع است فلذا باید احراز کند- إلّا مع الاطمئنان بعدمه. ما نیز با مرحوم سید موافقیم.
دیدگاه آیة الله خوئی
اما مرحوم آیة الله خوئی فرموده اگر در ابتدای صلات شک کند که آیا حائل است یا حائل نیست، ما گفتیم باید کاوش کند،اگر اطمینان پیدا کرد به عدم حائل، وارد نماز بشود و اگر اطمینان پیدا نکرد،حق ورود به جماعت را ندارد، چون لازم است انسان شرائط و موانع را احراز کند.
ولی ایشان (آیة الله خوئی) میفرماید ما در اینجا استصحاب عدم ازلی داریم فلذا بدون اطمینان هم میتواند وارد نماز جماعت بشود.
چطور؟ اول ایشان یک مثالی در لباس حریر زده است.
فرض کنید که صد دانه لباس حریر داریم و مسلم و یقینی است که پوشیدن آنها برای مرد در نماز حرام است،ولی یکدانه لباس دیگر هم داریم که نمیدانیم حریر و ابریشم است یا چیز دیگر یا مخلوط، میگوید نهی نفسی «لا تلبس الحریر» ینحل حسب مصادیقه و افراده، تا صد دانه را نهی داریم، ولی در صد و یکمی نمیدانیم که نهی داریم یا نه؟ برائت جاری میکنیم، یعنی «رفع عن أمّتی ما لا یعلمون»،نهی نفسی صدتا را گرفته است،امام در یکصدومین آن شک داریم فلذا برائت جاری میکنیم.
در ما نحن فیه که نماز جماعت باشد و نماز جماعت یکی از افراد واجب تخییری است،یعنی نماز را یا باید فرادی بخوانیم یا با جماعت، میدانیم که این دهتا حائل است،ولی الآن که شک میکنیم،آیا حائل است یا نه، فرض کنید یک دیوار مختصر یا یک پردهی نازکی است، نسبت به آن شک میکنیم که این حائل حساب میشود یا نه؟ بگوییم شک در تعلق نهی است نسبت به این، و اصل این است که با مقراض برائت نهی را قیچی کنیم و بگوییم فقط حائلهای قطعی حرام است، اما این حائل مشکوک،مشکوک الحرمة است و با مقراض برائت قیچی میکنیم.
یلاحظ علیه بوجهین
ما نسبت به فرمایش ایشان دوتا اشکال داریم:
1: مقیس با مقیس علیه، فرق دارد، چون لبس حریر حرمت نفسی دارد، مرد اگر بخواهد در حال نماز یا غیر نماز لباس حریر و ابریشمی بپوشد حرام است، حرمت نفسی دارد. «ما لا یؤکل لحمه» حرمت نفسی ندارد. حرمت برای این است که نماز من باطل است، یا اگر نمازم را با حائل خواندم،این حرمت نفسی ندارد،منتها نمازم باطل است فلذا معاقبم برای ترک نماز اگر اعاده نکنم نه برای حائل. پس مقیس با «مقیس علیه» فرق کرد،در «مقیس» حرمت نفسی روی صدتا است،شک داریم که صد و یکمی هم حرام نفسی است یا نه؟ برائت جاری میکنیم.
ولی در اینجا حرمت نفسی نیست بلکه حرمت وضعی است و آن این است که «ما لا یؤکل لحمه» نماز را باطل میکند، فلذا اگر در پوست ارنب نماز خواندم،حرامی را انجام ندادم و اگر دوباره همان نماز را بدون آن لباس خواندم، نمازم درست است یا اگر با حائل نماز خواندم، حرمت وضعی دارد یعنی نمازم باطل است و اگر اعاده کنم، عقاب هم ندارم. بنابراین،نباید ما نحن فیه را با آنجا قیاس کرد.
2: مصب برائت شرعی و عقلی در جایی است که احتمال عقاب باشد،مانند حریر، احتمال میدهم که این صدو یکمی عقاب داشته باشد،ولذا برائت جاری میکنم،ولی در ما نحن فیه اصلاً احتمال عقاب نیست و اگر من حتی با حائل قطعی نماز بخوانم،عقاب ندارم.
بله! اگر اعاده نکنم،عقاب و چوب و چماق دارم،منتها عقابش برای این نیست که با حائل نماز خواندم،بلکه برای این است که نمازم باطل است و اعاده نکردم.
بنابراین، قیاس اینجا را به لبس لباس حریر مشکل است.
البته مرحوم آیة الله خوئی در این مسئله متفرّد است، یعنی احدی با ایشان در این نظریه موافق نیست.
بنابراین، اگر شک در وجود حائل کردیم یا شک در حائلیت موجود کردیم،یا شک در وجود مانع کردیم یا شک در مانعیت موجود کردیم، از نظر ما باید وارسی و کاوش کنند.
موضوع: حکم حائلی که فقط در حال رکوع و جلوس حائل است نه در حال قیام
المسألة الرابعة عشر
«إذا کان الحائل ممّا لا یمنع عن المشاهدة حال القیام، و لکن یمنع عنها حال الرّکوع أو حال الجلوس و المفروض زواله حال الرکوع أو الجلوس هل یجوز معه الدخول فی الصلاة؟ فیه وجهان. و الأحوط کونه مانعاً من الأول، و کذا العکس، لصدق وجود الحائل بینه و بین الإمام».
اگر حائل به گونهای باشد که در حال قیام حائل نیست،اما در حال رکوع و جلوس حائل است، منتها هنگامی که به رکوع میرسیم، آن را بر میدارند.
آیا از اینکه در حال قیام حائل نیست، اما در حال رکوع و جلوس (علی فرض الوجود) حائل است،منتها آن را هنگام رکوع و جلوس بر میدارند، آیا این حائل محسوب می شود یا نه؟
متن عروة الوثقی
إذا کان الحائل ممّا لا یمنع عن المشاهدة حال القیام، و لکن یمنع عنها حال الرّکوع أو حال الجلوس – تا اینجا به نظر میرسد که این مسئله تکراری است، ولی بعد از کلمهی «والمفروض» معلوم میشود که مسئله تکراری نیست،بله! آن شیء، در موقع قیام و ایستادن، حائل هست، اما موقع رکوع و جلوس آن را بر میدارند- و المفروض زواله حال الرکوع أو الجلوس- آیا ما میتوانیم در یک چنین شرائطی وارد نماز بشویم یا نمیتوانیم وارد نماز بشویم مگر اینکه موانع بر داشته شوند. فلذا مسئله تکراری نیست، چون سابقاً خواندیم اگر در حال جلوس مانع است، این باطل است، یا در حال رکوع مانع است، باز باطل است، ولی بحث در ما نحن فیه این است که موقع قیام و ایستادن، این حوائل سرجای خود هستند ولی ما امام را میبینیم، اما موقعی که به رکوع و جلوس میرسیم، این موانع در آن زمان نیست، بلکه آن را بر میدارند، آیا این مبطل است یا مبطل نیست؟
به عبارت دیگر با این فرض آیا حق داریم که وارد جماعت بشویم و اقتدا کنیم یا حق ورود به جماعت را نداریم؟- هل یجوز معه الدخول فی الصلاة؟ فیه وجهان. و الأحوط کونه مانعاً من الأول، و کذا العکس، لصدق وجود الحائل بینه و بین الإمام.
مرحوم سید میگوید میزان چیست؟
اگر میزان مشاهده باشد،ما نیز امام را مشاهده میکنیم،یعنی هم در حال قیام مشاهده میکنیم و هم در حال رکوع و جلوس.
در حال قیام مشاهده میکنیم، چون آن شیء، در حال قیام مانع از رؤیت و مشاهدهی امام نیست، یعنی به اندازهی بلند نیست که انسان در حال قیام نتواند امام را نبیند، اما اینکه در حال رکوع و سجود مانع نیست و امام را میبینیم، چون آن را در حال قیام و جلوس بر میدارند هر چند اگر میبود و بر نمیداشتند، در حال رکوع و جلوس مانع بود، منتها آن را بر داشتهاند.
اما اگر «میزان» مشاهده نباشد، بلکه میزان وجود الحائل یا تعدد المکان باشد، در این صورت نماز جماعت باطل است.
بنابراین، باید خود انسان از روایت استظهار کند که آیا در همهی حالات و اوضاع مشاهده شرط است، اگر مشاهده میزان باشد،این شرط در اینجا محقق است.
اگر میزان مشاهد نیست بلکه میزان حائل است،قهراً باید بگوییم که در اینجا حق نداریم که وارد نماز بشویم، مگر اینکه آن را بر دارند.
همان گونه که قبلاً ملاحظه شد، روایت نه کلمهی مشاهده داشت و نه کلمهی حائل. بلکه کلمهی «ستر و جدار» داشت، در ما نحن فیه هم ستر صدق میکند. چون هر چند در حال قیام و ایستادن امام را میبینم، ولی اگر در حال رکوع وجلوس ستر محسوب میشود هر چند هنگامی که من به رکوع میرسم آن را بر میدارند.
اگر میزان ستر باشد،باید از اول صلات در تمام احوال ستر نباشد و حال آنکه در اینجا این گونه نیست، بلکه در حال رکوع و جلوس ستر است، منتها هنگامی که من به رکوع و سجود میرسم، آن را بر میدارند.
المسألة الخامسة عشر
إذا تمّت صلاة الصفّ المتقدم و کانوا جالسین فی مکانهم أشکل بالنسبة إلی الصفّ المتأخر، لکونهم حینئذ حائلین غیر مصلین،نعم إذا قاموا بلا فصل و دخلوا مع الإمام فی صلاة أخری، لا یبعد بقاء قدوة المتأخرین.
این مسئله تقریباً با مسئلهی نوزدهم یکی است و اگر تفاوتی هم با همدیگر دارند، تفاوت شان حیثی است.
مسئلهی پانزدهم این است که فرض کنید جماعت از چندین صف تشکیل شده است و افراد صف سوم همگی مسافرند که نماز شان شکسته است و صف چهارم حاضرند و نماز شان تمام، صف سوم نماز شان را خواندند و سر جای خود نشستند، اینها بین صف چهارم و صف دوم حائلند، اتصال صف چهارم به وسیلهی صف سوم است و صف سوم همگی مسافرند، در رکعت دوم سلام را دادند و نشستند و تا آخر هم نشستند. اینها حائل و ستر هستند،چون در ستر فرق نمیکند که ثابت باشد یا متحرک. یا صف سوم حاضرند و نماز شان تمام، اما صف دوم مسافرند و نماز شان شکسته فلذا بعد از خواندن دو رکعت، سلام نماز را دادند و نشستند، اینها نسبت به صف سوم حائل هستند، این مطلب در مسئلهی نوزده نیز آمده است، چون عبارت مسئلهی نوزده این است:
«إذا انتهت صلاة الصف المتقدم من جهة کونهم مقصرین أو عدلوا إلی الإنفراد».
آقایان میگویند فرق این دو مسئله حیثی است، در اینجا از نظر حائل و عدم حائل بحث میکنیم، ولی در آنجا از نظر بعد بحث میکنیم .
به بیان دیگر در اینجا از نظر شرط اول بحث میکنیم، در آنجا از نظر شرط سوم بحث میکنیم که باید فاصلهی ماموم با امام فقط به اندازهی یک قدم بلند باشد و حال آنکه بیشتر است.
بنابراین، تصور نشود که این تکرار است،چون ممکن است یک مسئله دو حیث داشته باشد، حیث حائل اینجاست، اما حیث بعد را در مسئلهی نوزده آورده است.
حال دوباره به مسئلهی پانزدهم بر میگردیم، مرحوم سید میفرماید اگر صف متقدم قصد انفراد کرد، یا نشست و سلام کرد و بعد از سلام فوراً اقتدا نمود، شاید این مقدار حائل مانع نباشد.
اما اگر صف متقدم که نماز شان قصر است، بعد از خواندن دو رکعت، سر جای خود نشستند و منتظر ماندند که امام نماز خود را تمام کند و در نماز دیگر به امام اقتدا کنند، در اینجا نماز صف متأخر باطل است،یعنی فرق میگذارد بین آنجا که صف متقدم به همان حالت جلوس خود شان ادامه بدهند و بین جایی که سلام نماز بدهند و فوراً اقتدا کنند، نسبت به اولی حائل صدق میکند، اما نسبت به دومی حائل صدق نمیکند.
«إذا تمّت صلاة الصفّ المتقدم و کانوا جالسین فی مکانهم أشکل بالنسبة إلی الصفّ المتأخر، لکونهم حینئذ حائلین غیر مصلّین،نعم إذا قاموا بلا فصل و دخلوا مع الإمام فی صلاة أخری، لا یبعد بقاء قدوة المتأخرین».
بحث در این است که آیا «میزان» مطلق ستر است،اگر میزان مطلق ستر باشد،نماز شان باطل است، اما اگر میزان مطلق ستر نیست بلکه ستر طولانی میزان است،در این صورت جماعت شان باطل است، اما نماز شان بستگی دارد به اینکه به وظیفهی منفرد عمل کرده باشند یا نکرده باشند، اگر به وظیفهی منفرد عمل کرده باشند، صحیح است و در غیر این صورت باطل میباشد.
به بیان دیگر، بستگی دارد به اینکه از روایات کدام را میفهمیم،آیا حائل ممتد را میفهمیم یا مطلق حائل را، هر چند یک دقیقه باشد.
البته این خلاف احتیاط است ولذا آقایان میگویند که مسافرها در صف اول نایستند و در صف دوم هم با فاصله بایستند.یعنی احتیاط میکنند،ولی مرحوم سید میفرماید: «لا یبعد» فلذا خیلی جازم به مسئله نیست.
هذا إذا اتمّوا صلاتهم و جلسوا، و اما إذا قاموا بعد الإتمام بلا فصل، و اقتدوا بالإمام فی صلاة أخری قضائیة کان أو ادائیة لم یستبعد المصنّف بقاء قدوة المتأخرین، و ذلک لأنّ الموضوع عندئذ یدخل فی الحائل غیر المستقر، و قد مضی أنه غیر مخل و أن القدر المتیقن من السترة هی الثابتة، و المستقر فی مکانه دون ما لا استقرار له. نعم لو أطالوا الجلوس و لم یدخلوا فی الصلاة إلا بعد رکعة تبطل جماعة المتأخرین- بعید نیست که بگوییم جماعت شان باطل است، اما نماز شان اگر به وظیفهی منفرد عمل کرده باشند صحیح است، یعنی رکوع یا رکنی دیگری را اضافه نکرده باشند،یا اگر وظیفهی شان خواندن حمد و سوره بوده،حتماً خوانده باشند- و تصح صلاتهم منفرداً إذا عملوا بوظیفة المنفرد.
المسألة السادسة عشر
الثوب الرقیق الّذی یری الشبح من ورائه حائل لا یجوز مع الإقتداء.
اگر یک پارچهی خیلی نازک و رقیق بین مامومین و امام کشیده شده باشد به گونهای که همدیگر را کاملاً میبینند، آیا این حائل محسوب میشود یا نه؟
مرحوم سید میفرماید: این حائل است.
اگر بگویید میزان مشاهده است، پارچهی نازک و رقیق حائل محسوب نمیشود.
اما اگر بگویید میزان حائل است،حتی پارچهی نازک و رقیق یا توری هم حائل محسوب میشود ولذا بهتر است که نباشد.
البته در روایت کلمهی مشاهده نیست، در روایت ستر است،اما علما به جای ستر میگویند: حائل.
المسألة السابعة عشر
إذا کان أهل الصفوف اللاحقة غیر الصفّ الأول متفرقین بأن کان بین بعضهم بمع البعض فصل أزید من الخطوة الّتی تملأ الفرج فان لم یکن قدّامهم من لیس بینهم و بینه، البعد المانع، ولم یکن إلی جانبهم أیضاً متصلاً بهم من لیس بینه و بین من تقدّمه البعد المانع، لم یصحّ اقتدائهم و إلّا صحّ، و امّا الصف الأوّل فلا بدّ فیه من عدم الفصل بین أهله، فمعه لا یصحّ اقتداء من بعد عن الإمام أو عن المأموم من طرف الإمام بالبعد المانع.
این مسئله راجع به شرط سوم است که عدم التباعد بین المأموم و الإمام بود.
فرض کنید جماعت از چندین صف تشکیل یافته است که صف اولش به امام متصل است،
اما صف دوم افرادش متفرق و پراکنده ایستادهاند و بین شان فاصله است، اینها اگر بخواهند جماعت شان درست باشد،باید با یکی از دو طرف ارتباط داشته باشند یا صف قبل ارتباط داشته باشد، إمّا من القدّام، و إمّا من جانب الیمین و الیسار.
اما گر صف دوم به قدری متفرق و پراکنده ایستادهاند که هیچ نوع ارتباطی با متقدم ندارند، یعنی از هیچ طرف با صف مقدم اتصال ندارند. جماعت شان باطل است.
حاصل این مسئله این است که نباید بین ماموم و امام یا بین صف متاخر با صف متقدم بیش از یک قدم و خطوه فاصل باشد، اگر از هیچ طرف اتصال نداشته باشند، جماعت شان باطل است.
مرحوم سید در اینجا دو مسئله رامطرح می کند، یکی احکام صف دوم و سوم را مطرح میکند،این اولی است، دوم احکام صف اول را مطرح میکند.
اما صف دوم و سوم،اینها یا باید ارتباط شان از پیش رو باشد یا ارتباط شان از سمت راست یا از سمت چپ.
اما صف اول فقط یک راه دارند و آن اینکه یا باید از سمت راست به امام متصل باشند یا از سمت چپ.
این مسئله در حقیقت نتیجهی آن شرط سوم است که «عدم التباعد بین المأموم و الإمام أو بین المأمین بعضهم مع بعض آخر» بود.
یعنی فاصلهی موقف صف متأخر با سجدگاه صف متقدم باید بیش از یک قدم نباشد.
المسألة الثامنة عشر
لو تجدّد البعد فی أثناء الصلاة بطلت الجماعة و صار منفرداً و إن لم یلتفت و بقی علی نیّة الاقتداء فإن أتی بما ینافی صلاة المنفرد من زیادة رکوع مثلاً للمتابعة أو نحو ذلک، بطلت صلاته و إلّا صحت.
این مسئله فرضش در جماعت خیلی آسان است، مثلاً افرادی مسافرند و نماز را خواندند و بلند شدند و رفتند، با رفتن آنان بعد و فاصله حاصل شد، یعنی در ابتدای نماز بعدی در کار نبود. اگر انسان در اثنای نماز متوجه این فاصله و بعد شد، باید قصد فرادی کند. اما اگر بخاطر تاریکی یا عدم بینائی متوجه فاصله و بعد نشد، بلکه بعد از نماز دیگران به او تذکر دادند که صف مقدم شما مسافر بودند و بعد از تمام شدن نماز شان رفتند و بین شما و امام یا بین شما و صف قبلی بعد و فاصله حاصل شد،آیا نماز این آدم درست است یا نه؟ این بستگی دارد که رکنی را زیاد نکرده باشد.
سوال: اگر کسی وظیفهاش خواندن حمد بود، ولی به خیال اینکه اقتدا کرده است، آن را نخواند و لی بعداً معلوم شد که اقتدائش باطل است،آیا نمازش باطل است یا نه؟
جواب: نمازش صحیح است، چرا؟ چون «لا تعاد» داریم و قبلاً گفتیم که «لا تعاد» حتی عامد معذور را هم میگیرد، چون این آدم خیال کرده بود که جماعت به همان حال اولی خود باقی است ولذا حمد و سوره را نخواند و بعد از نماز فهمید که بین او، و امام فاصله و بعد بوده است، این در صورتی است که رکنی را زیاد نکرده باشد، اما اگر رکنی را زیاد کرده باشد، نمازش باطل است چون زیادی رکن فقط در جماعت مبطل نیست،اما در فرادی مبطل است.
المسألة التاسعة عشر
«إذا انتهت صلاة الصف المتقدّم من جهة کونهم مقصرین أو عدلوا إلی الإنفراد، فالأقوی بطلان اقتداء المتأخر للبعد إلّا إذا عاد المتقدم إلی الجماعة بلا فصل، کما أنّ الأمر کذلک من جهة الحیلولة أیضاً علی ما مرّ».
این همان مسئلهای بود که در مسئلهی پانزدهم خواندیم و گفتیم این مسئلهی پانزدهم،همان مسئلهی نوزدهم است و فرق شان فرق حیثی است و آن این است که صف مقدم مسافر بودند فلذا بعد از آنکه دو رکعت نماز شان تمام شد،بلند شدند و رفتند، این مسئله همان مسئلهی پانزدهم است،منتها در آنجا از نظر حیلوله بحث میکردیم که آنان بعد از تمام شدن نماز شان، سر جای خود مینشستند و نسبت به صف متاخر حائل محسوب میشدند،ولی در اینجا از نظر حیلولة بحث نمیکنیم بلکه از نظر بعد بحث میکنیم.
المسألة العشرون
الفصل لعدم دخول الصف المتقدم فی الصلاة لا یضرّ بعد کونهم متهیّئین للجماعة، فیجوز لأهل الصف المتأخر، الإحرام قبل احرام المتقدم، و إن کان الأحوط خلافه، کما أنّ الأمر کذلک من حیث الحیلولة علی ما سبق.
این مسئله عین همان مسئله ششم است که قبلاً خواندیم
مسئله این است که آیا صف متاخر حق دارند قبل از صف متقدم اقتدا کنند و تکبیر را بگویند یا حق ندارند؟
ممکن است کسی بگوید که حق ندارند قبل از صف متقدم اقتدا کنند و تکبیر را بگویند. چرا؟ چون بین اینها بعد است فلذا باید صبر کنند که صفهای قبل اقتدا کنند،یعنی هر یک از صفوف متاخر باید صبر کنند که صف قبل از او اقتدا کنند و سپس آنها اقتدا نمایند تا نوبت برسد به صف آخر.
ولی مرحوم سید میگوید اشکال ندارد هرچند بین شان بعد و فاصله هم باشد، منتها به شرط اینکه صف قبل خودشان را آماده کرده باشند برای اقتدا و از متهیّئین باشند.یعنی همین مقداری که صف متقدم برای اقتدا مهیاّ باشند، کافی است که صف متاخر اقتدا کنند.
دلیل شان هم این است که حضرت امام علی علیه السلام در مسجد کوفه برای نماز میایستادند، و پشت سر آن حضرت صفهای طولانی اقتدا میکردند و اگر قرار بود که تا صف اول اقتدا نکند، صف بعدی حق اقتدا کردن را ندارد، دیگر اثناء صف یا صف آخر به امام نمیرسید،از این معلوم میشود که صرف تهیّأ کافی است، منتها من یک چیز را زیاد کردم و آن اینکه علاوه بر تهیّأ، اشراف بر تکبیره هم داشته باشند،در این صورت جماعت و نماز شان درست است.
و اما المقام فقد أفتی المصنف هنا أیضاً بنفس ما مرّ فی المسألة السابقة، و أنّه إذا عاد المتقدم إلی الجماعة بلا فصل صحّت صلاة المتأخرین، فالبعد فی زمان قلیل کالحیلولة فیه، غیر مخلّ ولو شککنا فی الإخلال فاستصحاب الإمامة محکم.
فرض کنید که من شک کردم که آیا امامت باقی است یا نه؟ البته این مربوط است به مسئلهی قبل، که در اثنای نماز، صف متقدم قصد انفراد کردند و دو مرتبه به امام ملحق شدند، شک میکنیم که آیا در اینجا اتصال باقی است یا نه؟
مرحوم بروجردی و آیة الله خوئی میفرمایند در اینجا استصحاب بقاء امامت داریم، یعنی اگر شک کنیم که آیا امامت و قدوه بهم خورده یا نه؟ میتوانیم استصحاب موضوعی کنیم و بگوییم کانت الإمامة باقیة و الأصل بقائها.
موضوع: حکم جماعت و نماز صف متاخر بعد از علم به بطلان صلات صف متقدم
المسألة الحادیة و العشرون
إذا علم بطلان صلاة الصفّ المتقدم تبطل جماعة المتأخر من جهة الفصل أو الحیلولة، الخ.
اگر صف متأخر بداند که نماز صف متقدم باطل است،قهراً دوتا مشکل پیش میآید، یکی مشکل حیلوله ودیگری مشکل بعد و دوری، یعنی هم بعدش یک بعد غیر متعارف است، علاوه بر این،موقع رکوع و جلوس حائل از رؤیت امام هستند.
در اینجا دو صورت متصور است:
صورت اول
گاهی هردو طرف معتقدند بر اینکه صلات صف متقدم باطل است، یعنی صف متقدم هم فهمیدند که در موقع نماز فاقد طهور بودهاند یا رکنی را کم کردهاند، نماز شان باطل است، پس هردو گروه(صف متاخر و متقدم) معتقدند بر اینکه صلات صف متقدم باطل است،صف متاخر میدانند که نماز صف متقدم باطل است، خود صف متقدم نیز اقرار دارند بر اینکه نماز شان باطل بوده است، چون فهمیدند که فاقد طهورند.
صورت دوم
اما گاهی صف متقدم معتقد بر صحت صلات خود هستند، یعنی اجتهاد یا تقلید شان میگوید که نماز ما باطل نیست. ولی صف متاخر اجتهاد یا تقلید شان میگوید که نماز صف متقدم باطل است، مثلاً، صف متقدم نماز خود را بدون جلسهی استراحت خواندند،اولی میگوید من مقلد کسی هستم که جلسهی استراحت را واجب نمیداند یا اجتهادم به آنجا رسیده که جلسهی استراحت واجب نیست بلکه مستحب است.
در صورت اول که هردو معتقدند که نماز شان باطل است،قهراً جماعت صف دوم باطل است، هم به عقیدهی خودشان و هم به عقیدهی صف متاخر، کأنّه اینها نماز میخوانند اصلاً این صف نباشد، اگر این صف اصلاً نبود، نماز شان بخاطر بعد باطل بود. یا مثل این است که این صف متقدم نشسته باشند و صف جلوی اقتدا کنند.
بنابراین، در جایی که هردو طرف معتقدند که نماز صف متقدم باطل است،قهراً جماعت صف دوم (متاخر) باطل است، اما اینکه آیا نماز شان باطل است یا نه؟
این بستگی دارد به اینکه به وظیفهی منفرد عمل کرده باشند یا نکرده باشند،و غالباً به وظیفهی منفرد عمل نمیکنند،چون اگر از اول اقتدا کردهاند، حمد وسوره را نمیخوانند، قهراً صف دوم علاوه بر بطلان جماعت شان، نماز شان نیز باطل است، هم جماعت شان باطل است و هم نماز شان،چون به وظیفهی منفرد عمل نکردهاند، مگر اینکه قاعده «لا تعاد» را جاری کنیم و بگوییم «لا تعاد» عامد معذور را هم میگیرد.
پس اگر نماز صف متقدم بالاتفاق باطل باشد،جماعت صف متاخر هم باطل است و صحت نماز شان بستگی به این دارد که به وظیفهی منفرد عمل عمل کرده باشند یا نکرده باشند، یعنی رکنی را اضافه کرده باشند یا نکرده باشند، اما از نظر حمد و سوره ترکش اشکال ندارد، چون بعد از صلات فهمیدند که نماز صف قبلی باطل است، ترک حمد و سوره مشکلی نیست حتی از عامد عن عذر.
اما اگر نماز صف متقدم از نظر خود شان درست است، فرض کنید که جلسهی استراحت را انجام ندادهاند چون مستحب میدانند، یا ذکر رکوع و سجود را یک مرتبه هم کافی میدانند و لازم نیست که سه مرتبه بگویند.
مرحوم سید در اینجا میفرماید ممکن است بگوییم که هم نماز صف متاخر صحیح است و هم جماعت شان.
چرا؟ چون روایت زرارة که میگوید: «أن یکون الصفوف متلاحقة» این بخش را خارج نمیکند. بلکه این تحت «أن یکون الصفوف متلاحقة» داخل است، چون اینها پشت سر هم هستند.
علاوه براین، در زمان حضرت امیر المؤمنان حضرتش در جانب قبله میایستادند و هزاران نفر هم به آن حضرت اقتدا میکردند و حال آنکه این هزاران نفر از نظر احکام شرعی یکنواخت نبودند،بلکه در میان آنان افرادی بودند که مقلد عبد الله بن مسعود بود،دیگری هم مقلد ابراهیم نخعی و هکذا.
به بیان دیگر جمعیتها با آراء و عقاید مختلف پشت سر حضرت نماز میخواندند و حال آنکه حضرت نمیفرمود که وارسی کنید بر اینکه صف مقدم از نظر فقهی با شما همگام است یا نه؟
ولذا مرحوم سید میگوید اگر شک کنیم که از نظر فقهی با ما همگام هستند یا نه؟ اصالة الصحة جاری میکنیم.
پس معلوم شد که در این مسئله دو فرع اساسی داشتیم،یک فرع استطرادی، فرع استطرادی این بود که اگر نماز صف متقدم بالاتفاق باطل باشد، جماعت دومی باطل است،ولی نماز شان صحیح است،منتها به شرط اینکه عمل به وظیفهی منفرد کرده باشند، یعنی رکنی را اضافه نکرده باشند.اما ترک حمد و سوره مشکلی در صحت نماز شان ایجاد نمیکند.
فرع دیگر این بود که نماز صف متقدم بالاتفاق باطل نیست، بلکه از نظر خود شان صحیح است، اما از نظر صف متاخر باطل می شود.
ایشان میفرماید: این بخش مشمول حدیث زرارة است که میفرماید: «أن یکون الصفوف متلاحقة» و حدیث زرارة این بخش را میگیرد، چون حدیث زراره نمیگوید که حتماً باید صفوف متقدم با صفوف متاخر همفکر و هم عقیده باشند چنانچه در زمان امیر المؤمنان همگی پشت سر آن حضرت نماز میخواندند و حال آنکه از نظر فقهی یکنواخت نبودند.
فرع استطرادی این شد که اگر شک کردیم که نماز صف متقدم باطل است یا نه،یعنی با من همفکر هستند یا نه؟ لازم نیست تفحص و تفتیش کنیم،بلکه اصالة الصحة جاری میکنیم.
متن عروة الوثقی
المسأله الحادیة و العشرون
إذا علم بطلان صلاة الصفّ المتقدم تبطل جماعة المتأخر من جهة الفصل أو الحیلولة – چرا جماعت شان باطل است؟ چون فاصله دارند یا هنگامی که میایستند، من صف مقدم را نمیبینم - و إن کانوا غیر ملتفتین للبطلان، نعم مع الجهل بحالهم – که آیا از نظر فقهی با من یکسان هستند یا نه، یا نماز شان صحیح است یا باطل - تحمل علی الصحّة و لا یضرّ، کما لا یضرّ فصلهم إذا کانت صلاتهم صحیحة بحسب تقلیدهم، و إن کانت باطلة بحسب تقلید الصفّ المتأخر.
موضوع: آیا صبی ممیز حائل محسوب میشود یا نه؟
المسألة الثانیة و العشرون
لا یضرّ الفصل بالصبی الممیّز ما لم یعلم بطلان صلاته
اگر در صف جلوی ما صبی ممیزس باشد یا در سمت راست ما صبی ممییز باشد که اتصال من به صف متقدم از طریق ایشان است، آیا جماعت من صحیح است یا نه؟
به بیان دیگر آیا صبی ممیز حائل محسوب میشود یا نه(هو حائل أو لا)؟ هل هو سبب الإتحاد أولا؟ این بستگی دارد به اینکه نماز و روزهی صبی را شرعی بدانیم یا شرعی ندانیم،بلکه تمرینی بدانیم.
برخی از علمای ما میگویند عبادات صبی اعم از نماز و روزه تمرینی است، به این معنا که باید آنها نماز بخوانند تا موقعی که بالغ شدند، نماز و روزه بر آنان سنگینی نکند.
ولی عدهای میگویند که عبادات صبی ممیز شرعی است و در این زمنیه روایت هم داریم که ما به آنان استدلال کردیم،کسانی که در بحث صوم ما بودند، ما در کتاب صوم گفتیم که عبادات صبی شرعی است ولذا اگر کسی نماز و روزهی قضای پدرش بر گردنش باشد، چنانچه فرزند غیر ممیزش از طرف پدر او بخواند،ذمّهی آن شخص بریئ میشود. ما این معنا را از آن روایت استفاده کردیم که میفرماید:«مروهم بالصلاة».
بنابراین، صبی ممیز نه حیلوله محسوب میشود اگر چنانچه در صف متقدم بایستد،و نه سبب بعد و دوری میشود اگر در سمت راست یا چپ انسان بایستد. بلکه بستگی دارد به اینکه مسئله را تمرینی بدانیم یا شرعی، و ما معتقدیم که شرعی است نه تمرینی.
المسألة الثانیة و العشرون
لا یضرّ الفصل بالصبی الممیّز ما لم یعلم بطلان صلاته.
ممکن است که چرا ایشان در اینجا فقط فصل را گفت؟ چون بحث ایشان فعلاً در شرط سوم است، شرط اول که حائل باشد، مسائلش را قبلاً بیان کرد و لذا کلمهی فصل را به کار میبرد نه کلمهی حیلولة.
موضوع: حکم جماعت کسی که در اثنای نماز شک در حدوث بعد میکند
المسألة الثالثة و العشرون
إذ شک فی حدوث البعد فی الأثناء،بنی علی عدمه و إن شک فی تحققه من الأول وجب احراز عدمه إلّا أن یکون مسبوقاً بالقرب، کما إذا کان قریباً من الإمام الّذی یرید أن یأتمّ به، فشک فی أنّه تقدّم عن مکانه أم لا؟
مرحوم سید مسئلهی بیست و سوم را، فقط سه فرع را کرده، و لی من در شرح چهار فرع کردهام.
فرع اول
فرع اول این است که من با امام نماز میخواندم، فاصلهی من با ایشان فاصلهی متعارف و مرغوب بود، منتها از آنجا که شب است و تاریکی همه جا را فرا گرفته، از این رو احتمال میدهم که شاید بعد و دوری بین من و امام حاصل شده باشد،اگر سابقهاش عدم بعد و دوری بود،استصحاب اتصال میکنیم و میگوییم سابقاً من به صف متقدم متصل بودم، در اثر تاریکی نمیدانم که اتصالم باقی است یا از بین رفته، استصحاب میکنم اتصال را.
فرع دوم
اما اگر از اول شک کنم که آیا اتصال بین من و امام بر قرار است یا نه؟ مرحوم سید میگوید در اینجا حتماً باید احراز اتصال کنی.
فرع سوم
«إلّا أن یکون مسبوقا بالقرب» فرع سوم این است که سابقاً اتصال بود،(اول نماز است) نمیدانم که اتصال بهم خورده یا نه؟ میفرماید در اینجا استصحاب قرب میکنیم.
این فروعی است که مرحوم سید بیان کرده است، ولی من فکر میکنم که فروع بیش از این است که ایشان گفته است.
هذه المسأله نفس ما مرّ فی «المسألة 13»- این مسئله، عین همان مسئلهی سیزده است، تفاوتش در این است که در آنجا شک در حدوث حائل بود، ولی دراینجا شک در حدوث بعد است- غیر أن البحث هناک کان مرکّزاً علی حدوث الحائل فی الأثناء، و فی المقام علی حدوث البعد فی الأثناء، و المسألتان ترتضعان من من لبن واحد – این چهار صورت دارد-:
الف: و هو أنّه إذا کانت الحالة السابقة عدم الحیلولة و البعد یستصحب عدمهما.
ب: و إذا کانت الحالة السابقة الحیلولة و البعد فکذلک.
ج: و إن شک فی حدوثهما فی الأثناء- در اثناء شک میکنم که بعد حاصل شد یا نه؟استصحاب عدم بعد میکنم- فکذلک، فالأصل عدم حدوثهما.
د: و إن شک فی وجود الحائل و البعد و عدمهما من الأول، و لم یکن مسبوقاً باحد الأمرین یجب علیه احرازه، و قد مرّ قول المصنّف فی «المسألة 13» فالظاهر عدم جواز الدخول إلّا مع الإطمئنان بعدمه».
اگر در اول نماز و قبل از آنکه اقتدا کنم، شک میکنم که من بعد دارم یا نه، آیا به مقدار «یتخطی» است یا به مقدار لا یتخطی؟
مرحوم سید میگوید باید در اینجا وارسی کند که آیا بعد است یا نه؟
چرا باید وارسی کند؟ چون یا اتصال شرط است یا بعد مانع میباشد، اگر اتصال شرط باشد،باید انسان آن را احراز کند و اگر بعد مانع است،باید عدم مانع را هم احراز کند.
مرحوم آیة الله خوئی یک بیانی در مسئلهی سیزدهم داشت، آن بیان را در اینجا نیز میآورد، ایشان میفرماید بعد مانع و مخل است، میگوید ما یقین داریم که بعدهای مخل است و نمیشود در آنها برائت جاری کرد، اما نمیدانم این بعدی که فعلاً هست، به مقدار «یتخطی» است یا به مقدار «لا یتخطی»؟
اصل این است که نماز مقید به عدم این بعد نشده است فلذا شبههی موضوعیه است و در آن اصل برائت جاری میکنیم.
ولی من در اینجا این گونه بحث میکنم که آیا واقعاً شرع مقدس به تعداد افراد نماز را مقید کرده است، مثلاً اگر در دنیا یک میلیارد ابریشم و حریر باشد،این نماز مقید به یک میلیارد ابریشم و حریر است، یعنی عدم هذا،عدم هذا و ....،؟
نه خیر! بلکه حکم روی عنوان رفته، آن گونه که ایشان بیان فرموده، معنایش این است که شارع مقدس به مقدار تعداد موانع، نماز را مقید کرده است و حال آنکه نماز بیش از یک قید ندارد که همان عدم کونها فی الحریر المحض و عدم کون المصلّی بعیداً من الإمام.
بنابراین، ایشان میخواهد حکم را به صورت قضیهی حقیقیه در بیاورد و به تعداد افراد قید درست کند،آنگاه شک میکنیم که آیا در اینجا هم همان قید شارع هست یا نیست؟ بگوییم شک در قید زاید است و در شک در قید زاید برائت جاری میکنند.
موضوع: حکم جماعتی کسی که در اثناء بر امام مقدم شده
المسألة الرابعة و العشرون
إذا تقدّم المأموم علی الإمام فی اثناء الصلاة –سهواً أو جهلاً أو اضطراراً – صار منفرداً و لا یجوز له تجدید الاقتداء نعم لو عاد بلا فصل لا یبعد بقاء قدوته.
مسئلهی شرط چهارم این است که ماموم نباید بر امام مقدم بشود، حال اگر ماموم مقداری متاخرتر از امام یا مساوی با امام ایستاد، منتها در وسط نماز یا بخاطر سهو و اشتباه یا بخاطر جهل یا بخاطر اضطرار، یک قدم جلوتر از امام گذاشت، و فوراً دوباره سر جای خود بر گشت، آیا جماعتش صحیح است یا نه؟
مرحوم سید میگوید اگر استمرار پیدا کند،جماعتش باطل است،اما اگر فوراً بر گردد، بعید نیست که بگوییم که این مشمول ادلهی عدم تقدم است، یعنی عرف در این گونه موارد مسامحه میکنند و یک لحظه را به حساب نمیآورند.
«إذا تقدّم المأموم علی الإمام فی اثناء الصلاة – سهواً أو جهلاً أو اضطراراً – صار منفرداً –جماعتش باطل است- و لا یجوز له تجدید الاقتداء – ما در شریعت نداریم که در اثناء انسان وارد جماعت بشود، البته در اثناء ابتداءً میتواند وارد جماعت بشود،اما اینکه وارد جماعت بشود، سپس از جماعت بیرون بیاید و باز وارد جماعت بشود،این را در شریعت نداریم- نعم لو عاد بلا فصل لا یبعد بقاء قدوته».
مرحوم سید میگوید بعید نیست که بگوییم روایات شامل اینجا نیست، بلکه شامل جایی است که مستقر باشد، یعنی تقدم ماموم بر امام دوام پیدا کند، اما اگر یک لحظه باشد،بعید نیست که بگوییم این صحیح است.
ولی کلام قابل تامل است، چون این هم خودش یکنوع تقدم است،ما در مصادیق تابع عرف نیستیم، فلذا اگر رفت یک لحظه مثلاً عقرب را کشت و دو باره برگشت، بعید نیست که بگوییم نمازش صحیح است و لی بعید است که جماعتش صحیح باشد.
«تظهر الثمرة» اگر این آدم بر فریضهی منفرد عمل نکرده باشد،نمازش هم باطل است.
المسألة الخامسة و العشرون
مسئلهی بیست و پنجم این است که نماز جماعت را به دور کعبه بر گزار کنند، «الصلاة حول المکّة بالإستدارة».
چرا این مسئله را در اینجا آورده است؟ چون از شئون شرط چهارم است که «تقدم المأموم علی الإمام» باشد.
تاریخچهی مسئله
من از یکی از علمای مکه تاریخچهی این مسئله را پرسیدم، ایشان یک کتابی برای من فرستاد، که نماز استداره یعنی چه؟
امام در مقام ابراهیم میایستد، دور تا دورش اقتدا میکنند و گاهی اتفاق میافتد که ماموم در مقابل و روبروی امام واقع میشود،منتها بین امام و ماموم کعبه حائل است.
در آن کتاب نوشته است که این مسئله در زمان خالد بن عبد الله القسری رخ داده است، خالد بن عبد الله قسری یکی از فرمانداران خلفای اموی است، ایشان در یک ماه رمضان در مکه آمد و دید که امام پشت مقام ابراهیم ایستاده،همگی اعلای مسجد هستند. دید جا تنگ است، آن طرف مسجد خالی است، این طرف مسجد جا تنگ است، اهل سنت هم به صلات تراویح خیلی اهمیت میدهند، ایشان گفت اشکالی ندارد، امام سر جای خود بایستد، مردم دور تا دور اقتدا کنند.
پس برای اولین بار عبد الله قسری که فرماندار عبد الملک مروان بود، این مسئله را مشروعیت بخشید، قبل از ایشان یک چنین چیزی نبوده است.
بعد دیدند که مردم نمیتوانند طواف کنند و حال آنکه میگویند صلات مستحبی طواف را قطع نمیکند، مسلمانان میخواهند طواف کنند و شما مسجد را پر کردید هر چند از این طرف یک مقدار جا خالی میماند، یعنی از طرف مقام ابراهیم تا کعبه یک مقدار جا خالی میماند،ولی پشت سر کاملاً پر میشد و به کعبه متصل میشدند، فلذا به او اعتراض کردند و گفتند: شما با این نماز مستحب میخواهید طواف را باطل کنید؟
گفت: پس هر بخشی از صلات تراویح که خوانده شد، امام صبر کند،مردم یک طواف بکنند و دوباره بر گردند،این را هم از این طریق حل کرد. یعنی وقتی که یک دور طواف تمام شد،دو مرتبه نماز را شروع کنند.
موضوع: حکم نماز استدارهای جماعة
همان گونه که بیان شد، نماز بر دور کعبه در زمان عبد الملک بن مروان رسمیت پیدا کرد،چون امام در بخش اعلای مسجد (مقام ابراهیم) میایستاد، پشت سرش هم جمعیت به بالای مسجد صف میکشیدند، آن طرف کعبه تقریباً همهاش خالی میماند، مگر به مقدار طواف. فرماندار عبد الملک آمد و گفت مسئله را استدارهای بکنید، یعنی امام در همان بخش مقام ابراهیم بایستد، بقیه در اطراف صف بکشند و به صورت استدارهای نماز بخوانند، فلذا این مسئله از آن زمان در کتابهای فقهی معنون است که آیا صلات استدارهای به صورت جماعت صحیح است یا نه؟
أوّل من تعرض للمسألة من الأصحاب
از علمای ما اولین کسی که به این مسئله توجه کرده، مرحوم ابن جنید است، بعداً این مسئله را در کلمات علامه دیدم.
اشکالاتی که بر نماز استدارهای وارد شده است
نماز استدارهای به صورت جماعت سه اشکال دارد و ما باید این سه اشکال را حل کنیم.
الإشکال الأول: أقربیة المأموم إلی الکعبة عن الإمام
اولین اشکال این است که گاهی فاصلهی امام نسبت به کعبه بیشتر میشود، ولی فاصلهی ماموم کمتر میشود (اگر بنا باشد که قرب و بعد را به کعبه بسنجیم).
کعبهی معظمه به صورت مستطیل است نه مربع، چون مستطیل است، قانون کلی این است کسانی که روبروی ضلع بایستند،فاصلهی شان بیشتر است.
اگر یک به دور کعبه یک دایرهای بکشیم، کسانی که روی خطی بایستند که روی ضلع کعبه هستند،دور تر هستند.
اما کسانی که روبروی زاویه هستند، آنان نزدیکترند به کعبه.
پس اگر بنا باشد که ما قرب و بعد را با کعبه بسنجیم و امام اگر در مقام ابراهیم بایستد که مقابل یک ضلع است،امام گاهی دورتر است به کعبه، در حالی که ماموم نزدیکتر است. چرا؟ فرض کنید کعبه مرکز دایره است، یک دایرهی بزرگی بکشیم که هم کعبه را در دل خود جای بدهد و هم بیرون کعبه را تا برسد به مقام ابراهیم، و بنا هم باشد که همهی افراد روی این خط بایستند، امام چهار انگشت جلوتر، ماموم چهار انگشت عقب تر. اما همگی روی این دایره نماز بایستند، امام که مقابل ضلع است،فاصلهاش به کعبه بیشتر است،اما مامومی که در مقابل زاویه است، فاصلهی شان نسبت به کعبه کمتر است،و این قانون مستطیل بودن کعبه است.
بنابراین، همیشه مستطیل، اگر یک نفر مقابل ضلع بایستد که فاصلهاش دو متر است، اما آنکس که در مقابل زاویه بایستد، همیشه فاصلهاش از کسی که مقابل ضلع است کمتر میباشد،چون زاویه برآمدگی دارد،این طرف نزدیکتر است به کعبه تا کسانی که در مقابل ضلع ایستادهاند.
پس اگر ما صلات استدارهای داشته باشیم و دایرهای را بکشیم، به شرط اینکه امام در مقابل ابراهیم یا در مقابل یکی از این اضلاع اربعه بایستد و مردم هم دایره واز صف بکشند، مردم دو قسم خواهند شد، یک قسم فاصلهی شان با کعبه،همان فاصلهی امام است با کعبه، اما کسانی که کج میشوند و مقابل زاویه میایستند، فاصلهی آنان با کعبه کمتر از فاصلهی امام است با کعبه، و بنا شد که همیشه امام اقرب باشد و ماموم ابعد، و حال آنکه در اینجا عکس است، یعنی امام ابعد است و ماموم اقرب.
اما اگر بگوییم میزان کعبه نیست، بلکه میزان جای پای ماموم است،اگر جای پای ماموم عقب تر از جای پای امام باشد، ممکن است در بعضی از موارد اشکال کمتر باشد، به این معنا که اگر یک دایره بکشند، و امام روی دایره بایستد، ماموم پنج انگشت این طرف دایره بایستند،این کافی است و لو اینکه در بعضی از «اطراف» ماموم به کعبه نزدیکتر از امام باشد به کعبه. ولی میزان اقربیت و ابعدیت به کعبه نیست، بلکه میزان اقربیت و ابعدیت ماموم است به امام. امام روی خط دایره بایستد،ماموم یا مساوی باشند(بنابر مساوات) یا پنج انگشت عقب تر از امام باشد، اگر این میزان باشد، صحیح است،خواه ماموم مقابل ضلع باشد یا مقابل زاویه. فلذا بستگی دارد که قرب و بعد را با چه بسنجیم. ما در مساجد خود، قرب و بعد را با امام و ماموم میسنجیدیم، به این معنا که امام باید جلوتر بایستد و ماموم عقب تر. اگر در کعبه هم میزان همین باشد، اگر روی دایره نماز بخوانند اشکالی ندارد، بله! اگر ماموم از خط دایره جلوتر برود، جماعتش باطل میشود.
اما اگر روی دایره باشند و لو چهار انگشت عقب تر،یا بنابراینکه مساوات هم کافی است، نماز شان درست است. چرا؟ میزان جایگاه امام است و ماموم، پای امام با پای ماموم یا مساوی باشد یا کمی عقب تر، دیگر فرق نمیکند که نسبت به کعبه نزدیکتر باشند یا دورتر.
یظهر من کلمات غیر واحد من الأصحاب ان المشکلة هی اقربیة المأموم من الکعبه من الإمام إلیها فی بعض الموضع مثلاً إذا کان الإمام واقفاً فی مقام إبراهیم متوجهاً إلی الکعبه فالفاصل المکانی بینه و بین الکعبه حوالی 12 متراً تقریباً فیجب ان یکون هذا المقدار سائداً علی عامة المأمومین، أی یکون الفاصل المکانی بین کلّ مأموم و الکعبه بهذا المقدار إذا قلنا بکفایة التساوی أو أزید بقلیل إذا قلنا بوجوب التأخر مع أن ذلک غیر محقق فی جمیع الدائرة و ذلک أنّ الکعبة المشرفة مربعة مستطیلة فإذا رسمنا حولها دائرة موهومة یکون مرکزها وسط الکعبة فالخطوط الخارجة منها (دایرة) إلی الکعبة، لیست متساویة بل الخارج منها إلی الزوایا أقصر ممّا یخرج منها(دایرة) إلی الأضلاع طبعاً، لاقتراض کون الکعبه علی شکل مربع، فلو ابتدأنا برسم الدائرة من مقام إبراهیم و انتهینا بعد الرسم علی جمیع الجوانب إلیه، فالخط الخارج من مقام ابراهیم إلیها ابعد من الخطوط الخارجة من نفس الدائرة إلی الزوایا الأربع،فاذا فرضنا وقوف الإمام علی رأس الدائرة المارّة علی مقام إبراهیم و و قف المأموم علی نفس الخطّ لکن بحذاء أحدی الأربع یکون المأموم أقرب إلی الکعبة من الإمام، فلا محیص من ترسیم دائرة أخری حتّی یقف المأموم علیها (دایرة) علی نحو یکو الفاصل المکانی بینه و بین الکعبة کنفس الفاصل المکانی بین الإمام و بین الکعبة أو أزید.
پس یکی از اشکالات این است، البته در صورتی این اشکال وارد است که بگوییم میزان اقربیت و ابعدیت نسبت به کعبه است، بر خلاف جاهای دیگر که میزان اقربیت و ابعدیت ماموم و امام است. یعنی امام باید جلوتر از ماموم باشد.
و الإشکال هو الّذی رکزّ علیه لفیف من العلماء.
ثمّ إنّ هذا الإشکال مبنیّ علی جعل المیزان فی التأخّر و التساوی نفس الکعبة، و اما لو جعلنا المیزان فیها نفس الدائرة تصحّ صلاة المأموم إذا وقف علی نفس الدائرة بناءً علی کفایة التساوی، أو وقف متأخّراً بقلیل إذا قلنا بأشتراط التأخر.
و اما المصنّف (صاحب عروة) فقد احتاط فقال برعایة کلا الأمرین: أعنی عدم تقدّم المأموم علی الإمام علی الإمام بحسب الدائرة، و عدم أقربیته مع ذلک إلی الکعبة.
یعنی هردو را باید رعایت کند،هم باید نزدیکتر به کعبه نباشد و هم دائرهای که کشیدهاند،یا باید روی همان دایره بایستد یا کمی عقب تر.
الإشکال الثانی: مواجهة المأموم للإمام
مهم این اشکال دوم است، اصولاً امام پیش رو است و ماموم عقب او ایستاده و به دنبال او است، ابوهریره از پیغمبر اکرم نقل کرد که «إنّما جعل الإمام إماماً لیؤتّم به» امام را بخاطر این امام قرار داد شده که به او اقتدا کرده شود،و معنای اقتدا این است که مامومین پشت سر او باشند، اگر ما نماز دایردهی را درست بدانیم،در یکجا ماموم روبروی امام واقع میشود، فرض کنید امام در آن ضلعی که درب کعبه واقع شده ایستاده، ماموم آن طرف ضلع ایستاده، قهراً روبروی هم هستند، به گونهای که اگر یک خط موهوم از ماموم کشیده بشود و از وسط کعبه بگذرد، کاملاً میخورد به صورت امام. البته کعبه حائل است، اما لولا الکعبه المأموم مواجه للإمام.
مشکل اصل نماز دایرهای، این مشکل دوم است نه آن مشکل اول. ما در اسلام این گونه امامت ندیدیم که ماموم مقابل و روبروی امام بایستد.
چند نفر از علما به این اشکال توجه کردهاند.
1: قال العلامة: «صلّی الإمام فی المسجد الحرام إلی ناحیة من نواحی الکعبة و استدار المأمومون حولها، صحّت صلاة من خلف الإمام خاصّة، سواء أکان بعد المأمومین فی الجهة الأخری عنها أکثر من بعد الإمام أو لا – فرق نمیکند که به کعبه نزدیکتر باشد یا دور تر، همین مقداری که پشت سر امام باشند، کافی است، پشت سر در جایی است که همه در ضلع واحد باشند، اما کسانی که در ضلع دوم هستند، پشت سر نیستند تا چه رسد ضلع عقب تر،- خلافاً للشافعی و أبی حنیفه.
لنا: ان موقف المأموم خلف الإمام أو إلی جانبه و إنّما إلی جانبه و إنّما یحصل إذا صلّوا فی جهة واحدة فصلاة من غایرها باطلة و لأنّهم وقفوا بین یدی الإمام –جلوی امام هستند - فتبطل صلاتهم» المنتهی: 6/257.
2: و لقد اشار صاحب المدارک إلی الإشکال الثانی و قال: «لم أقف فی ذلک علی روایة من طرف الأصحاب، و المسألة محل تردد و لا ریب أنّ الوقوف فی جهة الإمام أولی و أحوط » مدارک الأحکام:4/332.
الإشکال الثالث: وجود الحائل بین الإمام و المأموم.
اشکال سوم، اشکال حائل است،چون کعبه بین کسانی که در دو طرف کبعه ایستادهاند حائل است و حائل هم موجب بطلان است و در حائل بودن هم فرق بین کعبه و غیر کعبه نیست، یعنی خواه حائل کعبه باشد یا غیر کعبه،موجب بطلان نماز است. درست است که مشکل بعد در اینجا نیست،بلکه مشکل در اینجا مشکل حائل است. کعبه در وسط مانع از مشاهده و رؤیت است.
من شروط صحّة الجماعة أن لا یکون الإمام و المأموم حائل یمنع عن مشاهدته.
قال المحقق: لا تصح مع حائل بین الإمام و المأموم یمنع المشاهدة،و قال صاحب الجواهر: الظاهر أنّه اجماع – کما فی الذخیرة – بل هو کذلک فی صریح الخلاف و المنتهی و المدارک.
و یدلّ علیه صحیحة زرارة عن الباقر علیه السلام:« و إن صلّی قوم بینهم و بین الإمام ما لا یتخطّی فلیس ذلک الإمام لهم بإمام، و أی صفّ کان أهله یصلّون بصلاة إمام بینه و بین الصف الّذی یتقدّمهم قدر ما لا یتخطّی فلیس تلک لهم بصلاة، فإن کان بینهم سترة أو جدار فلیست تلک لهم بصلاة،إلّا من کان من حیال الباب»
و لا شک أنّ الکعبة - فی الصلاة استدارة – تحول بین الإمام و المأموم إذا وقف المأموم فی النصف الثانی من الدائرة خصوصاً إذا وقف فی مقابل الضلع الّذی یواجهه الإمام.
جواب صاحب جواهر
صاحب جواهر از این اشکال جواب داده و میگوید حائل نیست،چون مامومین به همدیگر متصل هستند، ولی صاحب جواهر بین مسئلهی اتصال و بین مسئلهی حائل خلط کرده است
عبارت صاحب جواهر
ثمّ ان صاحب الجواهر اجاب عن الإشکال و قال: «إنّ الواقف فی ا لنصف الثانی من الدائرة فهو و ان کان لا یشاهد الإمام لأن الکعبة المشرفة تحول بینهما إلّا أنّه یشاهد الإمام بوسائط» و سیوافیک الکلام فیه فانتظر.
موضوع: اشکالات صلات استدارهای
اگر میزان در قرب و بعد کعبهی معظمه باشد، گاهی میشود که امام نسبت به کعبه دورتر است و ماموم نسبت به آن نزدیکتر.
اشکال دوم مسئلهی مواجه ماموم با امام است و حال آنکه ماموم نباید روبروی امام قرار بگیرد، چون امام جنبهی پیشوائی دارد و لذا ماموم نباید روبروی امام بایستد. بلکه باید به دنبال امام باشد نه روبروی امام.
اشکال سوم، مسئلهی حیلوله بود، یعنی نباید بین امام و ماموم حائل باشد.
اشکال اول تا حدی قابل حل است. چرا؟ چون ممکن است امام نزدیک باب کعبه و چسبیده به کعبه بایستد، بقیه هر چه دور بخورند،نسبت به کعبه نزدیکتر نیستند. فرض کنید جای نماز امام بخورد به باب الکعبه و یا دیوار کعبه، در این صورت مامومین یا مساوی با امام هستند یا عقب تر.
ثانیاً: ما نمیدانیم که میزان در قرب و بعد کعبه است یا میزان در قرب و بعد، موقف و جایگاه مامومین با موقف و جایگاه امام است،یعنی زیر پای ماموم و زیر پای امام؟
در مساجد میزان پای قدم امام است و پای قدم ماموم، یا میزان منکبهاست، یعنی شانه به شانه باشند یا کمی عقب تر.
در تمام مساجد غیر از مسجد الحرام،میزان این است که شانهها کنار هم یا کمی عقب تر باشد. چطور در مسجد الحرام، میزان بهم خورد،میزان این شد که ماموم نسبت به کعبه دورتر باشد و امام نزدیکتر؟
این را نمیشود دلیل حساب کرد، بلکه همانطور که میزان در تمام جهان این است که یا دوشادوش باشند یا کمی عقب تر،باید در مسجد الحرام نیز همین میزان باشد.
عجب از مصنف این است که هردو را شرط کرده است، یعنی میگوید یا دوشادوش باشند یا کمی عقب ترد،یکی هم نسبت به کعبه، دورتر باشد ماموم تا امام، اصلاً دومی در تمام مساجد مطرح نیست،مگر در مسجد الحرام، یعنی قرب را نسبت به کعبه نمیسنجند،بلکه نسبت به خود امام میسنجند.
بنابراین، اشکال اول هم از دو راه قابل حل است. یا امام را جلوتر ببریم که مقابل باب الکعبه بایستد، یا اگر امام عقب تر هم بود، مشکلی ندارد، مثلاً امام در مقام ابراهیم باشد و دیگران در آن خط و دایره باشند، یعنی در همان دایره و خطی که امام است،در آن دایره باشند، ولو در بعضی از نقاط ماموم به کعبه نزدیکتر باشند.
اما اشکال دوم به قوت خود باقی است،یعنی مسئلهی مواجهه برای ما روشن نیست که آیا یک چنین جماعتی در اسلام داریم یا نداریم.
اشکال سوم قابل حل است. چطور قابل حل است؟ زیرا ما در معنای آن حدیث که میفرماید آنکس که وراء باب است نمازش درست است، گفتیم مفهومش این نیست که یمین و یسارش درست نیست،بلکه مفهومش این است که اگر کسی جلوتر از واقف بایستند، نمازش باطل است، چون اگر جلوتر بیفتد، هیچ نوع ارتباطی با ماموم ندارد،اما اگر این طرف و آن طرف باشد، اشکالی ندارد.
بنابراین، حائل در اینجا مطرح نیست، عمده اتصال است و اینها الآن متصل است، کسی که این طرف است، متصل است به آن طرف و همین برای ما کافی است،حائل به این معناست که اتصال را قطع میکند، اما در اینجا اتصال است،یعنی این طرف به آن طرف متصل است. اما اینکه امام را ببیند، گفتیم لازم نیست که حتماً امام را ببیند، بلکه ملاک این است که یا امام را ببیند یا مامومی را ببیند که منتهی میشود به رؤیت امام.
بنابراین،اشکال اول و سوم مرفوع است، اما اشکال اول هنوز به قوت خود باقی است.
این از نظر دلایل اجتهادی، حال اگر کسی مشکل را حل کرد که چه بهتر، و دیگر نوبت به این مسئله نمیرسد که: « ما هو الأصل فی المسئلة»؟
اگر ادلهی اجتهادی مسئله را حل کرد، به این مطلب نوبت نمیرسد که ما هو الأصل فی المسألة، چون جای «ما هو الأصل» در جایی است که انسان نتواند با دلیل اجتهادی مسئله را حل کند،در اینجاست که میگویند مقتضای ادلهی اجتهادیه چیست.
مقتضای اصل عملی در مسئله
اما اگر مسئله از نظر ادلهی اجتهادی حل شد، دیگر فرق نمیکند که مقتضای قاعده اولیه چه میخواهد باشد.
حال اگر کسی گفت که از نظر من حل نشده، قاعدهی اولیه چیست؟
از آنجا که عبادات از امور توقیفه است، فلذا ما باید مشروعیت این جماعت را ثابت کنیم.
دیدگاه آیة الله حکیم در مسئله
مرحوم آیة الله حکیم میفرماید جماعت یکنوع عبادت شرعی است، از این رو هر کجا که ما شک کنیم که آیا این قید لازم است یا لازم نیست،احتیاطاً باید آن قید را انجام بدهیم،چون منهای آن قید مشروعیتش برای ما مشکوک است و سر از بدعت در میآورد.
بنابراین، مقتضای قاعدهی اولیه بطلان صلات استدارهای است، به این معنا که شک در مشروعیت،ملازم با عدم مشروعیت است. چون اگر انسان بخواهد با شک اعمال خدا را انجام بدهد، این خودش یکنوع بدعت است و بدعت عبارت است از: «إدخال ما لم یعلم أنّه من الدّین فی الدین»، چه بسا مطابق واقع هم باشد،ولی چون شما نمیدانید و در عین حال اگر بخواهید آن را انجام بدهید، این خودش بدعت است، آیات کریمه حاکی از این است که اگر کسی بدون آگاهی از اینکه فلان مسئله از دین است و به حالت شک کاری را انجام بدهد و به خدا و پیغمبر نسبت بدهد، این حرام است« قل ألله أذن لکم أم علی الله تفترون» معلوم میشود که در عبادات شرط است که از پیغمبر اکرم اذنی صادر بشود و بدون اذن کاری ما بدعت است هر چند مطابق واقع هم باشد.
بنابراین، اصل اولی حرمت است مگر اینکه دلیلی بر جواز اقامه بشود.
مثال
اهل سنت یک نمازی دارند که به آن میگویند: «صلات ضحی» و خیلی از آنان صلات ضحی را واجب میدانند و خیلی ها واجب نمیدانند، صلات ضحی عبارت است از دو رکعت نماز خواندن حدود ساعت 9 صبح.
ولی ما میگوییم مادامی که دلیل قطعی صادر نشود، خواندن نماز ضحی بدعت است ولو من با دو رکعت «نماز ضحی» خدا را میپرستم، اما چون تقرب با خدا با این دو رکعت در این زمان، دلیلی از شرع نرسیده است فلذا آوردن آن میشود بدعت، ما نحن فیه هم از قبیل نماز ضحی است، اگر کسی در مسجد الحرام باشد، خواهد دید که ساعت 9 صبح، برخی از جوانان بلند میشوند و دو رکعت نماز ضحی میخوانند.
ما نحن فیه نیز چنین است، یعنی ما نمیدانیم که این سبک نماز خواندن، یعنی به صورت استدارهای مشروع است یا نه؟
آیا این عمل با این شکل مشروع است یا نه؟ مادامی که دلیل قطعی از شرع به دست ما نرسیده، نمیتوانیم حکم به مشروعیتش کنیم.
ما هو الأصل فی المسألة؟
هذا کلّه حسب الدلیل الاجتهادی ، فان شککنا فی الصحة و الفساد فما هو الأصل فی المسألة . نقول ان الأصل فی المقام هو الفساد إلّا أن یدل دلیل علی خلافه، و ذلک لأنّ العبادات أمور توقیفیة لا دور (نقش) للعقلاء فیها، فإذا شک فی امتثال الأمر بالفرد الخاص، فالأصل هو الفساد.
و ان شئت قلت:
إنّ مشروعیة العبادات أمر توقیفی فما علم کونه مشروعاً فهو مشروع، و ما شکّ فی مشروعیته فهو ممنوع و ان کان فی الواقع مشروعاً ، و هذا کإتیان الصلاة مع قبض الید الیسری بالیمنی(تکتّف)، حیث إنّ للصلاة فردین و مصداقین: أحدهما إتیان الصلاة بالسدل (باز و رها ) و الآخر بالقبض، فالشک فی جواز القبض کاف فی کونه بدعة مبطلة للصلاة ؛ و هذا هو الأصل فی المقام.
إلی هذا إشار السید الحکیم بتعبیر آخر فقال: «تارة یکون الشک فی صحّة الجماعة حدوثاً، و أخری یکون بقاءً، فإن کان الأول فالمرجع أصالة عدم انعقاد الجماعة؛- فرق نظریهی ما با فرمایش مرحوم حکیم این است که ما از راه بدعت وارد شدیم، اما آیة الله حکیم از طریق استصحاب وارد شده است، یعنی قبل از آنکه نماز استدارهای بخوانیم، جماعت منعقد نشده بود، امام گفت «الله اکبر» ما هم تکبیر را گفتیم، نمیدانیم آیا جماعت منعقد شد یانه؟ استصحاب عدم انعقاد جماعت میکنیم - لأنّ انعقادها إنّما یکون بجعل الإمامة للإمام من المأموم فی ظرف إجتماع الشرائط ، فإذا شک فی شرطیة شیء مفقود أو مانعیة شیء موجود –للإمام أو المأموم أو الائتمام- فقد شک فی الانعقاد الملازم للشک فی حصول الإمامة للإمام و المأمومیة للمأموم،و الأصل العدم فی جمیع ذلک.
و بعبارة أخری الشک فی المقام فی ترتّب الأثر علی الجعل المذکور (جعل هذا إماماً و الباقی مأموماً» و مقتضی الأصل عدمه»
مستمسک العروة الوثقی:7/217.
پس اگر کسی مسئله را از طریق دلیل اجتهادی حل کرد که چه بهتر!
ما حل کردیم، منتها در مواجهه مشکل پیدا کردیم ولذا من دیدم که بعضی از بزرگان فقط روی مواجهه تکیه کرده است و بقیه اشکالات را متعرض نشدهاند، از این معلوم میشود که سایر اشکالات قابل حل است.
بنابراین، اگر مسئله حل شد که چه بهتر، و اگر حل نشد، آن وقت مراجعه میکنیم به اصول عملیه که به آن قاعدهی اولیه میگویند. ما از طریق بدعت وارد شدیم، اما آیة الله حکیم از طریق استصحاب عدم انعقاد جماعت.
استدلال به سیره برای صحت نماز استدارهای
بعضی برای صحت صلات استدارهای به سیره استدلال کردهاند و گفتهاند سیره بر همین جاری شده است، شهید در ذکری میگوید:« ولو إستداروا صحّ للإجماع علیه عملاً فی کلّ الاعصار السابقة» الذکری: 162
یعنی در تمام عصرها نماز استدارهای بوده است.
گاهی انسان با مبنای اهل سنت بحث میکند، در اینجا این حرف درست است، چون آنان میگویند اجماع از مصادیر تشریع است، یعنی همین که علما بر یک مطلبی اتفاق و اجماع کردند،این خودش حکم ساز است هر چند در لوح محفوظ نباشد ولذا میگویند اجماع(همانند کتاب الله) از مصادیر تشریع است، سنت هم از مصادیر تشریع است،اجماع نیز از مصادیر تشریع است،البته باید اجماع هم یک مدرکی داشته باشد، میگویند قبل از اجماع مدرک ظنی است، اما وقتی اجماع شد،مدرک میشود قطعی.«خبر» ظنی بود،همین که علما بر آن اجماع کردند،مقامش بالا میرود «و صار مدرکاً قطعیاً».
اهل سنت اجماع را شرع ساز و حکم ساز میدانند، یعنی همانطور که کتاب الله و سنت رسول خدا حکم ساز است، اجماع نیز حکم ساز است، یعنی اگر علما اجماع کردند (به شرط اینکه قبل از اجماع یک مدرکی در دست شان باشد) قبل از اجماع یک مدرک ظنی است و بعد از اجماع میشود قطعی و ارتقاء رتبه پیدا میکند.
اگر مرحوم شهید با مبنای اهل سنت بحث میکند، فرمایش ایشان خوب است،ولی ما نمیخواهیم با مبنای اهل سنت بحث نکنیم، بلکه اجماعی را بحث میکنیم که کاشف از رضایت معصوم علیه السلام باشد و ما گفتیم این در زمان عبد الملک پیدا شد، نه اینکه در زمان رسول خدا بوده باشد.
بله! اگر در زمان رسول خدا باشد، حق با شماست، ولی در زمان رسول خدا نبوده بلکه در زمان عبد الملک بن مروان پیدا شده است و ربطی به زمان رسول خدا ندارد.
إن قلت: پیغمبر اکرام هنگامی که وارد مکه شد، حدود ده هزار انصار و مهاجر پشت سر آن حضرت بودند و مسجد آن زمان کفاف نمیداد که حضرت به صورت متعارف نماز بخواند، پس معلوم میشود که حضرت نماز را استدارهای خوانده است.
قلت: میگوییم اولاً معلوم نیست که حضرت فرائض را در مسجد خوانده، چون حضرت که وارد مکه شد، در بلندای کعبه وارد شد، گفتند: یا رسول الله! چرا در خانهای خود نمیروی؟
حضرت فرمود شما خبر ندارید که عقیل برای ما خانهای نگذاشته است، یعنی همه را فروخته و خورده و لذا حضرت در بیرون کعبه خیمه زد و در آنجا بود. ولعل حضرت نماز را در آنجا خوانده است.
ثانیاً: شاید پیغمبر در مسجد ایستاده و جماعت به بیرون مسجد کشیده شده است.
غرض سیره در جایی است که به عصر پیغمبر اکرم برسد.
إن قلت: در زمان عبد الملک بن مروان، علی بن الحسین علیه السلام بودند، بعداً امام باقر و امام صادق علیهم السلام بودهاند و ما از آنان اعتراضی نشنیدهایم و این نشان میدهد که نماز استدارهای مشروع بوده است
قلت: ما نمیدانیم که این مسئله واقعاً استمرار داشته است یا نه، و از آن حضرات سوالی هم نشده است فلذا نمیدانیم که استمرار داشته یا نه؟
بله! اگر استمرار داشته و در مسمع، مرأی و منظر آنان بوده و آن حضرات هم چیزی نفرمودهاند،از این رضایت معصوم علیه السلام را کشف میکنیم. منتها اثبات این مطلب برای مشکل است که بگوییم در عصر صادقین علیهما السلام هم بوده است و آنان اظهار مخالفت نکردهاند، به دست آوردن این مطلب کاری مشکل است.
الفصل الثالث
فی أحکام الجماعة
المسألة الأولی: الأحوط ترک المأموم القراءة فی الرکعتین الأولیین من الاخفاتیه إذا کان فیهما مع الإمام،الخ.
ما در مسئلهی اول چند فرع داریم، فرع اول این است که آیا ماموم میتواند در دو رکعت اول نماز ظهر و عصر حمد و سوره را بخواند یا حق خواندن حمد و سوره را ندارد؟
غالب علما میگویند میتواند،ولی من میگویم حق خواندن حمد و سوره را ندارد.
فرع دوم این است اگر امام در دو رکعت اول نماز مغرب است، مامومین صدای امام یا همهمهی او را میشنوند، آیا میتوانند حمد و سوره را بخوانند یا نه؟ نمیتوانند.
فرع سوم این است که آیا میتوانند در نماز جهریه که صدای امام را می شنوند،حمد و سوره نخوانند و بجای خواندن حمد و سوره، تسبیح بگویند،آیا این جایز است یا جایز نیست؟ محل بحث است.
فرع چهارم این است که در نماز جهریه صدای امام را نمیشنوند، حتی همهمهی امام را هم نمیشنوند، آیا میتواند حمد و سوره را بخوانند یا نه؟ در اینجا اتفاق است که میتوانند حمد و سوره را بخواند.
مشهور علمای شیعه این است که در نماز ظهر و عصر که اخفاتی است،مامومین باید ساکت باشند، ولی برخی از روایات میگوید جایز است این آدم حمد و سوره را بخواند،گاهی میگویند نهی حمل بر کراهت است، ولی از نظر ما حمل بر حرمت است.
موضوع: آیا ماموم در دو رکعت اول صلوات اخفاتیه، حق خواندن حمد و سوره را دارد یا نه؟
بحث در این مسئله در پنج فرع است و فعلاً مهم برای همان فرع اول است، فرع اول این است که آیا در دو رکعت اول صلوات اخفاتیه که امام قطعا باید حمد و سوره را آهسته بخواند، تکلیف ماموم چیست،آیا ماموم میتواند حمد و سوره را اخفاتاً بخواند یا حق خواندن حمد و سوره را ندارد؟
اقوال
این مسئله دارای اقوال ثلاثه است و مرحوم محقق در کتاب شرایع هر سه قول را آورده است:
1: قول این است که خواندن حمد و سوره در صلوات اخفاتیه حرام است و ماموم حق خواندن آن را ندارد.
2: قول دوم قائل به کراهت است و مرحوم محقق قول به کراهت را انتخاب نموده است.
3: قول دوم قائل به استحباب است و من در میان علما فقط یک نفر را دیدم که قائل به استحباب شده است و آن مرحوم ابن برّاج است، ایشان فرموده که خواندن حمد و سوره برای ماموم در صلوات اخفاتیه مستحب است و من غیر از ایشان کسی را ندیدیم که قائل به استحباب باشد.
فلذا امر دایر است بین دو قول، آیا واقعاً مکروه است کما اینکه مرحوم محقق آن را انتخاب کرده است، یا اینکه حرام است کما اینکه عدهای از قدما حرمت را انتخاب کرده است؟
نظر دادن و داوری در بارهی این اقوال، متوقف است به بررسی روایات،اگر روایاتی که در این زمینه آمدهاند، قابل جمع باشد که انسان بین آنها جمع میکند و اگر قابل جمع نیست، یکی از اقوال را انتخاب میکند.
برای مستحب دلیلی نداریم،اما دو قول دیگر هر کدام برای خود ادلهای دارند.
ما نخست ادلهی قائلین به حرمت را میخوانیم که مبنای ما نیز همان است، آنگاه سراغ ادلهی قائلین به کراهت را میرویم.
عبارت محقق در شرائع
و یکره ان یقرأ المأموم خلف إلّا إذا کانت الصلاة جهریة ثمّ لا یسمع و لا همهمة- مگر در صلوات جهریه، به شرط اینکه صدای امام را نشنود، اما در غیر آن که همان ظهرین است،خواندن حمد و سوره مکروه است- و قیل یحرم، و قیل یستحب ان یقرأ الحمد فیما لا یجهر فیه، و الأول أشبه – مرحوم محقق در میان اقوال ثلاثه، قول اول را انتخاب میکند و میگوید: «و الأول أشبه، أی اشبه بالحق» -
مرحوم صاحب جواهر کراهت را از نافع محقق نقل کرده است و این خیلی مهم نیست،چون نافع همان مختصر شرائع است،معتبر هم مال علامه است، کتاب الدروس و البیان مال شهید اول است، و الموجز، و الکشف الالتباس، و الجعفریة و غیرها» الجواهر:13/181.
همهی اینها بعد از شهید اول هستند که در حقیقت دوران شهید ثانی باشد.
اینها قائل به کراهت هستند، معلوم میشود قول به کراهت مبدأش محقق است، چون این اقوال بعد از محقق میآید.
و أمّا الحرمة: و هو خیرة الصدوق و المرتضی و أبی الصلاح و الشیخ الطوسی و من المتأخرین صاحبی المدارک و الحدائق.
قال الصدوق: «و اعلم أنّ علی القوم فی الرکعتین الأولیین ان یستمعوا إلی قراءة الإمام و ان کان فی صلاة لا یجهر فیها بالقراءة سبّحوا موضع القراءة» . المقنع: 36
و قال المرتضی:« لا یقرأ المأموم خلف الموثوق به فی الأولیین فی جمیع الصلوات من ذوات الجهر و الاخفات إلّا إذا کانت صلاة جهر لا یسمع فیها المأموم قراءة الإمام فیقرأ کلّ واحد لنفسه- فقط در صلوات جهریه میتواند بخواند، به شرط اینکه صدای امام حتی همهمه امام را هم نشنود- » جمل العلم و العمل: 75-76
و قال أبو الصلاح :« لا یقرأ خلفه فی الأولیین من کل صاة و لا غداة إلا ان یکون بحیث لا تسمع قراءته و لا صوته فیما یجهر به فیقرأ». الکافی: 144.
نکته
(ابو الصلاح در نزد مرحوم شیخ مفید، سید مرتضی و شیخ طوسی درس خوانده است و از شاگردان این سه بزرگوار است و در حالی که از شاگردان شیخ است، اما شیخ او را در کتاب رجال خودش آورده، مرحوم شیخ کتابی در علم رجال دارد، که تراجم روات و علماست، هنگامی که به حرف «خاص» میرسد،اسم ابوالصلاح را هم میآورد و ذکر مدح هم در حق او میکند،یعنی اسم شاگرد خود را هم در کتاب خود میآورد. و این اولین نکتهای است که من در کتابهای رجالی دیدهام که استاد،شاگرد خود را هم در تراجم بیاورد).
و قال الشیخ : «فإذا تقدّم من هو بشرائط الإمامة –یعنی امامی باشد، و اگر غیر امامی باشد اقتدا صوری است فلذا حتماً باید حمد و سوره را بخواند - فلا تقرأنّ خلفه سواء أکانت الصلاة ممّا یجهر فیها بالقراءة أو لا یجهر بل تسبّح مع نفسک و تحمد الله تعالی، و ان کانت الصلاة مما یجهر فیها فأنصت للقراءة ، فان خفی علیک قراءة الإمام قرأت انت لنفسک»النهایة: 113
و قال صاحب المدارک : «و الأصح تحریم القراءة علی المأموم مطلقاً إلّا إذا کانت الصلاة جهریة و لم یسمع و لا همهمة فأنّه تستحب له القراءة حینئذ» المدارک:4/323
و قال صاحب الحدائق: «و الّذی ظهر لی من الاخبار هو تحریم القراءه خلف الإمام فی الأولیین جهریة کانت أو اخفاتیة إلّا إذا کانت صلاة جهریة و لم یسمع المأموم قراءة الإمام و لو همهمة فانّه یستحب له القراءة فی هذه الحال» الحدائق:11/126
و اما الاستحباب و هو خیرة ابن البرّاج فی المهذّب قال: «و متی أمّ من یصحّ تقدمه بغیره – یعنی سنی نباشد - فی صلاة جهر و قرأ فلا یقرأ المأموم بل یسمع قراءته، و ان کان لا یسمع قراءته کان مخیراً بین القراءة و ترکها، و ان کانت صلاة إخفات استحب للمأموم ان یقرأ فاتحة الکتاب و حدها و یجوز ان یسبح الله وحده». المهذب: ١/١٠8.
پس در اینجا سه قول را نقل کردیم، کراهت از محقق شروع شده است، حرمت مال قدماست،استحباب هم از یک نفر است که آقای ابن برّاج باشد.
نظریهی استاد
ما طرفدار قول تحریم هستیم و روایات نیز قوت دلالت بر حرمت دارند.
ادلهی قائلین به تحریم
1: محمد بن علی بن الحسین باسناده عن الحلبی، عن أبی عبد الله علیه السلام أنّه قال:«إذا صلّیت خلف إمام تأتمّ به فلا تقرء خلفه سمعت قراءته أم لا تسمع إلّا أن تکون صلاة تجهر فیه بالقراءة و لم یسمع فاقرء» الوسائل: ج5، الباب 31 من أبواب صلاةالجماعة، الحدیث 1.
فقط صلوات جهریه را استثنا کرده، آنهم در یک حالت و آن اینکه صدای امام را نشنود و حتی همهمهی امام را هم نشنود. و کلمهی نهی را به کار برده و فرموده : « فلا تقرء» و نهی ظهور در حرمت دارد فلذا معنایش این می شود که خواندن قرائت حرام است.
2: و عن محمد بن یحیی- مرحوم کلینی، این کتاب را از سی و شش(36) استاد گرفته است و یکی از مشایخ ایشان،محمد بن یحیی عطار قمی است- عن محمد بن الحسین- محمد بن الحسین بن أبی الخطّاب که در سال: 262 فوت نموده است - و عن محمد بن إسماعیل- اینها ردیف هستند، یعنی هم از محمد بن الحسین گرفته و هم از محمد بن اسماعیل، و او هم شاگرد فضل بن شاذان است- عن الفضل بن شاذان جمیعاً، عن صفوان بن یحیی، عن عبد الرحمن بن الحجّاج –رجاله ثقاة فالروایة صحیحة - قال: «سألت أبا عبد الله علیه السلام عن الصلاة خلف الإمام أقرء خلفه؟ فقال: أما الصلاة الّتی لا تجهر فیها بالقرائة فانّ ذلک جعل إلیه (امام) فلا تقرء خلفه، و أمّا الصلاة یجهر فیها فانّما أمر بالجهر لینصت من خلفه، فان سمعت فانصت و إن لم یسمع فاقرء» الوسائل: ج5، الباب 31 من أبواب صلاةالجماعة، الحدیث.5.
این روایت هم نهی میکند از خواندن قرائت، در نمازی که اخفاتیه است.
3: و عنه – ضمیر «عنه» به حسین بن سعید اهوازی بر میگردد – عن صفوان،عن ابن سنان یعنی عبد الله الحسن، باسناده عن أبی عبد الله علیه السلام: «إذا کنت خلف الإمام فی صلاة لا یجهر فیها بالقرائة حتّی یفرغ و کان الرّجل مأموناً علی القرآن – یعنی شیعه باشد- فلا تقرء خلفه فی الأوّلتین، و قال: یجزیک التسبیح فی الأخیرتین، قلت: أیّ شیء تقول أنت- روای از حضرت سوال میکند که شما در دو رکعت اخیر چه کار میکنید،آیا تسبیح را میخوانید یا فاتحه را،-؟قال: أقرء فاتحة الکتاب» الوسائل: ج5، الباب 31 من أبواب صلاةالجماعة، الحدیث9.
البته این محل بحث است که در دو رکعت اخیر، خواندن فاتحةالکتاب افضل است یا گفتن تسبیح؟به نظر میرسد که خواندن تسبیح افضل باشد.
4: عبد الله بن جعفر فی (قرب الاسناد) – این کتاب را «قرب الاسناد» نهادهاند، چون سند کم است و غالباً سندش ثلاثی است و سند ثلاثی از ارزش بسیار بالای بر خوردار است،در زمانی که حدیث رونق داشت، افراد سوار شتر میشدند و شرق و غرب عالم را میگشتند تا احادیثی پیدا کنند که اقل سنداً باشند، گاهی ثنائی پیدا می کردند، و گاهی افراد تدلیس میکردند، یعنی سند رباعی و ثلاثی را به عنوان ثنائی جا میانداختند فلذا در علم الحدیث داریم که میگویند: فلانی! مدلس است و تدلیسش این است که سند را به گونهای نقل میکند که اقل اسناداً باشد و حال آنکه در واقع اکثر اسناداً است و در میان روات اهل سنت تدلیس خیلی فراوان است- عن عبد الله بن الحسن، عن علیّ بن جعفر عن أخیه قال: «سألته عن رجل یصلّی خلف إمام یقتدی به فی الظهر و العصر یقرء؟ قال: لا و لکن یسبّح و یحمد ربّه و یصلّی علی نبیّه صلّی الله علیه و آله» الوسائل: ج5، الباب 32 من أبواب صلاةالجماعة، الحدیث3.
5: محمد بن علیّ بن الحسین باسناده عن بکر بن محمّد الأزدی، عن أبی عبد الله علیه السلام أنّه قال: «إنّی أکره للمرأ أن یصلّی خلف الإمام صلاة لا یجهر فیها بالقراءة – یعنی در ظهرین - فیقوم کأنّه حمار،- نگاه کند، تسبیح بگوید، نه اینکه حمد را بخواند- قال: قلت جعلت فداک فیصنع ماذا؟ قال: یسبّح» الوسائل: ج5، الباب 32 من أبواب صلاةالجماعة، الحدیث1.
از این حدیث معلوم میشود که خواندن حمد و سوره جایز نیست، از این رو حضرت میفرماید که تسبیح بگوید.
ما تا کنون پنج روایت را خواندیم که دلالت بر حرمت میکردند و در میان آنها روایت صحیحه هم داریم، از متاخرین مرحوم آیة الله خوئی نیز قائل به حرمت هستند، بقیه در رسالههای شان کراهت را مینویسند.
ادلهی قائلین به کراهت
قائلین به کراهت نیز برای مدعای خود شان از روایات دلیل آوردهاند:
1:و باسناده عن الحسین بن سعید اهوازی (ثقه) عن النضر بن سوید (ثقه)، عن هشام بن سالم (ثقه)، عن علیّ بن النعمان، عن عبد الله بن مسکان جمیعاً، عن سلیمان بن خالد قال: قلت لأبی عبد الله علیه السلام: «أیقرأ الرّجل فی الأولی و العصر خلف الامام و هو لا یعلم أنّه یقرء؟ فقال: لا ینبغی له أن یقرء یکله إلی الإمام»
الوسائل: ج5، الباب 31 من أبواب صلاة الجماعة، الحدیث 8.
فقه الحدیث این است که مراد از کلمهی « الأولی» در جملهی «أیقرأ الرّجل فی الأولی» نماز ظهر است. چطور؟ به قرینهی «و العصر». اگر کلمهی «و العصر» را نگفته بود، میگفتیم مغرب است، ولی چون به دنبالش کلمهی «و العصر» را آورده، از این میفهمیم که مرادش نماز ظهر است. پس موضع استدلال است، یعنی محل روایت صلوات اخفاتیه است،
«أیقرأ الرّجل فی الأولی و العصر خلف الامام و هو لا یعلم – یعنی نمیشنود، کلمهی لا یعلم کنایه از عدم سمع است، أی لا یسمع قراءة الإمام - أنّه یقرء؟ فقال: لا ینبغی له أن یقرء یکله إلی الإمام».
پس مراد از «الأولی» نماز اخفاتیه است و« لا یعلم» هم کنایه از «لا یسمع» است.
ممکن است کسی اشکال کند که این قید زاید است، چون هیچ وقت انسان صدای امام را در ظهرین نمیشنود.
جوابش این است افرادی که بغل دست امام یا پشت سرش هستند، میشنوند.
غرض اینکه این قید زاید نیست.
« فقال: لا ینبغی له أن یقرء یکله إلی الإمام». واگذار به امام میکند، قائلین به کراهت میگویند که کلمهی «لا ینبغی» در حدیث علامت و نشانهی کراهت است. پس معلوم میشود که جایز است،منتها کراهت دارد.
تمام مطالبی که این مستدل میگوید درست است، یعنی مراد از کلمهی «الأولی» نماز ظهر است و جملهی «لا یعلم» هم کنایه از «لا یسمع» است، اما سومی که میگوید: «لا ینبغی له أن یقرأ یکله إلی الإمام» کلمهی «لا ینبغی» را خوب معنا نکرده، یعنی اشتباه گرفتهاند اصطلاح عربی را با اصطلاح فارسی، در فارسی «لا ینبغی» یعنی شایسته نیست، ولی در اصطلاح عربی کلمهی «لا ینغبی» در حرمت به کار میرود.
نمونهای از آیات که در آنها کلمهی «ینبغی» به کار رفته است:
الف: « و ما ینبغی للرّحمن أن یتّخذ ولداً» مریم:92
ب: «قالوا سبحانک ما کان ینبغی لنا أن نتّخذ من دونک من أولیاء» الفرقان:18.
ج: «لا الشمس ینبغی لها أن تدرک القمر و لا اللیل سابق النهار» یس: 40.
کلمهی «ینبغی» در این گونه موارد، در زشتی، تحریم و عدم امکان و قابلیت به کار رفته است.
بنابراین؛ این روایت را اگر از ادلهی قول به تحریم میشمردیم، بهتر از این بود که از ادلهی قول به کراهت بشماریم.
2: و باسناده (اسناد شیخ طوسی) عن أحمد بن محمّد بن سعید بن عقدة- وفاتش 333، ایشان حافظ عجیب و غریبی بوده و از قدرت حافظهی بسیار بالای بر خوردار بوده و به تعبیر دیگر کامپیوتر دوران خودش بوده است و بیش از صدها هزار حدیث را حفظ داشته است، و زیدی مذهب است، منتها ثقه میباشد- عن أحمد بن محمّد بن یحیی الخارقی، عن الحسن بن الحسین- معلوم نیست که چه کسی است، یعنی حسن بن الحسین آنقدر زیاد است که انسان نمیتواند تشخیص بدهد که کدام حسن بن الحسین است- عن إبراهیم بن علیّ المرافقی –مهمل است- و عمرو بن الرّبیع البصری- ثقه است، در هر صورت روایت از نظر سند مشکل دارد-، عن جعفر بن محمّد علیه السلام أنّه سأل عن القرائة خلف الامام فقال:
« إذا کنت خلف الامام تولّاه و تثق به فانّه یجزیک فرائته، و إن أحببت أن تقرء فاقرء فیما یخالف فیه، فاذا جهر فأنصت قال الله تعالی: «و أنصتوا لعلّکم ترحمون» الوسائل: ج5، الباب 31 من أبواب صلاة الجماعة، الحدیث15.
3: و عنه، عن الحسن بن علیّ بن یقطین، عن أخیه، عن أبیه (فی حدیث) قال: «سألت أبا الحسن علیه السلام عن الرّکعتین اللّتین یصمت – کنایه از بدون صدا بودن، و یواشکی خواندن است- فیهما الإمام أیقرء فیهما بالحمد و هو إمام یقتدی به؟ فقال: إن قرأت فلا بأس، و إن سکت فلا بأس» الوسائل: ج5، الباب 31 من أبواب صلاة الجماعة، الحدیث13.
موضوع: حکم قراءة المأموم خلف الإمام فی الأولیین من الإخفاتیه
بحث ما در اولین مسئله از فصل سوم است، اولین مسئله دارای فروعی می باشد و ما در فرع اول هستیم و آن این است که آیا در صلوات اخفاتیه در دو رکعت اول، ماموم میتواند قرائت و حمد بخواند یا نه؟ روایات پنجگانه یا بیشتر دلالت بر این کرد که حرام است، بر خلاف اینکه گاهی در رسالهها مینویسند،از این روایات استفاده شد که خواندن حمد در دو رکعت اول صلوات اخفاتیه حرام است.
ادلهی قائلین به کراهت
ولی بعضی قائل به کراهت هستند، دو روایت دارند، که یکی را قبلاً خواندیم و آن روایت سلیمان بن خالد بود که کلمهی «ینبغی» داشت و از این کلمه استفاده کردند که «ینبغی» بر اینکه نخواند،« لا ینبغی له أن یقرأ».
ولی ما نسبت به این حرف و کلام اشکال کردیم و گفتیم وقتی به قرآن مراجعه میکنیم، میبینیم که کلمهی«ینبغی» در زبان عربی غیر از «ینبغی» در زبان فارسی است، در فارسی شایسته و ناشایسته در مکروه به کار میورد،اما در زبان عربی و قرآن، در تکوین در محال به کار رفته، قهراً در تشریع میشود حرمت و یا لا اقل حدیث میشود مجمل.
مرحوم حدائق میفرماید در بعضی از جاها «لا ینبغی» در روایات ما دلالت بر حرمت میکند.
بنابراین، این حدیث از نظر ما یا دلیل بر حرمت است یا اجمال دارد، اگر کسی قرآن را ملاحظه کند، قرآن کریم میفرماید: «و ما ینبغی للرحمن أن یکون له ولد» و همچنین آیات دیگر.
دلیل دوم قائلین به کراهت
دلیل دوم قائلین به کراهت، یعنی دلیل کسانی که میگویند خواندن حمد و سوره در دو رکعت اولین مکروه است، دلیل دوم شان روایت ربیع بصری است
1: و باسناده (شیخ طوسی) عن أحمد بن محمد بن سعید بن عقدة- مرحوم شیخ در سال 460 فوت کرده، ابن عقده در سال 333 وفات کرده، پس بیش از صد سال فاصلهی فوتی دارند، قهراً سندی به این آقا دارد، روایت را از کتاب ابن عقده گرفته، سندش را در آخر تهذیب ذکر کرده - عن أحمد بن محمد بن یحیی الخارقی، عن الحسن بن الحسین، عن إبراهیم بن علیّ المرافقی و عمرو بن الرّبیع البصری، عن جعفر بن محمد علی السلام: «أنّه سأل عن القرآئة خلف الامام فقال: «إذا کنت خلف الامام تولاه و تثق به فإنّه یجزیک قرائته، و إن أحببت أن تقرء فاقرء فیما یخافت فیه- قهراً این مال دو رکعت اول است نه مال دو رکعت اخیر- فإذا جهر فأنصت قال الله تعالی: أنصتوا لعلکم ترحمون» محل شاهدی اینجاست که میفرماید: «و إن أحببت أن تقرء فاقرء فیما یخافت فیه»
روایت از نظر سند خیلی مشکل دارد:
اولاً: اولی که أحمد بن محمد بن سعید بن عقده باشد و روایت را از کتاب او گرفته، زیدی مذهب است، منتها ثقه است.
ثانیاً: دومی که احمد بن محمد بن یحیی الخارقی باشد مهمل است، «مهمل» یعنی شناخته شده است و در کتابهای رجال آمده، منتها در بارهی او توثیقی نیامده است، بر خلاف مجهول که نکره و نا شناخته است.
ثالثاً: سومی که حسن بن الحسین است، حسن بن الحسین آنقدر زیاد است که برای انسان قابل تشخیص نیست که کدام حسن بن الحسین است فلذا مشترک است بین ثقه و غیر ثقه.
رابعاً: چهارمی که ابراهیم بن علیّ المرافقی باشد،این مجهول و ناشناخته است.
خامساً: پنجمی که عمرو بن الربیع البصری باشد، این آدم اگر عمرو باشد،لم یوثق، اما اگر عمر باشد، موثق است، یعنی عمرو بن الربیع لم یوثق و عمر بن الربیع یوثق. و مثل این روایت قابل احتجاج نیست، فمثل هذه الروایة لا یصحّ الإحتجاج بها.
2: و عنه (یعنی أحمد بن محمد بن عیسی) عن الحسن بن علیّ بن یقطین، عن أخیه، عن أبیه – این روایت از نظر سند هیچ مشکلی ندارد- (فی حدیث) قال: «سألت أبا الحسن علیه السلام عن الرّکعتین اللّتین یصمت – صمت به معنای سکوت است، ولی در اینجا کنایه از بدون صدا بودن، و یواشکی خواندن است- فیهما الإمام أیقرء فیهما بالحمد و هو إمام یقتدی به؟ فقال: إن قرأت فلا بأس، و إن سکت فلا بأس» الوسائل: ج5، الباب 31 من أبواب صلاة الجماعة، الحدیث13.
قهراً مستحب نیست بلکه جایز الطرفین است.
استدلال این است که:
اولاً؛ «یصمت» به معنای سکوت نیست، چون اگر امام سکوت کند، نماز باطل است،پس «یصمت» کنایه از بدون صدا خواندن و یواشکی خواندن است.
ثانیاً: مراد از جملهی «رکعتین اللتین یصمت فیهما الإمام» دو رکعت اول است فلذا حضرت میفرماید:« إن شئت قرأت و إن شئت لم تقرء»، این دلیل بر اباحه است،البته دلیل بر کراهت نیست، قائلین به کراهت میخواهند کراهت را در بیاورند، ولی کراهت در نمیآید بلکه عدم الإستحباب در میآید، در عین حال مخالف تحقیق است.
بنابراین، روایاتی که میگفت حرام است، با این سه روایت معارض است. یکی لا ینبغی را جوابش را گفتیم، روایت بصری، را هم گفتیم ضعیف السند است، اما این روایت هم از نظر سند خوب است، دلالتش هم فعلاً چنین است.
ولی انسان باید نسبت به روایت به ظهور ابتدائی آنها اکتفا نکند بلکه باید کمی دقت کند که آیا این روایت ناظر به رکعتین اولین اخفاتیه است، یا ناظر به رکعتین اخیرتین جهریه است.
آیا این عبارت ناظر است به رکعتین اولتین من الاخفاتیه، که شاهد عرض ماست، اما اگر بگوییم ناظر است به رکعتین اخیرتین من الجهریه، آنجا حضرت میفرماید که اگر بخواهی حمد را بخوان، یا نخوان، چون ماموم مخیر است که یا حمد را بخواند یا تسبیح را.
ولی من عرض میکنم که این روایت ناظر است به رکعتین اولتین اخفاتیه نیست، چون اگر اخفاتیه بود، دیگر اولتین غلط است، این غلط است که بگوید: «عن الرّکعتین اللّتین یصمت فیهما الإمام »، چرا غلط بود؟ چون امام در اخفاتیه در هر چهار رکعت «یصمت» و حال آنکه این روایت میگوید: «عن الرّکعتین اللّتین یصمت فیهما الإمام ». یعنی «یخافت» و حال آنکه امام در اخفاتیه در هر چهار رکعت یخافت، پس ناچاریم که به نماز جهریه و آنهم رکعت سومی و چهارمی بزنیم.
بنابراین، این روایت ناظر به رکعتین اولتین اخفاتیه نیست، چون اگر ناظر به رکعتیت اولتین اخفاتیه بود، دیگر رکعتین نمیگفت، چون اخفاتیه همهی رکعاتش «یخف و یصمت» است. پس معلوم میشود که صلوات جهریه را میگوید و در جهریه اولتین یجهر، در اخیرتین یخافت.
«إذا علمت هذا» قهرا مراد از «إن سکت» سکوت مطلق نیست، بلکه مراد سکوت اضافی است، یعنی حمد را نخوان، «إن شئت سکت»، یعنی حمد را نمیخوانی، قهراً جایش باید تسبیحات اربعه را بخوانی، پس مراد از «سکت» سکوت مطلق نیست،چون سکوت مطلق جایز نیست، سکت یعنی ترکت الحمد،إن شئت ترکت الحمد و إن شئت قرأت الحمد، ما هم میگوییم: إن شئت ترکت الحمد و إن شئت قرأت الحمد، ماموم در حال جماعت هم میتواند حمد را بخواند و هم میتواند تسبیحات اربعه را بخواند.
مرحوم امام از آقای حاج شیخ نقل میکرد که هر گاه به ایشان اعتراض می کردند که این روایت خلاف ظاهر است، مرحوم حاج شیخ در جواب میگفت: آدمی که از پشت بام میافتد، بالأخره دست و پایش میشکند، سالم که بر نمیگردد، اگر روایت سر به راست بود، دیگر این همه بحث نداشتیم، ما دیدیم که این روایت نمیخورد به رکعتین اولتین اخفاتیه، چون اخفاتیه اولیتن و اخیرتین ندارد، بلکه همهاش آهسته خوانده میشود، فلذا ناچار شدیم که این را بزنیم به دو رکعت اخیر صلوات جهریه، قهراً یکنوع خلاف ظاهر مرتکب شدیم و گفتیم مراد از «سکت إن شئت قرأت و إن سکت»، سکوت مطلق نیست که به کلی لب فرو بندد، چون در این صورت نمازش باطل میشود بلکه مرادش سکوت اضافی است، یعنی حمد را نخواند، تسبیح را بخواند و مخیر است بین حمد و تسبیح.
پس باید در این روایت دقت کرد، ابتدای روایت را در نظر نگیرید،این روایت را مستدل گفته که این مربوط است به دو رکعت اول نماز اخفاتیه، من مخیر هستم که «قرأت أم لم أقرء».
پس ما اولاً کلمهی «صمت» را معنا کردیم و گفتیم «صمت» در بارهی امام معنا ندارد، زیرا امام عادل معنا ندارد که «صمت»، بلکه خلاف عدالت است که در نماز سکوت کند، سپس سراغ جملهی «عن الرّکعتین اللّتین یصمت فیهما الإمام » رفتیم و گفتیم ما این را نمیتوانیم به نماز ظهر و عصر بزنیم، چون نماز ظهر و عصر رکعتین ندارد، بلکه در هر چهار رکعتش «یصمت فیهما الامام،أی یخافت فیهما الإمام»، ناچار شدیم که به صلوات جهریه بزنیم، صلوات جهریه دو جور است، در دو رکعتش یجاهر، دو رکعت دیگرش یخافت، از امام سوال میکند: «عن الرکعتین اللتین»، یعنی صلوات جهریه، رکعت سوم و چهارم که یخافت فیهما الامام، «أیقرأ فیهما بالحمد»،ماموم میتواند حمد را بخواند «و هو إمام یقتدی به»؟ چون اگر امام سنی باشد،حتماً باید حمد را بخواند، اما این «یقتدی به» است،فقال: «إن قرأت فلا بأس» در رکعت سوم و چهارم، قرأت فلا بأس و إن سکت، مراد از سکوت، سکوت مطلق نیست، بلکه سکوت اضافی است، یعنی حمد را نخواند، تسبیحات اربعه را بخواند. پس این روایت دلیل فرع آینده است که آیا در صلوات جهریه میشود خواند یا نه؟
ادلهی قول به استحباب
پس ما تا کنون ادلهی قائلین به تحریم و کراهت را خواندیم.
قول سوم، قول به استحباب است که قول ابن برّاج است. من دلیلی برای این قول ندیدم، غایة ما فی الباب در رکعتین من المخافة، حمد حرام است، اما حضرت میفرماید که نمیخواهم این آدم مانند دراز گوش وا ایستد و نگاه کند و چیزی نگوید،بلکه سبحان الله بگوید. تمّ الکلام فی الفرع الأول و ظهر أنّ الأقوی القرائة فی الرکعتین الأولیین من الصلوات الإخفاتیه، یعنی نه استحباب است و نه کراهت بلکه حرمت است.
الفرع الثانی: قراءة المأموم فی الأولیین من الجهریة
بحث ما در فرع اول در دو رکعت صلوات اخفاتیه بود، ولی الآن در بارهی دو رکعت اول صلوات جهریه بحث میکنیم مانند دو رکعت اول نماز مغرب و عشاء، یا دو رکعت نماز صبح. در اینجا چگونه است؟
روایات ما میگویند اگر صدای امام یا همهمهی امام را میشنوید، سکوت کنید،یعنی حمد و سوره را نخوانید.
اما اگر صدای امام یا حتی همهمهی امام را نمیشنوید، میتوانید حمد را بخوانید و خواندن حمد اشکالی ندارد، اینجاست که میگوییم عقل ما به مناطات احکام نمیرسد، همین صلوات اخفاتیه که اصلاً صدای امام و همهمهی امام را نمیشنویدیم، خواندن حمد حرام بود، اما در صلوات جهریه اگر بشنویم، باید سکوت کنیم، اما اگر نشنویم مجاز هستیم که حمد را بخوانیم و لذا مناطات احکام برای ما روشن نیست.
از این رو نباید گفت که چطور در صلوات اخفاتیه خواندن حمد حرام است،اما در صلوات جهریه که صدا و حتی همهمهی امام را نمیشنود،میگوید خواندن حمد جایز است و حال آنکه هردو مشترک هستند در عدم شنیدن، جوابش این است که مناطات احکام در دست ما نیست و ما مناطات احکام را نمیدانیم.
در اینجا دو قول است.
اما صورت اولی که صدای امام را میشنود و لو همهمه را میشنود، قدما گفتهاند خواندن حمد برای ماموم حرام است، اتفاقاً از متاخرین یک نفر با آنان هماهنگ است و آن صاحب مدارک است، فقط علامه میگوید مستحب است، اگر مرحوم علامه را استثنا کنیم،بقیه همه قائل به حرمت هستند. چرا حرام است؟ تمسک به این آیه مبارکه میکنند که میفرماید: «و إذا قرء القرآن فاستمعوا له و أنصتوا لعلّکم ترحمون» و شأن نزول این آیه در جماعت است و الا در خارج کسی نگفته است که استماع قرآن واجب است، فرض کنید کسی از جای رد میشود و از رادیو صدای قرآن میآید و او باید حتماً گوش بدهد،اما در جماعت خیلیها فتوا میدهند، پس یک قول این است که در صلوات جهریه اگر صدا یا همهمهی امام را بشنود، خواندن حمد حرام است.
اقوال
کلام صدوق (متوفای 381): «و اعلم أن علی القوم فی الرکعتین الأولیین أن یستمعوا إلی قراءة الإمام» المغنی: 36.
و قال المرتضی (متوفای 434): «لا یقرأ المأموم خلف الموثوق به فی الأولیین فی جمیع الصلوات من ذوات الجهر و الاخفات»
و قال أبوالصلاح (متوفای 447): «لا یقرأ خلفه فی الأولیین من کلّ صلاة و لا غداة» الکافی:144.
و قال الشیخ (متوفای: «لا تقرأن خلفه سواء أکانت الصلاة ممّا یجهر فیها بالقراءة أو لا یجهر» النهایة: 113.
و قال العلامه فی التذکرة: «لا تجب علی المأموم القراءة، سواء کانت الصلاة جهریة أو اخفاتیة،و سواء سمع قراءة الإمام أو لا، و لا تستحب فی الجهریة مع السماع، عند علمائنا أجمع و به قال قال علیّ علیه السلام و سعید بن مسیّب و عروة و أبوسلمة بن عبد الرحمن و سعید بن جبیر و محمد بن کعب الزهر و النخعی و الثوری و ابن عیینة و مالک و ابن مبارک و إسحاق و أحمد و أصحاب الرأی، و کثیر من السلف لقوله تعالی: «و إذا قرء القرآن فاستمعوا له و أنصتوا لعلّکم ترحمون».
و قال فی المدارک: و الأصح تحریم القراءة علی المأموم مطلقاً إلّا إذا کانت الصلاة جهریة و لا یسمع و لو همهمة» المدارک: 4/323.
پس اقوال ما دوتا شد، یکی قول به تحریم، دیگری هم قول علامه که عدم الاستحباب، کی؟ وقتی که میشنود.
و استدل علی التحریم بما یلی:
در واقع میخواهیم جهریهای که صدای امام شنیده می شود ملحق بشود به فرع قبلی، یعنی همانطور که در صلوات اخفاتیه قرائت حرام است، در اینجا هم اگر بشنود نیز حرام است، اینها برای مدعای خود شان چند دلیل آوردهاند و آنها عبارتند از:
1: «و إذا قرء القرآن فاستمعوا له و أنصتوا لعلّکم ترحمون» میگویند این آیه اطلاق دارد،یعنی هم حال نماز را شامل است و هم حال غیر نماز را، حال غیر نماز بالدلیل خارج شده است که گوش دادن واجب نیست، اما در حال نماز گوش دادن واجب است.
2: صحیحة زرارة و محمد بن مسلم: قال أبوجعفر علیه السلام کان أمیر المؤمنین علیه السلام یقول: « من قرأ خلف إمام یأتمّ به فمات بعث الله علی غیر الفطرة» الوسائل: ج5،الباب 31 من أبواب صلاة الجماعة،الحدیث 4. دلالت این حدیث بر تحریم اشد است.
3: عن زرارة، عن أبی جعفر علیه السلام قال: «إن کنت خلف إمام فلا تقرأنّ شیئاً فی الأوّلتین و انصت لقراءته – صلوات جهریه را میگوید، چون کلمهی انصت دارد - و لا تقرأنّ شیئاً فی الأخیرتین – یعنی لا تقرأن شیئاً من القراءه، چون تسبیحات اربعه را باید بخواند- فان الله عزّ و جلّ یقول للمؤمنین:- و إذا قرأ القرآن- یعنی فی الفریضة خلف الإمام«و إذا قرء القرآن فاستمعوا له و أنصتوا لعلّکم ترحمون» فالأخیرتان تبعاً للأولتین. معنای این جمله این است که همانطور که در اولتین حمد را نمیخوانید، در اخیرتین هم حمد را نخوانید نه اینکه تسبیحات را هم نخوانید.
و لذا کلمهی شیئاً باید مقید بشود، یعنی« و انصت لقرائته و لا تقرأن شیئاً من الحمد و من القراءة».
به بیان دیگر به تسبیحات اربعه اصلاً قرائت نمیگویند.
4: صحیح علی بن جعفر:« عن الرجل یکون خلف الإمام یجهر بالقراءة و هو یقتدی به هل له ان یقرأ من خلفه؟ قال: لا، و لکن یقتدی به و فی الوسائل و رواه علی بن جعفر فی کتابه إلّا أنّه قال: لا، و لکن لینصت للقرآن» نه تنها نخواند، بلکه گوش بدهد.
5:ما رواه قتیبة، عن أبی عبد ا لله علیه السلام قال: «إذا کنت خلف إمام ترتضی به فی صلاة یجهر فیها بالقراءة، فلم تسمع قراءته فأقرأ أنت لنفسک، و إن کنت تسمع الهمهمة، فلا تقرأ» الوسائل: ج5، الباب 31 من ابواب صلاة الجماعة، الحدیث 7.
این روایات نهی است و در علم اصول ثابت شده که نهی حقیقت در تحریم است چنانچه امر حقیقت در وجوب میباشد. فلذا حرمت را ثابت میکنیم.
پس روشن شد که در دو رکعت اول صلوات جهریه اگر صدا یا همهمهی امام را می شنود، قول قدما و از متاخرین مرحوم مدارک حرمت است.
پس تا اینجا دوتا حرمت شد، هم اولتین اخفاتیه و هم اولتین جهریه، اما به شرط اینکه صدا یا همهمهی امام را بشنود.
اما متاخرین ما قائل به کراهت هستند نه حرمت، با روایاتی استدلال میکند.
و ربّما یستدل علی صرف النهی من الحرمة إلی الکراهة، میگویند ما پنج روایت داشتیم که نهی است، ما هم قبول داریم و لی اینها منصرف به کراهت است به قرینهی این روایات:
الأول: صحیحة زرارة المتقدم عن أبی جعفر علیه السلام:«إن کنت خلف إمام فلا تقرأنّ شیئاً فی الأولتین و أنصت لقراءته و لا تقرأنّ شیئاً فی الأخیرتین- همان روایت سوم را که ما دلیل بر حرمت گرفتیم، این آقا میخواهد آن را دلیل بر کراهت بگیرد. چرا؟ - فانّ الله عزّ و جلّ یقول للمؤمنین:- و إذا قرأ القرآن- یعنی فی الفریضة خلف الإمام«و إذا قرء القرآن فاستمعوا له و أنصتوا لعلّکم ترحمون» فالأخیرتان تبعاً للأولتین.
چطور از این روایت کراهت استفاده میشود؟
دوتا راه دارد که یکی را الآن میخوانیم،دیگری را در جلسهی آینده خواهیم گفت.
دلیل اول شان وحدت سیاق است، میگوید وحدت سیاق خودش دلیل بر این مدعاست، چون میگوید: « فلا تقرأنّ شیئاً فی الأولتین و أنصت لقراءته و لا تقرأنّ شیئاً فی الأخیرتین- در «اخیرتین» کراهت دارد نه اینکه حرام باشد، یعنی در اخیرتین ماموم میتواند به جای تسبیح، حمد را بخواند، پس اگر دومی مکروه است،اولی هم که میگوید « فلا تقرأنّ شیئاً فی الأولتین» نیز مکروه است، بخاطر وحدت سیاق، دوتا نهی است و هردو به همدیگر عطف شده است، هردو به همدیگر معطوفند، چون دومی مکروه است، پس اولی هم مکروه میباشد.
عروه را نگاه کنید که آیا واقعاً در جماعت و در صلوات جهریه، ماموم میتواند به جای تسبیح، حمد را بخواند و مکروه باشد یا نمیتواند؟ اگر بتواند به جای تسبیح،حمد را بخواند، این دلیل راه دارد،این درست است چون خواندن قرائت در رکعتین اخیرتین مکروه است، پس در اولی هم که امام ضامن است مکروه است،مسئله را از این نظر مطالعه کنید.
آیا این مسئله مسلم است که قرائت ماموم حمد را در رکعتین اخیرتین جهریة مکروه است یا حرام؟ اگر مکروه باشد،این وحدت سیاقش موقتا درست است.
موضوع: حکم قراءة المأموم فی الأولیین من الجهریة
فرع اول این بود که آیا ماموم میتواند در دو رکعت اول صلوات اخفاتیه، قرائت را بخواند یا نه؟ ما به این نتیجه رسیدیم که نمیتواند و جایز نیست.
فرع دوم راجع به اولتین صلوات جهریه است، آیا ماموم میتواند در دو رکعت اول صلوات جهریه قرائت را بخواند یا نه؟
پس فعلاً بحث ما در دو رکعت اول صلوات جهریه است که آیا ماموم در صورتی که صدا یا همهمهی امام را میشنود، میتواند حمد را بخواند یا نمیتواند؟
روایاتی که ما تا کنون خواندیم، دلالت بر این کردند که وقتی صدا یا همهمهی امام را میشنود،حق خواندن حمد را ندارد بلکه باید به قرائت امام گوش بدهد.
حال ادلهی کسانی را میخوانیم که میگویند اگر صدای امام میشنود، که قطعاً باید گوش کند، انما الکلام که اگر صدای امام را نمیشنود، فرمود: فلا تقرأ، پنج تا نهی داشتیم که در صورتی عدم استماع «لا تقرأ».
بنابراین، اگر صدا یا همهمهی امام را بشنود، جای بحث نیست که نمیتواند حمد را بخواند، بحث در جایی است که نشنود هرچند همهمهی امام را، پنج روایت داشتیم که میگفتتند:« فلا تقرأ».
الآن ادلهی کسانی را میخوانیم که میگویند: «فلا تقرأ» دلالت بر حرمت نمیکند بلکه دلالت بر کراهت دارد، یعنی در صورتی که صدا یا همهمهی امام را میشنود،خواندن حمد مکروه است نه اینکه حرام باشد. اینها تمسک کردهاند به صحیحهی زرارة و از دو راه استدلال کردهاند، از این رو ناچاریم که ما صحیحهی زرارة را دو مرتبه بخوانیم تا معلوم شود که آنان چگونه استدلال کردهاند.
1: عن زرارة، عن أبی جعفر علیه السلام قال: «إن کنت خلف إمام فلا تقرأنّ شیئاً فی الأوّلتین و انصت لقراءته و لا تقرأنّ شیئاً فی الأخیرتین» آنان میگویند جملهی « فلا تقرأنّ شیئاً فی الأوّلتین» حمل بر کراهت است. چرا؟ از دو راه میتوان آن را حمل بر کراهت نمود:
الف: وحدة السیاق، وحدت سیاق کدام است؟ جملهی بعدی که میگوید: «ولا تقرأنّ شیئاً فی الأخیرتین»، چون نخواندن حمد در دو رکعت اخیر حرام نیست، زیرا ممکن است به جای تسبیحات اربعه، حمد را بخواند حتی در حال جماعت،پس چون «و لا تقرأن شیئاً فی الأخیرتین» حمل بر کراهت است، بخاطر وحدت سیاق میگوییم که جملهی اول هم حمل بر کراهت است.
جواب
ما این استدلا دوتا جواب میدهیم که یکی نقد است و دیگری نسیه، آنکه نقد است این است که وحدت سیاق به این سبک نیست، اگر یک فعل باشد و دو مفعول بر دارد، البته وحدت سیاق است، مثلاً این گونه بگوید:«فلا تقرأ فی الأولیین و الأخیرتین»، که یک فعل است و دو مفعول. اما اگر دو فعل و دو مفعول باشد،این وحدت سیاق نیست فلذا ممکن است دومی مکروه باشد و اولی حرام. وحدت سیاق در جایی است که فعل واحد متعلق باشد به دو مفعول، مثلاً بگوید: «فلا تقرأ فی الأولتین و الأخیرتین»،در این صورت حق با قائلین به کراهت است، چون یک فعل است و یک فعل را نمیشود گفت که در یکی حرام است و در دیگری مکروه.
اما اگر دو فعل است و دو متعلق،مانند ما نحن فیه که میفرماید: «فلا تقرأنّ شیئاً فی الأولتین و انصت لقرائته»، سپس بفرماید: و لا تقرأنّ شیئاً فی الأخیرتین» که فعل را تکرار میکند، در اینجا دلیل بر وحدت سیاق نمیکند. این جواب نقد بود، اما جواب نسیه را برای باب قرائت میگذاریم، شکی نیست که مصلّی مخیر است بین حمد و بین تسبیحات اربعه «إذا کان منفرداً أو کان إماماً»،
أما «إذا کان مأموماً»، برای ما ثابت نشده است که ماموم هم میتواند حمد را بخواند و هم تسبیحات اربعه را. هر چند صاحب عروه به طور مطلق میگوید، ولی برای ما آن صورتی که ماموم جماعة نماز میخواند، ثابت نشده که هم میتواند حمد را بخواند و هم تسبیحات اربعه را. اما آن دوتا دیگر مسلم است، یعنی «إذا کان منفرداً أو کان إماماً». اما ماموم برای ما ثابت نیست، قهراً هردو جمله محمول بر تحریم است. شما مسلم گرفتید که جملهی دوم کراهت دارد. ولی ما میگوییم جملهی دوم برای ما ثابت نیست که ماموم مخیر باشد بین حمد و تسبیح.
پس دلیل اول را تمام کردیم، البته اشکال دوم ما نقد نیست، بلکه نسیه است، نسیه به این معنا است که باید کتاب قرائت را خواند و ادله را دید که مخیر بودن تا کی است، یعنی آیا فقط دو حالت میگوید یا هر سه حالت را، دوتا که مسلم است، منفرد مسلم است، امام نیز مسلم است که مخیر است و هر کدام را که خواست میخواند، اما اینکه ماموم هم مخیر است یا نه؟ این جای بحث و گفت و گو است.
ب: با این حدیث به نحو دیگر هم استدلال کردند و آن اینکه ما از حکم علت، پی به حکم معلول میبریم، چون حدیث می گوید: « فلا تقرأنّ شیئاً فی الأوّلتین و انصت لقراءته، جملهی « فلا تقرأنّ شیئاً فی الأوّلتین» معلول است، علتش عبارت است از: «و انصت لقراءته» چرا نخوانم؟ أنصت لقرائته»یعنی گوش کنید،آیا گوش کردن واجب است یا مستحب؟ میگویند گوش کردن واجب نیست، پس اگر گوش کردن واجب نیست، «لا تقرأنّ» هم حمل بر حرمت نمیشود، چون علت و معلول حکم شان هماهنگ باشد، انصات واجب نیست، وقتی انصات واجب نشد، نخواندن حمد هم واجب نمیشود. پس با این حدیث از دو راه استدلال شد:
الف: وحدت سیاق، ب: حکم علت را از حکم معلول میفهمیم، انصات علت نخواندن حمد است، و چون علت که انصات باشد واجب نیست، قهراً لا تقرأ هم حرمت پیدا نمیکند.
ما در جواب آنان می گوییم شما کلمهی «انصت» را خوب معنا نمیکنید، چون اگر «انصت» به معنای سکوت باشد، یک معنا دارد، و اگر به معنای گوش دادن باشد، معنای دیگر دارد.
اگر کلمهی «انصت»به معنای سکوت باشد،البته سکوت واجب نیست.
اما کلمهی «انصت» به معنای گوش دادن باشد نه به معنای سکوت، ممکن است بگوییم که گوش دادن واجب است.
اما میگوییم سکوت واجب نیست، این علتش معلوم است چون همهی علما میگویند میتواند تسبیح و دعا بخواند، پس اگر «أنصت» به معنای سکوت باشد، صحیح نیست،چون «انصت» به معنای سکوت نیست و اگر هم در لغت بیاید، در اینجا «انصت» به معنای «اسکت» نیست، چون اجماع داریم که انسان میتواند در صلوات جهریه موقعی که صدای امام را میشنود، تسبیح و دعا بخواند. پس «انصت» به معنای «استمع» است، اگر به معنای «استمع» باشد، ممکن است ما معتقد بشویم که استماع واجب است، وقتی استماع واجب شد، معلولش هم واجب خواهد شد، معلولش کدام است؟ فلا تقرأنّ شیئاً فی الأولتین، ایشان می خواهد «انصت» را مستحب کند، تا معلول را هم مستحب کند. ولی ما علت را واجب کردیم، کی؟ به شرط اینکه «انصت» را به معنای سکوت نگیریم، بلکه «انصت» را به معنای استماع بگیریم. میگوییم استماع واجب است، پس حق ندارید که حمد را بخوانید.
ممکن است کسی اشکال کند، از آنطرف شما میگویید میتواند تسبیح بگوید.
جوابش این است که مانع ندارد، یعنی هم استماع کند و هم سبحان الله بگوید.
به بیان دیگر تسبیحه و ذکر، منافاتی با استماع ندارد.
بحث ما در صحیحهی زرارة تمام شد که طرف با این حدیث استدلال کرده بود بر کراهت خواندن حمد، منتها از دو راده، یکی وحدت سیاق،دیگری اینکه چون «انصت» واجب نیست، پس «لا تقرأنّ» هم معلولش است، این نهی هم نهی کراهتی است نه نهی وجوبی.
ما در جواب گفتیم که «انصت» را به معنای سکوت نمیگیریم، چون خلاف اجماع است، بلکه «انصت» را به معنای استماع میگیریم و استماع هم واجب است و هم منافات با خواندن ذکر و تسبیح ندارد، وقتی استماع واجب شد،معلولش هم واجب میشود، معلولش کدام است؟ «فلا تقرأنّ» میشود نهی وجوب،یعنی نهی تحریمی،این دوتای عبارت أخرای همدیگرند، یعنی چه بگوییم نهی وجوبی و چه بگوییم نهی تحریمی، این دو تعبیر با همدیگر چندان فرقی ندارند.
الثانی: موثقة سماعة فی حدیث قال: «سألته عن الرّجل یؤمّ الناس فیسمعون صوته و لا یفقهون صوته و لا یفقهون ما یقول فقال: إذا سمع صوته فهو یجزی و إذا لم یسمع قرأ لنفسه» الوسائل: ج5، الباب 31 من أبواب صلاة الجماعة، الحدیث 10.
دلیل دومی که قائلین به کراهت اقامه کردهاند، همین حدیث است و باید ببینیم که چگونه از این حدیث کراهت را استفاده کردهاند؟
از این استفاده کردهاند که خواندن جایز است و جوازش به صورت کراهت است، میخواهد بگوید حرام نیست، چگونه؟میگوید: «فهو یجزی» مجزی در کجا میگویند؟
میگویند میتوانست بخواند، ولی میگوید نخوان،چون امام جای تو میخواند، کلمهی «یجزی» در جای میگویند که او هم میتواند حمد را بخواند، اما میگوید نخواند، زیرا امام جای تو میخواند، «یجزی» در جای میگویند که برای طرف هم جایز باشد،معلوم میشود که برای طرف جایز است،منتها میگوید یجزی.
جواب،آیا کلمهی «یجزی» دلالت بر این دارد که بر ماموم هم خواندن جایز بود، ولی امام نمایندگی میکند، این یک جوابی دارد که من در متن نگفتهام، الآن میگویم و آن این است که «یجزی» بخاطر نماز شخصی نیست، بلکه بخاطر مطلق نماز است، در مطلق نماز ماموم میتواند بجای تسبیحه، قرائت کند، حضرت میفرماید یجزی، نظر به این صلات خاص نیست، تا بگویید در این صلات خاص ماموم میتوانست بخواند،امام جانشینش میشود. این نسبت به ضابطهی کلی است و ضابطهی کلی این است که ماموم میتواند به جای تسبیحات حمد بخواند، میگوید نخوان.
اما شخص این نماز مطرح نیست. این قسمت را در متن نگفتیم، آنچه را در متن گفتیم،اشعاری بیش نیست، تازه اگر حرف شما را بپذیریم، این اشعاری بیش نیست، یعنی خیلی دلالتش ضعیف است نسبت به پنج روایتی که میگفت:« لا تقرأ» ، آیا ما حق داریم که در مقابل آن روایات صریح به این اشعار عمل کنیم، این اشعاری بیش نیست و لذا در اصطلاح به این دلالت نمیگویند، بلکه یکنوع بوی دلالت است، یک نوع تذکر خیلی ضعیف است.
پس از این روایت دو گونه میشود جواب دارد:
اولاً: این ناظر به صلات شخصی نیست، بلکه ناظر به مطلق صلات است، چون ماموم میتواند بخواند، میگوید امام جای تو میخواند.
ثانیاً: تازه اگر قبول کنیم،این دلالتش یک دلالت ضعیفی است و لذا نمیتواند در مقابل روایات پیشین مقاومت کند. بحث در ادلهی قائلین به کراهت هم تمام شد و معلوم شد که ادلهی آنان، چندان ادلهی صحیحی نیست.
لا فرق بین سماع کلامه و سماع همهمته
پس بحث ما در جایی است که صدای امام را میشنود، از این رو میگوییم فرق نیست بین اینکه صدای امام را بشنود یا همهمهی او را بشنود، همهمه چیست؟ صوت است، اما کلمات و جمل مشخص نیست، همهمه در مقابلش دمدمه است، صوت میآید اما مواد مشخص نیست، حتی اگر همهمهی امام را میشنود،ما میگوییم حرام است، آنان میگویند مکروه است. چرا؟ بخاطر روایت عبید بن زرارة.
1: ما رواه عبید بن زرارة عنه علیه السلام: «أنّه إن سمع الهمهمة فلا یقرأ» الوسائل: ج5، الباب 31 من أبواب صلاة الجماعة، الحدیث 2.
2: و عنه، عن أبیه، عن عبد الله بن المغیرة، عن قتیبة، عن أبی عبد الله علیه السلام قال: « إذا کنت خلف إمام ترتضی به فی صلاة یجهر فیها بالقرائة فلم تسمع قراءته فاقرأ أنت لنفسک، و إن کنت تسمع الهمهمة فلا تقرأ» الوسائل: ج5، الباب 31 من أبواب صلاة الجماعة، الحدیث7.
الفرع الثالث: جواز الإشتغال بالذکر و التسبیح عند السماع
آیا موقعی که انسان صدای حمد امام یا همهمهی او را میشنود، همانند یک حیوان نگاه کند و ساکت بماند یا میتواند غیر از حمد سایر اذکار را بخواند؟ البته ما مصلحت را نمیدانیم، از آن طرف حمد خواندن حرام است، از این طرف هم ذکر واجب است، ولی ممکن است که بگوییم خواندن حمد یکنوع اهانت به امام است، چون او خواندن حمد ماموم را به عهده گرفته،اما ذکر و تسبیح اهانت بر امام نیست. روایات عبارتند از:
الف: و باسناده عن أبی معزا حمید بن المثنّی قال:کنت عند أبی عبد الله علیه السلام:« فسأله حفص الکلبی فقال: أکون خلف الإمام و هو یجهر بالقراءة فأدعو و أتعوّذ؟ قال: نعم، فادع» الوسائل: ج5، الباب 32 من أبواب صلاة الجماعة، الحدیث2.
سوال: ما میگوییم خواندن دعا مستحب است،حضرت در اینجا میفرماید: «فادع»، چرا واجب نباشد مگر شما نگفتید که امر حقیقت در وجوب است؟
جواب: امر در توهم حظر افادهی وجوب نمیکند. بلکه دلالت میکند که حرمت بر طرف شده است. در ما نحن فیه هم که میگوید: فادع، چون زمینهی حرمت است و ذهن راوی هم مشوش است که میشود یا نمیشود، یعنی: یابن رسول الله! میتوانم بخوانم یا نمیتوانم بخوانم؟ حضرت میفرماید: «فادع»، ذهنش آلوده به حرمت بود و احتمال حرمت میداد، حضرت میفرماید:« فادع»
بنابراین، این گونه اوامر دلالت بر وجوب نمیکنند، حد اکثر استحباب را میرسانند.
مرحوم نراقی میگوید: این حرف درست نیست، چون این لازمهاش این است که روایاتی که نهی کرده است، قبل از این روایت آمده باشد تا بگوییم این روایت در مقام دفع توهم حظر است، میگوییم: جناب! لازم نیست که روایاتی که نهی میکند قبل از این روایت آمده باشد، همین مقداری که ذهن جناب راوی مشوش بود و احتمال میداد که خواندن قرائت امر حرامی باشد، این کافی است، لازم نیست که روایات ناهیه، قبل از این روایت آمده باشد تا بگوییم:« ورد الأمر بعد النهی»، قانونش این نیست که ورد الأمر بعد النهی، بلکه «ورد الأمر عند توهم الحظر»، در اینجا توهم حظر بود. چطور؟ به دلیل اینکه روای خودش سوال میکند: «أکون خلف الإمام و هو یجهر بالقراءة فأدعو و أتعوّذ؟ قال: نعم، فادع». معلوم میشود که در ذهن راوی حرمت مجسم بوده، فلذا حضرت میفرماید: «فادع»
بنابراین، اشکال مرحوم نراقی بر این جواب که میگوید این روایت را حمل بر استحباب کنیم،متوقف بر این است که روایات ناهین قبلاً آمده باشد، ایشان خیال کرده که مسئله ورود الأمر است بعد النهی، ولی ما میگوییم که ورود الأمر بعد توهم الحظر. توهم کافی است، یعنی همین مقداری که جناب راوی ذهنش مشوش است که میشود خواند یا نه؟ عنوان مسئله هم ورود الأمر بعد النهی نیست، بلکه ورود الأمر بعد التوهم الحظر، و اینجا توهم الحظری بوده است.
بعضی در سند این روایت اشکال کردهاند و میگویند مرحوم صدوق این روایت را از کتاب ابی المعزا گرفته است و در سند خودش به أبی المعزا، کسی است بنام عثمان ابن عیسی و عثمان ابن عیسی محل بحث است. و حال آنکه عثمان ابن عیسی هفتصدو چهل شش تا( 746) روایت دارد، آیا میشود مشایخ ما از کسی در حدود هفتصدو چهل و شش روایت از او نقل کنند و او خودش ثقه نباشد، این چه فرمایشی است که بعضی میکنند و میگویند عثمان ابن عیسی توثیق نشده.
ما میگوییم هر چند توثیق نشده باشد،این روایات کثیره خودش حاکی از آن است که این آدم مرد بزرگواری بوده است که این همه روایت از او نقل کرده.
بله! گاهی از یکنفر ده یا بیست روایت نقل میکنند، این دلیل بر وثاقت او نیست، ولی گاهی هفتصدو چهل و شش روایت از او نقل میکنند. در این گونه موارد نمیشود گفت که او ثقه نیست، پس این روایت، روایت خوبی است، منتها حمل بر استحباب میشود نه حمل بر وجوب. چرا؟ لأنّ الأمر ورد بعد التوهم الحظر.
ب: و عن علی بن إبراهیم،عن أبیه، عن حمّاد بن عیسی، عن حریز، عن زرارة، عن أحدهما علیهما السلام قال: «إذا کنت خلف إمام تأتمّ به فأنصت و سبح فی نفسک» الوسائل: ج5، الباب 31 من أبواب صلاة الجماعة، الحدیث6.
موضوع: وظیفهی ماموم - نسبت خواندن حمد – در صورت نشنیدن صوت یا همهمهی امام، چیست؟
الفرع الرابع: إذا لم یسمع صوت الإمام و لو همهمته
فرع چهارم این است که اگر صدای امام را در اولتین نمیشنود،حتی همهمهی امام را هم نمیشنود، در اینجا اقوال سه گانه وجود دارد:
الف: قول این است که باید قرائت را بخواند. مثلاً صدای امام را در دو رکعت اول نماز مغرب و عشاء نمیشنود، باید حمد را بخواند، از ظاهر عبارت شیخ در نهایة وجوب در میآید.
إن کانت الصلاة ممّا یجهر بالقراءة فانصت للقراءة، و إن خفی علیک قراءة الإمام قرأت أنت لنفسک.
ب: قول دوم این است که مستحب است، یعنی از عبارت مرحوم علامه استحباب استفاده میشود،حتی اگر کسی قرائت امام را نمیشنود، مستحب است که خودش قرائت را بخواند.
ج:از عبارت محقق عدم کراهت استفاده میشود،یعنی مکروه نیست، هر چند من نوشتهام که: «و ظاهر المحقق هو الإباحة». ولی ظاهراً عدم الکراهة است، قال: «و یکره أن یقرأ المأموم خلف الإمام إلّا إذا کانت الصلاة جهریة، ثم لا یسمع و لا همهمة» الشرائع: 1/123. عدم الکراهه است،اگر استحباب را اراده کند، همان قول علامه است و اگر اباحه اراده کند، در عبادات اباحه معنا ندارد.
د: قول چهارم، قولی است که سلار به آن قائل شده و گفته مکروه است، البته باید کراهت را به معنای اقل ثواباً معنا کنیم. پس در مسئله چهار قول است:
1: القول بالوجوب، 2: القول بالإستحباب، 3: القول بعدم الکراهة، 4: القول بالکراهة
قول به وجوب مختار مرحوم نراقی است و سه روایت دلالت بر وجوب دارد، ما این روایات را میخوانیم تا ببینیم که آیا وجوب از اینها استفاده میشود یا نه؟
1: محمد بن علی بن الحسین باسناده عن الحلبی،عن أبی عبد الله علیه السلام أنّه قال:
«إذا صلّیت خلف إمام تأتمّ به فلا تقرأ خلفه سمعت قراءته أم لم تسمع إلّا أن تکون صلاة تجهر فیها بالقراءة و لم تسمع فاقرء» الوسائل: ج5، الباب 31 من ابواب صلاة الجماعة، الحدیث 1.
2: و عن محمد بن یحیی، عن محمّد بن الحسین، و عن محمّد بن إسماعیل، عن الفضل بن شاذان جمیعاً، عن صفوان بن یحیی، عن عبد الرحمن بن الحجّاج قال: «سألت أبا عبد الله علیه السلام:عن الصلاة خلف الإمام أقرأ خلفه؟ فقال: أمّا الصلاة التّی لا تجهر فیها بالقراءة فانّ ذلک جعل إلیه فلا تقرأ خلفه- یعنی حرام است- و أمّا الصلاة الّتی یجهر فیها فأنّما امر بالجهر لینصت من خلفه، فان سمعت فانصت و إن لم تسمع فاقرء» همان مدرک، الحدیث 5.
3: و عنه، و عن الحسن، عن زرعة، عن سماعة (فی حدیث) قال: «سألته عن الرّجل یؤمّ الناس فیسمعون صوته و لا یفقهون ما یقول، فقال: إذا سمع صوته فهو یجزیه، و إذا لم یسمع صوته قرأ لنفسه» همان مدرک، الحدیث10.
مرحوم نراقی در مستند الشیعه این را دلیل گرفته بر اینکه اگر در نماز مغرب و عشا صدای امام را نمیشنود، ماموم باید قرائت را بخواند. چرا؟
چون دوتا «إقرء» داریم که فعل امر است و یک «قرأ» داریم که فعل ماضی است، و حال آنکه از ایشان مخفی نیست، درست است که این روایات امر است ولی امری است که در مظان توهم حظر است، چون راوی خیال میکند که حرام است و لذا حضرت میفرماید که : «إقرء» و امری که در مقام توهم حظر وارد شود افاده وجوب نمیکند، بلکه افادهی رفع الحظر میکند و معنایش این است که آن حظر برداشته شد، نه اینکه افاده وجوب کند، یعنی چنین امری افادهی وجوب نمیکند.
امر اگر بعد التوهم الحظر بیاید یا حتی اگر بعد از نهی هم بیاید، فقط دلالت بر رفع الحظر میکند، نه اینکه ناظر به وجوب هم باشد.
مرحوم نراقی به این مسئله توجه داشته است، ولی در عین حال گفته است که این حظر در صورتی درست است که نواهی قبل از این روایات آمده باشد، روایاتی که میگوید امام ضامن قرائت شماست و شما نخوانید، اگر نواهی قبلاً آمده باشد،ممکن است بگوییم که این روایات در مقام رفع الحظر است، ولی دلیل نداریم که نواهی قبل از این روایات آمده باشد.
جوابش این است که لازم نیست که نواهی قبل بیاید، بلکه توهم الحظر هم کافی است، یعنی همین که مظنهی حظر در ذهن راوی باشد، در ذهن راوی مظنهی حرمت که باشد،همین کافی است که امر را از ظهورش منصرف کند به رفع الحظر، ولذا دلیلی بر وجوب نداریم.
«هذا کلّه حول القول الأول»، دلیل قول اول، دوتا «إقرء» و یکدانه «قرء» است، فعل ماضی نیز همانند امر دلالت بر وجوب میکند، بلکه بهتر از امر است. امام میفرمود اگر پدر به پسر بگوید: «صلّ»، این خیلی عظمت ندارد، اما اگر بگوید:« ولدی صلّی أو یصلّی» در واقع خواستهی خودش را در خارج موجود میبیند.
ضمنا فرمایش کلام نراقی را رد کردیم و گفتیم لازم نیست که نواهی قبل از این اوامر باشد، بلکه اگر زمینهی مظنهی حرمت باشد، این اوامر از ظهور میافتند.
اما قول دوم: قول دوم قول علامه حلی است که قائل به استحباب میباشد، برای این قول میشود دلیل پیدا کرد و آن روایت علی بن یقطین است:
الف: و باسناده عن سعد، عن أبی جعفر یعنی أحمد بن محمّد، عن الحسن بن علیّ بن یقطین، عن أخیه الحسین، عن أبیه علیّ بن یقطین قال: « سألت أبا الحسن الأوّل عن الرّجل یصلّی خلف إمام یقتدی به فی صلاة یجهر فیها بالقرائة فلا یسمع القرائة قال: لا بأس إن صمت و إن قرء» همان مدرک، الحدیث 11.
روایات اول میگفتند که «إقرء»، اما این روایت میگوید اختیار داری، جمعش استحباب است و در حقیقت استحباب مدلول این روایت نیست، بلکه مدلول جمع بین روایاتی است که دلالت بر وجوب میکنند و روایاتی که دلالت بر ترک میکنند و جمعش این است که مستحب باشد.
بنابراین، آنکه دلالت بر استحباب میکند، مستقیماً یک روایت برایش نداریم، بلکه جمع میکنیم بین ما دلّ علی الوجوب مانند روایات ثلاثهی اولی، و بین روایة علیّ بن یقطین که همین روایت یازدهم باشد.
أمّا الوجه الثانی: أعنی الإستحباب، فهو الجمع بین ما اشتمل علی الأمر کما سبق، و بین ما دلّ علی جواز الفعل و الترک، کصحیح علیّ بن الیقطین، جمعش در استحباب است.
پس ما مفاد استحباب را از دو روایت میفهمیم، روایات اولی دلالت بر وجوب میکنند،روایت یازدهم دلالت بر جواز ترک میکند، جمعش این است که قائل بر استحباب بشویم.
دلیل قول سوم که عدم الکراهة باشد، اگر مراد شان از عدم الکراهة، اباحه باشد،این معنا ندارد، اما اگر مرادش از «عدم الکراهة» استحباب باشد، این بحثش گذشت و دلیلش نیز همان روایت علی بن یقطین است.
دلیل قول چهارم، که قول به کراهت باشد، راجع به قول به کراهت دو جور روایت نقل شده است:
آن را که مرحوم شیخ نقل کرده است، از آن کراهت استفاده نمیشود، اما آن گونه که صدوق نقل کرده، میشود از آن چیز دیگر فهمید.
و أمّا الوجه الرابع: أعنی القول بالکراهة، فیدلّ علیه صحیحة الحلبی عن أبی عبد الله علیه السلام قال: «إذا صلّیت خلف إمام تأتمّ به فلا تقرأ خلفه سمعت قراءته أم لم تسمع إلّا أن تکون صلاة تجهر فیها بالقراءة و لم تسمع فاقرء» الوسائل: ج5، الباب 31 من ابواب صلاة الجماعة، الحدیث 1.
از این روایت چگونه کراهت را بفهمیم؟ از فراز اول که میفرماید: «إذا صلّیت خلف إمام تأتمّ به فلا تقرأ خلفه سمعت قراءته أم لم تسمع».
مرحوم صدوق این روایت را به گونهی دیگر نقل کرده است، کلمهی «إلّا» ما را دعوت میکند بر اینکه صدر حدیث را حمل کنیم بر رکعتین اولتین اخفاتیه، اگر کلمهی «إلّا» نبود، دلالتش خوب بود، یعنی«إذا صلّیت خلف إمام تأتمّ به فلا تقرأ خلفه سمعت قراءته أم لم تسمع» اگر روایت به همین مقدار بود، دلالت بر کراهت میکرد.
اما در روایت مرحوم صدوق کلمهی «إلّا» آمده، و حال آنکه در روایت مرحوم شیخ کلمهی «إلّا» نیامده است، این نشان میدهد که جملهی قبلی، ارتباطی به صلوات جهریه ندارد، بلکه مربوط است به صلوات اخفاتیه که قرائت در آنها حرام است،میگوید: «إلّا أن تکون صلاة تجهر فیها بالقراءة و لم تسمع فاقرء»
اگر کلمهی «إلّا» نباشد، شاهد بر کراهت است، اما از کلمهی «إلّآ» معلوم میشود که ارتباطی به صلوات جهریه ندارد که رکعتین اولیین باشد، بلکه مربوط است به رکعتین اخفاتیین و ما در رکعتین اخفاتیین گفتیم که حرام است.
پس مرحوم شیخ این روایت را تا کلمهی «إلّا» نقل کرده ولذا ما این را به صلوات جهریه زدیم، اما با کلمهی «إلّا» معلوم میشود که صدر حدیث مربوط است به صلوات اخفاتیه، ذیل هم مربوط است به صلوات جهریه و از آن کراهت استفاده نمیشود.
بنابراین،با این حدیث هم میشود بر کراهت استدلال کرد، اگر کلمهی «إلّا» نباشد، معلوم میشود در جهریه اگر صدا را نشنود مکروه است، اما کلمهی «إلّا» نشان میدهد که صدر حدیث مربوط است به صلوات اخفاتیه، ذیل هم مربوط است به صلوات جهریه و در نتیجه ما نمیتوانیم از این حدیث کراهت را استفاده کنیم.
پس بحث ما در چهار قول تمام شد، ما اولی و سومی را قبول نکردیم،چهارمی هم بدون دلیل شد، چون روایت کلمهی «إلّا» دارد و این «إلّا» قرینه شد که این مربوط است به صلوات اخفاتیه و حال آنکه بحث ما راجع به صلوات جهریه است، پس قول دوم متعین شد(فتعین القول الثانی).
مرحوم مصنف در متن میگوید مانع ندارد که در صلوات جهریه اگر صدای امام یا همهمهی امام را نمیشنود، به قصد جزئیت بیاورد، نه به قصد قربت مطلقه، بلکه به قصد جزئیت بیاورد «لکن جزء للفرد لا جزء للطبیعة». جزء طبیعت نیست، یعنی اگر نیاورد،نماز هست،اگر بیاورد جزء فرد است.
در مسئلهی اعم و اخص علمای اصولی یک نزاع دارند و میگویند آیا ما چیزی داریم که جزء طبیعت نباشد، اما جزء فرد باشد؟
مرحوم سید معتقد است که شما میتوانید در صلوات جهریه اگر صدا یا همهمهی امام را نمیشنوید، میتوانید به نیت جزئیت بیاورید، آنهم جزء فرد، نه جزء طبیعت، یعنی جزء طبیعت نیست. چطور؟ چون اگر کسی نخواند نمازش صحیح است،اگر جزء طبیعت بود، باید نمازش باطل میبود.
مرحوم آیة الله خوئی در بحثی که در اینجا هست، میفرماید ما در دنیان چیزی نداریم که جزء طبیعت نباشد، اما جزء فرد باشد، ایشان میفرماید این معقول نیست که چیزی جزء طبیعت نباشد ولی جزء فرد باشد. چرا معقول نیست؟ ایشان میفرماید فرد همان طبیعت است، اگر جزء الفرد است، پس جزء الطبیعة نیز هست،اگر جزء الطبیعة نیست،معنا ندارد که جزء الفرد باشد، اگر چیزی جزء فرد است، جزء طبیعت هم است،و اگر جزء طبیعت نیست، پس جزء فرد هم نیست،یعنی ما در عالم چیزی نداریم که جزء فرد باشد، اما جزء طبیعت نباشد.
مرحوم آخوند در مسئلهی صحیح و اعم تصویر کرده است که ممکن است چیزی جزء فرد باشد،اما جزء طبیعت نباشد. منتها ایشان میفرماید ما یک چنین چیزی نداریم، کسی نباید حمد را به نیت جزء الفرد بخواند، بلکه به این نیت بخواند که مستحبی است در این ظرف، مانند ادعیهی ماه رمضان که در ماه رمضان خوانده میشود، ماه رمضان ظرف است برای آن ادعیه،نه اینکه آن ادعیه قید ماه رمضان باشد.
دلیلش این است که طبیعت به وسیلهی فرد در خارج متشخص میشود،اگر واقعاً این جزء الفرد است و زاید بر فرد نیست، فرد همان طبیعت مجسم است،چگونه میشود جزء الفرد باشد،اما در طبیعت (که حیوان ناطق است) اخذ نشود.
یلاحظ علیه
ما در تکوین چیزهایی داریم که جزء الفرد است بدون اینکه جزء الطبیعة باشد کالإنسان الطویل و القصیر، کالأبیض و الأسود، اینها جزء الفرد هستند، یعنی آدم طویل انسان بطوله، قصیر هم انسان است بطوله. اسود انسان است بسواده، ابیض انسان است ببیاضه، در عین حالی که جزء الفرد هستند، جزء الطبیعه نیستند،نه اینکه ابیضیت ارتباطی به انسان ندارد، بلکه مشخصات عین الفرد است و فرد هم عین طبیعت است،ولی در عین حال در فرد هست،اما در طبیعت نیست.
مثال
کسی خانهای را میسازد، سابقاً برای خانهها ایوان درست میکردند، ولی الآن برای خانهها ایوان نمیسازند،خانهای که دارای ایوان است، ایوان جزء خانه است، خانهای که ایوان ندارد، آنهم خانه است،یعنی هم به خانهای که ایوان دارد، خانه میگویند و هم به خانهی ایوان دار، خانه میگویند.
خانهای که ایوان دارد،ایوان دارد،ایوان جزء خانه است، خانهای که ایوان ندارد، آن هم خانهی کامل است.
سابقاً خانهها سرداب داشت،ولی فعلاً سرداب برای خانه درست نمیکنند، سرداب دار،عین خانه است، بی سرداب هم عین خانه است، آن وقت چطور شما میفرماید که ما جزء الفرد نداریم،این در طبیعت بود.
اما در عالم اعتبار خیلی روشن است.
بنابراین، چه مانعی دارد که ما در مانحن فیه قائل به جزء الفرد بشویم و بگوییم در صلوات جهریه، چنانچه استحباب را گرفتیم،چه مانعی دارد که ما مستحب بخوانیم،حمد را بخوانیم حمد را به عنوان جزء الصلاة، اما لا جزأً للماهیة بلکه جزأً للفرد.
بحث ما در فرع رابع به پایان رسید.
الفرع الخامس: قراءة المأموم فی الأخیرتین من الجهریة و الاخفاتیه.
تا کنون بحث ما در رکعتین اولیین بود، اما در این فرع پنجم بحث ما در رکعتین اخیرتین است و در رکعتین اخیرتین فرق بین جهریه و اخفاتیه نیست.
مرحوم سید در متن عروة میفرماید: ماموم در رکعت سوم و چهارم خواه ظهرین باشد یا مغربین، مخیر است بین قرائت و بین تسبیحات، ولی اثبات این مسئله (که مخیر باشد بین قرائت و تسبیحات) برای ما مشکل است.
بله! اگر منفرداً نماز بخواند، مخیر است، امام نیز مخیر است، اما اینکه ماموم مخیر باشد، من دلیلی برای این جهتش پیدا نکردم فلذا احتیاط این است که ماموم فقط تسبیحات اربعه را بخواند.
أقول: ما ذکره من التخییر صحیح فی الصلوات الاخفاتیة، و اما الصلوات الجهریة فقد ورد فیه النهی عن القراءة و هی صحیحة زرارة قال: إن کنت خلف إمام فلا تقرأنّ شیئاً فی الأولتین و انصت لقراءته و لا تقرأنّ شیئاً فی الأخیرتین»
معلوم میشود که در صلوات جهریه مخیر نیست،بلکه حتما باید تسبیحات اربعه را بخواند،حتی ممکن است در اخفاتیه هم بگوییم خواندن حمد مشکل است هر چند نهی در صلوات جهریه وارد شده، نه در اخفاتیه.
پس منفرداً مخیر است، امام نیز مخیر است،ماموم در اخفاتیه مخیر است،اما در صلوات جهریه مخیر نیست.
موضوع: آیا در صورت مسموع نبودن صدای امام، ماموم میتواند حمد را بخواند یا نه؟
المسألة الثانیة
لا فرق فی عدم السماع بین أن یکون من جهة البعد، أو جهة کون المأموم أصم أو من جهة کثرة الأصوات أو نحو ذلک.
مسئلهی اول مقداری طولانی بود، یعنی دارای پنج فرع بود که ما همهی آنها را به ترتیب بررسی کردیم، فلذا نباید انسان در صلوات اخفاتیه حمد را بخواند، همچنین در صلوات جهریه نیز حمد را نخواند حتی در جایی که صدای امام را نمیشنود، اما گفتن ذکر و تسبیح، اشکالی ندارد.
اکنون وارد مسئلهی دوم میشویم و آن این است اگر قرار شد که نشنود و لو همهمه را، بخواند. هر چند از نظر ما نخواند بهتر است، ولی آقایان میگویند: اگر همهمه را هم نشنود،میتواند حمد را بخواند. منتها باید دانست که نشنیدن بر چند قسم است:
1: گاهی کسانی که در صف آخر جماعت قرار گرفتهاند در اثر بعد و دوری، صدای امام را نمیشنود.
2: گاهی سبب نشنیدن ماموم بخاطر اصم بودنش است، یعنی چون ماموم از نظر شنوائی مشکل دارد و اصّم و کر است فلذا صدای امام را نمیشنود،یعنی دیگران میشنوند ولی او بخاطر کری و اصم بودن، صدای امام را نمیشنود.
3: یا در اثر سر و صدای که در کنار جماعت وجود دارد، صدای امام در میان این سر و صدا گم شده و این سر و صداها باعث شده است که مامومین صدای امام را نشنوند، آیا در این صور میتواند حمد را بخواند یا نه؟
در هر صورت گاهی شرائط طبیعی است و در عین حال ماموم صدای امام را نمیشنود، این امر قهری است، قطعاً نخواند، ولی گاهی شرائط طبیعی نیست، ماموم اصم و کر است و همین امر سبب شده که صدای امام را نشنود و حال آنکه دیگران میشنوند، یا چون بیرون مسجد سرو صداست و این سر و صدا باعث شده است که مامومین صدای امام را نشنوند، آیا در این شرائط میتوانیم بگوییم عدم السماع، پس جناب ماموم حمد را در صلوات جهریه بخواند إذا لم یسمع؟
مرحوم سید میفرماید: بین این موارد هیچ گونه فرقی نیست، یعنی در همه میتواند حمد را بخواند.
نظریهی صاحب عروة الوثقی
به بیان دیگر علت نشنیدن ماموم هر چه میخواهد باشد، همین که صدای امام را نشنید، می تواند حمد را بخواند خواه عامل نشنیدن، کوتاهی صدای امام باشد یا کری و أصم بودن ماموم باشد یا سر و صدای افراد خارج از جماعت.
دیدگاه استاد
ولی از نظر ما روایات منصرف است به صورت عادی، یعنی اگر میگویند «یسمع أو لا یسمع»، صورتهای عادی را میگویند که هم امام عادی است و هم ماموم، اینجا میگویند «سمع أو لا یسمع». اما اگر شرائط خارج از شرائط عادی شد، مثلاً در بیرون مسجد صدای راهپیمای است که اجازهی سماع صدای امام را نمیدهد، به گونهای که اگر نباشد،انسان کاملاً صدای امام را میشنود. اینجا معلوم نیست که داخل در عدم سماع باشد،لعل اینجا را داخل در سماع بدانیم، یا کری و اصم بودن ماموم باعث نمیشود که این را داخل در عدم سماع بدانیم، بلکه اگر اینجا را داخل در سماع بدانیم خیلی بهتر است.
به دلیل اینکه هزار نفر در مسجد میشنوند، فقط یک نفر نمیشنود،اینجا باید اقل تابع اکثر باشد.
المسألة الثانیة
لا فرق فی عدم السماع بین أن یکون من جهة البعد- چون از امام دور است فلذا صدای او را نمیشنود- أو جهة کون المأموم أصم أو من جهة کثرة الأصوات أو نحو ذلک.
این چند تای اخیر مشکل است، منتها مرحوم سید همه را یکسان دانسته است و میگوید میزان عدم سماع است.
ولی ما بین اولی و دوتای دیگر فرق میگذاریم و میگوییم این روایات ناظر به جایی است که شرائط کاملاً طبیعی باشد،اما اگر شرائط طبیعی نیست، آن میزان سماع و عدم سماع نیست.
کلام امام که میفرماید: «إذا سمع لم یقرء و إذا لم یسمع یقرء»، این در جایی است که شرائط طبیعی باشد، اما در شرائط غیر طبیعی این روایات حاکم نیست. و در کلام مرحوم جواهر نیز اشاره به این مطلب شده است.
قال فی الجواهر: و یقوی فی النظر أیضاً جریان حکم السماع فی الجهریة علی من کان سمعه خارقاً للعادة، فیسمع ما لا یسمعه غیره – مانند بوعلی سینا که صدای خیلی آهسته را هم میشنوید، ایشان میگوید این تحت «سمع» داخل است، البته من با این قسمت از کلام صاحب جواهر موافق نیستم، اما قسمت بعدی کلام ایشان از نظر من هم صحیح است- بل و جریان حکم السامع علی من کان ذلک بعرض کصمم و نحوه، لظهور الأخبار أن السماع و عدمه فی الجهریة هو المدار.
به بیان دیگر همین مقدار که بگویند صدای امام شنیده میشود، کافی است هر چند تک تک افراد نشنوند.
المسألة الثالثة
إذا سمع بعض قراءة الإمام فالأحوط الترک مطقاً.
مسئلهی سوم این است که ماموم بعضی از قرائت امام را میشنود، اما بعض دیگر را نمیشنود، مثلاً تسمیه و «اهدنا الصراط المستقیم» را میشنود، اما بقیه را نمیشنود.
مرحوم صاحب جواهر در اینجا سه قول نقل میکند، گاهی میگوید این را در حکم سماع بگیریم، گاهی میگوید این حکم عدم سماع را دارد، گاهی هم میگوید آنجا که میشنود، ساکت باشد، اما آنجا که نمیشنود، حمد را بخواند.
ولی من معتقدم که قول اول در اینجا مطرح است، یعنی این حکم سماع را دارد. گاهی اوقات امام مد را آنقدر طول میدهد که همگان میشنوند، مثلاً ائمهی جماعت مکه و مدینه جملهی «و لا الضالین» را تقریباً با یازده «الف» مد میکشند و حال آنکه مد در نزد ما به مقدار چهار الف است یا حد اکثر پنج الف.
گاهی از اوقات مد را به اندازهای طول میدهند که همگان میشنوند، ولی بقیه را نمیشنوند.
صاحب جواهر میگوید اقوال ثلاثه همهاش مسموع است، یا بگوییم هیچکدام شان مسموع نیست یا اینکه حکم هر کدام را به خودش بدهیم.
ولی من فکر میکنم که همان اولی درست است،یعنی حکم سماع را دارد.
چرا؟چون انسان در همهمهی امام، همه چیز را نمیشنود، گاهی میشنود و گاهی نمیشنود.
اگر ما همهمه را جزء سماع قرار میدهیم، کسی که مد را میشنود، ولی بقیه را گاهی میشنود و گاهی نمیشنود، این کمتر از همهمه نیست، چون در همهمه گفتید نخواند، اگر قرار باشد که انسان در همهمه نخواند، در اینجا هم نباید بخواند. همهمه این است که بعضی از کلمات به گوش میخورد، اما گاهی این گونه نیست، بلکه صدا به گوش میخورد، اما انسان نمیفهمد که امام چه میگوید. فلذا ما از حکم همهمه میتوانیم حکم این مسئله را هم بفهمیم.« إذا سمع بعض قراءة الإمام فالأحوط الترک مطقاً».
ما نیز همین را گفتیم، یعنی گفتیم این حکم سماع را دارد، اگر در همهمه گفتیم، اینجا هم بگوییم، چون شریک همهمه است، یعنی در همهمه گاهی بعضی از عبارات مفهوم است و گاهی مفهوم نیست.
المسألة الرابعة
إذا قرء بتخیل أن المسموع غیر صوت الإمام ثمّ إنّه صوته لا تبطل صلاته، و کذا إذا قرء سهواً فی الجهریة.
فرض کنید که یک صدای حمد میآمد و من خیال میکردم که این صدای غیر امام است، یعنی یک شخص دیگری است که حمد را برای دیگران به عنوان آموزش میخواند، بعداً معلوم میشود که این صدای امام جماعت ما بوده است و من خیال میکردم که صدای دیگری است ولذا حمد را خواندم، آیا نماز من باطل است یا نه؟( این فرع اول).
فرع دوم این است که در صلوات جهریه موقعی که امام حمد را میخواند، من هم اشتباهاً حمد را خواندم.
در هردو میگوییم صحیح است، چرا؟ چون تمسک میکنیم به قاعدهی «لا تعاد»، و ما قبلاً گفتیم که «لا تعاد» عامد را هم میگیرد، اما به شرط اینکه یک سبب شرعی داشته باشد یا سبب غافلانه داشته باشد، درست است که من عمدا خواندمً، اما عامد به آن معنا نیست، غافل بودم و خیال میکردم که مال غیر امام است ولذا خواندم.
یا جهریه بود، منتها حواسم پرت شد فلذا خواندم، اولی عامد است، دومی عامد نیست، اولی عامد است، در عین حال «لا تعاد» آن را میگیرد، «لا تعاد» عامدی را که سبب آن عمدی نباشد میگیرد، یعنی سببش غفلت باشد،اینجا را «لا تعاد» میگیرد. دومی هم سهو است، همهی اینها داخل در «مستثنی منه» است و نماز هم صحیح است.
المسألة الخامسة
إذا شک فی السماع و عدمه، أو أن المسموع صوت الإمام أو غیره، فالأحوط الترک، و إن کان الأقوی الجواز.
شخص شک دارد که آیا صدای امام را میشنود یا نه؟ گاهی یک صدا میآید، منتها نمیداند که این صدای امام است یا صدای غیر امام. گاهی در خودش شک دارد که میشنود یا نمیشنود؟
مرحوم سید میگوید: «فالأحوط الترک، و إن کان الأقوی الجواز».
علت جواز چیست؟ علتش استصحاب است، به این معنا که این شخص سابقاً صوت امام را نمیشنید، الآن شک میکند که آیا صدای امام را میشنود یا نمیشنود؟ استصحاب میکند و میگوید الآن هم صدای امام را نمیشنوم.
إن قلت: ممکن است کسی بگوید این استصحاب معارض دارد، سابقاً این آدم صوت غیر امام را نمیشنید، الآن هم نمیشنود.
قلت: صوت غیر امام اثر شرعی ندارد، آنکه اثر شرعی دارد همان صوت امام است.
قبل از آنکه این شخص به نماز بایستد،صوت امام را نمیشنید، استصحاب عدم سماع صوت امام میکند ولذا میگوید:« الأقوی الجواز».
اما وجه احتیاط روشن است، یعنی انسان نباید نماز شک دار بخواند،لازم نیست که قرائت را بخواند،این مستحب را ترک کند تا یقین کند که نمازش جامع الجهات است.
در همهی اینها، استصحاب عدم سماع صوت امام میکند و حمد را میخواند، ولی بهتر این است که بخاطر یک مستحب،نمازش را مشکوک نکند.
المسألة السادسة
لا یجب علی المأموم الطمأنینة حال قراءة الإمام و ان کان الأحوط ذلک و کذا لا یجب المبادرة إلی القیام حال قراءته فیجوز أن یطیل سجوده و یقوم بعد أنّ یقرأ الإمام فی الرکعة الثانیة بعض الجهر.
هر گاه خود شخص میخواهد قرائت را بخواند، حتماً باید طمأنینه داشته باشد، فلذا اگر خودش را در حال نماز تکان بدهد، نمازش باطل است، یا پاهایش را حرکت بدهد و در همان حال بگوید «اهدنا الصراط المستقیم» نمازش باطل است.
پس اگر انسان خودش به طور فرادا نماز بخواند، حتما باید من طمأنینه و استقرار داشته باشد، اما اگر جور ما را امام میکشد و او حق ما را میخواند، آیا ماموم در این صورت هم باید استقرار داشته باشد و سیخ بایستد و حق تکان خوردن را ندارد یا می تواند تکان بخورد، یعنی میتواند جلو برد یا عقب بیاید؟
مرحوم سید می فرماید: اگر شخص منفردا نمازش را میخواند، طمأنینه واجب است و حتماً باید طمأنینه و استقرار داشته باشد، اما اگر اقتدا کرده و امام قرائت را را میخواند، در این فرض بر مأموم طمأنینه واجب نیست. چرا؟
چون ادله ای که میگوید در حال قرائت طمأنینه واجب است،جایی را میگوید که خود انسان قاری باشد و قرائتش بالمباشره باشد، و حال آنکه در «جماعت» قرائت من بالمباشره نیست، بلکه بالتسبیب است، یعنی امام قرائت بنده را میخواند، از این رو بر من لازم نیست که طمأنینه داشته باشم. اللّهم که بگویید: عموم المنزلة،أعنی قرائة الإمام بمنزلة قرائة المأموم، مگر این را بگویید، و این هم دلیل میخواهد. اینکه امام ضامن است، معنایش این است که اگر او بخواند از گردن من ساقط است اما اینکه خواندن او مثل خواندن من است، ما نسبت به این جهتش دلیل نداریم، یعنی دلیل نداریم که قرائت امام،مثل قرائت ماموم است، او که می خواند کأنّه ماموم میخواند، اما می توانیم بگوییم امام که میبخواند، از گردن ماموم ساقط میشود نه اینکه بگوییم خواندن او، مثل خواندن من است و کأنّه من میخوانم، اگر بگوییم که اسقاط است، طمأنینه بر من قطعا واجب نیست، و اما اگر بگوییم که اسقاط نیست، بلکه جنبهی تسبیبی دارد، یعنی اینکه او میخواند کأنه من میخوانم، البته طمأنینه واجب است.
مرحوم سید میفرماید که طمأنینه واجب نیست حتی رکعت اول است، امام دوسجده را کرد و برخاست و شروع کرد به قرائت، اما ماموم هنوز در سجده است، می گوید که اشکالی ندارد، عقب بیفتد و امام هم حمد را بخواند، منتها میگوید باید زیاد طول و فاصله ندهد، اما اگر به مقداری فاصله بدهد که امام «بسم الله» یا «الحمد لله» را بگوید، این مقدار فاصله اشکالی ندارد. چرا؟ زیرا امام قرائتش مسقط قرائت من است نه اینکه قرائت امام عین قرائت من است، پس موقعی که میخواند، من هم باید سیخ بایستم.
البته من در نماز احتیاط میکنم، یعنی این فتوا را عمل نمی کنم فلذا وقتی که از سجده دوم بلند شدم، بزودی بسم الله را نمیگویم زیرا می دانم که برخی از مأمومین پیرمرد هستند و احتیاج دارند که آرام بلند شوند، از این رو مقداری صبر میکنم تا مطمئن بشوم که همگی بلند شدهاند ، آنگاه می گویم: «بسم الله الرحمن الرحیم».
بنابراین، ما به فتوای مرحوم سید احتیاطاً عمل نمیکنیم. ولی مرحوم سید میفرماید طمأنینه واجب نیست. چرا؟ چون او مسقط است، نه اینکه خواندن او مثل خواندن توست، حتی اگر امام از سجده بلند شد و شروع به قرائت کرد،تاخیر ماموم ضرری نمیزند.
اما به شرط اینکه فاصله زیاد نباشد، منتها اگر شما امام شدید، هنگامی که برای رکعت دوم بلند شدید، فوراً بسم الله را نگویید، چند لحظه تامل و مکث کنید تا مقداری بدن و نفس شما آرام بگیرد، در عین حال ملاحظه هم کرده باشید کسانی که پیرند، آنان هم به امام رسیده باشد.
این احتیاط، احتیاط بدی نیست.
إن قلت: چرا بر ماموم طمأنینه واجب نیست؟
قلت: چون طمأنینه دلیل لفظی ندارد، دلیلش فقط اجماع و سیره است که دلیل لبّی میباشند و در دلیل لبی اکتفا میشود به قدر متقین. و قدر متقین امام است نه ماموم.
به بیان دیگر ما فقط نسبت به امام دلیل داریم، یعنی کسی که خودش بالمباشرة میخواند،اما کسی که بالمباشرة نمیخواند، برای آن دلیلی نیست.
المسألة السابعة:
لا یجوز أن یتقدم المأموم علی الإمام فی الأفعال بل یجب متابعته بمعنی مقارنته أو تأخراً غیر فاحش و لا یجوز التأخیر الفاحش.
در مسئلهی هفتم این مطلب مطرح است که ماموم باید تابع امام باشد، تبعیت این است که در افعال و اقوال همراه امام باشد یا یک کمی عقب تر. یعنی یا همراه امام به رکوع و سجود برود یا کمی عقب تر، اما جلوتر و زودتر از امام به رکوع و سجود نرود. این یک فرع است.
فرع دوم این است که معنای متابعت چیست؟
پس فرع اول این است که المتابعة واجبة، فرع دوم این است که معنای متابعت چیست؟
اما اینکه متابعت واجب است،دلیلش را میخوانیم، کیفیت متابعت را هم میخوانیم، بحث دیگر این است که اگر کسی متابعت را ترک کرد، آیا نمازش باطل است یا فقط جماعتش باطل میشود؟
هل التبعیة حکم تکلیفی أو حکم وضعی؟
اگر بگوییم حکم تکلیفی است، در این صورت فقط چوب و چماق دارد، یعنی جهنم دارد. اما نماز باطل نمیشود
اما اگر بگوییم حکم وضعی است نه حکم تکلیفی، در این فرض سه معنا پیدا خواهد کرد، گاهی ممکن است نمازش باطل باشد، گاهی ممکن است بگوییم جماعت باطل است،گاهی ممکن است بگوییم آن جزء باطل است،یعنی آن جزئی که تبعیت در آن انجام نگرفته است؟
البته این مطلب در مسئلهی هشتم خواهد آمد که هل التبعیة حکم تکلیفی أو حکم وضعی؟
معنای تکلیفی این است که عقاب دارد، اما نماز باطل نیست.
اما اگر گفتیم حکم وضعی است، سه معنای پیدا خواهد کرد:
الف: بطلان الصلاة، ب: بطلان الجزء، ج: بطلان الجماعة.
ما ابتدا دو فرع اول را میخوانیم،یعنی اینکه التبعیة واجبة. چرا واجب است؟ آن حدیثی که اهل سنت از پیغمبر اکرم نقل میکنند، هر چند صاحب حدائق میفرماید که از نظر ما سند صحیح نیست. روایت این است که: «إنّما جعل الإمام إماماً لیأتمّ به». دلیلش همین روایت است و این روایت را ابوهریره از پیغمبر اکرم نقل نموده است. ولی در عین حالی که این روایت از نظر ما صحیح نیست، منتها محتوایش مطابق با قواعد است. و این مسئله مورد اتفاق فقهای ماست، یعنی همهی فقهای ما میفرمایند که: «المتابعة واجبة»، اما اینکه وجوبش تکلیفی است یا وضعی؟ این جهت را در آینده بحث خواهیم کرد.
عبارت محقق در معتبر
قال المحقق فی المعتبر: تجب متابعة الإمام فی الأفعال الصلاة و علیه اتفاق العلماء و لقوله علیه السلام: «إنّما جعل الإمام إماماً لیؤتمّ به» فلو رفع رأسه قبل الإمام ناسیاً عاد معه، و لو کان عامداً أو خلّف من لا یقتدی به استمرّ و به قال الشیخ.
عبارت علامه در تذکرة
و قال العلّامة فی التذکرة: یجب أن یتابع إمامه فی أفعال الصلاة لقوله: «إنّما جعل الإمام لیؤتمّ به».
وروی عنه صلّی الله علیه و آله:«أما یخشی الله الّذی یرفع رأسه و الإمام ساجد ان یحوّل الله رأسه رأس حمار» و لأنّه تابع له فلا یسبقه و به قال الشافعی.
از پیغمبر اکرم این روایت را نقل کردهاند بر اینکه آن آدمی که سرش را قبل از امام بلند میکند، نمیترسد که یک مرتبه این آدم بر گردد نسخ پیدا کند، منسوخ بشود. روی عنه صلّی الله علیه و آله: «أما یخشی الله الّذی یرفع رأسه و الإمام ساجد ان یحوّل الله رأسه رأس حمار» و لأنّه تابع له فلا یسبقه، و به قال الشافعی.
و قال فی المنتهی:متابعة الإمام واجبة و هو قول أهل العلم قال: «إنّما جعل الإمام لیؤتمّ به، فإذا رکع فارکعوا و إذا سجد فاسجدوا»
بنابراین، در اصل اینکه متابعت واجب است،کسی شک ندارد،اما اینکه آیا متابعت واجب تکلیفی است یا وضعی؟ این مطلب را در مسئلهی آینده بحث خواهیم کرد.
مرحوم محدث بحرانی حساسیت خاصی نسبت به اهل سنت دارد، از این رو به علامه اعتراض میکند بر اینکه شما با این حدیث استدلال میکنید، و حال آنکه این حدیث سندش برای ما روشن نیست.
عبارت محدث بحرانی
یقول المحدث البحرانی بعد نقل کلام المحقق فی المعتبر و العلّامة فی المنتهی، و ظاهر کلامهما أنّه لا دلیل لهما علی هذا الحکم بعد دعوی الإجماع إلّا هذا الخبر(النبی) و الظاهر أنّه عامی، فأنا لم نقف علیه بعد التتبع فی اخبارنا، و إلی ذلک أیضاً أشار فی الذخیرة. الحدائق:11/138.
من نسبت به محدث بحرانی احترام قائل هستم و از کتابهایش استفاده میکنم، ولی خدمت ایشان عرض میکنم، معلوم میشود که شما کتاب منتهی علامه را خوب مطالعه نکردهاید، علامه علاوه براینکه با این حدیث استدلال میکند، روایاتی هم از ابوالحسن دارد که متابعت واجب است، البته آن روایت را هم دارد، اما علاوه بر آن روایت، که روایت عامی است «إنّما جعل الإمام لیؤتمّ به». بعداً با دو روایت استدلال میکند:
1: ما رواه محمّد بن سهل أشعری،عن أبیه، عن أبی الحسن علیه السلام قال:« سألته عمّن رکع مع إمام یقتدی به، ثمّ رفع رأسه قبل الإمام؟ قال: یعید رکوعه معه» الوسائل: ج5،الباب 48 من أبواب صلاة الجماعة،الحدیث2.
2: ما رواه محمد بن سنان و الفضیل بن یسار عن أبی عبد الله علیه السلام قالا:« سألناه عن رجل صلّی مع إمام یؤتمّ به فرفع رأسه من السجود قبل أن یرفع رأسه من السجود؟ قال: فلیسجد» الوسائل: ج5،الباب 48 من أبواب صلاة الجماعة،الحدیث1.
بنابراین، علامه حلی علاوه بر اینکه با آن حدیث نبوی استدلال کرده است، دو حدیث دیگر هم دارد.
در جلسهی ادلهی بیشتری بر وجوب متابعت خواهیم آورد، یعنی علاوه بر این دو روایتی که مرحوم علامه آورده است، روایات دیگری هم بر متابعت میآوریم،قبل از آنکه روایات خود مان را بخوانیم، این روایت عامی را از نو میخوانم و شما آن را حفظ کنید:
3: عن ا لنبی صلّی الله علیه و آله:«إنّما جعل الإمام لیؤتمّ به فلا تختلفوا علیه فإذا کبّر فکبّروا و إذا رکع فارکعوا، و إذا قال سمع الله لمن حمده فقالوا ربّنا لک الحمد فإذا سجد فاسجدوا و إذا صلّی جالساً فصلّوا جلوساً أجمعین و أقیموا الصفّ فی الصلاة فإنّ إقامة الصف من حسن الصلاة» صحیح البخاری: برقم722، 723، و 724.
در عین حالی که این روایت از طرف عامه است، اما با روایات ما منطبق است.
بحث ما در بارهی متابعت ماموم از امام است، به این معنا که ماموم باید در افعال و اقوال صلات از امام متابعت کند، لازم است که در اینجا در چند مسئله بحث کنیم:
الف: آیا دلیل بر وجوب متابعت داریم یا نداریم؟
ب: معنای متابعت و ملاک متابعت چیست، آیا در متابعت مساوات کافی است،یا حتماً تاخر شرط است؟
ج: آیا وجوب متابعت، وجوب تکلیفی است، مثل اینکه انسان در نماز جواب سلام را ندهد، تکلیفی را عمل نکند، یا وجوب وضعی است؟
وجوب وضعی هم چهار تا احتمال دارد. که فعلاً بحث ما در مقام اول است، یعنی «ما هو الدلیل» بر اینکه مأموم حتماً باید از امام تبعیت و پیروی کند؟
مرحوم صاحب حدائق، صاحب منتهی را متهم کرده بود که به یک روایت سنّی اکتفا کرده است که همان روایت «إنّما جعل الامام لیؤتمّ به» باشد، در حالی که وقتی من به کتاب «منتهی المطلب» مراجعه کردم، دیدم که ایشان علاوه بر این روایت، دو روایت دیگر هم آورده است. برای اینکه این مسئله را تکمیل کنیم ،یکی دو روایت را هم من نقل میکنم که آنها دلیل بر وجوب متابعت است:
1: ما رواه محمد بن علی بن الفضال عن ابی الحسن «علیه السلام» قلت له:«اسجد مع الإمام فأرفع رأسی قبله أُعید؟ قال: اعد واسجد».
اگر واقعاً متابعت واجب نباشد، چرا حضرت میفرماید دوباره به سجده برگرد. این روایت در مورد سجده هست، أعنی «رفع الرأس من السجده»؛ بقیه روایاتی که خواهیم خواند، غالباً در رفع الرأس من الرکوع است.اما در سجده، فقط همین روایت است.
همچنین در روایت بعدی:
2: ما رواه حسن ابن فضال قال کتبت إلی ابی الحسن الرضا علیه السلام:« فی الرجل کان خلف إمام یؤتمّ به فیرکع قبل أن یرکع الامام، و هو یظن ان الإمام قد رکع فلمّا راه لم یرکع، رفع رأسه، ثم اعاد رکوعه مع الامام، أیفسد ذلک علیه صلاته، أم تجوز تلک الرکعة؟ فکتب علیه السلام: تتم صلاته و لا تفسد ما صنع صلاته». الوسائل: ج 5، الباب 45 من ابواب صلاة الجماعة الحدیث 4.
3: ما رواه الحسن بن علیّ بن یقطین، عن اخیه عن ابیه علی بن یقطین قال: « سألت ابالحسن علیه السلام عن الرّجل یرکع مع الإمام یقتدی به ثمّ یرفع رأسه قبل الامام قال: «یعید برکوعه معه». الوسائل: ج 5، الباب 45 من ابواب صلاة الجماعة الحدیث3.
معلوم میشود که متابعت واجب است، و حق ندرایم جلوتر از امام سر از رکوع یا سجود برداریم.
بله! از این روایات استفاده میشود که اگردر غیر رکن برگردید اضافه شما مبطل نیست، اما اینکه حتماً باید برگردید استفاده نمیشود.
روایت مخالف داریم که ناچاریم توجیهش کنیم:
نعم روی غیاث بن ابراهیم العامی – قاضی کوفه بوده – قال: سئل ابا عبدالله «علیه السلام» عن الرجل یرفع رأسه من الرکوع قبل الامام ایعود فیرکع إذا أبطأ الامام فیرفع رأسه معه قال: لا.
ما این روایت را به صورت عمد حمل کردیم. اگر خاطرتان باشد عبارت شرایع این بود که «ولو رفع عمداً استمرّ»، این مال عامد است، آدمی که عمداً سرش را از رکوع بردارد، عبارت شرایع این بود که «استمرّ»؛
لعلّ این روایت محمول است به صورت عمد، همانطور که شیخ طوسی گفته محمول است به صورت عمد.
خلاصه اینکه این روایات پنجگانهای که آوردیم، در رکوع هست و در سجود، و غالباً در رکوع است. از اینها میشود یک ضابطه کلی استفاده کرد که مأموم میتواند تابع امام باشد.
البته روایتی که بگوید: «یجب المتابعة من التکبیره الی التسلیم» نداریم. مگر روایت ابو هریره که گفته: «انّما جعل الامام لیؤتمّ به فإذا کبّر فکبّروا فإذا سجد فاسجدوا إذا رکع فارکعوا فلا تختلفوا» غیر این روایت، یک روایت جامعی که همه اجزاء نماز را بگیرد نداریم، مگر از این روایات ما القاء خصوصیت کنیم و بگوییم علت اینکه رکوع و سجود را گفته چون غالباً تخلفها در رکوع و سجود انجام میگیرد. والا موقعی که امام قرائت را میخواند، تخلّفها غالباً در رکوع و سجود است چون مأموم امام را نمیبیند فلذا تخلّف در این دو تا است،این دو تا را من باب مورد ابتلا ذکر کردم، والاّ اینها خصوصیت ندارند. الی هنا تمّ الکلام فی المورد الاول،أعنی «المتابعة واجبة».
وصل الکلام الی المورد الثانی: ما معنی المتابعة. بعداً هم بحث سوم را خواهیم داشت.
در معنای متباعت دو قول است. یک قول این است که مساواة کافی است، یا متأخّر باشد یا مساوات. از میان علمای ما مرحوم مدارک همین را انتخاب کرده است که مساواة کافیست، یا مساواة کافی است و یا اینکه متأخّر باشد. ولی مرحوم صاحب حدائق که بیشتر روایی و حدیثی است گفته که مساواة کافی نیست و حتماً باید تأخّر باشد. و بعد میفرماید از عبارت صدوق هم استفاده میشود که تأخر شرط است. و میگوید صدوق از مجتهدینی بود که متون روایت را مورد فتوا قرار میداد. عبارت صدوق را نقل میکند؛ صدوق در آن عبارت تأخر را مطرح میکند. معلوم میشود که تأخر در کلمات ائمّه ما بوده. عبارت صدوق را بخوانیم و ببینیم ادعای حدائق درست است. حدائق میگوید،تاخر، مگر از کلام صدوق استفاده میشود که مساوات کافی است
إنّ ظاهر کلام الصدوق المنقول هنا یقتضی الصحة فی صورة المساواة حیث قال: إن من المأمومین من لا صلاة له و هو الذی یسبق الامام فی رکوعه و سجوده رفعه، و منهم من له صلاة واحدة و هو المقارن له فی ذلک، و منهم من له اربع و عشرون رکعة و هو الذی یتبع الامام فی کل شیئ و یرکع بعده و یسجد بعده و یرفع منهما بعده.
مرحوم صاحب حدائق میفرماید: و حیث کان الصدوق من ارباب النصوص، فالظاهر أنّه لا یقوله الا مع وصول نص الیه بذلک.
ایشان میخواهد استفاده کند که تقدم مضر است و مساوات کافی است. ولی در مساوات ثوابش یک رکعت است، اما در تأخر ثوابش 24 رکعت است. عبارت اخرای همین است که در مساوات کأنّه جماعت باطل است.
پس عبارت صدوق دلالت بر این نمیکند که مساوات کافی است. بلکه دلالت میکند که در صورت مساوات، جماعت باطل است.
عبارت مرحوم صدوق میرساند که تأخر شرط است. والا اگر مساوات باشد، جماعتش باطل است.
خلاصه جناب صدوق مأموم را سه قسم کرده است: ١. کسی که صلاتش کلا صلات است.
٢.کسی که نمازش یک نماز است یعنی فرادی.
٣. آن کسی که نمازش جماعت است، منتها در جایی که عقبتر بایستد، 24 نماز ثواب دارد.
ادلهی تاخر
ادله بر تأخر چیست؟ تنها دلیلی که میشود برای تأخر آورد، همان روایت نبوی است که میفرماید: «إنّما جعل الإمام لیؤتمّ به فلا تختلفوا علیه فإذا کبّر فکبّروا و إذا رکع فارکعوا، و إذا قال سمع الله لمن حمده فقالوا ربّنا لک الحمد فإذا سجد فاسجدوا و إذا صلّی جالساً فصلّوا جلوساً أجمعین و أقیموا الصفّ فی الصلاة فإنّ إقامة الصف من حسن الصلاة»
معلوم هست که ترتیب هست، پشت سر هم بیاید و فاصله نیاندازد.
آیا این روایت دلالت بر وجوب تأخّر دارد؟ خیر! ظاهراً روایت در مقام نفی تقدم است.یعنی میخواهد تقدم را م نفی کند. نفی تقدم میکند، نه اثبات ایجاب تأخّر.
بنابراین، تنها دلیلی که آقایان آوردهاند این است. این روایت دلالت بر نفی تقدم میکند و اما اینکه عقبتر باشد، این را دلالت نمیکند.
بنابراین، «لم نجد دلیلاً علی وجوب التأخّر». در تکبیرة الاحرام مشکل است. او تا تکبیر نگوید و وارد نماز نشود، بعید است که من بتوانم تکبیر بگویم، چون او هنوز وارد نماز نشده است که من از او پیروی کنم. تکبیرة الاحرام جرأت میخواهد که بگویم همگام و همسنگ باشد، اما غیر آن همین مقداری که جلوتر نباشد کافی است، یا متأخر و یا همگام و همزمان و همسنگ. اگر هم حرف صدوق را قبول دارید، حرف صدوق این است که تأخر شرط است. اگر تأخر نباشد یک نماز است، اما اگر تأخّر باشد 24 رکعت است. خلاصه ما دلیلی بر این مسئله پیدا نکردیم.
بله! یک روایت داریم که مؤیّد مقارنت است. این را حدائق نقل کرده و دلیل بر مقارنت هم گرفته است.
روی الحمیری فی کتاب قرب الاسناد فی سنده، عن علی بن جعفر عن اخیه علیه السلام قال:« سألته عن الرّجل یصلّی، له أن یکبّر قبل الامام؟ قال: لا یکبّر إلّا مع الإمام فإن کبّر قبله أعاد التکبیر» قرب الإسناد/99..
معلوم میشود تکبیره مستثنی است. مرحوم صاحب حدائق این را دلیل بر جوازمقارنت گرفته است، چون قبل را حضرت نقل کرده است. پس معلوم میشود با هم اشکالی ندارد.
منتها من به شما توصیه میکنم که روایت را از کتابهای فقهی نگیرید، بلکه از کتابها مصدر بگیرید. مرحوم صاحب حدائق این را دلیل بر جواز مقارنت گرفته و حال آنکه این خلاف فتوایش است، ولی روایت را نقل کرده است. اما اگر کسی قرب الاسناد را مطالعه کند، خواهد دید که این روایت مربوط به نماز جنازه است و میگوید در صورتی که صلات میت میخوانند، شما قبلا نخوانید،بلکه با همدیگر بخوانید. ولی این چه ارتباطی به فرائض دارد؟!
مرحوم صاحب حدائق مستقیماً سراغ کتاب «قرب الاسناد» نرفته فلذا خیال کرده که این روایت مربوط به فریضه است، و حال آنکه این روایت مربوط به صلات جنازه است نه صلات فریضه. اتفاقاً مرحوم شیخ حرّ عاملی هم این روایت را در صلات میت آورده، نه در اینجا.
پس معلوم میشود که مورد روایت، همان صلات جنازه بوده، «قرب الاسناد» به سه واسطه از امام نقل میکند و گاهی هم به چهار واسطه. از اینکه در آن باب روایت را آورده است، معلوم میشود که این مربوط است به صلات جنازه.
پس این روایت دلیل طرفین نیست، بقیه هم یک روایت که همان روایت عامی است، آن هم عرض کردیم که در مقام نفی تقدم است نه اثبات تأخّر.
در هر صورت ظاهراً تقدم مبطل است و مساوات کافی است. البته تأخر هم که گفتیم جایز است و یا مثلاً بهتر است، تأخر هم نباید به گونهای باشد که متابعت را عوض کند، جماعت یک معنای عرفی دارد،از این رو باید عرف بگویند که این آقا! پیرو فلان آقاست. پیرویت هم در حال مساوات است و هم در حال تأخر، البته تأخر نباید بسیار باشد که هیئت جماعت را به هم بزند.
«إلی هنا تم الکلام فی الأمر الثانی»
خلاصهی امور:
الأمر الأول: دلیل وجوب المتابعة. الأمر الثانی: ما هو معنی المتابعة. الأمر الثالث: هل وجوب المتابعة حکم وضعیّ أو تکلیفیّ؟ آیا وجوب متابعة حکم تکلیفی است یا وضعی ؟ پنج احتمال در اینجا وجود دارد.
بباید دانست که بحث بعدی ما، بحث روایی نیست، بلکه یک نوع بحث فکری است.
قول اول
قول اول این است که متابعت وجوب تکلیفی است؛ اگر تبعیت کردیم که چه بهتر (اهلاً و سهلاً)؛ و اگر تبعیت نکردیم، مرتبک گناه شدهایم و گنهکار میشویم. مثل این است که کسی در حال نماز به شما سلام کند. شما باید طبق کلام او جواب بدهید، اگر جواب گفتید، مأجور هستید، و اگر نگفتید، گناه کردید، ولی نمازتان باطل نیست.ببنابراین، یک حکمی است تکلیفاً؛ جز اینکه برای ما یک تکلیفی است چیز دیگری نیست، یعنی ارتباطی به صحّت و بطلان صلات ما ندارد.
قول دوم: احتمال دوم این است که حکم وضعی است و چهار شق دارد:
١. تبعیت شرط صحت صلات است. اگر شما در رکوع تبعیت نکنید نماز شما باطل است. کما اینکه جناب صدوق گفت: «لا صلاة له»، نمازش باطل است. پس تبعیت «شرط لصحة کلّ الصلاة»،یعنی تبعیت شرط لصحة کل الصلاة. و اگر در یک جزئی تخلّف کردید، در حقیقت همه را باطل کردید.
٢. شرط صحت جزء است. اگر در این جزء تبعیت کردید، صحیح است و اگر نکردید، این جزء باطل است والاّ باید برگردید و دو مرتبه با امام سر از رکوع بردارید.
بین معنای اول و دوم «الفرق بعد المشرقین»؛ در اولی اگر تخلّف در یک جزء کردید و تبعیت نکردید، نمازت باطل است. دومی میگوید اگر تبعیت نکردید، جزئیة الاجزء باطل است. شرط صحت این جزء است. ولذا اگر قابل تدارک باشد، حتماً باید برگردد و تبعیت کند و تدارک کند.
٣. تبعیت شرط اتصاف الصلاة بالجماعة هست. اگر تبعیت در رکوع و سجود کردید، همهی نمازتان جماعت است. اما اگر در یک جزء تخلف کردید، بقیه نمازتان از جماعت در آمد چه سابقاً و چه لاحقاً. این در واقع شبیه اولی است؛ در اولی شرط صحت کل صلاة بود، و در اینجا هم شرط جماعت کلّ صلاة است.
٤. چهارم هم مثل دوم است. شرط «اتصاف الجزء بالجماعة» است. این رکوع اگر بخواهد متصف به جماعت بشود، باید تبعیت کنید، «والا خرج هذا الجزء عن کونه جزئاً للجماعة«.
استاد بزرگوار مرحوم آقای بروجردی در درسشان قول اول را انتخاب کرد که همان حکم تکلیفی است، اما مرحوم حاج آقا رضا همدانی (که یکی از فقهای عظیم قرن چهاردهم است، مصباح الفقیه ایشان که در صلاة است، طهارت، صلات و خمسش، نشانگر این است که فقیه بزرگی است) قول پنجم را انتخاب کرد که در واقع شرط «اتصاف الجزء بالجماعة» است. ثثم ان وجوب المتابعة وضعیاً یتصور علی وجوه:
الاول: إنّ التبعیه فی کلّ جزء من افعال الصلاة شرط لصحتها (صلات) علی نحو لو تخلف فی جزء من اجزاء الصلاة بطلت صلاته.
الثانی: إن التبعیه شرط لجزئیة الفعل الذی یتباع به، للصلاة بمعنی ان الرکوع انّما یعد جزء لصلاة المصلی اذا تابع فیه الامام فلو تخلف خلت، صلاة المدموم عن الجزء فلو لم یعد بطلت صلاته و لذلک یجب علیه العود.
-ولذا اگر تدارک ممکن باشد باید برگردد و تدارک کند –
الثالث: التبعیه فی کل جزء شرط لاتصاف مجموع الصلاة بالجماعة لو تخلف فی جزء تبطل الجماعة من اصلها أی مما تقدمها تأخّرها.
الرابع: التبعیة شرط لاتصاف الجزء بالجماعة فلو تخلف یفقد الجزء وصف الجماعة، و هو خیرة المحقق الهمدانی: حیث قال: «انّ الاخلال بالمتابعة فی جزء موجب لبطلان قدوته فی خصوص ذلک الجزء دون غیره من الاجزاء السابقة و اللاحقة الّتی اتی بها مقتدیاً بامامه فتصح الجماعة فیما عداه من الاجزاء، اذا لا دلیل علی اشتراط صحة الجماعة فی کل جزء بصحتها فی سابقة و لاحقه بل الادلة قاضیة بخلافه» مصباح الفقیه:648، الطبعة الحجریة.
موضوع: آیا وجوب متابعت از نوع وجوب تکلیفی است یا از نوع وجوب وضعی، و قول مختار کدام است؟
بعد از آنکه معنای متابعت را روشن کردیم، آیا وجوب متابعت از نوع وجوب تکلیفی است، به این معنا که اگر متابعت نکند، گناه کرده یا وجوبش از نوع وجوب وضعی است و در صحت نماز و صحت جزء و امثالش اثر دارد؟
در این زمینه اقوال را بیان کردیم و گفتیم که پنج قول است:
الآن ناچاریم که یکی از آن اقوال را انتخاب کنیم و ببینیم که کدام یکی از آن اقوال با مبانی تطبیق دارد؟
ظاهراً قول اول با یک تصرفی که خواهیم کرد، مطابق ادله است و نشان میدهد که وجوبش وجوب تکلیفی است، دخالت در صحت نماز ،یا صحت جزء یا در صحت جماعت کل یا در جماعت جزء ندارد. چرا؟ دلیل مهم ما همان حدیث نبوی است که میفرماید:« إنّما جعل الإمام لیؤتمّ به فلا تختلفوا علیه فإذا کبّر فکبّروا و إذا رکع فارکعوا، و إذا قال سمع الله لمن حمده فقالوا ربّنا لک الحمد فإذا سجد فاسجدوا و إذا صلّی جالساً فصلّوا جلوساً أجمعین و أقیموا الصفّ فی الصلاة فإنّ إقامة الصف من حسن الصلاة»
آیا این حدیث کی از پیغمبر اکرم صادر شده است؟
چون راوی این حدیث ابوهریره است که سال هفتم هجرت مسلمان شده است، این آدم با خودش یک گربهای داشت و با همان گربهی خود وارد مدینه شد و خیلی هم بیچاره و فقیر بود و راضی شد که مسلمان بشود و پیغمبر اکرم شکم او را سیر کند و او را در صفه جای دادند، این آدم کمتر از چهار سال در خدمت پیغمبر اکرم بوده است، یعنی چهار سال از هجرت را درک کرده است،منتها در وسط حدود یکسال همراه یک نفر در بحرین رفت، یعنی حضرت او را به بحرین فرستاد.
بنابراین، این همه روایاتی که از او نقل کردهاند، یعنی در حدود پنهزار روایت از او نقل شده است و این خیلی بعید است که یک نفر با اینکه کمتر از چهار سال محضر پیغمبر اکرم را درک کرده است، این همه روایت را از حضرتش حفظ کرده باشد و احدی به پای او در نقل روایت نرسد.
از امیر المؤمنین در صحاح پانصد روایت داریم، در حالی که از ابوهریرة پنج هزار وخوردهای روایت در صحاح وجود دارد، ولی ما فعلاً کار به کثرت و قلت روایت ایشان نداریم، بحث ما این است که پیغمبر اکرم که این حدیث را فرموده است، کی گفته؟ در زمانی فرموده که مسلمانان هفت سال با حضرتش نماز میخواندند، اگر واقعاً «متابعت» شرط صحت نماز بود یا شرط صحت جزء بود، یا شرط جماعت کل بود یا شرط جماعت جزء بود، چرا حضرت در سال هفتم فرموده است،آیا این از قبیل تاخیر بیان از وقت حاجت نیست؟ بنابراین، اگر این حدیث مفادش این چهار تا باشد،معنایش این است که پیغمبر اکرم هفت سال با مردم نماز خوانده و قطعاً در میان نماز گزاران افرادی بودهاند که متابعت نمیکردند و در عین حال حضرت تذکر نفرموده است، این حاکی از این است که متابعت مدخلیت در صحت صلات و جماعت ندارد،اگر باشد حکم تکلیفی است و حکم تکلیفی را دو جور میشود معنا کرد.
معنای حکم تکلیفی از نظر دیگران
آقایان حکم تکلیفی را این گونه معنا میکنند و میگویند حکم تکلیفی این است که اگر کسی با آن مخالفت کند، چوب و چماق دارد، ولی از نظر من بعید نیست که این حکم تکلیفی ارشادی باشد، ارشاد اینکه جماعت محفوظ باشد،و جماعت این است که یکسان به رکوع و سجود بروند.
پس اولاً ما نمیتوانیم بگوییم که این حکم وضعی است، چون معنای وضعی این است که یا مدخلیت در صحت دارد یا در جماعت، و این معنایش این است که مدتها نماز اینها باطل بوده یا جماعت شان باطل بوده ودر عین حال پیغمبر اکرم نگفته است و این در شأن پیغمبر معصوم نیست،قهراً باید بگوییم حکمش تکلیفی است، آقایان حکم تکلیفی را این گونه معنا کردهاند که اگر کسی با آن مخالفت کند، گناه کرده و مستحق عقاب میشود. ولی من فکر میکنم،این حکم تکلیفی ارشادی است، یعنی ارشاد به این است که کاری کنید تا جماعت بهم نخورد، فلذا هر گاه امام تکبیر میگوید شما هم تکبیر را بگویید و در همهی افعال از امام متابعت کنید. نه جلوتر از او افعال نماز را انجام بدهید و نه عقب تر. اگر این تکلیفی باشد،ناچاریم که تکلیفی ارشادی بگیریم، نه تکلیفی الزامی که در حقیقت خودش یکنوع دلیل میخواهد.
فرض کنید که کسی عمداً جلوتر از امام سر از سجده بر داشت، آیا این آدم جهنمی شده است و عقاب دارد؟ خلی بعید است که انسان بگوید الزامی تکلیفی است.
البته کسانی که میگویند تکلیفی است،مراد شان از تکلیفی همان تکلیفی الزامی است، ولی من تکلیفی را انتخاب کردم، اما ارشاداً إلی حفظ الجماعة و صیانة للهیئة الجماعیة.
و إنّما صدرت عنه فی الربع الأخیر من العشرة الهجری بقرینة أنّ الراوی هو أبوهریرة و قد أدرک من عصر الرسالة السنین الأخیر الّتی لا تتجاوز أربعة و کانت الصحابة یصلّون مع النبی صلّی الله علیه و آله طوال سنین و لم یقرع سماعهم بهذا الحدیث أو مضمونه و لو کانت المتابعة شرطاً بأحد المعانی یلزم تأخیر البیان عن وقت الحاجة و بطلان صلاة قسم منهم – اگر بگوییم شرط صحت است- أو بطلان جماعتهم – اگر بگوییم شرط جماعت است- و هذا یدلّ علی أنّ الوجوب وجوب تکلیفی لصیانة نظام الجماعة و صیرورتها عملاً واحداً، والظاهر أنّ بعض المصلّین کانوا غیر مراعین لهذا التکلیف فنبههم بوظائفهم بقوله:«إنّما جعل الإمام لیؤتمّ به» فلو کانت التبعیة شرط لصحة الصلاة أو لصحة الجزء أو شرطاً لاتّصاف الکلّ أو الجزء بالجماعة لزم التنبیه به منذ ورد الرسول صلّی الله علیه و آله المدینة المنورة و أقام الصلاة الجماعة فیها.
مسلماً در میان مسلمین کسانی بودند که متابعت را رعایت نمیکردند، پیغمبر اکرم سکوت کرده، پس یا نماز آنها باطل بوده یا جماعت شان،در عین حال حضرت چیزی نفرموده و از سال هفتم هجرت به این طرف مسئله را بیان کرده و این بسیار بعید است، از این رو ناچاریم که این را تکلیفی بگیریم، منتها دیگران میگویند تکلیفی الزامی است و عقاب دارد، ولی من فکر میکنم اگر ارشاد بگیریم لحفظ الجماعة،بگونهای که تخلف جزئی مشکلی ندارد و فقط تخلف کثیر جماعت را بهم میزند، این بهتر است.
دیدگاه آیة الله حائری
مرحوم آیة الله حائری کتابی دارد به «الصلاة» و در آنجا میفرماید این حکم وضعی است نه تکلیف. اما اینکه شرط صحت است یا شرط جماعت، من چیزی از عبارتش در نیاوردم.
ایشان میگوید آیات و روایاتی که ناظر است به اجزاء یک مرکب، این ظهور در وجوب وضعی دارد مانند: «یا أیها الذین آمنوا إذا قمتم الی الصلاة فاغسلوا وجوهکم و أیدیکم إلی المرافق» ناظر است به نماز، یک جزء نماز هم وضو است، مسلماً میفهمیم که وضو وجوب وضعی دارد نه وجوب تکلیفی، گویا ایشان یک قاعدهای را انتزاع میکند و میگوید کل آیة و روایة کانت ناظرة إلی أجزاء المرکب، به اجزاء مرکب ناظر است، این ظهور در تکلیف نیست،یعنی وضو گرفتن واجب تکلیفی نیست فلذا اگر کسی وضو نگیرد، عقاب ندارد، اگر عقابی هم دارد،عقابش به خاطر نماز است نه بخاطر وضو.
«فکلّ آیة أو روایة کانت ناظرة بأجزاء المرکب»، این ناظر است به وجوب وضعی، یعنی وجوبش وجوب وضعی است مانند آیهی وضو که ناظر است به نماز.
یلاحظ علیه
میان این دوتا تفاوت از زمین تا آسمان است، آیهای که ایشان مورد استشهاد قرار دادهاند، ما نیز قبول داریم چون آیه جملهی شرطیه دارد و میفرماید: «یا أیها الذین آمنوا إذا قمتم إلی الصلاة فاغسلوا وجوهکم» معلوم است که «فاغسلوا» نوکر نماز است نه اینکه خودش امر مستقلی باشد،چون جملهی شرطیه است. همانند این ماند کسی به دیگر بگوید هر موقع خوانستی نهار بخوری،دستهایت را بشور، همه میفهمند که شستن دست جنبهی وضعی دارد نه جنبهی تکلیفی.
یا بگوید هر موقع وارد مسجد شدید، بهترین لباس خود را بپوشید و به خودتان عطر بزنید، از این میفهمیم که جنبهی وضعی دارد،اما در حدیث ما این جریان نیست، «إنّما جعل الإمام لیؤتمّ به فلا تختلفوا علیه فإذا کبّر فکبّروا و إذا رکع فارکعوا، و إذا قال سمع الله لمن حمده فقالوا ربّنا لک الحمد فإذا سجد فاسجدوا و إذا صلّی جالساً فصلّوا جلوساً أجمعین و أقیموا الصفّ فی الصلاة فإنّ إقامة الصف من حسن الصلاة»
یعنی در این حدیث نیامده که متابعت جزء صلات یا شرط صلات است
به بیان دیگر در این حدیث جملهی شرطیه نیست که بگوید متابعت نوکر نماز است، چنانچه وضو نوکر نماز است، البته در واقع نوکر است چون متابعت برای نماز است، اما از روایت این مطلب استفاده نمیشود. فلذا نمیتوانیم وجوب را بفهمیم.
حال اگر از موضع خود مقداری تنزل کنیم و بگوییم وجوبش وجوب وضعی است،این سوال پیش میآید که از آن چهار معنا کدام را بگیریم، آن چهار معنا عبارت بودند از:
الف: شرط لصحة الصلاة، ب: شرط لصحة الجزء، ج: شرط لإتصاف المجموع بالجماعة، د: شرط لإتصاف الجزء بالجماعة، از این چهار معنا کدام یکی را بگیریم؟
آخری را میگیریم، یعنی اگر بنا باشد که وجوب را وجوب وضعی بگیریم، در این فرض از میان آن چهار معنا، معنای اخیر را میگیریم. هر چند معنای چهارم هم دارای اشکال است،چون لازمهی معنای چهارم این است کسی که نماز میخواند، دهها جماعت داشته باشد، یعنی تکبیرش یک جماعت دارد، حمدش هم یک جماعت، سورهاش هم یک جماعت و هکذا بقیهی اجزاء نماز. و حال آنکه ما جماعات نداریم،بلکه جماعت داریم.
بنابراین،معنای اخیر هم مشکل دارد، با وجود این مشکل چگونه ما آن را قبول کنیم و حال آنکه معنایش این است که یک نماز،دهها جماعت داشته باشد و حال آنکه ههنا جماعة واحدة؟
اگر بگوییم معنای سومی را میگیریم، یعنی شرط جماعت کل است، این هم خیلی بعید است، معنا ندارد که من اگر یک سجده عقب ماندم یا جلوتر رفتم، همهی نماز جماعتش بهم خورد،لام در ما قبلش عمل نمیکند در مابعدش عمل میکند. چطور میتوانیم بگوییم قبلیها باطل است؟ گیرم من در سجدهی آخر نماز تخلف کردم، بگوییم این سبب میشود که همهی نماز من اوله و آخره باطل شد؟!
بنابراین، قول به حکم وضعی صحیح نیست، از این رو باید بر گردیم و همان قول به وجوب تکلیفی را بگیریم خواه تکلیفی الزامی یا تکلیفی ارشادی.
بله! اگر تاخیر فاحش شد، مسلماً جماعت مشکل پیدا میکند، یعنی اگر کسی تخلفش زیاد باشد،این باید نماز را با امام تمام کند و بعداً هم اعاده کند،اما اگر تخلفش کمتر شد،مشکلی ندارد.
آنگاه مرحوم سید تخلف در رکن را احتیاط میکند. یعنی اگر شخص جلوتر از امام به رکوع رفت یا جلوتر از امام به سجده رفت، یا جلوتر از امام سر از رکوع یا سجده برداشت، اینجا میگوید باید نمازش را اعاده کند. چرا؟ لإحتمال أنّ التبعیة شرط لصحة الصلاة أو لصحة الجزء، ولذا ایشان در رکن احتیاط میکند.
بیان حاج آقا رضا همدانی
مرحوم حاج آقا رضا همدانی بین دو حکم جمع کرده است، یعنی ایشان از یک طرف معتقد است که متابعت شرط اتصاف الجزء بالجماعة است،از طرف دیگر هم میگوید عقاب هم است، و حال آنکه جمع میان این دوتا مشکل است.
ایشان میفرماید من این را درک میکنم که اگر کسی تخلف کرد، جماعت فقط در همان جزء باطل میشود،، نه در همهی نماز، در عین حال عقاب هم هست، و حال آنکه عقاب را باید قائلین به تکلیف بگویند نه قائلین به وضع.
اگر کسی وضو نگرفت و نماز هم نخواند، عقاب برای ترک وضو نیست بلکه برای ترک نماز است. ایشان میگوید: این آدمی که عالم عامد است و در عین حال تخلف میکند،عملاً تشریع میکند و این مشرع است.
یلاحظ علیه
حرف اولی شما باشد، شرط وصف جماعت جزء است، صرف نظر میکنیم که نماز ده جماعت نیست بلکه یک جماعت است. اما اینکه میگویید تشریع است، تشریع در جایی است که شخص قصدش بدعت باشد، این آدم یا جاهل به مسئله است یا اگر عالم هم باشد،قصد تشریع را ندارد. اگر به این تشریع بگوییم، لازم میآید که به هر مخالف احکام بگوییم شریعت ساز است، یک نفر اگر مسکر میآشامد،بگوییم این بدعت گزار است. چرا؟ چون عملاً حرام را حلال میکند. بدعت به کسی میگویند که مع العلم بأنّه لیس من الشریعة،مردم را به آن دعوت میکند، و حال آنکه این آدم مردم را دعوت به آن نمیکند، در بدعت یکنوع دعوت و یکنوع اشاعه در جماعت لازم است.
المسألة التاسعة
فهرست مسئله نهم این است که:
1:إذا رفع رأسه قبل الإمام سهواً أو لزعم رفع الإمام رأسه و عاد.
کسی سهواً سرش را از رکوع یا سجود برداشت، یا به زعم اینکه امام سرش را از رکوع یا سجود برداشته است، او هم براشت و دوباره برگشت، آیا نمازش صحیح است یا صحیح نیست؟
مشکل در زیادی رکن است، آیا زیادی رکن در اینجا مبطل است یا مبطل نیست؟
2: تلک الصورة و لکنه لم یعد
صورت دوم نیز همانند صورت اول است،منتها با این تفاوت که در صورت دوم بر نمیگردد.
3: إذا رفع رأسه (سهواً أو لزعم رفع الإمام رأسه) قبل الذکر الواجب و لم یتابع عمداً مع الفرصة لها.
شخص هنوز ذکر واجب را نگفته سر از رکوع یا سجده برداشت یا به زعم اینکه امام سر از رکوع یا سجود برداشته است،این هم قبل از ذکر واجب سر از رکوع یا سجود برداشت، اما متابعت از امام نکرد در حالی که فرصت برگشتن را داشت،یعنی میتوانست به امام برساند.
4: تلک الصورة لکن ترک المتابعة سهواً أو لزعم عدم الفرصة.
5: لو رفع رأسه عامداً و لا یتابع، این را خواهیم گفت که نمازش درست است.
6: لو رفع رأسه عامداً و تابع عمداً. خواهیم گفت که نمازش باطل است.
7: تلک الصورة و لکن تابع سهواً.
تکلیف اینها چیست؟ شرحش در جلسهی آینده خواهد آمد.
موضوع: وظیفهی شخصی که عمداً قبل از امام سر از رکوع برمیدارد
فرع پنجم این است که اگر کسی قبل از امام عمداً سر از رکوع برداشت، وظیفهاش چیست؟
مرحوم محقق میفرماید: «یستمرّ» یعنی به همان حالت میماند، و ظاهراً این مسئله مورد اتفاق همگان است فلذا صاحب مدارک میفرماید:« لا أعلم فیه مخالفاً». مسئله مورد اتفاق است که اگر عمداً سر از رکوع برداشت،باید بایستد.
ادلهی مسئله
1: روایات، یکی روایاتی که بر این دلالت میکند، روایت غیاث ابن ابراهیم است: «سئل أبو عبد الله عن الرّجل یرفع رأسه من الرکوع قبل الإمام، أیعود فیرکع إذا أبطأ الإمام و یرفع رأسه؟ قال: لا.»الوسائل: ج5، الباب 48 من ابواب صلاة الجماعة، الحدیث 6.
ممکن است کسی بپرسد که از کجای این روایت عمد استفاده شده است، چون روایت کلمهی عمد ندارد؟
این جهتش مشکل است و فقط شیخ طوسی این روایت را حمل بر عمد کرده و لذا فتوا نیز همین است که:« یستمرّ».
در این روایت دو اشکال وجود دارد:
اشکال سندی
اشکال سندی این است که غیاث بن ابراهیم زیدی بطری است.
جواب
جواب این اشکال این است که «عقیده» مضر به حجیت خبر واحد نیست، یعنی مادامی که شخص مسلمان است مضر به حجیت خبر واحد نیست،آنچه در خبر واحد مهم است وثاقت در نقل و صدق لهجه فلذا مرحوم نجاشی این شخص را توثیق کرده است،حتی شیخ که توثیق نکرده، نجاشی با توثیقش نوعی کار شیخ را تکمیل کرده است.
بنابراین،سند چندان مشکل ندارد،مشکل در دلالت است
اشکال دلالتی
اگر ما این روایت را حمل کنیم، قضیه منفصله است.
به بیان دیگر اگر ما این روایت را حمل بر عمد کنیم، شاهد بر حمل نداریم، اگر بر سهو حمل نماییم،منافی با روایات جلسهی قبل (روز چهار شبنه) میشود که «تضافر» بر اینکه اگر سهواً سرش را برداشت، باید بر گردد، اشکال به صورت قضیه منفصله حقیقیه است، آیا حمل بر صورت عمد بکنیم تا با روایات قبلی معارض نباشد، این حمل شاهد میخواهد.
اگر بر صورت سهو حمل نماییم،با روایات قبل (روز چهار شنبه) معارض است که میفرمایند: «یعود»
جمع بین روایات
در مقابل این منفصلهی حقیقیه دو نوع جمع وجود دارد:
الف: جمع اول این است که همه را بر صورت سهو حمل کنیم ،حتی این روایت را حمل کنیم بر صورت سهو، منتها بگوییم تفاوت شان استحباب وعدم استحباب است،یعنی «عود» مستحب است و اگر بر نگردد، باز هم اشکالی ندارد. مثل اینکه گاهی میگوید: «افعل»، به دنبالش میگوید: «لا بأس بترکه»، حمل بر استحباب میکنیم.
بنابراین، این روایت را بر صورت سهو میکنیم و میگوییم تفاوتش با روایات قبلی در استحباب و عدم استحباب است،روایات اول (روز چهار شنبه) ظاهر در وجوب است،این روایت قرینه بر استحباب میباشد،البته اگر این روایت را بر صورت سهو حمل نماییم بینهما بالإستحباب جمع کنیم، دیگر شاهد بر مسئلهی ما نحن فیه نمیشود، این آدمی که جمع میکند، توجه نمیکند که مسئلهی ما بدون دلیل میشود،چون مسئلهی ما این است که عمداٌ سرش را برداشت. دیگر بر این مسئله دلیل نمیشود. حمل میکند بر صورت سهو،غایة ما فی الباب میگوید این دلیل بر این است که روایات قبلی مستحب است نه واجب، چون این روایت میگوید:
«لا یعود»،اینکه میفرماید:«لا یعود»، این قرینه است بر اینکه «یعود» حمل بر استحباب است.
براین راه جمع دو اشکال وارد است
این جمع دو اشکال دارد که آن را در متن متعرض نشدیم
1: اگر این جمع را کردیم،دیگر مسئلهی فرع پنجم بی شاهد است، فرع پنجم این است که «رفع رأسه عمداً»، به این توجه نکرده است.
2: علاوه براین، اگر احیاناً شنیدهاید که امر را حمل بر استحباب میکنند،این در جایی است که بشود حمل بر استحباب کرد. مانند جایی که یکی بگوید:« افعل»، دیگری بگوید:« لا بأس بترکه»،
ولی در اینجا لسانها با همدیگر تعارض دارند، یکی میگوید: «یعود»،دیگری میگوید:
« لا یعود»،این دوتا متعارضین هستند.
بنابراین،فرق است بین اینکه بگوید:« افعل»،و سپس بفرماید:« و لا بأس بترکه»،این حمل بر استحباب میشود.
اما اگر یکی بگوید:« یعود»،دیگری بگوید:
«لا یعود»،اینها تعارض دارند.
فلذا ما این جمع را نپذیرفتیم، یعنی اینکه این روایت (روایت غیاث) را حمل بر صورت سهو کنیم، و با روایات قبلی (روز چهار شنبه) هماهنگ کنیم، غایة ما فی الباب دلیل بگیریم روایات قبلی که ظاهر در وجوب است حمل بر استحباب کنیم.
این حمل دو دو اشکال پیدا کرد:
الف: مسئلهی ما نحن فیه بی دلیل میشود، ما میخواهیم برای عمد دلیل پیدا کنیم، و حال آنکه شما روایت را حمل بر سهو کردید.
ب: این نوع جمع،جمع صحیحی نیست، اگر چنانچه شنیدید که گاهی امر را حمل بر استحباب میکنند، این در جایی است که به شکل «افعل و لا بأس» باشد نه اینکه از قبیل افعل و لا تفعل باشد، چون افعل و لا تفعل متعارضین هستند.
جمع دوم
جمع دومی که ما آن را پسندیدیم، این است که بگوییم موثقهی غیاث اطلاق دارد، یعنی هم عمد را میگیرد و هم سهو را، (یعم العمد و السهو).
سئل أبوعبد الله علیه السلام:«عن الرّجل یرفع رأسه من الرکوع قبل الإمام، أیعود فیرکع إذا أبطأ الإمام ویرفع رأسه؟قال: لا،» الوسائل: ج 5،الباب 48 من أبواب صلاة الجماعة، الحدیث 6. این حدیث اطلاق دارد، یعنی هم عمد را میگیرد و هم سهو را.
موثقه دیگر، موثقه ابن فضّال است که در خصوص سهو میگوید: «یعود»، آن موقع نسبت روایت ابن فضّال با روایت غیاث میشود عموم و خصوص مطلق.
چون روایت غیاث میگوید :لا یعود مطلقاً، سهواً و عمداً، اما روایت ابن فضّال میگوید در خصوص سهو «یعود»، فیخصّص روایة غیاث که مطلق است با روایت ابن فضّال، قهراً مسئلهی پنجم هم دلیلش روشن است،همان که محقق فرموده: «یستمر». چرا؟ اخذاً بمطلق روایة ابن غیاث.
موثقة ابن فضّال قال: «کتبت إلی أبی الحسن الرضا علیه السلام فی الرّجل کان خلف إمام یأتمّ به، فیرکع قبل أن یرکع الإمام و هو یظنّ – یعنی سهو است نه عمد- أنّ الإمام قد رکع،فلمّا رأه لم یرکع، رفع رأسه ثمّ أعاد رکوعه مع الإمام، أیفسد ذلک علیه صلاته أم تجوز تلک الرّکعة؟ فکتب علیه السلام:تتمّ صلاته و لا تفسد بما صنع صلاته» الوسائل: ج5، الباب 48 من أبواب صلاة الجماعة،الحدیث 4.
این روایت فقط صورت سهو را میگوید،به عبارت دیگر نص در سهو است.
اما روایت غیاث مطلق است، یعنی هم عمد را میگیرد و هم سهو را، فلذا اطلاق روایت غیاث را با موثقهی ابن فضّال مقید میکنیم،قهراً تعارض هم از بین میرود، روایت غیاث مطلق است، عمدش «یستمرّ»، سهوش یعود مع الإمام.
إلی هنا تبیّن أنّ فی المسألة جمعین:
الف: روایت غیاث را حمل بر استحباب کنیم،یعنی روایت غیاث را دلیل بگیریم که روایت قبلی (روز چهار شنبه) که میگویند یعود، میگوییم یعود استحباباً، والا میتواند سیخ بایستد.
این جمع دو اشکال پیدا کرد:
اولاً؛ سبب میشود که مسئلهی ما بدون دلیل بشود،چون بحث ما در بارهی عمد بود، شما همهی روایات را به باب سهو بردید،حتی روایت غیاث را هم به باب سهو بردید، فلذا مسئلهی ما بدون دلیل ماند.
ثانیاً؛ این گونه جمعها جمع دلالی نیست، جمع دلالی که میگوید قرینه است که عمد را حمل بر استحباب کنیم، مثل اینکه بگوید «افعل» بعداً بگوید:« و بأس بترکه»، اما اگر بگوید:« أعد و لا عید»، این متعارضین هستند، فلذا ما این جمع را نپذیرفتیم.
ب: جمع دوم این است که بگوییم روایت غیاث مطلق است، یعنی هم عمد را میگیرد و هم سهو را، ولی اطلاق او را قید میزنیم با موثقهی ابن فضّال که در خصوص سهو است. قهراً سهو از تحت اطلاق روایت غیاث بیرون میآید، عمد تحت روایت غیاث میماند، قهراً موثقهی ابن فضال هم هماهنگ میشود با روایات قبلی (روز چهار شنبه) که میگفتند در حال سهو. البته روایات قبلی (روز چهار شنبه) نص در سهو نبودند، اما این نص در سهو بود.
الفرع السابع
فرع ششم این بود که اگر این آدم «رفع رأسه عمداً»، وظیفهاش این بود که یستمرّ، اما تابع عمداً،یعنی عمداً به رکوع رفت که با امام بر گردد.
فرع هفتم همین صورت است، «رفع رأسه عمداً»،اما به خیال اینکه امام را درک میکند، سهواً دو مرتبه به رکوع رفت، هردو مشترکند در اینکه «رفع رأسه عمداً»، اما اختلاف شان در این است که در فرع ششم عمداً به رکوع میرود، اما در فرع هفتم سهوا به رکوع میرود نه عمداً.
سوال: آیا نماز این آدم در فرع ششم و هفتم صحیح است یا صحیح نیست؟ در هردو باطل است. در اولی باطل است، چون عمداً به رکوع رفته است، در هفتمی باطل است، چون رکن است و رکن عمد و سهوش فرق نمیکند.
المسألة العاشرة
لو رفع رأسه من الرکوع قبل الإمام سهواً ثم عاد للمتابعة فرفع الإمام رأسه قبل وصوله إلی حد الرکوع فالظاهر بطلان الصلاة لزیادة الرکن من غیر أن یکون للمتابعة و اغتفار مثله غیر معلوم. و أمّا فی السجدة الواحدة إذا عاد إلیها و رفع الإمام رأسه،فلا بطلان لعدم زیادة رکن و لا عمدیة،لکن الأحوط الإعادة بعد الإتمام.
آنچه که من قبلا گفتم این بود که به سجده برود و امام را در سجده درک کند، قبلی این بود.
اما آنچه را که الآن بحث میکنیم این است که امام را در سجده درک نمیکند.
پس مسئلهی دهم این است که شخص به گمان اینکه امام سر از رکوع برداشته، سر از رکوع برداشت ولی دید که امام هنوز در رکوع است فلذا برگشت، منتها هنوز به حد رکوع نرسید که امام سر از رکوع برداشت،یعنی قبل از آنکه این آدم به حد رکوع برسد و انگشتانش به سر زانو برسد،امام هم سر از رکوع برداشت،میگویند نماز این آدم باطل است.
فرع دوم در سجده، شخص به خیال اینکه امام سر از سجده برداشته است، سر از سجده برداشت، دو مرتبه به سجده رفت، ولی امام را در سجده درک نکرد، اینجا میگوید باطل نیست.
إن قلت: ممکن است کسی بگوید که این مسئله قبلاً بیان شد، پس چرا بار دیگر آن را تکرار میکنید؟
قلت: آنچه قبلاً بیان شد، غیر از این است، آنچه قبلاً گفتیم این بود که شخص به سجده برود و امام را در سجده درک کند، ولی بحثی که الآن میکنیم جایی است که امام را در سجده درک نمیکند.
اما الفرع الأول
فرع اول این بود که ماموم سر از رکوع برداشت و خواست دو باره به رکوع برود و امام را در رکوع درک کند، ولی قبل از آنکه به حد رکوع برسد، امام سر از رکوع برداشت، حکم نماز این آدم چیست؟
آقایان میگویند نماز این آدم باطل است. چرا؟ لزیادة الرکن.
ممکن است کسی بگوید که چرا باطل باشد، و حال آنکه این آدم هنوز به حد رکوع نرسیده؟ قبل از آنکه به حد رکوع برسد، امام سر از رکوع برداشت، ولی این آدم به رکوع رفت، بعداً معلوم شد که قبل از رسیدن او به حد رکوع، امام سر از رکوع برداشته است.
اشکال
ظاهر اینکه میگوید «لا تعاد الصلاة إلّا من خمس» در جایی است که انسان خمس را به عنوان جزئیت بیاورد، و حال آنکه این آدم رکوع دوم را به عنوان جزئیت نیاورده است بلکه به عنوان متابعت آورده، منتها تیرش به سنگ خورد، پس حدیث اینجا را نمیگیرد، مشهور میگوید اگر انسانی سر از رکوع بردارد، بعد بخواهد امام را در رکوع درک کند به عنوان متابعت برود،اما متابعت محقق نشود،نمازش باطل است، چرا؟ لزیادة الرکن، بگوییم رکن این است که به قصد جزئیت بیاورد که رکن نماز بشود،این دومی رکن نماز نیست، بلکه تکمیل متابعت است، رکن نماز نیست و قصد جزئیت ندارد.
جواب
این یک خیالی است که این آقا کرده، چون روایات بر خلافش داریم، لازم نیست که به قصد جزئیت باشد، بلکه حتی اگر به قصد جزئیت هم نباشد،باز هم نماز باطل است.
کسانی که در حج مشرف شدهاند، صبح روز جمعه امام مسجد مدینه و مکه مقید هستند که سورهی فصلت را بخوانند که آیه سجده دارد،حضرت میفرماید اگر کسی آیه سجده را در نماز بخواند، نمازش باطل است. چرا؟ لأنّ السجدة زیادة فی الفریضة، و حال آنکه این آدم که سجده میرود و سجده میکند، به عنوان جزئیت سجده نمیکند،بلکه به عنوان آیه سجده، سجده میکند، ولی حضرت میفرماید:«لأنّ السجدة زیادة فی المکتوبة».
بنابراین،مشکلی نباید داشته باشیم و بگوییم نماز این آدم باطل است.
إن قلت: اگر کسی بگوید رکنی مبطل است که قصد جزئیت کند؟
قلت: گفتیم طبق این روایت، قصد جزئیت لازم نیست که میگوید:بأنّ السجود زیادة فی المکتوبة.
اما الفرع الثانی
شخص به گمان اینکه امام سر از سجده برداشته، سر از سجده برداشت، ولی دید که امام هنوز سر از سجده بر نداشته است،فلذا دو مرتبه به سجده رفت، منتها او (امام)را در سجده درک نکرد،اینجا میگوییم صحیح است، چرا؟ چون زیادی در رکن نیست.
ممکن است کسی بگوید بطلانش بخاطر این است که عمداً زیاد کرده است ( زاد عمداً)، چون عمداً زیاده کرده، فلذا ممکن است از این نظر بگوییم نمازش باطل است.
جوابش این است که زیادی عمدی رکن باشد،آن هیچ! غیر رکن باشد، زیادی عمدیش در صورتی مبطل است که انسان عذر نداشته باشد، مجوز نداشته باشد، اما اگر انسان مجوز شرعی داشته باشد که متابعت است هرچند تیرش به سنگ بخورد، این نوع زیادی مایهی بطلان نیست.
«فتبیّن الفرق» در رکن فرق نمیکند که زیادی عمدی باشد یا سهوی، ولی در سجده عمدی مبطل است، سهوی مبطل نیست.
اگر کسی بگوید که اینجا هم عمدی است، چون عمداً میرود تا امام را درک کند و بنا شد که زیادی عمدی مبطل باشد.
در جواب میگوییم فرق است بین زیادی عمدی که در آن مجوز نباشد و بین زیادی عمدی که مجوز داشته باشد،این گونه مجوزها مشمول حدیث «من زاد فی صلاته فعلیه الإعادة» نیست، چون آن در جایی است که «زاد بلا مجوز»، و این آدم در اینجا مجوز دارد.
پس معلوم شد که اگر به عنوان متابعت برود و امام را در رکوع درک نکند،مطلقاً باطل است، یعنی هم عمدش باطل است و هم سهوش، ولی در سجده چون رکن نیست، سهوش مبطل نیست،عمد محضش مبطل است، ولی در ما نحن فیه عمد محض نیست بلکه عمدی است که مجوز دارد و ما به طور مکرر گفتیم که هر عمدی که در آن مجوز شرعی باشد،آن مشمول حدیث «من زاد فی صلاته فعلیه الإعادة» نیست، در عین حالی که مسئله چنین است، مرحوم سید در متن میفرماید اگر شصخ در یک سجده اضافه کند، باید نمازش را اعاده کند.
متن عروة الوثقی
و أمّا فی السجدة الواحدة إذا عاد إلیها و رفع الإمام رأسه قبله، فلا بطلان لعدم کونه زیادة رکن و لا عمدیة، لکن الأحوط الإعادة بعد الإتمام.
مرحوم آیة الله حکیم میفرماید من نفهمیدم که این چه خصوصیت دارد که مرحوم سید میگوید در اینجا اعاده کند:
«و مع ذلک احتاط المصنّف بالإتمام و الإعادة و علّق علیه السید الحکیم بأنّه لم تظهر خصوصیة فی المقام تقتضی الإحتیاط المذکور» المتمسک:7/273.
ولی مرحوم آیة الله خوئی میخواهد یک وجهی برای احتیاط درست کند.
وو لکن ذکر السیّد الخوئی الوجه التالی:«إنّ ما دلّ علی عدم قدح زیادة السجدة الواحد مختص بما إذا لم یلتفت إلی الزیادة – بیاورد،منتها متوجه زیادی نشود، مانند جایی که آدم خیال میکند فقط یک سجده بجای آورده، از این رو سجدهی دیگر میآورد، بعداً معلوم میشود که این دو سجده را کرده، ایشان میگوید روایاتی که میگوید زیادی سجده مبطل نیست، در جایی است که آورنده متوجه زیادی نشود، روایات مال این است، ولی در «ما نحن فیه» این آدم متوجه است که اگر امام را درک نکند، این زیادی خواهد بود، روایات این را نمیگیرد، یعنی روایاتی که میگوید زیادی یک سجده مبطل نیست، در جایی است که آورنده متوجه زیادی نشود، مثل اینکه خیال کند که یک سجده بجای آورده، دوتا سجده کند، بعداً متوجه شود که من دوتا سجده کرده بودم، اینجا مضر نیست، ولی در ما نحن فیه که این آدم سجده میرود،میداند که این سجده، سجده زیادی است، روایات شامل این نیست- کما سجد بنیّة أنّها الثانیة فانکشف أنّها الثالثة، و أما المقام فقد سجد عالماً بالزیادة و ملتفتا إلیها، فلا یشمل مثل هذا قوله علیه السلام فی صحیح منصور بن حازم عن أبی عبد الله علیه السلام:« سألته عن رجل صلّی، فذکر أنّه زاد سجدة قال: لا یعبد صلاة من سجدة قال: لا یعید صلاة من سجدة، و یعیدها من رکعة» الوسائل: ج 4،الباب 14 من أبواب الرّکوع، الحدیث 2.
بحث ما در وجوب متابعت ماموم از امام بود و ما گقتیم که متابعت واجب است.
به بیان دیگر تمام این مسائل در اطراف متابعت است،زیرا یکی از فرائض در صلات جماعت این است که ماموم باید تابع امام باشد،آنگاه این مسائل مطرح شده، ما در مسئلهی یازدهم دوتا فرع داریم:
فرع اول
اگر فردی به گمان اینکه امام در سجده اول است، زود تر از سر از سجده بردارد، آنگاه بخاطر متابعت دو مرتبه به سجده برود، سپس معلوم بشود که این سجدهی امام، سجده اول نبوده بلکه سجده دوم بوده است، پس این شخص به خیال اینکه امام هنوز در سجده اول است، سر از سجده برداشت، آنگاه بخاطر متابعت امام دو باره به سجده رفت، بعد که با همدیگر سر از سجده برداشتند،دید که امام نشست و شروع به خواندن تشهد نمود، تازه این آدم فهمید که این سجده دوم امام است، هم امام دوتا سجده کرده و هم این آدم،منتها سجدهی دوم این آدم به عنوان جزء نماز نبود، بلکه به عنوان متابعت بود، آیا این نماز این آدم صحیح است یا نه؟ صحیح است، چون این آدم باید دوتا سجده میکرده که کرده،یعنی ماهیت و حقیقت سجدتین را بجای آورده است.
إن قلت: اگر کسی اشکال کند که این آدم سجده دوم را به عنوان متابعت آورده نه به عنوان جزء نماز و این مضر است.
قلت: در جواب میگوییم که این از قبیل تخلف در داعی است و تخلف در داعی مضر نیست.
به بیان دیگر درست است که این آدم سجده دوم را به عنوان متابعت آورده، ولی در واقع تبعیت نبوده بلکه سجده واجب بوده و تخلف در داعی مضر نیست،یعنی مادامی که متن مسئله قربة الی الله است کافی است هر چند تخلف در داعی باشد و ما کراراً گفتیم که تخلف در داعی مضر نیست.
مثال2: من به فقیری به گمان اینکه همسایهی من است پول دادم، بعداً معلوم شد که فقیر است، ولی همسایهی من نیست،در اینجا زکات من مورد قبول است. چرا؟ زیرا در زکات یک عمل قربة إلی الله میخواهیم که هست، منتها داعی من این بود که فقیر همسایه باشد، بعد معلوم شد که فقیر بیگانه است نه همسایه، این از قبیل تخلف در داعی است و مضر نیست.
فرع دوم
لو رفع رأسه من السجدة و زعم أنّ الإمام فی السجدة الثانیة فعاد،فبان أنّها الأولی،
این عکس فرع اول است، شخص سر از سجده برداشت، دید که امام در سجده است و خیال کرد که امام در سجده دوم است، فلذا این آدم به سجده دوم رفت به گمان اینکه سجده دوم است، بعد معلوم شد که هنوز در سجده اول است،در اینجا هم نماز این آدم صحیح است هر چند یک سجده اضافه کرده است.
چرا نمازش صحیح است با اینکه عمداً اضافه کرده؟ گفتیم عمدی که جنبهی مجوز شرعی دارد،اشکالی ندارد و لذا باید بعداً با امام سجده دیگر هم بکند،که در حقیقت این آدم سه سجده کرده و امام دوتا، این اشکالی ندارد، هر چند این عمد است، اما چون این عمد سبب دارد، یعنی خیال کرده است که امام در سجده دوم است و حال آنکه در سجده اول بوده، این آدم هم به سجده رفت، بعداً معلوم شد که امام در سجده اولی است، از این رو ناچار شده که دو مرتبه با امام سجده کند، نماز این آدم صحیح است، در عین حالی که مسئله مثل آفتاب روشن است، مرحوم سید در متن میگوید اولی این است که این آدم نمازش را در هردو صورت اعاده کند: «الأحوط إعادة الصلاة فی الصورتین بعد الإتمام» این احتیاط، یک احتیاط مستحب است و الا عمل این آدم صد در صد مطابق قوانین شرع است هم در اولی و هم در دومی،در اولی دو سجده کرده، در سومی سه سجده کرده، در اولی که دو سجده کرده است، فقط در تخلف در داعی بود، یعنی خیال میکرد که تبعیت است،بعدا معلوم شد که تبعیت نیست، بلکه عین واجب است. در دومی این آدم سه سجده کرده، چون خیال کرده بود که امام در سجدهی دوم است،فلذا او بخاطر متابعت به سجده رفت، بعداً معلوم شد که در سجدهی اولی است، از این رو ناچار شد که بار دوم با امام سجده کند، پس هم در اولی مجوز دارد و هم در دومی، در اولی فقط تخلف داعی است، در دومی سجدهی واحد اضافه شده،این اضافه عمدی است،منتها مجوز شرعی دارد، چون خیال میکرد که امام در سجده دوم است،فلذا به سجده رفت و حال آنکه امام در سجدهی اولی بوده است.
متن عروة الوثقی
لو رفع رأسه من السجود فرأی الإمام فی السجدة فتخیّل أنّها الأولی، فعاد إلیها بقصد المتابعة، فبان کونها الثانیة، حسبت ثانیة – این سجده من که به عنوان متابعت است،سجده دوم حساب میشود-، و إن تخیل أنّها ثانیة – خیال میکردم که سجده دوم است، بعداً معلوم شد که اول بوده نه دوم،- فبان أنّها الأولی، حسبت متابعة. الأحوط إعادة الصلاة فی الصورتین بعد الإتمام.
اشکال استاد بر صاحب عروة الوثقی
و ما وجهی برای این احتیاط درک نکردیم،مگر اینکه بگوییم در اولی تخلف داعی است،در دومی من یک سجده را عمداً اضافه کردم، ولو عمد من مجوز داشت، چون خیال میکردم که امام در سجدهی اولی است، یا خیال میکردم که امام در سجده دوم است، در عین حالی که مجوز داشتم، در اولی تخلف داعی است،در دومی یک سجده اضافه شده است، چه بهتر که نمازش را اعاده کند و هذا الإحتیاط احتیاط استحبابیّ.
المسأله الثانیة عشر
مسئلهی دوازدهم هفت فرع دارد، من ابتدا دو فرع اول را بیان میکنم،
الفرع الأول
إذا رکع أو سجد قبل الإمام عمداً لا یجوز له المتابعة.یعنی قبل از امام عمداً یا به رکوع رفت یا به سجود،
الفرع الثانی
إذا رکع أو سجد قبل الإمام سهواً،
سوال
فرق این مسئله با مسئلهی قبلی چه بود، چون در مسئلهی قبلی هم این مسائل را داشتیم، یعنی عمداً أو سهواً. دو مرتبه چرا تکرار کرده است؟
جواب
در مسئلهی قبلی «رفع الرأس عن الرکوع أو السجود» مطرح بود و لذا میگفتیم باید بر گردد،ولی در این مسئله رفع مطرح نیست، بلکه «رکع و سجد قبل الإمام». پس مسئلهی اولی مربوط به رفع بود، اما این مسئله راجع به وضع است نه رفع. یعنی «رکع قبل الإمام أو سجد قبل الإمام».
بررسی فرع اول
«إذا رکع أو سجد قبل الإمام عمداً»، تکلیف در اینجا چیست؟ در متن میفرماید: إذا رکع أو سجد قبل الإمام عمدا، یستمرّ، لا یجوز له المتابعة، یعنی باید بایستد. چرا؟ چون اگر سر بلند کند که دو مرتبه با امام به رکوع برود،یا زیادی رکن است،اگر رکوع باشد،یا زیادی سجدهی واحده است،اگر سجده باشد، زیادی رکن مایهی بطلان است، زیادی سجده هم مایهی بطلان است،با این تفاوت که اولی عمد و سهو ندارد،یعنی در هردو صورت باطل است،اما دومی در صورت سهو مبطل نیست اما در صورت عمد مبطل است و بحث ما فعلاً در عمد است، فلذا نباید متابعت بکند.
آیا آقایان این مسئله را عطف کردهاند بر مسئلهی پیشین، یعنی همانطور که در رفع گفتیم «إذا کان عمداً یستمرّ»، در وضع (رکع) هم اگر عمد باشد یستمرّ،یعنی این را عطف کردهاند بر مسئله پیشین یا دلیل دیگری دارند؟
دلیل این مسئله چیست؟ چند دلیل میتواند داشته باشد:
1: ممکن است بگوییم عطف کرده مسئلهی رکوع و سجود را بر مسئلهی رفع الرأس عن الرکوع و السجود. یعنی همانطور که در رفع، عمدش یستمرّ، سهوش یتابع، اینجا هم عمدش إذا رکع،وا میایستد، دولا و قوز وار میایستد.
اما اگر سهواً باشد، بر میگردد،عطف کردهاند این مسئله را بر مسئلهی پیشین، از کلام مرحوم محقق در شرائع استفاده میشود که ایشان بر همین تکیه کردهاست و گفته است که هردو مسئله از یک مساس باز میشود،آنجا رفع عمداً، اینجا رکع عمداً، آنجا یستمر، اینجا نیز یستمر، از کجای کلام مرحوم محقق استفاده میشود؟
عبارت محقق در شرائع
و قد أشار المحقق إلی کلا البحثین بعبارة مختصرة
أمّا الأول: فقال و تجب متابعة الإمام ، فلو رفع المأموم رأسه عامداً، استمرّ، و إن کان ناسیاً، أعاد.
أمّا الثانی: فقد أشار إلیه بقوله: و کذا لو هوی إلی سجود أو رکوع.
پس اولی منصوص است، دومی را هم بر او عطف کرده است.
هکذا صاحب وسائل، من که عنوان باب را دیدم، ایشان عنوان باب را یکی کرده است، یعنی هوی إلی الرکوع و السجود را عطف کرده بر رفع الرأس عن الرکوع و السجود.
2: دلیل دوم همان است که قبلاً گفتیم، اگر اینجا وقتی که هوی إلی الرکوع، اگر بر گردد و متابعت کند، لزم الزیادة فی الرکن عمداً، هیچ نوع مجوز ندارد،اگر گفتهاند زیادی در رکوع در جماعت مبطل نیست، این صورت را نگفتهاند،بلکه جایی را گفتهاند که رکع سهواً،ولی اینجا این آدم میخواهد رکع عمداً،یعنی میخواهد بر گردد و دو مرتبه با امام در رکوع بیاید، اگر گفتهاند زیادی رکن در جماعت مبطل نیست،در جایی است که سهواً باشد، ولی اینجاع عمداً است و قطعاً مبطل است.
3:دلیل سوم همان موثقهی غیاث ابن ابراهیم است،
«سئل أبو عبد الله عن الرّجل یرفع رأسه من الرکوع قبل الإمام، أیعود فیرکع إذا أبطأ الإمام و یرفع رأسه؟ قال: لا.»الوسائل: ج5، الباب 48 من ابواب صلاة الجماعة، الحدیث 6.
همان گونه که قبلاً گفتیم، این حدیث اطلاق دارد، به این معنا که هم عامد را میگیرد و هم غیر عامد را. آنگاه اطلاق این را مقید کردیم با موثقهی ابن فضّال، در سهو، قهراً این منحصر میشود به عامد،چون اطلاق این را با موثقهی ابن فضّال مقید کردیم، ایشان گفت که «و قد ظنّ»، این منحصر میشود به عامد.
ممکن است کسی بگوید شما چطور این حدیث را در اینجا آوردید و حال آنکه بحث شما در رفع نیست، بلکه در هوی است و این در رفع بحث میکند؟
ناچاریم که بگوییم کسانی که با این روایت استدلال کردهاند،همان دلیل اول باشد،یعنی حکم هوی را از رفع استفاده کردیم،
بنابراین، استدلال با این روایت نمیتواند مانحن فیه را تامین کند مگر بر گردد به دلیل اول، که بگوییم علما حکم هوی را از رفع استفاده کردهاند.
اشکال
اشکال این است که شخص عمداً به رکوع رفت (هوی عمداً إلی الرکوع)، آیا این هوی این آدم به رکوع قبل از امام حرام است یا نه؟ حرام است، چرا؟ لأنّ المتابعة واجب تکلیفی، شرط وضعی نیست، بلکه شرط تکلیفی است، پس عمل این آدم یک عمل مبغوض است و المبغوض لا یکون مقرّباً، چطور میگویید نمازش صحیح است، این آدم عمداً به رکوع رفت،(هوی إلی الرکوع)،خالف أمر الشارع، صار عاصیاً لأمر الشارع که میگوید یتابع، وقتی که این آدم عصیان کرد،این عمل او مصداق عصیان است،کیف یکون مقرّباً، و المبغوض لا یکون مقرّباً،پس این عمل مورد خشم خدا است،هرگز مایهی قرب نمیشود.
ههنا توهم
برخی خیال کردهاند که اشکال ما مربوط است به اینکه امر به شیء مقتضی نهی از ضد است یا نه،یعنی خیال کردهاند که امر به متابعت مقتضی نهی از ضد است، ضد کدام است؟ که «ترک المتابعة» باشد،یا ضد خاص که این عمل باشد، ولی باید دانست که مسئله بر این مبنی نیست،تا بگویید این مسئله در اصول ثابت نشده که امر به شیء مقتضی نهی از ضد باشد، چه ضد عام که ترک المتابعة باشد و چه ضد خاص که این آدم به رکوع برود،بلکه مسئله چیز دیگری است، این عمل شما مصداق مخالفت «تابع للإمام» است،«إنّما جعل الإمام لیأتمّ به،فإذا کبّر فکبّروا»،این عمل شما ضدیت با قول رسول الله است و عملی که ضد قول رسول الله باشد،مقرّب نیست بلکه مبغوض است.
جواب
اللّهم اینکه بگوییم ما وجوب متابعت را تکلیفی ارشادی گرفتیم و لذا گفتیم عقوبت ندارد،ما گفتیم این وجوب تکلیفی دارد،اما نه تکلیفی مولوی،بلکه تکلیفی ارشادی، یعنی این برای نظم جماعت است، بگونهای که اگر انسان زیاد درنگ کند، نمازش فرادی میشود،اگر این را بگوییم نمازش درست است.
بله! کسانی که وجوب مولوی میگیرند، این اشکال بر آنان وارد است.
بیان آیة الله بروجردی
مرحوم آیة الله بروجردی این مسئله را صحیح نمیدانست و میفرمود اصلاً روایت غیاث مفتابه نیست، یعنی با اینکه مشایخ ثلاثه آن را نقل کردهاند، ولی فتوا به این روایت ندادهاند، ایشان میگفت این روایت معرض عنها است و تا زمان محقق کسی به آن فتوا ندادهاند، اول کسی که به آن فتوا داده است، مرحوم محقق میباشد،
مرحوم بروجردی میفرمود چگونه میشود که یک روایت ششصد سال در کتب حدیثی ما باشد،اما طبق آن فتوا ندهند، اولین کسی که به آن فتوا داده مرحوم محقق است که هوی را با رفع یکی گرفته است.
بررسی فرع دوم
فرع دوم همان فرع اول است،یعنی «هوی الی الرکوع هوی إلی السجود»،منتها سهواً لا عمداً.
شاید بتوان گفت که موثقهی ابن فضّال برای این شاهد است
الفرع الثانی
إذا رکع أو سجد قبل الإمام سهواً، وجبت المتابعة بالعود إلی القیام إذا رکع (إذا رکع قبل الإمام)، ثمّ یتابع بالرکوع و السجود معه، و یدلّ علیه موثقة ابن فضّال: «کتبت إلی أبی الحسن الرضا علیه السلام فی الرّجل کان خلف إمام یأتمّ به، فیرکع قبل أن یرکع الإمام و هو یظنّ – یعنی سهو است نه عمد- أنّ الإمام قد رکع،فلمّا رأه لم یرکع، رفع رأسه ثمّ أعاد رکوعه مع الإمام، أیفسد ذلک علیه صلاته أم تجوز تلک الرّکعة؟ فکتب علیه السلام:تتمّ صلاته و لا تفسد بما صنع صلاته» الوسائل: ج5، الباب 48 من أبواب صلاة الجماعة،الحدیث4.
آیا از این روایت وجوب عود استفاده میشود، یا وجوب عود استفاده نمیشود، بلکه همان گونه باید در رکوع بایستد یا ممکن است سر از رکوع بر دارد؟
«و هو یظنّ أنّ الإمام قد رکع،فلمّا رأه لم یرکع، رفع رأسه ثمّ أعاد رکوعه مع الإمام، أیفسد ذلک علیه صلاته أم تجوز تلک الرّکعة؟ فکتب علیه السلام:تتمّ صلاته و لا تفسد بما صنع صلاته»
حضرت میفرماید نمازش درست است، یعنی در این روایت ندارد که حتما بر گردد، بعد میتواند بر گردد، اما اینکه حتماً باید بر گردد، از روایت استفاده نمیشود، چون راوی میگوید: ««و هو یظنّ أنّ الإمام قد رکع،فلمّا رأه لم یرکع، رفع رأسه»
فرض راوی این است که این آدم دو مرتبه سر از رکوع برداشت، اما این برداشتن واجب است یا نه؟ این جهت از روایت استفاده نمیشود، امام در فرض مسئله میفرماید سر از سجده بر دارد صحیح است، اما اینکه حتماً بردارد،این از روایت استفاده نمیشود، مگر اینکه از روایاتی که در بارهی رفع الرأس من الرکوع و السجود استفاده شود که در آنجا فرمود متابعت کند.
سوال
ما دو روایت را به جان هم انداختیم و گفتیم این روایت، آن روایت دیگر را مقید میکند،یعنی گفتیم روایت غیاث اطلاق دارد،اما روایت ابن فضّال خصوص سهو را میگوید و حال آنکه این دو روایتی که به جان هم افتادهاند، موضوعاً دوتا هستند، یعنی روایت غیاث در صورت رفع است، اما روایت ابن فضّال در صورت هوی است،چطور ما با روایتی که در بارهی هوی بود، روایتی را که در رفع است مقید کردیم؟
در جلسه قبل گفتیم روایت غیاث اطلاق دارد،یعنی هم عمد را میگیرد و هم سهو را، اما روایت ابن فضّال فقط سهو را میگیرد ولذا این مقدم بر آن است، تقیید و تخصیص در جایی است که موضوع شان واحد باشد و حال آنکه یکی (روایت غیاث) در رفع بحث میکند، روایت ابن فضّال در هوی بحث میکند،ما چگونه در جلسهی قبل دومی را مقیّد اولی گرفتیم؟
اگر این حل شد که چه بهتر، و الا باید در گفتار گذتشهی خود تجدید نظر کنیم.
پرسش
در جلسهی قبل سوالی را مطرح کردیم و آن این است که روایت غیاث ابن ابراهیم در بارهی «رفع الرأس من الرکوع و السجود» است، و حال آنکه روایت ابن فضال در بارهی عکس است، یعنی در هوی إلی الرکوع است، چطور ما در جلسهی قبل اطلاق روایت غیاث را با روایت ابن فضّال تقیید کردیم و حال آنکه اینها موضوعاً دوتا هستند، روایت غیاث راجع به رفع عن الرکوع است، در حالی که روایت ابن فضّال مربوط به هوی إلی الرکوع است؟
پاسخ
ممکن این گونه جواب بدهیم، چنانچه در کلام مرحوم آیة الله الخوئی نیز آمده است و آن این است که موضوع در روایت غیاث هر چند رفع عن الرکوع است، ولی رفع میزان نیست بلکه «ترک المتابعة» موضوع است، حالا میخواهد رفع عن الرکوع، أو هوی إلی الرکوع، همچنین موضوع در روایت ابن فضال هر چند هوی است،ولی عرف القاء خصوصیت میکند خواه «هوی إلی الرکوع أو رفع رأسه».
بنابراین،حرف قبل ما درست است، یعنی روایت غیاث اطلاق داشته، به این معنا که هم عمد را میگرفت و هم سهو را، روایت ابن فضّال در خصوص سهو بود،آن را قید میزند.
این سوال و جوابی بود که در جلسهی قبل مطرح کردیم.
اما راجع به مباحث جلسهی قبل، گفتیم چند چیز میتواند دلیل باشد.
یکی از آن ادله عبارت بود از :
1:استنباط حکم الهوی إلی الرکوع عمداً أو سهواً، من حکم رفع الرأس من الرکوع.
ما قبلا گفتیم که مرحوم محقق و مرحوم صاحب وسائل هردو را یک کاسه بحث میکنند و حال آنکه روایت در خصوص یک مورد است، ولی هردو را به همدیگر عطف میکنند.
بنابراین، اگر ما در رفع عن الرکوع گفتیم، یستمرّ ،یعنی رفع رأسه عن الرکوع عمداً،گفتیم یستمرّ.
هکذا إذا هوی إلی الرکوع عمداً یستمرّ، یعنی رفع رأسه عن الرکوع عمداً، گفتیم یستمرّ، حکم هوی را هم از رفع استفاده کنیم. این یک دلیل.
2: دلیل دوم این است که عمداً هوی إلی الرکوع، نمیتواند سر بردارد،چون اگر سر بردارد، یلزم الزیادة العمدیة.
3: دلیل سوم هم موثقهی ابن غیاث بن ابراهیم است و بگوییم موثقهی غیاث ابن ابراهیم در بارهی رفع است،موضوع رفع نیست، بلکه موضوع ترک المتابعة است، یعنی همانطور که اگر رفع رأسه من الرکوع عمداً یستمر،لو هوی الی الرکوع عمداً، فرق نمیکند در رفع هم یستمر.
ممکن است آقایان بگویند این دلیل سوم بر میگردد به همان دلیل اول، چون در دلیل اول گفتیم که حکم هوی را از رفع میفهمیم، در واقع موثقهی غیاث هم همین است. در واقع موثقهی غیاث همین است، یا بر گردانید یا دلیل مستقل بگیرید.
البته ما این مقدار را در جلسهی گذشته بحث کردیم و فقط اشکال جلسهی قبل را رفع نکرده بودیم، که امروز رفع کردیم.
این آدم یستمرّ، یعنی هوی ألی الرکوع یستمرّ.
خب! در اینجا مشکلی است و آن این است که این آدم هوی إلی الرکوع مستقیما،هوی إلی الرکوع عمداً،این عملش نقض قانون است،چون قانون این است که یجب علیه المتابعة،این آدم متابعت نکرد و به رکوع رفت،این عملش عمل حرام است وعمل حرام نمیتواند مقرب باشد.
ما در جواب عرض کردیم که این اشکال در صورتی وارد است که متابعت را وجوب تکلیفی بدانیم،اما اگر بگوییم متابعت وجوبش ارشادی است،این مبغوض نیست،در واقع شرع مقدس دلش به حال شما میسوزد و میخواهد ثواب جماعت را ببری،اگر متابعت کردی، ثواب جماعت را میبری، و اگر متابعت نکردی، نمازت فرادی میشود و از آن اجر کبیر دست شما کوتاه میشود، دیگر نمیتوانیم بگوییم این عملش حرام است، کسانی که میگویند تکلیفی مولوی است،اینجا گیر میکنند مانند مرحوم بروجردی که میفرمود تکلیفی مولوی است ولذا در اینجا گیر میکنند،اما اگر ارشادی باشد، کار تمام است.
حال اگر این آدم عمداً قبل الإمام هوی الی الرکوع، مثلاً امام مشغول خواندن سوره است و میگوید:« تنزل الملائکة و الروح»،این آدم به رکوع میرود،قطعاً نمازش باطل است، چرا؟ نه بخاطر ترک متابعت،بلکه بخاطر اینکه قرائت را نخواند، قرائت را یا باید خودش بخواند یا باید وا ایستد و امام بخواند،این آدم نه خودش خواند و نه امام. این مسئله در فرع دوم خواهد آمد و در آنجا باید نگاه کنیم که جمله در آنجا همین است، اگر همین باشد تکراری میشود، یا اینکه فرع ششم غیر این است. باید این مسئله در ذهن ما باشد.
قطعاً نماز این آدم باطل است، چون قرائت را نه خودش خوانده و نه امام از جانب او خوانده است.
بحث ما در فرع اول تمام شد، فرع اول این بود که :« لو هوی إلی الرکوع عمداً»،این نمیتواند بر گردد. چرا؟ چون مستلزم زیادی عمدی است.
الفرع الثانی
تلک الصورة. اما نه عمداً،بلکه سهواً.
مرحوم سید در اینجا میفرماید: و أمّا إذا کانت سهواً وجبت المتابعة، بالعود إلی القیام أو الجلوس، ثمّ الرکوع أو السجود، ثمّ الرکوع أو السجود معه.
یعنی ماموم سر از رکوع بردارد، و دو مرتبه با امام رکوع کند یا دو مرتبه با امام به سجده برود. پس« لو هوی إلی الرکوع أو هوی إلی السجود، قبل الإمام»،باید فوراً بر گردد و حال خود را با حال امام تطبیق کند، امام قائم است،این هم قائم باشد کما فی الرکوع، اگر امام جالس است،این هم جالس باشد،کما فی السجدة، یعنی خودش را با امام تطبیق کند. (این هم فرع دوم بود که بیان شد).
اما وجه این فرع دوم همان موثقهی ابن فضّال بود که مخصص گرفتیم، اتفاقاً روایت ابن فضّال در هوی است،بله! روایت غیاث ابن ابراهیم در رفع الرأس عن الرکوع بود.
و یدلّ علیه موثقة ابن فضّال: «کتبت إلی أبی الحسن الرضا علیه السلام فی الرّجل کان خلف إمام یأتمّ به، فیرکع قبل أن یرکع الإمام و هو یظنّ – یعنی سهو است نه عمد- أنّ الإمام قد رکع،فلمّا رأه لم یرکع، رفع رأسه ثمّ أعاد رکوعه مع الإمام، أیفسد ذلک علیه صلاته أم تجوز تلک الرّکعة؟ فکتب علیه السلام:تتمّ صلاته و لا تفسد بما صنع صلاته» الوسائل: ج5، الباب 48 من أبواب صلاة الجماعة،الحدیث4..
پس مسئله منصوص است. منتها در این روایت ندارد که حتماً بر گردد و حال آنکه فقها میگویند که حتماً باید برگردد.
الفرع الثالث
آیا این آدم که هوی إلی الرکوع سهواً، بعداً فهمید که امام هنوز ایستاده است، بر گردد و دو مرتبه به امام به رکوع برود، هوی إلی السجود، به خیال اینکه امام «سجد»، ولی دید که هنوز «لم یسجد»، بر گشت و دو مرتبه با امام سجده کرد، این آدم دو رکوع میکند،آیا ذکر را در سجدهی دوم هم بگوید، یعنی هم در سجده اول و هم در سجده دوم ذکر را بگوید؟ یا در هردو رکوع ذکر را بگوید،یا اگر در یکی هم بگوید کافی است؟
مرحوم سید احتیاط میکند و میگوید:
و الأحوط الإتیان بالذکر فی کلّ من الرکوعین أو السجودین، بأن یأتی بالذّکر – ذکر را بگوید،بعداً به امام ملحق بشود - ثم یتابع، و بعد المتابعة أیضاً یأتی به.
ولی از نظر ما این احتیاط دلیل خاصی ندارد، زیرا بر من بیش از یک رکوع و یک ذکر واجب نیست که آن را آوردم فلذا کافی است، اگر در اولی ذکر را گفتم، دیگر در دومی لازم نیست، دومی جنبهی متابعت دارد، اگر در اولی نگفتم در دومی بگویم، اما اینکه در هردو ذکر را بگویم،این نشان میدهد که دو رکوع بر من واجب است، و حال آنکه بیش از یک رکوع و یک ذکر بر من واجب نیست.
الفرع الرابع
إذا رکع أو سجد قبل الإمام سهواً، و کان علیه المتابعة، لکن ترکها سهواً أو عمداً،
قال المصنّف لا تبطل صلاته، و إن أثم فی صورة العمد، این آدم سهواً هوی إلی الرکوع، أو إلی السجود، مخالفتش سهوی بوده است، ولی وقتی که فهمید اشتباه کرده است، گاهی سهواً ترک متابعت میکند، گاهی تنبلی میکند و با خودش میگوید به همین حالت میایستم تا امام به من برسد، عمداً ترک متابعت میکند.
الفرع الرابع،این آدم سهواً هوی إلی الرکوع، أو سهواً هوی إلی السجود،اما سهواً ترک متابعت کرد، ظاهراً مشکلی نباشد. چرا؟ چون روایت میگوید:« لا تعاد الصلاه إلّا فی الخمسة»، ومن سهواً ترک متابعت کردم،جزء خمسه که نیست، عمداً هم اگر این آدم ترک متابعت کند، «أثم» یعنی گناه کرده نه اینکه نمازش باطل باشد،ولی از نظر ما این گونه نیست، اگر خیلی طول بکشد،نمازش جماعتش منقلب به فرادی میشود.
علی أیّ حال: « لو هوی سهواً، إلی الرکوع و السجود، اما ترک المتابعة سهواً أو عمداً»، سهوش بدون اشکال است،عمدش هم بلا اشکال است چون جزء خمسه نیست،بلکه جزء «لا تعاد» است، منتها از نظر بزرگان ما عقاب دارد،ولی از نظر ما عقاب هم ندارد.
الفرع الخامس
لو رکع قبل الإمام سهواً، و هو فی حال القراءة، مع ترک المتابعة.
فرع پنجم این است که امام جماعت در حال خواندن سوره است و میگوید: «و لم یکن له»، ماموم سهواً به رکوع رفت، یعنی هنوز امام قرائتش را تکمیل نکرده است که ماموم سهواً به رکوع رفت، نه عمداً،
باز در اینجا نمازش صحیح است، چرا؟ چون تمسک میکنیم به قاعده « لا تعاد».
متن عروة الوثقی
نعم، لو کان رکوعه (سهواً) قبل الإمام فی حال قراءته فالأحوط البطلان،مع ترک المتابعة،
اگر این آدم سهواً به رکوع رفت و حال آنکه امام قرائت را میخواند، مرحوم سید میگوید نمازش باطل است،
اگر فوراً امام به او برسد که هیچ، اما اگر میداند که باید به امام برسد، ترک قرائت کرده،نمازش باطل است، سهوش اشکال ندارد،بطلانش بخاطر این است که عمداً این کار را کرده، بعد از آنکه متذکر شد،قرائت را ترک کرد.حالا که امام قرائت را میخواند، نباید بایستد، باید سر از رکوع بلند کند و قرائت امام را بشنود.
فرق فرع ششم با فرع پنجم این است که در فرع پنجم «ترک المتابعة» و قرائت امام را سهواً درک نکرد،یعنی سهواً رفت،اما عمدا ترک کرد،ششمی هردو عمد است، یعنی هم عمداً هوی و هم عمداً ترک المتابعة،در این صورت قطعاً نمازش باطل است:« کما أنّه إذا کان رکوعه قبل الإمام عمداً فی حال قراءته»، باطل است. چرا؟ لکن البطلان حینئذ إنّما هو من جهة ترک القراءة و ترک بدلها و هو قراءة الإمام،تا اینجا فرع ششم تمام شد.
آیا این فرع ششم همان فرعی است که من اضافه کردم؟ ظاهراً همان باشد، گفتیم این در صورتی است که این آدم قبل از ختم قرائت به رکوع برود،اما اگر قبل از ختم قرائت به رکوع برود،گفتیم نمازش باطل است،این همان فرع ششم است.
الفرع السابع
تمام بحث تا اینجا راجع به هوی بود،ولی در این فرع هفتم مسئله عکس است، یعنی بحث ما در رفع است، تشبییه میکند به هفتم، هفتم در رفع است، ولی تشبیه از این نظر است که اگر یک آدمی قبل از امام «رفع رأسه» در حالی که خودش تسبیح رکوع را نگفته است، نمازش باطل است، «رفع رأسه عامداً قبل الإمام و قبل الذکر الواجب»،متابعت هم نکرد، قطعاً نمازش باطل است. چرا؟ چون ترک الذکر الرکوع.
بنابراین، فرع هفتم، رفع اساسی این مسئله نیست،بلکه رفع فرعی است، یعنی تشبیه میکند حال هوی را به حال رفع، اگر هوی در حالی که امام ذکر رکوع میکند یا رکع، در حالی که ذکر را ترک کند، مرحوم سید در متن عروة میفرماید:
«کما أنّه لو رفع رأسه عامداً قبل الإمام، و قبل الذکر الواجب بطلت صلاته،من جهة ترک الذکر».
پس فرع هفتم، یک فرع اساسی نیست، در حقیقت تشبیه است که در هردو حالت، هم در هوی یا در رفع اگر بدون ذکر این کار را انجام بدهد، نمازش باطل است، منتها با این تفاوت که در هوی، ذکر مال امام است، اما در رفع،ذکر مال خود ماموم است، هردو یک مساس است، ولی در آنجا مال امام است و باید وا ایستد و گوش کند، ولی در این اخیر ذکر مال خود ماموم است.
بحث ما در مسئلهی دوازدهم به پایان رسید
المسألة الثالثة عشر
فهرست مسئله سیزدهم
الف:آیا در اقوال متابعت واجب است یا نه،یعنی ماموم هنگامی که با امام ذکر را میگوید، باید مقداری صبر کند که او حرف اول کلمات را بگوید، آنگاه او کلمات را به دنبالش شروع به خواندن کند،آیا در اقوال متابعت واجب است یا نه؟
ب: اگر گفتیم در اقوال متابعت واجب نیست، در تسلیم چطور؟ ممکن است در اقوال بگوییم متابعت واجب است، اما درتسلیم واجب نیست، یعنی من جلوتر امام میگویم: السلام علیکم: تسلیم را استثنا کنیم، یعنی علی فرض اینکه در اقوال متابعت واجب است، ممکن است تسلیم قابل استثنا باشد، چون روایات داریم.
ج: کسانی که میگویند آیا تبعیت در اقوال واجب است یا واجب نیست، تکبیرة را نمیگویند، یعنی در تکبیره همگی متفق القول هستند که تقدم مبطل است، بلکه یا با امام همراه باشد یا متاخر باشد،قبلاً گفتیم که در متابعت تأخر لازم نیست بلکه اگر همگام هم باشند کافی است.
فههنا فروع ثلاثة
1: فرع اول راجع به این است که آیا در اقوال متابعت واجب است یا واجب نیست.
2: فرع دوم راجع به تسلیم است.
3: فرع سوم هم مسئله در تکبیرة است.
اما اولی را منهای سلام و منهای تکبیرة الإحرام، یعنی خود اصل مسئله را بحث میکنیم و آن اینکه آیا در اقوال متابعت واجب است یا واجب نیست؟
عجیب این است که این مسئله در میان قدما (مانند شیخ، صدوق، مفید،ابن جنید،ابن أبی عقیل)معنون نیست، این مسئله بعداً عنوان شده است حتی مرحوم محقق اقوال را بالخصوص ذکر نمیکند، جوری مسئله را مطرح میکند و میفرماید یجب المتابعة، که اقوال و افعال را یکجا در بر میگیرد.
نخستین کسی که این مسئله را در شیعه مطرح کرده است،مرحوم شهید اول است در دروس و بیان، بعد از ایشان صاحب مدارک، میگوید احوط است، معلوم میشود که به دلیلی بر خورد نکرده است، تنها دلیلی که آورده این حدیث است که «إنّما جعل الإمام لیأتمّ به» این را دلیل گرفته پیشوا باشد،او اقوال را جلوتر نیاورد،یا همراه او باشد یا کمی متأخر.
و قال المحدث البحرانی:فی غیر تکبیرة الإحرام قولان، الوجوب، اختاره الشهید فی بعض کتبه، و العدم، اختاره العلامة و جملة ممّن تأخّر عنه، و الظاهر أنّه المشهور» الحدائق:11/ 140.
این نوع شهرت بی ارزش است. چرا؟ چون این شهرت مال متاخرین است، یا شهرت مدرکی است.
طرفین بر وجوب متابعت و بر عدم وجوب متابعت، دلیل اقامه کردهاند،
یعنی هم بر وجوب متابعت دلیل آوردهاند و هم بر عدم وجوب متابعت دلیل آوردهاند.
ما نخست دلیل کسانی را میخوانیم که متابعت واجب نیست، اینها دو دلیل آوردهاند:
1: اگر متابعت بر ماموم واجب باشد، پس بر امام هم واجب است که نماز را جهراً بخواند تا ماموم کلمات او را بشنود و بتواند با او همراه باشد و حال آنکه جهر بر امام واجب نیست، یعنی لازم نیست که اذکار رکوع، سجود و تشهد را بلند تر بگوید. اگر واقعاً بر من متابعت در اذکار لازم است، باید بر پیشوای من نیز جهر واجب باشد تا من بتوانم خودم را بر او طبیق بدهم.
این دلیل خیلی سست است. چرا؟ چون اصلاً بحث آقایان در صلوات اخفاتیه نیست بلکه در صلوات جهریه است و آنجا که کلام امام را میشوند و الا اگر نشنود، محل بحث نیست.
بنابراین،این دلیل یک دلیل بی پایه است.
2: ماموم باید عمل به احتیاط کند،آرام آرام بگوید در صورتی که بداند امام اذکار را گفته است،این را هم کسی نگفته، چون خیلی کار مشکل است، چون من از کجا بدانم که امام گفته است، پس در حقیقت یک دلیل است،منتها دو شاخه دارد،اگر متابعت در اذکار واجب باشد، بر امام تکلیف است که بلند بگوید و بر ماموم هم تکلیف است که آرام آرام بگوید تا بداند که امام قبل از او این اذکار را گفته است، هردو دلیل یک اشکال دارد و آنکه بحث ما در صلوات جهریه است نه در صلوات اخفاتیه، یعنی بحث ما در جایی است که صدای امام را میشنود، اما در جایی که صدای امام را نمیشنود، احدی نگفته است که متابعت واجب است ولذا ادلهی کسانی که متابعت را واجب میدانند خیلی واهی و سست است.
تا اینجا باز نگری شد.
موضوع: ادلهی قائلین به عدم وجوب متابعت در اقوال
کسانی که میگفتند متابعت واجب نیستند، در حقیقت یک دلیل بیشتر ندارند و آن این است که اگر متابعت واجب باشد، باید امام هم پیوسته صدایش را بلند کند تا ما بفهمیم که همراه او هستیم یا اینکه جلوتر و یا عقب تر میباشیم.
جواب
ما در جواب عرض کردیم که این مسئله در جایی است که صدای امام شنیده شود و اگر مسموع نباشد،آنجا محل بحث نیست.
ادلهی قائلین به وجوب متابعت
حال ادلهی کسانی را بررسی میکنیم که متابعت را واجب میدانند، آنان به چند دلیل تمسک کردهاند که عبارتند از:
1: یکی از ادلهای که به آن تمسک کردهاند، همان حدیث معروف است که میفرماید: «إنّما جعل الإمام لیؤتمّ به فلا تختلفوا علیه فإذا کبّر فکبّروا و إذا رکع فارکعوا، و إذا قال سمع الله لمن حمده فقالوا ربّنا لک الحمد فإذا سجد فاسجدوا و إذا صلّی جالساً فصلّوا جلوساً أجمعین و أقیموا الصفّ فی الصلاة فإنّ إقامة الصف من حسن الصلاة».میگویند حرف «فاء» دلالت بر ترتیب میکند.
بنابراین، ترتیب باید محفوظ باشد «و إذا کبّر فکبّروا»، این معنایش این است که مقارنت هم کافی نیست بلکه حتماً باید متأخر باشد، تقدم جایز نیست ابداً، مقارنت هم جایز نیست، بلکه حتماًباید متاخر باشد.
یلاحظ علیه
این حدیث در مقابل تقدم است و میخواهد بگوید که بر امام جلوتر نیفتید، کار با تاخر ندارد،در واقع میخواهد بگوید شما که امام را الگو و اسوه قرار دادید، نباید جلوتر از امام تکبیر بگویید یا جلوتر از امام به رکوع و سجود بروید، در حقیقت مضمون آن آیهی است که آقایان در اول سورهی حجرات میخوانند که: «یا أیّها الذین آمنوا لا تقدموا بین یدی الله و رسوله» جلوتر نیفتید، اما اینکه حتماً باید عقب تر باشید،بر آن دلالت نمیکند.
2: دلیل دومی که آوردهاند میگویند نماز مرکب من الأقوال و الأفعال، دلیلی که میگوید در افعال متابعت واجب است،همان دلیل هم میگوید در اقوال نیز واجب است. چرا؟ المتابعة فی الصلاة، صلات مرکب من و الأفعال و الأقوال، همان کبرای که میگوید: یجب المتابعة فی الصلاة، همان دلیل میگوید در اقوال نیز باید متابعت کنید.
یلاحظ علیه
ما یک چنین دلیلی نداریم،کجا دلیل داریم که یجب المتابعة فی الصلاة؟!
دلیلی که داشتیم یکی آن حدیث ابوهریرة است، دیگری هم همان روایاتی است که میگویند قبل از امام به سجده و رکوع نروید، یا قبل از امام رفع الرأس نکنید، یک چنین دلیلی به این اطلاق کلی نداریم که بگوید یجب المتابعة فی الصلاة،تا بگوییم هم اقوال را میگیرد و هم افعال را،
إن قلت: ممکن است کسی بگویید که ما تنقیح مناط میکنیم، یعنی همان گونه که متابعت در افعال واجب است،در اقوال نیز واجب است.
قلت: تنقیح مناط هم کار مشکلی است، زیرا از کجا معلوم است که افعال با اقوال یکی باشد،افعال مظهر نماز جماعت است،اما اقوال مظهر نیست،در افعال اگر با امام مخالفت کنیم،میگویند پیرو نیستید،اما اقوال چنین نیست.
3:دلیل سوم شان این است که راوی میگوید: یابن رسول الله! من پشت سر امامی نماز میخوانم ، قبل از نماز فارغ میشوم،حضرت در جواب میفرماید سوره را به آخر نرسان، بلکه یک آیه را نگهدار،هر موقع امام سوره را تمام کرد، تو آن آیه را بخوان، ما داریم کسانی را که به سرعت میخوانند در حالی که امام عقب تر است،حضرت میفرماید صبر کن، یک آیه را نگهدار، که هر موقع امام به آخر رسید، شما این آیه را بخوان.
یلاحظه علیه
ما در جواب میگوییم که این روایات مربوط به صلاتی است که وراء الإمام المخالف باشد، این راجع به همان است، در بعضی از جاها دارد که اگر قبل از امام حمد و سوره را تمام کردید،«سبّح و ذکّر» یعنی تسبیح و ذکر بگویید و بیکار نباشید،این مربوط به آنجاست فلذا ما نمیتوانیم از آن قاعدهی کلیه استفاده کنیم.
پس ما اینجا ادلهی طرفین را بررسی کردیم، الآن وقت آن فرا رسیده که نظریهی خود را بیان کنیم.
نظریهی استاد
کسانی که میگفتند متابعت لازم نیست، دلیل شان این بود که اگر متابعت لازم باشد،باید امام نماز را در همه جا بلند بخواند تا مردم متابعت کنند.
ما در جواب گفتیم لازم نیست که امام بلند بخواند،چون بحث ما در جایی است که مردم صدای امام را بشنوند،
سه دلیل هم آن طرف آورد که حتماً متابعت لازم است، اول به حدیث ابوهریره تمسک کردند،ما در جواب گفتیم آن ناظر به سبق است و میگوید جلو نیفتید، دلیل دوم شان این بود که نماز مرکب از افعال و اقوال است،چون در افعال تقدم جایز نیست، پس در اقوال نیز به تنقیح مناط جایز نیست.
ما در جواب گفتیم افعال مظهر تبعیت است و اگر در افعال تبعیت نکنیم،میگویند اصلاً پیرو نیستید و از خط بیرون رفتید،اما اقوال مظهر جماعت و اقتدا نیست، آخرین دلیلی که آوردند،این روایاتی بود که میگویند اگر جلوتر از امام قرائت را تمام کردی، یک آیه را نگهدار، هر موقع امام به آن آیه رسید، تو نیز به دنبالش بخوان.
ما در جواب گفتیم که این خارج از موضوع است، یعنی راجع به صلات وراء المخالف است و بحث ما در آنجا نیست.
ولی ما میگوییم تبعیت در اقوال لازم نیست، چرا؟ یک دلیل محکم داریم، بهترین دلیل بر اینکه تبعیت در اقوال لازم نیست،سیره نماز گزاران است، اگر تبعیت لازم بود، باید در اینجا یک دلیل محکم و صریح باشد تا این سیره را رد کند، مردم هم تشهد را میگویند هم ارکان را میگویند،دیگر توجه به این ندارند که امام چه را میگوید، به همان راحتی خودشان اذکار را میگویند بدون اینکه توجه به کار امام بکنند.
بنابراین،از نظر ما تبعیت در اقوال واجب نیست، فقط مرحوم شهید این مسئله را آورده و به علامه نیز نسبت دادهاند و حال آنکه قبلاً این مسئله در کتابهای ما عنوان نشده است. «تم الکلام فی الفرع الأول».
الفرع الثانی
تا کنون بحث مادر غیر سلام و غیر تکبیره بود، تکبیره و سلام برای خودش سفرهی جداگانه دارد،تا حال بحث ما در در غیر سلام و تکبیره بود و گفتیم متابعت واجب نیست، این دوتا مستقلا باید بحث بشود، آیا متابعت در تسلیم بالخصوص واجب است حتی اگر بگوییم تبعیت دراقوال واجب نیست،آیا در خصوص سلام تبعیت واجب است یا نه؟
ممکن است کسی بگوید واجب است، یعنی در اقوال تبعیت واجب نیست،اما در خصوص سلام واجب است،چرا؟ چون ماموم نباید جلوتر از امام از نماز بیرون بیاید خصوصاً بنا براینکه قصد فرادی جایز نباشد.
کسانی که می گویند قصد فرادی جایز نیست، نباید قبل از امام از نماز بیرون بیایند، البته این یک فکر و اندیشهای است، اما باید سراغ روایات برویم و ببینیم آیا از روایات استفاده میشود یا نه؟
البته ظاهر این است که انسان نباید پیش از امام سلام بگوید، چون سلام گفتن یکنوع خروج از نماز و قصد فرادی است و ما هم قصد فرادی را جایز ندانستیم، مگر عن حاجة،اما روایات میگویند اشکال ندارد، منتها باید دانست که روایات هم مطلق نمیگویند بلکه میگویند لحاجة،یکی مقید است دوتایش مطلق، یعنی یکی میگوید اگر لحاجةباشد، سلام را بگویید و از نماز بیرون بروید، دوتایش هم مطلق است، از این رو ما ناچاریم که مطلق را با مقید قید بزنیم، فلذا ما نباید جلوتر از امام سلام بگوییم، مگر اینکه حاجتی در کار باشد.
1:ما رواه عبید الله بن علی الحلبی،عن أبی عبد الله علیه السلام: «فی الرّجل یکون خلف الإمام فیطیل الإمام التشهد؟ فقال: یسلّم من خلفه و یمضی لحاجته إن أحبّ»
الوسائل:ج 5 الباب 35 من ابواب صلاة الجماعة،الحدیث3.
2: ما رواه أبو المعزاء ،عن أبی عبد الله علیه السلام:« فی الرّجل یصلّی خلف إمام فسلّم قبل الإمام؟ قال: لیس بذلک بأس»
الوسائل:ج 5 الباب 35 من ابواب صلاة الجماعة،الحدیث4.
3: ما رواه أبو المعزاء أیضاً،قال:«سألت أبا عبد الله علیه السلام عن الرّجل یکون خلف الإمام فیسهو فیسلّم قبل یسلّم الإمام؟ قال:لا بأس»
الوسائل:ج 5 الباب 64 من ابواب صلاة الجماعة،الأحادیث، 3، 4، و 5.
سومی شاهد نیست،چون سومی در سهو است و حال آنکه بحث ما در عمد است، اولی و دومی مربوط به بحث ماست،ولی اولی مقید به حاجت است،اما دومی مقید نیست.
میزان هم در حمل مطلق بر مقید،وحدت حکم و تعدد حکم است، اگر وحدت حکم است «یحمل»،اما اگر تعدد مطلوب است،« لا یحمل»،مانند صوم عاشورا.
الفرع الثالث
شکی نیست که در تکبیر اگر کسی جلوتر از امام تکبیرة الإحرام را بگوید، جماعتش منعقد نیست، چرا؟ چون امامی نیست تا شما اقتدا کنید. حتماً باید جماعتی باشد مصلّی باشد تا من به او اقتدا کنم،جلوتر را نمیتوانیم بگوییم،
«إنّما الکلام» آیا مقارن و همراه چطور؟ همراه را هم جواهر اجازه نمیدهد میگوید: به همان دلیلی که متقدم جایز نیست، به همان دلیل همراه نیز جایز نیست.
چرا متقدم جایز نیست؟
میگوید امامی نیست که تا شما اقتدا کنید، همراه نیز چنین است،یعنی امامی نیست تا شما اقتدا کنید، این را هم دلیل برای تقدم میآورد و هم برای تقارن و همراه، میگوید هیچکدامش جایز نیست، ولی ظاهراً در دومی چه کسی گفته است که حتماً امام قبل باشد، اگر همراه بود، باز هم جایز نیست؟ موضوع این است که «صلّ خلف من تثق بدینه»، این خلف من تثق بدینه است، البته مراد از خلف این نیست که پشت سر او باشیم و او حرف نزند،به شرط این که او هم در حال صلات باشد، دلیل بر تقدم معلوم است و خیلی واضح است،یعنی اگر جلوتر بگوییم حتماً باطل است، به جهت اینکه امامی نیست تا اقتدا کنیم، ولی در مقارنت ما نوکر دلیل هستیم،دلیل میگوید:« صلّ خلف من تثق به»،این به او صدق میکند، یعنی «خلف من تثق به» است.
ولی دلیلی که ما میآوریم این است که اصلاً مقارنت امکان پذیر نیست،چرا؟ چون من تا کلمهی «الله» را از زبان امام نشنوم،نمیتوانم الله را بگویم،قهراً تاخر قهری است، اصلا مقارنت ممکن نیست.
به بیان دیگر ما سرود که نمیخوانیم، بله! گاهی میخواهیم با همدیگر اشعار و سرود بخوانیم،در سرود و همراه خوانی مقارنت امکان پذیر است، ولی ما نمیخواهیم سرود بخوانیم، بلکه نماز میخوانیم، فلذا تا ما کلمهی «الله» را از زبان او نشنویم، نمیتوانیم الله را بگوییم، قهراً التأخر أمر قهریّ،یعنی چه بخواهیم و چه نخواهیم تاخر است،اصلاً تقارن امکان پذیر نیست.
بنابراین، روایتی را که چند روز قبل خواندیم،دو مرتبه تکرار میکنیم، چون بعضی به این روایت استدلال میکنند که همراه امام گفتن اشکال ندارد،بر مقارنت دلیل میآورند،ما گفتیم اصلاً مقارنت تکویناً ممکن نیست.
بله! یک موقع ما میخواهیم سرود بخوانیم، در آنجا مقارنت است، یعنی همه با هم شروع میکنیم و کلمهی اول را همراه میگوییم،این امکان پذیر است.
بعضی گفتهاند مقارنت اشکالی ندارد و به این روایت حمیری تمسک کردهاند
روی الحمیری فی کتاب قرب الاسناد فی سنده، عن علی بن جعفر عن اخیه علیه السلام قال:« سألته عن الرّجل یصلّی، له أن یکبّر قبل الامام؟ قال: لا یکبّر إلّا مع الإمام فإن کبّر قبله أعاد التکبیر» قرب الإسناد/99.
البته این دلیل بر این است که تقدم جایز نیست، اما مقارنت و مع بودن اشکالی ندارد، این روایت را در باب صلاةالجنائز آورده و ما نمیتوانیم اینجا را به صلات جنائز قیاس کنیم، چون صلات جنائز در واقع صلات نیست بلکه دعاست، فقط اسمش نماز است.
بنابراین،در صلات جنائز اگر وضو هم نباشد،اشکالی ندارد، لباس هم نجس باشد اشکالی ندارد،چون او دعاست، اینکه حکم نماز را از او بفهمیم، قیاس مع الفارق است.
المسألة الرابعة عشر
إذا أحرم قبل الإمام سهواً أو یزعم أنّه کبّر، کان منفرداً، فإن أراد الجماعة عدل إلی النافلة و أتمّها أو قطعها.
موضوع: حکم نماز کسی که سهواً تکبیرة الإحرام را قبل از امام گفته است
اگر کسی سهواً یا به گمان اینکه امام تکبیر را گفته است، قبل از امام تکبیر را بگوید، اگر عمداُ بگوید نمازش باطل است، اما اگر سهواً گفت تکبیر را گفت، بعد معلوم شد که هنوز امام تکبیر را نگفته، آیا حکم نماز این آدم چیست؟
در اینجا میتواند یکی از دو کار را بکند:
الف: به نافله عدول کند و دو رکعت را بخواند و تمام کند.
ب: اگر این آدم بخواهد دو رکعت را بخواند، حتما به امام نمیرسد، پس عدول کند به نافله و قطع کند، چون قطع نافله جایز است و اشکال ندارد.
البته دلیل هردو مسئله بعداً خواهد آمد که آیا اگر ما بخواهیم از نماز واجب خلاص بشویم،این دوتا راه صحیح است که عدول کنیم به نافله و تمام کنیم یا عدول کنیم به نافله و قطع کنیم؟ اینها مسلم نیست، در آینده بحث خواهیم کرد.
لو أحرم قبل الإمام، فلا إشکال فی عدم انعقاد الجماعة- جماعت منعقد نیست،اما فرادی است - إذلا لا إمام قبل التکبیر حتّی یقتدی به، فلا محالة تنقلب الصلاة فردای، احتمال بطلانها، لأجل أنّه قصد إقامة، فرادی سه حالت دارد:
1: فرادی بخواند و تمام کند.
2: به نافله عدول کند و آن را تکمیل کند و سپس به امام ملحق بشود.
3: به نافله عدول کند و سپس قطع کند.
پس سه راه دارد: یکی اینکه فرادی بخواند و تمام کند،البته در این صورت ثواب جماعت را ندارد.
اشکال
اشکال این است که چطور این آدم که به نیت جماعت، تکبیر( الله اکبر) را گفت، میگویید حالا که ملتفت شد که جماعت نیست،عدول کند و فرادی بخواند و تمام کند،این آدم «قصد الجماعة و لم یتحقق»، اما الأنفراد لم یقصد،ما قصد لم یقع و ما وقع لم یقصد،این را میگوییم اشکال سیال، این اشکال در دهها موارد جاری و ساری است.
جواب
جوابش این است که ما کراراً خواندیم که این آدم قصد امر صلات ظهر را کرده، جماعت و فرادی از خصوصیات فردی است،یعنی مربوط به ماهیت نماز نیست،این آدم که سر ظهر به مسجد میآید، صلات ظهر را قصد کرده،خیال میکرد که این طبیعت را در ضمن فرد جماعت میآورد،معلوم شد که در ضمن فرد فرادی است، ما دوتا امر نداریم، اشکال شما این بود که دوتا امر است و این آدم امر جماعت را قصد کرده، نه ،امر فرادی را، چطور امر فرادی که قصد نکرده، واقع میشود؟
ما در جواب میگوییم «لیس ههنا إلّا أمر واحد» یعنی ما در اینجا بیش از یک نداریم که «اقم الصلاة لدلوک الشمس» و این آدم همان را قصد میکند،اتفاقاً خیال میکرد که آن طبیعت در ضمن این فرد است،بعداً معلوم شد که در ضمن فرد دیگر بوده نه در این فرد. بله! اگر دوتا امر باشد،اشکال وارد است، و لی در اینجا دوتا امر نداریم،مثلاً من مسافر بودم و نماز را باید قصر میخواندم، ولی غفلت کردم و آمدم مسجد و گفتم الله اکبر،خواستم که چهار رکعت بخوانم،هنگام خواندن تشهد، متوجه شدم که من مسافر بودم، باید همانجا سلام را بگویم،این اشکال در آنجا نیز هست،اشکال این است که:
«قصد أمر الإتمام و لم یقع و ما وقع امر قصر، لم یقصد»
جوابش این است که قصر و اتمام از خصوصیات فردی است، این آدم امر صلاتی را قصد کرده است که«اقم الصلاة لدلوک الشمس» باشد،منتها این دوتا قالب داشت،یک قالبش جماعت است یک قالبش هم فرادی ،یا یک قالبش اتمام است یک قالبش هم قصر ،من بعداً متوجه شدم که قالب من فرادی است نه جماعت،یا فهمیدم که قالب من قصر است نه اتمام.
پس جوابش این است که در همهی این موارد، امر طبیعت را قصد میکنم، خصوصیات دخالتی در نماز ندارد، فلذا اگر خصوصیات اتیان شد که چه بهتر،اگر اتیان هم نشد، اشکالی ندارد.
المسألة الخامسة عشر
مسئلهی پانزدهم، فرض کنید ما امامی داریم که عاشق اذکار است،خدا رحمت کند در تبریز ما یک امامی بود که عاشق نماز و عاشق مناجات بود،ماه رمضان روز ماه رمضان سوره یاسین را میخواند،یکی از علما نقل میکرد یک نفر پشت سر ایشان نماز میخواند،دیدم که این مرد هنگام قنوت، میگوید: «استغر الله ربّی و أتوب إلیه»،وقتی که نماز تمام شد، رو به کردم و گفتم مگر شما دعای قنوت بلد نیستید؟
در جواب من گفت چرا بلد هستم، منتها توبه کردم که بعد از امروز،نمازم را با جماعت بخوانم،
بنابراین، فرض کنید که ما یک چنین امامی داریم، آیا حتماً باید از او تبعیت کنیم؟نه، یعنی تبعیت لازم نیست،یعنی به اندازهای که خودش میخواهد بگوید، بقیه ساقط است. یا ممکن است عکس باشد، یعنی ماموم عاشق ذکر و مناجات است و حال آنکه امامش این گونه نیست، باز هم تبعیت لازم نیست.
غرض این است که گفتهاند تبعیت،در کمیت نگفتهاند بلکه در کیفیت گفتهاند:« کلّ من الإمام و المأموم احرار، یجوز للمأموم أن یأتی بذکر الرکوع و السجود أزید من الإمام، و کذا إذا ترک الإمام بعض الأذکار المستحبة، یجوز له الإتیان بها،مثل تکبیرةالرکوع و السجود، و بحول الله و قوّته و نحو ذلک».
تا اینجا باز نگری شد
المسئلة السادسة عشر
مسئله شانزدهم این است که اگر امام جماعت کارهایی را انجام می دهد که از نظر ماموم ترکش واجب است، آیا میتواند به چنین امامی اقتدا کند یا نه؟
مثال1
فرض کنید بعد از سجدتین، جلسهی استراحت را انجام نمیدهد و حال آنکه از نظر من (ماموم) که یا مجتهدم یا اینکه مقلّد من جلسهی استراحت را واجب میداند. ولی او بعد از سجدتین جلسهی استراحت را انجام نمی دهد. چرا؟ زیرا یا خودش مجتهد است یا مقلد کسی است که میگوید جلسه استراحت مستحب است
مثال2
یا تسبیحات اربعه را یک بار می خواند. چرا؟ چون یا خودش مجتهد است یا مقلّد کسی است که بیش از یکبار واجب نمیداند و حال آنکه من سه بار واجب میدانم، چرا؟ زیرا یا خودم مجتهدم یا مقلد کسی میباشم که گفتن سه بار را واجب میداند.
آیا من می توانم به چنین کسی اقتدا بکنم یا نمی توانم و اگر اقتدا کردم،آیا نماز من صحیح است یا نه؟
دیدگاه صاحب عروة الوثقی
مرحوم سید می فرماید: اذا ترک الإمام جلسة الاستراحة لعدم کونها واجبة عنده لایجوز للمأمونم الّذی یقلد من یوجبها أو یقول بالأحتیاط الوجوبی ان یترکها، و گذا إذا اقتصر فی التسبیحات علی مرة مع کون المأموم مقلدا لمن یوجب الثلاث و هکذا.
ولی ما میگوییم در اینجا دو مسئله است، که یکی را مرحوم مصنف فرموده، اما دیگری را نفرموده است، آن را که اینجا فرموده این است که اگر إمام چنین واجبی را ترک کند، مأموم حق ندارد آن را ترک کند، مثلاً امام میگوید که من یا مجتهدم یا مقلد کسی که جلسه استراحت را واجب میداند و همچنین تسبیحات اربعة بیش از یکبار واجب نمیداند، در اینجا «کل علی مذهبه»،یعنی
مامومی که میگوید جلسه استراحت واجب است یا معتقد است بر این که تسبیحات اربعه سه بار است. این نباید کار امام را بهانه بگیرد و خودش ترک کند، بلکه باید به وظیفه خود عمل کند و آن را انجام بدهد. این را مرحوم مصنف در متن بیان کرده است،
ولی مسئله دوم را متعرض نشده است و آن این است که آیا اصولاً من میتوانم به چنین امامی که از نظر من واجب را ترک میکند اقتدا کنم یا نه؟ ایشان مطلب را در اینجا متذکر نشده است، چرا؟ چون بعدها این مسئله انشاء الله می آید.
امام مسئله اول خیلی روشن است و آن اینکه « کلّ علی مذهبه»، امام مذهبش این است که جلسه استراحت واجب نیست یا خواندن تسبیحات یک بار کافی است فلذا ایشان عمل به وظیفه کرده است، اما جناب ماموم که مجتهد است یا مقلد کسی است که جلسه را واجب می داند و یا خواندن تسبیحات اربعه را بیش از یکبار واجب میداند، چنین آدمی باید به وظیفهی خود عمل کند و الا اگر عمل نکند، یقین پیدا می کند که نمازش باطل است.
بنابراین فعل امام نباید بهانه بشود که ماموم جلسه استراحت را ترک کند، چون با ترک جلسهی استراحت نمازش از نظر خودش باطل است.
مطلب دوم
اما مطلب دومی که مرحوم سید آن را بیان نفرمود و شاید که در آینده تفصیلش بیاید این است نمازی که امام دارد از نظر من باطل است، اما از نظر او صحیح است، آیا من میتوانم به چنین امامی اقتدا کنم یا نه؟ این مهم است و الا اولی را همه می دانیم که هر کسی باید به طبق وظیفهی خود عمل کند، امام جماعت می گوید واجب نیست، انجام ندهد، ماموم که معتقد است واجب میباشد، باید انجام بدهد.یعنی عمل او (امام) هرگز سبب نمیشود که ماموم بر خلاف عقیدهاش عمل کند، این مطلب روشن است.
« إنّما الکلام» آیا امامی که از نظر من نمازش کامل نیست، من میتوانم به او اقتدا کنم یا نه؟
اینجا ما قائل به تفصیل هستیم، اجمالش را امروز عرض میکنم، تفصیلش برای بعد می ماند و آن این است: امامی که واجبی را ترک میکند دو جور است:
الف: گاهی یک واجبی را ترک میکند که هم از نظر من باطل است و هم از نظر خودش مثل اینکه «خمسة» را ترک کند «لا تعاد الصلاة إلّا من خمسة» مثلاً رکوع را ترک میکند یا سجود، طهارت و یکی از آن خمسه را ترک میکند، پس اگر مشکل در آن بنج تا باشد، قطعاً نماز او باطل است حتی به عقیده خود امام حالا توجه ندارد مسئلهای دیگر است.
بنابراین؛ اگر امامی واجبی را ترک میکند که جزء یکی از آن مستثی ها باشد (مستثنی پنج تاست) در اینجا من نمیتوانم بر امامی اقتدا کنم که نمازش هم عندی و هم عند الإمام و هم فی الواقع باطل است.
ب: اما چیزهایی را ترک میکند که از نظر من موجب بطلان است، اما از نظر قانون مأذون است مثل اینکه جلسه استراحت را ترک میکند یا تسبحات را یک بار میگوید، خلاصه کارهایی انجام میدهد که داخل در مستثنی منه است نه داخل در مستثی، یعنی داخل است تحت «لا تعاد»، در اینجا از نظر قانونی نماز این آدم صحیح است، یعنی اگر این آدم بعد از نماز بفهمد فرض کنیم که بعد هم اگر عقیده یا تقلیدش عوض بشود، اعاده این نماز برای او واجب نیست. چرا؟ «لاتعاد الصلاة إلّا من خمس» سه طایفه را میگیرد و آن سه طایفه عبارتند از:
1:ناسی،2: جاهل،3: عامد معذور، این امام که این واجب ها را ترک میکند ولو عامد باشد، اما عمدش «عن عذر» است، یعنی یا مقلد است یا مجتهد.
پس مبنای ما این است که تفصیلش را انشاءالله در آینده میخوانیم.
بنابراین، شما هر کجا که باشید و بر هر امامی اقتدا کنید و امام هم واجباتی را ترک میکند، اگر چیزی را ترک میکند که جنبهی رکنی دارد مثل آن پنچ تا، نمیتوانید به چنین امامی اقتدا کنید چون نمازش ظاهراً و واقعاً باطل است.
اما اگر چیزهایی را ترک میکند که داخل در مستثنی نیست داخل در مستثنی منه است شرع مقدس این نماز غیر صحیح را صحیح تلقی کرده است و گفته است یا ناسی یا جاهل و یا عامد، این آدم عامد است، منتها عمدش عن عذر است.
پس در مسئلهی شانزدهم دوتا فرع داشتیم:
الف: گفتیم اگر امام واجبی را ترک میکند، این سبب نمیشود که من هم ترک کنم،او باید بر طبق مذهب خود عمل کند و من هم طبق مذهب خود.
ب: آیا به چنین امامی میشود اقتدا کرد یا نه؟
گفتیم اگر امام «أخلّ بالأرکان»، نمیشود به او اقتدا کرد، اما اگر اخلّ بغیر الأرکان،«لا تعاد» میگوید این نمازش صحیح است ولو تقبّلاً، ولو عامداً باشد،چون عمدش عن عذر است فلذا اشکالی ندارد.
پس اگر از ما سوال شود که امامی که نمازش اخلال دارد، خلل دارد،میشود به او اقتدا کرد یا نه؟
در جواب میگوییم «لو أخلّ بالأرکان» نمیشود به او اقتدا کرد،اما «لو أخلّ بغیر الأرکان»،نمازش محکوم به صحت است فلذا انسان میتواند به او اقتدا کند، البته من نباید مثل او رفتار کنم، بلکه من باید طبق مذهب خود عمل کنم، اما نماز او (امام) هر چند طبق مذهب من باطل است، ولی شرع مقدس آن را محکوم به صحت کرده است و میگوید ولو عامد است،اما عمدش عن عذر است فلذا نمازش درست است و من به نماز صحیح عند الإمام اقتدا کردم.
المسألة السابعة عشر
مسئلهی هفدهم این است که امام در رکعت سوم اشتباهاً قنوت گرفت،و حال آنکه من معتقدم جای قنوت نیست، یعنی خیال کرده که رکعت دوم است،در رکعت سوم قنوت گرفت،من هم به رکوع رفتم به خیال اینکه رکعت سوم است فلذا به رکوع رفتم، بعد دیدم که امام اشتباهاً قنوت گرفته، و ظیفهی من چیست؟این خودش دو حالت دار:
الف: آیا من به همین حالت رکوع بمانم یا بر گردم و به امام ملحق بشوم،
ب: حالا که ملحق شدم، من هم قنوت بگیریم یا وا ایستم؟
من باید بر گردم و به امام ملحق بشوم، چرا؟ عملاً به قانون تبعیت، اما حق ندارم که قنوت بگیرم،بلکه باید صاف بایستم، جمع بین ادله این است که از یک طرف تبعیت را حفظ کنیم، از طرف دیگر هم در نماز چیزی را اضافه نکنیم، من به خیال اینکه امام میخواهد به رکوع برود، به رکوع رفتم، بعد دیدم که امام اشتباهاً قنوت گرفته، در این صورت وظیفهی من این است که بر گردم وا ایستم، تا تبعیت محفوظ بماند، اما حق گرفتن قنوت را ندارم.
مثال دیگر
رکعت سوم است و باید بر خیزیم، من بر خاستم و دیدم امام نشسته و تشهد را میخواند،اینجا چه کنم؟ قیام را باید بشکنم،اما حق گفتن تشهد را ندارم،چرا؟ جمعاً بین الدلیلین، از یک طرف تبعیت واجب است،از طرف دیگر «من زاد فی صلاته» حرام است،من که بلند شدم، باید فوراً بنشینم تا امام تشهد خودش را تمام کند بعد از آنکه تشهدش تمام شد، پا میشویم،من باید بنشینم، اما حق گفتن تشهد را ندارم. این قانون کلی است.
المسألة السابعة عشر
إذا رکع المأموم ثمّ رأی الإمام یقنت فی رکعة لا قنوت فیها، یجب علیه العود إلی القیام، لکن یترک القنوت، و کذا لو رآه جالساً یتشهد فی غیر محلّه وجب علیه الجلوس معه، لکن لا یتشهد معه، و کذا فی نظائر ذلک.
جمع بین ادله این است که هم تبعیت کنیم و هم چیزی را در نماز زیاد نکنیم.
المسألة الثامنة عشر
مسئله هیجدهم پنج چهار فرع دارد:
فرع اول
فرع اول خیلی روشن است و آن این است که اگر از اول نماز من با امام بودم، امام دو رکعت اول، حمد را از طرف من میخواند و من ساکت است،اما در دو رکعت اخیر چطور؟ اگر امام در آنجا حمد را خواند،آیا از من ساقط است یا نه؟ساقط نیست، فقط در دو رکعت اول ساقط است،اما در دو رکعت دوم هر چند امام حمد و قرائت را بخواند،قرئت او از من ساقط نیست و من باید حتماً قرائت یا تسبیحات را بخوانم، امام فقط در دو رکعت اول از طرف من ضمانت دارد،اما در دو رکعت اخیر اگر تسبیحات را بخواند،قطعاً از من ساقط نیست،اما اگر حمد را بخواند باز ساقط نیست.
فرع دوم
فرع دوم این است که اگر من از اول امام را درک نکردم، بلکه در رکعت سوم و چهارم درک کردم،امام هم حمد را میخواند،آیا از من ساقط است؟ ساقط نیست،من باید خودم حمد را بخوانم.
بنابراین،فرع اول در ا ین است که من امام را از اول درک کردم، فرع دوم در جایی است که امام را در رکعت سوم و چهارم درک کردم، و محل بحث ما در جایی است که امام حمد را بخواند نه تسبیحات را،آیا از من ساقط است یا نه؟ روایات شاهد مسئله است، این مسئله دلیلش روائی است.
متن عروة الوثقی
لا یتحمّل الإمام عن المأموم شیئاً من أفعال الصلاة غیر القراءة فی الأولتین إذا إئتمّ به فیهما (من اول الصلاة، سواء قرأ الإمام الحمد أو التسبیحات)، و أمّا فی الأخیرتین فلا یتحمّل عنه، بل یجب علیه بنفسه أن یقرأ الحمد – که اقل ثواباً است) أو یأتی بالتسبیحات- که اکثر ثواباً است-، و إن قرأ الإمام فیهما و سمع قراءته- قرائت امام،مکفی از قرائت من نیست، هر موقع کلمهی قرائت را گفتیم، مراد قرائت حمد است-
الفرع الثانی: و إذا لم یدرک الأولتین مع الإمام – امام دو رکعت را خوانده بود که من رسیدم، یعنی من در رکعت سوم و چهارم به امام رسیدم،سوم و چهارم امام است، اول و دوم من است،اینجا هم - وجب علیه القراءة فیهما لأنّهما أوّلتا صلاته- سوم و چهارم امام است،ولی اول و دوم من است، اتفق الفقهاء بر اینکه در اول و دوم انسان حمد را بخواند و تسبیحات کافی نیست.
ادلهی فرع اول
أما الفرع الأول،یعنی اینکه من از اول با امام بودم،در رکعت سوم و چهارم باید خودم بخوانم،یا حمد را بخوانم یا تسبیحات را،یعنی نمیتوانم لال باشم و بگویم امام از طرف من نائب است
و قد مرّ الکلام فیه فی المسألة الأولی من هذا الفصل.
ما در اول فصل این مسئله را خواندیم که در سوم و چهارم امام ضامن جناب ماموم نیست- عند قول المصنّف:«و أمّا فی الأخیرتین من الإخفاتیة أو الجهریة،فهو کالمنفرد فی وجوب القراءة أو التسبیحات مخیّراً بینهما، سواء قرأ الإمام فیهما، أو أتی بالتسبیحات،سمع قراءته أو لم یسمع» و ذکرنا دلیل المسألة هناک،فراجع.
«إنّما الکلام فی الفرع الثانی»، فرع دوم این بود که رکعت اول و دوم من است، و سوم و چهارم امام است حتما من باید بخوانم،و حتماً هم باید حمد را بخوانم،دو مسئله است،اولاً من نمیتوانم سکوت کنم،ثانیاً حتماً باید حمد را بخوانم
الفرع الثانی: إذا لم یدرک الأولتین مع الإمام، وجب علیه ا لقراءة فیهما، لأنّهما أوّلتا صلاته.
قال الشیخ الطوسی: و من فاتته رکعة مع الإمام أو رکعتان، فلیجعل ما یلحق معه أول صلاته.
و قال فی المبسوط : من صلّی مع الإمام الظهر أو العصر و فاتته رکعتان، قرأ فی الرکعتین معه: الحمد، و السورة إن تمکن، فإن لم یمکن ، اقتصر علی الحمد و حدها، ثم صلّی بعد تسلیم الإمام رکعتین، یقرا فیهما الحمد و حدها أو یسبحّ.
ما سه دلیل داریم:
الف: روی الحلبی،عن أبی عبد الله علیه السلام أنّه قال:«إذا فاتک شیء مع الإمام فلجعل أوّل صلاتک ما استقبلت منها و لا تجعل أوّل صلاتک آخرها» الوسائل: ج5،الباب 47 من ابواب صلاة الجماعة،الحدیث 1.
این روایت چه میگوید؟ حلبی میگوید امام صادق علیه السلام به من فرمود اگر در وسط نماز به امام رسیدی،مبادا اول نماز خود را آخر نماز قرار بدهی،یعنی چه؟ اگر آخر نماز من بود،من چه میخواندم؟ تسبیجات را میخواندم، حضرت میفرماید:تسبیجات را نخوان،بلکه حمد را بخوان، اولین رکعت خود را، آخرین رکعت خود قرار نده، حالا که در رکعت سوم رسیدی،نگو که این رکعت سوم من است،این رکعت اول توست، در رکعت اول وظیفه چیه؟یا باید امام بخواند یا من بخوانم،امام که رکعت اولش نیست،قهراً باید خودم بخوانم،این روایت دلیل خوبی است.
ب: روی الشیخ بسند صحیح عن زرارة ، عن أبی جعفر علیه السلام ، قال:« إذا ادرک الرّجل بعض الصلاة و فاته بعض خلف إمام یحتسب بالصلاة خلفه –یعنی امامی مذهب است نه سنی- ، جعل أول ما أدرک، أول صلاته- شاهد اینجاست- إن أدرک من الظهر أو من العصر أو من العشاء، رکعتین و فاتته رکعتان، قرأ فی کلّ رکعة ممّا أدرک خلف الإمام فی نفسه بأمّ الکتاب و سورة- فی نفسه،یعنی آهسته اخفاتی بخواند- فإن لم یدرک السورة تامّة أجزاته أمّ الکتاب، فإذا سلّم الإمام – امام رکعت چهارمش است، سلام گفت و حال آنکه رکعت دوم من است،آن دو رکعت دوم را فرادی میخوانم- قام فصلّی رکعتین لا یقرأ فیهما- حمد را نمیخواند نه اینکه تسبیحات را نمیخواند- لأنّ الصلاة إنّما یقرأ فیها فی الأولتین فی کلّ رکعة بأم الکتاب و سورة ، و فی الأخیرتین لا یقرأ فیهما، إنّما هو تسبیح و تکبیر و تهلیل و دعاء لیس فیهما قراءة، و إن أدرک رکعة قرأ فیها خلف الإمام، فإذا سلّم الإمام قام فقرأ بأم الکتاب و سورة ثمّ قعد فتشهد، ثمّ قام فصلی رکعتین لیس فیهما قراءة»
الوسائل: ج5،الباب 47 من ابواب صلاة الجماعة،الحدیث4.
ج: وروی عبد الرحمن بن أبی عبد الله، عن أبی عبد الله ، قال: «إذا سبقک الإمام برکعة فأدرکت القراءة الأخیرة قرأت فی الثالثة من صلاته و هی ثنتان لک، و إن لم تدرک معه إلّا رکعة واحدة قرأت فیها و فی الّتی تلیها، و إن سبقک برکعة جلست فی الثانیة لک و الثالثة له حتی تعتدل الصفوف قیاماً»
الوسائل: ج5،الباب 47 من ابواب صلاة الجماعة،الحدیث3.
بنابراین،ادله مسئله روشن شد که اگر ازاول خدمت امام بودم،در رکعت سوم و چهارم،امام قرائتش از من کافی نیست،یا من حمد را میخوانم یا تسبیحات،بنابراینکه هردو جایز است.
اما اگر در رکعت سوم و چهارم درک کردم،امام هر کاری بخواهد بکند،من وظیفهآم خواندن حمد است،در حدیث حلبی میگوید:« و لا تجعل أوّل صلاتک آخرها».
موضوع: هرگاه رکعت سوم و چهارم امام باشد و رکعت اول و دوم ماموم، آیا ماموم میتواند تسبیحات را بخواند یا وظیفهی او حتماً قرائت است؟
بحث در این است که رکعت سوم و چهارم امام است و رکعت اول و دوم ماموم، آیا ماموم میتواند تسبیحات را بخواند یا وظیفهی ماموم حتماً قرائت است؟
روایت زراره به طور آشکار دلالت میکرد بر اینکه حتماً قرائت داشته باشد،تعبیر حلبی این بود که « و لا تجعل أوّل صلاتک آخرها» نباید اول نماز تو، با آخر نماز یکسان باشد، در آخر نماز تسبیحات را میخوانند نه در اول نماز، بلکه در اول نماز قرائت را میخوانند.
علاوه براین، روایت زراره را هم داشتیم که میفرمود: «قرأ فی کلّ رکعة ممّا أدرک خلف الإمام فی نفسه بأمّ الکتاب و سورة»
از این روشن تر نمیشود و جمله هم از قبیل جملهی خبریه است،« قرأ فی کلّ رکعة ممّا أدرک خلف الإمام فی نفسه بأمّ الکتاب و سورة»
دیدگاه مرحوم علامه
در این میان مرحوم علامه مخالف است، ایشان میگوید مستحب است که این آدم در رکعت اول و دومش که رکعت سوم و چهارم امام است -امام اگر قرائت را خواند- او میتواند بجای قرائت،تسبیحه بخواند. دلیل علامه یکی این «إن قلت» است که بعداً میخوانیم، ایشان میگوید این روایات حمل بر استحباب میشود، یعنی روایتی که میگوید «قرأ فی کلّ رکعة ممّا أدرک خلف الإمام فی نفسه بأمّ الکتاب و سورة» حمل بر استحباب میشود.
بنابراین؛ خواندن قرائت مستحب است و الا میتواند تسبیحه را بخواند،ایشان متوجه صحیحه حلبی نیست که میفرماید:
«لا تجعل أول صلاتک آخرها».
جواب
در جواب علامه میتوان گفت که جملهی خبریه در افادهی وجوب آکد از أمر است، یعنی اگر کسی به فرزندش بگوید:« صلّ»، این خیلی آکد نیست، اما اگر بگوید: «ولدی یصلّی أو ولدی صلّی» به گونهای که اصلاً نماز او را در خارج محقق میگیرد و از او خبر میدهد و لذا میگویند جملهی خبریه در افاده وجوب آکد از صیغهی امر است، حضرت در اینجا میفرماید:« قرأ فی کلّ رکعة ممّا أدرک خلف الإمام فی نفسه بأمّ الکتاب و سورة».
علاوه براین،در روایت حلبی میفرماید:
« لا تجعل أوّل صلاتک آخرها»، در آخر تسبیحه را میخوانند نه در اول.یعنی در اول قرائت را میخواند.
إن قلت: روایاتی که ما داریم میگویند امام ضامن قرائت ماموم است، حال که امام ضامن قرائت ماموم است،چه فرق میکند که هم در رکعتین اولتین ضامن باشد و هم در رکعتین اخیرتین، یعنی اگر امام قرائت (حمد) را بخواند،از گردن ماموم ساقط است، میتواند به تسبیحه اکتفا کند.
به بیان دیگر روایاتی که میگویند امام ضامن است،این فرق نمیکند که هم در اولتین ضامن باشد و هم در اخیرتین، یعنی در اخیرتین هم اگر قرائت را خواند و حال آنکه اولتین ماموم است، دیگر قرائت از گردن ماموم ساقط است.
قلت: اگر ما روایات را درست ملاحظه کنیم، آنها ناظر بر جایی است که قرائت بر امام متعین باشد، یعنی هر کجا که قرائت بر امام متعین است، از گردن ماموم ساقط است،حال باید پرسید که بر اما در کجا قرائت متعین است؟
بدیهی است که در رکعتین اولتین متعین است نه در اخیرتین.
بله! ما نیز قبول داریم در جایی که قرائت بر امام متعین است، قطعاً قرائت از گردن ماموم ساقط است، ولی در رکعتین اخیرتین قرائت بر امام متعین نیست، بلکه امام مخیر است بین القراءة و التسبیحة، فلذا روایت اینجا را نمیگیرد یا لا اقل شک داریم که آیا اینجا میگیرد یا نمیگیرد.
بنابراین؛ اگر مرحوم علامه بگوید روایاتی که میگویند امام ضامن است، این حجت ماست، فرق بین اولتین و اخیرتین نیست،یعنی اگر در اخیرتین هم قرائت را خواند، قرائت از گردن ماموم ساقط است، چنانچه رکعت اول و دوم ماموم باشد.
جوابش این است که این روایات ناظر به جایی است که قرائت بر امام فریضه است،یعنی حق ندارد که غیر از قرائت چیز دیگری را بخواند «و هما الرکعتان الأولتان»،اما در رکعت سوم و چهارم چون امام مخیر است، روایات ناظر بر آنجا نیست.
پس روشن شد که اگر امام در رکعت سوم و چهارم قرائت(حمد) را بخواند،از گردن ماموم ساقط نیست، یعنی اگر رکعت اول و دوم ماموم است،ماموم حتماً باید قرائت را بخواند.
تازه اگر اگر امام در رکعت سوم و چهارم قرائت را هم بخواند، فقط حمد را میخواند نه سوره را. و حال آنکه بر گردن ماموم در رکعت اول و دوم که رکعت سوم و چهارم امام است، علاوه بر قرائت (حمد)، سوره نیز واجب است.
پس نتیجه این شد که طبق روایت زرارة، رکعت اول و دوم ماموم اگر مصادف شد با رکعت سوم و چهارم امام، قرائت از ماموم ساقط نیست هر چند امام در رکعت سوم و چهارم خودش قرائت را بخواند فضلاً از اینکه امام تسبیحات را بخواند.
إن قلت: امام ضامن قرائت امام است، فلذا اگر امام در رکعت سوم و چهارم قرائت را بخواند،از گردن ماموم ساقط است و نباید ماموم قرائت را بخواند
قلت: در جای قرائت از ماموم ساقط است که قرائت بر امام متعین باشد نه متخیر و آن در رکعت اول و دوم است نه در رکعت سوم و چهارم.
الفرع الثالث
فرع سوم این است که نمیدانیم امام قرائت را میخواند یا تسبیحات را، کار به امام ندارد،وظیفهی من هم حمد است و هم سوره، تا من گفتم «و الضالّین» دیدم که امام به رکوع رفت و من اگر بخواهم سوره را بخوانم،امام را در رکوع درک نمیکنم، نفس نص روایت زرارة این بود که :«فلو أعجله الإمام»، یعنی اگر امام به سرعت بخواند،این اکتفا کند به همان حمد و لازم نیست که سوره را بخواند
الفرع الثالث:إذا لم یمهله الإمام لإتمام الحمد و السورة، اقتصر علی الحمد و ترک السورة و یدلّ علیه صحیحة زرارة المتقدمة، حیث قال:
« و إن لم یدرک السورة تامّة أجزأته أمّ الکتاب» الوسائل:ج 5،الباب 47 من أبواب صلاة الجماعة،الحدیث4.
الفرع الرابع
فرع چهارم این است که امام در رکعت سوم و چهارم و من (ماموم) در رکعت اول، نه تنها امام مهلت ندارد که من سوره را بخوانم، حتی مهلت نداد که حمد را به اتمام برسانم، یعنی تا من گفتم «إهدنا الصراط المستقیم»، امام به رکوع رفت و من اگر بخواهم حمد را تمام کنم، او (امام) را در رکوع درک نمیکنم، یعنی یا امام بسیار تند خوان است یا من کند خوان هستم، که اگر حمد را تمام کنم به امام در رکوع نمیرسم.
فهنا اقوال ثلاثة
در اینجا سه قول وجود دارد:
1: قول اول این است که این آدم حمد را تمام کند، اگر امام را در رکوع هم درک نکرد و در سجود درک کرد کافی است،مختار من همین است.
2: قول دوم این است که قصد انفراد کند، یعنی همین که «اهدنا الصراط المستقیم» را گفت و امام به رکوع رفت، قصد انفراد کند، یا ممکن است بگوید خود بخود فرادی میشود هر چند قصد انفراد هم نکند، و هذا خیرة المحقق الخوئی. چون ایشان میگوید خود بخود فرادی میشود.
3: قول سوم مال صاحب جواهر است، مختار ایشان نقطهی مقابل بنده است، زیرا ما جزئیت فاتحة را بر تبعیت مقدم شمردیم، یعنی جزئیت حمد را مقدم بر تبعیت شمردیم.
اما صاحب جواهر میگوید تبعیت مقدم بر جزئیت حمد است، پس باید در همین جا قطع کنم و با امام نماز را تمام کنم. مرحوم سید این قول را نقل میکند، ولی میگوید اگر این کار را کرد،احتیاط این است که نماز را بعداً بخواند.
دلیل قول اول
قول اول دلیلش روشن است:
اولاً، «لا صلاة إلّا بفاتحة الکتاب» یعنی اگر فاتحة الکتابی در نماز نباشد، آن نماز اصلاً نماز نیست، فلذا این مقدم بر تعبیت میشود که دلیلش همان حدیث ابوهریره بود که میگفت: «إنّما جعل الإمام لیؤتمّ به فلا تختلفوا علیه فإذا کبّر فکبّروا و إذا رکع فارکعوا، و إذا قال سمع الله لمن حمده فقالوا ربّنا لک الحمد فإذا سجد فاسجدوا و إذا صلّی جالساً فصلّوا جلوساً أجمعین و أقیموا الصفّ فی الصلاة فإنّ إقامة الصف من حسن الصلاة» .
بنابراین،حدیث «لا صلاة إلّا بفاتحة الکتاب» خیلی قدرتش بیشتر از این حدیث است که می گوید باید از امام متابعت نمود.
علاوه براین، ما راجع به تبعیت یک نکتهای را گفتیم و آن اینکه تبعیت یک معنای عرفی است،فلذا اگر کسی یک قدم از امام عقب افتاد، دو مرتبه به امام ملحق شد، از نظر عرف تبعیت محفوظ است.
پس ما بر مختار ما دو دلیل آوردیم:
الف: «لا صلاة إلّا بفاتحة الکتاب» و گفتیم این حدیث قدرتش زیاد است،یعنی دلالتش قوی است و حال آنکه دلیل متابعت از این قوت بر خوردار نیست.
ب: تبعیت یک امر عرفی است و لذا اگر شخص کمی عقب بماند، مشکلی در جماعت ایجاد نمیکند.
دلیل آیة الله خوئی
ایشان میفرماید اینجا منفرد میشود،چرا منفرد میشود؟ میفرماید قضایا قیاساتها معها، آیا جماعت ممتنع شد یا نه؟ ممتنع شد،چون امام به رکوع رفت و من نمیتوانم به او (امام) برسم، زیرا نمیتوانم سوره را نخوانم و رها کنم، حالا که من به جماعت نمیرسم و رسیدن به جماعت ممتنع شد، این دلیل بر این است که خود بخود فرادی شده است،«فإذا امتنع الجماعة» فرادی شده است،یعنی وقتی عملاً جماعت ممتنع شد، قهراً فرادی میشود و احتیاج به قصد فرادی هم نیست، در حقیقت ایشان میگوید همین که جماعت ممتنع شد، این خودش دلیل بر این است که باید فرد دیگر را انتخاب کند که فرادی باشد.
به بیان دیگر قانون کلی است اگر یک طبعت دارای دو فرد است، چنانچه یک فردش ممتنع شود،فرد دیگر متعین میشود.
یلاحظ علیه
فرمایش ایشان قابل قبول نیست و دارای اشکال است، چون شما از کجا میگویید جماعت ممتنع شد، این اصل مسلم را با کدام دلیل ثابت کردید، ممکن است ما بگوییم جماعت ممتنع نیست، یعنی تخلف جزئی سبب بطلان جماعت نمیشود و ما بر این مطلب شاهد داریم، مثلا در نماز جمعه،راوی عرض میکند که در نماز جمعه بودم و فشار جمعیت مرا به دیورا جسبانید فلذا نه به رکوع امام رسیدم و نه به سجودش، وقتی که آنان به سجود رفتند و بر خاستند، من به رکوع رفتم و سجود کردم و آنگاه به امام ملحق شدم؟
حضرت میفرماید اشکالی ندارد.
پس معلوم میشود امتناع جزئی مایهی بطلان جماعت نیست، و الا باید حضرت میفرمود نماز جمعهی شما باطل است و بجای آن نماز ظهر را بخوان.
روی عبد الرحمن بن الحجاج عن أبی الحسن علیه السلام:« فی رجل صلّی فی جماعة یوم الجمعه فلمّا رکع الإمام ألجأه الناس إلی جدار أو أسطوانة فلم یقدر علی أن یرکع ثمّ یقوم فی الصفّ و لا یسجد حتی رفع القوم رؤوسهم،أ یرکع ثمّ یسجد و یلحق بالصفّ و قد قام القوم، أم کیف یصنع؟ قال: یرکع و یسجد لا بأس بذلک» الوسائل: ج 5،الباب 17 من أبواب من کتاب الصلاة،الحدیث 1.
تخلف در رکوع و سجود سبب امتناع جماعت نشد، پس مبنای ایشان صحیح نیست، ایشان میفرماید:« إذا امتنع الجماعة تعین الفرادی»، قانون کلی است که اگر طبیعت یک فردش ممنتع شد،فرد دیگرش متعین است.
تصور اینکه این از خصائص نماز جمعه است،بعید است که بگوییم این از خصائص نماز جمعه باشد، بلکه از خصائص نماز جماعت است.
دلیل قول سوم
قول سوم عبارت بود از تقدیم دلیل المتابعة علی القراءة.
مرحوم صاجب جواهر عکس ما را گفته است، ما دلیل جزئیت را بر متابعت مقدم کردیم، ایشان دلیل متابعت را مقدم میکند و میگوید همین که ماموم گفت «اهدنا الصراط المستقیم» و دید که امام به رکوع رفت، صبر کند و بقیهی نماز را با امام بخواند، البته مانند سید احتیاط در اعاده هم نمیکند، یعنی نمیگوید که احتیاط این است که بعداً اعاده کند.
دلیل ایشان روایت ابن وهب است.
ففی صحیحة معاویة بن وهب،قال: «سألت أبا عبد الله عن الرّجل یدرک آخر صلاة الإمام، و هی أوّل صلاة الرّجل فلا یمهله حتّی یقرأ فیقضی القراءة فی آخر صلاته؟ قال: نعم.» الوسائل: ج 5،الباب47 من أبواب صلاة الجماعة،الحدیث5.
وقتی نمازش تمام شد،قرائت را قضا میکند،حضرت در جواب فرمود:«نعم».
أقول: الإستدلال مبنیّ علی إدراک الإمام قائماً، فیکون المراد من قوله: «آخر صلاة الإمام، الرکعة الأخیرة، بقرینة قوله: «و هو أول صلاةالرّجل»، فإنّ ما هو أوّل صلاةالرّجل، هو نفس آخر صلاة الإمام، و من المعلوم أنّ أوّل صلاة المأموم، هو الرکعة الأولی، فیکون المراد من آخر صلاة الإمام، الرکعة الأخیرة، فدلّت علی تقدّم المتابعة، علی إتمام الفاتحة.
انصافاً دلیل صاحب جواهر قوی است و باید از آن جواب داد،حضرت در این روایت «قدّم التبعیة علی الجزئیة القرائة».
البته صاحب جواهر یک احتمال داده که مراد از «لم یمهله» سوره باشد، یعنی مهلت نداد که سوره را بخواند، ولی این احتمال بعید است چون به سوره قرائت نمیگویند، قرائت به همان حمد میگویند.
بنابراین، دلیل صاحب جواهر قوی است.
حضرت آیة الله خوئی میخواهد دلیل صاحب جواهر را تثبیت کند و میگوید مراد: «یدرک آخر صلاة الإمام»،أی یدرک راکعاً. اگر امام راکعاً درک کرد،قهراً حمد خود بخود ساقط میشود، میگوید اصلاً این روایت ناظر به مسئلهی ما نیست، مسئلهی ما در جایی است که قائماً درک کند،یعنی مقداری حمد را بخواند و موفق به اتمام آن نشود. اما مراد این است که امام را درک میکند،راکعاً درک میکند، اگر راکعاً درک کرد،اصلاً حمد ساقط است ولذا حضرت گفت بر اینکه نخوانید، مراد قائماً نیست بلکه مراد قاعداً است. چرا؟ چون آخر ما یدرک الإنسان الإمام، آخرین نقطهای که انسان میتواند امام را درک کند،رکوع است،روایت نیز این گونه فرمود:«یدرک آخر صلاة الإمام»، آخرین نقطهای که انسان میتواند امام را درک کند، رکوع است، سوال راوی نیز این است که: «عن الرّجل یدرک آخر صلاة الإمام» یعنی آخرین نقطهای که میشود به امام پیوست، اینجا حمد ساقط است،این چه ارتباطی به مسئلهی ما دارد، مسئلهی ما در جایی است که:«أدرک قائماً».
البته حرف صاحب جواهر قوی است و دوتا اشکال بر آیة الله خوئی وارد است.
اولاً: اگر من امام را راکعاً درک کردم، دیگر «فلا یمهله» چه معنا ندارد عن الرّجل یدرک آخر صلاة الإمام، و هی أوّل صلاة الرّجل فلا یمهله» فلذا «فلا یمهله» در رکوع معنا ندارد، «یمهله» را در جای میگویند که قائماً باشد. یعنی امام حمد را تند تند بخواند و من به ایشان نرسم. پس «فلا یمهله» دلیل بر این است که من قائماً درک کردم نه راکعاً، چون اگر راکعاً درک کرده باشم،«یمهله» معنا ندارد، اصلاً موضوع برای قرائت نیست.
ثانیاً: عبارت روایت این بود که: «عن الرّجل یدرک آخر صلاة الإمام» ولی نفرمود: «آخر ما یدرک صلاة الإمام» بلکه فرمود: «آخر صلاة الإمام» نفرمود «آخر ما یدرک المأموم الإمام» ایشان عبارت را تأویل کرده بر آن مسئلهای که «آخر ما یدرک الإنسان الإمام و هو الرکوع» و حال آنکه تأویل این است که «یدرک آخر صلاة الإمام» یعنی آخر رکعت،نه آخرین نقطهای که من میتوانم به امام اقتدا کنم.
بنابراین،دلیل مرحوم صاحب جواهر دلیل قوی است، یعنی روایت میگوید اگر امام مهلت نمیدهد، رها کن و به امام بپیوند، در آخر این فرد را قضا کن.
یلاحظ علیه
با اینکه ما دلیل صاحب جواهر را تقویت کردیم و تفسیر مرحوم آیة الله خوئی را صحیح ندانستیم، چرا صحیح ندانستیم؟ به دو دلیل صحیح ندانستیم:
اولاً: کلمهی «فلا یمهله» دارد و این کلمه با رکوع نمیسازد بلکه با قیام میسازد.
ثانیاً: تاویل «آخر صلاة الإمام» یعنی آخر رکعة الإمام، لا آخر ما یمکن إدراک الإمام.
در عین حالی که دلیل صاحب جواهر قوی است، ما نمیتوانیم به این روایت عمل کنیم در مقابل «لا صلاة إلّا بفاتحة الکتاب»
این خیلی دلالتش قوی است زیرا نفی ماهیت میکند و لذا اگر کسی به این روایت عمل کرد،مرحوم سید میفرماید باید بعداً نمازش را اعاده کند.
از آنجا که این روایت معارض است با «لا صلاة إلّا بفاتحة الکتاب» خرج از این حدیث،جایی که امام را در رکوع درک کند،اما اگر امام را قیاماً درک کند، «لا صلاة إلّا بفاتحة الکتاب» قوی است، فلو عمل فقیه بهذا الحدیث فلیعد صلاته بعد الإتمام،یعنی احتیاطاً نمازش را اعاده کند.
المسألة التاسعة عشر
بحث ما در مسئلهی نوزدهم است و آن این است که اگر ما به امام رسیدیم و امام رکعت دومش است، ولی رکعت اول ماست،در اینجا سه فرع مطرح است:
اولاً: رکعت دوم امام است و رکعت اول من (ماموم)، آیا قرائت بر من (ماموم) هست یا قرائت بر من نیست،.
ثانیاً: امام قنوت میگیرد،آیا من هم قنوت بگیرم یا قنوت نگیرم؟
ثالثاً: امام تشهد میگیرد، آیا من هم تشهد بگیرم یا نه؟ چون رکعت دوم اوست و رکعت اول من، پس یک فرع این است که تکلیف قرائت چیست، رکعت دوم امام است و رکعت اول من،آیا قرائت از من ساقط است یا نه؟ فرع دوم راجع به قنوت و تشهد است، که امام هردو را دارد، ولی من هردو را علی الظاهر ندارم.
فرع سوم این است که رکعت سوم امام است و رکعت دوم من،آیا قرائت بر من هست یا قرائت بر من نیست؟
مرحوم سید سه فرع را در این مسئله جا داده است
منتها ترتبیبی که من گفتم،غیر از ترتیب متن است،یعنی من طبیعی گفتم، به این معنا که ابتدا حکم قرائت را در رکعت اول من، و رکعت دوم امام گفتم، بعد حکم قنوت و تشهد را گفتم،بعد حکم قرائت رکعت دوم خودم را گفتم که رکعت سوم امام است.
مرحوم سید، سوم را آورده، دوم کرده، دوم را سوم، ولی ترتیب نماز آن گونه است که من عرض کردم، یعنی اول باید حکم قرائت رکعت اول من مشخص بشود، بعداً تکلیف تشهد و قنوت مشخص بشود،بعداً هم تکلیف رکعت دوم من و رکعت سوم امام،
إن قلت: ممکن است از بحثهای که ما در گذشته نمودیم،حکم این مسئله هم روشن شد.
قلت: ما نیز قبول داریم که برخی روشن شد، ولی برخی هم روشن نشد، مثلاً تشهد روشن نشده،قنوت روشن نشده است، در تشهد که امام میخواند آیا من بنشنیم یا تجافی کنم، و لذا مرحوم سید همهی اینها را در این مسئله متذکر است
بر ماست که اینها یکی پس از دیگری بحث کنیم:
الفرع الأول
فرع اول این است که امام رکعت دومش است و من رکعت اولم،آیا قرائت بر من هست یا قرائت بر من نیست؟ طبق قواعدی که در گذشته خواندیم،بر من قرائت نیست، چون امام ضامن قرائت من است، در کجا ضامن است؟ در جایی که قرائت بر امام متعین باشد،آنجایی که قرائت بر امام متعین است، آنجا از طرف ماموم حتماً ضامن است.
علاوه براین، اطلاقات روایات هم شامل است، ظاهراً در روایت زرارة هم این فرع آمد.
أمّا الفرع الأول:أعنی القراءة فی ثانیة الإمام – رکعت اول ماموم است- فلا شک فی سقوطها عن المأموم دون الإمام یتحمّلها الإمام عنه، و قد مرّ أنّ الإمام یضمن القراءة عن المأموم (فی ما کانت القراءة متعیّنة علی الإمام)- یعنی جایی که قرائت بر امام متعین است،از ماموم ساقط است- فإطلاقه یشمل ما ذکرنا، أی إذا أدرک الإمام فی الرکعة الثانیة» اطلاقی که داریم این:« الإمام یضمن المأموم،الإمام یضمن قراءة المأموم»،این اطلاق دارد و معنای اینکه اطلاق دارد این است که فرق نمیکند از اول با امام همراه باشد یا در دوم،معنای اطلاق این است، فرمود که امام از طرف ماموم ضامن است و این اطلاق دارد، هم جایی را میگیرد که از اول با امام همراه است یا در رکعت دوم همراه است.
به بیان دیگر ظاهر روایت این است، آنجا که امام قرائت بر او متعین است،از ماموم ساقط است ولذا در رکعت سوم و چهارم، که سوم و چهارم امام است و ممکن است که دوم من باشد، گفتیم ساقط نیست،چرا؟ چون قرائت بر امام متعین نیست.
أمّا الفرع الثانی
آیا قنوت هم بر من واجب است، تشهد هم بر من واجب است یا نه؟ ظاهر احادیث این است که هم تشهد بر من واجب است و هم قنوت بر من واجب است، من روایات را میخوانم تا معلوم بشود که از این روایات استفاده میشود یا نه؟
1: ففی روایة بن اسحاق بن یزید، قال: قلت لأبی عبد الله علیه السلام:« جعلت فداک،یسبقنی الإمام بالرکعة، فتکون لی واحدة و له ثنتان، فأتشهّد کلّما قعدت؟ قال: نعم، فإنّما التشهّد برکة» الوسائل: ج5،الباب 66،من أبواب صلاة الجماعة، الحدیث1، و لاحظ بقیة الروایات فی هذا الباب.
کلمهی «نعم» در این حدیث افادهی وجوب میکند،«فأتشهّد»؟ قال: نعم» و حال آنکه احدی از علمای نفرموده است که تشهد واجب است.
اما راجع به قنوت، قنوت مستحب بالذات است،ولی ممکن است در اینجا قنوت واجب بالعرض باشد. چرا؟ حفظاً للمتابعة، برای اینکه متابعت را حفظش کنیم:
الفرع الثانی
إذا قنت الإمام فی الرکعة الثانیة، و هی للمأموم الأولی، یقنت مع الإمام لموثقة عبد الرحمن بن أبی عبد الله- از فقهای بصره است-عن أبی عبد الله علیه السلام:
«فی الرّجل یدخل الرکعة الأخیرة من الغداة – نماز صبح، امام در رکعت دوم است و من در رکعت اول، - فقنت الإمام، أیقنت معه؟ قال: نعم، و یجزیه من القنوت لنفسه» الوسائل: 4،الباب7 ،من أبواب القنوت، الحدیث1.
برخی میخواهند از این روایت استفاده وجوب بکنند، و حال آنکه وجوب از این روایت استفاده نمیشود. چرا؟ چون امر در مقام توهم حظر، افادهی جواز میکند نه افادهی وجوب.
اینجا توهم حظر است، یعنی طرف تصور میکند که قنوت حرام است، چون رکعت اول من است، قنوت بر من حرام است، یا طرف خیال میکند که تشهد حرام است. چرا؟ چون رکعت اول من است،چون توهم حظر است، در این موارد اگر امام علیه السلام بفرماید: یتشهّد، یقنت»، حتی اگر با جملهی خبریه هم بفرماید، باز این گونه اوامر چون در مقام توهم حظر است. افادهی وجوب نمیکند،حد اکثر استحباب را میرساند، یعنی مستحب است که قنوت را بگیرد و تشهد را هم بخواند،اما اینکه واجب باشد،وجوب از آن استفاده نمیشود.
3: و استدل العلّامة بما روی الشیخ عن الحسین بن المختار،و داود بن الحصین، قال: «سئل عن رجل فاتته رکعة من المغرب مع الإمام و أدرک الثنتین، فهی الأولی له فالثانیة للقوم، یتشهّد فیها؟ قال: نعم،قلت: و الثانیة أیضاً؟ قال: نعم،قلت: کلّهنّ؟ قال: نعم، و إنّما هی برکة»
و للشافعی وجهان: أحدهما: یتشهّد مستحبّاً، و الثانی: لا یتشهّد» منتهی المطلب:6/299.
در هر حال از این عبارات در میآید که هم تشهد را بخواند و هم قنوت را، علمای ما فتوا بر وجوب ندادهاند،این روایات را دیدهاند،نه اینکه ندیده باشند،این روایات چون در مقام توهم حظر هستند، ولذا فتوا به وجوب ندادهاند،حتی بعضیها احتیاط میکنند و میگویند تشهد نخواند، بلکه به جای آن سبحان الله بگویند.
بیان صاحب حدائق
و قال فی « الحدائق» : و کذا ینبغی المتابعة له فی التشهد، و إن لم یکن موضع تشهد للمأموم، ثمّ نقل ما رواه إسحاق بن یزید، و الحسین بن المختار و داود بن الحصین، و قال: و بذلک یظهر أن ما نقله فی « الذکری» عن أبی الصلاح من أنّه یجلس مستوفزاً- مستوفز، یکنوع نشستن است مانند نشستن آدمی که عجله دارد و میخواهد بلند بشود، یعنی نیم خیز- و لا یتشهد ، قال: و تبعه ابن زهرة و ابن حمزة – غفلة عن ملاحظة هذه الأخبار و عدم الوقوف علیها» الحدائق الناضرة:11/250.
عدهای میگویند تشهد را نخواند و مستوفزاً و به حالت نیم خیز بیشیند.
میگویند اینها غلفت کردهاند و حال آنکه ما سه روایت داریم که میگویند:«یتشهّد»،یعنی تشهد را بخواند، و عجیب این است که شیخ الطائفه با اینکه این روایات را نقل کرده است، در «النهایة» میفرماید: «لا یتشهّد»
و العجب أن الشیخ أفتی بذلک ، و قال: و لیجلس مع الإمام فی التشهد الأول و لا یتشهد ، بل یحمد الله تعالی و یسبّحه» النهایة: 115.
ولی من کلام ایشان را به این نحو توجیه کردهم:« و لعل نظره إلی نفی الوجوب».
و الأولی کما فی « الجواهر» الإتیان بالتشهد بقصد القریبة المطلقة.
بنابراین؛ قنوت و تشهد روایت دارد، ولی اگر کسی بخواهد احتیاط کند،یا تشهد را نخواند یا اگر خواست بخواند به نیت قربت مطلقه و ذکر مطلق بخواند.
مرحوم سید در متن میفرماید:
« و إن کان الأقوی جواز التشهّد، بل استحبابه ایضاً».
حال که بناست این آدم تشهد را بخواند، چه رقم بنشیند؟
آقایان میگویند:« یتجافی»، در عربی میگویند: «مستوفزاً»، یعنی به صورت نیم خیز بنشیند، آقایان می گویند به صورت نیم خیز بنشیند،ولی روایت میگوید بنشیند و تشهد بخواند، یعنی دو زانو بنشیند و تشهد را بخواند، پس چه گونه جمع کنیم بین متن و بین فتاوی، فتاوی این است که به صورت تجافی و مستوفزاً بنشیند، یعنی کمی خودش را از زمین بلند کند مانند کسی که آماده برخاستن است.
روایت میگوید تشهد را بخواند، ولی آقایان میگویند مستوفزاً أو متجافیاً.
اگر کسی بخواهد طبق روایات عمل کند،باید دو زانو بنشیند کما اینکه مرحوم صدوق هم چنین فرموده است.
بقی الکلام فی کیفیة الجلوس، یظهر من صحیحة عبد الرحمن بن الحجاج أن المتابعة تتحقق بصورة التجافی، قال :« سألت أبا عبد الله عن الرجل یدرک الرکعة الثانیة من الصلاةمع الإمام ، و هی له الأولی، کیف یصنع إذا جلس الإمام؟ قال: یتجافی و لا یتمکن من القعود» الوسائل: ج 5، الباب 67 من أبواب صلاة الجماعة،الحدیث1.
روی الصدوق بإسناده عن الحلبی، عن أبی عبد الله فی حدیث، قال:« و من أجلسه الإمام من موضع یجب أن یقوم فیه- رکعت اول ماموم است و رکعت دوم امام، «امام» ماموم را نشاند،چون که میخواهد تشهد را بخواند- تجافی وأقعی إقعاءً و لم یجلس متمکّناً» الوسائل: ج 5، الباب 67 من أبواب صلاة الجماعة،الحدیث1.
«روایات» این را میگویند، وحال آنکه روایاتی که قبلاً خواندیم،میگفتند: «یشتهد»،یعنی مانند امام مینشیند و تشهد را میخواند.
در هر حال تعارض بین این روایات وجود دارد، ظاهر این دو روایت این است که به صورت نیم خیز بنشیند، اما ظاهر ر وایات قبلی که میگفتند یتشهد، یعنی کامل و دوزانو بنشیند مانند کسی تشهد را میخواند.
اللّهم اینکه تجافی را حمل بر استحباب کنیم و بگوییم هردو جایز است،اما تجافی مستحب است،جمعش این است و الا در ظاهر متعارضین هستند. بحث ما در دو فرع اول تمام شد.
الفرع الثالث
رکعت دوم ماموم و سوم امام است، یعنی بر امام قرائت متعین نیست، چون رکعت سومش است فلذا هم میتواند قرائت را بخواند و هم تسبیحه را، در اینجا طبق بحثی که قبلاً داشتیم حتماً باید ماموم قرائت رابخواند، چون رکعت دومش است، هم ضابطه این را میگوید و هم روایت صحیحهی عبد الرحمان است که میفرماید قرائت را بخواند، هم از نظر ضابطه باید قرائت را بخواند و هم از نظر روایت خاصّه ففی صحیحة عبد الرحمن بن الحجاج . قال :« و سألته عن الرجل الذی یدرک الرکعتین الأخیرتین من الصلا، کیف یصنع بالقرائة ؟ فقال: اقرأ فیهما، فإنّهما لک الأولتان، و لا تجعل أول صلاتک آخرها».
البته این در جایی است که دو رکعت اخیر را درک میکند و حال آنکه بحث ما در جایی است که رکعت دوم را درک میکند نه سوم و چهارم را. فرق نمیکند من که رکعت دوم را درک کردم، رکعت دوم من مساوی است با رکعت سوم امام.
و فی صحیحة زرارة ...« إن أدرک من الظهر أو من العصر أو من العشاء رکعتین وفاتته رکعتان ، قرأ فی کل رکعة مما أدرک خلف الإمام فی نفسه بأمّ الکتاب و سورة» .
وقد مر أن المراد بقوله فی نفسه ، کنایة عن عدم الجهر .
آنگاه مرحوم سید در متن عروة چند فرع را آورده،ولی من آنها را در متن نیاورم، بلکه در حاشیه آوردم،همهی اینها حکم شان روشن است.
ثثمّ إن المصنف ذیل المسألة بأمور اتضح وجهها مما ذکرنا و هی:
١. و إذا أمهله الإمام – اگر امام مهلت داد- فی الثانیة له (ماموم)، للفاتحة و السورة و القنوت ، أتی بها. اینها را بحث کردیم و لازم نیست دوباره بحث کنیم.
ووجهه واضح إذا لا یزاحم المتابعة.
٢. و إن لم یمهله ترک القنوت. قنوت را ترک کند و فقط حمد و سوره را بیاورد.
و وجهه کونه مستحباً ، و المتابعة واجبة .
٣. و إن لم یمهله للسورة ، ترکها ، و اقتصر علی الفاتحة. همهی اینها را قبلاً خواندیم، البته با این تفاوت که در جلسهی قبل، در جای بود که دو رکعت از من فوت شده بود، اینجا یک رکعت فوت شده است.
و یدل علیه صحیحة زرارة، قال : فإن لم یدرک السورة تامة ، أجزأته ام الکتاب.
٤. و إن لم یمهله لإتمام الفاتحةأیضاً ، فالحال کالمسألة التمقدمة.
اگر مهلت نداد،یعنی نه قنوت میتوانم بخوانم و نه سوره و نه حمد کامل،در اینجا چه باید کرد؟
در اینجا سه حکم دارد،مختار ما این است که حمد را بخواند، مرحوم خوئی میگوید نماز فرادی می شود،صاحب جواهر میفرماید قطع کند و در آخر اعاده کند.
موضوع: در جایی که امام مهلت خواندن سوره را نده، وظیفهی ماموم چیست؟
در مسئلهی قبل گفتیم که اگر امام مهلت نمیدهد که من (ماموم) سوره را بخوانم، چه کنم؟ سه نوع پیشنهاد شد:
1: پیشنهاد اول این بود که قطع کند و همراه امام پیش برود.
2: پیشنهاد دوم این است که نمازش فرادی میشود،.
3:احتمال سوم این میشود مانع ندارد که از امام عقب بیفتد و جماعت منعقد میشود.
بحث در این سه احتمال یا سه فتوا نیست، بلکه بحث در تشخیص موضوع است،و آن اینکه مهلت ندادن یعنی چه،یعنی مراد از عدم امهال چیست، و در واقع میخواهیم حدیث قبلی را معنا کنیم «إذا لم یمهله الإمام» که این آدم سوره یا قنوت را بخواند،مراد از عدم امهال چیست؟ در اینجا دو نظر است:
الف: نظر اول این است که مراد از «لم یمهله» این است که امام «ذهب إلی الرکوع» قبل از آنکه من سوره را شروع کنم یا تمام کنم، میزان رکوع امام است، پس احتمال اول این است که امام «رکع» قبل از آنکه من سوره را تمام کنم یا سوره را شروع کنم، مهم «رکع» است،رکع قبل أن أشرع أو أتم.
ب: احتمال دوم رکع نیست،بل رفع رأسه من الرکوع قبل أن أشرع أو قبل أن أتمّ»
این دوتا قید در هردوتا احتمال هست،« قبل أن أشرع أو قبل أن أتمّ»،احتمال اول اینکه امام رکع،قبل از آنکه من یکی از این دو کار را انجام بدهم،یا اینکه امام رفع رأسه،قبل از آنکه من یکی از این دو کار را انجام بدهم، کدام یکی از این دوتا دلیل شرعی دارد؟
مرحوم سید و غالب شرّاح عروة،همان قول اول را انتخاب کردهاند یعنی میزان از عدم امهال، رکوع امام است، یعنی امام به به رکوع رفت، قبل از آنکه من سوره را شروع کنم یا سوره را به آخر برسانم، دومی ضعیف است که بگوییم میزان رفع الرأس من الرکوع است قبل از آنکه من سوره را شروع کنم یا سوره را به آخر برسانم.
دلیلش دوتا روایت است، روایت اول صحیحهی زرارة است. من این روایت را میخوانم تا دیده شود که از کجای این روایت قول اول استفاده شده است، قول اول این بود که: «رکع قبل أن أشرع السورة أو أتمّ».
الأولی: صحیحة زرارة، حیث قال:«إن أدرک من الظهر أو من العصر أو من العشاء و فاتته رکعتان – معلوم میشود که دو رکعت را درک نکرده، سوم و چهارم امام را درک کرده است- قرء فی کلّ رکعة ممّا أدرک خلف الإمام فی نفسه بأمّ الکتاب و سورة، فإن لم یدرک السورة تامّة، أجزأته أمّ الکتاب»؟
از کجای این روایت استفاده میشود که مراد از عدم امهال این است که امام رکع قبل أن أشرع أو قبل أن أتمّ؟
قرء فی کلّ رکعة ممّا أدرک خلف الإمام –این مهم است- فی نفسه بأمّ الکتاب،فإن لم یدرک السورة خلف الإمام تامّة – کلمهی« خلف الإمام» در آنجا مقدر است،فإن لم یدرک السورة خلف الإمام تامّة،أی لم یدرک خلف الإمام- قهراً معلوم میشود که امام رکع و من نتوانستم سوره را بخوانم،اینکه میگوید «لم یدرک السورة خلف الإمام»، پشت سر امام که بودند، معلوم میشود که در «أمّ الکتاب» پشت سر امام بودند،ولی وقتی که به سوره رسیدند، دیگر خلف الإمام نشدند،چون امام رکع، یعنی امام به رکوع رفت، پس در حقیقت اقتدای من در حال قیام بوده و جناب امام قائم بوده و من هم پشت سرش بودم، من أم الکتاب را خواندم،ولی موفق نشدم که سوره را خلف الإمام بخوانم، یعنی قبل از آنکه من سوره را شروع کنم، امام به رکوع رفت یا قبل از آنکه سوره را به آخر برسانم، امام به رکوع رفت.
در هر صورت کیفیت دلالت این است،«قرء فی کلّ رکعة ممّا أدرک خلف الإمام قرء فی نفسه بأمّ الکتاب و السورة فإن لم یدرک، کی «لم یدرک»؟ خلف الإمام، لم یدرک السورة خلف الإمام تامّة،این کی صدق میکند؟ وقتی که امام به رکوع برود. و من موفق نشوم.
الثانیة:صحیحة معاویة بن وهب،عن الرّجل یدرک آخر صلاة الإمام، و هو أوّل صلاة الرّجل فلا یمهله حتّی یقرأ، فیقضی القراءة فی آخر صلاته، قال علیه السلام:«نعم».
استدلال با این حدیث مبنی براین است که اولا مراد از قرائت سوره باشد نه قرائت اصطلاحی که حمد باشد،مراد از قرائت همان سوره باشد، چگونه این دلالت میکند میزان رکع الإمام قبل أن أتمّ أو قبل أن أشرع،میزان رفع نیست،بلکه میزان رکوع امام است، چطور دلالت دارد؟
مرحوم آیة الله خوئی میفرمود این روایت موقعی است که امام در حال رکوع است و ما به امام اقتدا کردیم، ولی ما این فرمایش ایشان را رد کردیم و گفتیم اگر امام در حال رکوع است، امهال معنا ندارد. حال باید دید که چگونه بر قول اول دلالت دارد ؟
عمده این است که این اقتدا در حال قیام بوده است، در حال قیام مهلت نداد، یعنی به رکوع رفت (رکع).
صحیحة معاویة بن وهب،«عن الرّجل یدرک آخر صلاة الإمام، و هو أوّل صلاة الرّجل» مرحوم خوئی میفرمود: «یدرک» خیال میکرد که در رکوع، ولی ما گفتیم یدرک در حال قیام، فلا یمهله حتی یقرأ،چون در حال قیام بوده، یعنی «فلا یمهله فی حال القیام» یعنی به رکوع رفت (رکع) و حال آنکه من نتوانستم سوره را شروع کنم یا به آخر برسانم، پس از این دو روایت استفاده کردیم که میزان قول اول است و آن این است که امام رکع در حالی ماموم یا سوره را شروع نکرده یا اگر شروع کرده، سوره را به آخر نرسانده است.
بیان آیة الله گلپایگانی
مرحوم آیة الله گلپایگانی در عروه یک حاشیهای دارد و در آنجا میفرماید همهی اینها درست است به شرط اینکه فاصله زیاد نباشد و اگر فاصله زیاد باشد،ممکن است جماعت بهم بخورد. این را در جای میگوید که امام میخواهد مهلت بدهد، یعنی ذکرش را در رکوع طولانی میکند و من سوره را به آخر میرسانم،فرض کنید من در نماز سورهی « و الشمس» را میخوانم، امام هم در حال رکوع است هر چند امام میخواهد ده دقیقه در رکوع بماند،ایشان میفرماید این نماز مشکل است، ولو امام ده دقیقه مهلت داده، ولی شما سورهی طولانی را انتخاب کردید و با این کارت کیفیت جماعت را بهم زدید،باید به گونهای باشد که امهال او، ضرر به عنوان متابعت نزد.
ثم إنّ من المعلّقین علی العروة قیّدوا إطلاق المصنّف بعدم لزوم التأخّر الفاحش المضر للمتابعة، فعندئذ یکون الإحتیاط فی ترک السورة، أو ترک اکمالها.
متن مسئلة
و المراد بعدم إمهال الإمام – المجوز لترک السورة – رکوعه قبل شروع المأموم فیها، أو قبل إتمامها، ؤ إن أمکنه إتمامها قبل رأسه من الرکوع، فیجوز ترکها بمجرد دخوله فی الرکوع و لا یجب الصبر إلی أواخره و إن کان الأحوط قراءتها ما لم یخف فوت اللحوق فی الرکوع، فمع الإطمئنان بعدم رفع رأسه قبل إتمامها لا یترکها و لا یقطعها.
مرحوم آیة الله گلپایگانی در اینجا حاشیه دارد و میفرماید به شرط اینکه سورهی ماموم طولانی نباشد که رابطه را قطع کند.
المسألة الحادیة و العشرون
إذا اعتقد المأموم إمهال الإمام له فی قراءته فقرأها و لم یدرک رکوعه لا تبطل صلاته، بل الظاهر عدم البطلان إذا تعمد الإتیان بالقنوت مع علمه بعدم درک رکوعه الإمام، فالظاهر عدمم البطلان.
در این مسئله سه فروع وجود دارد:
1:ماموم خیال میکرد که در رکوع به امام میرسد، چون قبلاً امام رکوع را طولانی میکرد، این آدم به خیال اینکه مانند همیشه ذکر رکوع را طولانی میکند و اگر سوره را بخواند به او خواهد رسید، اما اتفاقاً امام ذکر رکوع را مختصر کرد و این آدم به رکوع امام نرسید. «إذا اعتقد المأموم إمهال الإمام له فی قراءته فقرأها و لم یدرک رکوعه لا تبطل صلاته».
2: فرع دوم این است که ماموم یقین داشت که به امام نمیرسد، و مع الوصف سوره را خواند، بل الظاهر عدم البطلان إذا تعمد ذلک، یعنی میدانست که به امام نمیرسد و در عین حال سوره را خواند.
3: الفرع الثالث: إذا تعمد الإتیان بالقنوت مع علمه بعدم درک رکوعه الإمام، فالظاهر عدم البطلان.
أما الفرع الأول فواضح
من خیال میکردم که به امام میرسم، یقین داشتم، اما اتفاقاً به امام نرسیدم، نمازم باطل نیست، چرا؟ لأن المتابعة حکم تکلیفی لا حکم وضعی،یعنی متابعت شرط صحت نماز یا شرط صحت جماعت نیست، بلکه از نظر فقهای ما حکم تکلیفی است مثل این میماند که انسان به یک نامحرمی در حال نماز نگاه کرده باشد،حتی از نظر ما تکلیفی مولوی هم نیست بلکه تکلیفی ارشادی میباشد. ولذا نمازش درست است و عقاب هم ندارد.
أما الفرع الثانی
فرع دوم این بود که شخص یقین داشت که به امام نمیرسد، ولی عمداً سوره را خواند، باز ایشان میفرماید که نماز این آدم صحیح است،چرا؟ لأحد الوجهین:
الف: یا بخاطر اینکه متابعت حکم تکلیفی است،حد اکثر عقاب دارد یا به عقیده ما عقاب هم ندارد،چون یک حکم ارشادی بود و برای حفظ متابعت، و ما گفتیم مخالفت متابعت در یک جزء، ضرر به کل نمیرساند.
و من هنا یعلم حکم الفرع الثالث
سوره واجب بود و طولانی کردم، حال اگر قنوت را طولانی کردم که واجب نیست که به امام نرسم، البته فرع سوم مانند فرع دومی نیست، چون در دومی این شخص باز یک بهانه دارد و آن اینکه سورهی واجب را میخواند،اما در سومی این بهانه را ندارد، چون یک امر استحبابی است ولی در عین حال باز نمازش صحیح است. چرا؟ زیرا اگر بگوییم متابعت حکم وضعی است،یعنی یا شرط صحت نماز است یا شرط صحت جزء، یا شرط جماعت، این یک مسئلهای است، ولی علمای ما شرط تکلیفی میدانند، منتها یا تکلیفی مولوی یا تکلیفی ارشادی.
وصل الکلام إلی هنا عشیة یوم الأربعاء فی الیوم السادس و العشرین من شهر جمادیه الأخرة من شهور عام الف و أربعة مأة و واحد و ثلاثین.