ghaemiyeh.com
سرشناسه : محققارزگانی، قربانعلی،۱۳۴۲ -
عنوان و نام پدیدآور : فضایل ائمه اطهار علیهمالسلام از دیدگاه اهل سنت/ نویسنده قربانعلی محقق ارزگانی ؛ [به سفارش] مجمع جهانی شیعهشناسی.
وضعیت ویراست : [ویراست ۲]
مشخصات نشر : قم: دارالتهذیب، ۱۳۹۵.
مشخصات ظاهری : ۲۷۹ ص.
شابک : ۳۵۰۰۰۰ ریال: 978-600-96815-5-6
وضعیت فهرست نویسی : فاپا
یادداشت : کتاب حاضر نخستین بار تحت عنوان " امامان شیعه علیهم السلام (اهل بیت علیهم السلام) از دیدگاه اهل سنت" توسط مجمع جهانی شیعه شناسی، در سال۱۳۸۶ منتشر شده است..
یادداشت : چاپ دوم.
یادداشت : عنوان روی جلد: فضایل ائمه اطهار (امامان شیعه علیهمالسلام) از دیدگاه اهل سنت.
یادداشت : کتابنامه: ص. [۲۷۱]- ۲۷۹؛ همچنین به صورت زیرنویس.
عنوان دیگر : امامان شیعه علیهم السلام (اهل بیت علیهم السلام) از دیدگاه اهل سنت
موضوع : ائمهاثناعشر -- نظراهل سنت
موضوع : Imams (Shiites) -- *Views of Sunnites
موضوع : ائمه اثنا عشر -- فضایل-- احادیث اهل سنت
موضوع : Imams (Shiites) -- *Virtues -- Hadiths (Sunnite)
شناسه افزوده : مجمع جهانی شیعهشناسی
شناسه افزوده : The World Center for Shite Studies
رده بندی کنگره : BP۳۶/۵/م۳الف۸ ۱۳۹۵
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۹۵
شماره کتابشناسی ملی : ۴۵۶۶۵۵۸
عکس
مقدمه ناشر 14
مقدمه مؤلف 24
بخش اول:امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب7 28
فصل اول:شناخت مختصر از زندگانی آن حضرت 29
ولادت شگفت 30
فصل دوم:فضایل علی7 از دیدگاه اهل سنت 32
1 - علی7 از دیدگاه ابوبکر 32
2 - علی7 از دیدگاه عمر بن الخطاب 33
علی7 از دیدگاه عثمان بن عفّان 36
علی 7 از دیدگاه معاویة بن ابی سفیان 37
علی 7 از دیدگاه سعد بن ابی وقاص 39
علی 7 از دیدگاه عمرو بن العاص 41
علی7 از دیدگاه انس بن مالک 42
علی7 از دیدگاه عبدالله بن عمر 43
علی7 از دیدگاه زبیر بن العوام 44
علی7 از دیدگاه ابوهریره 45
علی7 از دیدگاه عایشه؛ دختر ابوبکر 46
علی7 از نظر عمر بن عبدالعزیز أموی (متوفی 101 ه.ق) 49
علی7 در کلام احمد بن حنبل (162-241 ه.ق) 50
علی7 در کلام حاکم نیشابوری (متوفی 403 ه.ق) 52
علی 7 در نگاه امام محمّد غزالی (450-505 ه.ق) 52
علی7 در نگاه زمخشری؛ محمود بن عمر بن احمد (467-538 ه.ق) 53
علی7 در کلام فخر رازی (متوفی 606) 54
علی7 در نگاه ابن ابی الحدید (585-656)؛ شارح نهج البلاغه 57
علی7 در نگاه احمد شهاب الدین 63
علی7 از نگاه دکتر محمّد حسین ذهبی: 66
علی7 از دیدگاه دیگر صحابه در کتب اهل تسنن 66
علی7 از دیدگاه عبدالله بن عباس 66
علی7 از دیدگاه ابوایوب انصاری 69
علی7 از نگاه ابوذر غفاری 72
علی7 از نگاه سلمان فارسی 72
علی7 از نگاه ابوسعید خُدری 73
علی7 از نگاه عمّار بن یاسر 73
علی7 از نگاه جابر بن عبدالله انصاری 74
علی7 از نگاه عبدالله بن مسعود 75
علی7 از نگاه ابوالطفیل عامر بن واثله 76
علی7 از نگاه ام سلمه 76
بخش دوم:حضرت فاطمه زهرا 3 78
فصل اول: آشنایی مختصری با زندگی آن حضرت 79
حضرت فاطمه قبل از تولد 79
تکلم در رحم مادر 81
حضرت زهرا 7 بعد از تولد 82
نام، کنیه و القاب فاطمه زهرا 3 84
وجه تسمیه فاطمه 84
وجه تسمیه زهرا 85
وجه تسمیه محدثه 85
القاب زهرا 3 86
فصل دوّم: فضایل زهرا 3 از دیدگاه اهل سنت 86
فاطمه 3 از دیدگاه پیامبر 6 و اصحاب 91
مثل شجرة طیبه 92
مراد از مشکاة 92
مراد از طوبی 93
بخش سوم:حسن بن علی7 94
فصل اول: آشنایی مختصر با زندگانی آن حضرت 95
دوران زندگی 95
فصل دوم: فضایل امام حسن مجتبی7 از دیدگاه اهل سنت 98
امام حسن مجتبی7 از دیدگاه دیگر صحابه 101
بخششهای بی نظیر 103
الحلم الحسنیه 103
بخش چهارم:حسین بن علی7 106
فصل اول: شناخت مختصری از زندگانی آن حضرت 107
اقوال در ولادت آن حضرت 107
کیفیت ولادت آن حضرت 108
علل قیام امام حسین7 از زبان خود امام 111
شرایط پیشوای مسلمانان 111
سکوت نابخشودنی 112
محو سنتها و رواج بدعتها 113
دیگر به حق عمل نمیشود 113
فصل دوم: فضایل آن حضرت از دیدگاه اهل سنت 114
امام حسین7 از دیدگاه دیگر صحابه 121
بخش پنجم:علی بن الحسین7 125
فصل اول: شناخت مختصری از زندگانی آن حضرت 126
فصل دوّم: فضایل آن حضرت از دیدگاه اهل سنت 130
محمّد بن مسلم زهری (متوفی 124 ه) 130
ابومحمّد سعید بن المسیب (متوفی 94 ه) 130
حماد بن زید 131
سفیان ثوری 131
سفیان بن عیینه 132
مالک بن انس 133
حسن بصری (متوفی 110 ه-) 133
جلال الدین قزوینی شافعی 134
محمّد بن سعد کاتب الواقدی (متوفی 206 ه-) 135
ابوبکر احمد بن الحسین البیهقی الشافعی (متوفی 458 ه-) 135
احمد بن محمّد ابراهیم بن ابی بکر بن خلکان (متوفی 681 ه- . ق) 136
ابن خلّکان 137
احمد بن علی بن حجر عسقلانی (متوفی 852 ه-) 140
محمّد بن اسحاق 140
ابونعیم 140
فضل بن روزبهان حنفی اصفهانی (متوفی 927 ه-) 141
بخش ششم:محمد بن علی (امام باقر7) 144
فصل اول: شناخت مختصری از زندگانی امام باقر7 145
خلفای معاصر آن حضرت 145
بنیانگذار دانشگاه بزرگ اسلامی 146
شاگردان مکتب امام باقر 7 147
اوضاع و شرایط اجتماعی - سیاسی 148
ولید 148
سلیمان 149
یزید بن عبدالملک 149
هشام 149
عمر بن عبدالعزیز 150
امام باقر7 در شام 151
مسابقه تیراندازی 152
فصل دوم: فضایل امام باقر7 از دیدگاه اهل سنت 154
عبدالله بن عطا مکّی 154
ابن حجر هیثمی 155
احمد بن تیمیه الحرانی (متوفی 728 ه-) 155
عبدالحی بن العماد الحنبلی (متوفی 1089 ه-) 157
عبدالرحمن الشرقاوی 158
امام باقر7 از دیدگاه صحابی دیگر 158
جابر بن عبدالله انصاری 158
بخش هفتم:جعفر بن محمد (امام صادق7) 160
فصل اول: شناخت مختصری از زندگانی آن حضرت 161
خلفای معاصر آن حضرت 161
اوضاع سیاسی - اجتماعی و فرهنگی عصر امام 162
شرایط خاص فرهنگی 163
برخورد فرق و مذاهب 164
دانشگاه بزرگ جعفری 165
وسعت دانشگاه امام صادق7 166
عوامل مؤثر در قیام مردم بر ضد امویان 169
فصل دوم: فضایل آن حضرت از دیدگاه اهل سنت 172
مالک بن انس 172
ابوحنیفه؛ نعمان بن ثابت کوفی (80-150 ه- ق) 173
عبدالکریم بن ابی العوجاء (مقتول 155) 175
عمرو بن ابی المقدام 175
سفیان بن سعید الثوری (متوفی 9161 ه-) 176
ابن حجر عسقلانی (733-882 ه-) 176
منصور دوانیقی 177
عبدالرحمن بن الجوزی (متوفی 597 ه-) 178
ابن حجر هیثمی (متوفی 973 ه-) 178
عمر بن بحرالجاحظ (متوفی 255 ه-) 179
احمد بن محمّد ابن ابراهیم ابن خلکان (متوفی 681 ه-) 179
محمّد بن ابی القاسم عبدالکریم بن احمد شهرستانی 180
دکتر احمد امین نصری (معاصر) 181
السید محمّد صادق 181
دکتر کامل مصطفی شیبی (معاصر) 182
بخش هشتم:موسی بن جعفر7 183
فصل اول: شناخت مختصری از زندگانی آن حضرت 184
خلفای معاصر امام کاظم7 187
سختگیر فوق العاده نسبت به علویان 188
هادی عباسی 189
هارون الرشید 190
فصل دوم: فضایل آن حضرت از دیدگاه اهل سنت 191
ابن ابی الحدید (656-586 ه.ق) 191
محمد بن احمد بن ذهبی (673-747 ه-.ق) 192
محمّد بن ادریس؛ ابو حاتم رازی (متوفی 277 ه-) 192
یحیی بن الحسن بن جعفر العقیقی (214-277 ه-) 192
احمد بن حجر الهیثمی 193
حافظ أبی بکر احمد بن علی الخطیب البغدادی (متوفی463 ه-) 193
کمال الدین محمّد بن طلحه شافعی (583-652 ه-) 194
احمد بن محمّد بن ابی بکر بن خلّکان (608-681ه-) 196
احمد بن تیمیه الحرانی (متوفی 728 ه-) 200
بخش نهم:علی بن موسی الرضا 7 202
فصل اول: شناخت مختصری از زندگانی آن حضرت 203
خلفای معاصر آن حضرت 204
دلایل امام برای پذیرفتن ولایتعهدی 204
نقش امام رضا7 در برابر امواج فکری بیگانه 206
فصل دوم: فضایل آن حضرت از دیدگاه اهل سنت 207
ابو ذرعه رازی و محمّد بن اسلم طوسی 209
ابوالمحاسن یوسف بن تغری بردی ظاهری (متوفی 874 ه-) 211
صلاح الدین خلیل بن ایبک الصفدی (696-764 ه-) 211
شیخ عبدالله الشبراوی شافعی (م 172 ه-) 212
محمّد بن عیسی بن حبیب 213
عبدالله بن اسعد الیافعی (م 755 ه-) 214
عبدالباقی العمری (م 1278 ه-) 215
بخش دهم:محمد بن علی (امام جواد7) 216
فصل اولی: شناخت مختصر از زندگانی آن حضرت 217
خلفای معاصر آن حضرت 218
امام خردسال 218
فصل دوم: فضایل آن حضرت از دیدگاه اهل سنت 224
سبط ابن جوزی (581-654 ه-) 224
محمد بن طلحه شافعی (582-652 ه-) 225
شیخ مؤمن بن حسن مؤمن شبلنجی شافعی 226
احمد بن حجر هیثمی مکی (متوفی 974 ه-) 227
بخش یازدهم:علی بن محمد (امام هادی7) 233
فصل اول: شناخت مختصری از زندگانی امام هادی 7 234
خلفای معاصر آن حضرت 235
اوضاع سیاسی و اجتماعی عصر امام 235
خوشگذرانی و هوسرانی درباریان 236
گسترش ظلم، بیدادگری و خودکامگی 236
گسترش نهضتهای علوی 236
علت شکست قیامها 237
انتقال امام از مدینه به سامرا 238
فصل دوم: فضایل آن حضرت از دیدگاه اهل سنت 239
ابوبکر احمد بن علی الخطیب البغدادی (م 463) 239
سبط ابن جوزی حنفی (581-654 ه-) 240
علی بن محمّد ابن الصباغ مالکی 243
احمد بن حجر الهیثمی المکی (م 974 ه-) 246
بخش دوازدهم:حسن بن علی (امام عسکری7) 248
فصل اول: شناخت مختصری از زندگانی امام حسن عسکری7 249
خلفای معاصر آن حضرت 250
فصل دوم: فضایل آن حضرت از دیدگاه اهل سنت 252
محمد بن طلحه الشافعی (م 654 ه.ق) 252
سبط ابن الجوزی (581-654 ه-) 253
بخش سیزدهم:حجه بن الحسن العسکری(عج) 255
فصل اول: شناخت مختصری از زندگانی حضرت حجه بن الحسن العسکری امام زمان(عج) 256
غیبت صغری و کبری 257
فصل دوم: فضایل آن حضرت از دیدگاه اهل سنت 258
ابوبکر محمّد بن علی معروف به محیی الدین عربی (560-638 ه- .ق) 259
سبط ابن جوزی (م 654 ه-) 259
علی بن محمّد المالکی (ابن الصباغ) (متوفی 855 ه- .ق) 261
اسماعیل بن عمر بن کثیر شافعی معروف به ابن ابی کثیر (701-774) 265
جلال الدّین سیوطی شافعی (749-911 ه-) 266
الشّیخ الامام علی بن حسام الدّین الشهیر بالمتّقی الهندی (885-975ه-) 267
شیخ محمّد بن احمد السفاریثی النابلسی (1114-1188 ه-) 268
شیخ منصور علی ناصف (معاصر) 269
فهرست منابع و مآخذ 271
الحمد لله رب العالمین والصلوه والسلام علی اشرف الانبیاء واعظم المرسلین ابی القاسم محمد وعلی اهل بیته الطیبین الطاهرین المعصومین علیهم السلام .
شناخت کامل از پیامبر اعظم اسلام6 و اهل بیت علیهم السلام موهبتی الهی و جاودان است. این موهبت الهی و عنایت خاص حضرت حق شامل کسانی می شود که اندیشه های ناب و معلومات وسیع و عمیق نسبت به عظمت نبوت رسول الله6 و اصالت وصایت و ولایت اهل بیت علیهم السلام داشته باشند.
منابع متقن روائی و حدیثی فریقین اعم از قدما، متأخرین و معاصرین مملو از مستندات مستدل و موثقی است که حقانیت ولایت و خلافت بعد از رسول الله6 برای اهل بیت علیهم السلام را به اثبات می رساند.
در دنیای امروز که به دهکدة جهانی معروف و مجهز به فن آوری های پیشرفته اطلاع رسانی گردیده، پژوهشگر منصف قادر است، حتی بدون تتبع وسیع و تحقیقات عمیق به واقعیت مذهب الله اهل بیت علیهم السلام واقف گشته و به تقویت باورها و اعتقادات خویش و دیگر مسلمانان بپردازد.
البته شناخت و معرفت ائمه معصومین علیهم السلام و شناساندن این رهبران بزرگ الهی به امت اسلام، موهبتی خدائی، توفیقی بزرگ و گامی سترگ در راستای اعتلای کلمه الله جل جلاله و گسترش اسلام اصیل و بی انحراف است.
حدوث اسلام و بعثت آن نیازمند وجود پیامبر اعظم6 و دوام و بقاء آن نیازمند هدایت ائمه معصومین از اهل بیت علیهم السلام است.
درک این حقیقت که عامل محدثه اسلام پیامبر اعظم6 و عامل مبقیة اسلام اهل بیت علیهم السلام هستند، نیازمند معرفت تام و کامل از ائمه معصومین علیهم السلام است که حضرتشان نیز بر آن تأکید ورزیده اند.
قال رسول الله: «من منّ الله علیه بمعرفه اهل بیتی و ولایتهم فقد جمع الله له الخیر کلّه»(1)«کسی که خداوند بر او منت گذاشته، معرفت وولایت اهل بیت علیهم السلام مرا به او عنایت کند، تمام خوبی ها را برای او جمع نموده است».
امیر مؤمنان حضرت علی7 در مورد اهل بیت علیهم السلام فرمود: «راز پیامبر به آنها سپرده است، هر که به آنان پناه آورد به حق راه برده است، مخزن علم پیامبرند، بیانگر احکام شریعت و قرآن و سنت نزد آنان در امان است؛ چون کوه افراشته، دین را نگهبان، پشت اسلام به آنها راست، ثابت و پابرجاست».(2)
«زرعه» به امام صادق7 عرض کرد: بعد از معرفت پروردگار کدام عمل از میان اعمال برتر است؟ حضرت فرمود: هیچ عملی بعد از معرفت همپایة نماز نیست، بعد از معرفت و نماز هیچ عملی به پایة زکات نمی رسد، بعد از اینها هیچ عملی مانند روزه گرفتن نیست، بعد از این ها ارزش حج بیش از سایر اعمال است، «فاتحه ذلک کله معرفتنا وخاتمته معرفتنا»؛ «ابتدای همه این اعمال معرفت ما و انتهای همه آن اعمال نیز معرفت مااست».(3)
پیروان مکتب خلفا (اهل سنت) در کتب تفسیری، صحاح سته و دیگر منابع
معتبر خویش، اعم از کتب قدما متأخرین و معاصرین، مطالب و احادیث فراوانی را در لزوم تبعیت و اطاعت از اهل بیت علیهم السلام آورده اند که مقابله و مخالفت علمی و عملی آنان با این همه مستندات، بهت آور و حیرت انگیز است.
به عنوان نمونه به این حدیث در مورد خلافت بلافصل علی - که بیش از هفتاد منبع اهل سنت آن را ذکر کرده اند - دقت بفرمایید:
قال رسول الله6: «انّ علیاً منّی وأنا منه وهو ولی کلّ مؤمن بعدی»(1)«به
1) . متقی هندی، کنزل العمال، ج11، ص608 وج 13، ص 142، چاپ بیروت وج 6، صص 153 و 155 و 159، چاپ قدیم؛ سنن بیهقی، ج8، ص5؛ هیثمی، مجمع الزوائد، ج9، ص 127؛ متقی هندی، کنز العمال، ج 6، ص 399؛ بغوی در معجم الصحابه، ص 20؛ تاریخ ابن عساکر، ج12، ص 108؛ مسند طیالسی، ص 829؛ ابن اثیر، جامع الاصول، ج9، ص 470، ابن الشجری در الامالی، ج1، ص 134؛ ابن حجر عسقلانی، الاصابه، ج2، ص 503؛ مناقب خوارزمی، ص 92؛ محب الدین طبری، بشاره المصطفی، ص44؛ ترمذی، سنن، ج5، ص591؛ حاکم، مستدرک، ج3، ص100؛ ابن حبان، صحیح، ح2203؛ ابن ابی شیبه، المصنف، ج12، ص79؛ تاریخ خطیب بغدادی، ج3، ص339، چاپ بیروت؛ محب الدین طبری، ذخائر العقبی، ص68؛ حاکم نیشابوری، مستدرک، ج3، ص111، چاپ بیروت؛ علامه کشفی، مناقب مرتضویه، ص 74؛ جمال الدین زرندی حنفی، نظم درر السمطین، ص 98؛ شیخ منصور علی ناصف، التّاج، ج3، ص335، چاپ بیروت؛ علامه ابن حجر مکی، صواعق المحرقه، ص 124، چاپ مصر؛ علامه بیهقی، سنن الکبری، ج8، ص5؛ علامه عینی، مناقب سیدنا علی7، ص28، چاپ حیدرآباد؛ محمد بن اسماعیل بخاری، صواعق المحرقه، ج3، ص229، چاپ بیروت؛ ابو داود، مسند، ج3، ص111؛ علامه سیوطی، تاریخ الخلفاء، ص159؛ نسائی، خصائص، ص93؛ احمد بن حنبل، مناقب، ج1، ص215، چاپ بیروت؛ علامه دهلوی، اشعه اللّمعات، ج4، ص665؛ علامه ابن طلحه شافعی، مطالب السئول، ص45؛ شهاب الدین حسینی شافعی، توضیح الدلائل، ص351؛ علامه ابن مغازلی، مناقب، ص224؛ علامه گنجی شافعی، کفایه الطالب، ص 115؛ حافظ ابی عیسی محمد بن عیسی بن سوره الترمذی، سنن، ج5، ص632؛ علامه امر تسری، ارجح المطالب، ص452؛ ابن کثیر، البدایه والنهایه، ج7، ص343؛ شیخ الاسلام جوین، فرائد السمطین، ج1، ص56، چاپ بیروت؛ ابن عساکر، ترجمه الامام علی7، ج1، ص379، چاپ بیروت؛ علامه بدخشی، مفتاح النجاه، ص59؛ شیخ محمد صبان مصری، اسعاف الراغبین، ص 177، چاپ مصر؛ شیخ سلیمان حنفی، ینابیع الموده، ج1، ص52 وج2، ص31 و108، چاپ بیروت؛ علامه شافعی یمانی، شرح الارجوزه، ص 293؛ علامه مناوی، کنوز الحقایق، ص 37 و 41؛ علامه ابن اثیر، اسد الغابه، ج4، ص 27؛ امام احمد حنبل، مسند، ج3، ص 337 و ج4، ص 164 و 165؛ علامه بدخشی، نزل الابرار، ص 22؛ حافظ ابو نعیم، حلیه الاولیاء، ج6، ص 294؛ علامه بدخشی، تحفه المحبین، ص168؛ علی بن حسام الدین، منتخب کنز العمال، ج5، ص 30، وج4، ص 640، بیروت.
درستی که علی ازمن است و من از او هستم و او امام و سرپرست تمام مؤمنان بعد از من است.»
مخالفت عملی آنان با آیات قرآن نیز شگفت آور است. برخی آیاتی را که اهل سنت در بیشتر تفاسیرشان اذعان دارند، دربارة اهل بیت علیهم السلام نازل شده است عبارتند از: مودت(1)، ولایت(2)، اصطفاء(3)، وراثه الکتاب(4)، اهل الذکر(5)، الراسخون فی العلم(6)، هل اتی، مباهله(7)و... .
ابن عباس معتقد است، یک سوم قرآن دربارة اهل بیت پیامبر6 نازل شده است.
مسلم در کتاب صحیحین نقل می کند که من است و من از او هستم و او امام و سرپرست تمام مؤمنان بعد از من است.»
مخالفت عملی آنان با آیات قرآن نیز شگفت آور است. برخی آیاتی را که اهل سنت در بیشتر تفاسیرشان اذعان دارند، دربارة اهل بیت علیهم السلام نازل شده است عبارتند از: مودت(8)، ولایت(9)، اصطفاء(10)، وراثه الکتاب(11)، اهل الذکر(12)، الراسخون فی العلم(13)، هل اتی، مباهله(14)و... .
ابن عباس معتقد است، یک سوم قرآن دربارة اهل بیت پیامبر6 نازل شده است.
مسلم در کتاب صحیحین نقل می کند که پیامبر6 فرمود:
«اما بعد، هان! ای مردم، من هم یک نفر از افراد بشر هستم و ممکن است به زودی فرستادة پروردگار (عزرائیل) بیاید و من دعوت او را اجابت کنم، همانا من
در میان شما دو چیز گرانبها باقی می گذارم، اوّل کتاب خدا که هدایت و نور است، پس کتاب خدا را در بر گیرید و به آن چنگ زنید و دوم اهل بیتم، شما را به خدا اهل بیتم را از یاد نبرید، شما را به خدا اهل بیتم را فراموش نکنید، شما را خدا اهل بیتم را متذکر شوید.(1)
همچنین بخاری نیز در صحیحش از پیامبر اسلام6 نقل می کند، که فرمود: «یا علی منزلت تو نسبت به من همانند منزلت هارون نسبت به موسی است، جز اینکه بعد از من پیامبری نیست.(2)احمد بن حنبل نیز در مسند خویش از پیامبر اسلام6 نقل می کند که فرمود: «من در میان شما دو چیز گرانبها را باقی می گذارم، کتاب خدا و عترتم، پس اگر به این دو چنگ بزنید، هرگز پس از من گمراه نمی شوید.»(3)
حاکم نیز در مستدرک نقل می کند پیامبر اسلام6 فرمود: «به تحقیق که مثل اهل بیتم در میان شما، مانند کشتی نوح است، هر کس بر آن سوار شود، رستگار شده، هر کس از آن دوری جوید، غرق و هلاک خواهد شد.»(4)
دانشمند معروف اهل سنت، علامه خطیب خوارزمی حنفی در مورد سرچشمه زلال و نورانی اهل بیت علیهم السلام ، حضرت علی7 می نویسد: «اوست امیرالمؤمنین، قطب دایره مردانگی، دارای میراث علم نبوت، بیناتر از همه صحابه
در قضاوت، قلعة استوار، خلیفه امین، داناتر از هر کس که روی این صفحة خاکی و زیر این آسمان هویداست، برادر رسول خدا6 و پسر عموی او، برطرف کننده غم و اندوهش، فرزندش فرزند پیغمبر، خونش خون پیغمبر، گوشتش گوشت پیغمبر، استخوانش استخوان پیغمبر، دانشش دانش پیغمبر، صلح با او صلح با پیامبر است، جنگ با او جنگ با پیامبر6 است، جویباران فضایل در دنیا، از دریاهای فضایل اوست. گلزارهای توحید و عدل، در باغستان سخنان و نوشته های اوست، اوست قطب دایرة هدایت، چراغ تاریکی های ضلالت، حقیقت خردها ... از سر تا قدمش را، سروش غیبی (جبرئیل امین) ستوده و گواه فضایلش بوده است.»(1)
سخن ارزنده دیگری از بزرگان اهل سنت، سخنی که علاوه بر اعتراف به خلافت بلافصل علی معرّف به حقانیت اهل بیت علیهم السلام و وجود مقدس حضرت صاحب الزمان(عج) است.
حمّویی: سپاس خدایی راست که نبوّت و رسالت
را به محمد مصطفی6 پیامبر امّی صاحب مقام امن و امانت پایان داد، و از برادرش شاخة همرسته پدرش، ولایت را آغاز نمود؛ آن که برای محمد در مرتبه هارون است برای موسی جز در فضیلت نبوت، یعنی وصی پسندیدة برگزیده اش علی7، باب شهر دانش نهان، مشعل بخشش و احسان، مرکز پخش حکمت و عرفان، واقف بر دقایق اسرار قرآن، مطلع بر لطایف معانی قرآن از علوم نهانی و حکمت های پنهانی آگاه ... سپس ختم ولایت نمود به فرزند شایسته ره برده اش، حجت به
1) . سراج، محمد ابراهیم، اما علی7 خورشیدی بی غروب، ص 276.
حق قائم، ... .»(1)
امام شافعی - رهبر فرقه شافعیه از اهل سنت - می گوید:
«اگر مرتضی علی حقیقت حال و باطن امر خویش را ظاهر سازد، مردم کافر می شوند؛ زیرا همه به شبه خدایی نزد او به سجده می افتند، از فضل و منقببت او همین بس که درباره او بعضی شک کرده اند که آیا ازخداست یا از خلق»؟(2)
بنابراین معرفت حقیقی نسبت به ساحت مقدس اهل بیت علیهم السلام از ضروریات و مبانی اعتقادی اسلام است. مسلمانان در شناخت و معرفت اهل بیت علیهم السلام به سه طریق ره پیموده اند؛
اوّل: عده ای که از تمامی مسائل مربوط به ائمه مطلع هستند، به حقانیت و عظمت آنان از طریق صحیح واقف گردیده اند. حالات پنهانی و مقامات باطنی آنان را درک نموده اند. به نقش اساسی اهل بیت علیهم السلام در رهبری و هدایت انسان ها در تمامی اعصار، اعتقاد دارند، راه اعتدال در پیش گرفته و به این سخن پیامبر اسلام6 جان و دل سپرده اند که فرمود: «در میان هر نسل از امتم، مردانی عادل از اهل بیتم وجود دارند که تحریف های گمراهان کژ روی های باطل روان و تأویل جاهلان را از دین دور می سازند. هان! امامان شما، رسولان شما به سوی خدایند، پس دقت کنید، چه کسانی را رسولان خود قرار می دهید.»
اینان که چنین اعتقاد و باور دارند و به آن عمل می نمایند، شیعیان و پیروان واقعی و رهروان رهبری الهی و مشروع اهل بیت علیهم السلام هستند؛ «کثر الله امثالهم».
دوّم: برخی در معرفت اهل بیت علیهم السلام زیاده روی نموده، راه افراط پیموده و گرفتار غلو گردیده اند. اینان شأن بشری برخی از ائمه معصومین علیهم السلام را فراموش کرده و مقام آنان را در حد الوهیت بالا برده اند، مکتب تشیع چنین کسانی را جزء غلات دانسته و آنان را خارج از اسلام، و به شدت از آنان بیزاری و برائت می جوید.
سوّم: گروهی نیز در شناخت و معرفت حقیقی و کامل ائمه معصومین علیهم السلام و اهل بیت پیامبر6 کوتاهی کرده و مقام آنان را تنزل داده اند. نسبت آیات قرآن کریم و احادیث پیامبر اعظم6، اجتهاد در مقابل نص می نمایند. با انحراف در دین از اصل مسلم امامت و ولایت عقب افتاده اند، احادیث متعدد و متکثر پیامبر اعظم اعم از، منزلت، ثقلین، غدیر، ولایت و... را اعتنایی نکرده، لیاقت و مقام والای اهل بیت پیامبر6 را نادیده گرفته اند.(1)
با مقدم داشتن مفضول بر افضل از ولایت خدا و رسول و جانشینان واقعی آن دور مانده اند. شهر پیامبر را به غیر از درب واقعی و راه اصلی وارد شده اند و پس از پدید آمدن فتنة بزرگ از اسلام راستین و ناب محمدی فاصله گرفته و... .
اما در میان اینان کسانی نیز دیده می شوند که، تنگ نظر نبوده، با دیده ای باز و بدون تعصب و لجاجت نسبت به بیان حقیقت اعتراف نموده اند.
آنان به میزانی که از عقلانیت، پاکی وجدان، روشن اندیشی و شخصیت مشروع برخوردار بوده و بهره برده اند، به فروتنی در برابر حق و معرفت نسبت به ائمه و اهل
بیت علیهم السلام ، همت گمارده و به عظمت آنان نیز معترف گردیده اند.
1) . ابن حجر شافعی، الصواعق المحرقه، ص 150.
البته اگر به اقتضای عقل و منطق، مبانی اعتقادی اسلام اصیل به خصوص در موضوع امامت را - به دور از احساسات، تعصبات و گرایش های اموی - با استدلال برهانی منطبق با معارف وحیانی بدست آورده و عمل نمایند، انوار تابناک حقانیت اهل بیت علیهم السلام در وجود آنان تحولی شگرف به وجود می آورد؛ تحولی که دارای بصیرت واقعی و عشق پاک به رهبری اهل بیت علیهم السلام بوده و سعادت جاودان دنیا و آخرت را تضمین می نماید.
تمامی ادیان بزرگ الهی پیام آورد و آموزندة توحید و نبوت و عدل و معاد بوده اند، اما ویژگی منحصر به فرد، مکتب بزرگ اسلام خاتمیت نبوت و استمرار حرکت انبیاء توسط اصل ولایت و امامت و از طریق اهل بیت اطهر پیامبر اعظم6 بوده است که متأسفانه عدة کثیری از مسلمانان، از این اصل مهم غافل مانده اند.
معرفت کامل به مقام رفیع ائمه معصومین و اهل بیت علیهم السلام ، منشأ آثار فراوان و با عظمت ترین مسئله و موضوع در جهان اسلام است. انجام این مهم با تحقیقات وسیع و گسترده، دلایل روشن و براهین مستند و مستدل، ولو در منابع اهل سنت وظیفه ای عظیم بر عهده اندیشمندان و علمای دین است.
در همین راستا، این کتاب ارزشمند و گران سنگ با تلاش بی دریغ، اندیشمند توانا، عالم عامل حضرت حجت الاسلام والمسلمین حاج شیخ قربانعلی محقق ارزگانی زید عزه به رشته تحریر در آمده است. امام صادق7 فرمود: زکات دست بذل، عطا و بخشش از نعمت هایی است که خدا به تو ارزانی داشته و تلاش در نگارش دانش ها و بهره هایی که مسلمانان از آن در راه
فرمانبری خدای بزرگ بهره مند شوند.(1)ناگفته پیداست که ایشان (مؤلف
محترم کتاب) مشمول نعمت الهی، تلاش در راه اطاعت از خداوند بزرگ و دفاع از مقام شامخ اهل بیت علیهم السلام گردیده است.
مجمع جهانی شیعه شناسی
1) . سفینه البحار، ج2، ص461، قال الصادق7: زکوه الید البذل والعطاء والرخاء بما انعم الله علیک به وتحریکها بکتبه العلوم ومنافع ینتفع بها المسلمون فی طاعه الله تعالی.
اساسی ترین مشکل جوامع بشری، عدم شناخت انسان است. در حقیقت می توان گفت: انسان نه تنها در عصر حاضر بلکه در تمام اعصار، غریب و ناشناخته باقی مانده است؛ زیرا هر دین و مکتبی انسان را بر اساس جهان بینی خود می شناسد؛ یکی انسان را «حیوان و موجودی مادی» و دیگری «روح خدایی» را در او می نگرد، هر کدام صفت یا اوصافی را برای او بیان می کند. مانند، ناطق، اقتصادی، ابزار ساز، ایده آل، بی ماهیت، متمدن، خودآگاه و... .
در نتیجه انسان هایی که به عنوان «ایده آل» در مکتب های مختلف معرّفی می شوند ارزش های انسانی آنها مثل خود مکتب ها، متفاوت هستند و به اصطلاح «ابر مرد» هر مکتب تجسّم عینی همان مکتب است. بی آن که تعصّب دینی یا «ضد» دینی ما را از دید صحیح باز دارد،
چهره های بی نظیری که در اسلام به عنوان «انسان کامل»، «انسان نمونه»، «الگو» و «سرمشق» معرّفی شده اند در غیر از دین اسلام، تاکنون به هیچ چشمی نیامده است و هیچ دین و آیینی چنین تصویر زیبایی از «انسان کامل» ارائه نداده است. در مکتب اسلام، انسان ایده آل جانشین خدا و دارای سه ویژگی «حقیقت»، «نیکی» و «زیبایی» می باشد. در تعالیم اسلام، تمام معیارهای ثابت و قراردادی در ارزش های انسانی نفی شده و تنها یک معیار مدّ نظر گرفته است؛ «تخلقوا باخلاق الله».
در قرآن کریم تمام پیامبران الهی و مردان و زنان پاک، تجسّم عینی «انسان
کامل» و «الگوی کامل انسانیت» معرّفی شده اند.
از تربیت یافتگان اسلام، که قرآن و حدیث، طهارت و عصمت آنان را بیان کرده است؛ «اهل بیت» پیامبر اکرم6 می باشد.
این خانواده آشکارترین «حقیقت» و مترقی ترین مکتبی است که در شکل موجودات انسانی تجسم یافته اند و سیرت آنان همان سیرت رسول خدا6 می باشد و آنان از هر نوع پلیدی پاک شده اند و نیروی عصمت از آنان نگهبانی می کند؛ (انما یرید الله لیذهب عنکم الرّجس اهل البیت ویطهّرکم تطهیراً).
آنان دارای مقام عصمت و طهارت می باشند. به اصطلاح، آنان شکوه رسالت، وقار بعثت، جاذبة عصمت، کمال، شجاعت، موهبت، پایمردی و عظمتی آسمانی دارند و به مقتضای این مقام هرگز گناه و نافرمانی از آنان سر نمی زند.
بر اهل بصیرت پوشیده نیست که فضایل و مناقب امامان معصوم، در هیچ بیان، زبان، قلم، دفتر و کتاب نگنجد و در حقیقت شمردن فضایل آنان همانند پیمانه کردن آبهای اقیانوس است.
در حدیث آمده است: «ما کلمات پروردگاریم که فضایل ما را نمی توان شمارش کرد»؛ (ولو انّ ما فی الأرض من شجره اقلام والبحر یمدّه من بعده سبعه البحر ما نفدت کلمات الله انّ الله عزیز حکیم)(1)«اگر همة درختان روی زمین قلم گردد، دریا مرکب گردد و هفت دریاچه بر آن افزوده شود و همة آنها تمام شود؛ کلمات خدا پایان نمی گیرد و خداوند عزیز و حکیم است». اگر کسی با دید انصاف و دور از تعصّب، امامان دوازده گانه شیعه را با سایر رهبران مذاهب
1) . لقمان: 27.
مختلف اسلامی مقایسه کند، به یقین خواهد دانست که تاریخ اسلام، امامانی چون امامان معصوم شیعه به خود ندیده و نخواهد دید و فرزندان تیزهوش آدم سخنانی چون سخنان گوهربار آنان را هرگز نخواهند شنید. به اعتراف اکثر علما و دانشمندان مذاهب مختلف اسلامی، امامان معصوم شیعه به هیچ وجه با سایر رهبران قابل مقایسه نیستند. گرچه این بزرگواران در طول تاریخ از بدگویی و اتّهام حسودان و مزدوران و کوته نظران مصون نماندهاند، ولی با وجود این حسادت ها، فضل، عظمت و بزرگی اعجاب انگیزشان در نظر افراد بی غرض دست خوش شک و تردید قرار نگرفته است و کتاب های أهل تسنّن از فضایل و مناقب آنان انباشته است. اشعار زیبا و تعابیر دقیق و پر معنایی در ستایش آنان بسیار گفته اند و گاهی آن چنان با صداقت اظهار ارادت و محبّت به خاندان رسالت کرده اند که خود را تا مرز تشیع رسانده اند و این نشانة بزرگی و عظمت امامان ماست! نگارنده در این کتاب سعی دارد فضایل و مناقب ائمه اثنی عشر را از دیدگاه علما و بزرگان أهل تسنّن بررسی نماید و آنچه بزرگان أهل سنت دربارة امامان گفته اند، بازگو کند. آنان نه تنها منکر فضایل و مناقب ائمهی اطهار نیستند بلکه با صراحت تمام به بزرگی و عظمت آنان اعتراف کرده اند.
پس جا دارد که شیعیان دوازده امامی به امامان معصوم شان افتخار کنند و به تمام ملت ها بگویند: اینها امامان ما هستند که همه به بزرگی و عظمت آنان اعتراف دارند. آیا شما رهبرانی همانند آنان را می توانیدنشان دهید؟! و چون کسی نمی تواند نشان دهد به ناچار باید اعتراف نماید. به همین جهت ما در اینجا نمونه هایی از اعترافات برخی از صحابه و تابعین و محدثین و بزرگان أهل سنت را که دربارة
فضایل خاندان رسالت ابراز داشته اند، ذکر می کنیم. غالب مطالب این کتاب از منابع معتبر أهل سنت گرفته شده و بیشتر هم همراه با متن عربی آن درج شده است تا مراجعة أهل نظر به آن آسان باشد. بنده حقیر با توکل بر خداوند و توسل به أهل بیت و حضرت معصومه علیهم السلام نوشتن این کتاب را آغاز کردم.
امید است که این خدمت ناچیز ان شاء الله مورد قبول حضرت احدیت و باعث خشنودی خاندان رسالت و ائمة اطهار علیهم السلام به خصوص حضرت بقیه الله الاعظم امام زمان(عج) واقع شود. ضمن پوزش از خوانندگان محترم خواهشمندم چنان چه سهو و اشتباهی در تدوین این کتاب صورت گرفته باشد به بزرگواری خود مورد عفو و بخشش قرار دهند و اشتباهات نگارنده راتذکر دهند.
در پایان اجر معنوی این کتاب را به ارواح طیبه حضرات معصومین علیهم السلام شهدا و مراجع گذشته و روح مطهر و ملکوتی حضرت امام خمینی(ره) و روح پاک پدرم که با ایثار زندگی خود در راه تربیت فرزندانشان از کمترین محبت در حق ما دریغ نکرده و ما را با مکتب اهل بیت علیهم السلام آشنا کردند، تقدیم می نمایم.
ومن الله التّوفیق
تابستان 1385، مطابق با 13 رجب 1427
قربانعلی محقق (ارزگانی)
نام: علی علیه السلام ، حیدر
لقب معروف: امیر مؤمنان، امام المتّقین، یعسوب الدّین و...
کنیه: ابوالحسن، ابو تراب و...
پدر و مادر: ابوطالب و فاطمه بنت اسد(س)
زمان تولد: سیزده رجب (ده سال قبل از بعثت پیامبر6)
محل تولد: داخل خانه خدا
دوران خلافت: از سال 36 تا 40 هجری قمری (حدود چهار سال و نه ماه).
مدت امامت: 30 سال
زمان شهادت: 21 رمضان سال 40 هجری، توسط ابن ملجم مرادی.
محل شهادت: مسجد کوفه
مدت زندگانی: 63 سال
مرقد شریف: نجف اشرف
دوران زندگانی: دوران کودکی حدود ده سال، همراه با پیامبر حدود 23 سال، دوران کناره گیری از خلافت و خانه نشینی حدود 25 سال، دوران خلافت حدود 4 سال و نه ماه.
آن حضرت بنا بر مشهور در سیزدهم ماه رجب، سی سال پس از عام الفیل، در مکه معظمه به دنیا آمد. پدرش، ابوطالب، پسر عبدالمطلب، با عبدالله، پدر رسول اکرم6 برادر اعیانی بود و مادر آن حضرت فاطمه بنت اسد بن هاشم بن عبد مناف نام داشت. حضرت علی7 از طرف پدر و مادر هاشمی بوده است.
در کیفیت ولادت آن حضرت روایات زیادی آمده است؛ اما روایت معتبر، روایتی است. از ابن عباس که می گوید: روزی با یزید بن قعنب و گروهی از بنی هاشم و جماعتی از قبیلة «بنی العزی» در کنار خانة کعبه نشسته بودیم. ناگهان فاطمه بنت اسد وارد مسجد الحرام شد. در مقابل خانة کعبه ایستاد و نظری به جانب آسمان افکند و گفت:
«اللّهم انّی امنت بک وبکل کتاب انزلت ...»؛ «پروردگارا «من» ایمان آوردم به «تو» و هر پیامبر و رسولی که فرستادی و به هر «کتاب» که نازل کردی و تصدیق کردم گفته های جدم ابراهیم خلیل را که خانه کعبه را بنا کرده است. به حق این کودک که در شکم «من» است و با «من» سخن می گوید و با «من» انس گرفته است، یقین دارم که او یکی از آیات جلال و عظمت توست، آسان گردان بر من ولادت «او» را.
ابن عباس و یزید بن قعنب می گویند: چون فاطمه از دعا فارغ شد، دیدم دیوار خانة کعبه شکافته شد و فاطمه بنت اسد به درون خانه رفت و دوباره آن رخنه و شکاف به هم پیوست و «ما» خواستیم «دَرِ» خانه کعبه را بگشاییم، دیدیم در بسته است و دانستیم این امر از جانب خدا بوده است.
فاطمه بنت اسد سه روز در داخل خانه کعبه ماند و روز چهارم دیوار شکافته شد و فاطمه بنت اسد در حالی که فرزند خردسالش اسد الله الغالب علی بن ابی
طالب را بر روی دست گرفته بود، بیرون آمد و فرمود:
«مردم! خداوند مرا از میان خلق برگزیده و بر جمیع زنان عالم فضیلت داده است. خداوند آسیه زن فرعون را برگزید؛ زیرا او، در مخفی گاه، خداوند را عبادت می کرد و مریم دختر عمران را برگزید و ولادت عیسی را بر او آسان گردانید و در بیابان از درخت خشک، رطب تازه ای برای او آفرید.
خداوند
«مرا» بر هر دو فضیلت داده است؛ زیرا من و فرزندم در درون خانه کعبه سه روز ماندیم و از میوه ها و غذاهای بهشتی تناول کردیم و چون خواستم بیرون بیایم، در حالی که نوزادم روی دست من بود، هاتفی از غیب ندا داد که این فرزند بزرگوار را «علی» نام کن؛ زیرا من علی اعلی را آفریدم و از قدرت و جلال خود بهرة کامل به او بخشیدم و امور خود را بر او تفویض نمودم و او را بر علوم پنهانی خود آگاه کردم.
او اول کسی است که اذان خواهد گفت و بر روی خانة کعبه بالا خواهد رفت و بت های خانه کعبه را خواهد شکست؛ او امام و پیشوای بعد از حبیب «من» محمد6 و وصی او خواهد بود. خوشا به حال کسی که او را یاری کند و «بدا» به حال کسی که او را یاری نکند.(1)
1) . کشف الغمه فی معرفته الائمه علی بن عیسی اربیلی، ج1، ص60، امالی شیخ صدوق، مجلس 27، ص81؛ منتهی الامال، ج1، ص171.
1 - رأی ابوبکر علیاً7 فقال: «من سرّه أن ینظر الی أعظم النّاس منزله من رسول الله6 وأقربه قرابه وأعظم غناء عن نبیه، فلینظر الی هذا (علی)(1)«روزی ابوبکر، علی7 را دید و گفت: هر کس دوست دارد به مردی بنگرد که نزد رسول خدا از عظیم ترین منزلت برخوردار است، و از نظر قرابت به آن جناب از همه نزدیک تر و در بر طرف کردن حوائج و رفع نیازمندی مردم از پیامبر6 بیشتر بود به این مرد نگاه کند.»
2 - جاء ابوبکر و علی7 یزوران قبر النّبی6 بعد وفاته بستّه ایام قال علی7 لأبی بکر؛ تقدم؛ فقال ابوبکر: ما کنت لا تقدم رجلاً سمعت رسول الله یقول: «علی منّی بمنزلتی من ربّی»(2)«ابوبکر و علی7 شش روز پس از رحلت پیامبر6 به زیارت آن حضرت آمدند. علی7 به ابوبکر فرمود: «جلو بیفت». ابوبکر گفت: من هرگز از مردی که از رسول خدا6 درباره اش شنیدم که می فرمود: «علی نسبت به من به منزله من است نسبت به خدا، جلوتر نمی افتم.»
3 - عن انس بن مالک قال: لمّا حضرت وفاه أبی بکر ... الی ان قال، قال ابوبکر: سمعت رسول الله6 یقول: «انّ علی الصّراط لعقبهً لا یجوزها احدٌ الاّ بجواز من علی بن ابی طالب7)(1)انس بن مالک روایت کرده است؛ ابوبکر در واپسین لحظات زندگی خود گفت: از رسول خدا6 شنیدم که می فرمود: «از صراط، عقبه ای (گردنه) است که کسی از آن نمی تواند عبور کند مگر این که از علی بن ابی طالب7 جواز عبور داشته باشد.»
4 - عن عائشه قالت: رأیتُ ابابکر یکثر النّظر الی وجه علی. فقلت: یا أبت رائیتک تکثر النّظر الی وجه علی7. فقال سمعت رسول الله6 یقول: «النّظر الی وجه علی عباده(2)عایشه گفت: ابوبکر را می دیدم که زیاد به صورت علی7 نگاه می کنی. گفت: از رسول خدا6 شنیدم که می فرمود: «نگاه کردن به صورت علی7 عبادت است.»
1 - عن عمر بن الخطاب انّه قال: أشهد علی رسول الله6 لسمعته وهو یقول: «لو انّ السّماوات السّبع وضعت فی کفّه ووضع ایمان علی فی کفّه لرجح ایمان علی7»(3).
ترجمه: «عمر بن خطاب از رسول خدا6 نقل می کند که فرمود: «اگر
1) . مناوی کنوز الحقائق، ص 42، تاریخ بغدادی، ج10، ص 357، ذخائر العقبی، ص 71.
2) . المعجم الکبیر، ج18، ص110، المستدرک، ج3، ص141، مناقب علی بن ابی طالب7 ابن مغازلی، ص206، رقم 244، تاریخ بغداد، ج2، ص51، المناقب للخوارزمی، ص361.
3) . ریاض النضره، ج2، ص 226، مناقب علی بن ابی طالب ابن مغازلی، ص 289، المناقب للخوارزمی، ص131، کفایه الطالب، ص 258، موده القربی، ص 254.
تمامی آسمان ها و زمین در یک کفة ترازو و ایمان علی7 در کفة دیگر آن قرار گیرد ایمان علی سنگینی می کند.»
2 - وعن عمر انّه قال: علی مولی من کان رسول الله6 مولاه(1)
از عمر بن خطاب روایت شده است که گفت: «علی مولای هر کسی است که رسول خدا6 مولای او بود.»
3 - عن سالم قیل لعمر: انّک تصنع بعلی شیئاً ما تصنعه بأحد من اصحاب رسول الله. قال انّه مولایی(2)
4 - عن أبی هریره قال: من صام یوم ثمانی عشره: من ذی الحجه، کتب له صیام ستین شهراً وهو یوم غدیر «خم» لمّا أخذ النّبی6 بید علی بن ابی طالب7 فقال: «ألست ولی ولی المؤمنین؟»
قالوا: بلی، یا رسول الله. قال6: «من کنت مولاه، فعلی مولاه»، فقال عمر بن الخطاب: بخٍّ بخٍّ لک یابن أبی طالب اصبحت مولای و مولی کلّ مسلم «فأنزل الله الیوم أکملت لکم دینکم(3)»
ترجمه: «از ابوهریره روایت شده است که گفت: هر کس روز هیجدهم ذی الحجة را روزه بگیرد ثواب شش ماه روز برای او می نویسند و آن روز همان روز غدیر است که رسول خدا 6 دست علی 7 را گرفت و فرمود: «آیا من ولی و
1) . ریاض النضره، ج2، ص 226، مناقب علی بن ابی طالب ابن مغازلی، ص 289، المناقب للخوارزمی، ص 131، کفایه الطالب، ص 258، موده القربی، ص 254.
2) . الریاض النضره، ج2، ص 170.
3) . ابن مغازلی، مناقب علی بن ابیطالب، ص 18، رقم 24 - شواهد التنزیل، ج 1، ص 200 - المناقب للخوارزمی، ص 156 - تاریخ بغداد، ج 8، ص 290.
صاحب مؤمنان نیستم؟»
گفتند: بلی! یا رسول الله!
رسول خدا فرمود: «هر که من مولای اویم علی7 نیز مولای اوست».
عمر بن خطابن علی گفت: به بهای پسر أبی طالب! برای همیشه مولای «من» و مولای هر مسلمانی شدی.
سپس خدا در این رابطه این این آیهای را نازل کرد؛ «الیوم اکملت لکم دینکم..».
ترجمه: «عمر بن خطاب گفت: سه امتیاز به علی بن ابیطالب اعطا شده است که یکی از آنها برای «من» از تمامی نعمتهای ارزنده عالم گرانبهاتر است. پرسیدند آن سه امتیاز چیست؟ گفت: ازدواج او با فاطمه دختر رسول خدا 6 و سکونت او در مسجد که در آن هر چه برای پیامبر حلال بود، برای او نیز حلال بود، حمل پرچم لشکر اسلام در روز خیبر».
لو لا علی لهلک عمر(2)
مراجعة عمر در حل مشکلات دینی به علی 7 و این سخن او مورد اتفاق همگان است که گفت:
اگر علی 7 نمیبود، عمر هلاک میشد.
ترجمه: «به خدا پناه میبرم از مشکلی که در حل آن علی نباشد».
ترجمه: «عمر گفت: روزی «من» و ابوعبیده و ابوبکر و جمعی از صحابه نزد رسول خدا بودیم. او دست به شانة علی 7 زد و فرمود: «ای علی! تو اول مؤمن و اول مسلمانی، تو نسبت به من مانند هارون نسبت به موسی هستی».
ترجمه: «محمّد بن یحیی بن حبان گفت: جدم دو زن داشت. یکی هاشمی و دیگری انصاری؛ زن انصاری را طلاق داد، در حالی که بچه شیر میداد. یکسال گذشت؛ جدم فوت کرد. زن نامبرده مدعی شد که من هنوز همسر اویم، چون تا کنون حیض ندیده ام. این دو زن شکایت خود را نزد عثمان بردند. او حکم به نفع زن انصاری داد و زن هاشمی، عثمان راسرزنش کرد و او (عثمان) در جواب گفت: من از پسر عمویت علی نظر خواستم. به اشارت او چنین حکم کردم».
محبّ طبری در ذیل همین روایت آورده است:
فارتفعوا الی عثمان فقال: هذا لیس لی به علم فارتفعوا الی علم 7 فقال علی 7 تحلفین عند منبر النّبی 6 انّک لم تحیض ثلاث حیضات و لک المیراث، فحلفت فاشرکت فی الارث(1)
ترجمه: «عثمان گفت: من حکم این مسئله را نمیدانم. شکایت خود را پیش سوگند یاد کنی در این مدت سه بار حیض ندیدهای مستحق ارث خواهی بود. زن سوگند خورد و در ارث شریک شد».
1) . الریاض النضرۀ، ج 2، ص 197.
کان عمر اذا أشکل علیه شیء أخذ منه(1)
ترجمه: «از ابی حازم روایت شده است که مردی نزد معاویه آمد و از او مسألهای پرسید. معاویة گفت: از علی بپرس. مرد گفت: ای امیرالمؤمنین! جواب تو را بیشتر از جواب علی دوست میدارم. معاویه گفت: چه بد گفتی. از مردی کراهت ورزیدی که رسول خدا او را با علم بار آورده و درباره او فرمود: «نسبت تو به من به منزله هارون به موسی است جز این که پیامبر بعد از من نخواهد بود». برای عمر نیز هر وقت امری مشکل میشد از علی 7 کمک میگرفت.
ترجمه: «معاویه مسائلی که برایش پیش میآمد مینوشت تا از علی 7 بپرسد و چون شنید که او را کشتند، گفت: فقه و علم با مرگ پسر ابوطالب از میان رفت. برادرش عتبه به او گفت: اهل شام این حرف را از تو نشنوند؛ گفت: «رهایم کن».
ترجمه: «معاویه گفت: علی کسی بود که انبار بیت المال را جارو میکرد و پس از تقسیم آن در آن نماز میخواند. او کسی بود که خطاب به زر و سیم گفت: غیر مرا فریب دهید. او کسی بود که میراثی از خود باقی نگذاشت با این که تمام دنیای اسلام جز شام در دست او بود.»
ترجمه: «عامر، پسر سعد بن ابی وقاص از پدرش سعد روایت کرده که گفت: معاویة بن ابی سفیان به سعد گفت: چرا به ابوتراب ناسزا نمیگویی؟ گفت: مادام که سه خبر را به یاد میآورم، که رسول خدا 6 دربارة او فرموده، دشمنانش نمیدهم. سه چیزی که اگر یکی از آنها دربارة من فرموده بود از تمامی نعمتهای دنیا بیشتر ارزشش میدادم:
الف. هنگامی که در یکی از غزوات او را جانشین خود کرده بود، فرمود: آیا راضی نیستی نسبت به من چون هارون نسبت به موسی باشی جز این که بعد از من پیامبری نخواهد آمد»؟
ب. در روز خیبر فرمود: فردا حتماً پرچم را به دست مردی میدهم که خدا
1) . صحیح مسلم، کتاب فضائل الهمابه؛ سنن ترمذی؛ ج 2، ص 300؛ مسند احمد بن حنبل، ج 1، ص 185؛ حصائص نسایی، ص 4 - مروج الذهب، ج 3.
و رسولش را دوست دارد و خدا و رسولش هم او را دوست دارند و چون فردا شد من گردن کشیدم که شاید آن مرد من باشم. ناگهان فرمود: علی را نزد من بخوانید و چون او را آوردند آب دهان در چشم او انداخت و پرچم را به دست او داد و خداوند قلعه را برای او گشود.
ج. وقتی آیه «... قل تعالوا ابنائنا و ابناء کم...» نازل شد، رسول خدا، علی، فاطمه، حسن و حسین را صدا زد و فرمود: «بار الها! اینان أهل بیت من هستند.»
عسقلانی بعد از نقل این داستان از «مسلم» و «ترمذی» چنین مینویسد:
و این روایت از «ابی یعلی» به وجهی دیگرنقل شده که «سعد» به معاویه گفت: اگر ارّه دو سرهای را بر سرم بگذارید که علی 7 را سبّ کنم، هرگز این عمل را مرتکب نمیشوم».(1)
ترجمه: «سعد بن ابی وقاص روایت کرده است که معاویه در بعضی از سفرهای حج خود به مدینه آمد و سعد از او دیدن کرد. در آن جا صحبت از علی
7 به میان آمد و معاویه از او بدگویی کرد. سعد خشمگین شد و گفت: دربارة
کسی حرف میزنی که من از رسول خدا 6 شنیدم که میفرمود: «هر که من مولای اویم علی مولای اوست» و شنیدم که میفرمود: «تو نسبت به من به منزله هارون برای موسی هستی، جز این که بعد از من پیامبری نخواهد آمد».
در جنگ خیبر شنیدم که میفرمود: «امروز پرچم را به مردی میدهم که خدا و رسول را دوست میدارد.»
ترجمه: «از عمرو بن عاص روایت شده که گفت: وقتی از غزوة «ذات السلاسل» برگشتم باخود میاندیشم که کسی نزد رسول خدا محبوبتر از «من» نیست. عرض کردم یا رسول الله چه کسی نزد شما از همه محبوبتر است.
در کنز العمال افرادی را نام برده تا آنجا که عمرو بن عاص میگوید: یا رسول الله چرا دربارة علی حرف نمیزنی؟
رسول خدا رو به اصحاب کرد و فرمود: «این مرد را ببینید از جان من میپرسد؟»
1) . کنز العمال، ج 6، ص 400.
ترجمه: «انس بن مالک گفت: رسول خدا 6 بالای منبر رفت و سخنان زیادی گفت، و سپس فرمود: «علی بن ابیطالب کجاست؟ علی از جا برخاست و عرض کرد من اینجا هستم یا رسول الله 6. پیامبر او را به سینه خود چسباند و میانة دو چشم او را بوسید و با صدای بلند فرمود: مسلمانان! این برادر من، پسر عمّ من و داماد من است. این گوشت من و خون و موی من است. این پدر دو سبط من حسن و حسین است که سید و آقای جوانان اهل بهشتند».
ترجمه: «انس بن مالک میگفت: روزی در محضر پیامبر 6 بودم، همین که مشاهده کرد علی میآید، فرمود: «این شخصی که میآید در روز قیامت حجّت «من» بر امّت من است».
عن ابن عمر قال: انّ رسول الله 6 اخی بین اصحابه. فاخی بین ابوبکر و عمر و بین طلحه و الزّبیر و بین عثمان بن عفّان و عبدالرّحمن بن عوف، فقال علی 7: «یا رسول الله انّک قد اخیت بین اصحابک فمن اخی؟» قال رسول الله 6: «اما ترضی یا علی أن أکون اخاک؟». قال ابن عمر و کان علی جلداً شجاعاً فقال علی 7 بلی یا رسول الله 6 فقال رسول الله 6: انت اخی فی الدّنیا و الاخرة(1).
ترجمه: «ابن عمر روایت کرده است: رسول خدا در بین اصحابش پیمان برادری برقرار میکرد. عمر را با ابوبکر و طلحه را با زبیر و عثمان را عبدالرحمن برادر کرد. علی 7 عرض کرد: «ای رسول خدا! میان اصحاب خود برادری برقرار کردی. پس برادر من کیست؟»
فرمود: «یا علی یا راضی نیستی که من برادر تو باشم؟». پس عمر گفت: علی مردی جِدّ و شجاع بود. او گفت: بلی! ای رسول خدا6. حضرت فرمود: «پس تو در دنیا و آخرت برادرمن هستی».
ترجمه: «از پسر عمر روایت شده که گفت: رسول خدا در حجة الوداع، در
حالی که بر ناقهای سوار بود، به شانة علی زد و چنین فرمود: «بار الها! گواه باش من آنچه را که بر ذمّة خود داشتم ابلاغ کردم، این برادر من، پسر عم و داماد و پدر فرزندان من است. خدایا دشمنانش را به رو در آتش افکن».
ابوالاسود دوئلی میگوید: وقتی علی7 با سپاهیانش به سپاه طلحه و زبیر نزدیک شد در آن هنگام «دو صف» در مقابل هم قرار گرفتند. علی 7 سوار بر استر؛ پیش روی لشکر دشمن ایستاد و فرمود: «بگوئید زبیر نزد من
آید».
زبیر را صدا زدند. نزدیک علی 7 شد. حضرت فرمود: «ای زبیر! تو را به خدا سوگند میدهم هیچ یاد میآوردی آن روزی را که من و تو در فلان محل بودیم. رسول خدا 6 از ما دو نفر گذشت و به تو فرمود: «ای زبیر! آیا علی را دوست داری؟» و تو گفتی: آیا پسرخاله و پسر عمهام و کسی را که در دین من است دوست ندارم؟! آن گاه رو به من کرد و فرمود: «یا علی! آیا زبیر را دوست داری؟» عرض کردم: ای رسول خدا 6 «آیا پسر عمه ام و کسی را که بر دین من است دوست ندارم؟». پس رو به تو کرد و فرمود: «آگاه باش ای زبیر! به خدا سوگند تو روزی بر روی علی شمشیر میکشی و در آن روز تو تجاوز کار و بر وی ستم خواهی داشت؟»
زبیر گفت: آری! به خدا سوگند یادم آمد و از آن روزی که از رسول خدا 6 این سخن را شنیدم تا امروز فراموشم شده بود و به خدا سوگند با تو جنگ نمیکنم.
پس زبیر به لشکرگاه خود برگشت. پسرش گفت چه خبر است؟ گفت: علی
7 حدیثی را که «او» و «من» از رسول خدا 6 شنیده بودیم به یادم آورد. از رسول خدا 6 شنیده بودم که فرمود: «به خدا تو با او جنگ میکنی در حالی که ظالم بر او باشی» و اینک من از جنگ با او منصرف شده ام. عبدالله به پدرش گفت: آخر تو برای جنگ آمده ای؟ گفت: نه، من آمده ام میان مردم اصلاح کنم. اینک تو این کار را بکن. بگذار خداوند به دست تو مردم را اصلاح کند.
عبدالله گفت: حالا که سوگند خوردهای با او قتال نکنی، غلام خود را به عنوان کفاره آزاد کن و همین جا بمان تا اصلاح در میان امّت به دست تو فراهم شود. همین که آتش شعله ور شد طرف اسب خود رفت و سوار بر آن شده و از معرکة قتال دور شد(1).
ترجمه: «داود بن یزید از پدرش روایت کرده که گفت: ابو هریره داخل مسجد شد. مردم دورش را گرفتند آن وقت جوانی برخاست و گفت: تو را به خدا سوگند میدهم آیا از رسول خدا 6 شنیده اید که میفرماید: «هر که من
مولای او هستم علی هم مولای اوست. بار الها! دوست دار کسی را که علی را دوست دارد و دشمن دار کسی را که او را دشمن داشته باشد.» ابوهریره گفت: شهادت میدهم که از رسول خدا 6 شنیدم که میفرمود: «من
کنت مولاه فعلی مولاه».
ترجمه: «ابو هریره گفت: هر کس روز هجدم ذی الحجه را که همان روز غدیر «خم» است، روزه بگیرد، ثواب 60 ماه روزه برایش مینویسد. رسول خدا 6 در همان روز دست علی 7 را گرفت و فرمود: «آیا من ولی مؤمنان نیستم؟» گفتند: بلی یا رسول الله! فرمود: «هر که من مولای او هستم علی نیز مولای اوست».
ترجمه: «ابوهریره گفت: از رسول خدا 6 شنیدم که میفرمود: «نگاه به صورت علی عبادت است.»
اعمامی حمزة و ذکر علی عبادة»(1).
ترجمه: «دیلمی از عایشه روایت کرده که رسول خدا فرمود: «بهترین برادرانم علی است و بهترین عموهایم حمزه و یاد علی عبادت است».
ترجمه: «عروة از عایشه روایت میکند که پیامبر فرمود: «نگاه کردن به صورت علی عبادت است».
«یا امّ المؤمنین! آیا یادت هست که من بعد از قتل عثمان نزد تو آمدم و از تو پرسیدم بعد از عثمان به خلافت و امامت چه کسی تن در دهم؟ تو گفتی دست از علی 7 برمدار.»
عایشه سکوت کرد و چیزی نگفت. پس با برادرش «محمد» شترش را بند نهاده و پیادهاش کرده و او را نزد علی 7 بردیم: «آن حضرت دستور داد خانهای برایش اختصاص دهید(3).»
احد ینهاها»(1)
ترجمه: «هنگامی که خبر قتل علی 7 به عایشه رسید گفت: حالا دیگر عرب هر کاری که میخواهد بکند؛ چون دیگر کسی نیست که جلوآنها را بگیرد».
ترجمه: «عایشه گفت: هنگامی که رسول خدا 6 آخرین نفسهایش را میکشید، فرمود: «حبیب مرا نزد من بخوانید، رفتند ابوبکر را صدا زدند. رسول خدا 6 سر برداشت همین که او را دید، سر بنهاد و فرمود: حبیب مرا نزد من بخوانید. رفتند عمر را صدا زدند. باز رسول خدا 6 با دیدن او سر بنهاد و فرمود: حبیبم را نزد من بخوانید.
رفتند علی 7 را صدا زدند. رسول خدا همین که او را دید داخل بستر خود کرد و لحاف روی او انداخت و او را در آغوش گرفت؛ در حالی که دست به گردن علی داشت از دنیا رفت».
من الرّجال قال: زوجها ان کان ما علمت صواما قواماً(1)
ترجمه: «از عایشه سؤال شد محبوب ترین مردم نزد رسول خدا 6 چه کسی بود؟ گفت: فاطمه. گفتند: از مردان چه کسی؟
گفت: شوهرش. تا آن جا که میدانم او همواره روزه دار بود و به نماز مداومت داشت».
ترجمه: «پیش عایشه صحبت از علی 7 شد. گفت: من هیچ مردی محبوب تر از علی و هیچ زنی محبوب تر از همسرش فاطمه در نزد رسول خدا 6 ندیدم».
ابوالفرج اصفهانی به سند خود از عیسی بن عبدالله بن محمّد بن عمر بن علی از یزید بن عیسی مورق روایت کرده است:
«در زمان خلافت عمر بن عبدالعزیز در شام بودم. در آن هنگام عمر در «خناصره» اقامت داشت و به غیر بومیها دویست درهم میداد. پیش او رفتم. دیدم، در حالی که عبایی از پشم بر دوش و لنگی بر پا دارد، بر مسند تکیه زده است، از من پرسید: تو اهل کجائی؟ گفتم: اهل حجاز هستم. پرسید از کجای حجاز؟ گفتم: از مدینه. پرسید: از کدام قبیلة مدینه هستی؟ گفتم: قریش. گفت: از
کدام شاخة قریش؟ گفتم: از بنی هاشم. گفت: از کدام خانوادة بنی هاشم. گفتم: «مولای من علی 7 است» گفت: علی کیست؟! سکوت اختیار کردم دوباره پرسید: علی کیست؟! گفتم: پسر ابوطالب. در این هنگام عبا را کنار گذاشت
و نشست. سپس دست بر سینهاش گذاشت و گفت:
«انا و الله مولی علی» ثمّ قال: اشهد علی عدد ممن ادرک النّبی 6 یقول: «قال رسول الله من کنت مولاه فعلی مولاه»
ترجمه: «به خدا قسم من هم از موالیان علی هستم و افزود خدا را گواه میگیرم که از جماعتی از صحابه شنیدم میگفتند: رسول خدا 6 فرمود: «هر که من مولای اویم علی نیز مولای اوست».
سپس صدا زد: «مزاحم» مأمور پرداخت کجاست؟ و از وی پرسید به امثال ایشان چند درهم میدهی؟ گفت: دویست درهم. دستور داد به او 50 دینار به خاطر ولایتش علاوه بر دویست درهم به علی 7 بدهد. پس از من پرسید آیا مقرری داری؟ گفتم: نه؛ دستور داد نام او را در لیست مقرری بگیرها ثبت کنید...(1)
احمد بن حنبل، چهارمین مؤسس مذهب أهل
سنت، در بغداد چشم به جهان گشود و در همان شهر فوت کرده است.(2)
ابیطالب(1)
ترجمه: «حاکم به سند خود از محمّد بن منصور طوسی روایت کرد که میگفت: از احمد بن حنبل شنیدم که میگفت: هرگز احادیثی در فضل هیچ یک از اصحاب رسول خدا 6 به مثابة فضل علی7 وارد نشده است.»
القول فی علی 7 و الخلافة و الخلافة و علی ان الخلافة لم تزین علیاً بل علی زین الخلافة(2)
ترجمه: «خطیب بغدادی به سند خود از عبدالله بن احمد حنبل نقل میکند که میگفت: روزی در مجلس پدرم بودم که جمعی از مردم کرخ نزدش آمده دربارة خلافت ابوبکر، عمر، عثمان و علی و حوادث و صحبتهای بسیار طولانی به میان آوردند.
در پایان پدرم سرش را بلند کرد و گفت: دربارة خلافت علی 7 زیاد حرف زدید و آنچه مسلم است آن است که آن سه نفر با احراز پست خلافت آبرو برای خود کسب کردند؛ ولی علی با خلیفه شدنش به خلافت آبرو داد».
خطیب بعد از نقل این جریان مینویسد: سیاری گفت: هنگامی که این حدیث را به یکی از شعیان گفتم در جواب گفت: نصف عداوتی که نسبت به
احمد بن حنبل داشتم به خاطر این حرفی که زده شد، از قلبم زدوده شد.
محمّد بن عبدالله نیشابوری مکنّی به ابو عبدالله معروف به ابن البیع؛ فقیه، قاضی، محدث حافظ از بزرگان فقها و محدثین نیشابور است که در عصر خود امام أهل حدیث و تألیفاتش به تصدیق أهل فنّ در موضوع خود بی نظیر بود و او نخستین کسی است که علم درایه را وضع نموده است.(1)
قال الحاکم فقد تواترت الاخبار انّ فاطمه بنت اسد ولدت امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب فی جوف الکعبه(2)
ترجمه: «حاکم گفت: به موجب اخبار متواتره فاطمة بنت اسد امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب را در داخل کعبه به دنیا آورد».
قال المناوی فی فیض القدیر: ما هذا الفظه؛ قال الغزالی: قد علم الاوّلون و الآخرون انّ فهم کتاب الله منحصر الی علم علی و من جهل ذلک فقد ضلّ عن الباب الّذی من ورائه یرفع الله عن القلوب الحجاب حتی تحقق الیقین الّذی لایتغیر بکشف الغطاء(3)».
ترجمه: «مناوی در فیض القدیر مینویسد: غزالی گفت: متقدمین و متأخرین همه میدانند که فهم کتاب خدا منحصر به علم علی 7 است و اگر کسی این
حقیقت را نفهمیده باشد درِ خانهای را که خدا از آن در پردهها را از روی دلها بر میدارد، گم کرده است».
زمخشری از فحول علمای اهل سنت در فقه، حدیث، تفسیر، نحو، لغت و همچنین در علم بیان، بلاغت و ادبیات عرب استاد کلّ و مرجع فاضل بوده و او را فخر خوارزم میگفتند.
ایشان تألیفات زیادی دارد که هر یک از آنها در اثبات تبحر علمی او، برهان قاطعی است و از همه مشهورتر تفسیر «الکشاف عن حقایق التنزیل» است که از شهرت جهانی برخوردار و مرجع استفادة فحول است(1).
قال الزمخشری فی الکشاف فی ذیل تفسیر آیة المباهله فی سورة آل عمران:
«فأتوا رسول الله 6 و قد غدا محتضناً الحسین 7 آخراً بید الحسن 7 و فاطمة یمشی خلفه، و علی خلفها و هو یقول اذاً أنا دعوت فآمنوا». فقال اسقف نجران: یا معشرالنّصاری انّی لأری وجوهاً لو شاءو ان یزیل الله جبلاً من مکانه لا زاله فلا تباهلوا فتهلکوا.
ترجمه: «زمخشری در کشاف در ذیل آیه مباهله در سوره آل عمران مینویسد:
رسول خدا 6 در روز مباهله، در حالی که امام حسن و را در بغل و دست امام حسین را گرفته بود و حضرت فاطمه به دنبال او، وعلی پشت سر فاطمه
1) . ریحانۀ الادب، ج 2، ص 379.
حرکت میکردند، هنگامی که به قرار گاه مباهله نزدیک میشدند، رسول خدا به ایشان فرمود:
«هرگاه من دعا کردم شما آمین بگوئید».
اسقف نجران همین که این وضع را دید گفت: ای نصارای نجران! من صورتها، و سیماهایی را میبینم که اگر از خدا بخواهند کوهی را از جای خود برکند، این کار را نیز انجام میدهند. پس با آنان مباهله نکنید که هلاک میشوید.
زمخشری بعد از نقل این حدیث مینویسد:
«و فیه دلیل لا شیء اقوی منه علی فضل اصحاب الکساء و فقه برهان واضح علی صحّة نبوة النّبی لانّه لم یرو أحد من موافق و لا مخالف انّهم اجابوا الی ذلک».(1)
ترجمه: «این آیه دلیل محکمی است بر فضیلت اصحاب کساء که هیچ دلیلی از چنین قوت برخوردار نیست و نیز دلالت واضحی بر ضحت نبوت رسول خدا 6 دارد؛ چون احدی، ازمخالف و موافق، روایت نکرده است که مسیحیان نجران مباهله را پذیرفته باشند.
1) . تفسیر کشاف، ج 1، ص 434.
من عند علی 7 فلقیه سلمان الفارسی و ابن الکواء فقال ابن الکواء: من قطع یدک؟ فقال: امیرالمؤمنین و یعسوب المسلمین و ختن الرسول و زوج البتول.
فقال: قطع یدک و تمدحه؟! فقال: و لم لا امدحه و قد قطع یدی بحق و خلّصنی من النّار...».(1)
ترجمه: «فخر رازی در ذیل آیة نهم سورة کهف مینویسد:
اما دربارة علی «کرم الله وجهه» روایت شده است که یکی از دوستدارانش که مرد سیاه چهرهای بود دزدی کرده بود. وقتی او را به حضورش آوردند پرسید: آیا دزدی کرده ای؟
گفت: آری! حضرت دستش را قطع کرد و آن مرد هنگام برگشت به سلمان فارسی و ابن الکوا خارجی و آشوب گر برخورد کرد. ابن الکوا پرسید: چه کسی دستت را برید؟
گفت: امیرالمؤمنین و پیشوای مسلمین، داماد رسول خدا و همسر فاطمه زهرا3.
گفت: وای بر تو! دستت را قطع کرده است و این چنین به مدح و ثنایش پرداختهای؟
گفت: چرا مدحش نگویم که او دست مرا به حق بریده و از آتش نجاتم داد.
هنگامی که سلمان این جریان را به علی 7 گزارش داد، حضرت دستور داد و آن مرد سیاه را آوردند، حضرت دست خود را بر ساعد او گذاشت و با دستمالی دست و ساعد، او را بست و دعا خواند. بعد صدائی از آسمان شنیدم که
1) . التفسیر الکبیر فخر رازی، ذیل آیۀ 9: سورۀ کهف (أم حسبت ان...).
دستمال را از روی دست او بردارید. همین که دستمال را برداشتیم، دیدیم دستش به اذن خدا بهبود یافته است.
ترجمه: «فخر رازی در تفسیر کبیر در سوره بقره آیه «تلک الرّسل فضلنا بعضهم علی بعض...» روایت کرده که رسول خدا 6 از علی 7، بعد از کشتن عمرو بن عبدود پرسید، یا علی در هنگام مبارزه با عمرو خود را چگونه دیدی؟
عرض کرد: در آن لحظه از چنان قدرتی برخوردار بودم که اگر تمامی اهل مدینه میخواستند با من درگیر شوند، بر همه آنها غالب میآمدم»
به همین جهت میبینم هر کس علم به احوال عالم غیب بیشتر دارد، قلبی قوی تر و اعصابی شکننده تر ادرد و لذا علی بن ابی طالب «کرم الله وجهه» را میبینم که میفرماید: «به خدا سوگند درب خیبر را در آن حال با نیروی جسمانی از جایش بر نکندم بلکه با نیروی ربانی این کار را به انجام رساندم».
این قدرت و توان بدان جهت است که علی «کرم الله وجهه» در آن حال به
1) . تفسیر فخر رازی، ذیل سورۀ بقره، آیه 253.
کلی از عالم ماده و جسم منقطع شده بود و ملائکه نور عالم کبریایی را بر دلش تابانده و در نتیجه روح وی روحی قوی شبیه به ارواح ملکی شد و أشعة عالم قدس و عظمت در دلش تلألؤ کرد و قدرتی یافت که دیگران هرگز به چنین قدرتی دسترسی پیدا نمیکنند.
ترجمه: «هفتم این که دلایل عقلی موافق ماست و عمل علی بن ابی طالب 7 هم موید ما است؛ هر کس در دینش «علی» را امام خویش قرار دهد به دست آویز استوار محکمی چنگ زده است».
ابو حامد هبة الله بن محمّد بن أبی الحدید مدائینی از بزرگان علمای اهل سنت است. به طوری که معروف است در اصول مذهب اعتدال را برگزید و در فروع شافعی مذهب بوده است.
شرح نهج البلاغه او حاکی از موالات وی نسبت به مولای متقیان علی 7 و خاندان رسالت است؛ به ویژه هزار فقره از احادیث و کلمات قصار علویة که بر شرح خود افزوده است، مؤید دیگر این قضیه است و برتر از همة قصائد، سبع علویة اوست که در فضایل و مدائح آن حضرت سروده است اما اگر بخواهیم همة قصائد و سخنانی را که ابن ابی الحدید در مدح مولای متقیان آورده است
بیاوریم سخن به درازا میکشد و از تناسب بحث، که بنا بر اختصار است، خارج میشود.
به همین دلیل چند جمله از کلام او را در اینجا میآوریم:
فأمّا فضائله فانّه قد بلغت من العظم و الجلالة و الانتشار و الاستشهار مبلغاً یسمج معه التعرض لذکرها و التّصدی لتفصیلها فصارت کما قال ابو العینا لعبیدالله بن یحیی بن خاقان وزیر المتوکل و المعتمد رائیتنی فیما اتعاطی من وصف فضلک کالمخبر عن ضوء النّهار الباهر و القمر الزاهر الّذی لایخفی علی النّاظر فایقنت انّی حیث انتهی بی القول منسوب الی العجز مقصرّ عن الغابة فانصرفت
عن الثناء علیک الی الدعاء لک، و وکّلت الاخبار عنک الی علم الناس بک.
و ما اقول فی رجل اقرّ له اعداؤه و خصومه بالفضل و لم یمکنهم جحد مناقبة و لا کتمان فضائله فقد علمت انّه استولی بنو امیة علی سلطان الاسلام فی شرق الارض و غربها و اجتهدوا بکلّ حیلة فی اطفاء نوره و التحریض علیه و وضع المعایب و المثالب له و لعنوه علی جمیع المنابر و توعدّوا مادحیه بل حبسوهم و قتلوهم و منعوا من روایة حدیث یتضمن له فضیلة او یرفع له ذکراً حتی حظروا ان یسمی احد باسمه فما زاده ذلک الا رفعة و سمّو او کان کالمسک کلما ستر انتشر عرفه و کلما کتم تضوع نشره و کالشمس لاتستر بالراح و کضوء النّهار ان حجبت عنه عین واحدة ادرکته عیون کثیره»
ترجمه: «می گوید: چه گویم دربارة مردی که دشمنانش به فضل او اقرار کردند و نتوانستند فضایل و مناقب او را کتمان کنند و معلوم است که بنی امیه با آن که مالک
شرق و غرب عالم شدند و نهایت سعی و مکر در خاموش کردن
نور او نمودند و احادیث بسیاری در مثالیب و معایب او و نزدیکان او وضع کردند و بر منابر سبّ و لعن او نمودند و مداحان و شیعیانش را زندانی و قتل و غارت نمودند و مردم را از روایت حدیثی که دلالت بر فضل و منقبت او کند اکیداً منع کردند تا آنجا که بر مردم حرام کردند که نام او را بر زبان برانند آنان هر چه بیشتر در این زمینه از خود سماجت نشان دادند همان اندازه نام او بلندتر و قدرش رفیع تر شد. مانند مشک که هر قدر آن را پنهان کنند بویش مخفی نماند و مثل آفتاب که به کفت دست پوشیده نشود و مانند روز روشن که اگر یک چشم آن را نبیند، چشمان زیادی آن را خواهد دید».
و قد عرفت ان اشرف العلوم هو العلم الالهی لانّ شرف العلم بشرف المعلوم و معلومه أشرف الموجودات فکان هو أشرف العلوم و من کلامه اقتبس و عنه نقل و الیه انتهی و منه ابتداء...
ترجمه: «و تو میدانی که اشرف علوم علم خداشناسی است و هر که خدا را شناخته از او شناخته و چراغ هدایت از بیان او افروخته و راه خداشناسی به شمع کلام او روشن گشته و دست تعلیم او نور در دلهای علما سرشته است.
معتزله، که اهل توحید و عدل و ارباب نظر و عقل و در این فن استاد جهانیانند، شاگردان او هستند و اشاعره نیز معلومات خود را از آن حضرت کسب نموده اند.
استاد مشایخ اشاعره و معتزله آن حضرت است و انتساب امامیه و زیدیه به آن حضرت ظاهر است».
و من العلوم: علم الفقه و هو اصله و اساسه و کل فقیه فی الاسلام فهو عیال
علیه و مستفید من فقهه.
ترجمه: «از جمله علوم علم فقه است که آن حضرت اصل و اساس آن بوده و هر فقهی در اسلام عیال او بوده و از فقه او استفاده کرده است».
اما پیروان ابوحنیفه مانند؛ ابو یوسف و محمّد و غیر اینها همه علم را از ابوحنیفه کسب کرده اند؛ اما شافعی فقه را از محمّد بن حسن آموخته و فقه او نیز به ابوحنیفه بر میگردد.
احمد بن حنیل نیز فقه را نزد شافعی فرا گرفته است که در نتیجه فقه او نیز به ابوحنیفه بر میگردد و ابوحنیفه فقه را از جعفر بن محمد 7 آموخته است که جعفر بن محمد 7 از پدرش. پس همه علوم به علی بر میگردد.
اما مالک بن انس، فقه را از ربیعه فراگرفته و ربیعه از عکرمه و عکرمه از عبدالله بن عباس و ابن عباس نیز از علی 7 آموخته است.
فقه شافعی را از طریق مالک نیز میتوان به علی 7 برگرداند؛ بدین ترتیب که فقه فقهای چهارگانه اهل سنت به علی منتهی میگردد؛ اما فقه شیعه که رجوع آن به علی روشن است. همچنین فقهای صحابه، مانند عمر بن خطاب و عبدالله بن عباس که مراجعاتشان به علی 7 بسیار معروف است، از علی 7 اخذ کرده اند اما منشأ علم ابن عباس که علی بوده بسیار روشن است؛ منشأ علم عمر، علم «علی» است؛ چون رجوع مکرّر عمر به علی 7
در بسیاری از مسائل مشکلی که در نزد همگان معروف است و اعتراف خودش که به طور مکرر میگوید: «لو لا علی لهلک عمر» و «لابقیت لمعظلة لیس لها ابوالحسن» و «لایفتینّ أحد فی المجسد و علی حاضر»؛ روشن میکند که علم فقه به طور کلی به امام علی 7
منتهی میشود.
از طریق عامه و خاصّه وارد شده است که پیامبر 6 فرمود: «اقضاکم علی(1)» منظور از «قضا» همان علم فقه است. بنابراین علی 7 فقیهترین صحابه هست.
باز هم روایت کرده اند؛ موقعی که پیامبر اکرم 6 «علی» را برای قضاوت به یمن اعزام فرمود او را دعا کرد و گفت:
«اللهم اهد قلبه و ثبّت لسانه»؛
ترجمه: «خدایا! قلبش را هدایت و زبانش را ثابت گردان».
علی 7 فرمود: «فما شککت بعدها فی قضاء بین اثنین»؛ «پس از دعای پیامبر در داوری میان دو نفر هرگز به شک و تردید روبرو نشدم».
و من العلوم: علم تفسیر القرآن؛ و عنه أخذ و منه فرع و اذا رجعت الی کتب التّفسیر علمت صحة ذلک لانّ اکثره عنه و عن عبدالله بن عباس و قد علم النّاس حال ابن عباس فی ملازمته له و انقطاعه الیه و انّه تلمیذه و خریجه و قیل له: این علمک من علم ابی عمّک؟ فقال: کنسبة قطرة من المطر الی البحر المحیط.
ترجمه: «از جمله علوم، تفسیر قرآن است که به تمامی از علی 7 مأخوذ است؛ چون ابن عباس، استاد مفسرین، اکثر این علم را از او گرفته است.
او شاگرد علی 7 بوده است و از ابن عباس پرسیدند که علم تو با علم ابن عمت چه نسبتی دارد؟ گفت: مثل قطرة باران نسبت به دریای بی کران است».
و من العلوم: علم النّحو و العربیة و قد علم النّاس کافة أنّه هو الّذی ابتدعه و أنشاه و املی علی ابی الاسود الدوئلی جوامعه و اصوله من جملتها: الکلام کلّه
1) . سیوطی، جامع الصغیر، ج 1، ص 58.
ثلاثة اشیاء؛ «اسم» و «فعل» و «حرف».
و من جملتها تقسیم الکلمة الی «معرفة» و «نکره» و تقسیم الاعراب الی «الرفع» و «النصب» و «الجر» و «الجزم»(1)و هذا یکاد یلحق بالمعجزات لان القوة البشریة لا تفی بهذالحصر و لاتنحض بهذا الاستنباط»
ترجمه: «از جملة علوم؛ علم نحو و ادبیات عرب است که همه میدانند، این علم را علی 7 اختراع کرده است و ابوالاسود دوئلی آن را تدوین کرده است و اصول و قواعد آن را علی 7 بیان فرموده است؛ از جمله کلام را بر سه
نوع به عنوان «اسم» و «فعل» و «حرف» همچنان کلمه را به «معرفه» و «نکره» تقسیم نموده است و نیز اعراب را منحصر در «رفع» و «نصب» و «جر» و «جزم» دانسته است که این ابداع و ابتکار، بدون تردید، نوعی معجزه شناخته میشود؛ زیرا قدرت فکری بشر از تنظیم و ترتیب این امور عاجز است.
ابن ابی الحدید سپس راجع به کمالات و فضایل انسانی حضرت مانند شجاعت، سخاوت، عدالت، حلم، عفو، حسن خُلق، زهد، تقوا، عبادت، فصاحت و بیان آن امام سخن به میان آورده و راجع به هر کدام نمونه هایی ذکر کرده و سرانجام مینویسد:
«چه بگویم!! در شأن مردی که در هدایت از همة مردم سبقت گرفته و زمانی که او به خدا ایمان آورده، همگان مشغول عبادت سنگها بوده اند و هیچ کس بر او در توحید سبقت نداشته، مگر رسول خدا 6 که رایت سبقت در عالم افراشته.»
1) . معجم الادبا، ج 14، ص 42-50.
اکثر أهل حدیث بر آنند که او در متابعت از رسول خدا 6 از همه مقدم است و به او ایمان آورده است چنان که علی 7 خود فرموده است:
«انا الصدّیق الاکبر و أنا الفاروق الأوّل أسلمت قبل الاسلام النّاس و صلّیت قبل صلاتهم».
آنچه بیان شد، گوشهای از فضایل آن حضرت اسم که اگر بخواهیم مناقب او را به تفضیل بیان کنیم، به کتابها و زمانهای طولانی نیاز داریم.(1)
احمد شهاب الدین، مؤلف کتاب «توضیح الدلائل علی ترجیح الفضایل»، در این که علی در جمیع صفات شبیه و مانند پیامبر بوده مینویسد:
و لایخفی ان مولانا امیرالمؤمنین 7 قد شابه النّبی فی کثیر بل اکثر الخصال الرضیه و الافعال الزکیه و عاداته و عباداته و احواله العلیة و قد صحّ ذلک له بالاخبار الصحیحة و الاثار الصریحة ولایحتاج الی اقامة الدلیل و البرهان و لایفتقر الی الیضاح حجة و بیانا و قد عد بعض العلما بعض الخصال لامیر المؤمنین علی 7 التی هو فیها نظیر سید نا النّبی الامّی.
ترجمه: «مخفی نماند که مولای ما امیرالمؤمنین 7 در بیشتر اوصاف پسندیده و کردار پاک، عادات و عبادت و حالات به رسول اکرم 6 شباهت دارد و این مطلب احتیاجی به دلیل و برهان و حجت و بیان ندارد».
برخی از آن خصال را که در آن شبیه پیامبر است را به اختصار میآوریم:
1) . شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج 1، ص 16-30.
نسب: در نسب علی مانند پیامبر است.
طهارت:
نظیره فی الطهارة بدلیل قوله تعالی: «انّما یرید الله لیذهب عنکم الرّجس اهل البیت و یطهّر کم تطهیراً»
یعنی علی 7 در طهارت و پاکی نظیر پیامبر است به دلیل آیه تطهیر که درباره پنج تن آل عبا نازل گردیده است».
و نظیره فی الولایة بدلیل قوله «انّما ولیکم الله و رسوله و الّذین آمنوا الّذین یقیمون الصّلوة و یؤتون الزّکاة و هم راکعون»
ترجمه: «نظیر آن حضرت است در آیه مزبور از حیث ولایت بر امّت به دلیل «انما ولیکم الله» به اتفاق فریقین دربارة علی 7 نازل گردید است».
و نظیره فی الاداء و التبلیغ بدلیل الوحی الوارد علیه یوم اعطاء سورة برائت لغیره فنزل جبرئیل و قال لایؤدیها الا انت او هو منک فستعادها منه فاداها علی (رض) فی الموسم»
ترجمه: «و نظیر آن حضرت است در اداء رسالت و تبلیغ دین به دلیل سورة برائت و نزول آن بر پیامبر خاتم.
حضرت آیه را به ابوبکر داد تا در موسم حج برای اهل مکه قرائت کند جبرئیل نازل شدو عرض کرد: او اداء رسالت نتواند مگر خودت یا کسی که از تو باشد. پس حضرت آیات سورة برائت را، به امر خدا، از ابوبکر گرفت و به
علی داد تا در موسم اداء نماید».
نظیره فی کونه مولی الامّة بدلیل قوله 6: «من کنت مولاء فهذا علی مولاه».
ترجمه: «و نظیر آن حضرت است در ولایت بر امّت به دلیل فرمودة پیامبر اکرم 6: «هر که من مولای او هستم علی هم مولای اوست».
نظیره فی مماثلة نفسیهما و ان نفسه قامت مقام نفسه و ان الله تعالی اجری نفس عجلی مجری نفس النّبی 6 فقال: «و من حاجک فیه من بعد ماجائک من العلم...»
ترجمه: «و نظیر آن حضرت است در همسان بودن نفس آن دو، و این که نفس علی 6 قائم مقام نفس رسول خدا 6 است، چنان چه در آیة مباهله علی را به منزلة نفس آن حضرت قرار داده است».
و نظیره فی فتح بابه فی المسجد کفتح باب رسول الله و جواز دخول المسجد جنباً کحال رسول الله 6 علی السواء.
ترجمه: «و نظیره آن حضرت است در فتح باب او به مسجد، مثل فتح باب رسول خدا و جواز عبور و مرور او از مسجد در حال جنابت مانند رسول خدا 6».
دکتر ذهبی، استاد دانشگاه الازهر و مؤلف کتاب التفسیر و المفسرون، در
معرّفی شخصیت علمی امام شیعیان امیر مؤمنان علی 7 میگوید:
کان رضی الله عنه بحراً فی العلوم کان قوی الحجة، سیلم الاستنباط اوتی الحظّ الاوفر من الفصاحة و الشعر، و کان ذا عقل، قضائی ناضج و بصیرة نافذة الی بواطن الامور،. کثیرا ما کان یرجع الیه الصحابة فی فهم ما خفی و استجلاء ما اشکل(1).
ترجمه: «علی دریای علم و استدلالش قوی و استنباطش درست و از فصاحت، خطابه و شعر بهرة فراوان داشت. عقل قضائیش کامل بود و بصیرت نافذ به بواطن امور داشت و در موارد زیادی صحابه برای حل مشکل خود به او مراجعه میکردند».
عبدالله بن عباس بن عبدالمطلب، بکنی به «ابوالعباس» معروف به «ابن عباس» بنابر مشهور از اکابر صحابه و جد اعلای خلفای بنی عباس (متوفی 68 ه.ق) است.
پیامبر اکرم 6 دربارهاش چنین دعا کرد:
«اللهم فقّهه الدّین و علّمه التّأویل».(2)
و نیز در حق او گفت: «اللهم اعط ابن عباس الحکمة و فی علّمه التّأویل».(3)
«مانزل فی أحد من کتاب الله تعالی مانزل فی علی 7(1)».
«ما نزل الله «یا ایها الّذین آمنوا» الّا و علی امیرها و شریفها و لقد عاتب الله اصحاب محمّد فی غیر مکان و ما ذکر علیاً الا بخیر(2)».
ترجمه: «خداوند در هیچ جای قرآن مجید مؤمنان را با «یا ایها الّذین آمنوا» مورد خطاب قرار نداده مگر این که امیر و شریف آنها علی 7 است؛ یعنی فرد کامل، کسانی اند که ایمان به علی 7 آورده اند.
خداوند در قرآن به طور مکرّر و در موقعیتهای مختلف اصحاب پیامبر را مورد عتاب و سرزنش قرار داده ولی در همه جا از علی 7 به خیر و نیکی یاد کرده است».
اخرج ابن مردویه عن ابن عباس فی قوله تعالی: «اتّقوا الله و کونوا مع الصادقین» قال: مع علی بن ابیطالب 7(3)
ترجمه: «ابن مردویه از ابن عباس روایت کرده است که او گفت: در این آیه، منظور از «صادقین» علی بن ابیطالب 7 است».
روی بسنده عن ابن عباس قال: قال ابوموسی الاشعری انّ علی اوّل من أسلم مع رسول الله 6.(1)
ترجمه: «ابن عباس میگوید: رسول خدا فرمود: هر که میخواهد به حلم ابراهیم، حکمت نوح و جمال یوسف بنگرد، علی بن ابی طالب را بنگرد».
لو انّ الشجر اقلام و البحور مدادً و الانس کتّاب و الجنّ کتابٌ ما احصوا فضایل امیرالمؤمنین علی 7(3).
«و کان اوّل من أسم من النّاس بعد خدیجة»؛ «او (علی) بعد از خدیجه اولین کسی بود که ایمان آورد».
رسول خدا 6 جامعة خود را روی علی، فاطمه و حسنین انداخت و فرمود: «انّما یرید الله لیذهب عنکم الرّجس أهل البیت و یطهّرکم تطهیرا».
قال ابن عباس، قال رسول الله 6:
«من سبّ علیاً فقد سبّنی و من سبّن فقد سبّ الله و من سبّ الله عزّوجلّ أکبّه الله علی منخره».(4)
ترجمه: «هر کس علی را ناسزا گوید، مرا ناسزا گفته، و هر کس مرا ناسزا
بگوید خدا را ناسزا گفته؛ و هر کس خدا را ناسزابگوید خدا او را در آتش دوزخ معذّب خواهد کرد».
ترجمه: «علقمه و اسود گفتند: بعد از آن که ابو ایوب انصاری از جنگ
1) . تاریخ بغداد، ج 13ت، ص 187 - کنز العمال، ج 6، ص 155 - اسد الغابۀ، ج 4، ص 32.
صفین برگشت و به دیدنش رفتیم و گفتیم: ابو ایوب! خدا تو را با سکونت رسول خدا در خانه ات، هنگامی که وارد مدینه شد و به زانو زدن شتر ایشان بر در خانه ات، تو را گرامی داشت. اکنون شمشیرت را بر دوش گرفته و آمدهای و «اهل لا اله الا الله» را آماج ضربات خود ساخته ای؟
ابو ایوب انصاری گفت: یک رهبر هرگز به پیروان خود دروغ نمیگوید؛ رسول خدا 6 مارا مأمور کرد با سه طائفه در رکاب علی 7 بجنگیم:
ناکثین، قاسطین و مارقین.
اما ناکثان عبارت بودند از لشکر طلحه و زبیر که بیعت با علی را شکستند و جنگ جمل را راه انداختند.
قاسطین همینها هستند که اینک از جنگ آنها بر میگردیم.
مارقین به خدا هنوز نمیدانم چه کسانی هستند و چه وقت با آنان خواهیم جنگید ولی نبرد با آنان نیز روزی اتفاق خواهد افتاد.
آنگاه گفت: من از رسول خدا 6 شنیدم که به عمّار میفرمود: «ای عمّار! تو به دست جمعی یاغی و سرکش و ستمکار کشته میشوی و آن روز «حق» با «تو» و تو با حق خواهی بود.
ای عمّار! هر گاه علی 7 را دیدی که به راهی میرود، و تمام مردم به راهی دیگری، تو راه علی را بگیر که تو را به سوی هلاکت راهنمایی و از هدایت خارج نمیکند.
ای عمّار! هر کس به قصد یاری کردن علی در مقابل دشمنانش شمشیر حمایل کند، خدا در روز قیامت دو شمشیر از دُر ّ به او حمایل میکند و کسی که
شمشیری بر ضد علی 7 حمایل کند، خداوند در قیامت شمشیر از آتش به او حمایل میکند.
گفتیم: ابو ایوب! همین قدر کافی است. خدا تو را رحمت کند.»
رسول خدا مریض بود و فاطمه برای عیادت بر او وارد شد و او را در نهایت ضعف و ناتوانی دید و گریه سر داده و شک به رخسارش روان گردید.
پیامبر وقتی فاطمه را چنین دید دلداری داد و فرمود:
«یا فاطمه انّ الله أطلع الی الارض اطلاعة فاختار منها آباک فبعثه نبیاً ثمّ اطلع الیها ثانیة فاختار منها بعلک فاوحی الی
فانکحته ایاک و اتخذته وصیاً اما علمت انّ لکرامة الله ایاک زوجک اعظهم حلماً و اقدمهم سلماً و اعلمهم علماً فسرّت بذلک فاطمه و استبشرت».(1)
ترجمه: «ای فاطمه 3! خدای تعالی نظری به سوی زمین انداخت پدر تو را برگزید و او را پیامبر خود قرار داد، دوباره بر زمین نظری انداخت شوهرت را برگزید و به من وحی کرد تا تو را به عقد او در آورم و او را وصی خود گردانیدم.
آیا نمیدانی که برای کرامت تو است که خدای تعالی تو را با عظیم ترین امت از نظر حلم و با سابقه ترین آنان از نظر اسلام و داناترین آنان از نظر علم تزویج کرد. با شنیدم سخنان پیامبر آثار سرور و خوشحالی در چهرة فاطمه 3
1) . خوارزمی، مناقب، ص 63؛ مناقب ابی المغازلی، ص 101.
آشکار شد».
عن ابی ذر قال: قال رسول الله 6 من اطاعنی فقد اطاع الله و من عصانی فقد عصی الله و من اطاع علیاً فقد اطاعنی و من عصی علیاً فقد عصانی(1)
و عن ابی ذر قال: ما کنا نعرف المنافقین علی عهد رسول الله الآ بثلاث:
بتکذیبهم الله و رسوله و التّخلف عن الصلوة و بغضهم علی بن ابیطالب(2)
ترجمه: «ابوذر غفاری گفت: در زمان رسول اکرم منافقان را به سه چیز میشناختم:
با تکذیب خدا و رسولش.
تخلف از نماز.
عداوت با علی 7.
«من أحب علیاً فقد احبّنی و من ابغض علیاً فقد ابغضنی(3)».
ترجمه: «مردی به سلمان فارسی گفت: این همه علی را دوست میداری؟
فرمود: از رسول خدا شنیدم که میفرمود:
«هر کس علی را دوست بدارد مرا دوست نداشته، و هر کس علی را دشمن بدارد، مرا دشمن داشته است».
ترجمه: «ابو سعید خُدری گفت: وقتی رسول خدا در روز غدیر «خم» علی را به مقام ولایت نصب فرمود، جبرئیل از آسمان فرود آمد و این آیه را با خود آورد؛
«الیوم أکملت لکم دینکم...».
یقول لعلی 7: «یا علی طوبی لمن احبّک و صدق فیک و ویل لمن ابغضک و کذب فیک(2)»
ترجمه: عمّار یاسر میگوید: از رسول خدا شنیدم که به علی 7 میفرمود:
«یا علی! خوشا به حال کسی که تو را دوست داشته و نسبت به تو صداقت پیشه کند. وای به حال کسی که تو را دشمن داشته و نسبت به تو نفاق بورزد».
ترجمه: «ابن عساکر از جابر بن عبدالله
روایت کرده است:
در محضر رسول خدا 6 بودیم که علی 7 از راه رسید، رسول خدا 6 فرمود: «[قسم به] آن خدایی که جانم در دست اوست، تنها این مرد و شیعیانش در روز قیامت رستگارند».
به همین جهت اصحاب رسول خدا 6 هر وقت علی 7 را میدیدند به یکدیگر میگفتند: «خیر البریة» آمد.
ترجمه: «جابر بن عبدالله گفت: «علی 7 در جریان جنگ خیبر همان روزی که دژ محکم آن را گشود و درب خیبر را از جا بلند کرد و پس از آن سنگینی آن «در» را سنجیدند کمتر از چهل نفر نتوانستند آن را از زمین حرکت دهند».
عنی فرأیت انّه لم یوافقه فقلت: یا رسول الله 6 ألا تستخلف عمر؟ فاعرض عنی فرأیت انّه لم یوافقه فقلت: یا رسول الله الا تستخلف علیاً؟ قال: «ذلک و الّذی لا اله الا هو أن بایعتموه و اطعتموه ادخلکم الجنة» (قال رواه الطبرانی(1))
ترجمه: «عبدالله بن مسعود در آخر روایتی که در آن اسلام آوردن جنیان را ذکر میکند، میگوید: رسول خدا 6 ضمن سخنانش به من فرمود: «أجل من نزدیک شده».
عرض کردم: این رسول خدا 6 آیا ابوبکر را خلیفة خود نمیکنی؟ از من روی برگردانید. فهمیدم که با این امر موافقت ندارد. عرض کردم عمر چطور؟ باز از من روی برگرداند.
پرسیدم: ای رسول خدا 6 علی 7 را جای خود نمینشانی؟ فرمود: «به خدایی که معبودی جز
او نیست خلافت حق اوست اگر با او بیعت نموده و اطاعتش کنید همة شما را داخل بهشت میکند».
ترجمه: «ابن مسعود گفت: هفتاد سوره از قرآن را نزد رسول خدا 6 خواندم و حفظ کردم و بقیه را نزد بهترین مردم «علی» بن ابی طالب 7 به پایان بردم».
الّا و له ظهر و بطن وان علی بن ابی طالب عنده منه الظاهر و الباطن(1).
ترجمه: «قرآن بر هفت حرف نازل شده و برای هر کدام از آنان ظاهر و باطن است و علم ظاهر و باطن تمامی آنها پیش علی بن ابی طالب است».
عن ابی الطفیل قال: شهدت علیاً یخطب و هو یقول: «سلونی فوالله لا تسائلونی عن شیء الا اخبرتکم و سلونی عن کتاب الله فوالله ما من آیة الا و أنا اعلم أبلیل نزلت أم بالنّهار، ام فی سهل ام فی جبل»(2)
ترجمه: «ابو طفیل گفت: علی را دیدم که سخنرانی میکرد و میگفت: «از من بپرسید. پس به خدا سوگند که چیزی من نمیپرسیدی مگر این که دربارة آن به شما خبر دهم و از من دربارة کتاب خدا سوال کنید که به خدا سوگند هیچ آیهای نازل نشده مگر این که من میدانم در شب نازل شده یا در روز، در بیابان فرود آمده یا در کوه.»
ترجمه: «ام سلمه گفت: خدا را گواه میگیرم که از رسول خدا شنیدم، که فرمود: «هر کس علی 7 را دوست بدارد در حقیقت خدا را دوست داشته و هر کسی علی 7 را دشمن بدارد مرا دشمن داشته و هر کس مرا دشمن بدارد خدا را دشمن داشته است».
ترجمه: «ابن ثابت، مولای ابوذر، گفت: برام سلمه وارد شدم و دیدم گریه میکند و نام علی 7 را بر زبان میراند.
و میگوید: از رسول خدا 6 شنیدم که میفرمود: «علی با حق است و حق با علی است و آن دو یک لحظه از هم جدا نمیشود تا درحوض کوثر به من ملحق شوند.»
1) . تاریخ بغداد، ج 14، ص 321.
نام: حضرت فاطمه 3
لقب: زهرا
کنیه: امّ الائمة
نام پدر: محمّد 6
نام مادر: خدیجه کبرا
تولد: حضرت فاطمه 3 در روز جمعه 20 جمادی الثّانی، سال پنجم بعثت، در مکه متولد شد و 18 سال بیشتر عمر نکرد.
شهادت: ایشان در سیزدهم جمادی الاول یا سوم جمادی الثّانی سال 11 هجری به شهادت رسید.
قاتل: قنفذ و همراهان که با قرار دادن آن حضرت در میان دَرْ و دیوار و ضربات تازیانه و ضَرْبِ لگد او را شهید نمودند.
محل دفن: مدینة منوره و تعداد فرزندان آن حضرت 3 پسر و 2 دختر است.
در کتاب معانی الاخبار به سند معتبر از امام صادق 7 روایت کرده است که حضرت رسول 6 فرمود: «حق تعالی خلق کرد نور فاطمه را پیش از آن که بیافریند آسمانها و زمینها را».
بعضی از مردم گفتند: یا رسول الله مگر او جزء انسانها نیست؟
حضرت فرمود: «فاطمه 3 در باطن، حوریة و به ظاهر انسیه است».
گفتند: یا رسول الله، حقیقت این سخن را برای ما تبیین فرما؟
حضرت فرمود: «حق تعالی فاطمه را از نور خود آفرید، پیش از این که آدم را خلق کند و هنگامی که ارواح خلایق را آفرید چون حق تعالی آدم را خلق کرد، نور فاطمه را بر آدم عرضه کرد.
صحابه گفتند: یا رسول الله! پیش از آفریدن آدم؛ نور فاطمه در کجا بود؟
فرمود: «بین حُقّهای و در زیر ساق عرش قرار داشت».
گفتند: یا رسول الله! خوراک او چه بوده است؟
فرمود: «طعام او تسبیح و تهلیل و تحمید حق تعالی بود؛ زیرا حق تعالی آدم7 را خلق کرد و مرا از صُلب او بیرون آورد و خواست فاطمه را از صُلب «من» بیرون آورد، نور فاطمه را سیبی گردانید که در بهشت، جبرئیل آن را برای من آورد و گفت:
«السلام علیک و رحمة الله و برکاته؛ یا محمد!»
گفتم: علیکم السّلام و رحمة اللهای حبیب من جبرئیل!»
جبرئیل گفت: ای محمّد! پروردگارت سلام میرساند.
جبرئیل گفت: یا محمّد، این سیبی است که حق تعالی برای تو از بهشت هدیه فرستاده است، من آن سیب را گرفتم به سینة خود چسبانیدم.
جبرئیل گفت: ای محمّد! خداوند جلیل میفرماید: این سیب را بخور؛ چون سیب را پاره کردم نوری از آن ساطع گردید که من از آن نور هراسان شدم.
جبرئیل گفت: چرا تناول نمیکنی، بخور و نترس! به درستی که این نور کسی است که نام او، در آسمان «منصوره» و در زمین «فاطمه» است.
گفتم: ای حبیب من جبرئیل! چرا در آسمان او را «منصوره» گویند و در زمین «فاطمه»؟
جبرئیل گفت: او را در زمین «فاطمه» میگویند؛ زیرا شیعیانش را از آتش جهنم نجات میدهد و دشمنانش از محبّت او نصیبی نیست، در آسمان «منصوره» نامیده شده است؛ محبانش را نصرت و یاری میکند، چنان که حق تعالی میفرماید: «یومئذ یفرح المؤمنون بنصر الله ینصر من یشاء»(1)
ابن بابویه به سند معتبر از مفضّل بن عمر، روایت کرده است که گفت:
از امام صادق 7 سؤال کردم که چگونه بود ولادت فاطمه 7؟ حضرت امام صادق 7 فرمود: «چون خدیجه 3 اختیار مزاوجت با رسول الله نمود، زنان مکه از عداوتی که به آن حضرت داشتند از او دوری مینمودند، بر او سلام نمیکرد و با او قطع رابطه کردند. پس خدیجه را به این سبب وحشتی عظیم عارض شد. امّا عمدة غم و جزع خدیجه برای حضرت رسول 6 بود که مبادا از شدت عداوت آنان آسیبی به آن حضرت برسد؛ چون به فاطمه 3 حامله شد. فاطمه در شکمش با او سخن میگفت و مونس او بود و خدیجه 3 این حالت را از حضرت رسول 6 پنهان میداشت؛ روزی حضرت داخل شد و شنید که
1) . روم / 4 و 5 - نقل از معانی الاخبار، ص 396.
خدیجه با شخصی سخن میگوید و کسی را نزد او ندید و فرمود:
ای خدیجه با که سخن میگویی؟
حضرت خدیجه عرض کرد: فرزندی در شکم دارم که با من سخن میگوید و مونس من است.
رسول الله 6 فرمود: اینک جبرئیل مرا خبر میدهد که این فرزند دختر است؛ او و نسل اوطاهر، با میمنت و با برکت است و حق تعالی نسل مرا از او به وجود خواهد آورد و از نسل او امامان و پیشوایان دین به وجود خواهد آمد. حق تعالی بعد از انقضای وحی؛ آنان را در زمین خلیفههای خود خواهد گردانید.(1)
و پیوسته خدیجه در این حالت بود تا آن که ولادت با سعادت فاطمه 3 نزدیک شد. چون درد زایمان را در خود احساس کرد، کسی را به سوی زنان قریش فرستاد که بیایند قابله گری کنند لکن آنان در جواب گفتند که از اول فرمان نبردی و قول ما را قبول نکردی و با یتیم عبدالله، که فقیر است و هیچ چیزی هم ندارد، ازدواج نمودی. پس به این سبب است که ما به خانه تو نمیآییم و متوجه امور تو نمیشویم!
خدیجه چون پیغام آنان را شنید، بسیار اندوهناک گردید. در این حالت ناگهان دیدکه چهار زن گندم گون و بلند بالا، که به زنان بنی هاشم شبیه بودند،
1) . تاریخ چهارده معصوم، ص 159.
نزد او حاضر شدند. هنگامی که حضرت خدیجه از دیدن آنها وحشت کرد یکی از آنها گفت: نترس ای خدیجه! ما رسولان پروردگاریم و به سوی تو آمده ایم.
یکی گفت: من ساره؛ زوجة ابراهیم خلیل هستم.
دومی گفت: من آسیه، دختر مزاحم هستم
سومی گفت: من مریم؛ دختر عمرانم.
چهارمی گفت: من کلثوم خواهر موسی بن عمرانم که حق تعالی ما را فرستاده است تا در وقت ولادت نزد تو باشیم. ناراحت مباش زنان قریش قابلیت نداشتند که قابلة تو باشند؛ زیرا این فرزند تو «فاطمه» است.
آن وقت یکی در جانب راست خدیجه نشست و دیگری در جانب چپ، و سومی در پیش رو و چهارمی در پشت سر.
بدین صورت فاطمه 3 در بیستم جمادی الثّانی، سال پنجم بعثت، در مکّه مکرمه متولد شد. چون به زمین آمد نور او، به گونهای ساطع گردید که خانههای مکّه را روشن گردانید و ده نفر حور العین وارد آن خانه شدند و هر یک تشتی بهشتی در دست داشتند که پر از آب کوثر بود. آن زن که در پیش او قرار گرفته بود، فاطمه 3 را برداشت و با آب کوثر غسل داد و در جامة سفیدی که از شیر سفیدتر و از مشک و عنبر خوشبوتر بود، پیچید و جامة دیگر را مقنعه او گردانید و او، را به سخن در آورد.
فاطمه فرمود: «اشهد انّ لا اله الّا الله و أن أبی رسول الله سید الانبیاء و انّ بَعْلِی سید الاوصیا و ولدی سادة الاسباط؛
ترجمه: «گواهی میدهم به یگانگی خدا و به آن که پدرم رسول خدا بهترین
پیغبران است و شوهرم بهترین اوصیای پیامبران است و فرزندانم بهترین فرزند زادههای پیامبرانند».
پس به هر یک از آنان سلام کرد و هر یک را به نام شان خواند و آن زنان شادی کردند وحوریان بهشتی خندان شدند و یکدیگر را بشارت دادند و اهل آسمانها یکدیگر را بشارت دادند به ولادت آن سیدة زنان عالمیان و در آسمان نوری روشن و هویدا شد که پیش تر چنان نوری را ندیده بودند. پس آن زنان مقدسه به خدیجه خطاب کردند و گفتند:
«بگیر! این دختر را که طاهره، مطهره، پاکیزه و با برکت است. حضرت خدیجه او را گرفت؛ شاد و خوشحال پستانش را در دهانِ او گذاشت.(1)
پیامبر اکرم 6 به حضرت فاطمه 3 فرمود: آیا میدانی چرا اسم تو را فاطمه نهاده اند؟
علی 7 عرض کرد: خودتان بفرماید سبب این تسمیه چیست؟
پیامبر اکرم 6 فرمود: سبب آن این است که خدای تعالی فاطمه و شیعیان او را از آتش روز قیامت منقطع و دور نگه داشته است.(2)
روایتی که جابر از قول حضرت صادق 7 نقل کرده و میگوید:
به حضرت عرض کردم به چه مناسبت حضرت زهرا را «زهرا» نامیده اند؟
حضرت امام صادق 7 فرمود: بدان جهت که خداوند آن حضرت را از عظمت خود آفرید؛ هنگامی که درخشید آسمانها و زمین به نورش روشن شد و دیدگان ملائکه را به هم آورد و همه در مقابل عظمت خدا به سجده افتادند و گفتند: ای خدا! این نور چیست؟
خداوند به آنان وحی فرستاد و فرمود: این نور، از نور من است و آن را در آسمان خود جای دادهام؛ و او را از عظمت خود آفریدهام، و از صُلب یکی از پیامبرانم بیرون آورده ام؛ و از آن نور، امامان را بیرون میآورم که امر امر بر پا دارند و به
حق من هدایت کنند و آنان را پس از پایان یافتن وحی خود جانشینان خویش در روی زمینم قرار میدهم».(1)
امام صادق 7 فرمود: فاطمه 3 را محدثه میگویند: زیرا فرشتهها از آسمان پایین میآمدند و به او ندا میدادند همان گونه که به مریم دختر عمران ندا داده میشد؛
«یا فاطمه انّ الله اصطفاک و طهرک و اصطفاک علی نساء العالمین».
ترجمه: ای فاطمه! خداوند تو را برگزید و پاک گردانید و [از میان] زنان
1) . فاطمۀ زهرا (س) شادمانی دل پیامبر، ص 134.
جهانیان [تو را] برگزید.
پس فاطمه 3 با فرشتهها سخن میگفت و آنها با او سخن میگفتند».(1)
لقبهای حضرت زهرا 3، که در روایات وکلمات دانشمندان آمده، بسیار زیاد است که به برخی از آنها اشاره میکنیم:
زهراء، زُهْره، طاهره، راضیه، مرضیه، انسیه، حوریه، محدّثه، عَذرا، کریمه، رحیمه، عفیفه، شریفه، صابره، مکرّمه، صفیه، عالمه، معصومه، مغصوبه، مظلومه، فهیمه و...
عن عایشه قالت: قال رسول الله 6: «لما أسری بی الی السّماء و ادخلت الجنّة فوقفتُ علی شجرة من اشجار الجنّة لم أر فی الجنّة أحسن منها و لا ابیض ورقاً و لا اطیب ثمرة، فتناولت ثمرة من ثمرتها فأکلتها فصارت نطفة فی صلبی فلما هبطت الی الارض واقعت خدیجة، فحملت بفاطمة فاذا انا اشتقت الی ریح الجنّة شممت ریح فاطمة»(2)
سیوطی در ذیل آیة معراج، از طبرانی، ازعایشه روایت کرده است:
رسول خدا 6 فرمود: وقتی مرا به آسمان بردند و وارد بهشت شدم، پای
درختی از درختان بهشت ایستادم که هرگز چنان درخت زیبا و چنان برگهای سفید و چنان میوههای پاکیزه ندیده بودم. یکی از میوههای آن را چیدم و خوردم و آن میوه در صلب من تبدیل به نطفه شد و هنگام بازگشت با خدیجه نزدیکی نمودم. آنگاه به فاطمه حامله شد. به همین دلیل هر وقت مشتاق بوی بهشت میشوم، فاطمة را میبویم».
در «ذخائر عقبی»(1)آمده است که عایشه به رسول خدا 6 اعتراض میکرد؛ چرا این قدر فاطمة را میبوسی؟
در پاسخ علت آن را داستان معراج و بوی بهشت اعلام نموده است.
شب معراج به عایشه فرمود:
«و هی حوراء أنسیه، کلما اشتقت الی الجنّة قَبِلْتُها(2)»؛
ترجمه: «فاطمه حوریهای است به صورت انسان، هر وقت مشتاق بهشت میشوم او را میبوسم».
خطیب بغدادی در روایت دیگر از ابن عباس نقل کرده که پیامبر فرمود:
«ابنتی فاطمة حوراء آدمیة لم تحض و لم تطمث و انما سّماها فاطمة لِأن الله فطمها و محبّیها عن النّار(3)».
ترجمه: «فاطمة حوریهای از جنس بنی آدم است که هرگز حیض نمیبیند و استحاضه نمیشود و نامگذاری فاطمه از جانب خداوند برای آن است که او و
دوستدارانش را از آتش دوزخ بریده است».
عن عایشه امّ المؤمنین قالت: مارایت أحداً أشبه سمتاً و دلاً و هدیاً برسول الله 3 فی قیامها و قعودها من فاطمة بنت رسول الله.
قالت: و کانت اذا دخلت علی النّبی یقوم الیها، فَقَبَلها و اجلسها فی مجلسه و کان النّبی 6 اذا دخل علیها قامت من مجالسها فقبلته و اجلسته فی مجلسها(1)»
ترجمه: «عایشه میگوید: هیچ کس را در مقام، مرتبه، راهنمایی، هدایت، سکنیت و وقار، در نشست و برخاست شبیه تر از فاطمه به رسول خدا ندیدم. او هر وقت بر پیامبر وارد میشد، پیامبر او را استقبال کرده و میبوسید و در جای خود مینشانید و اگر پیامبر وارد مجلس فاطمه میشد، فاطمه از جای خود بر میخاست و پیامبر را میبوسید و در جای خود مینشانید».
عن عایشة قالت: اقبلت فاطمة تمشی و کانت مشیتها مشیة رسول الله 6. فقال: «مرحبا بابنتی، ثم اجلسها عن یمینه او عن شماله ثم أسر الیها حدیثنا فبکت؛ ثم اسر الیها حدیثاً فضحکت؛ فقلت: ما رأیت کالیوم فرحاً اقرب من حزن. فسألتها عما قال.
فقالت: ما کنت لا فشی سرّ رسول الله 6، فلما قبض سألتها فأخبرتنی أنّه اسر الی.
فقال: انّ جبرئیل کان یعارضنی بالقرآن فی کلّ سنة مرة و انّه عارضنی العام مرتین و ما أراه الا و قد حضر اجلی وانک اوّل اهلی لحوقاً بی و نعم السلف أنا
1) . صحیح ترمذی، ج 2، ص 319 - السنن الکبیر، ج 7، ص 101 - الاستیعاب، ج 4، ص 366.
لک فبکیتُ. فقال الا ترضین أن تکونی سیدة نساء العالمین؟(1)
ترجمه: «عایشه گفت: فاطمة به حضور پیامبر آمد، راه رفتن او مانند راه رفتن پیامبر بود. پیامبر فرمود: آفرین بر دخترم. و او را به سمت راست یا سمت چپ خود مینشانید و سپس در گوش وی سخن میگفت. فاطمه گریست. بعد سخن دیگر گفت. فاطمه خوشحال و خندان شد. گفتم! ای دختر رسول خدا! من تا به امروز خوشحالی که اینقدر به حزن و اندوه نزدیک باشد، ندیده ام. از علت آن پرسیدم. فرمود: من هرگز «راز» رسول خدا را فاش نمیکنم ولی بعد از وفات پیامبر وقتی که علت گریه و خندة فاطمه را پرسیدم.
فرمود: پدرم برای من پرده از «سِرّی» برداشت و فرمود: جبرئیل هر سال یک بار قرآن را به من عرضه میکرد ولی امسال دو بار عرضه کرده است، تصور میکنم که أجل «من» نزدیک شده است.
از شنیدن این سخن گریه کردم.
بعد فرمود: تو اوّل کسی، از خاندانم، خواهی بود که به من محلق میشوی؛ خندیدم.
سپس فرمود: آیا راضی نیستی سیدة زنان عالم باشی؟
«قالت عایشة لفاطمة بنت رسول الله الا أبشرک انی سمعت رسول الله یقول:
«سیدات نساء أهل الجنّة أربع: مریم بنت عمران و فاطمة بنت رسول الله و خدیجه بنت خُویلد و آسیة»؟(2)
ترجمة: «عایشه گفت: به فاطمه، دختر رسول خدا 6، گفتم: مژده میدهم تو را که از رسول خدا 6 شنیدم میفرمود: سرور زنان اهل بهشت چهار نفرند؛ مریم دختر عمران؛ دختر رسول خدا؛ خدیجه دختر خویلد و آسیه همسر فرعون.
عن عایشه مارأیت قطّ احداً افضل من فاطمة غیر أبیها(1)
ترجمه: «عایشه گفت: من کسی را با فضیلت تر از فاطمه ندیدم جز پدرش».
عن عایشه: مارأیت احداً کان اصدق لهجة منها(2)
ترجمه: «عایشه گفت: ندیدم کسی را که راستگوتر از فاطمه باشد».
عن ابی هریرة قال؛ قال رسول الله 6: اوّل شخص یدخل الجنّة فاطمة(3).
ترجمه: «ابو هریره گفت: رسول خدا فرمود: نخستین کسی که وارد بهشت میشود، فاطمة زهرا است».
عن عاشیة قالت: کانت فاطمة احبّ النساء الی رسول الله و زوجها أحبّ الرجال الیه(4)
ترجمه: «محبوب ترین زنان نزد پیامبر فاطمه و از مردان علی 7 بود».
محمّد بن طلحة شافعی، بعد از نقل اخباری در این مورد، چنین اظهار نظر میکند:
فثبت بهذه الاحادیث الصحیحة و الاخبار الصریحة انّ فاطمة کانت احب الی رسول الله من غیرها و أنها سیدة نساء أهل الجنّة و انّها سیدة النساء هذه الامة و
سیدة النّساء اهل المدینة(1)
ترجمه: «پس با این احادیث صحیح و اخبار صریح ثابت میشود که فاطمه محبوب ترین زنان نزد رسول خدا 6 بود؛ زیرا او سیدة زنان اهل بهشت و سیدة زنان این امت و سیدة زنان اهل مدینه بوده است».
در حدیث قدسی آمده است:
عن علی 7 انّ النّبی 6 قال لفاطمة: «انّ الله یغضب لغضبک ویرضا لرضاک(2)
ترجمه: «علی 7 روایت کرده است که پیامبر فرمود: خدا بر اساس غضب فاطمه غضب میکند و بر اساس رضای او خوشنود میگردد».
عن ابن عباس عن النّبی 6 قال: اربع نسوة سیدات عالمهنّ: مریم بنت عمران، آسیة بنت مزاحم، خدیجه بنت خویلد و فاطمة بنت محمد 6 و افضلهنّ عالماً فاطمة(3)
ترجمه: «ابن عباس از پیامبر روایت کرد که پیامبر فرمود: چهار زن هر کدام در دوران خود سرور زنان عالم خود بروند؛ مریم دختر عمران، آسیه دختر مزاحم، خدیجه دختر خویلد، فاطمه دختر حضتر محمّد است و زمان فاطمه از
زمان همة آنها برتر و پیشرفته تر است».
پیامبر فرمود: من شجره طیبه ام و فاطمه شاخة آن، علی عامل باروری آن، حسن و حسین میوه و دوستداران آنان از امّتم برگهای آن درخت میباشند.
و آن حضرت فرمود: من شجره، علی شاخه و فاطمه عامل باروری و حسن و حسین میوه و شیعیان ما برگهای آن درخت است. سپس فرمود: سوگند به کسی که مرا به حق مبعوث کرده است اینان در بهشت جاودان خواهند بود».(1)
موسی بن قاسم از علی بن جعفر روایت کرده است که از حضرت موسی بن جعفر 7 دربارة این آیه پرسیدم. امام فرمود: مقصود از مشکات «فاطمه» و مصباح «حسن» و زجاجة «حسین» است.
شجرة مبارکه، ابراهیم است که نه شرقی است و نه غربی؛ نه یهودی است و نه نصرانی.
روغن چراغ، که نور میدهد، علم است که از وجودش ظاهر میشود و با آن سخن میگوید:
مقصود از «نور علی نور»، همان امامان است که که در وجود حضرت فاطمه هستند و یکی پس از دیگری به وجود میآیند و خداوند به نور آنان هر که را
1) . ابن شهر آشوب، مناقب، ج 3، ص 365.
بخواهد، هدایت میکند؛ یعنی به ولایت ما هدایت میکند».(1)
امام باقر 7 فرمود: از رسول خدا دربارة آیه شریفة «الّذین آمنوا و عملوا صالحات طوبی لهم و حسن ماب» سؤال شد. پیامبر اکرم 6 فرمود: «طوبی؛ درختی است در بهشت که ریشهاش در خانة «من» و شاخهاش در بهشت است». گفته شد: یا رسول الله! پیش درباره آن از شما سؤال شد و فرمودید که آن درختی است در بهشت که ریشهاش در خانه علی و فاطمه و شاخهاش در بهشت میباشد».
رسول خدا 6 فرمود: همانا در قیامت خانة من و خانة علی و فاطمه در یک جاست».(2)
نام: امام حسن 7
تاریخ ولادت: در شب نیمة رمضان سال سوم هجرت
محل ولادت: مدینه
مدت عمر: چهل و هفت سال
مدت امامت: ده (10) سال
تاریخ شهادت: بیست و هشتم ماه صفر سال پنجاه هجری
قاتل: توسط جُعده (همسرش) مسموم و به شهادت رسید
محن دفن: قبرستان بقیع
آن حضرت هفت سال با جد بزرگوارش و سی سال به همراهی پدر زندگی کردند.
وقتی امام حسن متولد شد، رسول خدا 6 به خانة امیرالمؤمنین و زهرا 3 آمد تا ولادت سبط اکبر را به علی و زهرا تبریک بگوید. قبل از ورود رسول الله 6 حضرت زهرا 3 به علی 7 فرمود: برای فرزندمان نام انتخاب کن.
امیرالمؤمن 7 فرمود:من در نامگذاری از رسول الله 6 سبقت نمیگیرم. وقتی پیامبر آنها وارد شد، تولد آن بزرگوار را تبریک گفت. حضرت امیر از
رسول الله 6 خواست که نامی برای او انتخاب کند. رسول خدا فرمود: من در نامگذاری این مولود از خدا سبقت نمیگیرم.
در این هنگام جبرئیل از جانب پروردگار عالم به محضر رسول خدا شرفیاب شد و عرض کرد: خداوند تبارک و تعالی ضمن سلام و تبریک، نام این مولود را «حسن» نهاد.(1)
امام حسن 7 نه تنها از آغوش گرم و پرمهر و محبت رسول الله 6 برخوردار بود بلکه از مکتب تربیتی آن حضرت نیز درس اخلاق و انسانیت آموخت.
امام حسن از برجسته ترین امتیازات خانوادگی و اصالت نَسبی برخوردار است؛ زیرااو در کودکی در دامان پاک علی و زهرا 7 تربیت شده و تحت تربیت و مراقبت رسول الله بوده است و به همین جهت است که پیامبر فرمود:
«اللهم انّی احِبُّ حسناً فأُحبِّه و احب الله من یحبُّه».(2)
ترجمه: «خداوندا من حسن را دوست دارم تو هم او را دوست بدار. هر که حسنم را دوست بدارد خداوند او را دوست میدارد».
در جای دیگر فرمود: بأبی أنت و امّی من احبنی فلیحبّ هذا
ترجمه: «پدر و مادرم فدای تو باد هر که مرا دوست دارد، پس حسنم را نیز دوست بدارد».
ابنی و ثمرة فؤادی من اذی هذا فقد آذانی و من اذانی فقد أذی الله.
ترجمه: «حسن، فرزند و میوة دل من است؛ هر کس او را بیازارد مرا آزرده، و هر که مرا بیازارد خدا را آزرده است».
حضرت فاطمه زهرا همواره امام حسن را، که بیش از هفت سال نداشت، به مسجد میفرستاد تا آنچه را که رسول خدا 6 در میان مسلمین مطرح میکند، به خاطر بسپارد و شنیدههای خود را برای مادر بازگو کند.
امام 7 نیز با کمال نظم و به صورتی شیوا و شیرین گفتههای جدش را در خانه برای مادرش بیان میکرد.
در آن روزها، هرگاه امیر مؤمنان 7 به منزل میآمد با کمال تعجب میدید که حضرت زهرا از آیات تازه قرآن و روایات رسول خدا 6 آگاه است. پس از او پرسید. این علوم و معارف را چگونه به دست آوردی؟ حضرت زهرا 3 فرمود: «هر روز فرزندم حسن مرا از آیات و روایات تازه آگاه میکند». در یکی از روزها امیر مؤمنان 7 در منزل مخفی شد تا سخن گفتن کودک خود را ملاحظه فرماید، امام حسن 7 طبق معمول وارد خانه شد تا آنچه از پیامبر اکرم 6 درضمن سخنرانی شنیده بود؛برای مادر بیان نماید؛ ولی این بار و بر خلاف همیشه هنگام تکلّم دچار لکنت میشد و کلمات را به زحمت ادا میکرد. فاطمه 3 متعجب شد و فرمود: پسرم! چرا امروز در سخن گفتن ناتوان شده ای؟
امام مجتبی 7 فرمود: یا امّاه! قّل بیانی و کلّ لسانی لعلّ سیداً یرعانی
ترجمه: «مادر جان تعجب نکن؛ چرا که گویا شخص بزرگی سخنانم را میشنود، از این رو زبانم لکنت گرفته و بیانم از فصاحت افتاده است».
در این حال امیر مؤمنان علی 7 از پشت پرده بیرون آمد و فرزندش را در آغوش گرفته و بوسید.(1)
عن عقبة بن الحارث قال: صلّی ابوبکر ثمّ خرج یمشی فرأی الحسن 7 یلعب مع الصبّیان فحمله علی عاتقه و قال: بأبی شبیه بالنّبی لاشبیه بعلی؛ و علی7 یضحک. هذا حدیث صحیح علی شرط الشیخین.(2)
ترجمه: «عقبة بن حارث گفت: ابوبکر نماز را خواند. سپس از مسجد خارج شد و امام حسن 7 را دید که با کودکان بازی میکند. او را گرفت و روی شانة خود قرار داد و گفت: پدرم فدای کسی که شبیه پیامبر است، نه شبیه پدرش علی؛ و علی 7 داشت میخندید. این حدیث طبق شرط بخاری و مسلم صحیح است».
صحیح البخاری فی باب مناقب الحسن و الحسین 7 روی بسنده و عن أنس قال: لم یکن أحدٌ اشبه بالنّبی 6 من الحسن بن علی 7(3)
ترجمه: «بخاری در صحیح خود در باب مناقب الحسن و الحسن 7 بر سند خود از أنس روایت کرده که گفت: هیچ کسی شباهتش بیشتر از حسن بن علی به رسول خدا 6 نبود».
قال ابو هریرة فما کان أحدٌ أحب الی من الحسن بن علی بعد ما قال رسول الله 6: «اللهم انّی أحبه فاحبّه و احبّ من یحبّه.(1)
ترجمه: «ابو هریره گفت: پیش من کسی محبوبتر از حسن بن علی نبود بعد از آنی که رسول خدا 6 فرمود: خدایا من حسن را دوست دارم تو هم او را دوست دار و دوست دار کسی را که او را دوست میدارد».
عن الزبیر: انّ رسول الله 6 قبّل حسناً و ضمّه الیه و جعل یشمّه و عنده رجل من الانصار فقال الانصاری: انّ لی ابناً قد بلغ ما قبّلته قطّ فقال رسول الله 6 أرأیت ان کان نزع الرحمة من قبلک فما ذنبی. هذا حدیث صحیح الاسناد علی شرط الشیخین.(2)
ترجمه: «زبیر گفت: رسول خدا 6 حسن را میبوسید و او را به سینة خود میفشرد و میبوئید. در خدمتش مردی از انصار بود که از عمل پیامبر تعجب کرد و گفت: من پسری
دارم که به حد بلوغ رسیده و تا کنون او را نبوسیدم.
پیامبر اکرم 6 فرمود: این که خداوند رحمت و عاطفه را از دل تو بریده و برگرفته من چه گناهی دارم.
حاکم گوید: این حدیث طبق شرط بخاری و مسلم صحیح است».
عن البراء بن عازب قال: قال رسول الله 6 للحسن: «هذا منی و أنا منه و هو یحرم علیه ما یحرم علی»(3)
ترجمه: «براء بن عازب گفت: رسول خدا 6 به حسن فرمود: حسن از من است و من از حسن و هر چه بر من حرام است بر او نیز حرام است».
عن أبی هریره قال: قبّل رسول الله 6 الحسن بن علی 7 و عنده الاقرع بن حاسب التمیمی جالساً فقال الاقرع: انّ لی عشرة من الولد ما قبّلت منهم احداً فنظر الیه رسول الله 6 ثم قال: من لایرحم لایرحم(1)
ترجمه: «ابوهریره گفت: رسول خدا 6 حسن بن علی 7 را بوسید و اقرع بن حاسب تمیمی نشسته بود. حاسب با دیدن این امر خطاب به رسول خدا6 گفت: من ده فرزند دارم که یکی از آنها را هم نبوسیده ام.
رسول خدا 6 به او نگاهی کرد و فرمود: کسی که رحم نمیکند، مشمول رحمت خداوند قرار نمیگیرد».
عن عایشه انّ النّبی6 کان یأخذ حسناً فیضمّه الیه ثم یقول: اللهم انّ هذا ابنی و أنا احبه فأحبه و أحب من یحبه.(2)
ترجمه: «عایشه گفت: پیامبر اکرم6 حسن را میگرفت و به سینهاش میچسباند. سپس میفرمود: خدایا! این پسر من است و من او را دوست میدارم و تو هم او را و کسانی که او را دوست میدارند، دوست بدار».
عن خالد ابن معدان قال: وفدالمقدام بن معدی کرب و عمرو بن الاسود الی معاویة فقال معاویه للمقدام: اعلمت ان الحسن بن علی توفی؟ فرجع المقدام فقال له معاویة: أتراها مصیبة؟
فقال: و لم لا أراها مصیبة و قد وضعه رسول الله فی حجره و قال هذا منی و حسین من علی.(1)
ترجمه: «خالد بن معدان گفت: مقدام بن معدی کرب و عمرو بن الاسود بر معاویه وارد شدند. معاویه به مقدام گفت: از فوت حسن بن علی اطلاع داری؟ مقدام گفت:
«انا لله و انا الیه راجعون» معاویه به او گفت: آیا فوت او را مصیبت میدانی؟
مقدام گفت: چرا آن را مصیبت ندانم؛ زیرا رسول خدا در حالی که او را در دامن خود داشت فرمود: حسن از من است و حسین از علی».
عن ابن عباس قال: ما ندمت علی شی فأتنی فی شبابی الا انّی لم اجح ماشیاً و لقد حج الحسن ابن علی خمساً و عشرین حجة ماشیاً و انّ النّجائب لتقاد معه و لقد قاسم الله ماله ثلاث مرّات حتی انّه یعطی الخف و یمسک النّعل.(2)
ترجمه: «ابن عباس گفت: من به هیچ چیز جز به این که در جوانی با پای پیاده به حج نرفتم افسوس نخورده ام و حسن بن علی 25 بار پای پیاده به حج رفت. در حالی که مرکبهای خوب در جلو او کشیده میشد و سه بار همة اموالش را با فقراء تقسیم کرد به طوری که یک لنگه را میداد و لنگة دیگر را نگه میداشت».
عن محمّد بن علی قال: قال الحسن انی لاستحی من ربّی ان القاه و لم امش
الی بیته. فمشی عشرین مرّة من المدینه علی رجلیه.(1)ترجمه: «محمّد بن علی، یعنی امام باقر، گفت: امام حسن فرمود: شرم از خداوند دارم که او را ملاقات کنم در حالی که به خانة او نرفته ام پس بیست مرتبه پیاده از مدینه به مکّه رفت».
روی عن الحسن بن علی انّه کان مارّاً فی بعض حیطان المدینه فرأی اسود بیده رعیف یأکل لقمة و یطعم الکلب لقمة الی آن شاطره الرغیف فقال له الحسن ما حملک علی أن شاطرته و لم تغابنه فیه بشیء.(2)
ترجمه: «از حسن بن علی روایت شده است که روزی از بعضی باغات مدینه میگذشت. دید غلام سیاهی گرده نانی به دست گرفته لقمهای خود میخورد و لقمة دیگر به سگی که در کنارش نشسته میدهد. فرمود: برای چه این کار را میکنی؟ عرض کرد: از نگاه سگ شرم کردم که خود بخورم و به او ندهم.
امام به او فرمود: غلام چه کسی هستی؟ گفت: غلام ابان بن عثمان. فرمود: این باغ مال کیست؟ گفت: مال ابان بن عثمان. امام حسن به او فرمود: از جایت تکان نخور تا من برگردم. سپس آن حضرت تشریف برد و آن غلام و آن باغ را از أبان خرید و بعد پیش غلام برگشت و فرمود: ای غلام تو را خریدم. غلام از جای خود برخاست و گفت: شنیدم ای مولای من! امام فرمود: این باغ را نیز خریدم و تو در راه خدا آزاد هستی و این باغ نیز از آن تو است.
قال جویریه: لمّا مات الحسن بکی مروان فی جنازته. فقال الحسین أتبکیه و قد کنت تجرعه ما تجرعه؟ فقال: انی کنت أفعل ذلک الی احلم من هذا. و اشار بیده الی الجبل(1)«جویریه گفت: چون امام حسن فوت کرد، مروان در تشییع جنازة او شرکت کرده و میگریست. امام حسین فرمود: آیا گریه میکنی در حالی که دل او را پر از خون نمودی؟ و مدام جرعههای غیظ به او خورانیدی؟ مروان در
حالی که اشاره به کوه میکرد گفت: من این را با کسی کردم که حلم و بردباری او از این کوه بیشتر بود».
دستگیری امام مجتبی 7 از فقرا و بخششهای بی سابقه و انفاقهای بسیار بزرگ آن حضرت به حدی بود که در تاریخ زندگانی هیچ یک از بزرگان به چشم نمیخورد. به گونهای که آن حضرت را با لقب «کریم اهل بیت» خوانده و نوشته اند.
امام حسن در طول عمر خود دو مرتبه تمامی داراییها و اموال خویش را در راه خدا انفاق کرد و سه بار ثروت خود را به دو نیم تقسیم کرد و نیمی از آن را در راه خدا ایثار کرد.(2)
شهر شام؛ مرکز حکومت معاویه و کانون تحرّکات، سم پاشی و تبلیغات بر
ضد اهل بیت رسول خدا 6 به شمار میرفت.
روزی پیر مردی جاهل از اهالی شام به مدینه آمد. او در مسیر راه امام حسن 7 را که بر مرکب سوار بود، شناخت و تا توانست از آن حضرت و پدر بزرگوارش امیر المؤمنین 7 بدگویی کرد و نسبتهای ناروا داد.
اصحاب خواستند متعرض او شوند ولی امام مانع شدند و در حال خرسندی به کنار پیر مرد شامی آمد، سلام کرد و فرمود:
ای پیر مرد! گویا غریب میباشی و در مدینه آشنایی نداری و اموری در مورد ما بر تو اشتباه شده است. اگر میل داری، به منزل ما بیایید؛ زیرا که ما منزل وسیع و ثروتی بسیار داریم و محلّی را نیز برای مرکب شما در نظر میگیریم و تا هر وقت که مهمان ما باشید به شما بد نخواهد گذشت.
اگر نیازمند باشی تو را بی نیاز میکنیم و اگر مدیون باشی آن را ادا مینماییم و اگر نیاز به راهنمایی داشته باشی تو راراهنمایی میکنیم.
هنگامی که آن پیرمرد نا آگاه این کلمات پر مهر را از امام شنید، منقلب شد و به گریه افتاد. پس از شترش پیاده و بوسه بر دست آن حضرت زد و گفت:
«الله اعلم حیث یجعل رسالته»(1)«خدا بهتر میداند که مقام رسالت خود را در وجود چه کسی قرار دهد» سپس گفت: آن قدر در شام از بدیهای شما و پدر بزرگوارتان شنیده بودم که دلم مملو از بغض و عداوت شما شده بود ولکن اکنون دانستیم که سخن شامیان بر خلاف حقیقت بوده و خدا شاهد است که تا چند لحظة قبل مبغوض ترین افراد در نزد من شما و پدرتان بودید؛ اما اکنون
1) . انعام / 124.
محبوب ترین انسانها در نزد من هستید. سپس او تا مدتی مهمان خانة امام مجتبی بود و چون خواست به طرف شام باز گردد گفت: بهترین سوغات که این سفر نصیبم شد آن بود که دلم از محبت امام خویش سرشار و از بعض و عداوت دشمن اومالامال گشت.(1)
1) . علی بن عیسی، کشف الغمه، ج 2، ص 135.
نام: حسین 7
لقب: سید الشهداء
کنیه: ابا عبدالله
نام پدر: علی 7
نام مادر: فاطمه 3
تاریخ ولادت: سوم شعبان سال چهارم هجری قمری، در مدینه.
مدّت امامت: 10 سال
مدّت عمر: 57 سال
شهادت: دهم محرم سال 61 هجری در کربلا.
محل دفن: کربلا
قاتل: شمر بن ذی الجوشن
آن حضرت پس از آن که در أثر جراحات فراوان در میدان نبرد افتادند، شمر با دوازده ضربت سر نازنین آن حضرت را از تن جدا کرد.
سید بن طاووس و شیخ مفید در «ارشاد» ولادت آن حضرت را در پنجم شعبان ذکر کرده اند.
شیخ مفید در «مقنعه» و شیخ طوسی در «تهذیب» و شهید اوّل در «دروس» ولادت آن حضرت را در آخر ماه «ربیع الاول» ذکر فرموده اند.
شیخ طوسی (ره) و عدهای دیگر به سند معتبر از حضرت امام رضا 7 نقل کرده اند که چون حضرت امام حسین 7 متولد شد، حضرت رسول 6 اسماء بنت عمیس را فرمود که «فرزندم را بیاور.» اسماء گفت: آن حضرت را در جامة سفیدی پیچیده و به خدمت حضرت رسول 6 بردم و حضرت او را گرفت و در دامن گذاشت و در گوش چپش اقامه گفت. آن وقت جبرئیل 7 نازل شد و گفت: «حق تعالی تو را سلام میرساند ومیفرماید: علی 7 نسبت به تو به منزلة هارون است نسبت به موسی 7 پس او را با اسم پسر کوچک هارون که «شبیر» نام دارد، نام کن؛ اما این که لغت (زبان) تو عربی است او را حسین نام کن.
رسول 6 او را بوسید و در حال گریه فرمود: «تو را مصیبتی عظیم در پیش رو است و خداوند لنعت کند کشندة تو را».
بعد فرمود: «ای اسماء! این خبر را به فاطمه مگو. در روز هفتم رسول 6 فرمود: فرزندم را بیاورید؛ چون او را به نزد آن حضرت بردم ایشان یک گوسفند سفید و یک گوسفند سیاه آورد که یکی را از برای او عقیقه و دیگری را به قابله داد. سرش را تراشید و به وزن موی سرش نقره صدقه داد و خلوق بر سرش
مالید و او را بر دامن خود گذاشت و در حال گریه و ناله فرمود: ای ابا عبدالله! چه بسیار گران است بر من کشته شدن تو».
اسماء گفت: پدر و مادرم فدای تو باد!
این چه خبری است که در روز اوّل ولادت گفتی و امروز نیز میفرمایی و گریه میکنی؟
حضرت فرمود: گریه ام برای این مولود است؛ چون گروهی از بنی امیه او را خواهند کشت و خدا آنها را از شفاعت من بهره مند نمیسازد.(1)
اوضاع سیاسی و اجتماعی دوران امامت امام حسین 7
در زمان امام حسین 7 انحراف از اصول و موازین اسلام، که از سقیفه بنی ساعده شروع شده و در زمان عثمان گسترش یافته بود، به اوج خود رسید.
در آن زمان معاویه، که سالها از سوی خلیفة دوم و سوم به عنوان استاندار در منطقة شام حکومت کرده و موقعیت خود را کاملاً تثبیت کرده بود، به نام خلیفة مسلمین سرنوشت و مقدرات کشور اسلامی را در دست گرفت و حزب ضد اسلامی اموی را بر امّت اسلام مسلّط کرد و به کمک کارگزاران ستمگر ویغماگر خود مانند؛ زیاد بن أبیه، عمرو بن عاص، سمرة بن جندب و... یک حکومت سلطنتی و استبدادی تشکیل داده و چهرة اسلام را وارونه نشان داد.
معاویه از یک سو فشار سیاسی و اقتصادی را در مورد مسلمانان آزاده و راستین اعمال میکرد و با کشتارها، قتل، شکنجه، آزار، تحمیل فقر و گرسنگی بر آنان از ایجاد هر گونه اعتراض و جنبش و مخالفت جلوگیری میکرد.
از سوی دیگر، با احیای تبعیض نژادی و رقابتهای قبیلهای در میان قبائل،
1) . منتهی الامال، ج 1، ص 337.
آنان را به جان هم میانداخت و از این رهگذر نیروهای آنان را تضعیف میکرد تا این که خطری از ناحیة آنان متوجه حکومت وی نگردد.
از سوی دیگر، به کمک عوامل مزدور خود روش جَعل احادیث، تفسیر و تأویل آیات قرآن افکار عمومی را منحرف و به حکومت خود مشروعیت میبخشید.
این روش و سیاست ضد اسلامی به اضافة عوامل دیگری همچون ترویج فرقههای باطل نظیر جبریه، مرجئه، که از نظر عقیدتی با سیاست معاویه همسو بودند، آثار شوم و مرگباری بر جامعه به وجود آورده و سکوت تلخ و ذلت باری را بر جامعه حکمفرما ساخته بود.
در اثر این سیاست شوم، شخصیت جامعة اسلامی مسخ و ارزشها دگرگون شده بود، به طوری که مسلمانان با آن که میدانستند اسلام هیچ وقت اجازه نمیدهد آنان مطیع زمامداران بیدادگری باشند که به نام دین بر آنها حکومت کنند، با این حال بر اثر ضعف و ترس و ناکامی از زمامداران ستمگر پشتیبانی میکردند.
در اثر این سیاست مسلمانان بر خلاف منطق قرآن و تعالیم پیامبر تبدیل به افرادی ترسو، سازشکار و ظاهر ساز شده بودند.
حکومت معاویه چقدر بر انحرافات افزود و حکومت الهی را تبدیل به سلطنت کرد و از هیچ گونه جنایت دریغ نکرد و از جمله امام حسن مجتبی را مسموم کرد و یزید را بر مردم تحمیل نمود.
امام حسین 7 تمام این آشفتگیها را میدید و خون دل میخورد و رنج
میبرد، اما چون برادر بزرگوارش امام حسن مجتبی 7 با معاویه صلح کرده بود، اگر چه معاویه طبق قرارداد صلح عمل نکرد، تا زمانی که معاویه زنده بود، قرار داد برادر را محترم شمرد و قیام نکرد.
با روی کار آمدن یزید، امام حسین، چون میدانست که حکومت یزید بر خلاف کلیة مقررات و اصول اسلامی است و بنای دیانت اسلام را منهدم خواهد کرد و از جهالت مردم سوء استفاده کرده منویات شوم خود را جایگزین حقایق معنوی خواهد کرد، قیام کرد و با خون خود و یاران خود اسلام را نجات داد.
علل قیام امام حسین7 در بیانات و نامههای آن حضرت بیان شده است که به چند مورد آن اشاره میکنیم:
در نخستین روزهایی که حسین بن علی7 برای بیعت کردن با یزید زیر فشار بود، در پاسخ «ولید»، که حاکم آن روز مدینه بود و پشنهاد بیعت با یزید را مطرح کرد، فرمود:
اینک که مسلمانان به فرمانروایی مانند یزید گرفتار شده اند باید فاتحة اسلام را خواند؛(1)
«انا لله و انا الیه راجعون» «و علی الاسلام السلام اذ قد بلیت الامة براع مثل یزید»
1) . سید بن طاووس، لهوف، ص 11.
ضمن پاسخ به نامههای دعوت کوفیان، ویژگیهای زمامدار جامعه اسلامی را چنین بیان کرد:
... امام و پیشوای مسلمانان کسی است که به کتاب خدا عمل نماید، راه قسط و عدالت را در پیش گیرد و از حق پیروی کند و با تمام وجود خویش مطیع فرمان خدا باشد.(1)
امام حسین 7 هنگامی عزیمت به سوی عراق در منطقهای به نام «بیضه» خطاب به سپاه حرّ ریاحی خطبهای ایراد کرد و طی آن انگیزة قیام خود را چنین شرح داد:
«ای مردم! پیامبر خدا فرمود که هر مسلمانی با سلطان ستمگری مواجه گردد که حرام خدا را حلال شمرده و پیمان الهی را در هم شکند با سنت و قانون پیامبر مخالفت کرده، در میان بندگان خدا راه گناه، معصیت و تجاوزگری و دشمنی را در پیش گیرد، ولی او در مقابل چنین سلطانی با عمل و یا گفتار خود اظهار مخالفت نکند، بر خداوند است که او را به کیفر همان ستمگر، آتش جهنم، محکوم سازد.
مردم! آگاه باشید اینان (بنی امیه) اطاعت خدا را ترک و پیروی از شیطان را بر خود فرض نموده اند.
فساد را ترویج و حدود الهی را تعطیل نموده فئی، که مخصوص خاندان
1) . شیخ مفید، الارشاد، قم مکتبۀ بصیرتی، ص 304.
پیامبر است،به خود اختصاص داده اند و من به هدایت و رهبری جامعة مسلمانان و قیام بر «ضد» این همه فساد و مفسدین، که دین جدم را تغییر داده اند، از دیگران شایسته ترم».(1)
امام حسین 7 پس از ورود به مکّه نامهای به سران قبائل بصره فرستاد و طی آن چنین نوشت:
... اینک پیک خود را با این نامه به سوی شما میفرستم. شما را به پیروی از کتاب خدا و سنت پیامبر دعوت میکنم؛ زیرا در شرایطی قرار گرفته ایم که سنت پیامبر به کلّی از بین رفته و بدعتها زنده شده است.
اگر سخن مرا بشنوید شما را به راه راست هدایت خواهم کرد. درود و رحمت و برکات خدا بر شما باد.(2)
امام حسین 7 در راه عراق در منطقهای بنام «ذی حسم» در میان یاران خود بپا خاست و خطبهای بدین شرح ایراد نمود:
آیا نمیبینید که دیگر به حق عمل نمیشود و از باطل خودداری نمیشود.
در چنین وضعی جا دارد که شخص با ایمان (از جان خود گذشته) مشتاق دیدار پروردگار باشد.
در چنین محیط ذلت بار و آلوده، مرگ را جز سعادت و زندگی با ستمگران را جز رنج و آزردگی و ملال نمیدانم...(1)
عن ابی هریره قال: رأیت رسول الله 6 و هو حامل الحسین بن علی 7 و هو یقول: اللهم احبّه فاحبّه. هذا حدیث صحیح الاسناد.(2)
عن یزید بن ابی زیاد قال: خرج النّبی 6من بیت عایشه فمرّ علی بیت فاطمة 3 فسمع حسیناً یبکی فقال: الم تعلیمی أنّ بکاءه یؤذنی؟(3)
ترجمه: «یزید بن ابی زیاد گفت: پیامبر 6 از منزل عایشه خارج شد و از کنار منزل فاطمه عبور کرد و صدای گریه حسین 7 را شنید. خطاب به دخترش فرمود: آیا نمیدانی گریة حسین مرا اذیت میکند»؟
عن انس بن مالک قال: لما قتل الحسین بن علی 7 جئی براسه الی ابن زیاد لجعل ینکت بقضیب علی ثُنایاه و قال ان کان لحسن الثغر فقلت فی نفسی لأسوانک لقد رأیت رسول الله 6 یقبل موضع قضیبک من فیه».(4)
ترجمه: «انس بن مالک گفت: چون حسین بن علی 7 به شهادت رسید، سرش را نزد ابن زیاد آوردند و ابن زیاد، با چوبی که در دست داشت، به دندانهای او اشاره میکرد و از زیبایی آنها تعجب میکرد. انس میگوید: باخود
گفتم رویت سیاه باد! من بارها رسول خدا را دیدم از جای چوب هایت بوسه بر میداشت».
عن زید بن ارقم قال: کنت جالساً عن عبیدالله بن زیاد اذ آتی برأس الحسین 7 فوضع بین یدیه فأخذ قضیبه فوضعه بین شفتیه فقلت له انک لتضع قضیبک فی موضع طالمالثمه رسول الله 6 فقال: قم انک شیخ قد ذهب عقلک!(1)
ترجمه: «زین بن ارقم گفت: در کنار عبیدالله بن زیاد نشسته بودم که سر مبارک حسین 7 را آورده و در مقابل او قرار دادند. وی چوبی را برداشت و میان دو لب ایشان نهاد. به او گفتم: چوبت را به جائی نهادی که بسیار دیده ام که رسول الله 6 آن را میبوسید. عبیدالله گفت: برخیز که تو عقلت را از دست داده ای».
عن یعلی بن مرة قال. قال رسول الله 6: «حسین منّی و انا من حسین احبّ الله من احبّ حسیناً. سبط من الاسباط»(2)
ترجمه: «یعلی بن مرة گفت: رسول خدا فرمود: حسین از من است و من از حسینم. خداوند دوست دارد کسی را که حسین را دوست بدارد و او سبطی است از اسباط انبیاء».
عن فخر الرازی فی تفسیره الکبیر فی ذیل تفسیر قوله تعالی «و علم آدم الاسماء کلها...» قال: اعرابی قصد الحسین بن علی 7 حاجته قال: سمعت جدک یقول: اذا سألتم حاجة فأسالوها من من اربعة: اما عربی شریف او مولی کریم او
حامل القرآن او صاحب و جه صبیح فامّا العرب فشرفت بجدک و اما الکرام فد آبکم و سیرتکم و اما القرآن ففی بیوتکم نزل و اما الوجه الصبیح فانی سمعت رسول الله یقول: اذا آردتم آن تنظروا الی فانظروا الی الحسن و الحسین 7 فقال الحسین 7: ما حاجتک؟
فکتبها علی الارض فقال الحسین 7: سمعت ابی علیاً یقول: قیمة کلّ امره ما یحسنه وسمعت جدی یقول: المعروف بقدر المعرفة فاسألت عن ثلاث مسائل ان اَجبت فی جواب واحدة فلک ثلث ما عندی و ان اجبت عن اثنتین فلک ثلثا ما عندی و ان اجبت عن الثلاث فلک کل ما عندی و قد حمل الی صرة مختومه من العراق فقال: سل و لاحول و لاقوة الا بالله فقال: ای الاعمال افضل؟ قال الاعرابی الایمان بالله قال: فما نجاة العبد من الهلکة قال: الثقة بالله قال: فما یزین المرء؟ قال: علم و معه حلم قال: فان اخطأه ذلک قال: فمال معه کرم قال: فان اخطأه ذلک قال: فقر معه صبر. قال: فان اخطأه ذلک: فصاعقة تنزل من السماء فتحرقه فضحک الحسین 7 و رمی بالصرة الیه(1)
ترجمه: «فخر رازی در تفسیر خود در ذیل آیة «... و علم آدم الاسما کلّها...» مینویسد: مردی عرب خدمت حسین بن علی 7 آمد و حاجت خود را به آن حضرت عرض کرد و چنین گفت: از جدت شنیدم که میفرمود: حاجت خود را پیش چهار کس ببرید:
عرب شریف
مولای کریم
1) . فخر رازی، تفسیر الکبیر، ذیل آیه 31، سوره بقره.
حامل قرآن
صاحب عمل درخشان
بنابراین، عرب با جد تو شرافت یافته است. کرامت و بزرگواری هم عادت و سیرة شماست. قرآن در خانههای شما نازل شده و اما این که دربارة سیمای روشن من از رسول خدا شنیدم که میفرمود: اگر میخواهید به من نگاه کنید، حسن و حسین را بنگرید؛ یعنی آنها بیش از همه به من شباهت دارند.
حسین فرمود: از پدرم علی 7 شنیدم که میفرمود: قیمت هر مرد به اندازة معلومات او است و نیز از جدم شنیدم که میفرمود: احسان و بخشش به اندازة معرفت اشخاص است. پس از تو سه مسأله سؤال میکنم اگر به یکی از آنها جواب دادی یک سوم مال پیش ماست و اگر جواب دو تا را گفتی دو ثلث آن را واگر به هر سه سوال جواب دادی همة آن را به تو خواهم بخشید که همان یک کیسه مهر و موم شده از عراق برای من رسیده است.
اعرابی گفت: سوال کنید. به حول و قوه الهی جواب خواهم داد!!
امام حسین 7 سؤال کرد: کدام یک از اعمال افضل است؟
اعرابی عرض کرد: ایمان به خدا.
فرمود: چه چیزی موجب رهایی از مهالک است؟
پاسخ داد: اعتماد کردن به خدا.
فرمود: زینت مرد در چیست؟
گفت: علمی که توام با حلم باشد.
فرمود: اگر آن نباشد.
گفت: مالی که توام با سخاوت باشد.
فرمود: اگر آن هم نباشد.
گفت: فقری که توام با صبر باشد.
فرمود: اگر آن هم نباشد؟
گفت: در آن صاعقهای که از آسمان بر سرش فرو بارد و او را بسوزاند.
امام حسین 7 لبخند زد و کیسه را که هزار دینار داشت به سوی او انداخت.(1)
قال الحسن البصری: کان الحسین بن علی 7 سیداً زاهداً ورعاً صالحاً ناصحاً حسن الخلق فذهب ذات یوم مع اصحابه الی بستانه و کان فی ذلک البستان غلام له اسمه صاف، فلمّا قرب من البستان رای الغلام قاعداً یأکل خبزاً فنظر الحسین الیه و جلس عند نخلة مستتراً لایراه فکان یرفع الرغیف فیرمی بنصفه الی الکلب و یأکل نصفه الاخبر فتعجب الحسین من فعل الغلام فلما فرغ من أکله قال: الحمد الله ربّ العالمین اللهم اغفر لسیدی و بارک له کما بارکت علی ابویه برحمتک یا ارحم الراحمین...»(2)
ترجمه: «حسن بصری گفت: حسین بن علی 7 مردی بزرگوار، زاهد، پرهیزگار، شایسته، خیرخواه و دارای اخلاق نیکو بود.
روزی به همراه یارانش به باغش رفت و در آن باغ غلامی داشت به نام «صاف» چون نزدیک باغ شد، دید غلام نشسته مشغول خوردن نان است.
حسین7 او را دید و در پشت درخت خرمائی خود را از دید او پنهان ساخت و دید که غلام قرص نان را دو قسمت کرد و نصف آن را به جلو سگ انداخت و خود مشغول خوردن نصف دیگر شد. حسین 7 از عمل غلام تعجب کرد و چون از خوردن نان فارغ شد، گفت: سپاس خدائی را که آفرینندة عالم هاست.
خدایا! مرا ببخش و آقای مرا ببخش و او را به رحمت خود مبارک گردان، چنان که پدر و مادر او را مبارک فرمودی، ای خدای بخشنده و بخشایشگر».
در این هنگام امام حسین از جا بلند شد و گفت: صافی!
غلام با دستهای چرکین از جا بلند شد و گفت: سرور من و ای سرور مؤمنان! ببخشید که شما را ندیده ام.
حسین 7 فرمود: مرا ببخش که بدون اجازه وارد باغ تو شدم.
صافی گفت: از روی فضل و کرامت این سخن را میگوئید.
حسین فرمود: دیدم که نصف نان را به سگ دادی و نصف دیگر را خود خوردی، معنای این کار چیست؟
غلام گفت: این سگ به هنگام خوردن نان مرا نگاه میکرد و من از نگاههای او خجالت کشیدم و این سگ تو است که باغت را از دستبرد دزدان محافظت میکند.
پس من غلام تو و این هم سگ تو است و روزی تو را با هم میخوردیم.
حسین 7 گریه کرد و فرمود: تو را در راه خدا آزاد کرده و دو هزار دینار هم با طیب خاطر به تو هبه کردم.
غلام گفت: حالا که مرا آزاد کردی من هم میخواهم در باغ تو انجام وظیفه کنم.
حسین فرمود: مرد اگر حرف زد باید آن را با عمل نیز تصدیق نماید.
گفتم: بدون اجازه وارد باغت شدم اکنون قولم را با عملم تصدیق میکنم. باغ و هر چه در آن است از آن توست الا این که یارانم الآن برای خوردن میوهها و خرما به اینجا آمده اند. آنها را میهمان خود کن و به خاطر من آنها را گرامی بدار. خداوند شما را روز قیامت گرامی بدارد و حُسن خُلق و ادب تو را زیاد گرداند.
غلام گفت: «ان وهبت لی بستانک فانّا قد سبلته لاصحابک و شیعتک»؛ «حالا که باغت را به من بخشیدی من نیز آن را بر اصحاب و شیعیانت وقف کردم».
حسن بصری پس از نقل این داستان گفت: بر مؤمن سزاوار است که مثل ذرّیه رسول خدا 6 باشد.
قال یعقوب بن سفیان، حدّثنا سلیمان بن حرب، حدّثنا حماد بن زید عن معمّر قال: اوّل ما عرف الزهری تکلم فی مجلس الولید بن عبدالملک. فقال الولید: ایکم یعلم ما فعلت أحجار بیت المقدس یوم قتل الحسین؟ فقال: الزهری بلغنی انّه لم یقلب حجرالا وجد تحته دم عبیط(1)
ترجمه: «یعقوب بن سفیان از سلیمان بن حرب و حماد بن زید از معمر روایت کرده است: نخستین چیزی که زهری را معروف کرد این بود که در مجلس ولید بن عبدالملک سخن گفت: آنجا که ولید سؤال کرد: کدام یک از شما میداند که روز قتل حسین سنگهای بیت المقدس چه عکس العملی از خود نشان دادند؟
1) . تهذیب التهذیب، ج 2، ص 354.
زهری گفت: خبر داده اند که هیچ سنگی را از جای خود بر نداشتند، جز این که از زیر آن خون تازه جاری شد...».
عن ابی العباس قال: کنت عند النّبی 6 و علی فخذه الأیسر ابنه ابراهیم و علی فخذه الایمن الحسین بن علی تارة یقبّل هذا و تارة یقبّل هذا اهبط علیه جبرئیل بوحی من ربّ العالمین فلمّا سری عنه قال: أتانی جبرئیل من ربّی فقا لی: یا محمّد انّ ربک یقرء، علیک السّلام و یقول لک: لست أجمعهما لک فافدأحدهما بصاحبه فنظر النّبی 6 الی ابراهیم فبکی و نظر الی الحسین فبکی ثم قال: انّ ابراهیم امّه أمة و متی مات لم یحزن علیه غیری و امّ الحسین فاطمه و ابوه علی ابن عمی لحمه لحمی و دمه دمی و متی مات، حزنت ابنتی و حزن بن عمی و حزنت انا علیه و انا او ثر حزنی علی حزنهما یا جبرئیل تقبض ابراهیم فدیته بابراهیم. قال فقبض بعد ثلاث فکان النبی 6 اذ رأی الحسین مقبلاً قبّله و ضمّه الی صدره و رشف ثنایاه و قال: فدیت من فدیته بابنی ابراهیم(1)
ترجمه: «ابی العباس گفت: در خدمت پیامبر بودم. روی زانوی چپش ابراهیم و روی زانوی راستش حسین بن علی 7 نشسته بود. گاهی این را میبوسید و گاهی آن را.
در آن هنگام، در حالی که حامل وحی از طرف آفریدگار جهانیان نازل شد، رسول خدا 6 پس از دریافت وحی فرمود: جبرئیل از طرف خدا بر من نازل
1) . تاریخ بغداد، ج 2، ص 204.
شد و فرمود: ای محمّد! خدابرایت سلام میرساند و میفرماید: این دو کودک را برای تو باقی نمیگذارم. یکی را فدای دیگری کن.
پیامبر 6 به ابراهیم نگاه کرد و گریست و به حسین 7 نظر انداخت و اشک ریخت. سپس فرمود: مادر ابراهیم کنیز است. اگر او بمیرد غیر از من کسی بر او محزون نمیشود؛ ولی مادر حسین 7 فاطمه و پدرش علی، پسر عمویم که گوشت و خون من است، و اگر او بمیرد هم دخترم و هم پسر عمویم و هم خودم محزون میشویم و حزن من به خاطر حزن فاطمه و علی 7 شدیدتر میگردد.
با این حساب، ای جبرئیل! ابراهیم را قربانی حسین کردم و او را قبض روح کن و ابراهیم بعد از سه روز فوت کرد.
از آن به بعد پیامبر اکرم هر موقع حسین 7 را میدید، که به طرف او میآمد، او را میبوسید و به سینه خود میچسباند و لب و دندانش را میمکید و میفرمود: جانم به فدای کسی که پسرم ابراهیم را فدای او ساختم».
قالت: ام سلمه دخلی النّبی 6 فقال: «احفظی الباب لایدخل علی احد فسمعت نحیبه فدخلت فاذا الحسین بین یدیه فقلت و الله یا رسول الله ما رائیته حین دخل. فقال: انّ جبرئیل کان عندی آنفاً فقال: انّ امّتک ستقتله بعدک بارض یقال لها کربلا أفترید ان اراک تربته یا محمد؟
فتناول جبرئیل من ترابها فأراه النّبی 6 و دفعه الهی فقالت امّ سلمه رضی الله عنها فأخذته فجعلته فی قارورة فأصبته یوم قتل الحسین و قد صار دماً»(1)
1) . نظم الدرّر، ص 215؛ مجمع الزواید، ج 9، ص 188؛ معجم الکبیر، طبرانی، ج 3، ص 106.
ترجمه: «امّ سلمه گفت: پیامبر به خانه من آمد و دستور داد که مواظب در باشم تا کسی وارد نشود. طولی نکشید که صدای شیون پیامبر را شنیدم. داخل خانه شدم. ناگهان حسین 7 را دیدم که مقابل پیامبر نشسته است. گفتم: یا رسول الله! من او را هنگام داخل شدن ندیدم. پیامبر فرمود: «جبریل لحظه پیش نزد من بود و گفت: البتّه امّت تو پس از تو او را در سرزمین کربلا خواهند کشت.
آیا میخواهی که ترتب او را به تو نشان دهم؟ جبرئیل مشتی از خاک آنجا را به دست گرفته و آن را به پیامبر نشان داد و امّ سلمه گفت: من آن را گرفتم. در شیشهای قرار دادم. روزی که حسین کشته شد، آن خاک تبدیل به خون شد.(1)
عن سلمی قالت: دخلت علی امّ سلمه و هی تبکی، فقلت ما یبکیک؟ قالت: رأیت رسول الله فی المنام و علی رأسه و لحیته التّراب، فقلت: مالک یا رسول الله؟ قال: شهدت قتل الحسین آنفاً(2)
ترجمه: «سلمی گفت: روزی خدمت امّ سلمه رسیدم، دیدم که دارد گریه میکند. به او گفتم: چرا گریه میکنی؟ گفت: رسول خدا رادر خواب دیدم که به سر و محاسنش خاک نشسته بود. عرض کردم یا سول الله! شما را چه شده است؟ فرمود: کمی پیش از این شاهد قتل حسین بودم».
«عن ام سلمه قالت: لمّا قتل الحسین ناحت علیه الجنّ و مطرنا دماً»(1)
ترجمه: «امّ سلمه گفت: چون حسین بن شهادت رسید، طایفة جن در عزای او گریستند و به جای باران خون بارید».
قال جابر بن عبدالله الانصاری: من سرّه الی رجل من اهل الجنّة فلینظر الی الحسین فانّی سمعت رسول الله یقوله(2)
ترجمه: «جابر بن عبدالله انصاری، صحابی بزرگ رسول خدا، گفت: هر کسی میخواهد مردی از اهل بهشت را ببیند به حسین نگاه کند؛ زیرا من این مطلب را از رسول خدا شنیدم».
محمّد بن یوسف الرزندی حنفی «صاحب نظم درر السمطین» مینویسد:
«و کان الحسین کثیرالصلاة و الصّوم و الحج و العبادة سخیاً کریماً حج خمساً و عشرین حجة ماشیاً»(3)
ترجمه: «حسین نماز و روزه و حج و عبادتش زیاد، سخی و بزرگوار بود؛ به طوری که بیست و پنج مرتبه پیاده به زیارت خانه خدا رفت».
معاویه به پسرش یزید میگفت: «حسین احبّ النّاس الی الناس»(4).
ترجمه: «حسین بن علی در نظر مردم از همة مردم محبوب تر است».
نام: علی 7
نام پدر: امام حسین 7
القاب: زین العابدین، سجاد
کنیه: ابو محمد، ابوالحسن
مادر: شهر بانو دختر یزد گرد سوم، پادشاه ایران
تاریخ و محل تولد: 5 شعبان سال 38 هجری - مدینه.
زمان و محل شهادت: 12 یا 18 و یا 25 محرم سال 95 هجری در مدینه.
چگونگی شهادت: مسمومیت توسط هشام بن عبدالملک
مدت امامت: 35 سال
مدت عمر: 57 یا 59 سال
مرقد شریف: مدینه، قبرستان بقیع.
اختلاف در تاریخ میلاد آن حضرت بسیار است و شاید بهترین اقوال نیمة جمادی الاولی سال سی و شش و یا پنجم سال سی و هشت بوده باشد.
والدة مکرمة آن حضرت عُلیا مُخدره شهر بانو دختر یزدگرد بن شهریار بن پرویز بن هرمز بن انوشیروان پادشاه عجم بوده و بعضی به جای «شهربانو»، «شاه زنان» گفته اند.
چنانچه شیخنا الحر العاملی در ارجوزة خود فرمود:
و امّه ذات العلی و المجد شاه زنان بنت یزد جرد
و هو ابن شهر یار ابن کسری زو سودد لیس یخاف کسری
علامة مجلسی (ره) در جلاء العیون مینویسد:
ابن بابویه به سند معتبر از امام حسین 7 روایت کرده است که عبدالله بن عامر چون خراسان را فتح کرد دو دختر از یزدجرد پادشاه «عجم» اسیر گرفت. برای عثمان فرستاد. یکی را به حضرت امام حسن و دیگری را به حضرت امام حسین داد و آن را که حضرت امام حسین گرفت. حضرت امام زین العابدین از او به هم رسید و چون آن حضرت از او متولد شد او به رحمت الهی واصل شد و آن دختر دیگر نیز در وقت ولادت فرزند اول وفات کرد.
پس یکی از کنیزان امام حسین او را تربیت کرد و حضرت او را مادر میگفت. چون حضرت امام حسین شهید شد، حضرت امام زین العابدین او را به یکی از شیعیان خود تزویج کرد و به همین دلیل معروف است که حضرت امام زین العابدین مادر خود را به ازدواج یکی از شیعیان خود درآورد است.
مؤلف گوید: این حدیث مخالفت دارد با آنچه گذشت که در فصل اولاد امام حسین که شهربانو را در زمان عمر آوردند.
شاید یکی از راویان اشتباه کرده باشد، لذا آن روایت که در آنجا آورده اشهر و اقوی است. چنان که «قطب راوندی» به سند معتبر از امام باقر 7 روایت کرده است که چون دختر یزدجرد بن شهریار، آخرین پادشاهان عجم، را برای عمر آوردند و داخل مدینه کردند جمیع دختران مدینه به تماشای جمال او بیرون آمدند و مسجد مدینه از شعاع روی او روشن شد و چون عمر اراده کرد که روی
او را ببیند مانع شد و گفت: سیاه باد روز هرمز که دست به فرزند او دراز کنی.
عمر گفت: این گبرزاده مرا دشنام میدهد. به همین جهت خواست او را اذیت کند.
علی 7 فرمود: هنگامی که سخنی را نفهمیدی چگونه دانستی که دشنام است! آن وقت عمر امر کرد که در میان مردم ندا کنند و او را بفروشند.
علی 7 فرمود: فروختن پادشاهان جایز نیست گرچه کفار باشند. بلکه او را مخیر بگذار که خودش یکی از مسلمانان را اختیار کند و به ازدواج درآید و مهریه او را از بیت المال حساب کن. آن وقت عمر قبول کرد و گفت: یکی از اهل مجلس را اختیار کن.
آن زن سعادتمند آمد دست بر دوش مبارک امام حسین گذاشت. آن وقت حضرت از او به زبان فارسی سؤال کرد چه نام داری؟
عرض کرد: جهان شاه.
حضرت فرمود: بلکه تو را «شهربانو» نام کرده اند.
عرض کرد: این نام خواهر من است. حضرت به زبان فارسی فرمود: راست گفتی. پس رو کرد به امام حسین 7 و فرمود: این زن با سعادت را به نیکویی محافظت و احسان نما که او فرزندی از تو به هم خواهد رسانید که بهترین اهل زمین باشد. بعد از تو این مادر اوصیاء ذریه طیبه من است. پس امام زین العابدین از او متولد شد.
همچنین روایت کرده است؛ پیش از آن که لشکر مسلمانان بر سر ایشان بروند شهربانو در خواب دید که حضرت رسول 6 با امام حسین 7 داخل
خانة او شد و او را برای آن حضرت خواستگاری کرده و با او تزویج کرد. شهربانو گفت: چون صبح شد محبّت آن خورشید فلک امامت در قلبم جا کرد و پیوسته در خیال آن حضرت بودم؛ چون شب دیگر به خواب رفتم حضرت فاطمه 3 را در خواب دیدم که به نزد من آمد و اسلام را به «من» عرضه داشت و من به دست مبارک آن حضرت در خواب مسلمان شدم. سپس فرمود: به زودی لشکر مسلمانان بر پدرت غالب خواهند شد و تو را اسیر خواهند کرد و به زودی به فرزندم حسین 7 خواهی رسید و خداوند نخواهد گذاشت که کسی دستی به تو برساند تا آن که به فرزند من برسی و حق تعالی مرا حفظ کرد که هیچ کس به من دست نرسانید تا آن که مرا به مدینه آوردند و چون امام حسین را دیدم، فهمیدم که او همان است که در خواب با حضرت رسول به نزد من آمد و حضرت رسول مرا به عقد او در آورده و به این سبب او را اختیار کردم».
شیخ مفید روایت کرده است که امیرالمؤمنین 7 «حُریث بن جابر» را به سمت یکی از سرزمینهای مشرق منصوب کرد. او دو تا از دختران یزدجرد را برای حضرت فرستاد.
حضرت یکی را، که شاه زنان نام داشت، به حضرت امام حسین داد و حضرت زین العابدین از او به هم رسید. پس قاسم با امام زین العابدین خاله زاده بودند.(1)
1) . منتهی الامال، ج 2، ص 578.
زهری یکی از فقها و محدثان بزرگ تابعین در مدینه بود. وی ده تن از صحابه را درک کرده بود و علوم فقهای هفتگانة اهل سنت را از حفظ داشت. اهل سنت بیش از حد او را ستوده اند.(1)
او که شیفتة عظمت علمی و تقوی امام سجاد بود، دربارة آن حضرت گفته است: ما رأیت احداً افقه من زین العابدین(2)
ترجمه: «کسی را داناتر از زین العابدین 7 ندیدم».
«ما رأیت قرشیا افضل من علی بن الحسین.(3)
ترجمه: «هیچ شخصیت قریش را برتر از علی بن الحسین 7 ندیدم».
یکی از تابعان و محدثان و فقهای هفتگانه مدینه است.
دربارة امام سجاد گفته است:
«ما رأیت قط افضل من علی بن الحسین»
ترجمه: «هرگز کسی را افضل و برتر از علی بن الحسین باشد، ندیدم».
«ما رأیت اورع منه»(1)
ترجمه: «پرهیزگارتر از علی بن حسین ندیدم».
«و کان افضل هاشمی ادرکته»(2)
ترجمه: «علی بن حسین برترین هاشمی بود که من او را درک کردم».
احمد بن حجر هیثمی (متوفی 973 ه) صحاب کتاب «الصواعق المحرقة فی الرّد علی أهل البدع و الزندقة» مینویسد:
«و زین العابدین هذا هو الذی خلف آباه علماً و زهداً و عبادة و کان اذا توضّا للصّلاة اصفر لونه، فقیل له فی ذلک، فقال: أتدرون بین یدی من آقف و حکی انه کان یصلی فی الیوم و اللیلة الف رکعة».(3)
ترجمه: «زین العابدین جانشین پدرش در عبادت و زهد و علم بود و چون برای نماز و وضو میگرفت رنگش زرد میشد. در این باره ازاو سوال شد. فرمود: هیچ میدانید در مقابل چه کسی میایستم؟ و گفته اند؛ در شبانه روز هزار رکعت نماز میخواند و گاهی از ترس خدا از هوش میرفت».(4)
سفیان ثوری کسی است که مشایخ صوفیه او را تاج دین و دیانت و شمع
زهد و هدایت خوانده اند. از امام سجاد به این مضمون نقل کرده است:
مردی نزد علی بن الحسین آمد و به وی گفت: فلان کس ترا نکوهش کرده و حرفهای ناشایست دربارة تو میگفت.
امام فرمود: با من بیا تا نزد او برویم. سپس به طرف خانة آن کس به راه افتادند. مرد سخن چین گمان میکرد که امام به زودی از وی انتقام خواهد گرفت و چون نزد او رسیدند امام 7 فرمود: ای فلان! اگر آنچه دربارة من گفتهای درست باشد، خدا مرا بیامرزد و اگر نادرست باشد، خدا تو را بیامرزد.(1)
حج علی بن الحسن فلمّا احرم و استوت به راحلته اصفر لونه و انتفض و وقع علیه الرعدة و لم یستطع آن یلبّی، فقیل له مالک، لاتلبی؟ فقال: اخشی ان اقول لبیک فیقال لی لا لبیک(2)
ترجمه: «علی بن الحسین به قصد حج راهی مکّه شد، هنگامی که احرام بست و بر مرکب خود قرار گرفت، رنگش زرد شد و لرزه بر اندامش افتاد و نتوانست «لبیک» بگوید.
به او گفته شد چرا لبیک نمیگوئی؟ فرمود: از آن میترسم که لبیک گویم ولی در جوابم گفته شود: لا لبیک.
لم یکن فی اهل بیت رسول الله مثل علی بن الحسین(1)
ترجمه: «علی بن حسین در میان اهل بیت رسول خدا بی نظیر بود».
بلغنی انّ علی بن الحسین کان یصلّی فی الیوم و اللیلة ألف رکعة الی أن مات کان یسمّی زین العابدین لعبادته(2)
ترجمه: «به من خبر رسید که علی بن الحسین تا زنده بود در هر شبانه روز هزار رکعت نماز میخواند و به خاطر کثرت عبادتش او را زین العابدین نام نهادند».
حسن بصری، از اهالی بصره و از مشاهیر تابعین، فیض ملاقات اکثر اصحاب رسول خدا را یافته بود. وی نزد عامه به زهد و تقوا معروف است. صوفیان نیز او را پروردة نبوت و خو گرفتة فتوت و کعبة عمل و علم و خلاصة ورع و حلم میداند.(3)
زهد و عظمت امام سجاد چنان چشم او را خیره کرده بود که بی اختیار به پای او بوسه زد.
دربارة کثرت زهد و توجه همیشگی او به خدا روایت کرده اند که در خانه کعبه به امام سجاد برخورد و دید که امام سجاد به صورت ناشناسی که نقاب بر
چهرهاش کشیده بود اشعاری میخواند و اشک میریخت.
حسن بصری میگوید: نزدیک شدم که وی امام فرزند امام، علی بن الحسین زین العابدین است. پس پای او را بوسیدم و گفتم: ای فرزند نبوت! این مناجات و گریه از بهر چیست؟ با این که تو داخل اهل بیتی هستی که خداوند دربارة آنها فرموده است «لیذهب عنکم الرّجس اهل البیت و یطهرکم تطهیراً»
فرمود: این سخنان را کنار بگذار. بهشت برای کسی که خدا را اطاعت کند آفریده شده است، گر چه بندة حبشی باشد و جهنم برای هر کس که خدا را نافرمانی کند آفریده شده هر چند آزاد مردی قریشی باشد.
پیامبر اکرم فرموده است: «ایتونی باعمالکم لا بانسا بکم»؛ «اعمال خودتان را نزد من آورید، نه انساب خود را».(1)
وی معروف به خطیب دمشق (متوفی 739 ه) و مؤلف چند کتاب از جمله «اخبار الدول» است.
روایتی دربارة امام سجاد نقل کرده است که دلالت بر زهد و عبادت والا و واقعی آن حضرت دارد.
طبق همان روایت، فرزندی از امام در چاه افتاد. مردم مدینه هراسان شدند و کوشیدند تا او را از چاه بیرون آوردند. آن حضرت در تمام مدت، غرق در نماز بود و از جای خود تکان نمیخورد. مردم داستان را به امام گفتند. امام فرمود: من
1) . بنابر این نقل روضات الجنان، ج 3، ص 28؛ از المنتظم ابن الجوزی، دکتر مصطفی شیبی، همبستگی میان تصوّف و تشیع، ص 155، ترجمۀ مرحوم دکتر علی اکبر شهابی.
چیزی نفهمیدم چون در حال مناجات با خدای خودم بودم.(1)
و باز روایت کرده است که آن حضرت پنهانی صدقه میداد و میگفت:
انّ صدقة السرّ تطفی غضب الرب»؛ «صدقة پنهانی خشم خدا را فرو مینشاند».(2)
وی صاحب تألیفاتی از جمله «طبقات الکبیر» است. او میگوید:
«کان زین العابدین ثقة، مأموناً کثیر الحدیث عن رسول الله 6 عالماً و لم یکن فی اهل بیت مثله(3)کان ثقة مأموناً کثیر الحدیث رفیعاً»(4)
ترجمه: «علی بن الحسین زین العابدین موثق و امین و حدیث از رسول خدا 6 بسیار روایت کرده است. او عالم بود و در میان اهل بیت نظیری نداشت، موثق، مطمئن، کثیر الحدیث و بلند مرتبه بود».
او از اکابر و بزرگان محدثین بوده و تألیفات زیادی از خود بر جای گذاشته که از جملة آنها «السنن الکبیر» است.
او میگوید:
انّ جاریة تسکب علیه الماء یتهیا للصّلاة فسقط الابریق من یدها علی وجهه
فشجّه فرفع رأسه الیها فقالت: ان الله یقول: «و الکاظمین الغیظ» قال: قد کظمت غیضی. قالت: «و العافین عن الناس» قال: قد عفاعنک. قالت:
«و الله یحبّ المحسنین» قال: اذهبی فانت حرّة»(1)
ترجمه: «یکی از کنیزان امام علی بن الحسین 7 هنگامی که آب روی دست امام برای گرفتن وضو میریخت، ظرف آب از دستش افتاد و صورت آن بزرگوار را شکافت. امام از روی خشم سر بلند کرد. کنیز بلافاصله گفت: خداوند در قرآن میفرماید:
«و الکاظمین الغیظ»، «امام فرمود: خشم خود را فرو بردم».
عرض کرد: «و العافین عن الناس»، «فرمود: تو را بخشیدم و خدا تورا ببخشد».
کنیز دوباره گفت: «و الله یحب المحسنین»، «امام فرمود: تو را در راه خدا آزاد کردم».
صاحب کتاب «وفیات الاعیان و انباء ابناء الزمان» دربارة امام سجاد 7 مینویسد:
«هو احد الائمة الاثنی عشر و من سادات التابعین. قال الزهری: ما رائیت قرشیاً افضل منه و کان یقال لزین العابدین ابن الخیرتین لقوله 6 لله تعالی من عباده خیرتان فخیرته من العرب قریش و من العجم فارس... و کان زین العابدین
1) . الدر المنثور، ج 2، ص 73 - ذیل آیه 134، سور ۀ آل عمران.
کثیر البرّ بامّه حتی قیل له انّک ابر النّاس بامّک و لسنا نراک تأکل معها فی صحفة. فقال: أخاف ان تسبق یدی الی ما تسبق الیه عینها فأکون قد عققتها... و فضائل زین العابدین و مناقبه اکثر آن تحصی».(1)
ترجمه: «ابو الحسن علی بن الحسین بن علی بن ابیطالب «رضی الله عنهم اجمعین»، معروف به زین العابدین، یکی از ائمه دوازده گانه و از بزرگان تابعان است و زهری گفت: کسی را از قریش ندیدم که برتر از علی بن الحسین باشد و به آن حضرت «ابن الخیرتین» گفته میشد به دلیل فرمایش رسول خدا 6 که فرموده است: خداوند از بندگانش دو قبیله رابرگزیده است:
اوّل: از میان عرب؛ قریش را.
دوّم: از میان عجم؛ فارس را...
زین العابدین به مادرش زیاد نیکی میکرد و به او فوق العاده احترام میکرد. روزی به او گفته شد تو با این که بیش از همه به مادرت احسان و نیکی میکنی ولی نمیبینیم با او از یک طرف غذا میل میکنی؟
فرمود: از این میترسم که دستم به غذایی دراز شود که قبل از من چشم مادرم به آن افتاده است... .
خلاصه فضایل و مناقب امام زین العابدین بیش از آن است که به شمار آید.
ابن خلکان در ضمن ترجمة مبسوط تحت عنوان ابو فراس همام الفرزدق
1) . وفیات الاعیان، ج 2، ص 429.
(متوفی 110 ه ق) مینویسد:
و تنسب الیه مکرمة یرجی له بها الجنّة و هی انّه لمّا حج هشام بن عبدالملک فی ایام ابیه فطاف و جهد آن یصلّ الی الحجر لیستلمه فلم یقدر علیه لکثرة الزحام
به فرزدق جوانمردی و کرامتی نسبت داده شده که امید است در اثر آن به بهشت برود و آن این که هشام بن عبدالملک در زمان پدرش برای انجام مناسک حج به مکّه آمد طواف کرد و کوشید خود را به حجر الاسود برساند و آن را استلام کند.
از کثرت ازدحام نتوانست. آن وقت در مسجد الحرام منبری برای او نصب کردند و بر بالای منبر قرار گرفت به حجاج نگاه میکرد و جمعی از اعیان شام دور او را گرفته بودند. در این هنگام حضرت زین العابدین، علی بن الحسین بن ابیطالب 7 پیدا شد و صورتش چنان نیکو بود که در میان مردم زیباتر از او دیده نمیشد و رایحه عطر آگین او فضا را پر کرده بود و بویش از همه پاکیزه تر.
امام شروع به طواف کرد و چون به حجر الاسود رسید، مردم وقتی هیبت و جلالت آن حضرت را دیدند، راه را باز کردند تا آن حضرت به راحتی استلام حجر کرد. هشام از
دیدن این منظره به غضب آمد و مردی از اهل شام چون عظمت و جلالت را دید از هشام پرسید:
این شخص کیست؟
هشام از جاه و جلال و هیبت او اندیشید و برای این که اهل شام آن حضرت را نشناسد، گفت: نمیشناسم! فرزدق که آنجا حاضر بود گفت: من او را
میشناسم.
شامی گفت: ای ابو فراس او را معرّفی کن.
فرزدق شعری میخواند و در ضمن شعر حضرت را معرّفی کرد که عبدالرّحمن بن احمد شیرازی مشهور به جامی قصیدة فرزدق را به فارسی به نظم در آورده است که جامی در سلسلة الذهب گفته است.
زنی از اهل کوفه فرزدق را بعد از مرگ در خواب دید. از او پرسید که خدا با تو چه کرد؟
گفت: خدا مرا به سبب آن قصیده که در مدح علی بن الحسین 7 گفتم، آمرزید.
سپس میگوید: اگر حق تعالی به برکت این قصیده تمامی اهل عالم را مورد لطف و رحمت خود قرار دهد، سزاوار است.
هشام بن عبدالملک چون این قصیده را شنید غضبناک شد و جایزه فرزدق را قطع کرد و او را زندانی نمود.
این خبر به علی بن الحسین 7 رسید. دوازده هزار درهم برای فرزدق فرستاد. فرزدق آن را رد کرد و پیغام داد که من برای خدا او را مدح کرده ام نه به خاطر جایزه.
حضرت سجاد 7 باز فرستاد و فرمود: ما اهل بیتی هستیم که وقتی چیزی به کسی ببخشیم باز نستانیم. آن وقت فرزدق قبول کرد.(1)
1) . وفیات الاعیان، ج 5، ص 147.
او از اکابر فقها و محدثین شافعی قرن نهم هجرت و مولف کتابهای زیاد از جمله «تهذیب التهذیب، الکمال فی معرفة الرجال» است.
او مینویسد:
«کان علی بن الحسین رجلاً له فضل فی الدّین»(1)
ترجمه: «علی بن الحسین مردی است که در دِین فضیلت دارد».
کان الناس من اهل المدینه یعیشون لا یدرون من این کان معاشهم فلما مات علی بن الحسین فقدوا ما کانوا یؤتون به من اللّیل».(2)
ترجمه: «عدهای از مردم مدینه زندگی میکردند و نمیدانستند زندگیشان از کجا میگذرد و چون حضرت سجاد فوت کرد آنچه شبانگاهان بدانان میرسید، قطع شد».
ابونعیم معروف به حافظ اصفهانی از اکابر و اعلام محدثان و از اعاظم ثقات و حفاظ بود و صاحب تألیفات زیادی، از جمله «حلیة الاولیاء» است.
وی روایت کرده است:
«لمّا مات زین العابدین فغسلوه جعلوا ینظرون الی آثار سواد فی ظهره و
قالوا: ما هذا؟
فقیل. کان یحمل جرب الدقیق لیلا علی ظهره یعطی فقراء اهل المدینه»(1)
ترجمه: «هنگام وفات امام سجاد آثار کیسههای باری که در شب برای بینوایان مدینه حمل میکرد، مشاهده میشد».
ابونعیم از امام باقر 7 نقل کرده است:
«انّ اباه علی بن الحسین قاسم الله ماله مرّتین»
ترجمه: «امام باقر 7 فرمود: پدرش علی بن الحسین دوبار مال خود در راه خدا با فقراء تقسیم کرد».
ابن روزبهان در کتاب «وسیلة الخادم الی المخدوم» در شرح صلوات چهارده معصوم 7 بعد از بیان صلوات بر امام زین العابدین روایت را از طاووس یمانی نقل کرده است که حضرت زین العابدین شبی به حجرة کعبه در آمد. پس نماز بسیار کرد و بعد از آن سجده کرد و روی به خاک بمالید و کف دستها را به طرف آسمان بلند کرد.
شنیدم میگفت:
«عبیدک ببابک، مسکینک بفنائک، فقیرک بفنائک سائلک بفنائک».
طاووس گفت: من این دعا را یاد گرفتم و پس از آن هیچ گرفتاری بر من پیش نیامد، جز آن که این دعا را خواندم و خدای تعالی مرا از آن شدّت رهایی
1) . حلیۀ الاولیاء، ج 3، ص 136.
بخشید.
آن حضرت با وجود آن مفاخر نسبی که در ذات مبارک ایشان جمع شده بود، اصلاً تمایلی به خلافت نشان نمیداد. چنانچه روایت کرده است در مدّت حیات آن حضرت هر چند مردم عراق آن حضرت را به طلب ملک و خلافت ترغیب کردند؛ اما اصلاً میل به خلافت نداشت.
ابن شهاب زهری روایت میکند که جمعی از مفسدان پیش عبدالملک مروان، که در آن زمان پادشاه بود، افساد کردند که مردم عراق میل به امام زین العابدین دارند و نامهها به او نوشتند و او نیز مایل است که به طرف کوفه رود و در آنجا ظهور کند و این تهمت را به عبدالملک مروان خاطر نشان کردند.
عبدالملک جمعی را فرستاد و آن حضرت را غل و زنجیر کرده به طرف شام بردند و چون موکّلان، آن حضرت را غل و بند کردند و خواستند به طرف شام ببرند من رفتم تا آن حضرت را وداع کنم. در اندرون خیمه بود و موکلان در بیرون خیمه نشسته بودند. از ایشان دستور خواستم و داخل رفتم و آن حضرت را دیدم که دستهای مبارکش را غل و زنجیر کرده و پای مبارکش در زنجیر کشیده رقّت بر من غالب شد گریه کردم.
فرمود: ای زُهری چرا گریه میکنی؟
گفتم: ای پسر رسول خدا! من تو را چنین در غل و زنجیر نمیتوانم دید.
آن حضرت همین که اشاره کرد آن غل و زنجیر افتاد و فرمود:
ای زهری! این حال را مشاهده کردی؟ من به اختیار، همراه اینها میروم و شب سوم انتظار مرا بکش که بر میگردم و ایشان روانه شدند.
شب سوم موکّلان که همراه آن حضرت بودند، برگشتند و پرسیدند که آن حضرت به مدینه آمدند، از آنان پرسیدم که قصّه او چه بود.
گفتند: ما صبح برخاستیم دیدیم که غل و بند آنجا افتاده و آن حضرت نیست، بعد از آن من عازم شام شدم؛ چون پیش عبدالملک رفتم احوال حضرت را از من سوال کرد و من حکایت را گفتم: عبدالملک گفت: بلی، او همان روز نزد من آمد در وقتی که من تنها و در خانه نشسته بودم، من از او ترسیدم.
گفت: با من چه کار داری؟ گفتم: مرا با تو هیچ کاری نیست تو چه حاجت داری؟ فرمود: حاجت من این است که دیگر مرا طلب نکن و مزاحمم مشو.
گفتم: به سلامت بازگرد. زهری گفت: من گفتم: یا امیرالمؤمنین! علی بن الحسین به عبادت پروردگار خود مشغول است و اصلاً تمایلی به خلافت دنیا ندارد. عبدالملک گفت: خوشا شغل امثال او. آن حضرت صاحب منقبتها و مزیت هایی است که موجب راحتی مسلمانان است و از جمله القاب آن حضرت زین العباد است؛ زیرا که از بسیاری عبادات، آرایش عابدان و سید العباد هم لقب آن حضرت است و نیز آن حضرت را ذوالثنفات میگفتند. یعنی صاحب پینه ها.
ثنفه؛ پینهای است که بر زانوی شتر باشد. میگویند پیشانی حضرت سجاد از بسیاری سجدهای که میکرد، سجاده است.
معنای سجاد یعنی بسیار سجده کننده. آن حضرت صاحب عزت و مناعت و مجد است و دفن شده با عمّ خود امیرالمؤمنین حسن 7 در بقیع.(1)
1) . وسیلۀ الخادم الی المخدوم، ص 177 - 182.
نام: محمد بن علی 7
لقب: باقر العلوم
کنیه: ابا جعفر
ولادت: اول رجب سال 57 هجری
محل ولادت: مدینه منوره
مدت عمر: ایشان در هنگام وفات پدرش امام زین العابدین 7 که در سال94 رخ داد، 39 سال داشت.
نام مادر: «امّ عبدالله»، دختر امام حسن مجتبی 7 ایشان از این جهت نخستین کسی بود که از طرف پدر و مادر، فاطمی و علوی بوده.
دوران امامت: هجده سال
شهادت: ایشان در سال 114 هجری در شهر مدینه به شهادت رسید و در قبرستان معروف بقیع، در کنار پدر و جد بزرگوارش به خاک سپرده شده است.
امام محمّد باقر 7 در دوران امامت خود با زمامداران و خلفای یاد شدة زیر معاصر بوده است:
سلیمان بن عبدالملک (96-99 هجری)
عمر بن عبدالعزیز (99-101 هجری)
یزید بن عبدالملک (101-105 هجری)
هشام بن عبدالملک (105-125 هجری)
امام باقر 7 طی مدّت امامت خود، در همان شرایط نامساعد، به نشر و اشاعة حقایق و معارف الهی پرداخت و مشکلات علمی را تشریح نمود و جنبش علمی دامنه داری را به وجود آورد که مقدمات تأسیس یک دانشگاه بزرگ اسلامی را، که در دوران امامت فرزندش «امام صادق 7» به اوج عظمت رسید، پی ریزی کرد.
امام پنجم در علم، زهد، عظمت و فضیلت سرآمد همة بزرگان بنی هاشم بوده است و مقام بزرگ علمی و اخلاقی او مورد تصدیق دوست و دشمن قرار گرفته است، به قدری روایات و احادیث در زمینة مسائل احکام اسلامی، تفسیر، تاریخ اسلام و انواع علوم از آن حضرت به یادگار مانده است که تا آن روز از هیچ یک از فرزندان امام حسن و امام حسین 7 به جا نمانده بود.(1)
رجال و شخصیتهای بزرگ علمی آن روز و نیز عدهای از یاران پیامبر6، که هنور در حال حیات بودند، از محضر آن حضرت استفاده میکردند.
جابر بن یزید جُعَفی کیسان سجستانی از تابعین، و فقهائی مانند ابن مبارک،
1) . شیخ مفید، الارشاد، قم، منشورات، مکتبۀ بصیرتی، ص 261.
زهری، اوزاعی، ابوحنیفه، مالک، شافعی، و زیاد بن منذر نهدی از آثار علمی امام باقر 7 بهره مند شده و سخنان آن حضرت را بی واسطه و گاه با چند واسطه نقل نموده اند.
کتب و آثار دانشمندان و مورخان اهل تسنّن مانند طبری، بلاذری، سلامی، خطیب بغدادی،ابو نعیم اصفهانی و کتبی مانند موطاء مالک، سنن ابی داود، مسند ابی حنیفه، مسند مروزی، تفسیر نقاش، تفسیر زمخشری، از مهم ترین کتب جهان تسنّن، مالامال از سخنان پرمغز و پر محتوای پیشوای پنجم است و همه جا جملة قال محمّد بن علی و یا قال محمّد الباقر به چشم میخورد.(1)
کتب شیعه نیز در زمینههای مختلف سرشار از سخنان و احادیث حضرت باقر 7 است و هر کس کوچک ترین آشنایی با این کتابها داشته باشد، این معنا را تصدیق میکند.
حضرت باقر 7 شاگردان برجستهای در زمینههای فقه، حدیث، تفسیر و دهها علوم اسلامی دیگر تربیت کرده است. شخصیتهای بزرگی همانند محمّد بن مسلم، زُرارة بن أعین، ابوبصیر، برید بن معاویة عجلی، جابر بن یزید، حمران بن أعین و هشام بن سالم ازتربیت یافتگان مکتب آن حضرت هستند.
امام صادق 7 میفرمود: مکتب ما و احادیث پدرم را چهار نفر زنده کرده اند و این چهار نفر عبارتند از: زراره، ابوبصیر (لیث مرادی)، محمّد بن مسلم و
1) . ابن شهر آشوب، مناقب آل ابی طالب، قم، مؤسسه انتشارات علامه، ج 4، ص 195.
برید بن معاویه عجلی که اگر اینها نبودند کسی از تعالیم دین و از مکتب پیامبر بهرهای نمییافت.
این چهار نفر حافظان دین بوده اند. آنان، از میان شیعیان زمان ما، نخستین کسانی بوده اند که با مکتب ما آشنا شدند و در روز رستاخیز نیز پیش از دیگران به ما خواهند پیوست.(1)
چنان که گفتیم،! امام باقر 7 با پنج «تن» از خلفای اموی معاصر بود.
اینک برای این که اوضاع و شرایط اجتماعی و سیاسی زمان امام باقر 7 روشن گردد به
ویژگیهای هر یک از آنها در ادارة جامعه و حکومت اشاره میکنم:
این خلفا با توجه به آن که در ستمگری و استبداد و خد کامگی دست کمی از نیاکان خود نداشتند در کشورداری و ادارة امور جامعه، تفاوت هایی با هم داشتند که به آنها اشاره میشود:
ولید به عمران و آبادانی علاقه داشت و تأسیسات عمومی و رفاهی مانند بیمارستان و دارالایتام ایجاد کرد. در زمان او قلمرو دولت اموی از شرق و غرب وسعت یافت و دامنة فتوحات آن تا اندلس رسید. با همة اینها او فردی فاقد علم
1) . شیخ طوسی، اختیار معرفۀ الرجال (مشهور به رجال کشی)، تصحیح و تعلیق: حسن المصطفوی، مشهد، دانشگاه مشهد، ص 136 (حدیث شمارۀ 219).
و دانش و عنصری ستمگر و خونریز بود.
سلیمان؛ فردی تجمل پرست، شهوت ران و شکمباره بود. او در مورد کارگزاران خود نظریات مخصوصی اعمال میکرد. بعضی را موردتوجه قرار میداد و برای از بین بردن بعضی دیگر نقشه میکشید.
او با انگیزه تعصبات قبیله ای، قبائل مصری را زیر فشار قرار داده از رقبای یمنی آنها پشتیبانی میکرد. او موسی بن نصیر و طارق بن زیاد، دو قهرمان دلیر و فاتح اندلس را مورد بی مهری قرار داد و طرد کرد.
یزید بن عبدالملک؛ مردی عیاش و خوشگذران و لا ابالی بود و به هیچ یک از اصول اخلاقی و دینی پایبند نبود. از این رو دوران خلافت او یکی از سیاهترین و تاریکترین ادوار حکومت بنی امیه به شمار میرود.
در زمان حکومت وی هیچ فتح و پیروزی و هیچ حادثة درخشانی در جامعة اسلامی رخ نداد. سیاست و رفتار ظالمانة او موج نفرت مسلمانان را برانگیخت و حتی گروهی از بزرگان بنی امیه به اعمال او اعتراض کردند.
هشام؛ مردی بخیل، خشن، گستاخ، ستمگر، بی رحم و سخنور بود.
او در جمع آوری ثروت و عمران و آبادانی میکوشید و در زمان حکومت او بعضی از صنایع دستی رونق یافت؛ اما از آنجا که وی شخصی بی عاطفه و
سختگیر بود در دوران حکومت او زندگی بر مردم سخت شد و احساسات و عواطف انسانی در جامعه رو به زوال رفت و رسم نیکوکاری و تعاون برچیده شد؛ به طوری که هیچ کس دیگری دلسوزی و کمک نمیکرد.
هشام بیش از خلفای دیگر در مورد پیشوای پنجم سخت گیری میکرد.
از میان این خلفا باید عمر بن العزیز را استثنا کرد؛ زیرا او شخصی نسبتاً دادگر بود و با خاندان پیامبر 6 رفتار مهر آمیز داشت.
او گامهای بزرگی چه در جهت احقاق پارهای از حقوق پایمال شدة بنی هاشم و فاطمیان وچه در جهت اجرای عدالت اجتماعی برداشت که عبارتند از:
بدعت ناسزاگویی به امیر مؤمنان 7 را، که از زمان معاویه رواج ادشت، ممنوع اعلام کرد.
فدک را به فرزندان حضرت فاطمه 3 بازگرداند.
موالی، «مسلمانان غیر عرب»، را که از حقوق مساوی با عرب محروم بودند، مورد حمایت قرار داد.
چنان که خواهیم گفت: او نخستین خلیفهای بود که به صورت رسمی، ممنوعیت کتابت و تدوین احادیث را لغو و محدثان را به جمع آوری، ضبط و کتابت حدیث تشویق کرد. گویا با توجه به این خدمات او بود که امام باقر 7 میفرمود: عمر بن عبدالعزیز نجیب دودمان بنی امیه است.(1)
1) . سیوطی، تاریخ الخلفا، ط 3، تحقیق محمّد محیی الدین عبدالحمید قاهره مطبعۀ المدنی، ص 230.
یکی از حوادث مهمّ زندگی پر افتخار پیشوای پنجم، مسافرت آن حضرت به شام میباشد.
هشام بن عبدالملک، که یکی از خلفای معاصر امام باقر 7 بوده است، همیشه از محبوبیت و موقعیت فوق العادة امام باقر بیمناک بود؛ زیرا او میدانست که پیروان پیشوای پنجم، آن حضرت را امام میدانند و همواره تلاش میکرد تا مانع گسترش نفوذ معنوی و افزایش پیروان آن حضرت گردد.
در یکی از سالها که امام باقر 7 همراه فرزند گرامی خود «جعفر بن محمد 7» به زیارت خانة خدا مشرف شدند، هشام نیز عازم حج شد.
در ایام حج، حضرت صادق 7 در مجمعی از مسلمانان سخنانی در مورد فضیلت و امامت اهل بیت 7 بیان فرمود که بلافاصله توسط مأموران به گوش هشام رسید و هشام، که پیوسته وجود امام باقر 7 را خطری برای
حکومت خود تلقی میکرد، از این سخن به شدت تکان خورد ولی شاید بنا به ملاحظاتی در اثنای مراسم حج متعرض امام 7 و فرزند آن حضرت 7 نگردید. لیکن به محض آن که به پایتخت خود، دمشق، بازگشت به حاکم مدینه دستور داد تا امام باقر و فرزندش جعفر بن محمّد را روانه شام کند.
امام ناگزیر همراه فرزند ارجمندش مدینه را ترک گفته و وارد دمشق شد.
هشام برای این که عظمت ظاهری خود را به رخ امام بکشد و ضمناً به خیال خود از مقام آن حضرت بکاهد، سه روز اجازة ملاقات نداد.
شاید هم در این سه روز در این فکر بود که چگونه با امام 7 روبرو شود و
چه طرحی بریزد که از موقعیت و مقام امام 7 در انظار مردم کاسته شود؟
البته اگر دربار حکومت هشام کانون پرورش علما و دانشمندان و مجمع سخنرانان بود، امکان داشت که دانشمندان برجسته را دعوت نموده و مجلس بحث و مناظره تشکیل دهد ولی از آنجا که دربار خلافت زمامداران اموی و از جمله هشام از وجود چنین دانشمندانی خالی بود و شعرا و داستانسرایان و مدیحه گویان جای رجال علم را گرفته بودند، هشام به فکر تشکیل چنین مجلسی نیفتاد؛ زیرا به خوبی میدانست اگر از راه مبارزه و مناظرة علمی وارد شود هیچ یک از درباریان او از عهدة مناظرة با امام باقر 7 بر نخواهد آمد و از این جهت تصمیم گرفت از راه دیگری وارد شود که به نظرش پیروزی او مسلم بود.
آری! با کمال تعجب هشام تصمیم گرفت یک مسابقة تیراندازی ترتیب داده امام 7 را در آن مسابقه شرکت دهد تا این که به واسطة شکست در این مسابقه امام در نظر مردم کوچک شود. به همین جهت پیش از ورود امام 7 به قصر خلافت، عدهای از درباریان را واداشت نشانهای نصب کردند و مشغول تیراندازی شدند. همین که امام باقر 7 وارد مجلس شد و اندکی نشست ناگهان هشام رو به امام کرد وچنین گفت:
آیا مایلید در مسابقة تیراندازی شرکت نمائید؟
حضرت فرمود: من دیگر پیر شده ام و وقت تیراندازی من گذشته است، مرا معذور دار.
هشام که خیال میکرد فرصت خوبی به دست آورده است و امام باقر 7 را در یک قدمی شکست قرار داده است، اصرار و پافشاری کرد و وی را سوگند داد و همزمان به یکی از بزرگان بنی امیه اشاره کرد که تیروکمان خود را به آن حضرت بدهد.
امام 7 دست برد و کمان را گرفت و تیر را در چله کمان نهاد و نشانه گیری کرد و تیر را درست به قلب هدف زد! آنگاه تیر دوم را به کمان گذاشت و رها کرد و آن تیر در چوبة تیر قبلی نشست و آن را شکافت! تیر سوم نیز به تیر دوم اصابت کرد و به همین ترتیب «نُه» تیر پرتاب نمود که هر کدام به چوبة تیر قبلی اصابت نمود. این عمل شگفت انگیز، حاضران را به شدت تحت تأثیر قرار داده واعجاب و تحسین همه را برانگیخت.
هشام که حسابهایش غلط از آب در آمده و نقشهاش نقش بر آب شده بود، سخت تحت تأثیر قرار گرفت و بی اختیار گفت: آفرین بر تو ای اباجعفر! تو سرآمد تیر اندازان عرب و عجم هستی، چگونه میگفتی پیر شده ام؟
آنگاه سر به زیر افکند و لحظهای به فکر فرو رفت، سپس امام باقر و فرزند عالی قدرش 7 را در جایگاه مخصوص کنار خود جای داد و فوق العاده تجلیل و احترام کرد و رو به امام کرد و گفت: قریش از پرتو وجود تو شایستة سروری بر عرب و عجم است. این تیراندازی را چه کسی به تو آموزش داده است و در چه مدتی آن را فراگرفته ای؟
حضرت فرمود: میدانی که اهل مدینه به این کار عادت دارند. من نیز در ایام جوانی مدتی به این کار سرگرم بودم ولی بعد آن را رها کردم، امروز چون تو
اصرار کردی ناگزیر پذیرفتم.
هشام گفت: اباجعفر، حضرت صادق 7، نیزمانند تو در تیراندازی مهارت دارد؟
امام فرمود: ما خاندان، اکمال دین و اتمام نعمت (امامت و ولایت) را که در آیة «الیوم أکملت لکم دینکم» آمده از یکدیگر به ارث میبریم و هرگز زمین از چنین افرادی (حجت) خالی نمیماند.(1)
وی یکی از شخصیتهای برجسته و دانشمندان بزرگ عصر امام باقر 7 بود که میگوید:
«ما رأیت العلماء عند أحد أصغر علماً منهم عند ابی جعفر 7 و لقد رأیت الحکم عنده کانّه متعلّم».(2)
ترجمه: «علماء و دانشمندان را پیش هیچ کس حقیرتر و کم رنگ تر از آنچه در پیش ابوجعفر بودند، ندیدم» حکم بن عتیبه را باآن مرتبة علمی که در میان مردم داشت، در برابر آن جناب همچون کودکی دیدم که پیش روی استاد خود نشسته باشد و مجذوب کلام و شخصیت او گردیده بود».(3)
امام باقر 7 از نظر علمی در حدی بود که در بیشتر سخنان خود به آیات
قرآن مجید استناد نموده و از کلام خدا شاهد میآورد و میفرمود:
«هر مطلبی گفتم از من بپرسید که در کجای قرآن است تا آیة مربوط به آن موضوع را معرّفی کنم».(1)
وی یکی از دانشمندان برجستة اهل سنت است.
می نویسد: در مورد شخصیت امام محمد باقر 7.
«امام محمّد باقر به اندازة گنجهای پنهان معارف و دانشها را آشکار ساخته، حقایق احکام و حکمتها و لطایف دانشها را بیان نموده که جز بر عناصری بصیرت یابد سیرت پوشیده نیست و از همین جاست که وی را شکافنده و جامع علوم و بر افرازندة پرچم دانش خوانده اند».(2)
وی بنیان گذار مسلک وهابیت و مؤلف کتاب «منهاج السنّة النّبویة فی نقض کلام الشیعه» است که آن را در ردّ کتاب «منهاج الکرامة» علامه حلّی نوشته و در آن از روش انتقاد منطقی منحرف شده و روش فحش و دشنام را در پیش گرفته و مطالب آن خلاف ضروریات دینی است.
از کتاب «سبل الهدی» نقل است که در تطهیر او آب دریاها کافی نیست. او دربارة امام باقر 7 در عبارت کوتاهی چنین مینویسد:
«ابوجعفر محمّد بن علی من خیار اهل العلم و الدّین و قیل انّما سمّی الباقر لانّه بقر العلم».(1)
ترجمه: «ابوجعفر محمّد بن علی از نخبگان اهل علم و دین است و بدان دلیل که شکافندة علوم اسلامی بود، باقر نامیده شده است».
وی از مشاهیر مورخین، قضات و علمای نامی قرن هفتم هجری و در اصول اشعری و در فروع شافعی مذهب بود و کتاب «وفیات الاعیان و ابناء الزمان» از اوست.
ابن خلّکان، که با تمام عظمت علمی از متعصّبین اهل سنت بوده و بیش از حد طریق عصبیت را میپیمود، دربارة امام باقر 7 مینویسد:
ابوجعفر محمّد بن زین العابدین علی بن الحسین بن علی بن ابی طالب 7 الملّقب بالباقر احد الائمة الاثنی عشر فی اعتقاد الامامیة و هو والد جعفر الصادق و کان الباقر عالماً سیداً کبیراً و انّما قیل له الباقر لانّه تبقّر فی العلم ای توسّع و التّبقّر؛ التّوسع و فیه یقول الشاعر:
یا باقر العلم لاهل التّقی / و خیر من لبّی علی الاجبل(2)
ترجمه: «ابو جعفر محمّد بن زین العابدین... ملقب به باقر، یکی از ائمه دوازده گانه در اعتقاد شیعة امامیه و او پدر امام جعفر صادق است.
باقر؛ عالم بزرگ و سید عظیمی بود و به این جهت به او باقر گفته میشد که
علم را میشکافت و به آن توسعه میداد. شاعر در وصف او چنین میگوید:
«ای شکافندة علم برای پرهیزکاران! و ای بهترین کسی که بر کوههای حجاز لبیک گفتی».(1)
وی صاحب کتاب «شذرات الذهب فی أخبار من ذهب» است، مینویسد:
کان من فقهاء المدینة و قیل له الباقر لانّه بقر العلم ای شقّه و عرف اصله و خفیه و توسع فیه و هو احد الائمة الاثنی عشر علی اعتقاد الامامیة و له کلام نافع فی الحکم و المواعظ منه.(2)
ترجمه: «او از فقهای مدینه بود و بدان جهت او را باقر لقب دادند که علم را شکافت و اصول و خفایای آن را آشکار نمود و به آن توسعه داد.
او یکی از ائمه دوازده گانه به اعتقاد امامیه است؛ سخنان مفید و متین در حکت و مواعظ از او رسیده است که از جملة آن سخنان زیر است:
«افراد با تقوا سهل المنال ترین و کم خرج ترین و در عین حال پر فایده ترین مردم دنیا هستند که اگر چیزی را فراموش کنی آنها تو را بدان تذکر میدهند و اگر به یاد داشته باشی کمک میکنند. از حق زاید سخن
میگویند و برپادارنده امر الهی هستند.
و نیز فرمود: دنیا را مانند منزلی بدان که ساعتی در آن توقف کرده و سپس از آن کوچ میکنی یا مانند ثروتی بدان که در خواب بدان رسیدهای و وقتی بیدار
میشوی خبری از آن نمیبینی».
شیخ عبدالله بن حجازی بن ابراهیم معروف به «شرقاوی» شافعی، شیخ جامع الازهر و مؤلف «ربیع الفؤاد فی ترتیب صلوات الطریق و الاوراد» دربارة امام باقر 7 مینویسد:
«الامام محمّد الباقر هو اعلم اهل زمانه بالقرآن و تفسیره و بالحدیث و الفقه».(1)
ترجمه: «امام باقر اعلم زمان خود به قرآن و تفسیر و حدیث و فقه بود».
ایشان روایت میکند که رسول خدا 6 به من
فرمود: تو یکی از فرزندان مرا در خواهی یافت که نام او موافق نام من باشد و او شکافندة علم است و او را بدین جهت باقر لقب داده اند و معنی باقر شکافنده است.
دیگر آن حضرت به جابر فرمود: چون او را دیدی سلام مرا به او برسان.
در صحیح مسلم به اسناد خود روایت کرده که حضرت امام محمّد بن علی باقر 7 فرمود:
من با جماعتی پیش جابر بن عبدالله انصاری رفتم و او بسیار پیر شده بود و
1) . جریدۀ الاهرام المصریۀ، مورخ 18/8/1978، ص 10.
چشم او پوشیده؛ از هر یک میپرسید که تو چه کسی هستی؟ تا نوبت به من رسید. پرسید تو چه کسی هستی؟
گفتم: من محمّد بن علی بن الحسینم، بسیار خوشحال شد و گفت: خوش آمدی ای برادر زادة من و مرا پیش طلبید و چون گره بر سینة من بود باز گشود دست مبارک بر سینة من مالید. گفتم: مرا خبر ده از حج پیغمبر 6 پس حدیث حج را تمام از برای من بازگفت... آن حدیث بسیار طولانی است و تمامی در صحیح مسلم ازروایت امام باقر 7 که از جابر بن عبدالله انصاری روایت فرموده ثابت است.(1)
در جای دیگر از جابر روایت شده است که رسول خدا 6 به او فرمود: تو زنده میمانی تا فرزندی از فرزندان حسین را، که همنام من است دیدار کنی. او علم دین را به خوبی میشکافد. آنگاه که دیدارش کردی سلام مرا به او برسان.
جابر گفت: خدا عمر مرا به تأخیر انداخت تا این که امام باقر 7 را دیدم و سلام جدش رسول خدا 6 را به او رساندم.(2)
نام: جعفر
نام پدر: امام باقر 7
کنیه: ابو عبدالله
لقب: صادق
مادرش: ام فروه 3
تاریخ ولادت: در هفدهم ربیع الاول سال 83 هجری در مدینه چشم به جهان گشود.
شهادت: در 65 سالگی در سال 148 دیده از جهان فرو بست.
محل دفن: در قبرستان معروف بقیع در کنار مرقد پدر بزرگوارش به خاک سپرده شد.
امام صادق 7 در سال 114 هجری به امامت رسید. دوران امامت او مصادف بود با اواخر حکومت امویان، که در سال 132 هجری منقرض شد، و اوایل حکومت عباسیان که از این تاریخ آغاز گردید.
امام صادق 7 از میان خلفای اموی با افراد زیر معاصر بود:
ولید بن یزید بن عبدالملک (125 - 126 ه ق)
یزید بن ولید بن عبدالملک (126 - ه ق)
ابراهیم بن ولید بن عبدالملک (70 روز از سال 126 ه ق)
مروان بن محمّد مشهور به مروان حمار (126 - 1232 ه ق).
خلفای عباسی معاصر با حضرت امام صادق 7:
عبدالله بن محمّد مشهور به سفّاح (132 - 137 ه ق)
ابوجعفر مشهور به منصور دوانیقی (137 - 158 ه ق)
در میان امامان، عصر امام صادق 7 دارای ویژگی منحصر به فردی بوده است، به گونهای که شرایط اجتماعی و فرهنگی عصر آن حضرت در زمان هیچ یک از امامان دیگر وجود نداشته است؛ زیرا در آن دوره، ضعف و تزلزل حکومت بنی امیه و فزونی قدرت بنی عباس آشکار شد و این دو گروه مدتی در حال کشمکش و مبارزه با یکدیگر بودند.
از زمان هشام بن عبدالملک تبلیغات و مبارزات سیاسی عباسیان آغاز و در سال 129 هجری وارد مبارزة مسلحانه و عملیات نظامی گردید و سرانجام در سال 132 هجری به پیروزی رسید.
با توجه به این که بنی امیه در این مدت گرفتار مشکلات سیاسی افزون بوده اند و فرصت برای ایجاد فشار و اختناق نسبت به امام و شیعیان را مانند زمان امام سجاد 7 نداشتند، عباسیان نیز پیش از دستیابی به قدرت در پوشش شعر، طرفداری از خاندان پیامبر و گرفتن انتقام خون آنان عمل میکردند و فشاری از
طرف آنان مطرح نبود. به همین جهت این دوران، دوران آرامش نسبی و آزادی برای امام صادق و شیعیان بود و فرصت بسیار مناسبی برای فعالیت علمی و فرهنگی آنان به شمار میرفت.
از نظر فکری و فرهنگی نیز عصر امام صادق 7 عصر انقلاب فکری و فرهنگی بوده است و در آن زمان شور و شوق علمی بی سابقهای در جامعة اسلامی به وجود آمده بود. علوم مختلفی (اعم از علوم اسلامی مانند: علم قرائت قرآن، تفسیر، حدیث، فقه، کلام یا علوم بشری دیگر، مانند؛ طب، فلسفه، نجوم، ریاضیات و...) پدید آمده بود، به گونهای که هر کسی که متاع فکری داشت، به بازار علم و دانش عرضه میکرد.
بنابراین تشنگی علمی عجیبی به وجود آمده بود. به همین جهت لازم بود که امام به آن پاسخ بگوید.
به برخی از عوامل پیدایش این انقلاب علمی و فکری اشاره میکنیم:
عباسیان نیز در این آزادی فکری بی تأثیر نبودند، اما ریشة این آزادی در تعلیمات اسلام بود، به طوری که عباسیان هم نمیتوانستند از آن جلوگیری کنند.
این افراد به منظور درک عمیق تعلیمات اسلام، به تحقیق و جستجو و تبادل نظر میپرداختند.
در آن زمان اهل کتاب مردمی دانشمند و مطلع بودند و مسلمانان و نیز با آنان بر خورد علمی داشتند و این خود زمینه بحث و بررسی و مناظره را فراهم کرد.(1)
عصر امام صادق7؛ عصر برخورد اندیشهها و پیدایش فرق و مذاهب مختلف نیز بوده است که در اثر برخورد مسلمین با عقاید و آرای اهل کتاب و نیز دانشمندان یونان شبهات و اشکالهای گوناگونی پدید آمده بود.
در آن زمان فرقه هایی همچون معتزله، جبریه، مرجئه، غلات، زنادقه، مشبّهه، مجسّمیه، تناسخیه و امثال آنها پدید آمده بودند که هر کدام عقاید خود را ترویج میکردند.
1) . شهید مطهری، مرتضی، سیری در سیرۀ ائمه اطهار علیهم السلام ، قم انتشارات صدرا، 1367 ه.ش، ص142.
گذشته از این در زمینه هر یک از شاخههای علوم اسلامی نیز در میان دانشمندان اختلاف نظری پدید میآمد؛ مثلاً در علم قرائت قرآن، تفسیر، حدیث، فقه، علم کلام... بحثها و مناقشات بسیاری در میگرفت و هر کس به نحوی نظر میداد و از عقیدهای طرفداری میکرد.
امام صادق 7 با توجه به فرصت مناسب سیاسی که به وجود آمده بود و با احساس نیاز شدید جامعه و وجود زمینة اجتماعی، نهضت علمی و فرهنگی پدرش امام باقر 7 را دنبال کرد و یک حوزة وسیع علمی و دانشگاه بزرگ را پی ریزی کرد و شاگردان برجستهای همچون هشام بن حکم، محمّد بن مسلم، ابان بن تغلب، هشام بن سالم، مؤمن الطاق، مفضل بن عمر، جابر بن حیان...، را تربیت کرد که تعداد آنها را بالغ بر چهار هزار نفر نوشته اند.(1)
هر یک از این شاگردان نامدار، شخصیتهای بزرگ علمی و چهرههای درخشانی بودند که خدمات بزرگی به اسلام کردند و گروهی از آنان نیز دارای آثار علمی و شاگردان متعددی بودند.
به عنوان نمونه هشام بن حکم سی و یک جلد کتاب(2)در زمینة علوم گوناگون به خصوص رشتههای عقلی و طبیعی و شیمی، که در آن روز «کیمیا»
نامیده میشد، تصنیف کرده بود که به همین خاطر به عنوان پدر علم شیمی مشهور شده است.
کتابهای جابر بن حیان به زبانهای گوناگون اروپایی در قرون وسطی ترجمه گردید و تمام نویسندگان تاریخ علم از او به عظمت یاد میکنند.
امام صادق 7 با تمام جریانهای فکری و عقیدتی آن روز برخورد کرده و موضع اسلام وتشیع را در برابر آنها روشن نمود و برتری بینش اسلام ثابت کرد.
شاگردان دانشگاه امام صادق 7 منحصر به شیعیان نبود، بلکه پیروان مکتب اهل سنت و جماعت نیز از فیوضات مکتب آن حضرت برخوردار میشدند.
پیشوایان مشهور اهل سنت، بلاواسطه یا با واسطه، شاگرد امام صادق 7 بوده اند که در رأس این پیشوایان «ابوحنیفه» قرار دارد که دو سال شاگرد امام بوده است.
او این دو سال را پایة علوم و دانش خود معرّفی میکند و میگوید:
«لولا السنتان لهلک نعمان»؛ اگر آن دو سال نبود، نعمان هلاک میشد».(1)
شاگردان امام از نقاط مختلف مانند؛ کوفه، بصره، واسط، حجاز و امثال اینها و نیز از قبایل گوناگون مانند؛ بنی اسد، مخارق، طی، سلیم، عطفان، أزر، خزاعه،خشعم، مخزوم، بنی ضبّه، قریش به ویژه حارث بن عبدالمطلب و بنی الحسن بن مکتب آن حضرت میپیوستند.(2)
در بیان وسعت دانشگاه امام همین بس که حسن بن علی بن زیاد وشّاء، که از شاگردان امام رضا و از محدثان بزرگ بوده و طبعاً سالها بعد از امام صادق زندگی میکرد، میگوید: در مسجد کوفه «نهصد» نفر استاد حدیث مشاهده کردم که همگی از جعفر بن محمّد حدیث نقل میکردند.(1)
امام صادق هر یک از شاگردان خود را در رشتهای که با ذوق او سازگاری داشت، تشویق و تعلیم مینمود و در نتیجه، هر کدام از آنها در یک یا دو رشته از علوم، مانند، حدیث، تفسیر، علم کلام و امثال اینها تخصّص پیدا میکردند.
گاهی امام دانشمندانی را که برای بحث و مناظره مراجعه میکردند، راهنمایی میکرد تابا یکی از شاگردان، که در آن رشته تخصص داشت، مناظره کنند.
هشام بن سالم میگوید: روزی با گروهی از یاران امام صادق در محضر آن حضرت نشسته بودیم. یک مرد «شامی» اجازة ورود خواست و پس از کسب اجازه، وارد مجلس شد.
امام فرمود: بنشین. آنگاه پرسید: چه میخواهی؟
مرد شامی گفت: شنیده ام شما به تمام سوالات و مشکلات مردم پاسخ میگویید آمده ام با شما بحث و مناظره کنم.
امام فرمود: دربارة کیفیت قرائت قرآن.
امام رو به «حمران» کرد و فرمود: «حمران! جواب این شخص با تو است».
مرد شامی گفت: من میخواهم با شما بحث کنم نه با حمران.
1) . تهذیب التهذیب، ط بیروت، دارالفکر، 1404 ه ق، ج 1، ص 88.
امام فرمود: اگر حمران را محکوم کردی، مرا محکوم کرده ای؟!
مرد شامی ناگزیر با حمران وارد بحث شد و هر چه شامی پرسید، پاسخ قاطع و مستدلی ازحمران شنید. به طوری که سرانجام از ادامة بحث فرو ماند و سخت ناراحت و خسته شد.
امام فرمود: حمران را چگونه دیدی؟
گفت: به راستی حمران خیلی زبردست است؛ چون هر چه پرسیدم به نحو شایستهای پاسخ داد! شامی گفت: میخواهم دربارة «لغت» و «ادبیات» عرب با شما بحث کنم.
امام رو به «ابان بن تغلب» کرد و فرمود: با او مناظره کن.
ابان نیز راه هر گونه گریزی را به روی او بست و وی را محکوم کرد.
شامی گفت: میخواهم دربارة «فقه» با شما مناظره کنم!
امام به «زراره» فرمود: با او مناظره کن.
زراره نیز با او به بحث پرداخت و به سرعت او را به بن بست کشاند.
شامی گفت: میخواهم دربارة کلام با شما مناظره کنم. امام به «مومن الطاق» دستور داد تا با او مناظره کند. طولی نکشید که شامی از مؤمن الطاق نیز شکست خورد. به همین ترتیب وقتی که شامی درخواست مناظره دربارة استطاعت قدرت و توانایی انسان بر انجام یا ترک خیر و شر، توحید و امامت نمود، امام به ترتیب به حمزة طیار، هشام بن سالم و هشام بن حکم دستور داد با وی به مناظره بپردازد و هر سه با دلایل قاطع و منطق کوبنده، شامی را محکوم کردند.
با مشاهدة این صحنه هیجان انگیز، خوشحالی و خندهای شیرین بر لبان امام
نقش بست.(1)
علت انقراض امویان، ظلم و بیدادگری به مردم و انحرافهای آشکار از تعلیمات اسلام در حکومت و کشورداری بود که مجموع آنها دست به دست هم داده خشم و نفرت مردم را برانگیخت و منجر به قیام و انقلاب مسلمانان گردید.
بزرگان عباسی از این خشم و نفرد مردم بهره برداری کرده و رهبری انقلاب را در دست گرفتند.
ظلم بر خاندان پیامبر 6 به دست امویان.
تحقیر مسلمانان غیر عرب (ایرانیان) و محرومیت آنان از حقوق اجتماعی در حکومت سلسله امویان.
عباسیان از یک طرف شعار طرفداری از خاندان پیامبر را میدادند و از طرف دیگر در صدد جلب حمایت ایرانیان بر آمدند و به همین جهت «ابومسلم» را به خراسان فرستادند تا مردم این منطقه را، که مدتی بود آمادگی برای قیام و انقلاب پیدا کرده بودند، برای قیام مسلحانه بسیج کند.
ابومسلم، پس از مرگ ابراهیم امام و رهبر عباسیان، به حضرت امام صادق 7 پیشنهاد قبول بیعت کرد و طی نامهای نوشت:
1) . طوسی، اختیار معرفۀ الرجال (معروف به رجال کشی) تحقیق حسن مصطفوی، مشهد، دانشگاه مشهد 1348 ه ش، ص 275-278.
من مردم را به دوستی اهل بیت دعوت میکنم و اگر مایل هستی برای خلافت، کسی بهتر از شما نیست.
اما در پاسخ وی نوشت: «ما أنت من رجالی و لا الزّمان زمانی»
ترجمه: «نه تو از یاران منی و نه زمانه، زمانة من است».(1)
«فضل کاتب» میگوید:
روزی نزد امام صادق 7 بودم که نامهای از «ابومسلم» رسید، حضرت به پیک فرمود: نامة تو را جوابی نیست از نزد ما بیرون شو.(2)
ابو سلمة خلال، که بعدها به عنوان وزیر آل محمد 6 معروف شد، چون بعد از مرگ ابراهیم امام اوضاع را به زیان خود میدید لذا بر آن شد که از آنان رو گردان شود و به فرزندان علی 7 بپیوندد، لذا به سه تن از بزرگان علویین، مانند: جعفر بن محمّد الصادق 7، و عبدالله محض و عمر الاشرف بن زین العابدین 7 نامه نوشت و آن را به یکی از دوستان ایشان سپرده و گفت:
اول نزد جعفر بن محمّد الصادق 7 برو اگر وی پذیرفت، دو نامة دیگر را از میان ببرو اگر او نپذیرفت، عبدالله محض را ملاقات کن و اگر او هم قبول نکرد، نزد عمر رهسپار شو.
فرستادة ابوسلمه نخست نزد امام جعفر بن محمد 6 رفت و نامه ابوسلمه را به آن حضرت داد. امام صادق 7 فرمود: مرا با «ابوسلمه» که شیعه و پیرو
دیگران است، چه کار؟
فرستادة ابو سلمه گفت: نامه را بخوانید!
خادم به دستور امام چراغ را روشن کرده و نزد امام آورد، امام 7 نامه را در آتش چراغ انداخت و سوزانید!
پیک پرسید: جواب آن را نمیدهید؟
امام فرمود: جواب همین بود که مشاهده کردی.
پیک ابوسلمه نزد عبدالله محض رفت و نامه وی را به او داد.
وقتی عبدالله نامه را خواند، فوراً نزد حضرت صادق رفت و گفت: این نامه که اکنون به وسیلة یکی از شیعیان ما از خراسان رسیده از ابوسلمه است که مرا به خلافت دعوت کرده است.
حضرت به عبدالله گفت: از چه وقت مردم خراسان شیعة تو شده اند؟
آیا ابو مسلم را تو پیش آنان فرستاده ای؟ آیا تو احدی از آنان را میشناسی؟
در این صورت که نه تو آنان را میشناسی و نه آنها تو را میشناسند، چگونه شیعة تو هستند؟!
عبدالله گفت: سخن تو بدان ماند که خود در این کار نظری داری؟
امام فرمود: خدا میداند که من خیراندیشی را دربارة هر مسلمانی بر خود واجب میدانم چگونه آن را دربارة تو روا ندارم؟!
ای عبدالله! این آرزوهای باطل را از خود دور کن و بدان که این دولت از آنِ بنی عباس خواهد بود و مانند همین نامه برای من نیز آمده است. عبدالله با ناراحتی از نزد جعفر بن محمّد بیرون رفت.
عمر بن زین العابدین نیز با نامة ابوسلمه برخورد منفی داشت. وی نامه را رد کرد و گفت: من صاحب نامه را نمیشناسم که پاسخش را بدهم.(1)
هنگامی که پرچمهای پیروزی به اهتزاز در آمد و نشانههای «فتح» نمایان شد، ابوسلمه برای بار دوم و طی نامهای به امام صادق 7 نوشت: هفتاد هزار جنگجو در رکاب ما آماده هستند. اکنون موقع خود را روشن کن.
امام باز همان جواب قبلی را داد.(2)
وی فقیه معروف مدینه و امام مذهب مالکی،از مذاهب چهارگانة اهل سنت، و مؤلف کتاب «الموطأ فی الفقه الاحمدی» است که اساس مذهب مالکی و یکی از صحاح ستّه اهل سنت است.
او دربارة امام صادق 7 مینویسد:
«جعفر بن محمّد اختلفت الیه زماناً فما کنت أراه الّا علی احدی ثلاث خصال:
اما مصلٍّ و اما صائم و اما یقرأ القرآن(3)و ما رأت عینٌ و لا سمعت اذن و لا خطر علی قلب بشرٍ افضل من جعفر بن محمّد الصّادق علماً و عبادة و ورعاً(4)
ترجمه: «مدتی نزد جعفر بن محمّد رفت و آمد میکردم. او را پیوسته در یکی از این سه حالت دیدم، یا در حال «نماز» بود و یا در حال «روزه» و یا در حال «قرائت قرآن».
در ادامه مینویسد: مردی افضل و برتر از جعفر بن محمّد صادق 7 از نظر علم و عبادت و تقوا هرگز چشمی ندیده است و گوشی نشنیده است و به قلبی هم خطور نکرده است».
گویند وقتی که انس احادیثی از امام صادق 7، نقل میکرد، میگفت: موثق ترین و معتبرترین مردم جعفر بن محمد 7 به من فرمود.(1)
ابوحنیفه معروف به امام اعظم و امام مذهب حنفی، یکی از مذاهب چهارگانة اهل سنت، دربارة امام صادق 7 چنین میگوید:
«ما رأیت افقه من جعفر بن محمّد لما اقدمه المنصور بعث الی فقال: یا ابا حنیفه انّ النّاس قد افتتنوا بجعفر بن محمّد فهیئی له من المسائل الشداد فهبّأت له اربعین مسأله ثم بعث الی ابو بجعفر و هو بالحیرة فاتیته فدخلت علیه و جعفر بن محمّد جالس عن یمینه فلمّا ابصرت به دخلتنی من الهیبة لجعفر بن محمّد الصادق مالم یدخلنی لابی
جعفر...(2)
ترجمه: «من هرگز فقیه تر از جعفر بن محمّد ندیده ام؛ چون «منصور» خلیفة
عباسی دنبال من فرستاد و گفت: مردم به جعفر بن محمد علاقه مند شده اند. میل دارم برای او مسائلی طرح کنی که بسیار مشکل باشد. من هم چهل مسأله از مسائل مشکل را جمع آوری کردم. منصور، که در حیرت بود، به دنبال من فرستاد. نزد او رفتم و داخل مسجد شدم. دیدم جعفر بن محمّد طرف راست او نشسته است، وقتی نظرم به او افتاد، هیبت جعفر بن محمّد بیش از منصور وجودم را فراگرفت، سلام کردم.
منصور محلی را به «من» نشان داد و «من» نشستم، سپس رو به جعفر بن محمد کرد و گفت:
یا اباعبدالله! این مرد «ابوحنیفه» است.
جعفر بن محمّد فرمود: بلی! او را میشناسم.
سپس منصور به من گفت: ای ابوحنیفه! ازمسائلی که داری بر ابوعبدالله عرض کن.
من یک یک آن مسائل را طرح کردم و او جواب میداد و میگفت: شما در این مسأله این طور میگویید و اهل مدینه این طور و ما این طور میگوییم و در بعضی از مسائل ممکن است تابع شما و و در بعضی دیگر نظر اهل مدینه را بپذیریم و احیاناً ممکن است، مخالف نظر یکی از شما و اهل مدینه یا هر دو شویم. من تمام آن چهل مسأله را طرح کردم و حتی یکی از آنها را بدون جواب نگذارد.
ثمّ قال ابوحنیفه: السنا روینا أن أعلم النّاس اعلمهم باختلاف الناس؟
سپس ابوحنیفه گفت: مگر نه آن است که هر کس به اختلاف آرای
مردم آگاهتر است، اعلم مردم است؟
ابوحنیفه میگوید:
«لو لا السنتان لهلک نعمان»؛
«اگر آن دو سال نبود، نعمان هلاک میشد».
آلوسی میگوید: این امام اعظم ابوحنیفه است که افتخار میکند و با زبان فصیح میگوید: اگر آن دو سالی که در خدمت امام جعفر بن محمد 7 نشستم، نبود نعمان بن ثابت، هلاک میشد».(1)
ابن ابی العوجاء از زنادقه و ملاحدة عرب زمان امام صادق 7 و از شاگردان «حسن بصری» دربارة امام صادق 7 میگوید:
«ما هذا ببشر و ان کان فی الدینا روحانی یتجسد اذا شاء و یتروح اذا شاء فهو هذا و اشار الی الصادق.(2)
ترجمه: «اگر در دنیا کسی وجود داشته باشد که بتواند هر وقت خواست در قالب جسد و هر وقت خواست در قالب روح جلوه کند او این مرد یعنی امام صادق است، این امام صادق بشر نیست».
وی میگوید: «کنت اذا نظرت الی جعفر بن محمّد علمت انّه من سلالة
النبیین».(1)
ترجمه: «هرگاه به محمّد بن جعفر مینگریستم یقین پیدا میکردم که او از نسل پیامبران است».
به گفتة ابن خلّکان، «سفیان» در حدیث و علوم دیگر امام و پیشوا بوده و تمامی اهل سنت به دیانت، ورع، زهد و وثاقت وی متفق هستند.(2)
او از اهالی کوفه و مردی صوفی و عامی بود. وی دربارة امام صادق میگوید:
«دخلت علی جعفر بن محمّد فقال لی: یا سفیان اذا کثرت همومک فأکثر من لا حول و لاقوة الا با الله العلی العظیم. و اذا تدارکت علیک النّعم فأکثر من الحمدلله و اذا ابطأعنک الرّزق فأکثر من الاستغفار»(3)
ترجمه: «به خدمت جعفر بن محمّد شرفیاب شدم به من فرمود: ای سفیان! هنگامی که حزن و اندوه دامنگیر تو شد، «لا حول و لاقوة الا با الله العلی العظیم» را زیاد بگو و اگر نعمت زیاد برایت فراهم شد ذکر «الحمدلله» را زیاد کن و اگر روزیت به تأخیر افتاد زیاد استغفار کن».
وی در مورد امام جعفر صادق 7 مینویسد:
«جعفر بن محمّد بن علی بن الحسین بن علی بن ابیطالب فقیه صدوق»(1)
ترجمه: «جعفر بن محمّد فقیه بسیار راستگو بود».
وی دومین خلیفة عباسی است. دربارة امام صادق 7 گفت:
«ان جعفراً کان ممن قال الله فیه «ثم اورثنا الکتاب الّذین اصطفیناه من عبادنا» و کان ممن اصطفاه الله و کان من السابقین فی الخیرات و انه لیس من اهل بیت الا و فیهم محدث و ان جعفر بن محمّد محدثنا الیوم»(2)
ترجمه: «جعفر بن محمّد (امام صادق) از کسانی است که خداوند دربارة او فرمود: «سپس این کتاب آسمانی را به گروهی از بندگان برگزیدة خود میراث دادیم».
او از کسانی است که خداوند او را برگزید و از سبقت گیرندگان در امور خیر است و در هر دوره از خاندان نبوت حتماً یک محدث باید باشد و جعفر بن محمّد محدث زمان ماست. وقتی که با امام صحبت میکرد، میگفت: ای ابا عبدالله! ما همیشه از دریای علم تو توشه بر میگیریم و به سوی تو میآییم و چون نزدیک تر میشویم از کوری و بی بصیرتی خارج شده و تاریکیهای ما به نور تو روشن میگردد».
مفسر، واعظ، محدث، حافظ و علامه عصر، و امام وقت خود، دربارة امام صادق 7 چنین میگوید:
«جعفر بن محمّد بن علی بن الحسین کان مشغولاً بالعبادة عن حبّ الریاسة».(1)
ترجمه: «جعفر بن محمّد به دلیل اشتغال به عباد، حبّ ریاست را به فراموش سپرده بود».
وی مفتی حجاز و فقیه شافعی و مؤلف «الصواعق المحرقه» است.
در مورد امام جعفر صادق 7 چنین مینویسد:
«افضلهم و اکملهم جعفر الصادق و من ثمّ کان خلیفته (ای الباقر) و وصیه و نقل الناس عنه من العلوم ما سارت به الرکبان و انتشر صیته فی جمیع البلدان روی عنه الائمة الا اکابر.(2)
ترجمه: «افضل و اکمل فرزندان امام باقر، جعفر صادق است و لذا جانشین و وصی او بود. مردم به اندازهای از وی علوم نقل کردند که در تمام نقاط دنیا منتشر شد و شهرتش سراسر جهان را فراگرفت».
یکی از دانشمندان مشهور اهل سنت در قرن سوم است. وی در مورد شخصیت امام صادق 7 مینویسد:
جعفر بن محمّد الّذی ملاء الدّنیا علمه و فقهه و یقال: انّ ابا حنیفة من تلامذته و کذلک سفیان الثوری، و حسبک بهما فی هذا الباب.(1)
ترجمه: «جعفر بن محمد، کسی است که علم و فقه او دنیا را پر کرده است و گفته میشود که ابو حنیفه و همچنین سفیان ثوری از شاگردان او بودند و تلمذ این دو تن در اثبات عظمت علمی او کافی است».
وی از مشاهیر، مورخین، قضات و از علمای نامی قرن هفتم هجری و مؤلف کتاب «وفیات الاعیان» است. دربارة امام صادق 7 مینویسد:
«ابو عبدالله جعفر بن محمّد الباقر بن علی بن العابدین بن الحسین بن علی بن ابیطالب «رضی الله عنهم اجمعین»، احد الائمة الاثنی عشر علی مذهب الامامیة و کان من سادات آل البیت و لقب با الصادق لصدقه و فضله اشهر من أن یذکر و کان تلمیذه ابو موسی جابر بن حیان الصوفی الطرطوسی قد الف کتاباً یشتمل علی الف ورقة تتضمن رسائل جعفر الصادق و هی خمسمأة رسالة.(2)
ترجمه: «او یکی از امامان دوازده گانه در مذهب امامیه و از بزرگان اهل بیت رسول خداست و از آن جهت به او صادق میگفتند که در گفتارش صادق بود و
فضل و بزرگواری او مشهورتر از آن است که به بیان آید. «ابو موسی جابر بن حیان طرطوسی» شاگرد او بود.
«جابر بن حیان» کتابی تألیف کرده است مشتمل بر هزار ورق و پانصد رساله و این رسالهها از تعلیمات جعفر بن محمّد صادق بود».
وی از مشاهیر فقها و متکلمین اشعری و مؤلف کتاب معروف «الملل و النحل» است.
در مورد امام صادق 7 مینویسد:
«جعفر بن محمد الصادق هو ذو علم عزیز و ادب کامل فی الحکمة و زهد فی الدنیا و ورع تام عن الشهوات و قد اقام بالمدینة مدة یفید الشیعة المنتمین الیه و یقبض علی الموالین له اسرار العلوم، ثم دخل العراق و اقام بها مدة، ما تعرّض للامامة قطّ و لا نازع فی الخلافة احداً و من غرق فی بحر المعرفة لم یقع فی شطّ و من تعلّا الی ذروة الحقیقة لم یخف من خط.(1)
ترجمه: «دانش و آگاهی او در فرهنگ و مذهب فوق العاده زیاد و اطلاعات وسیعی دربارة مسائل حکمت داشت و از پرهیزگاری عظیمی برخوردار بود و از شهوات وهوسرانیها پرهیز داشت.
او مدت زیادی در مدینه اقامت گزید و به شیعیان، که از او پیروی میکردند، بهرة زیادی رسانید و دوستانش را از سر چشمة علوم غیبی خود بهره مند
1) . ملل و نحل، ج 1، ص 272، ط 2 - ترجمه، ج 1، ص 218.
ساخت.
پس از آن رهسپار عراق شد و مدتی در آنجا اقامت گزید و با هیچ کس در امر امامت و خلافت به نزاع برنخواست».
وی مؤلف «ظهر الاسلام» است و مینویسد:
«الامام جعفر الصادق، فانه کان من اوسع الناس علماً و کلاماً عاش من سنة 83 الی سنة 148 ه- و قد لقب بالصّادق لصدقه...»(1)
ترجمه: «امام جعفر صادق 7 وسعت علم و اطلاعاتش در میان مردم بی نظیر بود.
از سال 83 تا سال 148 ه-.ق زندگی کرد و به خاطر صدقش به «صادق» ملقب بود».
وی استاد دانشکدة ادبیات دانشگاه «قاهره» است و میگوید:
«کان بیت جعفر الصادق کالجامعة یزدان علی الدوام بالعلماء الکبار فی الحدیث و التفسیر و الحکمة و الکلام، فکان یحضر مجلس در سه فی اغلب الاوقات الفان و بعض الاحیان اربعة الاف من العماء المشهورین و قد الّف تلامیذه من جمیع الاحادیث و الدروس التی کانوا یتلقونها فی مجلسه مجموعة من
1) . ظهر الاسلام، ج 4، ص 114.
الکتب تعد بمثابة دائرة المعارف للمذهب الشیعی أو الجعفری.(1)
ترجمه: «بیت امام صادق مثل دانشگاه دائماً از بزرگان و علماء در رشتههای مختلف علوم چون حدیث، تفسیر، حکمت و کلام پُر بود و در مجلس درسش بیشتر اوقات دو هزار نفر و گاهی چهار نفر از علمای مشهور حاضر میشدند.
شاگردان تمام دروس و احادیث او را در مجموعهای از کتب جمع آوری کرده اند که به مثابة دائرة المعارف برای مذهب شیعه، مذهب جعفری، به شمار میآید».
وی دارای مدرک دکترا در فلسفه از دانشگاه کمبریج انگلستان، و استاد دانشگاه «بغداد» و مؤلف کتاب «الصلة بین التصوف و التّشیع» است.
وی دربارة امام صادق مینویسد:
«آنچه قابل ملاحظه است، آن است که امام جعفر صادق استاد نخستین کسی بوده است که به کار کیمیا شهرت یافته است».(2)
نام: موسی 7
لقب: کاظم
پدر: پیشوای ششم؛ امام صادق 7
مادر: حمیده 3
تاریخ ولادت: به سال 128 هجری در سرزمین «ابواء» چشم به جهان گشود.
شهادت: 25 رجب سال 183 (186 ه.ق) دیده از جهان فرو بست.
محل دفن: در کاظمین به خاک سپرده شد.
مدت امامت: از سال 148 هجری، که امام صادق 7 به شهادت رسید، دوران امامت آن حضرت آغاز گردید.
مدت عمر: 55 سال
منصور دوانیقی (136-158 هجری)
محمّد معروف به مهدی (158-169 هجری)
هادی (169-170 هجری)
هارون (170-193 هجری)
هنگام شهادت امام صادق 7 منصور دوانیقی، خلیفه مشهور و ستمگر عباسی، در او قدرت و تسلّط بود.
منصور کسی بود که برای تثبیت پایههای حکومت خود انسانهای فراوانی را به قتل رسانید. او در این راه نه تنها شیعیان بلکه فقها و شخصیتهای بزرگ جهان تسنّن را نیز، که با او مخالفت میورزیدند، سخت مورد آزار قرار میداد؛ چنانکه «ابوحنیفه» را به جریم این که بر ضد او به پشتیبانی از «ابراهیم» پسر عبدالله محض و رهبر قیام ضد عباسی در عراق فتوا داده بود، شلاق زد و به زندان افکند.(1)
امام کاظم؛ پس از شهادت پدر، در سن 20 سالگی با چنین زمامدار ستمگری که حاکم بلا منازع قلمرو اسلامی به شمار میرفت، روبرو گردید.
منصور وقتی که توسط «محمّد بن سلیمان» فرماندار مدینه از شهادت، امام صادق 7 آگاه شد، طی نامهای به وی نوشت: اگر جعفر بن محمّد، شخصی را جانشین خود قرار داد، او را احضار کرده و گردنش را بزن.
طولی نکشید که گزارش فرماندار مدینه به این مضمون به بغداد رسید:
جعفر بن محمد ضمن وصیت نامة رسمی خود «پنج» نفر را به عنوان وصی خود برگزیده است:
خلیفه وقت، منصور دوانیقی!
محمّد بن سلیمان؛ فرماندار مدینه (گزارش دهنده!)
عبدالله بن جعفر بن محمّد (برادر بزرگ امام کاظم)
موسی بن جعفر 7
حمیده (همسر آن حضرت!)
1) . عبدالرحمن السیوطی، تاریخ الخلفا بغداد، مکتبۀ المثنی، ص 259.
فرماندار در ذیل آن نامه کسب تکلیف کرده بود که کدام یک از این افراد را باید به قتل برساند؟! منصور، که هرگز تصور نمیکردبا چنین وضعی روبرو شود، فوق العاده خشمگین گردید و فریاد زد: اینها را نمیشود کشت!
البته وصیت نامة امام یک حرکت سیاسی بود؛ زیرا حضرت صادق 7 قبلاً امام بعد و جانشین واقعی خود، یعنی حضرت کاظم 7 را به شیعیان خاص و خاندان علوی معرّفی کرده بود ولی از آنجا که از نقشههای شوم و خطرناک منصور آگاهی داشت، برای حفظ جان پیشوای هفتم چنین وصیت نمود.
موسی بن جعفر، نه تنها از نظر علمی تمام دانشمندان و رجال علمی آن روز را تحت الشعاع قرار داده بود بلکه از نظر فضایل اخلاقی و صفات برجستة انسانی نیز زبانزد خاص و عام بود. به طوری که تمام دانشمندان، که با زندگی پر افتخار آن حضرت آشنایی داشتند، در برابر عظمت و شخصیت اخلاقی آن حضرت سر تعظیم فرود آوردند که به یک نمونه اشاره میشود:
ابن حجر هیثمی، دانشمند و محدث مشهوراهل تسنّن، مینویسد:
«موسی کاظم» وارث علوم و دانشهای پدر و دارای فضل و کمال او بود.
وی در پرتو عفو، گذشت و بردباری فوق العادهای که در رفتار با مردم نادان از خود نشان میداد، لقب کاظم را دریافت کرد و در زمان او هیچ کس در معارف الهی و دانش و بخشش به پایه او نمیرسد.(1)
1) . مختصر تاریخ العرب، ط 2، ص 209.
دوران سیاه خلافت منصور، که سایة شوم آن در سراسر کشور اسلامی سنگینی میکرد، با مرگ وی به پایان رسید و مردم پس از 22 سال رنج و فشار نفس راحتی کشیدند. پس از او فرزندش «محمّد» مشهور به «مهدی» روی کار آمد.
زمامداری مهدی نخست با استقبال گرم عموم مردم روبرو گردید؛ زیرا وی نخست باغ سبزی به مردم نشان داد و با اعلام فرمان «عفوعمومی» تمام زندانیان سیاسی را اعم از بنی هاشم و دیگران آزاد ساخت و به قتل و کشتار و شکنجة مردم خاتمه داد و تمام اموال منقول و غیر منقول مردم را، که پدرش مصادره و ضبط کرده بود، به صاحبان آنها تحویل داد و مقدار زیادی از موجودی خزانة «بیت المال» را میان مردم تقسیم کرد.(1)
البته اگر این برنامه ادامه پیدا میکرد آثار و نتایج درخشانی به بار میآورد ولی متأسفانه طولی نکشید که برنامه عوض شد و خلیفة جدید چهره اصلی خود را آشکار ساخت و برنامههای ضد اسلامی خلفای پیشین را از سر گرفت.
او روش خوشگذرانی و عیاشی را دایر کرد و ندیمان را، که در ابتدای خلافت به دربار راه نمیداد، مورد توجه فوق العاده قرار داد و هر چه خیر اندیشان و رجال بی غرض عواقب ناگوار این کار را گوشزد کردند،ترتیب اثر
1) . ابن واضح، تاریخ یعقوبی نجف، 1384 ه ق، ج 3، ص 132.
نداد و گفت:
«آن دم خوش است که در بزم بگذرد و زندگی بدون ندیمان در کام من گوارا نیست.(1)
خلیفه؛ که سرگرم خوشگذرانیهای خود بود از آگاهی به وضع مردم دور ماند و در نتیجه فساد و رشوه خواری رواج یافت و مأموران مالیات عرصه را بر مردم تنگ کردند. خود وی نیز بنای سختگیری گذاشت و برای نخستین بار مالیاتی بر بازارهای بغداد بست و زندگی کشاورزان فوق العاده پریشان گشت و از شدت فشار و سختی به ستوه آمدند.(2)
طرز رفتار «مهدی» از جهات مختلف با پدرش منصور تفاوت داشت ولی از یک جهت روش هر دو همانند بود؛ زیرا مهدی نیز از سختگیری و فشار نسبت به بنی هاشم فروگذار نمیکرد و حتی گاهی بیش از منصور خشونت نشان میداد.
مهدی، که فرزندان علی 7 را برای حکومت خود خطرناک میدانست، همواره در صدد سرکوب کردن هر جنبشی بود که از طرف آنان رهبری میشد. او با گرایش به سوی تشیع و همکاری با رهبران علوی بیشتر مبارزه میکرد.
مورخان مینویسند: «قاسم بن مجاشع تمیمی» هنگام مرگ خود وصیت نامهای نوشت و برای امضا مهدی نزد وی فرستاد. مهدی مشغول خواندن
وصیتنامه شد. همین که به جملهای رسید که «قاسم» ضمن بیان عقاید اسلامی خود. پس از اقرار به یگانگی خدا و نبوت پیامبر اسلام و علی 7 را به عنوان امام و جانشین معرّفی کرده بود؛ وصیت نامه را به زمین پرتاب نمود و آن را تا آخر نخواند».(1)
در سال 169 هجری، پس از مرگ «مهدی عباسی» فرزندش «هادی» که جوان خوشگذران و مغرور و ناپخته بود، به خلافت رسید.
حکومت وی سرچشمة حوادث تلخی گردید که برای جامعة اسلامی بسیار گران تمام شد. هنگامی که هادی بر مسند خلافت تکیه زد، هنوز 25 سال تمام نداشت و از جهات اخلاقی به هیچ وجه شایستگی احراز مقام خطیر خلافت و زمامداری جامعة اسلامی را نداشت.
او جوان میگسار، سبک سر و بی بند و بار بود. در دوران خلافت او، کشور اسلامی که در آغاز نسبتاً آرام بود و همه ایالات و استانها به اصطلاح مطیع حکومت مرکزی بودند، بر اثر رفتار زننده و اعمال زشت وی دستخوش اضطراب و تشنج گردید و از هر سو موج نارضایتیهای عمومی پدیدار گشت.
البته علل مختلفی موجب پیدایش این وضع شد. ولی عاملی که بیش از از هر چیزی به نارضایتی و خشم مردم دامن زد، سختگیری «هادی» نسبت به بنی هاشم و فرزندان علی 7 بود. او از آغاز خلافت، سادات و بنی هاشم را زیر
1) . ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، بیروت دار صادق، ج 6، ص 84.
فشار طاقت فرسا قرار داد و «حق» آنها را، که از زمان خلافت «مهدی» از بیت المال پرداخت میشد، قطع کرد و با تعقیب مداوم آنان رعب و وحشت شدیدی در میان آنان به وجود آورد و دستور داد: آنان را در مناطق مختلف بازداشت نموده و روانة بغداد کنند.(1)
زمامداران اموی و عباسی، که چندین قرن به نام اسلام بر جامعة اسلامی حکومت کردند، برای استواری پایههای حکومت خود و به منظور تسلط بیشتر بر مردم در پی کسب نفوذ معنوی در دلها و جلب اعتماد و احترام مردم بودند تا مسلمانان زمامداری آنان را از جان و دل پذیرفته و اطاعت از آنان را وظیفه و واجب دینی خود بدانند! از آنجا که اعتقاد قلبی چیزی نیست که با زور و قدرت به وجود آید یا با زور از بین برود، ناگزیر از راه عوام فریبی وارد شده و با نقشههای مزوّرانه برای کسب نفوذ معنوی تلاش میکردند.
البته در این زمینه عباسیان، بر حسب ظاهر، برگ برندهای در دست داشتند که امویان فاقد آن بودند و آن عبارت بود از خویشاوندی و قرابت با خاندان پیامبر اسلام 6. بنی عباس که از نسل عباس بن عبدالمطلب، عموی پیامبر اسلام 6، بودند از انتصاب خود به خاندان رسالت بهره برداری تبلیغاتی نموده و خود را وارث خلافت معرّفی میکردند. با این حال و به دلایل ذیل تبلیغات آنان در برابر پیشوایان بزرگ تشیع کارساز نبود؛
1) . ابن واضح، تاریخ یعقوبی، نجف منشورات المکتبۀ الحیدریۀ، 1384، ج 3، ص 142.
اولاً در موضوع خلافت مسئله وراثت مطرح نیست بلکه آنچه مهم است شایستگی، عظمت و پاکی خود رهبر و پیشوا است.
ثانیاً: بر فرض این که وراثت در این مسئله دخیل باشد، باز فرزندان امیر مؤمنان 7 مقدم بر دیگران بودند؛ زیرا قرابت نزدیک تری با پیامبر 6 داشتند.
پیشوایان بزرگ شیعه، که هم شایستگی شخصی و هم انتصاب نزدیک به پیامبر اکرم 6 راداشتند، همواره مورد احترام و توجه مردم بودند. علیرغم تلاشی که زمامداران اموی و عباسی برای کسب نفوذ معنوی به عمل میآوردند، محبوبیت عمومی پیشوایان بزرگ دینی شیعه همچنان در حال گسترش بود.
عبدالحمید بن ابی الحدید معتزلی، شارح نهج البلاغه دربارة حضرت موسی بن جعفر 7 مینویسد:
«موسی بن جعفر بن محمد و هو العبد الصالح جمع من الفقه و الدّین و النّسک و الصبر...»(1)
ترجمه: «موسی بن جعفر بن محمّد؛ بندة صالح خدا بود و فقاهت، دیانت، پرهیزگاری حلم و بردباری را در خود جمع کرده بود».
1) . ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 15، ص 291، تحقیق محمّد ابوالفضل ابراهیم.
محمد بن احمد بن عثمان بن قایماز، مشهور به «ذهبی»، محدث، مورخ و رجالی که در هر سه رشته تالیفات مفیدی دارد. «میزان الاعتدال فی نقد الرجال» یا «فی اسماء الرجال» از آثار او است. وی دربارة امام موسی کاظم 7 مینویسد:
«و قد کان موسی بن جعفر 7 من أجود الحکماء و من العباد و الاتقیاء».(1)
ترجمه: «موسی بن جعفر از سخاوتمندترین حکماء و از عبادت کنندگان پرهیزگار بود».
وی از اکابر علمای اهل سنت در طبقة «بخاری» بود. در فقه و اختلاف تابعین و صحابه تألیفات زیادی دارد. دربارة امام موسی کاظم 7 مینویسد:
«ثقة، صدوق، امام من ائمة المسلمین»(2)
ترجمه: «موثق و بسیار راستگو و امامی از ائمه مسلمین است».
وی نسّابه، مورخ و نخستین کسی است که در موضوع انساب الطالبیین کتاب تألیف کرده است. «اخبار المدینة» و «نساب آل ابی طالب» از تألیفات اوست.
او دربارة امام موسی کاظم 7 مینویسد:
«کان موسی بن جعفر یدعی العبد الصالح من عبادته و اجتهاده».(1)
ترجمه: «موسی بن جعفر به خاطر کثرت عبادت و اجتهادش «عبد صالح» نامیده میشد».
صاحب «الصواعق المحرقة» (متوفی 973 ه) مینویسد:
«ورث أباه علماً و معرفة و کمالاً و فضلاً سمّی الکاظم لکثرة تجاوزه و حلمه و کان معروفاً عند اهل العراق بباب قضاء الحوائج عند الله و کان أعبد أهل زمانه و أعلمهم و أسخاهم».(2)
ترجمه: «موسی کاظم علم و معرفت و فضل و کمال را از پدرش به ارث برده و در اثر عفو و گذشت و بردباری که در رفتار با مردم «نادان» از خود نشان میداد، ملقب به «کاظم» شد. بین مردم عراق به «باب الحوائج عندالله» معروف بود و در زمان او کسی در معارف الهی و دانش وجود و بخشش به پای او نمیرسید».
وی فقیه، محدث، ادیب و از مشاهیر حفاظ و فقها است و تألیفات او را در حدود یکصد جلد کتاب نوشته اند که مشهورترین آنها «تاریخ بغداد» است.
وی دربارة امام موسی کاظم 7 مینویسد:
«کان موسی بن جعفر یدعی العبد الصّالح من عبادته و اجتهاده روی اصحابنا انه دخل مسجد رسول الله 6 فسجد سجدة فی اوّل اللّیل و سمع و هو یقول فی سجوده عظم الذنب من عندی فلیحسن العفو عندک یا أهل التّقوی و یا اهل المغفرة فجعل یرددها حتی اصبح و کان سخیاً کریماً و کان یبلغه عن الرجل انّه یؤذیه فیبعث الیه بصرة فیها الف دینار و کان یصر الصّرر ثلاث مائة دینار و اربعمأة دینار و مأتی دینار ثم یقسمها بالمدینة و کان مثل صرر موسی بن جعفر 7 اذا جاءت الانسان الصّرة فقد استغنی».(1)
ترجمه: «موسی بن جعفر به جهت کثرت عبادت و اجتهادش «عبد صالح» نامیده شد. اصحاب ما روایت کرده اند که او اول شب داخل مسجد رسول خدا شد و به سجده رفت. و شنیده شد که در سجده میگفت: «عظم الذنب من عندی فلیحسن العفو عندک...». این ذکر را چندان مداومت فرمود که سپیدة صبح دمید.
او سخاوتمند و بزرگوار بود و کسی که باوی بدی میکرد، کیسة هزار دیناری برایش میفرستاد و کیسهها را 300 دینار، 400 دینار و 200 دینار بسته بندی میکرد و در میان فقرای مدینه تقسیم مینمود. معروف بود که اگر کیسهای از آن حضرت به کسی برسد، فقر و تنگدستی را پشت سر میگذارد».
ابو سالم نصیبی از اکابر و رؤسای علمای شافعی و مؤلف کتاب «مطالب السؤل فی مناقب آل الرسول» است.
1) . تاریخ بغداد، ج 13، ص 27-28.
وی دربارة امام کاظم 7 مینویسد:
«هو الامام الکبیر القدر العظیم الشأن الکبیر المجتهد الجادّ فی الاجتهاد المشهور بالعبادة المواظب علی الطاعات المشهور بالکرامات یبت اللّیل ساجداً و فائماً و یقطع النّهار متصدّقاً و صائماً و لفرط حلمه و تجاوزه عن المعتدین علیه دعی کاظماً کان یجازی المسیء باحسانه الیه و یقابل الجانی بعفوه عنه و لکثرة عباداته کان یسمّی بالعبد الصّالح و یعرف فی العراق بباب الحوائج الی الله لنجح مطالب المتوسلین الی الله تعاملی بکراماته تحارّ منها العقول بأن له عندالله تعالی قدم صدقٍ لاتزول و لا تزل...(1)
ترجمه: «او امامی است کبیر القدر، عظیم الشأن، کثیر التهجد، مجدّ در اجتهاد، مشهور به عبادت، مواظب بر طاعات، مشهور به کرامات. شب را در حال سجده و قیام به روز و روز را به آخر میرساند. با تصدق و روزه به پایان میبرد و به سبب کثرت حلمش و گذشتش از جرم تقصیر کنندگان «کاظم» خوانده میشد و کسی که به او بدی میکرد او را با احسان و نیکی جواب میداد و کسی که به او جنایت میکرد با عفو و گذشت مقابله مینمود و به جهت کثرت عباداتش «عبد صالح» نامیده شد.
او در عراق با نام «باب الحوائج الی الله» شناخته میشد؛ زیرا هر کس به او متوسط میشد به حاجت خود میرسید. کراماتش عقلها راحیران میکند و مسلم است که برای آن حضرت نزد خداوند سابقة نیک است که قابل زوال
1) . مطالب السؤل، ص 83، چاپ سنگی که با کتاب تذکرۀ الخواص سبط ابن جوزی در ایران چاپ شده است.
نیست».
وی دربارة امام موسی کاظم 7 مینویسد:
«ابو الحسن موسی الکاظم بن جعفر الصادق بن محمّد الباقر بن علی زین العابدین بن الحسین بن علی بن ابی طالب احد الائمة الاثنی عشر رضی الله عنهم أجمعین».
قال الخطیب فی تاریخ بغداد:
«کان موسی یدعی «العبد الصالح» من عبادته و اجتهاده... و کان یسکن المدینة فأقدمه المهدی ببغداد فحبسه فرأی فی النّوم علی بن ابی طالب 7 و هو یقول: یا محمد! فهل عسیتم ان تولیتم أن تفسدوا فی الارض و تقطعوا أرحامکم؟(1)
قال الربیع: فأرسل الی لیلاً فراعنی ذلک فجئته به فعانقه و اجلسه الی جانبه وقال...»
ترجمه: «ابو الحسن موسی بن کاظم بن جعفر صادق... یکی از ائمه دوازده گانه، که خداوند از همة آنها راضی باشد، به شمار میرود. خطیب در تاریخ خو مینویسد: موسی بن جعفر به خاطر کثرت عبادت و اجتهادش «عبد صالح» نامیده شد.
ساکن مدینه بود. [پس از آن که] مهدی خلیفة عباسی او را به بغداد احضار کرد و در آنجا زندانی نمود. شبی علی بن ابی طالب 7 را در خواب دید که به
1) . محمد / 22.
او فرمود: ای محمد! اگر به حکومت رسیدید میخواهید در زمین فساد کنید. پیوند و خویشاوندیتان را قطع نمائید؟
ربیع گفت: همان شب، مهدی مرا احضار کرد و دستور داد موسی بن جعفر را پیش او بیاورم. ربیع میگوید: با عجله پیش مهدی آمدم. دیدم او با صدای زیبای خود آیه «فهل عسیتم ان تولیتم أن تفسدوا فی الارض و...» را خواند و به من دستور داد هر چه زودترموسی بن جعفر را نزد او بیاورم. من نیز شبانه آن حضرت را نزد مهدی آوردم. همین که او را دید، برخاست و دست به گردن او انداخت و او را در کنار خود نشاند و گفت: امیرالمؤمنین 7 را در خواب دیدم که این آیه را بر من میخواند. اکنون تو به من اطمینان بده که قصد خروج بر ضد من و اولاد من را نداری؟
حضرت فرمود: به خدا سوگند! من هرگز چنین قصدی ندارم و اساساً این کار در شأن من نیست. مهدی گفت: راست گفتی و سه هزار دینار به امام داد و او را از زندان رها کرده و به مدینه برگرداند.(1)
امام همچنان در مدینه بود تا خلافت به هارون رسید و آن حضرت را به بغداد آورد و در آنجا زندانی کرد تا در زندان به شهادت رسید.
«ابن خلّکان» به نقل از تاریخ بغدادمینویسد:
«انّ هارون الرشید حج فأتی قبر النّبی 6 زائراً و حوله قریش وافناء القبائل و معه موسی بن جعفر فقال: السلام علیک یا رسول الله یا ابن عمّ افتخاراً علی من حوله فقال موسی: السلام علیک یا أبت فتغیر وجه هارون الرشید و قال: هذا هو
1) . وفیات الاعیان، ج 4، ص 394، تاریخ بغداد، ج 13، ص 31.
الفخر یا ابا الحسن حقّاً»
ترجمه: «هارون، که به قصد انجام عمره به مکّه آمده بود، در مسیر بازگشت، وارد شهر مدینه شد، به زیارت قبر رسول الله آمد. هنگامی که به حرم پیامبر رسید، جمعیت انبوهی از قریش و قبائل دیگر در آنجا گرد آمده بودند و در میان آن جمع موسی بن جعفر 7 نیز دیده میشد. «هارون» رو به قبر مطهر پیامبر نمود و گفت: سلام بر تو ای پیامبر خدا! درود بر تو ای پسر عمو! بدین وسیله در میان آن جمعیت به نسبت عموزادگی خود با پیامبر افتخار میکرد. تا مردم بدانند که خلیفه، پسر عموی پیامبر است.
حضرت موسی بن جعفر، که از هدف هارون آگاه بود، به صدای بلند فرمود: «سلام بر تو ای پیامبر خدا! سلام بر تو ای پدر!».
هارون از این سخن به شدت ناراحت شد ولی به روی خود نیاورد و بی اختیار گفت: ای ابوالحسن! واقعاً این افتخار است.
ابن خلکان، پس از نقل کلام خطیب بغدادی مینویسد:
علی بن حسین مسعودی در کتاب «مروج الذهب» در اخبار هارون الرشید آورده است: «عبدالله بن مالک خزاعی» که رئیس شرطه و نگهبان خانه هارون بود، میگوید: خدمتگزار هارون به طور غیر منتظره پیش من آمد و فرصت نداد حتی لباسهایم را عوض کنم و ما با خود به طرف منزل هارون حرکت داد.
خادم وارد منزل هارون شد و برای من اجازه گرفت و من وارد شدم. دیدم هارون در رختخواب خود نشسته است. سلام کردم و سکوت همه جا را فراگرفته بود و وحشت عجیبی بر من دست داد و هر لحظه بر نگرانی من
میافزود. هارون از من پرسید: عبدالله! میدانی
چرا تو را احضار کرده ام؟
گفتم: نه به خدا ای امیرالمؤمنین! گفت: همین الآن در خواب دیدم که یک غلام سیاه در حالی که حربهای در دست داشت به من گفت: اگر همین الآن موسی بن جعفر را از زندان آزاد نکنی با این حربه سرت را از تنت جدا میکنم. اکنون برو. او را فوراً آزاد کن و سی هزار درهم به وی بده و به او بگو که اگر میخواهد همین جا بماند و هر احتیاجی که داشته باشد، برآورده میکنم و اگر میخواهد به مدینه بازگردد وسایل حرکت او را فراهم کن!
باور نکردم و از هارون پرسیدم: موسی بن جعفر را آزاد کنم؟
هر مرتبه سخن خود را تکرار و بر آن تأکید روزید. از نزد هارون بیرون آمده و وارد زندان شدم وقتی موسی بن جعفر 7 مرا دید وحشت زده در برابر من برخاست. او خیال میکرد که من مأمور شکنجه و اذیت او هستم. گفتم: آرام باشید من دستور دارم شما راهمین الآن آزاد کنم و سی هزار درهم در اختیار تو قرار دهم.
موسی بن جعفر 7 پس از شنیدن حرفهای من چنین گفت: اکنون جدم رسول خدا 7 را در خواب دیدم که فرمود:
«یا موسی حبست مظلوماً فقل هذه الکلمات فانّک لاتبیت هذه اللّیلة فی الحبس فقلت: بأبی و امّی ما اقول. فقال: قل یا سامع کلّ صوت و یا سائق الفوت و یا کاسی العظام لحماً و منشرها بعد الموت اسألک بأسمائک الحسنی و باسمک الاعظم الاکبر المحزون المکنون الذی لم یطلع علیه احد من المخلوقین یا حلیماً ذا اناة لایقوی علی اناته یا ذالمعروف الذی لاینقطع ابداً و لایحصی عدداً فرّج
عنی».
ترجمه: «ای موسی! تو از راه ستم زندانی شده ای. این دعا را بخوان که همین امشب از زندان رها خواهی شد. عرض کردم پدر و مادرم به فدای تو چه بگویم. فرمود: بگو یا سامع کل صوت... این کلمات را خواندم و چنان که میبینی آزاد شدم (وله اخبار و نوادر کثیرة)
خطیب در تاریخ بغداد، مرگ آن حضرت را طبیعی گزارش کرده و ابن خلکان شهادت او را به وسیلة سمّ به عنوان یک قول آورده است.
مسعودی نیز شهادت او را به وسیلةسمّ مسلّم گرفته است ولی بر اساس روایات شیعةامامی هارون امام موسی کاظم 7 را در سال 183 به تحریک «یحیی برمکی» مسموم و در 24 یا 25 رجب همان سال به شهادت رسید.(1)
وی صاحب کتاب «منهاج السنّة النبویة» است. وی دربارة امام کاظم 7 مینویسد: «موسی بن جعفر مشهور بالعبادة و النسک»(2)
ترجمه: «موسی بن جعفر 7 مشهور به عبادت و پرهیزگاری است».
یوسف بن اسماعیل النهبانی (1350-1265)
وی صاحب کتاب «جامع کرامات اولیاء» است. دربارة امام کاظم 7 مینویسد: «موسی الکاظم احد اعیان اکابر الائمة من ساداتنا آل البیت الکرام هداة
الاسلام».(1)
ترجمه: «موسی کاظم یکی از اعیان و بزرگان ائمه، از سروران ما و اولاد پیامبر 6 و هادیان اسلام است».
1) . جامع کرامات الاولیاء، ج 2، ص 496.
نام: علی 7
لقب: رضا 7
ولادت: در روز یازدهم ذیقعده سال 148 هجری در مدینه چشم به جهان گشود.
نام پدر: امام کاظم 7
نام مادر: بانوی فضیلت بنام «تکتم» که پس از تولد حضرت از طرف امام کاظم 7 «طاهره» نام گرفت.
کنیه: ابوالحسن
مدت امامت: 20 سال
مدت عمر: 55 سال
شهادت: بعد از شهادت پدر بزرگوارش در زندان بغداد (در سال 183 هجری قمری) در سناباد نوقان که الان یکی از محلهای شهر مشهد است(1)به دست مأمون ششمین خلیفة عباسی توسط آب انار یا انگور زهر آلود مسموم وبه شهادت رسید.
محل دفن: طوس
1) . آخر صفر سال 203.
تعداد فرزند: 1 پسر و 1 دختر
مدت امامت آن حضرت بیست سال بود که «ده» سال آن معاصر به خلافت «هارون الرشید» و پنج سال معاصر با خلافت «محمّد امین» و پنج سال آخر با خلافت «عبدالله مأمون» بوده است.
امام تا آغاز خلافت مأمون در زادگاه خود «شهر مقدس مدینه» اقامت داشت و ولی مأمون، پس از رسیدن به حکومت، حضرت را به خراسان دعوت کرد و سرانجام او را به شهادت رسانید.(1)
یکی از سؤال هایی که در زندگانی امام رضا 7 مطرح میشود این است که چرا امام رضا 7 ولیعهدی را پذیرفت؟
آیا بهتر نبود که امام 7 مانند پدران بزرگوارش از خلافت کناره گیری میکرد؟
در پاسخ این سؤال گفته میشود که امام 7 ولیعهدی را نپذیرفت. بلکه ولیعهدی بر امام تحمیل شد. هنگامی که امام رضا 7 ولیعهدی مأمن را نپذیرفت. مأمون تهدید کرد که اگر امتناع ورزد جان خود و هم جان علویان و دوستداران و شیعیان و هواخواهانش در خطر است.
1) . اصول کافی، طبع تهران، مکتبۀ صدوق، 1381 ه.ق، ج 1، ص 486 - ارشاد، مفید، طبع بصرت، ص 304.
با این که از یک طرف امّت اسلامی به وجود انان نیاز شدید داشت که اینان بایستی باقی میماندند تا برای مردم چراغ راه، رهبر و مقتدا در حل مشکلات و هجوم شبههها باشند.
بنابراین اگر امام7 با رد ولیعهدی، خود و پیروانش را به دست نابود میسپرد معلوم نبود که این فداکاری همچون شهادت حیات بخش سید شهیدان گره از کار بستة امت بگشاید.
از طرف دیگر، پذیرفتن ولیعهدی یک اعتراف ضمنی از سوی عباسیان به شمار میرفت؛ که علویان نیز در حکومت سهم شایستهای دارند.
از دلائل قبول ولیعهدی از سوی امام 7 آن بود که مردم خاندان پیامبر 6 را در صحنة سیاست حاضر ببینند و به دست فراموشی نسپارند. چنانچه امام در پاسخی که به سؤال «ابن عرفه» داد نظر به همین مطلب داشت.
ابن عرفه از امام پرسید:
ای فرزند رسول خدا! به چه انگیزهای وارد ماجرای ولیعهدی شدی؟
امام پاسخ داد: به همان انگیزهای که جدم علی 7 را وادار به ورود در شورا نمود.(1)
از طرف دیگر، امام 7 در ایام ولیعهدی خویش، چهرة واقعی مأمون را به همه شناساند و با افشا کردن هدفهای وی در کارهایی که انجام میداد، هرگونه شبهه و تردیدی را از ذهن مردم زدود.
1) . ابن شهر آشوب، مناقب آل ابی طالب، ج 4، ص 364 - صدوق، عیون اخبار الرضا، ج 2، ص 141.
در بخش سیرة امام صادق 7 گفتیم، که عصر امام صادق 7 عصر جنبش فکری و فرهنگی بود؛
در آن زمان شور و شوق علمی بی سابقهای در جامعة اسلامی به وجود آمد و علوم مختلف اعم از علوم اسلامی مانند: فقه و حدیث و... یا علوم بشری مانند: طب و نجوم و...، رواج یافت.
از طرف دیگر فرقهها و مذاهب مختلفی پدید آمده بودند و در اثر بر خورد مسلمانان با عقائد و آرای اهل کتاب و نیز دانشمندان یونان شبهات و اشکالات گوناگون پیدا شده بود.
در زمان امام رضا 7 نه تنها این وضع همچنان ادامه داشت بلکه نفوذ افکار و آرای گوناگون در جامعة اسلامی از راه ترجمة کتابهای یونانی افزایش یافته بود؛ زیرا مأمون عباسی که به ترجمة کتابهای یونانی علاقه داشت به پادشاه «روم» نامه نوشت و از او خواست تا کتاب هایی که دربارة علوم قدیم در خزانة روم بود، برای او بفرستد.
پادشاه روم این درخواست را پذیرفت و هیأتی از دانشمندان از طرف مأمون این کتابها را از روم آوردند و به دستور وی به عربی ترجمه کردند.(1)
بدین ترتیب ترجمة کتابهای بیگانگان رواج یافت، بعضی از این کتابها، دارای موضوعات فلسفی بود، با ترجمة این کتابها مسلمانان با فرهنگ بیگانه به ویژه فرهنگ یونان آشنا شدند.
1) . ابن ندیم، الفهرست، قاهره المکتبۀ التجاریۀ الکبری، ص 353.
وی از دانشمندان خلفای بنی عباس به شمار میرفت. وی مردی باردبار، زیرک و سرسخت و کریم بود.
در مملکت خویش ابداعات و ابتکارات بسیاری ایجاد کرد؛ وی در میان خلفا اولین کسی بود که در علم حکمت جستجو و کاوش نمود و کتب آن را به دست آورد و دستور داد آن را به عربی ترجمه کرده و منتشر کنند.(1)
وی در بیان مقام والا امام رضا 7 مینویسد:
«و فی کتاب العهدی الذی کتبه المأمون بخط یده کما صرّح به کل من تعرض له فقرات تدل علی سجایا الامام. یقول المأمون عنه: «و اما ذکرتم من استبصار المأمون فی البیعة لابی الحسن الرضا 7 فما بایع له المأمون الا مستبصراً فی امره عالماً بانّه لم یبق احد علی ظهرها ابین فضلاً و لا اظهر عفة و لا اورع و رعاً و لا ازهد فی الدّنیا و لا أطلق نفساً و لا ارضی فی الخاصة و العامة و لا أشد فی ذات الله منه و ان البیعة له لموافقه رضا الرب عزّوجل و لقد جهدت و ما اجد فی الله لومة لائم... و لعمری لو کانت بیعتی بیعة محاباة لکان العباس ابنی و سائر ولدی أحب الی قلبی و أجلی فی عینی و لکن أردت أمراً و اراد الله امراً فلم یسبق امرالله»(2)
ترجمه: «بعد از آن که مأمون امام رضا 7 را به عنوان ولیعهد انتخاب کرد. بنی عباس از باب اعتراض نامهای به مأمون نوشتند و از او خواستند که با پسر خود به عنوان ولیعهد بیعت نماید و او را به خاطر این که علی بن موسی الرضا را ولیعهد کرده بود، مورد ملامت و سرزنش قرار دادند و از مأمون خواستند که به نامه آنها پاسخ دهد.
مأمون به خط خود نامهای به آنها نوشت و به تمام سؤالاتشان پاسخ داد.
در بخشی از آن نامه چنین آمده است:
اما این که گفتید خوب بود، مأمون دربارة بیعت با «ابوالحسن الرضا» بیشتر بصیرت و آگاهی کسب میکرد بدانید که مأمون با او بیعت نکرد، مگر از روی بصیرت و آگاهی. به خوبی میداند که الآن در روی زمین کسی در فضلو عفت و زهد و تقوا و خدا ترسی به پایة او نمیرسد و کسی مثل او مورد پسند عام و خاص نیست و بیعت من با او جز به خاطر جلب رضای خداوند نیست. در این باره کوشش لازم را به عمل آورده و در راه خدا سرزنش کسی مرا دلگیر نمیکند.
به جان خودم قسم! اگر بیعت من بر اساس علاقة شخصی و عاطفی بود در آن صورت پسرم عباس و سایر اولادم پیش من محبوبتر بودند ولیکن من امری را اراده کردم و خداوند هم دیگری را و هرگز امر من بر امر خدا سبقت نمیگیرد».
«و قال ایضاً للعباسیین عند ما جمعهم فی سنة مأتین و هم اکثر من ثلاثة و ثلاثین الفا(1)
1) . مروج الذهب، ج 3، ص 440 - النجوم الزاهرۀ، ج 2، ص 166 - غایۀ المرام، عمری موصلی، ص 121 - تاریخ الخلفا، سیوطی، ص 233 - تاریخ طبری، طبع لندن، ج 11، ص 1000.
انّه نظر فی ولد العباس و ولد علی 7 فلم یجد احد افضل و لا اورع و لا أدین و لا اصلح و لا أحق بهذا من علی بن موسی الرضا 7»(1)
ترجمه: «مأمون در سال 200، بنی عباس را که پیش از 3 هزار نفر بودند، در یک جا جمع کرده و خطاب به آنها چنین گفت:
«او دربارة بزرگان از دو خانواده عباسی و علوی تحقیق نموده و پس از تحقیق و بررسیهای دقیق کسی را که از حیث فضل، ورع و دین برتر از علی بن موسی الرضا 7 باشد، پیدا نکرده است و از این جهت «ولایت عهدی» خویش را به او سپرده است».
این دو نفر از محدثان بزرگ آن عصر بودند که به هر کدام از این دو نفر، عنوان «حافظ» اطلاق میشد.
این عنوان بر کسی اطلاق میشود که دست کم یکصد هزار حدیث با [صحیح]، سند از بزرگان دین حفظ باشد.
حضرت امام رضا 7 در مسیر خود به شهر تاریخی «نیشابور» رسیدند. این دو عالم، ابوذرعه و محمّد بن اسلم، عالمان بزرگ آن شهر و در رأس علماء قرار داشتند، و سایر
علما و بزرگان اهل حدیث مانند: «محمّد بن رافع و احمد بن حارث و یحیی بن یحیی» و سایر طلاب به استقبال آن حضرت شتافتند و دو نفر از محدثین به نمایندگی از تمام مردم شهر از امام خواستند که برای آنان حدیثی
1) . مروج الذهب، ج 3، ص 441 - کامل ابن اثیر، ج 5، ص 183 - تاریخ فخری، ص 217، طبری، ج 11، ص 1013 - مختصر تاریخ الدول، ص 134 - تجارب الام، ج 6، ص 436.
بخواند که از پدر و نیاکانش به او رسیده باشد.
عرض کردند:
ای امام! پسر امامان 7 تو را به حق پدران پاک و منزه و گذشتگان بزرگوارت قسم میدهیم که چهرة مبارکت را به ما بنما و حدیثی را از طریق پدران بزرگوارت برای ما روایت فرما، تا به عنوان یادگاری نزد ما باشد.
اما در برابر مردم قرار گرفت و همه در انتظار شنیدن کلام امام سر پا ایستاده و از هر جهت خاموشی و سکوت را رعایت نمودند و تنها صدای امام شنیده میشد. حدیث معروف «سلسلة الذّهب» را بیان فرمود(1)سپس سر از
هودج بیرون آورد و چنین فرمود:
«حدثنی ابی موسی الکاظم عن ابیه جعفر بن محمد الصادق عن ابیه محمد الباقر عن ابیه زین العابدین عن ابیه الحسین عن ابیه علی بن ابی طالب قال: حدثنی رسول الله قال: حدثنی جبرئیل قال سمعت عن الله تعالی قال: کلمة لا اله الا الله حصنی فمن قال لا اله الا الله دخل فی حصنی و من دخل فی حصنی امن من عذابی».
ترجمه: «کلمة لا اله الا الله قلعة مستحکم من است، هر که در آن داخل شود، از عذاب من در امان است».
پس سر راه در هودج برد و چند قدمی رفتند. دوباره سز را از هودج بیرون آورد و فرمود:
1) . الصواعق المحرقۀ، ص 122: حلیۀ الاولیاء، ج 3، ص 192؛ ینابیع المودۀ، ص 364؛ الفصول المهمۀ، ص 240.
«بشرطها و شروطها و انا من شروطها»؛ «کلمه لا اله الا الله، که موجب سعادت است، شرایطی دارد و یکی از شرایط اساسی آن من هستم».
انا من شروطها؛ یعنی اقرار به ولایت است که کلمة لا اله الا الله، که همان دین است، بدون ولایت ناقص است و بلکه هیچ است که در حقیقت امام همان آیة اکمال را یادآوری میکند و میگوید: شرط اساسی کلمة لا اله الا الله، ولایت است.
وی یکی از مورّخین مصری و مؤلف کتاب «النجوم الزاهرة فی ملوک مصر و القاهرة» است. وی دربارة فضایل علی الرّضا 7 چنین مینویسد:
« و سید بنی هاشم فی زمانه و أجلّهم و کان المأمون یعظم و یجلّه و یخضع له و یتعالی فیه».(1)
ترجمه: «حضرت رضا 7 سید و بزرگ بنی هاشم در زمان خود بود، به طوری که مأمون او را بزرگ میشمرد و از او تجلیل مینمود و در برابر او خضوع میکرد و خود را فدای او میساخت».
وی مورخ، ادیب و لغوی، صاحب تألیفات زیادی است از جمله: «الوافی با الوفیات» در 30 جلد، از آثار اوست.
وی دربارة امام رضا 7 مینویسد:
1) . النجوم الزاهرۀ، ج 2، ص 74.
«علی الرّضا 7... هو احد الائمة الاثنی عشر، کان سید بنی هاشم فی زمانه و کان المأمون یخضع له، و یتغالی فیه، حتّی انّه جعله ولی عهده من بعده و کتب الی الافاق بذلک...(1)
ترجمه: «علی بن موسی الرضا 7 یکی از ائمه اثنی عشر، سید و سرور بنی هاشم در زمان خود بود و مأمون نسبت به او خضوع میکرد و در احترام او مبالغه مینمود تا آنجا که او را ولی عهد خود ساخت و آن را به سر تا سر مملکت پهناور خود اعلام کرد».
وی صاحب کتاب «الاتحاف بحبّ الاشراف» است. دربارة امام رضا 7 مینویسد:
«علی الرّضا 7 کانت مناقبه علیة و صفاته سنیة و نفسه الشّریفة هاشمیة و ارومته الکریمة نبویه و کراماته اکثر من آن تُحصر و الشّهر من آن تذکر...
ترجمه: «علی بن موسی الرّضا 7 مناقبش بلند و صفاتش برجسته و نفس شریفش هاشمی، و ریشه و تبار با کرامتش بیش از آن است که به شمار آید و مشهورتر از آن است که ذکر شود».
هنگامی که مأمون آن حضرت را، بعد از خود، ولی عهد خود قرار داد. در اطراف مأمون کسانی بودند که از این موضوع ناراحت بودند و از این که خلافت از بنی عباس خارج و به بنی فاطمه برگردد در بیم و هراس بودند. لذا از آن
1) . الوافی بالوفیات، ج 22، ص 248.
حضرت دوری گزیدند. وقتی امام رضا 7 میخواست به ملاقات مأمون برود کسانی که در اطراف مأمون بودند به قصد احترام بلند میشدند و سلام میدادند و پردهها را کنار میزدند و آن حضرت وارد میشد. بعد از این جریان تصمیم گرفتند به آن حضرت احترام نکنند ولی وقتی که حضرت رضا 7 وارد میشد، ناخود آگاه بلند شده و احترام میکردند و پرده را کنار میزدند و بعد همدیگر را برای این کار مذمت میکردند.
«فاقبل بعضهم علی بعض و قالوا: انّ هذا الرّجل عندالله منزلة و له منه عنایة النظروا الی الریح کیف جاءت و رفعت له الستر عند دخوله و عند خروجه من الجهتین ارجعوا الی ما کنتم علیه من خدمته».(1)
ترجمه: «پس از آن بعضی دیگر گفتند: آن مرد نزد خدا مقام و منزلتی داشته و از عنایت او بهره مند است ببینید!! باد چگونه آمد و پرده را موقع آمدن و رفتن او از هر دو طرف کنار زد. برگردید مثل سابق آن حضرت را احترام کنید».
وی دربارة فضایل امام رضا 7 میگوید:
«رأیت المصطفی 7 فی النّوم فی المنزل الّذی ینزله الحاج ببلدنا فوجدت عنده طبقاًمن خوص فیه تمر صیحانی فناولنی ثمان عشرة تمرة. عشرین یوماً قدم علی الرّضا من المدینة و نزل ذلک المنزل و هرع النّاس للسلام علیه و مضیت نحوه فاذا هو جالس بالمرضع الّذی رأیت المصطفی 7 قاعداً فیه و بین یدیه
1) . جامع کرامات الاولیاء، ج 2، ص 312.
طبق فیه تمر صیحانی فناولنی قبضة فاذا عددتها بعدد ما ناولنی المصطفی 7 فقلت: زدنی فقال لو زادک رسول الله 6 لزدناک».(1)
ترجمه: «رسول خدا 6 را در منزلی که حجاج در شهر ما در آن منزل میکنند، در خواب دیدم که در مقابل آن حضرت یک طبق خرمای صیحانی بود. پیامبر از آن خرما 18 عدد به من داد. بعد از بیست روز حضرت رضا 7 از مدینه آمد و به همان منزل وارد شد. مردم برای عرض تحیت و سلام به سوی او شتافتند و من هم با مردم رفتم دیدم درست همان جایی نشسته که رسول خدا نشسته بود و در پیش او بیش از یک طبق خرمای صیحانی بود. نزدیک رفتم. حضرت از آن خرماها یک مشت به من داد. شمردم 18 عدد بود، به همان تعدادی که پیامبر در خواب به من داده بود.
عرض کردم باز هم از خرماها بدهید.
فرمود: اگر رسول خدا 6 بیشتر داده بود، ما هم میدادیم».
وی که صاحب کتاب «مرأة الجنان» است، دربارة امام رضا 7 مینویسد:
«الامام الجلیل المعظم سلالة السادة الاکارم، ابوالحسن علی بن موسی الکاظم بن جعفر الصادق بن محمّد الباقر 7... احد الائمة الاثنی عشر اولی المناقب الذی انتسبت الامامیة الیهم و قصروا بناء مذهبهم علیهم».(2)
ترجمه: «امام جلیل و با عظمت، بازمانده سادات؛ یعنی امامان محترم
ابوالحسن علی بن موسی کاظم... یکی از ائمة دوازده گانه و صاحبان مناقبی است که امامیه به آنها
منتسب هستند و بنای مذهب خود ار بر رسالت امامت آنها بنا نهاده اند».
وی صاحب کتاب «التریاق الفاروقی» است و درباره امام رضا 7 مینویسد:
«ان کنت تخشی نکبة من جائر اوغادر / لذ بالرّضا بن الکاظم بن الصّادق بن الباقر(1)»
ترجمه: «اگر میترسی از ستمکاری و یا مکّاری مصیبتی به تو برسد، بر دامن رضا فرزند کاظم بن صادق بن باقر چنگ بزن».
1) . التریاق الفاروقی در سال 1316 در مصر چاپ شده است.
نام: محمّد 7
لقب: تقی، جواد
کنیه: ابو جعفر ثانی
نام پدر: علی بن موسی الرضا 7
نام مادر: خیزران. بعضی سبیکه میگویند که از خاندان «ماریة قبطیه»، همسر پیامبر اسلام، به شمار میرود و او کسی است که امام رضا 7 از او به عنوان بانوی منزّه و پاکدامن و با فضیلت یاد میکرد.(1)
ولادت: آن حضرت در روز دهم رجب سال 195 هجری قمری در مدینه چشم به جهان گشود.
مدت امامت: 17 سال
مدت عمر: 25 سال
تاریخ شهادت: آخر ذیقعدة سال 220 هجری قمری
محل دفن: کاظمین تعداد فرزند: 4 پسر، 7 دختر(2)
قاتل: طبق یک روایت، همسرش «امّ الفضل» که به دستور معتصم، هشتمین خلیفة عباسی»، با انگور زهر آلود به شهادت رسانید و به روایت دیگر «معتصم» به وسیلة غلام خود با شربت ترش و شیرین زهر آلود آن حضرت را مسموم ساخت.
امام نهم در دوران امامت خود با دو خلیفة عباسی؛ یعنی «مأمون» (193-218 هجری) و «معتصم» (218-227 هجری) معاصر بوده است.
هر دو نفر، امام را به اجبار از مدینه به بغداد احضار کردند و با همان روشی که مأمون نسبت به امام رضا به کار برده بود، در پایتخت زیر نظر خود قرار دادند.
از آنجا که امام جواد نخستین امامی است که در کودکی به منصب امامت رسیده است، نخستین سؤالی که در هنگام مطالعة زندگی آن حضرت به نظر میرسد، این است که چگونه یک نوجوان میتواند مسؤلیت سنگین امامت و پیشوایی مسلمانان را بر عهده بگیرد؟
آیا ممکن است که انسان در چنین سنّی به اوج کمال برسد به گونهای که بتواند جانشین پیامبر خدا باشد؟
آیا در امتهای پیشین چنین چیزی سابقه داشته است؟
جواب: به این نکته باید توجه داشت که هر چند برای شکوفایی عقل و جسم انسان حد و مرز خاصّی وجود دارد که با رسیدن آن زمان، جسم و روان به
حد کمال میرسند، ولی چه مانعی دارد که خداوند قادر و حکیم، برای مصالحی این دوران را نیز برای بعضی از بندگان خاص خود کوتاه سازد؟
در جامعة بشریت از آغاز تا کنون کسانی بوده اند که از این قاعدة عادی مستثنا بوده اند و در پرتو لطف و عنایت خاصّی، که از طرف خالق جهان به آنان اعطا شده است، در سنین کودکی به مقام پیشوایی و رهبری امتی نائل شده اند.
برای این که مطلب روشن شود، مواردی از این استثناها را یادآوری میکنیم:
بعضی از مفسّران کلمة «حکم» را در آیه فوق به معنای هوش و درایت گرفته اند.
بعضی گفته اند: مقصود از این کلمه، «نبوت» است.
مؤید نظریه اخیر روایاتی است که در «اصول کافی» نقل شده است، و از آن جمله، روایتی از امام پنجم وارد شده است که حضرت «حکم» در آیه مزبور را، به «نبوت» تعبیر کرده و میفرماید:
«پس از درگذشت زکریا، فرزند او «یحیی» کتاب و حکمت را از او، به ارث برد و این همان است که خداوند در قرآن میفرماید:
«یا یحیی خذ الکتاب بقوّة و آتیناه الحکم صبیا»
ترجمه: «ای یحیی! کتاب «آسمانی» را با نیرومندی بگیر، و فرمان نبوت را در
1) . مریم / 12.
کودکی به او دادیم».(1)
«قال انّی عبدالله ءاتانی الکتاب و جعلنی مبارکاً أین ما کنت و اوصانی بالصّلوة و الزّکاة مادمت حیاً و برّاً بوالدتی و لم یجعلنی جبّاراً شقیاً».(2)
ترجمه: «عیسی گفت: بی شک من بندة خدایم که به من کتاب آسمانی، انجیل. عطا فرموده و مرا در هر جا که باشم وجودی پربرکت قرار داده است و مرا تا آن زمان که زنده ام به [اقامة] نماز و زکات توصیه فرموده و مرا به نیکی در حق مادرم سفارش کرده و جبار و شقی قرار نداده است».
بنابراین هیچ منافاتی ندارد که ائمه 7 نیز در چنین سنّی به منصب امامت برسند؛ زیرا قبل از امامان ما نیز مردان الهی دیگری از این موهبت و نعمت الهی برخوردار بوده اند و این امر اختصاص به امامان شیعه دارد.
از بررسی تاریخ زندگانی امامان استفاده میشود که این مسئله در زمان خود آنان مخصوصاً در عصر امام جواد 7 نیز مطرح بوده و آنان هم با همین استدلال پاسخ داده اند.
به عنوان نمونه به این دو روایت توجه کنید:
در خراسان در محضر امام رضا 7 بودیم. یکی از حاضران به امام عرض کرد: سرور من! اگر خدای نخواسته پیشامدی رخ دهد، به چه کسی مراجعه کنیم؟ امام فرمود: به فرزندم ابو جعفر.(1)
در این هنگام آن شخص از کمی سنّ آن حضرت سؤال کرد. امام رضا فرمود: خداوند عیسی بن مریم را در سنی کمتر از سنّ ابو جعفر، رسول و پیامبر و صاحب شریعت قرار داد».(2)
«من ابو جعفر را بر جای خود نشاندم و جانشین خود قرار دادم. ما خاندانی هستیم که کوچک ترین ما معارف الهی را مو به مو از بزرگانمان به ارث میبرند».(3)
اما به رغم آنچه که در مورد امکان رسیدن یک انسان به مناصب بزرگ الهی در خردسالی گفته شد، مشکل کم بودن سن حضرت جواد در آغاز امامت نه تنها
برای بسیاری از افراد عادی، از شیعیان، حل نشده بود بلکه برای برخی از بزرگان و علمای شیعه نیز جای بحث و گفتگو داشت. به همین جهت پس از شهادت امام رضا 7 به ویژه شیعیان عامی با گرداب اعتقادی خطرناک و در نوع خود بی سابقهای مواجه شدند و سنّ کم آن حضرت به صورت یک مشکل بزرگ پدیدار گردید.
«ابن رستم طبری»، از دانشمندان قرن چهارم هجری، مینویسد:
زمانی که سن او (حضرت جواد) به شش سال وچند ماه رسید، مأمون پدرش را به قتل رساند و شیعیان در حیرت فرو رفتند و در میان مردم اختلاف نظر پدید آمد و سن ابوجعفر را کم شمردند و شیعیان در شهرها متحیر شدند.(1)
به همین جهت شیعیان اجتماعاتی تشکیل دادند و دیدارهایی با امام جواد به عمل آوردند و به منظور آزمایش و حصول اطمینان از این که او دارای علم امامت است، پرسشهایی را مطرح کردند و هنگامی که پاسخهای قاطع و روشن و قانع کننده دریافت کردند آرامش و اطمینان یافتند.
مورخان در این زمینه مینویسد:
چون امام رضا در سال دویست و دو هجری رحلت نمود، سن ابوجعفر نزدیک به هفت سال بود. از این رو در بغداد و سایر شهرها در بین مردم اختلاف نظر پدید آمده بود.
وقتی که موسم حج نزدیک شد، هشتاد نفر از فقها و علمای بغداد و شهرهای دیگر رهسپار حج شدند و به قصد دیدار ابو جعفر عازم مدینه شدند
1) . دلایل الامامۀ، ط 3، قم، منشورات الرضی، ص 204.
چون به مدینه رسیدند به خانة امام صادق 7 که خالی بود، رفتند و روی زیرانداز بزرگی نشستند. در این هنگام در از صدر مجلس باز شد و امام وارد مجلس شد و نشست و مردم همه ساکت شدند. آن گاه سؤالات خود را با امام در میان گذاشتند و وقتی که پاسخهای قانع کننده و کاملی شنیدند شاد شدند و او را دعا کردند و ستودند.(1)
اسحاق بن اسماعیل، که آن سال همراه این گروه بود، میگوید:
من نیز در نامهای ده مسئله نوشته بودم تا از آن حضرت بپرسم. در آن موقع همسرم حامله بود. با خود گفتم: اگر به پرسشهای من پاسخ داد از او تقاضا میکنم که دعا کند که خداوند بچهای را که همسرم به آن آبستن است، پسر قرار دهد.
وقتی که مردم سؤالات خود را مطرح کردندمن نیز نامه را در دست گرفته بپاخاستم تا مسائل را مطرح کنم. امام تا مرا دید فرمود: ای اسحاق! اسم او را «احمد» بگذار و به دنبال این قضیه همسرم پسری به دنیا آورد و نام او را «احمد» گذاشتم.(2)
و این دیدار و بحث و گفتگو و دیدارهای مشابه دیگری که با امام جواد 7 صورت گرفت، شیعیان اعتقاد کامل به امامت آن حضرت پیدا کردند و ابرهای تیرة ابهام و شبهه را از فضای فکر و ذهن آنان کنار زد و خورشید حقیقت را
آشکار ساخت.
جاحظ عثمانی؛ یکی از افراد معتزلی و از مخالفان خاندان علی 7 است. وی امام جواد را در شمار «ده تن» از فرزندان ابوطالب قرار داده و دربارة آنها چنین میگوید:
«کل واحد منهم عالمٌ، زاهدٌ، ناسکٌ، شجاعٌ، جوادٌ، طاهرٌ، زاک و الّذین هم بین خلیفة اومشرح لها...»(1)
ترجمه: «هر یک از آنان عالم، زاهد، عبادت پیشه، شجاع، پاک، و برخی از آنان خلیفه و برخی دیگر نامزد خلافت بود و تا «ده تن» هر یک فرزند دیگری است... و هیچ یک از خانوادههای عرب و عجم دارای چنین نسب شریفی نیستند».
او مؤلف کتاب «تذکرة الخواص» است. وی در شرح حال امام جواد 7 مینویسد:
«هو محمّد بن علی بن موسی... کان علی منهاج آبیه فی العلم و التّقی و الزهد و الجود و لمامات أبوه قدم علی المأمون فأکرمه و اعطاه ما کان یعطی
1) . آثار الجاحظ، ص 235.
أباه...»(1)
ترجمه: «محمد جواد فرزند علی بن موسی... مکنّی به «عبدالله» و «ابوجعفر» علم، تقوی، زهد و جود، شیوة او بود و راه پدر بزرگوارش را پیمود و چون پدرش فوت کرد بر
مأمون وارد شد مأمون او را گرامی داشت و دخترش را به عقد او درآورد».
او صاحب کتاب »مطالب السؤل فی مناقب آل الرسول» است. وی دربارة امام جواد 7 مینویسد:
«هذا ابو جعفر محمّد الثّانی فانّه تقدم فی آبائه ابو جعفر محمّد و هو الباقر بن علی فجاء هذا باسمه و کنیته و اسم أبیه فعرف بأبی جعفر الثّانی و هو و ان کان صغیر السّن فهو کبیر القدر و رفیع الذکر و مناقبه کثیرة (نقل) غیر واحد...»(2)
ترجمه: «این محمّد ابو جعفر ثانی است که در میان پدران بزرگوارش ابو جعفر محمّد گذشت که او باقر بن علی است. حضرت جواد همنام امام باقر و هم کنیه او، و نام پدرش مانند نام پدر امام باقر است و برای این که شناخته شود، به ابوجعفر ثانی معروف گردید. گر چه او از نظر سن کوچک بود ولی از نظر میزان شخصیت، بزرگ و موقعیتاش بلند بود و مناقب و فضایل زیاد داشت».
او از علمای قرن سیزدهم و مؤلف کتاب «نور الابصار فی مناقب آل بیت النّبی المختار» است. وی در مورد کرامات امام جواد7 مینویسد:
«و لم یزل مشعوفاً به لما ظهر له بعد ذلک من فضله و علمه و کمال عقله و ظهور براهنه مع صغر سنّه و عزم علی تزویجه با بنته امّ الفضل...»(1)
ترجمه: «مأمون با وجود کمی سن او شیفتة فضل، علم و عقل آن حضرت بود؛ زیرا ایشان کمال و عقل خود را به نحو شایستهای نشان داد و برهان عظمت خویش را آشکار ساخت».
نورالدین بن محمّد مالکی مکی، مشهور به «ابی الصباغ»
او از علمای بزرگ مذهب مالکی، مؤلف کتاب «الفصول المهمة فی معرفة احوال الائمة»است. دربارة کرامات امام جواد مینویسد:
«هو أبو جعفر الثانی فانه تقدم فی آبائه ابو جعفر محمّد و هو الباقر بن علی فجاء هذا باسمه و کنیته فهو اسم جده فعرف بأبی جعفر الثّانی و ان کان صغیر السن فهو کبیر القدر رفیع الذکر القائم بالامامة بعد علی بن موسی الرضا ولده ابو جعفر محمّد الجواد للنّص علیه و الاشارة له بها من ابیه کما أخبر بذلک جماعة من الثقات العدول»
ترجمه: «او (ابو جعفر الثانی) برای این که از پدرانش امام باقر نیز مکنّی به ابو جعفر و موسوم به محمّد بود، بدین ترتیب اسم و کنیة حضرت جواد تا جدش حضرت باقر یکسان بود و لذا حضرت جواد به «ابو جعفر الثانی» معروف
1) . نور الابصار، ص 177.
شد، اگر چه او خرد سال بود؛ ولی قدر و منزلتش بزرگ و بلند بود.
بعد از پدرش علی بن موسی الرّضا بنا بر وصیت او عهده دار امر ولایت و امامت شد، همان گونه که جمعی از عدول و موثقین از این موضوع پرده برداشته».
«صفوان بن یحیی» روایت کرده است که به حضرت رضا 7 عرض کردم پیش از آن که خداوند «ابو جعفر» را به شما عطا کند از شما راجع به امام بعد از خود، میپرسیدیم. شما میفرمودید که خداوند به «من» پسری خواهد داد و اکنون خداوند این پسر را به شما داده و دیدگان ما را به واسطة او روشن کرده و خدا روز مرگ «تو» را برای ما پیش نیاورد و اگر خدا ناکرده حادثهای برای شما رخ داد، به چه کسی پناه ببریم»؟
با دست خود به «ابوجعفر»، که در روبروی او ایستاده بود اشاره کرد.
عرض کردم: قربانت گردم او یک کودک خردسال بیش نیست و فقط سه سال از عمرش گذشته است؟ فرمود:
«و ما یضرّ من ذلک، فقد قام عیسی الحجّة و هو ابن أقلّ من ثلاث سنین».(1)
ترجمه: «خردسالی او چه زیانی به امامت او دارد. حضرت عیسی 7 حتی سه سال هم نداشت، پیامبر و حجّت خدا برای مردم شد».
او محدّث، مفتی حجاز، فقیه شافعی و مؤلف کتاب «الصواعق المحرقة فی الردّ
1) . الفصول المهمّۀ، ص 265.
علی أهل البدع و الزندقه» است.
وی دربارة فضائل و کرامات امام جواد 7 مینویسد:
«و ممّا اتّفق انه بعد موت آبیه بسنة واقف و الصبیان یلعبون فی آزفة بغداد از مرّ المأمون ففرّوا و وقف محمّد و عمره تسع سنین فا ألقی الله محبته فی قلبه فقال له: یا غلام ما منعک من الانصراف» و...
ترجمه: «یک سال پس از وفات حضرت علی بن موسی الرضا 7 مأمون به بغداد آمد. روزی به عزم شکار حرکت کرد، امام جواد در کناری ایستاده بود و چند کودک در حال بازی بودند؛ همین که موکب مامون را دیدند همه فرار کردند؛ ولی محمّد بن علی جواد 7، در حالی که نه سال بیش نداشت، در جای خود ایستاد و خداوند محبت او را به قلب مأمون انداخت، لذا پرسید:
چرا سایر کودکان فرار کردند ولی تو فرار نکردی؟
حضرت جواد فوراً جواب داد: ای امیرالمؤمنین! نه راه تنگ بود که من سدّ معبر کرده باشم و نه گناهی کردم که از ترس مجازات فرار کنم و من نسبت به خلیفة مسلمین «حسن ظن» دارم و گمان دارم او کسی را بی گناه مجازات نمیکند. بدین جهت در جای خود ماندم و فرار نکردم!!
«فاعجبه کلامه و حسن صورته فقال له: ما اسمک و اسم آبیک»؟
ترجمه: «مأمون از سخنان «محکم» و «منطقی» کودک و همچنین قیافة جذّاب و گیرای او تعجب کرد و پرسید: اسم شما و اسم پدرت چیست؟
فرمود: محمّد بن علی الرّضا هستم.
مأمون نسبت به پدر او از خداوند طلب رحمت کرد و راه خود را در پیش
گرفت و رفت؛ چون به صحرا رسید، نظرش به درّاجی افتاد وباز شکاری را از پی آن رها کرد. آن باز مدتی ناپدید شد، وقتی بازگشت ماهی کوچکی در منقار داشت که هنوز نیمه رمقی در آن بود. مأمون از دیدن این صحنه در شگفت شد و آن ماهی را به دست گرفت و برگشت و چون به همان موضع، که کودکان فرار کردند، رسید دوباره کودکان فرار کردند ولی امام جواد 7 سر جای خود ایستاد. وقتی که مأمون نزدیک شد، گفت: ای محمّد! این چیست که در دست من است؟
حضرت امام جواد 7 فرمود: ای امیرالمؤمنین! خداوند با قدرت خود در دریا ماهیان ریز آفریده بازها یا شاهان و خلفا آن را شکار میکنند و پادشاهان آن را در کف میگیرند و سلالة نبوت را با آن امتحان مینمایند.
مأمون از مشاهده این وضع و خبر دادن از غیب بر تعجبش افزون شد و گفت: حقا که تو فرزند امام رضا هستی؛ یعنی از فرزندان آن بزرگوار این عجائب و اسرار بعید نیست.
«و اخذ معه و احسن الیه و بالغ فی اکرامه فلم یزل مشفقاً به لما ظهر له به بعد ذلک من فضله و علمه و کمال عظمته و ظهور برهانه مع صغر سنّه، عزم علی تزویجه بأبنته امّ الفضل».
ترجمه: «او را طلب کرد و مورد اعزار و اکرام بسیار قرار داد و پیوسته به خاطر فضل و علم و کمال، که با وجود سنّش از او ظاهر میشد، به او مهربانی کرد و سرانجام تصمیم گرفت دختر خود «ام الفضل» را به عقد او در آورد».
بنی عباس از شنیدن این قضیه به فغان آمدند؛ زیرا ترسیدند که کار حضرت جواد به آنجا بکشد که کار پدرش کشیده بود؛ یعنی بعد از مأمون خلافت را به
عهده بگیرد. لذا دسته جمعی نزد مأمون آمده و گفتند: ای امیرالمؤمنین! تو را به خدا سوگند میدهیم که از تصمیم خود دربارة تزویج ابن الرّضا خودداری کنید»؟
«فلمّا ذکر لهم انه انّما اختاره لتمیزه علی کافّة اهل الفضل علماً و معرفة و حلماً مع صغر سنّه فنازعوا فی التّصاف محمّد بذلک».
ترجمه: «چون مأمون در پاسخ آنها گفت: من محمّد بن علی را به خاطر برتری «علم» و «دانش» و «حلم» بر همة دانشمندان زمان، در حالی که کودکی بیش نیست، به دامادی خود برگزیده ام عباسیان این بار در اتّصاف محمّد بن علی با این اوصاف مخالفت کردند.
رأی همه آنان بر این شد که از «یحیی بن اکثم»، که قاضی بزرگ آن زمان بود، دعوت کند تا با حضرت جواد 7 مناظره کند و آن حضرت را طوری سؤال پیچ کند که از پاسخ سؤالات وی بازماند.
مجلسی ترتیب دادند. از امام جواد 7 دعوت کردند. آن حضرت در مجلس حاضر شد. در جایگاه خود نشست و دیگران هم در جای خود نشستند و یحیی بن اکثم نیز پیش روی آن حضرت نشست.
یحیی از آن حضرت مسائلی را پرسید و امام به سؤالات وی به بهترین شکل پاسخ داد ومسأله را روشن نمود و خلیفه آن حضرت را تحسین نمود و گفت: آفرین بر تو ای ابوجعفر و اگر بخواهی تو هم میتوانی از «یحیی» مسألهای بپرسی؟
فقال له: ما تقول فی رجل نظر الی امراة اول النّهار حراماً ثمّ حلّت له ارتفاعه ثمّ حرمت علیه عند الظهر، ثمّ حلّت له عند العصر ثمّ حرمت علیه المغرب ثمّ
حلّت له العشاء ثمّ حرمت علیه نصف اللّیل ثمّ حلّت له الفجر. فقال یحیی لا ادری.
ترجمه: «حضرت فرمود: چه میگویی دربارة مردی که زنی را در روز نگاه کند بر او حرام بود و چون روز بلند شد بر او حلال گردید و چون ظهر شد حرام گردد و چون عصر شد حلال گردد و چون آفتاب غروب کرد، حرام گشت و چون وقت عشاء رسید حلال شد و چون نصف شد حرام گشت و چون سپیده صبح دمید بر او حلال شد. بگو این چگونه است و برای چه حرام، حلال میشود؟
یحیی بن اکثم گفت: نمیدانم.
امام فرمود: این زنی است که کنیز مردی بوده و بامداد مردی بیگانهای او را نگاه کرد و این چنین نگاهی بر مرد حرام بود و چون روز بالا آمد او را از مولایش خرید و بر او حلال شد و چون ظهر شد آزادش کرد بر او حرام شد و بعداً او را برای خود عقد کرد حلال شد و چون غروب شد ظهار کرد بر او حرام شد؛ چون هنگام عشا شد کفارة ظهار را داد بر او حلال شد و چون نیمة شب شد به یک طلاق او را طلاق داد. پس حرام شد و چون سپیده صبح رسید رجوع کرد بر او حلال شد.
«مأمون» به حاضران مجلس، که بیشتر آنها از عباسیان بودند، رو کرد و گفت: آیا برای شما حقیقت مطلب روشن شد.
سپس در همان مجلس دختر خود «ام الفضل» را به عقد ازدواج حضرت
جواد در آورد...(1)
به گفته «ابن حجر هیثمی» مأمون او را به دامادی خود انتخاب کرد؛ زیرا با وجود کمی سن، آن حضرت از نظر علم و آگاهی و حلم برهمة دانشمندان برتری داشت.(2)
نام: علی 7
نام پدر: امام نهم، امام جواد 7
نام مادر: بانوی گرامی «سمانه» که کنیزی با فضیلت و با تقوا بوده است.
محل ولادت: در اطراف مدینه در محلی به نام «صریا» به دنیا آمد.(1)
تاریخ ولادت: نیمة ذیحجة سال 212 هجری
القاب: «نقی» و «هادی» است که ابوالحسن الثالث نیز میگویند.(2)
در اصطلاح راویان شیعه مقصود از ابوالحسن اول، امام موسی بن جعفر و مقصود از ابوالحسن ثانی امام هشتم میباشد.
امام هادی در سال 220 هجری پس از شهادت
پدر ارجمندش بر مسند امامت نشست و در این هنگام «هشت» ساله بود.
مدت امامت: 33 سال
مدت عمر: 41 سال و چند ماه.
محل شهادت: در سال 254 در شهر سامرا به شهادت رسید.
معتصم، بردار مأمون (217-227 ه ق)
واثق، پسر معتصم (227-232 ه ق)
متوکل، برادر واثق (232-238 ه ق)
منتصر، پسر متوکل (6 ماه)
مستعین، پسر عموی منتصر (248-252 ه ق)
معتز، پسر دیگر متوکل (252-255 ه ق)
امام هادی در زمان آخرین خلیفه مسموم و به شهادت رسید و در خانة خود به خاک سپرده شد.
این دوره از خلافت عباسی ویژگی هایی دارد که آن را از دیگر دورهها جدا میسازد. به برخی از این ویژگیها اشاره میکنیم:
خلافت، چه در دورة اموی و چه در دورة عباسی، برای خود هیبتی داشت، ولی در این دوره بر اثر تسلط ترکان و بردگان بر دستگاه خلافت، عظمت آن از بین رفت.
خلافت همچون گوی به دست این عناصر افتاد که آن را به هر طرف که میخواستند پرتاب میکردند و خلیفه عملاً یک مقام تشریفاتی بود ولی در عین حال هر موقع خطری از جانب مخالفان آن احساس میشد، خلفاو اطرافیان و
عموم کارمندان دستگاه خلافت، در سرکوبی آن خطر نظر واحدی داشتند.
خلفای عباسی در این دوره به خاطر فضای آلودهای که بر دستگاه خلافت حکومت میکرد، به شب نشینی و خوشگذرانی و میگساری میپرداختند. دربار خلافت غرق در فساد و گناه بود که صفحات تاریخ، اخبار شب
نشینیهای افسانهای آنان را ضبط نموده است.
ظلم و جور و نیز غارت بیت المال و صرف آن در عیاشیها و خوشگذرانی ها، جان مردم ا به لب آورده بود.
در این دوره یکی از سیاستهای دولت عباسی این بود که با ایجاد نفرت در جامعه نسبت به علویان، آنها را نابود سازد؛ بدین معنا که هر گاه کوچک ترین شبحی از نهضت علویان مشاهده میشد، بی رحمانه آنان را سرکوب میکردند و علت هم این بود که دستگاه، با تمام اختناق و کنترل که بر قرار کرده بود، خود را متزلزل و ناپایدار میدید و از این نهضت ها، هر چند بسیار محدود، بیمناک بود.
شیوة علویان در این مقطع زمانی این بود که از کسی نام نبرند و مردم را به رهبری شخص برگزیدهای از «آل محمد» دعوت نکنند؛ زیرا رهبری نهضت میدید که امامان معصوم
آنان در قلب پادگان نظامی «سامرا» تحت مراقبت است و دعوت به شخص معین مایه قطع رشتة حیات او میگردد.
این انقلابها بازتاب گسترش ظلم و فساد بر جامعة اسلامی آن روز بود و نسبت مستقیمی با میزان فشار و اختناق داشت.
به عنوان نمونه، در دوران حکومت «منتصر»، که تا حدی به خاندان نبوت و امامت علاقه مند بود، کسی متعرض شیعیان و خاندان علوی نمیشد، قیامی صورت نگرفت. تاریخ تنها در فاصلة سال 219 تا 270 قمری، تعداد 18 قیام را ضبط کرده است که این قیامها نوعاً با شکست روبرو شده و توسط حکومت عباسی سرکوب شدند.
ضعف رهبری و فرماندهی این نهضت ها.
طرفداران و یاران این رهبری، که نوعاً دارای برنامة صحیح و کاملی نبودند، افراد سست و بی ارادهای بودند.
قیام آنها صد در صد ماهیت اسلامی نداشت و از این جهت معمولاً مورد تأیید امامان زمان خود نبودند.
البته گروهی از یاران و طرفداران این قیامها افراد مخلص و شیعیان واقعی بودند ولی تعداد این دسته بسیار کم بود و بیشتر مبارزین کسانی بودند که اهداف اسلامی روشنی نداشتند. بلکه در اثر ظلم و سستی که بر آنان وارد شد، در صدد تیرگی اوضاع بر آمدند و این گروه در صورت احساس شکست و یا احتمال مرگ، رهبر خود را تنها گذاشته و از طرف او پراکنده میشدند.
بنابراین اگر بسیاری از این انقلابها مورد تأیید امامان قرار نمیگرفت، یا به این دلیل بود که صد در صد اسلامی نبودند و یا در اهداف رهبران آنها انحراف
هایی مشاهده میشد. لذا اگر امام آشکارا آنها را تأیید میکرد در صورت شکست قیام، اساس تشیع و امامت و هستة اصلی نیروهای شیعه در معرض خطر قرار میگرفت.
از میان خلفای عباسی، متوکل بیش از همه با امام هادی 7 معاصر بوده است. او نسبت به بنی هاشم بد رفتاری و خشونت نشان میداد و به آنان بدگمان بود و همواره بنی هاشم را متهم مینمود؛ زیرا «عبدالله بن یحیی بن خاقان» نیز مرتب از بنی هاشم نزد متوکل سعایت مینمود و او را تشویق به بد رفتاری با آنان میکرد.
متوکل در خشونت و اجحاف به خاندان علوی گوی سبقت را از تمامی خلفای عباسی ربوده بود.(1)
متوکل عباسی؛ نسبت به علی و خاندانش 7 کینه و عداوت عجیبی داشت و اگر به او خبر میرسید که فلان کس به آن حضرت علاقه مند است، اموال او را مصادره و خودش را به هلاکت میرساند.(2)
متوکل، برای این که خود را از هر جهت راحت کند روشن مأمون را در مورد کنترل فعالیتهای امام در پیش گرفت، او از طریق وصلتی که با حضرت برقرار کرد، توانست کنترل و سانسور را حتی در درون خانه امام برقرار سازد و تمام حرکات و ملاقاتهای حضرت را زیر نظر داشته باشد.
پس از شهادت امام جواد و جانشینی امام «هادی» به جای پدر، ضرورت اجرای چنین نقشهای بر خلیفه وقت کاملاً روشن بود؛ زیرا اگر امام در مدینه اقامت میکرد و خلیفه به او دسترسی نمیداشت، قطعاً برای حکومت وی خطری جدی در بر میداشت.
اینجا بود که کوچک ترین گزارشی دربارة خطر احتمالی امام، خلیفه را بر آن میداشت که نقشة نیاکان خود را عملی سازد، چنانکه نامة فرماندار مدینه، خلیفه را به شدت نگران ساخت و منجر به انتقال امام به سامرا شد.
او صاحب کتاب «تاریخ بغداد» است. وی دربارة امام هادی چنین مینویسد:
«علی بن محمّد بن علی بن موسی بن جعفر بن محمّد بن علی بن الحسین بن علی بن ابی طالب، ابوالحسن الهاشمی اشخصه جعفر المتوکل علی الله من مدینة رسول الله الی بغداد ثم الی «سر من رآی» و اقام بها عشرین سنة و تسعة اشهر الی ان توفّی و دفن بها فی ایام «المعتز بالله و هو احد من یعتقد الشیعة الامامی فیه و یعرف بأبی الحسن العسکری»
ترجمه: «علی بن محمّد بن علی... ابوالحسن هاشمی که جعفر متوکل او را از مدینه به بغداد و سپس به «سرّ من رای» (سامراء) آورد و در آنجا 20 سال و نه ماه اقامت گزید تا این که در ایام خلافت «معتز» در شهر سامراء رحلت نمود و در همانجا دفن گردید، ازکسانی است که شیعه امامیه به امامت او قائلند و به
ابوالحسن عسکری معروف است».
«خطیب» به سند خود از «محمّد ابن یحیی معازی» نقل کرده است که «یحیی بن اکثم» در مجلس «واثق»، که جمعی از فقها نیز حضور داشتند، گفت:
«من حلق راس آدم حین حج؟ فتعابی القوم عن الجواب...»
ترجمه: «چه کسی هنگام حج سر آدم را تراشید؟ تمامی حاضرین جلسه از جواب عاجز ماندند».
واثق گفت: من کسی را که جواب این سؤال را بگوید حاضر میکنم. پس فرستاد به سوی حضرت هادی 7 و او را حاضر کرد و پرسید: ای ابوالحسن! خبر بده ما را که چه کسی سر آدم را تراشید وقتی که حج کرد؟
فرمود: ای امیرالمؤمنین! از تو میخواهم که مرا از پاسخ دادن به این این سؤال عفو نمائید.
گفت: تو را به خدا جواب بگوئید؟
فرمود: حالا که قبول نمیکنی، میگویم: پدرم خبر داد مرا از جدم، از پدرش از جدش رسول خدا که فرمود: برای تراشیدن سر آدم، جبرئیل مأمور شد. یاقوتی از بهشت آورد و به سر آدم و موهای سرش ریخت و هر جا که نور آن یاقوت رسید، حرم گردید.(1)
دربارة مهاجرت امام هادی به «سامرا» مینویسد:
1) . تاریخ بغداد، ج 12، ص 56.
قال علماء السیر «انّما اشخصه المتوکل من مدینة رسول الله الی بغداد لانّ المتوکل کان یبغض علیاً و ذرّیته فبلغه مقام علی با المدینة و میل النّاس الیه، فخاف منه فدعی یحیی بن هرثمه و قال اذهب الی المدینة و انظر فی حاله و اشخصه الینا
ترجمه: «علماء تاریخ نوشته اند؛ متوکل از دشمنان بزرگ علی و خاندان او بود و چون به خلافت رسید، از ترس آن که مبادا علی بن محمّد الجواد در مدینه با حکومت او مخالفت کند و مردم اطراف آن حضرت را بگیرد، یحیی بن هرثمه را طلب کرد و به او دستور داد به مدینه برود و اوضاع مدینه و شخصیت علی بن محمّد را بررسی کرده و او را بیاورد.
«یحیی» میگوید: به مدینه رفتم. دیدم مردم مدینه اطراف آن حضرت را گرفته و جان فدای او میکنند؛ زیرا حضرت هادی به آنها یاد احسان میکرد.
آن حضرت ملازم رسول خداست، و توجه به دنیا ندارد و دائم در حال روزه و نماز و تربیت مسلمانان میباشد.
یحیی برای این که مقام و موقعیت امام را متزلزل کند، خدمت آن حضرت آمد و سوگند یاد کرد که خلیفه نسبت به شما نظر بدی ندارد و مشتاق دیدار شماست و میل دارد که شما را از نزدیک ببیند و لذا بهتر است برای دیدن خلیفه به سامرا برویم.
یحیی میگوید: سپس منزل او را تفتیش کردم و در آنجا جز قرآن و کتاب دعا چیزی پیدا نکردم و از این لحاظ عظمت امام در چشمم بیشتر شد و به نزدیکانش احسان کردم و آن حضرت را از مدینه حرکت دادم و خودم شخصاً
عهده دار خدمت او بودم. چون به بغداد وارد شدیم، در آن زمان والی بغداد «اسحاق بن ابراهیم طاهری» بود، به دیدن او رفتم او چون مرا دید گفت:
ای یحیی! این مرد، حضرت هادی 7، فرزند رسول خداست. تو هم عداوت متوکل را میشناسی و دشمنی او با این خانواده را میدانی؟ پس اگر چیزی بگویی که متوکل به کشتن آن حضرت تحریک شود و او را به قتل برساند، پیامبر در روز قیامت دشمن تو خواهد بود.
یحیی گفت: به خدا قسم من از او حرکت و عملی که مخالف میل متوکل باشد ندیده ام، هر چه دیده ام تمامش خوب بود. بعد وارد سامرا شدیم و ابتدا به دیدن وصیف ترکی رفتم، چون مرا دید، گفت:
ای یحیی! به خدا قسم اگر موئی از بدن این مرد کم شود، تو پیش من مسؤل خواهی بود؟ از این سخن او و اسحاق طاهری که سفارش هر دو دربارة حضرت هادی یکسان بود تعجب کردم.
«فلمّا دخلت علی المتوکل سألنی عنه فأخبرته بحسن سیرته و سلامة طریقه و ورعه و ذهادته و انی فتشت داره فلم اجد فیها غیر المصاحف و کتب العلم فاکرمه المتوکل و احسن جایزته و اجزل بره. انزل معه سر من رآی».(1)
ترجمه: «پس نزد متوکل رفتم. وضع او را از من پرسید. از حسن سیرت و سلامت طریقش و ورع و تقوا و زهدش به متوکل خبر دادم و گفتم: من خانة او را بازرسی کردم، جز قرآن و کتاب چیزی نیافتم. متوکل خوشحال شد و او را جایزه داد و در سامرا اسکان داد».
1) . تذکرۀ الخواص، ص 60-359.
سبط ابن جوزی مینویسد:
«یحیی بن هرئمه» میگوید: در این مدتی که امام هادی در سامراء بود، «متوکل» سخت مریض شد و نذر کرد که اگر بهبود یافت، صدقه بسیار بدهد. او چون شفا یافت، فقهای سامرا را جمع کرد و از آنها پرسید چه مبلغ باید صدقه دهم که نذرم ادا شده باشد؟
علمای سامرا نتوانستند جواب دهند. بناچار کسی را خدمت حضرت هادی فرستاد و مسأله را از آن حضرت پرسید. حضرت فرمود: 82 دینار صدقه بده تا نذر تو ادا شود.
متوکل پرسید: این جواب را از کجا آوردی؟
امام آیة: «لقد نصرکم الله فی مواطن کثیرة و یوم حنین» را تلاوت نمود و فرمود: «مواطن کثیره» یعنی پیامبر در قالب 27 غزوه و 55 سریه جهاد کرد و آخرین غزوة پیامبر یوم حنین بود که مجموع آنها 82 غزوه و سریه میشود.
متوکل دستور داد اموال بسیاری در اختیار امام هادی قرار دهد و گفت: به اختیار خود آن اموال را صدقه بده.(1)
او فقیه مالکی، از اهالی مکّه و مؤلف کتاب «الفصول المهمة لمعرفة الائمة» است.
وی دربارة امام هادی چنین نوشته است:
«فضل ابی الحسن علی الهادی قد ضرب علی المجرة قبابه و مدّ علی نجوم
1) . همان، ص 360.
السماء اطنابه و ما تعدّ منقبة الا وله افخرها و لا تذکر مکرمة الا وله فضیلتها...»(1)
ترجمه: «گنبد فضل ابوالحسن علی هادی بر کهکشانها سر زده و شعاع فضائلش تا ستارگان آسمانها امتداد یافته است و هیچ منقبت و فضیلتی نیست مگر این که افتخارآمیزترین آنها برای اوست و او از این جهت شایستة این فضیلت است که در جوهر ذات او کرامتی است که از ویژگیهای آن حضرت است و سرشت او پاکیزه شده از عیب و نقص و اخلاقش خوش و شیرین است.
سیرت و روش او متعادل و با فضیلت است. او دارای وقار و سکون و پرهیزگاری است. او دارای روی پیامبر و خوی و عادت علوی بود و دارای شرست پاک و همت عالی بود که کسی از مردم به آن حد نمیرسید».
صاحب کتاب «الفصول المهمة» دربارة امام هادی و متوکل داستانهای زیادی نقل کرده است که بیانگر کرامات آن حضرت است. به یک مورد از آن را توجه کنید:
علی بن ابراهیم طایفی گفت: متوکل عباسی در اثر «دمل» بیمار شد و چنان که در شرف موت بود و کسی هم جرئت نداشت آهنی به بدن او رساند. مادرش نذر کرد که اگر او بهبود یافت، از دارایی خود پول زیادی خدمت ابوالحسن علی بن محمّد بفرستد. «افتح بن خاقان»، وزیر و منشی متوکل، به وی گفت: ای کاش! نزد این مرد (امام هادی) میفرستادی. او راه معالجه را میداند. متوکل شخصی را نزد حضرت فرستاد او دارویی تجویز کرد که حال متوکل خوب شد. مژده بهبودی او را به مادرش دادند. او «ده هزار دینار» برای حضرت امام هادی
1) . الضوء اللامع، ج 5، ص 283.
فرستاد.
متوکل چون از بستر مرض برخاست، «بطحائی علوی» نزد متوکل از امام هادی سخن چینی کرد و جریان هدیة مادرش را گزارش داد.
متوکل به سعید (دربان خود) گفت: شبانه بر او حمله کن و هر چه پول و اسلحه دارد بیاور.
ابراهیم بن محمد گفت: سعید دربان به من گفت: شبانه به منزل ابوالحسن رفتم... آن حضرت را دیدم لباس پشمی در بر دارد و سجادة حصیری در برابر اوست. یقین کردم که نماز میخواند. به من فرمود: اتاقها را هم بگردید، من وارد شدم و بررسی کردم. چیزی نیافتم. تنها در اطاق آن حضرت کیسة پولی با مهر مادر متوکل بود. به من فرمود: زیر سجاده را هم بازرسی کن، چون آنجا را بازرسی کردم، شمشیری ساده و در غلاف، در زیر آن بود. آنها را برداشتم و نزد متوکل رفتم. چون نگاهش به مهر مادرش افتاد، که روی کیسة پول بود، کسی را دنبال مادرش فرستاد. مادرش پیش متوکل آمد و گفت: تو هنگامی که بیمار بودی و از بهبودی ات نا امید شدم، نذر کردم که اگر خوب شدی از مال خود ده هزار دینار خدمت او بفرستم، چون بهبود یافتی پولها را نزد او فرستادم و این هم مهر من است. متوکل دستور داد همه را خدمت آن حضرت برگردانند. من هم کیسه را همراه شمشیر خدمت حضرت بردم و عرض کردم: امیرالمؤمنین از این سوء ظن عذرخواهی کرده و پانصد دینار هم بر آن مبلغ افزوده است.
سرور من! امیدوارم مرا نیز عفو فرمائید و من مأمورم و قادر به مخالفت خلیفه نیستم، به من فرمود:
ای سعید! «و سیعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون»(1)
قال فی الصواعق المحرقه:
«کان ابوالحسن العسکری وارث ابیه علماً و سخاء و من ثم جاء اعرابی من اعراب الکوفة و قال: انّی من المتمسکین بولاء جدک و قد رکبنی دین اثقلنی حمله و لم اقصد لقضائه سواک فقال: کم دینک؟
فقال: عشرة آلاف درهمٍ.
فقال طب نفساً بقضائه انشاءالله تعالی، ثم کتب له ورقة فیها ذلک المبلغ دیناً علیه»
ترجمه: «ابن حجر در «الصواعق» آورده است که ابوالحسن علی عسکری در علم و سخاوت وارث پدرش بود. عربی از عربهای کوفه پیش او آمد و گفت: من از چنگ زدگان ولایت جد تو هستم و دین سنگینی به دوش میکشم که حمل آن بر من سنگینی میکند و برای ادای آن جز تو کسی را قصد نکرده ام.
حضرت فرمود: قرضت چقدر است؟
گفت: ده هزار درهم. حضرت هادی 7 ادای دین او را به عهده گرفت و سپس به همین مبلغ ورقهای نوشت و خود را بدهکار آن اعرابی ساخت و به او اجازه داد در مجلس عمومی از او مطالبه نماید و در استیفای آن سخت گیری از خود نشان دهد.
1) . الفصول المهمۀ، ص 2-281.
اعرابی این کار را کرد و حضرت در حضور جمع از او سه روز مهلت خواست و این خبر به اطلاع متوکل رسید و دستور داد سی هزار درهم به آن حضرت بپردازند و همین که آن وجه به دست حضرت رسید، همةآن را به اعرابی داد. اعرابی گفت: یا بن رسول الله! من ده هزار بیشتر بدهکار نیستم. همین مبلغ ده هزار برایم کافی است و بقیه مال تو باشد.
حضرت نپذیرفت و اجازه نداد که از آن سی هزار درهم چیزی به او برگرداند. اعرابی به سوی موطن خود برگشت در حالی که میگفت: «الله اعلم حیث یجعل رسالته»(1)
1) . الصواعق المحرقه، ص 205.
نام: امام حسن عسکری 7
محل ولادت: سال 232 ه.ق در مدینه چشم به جهان گشود(1).
نام پدر: هادی 7
لقب: عسکری
از آنجا که امام یازدهم به دستور خلیفة عباسی در «سامرا» در محله «عسکری» سکونت اجباری داشت به همین جهت «عسکری» نامیده میشود(2). القاب مشهور دیگر حضرت «نقی» و «زکی»...
کنیه: ابومحمد.
مدت امامت: 6 سال.
عمر: 28 سال.
محل شهادت: در سال 260 هجری به شهادت رسید و در خانة خود «سامرا» در کنار مرقد پدرش به خاک سپرده شد.(3)
نام مادر: بانوی با فضیلت و شایسته «حدیثه» که برخی از او بنام «سوسن»
یاد کرده اند.(1)
آن بانوی گرامی از زنان نیکوکار و دارای بینش اسلامی بود و در فضیلت او همین بس که پس از شهادت امام حسن عسکری 7 پناهگاه و نقطة اتکای شیعیان در آن مقطع زمانی بسیار بحرانی و پراضطراب بود(2).
امام عسکری 7 در مدّت کوتاه امامت خویش با سه نفر از خلفای عباسی همزمان بود:
المعتزّ بالله (252-255 ه.ق)
المهتدی بالله (255-256 ه.ق)
المعتمد بالله (256-279 ه.ق)
چنان که در زندگانی امام صادق تا امام هادی 7 دیدیم، خلفای عباسی از هر گونه اعمال فشار و محدودیت نسبت به امامان شیعه دریغ نمیکردند.
فشارها در عصر امام جواد و امام هادی و امام عسکری 7 در سامرا به اوج خود رسید. شدت این فشارها به قدری بود که سه امام بزرگوار که در مرکز حکومت آنها (سامرا) میزیستند در جوانی به شهادت رسیدند؛
امام جواد در 25 سالگی، امام هادی در 41 سالگی و امام عسکری در 28 سالگی.
شهادت مظلومانة این امامان شیعه، بیانگر شدت فشارها و صدمات رسیده بر
آنهاست. ولی در این میان فشارها و محدودیتهای زمان امام حسن عسکری به دو علت از دو پیشوای دیگر بیشتر بود:
دلیل قدرت شیعیان اعتراف «عبیدالله» وزیر «معتمد» عباسی به این موضوع است.
توضیح این که پس شهادت حضرت عسکری برادرش «جعفر کذاب» نزد عبیدالله رفت و گفت: منصب برادرم را به من واگذار که من در برابر آن سالیانه، بیست هزار دینار به تو میدهم. وزیر بر او پرخاش کرد و گفت: احمق، خلیفه آن قدر به روی کسانی که، پدر و برادر تو را امام میدانستند شمشیر کشیده، تا بلکه بتواند آنانا را از این عقیده برگرداند، ولی با تمام کوشش هایی که کرد توثیق به دست نیاورد.
اگر تو در نظر شیعیان واقعاً امام باشی، نیازی به کمک خلیفه یا کس دیگری نداری، ولی اگر در نظر آنان چنین مقامی نداشته باشی، اگر خلیفه با تمام قدرت از تو
پشتیبانی کند، فایدهای برای تو ندارد.(1)
1) . علی بن عیسی الاربلی، کشف الغمّه، ج 3، ص 197 - ابن شهر آشوب، مناقب آل ابی طالب، ج 4، ص 422.
وی صاحب کتاب «مطالب السؤل فی مناقب آل الرسول» است.
دربارة فضایل امام حسن عسکری 7 مینویسد:
«ابو محمّد الحسن علی الخالص... وأمامناقبه فأعلم المنقبة العلیاء و المزیة الکبری التی خصّه الله عزّوجل بها و قلّده فریدها و منحه تقلیدها و جعلها صفة دائمه لایبلی الدهر حدیدها و لاتنسی الالسنة تلاوتها و تردیدها انّ المهدی محمّد انسله المخلوق منه و ولده المنتسب الیه بضعته المنفصلة عنه».(1)
ترجمه: «ابو محمّد علی هادی، مناقب و فضائلش را خداوند مایة فخر و مباهات بلند و وسیلة بزرگ و برتری را به او اختصاص داده است و او را با تمام زیبائیها آراسته و تمام اوصاف پسندیده را به او ارزانی داشته است. این مناقب و فضایل را صفت دائمی او قرار داده است به طوری که روزگار حدود آن را کهنه
1) . مطالب السئول، ص 8، چاپ سنگی.
نمیکند و زبانها تلاوت آن را از یاد نمیبرند؛ به خصوص این که محمّد مهدی از نسل او و از او خلق شده است؛ فرزندی که به او منتسب و پارة تن اوست».
وی در کتاب «تذکرة الخواصّ» مینویسد:
«فصل فی ذکر العسکری: و هو الحسن بن علی بن محمد... و کان عالماً ثقة روی الحدیث عن ابیه عن جدّه و من جملة مسانیده حدیث فی الخمر. ذکره جدی ابوالفرج فی کتابه المسمی (بتحریم الخمر) و نقله من خطه و سمعته یقول:
ترجمه: «حسن بن علی بن محمد عالم موثق و از پدرش و جدش روایت کرده است.
از جمله مسانیدش حدیثی است که دربارة شراب نقل نموده است. ابن جوزی میگوید: این روایت را جدم «ابوالفرج» در کتاب خود موسوم به «تحریم الخمر» ذکر کرده و من از خط او نقل کرده ام و از او شنیدم که روایت را با ذکر سند به امام حسن عسکری رسانده و میگوید:
«أشهد بالله لقد سمعت الحسن بن علی العسکری یقول اشهد بالله لقد سمعت أبی علی بن محمّد یقول أشهد بالله لقد سمعت ابی محمّدعلی بن موسی الرضا یقول: أشهد بالله لقد سمعت أبی علی بن موسی یقول: أشهد بالله لقد سمعت أبی موسی یقول: لقد سمعت جبرئیل یقول: أشهد بالله لقد سمعت میکائیل یقول: أشهد بالله لقد سمعت اسرافیل یقول: أشهد بالله علی اللوح المحفوظ انه قال سمعت الله یقول: شارب الخمر کعابد الوثن.
«سبط ابن جوزی» میگوید: و لما روی جدی هذا الحدیث فی کتاب تحریم
الخمر قال قال ابو نعیم الفضل بن دکین هذا حدیث صحیح ثابت روته العترة الطیبة الطاهرة و رواه جماعة عن رسول الله 6 منهم ابن عباس».(1)
ترجمه: «جدم پس از روایت این حدیث در کتاب «تحریم الخمر» مینویسد: ابونعیم فضل بن دکین گفت: این حدیث صحیح و ثابت و از طریق عترت پاک پیامبر اکرم 6 و جمعی از صحابه روایت شده است که ابن عباس یکی از آنها است».
1) . تذکرۀ الخواص، چاپ سنگی، ص 204، چاپ جدید، ج 3، ص 362.
نام، (م ح م د)(1)
نام پدر: امام حسن عسکری 7
کنیه: ابوالقاسم
محل ولادت: سامرا(2)
تاریخ ولادت: نیمة شعبان سال 255 هجری
القاب آن حضرت: حجت، قائم، خلف صالح، صاحب الزّمان، بقیة الله و... مشهورترین القاب «مهدی» میباشد.(3)
نام مادر: بانوی گرامی «نرجس» که به نام ریحانه، سوسن، صیقل، نیز از او یاد شده است. میزان فضیلت و معنویت نرجس خاتون تا آن حد بود که «حکیمه» خواهر امام هادی 7،که آخرین بانوان عالیقدر خاندان امامت بود، او را سرآمد و سرور خاندان خویش و خود را خدمتگزار او نامیده است.(4)
حضرت مهدی دو دورة غیبت، «غیبت صغرا» و «غیبت کبرا»، داشت که غیبت صغرا از سال 260 هجری، سال شهادت امام یازدهم، تا سال 329، سال درگذشت آخرین نایب خاص امام، یعنی حدود 69 سال بود.
در دوران غیبت صغرا، ارتباط شیعیان با امام به کلی قطع نبود و آنان به گونهای خاص و محدود با امام ارتباط داشتند. بدین معنا که در طول این مدت، افراد مشخصی، که ذکرشان خواهد آمد، به عنوان نایب خاص با آن حضرت در تماس بودند و شیعیان میتوانستند به وسیلة آنان مسایل و مشکلات خویش را به عرض امام برسانند و توسط آنان پاسخ دریافت کنند و حتی گاه به دیدار امام نایل شوند.
از این رو میتوان گفت در این مدت امام هم غایب بود و هم حاضر.
این دوره را میتوان دوران آماده سازی شیعیان برای غیبت کبری دانست که طی آن ارتباط شیعیان با امام حتی در همین حد نیز قطع شد و مسلمانان موظف شدند در امور خود به نایبان عام آن حضرت، یعنی فقهای واجد شرایط و آشنا به احکام اسلام، رجوع کنند.
اگر غیبت کبرا یک باره و ناگهانی رخ میداد، ممکن بود موجب انحراف افکار شود ذهنها آمادة پذیرش آن نباشد.
امکان ارتباط نایبان خاص در دوران غیبت صغرا و نیز شرفیابی برخی از شیعیان به محضر آن حضرت در این دوره مسئله ولایت و حیات آن حضرت
بیشتر تثبیت گردید.(1)
با سپری شدن دورة غیبت صغرا، غیبت کبرا و دراز مدت امام آغاز گردید که تا کنون نیز ادامه دارد و پس از این نیز تا زمانی که خداوند اذن ظهور و قیام به آن حضرت را بدهد، ادامه خواهد داشت.
غیبت دو گانة امام دوازدهم سالها پیش از تولد او توسط امامان قبلی، بیان شده است.(2)
حضرت مهدی (عج)؛ کسی است که بسیاری از علماء اهل سنت، علاوه بر اذعان بر اصالت مهدویت و صحیح دانستن احادیث آن، کتاب و رساله هایی تألیف کرده اند، تا نسلهای بعدی حقیقت و واقعیتی را که در شروع مقدس بر زبان رسول اکرم 6 جاری شده به خوبی بشناسد.
مؤلف کتاب «الامام المهدی» (عج)؛ استاد علی محمّد علی دخیل اسامی 205 نفر از بزرگان علمای اهل سنت را در کتاب خود آورده است؛ به این ترتیب که تعداد 30
کتابهای خود فصلی را به روایاتی دربارة حضرت مهدی (عج) نوشته اند و 31 نفر دیگر در کتابهای خود فصلی را به روایاتی دربارة حضرت مهدی (عج) اختصاص داده اند؛ 144 نفر از آنها به مناسبتهای مختلف روایات حضرت را در کتابهای خود آورده اند که اگر بخواهیم همة این کتابها را ذکر
کنیم، سخن به طولانی میشود و از تناسب بحث خارج میگردد، لذا تنها از علماء بزرگ اهل تسنّن نام میبریم که صحت احادیث مربوط به مهدی موعود را پذیرفته اند و از اوصاف و خصوصیات آن حضرت سخن گفته اند:
او مولف کتاب «الفتوحات المکیة» است. دربارة مهدی موعود (عج) مینویسد: «انّ الله خلیفة یخرج امتلأت الارض جوراً و ظلماً فیملؤها قسطاً و عدلاً لو لم یبق من الدنیا الا یوم واحد طوّل الله ذلک الیوم حتّی یلی هذا الخلیفة من عترة رسول الله من ولد فاطمه یواطی اسمه اسم رسول الله 6».(1)
ترجمه: «خداوند را خلیفهای است که روزی ظاهر میشود و ظهورش زمانی اتفاق میافتد که دنیا پر از جور و ستم شده باشد و آن حضرت دنیا را پر از عدل و قسط میفرماید و اگر از عمر دنیا یک روز بیشتر نماند، خداوند آن روز را آن قدر طولانی میگرداند تا این خلیفه، که از عترت رسول اکرم 6 و از اولاد فاطمة زهرا 3 و نامش با نام رسول خدا یکی است، حکومت را به دست گیرد، ظهور نماید».
وی صاحب کتاب «تذکرة الخواص» است. دربارة امام مهدی4 مینویسد:
«فصلٌ فی ذکر الحجّة المهدی هو محمّد بن الحسن بن علی بن موسی الرضا... کنیته ابو عبدالله و ابوالقاسم و هو الخلف الحجة صاحب الزمان القائم
1) . الفتوحات المکیّۀ، ج 3، ص 328 - 327.
المنتظر و التالی و هو آخر الائمة انبأنا عبدالعزیز بن محمود بن البزاز عن ابی عمر قال: قال رسول الله یخرج فی آخر الزمان رجلاً من ولدی اسمه کاسمی و کنیته ککنیتی یملأ الارض عدلاً کما ملئت جوراً فذلک هو المهدی و هذا حدیث مشهور و قد اخرج أبو داود و الزهری عن علی بمعناه و فیه لو لم یبق من الدهر الایوم واحد لبعث الله من اهل بیتی من یملأ الارض عدلاً و ذکره فی روایات کثیرة».(1)
ترجمه: «فصلی در ذکر حجت مهدی؛ محمّد فرزند حسن بن علی بن موسی الرضا... است. کنیهاش ابو عبدالله و ابوالقاسم و القابش: خلف، حجت، صاحب الزمان، قائم، منتظر و تالی است و او آخرین فرد از ائمه دوازده گانه است.
عبدالعزیز محمود بن بزاز از ابن عمر روایت کرد که میگفت: رسول خدا 6 فرمود: در آخرالزمان مردی از فرزندان من قیام میکند که نام و کنیهاش مانند نام و کنیة من است؛ زمین را پر از عدالت میکند، چنانکه پر از ظلم و ستم شود و او همان مهدی است.
این حدیث مشهوری است که آن را ابو داوود و زهری به همین معنی از علی 7 نقل کرده اند و در روایت آنان این جمله هم وجود دارد که اگر از عمر دنیا جز یک روز بیشتر نمانده باشد، خداوند مردی از اهل بیت مرا برانگیزد تا زمین را از عدالت پر کند و این مضمون در روایات زیادی ذکر شده است.
1) . تذکرۀ الخواص، ص 4-363.
وی که صاحب کتاب «الفصول المهمة فی معرفة احوال الائمة» است،
دربارة فضایل حضرت مهدی 7 مینویسد:
«الفصل الثانی عشر فی ذکر ابی القاسم محمّد الحجة الخلف الصالح ابن ابی محمّد الحسن الخالص و هو الامام الثانی عشر...
کان الامام بعد ابی محمّد الحسن انبه محمداً و لم یخلف ابوه ولداً غیره و خلفه ابوه غایباً مستتراً بالمدینة و کان عمره عند وفاة ابیه خمس سنین اتاه الله تعالی فیها الحکمة کما اتاها یحیی صبیاً و جعله اماماًفی حال الطفولیة کما جعل عیسی ابن مریم فی المهد نبیاً و قد سبق النّص علیه فی ملّة الاسلام من النبی محمّد علیه الصلاة و السلام و کذلک من جدّه علی بن ابی طالب و من بقیة أبائه أهل الشرف و المراتب و هو صاحب السیف القائم المنتظر کما...»
ترجمه: «فصل دوازدهم در بیان حالات ابوالقاسم محمّد حجت و خلف صالح فرزند ابو محمد حسن عسکری، که امام دوازدهم است، میباشد.
امام پس از ابو محمّد حسن بن علی، فرزند او بود که هم نام رسول اکرم 6 است و پدرش جز او فرزندی نه آشکار و نه در نهان از خود بر جای نگذاشت.
امام عسکری، در حالی که آن حضرت در پردة غیبت بود، او را به عنوان جانشین خود معرفی کرد. روزی که پدرش فوت کرد، 5 سال بیشتر نداشت و در همان 5 سالگی خداوند او را حکمت عنایت فرمود، چنان که به یحیی در سن کودکی عنایت کرد و هم چنان که عیسی بن مریم را در گهواره منصب نبوت داد
او را نیز در طفولیت مقام امامت داد و پیش از آن نص بر امامت آن حضرت از زبان رسول خدا 6 در میان مسلمین معروف و ثابت شده بود و سپس امیرالمؤمنین بدان خبر داده و تصریح به امامت او کرد و همچنین ائمة اطهار 7 یکی پس از دیگری تا برسد به پدر ارجمندش همگی بر امامت و ظهورش به طور صریح خبر دادند. او صاحب شمشیر و قیام کننده به حق و همه چشم به راه برپائی دولت او هستند. چنان که در خبر صحیح وارد شده است:
«و له قبل قیامه غیبتان أحدهما أطول من الاخری فاما الاولی فهی القصری فمنذ ولادته الی انقطاع السفارة بینه و بین شیعته و اما الثانیة فهی التی بعد الاولی فی آخرها یقوم بالسیف قال الله تعالی: «و لقد کتبنا فی الزبور من بعد الذّکر انّ الارض یرثها عبادی الصّلحون»(1)و قال رسول الله: «لم تنقض الایام و للیالی حتی یبعث الله رجلاً من اهل بیتی یواطی اسمه اسمی یملأ الارض عدلاً و قسطاً کما ملئت ظلماً و جوراً».
ترجمه: «آن حضرت پیش از قیام خود دو بار غیبت اختیار میکند؛ یکی طولانی تر از دیگری است. غیبت نخستین او به غیبت صغرا مشهور است. مدت آن کوتاه و از ولادت او آغاز و با پایان سفارت در میان او و شیعیانش خاتمه میپذیرد و اما غیبت کبرا و طولانی پس از نخستین غیبت او است که در پایان آن، حضرت به شمشیر قیام خواهد فرمود، چنان که خدای تعالی میفرماید: «پس از ذکر در زبور نوشتیم که زمین را بندگان شایسته من به ارث برند».
رسول خدا 6 فرمود: روزها و شبها نگذرد و دنیا به پایان نرسد تا آن که
1) . انبیاء: 105.
خداوند مردی از خاندان مرا برانگیزد که هم نام من است. او زمین را پر از عدل و داد کند، چنان که از ظلم و ستم پر شده باشد».
«اما کنیته فأبوالقاسم و أما لقبه فالحجة و المهدی و الخلف الصالح و القائم المنتظر و صاحب الزمان و اشهرها المهدی صفته 7 شابّ مرفوع القامة حسن الوجه و الشعر یسیل شعره علی منکبیه اقنی الانف اجلی الجبهة بوابه محمّد بن عثمان...
و هذا طرف یسیر بما جاء من النصوص الدالة علی امام الثانی عشر عن الائمة الثقات و الروایات فی ذلک کثیرة اضربنا عن ذکرها و قد دونها اصحاب الحدیث فی کتبهم و اعتنوا بجمعها و لم یترکوا شیئاً...»(1)
ترجمه: «کنیة وی ابوالقاسم و لقبش حجت، مهدی، خلف، صالح، قائم، منتظر و صاحب الزمان و مشهورترین آنها، مهدی است. آن حضرت، جوان، بلند قامت، زیبا، بینیاش کمی برآمدگی دارد و دربانش محمّد بن عثمان بود.
این بود قسمتی از نصوصی است که دلالت بر امامت امام دوازدهم، که از ائمه حدیث رسیده است. روایات در این باره زیاد است که از ذکر آنها صرف نظر کردیم و همة آنها را اصحاب حدیث در کتابهای خود جمع آوری کرده اند».
شیخ محمّد بن ابراهیم الجوینی الخراسانی الحموینی (متوفی 644-730 ه)
او محدیث، فقیه شافعی و صاحب کتاب «فرائد السمطین فی فضایل المرتضی و البتول و السبطین و الائمة من ذریتهم» است.
1) . الفصول المهمۀ، ص 291-304.
ولی دربارة حضرت مهدی مینویسد:
«بسنده عن شیخ ابی اسحاق ابراهیم بن یعقوب الکلا بادی البخاری بسنده عن جابر بن عبدالله الانصاری قال: قال رسول الله 6 من انکر خروج المهدی فقد کفر بما انزل علی محمّد و من أنکر نزول عیسی فقد کفر و من أنکر خروج الدجّال فقد کفر(1)
و فی هذا الکتاب عن سعید بن جبیر عن ابن عباس قال: قال رسول الله 6 انّ خلفائی و اوصیائی و حجج الله علی الخلق بعدی الاثنا عشر اولهم علی و آخرهم ولدی المهدی فینزل روح الله عیسی بن مریم فیصلّی خلف المهدی و تشرق الارض بنور ربها و یبلغ سلطانه المشرق والمغرب.(2)
ترجمه: «جوینی مؤلف کتاب «فرائد السمطین» به سند خود از شیخ ابو اسحاق ابراهیم کلا بادی بخاری او هم به سند خود از جابر بن عبدالله انصاری روایت کرده که گفت:
رسول خدا 6 فرمود: هر کس قیام مهدی را انکار کند به دین محمّد کافر شده است و هر کس نزول عیسی برای یاری حضرت مهدی در آخرالزمان و خروج دجّال را انکار کند، کافر است.
در همان کتاب، فرائد السمطین، از سعید بن جبیر از ابن عباس روایت شده است که رسول خدا 6 فرمود: خلفا و اوصیا من و حجتهای خدا بر مردم بعد از من دوازده نفر هستند که اول آنها علی 7 و آخرشان فرزندم مهدی است.
[به هنگام ظهور او] روح خدا عیسی پسر مریم از آسمان نازل میشود و پشت سر مهدی نماز میگذارد و زمین به نور پروردگارش روشن میگردد و سیره و فرمانروائیش مشرق و مغرب را فرا میگیرد».
وی محدث، مورخ، مفسر، فقیه و مؤلف کتاب «البدایة و النهایة» است. در کتاب خود مینویسد:
«فصلٌ فی ذکرالمهدی الذی یکون فی آخر الزمان و هو احد الخلفا الراشدین و الائمة المهدیین... فقد نطقت به الاحادیث المرویة عن رسول الله انه یکون فی آخر الدهر و أظن ظهوره یکون قبل نزول عیسی بن مریم کما دلّت علی ذلک الاحادیث»
ترجمه: «بدان، مهدی که در آخر الزمان ظهور خواهد کرد؛ او یکی از خلفای راشدین و امامانی است که خداوند آنها را به سوی حق هدایت فرموده است و این منطوق احادیث است که از رسول خدا 6 روایت شده که او در آخر الزمان ظهور خواهد کرد و من هم گمان میکنم ظهور آن حضرت قبل از نزول عیسی خواهد بود چنان که روایات بر این مطلب دلالت دارد».
قال الامام احمد بن حنبل... قال حجاج... سمعت علیاً یقول: «قال رسول الله6 لو لم یبق من الدنیا الا یوم لبعث الله رجلاً منّا یملأها عدلاً کما ملئت جوراً»(1)
1) . کتاب النهایۀ، ج 1، ص 7 - 106.
ترجمه: «امام احمد حنبل به سند خود از حجاج نقل کرده که گفت: از علی شنیدم که میگفت: رسول خدا 6 فرمود: اگر از عمر دنیا جز یک روز نماند، در همان روز خداوند مردی را از ما بر میانگیزد که زمین را پر از عدل و داد کند. همان گونه که از ظلم پر شده باشد».
وی امام، حافظ، مورخ، ادیب، جامع علوم و صاحب کتاب «الحاوی للفتاوی» است. وی در همین کتاب بخشی را به احادیث مهدی (عج) اختصاص داده و آن را «العرف الوردی فی اخبار المهدی» نامیده است و در آغاز آن مینویسد:
«الحمد لله و سلام علی عباده الذی اصطفی هذا جزء جمعت فی الاحادیث و الآثار الواردة فی المهدی لخضّت فیه الاربعین التی جمعها الحافظ آبونعیم و زدت علیه مافاته»
ترجمه: «سپاس خدای او را و درود بر بندگان برگزیده اش. این بخشی است که در آن احادیث و آثار وارده دربارة مهدی را جمع آوری کردم و در آن چهل حدیثی را که حافظ ابونعیم گردآوری کرده است تلخیص نموده و آنچه را که از قلم وی افتاده بود، بدان اضافه کردم».
ناگفته نماند که احادیثی را که سیوطی پیرامون حضرت مهدی (عج) آورده بیش از 200 حدیث است و در بین آنها حدیث صحیح، حسن، ضعیف، و مجهول وجود دارد. وی هنگام ذکر حدیث، اسامی کسانی را که آن را نقل کرده اند، نیز ذکر میکند. مثلاً میگوید:
«اخرج ابو داود و الطبرانی عن ابن مسعود عن النّبی 6 قال: «لو لم یبق من
الدّنیا الایوم لطول الله ذلک الیوم حتی یبعث فیه رجل من اهلبیتی یواطی اسمه اسمی و اسم ابیه یملاء الارض قسطاً و عدلاً کما ملئت ظلماً و جوراً».(1)
ترجمه: «ابو داود طبرانی از ابن مسعود نقل کرده است که پیامبر فرمود: اگر از عمر دنیا جز یک روز بیشتر نمانده باشد، خداوند آن را چنان طولانی گرداند که در آن مردی از اهل بیت مرا برانگیزد که اسم او اسم من و نام پدرش با نام من یکی است و او زمین را پر از عدل و داد میکند، چنان که پر از ظلم و جور شده باشد».
او فقیه، محدث، واعظ و مؤلف «کنز العمال» است که عنایت خاصی به امر مهدی(عج) داشت و در آثاری متعددی اخبار مهدی جمع آوری کرده است:
البرهان فی علامات مهدی آخر الزمان.
تلخیص البیان ایضاً فی علامات مهدی آخر الزمان.
فصل خاصی در «کنزالعمال» را عنوان «خروج المهدی» ترتیب داده است.(2)
او از رسول خدا روایت میکند که فرمود: «المهدی رجلاً من ولدی وجهه کالکوکب الدرّی».(3)
ترجمه: «مهدی از فرزندان من است که چهرهاش چون ستارة تابان است».
وی از فقهای حنبلی، صوفی و ماهر در حدیث و تاریخ و صاحب کتاب «لوائح الانوار البهیة و سواطع الاسرار الاثریه لشرح الدرة المضیئه فی عقد الفرقة المرضیة» است.
در مورد حضرت مهدی 7 مینویسد:
«و نامگذاری و توصیف آن حضرت به «مهدی». این صفت در چندین روایت ثابت شده است تامیگوید: کنیة او «ابو عبدالله» بوده و نسبش به اهل بیت پیامبر خدا 6 میرسد.
او دربارة حضرت مهدی (عج) به پنج نکتة زیر اشاره کرده است:
فی حلیته و صفته؛ قیافه و صفت او
فی سیرته؛ سیرت و روش او
فی علامات ظهوره؛ علائم و نشانههای ظهور او
فی الاشارة الی بعض الفتن قبل خروج المهدی؛ اشاره به بعضی از فتنهها که پیش از ظهور اتفاق میافتد.
فی مولده و بیعته و مدة ملکه؛ تولد، بیعت و مدت حکومت و وسائل مربوط به آن.
وی پس از پایان گفته خود دربارة نکات پنجگانه مینویسد:
قد کثرت الاقوال فی المهدی حتی قیل لامهدی الا عیسی و الصّواب الّذی علیه أهل الحق انّ المهدی غیر عیسی و انّه یخرج قبل نزول عیسی (عج) و قد کثرت بخروجه الرّوایات حتّی بلغت حد التواتر المعنوی و شاع ذلک بین العلما
السنّة حتّی عدّ من معتقداتهم و قد روی الامام الحافظ ابن الاسکاف بسند مرضی الی «جابر بن عبدالله» عنهما قال: قال رسول الله 6 من کذّب بالدّجال فقد کفر و من کذّب با المهدی فقد کفر.
ترجمه: «سخن دربارة مهدی بسیار گفته شده تا آنجا که نقل شده است: هیچ مهدی نیست مگر عیسی. ولی اهل حق این سخن را رد کرده اند و معتقدند او پیش از نزول عیسی ظهور میکند و مهدی غیر از عیسی است».
دربارة قیام او روایات بسیار زیاد است و به حد تواتر معنوی رسیده است.
در میان اهل سنت از معتقدات و باورهای آنان به شمار آمده است و امام «حافظ ابن اسکاف» به سندی که مورد پند است از جابر ابن عبدالله انصاری روایت کرده است که گفت: رسول خدا 6 فرمود: هر کس آمدن دجال را تکذیب کند کافر است و هر کس مهدی را انکار کند به دین خدا کافر گشته است».
وی در پایان مینویسد: ایمان و اعتقاد به ظهور مهدی، آن چنان که نزد اهل علم مقرر است و در اعتقادات اهل سنت و جماعت تدوین یافته، یکی از واجبات است.(1)
وی از علمای «ألازهر» و مؤلف کتاب «التاج الجامع للاصول فی احادیث الرسول» است که در کتاب خود احادیث قابل اطمینان کتب حدیث اهل تسنن را
1) . لوائح الانوار البهیّه و سواطع الاصرار الاثریه لشرح الدره المضیّۀ فی عقد الفرقۀ المرضیه، ج 2، ص 348 تا 363.
جمع آوری کرده است. وی دربارة حضرت مهدی مینویسد:
«اشتهر بین العلماء سلفاً و خلفاً انّه فی آخر الزمان لابد من ظهور رجلٍ من اهل البیت یسمّی المهدی یستولی علی الممالک الاسلامیة و بتبعه المسلمون و یعدل بینهم و یؤید الدین... و قد روی احادیث المهدی جماعة من خیاار الصحابة و خرجها آکابر المحدثین کابی داود و الترمذی. ابن ماجه، و الطبرانی، و ابی یعلی و البزاز و الامام احمد و الحاکم - رضی الله عنهم الجمعین - و لقد خطاء من ضعف احادیث المهدی کلها کابن خلدون و غیره».(1)
ترجمه: «بین علمای قدیم و جدید، مشهور است که در آخر الزمان مردی از اهل بیت، که مهدی نامیده میشود، به طور حتم ظهور میکند و بر کشورهای اسلامی مسلّط میشود و مسلمانان از او پیروی خواهند کرد و بین آنها به عدالت رفتار میکند و دین الهی را تائید مینماید... احادیث مهدی را جمعی از نیکان صحابه روایت کرده اند و بزرگان محدثین چون ابوداوود، ترمذی، ابن ماجه، طبرانی، ابویعلی، بزاز، و امام احمد و حاکم (رض) در کتابهای خود استخراج نموده اند و مسلماً آنان که مثل ابن خلدون و برخی دیگر همه احادیث مهدی را تضعیف نموده اند به خطا رفته اند».
1) . التاج الجامع للاصول، ج 5، ص 341.
قرآن کریم.
سید رضی، نهج البلاغه.
. ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، تحقیق محمّد ابوالفضل ابراهیم، ج 15.
. ابن اثیر، اسد الغابۀ، ج 2.
. ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، بیروت دار صادق، ج 6.
. ابن احمد، علامه ابوالمؤید الموفق، مقتل امام حسین7، ط الغزی.
. ابن تغری بردی الاتابکی، یوسف، النجوم الزاهرۀ فی ملوک مصر والقاهره، ج 2، قاهره، مصر.
. ابن تیمیه، المجلس السنیۀ، التوسل و الوسیلۀ، ج 5.
. ابن تیمیه، منهاج النبویۀ، ج 2، طبع مصر، سال 1321.
. ابن جوزی، یوسف بن قزاوغلی، تذکرۀ الخواص، چاپ سنگی، چاپ جدید، طبع نجف، ج3، 1376.
. ابن حجر عسقلانی، احمد بن علی، الإصابة فی تمییز الصحابة، ج ١، محقق معوض، علی محمد.
. ابن حجر هیثمی، الصواعق المحرقه، ط 2، قاهرۀ مکتبۀ القاهرۀ.
. ابن حنبل، احمد، مسند، ج 2.
. ابن خلکان، أحمد بن محمد بن أبی بکر، وفیات الأعیان وأنباء أبناء الزمان، محقق احسان عباس، بیروت، 1972.
. ابن سعد، طبقات الکبری، ج 2.
. ابن شعبه، حسن بن علی، تحف العقول، قم، دفتر انتشارات جامعۀ مدرسین، 1363.
. ابن شهر آشوب، مناقب آل ابی طالب، قم، مؤسسه انتشارات علامه، ج 4.
. ابن صباغ، الفصول المهمه.
. ابن طقطقی، محمدبنعلی بنطباطبا، الفخری فی الاداب السلطانیه والدول الاسلامیه، مترجم: محمدوحید گلپایگانی، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب.
. ابن عبد البر، یوسف بن عبد الله، الاستیعاب فی معرفه الاصحاب، ج2 محقق بجاوی، علی محمد، ناشر نهضه مصر، قاهره.
. ابن عساکر، علی بن حسن، ترجمۀ امیرالمؤمنین من تاریخ دمشق، ج 1، محقق محمد باقر محمودی، قم: مجمع احیاء الثقافه الاسلامیه.
. ابن کثیر، ابوالفداء الحافظ، البدایه و النهایه، المجلد11، بیروت، مکتبه المعارف ، 1411ق.
. ابن ماجه، صحیح، باب فضل اصحاب رسول الله.
. ابن مغازلی، مناقب علی بن ابی طالب7، رقم 244.
. ابن منظور، مختصر تاریخ دمشقی، ج 27.
. ابن ندیم، الفهرست، قاهره المکتبۀ التجاریۀ الکبری.
. ابن واضح، تاریخ یعقوبی، نجف منشورات المکتبۀ الحیدریۀ، 1384، ج 3.
. ابنکربلایی، حافظ حسینبنکربلایی، روضات
الجنان و جنات الجنان، ج 3، تبریز، 1383.
. ابو الفرج اصفهانی، علی بن حسین الأغانی، مقائل الطالبیین، ج ١، مکتب تحقیق دار احیاء التراث العربی، ناشر دار احیاء التراث العربی، لبنان، بیروت.
. ابو زهرۀ، محمّد، تاریخ المذاهب الاسلامیۀ.
. أبو عبد الله، محمد بن أحمد بن عثمان بن قایماز الذهبی شمس الدین، میزان الإعتدال فی نقد الرجال ، ج 2، دار المعرفه، بیروت، 2009.
. ابونعیم اصفهانی، احمد بن عبدالله، حلیة الاولیاء و طبقات الاصفیاء، ج 3.
. اربیلی، علی بن عیسی، کشف الغمه فی معرفته الائمه، ج1.
. اسد حیدر، الامام الصادق و المذاهب الاربعه، ج 1.
. اصم عبد الله إبراهیم، هیثمی، مجمع الزوائد و منبع الفوائد، ج 9.
. الترمذی، محمد، صحیح ترمذی، ج 2.
. الحاکم النیشابوری، محمد بن عبد الله، مستدرک الصحیحین، محقق مقبل بن هادی الوادعی، دار الحرمین، 1417.
. الحنبلی، عبد الحی بن أحمد بن محمد ابن العماد العکری، شذرات الذهب فی أخبار من ذهب، ج 1.
. الحنفی، أبو المحاسن جمال الدین المَلَطی، یوسف بن موسی بن محمد، المعتصر من المختصر من مشکل الآثار، ناشر عالم الکتب، بیروت، 2010م.
. الشافعی، محمد بن احمد بن عثمان الذهبی، المهذب فی اختصار السنن الکبیر للبیهقی، تحقیق دارالمشکاه للبحث العلمی؛ باشراف ابیتمیم یاسربن ابراهیم، ریاض، دارالوطن، ۱۴۲۲ق.
. الطبرانی، الحافظ أبی القاسم سلیمان بن أحمد، المعجم الکبیر، محقق
حمدی عبدالمجید سلفی، مکتبة ابن تیمیة، چاپ اول، قاهره، ۱۳۹۸ق.
. الطبری، محمّد بن جزیر بن رستم، دلائل الامامۀ.
. الفاروقی، عبدالباقی العمری، التریاق الفاروقی فی منشأت الفاروقی، مصر، 1316.
. المناوی، فیض القدیر شرح الجامع الصغیر، ج 3، 2008.
. الموفق، مناقب ابی حنیفه، ج 1.
. النبهانی، یوسف بن اسماعیل، جامع کرامات الاولیاء، تحقیق ابراهیم عطوه عوض، ج 2، لبنان، بیروت، 1408.
. أمین، أحمد، ظهر الاسلام، ج 4.
. بحرانی، سید هاشم بن سلیمان، غایۀ المرام، ج2.
. بخاری، صحیح بخاری، ج6.
. بستانی، محمود، مختصر تاریخ الادب العربی فی ضوء المنهج الاسلامی، ط 2، تهران، بنیاد پژوهش های علوم اسلامی.
. بیهقی، حسین، کمال الدین، سنن بیهقی، ج 4.
. جوینی، علاءالدین ابوالمنظر عطاملک بن بهاءالدین محمد، فرائد السمطین، ج1.
. حموی، یاقوت بن عبدالله، معجم الادبا، ج 14.
. خطیب بغدادی، احمد بن علی، تاریخ بغداد، ج 1، لبنان، بیروت، 1417.
. خوارزمی، المناقب، موفق بن احمد، محقق محمودی مالک، قم: جماعة المدرسین فی الحوزة العلمیة، 1411ه-.ق.
. دمیری، محمد بن موسی، حیاۀ الحیوان الکبری، ج 1، محقق بسج احمد حسن، لبنان، بیروت، 1424.
. ذهبی، شمس الدین، تذکرۀ الحفاظ، ج 1.
. ذهبی، محمّد، التفسیر و المفسرون، ج 1.
. زمخشری، محمد، تفسیر کشاف، ج 1.
. سبط ابن جوزی، مطالب السؤول، چاپ سنگی، کتاب تذکرۀ الخواص.
. سراج، محمد ابراهیم، امام علی7 خورشیدی بی غروب.
. سید ابن طاووس، رضی الدین علی بن موسی، لهوف.
. سیوطی، جلال الدین، عبدالرحمن، تاریخ الخلفا، ط 3، تحقیق محمّد محیی الدین عبدالحمید قاهره مطبعۀ المدنی.
. سیوطی، جلال الدین، تفسیر الدرالمنثور، ج 3.
. سیوطی، جلال الدین، جامع الصغیر، ج 1.
. سیوطی، جلال الدین عبدالرحمن، ترجمۀ الاتقان فی علوم القرآن، تصحیح محمد ابوالفضل ابراهیم، تهران، امیرکبیر، 1376.
. سیوطی، جلال الدین عبدالرحمن، الدر المنثور فی التفسیر بالماثور، ج 1.
. سیوطی، جلال الدین، عبد الرحمن بن أبی بکر، الحاوی للفتاوی، دار الفکر، لبنان، بیروت، 1424 ه- ق.
. شریف القرشی، باقر، حیاۀ الامام موسی بن جعفر، ج 1.
. شوشتری، شهید قاضی نور الله، احقاق الحق، ج18.
. شهرستانی، الملل و النحل، تحقیق محمّد سید گیلانی، بیروت دار المعرفۀ
1402 ه-.ق، ج 1.
. شهید مطهری، مرتضی، سیری در سیرۀ ائمه اطهار علیهم السلام ، قم انتشارات صدرا، 1367 ه-.ش.
. شیبی، مصطفی کامل، همبستگی میان تصوّف و تشیع، ترجمۀ دکتر علی اکبر شبعانی.
. شیبی، مصطفی، المنتظم ابن الجوزی، همبستگی میان تصوّف و تشیع، ترجمۀ مرحوم دکتر علی اکبر شهابی.
. شیخ صدوق، محمد، امالی، مجلس 27.
. شیخ طوسی، اختیار معرفۀ الرجال (مشهور به رجال کشی)، تصحیح و تعلیق: حسن المصطفوی، مشهد، دانشگاه مشهد، حدیث شمارۀ 219.
. شیخ مفید، الارشاد، قم، مکتبۀ بصیرتی.
. صدر، سید صدر الدین، المهدی، بیروت، دارالزهرا، 1398، ه-.ق.
. صدوق، ابوجعفر محمد بن علی بن حسین بن موسی بن بابویه قمی، الغیبۀ، تهران، مکتبۀ الصدوق.
. صدوق، محمد، علل الشرایع، ج 10، باب 176، مکتبۀ الطباطبائی.
. صدوق، محمد، عیون اخبار الرضا، ج 2.
. صفوری شافعی بغدادی، نزهۀ المجالس، ج 2، ط قاهرۀ.
. طباطبایی، سید علی، الریاض، ج2.
. طبرانی، معجم الکبیر، ج 3.
. طبرسی، ابوعلی، اعلام الوری، تهران، دارالکتب الاسلامیه، 1390ق.
. طبرسی، امین الاسلام ابوعلی فضل بن حسن، احتجاج، چاپ نجف.
. طبرسی، أمین الاسلام فضل بن حسن، إعلامُ الوَری بأعلامِ الهدی، ط 3، المکتبۀ الاسلامیۀ.
. طبری، محبالدین، احمد بن عبدالله، الریاض النضرة فی مناقب العشرة، ج١، دار الکتب العلمیه، لبنان، بیروت.
. طبری، محمد بن جریر، تاریخ طبری، طبع لندن، ج 11.
. طبری، محمد بن جریر، دلایل الامامۀ، مطبعۀ الحیدریۀ، نجف، 1383 ق.
. طوسی، محمد، اختیار معرفۀ الرجال (معروف به رجال کشی) تحقیق حسن مصطفوی،مشهد،دانشگاه مشهد 1348 ه- ش.
. عسقلانی، ابن حجر، احمد بن علی، تهذیب التهذیب، ط بیروت، دارالفکر، 1404 ه- ق، ج 1.
. عسقلانی، ابوالفضل شهابالدین احمد بن علی بن محمد الکنانیّ، فتح الباری، ج 8 .
. فتال نیشابوری، روضۀ الواعظین، ط بیروت، مؤسسۀ الاعلمی للمطبوعات، 1406 ه- ق.
. فخر رازی، محمد بن عمر، تفسیر الکبیر، ذیل آیه 31، سوره بقره.
. فخر رازی، محمد بن عمر، المطالب العالیه من العلم الالهی، دار الکتب العربی، لبنان، بیروت.
. قمی، شیخ عباس، سفینه البحار، ج2.
. قمی، شیخ عباس، منتهی الامال، ج1.
. قندوزی، شیخ سلیمان، ینابیع المودّه، بیروت، مؤسسۀ الاعلمی للمطبوعات، ج 3، باب 71.
. کاندهلوی، محمد یوسف، حیاه الصحابه، مترجمان نصیر احمد سید زاده، انتشارات صدیقی، ج 2.
. کلینی، الروضۀ من الکافی، ط 2، طهران دارالکتب الاسلامیۀ 1389 ه-.ق.
. کلینی، محمد، اصول الکافی، ج 1، باب حالات الائمۀ فی السّن، تهران، مکتبۀ الصّدوق، 1381ه-.ق.
. الحنبلی، محمد بن أحمد السفارینی الأثری، لوائح الانوار البهیه و سواطع الاسرار الاثریه، ج 2.
. مالکی، ابن صباغ، الفصول المهمة فی معرفة الائمة علیهم السلام ، قم: دارالحدیث، ۱۴۲۲ق.
. متقی هندی، علاء الدین علی بن حسام، کنز العمال فی سنن الأقوال و الأفعال، ج 6.
. ابن اثیر، مجدالدین، الکامل، ج 5.
. مجلسی، محمد باقر، بحارالانوار، تهران، ط 2، المکتبۀ الاسلامیۀ، ج 47، 1395ه-.ق.
. مدرس، میرزا محمدعلی، ریحانه الادب، ج 2.
. مسعودی، اثبات الوصیۀ، ط 4، نجف، المطبعه الحیدریه.
. مسعودی، مروج الذهب و معادن الجوهر ، ج 3، قم، دار الهجره، 1409ق.
. مسلم، صحیح مسلم، ج4، باب فضائل علی7، ح 2407.
. مفید، مُحمّد بن مُحمّد بن نَعمان، الارشاد.
. منهاج السنۀ النّبویه، ج 2، طبع مصر.
. ناصف، منصور علی، التاج الجامع للاصول فی احادیث الرسول و علیه غایة المامول شرح التاج الجامع للاصول، المکتبة الاسلامیة، چاپ دوم، ۱۳۸۱ق.
. نسائی الشافعی، امام حافظ ابی عبدالرحمان احمد بن شعیب، خصائص امیرالمومنین علی بن ابیطالب علیه السلام ، تصحیح محمد هادی امینی نجفی، انتشارات امیرکبیر، 1390.
. نیشابوری، حاکم، المستدرک علی الصحیحین، ج1، تصحیح عبدالسلام بن محمد علّوش، دارالمعرفه، بیروت، ۱۴۱۸ق
. واقدی، محمد بن عمر، المغازی، باب غزوۀ تبوک؛ ج4.
. هیثمی شافعی، نورالدین علی بن ابیبکر،مجمع الزواید و منبع الفواید، ج9.
. هیثمی، ابن حجر، الصواعق المحرقة فی الرد علی أهل البدع والزندقة، دارالکتب العلمیه، مصر.
. یمنی مکی، امام یافعی، مرأۀ الجنان، ج 1.