ghaemiyeh.com
سرشناسه : زاهدی، محمدهادی، ۱۳۴۶ -
عنوان و نام پدیدآور : یک قمقمه دریا : صد قصه و نکته از زندگی امام رضا علیهالسلام/محمدهادی زاهدی[برای] سازمان فرهنگی آستان قدس رضوی.
مشخصات نشر : مشهد: آستان قدس رضوی ، شرکت به نشر، ۱۳۹۶.
مشخصات ظاهری : ۱۲۰ص.
فروست : به نشر (انتشارات آستان قدس رضوی)؛ ۲۱۵۱.
شابک : 978-964-02-2657-5
وضعیت فهرست نویسی : فیپا
یادداشت : چاپ قبلی: انتشارات قدس رضوی، ۱۳۸۶(۱۴۶ص).
موضوع : علی بن موسی (ع)، امام هشتم، ۱۵۳؟ - ۲۰۳ق. -- داستان
موضوع : Ali ibn Musa, Imam VIII -- Fiction
موضوع : داستانهای مذهبی -- قرن ۱۴
موضوع : Religious fiction -- 20th century
شناسه افزوده : شرکت بهنشر(انتشارات آستان قدس رضوی)
شناسه افزوده : Behnashr Company(Astan Quds Razavi Publications)
شناسه افزوده : سازمان فرهنگی آستان قدس رضوی
رده بندی کنگره : BP۴۷/۳۵/ز۲ی۸ ۱۳۹۶
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۹۵۷
شماره کتابشناسی ملی : ۴۷۹۱۸۳۷
11 / مقدمه
15 / -1 ولادت
16 / ستاره
17 / نخستین سجده
18 / خورشید در آغوش...
19 / سوّمین علی
20 / واژههای آفتابی
21 / از طلوع تا طلوع23 / -2 خانواده
24 / همسرانِ خورشید25 / فرزند یا فرزندان؟
27 / -3 امامت
28 / این فرزند، جانشین من است
29 / چرا دیر کردی؟
30 / دوران امامت31 / -4 رضا
32 / رضا
35 / -5 امتداد پ امبر ی
36 / هجده دانه رطب
38 / چه کسی به پیامبر نزدیکتر است؟
41 / -6 ولاتعهدی ی
42 / تنها چارهی مأمون
43/ امید دلها
44 / مانند یوسف پیامبر
45 / اگر خلافت مال توست...
46 / من شهید میشوم، نه خلیفه!
47 / میپذیرم اما...
49 / آغاز یک سند50 / ادامهی سند
51 / -7 در ن شابور ی52 / در نیشابور
53 / سلسل ةالذّهب
55 / -8 امام و مأمون
56 / مدرسهای که تعطیل شد
57 / نماز عید
59 / پشیمانی مأمون
61 / 9 - خبر از آ نده ی
62 / عبدالله، محمد را میکشد!
63 / یک ماه کمتر و بیشتر64 / من بارانی برداشتهام
65 / بیچارهها نمیدانند!
66 / ای توس!
67 / با محمد دیباج...
68 / من به حمام نمیآیم!
69/ عمویت نمیمیرد!
70 / اگر هارون یک مو از سر من کم کرد...
71 / برای من گریه کنید!
72 / هنوز فرزندی نداشت...
73 / هیچکس نمیدانست
74 / ای بغداد!
75 / -10 مناظرات
76 / کدام عیسی؟
77 / عبادت عیسی
78 / پیامبران یا خدایان؟
79 / موقعیت و مقام سلیمان
81 / -11 عالم آل محمد
82 / کتابهای امام رضا
83 / با زبان هندی
84 / تفاوت در معجزات پیامبران
85 / هجده هزار مسأله86 / کتابی در آستین88 / امامان، اماماند!
89 / عالم آل محمد
90 / کتاب طلایی
91 / -12 تفس ر ی
92 / برترین فضیلت علی
94/ آفرین یا اباالحسن!
96 / گناه پیش مردم، نه نزد خدا!
97 / فریب، استهزاء، نیرنگ
98 / ایمان فرعون
99 / نعیم چیست؟
100 / نشانهها و ستاره
101 / -13 عبادت و دعا
102 / اجازهی ملاقات
103 / عبادت امام رضا
104 / سلاح پیامبران105 / امنیت و ایمان
106 / به من بیشتر اعتماد داری یا به خدا؟!
107 / -14 آداب
108 / مهمان امام
109 / فرش و لباس حضرت
110 / رسم و راه آفتاب
112 / لباسی برای خلق، لباسی برای حق!
113 / -15 مردمداری
114 / سفرهای برای همه
115 / اول بینوایان، بعد خودمان
116 / برای راحتی مراجعان
117 / تکریم بدون تبعیض
118/ از فقر نترس!
119 / -16 کرامات آفتاب
120 / تعظیم نسیم
122 / چشمهای که گم شد
123 / آبی که اثر آن هنوز هم باقی است
124 / برکت کوهسنگی
125 / بخور! سرد است
126 / این پارچه برای دخترت127 / از خدا بخواه باران ببارد!
129 / اشارهی امام
130 / دو شیر، روی پرده
132 / برای دخترهایت
133 / لبخند آرامشبخش
134 / آب روی آتش بود
135 / چشمی که دیگر درد نمیکرد
137 / -17 جود و بخشندگی
138 /سود یا زیان؟
139 / لطف بیمنّت
141 / گنجایش دستهای بینوا
142 / بیست دینار دیگر، مال خودت!
144 / حالا مؤدب شدی!
145 / -18 شهادت
146/ کتاب به پایان خود رسیده است؟
149 / انار و انگور بیاورید!
150 / فقط سه دانه!
151 / زینبی نبود که روی تل بایستد...
152 / یکی فریاد زد: آقا!...
153 / جنازهی خورشید روی دستها!
154 / دو بیتِ دیگر
157 / -19 ز یارت آفتاب
158 / پارهی تن پیامبر
159 / زیارت بهشتی
160 / یک زیارت؛ سه دیدار
161 / باغی از باغهای بهشت
163 / -20 سفارشها
164 / سلام به دوستان
165 / عقل کامل
167 / اعمال شیعیان
169 / مسابقه
170 / سوالات تستی:
175 / سوالات تشریحی:
11یک قمقمه دریا
آیینهای جیبی در برابر خورشید گذاشتهام
قمقمهای از آب دریا پر کردهام
نقطهای آبی از شرقیترین کرانهی آسمان ترسیم کردهام یا برگ سبزی از باغهای بهشت...
ای آفتاب بلند مشرق! دستهای خاکی من چگونه میتواند از شاخسار بلند خورشید تو نور بچیند؟! چگونه میتواند آبی بیکرانهی آسمانت را در دفترچهی خط کشیدهی زمین نقاشی کند؟!
تو؛ ای شرقیترین نقطهی طلوع! در آیینهی مکدّر خاک نمیگنجی؛ حتی پرندهی خیال را نیز در عینیّت بلند آفتابِ تو راهی نیست!
ای خودِ خورشید! چشمان شبزدهام را با رشتهای از اشک به پنجرهی فولادت دوختهام تا از مشبکهای آن، قطعهای از بهشت را در این قاب مهآلود مهمان کنی و دلِ لبریز از امید و شوقم را به حلقهی در دخیل بستهام تا هیچ گرهاش ناگشوده نماند.
ای خودِ مهربانی! بالزدن دستها به سمت ضریحت استعاره نه؛ خودِ پرواز است و دستهای من، ای باشکوهترین جلوهی ملکوت! همبال فرشتگان زائر، یک بغل قنوت به درگاه خدا آورده است تا گرمای زندگیزای آفتابیترین دست خراسان را حس کند.
آقا! آمدهام که به شما سلام کنم؛
شما از خاتم انبیا تا خاتم اوصیا؛ آینه در آینه، جلوهگاه جمال خدایید؛ هر کس نشانِ خدا را میخواهد باید به نشانی شما بیاید و هر کس امید لطف خدا دارد باید راه خانهی شما را بداند. گلدستههای حرمهایِ شما انگشتان زمیناند که صراط مستقیم را نشان میدهند و گنبدهای زرّینتان، راز طلاشدن را به خاکیان میآموزند.
شما اهلبیت نبوتاید و جایگاه رسالت...
خانههایتان محلِ تردد فرشتگان است...
راه آسمان از خیابان شما میگذرد...
حق را با شما میتوان شناخت...؛
اَلسَّلامُ عَلَیْکُم یَا أَهْلَ بَیتِ النُّبُوَّةِ وَ مَوضِعَ الرِّسالَةِ...
دنیای ما دنیای شتابناکی است؛ حتی ادبیات نیز دچار همین شتابآلودگی است. روزگار، روزگار ایجاز و گزیدهگویی است؛ کمتر کسی حوصلهی خواندن کتابهای طولانی را دارد، شاید تنها در این مسیر شتابزده، گاهی فرصتی فراهم شود که کتابی مختصر، چشمی را به سوی خود فرا خواند.
آنچه پیش روی شماست کتابی است کوچک، که کوشیده از هر دریایی از اقیانوس عظیم رضوی قمقمهای بردارد...
تمامی منابع کتاب، همانگونه که در انتها آمده است از منابع دست اولاند و البته جویندگان باید برای آگاهی کامل، به اصل منابع مراجعه نمایند هر چند بسیاری از این منابع متأسفانه به فارسی ترجمه نشدهاند.
این تنها یک برگ سبز است...
یک آینهی جیبی...
یک قمقمه...
محمد هادی زاهدی
بیبی حمیده؛ همسر امام صادقC، کنیزی خرید که دختر یکی از بزرگان عجم بود. شبی بیبی حمیده در خواب، رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم را دید که به او فرمود:
«این کنیز را به پسرت موسی بده تا برای او فرزندی بیاورد که بهترین انسان روی زمین باشد!»
و حمیده، کنیز را به پسرش موسیابنجعفر C داد. نام آن کنیز"نجمه"، یعنی"ستاره" بود؛ ستارهای که خورشیدِ خورشیدها را به جهانیان هدیه کرد.(1)
مادر امام رضاC کنیز بود، نام آن بانوی بزرگوار یکی از این نامهاست:
1- نجمه ملقّب به امالبنین
2- اروی ملقّب به شقراء نوبیه
3- خیزران
4- تکتم که چون از اهالی مرسیه بود به آن بانو "تکتم مرسیه" میگفتند. "مرسی" چنانکه حموی در معجمالبُلدان، ج 5، ص 106 گفته است، شهری در سواحل آفریقا بوده که در نزدیکی "بونه" قرار داشته است.
بنابراین "شقراء نوبیه" نیز باید"شقراء بونیه" باشد و بر این اساس، این نظریه که مادر گرامی امام رضاC از اهالی مارسی در کشور فرانسه بوده، صحیح نیست.
1) 1. یَنابیعُ المَوَدّة، ص 348
بیبی نجمه میگوید: «علی را که در شکم داشتم ابداً احساس سنگینی نمیکردم و وقتی میخوابیدم، صدای آوایی ملکوتی از کودکی که در شکم داشتم میشنیدم که نام خدا را ترنّم میکرد».
وقتی فرزندم به دنیا آمد، دستهایش را روی زمین گذاشت و سر خود را به سمت آسمان بالا برد، لبهای کوچک فرزندم تکان میخورد؛ انگار که با خدا سخن میگفت!»(1)
1) . عیون اخبار الرّضا علیه السلام ، ج 2، ص 250
دیگر باید خورشیدِ خورشیدها طلوع میکرد؛ در باز شد، پرستار لبخند زد، امام کاظم علیه السلام به درون خانه شتافت، به نجمه نگاهی کرد و فرمود:
«هدیهی خدای بزرگ مبارکت باشد!»
خورشیدِ خورشیدها در آغوش پدر، گوش به آوای خوش اذان و اقامه سپرده بود. آن روز یازدهم ذیقعده سال 148 هجری قمری بود.(1)
1) . همان
پدر، قطرهای از آب فرات در کام کودک نورسیده چکاند و به سجده افتاد.(1)آسمان آبیتر از همیشه تمام ابرها را کنار زده بود تا مدینه را تماشا کند.
پس از علیابنابیطالبC و علیابنالحسینC، سوّمین علی در خانهی اهل بیت علیهم السلام طلوع کرده بود.
1) . همان
"رضا"، "صابر"، "وفیّ"، "صادق"، "رضیّ"، "زکیّ"، "ولیّ" و... هر کدام لقبی بودند که برای نمایاندن پرتوی از پرتوهای خورشید ما آمده بودند؛ اما آیا دریا را میتوان در قالب تنگ واژه ها محصور کرد؟ اینجا واقعاً واژهها کم میآورند...
از مدینه تا توس فاصله بسیار است اما آقا این فاصلهی بسیار را در زمانی اندک پیمودند. از مدینه طلوع کردند و در توس غروب؛ مثل خورشید... از طلوع شمسالشّموس تا غروب ایشان فقط 55 سال طول کشید؛ هر چند که خورشیدِ خورشیدها هرگز غروب نمیکند؛ این را از برق چشمان زائران مشتاق و تلألوء اشکهای آنان میتوان فهمید.(1)
1) . اصول کافی، ج 2، ص 402؛ مشهور است که آن حضرت در روز 11 ذیقعده سال 148 هجری قمری به دنیا آمدند و شهادت ایشان در روز آخر ماه صفر سال 203 هجری قمری بود.
"سبیکه" از خاندان همسر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم ؛ ماریهی قبطیه بود. "سبیکه"؛ همسر امام رضاC و مادر امام جوادC بود. تاریخنویسان او را سرآمد زنان روزگار خود در علم و پارسایی میشناسند.
او سالیان دراز تنها همسر امام رضاC بود تا روزی که ولایتعهدی آن حضرت اعلام شد؛ آن روز مأمون دخترش "اُمّحبیبه" را نیز به عقد آن حضرت درآورد.(1)
مأمون دختر دیگرش "اُمّالفضل" را نیز به عقد حضرت جوادالائمه علیه السلام درآورد. شاید یکی از دلایل این کار اطلاع از زندگی اهلبیت علیهم السلام و کنترل مداوم آنها بوده است و میدانیم که " اُمّالفضل" کسی است که امام جواد علیه السلام را مسموم و شهید کرد.
1) . همان، ج 2، ص 400
گفتهاند امام رضا علیه السلام چند فرزند داشته اند: محمد، حسن، جعفر، ابراهیم، عایشه، فاطمه و موسی؛ ولی خود آقا فرمودند: «من بیش از یک فرزند نخواهم داشت اما از آن یک فرزند، فرزندان فراوان پا به عرصهی وجود خواهند نهاد».(1)و امام جواد علیه السلام نیز فرمودند: «شک و تردید از میان رفت؛ زیرا پدرم جز من فرزندی ندارد»؛(2)تا کسی نتواند بگوید که او (امام رضا علیه السلام ) نیست.
علیبنعبدالله هاشمی میگوید:
به اتفاق شصت نفر از دوستان و شیعیان در کنار قبر رسولخدا صلی الله علیه و آله وسلم ایستاده بودیم. حضرت امام کاظم علیه السلام وارد شدند. دست فرزندشان علی، در دستشان بود و فرمودند: «میدانید من کیستم؟»
گفتیم: «شما آقا و سرور ما هستید!»
فرمودند: «نام و نسب مرا بگویید!»
گفتیم: «موسی؛ پسر جعفر، پسر محمد علیهم السلام »
فرمودند: « اینکه با من است کیست؟»
گفتیم: «ایشان علی؛ پسر شماست!»
فرمودند: «گواهی بدهید که این فرزند من، در حال حیات من، وکیل من و بعد از اینکه از دنیا رفتم، وصی و جانشین من خواهد بود!»(1)
1) . اخبار و آثار امام رضا علیه السلام ، ص 45
حیدربن ایّوب میگوید:
«جلسهای داشتیم که در محلّهی قبا تشکیل میشد. یکی از اعضای جلسه، محمدبنزیدبنعلی بود. یک روز محمد دیرتر به جلسه رسید. پرسیدیم: «چرا دیرکردی؟» گفت: «امام کاظم علیه السلام امروز هفده نفر از فرزندان علی علیه السلام و فاطمه B را دعوت کرده بود و در جمع آنها فرزندش علی را به عنوان وکیل در زندگی و جانشین پس از خود معرفی کرد».(1)
1) . همان، ص 47
امامت آقا 20 سال طول کشید؛ 10 سال در زمان هارون، 5 سال در روزگار امین و 5 سال در زمان مأمون. آقا در تمام این دوران همهی تهدیدها را به فرصت تبدیل کرد و انقلابی بزرگ در حوزهی فرهنگ
سامان داد.
میگویند: «مأمون به پدر شما لقب رضا داده است!»
امام جواد علیه السلام فرمودند: «نه! خدا این لقب را به او داد. چون او در آسمان رضای خدا بود و در زمین رضای رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم و تمامی امامان پس از او...»
بزنطی(1)
آخرین امام میپنداشتند؛ اما او با دیدن معجزات غیر قابلانکار از جانب امام رضا علیه السلام از اعتقاد خود دست برداشت و صمیمانه امامت آن حضرت را پذیرفت.
یار دیرین امام رضا علیه السلام از جواد الائمه علیه السلام پرسید:1) . احمدبنابینصر بزنطی از روایتکنندگان بزرگ حدیث است. او محضر امام کاظم علیه السلام و امام رضا علیه السلام را درک کرده، جزو یاران نزدیک امام رضا علیه السلام بود و در روزگار امام جواد علیه السلام نیز زنده بود. میگویند او ابتدا در امامت امام کاظم علیه السلام توقّف کرد و از واقفیان بود. واقفیان یعنی کسانی که امام کاظم علیه السلام را زنده و
«مگر همهی پدران شما چنین نبودند؟»
حضرت فرمودند: «چرا!»
گفت: «پس چرا پدر شما از میان همهی آنان رضا نامیده شد؟»
فرمودند: «زیرا مخالفان و دشمنانش نیز به او رضایت دادند همانگونه که دوستان و موافقانش از او راضی و خشنود بودند و به همین دلیل از بین همهی پدرانم تنها او رضا نامیده شد».(1)
1) . عیون اخبار الرّضا علیه السلام ، ج 1، ص 13
ابن علوان میگوید: در خواب دیدم که کسی میگوید: «پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم به بصره آمدهاند!»
پرسیدم: «کجا هستند؟» گفت: «در خانهی فلانی». رفتم و پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم را دیدم که نشستهاند و اصحابشان همراه آن حضرتاند. در مقابل پیامبر طبقی از رطب بود. ایشان مرا که دید مشتی رطب برداشت و به من مرحمت کرد. آن ها را شمردم؛ هجده دانه بود. از خواب برخاستم...
شنیدم که امام رضا علیه السلام به بصره آمدهاند، پرسیدم: «کجا هستند؟» گفتند: «در خانهی فلانی». رفتم و ایشان را در همان جایی دیدم که پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم را دیده بودم. یارانش با او بودند و نزد آن حضرت طبقی رطب بود. امام رضا علیه السلام مرا که دیدند، مشتی رطب برداشتند و به من دادند، شمردم؛ هجده دانه بود.
گفتم: «کاش بیشتر بدهید!»
فرمودند: «اگر جدّم بیشتر داده بود، من هم میدادم».(1)
1) . مسند الامام الرّضا علیه السلام ، ج 1، ص 54
مأمون به امام رضا علیه السلام گفت: «من دربارهی نسب خودم و شما فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که ما و شما یکی هستیم؛ جدّ ما عباس؛ عموی پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم بود و مادر شما؛ فاطمهB، دختر پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم و اختلافاتی که بین پیروان ما هست ناشی از هیجان و تعصب بیدلیل است».
امام فرمودند: «در اینجا مطلبی هست که اگر دوست داشتهباشی میگویم و اگر نه، نمیگویم».
گفت: «این حرف را زدم که نظر شما را بدانم!»
حضرت فرمودند: «اگر همین حالا پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم از پشت این پرده ظاهر شود و از دختر تو خواستگاری کند، آیا دخترت را به ایشان میدهی؟» گفت: «سبحانالله! آیا کسی هست که دخترش را به پیغمبر ندهد؟»
امام فرمودند: «خوب آیا پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم میتواند دختر مرا خواستگاری کند؟»
جواب روشن بود؛ چنین چیزی امکان نداشت.
مأمون سکوت کرد، لحظاتی بعد سرش را بلند کرد و گفت: «بهخدا قسم شما از ما به رسولالله صلی الله علیه و آله وسلم نزدیکترید!»(1)
1) . بحارالانوار، ج 12، ص 56
نهضتهای علویان همهجا را فرا گرفته بود، عربها از کشتهشدن امین که نماد حکومت عربی بود خشمگین بودند. ایرانیان و خراسانیان دلبستهی اولاد علی علیه السلام بودند. مأمون گیر افتادهبود؛ راه چاره تنها علیبنموسیالرضاC بود که علویان، اعراب و ایرانیان، همه او را سید و آقای خود میدانستند و این آغاز یک توطئه بود؛ توطئهی ولایتعهدی...(1)
برخی از قیامهای علویان در روزگار مأمون عبارتند از:
قیام "ابن طباطبا" از نوادگان امام حسن مجتبی علیه السلام ، در کوفه به همراهی سردار معروفش "ابوالسرایا" که حتی پس از وفات ابن طباطبا نیز ادامه یافت و حدود 200 هزار نفر کشته بر جای گذاشت.
قیام "محمد دیباج"؛ فرزند امام جعفر صادق علیه السلام در مکه و حجاز
قیام "اسماعیلبنموسیبن جعفر C" در فارس
قیام "محمدبنحسینبن حسن" در یمن
قیام"جعفر بنزیدبنعلی" در واسط
قیام "زیدبنموسیبن جعفر C"، برادر امام رضا علیه السلام معروف به "زیدالنار" در بصره
قیام "ابراهیمبن موسیبن جعفر C"در یمن که او علاوه بر یمن، مکه را نیز به تصرف خود در آورد.
1) . مقاتل الطّالبین، صص 339-377
مأمون داشت منت میگذاشت که بله، من بودم که برای شما چنین کردم... و من بودم که به شما ولایتعهدی دادم...
امام فرمودند: «من در مدینه که بودم، نوشتهام در شرق و غرب، حکم قانون داشت؛ با این تفاوت که آن موقع سوار استر خودم میشدم و در کمال آزادی و آرامش در کوچههای مدینه میرفتم و آن آزادی و آرامش برای من از همهچیز خواستنیتر بود.
میبینی که ولیعهدی تو چیزی به من نداده است».(1)
1) . عیون اخبار الرّضا علیه السلام ، ج 1، ص 165
ریانبن صلت میگوید: به امام رضا علیه السلام گفتم: «بعضیها میگویند که علیبنموسی از زهد سخن میگفت اما ولیعهدی مأمون را پذیرفت!»
امام فرمودند: «خدا میداند که من این را نمیخواستم اما وقتی بین قبول ولیعهدی و کشته شدن باید یکی را انتخاب میکردم، قبول ولیعهدی را انتخاب کردم. وای بر آنان! آیا نمیدانند که یوسف علیه السلام رسول خدا بود اما وقتی ضرورت حکم کرد، سرپرستی خزاین عزیز مصر را پذیرفت...
مرا با اکراه و اجبار وادار کردند، مرا تا مرز نابودی بردند! از همهی اینها گذشته، من در دایرهی ولایتعهدی وارد نشدم مگر مانند کسی که از آن خارج شده باشد. (یعنی ولایتعهدی هیچ سودی به حال من ندارد و من هیچ بهرهای از آن نمیبرم و شرط هم کردهام که در هیچ کاری دخالت نکنم).
من نزد خدا شکایت میبرم و از او یاری میخواهم!»(1)
1) . همان، ج 2، ص 139
اباصلت میگوید: مأمون به امام رضا علیه السلام گفت: «من فضل و علم و زهد و پارسایی وعبادت تو را میدانم، و میدانم که تو از من برای خلافت شایستهتری!» امام فرمودند: «من به بندگی خدا افتخار میکنم و با بیمیلی و زهد نسبت به دنیا، امیدوارم که از شر آن نجات یابم و با پرهیز از حرام، امید به پاداش الهی بستهام و با تواضع و فروتنی در دنیا امیدوارم که نزد خدا سربلند باشم».
مأمون گفت: « من میخواهم خودم را از خلافت عزل کنم، تو را خلیفه کنم و با تو بیعت نمایم!»
امام فرمودند: «اگر خلافت مال توست و خدا به تو داده، حق نداری آن را به دیگران واگذار کنی و لباسی را که خدا بر تنت پوشانده به تن دیگران بپوشانی و اگر مال تو نیست، باز حق نداری چیزی را که مال تو نیست به من بدهی».(1)
1) . بحارالانوار، ج 49، ص 128
مأمون اصرار کرد: «باید قبول کنی!»
امام رضا علیه السلام فرمودند: «اگر به میل من باشد هرگز قبول نمیکنم!»
روزها گذشت و تلاش مأمون بینتیجه ماند و به امام گفت: «اگر خلاف را نمیپذیری ولیعهد من باش؛ تا پس از من، تو خلیفه باشی!»
امام علیه السلام فرمودند: «پدرم موسیبنجعفر از قول پدرانش، از قول امیرمؤمنان؛ علی و ایشان از قول رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم برایم نقل کرد که من پیش از تو، توسط سَم و مظلومانه شهید خواهم شد و فرشتگان آسمان و زمین برایم گریه خواهند کرد و در سرزمین غربت در کنار هارونالرشید دفن خواهم شد!»
مأمون گفت: «من زنده باشم و کسی جرأت کند تو را بکشد یا حتی به تو اسائهی ادب کند!!؟»
ولی او خوب میدانست که امام علیه السلام چه میگوید...(1)
1) . بحارالانوار، ج 49، ص 128
مأمون گفت: «ای پسر رسول خدا! با این سخنان میخواهی شانه خالی کنی و این مسئولیت را نپذیری تا مردم بگویند که علیبنموسی، زاهد و بیاعتنا به مال و مقام است؟!»
امام رضا علیه السلام فرمودند: «به خدا از هنگامی که خدا مرا آفریده دروغ نگفتهام و به خاطر مردم دنیا اهل زهد نبودهام و میدانم که تو چه قصدی داری!»
گفت: «چه قصدی دارم؟»
امام علیه السلام پرسیدند: «در امانم؟»
گفت: «بلی»
حضرت فرمودند: «تو میخواهی با این کار بگویی که علیبنموسیالرضا اهل زهد و پرهیز از دنیا نبوده بلکه این دنیا است که از او پرهیز کرده بود! ندیدید چطور ولایتعهدی را به طمع خلافت پذیرفت؟!»
مأمون عصبانی شد و گفت: «تو همیشه طوری با من رفتار میکنی که من ناراحت شوم. فکر کردی که از دست من در امانی! به خدا قسم اگر ولیعهدی را قبول نکنی تو را مجبور خواهم کرد و اگر باز هم نپذیری گردنت را خواهم زد!...»
امام علیه السلام فرمودند: «خدا مرا نهی کرده است که خودم را به هلاکت افکنم؛ اگر قصه چنین است میپذیرم اما با این شرط که کسی را عزل و نصب نکنم و رسم و روشی را تغییر ندهم...»(1)
1) . همان
«بِسمِاللهِالرَّحمنِالرَّحیم؛
سپاس و ستایش خدایی را سزد که هر چه اراده کند انجام میدهد و هیچکس توان سرپیچی از فرمان او را ندارد، به هیچ وجه نمیتوان چیزی بر فرمان و ارادهی او افزود و به هیچ روی نمیتوان از اجرای مقدرات او سر باز زد. او چشمهای خیانتکار را میشناسد و از آنچه در سینهها پنهان است، آگاهی دارد».(1)
امام رضا علیه السلام با این چند جمله که در آغاز سند ولایتعهدی خود نوشتهاند، تسلیم خود را در برابر فرمان خدا اظهار و توطئهی دشمن خود را آشکار کردند.
1) . عیون اخبار الرّضا علیه السلام ، ج 1، ص 20 و ج 2، ص 183
امام در همان سند نوشت:
«مأمون ولایتعهدی و فرمانروایی این سرزمین بزرگ را به من واگذار کرد تا اگر بعد از او زنده بمانم، این منصب و جایگاه از آنِ من باشد».(1)و این، خبر از شهادت زود هنگام امام علیه السلام بود.(2)
کجاوهی طلاییرنگ امام رضا علیه السلام وارد نیشابور شد. نیشابور به استقبال آمده بود. جمعیت موج میزد. مردم با اشکِ شوق راه را آب میزدند. گریبانها از شوق چاک میشد. عدهای خود را روی خاک انداخته بودند تا قدمگاه آفتاب را بوسهباران کنند.
ظهر شده بود، کسی قصد رفتن نداشت، علما و دانشمندان فریاد میزدند: «مردم بشنوید! گوش کنید! فرزند پیامبر را اذیت نکنید!...»
... سکوت برقرار شد. یکی گفت: «آقا میخواهند برای ما حدیثی بگویند!» مردم لباسهای خود را کاویدند و قلمها بیرون آمدند. قلمها میخواستند کلمههایی از جنس طلا بنویسند!(1)
1) . عیون اخبار الرّضا علیه السلام ، ج 2، ص 132
امام رضا علیه السلام فرمودند: «از پدرم موسیبنجعفر شنیدم که فرمود: از پدرم جعفربنمحمد شنیدم که فرمود: از پدرم محمدبنعلی شنیدم که فرمود: از پدرم علیبنالحسین شنیدم که فرمود: از پدرم حسینبنعلی شنیدم که فرمود: از پدرم علیبنابی طالب شنیدم که فرمود: از برادرم و پسرعمویم؛ حضرت رسول شنیدم که فرمود: از جبرئیل شنیدم که گفت: از حضرت باریتعالی شنیدم که فرمود:
" کَلِمَةُ لا إِلَهَ اِلَّا اللهُ حِصنِی فَمَن قَالَهَا دَخَلَ حِصنِی أَمِنَ مِن عَذَابِی؛
کلمهی" لا اله الّا الله" برج و باروی من است که هر کس در آن وارد شود، از عذاب من در امان خواهد بود".(1)
استری که امام رضا علیه السلام بر آن سوار بودند؛ راه افتاد اما چند قدم جلوتر ایستاد؛ حضرت سر از کجاوه بیرون آوردند و فرمودند:
1) . بحارالانوار، ج 49، ص 127
«البته شرطهایی دارد و من یکی از شرطهای آن هستم!»(1)
1) . اخبار و آثار امام رضا علیه السلام ، ص 277
به مأمون خبر دادند که امام رضا علیه السلام در منزلِ خود جلساتی تشکیل داده و در آن جلسات، مسایل مهم کلامی و دینی را برای مردم بیان میکند؛ مردم دستهدسته میآیند و میروند. هر کس میآید، شیفتهی آقا میشود و هر روز این جلسات، رونق بیشتری مییابد. مأمون بهشدت عصبانی شد و دستور داد نگهبانان منزل حضرت از ورود مردم به خانهی ایشان جلوگیری کنند.
روز بعد کلاس عالی درس تعطیل شده بود.(1)
1) . عیون اخبار الرّضا علیه السلام ، ج 2، ص 172
مأمون اصرار داشت که آقا نماز عید را بخوانند. امام رضا علیه السلام فرمودند: «با شما شرط کرده بودم که در هیچ کاری دخالت نکنم».
گفت: «میخواهم دل مردم با شما همراه شود!»
امام علیه السلام فرمودند: «مرا معذور بدارید!...»
مأمون بیشتر اصرار کرد.
امام علیه السلام فرمودند: «حالا که اصرار میکنی، بدان که من مانند جدم؛ رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم نماز عید را خواهم خواند!»
گفت: «هر طور دوست دارید؛ انجام دهید!»
جارچیها خبر را به اطلاع مردم رساندند که: «فردا نماز عید را حضرت رضا علیه السلام خواهند خواند!» آفتاب عید طلوع کرد، کوچهها و خیابانها در موج مردم گم شده بود، زنها و کودکان روی پشتبامها نشسته بودند، کارمندان و رجال دولت پشت در خانهی آقا جمع شده بودند.
ص57
حضرت غسل عید کردند، عمامهی سفیدی بر سر گذاشتند... عصایی به دست گرفتند و از خانه بیرون آمدند، پا را که در کوچه گذاشتند؛ چهار تکبیر گفتند: «الله اکبر، الله اکبر، الله اکبر، الله اکبر عَلَی مَا هَدانا، ...»
صداها در آسمان رها شد، مرو لرزید، پاهای آقا برهنه بود، رجال و لشکریان از بالای اسبها پایین پریدند، کفشها از پاها میگریختند؛ اللهاکبر... مأمون لرزید، وزیر خم شد و در گوش مأمون گفت: «اگر علیبنموسی به مصلا برسد، کار ما تمام است!»
قاصدِ مأمون، خود را به امام رضا علیه السلام رساند و گفت: «مأمون میگوید برگردید!»
مصلا در حسرت نمازی از جنس نماز رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم مانده بود...(1)
1) . اصول کافی، کتاب الحجّه، ج 2، ص 407
مأمون شایستگی امام رضا علیه السلام را برای رهبری جهان اسلام رسماً تأیید کرده بود.
علویان که پراکنده و دستهدسته بودند، متحد شده بودند. تریبون عظیم خلافت در اختیار امام علیه السلام قرار گرفته بود و دوستان ایشان از انزوا خارج شده بودند.(1)
شاعران در مدح حضرت شعر میگفتند و عالمان با آزادی در محضر ایشان حضور مییافتند.
امام رضا علیه السلام از حاشیهی جهان اسلام به متن آن انتقال یافته بودند. نام علیبنموسیالرضاC و سخنان ایشان نقل تمام محافل بود. مأمون از کار خودش خیلی پشیمان شده بود اما دیگر دیر بود...
1) . طبری، ج7، ص 140
"حسنبن بشّار" میگوید:
امام رضا علیه السلام فرمودند: «عبدالله، محمد را میکشد!» گفتم: «یعنی میفرمایید عبداللهبنهارون(مأمون) محمدبن هارون (امین) را میکشد؟!»
حضرت فرمودند: «بله؛ عبدالله که در خراسان است، محمدبنزبیده را که در بغداد است، خواهد کشت!»
مدتی گذشت؛ آنچه را که فرموده بودند، دیدم!(1)
1) . اعلام الوری، ص 323
حسینبنموسی؛ برادر امام رضا علیه السلام میگوید: در جمع تعدادی از جوانان بنیهاشم، دور امام رضا علیه السلام را گرفته بودیم. "جعفر علوی" از کنار ما رد شد؛ لباسش پاره و کهنه بود، به همدیگر نگاه کردیم و خندیدیم. امام علیه السلام فرمودند: «به زودی او را خواهید دید که اموال و همراهان فراوان داشته باشد!»
یک ماه کمتر و بیشتر نگذشته بود که "جعفر علوی" حاکم مدینه شد. وضعش خیلی خوب شد و هر روز او را میدیدیم که میرود و عدهی زیادی نوکر و حشم و خدم همراهش هستند.(1)
1) . همان
حسینبنموسیبن جعفر علیهم السلام میگوید:
روزی آفتابی همراه امام رضا علیه السلام از شهر بیرون آمدیم تا سری از املاک آن حضرت بزنیم؛ امام فرمودند: «آیا با خودتان بارانی آوردهاید؟»
گفتیم: «نه؛ هوا آفتابی است، از باران هم خبری نیست، چه نیازی به بارانی؟!»
امام فرمود: «من که بارانی برداشتهام...»
هنوز اندکی نرفته بودیم که هوا ابری شد و باران شدیدی باریدن گرفت و همهی ما خیس آب شدیم!(1)
1) 1. همان
مسافر میگوید:
با امام رضا علیه السلام در منا بودیم که یحییبن خالد برمکی به همراه تعدادی از اقوامش سوار بر مرکب از کنار ما رد شدند. گرد و خاکی راه انداخته بودند به طوریکه گرد و غبار، سر و صورت ما را خاکی کرد.
امام رضا علیه السلام فرمودند:
«بیچارهها نمیدانند که امسال چه بر سرشان خواهد آمد!»
امام علیه السلام وقتی تعجب مرا دیدند، انگشت اشاره و وسطی خودشان را به هم چسباندند و فرمودند: «عجیبتر اینکه من و هارون مثل این دو تا خواهیم بود!»(1)
همان سال هارون، برامکه را قتل عام کرد.
1) 1. همان، ص 326
حمزةبن جعفر میگوید:
هارون از مسجدالحرام بیرون آمد، امام رضا علیه السلام فرمودند:
«چقدر خانههای ما دور و همسایگیمان نزدیک است ای توس! ای توس! ای توس! بهزودی من و او(هارون) را همسایه خواهی کرد!»(1)
1) . همان
"محمد دیباج" در مکه در برابر حکومت مأمون شورش کرد؛ بیعت مأمون را شکست و خود را خلیفه خواند.
امام رضا علیه السلام نزد او رفتند و فرمودند:
«عموجان! پدرت[امام صادق علیه السلام ] و برادرت [امام کاظم علیه السلام ] را تکذیب مکن؛ زیرا این کار[خلافت تو] به سرانجام نمیرسد!» محمد دیباج سخن امام را نپذیرفت. سپاهیان مأمون به فرماندهی جلودی از راه رسیدند و جنگ در گرفت. محمد دیباج و نیروهایش شکست خوردند. محمد دیباج از جلودی امان خواست، او هم به محمد امان داد به این شرط که در حضور مردم اظهار ندامت کند.
محمد در مکه بالای منبر رفت، مجبور شد حرفش را پس بگیرد و گفت: «مردم! خلافت حق مأمون است، نه حق من!»(1)
1) . بحارالانوار، ج 12، ص 13
مأمون به گروهی از مزدوران خود گفته بود در حمام سرخس منتظر امام رضا علیه السلام و "فضلبنسهل" (وزیر مأمون) باشند و به محض اینکه وارد شدند؛ آنها را بکشند...
او دعوتنامهای برای امام علیه السلام و فضلبنسهل فرستاد که: «دوست دارم همراه فضل در معیّت شما به حمام برویم!»
امام نوشتند: «من دیشب رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم را در خواب دیدم که فرمود: "علیجان! فردا به حمام نرو!" بنابراین من صلاح نمیدانم که تو یا فضل فردا به حمام بروید».
مأمون نوشت: «سید من! شما راست گفتید، رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم هم راست گفت؛ من فردا به حمام نخواهم رفت اما فضل، خودش میداند!»(1)
فضل به حمام رفت. دقایقی بعد فضل در خون خودش غوطهور بود.
1) . عیون اخبار الرّضا علیه السلام ، ج 2، ص 373
یحییبنمحمدبن جعفر میگوید:
«پدرم مریض شد. حضرت رضا علیه السلام به عیادت او آمد. عمویم اسحاق نشسته بود و خیلی گریه میکرد. امام رضا علیه السلام به من فرمودند:
"عمویت چرا گریه میکند؟"
گفتم: "به خاطر برادرش که دارد میمیرد، گریه میکند".
امام فرمودند: "عمویت قبل از پدرت خواهد مرد!"
پدرم خوب شد و مدتها زندگی کرد و عمویم پیش از پدرم مرد».(1)
1) . همان، ج 1، ص 223
"محمدبن سنان" میگوید: به امام رضا علیه السلام گفتم: «هارون همهی مخالفانش را کشته است، شما هم اصلاً احتیاط نمیکنید و حرفتان را بیپروا میزنید؛ میدانید که از شمشیر هارون خون میچکد!»
امام فرمودند: «جدّم رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم فرمود: «اگر ابوجهل یک مو از سر من کم کرد، من پیغمبر نیستم؛ من هم میگویم اگر هارون یک مو از سر من کم کرد، من امام نیستم!»(1)
1) . بحارالانوار، ج 49، ص 59
وقتی آقا میخواستتند از مدینه به سمت مرو حرکت کنند، اقوام وخویشان خود را جمع کردند و فرمودند: «برای من گریه کنید!»(1)
صدای شیون و فریاد از خانهی امام رضا علیه السلام بلند شد؛ آنها فهمیدند که دیگر آقا را نخواهند دید.
حضرت، دست پسرشان امام جواد علیه السلام را گرفتند، او را به کنار قبر رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم آوردند و گفتند: «یا رسول الله! ابوجعفر(امام جواد علیه السلام ) را به تو میسپارم!» امام جواد علیه السلام گریه کردند و گفتند: «بابا! به خدا قسم تو داری نزد خدا میروی که مرا به جدّم سپردی!»(2)
"محمدبناسماعیل بزیع" میگوید: از حضرت رضا علیه السلام پرسیدم: «آیا امامت به دایی یا عموی امام منتقل میشود؟» حضرت فرمودند: «خیر» گفتم: «به برادر چطور؟» فرمودند: «خیر» گفتم: «پس در این صورت امام بعد از شما کیست؟» فرمودند: «فرزندم». تعجّب کردم؛ امام تا آن موقع فرزندی نداشتند!(1)
1) . اخبار و آثار امام رضا علیه السلام ، ص 411
ام--ام رض--ا علیه السلام ب--رای بعض-ی از دوس--تان خود نوشتند: «از احمدبنسابق ملعون سرشکافته دوری کنید!»
هیچکس نمیدانست سر او شکافته است! روزی احمد سرش را برهنه کرد؛ همه شکاف سرش را که در زیر موهایش پنهان بود دیدند. او واقفی بود و در اواخر عمر به شرابخواری و گناه گرفتار شده بود.(1)
1) . همان، ص 782
روزی مأمون به امام رضا علیه السلام گفت: «ان شاءالله به بغداد میرویم و چنین و چنان میکنیم!»
امام رو به مأمون کردند و فرمودند: «تو به بغداد خواهی رفت!»
وقتی مجلس خلوت شد از امام علیه السلام پرسیدم: «قصهی بغداد چه بود؛ مگر شما به بغداد نمیروید؟!»
حضرت فرمودند: «مرا به بغداد چه کار؟! نه من بغداد را میبینم و نه بغداد مرا خواهد دید!»(1)
و امام در مسیر بغداد؛ در توس شهید شدند
1) . عیون اخبار الرّضا علیه السلام ، ج 2، ص 471
.
پیشوای مسیحیان بود. او را به نام"جاثلیق" صدا میزدند. با عالمان مسلمان بحث میکرد که شما و ما نبوت عیسی علیه السلام را قبول داریم؛ همهی ما میگوییم عیسی علیه السلام زنده است و همهی ما میگوییم محمد صلی الله علیه و آله وسلم از دنیا رفته است. بیایید همهی ما آنچه را که مورد قبول همگان است بپذیریم و آنچه را که مورد قبول همه نیست، رها کنیم!
این موضوع را در جلسهی مأمون و در حضور امام رضا علیه السلام نیز مطرح کرد.
مأمون نگاهی به امام علیه السلام انداخت، حضرت فرمودند: «من به پیامبری عیسی علیه السلام و کتاب او و بشارتهای او به پیروانش ایمان دارم». سپس افزودند: «اما ای مسیحی! ما به عیسایی ایمان داریم که به محمد صلی الله علیه و آله وسلم ایمان دارد».(1)
1) . همان، ج 1، ص 318
امام رضا علیه السلام خطاب به "جاثلیق" فرمودند: «تنها اشکالی که بر عیسای شما داریم این است که خیلی کم نماز میخواند و روزه میگرفت!»
جاثلیق قیافهای حق به جانب گرفت و گفت: «اتفاقاً عیسی علیه السلام همهی روزها را روزه میگرفت و شبها را به عبادت میگذراند!» امام رضا علیه السلام فرمودند: «برای چه کسی روزه میگرفت و نماز میخواند؟» جاثلیق که عیسی علیه السلام را خدا میدانست، درمانده شد.(1)
1) . همان، ج 1، ص 321
یکی گفت: «چرا شما نصرانیان عیسی علیه السلام را میپرستید؟»
"جاثلیق" گفت: «کسی که مرده را زنده کند و کور مادرزاد و پیس را شفا دهد، مستحق پرستش است!»
امام رضا علیه السلام فرمود: «"یسع علیه السلام " (از پیامبران بنیاسراییل) روی آب راه میرفت و کور مادرزاد و پیس را شفا میداد، "حزقیل علیه السلام " سی و پنج هزار نفر را که شصت سال از مرگشان گذشته بود زنده کرد...
"ابراهیم علیه السلام " مرغهای سربریده و قطعه شده را زنده کرد، "موسی علیه السلام "... اگر حرف تو درست باشد باید همهی این پیامبران، خدا باشند؟!»(1)
1) . المناقب، ج 2، ص 699
"سلیمان مروزی" دانشمند بزرگ علم کلام بود. نزد مأمون آمد. مأمون برای او سنگ تمام گذاشت، هدیههای بسیار به او داد و گفت:
«علیبنموسیالرضا از حجاز نزد ما آمده است؛ اگر مایلی بیا و با او مناظره کن!»
سلیمان گفت: «نمیخواهم در محضر شما و بنیهاشم از او چیزی بپرسم که نتواند جواب بدهد و در نتیجه، مقام و موقعیتش از بین برود».
مأمون لبخند شیطنتآمیزی زد و گفت: «اتفاقاً هدف من همین است؛ بیا که تو میتوانی این کار را انجام دهی!»
جلسه که برگزار شد این سلیمان بود که موقعیت خودش را از دست داده بود.(1)
1) . بحارالانوار، ج 49، ص 177
مسندالامامالرّضا علیه السلام ؛ که در تهران، قم، یمن، مشهد و بیروت چاپ شده است. این کتاب مجموعه روایاتی است که امام رضا علیه السلام از پدران خود، از رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم نقل کردهاند.
الرِّسَالَة الذَّهبِیه؛ دربارهی طب و پزشکی است و در نجف و قم چاپ شده است.
امالی الامامالرّضا علیه السلام ؛ که آن را "برادرِ دعبل خُزاعی" یعنی "علیبنعلی خُزاعی"، از امام رضا علیه السلام نقل کرده است.
کتابهای منسوب به امام رضا علیه السلام را در مجموع بیش از 20 جلد میدانند.(1)
1) . تدوین السنةالشّریفه، صص 177-182
از اهالی هندوستان بود؛ شنید مردی از مردان خدا که عرب زبان است به خراسان آمده، دوست داشت او را ببیند. راه افتاد و سراغ آن مرد خدایی را گرفت. نزد او بردندش. عربی بلد نبود؛ به زبان خود سلام کرد. جوابش را به زبان هندی دادند.
گفت: «در جستجوی شما از هند تا اینجا آمدهام».
امام رضا علیه السلام فرمودند: «درست آمدهای؛ هر چه میخواهی بپرس!»
او پرسید و امام مانند کسی که هیچگاه از هندوستان بیرون نرفته، تمام سوالاتش را با لهجهی او پاسخ گفتند!(1)
1) . بحارالانوار، ج 12، ص 15
"ابن سکیّت" عالمی بزرگ بود، از امام رضا علیه السلام پرسید: «چرا خدا موسی علیه السلام را با معجزهی ید بیضا (دست درخشان)، و عیسی علیه السلام را با معجزهی طب، و محمد صلی الله علیه و آله وسلم را با معجزهی سخن فرستاد؟»
امام رضا علیه السلام فرمودند: «خدا وقتی موسی علیه السلام را فرستاد؛ زمان، زمان سِحر و جادو بود و خدا چیزی به او داد که از عهدهی هیچیک از جادوگران ساخته نبود...
وقتی عیسی علیه السلام را فرستاد؛ روزگار پزشکی و پیشرفت علوم پزشکی بود و خدا چیزی به عیسی علیه السلام داد که از عهدهی هیچ پزشکی ساخته نبود مثل زندهکردن مرده... و وقتی محمد صلی الله علیه و آله وسلم را فرستاد؛ روزگار سخنوری بود و خدا به پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله وسلم معجزهای داد که سکهی آنان را از رونق انداخت...» "ابن سکیّت" گفت: «والله هیچکس را مثل تو ندیدهام و نخواهم دید!»(1)
1) . الاحتجاج، ج 2، ص 224
"محمدبنعیسی یقطینی" میگوید: «وقتی دیدم مردم در مورد امام رضا علیه السلام اختلاف نظر دارند، مسائلی را که از او پرسیده بودند جمع کردم؛ هجده هزار مسأله بود که به همهی آنها جواب داده بودند».(1)
نویسندهی کتاب کشفالغمّه در ج 2، ص 330 این کتاب میگوید:
«آنچه از علیبنموسیC در زمینههای مختلف علوم، حکمت، روایات، مناظره با پیروان ادیان و مکاتب، تفسیر، طب و... نقل شده است بیشتر از آن است که در شمار آید».
بسیاری از علمای اهل سنّت در کتابهای خود از محمدبنعیسی این مسائل را روایت کردهاند از جمله: "ابوبکر"؛ خطیب بغدادی در کتاب تاریخ خود، "ثعلبی" در تفسیرش، "سمعانی" در رسالهاش، "ابن معتز" در کتابش و...1) . المناقب، ج 4، ص 350
"حسنبنعلی وشاء" از واقفیان بود؛ او معتقد بود که امامت، به امام موسی کاظم علیه السلام پایان یافته و آن حضرت، آخرین امام است. او میگوید:
سوالهای زیادی را نوشته و در کتابی گرد آورده بودم که برخی از آن سوالها مربوط به روایاتی بود که از پدران علیبنموسیالرضا علیهم السلام در کتابم نوشته بودم و میخواستم با این سوال ها علیبنموسیالرضاC را آزمایش کنم. روزی کتاب را در لباسم گذاشتم و به سمت خانهی امام رضا علیه السلام رفتم. میخواستم در تنهایی کتاب را به او بدهم. وقتی به در خانهی علیبنموسیالرضاC رسیدم، جلوی در، عدهای از
مردم را دیدم که نشستهاند و مشغول گفتوگو هستند. رفتن به داخل خانه امکان نداشت. به دنبال چارهای بودم تا بتوانم وارد شوم که غلامی از خانه بیرون آمد و گفت:
«حسنبنعلیوشاء؛ پسر دختر الیاس بغدادی کدامیک از شماهاست؟» برخاستم و گفتم: «منم»
گفت: «به من دستور دادهاند که این کتاب را به تو بدهم، بیا بگیر!»
کتاب را از دست غلام گرفتم، در گوشهای نشستم و شروع به خواندن کردم. به خدا قسم در آن کتاب، مسأله به مسأله، جوابهایم داده شده بود... من دیگر واقفی نبودم».(1)
1) . عیون اخبار الرّضا علیه السلام ، ج 2، ص 229
"سلیمان جعفری" میگوید:
نزد امام رضا علیه السلام بودم. خانهی آن حضرت مملو از جمعیت بود. مردم یکییکی سوال میکردند و آن حضرت جواب میدادند. جوابها آنقدر عالی بود که در دلم گفتم: «این خانواده، شایستهی پیامبریاند!» وقتی مردم رفتند، امام رو به من کردند و فرمودند:
«ای سلیمان! امامان، عالم و بردبارند و بیخبران، آنها را پیامبر میپندارند در حالیکه امامان، پیامبر نیستند».(1)
1) . همان
"امام موسی کاظم علیه السلام " فرزندانشان را جمع کردند و فرمودند:
«این برادرتان "علیبنموسی"، "عالم آل محمد علیهم السلام " است. مسایل دینی خودتان را از او بپرسید و به هر چه میگوید عمل کنید! زیرا من از پدرم؛ "جعفر بن محمد" شنیدم که فرمود: "عالم آل محمد علیهم السلام " از نسل توست، کاش من او را میدیدم! او همنام امیرالمؤمنین؛ علی علیه السلام است».(1)
1) . اعیانالشّیعه، ج 4، ص 100
"یوحنّابنماسویه" و "جبرائیلبن بختیشوع" و دیگر پزشکان و فیلسوفان، نزد مأمون گرد آمده بودند. موضوع جلسه، مسایل پزشکی بود. امام رضا علیه السلام در طول جلسه ساکت بودند. مأمون گفت: «یا اباالحسن! شما چه میفرمایید؟»
امام علیه السلام فرمودند: «من نظریاتی دارم که آنها را خواهم نوشت».
مأمون از مرو به بلخ رفته بود. برای حضرت نوشت: «الوعده؛ وفا!» امام علیه السلام کتابی نوشت شامل علم تشریح، زیستشناسی و بهداشت، وظایفالاعضا، علمالامراض و علم تغذیه و آن را برای مأمون فرستاد. مأمون دستور داد این کتاب را با آب طلا بنویسند و نام کتاب، "رسالهی ذَهبِیه" شد.(1)
1) . "رسالهی ذهبیه"در کتاب شریف "عیون اخبار الرّضا علیه السلام "، به طور کامل درج شده و در طول تاریخ شرحهای فراوانی بر آن نوشته شده است. این رساله در عین اختصار، مهمترین اصول بهداشت، باکتریولوژی، فیزیولوژی، آناتومی و. را به زبان قابل فهم آن روزگار در خود گرد آورده است.
مأمون از امام رضا علیه السلام پرسید:
«بزرگترین و برترین فضیلتی که در قرآن برای امیرالمؤمنین؛ علی علیه السلام آمده است چیست؟»
امام علیه السلام فرمودند: «آیهی مباهله که خدا فرموده: "... فَقُل تَعالَوْا نَدعُ أبنَآءَنَا وَ أبنَآءَکُم وَ نِسَآءَنَا وَ نِسَآءَکُم وَ أنفُسَنَا وَ أنفُسَکُم ثُمَّ نَبتَهِل فَنَجعَلْ لَعنَتَ اللهِ عَلَیالکَاذِبینَ؛ ...[به مسیحیان نجران] بگو: بیایید ما پسرانمان را میآوریم؛ شما هم پسرانتان را بیاورید، ما زنانمان را میآوریم؛ شما هم زنانتان را بیاورید، خودمان هم میآییم؛ شما هم
خودتان بیایید؛ بعد همدیگر را نفرین کنیم و لعنت خدا را برای دروغگویان طلب کنیم!"(1)
عدهای از مسلمانان معتقد بودند که پیامبران؛ معصوم نیستند و احتمال خطا و گناه در مورد آنان وجود دارد. "ابن جهم" همین سوال را از امام علیه السلام پرسید. دربارهی حضرت آدم علیه السلام ، حضرت ابراهیم علیه السلام و... جواب گرفت تا رسید به یونس علیه السلام ...
پرسید: «اگر چنانکه شما میگویید پیامبران؛ معصوم هستند، پس معنی این آیه که: "وَ ذَالنّونِ اِذ ذَهَبَ مُغَاضِباً فَظَنَّ أنْ لَن نَقدِرَ عَلَیهِ...؛" [که معنای آن در نگاه اول چنین است که] یونس [وقتی دید دعایش مستجاب نشد] خشمگین شد و رفت و گمان
کرد که از حوزهی قدرت خدا بیرون رفته است..."(1)
سوره مبارکه فجر، آیهی 16
عیون اخبار الرّضا علیه السلام ، ج 1، ص 202
چیست؟»امام رضا علیه السلام فرمودند: «"ذَالنّون"؛ یونسبن متی بود، خشمگین شد و رفت اما از دست قوم خود عصبانی بود (نه از کار خدا) و "ظن" یعنی یقین داشت(نهگمان کرد) "أنْ لَن نَقدِرَ عَلَیهِ" یعنی یقین داشت که ما بر او سخت نمیگیریم(نه این که بر او قدرت نداریم یا از حوزهی قدرت ما بیرون رفته است) و این"نَقدِرَ" از قبیل این آیه است که: "وَ اَمّآ اِذَا مَاابتَلیهُ فَقَدَرَ عَلَیهِ رِزقَه...؛ اما آنگاه که خدا بندهای را امتحان کرد و بر او سخت گرفت..." 2 یعنی ترجمهی آیه این است که: "یونس یقین داشت که بر او سخت نمیگیریم"».
مأمون گفت: «آفرین یا اباالحسن!»3
1) . سوره مبارکه انبیا، آیهی 87
گناه پیش مردم، نه نزد خدا!
مأمون پرسید: پس این آیه که دربارهی پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم است و میفرماید: «لِیَغفِرَلَکَ اللهُ مَا تَقَدَّمَ مِن ذَنبِکَ وَ مَا تَأخَّرَ...؛ تا خدا گناهان گذشته و آیندهی تو را ببخشد...»(1)چه؟
امام رضا علیه السلام فرمودند: «نزد مشرکان مکه کسی گناه کارتر از پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم نبود؛ آنها 360 بت داشتند و آنها را میپرستیدند و رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم آمد و آنها را به یک خدا دعوت کرد؛ این از نظر آنان گناهی نابخشودنی بود...
اما وقتی خدا مکه را به دست پیامبرش فتح کرد، سورهی مبارکهی فتح نازل شد و این آیه آمد که معنایش آن است که: " آنان دیگر تو را گناهکار نمیدانند و در آینده نیز آنانی که تو را هنوز گناهکار میدانند، دیگر گناهکار نخواهند دانست"؛ زیرا بعضی از مشرکان مکه ایمان آورده بودند و بعضی از مکه گریخته بودند، بنابراین پس از فتح مکه، دیگر پیغمبر در نظر هیچکس از مردم، گناهکار بهشمار نمیآمد».(2)
یکی پرسید در قرآن آمده است:
«الله یستهزیء بهم؛ خدا آنها را ریشخند میکند!»
«سخرالله منهم؛ خدا آنها را مسخره میکند!»
«مکروا و مکرالله؛ آنها فریبکاری کردند، خدا نیز فریبشان داد!»
«یخادعون الله و هو خادعهم؛ ... و خدا به آنها نیرنگ زد!»
آیا ریشخندکردن، مسخرهکردن، فریب و نیرنگ با شأن خدا ناسازگار نیست؟
امام رضا علیه السلام فرمودند: «خدا ریشخند و مسخره نمیکند و فریب نمیدهد و نیرنگ نمیزند؛ بلکه کیفر کار آنان را میدهد».(1)(آنچه خدا میکند؛ کیفر و بازخورد اعمال زشت آنان است.)
1) . همان، ج 1، ص 80
پرسید: «چرا خداوند فرعون را غرق کرد در حالیکه او در آخرین لحظات عمر خودش به خدا ایمان آورد؟»
امام رضا علیه السلام فرمودند: «فرعون وقتی عذاب الهی را مشاهده کرد؛ ایمان آورد و چنین ایمانی پذیرفته نیست.(1)
1) . همان، ج 2، ص 452
«ثُمَّ لَتُسئَلُنَّ یَومَئِذٍ عَنِ النَّعیمِ؛ سپس آنروز (روز قیامت) دربارهی نعیم حتماً مورد پرسش قرار خواهید گرفت».(1)
یکی پرسید: «آیا نعیم یعنی آب گوارا، غذای دلپذیر یا خواب و استراحت خوب؟»
امام رضا علیه السلام فرمودند: «خدا نسبت به آنچه که به بندگانش ارزانی داشته سوال نمیکند و بر آنان منت نمیگذارد؛ چرا که حتی برای مردم نیز زشت است به خاطر لطفی که کردهاند بر یکدیگر منت بگذارند و چطور ممکن است کاری را که حتی از مردم هم زشت است، به خدا نسبت داد؟!
مقصود از "نعیم"، "دوستی با اهل بیت علیهم السلام " است که اگر کسی بِدان پایبند بود، به بهشت خواهد رفت و از نعیم آن برخوردار خواهد شد[و در اینباره مورد سوال قرار خواهد گرفت]».(2)
«و علامات و بالنّجم هم یهتدون؛ و علامتها و نشانههایی وجود دارد که مردم با آن نشانهها و نیز با ستاره، هدایت میشوند».
یکی پرسید: «مقصود از نشانهها و ستاره چیست؟»
امام رضا علیه السلام فرمودند: «نشانهها ماییم و ستاره، رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم است».(1)
1) . اصول کافی، ج 1، ص 156
اباصلت میگوید: «برای دیدار آقا به سرخس رفتم؛ آقا در آن جا زندانی بود. از زندانبان خواستم اجازهی ملاقات بدهد!
گفت: امکان ندارد. گفتم: چرا؟ گفت: آقا در طول شبانهروز یکسره مشغول نماز است، فقط در هنگام طلوع، قبل از ظهر و قبل از غروب، دقایقی از نماز فارغ میشود؛ تازه آن وقت هم سر جای خود مینشیند و راز و نیاز میکند.
گفتم: همان وقت اجازه بده!
اجازه داد و من به دیدار یار آشنا رسیدم».(1)
1) . عیون اخبار الرّضا علیه السلام ، ج 2، ص 180
"رجاءبنابی ضحاک"، مأمور مأمون بود. آمده بود که با سربازانش امام رضا علیه السلام را از مدینه به مرو ببرد. راه، دراز و طولانی بود. دستور داشت امام علیه السلام را زیر نظر بگیرد و گزارش کند.
او میگوید:
«به خدا هیچکس را با تقواتر از او ندیدم؛ نام خدا همواره بر لبانش بود و ترس از خدا همیشه در دلش...»
وقتی شرح عبادتهای روزانه و شبانهی امام علیه السلام را برای مأمون گفت، سری تکان داد و گفت: «این مرد بهترین انسان روی زمین و داناترین و عابدترین آنان است اما آنچه را که دیدهای به هیچکس مگو تا من، خودم آنها را برای مردم بگویم!» اما هیچوقت آن را برای کسی نگفت!(1)
1) . شرح عبادات امام رضا علیه السلام را که رجاءبنابی ضحاک تعریف کرده است، میتوانید در عیون اخبار الرّضا علیه السلام ، ج 2، ص 180 به بعد بخوانید.
امام رضا علیه السلام به یاران خود میفرمودند:
«سلاح پیامبران را همیشه همراه داشته باشید!»
گفتند: «اسلحهی پیامبران چیست؟»
حضرت فرمودند: «دعا»(1)
برای اطلاع بیشتر از دعاهای امام رضا علیه السلام به کتاب صحیفة الرّضا علیه السلام که حاوی دعاهای ارجمند آن حضرت است، مراجعه کنید.
1) . اصول کافی، ج 2، ص 368
امام رضا علیه السلام برای طلب امنیت و ایمان این دعا را زمزمه میکردند:
«یا من دلّنی علی نفسه و ذلّل قلبی بتصدیقه، اسئلک الأمن و الایمان فیالدّنیا و الآخرة؛ ای خدایی که مرا به سوی خود راهنمایی کرده و دلم را با پذیرش خود رام ساخته است؛ از تو در دنیا و آخرت امنیت و ایمان میخواهم!»(1)
1) . همان، ج 2، ص 579
"احمدبن محمدبنابینصر بزنطی" خدمت امام رضا علیه السلام رسید و گفت: «دو سال پیش، از خدا حاجتی خواسته بودم اما هنوز حاجتم برآورده نشده است، فکر میکنم خدا نمیخواهد جوابم را بدهد!»
امام علیه السلام فرمودند: «ای احمد! مواظب باش که شیطان تو را ناامید نکند!» و سپس فرمودند: «امام باقر علیه السلام میفرمودند: بندهی مؤمن از خدا حاجتی میخواهد، خدا برآوردن حاجتش را به تأخیر میاندازد تا صدای او را بشنود...».
آنگاه به احمد رو کردند و گفتند: «به من بگو: اگر من به تو قولی بدهم؛ آیا به من اعتماد میکنی؟»
احمد گفت: «فدای شما شوم! اگر به قول شما اعتماد نکنم به چه کسی میتوانم اعتماد کنم؟! شما حجت خدا در میان مردم هستید...»
حضرت فرمودند: «پس اعتمادت به خدا بیشتر از من باشد چرا که او خودش به تو وعده داده است!(1)[که از من بخواهید تا پاسختان را بدهم!]»
1) . در قلمرو آفتاب، صص 10-12
"احمدبن محمدبنابینصر بزنطی" میگوید:
امام رضا علیه السلام مرا به دنبال کاری فرستادند؛ دستور دادند سوار مرکب آن حضرت شوم، شب نیز مرا مهمان کردند و در خانهی حضرت خوابیدم. وقتی وارد بستر شدم با خودم گفتم: «چه کسی از من بهتر؟ امام رضا علیه السلام مرا به دنبال کاری فرستادند، مرا سوار بر مرکب خود کردند، شب مرا مهمان کردند و حالا هم در خانهی حضرت خوابیدهام!»
در این فکر بودم که صدای حضرت را شنیدم؛ در چارچوب در ایستادند، رو کردند به من و فرمودند: «ای احمد! امیرالمؤمنین؛ علی علیه السلام روزی به عیادت «صعصعة بن صوحان» (از اصحاب خاص خودش) رفت و وقت برگشتن فرمود: «ای صعصعه! عیادت مرا وسیلهی فخرفروشی به قوم و خویش خودت قرار نده!»(1)
امام رضا علیه السلام این حدیث را فرمودند و رفتند...
1) . المناقب، ج 4، ص 335
دربارهی امام رضا علیه السلام میگویند:
«در تابستان روی حصیر مینشستند و در زمستان روی پلاس، لباسهای درشت و زبر میپوشیدند اما وقتی در جمع مردم حاضر میشدند، لباسهای قیمتی میپوشیدند و خود را در انظار، مزیّن جلوه میدادند».(1)
1) . اخبار و آثار امام رضا علیه السلام ، ص 55
"ابراهیمبن عباس" میگوید:
هرگز ندیدم که حضرت رضا علیه السلام دربارهی کسی سخن ناروا بگویند.
هر کس با ایشان صحبت میکرد آن حضرت با دقت به حرفهایش گوش میدادند و هرگز سخن کسی را قطع نمیکردند.
خواستههای مردم را تا آن جا که توانایی داشتند برآورده میکردند.
هرگز در نزد دیگران پای خود را دراز نمیکردند.
هرگز در مقابل همنشین خود تکیه نمیدادند.
هیچگاه به خدمتکاران و زیردستانِ خود سخن بد نمیگفتند.
بلند نمی خندیدند و خندهی حضرت فقط تبسم بود.
سفرهی غذا که آماده میشد، دستور میدادند تمام خدمتکاران و غلامان، سر سفره، حاضر شوند؛ حتی متصدیان اصطبل نیز سر سفره با ایشان غذا میخوردند.
شبها کمتر میخوابیدند؛ بیشترِ شب را بیدار میماندند و بعضی از شبها اصلاً نمیخوابیدند.
زیاد روزه میگرفتند؛ سه روز در هر ماه را حتماً روزه میگرفتند.
به مردم زیاد احسان میکردند.
به صورت پنهان به مردم صدقه میدادند و انفاق میکردند.
در شبهای تاریک و ظلمانی بیشتر صدقه میدادند و انفاق میکردند و هر کس بگوید کسی را مثل امام رضا علیه السلام دیده است، باور نکنید!(1)
1) . همان، صص 64- 65
"سفیان ثوری" که مردی پشمینهپوش بود و به آن افتخار میکرد، در جلسهای کنار امام رضا علیه السلام نشست، نگاهی به لباس امام علیه السلام انداخت؛ لباس آن حضرت از جنس خز بود، قیافهای حق به جانب گرفت و گفت: «کاش لباسی ارزانتر از این میپوشیدید!!!»
امام با مهربانی دست سفیان را گرفتند و آن را داخل آستین لباس کردند، دست سفیان زمختی لباس پشمینه را در زیر لباس خز احساس کرد.
سفیان متحیر ماند و امام علیه السلام فرمودند:
«سفیان! لباس خز برای خلق است و لباس پشمی، برای حق!»(1)
در تاریخ اسلام به گروهی بر میخوریم که به نام"ملامتیه" یا "خاکساریه" مشهورند؛ از نظر آنان ژندهپوشی و ناخوشایند جلوه کردن در نظر مردم، یکی از اصول سلوک و معرفت بود و برخی از آنان در این راه به شدت افراط میکردند.
1) . عیون اخبار الرّضا علیه السلام ، ج 2، ص 178
"عبداللهبنصلت" از قول مردی از بلخ میگوید: در سفر خراسان همراه امام رضا علیه السلام بودم؛ سفره را که پهن کردند، خدمتکاران آن حضرت که بعضی هم سیاه بودند، کنار سفره نشستند و مشغول خوردن شدند.
آرام به حضرت گفتم: «کاش برای اینها سفرهای دیگر میانداختند!»
امام علیه السلام ناراحت شدند و فرمودند: «خدای ما یکی است، پدر و مادر همهی ما یکی است و معیارمان، اعمال ماست».(1)
1) . بحارالانوار، ج 12، ص 18
دربارهی امام رضا علیه السلام میگویند:
وقتی سر سفره مینشستند، سینی بزرگی میآوردند؛ آقا از بهترین غذاهای سفره برمیداشتند و در سینی میگذاشتند، سینی که پر میشد، دستور میدادند که آن را ببرند و به بینوایان بدهند. وقتی سینی را میبردند، حضرت این آیات را تلاوت میکردند: «فَلَا اقتَحَمَ العَقَبَةَ* وَ مَآ اَدریکَ مَالعَقَبَةُ* فَکُّ رَقَبَةٍ* اَو اِطعامٌ فِی یَومٍ ذی مَسغَبَةٍ* یَتیماً ذا مَقرَبَةٍ* اَو
مِسکیناً ذا مَترَبَةٍ؛ او گردنه را نمیپیماید! گردنه چیست؟ آزاد کردن انسانی اسیر یا غذا دادنی در روز گرسنگی و سختی به یتیمی از خویشاوندان یا به بینوایی خاکنشین»(1)
و بعد لقمهای بر میداشتند؛(2)یعنی اول بینوایان، بعد خودمان!
"احمدبن محمدبنابینصر بزنطی" میگوید:
«در قادسیه به استقبال حضرت رضا علیه السلام رفتم؛ قرار شد امام در قادسیه بمانند، پس به من فرمودند: «برایمان اتاقی اجاره کن که دو در داشته باشد؛ یک درِ آن به حیاط باز شود و درِ دیگر آن، به بیرون!» میخواستم علت را بپرسم که فرمودند: «برای اینکه مراجعهکنندگان بتوانند به راحتی رفت و آمد کنند».(1)
1) . مسند الامام الرّضا علیه السلام ، ج 1، صص 153- 160
در میان عربها رسم این بود که برای احترام به دیگران آنان را با "کنیه" صدا میزدند؛ ابوعلی، ابوالحسن یا امّعلی، امالحسن و... امام رضا علیه السلام هیچگاه فرزند خود را به اسم صدا نمیزدند و به ایشان که در هنگام شهادت حضرت، هفت ساله بودند، "ابوجعفر" میگفتند.
امام رضا علیه السلام با غلامان خود نیز همینگونه رفتار میکردند.(1)
1) . کنیه؛ یعنی نامی که با «أب= پدر» یا «اُم= مادر» آغاز میشود.
آقا؛ امام رضا علیه السلام برای فرزندشان نوشتند: «به من خبر رسیده وقتی که میخواهی از خانه بیرون بروی، غلامان، تو را از درِ اصلی خانه نمیبرند؛ آنها در نظر دارند که خیر تو، به کسی نرسد و به نیازمندان منتظر، کمک نکنی! از این به بعد به حقّی که در گردن تو دارم، باید همیشه از درِ اصلی وارد و خارج شوی و همیشه مقداری پول همراه داشته باشی تا هر کس کمک خواست به او کمک کنی... پولت را در راه خدا خرج کن و از فقر و ناداری نترس!»(1)
1) . وسائل الشیعه، ج 9، ص 463
وقتی امام از مدینه به مرو آمدند، مأمون آن حضرت را به کاخ خود دعوت کرد. دربانان و پردهداران کاخ پیش آمدند، پردهها را کنار زدند و به رسم دربار از آن حضرت استقبال کردند اما وقتی فهمیدند که مأمون میخواهد امام را ولیعهد خود کند، با همدیگر توطئه کردند که بار دیگر به آن حضرت احترام نگذارند و نسبت به ایشان بیاعتنایی کنند.
روز بعد وقتی امام علیه السلام آمدند، تحت تأثیر عظمت آقا قرار گرفتند و ناخودآگاه تشریفات معمول را دوباره انجام دادند اما بعد همدیگر را سرزنش کردند که قرار ما این نبود...
بنابراین همقسم شدند که بار دیگر به آن حضرت احترام نگذارند!
روز بعد که امام علیه السلام آمدند، کسی پرده را کنار نزد تا امام وارد شوند، ناگهان بادی وزیدن گرفت، پرده بالا رفت، حضرت که داخل شدند، باد ایستاد و پرده فرو افتاد و در هنگام رفتن نیز دوباره باد وزیدن گرفت، پرده کنار رفت و امام که رفتند، پرده فرو افتاد.
از آن پس مأموران به محض دیدن امام رضا علیه السلام ، پرده را بر می چیدند و به آقا احترام میگذاشتند.(1)
1) . الامام علیبنموسیالرّضاC، ص 26، به نقل از الاتحاف بحبّ الاشراف
خادم امام موسی کاظم علیه السلام میگوید:
در مسیر خراسان همراه امام رضا علیه السلام بودیم. بیابان، بیانتها بود و خورشید سوزان، آب تمام شده بود، داشتیم از تشنگی میمردیم؛ نزد امام رضا علیه السلام رفتیم، جایی را در آن نزدیکی نشانمان دادند و فرمودند: «بروید؛ آن جا آب هست!» رفتیم آن جا؛ چشمهای پُر آب بود. تمام اهل کاروان سیراب شدند و به چارپایان نیز آب دادیم.
از دست مرگ فرار کرده بودیم، سیراب برگشتیم، وقت رفتن گفتیم برویم مقداری دیگر آب برداریم.
رفتیم؛ اما از چشمه خبری نبود!(1)
1) . عیون اخبار الرّضا علیه السلام ، ج 2، ص 216
وقتی امام رضا علیه السلام به دهسرخ رسیدند، نزدیک ظهر بود. گفتند: «وقت نماز است». امام علیه السلام فرمودند: «مقداری آب بیاورید!» به همدیگر نگاه کردند و گفتند: «آب نداریم».
امام با دستهای مبارک، خاکها را کنار زدند و آب جوشید!
اثر آن آب، هنوز هم باقی است!(1)
1) . همان، ص 376
امام رضا علیه السلام در کوهسنگی به صخرهای تکیه زدند و فرمودند:
«خدایا! این کوه را برای مردم سودمند گردان و به آنچه که از این کوه میتراشند و به آنچه که در ظرفهای تراشیده از این کوه میریزند، برکت ده! و...»(1)
قرنهاست که مردم از آن کوه، ظرفهای سنگی میسازند.
1) . همان، ج 2، ص 131
در خانهی امام رضا علیه السلام بودم، به شدت تشنه بودم اما خجالت میکشیدم که در میان مجلس، آب بخواهم.
امام علیه السلام فرمودند: «آب بیاورید!» آوردند، حضرت اندکی نوشیدند، رو به من کردند و فرمودند: «ای محمد؛ بخور که سرد است!»(1)
1) . همان، ج 2، ص 204
"حسنبنعلی وشاء" میگوید:
از کوفه روانهی خراسان شدم؛ وقت رفتن دخترم آمد و گفت: «پدرجان! این پارچه را بگیر، آن را بفروش و از خراسان برایم فیروزه بخر!» وقتی به مرو رسیدم یکی از خادمان امام رضا علیه السلام آمد و گفت: «پارچهای بده که یکی از رفقایمان را که از دنیا رفته، با آن کفن کنیم!»
گفتم: «ندارم».
خادم حضرت رفت ولی دوباره برگشت و گفت: «مولای ما به تو سلام رساندند و فرمودند: "همراه تو در فلان انبان، پارچهای هست که دخترت به تو داده و گفته است برای من با آن فیروزه بخر!"(1)
آن را بده؛ این هم پولش!»
1) . المناقب، ج 4، ص 341
قحطی و تشنگی رمق مردم را گرفته بود، مأمون هم بیچاره شده بود که با این ملّت گرسنه و فقیر چه کند؟! دست به دامن امام رضا علیه السلام شد که: «از خدا بخواه بارانی ببارد!»
امام علیه السلام فرمودند: «باشد؛ روز دوشنبه دعا خواهم کرد!...»
مأمون فرمان داد: «اعلام کنید مردم روز دوشنبه برای دعای باران بیایند! علیبنموسی میخواهد دعا کند!»
جارچیان جار زدند.
دوشنبه از راه رسید. مردم به صحرا هجوم آوردند، امام علیه السلام روی منبر رفتند، صحرا از مردم موج میزد و آسمان از صدای تکبیر سرشار بود.
حضرت پس از حمد و ثنای الهی فرمودند: «خدایا! پروردگارا! تو به ما اهل بیت عظمت بخشیدی و مردم بر اساس دستور تو به ما
متوسل شدهاند، امید به کرم و مهر تو بستهاند و از تو توقع احسان و نعمت دارند. خدایا! بر آنان بارانی سودمند، فراوان، بیخطر و بیضرر بباران و چنان کن که آغاز باران وقتی باشد که آنان از اینجا رفته و به خانههایشان رسیده باشند!»
باد وزیدن گرفت، آسمان را ابر پوشاند و رعد و برق شد...
مردم برگشتند که بروند، امام علیه السلام فرمودند: «این ابر برای شما نیست، بمانید!...»
ابرها یکی پس از دیگری آمدند و رفتند...
ابر دیگری آمد، امام علیه السلام دستور رفتن دادند و از منبر پایین آمدند.
مردم شتابان به سوی خانهها رفتند...
باران بارید و بارید...(1)
آسمان در آیینهی صحرا منعکس شده بود...
1) . عیون اخبار الرّضا علیه السلام ، ج 2، ص 165
سرخس، وطن "فضلبن سهل" بود. کشتهشدن او به دست نوکران مأمون، خون مردم را به جوش آورده بود؛ آتش برداشتند تا کاخ مأمون را به آتش بکشند، نگهبانان درها را بستند، جمعیت خشمگین به پشت درها رسیده بودند، مأمون میلرزید، دست به دامن امام رضا علیه السلام شد که: «آقا جان! کاری بکن!»
امام علیه السلام برخاستند، پیش مردم رفتند و اشارهای کردند؛ مردم متفرق شدند! خطر از بیخ گوش مأمون رد شده بود.(1)
1) . همان، ج 2، ص 146
امام رضا علیه السلام دعا کرده بودند؛ باران فراوانی باریده بود، دشت پر از گل و سبزه شده بود، در مزرعهی دلهای مردم، امید جوانه زده بود؛ بهار بود...
علفهای هرز هم اما رشد کرده بودند، خاربنها هم قد کشیده بودند...
مأمون خیلی پشیمان بود. یکی از کوردلان نزد مأمون آمد و گفت: «اجازه بده علیبنموسی را پیش مردم خوار و خفیف کنم!...»
قند توی دل مأمون آب شد: «باشد؛ هر کاری میخواهی بکن!»
گفت: «پس بفرمایید رجال مملکت، سرداران لشکر، قضات و فقها جمع شوند!»
مجلس جای سوزن انداختن نداشت. همهی آدمهای مهم آمده بودند. مردک گفت: «ای علیبنموسی الرّضا! مردم قصهها بافتهاند؛ مثلاً همین باران چند روز پیش... میگویند در اثر دعای تو بوده است! به دعا ربطی نداشته؛ فصل باران است. معجزهی چی و کارِ چی؟! ما که میدانیم تو هر چه داری، از امیرالمؤمنین؛ مأمون داری...
تو از باران سوء استفاده کردهای؛ انگار ابراهیم خلیل هستی که پرندهها را زنده کردی! اگر راست میگویی این دو شیر را که روی پرده نقاشی شدهاند زنده کن تا مرا بخورند!...»
نگاه آقا به سمت پرده چرخید و گفتند: «این بدکار را بگیرید!»
پرده جنبید؛ دو شیر جهیدند...
از مردک اثری نبود؛ انگار اصلاً نبوده است!(1)
1) . المناقب، ج 3، ص 443
"ریّانبنصلت" میگوید:
میخواستم از خراسان به عراق بروم؛ باید با امام رضا علیه السلام خداحافظی میکردم. با خودم گفتم: «میروم خداحافظی میکنم و یک پیراهن از حضرت میگیرم تا مرا در آن کفن کنند. چند درهم هم میگیرم تا برای دخترانم انگشتر تهیه کنم». رفتم، وقت خداحافظی به شدت گریهام گرفت؛ از پیراهن و درهم فراموش کردم، به راه افتادم، چند قدمی نرفته بودم که امام علیه السلام صدا زدند: «ای ریّان! دلت نمیخواهد یکی از پیراهنهایم را به تو بدهم تا برای خودت کفن درست کنی؟! دلت نمیخواهد چند درهم به تو بدهم که برای دخترهایت انگشتر تهیه کنی؟!»(1)
1) . اخبار و آثار امام رضا علیه السلام ، ص 380
میگوید در منا امام رضا علیه السلام را دیدم و گفتم: «قربانت گردم! وضع خانوادگی ما خیلی خوب بود، خدا همهی نعمتها را از ما گرفت، حالا نیازمند کسانی شدهایم که روزی، به در خانهی ما میآمدند».
امام علیه السلام فرمودند: «آیا دوست داری همهی دنیا را به تو بدهند و مانند ستمکاران زندگی کنی؟»
گفتم: «نه به خدا!...»
لبخند امام، آرامش فقر همراه با ایمان را به من هدیه کرد!(1)
1) . الفوائد الرّجالیه، ج 1، ص 214
"علیبن خطّاب"، واقفی بود. میگوید: «امام رضا علیه السلام را در عرفه دیدم که همراه گروهی از علویان بودند. تب داشتم، حالم خیلی بد بود و داشتم از تشنگی میمردم!
امام علیه السلام ایستادند و به یکی از غلامان خود چیزی گفتند که نفهمیدم. غلام مقداری آب آورد، حضرت نوشیدند، بقیهی آن را روی سرشان ریختند و دوباره به غلام چیزی گفتند.
غلام برایم آب آورد و گفت: "تب داری؟" گفتم: " آری!"
گفت: "بخور!"
خوردم؛ تبم قطع شد، انگار که آب روی آتش بود».(1)
1) . بحارالانوار، ج 49، ص 61
درد چشم امانم را بریده بود که خدمت امام رضا علیه السلام رفتم. ماجرا را گفتم. کاغذی برداشتند، چیزی در آن نوشتند و فرمودند: «نزد فرزندم؛ "ابوجعفر" برو!»
به همراه خادم، نزدم امام جواد علیه السلام رفتیم که کودکی خردسال بودند؛ امام جواد علیه السلام نامه را خواندند، سرشان را به طرف آسمان بلند کردند و چیزی گفتند.
درد از چشمم پرید، انگار که دردی نبوده است!(1)
1) . اخبار و آثار امام رضا علیه السلام ، ص 729
روز عرفه بود؛ امام رضا علیه السلام هر چه داشتند به بینوایان دادند. "فضلبنسهل"؛ وزیر مأمون که از این کار خوشش نیامده بود گفت: «این که ضرر بزرگی است!»
امام علیه السلام فرمودند: «خیر؛ این سودِ خالص است. هرگز چیزی را که برای خدا دادهای و در مقابل آن پاداش و کرم خدا را دریافت کردهای، زیان و ضرر مدان!»(1)
1) . مستدرک الوسائل، ج 5، ص 235
مرد وارد خانهی امام رضا علیه السلام شد، بر آن حضرت سلام کرد و گفت: «من از دوستان شما و دوستان پدران شما هستم. داشتم به سفر حج میرفتم، پولم تمام شد، راه رفتن و برگشتن ندارم، اگر ممکن است لطف کنید پولی به من بدهید تا به شهر و دیار خودم برگردم؛ قول میدهم وقتی به شهر خودم رسیدم هر چه به من دادهاید، از جانب شما صدقه بدهم!»
امام رضا علیه السلام فرمودند: «خوشآمدی؛
بنشین!» ساعتی بعد مردم
همه رفتند و تنها "سلیمان جعفری" و "خیثمه" ماندند. امام علیه السلام از آنها اجازه طلبیدند و به داخل اتاق رفتند. لحظاتی گذشت، از
داخل اتاق فرمودند: «آن مرد خراسانی کجاست؟» مرد خراسانی برخاست و نزدیک در اتاق رفت. دست آقا از لای در بیرون آمد و فرمودند: «این دویست دینار را بگیر و خرج کن؛ لازم هم نیست آنها را از جانب من صدقه بدهی!»
مرد بسیار شادمان شد؛ دست آقا را بوسید و رفت. سلیمان به امام علیه السلام عرض کرد: «شما که این همه لطف در حق این بندهی خدا کردید، چرا روی خودتان را از او پوشاندید؟!»
امام رضا علیه السلام فرمودند: «این کار را برای آن کردم که ترسیدم خفّت درخواست از دیگران را در رخسارش مشاهده کنم!...»(1)
1) . بحارالانوار، ج 12، ص 28
بینوایی نزد امام رضا علیه السلام آمد و گفت: «به اندازهی آقاییتان به من کمک کنید!»
امام علیه السلام فرمودند: «امکان ندارد!»
فقیر متوجه اشتباهش شد و گفت: «به اندازهی مروّت من به من کمک کنید!»
لبخندی نمکین در چهرهی امام نقش بست، آنگاه فرمودند: «این امکان دارد!»
دستهای بینوا گنجایش بیش از دویست دینار طلایی را که امام به او بخشیده بود، نداشت.(1)
1) . المناقب، ج 4، ص 361
بعد از نماز صبح به در خانهی امام رضا علیه السلام رفتم. امام از خانه بیرون آمدند، نگاهم که به چهرهی امام افتاد خجالت کشیدم چیزی بگویم، سلام کردم، امام ایستادند، نگاه مهربان و پرسشگر حضرت زبانم را باز کرد و گفتم: «قربانت گردم! فلانی از من طلبکار است، دست از سرم بر نمیدارد، آبرویم را برده است...»
امام علیه السلام فرمودند: «همینجا بنشین تا من برگردم!»
غروب شده بود، ماه رمضان بود، نماز خواندم و با خودم گفتم بروم؛ نشستن فایدهای ندارد. برخاستم. امام از در وارد شدند. عدهی زیادی دور
آقا را گرفته بودند و ایشان به همه کمک میکردند. همراه حضرت به داخل خانهشان رفتم. امام علیه السلام فرمودند: «فکر نمیکنم افطار کرده باشی؟»
گفتم: «نه». دستور دادند برایم غذا آوردند. پس از افطار فرمودند: «متکا را بردار! هر چه پول بود، مال توست». مقداری پول زیر متکا بود، برداشتم. به یکی از غلامان خود فرمودند که مرا به خانهام برساند. چراغ را روشن کردم و دینارها را شمردم؛ 48 دینار بود، من 28 دینار بدهکار بودم. نوشتهای کوچک در میان پولها بود که: «بیست دینار دیگر مال خودت!»(1)
1) . بحار الانوار، ج 12، ص 28
"دعبل" میگوید: خدمت امام رضا علیه السلام رفتم. حضرت به من هدیهای دادند، گرفتم و تشکر کردم.
امام علیه السلام فرمودند: «چرا شکر خدا نکردی؟!»
شرمنده شدم و نزد امام جواد علیه السلام رفتم. ایشان هم هدیهای به من دادند. گرفتم و گفتم: «الحمدلله!» امام جواد علیه السلام فرمودند: «حالا مؤدب شدی!»(1)
1) . همان، ص 411
شب تیره و تار بود؛ ستارهها نقابی از ابر تیره بر چهره کشیده بودند، دل آسمان از تپش ایستاده بود. "هرثمه" از درد به خود میپیچید، هراسی مبهم دلش را در هم میفشرد. صدای در بلند شد؛ از جا پرید، قاصد امام رضا علیه السلام بود.
«بیا! آقا تو را خواستهاند...»
«خدایا! این وقت شب؟»
خود را در محضر امام علیه السلام یافت.
امام علیه السلام فرمودند: «ای هرثمه! وقت کوچ من به سوی خدای تعالی و هنگام دیدار من با جدّم و پدرانم فرا رسیده است؛ کتاب به پایان خود رسیده است؟...»
اشک در چشمان هرثمه چرخی زد و فرو بارید. در نگاه پرسشگر و گریانش همه چیز یکباره تاریک شد...
امام رضا علیه السلام ادامه دادند: «این طغیانگر، عزمش را جزم کرده که مرا با انگور و انار مسموم کند؛ انگور را به وسیلهی نخ و سوزن مسموم
خواهد کرد و انار را توسط غلامی که دستش مسموم است، برایم دانه میکند...
وقتی از دنیا رفتم به تو خواهد گفت: من او را با دست خودم غسل میدهم! تو از جانب من به او بگو: علیبنموسیالرضاC به من گفت که به مأمون بگو: کاری به غسل و کفن من نداشته باش که اگر چنین کاری انجام دهی، عذابی که خدا با تأخیر برایت مقرّر کرده، به سرعت دامنت را خواهد گرفت...
وقتی این را به مأمون گفتی او از غسل دادن من صرفنظر خواهد کرد...».
امام علیه السلام ادامه دادند: «مأمون به خانهی خود خواهد رفت و در نقطهای که مشرِف بر جایگاه غسل من باشد، خواهد نشست تا بتواند نظارهگر غسل من باشد! تو هیچکاری دربارهی غسل من انجام نده! خیمهای سفید خواهی دید که در گوشهای از خانه برپا شده است، خیمه را که دیدی مرا با همان لباسهایی که بر تن دارم بردار، بدنم را پشت خیمه بگذار و به داخل خیمه نگاه نکن که هلاک خواهیشد!...
وقتی خیمه بالا رفت مرا خواهی دید که در کفن پیچیده شدهام!
وقتی مأمون بخواهد قبر مرا حفر کند، قبر پدرش را قبلهی قبر من قرار خواهد داد اما هرگز چنین نخواهد شد! سنگی پیدا خواهد شد که هر چه کلنگ بر آن بزنند، به اندازهی ناخنی از آن کنده نخواهد شد! آنگاه از جانب من به آنان بگو در سمت قبلهی قبر هارون کلنگی بزنند؛ وقتی این کار را کردند قبری
آماده خواهند دید که ضریحی آماده دارد! قبر که باز شد مرا در درون آن مگذار تا آبی سفید از ضریحش فوران کند و قبر را پُر نماید. وقتی آب فرو نشست، بدنم را در آن بگذار و آن ضریح را لحد من قرار ده!»(1)
دل کوچه گرفته بود. آسمان سرِ باریدن داشت. هرثمه تا صبح در کوچههای اشک سفر کرد. فردا، روز باران؛ نه، روز توفان بود...
1) . عیون اخبار الرّضا علیه السلام ، ج 2، ص 244-245
طلوع آن روز، رنگ غروب داشت!
نبض کوچه از حرکت ایستاده بود. سناباد بوی فاجعه میداد. مأمون کسی را به دنبال امام فرستاد. خورشیدِ خورشیدها در خانهی مأمون طلوع کرد اما ظلمتکده سر آشتی با نور نداشت! مأمون سعی کرد صمیمیتر از هر روز به نظر برسد؛ برخاست و پیشانی امام علیه السلام را بوسید، در کنار امام نشست و به نوکرش گفت: «انار و انگور بیاور!»
تن"هرثمه" دستخوش لرزشی تند و آشکار شده بود...(1)
1) . همان
مأمون خوشهای انگور برداشت و به امام رضا علیه السلام گفت: «ای فرزند رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم ! من تا به حال انگوری به این خوبی ندیدهام!»
امام علیه السلام فرمودند: «انگوری بهتر از این در بهشت هست!»
مأمون گفت: «بفرما میل کن! خوشمزه است».
حضرت فرمودند: «میل ندارم!»
مأمون گفت: «نکند به من شک داری؟»
...امام علیه السلام سه دانه میل کردند، خوشهی انگور را انداختند و برخاستند.
مأمون برخاست و گفت: «کجا میروی؟»
امام رضا علیه السلام فرمودند: «آن جا که مرا فرستادی!»(1)
1) . همان
سم در سلولهای تن امام نفوذ میکرد و هر لحظه خنجری تازه بر جان خورشید میزد. خانهی آقا گودال قتلگاه بود و سم؛ تیر و خنجر کوفیان! رضا علیه السلام ؛ حسین علیه السلام بود و سناباد؛ کربلا... اما اینجا زینبی نبود که روی تل بایستد و برای مردی که بر خاک افتاده بود، مویه کند...
خورشید، غریبانه غروب میکرد!
اهل خانه غذا نمیخوردند. حال آقا خیلی وخیم بود. چه کسی در چنین اوضاع و احوالی به فکر خوردن و آشامیدن است؟!
امام رضا علیه السلام ، یاسر خادم را صدا زدند و فرمودند: «آیا مردم چیزی خوردهاند؟» یاسر که گریه گلویش را گرفته بود، گفت: «آقا! با این حال شما چه کسی میتواند غذا بخورد؟»
امام علیه السلام از جا بلند شدند و فرمودند: «سفره را بیاندازید!»
سفره را انداختند. حضرت فرمودند: «بگویید همهی اهل خانه بیایند!» همه آمدند. امام علیه السلام از یکییکی آنها احوالپرسی کردند؛ لقمهای برداشتند تا دیگران هم بخورند. وقتی همه غذا خوردند، فرمودند: «به زنها غذا دادهاید؟» گفتند: «آنها هم غذا خوردهاند». انگار که خاطر حضرت جمع شده بود؛ یکی فریاد زد: «آقا از هوش رفت!...»(1)
1) . بحارالانوار، ج 12
نبض توس از حرکت ایستاده بود؛ طابران و نوغان خالی بود، پرنده پر نمیزد، شهر بوی فاجعه میداد...
نبض واقعه در روستایی آن سوتر میزد...
"هزار مسجد" و "بینالود" سیاه پوشیده بودند. دل چلچله و بال قاصدک شکسته بود. جنازهی خورشید روی خاک بود و از آسمانِ چشمها ستاره میبارید. خراسان داغی چنین سهمگین ندیده بود! سناباد غرق در اشک فرشتگان بود! خراسان، یتیم شده بود!...
"دعبل" میخواند:
«ای فاطمه! ای دختر خوبیها! برخیز و گریه کن برای ستارگان آسمان که در خاک پنهان شدهاند؛ در کربلا... در کوفه... در مدینه... در فخ... در جوزجان... در باخمری...»
دعبل میخواند و امام میگریست: «و قبری در بغداد است؛ قبر انسانی پاک که خدای مهربان او را در قصرهای بهشتی جای داده است...» وقتی دعبل به اینجا رسید، امام رضا علیه السلام فرمودند: «ای دعبل! آیا دو بیت به شعر تو اضافه کنم؟» گفت: «آری؛ ای فرزند رسولالله صلی الله علیه و آله وسلم !» امام علیه السلام فرمودند: «و قبری در توس است که عظمت مصیبتش تا روز قیامت جانها را آتش میزند تا آنکه خدا، قائم آل محمد علیهم السلام را برانگیزد و غم و اندوه بیکران ما را بزداید!»(1)
شعر دعبل افزون بر شهدای کربلا، به شهید کوفه(حضرت علی علیه السلام و دیگر شهدای اهل بیت علیهم السلام که در کوفه مدفون شدهاند) و نیز شهدای مدفون در مدینه به ویژه چهار امام معصوم علیهم السلام که در بقیع مدفون هستند، اشاره دارد.
دوران هادی عباسی به شهادت رسید و شهادت او تداعیکنندهی شهادت اباعبدالله الحسین علیه السلام بود.
جوزجان که در افغانستان واقع شده است، مدفن شهید علوی؛ یحییبنزید است. البته مزار یحییبنزید در گنبد کاووس نیز وجود دارد.
باخمری در بین کوفه و واسط قرار دارد و محل شهادت ابراهیمبن عبدالله ازنوادگان امام حسن مجتبی علیه السلام است. او معاصر امام جعفر صادق علیه السلام بود و مدفن او و یارانش در باخمری است.
تا زمان سرایش این شعر، بغداد محل دفن امام کاظم علیه السلام بود و سپس امام جواد علیه السلام نیز در همان جا دفن شدند.
قصیدهی دعبل بیش از 120 بیت بوده است. او در ابیات مورد نظر میگوید:
«أفاطم قومی یا ابنة الخیر و اندبی
نجوم سماوات بارض فلات
قبور بکوفان و أخری بطیبه
و أخری بفخّ نالها صلوات
و أخری بأرض الجوزجان محلّها
و قبر بباخمری لدی الغُربات
و قبر ببغداد لنفس زکیّه
تضمّنها الرّحمن فیالغرفات»
و دو بیت امام رضا علیه السلام این است:
«و قبر بطوسٍ یا لها من مصیبة
ألحت علیالاحشاء بالزّفرات
الی الحشر حتی یبعث الله قائماً
یفرّج عنّا الهمّ و الکُربات»
1) . عیون اخبار الرّضا علیه السلام ، ج 2، ص 267
حالا نوبت دعبل بود که برای آقا گریه کند...
"جابر جُعفی" میگوید: از وارث علم پیامبران؛ حضرت امام محمد باقر علیه السلام شنیدم که فرمودند: «سیدالعابدین؛ علیبنالحسینC، از سی---دالشهداء؛ حسینبنعل---یC، از سی----د اوصی---اء؛ علیبنابیطالبC روایت کرد که رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم فرمود:
"به زودی پارهای از تن من در سرزمین خراسان دفن خواهد شد. هر غمدیدهای او را زیارت کند، خدا غم و اندوه او را برطرف خواهد کرد و هر گنه کاری به زیارتش برود، خدا گناهانش را خواهد بخشید!"»(1)
1) . فرائد السمطین، ج 2، ص 190
امام جعفر صادق علیه السلام از پدرش محمدبن علیC، از پدرش علیبن الحسینC، از پدرش سیدالشهدا علیه السلام ، از پدرش علی علیه السلام نقل کردهاند که: از رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم شنیدم که فرمودند: «به زودی پارهای از تن من در خراسان دفن خواهد شد، هر مؤمنی او را زیارت کند، خدا بهشت را برایش واجب خواهد کرد و جسدش را بر آتش جهنم حرام خواهد ساخت!»(1)
1) . همان، ج 2، ص 188
امام رضا علیه السلام فرمودند:
«هر کس منِ غریب را زیارت کند، در روز قیامت، در سه موقعیت نزد او خواهم آمد تا او را از وحشت و خطر آن برهانم؛
هنگامیکه نامههای عمل مردم از چپ و راست به پرواز در آید
هنگام عبور از صراط
و وقتی که میزان عمل برای سنجش اعمال مردم گذاشته شود».(1)
1) . اخبار و آثار امام رضا علیه السلام ، ص 222
در مدینه بودیم که امام رضا علیه السلام فرمودند:
«در خراسان حرمی است که محل آمد و شد فرشتگان خواهد شد و تا آنگاه که در صور بدمند (و روز قیامت فرا رسد) همواره دستهای از فرشتگان از آسمان به آن جا فرود خواهند آمد و دستهای از آن جا به آسمان خواهند رفت!»
یکی گفت: «ای فرزند رسول خدا! آن حرم کجاست؟»
امام علیه السلام فرمودند: «در سرزمین توس! به خدا قسم آن جا باغی از باغهای بهشت است! هر کس مرا در آن جا زیارت کند، مانند آن است که حضرت رسول صلی الله علیه و آله وسلم را زیارت کرده باشد و خدا ثواب هزار حج و عمرهی مقبوله به او خواهد داد و من و پدرانم در روز قیامت شفیع او خواهیم بود!»(1)
1) . عیون اخبار الرّضا علیه السلام ، ج 1، ص 285
امام رضا علیه السلام به حضرت عبدالعظیم علیه السلام فرمودند:
«ای عبدالعظیم! سلام مرا به دوستانم برسان؛
به آنها بگو راه نفوذ شیطان را بر روی خود ببندند!
آنها را به سکوت و ترک بگو مگوی بیمورد فرمان ده!
به آنها بگو هوای همدیگر را داشته باشند و به دیدار یکدیگر بروند که این کار موجب تقرب و نزدیک شدن به من است! بگو یکدیگر را بدنام نکنند و سرگرم اختلاف و دشمنی با هم نشوند که هر کس چنین کند، یا موجب خشم یکی از دوستان من شود؛ من قسم خوردهام که از خدا بخواهم او را در دنیا به سختترین عذابها دچار کند و در آخرت از زیانکاران قرار دهد!»(1)
1) . الاختصاص، ص 247
امام رضا علیه السلام فرمودند:
«عقل هیچ فرد مسلمانی بدون این ده ویژگی کامل نیست:
خیرش به دیگران برسد.
شرش به دیگران نرسد.
نیکی اندک دیگران را بسیار بشمارد.
نیکی بسیار خود را اندک بداند.
از درخواست نیازمندان دلگیر نشود.
از طلب علم در تمام عمر خسته نشود.
تهیدستی در راه خدا را از ثروت، بیشتر دوست داشته باشد.
ذلت در راه خدا را از عزت در مسیر دشمنان خدا بیشتر بخواهد.
گمنامی برایش دلپذیرتر از شهرت باشد».
و سپس فرمودند:
«اما مورد دهم! چه دهمی!»
گفتند: «دهم چیست؟»
حضرت فرمودند: «هر کس را که دید، با خودش بگوید او از من بهتر و پرهیزکارتر است؛ زیرا که مردم دو دستهاند: دستهای بهتر و باتقواتر و گروهی بدتر و پستتر از اویند؛ و او هر وقت بدتر را دید میگوید: شاید خوبیهای این پنهان است و خوبی پنهان، بهتر است در حالیکه خوبی من آشکار است و این برای من بد است؛ و هر وقت خوبتر را دید، در برابر او فروتنی کند تا مانند او شود و چون چنین کرد جایگاهش بلند، خوبیهایش دلنشین، نامش نیک و خودش، سرور مردمان روزگار خود خواهد شد!»(1)
1) . تحف العقول، ص 800
در کنار حصار توس صدای نالهای شنیدیم. نزدیکتر رفتیم. جنازهای روی زمین بود و عدهای در اطراف جنازه شیون میکردند. امام رضا علیه السلام پیاده شدند، کمک کردند تا جنازه را برداشتند، به دنبال جنازه راه افتادند در حالیکه خیلی ناراحت بودند و فرمودند: «ای موسیبنسیّار! هر کس در تشییع جنازهی یکی از دوستان ما شرکت کند، از گناهان پاک میشود گویی که تازه از مادر متولد شده است!»
جنازه را در خاک نهادند، دست مبارکشان را روی سینهی مرده نهادند، اسم مرده را گفتند و فرمودند: «تو را به بهشت بشارت میدهم!»
گفتم: «آیا او را میشناختید؟»
امام رضا علیه السلام فرمودند: «مگر نمیدانی که اعمال شیعیان ما هر صبح و شب به دست ما میرسد و ما در برابر تقصیرهای آنان از خدا طلب آمرزش و از برای خوبیهایشان از خدا طلب اجر و پاداش میکنیم؟!»(1)
1) . المناقب، ج 4، ص 341
کتاب دروازهای به سوی گسترهی دانش و معرفت است و کتابِ خوب، یکی از بهترین ابزارهای کمال بشری است. همهی دستاوردهای بشر در سراسر عمر جهان تا آنجا که قابل کتابت بوده است، در میان نوشتههایی است که انسانها پدید آورده و میآورند. در این مجموعهی بینظیر، آموزشهای آسمانی و درس پیامبران به بشر و دانشها و شناختهایی است که سعادت بشر بدون آگاهی از آن امکانپذیر نیست. کسی که با این دنیای زیبا و زندگیبخش- دنیای کتاب- ارتباط ندارد، بیشک از مهمترین دستاورد انسانی و نیز از بیشترین معارف الهی و بشری محروم است.
مقام معظم رهبری "مدّظلّهالعالی"
توضیحات شرکت در مسابقه:
سوالات این مسابقه از کتاب "یک قمقمه دریا" نوشتهی محمد هادی زاهدی طرح شده است.
مهلت تحویل یا ارسال پاسخنامه از تاریخ دریافت کتاب 20 روز میباشد.
اسامی برگزیدگان پایان هر ماه در سایت آستانقدس رضوی به آدرس: www.aqrazavi.org درج خواهد شد.
شرکتکنندگان محترمی که از 12 سوال به 10 سوال پاسخ صحیح دهند در قرعهکشی شرکت داده میشوند.
هزینهی پست قبلاً پرداخت شده است و ارسال پاسخنامه، نیاز به الصاق تمبر ندارد.
توجه: فقط با ارائهی مشخصات و آدرس کامل در قرعهکشی شرکت خواهید کرد.
نشانی تحویل یا ارسال پاسخنامه:
مشهد مقدس- حرم مطهر- صحن جامع رضوی- ضلع غربی- ادارهی امور فرهنگی- بخش مسابقات
تلفن تماس: 2002569- 0511
1- کدام گزینه دربارهی امام رضا علیه السلام صحیح است؟
الف: در روز یازدهم ذیقعده سال 148 ه.ق متولد شدند.
ب: ده سال از دوران امامت ایشان با هارون، پنج سال با امین و پنج سال نیز با مأمون مقارن بود.
ج: امام رضا علیه السلام ولایتعهدی مأمون را با اکراه و اجبار پذیرفتند.
د: همهی موارد
2- با انتخاب گزینهی صحیح، این سخن امام رضا علیه السلام را کامل کنید.
«با بیمیلی و زهد نسبت به دنیا، امیدوارم که از شر آن نجات یابم و با.................... امید به پاداش الهی بستهام».
الف: پرهیز از حرام ب: تواضع و فروتنی
ج: عمل به واجبات د: عمل به مستحبات
3- امام رضا علیه السلام برای پذیرش ولایتعهدی مأمون چه شرایطی گذاشتند؟
الف: کسی را عزل و نصب نکنند.
ب: رسم و روشی را تغییر ندهند.
ج: همهی مردم اجازهی ملاقات با امام رضا علیه السلام را داشته باشند.
د: الف و ب
4-
در آیهی"ثُمَّ لَتُسئَلُنَّ یَومَئِذٍ عَنِ النَّعیم" مقصود از "نعیم" چیست؟
الف: قرآن کریم
ب: پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم
ج: دوستی با اهل بیت علیهم السلام
د: فرزندان و اموال
5- امام رضا علیه السلام فرزند خود؛ جوادالائمه علیه السلام را با کدام کنیه صدا میزدند؟
الف: ابوعبدالله
ب: ابومحمد
ج: ابوجعفر
د: ابوالقاسم
6- «سفرهی غذا که آماده میشد، دستور میداد تمام خدمتکاران و غلامان سر سفره حاضر شوند». این فضیلت اخلاقی امام رضا علیه السلام توسط چه کسی روایت شده است؟
الف: اباصلت
ب: ابراهیمبن عباس
ج: یاسر خادم
د: ابی نصر بزنطی
7- علت اینکه امام رضا علیه السلام در قادسیه از بزنطی خواستند اتاقی اجاره
کند که یک در آن به حیاط و در دیگر آن به بیرون باز شود، چه بود؟
الف: هوای تازه در اتاق جریان داشته باشد.
ب: مراجعهکنندگان بتوانند به راحتی رفت و آمد کنند.
ج: در صورت تهدید دشمن، امکان دفاع و مبارزه فراهم باشد.
د: افرادی که در حیاط هستند، سخنان امام رضا علیه السلام را بشنوند.
8- «به زودی پارهای از تن من در خراسان دفن خواهد شد؛ هر مؤمنی او را زیارت کند، خدا بهشت را برایش واجب خواهد کرد». این سخن از کیست؟
الف: پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم
ب: امام حسن علیه السلام
ج: امام باقر علیه السلام
د: امام کاظم علیه السلام
9- هر کس امام رضا علیه السلام را زیارت کند، حضرت در چه مواقعی نزد او آمده و یاریاش خواهند نمود؟
الف: هنگام دادن نامهی اعمال به دست چپ و راست
ب: هنگام عبور از صراط و سنجش اعمال
ج: شب اول قبر و در عالم برزخ
د: الف و ب
10- کسی که امام رضا علیه السلام را زیارت کند، خداوند ثواب چند حج و عمره را به او عطا میکند؟
الف: ده حج و عمرهی مقبوله
ب: صد حج و عمرهی مقبوله
ج: دهها حج و عمرهی مقبوله
د: هزار حج و عمرهی مقبوله
1- سه مورد از سفارشهای امام رضا علیه السلام به عبدالعظیم حسنی علیه السلام را بنویسید.
2- پنج مورد از ویژگیها و شرایط کاملشدن عقل انسان مسلمان را بنویسید.
مخاطب گرامی؛
امید است با انتقادها و پیشنهادهای ارزندهی خود، ما را در ارائهی خدمات بهتر یاری فرمایید!
تلفن تماس: 2002569-0511