ghaemiyeh.com
سرشناسه : محسنی دایکندی، محمدعظیم، ۱۳۴۵ -
عنوان و نام پدیدآور : برزخ و معاد از دیدگاه قرآن و روایات/ محمدعظیم محسنیدایکندی؛ [به سفارش] مجمع جهانی شیعهشناسی.
مشخصات نشر : قم: آشیانه مهر، ۱۳۹۱.
مشخصات ظاهری : ۶۱۶ص.
شابک : ۱۴۰۰۰۰ ریال: گالینگور978-600-6164-34-2 ؛ ۱۲۰۰۰۰ ریال ( شومیز )
وضعیت فهرست نویسی : فاپا
یادداشت : کتابنامه: ص. [ ۶۰۳ ] - ۶۱۶.
موضوع : برزخ -- جنبههای قرآنی
موضوع : معاد -- جنبههای قرآنی
موضوع : برزخ -- احادیث
موضوع : معاد -- احادیث
شناسه افزوده : مجمع جهانی شیعهشناسی
رده بندی کنگره : BP۲۲۲/۲۴/م۲۵۴ب۴ ۱۳۹۱
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۴۴
شماره کتابشناسی ملی : ۲۷۳۷۶۵۲
نام کتاب: برزخ و معاد از دیدگاه قرآن و روایات
نام مؤلف:محمد عظیم محسنی دایکندی
ناشر: انتشارات آشیانه مهر
ویراست علمی و تحقیق: خلیل بخشیزاده
ویراستار:سیدعلی محمد محمودیان
امورفنی / طرح جلد:علیاکبر رشیدی گلروئیه
صفحه آرا:علیاکبر احسانی تیرگر
حروفچینی: مهدی لطفی مرام
تعداد صفحات: 616
چاپخانه:گلها
چاپ: اول / 1391
تیراژ: 3000
قیمت گالینگور:- 14.000 تومان
قیمت شومیز: 12.000 تومان
شابک: 2-34-6164-600-978
حق چاپ متعلق به مجمع جهانی شیعهشناسی میباشد
عکس دارد
الحمد لله والصّلوة والسّلام علی رسول الله وعلی آله آل الله ولاسیّما الفاطمة الزهراء÷ الذی امرنا النّبی صلی الله علیه و آله وسلم بمحبّتها حیث قال: «مَن احبّها فقد احبّنی ومَن احبّنی فقد احبّ الله»
روح ملکوتی و مطهّر «امّ ابیها» فاطمة زهرا÷ شافعه روز جزا و یازده فرزند برحقّش علیهم السلام و به:
ارواح پاک شهدای عزیز که برای رضایت ذات اقدس حق جان خود را نثار دفاع از اسلام و قرآن نمودند و با برزخیان در کنار سفره حق میهمان گردیدند.
و به: روح پدر و مادر گرامیام که افتخار شاگردی امام صادق علیه السلام را به من آموختند.
مقدمه استاد انصاری بویراحمدی 13
پیشگفتار / 17
پیشگفتار 19
بخش اوّل: برزخ / 27
فصل اوّل: مفهومشناسی 29
عالم برزخ پس از مرگ 29
مطلب اوّل: واژه برزخ 31
الف) برزخ در لغت 31
ب) برزخ در اصطلاح 32
مطلب دوم: دلیل تجربی بر اثبات زندگی برزخی 38
مطلب سوّم: بدن مثالی 42
الف) ماهیت بدن مثالی 42
ب) بدن مثالی در روایات 44
ج) بدن مثالی در کلام بزرگان 48
فصل دوّم: مرگ 53
مطلب اوّل: حقیقت مرگ 53
الف) انسان ترکیبی دو بعدی 53
ب) هر نفسی طعم مرگ را میچشد 65
ج) تشابه خواب و مرگ 68
د) مرگ، سرآغاز زندگی نوین 75
ه-) مرگ امری است وجودی و مخلوق 81
و) نامعلوم بودن زمان مرگ 88
مطلب دوّم: وصیت از احکام ثابت اسلام 93
تخلّف از وصیّت 99
مطلب سوّم: بازگشت، تنها راه 100
توبه و پشیمانی در حال مرگ 103
مطلب چهارم: قبض روح 107
الف) کسانی که هنگام قبض روح حاضرند 107
الف) احاطه و تسلّط ملک الموت 112
ب) تمثّل ملائکه و ملک الموت 115
ج) سکرات موت 120
د) آسان شدن سکرات موت 132
ه-) تفاوت مرگ مؤمنان و کافران 136
حضور معصومین علیهم السلام و ملائکه در وقت احتضار 144
حضور شیطان هنگام غمرات موت 162
نشکن، نمیگویم!! 168
ب) چرا بعضی از مؤمنان سخت و بعضی از کافران آسان جان میدهند؟ 169
ج) کراهت طلب مرگ 173
د) نشنیدن صدای ملائکه و محتضر 176
ه-) پاسخ به یک سؤال مهم 179
عالم ذر 182
توضیح تکمیلی پیرامون عالم ذر 188
اقوال چهارگانه در باب حدوث و قدم نفس 189
فصل سوّم: عالم قبر 205
مطلب اوّل: سؤال و جواب در قبر 205
الف) سؤال کننده 210
ب) در قبر از چه چیزی سؤال میشود؟ 213
ج) در قبر از چه کسانی سؤال میشود؟ 231
د) حکمت سؤال منکر و نکیر 246
مطلب دوّم: حیات در قبر 248
مطلب سوّم: فشار و عذاب قبر 260
الف) سؤال و عذاب قبر تا کی؟ 274
ب) عوامل بر طرف کننده فشار قبر 276
ج) فشار قبر برای همه 283
د) فشار قبر روحی است یا جسمی؟ 284
ه-) تلقین میّت 288
فلسفه تلقین 291
فصل چهارم: ابعاد و ویژگیهای زندگی برزخی 297
مطلب اوّل: بهشت و جهنّم برزخی 297
مطلب دوّم: آیا ارواح در برزخ تکامل و تنزّل دارند؟ 319
مطلب سوّم: ارتباط با ارواح در منابع اسلامی 333
سخن گفتن پیامبر و ائمه اطهار علیهم السلام با مردگان 333
منکران ارتباط با ارواح 339
ارتباط ارواح برزخیان با زندگان در دنیا 344
الف) دیدار ارواح برزخیان با بازماندگان 351
ب) زیارت اهل قبور 354
مطلب چهارم: ارواح در کجا زندگی میکنند؟ 362
فصل پنجم: تجسّم اعمال و تفاوتهای عالم برزخ و قیامت 377
مطلب اوّل: تجسّم اعمال 377
الف) تجسّم اعمال در آیات قرآن 387
ب) تجسّم اعمال در قیامت از نظر روایات 393
ج) تجسّم اعمال در برزخ و قبر از نظر روایات 396
مطلب دوّم: تفاوتهای عالم برزخ و قیامت 406
بخش دوّم: مع-اد / 427
فصل اوّل: معاد از دیدگاه آیات و روایات 429
مطلب اوّل: واژه معاد 433
مطلب دوّم: اسامی قیامت در قرآن 437
جدول اسامی روز قیامت در قرآن کریم 438
مطلب سوّم: زمان قیامت چه وقت خواهد بود؟! 446
مطلب چهارم: علائم و نشانههای قیامت 450
علائم و نشانههای قیامت 452
قسمت اوّل: رخدادهای پیش از قیامت 452
قسمت دوّم: رخدادهای هنگام وقوع قیامت 470
مطلب پنجم: اثبات معاد 476
فصل دوّم: اقوال و نظرات درباره معاد 481
مطلب اول: معاد فقط جسمانی 484
مطلب دوم: معاد فقط روحانی 485
مطلب سوم: معاد هم جسمانی و هم روحانی 486
معیار و ملاک جسمانی و روحانی بودن معاد 488
مطلب چهارم: بررسی و نقد اقوال بر اساس معیارها 489
نظریه اوّل: 489
نظریه دوّم: 490
نظریه ابن سینا 491
الف) معاد جسمانی بر اساس ملاک اوّل 496
تفاوتهای میان این جهان و جهان آخرت 497
اصل معاد جسمانی عنصری در آیات 506
ب) معاد جسمانی به اعتبار ملاک دوّم 530
الف) سایههای درختان بهشتی و چشمهها: 532
ب) منازل شایسته: 534
ج) غذاها و میوههای بهشتی: 535
د) نوشیدنیهای بهشتی: 537
ه-) ظرفهای بهشتی: 543
و) خادمان همچون مروارید: 545
ز) همسران بهشتی: 547
ح) زیورهای اهل بهشت: 553
ط) لباسهای اهل بهشت: 554
ی) فرشهای نفیس و تختهای بلند: 555
الف) بادهای کشنده و سایههای سوزان: 561
ب) غذا و نوشیدنیهای ناگوار: 561
ج) آتشِ سوزان: 566
د) اسارت در غل و زنجیر: 569
ه-) لباس دوزخیان: 570
و) زندانهای انفرادی دوزخ 572
پایان بحث: 580
معاد روحانی بر اساس هر دو ملاک در قرآن 581
لذّات روحانی و معنوی 582
عذاب روحانی و معنوی 592
فهرست منابع 603
{إِلَیْهِ مَرْجِعُکُمْ جَمِیعًا وَعْدَ اللهِ حَقًّا إِنَّهُ یَبْدَأُ الْخَلْقَ ثُمَّ یُعِیدُهُ لِیَجْزِیَ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ بِالْقِسْطِ وَالَّذِینَ کَفَرُوا لَهُمْ شَرَابٌ مِنْ حَمِیمٍ وَعَذَابٌ أَلِیمٌ بِمَا کَانُوا یَکْفُرُونَ}.((1))
«بازگشت همه شما فقط به سوی اوست. (خدا شما را وعده داد) وعدهای حق و ثابت؛ بیتردید اوست که جهان آفرینش را میآفریند، سپس آن را (به قیامت) باز میگرداند تا کسانی که ایمان آوردهاند و کارهای شایسته انجام دادهاند، به عدالت پاداش دهد و برای کسانی که کافر شدند، به کیفر کفری که همواره میورزیدند شربتی از آب بسیار جوشان و عذابی دردناک است».
معاد و چگونگی تأثیرگذاری آن در زندگی انسان از موضوعات اساسی و بسیار مهمی است که جای تحقیق و پژوهش فراوان دارد. دارای چنان اهمیت و عظمتی که آن را از اصول دین قرار داده و بیش از هزار و دویست آیه از قرآن کریم را به خود اختصاص داده است.
ایمان به خداوند بدون ایمان به معاد و زندگی پس از مرگ کامل نیست. انسان عبث و بیهوده آفریده نشده تا نسبت به قیامت و برزخ و معاد بی اعتنا باشد. {أَفَحَسِبْتُمْ
أَنّمَا خَلَقْنَاکُمْ عَبَثاً وَأَنّکُمْ إِلَیْنَا لاَ تُرْجَعُونَ}؛ «آیا گمان کردید که شما
1) یونس / 4.
را بیهوده آفریدیم و به سوی ما بازگشت نخواهید کرد».((1))
بنابراین زندگی ما با مرگ پایان نیافته و پس ازمرگ به سوی خداوند باز خواهیم گشت. {قُلْ یَتَوَفّاکُم مَلَکُ الْمَوْتِ الّذِی...}((2)).
از مراحل چهارگانه((3)) زندگی انسان تنها یک مرحله مربوط به دنیا و سه مرحله دیگر آن مربوط به برزخ((4)) و معاد است. با درب مرگ از یک مرحله گذر کرده به طرف مراحل و دوران اصلی میرویم. قال امیرالمؤمنین علی علیه السلام : «لکل دار باب وباب دار الآخرة الموت»؛ «برای هر خانهای دری هست و درب خانه آخرت مرگ است».((5))
برخی از آثار مرگ اندیشی و اعتقاد به برزخ و معاد، عبارتند از:
اول: فهم و درک بهتر از حکمت آفرینش انسان، دوم: اعتقاد به نتیجه مطلوب و روند تکاملی سیر الی الله، سوم: رهایی از پوچیگرایی و تحیر و سرگردانی در زندگی، چهارم: اعتقاد به معاد انگیزهای برای تهذیب نفس و اقدام به عمل صالح، پنجم: معاد ضامن قوانین و عدالت الاهی، ششم:ایمان به معاد زداینده روح دنیاپرستی و اساسیترین عامل ترک گناه، هفتم: یقین در رسیدن به نتیجه اعمال اعم از پاداش اعمال نیک و کیفر اعمال بد و ناپسند. هشتم:
1) مؤمنون / 115.
2) سجده / 11.
3) مرحله اول: دوران تولد تا مرگ، مرحله دوم: مرگ تا قیامت (برزخ یا قیامت صغری)، مرحله سوم: قیامت کبری، مرحله چهارم: بهشت و دوزخ.
4) برزخ در لغت به معنای حائل، مانع و فاصله بین دو چیز است. راغب مفردات الفاظ قرآن، ص118 و در اصطلاح به فاصلهای خاص که همان فاصله دنیا و آخرت یعنی از مرگ تا قیامت باشد گفته میشود.
5) شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید.
دستیابی انسان مؤمن به زندگی و سعادت جاودان در بهشت و... .
لقمان به فرزندش فرمود: «ای فرزندم، همانا دنیا دریای عمیقی است و افراد زیادی در آن غرق شدهاند، پس قرار بده کشتی خودت را در دنیا ایمان به خدا و توشه خودت را پرهیزگاری و بادبان آن را توکل بر خدا، پس اگر نجات پیدا کردی به رحمت خداوند است و اگر هلاک شدی به گناهان توست. سختترین ساعات انسان روزی است که به دنیا میآید و روزی که میمیرد و روزی که مبعوث میشود...».((1))
اکنونکه به دنیا آمدهایم، باید به فکر ساعات سخت مرگ و قیامت باشیم بدانیم که حقیقت مرگ چیست؟ آیا سرآغاز زندگی نوینی است؟ زمان آن کی فرا میرسد؟ چهره عزرائیل هنگام قبض روح چگونه است؟ سکرات موت چیست؟ تفاوت مرگ مؤمن و غیر مؤمن در چیست؟ چرا از مرگ فراری هستیم؟ احتضار چگونه است؟ برزخ از کی و چگونه شروع میشود؟ حکمت سؤالات نکیر و منکر چیست؟ آیا فشار قبر برای همه است؟ فلسفه تلقین میت چیست؟ آیا ارواح برزخیان با یکدیگر ارتباط دارند؟ تجسم اعمال در قیامت چگونه است؟ علائم و نشانههای قیامت کدامند؟ معاد جسمانی و معاد روحانی هرکدام چگونهاند؟ لذائذ جسمانی و روحانی در قیامت چگونه است؟ آلام و عذابهای دردناک قیامت برای چه کسانی بخشیده میشود؟ و... .
و صدها سؤال متفاوت که باید با مطالعه کتب علمی، متقن و استدلالی به
1) «قال لقمان لابنه: یا بنی ان الدنیا بحر عمیق و قد هلک فیها عالم کثیر، فجعل سفینک فیها الایمان بالله واجعل زادک فیها تقوی الله واجعل شراعها التوکل علی الله، فان نجوت فبرحمته الله وان هلکت فیه فبذنوبک واشد الساعة یوم یولد ویوم یموت یوم یبعث...». بحارالانوار، ج6، ص250.
جواب آنها دست یافت. البته آن هم کتبی که مطالب آن برگرفته از آیات قرآن و کلام نورانی ائمه معصوم علیهم السلام باشد. کتبی که به همت عالمان اسلامشناس و محققان توانمند، نوشته شده باشد.
از این رو با عنایت به موضوع محوری و مهم برزخ و معاد و اهمیت و تاثیر شناخت آن در جامعه مسلمین، استاد اسلامشناس، پژوهشگر فرهیخته، حضرت حجهًْ الاسلام والمسلمین محمد عظیم محسنی دایکندی(زید عزه الشریف) با سبکی زیبا، ساده و روان، اقدام به تألیف کتاب وزین «برزخ و معاد از دیدگاه قرآن و اهلبیت علیهم السلام » نمودهاند. کتاب ارزشمندی که با استفاده کارشناسنه و عالمانه مؤلف از آیات و روایات، اثر ارزشمند و گرانسنگی گردیده است. اثر وزینی که در خور استفاده برای عموم مؤمنین به ویژه مبلغین، خطبا و دانشپژوهان خواهد بود. امید آنکه مؤلف محترم مورد لطف و رحمت الاهی قرار گیرند. ان شاء الله کثر الله امثالهم، جزاه الله عن الاسلام اجراً، ادام
الله ظله ودامت افاضاته والسلام علیکم وعلی جمیع اخواننا المؤمنین بولایة علی بن ابیطالب فی اقطار العالم ورحمة الله وبرکاته.
مسئول مجمع جهانی شیعه شناسی
انصاری بویراحمدی
پیروان همه ادیان و مذاهب اسلامی، با تمام تفاوتهایی که در طرز تفکّر دارند، در ایمان به مرگ اتّفاق نظر دارند. بدون تردید انسان دوست دارد از سرنوشت خود در آینده آگاه شود و بداند که آیا با فرارسیدن مرگ، تمام وجود آدمی میمیرد یا آن که مرگ، به بُعد مادّی و حیات جسمانی انسان در دنیا خاتمه میدهد امّا روحش که معیار بُعد معنوی و میزان شخصیّت انسانی انسان است، همچنان زنده و پایدار میماند؟ و از این جهان به جهان دیگر منتقل میگردد؟ در آنجا زندگی با چه ویژگیهایی ادامه خواهد داشت؟ و نیز میخواهد بداند سرای دیگر کجاست؟ ویژگیهای آن چیست؟ نام آن عالم چیست؟ و پس از آنچه خواهد شد؟ سؤالهای دیگری از این قبیل درباره مرگ وجود دارد که هرکدام به نوبه خود انسان را متوجّه میسازد که مرگ را به خوبی بشناسد و از حقیقت آن آگاهی پیدا کند. روشن است که اعتقاد به وجود جهان پس از مرگ، بخشی از جهانبینی مکتب پیامبران الاهی است که با سپری شدن ایّام زندگی دنیا و فرارسیدن مرگ، روح آدمی از بدن جدا میشود و به عالم برزخ منتقل میگردد و در آن سرای به حیات خویش ادامه میدهد. چون انسان پدیده صد در صد مادّی
نیست بلکه ترکیب و آمیختهای است از مادّه و روح که موجودی ماوراء مادّه است. به اصطلاح بعضی از دانشمندان، انسان دارای دو جنبه است؛ مادّی و معنوی، ناسوت و ملکوت. تا وقتی که در قید حیاتیم محسوس و نامحسوس یا ناسوت و ملکوتمان به هم آمیخته و روح و جسممان با هم متّحدند، ولی مرگ این دو را از هم تفکیک مینماید و جسم را از روح جدا میکند.
ولی باید بدانیم که دوران برزخ هم مثل دنیا محدود است و همیشگی نخواهد بود، هر چند طول مدّت آن را جز خدا کسی نمیداند. شاید میلیونها سال باشد. شروع عالم برزخ از هنگام مرگ است و تا قیامت ادامه دارد.
البتّه این عالم به خلاف عالم دنیا تاریکترین، پرحادثهترین، وحشتناکترین و طولانیترین دورانهای سرگذشت انسان از مبدأ تا معاد است. با توجّه به آیات قرآن شریف و روایات ائمّه معصومین علیهم السلام دانسته میشود که رنج و سختی انسان در عالم برزخ به اندازه عذاب قیامت شدید نخواهد بود، از این رو امیرالمؤمنین علیه السلام به این نکته زیبا توجّه داده، فرموده است:
وَ اذْکُرْ قَبْرَکَ فَإِنَّ عَلَیْهِ مَمَرَّکَ.((1))
به یاد قبرت باش؛ زیرا از آنجا به طرف قیامت مرور میکنی.
در جای دیگر فرمود:
مَنْ تَذَکَّرَ بُعْدَ السَّفَرِ اسْتَعَد.((2))
کسی که به یاد سفر طولانی آخرت باشد، خود را آماده محاسبه آن روز خواهد کرد.
چه خوب است که از این رهنمودها عبرت بگیریم و خود را برای آن روز آماده کنیم؛ روزی که در قبر تنها گذاشته میشویم و سپس تنها محشور میشویم و از مال، جاه، اولاد و شهرت هیچ کاری ساخته نیست؛
{یَوْمَ لا یَنفَعُ مَالٌ وَلا بَنُون}.((1))
روزی که مال و فرزندان (برای کسی) سود ندارند.
بنابراین همه ما باید توجّه داشته باشیم که شاید روز را به شب نرسانده و یا شب را به صبح نرسانده، از این عالم به عالم برزخ که همان عالم قبر است منتقل شویم و در آنجا، بلافاصله نخستین دادگاه ما شروع میگردد که قاضی، شاهد و مجری احکام در آن،دو فرشتهاند که هر دو مأمور الاهی هستند و به دنبال آن، پاداش و ثواب، کیفر و عذاب برزخی تحقّق مییابد که از آن به «قیامت صغری» یاد میشود و پس از آن، دادگاه دوّم که حکم نهایی و ابدی و همه جانبه است، در روز رستاخیز صورت خواهد گرفت که معروف به «قیامت کبری» است.
ایمان به معاد از عقاید بینالمللی تمام مذاهب دنیاست. پیروان مکاتب پیامبران - تابع هر مذهبی که هستند - عموماً به عنوان یک عقیده مقدّس و همگانی، موضوع زندگی پس از مرگ را باور دارند امّا در چگونگی بقاء روح و بازگشت آن به اختلاف سخن گفتهاند. متکلّمان، فیلسوفان و عارفان مسلمان از
1) شعراء/ 88.
منظرهای مختلف به آن نگریستهاند. با نگاهی به منابع کهن و جدید کلامی، روشن میشود که متکلّمان نیز نظر یکسانی به این مسئله ندارند، بلکه رهیافتهای گوناگونی را در بحث معاد برگزیدهاند و هر یک از مکاتب کلام اسلامی، آراء خویش را بر مبانی و پیشفرضهای خاص استوار ساخته است و اظهار نظر نمودهاند. مثلاً آیا معاد روحانی است یا جسمانی؟ و یا اینکه هم روحانی است و هم جسمانی؟ در آینده به وادی پیچیده معاد جسمانی گام خواهیم گذاشت و ثابت خواهد شد که معاد جسمانی به هر صورت که باشد، حقیقتی است امکانپذیر و میشود به صورت یک امر ممکن در ظرف خارج، وجود پیدا کند و دلیل قانع کننده و قابل توجّهی بر امتناع آن در محیط خارج وجود ندارد. دلیل منکران معاد جز استبعاد محض چیز دیگری نیست.
یادآوری این نکته نیز لازم است کسانی که زندگی در مکتبهای انسانی آنها شعار «نان و آب برای همه» میباشد، ممکن است بحثهای این کتاب برایشان خارج از محیط زندگی جلوه کند، ولی واقعیّت این است که ایمان به زندگی پس از مرگ اثر عمیق مثبتی در تأمین رفاه و آسایش همین زندگی مادّی او (در ابعاد گسترده) دارد. مهمترین اثر یاد معاد، اجرا و برپاداری عدالت فردی و
اجتماعی است همانگونه که مهمترین اثر نفی و انکار آن نیز تبهکاری و ستمگری فردی و اجتماعی است؛ زیرا ملحدان و منکران معاد، دارای یک زندگی حیوانی و رفتارهای التذاذی و برخاسته از غرایز هستند که همان از (خود بیگانگی) است. یعنی انسان در بُعد اعتقادی و عمل به حدی سقوط میکند که از امور فطری و ویژگیهای انسانی خود کاملاً بیگانه شده، غرایز حیوانی و هوای نفسانی خود را،
انسانیت خویش میپندارد و (ناخود) را به جای (خود) قلمداد میکند؛ چرا که جهان بینی او و اعتقادش به نبود ماورای طبیعت چنین چیزی را اقتضا میکند.
عقل سلیم هرگز نمیپذیرد که دستگاه محیّر العقول آفرینش منحصر به مادّه و محسوسات باشد. اگر انسان باور کند که «دنیا دار عمل است و برزخ، سرای آماده شدن برای حساب و جزای اعمال، و قیامت هم دار حساب و جزا» قطعاً زندگی او متحوّل شده و حیات معنوی و
انسانی طلب میکند؛ در برابر غرایز حیوانی تسلیم نبوده، همه امیال و گرایشهای حیوانی خود را در استخدام نیروهای انسانی و در جهت شکوفا شدن آنها به کار میگیرد. امّا اگر همین انسان ایمان به معاد نداشت، بدون شک عمرش در اسارت هوا و غرائز، اطاعت از شهوات و خواهشهای نفسانی سپری شده، همچنان حیوان زندگی نموده و سرانجام حیوان از دنیا خواهد رفت.
ناگفته پیدا است که پذیرش محتویات این کتاب که نشأت گرفته از آیات و روایات در جهت اثبات جاودانگی روح و حیات پس از مرگ در عالم برزخ و قیامت است، منوط به اعتقاد، تصدیق و پیروی از دو گوهر گرانبها میباشد.
1) {الر کِتَابٌ أَنزَلْنَاهُ إِلَیْکَ لِتُخْرِجَ النَّاسَ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلیَ النُّورِ}؛ ابراهیم/1.
حقایقی است که بشر برای نیل به سعادت ابدی نیازمند شناخت آنهاست.((1))
پیامبر بزرگوار اسلام دربارهی دو ثقل اکبر - در حدیث شریف و معروف ثقلین - چنین فرموده است:
إِنِّی تَارِکٌ فِیکُمُ الثَّقَلَیْنِ مَا إِنْ تَمَسَّکْتُمْ بِهِمَا لَنْ تَضِلُّوا کِتَابَ اللهِ وَعِتْرَتِی أهْلَ بَیْتِی وَإِنَّهُمَا لَنْ یَفْتَرِقَا حَتَّی یَرِدَا عَلَیَّ الْحَوْضَ.((3))
همانا من دو چیز گرانبها را در میان شما میگذارم؛ کتاب خدا و اهل بیت خویش را. هر گاه به این دو تمسّک جویید گمراه نخواهید شد و این دو از یکدیگر جدا نگردند تا آن هنگام که در کنار حوض (کوثر) بر من وارد شوند.
جداییناپذیری قرآن و اهل بیت و اقتدای بی قید و شرط مردم به آنان نیز بر این دو مطلب تأکید دارد.
از این رو کوشیدهایم با الهام از آیات شریفه و روایات ائمّه معصومین علیهم السلام ، بسیاری از مسائل برزخ و قیامت را در این مجموعه مورد بررسی قرار دهیم. البتّه
در برخی موارد، روایاتی در تأیید مدلول آیات آورده شدهاندولی اگر در مورد حقیقتی از حقایق برزخ و قیامت در ظاهر آیهای وجود نداشت به روایات معصومان علیهم السلام که بیان حقایق قرآن و تفسیر آن است، بسنده شده است.
برای اینکه مطالب مورد بحث به صورت کتاب درآید و آیندگان نیز بتوانند از آن بهرهمند گردند، برای تکمیل بحث، آیات و روایات و کلام محققّان اسلامی را بررسی و مطالبی چند را بر آن افزودم.
ناگفته نماند که در این بررسی و تحقیق، شاید نقد و اشکالی هم بر فهم و برداشت برخی از محقّقان بزرگ داشته باشم. امیدوارم که این تلاش ناچیز، نه گستاخی و ادّعا، بلکه آغازی برای کوشش صادقانه، در جهت تجزیه و تحلیل، بازشناسی و بازسازی عقاید اسلامی تلقّی شود. البتّه در قلمرو اندیشه، وظیفه ما آن نیست که صرفاً پاسدار گذشته باشیم، بلکه باید در آثار بزرگان نیز تحقیق کنیم و به تکمیل و بازسازی آن بپردازیم. این روش، تنها با روشن اندیشی و با خودباوری امکان دارد. اگرچه مستلزم رد و نقد نظریه بزرگان هم باشد. نقد و ارزیابی نظریه بزرگان گذشته و حال، از شأن آنان نمیکاهد، بلکه کامیابی و پیروزی نسل جدید را بشارت میدهد. چنانچه امیرالمؤمنین علی علیه السلام از عیسیبن مسیح علیه السلام روایت میکند که: «...کُونُوا نُقَّادَ الْکَلامِ...»((1)) انسان محقق باید همواره نظریهها را نقد نماید.
البتّه با تمام کوششهایی که نگارنده به کار برده، ممکن است در این اثر
1) محاسن برقی، ج 1، ص 230؛ بحار الانوار، ج 2، ص 96.
کاستی و اشکالاتی وجود داشته باشد؛ زیرا هیچ کس نمیتواند ادّعا کند در این بحث آخرین سخن را بر زبان رانده است و از هر عیب و نقصی پیراسته میباشد. امید است صاحبنظران و خوانندگان عزیز و محترم به بزرگواری خود ببخشند و تذکّرات لازم را برای اصلاح آن منعکس نمایند.
امید است که این کتاب نیز همانند «رجعت در عصر ظهور» مورد استقبال عموم قرار گیرد. مباحث این کتاب، در دو بخش و هر بخش به چند فصل و چند مطلب تنظیم شده است، که در فهرست مندرج، مذکور میباشد. در پایان لازم میدانم از همکاریهای صمیمانه فرزندانم که با دقّت تمام و صرف وقت بسیار مرا در تهیه مطالب این کتاب یاری کردند، کمال تشکّر را داشته باشم. امید اینکه خداوند عالم، اجر و ثواب به آنان عنایت فرماید.
از محضر ربوبی و کمال قدسی، خاضعانه خواهانم که همه ما را به کمال واقعی رهنمون سازد و توفیق عمل به آن را عنایت فرماید و ذخیره آخرت قرار دهد.
وَ ما تَوفیقی الاّ بالله.
عَلیه توکّلتُ و إلَیه اُنیب.
محمد عظیم محسنی دایکندی
28/1/1390 ه-.ش مصادف با ایام فاطمیه
13 جمادی الاول 1432 ه-.ق
فصل اول: مفهوم شناسی عالم برزخ پس از مرگ
فصل دوم: مرگ
فصل سوم: عالم قبر
فصل چهارم: ابعاد و ویژگیهای زندگی برزخی
فصل پنجم: تجسم اعمال و تفاوتهای عالم برزخ و قیامت
بدون هیچ تردیدی قبل از رسیدن برقآسای قیام قیامت، وقتی که مرگ انسانها فرا میرسد، روح او از بدن مادی جدا شده به عالم برزخ منتقل میشود، و در آنجا حیات جدید را آغاز میکند، چنانچه رسول مکرّم اسلام فرمودند:
الْمَوْتُ اوّل مَنْزِلٍ مِنْ مَنَازِلِ الآخِرَةِ وَ آخِرُ مَنْزِلٍ مِنْ مَنَازِلِ الدُّنْیَا.((1))
مرگ نخستین منزل از منازل آخرت و آخرین منزل از منازل دنیا است.
بنابراین هم اکنون عالم «برزخ» وجود دارد، و آنانی که مردهاند در این عالم به سر میبرند. به عبارت روشنتر وقتی انسان مُرد، بدن او مرده است، امّا روح او از بدن جدا شده و زنده است، زیرا روح از عوارض جسم دنیایی نیست، تا با مرگ جسم، او نیز بمیرد. بلکه روح «گوهر مستقلّی» است مجرّد از بدن که بدون جسم عنصری نیز به بقای خود ادامه میدهد؛ یعنی از آنجا که روح خلقتی جدا
1) بحار الانوار، ج 6، ص 133.
از بدن دارد، از این رو میتوان گفت بعد از مرگ همان بدن مثالی به امر الاهی قابلیت پذیرش آن روح را دارد که بعداً بحث خواهیم نمود.
البتّه اینکه میگویند روح مجرّد است، به معنای آن نیست که روح، برهنه و تنها است بلکه - به اصطلاح حکما - یعنی منزّه از مادّه خاکی است و این معنا نیز میرساند که روح، مستقل و آزاد است. اگر دقّت بیشتری داشته باشیم میتوان گفت که بقای روح از جهت همان مسأله تجرّدش میباشد که آن موجود، یکّه و تنها به حیات خود ادامه میدهد. اساساً تجرّدبه چیزهایی استعمال میشود که از دید چشم پنهان است، همچون عوالم عقول و فرشتگان و... و همین روح است که بعد از مرگِ جسم دنیایی در عالمی به نام برزخ قرار میگیرد.((1)
اما این تجرد نسبی است همان طور که در زندگی روزمره به کسی که در قید خانواده و همسر نباشد، مجرد میگوییم، البته میتوان نتیجه گرفت که تجرد روح به همان معنای استقلال روح است و به نظر میرسد که روح مستقل نامیده شود. (محقق)
)چون انسان ترکیبی است از دو حقیقت از یک حقیقت اصل که روح مجرّد است و یک حقیقت فرعی که همان بدن مادّی اوست. پس وقتی که مرگ فرا میرسد، اصل (یعنی روح) بدن را که فرع است رها میکند. این فرع بیاصل، رو به فرسودگی و پوسیدگی میرود، پس آن حقیقت
مجرّد که به نام روح است هرگز احکام جسم مادی دنیایی و قوانین مادّی در او راه ندارد.
1) معنای تجرد اصطلاحی که در اینجا برای روح ذکر شده تجرد مطلق نیست، چون مجرد مطلق مربوط به چیزی است که زمان و مکان و محدودیت و هیچ قیدی نداشته باشد که فقط مخصوص خدای تعالی است. در کتاب «الفصول المهمه»، شیخ حرعاملی بابی را به این عنوان آورده که غیر از خدا مجردی نیست (باب 26 ص 197).
بنابراین مرگ انسان جز رهایی روح مجرّد از قفس تن و انتقال از این جهان به عالم دیگر یعنی (برزخ) نخواهد بود. البتّه چنانچه روح انسانی مجرّد نباشد، و بعد از رهایی بدن، حیات دیگری نداشته باشد؛ ثواب و عذابی نخواهد بود حال آنکه آیات قرآن کریم که محکمترین سند تاریخی بشر و روایات ائمّه معصومین علیهم السلام که افقهای تازهای از معارف الهی را میگشایند، به وضوح ثواب و عذاب برزخی را تبیین نموده که در بحث بهشت و جهنّم برزخی خواهد آمد. برای روشن شدن مفهوم و معنای برزخ که در سراسر این مجموعه مطرح خواهد بود، پیش از آغاز بحث اصلی به تعریف و توضیح آن میپردازیم تا در کاربرد آن، ابهامی نباشد و اشتباهی رخ ندهد.
لفظ برزخ در لغت به معنای حائل و مانع بین دو چیز است.((1)) مانند دیوار بین دو خانه، و مرز بین دو ملک و همچنین آن مرزی که بین آب شیرین و شور قرار گرفته و مانع مخلوط شدن آن دو است، برزخ نام دارد. در قرآن کریم، در سه مورد واژه برزخ آمده است و در دو مورد آن، این واژه به معنای «مرز حاجب و حائلی» است که در دریا، بین آب شیرین و شور قرار دارد و از مخلوط شدن آن دو نوع آب، جلوگیری میکند.
1) راغب اصفهانی، مفردات الفاظ القرآن، ص 118.
اوست که دو دریا را به هم آمیخت، این خوشطعم و گوارا، و این شور و تلخ است، و میان آن دو مانع و حایل
و سدّی نفوذناپذیر واستوار قرار داد [تا به هم مخلوط نشوند].
دو دریای مختلف (شور و شیرین، گرم و سرد) را در کنار هم قرار داد، در حالیکه با هم تماس دارند. میان آن دو برزخی است که یکی بر دیگری غلبه نمیکند.
ولی در یک مورد منظور همان عالم برزخ است که مورد بحث میباشد.
معنای اصطلاحی برزخ از معنای لغوی آن گرفته شده است. تفاوت معنای اصطلاحی و لغوی در این است که برزخ در لغت عام است و به هر نوع حائل و فاصله اطلاق میشود؛ امّا در اصطلاح به یک فاصله خاص گفته میشود. در این زمینه شاید بهترین تعریف این باشد که بگوییم: برزخ فاصله بین دنیا و آخرت ازهنگام مرگ تا برانگیخته شدن در روز قیامت است و در مواردی، حائل میان عالم دنیا و عصر رجعت است.
علّت نامگذاری برزخ این است که میان دنیا و قیامت واقع شده است و در
مواردی حائل و حدّ میان عالم دنیا و دوران رجعتِ رجعتکنندگان قرار میگیرد. مقصود ما از برزخ، معنای اصطلاحی آن که از قرآن و روایات استفاده میشود میباشد.
در قرآن کریم آمده:
{حَتَّی إِذا جاءَ أحَدَهُمُ الْمَوْتُ قالَ رَبِّ ارْجِعُونِ * لَعَلِّی أعْمَلُ صالِحاً فیما تَرَکْتُ کَلاَّ إِنَّها کَلِمَةٌ هُوَ قائِلُها وَمِن وَرَائهِم بَرْزَخٌ إِلیَ یَوْمِ یُبْعَثُون}.((1))
تا زمانی که یکی از آنان را مرگ در رسد، میگوید: پروردگارا! مرا [برای جبران گناهان و تقصیرهایی که از من سر زده به دنیا] بازگردان. امید است در [برابر] آنچه [از عمر، مال و ثروت در دنیا] واگذاشتهام کار شایستهای انجام دهم. [به او میگویند:] این چنین نیست [که میگویی] بدون تردید این سخنی بیفایده است که او گوینده آن است، و از جلوی آنها برزخی است تا روزی که برانگیخته میشوند.
کلمه (وراء)، هم به معنی پشت سر گفته میشود هم به معنی پیش رو، در قرآن به هر دو معنا استعمال شده است، در این آیه کلمه (وراء) به معنای جلو اطلاق میشود و کلمه «الی یوم یبعثون» هم قرینه بر این معنا است. مانند آیه
{وَکانَ وَراءَهُمْ مَلِکٌ یَأْخُذُ کُلَّ سَفینَةٍ غَصْباً}.((2))
پیشاپیش آنان پادشاهی بود که هر کشتی (درستی) را به زور میگرفت.
که وراء در این آیه به معنای پیشاپیش و جلو استعمال شده است.
البتّه میتوان گفت به دلیل همین آیه و روایات بسیار، که واژه برزخ در متن آنها آمده است به جهان بعد از مرگ تا روز قیامت یا تا عصر رجعت، عالم برزخ گفته میشود. ناگفته نماند برزخ عالمی است که نه مادّه محض است و نه تجرّد خالص. یعنی در مرز مشترک مادّه و تجرّد قرار دارد که بعداً بحث خواهیم نمود.
در قرآن مجید علاوه بر آیه بالا، آیات متعدّدی درباره عالم برزخ وجود دارد که با صراحت یا اشاره، سخن از عالم برزخ به میان آورده است. که در بحث بهشت و جهنّم برزخی به طور مفصل ذکر خواهد شد. در اینجا برای آشنایی بیشتر با جهان برزخ و ویژگیهای آن، به ذکر چند نمونه از روایات، - با شرح کوتاهی پیرامون پارهای از آنها - میپردازیم.
الَّذِینَ کَانَتْ لَهُمْ مَقَاوِمُ الْعِزِّ وَحَلَبَاتُ الْفَخْرِ مُلُوکاً وَسُوَقاً سَلَکُوا فی بُطُونِ الْبَرْزَخِ سَبِیلاً، سُلِّطَتِ الأرْضُ عَلَیْهِم، فَأَکَلَتْ مِنْ لُحُومِهِمْ، وَشَرِبَتْ مِنْ دِمَائِهِمْ... .((1))
در حالیکه آنها دارای عزّت پایدار، و درجات والای افتخار بودند، پادشاهان حاکم، یا رعیت سرفراز بودند که سرانجام به درون برزخ
1) نهج البلاغه، خطبه 221. ابن ابی الحدید میگوید: از روزی که این خطبه را یافتم، تا کنون پنجاه سال است حدود هزار بار آن را خواندم و در هر بار، در دلم ترس، لرزش و پندپذیری تازه بوجود آمد. شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 11، ص 153.
راه یافتند و زمین آنها را در خود فرو گرفت و از گوشت بدنهای آنان خورد و از خون آنان نوشید، پس در شکاف گورها بیجان و بدون حرکت پنهان ماندهاند، نه از دگرگونیها نگرانند، و نه از زلزلههای ترسناک و نه از فریادهای سخت هراسی دارند.
در اینجا آن حضرت برزخ را به معنای قبر گرفتهاند؛ چون میفرماید: در درون برزخ آرمیدند؛ وشاید فاصله بین میّت و اهل دنیا، یا فاصله بین دنیا و آخرت مراد باشد.
از امام صادق علیه السلام سؤال شد: «وَمَا الْبَرْزَخُ؟» برزخ چیست؟ «قَال: الْقَبْرُ مُنْذُ حِینِ مَوْتِهِ إِلَی یَوْمِ الْقِیَامَةِ»((1))؛ آن حضرت فرمود: مقصود از برزخ، قبر انسان است از لحظه مرگ تا روز رستاخیز.
و مقصود از قبر در روایتی از امام سجّاد علیه السلام آمده است که:
إِنَّ الْقَبْرَ رَوْضَةٌ مِنْ رِیَاضِ الْجَنَّةِ أوْ حُفْرَةٌ مِنْ حُفَرِ النِّیرَانِ.((2))
قبر (برزخ) باغی از باغهای بهشت یا گودالی از گودالهای آتش است.
إِنَّ الْقَبْرَ اوّل مَنَازِلِ الآخِرَةِ فَإِنْ نَجَا مِنْهُ فَمَا بَعْدَهُ أیْسَرُ مِنْهُ وَ إِنْ لَمْ یَنْجُ مِنْهُ فَمْا بَعْدَهُ لَیْسَ أقَلَّ مِنْه.((3))
همانا قبر، نخستین منزل آخرت است، اگر انسان در این منزل نجات یابد، حوادث بعد از آن، آسانتر از آن است و اگر در این منزل نجات نیابد، سختی حوادث بعد از آن، کمتر از آن نیست.
مَنْ مَاتَ فَقَدْ قَامَتْ قِیَامَتُه.
هر کس بمیرد، قیامت او بر پا شده است.((1))
خلاصه قبل از دادگاه عظیم قیامت،- که یک دادگاه نهایی و همه جانبه است- دادگاه دیگری در چند قدمی ما قرار دارد که گاهی از آن به «قیامت صُغری» یاد میشود که دادگاه بسیار سخت و زودرسی است برای مجرمان و دادگاه بسیار شیرین و زودرسی است برای مؤمنان راستین، آنانکه درست میاندیشند و اسیر هوسهای مادّی دنیا نیستند. خود را برای این سفر نزدیک، آماده مینمایند، ولی آنانکه غافل و مغرورند، بدانند که عذاب سخت عالم برزخ، در انتظار آنها است.
بنابراین میتوان گفت: یکی از ضروریات دین اسلام آن است که در بدن هر یک از انسانها روح مستقلّی وجود دارد که به وقت مرگ از بدن خارج شده و در دنیا باقی میماند و چون روز قیامت فرا رسد، بدنها از خاک روییده و روح هر کس به بدن خود برمیگردد تا آماده حساب در پیشگاه عدالت باشد.
در پایان این گفتار، توجّه شما خوانندگان عزیز را به تشبیه برزخ با دنیا که پیامبر
1) همان، ج 58، ص 7.
گرامی اسلام صلی الله علیه و آله وسلم با تعبیری بسیار زیبا و دقیق، ترسیم نموده است، جلب میکنیم:
إنّ مثل المؤمن فی الدّنیا کمثل الجنین من بطن امّه؛ اذا خرج من بطنها، بکی علی مخرجه؛ حتّی اذا رأی الضوء لا یحب أن یرجع إلی بطن امّه، فکذلک المؤمن یجزع من الموت؛ فذا أفضی الی ربّه، لم یحبّ أن یرجع إلی الدّنیا، کما لا یحبّ الجنین أن یرجع الی مکانه.((1))
مثال مؤمن در دنیا، مثل جنین است در شکم مادر [چنان به آن خو گرفته است که گویی عالمی برتر و باصفاتر از آن نیست]. از این رو پس از پایان عمر آن جهان، با اکراه و سختی، همراه با ترس و گریه، دل از آن مکان میکند.
پس از اندکی که با این جهان انس گرفت، دیگر میل بازگشت به وطن نه ماهه خویش را ندارد.
مؤمن نیز چنان به دنیا خو گرفته است که دل کندن از آن، برایش سخت و مرگ بر او ناپسند است؛ امّا پس از مرگ، وقتی چشمش به جمال نعمتهای فرح بخش و دل انگیز برزخی روشن شد، به هیچ وجه حاضر نیست به وطن چند ده ساله خویش بازگردد.
مرحوم فیض کاشانی، با استفاده از روایات، دنیا و برزخ را چنین تشبیه نموده است:
یکون الدّنیا بالاضافة إلیه کالسّجن والمضیق ویکون مثاله کالمحبوس فی بیت مظلم، فتح له باب الی بستان واسع الاکناف، لا یبلغ طرفه اقصاه، فیه
1) همان، ص 299.
انواع الأشجار والأزهار والثّمار فلا یشتهی العود الی السجن المظلم.((1))
دنیا، همچون زندان تنگی است و انسان در آن خانه تاریک حبس میباشد. دری برای او به سوی بستان وسیع و گستردهای باز میشود که کسی توان دیدن اطرافش را ندارد. در آن انواع درختان، گلهای زیبای عطرآگین و میوههایی است. پس هیچ کس میل به بازگشت به آن زندان تاریک را ندارد.
به هر حال آنچه مسلم و قطعی است اینکه: فاصله میان این جهان و روز رستاخیز جهان سومی وجود دارد به نام «برزخ» که ارواح همه انسانها پس از مرگ تا روز قیامت در آن قرار میگیرند. البته از جزئیات آن جهان آگاهی زیادی نداریم و نمیتوانیم داشته باشیم، ولی اینقدر میدانیم که ارواح نیکان و صالحانی که در درجات بالا قرار دارند در آن جهان، متنعم به نعمتهای فراوانی هستند و نیز ارواح ظالمان و طاغوتها و حامیان آنها در آن جهان معذبند.
تاکنون منطق عمیق قرآن و روایات امامان معصوم علیهم السلام را درباره عالم پس از مرگ به طور خلاصه مورد بررسی قرار دادهایم. اکنون به سراغ دلیل تجربی میرویم تا به کمک آن، عالم پس از مرگ را به طور فشرده مورد بررسی قرار داده و حقیقت آن را اثبات کنیم.
احضار ارواح (اسپرتیسم) در دنیای امروز غوغایی به راه انداخته است و
1) المحجّهْ البیضاء، ج8، ص 298.
دلیل تجربی خوبی بر زندگی برزخی انسانها است، در عصری که بشر در این فن ترقّی نکرده بود، بسیاری از حقایق بعد از مرگ برای خیلی از افراد در زاویه ابهام باقی مانده بود ولی در قرن ما که تسخیر ارواح به نحو اعجابانگیزی پیشرفت نموده و موضوع ارتباط با ارواح و گفتوگو با آنها، امروز به صورت یک علم درآمده منطق وحی از نظر تجربه نیز تأیید شد و پایههای فلسفه منکران عالم پس از مرگ سست شد و فرو ریخت. تا آنجایی که جمعی از دیرباورترین دانشمندان علوم طبیعی در برابر این دلیل تجربی تسلیم شده و به وجود روح و بقای آن به عنوان یک موجود ما فوق مادّه اعتراف کردهاند، به همین دلیل دانشمندان روحی میگویند:
مسئله ارتباط بین انسان و ارواح در نتیجه یک سلسله آزمونهای نوین به ثبوت رسیده و کاملاً واضح شد که انسان پس از مرگ در پرتو جسم سیالی که کاملتر از این کالبد جسمانی است زندگی میکند، این شکلی که از زمان مرگ باقی میماند مخلّد و لا یموت و همیشه با ارواح همراه بوده و دائماً شاهد و ناظر مجاهدات و رنج و تعبهای روحی میباشد.
در این زمینه کتابهای بسیار زیادی نوشته شده است که خوانندگان محترم میتوانند به آنها مراجعه کنند.((1)) ما به طور خلاصه به دو مورد در این باره اشاره میکنیم؛
1) ) از جمله: اصول روانکاوی، فروید؛ عالم پس از مرگ، لئون دنی؛ علی اطلال المذاهب المادّی، فرید وجدی؛ عود ارواح، مکارم شیرازی و... .
ایشان علاوه بر این داستان در همان کتاب به احضار روح مرحوم آیت الله حکیم نیز اشاره میکند.((1))
مسئله ارتباط با ارواح از نظر محققّان این فن و جمعی از دانشمندان دیگر یک موضوع قطعی و مسلّم است. ولی این موضوع به آن معنا نیست که ما ادّعاهای بیاساس جمعی شیاد و یا ساده لوح را که مدعی ارتباط با ارواحند بپذیریم.
زیرا متأسفانه از مسئله ارتباط با ارواح، سوء استفادههای فراوان شده است و عده زیادی از سودجویان حرفهای و یا ساده لوحان ابله، گاهی چنین ادّعاهایی را میکنند و خود را با همه ارواح در ارتباط میدانند و از این رهگذر احیاناً استفادههای سرشار میبرند، اینگونه افراد بدبختانه رنگ خرافی به این مسئله علمی و تجربی در انظار بعضی از ناآگاهان زدهاند، و خیالبافیها و شیادیهای آنها سبب شده که بعضی اصل موضوع را انکار کنند، در حالیکه حساب اینگونه افراد از دانشمندان و محقّقان این بحث جدا است و گاهی از میان دهها مدّعی ارتباط با ارواح، یکی صادق نیست. بنابراین ما باید کاملاً به هوش باشیم و این بحث علمی را از سوء استفاده افراد شیّاد و یا
1) روح از نظر دین، عقل و علم روحی جدید، ص 256.
خیالباف بر کنار داریم و فریب مدّعیان دروغین را نخوریم و اعمال نادرست آنها را به حساب این بحث علمی نگذاریم.((1))
در نتیجه میتوان گفت اثبات بقای روح بعد از فنای بدن، گامی به سوی عالم پس از مرگ محسوب میشود یعنی برزخ، دائر مدار بقای روح است و روح بعد از مرگ فقط لباس عوض میکند، قالب مادی را میشکند و در قالب دیگری در عالم دیگر ادامه حیات میدهد.
این پاسخ بسیار روشن خواهد بود به آنهایی که مرگ را آخرین مرحله وجود انسان و نقطه فنا و نابودی او میدانند و معتقدند که انسان با مرگ، بازگشت به جهانِ بیجان میکند و ذرات وجود او، در لا به لای خاک و آب و هوا گم میشود و همه چیز پایان مییابد!
ممکن است این سؤال مطرح شود که آیا در منابع اسلامی، دلیلی بر امکان ارتباط با ارواح وجود دارد؟
پاسخ این سؤال مثبت است زیرا در تواریخ اسلامی میخوانیم که بعد از جنگ بدر پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله وسلم با ارواح ارتباط برقرار کردند و همچنین امیرالمؤمنین در جنگ نهروان و نیز بعد از جنگ صفّین در قبرستان پشت کوفه با ارواح ارتباط برقرار کردند و موارد زیاد دیگر که در فصل چهارم مفصّلاً ذکرخواهیم کرد.
با توجّه به این دلایل روشن میشود که ارتباط با ارواح غیر ممکن نیست.
1) معاد و جهان پس از مرگ، ص271.
با جدایی روح از بدن طبیعی در دنیا، عالم جدیدی به نام برزخ شروع میشود، روح در آن عالم، داخل بدن مثالی گردیده و به فعّالیت خود تا روز قیامت ادامه میدهد. (مثل) از نظر لغت، به معنای شباهت چیزی به چیز دیگر در صفات ممتاز میباشد.((1)) از همین جهت است که میگوییم آن بدن از لحاظ شکل و قیافه، مانند بدن دنیوی است. فرقی که با هم دارند این است که بدن مثالی، جسم مادّی نیست، لطیفتر از هواست. به یک چشم بر هم زدن، همه جهان را سیر میکند و در آسمانها
پرواز مینماید، در نقطهای که قرار بگیرد، همه چیز و همه جا را میبیند، این طرف و آن طرف دیوار برایش فرق نمیکند، اگر شما پدر یا یکی از بستگان خود را در خواب ببینید با همان بدن میبینید! اگر چه آن بدن سالها از آن گذشته و در خاک پوسیده شده است؛ امّا در قالب مثالی سالم به خواب شما میآید. این مطلب همان واقعیت بقای روح را بعد از مرگ به اثبات میرساند.((2)) برای یافتن تصویر روشنتری از بدن مادّی و برزخی ذکر چند نکته ضروری است:
تا اینجا به این نتیجه رسیدیم که روح انسان بعد از مردن، برای ادامه حیات در عالم دیگر (غیر از عالم دنیا و عالم قیامت) به بدن مثالی منتقل میشود. آنچه
که قابل بحث است در چگونگی پیدایش بدن مثالی است. در فلسفهی اسلامی، بحثهای دقیقی درباره عوالم سه گانهی وجود، یعنی عالم طبیعت و ماده، عالم مثال یا برزخ و عوالم مجردات تام (عالم عقول) مطرح شده است. در این دیدگاه، عالم مثال یا برزخ از تجرّد غیر تام برخوردار است؛ یعنی موجودات برزخی، هر چند مادّی نیستند، امّا برخی لوازم مادّه را مانند شکل و مقدار (ابعاد سهگانه) دارند. برای توضیح بیشتری از بدن مثالی یا برزخی میتوانیم در وضعیت صورتهایی که هنگام خواب مشاهده میکنیم تأمّل نماییم. بدون هیچ تردیدی صورتهای عالم خواب مادّی نیستند و جا و مکان را اشغال نمیکنند و جرم و وزن ندارند. با این حال، دارای شکل و اشکال همانند اشکال و اشیای مادّی هستند. بر خلاف عالم عقول که مجرّد تام است و در آن نه از ماده خبری است و نه از لوازم و خصوصیات آن.
موضوع جسم مثالی، یکی از مسائل مهمّ است.
بحث مفصّل آن در این مختصر نمیگنجد. ولی به گفتهی مولانا: «آب دریا را اگر نتوان کشید، هم به قدر تشنگی باید چشید»، به طور خلاصه آرای مختلفی را که در این زمینه وجود دارد، بیان میکنیم:
الف) در نزد بسیاری از متکلّمان، بدن مثالی به صورت مستقل آفریده میشود و روح انسان، پس از جدا شدن از بدن مادّی به آن میپیوندد.
ب) بر اساس رأی دیگری، بدن مثالی، هنگام حیات شخص درون بدن طبیعی او قرار دارد و با مرگ از آن جدا میگردد.
ج) در نظر برخی فیلسوفان اسلامی (مانند صدر المتألّهین شیرازی) بدن
مثالی، حقیقت مستقل از روح نیست، بلکه مرتبهای از مراتب وجودی نفس است که پس از مرگ، در هیئت بدنی، ظهور مییابد.((1))
به هر صورت که باشد به اتّفاق آرا، جسم برزخی شبیه به قالب دنیوی است. به همین دلیل ارواحی که در دنیا با هم آشنا بودهاند، پس از مرگ یکدیگر را میشناسند و از همدیگر از احوالات آشنایان میپرسند.
بنابراین روح انسان در عالم برزخ با بدن مثالی به حیات خود ادامه میدهد نه با بدن مادّی دنیایی.((2))
گرچه برخی از اندیشمندان معتقدند که بدن مادّی آدمی در قبر به سخن میآید یا مورد فشار قبر قرار میگیرد یا عذاب می بیند. البتّه این قول، دلیل درست بر اثبات مدعای خود ندارد، از این رو در فصلهای بعد موردبررسی دقیق قرار خواهد گرفت.
از روایاتی که وارد شده است چنین استفاده میشود که روح قبل از قیامت و پس از جدا شدن از بدن، در عالم برزخ در بدنهای مثالی که شبیه بدنهای دنیایی است قرار میگیرد و اینگونه نیست که روح مجرّد در عالم برزخ، بدون
1) ناگفته نماند که بحث تجرّد بدن مثالی، غیر از بحث تجرّد روح است که برخی فلاسفه چون صدر المتالهین شیرازی، روح را جسمانیّهْ الحدوث و روحانیهْ البقا میدانند و گروهی دیگر همانند مرحوم شیخ صدوق، طبق روایات اهل بیت علیهم السلام آن را روحانیهْ الحدوث و روحانیهْ البقا میشناسند.
2) برای جسم مثالی نامهای دیگری نیز وجود دارد: قالب مثالی، جسد اثیری، روانپوش، همزاد، پریسپری، جسد مطابق، جسد نمونه، مثال اصلی، جسد حیاتی، جسد هیولی، جسد سیّال و...
بدن باشد. در این رابطه روایات زیاد است، تنها به بعضی از آنها اشاره میکنیم:
از امام صادق علیه السلام پرسیدند: در رابطه با کسی که در دنیا میمیرد، روحش در کجا خواهد بود؟ فرمود: مؤمن خالص و کافر خالص که میمیرند، روحشان به هیکلی که نظیر آنها است منتقل میشود و تا قیامت با اعمال خویش (اعمّ از خوب و بد) مجازات میشوند و چون خداوند اهل قبور را زنده کند، جسم آنها را میسازد و روح را به بدن آنها برمیگرداند و محشورشان میکند تا اعمالشان را (که تبدیل به نعمت یا عذاب شدهاند) به آنها بدهد. پس مؤمن روحش از جسدش منتقل میشود در جسدی در شکل قبلی آن و در بهشتی از بهشتهای خداوند قرار داده میشود و تا روز قیامت در آن منعّم خواهد بود و کافر، روح از جسدش به مثل آن جسد منتقل میشود و در آتش قرار داده میشود و با آن تا قیامت معذّب خواهد بود.
1) بحار الانوار، ج58، ص 81.
النَّاسُ فی أرْوَاحِ الْمُؤْمِنِینَ؟ فَقُلْتُ: یَقُولُونَ تَکُونُ فی حَوَاصِلِ طُیُورٍ خُضْرٍ فی قَنَادِیلَ تَحْتَ الْعَرْشِ فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللهِ علیه السلام : سُبْحَانَ اللهِ الْمُؤْمِنُ أَکْرَمُ عَلَی اللهِ مِنْ أَنْ یَجْعَلَ رُوحَهُ فی حَوْصَلَةِ طَیْرٍ. یَا یُونُسُ إِذَا کَانَ ذَلِکَ أتَاهُ مُحَمَّدٌ صلی الله علیه و آله وسلم وَعَلِیٌّ وَفَاطِمَةُ وَالْحَسَنُ وَالْحُسَیْنُ علیه السلام وَالْمَلائِکَةُ الْمُقَرَّبُونَ فَإِذَا قَبَضَهُ اللهُ عَزَّ وَجَلَّ صَیَّرَ تِلْکَ الرُّوحَ فی قَالَبٍ کَقَالَبِهِ فی الدُّنْیَا فَیَأْکُلُونَ وَ یَشْرَبُونَ فَإِذَا قَدِمَ عَلَیْهِمُ الْقَادِمُ عَرَفُوهُ بِتِلْکَ الصُّورَةِ الَّتِی کَانَتْ فی الدُّنْیَا.((1))
یونس بن ظبیان میگوید:
در محضر امام صادق علیه السلام بودم فرمود: مردم درباره ارواح مؤمنین چه میگویند؟ گفتم: میگویند ارواح مؤمنین در چینهدانهای پرندگان سبز رنگ در قندیلهایی تحت عرش هستند. فرمود: سبحان الله مؤمن پیش خداعزیزتر از آن است که روح او را در چینهدان پرندهای قرار دهد، ای یونس وقتی که ارتحال مؤمن از دنیا فرا میرسد، محمّد و علی و فاطمه و حسن و حسین علیهم السلام و ملائکه مقرّب نزد او میآیند. چون خداوند روح او را قبض میکند، او را در قالبی مانند قالب دنیا قرار میدهد، سپس در همان قالبها میخورند و میآشامند و وقتی کسی بر او وارد می شود، او را به همان چهرهای که در دنیا بوده است، میشناسد.
لَکِنْ فی أبْدَانٍ کَأبْدَانِهِمْ.((2))
بلکه ارواح در برزخ در بدنهایی مانند بدنهای (دنیایی)شان قرار میگیرند.
و جمله «فی أبْدَانٍ کَأبْدَانِهِمْ» مانند دوحدیث گذشته حاکی از وجود یک قالب لطیف مثالی غیر مادّی در خارج است که روح بعد از جدایی از بدن در آن فرو میرود و به زندگی خود در برزخ ادامه میدهد.
أبی بَصِیرٍ قَالَ: قُلْتُ لأبِی عَبْدِ اللهِ علیه السلام : إِنَّا نَتَحَدَّثُ عَنْ أَرْوَاحِ الْمُؤْمِنِینَ أنَّهَا فِی حَوَاصِلِ طُیُورٍ خُضْرٍ تَرْعَی فی الْجَنَّةِ وَتَأْوِی إِلَی قَنَادِیلَ تَحْتَ الْعَرْشِ فَقَالَ لا إِذاً مَا هِیَ فی حَوَاصِلِ طَیْرٍ قُلْتُ فَأَیْنَ هِیَ قَالَ فی رَوْضَةٍ کَهَیْئَةِ الأَجْسَادِ فی الْجَنَّة.((1))
ابوبصیر میگوید: به حضرت صادق علیه السلام گفتم: ما درباره ارواح مؤمنین چنین گفتگو میکنیم که آنها در چینهدانهای پرندگان سبز در بهشت میچرخند و به سوی قندیلهای تحت عرش درمیآیند. آن حضرت فرمود: نه، آن وقت در حواصل و بدن پرندگان نخواهند بود. گفتم: پس کجا هستند؟ فرمود: ارواح مؤمنین مثل جسد دنیوی خود بدنی دارند که در بهشت مستقر است.
از مجموع این روایات، دانسته میشود که انسان بعد از مردن، در عالم برزخ با همین بدن مثالی معذّب یا متنعّم است.
1) الکافی، ج3، ص245.
از روایات گذشته به دست آمد که روح آدمی پس از خروج از بدن معدوم نخواهد شد و فنا در آن راه ندارد. آنچه که از انسان جدا میشود، قالب مادّی اوست و روح در عالم برزخ به واسطه قالب مثالی - که با آن جهان، سنخیّت دارد- سیر خود را ادامه میدهد. اکنون نظرات بعضی از بزرگان را در این باره مورد بررسی قرار میدهیم.
إن الله تعالی یجعل لهم أجساماً کأجسامهم فی دار الدّنیا ینعم مؤمنیهم فیها و یعذّب کفّارهم فیها و فساقهم فیها دون أجسامهم الّتی فی القبور یشاهدها النّاظرون تتفرّق وتندرس و تبلی علی مرور الأوقات... .((1))
همانا خدای تعالی برای آنان جسمهایی همانند جسمهای دنیویشان ایجاد میکند که مؤمنان در آن اجسام، از نعمتهای الاهی بهرهمند میشوند و کفّار و فاسقان نیز در چنین جسمهایی معذّب خواهند شد. این اجسام، غیر از آن جسمهایی است که در قبرها قرار میگیرند و بینندگان شاهد تفرّق اجزاء و مندرس و کهنه شدن و از بین رفتن آنها در اثر مرور زمان هستند.
روح پس از مفارقت از بدن به بدنی همگون با بدن عنصری خود
1) اوائل المقالات، ص 77.
تعلّق میگیرد، چنانکه از امیر مؤمنان علیه السلام رسیده است: ارواح، در عالم برزخ گروه گروه در شکل جسدهای خویش گرد هم آمده به گفتگو میپردازند... .((1))
وهذا نصّ صریح فی انّ العقل لا یتغیر بالموت؛ انّما یتغیر البدن والاعضاء فیکون المیت عاقلاً مدرکاً عالماً بالآلام واللّذات کما کان فی حیاته لا یتغیر من عقله شیء ولیس العقل المدرک هذه الاعضاء بل هو شیء باطن لیس له طول ولا عرض... .((2))
روح به واسطه مرگ، تغییر نمیکند؛ بلکه قالب مادّی و اعضای ظاهری بدن دگرگون میشود. روح پس از مرگ باقی است؛ رنجها و لذّتها را همانند دنیا [لیکن با قالب درونی و مثالی] درک میکند. قالب مثالی از جنس مادّی نیست؛ بلکه مجرّد از طول و عرض است.
ظهر من الآیات الکثیرة والأخبار المستفیضة والبراهین القاطعة... تتعلق الروح بالأجساد المثالیة اللطیفة الشبیهة بأجسام الجن والملائکة المضاهیة فی الصورة للأبدان الأصلیة فینعم ویعذب فیها ولایبعد أن یصل إلیه الآلام ببعض ما یقع علی الأبدان الأصلیة لسبق تعلقه بها وبذلک یستقیم جمیع ما ورد فی ثواب القبر وعذابه واتساع القبر وضیقه وحرکة الروح وطیرانه فی الهواء وزیارته لأهله ورؤیة الأئمة علیهم السلام بأشکالهم
ومشاهدة أعدائهم معذبین وسائر ما ورد فی أمثال ذلک مما مر... وإن کان یمکن تصحیح بعض الأخبار بالقول بتجسّم الروح أیضا بدون الأجساد المثالیة لکن مع ورود الأجساد المثالیة فی الأخبار المعتبرة المؤیّدة بالأخبار المستفیضة لا محیص عن القول بها...
.((1))
آیات بسیار و روایات مستفیضه و دلایل قوی دلالت دارند که... روح بعد از خارج شدن از بدن در اجساد مثالی لطیفی که شبیه اجسام (لطیف غیر مادّی) جن و ملائکه است قرار میگیرد که شبیه ابدان اصلی دنیاییاند و در آن ابدان مثالی در نعمت یا در عذاب خواهند بود، بعید نیست به آن بدنها نیز مانند بدنهای اصلی آلام و مانند آن برسد و با این نظر همه مطالب از قبیل ثواب و عذاب قبر، اتّساع و ضیق قبر، حرکت روح و پرواز آن و زیارت خانواده و دیدن امامان در اَشکالشان و دیدن دشمنان در عذاب و غیر آن، قابل حل میشود ... هر چند که میشود بعضی اخبار را حل کرد با قول به این که ارواح بدون اجساد مثالی متشکّل و ممثّل و مجسّم میشوند، ولی با ورود آن همه روایات معتبر درباره اجساد مثالیّه که با اخبار مستفیضه مؤیّد
شدهاند، چارهای جز قول به اجساد مثالی نداریم.
انسان دارای دو قالب و کالبد است؛
الف) قالب مادّی (چهره ظاهری و بیرونی)
ب) قالب مثالی (چهره باطنی و درونی)
1) بحار الانوار، ج6، ص 270.
و الحاصل: از خود اخبار کاملاً میتوان فهمید قبر کجاست و بدنی که در آن قبر است کدام بدن است، در بعضی از اخبار فرمودهاند: ارواح در عالم قبر به صور ابدان هستند، این صورت بدن که روح در این صورت است همان بدنی است که گفتیم جسم الطف است که با تبدّل این بدن حاصل گردیده و با حرکت جوهری موجود شده
است.((1))
با آوردن یک مثال، کیفیت قالب مثالی را نسبت به قالب مادّی بیان میکنیم؛ تا فهم عبارت آسانتر شود.
مثلاً شخصی جامهای به تن دارد، پس از مدّتی که کهنه و فرسوده شد، جامهای دیگر میپوشد. روح انسان نیز پس از مرگ، بدن و قالب مادّی را همانند لباس فرسوده کنار میگذارد و جامهای نو به تن میکند که از آن به قالب مثالی (بدن مثالی، قالب درونی و بدن برزخی) تعبیر میشود.
1) تقریرات فلسفه، ج 3، ص 600.
قبلاً گفته شد که مرگ همان جدایی روح آدمی از بدن مادی است؛ بنابراین روح، حقیقتی است غیر از بدن؛ که حقیقت انسان را همین روح تشکیل میدهد. هرچند فلاسفه مسلمان در باب حقیقت روح و ارتباط روح و بدن مباحث ارزشمندی را ارائه کردهاند، با توجه به پیچیدگی این موضوع که مربوط به بحث فلسفی میشود و از حوصله بحث ما خارج است، از این رو از ذکر تفصیلی آن صرف نظر نموده و به طور خلاصه اشاره میکنیم.
در اینکه انسان در زمره جانداران به شمار میآید شکی نیست امّا بدون هیچ تردیدی همین انسان با دیگر انواع موجودات زنده (نظیر گیاهان و جانوران) تفاوتهای اساسی دارد، زیرا در آدمی ویژگیهایی مانند تعقّل، استدلال، ایمان، حب و بغض، عشق و... وجود دارد که دیگر موجودات عالم طبیعت بیبهرهاند. با ژرف نگری و تأمل در این ویژگیها درمییابیم که باید در وجود انسان یک حقیقتی وجود داشته باشد که او را از سایر موجودات ممتاز گردانیده و منشأ
ویژگیهای فوق شده است. از سوی دیگر، اگر اندک توجّه و دقّت داشته باشیم در درون خویش حقیقتی را مییابیم که با بدن جسمانی ما و آثار مادّی آن کاملاً متفاوت است و این همان حقیقتی است که از آن با لفظ (روح) یاد میکنیم و آن را حقیقت و ذات خود میدانیم، وجدان هر انسانی این تفاوت را به آسانی و با اندک توجّهی به درون خویش، درک مینماید. فیلسوف بزرگ جهان اسلام ابو علی سینا در اشارات و تنبیهات که آخرین اثر فلسفی اوست، دلایل وجود نفس را بر چند مبنا استوار ساخته است که ما جهت اختصار فقط یک
مورد آن را میآوریم که به عنوان برهان (انسان معلّق) معروف است ابن سینا انسانی را فرض میکند که در فضا آفریده شده و در فضا معلّق بوده، تمام حواس ظاهری و اجزای باطنی او از کار افتاده است و هیچ راهی برای ادراک حسی بدن خود ندارد یعنی اندامهای خود را نبیند ولی در همان حال نسبت به ذات خویش یا همان (من) ادراک و آگاهی دارد. این واقعیت حاکی از آن است که ذات انسان غیر از بدن اوست.((1)) همچنین بو علی سینا در (شفا) نیز برای اثبات وجود نفس دو دلیل ذکر کرده است که یکی همین (انسان معلّق در فضا) است((2)) البتّه صدرالمتألهین ملا صدرا هم برای اثبات وجود نفس چندین دلیل ذکر کرده است که خوانندگان محترم را آنجا ارجاع میدهم.((3)) با توجّه به مطالب فوق، به وجود روح در انسان که با بدن مادّی او متفاوت است، جای تردید نخواهدبود. بنابراین، انسان ترکیبی است از دو چیز به عبارت دیگر انسان موجودی دو بُعدی است، یک بُعد وجود او همان بدن
جسمانی و مادّی اوست و بُعد دیگر، حقیقتی است که از آن به (من) و یا (خود) تعبیر میشود، که در مضامین دینی روح نامیده شده است. از این رو میتوان گفت حقیقت روح، جوهری مجرّد و غیر جسمانی است.
البتّه ارتباط میان روح و بدن در دوران حیات آدمی به قدری زیاد است که میتوان گفت: آنی روح از بدن منفک و جدا نخواهد شد، حتّی در هنگام خواب اگر روح فرسنگها دور از بدن باشد به مجرّد اشارهای، تماس این دو با هم برقرار میشود. هر عملی که بوسیله بدن انجام پذیرد روح در آن سهیم است و هر تحوّلی که در روحیه آدمی به وجود آید در بدن تأثیر دارد، امراض جسمی روحیه را ضعیف کرده((1)) و امراض روحی جسم راپژمرده و نحیف میسازد، تقویت جسمی در تقویت روح اثر دارد و بیماری روانی در جسم نفوذ مؤثر دارد. به هر حال در بحث حاضر، ما بر محورهای اصلی بسنده کرده و از طرح بحث فلسفی و تجربی و دانش دانشمندان روحی برای اثبات وجود روح صرفنظر میکنیم چنانچه در گذشته یاد آورشدیم که پذیرش محتویات این کتاب منوط به اعتقاد و پیروی از آیات قرآن کریم و روایات ائمّه هدی علیه السلام میباشد. لذا برای اثبات این مطلب که انسان مرکب از جسم و روح است با الهام از این دو گوهر گرانبها بحث را ادامه میدهیم:
الف) برخی آیات قرآن کریم که درباره روح سخن میگوید، بیانگر این
1) ) البته این مربوط به کسانی است که دارای قدرت روحی نیستند و الا اهل ایمان دارای آنچنان قدرتی هستند که مانند کوه استوارند و در روایات ذکر شده که: المؤمن کالجبل الراسخ لایجرکه العواصف. (محقق)
است که انسان از روح و جسم تشکیل شده است و تعدادی از آیات تصریح دارند که حضرت آدم ترکیبی از جسم و روح بود؛ چنانچه میفرماید:
{وَإِذْ قَالَ رَبُّکَ لِلْمَلائکَةِ إِنیِّ خَالِقُ بَشَرًا مِّن صَلْصَالٍ مِّنْ حَمَإٍ مَّسْنُونٍ فَإِذَا سَوَّیْتُهُ وَنَفَخْتُ فِیهِ مِن رُّوحِی فَقَعُواْ لَهُ سَاجِدِین}.((1))
و (به خاطر بیاور) هنگامی که پروردگارت به فرشتگان گفت: من بشری را از گل خشکیدهای که از گل بدبویی گرفته شده، میآفرینم. هنگامی که کار آن را به پایان رساندم، و در او از روح خود (یک روح شایسته و بزرگ) دمیدم، همگی برای او سجده کنید.
برخی از مفسرّین دربارهی آیه فوق چنین مینویسند: از این آیات به خوبی استفاده میشود که انسان از دو بعد متضاد تشکیل یافته که یکی در بالاترین حد عظمت و بزرگی است و دیگری در پایینترین حد ارزش. از طرفی روحی الهی در او دمیده شده و از طرفی، از گِل خشکیده و بد بویی (مانند لجن) تشکیل یافته است، تعبیر «روحی» (روح من) نشان دهنده روح بسیار ارزشمند و با عظمت انسان است که مقام او را حتّی از فرشتگان بالاتر میبرد؛ البتّه خدا نه جسم دارد و نه روح، و اضافهی روح به خدا - به اصطلاح - «اضافه تشریفی و تکریمی» است و دلیل بر این است که روحی بسیار پر عظمت در کالبد انسان دمیده شده، همانگونه که خانه کعبه را به خاطر عظمتش «بیت الله» میخوانند، و ماه مبارک رمضان را به خاطر برکتش «شهر الله» (ماه خدا)((2)) و ناقهی صالح را به خاطر معجزه بودنش، «نافهْ الله» مینامند.
در این که اضافهی روح به خداوند مثل (روحی، روحه) به جهت تکریم است، روایتی صحیحه وجود دارد از امام باقر علیه السلام :
سَأَلْتُ أَبَا جَعْفَرٍ علیه السلام عَنْ قَوْلِ اللهِ عَزَّ وَجَلَّ {وَ نَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی} قَالَ: رُوحٌ اخْتَارَهُ اللهُ وَاصْطَفَاهُ وَخَلَقَهُ وَأضَافَهُ إِلَی نَفْسِهِ وَفَضَّلَهُ عَلَی جَمِیعِ الأَرْوَاحِ، فَأمَرَ فَنُفِخَ مِنْهُ فی آدَمَ علیه السلام .((1))راوی از امام علیه السلام از معنای آیهای که خداوند فرمود: «در آدم از روح خود دمیدم» سؤال میکند. امام علیه السلام میفرماید: روحی است که خداوند آن را برگزید و خلق کرد و او را به خود نسبت داد و بر همه ارواح برتری داده است((2))، بعد امر فرمود از آن در آدم دمیده شد.
همین مضمون در آیه دیگری نیز در قرآن کریم آمده است:
{إِذْ قَالَ رَبُّکَ لِلْمَلائکَةِ إِنیِّ خَالِقُ بَشَرًا مِّن طِینٍ فَإِذَا سَوَّیْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِیهِ مِن رُّوحِی فَقَعُواْ لَهُ سَاجِدِین}.((3))
و به خاطر بیاور هنگامی را که پروردگارت به فرشتگان گفت: من بشری را از گل میآفرینم! هنگامی که آن را نظام بخشیدم و از روح خود در آن دمیدم، برای او به سجده افتید.
از این دو آیه شریفه دانسته میشود که روح، حقیقتی غیر از جسم است،
1) بحار الانوار، ج 4، ص 11. قریب به همین مضمون روایت دیگری نیز از آن حضرت وارد شده است که فرمود: «وَإِنَّمَا أضَافَهُ إِلَی نَفْسِهِ لأَنَّهُ اصْطَفَاهُ عَلَی سَائِرِ الأَرْوَاحِ کَمَا اصْطَفَی بَیْتاً مِنَ الْبُیُوتِ فَقَالَ بَیْتِی وَ قَالَ لِرَسُولٍ مِنَ الرُّسُلِ خَلِیلِی وَ أشْبَاهِ ذَلِکَ وَکُلُّ ذَلِکَ مَخْلُوقٌ مَصْنُوعٌ مُحْدَثٌ مَرْبُوبٌ مُدَبَّرٌ.» بحار الانوار، همان. کافی، ج 1، ص 133.
2) ممکن است مراد از ارواح، ملائکه باشد.
3) ص/ 71 -72.
وقتی که جسم حضرت آدم تکمیل شد، فرشتگان امر بر سجده نگردید. چون هنوز شایستگی آن را نداشت؛ ولی پس از نفخ روح در او چنین لیاقتی را پیدا میکند، ناگفته نماند این دو آیه از نفخ روح در حضرت آدم میگویند ولی میتوان گفت که این مسأله در مورد فرزندان آدم نیز صادق است.
نفخ روح در آیهای دیگر چنین آمده است:
{وَبَدَأَ خَلْقَ الانسَانِ مِن طِینٍ ثُمَّ جَعَلَ نَسْلَهُ مِن سُلالَةٍ مِّن مَّاءٍ مَّهِینٍ ثُمَّ سَوَّاهُ وَنَفَخَ فِیهِ مِن رُّوحِهِ}.((1))
آفرینش انسان را از گِل آغاز کرد سپس نسل او را از عصارهای از آب ناچیز و بیقدر آفرید. سپس (اندام) او را موزون ساخت و ازروح خویش در وی دمید. در این که ضمیر (سواه) مرجعش چیست، بین مفسّران اختلاف است: برخی گفتهاند که مرجع ضمیر، انسان نخستین (حضرت آدم) است.((2)) بعضی بر این عقیدهاند که اگر ضمیر به مطلق انسان بر گردد، مناسبتر است. با این توضیح که نخست خلق انسان نخستین را میفرماید و سپس خلقت نسل انسان را از «ماء مهین» بیان میکند؛ سپس حکم کلی را که شامل انسان نخستین و نسل او هر دو است، بیان میدارد و میفرماید: «سواه»؛ یعنی «و انسان را موزون و بهنجار کرد، خواه انسان نخستین و خواه نسل او» و پس از آنکه جنین همه انسانها یا آفرینش انسان نخستین کامل شد، از روح خود در آن میدمد. به نظر میرسد این احتمال قویتر است. طبق این احتمال این آیه تنها آیهای است که
در آن در مورد همه انسانها تعبیر «نفخ روح» به کار رفته است.((1))
در آیه دیگری چنین آمده است:
{وَیَسْئَلُونَکَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أمْرِ رَبیِّ وَمَا اُوتِیتُم مِّنَ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِیلاً}.((2))
و از تو درباره «روح» سؤال میکنند، بگو: روح از فرمان پروردگار من است و جز اندکی از دانش، به شما داده نشده است!
مفسّران در تفسیر این آیه که مقصود از روح چیست، آرای متعددی بیان داشتهاند، بر اساس یک رأی، مقصود از (روح) همان روح انسانی یا مطلق روح است که روح انسانی را نیز در بر میگیرد، به هر صورت که باشد آیه به خوبی دلالت میکند که روح، چیزی غیر از جسم است. در این باره آیات زیادی وجود دارد، به ذکر یک آیه که پس از طرح مراحل تدریجی تکوّن مادّی انسان، سخن از آفرینش
دیگر به میان آمده است بسنده میکنیم.
{ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً فَخَلَقْنَا الْمُضْغَةَ عِظَمًا فَکَسَوْنَا الْعِظَامَ لَحْمًا ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقًا ءَاخَر}.((3))
سپس نطفه را بصورت علقه [خون بسته]، و علقه را بصورت مضغه [چیزی شبیه گوشت جویده شده]، و مضغه را بصورت استخوانهایی درآوردیم و بر استخوانها گوشت پوشاندیم سپس آن را آفرینش تازهای دادیم.
از این آیه شریفه دانسته میشود که انسان دارای دو بُعد وجودی است، نخست بُعد جسمانی او که شروع مادّی دارد و به صورت تدریجی به مرحله کمال خود میرسد و دیگری روح او که به گونه متفاوت با آفرینش بعد مادّی انسان آفریده میشود. بویژه آنکه از آخرین مرحله خلقت با تعبیر {أنشَأْنَاهُ خَلْقًا ءَاخَر} یاد میکند و این همان روح آدمی است. حاصل آنکه جمله آخر آیه که «أنشَأْنَاهُ خَلْقًا ءَاخَر» است با جملات اول آیه که {ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً...} میباشد به دو بعدی بودن انسان به روشنی دلالت میکند. به عبارت روشنتر از ابتدای آیه بُعد مادّی انسان و از آخر آیه بعد روحانی او استفاده میشود.
ب) تا اینجا طبق دلالت آیات دانسته شد که هستی آدمی از دو بعد اساسی بوجود آمده است، در رابطه به این معنا روایات فراوانی وجود دارد که بر مرکب بودن انسان از روح و بدن دلالت میکند که در بیشتر روایات و مباحث این کتاب که مورد بررسی قرار گرفته است، این مطلب دانسته میشود در اینجا برای نمونه به چند مورد از آن اشاره میشود.
ابیت عند ربی یطعمنی ویسقینی.
در نزد پروردگارم میروم و ساعاتی در مهمانسرای قدس و محفل انس حضرت الوهیت به سر میبرم و او مرا اطعام
میکند و به من آب میدهد.((1))
1) الشواهد الربوبیهْ، ص 166؛ عوالی اللئالی، ج 2، ص 233؛ بحار، ج 16، ص 402.
(آنچه قطعی و مسلم است مقصود طعام و شراب جسمانی نیست بلکه طعام و شراب روحانی و تجلیات و اشراقات وارده بر نفس مقدس اوست.)((1)) از این حدیث و احادیث دیگر دانسته میشود که نفس و روح پس از رسیدن به مرتبه کمال، به ساحت اقدس الوهیت تقرب پیدا میکند و این غیر از بدن مادی است.
ثُمَّ ازْدَادَ الْمَوْتُ الْتِیَاطاً بِهِ فَقَبَضَ بَصَرَهُ کَمَا قَبَضَ سَمْعَهُ وَ خَرَجَتِ الرُّوحُ مِنْ جَسَدِهِ فَصَارَ جِیفَةً بَیْنَ أَهْلِهِ قَدْ أُوحِشُوا مِنْ جَانِبِهِ وَتَبَاعَدُوا مِنْ قُرْبِهِ لا یُسْعِدُ بَاکِیاً وَلا یُجِیبُ دَاعِیاً ثُمَّ حَمَلُوهُ إِلَی مَخَطٍّ فی الأَرْضِ فَأَسْلَمُوهُ فِیهِ إِلَی عَمَلِهِ وَ انْقَطَعُوا عَنْ زَوْرَتِه.((2))
سپس چنگال مرگ تمام وجودش را فرا میگیرد، و چشم او نیز مانند گوشش از کار میافتد، و روح از بدن او خارج میشود و چون مرداری در بین خانواده خویش بر زمین میماند که از نشستن در کنار او وحشت دارند، و از او دور میشوند. نه سوگواران را یاری میکند و نه خوانندهای را پاسخ میدهد، سپس او را به سوی منزلگاهش در درون زمین میبرند، و به دست عملش میسپارند و برای همیشه از دیدارش چشم میپوشند.
سؤال همام درباره اهل تقوا فرمود:
وَلَوْ لَا الأَجَلُ الَّذِی کَتَبَ اللهُ عَلَیْهِمْ لَمْ تَسْتَقِرَّ أرْوَاحُهُمْ فی أجْسَادِهِمْ طَرْفَةَ عَیْنٍ شَوْقاً إِلَی الثَّوَابِ وَخَوْفاً مِنَ
الْعِقَابِ.((1))
و اگر نبود مرگی که خدا بر آنان مقدّر فرموده، روح آنان حتی به اندازه برهم زدن چشم، در بدنها قرار نمیگرفت. از شوق دیدار بهشت، و از ترس عذاب جهنّم.
اللَّهُمَّ هَذَا بَدَنُ عَبْدِکَ الْمُؤْمِنِ وَقَدْ أخْرَجْتَ رُوحَهُ مِنْهُ وَفَرَّقْتَ بَیْنَهُمَا فَعَفْوَکَ عَفْوَکَ عَفْوَکَ إِلَّا غَفَرَ اللهُ ذُنُوبَ سَنَةٍ إِلَّا الْکَبَائِرَ.((2))
خدایا این بدن بنده مؤمن تو است در حالی که روحش را از آن خارج نموده و بین آن دو (بدن و روح) جدایی افکندی، پس ببخش تو، ببخش تو، ببخش تو. ممکن است در این صورت خداوندگناهان یک سال او را به غیر از کبائر ببخشد.
اللَّهُمَّ... وقَدْ قَبَضْتَ رُوحَهُ إِلَیْکَ وَقَدِ احْتَاجَ إِلَی رَحْمَتِکَ وَأَنْتَ غَنِیٌّ عَنْ عَذَابِه.
خدایا به درستی که تو روح او را به سوی خود قبض کردی و هر آینه او به رحمت تو نیاز دارد؛ در حالی که تو از عذاب کردن او بینیازی... .
مَثَلُ رُوحِ الْمُؤْمِنِ وَبَدَنِهِ کَجَوْهَرَةٍ فی صُنْدُوقٍ إِذَا اُخْرِجَتِ الْجَوْهَرَةُ مِنْهُ طُرِحَ الصُّنْدُوقُ وَلَمْ یُعْبَأْ بِهِ وَقَالَ إِنَّ الأَرْوَاحَ لا تُمَازِجُ الْبَدَنَ وَلا تُوَاکِلُهُ وَإِنَّمَا هِیَ کِلَلٌ لِلْبَدَنِ مُحِیطَةٌ بِهِ.((1))
مَثَل (ارتباط) روح مؤمن و بدنش همانند گوهری است که در صندوقی باشد. هنگامی که آن گوهر از صندوق خارج شد، آن صندوق به دور افکنده شده، و به آن اعتنایی نمیشود و فرمودند: ارواح با بدن ممزوج نمیشوند و به آن تکیه نمیکنند. البتّه به منزلة تاجی برای بدن هستند که بر آن احاطه دارند.
أنَّ رُوحَ آدَمَ علیه السلام لَمَّا اُمِرَتْ أنْ تَدْخُلَ فِیهِ فَکَرِهَتْهُ فَأَمَرَهَا أنْ تَدْخُلَ کُرْهاً وَ تَخْرُجَ کُرْهاً.((2))
هنگامی که به روح آدم علیه السلام امر شد که به کالبد او داخل شود، ناخوشایندش افتاد. پس به او امر شد که با
کراهت در آن داخل شود و با کراهت بیرون رود.
شاید کراهت اول به خاطر عدم انس و مجانست او با بدن و ترس از مصائب زندگانی بوده و کراهت دوم بخاطر انس به بدن در حیات دنیوی و یا برای کسب کمال و مزید درجات باشد. به هر صورت روایت بر وجود روح مجرد و بدن مادی دلالت دارد.
با توجه به روایات ذکر شده مطالب زیر بدست میآید:
بدن و همراهی این دو و حکومت روح بر بدن را نتیجه گرفت. و مرگ از نظر قرآن و روایات جدایی روح از بدن آدمی است. بدن متلاشی میشود ولی بُعد دیگر همچنان به حیات خود در عالم دیگری که برزخ نامیده شده است، ادامه میدهد و در آنجا مؤمنان در شادی به سر میبرند ولی کافران و گنهکاران در عذابند تا زمانی که قیامت کبری برپا شود و با حسابرسی هر کسی به سزای عمل خود برسد.
با مطالعه آیات قرآن که عالیترین و اطمینان بخشترین منابع معرفت محسوب میشود روشن میگردد که مرگ همان انتقال روح آدمی از عالم طبیعت به عوالم دیگر و بازگشت آن به سوی مبدأ هستی، یعنی خداوند سبحان است.
{إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُون}.
ما از آن خدا هستیم و به او بازمیگردیم.((1))
بنابراین، قرآن کریم آشکارا با این پندار که مرگ، پایان هستی انسان است، مخالفت میورزد. به همین دلیل انسان نیز بر اساس آموزههای دینی و تجربه تاریخی و شهادت عینی خویش، این حقیقت را پذیرفته است که زندگانی او در این جهان، جاودانه نیست؛ بلکه دیر یا زود، با مرگ هم آغوش گردیده، زندگی دنیوی را وداع خواهد کرد؛ هرچند ما مرگ را فراموش کنیم، مرگ ما را فراموش نخواهد کرد.
قرآن مجید مرگ را قانونی کلّی و ثابت میداند که هیچ گونه تغییر و استثنایی در آن وجود ندارد:
{کُلُّ نَفْسٍ ذَائقَةُ الْمَوْت}.((2))
هر نفسی، شربت مرگ را خواهد چشید.
{قَالَ فِیهَا تحَیَوْنَ وَ فِیهَا تَمُوتُونَ وَمِنْهَا تُخْرَجُون}.((3))
پروردگار فرمود: در آن زندگی میکنید، و در آن میمیرید، و از آن بیرون میآیید.
{وَ مَا جَعَلْنَا لِبَشَرٍ مِّن قَبْلِکَ الْخُلْد}.((1))
و ما به هیچ کس پیش از تو عمر ابد ندادیم (تا به تو دهیم).
در جای دیگر از قرآن آمده است:
{أَیْنَمَا تَکُونُواْ یُدْرِککُّمُ الْمَوْتُ وَلَوْ کُنتُمْ فیِ بُرُوجٍ مُّشَیَّدَة}.((2))
هر جا که باشید ولو در حصارهای سخت استوار، مرگ شما را درمییابد.
{قُلْ إِنَّ الْمَوْتَ الَّذِی تَفِرُّونَ مِنْهُ فَإِنَّهُ مُلاقِیکُمْ ثُمَّ تُرَدُّونَ إِلیَ عَلِمِ الْغَیْبِ وَالشَّهَادَةِ فَیُنَبِّئُکُم بِمَا کُنتُمْ تَعْمَلُون}.((3))
بگو: بیتردید مرگی را که از آن میگریزید با شما دیدار خواهد کرد، سپس به سوی دانای نهان و آشکار بازگردانده میشوید، پس شما را به اعمالی که همواره انجام میدادید، آگاه خواهد کرد.
{قُل لَّن یَنفَعَکُمُ الْفِرَارُ إِن فَرَرْتُم مِّنَ الْمَوْتِ أَوِ الْقَتْلِ وَإِذًا لَّا تُمَتَّعُونَ إِلَّا قَلِیلاً}.((4))
بگو: اگر از مرگ یا کشته شدن بگریزید، گریز شما هرگز سودتان نمیدهد، و در این صورت [اگر هم سودتان دهد، از این زندگی زودگذر فانی] جز اندکی برخوردار نخواهید شد.
{ثُمَّ إِنَّکمُ بَعْدَ ذَلِکَ لَمَیِّتُون}.((1))
و بعد از این همه شما خواهید مُرد.
برخی آیات بیانگر آنند که قانون عمومیِ مرگ شامل همه موجودات میگردد:
{کُلُّ مَنْ عَلَیْهَا فَان}.((2))
هر که روی زمین است، دستخوش مرگ و فناست.
بنابراین مرگ یکی از لوازم جدایی ناپذیر زندگی در عالم طبیعت است و موجودی که در دامن طبیعت به سر میبرد، قابلیت بقای دائمی در آن را ندارد. پس مرگ، سرنوشت محتوم و قطعی همه انسانها بلکه همة موجودات است.
البتّه عمومی بودن مرگ و گریزناپذیری از آن را نه تنها قرآن کریم، بلکه روایات زیادی نیز بر این مسأله دلالت میکنند که به برخی از آنها برای نمونه به طور خلاصه اشاره میشود.
در اینباره مولای متقیان امیرمؤمنان علیه السلام درباره عمومیّت مرگ در نامهای خطاب به محمّد بن ابی بکر میفرماید:
وَأَنْتُمْ طُرَدَاءُ الْمَوْتِ إِنْ أَقَمْتُمْ لَهُ أَخَذَکُمْ وَ إِنْ فَرَرْتُمْ مِنْهُ أَدْرَکَکُمْ وَهُوَ أَلْزَمُ لَکُمْ مِنْ ظِلِّکُمْ الْمَوْتُ مَعْقُودٌ بِنَوَاصِیکُمْ وَالدُّنْیَا تُطْوَی مِنْ خَلْفِکُمْ فَاحْذَرُوا نَاراً قَعْرُهَا بَعِیدٌ وَحَرُّهَا شَدِیدٌ وَعَذَابُهَا جَدِیدٌ دَارٌ لَیْسَ فِیهَا
رَحْمَةٌ وَلا تُسْمَعُ فِیهَا دَعْوَةٌ وَلا تُفَرَّجُ فِیهَا کُرْبَة.((1))
شما همگی در تعقیب مرگ قرار دارید؛ اگر توقّف کنید و بمانید، شما را میگیرد و اگر فرار کنید به شما میرسد. مرگ از سایه شما به شما نزدیکتر است. مرگ به زلف پیشانیتان گره خورده است و طومار دنیا پس از شما در هم پیچیده میشود. پس بترسید از آتشی که ژرفای آن زیاد و حرارتش شدید، و عذابش نو به نو وارد میشود. در جایگاهی که رحمت درآن وجود ندارد و سخن کسی را نمیشنوند و ناراحتیها در آن پایان ندارد!
برای تبیین این حقیقت امیرمؤمنان علیه السلام باکلامی شیوا که قابل درک برای عموم باشد، چنین میفرماید:
فَلَوْ أَنَّ أحَداً یَجِدُ إِلَی الْبَقَاءِ سُلَّماً أَوْ لِدَفْعِ الْمَوْتِ سَبِیلًا لَکَانَ ذَلِکَ سُلَیْمَانَ بْنَ دَاوُدَ علیه السلام الَّذِی سُخِّرَ لَهُ مُلْکُ الْجِنِّ وَالاِنْس.
اگر کسی میتوانست راهی به سوی حیات جاویدان دنیوی بیابد و مرگ را از خود دور سازد، سزاوارتر از همه حضرت سلیمان بود که جن و انس برای وی مسخّر گردیده بود.((2))
خداوند متعال پدیدة خواب را یک پدیدة مهم آفرینش و نشانة قدرت و عظمت خود در قرآن مجید مورد توجّه قرار داده چنین میفرماید:
{وَمِنْ آیَاتِهِ مَنَامُکُم بِاللَّیْلِ وَالنَّهَارِ وَابْتِغَاؤُکُم مِّن فَضْلِهِ إِنَّ فی ذَلِکَ لآیَاتٍ لِّقَوْمٍ یَسْمَعُونَ}.((1))
و از نشانههای او خواب شما در شب و روز است و تلاش و کوششتان برای بهرهگیری از فضل پروردگار (و تأمین معاش) در این امور نشانههایی است برای آنان که گوش شنوا دارند!
از این آیة مبارکه به خوبی استفاده میشود که این موضوع در مرتبهای از اهمیت بوده که خدای تعالی این موهبت عظیم را مورد اهمیت خاصی قرار داده است. در جای دیگر میفرماید: {وَجَعَلْنا نَوْمَکُمْ سُباتاً}((2))؛ و ما خواب را مایه آرامش [جسم و روح شما] قرار دادیم» تا سلامتی خود را تأمین نمایید.
در تفسیر المیزان مینویسد که کلمة «سبات» به معنای راحتی و فراغت است، چون خوابیدن باعث آرامش و تجدید قوای حیوانی و بدنی میشود و خستگی ناشی از بیداری و تصرفات نفس در بدن از بین میرود. برخی گفتهاند: (سبات) به معنای قطع است. اگر خواب را قطع خواندهاند، بدین جهت بود که در خواب تصرفات نفس و روح در بدن قطع می شود. گرچه این نظریه هم شبیه به همان نظر اوّل است.
نکتة قابل توجّه این که، انسانی که بیشتر عمر خود را در خواب به سر میبرد، هنوز نتوانسته حقیقت آن را بفهمد و نمیداند چگونه خواب میبیند. چه بسا در عالم خواب با سرعتی همانند سرعت نور بلکه بالاتر به اطراف دنیا در
روی زمین به سیر و سیاحت رفته و مراجعت می نماید. بلکه گاهی در اوج آسمانها و در کرات دیگر پرواز میکند و با صحنههای هیجان انگیزی از سرور و یا صحنههای هراسناکی از وحشت روبرو میشود و احیاناً به همان کیفیتی که در خواب دیده است در بیداری مشاهده میکند پس این سؤال در ذهن به وجود میآید: راستی حقیقت خواب چیست؟ خواب دیدن یعنی چه؟ انسان چگونه درخواب از وقایع گذشته و یا موجود، یا آینده با خبر میشود؟
گاهی آن چه را هنوز واقع نشده است، در خواب میبیند، در این جاست که یقین مینماید که نیروی مرموزی در خود او نهفته است که آن نیرو، مراتب را طی میکند؛ وگرنه جسد که روی بستر خواب آرمیده است. وقتی که از درک حقیقت خواب که قسمت مهمی از عمر خود را در آن به سر میبریم، ناتوانیم چگونه میتوانیم از مرگی که در طول مدت عمر فقط یک بار به سراغمان میآید اطلاع صحیحی داشته باشیم. این مسأله یکی از مسائل مبهم و پیچیدهای است که کاوشگران علمی نیز تاکنون از یافتن جواب قاطع و محکم آن عاجز ماندهاند. پس طبیعی است که از حقیقت مرگ، که همان جدایی روح از بدن است و تا هنوز به آن نرسیده و طعم آن را نچشیده است، اطلاع صحیحی نداشته باشد و نتواند اظهار علم و اطلاع کند. قرآن کریم که یک سند محکم و متقن آسمانی است از
این حقیقت پرده برداشته میگوید: حقیقت ماورای طبیعی خواب و مرگ، از یک سنخ و مشابه یکدیگر است. یعنی آن نیروی مرموز که در عالم خواب به پرواز در میآید و به جاهایی میرود که در بیداری میسّر نیست، آن همان روحی است
که خداوند در قرآن میفرماید:
{فَإِذَا سَوَّیْتُهُ وَنَفَخْتُ فِیهِ مِن رُّوحِی}.((1))
پس چون او را درست و نیکو گردانم و از روح خود در او بدمم...
در واقع برای آنکه درباره شناخت روح، حجّت به اهل عالم تمام شده باشد، خدای تعالی به عنوان خواب این عالم نامرئی (روح) را موقتاً از بدن جدا کرده، تا خلق بدانند که اصل خلقت آنها بر این امر استوار است، که جاوید و برقرار میباشد و آن به خودی خود استقلال دارد.
خداوند حکیم درباره ارتباط خواب و مرگ با روح، در آیهای با بیانی روشن تصریح کرده، میفرماید:
{اللهُ یَتَوَفَّی الأَنْفُسَ حینَ مَوْتِها وَالَّتی لَمْ تَمُتْ فی مَنامِها فَیُمْسِکُ الَّتی قَضی عَلَیْهَا الْمَوْتَ وَیُرْسِلُ الأُخْری إِلی أجَلٍ مُسَمًّی إِنَّ فی ذلِکَ لآیاتٍ لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ}.((2))
خداوند ارواح را به هنگام مرگ قبض میکند، و ارواحی را که نمردهاند نیز به هنگام خواب میگیرد سپس ارواح کسانی که فرمان مرگشان را صادر کرده نگه میدارد و ارواح دیگری را (که باید زنده بمانند) بازمیگرداند تا سرآمدی معیّن در این امر نشانههای روشنی است برای کسانی که اندیشه میکنند!
از این آیه به روشنی دانسته میشود که خواب و مرگ از یک سنخاند و در
هر دو حالت، خداوند سبحان نفس و روح آدمی را به صورت کامل میستاند. بنابراین، حقیقت ماورای طبیعی خواب و مرگ مشابه یکدیگر است، چنانکه آمده است، «أنّ النَّوْمَ أخُو الْمَوْتِ»((1)) خواب برادر مرگ است؛ با این تفاوت که روح پس از پایان خواب، به بدن باز میگردد، امّا پس از مرگ قابل برگشت نیست و به نشئه دیگری منتقل میشود.
در تفسیر نمونه در ذیل آیه فوق چنین مینویسد:((2))
انسان ترکیبی است از روح و جسم، روح گوهری است غیر مادی که ارتباط آن با جسم مایه نور و حیات آن است.
به هنگام مرگ خداوند این رابطه را قطع میکند، و روح را به عالم ارواح میبرد و به هنگام خواب نیز این روح را میگیرد، امّا نه آن چنان که رابطه به کلی قطع شود، بنابراین روح نسبت به بدن دارای سه حالت است: ارتباط تام (حالت حیات و بیداری) ارتباط ناقص (حالت خواب)
قطع ارتباط به طور کامل (حالت مرگ).
«خواب» چهره ضعیفی از «مرگ» است، و «مرگ» نمونه کاملی از «خواب»!
خواب از دلائل استقلال و اصالت روح است، مخصوصاً هنگامی که با «رؤیا» آنهم رؤیاهای صادقه توأم باشد این معنی روشنتر میشود.
بعضی از ارواح هنگامی که در عالم خواب رابطه آنها با جسم ضعیف میشود، گاه به قطع کامل این ارتباط میانجامد به طوری که صاحبان آنها هرگز بیدار نمیشوند، و امّا ارواح دیگر در حال خواب و بیداری در نوسانند تا فرمان الهی فرا رسد.
توجّه به این حقیقت که انسان همه شب به هنگام «خواب» در آستانه مرگ قرار میگیرد درس عبرتی است که اگر در آن بیندیشد برای «بیداری» او کافی است.
تمام این امور به دست قدرت خداوند انجام میگیرد، و اگر در آیات دیگر سخن از قبض روح به دست «ملک الموت» و فرشتگان مرگ آمده، به عنوان این است که آنها فرمانبران حق و مجریان اوامر او هستند و تضادی میان این دو وجود ندارد.
به هر حال این که در پایان آیه میفرماید: «در این موضوع نشانههای روشنی است برای کسانی که اندیشه میکنند» منظور نشانههایی از قدرت خداوند و مساله مبدأ و معاد و ضعف و ناتوانی انسان در برابر اراده او است.
در روایتی وارد شده است، که از امام باقر علیه السلام سؤال شد: «مَا الْمَوْتُ؟» مرگ چیست؟
قَالَ: هُوَ النَّوْمُ الَّذِی یَأْتِیکُمْ کُلَّ لَیْلَةٍ إِلَّا أَنَّهُ طَوِیلٌ مُدَّتُهُ.((1))
حضرت فرمود: مرگ همان خوابی است که هر شب به سراغ شما میآید، جز آنکه مدّت آن (مرگ) طولانی است.
1) معانی الأخبار، ص 289؛ بحار الانوار، ج 6، ص 155.
سید الساجدین زین العابدین علی بن الحسین علیه السلام دربارة تشابه خواب و مرگ میفرماید:
... وَالْعَجَبُ کُلُّ الْعَجَبِ لِمَنْ أنْکَرَ الْمَوْتَ وَهُوَ یَمُوتُ فی کُلِّ یَوْمٍ وَلَیْلَةٍ... .((1))
شگفت و شگفتتر از همه اینکه، [چگونه است که] کسی منکر مرگ است و حال اینکه در هر شب و روز میمیرد!... .
شباهت و همانندی خواب و مرگ در نظر اوّلیای گرامی اسلام به اندازهای است که «رسول گرامی صلی الله علیه و آله وسلم وقتی که در بستر میخوابید میگفت: «به نام تو ای خدا! میمیرم و زنده میشوم» و هنگامی که از خواب بیدار میشد اینچنین میفرمود: «سپاس و ستایش خداوندی را سزاست که ما را پس از میراندن زنده کردو حشر و نشر مردم در قیامت به سوی او خواهد بود»؛
أَنَّ النَّبِیَّ صلی الله علیه و آله وسلم کَانَ إِذَا أَوَی إِلَی فِرَاشِهِ قَالَ: «بِاسْمِکَ اللَّهُمَّ أمُوتُ وَأَحْیَا» وَإِذَا اسْتَیْقَظَ قَالَ: «الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی أحْیَانَا بَعْدَ مَا أمَاتَنَا وَإِلَیْهِ النُّشُورُ».((2))
بعید نیست که همان طور که ارواح در عالم برزخ دارای بدن مثالی است انسان در عالم خواب نیز دارای جسم مثالی میباشد که بواسطه آن به فعّالیت خود ادامه میدهد. در رابطه به این معنا مرحوم مجلسی مینویسد:
بل لایبعد القول بتعلّق الرّوح بالأجساد المثالیة عند النّوم أیضا کما
یشهد به ما یری فی المنام وقد وقع فی الأخبار تشبیه حالة البرزخ وما یجری فیها بحالة الرّؤیا.((1))
بعید نیست که بگوییم روح هنگام خواب به جسم مثالی تعلّق میگیرد، چنانکه آن چه در خواب میبیند، شاهدی بر آن است همانطور که در روایاتی، کیفیت برزخ، به حالت عالم خواب تشبیه شده است.
بنابراین شاید بتوان گفت: روح در خواب، با جسم مثالی در ارتباط است نه جسم مادّی.
چنانچه گفته شد، مرگ از نظر قرآن، تحویل روح انسان و گرفتن آن از بدن است یعنی اخراج روح از بدن. پس حیات یعنی نفخ و دمیدن روح به بدن.
{وَاللهُ خَلَقَکُمْ ثُمَّ یَتَوَفَّاکُمْ}.((2))
و خداوند شما را آفرید سپس شما را میمیراند.
بنابراین، مرگ آخرین مرحله زندگی دنیوی و سرآغاز حیات جدید انسان به شمار میرود.
چنانچه پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله وسلم فرمودند:
اذْکُرُوا هَادِمَ اللَّذَّاتِ فَقِیلَ وَمَا هُوَ یَا رَسُولَ اللهِ فَقَالَ الْمَوْتُ فَمَا ذَکَرَهُ عَبْدٌ عَلَی الْحَقِیقَةِ فِی سَعَةٍ إِلَّا ضَاقَتْ عَلَیْهِ الدُّنْیَا وَلا فی شِدَّةٍ إِلَّا اتَّسَعَتْ
عَلَیْهِ وَالْمَوْتُ اوّل مَنْزِلٍ مِنْ مَنَازِلِ الآخِرَةِ وَآخِرُ مَنْزِلٍ مِنْ مَنَازِلِ الدُّنْیَا فَطُوبَی لِمَنْ اُکْرِمَ عِنْدَ النُّزُولِ بِاوّلهَا وَطُوبَی لِمَنْ اُحْسِنَ مُشَایَعَتُهُ فی آخِرِهَا.((1))
زیاد در یاد نابود کننده لذتها باشید. عرض شد یا رسول الله آن چیست؟ در پاسخ فرمود: مرگ است، آن کس که به حقیقت از مرگ یاد میکند اگر در سعه و گشایش زندگی باشد، غرورش برطرف میشود و دنیا بر وی تنگ میگردد و اگر در مضیقه و سختی باشد با یاد مرگ، از فشار فکری رهایی مییابد و دنیا به نظرش وسیع و گسترده مینماید. مرگ نخستین منزل از منازل آخرت و آخرین منزل از منازل دنیا است. خیر و خوشبختی برای آن کسی است که هنگام فرود آمدن در اوّلین منزل، مورد تکریم و احترام باشد و موقع بیرون رفتن از آخرین منزل به شایستگی و خوبی بدرقه شود.
علی علیه السلام فرمود:
لِکُلِّ دَارٍ بابٌ وبابُ دارِ الآخِرَة الموتُ.((2))
هر خانهای را در ورودی است و درِ ورود خانه آخرت، مرگ است.
در جای دیگر میفرماید:
إِنَّ لِلَّهِ مَلَکاً یُنَادِی فی کُلِّ یَوْمٍ لِدُوا لِلْمَوْت وَاجْمَعُوا لِلْفَنَاءِ وَابْنُوا لِلْخَرَابِ.((3))
هر روز فرشتهای از جانب خدا اعلان میکند که بزائید برای مرگ و فراهم آورید برای نابود شدن و بسازید برای ویران گشتن.
امیرالمؤمنین در جای دیگر میفرمایند:
الدُّنْیَا دَارُ مَمَرٍّ لا دَارُ مَقَر.((1))
دنیا گذرگاه عبور است؛ نه جای ماندن.
خلاصه اینکه از نظر قرآن و روایات ائمّه معصومین علیهم السلام مرگ جهان مادّی قطعی است ولی مسأله مهم، مرگ قطعی انسان است که هر چه مراقبت و تلاش کنیم راهی برای فرار از مرگ نخواهد بود.
قوانین عقلی نیز این معنا را تأیید میکند زیرا معنا ندارد از یک سو جهان برای آزمایش و امتحان آفریده شده باشد و از سوی دیگر، ابدی و ثابت بماند. به طور مسلم معقول نیست انسانی برای ابد در سرای آزمون و امتحان باقی باشد و علم نیز در این مطلب با وحی الاهی هماهنگ است. در این مورد دانشمند معروف، الکسیس کارل، میگوید:
به کجا میرویم؟ به سوی مرگ. حتّی اگر بتوانیم به کمک اکتشافات جدید، جهت زمان «فیزیولوژیکی» خود را
برگردانیم و دوره به دوره جوانتر شویم و زندگی را دو سه قرن طولانی نماییم، بر مرگ فائق نخواهیم آمد، زیرا ساختمان بدن ما ضرورت مرگ را ایجاب میکند. به محض آغاز زندگی، جنین انسانی رو به پیری میرود و سیر پیری در جنین و کودک خردسال خیلی سریعتر از انسان بالغ به خصوص
1) همان، حکمت133.
پیران است و بلاشک سرعت سیر به سوی مرگ، بر حسب پیشرفت سن کمتر میشود، ولی هرگز متوقّف نمیگردد و جهت خود را عوض نمیکند. ترقیّات علم در آینده هر چه باشد، هر موجود انسانی محکوم است که دیر یا زود این جهان را ترک گوید.((1))
نکته قابل توجّه اینکه، اذن خدا در مردن شرط است. تا از خدا اذن نشود قبض روح انجام نمیگیرد، گرچه مقدّمات اذن عواملی است که مرگ از آنها ناشی میشود، امثال پیری و مریضی و صدمات داخلی و خارجی. خداوند متعال میفرماید:
{وَما کانَ لِنَفْسٍ أنْ تَمُوتَ إِلاَّ بِإِذْنِ اللهِ کِتاباً مُؤَجَّلاً}.((2))
هیچ کس، جز به فرمان خدا، نمیمیرد. سرنوشتی است تعیین شده.
{إِذَا جَاءَ أجَلُهُمْ فَلَا یَسْتَخِرُونَ سَاعَةً وَلا یَسْتَقْدِمُون}.((3))
هنگامی که اجل آنها فرا رسد، (و فرمان مجازات یا مرگشان صادر شود،) نه ساعتی تأخیر میکنند، و نه پیشی میگیرند!
مرحوم طبرسی در مجمع البیان ذیل آیه 145 سوره آل عمران، مینویسد:
روی أبان بن عثمان عن أبی جعفر علیه السلام أنّه أصاب علیّاً علیه السلام یوم أحد سِتُّونَ جِرَاحَةً وأنّ النّبی صلی الله علیه و آله وسلم أمر أُمَّ سُلَیْمٍ وَاُمَّ عَطِیَّةَ أَنْ تُدَاوِیَاهُ فَقَالَتَا أنا لا نعالج منه مکانا إلا انفتق مکان آخر وقَدْ خِفْنَا عَلَیْهِ فَدَخَلَ النَّبِیُّ صلی الله علیه و آله وسلم
وَالْمُسْلِمُونَ یَعُودُونَهُ وَهُوَ قَرْحَةٌ وَاحِدَةٌ فَجَعَلَ النَّبِیُّ صلی الله علیه و آله وسلم یَمْسَحُهُ بِیَدِهِ وَیَقُولُ إِنَّ رَجُلًا لَقِیَ هَذَا فی اللهِ لَقَدْ أَبْلَی وَأَعْذَرَ وکان القرح الذی یمسحه رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم یَلْتَئِمُ فَقَالَ عَلِیٌّ علیه السلام الْحَمْدُ لِلَّهِ إذ لَمْ اَفِرَّ وَلَمْ اوّلی الدُّبُرَ.((1))
ابان بن عثمان از امام باقر علیه السلام روایت میکند که: به علی علیه السلام در روز احد 60 جراحت رسید و پیغمبر به امّ سلیم و امّ عطیه دستور داد او را مداوا کنند. گفتند یا رسول الله هر جای از بدنش را معالجه و پانسمان میکنیم جای دیگری از بدنش گشاده میشود و از بسیاری و شدّت جراحتها بر جان او ترسانیم. پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم با مسلمین به عیادت وی آمدند در حالی که یک زخم دیگر برای علاج مانده بود. پیغمبر دست خود بر آن بمالید و فرمود مردی که در راه خداوند باین مصیبت مبتلی شود معذور است و زخمی که حضرت بر آن دست مالیده بود بهبود یافت و علی علیه السلام فرمود: شکر خدا را که از جنگ فرار ننمودم.
با وجود این همه زخم، چون خدا نخواست، آن حضرت در آن زمان شهید نشد.
در نتیجه باید گفت مرگ از نظر قرآن و احادیث و حکم عقل و علم، برای همه انسانها یک پدیده قطعی است که هیچ کس را از آن گریزی نیست. به همین دلیل وقتی که «اجل مسمّی» یعنی «قطعی و حتمی» فرا رسد، لحظهای قابل تقدیم و تأخیر در وقوع آن نیست.
1) تفسیر مجمع البیان، ج2، ص 852.
چنانچه مرحوم شیخ محمّد مهدی حائری در کتاب شجرة طوبی در این باره چنین نقل کرده است:
حضرت عیسی علیه السلام با مادرش مریم صلی الله علیه و آله وسلم در کوهی به عبادت خدا مشغول بودند و روزها را روزه میگرفتند، غذایشان از گیاهان کوه بود که عیسی علیه السلام فراهم مینمود، یک روز نزدیک غروب شد، عیسی علیه السلام مادرش را تنها گذاشت و برای به دست آوردن سبزیجات به کوهی رفت. هنگام افطار فرا رسید، مریم صلی الله علیه و آله وسلم برخاست تا نمازبخواند، ناگاه عزرائیل نزد مریم علیه السلام آمد و بر او سلام کرد، مریم پرسید: «تو کیستی که در اوّل شب بر من سلام کردی و با دیدن تو، بیمناک شدم؟» عزرائیل گفت: «من فرشته مرگ هستم» مریم پرسید: «برای چه به اینجا آمدهای؟» و به عزرائیل گفت: «چند دقیقه به من مهلت بده تا پسرم نزد من بیاید».
عزرائیل گفت: مهلتی در کار نیست. و آنگاه روح مریم÷ را قبض نمود.
عیسی علیه السلام وقتی نزد مادر آمد، نگاه کرد که مادرش بر زمین افتاده است، تصوّر کرد که مادرش خوابیده است، مدّتی توقّف کرد، دید مادرش بیدار نشد و وقت افطار گذشته است، صدا زد: «ای مادر! برخیز افطار کن».
ندائی از بالای سرش شنید که مادرت از دنیا رفته و خداوند در مورد وفات مادرت به تو پاداش بدهد.
عیسی علیه السلام با دلی سوخته، به تجهیز جنازه مادر پرداخت و او را به خاک سپرد، و غمگین بر سر تربتش نشست و گریه میکرد و به یاد مادر گفتاری جانسوز میگفت، در این هنگام ندائی شنید، سرش را بلند کرد. مادرش را در
بهشت (برزخی) بر تختی که در کاخی از یاقوت سرخ بود دید، گفت: «ای مادرم! از دوری تو سخت اندوهگین هستم».
مریم÷ فرمود: «پسرم، خدا را مونس خود کن، تا اندوهت برطرف گردد».
عیسی علیه السلام گفت: «مادر جان با زبان روزه و گرسنه از دنیا رفتی».
مریم÷ فرمود: «خداوند گواراترین غذا را که نظیر نداشت، به من خورانید».
عیسی گفت: ای مادر، آیا هیچ آرزو داری؟ مریم÷ گفت: آرزو دارم یک بار دیگر به دنیا بازگردم، تا یک روز، روزه بگیرم و یک شب را به نماز به سر آورم، ای پسر اکنون که در دنیا هستی و مرگ به سراغت نیامده است، هر چه میتوانی توشه راه آخرت را (با انجام اعمال نیک) از دنیا برگیر».((1))
لفظ «موت» در لغت عرب، مرادف با واژه «مرگ» در زبان فارسی است. این لفظ به معنای «جان سپردن، مردن، از دنیا رفتن و نیست شدن زندگانی» استعمال میشود.
مرگ از نظر قرآن مجید پایان زندگی نیست، بلکه انتقال از مرحلهای به مرحله دیگر و از یک زندگی پست به یک زندگی برتر است؛
{قُلْ یَتَوَفَّاکُمْ مَلَکُ الْمَوْتِ الَّذی وُکِّلَ بِکُمْ ثُمَّ إِلی رَبِّکُمْ تُرْجَعُون}.((2))
بگو: فرشته مرگ که مأمور قبض روح شماست جان شما را خواهد گرفت و پس از مرگ به سوی خدای خود بازگردانیده میشوید.
پس مرگ «وفات» است، نه «فوت». زیرا فوت به معنای نابودی و نیست شدن است، امّا وفات به معنای اخذ تام و در اختیار گرفتن تمام و کمال یک حقیقت است. انسان بعد از مرگ به عالم دیگر، زندگی جدیدی را آغاز میکند و به مقصد اصلی و نهایی خود میرسد.
{إِلیَ رَبِّکَ یَوْمَئذٍ الْمَسَاق}.((1))
در آن روز خلق را به سوی خدا خواهند کشید.
در جایی دیگر قرآن کریم میفرماید:
{إِلَیْهِ مَرْجِعُکُمْ جَمیعاً}.((2))
بازگشت همه شما بسوی اوست!
در این رابطه، روایاتی از ائمّه معصومین علیهم السلام نقل شده است. از جمله وارد شده که از امیر المؤمنین علیه السلام درخواست شد:
صِفْ لَنَا الْمَوْتَ.
مرگ را برای ما توصیف فرما.
امیر مؤمنان علیه السلام با بیانی شیوا و مفهومی بلند که منشأ فصاحت و منبع بلاغت است، چنین پاسخ داد:
عَلَی الْخَبِیرِ سَقَطْتُمْ هُوَ أحَدُ ثَلاثَةِ اُمُورٍ یَرِدُ عَلَیْهِ إِمَّا بِشَارَةٌ بِنَعِیمِ الأَبَدِ وَإِمَّا بِشَارَةٌ بِعَذَابِ الأَبَدِ وَإِمَّا تَحْزِینٌ وَتَهْوِیلٌ وَأَمْرُهُ مُبْهَمٌ
لاتَدْرِی مِنْ ای الْفِرَقِ هُوَ... .((1))
از آگاه پرسش نمودید و در جای شایسته فرود آمدید. سپس فرمود: مرگ به اعتبار اشخاص یکی از سه قسم است. برای گروهی مژده به نعمتهای ابدی و همیشگی است. برای دستهای اعلام عذاب ابدی است. و برای طائفهای ناراحتی و ترس است و سرنوشت متوفّی، ناشناخته و مبهم است. نمیداند از کدامین فرق است. آیا در صف خوبان قرار میگیرد و متنعّم میشود یا از گروه بدان به حساب میآید و دچار عذاب میگردد.
در جای دیگر میفرماید:
أَیُّهَا النَّاسُ وَإِنَّا خُلِقْنَا وَإِیَّاکُمْ لِلْبَقَاءِ لا لِلْفَنَاءِ وَلَکِنَّکُمْ مِنْ دَارٍ إِلَی دَارٍ تُنْقَلُون فَتَزَوَّدُوا لِمَا أنْتُمْ صَائِرُونَ إِلَیْهِ وَخَالِدُونَ فِیهِ.((2))
ای مردم! ما و شما برای باقی ماندن آفریده شدهایم، نه برای فانی شدن. لکن تغییر مکان میدهید و از خانهای به خانه دیگر انتقال مییابید. پس از این سرای گذران برای عالَمی که رهسپار آن هستید و برای همیشه در آن میمانید، توشهای بردارید.
پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله وسلم درباره مرگ چنین میفرماید:
یَا عَلِیُّ ... مَا خُلِقْتَ أَنْتَ وَلَا هُمْ لِدَارِ الْفَنَاءِ بَلْ خُلِقْتُمْ لِدَارِ الْبَقَاءِ وَلَکِنَّکُمْ تَنْتَقِلُونَ مِنْ دَارٍ إِلَی دَارٍ.((3))
ای علی، تو و مردم برای سرای فانی آفریده نشدید، بلکه برای بقا در سرای جاویدان خلق گشته و از سرایی به سرای دیگر منتقل خواهید شد.
روایات زیادی از ائمّه معصومین علیهم السلام در این زمینه ذکر شده، که حقیقت مرگ در برخی از آنها تعریف و در بعضی توصیف شده است؛ که در بحث «تفاوت مرگ مؤمن و کافر» ذکر خواهد شد.
از اصل بحث دور نشویم که مرگ مفهومش عدم و نابودی نیست، بلکه امری است وجودی و مخلوق. قرآن به صراحت اعلام میدارد که مرگ نیز مانند حیات، از آفریدگان خداوند است. یعنی هر دو را مخلوق خدا میداند و میفرماید:
{الَّذِی خَلَقَ الْمَوْتَ وَ الْحَیَوةَ لِیَبْلُوَکُمْ أَیُّکُمْ أحْسَنُ عَمَلًا}.((1))
خدایی که مرگ و زندگانی را آفرید که شما بندگان را بیازماید تا کدام نیکوکارتر (و خلوص اعمالش بیشتر) است.
در این آیه، مرگ و حیات در ردیف هم آورده شده است. قبل از حیات از مرگ نام برده و هردو را به طور یکسان مخلوق آفریدگار جهان خوانده است. پس مرگ و حیات، دو امر وجودی هستند. دلیل این مطلب، آن است که اصولاً هر مخلوقی، از نوعی وجود و هستی بهرهمند است و مخلوق بودن عدم بیمعناست. بنابراین، اگر حقیقت مرگ چیزی جز فنا و نابودی نباشد، مخلوق بودن آن بیمعنا خواهد بود.((2))
برخی از بزرگان نوشتهاند: نیستی و فقدان محض، هرگز متعلّق خلق و آفرینش قرار نمیگیرد و مرگ، ضلع نهایی زندگی دنیوی است.((1))
چنانچه در روایت امام هفتم، موسی بن جعفر علیهم السلام میخوانیم که فرمودند: «الْمَوْتُ هُوَ الْمِصْفَاة؛ مرگ حقیقتی تصفیه کننده است».((2)) پس مرگ، امری است وجودی و مخلوق.
عَن علی علیه السلام : «وَاعْلَمْ أَنَّ مَالِکَ الْمَوْتِ هُوَ مَالِکُ الْحَیَاةِ وَأَنَّ الْخَالِقَ هُوَ الْمُمِیت».((3))
علی علیه السلام در نامهای که به حضرت مجتبی علیه السلام نوشته فرموده است: بدان مالک مرگ، همان خدائی است که مالک حیات است و آفریدگار، همان کسی است که میمیراند.
عَن أبیجَعفر علیه السلام :
الْحَیَاةُ وَالْمَوْتُ خَلْقَانِ مِنْ خَلْقِ اللهِ فَإِذَا جَاءَ الْمَوْتُ فَدَخَلَ فی الاِنْسَانِ لَمْ یَدْخُلْ فِی شَیْءٍ إِلَّا وَقَدْ خَرَجَتْ مِنْهُ الْحَیَاةُ.((4))
امام باقر علیه السلام فرمود: حیات و مرگ، دو مخلوق از آفریدههای خدا هستند. موقعی که مرگ فرا میرسد و در آدمی راه مییابد به هیچ یک از اعضا و اجزای بدن وارد نمیشود جز آنکه حیات از آن خارج میگردد.
در این حدیث، امام علیه السلام از آفرینش مرگ وحیات سخن گفته و هر دو را امر وجودی و مخلوق خالق توانا خوانده است.
در نتیجه میتوان گفت: انسان با خداوند، در بقا شریک است. خداوند، باقی است؛ انسان هم باقی؛ با این تفاوت که استعمال «بقا» بر خداوند، علی الاطلاق است؛ یعنی بقاء بالاصالهْ و بالذّات از آنِ خداوند است و برای غیر خداوند، بقا بالتّبع و بالغیر است، که به اراده خداوند خلق شده و به اراده او باقی میماند؛ بنابراین انسان باید شرایط و زمینه بقا در کنار خداوند را فراهم کند. بر این اساس، قرآن سفارش و موعظه میکند که هر کس صاحب روان سالم و شعور است، باید پیش پای خود را بنگرد و توشهای برای سرای دیگر خویش تدارک ببیند. چون دین باوران در صراط مستقیم، سریعتر و جلوتر میروند و در صف مقدّم به تماشای جمال مَلِک مقتدر مینشینند.
{إِنَّ الْمُتَّقِینَ فیِ جَنَّاتٍ وَنَهَرٍ فی مَقْعَدِصِدْقٍ عِندَ مَلِیکٍ مُّقْتَدِر}.((1))
پرهیزگاران در باغها و نهرهای بهشتی جای دارند. در جایگاه صدق نزد خداوند مالک مقتدر متنعّماند.
بنابراین مؤمنان جمال حق را مینگرند و با خدای ارحم الرّاحمین ملاقات میکنند.
{وُجُوهٌ یَوْمَئذٍ نَّاضِرَةٌ إِلیَ رَبِّها نَاظِرَة}.((2))
در آن روز صورتهایی شاداب و مسرور است و به پروردگارش مینگرد!
امّا دین ستیزان به سختی میروند، دیرتر می رسند و دورتر مینشینند.
{یُنَادَوْنَ مِن مَّکاَنِ بَعِید}.((1))
آنها را از راهی دور ندا میدهند.
این تبهکاران در روز رستاخیز در حضور خداوند قهّار سر به زیر و ذلیلند و میگویند: اکنون عذاب را دیدیم، ما را به
دنیا بازگردان تا کردار شایسته و نیک انجام دهیم:
{وَلَوْ تَرَی إِذِ الْمُجْرِمُونَ نَاکِسُواْ رُءُوسِهِمْ عِندَ رَبِّهِمْ رَبَّنَا أَبْصَرْنَا وَسَمِعْنَا فَارْجِعْنَا نَعْمَلْ صَالِحًا إِنَّا مُوقِنُون}.((2))
ای رسول ما، اگر مجرمان را بنگری که چگونه در حضور خدای خود، سر به زیر افکنده و میگویند: آنچه وعده کرده بودی دیدیم و شنیدیم، ما را بازگردان تا کارهای نیک انجام دهیم، ما به قیامت ایمان داریم.
ولی این خواهش دیگر سودی ندارد و انسان به دنیا بازنخواهد گشت. باید هم اکنون در دنیا آماده سفر آخرت بوده و توشه راه برداشت. خداوند متعال خطاب به رسول مکرّم اسلام صلی الله علیه و آله وسلم میفرماید:
{وَإِذَا الْقُبُورُ بُعْثِرَتْ عَلِمَتْ نَفْسٌ مَّاقَدَّمَتْ وَأخَّرَت}.((3))
ای پیامبر یاد کن هنگامی که خلائق از قبرها برانگیخته شوند. آن
هنگامی است که هر شخصی به هر چه مقدّم و مؤخّر انجام داده یعنی در اوائل عمر و در اواخر کرده است همه را آگاه شود.
در این باره آیات و روایات زیاد است. ما جهت اختصار به ذکر یک روایت بسنده میکنیم؛
امیرمؤمنان آن پیشوای پارسایان با واژههای بلیغ و زیبا که در برگیرنده معانی ژرف و بلند است به آدمیان چنین گوشزد میفرماید:
فَإِنَّ غَداً مِنَ الْیَوْمِ قَرِیبٌ مَا أَسْرَعَ السَّاعَاتِ فی الْیَوْمِ وَأَسْرَعَ الأَیَّامَ فی الشَّهْرِ وَأسْرَعَ الشُّهُورَ فی السَّنَةِ وَأسْرَعَ السِّنِینَ فی الْعُمُرِ.((1))
متوجّه آخرت باشید. عمرتان به سرعت میگذرد فردا به امروز نزدیک، ساعات روز زودگذر، روزهای ماه زودگذر، ماههای سال زودگذر و سالهای عمر زودگذر است.
در این دیر موحش، در این دار فانی
به غیر از فنا نیست حاصل جهان را
نه فرعون ماند و نه گنج و نه قارون
به فکر سرای بقا باش جانا
نماند و نمانَد کسی جاودانی
خدایست باقی و باقی است فانی
نه در دست موسی عصای شبانی
منه دل به امّید دنیای فانی
تمام جوامع بشری با همه اختلافات و تفاوتهایی که در این جهان دارند و با همه اختلاف مسیرها، طرز تفکّرها و روشهایی که دارند، بالاخره در یک جا به هم میرسند و آن نقطه پایان این زندگی است که همه در ایمان به مرگ اتّفاق نظر دارند و همه ناگهان به طرز عجیبی در یک سطح قرار میگیرند و مساوات
1) نهج البلاغه، خطبه 188.
کاملی که هیچ کس تا پیش از این نتوانسته آن را پیاده کند، برقرار میشود. عجیبتر اینکه هیچ کس از زمان و مکان مرگ خود آگاهی ندارد. از این رو قرآن کریم که بهترین کتاب الاهی است سفارش اکید نموده که همیشه در حال اسلام و ایمان باشید تا با
سلامت دین بمیرید:
{وَلَا تَمُوتُنَّ إِلَّا وَأنتُم مُّسْلِمُون}.((1))
و زنهار مبادا جز با حالت اسلام بمیرید.
حکمت خداوند ایجاب نمیکند که بشر از زمان و مکان درگذشت خود اطّلاع یابد، دلیل رمز و راز پنهان ماندن وقت مرگ این است که همانند برخی امور دیگر، گاهی جهل به چیزی برای انسان سودمندتر و مفیدتر از علم به آن است. این ناآگاهی و بیخبری جدّاً به مصلحت حیات فردی و اجتماعی بشر است. اگر جز این میبود یعنی اگر جهل تبدیل به علم میشد، حالت امید و آرزو که منشأ تحرّک و فعالیت و مایه شور و نشاط و زندگی است از میان میرفت و حیات مردم با اختلالات و ناراحتیهای عظیمی مواجه میگردید و نظام زندگی از هم فرو میریخت. مثال: بشر نمیداند مرگ قطعی او کی فرا میرسد و بر
اثر این ناآگاهی، به زندگی دل خوش است و با وجد و سرور به حیات خویش ادامه میدهد. اگر به فرض دو روز بیشتر به مرگش نمانده باشد چون خبر ندارد به امید طول عمر شادمان است و همچنان با گرمی، فعالیت میکند و با مسرت زندگی را میگذراند. امّا اگر بداند مرگ حتمی او نه دو روز بعد، بلکه دو سال
1) آل عمران/ 102.
بعد است و باید در فلان روز و فلان ساعت قطعاً بمیرد، از امروز خود را مرده به حساب میآورد، غرق یأس و ناامیدی میگردد و باقیمانده عمرش با تلخی و در نهایت افسردگی طی میشود. اگر چنین نبود برای خداوند مانند همه حقایق دیگر فاش کردن آن، هزینه و یا ضرری نداشت. بنابراین، امید و آرزو چراغ فروزنده زندگی است. چنانچه پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله وسلم میفرماید:
الأَمَلُ رَحْمَةٌ لأُمَّتِی وَلَوْ لا الأَمَلُ مَا رَضَعَتْ وَالِدَةٌ وَلَدَهَا وَلَا غَرَسَ غَارِسٌ شَجَراً.
آرزو بر امّت من رحمت است. اگر آرزو از انسان گرفته شود، مادری به شیرخوار خود شیر نمیدهد، یا باغبانی نهال را نمیکارد.
بنابراین خداوند بر اساس علم و حکمت درهای آینده را به روی مردم بسته و حوادثی که در روزها، ماهها و سالهای بعد رخ میدهد بر آنان پنهان داشته است و نظام عالم را طوری پای گذاری نموده است که مردم نتوانند از آینده خود و دیگران باخبر شوند و به غیب جهان راه یابند. خداوند در مواردی چند از این قبیل فرموده است:
{إِنَّ اللهَ عِندَهُ عِلْمُ السَّاعَةِ وَیُنَزِّلُ الْغَیْثَ وَیَعْلَمُ مَا فیِ الأَرْحَامِ وَمَا تَدْرِی نَفْسٌ مَّا ذَا تَکْسِبُ غَدًا وَمَا تَدْرِی نَفْسُ بِأَیِّ أرْضٍ تَمُوتُ إِنَّ اللهَ عَلِیمٌ خَبِیرُ}.((1))
بدرستی علم رستاخیز پیش خدا است، که باران فرود آورد، و آنچه را در رحمها است بداند، کسی نمیداند که فردا چه میکند و کسی نمیداند که در کدام سرزمین میمیرد، امّا خدا داناو آگاه است.
1) لقمان/ 34.
بر اساس برخی روایات تفصیل امور یاد شده را بالإصاله و بالذات کسی جز خداوند علیم نمیداند.
وَقَدْ رُوِیَ عَنْ أئِمَّةِ الْهُدَی أنَّ هَذِهِ الأَشْیَاءَ الْخَمْسَةَ لَا یَعْلَمُهَا عَلَی التَّفْصِیلِ وَالتَّحْقِیقِ غَیْرُهُ تَعَالَی.((1))
از ائمّه هدی علیهم السلام نقل شده است که هیچ کس این پنج تای مذکور را جز خداوند متعال به تفصیل و تحقیق نمیداند.
در جای دیگر میفرماید:
{قُل لَّا یَعْلَمُ مَن فیِ السَّمَاوَاتِ وَالأرْضِ الْغَیْبَ إِلَّا اللهُ}.((2))
ای پیامبر به مردم بگو در آسمانها و زمین جز خدای یکتا کسی غیب نداند.
ولی منافاتی ندارد که خداوند اراده فرماید تا خازنان علم الاهی، همچون پیامبران و ائمّه معصومین علیهم السلام تا حدودی از این مزیّت برخوردار شوند و به مقداری که مورد اجازه حضرت باریتعالی قرار گیرد به پارهای از مغیّبات آگاهی یابند. این مطلب در خلال بعضی از آیات قرآن شریف خاطر نشان گردیده است:
{وَمَا کاَنَ اللهُ لِیُطْلِعَکُمْ عَلیَ الْغَیْبِ وَلَکِنَّ اللهَ یَجْتَبیِ مِن رُّسُلِهِ مَن یَشَاءُ}.((3))
چنین نبود است که خداوند شما را بر غیب آگاه سازد وی از بین
فرستادگان خود کسانی را که خواسته است برگزیده و آنان را از این فیض بزرگ بهرهمند ساخته است.
{عَالِمُ الْغَیْبِ فَلا یُظْهِرُ عَلیَ غَیْبِهِ أحَدًا إِلَّا مَنِ ارْتَضیَ مِن رَّسُول}.((1))
خداوند عالم غیب است و کسی را بر غیب خود آگاه نمیسازد مگر آن فرستادهای که مورد رضایتش باشد.
بنابراین اوّلین راه آگاه شدن از غیب اجازه و رضای حضرت باریتعالی است. اینکه برگزیدگان خدا و اوّلیای گرامی او در طول زندگی خویش گاهی از مغیّبات خبر دادهاند به استناد اذن الاهی و بر اساس الهام ذات مقدّس او است.
برخی از مفسّرین درباره رمز و راز ناآگاهی انسان از زمان مرگ گفتهاند:
جهل به مرگ، به گونهای دیگر نیز میتواند اثر تربیتی داشته باشد و آن اینکه: آگاهی از مرگ در آن زمان که میان انسان و مرگ فاصله فراوانی باشد چه بسا در انسان، روح عصیان را به امید توبه در آینده، پرورش دهد. زیرا با خود میگوید: من پنجاه سال بعد رخ در نقاب خاک خواهم کشید. پس دَم را مغتنم شمارم و در آینده توبه میکنم. ولی آنگاه که زمان مرگ برای انسان مجهول باشد و در هر لحظه احتمال فرارسیدن آن را بدهد، در این صورت اگر فرد عاقلی باشد کمتر گناه میکند. زیرا
نمیتواند به خود امید توبه و نوید نجات دهد.((2))
از نظر قرآن و احادیث، مرگ یک رخداد طبیعی و سنّت قطعی در زندگی انسان است. همه میدانیم که مرگ، حق است و همه موجودات، سرانجام طعم مرگ را میچشند؛ {کُلُّ نَفْسٍ ذَائقَةُ الْمَوْتِ}.((1))
پس چرا آن را در نیابیم و به آن نیندیشیم؟ و شایسته است انسان، همواره آماده حضور مرگ باشد و نسبت به بعد از مرگ وصیت کند. خداوند متعال میفرماید:
{کُتِبَ عَلَیْکُمْ إِذَا حَضَرَ أحَدَکُمُ الْمَوْتُ إِن تَرَکَ خَیرْا الْوَصِیَّةُ لِلْوَالِدَیْنِ وَالأَقْرَبِینَ بِالْمَعْرُوفِ حَقًّا عَلیَ الْمُتَّقِین}.((2))
دستور داده شد که چون مرگ یکی ازشما فرا رسد اگر دارای متاع دنیاست وصیّت کند برای پدر و مادر و خویشان به چیزی شایسته عدل و به قدر متعارف. این کار سزاوار مقام پرهیزکاران است.
از ظاهر این آیه دانسته میشود که وصیت کردن حکم الزامی است، ولی در مواردی که حقّ خدا یا حقّ خلق بر عهده کسی باشد وصیت واجب است وگرنه مستحب بودن آن اجماع است.
برای اینکه وصیت انسان چه لفظی و چه کتبی تنفیذ شود یادآور میشود که دو فرد عادل، وصیت او را بشنوند و بر آن شهادت دهند. چنانکه میفرماید:
{یَاأیُّها الَّذِینَ ءَامَنُواْ شَهَادَةُ بَیْنِکُمْ إِذَا حَضَرَ أحَدَکُمُ الْمَوْتُ حِینَ الْوَصِیَّةِ اثْنَانِ ذَوَا عَدْلٍ مِّنکُمْ}.((1))
ای اهل ایمان، چون یکی از شما را هنگام مرگ فرا رسید، برای وصیّت خود دو شاهد عادل را گواه گیرید.
گرچه وصیّت مخصوص وقت مرگ نیست و بهتر است انسان هرچه زودتر وصیّت کند. پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله وسلم و پیشوایان دین سفارش اکید به وصیت دارند.
پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله وسلم میفرماید:
فَیَنْبَغِی لِلْمُسْلِمِ أنْ یُوصِیَ.((2))
شایسته است مسلمان وصیت کند.
از امیر المؤمنین علیه السلام نقل است که فرمود:
مَا یَنْبَغِی لامْرِئٍ مُسْلِمٍ أنْ یَبِیتَ لَیْلَةً إِلَّا وَ وصیّتهُ تَحْتَ رَأْسِهِ.((3))
بر انسان مسلمان شایسته نیست که شب را بخوابد مگر اینکه وصیت او زیر سر او باشد.
آن حضرت بر این معنا آنقدر پای فشرده تا آنجا که چنین میفرماید:
مَنْ مَاتَ بِغَیْرِ وَصِیَّةٍ مَاتَ مِیتَةً جَاهِلِیَّة.((4))
کسی که بدون وصیت بمیرد، به نوع مرگ جاهلیّت مرده است.
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم فرمودهاند:
الْوَصِیَّةُ حَقٌّ عَلَی کُلِّ مُسْلِمٍ.((1))
وصیّت، از احکام ثابت و استوار بر هر مسلمان است.
پس شایسته است یک فرد مسلمان، پیر باشد یا جوان، همیشه با وصیت باشد. البتّه مورد وجوب وصیّت و موارد استحباب آن در فقه بیان شده است که به طور خلاصه به آن اشاره شد. نیز ناگفته پیداست این که گفته شده مرگ بدون وصیت مرگ جاهلیت است در صورت وجوب وصیّت است. البتّه در اسلام، مقدارِ موردِ وصیّت مشخّص شده است. انسان تا مقدار یک سوّم مالش را میتواند وصیّت کند؛ ولی به خاطر آن که به سهم وارثان ضرر نرسد و روح آنان از انسان و قانون اسلام جریحه دار نشود، بهتر است که کمتر از یک سوّم وصیّت نماید. دروصیّت نباید توجّه انسان تنها، به مسائل مالی و جنبههای مادّی باشد و همه میدانیم که سفارشات دینی و اخلاقی لحظة مرگ برای تمام بازماندگان و بستگان از خاطرات فراموش نشدنی است و تأثیر به سزایی در رشد انسانی و تربیت دینی و اخلاقی دارد. در این باره قرآن مجید که رمز حیات، وسیلة نجات و مملوّ از برنامههای زندگی است، میفرماید:
{إِذْ حَضَرَ یَعْقُوبَ الْمَوْتُ إِذْ قَالَ لِبَنِیهِ مَا تَعْبُدُونَ مِن بَعْدِی}.((2))
هنگامی که مرگ یعقوب رسید، فرزندان خود را فراخواند و پرسید: شما بعد از من چه چیزی را خواهید پرستید؟
مشاهده میفرمایید که حضرت یعقوب در لحظة مرگ در فکر توحید فرزندان است.
گرچه لازم میدانیم وصیّتهای رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم و ائمّه معصومین علیهم السلام را در اینجا بیاوریم((1))، ولی جهت اختصار تنها چند فراز از وصایای حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام را که در نهج البلاغه فرموده است، یادآور میشویم؛ که این وصیّت در حقیقت مسائل دینی، سیاسی، اجتماعی، اقتصادی، نظامی را بیان میکند.
وصیّتنامه آن حضرت که در ماه رمضان، سال 60 هجری، در شهر کوفه، به فرزندان عزیزش امام حسن و امام حسین علیهم السلام بعد از ضربت ابن ملجم در حالی که در بستر شهادت قرار گرفته بود و آخرین لحظات عمرش را سپری میکرد؛ بیان فرمود:((2))
«ای حسن! و ای حسین! «اُوصِیکُمَا بِتَقْوَی الله»؛ من شما را به ترس از خدا سفارش میکنم. «أَلَّا تَبْغِیَا الدُّنْیَا وَ إِنْ بَغَتْکُمَا»؛ به دنیاپرستی روی نیاورید، گرچه به سراغ شما آید «وَلَا تَأْسَفَا عَلَی شَیْءٍ مِنْهَا زُوِیَ عَنْکُمَا» اگر چیزی
از دنیا از دست شما رفت، تأسّف نخورید. [این دو فراز رابطه انسان با دنیا را بیان میکند.] «وَقُولَا بِالْحَقِّ وَاعْمَلَا لِلْأَجْرِ» حق بگویید و برای قیامت و پاداشهای الهی کار کنید. [این دو جمله خط و هدف را بیان میکند.] «وَکُونَا لِلظَّالِمِ خَصْماً وَلِلْمَظْلُومِ
عَوْناً» دشمن ستمگر و یاور ستمدیده و مظلومان باشید. [این جمله، برخورد سیاسی و اجتماعی و نظامی و اقتصادی را هم در رابطه با قدرتمندان روزگار و هم در رابطه با مستضعفان و مظلومان بیان میکند.] «أُوصِیکُمَا وَجَمِیعَ وَلَدِی وَأهْلِی وَمَنْ بَلَغَهُ کِتَابِی بِتَقْوَی اللهِ وَنَظْمِ أمْرِکُمْ» من هم، به شما دو فرزندم و هم به تمام فرزندان و خاندانم و کسانی را که این وصیّت به آنها میرسد به ترس از خدا، و نظم در امور زندگی سفارش میکنم. [در اینجا اگر دقّت کنید، امام همه مردم جهان را مورد خطاب قرار میدهد؛ زیرا پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم
فرمود: «أَنَا وَعَلِیٌّ أَبَوَا هَذِهِ الأُمَّةِ((1))؛ من و علی پدران این امّت هستیم» و پدر امّت باید به هنگام وصیّت همه مردم را مورد توجّه قرار دهد. قابل توجّه اینکه امام علیه السلام تقوا و نظم را در کنار یکدیگر آورده؛ یعنی همانگونه که باید مراعات حقوق الهی را نمود، باید نوبتها، اوّلویّتها و قراردادها را نیز مراعات نمود و هر گونه بی نظمی و هرج و مرج دردیدگاه اسلام مردود است.] سپس امام وصیّت خویش را چنین ادامه میدهد: «وَصَلاحِ ذَاتِ بَیْنِکُمْ؛ فَإِنِّی سَمِعْتُ جَدَّکُمَا صلی الله علیه و آله وسلم یَقُولُ: صَلاحُ ذَاتِ الْبَیْنِ أَفْضَلُ مِنْ عَامَّةِ الصَّلَاةِ وَالصِّیَامِ» [ای فرزندانم و ای امّت مسلمان سعی کنید] کدورتها را از جامعه ریشه کن کنید؛ زیرا که من از جدّ شما پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم شنیدم که میفرمود: «اصلاح دادن بین مردم از نماز و روزة [مستحبیِ] یک سال برتر است».
«اللهَ اللهَ فی الأَیْتَامِ ...» خدا را! خدا را!دربارة یتیمان، نکند آنان گاهی سیر و
1) بحار الانوار، ج 16، ص 95.
گاهی گرسنه بمانند؛ و حقوقشان ضایع گردد! باز میفرمایند: «اللهَ اللهَ فی جِیرَانِکُمْ...» خدا را! خدا را! دربارة همسایگانتان، حقوقشان را رعایت کنید که وصیّت پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم شما است. همواره به خوش رفتاری با همسایگان سفارش میکرد، تا آنجا که «حَتَّی ظَنَنَّا أَنَّهُ سَیُوَرِّثُهُمْ» گمان بردیم برای آنان ارثی معیّن خواهد کرد. سپس با الفاظ و لحن مخصوصی که در وصیّت آمده است، مردم را نسبت به قرآن و نماز و حج و جهاد و حُسن روابط و نظارت عمومی، امر به معروف و نهی از منکر سفارش فرمود؛ و دربارة هر کدام جملات زیبایی را بیان داشته و در ادامة وصیّت، به عدالت در قصاص اشاره کرده و در مورد قاتل خود چنین میفرماید: ای فرزندان عبد المطلب! مبادا پس از من دست در خون مسلمین فرو برید!، [و دست به کشتار بزنید] و بگویید امیر مؤمنان کشته شد؛ بدانید جز کشندة من کسی دیگر نباید کشته شود. درست بنگرید: «إِذَا أَنَا مِتُّ مِنْ ضَرْبَتِهِ هَذِهِ فَاضْرِبُوهُ ضَرْبَةً بِضَرْبَةٍ» اگر من از ضربت او مُردم، او را تنها یک ضربت بزنید و دست و پا و دیگر اعضای او را قطعه قطعه نکنید. من از رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم شنیدم که فرمود:
إِیَّاکُمْ وَالْمُثْلَةَ وَلَوْ بِالْکَلْبِ الْعَقُورِ.
بپرهیزید از بریدن اعضای مرده، هرچند سگ درنده باشد.
از همین جهت است که از طرف آورندگان دین و حافظان آن، برای وصیّت و عمل به آن، سفارشهای ویژهای شده است و به عدم تخلّف از وصیّت تأکید نمودهاند.
در گذشته گفته شد، وصیّت در برخی موارد (مستحب) و در بعضی موارد (واجب) است. اکنون نوبت آن است، که درباره تخلّفات از وصیّت نامه و تغییرات در آن توضیح دهیم:
عدم تخلّف از وصیّت یک سفارش اخلاقی نیست، بلکه وظیفة واجب و ضروری است. در آیات و روایات بر لزوم عمل بر طبق وصیّت تأکید شده و مسئولیت و گناه تغییر آن را بر عهدة کسی میداند که با شنیدن و یا دیدن وصیّت نامه، بخاطر هوسهای خود و یا طرفداری از شخصی معیّن وصیّت را تغییر میدهد.
قرآن مجید در این باره چنین میفرماید:
{فَمَن بَدَّلَهُ بَعْدَمَا سَمِعَهُ فَإِنَّمَا إِثْمُهُ عَلَی الَّذِینَ یُبَدِّلُونَهُ...}.((1))
پس هر کس که آن (وصیّت را) بعد از شنیدن، تغییر دهد، گناهش تنها بر کسانی است که آن را تغییر میدهند.
البتّه عمل به وصیّت آن قدر تأکید شده است که امام باقر علیه السلام میفرماید:
سَأَلْتُهُ عَنْ رَجُلٍ أوْصَی بِمَالِهِ فی سَبِیلِ اللهِ قَالَ: أعْطِهِ لِمَنْ أوْصَی لَهُ وَإِنْ کَانَ یَهُودِیّاً أوْ نَصْرَانِیّا.((2))
راوی میگوید از امام باقر علیه السلام در مورد شخصی که وصیّت کرده است تا مالش را در راه خدا بدهند، سؤال کردم.
فرمودند: باید به
وصیّتش عمل کند و مالش را به هر که وصیّت کرده بدهد، اگرچه یهودی یا نصرانی باشد.
و از نظر فقه اسلام هرگاه تغییر وصیّت، سبب از بین رفتن حق کسی شود، تغییر دهنده، گناهکار و ضامن است و باید از مال خودش دستور شخص وصیّت کننده را عمل نماید.
امام صادق علیه السلام فرمودند:
إِذَا أوْصَی الرَّجُلُ بِوَصِیَّةٍ فَلا یَحِلُّ لِلْوَصِیِّ أنْ یُغَیِّرَ وَصِیَّةً یُوصَی بِهَا بَلْ یُمْضِیهَا.((1))
هنگامی که فردی وصیّت نماید؛ جایز نیست که وصیّ، وصیّت را تغییر دهد و باید آن را طبق وصیّت انجام دهد.
همان طور که برای هر نوع مرضی دوای مخصوصی است، برای هر نوع گناهی هم توبهای است که مناسب با آن گناه باشد. توبه به معنای بازگشت است از این رو در قرآن توبه هم به خدا نسبت داده شده و هم به انسان؛ توبه انسان به معنای برگشت از حالات و اعمال فاسد گذشته خود میباشد و توبه خدا به معنای برگرداندن لطف و رحمت خود بر بندگان است. این حقیقت را قرآن مجید چنین بیان میکند:
{ثُمَّ تَابَ عَلَیْهِمْ لِیَتُوبُواْ إِنَّ اللهَ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِیمُ}.((2))
سپس خدا رحمتش را شامل حال آنها نمود، (و به آنان توفیق داد) تا توبه کنند خداوند بسیار توبهپذیر و مهربان است!
برخی از مفسّران در تفسیر این آیه گفتهاند که: توبة بنده، در میان دو توبه از طرف خدا قرار گرفته است.
ابتدا خداوند به انسان عنایت میکند و به او توفیق توبه میدهد، سپس انسان توبه و استغفار میکند و بعد از آن باز خداوندعنایت فرموده، توبه انسان را میپذیرد.((1))
مولای متقیان امیرمؤمنان علی علیه السلام توبه را این چنین معنا میفرماید:
التَّوْبَةُ نَدَمٌ بِالْقَلْبِ وَاسْتِغْفَارٌ بِاللِّسَانِ وَتَرْکٌ بِالْجَوَارِحِ وَإِضْمَارُ أَنْ لَا یَعُودَ.((2))
توبه چهار مرحله دارد؛ [اوّل:] پشیمان شدن قلبی، [دوّم] آن پشیمانی را در قالب استغفار به زبانآوردن، [سوّم] در کنار آن دو، ترک گناهِ گذشته، [چهارم] تصمیم بر اینکه در آینده آن گناهان را تکرار نکند.
پیامبر بزرگوار اسلام صلی الله علیه و آله وسلم در حدیثی با مضامینی بسیار عالی و زیبا، ابعاد گوناگون توبه را چنین توضیح میدهد:
أتَدْرُونَ مَنِ التَّائِبُ؟ فَقَالُوا: اللَّهُمَّ لَا.((3))
1) اقتباس از: المیزان، ج 9، ص 401.
2) مستدرک الوسائل، ج 12، ص 137.
3) «أَتَدْرُونَ مَنِ التَّائِبُ؟ فَقَالُوا: اللَّهُمَّ لَا. قَالَ صلی الله علیه و آله وسلم : إِذَا تَابَ الْعَبْدُ وَلَمْ یُرْضِ الْخُصَمَاءَ فَلَیْسَ بِتَائِبٍ وَمَنْ تَابَ وَلَمْ یُغَیِّرْ مَجْلِسَهُ وَطَعَامَهُ فَلَیْسَ بِتَائِبٍ وَمَنْ تَابَ وَلَمْ یُغَیِّرْ رُفَقَاءَهُ فَلَیْسَ بِتَائِبٍ وَمَنْ تَابَ وَلَمْ یَزِدْ فی الْعِبَادَةِ فَلَیْسَ بِتَائِبٍ وَمَنْ تَابَ وَلَمْ یُغَیِّرْ لِبَاسَهُ فَلَیْسَ بِتَائِبٍ وَمَنْ تَابَ وَلَمْ یُغَیِّرْ فِرَاشَهُ وَ وِسَادَتَهُ فَلَیْسَ بِتَائِبٍ وَمَنْ تَابَ وَلَمْ یَفْتَحْ قَلْبَهُ وَلَمْ یُوَسِّعْ کَفَّهُ فَلَیْسَ بِتَائِبٍ وَمَنْ تَابَ وَلَمْ یُقَصِّرْ أَمَلَهُ وَلَمْ یَحْفَظْ لِسَانَهُ فَلَیْسَ بِتَائِبٍ وَمَنْ تَابَ وَلَمْ یُقَدِّمْ فَضْلَ قُوتِهِ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ فَلَیْسَ بِتَائِبٍ وَإِذَا اسْتَقَامَ عَلَی هَذِهِ الْخِصَالِ فَذَاکَ التَّائِبُ». جامع الاخبار، ص 88؛ مستدرک الوسائل، ج12، ص131.
آیا میدانید توبه کنندة حقیقی کیست؟ گفتند: نه. فرمود: 1. هرگاه انسان به زبان و دل توبه کند، ولی ستمکشیدگان را از خود راضی ننماید، فَلَیْسَ بِتَائِبٍ؛ در حقیقت توبه نکرده است. 2. کسی که توبه کند، ولی به عبادتش چیزی اضافه نشود؛ او هم توبه نکرده است. 3. هرگاه کسی توبه کند، ولی در لباس و قیافة ظاهری او تغییراتی داده نشود؛ باز هم توبه نکرده است. 4. هر کس توبه کند، ولی در مسائل اجتماعی روابط قبلی خود را با افراد فاسد همچنان ادامه دهد وآنان را عوض نکند؛ گویا اصلاً توبه نکرده است. 5.کسی که توبه کند، لیکن در نشست و برخاستهای او تغییری در مجلسش داده نشود؛ باز هم توبه او اساسی نیست. 6. هر گاه کسی توبه کند، ولی در مسائل خانوادگی و زناشویی و تربیت فرزند، اخلاق و رفتار اسلامی نداشته باشد؛ باز هم توبه نکرده است. 7. اگر کسی توبه کند، ولی در حالات روحی و فکری و قلبی او تغییراتی حاصل نشود؛ باز هم توبه او ریشه و اساسی ندارد. 8. هرگاه کسی توبه کند، لیکن روحش باز و رویش گشاده نباشد؛ او هم توبه نکرده است. 9. هرگاه کسی توبه کند، ولی از خیالپردازیهای وهم انگیز و آرزوهای دور و درازِ خویش دست بر ندارد و زبانش را از انواع تهمتها و دروغها و غیبتها و نیشها و سوگندهای نابجا و گواهی
دادنهای ناروا و شایعهسازیها و یاوه گوییها و سخن چینیها و ... باز ندارد؛ او هم درحقیقت توبه نکرده است. 10. کسی که توبه کند، ولی در مسائل اقتصادی و مصرف مال و نسبت به محرومان و گرسنگان جامعه بی تفاوت باشد؛ او هم توبه نکرده است.
سپس پیامبر عزیز اسلام صلی الله علیه و آله وسلم بعد از بیان این ابعاد دهگانة آثار توبه، سخن شریف خود را چنین ادامه میدهد:
إِذَا اسْتَقَامَ عَلَی هَذِهِ الْخِصَالِ فَذَاکَ التَّائِبُ.
یعنی هرگاه توبه کننده این صفات دهگانه را مراعات کرد، توبة حقیقی کرده است.
از همین جهت است که قرآن مجید و روایات به توبه و بازگشت سریع به سوی خدا تأکید فراوان نمودهاند.
آیات قرآن و روایات ائمّه معصومین علیهم السلام حاکی از آن است که انسان هنگام مرگ، رابطهاش از جهان طبیعت قطع، یا نزدیک به قطع بوده ودر آستانه اتّصال و ارتباط با برزخ است؛ زیرا در مرز خروج از حوزه تکلیف قرار دارد. هنگام مرگ حجابهای مادّی از دیدگان افراد برداشته میشود، فرشتگان و اوّلیایی برای او متمثّل میشوند و به گونهای عالم برزخ را با دیدگان برزخی خود میبینند، این جاست که گروه نیکوکاران به استقبال مرگ میروند و آن را هدیه الاهی تلقّی میکنند. امّا گنهکاران سخت در ندامت و پشیمانی فرو رفته و گمان میکنند که توبه و انابه و تظاهر به ایمان در این لحظه سودی دارد. قرآن مجید به حکم این
که کتاب هدایت است در آیاتی تذکّر میدهد که ایمان این گروه به خدا و پیامبران و روز پاداش مفید فایده و مثمرثمر واقع نمیشود؛ چون ایمان اضطراری است و از اختیار خارج؛ پس توبه این گروه در این لحظه قطعاً پذیرفته نیست؛ زیرا ندامت در صورتی مایه کمال روح است که کار نیک یا بدی از او صادر شود و فرد نادم به انجام گناه قادر باشد. ولی حال که قدرت و توان از او سلب گردیده، جز یک راه پیش روی او نیست. در این صورت پشیمانی، حاکی از دگرگونی روحی و توبه به معنای شست و شوی روح نخواهد بود. از این جهت این نوع پشیمانی و توبه با ندامتها و توبههای دوره قبل از لحظات مرگ، اختلاف ماهوی دارد. آیات در این باره فراوان است که برخی را یادآور میشویم:
{وَلَیْسَتِ التَّوْبَةُ لِلَّذِینَ یَعْمَلُونَ السَّیَّاتِ حَتیَّ إِذَا حَضرَ أحَدَهُمُ الْمَوْتُ قَالَ إِنیِّ تُبْتُ الان}.((1))
و کسانی که (تمام عمر) به اعمال زشت اشتغال ورزند، تا آن گاه که یکیشان مشاهده مرگ کند در آن ساعت پشیمان شود و گوید: اکنون توبه کردم، توبه چنین کسی پذیرفته نخواهد شد.
و در آیهی دیگر میفرماید:
{حَتیَّ إِذَا جَاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قَالَ رَبِّ ارْجِعُونِ لَعَلیِّ أَعْمَلُ صَالِحًا فِیمَا تَرَکْتُ}.((2))
کافران در جهل و غفلتند) تا آن گاه که وقت مرگ هر یک از آنها
فرا رسد، در آن حال گوید: بارالها، مرا به دنیا بازگردانید. تا شاید به تدارک گذشته عملی صالح به جای آرم.
جواب میشنود: {کَلاَّ إِنَّهَا کَلِمَةٌ هُوَ قَائلُهَا}؛ هرگز شدنی نیست، این سخنی است که او میگوید.
نمونه آن فرعون است؛ وقتی که فرعون و لشکریانش به دنبال حضرت موسی و پیروانش حرکت میکردند که آنها را دریابند و همه را از دم تیغ کین بگذرانند، حضرت موسی علیه السلام به کنار رود نیل رسید. راه فرار هم ندارد؛ زیرا از اطراف لشکریان او را احاطه میکنند. فقط به جلو راه دارد که آن هم رودخانه است. حضرت موسی علیه السلام و پیروانش خود رابه آب زدند؛ آب شکافته شد و به امر خدا کنار رفت؛ نیمی از آب این طرف و نیمی، آن طرف بالا آمد و گِلهای کف رودخانه خشک شد. حضرت موسی علیه السلام و تمام پیروان او وارد رود نیل شدند که فرعون و لشکریانش رسیدند؛ دیدند که حضرت موسی علیه السلام و یارانش در میان رودخانه در حال عبورند! گفتند: عجیب نیست، ما هم میرویم، آنها را درمی یابیم و آنها را دستگیر میکنیم. همین که وارد رودخانه شدند، آب بسته شد. فرعون هنگامی که مرگ را به چشم خود دید و غرق شدن را ادراک کرد و دریا او را به کام مرگ کشید، خواست از این اصل بهره گیرد و اظهار ایمان نمود؛ ولی با ردّ خدا روبرو شد. آنجا که میفرماید:
{حَتیَّ إِذَا أدْرَکَهُ الْغَرَقُ قَالَ ءَامَنتُ أَنَّهُ لا إِلَاهَ إِلَّا الَّذِی ءَامَنَتْ بِهِ بَنُواْ إِسْرَائِیلَ وَأنَا مِنَ الْمُسْلِمِینَ ءَالانَ وَقَدْ عَصَیْتَ قَبْلُ وَکُنتَ مِنَ الْمُفْسِدِین}.((1))
1) یونس/ 90و 91.
فرعون بر پیمودن راه بد ادامه دادتا چون هنگام غرق او فرا رسید، (در این هنگام به فکر توبه افتاد) گفت: اینک من ایمان آوردم که حقّا جز آن کسی که بنی اسرائیل به او ایمان دارند، خدایی در عالم نیست و من هم از مسلمانان و اهل تسلیم فرمان او هستم. (خطاب آمد) اکنون باید ایمان بیاوری؟ در صورتی که از این پیش عمری به (کفر و) نافرمانی زیستی و از مردمِ ظالمِ بدکار بودی.
{فَالْیَوْمَ نُنَجِّیکَ بِبَدَنِکَ لِتَکُونَ لِمَنْ خَلْفَکَ آیَةً وَإِنَّ کَثِیراً مِنَ النَّاسِ عَنْ آیاتِنا لَغافِلُون}.
امروز ما نفس تو را میرباییم و با خود میبریم به آنجا که محل و مقر فعلیت و نتیجة اعمال پیش فرستاده توست و ببین بر سر تو چه خواهد آمد؟ ولیکن بدنت را از آب بیرون میاندازیم و در کنار ساحل قرار میدهیم تا مردم بیایند و ببینند که بدن متعفن و گندیدة تو چگونه به ذلّت و پستی دچار شده است و نگویند که از میان دریا فرعون جزء رجال
الغیب شده، و یا به آسمان رفته است.
امّتهایی که مستحقّ نزول عذاب بودند، تا پیش از نزول آن، پیامبران الاهی را مسخره میکردند؛ ولی آنگاه که با عذاب روبرو میشدند، دست به دامن انبیاء شده اظهار ایمان میکردند؛ چنانکه میفرماید:
{فَلَمَّا رَأَوْاْ بَأْسَنَا قَالُواْ ءَامَنَّا بِاللهِ وَحْدَهُ وَکَفَرْنَا بِمَا کُنَّا بِهِ مُشْرِکِینَ فَلَمْ یَکُ یَنفَعُهُمْ إِیمَانُهُمْ لَمَّا رَأَوْاْ بَأْسَنَا}.((1))
پس همین که عذاب ما را بدیدند، گفتند: ما تنها به خدا ایمان آورده
1) غافر/ 84 و 85.
و به آنچه شریک خدا میپنداشتیم، کفر میورزیم. ولی ایمانشان بعد از دیدن عذاب ما هرگز سودی به حالشان نداشت.
مولای متّقیان، امیرمؤمنان علیه السلام در یکی از سخنان شیرین و شیوای خود، به این حقیقت چنین اشاره میکند:
فَهُوَ یَعَضُّ یَدَهُ نَدَامَةً عَلَی مَا أَصْحَرَ لَهُ عِنْدَ الْمَوْتِ مِنْ أمْرِهِ.((1))
گناهکاران در برابر عذابی که هنگام مرگ برای آنها آشکار میشود، انگشت ندامت به دندان میگیرند.
کوتاه سخن اینکه پذیرفتن پشیمانی در دستگاه تشریع به خاطر لفظ آن نیست، بلکه برای این است که در روح انسان تحوّل و دگرگونی خاص ایجاد کند. چنین دگرگونی در موقع آزادی بشر و قدرت او بر گناه و ترک آن دست میدهد، نه در لحظهای که یک راه بیش، در پیش پای او نباشد.
قبض روح و گرفتن جانها یک پدیده طبیعی و تجربی است که در هنگام مرگ، روح آدمی که بُعد اصیل وجود را تشکیل میدهد و به صورت کامل باز ستانده، قبض میشود و از بدن طبیعی و مادّی جدا میگردد.
1) نهج البلاغه، خطبه 109.
در بیان این مطلب که گیرنده ارواح انسانها، در هنگام مرگ کیست، قرآن تعابیر مختلفی دارد. در برخی آیات، خداوند، قابض روح آدمی معرفی شده است و نسبت فعل را به او میدهد، قرآن در این باره میفرماید:
{اللهُ یَتَوَفیَّ الأَنفُسَ حِینَ مَوْتِهَا}.((1))
خدا، ارواح را به وقت مردن ابدان، تحویل میگیرد.
در بعضی آیات نیز، از فرشته خاصی، به عنوان «فرشته مرگ» نام برده شده است که مأمور ستاندن جانهای آدمیان است؛
{قُلْ یَتَوَفَّاکُم مَّلَکُ الْمَوْتِ الَّذِی وُکِّلَ بِکُم}.((2))
(ای پیامبر به مردم) بگو: فرشته مرگ که موکّل بر شما است، شما رامیمیراند.
گاهی این عمل، به فرشتگان الاهی نسبت داده شده است:
{حَتیَّ إِذَا جَاءَ أحَدَکُمُ الْمَوْتُ تَوَفَّتْهُ رُسُلُنَا وَهُمْ لَا یُفَرِّطُون}.((3))
تا آنگاه که هنگام مرگ یکی از شما فرا رسد، رسولان ما او را میمیرانند و در قبض روح شما، هیچ کوتاهی نخواهند کرد.
در جای دیگر میفرماید:
{الَّذینَ تَتَوَفَّاهُمُ الْمَلائِکَةُ طَیِّبین}.((4))
آنان در حالی که [از آلودگیهای عملی و اخلاقی] پاک و پاکیزهاند، فرشتگان جانشان را میگیرند.
و آنجا که میفرماید:
{الَّذینَ تَتَوَفَّاهُمُ الْمَلائِکَةُ ظالِمی أنْفُسِهِمْ}.((1))
همانان که فرشتگان جانشان را میگیرند در حالی که ستمکار بر خود بودهاند.
این نوع نسبت، در قرآن کریم فراوان است. یعنی یک پدیده، در عین انتساب به خدا به غیر او نیز نسبت داده شده است امّا با دو نسبت مختلف و متغایر، یکی بالإصاله و بالذّات، دیگری بالتّبع و غیر مستقل؛ البتّه این گونه مسائل نظیر و نمونه در موارد دیگر نیز وجود دارد. خداوند دربارة کارهای پنهانی انسان میفرماید:
{وَاللهُ یَکْتُبُ مَا یُبَیِّتُونَ}.
و خدا اندیشه شبانه آنها را خواهد نوشت.
در آیه دیگر آن را به فرشتگان نسبت داده، میفرماید:
{أَمْ یَحْسَبُونَ أَنَّا لَا نَسْمَعُ سِرَّهُمْ وَ نَجْوَئهُم بَلیَ وَ رُسُلُنَا لَدَیْهِمْ یَکْتُبُون}.
آیا گمان میکنند که سخنان سرّی و پنهان که به گوش هم میگویندنمیشنویم؟ بلی میشنویم و رسولان ما (فرشتگان) همان دم آن را مینویسند.
1) نحل/ 28
در نگاه ابتدایی، به نظر میرسد بین این آیات، تعارض وجود دارد؛ امّا اگر دقّت کنیم، در این آیات، هیچ تعارضی وجود ندارد؛ زیرا فاعل حقیقی در جهان، خداوند قادر حکیم است و تمام افعال، حقیقتاً منسوب به او است؛ امّا بسیاری از افعال الاهی از راه وساطت و اسباب صورت میگیرد؛ از این رو میتوان این افعال را، از یک نظر به خداوند متعال، نسبت داد و از جهت دیگر به وسایط و اسباب. این یک قاعده کلّی است. این قاعده، درباره قبض ارواح انسانها نیز قابل تطبیق است؛ به این صورت که خداوند، گیرنده حقیقی روح است و همه کارها از اوست و به او منتهی میشود.
{وَمَا کَانَ لِنَفْسٍ أَن تَمُوتَ إِلَّا بِإِذْنِ الله}.((1))
هیچکس جز به فرمان خدا نمیمیرد.
ولی این کار، از طریق یکی از فرشتگان الاهی (عزرائیل) تحقّق میپذیرد و او نیز در این کار، از وساطت جمعی دیگر از فرشتگان استفاده میکند؛
نقش هستی، نقشی از ایوان ماست آب و باد و خاک، سرگردان ماست
ما به دریا حکم طوفان میدهیم ما به سیل و موج، فرمان میدهیم
آبها از خود، نه طغیان میکنند آنچه میگوییم ما، آن میکنند
بنابراین، انتساب قبض روح انسانها به هر سه مورد (خداوند، عزرائیل و فرشتگان مرگ) صحیح است؛ چون از نظر عقل و عرف، استناد معلول به علّت قریب، متوسّط و بعید صحیح میباشد.
1) آل عمران/ 145.
در این زمینه روایتی از امام صادق علیه السلام به این مضمون نقل شده است که آن حضرت در جواب این سؤال: «در یک زمان در دنیا به قدری انسان از دنیا میرود که شمارش آنها را جز خدا نمیداند، این چطور است؟» حضرت فرمود:
إِنَّ اللهَ تَبَارَکَ وَتَعَالَی جَعَلَ لِمَلَکِ الْمَوْتِ أعْوَاناً مِنَ الْمَلَائِکَةِ یَقْبِضُونَ الأَرْوَاحَ بِمَنْزِلَةِ صَاحِبِ الشُّرْطَةِ لَهُ أَعْوَانٌ مِنَ
الْإِنْسِ یَبْعَثُهُمْ فی حَوَائِجِهِ فَتَتَوَفَّاهُمُ الْمَلَائِکَةُ وَیَتَوَفَّاهُمْ مَلَکُ الْمَوْتِ مِنَ الْمَلَائِکَةِ مَعَ مَا یَقْبِضُ هُوَ وَیَتَوَفَّاهَا اللهُ عَزَّ وَجَلَّ مِنْ مَلَکِ الْمَوْت.((1))
خداوند تبارک و تعالی، برای ملک الموت دستیاران و کمک کارانی از فرشتگان قرار داده است که آنان ارواح را از طرف ملک الموت قبض میکنند؛ همان گونه که فرمانده نگهبانان دستیارانی برای کارهایش دارد، پس فرشتگان، آن ارواح را باز میستانند و ملک الموت، علاوه بر ارواحی که خود میستاند، ارواح قبض شده از سوی آن فرشتگان را نیز تحویل میگیرد و خداوند نیز ارواح را از ملک الموت میستاند.
مرحوم طبرسی در «احتجاج» نقل کرده که؛
فی خَبَرِ الزِّنْدِیقِ الْمُدَّعِی لِلتَّنَاقُضِ فی الْقُرْآنِ قَالَ أمِیرُ الْمُؤْمِنِین علیه السلام : ...انَّ اللهَ تَعَالَی أجَلُّ وَ أعْظَمُ مِنْ أنْ یَتَوَلَّی
ذَلِکَ بِنَفْسِهِ وَفِعْلُ رُسُلِهِ وَمَلَائِکَتِهِ فِعْلُهُ لِأَنَّهُمْ بِأمْرِهِ یَعْمَلُونَ فَاصْطَفَی جَلَّ ذِکْرُهُ مِنَ الْمَلَائِکَةِ رُسُلًا... وَمِنَ النَّاسِ فَمَنْ کَانَ مِنْ أهْلِ الطَّاعَةِ تَوَلَّتْ قَبْضَ رُوحِهِ مَلَائِکَةُ الرَّحْمَةِ وَمَنْ کَانَ مِنْ أهْلِ الْمَعْصِیَةِ تَوَلَّی قَبْضَ رُوحِهِ مَلَائِکَةُ النَّقِمَةِ وَلِمَلَکِ الْمَوْتِ أَعْوَانٌ مِنْ مَلَائِکَةِ الرَّحْمَةِ وَالنَّقِمَةِ یَصْدُرُونَ عَنْ أمْرِه وَفِعْلُهُمْ فِعْلُهُ وَکُلُّ
1) من لا یحضره الفقیه، ج 1، ص 136، ح 368. بحار الانوار، ج 6، ص 144.
مَا یَأْتُونَهُ مَنْسُوبٌ إِلَیْهِ وَإِذَا کَانَ فِعْلُهُمْ فِعْلَ مَلَکِ الْمَوْتِ وَفِعْلُ مَلَکِ الْمَوْتِ فِعْلُ اللهِ.((1))
زندیقی در محضر علی علیه السلام ادّعای تناقض در قرآن کرد و گفت: در جایی میگوید ملک الموت شما را میمیراند و در جایی آمده که این کار خداست و در محل دیگری آن را به ملائکه نسبت داده است. امام علیه السلام در جواب فرمودند: خدای تبارک و تعالی بالاتر از آن است که این کار را بنفسه انجام بدهد، بلکه کار ملائکه، کار خدا است. چون آنها به امر خدا کار
میکنند. خداوند میان خود و خلقش ملائکهای را برای کارها انتخاب کرده است... هر که اهل طاعت باشد، روح او را ملائکه رحمت تحویل میگیرند و هر که اهل معصیت باشد، روح او را ملائکه عذاب قبض میکنند. ملک الموت اعوانی از ملائکه رحمت و عذاب دارد که با دستور او کار میکنند، کار آنها کار او است، پس کار آنها کار ملک الموت و کار ملک الموت کار خدا است.
میدانیم که در یک وقت و یک ساعت، هزاران انسان در روی زمین از دنیا میروند، بنابراین باید ملک الموت و عزرائیل محیط بر کره زمین و مسلّط بر همه آن باشد و تمام انسانهایی را که اجلشان سرآمده در نظر بگیرد، روایات اهل بیت علیهم السلام این احاطه عجیب و تسلّط کامل را مطرح کرده و بیان داشتهاند که به عنوان نمونه به ذکر چند روایت اکتفا میکنیم:
1) احتجاج طبرسی، ج1، ص 247؛ بحار الانوار، ج6، ص 140.
در تفسیر علی بن ابراهیم، ذیل آیه:
{قُلْ یَتَوَفَّاکُم مَّلَکُ الْمَوْتِ الَّذِی وُکِّلَ بِکُمْ ثُمَّ إِلیَ رَبِّکُمْ تُرْجَعُون}.((1))
بگو: فرشته مرگ که مأمور قبض روح شماست جان شما را خواهد گرفت و پس از مرگ به سوی خدای خود بازگردانیده میشوید.
از حضرت صادق علیه السلام نقل کرده است که رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم فرمود:
لَمَّا اُسْرِیَ بِی إِلَی السَّمَاءِ رَأَیْتُ مَلَکاً مِنَ الْمَلَائِکَةِ بِیَدِهِ لَوْحٌ مِنْ نُورٍ لا یَلْتَفِتُ یَمِیناً وَلَا شِمَالًا مُقْبِلًا عَلَیْهِ ثَبُّهُ کَهَیْئَةِ الْحَزِینِ فَقُلْتُ مَنْ هَذَا یَا جَبْرَئِیلُ فَقَالَ هَذَا مَلَکُ الْمَوْتِ مَشْغُولٌ فی قَبْضِ الْأَرْوَاحِ فَقُلْتُ أَدْنِنِی مِنْهُ یَا جَبْرَئِیلُ لِأُکَلِّمَهُ فَأَدْنَانِی مِنْهُ فَقُلْتُ لَهُ یَا مَلَکَ الْمَوْتِ أَکُلُّ مَنْ مَاتَ أَوْ هُوَ مَیِّتٌ فِیمَا بَعْدُ أَنْتَ تَقْبِضُ رُوحَهُ قَالَ نَعَمْ قُلْتُ وَتَحْضُرُهُمْ بِنَفْسِکَ قَالَ نَعَمْ مَا الدُّنْیَا کُلُّهَا عِنْدِی فِیمَا سَخَّرَهَا اللهُ لِی وَمَکَّنَنِی مِنْهَا إِلَّا کَدِرْهَمٍ فی کَفِّ الرَّجُلِ یُقَلِّبُهُ کَیْفَ یَشَاءُ.((2))
وقتی مرا در معراج به آسمان بردند، ملکی از ملائکه را دیدم در دستش لوحی بود از نور، به چپ و راست نگاه نمیکرد، به حالت غمگین چشم به آن لوح دوخته بود. گفتم: جبرئیل این کیست؟ جواب داد: این ملک الموت است و مشغول قبض ارواح میباشد.
گفتم: مرا پیش او ببر تا با او سخن گویم، او مرا به ملک الموت نزدیک کرد. گفتم: ای ملک الموت هر که مرده یا خواهد مرد تو روحش را قبض میکنی؟ گفت: آری.
گفتم: خودت بالای سر آنها حاضر میشوی؟ گفت: آری و دنیا در نزد من با قدرتی و تسلّطی که خدا داده، مانند درهمی است در دست مردی که هر طور بخواهد زیر و رو میکند.
مرحوم کلینی از زید شحّام نقل کرده است که:
سُئِلَ أَبُو عَبْدِ اللهِ علیه السلام عَنْ مَلَکِ الْمَوْتِ یُقَالُ الأَرْضُ بَیْنَ یَدَیْهِ کَالْقَصْعَةِ یَمُدُّ یَدَهُ مِنْهَا حَیْثُ یَشَاءُ قَالَ نَعَم.
از امام صادق علیه السلام از ملک الموت سؤال کردند که میگویند زمین همهاش در نزد او مانند یک کاسه است، دستش را به هر کجا خواست دراز میکند؟ فرمود: آری.
روایت دیگری از امام صادق علیه السلام نقل شده است:
قِیلَ لِمَلَکِ الْمَوْتِ علیه السلام : کَیْفَ تَقْبِضُ الأَرْوَاحَ وَبَعْضُهَا فی الْمَغْرِبِ وَبَعْضُهَا فی الْمَشْرِقِ فی سَاعَةٍ وَاحِدَةٍ فَقَالَ أَدْعُوهَا فَتُجِیبُنِی قَالَ فَقَالَ مَلَکُ الْمَوْتِ علیه السلام إِنَّ الدُّنْیَا بَیْنَ یَدَیَّ کَالْقَصْعَةِ بَیْنَ یَدَیْ أَحَدِکُمْ یَتَنَاوّل مِنْهَا مَا شَاءَ وَالدُّنْیَا عِنْدِی کَالدِّرْهَمِ فی کَفِّ أَحَدِکُمْ یُقَلِّبُهُ کَیْفَ یَشَاء.((1))
به ملک الموت گفته شد: چطور این همه ارواح را در یک وقت قبض میکنی با آنکه بعضی در مشرق و بعضی در مغربند؟ جواب داد: آنها را میخوانم اجابت میکنند. باز فرمود: ملک الموت گفت: دنیا در جلوی من مانند یک کاسه است در جلوی یکی از شما که از آن هر چه بخواهد بر میدارد دنیا نزد من مانند یک درهم است در دست یکی از شما، که هر طور بخواهد حرکت میدهد.
1) من لا یحضره الفقیه، ج1، ص 134.
بنابراین خداوند این ملک مقرّب را به قدری احاطه و تسلّط داده است که همه روی زمین و همه انسانها را در آن واحد زیر نظر دارد و از این روایات معلوم میشود: قبض روح توسّط اعوان او نیز زیر نظر او و با توجّه و دانستن او است.
ملائکه موجودات غیر مادّی هستند ولی نه غیر مادّی مطلق چون غیر مادّی و مجرّد مطلق فقط خدای تعالی است لا غیر، بهترین عبارت درباره ملائکه آن است که آنها را «نیروهای باشعور» بنامیم. چنانکه مرحوم شهید مطهری گفته است به صراحت قرآن: ملائکه میتوانند به شکل انسان در بیایند و در صورت انسان دیده شوند و کسی نداند که آنها ملکاند.
چنانکه درباره حضرت مریم در قرآن میخوانیم که خداوند ملک را در حالیکه به صورت انسان کامل متمثّل شده بود پیش مریم فرستاد، مریم از دیدن او وحشت کرد که انسانی است و شاید قصد تجاوز به او را دارد، لذا گفت: من از دست تو به خدا پناه میبرم اگر خدا ترسی متعرّض من مباش، در آن وقت ملک گفت: من فرشتهام و از طرف پروردگار آمده ام تا پسری به تو بدهم...
{فَأَرْسَلْنا إِلَیْها رُوحَنا فَتَمَثَّلَ لَها بَشَراً سَوِیًّا قالَتْ إِنِّی أَعُوذُ بِالرَّحْمنِ مِنْکَ إِنْ کُنْتَ تَقِیًّا قالَ إِنَّما أَنَا رَسُولُ رَبِّکِ لِأَهَبَ لَکِ غُلاماً زَکِیًّا}.((1))
در سوره هود، آیات 69 تا 83 میخوانیم که ملائکه به صورت انسانهایی نزد حضرت ابراهیم علیه السلام آمدند، آن حضرت آنها را انسان معمولی تصوّر کرده و
1) مریم/ 17-19.
برای آنها طعام آورد و چون دید طعام او را نمیخورند ترسید (که مبادا قصد سوئی دارند) آنان گفتند: نترس ما ملائکه و فرستاده خدای تو هستیم مأموریم که قوم لوط را هلاک کنیم.
{قالُوا لا تَخَفْ إِنَّا اُرْسِلْنا إِلی قَوْمِ لُوط}.((1))
آنها از آنجا محضر لوط علیه السلام آمدند، او نیز آنها را جوانان معمولی تصوّر کرد و ناراحت شد که شاید قومش آنها را از دست او بگیرند. آنها به لوط علیه السلام گفتند: ما انسان نیستیم ما ملائکه هستیم آمدهایم این قوم را عذاب کنیم. خود و خانوادهات از این محل خارج شوید:
{قالُوا یا لُوطُ إِنَّا رُسُلُ رَبِّکَ لَنْ یَصِلُوا إِلَیْکَ فَأَسْرِ بِأَهْلِکَ بِقِطْعٍ مِنَ اللَّیْل...}.((2))
تا آنها خود را معرفی نکردند، نه ابراهیم علیه السلام آنها را شناخت و نه لوط علیه السلام .
جبرئیل، بسیاری از اوقات در شکل و قیافه دحیه کلبی((3)) محضر رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم میآمد. در حدیث آمده است که رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم به اصحاب خویش فرمود:
إِذَا رَأَیْتُمْ دِحْیَةَ الْکَلْبِیَّ عِنْدِی فَلا یَدْخُلَنَّ عَلَیَّ أَحَد.((4))
چون دحیه کلبی را در نزد من دیدید، کسی پیش من نیاید.
پس شکی نیست که ملائکه به اشکالی درمیآیند و ظاهراً این قدرت در دست آنها و در اختیار آنها است. المَلائکة یتشکّل بأشکال المختلفة.
بنابراین ملائکه و ملک الموت چون برای قبض روح کسی حاضر میشوند، تمثّل پیدا کرده و شخص محتضر او را میبیند.
علامه مجلسی از مناقب ابن شهر آشوب از ابن عبّاس نقل کرده است:
أَنَّهُ أُغْمِیَ عَلَی النَّبِیِّ صلی الله علیه و آله وسلم فی مَرَضِهِ فَدُقَّ بَابُهُ فَقَالَتْ فَاطِمَةُ مَنْ ذَا؟ قَالَ: أَنَا رَجُلٌ غَرِیبٌ أتَیْتُ أسْأَلُ رَسُولَ اللهِ صلی الله علیه و آله وسلم أتَأْذَنُونَ لِی فی الدُّخُولِ عَلَیْهِ؟ فَأجَابَتْ: امْضِ رَحِمَکَ اللهُ لِحَاجَتِکَ فَرَسُولُ اللهِ عَنْکَ مَشْغُولٌ. فَمَضَی ثُمَّ رَجَعَ فَدَقَّ الْبَابَ وَقَالَ: غَرِیبٌ یَسْتَأْذِنُ عَلَی رَسُولِ اللهِ أَتَأْذَنُونَ لِلْغُرَبَاءِ؟ فَأَفَاقَ رَسُولُ اللهِ صلی الله علیه و آله وسلم مِنْ غَشْیَتِهِ وَقَالَ: یَا فَاطِمَةُ، أَتَدْرِینَ مَنْ هَذَا؟ قَالَتْ: لَا یَا رَسُولَ اللهِ. قَالَ: هَذَا مُفَرِّقُ الْجَمَاعَاتِ وَمُنَغِّصُ اللَّذَّاتِ. هَذَا مَلَکُ الْمَوْتِ مَا اسْتَأْذَنَ وَ اللهِ عَلَی أَحَدٍ قَبْلِی وَلَا یَسْتَأْذِنُ عَلَی أَحَدٍ بَعْدِی. اسْتَأْذَنَ عَلَیَّ لِکَرَامَتِی عَلَی اللهِ ائْذَنِی لَهُ فَقَالَتْ: ادْخُلْ رَحِمَکَ اللهُ. فَدَخَلَ کَرِیحٍ هَفَّافَةٍ وَقَالَ: السَّلَامُ عَلَی أَهْلِ بَیْتِ رَسُولِ الله... .((1))
چون رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم در وقت رحلت به بیهوشی افتاد، در خانه زده شد، فاطمه÷ فرمود: کیست؟ گفت: مرد غریبی هستم آمدهام از رسول خدا چیزی بپرسم، آیا اجازه میدهید داخل شوم؟ حضرت فاطمه÷ فرمود: برگرد. خدا تو را رحمت کند، رسول خداگرفتار مرض خویش است. آن مرد برگشت، سپس آمد و دقّ الباب کرد و گفت: مرد غریبی است اجازه میخواهد محضر رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم بیاید. آیا غریبان را اجازه میدهید؟
1) بحار الانوار، ج 22، ص 527.
در آن وقت رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم به هوش آمد و فرمود: یا فاطمه، آیا میدانی او کیست؟ گفت: نه یا رسول الله. فرمود: او پراکنده کننده جماعتها و از بین برنده لذّتها است و ملک الموت است، به خدا قسم از کسی اذن دخول نخواسته است و از کسی بعد از من اذن دخول نخواهد خواست، به جهت احترامی که پیش خدا دارم، اجازه بده بیاید. فاطمه÷ فرمود: داخل شو. خدا رحمتت کند. ملک الموت مانند نسیم پاکی داخل شد و گفت: السّلام علی اهل بیت رسول الله... .
در نتیجه به جرأت میتوان گفت آنچه از آیات قرآن درباره تمثّل ملائکه بیان شده است، کاملاً طبیعی و قابل قبول است.
أنَّ إِبْرَاهِیمَ علیه السلام لَقِیَ مَلَکاً فَقَالَ لَهُ: مَنْ أَنْتَ؟ قَالَ: أنَا مَلَکُ الْمَوْتِ فَقَالَ: أَتَسْتَطِیعُ أَنْ تُرِیَنِی الصُّورَةَ الَّتِی تَقْبِضُ فِیهَا رُوحَ الْمُؤْمِنِ؟ قَالَ: نَعَمْ أَعْرِضْ عَنِّی. فَأَعْرَضَ عَنْهُ، فَإِذَا هُوَ شَابٌّ حَسَنُ الصُّورَةِ حَسَنُ الثِّیَابِ حَسَنُ الشَّمَائِلِ طَیِّبُ الرَّائِحَةِ فَقَالَ: یَا مَلَکَ الْمَوْتِ لَوْ لَمْ یَلْقَ الْمُؤْمِنُ إِلَّا حُسْنَ صُورَتِکَ لَکَانَ حَسْبَهُ ثُمَّ قَالَ لَهُ: هَلْ تَسْتَطِیعُ أَنْ تُرِیَنِی الصُّورَةَ الَّتِی تَقْبِضُ فِیهَا رُوحَ الْفَاجِرِ؟ فَقَالَ: لَا تُطِیقُ. فَقَالَ: بَلَی. قَالَ: فَأَعْرِضْ عَنِّی فَأَعْرَضَ عَنْهُ ثُمَّ الْتَفَتَ إِلَیْهِ فَإِذَا هُوَ رَجُلٌ أَسْوَدُ قَائِمُ الشَّعَرِ مُنْتِنُ الرَّائِحَةِ أَسْوَدُ الثِّیَابِ یَخْرُجُ مِنْ فیهِ وَمِنْ مَنَاخِرِهِ النِّیرَانُ وَالدُّخَانُ. فَغُشِیَ عَلَی إِبْرَاهِیمَ ثُمَّ أَفَاقَ وَقَدْ عَادَ مَلَکُ الْمَوْتِ إِلَی حَالَتِهِ الاوّلی. فَقَالَ: یَا مَلَکَ الْمَوْتِ لَوْ لَمْ یَلْقَ الْفَاجِرُ إِلَّا صُورَتَکَ هَذِهِ لَکَفَتْه.((1))
1) بحار الانوار، ج12، ص 74.
حضرت ابراهیم علیه السلام روزی شخصی را دید.
از او پرسید تو کیستی؟ او گفت: عزرائیل هستم.
ابراهیم گفت: آیا میتوانی خودت را به آن صورتی که مؤمنین را قبض روح میکنی، به من بنمایانی؟ عزرائیل گفت: بله. ولی از تو میخواهم روی خود را برگردانی.
ابراهیم به دستور او، روی خود را برگردانید و سپس به او نگاه کرد، جوانی بسیار زیبا و خوشرو و شاد دید، گفت: «اگر مؤمن پس از مرگ، چیزی (پاداشی) غیر از این چهره زیبا را نبیند، همین دیدار برای او کافی است و پاداش خوبی برای کارهای نیکش خواهد بود.
سپس ابراهیم به عزرائیل گفت: اگر میتوانی، خودت را در آن چهرهای که گمراهان و گنهکاران را با آن، قبض روح میکنی، به من بنمایان.
عزرائیل گفت: ای ابراهیم! تو طاقت دیدن آن چهره را نداری.
ابراهیم علیه السلام خواستهاش را تکرار کرد.
عزرائیل گفت: روی خود را بگردان، ابراهیم علیه السلام روی خود را برگردانید و سپس به او نگاه کرد، دید مردی سیاه که موهای بدنش راست شده و بسیار بوی بدی دارد و از دهان و سوراخهای بینی او دود و آتش بیرون میآید، حضرت ابراهیم علیه السلام نتوانست آن چهره را مشاهده کند، بر اثر شدّت ناراحتی بیهوش شد، وقتی که به هوش آمد، عزرائیل را به صورت اوّل دید، به او فرمود: «ای فرشته مرگ، اگر انسان گنهکار جز دیدن همین چهره، کیفر دیگری نبیند، همین نگاه برای عذاب و کیفر او کفایت میکند.
مرگ در نظر بیشتر انسانها، چهره بس وحشتناک و هولناکی دارد؛ از این رو کمتر کسی را میتوان پیدا کرد که ترس از مردن را به خود راه نداده باشد. البتّه طبیعی است و باید انسان از مرگ وحشت داشته و از آن نگران باشد؛ زیرا با آمدن مرگ، انسان در سکرات مرگ قرار میگیرد و از چند جهت به اوفشار می آید: از یک سو همه محبّتها و دلبستگیها به امور دنیوی پایان میپذیرد؛ همانند: از دست دادن مال و ثروت که از تهیه و جمع کردن آنها از حلال و حرام و مشکوک چشم خود را به هم گذاشته و انباشته بود، جدا شدن از زن و فرزند و بازماندگان، از دست دادن عمر که بزرگترین سرمایه او بود و به باطل گذشته است. از سوی دیگر دیدن صحنهها و قیافههای هول انگیز و وحشتناک که تا به حال آن را مشاهده نکرده بود، زیرا در لحظه مرگ، انسان درک و دید تازهای پیدا میکند، بیثباتی این جهان را با چشم خود میبیند و حوادث بعد از مرگ را کم و بیش مشاهده میکند. آن چه از همه مهمتر به نظر میرسد وارد شدن به عالمی نامأنوس خواهد بود. در عالمی قدم میگذارد که برای او کاملا تازه و اسرار آمیز است، که نه تنها هیچ نشانی و علامتی از سعادت ابدی در دست نیست، بلکه آدمی هیچ اطلاعی ازاوضاع و احوال آینده خود ندارد و این، خود مایه نگرانی است. این جاست که وحشتی عظیم سرتاپای او را فرا میگیرد و حالتی شبیه به مستی به او دست میدهد، ولی مست نیست.
پیامبر گرامی اسلام، هنگام معراج در آسمان، فرشته مرگ را دید. بعد از
سؤال و جواب به جبرئیل فرمود:
کفی بالموت طامة یا جبرئیل.
ای جبرئیل! مرگ به عنوان یک فاجعه وحشتناک (برای موعظه انسان) کافی است.
مرگ، بسی رخداد سنگین و تحوّلی بسیار بزرگ و اساسی است؛ از این رو آدمی در وقت مردن و حالت احتضار، از خود بی خود میگردد و به حالتی شبیه مستی، دچار میشود که از آن به «سکره موت» تعبیر شده است:
{وَجَاءَتْ سَکْرَةُ الْمَوْتِ بِالْحَقِّ ذَالِکَ مَا کُنتَ مِنْهُ ...}.((1))
و سکرات مرگ که قضاء حتمی خدا است، میآید و به انسان گفته میشود: این همان بود که برای فرار از آن حیله میکردی.
واژه «سکرهْ» از «سکر» به معنی مستی و گیجی گرفته شده است، چنین حالتی در موارد مختلف مانند مستی شراب خوردن، خشم شدید، درد بسیار سخت، نگرانی و پریشانی شدید برای انسان ایجاد میگردد. حالت سکره، در اثر شدّت و سختی فوق العاده مرگ پیدا میشود؛
در جای دیگر میفرماید:
{وَلَوْ تَرَی إِذِ الظَّلِمُونَ فیِ غَمَرَاتِ الْمَوْتِ وَالْمَلَئکَةُ بَاسِطُواْ أَیْدِیهِمْ أخْرِجُواْ أَنفُسَکُمُ الْیَوْمَ تُجْزَوْنَ عَذَابَ الْهُونِ بِمَا کُنتُمْ تَقُولُونَ عَلیَ اللهِ غَیْرَ الْحَقِّ وَکُنتُمْ عَنْ ءَایَتِهِ تَسْتَکْبِرُون}.
1) ق/19.
و اگر (فضاحت و سختی حال) ستمکاران را ببینی آن گاه که در سکرات موت گرفتار میشوند! و فرشتگان (برای قبض روح آنها) دست (قهر و قدرت)برآورند و گویند: جان از تن به در کنید، امروز کیفر عذاب و خواری میکشید چون بر خدا سخن به ناحق میگفتید و از (حکم) آیات او گردنکشی و تکبّر مینمودید.((1))
«غمره» به معنای پوشاندن و در زیر گرفتن است.
«غمرات الموت» شدائد مرگ است که انسان را احاطه میکند. آیه مبارکه در بیان اهوال و شداید مرگ صریح است.
مرحوم شاه آبادی در این رابطه مینویسد مبنی بر اینکه:
فرشتگان دو دستهاند: گروهی متصدّیان امر آخرتند و گروه دیگر سرپرستان و کارگزاران امور دنیا. فرشتگان دنیا وقتی دیدند عمر شخص تبه کار سپری شده و او عمل صالحی ندارد، هنگام مرگ پشت او را محکم میزنند و شکنجه میکنند و او را از دنیا بیرون میکنند و به فرشتگان برزخ و آخرت میسپارند. فرشتگان برزخ وقتی او را میبینند که با دست خالی میآید به صورت او میکوبند.((2))
طبق برخی روایات حتّی مردان خدا و پیامبران الاهی که نه دلبستگی به دنیا داشتهاند و نه وحشتی از آینده، از لحظه مرگ، این لحظه انتقالی، نگران بودهاند.
در این زمینه روایات زیادی از ائمّه معصومین علیهم السلام به ما رسیده است که به بعضی از آنها اشاره میکنیم.
اللَّهُمَّ أعِنِّی عَلَی غَمَرَاتِ الْمَوْت وسَکَرَاتِ الْمَوْت.((1))
خدایا مرا در شداید مرگ و در بیهوشیهای آن کمک کن.
اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ الرَّاحَةَ عِنْدَ الْمَوْتِ وَالْعَفْوَ عِنْدَ الْحِسَابِ.((2))
إِنَّ لِلْمَوْتِ لَغَمَرَاتٍ هِی أَفْظَعُ مِنْ أَنْ تُسْتَغْرَقَ بِصِفَةٍ أَوْ تَعْتَدِلَ عَلَی عُقُولِ أَهْلِ الدُّنْیَا.((3))
قطعاً مرگ شداید و سختیهایی دارد که شدیدتر از آن است که در وصف بگنجد یا با معیار عقل اهل دنیا سنجیده شود.
اجْتَمَعَتْ عَلَیْهِمْ سَکْرَةُ الْمَوْتِ وَحَسْرَةُ الْفَوْتِ فَفَتَرَتْ لَهَا أَطْرَافُهُمْ وَتَغَیَّرَتْ لَهَا أَلْوَانُهُمْ ثُمَّ ازْدَادَ الْمَوْتُ فِیهِمْ وُلُوجاً فَحِیلَ بَیْنَ أَحَدِهِمْ وَبَیْنَ مَنْطِقِهِ وَإِنَّهُ لَبَیْنَ أَهْلِهِ یَنْظُرُ بِبَصَرِهِ وَیَسْمَعُ بِأُذُنِهِ عَلَی صِحَّةٍ مِنْ عَقْلِهِ وَبَقَاءٍ مِنْ لُبِّهِ یُفَکِّرُ فِیمَ أَفْنَی عُمُرَهُ وَفِیمَ أَذْهَبَ دَهْرَهُ وَیَتَذَکَّرُ أَمْوَالًا جَمَعَهَا أَغْمَضَ فی مَطَالِبِهَا وَأَخَذَهَا مِنْ مُصَرَّحَاتِهَا وَمُشْتَبِهَاتِهَا قَدْ لَزِمَتْهُ
تَبِعَاتُ جَمْعِهَا وَأَشْرَفَ عَلَی فِرَاقِهَا تَبْقَی لِمَنْ وَرَاءَهُ یَنْعَمُونَ فِیهَا وَیَتَمَتَّعُونَ بِهَا فَیَکُونُ الْمَهْنَأُ لِغَیْرِهِ وَالْعِبْءُ عَلَی ظَهْرِهِ وَالْمَرْءُ قَدْ غَلِقَتْ رُهُونُهُ بِهَا فَهُوَ یَعَضُّ یَدَهُ نَدَامَةً عَلَی مَا أَصْحَرَ لَهُ عِنْدَ الْمَوْتِ مِنْ أَمْرِهِ وَیَزْهَدُ فِیمَا کَانَ یَرْغَبُ فِیهِ أَیَّامَ عُمُرِه.((1))
سختی جان کندن و حسرت از دست دادن دنیا، به دنیا پرستان هجوم آورد. بدنها در سختی جان کندن سست شده و رنگ از صورتهایشان میپرد، مرگ آرام آرام همه اندامشان را فرا گرفته، زبان را از سخن گفتن باز میدارد، و او در میان خانوادهاش افتاده با چشم خود میبیند و با گوش میشنود و با عقل درست میاندیشد که عمرش را در پی چه کارهایی تباه کرده؟ و روزگارش را چگونه سپری کرده؟ به یاد ثروتهایی که جمع کرده میافتد، همان ثروتهایی که در جمعآوری آنها چشم بر هم گذاشته و از حلال و حرام و شبهه ناک گرد آورده و اکنون گناه جمع آوری آن همه بر دوش اوست که هنگام جدایی از آنها فرا رسیده، و برای وارثان باقی مانده است تا از آن بهرمند گردند، و روزگار خود گذرانند. راحتی و خوشی آن برای دیگری و کیفر آن بر دوش اوست، و او در گرو این اموال است که دست خود را از پشیمانی میگزد به خاطر واقعیّتهایی که هنگام مرگ مشاهده کرده است.
از کلمات آن بزرگوار معنای سکرات موت و شدّت حال محتضر در آن لحظه حسّاس که در آستانه جان دادن است، به خوبی روشن میشود.
1) نهج البلاغه، خطبه 109.
أَشَدُّ سَاعَاتِ ابْنِ آدَمَ ثَلاثُ سَاعَاتٍ السَّاعَةُ الَّتِی یُعَایِنُ فِیهَا مَلَکَ الْمَوْتِ وَالسَّاعَةُ الَّتِی یَقُومُ فِیهَا مِنْ قَبْرِهِ وَالسَّاعَةُ الَّتِی یَقِفُ فِیهَا بَیْنَ یَدَیِ اللهِ تَبَارَکَ وَتَعَالَی فَإِمَّا إِلَی الْجَنَّةِ وَإِمَّا إِلَی النَّارِ.((1))
امام سجاد علیه السلام فرمودند: سختترین ساعات انسان سه وقت است: وقتی که ملک الموت را میبیند، وقتی که از قبر برمیخیزد و وقتی که در پیشگاه خدا برای حساب میایستد. در آن وقت است که به سوی بهشت میرود و یا به سوی جهنّم.
همچنین سیّد السّاجدین، زین العابدین، امام المتّقین، علی بن الحسین علیه السلام در مقام دعایی که در شبهای رمضان هنگام سحر میخواند و از ابوحمزهثمالی نقل شده است، میفرماید:
وَقَد خَفَقَت عِندَ رَأسِی أَجنِحَةُ المَوتِ فَما لِی لا اَبکِی، اَبکِی لِخُروجِ نَفسی.
همانا مرگ بالهای خود را بر سرم گسترده است، پس چرا گریه نکنم؟ گریه میکنم برای آن حالت جان دادنم.
از این روایت شریف و دعای آن حضرت دانسته میشود که لحظه خروج روح از بدن، سختترین حالات انسان خواهد بود. پس باید انسان متوجّه این روز باشد؛ کاری انجام دهد که به هنگام مرگ به آسانی روح از بدنش خارج شود و به راحتی جان دهد.
1) خصال، ج1، ص 119؛ بحار الانوار، ج6، ص 159.
در ادوار حیات بشر، سه روز است که از نظر دینی بسیار مهم تلقی شده و بزرگترین تحوّل در آنها به وقوع میپیوندد. یکی روز ولادت است، دیگری روز مرگ است و سوّم روز قیامت. در این سه روز، انسان از عالمی به عالم دیگر انتقال مییابد و تمام شرایط زندگی و قوانین حیاتیاش دگرگون میشود. روز ولادت، رحم مادر را ترک میگوید و به دنیا قدم میگذارد. در آن روز همه صفات خوب و بدی که از پدران و مادران دور و نزدیک خود ارث برده و همچنین تمام صفات مطلوب و نامطلوبی که در ایام رحم مادر، نصیبش شده با خود به دنیا میآورد و اوضاع و احوالش تثبیت میگردد. روز مرگ، زندگی دنیا را ترک میگوید، به عالم برزخ وارد میشود و تمام اعمال خوب و بدی که در دنیا انجام داده با خود میآورد و سود و زیانشان را مشاهده میکند. روز سوّم به فرمان الاهی دوباره زنده میشود، جسم و جانش به هم میپیوندند. عالم برزخ و خانه قبر را ترک میگوید و در عالم وحشتزا و هراس انگیز قیامت وارد میشود و در شرایط بسیار سخت و طاقتفرسا در انتظار رسیدگی به حساب و روشن شدن پاداش یا کیفر اعمال خود به سر میبرد.
در این باره روایتی از امام هشتم علیه السلام نقل شده است که وضعیت این سه روز را به گونهای زیبا بیان فرموده است:
فَیَرَی أحْکَاماً لَمْ یَرَهَا فی دَارِ الدُّنْیَا وَقَدْ سَلَّمَ اللهُ عَزَّ وَجَلَّ عَلَی یَحْیَی علیه السلام فی هَذِهِ الثَّلَاثَةِ الْمَوَاطِنِ
وَآمَنَ رَوْعَتَهُ فَقَالَ: {وَسَلامٌ عَلَیْهِ یَوْمَ وُلِدَ وَیَوْمَ یَمُوتُ وَیَوْمَ یُبْعَثُ حَیًّا}((1)) وَقَدْ سَلَّمَ عِیسَی ابْنُ مَرْیَمَ علیه السلام عَلَی نَفْسِهِ فی هَذِهِ الثَّلَاثَةِ الْمَوَاطِنِ فَقَالَ: {وَالسَّلامُ عَلَیَّ یَوْمَ وُلِدْتُ وَیَوْمَ أَمُوتُ وَیَوْمَ أُبْعَثُ حَیًّا}.((2))
یاسر خادم میگوید: از حضرت رضا علیه السلام شنیدم که میفرمود: وحشتبارترین مواقع برای این مردم، سه مورد است. روز ولادت که از شکم مادر خارج میشوند و دنیا را میبینند. روزی که میمیرند و عالم بعد از مرگ و اهل آن را مشاهده میکنند و روزی که دوباره زنده میشوند، به صحنه قیامت قدم میگذارند و احکامی را مشاهده میکنند که در دنیا ندیدهاند و خداوند سلامت حضرت یحیی را در این سه روز اخبار نموده که فرمود:
{سَلامٌ عَلَیْهِ یَوْمَ وُلِدَ وَیَوْمَ یَمُوتُ وَیَوْمَ یُبْعَثُ حَیًّا}.
و حضرت مسیح در این سه مرحله برای خویشتن سلامت خواسته و گفته است:
{والسَّلامُ عَلَیَّ یَوْمَ وُلِدْتُ وَیَوْمَ أمُوتُ وَیَوْمَ اُبْعَثُ حَیًّا}.((3))
لَمَّا حَضَرَتِ الْحَسَنَ علیه السلام الْوَفَاةُ بَکَی فَقِیلَ لَهُ یَا ابْنَ رَسُولِ اللهِ تَبْکِی وَمَکَانُکَ مِنْ رَسُولِ اللهِ صلی الله علیه و آله وسلم الَّذِی أَنْتَ بِهِ وَقَدْ قَالَ فِیکَ مَا قَالَ وَقَدْ حَجَجْتَ عِشْرِینَ حَجَّةً مَاشِیاً وَقَدْ قَاسَمْتَ مَالَکَ ثَلَاثَ مَرَّاتٍ حَتَّی النَّعْلَ
بِالنَّعْلِ فَقَالَ إِنَّمَا أَبْکِی لِخَصْلَتَیْنِ لِهَوْلِ الْمُطَّلَعِ وَفِرَاقِ الأَحِبَّةِ.
چون وفات حضرت مجتبی علیه السلام نزدیک شد گریست، گفتند: یابن رسول الله، با این منزلت و تقرب که نسبت به رسول خدا داری گریه میکنی؟ با آنکه رسول خدا از تو آنهمه تعریف کرده است و با آنکه بیست بار پیاده به حج رفتهای؟
و سه بار نصف مال خود را در راه خدا دادهای حتّی یک نعلین از دو نعلین را؟ فرمود: به دو علت گریه میکنم برای هول و وحشت آنچه با آن روبرو میشوم و برای جدایی از عزیزان.((1))
گریه و ناله سلاح مؤمن است: (و سلاحه البکاء)((2)) مؤمن اگر از ترس نفوذ ابلیس از بیرون و سلطه نفس امّاره از درون ننالد و خود را تصفیه نکند آینده او در خطر خواهد بود.
فَتَصِیحُ جَهَنَّمُ فَاسْتَوَی عَلِیٌّ علیه السلام جَالِساً فَقَالَ: یَا رَسُولَ اللهِ أَعِدْ عَلَیَّ حَدِیثَکَ فَقَدْ أَنْسَانِی وَجَعِی مَا قُلْتَ ثُمَّ قَالَ: هَلْ یُصِیبُ ذَلِکَ أَحَداً مِنْ أُمَّتِکَ قَالَ: نَعَمْ حَاکِمٌ جَائِرٌ وَآکِلُ مَالِ الْیَتِیمِ ظُلْماً وَشَاهِدُ زُورٍ.
سکونی از امام صادق علیه السلام نقل میکند: درد چشم شدیدی بر علی علیه السلام عارض گردید، پیامبر اسلام به عیادت آن حضرت رفت، دید او از شدّت درد، فریاد میکشد، پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم به او فرمود: «آیا این فریاد و ناله، از روی جَزَع و بیتابی است و یا درد بسیار شدید است؟
علی علیه السلام عرض کرد: «ای رسول خدا! دردی را شدیدتر از این درد هرگز سراغ ندارم».
پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم (برای اینکه علی علیه السلام را آرام کند) فرمود: ای علی! هنگامی که عزرائیل نزد کافری میآید تا روح او را قبض کند، همراه خود سیخی آتشین بیاورد و به وسیله آن، روح او را از کالبدش بیرون بکشد، در این هنگام جهنّم صیحه کشد.
حضرت علی علیه السلام وقتی که این موضوع را شنید (درد خود را فراموش کرد) برخاست و راست نشست و گفت: ای رسول خدا! این سخن را اعاده کن، زیرا که موجب فراموشی درد چشمم شد».
سپس علی علیه السلام از رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم چنین پرسید: آیا از امّت تو (مسلمانان) کسی این گونه سخت، قبض روح میشود؟
پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم فرمود: آری.(سه کس این گونه قبض روح شود) حاکم ستمگر و خورنده مال یتیم از روی ظلم و کسی که گواهی دروغ بدهد.((1))،((2))
روزی عزرائیل نزد حضرت موسی علیه السلام آمد، آن حضرت از عزرائیل پرسید: برای زیارتم آمدهای یا برای قبض روحم؟
عزرائیل جواب داد: برای قبض روحت آمدهام. موسی گفت: ساعتی به من مهلت بده تا با فرزندانم وداع کنم. عزرائیل گفت: مهلتی در کار نیست. موسی علیه السلام به سجده افتاد و از خدا خواست تا به عزرائیل بفرماید مهلت دهد تا با فرزندانش وداع کند. خداوند به عزرائیل فرمود: «به موسی علیه السلام مهلت بده». عزرائیل مهلت داد.
موسی علیه السلام نزد مادرش آمده و گفت: «سفری در پیش دارم!» مادر گفت: چه سفری؟ موسی: سفر آخرت. مادر گریه کرد. موسی علیه السلام نزد همسرش آمد، کودکش را در دامن همسرش دید، با وی وداع کرد، کودک دست به دامن موسی علیه السلام زد و گریه کرد، دل موسی علیه السلام از گریه کودکش سوخت و گریه کرد، خداوند به موسی علیه السلام وحی کرد: «ای موسی! تو به درگاه ما میآیی، این گریه و زاریت چیست؟» موسی علیه السلام عرض کرد: «دلم به حال کودکانم میسوزد». خداوند فرمود: «ای موسی! دل از آنها بکن من از آنها نگهداری میکنم و آنها را در آغوش محبّتم میپرورانم».
دل موسی علیه السلام آرام گرفت، به عزرائیل گفت:
جانم را از کدام عضو میگیری؟ عزرائیل گفت: از دهانت. موسی گفت: آیا از دهانی که بیواسطه با خدا سخن گفته است میگیری؟ عزرائیل جواب داد: از دستت. موسی گفت: آیا از دستی که الواح تورات را گرفته است؟ عزرائیل گفت: از پایت. موسی گفت: آیا از پایی که من با آن به کوه طور برای مناجات با خدا رفتهام؟
عزرائیل نارنجی خوشبو به موسی علیه السلام داد، موسی علیه السلام آن را بو کرد و جان سپرد.
فرشتگان به موسی علیه السلام گفتند: «یَا أهوَن الأنبیاء مَوتاً کیفَ وَجَدتَ الموتَ؟؛ ای کسی که در میان پیامبران، از همه راحتتر مردی، مرگ را چگونه یافتی؟»
موسی علیه السلام گفت: «کَشاةٍ تُسلَخُ وهی حیَّة»؛ «مرگ را مانند گوسفندی که زنده پوستش را بکنند یافتم».((1))و((2))
امام صادق علیه السلام فرمودند:
إِنَّ عِیسَی بْنَ مَرْیَمَ علیه السلام جَاءَ إِلَی قَبْرِ یَحْیَی بْنِ زَکَرِیَّا علیه السلام وَکَانَ سَأَلَ رَبَّهُ أَنْ یُحْیِیَهُ لَهُ فَدَعَاهُ فَأَجَابَهُ وَخَرَجَ إِلَیْهِ مِنَ الْقَبْرِ فَقَالَ لَه: مَا تُرِیدُ مِنِّی فَقَالَ لَهُ: أُرِیدُ أَنْ تُؤْنِسَنِی کَمَا کُنْتَ فِی الدُّنْیَا فَقَالَ لَهُ: یَا عِیسَی مَا سَکَنَتْ عَنِّی حَرَارَةُ الْمَوْتِ وَأَنْتَ تُرِیدُ أَنْ تُعِیدَنِی إِلَی الدُّنْیَا وَتَعُودَ عَلَیَّ حَرَارَةُ الْمَوْتِ فَتَرَکَهُ فَعَادَ إِلَی قَبْرِه.((3))
1) مناهج الشّارعین، ص 590.
2) البته در اینجا علاوه بر بررسی صحت روایت (که در بررسی انجام شده اصل این روایت در منابع اهل تسنن مانند: تفسیر ثعلبی، 4/47 و تفسیر قرطبی، 6/133 بیان شده است و در متون شیعه از آن اثری نیست) باید متذکر شد که ممکن است جنبههای تربیتی در نظر گرفته شده یا این که از باب فراق الاحبه باشد والا چه دلیلی دارد که خدای تعالی به ملک الموت مأموریت بدهد که با پیامبر اولوالعزم و کلیم خود که عمری را با تمام وجود و خالصانه و با کمال جدیت در راه رضای خدا و ابلاغ رسالت او تلاش کرده و اذیتهای بسیار دیده است، این گونه برخورد کند علاوه بر آن این بحث نتیجه تربیتی نیز ندارد. (محقق)
3) الکافی، ج3، ص260.- البته این روایت نیز مرسله است و توضیحات مورد قبل درباره این فرستاده خدا - که در انتهای عمر با طرز فجیعی به دست کافران به شهادت رسیده - نیز صدق میکند. (محقق)
حضرت عیسی علیه السلام کنار قبر حضرت یحیی بن زکریا علیه السلام آمد و از درگاه خداوند خواست تا یحیی علیه السلام را زنده کند، خداوند دعای او را به اجابت رسانید و یحیی علیه السلام را زنده کرد. او از قبر بیرون آمد و به عیسی علیه السلام گفت: «از من چه میخواهی؟»
عیسی گفت: «میخواهم با من انس بگیری، چنانکه در دنیا با من مأنوس بودی» یحیی جواب داد:«ای عیسی! هنوز تلخی مرگ در کامم فرو ننشسته، تو میخواهی مرا به دنیا برگردانی و بار دیگر تلخی مرگ را بچشم؟»
آنگاه یحیی علیه السلام از عیسی علیه السلام جدا شد و به عالم قبر بازگشت.
در مباحث قبل، مطالبی درباره سکرات موت گفته شد، که از آیات و روایات چنین نتیجه گرفته میشود که هنگام بیرون رفتن روح از بدن، مشکلاتی در پیش است و این واقعه برای هر کس، غم انگیز و اندوهبار خواهد بود. چون این حالت، هنگام تحوّل و تحویل حیات به ممات بوده و یا به اعتبار دیگر در ارتحال روح از این عالم به عالم دیگر است. البتّه برای اهل کفر و عصیان توأم با سختی و مشقّت بیشتری میباشد و جان آنها به سختی گرفته میشود، چنانکه خداوند در قرآن مجید میفرماید:
{إِنَّما یُریدُ اللهُ لِیُعَذِّبَهُمْ بِها فی الْحَیاةِ الدُّنْیا وَتَزْهَقَ أنْفُسُهُم}.((1))
1) توبه/ 55 و 85.
جز این نیست که خدا میخواهد بدین وسیله اینها را در دنیا عذاب کند و جانشان بیرون آید.
امّا درباره اهل ایمان، در مرتبهای آسانتر بوده و به راحتی از دنیا کوچ خواهند کرد. بلکه با خطاب {یا أَیَّتُهَا النَّفْسُ
الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعی إِلی رَبِّکِ راضِیَةً مَرْضِیَّةً فَادْخُلی فی عِبادی وَ ادْخُلی جَنَّتی}((1)) قبض روح میشوند.
نکته قابل توجّه اینکه: روایات، عوامل زیادی را ذکر میکند که موجب آسانی سکرات موت میشود که به بعضی از آنها اشاره میشود:
ألَا وَمَنْ أحَبَّ عَلِیّاً یُهَوِّنُ اللهُ عَلَیْهِ سَکَرَاتِ الْمَوْتِ.((2))
هر کس علی را دوست داشته باشد خداوند سکرات مرگ را بر او آسان میکند.
هر که به برادر مؤمن خود جامهای برای زمستان یا تابستان بپوشاند، بر خدا سزا است که به او از جامههای بهشت بپوشاند، و سختی جانکندن را آسان کند و قبرش را گشاد کند.
اللهُ وَحْدَهُ لا شَرِیکَ لَهُ وَأنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُه.((1))
هر کس به فردی که در فهم و معرفت دین، ناتوان است، کمک کند و در برابر مبارزه طلبیِ خصم باطل به او دلیلی آموزد، خدا او را در سکرات مرگ، بر شهادت دادن به یگانگی خدا و اینکه محمّد صلی الله علیه و آله وسلم بنده و رسول او است؛ کمک نماید.
هر کسی که آیهْ الکرسی را بخواند،خداوند سکرات موت را بر او آسان میکند.
کسی که این سوره (ق) را قرائت کند، خداوند بر او سکرات موت را آسان میکند.
هر کس سوره یس را در عمر خود یک مرتبه بخواند..... خداوند سکرات و اهوال موت را بر او آسان کند.
فرمود: مؤمنی نباشد که ماه رمضان را بحساب خدا روزه دارد جز آنکه خدا بر او هفت خصلت واجب کند:... چهارم: سکرات موت بر او آسان شود.
هر که بیست و چهار روز از ماه رجب را روزه دارد... تلخی جان کندن را بر او آسان کند.
هر که دوست دارد خدا سختیهای جانکندن را بر او آسان کند باید صله رحم کند و به پدر و مادرش نیکی کند چون چنین باشد خدا جان کندن را بر او آسان کند و در زندگی دچار پریشانی و فقر نشود.
حریز گوید: نزد امام صادق علیه السلام بودیم که مردی به ایشان گفت: برادرم سه روز است که به حال جان دادن است و کار بر او سخت گشته، پس برای او دعا بفرمائید. آن حضرت علیه السلام فرمودند: خداوندا! سکرات مرگ را بر او آسان گردان و سپس امر فرمودند: رختخوابش را به مکانی که در آن نماز میخواند ببرید؛ زیرا اگر مرگش نرسیده باشد، [دردش] را تخفیف میدهد [و کم میکند] و اگر مرگش فرا رسیده باشد، مرگ را بر او آسان میسازد؛ اگر خدا بخواهد.
چنانچه قبلاً یادآور شدیم که انتقال از یک زندگی به زندگی دیگر به طور طبیعی بدون مشکلات نخواهد بود، قرآن مجید که مستندترین مدرک و موثّقترین منبع اسلامی است، مرگ مؤمنان و نیکوکاران را کاملاً با مرگ کافران و تبهکاران متفاوت میداند.
بنابراین از نظر عوارض و دشواریهای غیر طبیعی میتوان کیفیت مرگ را به دو نوع تقسیم کرد.
{الَّذینَ تَتَوَفَّاهُمُ الْمَلائِکَةُ طَیِّبینَ یَقُولُونَ سَلامٌ عَلَیْکُمْ ادْخُلُوا الْجَنَّةَ بِما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ}.((1))
همانها که فرشتگان مرگ، روحشان رامیگیرند در حالی که پاک و
1) نحل/32.
پاکیزهاند، به آنها میگویند: سلام بر شما! وارد بهشت شوید به سبب اعمالی که انجام میدادید.
{إِنَّ الَّذِینَ قَالُواْ رَبُّنَا اللهُ ثُمَّ اسْتَقَامُواْ تَتَنَّزَلُ عَلَیْهِمُ الْمَلَئکَةُ أَلَّا تَخافُواْ وَلَا تَحْزَنُواْ وَأَبْشِرُواْ بِالْجَنَّةِ الَّتیِ کُنتُمْ تُوعَدُون}.((1))
آنان که گفتند: محققّاَ پروردگار ما خدای یکتاست و بر این ایمان پایدار ماندند فرشتگان رحمت بر آنها نازل شوند (و مژده دهند) که دیگر هیچ ترسی (از وقایع آینده) و حزن و اندوهی (از گذشته خود) نداشته باشید و شما را به همان بهشتی که (انبیا) وعده دادند بشارت باد.
بعضی از مفسّرین گفتهاند که این گفتار، هنگام احتضار خواهد بود.
از این آیات استفاده میشود که مؤمنان هنگام مرگ، مورد لطف مأموران الهی قرارمیگیرند و از طرف آنان، به بهشت و نعمتهایی مژده داده میشوند که پس از مرگ نصیب آنان میگردد. طبعاً چنین افرادی مرگی آسان خواهند داشت.
خداوند میفرماید:
{وَلَوْ تَری إِذْ یَتَوَفَّی الَّذینَ کَفَرُوا الْمَلائِکَةُ یَضْرِبُونَ وُجُوهَهُمْ وَأدْبارَهُمْ وَذُوقُوا عَذابَ الْحَریقِ}.((2))
و اگر ببینی کافران را هنگامی که فرشتگان [مرگ]، جانشان را میگیرند و بر صورت و پشت آنها میزنند و [میگویند:] بچشید عذاب سوزنده را.
خداوند درباره کسانی که از دین الاهی به راحتی و سادگی برمیگردند، به آن پشت میکنند، احکام خدا را نادیده میگیرند و دست به نفاق میزنند میفرماید:
{فَکَیْفَ إِذَا تَوَفَّتْهُمُ الْمَلَائکَةُ یَضْرِبُونَ وُجُوهَهُمْ وَأدْبَارَهُم}.((1))
پس با چه حال سختی اینان رو به رو شوند هنگامی که فرشتگان (عذاب) جانشان بگیرند و بر روی و پشت آنها (تازیانه قهر) زنند؟!
از این آیات نیز سختی و گرفتاری گناهکاران به هنگام جان دادن به خوبی استفاده میشود.
در این زمینه از روایات ائمّه معصومین علیهم السلام نیز، عین همین تقسیم دانسته میشود که برخی از نمونههای آن را یادآور میشویم؛
کَیْفَ یَتَوَفَّی مَلَکُ الْمَوْتِ الْمُؤْمِنَ فَقَالَ: إِنَّ مَلَکَ الْمَوْتِ لَیَقِفُ مِنَ الْمُؤْمِنِ عِنْدَ مَوْتِهِ مَوْقِفَ الْعَبْدِ الذَّلِیلِ مِنَ الْمَوْلَی فَیَقُومُ هُوَ وَأصْحَابُهُ لَا یَدْنُو مِنْهُ حَتَّی یَبْدَأ بِالتَّسْلِیمِ وَیُبَشِّرَهُ بِالْجَنَّةِ.((2))
فرشته مرگ، چگونه جان آدمی را میگیرد؟ فرمود: فرشته مرگ هنگام مردن مؤمن، نزد وی آن گونه میایستد که بردهای ذلیل، نزد
مولا میایستد. او و یارانش، نزد مؤمن میایستند و نزدیک نمیشوند تا اینکه نخست فرشته مرگ سلام کند و به او بشارت بهشت دهد.
قَالَ علیه السلام لِلْمُؤْمِنِ کَأَطْیَبِ رِیحٍ یَشَمُّهُ فَیَنْعَسُ لِطِیبِهِ وَیَنْقَطِعُ التَّعَبُ وَالأَلَمُ کُلُّهُ عَنْهُ وَلِلْکَافِرِ کَلَسْعِ الأَفَاعِیِّ وَلَدْغِ الْعَقَارِب أوْ أشَد.((1))
و مرگ برای مؤمن، بسان بوئیدن بوی خوشی است که لذّتبخشترین بو است که به خاطر خوشی آن، به خواب سبک میرود و همه دردها و رنجهای او را از بین میبرد؛ در حالی که برای کافر همانند نیش افعی و گزیدن عقرب و بلکه بدتر است.
مَا الْمَوْتُ الَّذِی جَهِلُوهُ؟ قَالَ: أَعْظَمُ سُرُورٍ یَرِدُ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ إِذَا نُقِلُوا عَنْ دَارِ النَّکَدِ إِلَی نَعِیمِ الْأَبَدِ وَأَعْظَمُ ثُبُورٍ یَرِدُ عَلَی الْکَافِرِینَ إِذَا نُقِلُوا عَنْ جَنَّتِهِمْ إِلَی نَارٍ لَا تَبِیدُ وَلَا تَنْفَد.((2))
مرگی که مردم به آن آگاهی ندارند، چیست؟ فرمود: بزرگترین سروری است که بر مؤمنان وارد میشود؛ چرا که از سرای سختیها به نعمتهای همیشگی انتقال مییابند و بزرگترین درد و مصیبت است بر کافران؛ زیرا از دنیا که بهشت حساب میکردند، به آتشی منتقل خواهند شد که هیچ نابودی و زوال ندارد.
بنابراین مرگ مایه نجات مخلصان از گرفتاریها و باعث هلاکت مجرمان است. اشتیاق یا کراهت از مرگ نیز به همین لحاظ است. بدون شک خروج روح از بدن بدکاران و اهل کفر همانند خروج روح از بدن نیکوکاران نیست. و آنان که میخواهند به آرامی جان دهند و از سختی و عذاب در امان باشند، باید از هم اکنون به فکر کار خود باشند و مقدّمات آسایش خود را در حال احتضار فراهم سازند.
خُطَّ الْمَوْتُ عَلَی وُلْدِ آدَمَ مَخَطَّ الْقِلادَةِ عَلَی جِیدِ الْفَتَاة.((1))
جایگاه مرگ در زندگی انسانها همچون گردنبندی بر گردن دختران است.
قِیلَ لِعَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ علیه السلام مَا الْمَوْتُ؟ قَالَ: لِلْمُؤْمِنِ کَنَزْعِ ثِیَابٍ وَسِخَةٍ قَمِلَةٍ وَفَکِّ قُیُودٍ وَأَغْلَالٍ ثَقِیلَةٍ وَالِاسْتِبْدَالِ بِأَفْخَرِ الثِّیَابِ وَأَطْیَبِهَا رَوَائِحَ وَأوْطَإِ الْمَرَاکِبِ وَآنَسِ الْمَنَازِلِ. وَلِلْکَافِرِ کَخَلْعِ ثِیَابٍ فَاخِرَةٍ وَالنَّقْلِ عَنْ مَنَازِلَ أَنِیسَةٍ وَالِاسْتِبْدَالِ بِأَوْسَخِ الثِّیَابِ وَأَخْشَنِهَا وَأَوْحَشِ الْمَنَازِلِ وَأَعْظَمِ الْعَذَابِ.((2))
شخصی از امام سجّاد علیه السلام پرسید: مرگ چیست؟ آن حضرت فرمود: مرگ برای مؤمن مانند کندن لباس چرکین و پر حشرات است و
گشودن بندها و زنجیرهای سنگین و تبدیل آن به فاخرترین لباسها و خوشبوترین عطرها و راهوارترین مرکبها و مأنوسترین منزلها است.
و مرگ برای کافران بسان تعویض لباسهای قیمتی و پوشیدن کثیفترین و خشنترین لباسها است و یا انتقال از خانههای مأنوس و سکنی گزیدن در وحشتآورترین منازل و در کنار بزرگترین عذابها میباشد.
امیر مؤمنان علیه السلام فرموده است: «مرگ نزد ما، از عسل شیرینتر است».((1))
وَاللهِ لَابْنُ أبی طَالِبٍ آنَسُ بِالْمَوْتِ مِنَ الطِّفْلِ بِثَدْیِ اُمِّه.((2))
به خدا سوگند انس و علاقه فرزند ابوطالب به مرگ در راه خدا، از علاقه کودک شیرخوار به پستان مادرش بیشتر است.
فَوَ اللهِ مَا أُبَالِی دَخَلْتُ إِلَی الْمَوْتِ أَوْ خَرَجَ الْمَوْتُ إِلَیّ.((3))
به خدا سوگند بیم ندارم به مرگ وارد شوم یا مرگ به سوی من بیاید.
مرگ اگر مرد است، گو نزد من آی من از او عمری ستانم جاودان تا در آغوشش بگیرم تنگ تنگ او ز من دلقی ستاند رنگ رنگ
الْمَوْتُ هُوَ الْمِصْفَاةُ تُصَفِّی الْمُؤْمِنِینَ مِنْ ذُنُوبِهِمْ فَیَکُونُ آخَرُ أَلَمٍ یُصِیبُهُمْ کفّارةَ آخِرِ وِزْرٍ بَقِیَ عَلَیْهِم.((1))
مرگ وسیله و ابزار تصفیه است که مؤمنان را از گناه پاک میکند و آخرین ناراحتی این عالم است و کفّاره آخرین گناهان آنان به شمار میرود.
در این زمینه به ذکر کلام گهربار سیّد وسالار شهیدان اکتفا میشود:
امام حسین علیه السلام در روز عاشورا، چهره زیبائی از مرگ ترسیم کرد؛ در حالی که لحظه به لحظه به مرگ نزدیک میشد و چهره ملکوتی او برافروختهتر و گلگونتر و بشّاشتر میگشت. در آن حال، خطاب به یاران باوفا مرگ را با عبارتی شیرین و شیوا چنین وصف فرمود:
صَبْراً بَنِی الْکِرَامِ فَمَا الْمَوْتُ إِلَّا قَنْطَرَةٌ یَعْبُرُ بِکُمْ عَنِ الْبُؤْسِ وَالضَّرَّاءِ إِلَی الْجِنَانِ الْوَاسِطَةِ وَالنَّعِیمِ الدَّائِمَةِ فَأَیُّکُمْ یَکْرَهُ أَنْ یَنْتَقِلَ مِنْ سِجْنٍ إِلَی قَصْرٍ وَمَا هُوَ لأَعْدَائِکُمْ إِلَّا کَمَنْ یَنْتَقِلُ مِنْ قَصْرٍ إِلَی سِجْنٍ وَعَذَابٍ إِنَّ أَبِی حَدَّثَنِی عَنْ رَسُولِ اللهِ صلی الله علیه و آله وسلم أَنَّ الدُّنْیَا سِجْنُ الْمُؤْمِنِ وَجَنَّةُ الْکَافِر
1) معانی الاخبار، ص289، ح6؛ بحار الانوار، ج 6، ص 155.
وَالْمَوْتُ جِسْرُ هَؤُلَاءِ إِلَی جِنَانِهِمْ وَجِسْرُ هَؤُلَاءِ إِلَی جَحِیمِهِمْ مَا کَذَبْتُ وَلَا کُذِبْت.((1))
صبر و شکیبایی کنید ای فرزندان مردان بزرگوار! مرگ تنها پلی است که شما را از ناراحتیها و رنجها به باغهای وسیع بهشت و نعمتهای جاودان منتقل میکند. کدام یک از شما از انتقال یافتن از زندان به قصر ناراحتید؟ امّا مردن درباره دشمنان شما، مانند این است که شخصی را از قصری به زندان و عذاب منتقل کنند. پدرم از رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم نقل فرمود: دنیا زندان مؤمن و بهشت کافر است و مرگ، پل آنان به باغهای بهشت و پل اینان به جهنّم خواهد بود. نه برایم دروغ گفتهاند و نه من دروغ میگویم.
کلام نورانی و حیات بخش امام حسین علیه السلام که فرمود: «إنّی لا أری الموتَ الّا سعادة»؛ «مرگ را جز سعادت نمیبینم» نیز مؤیّد این معناست. ناگفته نماند که اگر بخواهیم همهی روایاتی را که در این مورد در کتابهای روایی ذکر شدهاست نقل کنیم، خود کتاب مستقلی میشود. این بحث را با کلمات گهربار و زیبای امیر المؤمنین علی علیه السلام که بشارتی عظیم برای مؤمنان واقعی است، به پایان میرسانیم.
أَنَّ الْمَوْتَ عِنْدِی بِمَنْزِلَةِ الشَّرْبَةِ الْبَارِدَةِ فِی الْیَوْمِ الشَّدِیدِ الْحَرِّ مِنْ ذِی الْعَطَشِ الصَّدَی.((2))
مرگ در دیدگاه من، مانند نوشیدن شربت خنکی است که انسان بسیار تشنه در روز بسیار گرم مینوشد.
با استناد به آیات شریفه و احادیث مستفیضه، ملک الموت یا ملائکه دیگر نزد انسان محتضر حاضر شده و روح او را به وقت مرگ تحویل میگیرند و محتضر آنها را میبیند و میداند که برای تحویل گرفتن روح وی آمدهاند، ولی ما نمیبینیم، و نیز حضور معصومین علیهم السلام و ملائکه، بالای سر انسان محتضر اعم از مؤمن و منافق، مورد اتّفاق فرقه امامیه است. جریان مردن مؤمنان به این وضع است که هنگام مرگ آنان، فرشتگان الاهی نازل و پیامبر و پیشوایان معصوم علیهم السلام برای آنان متمثّل می شوند و محتضر ارواح مطهّر آنها رامی بیند، در این زمینه روایات - آن چنان که خواهد آمد - متواتر است.
در برخی روایات، همه چهارده معصوم و در بعضی دیگر، رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم و امیر المؤمنین علیه السلام و به موجب دسته دیگر، امیر المؤمنین علیه السلام بر بالین محتضر حاضر میشود.
مرحوم شیخ مفید& چنین میفرماید:
هذا بابٌ قد أجمع علیه أهل الامامة وتواتر الخبر به عن الصّادقین.... غیر أنی أقول فیه إن معنی رؤیة المحتضر لهما علیه السلام هو العلم بثمرة ولایتهما... .((1))
این مطلبی است که امامیه بر آن اتّفاق دارند و روایات متواتری نیز از امام باقر علیه السلام و امام صادق علیه السلام درباره آن وارد شده است... ولی نظر من آن است که انسان محتضر عین آنها و اجساد آنها را
1) اوائل المقالات، ص 74.
نخواهد دید بلکه ثمره ولایت و دوستی آنها را خواهد دید، با علامتها و مدرکاتی که یقین خواهد کرد آن ثمره و نتیجه ولایت آن بزرگواران است.
مرحوم سیّد مرتضی علم الهدی نیز همین نظریه را پذیرفته، میگوید:
أن المعنی أنه یعلم فی تلک الحال ثمرة ولایتهم وانحرافه عنهم لأن المحبّ لهم یری فی تلک الحال ما یدله علی أنه من أهل الجنة وکذا المبغض لهم یری ما یدله علی أنه من أهل النار فیکون حضورهم وتکلّمهم استعارة تمثیلیة.((1))
حضور ائمّه علیهم السلام آن است که در آن حال ثمره ولایت یا انحراف از ولایت آنها را میبیند زیرا دوست آنها در آن حال علائمی میبیند که دالّ بر اهل بهشت بودن او است و دشمن آنها چیزی مشاهده میکند که دلیل بر اهل آتش بودن اوست. پس حضور آن بزرگواران و تکلّمشان با اشخاص محتضر به صورت استعاره تمثیلیّه است.
البتّه این نظریه به نظر قابل قبول نمیرسد و با روایات زیادی همخوان نیست؛ چون روایات به وضوح و روشنی دلالت میکند که ارواح مطهّر آنان با جسم مثالی در بالین محتضر حاضر میشود. چنانچه قبلاً گفته شد که روح انسان بعد از مردن در قالبی مثل قالب دنیوی قرار خواهد گرفت.
علّامه بزرگوار مرحوم مجلسی مینویسد:
ولا یخفی أن الوجهین الأخیرین بعیدان عن سیاق الأخبار بل مثل هذه
1) بحار الانوار، ج6، ص200.
التأویلات ردّ للأخبار وطعن فی الآثار.((1))
ناگفته نماند این دو وجه اخیر، در سیاق اخبار بعید است، بلکه مثل این تأویلات، ردّ اخبار و طعن در آثار است. بلکه ارواح پاک آن بزرگواران که ممثّل شدهاند، حاضر میشود.
به هر حال قبل از ذکر روایات به یک آیه از قرآن مجید اشاره میکنیم:
{الَّذِینَ ءَامَنُواْ وَکَانُواْ یَتَّقُونَ لَهُمُ الْبُشْرَی فیِ الْحَیَوةِ الدُّنْیَا وَفی الاخِرَةِ لا تَبْدِیلَ لِکَلِمَاتِ اللهِ ذَالِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِیم}.((2))
همانهایی که ایمان آوردند، و پروای از خدا حالت همیشگی آنهاست و آنان، هم در دنیا بشارت دارند و هم در آخرت (و این کلمه خداست) و در کلمات خدا دگرگونی وجود ندارد، و همین بشارت، خود رستگاری عظیمی است.
در روایت ائمّه، منظور از بشارت در آیه، دیدن رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم و علی علیه السلام و بشارت توسّط آنهاست. چند روایت را به عنوان نمونه ذکر میکنیم:
ثُمَّ یَرَی عَلِیَّ بْنَ أَبِی طَالِبٍ علیه السلام فَیَقُولُ «أَنَا عَلِیُّ بْنُ أَبِی طَالِبٍ الَّذِی کُنْتَ تُحِبُّهُ تُحِبُّ أَنْ أَنْفَعَکَ الْیَوْمَ» قَالَ: قُلْتُ لَهُ: أیَکُونُ أحَدٌ مِنَ النَّاسِ یَرَی هَذَا ثُمَّ یَرْجِعُ إِلَی الدُّنْیَا؟ قَالَ: قَالَ: لا إِذَا رَأَی هَذَا أَبَداً مَاتَ وَأَعْظَمَ ذَلِکَ. قَالَ: وَذَلِکَ
فی الْقُرْآنِ قَوْلُ اللهِ عَزَّ وَجَلَّ {الَّذِینَ آمَنُوا وَکانُوا یَتَّقُونَ. لَهُمُ الْبُشْری فی الْحَیاةِ الدُّنْیا وَفی الآخِرَةِ لاتَبْدِیلَ لِکَلِماتِ اللهِ}.
از ابان بن عثمان از عقبه نقل کرده که او شنید، امام صادق علیه السلام میفرماید: چون روح انسان به سینهاش رسید، میبیند. گفتم: فدایت شوم کدام کس را میبیند؟ فرمود: رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم را میبیند و به او میفرماید: من رسول خدایم مژده باد تو را. سپس علی بن ابیطالب علیه السلام را میبیند، میگوید: من همان علی بن ابی طالبم که دوستش میداشتی. دوست داری امروز تو را نفع رسانم؟ گفتم: آیا میشود کسی از مردم آن دو را ببیند باز هم خواستار برگشتن به دنیا باشد؟
فرمود: نه، چون این صحنه را که دید از دنیا میرود، این مطلب را بزرگ بدان و این در قرآن مجید همان فرموده خدای عزّ و جلّ است که فرمود:
{الَّذِینَ آمَنُوا وَکانُوا یَتَّقُونَ. لَهُمُ الْبُشْری فی الْحَیاةِ الدُّنْیا وَفی الآخِرَةِ لا تَبْدِیلَ لِکَلِماتِ اللهِ}.((1))
قُلْتُ لِأَبِی جَعْفَرٍ علیه السلام : مَا یُصْنَعُ بِأَحَدِنَا عِنْدَ الْمَوْتِ؟ قَالَ: أَمَا وَ اللهِ یَا أَبَا حَمْزَةَ مَا بَیْنَ أَحَدِکُمْ وَبَیْنَ أَنْ یَرَی مَکَانَهُ مِنَ اللهِ وَمَکَانَهُ مِنَّا إِلَّا أَنْ یَبْلُغَ نَفْسُهُ هَاهُنَا ثُمَّ أَهْوَی بِیَدِهِ إِلَی نَحْرِهِ ألَا أُبَشِّرُکَ یَا أبَا حَمْزَةَ فَقُلْتُ: بَلَی جُعِلْتُ فِدَاکَ فَقَالَ: إِذَا کَانَ ذَلِکَ أَتَاهُ رَسُولُ اللهِ صلی الله علیه و آله وسلم وَعَلِیٌّ علیه السلام مَعَهُ یَقْعُدُ
1) الکافی، ج3، ص 133.
عِنْدَ رَأْسِهِ فَقَالَ لَهُ إِذَا کَانَ ذَلِکَ رَسُولُ اللهِ صلی الله علیه و آله وسلم أَمَا تَعْرِفُنِی أَنَا رَسُولُ اللهِ هَلُمَّ إِلَیْنَا فَمَا أَمَامَکَ خَیْرٌ لَکَ مِمَّا خَلَّفْتَ أَمَّا مَا کُنْتَ تَخَافُ فَقَدْ أَمِنْتَهُ وَأَمَّا مَا کُنْتَ تَرْجُو فَقَدْ هَجَمْتَ عَلَیْهِ أَیَّتُهَا الرُّوحُ اخْرُجِی إِلَی رَوْحِ اللهِ وَرِضْوَانِهِ وَیَقُولُ لَهُ عَلِیٌّ علیه السلام مِثْلَ قَوْلِ رَسُولِ اللهِ صلی الله علیه و آله وسلم ثُمَّ قَالَ: یَا أَبَا حَمْزَةَ أَ لا أُخْبِرُکَ بِذَلِکَ مِنْ کِتَابِ اللهِ قَوْلِ اللهِ {الَّذِینَ آمَنُوا وَکانُوا یَتَّقُونَ...}.
در وقت مرگ، به انسان چه میگذرد؟
فرمود: یا ابا حمزه به خدا قسم فاصلهای نیست میان احدی از شما و دیدن مقام و منزلت خویش در نزد خداوند که چشمش روشن شود، مگر آنکه روحش به حلقوم برسد آنگاه به حلق مبارک خویش اشاره کرد؛ فرمود: ای اباحمزه، میخواهی تو را به چیزی بشارت دهم که خوشحال شوی؟ گفتم: آری فدایت شوم. فرمود: هنگامی که روح شخص مؤمن به گلویش رسد، آن وقت رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم پیش او آید که علی علیه السلام نیز با او است و در کنار سر او مینشیند حضرت رسول صلی الله علیه و آله وسلم به او خطاب میکند و میفرماید: آیا مرا میشناسی؟ من رسول خدا هستم، بیا به طرف ما،آنچه پیش رو داری از آنچه ترک میکنی برای تو بهتر است. بدان از آنچه میترسیدی ایمن شدی و آنچه را که امید داشتی ناگهان پیش تو آمد. ای روح پاک خارج شو از بدن و برگرد به طرف راحتی و رضوان خدا، علی علیه السلام نیز به او مانند رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم همین جملات را میگوید.
بعد فرمود: ای اباحمزه، آیا به تو این را از کتاب خدا خبر ندهم؟ آن
همان قول خدا است: {الَّذِینَ آمَنُوا وَکانُوا یَتَّقُونَ...}.((1))
رُوِیَ بِأَنَّ الْمُحْتَضَرَ یَحْضُرُهُ صَفٌّ مِنَ الْمَلَائِکَةِ عَنْ یَمِینِهِ عَلَیْهِمْ ثِیَابٌ خُضْرٌ وَصَفٌّ عَنْ یَسَارِهِ عَلَیْهِمْ ثِیَابٌ سُودٌ وَیَنْتَظِرُ کُلُّ وَاحِدٍ مِنَ الْفَرِیقَیْنِ فِی قَبْضِ رُوحِهِ وَالْمَرِیضُ یَنْظُرُ إِلَی هَؤُلَاءِ مَرَّةً وَإِلَی هَؤُلاءِ أُخْرَی وَیَبْعَثُ اللهُ مَلَکاً إِلَی الْمُؤْمِنِ یُبَشِّرُهُ وَیَأْمُرُ مَلَکَ الْمَوْتِ أَنْ یَتَرَاءَی لَهُ فِی أَحْسَنِ صُورَة.((2))
انسان به وقت احتضار یک صف از ملائکه با لباسهای سبز در طرف راستش و یک صف از ملائکه با لباسهای سیاه در طرف چپش حاضر میشوند. هر دو گروه منتظر قبض روح وی هستند، مریض گاهی به آن گروه و گاهی به این گروه نگاه میکند. خداوند ملکی را برای مؤمن میفرستد که به او مژده میدهد و ملک الموت را امر میکند که در بهترین صورت و قیافه، خودش را به او نشان دهد... .
حَدَّثَنِی مَنْ سَمِعَ أبَا عَبْدِ اللهِ علیه السلام یَقُولُ:... احْتُضِرَ حَضَرَهُ رَسُولُ اللهِ صلی الله علیه و آله وسلم وَعَلِیٌّ علیه السلام وَجَبْرَئِیلُ وَمَلَکُ الْمَوْتِ ... فَیَدْنُو مِنْهُ مَلَکُ الْمَوْتِ فَیَقُولُ: یَا عَبْدَ اللهِ أَخَذْتَ فَکَاکَ رَقَبَتِکَ أَخَذْتَ أَمَانَ بَرَاءَتِکَ تَمَسَّکْتَ بِالْعِصْمَةِ
الْکُبْرَی فی الْحَیَاةِ الدُّنْیَا قَالَ فَیُوَفِّقُهُ اللهُ عَزَّ وَجَلَّ فَیَقُولُ نَعَمْ فَیَقُولُ وَمَا ذَلِکَ فَیَقُولُ وَلَایَةُ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ علیه السلام ... وَإِذَا احْتُضِرَ الْکَافِرُ حَضَرَهُ رَسُولُ اللهِ صلی الله علیه و آله وسلم وَعَلِیٌّ علیه السلام وَجَبْرَئِیلُ وَمَلَکُ الْمَوْتِ... فَیَقُولُ أَبْشِرْ یَا عَدُوَّ اللهِ بِسَخَطِ اللهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَعَذَابِهِ وَالنَّار.((1))
چون یکی از شیعیان به حال احتضار رسد، رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم و امیر المؤمنین علیه السلام و جبرئیل و ملک الموت نزد او حاضر شوند... ملک الموت به او نزدیک شده و میگوید: بنده خدا حکم آزادی خودت را گرفتهای؟ امان برائت را اخذ کردهای؟ در دنیا به عصمت کبری چنگ زدهای؟ پس خدا او را توفیق دهد، گوید: آری، ملک الموت گوید: آن کدام است؟ جواب دهد: ولایت علیّ بن ابیطالب علیه السلام ... و چون کافر محتضر شود رسول خدا و علی علیه السلام و جبرئیل و ملک الموت نزد وی حاضر شوند... ملک الموت به او نزدیک شده گوید:... مژده باد بر تو ای دشمن خدا!، به غضب خدا و آتش... .
روایت پنجم از ابی بصیر از امام صادق علیه السلام قبلاً گذشت که بر حضور رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم و امیر المؤمنین علیه السلام در طرف راست و چپ محتضر، صراحت دارد.((2))
محمّد بن حنظله میگوید: به امام صادق علیه السلام عرض کردم:
قُلْتُ لأَبِی عَبْدِ اللهِ علیه السلام : جُعِلْتُ فِدَاکَ حَدِیثٌ سَمِعْتُهُ مِنْ بَعْضِ شِیعَتِکَ وَمَوَالِیکَ یَرْوِیهِ عَنْ أَبِیکَ قَالَ: وَمَا هُوَ قُلْتُ زَعَمُوا أَنَّهُ کَانَ یَقُولُ أَغْبَطُ مَا یَکُونُ امْرُؤٌ بِمَا نَحْنُ عَلَیْهِ إِذَا کَانَتِ النَّفْسُ فی هَذِهِ. فَقَالَ: نَعَمْ، إِذَا
کَانَ ذَلِکَ أَتَاهُ نَبِیُّ اللهِ وَأَتَاهُ عَلِیٌّ وَأَتَاهُ جَبْرَئِیلُ وَأَتَاهُ مَلَکُ الْمَوْتِ فَیَقُولُ ذَلِکَ الْمَلَکُ لِعَلِیٍّ علیه السلام : یَا عَلِیُّ! إِنَّ فُلَاناً کَانَ مُوَالِیاً لَکَ وَلِأَهْلِ بَیْتِکَ؟ فَیَقُولُ: نَعَمْ کَانَ یَتَوَلَّانَا وَیَتَبَرَّأُ مِنْ عَدُوِّنَا فَیَقُولُ ذَلِکَ نَبِیُّ اللهِ لِجَبْرَئِیلَ فَیَرْفَعُ ذَلِکَ جَبْرَئِیلُ إِلَی اللهِ عَزَّ وَجَلَّ.((1))
فدایت شوم، بعضی از دوستان و شیعیان شما حدیثی از پدرت نقل میکرد، امام فرمود: کدام است؟ گفتم: نقل کردند که آن حضرت میفرمود: کسیکه در طریقه ما باشد حالش به وقت مرگ غبطه آور است. فرمود: آری، چون آن وقت رسد رسول خدا و علی و جبرئیل و ملک الموت نزد او آیند.
ملک الموت به علی علیه السلام گوید: فلانی از دوستان شما و اهل بیت شما بود، امام فرماید: آری در ولایت ما بود و از دشمنان ما برائت میجست. رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم این سخن را به جبرئیل فرماید و جبرئیل آن را به خدا میرساند.
حَدَّثَنِی صَالِحُ بْنُ مِیثَمٍ عَنْ عَبَایَةَ الأَسَدِیِّ أَنَّهُ سَمِعَ عَلِیّاً علیه السلام یَقُولُ: وَاللهِ لا یُبْغِضُنِی عَبْدٌ أَبَداً یَمُوتُ عَلَی بُغْضِی إِلَّا رَآنِی عِنْدَ مَوْتِهِ حَیْثُ یَکْرَهُ وَلایُحِبُّنِی عَبْدٌ أَبَداً فَیَمُوتُ عَلَی حُبِّی إِلَّا رَآنِی عِنْدَ مَوْتِهِ حَیْثُ یُحِبُّ. فَقَالَ أَبُو جَعْفَرٍ علیه السلام : نَعَمْ وَرَسُولُ اللهِ صلی الله علیه و آله وسلم بِالْیَمِینِ.((2))
صالح بن میثم از عبایه اسدی نقل کرده که از علی علیه السلام شنیده که
میفرمود: به خدا قسم هر که مرا دشمن دارد وقت مرگش مرا خواهد دید در چهرهای که از آن کراهت دارد و هر که مرا دوست دارد و در دوستی من بمیرد مرا وقت مرگش حتماً خواهد دید در هیئتی که دوست میدارد. امام فرمود: آری، آن در وقتی خواهد بود که رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم نیز در طرف راستش باشد.
جُعِلْتُ فِدَاکَ یَا ابْنَ رَسُولِ اللهِ هَلْ یَکْرَهُ الْمُؤْمِنُ عَلَی قَبْضِ رُوحِهِ؟ قَالَ: لَا وَ اللهِ إِنَّهُ إِذَا أَتَاهُ مَلَکُ الْمَوْتِ لِقَبْضِ رُوحِهِ جَزِعَ عِنْدَ ذَلِکَ فَیَقُولُ لَهُ مَلَکُ الْمَوْتِ: یَا وَلِیَّ اللهِ لَا تَجْزَعْ فَوَ الَّذِی بَعَثَ مُحَمَّداً صلی الله علیه و آله وسلم لَأَنَا أَبَرُّ بِکَ وَأَشْفَقُ عَلَیْکَ مِنْ وَالِدٍ رَحِیمٍ لَوْ حَضَرَکَ افْتَحْ عَیْنَکَ فَانْظُرْ قَالَ: وَیُمَثَّلُ لَهُ رَسُولُ اللهِ صلی الله علیه و آله وسلم وَأَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ وَفَاطِمَةُ وَالْحَسَنُ وَالْحُسَیْنُ وَالْأَئِمَّةُ مِنْ ذُرِّیَّتِهِمْ علیهم السلام فَیُقَالُ لَهُ: هَذَا رَسُولُ اللهِ وَأَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ وَفَاطِمَةُ وَالْحَسَنُ وَالْحُسَیْنُ وَالأَئِمَّةُ علیهم السلام رُفَقَاؤُکَ قَالَ فَیَفْتَحُ عَیْنَهُ فَیَنْظُرُ فَیُنَادِی رُوحَهُ مُنَادٍ مِنْ قِبَلِ رَبِّ الْعِزَّةِ فَیَقُولُ: یا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ إِلَی مُحَمَّدٍ وَأَهْلِ بَیْتِهِ ارْجِعِی إِلی رَبِّکِ راضِیَةً بِالْوَلایَةِ مَرْضِیَّةً بِالثَّوَابِ فَادْخُلِی فِی عِبادِی یَعْنِی مُحَمَّداً وَأَهْلَ بَیْتِهِ وَادْخُلِی جَنَّتِی فَمَا شَیْءٌ أَحَبَّ إِلَیْهِ مِنِ اسْتِلَالِ رُوحِهِ وَاللُّحُوقِ بِالْمُنَادِی.((1))
فدایت شوم یابن رسول الله آیا مؤمن قبض روح خود را مکروه میدارد؟ فرمود: نه والله، وقتی که ملک الموت
برای تحویل گرفتن روح او میآید، ناله میکند. ملک الموت به او میگوید: ای دوست
1) همان، ص 127؛ اعلام الوری، ص 262.
خدا ناله نکن به خدایی که محمّد صلی الله علیه و آله وسلم را مبعوث کرده، من به تو از یک پدر مهربان نیکوکارتر و مهربانترم. چشمت را باز کن و نگاه کن. در آن وقت رسول خدا و امیر المؤمنین و فاطمه و حسن و حسین و امامان از ذریّه آنها بر وی ممثّل میشوند و به او گویند: این رسول خدا و امیر المؤمنین و فاطمه و حسن و حسین و امامان رفقای تو هستند.
آن وقت چشم باز کرده و نگاه میکند. روح او را از جانب خدای با عزت نداکنندهای ندا میکند و میگوید: ای روحی که به محمّد و اهل بیتش مطمئن امیدوار بودی برگرد به طرف خدایت با حال رضایت به ولایت اهل بیت و راضی شده با ثواب الاهی، داخل شو به میان بندگان من محمّد و اهل بیت محمّد، و داخل بهشت من شو. در آن وقت هیچ چیز برای او خوشتر از آن نیست که روح از بدنش کشیده شود و به منادی ملحق گردد.
أتَیْتُ أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام ذَاتَ یَوْمٍ نِصْفَ النَّهَارِ فَقَالَ: مَا جَاءَ بِکَ قُلْتُ: حُبُّکَ وَاللهِ قَالَ: إِنْ کُنْتَ صَادِقاً لَتَرَانِی فی ثَلَاثِ مَوَاطِنَ حَیْثُ تَبْلُغُ نَفْسُکَ هَذِهِ وَأَوْمَأَ بِیَدِهِ إِلَی حَنْجَرَتِهِ وَعِنْدَ الصِّرَاطِ وَعِنْدَ الْحَوْضِ.((1))
روزی هنگام ظهر، به حضور امام علی علیه السلام رسیدم، پرسید: برای چه به اینجا آمدهای؟
عرض کردم: محبّت و علاقه به تو باعث شد که به محضرت بیایم.
1) بحار الانوار، ج6، ص 194.
فرمود: اگر براستی دارای چنین علاقهای باشی، مرا در سه محل خواهی دید:
کوثر.
دَخَلْتُ عَلَی أمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام فی مَرَضِهِ الَّذِی قُبِضَ فِیهِ... فبکیت عند ذلک وَبَکَتْ أُمُّ کُلْثُومٍ وَکَانَتْ قَاعِدَةً عِنْدَهُ فَقَالَ لَهَا: مَا یُبْکِیکِ یَا بُنَیَّةِ؟ فَقَالَتْ: ذَکَرْتَ یَا أَبَتِ، إِنَّکَ تُفَارِقُنَا السَّاعَةَ فَبَکَیْتُ فَقَالَ لَهَا: یَا بُنَیَّةِ لَا تَبْکِینَ، فَوَ اللهِ لَوْ تَرَیْنَ مَا یَرَی أَبُوکِ مَا بَکَیْتِ. قَالَ حَبِیبٌ: فَقُلْتُ لَهُ: وَمَا الَّذِی تَرَی یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ؟ فَقَالَ: یَا حَبِیبُ أَرَی مَلَائِکَةَ السَّمَاءِ وَالنَّبِیِّینَ بَعْضَهُمْ فی أَثَرِ بَعْضٍ وُقُوفاً إِلَی أَنْ یَتَلَقَّوْنِی وَهَذَا أَخِی مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللهِ صلی الله علیه و آله وسلم جَالِسٌ عِنْدِی یَقُولُ: اقْدَمْ فَإِنَّ أَمَامَکَ خَیْرٌ لَکَ مِمَّا أَنْتَ فِیهِ قَالَ: فَمَا خَرَجْتُ مِنْ عِنْدِهِ حَتَّی تُوُفِّیَ علیه السلام .((1))
در آخرین لحظات عمر امیر المؤمنین علیه السلام وارد شدم... پس من گریه کردم و امّ کلثوم دختر بزرگوار آن حضرت گریه
میکرد. امیر مؤمنان فرمود: چرا گریه میکنی؟ گفت: خود شما فرمودید که در همین ساعت از ما مفارقت میکنی. آن حضرت فرمود: گریه مکن. به خدا سوگند اگر میدیدی آنچه پدرت میبیند، گریه نمیکردی. حبیب، راوی خبر گوید: پرسیدم چه میبینی ای امیر مؤمنان؟ فرمود: فرشتگان آسمان و پیامبران را میبینم که پشت در پشت هم
1) همان، ج 42، ص 201؛ أمالی، صدوق، ص 318.
ایستادهاند تا مرا ملاقات کنند. این است برادرم محمّد رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم ، نزد من نشسته، میفرماید: بیا آنچه در پیش داری بهتر از دنیایی است که در آن هستی. حبیب میگوید: هنوز خارج نشده بودم که روح امیر مؤمنین به لقاء الله پیوست.
«حسین بن عون نقل کرده: در مرض وفات سیّد حِمیَری به عیادت او رفتم، دیدم در حال احتضار است. جماعتی از همسایگان وی که بامذهب شیعه مخالف بودند، در آنجا حضور داشتند. سیّد حمیری، چهرهای زیبا و پیشانی پهن داشت،
1) حمیری بیش از 2300 قصیده و شعر در دفاع از حریم امامت علی و امامان علیهم السلام بعد از او سروده است. شیخ در رجال خویش او را از اصحاب امام صادق علیه السلام شمرده است. او کسی است که پدر و مادرش میخواستند او را به علت اعتقاد به ولایت امیر المؤمنین علیه السلام بکشند و او از دست آنها فرار کرد. علّامه امینی در الغدیر مشروح حالات و احوال او را آورده است؛ الغدیر، ج2، ص213-290.
ناگاه دیدیم نقطه سیاهی در صورتش پیدا شد و کم کم زیاد گردید به طوری که همه صورتش سیاه شد. شیعیان حاضر، از این حادثه غمگین شدند. از اینرو که عدّهای ناصبی که در آنجا بودند، شاد شده و شروع به شماتت نمودند.
امّا چیزی نگذشت که در همان جایی که در وهله اوّل نقطه سیاه ظاهر شده بود، یک نقطه سفید و نورانی و درخشان پیدا شد و به تدریج گسترش یافت تا همه صورتش سفید و نورانی گردید. سیّد در حالی که خنده بر لب داشت و چهرهاش برافروخته شده بود، این اشعار را که حاکی از حضور امیر المؤمنین علیه السلام بالای سرش بود، خواند:
کَذَبَ الزَّاعِمُونَ أَنَّ عَلِیّاً
قَدْ وَ رَبِّی دَخَلْتُ جُنَّةَ عَدْنٍ
فَأَبْشِرُوا الْیَوْمَ اوّلیَاءَ عَلِیٍّ
ثُمَّ مِنْ بَعْدِهِ تَوَلَّوْا بَنِیهِ
لَنْ یُنَجِّیَ مُحِبَّهُ مِنْ هَنَاتٍ
وَ عَفَا لِیَ الْإِلَهُ عَنْ سَیِّئَاتِی
وَ تَوَالَوُا الْوَصِیَّ حَتَّی الْمَمَاتِ
وَاحِداً بَعْدَ وَاحِدٍ بِالصِّفَاتِ
کَذَبَ الزَّاعِمُونَ أَنَّ عَلِیّاً
قَدْ وَ رَبِّی دَخَلْتُ جُنَّةَ عَدْنٍ
فَأَبْشِرُوا الْیَوْمَ اوّلیَاءَ عَلِیٍّ
ثُمَّ مِنْ بَعْدِهِ تَوَلَّوْا بَنِیهِ
لَنْ یُنَجِّیَ مُحِبَّهُ مِنْ هَنَاتٍ
وَ عَفَا لِیَ الْإِلَهُ عَنْ سَیِّئَاتِی
وَ تَوَالَوُا الْوَصِیَّ حَتَّی الْمَمَاتِ
وَاحِداً بَعْدَ وَاحِدٍ بِالصِّفَاتِ
آنان که پنداشتند که علی علیه السلام دوستانش را از سختیها نجات نمیدهد، دروغ میگویند.
سوگند به پروردگارم، اکنون داخل بهشت جاویدان شدم و خداوند همه گناهانم را بخشید.
پس بشارت دهید دوستان علی علیه السلام را که تا آخر عمر، در راستای ولایت و محبت علی علیه السلام وصیّ رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم حرکت کنند.
پس از او، در راه ولایت فرزندان او یکی پس از دیگری با توجّه به صفات امامت که دارند، قدم بردارند.
پس از این اشعار گفت:
أَشْهَدُ أنْ لا إِلَهَ إِلَّا اللهُ حَقّاً حَقّاً وَأَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللهِ حَقّاً حَقّاً وَأَشْهَدُ أَنَّ عَلِیّاً أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ حَقّاً حَقّاً أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللهُ.
آنگاه چشمش را بست، گویا روحش فتیلهای بود که خاموش شد یا سنگی بود که افتاد.
علی بن الحسین علیه السلام گوید: ابی الحسین بن عون به من گفت: اُذَینه که در آنجا حاضر بود، گفت: الله اکبر. آنکه حاضر قضیّه است مانند غایب نیست. از فضیلبن یسار با این دو گوشم شنیدم (وگرنه کر شوم) که از امام باقر علیه السلام و امام صادق علیه السلام نقل کرد که فرمودند:
أنَّهُمَا قَالَا حَرَامٌ عَلَی رُوحٍ أَنْ تُفَارِقَ جَسَدهَا حَتَّی تَرَی الْخَمْسَةَ مُحَمَّداً وَعَلِیّاً وَفَاطِمَةَ وَحَسَناً وَحُسَیْناً بِحَیْثُ تَقَرُّ عَیْنُهَا أَوْ تَسْخَنُ عَیْنُهَا فَانْتَشَرَ هَذَا الْحَدِیثُ فی النَّاسِ فَشَهِدَ جِنَازَتَهُ وَ اللهِ الْمُوَافِقُ وَالْمُفَارِق.
حرام است بر روح که از جسدش جدا شود، مگر آنکه پنج تن را ببیند: محمّد و علی و فاطمه و حسن و حسین علیهم السلام را. به طوریکه چشمش روشن یا چشمش کور گردد.
این ماجرا به گوش مردم رسید و دوست و دشمن بعد از دانستن این جریان، در تشییع جنازه سیّد حمیری، اجتماع کردند.
حارث همدانی((1)) با گروهی از شیعیان که من نیز با آنها بودم وارد
1) حارث اعور بن عبد الله از قبیله همدان یمن و از فقهاء اصحاب علی بن ابیطالب علیه السلام بود.
محضر امیر المؤمنین علیه السلام شد. حارث با تأنّی راه میرفت، عصایش را به زمین میکوفت و مریض بود. امیر المؤمنین علیه السلام که حارث در نزدش محترم بود، به وی فرمود: «کَیْفَ تَجِدُکَ یَا حَارِثُ؟؛ حالت چطور است ای حارث؟».
گفت: یا امیرالمؤمنین، روزگار از من به خواستهاش رسید و پیرم کرد. و غضبناک شدم از گفت و گو و مخاصمه اصحاب شما که در کنار خانه شما مشغول مجادله هستند.
امام فرمود: «وَفِیمَ خُصُومَتُهُمْ؟؛ در چه چیز خصومت و اختلاف میکردند؟»
گفت: در مورد شما و سه خلیفه پیش ازشما، بعضی در حال افراط و غلوّ بودند و بعضی متوسّط و پیرو شما و بعضی دیگر مردّد و مشکوک بودند و نمیدانستند جلو بروند یا در همان حال بایستند.
امام علیه السلام فرمود: «یا أخا همدان! آنچه میگویم برایت کافی است. بدان بهترین شیعه من گروه میانهرو هستند که غالیان به آنها برمیگردند و عقب ماندگان (در مقام من) خود را به آنها میرسانند.
حارث عرض کرد: پدر و مادرم به فدایت، خوش دارم جریان را بیشتر توضیح فرمایید و زنگار قلوب ما را پاک کرده و ما را در بصیرت کامل قرار دهید. امام فرمود: «مژده میدهم به تو ای حارث. حتماً مرا میشناسی در وقت مرگ و در کنار صراط و در کنار حوض کوثر و در وقت مقاسمه.
حارث گفت: مقاسمه چیست؟ فرمود: مقاسمه آتش و تقسیم آن. به
آتش میگویم «هَذَا وَلِیِّی فَاتْرُکِیهِ وَ هَذَا عَدُوِّی فَخُذِیه؛ این دوست من است، او را رها کن و این دشمن من است او را بگیر».
... یاد دار این حقیقت را ای حارث که مختصری است از مفصّلی. تو با کسی که دوستش داری، خواهی بود و برای توست، آنچه عمل کردهای. این را سه دفعه فرمود. در آن حال حارث اعور به پا خاست، ردای خویش را میکشید و میگفت: «مَا أُبَالِی بَعْدَهَا مَتَی لَقِیتُ الْمَوْتَ أَوْ لَقِیَنِی؛ بعد از این باکی ندارم که من به طرف مرگ بروم یا مرگ به طرف من آید».
گرچه روایت مفصّل و طولانی است، ما مقدار نیاز مورد بحث را بیان کردیم.
این قضیّه به قدری مشهور و معروف است که سیّد حمیری آن را به شعر درآورده است:
قَوْلُ عَلِیٍّ لِحَارِثٍ عَجَبٌ
یَا حَارِ هَمْدَانَ مَنْ یَمُتْ یَرَنِی
یَعْرِفُنِی طَرْفُهُ وَ أَعْرِفُهُ
وَ أَنْتَ عِنْدَ الصِّرَاطِ تَعْرِفُنِی
أَسْقِیکَ مِنْ بَارِدٍ عَلَی ظِمَاء
أَقُولُ لِلنَّارِ حِینَ تُعْرَضُ لِلْعَرْضِ
دَعِیهِ لَا تَقْرَبِیهِ إِنَّ لَهُ
کَمْ ثَمَّ أُعْجُوبَةً لَهُ حَمَلَا
مِنْ مُؤْمِنٍ أَوْ مُنَافِقٍ قُبُلًا
بِنَعْتِهِ وَ اسْمِهِ وَ مَا فَعَلَا
فَلَا تَخَفْ عَثْرَةً وَ لَا زَلَلًا
تَخَالُهُ فِی الْحَلَاوَةِ الْعَسَلَا
دَعِیهِ لَا تَقْبَلِی الرَّجُلَا
حَبْلاً بِحَبْلِ الْوَصِیِّ مُتَّصِلًا
گفتار علی علیه السلام به حارث اعور عجیب است و چقدر جالب و شگفتانگیز به حارث در آنجا بیان داشت.
ای حارث همدانی، هر کس که بمیرد مرا روبرو خواهد دید، مؤمن باشد یا منافق.
چشم او به وقت دیدن من، مرا میشناسد. من نیز او را با نعت و اسم و عمل میشناسم.
تو در صراط مرا خواهی شناخت. لذا از اشتباه و لغزش باکی نداشته باش.
در حال عطش، تو را سیراب میکنم از شراب خنکی که خیال میکنی در شیرینی مانند عسل است.
آنگاه که در معرض آتش قرار گیری (یا در معرض حساب) به آتش میگویم: به این مرد نزدیک نشو و او را رها کن.
رها کن او را، به او نزدیک مباش که ریسمانش به ریسمان وصی رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم متّصل است.
روایات در این رابطه، متواترند. مرحوم کلینی در کافی، نوزده حدیث در این مورد نقل کرده و مرحوم مجلسی، شصت حدیث نوشته است و در پایان بحث گوید:
إعلم أن حضورَ النّبی صلی الله علیه و آله وسلم والأئمّة علیهم السلام عند الموت ممّا قد ورد به الأخبار المستفیضة وقد إشتهر بین الشّیعة غایة الاشتهار وإنکار مثل ذلک لمحض إستبعاد الأوهام لیس من طریقة الأخیار.((1))
بدان حضور رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم و امامان علیهم السلام در وقت مرگ، از چیزهایی است که اخبار مستفیضه درباره آن وارد شده است ودر میان شیعه در غایت اشتهار است، انکار چنین چیزی برای محض استبعاد، کار نیکان نیست.
1) بحار الانوار، ج6، ص 200.
بدون هیچ تردیدی، حضور ائمّه معصومین علیهم السلام هنگام جان دادن مؤمن، بدین جهت است که به دوستانشان کمک برسانند و به مأموران مرگ سفارش کنند تا با ملاطفت و مدارا روح آنان را قبض نمایند و به آنان مژده بهشت دهند، امّا حضور امامان معصوم علیهم السلام هنگام جان دادن کافر ممکن است بدین جهت باشد که به فرشته مرگ گوشزد کنند که این محتضر دشمن ما اهل بیت بوده پس بر او سخت بگیر. البتّه طبیعی است که در آن لحظه حساس حقّانیت آن بزرگواران بر کفّار نیز روشن خواهد شد و آنان پی خواهند برد که کاملاً بر باطل بودهاند.
در این رابطه روایت دیگری را جهت حسن ختام یادآور میشویم. پیامبر بزرگوار اسلام صلی الله علیه و آله وسلم به امیر المؤمنین فرمودند:
یَا عَلِیُّ إنّ مُحِبّیک یَفْرَحُونَ فِی ثَلَاثِ مَوَاطِنَ عِنْدَ خُروج أنفُسَهم وَأَنت هُناکَ تَشهَدُهُمْ وَعِنْدَ الْمُسَاءَلَةِ فی القُبُورِ وَأَنْتَ هُنَاکَ تُلَقِّنُهُمْ وَعِنْدَ الْعَرْضِ عَلی الله وأنتَ هُناک تُعَرّفَهم.((1))
ای علی! دوستداران تو در سه موقع شادمان میشوند: هنگامی که نفس آنان خارج میشود و تو در آنجا شاهدشان هستی. (یعنی در حضور تو جان میدهند) و هنگام سؤال قبر که در آنجا آنان را تلقین میکنی و به هنگام عرضه شدن بر خدا که آنجا هم تو آنان را معرّفی میکنی.
1) الفصول المهمّه فی أصول الأئمّه، ج 1، ص 323. بحار الانوار، ج65، ص40 با مختصر تفاوت.
از جمله کسانی که هنگام مرگ نزد محتضر حاضر میشود شیطان است. او برای فریفتن و گرفتن ایمان مؤمن، حضور مییابد و با حیلههای مختلف تلاش میکند تا ایمان او را گرفته و بیایمان از دنیا برود و این سختترین حالات برای محتضر است.
عَنْ صَفْوَانَ بْنِ مِهْرَانَ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللهِ علیه السلام قَالَ: إِنَّ الشَّیْطَانَ لَیَأْتِی الرَّجُلَ مِنْ اوّلیَائِنَا عِنْدَ مَوْتِهِ یَأْتِیهِ عَنْ یَمِینِهِ وَعَنْ یَسَارِهِ لِیَصُدَّهُ عَمَّا هُوَ عَلَیْهِ فَیَأْبَی اللهُ لَهُ ذَلِکَ وَکَذَلِکَ قَالَ اللهُ {یُثَبِّتُ اللهُ الَّذِینَ آمَنُوا بِالْقَوْلِ الثَّابِتِ فی الْحَیاةِ الدُّنْیا وَفی الآخِرَةِ}.((1))
صفوان بن مهران از امام صادق علیه السلام نقل میکند که فرمودند:
هنگامی که مرگ یکی از دوستان ما فرا رسد، شیطان از جانب راست و چپ او میآید (و او را احاطه میکند) تا از ایمان و اعتقادی که دارد، بازش دارد (و نگذارد با ایمان از دنیا برود) ولی خداوند مانع او میشود و به همین دلیل میفرماید:
«خداوند مؤمنان را با گفتار ثابت و استوار (عقیده صحیح و محکم) در حیات دنیا و آخرت پا بر جا و ثابت میدارد».((2))
ممکن است چپ و راستی که در حدیث آمده است کنایه از تلاش و کوشش شیطان در گمراه ساختن محتضر باشد. شاید هم همان معنای ظاهریاش مراد باشد.
در روایتی از امام صادق علیه السلام آمده است که:
مَا مِنْ أَحَدٍ یَحْضُرُهُ الْمَوْتُ إِلَّا وَکَّلَ بِهِ إِبْلِیسُ مِنْ شَیْطَانِهِ أَنْ یَأْمُرَهُ بِالْکُفْرِ وَیُشَکِّکَهُ فی دِینِهِ حَتَّی تَخْرُجَ نَفْسُهُ فَمَنْ کَانَ مُؤْمِناً لَمْ یَقْدِرْ عَلَیْهِ فَإِذَا حَضَرْتُمْ مَوْتَاکُمْ فَلَقِّنُوهُمْ شَهَادَةَ أنْ لا إِلَهَ إِلَّا اللهُ وَأَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُهُ صلی الله علیه و آله وسلم حَتَّی یَمُوتَ.((1))
هیچ محتضری نیست مگر اینکه ابلیس، یکی از شیاطین خود را موظّف کرده و نزد او میفرستد که او را به سوی کُفر بکشاند و در صحت دین به شک اندازد تا نفَس او بیرون رود. امّا کسی که مؤمن باشد، شیطان بر او
تسلّط ندارد که او را به کفر یا شک در دینش وادار کند. هرگاه به بالین آنان که در حال مرگ هستند حاضر شدید، آنها را به گواهی دادن یکتایی خدا و رسالت محمّد صلی الله علیه و آله وسلم تلقین کنید تا از دنیا برود.
لذا اگر انسان میخواهد ایمانش دستخوش وسوسههای شیطانی قرار نگیرد، باید دستوراتی را که بزرگان دین به او دستور دادهاند انجام دهد. از جمله هنگام نماز شب از خدا بخواهد که ایمان او را کامل گرداند و شیطان را از او دور کند. امام صادق علیه السلام در این باره فرمود:
وَمَلَکُ الْمَوْتِ یَدْفَعُ الشَّیْطَانَ عَنِ الْمُحَافِظِ عَلَی الصَّلَاةِ وَیُلَقِّنُهُ شَهَادَةَ أنْ لا إِلَهَ إِلَّا اللهُ وَأنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللهِ فی تِلْکَ الْحَالَةِ الْعَظِیمَةِ.((2))
کسی که از نمازهای خود مواظبت کند و آنها را با شرایطش انجام دهد،هنگامی که شیطان برای گرفتن ایمانش نزد او حاضر میشود، (ملک الموت) آن را دور میکند و شهادتین را به او تلقین مینماید.
چنانچه خداوند متعال میفرماید:
إِنَّ الَّذِینَ اتَّقَوْاْ إِذَا مَسَّهُمْ طَائفٌ مِّنَ الشَّیْطَانِ تَذَکَّرُواْ فَإِذَا هُم مُّبْصِرُون.((1))
اهل تقوا وقتی از ناحیه شیطان گرفتار وسوسه میشوند به یاد خدا میافتند در نتیجه راه حق را به روشنی میبینند و بیدار میگردند.
از این رو انسان مؤمن هنگام مرگ خود را در اختیار شیطان نگذاشته و با یاد خدا، خویشتن را از شرّ این موجود شرور نجات میبخشد.
روایت دیگری را از اهل تسنن که از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم نقل کردهاند، ذکر میکنیم:
انّ العبد اذا کان عند الموت قعد عنده شیطانان، الواحد عن یمینه والآخر عن شماله، فالّذی عن یمینه علی صفة أبیه یقول له یا بنیّ إنّی کنت علیک شفیقاً ولک محبّاً ولکن مُتّ علی دین النّصرانیة فهو خیر الأدیان، والّذی علی شماله علی صفة امّة تقول له یا بنیّ انّه کان بطنی لک وعاء وثدیی لک سقاء وفخذی لک وطاء ولکن متُّ علی دین الیهود وهو خیر الأدیان.((2))
هنگام مرگ، دو شیطان نزد محتضر حاضر میشوند که یکی از آنها
در سمت راست و دیگری در سمت چپ قرار میگیرند. شیطانی که در طرف راست قرار دارد، شبیه به پدر محتضر بوده و به او میگوید: فرزندم من همیشه با تو مهربان و دوست بودم (از هیچ کمکی نسبت به تو دریغ نکردم و فقط) از تو میخواهم که با دین نصرانیت بمیری که بهترین ادیان است. و شیطانی که در سمت چپ محتضر است، شبیه مادر اوست. به او گوید:
فرزندم! تو در شکم من جای داشتی و پستانم مشک شیر و دامنم جایگاه (آرامش و آسایش) تو بود، از تومیخواهم که به دین یهودیّت بمیری که بهترین ادیان است.
از این روایت به روشنی دانسته میشود که علّت حضور شیطان به هنگام مرگ، به کفر کشاندن مؤمنان است.
البتّه در آن هنگام، شیطان توانایی جذب همگان را ندارد، بلکه بیایمانان و دنیاطلبان غافل از آخرت هستند که خود را در اختیار او قرار داده و او را (ولیّ) انتخاب میکنند؛ به فرمانش گوش میسپارند و در این موقع حسّاس اگر ایمان ضعیفی هم داشته باشند، از دست میدهند.
خدای تعالی، تسلّط شیطان را بر کسانی میداند که او را ولیّ خود بدانند:
{إِنَّما سُلْطانُهُ عَلَی الَّذینَ یَتَوَلَّوْنَهُ وَالَّذینَ هُمْ بِهِ مُشْرِکُونَ}.((1))
تسلّط او تنها بر کسانی است که او را به سرپرستی خود برگزیدهاند، و آنها که نسبت به او [خدا] شرک میورزند (و فرمان شیطان را به جای فرمان خدا، گردن مینهند).
1) نحل/ 100.
و از سوی دیگر برای اینکه مبادا شیطان بر انسان مسلّط شود و در اعماق دل او نفوذ کند، بارها او را دشمن معرّفی کرده است چنانچه میفرماید:
{ألَمْ أعْهَدْ إِلَیْکُمْ یا بَنی آدَمَ أنْ لا تَعْبُدُوا الشَّیْطانَ إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُبینٌ}.((1))
آیا با شما عهد نکردم ای فرزندان آدم که شیطان را نپرستید، که او برای شما دشمن آشکاری است؟!
در هر حال نه تنها در دنیا، بلکه در هنگام مرگ هم افراد ضعیف الایمان به راحتی تسلیم او شده و بیایمان از دنیا میروند، چرا که ملکات نفسانی و خصلتهای حیوانی
آنان چنین اقتضایی دارد. آنان از کسانی نبودند که به هنگام وسوسههای شیطانی، خدا را در نظر بگیرند و گناه نکنند.
خداوند در این باره چنین میفرماید:
{وَمَن یَتَّخِذِ الشَّیْطَانَ وَلِیًّا مِّن دُونِ اللهِ فَقَدْ خَسِرَ خُسْرَانًا مُّبِینًا}.((2))
هر کس به جای پروردگار، شیطان را سرپرست خود قرار دهد، زیان آشکاری کرده است.
قرآن کریم در آیهای دیگر به این حقیقت چنین اشاره میکند:
{اسْتَحْوَذَ عَلَیْهِمُ الشَّیْطَانُ فَأنسَئهُمْ ذِکْرَ اللهِ اولئکَ حِزْبُ الشَّیْطَانِ ألَا إِنَّ حِزْبَ الشَّیْطَانِ هُمُ الْخَاسِرُون}.((3))
شیطان بر آنها مسلط شده در نتیجه یاد خدا را فراموش کردهاند. آنها از حزب شیطانند. بدانید که حزب شیطان از زیانکارانند.
این آیه سرنوشت نهایی منافقان تیره دل را بیان میکند. منافقان دروغگو و مغرور به مال و مقام سرنوشتی جز این ندارند که دربست در اختیار شیطان و وسوسههای او قرار میگیرند، و خدا را به کلی فراموش میکنند، نه تنها منحرف میشوند که در زمره عمّال شیطان و اعوان و انصار و لشکر و حزب او برای گمراه ساختن دیگران قرار میگیرند.
در روایتی میخوانیم هنگامی که امام حسین علیه السلام در کربلا صفوف اهل کوفه را همچون شب تاریک و سیل خروشان در مقابل خود دید، فرمود:
بِئْسَ الْعَبِیدُ أَنْتُمْ أَقْرَرْتُمْ بِالطَّاعَةِ وَآمَنْتُمْ بِالرَّسُولِ مُحَمَّدٍ صلی الله علیه و آله وسلم ثُمَّ إِنَّکُمْ زَحَفْتُمْ إِلَی ذُرِّیَّتِهِ وَعِتْرَتِهِ تُرِیدُونَ قَتْلَهُمْ لَقَدِ اسْتَحْوَذَ عَلَیْکُمُ الشَّیْطَانُ فَأَنْسَاکُمْ ذِکْرَ اللهِ الْعَظِیمِ فَتَبّاً لَکُمْ وَلِمَا تُرِیدُونَ إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَیْهِ راجِعُون.((1))عجب بندگان بدی هستید. اظهار اطاعت خدا و ایمان به پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم کردهاید ولی اکنون آمدهاید فرزندان پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم را به قتل رسانید. شیطان بر شما چیره شده و یاد خدای بزرگ را از خاطرتان برده است. پس نابود باشید شما و نابود باد خواستههایتان. {إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُون}.
آیا چنین افرادی مواقع جان دادن از دست شیطان رهایی خواهند یافت؟!
1) بحار الانوار، ج45، ص 5.
برای رفع خستگی، داستانی را از کتاب عالم برزخ مرحوم آیت الله محمّدی اشتهاردی نقل میکنیم. ایشان به نقل از یکی از علماء مینویسد: در مشهد به تحصیل علوم دینی حوزوی اشتغال داشتم، یکی از طلبهها که از دوستان من بود، بیمار شد و بیماریش به قدری شدید گردید که به حالت مرگ افتاد، در این هنگام ما او را تلقین میکردیم، به او میگفتیم: بگو «لا اله الّا الله»، «الله اکبر»
و...، او در پاسخ میگفت: «نشکن، نمیگویم».
ما تعجّب کردیم، از این رو که او طلبه خوبی بود، راز چیست که پاسخ ما را نمیدهد و به جای آن، سخن بیربطی به زبان میآورد؟ تا اینکه لحظاتی حالش خوب شد، از او پرسیدیم، چرا در برابر تلقین ما، میگفتی: «نشکن، نمیگویم» رازش چیست؟
در پاسخ گفت: اوّل آن ساعت مخصوص مرا بیاورید تا بشکنم و بعد ماجرا را برای شما تعریف کنم، ساعتش را آوردند و به او دادند، او گفت: «من به این ساعت علاقه بسیار داشتم. هنگام احتضار، شنیدم شما به من میگویید: بگو لا اله الّا الله... ولی شخصی (شیطانی) در برابرم ایستاده بود و همین ساعت مرا در دست داشت و در دست دیگرش چکش بود و آن را بالای سر ساعت من نگه داشته بود، میخواستم جواب شما را بگویم و همنوا با تلقین شما، ذکر خدا به زبان بیاورم، آن شخص به من میگفت: اگر الله اکبر و لا اله الّا الله بگویی، ساعت تو را میشکنم. من هم چون آن ساعت را بسیار دوست داشتم به او میگفتم: «نشکن، نمیگویم».
قطع نظر از صحّت و سقم این قبیل داستانها، این مضمون در روایات ائمّه معصومین علیهم السلام نیز رسیده است که ذیلاً بیان میگردد.
قبلاً یادآور شدیم که اصل وجود مرگ برای همه افراد یکسان میباشد و آن جان دادن و خروج نفس از بدن است، ولی نمیتوان تساوی قبض روح همه افراد را پذیرفت، زیرا طبق آیات و روایات، جان دادن برای مؤمن بسیار سهل و راحت و بدون اضطراب و دلهره است، امّا برای منافق و کافر بسیار سخت و سنگین و با دشواریهایی روبرو است. اکنون این سؤال مطرح میشود که در برخی موارد ما شاهد آسان جان دادن کافران و ظالمان هستیم و بالعکس بعضی از مؤمنان به سختی جان میدهند.
پاسخ: آنچه لازم است عنایت شود اینکه جریان جان کندن و چگونگی آن از مسائل نظری و پیچیدهای است.
پاسخ این سؤال را باید از لابلای روایات امامان معصوم علیهم السلام جویا شویم، زیرا گفتار اهل بیت عصمت و طهارت، افقهای تازهای از معارف الاهی را میگشاید. برای تبیین پاسخ، روایاتی را در این مورد یادآور میشویم:
به امام صادق علیه السلام عرض شد: چگونه است که (از یک سو) برخی از کافران به راحتی قبض روح میشوند؟ و در حال سخن گفتن و
خبر دادن و خندیدن (ناگهان) خاموش میشوند؟ در بین مؤمنان هم افرادی این چنین جان
میدهند، و (از سویی دیگر) هم از مؤمنان و هم از کافران کسانی هستند که به هنگام سکرات موت سختیهایی را تحمل میکنند؟
حضرت صادق علیه السلام در پاسخ فرمودند:
ما کَانَ مِنْ رَاحَةٍ لِلْمُؤْمِنِینَ هُنَاکَ فَهُوَ عَاجِلُ ثَوَابِهِ وَمَا کَانَ مِنْ شَدِیدَةٍ فَتَمْحِیصُهُ مِنْ ذُنُوبِهِ لِیَرِدَ الآخِرَةَ نَقِیّاً نَظِیفاً مُسْتَحِقّاً لِثَوَابِ الْأَبَدِ لَا مَانِعَ لَهُ دُونَهُ وَمَا کَانَ مِنْ سُهُولَةٍ هُنَاکَ عَلَی الْکَافِرِ فَلِیُوَفَّی أَجْرَ حَسَنَاتِهِ فی الدُّنْیَا لِیَرِدَ الآخِرَةَ وَلَیْسَ لَهُ إِلَّا مَا یُوجِبُ عَلَیْهِ الْعَذَابَ وَمَا کَانَ مِنْ شِدَّةٍ عَلَی الْکَافِرِ هُنَاکَ فَهُوَ ابْتِدَاءُ عَذَابِ اللهِ لَهُ بَعْدَ نَفَادِ حَسَنَاتِهِ ذَلِکُمْ بِأَنَّ اللهَ عَدْلٌ لَا یَجُورُ.((1))
در مواردی که مؤمن، به راحتی جان میدهد به سبب آن است که پاداش او به زودی (و در همین دنیا) آغاز شده است و در مواردی که به سختی جان میدهد، به دلیل آن است که ازگناهانش پاک شود (سختی جان دادن، کفاره گناهانش خواهد بود) تا در آخرت پاک و منزه از گناهان محشور گردد؛ در حالی که مستحق پاداش ابدی است و هیچ مانعی در برابر او نخواهد بود؛ امّا در مواردی که کافر به آسانی قبض روح میشود به جهت این است که همین آسان جان دادن پاداش کارهای نیکی باشد که در دنیا انجام داده تا به هنگام ورود به آخرت هیچ چیزی به همراه نداشته باشد، مگر آنچه را که به سبب آن مستحق عذاب الاهی است و کافرانی که به
1) بحار الانوار، ج6، ص 152.
سختی جان میدهند، بدان سبب است که (در همین جهان) عذاب الاهی برایشان شروع شده، در حالی که نیکیهایشان از بین رفته است. اینها به جهت عدالت خداست که ظلم نمیکند.
وَاللهِ لَا یَصِفُ عَبْدٌ هَذَا الأَمْرَ فَتَطْعَمَهُ النَّارُ. قُلْتُ: إِنَّ فِیهِمْ مَنْ یَفْعَلُ وَیَفْعَلُ؟ فَقَالَ: إِنَّهُ إِذَا کَانَ ذَلِکَ ابْتَلَی اللهُ تَبَارَکَ وَتَعَالَی أَحَدَهُمْ فِی جَسَدِهِ فَإِنْ کَانَ ذَلِکَ کفّارةً لِذُنُوبِهِ وَإِلَّا ضَیَّقَ اللهُ عَلَیْهِ فِی رِزْقِهِ فَإِنْ کَانَ ذَلِکَ کفّارةً لِذُنُوبِهِ وَإِلَّا شَدَّدَ اللهُ عَلَیْهِ عِنْدَ مَوْتِهِ حَتَّی یَأْتِیَ اللهَ وَلَا ذَنْبَ لَهُ ثُمَّ یُدْخِلُهُ الْجَنَّةَ.((1))
به خدا قسم بنده [مؤمنی] که به این وصف [ایمان] باشد آتش او را در برنمیگیرد. گفتم: میان آنان کسانی هستند که مرتکب [گناهانی] شدهاند. فرمودند: اگر چنین باشد، ممکن است خدای تبارک و تعالی، در همین جهان جسد او را مبتلا (و بیمار) کند تا کفاره گناهانش باشد؛ و الا (اگر چنین نشد) ممکن است رزق و روزی را بر او تنگ بگیرد و اگر این هم کفاره گناهانش نشود، هنگام مرگ، بر او سختگیری نماید تا بدون گناه بر خدا وارد گشته داخل بهشت گردد.
1) بحار الانوار، ج6، ص 160.
الْمَوْتُ وَکَیْفَ حَالُ صَاحِبِنَا؟ فَقَالَ: الْمَوْتُ هُوَ الْمِصْفَاةُ تُصَفِّی الْمُؤْمِنِینَ مِنْ ذُنُوبِهِمْ فَیَکُونُ آخَرُ أَلَمٍ یُصِیبُهُمْ کفّارةَ آخِرِ وِزْرٍ بَقِیَ عَلَیْهِمْ وَتُصَفِّی الْکَافِرِینَ مِنْ حَسَنَاتِهِمْ فَیَکُونُ آخِرُ لَذَّةٍ أَوْ رَاحَةٍ تَلْحَقُهُمْ هُوَ آخِرَ ثَوَابِ حَسَنَةٍ تَکُونُ لَهُمْ وَأَمَّا صَاحِبُکُمْ هَذَا فَقَدْ نُخِلَ مِنَ الذُّنُوبِ نَخْلًا وَصُفِّیَ مِنَ الآثَامِ تَصْفِیَةً وَخُلِّصَ حَتَّی نُقِّیَ کَمَا یُنَقَّی الثَّوْبُ مِنَ الْوَسَخِ وَصَلُحَ لِمُعَاشَرَتِنَا أَهْلَ الْبَیْتِ فی دَارِنَا دَارِ الأَبَدِ.((1))
امام موسی کاظم علیه السلام بر بیماری وارد گردید که در حالت بیهوشی مرگ بود و به کسی پاسخ نمیداد. اطرافیان بیمار گفتند: یابن رسول الله، دوست داریم حقیقت مرگ و وضع بیمار ما را شرح دهید. فرمود: مرگ وسیله و ابزار تصفیه است که همه باید از آن بگذرند، که مؤمنان را از گناه پاک میکند و آخرین ناراحتی این عالم است و کفّاره آخرین گناهان آنان به شمار میرود. در حالیکه کافران را از نعمتهایشان جدا میکند و آخرین لذّتی است که به آنان میرسد و آخرین پاداش کار خوبی است که احیاناً انجام دادهاند. امّا این بیمار محتضر شما به طور کلّی از گناهانش پاک شد و از معاصی بیرون آمد و خالص شد؛ آن سان که لباس چرکین با شستشو پاک میشود. او هم اکنون این شایستگی را پیدا کرد که در سرای جاوید با ما اهل بیت باشد.
در نتیجه میتوان گفت از نظر آیات قرآن مجید و روایات امامان معصوم علیهم السلام این مطلب قطعی است که گنهکار هر چند مسلمان باشد به عذاب الاهی معذّب خواهد بود؛ گو اینکه وقتی دارای ایمان باشد بالاخره به رستگاری نهایی و خلاصی از دوزخ
1) همان، ص 155.
نائل میگردد، ولی ممکن است نجات او پس از سالها چشیدن رنج و عذاب باشد.
حساب گناهان یک عده در شدائد و سکرات مرگ تصفیه میگردد؛ گروهی دیگر با عذابهای قبر و عالم برزخ جریمه گناهان خود را میپردازند و جمعی دیگر در اهوال قیامت و شدائد حساب،کیفر خود را میبیند و عدهای به دوزخ میافتند و سالها در عذاب درنگ میکنند؛ چنانچه در تفسیر آیهی کریمه:
{لابِثینَ فیها أحْقابا}.((1))
در آتش، سالیان درازی درنگ کنندهاند.
از امام ششم حضرت امام جعفر صادق علیه السلام روایت شده است که:
هَذِهِ فی الَّذِینَ یَخْرُجُونَ مِنَ النَّارِ.((2))
این آیه مربوط به کسانی است که از آتش نجات مییابند.
البتّه اینکه بعضی عذابهای پس از مرگ نیز سبب تصفیه گناهان میگردد، در بحث عذاب قبر خواهد آمد.
البتّه باید توجّه داشت که علاقه اوّلیای الاهی به مرگ به معنای آن نیست که از خدا مرگ خویش را بطلبند؛ چرا که دنیا تجارتگاه آنان است. امام عسکری علیه السلام از پدران خود نقل میکند:
جَاءَ رَجُلٌ إِلَی الصَّادِقِ علیه السلام فَقَالَ: قَدْ سَئِمْتُ الدُّنْیَا فَأَتَمَنَّی عَلَی اللهِ
الْمَوْتَ. فَقَالَ: تَمَنَّ الْحَیَاةَ لِتُطِیعَ لَا لِتَعْصِیَ فَلَأَنْ تَعِیشَ فَتُطِیعَ خَیْرٌ لَکَ مِنْ أَنْ تَمُوتَ فَلَا تَعْصِیَ وَلَا تُطِیعَ.((1))
شخصی نزد امام صادق علیه السلام آمده و عرض کرد: از دنیا خسته شدهام؛ از این رو از خدا تمنّای مرگ دارم. حضرت فرمودند: تمنّای حیات کن تا فرمانبرداری (خدا) کنی، نه اینکه نافرمانی نمایی؛ چرا که زندگی همراه با اطاعت برای تو بهتر است از این که بمیری در حالی که نه عصیان کرده باشی و نه اطاعت.
از حدیث پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله وسلم نیز میتوان استفاده کرد که انسان نباید تمنّای مرگ کند تا اگر نیکوکار است، بر نیکیهای خود بیفزاید و اگر گناهکار است، بتواند توبه نموده و گذشته خود را جبران نماید.
همچنین در حدیث دیگر میفرماید:
قال النّبی صلی الله علیه و آله وسلم : لَا یَتَمَنَّی أَحَدُکُمُ الْمَوْتَ لِضُرٍّ نَزَلَ بِهِ وَلْیَقُلِ اللَّهُمَّ أحْیِنِی مَا کَانَتِ الْحَیَاةُ خَیْراً لی وَتَوَفَّنِی إِذَا کَانَتِ الْوَفَاةُ خَیْراً لِی.((2))
کسی از شما به جهت اینکه دچار گرفتاری شده، آرزوی مرگ نکند؛ بلکه بگوید خدایا تا مادامی که زندگی برای من خیر است، مرا زنده بدار و هنگامی که وفات برای من خیر باشد، مرا بمیران.
بله، اگر انسان نتواند از حیات و عمر خود هیچ گونه استفادهای ببرد و زندگی برای او به جای سود ضرر معنوی در بر داشته باشد، در این صورت مرگ برای وی بهتر از حیات خواهد بود.
سید السّاجدین زین العابدین علی بن الحسین علیه السلام میفرمایند:
وَعَمِّرْنِی مَا کَانَ عُمُرِی بِذْلَةً فی طَاعَتِکَ، فَإِذَا کَانَ عُمُرِی مَرْتَعاً لِلشَّیْطَانِ فَاقْبِضْنِی إِلَیْکَ قَبْلَ أَنْ یَسْبِقَ مَقْتُکَ إِلَیَّ، أوْ یَسْتَحْکِمَ غَضَبُکَ عَلَیّ.((1))
خدایا! عمر مرا مادامی که در راه فرمانبرداری از تو صرف شود طولانی کن؛ امّا هنگامی که چراگاه شیطان قرار گرفت، قبل از آنکه خشم تو بر من سبقت گیرد و غضب تو برایم حتمی شود، جانم را بگیر.
در روایات نیز به این امر اشاره شده:
عَنْ أبی عَبْدِاللهِ علیه السلام أنَّهُ قَال: مَنِ اسْتَوَی یَوْمَاهُ فَهُوَ مَغْبُونٌ... مَنْ کَانَ آخِرُ یَوْمَیْهِ شَرَّهُمَا فَهُوَ مَلْعُونٌ وَمَنْ لَمْ یَرَ الزِّیَادَةَ فِی نَفْسِهِ فَهُوَ إِلَی النُّقْصَانِ وَمَنْ کَانَ إِلَی النُّقْصَانِ فَالْمَوْتُ خَیْرٌ لَهُ مِنَ الْحَیَاةِ.((2))
امام صادق علیه السلام فرمود: هر کس دو روزش مساوی باشد، در خسران است؛ ولی اگر امروزش بدتر از دیروز او باشد، ملعون (و از رحمت خدا دور) خواهد بود و کسی که احساس زیاد شدن (معرفت به خدا، ایمان، کمالات و صفات خوب اخلاقی) در خود نکند، در نقصان است و کسی که روز به روز در حال نقصان باشد (و هیچ گونه تکاملی نداشته باشد) مردن او برایش بهتر از زنده بودن است.
در رابطه با کراهت انسان از مرگ، در حدیثی نقل شده است: «مردی نزد
عمر خلیفه دوّم آمد، و گفت: من فتنه را دوست دارم! و از حق بیزارم! و به چیزی گواهی میدهم که هرگز ندیدهام! عمر عصبانی و ناراحت شد؛ او را به زندان افکند. این سخن به گوش علی علیه السلام رسید.
آن حضرت فرمود: ای عمر! زندان کردن این مرد ظلم است و تو مرتکب ستم شدی. عمر گفت: چرا؟ فرمود: تو حرف آن مرد را نفهمیدی؛ زیرا او مال و فرزند خود را دوست میدارد که خدا در یکی از آیات قرآن از آن تعبیر به «فتنه» کرده است: {إنَّما أَمْوالُکُمْ وَ اوّلادُکُمْ فِتْنَةٌ}((1)) او از مرگ بیزار است و در قرآن از آن تعبیر به «حق» شده {وَجاءَتْ سَکْرَةُ الْمَوْتِ بِالْحَقِّ}((2)) اما اینکه او گفته است، به چیزی گواهی میدهم که هرگز او را ندیدهام، یعنی او شهادت به یکتایی خداوندی میدهد که هرگز او را ندیده است. در اینجا عمر گفت: «لو لا علی لهلک عمر» اگر علی علیه السلام نبود، عمر هلاک میشد. سپس دستور داد آن مرد را آزاد کنند.
در اینجا یک سؤال مهم در ذهن خطور میکند و آن اینکه: چرا حاضران اطراف محتضر، صدای ملائکه و صحبت محتضر را نمیشنوند. چرا زدن ملائکه را نمیبینند و صدای آن را احساس نمیکنند؟
جواب: در موضوع نشنیدن صدای ملائکه اشکالی وجود ندارد؛ زیرا
ساختمان فیزیکی گوشهای ما محدود است و قابلیت شنیدن هر صدایی را ندارد؛ بلکه گوش ما تنها استعداد شنیدن پارهای از صداها را دارد که تعداد نوسانات امواج آن از حدّ معینی کمتر و بیشتر نباشد. در علم تجربی ثابت شده است محدوده شنوایی انسان در محدوده طول موجهای صوتی با بسامد20 تا 20000 هرتز است و صوتهایی با بسامد کمتر از 20 هرتز که فروصوت میگویند و بیشتر از 20000 هرتز که فراصوت گفته میشود، در هر دو صورت برای انسان قابل شنیدن نیست. همچنین است قوه بینایی ما که فقط ارتعاشات اثری را که حدّ معین داشته باشد، میبیند.
از این رو، وقتی که جبرئیل، وحی را برپیامبر بزرگوار اسلام صلی الله علیه و آله وسلم نازل میکرد، صحابه دور آن حضرت نشسته بودند امّا جبرئیل را نمیدیدند و صدای آن را نمیشنیدند.((1)) ولی پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله وسلم هم جبرئیل را میدید و هم صدای او را میشنید و با او گفتگو میکرد. همینطور مردم نمیتوانند صدای ملائکه را بشنوند.
اشکال عمده، نشنیدن صدای محتضر و ندیدن کتک خوردن او است. بر این اشکال دو جواب میتوان ارائه کرد:
1) اگر گفته نشود قرائت آیات قرآن و سایر اموری که وحی میشده است در روح آن حضرت صلی الله علیه و آله وسلم القا میشده است.
برای ایمان به آن، علم تفصیلی لازم نیست؛ مانند بسیاری دیگر از حقایق عالم (مثل لوح محفوظ، عرش و کرسی و...) که بدون علم تفصیلی به آنها، به وجودشان ایمان داریم.
در این باره ابو بصیر روایتی از امام صادق علیه السلام نقل میکند که مؤیّد این ادّعا خواهد بود:
إِذَا حِیلَ بَیْنَهُ وَبَیْنَ الْکَلامِ أتَاهُ رَسُولُ اللهِ صلی الله علیه و آله وسلم وَمَنْ شَاءَ اللهُ فَجَلَسَ رَسُولُ اللهِ صلی الله علیه و آله وسلم عَنْ یَمِینِهِ وَالآخَرُ عَنْ یَسَارِهِ فَیَقُولُ لَهُ رَسُولُ اللهِ صلی الله علیه و آله وسلم : أَمَّا مَا کُنْتَ تَرْجُو فَهُوَ ذَا أَمَامَکَ وَأَمَّا مَا کُنْتَ تَخَافُ مِنْهُ فَقَدْ أَمِنْتَ مِنْهُ ثُمَّ یُفْتَحُ لَهُ بَابٌ إِلَی الْجَنَّةِ. فَیَقُولُ: هَذَا مَنْزِلُکَ مِنَ الْجَنَّةِ فَإِنْ شِئْتَ رَدَدْنَاکَ إِلَی الدُّنْیَا وَلَکَ فِیهَا ذَهَبٌ وَفِضَّةٌ فَیَقُولُ: لا حَاجَةَ لِی فی الدُّنْیَا فَعِنْدَ ذَلِکَ یَبْیَضُّ لَوْنُهُ وَیَرْشَحُ جَبِینُهُ وَتَقَلَّصُ شَفَتَاهُ وَتَنْتَشِرُ مَنْخِرَاهُ وَتَدْمَعُ عَیْنُهُ الْیُسْرَی فَأَیَّ هَذِهِ الْعَلَامَاتِ رَأَیْتَ فَاکْتَفِ بِهَا
فَإِذَا خَرَجَتِ النَّفْسُ مِنَ الْجَسَدِ فَیُعْرَضُ عَلَیْهَا کَمَا عُرِضَ عَلَیْهِ وَهِیَ فی الْجَسَدِ فَتَخْتَارُ الآخِرَةَ.((1))
هنگامی که بین مؤمن و بین قدرتِ بر گفتن، حائل شود (یعنی زبان محتضر از سخن گفتن باز ماند.) رسول خدا و کسی که خدا بخواهد،((2)) نزد او میآیند. رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم در طرف راست و آن
دیگری در طرف چپ او مینشیند، رسول خدا به او میگوید: چیزی را که امید میداشتی اینک به پیش روی تو است (دیدار پیامبر و علی) و امّا آنچه را از آن میترسیدی (کیفر) از آن ایمن هستی. سپس دری از بهشت برایش باز میشود. رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم میفرماید: این منزل تو در بهشت است (بهشت برزخی) و اگر بخواهی تو را به دنیا برمیگردانیم که در آنجا طلا و نقره است، محتضر در این هنگام میگوید: مرا نیازی به دنیا نیست. در آن وقت رنگش سفید میگردد، پیشانیش عرق میکند، لبهایش بسته و بالا میرود، دو سوراخ دماغش باز میشود و اشک در چشم چپش پیدا میشود. هر کدام از این علامات را دیدی کفایت کن (و بدان آنها در کنارش حاضر شدهاند.) وقتی که نفس او از جسد خارج شد، دوباره آنچه که قبل از آن به او عرضه شده بود، بر او عرضه میشود و او آخرت را اختیار میکند.
البتّه مرحوم علاّمه طباطبایی در ذیل این آیه نظر دیگری فرموده است که مراد از زدن ملائکه به صورت و پشت محتضر، کنایه از تسلّط و احاطه ملائکه و خوار و ذلیل کردن کفّار است. والله العالم.
به هر حال اینکه در لحظه مرگ و آخر عمر، چه انقلاب عجیب و تحوّل بیسابقه برای انسان روی میدهد، هیچ کس نمیداند؛ چون کسی ازاین راه برنگشته و هیچ قضیّهای را بازگو نکرده است که احساس خود را در آن لحظه خاص که مشاهده کرده، برای دیگران بیان کند.
ممکن است این سؤال مطرح شود کسانی بودهاند که از عالم برزخ برگشتهاند و هیچ اطّلاعی از شادی و نعمت یا رنج و عذاب برزخ و هم چنین حالات و سکرات موت بیان نکردهاند. مانند برگشت عزیر پیامبر، فرزندان حضرت ایّوب، موسی و هفتاد نفر و کشته بنی اسرائیل و زنده شدن هزاران نفر((1)) که در کتابهای تفاسیر ثابت شده است.
پاسخ: گرچه جواب این سؤال را در کتاب «رجعت، در عصر ظهور» بیان کردیم اما، به لحاظ اهمّیت مطلب، دوباره آن را یادآور میشویم:
اوّلاً: شاید آنهایی که از عالم مجرّد به این عالم مادّه برگشتهاند، آنچه که در آنجا مشاهده کردهاند با بدن مثالی بوده است.
وقتی روح مجرّد از بدن مثالی به بدن مادّی و ملکی انتقال یافت، نمیتواند هر آنچه را در عالم تجرّد دیدهاند و احساس کردهاند، به عالم مادّی گزارش و شرح دهند؛ چون شرایط این دو عالم با هم متفاوت است. مثلاً اگر دوقلویی را فرض کنیم که یکی از آنها پس از تولّد، مجدداً به رحم مادر در کنار برادرش بازگردد و بخواهد آنچه را در لحظه تولّد و پس از ورود به این جهان پهناور بیرون از رحم مشاهده کرده است و حوادث تلخ و شیرین گذرانده را برای برادرش توضیح دهد، آیا توانایی بر این کار پیدا میکند؟ هرگز.
همچنین جنینی که در پشت پردههای سیاه و تاریک رحم زندگی میکند، کجا میتواند فضای روشن و گستره جهان را درک نماید؟ او گمان دارد هر چه هست همین عالم رحم مادر است و بس؛ انسانی که در محدوده عالم مادّه زندگی میکند، نمیتواند عالم پس از مرگ را دریافت نماید. زیرا از یک سو پردههای
1) به ترتیب؛ بقره/259، انبیاء/84، اعراف/ 155، بقره/ 72و73، بقره/243.
سیاه و ضخیم محسوسات جلو دید او را گرفته و از طرف دیگر اُنس و حرص به زندگی مادّی عقل وی را از ادراک ابدیّت بازداشته است. به گفته مولانا:
گر جنین را کس بگفتی در رحم
هست بیرون عالمی بس منتظم
یک زمین خرمی با عرض و طول
کوهها و بحرها و دشتها
آسمان بس بلند و پر ضیا
در صفت ناید عجایبهای
آن خون خوری در چار میخ
تنگنا کاین جهان چاهی است بس تاریک و تنگ
همچنانکه آن جنین را طعم خون
از حدیث این جهان محجوب
کرد بر تو هم طعم خوشی این
جهان طعم ذوق این حیات پر
غرور پس طمع کورت کند نیکو
بدان اندر او صد نعمت و چندین اکول
بوستانها، باغها و کشتها
آفتاب و ماهتاب و صد سها
تو در این ظلمت چهای در
امتحان در میان حبس انجاس و عنا
هست بیرون عالمی بیبو و
رنگ کان غذای اوست در اوطان
دون خون تن را بر دلش محبوب
کرد شد حجاب آن خوشی جاودان
از حیات راستینت کرده
دور بر تو پوشاند یقین را بی
گمان بنابراین کسانی که رجعت کردهاند، ممکن است حکمت خداوند سبحان این باشد که انسانها در عالم دنیا بسیاری از مسائل عالم دیگر را از یاد ببرند و اصلاً توان بیان مشاهدات خود را که در عالم مجرّد دیدهاند در این عالم مادّی نداشته باشند؛چون هیچ مانع عقلی وجود ندارد که مشاهدات و حالات آن دوره را خداوند جهت مصالحی در سلّولهای مغزی ما (قسمت حافظه) قرار نداده باشد. داستان مردن و زنده شدن عزیر که با تردید گفت: یک روز یا قسمتی از یک روز؛ ولی به او خطاب شد: یکصد سال در این جا ماندهای؛ گواهی بر این مدّعا خواهد بود که خداوند خاطرات آن دوره را در زندگی دنیا که موقع تکلیف و ظرف تکامل است، از ارواح سلب کرده باشد. ما حتّی بسیاری از خوابهای خود را در بیداری فراموش میکنیم.
خلاصه حیات مادّی دنیوی حجاب و مانعی است بین عالم ماده و عالم مجرد و مثال. به عبارت دیگر، کسانی که در عالم دنیا زندگی میکنند وجودشان محدود به عالم ماده است و نمیتوانند از افق عالم ماده پا فراتر نهند؛ پس قدرت درک نشئة دیگر در این نشئة مادّی غیر ممکن خواهد بود.
البتّه این مسأله مشابه و نظیر دارد که همان داستان معروف و مشهور «عالم ذر» و«پیمان الست» است که همه فرزندان بنیآدم تا پایان این دنیا، در عالم ذر مورد خطاب و سؤال الاهی قرار گرفتند و به قدرت الاهی در آن زمان به ربوبیت خدا اعتراف و اقرار کردند؛ ولی بعد از آنکه وضع وجودی ما از حالت ذری به حالت جسم فیزیکی تغییر یافت و در محیط این دنیا قرار گرفت، آن را فراموش کرده، و هیچ کس، آن موقف را به یاد نمیآورد:
{وَإِذْ أَخَذَ رَبُّکَ مِن بَنیِ ءَادَمَ مِن ظُهُورِهِمْ ذُرِّیَّتَهُمْ وَأَشْهَدَهُمْ عَلیَ أَنفُسِهِمْ أَلَسْتُ بِرَبِّکُمْ قَالُواْ بَلیَ شَهِدْنَا أَن تَقُولُواْ یَوْمَ الْقِیَامَةِ إِنَّا کُنَّا عَنْ هَذَا غَافِلِینَ}.((1))
و (به یاد آور) زمانی که پروردگارت، از پشت بنی آدم، فرزندان و ذرّیّه آنان را بر گرفت و آنان را گواه بر خودشان ساخت (وفرمود:) آیا من پروردگار شما نیستم؟ گفتند: بله، ما گواهی دادیم (که تو پروردگار مایی، این اقرار گرفتن از ذریه آدم برای آن بود) تا در روز قیامت نگویید: ما از این، غافل بودیم.
1) اعراف/172. برای اطلاع بیشتر از نظرات مختلف، ر.ک: اصول الکافی، ج6؛ بحار الانوار، ج57، و تفاسیر: پیام قرآن، منشور جاوید و تفسیر اطیب البیان.
از مضمون این آیه شریفه دو مطلب استفاده میشود: یکی تقدّم خلق ارواح بر ابدان دنیوی، دوّم وجود یک عالم دیگر به نام عالم ذر.
محدثان و مفسران در این زمینه روایات زیادی را مطرح کردهاند که به طور خلاصه، به برخی از آنها اشاره میکنیم.
خْرَجَ مِنْ ظَهْرِ آدَمَ ذُرِّیَّتَهُ إِلَی یَوْمِ الْقِیَامَةِ فَخَرَجُوا کَالذَّرِّ فَعَرَّفَهُمْ وَأَرَاهُمْ صُنْعَهُ وَلَوْ لا ذَلِکَ لَمْ یَعْرِفْ أَحَدٌ
رَبَّه.((1))
همچنین در علل الشرایع روایت دیگری به سند موثق نقل میکند که آن حضرت در جواب سؤال از آیه مذکور فرمود:
ثَبَتَتِ الْمَعْرِفَةُ وَنَسُوا الْموقت (الموقف) وَسَیَذْکُرُونَهُ یَوْماً وَلَوْ لاذَلِکَ لَمْ یَدْرِ أَحَدٌ مَنْ خَالِقُهُ وَلا مَنْ رَازِقُهُ.((2))
خلاصه معنای این دو روایت این است:
(خداوند، تمام ذریه حضرت آدم را تا قیامت، مانند ذراتی بیرون آورد و به آنان صنع و خلقت خود را نشان داد) و به آنان معرفت داد و این معرفت خدا به صورت امری فطری در نهاد آنان باقی و ثابت ماند؛ ولی اصل آن موقف و واقعهی نورانی را که در آن به ربوبیت خدا اعتراف کردهاند فراموش کردند و اگر
این تعریف و آشنایی نمیبود، کسی پروردگار و آفریدگار و روزیرسان خودرا در این دنیا نمیشناخت.
بَعَثَ اللهُ مَلَکاً فَزَجَرَهُ زَجْرَةً فَیَخْرُجُ وَقَدْ نَسِی الْمِیثَاقَ... .((1))
خداوند فرشتهای فرستد که او را نهیبی زند و وی پیمان را فراموش کرده، بیرون آید... .
... فَإِذَا دَنَا وِلَادَتُهُ أَتَاهُ مَلَکٌ یُسَمَّی الزَّاجِر... وَقَعَ إِلَی الأَرْضِ بَاکِیاً مِنْ زَجْرَةِ الزَّاجِرِ وَنَسِی الْمِیثَاق.((2))
چون زمان تولّدش نزدیک شود، فرشتهای به نام زاجر به نزدش آید،... به زمین افتد در حالی که از نهیب آن فرشته گریان است و پیمان را فراموش کرده.
حَتَّی إِذَا دَنَا خُرُوجُهُ بَعَثَ اللهُ عَزَّ وَجَلَّ إِلَیْهِ مَلَکاً فَزَجَرَهُ زَجْرَةً فَیَخْرُجُ وَیَنْسَی الْمِیثَاقَ.((3))
زمانی که بیرون شدنش نزدیک شود، خدای عزّوجل فرشتهای به نزد او فرستد و نهیبی به او زند؛ پس بیرون میآید، در حالی که پیمان را فراموش کرده است.
این سه حدیث آخر؛ دلالت دارند که تا موقع ولادت، روح، آن واقعه را به یاد داشته و در موقع ولادت، خداوند واقعه پیمان را از یاد انسان میبرد. در این جا ممکن است یک سؤال دیگر در ذهن بیاید که: پس فایده این پیمان در زندگی دنیا، که دارِ تکلیف است و به یاد کسی نمانده است، چیست؟ جواب این سؤال نیاز به بررسی مفصّلی در بحث عالم ذر دارد که بعداً در این باره صحبت خواهیم نمود، ولی به طور خلاصه میتوان گفت:
فطرت توحیدی و خدا باوری و علاقه حقجویی در روح و نهاد انسان، به صورت یک حقیقت ناخودآگاه، اثر همان «پیمان الست» در عالم ذر است. به بیان روشنتر، میثاق و پیمان آن روز، اثرش همان فطرتی است که گرایش دل به سوی اوست که ما از آن، به معرفت فطری یاد میکنیم و معنای «أن تَقُولُواْ یَوْمَ الْقِیَامَةِ إِنَّا کُنَّا عَنْ هَذَا غَافِلِین» میثاق فطرت و خدا جویی، برای اتمام حجّت است. ادّعای جهل و غفلت از ربوبیت خداوند، روز قیامت، پذیرفته نیست؛
در ادامه آیه مبارکه، دلیل گرفتن پیمان چنین بیان شده است:
{أَوْ تَقُولُواْ إِنّما أشْرَکَ ءَابَاؤُنَا مِن قَبْلُ وَکُنَّا ذُرِّیَّةً مِّن بَعْدِهِمْ أفَتُهْلِکُنَا بِمَا فَعَلَ الْمُبْطِلُون}.
یا نگویید: پدرانمان پیش از ما مشرک بودند، و ما فرزندانی پس از آنان بودیم [و راهی جز تقلید از آنان نداشتیم] آیا ما را به خاطر آنچه باطلگرایان انجام دادند، هلاک میکنی؟
از این رو، خداوند در قیامت میتواند بر مشرکان و کفّار احتجاج کرده و عذر و غفلت خود آنها و یا مشرک بودن پدرانشان را نپذیرد. لذا میتوان گفت: معرفت فطری، مهمترین و عالیترین فایده برای انسان است.
در این باره در ذیل آیه مبارکه روایتی است از امام صادق علیه السلام که فرمود:
أخْرَجَ اللهُ مِنْ ظَهْرِ آدَمَ ذُرِّیَّتَهُ إِلَی یَوْمِ الْقِیَامَةِ فَخَرَجُوا کَالذَّرِّ فَعَرَّفَهُمْ نَفْسَهُ وَلَوْ لَا ذَلِکَ لَنْ یَعْرِفَ أَحَدٌ رَبَّهُ ثُمَّ قَالَ: أ لَسْتُ بِرَبِّکُمْ قالُوا بَلی.
خداوند از پشت آدم، فرزندان او را تا روز قیامت بیرون آورد و آنان مانند ذرات بیرون آمدند. پس خود را به آنان شناساند و اگر آن نبود، هیچ کس خداوندگار خود را نمیشناخت. پس (خداوند) فرمود: آیا من خداوندگار شما نیستم؟ گفتند: آری.
در پایان یادآوری این مطلب ضروری است که از آیه شریفه اقرار و گرفتن پیمان در عالم ذر فقط معرفت خداوند استفاده میشود، امّا روایات زیادی وجود دارد که از توحید، نبوّت و ولایت اهل بیت علیهم السلام نیز پیمان گرفته شده است، که اکثر این روایات از لحاظ سند معتبر میباشد.
ما در این جا فقط یک روایت را به عنوان نمونه میآوریم که امام باقر علیه السلام فرمودند:
إِنَّ اللهَ أخَذَ مِیثَاقَ شِیعَتِنَا بِالْوَلَایَةِ لَنَا وَهُمْ ذَرٌّ یَوْمَ أخَذَ الْمِیثَاقَ عَلَی الذَّرِّ بِالاِقْرَارِ لَهُ بِالرُّبُوبِیَّةِ وَلِمُحَمَّدٍ صلی الله علیه و آله وسلم بِالنُّبُوَّةِ وَعَرَضَ اللهُ جَلَّ وَ عَزَّ عَلَی مُحَمَّدٍ صلی الله علیه و آله وسلم أُمَّتَهُ فی الطِّینِ وَهُمْ أَظِلَّةٌ وَخَلَقَهُمْ مِنَ الطِّینَةِ الَّتِی خُلِقَ مِنْهَا آدَمُ وَخَلَقَ اللهُ أَرْوَاحَ شِیعَتِنَا قَبْلَ أَبْدَانِهِمْ بِأَلْفَیْ عَامٍ وَعَرَضَهُمْ عَلَیْهِ وَعَرَّفَهُمْ رَسُولَ اللهِ صلی الله علیه و آله وسلم وَعَرَّفَهُمْ عَلِیّاً وَنَحْنُ نَعْرِفُهُمْ فی لَحْنِ الْقَوْلِ.((1))
خدا از شیعیان ما آنگاه که در عالم ذر بودند، به ولایت ما پیمان
1) کافی، ج1، ص 437؛ بحارالانوار، ج5، ص 250؛ بصائر، ص 89.
گرفت، روزی که از همه در عالم ذر پیمان میگرفت، و نیز به ربوبیت خود و نبوّت محمّد صلی الله علیه و آله وسلم پیمان گرفت، و خدای جلّ و عز امّتش را که مانند سایهها بودند (روح بدون پیکر یا با پیکر مثالی بودند) به محمّد صلی الله علیه و آله وسلم در گل ارائه فرمود، و آنها را از گلی آفرید که آدم را از آن آفرید، و خدا ارواح شیعیان ما را دو هزار سال پیش از بدنهایشان آفرید، و ایشان را بر پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم عرضه داشت، حضرت آنها را شناخت و علی علیه السلام هم آنها را شناخت و ما آنها را از سیاق گفتار میشناسیم (یعنی از گوشه و کنار گفتارشان محبّت و ولایت آنها نسبت بما واضح میشود).
جویندگان حقیقت میتوانند به کتابهای کافی، بصائر الدرجات، محاسن برقی، تفسیر عیاشی، بحارالانوار و... مراجعه نمایند.
ثانیاً، ممکن است اصلاً اذن و اجازه بیان مشاهدات آنها برایشان داده نشده باشد؛ چنانچه امیرمؤمنان علیه السلام با مردگان قبرستان پشت دروازه کوفه بعد از مراجعت از جنگ صفّین فرمود:
وَقَالَ علیه السلام : یَا أهْلَ... الْقُبُورِ الْمُظْلِمَةِ... أمَّا الدُّورُ فَقَدْ سُکِنَتْ وَأمَّا الأَزْوَاجُ فَقَدْ نُکِحَتْ وَأمَّا الأَمْوَالُ فَقَدْ قُسِمَتْ هَذَا خَبَرُ مَا عِنْدَنَا فَمَا خَبَرُ مَا عِنْدَکُمْ ثُمَّ الْتَفَتَ إِلَی أَصْحَابِهِ فَقَالَ أَمَا وَ اللهِ لَوْ أُذِنَ لَهُمْ فی الْکَلَامِ لأَخْبَرُوکُمْ أنَّ خَیْرَ الزَّادِ التَّقْوَی.((1))
ای ساکنان... گورهای تاریک! ای خفتگان در خاک!... امّا
1) نهج البلاغه، حکمت 130.
خانههایتان، دیگران در آن سکونت گزیدند و امّا زنانتان، با دیگران ازدواج کردند و امّا اموال شما، میان دیگران تقسیم شد. این خبری است که ما داریم. حال شما چه خبر دارید؟ سپس به اصحاب خود رو کرد و فرمود: بدانید که اگر
اجازهی سخن گفتن داشتند، شما را خبر میدادند که بهترین توشه تقوا است.
جمله «لَوْ اُذِنَ لَهُمْ فی الْکَلامِ لأَخْبَرُوکُمْ؛ اگر به آنها اجازه سخن گفتن داده شود» گواه بر این است که آنها مجاز به ذکر همه چیز نیستند.
عالم ذر به عالمی گفته میشود که هر انسانی، پیش از آنکه صاحب بدن مادی دنیایی بعد از تولد شود، با هویت فردی خود در آن عالم به سر میبرده و در آن عالم از هر فرد از افراد بشر، (از حضرت آدم و تمام انسان های نسل وی تا قیامت) پیمانهای گوناگون در جهت بندگی او گرفته شده که در رأس آنها پیمان بر ربوبیت پروردگار بوده است. «ذر» در لغت به معنای مورچه بسیار ریز و نیز گرد و غبار بسیار ریز است.((1))
از آنجا که بر اساس روایات اسلامی در مرحلهای از عالم ذر، بدن بسیار ریز و ذرّهای داشته است، آن را عالم ذر نامیدهاند، بنابراین عنوان عالم ذر از باب استعمال خاص بر عام معنای وسیعتر یافته و به تمام مراحل این عالم اطلاق
شده
1) مجمع البحرین، ماده «ذرر»، 3/307؛ القاموس، ماده «ذرر» 2/34؛ کتاب العین، ماده الذر، ص175؛ الصحاح، ماده «ذرر»، 2/663؛ معجم مقاییس اللغهْ، ماده «ذرر»، 2/343؛ لسان العرب، ماده «ذرر»، 4/283. (محقق)
است. زیرا وجود انسان در عالم ذر، مراتب و مواقف گوناگونی داشته است که میتوان آن را به دو مرحلهی اصلی تقسیم کرد:
الف) در برخی مراحل نفس انسان به هیچ امر جسمانی تعلق نگرفته. یعنی پیش از آفرینش ابدان آدم تا آخرین انسانی که آفریده میشود به امر الهی، یک بار آفریده شدند و در این مرحله مسلماً نفس مجرّد و عاری از جسم و امور جسمانی بوده است که به این ساحت، «عالم ارواح» گفته میشود.
ب) و در برخی مراحل دیگر انسان دارای بدن جسمانی میشود - به نام بدن ذرّهای - که پیش از بدن مادّی آفریده شده است؛ به این ساحت، «عالم ذر» گفته میشود.
البتّه هر یک از این دو مرحله اصلی خود به مراحلی فرعیتر تقسیم میشود که در تمام این مراحل اصلی و فرعی، از انسانها پیمانهایی در مسیر اطاعت و بندگی الهی گرفته شده است. بنابراین معلوم میشود که عالم ذر به معنای عالم پیشین انسانی که در آن عالم پیمان گرفته شده است میباشد و آن عالم واحد نبوده بلکه عالمی گوناگون بوده است و از این رو بهتر است که به جای (عالم ذر) اصطلاح (عوالم ذر) به کار رود، یا بگوییم در واقع عنوان عالم ذر به منزله اسم جنس برای تمام این عوالم است.
از اینجا است که این سؤال به طور جدی مطرح میشود که بالاخره روح در هنگام خلقتش روحانیّهًْ الحدوث بوده است یا جسمانیّهْ الحدوث.
یکی از قدیمیترین بحثهای جنجالی و در عین حال پیچیده، درباره
حدوث و قدم نفوس و ارواح انسانها است. البتّه این بحث منحصر در حوزه فلسفه و یا کلام نمیشود بلکه بیشتر صاحب نظرانی که به گونهای تعلّق به شریعت دارند، اعم از محدّثین و مفسّرین، متکلّمین و فلاسفه و حتّی عرفا وارد این معرکه آراء شده و موضعی مبنی بر حدوث و یا قدم ارواح اتّخاذ نموده و نظرات مختلف و گاه متضاد ارائه نمودهاند. این خود کافی است تا اهمّیت این بحث را روشن سازد. در این زمینه مرحوم مجلسی& در بحار بیش از بیست و هشت دیدگاه را ذکر نموده است که این اقوال گوناگون خود حکایت از دشورای فهم بحث خودشناسی دارد و ما از ذکر همه آنها صرف نظر نمودیم، زیرا اکثر آنها واضح البطلان است و به طور کلّی مهمترین اقوالی را که مناسب است و بیشتر مورد توجّه میباشد،
ابتدا به دو دیدگاه تقسیم بندی کرده و به طور خلاصه یادآور میشویم:
الف) افلاطون و پیروان او نفوس را قدیم میدانند و معتقدند که ارواح انسانی، موجودات مجرد عقلی هستند که بعد از حدوث بدن، از عالم مجردات نزول کرده و هر کدام به بدن خاص خود تعلّق میگیرد.
افلاطون در رساله تیمائوس به صراحت میگوید: «روح کارش این است که ما را از سرزمین پست برهاند و به آسمان که قرارگاه موجودات هم نوع خود اوست، پیوند دهد؛ زیرا ما موجودات زمینی نیستیم. بلکه اصل و مایة ما آسمانی است و هنگام پیدایش ما روح ما از آنجا آمده و به ما پیوسته است».((1))
1) مجموعه آثار افلاطون، ترجمه محمد حسین لطفی، ج 3، ص 1794؛ تیمائوس، 90.
افلاطون و تابعین او سه دلیل بر ادعای خود ارائه کردهاند که هیچ یک از آن دلایل قابل قبول نیست و آنها در اثبات مدعاناتوان هستند. ما جهت اختصار به یک دلیل آن اشاره میکنیم.
دلیل اول ایشان این است که نمیشود نفوس انسانی حادث باشد. زیرا اگر نفوس قدیم نباشد، لازم میآید جسمانی باشد و به حدوث بدن حاصل شوند، پس در این صورت کائن میشوند. (وکلّ کائن فاسد) و حال اینکه باید بگوییم نفوس ابدی است و هر ابدی، ازلی است.((1))
در واقع افلاطون صغرا و کبرا تشکیل داده و بعد نتیجه گرفته است که روح قدیم است؛ یعنی (النفوس ابدیٌ، کلُّ ابدیٌ ازلیٌ) پس نتیجه این میشود که: النفوسُ ازلیٌ.
جواب خیلی روشن است. که صغرای قضیه (النفوس ابدیٌ) درست است. اما کبرای قضیه صحیح نیست چون لازمه هر ابدی، ازلی نخواهد بود. علاوه بر این، پیش از این گفتیم، ما معتقدیم که روح در آغازِ حدوث، مجرد ومستقل بوده؛ و مجرد، به فساد بدن فاسد نمیشود.
صدر المتألهین نیز از این استدلال جواب بسیار روشن ارائه ننموده است و میگوید: در این جا سه قضیّه است: (کل کائن فاسدٌ) و (کل ازلی ابدی) و (کل ابدی ازلی).
اما قضیة (کل کائن فاسد)، درست است و لیکن ما میگوییم: نفس که در
1) اسفار، ج 8، ص 334.
طبیعت سیر میکند کائنی است که رو به ترقی میگذارد و مجرد میشود و جنبه کائنی آن فاسد میشود و جنبه تجردی آن باقی میماند((1)) و اما قضیه (کل ازلی ابدی) این هم مبرهن است اما قضیه (کل ابدی ازلی) مبرهن نیست. بلکه ما در نفوس اثبات خواهیم کرد، با اینکه آنها ازلی نیستند، ابدی هستند.((2))
ب) اکثریت قائل به حدوث روح هستند که این گروه خود به سه دسته تقسیم میشوند:
ابن سینا حدوث بدن را شرط حدوث نفس میداند نه علّت حدوث نفس، پس نفس معلول بدن نیست بلکه معلول علّت مخصوص خود است که آن نیز
موجود غیر جسمانی است((1)). بر این اساس، حتّی اگر پس از حدوث نفس، بدن که شرط حدوث آن بود از میان برود، نفس در بقا، نیازی به بدن ندارد و مانعی برای ادامه وجود او نیست. نکته قابل توجّه اینکه محدّثینی از جمله علامه مجلسی، دیدگاه کسانی را که حدوث نفس را هم زمان با حدوث بدن میدانند مورد انتقاد قرار داده و رد میکند؛ چون این دیدگاه را مخالف با روایات زیادی که از ائمه اطهار علیهم السلام در شریعت وارد شده و دلالت بر خلق ارواح قبل از ابدان دارد میداند.((2))
البتّه این نظریه در اصل حدوث بودن نفس، با نظریه اوّل موافق است، امّا فرقش در این است که روح را حادث به حدوث جسمانی میداند نه روحانی. یعنی در واقع نفس در آغاز حدوث و تعلّق به بدن، جسمانی است ولی به تدریج با طی مراتب استکمالی و با بهرهگیری از واسطههای جسمانی (بدن و ابزارهای بدن) مسیر و مراتب کمال وجودی را پیموده به مرحله تجرّد مثالی و یا عقلی
1) همان.
2) اعلم أنّ ما تقدّم من الأخبار المعتبرة فی هذا الباب و ما أسلفناه فی أبواب بدء خلق الرّسول صلی الله علیه و آله وسلم والأئمّة علیه السلام وهی قریبة من التّواتر دلّت علی تقادم خلق الأرواح علی الأجساد و ما ذکروه من الأدلّة علی حدوث الأرواح عند خلق الأبدان مدخولة لا یمکن ردّ تلک الرّوایات لأجلها (بحارالانوار، ج 58 ص 141، الباب الثالث و الاربعون فی خلق الارواح قبل الاجساد و...).
3) فالحق أنّ النّفس الانسانیة جسمانیّة الحدوث و التّصرف روحانیّة البقاء و التّعقل؛ اسفار، ج8، ص347.
میرسد. اساساً تفاوت نفس انسانی با عقول نیز در این است که عقول هم در ذات و هم در مقام فعل مجرّد از مادّهاند و نیاز به مادّه ندارند، به خلاف نفس که هم در مقام حادث شدن و هم در مقام فعل به مادّه یعنی به بدن نیازمند است.((1))
ملاصدرا علاوه بر استدلال فلسفی به آیات قرآن نیز استدلال نموده است از جمله:
{ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً فَخَلَقْنَا الْمُضْغَةَ عِظاماً فَکَسَوْنَا الْعِظامَ لَحْماً ثُمَّ أَنْشَأْناهُ خَلْقاً آخَرَ فَتَبارَکَ اللهُ أَحْسَنُ الْخالِقین}.((2))
آن گاه آن نطفه را علقه گرداندیم، پس آن علقه را به صورت پارهگوشتی درآوردیم، پس آن پارهگوشت را استخوانهایی ساختیم و بر استخوانها گوشت پوشاندیم، سپس او را با آفرینشی دیگر پدید آوردیم پس همیشه سودمند و بابرکت است خدا که نیکوترین آفرینندگان است.
ایشان از آیه شریفه جسمانی بودن حدوث نفس و روحانی بودن بقای نفس را نتیجه میگیرد. وی معتقد است جمله {ثُمَّ
أَنْشَأْناهُ خَلْقاً آخَرَ} به نوع دیگری از «وجود» دلالت
دارد و از آیه، خلقت روح بعد از بدن دانسته میشود و همچنین تجرد بقای آن، امّا آنچه میتوان گفت اینکه: در استدلال ملاصدرا و برداشتشان از این آیه، ملاحظاتی وجود دارد که قابل توجّه خواهد بود:
الف) آیه شریفه نه دلالت بر خلقت روح بعد از بدن دارد و نه بر نفی تقدم حدوث روح قبل از بدن، بلکه از آیه مبارکه این قدر دانسته میشود که حدوث
تعلق روح به بدن پس از تکامل نسبی جنین است و آیه هیچ گونه دلالتی بر ماهیت روح و مادی و مجرد بودن آن ندارد. آیه خلقت انسان را از مرحله نطفه آغاز کرده، به عَلَقه و مُضغه و استخوان و پوشش استخوان با گوشت میرساند و پس از این مرحله که حدود چهار ماهگی جنین است، از انشاء جنین سخن میگوید.
معنای آیه چنین خواهد بود: (سپس انسانِ را در مرحله جنین ارتقای مقام دادیم و آن را ایجاد کردیم از نوع آفرینشی دیگر.)
ممکن است این سؤال مطرح شود که چه اتّفاقی افتاده است که جنین این چنین علو مرتبه پیدا کرده و آفرینش دیگری و متفاوت با مراحل قبل یافته است.
پاسخ این خواهد بود: طبق روایاتی که از طریق شیعه و سنّی نقل شده است، علّت این ارتقای مقام را دمیدن روح در جنین معرفی کردهاند.((1))
بسیاری از مفسّرین نیز «أنْشَأناهُ خَلْقاً آخَرَ» را به معنای نفخ روح در جنین تفسیر نمودهاند.((2)
التّبیان، الکشّاف زمخشری، تفسیر فخر رازی و تفسیر القمی، علی بن ابراهیم، ج 2، ص 91، ذیل آیه شریفه؛ التبیان؛ شیخ طوسی، ج 7، ص 354؛ سوره مؤمنون؛ تفسیر مجمع البیان، طبرسی، ج 7، ص 180؛ تفسیر الاصفی، فیض کاشانی، ج 2، ص 819؛ ذیل آیه شریفه؛ تفسیر نور الثقلین، شیخ حویزی، ج 3، ص541، ح56، تفسیر شبر، شرح صفحه 331 ذیل آیه شریفه، الأمثل، مکارم شیرازی، ج10 ص433 ذیل آیه شریفه؛ تفسیر الرازی، ج 21، ص 51 ذیل آیه یسئلونک عن الروح.
البته خدای تعالی در سوره سجده آیه 9 صریحاً به نفخ روح اشاره کرده و میفرماید: گلواژه آیات و بدأ خلق الانسان من طین ثم جعل نسله من سلالة من ماء مهین ثم سواه و نفخ فیه من روحه. (محقق)
)ب) ملاحظه دوم: آیه شریفه نمیگوید که نفس از جسم متولّد شده که بتوان از آن جسمانیّهْ الحدوث بودن نفس را نتیجه گرفت، بلکه چنانچه گفته شد آیه میگوید جنین ارتقای مقام پیدا کرد و «آفرینش دیگری» یافت که احادیث آن را به «نفخ روح» در جنین چهارماهه تفسیر کردهاند. بنابراین آیه مورد بحث و احادیث وارده در ذیل آن، میتوانند تمایز روح و جسم را ثابت کنند که در خلقت انسان، بدن و نفس هر دو مطرح شده است.
ج) ملاحظه دیگر این است که صدر المتألّهین در «الشّواهد الرّبوبیه» میگوید: نفس چون از بدو پیدایش بدن، صورتهای مختلفی را میپذیرد و محلّ عروض عوارض میباشد، مادّی است و زمانی مجرّد میشود که به آخرین مراحل تکامل خود رسیده باشد و فعلیّت محض گردد. این مطلب از عبارت اسفار نیز دانسته میشود.((1)) بنابراین مشکلی که در این جا خواهد بود این است که اصول نفس شناختی ملاصدرا - خصوصاً اصل نیازمندی نفس به بدن تا زمان وصول به مرتبه عقل بالفعل - برای نظریه او درباره زندگی پس از مرگ مسأله ساز میشود. یعنی ارواح کفّار و بسیاری از مؤمنین در زندگانی دنیا اصلاً مجرّد نشود، چون اکثر انسانها به مراحل تکامل نهایی نمیرسند.
سؤال جدّی آن است که پس مسأله برزخ چه میشود؟ یعنی حیات برزخی مخصوص یک عدّه خاص خواهد بود و باید اکثر مردم برزخ نداشته باشند؛ چون مرحله تکامل را طی نکردهاند که روح آنان مجرّد شود. همچنین مسأله معاد را
1) ج8، ص 376.
چگونه تفسیر و معنا کنیم. با توجّه به اینکه ملاصدرا به معاد جسمانی مثالی قائل است، نه جسمانی مادّی. اگر این دیدگاه مورد دقّت قرار گیرد، این نتیجه به دست میآید که بیشتر انسانها باید معاد نداشته باشند چون مراتب کمال خود را طی نکردهاند مگر اینکه قائل به تفصیل شده و بگوییم برخی انسانها معاد جسمانی مثالی دارند که به مرحله تکامل نهایی رسیده و بعضی معاد جسمانی مادّی دارند که در دنیا به مرحله تکامل نرسیدهاند و اگر چنانچه بپذیریم که ملاصدرا قائل به آن است، این تفصیل، دلیل میخواهد. به نظر من یکی از مشکلات این قول، همین مسأله است.
البتّه از ظواهر قرآن و روایات، تقدّم خلقت ارواح نسبت به اجساد به روشنی فهمیده میشود. ارواح قبل از ورود به عالم کنونی، عوالمی را سپری کردهاند و در این عوالم خداوند خود را به آنان معرّفی نموده و از آنان اقرار گرفته است. استعداد عالی و بی مانند انسان که موجب برتری او بر سایر حیوانات شده و زندگانی او را متحوّل گردانیده، از اثر همان زندگی ارواح قبل از ابدان دنیوی است که در آن جهان پیشین کسب نمودهاند.
البتّه در این باره برخی ده آیه را که به عوالم پیشین دلالت میکند، ذکر نمودهاند ولی ما جهت اختصار به یک آیه و چند حدیث در این مورد اکتفا میکنیم:
یکی از مهمترین آیاتی که دلالت بر تقدّم خلقت ارواح بر ابدان دارد آیه «ذر» و یا «میثاق» است که قبلاً هم ذکر شده است.
{وَإِذْ أخَذَ رَبُّکَ مِنْ بَنِی آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّیَّتَهُمْ وَأشْهَدَهُمْ عَلی أنْفُسِهِمْ ألَسْتُ بِرَبِّکُمْ؟ قالُوا: بَلی، شَهِدْنا}.((1))
و [یاد کنید] هنگامی را که پروردگارت از صلب بنیآدم نسلشان را پدید آورد، و آنان را [در ارتباط با پروردگاریش] بر خودشان گواه گرفت [و فرمود:] آیا من پروردگار شما نیستم؟ [انسانها با توجه به وابستگی وجودشان و وجود همه موجودات به پروردگاری و ربوبیّت حق] گفتند: آری، گواهی دادیم.
لفظ «اذ» اسم زمان ماضی است و کلمه «اخذ» نیز فعل ماضی است؛ این خود نشانهی تقدم عالم میثاق بر جهان کنونی است؛ که همه را خداوند جمع نمود، امّا هدف از این جمعآوری چه بود؟ ادامه آیه پاسخ این پرسش است.
پس از جمع شدن انسانها، خداوند آنها را بر خود گواه گرفت و از آنها پرسید: «ألست بربّکم» آیا من پروردگار شما نیستم؟ همه انسانها در پاسخ گفتند: «بلی شهدنا» آری گواهی دادیم.
امّا روایات: اگر در کتابهای روایی دقّت صورت گیرد، تقریباً حدود 200 روایت مرتبط با این مطلب ذکر گردیده است. مثلاً تنها مرحوم مجلسی در جلد58 بحار الأنوار با عنوان «فی الخلق الأرواح قبل الأجساد» قریب به سی حدیث
1) اعراف / 172.
آورده است و روایات زیاد دیگری در ابتدای جلد 15 با عنوان «باب بدء خلقه نبی اکرم صلی الله علیه و آله وسلم وماجری له فی المیثاق بدأ نوره وظهوره من لدن آدم علیه السلام » ذکر نموده است.
روایات دیگری هم زیر عنوان «طینة المؤمن وخروجه من الکافر وبالعکس وبعض اخبار المیثاق» در جلد 34 نقل نموده است. واضح است که نمونه این روایات در تفاسیر و کتب جوامع روایی دیگر نیز موجود خواهد بود؛ همانند اصول کافی، محاسن، بصائر الدرجات، غیبت شیخ طوسی، علل الشرایع، امالی شیخ طوسی، امالی شیخ مفید، اختصاص، تهذیب الاحکام، مصباح المتهجد، منلایحضره الفقیه، مجالس شیخ مفید، غیبت نعمانی، شرح الاخبار، قرب الاسناد، مناقب آل ابی طالب، الغارات، المسائل العکبریه، معانی الاخبار، اختیار معرفهْ الرّجال، الخرائج و الجرائح، توحید صدوق، دلائل الامامه، الاصول الستّهْ عشر، مسائل علی بن جعفر، کنز الفوائد، کامل الزّیارات، تفسیر فرات کوفی، تفسیر عیاشی، تفسیر قمی، تفسیر ابو حمزه ثمالی.
ناگفته نماند آنچه از اسامی کتب روایی معرّفی کردیم، نتیجه تتبع و تحقیق ناقص ماست و مسلّماً کتابهایی که روایات عالم ذر را نقل کردهاند به آن چه ما ذکر کردیم، محدود نمیشود.
البتّه ملاصدرا با وجود اینکه نفس را جسمانیّهْ الحدوث میداند، امّا وجود روایات متواتر در مورد تقدّم ارواح بر اجساد را مورد تأیید قرار میدهد.((1)) امّا همانند
1) قاعدة للنّفس الآدمیة کینونة سابقة علی البدن من غیر لزوم التناسخ.... و الرّوایات فی هذا الباب من طریق أصحابنا لا تحصی کثرة حتّی أنّ کینونة الأرواح قبل الأجساد کأنّها کانت من ضروریات مذهب الامامیه: العرشیه، ص239.
آیه مورد بحث، روایات را طبق نظر خود تأویل نموده و توجیه میکند.((1))
ما از مجموع این روایات علاوه بر روایاتی که قبلاً ذکر گردید، چند حدیث را به عنوان نمونه اشاره میکنیم:
إِنَّ اللهَ خَلَقَ الأَرْوَاحَ قَبْلَ الأَبْدَانِ بِأَلْفَیْ عَامٍ.
إنَّ الأَرْوَاحَ خُلِقَتْ قَبْلَ الأَبْدَانِ بِأَلْفَیْ عَام.
إِنَّ الأَرْوَاحَ جُنُودٌ مُجَنَّدَةٌ فَمَا تَعَارَفَ مِنْهَا فِی الْمِیثَاقِ ائْتَلَفَ هَاهُنَا وَمَا تَنَاکَرَ مِنْهَا فِی الْمِیثَاقِ اخْتَلَفَ هَاهُنَا وَالْمِیثَاقُ هُوَ فی هَذَا الْحَجَرُ الأَسْوَد.((2))
همانا ارواح مانند لشکرهای جمع شدهای هستند. هر دسته که در میثاق با هم آشنا شدند در دنیا با هم الفت پیدا میکنند و هر دسته که در میثاق مختلف بودند در دنیا نیز اختلاف پیدا میکنند و میثاق (گاه) همین حجر الاسود است.
این روایت با اختلافی در متن، در چند سند دیگر نیز وجود دارد که دلالت بر تقدّم خلق ارواح بر ابدان دارد.
خلاصه، اگر روایاتی که بر خلقت ارواح قبل از ابدان به طور عموم دلالت
1) و اعلم أنّ المنقول من بعض القدماء کأفلاطون القول بقدم النّفوس الانسانیّة - و یؤیّده الحدیث المشهور: «کنت نبیّاً و آدم بین الماء و الطّین» و قوله صلی الله علیه و آله وسلم : «الأرواح جنود مجنّدة فما تعارف منها ائتلف و ما تناکر منها اختلف» و لعلّه لیس المراد أنّ النّفوس البشریّة بحسب هذه التّعینات الجزئیّة کانت موجودة قبل البدن وإلّا لزم المحالات المذکورة... بل المراد أنّ لها کینونة أخری لمبادی وجودها فی عالم علم الله من الصّور المفارقة العقلیّة و هی المثل الالهیّه ...؛ اسفار، ج8، ص332.
2) بحار الأنوار، ج58، ص 131 و139.
دارد با روایاتی که در خلقت ارواح و انوار حضرت پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم و یا ارواح خمسه طیّبه و یا همه ائمّه علیهم السلام وارد شده - که بر تقدّم خلقت ارواح آن بزرگواران بر ابدان دلالت میکنند - گردآوری گردد((1)
«إِنَّ اللهَ عَزَّ وَجَلَّ خَلَقَ مُحَمَّداً وَعَلِیّاً وَالأَئِمَّةَ الأَحَدَ عَشَرَ مِنْ نُورِ عَظَمَتِهِ أَرْوَاحاً فی ضِیَاءِ نُورِهِ یَعْبُدُونَهُ قَبْلَ خَلْقِ الْخَلْقِ یُسَبِّحُونَ اللهَ عَزَّ وَجَلَّ وَیُقَدِّسُونَهُ وَهُمُ الأَئِمَّةُ الْهَادِیَةُ مِنْ آلِ مُحَمَّدٍ صَلَوَاتُ اللهِ عَلَیْهِمْ أَجْمَعِینَ». (ص 23)
)، شاید هیچ دانشمندی جرأت رد یا تأویل آنها را نداشته باشد. بنابر آنچه بیان گردید، روایات عالم ذر از اعتبار بسیار بالایی برخوردارند، که شخصیّتهای معتبر شیعه وسنّی آنها را در کتابهای روایی خود نقل کردهاند و هم چنین برخی از بزرگان گفتهاند روایات عالم ذر متواتر معنوی است که به بعضی از آنهااشاره میکنیم:والاحادیث فی ذلک کثیرة جدّاً قد تجاوزت حدّ التّواتر، تزید علی الف حدیث موجودة فی جمیع کتب الحدیث.((2))
احادیث در این باره (عالم ذر) جدّاً زیاد است و از حدّ تواتر گذشته و بیش از هزار حدیث در همه کتابهای حدیثی موجود است.
1) بعنوان نمونه دو روایت را از جلد 15 بحار الأنوار نقل میکنیم: «قَالَ اللهُ تَبَارَکَ وَتَعَالَی یَا مُحَمَّدُ إِنِّی خَلَقْتُکَ وَعَلِیّاً نُوراً یَعْنِی رُوحاً بِلَا بَدَنٍ قَبْلَ أَنْ أَخْلُقَ سَمَاوَاتِی وَأَرْضِی وَعَرْشِی وَبَحْرِی فَلَمْ تَزَلْ تُهَلِّلُنِی وَتُمَجِّدُنِی ثُمَّ جَمَعْتُ رُوحَیْکُمَا فَجَعَلْتُهُمَا وَاحِدَةً فَکَانَتْ تُمَجِّدُنِی وَتُقَدِّسُنِی وَتُهَلِّلُنِی ثُمَّ قَسَمْتُهَا ثِنْتَیْنِ وَقَسَمْتُ الثِّنْتَیْنِ ثِنْتَیْنِ فَصَارَتْ أَرْبَعَةً مُحَمَّدٌ وَاحِدٌ وَعَلِیٌّ وَاحِدٌ وَالْحَسَنُ وَالْحُسَیْنُ ثِنْتَانِ ثُمَّ خَلَقَ اللهُ فَاطِمَةَ مِنْ نُورٍ ابْتَدَأَهَا رُوحاً بِلَا بَدَنٍ ثُمَّ مَسَحَنَا بِیَمِینِهِ فَأَفْضَی نُورَهُ فِینَا». (ص 18)
2) الفصول المهمه فی اصول الائمه، ج 1، ص 425.
الی غیر ذلک من الرّوایات الکثیرة المتواترة فوق حدّ التّواتر، لا ینکرها الاّ الجاهل.((1))
غیر از این روایات، روایات فراوان متواتر و بیش از حد تواتر که جز شخص ناآگاه آن را انکار نمیکند، وجود دارند.
... هذه قصّة القضیّة ویشتمل علیها اخبار صحاح وآثار حسان.((2))
این قصّه، قضیهی عالم ذر است که روایات صحیح و حَسَن آن را بیان کردهاند.
وقد روی حدیث الذّر کما فی الرّوایة کما روی من طرق الشیعة ومن طرق أهل السنّة ایضا بطرق کثیرة فلیس من البعید أن یدعی تواتره المعنوی.((3)
به نظر میرسد این نظریه بر خلاف ظاهر آیه و محتوای روایات زیادی است که عالم میثاق را در همین دنیا و در کنار حجر الاسود دانستهاند. همچنین، اگر عالم میثاق عالم ملکوت بود، با توجه به روایات فراوانی که وجود دارد، و بسیاری از آنها در پاسخ به سؤال و ویژگیهای آن عالم مطرح شدهاند، امامان معصوم به ملکوت بودن آن عالم اشاره میکردند، در حالی که در روایات و در اقوال مفسرین چنین مطلبی وجود ندارد.
)1) المستدرک السفینهًْ البحار، ج 3، ص 432.
2) کشف الاسرار، ج 3، ص 782.
3) المیزان، ج 8، ص 329. ناگفته نماند مرحوم علامه با اعتراف به متواتر بودن روایات عالم ذر نظر دیگری را مطرح میکند که انسان دارای دو وجه است، یکی ملک و دیگری ملکوت. وجهه ملکوت مقدم بر وجههی دنیاییاش میباشد. البتّه تقدم، یک تقدم زمانی نیست؛ زیرا جدایی بین دو نشأت ملکی و ملکوتی انسان نمیباشد و تقدم ملکوت بر ملک همان تقدم (کن) (باش) و (یکون) (میباشد) خواهد بود. «إِذا أرادَ شَیْئاً أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُون». (ر.ک: المیزان، ج 8، ص321)
حدیث عالم ذر همانگونه که در این روایت آمده است، از طریق شیعه و از طرف اهل سنّت هم به طرق زیادی روایت شده است، پس بعید نیست که برای آن ادّعای تواتر معنوی شود.
علّامه امینی تفسیری بر این آیه {وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّکَ مِنْ بَنِی آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّیَّتَهُمْ} نوشته است، و با ذکر یک مقدّمه مسلّم علمی، سپس با ذکر 19 آیه و 130 حدیث که 40 مورد آن صحیح هستند، سخن از عالم ذر و اثبات
میثاق اوّل به میان آورده است.((1))
در نتیجه میتوان گفت که بر اساس آیات و احادیث، ابتدا ارواح انسانها آفریده شدهاند؛ پس از آن، طینت و بدنهای ذری آنها و سپس بدنهای ذرّی به نطفه و علقه و مضغه تبدیل شده و در چهار ماهگی روحی که قبلاً آفریده شده در آن دمیده میشود و نام انسان بر جنینِ موجود اطلاق میگردد. در این جهان تنها روح و بدن با هم همراه میشوند و تغییر و رشد مییابند.
1) الذریعه، ج 4، ص 323 به نقل از کتاب «شهداء الفضیلهْ». البتّه ما به این مطلب در کتاب «شهداء الفضیلهْ» دست نیافتیم. بعد از بررسی زیاد متوجه شدم که علامه کتابی دارد به نام «المیثاق الاول» که خطی بوده و هنوز چاپ نشده، و این مطلب در واقع از آن کتاب نقل گردیده است.
البتّه وجود عالم ذر پیش از مقطع کنونی انسان، هیچ امتناعی ندارد و اثبات آن از اثبات رجعت در عصر ظهور، معاد روز رستاخیز و برخی از مسائل دیگر، نظیر اعادة معدوم وشبهة آکل و مأکول دشوارتر نیست.
در پایان این نکته قابل توجّه است که بحث از حدوث و قدم نفس صبغة عقلی و فلسفی به خود گرفته است و میدانیم که توان عقل محدود به برخی از حوزهها است و در همه زمینهها توانایی اظهار نظر ندارد و این بحث فراتر از تیررس عقل است؛ از این رو باید با استمداد از علوم بیعیب و نقص وحی الهی که از طریق پیامبر و اهل بیت طاهرینش علیهم السلام رسیده است، این مسأله را حلّ و فصل کرد؛ زیرا آن بزرگواران هستند که هم افقهای تازهای از معارف الهی را روشن میسازند و هم زوایای تاریکی را که عقل از درک آن عاجز بود، تبیین مینمایند. مولوی نیز در این باره چنین سروده است:
«پای استدلالیان چوبین بوَد
پای چوبین سخت بی تمکین بوَد»
بر همین اساس بوعلی سینا در بحث معاد جسمانی، آموزههای فلسفی خود را کنار گذاشته و آموزههای دینی را مورد پذیرش قرار میدهد که در بحث معاد جسمانی صحبت خواهیم نمود.
اوّلین مرحلهای که بعد از مرگ برای انسان شکل میگیرد، این است که به محض گذاشته شدن در قبر، توسّط ملائکه مورد سؤال قرار میگیرد. قضیّه سؤال قبر از دیر زمان مورد بحث و گفت و گوی متکلّمان و دانشمندان اسلامی قرار گرفته است. وقتی انسان میمیرد و روحش از کالبد مادّی خارج میشود، در شب اوّل قبر، مورد سؤال و بازپرسی مرزبانان الاهی قرار میگیرد. بدون هیچ شک و تردیدی همه اهل اسلام - اعم از شیعه و اهل سنّت - به آن عقیده دارند.
این حقیقت را از آیات و روایات فراوانی میتوان استفاده کرد که این بازپرسی، در زبان روایات به «سؤال قبر» معروف است.
سؤال و فشار قبر بسیار سنگین و شکننده است. چون روبه رو شدن با فرشتگان مأمور قبر و برزخ، بسیار دشوار، پر ماجرا و پر مصیبت است؛ از این رو قرآن از آن به (الطّامهْ الکبری) یعنی رخداد پر ماجرا و سنگین یاد کرده است: {فاذا جائت الطامة الکبری}((1)) به نقل امام صادق علیه السلام پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم فرمود:
1) نازعات/34.
وقتی مرا به آسمان بردند فرشتهای را دیدم که در دست او لوحی از نور بود و به جانب راست و چپ توجّه نداشت و به آن مینگریست، در حالی که اندوهناک بود. گفتم: ای جبرئیل این کیست؟ عرض کرد فرشته مرگ و کار او گرفتن جانهاست.... در این هنگام پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم فرمود: ای جبرئیل مرگ بس رخداد سنگینی است. جبرئیل عرض کرد: پس از مرگ، قضیه سنگینتر و بزرگتر خواهد بود که آن سؤال و فشار قبر است.
قَالَ رَسُولُ اللهِ: کَفَی بِالْمَوْتِ طَامَّةً یَا جَبْرَئِیلُ. فَقَالَ جَبْرَئِیلُ: مَا بَعْدَ الْمَوْتِ أطَمُّ و أعْظَمُ مِنَ الْمَوْتِ.((1))
همچنین در رابطه با این معنا، امام سجّاد علیه السلام در تعلیمات عالیه خود در دعا فرمود:
أبْکِی لِسُؤَالِ مُنْکَرٍ وَ نَکِیرٍ إِیَّایَ.((2))
گریه میکنم از پرسشهای پی در پی و بازخواستهای منکر و نکیر.
اکنون که به نوعی با واقعیت سؤال در قبر آشنا شدیم، به طور فشرده آراء محدّثان و متکلّمان اسلامی را در این مورد یادآور میشویم. مرحوم صدوق میگوید:
اعتقادنا فی المسألة فی القبر أنّها حقّ لا بدّ منها فمن أجاب بالصّواب فاز بروح وریحان فی قبره بجنّةٍ نعیم فی الآخرة ومن لم یأت بالصّواب فله
نزل من حمیم فی قبره وتصلیة جحیم فی الآخرة.((1))عقیده ما درباره سؤال در قبر این است که آن حق بوده و چارهای جز این نیست. پس کسی که به خوبی پاسخگو باشد، و به درستی جواب دهد، در قبرش به روح و ریحان و در آخرت به بهشت ونعمتها دست یافته است و کسی که به درستی آنها را جواب ندهد، در قبرش با حمیم (آب جوشان مخصوص) پذیرایی میشود؛ و در آخرت، داخل جهنّم خواهد شد.
دانشمند و محقّق بزرگ جهان اسلام، مرحوم مفید نیز در این باره میگوید:
حقّ لا یشکّ فیه أحد من المؤمنین.((2))
(سؤال در قبر) حق است، هیچ مؤمنی درباره آن شک به خود راه نداده است.
و در کلامی دیگر ادّعای اجماع کرده و میگوید:
... إنّ ذلک صحیح وعلیه إجماع الشّیعه واصحاب الحدیث... .((3))
(سؤال در قبر) صحیح است و اجماع شیعه و اصحاب حدیث حاکی از آن است.
احمد بن حنبل از علمای بزرگ اهل سنّت در رساله خود که عقائد اهل حدیث را در آن نوشته است، میگوید:
ایمان به عذاب قبر حق است و در آن از ایمان و اسلام و از
پروردگار و از پیامبرشان سؤال میکنند و مسأله دو فرشته به نام «منکر و نکیر» نیز حق است.((1))
ابو الحسن اشعری میگوید:
ونؤمن بعذاب القبر ونکیر ومنکر ومسائلتهما المدفونین بقبورهم.
... ما به عذاب قبر و منکر و نکیر و سؤال آنان از مردگان در قبور ایمان داریم.((2))
قاضی عبدالجبّار از سران معتزله میگوید:
در میان امّت، شکی در عذاب قبر نیست، فقط یک نفر از ما به نام «ضرار بن عمرو» به انکار آن برخاسته است ولی او پس از مدّتی از گروه ما جدا شد و به گروه «جبریّه» پیوست و اگر «ابن راوندی» چنین نسبتی را به ما داده است، روی همین اساس است.((3))
در صحیح بخاری و صحیح مسلم و سنن ترمذی و سنن نسایی و مسند احمدبن حنبل نقل شده: «رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم فرمودند: چون میّت در قبر گذاشته شود، دو نفر مَلک سیاه چهره و سبز چشم پیش او میآیند نام یکی منکر و نام دیگری نکیر است، به میّت میگویند: چه میگفتی درباره این مرد (رسولخدا صلی الله علیه و آله وسلم )؟
او همانطوری که در دنیا معتقد بود، میگوید:
أشهد أن لا إله إلّا الله وأنّ محمّداً عبده و رسوله.
شهادت به یگانگی خداوند میدهم و محمّد بنده خدا و رسول اوست.
آن دو ملک میگویند: ما میدانستیم که تو چنین عقیده داری. آنگاه قبرش هفتاد ذراع در هفتاد ذراع وسعت پیدا میکند و پر از نور میشود.
بعد به او گفته میشود: بخواب. میگوید: بروم اهل خود را خبر کنم. میگویند: بخواب مانند خوابیدن عروسی که او را جز محبوبترین اهلش پیدا نمیکند او تا روز محشر در چنین حالی خواهد بود».((1))
البتّه ناگفته پیداست چنانچه اشاره شد، این عقیده برخاسته از روایاتی است که در حدّ تواتر رسیده است و همگی صراحت دارند که از مردگان سؤال میشود.
مرحوم مجلسی از شارح المقاصد نقل کرده است:
إتّفق الاسلامیون علی حقیقة سؤال منکر ونکیر فی القبر وعذاب الکفّار وبعض العصاة فیه.((2))
اهل اسلام اتّفاق دارند بر حقیقت سؤال منکر و نکیر در قبر و اینکه کفّار و بعضی از گناهکاران در آن در عذاب خواهند بود.
1) سنن الترمذی، 2/267/1077، ابواب الجنائز، باب ما جاء فی عذاب القبر؛ کتاب السنهًْ، عمر بن ابی عاصم، ص 402 ح 864، باب فی القبر وعذاب القبر و در کتب دیگر با عبارات دیگر نیز به سؤال از میت اشاره شده است: مسند احمد، 3/126، مسند أنس بن مالک؛ صحیح مسلم، 8/162، کتاب الجنهْ وصفهْ نعیمها واهلها، باب عرض مقعد المیت من الجنهْ او النار. (محقق)
2) بحار الانوار، ج 6، ص 274.
درباره منکرین سؤال در قبر یک روایت از امام صادق علیه السلام ذکر میکنیم.
مَنْ أنْکَرَ ثَلاثَةَ أشْیَاءَ فَلَیْسَ مِنْ شِیعَتِنَا الْمِعْرَاجَ وَالْمُسَاءَلَةَ فی الْقَبْرِ وَالشَّفَاعَةَ.((1))
هر کسی سه چیز را انکار کند، از شیعیان ما نیست: معراج رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم ، سؤال قبر و شفاعت.
اشاره شد که میّت بعد از گذاشته شدن در قبر مورد بازپرسی مرزبانان الاهی قرار میگیرد. ممکن است این سؤال مطرح شود که در قبر پرسش کننده کیست؟
پاسخ: از اکثر روایات استفاده میشود که پرسشگران در قبر (برزخ)، دو فرشته الاهی به نام نکیر و منکر هستند و آن دو از همه افراد اعمّ از مؤمن و کافر سؤال خواهند کرد. در این زمینه چند روایت را به طور نمونه میآوریم:
یَا ابْنَ آدَمَ إِنَّ أجَلَکَ أسْرَعُ شَیْءٍ إِلَیْک...صِرْتَ إِلَی قَبْرِکَ وَحِیداً فَرَدَّ إِلَیْکَ فِیهِ رُوحَکَ وَ اقْتَحَمَ عَلَیْکَ فِیهِ مَلَکَانِ نَاکِرٌ وَنَکِیرٌ لِمُسَاءَلَتِکَ وَشَدِیدِ امْتِحَانِکَ.((2))
فرزند آدم! همانا اجل تو با بیشترین سرعت به سمت تو روان است... و تو به منزلی تنها خواهی رفت؛ پس روحت به تو بازگشته و فرشتگان (مأمور پرسش، یعنی) منکر و نکیر جهت پرسش و امتحانی سخت ناگهان بر تو وارد میشوند... .
وَلَکِنْ أعِدَّ لِمُنْکَرٍ وَنَکِیرٍ إِذَا أتَیَاکَ فی الْقَبْرِ فَسَأَلَاک... .((1))
لکن آماده کن خود را برای منکر و نکیر هنگامی که در قبر به سوی تو بیایند و از تو سؤال کنند... .
فَإِذَا اُدْخِلَ قَبْرَهُ اَتَاهُ مُنْکَرٌ وَنَکِیر.((2))
وقتی که میّت را در قبر بگذارند، دوملک منکر و نکیر داخل قبر میشوند.
فَإِذَا أُدْخِلَ قَبْرَهُ أتَاهُ مَلَکَانِ.((3))
أنَّ لِلَّهِ تَعَالَی مَلَکَیْنِ یُقَالُ لَهُمَا نَاکِرٌ وَنَکِیرٌ یَنْزِلانِ عَلَی الْمَیِّتِ فَیَسْأَلَانِهِ.((4))
از برای خداوند متعال دو مَلک است به اسم ناکر و منکر که بر میّت نازل و از او سؤال میکنند.
إِذَا وُضِعَ الرَّجُلُ فی قَبْرِهِ أتَاهُ مَلَکَانِ مَلَکٌ عَنْ یَمِینِهِ وَمَلَکٌ عَنْ یَسَارِهِ.((1))
هنگامیکه میّت را در قبر میگذارند، دو ملک میآید. یکی در طرف راست و دیگری در طرف چپ قرار میگیرد.
این روایت چگونگی قرار گرفتن آنها را نیز بیان میکند.
مرحوم مفید& میگوید:
إن اسمی الملکین الذین ینزلان علی المؤمن «مبشر» و«بشیر» وقیل إنه إنما سمی ملکا الکافر «ناکرا» و«نکیرا» لأنه ینکر الحق وینکر ما یأتیانه به ویکرهه وسمی ملکا المؤمن «مبشرا وبشیرا» لأنهما یبشرانه من الله تعالی بالرضا والثواب المقیم.((2))
نام دو فرشتهای که شب اوّل قبر بر مؤمن وارد میگردند «مبشّر» و «بشیر»و نام دو فرشتهای که بر تبهکاران وارد میشوند «ناکر» و «نکیر» است. و دو فرشته اخیر، او را به نقمت و عذاب وعده میدهند، زیرا او در دنیا منکر فرمان خدا بود و دو فرشته اوّل، میّت را به نعمت، بشارت و نوید میدهند.
در بخش گذشته دانسته شد از جمله اموری که در برزخ تحقّق پیدا میکند، سؤال از تازه واردان به آن عالم است. اکنون این مسأله مطرح است که در قبر از چه چیزهایی میپرسند؟
مرحوم مفید& در این باره میگوید:
جاءت الآثار الصّحیحة عن النّبی صلی الله علیه و آله وسلم أنّ الملائکة تنزل علی المقبورین فتسألهم عن أدیانهم.((1))
روایت صحیح از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم بیانگر آن هستند که ملائکه بر مردگان درقبر وارد گشته، از دین آنها سؤال میکنند.
ایشان در کتاب اوائل المقالات تحت عنوان نزول دو ملک بر اصحاب قبور و سؤال از اعتقاد میگوید:
این مطلب صحیح است. شیعه و اصحاب حدیث بر آن اتّفاق دارند. خلاصهاش آن است که: خدا به کسی که بخواهد در قبر نعمت بدهد، دو نفر ملک میفرستد به نام مبشّر و بشیر، از او از پروردگارش (جلّت عظمته) و از پیامبرش و از امامش، سؤال میکنند. به آنها جواب حق میدهد، روی اعتقادی که با آن از دنیا خارج شده است.
غرض از این سؤال آن است که اهل نعمت بودنش در برزخ معلوم شود و خدای جلّ جلاله بر آنکه میخواهد او را در قبر عذابش
1) تصحیح اعتقادات الامامیه، ص 99.
کند، دو نفر ملک میفرستد که اسم آنها ناکر و نکیر است و آن دو را مأمور به عذاب او میکند، غرض از این سؤال، ظاهرنمودن دلیل عذاب است که از لکنت زبان و عدم جواب او ظاهر خواهد شد.((1))
از کلام این بزرگوار دانسته میشود که ملائکه در دروازه آخرت هستند و با آن دو سؤال، منعّم و معذّب بودن او را روشن کرده و هر یک را در مسیر نعمت یا عذاب قرار میدهند.
آنچه مسلّم است اینکه: سؤالهایی که از مرده در عالم قبر (برزخ) میشود از اعتقادات و امور کلّی مانند توحید، نبوّت، امامت، دین و قبله است. به خلاف سؤالهای معاد و قیامت که از کلّی و جزئی است. در آنجا از همه چیز حتّی از ظرایف اعمال و اندیشه و نیّت پرسش خواهد شد. حتّی از انبیای خدا هم میپرسند؛
{فَلَنَسْئَلَنَّ الَّذِینَ اُرْسِلَ إِلَیْهِمْ وَلَنَسْئَلَنَّ الْمُرْسَلِین}.((2))
بدون شک از کسانی که پیامبران برایشان فرستاده شدند، سؤال خواهیم نمود و هر آینه از رسولان هم سؤال خواهیم کرد.
در این باره در بحث تفاوتهای عالم برزخ و قیامت صحبت خواهیم نمود.
اگر کمی با تأمّل و دقّت ملاحظه کنید، روایات متعددّی که موارد سؤال قبر را برای ما تبیین کردهاند، لحنهای مختلف دارند: از بعضی روایات استفاده میشود که در قبر از عقایدی که اشاره شد میپرسند و برخی دیگر بیان میکنند
که علاوه بر مسائل اعتقادی از فروع دین همچون نماز، زکات، حج، روزه و ولایت اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام نیز سؤال میشود. حتّی در یک روایت، سؤال از عمر و مال نیز آمده است.
در اینجا تعدادی از روایات را با اختصار نقل میکنیم:
از امام کاظم علیه السلام نقل شده است که فرمود: در قبر به مؤمن گفته میشود: خدایت کیست؟ جواب میدهد: الله است؛ پس سؤال میشود که دینت چیست؟ جواب میدهد: اسلام، از او سؤال میشود پیامبرت کیست؟ پاسخ میدهد: محمّد صلی الله علیه و آله وسلم ، سپس از امام او سؤال میشود. گوید: فلان شخص. به او گفته میشود از کجا این را دانستی؟ جواب میدهد این امری که خدا مرا به آن هدایت کرده و بر آن ثابت و پابرجا نگه داشته است؛ پس به او گفت میشود: بخواب، همانندخواب عروس؛ خوابی که هیچ گونه رؤیای کراهت انگیز در آن نیست؛ آنگاه برای او دری به سوی بهشت گشوده میشود و از روح و ریحان بهشتی برخوردار شده و میگوید: خدایا
1) الکافی، ج3، ص 238.
هر چه زودتر قیامت را برپا کن تا شاید به اهل و مالم برگردم.
امام علیه السلام در ادامه، موارد سؤال از کافر و جوابهای او را اینگونه مطرح میکنند:
وَیُقَالُ لِلْکَافِرِ مَنْ رَبُّکَ؟ فَیَقُولُ: اللهُ. فَیُقَالُ مَنْ نَبِیُّکَ؟ فَیَقُولُ: مُحَمَّدٌ. فَیُقَالُ مَا دِینُکَ فَیَقُولُ الاِسْلَامُ فَیُقَالُ مِنْ أَیْنَ عَلِمْتَ ذَلِکَ فَیَقُولُ سَمِعْتُ النَّاسَ یَقُولُونَ فَقُلْتُهُ فَیَضْرِبَانِهِ بِمِرْزَبَةٍ لَوِ اجْتَمَعَ عَلَیْهَا الثَّقَلَانِ الْإِنْسُ وَالْجِنُّ لَمْ یُطِیقُوهَ.
و به کافر گفته میشود: پروردگارت کیست؟ گوید: الله. از پیامبرش سؤال میکنند، گوید: محمّد صلی الله علیه و آله وسلم . از دینش سؤال میکنند، گوید: اسلام. از او سؤال میشود: چگونه (جواب این سؤالها را) دانستی؟ پاسخ میدهد: شنیدم که مردم
چنین میگفتند من هم چنین گفتم: پس (در این هنگام) با گرزی (و عصایی چنان) بر او میکوبند که اجتماع جن و انس هم تاب تحمل آن را نداند.
إِنَّ الْعَبْدَ إِذَا اُدْخِلَ حُفْرَتَهُ أتَاهُ مَلَکَانِ اسْمُهُمَا مُنْکَرٌ وَنَکِیرٌ فَاوّل مَنْ یَسْأَلَانِهِ عَنْ رَبِّهِ ثُمَّ عَنْ نَبِیِّهِ ثُمَّ عَنْ وَلِیِّهِ فَإِنْ أَجَابَ نَجَا وَإِنْ عَجَزَ عَذَّبَاهُ.((1))
آنگاه که انسان را در قبر میگذارند، دو فرشته به نام منکر و نکیر نزد او میآیند و اوّلین سؤال آنان درباره پروردگار اوست، آنگاه از پیامبر او سپس از کسی که ولایت او را پذیرفته است. اگر آن وقت پاسخ صحیح گویند نجات مییابد و اگر از پاسخ عاجز شود، عذاب میشود.
1) بحار الانوار، ج6، ص 233.
یَجِیءُ الْمَلَکَانِ مُنْکَرٌ وَنَکِیرٌ إِلَی الْمَیِّتِ حِینَ یُدْفَنُ، أَصْوَاتُهُمَا کَالرَّعْدِ الْقَاصِفِ وَأبْصَارُهُمَا کَالْبَرْقِ الْخَاطِفِ یَخُطَّانِ الأَرْضَ بِأَنْیَابِهِمَا وَیَطَئَانِ فی شُعُورِهِمَا فَیَسْأَلانِ الْمَیِّتَ مَنْ رَبُّکَ وَمَا دِینُکَ؟ قَالَ: فَإِذَا کَانَ مُؤْمِناً قَالَ اللهُ رَبِّی وَدِینِیَ الاِسْلَامُ فَیَقُولَانِ لَهُ مَا تَقُولُ فی هَذَا الرَّجُلِ الَّذِی خَرَجَ بَیْنَ ظَهْرَانَیْکُمْ؟ فَیَقُولُ: أَعَنْ مُحَمَّدٍ رَسُولِ اللهِ تَسْأَلَانِی؟ فَیَقُولَانِ: لَهُ تَشْهَدُ أَنَّهُ رَسُولُ اللهِ صلی الله علیه و آله وسلم ؟ فَیَقُولُ: أَشْهَدُ أَنَّهُ رَسُولُ اللهِ فَیَقُولَانِ لَهُ نَمْ نَوْمَةً لَا حُلُمَ فِیهَا وَیُفْسَحُ لَهُ فی قَبْرِهِ تِسْعَةَ أَذْرُعٍ وَیُفْتَحُ لَهُ بَابٌ إِلَی الْجَنَّةِ وَیَرَی مَقْعَدَهُ فِیهَا.((1))
وقتی که میّت دفن شد، دو نفر ملک منکر و نکیر وارد قبر میشوند، صدایشان مانند رعد شکننده و چشمهایشان مانند برق رباینده است، زمین را با دندانهای خود میشکافند، موهای خویش را بر زمین میکشند و از
میّت سؤال میکنند: پروردگارت کیست؟ دینت کدام است؟ اگر مؤمن باشد میگوید: الله پروردگار من و اسلام دین من است. میگویند: چه میگویی درباره این مرد که در میان شما ظهور کرد؟ میگوید: آیا از محمّد رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم میپرسید و گویند: شهادت میدهی که او رسول خدا است؟ میگوید: اشهد انّه رسول الله. میگویند: بخواب خوابی که در آن پریشانی نیست، قبرش به اندازه نُه ذراع وسعت پیدا میکند و دری از بهشت برای وی گشوده میشود و مکان خودش را در آن میبیند.
1) الکافی، ج3، ص 236.
وَإِذَا کَانَ الرَّجُلُ کَافِراً دَخَلَا عَلَیْهِ وَأُقِیمَ الشَّیْطَانُ بَیْنَ یَدَیْهِ عَیْنَاهُ مِنْ نُحَاسٍ فَیَقُولَانِ لَهُ مَنْ رَبُّکَ وَمَا دِینُکَ وَمَا تَقُولُ فی هَذَا الرَّجُلِ الَّذِی قَدْ خَرَجَ مِنْ بَیْنِ ظَهْرَانَیْکُمْ فَیَقُولُ لا أَدْرِی فَیُخَلِّیَانِ بَیْنَهُ وَبَیْنَ الشَّیْطَانِ فَیُسَلِّطُ عَلَیْهِ فی قَبْرِهِ تِسْعَةً وَتِسْعِینَ تِنِّیناً وَلَوْ أَنَّ تِنِّیناً وَاحِداً مِنْهَا نَفَخَ فی الأَرْضِ مَا أَنْبَتَتْ شَجَراً أَبَداً وَیُفْتَحُ لَهُ بَابٌ إِلَی النَّارِ وَیَرَی مَقْعَدَهُ فِیهَا.
و اگر کافر باشد دو ملک داخل قبر میشوند، شیطان نیز در پیش روی او نگاه داشته میشود که چشمانش مانند مس (قرمز) است. بعد میگویند: خدایت کیست؟ دینت کدام است؟ و درباره این مرد که در میان شما ظاهر شد چه میگویی؟ میگوید: نمیدانم، او را به شیطان وامیگذارند در قبرش نود و نه اژدها بر او مسلّط میشود که اگر یکی از آنها به زمین بدمد هرگز علف از آن نخواهد رویید و برای وی دری از آتش گشوده میشود و مکان خویش را در آن میبیند.
یَا ابْنَ آدَمَ إِنَّ أَجَلَکَ أَسْرَعُ شَیْءٍ إِلَیْکَ ...صِرْتَ إِلَی قَبْرِکَ وَحِیدا...َ أَلَا وَإِنَّ اوّل مَا یَسْأَلَانِکَ عَنْ رَبِّکَ الَّذِی کُنْتَ تَعْبُدُهُ وَعَنْ نَبِیِّکَ الَّذِی أُرْسِلَ إِلَیْکَ وعَنْ دِینِکَ الَّذِی کُنْتَ تَدِینُ بِهِ وَعَنْ کِتَابِکَ الَّذِی کُنْتَ تَتْلُوهُ وَعَنْ إِمَامِکَ الَّذِی کُنْتَ تَتَوَلَّاهُ ثُمَّ عَنْ عُمُرِکَ فِیمَا کُنْتَ أَفْنَیْتَهُ وَمَالِکَ مِنْ أَیْنَ اکْتَسَبْتَهُ وَفِیمَا أَنْتَ أَنْفَقْتَهُ؟((1))
ای فرزند آدم! مرگ شتابان به سوی تو خواهد آمد... آنگاه تو تک و تنها به خانه قبر خواهی رفت... اوّل چیزی که از تو سؤال میکنند از پروردگارت میباشد که او را عبادت میکردی و از پیامبرت که
1) همان، ج8، ص 72.
به سوی تو فرستاده شده است و از دین تو که متدیّن به آن بودی و از کتاب که آن را تلاوت میکردی و از امام تو که ولایتش را داشتی؛ سپس از عمرت (سؤال میکنند) که در چه چیزی آن را فانی کردی و از مالت (سؤال میشود) که از کجا به دست آوردی و در چه چیز آن را تلف نمودی.
یُسْأَلُ الْمَیِّتُ فی قَبْرِهِ عَنْ خَمْسٍ عَنْ صَلَاتِهِ وَزَکَاتِهِ وَحَجِّهِ وَصِیَامِهِ وَوَلَایَتِهِ إِیَّانَا أَهْلَ الْبَیْتِ فَتَقُولُ الْوَلَایَةُ مِنْ جَانِبِ
الْقَبْرِ لِلأَرْبَعِ مَا دَخَلَ فِیکُنَّ مِنْ نَقْصٍ فَعَلَیَّ تَمَامُهُ.((1))
از میّت در قبر، از پنج چیز (دیگر نیز) پرسیده میشود: نماز، زکات، حج، روزهاش و از دوستی ما اهل بیت. ولایت از گوشه قبر به آن چهار عمل گوید: نقصی که داشته باشید، اکمال و اتمام آن بر عهده من است.
ولایت اهل بیت و اعتقاد به امامت آنها یک امر اعتقادی است. باید خدا را شکرگزار باشیم که ولایت اهل بیت را نصیب ما قرار داده است و ذخیرهای بالاتر از این نیست که حیات و ممات انسان بر اساس محبّت اهل بیت باشد.
چنانچه پیامبر بزرگوار اسلام صلی الله علیه و آله وسلم فرمود:
حُبُّ أهْلِ بَیْتِی وَ ذُرِّیَّتِی اسْتِکْمَالُ الدِّینِ.((2))
در سایه محبّت و دوستی اهل بیت و ذریّه من، دین انسان کامل میشود.
در روایات زیادی محبّت اهل بیت از نشانههای کمال دین معرفی شده است. زمخشری در تفسیر کشّاف در ذیل آیه شریفه:
{قُلْ لا أسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبی}.((1))
بگو: از شما [در برابر ابلاغ رسالتم] هیچ پاداشی جز مودّت نزدیکان [یعنی اهل بیتم] را نمیخواهم.
مینویسد: وقتی این آیه نازل شد، مردم از پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم پرسیدند: این (قربی) که مودّت و دوستیاش واجب است، کیانند؟
قال علیه السلام : علیٌّ وفاطمة وأبناهما.((2))
یعنی مراد از (قُربی) علی و فاطمه و دو پسرش حسن و حسین علیه السلام است.
جناب زمخشری در ذیل همان حدیث، حدیث دیگری را از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم
1) شوری/23.
2) الکشّاف، ج4، ص 220. به دلیل اهمیت این روایت، لازم دانستم روایت را به صورت کامل ذکر نمایم: «عَنِ النَّبِیِّ صلی الله علیه و آله وسلم أَنَّهُ قَالَ: مَنْ مَاتَ عَلَی حُبِّ آلِ مُحَمَّدٍ مَاتَ شَهِیداً؛ أَلَا وَمَنْ مَاتَ عَلَی حُبِّ آلِ مُحَمَّدٍ مَاتَ مَغْفُوراً لَهُ؛ أَلَا وَ مَنْ مَاتَ عَلَی حُبِّ آلِ مُحَمَّدٍ مَاتَ تَائِباً؛ أَلَا وَمَنْ مَاتَ عَلَی حُبِّ آلِ مُحَمَّدٍ مَاتَ مُؤْمِناً مُسْتَکْمِلَ الْإِیمَانِ؛ أَلَا وَمَنْ مَاتَ عَلَی حُبِّ آلِ مُحَمَّدٍ بَشَّرَهُ مَلَکُ الْمَوْتِ بِالْجَنَّةِ ثُمَّ مُنْکَرٌ وَنَکِیرٌ؛ أَلَا وَمَنْ مَاتَ عَلَی حُبِّ آلِ مُحَمَّدٍ یُزَفُّ إِلَی الْجَنَّةِ کَمَا تُزَفُّ الْعَرُوسُ إِلَی بَیْتِ زَوْجِهَا؛ أَلَا وَمَنْ مَاتَ عَلَی حُبِّ آلِ مُحَمَّدٍ صلی الله علیه و آله وسلم فُتِحَ لَهُ فِی قَبْرِهِ بَابَانِ إِلَی الْجَنَّةِ؛ أَلَا وَمَنْ مَاتَ عَلَی حُبِّ آلِ مُحَمَّدٍ جَعَلَ اللهُ قَبْرَهُ مَزَارَ مَلَائِکَةِ الرَّحْمَةِ؛ أَلَا وَمَنْ مَاتَ عَلَی حُبِّ آلِ مُحَمَّدٍ مَاتَ عَلَی السُّنَّةِ وَالْجَمَاعَةِ؛ أَلَا وَمَنْ مَاتَ عَلَی بُغْضِ آلِ مُحَمَّدٍ جَاءَ یَوْمَ الْقِیَامَةِ مَکْتُوبٌ بَیْنَ عَیْنَیْهِ آیِسٌ مِنْ رَحْمَةِ اللهِ؛ ألا وَمَنْ مَاتَ عَلَی بُغْضِ آلِ مُحَمَّدٍ مَاتَ کَافِراً؛ أَلَا وَمَنْ مَاتَ عَلَی بُغْضِ آلِ مُحَمَّدٍ لَمْ یَشَمَّ رَائِحَةَ الْجَنَّةِ.»
نقل میکند که مفصّل است و ما قسمت مورد بحث را در متن میآوریم:
ألا ومن مات علی حبّ آل محمّد، مات مؤمناً مستکمل الایمان.
آگاه باشید، هرکس با محبّت و دوستی آل محمّد صلی الله علیه و آله وسلم از دنیا برود، مؤمن کامل الایمان از دنیا رفته است.
خداوند در جریان (غدیرخم) بعد از اینکه پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم امر خدا مبنی بر ابلاغ ولایت و امامت را به پایان رسانید، فرمود:
{الْیَوْمَ أکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَرَضِیتُ لَکُمُ الاِسْلامَ دِینا}.((1))
امروز، دین شما را کامل کردم و نعمت خود را بر شما تمام نمودم و اسلام را به عنوان آیین (جاودان) شما پذیرفتم.
این آیه شریفه که بعد از ابلاغ ولایت امام علی علیه السلام نازل شده است با توجّه به روایات فوق و نیز روایات فراوان دیگری که در اینجا مجال ذکر همه آنها وجود ندارد، قبول ولایت و خلافت علی علیه السلام را موجب اکمال دین و اتمام نعمت معرفی کرده و بیانگر آن است که دین مورد رضایت و پذیرفته شده در پیشگاه خداوند، تنها دینی است که در پرتو ولایت و محبّت اهل بیت باشد، زیرا وصول به مقام توحید و معرفت خداوند بدون ارتباط با ولایت ممکن نیست. حدیث معروف و مشهور «سلسلهْ الذهب»((2))، بهترین شاهد و گواه بر این مدّعا است.
1) مائده/3.
2) البتّه علمای حدیث، اسم این روایت را بعداً گذاشتند: «حدیث سلسلهْ الذهب» یعنی حدیث سلسله طلایی؛ دیگر سلسلهی راوی از این طلاییتر نمیتواند باشد که حضرت رضا علیه السلام فرمود این حدیث را من روایت میکنم از پدرم و او از پدرش و او از پدرش و... تا رساند به پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم و او از جبرئیل و او از خدای متعال. دیگر بهتر از این هم نمی شود فرض کرد که راویان همه ائمه علیهم السلام بودند. بنابراین آنچه که معروف است، دوازده هزار قلمدان طلا توسط دوازده هزار راوی بیرون آمد و حدیث را نوشت، به این دلیل این روایت را «سلسلهْ الذهب» نامیدند، درست به نظر نمیرسد و اساسی ندارد.
چون حضرت رضا علیه السلام در نیشابور اقامت نموده بود و عازم سفر نزد مأمون بودند، اصحاب حدیث نزد آن حضرت جمع شدند و گفتند: ای فرزند رسول خدا! شما آماده حرکت هستید. برای ما حدیثی بیان فرمایید که از آن بهرهمند شویم؟ حضرت در آن حال، در محملی نشسته بود و قصد حرکت داشتند، سر را بیرون آورده، فرمودند: شنیدم از پدرم موسی بن جعفر علیه السلام که میگفت: شنیدم از پدرم جعفر بن محمّد علیه السلام که میگفت: شنیدم از پدرم محمد بن علی علیه السلام که میگفت: شنیدم از پدرم، علی بن الحسین علیه السلام که میگفت: شنیدم از پدرم حسین بن علی علیه السلام که میگفت: شنیدم از پدرم علی بن ابی طالب که میگفت: شنیدم از رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم که میگفت: شنیدم از جبرئیل که میگفت:
{سَمِعْتُ اللهَ جَلَّ جَلَالُهُ یَقُولُ لَا إِلَهَ إِلَّا اللهُ حِصْنِی فَمَنْ دَخَلَ حِصْنِی أَمِنَ عَذَابِی}.((1))
از خداوند متعال شنیدم که میگفت: (لا اله الّا الله) قلعه و پناهگاه من است. پس هر کس در این پناهگاه من داخل شود، از عذاب من در امان است.
چون محمل حرکت کرد و به راه افتاد، صدا زد: «بِشُرُوطِهَا وَأنَا مِنْ شُرُوطِهَا؛
1) امالی، صدوق، ص 235؛ بحار الأنوار، ج3، ص 7. در بعضی نسخهها آمده است «کلمة لا اله الا الله...».
این ایمنی از عذاب خدا در صورتی است که به شرطهای (لا اله الا الله) رفتار کنند و من از شروط آن هستم.
البتّه بحث درباره این حدیث مبارک چه از نقطه نظر صحّت سند و چه از نقطه نظر معانی و فوائدی که از آن به دست میآید، بسیار است. ما در اینجا فقط اشارهای به این میکنیم که مراد از «أنا من شروطها» شرط وصول به مقام توحید را بیان داشتهاند که آن پذیرش و قبول ولایت است. ناگفته نماند آنچه مهم است نفس ولایت است و نه گفتار تنها. گرچه بر خودِ گفتار نیز آثاری مترتّب خواهد بود.
در این رابطه روایت مفصّلی نقل شده است که در ضمن آن آمده است پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم به علی علیه السلام خطاب کرد: یا علی، مَثَل تو، مانند «قُل هو الله أحَد» است، که هر کس یک مرتبه بخواند مِثل این است که یک سوّم قرآن را خوانده و اگر دو مرتبه بخواند، مانند این است که دو سوّم قرآن را خوانده و اگر سه مرتبه بخواند مانند این است که همه قرآن را ختم کرده است. سپس فرمود:
فَمَنْ أَحَبَّکَ بِلِسَانِهِ فَقَدْ کَمَلَ لَهُ ثُلُثُ الْإِیمَانِ وَ مَنْ أَحَبَّکَ بِلِسَانِهِ وَ قَلْبِهِ فَقَدْ کَمَلَ لَهُ ثُلُثَا الْإِیمَانِ وَ مَنْ أَحَبَّکَ بِلِسَانِهِ وَ قَلْبِهِ وَ نَصَرَکَ بِیَدِهِ فَقَدِ اسْتَکْمَلَ الاِیمَانَ وَ الَّذِی بَعَثَنِی بِالْحَقِّ یَا عَلِیُّ لَوْ أَحَبَّکَ أَهْلُ الأَرْضِ کَمَحَبَّةِ أهْلِ السَّمَاءِ لَکَ لَمَا عُذِّبَ أَحَدٌ بِالنَّار.((1))
ای علی اگر کسی تو را به زبانش دوست داشته باشد، یک سوّم ایمان او کامل میشود و اگر علاوه بر زبان به قلبش نیز تو را دوست بدارد، دو سوّم ایمانش کامل میگردد و اگر علاوه بر زبان و
1) امالی، صدوق، ص 33؛ بحار الأنوار، ج22، ص 317.
قلب در عمل خود نیز تو را یاری کند، به تحقیق همه ایمان خود را کامل کرده است. یا علی! قسم به خدا اگر همان گونه که اهل آسمان، تو را دوست دارند، اهل زمین نیز دوست میداشتند، خداوند هیچ کسی را عذاب نمیکرد.
نکته قابل توجّه اینکه هیچ کدام از این روایات، حصر را نمیرساند و هیچ گونه تنافی بین آنها وجود ندارد؛ از این جهت میتوان گفت طبق این روایات، از همه این امور به دلیل اهمّیتی که در شرع دارند، سؤال خواهد شد.
ناگفته نماند که سؤال از امامان برای هر کس نسبت به امام زمانش بوده، مثلاً آنان که در زمان حضرت صادق علیه السلام بودهاند، سؤال تا امام ششم میشود ولی امروز از هر دوازده معصوم سؤال میشود. چنانکه روایات تلقین این مطلب را نشان میدهد که در زیر بیان میگردد:
إِذَا وَضَعْتَ الْمَیِّتَ فی لَحْدِهِ قَرَأْتَ آیَةَ الْکُرْسِیِّ وَاضْرِبْ یَدَکَ عَلَی مَنْکِبِهِ الأَیْمَنِ ثُمَّ قُلْ یَا فُلَانُ قُلْ رَضِیتُ بِاللهِ رَبّاً وَبِالْإِسْلَامِ دِیناً
1) بحار الانوار، ج 6، ص 263. «یُقَالُ لِلْمُؤْمِنِ فِی قَبْرِهِ... کَیْفَ عَلِمْتَ بِذَلِکَ فَیَقُولُ أَمْرٌ هَدَانِیَ اللهُ لَهُ وَثَبَّتَنِی عَلَیْهِ ... وَ یُقَالُ لِلْکَافِر ... مِنْ أَیْنَ عَلِمْتَ ذَلِکَ فَیَقُولُ سَمِعْتُ النَّاسَ یَقُولُونَ».
وَبِمُحَمَّدٍ صلی الله علیه و آله وسلم نَبِیّاً وَبِعَلِیٍّ علیه السلام إِمَاماً وَسَمِّ إِمَامَ زَمَانِهِ.((1))
چون میّت را در لحد گذاشتی آیهْ الکرسی را میخوانی، دست خویش را بر شانه او بزن بعد بگو: ای فلان (وقتی که از تو سؤال کردند) بگو راضی شدم به خدایی خدا و به اسلام که دین من و به محمّد صلی الله علیه و آله وسلم که پیامبر است و به علی که امام است و اسم امام زمان میّت را یاد کن.
...ثُمَّ تَضَعُ یَدَکَ الْیُسْرَی عَلَی عَضُدِهِ الأَیْسَرِ وَتُحَرِّکُهُ تَحْرِیکاً شَدِیداً ثُمَّ تَقُولُ یَا فُلَانَ ابْنَ فُلانٍ إِذَا سُئِلْتَ فَقُلِ اللهُ رَبِّی وَمُحَمَّدٌ نَبِیِّی وَالاِسْلامُ دِینِی وَالْقُرْآنُ کِتَابِی وَعَلِیٌّ إِمَامِی حَتَّی تَسْتَوْفِیَ الأَئِمَّةَ ثُمَّ تُعِیدُ عَلَیْهِ الْقَوْلَ ثُمَّ تَقُولُ أَ فَهِمْتَ یَا فُلَانُ وَقَالَ علیه السلام فَإِنَّهُ یُجِیبُ وَیَقُولُ نَعَمْ ثُمَّ تَقُولُ ثَبَّتَکَ اللهُ بِالْقَوْلِ الثَّابِتِ هَدَاکَ اللهُ إِلَی صِرَاطٍ مُسْتَقِیمٍ عَرَّفَ اللهُ بَیْنَکَ وَبَیْنَ اوّلیَائِکَ فی مُسْتَقَرٍّ مِنْ رَحْمَتِهِ.((2))
پس دست چپ خود را بر بازوی چپ میّت میگذاری و او را به شدّت حرکت داده و میگویی: ای فلان بن فلان چون مورد سؤال قرار گرفتی بگو: الله پروردگار من است، محمّد پیامبر من و اسلام دین من و قرآن کتاب من و علی امام من است. بعد همه امامان را تا آخر یاد میکنی و بعد دوباره برای او میخوانی و میگویی: آیا فهمیدی؟ او در جواب میگوید: آری فهمیدم، بعد میگویی: خدا
تو را در قول راست ثابت کند و به راه راست هدایت فرماید و خدا در قرارگاه رحمت خویش میان تو و دوستانت از معصومین
آشنایی برقرار فرماید.
در بحار، از روضه کافی و کتاب فضائل ابن شاذان نقل کرده:
لَمَّا مَاتَتْ فَاطِمَةُ بِنْتُ أسَدٍ اُمُّ أمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام أَقْبَلَ عَلِیُّ بْنُ أبی طَالِبٍ علیه السلام بَاکِیاً فَقَالَ لَهُ النَّبِیُّ صلی الله علیه و آله وسلم : مَا یُبْکِیکَ لَا أَبْکَی اللهُ عَیْنَکَ؟ قَالَ: توفت [تُوُفِّیَتْ] وَالِدَتِی یَا رَسُولَ اللهِ. قَالَ لَهُ النَّبِیُّ صلی الله علیه و آله وسلم : بَلْ وَوَالِدَتِی یَا عَلِیُّ... .
چون فاطمه بنت اسد، مادر امیر المؤمنین علیه السلام از دنیا رفت، آن حضرت در حال گریه به محضر رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم آمد، حضرت فرمود: چرا گریه میکنی؟ عرض کرد: مادرم از دنیا رفت. فرمود: بلکه مادر من نیز از دنیا رفت. او فرزندان خویش را گرسنه میگذاشت و مرا سیر میکرد، فرزندان خود را
ژولیده مو میگذاشت و سر مرا روغن میزد. به خدا قسم در خانه ابیطالب درخت خرمایی بود، صبح کنار درخت میرفت، خرما را میچید و چون عموزادگانم (بچههایش) بیرون میرفتند، خرما را به من میخوراند. بعد به تجهیز فاطمه بنت اسد مشغول شد، پیراهن خویش را برای وی کفن کرد، در تشییع جنازه یک قدم برمیداشت، در برداشتن قدم دیگر تأخیر میکرد و پابرهنه بود، در نمازش هفتاد
تکبیر فرمود و با دست خود او را در قبر گذاشت و بر او شهادت را تلقین کرد و قبلاً در قبرش خوابید، چون مردم خواستند برگردند، حضرت بالای قبرش میفرمود:
پسرت است، پسرت است، پسرت است. نه جعفر، نه عقیل، بلکه پسرت علی بن ابیطالب:
فَلَمَّا أُهِیلَ عَلَیْهَا التُّرَابُ وَأَرَادَ النَّاسُ الِانْصِرَافَ جَعَلَ رَسُولُ اللهِ صلی الله علیه و آله وسلم یَقُولُ لَهَا: ابْنُکِ ابْنُکِ ابْنُکِ لَا جَعْفَرٌ وَلَاعَقِیلٌ ابْنُکِ ابْنُکِ عَلِیُّ بْنُ أَبِی طَالِبٍ.
آن حضرت در جواب سؤال مردم فرمود:... امّا اینکه گفتم: پسرت، پسرت، نه جعفر و نه عقیل، چون دو ملک بر وی نازل شدند، از خدایش پرسیدند: گفت: الله ربی. گفتند: پیامبرت کیست؟ گفت: محمّد نبیّی. گفتند: ولی و امام تو کیست؟ شرم کرد از اینکه بگوید: پسرم. به او گفتم: بگو پسرم علی بن ابی طالب است، خدا با آن، چشم او را روشن فرمود.((1))
علی بن ابی حمزه بطائنی از سران حزب واقفیّه و از مؤسّسین آن است که در امامت حضرت موسی بن جعفر علیه السلام توقّف کرده و امامت حضرت رضا علیه السلام و امامان بعدی را انکار نمودند. علت این کار آن بود که آنها وکیل حضرت امام موسی کاظم علیه السلام بودند و به وقت زندانی بودن آن حضرت پولهای زیادی در نزد
1) بحار الانوار، ج6، ص 241.
آنهاجمع شد، بعد از شهادت آن بزرگوار حضرت رضا علیه السلام پولها را از آنها خواست. آنها به خاطر پول، امامت آن حضرت را انکار کرده و در حضرت کاظم علیه السلام توقّف کرده و گفتند: او از دنیا نرفته و غایب شده و خواهد آمد و به حضرت جواب دادند: پدرت علیه السلام نمرده و به ما نگفته که پولها را به شما بدهیم.
حسن بن علی وشّا گوید:
مولای من حضرت رضا علیه السلام روزی در شهر مرو به من فرمود: علیبن ابی حمزه بطائنی امروز از دنیا رفت و الان به قبرش داخل کردند. دو ملک، داخل قبر او شدند. گفتند: من ربّک؟ گفت: الله. گفتند: پیامبرت کیست؟ گفت: محمّد صلی الله علیه و آله وسلم گفتند: امامت کیست؟ گفت: علی بن ابیطالب. تا امام هفتم را پرسیدند، جواب داد: وقتی گفتند بعد از وی کیست؟ زبانش بند آمد. بر او فریاد کشیده و گفتند: چرا ساکت ماندی بعد از او کیست؟ ساکت شد، جوابی نداد، گفتند: «فَقَالا لَهُ أفَمُوسَیبْنُ جَعْفَرٍ أمَرَکَ بِهَذَا ثُمَّ ضَرَبَاهُ بِمَقعَمةٍ مِنْ نَارٍفَأَلْهَبَا عَلَیْهِ قَبْرَهُ إِلَی یَوْمِ الْقِیَامَةِ».
آیا موسی بن جعفر به تو چنین گفته است؟ آنگاه با عمودی از آتش او را زده قبرش را به آتش کشیدند و تا روز قیامت در آن آتش خواهد بود. حسن بن علی وشّا گوید: از محضر آن حضرت خارج شده و همان روز را تاریخ گذاشتم. چند روزی نگذشت که نامه اهل کوفه رسید، نوشته بودند: بطائنی در آن روز از دنیا رفته و در همان ساعت (که امام فرمود) به قبر رفته است.((1))
1) مناقب، ج4، ص 337؛ بحار الانوار، ج49، ص 58.
از این نوع احادیث راجع به تلقین میّت در کتب اهل سنّت نیز وجود دارد که به عنوان نمونه دو حدیث را ذکر میکنیم.
إِذَا أُقْبِرَ الْمَیِّتُ أتَاهُ مَلَکَانِ أَسْوَدَانِ أَزْرَقَانِ یُقَالُ لِأَحَدِهِمَا مُنْکَرٌ وَلِلآخَرِ نَکِیرٌ یَقُولَانِ: مَا کُنْتَ تَقُولُ فی هَذَا الرَّجُلِ؟ فَیَقُولُ ما کانَ یقول: هُوَ عَبْدُ اللهِ وَرَسُولُهُ أشْهَدُ أنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللهُ وَأَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللهِ فَیَقُولَانِ قَدْ کُنَّا نَعْلَمُ أَنَّکَ تَقُولُ هَذَا ثُمَّ یُفْسَحُ فی قَبْرِهِ سَبْعِینَ ذِرَاعاً فی سَبْعِینَ ذِرَاعاً ثُمَّ یُنَوَّرُ لَهُ فِیهِ ثُمَّ یُقَالُ لَهُ نَمْ فَیَقُولُ أَرْجِعُ إِلَی أَهْلِی فَأُخْبِرَهُمْ فَیَقُولَانِ نَمْ کَنَوْمَةِ الْعَرُوسِ الَّذِی لَا یُوقِظُهُ إِلَّا أَحَبُّ أَهْلِهِ حَتَّی یَبْعَثَهُ اللهُ مِنْ مَضْجَعِهِ ذَلِکَ وَإِنْ کَانَ مُنَافِقاً قَالَ سَمِعْتُ النَّاسَ یَقُولُونَ فَقُلْتُ مِثْلَهُ لا أَدْرِی فَیَقُولَانِ قَدْ کُنَّا نَعْلَمُ أَنَّکَ تَقُولُ ذَلِکَ فَیُقَالُ لِلأَرْضِ الْتَئِمِی عَلَیْهِ فَتَلْتَئِمُ عَلَیْهِ فَتَخْتَلِفُ أَضْلَاعُهُ فَلَا یَزَالُ فِیهِ مُعَذَّباً حَتَّی یَبْعَثَهُ اللهُ مِنْ مَضْجَعِهِ ذَلِکَ.((1))
چون میّت در قبر گذاشته شود، دو نفر ملک سیاه چهره و سبز چشم پیش او میآیند، نام یکی منکر و نام دیگری نکیر است، به میّت میگویند: چه میگفتی درباره این مرد (رسول خدا؟) او همانطوری که در دنیا میگفت: میگوید: او بنده خدا و رسول خدا است. أشهد أن لا اله إلّا الله و أنّ محمّداً عبده و رسوله. میگویند: ما میدانستیم که تو چنین عقیده داری، آنگاه قبرش هفتاد ذراع در هفتاد ذراع وسعت پیدا میکند و بعد پر از نور میشود.
بعد به او گفته میشود: بخواب. میگوید: بروم اهل خود را خبر کنم.
1) سنن ترمذی، ج3، ص 383، کتاب الجنائز؛ صحیح بخاری، ج2، ص 117؛ صحیح مسلم، ج2، ص544؛ سنن نسائی، ج4، ص 97؛ مسند احمد، ج3، ص 126 از انس بن مالک نقل کردهاند.
میگویند: بخواب مانند خوابیدن عروسی که او را جز محبوبترین اهلش پیدا نمیکند. او تا روز محشر در چنین حالی خواهد بود.
و اگر منافق (یا کافر) باشد در جواب دو ملک میگوید: شنیدم جماعت آن طور میگفتند، من هم گفتم، ولی نمیدانم. میگویند: ما میدانستیم که تو چنین هستی. به زمین خطاب میرسد: به هم بپیوند. زمین به هم پیوسته و دندههای او را در هم فرو میبرد، در آن حال پیوسته معذّب خواهد بود تاخدا مبعوثش فرماید.
فَیَأْتِیهِ مَلَکَانِ فَیُجْلِسَانِهِ فیَقُولَانِ لَهُ: مَنْ رَبُّکَ؟ فَیَقُولُ: رَبِّیَ اللهُ. فیَقُولَانِ لَهُ: مَا دِینُکَ؟ فَیَقُولُ: دِینِیَ الاِسْلام. فیَقُولَانِ لَهُ: ما هَذا الرَّجُل الَّذی بُعِثَ فیکُم؟ فَیقولُ: هوَ رسولُ الله صلی الله علیه و آله وسلم ... .((1))
به هر حال، مهمترین مواردِ سؤالات قبر، تا آنجا که ما در روایات یافتیم، دوازده مورد است که میزان پاسخگویی به میزان کردار شخص بستگی دارد. آنان که در این دنیا توجّه به آیات و کلمات امامان معصوم علیهم السلام داشته و اصول و اخلاقیات اسلامی را مراعات نمودند، با موفقیّت این جا را پشت سر میگذارند. امّا کسانی که در دنیا با کولهباری از گناه راهی آن سرا شوند، در برابر آزمونی بسیار سخت قرار دارند. وقتی در آن خانه تنگ وتاریک قرار گیرند و با دو موجود وحشت آفرین و هولناک روبرو شوند؛ چنان ترس و
1) ج4، ص 287.
هراس بر آنان چیره گردد که تصوّرش را نتوان کرد. در گفتار بعدی نیز خواهد آمد که مجازات همگان یکسان نیست.
یکی از مباحثی که در بحث عالم برزخ باید طرح و تحقیق شود، مبحث سؤال شوندگان است.
درباره سؤال شوندگان میان دانشمندان اسلامی، مشاجرات و گفت وگوهایی هست، که منشأ این اختلافات مضامین روایاتی میباشد که دراین باره وارد شده است. برخی گفتهاند: از بعضی از روایات استفاده میشود که میّت - اعمّ از مؤمن و کافر - در قبر مورد سؤال قرار میگیرد؛ در این زمینه روایات زیاد است که در مطلب قبلی ذکر شد. در اینجا فقط برای یادآوری به چند روایت که بعضی از آنها قبلاً هم ذکر شده است، به طور خلاصه اشاره میکنیم:
... یَا ابْنَ آدَمَ إِنَّ أَجَلَکَ أَسْرَعُ شَیْءٍ إِلَیْکَ ...وَصِرْتَ إِلَی قَبْرِکَ وَحِیداً فَرَدَّ إِلَیْکَ فِیهِ رُوحَکَ وَاقْتَحَمَ عَلَیْکَ فِیهِ مَلَکَانِ نَاکِرٌ وَنَکِیرٌ لِمُسَاءَلَتِکَ وَشَدِیدِ امْتِحَانِک.((1))
... ای فرزند آدم! همانا اجل تو با بیشترین سرعت به سمت تو روان است و تو به منزلی تنها خواهی رفت؛ پس روحت به تو بازگشته و فرشتگان منکر و نکیر، جهت پرسش و امتحانی سخت ناگهان بر تو وارد میشوند... .
1) الکافی، ج8، ص 72؛ این روایت در گفتار قبل به طور مفصلً بیان شد.
یُسْأَلُ الْمَیِّتُ فی قَبْرِهِ عَنْ خَمْسٍ... .
از مرده در قبرش از پنج چیز سؤال میشود.
یَجِیءُ الْمَلَکَانِ مُنْکَرٌ وَنَکِیرٌ إِلَی الْمَیِّت...فَیَسْأَلانِ الْمَیِّتَ.
یُقَالُ لِلْمُؤْمِنِ فی قَبْرِهِ مَنْ رَبُّکَ... وَیُقَالُ لِلْکَافِرِ مَنْ رَبُّک.
و روایات دیگری که در این باره وجود داشت، همه دلالت میکنند بر اینکه از عموم مردگان در قبر، سؤال میشود.
برخی از محقّقین و مفسّرین معاصر در رابطه با همین روایات چنین مینویسند:
لیکن قول حق مفادّ روایاتی است که همه انسانها را مشمول سؤال و جواب میداند؛ گرچه شدّت و ضعف دارد؛ برخی کمتر و بعضی بیشتر مورد سؤال قرار میگیرند.((1))
گروهی از دانشمندان، برزخیان را به سه دسته متفاوت تقسیم نمودهاند. مؤمن خالص، کافر خالص و مستضعفانی که متوسّط بین این دو گروه هستند. به عقیده آنان، سؤال قبر مخصوص کسانی است که ایمان محض دارند و یا کافر
1) تفسیر موضوعی قرآن کریم، معاد در قرآن، ج4، ص 214.
محض هستند، امّا مستضعفانی که متوسّط بین آن دو گروه هستند، در قبر سؤالی از آنان به عمل نمیآید. بلکه از آنان به طور موقت دست کشیده میشود و به حال خود رها میشوند تا هنگامی که در قیامت محشور شوند و در آن روز است که به مسائل و امور مربوط به آنان رسیدگی میشود. این اندیشوران برای اثبات ادّعای خود به روایات زیر استناد میکنند:
لَا یُسْأَلُ فی الْقَبْرِ إِلَّا مَنْ مَحَضَ الاِیمَانَ مَحْضاً أوْ مَحَضَ الْکُفْرَ مَحْضاً.((1))
در قبر سؤال نمیشود مگر از کسی که مؤمن خالص و یا کافر خالص باشد». (مقصود از ایمان و کفر محض این است که از نظر فکری مستضعف نبوده و برای خود عقیدهای را برگزیده است.)
ابن بکیر از امام باقر علیه السلام روایت کرده است که آن حضرت فرمود: سؤال قبر به کسانی اختصاص دارد که واجد ایمان خالصند و یا دارای کفر خالص و دیگر گروهها واگذارده شده و متروکند و مورد سؤال واقع نمیشوند.
لَا یُسْأَلُ فی الْقَبْرِ إِلَّا مَنْ مَحَضَ الْإِیمَانَ مَحْضاً أوْ مَحَضَ الْکُفْرَ مَحْضاً وَالآخَرُونَ یُلْهَوْنَ عَنْهُمْ.((1))
در قبر سؤال نمیشود مگر از کسی که ایمان را به طور کامل خالص کرده و یا دارای کفر محض باشد و دیگران رها میشوند.
همچنین حضرمی از حضرت باقر علیه السلام نقل کرده است که به آن حضرت گفتم: اصلحک الله! از کدام کسان در قبر سؤال میشود؟ فرمود: آن که ایمان را خالص کرده و آن که کفر را خالص کرده است. یعنی مؤمن محض و کافر محض. گفتم: بقیّه چطور؟ فرمود: به خداقسم رها کرده میشوند و اعتنایی به آنها نیست.
لَا یُسْأَلُ فی الْقَبْرِ إِلَّا مَنْ مَحَضَ الاِیمَانَ مَحْضاً أوْ مَحَضَ الْکُفْرَ مَحْضاً وَالْبَاقُونَ مَلْهُوٌّ عَنْهُمْ إِلَی یَوْمِ الْقِیَامَةِ.((3))
در قبر از کسی سؤال نمیشود مگر آنان که ایمان را خالص کردهاند و یا اینکه کافر محض باشند و دیگران متروکند تا روز قیامت.
کلمه «یُلهی» و «مَلهُوٌ» در این روایات آمده است، معنای واژه «لهو» قابل بررسی است.
لغتشناسان آن را به معنای غافل شدن، فراموش کردن، ترک ذکر و یاد کردن میدانند.((1))
علامه مجلسی نیز میگوید:
در اینجا معنای حقیقی لهو مراد نیست، بلکه تعبیری است کنایی از اینکه از آنان در خصوص پاداش، کیفر و سؤال مورد تعرّض قرار نمیگیرند.((2))
همان بزرگوار در جای دیگر مینویسد:
أنّه لا یسأل عن المستضعفین المتوسّطین بین الایمان والکفر.((3))
از مستضعفین متوسّطینی که بین ایمان و کفر قرار دارند، سؤال نمیشود.
مرحوم شیخ مفید نیز این نظریه را پذیرفته و چنین مینویسد:
وقد ورد عن أئمّة الهدی علیهم السلام أنّهم قالوا لیس یعذّب فی القبر کلّ میت وإنّما یعذّب من جملتهم من محض الکفر ولاینعم کلّ ماضٍ لسبیله وإنّما ینعم منهم من محض الایمان محضا فأمّا سوی هذین الصّنفین فإنّه یلهی عنهم وکذلک روی أنّه لا یسأل فی قبره إلا هذان الصّنفان خاصّة.((4))
از ائمّه معصومین علیهم السلام رسیده است که: هر مردهای در قبر گرفتار عذاب نمیشود، بلکه کافر محض عذاب میشود. و هر مردهای به نعمت نمیرسد بلکه مؤمن محض متنعّم است و غیر این دو گروه مورد توجّه و تعرّض قرار نمیگیرند. همچنین روایت شده است که به جز این دو گروه در قبر مورد سؤال قرار نمیگیرند.
خلاصه اینکه از مضمون مجموع این روایات، این مطلب دانسته میشود که متوسّطها و مستضعفان مورد سؤال قرار نمیگیرند، ولی از این روایات نه ثواب و عذاب برزخی استفاده میشود و نه عدم آن، بلکه روایات در این باره ساکت هستند.
امّا برخی از بزرگان در این باره گفتهاند که از عدم سؤال در عالم برزخ عدم ثواب و عذاب را استنباط میکنیم. ما عین عبارت ایشان را نقل میکنیم:
امّا اینکه آیا متوسّطها عذاب و ثواب برزخی دارند یا نه. چیزی در این باره صریحاً بیان نشده است، ولی میشود از عدم سؤال، عدم عذاب را استنباط کرد بلکه مقتضای اطلاق لهو و عدم تعرّض به حال آنان که در روایات غیر معتبره آمده است نیز نفی عذاب و حتّی نفی ثواب است.((1))
اما این استنباط، قابل تأمّل است؛ برای اینکه اگر با دقّت مضامین روایات را مورد توجّه قرار دهیم، از عدم سؤال که در روایات آمده است، عدم ثواب و عذاب را نمیتوان استنباط کرد زیرا هیچ ملازمهای بین عدم سؤال از میّت و عدم عذاب و ثواب وجود ندارد بلکه ممکن است سؤال از متوسّطین و مستضعفان صورت
1) روح از نظر دین، عقل و علم روحی جدید، ص 186.
نگیرد، زیرا آنان شرایط پرسش را دارا نیستند امّا بعد از آن، در برزخ، لطف و رحمت واسعه الاهی متناسب حال آنان نصیبشان گردد و ثوابی عنایت فرماید.
به هر صورت، نفی ثواب از مستضعفین و متوسّطهای اهل ایمان بسیار بعید به نظر میرسد. تأیید این ادّعا صحیحه ضُرَیس است که از امام باقر علیه السلام روایت میکند که آن حضرت از ثواب و تنعّم جزئی اطفال و مستضعفین و صالحین غیر امامیّه نیز خبر میدهد. روایت بسیار مفصّل است. ما مقدار مورد نیاز را در این جا میآوریم:
... فَمَا حَالُ الْمُوَحِّدِینَ الْمُقِرِّینَ بِنُبُوَّةِ مُحَمَّدٍ صلی الله علیه و آله وسلم مِنَ الْمُسْلِمِینَ الْمُذْنِبِینَ الَّذِینَ یَمُوتُونَ وَلَیْسَ لَهُمْ إِمَامٌ وَلَا یَعْرِفُونَ وَلَایَتَکُمْ؟ فَقَالَ: أَمَّا هَؤُلَاءِ فَإِنَّهُمْ فِی حُفْرَتِهِمْ لَا یَخْرُجُونَ مِنْهَا فَمَنْ کَانَ مِنْهُمْ لَهُ عَمَلٌ صَالِحٌ وَلَمْ یُظْهِرْ مِنْهُ عَدَاوَةً فَإِنَّهُ یُخَدُّ لَهُ خَدٌّ إِلَی الْجَنَّةِ الَّتِی خَلَقَهَا اللهُ فی الْمَغْرِبِ فَیَدْخُلُ عَلَیْهِ مِنْهَا الرَّوحُ فِی حُفْرَتِهِ إِلَی یَوْمِ الْقِیَامَةِ فَیَلْقَی اللهَ فَیُحَاسِبُهُ بِحَسَنَاتِهِ وَسَیِّئَاتِهِ فَإِمَّا إِلَی الْجَنَّةِ وَإِمَّا إِلَی النَّارِ فَهَؤُلَاءِ مَوْقُوفُونَ لِأَمْرِ اللهِ. قَالَ:
وَکَذَلِکَ یَفْعَلُ اللهُ بِالْمُسْتَضْعَفِینَ وَالْبُلْهِ وَالْأَطْفَالِ وَاولادِ الْمُسْلِمِینَ الَّذِینَ لَمْ یَبْلُغُوا الْحُلُمَ فَأَمَّا النُّصَّابُ مِنْ أَهْلِ الْقِبْلَةِ فَإِنَّهُمْ یُخَدُّ لَهُمْ خَدٌّ إِلَی النَّارِ الَّتِی خَلَقَهَا اللهُ فی الْمَشْرِقِ فَیَدْخُلُ عَلَیْهِمْ مِنْهَا اللَّهَبُ وَالشَّرَرُ وَالدُّخَانُ وَفَوْرَةُ الْحَمِیمِ إِلَی یَوْمِ الْقِیَامَة... .((1))
راوی روایت که ضُریس است از حال مسلمانانی که به خداپرستانی که به نبوّت پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم اقرار دارند، امّا امامت ائمّه علیهم السلام را قبول ندارند، سؤال میکند.
1) الکافی، ج3، ص 246؛ بحار الانوار، ج6، ص 290.
امام علیه السلام جواب میدهد: آنان در گودالهایی هستند و از آنها خارج نمیشوند؛ افرادی که از ایشان عمل صالح داشته و دشمنی آنان (نسبت به ائمّه عترت علیهم السلام ) آشکار نگردیده باشد، راهی به سوی بهشت (برزخی) برای آنان باز میشود که خداوند آن را در مغرب آفریده است و رَوحی (نسیمی) برآنان از آنجا میرسد تا روز قیامت که پس از حساب بدیها و خوبیهای آنان، یا بهشت میروند و یا جهنّم. و به همین صورت، خداوند با مستضعفان و ابلهان و اطفال و بچههای مسلمانان که قبل از بلوغ مردهاند، معامله میکند.
و امّا ناصبیها، راهی از آتش که خداوند آن را در مشرق خلق فرموده، به سوی قبور آنان باز میشود که شعله، شرر، دود و حرارت شدید بر آنان تا روز قیامت وارد میگردد.
جهت توضیح بیشتر توجّه شما خوانندگان عزیز را به یک روایت جلب میکنیم تا بتوانیم ترسیمگر چهرهای هرچند ناقص از این مسأله مهم و پیچیده باشیم.
کسانی که بر اثر نداشتن ایمان خالص یا کفر خالص از سؤال قبر معافاند. و مغفول و متروک خواهند بود، امام باقر علیه السلام از چند گروه نام برده است:
عَنْ زُرَارَةَ قَالَ دَخَلْتُ أَنَا وَحُمْرَانُ أَوْأَنَا وَبُکَیْرٌ عَلَی أَبِی جَعْفَرٍ علیه السلام قَالَ قُلْتُ لَهُ: إِنَّا نَمُدُّ الْمِطْمَارَ قَالَ وَمَا الْمِطْمَارُ قُلْتُ: التُّرُّ فَمَنْ وَافَقَنَا مِنْ عَلَوِیٍّ أَوْ غَیْرِهِ تَوَلَّیْنَاهُ وَمَنْ خَالَفَنَا مِنْ عَلَوِیٍّ أَوْ غَیْرِهِ بَرِئْنَا مِنْهُ فَقَالَ لِی یَا زُرَارَةُ قَوْلُ اللهِ أَصْدَقُ مِنْ قَوْلِکَ فَأَیْنَ الَّذِینَ قَالَ اللهُ عَزَّ وَجَلَّ إِلَّا
الْمُسْتَضْعَفِینَ مِنَ الرِّجالِ وَالنِّساءِ وَالْوِلْدانِ لا یَسْتَطِیعُونَ حِیلَةً وَلا یَهْتَدُونَ سَبِیلًا أَیْنَ الْمُرْجَوْنَ لِأَمْرِ اللهِ أَیْنَ الَّذِینَ خَلَطُوا عَمَلًا صَالِحاً وَآخَرَ سَیِّئاً أَیْنَ أَصْحَابُ الأَعْرَافِ أَیْنَ الْمُؤَلَّفَةُ قُلُوبُهُمْ.((1))
زراره میگوید: من و حمران (یا برادر دیگرم بکیر) بر امام باقر علیه السلام شرفیاب شدیم. به حضرت عرض کردم: ما ریسمان سنجش افکار و اعمال را به کار میبریم و معتقدات و اعمال افراد را اندازه میگیریم. هر کس با ما موافق بود او را دوست میداریم خواه از سادات علوی باشد و خواه از افراد عادی. و هر کس بر خلاف ماباشد (به عنوان گمراه و اهل هلاک) از او بیزاری میجوییم. خواه علوی باشد یا غیر علوی.
امام باقر علیه السلام فرمود: زراره، گفته خداوند از گفته تو صادقتر است و به واقع و راستی منطبقتر. اگر گفته تو صحیح باشد، پس موضع مردان و زنان مستضعف کجاست؟ آنانکه نمیتوانند راه سعادت خود را بیابند و خویشتن را از استضعاف برهانند؟ پس موضع آنانی که سرنوشتی مجهول دارند و باید در امید و انتظار امر الاهی باشند کجا است؟ موضع آنانی که کارهای خوب و بدشان به هم آمیخته و از پایان کار خویش آگاهی ندارند کجاست؟ موضع اصحاب اعراف کجا است؟ موضع کسانی که باید مورد حمایت مالی واقع شوند تا دلشان به حق الفت پذیرد و به دین الاهی گرایش یابند کجاست؟
برای این که این گروهها را بهتر بشناسیم، با استفاده از بعضی روایات
1) الکافی، ج2، ص 382.
پیرامون هر یک به اختصار توضیح داده میشود:
زُرَارَةَ قَالَ سَأَلْتُ أَبَا جَعْفَرٍ علیه السلام عَنِ الْمُسْتَضْعَفِ فَقَالَ هُوَ الَّذِی لَا یَهْتَدِی حِیلَةً إِلَی الْکُفْرِ فَیَکْفُرَ وَلَا یَهْتَدِی سَبِیلًا إِلَی الْإِیمَانِ لَا یَسْتَطِیعُ أَنْ یُؤْمِنَ وَلَا یَسْتَطِیعُ أَنْ یَکْفُرَ فَهُمُ الصِّبْیَانُ وَمَنْ کَانَ مِنَ الرِّجَالِ وَالنِّسَاءِ عَلَی مِثْلِ عُقُولِ الصِّبْیَانِ مَرْفُوعٌ عَنْهُمُ الْقَلَم.((1))
زراره از امام باقر علیه السلام سؤال کرد: مستضعف کیست؟ فرمود: کسی است که نه راهی به کفر دارد و نه راهی به ایمان. قادر نیست مؤمن شود و قادر نیست کافر گردد. اینان گروه اطفالند و آن قسم مردان و زنانی که عقلی همانند عقل کودکان دارند نیز از این گروهند (مثل ابلهان و دیوانگان) و قلم تکلیف از آنان برداشته شده است.
جمیل بن درّاج از زراره در این ماجرا نقل میکند که امام علیه السلام فرمود:
حَقِیقٌ عَلَی اللهِ أنْ یُدْخِلَ الضُّلَّالَ الْجَنَّةَ.((2)
ای زراره! حقّ است بر خدا که گمراهان (نه کافران و جاحدان) را به بهشت ببرد.
بعضی از مستضعفین هستند که نیروی عقلشان طبیعی است و گرفتار نارسائی درک و کمبود فکر نیستند. اینان اگر در شرایط آزاد قرار گیرند و مصمّم شوند میتوانند راه مستقیم را بیابند و آگاهانه به خدا و تعالیم الاهی ایمان بیاورند و میتوانند به انحراف گرایش یابند و کفر را بر ایمان برگزینند. امّا مستکبران خودخواه و صاحبان زر و زور، آنان را ضعیف و ناچیز شمرده، شخصیتشان را سرکوب کرده و سدّ راه فعالیّتهای علمی و دینی آنها شدهاند. این گروه در حال استضعاف و در موقعی که اسیر مستکبران خودکامه هستند نه از ایمان برخوردارند و نه کافرند.((1))
عَنْ عُمَرَ بْنِ أبَانٍ قَالَ: سَأَلْتُ أبَا عَبْدِ اللهِ علیه السلام عَنِ الْمُسْتَضْعَفِینَ. فَقَالَ:... هُمْ لَیْسُوا بِالْمُؤْمِنِینَ وَلا بِالْکفّار وَمِنْهُمُ الْمُرْجَوْنَ لِأَمْرِ اللهِ عَزَّ وَ جَلَّ.((2))
ابان میگوید: از امام صادق علیه السلام درباره مستضعفین سؤال کردم. فرمود: آنان نه در زمره مؤمناناند و نه در زمره کافران. بلکه در انتظار امر خدا هستند. (که از آنها به مرجون لأمر الله) یاد میشود.
مستضعفینی که از جهت ساختمان طبیعی،کمبود عقل و هوش ندارند و استضعافشان تنها از ناحیه مستکبرین است دو گروهند؛
گروه اوّل کسانی هستند که قادرند خود را از استضعاف برهانند، منطقه نفوذ مستکبرین بی ایمان را ترک گویند، به محیطی بروند که فراگیرترین معارف الاهی برای آنان میسّر باشد و بتوانند در پرتو سعی و عمل، خویشتن را از سرمایه گرانقدر ایمان برخوردار سازند.
گروه دوّم کسانی هستند که در محیط زندگی آنان، نه عالِمی وجود دارد که بتوانند تعالیم الاهی را از وی فراگیرند و نه قادرند برای خود چارهای بیندیشند و خویشتن را از محیط فاسد مستکبرین آزاد سازند و به منطقه مساعدی مهاجرت نمایند. قرآن شریف که نسخه حیاتبخش و شفا دهنده بشر است، وضع این هر دو گروه را بیان نموده است:
{إِنَّ الَّذِینَ تَوَفَّاهُمُ الْمَلَئکَةُ ظَالِمِی أَنفُسِهِمْ قَالُواْ فِیمَ کُنتُمْ قَالُواْ کُنَّا مُسْتَضْعَفِینَ فیِ الأَرْضِ قَالُواْ أَلَمْ تَکُنْ أرْضُ اللهِ وَاسِعَةً فَتُهَاجِرُواْ فِیهَا فَاوّلئکَ مَأْوَئهُمْ جَهَنَّمُ وَسَاءَتْ مَصِیرًا}.((1))
کسانی را که فرشتگان مرگ، قبض روح میکنند در حالی که به نفس خویش ستمکار بودهاند، از اینان میپرسند در چه وضعی به سر بردید و دوران عمر را چگونه گذراندید؟ پاسخ میدهند: ما در محیط زندگی خویش مستضعف بودیم و از خود اراده و اختیاری نداشتیم. فرشتگان میگویند: مگر زمین خدا گسترده نبود تا در آن مهاجرت کنید و خویشتن را از منطقه شرک خارج سازید؟ پس جایگاه این گروه جهنّم است و چه بازگشتگاه بدی است.
آیه شریفه در ادامه درباره وضع مستضعفینی که مهاجرت و رسیدن به حقیقت برایشان ممکن نیست، چنین میفرماید:
{إِلَّا الْمُسْتَضْعَفِینَ مِنَ الرِّجَالِ وَ النِّسَاءِ وَ الْوِلْدَانِ لَا یَسْتَطِیعُونَ حِیلَةً وَلَا یَهْتَدُونَ سَبِیلاً فَاولئکَ عَسیَ اللهُ أن یَعْفُوَعَنْهُمْ وَکاَنَ اللهُ عَفُوًّا غَفُورًا}.((2))
مگر آن گروه از مردان و زنان و کودکان که ناتوان بودند و گریز و چارهای برایشان میسّر نبود و راهی (به نجات خود) نمییافتند. آنها امیدوار به عفو و بخشش خدا باشند، که خدا گناهشان را میبخشد و خدا بخشنده و آمرزنده است.
خداوند درباره گروهی که از جهت رحمت یا عذاب الاهی سرنوشتی مجهول دارند و باید در انتظار امر الاهی بمانند، چنین میفرماید:
{وَ ءَاخَرُونَ مُرْجَوْنَ لأَمْرِ اللهِ إِمَّا یُعَذِّبُهُمْ وَ إِمَّا یَتُوبُ عَلَیْهِمْ وَ اللهُ عَلِیمٌ حَکِیم}.((1))
و برخی دیگر (از گناهکاران) آنهایی هستند که کارشان بر مشیّت خدا موقوف است یا آنان را عذاب کند و یا از گناهشان درگذرد، و خدا دانا و حکیم است.
از امام موسی بن جعفر علیه السلام روایت شده که آن حضرت فرمود:
إِنَّ عَلِیّاً علیه السلام بَابٌ مِنْ أبْوَابِ الْهُدَی فَمَنْ دَخَلَ مِنْ بَابِ عَلِیٍّ کَانَ مُؤْمِناً وَمَنْ خَرَجَ مِنْهُ کَانَ کَافِراً وَمَنْ لَمْ یَدْخُلْ فِیهِ وَلَمْ یَخْرُجْ مِنْهُ کَانَ فی الطَّبَقَةِ الَّذِینَ لِلَّهِ فِیهِمُ الْمَشِیئَةُ.((2))
علی علیه السلام بابی از ابواب هدایت است؛ هر که از این در داخل شود مؤمن است و هر که از آن خارج شود کافر است و هر کس که نه به این در داخل شود و نه از آن خارج گردد، در زمره طبقهای است که کارش واگذار به خداست.
و نیز در روایت دیگری از امام صادق علیه السلام نقل شده است که:
لَوْ أنَّ الْعِبَادَ إِذَا جَهِلُوا وَقَفُوا وَلَمْ یَجْحَدُوا لَمْ یَکْفُرُوا.
اگر مردم آنگاه که نمیدانند، توقّف کنند و در صدد انکار برنیایند،کافر نمیشوند.((1))
از امام باقر علیه السلام در این رابطه روایتی آمده است:
عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ علیه السلام فی قَوْلِ اللهِ عَزَّ وَجَلَّ {وَآخَرُونَ مُرْجَوْنَ لأَمْرِ اللهِ}. قَالَ: قَوْمٌ کَانُوا مُشْرِکِینَ فَقَتَلُوا مِثْلَ حَمْزَةَ وَجَعْفَرٍ وَأَشْبَاهَهُمَا مِنَ الْمُؤْمِنِینَ ثُمَّ إِنَّهُمْ دَخَلُوا فی الْإِسْلَامِ فَوَحَّدُوا اللهَ وَتَرَکُوا الشِّرْکَ وَلَمْ یَعْرِفُوا الْإِیمَانَ بِقُلُوبِهِمْ فَیَکُونُوا مِنَ الْمُؤْمِنِینَ فَتَجِبَ لَهُمُ الْجَنَّةُ وَلَمْ یَکُونُوا عَلَی جُحُودِهِمْ فَیَکْفُرُوا فَتَجِبَ لَهُمُ النَّارُ فَهُمْ عَلَی تِلْکَ الْحَالِ {إِمَّا یُعَذِّبُهُمْ وَ إِمَّا یَتُوبُ عَلَیْهِم}.((2))
امام باقر علیه السلام در تفسیر جملهای از قرآن که ذکر شده {وَآخَرُونَ مُرْجَوْنَ لأَمْرِ اللهِ} فرمود: اینان قوم مشرکی بودند که مردان بزرگی چون حمزه و جعفر و نظائر اینها را در ایام شرک کشتهاند، سپس به اسلام گرایش یافتهاند، موحّد شدهاند و از شرک دست کشیدهاند امّا آنطور که باید ایمان را نشناختهاند و به آن معرفت قلبی ندارند تا از گروه مؤمنین واقعی به حساب آیند و مستحق بهشت باشند و همچنین در انکار و الحادشان باقی نماندند تا از کفّار محسوب شوند و مستحقّ عذاب باشند. آنان با این حالت، سرنوشتی مجهول
دارند. باید در انتظار امر الاهی باشند یا عذابشان میکند یا مشمول رحمتشان قرار میدهد.
نیز روایتی است از امام صادق علیه السلام ذکر شده که اصحاب اعراف گروهی هستند که اعمالشان مجموعهای است از خوبیها و بدیها به طور مساوی:
عَنْ حَمْزَةَ بْنِ الطَّیَّارِ قَالَ ...قُلْتُ لأبی عَبدِ الله علیه السلام : وَمَا أصْحَابُ الأعْرَافِ؟ قَالَ: قَوْمٌ اسْتَوَتْ حَسَنَاتُهُمْ وَسَیِّئَاتُهُمْ فَإِنْ أَدْخَلَهُمُ النَّارَ فَبِذُنُوبِهِمْ وَإِنْ أَدْخَلَهُمُ الْجَنَّةَ فَبِرَحْمَتِهِ.((1))
حمزه طیار میگوید: از امام صادق علیه السلام درباره اصحاب اعراف سؤال کردم. فرمودند: اینان قومی هستند که کارهای خوب و بدشان مساوی است. اگر خداوند آنان را به آتش ببرد و معذّب سازد به سبب گناهانی است که مرتکب شدهاند و اگر در بهشتشان جای دهد و متنعّمشان نماید در پرتو رحمت او است که شامل حالشان گردیده است.
درباره گروهی که باید مورد حمایت مالی و محبّت اخلاقی قرار گیرند تا دلشان به حق الفت پذیرد و به دین الاهی گرایش یابند و به «مؤلّفهْ القلوب» یاد میشوند، امام باقر علیه السلام ضمن روایتی چنین میفرماید:
قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ علیه السلام : ... وَهُمْ قَوْمٌ وَحَّدُوا اللهَ وَخَرَجُوا مِنَ الشِّرْکِ وَلَمْ تَدْخُلْ مَعْرِفَةُ مُحَمَّدٍ رَسُولِ اللهِ صلی الله علیه و آله وسلم قُلُوبَهُمْ وَمَا جَاءَ بِهِ فَتَأَلَّفَهُمْ رَسُولُ اللهِ صلی الله علیه و آله وسلم وَتَأَلَّفَهُمُ الْمُؤْمِنُونَ بَعْدَ رَسُولِ اللهِ صلی الله علیه و آله وسلم لِکَیْمَا یَعْرِفُوا.((2))
امام باقر علیه السلام فرمودند: ...این گروه (مؤلّفهْ القلوب) مردمی هستند که توحید را پذیرفته و از شرک خارج شدهاند ولی هنوز نه معرفت رسول خدا در قلبشان جای گرفته و نه به آنچه از طرف باریتعالی بر وی نازل شده است، دل بستهاند. از این رو پیامبر گرامی با مهر خود، قلوب آنان را تألیف مینمود و همین روش را مؤمنین بعد از پیغمبر نیز به کار میبستند تا تدریجاً پیامبر خدا و دینی که بر وی نازل شده است، بشناسند.
نتیجه آنکه چند گروه هستند که نه در ردیف مؤمنین خالصاند و نه از گروه کفّار خالص. آنچه که مجموعاً از روایات استفاده میشود این است که آنان در قبر مورد سؤال واقع نمیشوند زیرا واجد شرایط پرسش نیستند و حسابشان در قیامت روشن میگردد. والله هو العالم.
البتّه ممکن است این سؤال مطرح شود که آیا انبیا و اوصیا علیهم السلام در عالم برزخ مورد سؤال قرار میگیرند یا خیر؟ هر چند روایات در این مورد، عام هستند و استثنایی بیان نشده است؛ امّا نفیاً یا اثباتاً به دلیل روشنی دست نیافتم. بنابراین باید به عجز خود اعتراف کرده، درباره آن توقّف نمود؛ و علم آن را به خداوند حکیم و علیم واگذار کرد.
هیچ حادثهای در این عالم، بدون حکمت و هدف نیست. به اصطلاح علمای کلام و علمای فنّ اصول فقه، اوامر و نواهی ذات حق، تابع مصالح و مفاسد واقعی است. مسلّماً آنچه را که خداوند اراده کرده و انجام میدهد، برخاسته از حکمت اوست؛ اگرچه بشر به فلسفه وجودی و اسرار فعل الاهی پی نبرد. سؤال
نکیر و منکر هم قطعاً طبق حکمت الاهی و مصلحت بندگانش انجام میگیرد؛ ولی مصلحت آن چیست؟ ممکن است همان مطلبی باشد که مرحوم فیض کاشانی گفته است:
الحکمة فی سؤال منکر ونکیر إنّ الملائکه طعنت لبنی آدم حیث قالوا: {أَتَجْعَلُ فیها مَنْ یُفْسِدُ فیها وَیَسْفِکُ الدِّماء} فردّ الله تعالی علیهم وقال: {إِنِّی أَعْلَمُ ما لاتَعْلَمُون} فبعث الملکین إلی قبر المؤمن لیسألاه مِن ذلک الخبر. فیأمرهما أن یشهدا بین یدی الملائکة بما سمعا من عبده المؤمن. لأنّ اقل الشّهود اثنان ثم یقول الله تعالی: یا ملائکتی! قد اخذت بروحه وترکت ماله لغیره وزوجته فی حجر غیره وجاریته لغیره وضیاعه لغیره واحبّائه لغیره فیسئل به ببطن الأرض فلم یجب عن أحدٍ إلّا عنّی. فقال: الله ربّی ودینی الاسلام ونبییّ محمّد صلی الله علیه و آله وسلم لتعلموا إنّی أعلم ما لاتعلمون.((1))
حکمت سؤال نکیر و منکر این است که فرشتگان به بنی آدم طعنه زدند و گفتند: «خدایا! آیا در زمین کسی را میآفرینی که در آن فساد و خونریزی نماید؟» خدای تعالی هم به آنها فرمود: {إِنِّی أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُون} از این روی دو فرشته را به قبر مؤمن میفرستد تا اینکه از او سؤال کنند؛ سپس به آنان امر میکند تا آنچه را از بنده مؤمن درباره خدا شنیدهاند، نزد (سایر) فرشتگان شهادت دهند؛ چرا که کمترین گواهان دو نفر هستند؛ آنگاه خدای تعالی میفرماید: ای فرشتگان! من، روح او را گرفتم؛ مال همسر، کنیز،
1) علم الیقین، ج2، ص 889.
زمین کشاورزی و دوستان او را برای دیگران گذاردم؛ پس در دل زمین از او سؤال میشود؛ امّا او فقط درباره من پاسخ گوید. می گوید: پروردگار من خداست و دینم اسلام و پیامبرم محمّد صلی الله علیه و آله وسلم است. و این بدان جهت است که بدانید: {إِنِّی أعْلَمُ ما لاتَعْلَمُون}؛ میدانم چیزی را که شما نمیدانید.
البتّه علاوه بر حکمتی که مرحوم فیض& ذکر کرده است، به نظرم فایده و حکمت دیگری نیز دارد که از نظر تربیتی و روانی آثارفراوان و فوق العادهای در زندگی انسان خواهد داشت. وقتی انسان بداند که بعد از مردن و قبل از برپایی قیامت در اوّلین منزل اخروی (در عالم قبر) هم بازخواست میشود و از مهمترین مسائل اعتقادی، اعمال، عمر و مال او، حتّی از کسانی که با او دوست و رفیقند سؤال میشود، این انسان بیدار گشته و وضعیت زندگی او تغییر میکند. توجّه به آیات و روایات ائمّه هدی علیهم السلام درباره قبر و سؤال در آن، موجب توجّه بیشتر او به خدا و قیامت میگردد و طبعاً ترس از عذاب پرسش و پاسخ در برنامههای زندگی انسان هم تأثیر بسزایی خواهد داشت چنانکه او را به راه وظیفه شناسی و درستکاری سوق میدهد و به نسبت اعتقادی که در باطن به ثواب و عقاب الاهی دارد، از گناه و ناپاکی اجتناب مینماید. شاید بتوان گفت این از مهمترین حکمتهای سؤال نکیر و منکر باشد.
یکی از مهمترین و پیچیدهترین مسائل که شایسته طرح و بررسی است، مسأله حیات در قبر بعد از جدایی روح از بدن دنیوی است؛ که آیا سؤال و جواب، فشار و
عذاب در قبر، تنها با روح میّت صورت میگیرد و جسد به حالت مردگی خود باقی است؟ و یا در موقع سؤال و جواب و مجازات، روح مرده به جسد ملکی خود در عالم قبر برمیگردد؟ یعنی روابط و علاقه که بین روح انسان و بدن مادّی او بوده، دوباره در قبر برقرار میشود و حیات نو به دست میآید؟ به عبارت روشنتر، سؤال و جواب، روحانی است هرچند با بدن مثالی و یا هم روحانی و جسمانی؟ اکنون ما در این باره به خواست خدا به تحقیق این مسأله میپردازیم.
درباره زندگی در عالم قبر و چگونگی آن، محدّثین و متکلّمین و مفسّرین به اختلاف سخن گفتهاند و اقوال گوناگون مطرح گردیده است. امّا معروف و مشهور دو قول است که بایدبیشتر مورد توجّه قرار بگیرد:
بعضی گفتهاند: روح انسان در شب اوّل قبر به بدن یا باقیمانده آن برمیگردد و مدّتی زنده میشود و مورد پرسش قرار میگیرد. سپس دوباره بدن را تا قیامت ترک میگوید.
قول دوّم این است که؛ سؤال و جواب قبر، از روح است نه از جسم.
امّا با بررسی آیات و روایات، به نظر میرسد قول دوّم حق باشد که سؤال در عالم قبر مربوط به جسم مادّی نیست بلکه به روح در قالب جسم مثالی ارتباط دارد. کالبد انسان، پس از قطع رابطه با روح، نه احساسی دارد و نه حیاتی، تا مورد سؤال قرار گیرد. چنانچه قبلاً یادآور شدیم که در روایات حقیقت و واقعیت برزخ و قبر یکی قلمداد شده است. یعنی مقصود از قبر در این مضامین، وجود مادّی آن نیست، بلکه مقصود همان عالم برزخ است.
طبعاً سؤال در قبر، مربوط به بدن مثالی غیر از بدن مادّی خواهد بود که شبیه بدنهای دنیایی است، نه اینکه روح مجرّد در عالم برزخ بدون بدن باشد.
بنابراین به طور خلاصه چند روایت را به عنوان نمونه میآوریم:
امام صادق علیه السلام فرمود: چون خداوند روح مؤمن را قبض میکند، او را در قالبی مانند قالب دنیا قرار میدهد، سپس در همان قالبها میخورند و میآشامند و وقتی کسی بر او وارد میشود، او را به همان چهرهای که در دنیا بوده است، میشناسد.
در این روایت اگر دقّت صورت گیرد، قبر در مقابل آخرت قرار گرفته است و مژده و نعمت، برای مقرّبین درگاه الاهی و عقاب برای گنهکاران در قبر میباشد و بهشت برین در آخرت اعطا میگردد. پیداست که مراد از قبر، عالم برزخ است نه این حفره تنگ و تاریک.
جمله: {وَمِنْ وَرائِهِمْ بَرْزَخٌ إِلی یَوْمِ یُبْعَثُونَ} تعبیر جامع و گویایی از خصوصیات کلّی برزخ است و اینکه آیه را به جمله {إِلی یَوْمِ یُبْعَثُونَ} خاتمه داده است، این موضوع را میرساند که اقامت ارواح در عالم برزخ تا روز بعث و
رستاخیز ادامه دارد، و با اعلام رستاخیز، عمر برزخی انسان به پایان رسیده و وارد مقام خلود میشود و این در واقع، تحوّلی دیگر در حرکت انسان به سوی پروردگار است. بنابراین چقدر شایسته است که آدمی غفلت را از خود دور کرده و جمله {رَبِّ ارجِعُونِ} را بر زبان جاری سازد، شایدبتواند خود را از این طریق آراسته نماید، چون این تذکّر از جانب حق تعالی لطفی برای بندگان است که متوجّه اعمال خود در این دنیا باشند و بدانند مرحلهای در پیش است که گروهی به نعمات الاهی مرزوق باشند و جمعی به اشدّ عذاب گرفتار شوند.
امام صادق علیه السلام فرمود: به خدا سوگند از برزخ شما شیعیان هراسانم، پرسیدند: برزخ چیست؟ آن حضرت فرمود: قبر، از لحظه مرگ تا فرارسیدن قیامت برزخ میباشد.
پس حیات قبر، تا ظهور قیامت امتداد مییابد، در صورتی که جسم میسوزد و یا میپوسد، و قبر ظاهریش هزاران بار زیر و رو میشود، مراد از قبر، جایگاه روح در عالم برزخ است. چون همه عالم برزخ که جولانگاه یک روح نیست بلکه هر روحی پایگاه و جایگاه محدود و مناسب اعمال خویش را دارد و نامش قبر است.
در این باره روایات، زیاد است که در فصلهای گذشته ذکر گردید و در آینده در بحث فشار قبر نیز صحبت خواهیم کرد.
1) همان، ص 267.
همچنین برخی از محقّقین معاصر نوشتهاند: «ولی در روایات چیزی که گواهی دهد که بدن عنصری زنده میشود، و به پرسشها پاسخ میگوید چیز صریحی جز یکی دو روایت به چشم نمیخورد... سؤال و فشار و عذاب قبر همگی مربوط به بدن دیگر غیر از بدن عنصری خواهد بود».((1))
برخی دیگر گفتهاند: «به هر حال چند روایت دلالت دارد که جواب میّت و مجازات او جسمانی میباشد و مرده در قبر زنده میشود ولی اکثر این روایات، ضعیف السّند هستند و
موجب اطمینان نمیشوند. والله العالم».((2))
امّا نظریه اوّل: بعضی از محدّثین و متکلّمین عالیمقام، کلمه «قبر» را به همین حفره خاکی تفسیر نمودهاند! از سوی دیگر، دیدهاند که روح پس از مفارقت از بدن در دنیا جسمش به جماد بیجان مبدل شده و سؤال از جماد معقول نیست. پس باید گفت روح در قبر به جسم مادی مرده برگشته و پس از سؤال و جواب با بازپرسیهای الاهی دوباره از بدن خارج میشود!
این گروه برای اثبات ادّعای خود دو دلیل ارائه نمودهاند:
الف) دلیل قرآنی:
{قالُوا رَبَّنا أَمَتَّنَا اثْنَتَیْنِ وَأَحْیَیْتَنَا اثْنَتَیْنِ فَاعْتَرَفْنا بِذُنُوبِنا فَهَلْ إِلی خُرُوجٍ مِنْ سَبِیل}.((3))
میگویند: ای پروردگار ما، ما را دو بار میرانیدی و دو بار زنده
ساختی و ما به گناهانمان اعتراف کردهایم. آیا بیرونشدن را راهی هست؟
از این آیه استفاده میشود که کفّار پس از آن که قدرت لا یزال الاهی را با تمام وجود درک کردهاند و به روز حساب و وجود کیفر سخت الاهی یقین نمودند، به کردار زشت خود اعتراف کرده و در پی آن، خروج از آتش را درخواست میکنند. در این گفتار، آنان مسأله دوبار «میراندن» و دوبار «زنده کردن» را مطرح میکنند. امّا مراد از این کلام چیست؟ و کجا چنین میراندن و زنده کردنی صورت گرفته است؟ برخی از مفسّرین هماهنگ با بعضی از محدّثین شده، چنین میگویند که مرگ نخستین همان مرگ طبیعی در دنیا است و مرگ دوّم در قبر بعد از زنده شدن برای سؤال. امّا احیای اوّل زنده شدن در قبور و احیای دوّم، بعد از نفخ صور و ورود به صحنه قیامت است.
البتّه ما در کتاب «رجعت در عصر ظهور» درباره تفسیر و اقوالی که در این آیه مطرح گردیده است، مفصّل بحث کرده ایم. بحث مجدّد رادر اینجا لازم نمیدانم ولی به طور خلاصه میگوییم که این آیه دلالت بر ادّعای آنان ندارد، زیرا تفسیرهای گوناگون و متضاد قابل طرح است و با وجود احتمالات مختلف، نمیشود به این آیه ادّعای مورد نظر را اثبات کرد. بلکه میتوان گفت مراد از دو بار میراندن و دوبار زنده کردن، همین جسم است. بنابراین منظور از میراندن اوّل، همان پایان عمر دنیوی انسان و مرگ او است و احیای اوّل، هنگام رجعت است که خداوند عدّهای را زنده میکند و به دنیا بازمیگرداند و میراندن دوّم نیز در همین دنیا و پس از رجعت است و زنده کردن دوّم، در قیامت، هنگام زنده شدن همه انسانها است.
شیخ حرّ عاملی((1)) و علّامه مجلسی((2)) همین وجه را پذیرفتهاند. مرحوم شبّر نیز مرگ و زندگی دوّم در این آیه را، مرگ و زندگی در رجعت،تفسیر کردهاند.((3))
علی بن ابراهیم در تفسیر قمی، به استناد روایتی از امام صادق علیه السلام این آیه را درباره رجعت دانسته است.((4))
وقال علی بن إبراهیم فی قوله رَبَّنا أمَتَّنَا اثْنَتَیْنِ وَأَحْیَیْتَنَا اثْنَتَیْنِ إلی قوله مِنْ سَبِیلٍ قال الصّادق علیه السلام ذلک فی الرجعة. این (آیه درباره) رجعت است.
علاوه بر این، اگر کسی جسم مادّیاش طعمه حریق گشته و به صورت خاکستر به دست امواج خروشان دریا و یا تندبادها سپرده شود و یا طعمه حیوانات شده، روح مرده به کدام بدن برمیگردد؟! آیا با فقدان بدن مُلکی، سؤال قبر برایش وجود ندارد؟! پس کسانی که از سؤال و عذاب قبر میترسند بهتر است وصیّت کنند که جسمشان را مانند بودائیان بسوزانند تا از حوادث شب اوّل قبر نجات
یابند و گرفتار سؤال و عذاب شب اوّل قبر نگردند!
نکتهای که باید مورد توجّه و تأمّل قرار گیرد اینکه: گرچه منظور از «قبر» در اکثر مضامین روایات، همان عالم برزخ است ولی ناگفته پیداست که ارتباط بین روح انسان در برزخ و بین بدن مادّی او در قبر برقرار است. این ارتباط، در اصل از ارتباط روح مجرّد و بدن مادّی که در طول زندگی دنیوی با یکدیگر داشتند،
سرچشمه میگیرد، که با جدایی روح از بدن، آن ارتباط و علاقه به کلّی از بین نمیرود، بلکه بعد از انقطاع هم این ارتباط در حدّ پایینتری که به صورت یک نوع روابط عینی و تکوینی است، بین این دو وجود دارد. البتّه این سنخیّت و ارتباط تکوینی حتّی با تبدّل بدن مادّی به ذرّات خاکی و ارضی هم از بین نمیرود و بین روح و ذرّات بدنی او هم این ارتباط و سنخیّت وجود دارد. به لحاظ همین ارتباط و علاقه، روح توجّه خاصی به بدن مادّی و به نقطهای که بدن درآن نقطه است دارد که به جاهای دیگر، آن ارتباط و توجّه را ندارد. بر اساس همین ارتباط تکوینی بین روح و بدن، و بین قبر برزخی و قبر خاکی، دستورات و احکام خاصی از واجبات و مستحبات در متون اسلامی وجود دارد، که این دستورات و احکام متوجّه بدن مادّی بعد از مرگ و قبر خاکی است، مانند دستورات و احکام مربوط به حمل جناره میّت و کیفیّت آن، و غسل و کیفیت آن و کفن و جزئیات آن، و دفن و خصوصیات آن، و همچنین دستورات و احکامی که مربوط به قبر خاکی بعد از دفن است، مانند لزوم مراعات حرمت قبور و حرمت نبش قبر و استحباب زیارت قبور و استحباب دعا و طلب رحمت و مغفرت در سر قبور و نظایر اینها. در اینباره روایات زیادی از ائمّه معصومین علیه السلام داریم که اهل ایمان به زیارت اهل قبور بروند و با آنان به وسیله دعا و طلب رحمت ارتباط بگیرند، در حالی که امکان ارتباط با ارواح و دعا کردن به آنان در همه جا مقدور و ممکن است،ولی بهتر آن است که این عمل نیکو بر سر قبر آنان باشد، چون آنان متوجّه جایگاه و مدفن جسد خود هستند و این امر موجب مسرّت و خشنودی آنان میشود.
ناگفته نماند توضیح این بیانات از آن جهت بود که دانسته شود موضوع عالم برزخ در اوّلین مرحله همان مسأله عالم قبر است که سرآغاز قدم گذاشتن به سوی حیات برزخی خواهد بود.
ب) دلیل روایی: دلیل دوّم کسانی که قائلاند به اینکه ارواح در قبور به بدنها برمیگردد و مورد سؤال و جواب قرار میگیرد، مضمون چند روایت است که در کتابهای حدیثی آمده است، ما به طور نمونه تعدادی از آنها را ذکر میکنیم:
ابوبصیر گوید: به امام صادق علیه السلام عرض کردم: فدایت شوم، نکیر و منکر بر مؤمن و کافر در یک قیافه داخل میشود؟ آن حضرت فرمود: نه، بعد فرمود: میّت را مینشانند و تا دو پهلویش روح را وارد بدن او کرده و میگویند: خدایت کیست؟
مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَی عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ سَعِیدٍ عَنْ إِبْرَاهِیمَ بْنِ أَبِی الْبِلَادِ عَنْ بَعْضِ أَصْحَابِهِ عَنْ أَبِی الْحَسَنِ مُوسَی علیه السلام قال: ثُمَّ
1) الکافی، ج3، ص 239، ح 12، کتاب الجنائز؛ بحار الانوار، ج6، ص 264.
یُعِیدَانِ فِیهِ الرُّوحَ فَیُوضَعُ قَلْبُهُ بَیْنَ لَوْحَیْنِ مِنْ نَارٍ فَیَقُولُ یَا رَبِّ أَخِّرْ قِیَامَ السَّاعَةِ.((1))
آن دو ملک روح را به بدن کافر برمیگردانند، قلبش میان دو صفحه آتش گذاشته میشود، او در این موقع میگوید: خدایا آمدن قیامت را به تأخیر انداز.
از رسول بزرگوار اسلام نقل شده که آن حضرت درباره قبض روح میّت فرمود: سپس روح به جسدش برگردانده میشود و دو ملک در قبرش پیش او میآیند و میگویند: خدایت کیست؟ و دینت کدام است؟
البتّه در کتابهای اهل سنّت نیز اعاده روح به بدن در عالم قبر نقل شده است. در این زمینه ابوعبدالله شمس الدّین ابن قیّم شاگرد ابن تیمیّه مؤسّس فرقه وهّابیت کتابی به نام «الرّوح»((2)) نوشته است که روح هنگام سؤال به جسم بازمیگردد.
به هر صورت این نظریه از جهاتی قابل تأمل و شایان دقّت است که بیان میگردد:
اوّلا:ً این روایات از نظر سند ضعیف است و قابل اعتماد نمیباشد.
ثانیاً: گذشته از ضعف سند، چگونه ممکن است مرده در قبر تنگ با سقف
کوتاه بنشیند در حالی که جایی برای نشستن ندارد! شاید بتوان گفت که این باور نه با عقل میسازد و نه با منطق. البتّه نشستن با قالب مثالی اشکالی ندارد، چون ارواح در عالم برزخ با هم مینشینند و حرف میزنند و مکان هم اشغال نمیکنند.
گذشته از همه اینها، طبق روایات متواتر مقصود از قبر، همان زندگی برزخی میباشد که امام صادق علیه السلام فرمود: «عالم برزخ، همان (عالم قبر) است از هنگام مردن تا قیامت». همچنین امیر مؤمنان علیه السلام فرمود: «(قبر) باغی از باغستانهای بهشت و یا گودالی از گودالهای جهنّم است». بنابراین، چند روایت ضعیف و غیر معتبر نمیتواند با احادیث متواترتعارض کند.
در نتیجه باید گفت روح در قالب جسم مثالی مورد سؤال واقع میشود، زیرا دلیل محکم و قابل اعتمادی بر بازگشت روح به بدن در قبر ظاهری نداریم.
در اینجا لازم میدانیم یک نکته را یادآور شویم و آن اینکه؛ شاید همین نظریه و برداشت که هنگام سؤال نکیر و منکر از انسان، روح به بدن برمیگردد، سبب شده باشد که آپورتونیستهای ماتریالیست((1)) و روشنفکران علم زده، دستاویز مناسبی بیابند تا به عقاید مسلّم اسلامی بتازند و به عقیدهشان یک اشکال غیر قابل جوابی از آن بسازند و بگویند که: عدّهای در شب اوّل قبر، دهان مردهای را قبل از بستن قبر، پر از آرد نخود کردهاند و ضبط صوتی در قبرش گذاشتهاند، تا حقیقت را کشف کنند ولی فردا که رفتند و قبرش را باز کردند، چیزی ازآردها از دهان او نریخته بود و در ضبط صوت چیزی ثبت نشده بود و این آزمایش
1) Opportunists Materialist
ثابت کرد که سؤال «نکیر و منکر» بی اساس میباشد و با فرارسیدن مرگ، حیات انسان خاتمه پیدا میکند!
امّا اینان چون حقیقت (قبر) را نشناختند، افسانههایی بافتند! مَثل معروف است: چون ندیدند حقیقت، ره افسانه زدند! زیرا واقعیت بالاتر از این گونه تصوّرات است.
آنها گمان کردهاند که مقصود از «قبر» همین حفره خاکی چند متر است. در حالیکه از اخبار امامان معصوم علیهم السلام استفاده میشود که «قبر» آغاز حیات برزخی انسان است و پرسش مرزبانان الاهی مستقیماً از روح، در قالب جسم مثالی انجام میشود و نه در جسم مادّی و ملکی.
محدّث عالیقدر، مرحوم فیض کاشانی میگوید:
من هنا یظهر انّه لا یلزم أن یشاهد تلک الأمور فی القبر بهذه الآلات الجسدانیة لأنّها من نشأة الأخری.((1))
و به این بیان روشن میشود که لازم نیست ما با چشم و گوش ظاهری، اموری را که در قبر بر مردگان میگذرد، ببینیم و بشنویم. زیرا عالَم قبر، مربوط به نشئهای است غیر از نشئه دنیا.
محقّق گرانقدر مرحوم علّامه مجلسی در این باره میفرماید:
فالمُرادُ بالقبر فی أکثر الأخبار ما یکون الرّوح فیه فی عالم البرزخ وهذا یتمّ علی تجسّم الرّوح وتجرّده.((2))
پس مراد از قبر که در اکثر اخبار آمده است، جایگاه روح در عالم برزخ است و این مطلبی است کامل و تمام، خواه روح را جسم لطیف بدانیم و خواه به تجرّد روح قائل باشیم.
همچنین خدمتگزار گرانقدر مکتب اهل بیت علیهم السلام ، امام خمینی&، حوادث قبر را از روایات این گونه برداشت کرده است که با کلام ایشان، این مطلب را زینت بخشیده و پایان میدهیم:
ایشان میگوید:
امّا آن قبری که سؤال و جواب و یا الم و غم و یا سرور و شادی دارد، در نشئه طبیعت نیست، بلکه در نشئه برزخ و عالم مثال است.((1))
بنابراین مقصود از قبر، مکانی نیست که جسد انسان پس از مرگ در آن قرار میگیرد بلکه قبر عالمی است همانند دنیا و آخرت که به آن برزخ نیز گفته میشود و انسانها بین مرگ و قیامت ثواب و عقاب میبینند.
یکی از حوادث بزرگ و شکننده در آغاز عالم برزخ، فشار و عذاب قبر است که سختتر از سکرات موت خواهد بود، کمتر افرادی هستند که توان رهایی از آن را داشته باشند، این عذاب برای کسانی که استحقاق آن
را دارند، امری حتمی است و نمیتوان آن را انکار کرد و هیچ یک از مسلمانان منکر آن
1) تقریرات فلسفه، ج3، ص 599.
نشدهاند. مرحوم محقّق خواجه نصیر الدّین طوسی در این باره میگوید:
عذاب القبر واقع لامکانه وتواتر السمع بوقوعه.((1))
عذاب قبر واقع میشود، زیرا امری است شدنی و ممکن و دلایل سمعی در حدّ تواتر بر آن اقامه شده است.
سید مرتضی& هم در این باره میگوید:
والصّحیح أنّه جائز غیر محال ولا وجه فیه للقبح.((2))
نظر صحیح آن است که گفته شود عذاب قبر ممکن است و محال نیست و هم وجهی برای قبح و زشت بودن آن وجود ندارد.
مرحوم فیض کاشانی دربارة فشار قبر چنین میگوید:
إنّ من الأحکام التی تجری مجری الضرورة من الدین عذاب القبر وثوابه والمسائلة فیه، وقد تظافرت الأخبار فی ذلک من طرقنا وطرق العامّة بحیث لا مجال للشّک فیه والریب.((3))
یکی از احکام ضروریات دین، عذاب و ثواب و سؤال در قبر است و در این رابطه به قدری اخبار زیادی از طریق شیعه و اهل سنت نقل شده است که، هیچ جای شک و تردیدی وجود ندارد.
احمد بن حنبل نیز در این مورد چنین مینویسد:
وعذاب القبر حقّ یسأل العبد عن دینه وعن ربّه ویری مقعده من النّار
والجنّة ومنکر ونکیر حقّ.((1))
عذاب قبر حق است، از عبد درباره دین و پروردگارش سؤال میشود، اوجایگاه خود را از آتش و بهشت خواهد دید (سؤال) منکر و نکیر حق است.
نظریه دو محقّق عالی مقام اسلامی، مرحوم مفید و مرحوم صدوق در بحث سؤال و جواب در قبر، قبلاً ذکر شد، که حتّی ادّعای اجماع نمودند.
ناگفته پیداست که کلام بزرگان بر امکان و تحقّق عذاب و فشار قبر، نشأت گرفته از روایات ائمّه هدی علیهم السلام است که به عنوان نمونه به برخی از آنها اشاره میشود.
أَیُفْلِتُ مِنْ ضَغْطَةِ الْقَبْرِ أَحَدٌ قَالَ: فَقَالَ: نَعُوذُ بِاللهِ مِنْهَا مَا أَقَلَّ مَنْ یُفْلِتُ مِنْ ضَغْطَةِ الْقَبْر.((2))
آیا کسی از فشار قبر رها میشود؟ آن حضرت فرمودند: به خدا پناه میبرم از آن، چقدر کم هستند افرادی که از
فشار قبر رهایی یابند.
إِنَّهُ لَیْسَ مِنْ مُؤْمِنٍ إِلَّا وَ لَهُ ضَمَّة.((3))
هیچ مؤمن نیست مگر اینکه فشار قبر را ببیند.
و نیز روایت شده که آن حضرت در پایان هر نماز میگفت:
اللَّهُمَّ إِنِّی أَعُوذُ بِکَ مِنْ عَذَابِ الْقَبْرِ وَمِنْ ضَغْطَةِ الْقَبْرِ وَ مِنْ ضِیقِ الْقَبْر.((1))
خدایا از عذاب قبر، فشار و تنگی قبر به تو پناه میبرم.
فاطمه بنت اسد شود.((2))
لَمَّا مَاتَتْ رُقَیَّةُ ابْنَةُ رَسُولِ اللهِ صلی الله علیه و آله وسلم قَالَ رَسُولُ اللهِ صلی الله علیه و آله وسلم ... إِنِّی لَأَعْرِفُ ضَعْفَهَا وَ سَأَلْتُ اللهَ عَزَّ وَ جَلَّ أَنْ یُجِیرَهَا مِنْ ضَمَّةِ الْقَبْرِ.((3))
دنیا رفته است، پیامبر گرامی اسلام، بدون اینکه کفش و عبایش را بپوشد،سراسیمه برای شرکت در مراسم تشییع و تدفین آن مرد بزرگ شتافت و یارانش نیز برخواستند و حضرت را همراهی کردند. دستور داد بدن سعد را غسل دادند و کفن کردند و به سوی قبرستان بقیع حمل نمودند. رسول اکرم گاهی طرف راست تابوت را میگرفت و گاهی طرف چپ آن را. تا جنازه را کنار قبر آوردند. هفتاد هزار فرشته، همراه جبرئیل امین به احترام این صحابی بزرگوار در تشییع جنازه حضور یافته بودند. حضرت خود شخصاً داخل قبر رفت، جسد سعد را گرفت و در قبر خوابانید، سنگهای لحد را چید، و لاشه سنگ و گل میخواست تا سوراخهایش را مسدود نماید. شاید برای بعضی که ناظر عمل رسول گرامی بودند؛ جای این سؤال بود، که چه فایده دارد که پیامبر فواصل سنگها را با لاشه سنگ و گل مسدود میکند، با آنکه وقتی قبر را از خاک پر کنند سنگینی خاکها لحد را به هم میزند و داخل قبر از هم میپاشد، خاک ریزی قبر که تمام شد، پیش از آنکه کسی سؤال کند، حضرت فرمود: میدانم که قبر فرو میریزد و نظم آن به هم میخورد.
وَلَکِنَّ اللهَ یُحِبُّ عَبْداً إِذَا عَمِلَ عَمَلًا أحْکَمَهُ.((1)
عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام قَالَ: أُتِیَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله وسلم فَقِیلَ لَهُ إِنَّ سَعْدَ بْنَ مُعَاذٍ قَدْ مَاتَ فَقَامَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله وسلم وَقَامَ أَصْحَابُهُ مَعَهُ فَأَمَرَ بِغُسْلِ سَعْدٍ وَهُوَ قَائِمٌ عَلَی عِضَادَةِ الْبَابِ فَلَمَّا أَنْ حُنِّطَ وَکُفِّنَ وَحُمِلَ عَلَی سَرِیرِهِ تَبِعَهُ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله وسلم بِلَا حِذَاءٍ وَلَا رِدَاءٍ ثُمَّ کَانَ یَأْخُذُ یَمْنَةَ السَّرِیرِ مَرَّةً وَیَسْرَةَ السَّرِیرِ مَرَّةً حَتَّی انْتَهَی بِهِ إِلَی الْقَبْرِ فَنَزَلَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله وسلم حَتَّی لَحَدَهُ وَسَوَّی اللَّبِنَ عَلَیْهِ وَجَعَلَ یَقُولُ نَاوِلُونِی حَجَراً نَاوِلُونِی تُرَاباً رَطْباً یَسُدُّ بِهِ مَا بَیْنَ اللَّبِنِ فَلَمَّا أَنْ فَرَغَ وَحَثَا التُّرَابَ عَلَیْهِ وَسَوَّی قَبْرَهُ قَالَ رَسُولُ اللهِ صلی الله علیه و آله وسلم إِنِّی لَأَعْلَمُ أَنَّهُ سَیَبْلَی وَیَصِلُ الْبِلَی إِلَیْهِ وَلَکِنَّ اللهَ یُحِبُّ عَبْداً إِذَا عَمِلَ عَمَلًا أَحْکَمَهُ فَلَمَّا أَنْ سَوَّی التُّرْبَةَ عَلَیْهِ قَالَتْ أُمُّ سَعْدٍ یَا سَعْدُ هَنِیئاً لَکَ الْجَنَّةُ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله وسلم یَا أُمَّ سَعْدٍ مَهْ لا تَجْزِمِی عَلَی رَبِّکِ فَإِنَّ سَعْداً قَدْ أَصَابَتْهُ ضَمَّةٌ قَالَ فَرَجَعَ رَسُولُ اللهِ صلی الله علیه و آله وسلم وَرَجَعَ النَّاسُ فَقَالُوا لَهُ یَا رَسُولَ اللهِ لَقَدْ رَأَیْنَاکَ صَنَعْتَ عَلَی سَعْدٍ مَا لَمْ تَصْنَعْهُ عَلَی أَحَدٍ إِنَّکَ تَبِعْتَ جَنَازَتَهُ بِلَا رِدَاءٍ وَلَا حِذَاءٍ فَقَالَ صلی الله علیه و آله وسلم إِنَّ الْمَلَائِکَةَ کَانَتْ بِلَا رِدَاءٍ وَلَا حِذَاءٍ فَتَأَسَّیْتُ بِهَا قَالُوا وَکُنْتَ تَأْخُذُ یَمْنَةَ السَّرِیرِ مَرَّةً وَ یَسْرَةَ السَّرِیرِ مَرَّةً قَالَ کَانَتْ یَدِی فی یَدِ جَبْرَئِیلَ آخُذُ حَیْثُ یَأْخُذُ قَالُوا أَمَرْتَ بِغُسْلِهِ وَصَلَّیْتَ عَلَی جِنَازَتِهِ وَلَحَدْتَهُ فِی قَبْرِهِ ثُمَّ قُلْتَ إِنَّ سَعْداً قَدْ أَصَابَتْهُ ضَمَّةٌ قَالَ فَقَالَ صلی الله علیه و آله وسلم نَعَمْ إِنَّهُ کَانَ فِی خُلُقِهِ مَعَ أَهْلِهِ سُوءٌ.
)1) أمالی، صدوق، ص 384؛ وسایل الشیعه، ج3، ص 230، بحار الانوار، ج6، ص 220.
خدا دوست دارد بندهای را که وقتی به کاری دست میزند، آن را محکم و متقن انجام دهد.
در نتیجه سعد با تمام احترامات خاص به خاک سپرده شد. مادر سعد که از این همه بزرگداشت فرزندش به وجد آمده بود، با صدای بلند گفت: ای سعد! بهشت برای تو گوارا باد. «فقال رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم : یَا أُمَّ سَعْدٍ! مَهْ لَا تَجْزِمِی عَلَی رَبِّکِ فَإِنَّ سَعْداً قَدْ أَصَابَتْهُ ضَمَّة». رسول اکرم صلی الله علیه و آله وسلم به مادر سعد فرمود: ساکت باش. در کاری که مربوط به خداوند است با قاطعیت سخن مگوی، هم اکنون سعد، دچار فشار قبر گردید. حاضران از این گفته پیامبر بسیار شگفتزده و افسرده گشتند. وقتی که پیامبر و مردم از قبرستان برگشتند عدهای از اصحاب به حضرت عرض کردند، یا رسول الله شما نسبت به جنازه سعد احترام بسیار کردید و درباره اوعملی نمودید که درباره هیچ کس چنین عملی انجام ندادید بدون ردا و کفش به دنبال جنازه سعد حرکت کردید! حضرت فرمود: دیدم هفتاد هزار از فرشتگان آسمان بدون کفش و ردا به تشییع جنازه سعد آمدهاند. من هم به آنها تأسّی
نمودم. اصحاب عرض کردند: شما گاهی جانب راست و گاهی جانب چپ سریر را میگرفتید. فرمود: دست راست من در دست جبرئیل بود. او از هر جا شروع میکرد و میرفت. من نیز از همانجا شروع میکردم و میرفتم. عرض کردند: شما خود بر جنازهاش نماز خواندید و بعد از آن هم فرمودید سعد دچار فشار قبر شد، حضرت فرمود: «نعم انّه کان فی خلقه مع اهله سوء» آری، سعد دچار فشار قبر گردید، زیرا پارهای از خلقیات و رفتاری که با خانواده خود داشت بد و ناپسند بود؛ و فشار قبر بر اثر خُلق بد او بوده است».
اگر کمی تأمّل و دقّت در این روایت کنیم، یک مطلب بسیار مهم به روشنی دانسته میشود،که همیشه باید مورد توجّه قرار بگیرد و آن اینکه، تعیین موقعیّت و مقامات بندگان خدا به عهده ما نیست حساب اشخاص در دست خداست هیچ کس حق ندارد درباره کسی بطور قاطع اظهار نظر کند که اهل بهشت است یا اهل دورخ؟ ما چه میدانیم که افکار و منویاتش چه بوده است؟ خداست که بر همه ضمائر اشخاص، مطّلع است و تمام اسرار و خفایای نفوس را میداند باید این گونه موارد به خدا واگذار شود و جز خدا کسی نمیداند مگر از ناحیه خود خدا، و اگر دیگران آگاهی مییابند و اظهار نظر میکنند به وسیله وحی الاهی است، پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم اگر از عاقبت امر خود یا دیگران آگاه است به حکم وحی الاهی است، و هم چنین اوّلیای آن حضرت اگر چیزی میگویند از زبان گهر بار آن بزرگوار میگویند. از همین جهت است که رسول مکرّم اسلام صلی الله علیه و آله وسلم به مادر سعد بن معاذ میفرماید: ساکت باش بر خدا حتم نکن یعنی از پیش خود در کاری که مربوط به خداست قضاوت حتمی نکن.نظیر این جریان در مرگ
عثمانبن مظعون هم نقل شده است، وقتی عثمان بن مظعون از دنیا رفت. زنی از انصار به نام (امِّ علاء)((1)) در حضور رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم جنازه وی را مخاطب ساخت گفت: (هنیئاً لک الجنّة) بهشت برای تو گوارا باد. البتّه ناگفته نماند عثمان بن مظعون، مرد بزرگ و جلیل القدری است و رسول اسلام صلی الله علیه و آله وسلم در مرگ او سخت گریستند و خود را روی جنازه وی انداختند و او را بوسیدند؛ ولی از اظهار نظر که آن زن کرد آن حضرت خشمگین شدند، با نگاه غضب آلود فرمودند: از کجا میدانی؟ چرا ندانسته قضاوت میکنی؟ مگر به تو وحی شده است؟ مگر تو از حساب خلق خدا آگاهی؟! زن عرض کرد: یا رسول الله، وی همنشین شما و جنگجوی مجاهد شما بود. رسول اکرم صلی الله علیه و آله وسلم جمله عجیبی در پاسخ آن زن فرمود که شایان دقّت است.
اِنّی رَسولُ اللهِ وَ ما اَدری ما یفعَلُ بی.((2))
من فرستاده خدایم و نمیدانم با من چگونه رفتار خواهد شد.
این مضمون عین معنای یکی از آیات قرآن کریم است. که خداوند متعال به پیامبر اکرم توسّط جبرئیل چنین میفرماید:
قُلْ مَا کُنتُ بِدْعًا مِّنَ الرُّسُلِ وَمَا أدْرِی مَا یُفْعَلُ بیِ وَلَا بِکُمْ إِنْ أَتَّبِعُ إِلَّا مَا یُوحَی إِلیَّ... .((3))
بگو من از میان پیامبران، نوظهور و تازه نیستم، و خبر ندارم که با
من یا با شما چگونه رفتار میشود من از چیزی جز آنچه به من وحی میشود، پیروی نمیکنم... .
قَالَ: قُلْتُ لأَبِی عَبْدِ اللهِ علیه السلام : إِنِّی سَمِعْتُکَ وَأَنْتَ تَقُولُ کُلُّ شِیعَتِنَا فی الْجَنَّةِ عَلَی مَا کَانَ فِیهِمْ قَالَ صَدَقْتُکَ کُلُّهُمْ وَاللهِ فی الْجَنَّةِ قَالَ قُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاکَ إِنَّ الذُّنُوبَ کَثِیرَةٌ کِبَارٌ فَقَالَ أَمَّا فی الْقِیَامَةِ فَکُلُّکُمْ فی الْجَنَّةِ بِشَفَاعَةِ النَّبِی الْمُطَاعِ أوْ وَصِی النَّبِی وَلَکِنِّی وَاللهِ أَتَخَوَّفُ عَلَیْکُمْ فی الْبَرْزَخِ قُلْتُ وَمَا الْبَرْزَخُ قَالَ الْقَبْرُ مُنْذُ حِینِ مَوْتِهِ إِلَی یَوْمِ الْقِیَامَةِ.
فرمود: آری به خدا سوگند راست گفتم، همه آنان در بهشتند. گفتم: فدایت گردم، گناهان زیاد و بزرگ است، فرمود: امّا در قیامت به وسیله شفاعت پیامبرِ مطاع یا وصی پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم همه شما در بهشت خواهید بود، لیکن به خدا سوگند برای شما از برزخ میترسم. گفتم برزخ چیست؟ فرمود: از هنگام مردن تا روز قیامت.
در روایت دیگر از آن حضرت در ذیل آیه مبارکه {وَمِن وَرَائهِم بَرْزَخٌ إِلیَ یَوْمِ یُبْعَثُون}((1)) نقل شده است که فرمود:
وَاللهِ مَا أخَافُ عَلَیْکُمْ إِلَّا الْبَرْزَخَ فَأَمَّا إِذَا صَارَ الأَمْرُ إِلَیْنَا فَنَحْنُ اوّلی بِکُمْ.((2))
به خدا قسم من نگران شما نیستم مگر برای عالم برزخ امّا وقتی که کار به ما واگذار شود ما سزاوارتر هستیم نسبت به شما.
بنابراین؛ قبر در فرهنگ عترت علیهم السلام همان برزخ است و گناهکار هر کسی هست ولو شیعه باشد به عذاب برزخی گرفتار میشود تا تطهیر شود. از این دو روایت دانسته میشود که در عالم برزخ، شفاعت وجود ندارد. بلکه شفاعت مخصوص قیامت است. یعنی شفاعت مربوط به عالم بعد از برزخ است.
قَالَ رَسُولُ اللهِ صلی الله علیه و آله وسلم : ضَغْطَةُ الْقَبْرِ لِلْمُؤْمِنِ کفّارةٌ لِمَا کَانَ مِنْهُ مِنْ تَضْیِیعِ النِّعَمِ.((1))
فشار قبر مؤمن کفاره تباه کردن نعمتهایی است که او انجام داده است.
اِنّ من اعتقد الحقّ ثم أذنب ولم یتب فی الدّنیا عذب علیه فی البرزخ ویخرج یوم القیامة، ولیس له ذنب یسأله عنه.((3))
کسی که به حق معتقد بوده، سپس گنهکار شود و پیش از مرگ توبه نکند، در جهان برزخی به اندازه گناهانش او را عذاب دهند؛ تا اینکه در قیامت گناهی بر گردنش نباشد.
أُقْعِدَ رَجُلٌ مِنَ الأَخْیَارِ فِی قَبْرِهِ فَقِیلَ لَهُ إِنَّا جَالِدُوکَ مِائَةَ جَلْدَةٍ مِنْ عَذَابِ اللهِ فَقَالَ: لا أُطِیقُهَا فَلَمْ یَزَالُوا بِهِ حَتَّی انْتَهَوْا إِلَی جَلْدَةٍ وَاحِدَةٍ فَقَالُوا لَیْسَ مِنْهَا بُدٌّ، قَالَ: فَبِمَا تَجْلِدُونِیهَا قَالُوا نَجْلِدُکَ لِأَنَّکَ صَلَّیْتَ یَوْماً بِغَیْرِ وُضُوءٍ وَمَرَرْتَ عَلَی ضَعِیفٍ فَلَمْ تَنْصُرْهُ قَالَ: فَجَلَدُوهُ جَلْدَةً مِنْ عَذَابِ اللهِ عَزَّ وَجَلَّ فَامْتَلَأَ قَبْرُهُ نَارا.((1))
مردی از خوبان را در قبرش نشاند و به او گفتند ما تو را صد تازیانه از عذاب خدا میزنیم، او گفت: از عذابم درگذرید که طاقت آن را ندارم، پس از گفت و گو و چانه زدن و کم کردن تازیانه تا اینکه به یک تازیانه رسیدند وی را گفتند: چارهای نیست مگر اینکه تازیانه به تو بزنیم، او گفت به چه سبب مرا میزنید؟ گفتند به خاطر اینکه روزی نماز را بیوضو خواندی، و به ضعیفی گذشتی (قادر بر یاری نمودنش بودی) او را یاری نکردی، پس او را یک تازیانه از عذاب خداوند، عزّ و جلّ زدند و قبرش پر از آتش شد.
عَذَابُ الْقَبْرِ یَکُونُ مِنَ النَّمِیمَةِ وَالْبَوْلِ وَعَزَبِ الرَّجُلِ عَنْ أهْلِه.((2))
عذاب قبر بر اثر سخنچینی، و دوری نکردن از ترشّحات بول، و دوری کردن مرد از همسرش آمده است.
و نیز در بعضی روایات به نقل از پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله وسلم میخوانیم که آن حضرت فرمود:
إِنَّ عَذَابَ الْقَبْرِ مِنَ النَّمِیمَةِ وَالْغِیبَةِ وَالْکَذِب.((1))
عذاب قبر، به خاطر سخن چینی و غیبت و دروغگویی میباشد.
ناگفته نماند در هیچ یک از این روایات، ذکر نشده است که این عذاب و فشار مخصوص کافران یا مسلمانان غیر شیعه است. بلکه روایات بطور عام آمده است. در این رابطه به یک روایت دیگر که بسیار مهم و آموزنده است اکتفاء میکنیم.
در روایت معراجیّه که بسیار طولانی است به موارد بسیاری برمیخوریم که رسول اکرم صلی الله علیه و آله وسلم میفرماید: گروههای گوناگونی از امّت خود را اعم از زن و مرد، در حالتهای مختلف از عذاب دیدم که به سبب گناهان مختلف معذّب بودند؛
فَإِذَا أَنَا بِقَوْمٍ بَیْنَ أَیْدِیهِمْ مَوَائِدُ مِنْ لَحْمٍ طَیِّبٍ وَ لَحْمٍ خَبِیثٍ وَ هُمْ یَأْکُلُونَ الْخَبِیثَ وَ یَدَعُونَ الطَّیِّبَ فَسَأَلْتُ جَبْرَئِیلَ مَنْ هَؤُلَاءِ فَقَالَ الَّذِینَ یَأْکُلُونَ الْحَرَامَ وَ یَدَعُونَ الْحَلَالَ مِنْ أُمَّتِکَ قَالَ ثُمَّ مَرَرْتُ بِأَقْوَامٍ لَهُمْ مَشَافِرُ کَمَشَافِرِ الْإِبِلِ یُقْرَضُ اللَّحْمُ مِنْ أَجْسَامِهِمْ وَ یُلْقَی فِی أَفْوَاهِهِمْ فَقُلْتُ مَنْ هَؤُلَاءِ یَا جَبْرَئِیلُ فَقَالَ هُمُ الْهَمَّازُونَ اللَّمَّازُونَ ثُمَّ مَرَرْتُ بِأَقْوَامٍ تُرْضَخُ وُجُوهُهُمْ وَ رُءُوسُهُمْ بِالصَّخْرِ فَقُلْتُ مَنْ هَؤُلَاءِ یَا جَبْرَئِیلُ فَقَالَ الَّذِینَ یَتْرُکُونَ صَلَاةَ الْعِشَاءِ ثُمَّ مَضَیْتُ فَإِذَا أَنَا بِأَقْوَامٍ یُقْذَفُ بِالنَّارِ فی أَفْوَاهِهِمْ فَتَخْرُجُ مِنْ أَدْبَارِهِمْ فَقُلْتُ مَنْ هَؤُلَاءِ قَالَ هَؤُلَاءِ الَّذِینَ یَأْکُلُونَ
1) مستدرک الوسائل، ج 9، ص 121؛ بحار الانوار، ج 72، ص 259.
أَمْوالَ الْیَتامی ظُلْماً ثُمَّ مَضَیْتُ فَإِذَا أَنَا بِأَقْوَامٍ یُرِیدُ أَحَدُهُمْ أَنْ یَقُومَ فَلَا یَقْدِرُ مِنْ عِظَمِ بَطْنِهِ فَقُلْتُ مَنْ هَؤُلَاءِ یَا جَبْرَئِیلُ قَالَ فَهُمُ الَّذِینَ یَأْکُلُونَ الرِّبا ... مَرَرْتُ بِنِسَاءٍ مُعَلَّقَاتٍ بِثَدْیِهِنَّ فَقُلْتُ مَنْ هَؤُلَاءِ یَا جَبْرَئِیلُ فَقَالَ هُنَّ اللَّوَاتِی یُوَرِّثْنَ أَمْوَالَ أَزْوَاجِهِنَّ اوّلادَ غَیْرِهِمْ... .((1))
فرمود: شبی که در معراج رفتم به قومی رسیدم که در جلوشان مائدههایی از گوشت پاکیزه و گوشت پلید بود،
آنها از گوشت کثیف میخوردند و گوشت پاکیزه را کنار میزدند، گفتم: جبرئیل اینها کیستند؟ گفت: اینان کسانی هستند که حرام را میخورند، حلال را ترک میکنند، آنها از امّت تو هستند یا محمّد.
آن گاه رفتم، به اقوامی رسیدم که مانند شتران لبهای بزرگی داشتند، گوشت از پهلوهایشان بریده و بدهانشان انداخته میشد، گفتم: یا جبرئیل اینها کیانند؟ گفت: اینان عیبجویان و طعنهزنانند. سپس رفتم ناگاه به اقوامی رسیدم که سرهایشان را با سنگ میشکستند، گفتم: یا جبرئیل اینها کیانند؟ گفت: اینها کسانی هستند که بدون نماز عشاء میخوابند. بعد رفتم ناگاه به جماعتی رسیدم که به دهانشان آتش میانداختند و از سوراخ پائین خارج میشد از جبرئیل پرسیدم؟ گفت: اینان کسانی هستند که اموال یتیمان را به ظلم میخوردند.
سپس رفتم و ناگاه به جماعتی برخوردم که چون یکی میخواست برخیزد از بزرگی شکمش نمیتوانست برخیزد، گفتم: جبرئیل اینها کدام کسانند؟
1) بحار الانوار، ج 18، ص 323.
گفت: اینها کسانی هستند که ربا میخوردند، ... به زنانی رسیدم که از پستانشان آویزان بودند، از جبرئیل پرسیدم، گفت اینها زنانی هستند که بر اموال شوهران اوّلاد دیگران را وارث میکنند.
البتّه در برخی روایات آمده است که مؤمن فشار قبر ندارد؛ لکن به جهت اهمّیت آن لازم است اصل روایت را برای روشن ساختن مسئله ذکر کنیم:
قَالَ قُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاکَ فَأَیْنَ ضَغْطَةُ الْقَبْرِ فَقَالَ هَیْهَاتَ مَا عَلَی الْمُؤْمِنِینَ مِنْهَا شَیْءٌ وَ اللهِ إِنَّ هَذِهِ الأَرْضَ لَتَفْتَخِرُ عَلَی هَذِهِ ...تَقُولُ لَهُ الأَرْضُ وَ اللهِ لَقَدْ کُنْتُ أُحِبُّکَ وَأَنْتَ تَمْشِی عَلَی ظَهْرِی فَأَمَّا إِذَا وُلِّیتُکَ فَسَتَعْلَمُ مَا ذَا أَصْنَعُ بِکَ فَتَفْسَحُ لَهُ مَدَّ بَصَرِهِ.((1))
ابو بصیر ضمن روایتی نسبتاً طولانی به امام صادق علیه السلام عرض میکند:
جانم فدایت! اگر قرار است مؤمن بعد از مرگ به آن همه نعمتها برسد، فشار قبر چه میشود؟ حضرت فرمودند: بسیار دور است، بر مؤمنان چیزی از فشار قبر نیست. زمین به چنین کسی افتخار میکند و میگوید: به خدا قسم دوست داشتم که تو بر روی من راه بروی. اکنون که به من سپرده شدهای میدانم چگونه با تو رفتار کنم. سپس قبرش به قدر دید چشم، وسعت مییابد.
این روایت به وضوح فشار قبر برای مؤمنان را نفی میکند، امّا به این روایت از دو جهت نمیتوان اعتماد کرد، اوّل اینکه از لحاظ سند، معتبر نیست. دوّم این که یک روایت ضعیف با تعداد زیادی روایات که عذاب قبر را برای همه میداند
1) الکافی، ج3، ص129.
توان تعارض ندارد.هرچند مرحوم مجلسی در بین این روایات جمع نموده و گفته است:
ممکن است در صدر اسلام عذاب قبر عمومیّت داشته و همه مؤمنان را شامل میشد؛ امّا خدای متعال به برکت وجود پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم و اهلبیت گرامیشان فشار قبر را از مؤمنان رفع کرد. الله هو العالم.((1))
از مندرجات گذشته روشن شد که یکی از حساسترین و غمبارترین لحظات زندگی انسانها هنگامی است که جسم بیجان آدمی را در گودال تنگ و پر خاک قبر میگذارند، دوستان و خویشاوند با تأثر به وضع رقّت بار دوست و فامیلش مینگرند! و به فکر میافتند که به همین زودی بدین سرنوشت غم انگیز گرفتار میشوند و هیولای مرگ گریبان آنها را خواهدگرفت، در شب اوّل قبر، مورد سؤال و بازپرسی مرزبانان الاهی (نکیر و منکر) قرار میگیرد، امّا اینکه این سؤال و فشار همیشگی است یا بعد از مدتی پایان میپذیرد، از روایاتی که در این باره وارد شده است چنین به دست میآید که این عذاب همیشگی و مداوم نیست، بلکه پس از ساعتی در ابتدای ورود میّت به قبر که مردم بر میگردند، پایان میپذیرد، و فشار قبر در هنگام سؤال انجام میگیرد، روایات زیادی وجود دارد که مرحوم مجلسی در بحار الانوار ذکر نموده است((2)) و ما از مجموع آن
روایات، دو روایت را یاد آور میشویم:
قَالَ أبُو عَبْدِ اللهِ علیه السلام یُسْأَلُ وَ هُوَ مَضْغُوطٌ.((1))
امام صادق علیه السلام فرموده است: از میّت در حال فشار دادن او سؤال میشود.
به نظر میرسد این روایت تنها اثبات هم زمانی دو حالت (سؤال و فشار قبر) را بیان میکند، بدون اینکه توجّه به تلازم آن دو حالت داشته باشد که قبلاً هم ذکر گردید.
قُلْتُ لِأَبِی جَعْفَرٍ علیه السلام أرَأَیْتَ الْمَیِّتَ إِذَا مَاتَ لِمَ تُجْعَلُ مَعَهُ الْجَرِیدَةُ قَالَ یَتَجَافَی عَنْهُ الْعَذَابُ وَالْحِسَابُ مَا دَامَ الْعُودُ رَطْباً قَالَ وَالْعَذَابُ کُلُّهُ فِی یَوْمٍ وَاحِدٍ فی سَاعَةٍ وَاحِدَةٍ قَدْرَ مَا یُدْخَلُ الْقَبْرَ وَیَرْجِعُ الْقَوْمُ وَإِنَّمَا جُعِلَتِ السَّعَفَتَانِ لِذَلِکَ فَلَا یُصِیبُهُ عَذَابٌ وَلا حِسَابٌ بَعْدَ جُفُوفِهِمَا إِنْ شَاءَ اللهُ.((2))
... وقتی انسان میمیرد چرا جریدتین با او دفن میکنند؟ حضرت فرمود:
برای اینکه تا هنگامی که چوبتر است عذاب و حساب از میت برداشته میشود؛ سپس فرمود: عذاب و همه آنها در یک روز و در یک ساعت است به مقداری که مرده را به قبر میبرند و مردم
بر میگردند، و قرار دادن دو شاخه درخت خرما با مرده تنها به همین منظور است و بعد از خشک شدن (آن دو چوب) عذاب و حسابی، انشاء الله به مرده نمیرسد.
جای بسی تأسف است با همة روایاتی که از امامان معصوم علیهم السلام دربارة فواید گذاشتن دو چوبتر، همراه میّت ذکر شده است، اما هیچ کس - خصوصاً بازماندگان میّت - به آن توجّه نمیکند؛ در حالی که لازم است به آن پایبند باشند. درباره اهمّیت گذاشتن دو جریده، در برخی از احادیث اهل سنّت نیز آمده است که:
مرّ رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم علی قبرین فقال انهما یعذبان.. ثم دعا بعسیب رطب فشقه باثنین ثم غرص علی هذا واحدا وعلی هذا واحدا وقال: لعلّه یتخفّف عنهما
ما لم ییبسا.((1))
رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم بر دو قبری گذشت و فرمود که آنان (صاحبان دو قبر) عذاب میشوند سپس عسیبِتر طلب نمود و آن را دو قسمت نمود و هر قسمتی را بر قبری نصب نمودند و فرمود عذاب آنان مادامیکه چوبها خشک نشوند سبک میگردد. امیدوارم بازماندگان میّت به این سنّت حسنه که سبب رفع یا تخفیف عذاب در قبر میشود توجّه بیشتر نمایند.
خداوند برای انسان حیاتی ادامه دار آفریده است. انسان دارای توان محدودی برای شناخت همه ابعاد سفر طولانی، و پیچ و خمهای آن است. به
1) سنن ابن داود، ج 1 ص 13.
همین دلیل خداوند برای هدایت و نجات انسانها پیامبران را فرستاد که آنها را از تباهی و فساد نجات دهند، خداوند پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم را حریص بر هدایت مؤمنان و مهربان بر آنان معرفی کرده است؛
{لَقَدْ جَاءَکُمْ رَسُولٌ مِّنْ أَنفُسِکُمْ عَزِیزٌ عَلَیْهِ مَا عَنِتُّمْ حَرِیصٌ عَلَیْکُم بِالْمُؤْمِنِینَ رَءُوفٌ رَّحِیم}.((1))
همانا رسولی از جنس شما برای (هدایت) شما آمد که فقر و پریشانی و جهل و فلاکت شما بر او سخت میآید و بر (آسایش و نجات) شما بسیار حریص و به مؤمنان رئوف و مهربان است.
امامان معصوم علیه السلام که جانشین پیامبر خدا صلی الله علیه و آله وسلم هستند و نقشی را بر عهده دارند که پیامبر آن را عهده دار بوده است به جز مقام نبوّت. این انوار هدایت، بشر را به آن چه که مصالح و منافع او در امور دینی و دنیوی و اخرویاش اقتضا میکرد، رهنمون شدند تا آنجا که گرفتاری و عذابها یا سرور و شادمانیهای برزخی انسان را نیز بیان کردند؛ حتّی مواردی را یاد آور شدند که از فشار قبرجلوگیری میکند البتّه در این باره موارد زیادی غیر از جریدتین در روایت آمده است که جهت اختصار به برخی از آنها اشاره میشود:
مَنْ أَدْمَنَ قِرَاءَةَ (حم) الزُّخْرُفَ آمَنَهُ اللهُ فی قَبْرِهِ مِنْ هَوَامِّ الْأَرْضِ وَمِنْ ضَمَّةِ الْقَبْرِ... .((2))
هر کس بر تلاوت سوره زخرف مداومت داشته باشد، خداوند او را در قبرش از وحشت و فشار قبر در امان میدارد.
مَنْ قَرَأَ (یس) وَمَاتَ فی یَوْمِهِ أدْخَلَهُ اللهُ الْجَنَّةَ .... وَاُومِنَ ضَغْطَةَ الْقَبْر.((1))
کسی که سوره یس را قرائت کند و در همان روز بمیرد خداوند او را به بهشت وارد میکند..... و او را از
فشار قبر در امان میدارد.
مَنْ قَرَأَ سُورَةَ نون [ن] وَالْقَلَمِ فی فَرِیضَةٍ أوْ نَافِلَةٍ آمَنَهُ اللهُ عَزَّ وَجَلَّ مِنْ أنْ یُصِیبَهُ فَقْرٌ أبَداً وَأعَاذَهُ اللهُ إِذَا مَاتَ مِنْ ضَمَّةِ الْقَبْر.((2))
کسی که سوره نون و القلم را در نماز واجب و یا مستحب بخواند، خدای عزّ وجل او را برای همیشه از فقر در امان میدارد و هنگامی که بمیرد، او را در پناه خود از فشار قبر مصون میدارد.
مَنْ قَرَأَ سُورَةَ النِّسَاءِ فی کُلِّ جُمُعَةٍ أَمِنَ مِنْ ضَغْطَةِ الْقَبْر.((3))
کسی که در هر جمعه سوره نساء را بخواند، از فشار قبر در امان خواهد بود.
مَنْ أَتَمَّ رُکُوعَهُ لَمْ تَدْخُلْهُ وَحْشَةٌ فی الْقَبْر.((1))
کسی که رکوعش را تمام کند وحشتی در قبر بر او وارد نمیشود.
هرچند در این روایت لفظ وحشت به کار رفته و ممکن است گفته شود که فشار قبر از آن استفاده نمیشود؛ امّا میتوان گفت: وجود فشار قبر بدون وحشت امکان ندارد، وقتی وحشت برداشته شد، طبعاً فشاری هم نخواهد بود.
سَأَلْتُ أبَا عَبْدِاللهِ علیه السلام عَمَّنْ حَجَّ أَرْبَعَ حِجَجٍ مَا لَهُ مِنَ الثَّوَابِ قَالَ یَا مَنْصُورُ مَنْ حَجَّ أرْبَعَ حِجَجٍ لَمْ تُصِبْهُ ضَغْطَةُ الْقَبْرِ أَبَداً.((2))
منصور بن حازم گوید در مورد پاداش کسی که چهار بار حج انجام داده سؤال کردم امام صادق علیه السلام فرمودند: ای منصور کسی که چهار بار حج انجام داده باشد هرگز فشار قبر بر او نخواهد رسید.
لَوْ یَعْلَمُ النَّاسُ مَا فی زِیَارَةِ الْحُسَیْنِ مِنَ الْفَضْلِ لَمَاتُوا شَوْقاً وَتَقَطَّعَتْ أَنْفُسُهُمْ عَلَیْهِ حَسَرَاتٍ قُلْتُ وَمَا فِیهِ قَالَ: مَنْ أَتَاهُ تَشَوُّقاً کَتَبَ اللهُ لَهُ أَلْفَ حَجَّةٍ مُتَقَبَّلَةٍ .... فَإِنْ مَاتَ سَنَتَهُ حَضَرَتْهُ مَلائِکَةُ الرَّحْمَةِ یَحْضُرُونَ غُسْلَهُ وَأَکْفَانَهُ وَالاسْتِغْفَارَ لَهُ وَیُشَیِّعُونَهُ إِلَی قَبْرِهِ بِالِاسْتِغْفَارِ لَهُ وَیُفْسَحُ لَهُ فِی قَبْرِهِ مَدَّ بَصَرِهِ وَیُؤْمِنُهُ اللهُ مِنْ ضَغْطَةِ الْقَبْرِ وَمِنْ مُنْکَرٍ وَنَکِیرٍ أنْ
یُرَوِّعَانِهِ وَیُفْتَحُ لَهُ بَابٌ إِلَی الْجَنَّةِ... .((1))
اگر مردم میدانستند زیارت امام حسین علیه السلام چقدر فضیلت دارد. هر آینه ازشوق میمردند و دلهایشان از حسرت پاره پاره میشد. راوی گوید: عرض کردم: مگر چقدر پاداش دارد؟ فرمود: کسی که از روی شوق آن حضرت را زیارت کند، خداوند برای او (پاداش) هزار حج قبول شده مینویسد... و اگر در همان سال از دنیا برود، ملائکه رحمت برای غسل و کفن و به جهت استغفار برای او حضور پیدا میکنند و همراه با طلب مغفرت الاهی او را تا قبرش تشییع میکنند. قبر او هم به اندازه دید چشمانش وسیع میشود و خداوند او را از فشار قبر در امان داشته و از رعب و وحشت نکیر و منکر در امانش میدارد، و دری از بهشت برایش باز خواهد کرد... .
یکی از چیزهایی که عذاب قبر را برطرف میکند نماز وحشت است که در شب اوّل قبر خوانده میشود و آن دو رکعت است. در رکعت اوّل پس از خواندن سوره حمد یک مرتبه (آیهْ الکرسی) و در رکعت دوّم پس از حمد ده مرتبه سوره (قدر خوانده میشود و پس از سلام میگوید: (اللهم صل علی محمّد وآل محمّد وابعث ثوابها الی قبر فلان) یعنی خدایا بر محمّد و آل محمّد رحمت بفرست و ثواب این نماز را به قبر فلان شخص برسان.
ابان بن تغلب در روایت صحیحه از امام صادق علیه السلام نقل کرده است که آن حضرت فرمود:
مَنْ مَاتَ مَا بَیْنَ زَوَالِ الشَّمْسِ یَوْمَ الْخَمِیسِ إِلَی زَوَالِ الشَّمْسِ مِنْ یَوْمِ
1) بحار الانوار، ج 98 ص 18.
الْجُمُعَةِ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ أَعَاذَهُ اللهُ مِنْ ضَغْطَةِ الْقَبْر.((1))
کسی که از زوال شمس (ظهر) روز پنجشنبه تا زوال شمس روز جمعه بمیرد، از فشار قبر در امان است. در روایت دیگری از امام صادق علیه السلام آمده است «من مات یوم الجمعة کتب الله له برائة من ضغطة القبر» کسی که در روز جمعه بمیرد، خداوند برائت از فشار قبر را برای او مینویسد.
از این دو روایت دو مطلب استفاده میشود:
الف) بعید نیست حدیث مذکور منصرف به دفن مؤمن در همین وقت باشد.
ب) این حدیث شامل مسلمانی که به عقاید حقه اقرار دارد ولی اعتقاد ندارد نمیشود و مخصوص به مؤمن است که اعتقاد قلبی داشته باشد.
ثَلَاثٌ مِنَ النِّسَاءِ یَرْفَعُ اللهُ عَنْهُنَّ عَذَابَ الْقَبْرِ وَیَکُونُ مَحْشَرُهُنَّ مَعَ فَاطِمَةَ بِنْتِ مُحَمَّدٍ صلی الله علیه و آله وسلم امْرَأَةٌ صَبَرَتْ عَلَی غَیْرَةِ زَوْجِهَا وَامْرَأَةٌ صَبَرَتْ عَلَی سُوءِ خُلُقِ زَوْجِهَا وَامْرَأَةٌ وَهَبَتْ صَدَاقَهَا لِزَوْجِهَا... .((2))
سه گروه از زنان عذاب قبر ندارند و در قیامت با فاطمه زهرا ÷ محشور میشوند: زنی که با سختگیری - بیجای - شوهر خود بسازد، زنی که با بد اخلاقی شوهر صبر و بردباری خود را از دست ندهد و زنی که مهریه خود را به شوهر ببخشد... .
عَلَیْکُمْ بِصَلَاةِ اللَّیْلِ فَمَا مِنْ عَبْدٍ مُؤْمِنٍ یَقُومُ آخِرَ اللَّیْلِ فَیُصَلِّی ثَمَانِیَ رَکَعَاتٍ وَرَکْعَتَیِ الشَّفْعِ وَرَکْعَةَ الْوَتْرِ وَاسْتَغْفَرَ اللهَ فی قُنُوتِهِ سَبْعِینَ مَرَّةً إِلَّا اُجِیرَ مِنْ عَذَابِ الْقَبْرِ وَمِنْ عَذَابِ النَّارِ وَمُدَّ لَهُ فی عُمُرِهِ وَوُسِّعَ عَلَیْهِ فی مَعِیشَتِه.((1))
بر شما به نماز شب؛ نیست بندهای که برخیزد آخر شب و به جای آورد 8 رکعت نماز شب و دو رکعت نماز شفع و یک رکعت وتر و استغفار کند در قنوت وتر هفتاد مرتبه، مگر آنکه پناه داده شود از عذاب قبر و از عذاب جهنّم و طولانی شود عمرش و گشاده شود معیشتش.
در اینجا لازم دانستم مطالبی - هر چند کوتاه - دربارهی نماز شب ذکر کنیم شاید عاشقان این عمل معنوی بهره بیشتر ببرند؛نماز شب یازده رکعت است که به ترتیب زیر به سه بخش تقسیم میشود:
الف) چهار نماز دو رکعتی که مجموعاً هشت رکعت میشود و نامش نافله شب است.
ب) یک نماز دو رکعتی که نامش نافله «شفع» است.
ج) نماز یک رکعتی که نامش نافله «وتر» است، و طرز انجام این نمازها درست همانند نماز صبح میباشد، ولی اذان و اقامه ندارند و قنوت وتر را هر چه طولانیتر کنند بهتر است.
1) مستدرک الوسائل، ج6، ص 331؛ بحار الانوار، ج84، ص 161.
ممکن است این سؤال مطرح شود که آیا فشار قبر، برای افرادی است که در قبر دفن میشوند؟ آیا کسانی که در اثر سوختگی خاکستر شده و یا طعمه حیوانات گردیده و یا به دار آویخته شدهاند، فشار قبر ندارند؟
شاید بهترین جواب در این باره روایت صحیحه یونس باشد که از امام صادق علیه السلام سؤال کرد: آیا مصلوب (و به دار آویخته) عذاب قبر دارد یا نه؟
حضرت فرمودند:
إِنَّ رَبَّ الأَرْضِ هُوَ رَبُّ الْهَوَاءِ فَیُوحِی اللهُ عَزَّ وَجَلَّ إِلَی الْهَوَاءِ فَیَضْغَطُهُ ضَغْطَةً أَشَدَّ مِنْ ضَغْطَةِ الْقَبْر.((1))
همانا پروردگار زمین، پروردگار هوا نیز هست؛ پس خدای عزّوجل به هوا (به طور تکوینی) وحی میکند تا او را در فشار قرار دهد، فشاری که از فشار قبر شدیدتر است.
به طور حتم در این جا مراد از فشار، فشار روح در قالب جسم مثالی خواهد بود نه جسم عنصری و مادی. به هر صورت درباره ثواب و عقاب عوالم بعد از مرگ، آیات و اخبار بسیاری رسیده است که قسمت مهمّی از آنها از دیدگاه مادی و محاسبه ظاهری برای ما قابل حل نیست. بهترین راه، قبول و تسلیم خاضعانه در برابر روایت معتبر است؛ زیرا
برهان عقلی در امور جزئی راه ندارد.
1) الکافی، ج3، ص 241؛ بحار الانوار، ج6، ص 266.
فشار قبر یکی از مطالبی است که از دیر زمان مورد بحث متکلّمان و دانشمندان اسلامی قرار گرفته است و برخی قائل بر جسمانی بودن فشار قبر شدند. این دسته گمان کردهاند که مقصود از قبر، همین گودی تنگ و تاریک گورستان است که دو متر طول و یک متر عرض دارد، وقتی که انسان میمیرد روحش از کالبد مادّی خارج میشود، در شب اوّل قبر، روحش به همان بدن برمیگردد و مورد فشار قرار میگیرد، که در بحث حیات در قبر نیز بیان شد و به جهت اهمیت موضوع لازم دانستم در اینجا اشاره مختصری داشته باشم. امام صادق علیه السلام فرمود: «عالم قبر، همان عالم برزخ است» و نیز علی بن الحسین علیه السلام فرموده: «قبر یا باغی است از باغهای بهشت یا گودالی است از گودالهای دوزخ».
بنابراین میتوان گفت فشار قبری که درروایات آمده است به جهان غیب و عالم بعد از مرگ و مجرّدات ارتباط دارد و با چشم مادّی و ظاهر بِین دنیوی قابل درک نیست. این فشار به آن معنا نیست که مشاهده کنیم، دیوارهای قبری که در گورستان حفر شده، از هر طرف به هم نزدیک میشوند و بدن مادی میّت در سختی و تنگنا قرار میگیرد. چنانچه فیض کاشانی در این باره مینویسد:
قال بعض العلماء: والذی یوضح لک کیفیّة ضغطة القبر - وأن کان جسد المیّت ساکناً او کان فی الهواء او الماء - انّ مَن کان فی ضیقٍ شدید او تفرَّق اتّصال بالنار وغیرها او وقع بین حجرین عظیمین فإنّ الذی یؤلمه ویؤثّر فی نفسه بالذات لیس هذه الأمور الواقعة علی بدنه، بل صورتها الواصلة إلی نفسه لعلاقة لها مع البدن، حتّی أنّه لو فُرضَ
حصول تلک الصّور إلی النفس من سبیل آخر - لامن جهة هذه الأسباب المادیّة - لکان التأثیر بحالها ما دامت النفس ذات
علاقة بهذا البدن - سواء کان البدن بعینه باقیاً أم لا - فضغطة القبر وعذابه من هذا القبیل الذی ذکرناه، وکذلک ثوابه وراحته، فسعة القبر وضیقه تابعان لانشراح الصّدر وضیقه.((1))
برخی دانشمندان حقیقت و کیفیت فشار قبر را اینگونه تبیین کردهاند: به این گونه که جسد میّت گرچه در خاک یا در هوا یا در آب باشد هرگاه در تنگنای شدید قرار گیرد یا بوسیله آتش همه اعضای بدن او قطعه قطعه شود یا میان دو سنگ بزرگ واقع شود، در همه این حالات آنچه او را آزار میدهد آتش و سنگی نیست که بر بدن او واقع میشود، بلکه صورت عذاب و آتشی است که بر روح او وارد میآید. روح بر اثر علاقهای که با بدن دارد، انسان میپندارد بر بدن او عذاب وارد شده است. حتّی اگر فرض شود که صورت عذاب و درد از ناحیه دیگری جزآتش، سنگ و بدن عنصری بتواند بر روح انسان وارد آید، باز تأثیر عذاب همچنان به حال خود باقی خواهد بود؛ خواه بدن بعینه باقی باشد، یا نباشد. بنابراین، فشار و عذاب قبر از این قبیل است؛ چنانکه ثواب و راحتی قبر نیز از این نوع است. بنابراین، وسعت یا تنگی قبر تابع انشراح صدر و روح انسان یا انقباض صدر و ضیق روح وی از ناحیه ایمان و عدم ایمان است.
1) علم الیقین، ج2، ص 877 - 876.
هم چنین امام خمینی& میفرماید:
قبری که یک متر و نیم طول و نیم متر عرض دارد، آن قبری نیست که ما بین المشرق و المغرب است، در این قبرها هر چه بگردیم، اژدهایی نمییابیم. با وجود اینکه در روایات آمده است که «برای افراد گناهکار، نود و نه اژدهاست که شدّت سم آنها به اندازه ای است که اگر یک فوت در این جهان کند در تمام این دنیاگیاهی نمیروید».((1)) اگر جای آنها در این قبر بود و از صبح تا شام یک نفس هم میکشیدند، لازم بود حتّی یک گیاه در این جهان نروید.((2))
البتّه این قبری که باید رو به قبله باشد و چگونه باید کنده شود و میّت را چگونه در قبر بگذارند، اینها احکام فقهی قبر عالم دنیا و عالم ماده است و وظایف تکلیفی مردم بعد از مردن یک مسلمان است که باید قبل از دفن در عالم قبر انجام گیرد از قبیل گذاشتن بدن سه مرتبه روی زمین و تلقین میّت و غیره که در شرع مقدّس در جایش مفصّل ذکر شده است.
برخی از محققین گفتهاند:
قبر یک معنای ظاهری دارد و آن همان گودالی است که انسان در آن دفن میشود ولی هرگز نمیتوان گفت آن احکام مخصوص قبر از قبیل سؤال و جواب و فشار و نظائر آن، مربوط به این قبر عنصری و خاکی باشد.((3))
با توجّه به روایاتی که قبلاً یادآور شدیم که در آنها واقعیت برزخ و قبر یکی قلمداد گردیده است، طبعاً مسأله سؤال و فشار و عذاب قبر همگی مربوط به بدن دیگر غیر از بدن عنصری خواهد بود.
شایسته است این بحث را با ذکر دو روایت دیگر پایان دهیم؛
الف) از ابی بصیر نقل شده است که امام صادق علیه السلام فرمودند:
وقتی افراد با ایمان در جواب پرسش مأموران الاهی پاسخ صحیح میگویند؛
فَیُنَادِی مُنَادٍ مِنَ السَّمَاءِ صَدَقَ عَبْدِی افْرُشُوا لَهُ فِی قَبْرِهِ مِنَ الْجَنَّةِ وَافْتَحُوا لَهُ فی قَبْرِهِ بَاباً إِلَی الْجَنَّةِ وَأَلْبِسُوهُ مِنْ ثِیَابِ الْجَنَّةِ حَتَّی یَأْتِیَنَا وَمَا عِنْدَنَا خَیْرٌ لَه.
ندا میرسد بنده من راست گفته، در قبرش فرش بهشتی بگسترانید، دری ازبهشت به قبرش بگشایید و از جامههای بهشتی در برش نمایید تا قیام قیامت شود و نزد ما بیاید و آنچه نزد ما مهیا گردیده به مراتب برای او بهتر است... .
همین سؤالات از کفّار و افراد بی ایمان میشود و پاسخ ناصحیح میگویند؛
فَیُنَادِی مُنَادٍ مِنَ السَّمَاءِ کَذَبَ عَبْدِی افْرُشُوا لَهُ فی قَبْرِهِ مِنَ النَّارِ وَأَلْبِسُوهُ مِنْ ثِیَابِ النَّارِ وَافْتَحُوا لَهُ بَاباً إِلَی النَّارِ حَتَّی یَأْتِیَنَا وَمَا عِنْدَنَا شَرٌّ لَه.
ندا میرسد بنده من به دروغ و خلاف واقع سخن گفت. در قبرش فرشی از آتش بگسترانید، لباسی از جامههای آتشین در برش نمایید و دری از آتش برویش بگشایید تا قیامت برپا گردد و نزد ما بیاید و آنچه برای او نزد ما است از اینها بدتر است.((1))
1) الکافی، ج3، ص 239؛ بحار الانوار، ج6، ص 263.
از این روایت استفاده میشود که مراد از قبر همان عالم برزخ است، زیرا قبر خاکی وملموس برای ما، دارای چنین نشان و وصفی نیست.
ب) در روایت دیگر در نامه امیرالمؤمنین علیه السلام به مردم مصر چنین آمده است:
یَا عِبَادَ اللهِ إِنَّ بَعْدَ الْبَعْثِ مَا هُوَ أَشَدُّ مِنَ الْقَبْرِ یَوْمَ یَشِیبُ فِیهِ الصَّغِیرُ وَیَسْکَرُ فِیهِ الْکَبِیرُ وَیَسْقُطُ فِیهِ الْجَنِین... .((1))
ای بنده خدا بعد از بعث و آغاز قیامت روزی است که به مراتب مشکلتر از عالم قبر است، روزی که جوان را پیر میکند و بزرگسالان گویی مست و مخمورند و جنین در آن روز ساقط میشود.
بدون شک، مقصود از قبر، عالم برزخ است که باغی است از باغهای بهشت و یا حفرهای است از حفرههای دوزخ؛ و قیامت پس از اتمام زندگی برزخی، تحقّق پیدا میکند.
در بحثهای قبلی، مطالبی درباره سکرات موت و سختیهای آن و نیز سؤال و جواب و فشار قبر گذشت، و به این نتیجه رسیدیم که روح هر فرد از افراد انسان، بعد از پایان زندگی این دنیا، در اجساد لطیفی قرار میگیرد، یعنی در واقع داخل در عالم ارواح میشود، که از هر نظر شبیه این جسم مادّی است و به آن، قالب مثالی یا بدن مثالی میگویند. و ما دلیل خود را در این امر، از جهات
1) امالی مفید، ص 265؛ امالی طوسی، ص 27؛ شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج6، ص69؛ بحار الانوار، ج7، ص 103.
گوناگون اقامه کردیم، که سؤال و جواب، ثواب و عذاب، مربوط به همین روح مجرّد با بدن مثالی است نه جسم مادّی و عنصری.
در اینجا ممکن است این سؤال مطرح شود که اگر سؤال و جواب از روح صورت میگیرد، پس دستورات و تشریفات قبل از دفن، مانند تلقین میّت و... چه دلیلی دارد؟ حکمت و دلیل تلقین به بدن بی روح چه میتواندباشد؟
قبل از ورود در این بحث، ذکر این نکته لازم است که ارتباط روح با جسم در دوران حیات آدمی به قدری زیاد است که میتوان گفت: لحظهای روح از بدن جدا نخواهد شد، حتّی در هنگام خواب اگر روح هزاران کیلومتر دور از بدن باشد، به مجرّد اشارهای، ارتباط این دو با هم برقرار میشود.
در جهان طبیعت، روح و جسم لازم و ملزوم یکدیگرند و حتّی روح در مسیر کمال خود به فعّالیتهای جسمی نیازمند است؛ یعنی بین روح و جسم تأثیر متقابل حاکم است که میشود از آن به «الفت طبیعی» تعبیر نمود.
اگر توجّه داشته باشید میبینید که حالت خشم و ترس که در انسان به وجود میآید، نقش روح و بدن در آن حالت چقدر در ارتباط مستقیم با یکدیگر است. در بدن چهره برافروخته میشود، خون در بدن به مقدار بیشتری جریان پیدا میکند، ضربان قلب سریع میشود و دهها پدیده دیگر که در بدن به وجود میآید؛ همچنین روح یا حالت انتقامجویی پیدا میکند یا در مقام مبارزه برمیآید و یا خود را در حالت تسلیم رها میسازد.
بعد از ذکر این نکته در جواب میتوان گفت: دستوراتی که به عنوان تلقین و خطاب به میّت، در دین اسلام مشروعیت پیدا کرده است به کالبد بیروح و فاقد
حیات مربوط نمیشود، بلکه مخاطب در حقیقت و واقع، روح مجرّد میباشد که با جسم مثالی به حیات خود ادامه میدهد. زیرا بر اثر علاقه و پیوند شدیدی که روح به بدن مادّی دارد، در نخستین مراحل جدایی از بدن نمیتواند از کالبدش دل بکند و فراق جسم را تحمّل نماید و نسبت به سرنوشت چندین ساله جسم مادی خویش بیتفاوت باشد؛ چرا که روح سالیان دراز با این تن خوگرفته و پیوند داشته است، از همین جهت است که وقتی راوی از امام صادق علیه السلام سؤال میکند:
لِأَیِّ عِلَّةٍ إِذَا خَرَجَ الرُّوحُ مِنَ الْجَسَدِ وَجَدَلَهُ مَسّاً وَ حَیْثُ رُکِّبَتْ لَمْ یَعْلَمْ بِهِ؟
چرا هنگامی که روح از بدن خارج میشود، انسان از آن احساس ناراحتی میکند؟ در حالیکه هنگام ورودِ روح به بدن چنین احساسی وجود ندارد؟
آن حضرت فرمود: «لِأَنَّهُ نَمَا عَلَیْهَا الْبَدَنُ؛((1)) زیرا بدن باهمین روح رشد و تکامل یافته و نمو کرده است». علامه طباطبایی در مورد این روایت میگوید: حدوث روح، کمالی برای بدن است از این رو بدن آن حدوث روح را احساس نمیکند، امّا جدایی روح از بدن، جدایی چیزی است که بدن به آن انس گرفته و از این رو موجب درد میشود.((2))
حالا که وقت جدایی فرا رسیده، لحظة جدایی دردناک است. از این جهت، روح با مراقبت کامل، وضعیت بدن را زیر نظر دقیق قرار میدهد، مبهوت و
نگران به دنبال بدن است و تشییع کنندگان را میبیند. طبعاً خروج ازشرایط مادّی و ورود به وضع جدید، یعنی پشت سر گذاشتن عالم دنیا و دخول در عالم برزخ در بدو ورود، امری سخت، وحشتناک و حیرتزا است؛ ولی در همین حال، روح از تحوّلات رقّتبار بدن مادّی خود رنج میبرد و از هجران و جدایی او مینالد. شاعر خوش ذوق چنین سروده است:
شنیدستم که افلاطون شب و روز
بپرسیدند از او، کاین گریه از چیست؟
از آن گریم که جسم و جانِ دمساز
جدا خواهند شد از آشنایی
به گریه داشتی چشم جهان سوز
بگفتا چشم کس بیهوده نگریست
به هم خو کردهاند از دیرگه باز
همی گریم بر آن روز جدایی
مولوی نیز این ناله جانسوز را چنین سروده است:
بشنو از نی چون حکایت میکند
کز نیستان تا مرا ببریدهاند
سینه خواهم شرحه شرحه از فراق
از جداییها شکایت میکند
از نفیرم مرد و زن نالیدهاند
تا بگویم شرح درد اشتیاق
همه میدانند که کلیه احکام الاهی (واجب و حرام، مستحب و مکروه) بر پایه حکمت ومصالح و مفاسد فردی و اجتماعی جامعه بشری استوار میباشد. شارع مقدّس که هدفش احیای خصلتهای انسانی و تزکیه رذائل اخلاقی است، از هر فرصت حسّاس و مناسب استفاده کرده و سنّتهایی را تشریع میکند تا وجدان دینی مردم را بیدار کند و بشر را از غرور و غفلتها برهاند و انسان را در لحظات سخت و سرنوشتساز، از هلاکت نجات دهد که تلقین میّت هم یکی از این موارد خواهد بود.
چنانچه به مضامینی که در تلقین وجود دارد دقّت کنیم، متضمّن و در برگیرنده درسهایی از جهانبینی و اصول اعتقادی است. تذکار مسائل جهانبینی الاهی در چنین صحنههای عبرتآور، اثرات سازنده و نجاتبخش، هم برای روح زنده انسان دارد و هم برای دوستان و خویشاوندان و تماشاگران.
الف) نسبت به میّت: در بحثهای قبلی گفتیم که مرگ و سختی مرگ، روبرو شدن مرده با فرشتگان مأمور سؤال و جواب در عالم برزخ و قبر، بسیار دشوار و پر مصیبت است، که قرآن کریم از آن به رخداد پر ماجرا و سنگین یاد کرده است.
{فَإِذَا جَاءَتِ الطَّامَّةُ الْکُبْرَی}.((1))
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم به نقل امام صادق علیه السلام فرمود: وقتی مرا به آسمان بردند، فرشتهای را دیدم که در دست او لوحی از نور بود و به جانب راست و چپ توجّه نداشت و به آن مینگریست، در حالی که اندوهناک بود. گفتم: ای جبرئیل این کیست؟ عرض کرد: فرشته مرگ و کار او گرفتن جانهاست. هرگاه اهل خانهای بر مرده خویش گریه کنند، گوید: گریه نکنید، که من به سوی همه شما باز میگردم تا هیچ یک نماند. در این هنگام پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم فرمود: ای جبرئیل، مرگ بس رخداد سنگینی است. جبرئیل عرض کرد: پس از مرگ، قضیّه سنگینتر و بزرگتر از مرگ خواهد بود؛
کَفَی بِالْمَوْتِ طَامَّةً یَا جَبْرَئِیلُ فَقَالَ جَبْرَئِیلُ مَا بَعْدَ الْمَوْتِ أَطَمُّ وَأَعْظَمُ مِنَ الْمَوْت.((2))
تلقین میّت نیز بر این پایه استوار است؛ یعنی سنگینی جان سپردن بر برخی اشخاص چنان تأثیری بر جان آنان میگذارد که ابتداییترین مسائل آیین، مانند ربوبیت خدا، رسالت حضرت محمّدبن عبدالله صلی الله علیه و آله وسلم ، قبله و کتاب را فراموش میکند، به ویژه اگر معارف دینی بر جان او ننشسته باشد. از این رو وقتی از او میپرسند مثلاً کتاب تو چیست، پیامبر تو کیست، در پاسخ در میماند، درست مانند انسانی که سکته مغزی کرده و حافظه خود را از دست داده باشد. وقتی آدمی بر اثر حادثهای کوچک چون سکته مغزی همهی معلومات خود را فراموش میکند، حتماً در آن حادثه بزرگ، یعنی مرگ، ابتداییترین مسائل دینی را فراموش خواهد کرد. از این رو در تلقین میت آن مسائل را به یاد وی میآورند.((1)) پس
میتوان گفت تلقین شهادتین و تذکّر زندگی بعد از مرگ، تأثیر بسزایی در بیداری و آرامش روح میگذارد و روح را از وحشت و نگرانی بیرون میآورد و مراحل بعدی زندگی را روشن میکند.
ب) نسبت به دوستان و تشییع کنندگان: محتویات تلقین و صحنههای غمانگیز مراسم دفن برای تماشاگران این صحنه، اثرات سازنده خواهد داشت. مشاهده این مناظر رقّتبار، دنیا پرستان را متوجّه میسازد، زیرا دیوارهای خاموش گورستان در عین سکوت، گویاترین و بهترین واعظانند که انسانها را به مسئولیّتهای فردی و اجتماعی معطوف ساخته و به انسان، بینش صحیح و اخلاق خدایی میبخشند و از چنگال غفلت و بیخبری آزاد میسازند.
1) معاد در قرآن، ج9، ص 207.
آری همراه شدن با جنازه، تشییع کنندگان را لحظهای به فکر مرگ و پرسش و پاسخ در قبر خواهد انداخت. گویی به یاد میآورند که به همین زودیها مرگ گریبان آنان را گرفته و به همه شادیها و مصیبتها، خاتمه خواهد داد و متوجّه کلام گرانسنگ بزرگ ابر مردِ جهان اسلام، امیر مؤمنان، علی بن ابیطالب علیه السلام خواهد شد که آن حضرت با تعبیری بسیار زیبا و دقیق حالت قبر را برای جامعه بشری چنین به تصویر میکشد:
یَا عِبَادَ اللهِ مَا بَعْدَ الْمَوْتِ لِمَنْ لَا یُغْفَرُ لَهُ أَشَدُّ مِنَ الْمَوْتِ الْقَبْرُ فَاحْذَرُوا ضِیقَهُ وَضَنْکَهُ وَظُلْمَتَهُ وَغُرْبَتَهُ إِنَّ الْقَبْرَ یَقُولُ کُلَّ یَوْمٍ أَنَا بَیْتُ الْغُرْبَةِ أَنَا بَیْتُ التُّرَابِ أَنَا بَیْتُ الْوَحْشَةِ أَنَا بَیْتُ الدُّودِ وَالْهَوَامِّ وَالْقَبْرُ رَوْضَةٌ مِنْ رِیَاضِ الْجَنَّةِ أَوْ حُفْرَةٌ مِنْ حُفَرِ النَّارِ إِنَّ الْعَبْدَ الْمُؤْمِنَ إِذَا دُفِنَ قَالَتْ لَهُ الْأَرْضُ مَرْحَباً وَأَهْلًا قَدْ کُنْتَ مِمَّنْ أُحِبُّ أَنْ تَمْشِیَ عَلَی ظَهْرِی فَإِذَا وُلِّیتُکَ فَسَتَعْلَمُ کَیْفَ صَنِیعِی بِکَ فَیُتَّسَعُ [فَتَتَّسِعُ] لَهُ مَدَّ الْبَصَرِ وَإِنَّ الْکَافِرَ إِذَا دُفِنَ قَالَتْ لَهُ الأَرْضُ لا مَرْحَباً بِکَ وَلَا أَهْلًا لَقَدْ کُنْتَ مِنْ أَبْغَضِ مَنْ یَمْشِی عَلَی ظَهْرِی فَإِذَا وُلِّیتُکَ فَسَتَعْلَمُ کَیْفَ صَنِیعِی بِکَ فَتَضُمُّهُ حَتَّی تَلْتَقِیَ أَضْلَاعُه.((1))
ای بندگان خدا! سختی و آزار قبر برای کسانی که به درگاه پروردگار آمرزیده نشده باشند، دردآورتر و شدیدتر از سختی هنگام جان کندن است. پس، از تنگی، فشار، تاریکی و تنهایی قبر بهراسید! قبر هر روز چنین ندا سر میدهد: من خانه غربتم، من خانه ظلمت و خاکیم، من خانه وحشتم، من خانه کرمهایم. قبر
1) امالی، مفید، ص 265؛ المحجّهْ البیضاء، ج 8، ص 301، بحار الانوار، ج 6، ص 218.
بوستانی از بوستانهای بهشت و گودالی از گودالهای جهنّم است. وقتی بنده مؤمن در قبر دفن شود، زمین به او گوید: خوش آمدی، از کسانی بودی که دوست داشتم بر روی من راه بروی، اکنون که به من سپرده شدهای خواهی دید چگونه با تو رفتار میکنم، سپس قبرش به قدر دید چشم وسعت مییابد. و هر گاه کافر دفن گردد، زمین به او گوید: خوش نیامدی و اهلیّت نداری. از کسانی بودی که دوست نداشتم بر رویم راه بروی، حالا که به من سپرده شدهای، خواهی دید چگونه با تو رفتار میکنم. پس او را چنان فشار میدهد که دندههایش میشکند و درهم فرو میرود.
در روایت دیگری از امام صادق علیه السلام نیز آمده است:
إِنَّ لِلْقَبْرِ کَلَاماً فی کُلِّ یَوْمٍ یَقُولُ أَنَا بَیْتُ الْغُرْبَةِ أَنَا بَیْتُ الْوَحْشَةِ أَنَا بَیْتُ الدُّودِ أَنَا الْقَبْرُ أَنَا رَوْضَةٌ مِنْ رِیَاضِ الْجَنَّةِ أَوْ حُفْرَةٌ مِنْ حُفَرِ النَّارِ.((1))
به درستی که قبر هر روز سخنی دارد، میگوید: منم خانه غربت، منم خانه وحشت، منم خانه کرمها، منم قبر، منم باغی از باغهای بهشت یا گودالی از گودالهای آتش.
از این دو روایت استفاده میشود که بهشت و جهنّم برزخی غیر از بهشت و جهنّم قیامت است.
بنابراین ذکر این نکته ضروری است که وقتی تلقین، مربوط به روح انسان باشد، مسلّماً سؤال در قبر و فشار آن نیز به روح ارتباط پیدا میکند.
1) الکافی، ج3، ص 242؛ بحار الانوار، ج6، ص 267.
در خلال معارفی که درباره عالم برزخ مطرح است، سخن از وجود بهشت و جهنّم برزخی شده. وقتی روح انسان از بدن خارج میشود، در بهشت یا جهنّم برزخی وارد میگردد که از بهشت و جهنّم دائمی ضعیفتر است. آیات و روایات زیادی وجود دارد، که به روشنی دلالت میکنند بر اینکه نعمت و عذاب الاهی در عالم برزخ شامل حال برزخیان میگردد. از این رو، عموم علمای اسلامی به وجود بهشت و دوزخ برزخی، پیش از برپایی رستاخیز اعتقاد دارند. پیروان دین مبین اسلام مکلّفند آن را به عنوان یکی از معتقدات و ضروریات دینی بپذیرند و به استناد وحی الاهی و اخبار مُخبر صادق، یعنی رسول گرامی به وجود آن معتقد و مؤمن باشند.
در قرآن کریم آیات زیادی داریم که میگوید: بعد از مردن تا قیامت، حیات باقی است. گاهی دربارهی خصوص اتقیا و سعدا این مطلب گفته شده است و گاهی دربارهی اشقیا.
ما به طور خلاصه چند آیه را به عنوان نمونه در هر دو مورد میآوریم و روایاتی را که در ذیل آیات وارد شده نیز ذکر خواهیم نمود.
الف) در برخی آیات، به صراحت از حیات و بهشت برزخی انسانهای سعادتمند و بهرهمندی آنان از نعمتهای الاهی سخن گفته شده است. قرآن دربارهی شهیدان راه خدا میفرماید:
هرگز کسانی را که در راه خدا کشته شدهاند، مرده مپندار، بلکه زندهاند که نزد پروردگارشان روزی داده میشوند. به آنچه خدا از فضل خود به آنان داده است شادمانند، و برای کسانی که از پی ایشانند و هنوز به آنان نپیوستهاند شادی میکنند که نه بیمی بر ایشان است و نه اندوهگین میشوند.
این آیه آشکارا بر زنده بودن شهیدان پس از مرگ دلالت دارد؛ و نیز میرساند که انسان علاوه بر بدن مادّی خود، جوهر دیگری دارد که با فقدان بدن مادّی میتواند با آن زنده باشد. زیرا تعابیری مانند: «روزی خوردن در
نزد پروردگار» و «خشنودی از نعمتهای الهی» بدون در نظر گرفتن حیات و شؤون برزخی بیمعناست. این آیه در مقام توصیف احوال شهیدان در برزخ است نه در قیامت. چون آیه صراحت دارد که شهدا برای برادران دینی خود که هنوز به آنان
1) آل عمران/ 169 - 170. در اینجا مخاطب امت است؛ پیامبر هیچ وقت چنین گمانی نمیکند. در قرآن موارد زیادی خطابهایی به امت هست که مخاطب در ظاهر پیامبر است. همچنین اگرچه آیه درباره شهدای احد نازل شده ولی شأن نزول، موجب محدودیت مفهوم آیه نمیشود و همه شهدا را در بر میگیرد.
ملحق نشدهاند و در قید حیاتند، شادمان میشوند به این جهت که هیچ خوف و اندوهی نخواهند داشت؛ بنابراین حیات آنان حیات حقیقی است نه مجازی.
در روایتی صحیح، ابوبصیر از امام صادق علیه السلام نقل میکند که آن حضرت ذیل آیه فوق درباره «شهدای فی سبیل الله» فرمودند:
هُمْ وَ اللهِ شِیعَتُنَا إِذَا دَخَلُوا الْجَنَّةَ وَاسْتَقْبَلُوا الْکَرَامَةَ مِنَ اللهِ اسْتَبْشَرُوا بِمَنْ لَمْ یَلْحَقْ بِهِمْ مِنْ إِخْوَانِهِمْ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ فی الدُّنْیَا أَلَّا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَلاهُمْ یَحْزَنُونَ وَهُوَ رَدٌّ عَلَی مَنْ یُبْطِلُ الثَّوَابَ وَالْعِقَابَ بَعْدَ الْمَوْتِ.((1))
به خدا قسم! آنان شیعیان ما هستندکه وقتی داخل بهشت شدند و با کرامت الاهی روبرو شدند، نسبت به کسانی از برادران مؤمنشان که به ایشان ملحق نشدهاند بشارت و نوید میدهند که هیچ خوف و حزنی برای آنها نیست و این کلام، قول کسانی که پاداش و کیفر بعد از مرگ را باطل میدانند رد میکند.((2))
در روایت دیگری بُرَید عِجلی میگوید: از امام باقر علیه السلام درباره این آیه: {وَیَسْتَبْشِرُونَ
بِالَّذینَ لَمْ یَلْحَقُوا بِهِمْ مِنْ خَلْفِهِمْ أَلاَّ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَلاهُمْ یَحْزَنُونَ} پرسیدم، حضرت فرمودند:
هُمْ وَ اللهِ شِیعَتُنَا حِینَ صَارَتْ أَرْوَاحُهُمْ فِی الْجَنَّةِ وَاسْتَقْبَلُوا الْکَرَامَةَ مِنَ اللهِ عَزَّ وَجَلَّ عَلِمُوا وَاسْتَیْقَنُوا أَنَّهُمْ کَانُوا عَلَی الْحَقِّ وَعَلَی دِینِ اللهِ عَزَّ وَجَلَّ وَاسْتَبْشَرُوا بِمَنْ لَمْ یَلْحَقْ بِهِمْ مِنْ إِخْوَانِهِمْ مِنْ خَلْفِهِمْ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ
أَلَّا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَلَا هُمْ یَحْزَنُونَ.((1))
به خدا قسم، آنان شیعیان ما هستند.(اشاره به آن) هنگامی که روحشان به سمت بهشت روانه گشته و با کرامت الاهی روبرو میشوند و یقین میکنند که هم برحقند و هم بر دین خداوند هستند. پس برای برادران دینی خود که هنوز به آنان ملحق نشدهاند (و در قید حیاتند) شادمان میشوند (به این جهت) که هیچ خوف و حزنی نخواهند داشت.
در روایت دیگری نیز چنین آمده است:
عَنْ عَقِیلٍ الْخُزَاعِیِّ أَنَّ أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام کَانَ إِذَا حَضَرَ الْحَرْبَ یُوصِی لِلْمُسْلِمِینَ بِکَلِمَاتٍ فَیَقُولُ: تَعَاهَدُوا الصَّلاة... ثُمَّ إِنَّ الْجِهَادَ أَشْرَفُ الْأَعْمَالِ بَعْدَ الْإِسْلامِ وَهُوَ قِوَامُ الدِّینِ وَالأَجْرُ فِیهِ عَظِیمٌ مَعَ الْعِزَّةِ وَالْمَنَعَةِ وَهُوَ الْکَرَّةُ فِیهِ الْحَسَنَاتُ وَالْبُشْرَی بِالْجَنَّةِ بَعْدَالشَّهَادَةِ وَبِالرِّزْقِ غَداً عِنْدَ الرَّبِّ وَالْکَرَامَةِ یَقُولُ اللهُ عَزَّ وَ جَلَّ {وَلا تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فی سَبِیلِ اللهِ الآیَة}.((2))
عقیل خزاعی گوید: هنگامی که امیر المؤمنین علیه السلام در جنگ حاضر شدند، به مسلمانان سفارشهایی فرمودند: از جمله اینکه با نماز همپیمان شوید... بعد از اسلام، جهاد شریفترین (و برترین) اعمال است؛ قوام دین بستگی به آن دارد؛ دارای پاداشی عظیم و توأم با عزّت و سرفرازی است و آن حمله و یورشی است که حسناتی دارد و پس از مرگ بشارت به بهشت، و در قیامت بشارت به رزق
و کرامت الاهی را در پی خواهد داشت. خدای تعالی میفرماید: {وَلاتَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فی سَبِیلِ اللهِ...}.
با تأمّل و دقّت در کلام حضرت، در مییابیم که لازمه کلام آن بزرگوار (بشارت به بهشت پس از شهادت) به داشتن حیات برزخی است و به همین جهت آن را از قیامت جدا نموده و درباره آن فرموده است: «وبالرزق غداً» که مربوط به قیامت میشود.
{إِذْ أرْسَلْنَا إِلَیْهِمُ اثْنَیْنِ فَکَذَّبُوهُمَا فَعَزَّزْنَا بِثَالِثٍ فَقَالُواْ إِنَّا إِلَیْکُم مُّرْسَلُون}.((3))
نخست دو تن را به نزدشان فرستادیم و تکذیبشان کردند پس با سوّمی نیروشان دادیم و گفتند: ما به سوی شما فرستاده شدهایم.
برخی از مفسّرین در ذیل این آیه نوشتهاند که حضرت عیسی علیه السلام دو تن از حواریّون خود را به شهر انطاکیه که بتپرست بودند، فرستاد. آنها مردم را به
توحید دعوت کردند و برای اثبات حقّانیت دعوت خود، معجزاتی مانند شفای بیماران به آنها نشان دادند. پادشاه آن شهر، آن دو تا را دستگیر کرده و به زندان انداخت. در این هنگام، حضرت عیسی، شمعون صفا را که بزرگ حوّاریون بود، به دنبال آنها فرستاد. او نیز پادشاه و مردم را به خداپرستی دعوت کرد و معجزاتی ارائه کرد. امّا پادشاه و قومش ایمان نیاوردند و تصمیم گرفتند که آن سه فرستاده را به قتل برسانند.((1)) این واقعه به گوش حبیب نجّار
رسید، همان شخصی که آیات 20 تا 27 درباره او سخن میگوید.
{وَ جاءَ مِنْ أقْصَا الْمَدینَةِ رَجُلٌ یَسْعی قالَ یا قَوْمِ اتَّبِعُوا الْمُرْسَلینَ}.
و (در این میان) مردی از دورترین جایِ شهر دوان دوان آمد، و گفت: ای مردم، از این فرستادگان پیروی کنید.
{اتَّبِعُواْ مَن لَّا یَسْئَلُکُمْ أجْرًا وَهُم مُّهْتَدُون}.
از کسانی پیروی کنید که از شما پاداش نمیطلبند و خود هدایت یافتهاند.
وی خطاب به رسولان گفت:
إِنیِّ ءَامَنتُ بِرَبِّکُمْ فَاسْمَعُون.
من به پروردگارتان ایمان آوردم.
از آیات قرآن استفاده میشود که او نیز سرانجام به دست آن قوم کافر به شهادت رسید و پس از شهادت به سوی بهشت فرا خوانده میشود.
1) اقتباس از تفسیر نمونه، ج 18، ص 340؛ المیزان، ج17، ص 82.
قیلَ ادْخُلِ الْجَنَّةَ.
گفته شد: وارد بهشت شو.
آری، شهادت این مرد مؤمن همان و داخل شدن او در بهشت همان. چنان فاصله میان این دو کم و کوتاه بود که قرآن مجید در تعبیر لطیفش به جای ذکر شهادت او، داخل شدن او به بهشت را بیان کرده است.
{قالَ یا لَیْتَ قَوْمی یَعْلَمُونَ بِمَا غَفَرَ لِی رَبِّی وَجَعَلَنِی مِنَ المُکرَمِینَ}.
آن وقت که خودش را در مقابل آن سعادتها دید، گفت: ای کاش، قوم من میدانستند که پروردگارم چگونه مرا آمرزید و مرا در زمره عزیزان قرار داد.
بر این مردِ مومن به برزخ جزای
بگوید که ای کاش این قوم من
بگویند اینک به جنّت درآی
بگشتند و آگاه از این سخن
براستی بنده مخلص، خود این چنین است که پس از شهادتش نیز آرزو کرد که ای کاش قومش ایمان میآوردند! این مرد با ایمان، هم در حال حیات خود، خیرخواه قوم خویش بود و هم بعد از مرگ آرزوی هدایت آنها را داشت.
ظاهر آیات بالا، با توجّه به آرزوی آن شخص برای مطّلع شدن بستگانش از وضعیت او، آن است که ورود او در بهشت پیش از فرا رسیدن رستاخیز و بلافاصله پس از مرگ او بوده است. از این رو، مقصود از این بهشت، بهشت برزخی است. چرا که از آیات و روایات استفاده میشود بهشت جاویدان در قیامت نصیب مؤمنان خواهد شد. همان گونه که دوزخ برای کافران چنین است. چون اگر انسان غیرمؤمن از دنیا برود او نیز میخواهد وضع تیره خود را به اطلاع کسان و دوستانش برساند و آنان را متوجّه کند که همانند او مسیر غلط نپیماید و
پرونده عمل خویش را آلوده نسازد،
وَهُوَ یُنَادِی یَا أَهْلِی وَیَا وُلْدِی لَا تَلْعَبَنَّ بِکُمُ الدُّنْیَا کَمَا لَعِبَتْ بِی فَجَمَعْتُ الْمَالَ مِنْ حِلِّهِ وَغَیْرِ حِلِّهِ ثُمَّ خَلَّفْتُهُ لِغَیْرِی فَالْمَهْنَأُ لَهُ وَالتَّبِعَةُ عَلَیَّ فَاحْذَرُوا مِثْلَ مَا حَلَّ بِی.((1)) رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله وسلم در ضمن این روایت میفرماید روح میّت پس از مرگ ندا میدهد، ای خانواده و فرزندان من، مراقب باشید دنیا شماها را به بازی نگیرد همانطور که مرا به بازی گرفت و اغفالم کرد. اموال را از حلال و حرام جمع آوری نمودم و آن را برای دیگران به جا گذاشتم، هم اکنون آسایش و رفاهش برای آنان است و تبعات و عوارض ناراحت کنندهاش برای من، حذر کنید از وبالی که مرا دامنگیر شده است.
از سرگذشت او این نتیجه به دست میآید که قرآن به حیاتی بعد از مرگ و قبل از قیامت، قائل است. در این باره روایتی است از امیر مؤمنان علیه السلام که فرمودند:
لَیْسَ بَیْنَنَا وَبَیْنَ الْجَنَّةِ أَوِ النَّارِ إِلَّا الْمَوْتُ.((2))
میان ما و بهشت یا جهنّم فاصلهای نیست جز مرگ.
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم فرمودند:
وَالَّذِی بَعَثَنِی بِالْحَقِّ لَتَمُوتُنَّ کَمَا تَنَامُون... وَمَا بَعْدَ الْمَوْتِ دَارٌ إِلَّا جَنَّةٌ أَوْ نَار.((3))
قسم به خدای که مرا به حق مبعوث داشت میمیرید آنگونه که خواب میروید... و بعد از مرگ هیچ خانهای نیست جز بهشت و جهنّم». یعنی بلافاصله بعد از مرگ، انسان وارد جایگاه برزخیاش میشود. یا بهشت برزخی یا جهنم برزخی.
بر اساس کلام رسول مکرّم اسلام صلی الله علیه و آله وسلم ، معطّل شدن روح تا قیامت مفهوم و معنا ندارد. شایان ذکر است درباره این شهید راه حق، تعبیرات بسیار ارزندهای در روایات نقل شده که حکایت از مقام و درجه والای او در نزد خدا دارد.
جابر بن عبدالله از پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله وسلم نقل میکند که آن حضرت فرمود:
ثَلَاثَةٌ لَمْ یَکْفُرُوا بِالْوَحْیِ طَرْفَةَ عَیْنٍ مُؤْمِنُ آلِ یَاسِینَ وَعَلِیُّ بْنُ أَبِی طَالِبٍ وَآسِیَةُ امْرَأَةُ فِرْعَوْن.((1))
سه نفر هستند که حتّی یک لحظه به وحی الاهی کفر نورزیدند: مؤمن آل یاسین (حبیب نجّار) و علیّ بن ابیطالب و آسیه همسر فرعون.
ثعلبی در تفسیر الکشف و البیان از پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله وسلم چنین نقل کرده است:
سُبَّاقُ الأُمَمِ ثَلَاثَةٌ لَمْ یَکْفُرُوا بِاللهِ طَرْفَةَ عَیْنٍ عَلِیُّ بْنُ أبِی طَالِبٍ وَصَاحِبُ یَاسِینَ وَمُؤْمِنُ آلِ فِرْعَوْنَ فَهُمُ الصِّدِّیقُونَ وَعَلِیٌّ أَفْضَلُهُمْ.((2))
پیشتازان امّتها سه نفرند که لحظهای به خدا کافر نشدند: علی بن ابی طالب و صاحب یاسین (حبیب نجار) و مؤمن آل فرعون (حزقیل و آسیه) اینان راستگویان و کاملانند و علی علیه السلام برترین آنان است.
علامه طباطبایی از آیات این داستان توحیدی نکات برجستهای برگرفته است که از نظر میگذرد:
الف) حبیب نجّار مردی معمولی بود (رجلٌ) و از پیش با فرستادگان پیامبر آن عصر هیچ گونه ارتباط و قراردادی نداشت. نور ایمان کاملاً دلش را روشن کرد و از او مردی راستین، آهنین و نمونه ساخت.
ب) دعوت رسولان به دورترین نقاط آن شهر رسیده بود که چنین مرد کوشایی از اقصای آن پدیدار گشت و رسولان را تصدیق و مردم را به ایمان آوردن ترغیب کرد.
ج) از این که نام او صریحاً در قرآن نیامده است برمیآید که آنچه در این جریان مهم بود هدف او بوده است. از این رو قرآن بر آن تکیه کرده و گرنه بردن نام او نه مهم بود و نه مُعضِل.
د) از سخنان او برمیآید که اهل منطق وبرهان بوده؛ زیرا استدلالهای کافران را با منطق صحیح پاسخ گفته است.
ه-) از سیاق و نظم و نَضد آیات چنین استنباط میشود که مردم او را کشتند و از ساحت عزّت حق تعالی ندا آمد: «وارد بهشت شو». این سخن اشاره به آن است که بین قتل در راه خدا و بین ورود به بهشت هیچ فاصلهای واقع نشده و گویا شهادت او همان دریافت فرمان به ورود در بهشت بوده است.
و) مراد از بهشت در آیه مزبور همان بهشت برزخی است. «القبرُ إمّا روضةٌ من ریاضِ الجنّة أو حُفرَةٌ من حفَر النّیران؛ قبر، یا باغی از باغهای بهشت یا گودالی از گودالهای جهنّم است».
ز) آرزوی این شهید آن بود که ای کاش طایفه و قبیله او میدانستند خداوند چگونه وی را آمرزیده است.
ح) از بزرگترین بخششهای خداوند به او آن
است که وی را «مُکرَم» به شمار آورده است.((1))
ممکن است این سؤال مطرح شود که شاید فقط شهدا در عالم برزخ حیات دارند نه دیگران.
جواب این خواهد بود که همه انسانها بعد از مرگ، حیاتی برزخی دارند و معلوم است که انسان نمیتواند احتمال بدهد که از نظر قرآن مردم دو صنف باشند. غیرِ شهدا هر که هست، همه نیست و نابود و معدوم میشوند و تا قیامت، در سکوت مطلق فرو میروند؛ نه عذابی میبینند و نه نعمتی؛ فقط شهدا حیات دارند. بلکه آیات دیگری نیز در این زمینه هست که همهی مردم در عالم برزخ حیات دارند.
اگر تنها از شهدا نام برده شده به خاطر آن است که بحث و گفتگو دربارهی وضع شهیدان در آن زمان میان مردم بوده (چنانچه از شأن نزول آیه نیز به خوبی استفاده میشود).
شاهد بر این مطلب آیهی دیگری است که میفرماید:
{وَالَّذِینَ هَاجَرُواْ فیِ سَبِیلِ اللهِ ثُمَّ قُتِلُواْ أوْ مَاتُواْ لَیَرْزُقَنَّهُمُ اللهُ رِزْقًا حَسَنًا وَإِنَّ اللهَ لَهُوَ خَیْرُ الرَّازِقِینَ لَیُدْخِلَنَّهُم مُّدْخَلًا یَرْضَوْنَهُ}.
1) معاد در قرآن، ج4، ص 266، به نقل از المیزان، ج17، ص 76.
و آنان که در راه خدا از وطن خود هجرت گزیده و کشته شدند یا مرگشان فرا رسید البتّه خدا رزق و روزی نیکویی نصیبشان میگرداند، و همانا خداوند بهترین بخشنده رزق و روزی است. و بیگمان آنها را منزلی عنایت کند که بسیار بدان خشنود باشند.
در این آیه، حیات برزخی و ثواب آن برای دو دسته ذکر شده است؛ یکی شهدا، دیگری مردگانی که برای خدا هجرت کردهاند. از اقتران و قرار دادن مقتولین و مردگان فی سبیل الله در کنار هم، میتوان عمومیت حکم را برای همه صلحای مؤمنین استنباط نمود. چون مطمئناً هجرت فی سبیل الله از بیشتر طاعتهای دیگر، ویژگی مهمتری ندارد. از این رو میتوان گفت که ذکر آن در آیه به عنوان تمثیل خواهد بود، نه حصر. خلاصه زندگی برزخی اختصاص به شهدا ندارد و عموم از دنیا گذشتگان درحیات برزخی قرار میگیرند. در این زمینه بعضی از روایات با صراحت از متنعّم بودن ارواح مؤمنان در بهشت برزخی سخن میگویند.
ابو بصیر میگوید: از امام صادق علیه السلام درباره ارواح مؤمنان سؤال کردم. آن حضرت فرمود:
فی حُجُرَاتٍ فی الْجَنَّةِ یَأْکُلُونَ مِنْ طَعَامِهَا وَیَشْرَبُونَ مِنْ شَرَابِهَا.((1))
ارواح مؤمنان در غرفههای بهشتی سکونت دارند، از غذای بهشتی تناوّل کرده و از آشامیدنیهایش میآشامند.
1) الکافی، ج3، ص 244.
البتّه ناگفته پیداست یکی از عوامل سعادت و خوشبختی در عالم برزخ شهادت در راه خدا است؛ ولی این پاداشها تنها مخصوص شهیدان در جبهه نیست؛ زیرا در حدیثی از امام صادق علیه السلام نقل شده است:
إِنَّ الْمَیِّتَ مِنْکُمْ عَلَی هَذَا الأَمْرِ شَهِیدٌ. قُلْتُ: وَإِنْ مَاتَ عَلَی فِرَاشِهِ؟ قَالَ: وَإِنْ مَاتَ عَلَی فِرَاشِهِ، حَیٌّ عِنْدَ رَبِّهِ یُرْزَقُ.((1))
بدون شک اگر کسی از شما طبق همین امر (خط رهبری معصوم) از دنیا برود، بمنزلة شهید است. پرسیدم: گرچه در بستر و رختخواب بمیرد؟ امام علیه السلام فرمود: بله؛ اگرچه در بستر بمیرد، شهید و زنده است و نزد خداوند - از روزیهای برزخی - کامیاب میشود.
در این رابطه مولای بیان، امیر سخن علی بن ابیطالب علیهم السلام نیز در نهجالبلاغه چنین میفرماید:
فَإِنَّهُ مَنْ مَاتَ مِنْکُمْ عَلَی فِرَاشِهِ وَهُوَعَلَی مَعْرِفَةِ حَقِّ رَبِّهِ وَحَقِّ رَسُولِهِ وَأهْلِ بَیْتِهِ مَاتَ شَهِیداً وَوَقَعَ أجْرُهُ عَلَی اللهِ.
بدون شک هر کدام از شما در بستر جان دهد، در حالی که نسبت به حقّ خدا و رسول خدا و امامان معصوم پایدار باشد، شهید از دنیا رفته و پاداشش بر خداست.
1) بحار الانوار، ج 6، 245؛ الکافی، ج 8، ص 146. این مضمون در روایت دیگری به این شکل آمده است: «إِنَّ الْمَیِّتَ مِنْکُمْ عَلَی هَذَا الأَمْرِ بِمَنْزِلَةِ الضَّارِبِ بِسَیْفِهِ فی سَبِیلِ اللهِ» بحارالانوار، ج52، ص 126.
بنابراین ادامه دادن به راه صحیح و پیروی و استقامت همیشگی از خط امام معصوم و فریب حوادث تلخ و شیرین را نخوردن، این خود یک نوع شهادت است؛ چرا که شهید برای پایداری در راه هدف جان میدهد و او نیز با پایداری در راه هدف جان داده است. گرچه اینها خون ندادهاند ولی عمری خوندل خوردهاند و خط رهبری صحیح را حفظ کردهاند.
{الَّذینَ تَتَوَفَّاهُمُ الْمَلائِکَةُ طَیِّبینَ یَقُولُونَ سَلامٌ عَلَیْکُمْ ادْخُلُوا الْجَنَّةَ بِما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ}.((1))
همان کسانی که فرشتگان جانشان را در حالی که پاکند میستانند (و به آنان) میگویند: درود بر شما باد، به (پاداش) آنچه انجام میدادید به بهشت درآیید.
این آیه مذاکرات و مکالماتی را که میان ملائکه و اموات نیکان، بلافاصله بعد از مردن و قبل از قیامت است، بیان میکند. بدون شک این درود و سلام فرشتگان، هنگامی است که روح مؤمنان را اخذ میکنند. بدین وسیله به آنان اعلام میدارند که شما از هرگونه گرفتاری و ناراحتی در امان هستید. سپس به
1) نحل/32. توفی از ماده (وفی) است همان مادهای که وفا و استیفا از آن ماده است نه (توفّی) که از ماده فوت باشد چون فوت به معنای تباهی و تمام شدن و از دست رفتن است بعضیها خیال میکند که فوت با وفات مترادف است به اتّفاق تمام اهل لغت (توفّی) یعنی استیفا کردن، تحویل گرفتن یک چیزی، «الله یتوفی الانفس حین موتها»: یعنی خداوند نفسها را در وقت مردن تمام و کمال میگیرد. کلمه قبض هم همین معنا را میدهد، میگوییم عزرائیل قابض الارواح است یعنی ارواح را میگیرد. (زمر/42)
آنها گفته میشود: داخل بهشت شوید، منظور از بهشت به قرینه سیاق آیه، بهشت برزخی خواهد بود.
{وَسْئَلْ مَنْ أرْسَلْنَا مِن قَبْلِکَ مِن رُّسُلِنَا أجَعَلْنَا مِن دُونِ الرَّحْمَانِ ءَالِهَةً یُعْبَدُون}.((1))
و از رسولانی که پیش از تو فرستادیم باز پرس که آیا ما جز خدای یکتای مهربان خدایان دیگری را معبود مردم قرار دادیم.
در این آیه، خداوند به پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله وسلم امر میکند که از انبیای گذشته درباره توحید سؤال کند، البتّه این سؤال و جواب مذکور، فرق نمی کند چه در زمین صورت گرفته باشد و یا در شب معراج، به هر صورت بر حیات ارواح انبیاء و صحت ارتباط با آنها دلالت دارد.
همچنین آیات:
{سَلامٌ عَلی نُوحٍ فی الْعالَمینَ}، {سَلامٌ عَلی إِبْراهیمَ}، {سَلامٌ عَلی مُوسی وَهارُونَ}، {سَلامٌ عَلیآِلْیاسینَ} وَ{سَلامٌ عَلَی الْمُرْسَلینَ}.((2))
مسلّماً سلام بر ارواح پیامبران است، طبعاً سلامتی متوجّه ارواح آنان میشود و در تشهّد نماز، شب و روز 5 مرتبه میخوانیم: «السّلام علیک ایها النّبی ورحمة الله وبرکاته».
این نکته لازم به یادآوری است: آیا وهابیهایی که مخاطب ساختن ارواح
مردگان را حرام میدانند و میگویند سلام کردن بر مردگان جایز نیست وهیچ امتیازی برای ارواح عالیه قائل نیستند و منکر ارتباط با آنان هستند و روی همین اصل، آثار قبور ائمّه معصومین علیه السلام را از بین برده و بقعه و بارگاه آنان را خراب کردهاند و حتّی افتخار میکنند که «مدّت مدیدی امام جماعت مسجد رسول الله درمدینه بودم، تا هنوز یک مرتبه هم به پیامبر سلام نکردم»، در قبال این آیات و نیز آیات دیگری در قرآن چه جوابی دارند؟!
درباره حیات ارواح انبیاء و نیز مؤمنان، روایتی از زید شحّام نقل شده است:
عَنْ زَیْدٍ الشَّحَّامِ عَنْ أَبِیعَبْدِ اللهِ علیه السلام قَالَ: إِنَّ أرْوَاحَ الْمُؤْمِنِینَ یَرَوْنَ آلَ مُحَمَّدٍ علیهم السلام فی جِبَالِ رَضْوَی فَتَأْکُلُ مِنْ طَعَامِهِمْ وَتَشْرَبُ مِنْ شَرَابِهِمْ وَتُحَدِّثُ مَعَهُمْ فی مَجَالِسِهِمْ حَتَّی یَقُومَ قَائِمُنَا أَهْلَ الْبَیْتِ علیهم السلام فَإِذَا قَامَ قَائِمُنَا بَعَثَهُمُ اللهُ وَأقْبَلُوا مَعَهُ یُلَبُّونَ زُمَراً فَزُمَرا.((1))
امام صادق علیه السلام فرمود: ارواح مؤمنین به عالم برزخ، گاهگاهی خدمت ارواح ائمّه هدی علیه السلام در کوه رَضوی مشرّف میشوند، از طعام و شرابشان میخورند و مینوشند و در مجالس آنها شرکت کرده و با آنها صحبت میکنند، تا اینکه قائم ما اهل بیت قیام کند. در آن هنگام، خداوند آنان را مبعوث
خواهد کرد. آن وقت آنها گروه گروه، لبیک گویان به حضرتش ملحق میشوند.
از این روایات سه مطلب عمده دانسته میشود؛
1) بحار الانوار، ج6، ص243.
ارواح مؤمنین با ارواح ائمّه هدی علیه السلام دیدار و ملاقات دارند.
این ارواح مؤمنین در زمان ظهور امام زمان رجعت میکنند.((1))
ب. آیاتی در قرآن وجود دارد که دلالت میکند بر اینکه اشقیا بعد از مردن و قبل از قیامت حیاتی در جهنّم برزخی دارند.
{وَحاقَ بِآلِ فِرْعَوْنَ سُوءُ الْعَذابِ النَّارُ یُعْرَضُونَ عَلَیْها غُدُوًّا وَعَشِیًّا}.((2))
و فرعونیان را عذاب سخت فرو گرفت. (اینک هر) صبح و شام بر آتش عرضه میشوند.
در ادامه میفرماید:
{وَیَوْمَ تَقُومُ السَّاعَةُ أدْخِلُوا آلَ فِرْعَوْنَ أشَدَّ الْعَذابِ}.
و روزی که رستاخیز (قیامت) برپا شود (فریاد میرسد که) فرعونیان را در سختترین (انواع) عذاب درآورید.
خود آیه صراحت دارد که آنها قبل از قیامت بر آتش عرضه و در خود قیامت در آتشی وارد میشوند، که بدترین آتشها خواهد بود. بدون شک از این آیه، دو نوع عذاب استفاده میشود:
اوّل؛ «سُوءُ الْعَذابِ» که در اوّل آیه آمده، این عذاب مربوط به جهان برزخی
است و آن عبارت است از عرضه و نمایاندن فرعونیان بر آتش که نسبت به عذاب آخرت خفیفتر است.
دوّم: «أَشَدَّ الْعَذابِ» که در ذیل آمده است، این عذاب مربوط به جهان آخرت است و آن عبارت است از انداختن فرعونیان در آتش که نسبت به عذاب برزخ بسیار شدیدتر است.
نمودند خود قصد آزار او
به فرعونیان آن گه آمد عذاب
کنون نار برزخ همه صبح و شام
چو وقت قیامت بیاید فرا
که فرعونیان را به روز حساب
خدایش نگه داشت از آن عدو
چه سان سخت بود آن عقاب و عتاب
بر آنان همی عرضه گردد مدام
خطاب آید انسان ز یکتا خدا
چشانیدشان خود اشدّ عذاب
از آیه نکته دیگری نیز دانسته میشود که نعمت و عذاب در برزخ دائمی و ابدی نیست؛ بلکه محدود و موقّت است و با شروع قیامت پایان میپذیرد.
و همچنین تعبیر به صبح و شام، «غدوّا و عشیّا» قرینهای روشن بر آن است که مراد آیه، عذاب برزخی است. چون در قیامت صبح و شامی نیست؛ بلکه صبح و شام مربوط به دورهی قبل از قیامت است.
علاوه بر آن آیهی دیگری در قرآن است که میفرماید:
{لایَرَوْنَ فیها شَمْساً وَلا زَمْهَریراً}.((1))
در آنجا نه آفتابی (سوزان) بینند و نه سرمایی (سخت).
1) انسان/13. در این زمینه، روایتی از امام علی علیه السلام در (بحار الانوار، ج 6، ص 218) وارد شده که بسیار مفصّل است.
در ذیل این آیه، روایتی از امام صادق علیه السلام نقل شده است:
ذَلِکَ فی الدُّنْیَا قَبْلَ یَوْمِ الْقِیَامَةِ لِأَنَّ نَارَ الْقِیَامَةِ لا یَکُونُ غُدُوّاً وَعَشِیّاً ثُمَّ قَالَ: إِنْ کَانُوا إِنَّمَا یُعَذَّبُونَ فی النَّارِ غُدُوّاً وَعَشِیّاً فَفِیمَا بَیْنَ ذَلِکَ هُمْ مِنَ السُّعَدَاءِ وَلَکِنْ هَذَا فی نَارِ الْبَرْزَخِ قَبْلَ یَوْمِ الْقِیَامَةِ ألَمْ تَسْمَعْ قَوْلَهُ عَزَّ وَجَلَّ وَیَوْمَ تَقُومُ السَّاعَةُ أَدْخِلُوا آلَ فِرْعَوْنَ أَشَدَّ الْعَذاب.((1))
امام صادق علیه السلام فرمود: این عذاب صبح و شام که در آیه آمده است، ناظر به عذاب پیش از قیامت است، زیرا در
آتش قیامت، صبح و شامی نیست. سپس فرمود: اگر آل فرعون در قیامت، صبح و شام معذّب باشند پس بین این دو وقت، باید خوشبخت و سعادتمند باشند در حالی که چنین نیست و این عذاب صبح و شام مربوط به برزخ پیش از روز قیامت است. آیا گفته خداوند را در همین آیه نشنیدهای که فرموده است: روز قیامت فرمان میرسد آل فرعون را در شدیدترین عذاب وارد نمایند.
از این روایت به خوبی استفاده میشود که آتش دوزخ قیامت همیشگی است و صبح و شام ندارد، آنچه که مجازاتش صبح و شام دارد عالم برزخ است.
{إِنَّ الَّذینَ تَوَفَّاهُمُ الْمَلائِکَةُ ظالِمی أنْفُسِهِمْ قالُوا فیمَ کُنْتُمْ قالُوا کُنَّا
1) بحار الانوار، ج13، ص 160؛ مجمع البیان، ج8، ص 818.
مُسْتَضْعَفینَ فی الأَرْضِ قالُوا ألَمْ تَکُنْ أرْضُ اللهِ واسِعَةً فَتُهاجِرُوا فیها فَاوّلئِکَ مَأْواهُمْ جَهَنَّمُ وَساءَتْ مَصیراً}.((1))
کسانی که بر خویشتن ستمکار بودهاند، [وقتی] فرشتگان جانشان را میگیرند، میگویند: در چه [حال] بودید؟ پاسخ میدهند: ما در زمین از مستضعفان بودیم. میگویند: مگر زمین خدا وسیع نبود تا در آن مهاجرت کنید؟ پس آنان جایگاهشان دوزخ است، و [دوزخ] بد سرانجامی است.
از آیه استفاده میشود که مقصود از «مَأْواهُمْ جَهَنَّمُ» جهنّم برزخی است و نیز بدیهی است که چنین گفت و شنودهایی بدون شعور و آگاهی طرفین بیمعناست.
{وَمِمَّنْ حَوْلَکُمْ مِنَ الأَعْرابِ مُنافِقُونَ وَمِنْ أهْلِ الْمَدینَةِ مَرَدُوا عَلَی النِّفاقِ لاتَعْلَمُهُمْ نَحْنُ نَعْلَمُهُمْ سَنُعَذِّبُهُمْ مَرَّتَیْنِ ثُمَّ یُرَدُّونَ إِلی عَذابٍ عَظیم}.((2))
گروهی از عربهای بادیهنشین که گرد شما را گرفتهاند منافقند و گروهی از مردم مدینه نیز در نفاق اصرار میورزند. تو آنها را نمیشناسی، ما میشناسیمشان و دو بار عذابشان خواهیم کرد سپس به عذاب بزرگ گرفتار میشوند.
در این آیه آمده است که منافقان با دو عذاب مجازات میشوند. در اینکه منظور از دو عذاب چیست، مفسّران با اختلاف سخن گفتهاند.
برخی معتقدند: عذاب اوّل، گرفتاریها، مصیبتها، برملاشدن نفاقها و کنار رفتن پردهها در دنیا است و عذاب دوّم هنگام مرگ است که مأموران الاهی، با زدن بر پشت و صورتهایشان از آنان استقبال میکنند.((1))
بعضی گفتهاند: عذاب اوّل، هر نوع گرفتاری
در دنیاست. همانند مصیبت، کشته و مجروح شدن، رسوایی و حتّی سختیهای مرگ را هم شامل میشود. عذاب دوّم، همان عذابهای برزخی است. بدیهی است چنین عذابهایی قبل از عذاب بزرگ قیامت میباشد.
مرحوم علامه طباطبایی این احتمال را تقویت میکند((2)).
{وَقَالُواْ: یَا صَالِحُ ائْتِنَا بِمَا تَعِدُنَا إِن کُنتَ مِنَ الْمُرْسَلِینَ فَأَخَذَتْهُمُ الرَّجْفَةُ فَأَصْبَحُواْ فیِ دَارِهِمْ جَاثِمِینَ فَتَوَلیَ عَنْهُمْ وَقَالَ: یَا قَوْمِ لَقَدْ أَبْلَغْتُکُمْ رِسَالَةَ رَبیِّ وَنَصَحْتُ لَکُمْ وَلَکِن لَّا تُحِبُّونَ النَّاصِحِین}.((3))
هنگامی که قوم صالح، ناقه (معجزه بزرگ الاهی) را پی کردند به آن حضرت گفتند: ای صالح اگر تو پیغمبر
خدایی عذابی را که به ما وعده میدهی بیاور. پس دچار زلزله شده و در خانههای خویش بیجان شدند. آن گاه صالح از آنان دور شد و گفت: ای قوم من! پیغام پروردگار خویش را رسانیدم و به شما خیرخواهی کردم، ولی شما خیرخواهان را دوست نمیدارید.
حضرت صالح پیامبر پس از نابودی قومش با آنان صحبت کرده و گفت: حتّی اکنون که بوسیله زلزله هلاک شدهاید، باز هم نصیحت کنندگان را دوست ندارید؟! اگر ارواح آنان زنده و شنوا نباشند، خطاب با مردگان لغو خواهد بود.
پس زلزلهای سخت آنان را فرو گرفت و در خانههای خود بر جای مُردند. آنان که شعیب را به دروغگویی نسبت دادند، گویی که هرگز در آن دیار نبودهاند. آنان که شعیب را به دروغگویی نسبت دادند خود زیان کردند. پس، از آنها رویگردان شد و گفت: ای قوم من، هرآینه پیامهای پروردگارم را به شما رسانیدم و اندرزتان دادم. چگونه بر مردمی کافر اندوهگین شوم؟
شعیب که پیامبر الاهی است نیز امّت هلاک شده خود را مخاطب قرار داده و با آنان صحبت میکند. مسلّماً ارواح آنها شنوا بودهاند.
غیر از آیات مذکور که چگونگی دلالت آنها را بر «حیات برزخی» شرح و توضیح دادیم؛ آیات زیاد دیگری نیز بر بهشت و جهنّم برزخی دلالت دارند که به سبب رعایت اختصار، به آدرس آنها بسنده کرده و خوانندگان محترم را به کتابهای تفسیری ارجاع میدهم.
سوره بقره: آیات 28و154؛ سوره نوح، آیه 25؛ سوره نساء: آیات 98و99؛ سوره مؤمن، آیات 11و46و71-72؛ سوره مریم: آیه 63؛ سوره طور: آیه 47؛ سوره طه:
آیه 124؛ سوره فجر: آیات 27-29؛ سوره توبه: آیه 49؛ سوره فرقان: آیات 21-24؛ سوره واقعه: آیات 88-94؛ سوره ابراهیم: آیه 28.
خلاصه، از آیات و روایات گذشته دانسته شد که برای انسان پس از مرگ، بهشت و جهنّم برزخی موجود است که غیر از بهشت و جهنّم قیامتی است و پس از آنکه برزخ سپری گردید و در صور دمیده شد، قیامت کبری برپا میشود و با حسابرسی هرکس به سزای عمل خود برسد، آن وقت انسان به بهشت و یا جهنّم قیامتی وارد میشود و برای همیشه آنجا میماند.
از مباحث گذشته دانسته شد که با سپری شدن عمر و فرا رسیدن مرگ، رزق و روزی دنیوی آدمی قطع میشود و بدون فاصله وارد عالمی - که مانند عالم دنیا پایان میپذیرد، - میشود که آن را «عالم برزخ یا عالم ارواح و قبر» مینامند. و انسان مرحله دیگری از حیات خود را آغاز میکند. کوتاه سخن اینکه برزخ، قیام و زندگی جدید و جهان نو است که در آن حقایق جهان هستی تا حدّی بر او روشن و از خواب چندین ساله بیدار میشود و نتیجه کردارش را با شگفتی تمام مینگرد که همه چیز را حس میکند، میگوید و میشنود. از چیزهایی لذّت و از چیزهایی رنج میبرد. البتّه لذّت و رنجش بستگی به افکار، اخلاق و اعمال او در دنیا دارد.
در این جا یک سؤال مهم پیش میآید که آیا برای روح انسان پس از مرگ و ورود در عالم برزخ، تکامل و ترقّی و یا تنزّل و انحطاط ممکن است؟ یا اینکه تکامل و تنزّل در آنجا وجود ندارد؟ قبل از جواب این سؤال، بهتر است به این
مطلب توجه داشته باشیم که اگرمعنای تکامل و تنزّل، طرح و بررسی شود، جواب کاملاً روشن خواهد شد. توضیح اینکه:
اگر گفته شود مراد از تکامل، تحصیل ثواب و مزد جدید به سبب انجام طاعات و عبادات در عالم قبر و برزخ است؛ و مراد از تنزّل، نافرمانی و معصیت احکام جدید، در این صورت جواب قطعاً منفی خواهد بود. یعنی ارواح در عالم برزخ تکامل و تنزّل نخواهند داشت، زیرا دلیلی بر اصل تکلیف ارواح در عالم برزخ وجود ندارد تا امتثال و عصیان تحقق یابد. به اصطلاح اهل منطق، «سالبه به انتفاء موضوع» است. یعنی: اصلاً در برزخ تکلیفی نیست تا تکامل و تنزل وجود داشته باشد. چون طبق آیات و روایات ائمّه هدی علیهم السلام دنیا دار تکلیف و عمل است. عالم برزخ و قیامت دار حساب و جزا. و مرگ، حدّ فاصل بین این دو عالم است. با فرارسیدن مرگ، مرحله عمل و سعی پایان مییابد؛ اراده و تصمیم و تمایلات در آنجا از انسان سلب میگردد. قرآن کریم که نسخة حیات بخش جامعة بشری در دنیا
و آخرت است، میفرماید:
{إِنَّما هذِهِ الْحَیاةُ الدُّنْیا مَتاعٌ وَإِنَّ الآخِرَةَ هی دارُ الْقَرارِ}.((1))
این زندگی دنیا، تنها متاع و کالایی [ناچیز] است، و در حقیقت، آن آخرت است که سرای پایدار است.
در این آیه، تعبیر «متاع» آورده شده است، که منظور، همان اعمال و تکالیف الاهی است.
1) غافر/39.
چنانکه حضرت علی علیه السلام نیز فرمودهاند:
فَإِنَّ الدُّنْیَا لَمْ تُخْلَقْ لَکُمْ دَارَ مُقَامٍ بَلْ خُلِقَتْ لَکُمْ مَجَازاً لِتَزَوَّدُوا مِنْهَا الأَعْمَالَ إِلَی دَارِ الْقَرَارِ.((1))
دنیا برای شما، سرای ثبات و قرار آفریده نشده است؛ بلکه آفریده شده، تا عبورگاه باشد و از آن، زاد و توشه و اعمال صالح برای سرای قرار و ثبات فراهم کنید.
در برزخ، آدمی از کار و کوشش باز میماند و قدرت فعالیتهای خوب و بد از وی سلب میشود. از این رو پس از مرگ، هیچکس قادر نیست عملاً وضع موجود خویش را دگرگون سازد و در پرونده اعمال خود تغییر و تحوّلی به وجود آورد.
علی علیه السلام در جای دیگر میفرماید:
وَاُوصِیکُمْ بِذِکْرِ الْمَوْتِ وَإِقْلالِ الْغَفْلَةِ عَنْهُ وَکَیْفَ غَفْلَتُکُمْ عَمَّا لَیْسَ یُغْفِلُکُمْ...لا عَنْ قَبِیحٍ یَسْتَطِیعُونَ انْتِقَالاً وَلافی حَسَنٍ یَسْتَطِیعُونَ ازْدِیَادا.((2))
مردم شما را به یاد آوری مرگ، سفارش میکنم. از مرگ کمتر غفلت کنید، چگونه مرگ را فراموش میکنید در حالی که او شما را فراموش نمیکند... اکنون کسانی که از دنیا رفتهاند نه قدرت دارند از اعمال زشت خود دوری کنند، و نه میتوانند عمل نیکی بر نیکیهای خود فزونی بخشند.
و نیز آن حضرت علیه السلام فرمود:
إِنَّ الْیَوْمَ عَمَلٌ وَلا حِسَابَ وَغَداً حِسَابٌ وَلا عَمَل.((1))
امروز، هنگام عمل است نه حسابرسی و فردا روز حسابرسی است، نه عمل.
بنابراین، دنیا مرحله قوه و حرکت تکاملی برای برزخ و قیامت است. برزخ و قیامت مرحله رسیدن به ثمرات اعمال است و مادامی که در مرحله قوّه است، همانند کشتی حرکت دارد و وقتی که به مرحله فعلیّت رسید آرام میشود و از حرکت باز میماند. به عبارت دیگر، دنیا عالم طبع و ماده است و برزخ عالم مجرد و غیر مادی؛ یعنی دنیا عالم ملک است و برزخ عالم ملکوت. این عالم با آن عالم از نظر موضوع و حکم تفاوت دارد پس میتوان گفت، حرکت تکاملی در آنجا وجود ندارد.
امّا اگر مراد از تکامل و تنزّل، این باشد که ممکن است در عالم برزخ، در اثر برخی از عوامل و شرایط، نعمتِ بعضی از افرادِ متنعّم افزایش یابد یا از بین برود، و یا برعکس کیفرشان شدیدتر و بر عذابشان افزوده شود، این تغییر یافتن اوضاع و احوال بعضی از افراد متنعّم یا معذّب در عالم برزخ، مطلبی است که در روایات بسیاری وارد گردیده ولی باید دید که این تغییرات بر اثر چه عاملی صورت گرفته است.
به عبارت روشن، انسان پس از مرگ نیز ممکن است از نتیجه اعمال دنیوی
1) همان، خطبه 42.
در عالم برزخ برخوردار شود، به این معنا که آثار اعمالی که قبلاً در دنیا انجام داده، هنوز وجود داشته باشد و همین آثار، موجب افزایش نعمتهای برزخی یا عذابهای برزخی او شود. قرآن کریم میفرماید:
{إِنَّا نَحْنُ نُحْیِ الْمَوْتیَ وَنَکْتُبُ مَا قَدَّمُواْ وَءَاثَارَهُمْ وَکُلَ شَیْءٍ أَحْصَیْنَاهُ فیِ إِمَامٍ مُّبِین}.((1))
ماییم که مردگان را زنده میکنیم و آنچه کردهاند و آنچه از آثارشان بعد از مردن بروز میکند، همه را مینویسیم و همه چیز را در کتاب آشکار کنندهای برشمردهایم!
بدون شک، منظور از «مَا قَدَّمُواْ» اعمال دنیوی انسان است. تعبیر «ءَاثَارَهُمْ» نیز مصادیقی دارد؛ از جمله هدایت شدن افراد توسّط متوفّی، بهرههای معنوی دیگران از آثار علمی میّت، استفاده از بناهای خیریهای که در دنیا ایجاد کرده، همچنین گمراه شدن افراد در اثر کتب ضالّه، به فساد کشیده شدن ایمان و عقاید افراد در اثر مراکز فسادی که متوفّی در دنیا ایجاد کرده، که طبق آیه شریفه چنین آثاری نیز در نامه عمل منظور خواهد شد.
بعضی از روایات با ذکر مواردی از بهرهمند شدن انسان از آثار اعمال خود پس از مرگ، یا از احسانهایی که اقوام و بازماندگانشان درباره آنها انجام میدهند بیان واضحتری دارد؛ و همچنین برخی از روایات با صراحت میگوید: آثار بد و گمراه کننده سبب افزایش عذاب خواهد شد. در این مورد اوّلاً لازم است انسانها در دنیا آثار خیر باقی بگذارند تا بعد از مردن از آنها بهرهمند
1) یس/ 12.
گردند. ثانیاً لازم است ارواح گذشتگان را با احسان و صدقات و اعمال خیر یاد کنیم، چنانکه دین اسلام به هر یک از این دو مورد دعوت و تشویق کرده است.
در اینجا به برخی از آن روایات که در این باره وارد شده است، اشاره میشود:
حضرت امام حسین علیه السلام از نبی اکرم صلی الله علیه و آله وسلم حدیث
کرده که فرموده است: هر کسی سیره و روش خوبی را در جامعه بنیان نهد، اجر آن سیره و اجر کسانیکه تا قیامت به آن سیره عمل میکنند، برای او خواهد بود، بدون آنکه از اجر عاملین به آن، چیزی کاسته شود.
تأسیس سیره بد نیز از جهت کیفری، آثارش ممتد و دامنه دار است.
امام باقر علیه السلام فرمود: هر بندهای از بندگان خدا که سیره و روش هدایت را در جامعه بنیان نهد، برای او ثوابی همانند ثواب عامل آن کار است، بدون اینکه از ثواب عاملین کاسته شود وهر بندهای از
بندگان خدا روش گمراه کنندهای را بین مردم بنیان نهد، برای او گناهی همانند گناه کسانی است که مرتکب آن عمل شدهاند بدون آنکه از گناه عاملین آن کاسته شود.
از این دو روایت استفاده میشود که اثر بنیانگذاری سنّت - چه حسنه باشد و چه ضالّه و گمراه کننده - پایدار است. کسی که سنّت خوبی را در جامعه پایه گذاری کند، سپس دیگری از وی پیروی نماید، هر بار که آن سیره و سنّت خوب، مورد عمل دیگران واقع میشود، مؤسّس و پایه گذار آن سنّت خواه زنده و خواه مرده باشد، در پیشگاه الاهی از پاداش تازهای همانند پاداش عامل آن برخوردار میگردد. کسی که سنّت بدی را در جامعه بنیان نهد، پس دیگران از او پیروی کنند، هر بار که آن سیره و روش بد مورد عمل واقع شود، در پرونده مؤسّس آن - خواه زنده و خواه مرده باشد - گناه تازهای ثبت میشود و مستحقّ کیفر جدید میگردد. بنابراین، هر کس که آثار خیریه او مورد عمل مؤمنین قرار گیرد، به مقدار ثواب عمل کنندگان که گاهی در طول تاریخ به صدها میلیون میرسند به بانی هم مزد میرسد، به راستی مزد جمعی از بندگان خوشبخت الاهی همچون نهر جاری به آنان میرسد.
برای نمونه به یک مثال بسنده میکنیم: شخص خیرخواهی تصمیم میگیرد بیمارستانی برای معالجه بیماران، مجروحان و مصدوّمان بسازد و مقداری از مال خود یا همه آن را در این راه صرف کند، بیماران به آن بیمارستان مراجعه میکنند و معالجه میشوند. ممکن است این عمل دهان به دهان به شهرهای دیگر برسد و افراد خیرخواه دیگری هم، چنین کاری را انجام دهند و در هر شهری بیمارستانی
ساخته شود و صدها و هزاران بیمار در آنها معالجه شوند و از مرگ نجات پیدا کند و صدها سال، آن بیمارستانها برپا باشد.
به موجب روایات هرکس که سنّت خوبی را در جامعه پایه گذاری کند، سپس دیگران از وی پیروی نمایند هر بار که آن سیره و سنّت، مورد عمل پیروان قرار گیرد، مؤسّس و پایهگذار آن، در پیشگاه الاهی از پاداش تازهای برخوردار میگردد و به نعمت جدیدی دست مییابد و ثواب ساختن بیمارستانها و مراجعین به آنها، لحظه به لحظه در نامه اعمال آنها نوشته میشود. بر عکس آنانی که کتابهای گمراه کننده نوشتهاند یا سینماها و مجالس رقص و مراکز فسق و فجور تأسیس نمودهاند و مردم در آنجا سرگرم فسق و معاصی شدند، یا بدتر از آن، به تأسیس احزاب مضل و گمراه کننده خصوصاً مذاهب باطله پرداختهاند که عقاید مردم بیخبر را تباه سازند و از دین حق، آنان را دور نمایند، تمام گناهانی که به عاملین آن تعلّق میگیرد، برای مؤسّسین آنها نیز میرسد.
در این باره روایتی است از امام صادق علیه السلام که آن حضرت فرمود:
لَیْسَ یَتْبَعُ الرَّجُلَ بَعْدَ مَوْتِهِ مِنَ الأَجْرِ إِلَّا ثَلاثُ خِصَالٍ صَدَقَةٌ أجْرَاهَا فی حَیَاتِهِ فَهِیَ تَجْرِی بَعْدَ مَوْتِهِ إِلَی یَوْمِ الْقِیَامَةِ صَدَقَةً مَوْقُوفَةً لا تُورَثُ أَوْ سُنَّةُ هُدًی سَنَّهَا وَکَانَ یَعْمَلُ بِهَا وَعَمِلَ بِهَا مِنْ بَعْدِهِ غَیْرُهُ أَوْ وَلَدٌ صَالِحٌ یَسْتَغْفِرُ لَه.((1))
پس از آنکه آدمی از دنیا میرود، اجری عایدش نمیگردد مگر از سه راه. اوّل صدقهای که آنرا در ایّام حیات خود، به جریان انداخته
1) بحار الانوار، ج 6، ص 293.
و پس از مرگش تا قیامت جریان داشته باشد مانند موقوفاتی که ارث برده نمیشوند. یا سنّت خوبی که پایه گذاری نموده و بعد از او مورد عمل دیگران است. یا فرزند صالحی که وی را به شایستگی تربیت نموده و برای او استغفار مینماید.
صدقه جاریهای که در روایات آمده، معنی وسیعی دارد و موارد بسیاری را شامل است که قسمتی از آنها در دو حدیث پیش رو ذکر شده است:
عَنِ الْهَیْثَمِ عَنْ أبِی کَهْمَشٍ عَنْ أَبِی عَبْدِاللهِ علیه السلام قَالَ: سِتُّ خِصَالٍ یَنْتَفِعُ بِهَا الْمُؤْمِنُ مِنْ بَعْدِ مَوْتِهِ وَلَدٌ صَالِحٌ یَسْتَغْفِرُ لَهُ وَمُصْحَفٌ یُقْرَأُ فِیهِ وَقَلِیبٌ یَحْفِرُهُ وَغَرْسٌ یَغْرِسُهُ وَصَدَقَةُ مَاءٍ یُجْرِیهِ وَسُنَّةٌ حَسَنَةٌ یُؤْخَذُ بِهَا بَعْدَهُ.((1))
هیثم از ابی کهمش نقل میکند که امام صادق علیه السلام فرمود: شش خصلت است که انسان مؤمن پس از مرگ از آنها بهرهمند میشود: فرزند صالحی که برای او دعا کند؛ قرآنی که (از او به جا مانده و) خوانده شود؛ چاه آبی که (برای استفاده دیگران) حفر کند؛ درختی که بنشاند (و دیگران از سایه یا میوه و ... آن استفاده کنند)؛ چشمه آبی که (برای استفاده مردم)جاری نماید و سنّت نیکویی که (از خود بر جا گذاشته) پس از او به آن عمل شود.
مضمون این روایت را ابن عباس از پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله وسلم با کمی اختلاف نقل کرده است:
سَبعَةُ أسبابٍ یُکتَبُ لِلعبدِ ثَوابُها بَعدَ وَفاتِهِ، رَجُلٌ غَرَسَ نَخلاً أو حَفَرَ
1) همان.
بِئراً أو أَجرَی نَهراً أو بَنی مَسجِداً أو کَتَبَ مُصحَفاً أو وَرَّثَ عِلماً أو خَلَّفَ وَلَداً صالِحاً یَستَغفِرُ لَه بَعدَ وَفاتِهِ.((1))
هفت عامل است که اگر شخصی یکی از آنها را به جای گذارده باشد، پس از مرگ، ثوابش در پرونده عمل وی ثبت میگردد. کسی که درخت مثمری غرس نماید، چاهی حفر کند، قناتی را جاری سازد، مسجدی را بنیان نهد، قرآنی بنویسد، علمی از خود به جای بگذارد و فرزند صالحی تربیت کند که برای او استغفار نماید.
فرزند صالح، همانند صدقات جاری برای والدین در عالم برزخ موجب اجر است. گاهی فرزند صالح برای پدر و مادر خویش استغفار میکند و خداوند در برزخ، آنان را مشمول عفو و رحمت خود قرار میدهد و گاهی فرزند بدون آن که در یاد پدر و مادر باشد، عمل نیکی انجام میدهد و چون انجام آن کار خوب، مخصوص تربیت صحیح والدین بوده، خداوند در برزخ، آنان را از عمل خیر فرزندشان برخوردار میسازد و به عذابشان خاتمه میدهد.
عَنِ الصَّادِقِ قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللهِ صلی الله علیه و آله وسلم : مَرَّ عِیسَی ابْنُ مَرْیَمَ علیه السلام بِقَبْرٍ یُعَذَّبُ صَاحِبُهُ ثُمَّ مَرَّ بِهِ مِنْ قَابِلٍ فَإِذَا هُوَ لَیْسَ یُعَذَّبُ فَقَالَ: یَا رَبِّ مَرَرْتُ بِهَذَا الْقَبْرِ عَامَ اوّل فَکَانَ صَاحِبُهُ یُعَذَّبُ ثُمَّ مَرَرْتُ بِهِ الْعَامَ فَإِذَا هُوَ لَیْسَ یُعَذَّبُ فَأَوْحَی اللهُ عَزَّ وَجَلَّ إِلَیْهِ یَا رُوحَ اللهِ إِنَّهُ أَدْرَکَ لَهُ وَلَدٌ صَالِحٌ فَأَصْلَحَ طَرِیقاً وَآوَی یَتِیماً فَغَفَرْتُ لَهُ بِمَا عَمِلَ ابْنُهُ.((2))
امام صادق علیه السلام از پدرانش علیهم السلام و از رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله وسلم نقل
کرده است: حضرت مسیح بر قبری گذر کرد که صاحب آن معذّب بود، سال بعد نیز از کنار همان قبر گذشت و صاحب قبر را معذّب نیافت، از ساحت الاهی علّت آن را جویا شد، خدای تعالی هم به او وحی کرد که : ای روح الله آن شخص دارای فرزند صالحی است که راهی را اصلاح کرده و یتیمی را پناه داده است؛ از این رو او را مورد مغفرت قرار داده و بخشیدم به سبب آنچه که فرزندش انجام داد.
نتیجه اینکه: با جرأت میتوان گفت که افزایش و تکامل و یا انحطاط و تنزّل ارواح در عالم برزخ، نتیجة اعمالی است که در دنیا انجام میگیرد. چه اینکه متوفّی خود سنّت حسنه و صدقه جاریه و یا سنّت بد و گمراه کننده به جای گذارده باشد و یا اینکه به سبب اعمال بستگان و دوستان با وفای او مشمول عفو و رحمت واسعه الاهی قرار گرفته و مستحقّ پاداش جدید میگردد. پس میتوان گفت در این صورت تکامل و تنزّل صادق است.
نکته: بدون هیچ تردیدی، روح پس از جدایی از جسم مادّی و آزاد شدن از قفس تنگ بدن و راه یافتن به عالم ارواح و برزخ، به معلومات و آگاهی جدیدی دسترسی پیدا نموده و درجه اعتقاد و ایمان او به خدا، قیامت، نبوّت و ولایت قویتر میشود. زیرا حجاب و پردهها عقب زده میشود و شعاع درک و دید انسان در عالم برزخ به مراتب بیشتر از دنیا است.
حدّاقل روح در برزخ، همانند یک مسافر تازه سفر کرده وارد به شهر بزرگی است که معلومات جدیدی از آن شهر به دست خواهد آورد.
در اینجا ذکر یک مطلب دیگر را نیز لازم میدانم. ارواحی که هم اکنون در عالم برزخند، از اوضاع و احوال آینده خویش بیخبرند و نمیدانند در روز حشر
چه وضعی خواهند داشت. غیب قیامت برای برزخیان همانند غیب برزخ برای اهل دنیا نسبی است.
همانطور که با پایان یافتن عمر آدمی و فرا رسیدن مرگ، غیب برزخ برای متوفّی مشهود میگردد همچنین با پایان عالم برزخ و قیام قیامت، غیب آخرت برای برزخیان عیان میشود. در آن روز مؤمنین و کفّار به اصالت سخنان پیامبران الاهی وقوف مییابند، به صحّت خبرهای غیبی که از راه وحی به مردم داده بودند پی میبرند. حساب و میزان و بهشت و دوزخ را میبینند و از تمام خصوصیات ثواب و عقاب خداوند آگاه میگردند.
{وَنَادَی أَصحابُ الْجَنَّةِ أصحابَ النَّارِ أن قَدْ وَجَدْنَا مَا وَعَدَنَا رَبُّنَا حَقًّا فَهَلْ وَجَدتُّم مَّا وَعَدَ رَبُّکُمْ حَقًّا قَالُواْ نَعَمْ فَأَذَّنَ مُؤَذِّنُ بَیْنَهُمْ أن لَّعْنَةُ اللهِ عَلیَ الظَّالِمِین}.((1))
و بهشتیان، دوزخیان را آواز میدهند که: ما آنچه را که پروردگارمان به ما وعده داده بود، حق یافتیم، آیا
شما هم آنچه را که پروردگارتان وعده داده بود، حق یافتید؟ گویند: آری. پس آواز دهندهای در میان آنان آواز دهد که: لعنت خدا بر ستمکاران باد.
حال، آیا میشود این معلومات را که بعد از مرگ به دست آورده، از مصادیق تکامل دانست؟ یا بگوییم اصلاً طبیعت عالم برزخ همین است؟ فرق نشئة دنیا و نشئة برزخ هم در همین بوده و این معلومات را نمیتوان از مصادیق تکامل دانست.
ارواح اطفال در برزخ تکامل دارند؟
1) اعراف/ 44.
در بحث قبل، روایاتی را که دلالت بر تکامل و تنزّل ارواح در عالم برزخ میکرد، مورد بررسی قرار داده و گفتیم که این تکامل و تنزّل نتیجه و اثر عملهایی است که متوفّی در زمان حیات خود در عالم دنیا انجام داده است.
امّا نکتهای ناگفته باقی میماند و آن اینکه: ارواح افراد معیوب و ناقص و اوّلاد مؤمنان که در سنّ کودکی از دنیا رفتهاند، حتّی بچّههای سقط شده، در برزخ تکامل دارند یا خیر؟
با استناد به مضمون دو حدیث، جواب مثبت است یعنی تکامل وجود دارد.
الف) ابْنُ سَعِیدٍ الْهَاشِمِیُّ عَنْ فُرَاتٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ عَلِیٍّ الْهَمْدَانِیِّ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِیٍّ الشَّامِیِّ عَنْ أَبِیهِ عَنْ أَبِی جَرِیرٍ عَنْ عَطَاءٍ الْخُرَاسَانِیِّ رَفَعَهُ عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ غَنْمٍ قَالَ: لَمَّا أُسْرِیَ بِالنَّبِیِّ صلی الله علیه و آله وسلم مَرَّ عَلَی شَیْخٍ قَاعِدٍ تَحْتَ شَجَرَةٍ وَ حَوْلَهُ أَطْفَالٌ. فَقَالَ رَسُولُ اللهِ صلی الله علیه و آله وسلم : مَنْ هَذَا الشَّیْخُ؟ یَا جَبْرَئِیلُ! قَالَ: هَذَا أَبُوکَ إِبْرَاهِیمُ علیه السلام ! قَالَ: فَمَا هَؤُلَاءِ الْأَطْفَالُ حَوْلَهُ قَالَ هَؤُلَاءِ أَطْفَالُ الْمُؤْمِنِینَ حَوْلَهُ یَغْذُوهُمْ.((1))
پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله وسلم فرمود: در شب معراج نظرم به پیرمردی افتاد که در زیر درختی نشسته است و در اطراف اوکودکانی گرد آمده بودند، از جبرئیل سؤال کردم: این پیرمرد کیست؟ گفت: پدرت حضرت ابراهیم خلیل است. پرسیدم: این اطفال که در اطراف او هستند، چه کسانی میباشند؟ جبرئیل گفت: اینها اطفال مؤمنانی هستند که حضرت ابراهیم به آنان غذا میدهد.
1) بحار الانوار، ج6، ص 229.
ب) از امام صادق علیه السلام نقل شده است که فرمود:
عَنْ سُلَیْمَانَ الدَّیْلَمِیِّ عَنْ أَبِیبَصِیرٍ عَنْ أَبِی عَبْدِاللهِ علیه السلام قَالَ: إِنَّ أَطْفَالَ شِیعَتِنَا مِنَ الْمُؤْمِنِینَ تُرَبِّیهِمْ فَاطِمَةُ علیه السلام .((1))
اوّلاد شیعیان ما را که به سنّ کودکی از دنیا رفته و به حدّ کمال نرسیدهاند، حضرت «فاطمه»÷ تربیت میکند.
این دو روایت از لحاظ سند ضعیف هستند و قابل اعتماد نمیباشند.
قطع نظر از ضعف سند، این دو روایت قابل مقایسه با روایات زیاد دیگری که هر گونه عمل را نفی میکند، نیست. در آن روایات گفته شده که در عالم برزخ و قیامت سعی و عمل انسان پایان مییابد و قدرت فعالیتهای خوب و بد از او سلب میشود. به عبارت روشنتر، دنیا دار تکلیف و عمل است و برزخ عالم پاداش و کیفر که قبلاً مفصّلاً بیان گردید، گذشته از همه، اطفال نه در دنیا مکلّف هستند و نه در عالم برزخ. پس تربیت برای چه عالمی صورت میگیرد؟
به هر حال یک مطلب مهمّ دیگری که وجود دارد این است که آیا اطفال در برزخ رشد دارند؟ یعنی گذشت زمان طولانی بر اجسام مثالی و برزخی چه تأثیری میگذارد؟ در این مورد باید به ضعف خود اعتراف نموده و بگوییم: (لا أدری، نصف العلم)
مولوی در این باره چه زیبا سروده است:
نکتهها چون تیغ پولاد است و تیز
نزد این الماس، بی اسپر میا
زین سبب من تیغ کردم در غلاف
گر نداری تو سپر، واپس گریز
کز بریدن تیغ را نبود حیا
تا که کژخوانی نخواند بر خلاف
1) همان.
در عین حال بعید به نظر میرسد که در
عالم برزخ رشد سنّی در اطفال تحقق یابد.
تا اینجا آیاتی را آوردیم که دلالت میکردند بر اینکه انسان بعد از مردن و قبل از رستاخیز در عالم برزخ حیات دارد، و برخی متنعم و برخی معذّب اند؛ همچنین تکامل یا تنزّل ارواح را در عالم برزخ مورد بررسی قرار دادیم. اینک روایاتی را میآوریم که شاهد حیات برزخی انسان و امکان ارتباط با ارواح آنان پس از مرگ و قبل از قیامت میباشند.
از جمله مواردی که در بحث حیات برزخی مورد اتّفاق تمام فرق اسلامی است، گفت و گو و ارتباط با ارواح میباشد. در این باره روایات زیادی وارد شده است که چندتای آن را یاد آور میشویم:
در جنگ بدر - نخستین نبرد مسلمانان با مشرکان - که موجب پیروزی و سرافرازی سپاه اسلام گردید، هفتاد نفر از کفّار مکّه در معرکه بدر به قتل رسیدند. قرآن مجید که محکمترین سند و بهترین راه هدایت بشر است، در این باره میفرماید:
{وَلَقَدْ نَصَرَکُمُ اللهُ بِبَدْرٍ}.((1))
هر آینه خدا شما را در بدر یاری کرد.
1) آل عمران/ 123.
انس بن مالک گوید: رسول بزرگوار اسلام صلی الله علیه و آله وسلم تا سه روز کشتههای بدر را رها کردند؛ پس از تمام شدن سه روز، به دستور آن حضرت، کشتگان قریش را در چاهی انداختند. پیامبر بر سر آن چاه آمد و خطاب به آن کشتهها فرمود: ای ابا جهل بن هشام! ای امیهْ بن خلف! ای عتبهْ بن ربیعه! ای شیبهْ و... شما برای رسول خدا همسایگان بدی بودید. او را از خانه و دیارش بیرون راندید. آنگاه
جمع شده با او به جنگ و ستیز برخاستید.((1))
سپس فرمود:
یا أَهلَ القَلیب! فَقَدْ وَجَدْتُ مَا وَعَدَنِی رَبِّی حَقّاً فَهَلْ وَجَدْتُمْ مَا وَعَدَ رَبُّکُم حَقّاً.
همانا من وعده ی پروردگارم را حق یافتم. آیا آنچه را که پروردگارتان به شما وعده داده بود، حق یافتید؟
فَقَالَ لَهُ عُمَرُ: یَا رَسُولَ اللهِ مَا خِطَابُکَ لِهَامٍ قَدْ صَدِیَتْ فَقَالَ لَهُ: مَهْ یَا ابْنَ الْخَطَّابِ فَوَ اللهِ مَا أَنْتَ بِأَسْمَعَ مِنْهُمْ وَمَا بَیْنَهُمْ وَبَیْنَ أَنْ تَأْخُذَهُمُ الْمَلَائِکَةُ بِمَقَامِعِ الْحَدِیدِ إِلَّا أَنْ أُعْرِضَ بِوَجْهِی هَکَذَا عَنْهُمْ.((2))
عمر گفت: یا رسول الله، با انسانهای مرده چه سخن میگویی؟ آنها که چیزی نمیشنوند. فرمود: ساکت باش پسر خطّاب به خدا
قسم تو از آنها شنواتر نیستی. فاصله آنها با عذاب ملائکه که با گرزهای آهن آنها را بزنند فقط آن است که من صورتم را از آنها برگردانم.
جنگ جمل نخستین جنگ داخلی جهان اسلام بود که بعد از خلافت امیر المؤمنین علیبن ابیطالب علیه السلام به وقوع پیوست. این جنگ برای اثبات حق و باطل صورت گرفت. در یک طرف امیر المؤمنین علیه السلام و 3 فرزندش امام حسن و امام حسین علیهم السلام و محمّد حنفیه، عبدالله بن عباس، عمّار یاسر و برادر عایشه محمّد بن ابی بکر با بیست هزار نفر دیگر بود و طرف دیگر عایشه، طلحه، زبیر و کعب بن سوره که در آخر زبیر معرکه جنگ را ترک نمود.
در این جنگ 9 هزار نفر از لشکر عایشه و1700 نفر از لشکر علی علیه السلام کشته شدند.((1)) پس از پایان جنگ، امیرمؤمنان علیه السلام به همراه عمّار یاسر و عدّهای از اصحابش میان کشتگان راه میرفت. به جنازه کعب بن سوره قاضی بصره رسیدند در حالی که او به زمین افتاده و قرآن بر گردنش آویزان بود. آن حضرت امر فرمودند تا قرآن را از گردنش جدا نموده و در جای پاک قرار دهند. سپس او را نشاندند. آنگاه امام به کعب فرمود:
یَا کَعْبَ بْنَ سُورَةَ قَدْ وَجَدْتُ مَا وَعَدَنِی رَبِّی حَقّاً فَهَلْ وَجَدْتَ مَا وَعَدَکَ
1) برای کسب اطلاعات بیشتر رجوع کنید به تاریخ مفصّل اسلام از طلوع اسلام تا عصر حاضر، ج1 و کتب تاریخی دیگر.
رَبُّکَ حَقّا ثُمَّ قَالَ أَضْجِعُوا کَعْباً وَسَارَ قَلِیلاً.((1))
ای کعب بن سوره! آنچه را که خدا به من وعده داد بود حق یافتم، آیا تو هم آنچه را که خدا وعده داده بود حق یافتی؟ سپس فرمود تا او را به پهلو بخوابانند و از جنازه او گذشت.
اندکی بعد به جنازه طلحه رسید که روی زمین افتاده بود دستور داد تا او را نیز بنشانند. سپس خطاب به او همان مطالبی را تکرار کرد که قبلاً خطاب به کعب بن سوره فرموده بودند. آنگاه مردی از یارانش در مقابل آن حضرت ایستاده و عرض کرد:
یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ مَا کَلَامُکَ هذِهِ الهَام قَد صُدِیَت لاتَسمَعُ لَکَ کَلَاماً وَلا تُرَدُّ جَواباً.
ای امیر المؤمنین، این چه کلامی است؟ این کشتهها شایستگی آن را ندارند که مورد خطاب قرار گیرند. اینان مردهاند و کلام شما را نشنیده و جواب شما را هم نمیدهند.
فَقالَ علیه السلام : وَالله إِنَّهُما لَیَسمَعانَ کَلامِی کَما تَسمَعَ أَصحابَ القَلیبِ کَلامَ رَسُولَ الله صلی الله علیه و آله وسلم وَلَو أَذِنَ لَهُما فی الجَوابِ لَرَأَیتَ عَجَباً.
حضرت فرمودند: همانا آنان کلام مرا میشنوند. همانطور که اصحاب قلیب (در بدر که در روایت قبل به آن اشاره شد) کلام رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم را شنیدند و اگر اجازه داشتند که جواب بدهند، شگفتزده میشدی.
1) الجمل و النصره فی حرب البصرهْ، ص 391.
قبرستان پشت دروازه کوفه بعد از مراجعت از جنگ صفّین؛ که اهل قبور را مخاطب قرار داده به اصحاب خود فرمودند: «اگر آنها اجازة سخن گفتن میداشتند، به شما میگفتند بهترین توشه تقوای الهی است».((1))
از این کلام امیر مؤمنان، دانسته میشود که مردگان، در عالم برزخ آگاه به سخن و حال زندگان میباشند.
همه میدانند یکی از معجزات بزرگ حضرت عیسی علیه السلام زنده کردن مردگان بود. خداوند در قرآن کریم درباره زنده شدن مردگان به دست حضرت عیسی علیه السلام میفرماید:
{وَ إِذْ تُخْرِجُ الْمَوْتیَ بِإِذْنی}.((2))
به اذن و فرمان من مردگان را از گورها خارج میکنی.
و اخراج مردهها همان احیای آنان است چنانکه در آیات دیگر از همین وصف به احیای موتی تعبیر شده است.
{وَ أُحْیِ الْمَوْتیَ بِإِذْنِ الله}.((3))
و به فرمان خدا مرده را زنده میکنم.
اینک به یکی از مواردی که آن حضرت مرده را زنده نمودند و از احوال او سؤال کردند و او جواب داد، اشاره میکنیم.
روزی جماعتی خدمت حضرت عیسی علیه السلام رسیدند و عرض کردند: یا روح الله! کسی را برای ما زنده کن که از مرگ و قیامت سخن بگوید. آن حضرت فرمودند: هرکس را که میخواهید زنده کنم، اختیار کنید. آن جماعت سام بن نوح را انتخاب کردند. حضرت عیسی علیه السلام اوّل دو رکعت نماز خواند. سپس دست به دعا بلند کرد و از خداوند خواست که «سام بن نوح» را زنده کند. خداوند دعای او را به اجابت رسانید. سام را زنده کرد. حضرت عیسی علیه السلام دید که موهای سر و محاسن او سفید شده است.
فرمود: ای سام! این سفیدی که در سر و صورت تو پیدا شده است، از چه جهت است؟ در حالی که سفید شدن مو در زمان تو نبوده. «سام» عرض کرد: یا روح الله! وقتی شنیدم مرا صدا میزنی گمان کردم قیامت برپا شده است. از ترس آن روز، موهای سر و صورتم سفید شد. حضرت عیسی علیه السلام فرمود: چند سال است از دنیا رفتهای؟ عرض کرد: یا روح الله چهار هزار سال پیش از دنیا رفتهام و در طول این مدت هنوز سکرات موت و سختیهای مرگ از من برطرف نشده است.((1))
ه-) ناگفته نماند بعضی از اوّلیا ومقرّبان خدا، حالت و صورت برزخیان را مشاهده نمودهاند. چنانکه در روایتی سماعه - که یکی از اصحاب امام موسی بن جعفر علیه السلام است - میگوید:
عَنْ سَمَاعَةَ قَالَ کُنْتُ عِنْدَ أَبِی الْحَسَنِ علیه السلام فَأَطَلْتُ الْجُلُوسَ عِنْدَهُ فَقَالَ أَتُحِبُّ أَنْ تَرَی أبَا عَبْدِاللهِ علیه السلام فَقُلْتُ وَدِدْتُ وَاللهِ فَقَالَ قُمْ وَادْخُلْ ذَلِکَ
1) لئالی الأخبار، ج5، ص 163؛ تفسیر قرطبی، ج4، ص 95 با کمی اختلاف در عبارات.
الْبَیْتَ فَدَخَلْتُ الْبَیْتَ فَإِذَا أَبُو عَبْدِ اللهِ علیه السلام قَاعِد.((1))
در محضر امام کاظم علیه السلام بودم، نشستی که با آن حضرت داشتم طولانی شد. آن بزرگوار فرمود: آیا دوست داری ابا عبدالله (امام صادق علیه السلام ) را ببینی؟ عرض کردم: به خدا دوست دارم. فرمود: برخیز و داخل این اتاق شو. داخل اتاق شدم. دیدم که امام صادق علیه السلام نشسته است.
در منابع اسلامی دلیل بر امکان ارتباط باارواح بسیار است. اگر بخواهیم از نظر دلیل نقلی بر بقای روح و ارتباط زندگان با ارواح مردگان توجّهی داشته باشیم، خواهیم دید که از دورانهای بسیار قدیم، جمیع ملل دنیا از رومیها، هندیها، چینیها، غربیها، شرقیها و... صاحبان عقاید متفرّقه همه بر این عقیده بودهاند و برای مردگان خود یک حیات مخصوص قائل بوده و برای آنها خیرات و صدقات میفرستادند و آمرزش گناهان آنها را از خدای متعال طلب مینمودند و شادی ارواح آنان را مسئلت میداشتند. البتّه در مسئله ارتباط با ارواح دو گروه مخالف هم داریم.
اوّل مادّیون و طبیعیون هستند که اصلاً منکر وجود روح میباشند. تنها به تشریح و توصیف مادّه اکتفا کرده و میگویند: مادّه چیزی است که قابل لمس و رؤیت به طور مستقیم یا غیر مستقیم توسّط میکروسکوپ باشد، اگرچه بینهایت کوچک باشد، همانند میکروب، ویروس، اتم و مولکول اجسام مادّی. خلاصه و
1) بحار الانوار، ج6، ص 248، به نقل از بصائر الدرجات.
نتیجه گفتار مادّیها این است که آنچه با چشم ظاهر دیده نمیشود و قابل درک و لمس نیست، وجود آن را نمیتوان قبول کرد. دوام و بقای هر چیزی قائم به وجود مادّه است. مادّیها میگویند: روحی در کار نیست و این قدرتی که نیرو بخش در حیات آدمی است، همان سلسله اعصاب است که ادراکات را به هسته مرکزی مغز رسانیده و آگاهی به وجود میآورند. فکر و اندیشه از سلّولهای مغز ترشّح پیدا میکند. پس حقیقت انسان همین بدن عنصری اوست، آن را هم از نقطه نظر مدارک حسّی، میبینیم که میمیرد و بدنش زیر زمین پوسیده و متلاشی گردیده و از بین میرود و از روح خبری نیست. چون قابل دیدن نیست. پس معادی وجود ندارد.
{إِنْ هی إِلَّا حَیَاتُنَا الدُّنْیَا نَمُوتُ وَنَحْیَا وَمَا نَحْنُ بِمَبْعُوثِین}.((1))
مسلّماً غیر از این زندگی دنیای ما، چیزی در کار نیست پیوسته گروهی ازما میمیریم، و نسل دیگری جای ما را میگیرد و ما هرگز برانگیخته نخواهیم شد.
منطق دهرییّن و مادیّون همین بود که میگفتند: هیهات، هیهات، هیچ خبری نیست؛ معادی نیست.
این محصّل کلام ماتریالیستهایی است که در انکار معاد بر علیه الهیّون بیان کردهاند.
در پاسخ باید گفت که شما غیر از استبعاد و ترتیب مقدّمات مغالطهای چیزی
1) مؤمنون/37.
بیان نکردهاید. این نظریه در یک دورهای از زمان رنگ و صورتی داشت امّا حالا پیشرفت علم و تحقیقات دانشپژوهان درباره علم روحی این نظریه را از اعتبار ساقط نموده است. در عین حال مناسب است به مادّیون گفته شود آن قوه نامرئی که تمام تشکیلات جسمانی بدن آدمی را اداره میکند و نظام و هماهنگی مخصوص در تمام اعضای ظاهری انسان به وجود میآورد، این نیرو چیست؟!
آیا مادّه به خودی خود میتواند این نیرو را به وجود آورد؟ اگر جواب منفی است، بگویید این همان نیروی روحی است که از طرف خداوند برای ادامه حیات و معرفت به پارهای از اسرار هر آدمی افاضه شده. این همان نیرویی است که آدمی بدون وسائل ظاهر و چشم و گوش میتواند از فرسنگها دورتر، هم ببیند و هم بشنود. معتقدین بقای روح همین را میگویند که اراده و عزم، تفکّر و تعقّل و نیروی حافظه، همه از تحوّلات مراتب روحی و از شئون آن است و روح یک قدرت و نیروی عظیمی است که هر چیز را در جهان به اندازه استعداد خود و تا حدّ محدود فراگرفته و از مراتب آن بهرهمند میشود.
امّا اینکه مادّیون میگویند: آنچه دیده نمیشود نمیتوان وجود آن را قبول کرد، به نظرم جواب بسیار روشن است. چگونه میتوان این معنا را از آنها پذیرفت؟ بسیاری از حقایق وجود دارد که با قوای حسی ادراک و احساس نمیشود. همانند نیروی جاذبه و نیروی برق و بسیاری از قوای فیزیکی، بدون آنکه در ظاهر امر، حقیقت آن قوا معلوم باشد. علاوه بر این، نیروهایی در باطن امر در وجود آدمی است که خود مادّیون عقیده به آنها دارند. همانند نیروی عقلی و تفکّر، احساسات باطنی، غضب، عشق و محبّت، درد و رنج و ... .
آیا میشود آنها را انکار کنیم چون نمیبینیم؟ حتّی این موارد با میکروسکوپ هم قابل رؤیت نیست. بنابراین اگر حواسّ انسان از درک بعضی از عوالم نامرئی عاجز باشد، دلیل بر عدم وجود آن عوالم نیست و نمیتوان حقایق چیزهایی که با قوای ظاهری ادراک نگردد و قابل لمس نباشد، انکار نمود. البتّه در مسائل علمی هم چنین است که اگر کسی موضوعی را نفهمید و درک ننمود، حق ندارد منکر اصل موضوع شود. مگر اینکه با دلایل قوی بطلان آن را ثابت نماید.
دوّم؛ گروه دیگری که منکر ارتباط باارواح میباشند، همان طایفه وهّابی از فرق اسلامی هستند که اکنون زمام حکومت حجاز به دست آنان است و میگویند مردگان هیچگاه چیزی نمیشنوند و چیزی نمیفهمند که به طور خلاصه قبلاً اشاره شد و در آنجا گفتیم که از نظر قرآن و روایات امکان ارتباط با ارواح وجود دارد که هیچ، بلکه در بسیاری موارد اتّفاق افتاده است.
البتّه ناگفته نماند بعضی از علمای محقق وهابی، قائل به جواز ارتباط با ارواح میباشند. از جمله: ابو عبد الله الشمس الدین بن قیم که اهل حجاز از او به احترام یاد میکنند و او را استاد مذهب خود میدانند. او کتابی دارد به نام (الرّوح) که در آن کتاب با استناد به آیات و روایات و قصص و حکایات، بر ارتباط با ارواح استدلال کرده است. این محقق و محدّث، قلم بطلانی بر بسیاری از اندیشههای وهابی گری کشیده به خصوص در همین معنا، ما جهت اختصار به فهرستی از فصول کتاب (الرّوح) نوشته آن
عالم، اکتفا میکنیم؛ چون خود آن فهرست نمایانگر حقایق در این مورد میباشد. فهرست آن کتاب به شرح زیر است:
موتی از احیاء سؤال میکنند و سخنان و کارهای آنان را درک میکنند. 4. میّت تلقین را میفهمد. 5. ارواح با یکدیگر ملاقات و مذاکره میکنند. 6. ارواح احیاء و ارواح موتی با هم تلاقی دارند. 7. بدن میمیرد، و روح نمیمیرد. 8. روح در موقع سؤال به بدن باز میگردد. 9. پیامبر در شب معراج با ارواح پیامبران سخن گفت. 10. کیفیت عذاب قبر.
به هر حال احضار ارواح، دلیل تجربی خوبی بر زندگی برزخی انسانها است. در عصری که بشر در این فن ترقّی نکرده بود، بسیاری از حقایق بعد از مرگ برای خیلی از افراد، در زاویه ابهام باقی مانده بود. ولی در قرن ما که تسخیر ارواح، به نحو اعجاب انگیزی پیشرفت نمود، منطق وحی از نظر تجربه نیز تأیید شد و پایههای فلسفه منکران عالم پس از مرگ سست شده و فرو ریخت.
بنابرگفته دانشمندان علم روحی، مسأله ارتباط بین انسان و ارواح در نتیجه یک سلسله آزمونهای نوین به ثبوت رسیده است و کاملاً واضح شد که انسان پس از مرگ، در پرتو جسم سیّالی که کاملتر از این کالبد جسمانی است زندگی میکند. این شکل که از زمان مرگ باقی میماند، جاودان و فناناپذیر و همیشه با ارواح همراه بوده است و دائماً شاهد و ناظر مجاهدات و رنج و نعمتهای روح میباشد.
در این زمینه، کتابهای زیادی از طرف علمای روحی نوشته شده است که این مختصر گنجایش آنها را ندارد. از آنجا که موضوع این کتاب بحث درباره اثبات عالم برزخ و معاد و چگونگی آن است و مسأله برزخ و معاد ارتباط مستقیم با مسائل ارواح دارد، به همین دلیل این مطالب را خلاصهوار بیان نمودیم خوانندگان محترم برای اطّلاعات بیشترمیتوانند به کتابهای مربوطه مراجعه کنند.
در بحث قبل گفته شد انسانها قبل از مرگ میتوانند با ارواح مردگان در عالم خواب یا بیداری ارتباط برقرار کنند و با آنها سخن بگویند. چنانچه ذکر شد در موارد زیادی وقوع و تحقّق آن در منابع اسلامی آمده است. البتّه گاهی که مصلحتی یا پند و عبرتی برای اهل دنیا در کار باشد، چهره برزخیان آشکار میگردد و با اهل دنیا سخن میگویند. در اینجا برای استشهاد به چند مورد اشاره میشود.
إِنَّ عَلِیّاً أمِیرَالْمُؤْمِنِینَ علیه السلام کَانَ قَرِیباً مِنَ الْجَبَلِ بِصِفِّینَ فَحَضَرَتْ صَلاةُ الْمَغْرِبِ فَأَمْعَنَ بَعِیداً ثُمَّ أَذَّنَ فَلَمَّا فَرَغَ عَنْ أَذَانِهِ إِذَا رَجُلٌ مُقْبِلٌ نَحْوَ الْجَبَلِ أَبْیَضُ الرَّأْسِ وَاللِّحْیَةِ وَالْوَجْهِ فَقَالَ السَّلَامُ عَلَیْکَ یَاأَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ وَرَحْمَةُ اللهِ وَبَرَکَاتُهُ مَرْحَباً بِوَصِیِّ خَاتَمِ النَّبِیِّینَ وَقَائِدِ الْغُرِّ الْمُحَجَّلِینَ... .((1))
روزی در جنگ صفین که بین آن حضرت و معاویه به وجود آمد، حضرت علی علیه السلام در کنار کوه بود، وقت نماز مغرب رسید، آن حضرت مسافتی از آن محل دور شد و اذان گفت. چون اذان تمام شد، مردی را دیدم که موهای سر و صورتش سفید و چهرهاش نورانی بود. به طرف کوه میآمد. وقتی نزد آن حضرت رسید گفت: سلام و رحمت و برکات خدا بر تو باد ای امیرالمؤمنین! آفرین بر وصیّ خاتم پیامبران و پیشوای سفید رویان در روز قیامت... .
1) امالی مفید، ص 104؛ بحار الانوار، ج 6، ص 238.
امام جواب سلام را داد و احوال او را پرسید. عرض کرد: حالم خوب است و منتظر روح القدس میباشم و به خاطر ندارم امتحان هیچ کس در راه رضای خدا بزرگتر و ثوابش نیکوتر و مقامش ارجمندتر از تو باشد. آنگاه گفت:
ای برادر! بر این مشکلات و رنجها صبر کن تا دوست خود رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم را ملاقات کنی. من در گذشته اصحاب و یاران خود از بنی اسرائیل را دیدم که از ناحیه دشمن چه بلاها و سختیها به آنها رسید. بدن آنان را با ارّه میبریدند و روی تختههایی از چوب، میخکوب کرده و حمل مینمودند.
پس با دست خود به سپاه «شام» اشاره کرد و گفت:
مَا اُعِدَّ لَهُمْ فی قِتَالِکَ مِنْ عَذَابٍ وَسُوءِ نَکَالٍ لأَقْصَرُوا.
اگر این چهرههای به خاک افتاده و بیچارههای روسیاه میدانستند خدا در جنگ با تو چه عذاب سخت و انتقام بدی برای آنها معیّن کرده است، دست از مخالفت با تو برمیداشتند.
پس از آن با دست به سپاه «علی» اشاره کرد و گفت:
وَلَوْ تَعْلَمُ هَذِهِ الْوُجُوهُ الْمُبْیَضَّةُ ...مَاذَا لَهُمْ مِنَ الثَّوَابِ فِی طَاعَتِکَ لَوَدَّتْ أَنَّهَا قُرِضَتْ بِالْمَقَارِیضِ.
اگر این چهرههای نورانی و روشن میدانستند در اطاعت تو چه پاداش و ثواب عظیمی برای آنها فراهم است، دوست میداشتند بدن آنها را با قیچیهای آهنین قطعه قطعه کنند و در عین حال در راه یاری تو استقامت نمایند.
پس آن مرد نورانی و محاسن سفید به حضرت علی علیه السلام گفت:
وَالسَّلامُ عَلَیْکَ وَرَحْمَةُ اللهِ وَبَرَکَاتُهُ ثُمَّ غَابَ مِنْ مَوْضِعِهِ.
آنگاه پیرمرد غایب شد. به دنبال این جریان، جمعی از یاران علی علیه السلام مانند عمّار یاسر، ابوالاهیثم، ابو ایوب انصاری، عبادهْ بن صامت، خزیمه بن ثابت و هاشم مرقال که ملاقات و سخن آن شخص را شنیده بودند و ناپدید شدن آن مرد را دیدند، به پا خواستند و از امام پرسیدند این شخص چه کسی بود؟
امام فرمود:
هَذَا شَمْعُونُ وَصِیُّ عِیسَی علیه السلام بَعَثَهُ اللهُ یُصَبِّرُنِی عَلَی قِتَالِ أعْدَائِهِ.
این «شمعون بن صفا» وصیّ حضرت عیسی بود. خداوند او را فرستاده بود که مرا در جنگ با دشمنان خدا توصیه به صبر و خویشتنداری کند.
پس یاران آن حضرت گفتند:
لَهُ فِدَاکَ آبَاؤُنَا وَأُمَّهَاتُنَا وَ اللهِ لَنَنْصُرَنَّکَ نَصْرَنَا لِرَسُولِ اللهِ صلی الله علیه و آله وسلم وَلَا یَتَخَلَّفُ عَنْکَ مِنَ الْمُهَاجِرِینَ وَالأَنْصَارِ إِلَّا شَقِیٌّ.
ای امیر مؤمنان، پدران و مادران ما فدای تو باد. به خدا قسم تا آخرین مرحله تو را یاری خواهیم کرد. همانطور که پیامبر خدا صلی الله علیه و آله وسلم را یاری کردیم. از مهاجرین و انصار، جز شقی از امر شما تخلّف نمیکند.
امام از آنها تشکّر فرمود.
در اینجا میبینیم که «شمعون صفا» که تقریباً ششصد سال قبل از دنیا رفته
است، با امیرالمؤمنین ملاقات میکند و مطالبی را به آن حضرت تذکّر میدهد.
عَنْ حَبَّةَ الْعُرَنِیِّ قَالَ: خَرَجْتُ مَعَ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام إِلَی الظَّهْرِ فَوَقَفَ بِوَادِی السَّلَامِ کَأَنَّهُ مُخَاطِبٌ لِأَقْوَامٍ فَقُمْتُ بِقِیَامِهِ حَتَّی أَعْیَیْتُ ثُمَّ جَلَسْتُ حَتَّی مَلِلْتُ ثُمَّ قُمْتُ حَتَّی نَالَنِی مِثْلُ مَا نَالَنِی اوّلا ثُمَّ جَلَسْتُ حَتَّی مَلِلْتُ ثُمَّ قُمْتُ وَجَمَعْتُ رِدَائِی فَقُلْتُ: یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ إِنِّی قَدْ أَشْفَقْتُ عَلَیْکَ مِنْ طُولِ الْقِیَامِ فَرَاحَةَ سَاعَةٍ ثُمَّ طَرَحْتُ الرِّدَاءَ لِیَجْلِسَ عَلَیْهِ فَقَالَ لِی: یَا حَبَّةُ إِنْ هُوَ إِلَّا مُحَادَثَةُ مُؤْمِنٍ أَوْ مُؤَانَسَتُهُ قَالَ: قُلْتُ: یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ وَإِنَّهُمْ لَکَذَلِکَ قَالَ نَعَمْ وَلَوْ کُشِفَ لَکَ لَرَأَیْتَهُمْ حَلَقاً حَلَقاً مُحْتَبِینَ یَتَحَادَثُونَ فَقُلْتُ: أَجْسَامٌ أمْ أَرْوَاحٌ فَقَالَ أَرْوَاحٌ وَمَا مِنْ مُؤْمِنٍ یَمُوتُ فِی بُقْعَةٍ مِنْ بِقَاعِ الأَرْضِ إِلَّا قِیلَ لِرُوحِهِ الْحَقِی بِوَادِی السَّلَامِ وَإِنَّهَا لَبُقْعَةٌ مِنْ
جَنَّةِ عَدْنٍ.((1))
حبّه عرنی، که یکی از اصحاب امیر المؤمنین علیه السلام است میگوید: همراه امام به خارج کوفه رفتم. حضرت در قبرستان وادی السلام توقّف نمود همانند کسی که در مقابل مردمی برای مکالمه ایستاده است. من نیز با قیام آن حضرت ایستادم تا خسته شدم. ناچار نشستم. مدّتی گذشت، از نشستن نیز آزرده شدم. دوباره به پا خواستم و آن قدر ایستادم که مثل بار اوّل دچار خستگی شدم. مجدداً نشستم. پس از مدتی برخواستم. عبا را از دوش گرفتم و به علی علیه السلام عرض کردم: من از این همه سرپا ایستادن بر شما
1) الکافی، ج3، ص 243؛ بحار الانوار، ج6، ص 267.
میترسم. ساعتی استراحت کنید و عبای خود را پهن کردم تا حضرت بنشیند. به من فرمود: ای حبّه، این توقّف من چیزی جز گفت و گو و انس گرفتن با مؤمن نیست. گفتم: یا امیر المؤمنین! آیا آنها نیز با تو سخن گفته و انس میگیرند؟ فرمود: آری، اگر پرده از چشمت برداشته شود میبینی که حلقه حلقه گرد هم آمدهاند و با یکدیگر سخن میگویند. پرسیدم: اینان اجسامند یا ارواح؟ پاسخ داد: ارواحند. سپس فرمود: هیچ مؤمنی نیست که در نقطهای از نقاط زمین بمیرد مگر اینکه به روحش گفته شود: به وادی السلام ملحق شود که این وادی، خود قطعهای از قطعات بهشت است.
یکی از معجزات بزرگ حضرت عیسی علیه السلام ، زنده کردن مردگان بود. آن حضرت چندین نفر از مردگان را زنده کرد و از احوالات آنان سؤال نمود و آنها جواب آن حضرت را دادند و ناراحتیهای خود را بیان کردند. از جمله صحبت کردن حضرت یحیی و سام بن نوح و ... را میتوان شاهد بر مدّعا دانست. که در بحث «سکرات موت» و «ارتباط با ارواح در منابع اسلامی» بیان شد.
أصبغ بن نباته میگوید: وقتی سلمان فارسی از طرف حضرت امیر المؤمنین علیه السلام فرماندار مدائن بود، من با سلمان بودم و بسیار به ملاقاتش میرفتم. یک روز به دیدنش آمدم که مریض شده بود همان مرضی که منجر به مرگش گردید. پیوسته از وی عیادت مینمودم و جویای حالش بودم. کم کم مرضش شدّت یافت و یقین به مرگ نمود. روزی متوجّه من شد و گفت:
یا أصبغ عهدی برسول الله صلی الله علیه و آله وسلم یقول: یا سلمان سیکلّمک میّت إذا دنت وفاتک و قد اشتهیت أن أدری وفاتی دنت أم لا؟
ای اصبغ! با رسول خدا قراری داشتم. او به من فرموده بود: موقعی که مرگت نزدیک میشود میّتی با تو سخن میگوید. میل دارم بدانم آیا مرگم نزدیک شده است یا نه؟
اصبغ گفت: چه امری داری ای برادرم. بفرمایید تا انجام دهم؟ سلمان گفت:
تخرج و تأتینی بسریر و تفرش علیه ما یفرش للموتی ثم تحملنی بین أربعة فتأتون بی إلی المقبرة.
میروی و برای من تابوتی میآوری و همان زیراندازی که معمولاً در تابوت برای مردگان فرش میکنند در آن میگسترانی سپس مرا با چهار نفر که با خود میآوری به قبرستان میبری.
اصبغ اطاعت نمود، فوراً از جا حرکت کرد و از پی انجام دستور سلمان رفت. پس از ساعتی برگشت و تمام خواستههای سلمان را مهیّا نموده بود. طبق دستور، سلمان را به قبرستان بردند و تابوت را بر زمین گذاردند. گفت مرا متوجّه قبله نمایید. رو به قبلهاش نمودند. آنگاه با صدای بلند گفت:
السّلام علیکم یا أهل عرصة البلاء السّلام علیکم یا محتجبین عن الدّنیا.
سلام بر شما ای ساکنین وادی ابتلاء، سلام بر شما ای روپوشیدگان از دنیا.
جوابی نشنید. دوباره به آنها سلام کرد و گفت: شما را به خداوند بزرگ و پیامبر کریم میخوانم که یک نفر
از شما مرا پاسخ گوید، من سلمان فارسی صحابی پیامبرم و او به من فرموده بود وقتی مرگت نزدیک میشود، مردهای با تو سخن میگوید. میخواهم
بدانم اجلم رسیده است یا نه.
سلمان از روح مردهای پاسخ گرفت، جواب سلامش را داد و گفت: سخنانت را میشنویم هر چه میخواهی سؤال کن. سلمان پرسید: آیا از اهل بهشتی یا اهل دوزخ؟ گفت از کسانی هستم که خداوند مرا مشمول عفو و رحمت خود قرار داده و بهشتی هستم.
سلمان درباره چگونگی مرگش و همچنین از اوضاع و احوال بعد از مرگش سؤالاتی نمود و یک به یک را جواب گفت...
پس از پایان گفتگو به دستور سلمان از تابوت بیرونش آوردند و روی زمینش گذاردند. آنگاه متوجّه حضرت حق شد و گفت:
یا من بیده ملکوت کلّ شیء و إلیه ترجعون و هو یجیر و لا یجار علیه بک آمنت و لنبیّک اتبعت و بکتابک صدقت و قد أتانی ما وعدتنی یا من لا یخلف المیعاد اقبضنی إلی رحمتک و أنزلنی کرامتک.
ای آنکه در دستش خزائن هر چیز است و به سوی اوست برگشت همه و او است که افراد را از بلا و عذاب مصون میدارد و کسی قادر نیست مانع عذاب وی شود. به تو ایمان آوردم و از پیامبرت پیروی نمودم و کتاب مقدّست را تصدیق کردم. هم اکنون وعدهای که دادهای فرا رسیده است. ای آنکه خلف وعده نمیکنی. روح مرا بگیر و به رحمتت ملحق فرما و در خانه فضل و کرمت فرود آور. سپس شهادتین به زبان جاری کرد و جان به جان آفرین تسلیم نمود.((1))
1) فضائل، ص 91؛ بحار الانوار، ج22، ص 378.
از این روایت استفاده میشود که از نظر دینی ارتباط با ارواح مردگان در حال بیداری امری است ممکن و قابل وقوع. ولی این بدان معنی نیست که هر کس بخواهد، بتواند هر روحی را که مایل باشد احضار کند، با او سخن بگوید و رابطه پرسش و پاسخ برقرار نماید.
مسائلی که درباره اوصاف و زندگانی در عالم برزخ وجود دارد، بسیار متنوّع و گوناگون است؛ از این رو در هر بحثی، خصوصیتی ارائه میشود تا از مجموع، نتیجه کلی حاصل گردد.
روایات زیادی از ائمّه هدی علیهم السلام در دست داریم که مردگان از احوال خانواده خود آگاه هستند و از اعمال نیک آنان شادمان میشوند.
اموات با اذن پروردگار در فرصتهای خاصی به دیدن خانواده خود و مشاهده وضع آنها میروند و از دیدن احوال آنها شاد یا غمگین میشوند. این ارتباط به جهت همان علاقهای است که بین ارواح مردگان و بازماندگانشان وجود دارد.
ناگفته نماند، اگر روایات امامان معصوم علیهم السلام در این گونه موارد نمیبود، قبول این مطلب بسیار مشکل میشد؛ البتّه اندازه ملاقات و زیارت با بستگان و بازماندگان، بستگی به درجه و فضیلت مردگان دارد. بعضیها هر روز، برخی هر دو روز، بعضی هر سه روز و بعضی دیگر هر روز جمعه، بعضیها در هر ماه، برخی دیگر در هر سال به دیدن خانواده خود میآیند.
وَاغْتَم.((1))
اسحاق بن عمّار میگوید: از امام کاظم علیه السلام سؤال کردم: آیا میّت خانواه خود را ملاقات و زیارت میکند؟ فرمود: آری. گفتم در چند وقت؟ فرمود: در هر جمعه، در هر ماه، در هر سال، یک بار، به قدر منزلت خود... اگر آنان (خانوادهاش) را در خوشی ببیند شاد میشود و اگر آنان را در سختی و نیاز ببیند محزون و غمگین میشود.
ولی ارواح کفار، طبق آیات و روایات گذشته در عذاب و اذیّت اند؛ گاه گاهی به دیدن خانواده خود میروند ولی فعالیتهایشان محدود است و فعالیت آزاد دیگری برای آنان وجود ندارد.
یَعْمَلُونَ بِالصَّالِحَاتِ حَمِدَ اللهَ عَلَی ذَلِکَ وَإِذَا رَأَی الْکَافِرُ أَهْلَهُ یَعْمَلُونَ بِالصَّالِحَاتِ کَانَتْ عَلَیْهِ حَسْرَةً.((2))
ابوبصیر از امام صادق علیه السلام روایت میکند: هیچ مؤمن و کافری نیست مگر اینکه به هنگام زوال شمس نزد خانوادهاش میآید. پس مؤمن، هنگامی که اهل بیتش را مشغول انجام دادن اعمال نیکویی
دید، شادمان گشته حمد و ستایش خدا میکند و هنگامی که کافر مشاهده کرد خانوادهاش اعمال صالحی انجام میدهند، مایه حسرتش میشود.
حفص بن بختری از امام صادق علیه السلام نقل میکند که آن حضرت فرمود: مؤمن به زیارت خانواده خود میآید. آنچه در اهل بیت خود دوست دارد به او نمایانده میشود و آنچه مکروه دارد از وی مستور و پنهان میگردد. کافر نیز به زیارت اهل خویش میآید. آنچه مکروه دارد (از غم و گرفتاری خانوادهاش) به او نمایانده میشود و آنچه دوست دارد از او مخفی کرده میشود. بعضی در هر جمعه و بعضی به قدر عمل خویش، میتوانند خانوادهاش را ملاقات و زیارت کنند.
ناگفته نماند چون ارواح در عالم برزخ از جسم لطیف مثالی برخوردارند، هنگام دیدار خود با بازماندگان دیده نمیشوند؛ مگر گاهی که مصلحت یا پند و عبرتی برای اهل دنیا در کار باشد، به اذن خدا چهرهی برزخیان ظاهر و آشکار میگردد.
نکته قابل ذکر اینکه: ملاقات و زیارت ارواح با اقارب و بستگان شاید دایمی نباشد بلکه با رحلت نزدیکان از دنیا و سپری شدن حیاتشان برنامه زیارت پایان
1) همان.
مییابد و بعید به نظر میرسد که ارواح مردگان به زیارت و ملاقات نسلهای دورشان علاقه داشته باشند.
چنانچه ارواح مردگان با اهل دنیا ارتباط دارند و به دیدار و ملاقات بازماندگان خود میآیند، و از اعمال خوب و بد آنها خوشحال و یا ناراحت میشوند؛ مستحب است زندهها هم به زیارت مردگان بروند و نباید مردهها را فراموش کنند. زیرا ارواح مردگان از زیارت زندگان، خوشحال و از دعا و استغفار آنان بهرهمند و از زیارت نکردن آنها ناراحت میشوند. در این زمینه روایات بسیاری وارد شده که به برخی از آنها اشاره میگردد:
جمیل بن درّاج از امام صادق علیه السلام درباره زیارت اهل قبور نقل کرده است که آن حضرت فرمود: اموات با شما در وقت زیارت قبرستان انس میگیرند؛ امّا هنگامی که برگشتید و از آنان غایب شدید، وحشت میکنند.
1) همان، ص 228.
بِالتَّرَحُّمِ عَلَیْهِ وَالاسْتِغْفَارِ لَهُ کَمَا یَفْرَحُ الْحَیُّ بِالْهَدِیَّةِ تُهْدَی إِلَیْهِ.((1))
عمر بن یزید نقل میکند به امام صادق علیه السلام گفتم: از طرف میّت نماز خوانده میشود؟ فرمود: آری، زمانیکه میّت در مضیقه و تنگی قرار میگیرد، خداوند آن تنگی را به وسعت تبدیل میکند. بعد به او گفته میشود: سبک شدن و تخفیف این ضیق و گرفتاری، به جهت نمازی بود که فلان برادر تو از جانب تو انجام داد. راوی میگوید: می شود دو رکعت نماز برای دو میّت خواند؟ حضرت فرمود: بلی، سپس فرمود: همان گونه که زندهها با دادن هدیه شاد میشوند، اهل قبرستان و برزخیان با ترحم و استغفار که نسبت به آنان میشود شاد میگردند.
قُلْتُ لِأَبِی عَبْدِ اللهِ علیه السلام : نَزُورُ الْمَوْتَی؟ فَقَالَ: نَعَمْ؛ قُلْتُ: فَیَعْلَمُونَ بِنَا إِذَا أَتَیْنَاهُمْ؟ قَالَ: ای وَاللهِ! لَیَعْلَمُونَ بِکُمْ وَیَفْرَحُونَ بِکُمْ وَیَسْتَأْنِسُونَ إِلَیْکُمْ. قَالَ قُلْتُ: فَأَیَّ شَیْءٍ نَقُولُ إِذَا أَتَیْنَاهُمْ؟ قَالَ: قُلِ «اللَّهُمَّ جَافِ الأَرْضَ عَنْ جُنُوبِهِمْ وَصَاعِدْ إِلَیْکَ أَرْوَاحَهُمْ وَلَقِّهِمْ مِنْکَ رِضْوَاناً وَأَسْکِنْ إِلَیْهِمْ مِنْ رَحْمَتِکَ مَا تَصِلُ بِهِ وَحْدَتَهُمْ وَتُونِسُ بِهِ وَحْشَتَهُمْ إِنَّکَ عَلی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ» وَإِذَا کُنْتَ بَیْنَ الْقُبُورِ فَاقْرَأْ «قُلْ هُوَ اللهُ أَحَدٌ» إِحْدَی عَشْرَةَ مَرَّةً وَأَهْدِ ذَلِکَ لَهُمْ فَقَدْ رُوِیَ أَنَّ اللهَ یُثِیبُهُ عَلَی عَدَدِ الأَمْوَاتِ.((2))
به حضرت صادق علیه السلام عرض کردم: آیا به زیارت مردهها برویم؟
فرمود: آری، عرض کردم: آیا آنها از رفتن ما به سوی قبرهایشان مطّلع میشوند؟ فرمود: به خدا سوگند آری! از آمدن شما بر سر قبرهایشان خبردار میشوند و از دیدنتان خوشحال میگردند و با شما انس میگیرند.
عرض کردم: وقتی سر قبرشان رفتیم آنان را چگونه زیارت کنیم و چه بگوییم؟ فرمود: بگو: خدایا! زمین را از اطراف پهلوهای آنان بگستران، ارواح آنان را به سوی خود بالا بر، مقام رضوان و خشنودی خود را به آنان برسان، و از رحمت خود در آستانة آنها فرود آور که به واسطة آن، تنهائیشان به جمعیت و وحشتشان به انس تبدیل شود، به درستی که تو بر هر کاری توانایی.
چون در بین قبرها هستی یازده مرتبه سوره «قُل هُوَ اللهُ» را قرائت کن و ثوابش را به روح آنان هدیه نما؛ زیرا کسی که این عمل را به جای آورد خداوند به عدد همة مردگان ثواب و پاداش به او عنایت فرماید.
حضرت رضا علیهم السلام فرمود: هیچ بنده مؤمن نیست که قبر برادر مؤمن خود را زیارت کند و نزد او هفت مرتبه سوره قدر را بخواند مگر آنکه خداوند او و صاحب قبر را میآمرزد.
زُورُوا مَوْتَاکُمْ فَإِنَّهُمْ یَفْرَحُونَ بِزِیَارَتِکُمْ وَلْیَطْلُبْ أحَدُکُمْ حَاجَتَهُ عِنْدَ قَبْرِ
1) وسائل الشیعه، ج3، ص227.
أبِیهِ وَعِنْدَ قَبْرِ اُمِّهِ بِمَا یَدْعُو لَهُمَا.((1))
مردگان خود را زیارت کنید چرا که به زیارت شما شادمان میشوند و حاجت خود را در نزد قبر پدر و مادر خود بخواهید.
در روایت وارد شده است که پیامبر اسلام و ائمّه معصومین علیهم السلام هر شب پنج شنبه با جمعی از مردم در قبرستان بقیع و وادی السلام به زیارت مردگان میرفتند، برای اموات دعا و طلب آمرزش مینمودند. نیز در روایتی وارد شده است که حضرت زهرا÷ در روزهای شنبه به زیارت قبور شهدا میرفتهاند.
یونس از امام صادق علیهم السلام نقل میکند که حضرت فاطمه زهرا÷ همیشه صبح روزهای شنبه به زیارت قبور شهدا میرفتند. پس نزد قبر حضرت حمزه رفته و برای او طلب رحمت و مغفرت میکردند.
البتّه زیارت قبور ائمّه و مؤمنان، ارتباط پیدا کردن با روح متوفی است؛ زیارت کننده از ارواح پاک مدد میگیرد، هرچه روح پاکتر و عالیتر باشد، زائر بهره بیشتری از آن خواهد برد. حاجت انسانها بر سر قبر انبیاء، اوّلیاء و صلحا بیشتر برآورده میشود.
این بحث را با ذکر چند روایت نسبت به پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله وسلم ، زینت بخشیده و خوانندگان محترم را جهت اطلاع بیشتر به کتابهای ادعیه ارجاع میدهیم.
از پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله وسلم روایت شده است: کسی که نزد قبرم بر من درود بفرستد، آن را میشنوم و کسی که از دور به من درود فرستد، به من خواهد رسید.
پیامبر بزرگوار اسلام صلی الله علیه و آله وسلم فرمود: بر من زیاد صلوات بفرستید زیرا صلوات بر من نور است در قبر، نور است بر صراط و نور است در بهشت.
مَنْ صَلَّی عَلَیَّ مَرَّةً صَلَّیْتُ عَلَیْهِ عَشْراً وَمَنْ صَلَّی عَلَیَّ عَشْراً صَلَّیْتُ عَلَیْهِ مِائَةً.((3))
کسی که یک بار بر من درود فرستد، ده بار بر او درود میفرستم و کسی که ده بار درود بفرستد، صدبار درود
بر او خواهم فرستاد.
خلاصه این روایات و روایات بسیار دیگری هم دلالت بر استحباب زیارت
اهل قبور میکند و گویای اطلاع داشتن مردگان از زیارت کنندگان قبور است و اینکه آنان با زائران انس میگیرند.
از مجموع روایاتی که درباره حیات برزخی وارد شده است، استفاده میشود که محل زندگانی ارواح در همین کره زمین بوده و با بدنهای برزخی خود در زمین و هوا زندگی میکنند.
ممکن است که ارواح با قدرتی که در قالبهای لطیف برزخی خود دارند به کرات دیگر نیز رفت و آمدی داشته باشند، اما به لحاظ مراتب درجه و فضیلت خود. البتّه شعاع پرواز آنها برای ما معلوم نیست. آنچه مسلّم است اینکه ارواح در عالم برزخ با جسم مثالی که شبیه به قالب دنیوی است یکدیگررا که در دنیا با هم آشنا بودند، میشناسند و به دیدار یکدیگر نیز میروند.
امام صادق علیهم السلام میفرماید وقتی که روح آدمی وارد برزخ شد، برزخیان به دیدار او میشتابند.
إِنَّ الأَرْوَاحَ لَتَلْتَقِی فی الْهَوَاءِ فَتَتَعَارَفُ وَ تَسَاءَلُ.((1))
ارواح در هوا با همدیگر برخورد و تلاقی دارند و یکدیگر را میشناسند و با هم صحبت میکنند.
حماد بن عثمان از امام صادق علیهم السلام روایت میکند:
ذَکَرَ الْأَرْوَاحَ أَرْوَاحَ الْمُؤْمِنِینَ فَقَالَ: یَلْتَقُونَ. قُلْتُ: یَلْتَقُونَ؟ قَالَ: نَعَمْ
1) همان، ج6، ص 249.
وَیَتَسَاءَلُونَ وَیَتَعَارَفُونَ حَتَّی إِذَا رَأَیْتَهُ قُلْتَ فُلَانٌ.((1))
حضرت در جواب این سؤال که آیاارواح مؤمنان با یکدیگر ملاقات میکنند؟ فرمود: بله، و از یکدیگر سؤال میکنند و یکدیگر را میشناسند و هنگامی که او را ببینی میگویی فلانی است.
از یونس بن یعقوب نقل شده است که امام صادق علیهم السلام فرمود:
إِذَا مَاتَ الْمَیِّتُ اجْتَمَعُوا عِنْدَهُ یَسْأَلُونَهُ عَمَّنْ مَضَی وَعَمَّنْ بَقِیَ فَإِنْ کَانَ مَاتَ وَلَمْ یَرِدْ عَلَیْهِمْ قَالُوا قَدْ هَوَی هَوَی وَیَقُولُ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ دَعُوهُ حَتَّی یَسْکُنَ مِمَّا مَرَّ عَلَیْهِ مِنَ الْمَوْتِ.((2))
هنگامی که میّت بمیرد، ارواح نزد او جمع شده از وی سؤال میکنند از کسانی که مردهاند و از کسانی که زنده ماندهاند. اگر کسی مرده و نزد آنها نیامده است، گویند: هلاک شده! هلاک شده! بعضی به بعضی میگویند: از وی دست بردارید و بگذارید تا از مرارت و سختیهای مرگ که بر اوگذشته آرامش یابد.
در روایتی ابراهیم بن اسحاق میگوید:
قُلْتُ لأَبِی عَبْدِاللهِ علیهم السلام : أَیْنَ أَرْوَاحُ الْمُؤْمِنِینَ؟ فَقَالَ: أَرْوَاحُ الْمُؤْمِنِینَ فی حُجُرَاتٍ فی الْجَنَّةِ، یَأْکُلُونَ مِنْ طَعَامِهَا وَیَشْرَبُونَ مِنْ شَرَابِهَا وَیَتَزَاوَرُونَ فِیهَا وَیَقُولُونَ رَبَّنَا أَقِمْ لَنَا السَّاعَةَ لِتُنْجِزَ لَنَا مَا وَعَدْتَنَا قَالَ: قُلْتُ: فَأَیْنَ أَرْوَاحُ الْکفّار؟ فَقَالَ: فی حُجُرَاتِ النَّارِ، یَأْکُلُونَ مِنْ طَعَامِهَا وَیَشْرَبُونَ مِنْ
شَرَابِهَا وَیَتَزَاوَرُونَ فِیهَا وَیَقُولُونَ رَبَّنَا لَا تُقِمْ لَنَا السَّاعَةَ لِتُنْجِزَ لَنَا مَا وَعَدْتَنَا.((1))
به امام صادق علیهم السلام گفتم: ارواح مؤمنین بعد از اینکه از دنیا بروند در کجایند؟ فرمود: ارواح مؤمنین در غرفههایی در بهشت هستند، از طعام و نوشیدنی آن استفاده میکنند، همدیگر را در آنجا زیارت میکنند و میگویند: خداوندا! قیامت را برپاکن، وعده ای که به ما دادهای عملی بساز. راوی میگوید: عرض کردم: پس ارواح کفار در کجایند؟ فرمود: ارواح کفار در اتاقهایی از آتش هستند که از طعام و شراب آن میخورند و میآشامند و همدیگر را در آنجا زیارت میکنند، و میگویند: خدایا، قیامت را برپا مکن و وعده ات را عملی نساز.
از این روایت شریف، به روشنی یک مطلب دیگر نیز دانسته میشود که آگاهی و معلومات ارواح در عالم برزخ، تا حدودی افزایش مییابد. به ویژه نسبت به عالم رستاخیز و قیامت. امّا اینکه به همه چیز اطّلاع پیدا کنند، دلیلی بر آن وجود ندارد. بلکه از روایات مذکور، عدم آن استفاده میشود. در حدیث دیگری ابی بصیر از امام صادق علیهم السلام روایت میکند که آن حضرت فرمودند:
إِنَّ الأَرْوَاحَ فی صِفَةِ الأجْسَادِ فی شَجَرَةٍ فی الْجَنَّةِ تَعَارَفُ وَتَسَاءَلُ فَإِذَا قَدِمَتِ الرُّوحُ عَلَی الأَرْوَاحِ تَقُولُ دَعُوهَا فَإِنَّهَا قَدْ أَفْلَتَتْ مِنْ هَوْلٍ عَظِیمٍ ثُمَّ یَسْأَلُونَهَا مَا فَعَلَ فُلَانٌ وَمَا فَعَلَ فُلانٌ فَإِنْ قَالَتْ لَهُمْ تَرَکْتُهُ حَیّاً
1) همان، ص 234.
ارْتَجَوْهُ وَإِنْ قَالَتْ لَهُمْ قَدْ هَلَکَ قَالُوا قَدْ هَوَی هَوَی.((1))
ارواح در صفت (و شکل) اجساد در درختی در بهشت هستند. همدیگر را میشناسند و با هم صحبت میکنند. چون روح تازهای بر آنها وارد شود میگویند: با او کاری نداشته باشید از هول بزرگی رها شده است. (یعنی سکرات و تلخی مرگ را چشیده است) و اندکی او را آرام میگذارند. بعداً از وی میپرسند: فلانی چه کار کرد؟ فلانی چه کار کرد؟ اگر در پاسخ بگوید: او در دنیا زنده بود، امیدوار میشوند که بعد از مرگ نزد آنها آمده و به آنها بپیوندد و اگر گفت: پیش از من مرده است، برزخیان گویند: سقوط کرد، سقوط کرد. (یعنی گرفتار عذاب الاهی شده وگرنه او را نزد ما میآوردند.)در روایت دیگری از امام صادق علیهم السلام نقل شده است که، ارواح مؤمنین گاه گاهی خدمت ارواح آل محمّد صلی الله علیه و آله وسلم در کوه رضوی مشرّف میشوند و با آنها صحبت میکنند.((2))
از آیات و روایاتی که حیات عالم برزخ را بیان میکنند چنین استفاده میشود که ارواح مؤمنین و ارواح کافران از همدیگر جدا هستند ولی افراد هر صنف با هم زندگی میکنند. بدون هیچ تردیدی ارواح مؤمنان و ارواح کفار، از همان لحظه مرگ و ورود به عالم برزخ، حالات متفاوت دارند. زیرا یک گروه در تنعّم
و استراحت هستند و گروه دیگر در عذاب و ناراحتی به سر میبرند که طبعاً در دو جایگاه جداگانه قرار دارند. یا به تعبیر دیگر، نتایج اعمال و عقایدشان از همان لحظه اوّل، ظاهر و آشکار میگردد.
بنابراین ممکن است کسی که ما او را قابل عذاب میدانستیم در عالم برزخ آدم سعادتمندی باشد و کسانی که ما در دنیا در اثر تظاهر و ریاکاری آنها را آدمی خوب و خوشبخت و صالح میدانستیم در آن جهان در رنج و عذاب باشند. در عالم برزخ اغلب بزرگان روی زمین، خوار و ذلیل خواهند شد.
به هر صورت، از این روایات دانسته میشود که محلّ زندگانی زمینی ارواح مؤمنین در وادی السّلام نجف اشرف در پشت کوفه میباشد و جای ارواح کفّار و گناهکارانی که قابل عفو و بخشش نباشند، وادی برهوت در حضرَموت یمن خواهد بود. ما ابتدا روایات صحیح السّندی را ذکر میکنیم که نسبت به روایات دیگر از جامعیت بیشتری در این زمینه برخوردارند؛
... تَخْرُجُ أَرْوَاحُ الْمُؤْمِنِینَ مِنْ حُفَرِهِمْ عِنْدَ کُلِّ مَسَاءٍ فَتَسْقُطُ عَلَی ثِمَارِهَا وَتَأْکُلُ مِنْهَا وَ تَتَنَعَّمُ فِیهَا وَ تَتَلَاقَی وَتَتَعَارَفُ فَإِذَا طَلَعَ الْفَجْرُ هَاجَتْ مِنَ الْجَنَّةِ فَکَانَتْ فِی الْهَوَاءِ فِیمَا بَیْنَ السَّمَاءِ وَ الأَرْضِ تَطِیرُ ذَاهِبَةً وَ جَائِیَةً وَتَعْهَدُ حُفَرَهَا إِذَا طَلَعَتِ الشَّمْسُ وَ تَتَلَاقَی فی الْهَوَاءِ وَتَتَعَارَفُ قَالَ وَ إِنَّ لِلَّهِ نَاراً فی الْمَشْرِقِ خَلَقَهَا لِیُسْکِنَهَا أرْوَاحَ الْکفّار وَ یَأْکُلُونَ مِنْ زَقُّومِهَا وَ یَشْرَبُونَ مِنْ حَمِیمِهَا لَیْلَهُمْ فَإِذَا طَلَعَ الْفَجْرُ هَاجَتْ إِلَی وَادٍ بِالْیَمَنِ یُقَالُ
لَهُ بَرَهُوتُ أَشَدُّ حَرّاً مِنْ نِیرَانِ الدُّنْیَا کَانُوا فِیهِ یَتَلَاقَوْنَ وَیَتَعَارَفُونَ فَإِذَا کَانَ الْمَسَاءُ عَادُوا إِلَی النَّارِ فَهُمْ کَذَلِکَ إِلَی یَوْمِ الْقِیَامَةِ... .((1))
ارواح مؤمنین هنگام هر شام از گودالهای خود به سوی باغی که خداوند در مغرب خلق کرده، بیرون میروند و از میوههای آن میخورند و از نعمتهای آن برخوردار میشوند و با هم ملاقات نموده و آشنایی پیدا میکنند و در موقع طلوع فجر، ازبهشت مذکور بیرون آمده، بین زمین و آسمان در هوا به پرواز و رفت و آمد هستند و زمانی که آفتاب طلوع کرد، از قبور خود خبر میگیرند و در هوا مشغول ملاقات و آشنایی با همدیگرند و خداوند آتشی در مشرق دارد که برای سکونت کفّار آفریده شده است که شبها از زقّوم آن میخورند و از آب داغ آن (حمیم) مینوشند و پس از طلوع فجر به سوی وادیی که به آن برهوت گفته میشود رهسپار میشوند که گرمتر از آتش دنیاست. در آنجا هم دیدار و آشنایی پیدا میکنند و شبانه به سوی آتش برمیگردند و ارواح کفّار تا روز قیامت این چنین هستند.
وَأَمَّا الْعَیْنُ الَّتِی تَأْوِی إِلَیْهَا أرْوَاحُ الْمُؤْمِنِینَ فَهِیَ عَیْنٌ یُقَالُ لَهَا سَلْمَی وَأمَّا الْعَیْنُ الَّتِی تَأْوِی إِلَیْهَا أرْوَاحُ
الْکَافِرِینَ فَهِیَ عَیْنٌ یُقَالُ لَهَا بَرَهُوتُ.((2))
و امّا چشمهای که آن مأوای ارواح مؤمنین است آن چشمه را چشمه سلمی مینامند و امّا آن چشمهای که مأوای ارواح مشرکین است، آن چشمه را چشمه برهوت گویند.
أَنَّ أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام اضْطَجَعَ فی نَجَفِ الْکُوفَةِ عَلَی الْحَصَی فَقَالَ قَنْبَرٌ: یَا مَوْلایَ أَلَا أَفْرِشُ لَکَ ثَوْبِی تَحْتَکَ؟ فَقَالَ: لَا، إِنْ هِیَ إِلَّا تُرْبَةُ مُؤْمِنٍ أَوْ مُزَاحَمَتُهُ فی مَجْلِسِهِ. فَقَالَ الأَصْبَغُ بْنُ نُبَاتَةَ: أَمَّا تُرْبَةُ مُؤْمِنٍ فَقَدْ عَلِمْنَا أَنَّهَا کَانَتْ أَوْ سَتَکُونُ فَمَا مَعْنَی مُزَاحَمَتِهِ فی مَجْلِسِهِ؟ فَقَالَ: یَا ابْنَ نُبَاتَةَ إِنَّ فی هَذَا الظَّهْرِ أَرْوَاحَ کُلِّ مُؤْمِنٍ وَمُؤْمِنَةٍ فی قَوَالِبَ مِنْ نُورٍ عَلَی مَنَابِرَ مِنْ نُورٍ.((1))
امیرمؤمنان علیه السلام در نجف کوفه بر روی زمین به پشت دراز کشید (و هیچ زیر اندازی نداشت) قنبر گفت: مولای من! اجازه میدهی لباسم را برای شما روی زمین پهن کنم؟ فرمود: نه، این جا خاک مؤمن است. یا زحمت برای مؤمن در نشستن است. اصبغ بن نباته گفت: یا امیر المؤمنین! خاک مؤمن را میدانم و میشناسم که در اینجا بوده است و یا بعداً به اینجا میآید. لکن معنای مزاحمت با مؤمن در نشستن اینجا را نفهمیدم. حضرت فرمود: ای پسر نباته! ارواح هر مرد و زن مؤمن در پشت کوفه (نجف اشرف) در قالبهای نورانی بر فراز منبرهایی از نور قرار دارند.
1) بحار الانوار، ج6، ص 237.
وَمَا مِنْ مُؤْمِنٍ یَمُوتُ فِی بُقْعَةٍ مِنْ بِقَاعِ الأَرْضِ إِلَّا قِیلَ لِرُوحِهِ الْحَقِی بِوَادِی السَّلامِ وَإِنَّهَا لَبُقْعَةٌ مِنْ جَنَّةِ عَدْن.((1))
هر مؤمنی در هر جایی از کره زمین بمیرد، به روح او گفته میشود: به وادی السّلام (نجف اشرف) برود که قطعهای از بهشت عدن است.
قرآن مجید دربارة بهشت عدن میگوید:
{جَنَّاتِ عَدْنٍ الَّتی وَعَدَ الرَّحْمنُ عِبادَهُ بِالْغَیْبِ إِنَّهُ کانَ وَعْدُهُ مَأْتِیًّا * لَّا یَسْمَعُونَ فِیهَا لَغْوًا إِلَّا سَلَامًا وَلَهُمْ رِزْقُهُمْ فِیهَا بُکْرَةً وَ عَشِیًّا}.((2))
آن بهشتهای عدنی که خدای مهربان برای بندگان (صالح) خود در غیب این جهان وعده فرمود، و البتّه وعده خدا یقین به انجام میرسد. در آن بهشت هرگز سخن لغوی نشنوند بلکه همه گفتارشان سلام (و ستایش یکدیگر) است و در آنجا روزی آنها صبح و شام (بیهیچ رنج) به آنها میرسد.
علی بن ابراهیم در تفسیر خود گفته است، مراد از بهشت عدن بهشتی برزخی است؛ چون در آنجا رزق و روزی بهشتیان به صبح و شام تقسیم شده است. در بهشت قیامتی صبح و شام وجود ندارد.
قَالَ ذَلِکَ فی جَنَّاتِ الدُّنْیَا قَبْلَ الْقِیَامَةِ وَ الدَّلِیلُ عَلَی ذَلِکَ قَوْلُهُ بُکْرَةً وَعَشِیًّا فَالْبُکْرَةُ وَالْعَشِیُّ لَا تَکُونَانِ فی الآخِرَةِ فی جِنَاتِ الْخُلْدِ وَإِنَّمَا یَکُونُ الْغُدُوُّ وَالْعَشِیُّ فی جِنَاتِ الدُّنْیَا الَّتِی تَنْتقلُ إِلَیْهَا أَرْوَاحُ الْمُؤْمِنِینَ وَتَطْلُعُ فِیهَا الشَّمْسُ وَالْقَمَرُ.((1))
جنات عدن بهشتهایی در دنیاست، قبل از قیام قیامت و دلیل آن این است که در این آیه لفظ بکرهًْ و عشیّ که صبح و شب است، برده شده است و صبح و شب در آخرت و در بهشتهای خلد نیست؛ بلکه صبح و شام متعلّق به
بهشتهای دنیوی است که ارواح مؤمنان به آنها انتقال مییابد. در آنجا خورشید و ماه طلوع دارند.
دیگر اینکه بهشت برزخی، بهشت خلد نیست. چون خلد خلود دائمی است و کسی که در آن برود، دیگر بیرون نمیآید. به همین دلیل میتوان گفت که بهشتی که حضرت آدم از آن خارج شد، بهشت دنیوی بوده؛ زیرا اگر بهشت خلد بود، دیگر او را بیرون نمیکردند و شیطان نیز در بهشت خلد راه ندارد((2)). در این رابطه روایتی است از امام صادق علیه السلام که حسن بن بشّار نقل میکند:
سَأَلْتُهُ عَنْ جَنَّةِ آدَمَ فَقَالَ جَنَّةٌ مِنْ جِنَانِ الدُّنْیَا تَطْلُعُ فِیهَا الشَّمْسُ وَالْقَمَرُ
1) تفسیر قمی، ج 2، ص 52.
2) علی بن ابراهیم در ذیل آیه مبارکه: {وَ قُلْنا یا آدَمُ اسْکُنْ أَنْتَ وَ زَوْجُکَ الْجَنَّةَ وَ کُلا مِنْها رَغَداً حَیْثُ شِئْتُما وَ لا تَقْرَبا هذِهِ الشَّجَرَةَ فَتَکُونا مِنَ الظَّالِمِینَ} (بقره/ 35) روایتی را از امام صادق علیه السلام مرفوعاً آورده است؛ که از آن حضرت درباره بهشت آدم علیه السلام سؤال شد: «أَ مِن جنان الدّنیا کانت، أم من جِنان الآخرة؟ فقال: کانت من جنان الدّنیا؛ تطلُعُ فیها الشّمسُ و القمرُ ولو کانت من جِنان الآخرة ما أخرَجَ مِنها أبداً آدم و لم یدخلها إبلیس.» تفسیر قمی، ج 1، ص43.
وَلَوْ کَانَتْ مِنْ جِنَانِ الْخُلْدِ مَا خَرَجَ مِنْهَا أَبَداً.((1))
گفت: از آن حضرت دربارة بهشت آدم سؤال کردم؛ فرمودند: بهشتی بود از بهشتهای دنیا که در آن خورشید و ماه طلوع داشتند؛ اگر از بهشتهای خلد بود هیچگاه از آن خارج نمیشد.
خلاصه پس از آنکه برزخ سپری گردید و در صور دمیده شد، آن وقت انسان به بهشت قیامتی میرود.
صَحِبْتُ أَبَا عَبْدِاللهِ علیه السلام فِی طَرِیقِ مَکَّةَ مِنَ الْمَدِینَةِ فَنَزَلْنَا مَنْزِلاً یُقَالُ لَهُ عُسْفَانُ ثُمَّ مَرَرْنَا بِجَبَلٍ أَسْوَدَ عَنْ یَسَارِ الطَّرِیقِ مُوحِشٍ. فَقُلْتُ لَهُ: یَا ابْنَ رَسُولِ اللهِ! مَا أَوْحَشَ هَذَا الْجَبَلَ مَا رَأَیْتُ فِی الطُّرُقِ مِثْلَ هَذَا. فَقَالَ لِی: یَا ابْنَ بَکْرٍ تَدْرِی
ای جَبَلٍ هَذَا؟ قُلْتُ: لَا. قَالَ: هَذَا جَبَلٌ یُقَالُ لَهُ الْکَمَدُ وَهُوَ عَلَی وَادٍ مِنْ أَوْدِیَةِ جَهَنَّمَ وَفِیهِ قَتَلَةُ أَبِی الْحُسَیْنِ علیه السلام ... .((2))
من در سفری از مدینه به مکّه در خدمت امام صادق علیه السلام بودم، پس به منزلی فرود آمدیم که عسفان نامیده میشد. بعد، از کنار کوه وحشت انگیز و سیاهی در طرف چپ جاده رد شدیم. گفتم: یابن رسول الله! چقدر کوه وحشتناکی است؟! من در بین راه مثل این را ندیدهام. حضرت فرمود: پسر بکر! میدانی این کوه کدام کوه است؟ گفتم: نه. فرمود: این کوه نامش کَمَد است و این کوه در یک وادی از وادیهای جهنّم قرار داد. در آن کشندگان پدرم حسین علیه السلام قرار دارند.
پادشاه روم از این واقعه اطلاع یافت؛ نامهای به امیر المؤمنین علیه السلام نوشت و عین آن را به معاویه فرستاد. در آن نامه متذکّر شده بود هر کدام عالمترین اهل بیت خود را به روم بفرستید تا از آنها سؤالاتی کنم و بعد از آن، در کتاب انجیل ببینم کدام یک آنها درست و طبق واقع و کدام به خلاف واقع جواب دادهاند و بعد خبر دهم کدام یک از شما به امر خلافت و رهبری جامعه سزاوارترید؟
معاویه فرزند خود یزید و امیر المؤمنین علیه السلام امام حسن مجتبی علیه السلام را فرستادند. پادشاه روم سؤالاتی از یزید و سؤالاتی هم از امام حسن علیه السلام پرسید. یزید هیچ کدام از سؤالات را نتوانست جواب دهد و حیران و سرگردان ماند امّا امام حسن علیه السلام همه سؤالات را به خوبی و بیدرنگ جواب گفت. البتّه سؤال و جوابهای زیادی ردّ و بدل شد؛ ولی با توجّه به طولانی بودن آنها، تنها بخش مربوط به بحث کنونی را در اینجا نقل میکنیم.
از جمله سؤالاتی که پادشاه روم از امام حسن علیه السلام پرسید، این بود:
أَرْوَاحِ الْمُؤْمِنِینَ أیْنَ یَکُونُونَ إِذَا مَاتُوا؟((1))
ارواح مؤمنین بعد از مرگ کجایند؟
1) بحار الانوار،ج 10، ص 135 و ج6، ص286.
امام علیه السلام در جواب فرمود:
تَجْتَمِعُ عِنْدَ صَخْرَةِ بَیْتِ الْمَقْدِسِ فی لَیْلَةِ الْجُمُعَةِ وَهُوَ عَرْشُ اللهِ الأَدْنَی مِنْهَا یَبْسُطُ اللهُ الأَرْضَ وَإِلَیْهَا یَطْوِیهَا وَإِلَیْهِ الْمَحْشَرُ وَمِنْهَا اسْتَوَی رَبُّنَا إِلَی السَّمَاءِ وَالْمَلائِکَةِ.
ارواح مؤمنین پس از مرگ در هر شب جمعه پیش سنگ بیت المقدّس جمع میشوند و آن عرش کوچک خداوند است.
و از آنجا خدا زمین را پهن کرده و در قیامت هم زمین را در بیت المقدّس در هم میپیچد و محشر از آنجا به پا میگردد و پروردگار عالم از همانجا بر آسمان و ملائکه استیلا پیدا نموده است.
ثُمَّ سَأَلَ عَنْ أرْوَاحِ الْکفّار أیْنَ تَجْتَمِعُ قَالَ تَجْتَمِعُ فی وَادِی حَضْرَمَوْتَ وَرَاءَ مَدِینَةِ الْیَمَنِ؛
بعد از ارواح کفّار پرسید که پس از مرگ در کجا جمع میشوند؟ حضرت فرمود: ارواح کفّار در سرزمین حضرموت پشت شهر یمن جمع میشوند.
ناگفته نماند این روایت با روایاتی که میگوید ارواح مؤمنین در وادی السّلام قرار دارند، منافات ندارد و قابل جمع است. زیرا در این روایت میگوید: ارواح فقط در شبهای جمعه نزد سنگ بیت المقدّس اجتماع میکنند، نه در وقت دیگر.
1) الکافی، ج3، ص 236.
امیرمؤمنان علیه السلام فرمود: بدترین آبهای روی زمین، آب (وادی برهوت) میباشد و آن سرزمینی است در (حضرموت) تمام ارواح کفّار در آن سرزمین جمع میشوند.
امام صادق علیه السلام فرمود: در پشت یمن وادیای است که به آن برهوت گفته میشود. در آنجا هیچ کسی سکونت ندارد و هیچ فردی همسایه انسان نیست، مگر مار سیاه و جغد. در آن وادی چاهی است به نام (بلهوت) که هر صبح و شام ارواح مشرکان را به آنجا میبرند تااز آبی که همانند فلز گداخته، سوزان و با چرک مخلوط با خون است بیاشامند.
وَإِنَّ عَدُوَّنَا إِذَا تُوُفِّیَ صَارَتْ رُوحُهُ إِلَی وَادِی بَرَهُوتَ فَأُخْلِدَتْ فی عَذَابِهِ وَأُطْعِمَتْ مِنْ زَقُّومِهِ وَأُسْقِیَتْ مِنْ حَمِیمِهِ فَاسْتَعِیذُوا بِاللهِ مِنْ ذَلِکَ الْوَادِی.((2))
وقتی دشمنان ما اهل بیت، از دنیا بروند روحشان را به سوی (وادی برهوت) میبرند و آنها را در آنجا تا روز قیامت شکنجه و عذاب
میکنند و از زقّوم آن میخورند و از آب کثیف و جوشان آن میآشامند.
در این باره روایات زیاد دیگری وجود دارد که ما جهت اختصار به همین مقدار بسنده نمودیم.
آری کفّار و ظالمانی که از علم و معرفت عظمای نبوّت و ولایت بهره نبردهاند و از چشمه زلال اوّلیای خدا آب ننوشیدهاند، زرق و برق این دنیای فانی و زودگذر چشم و گوش آنها را کور و کر نموده است، در عالم برزخ و قبر، که هر لحظهاش سالها بلکه قرنها طول میکشد، در وادی پرخطر برهوت یمن اجتماع میکنند و هر صبح و شام نمونهای از عذاب و شکنجه عالم قیامت را به آنان میچشانند. نیش مارها و عقربها سخت پر ماجرا و تکان دهنده است. علاوه بر آن، غذاهای تلخ و میوههای زقّومی و آبهای مخلوط به چرک و خون بدبو و بدطعم همانند فلز گداخته شده، به آنها خورانده میشوند. این عذاب تا روز رستاخیز ادامه دارد و در روز قیامت به عذاب شدیدتر گرفتار میگردند. البتّه قبلا در بحث دیگری گفتیم که: هم از نظر قرآن کریم و هم از نظر روایات امامان معصوم علیه السلام این مطلب قطعی است که گناهکار، هر چند مسلمان باشد، به عذاب الاهی معذّب خواهد شد. به طور کلّی درباره عقاب گناهانی همانند ظلم،خیانت، خوردن مال مردم، شراب خواری، دروغ، تهمت، غیبت، قمار، سخنچینی، دشنام، ترک نماز و روزه، ترک حجّ و جهاد و... در قرآن و روایات متواتر، به قدری زیاد رسیده است که بر هیچ مسلمانی پوشیده نیست و هیچ یک از آنها مخصوص کافران و یا مسلمانان غیر شیعه نیست بلکه همه انسانها را شامل
میشود. ولی ممکن است یک عدّه که دارای ایمان باشند، پس از چشیدن سالها رنج و عذاب بالاخره بعد از پرداختن جریمه گناهان نجات پیدا کنند و به رستگاری نهایی و خلاصی از عذاب نائل گردند. چنانچه در تفسیر آیه:
{لابِثِینَ فِیها أحْقابا}.((1))
در آتش، سالیان درازی درنگ کنندهاند.
از امام صادق علیه السلام روایت شده است که «این آیه مربوط به کسانی است که از آتش نجات مییابند»؛ «هَذِهِ فی الَّذِینَ یَخْرُجُونَ مِنَ النَّار».((2))
امّا در مقابل، قسمت دیگری از مسأله را مورد بحث قرار میدهیم و آن این است که مؤمنان و نیکوکاران که اعمال نیک به قصد تقرّب به خدا انجام داده و پیوسته از خوف خدا در دین بیمناک بودهاند و همیشه مکتب انبیاء و امامان معصوم علیه السلام را سرلوحه زندگی خود قرار میدادند، در عالم برزخ بعد از آنکه روح از عهده سؤال مأموران الاهی بیرون آمد و از ثواب و عذاب قبر فارغ شد، به «وادی السّلام» که گاهی از آن به بهشت دنیا یاد میشود اجتماع میکنند و در آنجا از هول و هراس برزخ در امان هستند. هر چیزی که در بهشت اخروی موجود است، نمونهای از آن در بهشت برزخی موجود میباشد. بر تختهایی نشسته و نعمتهای الهی را نظاره میکنند، از انواع میوهها و گوشتهای بریان شده میخورند، از آبها و چشمههای عسل، شیر،شراب، کوثر و سلسبیل میآشامند.
درختان بهشتی بر بالای آنان سایه افکنده، نه از گرما رنج میبرند و نه از سرما. با زنان زیبای بهشتی هم آغوش میگردند، خادمان و غلامان خوش صورت، آنان را خدمت میکنند. از حلّهها و زیورهای بهشتی میپوشند. به دیدن یکدیگر میروند، حلقه حلقه دور هم مینشینند و با هم صبحت میکنند. در نشاط و آرامش کامل به سر میبرند. اینجا است که فرموده ائمّه هدی علیه السلام عینیّت پیدا کرده و به تحقّق میانجامد، که فرمودند: «قبر، باغی از باغستانهای بهشت و یا حفرهای از حفرههای آتش است». در آنجا سختی و مشکلات وجود ندارد، از زیادی رفت و آمد خسته نمیگردند. در عین حال میگویند: خدایا قیامت را زودتر برپا کن و وعدهات را برای ما عملی ساز. حال که ویژگیهای زندگی بهشت برزخی را دانستیم، با روایتی از امام صادق علیه السلام - که درباره نهرهای بهشتی بیان فرموده است این بحث را زینت بخشیده و خاتمه میدهیم؛
عبدالله بن سنان که از یاران امام صادق علیه السلام بود، چنین روایت میکند:
سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللهِ علیه السلام عَنِ الْحَوْضِ.((1))
1) همان، ج6، ص 287. «سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام عَنِ الْحَوْضِ فَقَالَ لِی: حَوْضٌ مَا بَیْنَ بُصْرَی إِلَی صَنْعَاءَ أَ تُحِبُّ أَنْ تَرَاهُ؟ قُلْتُ: نَعَمْ جُعِلْتُ فِدَاکَ .قَالَ: فَأَخَذَ بِیَدِی وَ أَخْرَجَنِی إِلَی ظَهْرِ الْمَدِینَةِ. ثُمَّ ضَرَبَ رِجْلَهُ فَنَظَرْتُ إِلَی نَهَرٍ یَجْرِی لَا تُدْرِکُ [نُدْرِکُ] حَافَتَیْهِ إِلَّا الْمَوْضِعَ الَّذِی أَنَا فِیهِ قَائِمٌ فَإِنَّهُ شَبِیهٌ بِالْجَزِیرَةِ فَکُنْتُ أَنَا وَ هُوَ وُقُوفاً فَنَظَرْتُ إِلَی نَهَرٍ یَجْرِی مِنْ جَانِبِهِ هَذَا مَاءٌ أَبْیَضُ مِنَ الثَّلْجِ وَ مِنْ جَانِبِهِ هَذَا لَبَنٌ أَبْیَضُ مِنَ الثَّلْجِ وَ فِی وَسَطِهِ خَمْرٌ أَحْسَنُ مِنَ الْیَاقُوتِ فَمَا رَأَیْتُ شَیْئاً أَحْسَنَ مِنْ تِلْکَ الْخَمْرِ بَیْنَ اللَّبَنِ وَ الْمَاءِ فَقُلْتُ لَهُ جُعِلْتُ فِدَاکَ مِنْ أَیْنَ یَخْرُجُ هَذَا وَ مِنْ أَیْنَ مَجْرَاهُ فَقَالَ هَذِهِ الْعُیُونُ الَّتِی ذَکَرَهَا اللهُ فِی کِتَابِهِ أَنْهَارٌ فِی الْجَنَّةِ عَیْنٌ مِنْ مَاءٍ وَ عَیْنٌ مِنْ لَبَنٍ وَ عَیْنٌ مِنْ خَمْرٍ تَجْرِی فِی هَذَا النَّهَرِ وَ رَأَیْتُ حَافَتَیْهِ عَلَیْهِمَا شَجَرٌ فِیهِنَّ حُورٌ مُعَلَّقَاتٌ بِرُءُوسِهِنَّ شَعْرٌ مَا رَأَیْتُ شَیْئاً أَحْسَنَ مِنْهُنَّ وَ بِأَیْدِیهِنَّ آنِیَةٌ مَا رَأَیْتُ آنِیَةً أَحْسَنَ مِنْهَا لَیْسَتْ مِنْ آنِیَةِ الدُّنْیَا فَدَنَا مِنْ إِحْدَاهُنَّ فَأَوْمَأَ إِلَیْهَا بِیَدِهِ لِتَسْقِیَهُ فَنَظَرْتُ إِلَیْهَا وَ قَدْ مَالَتْ لِتَغْرِفَ مِنَ النَّهَرِ فَمَالَ الشَّجَرُ مَعَهَا فَاغْتَرَفَتْ ثُمَّ نَاوَلَتْهُ فَشَرِبَ ثُمَّ نَاوَلَهَا وَ أَوْمَأَ إِلَیْهَا فَمَالَتْ لِتَغْرِفَ فَمَالَتِ الشَّجَرَةُ مَعَهَا فَاغْتَرَفَتْ ثُمَّ نَاوَلَتْهُ فَنَاوَلَنِی فَشَرِبْتُ فَمَا رَأَیْتُ شَرَاباً کَانَ أَلْیَنَ مِنْهُ وَ لَا أَلَذَّ مِنْهُ وَ کَانَتْ رَائِحَتُهُ رَائِحَةَ الْمِسْکِ فَنَظَرْتُ فِی الْکَأْسِ فَإِذَا فِیهِ ثَلَاثَةُ أَلْوَانٍ مِنَ الشَّرَابِ فَقُلْتُ لَهُ جُعِلْتُ فِدَاکَ مَا رَأَیْتُ کَالْیَوْمِ قَطُّ وَلَا کُنْتُ أَرَی أَنَّ الْأَمْرَ هَکَذَا فَقَالَ لِی هَذَا أَقَلُّ مَا أَعَدَّهُ اللهُ لِشِیعَتِنَا إِنَّ الْمُؤْمِنَ إِذَا تُوُفِّیَ صَارَتْ رُوحُهُ إِلَی هَذَا النَّهَرِ وَ رَعَتْ فِی رِیَاضِهِ وَ شَرِبَتْ مِنْ شَرَابِه.»
از امام صادق علیه السلام از حوض کوثر پرسیدم.
فَقَالَ لِی حَوْضٌ مَا بَیْنَ بُصْرَی إِلَی صَنْعَاءَ أَتُحِبُّ أَنْ تَرَاهُ.
آن حضرت فرمود: طول و اندازهاش بین بُصری تا صنعای یمن است. آیا دوست داری آن را ببینی؟
قُلْتُ: نَعَمْ جُعِلْتُ فِدَاکَ؛
گفتم: فدایت شوم، آری.
دستم را گرفت تا بیرون شهر مدینه برد. امام پایش را به زمین زد (ناگاه پرده ملکوتی کنار رفت و عالم برزخ نمایان شد) وقتی چشم گشودم نهر بزرگی را دیدم که اوّل و آخرش معلوم نبود مگر موضعی که من و آن حضرت در آنجا ایستاده بودیم، که مانند جزیرهای بود و به آن نگاه کردم که از یک طرف آن آب و از طرف دیگرش شیر میرفت که از برف سفیدتر بود. و از وسط آن شرابی نیکوتر از یاقوت روان بود که تا هنوز خوشنماتر از این شراب که بین آب و شیر بود ندیده بودم. عرض کردم: فدایت شوم این نهر از کجا بیرون میآید و به کجا میرود؟ فرمود: این از چشمههای
بهشت است که خداوند در قرآن وعده آن را داده و فرموده است: در بهشت چشمهای از آب، چشمهای از شیر و چشمهای از شراب، در این نهر جاری میشود. اطراف آن نهر، درختانی دیدم که در آنها حوریان گیسو به سر آویخته، آرمیده بودند که هرگز بدین زیبایی کسی را در دنیا ندیده بودم. در دست هر یک از آنها ظرفی بود، نه ظرف دنیا که هرگز به خوبی آن به عمرم ندیده بودم. امام علیه السلام نزدیک یکی از آنها رفت. اشاره کرد که آب بده. دیدم آن حوریه ماهرو خم شد که آب بردارد،درخت هم با او خم شد. مقداری آب برداشت وبه امام علیه السلام داد. ایشان از آن آشامید، بعد ظرف را به او داد. باز اشاره فرمود که آن را پر کند. آن حوریه دوباره خم شد که آب بردارد، دیدم درخت نیز با او خم شد. آن را برداشت بدست امام علیه السلام داد، آن جناب به من دادند. آشامیدم. هرگز آبی لذیذتر و گواراتر از این ندیده و نچشیده بودم. از لطافت بیمانند بود. بوی مشک و عنبر میداد. چشمم به داخل ظرف افتاد دیدم سه رنگ آشامیدنی است. عرض کردم: فدایت شوم، هرگز مانند آنچه را که امروز دیدم ندیده بودم و تا حال گمان نکرده و تصوّر هم نمیکردم که چنین چیزی وجود دارد. آن حضرت فرمود: این کمترین چیزی است که خداوند برای پیروان و شیعیان ما آماده و مهیّا کرده است. هرگاه مؤمن از دنیا برود، روح او به سوی این محل و این نهر میآید و در این باغستان گردش میکند و از خوردنیها و آشامیدنیهای آن میخورند و میآشامند.
یکی از مسائل مهم در جهان پس از مرگ، مسأله تجسّم اعمال است. مقصود از تجسّم اعمال این است که آنچه را که انسان در این جهان انجام داده است در عالم برزخ و صحنه قیامت، شکل جسمانی به خود گرفته، متناسب با آن جهان آشکار گردد. یعنی پاداشها و کیفرها، ثواب و عذاب حقایق همان اعمال دنیوی انسانها است که در جهان دیگر خود را نشان میدهد. بنابراین میتوان گفت: هر عملی که انسان در دنیا انجام میدهد، خواه خوب باشد، خواه بد، یک صورت دنیوی و ظاهری دارد که ما آن را به ظاهر مشاهده میکنیم.
مانند ظاهر نماز، روزه، حج و تمام نیکیها، غیبت، تهمت، شرب خمر و تمام زشتیها و یک صورت باطنی و سیرت درونی دارد که در دل اعمال نهفته است و در جهان دیگر، شکل کنونی و دنیوی خود را از دست داده و با واقعیت اخروی و ملکوتی خود آشکار میگردد و باعث لذّت و فرح عامل یا آزار و عذاب وی میشود. بنابراین اگر در دنیا اعمال نیک و خیری انجام داده، در جهان دیگر تغییر شکل داده و به صورت باغ، حوریان زیبا اندام، غلامان خوش صورت و کاخهای مجلّل
درخواهد آمد. به عکس اگر کارهای بد و ناروا انجام داده، قیافه دنیوی خود را دگرگون کرده و به صورت آتش و زنجیر، حیوان درنده و انواع عذاب نمودار خواهد گردید.
همچنین علی علیه السلام عمل نیک را کشت و زرع آخرت دانسته، میفرماید:
العَمَلُ الصّالح حَرثُ الآخِرَة.((1))،((2))
پاداش و کیفرها همانند محصول طبیعی کشت است. هرکس هر چه بکارد، محصول همان را درو خواهد کرد.
بدون شک در محکمه عدل الاهی هیچ چیزی بهتر از این نیست که عین عمل انسان را به خود انسان بازگردانند.
شاعر خوش ذوق عطّار نیشابوری این مضمون را چنین سروده است:
هست دنیا بر مثال کشتزار
زانکه عزّ و دولت دین سر به سر
تخم امروزینه فردا بر دهد
هم شب و هم روز باید کشت کار
جمله از دنیا توان برد ای پسر
ور نکاری ای دریغا بر دهد
مولانا نیز در این باره چنین گفته است:
ای دریده پوستین یوسفان
گشته گرگان یک به یک خوهای تو
زانچه میبافی همه روزه بپوش
گر ز خواری خستهای خود کِشتهای
چون ز دستت زخم بر مظلوم رست
این سخنهای چو مار و کژدمت
گرگ برخیزی از این خواب گران
میدرانند از غضب اعضای تو
1) نهج البلاغه، خطبه 221.
2) همچنین آن حضرت میفرمایند: ان الدنیا دار صدق لمن صدقها، ودار عافیة لمن فهم عنها، ودار غنی لمن تزود منها، ودار موعظة لمن اتعظ بها، مسجد احباء الله و مصلی ملائکة الله ومهبط وحی الله ومتجر أولیاء الله... . نهج البلاغهْ، خطبه 131 (وقد سمع رجلاً یذم الدنیا)؛ بحار الأنوار، 70/129/135 الباب الثانی والعشرون والمأهْ، کلمات قصار ذم الدنیا ومن طلبها. (محقق)
زانچه میکاری همه ساله بنوش
ور حریر و قزدری خود رشتهای
آن درختی گشت زان زقّوم رست
مار و کژدم میشود گیرد دمت
ای دریده پوستین یوسفان
گشته گرگان یک به یک خوهای تو
زانچه میبافی همه روزه بپوش
گر ز خواری خستهای خود کِشتهای
چون ز دستت زخم بر مظلوم رست
این سخنهای چو مار و کژدمت
گرگ برخیزی از این خواب گران
میدرانند از غضب اعضای تو
زانچه میکاری همه ساله بنوش
ور حریر و قزدری خود رشتهای
آن درختی گشت زان زقّوم رست
مار و کژدم میشود گیرد دمت
چنانچه فیثاغورس((1)) حکیم که از بزرگان حکما و متقدمین است، چنین میگوید:
إنّک ستعارض لک فی أفعالک وأقوالک وأفکارک وسیظهر لک من کلّ حرکة فکریّة او قولیّة او علمیّة صورة روحانیّة وجسمانیّة، فإن کانت الحرکة غضبیّة او شهویّة صارت مادّة لشیطان یؤذیک فی حیاتک وتحجبک عن ملاقاة النّور بعد وفاتک، وإن کانت الحرکة عقلیّة صارت ملکاً تلتذّ بمنادمته فی دنیاک وتهتدی به فی أُخراک إلی جوار الله ودار کرامته.((2))
همانا تو به زودی در برابر هر یک از اعمال و گفتار و افکارت قرار خواهی گرفت و از هر یک از حرکات فکری و گفتاری یا رفتاری تو یک صورت روحانی و جسمانی ظاهر خواهد شد. اگر این حرکت، شهوانی و غضبی باشد، مادّة تکوین شیطانی میشود و سبب اذیت و آزار در دنیا میشود (و از ملازمت با او رنج میبری و موجب سلب آسایش از تو خواهد شد)؛ و بعد از مرگ، حجاب و پرده بین شما و ملاقات نور (یعنی انوار عقلیه الهیّه و ذوات
قدسیّه نوریّه یعنی خدای تعالی) خواهد شد. اگر این حرکت، عقلایی و نیک (و سیر و سلوک در معارف کلّیة الهیّه) باشد، به صورت ملکی ظاهر شده؛ در دنیا همدم با تو خواهد بود و از ملازمت با او لذّت میبری و در روز قیامت راهنما به قرب و کرامات ذات حق خواهد گردید.
از کلام فیثاغورس به روشنی دانسته میشود که وی معتقد است، افعال و افکار انسان حتّی در دار دنیا تجسّم پیدا میکند.
خلاصه، آن جهان جهان ظهور و بروز حقایق است. افعال و اعمالی را که انسان در نشئه دنیا انجام داده است، در نشئه بعد از مرگ به صورتهای واقعی برای انسان جلوهگر و مجسّم میشود. حتّی عقائد انسان مجسّم شده و به او نمایانده میشود. علمای علم اخلاق و فلاسفه این ظهور اعمال انسان را در عالم دیگر به صورت باطنی (تجسّم اعمال) میگویند. ناگفته نماند: تفاوت دو نشئه، تفاوت جوهری است و اعمال انسان هم از مقولههای جواهر است نه اعراض تا فانی شود.
البتّه تجسّم اعمال و بقای آن از نگاه علوم روز و تحقیقات جدید به اثبات رسیده است، که به طور خلاصه ذیلاً اشاره میشود.
دانشپژوهان با تحقیقاتی که انجام دادهاند، به این نتیجه رسیدهاند که دردرون هسته یک درخت، شکل و رنگ و خصوصیات درخت بزرگی است که در آینده به وجود خواهد آمد و یا الآن موجود است.
همچنین میگویند در درون یک سلّول انسان تمام خواص غریزی و
اخلاقی، شکل چشم و گوش انسان نهفته است. از موضوع بحث خارج نشویم، بحث ما در تجسّم اعمال بود.
آنچه میتوان گفت که حوادث و حقایق عالم برزخ و جهان رستاخیز از حقایق غیب بوده و درک صحیح و کامل آن برای انسانهای ظاهر بین دشوار و یا غیر ممکن است. چون بشر محبوس و محصور در حصار طبیعت و مادّه قرار گرفته است. ولی کسانی که پیوند مستحکمی با جهان غیب داشتهاند، حقایق آن جهان را از نزدیک مشاهده مینمایند که تعدادشان بس اندک و کم است.
در اینجا لازم است برای توضیح مطلب و تقریب به ذهن خواننده، مثالی ذکر کنیم وقتی که انسان نماز میخواند. ظاهری دارد وباطنی؛ مُلکی دارد و ملکوتی. ظاهرش طهارت است و قیام و رکوع و سجود و حمد و سوره و تسبیح و ... و باطن و ملکوتش، آن روح و جان این نماز است، که آیا از روی خلوص و اخلاص جهت تقرّب به خدا خوانده است یا از روی ریا و خودپسندی. ممکن است برای خدا انجام داده باشد و ممکن است برای ریا و خودنمایی و اظهار تقدّس باشد. در اینجا عمل ظاهری انسان یکی میباشد، امّا روح و حقیقت نماز دو تا است؛ اگر برای خدا باشد با صورتی زیبا و خوش لباس، خوشخو و خوشبو، بهطوری مجسّم میشود که انسان از دیدن آن لذّت میبرد و اگر برای خودنمایی و ریا باشد، با صورت زشت و بدقیافه، بدخو و بدبو جلوه میکند، به طوری که انسان از دیدن آن ناراحت و شرمنده میشود. همین نماز که در اینجا از روی ریا و خود نمایی خوانده شده است، در آنجا به صورت مار و عقرب و
آتش است چون برای غیر خدا بوده و عمل حرامی راانجام داده است و ریا در عبادت حرام میباشد. البتّه تمام اعمال نیز اینچنین است. حتی اعمالی که به صورت زشت میباشند، دارای ظاهر و باطناند. انسانهایی که در دنیا زندگی میکنند. در ظاهر همه آنها به صورت انسانند، قدی دارند، دست و پا و چشم و گوش، جوارح و اعضایی؛ هر بینندهای آنها را انسان میبیند، ولی باطنها یک شکل نیست؛ یکی مؤمن است و دیگری کافر؛ یکی عادل و دیگری فاسق؛ یکی صادق است و آن دیگری منافق و هکذا. خلاصه اخلاق آنان متفاوت است. اختلاف اخلاقی و تفاوت ملکات، موجب اختلاف شکلها و صورتها میگردند و آنها در برزخ و قیامت با صورتهای متفاوت وارد میشوند.
در حدیثی از براء بن عازب روایت شده که معاذ بن جبل نزدیک رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم در منزل ابو ایّوب انصاری نشسته بود پس معاذ گفت: یا رسول الله آیا قول خدای تعالی که میفرماید:
{یَوْمَ یُنْفَخُ فِی الصُّورِ فَتَأْتُونَ
أَفْواجاً...} را دیدهای.
پس پیامبر فرمود: ای معاذ از امر بزرگی سؤال کردی آن گاه چشمان مبارکش را فرو بست سپس فرمود:
تُحْشَرُ عَشَرَةُ أَصْنَافٍ مِنْ أُمَّتِی أشْتَاتاً قَدْ مَیَّزَهُمُ اللهُ تَعَالَی مِنَ الْمُسْلِمِینَ وَبَدَّلَ صُوَرَهُمْ فَبَعْضُهُمْ عَلَی صُورَةِ الْقِرَدَةِ وَبَعْضُهُمْ عَلَی صُورَةِ الْخَنَازِیرِ وَبَعْضُهُمْ مُنَکَّسُونَ أَرْجُلُهُمْ مِنْ فَوْقُ وَوُجُوهُهُمْ مِنْ تَحْتُ ثُمَّ یُسْحَبُونَ عَلَیْهَا... .((1))
1) مجمع البیان، ج10، ص 642؛ بحار الأنوار، ج7، ص 89.
ده طائفه از امّت من بطور پراکنده محشور میشوند. خداوند آنها را از میان مسلمین، مشخّص فرموده و صورت بعضی از آنها بشکل میمون و بوزینه و برخی را به صورت خوک و بعضی هیکلشان منکوس و وارونه است پاهایشان بالا و صورتشان پائین آن گاه بصورتشان کشیده میشوند بر روی زمین. و بعضی از آنها نابینایند و رفت و آمد میکنند و بعضی کر و گنگ هستند. و بعضی زبانهای خود رامیجوند پس چرک از دهانشان جاری میشود که اهل محشر از بوی گند آن ناراحت میشوند. و بعضی دست و پایشان بریده و بعضی از ایشان، بر شاخههایی از آتش آویزانند. و بعضی از آنها عفونتشان از مردار گندیده بدتر است. و بعضی از ایشان به لباسهایی از مس گداخته شده در آتش که چسبیده به بدنشان است ملبوسند.
فَأَمَّا الَّذِینَ عَلَی صُورَةِ الْقِرَدَةِ فَالْقَتَّاتُ مِنَ النَّاسِ وَأَمَّا الَّذِینَ عَلَی صُورَةِ الْخَنَازِیرِ فَأَهْلُ السُّحْتِ وَأَمَّا الْمُنَکَّسُونَ عَلَی رُءُوسِهِمْ فَأَکَلَةُ الرِّبَا.
امّا آنهایی که بصورت میمونند آنها سخنچینان از مردمند. و امّا آنهایی که بر صورت خوکند. پس آنها حرام خورها که از راه حرام کسب میکنند. و امّا آنها که وارونهاند آنها ربا خورانند. و نابینایان قضات و دادستانهایی هستند که در حکمشان ستم میکنند. و کر و لالها افرادی هستند که به اعمال خود مغرورند وآنهایی که زبان خود را میجوند دانشمندانی هستند که به علمشان عمل نکردهاند. و نیز قاضیهایی هستند که اعمالشان مخالف گفتارشان بوده و دست و پا بریده آنهایی هستند که همسایگان را اذیّت میکردند و دار آویختگان بر شاخههای آتش افراد سازمانی هستند
که در میان مردم و حکومت، سعایت کرده (و پرونده سازی نموده و مردم را بزندان و تبعید و اعدام مبتلاء مینمودند) و آنهایی که عفونتشان از مردار بدتر است، افرادی هستند که از شهوات و لذّتهای حرام کامیاب میشدند و حقوق مالی خدا را (از زکات و خمس و ...) نمیپرداختند. و آنهایی که لباسشان از مس گداخته در آتش است آنها اهل کبر و تفاخرند.
آنجا عالم حقیقت است، حساب با ظاهر نیست، و همچنین در دنیا ما با حواسّ پنج گانه؛ یعنی بینایی، شنوایی، چشایی، بویایی، لامسه به عالم ظاهر و خارج متصل میشویم و ادراکات پیدا میکنیم. اگر اینها نبود به هیچ وجه ما از عالم خارج بهرهای نداشتیم. وقتی از این دنیا میرویم، این حواسّ پنجگانه ظاهری از ما گرفته میشوند. دیگر چشم و بینایی، گوش و شنوایی، بینی و بویایی، دهان و چشایی نداریم؛ اینها در میان قبر تبدیل به خاک میگردند. ولی انسان یک نور باطن دارد که با آن حقایق را ادراک میکند؛ آن متعلق به نفس است نه متعلق به بدن.
مرحوم سبزواری& میگوید:
إنّ للنّفس فی ذاتها سمعاً وبصراً وشمّاً وذوقاً ولمساً وغیر ذلک تدور معها حیث دارته... .
از برای نفس در ذات خود گوشی است و چشمی، شامّهای است و ذائقه و لامسهای و غیر ذلک.
قوایی که در بدن است اثر و سایة قوای نفس است و بواسطهی همان
ادراکات نفسانیّه،انسان در حال خواب و مستی و بیماری و مکاشفات، صورت جزئیه را در محسوسات ادراک میکند».((1))
در این رابطه شعر زیبای ملا محمد عارف رومی را آورده است:
پنج حسّی است، جز این پنج حس
صحّت این حس ز معموریّ تن
صحّت این حس بجویید از طبیب
آن چو زر سرخ و این حس همچو
مِس صحّت آن حس ز ویرانیّ بدن
صحّت آن حس بجویید از حبیب((2))
زیرا آن عالم، عالم «تبلی السرائر» است مخفیّات آشکار میشود؛ گاه گاهی در دنیا نیز صورت برزخی و قیامتی آنها نمایانده میشود.
در این زمینه روایتی از امام صادق علیه السلام نقل شده است:
عَنْ أَبِی بَصِیرٍ قَالَ: حَجَجْتُ مَعَ أَبِی عَبْدِ اللهِ علیه السلام فَلَمَّا کُنَّا فِی الطَّوَافِ قُلْتُ لَهُ: جُعِلْتُ فِدَاکَ یَا ابْنَ رَسُولِ اللهِ! یَغْفِرُ اللهُ لِهَذَا الْخَلْقِ فَقَالَ: یَا أَبَا بَصِیرٍ إِنَّ أَکْثَرَ مَنْ تَرَی قِرَدَةٌ وَ خَنَازِیرُ. قَالَ: قُلْتُ لَهُ: أَرِنِیهِمْ. قَالَ: فَتَکَلَّمَ بِکَلِمَاتٍ، ثُمَّ أَمَرَّ یَدَهُ عَلَی بَصَرِی فَرَأَیْتُهُمْ قِرَدَةً وَخَنَازِیرَ فَهَالَنِی ذَلِکَ ثُمَّ أَمَرَّ یَدَهُ عَلَی بَصَرِی فَرَأَیْتُهُمْ کَمَا کَانُوا فِی الْمَرَّةِ الْاوّلی. ثُمَّ قَالَ: یَا أَبَا مُحَمَّدٍ! أَنْتُمْ فِی الْجَنَّةِ تُحْبَرُونَ وَ بَیْنَ أَطْبَاقِ النَّارِ تُطْلَبُونَ فَلَا تُوجَدُونَ وَاللهِ لا یَجْتَمِعُ فی النَّارِ مِنْکُمْ ثَلَاثَةٌ لَا وَاللهِ وَلااثْنَانِ لا وَاللهِ وَلَا وَاحِدٌ.((3))
ابوبصیر میگوید: در خدمت امام صادق علیه السلام به حج مشرّف شدیم.
هنگامی که در حال طواف بودیم، عرض کردم: فدایت شوم ای فرزند رسول خدا! آیا خداوند تمام این خلق را میآمرزد و از گناهان آنان صرف نظر میکند؟
فرمود: ای ابوبصیر! بیشتر این افرادی که میبینی از میمونها و خوکها هستند. ابوبصیر میگوید: عرض
کردم: آنان را به من نیز نشان بده.
آن حضرت کلماتی بر زبان جاری ساخت و پس از آن دست خود را روی چشمان من کشید. ناگهان آنها را که به صورت خوک و میمون بودند، دیدم و این امر موجب وحشت من شد. آن حضرت دوباره دست خود را بر چشمم کشید، آنها را به همان صورتهای اوّلیه مشاهده کردم.
سپس فرمود: یا ابا محمّد! شما در میان بهشت خوشحال و مسرورید و در طبقات آتش شما را میجویند و یافت نمیشوید. سوگند به خدا که سه نفر از شما در آتش با هم نخواهد بود. سوگند به خدا دو نفر از شما با هم نخواهد بود. سوگند به خدا یک نفر هم نخواهد بود.
آنچه از این روایت بدست میآید این است که کسانی که ظاهر و باطنشان یکی است و مؤمن حقیقی میباشند به شکل حیوانات در نمیآیند و به جهنّم هم نمیروند و در صحرای قیامت به شکل انسان وارد میشوند.
تا اینجا معنا و مفهوم تجسّم را دانستیم. اکنون برای اثبات آن، وارد بحث میشویم و برای اینکه این مطلب به طور کاملتر و در عین حال آسانتر انجام
بگیرد، ما دلائل را به سه دسته تقسیم میکنیم:
از آیات متعددی در قرآن استفاده میشود که همین عمل آدمی در روز قیامت برای پاداش و یا کیفر تجسّم مییابد. به همین دلیل شخص گنهکار در روز قیامت هرگز نمیتواند جرم خود را انکار کند؛ زیرا همانطور که گفتیم اعمال انسان در آن روز تجسّم مییابد و این خود بهترین و قویترین شاهد و گواه بر جرم و جنایت خواهد بود. هر چند در آن روز،پشیمانی صورت میگیرد اما هیچ سودی به حالش نخواهد داشت.
اینک برخی از آیات بیانگر این مطلب را یادآور میشویم:
{یَوْمَ تَجِدُ کُلُّ نَفْسٍ مَّا عَمِلَتْ مِنْ خَیرْ مُحضَرًا وَمَا عَمِلَتْ مِن سُوءٍ تَوَدُّ لَوْ أَنَّ بَیْنَهَا وَ بَیْنَهُ أَمَدَا بَعِیدًا}.((1))
روزی که هر انسانی هر کار نیکی که انجام داده است، نزد خود حاضر مییابد و هر کار بدی را که انجام داده است نیز حاضر و آماده مییابد و آرزو میکند که میان او و آن عمل ناروا فاصله مکانی یا زمانی بسیاری وجود میداشت (و او آن عمل ناروا را که در دنیا انجام داده است در قیامت مشاهده نمیکرد.
از این آیه مبارکه به وضوح استفاده میشود که خود عمل در روز قیامت
1) آل عمران/ 30.
حاضر میشود و انسان بر آن آگاه میگردد. نفس حضور عمل، دلیل بر تجسّم است. هر چند برخی از مفسّران بزرگوار اسلام، هر کدام این آیه را به گونهای تأویل و تفسیر نمودهاند.((1))
در اینجا برای اختصار تنها نظریه فخر رازی - که به فخر المشکّکین معروف است - را میآوریم که دربارهی آیه فوق میگوید:
إعلم أنّ العمل لا یبقی ولایمکِن وجدانه یوم القیامة فلابدّ فیه من التّأویل.
بدان که عمل انسان پس از انجام، باقی نمیماند و ممکن نیست که عمل در روز قیامت دریافت گردد پس باید آیه را تأویل نموده بگوییم: یا منظور این است که انسان نامههای اعمالش را میبیند که در این صورت مثل این آیه شریفه میشود:
{إِنَّا کُنَّا نَسْتَنْسِخُ ما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ}.((2))
یعنی ما از آنچه شما عمل میکردید نسخه
برداری میکردیم. یا منظور این است که انسان جزای اعمال خود را مییابد. بنابراین در مورد معنای «محضراً» دو احتمال وجود دارد: یکی اینکه همین نامههای اعمال انسانها را حاضر میکنند و دیگر اینکه جزای عمل انسان را احضار مینمایند.((3))
شاید علّت تأویل فخر رازی و برخی مفسّرین این باشد که گمان کردهاند که
احضار عمل انجام شده در دنیا به قیامت با عقل سازگار نیست. زیرا عمل انجام شده از بین رفته و امکان تجسّم ندارد؛ در پاسخ باید گفت:
همانطور که قبلاً یادآور شدیم، اعمال از مقوله اعراض نیست که فانی شود بلکه از نوع جواهر است و همیشه باقی خواهد ماند.
دیگر اینکه اگرچه عقل نمیتواند کیفیت تجسّم اعمال را درک کند ولی این عدم درک عقل دلیل بر عدم امکان آن نخواهد شد. زیرامعتمدترین دلیل، آیات قرآن و روایات ائمّه معصومین علیه السلام هستند که به صراحت به تجسّم اعمال گوشزد میکنند. گذشته از همه تأویل، دلیل و قرینه میخواهد. در اینجا هیچ قرینه و دلیلی وجود ندارد که مجبور به تأویل باشیم.
علّامه طباطبایی در این باره میگوید:
احضار چیزی صحیح و درست میباشد که موجودی غایب باشد. اعمال انسان موجود و نزد خدا محفوظ است و خدای متعال در قیامت آنها را حاضر خواهد کرد.
سپس به عبارت روشنتر میگوید:
والآیة من الآیات الدّالة علی تجسّم الأعمال.
این آیه از آیاتی است که دلالت بر تجسّم اعمال میکند.((1))
آن گاه اعمال خود را در مقابل خود بیابند و پروردگار تو، به کسی ستم نمیکند.
در آن هنگام (که روز قیامت است) هر نفسی هر آنچه بر خود حاضر کرده همه را بداند.
همانگونه که ملاحظه میکنید ظاهر این هر دو آیه دانسته میشود که خود عمل در قیامت حاضر میشود. این نفسِ حضور به خوبی دلالت بر تجسّم اعمال دارد و هیچ دلیل و قرینهای بر تأویل ظاهر آیه نداریم.
آنان که پنهان دارند آیاتی از کتاب آسمانی را که خدا فرستاده بود و آن را به بهای اندک فروشند، جز آتش جهنّم در شکم نمیبرند.
آنان که اموال یتیمان را به ستمگری میخورند، در حقیقت آنها در شکم خود آتش جهنّم فرو میبرند و به زودی در آتش فروزان خواهند افتاد.
از این دو آیه شریفه نیز دانسته میشود کسانی که از راه کتمان حقایق الاهی مال اندکی به دست میآورند و یا از راه ظلم و ستم، اموال یتیمان را میخورند، در حقیقت و واقع آتش را در درون خود جای میدهند. بدون شک اموال یاد شده در دو آیه یاد شده به صورت ظاهری و دنیوی آتش نیست که هیچ، بلکه در ظاهر انواع لذّتهای دنیوی را به دنبال دارد و خورنده این اموال در دنیا احساس
لذّت و غرور هم میکند.
بنابراین باید بگوییم این گونه اموال در واقع صورت دیگری دارد که اکنون از چشم ظاهربین انسان مخفی و پوشیده است ولی در عالم دیگر که پردهها بالا رود و حقایق پنهان آشکار گردد، چهره واقعی این اعمال نمایان گردیده و آن چیزی جز آتش و عذاب خداوند علیم و حکیم نخواهد بود.
مجدّداً یادآور میشویم کسانی که دست به تأویل این آیات زده و میگویند: مقصود از آتش، آتش دوزخ است که به عنوان کیفر در آن میسوزند، مخالف مفاد و مدلول ظاهری آیه است.
کسانی که طلا و نقره را گنجینه و ذخیره میکنند و در راه خدا انفاق نمیکنند آنها را به عذابی دردناک بشارت ده. روزی که آن طلا و نقره ذخائرشان در آتش دوزخ گداخته شود و پیشانی و
1) توبه/ 34و 35.
پشت و پهلوی آنها را به آن داغ کنند (و فرشتگان عذاب به آنها گویند) این است نتیجه آنچه بر خود ذخیره کردید، اکنون بچشید (آتش حسرت و عذاب) همان سیم و زری که اندوخته میکردید.
نکته قابل توجّه در این آیه جمله «هَذَا مَا کَنَزْتُمْ لِأَنفُسِکمُ» است یعنی این همان عذاب و آتشی است که شما برای خود اندوختهاید، حالا بچشید. گوی طلا و نقره در دو نشئه دنیا و آخرت به دو صورت مجسّم میگردد. در این جهان به صورت فلز خیره کننده چشمها و در جهان آخرت به صورت عذاب دردناک خداوندی.
آنان که بخل نموده و از مالی که خدا از فضل خویش به آنها داده حقوق فقیران را ادا نمیکنند، گمان نکنند این بخل به نفع آنها خواهد بود بلکه به ضرر آنهاست، چه آنکه مالی که در آن بخل ورزند در قیامت زنجیر گردن آنها شود.
به طور حتم بخل در ادای حقوق واجبی همانند خمس و زکات و ... وقتی که به صورت طوق در گردن درآید، همان تجسّم اعمال خواهد بود.
البتّه آیات زیادی بر تجسّم اعمال دلالت دارند که ما به همین مقدار اکتفا نمودیم.((2))
از مجموع آیات گذشته دانسته شد که عمل
انسان در روز قیامت تجسّم مییابد. ولی علاوه بر آیات، از روایات متعدّدی نیز میتوان استفاده کرد که اعمال انسانها در روز رستاخیز تجسّم پیدا میکند که به برخی از آنها اشاره میکنیم:
از امام صادق علیه السلام نقل شده است که پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله وسلم فرمود: از ستمگری و ظلم بپرهیزید. زیرا ظلم و ستم در روز قیامت به صورت تاریکیها و ظلمات نمایان میشود.
از ظاهر روایت دانسته میشود که خود ظلم در روز قیامت به صورت ظلمت و تاریکی تجسّم مییابد.
ابوبصیر میگوید از امام صادق علیه السلام شنیدم که میفرمود: هر کس مال برادر دینی خود را از روی ظلم و ستم بخورد و عوضش را به او برنگرداند، روز قیامت قطعهای از آتش را میخورد.
این روایت صریحاً دلالت میکند که مالی که ظالمانه تصرّف شود، عیناً همان خوردن آتش است امّا چون در این دنیا هستند، نمیفهمند، مجرد اینکه حجاب
کنار رفت و از این جهان بیرون شدند، در جهان دیگر خود به خود به صورت آتش دوزخ تجسّم پیدا میکند و غاصب را عذاب مینماید.
أَعْمَالُ الْعِبَادِ فی عَاجِلِهِمْ نُصْبُ أعْیُنِهِمْ فی آجِلِهِم.((1))
کارهایی که انسان در دنیا انجام میدهد، در آخرت در برابر او قرار میگیرد.
یَا مُحَمَّدُ عِشْ مَا شِئْتَ فَإِنَّکَ مَیِّتٌ وَأَحْبِبْ مَنْ شِئْتَ فَإِنَّکَ مُفَارِقُهُ وَاعْمَلْ مَا شِئْتَ فَإِنَّکَ مُلَاقِیهِ.((2))
لحن، روایت صریح و قاطع است و به صورت امر میگوید:
ای محمّد! هر طور که میل داری زندگی کن ولی آخر باید بمیری و هر چه و هر کسی را میخواهی دوست بدار، سرانجام از او جدا خواهی شد و هر عملی که میخواهی انجام بده قطعاً در روز قیامت تو آن را ملاقات خواهی کرد.
نکته قابل دقّت در این روایت جمله «اعْمَلْ مَا شِئْتَ فَإِنَّکَ مُلَاقِیهِ» است، یعنی آنچه را که انسان در قیامت ملاقات خواهد کرد، خود عملی است که در دنیا انجام داده است.
الْمُؤْمِنُ هَوْلًا مِنْ أَهْوَالِ یَوْمِ الْقِیَامَةِ قَالَ لَهُ الْمِثَالُ لَا تَفْزَعْ وَلَا تَحْزَنْ وَأَبْشِرْ بِالسُّرُورِ وَالْکَرَامَةِ مِنَ اللهِ عَزَّ وَجَلَّ حَتَّی یَقِفَ بَیْنَ یَدَیِ اللهِ عَزَّ وَجَلَّ فَیُحَاسِبُهُ حِسَاباً یَسِیراً وَیَأْمُرُ بِهِ إِلَی الْجَنَّةِ وَالْمِثَالُ أَمَامَهُ فَیَقُولُ لَهُ الْمُؤْمِنُ یَرْحَمُکَ اللهُ نِعْمَ الْخَارِجُ خَرَجْتَ مَعِی مِنْ قَبْرِی وَمَا زِلْتَ تُبَشِّرُنِی بِالسُّرُورِ وَالْکَرَامَةِ مِنَ اللهِ حَتَّی رَأَیْتُ ذَلِکَ فَیَقُولُ مَنْ أَنْتَ فَیَقُولُ أَنَا السُّرُورُ الَّذِی کُنْتَ أَدْخَلْتَ عَلَی أَخِیکَ الْمُؤْمِنِ فی الدُّنْیَا خَلَقَنِی اللهُ عَزَّ وَجَلَّ مِنْهُ لِأُبَشِّرَکَ.((1))
امام صادق علیه السلام میفرماید: وقتی خداوند مؤمن را از قبر خارج میکند مثالی با او نیز خارج میگردد و در پیش
روی او راه میرود، پس هر گاه مؤمن هول و هراسهای روز قیامت را ببیند، آن مثال به او میگوید: نترس و غم مخور و مژده باد تو را به شادی و کرامت خدای عزّ وجل، تا در برابر خدای متعال بایستد و خداوند هم از او حساب گیرد، حساب آسانی، سپس امر فرماید او را به بهشت و آن مثال در جلوی او باشد، در این موقع مؤمن به آن مثال گوید: خداوند تو را رحمت کند که خوب رفیقی بودی برای من؛ بیرون آمدی با من از قبر و همواره مرا به شادی و کرامت خداوند بشارت دادی تا دیدم من آن را، پس گوید: تو کیستی؟ مثال در جواب میگوید: من آن سرور و خشنودی هستم که در دنیا به برادران مؤمنت میرساندی و آنان را شاد و خرسند میساختی. خداوند عزّوجل مرا از آن شادی و سرور آفریده تا تو را بشارت و مژده دهم و در وقت وحشت با اتو انیس باشم.
1) بحار الانوار، ج 71، ص 290، ح 21؛ الکافی، ج 2، ص 190، ح 8.
در گذشته از آیات و روایات متعددّی استفاده نمودیم که دلالت میکرد بر اینکه عمل انسان در دنیا - چه نیک باشد و چه بد - در قیامت تجسّم مییابد، اکنون روایات دیگری را که دلالت بر تجسّم اعمال انسانها در عالم برزخ و قبر میکند یادآور میشویم. البتّه در این باره روایت زیاد است که به طور خلاصه به برخی از آنها اشاره میشود:
فإذا خرجوا من قبورهم، خرج مع کلّ إنسان عمله الّذی کان عمله فی دار الدّنیا، لأنّ عمل کلّ إنسان یصحبه فی قبره.((1))
وقتی انسان از قبر بیرون میآید، عملی که در دنیا انجام داده است او را همراهی خواهد کرد، زیرا اعمال او در قبر قرین و همراه او است.
إِنَّ ابْنَ آدَمَ إِذَا کَانَ فی آخِرِ یَوْمٍ مِنَ الدُّنْیَا وَاوّل یَوْمٍ مِنَ الآخِرَةِ مُثِّلَ لَهُ مَالُهُ وَوَلَدُهُ وَعَمَلُهُ فَیَلْتَفِتُ إِلَی مَالِهِ فَیَقُولُ وَ اللهِ إِنِّی کُنْتُ عَلَیْکَ لَحَرِیصاً شَحِیحاً فَمَا لِی عِنْدَکَ فَیَقُولُ خُذْ مِنِّی کَفَنَکَ ثُمَّ یَلْتَفِتُ إِلَی وَلَدِهِ فَیَقُولُ وَ اللهِ إِنِّی کُنْتُ لَکُمْ لَمُحِبّاً وَإِنِّی کُنْتُ عَلَیْکُمْ لَمُحَامِیاً فَمَا ذَا لِی عِنْدَکُمْ فَیَقُولُونَ نُؤَدِّیکَ إِلَی حُفْرَتِکَ وَنُوَارِیکَ فِیهَا ثُمَّ یَلْتَفِتُ إِلَی عَمَلِهِ فَیَقُولُ وَ اللهِ إِنِّی کُنْتُ فِیکَ لَزَاهِداً وَإِنَّکَ کُنْتَ عَلَیَّ لَثَقِیلًا فَمَا ذَا عِنْدَکَ
1) تفسیر برهان، ج4، ص 732.
فَیَقُولُ أَنَا قَرِینُکَ فی قَبْرِکَ وَیَوْمِ حَشْرِکَ حَتَّی أُعْرَضَ أَنَا وَأَنْتَ عَلَی رَبِّکَ فَإِنْ کَانَ لِلَّهِ وَلِیّاً أَتَاهُ أَطْیَبَ النَّاسِ رِیحاً وَأحْسَنَهُمْ مَنْظَراً وَأَزْیَنَهُمْ رِیَاشاً فَیَقُولُ أَبْشِرْ بِرَوْحٍ مِنَ اللهِ وَرَیْحَانٍ وَجَنَّةِ نَعِیمٍ قَدْ قَدِمْتَ خَیْرَ مَقْدَمٍ فَیَقُولُ: مَنْ أَنْتَ؟ فَیَقُولُ: أَنَا عَمَلُکَ الصَّالِحُ ارْتَحِلْ مِنَ الدُّنْیَا إِلَی الْجَنَّةِ ... وَإِذَا کَانَ لِرَبِّهِ عَدُوّاً فَإِنَّهُ یَأْتِیهِ أَقْبَحَ خَلْقِ اللهِ رِیَاشاً وَأَنْتَنَهُ رِیحاًفَیَقُولُ لَهُ: أَبْشِرْ بِنُزُلٍ مِنْ حَمِیمٍ وَتَصْلِیَةِ جَحِیمٍ((1))
انسان وقتی در آخرین روز دنیا و اوّلین روز آخرت قرار گیرد، مال و فرزند و عمل او در مقابل دیدگانش مجسّم میشود. اوّل به مال خود توجّه کرده میگوید: به خدا قسم من به تو حریص و برای تو بخیل بودم. اکنون چه بهرهای از تو دارم؟ مال جواب میدهد: کفنت را از من بگیر. (فعلاً غیر از کفن چیزی از من ساخته نیست). آن گاه متوجّه فرزندانش شده، گوید: به خدا قسم من شما را دوست میداشتم و حامی شما بودم. حالا چه میتوانید انجام بدهید؟ در جواب گویند: تو را در قبر سپرده و در آن دفن خواهیم کرد. (دیگر از ما چیزی برای تو نیست.) بعد به عملش رو کرده و گوید: من نسبت به تو زاهد و روگردان بودم و تو بر من سنگین بودی. الآن چه بهرهای از تو دارم؟
عملی که مجسّم شده است میگوید: من با تو در قبر و روز رستاخیز همدم و همنشین هستم. تا من و تو در پیشگاه پروردگار حاضر شویم. اگر میّت از اوّلیای خدا باشد، عملش از لحاظ زیبایی، خوش چهرهترین، خوشبوترین و خوش جامهترین افراد نزد او حاضر میشود و میگوید : مژده باد بر تو
1) بحار الانوار، ج6، ص 224.
روح و ریحان و بهشت پر نعمت که از هر همّ و غمی آسوده شدی. آمدنت بهترین آمدن است. آن ولی خدا میپرسد: تو کیستی؟! پاسخ میدهد: من عمل صالح تو هستم از دنیا به طرف بهشت منتقل شو... .
اگر او از دشمنان خدا باشد، کسی نزد او میآید که از بدلباسترین و بدقیافهترین و بدبوترین خلق خدا است و به او میگوید: بر تو باد نوشیدن آب جوشان و ورود به دوزخ.
أَجَلِکَ وَکَانَ أَهْلُکَ فَخَلَّفُوکَ وَانْصَرَفُوا عَنْکَ وَکُنْتُ عَمَلَکَ فَبَقِیتُ مَعَکَ أَمَا إِنِّی کُنْتُ أَهْوَنَ الثَّلَاثَةِ عَلَیْکَ.((1))
امام صادق علیه السلام فرموده است: وقتی میّت به قبر گذاشته شود، شخصی برای او ممثل شده و گوید: ای بنده خدا ما سه نفر بودیم یکی رزق و روزی تو که با تمام شدن عمرت قطع گردید، دیگری خانوادهات که تو را تا قبر بردند و به آغوش خاک سپردند و برگشتند ولی من که عمل و کردار تو بودم با تو ماندم، تا روز قیامت همراهت خواهم بود هر چند که مرا خوارتر و سبکتر از آن دو میپنداشتی.
1) الکافی، ج 3، ص 240.
نَاحِیَةً وَإِذَا دَخَلَ عَلَیْهِ الْمَلَکَانِ اللَّذَانِ یَلِیَانِ مُسَاءَلَتَهُ قَالَ الصَّبْرُ لِلصَّلَاةِ وَالزَّکَاةِ دُونَکُمَاصَاحِبَکُمْ فَإِنْ عَجَزْتُمْ عَنْهُ فَأَنَا دُونَهُ.((1))
ابوسعید از امام صادق علیه السلام نقل نموده است که آن حضرت فرمود: وقتی مؤمن داخل قبر شود نمازش در طرف راست او و زکات در طرف چپش قرار میگیرند، و نیکیهایی که کرده بر او اشراف خواهد داشت و صبر در ناحیهای قرار دارند و هنگامی که دو فرشته برای سؤال بر او وارد میشوند، صبر به نماز و زکات گوید: صاحب خود را که در برابر شما است دریابید و حمایت کنید؛ سپس اگر عاجز ماندید، من او را حمایت خواهم کرد.
ابا بصیر از امام باقر علیه السلام یا امام صادق علیه السلام نقل میکند که آن حضرت فرمودند: هنگامی که انسان مؤمن را در قبر میگذارند شش صورت با او داخل قبر میشوند که یکی از دیگری سیمایش نیکوتر است. امّا در میان همه آنها یکی سیمایش زیباتر، هیئتش جمیلتر، بویش خوشبوتر و صورتش نظیف و پاکیزه تر است. یکی از آن شش صورت طرف راست و دیگری طرف چپ و سوّمی در مقابل او، چهارمی در پشت سر، پنجمی در نزد پای او قرار میگیرد و آن صورتی که از همه نیکوتر است در بالای سر او میایستد و بر همه آنها نظارت میکند، پس اگر عذابی از سمت راست او بیاید صورتی که در آن سمت قرار دارد مانع آن میشود و اگر عذابی از طرف چپ پیش آید صورت طرف چپی او را دفع میکند. همین طور در جهات دیگر نیز چنین خواهد بود اگر عذابی برسد صورتی که در همان جهت است او را دفع مینماید. صورتی که از همه جمیلتر و در بالای سر قرار گرفته است، به بقیّه صورتها میگوید: شما چه کسانی هستید؟ خدا به شما جزای خیر دهد صورتی که در طرف راست میّت است گوید: من نمازم، و صورت سمت چپی گوید: من زکاتم، و صورتی که در جانب مقابل است گوید: من روزه هستم، و صورتی که پشت سر قرار گرفته گوید: من حج و عمرهام، و آن صورتی که در پایین پا است گوید من احسان و نیکیهایی هستم که از طرف او به برادران دینیاش انجام شده، سپس دیگر صورتها از نیکوترین صورت میپرسند تو چه کسی هستی که چهرهات از همه ما نیکوتر، بویت خوشتر و قیافهات زیباتر است؟! او جواب میدهد من ولایت آل محمّد صلی الله علیه و آله وسلم هستم،
یعنی برای این آمدهام اگر مشکلی برای این شخص پیش آید و شما نتوانید آن را حل کنید برای او حل کنم و از گرفتاری نجاتش دهم و درود خدا بر همه آنان.
حدیث شریف، حدیث عجیبی است. چه کسی - به جز آنانی که به جهان و عالم وحی ارتباط دارند - میتوانند این حقیقت را دریابند که اعمال انسان مجسّم شده و در قبر، کنار انسان قرار میگیرند و حتّی آنها با همدیگر گفتگو میکنند راستی اگر خاندان وحی این حقایق را برای انسان بیان نمیکردند بشر به هیچ وجه با عقل خویش به این حقایق دست نمییافت نگارنده معتقد است مضمون و محتوای حدیث خود به خود بیانگر این حقیقت است که از امام معصوم علیه السلام صادر شده است وگرنه این مطلب برای هیچ کس قابل جعل نیست. راستی باید انسان همشیه از خدا بخواهد که پیوسته در تحت ولایت محمد و آل محمد صلی الله علیه و آله وسلم باشد. ولایت ریسمان متصل بین انسان و خدا است، اگر یک سر این ریسمان به دست انسان باشد، آن، انسان را به اوج سعادت بالا میبرد و از حضیض ناسوت به اوج لاهوت میرساند، روایتی از امام باقر علیه السلام نقل شده است که:
بُنِیَ الاِسْلامُ عَلَی خَمْسٍ عَلَی الصَّلَاةِ وَالزَّکَاةِ وَالصَّوْمِ وَالْحَجِّ وَالْوَلَایَةِ وَلَمْ یُنَادَ بِشَیْءٍ کَمَا نُودِیَ بِالْوَلَایَةِ.((1))
آن حضرت فرمود: اسلام بر پنج پایه بنا شده است، نماز، زکات، روزه، حج و ولایت و هیچ چیز مانند ولایت دارای اهمیت نیست و برای ترغیب و تحریص به آن اعلام نشده است.
1) کافی، ج 2، ص 18.
ولایت روح و جان اعمال است. اگر ولایت باشد، اعمال مقبول وگرنه مردود است. زیرا عمل بدون ولایت، همانند کالبدی بیجان است. تمام اعمال به سبب ولایت زنده و باقی میماند. اگر پیروی از ولایت نباشد، انسان به قعر دوزخ برده میشود. یک نمونه عینیاش خوارج نهروان میباشند که به ظاهر همهشان دارای اعمال چشمگیر و زاهدانه و صالحهای بودند. اهل تعبّد و تهجد بوده و از کثرت عبادت، پیشانیشان پینه بسته بود؛ بعضی از آنان حافظ قرآن بودند و قرآن را حمایل مینمودند و شعار (لا حکم الّا لله) سرمیداده و بدان تمسک میجستند! امّا ولایت را قبول نداشتند؛ و امام خود را نمیشناختند که هیچ، بلکه بر علیه او قیام کردند. با امیرالمؤمنین علیه السلام به اتهام کفر جنگ میکردند ومیخواستند او را به جرم کفر بکشند((1)). اینها مردمانی هستند که ایمان از ظاهر آنان به قلب آنها اثر نداشته و روحشان را بیدار و زنده ننموده است؛ این گونه مردمان هستند که علی علیه السلام دربارةشان در نهج البلاغه چنین شکایت میکند:
اللَّهُمَّ إِنِّی قَدْ مَلِلْتُهُمْ وَمَلُّونِی وَسَئِمْتُهُمْ وَسَئِمُونِی.((2))
خدایا من این مردم را با پند و تذکرهای مداوم، خسته کردهام و آنها نیز مرا خسته نمودهاند؛ آنها از من به ستوه آمدهاند و من از آنان به ستوه آمده و دلشکستهام.
1) بعد از شهادت امیر مؤمنان علی علیه السلام امام حسن مجتبی علیه السلام خطبهای ایراد فرمودند و بعد از اتمام خطبه، یک سره به سراغ ابن ملجم آمدند؛ چون خواهرش امّ کلثوم آن حضرت را سوگند داده بود که بعد از شهادت پدرم، به آن خدایی که عالم را خلق کرده است راضی نیستم در قتل ابن ملجم یک ساعت درنگ کنی. امام فرمود: ای ابن ملجم چه کسی تو را وادار کرد که دست به چنین کاری بزنی؟ گفت: عهدی که با خدا کرده بودم. راستی اگر ولایت نباشد آخر کار این گونه خواهد بود.
2) نهج البلاغه، خطبه 25.
امیدواریم خوانندگان عزیز این خطبه را مورد بررسی و دقت قرار دهند. خلاصه بحث ما در «تجسم ولایت» بود، در این زمینه روایات دیگری نیز وجود دارد که در مبحث «در قبر از چه چیزهایی سؤال میشود؟» بیان گردید.
قیس بن عاصم میگوید: روزی من و جمعی از بنیتمیم از راه دور به مدینه آمدیم و خدمت رسول گرامی اسلام مشرف شدیم، به آن حضرت عرض کردم: ای رسول خدا ما در صحرا زندگی میکنیم و کمتر از حضور شما بهرهمند میگردیم ما را موعظه فرمایید.
فَقَالَ: رَسُولُ اللهِ صلی الله علیه و آله وسلم یَا قَیْسُ إِنَّ مَعَ الْعِزِّ ذُلًّا وَ إِنَّ مَعَ الْحَیَاةِ مَوْتاً وَإِنَّ مَعَ الدُّنْیَا آخِرَةً وَإِنَّ لِکُلِّ شَیْءٍ حَسِیباً وَإِنَّ لِکُلِّ أَجَلٍ کِتَاباً وَإِنَّهُ لَا بُدَّ لَکَ یَا قَیْسُ مِنْ قَرِینٍ یُدْفَنُ مَعَکَ وَهُوَ حَیٌّ وَتُدْفَنُ مَعَهُ وَأَنْتَ مَیِّتٌ فَإِنْ کَانَ کَرِیماً أَکْرَمَکَ وَإِنْ کَانَ لَئِیماً أَسْلَمَکَ ثُمَّ لَا یُحْشَرُ إِلَّا مَعَکَ وَلَا تُحْشَرُ إِلَّا مَعَهُ وَلَا تُسْأَلُ إِلَّا عَنْهُ فَلَا تَجْعَلْهُ إِلَّا صَالِحاً فَإِنَّهُ إِنْ صَلَحَ آنَسْتَ بِهِ وَإِنْ فَسَدَ لَا تَسْتَوْحِشْ إِلَّا مِنْهُ وَهُوَ فِعْلُک... .((1))
پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم فرمودند: ای قیس! با عزّت، ذلّت است و با حیات، مرگ است و با دنیا، آخرت. بیگمان برای هر چیزی در نظام آفرینش حسابرسی است و بر هر چیزی ناظر و مراقبی، هر کار خوبی را پاداشی است، هر عمل زشتی را عقابی و برای مدّت هر چیزی نوشته و کتابی است. ای قیس! برای تو به ناچار همنشینی
1) الخصال صدوق، ج 1، ص 114. بحار الانوار، ج 7، ص 228.
خواهد بود که هرگز از تو جدا نمیگردد؛ با تو دفن میگردد در حالی که تو مرده ای و او زنده است، اگر آن همنشینت کریم و شریف باشد، تو را اکرام و گرامی میدارد، اگر لئیم و پست باشد، تو
را در دامان حوادث سپرده و تسلیم دشواریها میکند، پس آن همنشین محشور نمیشود مگر با تو، و در روز قیامت مبعوث نمیشوی مگر همراه با او، مورد سؤال قرار نمیگیری مگر درباره او، پس دقّت کن همنشینی که انتخاب میکنی صالح و نیک باشد، زیرا اگر او صالح بود مایه انس تو خواهد بود، و اگر فاسد باشد، موجب وحشت تو میگردد و تنها از او وحشت خواهی کرد، و همانا آن همنشین کردار و عمل تو است.
قیس عرض کرد: ای رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم دوست دارم نصایح شما به صورت شعر در آورده شود تا آن را حفظ و ذخیره کنم و موجب افتخار ما باشد. پیامبر فرمود: کسی به دنبال حسان بن ثابت برود؛ امّا قیس که خود شاعر زبردستی بود، قبل از آمدن حسان بن ثابت با اجازه رسول مکرّم اسلام در همان مجلس سخنان پندآمیز آن حضرت را به شعر در آورد که چنین است.
تخیر خلیطا من فعالک إنما
ولا بد بعد الموت من أن تعده
فإن کنت مشغولا بشیء فلا تکن
فلن یصحب الانسان من بعد موته
ألا إنما الانسان ضیف لأهله
قرین الفتی فی القبر ما کان یفعل
لیوم ینادی المرء فیه فیقبل
بغیر الذی یرضی به الله تشغل
ومن قبله إلا الذی کان یعمل
یقیم قلیلا بینهم ثم یرحل
از کردارت همنشینی برای خود انتخاب کن، که رفیق آدمی در قبر و برزخ همان اعمال او میباشد. به ناچار بعد از مرگ آن همنشین
تا قیامت با تو باشد. پس اگر میخواهی مشغول کاری شوی، به غیر از چیزی که رضایت و خرسندی خدا در آن است خود را مشغول مدار. زیرا هیچ چیزی غیر از عمل چه قبل از مرگ و چه بعد ازمرگ، انسان را همراهی نمیکند. آگاه باش، که انسان در این دنیا نزد خانواده خود مدّت کمی مهمان میباشد و پس از آن به سوی قرار گاه اصلی و ابدی خود کوچ خواهد کرد.
7 . البتّه نه تنها اعمال و کردار انسان تجسّم پیدا میکنند، بلکه در عالم برزخ رأی و عقیده خوب و بد هم، شکل و قیافه به خود میگیرند و به صورتهای متناسب با خود در میآیند و اعمال روحی مانند اعمال بدنی تجسّم پیدا میکنند. چنانچه در حدیث از امام صادق علیه السلام نقل شده: چون انسان مؤمن را در قبر میگذارند دری از جهان غیب بر روی وی گشوده میشود به وسعت دید چشم، قبرش وسعت مییابد و او جایگاه خود را در بهشت خواهد دید. «وَ یَخْرُجُ مِنْ ذَلِکَ رَجُلٌ لَمْتر عَیْنَاهُ شَیْئاً قَطُّ أَحْسَنَ مِنْهُ» و در این حال مردی را با چهره زیبا مشاهده میکند که هرگز زیباتر از او را ندیده است، میگوید: «یَا عَبْدَ اللهِ مَا رَأَیْتُ شَیْئاً قَطُّ أَحْسَنَ مِنْک» بنده خدا من زیباتر از تو کسی را هرگز ندیدهام تو کیستی؟ او جواب میدهد: «أَنَا رَأْیُکَ الْحَسَنُ الَّذِی کُنْتَ عَلَیْهِ وَ عَمَلُکَ الصَّالِحُ الَّذِی کُنْتَ تَعْمَلُه» من، نیّت و عقیده خوب و عمل پسندیدهای هستم که در دنیا انجام میدادی.
وقتی انسان کافر را در قبر میگذارند،
یَخْرُجُ مِنْهُ رَجُلٌ أَقْبَحُ مَنْ رَأَی قَطُّ قَالَ: فَیَقُولُ: یَا عَبْدَ اللهِ مَنْ أَنْتَ مَا
رَأَیْتُ شَیْئاً أَقْبَحَ مِنْکَ؟ قَالَ: فَیَقُولُ أَنَا عَمَلُکَ السَّیِّئُ الَّذِی کُنْتَ تَعْمَلُهُ وَ رَأْیُکَ الْخَبِیث.
مردی از قبر بر وی ظاهر میگردد که زشتترین کسی است که تا به حال دیده است. گوید: بنده خدا تو کیستی که زشتتر از تو هرگز کسی را ندیدهام؟! جواب میدهد: من عمل بد تو هستم که انجام میدادی و رای و عقیده خبیث تو هستم که در دنیا داشتی.((1))
واعجبا ما کجا بودیم؟ما را کجا آوردند؟ما توقّع نداشتیم خود عمل، مشهود گردد. اینک علاوه بر عمل، آن عقیده و نیّت نفسانی در اخفاء هم تجسّم پیدا نموده است.
گرچه عالم برزخ و عالم قیامت شباهتهای زیادی با هم دارند، در هر دو جهان قدرت فعّالیتهای خوب و بد از انسان سلب میشود، و پس از مرگ، هیچ کس قادر نیست در پرونده اعمال خود تحوّلی بوجود آورد، زیرا هر دو جهان، دار پاداش و کیفرند، نه دارِ تکلیف و عمل، ولی ازجهات متعدد با یکدیگر تفاوت دارند در این رابطه آن چه میتوان گفت این است که دست یابی به همه تفاوتها کار آسانی نیست، زیرا هیچ کس از آن جهان برنگشته است که مشاهدات خود را از چگونگی و تفاوتهایی که در آن دو جهان مشاهده کرده است برای دیگران، درست، شرح دهد؛ امّا از سویی نیز آسان است، برای اینکه اصول راهنما داریم که گنجینه بسیار ارزشمندی از آیات قرآن کریم و روایات
1) الکافی، ج 3، ص 241.
امامان معصوم علیه السلام درباره عالم برزخ و قیامت آمده است که با استناد به آنها میتوانیم وضعیت را به اندازه وسع وتوان خود روشن کنیم. از بررسی آیات و روایات مربوط به عالم برزخ و آخرت میتوان استفاده کرد که بین آن دو عالم، تفاوتهایی اساسی وجود دارد که به طور خلاصه و گذرا بیان میشود.
چنین نیست، زیرا پیش از قیام قیامت زندگی دنیا پایان مییابد، و در قرآن کریم درباره حوادث که از پایان عمر جهان و برپایی رستاخیز خبر میدهد، سخن فراوان به میان آمده است، این حوادث مهم و مهیب به (اشراط الساعه) یعنی نشانههای قیامت تعبیر میشود، طبعا چنین حادثهای بسیار شگفت و شکننده خواهد بود. قرآن عظیم الشأن، با بیان بسیار رسا چنین میفرماید: «إِذَا زُلْزِلَتِ الْأَرْضُ زِلْزَالَها»((1)) زلزله عظیمی کره زمین را چنان میلرزاند
1) زلزله/ 1.
که همه چیز درهم کوبیده خواهد شد، «وَجُمِعَ الشَّمْسُ وَالْقَمَر»((1)) خورشید و ماه با خارج شدن از مدار به هم میپیوندد، «وَإِذَا الْبِحَارُ سُجِّرَت»((2)) و آبهای موّاج به شعلههای آتش تبدیل میگردد و ... خلاصه پیش از برپا شدن روز جزا تمام موجودات زنده یک جا از بین میرود، به سبب همین تفاوت است که تا قبل از قیامت رابطه برزخیان با دنیا، که دار تکلیف است برقرار خواهد ماند. چون عالم برزخ تتمّهی عالم دنیا محسوب میگردد، به همین دلیل ممکن است در اثر برخی از عوامل و افعال نیک که در دنیا صورت میگیرد نعمت بعضی از افراد متنعّم در عالم برزخ افزایش یابد و یا به درجه بالاتر نایل گردند، و هم چنین عذاب بعضی از افراد معذّب در برزخ تخفیف یابد و یا اینکه به کلی از بین برود و همچنین عکس قضیّه نیز صادق است یعنی ممکن است بر اثر اعمال و افعال بدی که در دنیا انجام میشود. کیفرشان شدیدتر و بر عذابشان افزوده شود، این مطلبی است که در روایات زیادی خاطر نشان گردیده است، همانند صدقه جاریه و یا تأسیس مراکز فسق و فجور، که تمام گناهانی که به عهده عاملین آن تعلق میگیرد برای مؤسسین آنها نیز بعد از مردن در عالم برزخ میرسد، که در این باره در بحث تکامل ارواح مفصّلاً صحبت شد. امّا در عالم قیامت چنین نیست که تغییر در وضعیت متوفی بوجود آید زیرا دیگر دنیایی نیست که در آن عمل خوب و بد انجام شود. پس نه انسان باقی میماند و نه تکلیفی وجود دارد و قیامت فعلیّت محض است و هر که پا به قیامت گذارد، به فعلیت محض رسیده است.
رجعت از عقاید عمومی و قدیمی است که در ملل مختلف جهان، میان همه اقوام و مذاهب شرق و غرب قبل از اسلام چه در ادیان آسمانی و چه مکاتب دیگر وجود داشته و کم و بیش هنوز وجود دارد؛ رجعت در زمان پیامبران گذشته و امّتهای پیشین به سطح وسیع اتّفاق افتاده است. همانند جریان عزیر یا آرمیا که از پیامبران بنی اسرائیل بود، از دنیا رفت و پس از صد سال خداوند او را زنده کرد و به دنیا بازگشت،((1)) و یا زنده شدن هزاران نفر که از ترس مرگ از خانههای خود فرار کردند، خداوند آنها را میراند، پس زنده کرد.((2)) و هم چنین کشته بنی اسرائیل، که در زمان حضرت موسی اتّفاق افتاد، دم گاو را به مقتول زد، زنده شد.((3)) و یا زنده شدن هفتاد نفر از همراهان حضرت موسی،((4)) امّا در این مورد
شیعیان امامیه با استناد به قرآن وسنّت دو منبع اصلی اسلام درباره آن روز سخن فراوان گفتهاند، بنابر این اعتقاد: رجعت، بازگشت دو گروه از مردگان مؤمنان محض و کافران محض پس از ظهور حضرت مهدی است.
امام صادق علیه السلام یکی از شرایط ایمان را اعتقاد به رجعت دانسته میفرماید:
مَنْ أَقَرَّ بِسَبْعَةِ أَشْیَاءَ فَهُوَ مُؤْمِنٌ ... وَمنها الاِیمَانِ بِالرَّجْعَة.((1))
هر کس به هفت چیز اعتقاد داشته باشد مؤمن است که یکی از آنها ایمان به رجعت است.
اعتقاد به رجعت نزد شیعه در طول اعتقاد به توحید و همانند آن، از ضروریات مذهب به شمار میآید. که برخی احادیث، انکار کننده رجعت را از دایره تشیّع خارج میداند. امام صادق علیه السلام فرموده است:
لَیْسَ مِنَّا مَنْ لَمْ یُؤْمِنْ بِکَرَّتِنَا.((2))
از ما نیست کسی که ایمان به بازگشت ما ندارد.
در این روایت، امام صادق علیه السلام اعتقاد به رجعت را یکی از ویژگیهای فکری شیعه معرفی کرده و از منکران آن برائت میجوید. در تفسیر علی بن ابراهیم قمی روایتی از امام صادق علیه السلام نقل میکند:
عَنِ الْمُفَضَّلِ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللهِ علیه السلام فِی قَوْلِهِ {وَ یَوْمَ نَحْشُرُ مِنْ کُلِّ أُمَّةٍ فَوْجاً}((3)) قَالَ لَیْسَ أَحَدٌ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ قُتِلَ إِلَّا یَرْجِعُ حَتَّی یَمُوتَ وَلا
یَرْجِعُ إِلَّا مَنْ مَحَضَ الاِیمَانَ مَحْضاً أَوْ مَحَضَ الْکُفْرَ مَحْضا.((1))
مفضل از امام صادق علیه السلام درباره آیه «آن روزی که از هر امّتی گروهی را محشور میگردانیم» نقل کرده است که آن حضرت فرمود: هیچ مؤمنی کشته نشده است، مگر این که باز میگردد، تا به مرگ طبیعی از دنیا برود و باز نمیگردند، مگر مؤمنان محض و کافران محض.
البتّه بحث رجعت از اهمّیت و جایگاه بسیار والایی برخوردار است که باید مورد بررسی قرار گیرد، امّا از آن جایی که این بحث دامنه گستردهای دارد که در این مختصر نمیگنجد خوانندگان محترم، به کتاب (رجعت در عصر ظهور) که به نحو استدلالی مورد تحقیق قرار گرفته مراجعه کنند، تا شاید افقهای روشنی را پیش روی طالبان حقیقت بگشاید. خلاصه رجعت همان بازگشت از برزخ به دنیا است، ولی بازگشت از قیامت به دنیا به هیچ وجه امکان پذیر نیست. زیرا مؤمنان هیچگاه آرزوی بازگشت به دنیا و تغییر در وضع موجودشان را ندارند، چون همه خوبیها و کمالهای او به مرحله ظهور و شهود رسیدهاند، هر انسانی که از سیر حرکت خود به جوار قرب الاهی و لقاء او نایل آید، به نهایت مطلوب که فوق آن مطلوبی نیست نائل گشته است.
امّا کافران و منافقان که دوزخ محل ورود و استقرار آنها است، بعد از دیدن عذابها و رنجهای دوزخ تقاضای بازگشت به دنیا را میکنند، ولی به هیچ وجه بازگشت امکانپذیر نیست، آنها در حالی درخواست بازگشت میکنند که گویی
1) تفسیر قمی، ج 2 ص 131. بحار الانوار، ج 53، ص 52.
از این واقعیت بیخبرند که سرای آخرت دار جزاست. علی علیه السلام در معنی آخرت اینگونه فرموده است:
وسمیت الآخرة آخرة لانّ فیها الجزاء و الثواب.((1))
آخرت را از آن رو آخرت نامیدهاند که سزا و پاداش در آن است.
در رابطه به همین مطلب خدایتعالی با لحن شدید و شکننده در قرآن مجید میفرماید:
{رَبَّنَا أَخْرِجْنَا مِنْهَا فَإِنْ عُدْنَا فَإِنَّا ظَالِمُونَ، قَالَ اخْسَواْ فِیهَا وَ لاتُکَلِّمُون}.((2))
پروردگارا ما را از این (دوزخ) بیرون آر، اگر بار دیگر تکرار کردیم قطعاً ستمگریم (و مستحق عذاب)!» خداوند میگوید: «دور شوید در دوزخ، و با من سخن مگویید»!
از این آیه شریفه استفاده میشود که آنان ضمن اعتراف به گناهان خود، آرزوی رجعت به دنیا را دارند که با پاسخ منفی خداوند روبرو میشوند، که: «اخْسَواْ فِیهَا وَ لَا تُکَلِّمُون» دور شوید و با من صحبت مکنید. علّامه طباطبایی در ذیل آیه فوق مینویسد: «قال اخْسَواْ فِیهَا» معنایش این است که خداوند به آنها میگوید: همچون سگان دور و داخل آتش شوید، این کلمهی مخصوص به سگان گفته میشود، و اگر به انسان گفته شود برای خوار کردن او و ثابت کردن
استحقاق عقاب برای اوست. «ولا تکلمون» برای اینکه بیشتر آنها را خوار کرده و غضب خود را آشکارکرده باشد، میگوید با من سخن نگوئید، زیرا کسی که به منظور اهانتش با او سخن نگوید، بر خواری و بدبختیش میافزاید.((1)) البتّه در بحث معاد همین کتاب از حالات دوزخیان و چگونگی دوزخ به طور خلاصه اشاره خواهد شد.
{وَضَرَبَ لَنَا مَثَلًا وَنَسی خَلْقَهُ قَالَ مَن
یُحْیِ الْعِظَامَ وَهِیَ رَمِیم}.((2))
و برای ما مثالی زد و آفرینش خود را فراموش کرد و گفت: چه کسی این استخوانها را زنده میکند در حالی که پوسیده است؟!
البتّه انکار معاد در هر دورانی بوده و منحصر به دوران ما نیست، به خصوص در آغاز ظهور اسلام که شدّت آن از طرف معاندین و اهل کفر به حدّ بسیار بالایی بود، تا آنجایی که یک روز شخصی منکر حشر، از راه خصومت و مجادله
استخوان پوسیدهای را به نزد رسول اکرم صلی الله علیه و آله وسلم آورده و در حضور آن بزرگوار خرد کرد و گفت: خدای تو میگوید: این استخوان در قیامت زنده میشود؟ در این موقع آیات قرآن همچون قطرات حیات بخش باران بهار بر قلب پیامبر بارید و با منطقی قوی و صریح به او پاسخ داد:
{قُلْ یُحْیِیهَا الَّذِی أَنشَأَهَا اوّل مَرَّةٍ وَهُوَ بِکُلّ خَلْقٍ عَلِیم}.
بگو همان کسی آن را زنده میکند که نخستین بار آن را آفرید و او به هر مخلوقی داناست!
آیه مبارکه به روشنی بیانگر این حقیقت است که روح در قیامت به همین بدن پوسیده و ازهم متلاشی شده تعلق خواهد گرفت، کوتاه سخن اینکه پس از مرگ و جدایی روح از بدن دنیوی، زندگی برزخی با جسم مثالی شروع میشود و کم و بیش در آن عالم باقی میماند، بعد از آن قیامت او آغاز میگردد و وارد زندگی ابدی و همیشگی با همین بدن عنصری میگردد.
1) راغب اصفهانی، مفردات الفاظ القرآن ص 457.
عملشان درست بوده و به رغم اینکه انسان خوبی بودهاند احیانا در جایی لغزیدهاند، گناهی مرتکب شده و موفّق به توبه نگردیدهاند.
البتّه در مسأله شفاعت چند مطلب از اهمّیت ویژهای برخوردار است که باید مورد دقّت قرار گیرد.
الف - بدون شک همه شفاعتها از آنِ خداوند و منتهی به او است. زیرا او مالک همه چیز است. آیاتی از کلام الله مجید که میگوید: شفاعت بدون اذن خداوند امکان ندارد، ناظر به همین معنا است.((1)){قُلْ لِلَّهِ الشَّفاعَةُ جَمیعاً}.((2))
بگو تمام شفاعت از آن خداوند است.
ب - شفاعت در واقع و حقیقت، همان مغفرت الاهی است که وقتی به خداوند - که منبع و صاحب خیرها و رحمتهاست - نسبت داده شود، به نام (مغفرت) خوانده میشود و هنگامیکه به وسایط و مجاری رحمت منسوب میگردد، نام (شفاعت) به خود میگیرد، بنابراین هر چیزی که سبب شمول مغفرت هست، سبب شمول شفاعت نیز خواهد بود. از نظر عقلی، سبب مغفرت، جز قابلیت قابل چیز دیگری نخواهد بود. به عبارت روشنتر، شفاعت شافعان شامل کسانی میشود که شایستگی و قابلیت شفاعت را داشته باشند. از نظر قرآن قطعی
1) مریم/ 87؛ «لا یَمْلِکُونَ الشَّفاعَةَ إِلاَّ مَنِ اتَّخَذَ عِنْدَ الرَّحْمنِ» طه/ 110؛ «لا تَنْفَعُ الشَّفاعَةُ إِلاَّ مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمنُ» سبأ/ 23؛ «وَ لا تَنْفَعُ الشَّفاعَةُ عِنْدَهُ إِلاَّ لِمَنْ أَذِنَ لَهُ» بقره/ 255؛ «مَنْ ذَا الَّذی یَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاَّ بِإِذْنِهِ».
2) زمر/ 44.
و مسلّم است که کفر و شرک به خدا مانع مغفرت است؛ یعنی اعتقاد به یگانگی خداوند و قرار داشتن در
صراط مستقیم الاهی شرط لازم شفاعت است.
{إِنَّ اللهَ لا یَغْفِرُ أَن یُشرَکَ بِهِ وَیَغْفِرُ مَا دُونَ ذَلِکَ لِمَن یَشَاء}.((1))
خداوند، شرک به او را نمیآمرزد (ولی) کمتر از آن را برای هر کس بخواهد (و شایسته بداند) میآمرزد.
از این آیه به روشنی دانسته میشود که کفر و شرک مانع قابلیت رسیدن به شفاعت و مغفرت میشود، چون همان طور که گفته شد - شفاعت نیاز به وجود زمینة مساعد دارد و چنین افرادی این زمینهها را به کلی از بین بردهاند. شفاعت همچون آبی است که بر پای نهال ضعیفی ریخته میشود؛ بدون شک اگر نهال به کلی مرده باشد، این آب آن را زنده نمیکند. قرآن مجید در این رابطه با بیان روشن و قاطع میفرماید:
{فَما تَنْفَعُهُمْ شَفاعَةُ الشَّافِعین}.((2))
شفاعت هیچ یکی از شفاعت کنندگان به
حال آنها سودی نمیبخشد.
پس شفاعت شامل همه مجرمین نمیگردد.
ج - در توسّل و استشفاع به اوّلیای خدا باید توجه داشت که خداوند آنان را وسیله و شفیع قرار داده است: قرآن در این باره به بیان صریح و رسا میفرماید:
{یَاأیُّهَا الَّذِینَ ءَامَنُواْ اتَّقُواْ اللهَ وَابْتَغُواْ إِلَیْهِ الْوَسِیلَةَ}.((1))
ای کسانی که ایمان آوردهاید! از (مخالفت فرمان) خدا بپرهیزید! و وسیلهای برای تقرب به او بجوئید.
با توجّه به این که وسایل و اسباب را خداوند سبب قرار داده و از ما خواسته است از این وسایل و اسباب استفاده کنیم، این نه تنها شرک نیست بلکه عین توحید است، زیرا انسانی که متوسّل میشود و کسی را شفیع قرار میدهد توجّهش به خداست و از خدا توسط شفیع چیزی را طلب میکند، چون خدا خواسته ورضایت داده است که شفیع، شفاعت کند، بلی توسل به شفیع بدون توجّه به خداوند شرک در عبادت خواهد بود.
از این رو میبینیم که خدای متعال گناهکاران را امر میکند که به خانه رسول اکرم صلی الله علیه و آله وسلم بروند و علاوه بر اینکه خود طلب آمرزش میکنند، از آن حضرت بخواهند که برای ایشان طلب مغفرت کند.
{وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذ ظَّلَمُواْ أَنفُسَهُمْ جَاءُوکَ فَاسْتَغْفَرُواْ اللهَ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُواْ اللهَ تَوَّابًا رَّحِیمًا}.((2))
و اگر این مخالفان، هنگامی که به خود ستم میکردند (و فرمانهای خدا را زیر پا میگذاردند)، به نزد تو میآمدند و از خدا طلب آمرزش میکردند و پیامبر هم برای آنها استغفار میکرد خدا را توبه پذیر و مهربان مییافتند.
درباره شفاعت روایات فراوانی نقل شده است
که مجال نقل همه آنها نیست. ما از بین همه آنها فقط یک روایت را انتخاب کرده و به این بحث پایان میدهیم.
محمّد بن مسلم گوید:
از امام باقر علیه السلام شنیدم که میفرمود: روز قیامت بر پیشانی هر کس نوشته شده است که او مؤمن است یا کافر. در این هنگام یکی از مؤمنان و دوستان اهل بیت علیه السلام که لغزشهایی داشته است، روانه دوزخ میگردد، پس فاطمه زهرا÷ که ناظر بر جریان است درصدد شفاعت او برآمده میگوید: خدایا نام مرا از این رو فاطمه نهادی که دوستان من و دوستان فرزندانم را از آتش دوزخ بازداری و تو خُلف وعده نمیکنی؛ از جانب حق خطاب میشود آری آنچه گفتی راست است و من از این جهت دستور دادم که این بنده را روانه دوزخ کنند تا تو شفاعت او را کنی ومن شفاعت تو را بپذیرم و بدین سبب بر فرشتگان و پیامبران و همه اهل محشر جایگاه و مقام تو درپیشگاه من معلوم گردد.((1))
از این روایت شریف دانسته میشود که شفاعت خاندان رسول مکرّم اسلام صلی الله علیه و آله وسلم ،
1) «سَمِعْتُ أَبَا جَعْفَرٍ علیه السلام یَقُولُ لِفَاطِمَةَ وَقْفَةٌ عَلَی بَابِ جَهَنَّمَ فَإِذَا کَانَ یَوْمُ الْقِیَامَةِ کُتِبَ بَیْنَ عَیْنَیْ کُلِّ رَجُلٍ مُؤْمِنٍ أوْ کَافِرٍ فَیُؤْمَرُ بِمُحِبٍّ قَدْ کَثُرَتْ ذُنُوبُهُ إِلَی النَّارِ فَتَقْرَأُ بَیْنَ عَیْنَیْهِ مُحِبّاً فَتَقُولُ إِلَهِی وَسَیِّدِی سَمَّیْتَنِی فَاطِمَةَ وَفَطَمْتَ بِی مَنْ تَوَلَّانِی وَتَوَلَّی ذُرِّیَّتِی مِنَ النَّارِ وَوَعْدُکَ الْحَقُّ وَأَنْتَ لَا تُخْلِفُ الْمِیعَادَ فَیَقُولُ اللهُ عَزَّ وَ جَلَّ صَدَقْتِ یَا فَاطِمَةُ إِنِّی سَمَّیْتُکِ فَاطِمَةَ وَفَطَمْتُ بِکِ مَنْ أَحَبَّکِ وَتَوَلَّاکِ وَأحَبَّ ذُرِّیَّتَکِ وَتَوَلَّاهُمْ مِنَ النَّارِ وَوَعْدِیَ الْحَقُّ وَأَنَا لَا اُخْلِفُ الْمِیعَادَ وَإِنَّمَا أَمَرْتُ بِعَبْدِی هَذَا إِلَی النَّارِ لِتَشْفَعِی فِیهِ فَأُشَفِّعَکِ لِیَتَبَیَّنَ لِمَلَائِکَتِی وَأنْبِیَائِی وَرُسُلِی وَأَهْلِ الْمَوْقِفِ مَوْقِفُکِ مِنِّی وَمَکَانَتُکِ عِنْدِی فَمَنْ قَرَأْتِ بَیْنَ عَیْنَیْهِ مُؤْمِناً فَجَذَبْتِ بِیَدِهِ وَأَدْخَلْتِهِ الْجَنَّةَ [فَخُذِی بِیَدِهِ وَ أَدْخِلِیهِ الْجَنَّة]» (علل الشرایع، ج1، ص179؛ کشف الغمه، ج1، ص463، بحار الانوار، ج8، ص50)
لطف بزرگی در آمرزش برخی از گناهان در قیامت است؛ امّا اینکه محدوده شفاعت تا کجا است، چه گناهانی به واسطه محبّت و دوستی خاندان پیامبر بخشوده میشود و شفاعت کنندگان کیانند؟ مربوط به بحث مفصّل شفاعت است.
امّا عالم برزخ: از برخی روایات استفاده میشود که شفاعت در برزخ وجود ندارد و مؤمنان گناهکار آثار اعمال بد دنیوی خود را در برزخ میبینند.
عمر بن یزید گوید:
از امام صادق علیه السلام سؤال کردم که از شما شنیدم که فرمودید: شیعیان ما در بهشت هستند؛ هر چند گناهکار باشند. فرمودند: آری. عرض کردم: فدایت شوم، گناهان فراوان و بزرگند؛ فرمود: امّا در قیامت همه شما در اثر شفاعت پیامبر مطاع یا وصی پیامبر داخل بهشت خواهید شد؛ ولی من درباره برزخ شما نگرانم. عرض کردم: برزخ چیست؟ فرمود: قبر است از هنگام مردن تا هنگامی که قیامت به پا شود.((1))
{فَوَ رَبِّکَ لَنَسْئَلَنَّهُمْ أجْمَعِینَ عَمَّا کاَنُواْ یَعْمَلُون}.((2))
پس سوگند به پروردگارت که از همه آنان خواهیم پرسید، از آنچه انجام میدادند.
و حتّی از انبیای خدا هم سؤال میکنند.
{فَلَنَسْئَلَنَّ الَّذِینَ اُرْسِلَ إِلَیْهِمْ وَ لَنَسْئَلَنَّ الْمُرْسَلِین}.((1))
به یقین، (هم) از کسانی که پیامبران به سوی آنها فرستاده شدند سؤال خواهیم کرد (و هم) از پیامبران سؤال میکنیم.
از پیامبران درباره ادای رسالتهایی که به دوش داشتهاند، سؤال میشود و آنها پاسخ خواهند داد که پیام الهی را به امّتهایشان ابلاغ کردند و رسالت خویش را ادا نمودند. هم چنین از امّتها درباره رسالت انبیاء
سؤال میشود که پیامبرانی برای شما فرستادیم. آیا شما آنها را تصدیق کردید یا تکذیب؟
چنانچه در آیه دیگری از قرآن آمده است، از رهبران دینی نیز در مورد برخورد مردم با آنان سؤال میشود.
{یَوْمَ یَجْمَعُ اللهُ الرُّسُلَ فَیَقُولُ مَا ذَا أُجِبْتُم}.((2))
روزی که خدا پیامبران را گرد آورد و بپرسد که دعوت شما را چگونه پاسخ دادند؟
دامنه سؤال در قیامت چنان گسترده است که از گوش و چشم و دل هم سؤال میگردد:
{إِنَّ السَّمْعَ وَالْبَصَرَ وَالْفُؤَادَ کلُّ اولئکَ کاَنَ عَنْهُ مَسْؤلاً}.((3))
چرا که: گوش و چشم و دل، همه مسئولند.
حتّی از نحوه برخورد آدمی با نعمتهای الهی نیز پرسیده میشود.
{ ثُمَّ لَتُسْئَلُنَّ یَوْمَئذٍ عَنِ النَّعِیم}.((1))
سپس در آن روز (همه شما) از نعمتهایی که داشتهاید بازپرسی خواهید شد!
در روایات بسیاری از ائمّه معصومین علیه السلام وارد شده است که مقصود از (نعیم) که از آن در روز قیامت سؤال میشود، پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم و امامان معصوم علیه السلام اند. برای مثال در یکی از احتجاجات امیر مؤمنان علی علیه السلام با فرد زندیق آمده است:
... وَهُمُ النَّعِیمُ الَّذِی یَسْأَلُ الْعِبَادَ عَنْهُ لأَنَّ اللهَ تَبَارَکَ وَتَعَالَی أَنْعَمَ بِهِمْ عَلَی مَنِ اتَّبَعَهُمْ مِنْ اوّلیَائِهِمْ قَالَ السَّائِلُ مَنْ هَؤُلَاءِ الْحُجَجُ قَالَ علیه السلام هُمْ رَسُولُ اللهِ صلی الله علیه و آله وسلم وَمَنْ حَلَّ مَحَلَّهُ مِنْ أصْفِیَاءِ الله... .((2))
و آنان (حجج الهی) همان «نعیمی»هستند که بندگان خدا از آن سؤال میشوند. زیرا خداوند به وجود آنان بر دوستداران و پیروانشان نعمت ارزانی داشته است. زندیق پرسید: این حجج الهی چه کسانیاند؟ امام علیه السلام فرمود: آنان رسول خدا و جانشینان وی هستند که از سوی خداوند برگزیده شدهاند.
در حدیثی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم نقل شده است:
أَنَا اوّل قَادِمٍ عَلَی اللهِ ثُمَّ یَقْدَمُ عَلَیَّ کِتَابُ اللهِ ثُمَّ یَقْدَمُ عَلَیَّ أَهْلُ بَیْتِی
ثُمَّ یَقْدَمُ عَلَیَّ أُمَّتِی فَیَقِفُونَ فَیَسْأَلُهُمْ مَا فَعَلْتُمْ فی کِتَابِی وَأهْلِ بَیْتِ نَبِیِّکُمْ.((1))
من نخستین کسی هستم که (در قیامت) به پیشگاه خداوند حاضر میشوم. سپس قرآن بر من وارد میشود و پس از آن خاندانم و سپس امتم. پس امتم میایستند و خداوند از آنها میپرسد که با کتاب من (قرآن) و اهل بیت پیامبرتان چه کردید.
{وَنُفِخَ فیِ الصُّورِ فَجَمَعْنَاهُمْ جَمْعاً}.((2))
و در صور [شیپور] دمیده میشود و ما همه را جمع میکنیم!
{وَلا یَزَالُ الَّذِینَ کَفَرُواْ فیِ مِرْیَةٍ مِّنْهُ حَتیَ تَأْتِیَهُمُ السَّاعَةُ بَغْتَة}.((3))
کافران همواره در باره قرآن در شکّ هستند، تا آنکه روز قیامت بطور ناگهانی فرارسد.
{حَتَّی إِذا جاءَتْهُمُ السَّاعَةُ بَغْتَةً قالُوا یا حَسْرَتَنا عَلی ما فَرَّطْنا فیها}.((4))
تا هنگامی که ناگهان قیامت به سراغشان بیاید میگویند: ای افسوس بر ما که درباره آن، کوتاهی کردیم!
{وَ حَاقَ بآلِ فِرْعَوْنَ سُوءُ الْعَذَاب النَّارُ یُعْرَضُونَ عَلَیْهَا غُدُوًّا وَعَشِیًّا وَیَوْمَ تَقُومُ السَّاعَةُ أَدْخِلُواْ ءَالَ فِرْعَوْنَ أَشَدَّ الْعَذَاب}.((1))
و بدترین عذاب متوجّه آل فرعون شد. آتشی که هر صبح و شام بر آن عرضه میشوند تا قیامت به پا شود و چون به پا شد گفته میشود ای آل فرعون داخل شدیدترین عذاب شوید.
در روایتی از امام صادق علیه السلام نقل شده است که آن حضرت فرمود:
إِنَّ لِلْقَبْرِ کَلاماً فی کُلِّ یَوْمٍ یَقُولُ أَنَا بَیْتُ الْغُرْبَةِ أَنَا بَیْتُ الْوَحْشَةِ أَنَا بَیْتُ الدُّودِ أَنَا الْقَبْرُ أَنَا رَوْضَةٌ مِنْ رِیَاضِ الْجَنَّةِ أَوْ حُفْرَةٌ مِنْ حُفَرِ النَّارِ.((2))به درستی که قبر هر روز کلامی دارد و میگوید: من خانه غربتم، من خانه وحشتم، من خانه کرمهایم، من قبرم و من باغی از باغهای بهشت یا گودالی از گودالهای آتشم.
از این روایت دانسته میشود که بهشت برزخی باغی از باغهای بهشت و عذاب برزخی نیز گودالی از گودالهای آتش در قیامت است. نه اینکه همان بهشت یا جهنّم در قیامت باشد.
8 . تفاوت دیگر برزخ و قیامت، محدود بودن عالم برزخ است که انسان بعد از مرگ فقط تا قیام قیامت به زندگی برزخی خود ادامه میدهد. به عبارت دیگر،
مدّت زمان عالم برزخ ابتدایش مرگ و انتهایش دمیده شدن در صور و به پایان رسیدن عالم دنیا است. همان روزی که خورشید و ماه، زمین و آسمان، جن و انس و فرشتگان همه باید ندای حق را (لبیک) گویند و به سوی او بشتابند. قرآن کریم که چشمه زلال معرفت است،میفرماید:
{وَمِنْ وَرائِهِمْ بَرْزَخٌ إِلی یَوْمٍ یُبْعَثُون}.
و پیش رویشان برزخی است تا روزی که برانگیخته میشوند.
چنانکه - طبق روایتی - امام صادق علیه السلام در جواب کسی که، از آن حضرت سؤال کرد «برزخ چیست؟»، فرمود:
مُنْذُ حِینِ مَوْتِهِ إِلَی یَوْمِ الْقِیَامَة.((1))
از هنگام مرگش تا روز قیامت میباشد.
امّا بعد از برپایی قیامت مؤمنان برای ابد در بهشت و کافران همیشه در جهنّم خواهند بود و قرآن کریم در مورد بهشت قیامت تعبیر «جنّهْ الخلد» به کار برده است.
{قُلْ أذَالِکَ خَیرْ أمْ جَنَّةُ الْخُلْدِ الَّتیِ وُعِدَ الْمُتَّقُونَ...}.((2))
بگو: آیا این [آتش سوزان] بهتر است یا بهشت جاودانی که به پرهیزکاران وعده دادهاند؟... .
از عذاب جهنّم قیامت نیز با تعبیر (عذاب الخلد) یاد کرده است:
{... وَ ذُوقُواْ عَذَابَ الْخُلْدِ بِمَا کُنتُمْ تَعْمَلُون}.
پس [به آنان گویند:] ... به کیفر آنچه همواره انجام میدادید، عذاب جاودانه را بچشید.
ناگفته نماند تفاوتهای عالم برزخ و قیامت بیش از موارد مذکور است که بررسی همه آنها از حوصله نگارنده و گنجایش این نوشتار خارج است.
فصل اول: معاد از دیدگاه آیات و روایات
فصل دوم: اقوال و نظرات درباره معاد
مسأله معاد از حسّاسترین، اساسیترین و در عین حال دقیقترین و عمیقترین راههای وصول به کمال مطلق و سعادت ابدی و بقای همیشگی بعد از فنا است اما برخی نه تنها به کمال نمیرسند، بلکه به ضلالت و شقاوت ابدی گرفتار میشوند.
بعد از فراغ از اثبات وجود خداوند، اعتقاد به وجود عالم قیامت و روز رستاخیز یکی از برنامههای مهمّ پیامبران الهی بوده است. طبق ادله عقلی و نقلی - از آیات قرآن کریم و روایات حضرات معصومین علیه السلام - استفاده میشود عالمی که ما در آن زندگی میکنیم همانند انسانها اجل و مدّت تعیین شده دارد؛آنگاه که اجل عالم فرا رسید، جهان درهم میریزد و مرحله نوینی از آفرینش آغاز میگردد، که از آن به جهان آخرت تعبیر میشود. توجّه دادن به عالم آخرت و ایمان به آن، از جمله برنامههای اصلی پیامبران الاهی است و همه پیامبران مردم را به آن دعوت میکردند. عالم آخرت عالمی است در ادامه حیات دنیا، چون انسانها بعد از جدایی روح از بدن و مدّتی بیش یا کم زندگی در عالم برزخ، به عالم آخرت منتقل میشوند و عقیده، عمل و خصلتهایشان در معرض قضاوت
الاهی قرار میگیرند، البتّه این عقیده مربوط به تمام ادیان الاهی بوده و اعتقاد به امر معاد مترادف با امر مبدأ است. در عین حال امروزه برخی را میبینیم که اعتقاد به مبدأ دارند امّا معاد را نفی میکنند، حتّی بعضی از دانشمندان شرقی و غربی هم که اعتقاد به خدا و بقای روح دارند؛ ولی با کمال تعجّب اعتقاد به امر معاد نداشته و به حیات متوالیه روح قائلند؛ که این مربوط به بحث تناسخ میشود، باید در جای خودش بحث شود. در اینکه جهان هستی اجل معیّنی دارد و بعد از پایان عمر جهان، قیامت برپا میشود. قرآن مجید میفرماید:
{مَا خَلَقْنَا السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ وَمَا بَیْنَهُمَا إِلَّا بِالْحَقِّ وَأَجَلٍ مُّسَمًّی وَالَّذِینَ کَفَرُواْ عَمَّا أُنذِرُواْ مُعْرِضُون}.((1))
ما آسمانها و زمین و آنچه را در میان این دو است جز بحق و برای سرآمد معیّنی نیافریدیم امّا کافران از آنچه انذار میشوند روی گردانند!
در آیهای دیگر چنین آمده است:
{مَّا خَلَقَ اللهُ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ وَمَا بَیْنَهُمَا إِلَّا بِالْحَقِّ وَأَجَلٍ مُّسَمًّی وَإِنَّ کَثِیرًا مِّنَ النَّاسِ بِلِقَاء رَبِّهِمْ لَکَافِرُون}.((2))
خداوند، آسمانها و زمین و آنچه را میان آن دو است جز بحق و برای زمان معیّنی نیافریده است. ولی بسیاری از
مردم (رستاخیز و) لقای پروردگارشان را منکرند!
مسأله عالم قیامت از چنان اهمیتی برخوردار است که خداوند آن را یکی از ارکان پنج گانه اصول دین معرفی کرده است. یعنی بدون عقیده به آخرت عقیده به دین کامل نیست.
{وَمَن یَکْفُرْ بِاللهِ وَمَلَائکَتِهِ وَکُتُبِهِ وَرُسُلِهِ وَالْیَوْمِ الاَخِرِ فَقَدْ ضَلَّ ضَلَالَا بَعِیدًا}.((1))
کسی که خدا و فرشتگان او و کتابها و پیامبرانش و روز واپسین را انکار کند، در گمراهی دور و درازی افتاده است.
آیات زیادی در قرآن کریم وجود دارد که ایمان به آخرت را در ردیف ایمان به خدا قرار داده است:
{لَیْسَ الْبِرَّ أَن تُوَلُّواْ وُجُوهَکُمْ قِبَلَ الْمَشْرِقِ وَالْمَغْرِبِ وَلَکِنَّ الْبِرَّ مَنْ ءَامَنَ بِاللهِ وَ الْیَوْمِ الاخِر}.((2))
نیکی، (تنها) این نیست که (به هنگام نماز،) رویِ خود را به سوی مشرق و (یا) مغرب کنید (و تمام گفتگوی شما، در باره قبله و تغییر آن باشد و همه وقت خود را مصروف آن سازید) بلکه نیکی (و نیکوکار) کسی است که به خدا، و روز رستاخیز ایمان آورده.
در آیه دیگر، ایمان به آخرت را بعد از توحید و قرین به آن ذکر میکند:
{إِلهُکُمْ إِلَهٌ وَاحِدٌ فَالَّذِینَ لایُؤْمِنُونَ بِالاخِرَةِ قُلُوبُهُمْ مُّنکِرَةٌ}.((3))
معبود شما خداوند یگانه است امّا کسانی که به آخرت ایمان نمیآورند، دلهایشان (حق را) انکار میکند.
روز قیامت امری بسیار عظیم است که در آن روز انقلاب و تحوّلی در عالم هستی به وجود میآید که شرح مفصّل آن را به زودی خواهیدخواند.
در آن روز اتّفاقات و حوادث گوناگون و مختلفی، شیرین و سرور آفرین و یا تلخ و کمرشکن رخ میدهد. زیرا با کنار رفتن پردهها و آشکار شدن حق، مؤمنان واقعی با چهرههای بشّاش و مسرور، کافران و منافقان با چهرههای غمگین و اندوهبار در محضر خدای متعال ظاهر خواهند شد. چنانچه خدای تعالی درباره مؤمنان با بیان رسا میفرماید: {وُجُوهٌ یَوْمَئِذٍ ناعِمَة}((1)) و درباره کافران میگوید: {وُجُوهٌ یَوْمَئِذٍ خاشِعَةٌ}((2)) خلاصه اینکه بعضیها با روی سفید و خندان، بعضی سیهروی و گریان محشور میشوند. {یَوْمَ تَبْیَضُّ وُجُوهٌ وَ تَسْوَدُّ وُجُوه}((3)) البتّه چنانچه عالم آخرت هولناک و رنج آور است بحث از عالم آخرت نیز ملالآور خواهد بود، ولی چه میتوان کرد؟ آیا این بحث را رها کرده و اصلاً متعرّض آن نشویم یا حداقل در مورد آن به قدر توان اشاره نماییم؟
این مطلب را نیز باید گفت که موضوع آخرت با بیان چند فصل در یک کتاب، عظمت و کیفیّت آن ظاهر نخواهد شد. باید صدها جلد کتاب درباره آن
نوشته شود تا حقایقی از آن کشف گردد. در عظمت آن روز همین بس که به عقیدهی برخی، 1400 آیه در رابطه با معاد وارد شده است که اگر همه آنها جمعآوری و تفسیر شود چندین کتاب قطور خواهد شد، و حتّی به عقیده بعضی دیگر، یک ثلث قرآن میتواند مربوط به آن باشد. امّا به هر صورت، یقیناً میتوان گفت کمتر سورهای است که در آن صریحاً و یا تلویحاً نامی از زندگی رستاخیز برده نشده باشد.
اکنون در آغاز این فصل به بیان چند مطلب میپردازیم:
قبل از ورود به اصل بحث، به نظر میرسد که توجّه دقیق به مفهوم واژه معاد لازم و ضروری است.
کلمه «معاد» مصدر میمی و اسم زمان و مکان از مادّه «عود» «یعود، عود» به معنای رجوع و بازگشت است.((1))
«معاد» در معنی، بازگشتن است و همچنین زمانی که در آن باز میگردند و نیز برای مکانی است که به آنجا باز میگردند. (معاد، هم اسم مصدر است و هم اسم زمان و مکان).((2))
در معنای اصطلاحی معاد آرای مختلفی وجود دارد، برخی گفتهاند مقصود از
معاد، بازگشت روح انسان به بدن او بعد از مفارقت، در روز رستاخیز است.((1))
محدّثین از جمله مرحوم مجلسی ادّعا میکنند که اجماع همه اهل ادیان بر معاد به معنای عود ارواح به اجساد است. بنابر این، معاد به معنای زنده نمودن روح نیست بلکه به معنای تعلّق جدید همان روح زنده به بدن میباشد. جمعی گفتهاند معاد به معنای بازگشت نهایی انسان به سوی مبدأ نخستین خود، یعنی خداوند است. در این دیدگاه، واژه معاد معنای بسیار عمیقی دارد، زیرا علاوه بر آنکه بیانگر حیات پس از مرگ و استمرار هستی انسان پس از خروج از عالم طبیعت است، به حرکت صعودی انسان به سوی مبدأ خویش اشاره میکند: (انّالله) ما از آنِ خدا هستیم، (وانّا الیه راجعون) و ما به سوی او بازگشت میکنیم. از این جهت عدّهای قائل شدهاند که ما اجماع داریم بر اینکه معاد عود به سوی پروردگار است نه عود ارواح به اجساد. عدّه دیگر جمع بین این دو قول کرده و گفتهاند که معاد عود ارواح به
سوی پروردگار است نه عود ارواح به اجساد ولی در عین حال خودش کیفیت جسمانی دارد؛ یعنی عود ارواح به سوی خداوند مستلزم عود ارواح به اجساد است. با توجّه به وفاق همه علمای اسلامی در اصل معاد و اختلاف آرای اندیشمندان در ویژگیهای حیات اخروی، ارائه تعریفی تفصیلی و دقیق بس کار مشکل و دشوار خواهد بود، با این حال، میتوان با تکیه بر اصولی که اتّفاق نسبی علمای مسلمان است، تعریف اجمالی اصل معاد را، از
1) ملا عبد الرزاق لاهیجی، سرمایه ایمان، ص 159.
دیدگاه اسلام، چنین بیان کرد، که مقصود از معاد بازگشت افراد انسان پس از مرگ و رجوع آنان در نشئهای دیگر غیر از نشئهی دنیاست تا به غایات و اهداف خلقت خویش نائل گردند و ثمرات و نتایج اعتقادات و اخلاق و اعمال خویش را دریابند که آثار مرتّبه بر آن، بهشت و دوزخ است.
نکته قابل ذکر اینکه در تعبیرات قیامت،واژهی (معاد) به این وزن (به معنای زمان عود یا مکان عود) در قرآن نداریم، امّا ماده (عود) آمده:
{وَ ادْعُوهُ مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ کَمَا بَدَأَکُمْ تَعُودُونَ}.((1))
و او را با ایمان خالص بخوانید. و هم چنان که شما را آفریده است به سوی او باز میگردید.
در قرآن کریم، کلماتی شبیه کلمه معاد داریم، مثل کلمه (مرجع) یا (رجوع)، (یرجعون)، (میعاد) و کلمه (مآب). همه این کلمات در جایی به کار میروند که یک چیزی از یک اصلی آمده باشد، دو مرتبه به آن اصل برگردد، ولی در روایات متعدّدی با واژه معاد روبرو میشویم.
برای نمونه، از امیرالمؤمنین علیه السلام روایت شده است که در ضمن وصایای خویش فرمود:
أَمَّا بَعْدُ فَإِنِّی اُوصِیکُمْ بِتَقْوَی اللهِ الَّذِی ابْتَدَأَ خَلْقَکُمْ وَإِلَیْهِ یَکُونُ مَعَادُکُم.((2))
پس (از ستایش پروردگار) همانا شما را بر (رعایت) تقوای خداوند سفارش میکنم، خدایی که آفرینش شما را آغاز کرد و بازگشت شما به سوی اوست.
امام علی علیه السلام در بیان خود، خداوند را به عنوان مرجع بازگشت انسانها معرفی میکند.
در برخی دعاهای اهل بیت علیه السلام نیز آخرت مرجع انسان در معاد دانسته شده است:
وَ أصْلِحْ لِی آخِرَتِی الَّتِی إِلَیْهَا مَعَادِی.((1))
و آخرت مرا که بازگشت من به سوی آن است، اصلاح کن.
و نیز امیر مؤمنان به مالک اشتر برای اصلاح جامعه فرمود:
وَلَنْ تَحْکُمَ ذَلِکَ مِنْ نَفْسِکَ حَتَّی تُکْثِرَهُمُومَکَ بِذِکْرِ الْمَعَادِ إِلَی رَبِّکَ.((2))
و تو بر نفس خویش مسلّط نخواهی شد مگر با یاد فراوان قیامت و بازگشت به سوی پروردگارت.
در جای دیگر آن حضرت میفرماید:
فَبَادِرُوا الْمَعَادَ وَ سَابِقُوا الآْجَالَ.((3))
پس به سوی معاد بشتابید (پیش از آنکه مرگ فرارسد) و پیشی گیرید به اعمال صالحه و طاعات، پیش از آنکه اجلها برسد و مرگ شما را در کام خود فرو برد.
خلاصه یاد معاد، داروی بیماری دلها، روشنایی قلبها، و درمان دردها، مرهم زخم جانها و پاک کننده پلیدیهای ارواح خواهد بود. در مقابل بدون هیچ شک و تردیدی مهمترین اثر فراموشی معاد و یا کمتوجهی به آن، تبهکاری و ستمگری فردی و اجتماعی انسانهاست.
چنانکه قبلاً یادآور شدیم، در قیامت حوادث گوناگون و متنوعی رخ میدهد و محشر عجیب و عظیمی بر پا میگردد. از این جهت است که قرآن کریم قیامت را با نامهای مناسب با پدیدههای آن حوادث نامیده و با بیش از یکصد نام که مشخّص کننده چهره روز رستاخیز است به کار برده است و هر کدام بیانگر یک بعد از ابعاد آن روز بزرگ میباشد. البتّه در بیشتر نامها کلمه یوم اضافه گردیده؛ همانند: {یَوْمَ یَقُومُ الْأَشْهاد}((1)) و {یَوْمَ تُبْلَی السَّرائِرُ}((2)) که حاکی از یکی از اوضاع و احوال روز قیامت است. لازم به یادآوری است که واژه (قیامت) در قرآن مجید هفتاد بار تکرار شده است که 46 مرتبه آن در آیات مکی و 24 بار آن در آیات مدنی قرار دارند.((3))
اکنون برخی اسامی روز قیامت را که در قرآن مجید آمده، یادآور میشویم؛
شماره
اسم
شماره
اسم
شماره
اسم
1
یوم القیامه
17
یوم الفصل
33
یوم التغابن
2
الیوم الآخر
18
یوم کبیر
34
یوم الآزفه
3
یوم الدین
19
یوم الیم
35
یوم الجمع
4
الیوم الموعود
20
یوم محیط
36
یوم الطلاق
5
یوم الموقوف
21
یوم مجموع
37
یوم الخروج
6
یوم عبوس
22
یوم مشهود
38
یوم عسیر
7
یوم الفزع
23
یوم الحساب
39
یوم الحکم
8
یوم الحشر
24
یوم عقیم
40
و الساعه
9
یوم النشور
25
یوم المحاسبه
41
و الطامه
10
یوم ثقیل
26
یوم المسأله
42
و الصاخه
11
یوم البعث
27
یوم الرّاجفه
43
والحاقّه
12
یوم الحق
28
یوم الواقعه
44
و القارعه
13
یوم عظیم
29
یوم الرادفه
45
و الغاشیه
14
یوم العریض
30
یوم الفراق
46
یوم الفرار
15
یوم التناد
31
یوم العذاب
16
یوم الحسره
32
یوم الندامه
و چندین نام دیگر، از همه آنها استفاده
میشود که روزی باید بیاید و همگی در پیشگاه مقام ربوبیّت قرار گرفته و پس از مراحل دادگاه الاهی، هر کس به سزای اعمال خود میرسد و حقوق گروهها کاملاً مشخّص میشوند. جمعی به سوی بهشت رهسپار و گروهی وارد جهنّم میگردد. این روز بزرگ علاوه بر این نامهایی که در جدول آمده است، نامهای مخصوصی دارد که قرآن کریم آنها را به تفصیل بیان میکند و با استناد به آیات به چند تای آنها اشاره میشود.
الف) یکی از نامهای قیامت «ساعهْ» است . این کلمه 48 بار در قرآن تکرار شده و در 40 مورد به معنای قیامت استعمال شده است. و در وجه تسمیه آن سر
یا اسراری نهفته است. ممکن است از آن جهت باشد که ساعت وقوع قیامت در زمانی مشخّص و وقتی دقیق است.
راغب، در مفردات میگوید: (ساعهْ) در اصل جزئی از اجزاء زمان است و از آنجا که وقوع قیامت و حساب انسانها در آن روز به سرعت انجام میشود، از آن تعبیر به ساعت شده است. علامه مجلسی گوید: کلمه ساعت در (تفکر ساعت خیر من عبادهْ ستین سنهْ)((1)) به معنی پارهای از زمان است یعنی لحظهای درست اندیشیدن، بهتر از عبادت شصت سال است. برخی گفتهاند: (ساعة) بر سه قسم است. 1. ساعت کبری و آن روز رستاخیز و زنده شدن مردم برای حساب است. 2. ساعت وسطی: و آن مرگ ناگهانی اهل یک قرن و زمان است. 3. ساعت صغری و آن روز مرگ هر انسانی میباشد.
در تفسیر نمونه مینویسد توجّه به این نکته لازم است که در بسیاری از آیات قرآن، بحث از قیام قیامت تعبیر به (قیام ساعت) شده است، این بخاطر آن است که (ساعه) در اصل به معنای جزئی از زمان یا لحظات زودگذر است و از آنجا که از یک سو وقوع رستاخیز به صورت ناگهانی و برق آسا است و از سوی دیگر به مقتضای (سریع الحساب) بودن خداوند، حساب بندگان را در آن روز به سرعت میرسد. این تعبیر در مورد قیامت بکار رفته تا مردم موقعیت رستاخیز را همواره در نظر داشته باشند. اکنون در این جا توجّه خواننده را به آیات قرآنی که در قیام قیامت به ساعت تعبیر شده است جلب مینماییم.
1) بحار الانوار ج 66 ص 293
{یا أَیُّهَا النَّاسُ اتَّقُوا رَبَّکُمْ إِنَّ زَلْزَلَةَ السَّاعَةِ شَیْءٌ عَظیمٌ}.((1))
ای مردم! از (عذاب) پروردگارتان بترسید، که زلزله رستاخیز امر عظیمی است!
و اینکه رستاخیز آمدنی است، و شکّی در آن نیست و خداوند تمام کسانی را که در قبرها هستند زنده میکند.((2))
آن روز که قیامت برپا میگردد، (مردم) از هم جدا میشوند.
قیامت نزدیک شد.
این موضوع قابل توجّه است که تأکید خداوند در اثبات وقوع چنین روزی با قاطعیت و صراحت هشدار دهنده است، همچنانکه در جای دیگر صراحتاً میفرماید:
{إِنَّ السَّاعَةَ لاَتِیَةٌ لَّا رَیْبَ فِیهَا وَلَکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لا یُؤْمِنُون}.((5))
روز قیامت به یقین آمدنی است، و شکّی در آن نیست ولی اکثر مردم ایمان نمیآورند!
و بسیار عجیب است که جمله اخیر میفرماید: {وَ لَکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لَا یُؤْمِنُون}. چقدر مصداق این معنا روشن است که میبینیم بیشتر جمعیت جهان به امر معاد و قیامت ایمان ندارند و علّت آن همه ناروائیها و فساد و بدبختیها در دنیا از همین بیایمانی و بیاعتقادی به روز رستاخیز است. البتّه همان اقلّیتی هم که ایمان به عالم آخرت دارند باز اکثر آنها، ایمانشان سطحی و در عالم بیتفاوتی است و الّا اگر اعتقاد عمقی و حقیقی حاصل نمایند تمام مفاسد و نارواییهای اجتماعی از آنها دور خواهد شد.
ب - نام دیگر قیامت در قرآن (آزفهًْ) است چنانچه میفرماید:
{أَزِفَتِ الاَزِفَة لَیْسَ لَهَا مِن دُونِ اللهِ کاَشِفَة}.((1))
آنچه باید نزدیک شود، نزدیک شده است (و قیامت فرامیرسد)، و هیچ کس جز خدا نمیتواند سختیهای آن را برطرف سازد.
«ازفهْ» در لغت به معنای (قرب و نزدیکی) استعمال میشود، روز قیامت از نظر قرآن خیلی دور نیست بلکه نزدیک است لذا قرآن قیامت را «یوم الازفهْ» خوانده است، یعنی به قیامت مدّت زیادی نمانده است.
در جای دیگر میفرماید:
{وَأَنْذِرْهُمْ یَوْمَ الآزِفَةِ إِذِ الْقُلُوبُ لَدَی الْحَناجِرِ کاظِمینَ}.((2))
آنها را از روز نزدیک بترسان. روزی که از شدّت وحشت قلبها به گلوگاه میرسد و تمامی وجود آنها مملوّ از اندوه میگردد.
قرآن مجید به بشر هشدار جدّی میدهد تا مبادا از قیامت غافل شود، {اقْتَرَبَ لِلنَّاسِ حِسَابُهُمْ وَ هُمْ فیِ غَفْلَةٍ مُّعْرِضُون}((1))؛ مردم به فکر حساب و قیامت نیستند و از آن غافل هستندولی حساب به آنان نزدیک شده است، امّا آنان از قیامت رویگردان هستند؛ از این آیه مبارکه استفاده میشود که خداوند قیامت را نه تنها نزدیک بلکه شدیداً نزدیک میداند؛ چون با کلمه (اقترب) از آن خبر داده است در جای دیگر میفرماید:
{وَاُزْلِفَتِ الْجَنَّةُ لِلْمُتَّقِینَ غَیْرَ بَعِید}.((2))
بهشت به پرهیزکاران نزدیک است و فاصلهای از آنان ندارد.
درباره جهنّمیها، نیز میفرماید:
{إِنَّا أَنذَرْنَاکُمْ عَذَابًا قَرِیبًا}.((3))
ما شما را از عذاب نزدیکی بیم میدهیم.
خداوند متعال در جای دیگر از قرآن درباره ناباوران قیامت با لحن عجیبی این چنین میفرماید:
{إِنَّهُمْ یَرَوْنَهُ بَعِیدًا وَ نَرَاهُ قَرِیبًا}.((4))
تبهکاران میپندارند قیامت دور است ولی ما (که خالق جهان و انسانیم) آن را نزدیک میبینیم.
خداوند قادر حکیم خطاب به پیامبر مکرّم اسلام صلی الله علیه و آله وسلم میفرماید کسانی که به قیامت ایمان ندارند به زودی از تو سؤال میکنند چه کسی ما را پس از مرگ زنده میکنند.
{قُلِ الَّذِی فَطَرَکُمْ اوّل مَرَّةٍ فَسَیُنْغِضُونَ إِلَیْکَ رُءُوسَهُمْ وَیَقُولُونَ مَتیَ هُوَ قُلْ عَسیَ أَن یَکُونَ قَرِیبًا}.((1))
ای پیامبر به آنان بگو همان کسی که روز نخست شما را آفرید. آنان سر خود را از روی تعجب و انکار به سوی تو خم میکنند و میگویند در چه زمانی خواهد بود؟ به آنان بگو امید اینکه آن زمان نزدیک باشد.
امیر مؤمنان علی علیه السلام در نهج البلاغه خطبه 103 چهره دنیا و قیامت را چنین به تصویر کشیده میفرماید:
رَحِمَ اللهُ امْرَأً تَفَکَّرَ فَاعْتَبَرَ وَ اعْتَبَرَ فَأَبْصَرَ فَکَأَنَّ مَا هُوَ کَائِنٌ مِنَ الدُّنْیَا عَنْ قَلِیلٍ لَمْ یَکُنْ وَ کَأَنَّ مَا هُوَ کَائِنٌ مِنَ الْآخِرَةِ عَمَّا قَلِیلٍ لَمْ یَزَلْ وَ کُلُّ مَعْدُودٍ مُنْقَضٍ وَ کُلُّ مُتَوَقَّعٍ آتٍ وَ کُلُّ آتٍ قَرِیبٌ دَانٍ.
خدا رحمت کند کسی را که در امر قیامت اندیشه کند و عبرت گرفته به ناپایداری دنیا بینا شود و باور کند آنچه از دنیا مانده به زودی نابود خواهد شد و آنچه از آخرت موجود است زوال ناپذیر
1) اسراء/ 51.
و همواره بوده است و آنچه از ساعات عمر که به حساب میآید به پایان میرسد و هر چه انتظار دارید از قبیل مرگ و قیامت، آینده است و هر آیندهای نزدیک است.
برخی از مفسرین میگویند نزدیک بودن قیامت یا به اعتقاد حتمیّت و ضرورت تحقّق به وقوع آن است؛ زیرا بر اساس سخن حضرت امیر هر آیندهای نزدیک است، یا نسبت به مجموع عمر جهان ازلیت که مثلاً هزار قرن آن هم اندک محسوب میشود((1)).
ج - یکی از نامهای این روز بزرگ (قارعهْ) است،
{الْقَارِعَةُ * مَا الْقَارِعَة * وَ مَا أَدْرئکَ مَا الْقَارِعَة}.((2))
آن حادثه کوبنده و چه حادثه کوبندهای، تو چه میدانی که آن حادثه کوبنده چیست؟
(قرع) کوبیدن با شدت را گویند؛ چنانچه با فرارسیدن این روز جهان طبیعت در هم کوبیده شده گویی حادثه قیام آنقدر سخت و تکان دهنده است که قلبها را به شدت میکوبد، و مردم چون مور و ملخ و پروانه پراکنده میشوند امّا کسی که در آن روز میزان عملش بر اثر داشتن حق، سنگین باشد،در بهشت در آسایش و زندگی خوش خواهد بود و کسی که میزان عمل او بر اساس حق نبوده و سبک باشد جایگاهش در جهنّم است.
د - الطامهْ الکبری:
{فَإِذَا جَاءَتِ الطَّامَّةُ الْکُبْرَی}.((1))
هنگامی که آن مصیبت بزرگ بیاید.
قرآن در روز قیامت به روزی که پدیدهای بسیار بزرگ در آن رخ میدهد یاد کرده میفرماید: در آن روز آدمی هرچه کرده به یاد میآورد و دوزخ برای هر بیننده آشکار میگردد. (طامه) به مصیبت بزرگ میگویند که تمام مصیبتها را تحت الشعاع قرار دهد، همان طور که قبلا نیز بازگو شد، حوادث سنگین قیامت شدایدی را به همراه دارد که برخی از آنها روحی و بعضی بدنی است؛ ازدحام جمعیت از یکسو، حرارت ویژه آن روز از سوی دیگر و از همه مهمتر انفعال و شرمندگی از اعمال ناپسند، و بویژه اضطراب
و هراس درونی همه و همه عامل و باعث عذاب انسان میگردد، در حالی که گروهی دیگر مانند مقرّبان الاهی به نعمتهای بهشت رخسارانشان شاد است. امیر مؤمنان علیه السلام در این زمینه میفرماید:
احْذَرُوا یَوْماً تُفْحَصُ فِیهِ الأَعْمَالُ وَیَکْثُرُ فِیهِ الزِّلْزَالُ وَتَشِیبُ فِیهِ الأَطْفَال.((2))
بندگان خدا؛ برحذر باشید از روزی که در آن اعمال رسیدگی میشود، اضطراب و نگرانی در آن زیاد است و کودکان در آن پیر میشوند.
تا این جا با برخی از اسامی آخرت آشنا شدیم، ولی باید توجّه داشت که اکثر آنها صبغه وصفی دارد که (یوم) به آن توصیف و یا به آن اضافه شده، بیانگر حالات مختلف آن روز است، شاید همه آنها نامهای رسمی قیامت
نباشند، از این جهت میتوان آن نامها را همانند هزار اسم خدای سبحان که ظهورهای متنوع آن حضرت در دنیا است، نسبت به آخرت ترسیم کرد که در هر نام سرّی یا اسراری نهفته است و هر اسم ظهور خاص خود را دارد.
از بسیاری آیات قرآن استفاده میشود که هیچ کس از تاریخ وقوع قیامت با خبر نیست، ولی همین اندازه مسلّم است که آن روز نزدیک است، و نیز آیاتی در قرآن است که از رسول اکرم درباره زمان قیامت سؤال شده و آن بزرگوار با توجّه به وحی الاهی جواب داده است: که علم وقوع آن نزد پروردگار است:
{یَسْئَلُونَکَ عَنِ السَّاعَةِ أَیَّانَ مُرْسَاهَا قُلْ إِنَّمَا عِلْمُهَا عِندَ رَبّی}.((1))
ای پیغمبر از تو سؤال میکنند که وقوع قیامت در چه زمانی است؟ بگو: علمش نزد پروردگار من است و هیچ کس جز او نمیتواند وقت آن را آشکار سازد.
همچنان این انقلاب عظیم حتّی در آسمانها وزمین سنگین و بسیار پر اهمّیت است و جز به طور ناگهانی به سراغ شما نمیآید، و در ادامه این آیه میفرماید:
{یَسْئَلُونَکَ کَأَنَّکَ حَفِیٌّ عَنْهَا قُلْ إِنَّمَا عِلْمُهَا عِندَ اللهِ وَلَیکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لایَعْلَمُون}.
باز از تو سؤال میکنند بر اینکه: گویی تو از وقوع آن آگاهی، باز بگو علمش نزد خداست ولی بیشتر از مردم نمیدانند که چنین
1) اعراف/ 187.
علمی مخصوص ذات پاک و اقدس اوست.
و در رابطه با همین مضمون در آیه دیگر آمده است:
{یَسْئَلُونَکَ عَنِ السَّاعَةِ أیَّانَ مُرْسَاهَا}.((1))
ای پیغمبر از تو درباره زمان وقوع قیامت سؤال میکنند.
در آیه قبل جواب داده شد که علم آن نزد خداوند است، ولی برای آنکه به منکران بفهماند که هیچ کس از لحظه وقوع قیامت با خبر نبوده و نخواهد بود روی سخن را متوجه پیامبر نموده میفرماید:
{فِیمَ أنتَ مِن ذِکْرَاهَا}.
تو را با یاد آوری این سخن چکار؟
یعنی ای پیامبر تاریخ وقوع قیامت حتّی از تو پنهان است، چه رسد به دیگران، این همان علم غیبی است که از مختصات ذات پروردگار بوده و احدی را به آن راهی نیست. در جای دیگر با بیان تاکید میفرماید:
{إِنَّ اللهَ عِندَهُ عِلْمُ السَّاعَة}.((2))
آگاهی از زمان قیام قیامت مخصوص خداست.
در آیه دیگر میفرماید:
{إِنَّ السَّاعَةَ ءَاتِیَةٌ أَکاَدُ أُخْفِیهَا لِتُجْزَی کُلُّ نَفْس بِمَا تَسْعَی}.((3))
بطور قطع قیامت خواهد آمد؛ میخواهم آن را پنهان کنم، تا هر کس در برابر سعی و کوشش خود، جزا داده شود.
مرحوم علامه طباطبایی در ذیل آیه فوق مطلب قابل توجّه و جالبی میگوید که جمله (أَکاَدُ أُخْفِیهَا) نزدیک است پنهانش بدارد این است:
که نزدیک است حتّی از خودم هم کتمانش کنم، و این تعبیر کنایه از شدّت کتمان و مبالغه در آن است، چون خود آدمیان نیز وقتی میخواهند سرّی را کتمان کنند و در کتمان آن مبالغه نمایند میگویند: نزدیک است از خودم هم پنهانش بدارم، تا چه رسد به اینکه برای دیگران آنرا فاش سازم.
خداوند در آیه دیگر مطلبی را بیان میکند که حقیقتاً لرزه بر اندام هر انسانی میافکند:
{یَسْئَلُ أَیَّانَ یَوْمُ الْقِیَامَةِ فَإِذَا بَرِقَ الْبَصَر}.((1))
ای پیامبر از تو میپرسند قیامت کی خواهد بود؟ بگو: در آن زمان که چشمها از شدّت وحشت به گردش درآید.
خلاصه از آیات بسیاری استفاده میشود که آگاهی بر موضوع وقوع قیامت برای هیچ کس ممکن نیست، جز خدای سبحان.
مطلب دیگری که در قرآن مجید به آن بسیار تاکید میکند، وقوع ناگهانی آن حادثه بزرگ است.
1) قیامت/ 6و7.
{بَلْ تَأْتِیهِم بَغْتَةً فَتَبْهَتُهُمْ فَلا یَسْتَطِیعُونَ رَدَّهَا وَلاهُمْ یُنظَرُون}.((1))
آری، این مجازات الهی بطور ناگهانی به سراغشان میآید و مبهوتشان میکند آن چنان که توانایی دفع آن را ندارند، و به آنها مهلت داده نمیشود!
قرآن کریم دربارهی کسانی که منکر وقوع قیامت هستند و لقای پروردگار خود را انکار میکنند میفرماید:
{قَدْ خَسِرَ الَّذِینَ کَذَّبُواْ بِلِقَاءِ اللهِ حَتیَّ إِذَا جَاءَتْهُمُ السَّاعَةُ بَغْتَةً قَالُواْ یَاحَسْرَتَنَا عَلیَ مَا فَرَّطْنَا فِیهَا وَهُمْ یَحْمِلُونَ أَوْزَارَهُمْ عَلیَ ظُهُورِهِمْ أَلا سَاءَ مَا یَزِرُون}.((2))
آنها که لقای پروردگار را تکذیب کردند، مسلماً زیان دیدند (و این تکذیب، ادامه می یابد) تا هنگامی که ناگهان قیامت به سراغشان بیاید میگویند: «ای افسوس بر ما که درباره آن، کوتاهی کردیم!» و آنها (بار سنگین) گناهانشان را بر دوش میکشند چه بد باری بر دوش خواهند داشت.
البتّه آیاتی که وقوع قیامت را نزدیک و یا دفعی میداند، ممکن است از نزدیکی وقوع، اشاره به این باشد که هیچ کس خود را در امان نبیند و قیامت را دور نپندارد، و
همیشه برای استقبال آن آماده باشد.
و اینکه در ناگهانی وقوع آن تاکید کرده شاید از آن نظر باشد که مردم
بدانند که مجال دست و پا جمع کردن خود را در آن روز ندارند که حتّی بخواهند در حین وقوع طلب عفو و آمرزش نمایند.
بنابراین یکی از علل پنهان داشتن قیامت جنبهی تربیتی آن است که همواره باید آماده بر پا شدن آن بود و خود را مهیا کرد که این خود در تهذیب نفس فرد و جامعه و سازندگی آنان تاثیر بیشتری خواهد داشت.
بحث ما قبلاً درباره نامها و صفات قیامت بود و نیز گفته شد که وقوع قیامت دفعی و ناگهانی است. اکنون در این جا باید دانست که برنامه خدای سبحان جلّ شأنه در مورد ظهور قیامت و پیاده کردن این امر چیست؟
هر انسانی که معتقد به عالم قیامت باشد،علاقه وافر دارد که بداند قبل از پایان عمر دنیا چه اتّفاقهایی رخ میدهد و روز رستاخیز چگونه برپا میشود؟ آیا یک تحوّل آرام و بی سر و صدا است؟ یا اینکه یک حادثه هولناک و عظیمی در جهان طبیعت به وقوع میپیوندد. آیا موضوعی مهمتر از واقعه قیامت در عالم وجود دارد؟!
چون بحث ما در این کتاب، اثبات امر معاد ومسائل مربوط به آن از نظر قرآن و روایات است، به پیروی از این دو منبع اصیل اسلامی که مستندترین و قویترین دلیل بر اثبات هر مسأله است، که به شرح و ظهور علائم و نشانههای قیامت که به «اشراط السّاعه» تعبیر میشود تأکید فراوان نموده است، به طور خلاصه اشاره میگردد. ناگفته نماند از مجموع آیات و روایات بسیاری که از
طریق شیعه و سنی درباره اشراط و علائم قیامت، وارد شده است به دست میآید که؛ جهان امروز ما، به طور کلّی ویران و دگرگون میشود. وپس از آن، جهانی نو و آسمان و زمینی تازه بر ویرانههای آن بنا میگردد و زندگی تازه انسانها در آن جهانِ نو بنا میشود. البتّه این ویران شدن جهان به معنای فنا و نابودی آن نیست؛ بلکه به معنای در هم کوبیده شدن و جمع و جور شدن آن است، به تعبیر دیگر، شکل جهان به هم میخورد؛ امّا مواد آن نابود نمیشود. این حقیقتی است که از تعبیرات گوناگون در آیات معاد به ویژه بازآفرینی انسان از استخوان پوسیده و خروج او از قبر به خوبی دریافت میشود.((1))
در هم ریخته شدن عالم از حادثهای عظیم خبر میدهد. چنین حوادث هولناکی نشانه وقوع قیامت و به پایان رسیدن دنیا است. زمان اتّفاق افتادن این حادثه عظیم چندان دور نیست. به هوش باشیم و فرصت را غنیمت بشماریم. {اقْتَرَبَتِ السَّاعَةُ}((2)) زمان با سرعت
تمام در حال گذر است و عمر جهان و انسان رو به پایان میرود. خدایی که بر همه عالم اِشراف کامل دارد و از جایگاه برتر و بالاتر ناظر امور است، به خوبی شاهد گذران سریع عمر جهان است و پایان خط آن را میبیند و به انسانها هشدار میدهد که از خواب گران بیدار شوید! امّا انسانها در حالی که سرمایه عمرشان در حال تمام شدن است، همچنان به بازیگری مشغولند و از برباد رفتن سرمایهشان غافل.((3))
بنابراین، اوّل باید واژه «اشراط الساعهْ» را دانست که در چه معنایی استعمال میشود. ابن منظور میگوید: (شَرَط به فتح راء) به معنای علامت و جمع آن، اَشراط است و اشراط الساعه نشانههای آن میباشد. امّا شَرط بر وزن (صبر) به چیزی میگویند که وجود شیء به آن بستگی داشته باشد و جمع آن شروط و شرایط میباشد.((1))
رخدادهایی پیش از وقوع قیامت و قبل از به هم خوردن نظام آفرینش، رخ میدهد و این در حالی است که انسانها در روی زمین زندگی میکنند، و مقداری از عمر جهان کم و یا زیاد باقی مانده باشد، کلمهی اشراط غالباً به این قسم رخدادها استعمال میشود. حالا در این بحث به بیان این قسم از اشراط السّاعهًْ میپردازیم، که فعلاً مورد نظر ما است که هم در قرآن و هم در روایات مطرح شده است. نخست به بررسی علائم و نشانههای مختلف که در قرآن وارد شده است میپردازیم.
ضمناً بعد از ذکر هر آیه روایاتی را که مربوط به آن آیه است، یادآور میشویم.
آیا (آنان در ایمان آوردن) منتظر چیزی جز قیامت میباشند، که
ناگهان فرا برسد (تا آنگاه ایمان بیاورند) بگو علامت و نشانههای آن تحقّق یافته است، کجا سود میبخشد ایمان آنان آنگاه که قیامت فرا رسد.
آیه مورد بحث بدون آنکه مصداق آن را بیان کند، اشاره مبهم به مسئله (اشراط السّاعهْ) دارد، از این آیه دانسته میشود که برخی از علائم قیامت تحقّق یافته است. امّا آن علامت تحقق یافته چیست؟ از این آیه چیزی دانسته نمیشود ولی برخی از مفسّران در ذیل این آیه مبارکه حدیثی ازپیامبر صلی الله علیه و آله وسلم را نقل کرده و گفتهاند که مراد از تحقّق علامت و نشانه قیامت، بعثت رسول مکرّم اسلام صلی الله علیه و آله وسلم است. زیرا پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم خودش فرموده است:
إِنَّمَا بُعِثْتُ أنَا وَالسَّاعَةُ کَهَاتَیْنِ ثُمَّ ضَمَّ السَّبَّابة والوُسطی.((1))
بعثت من و قیامت مانند این دو انگشت، در کنار هم است اشاره به دو انگشت مبارکش کرد، انگشت (سبابه) را با انگشت وسط در کنار یکدیگر قرار داد. (یعنی فاصله، میان بعثت من و برپائی قیامت نیست. پیامبر بزرگوار اسلام صلی الله علیه و آله وسلم پیامبر آخر الزّمان است.)
بعضی گفتهاند مراد از اشراط در آیه فوق دو نیمه شدن ماه توسّط پیامبر است.
{اقْتَرَبَتِ السَّاعَةُ وَ انشَقَّ الْقَمَر}.((2))
قیامت نزدیک شد و ماه از هم شکافت!
تا آن زمان که «یأجوج» و «مأجوج» گشوده شوند و آنها از هر محلّ مرتفعی بسرعت عبور میکنند. و وعده حقّ [قیامت] نزدیک میشود در آن هنگام چشمهای کافران از وحشت از حرکت بازمیماند (میگویند:) ای وای بر ما که از این (جریان) در غفلت بودیم بلکه ما ستمکار بودیم!
در این آیات سخن از گشوده و باز شدن سد یأجوج و مأجوج مطرح شده و اینکه آنان به عمل پیشین خود مبادرت میکنند، و از بلندیها سرازیر میشوند، و به فساد و تباهیگری قبلی خود ادامه میدهند، با دقّت به این مطلب این نتیجه به دست میآید که این حادثه از قسم علامات اوّل روز قیامت است.
پس منتظر روزی باش که آسمان دود آشکاری پدید آورد... که همه مردم را فرامیگیرد این عذاب دردناکی است! (میگویند:) پروردگارا! عذاب را از ما برطرف کن که ایمان میآوریم. چگونه: و
از کجا متذکّر میشوند با اینکه رسول روشنگر (با معجزات و منطق روشن) به سراغشان آمد! سپس از او روی گردان شدند و گفتند: «او تعلیم یافتهای دیوانه است!» ما عذاب را کمی برطرف میسازیم، ولی باز به کارهای خود بازمیگردید!
مفسران دربارهی این آیهی مبارکه اقوال مختلفی دارند ما آن تفسیری را که هم موافق ظاهر آیه و هم مطابق اخبار متعددی است که در منابع تفسیر شیعه و سنّی آمده است، میآوریم و آن این است که: آیه اشاره دارد به یکی از نشانههای نزدیک شدن قیامت که مربوط به اشراط و علامت قیامت از قسم نخست خواهد بود؛ یعنی پیش از آنکه رستاخیز بر پا شود، آسمان را دود فرا میگیرد، و مردم دست به دعا بلند میکنند، و درخواست برطرف شدن آن را مینمایند، خطاب میآید که شما به گفتار پیامبر ما توجّه نکردید، و او را به دیوانگی یا آموزش داده شدهی از جانب غیر خدا، متهم کردید، ما عذاب را کمی از شما بر طرف میکنیم، باز شما به اعمال زشت خود باز میگردید، مؤیّد این احتمال آیه بعد است که میفرماید:
{یَوْمَ نَبْطِشُ الْبَطْشَةَ الْکُبْرَی إِنَّا مُنتَقِمُون}.((1))
(ما از آنها انتقام میگیریم) در آن روز که آنها را با قدرت خواهیم گرفت آری ما انتقام گیرندهایم.
مسلّماً این روز (دوّم) روز رستاخیز است، به نشانه اینکه آنرا کبری توصیف نموده است. در این صورت تناسب ایجاب میکند که حوادث قبلی مربوط به پیش از رستاخیز باشد، که آن روز از اشراط باشد که مردم در آن روز نیز از
1) دخان/ 16.
عذاب الاهی عبرت نمیگیرند و روز دوّم مربوط به خود قیامت.
از پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله وسلم نقل شده است که آن حضرت فرمود:
چهار چیز از نشانههای نزدیک شدن قیامت است: اوّل ظهور دجّال، و دیگری نزول عیسی، و سوّم آتشی است که از قعر سرزمین عدن بر میخیزد و چهارم دخان (دود) است.
یکی از اصحاب سؤال میکند، دخان چیست؟ پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم آیه فوق را تلاوت فرمود: {فَارْتَقِبْ یَوْمَ تَأْتیِ السَّمَاءُ بِدُخَانٍ مُّبِینٍ} و سپس افزود:
یملأ ما بین المشرق والمغرب یمکث اربعین یوما ولیلة امّا المؤمن فیصیب منه کهیئة الزکمة وامّا الکافر بمنزلة یخرج من منخریه واذنیه ودبره!
دودی است که بین مشرق و مغرب را پر میکند، و چهل شبانه روز باقی میماند، امّا مؤمن حالتی شبیه به زکام به او دست میدهد، و کافر همچون مستان خواهد بود، و دود از بینی و گوشها و پشت او بیرون میآید((1)).
و هنگامی که فرمان عذاب آنها رسد (و در آستانه رستاخیز قرار گیرند)، جنبندهای را از زمین برای آنها خارج میکنیم که با آنان تکلّم میکند (و میگوید) که مردم به آیات ما ایمان نمیآوردند.
مسأله (دابّهْ الأرض) یک مسأله پر پیچ خم و پر رمز و راز است که ابهامات بسیاری اطراف آن را فراگرفته است.
علّامه طباطبایی در تفسیر «دابّهْ الأرض» مینویسد:
این جمله بیان کننده یکی از آیات خارق العاده است. سپس میافزاید: در قرآن، آیهای نیافتم که بتواند این آیه را تفسیر کند و روشن کند که مراد از تکلّم این دابّة چیست و صفات آن چگونه است و چطور از زمین خارج میشود و به مردم چه میگوید. سیاق آیه بهترین گواه است بر این که میخواسته به اجمال و به نحو سر بسته از آن بگذرد؛ در نتیجه معنای آیه چنین میشود که وقتی کار مردم به آنجا رسید که به آیات مشهوده ارضی و سماوی ایمان نیاوردند و زمینه ایمان از طریق تفکّر و اندیشه و عبرت گرفتن از بین رفت، وقت آن فرا میرسد که آیات خارق العادهای را که به آنهاوعده داده بودیم، نشان داده تا آن که به ناچار اعتراف به حق کنند. «پس از زمین جنبدهای خارج میکنیم که با آنها سخن بگوید».((1))
شیعه معتقد است در قرآن، توضیحی در این باره وجود ندارد و باید در احادیث جستوجو کرد. در حدیث پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم دابهْ الأرض، به امیرالمؤمنین علیه السلام تفسیر شده است. در همین رابطه، روایتی است از علی ابن ابراهیم مهزیار که از امام زمان سؤال میکند:
مَتَی یَا ابْنَ رَسُولِ الله؟؛ این امر در چه زمانی اتّفاق میافتد؟ فَقَالَ علیه السلام :
1) المیزان، ج15، ص396.
إذا حیل بینکم وبین سبیل الکعبة ... تَخْرُجُ دَابَّةُ الْأَرْضِ مِنْ بَیْنِ الصَّفَا وَ الْمَرْوَةِ وَ مَعَهُ عَصَا مُوسَی وَ خَاتَمُ سُلَیْمَانَ تَسُوقُ النَّاسَ إِلَی الْمَحْشَر.((1))
آن حضرت علیه السلام فرمود: هنگامی که میان شما و کعبه مانعی قرار گیرد ... از میان صفا و مروه جنبندة زمین بیرون میآید
و عصای موسی و انگشتر سلیمان با اوست، و مردم را به سوی محشر میکشاند.
پس خروج دابّهْ الارض از نشانههای قیامت است.
(به خاطر آور) روزی را که ما از هر امّتی، گروهی را از کسانی که آیات ما را تکذیب میکردند محشور میکنیم و آنها را نگه میداریم تا به یکدیگر ملحق شوند!
از آیه مبارکه استفاده میشود این حشر زنده شدن، مخصوص عدّهای است و غیر از حشر و زنده شدن عمومی در روز قیامت میباشد. زیرا در آن روز همه مردم محشور میشوند. چنانچه میفرماید:
{یَوْمَ نُسَیِّرُ الْجِبالَ وَتَرَی الأَرْضَ بارِزَةً وَحَشَرْناهُمْ فَلَمْ نُغادِرْ مِنْهُمْ أَحَداً}.((3))
روزی را (به یاد آور) که کوهها را به حرکت در آوردیم و زمین را آشکار (و مسطح) میبینی و همه آنان (انسانها) را برمیانگیزیم و احدی از ایشان را فروگذار نخواهیم کرد.
در آیه دیگری، درباره حشر قیامت آمده است:
{وَ یَوْمَ نَحْشُرُهُمْ جَمیعاً}.((1))
بیاد بیاور روزی را که همه آنان را محشور میکنیم.
مرحوم شیخ مفید، شیخ طوسی و طبرسی هر کدام استدلال کردهاند بر اینکه آیه دلالت بر رجعت در آخر الزّمان دارد. در تفسیر المیزان و تفسیر نمونه نیز در ذیل آیه فوق مینویسد: این حشر مربوط به همین دنیا در آستانه قیامت است، نه حشر در قیامت. چون حشر در قیامت همگانی است و احدی را جانمیگذارد.
در هر حال درباره این آیه و نیز آیه قبل بحث مفصّلی در کتاب «رجعت در عصر ظهور» صورت گرفته است. کسانی که بخواهند پیرامون این دو آیه و هم چنین روایاتی که در این زمینه وارد شده، به صورت گسترده بررسی کنند، چنانچه به این کتاب رجوع نمایند به این نتیجه خواهند رسید که در این دو آیه، دو علامت و نشانه از علائم رستاخیز از قسم اوّل بیان شده است.
اوّل: علامت قیامت، خروج دابّهْ است که از زمین بیرون میآید و با مردم سخن میگوید: دوّم: از زنده شدن گروهی از هر امّت سخن میگوید که گروه خاصّی را یادآور میگردد که این روز همان عصر رجعت است.
و او [مسیح] سبب آگاهی بر روزقیامت است. (زیرا نزول عیسی
گواه نزدیکی رستاخیز است) هرگز در آن تردید نکنید و از من پیروی کنید که این راه مستقیم است!
آنگاه که پیامبر گرامی مشرکان را مورد خطاب قرار داد و فرمود:
{إِنَّکُمْ وَمَا تَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللهِ حَصَبُ جَهَنَّم}.((1))
شماها و آنچه آنها را میپرستید هیزم دوزخ خواهند بود.
مشرکان اعتراض نموده و گفتند: در این صورت تکلیف حضرت مسیح چیست؟ زیرا او هم مورد پرستش اقوام نصاری است، قرآن در پاسخ آنان ضمن آیاتی مطالبی را یاد آور میشود که یکی از آنها همین آیه مورد بحث ما است و آن این که مسیح واجد چیزی از الوهیت، نیست، وجود او یکی از عوامل آگاهی از فرا رسیدن رستاخیز است.
البتّه قرائت مشهور در آیه «علم» بر وزن «حلم» است یعنی مایه آگاهی، در حالی که برخی آن را (علم) بر وزن «سلف» قرائت نمودهاند که به معنی نشانه و علامت است یعنی وجود مسیح علامت تحقّق رستاخیز میباشد. ولی اکنون باید دید وجود مسیح در چه زمانی از نشانههای رستاخیز است آیا در آن روز که از مادر متولّد شد، یا در روز دیگر؟
در این مورد محدثان شیعه و سنّی میگویند پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله وسلم فرمود: «کیف انتم إذا نزل فیکم ابن مریم و إمامکم منکم»((2)) چگونه خواهید بود وقتی حضرت
عیسی بن مریم علیه السلام نازل شود و امام شما (حضرت صاحب الامر) از شما باشد. در این زمینه روایت دیگری وجود دارد که حضرت مسیح در زمان ظهور حضرت مهدی فرود میآید، و در همین شرایط است که وجود او از علائم آخرت میباشد. در تفسیر آیه قول دیگری نیز هست. که میگوید: وجود حضرت عیسی علیه السلام خود حادثه خارق العاده و یک نوع معجزه بود، و همچنین زنده کردن مردگان که یکی از معجزات او به شمار میرفت، از دلائل امکان قیامت است زیرا قیامت جز یک معجزه بزرگ که در آن مردگان زنده میشوند، چیز دیگری نیست و با مشاهده معجزه وجود مسیح، و کارهای خارق العاده او، نباید درباره رستاخیز شک و تردید کرد، در این صورت معنی آیه این است که مجموع زندگانی مسیح یکی از دلائل ممکن بودن رستاخیز میباشد چرا درباره آن شک و تردید میکنید؟ و اگر بنا است در مورد حضرت مسیح بیندیشید، او را از این جهت مورد مطالعه قرار دهید نه از آن نظر که او معبود و خدا بود؟
مؤیّد این تفسیر جمله «فَلَا تَمْتَرُنَّ بِهَا» است که شک نکردن در قیامت را متفرع بر وجود حضرت مسیح نموده است هر چند این جمله با تفسیر نخست نیز چندان مخالفت ندارد زیرااگر وجود عیسی در ظرفی، از علائم قیامت باشد، با دیدن علامت، نباید درباره معاد شک کرد.((1)) ناگفته نماند درباره علائم و نشانههای قیامت روایات زیادی از شیعه و سنّی وارد شده است. از آنجا که بررسی همه این روایات نیاز به بحث گستردهای دارد، ما در این جا به طور
1) این قول در تفسیر المیزان مورد قبول واقع شده است. ج 18، ص 125.
فشرده به چند روایت دیگر که علائم رستاخیز را یادآور شدهاند، اکتفا میکنیم:
الف) حُذِیفةِ بنِ اَسید قالَ: کانَ النّبی صلی الله علیه و آله وسلم فی غُرفَة وَنحنُ اَسفَل مِنهُ فَاطَّلَعَ اِلَیْنَا فَقَالَ ما تَذکُرونَ؟ قُلنا: السَّاعَةَ، َقَالَ إنَّ السَّاعَةُ لایتَکَوَّنُ حَتَّی تَکُونَ عَشْرُ آیَاتٍ: خَسْفٌ بِالْمَشْرِقِ وَخَسْفٌ بِالْمَغْرِبِ وَخَسْفٌ فی جَزِیرَةِ الْعَرَبِ، وَالدُّخَانُ وَالدَّجَّالُ وَدَابَّةُ الأَرْضِ وَیَأْجُوجُ وَمَأْجُوجُ وطُلُوعُ الشَّمْسِ مِنْ مَغْرِبِهَا وَنَارٌ تَخْرُجُ مِنْ قَعْرة عَدَن تَرحَل النَّاسَ...
وَنُزولُ عیسی بن مَریمُ اَو ریحٌ تُلقِی النّاسَ فی البَحر.((1))
حذیفه بن اسید میگوید: ما و گروهی از اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم سرگرم گفتگو بودیم، پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم از موضوع مورد گفتگوی ما سؤال کرد، گفتیم: درباره قیامت سخن میگوییم، رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم فرمود: قیامت برپا نمیشود مگر آن که ده آیه و نشانه از حوادث غیر طبیعی رخ دهد: فرورفتگی در زمین، در ناحیه مشرق، پدیدار میگردد. شکافی در ناحیه مغرب زمین نمودار میشود. در جزیرهًْ العرب نیز در زمین شکافی پدید میآید. دودی در آسمان پدیدار میگردد. دجّال ظاهر میشود. جنبندهای از زمین بیرون میآید. یأجوج و مأجوج بر مردم هجوم میآورند. خورشید از سمت مغرب طلوع میکند. آتش از ناحیه عدن نمودارمیگردد. عیسی بن مریم علیهم السلام باز میگردد، یا بادی که مردم را به دریا پرت میکند.
در این روایت یکی از اشراط ده گانه، نزول حضرت عیسی علیه السلام ذکر شده که
1) صحیح مسلم، ج8، ص179. این روایت را مرحوم صدوق نیز در خصال نقل نموده، ولی نشانه دهم را ذکر نکرده است. در بحار الانوار، ج6؛ ص303 نیز به نقل از خصال، آن را روایت کرده است.
از نشانههای قیامت دانسته شده است، جابر بن عبد الله میگوید:
سمعتُ رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم یقول: ینزل عیسی بن مریم فیقول أمیرهم: تعال صلّ بنا. فیقول: لا. إنّ بعضکم علی بعضٍ أمراء تکرمةً من الله لهذه الأُمّة.((1))
از نشانههای قیامت نزول حضرت عیسی علیه السلام است. در آن هنگام سالار آنان میگوید: بیا برای ما نماز بگذار تا به تو اقتدا کنیم. حضرت عیسی علیه السلام نمیپذیرد و میگوید خداوند متعال از باب گرامیداشت این امّت (آخر الزمان) برخی از شما (حضرت مهدی«عج») را بر دیگران بزرگ وسالار قرار داده است.
ب) ابْنُ فَضَّالٍ عَنْ حَمَّادٍ عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ الْمُخْتَارِ عَنْ أَبِی نَصْرٍ عَنْ عَامِرِ بْنِ وَاثِلَةَ عَنْ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام قَالَ قَالَ: رَسُولُ اللهِ صلی الله علیه و آله وسلم عَشْرٌ قَبْلَ السَّاعَةِ لَا بُدَّ مِنْهَا السُّفْیَانِی وَالدَّجَّالُ وَالدُّخَانُ وَالدَّابَّةُ وَخُرُوجُ الْقَائِمِ وَطُلُوعُ الشَّمْسِ مِنْ مَغْرِبِهَا وَنُزُولُ عِیسَی علیه السلام وَ خَسْفٌ بِالْمَشْرِقِ وَخَسْفٌ بِجَزِیرَةِ الْعَرَبِ وَ نَارٌ تَخْرُجُ مِنْ قَعْرِ عَدَنٍ تَسُوقُ النَّاسَ إِلَی الْمَحْشَرِ.((2))
از عامر بن واثله، از امیرمؤمنان علیه السلام نقل شده که پیامبر فرمود: ده چیز پیش از قیامت حتماً واقع میشود: خروج سفیانی، دجّال، دود (آسمانی)، جنبنده، خروج قائم، طلوع خورشید از مغرب، نزول حضرت عیسی علیه السلام و شکافی در مشرق، و شکافی در جزیرهْ العرب و آتشی از ناحیه عدن، مردم را به طرف محشر سوق میدهد.
در این مورد، روایات زیادی وجود دارداما چون بنای این کتاب حتیالامکان اختصار است ما از ذکر همه آنها صرف نظر نمودیم، و به ذکر دو روایت - به عنوان «اشراط السّاعهًْ» درباره اخلاق و رفتار مردم قبل از رستاخیز و اینکه مردم در آن زمان از برنامههای دینی فاصله میگیرند، - این قسمت را خاتمه میدهیم که ذیلاً اشاره میشود:
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم فرمودند: از نشانههای قیامت برچیده شدن علم، آشکار شدن جهل، شرابخواری و زناکاری فراوان است.
عَنْ عَبْدِاللهِبْنِ عَبَّاسٍ قَالَ حَجَجْنَا مَعَ رَسُولِ اللهِ صلی الله علیه و آله وسلم حَجَّةَ الْوَدَاعِ فَأَخَذَ بَابَ الْکَعْبَةِ ثُمَّ أَقْبَلَ عَلَیْنَا بِوَجْهِهِ فَقَالَ: أَلَا أُخْبِرُکُمْ بِأَشْرَاطِ السَّاعَةِ وَکَانَ أَدْنَی النَّاسِ مِنْهُ یَوْمَئِذٍ سَلْمَانُ رَضِیَ اللهُ عَنْهُ فَقَالَ بَلَی یَا رَسُولَ اللهِ فَقَالَ إِنَّ مِنْ أَشْرَاطِ الْقِیَامَةِ إِضَاعَةَ الصَّلَاةِ وَاتِّبَاعَ الشَّهَوَاتِ وَالْمَیْلَ مَعَ الْأَهْوَاءِ وَتَعْظِیمَ الْمَالِ وَبَیْعَ الدِّینِ بِالدُّنْیَا فَعِنْدَهَا یُذَابُ قَلْبُ الْمُؤْمِنِ وَجَوْفُهُ [فِی جَوْفِهِ] کَمَا یَذُوبُ الْمِلْحُ فِی الْمَاءِ مِمَّا یَرَی مِنَ الْمُنْکَرِ فَلَا یَسْتَطِیعُ أَنْ یُغَیِّرَهُ.
1) نور الثّقلین، ج5، ص 37؛ روضهًْ الواعظین، ج2، ص 485.
عبد الله بن عباس میگوید: ما با پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله وسلم در آخرین حج پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم همراه بودیم. حضرت حلقه در کعبه را گرفت و رو به ما کرده، فرمود: آیا شما را از نشانههای قیامت آگاه سازم؟ سلمان که در آن هنگام از همه به پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم نزدیکتر بود عرض کرد: آری ای پیامبر خدا. پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم فرمود:
از نشانههای قیامت ضایع سازی نماز، پیروی از خواستههای نفسانی، میل به هواپرستی، گرامی داشتن ثروتمندان، فروختن دین به دنیاست. در این هنگام است که قلب مؤمن در درونش آب میشود، چنان که نمک در آب، از این همه زشتیها که میبیند و بر تغییر آن توانایی ندارد.
قَالَ سَلْمَانُ وَ إِنَّ هَذَا لَکَائِنٌ یَا رَسُولَ اللهِ قَالَای وَالَّذِی نَفْسِی بِیَدِهِ یَا سَلْمَانُ إِنَّ عِنْدَهَا أُمَرَاءَ جَوَرَةً وَوُزَرَاءَ فَسَقَةً وَ عُرَفَاءَ ظَلَمَةً وَ أُمَنَاءَ خَوَنَةً.
سلمان عرض کرد: آیا چنین امری واقع میشود ای پیامبر خدا؟! فرمود: آری سوگند به آن کس که جانم به دست اوست ای سلمان. در آن زمان زمامدارانی ستمگر و وزرای فاسق، کارشناسانی ستمگر و امنایی خائن بر مردم حکومت میکنند.
سلمان پرسید: آیا چنین چیزی واقع خواهد شد ای رسول خدا؟!
فرمود: آری سوگند به آن کسی که جانم در دست
اوست ای سلمان، در آن هنگام زشتیها زیبا و زیباییها زشت میشود. امانت به خیانتکار سپرده میشود و امانتدار خیانت میکند. دروغگو را تصدیق میکنند و راستگو را تکذیب.
سلمان پرسید: آیا چنین چیزی واقع خواهد شد ای رسول خدا؟! فرمود: آری سوگند به کسی که جانم در دست او است ای سلمان.
فَعِندَها تَکون إِمَارَةُ النِّسَاءِ وَ مُشَاوَرَةُ الْإِمَاءِ وَ قُعُودُ الصِّبْیَانِ عَلَی الْمَنَابِرِ... .
آن روز حکومت به دست زنان و مشورت با بردگان خواهد بود. کودکان بر منبرها مینشینند.
و دروغ، ظرافت، زکات، غرامت و بیت المال، غنیمت شمرده میشود. مردم به پدر و مادر بدی میکنند و به دوستان نیکی و ستاره دنباله دار در آسمان ظاهر میشود. سلمان گفت: آیا این امر واقع میشود ای رسول خدا؟! فرمود: آری سوگند به کسی که جانم در دست اوست ای سلمان. در آن زمان زن با شوهرش شریک تجارت میشود. باران کم میبارد. صاحبان کَرم، خسیس و تهی دستان حقیر شمرده میشوند. در آن هنگام بازارها به هم نزدیک میگردد. یکی میگوید: چیزی نفروختم، دیگری میگوید: سودی نبردم و همه زبان به شکایت و مذمت پروردگار میگشایند.
سلمان گفت: آیا این امر واقع خواهد شد ای رسول خدا؟! فرمود: آری سوگند به کسی که جانم در دست اوست ای سلمان. در آن زمان اقوامی به حکومت میرسند که اگر مردم سخن بگویند آنان را میکشند و اگر سکوت کنند همه چیزشان را مباح میشمرند. اموال آنان را غارت میکنند. احترامشان را پایمال میسازند. خونهایشان را میریزند. دلها را پر از عداوت و وحشت میکنند و همه مردم را ترسان و مرعوب میبینی.
سلمان گفت: آیا این امر واقع میشودای پیامبر خدا؟! فرمود: آری
قسم به آن کسی که جانم در دست اوست ای سلمان. در آن هنگام چیزی از مشرق و چیزی از مغرب میآورند و امّت من رنگ به رنگ (متلوّن) میگردند. در آن روز وای بر ضعیفان امّت از آنان و وای بر آنان از عذاب الاهی. نه بر صغیر ترحم میکنند و نه به کبیر احترام میگذارند و نه گنهکاری را میبخشند. بدنهایشان همچون آدمیان است، ولی دلهایشان دلهای شیاطین.
سلمان گفت: آیا این چنین خواهد شد ای رسول خدا؟! فرمود: آری، سوگند به آن کس که جانم در دست اوست ای سلمان. در آن زمان مردان به مردان قناعت میکنند و زنان به زنان و بر سر پسران به رقابت برمیخیزند، آن سان که برای دختران در خانوادههایشان. مردان خود را شبیه زنان و زنان خود را شبیه مردان میکنند. زنان بر زین سوار میشوند. لعنت خدا بر آنان باد.
سلمان عرض کرد: آیا این امر واقع میشود ای رسول خدا؟! فرمود: آری قسم به کسی که جانم در دست اوست».
یَا سَلْمَانُ إِنَّ عِنْدَهَا تُزَخْرَفُ الْمَسَاجِدُ کَمَا تُزَخْرَفُ الْبِیَعُ وَالْکَنَائِسُ وَیُحَلَّی الْمَصَاحِفُ وَتَطُولُ الْمَنَارَاتُ وَتَکْثُرُ الصُّفُوفُ بِقُلُوبٍ مُتَبَاغِضَةٍ وَ أَلْسُنٍ مُخْتَلِفَةٍ.
ای سلمان. در آن زمان به تزیین مساجد میپردازند؛ چنان که یهود و نصارا معابد را تزیین میکنند. قرآنها را میآرایند. منارههای مساجد طولانی و صفوف نمازگزاران فراوان، امّا دلها دشمن یکدیگر و زبانها مختلف است.
سلمان گفت: آیا این امر واقع میشود ای پیامبر خدا؟! فرمود: آری سوگند به کسی که جانم در دست اوست، ای سلمان. در آن هنگام پسران امّت و مردان آنان با طلا زینت میکنند و لباسهای ابریشمین و دیباج میپوشند و از پوستهای پلنگ برای خود لباس تهیه میکنند.
سلمان عرض کرد: آیا این امر واقع شدنی است ای رسول خدا؟! فرمود: آری سوگند به آن کس که جانم در قبضه قدرت اوست ای سلمان. در آن هنگام ربا آشکار میگردد. معاملات با غیبت و رشوه انجام میپذیرد و دین را فرو مینهند و دنیا را بالا میبرند.
سلمان گفت: آیا این امر شدنی است یا رسول الله؟! فرمود: آری
سوگند به کسی که جانم به دست اوست. ای سلمان. در آن هنگام طلاق فزونی میگیرد وحدّی برای خدا اجرا نمیشود، امّا با این حال به خدا زیان نمیرسانند.
سلمان گفت: آیا این چنین خواهد شد ای پیامبر خدا؟! فرمود: آری سوگند به آن کسی که جانم در دست اوست، در آن هنگام زنان خواننده و آلات لهو و نوازندگی آشکار میشود و اشرار امّتم به دنبال آن میروند.
سلمان گفت: آیا این چنین میشود ای پیامبر خدا؟! فرمود: آری سوگند به آن کسی که جانم در دست اوست».
یَا سَلْمَانُ وَعِنْدَهَا تَحُجُّ أَغْنِیَاءُ أُمَّتِی لِلنُّزْهَةِ وَتَحُجُّ أَوْسَاطُهَا لِلتِّجَارَةِ وَتَحُجُّ فُقَرَاؤُهُمْ لِلرِّیَاءِ وَالسُّمْعَةِ فَعِنْدَهَا یَکُونُ أَقْوَامٌ یَتَعَلَّمُونَ الْقُرْآنَ لِغَیْرِ اللهِ وَیَتَّخِذُونَهُ مَزَامِیرَ وَیَکُونُ أَقْوَامٌ یَتَفَقَّهُونَ لِغَیْرِ اللهِ وَیَکْثُرُ اوّلادُ الزِّنَا وَیَتَغَنَّوْنَ بِالْقُرْآنِ وَیَتَهَافَتُونَ بِالدُّنْیَا.
ای سلمان. در آن هنگام ثروتمندان امّتم برای تفریح به حج میروند و طبقه متوسّط برای تجارت و فقرای آنان برای ریا و تظاهر. در آن زمان گروههایی پیدا میشوند که قرآن را برای غیرخدا فرا میگیرند و با آن همچون آلات لهو رفتار میکنند و اقوامی بر سر کار میآیند که برای غیر خدا علم دین را فرا میگیرند. فرزندان نامشروع فراوان میشود. قرآن را به صورت غنا میخوانند و برای دنیا بر یکدیگر سبقت میگیرند.
سلمان عرض کرد: آیا این امر واقع میشود ای پیامبر خدا؟! فرمود: آری سوگند به کسی که جانم به دست اوست ای سلمان. این در زمانی است که پردههای حرمت دریده میشود، بدان بر نیکان مسلّط، دروغ زیاد، لجاجت آشکار، فقر فزونی یافته و مردم با انواع لباسها با یکدیگر فخر میفروشند. بارانهای بی موقع میبارد. قمار و آلات موسیقی را جالب میشمرند و امر به معروف و نهی از منکر را زشت میدانند. مؤمن در آن زمان از همه امّت خوارتر است. قاریان قرآن و عبادت کنندگان پیوسته به یکدیگر بدگویی میکنند، پس آنان را در ملکوت آسمانها افرادی پلید و آلوده میخوانند. سلمان عرض کرد: آیا این امر واقع میشود ای رسول خدا؟!
فرمود: آری سوگند به آن کس که جانم به دست اوست ای سلمان. در آن زمان ثروتمند رحمی به فقیر نمیکند، تا آنجا که نیازمندی در میان جمعیت برمیخیزد و اظهار نیاز میکند و هیچ کس چیزی در دست او نمینهد.
سلمان گفت: آیا این امر شدنی است ای رسول خدا؟! فرمود: آری
سوگند به کسی که جانم به دست اوست ای سلمان. در آن هنگام «روبیضه» سخن میگوید. سلمان عرض کرد: پدر و مادرم فدایت ای رسول خدا «روبیضه» چیست؟ فرمود: کسی دربارة محروم سخن میگوید که هرگز سخن نمیگفت.
در این هنگام طولی نمیکشد که فریادی از زمین بر میخیزد، آن چنان که هر گروهی میپندارد این فریاد در منطقه اوست. باز مدّتی که خدا میخواهد به همان حال میمانند سپس در این مدت زمین را میشکافند و زمین پارههای دل خود را بیرون میافکند و منظورم طلا و نقرهای به درد نمیخورد. این است معنای سخن پروردگار: (فقد جاء أشراطها)».((1))
یک نوع حوادث و تحوّلات در سراسر نظام کائنات رخ میدهد که بلافاصله سبب به هم خوردن نظام آفرینش میگردد. این نوع علائم را میتوان (مشاهد الساعه) نامید؛ یعنی حوادثی که وقوع آنها خبر قطعی از پایان یافتن عمر دنیا و وقوع قیامت میدهد. از آغاز این نشانهها مشخّص میشود که عمر جهان دیگر سپری میگردد و حیات دنیوی آنها پایان خواهد یافت.
این نشانهها عبارت است از دگرگونیهای کیهانی همانند حوادث مهمّ آسمان، زمین، دریاها، کوهها، خورشید و ستارگان و .... در یک کلمه میتوان گفت: نظام کنونی موجود فروریخته و قیامت موعود برپا میگردد و زندگی نوینی
1) تفسیر نور الثّقلین، ج5، ص 35؛ بحار الانوار، ج6، ص 305.
از آفرینش شروع میشود، زیرا این پایان حقیقی حیات نیست بلکه خود نویدبخش حیات نوین و جاودان میباشد. همان حیاتی که قرآن آن را قیامت و رستاخیز مینامد. البتّه عقل و خرد نیز چنین حکم میکند که نظام نوین زندگی در نظام متغیر و فرسوده پیشین ممکن نیست بلکه باید این طرح نو، در جهان نو؛ با قوانین جدید و ثابت پیاده شود.
طبعاً چنین حادثهای شگفت و شکننده خواهد بود. اکنون به قسمتی از آیاتی که در این زمینه وارد شده است توجّه کنید؛
{إِذَا الشَّمْسُ کُوِّرَتْ وَ إِذَا النُّجُومُ انْکَدَرَتْ}.((1))
در آن زمان خورشید و ستارگان در هم پیچیده و تیره.
{وَ إِذَا الْجِبَالُ سُیِّرَت}.
در آن زمان کوهها به حرکت درآیند.
{وَ جُمِعَ الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ}.((2))
ماه و خورشید با خارج شدن از مدار به هم میپیوندند.
{إِذا زُلْزِلَتِ الْأَرْضُ زِلْزالَها}.((3))
زلزله عظیمی کره زمین را چنان میلرزاند که همه چیز در هم کوبیده میشود.
و این زلزله اشاره به نوع خاصی از زلزله دارد که دیگر هیچ چیزی به حال خودش باقی نمیماند.
{وَأَخْرَجَتِ الأَرْضُ أَثْقالَها}.
آنچه زمین در درون خود دارد بیرون خواهد ریخت.
«أثقال» جمع «ثَقَل» با دو فتحه است. یعنی متاع و اثاث البیت، و حاصل آن که آنچه در شکم زمین که خارج از ماهیت آن است، آنها را بیرون میریزد؛ ظاهراً مقصود آیه انسانها هستند که از درون زمین بیرون میآیند.
{لَّا تَرَی فِیهَا عِوَجًا وَ لَا أَمْتًا}.((1))
تمام پستی و بلندیهای زمین یکسان و صاف میشود.
{وَإِذَا الْبِحارُ فُجِّرَتْ}.((2))
دریاها شکافته و جاری میشود.
{وَ إِذَا الْبِحارُ سُجِّرَتْ}.((3))
و آبهای مواج به شعلههای آتش تبدیل میگردد.
{وَحُمِلَتِ الأَرْضُ وَالْجِبالُ فَدُکَّتا دَکَّةً واحِدَةً}.((4))
زمین و کوهها از جا برداشته و یکباره در هم کوبیده و متلاشی میگردند.
{وَ تَکُونُ الْجِبالُ کَالْعِهْنِ}.((1))
و همچون پنبه زده شده در هم میریزند.
علّت از هم پاشیدگی کوهها شاید زلزلهای باشد که در آستانه قیامت رخ میدهد.
{یَوْمَ تَرْجُفُ الأَرْضُ وَالْجِبالُ وَکانَتِ الْجِبالُ کَثیباً مَهیلاً}.((2))
روزی که زمین و کوهها به لرزه آید و کوهها به صورت تلّی از شن درآید.
{وَ بُسَّتِ الْجِبالُ بَسًّا فَکانَتْ هَباءً مُنْبَثًّا}.((3))
و چون گرد و غبار در فضا پراکنده میگردند.
{فَإِذَا انْشَقَّتِ السَّماءُ فَکانَتْ وَرْدَةً کَالدِّهانِ}.((4))
آسمان شکافته و همچون روغن مذاب، گلگون گردد.
{یوْمَ تَکُونُ السَّماءُ کَالْمُهْلِ}.((5))
و آسمان هم چون فلز گداخته میشود.
{یَوْمَ نَطْوِی السَّماءَ کَطَی السِّجِلِّ لِلْکُتُبِ}.((6))
روزی که آسمان را همچون طومار در هم میپیچیم.
{فَارْتَقِبْ یَوْمَ تَأْتی السَّماءُ بِدُخانٍ مُبینٍ}.((1))
پس منتظر روزی باش که آسمان دود آشکاری پدید آورد.
{وَ إِذَا الْکَواکِبُ انْتَثَرَتْ}.((2))
آن زمان که ستارگان پراکنده شوند و فرو ریزند.
{فَإِذَا النُّجُومُ طُمِسَت}.((3))
آن زمان که ستارگان، محو و تاریک گردند.
{یَوْمَ تُبَدَّلُ الأَرْضُ غَیْرَ الأَرْضِ وَالسَّمَاوَات}.((4))
روزی که این زمین به زمین دیگر وآسمانها به آسمانی دیگر تبدیل شود.
{الْقارِعَةُ مَا الْقارِعَةُ وَما أدْراکَ مَا الْقارِعَةُ یَوْمَ یَکُونُ النَّاسُ کَالْفَراشِ الْمَبْثُوثِ وَتَکُونُ الْجِبالُ کَالْعِهْنِ الْمَنْفُوشِ}.((5))
کوبنده، چیست کوبنده؟ و تو چه دانی که کوبنده چیست؟ روزی که مردم چون پروانه[های] پراکنده گردند، و کوهها مانند پشمِ زدهشده رنگین شود.
در این آیه اشاره به وضع انسانهای سرگردان شده است که در نخستین ضربهها به قدری وحشت زده به هیجان میآیند که همچون پروانگانی که پی در
پی به شعلههای شمعها میکوبند تا بسوزند و نابود شوند، خود را به هر طرف میزنند! گرچه داستان نویسان و قصه گویان معروف و مشهور دربارهی پروانه و شمع در اذهان مردم داستانها و تشبیهات عجیب و غریب تعریف و تحریر نمودهاند، همچنین شاعران خوش سلیقه شعرهای متنوع
سروده و ترسیم کردهاند بر اینکه پروانهی عاشق همیشه قربانی راه عشقِ که به معشوق بی رحم و سنگدلی همچون شمع دارد میشود، میسوزد. و حال آنکه پروانه هرگز قربانی راه عشق به شمع نمی شود بلکه قربانی راه فراموشکاری خویش است زیرا پروانه حافظه اش به قدری ضعیف است که با نزدیک شدن به شعلهی شمع و احساس سوزش گرما فوراً به عقب بر میگردد، امّا با گذشت یک لحظه، فراموشی به او دست میدهد، مجدّداً به سوی شعلهی شمع بر میگردد، این کار را آنقدر تکرار میکند تا جان خود را از دست بدهد.
و شاید تشبیه مردم در آیات مذکور به پروانههای پراکنده به هنگام ظهور نخستین نشانههای وحشتناک رستاخیز برای نشان دادن عظمت حادثه است که افکار و عقلها را از کار میاندازد و هوش و حافظه را به کلی از بین میبرد؛ جمعیّت گاه به آنطرف و گاه به این طرف همانند مستان در حرکتند.
این بود قسمتی از نشانههای جهان دیگر درآیات.
امیرمؤمنان علیه السلام که سخنش آثار علم الاهی، و بوی عطر سخن پیامبر را به همراه دارد.
در نهج البلاغه به برخی از نشانههای قیامت اشاره نموده و میفرماید:
تَدُکُّ الشُّمُّ الشَّوَامِخُ وَالصُّمُّ الرَّوَاسِخُ فَیَصِیرُ صَلْدُهَا سَرَاباً رَقْرَقاً
وَمَعْهَدُهَا قَاعاً سَمْلَقاً فَلا شَفِیعٌ یَشْفَعُ وَلا حَمِیمٌ یَنْفَعُ وَلا مَعْذِرَةٌ تَدْفَعُ.((1))
کوههای محکم و سر به فلک کشیده فرو میریزند و قسمتهای سخت آن نرم، چون سرابی میماند. کوهستانها با زمین همسطح میگردد چنان که نه پستی و نه بلندی موجود است. در آن روز نه شفیعی شفاعت کند، و نه خویشاوندی حمایت نماید، و نه پوزشی پذیرفته گردد.
امّا از چگونگی آینده جهان با محاسبات علمی چندان نمیتوان خبر داد. منبع این دگرگونی، قرآن و روایات ائمّه معصومین علیه السلام است که به گوشههایی از آن اشاره شد، امّا این که چگونه رخ خواهد داد، روشن نیست. تنها چیزی که از این شرایط میتوان به دست آورد، این است که در چنین شرایطی وحشت و هراس همه را فرا میگیرد، جز کسانی که قلبی مالامال از ایمان و محبّت به خداوند دارند. در این هنگام شیپور مرگ همگان دمیده میشود و همه جز آنهایی را که خداوند بخواهد میمیرند.((2))
در همهی افراد بشر، از طریق فطرت میل به بقا و ادامه زندگی کاملا به روشنی مشهود و محسوس است و هیچ انسانی از زندگی و ادامه آن نمیگریزد. به عکس از هر گونه زوال و نابودی رنج میبرد و از آن میگریزد و حتّی آنانی که دست به انتحار و خودکشی میزنند،
میل به بقای زندگی دارند و چون زندگی
کنونی را رنج آور و درد خیز میانگارند، انتحار میکنند تا خود را از رنج برهانند و به یک زندگی مطمئن و دائمی برسند. چنین میل مشهود فطری، نشانهی زندگی پس از مرگ است که معروف به «برهان حبّ زندگی ابدی» میباشد. بنابراین یک زندگی دائم و حیات مصون از مرگ، در عالم وجود دارد که شوق به زندگی دائمی در نهاد هر انسانی نهفته است. همانند تشنگی که در همه موجودات نباتی و حیوانی و انسانی وجود دارد، این خود دلیل بر وجود یک چیزی است که رفع آن تشنگی کند. اگر چنین امر فطری و اشتیاق به حیات جاودان و ابدی در جهان آفرینش نمیبود، از سوی خداوند حکیم این اشتیاق نهفته که در درون هر انسانی وجود دارد لغو، بیهوده و بیهدف میبود؛ و حال آنکه خداوند، حکیم علی الاطلاق و خالی از نقص است و هیچ کاری از کارهای او بدون حکمت و غایت عقلایی نیست. بنابراین مجموعه نظام آفرینش و از جمله
علاقه انسان به حیات ابدی، دلیل بر وجود آن حیات و هدف نهایی خواهد بود؛ آن هدف نهایی، جز ذات مقدس حق و وصول به کمال مطلق و مشاهدة جمال ربوبی نمیتواند باشد و در حدیث قدسی میخوانیم:
یابن آدم! خلقت الاشیاء لأجلک و خلقتک لأجلی.((1))
ای فرزند آدم! همه چیز را برای تو خلق کردم و تو را برای خودم.
خداوند عالم همانگونه که مبدء المبادی است، غایهْ الغایات نظام وجود نیز میباشد. در قرآن کریم میخوانیم: {إِنَّا لِلّهِ وَإِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعونَ}((2)) و {إِنَّ إِلَی رَبِّکَ
الرُّجْعَی}((1))؛ «به طور یقین بازگشت به سوی پروردگارت خواهد بود». و {یَا أَیُّهَا الْإِنسَانُ إِنَّکَ کَادِحٌ إِلَی رَبِّکَ کَدْحًافَمُلَاقِیه}((2))؛ ای انسان! تو با مشقّت رهسپار به سوی پروردگار خویش میباشی و ملاقات کنندة او خواهی بود». به هر حال، خداوند عالم میفرماید: {کُلُّ نَفْسٍ ذَائقَةُ الْمَوْتِ}((3))؛ «هر نفسی شربت مرگ را خواهد چشید». زندگی جاوید و حیات مصون از مردن در دنیا ممکن نیست. البتّه داستان معروف و مشهور «اکسیر جوانی» و «آب حیات» را شنیدهاید، که بشر برای آنها افسانهها به هم بافته و آرزوها در دل پرورانده است. این همه داستانپردازی و گفتگو حکایت از یک چیز میکند و آن مسأله عشق و علاقه به ادامه حیات و فرار از پایان زندگی است. حال آنکه همه میدانند، نه اکسیر جوانی وجود دارد و نه آب حیات از آسمان میبارد و نه از زمین میجوشد.((4))
و به حکم قرآن کریم که میفرماید:
{وَمَا جَعَلْنَا لِبَشَرٍ مِّن قَبْلِکَ الْخُلْدَ أَفَإِنْ مِّتَّ فَهُمُ الخالِدُون}.((5))
و ما به هیچ کس پیش از تو عمر ابد ندادیم (تا به تو دهیم) آیا اگر تو بمیری آنان ابدا به دنیا زنده مانند؟!
آیه مبارکه صراحت دارد که هیچ فردی در این عالم برای همیشه نمیماند و
بر این اساس، باید عالمی وجود داشته باشد که سراسر آن حیات بوده و از گزند مرگ مصون باشد و آن عالم، همان قیامت است که خداوند حکیم میفرماید:
{إِنَّ الدَّارَ الاخِرَةَ لَهِیَ الْحَیَوَانُ}.((1))
و بیتردید سرای آخرت، همان زندگی [واقعی و ابدی] است.
برخی از محقّقین و مفسّرین بزرگ جهان اسلام
در رابطه با دلائل عقلی در اثبات معاد مطالب مفیدی تحت عنوان «برهان حکمت» آوردهاند: اگر زندگی این جهان را بدون جهان دیگر در نظر بگیریم پوچ و بیمعنی خواهد بود، درست به این میماند که زندگی دوران جنینی را بدون زندگی این دنیا فرض کنیم.
اگر قانون خلقت این بود که تمام جنینها در لحظه تولّد خفه میشدند و میمردند چقدر دوران جنینی بیمفهوم جلوه میکرد؟ همچنین اگر زندگی این جهان بریده از جهان دیگر تصور شود این سردرگمی وجود خواهد داشت.((2)) و در رابطه با همین معنا تحت عنوان «برهان عدالت»، «برهان رحمت» و «برهان هدف» مطالب قابل توجّه و ارزندهای ذکر نمودهاند که این خود به شرحی مفصّل نیاز دارد و از گنجایش این نوشتار خارج است.
از این جهت میتوان گفت مرگ پایان زندگی نیست، بلکه خارج شدن از یک محدودهی تنگ، به جهانی وسیع و گسترده است که حیاتشان را به طریق دیگر ادامه میدهند، از نگاه تعالیم دینی و شرایع آسمانی این تجدید حیات از
اهمّیت والایی برخوردار است. اصولاً شریعت الاهی، بدون اصل معاد، نمیتواند دین الاهی باشد و هر نوع ادّعای شریعت که درآن معاد وجود نداشته باشد و یا به شکل کم رنگ در آن مطرح شود، این خود، نشانهی جعل و یا تحریف در آن شریعت خواهد بود.
لازم به یادآوری است این بحث به خاطر پیچیدگیای که دارد، از چنان اهمیتی برخوردار است که باید بحث مفصّل کلامی و فلسفی صورت گیرد و مقدّماتی تدوین شود. سپس نتیجه بحث بدست آید؛ ولی بنای این نوشته بر اختصار است و از عهدهی این کتاب خارج خواهد بود. امّا از آن جایی که معروف است: «ما لا یدرک کلّه، لا یترک کلّه» نتیجهی بحث را به طور فشرده و خلاصه با استناد به آیات
قرآن کریم و روایات حضرات معصومین علیه السلام میآوریم.
چنانچه قبلاً گفته شد، بحث معاد به طور کلی مربوط به اصول عقاید میباشد و از پیچیدگی و اهمیّت فوقالعادهای برخوردار است؛ خصوصاً مسأله معاد جسمانی که همیشه مسأله دشواری بوده است. حتّی فیلسوفان مشّائی قادر به حلّ مسأله نبوده. فلاسفه اشراق با تأسیس مکتب اشراق سهروردی پیشرفتهایی در این مسأله داشتند و گامهایی در این مسیر برداشتند و همچنین حکمت متعالیه صدر المتألّهین با نظریّه خود یعنی «حرکت جوهری» و با استفاده از مبنای اصالت الوجود، گام مهمی در این باره برداشته که امروزه طرفدارانی داشته و دارد. حدّاقل ملاصدرا توانست امکان نوعی معاد جسمانی را
در چارچوب کلّی در نظریه خود فراهم سازد. امّا هنوز میبینیم که بر این نظریه ملاحظاتی وجود دارد که در این فصل به طور خلاصه اشاره خواهد شد. به نظر میرسد منشأ تمام این اختلافات و نظرات گوناگون، همان اختلافاتی است که در کیفیت و حقیقت نفس و روح وجود دارد که هر کس بر مبنای خویش روح را تعریف و تبیین نموده است.
به هر حال میبینیم در بحث معاد و چگونگی تحقّق آن، اقوال مختلفی به
وجود آمده است، که در این موضوع به طور کلّی میتوان گفت سه نظریه وجود دارد: یک. نظریه توقّف (اگر توقف را قول بدانیم)؛ دوّم. نظریه منکرین معاد؛ و سوّم. نظریه قائلین به معاد.
امّا نظریه اوّل که از جالینوس و پیروان او ذکر شده است. جالینوس با علم و آگاهی کامل از اصطلاحات و مسائل فلسفی و اطّلاع از مفهوم جوهر و عرض، در عین حال در اصل جوهریّت روح و نفس شک و تردید کرده، از همین جهت در امر معاد توقّف نموده است.
ملّاصدرا در این رابطه میگوید:
والمنقول من جالینوس فی أمر المعاد هو التّوقّف، بناء علی تردّده فی أمر النّفس، أنّها هل هی المزاج فیفنی بالموت فلا یعاد، أم هی جوهر مجرّدة باق بعد الموت لیکون لها المعاد.((1))
و آنچه از جالینوس دربارة معاد نقل شده این است که او در این مورد دچار تردید شده و تردید او در این مورد ناشی از تردید او دربارة نفس است؛ که آیا نفس صورت جسمانی و مولود از مزاج است، تا با فساد مزاج و بدن، نفس فاسد و نابود گردد و معادی وجود نداشته باشد و یا نفس، جوهری است مجرد و روحانی که بعد از مرگ باقی بماند تا برای آن معاد وجود داشته باشد.
اما نظریه دوّم به دو دسته تقسیم میشود:
دسته اوّل: که همان طبیعیون و دهریون هستند، میگویند که انسان جز همان
1) المبداء و المعاد، ص 374؛ الشواهد الربوبیه، المشهد الرابع و الاشراق الرابع، ص 348.
هیکل طبیعی و اجزاء و اعضایی که دارد چیز دیگری نیست و عبارت از پوست، گوشت، استخوان، رگ، خون، مخ، دل، کبد، کلیه و امعاء و احشاء و پیه و اعضاء و اجزاء دیگر که از سنخ موجود طبیعی است، میباشد. بعد میگویند این مجموعه وقتی که پوسید و از بین رفت همه چیز تمام میشود، چون انسان بیش از اجسام طبیعیه نیست تا چیزی باقی بماند. لذا اینها از منکرین معاد بوده و اصلاً نامی از روح را نمیآورند به غیر از آنچه که در تشریح دیده میشود به چیز دیگری اعتقاد ندارد.
دسته دوّم: جماعت دیگری از مادّیون هستند که نامی از روح میبرند، اما مرادشان از روح همان روحی است که در حقیقت بخار خون است که به غیر از آن و اعضا و جوارح به چیز دیگری قایل نمیباشند((1))؛ این طایفه نیز منکر معاد میباشند چون روح را بیشتر ازبخاری که از خون متصاعد میشود نمیدانند و تا خون سرد شد، این هم سرد شده، و مثل انحلال اجزاء، گوشت و پوست و... منحل میشود و بلکه به مجرّد سرد شدن خون، این بخار خیلی زودتر منحل شده و از بین میرود.
ملّاصدرا در کتاب «الشّواهد الربوبیهْ» میگوید:
و هؤلاء أرذل النّاس رأیاً و أدونهم منزلةً.((2))
آنان از نظر ما رذلترین مردم در رأی و عقیدهاند و پستترین مردم از حیث مقام و منزلت هستند.
البتّه ما نیز در این رابطه در بحث «منکران ارتباط با ارواح» به طور خلاصه سخن گفتهایم.
امّا نظریه قائلین به معاد؛ در این زمینه بین فلاسفه و متکلّمان و اهل حدیث سه نظریه وجود دارد که ذیلاً بیان میشود:((1))
بیشتر فقها و حدیثنگاران در دوره پیشین قائل به معاد جسمانی بودند و معاد روحانی را انکار میکردند میگفتند روح دارای واقعیت مادّی است یعنی روح و نفس انسان را جسمی لطیف که مانند آتش در ذغال و یا روغن در کنجد و آب در برگهای گل و گلاب در گل و... در بدن جریان دارد، تشکیل میدهد((2)) و این جسم فقط مدرک جزئیات و لذایذ و آلام حسّیه و خیالیه و قصور و حور و زقّوم و آتش است، در نتیجه با نابودی بدن پس از مرگ، روح نیز نابود گردیده و چیزی به عنوان واقعیت انسان باقی نمیماند تا در عالم
دیگر برانگیخته شود.
البتّه قائلین به این نظریه که معاد را جسمانی میدانند؛ نه جسمانی به معنای جماد، بلکه جسمانی که در دنیا به همان حال زندگی میکرد که دارای حس و حرکت و ادراک است و روح را از آثار خواص بدن میداند که بعد از برگشت اجزای متلاشی شده بدن، آن آثار بر میگردد.
فلاسفه پیشین و پیروان حکمت مشّاء، قائل به معاد روحانی و عقلی بودند و تصوّر میکردند که روح منحصر به درک کلّیات وجودی، همچون مشاهده جمال حق تعالی و اسماء و صفات او و ملائکه است؛ و این نفس و روح توان درک جزئیات چون حور و زقّوم و امثال آنها را ندارد. از این رو بدن پس از مرگ و قطع علاقه روح از آن نابود میگردد و چیزی از صورت و اعراض آن باقی نمیماند، تا بار دیگر در قیامت برگردد، این گروه معتقدبودند همان طور که جوجه برای مدّتی نیاز دارد که در درون پوست تخم مرغ زندگی کند، و هنگامی که دوران تکاملی خود را در آن طی کرد و از آن جدا شد، دیگر هرگز این جوجه به آن پوست باز نمیگردد و تعلّق روح انسان به بدن در این عالم به جهت تحصیل کمالات است نه اینکه این تعلّق مقتضای ذات او باشد.
امّا خود نفس واقعیتی مجرّد از مادّه است، که نابودی و فنا ندارد بنابراین نفس پس از مرگ و قطع علاقه آن از بدن به عالم مجرّدات صعود و سفر کرده و تنها مدرک کلیات یعنی حقایق هستی غیرِ محسوس خواهد بود و در عالم دیگر بدون بدن مادّی باز میگردد.
برای توضیح بیشتر، اشارهای اجمالی به برخی ویژگیهای موجود مادّی و مجرّد میکنیم. اصطلاح (مجرّد) در مباحث فلسفی و کلامی در مقابل (مادّی) به کار می رود. ازاینرو میتوان مجرّد را غیر مادّی هم نامید.
شیء مادّی، شیء است که جرم و حجم و وزن دارد و نیاز به مکان دارد و همچنین، شیء مادّی قابلیت انقسام خارجی دارد، یعنی همواره امکان تجزیه ی آن
به دو یا چند جزء هست. افزون بر این، میتوان شیء مادّی را ولو با استفاده از ابزار با حواس ظاهری ادراک کرد و آن را مورد اشارهی حسی قرار داد. شیء مادّی، همواره در معرض تغییر و تحوّل قرار دارد. در مقابل، شیء مجرّد، شیئی است که خواص اشیاء مادّی در آن راه ندارد و از اوصاف مذکور خالی است.
عمدهی بزرگانِ حکما و مشایخ عرفا و برخی از متکلّمین و محدّثین و علمای امامیه، قائل به معاد جسمانی و روحانی هستند و این نظریه را پذیرفتهاند.
البتّه قائلین به این نظریه در مورد چگونگی معاد جسمانی به دو دسته تقسیم شدهاند: برخی از فلاسفه از جمله صدر المتألّهین شیرازی معتقد است که معاد همان
بازگشت روح با جسم مثالی اخروی است و نه با جسم مادّی دنیوی. ملّا صدرا در مباحث نفس میگوید((1)):
انسان دارای سه بدن است که در طول یکدیگر قرار گرفتهاند. نه اینکه سه بدن مجزّا و جدا در عرض یکدیگر وجود داشته باشند!
بدن عنصری و دنیوی، همین بدنی است که مشاهده میکنیم و از اعضاء و اجزای مادّی تشکیل شده است که به واسطه مرگ، تعلّق روح از آن قطع میشود و آن بدن فرسوده و متلاشی میگردد. در طبیعت، نفس محصول عالی بدن و متعلّق به آن و در فاعلیت وابسته به آن میباشد.
بدن مثالی برزخی، که دارای تجرّد ناقص و متوسّط است. یعنی احکام
1) از آغاز تا انجام، مرحوم آیت الله منتظری، ص 317 - 319؛ اقتباس از اسفار، ج9، ص171 - 174.
مادّه را دارا است ولی از سنخ عالم مادّه نیست و این همان بدنی است که در عالم خواب تجلّی پیدا میکندو انسان در عالم خواب با آن گردش میکند، لذّت و غم و اندوه را نیز احساس میکند. این بدن مثالی معلول نفس و جلوهی آن در قوس صعود است. چون مادّه ندارد به وسیله مرگ نابود نمیشود و پس از مرگ در عالم برزخ و قبر نیز وجود دارد و سؤال منکر و نکیر در عالم قبر نیز با این بدن است که در بخش برزخ، تفصیلاً ذکر شد. البتّه تجلّی عالم برزخ از خواب بیشتر و قویتر است. زیرا علاقه نفس و روح از بدن مادّی به طور کلّی قطع شده است ولی در خواب علاقه باقی است.
بالاخره، روح هیچ وقت بدون بدن نخواهد بود و تشخیص و هویت انسان در هر حال باقی است. هرچند بدن متغیّر و متحوّل گردد.
بنابراین معاد میتواند علاوه بر روحانی بودن، جسمانی نیز باشد منتها جسم مثالی و درک جزئیات به وسیله قوای بدن مثالی اخروی که تکامل یافتهی همان بدن برزخی است تحقّق میپذیرد و تشخّص و هویت انسانی به روح و نفس اوست؛ هر چند بدن او متحوّل و متغیّر باشد. بدن او همان است که فعلاً تحت تدبیر روح او میباشد. مادّی یا مثالی، نفس موجود با بدن مثالی نیز همان انسان موجود با بدن مادّی دنیوی محسوب میشود. به گونهای که هر کس او را میشناخته، میگوید: این همان شخص است.
لازم به ذکر است اگر مقصود از معاد جسمانی بازگشت با بدن مثالی اخروی باشد، طبعاً شبهاتی که بر معاد جسمانی مادّی وارد کردهاند، وارد نخواهد بود.
دسته دوّم: این گروه، نفس را جوهری مجرّد از مادّه میدانند و میگویند: نفس گرچه به سبب مرگ از بدن جدا میشود و بدن مادّی، متلاشی و پوسیده میگردد ولی در معاد وقیامت، همین انسان که مرکّب از نفس و بدن است به قدرت خداوند دوباره زنده میشود و در حیات نوینی به زندگی دائمی خود ادامه میدهد، منتها در سطحی بالاتر و جهانی وسیعتر و حیاتی عالیتر. ممکن است همین نظریه حق و صواب باشد؛ که قطعاً چنین است زیرا این عقیدهای است که از متون آیات قرآن مجید که معتمدترین مدرک و موثّقترین دلیل برای اثبات هر مطلبی میباشد، گرفته شده است. این آیات از وجود لذّتها و عذابهای جسمانی و روحانی اخروی حکایت دارند که بعداً ذکر خواهیم نمود.
قبل از این که نظریات را بررسی کنیم، باید توجّه به معیار و ملاک جسمانی و یا روحانی داشته باشیم، تا وضعیت معاد جسمانی و روحانی مشخّص شود. در این مورد دو معیار و ملاک وجود دارد که باید تبیین گردد:
الف) واقعیت انسان
ب) انواع پاداشها و کیفرها
اما در قسمت اوّل، متفکّرین با حفظ ظواهر قرآن، معتقدند که برای انسان و حقیقت آن غیر از این هیکل ظاهری و حس و حرکتی که در او دیده میشود، یک حرکت و حس دیگری به نام نفس مجرّد و روحی جدا از مادّه ظاهری
وجود دارد که نسبت به این بدن تعلّق دارد و تدبیر این بدن در اختیار او است و بعد از مرگ این تعلّق و تدبیر از بین میرود. امّا در قسمت دوّم، (پاداش و کیفرها) که انسان در روز قیامت پس از ورود به بهشت و دوزخ، دو نوع پاداش و کیفر را مشاهده میکند، یک نوع پاداش و کیفر مربوط به جنبه جسمانی است تا بدن وجود نداشته باشد پاداش و کیفر تحقّق نمیپذیرد. مثل کامیابی از طریق میوههای لذیذ بهشت و لذایذ حور و غلمان یا مناظر زیبای آن که همگی نوعی لذّت جسمانی است و هم چنین است ورود به دوزخ و عذاب و سوختن در آن که نیاز به جسم و بدن دارد. نوع دوّم پاداش و کیفر در روز رستاخیز به
گونهای است که علاوه بر لذّتها و آلام جسمی، یک سلسله پاداشها و کیفرها، لذّات و آلام روحی و عقلی نیز وجود دارد که نفس مجرّد در ادراک آنها هرگز به بدن مادّی و قوای حسی آن نیاز ندارد، چون جسم مادّی توان درک این گونه لذایذ و آلام را ندارد.
اکنون که با ملاکهای معاد جسمانی و روحانی آشنا شدیم، لازم است هر چهار نظر را درباره کیفیت و چگونگی معاد بر اساس هر دو ملاک مورد بررسی قرار دهیم؛
که معاد جسمانی است؛ آن چه در این مورد میتوان گفت این است که اگر جسم را منسلخ و جدا از روح میگوید، در این صورت بدن انسان، یک جسم جمادی بیش نیست که فاقد هر نوع ادراک و شعور است و در نتیجه مسئله کیفر
و پاداش و لذّت و الم اصلاً وجود ندارد،زیرا جسم به معنای جماد، کامیابی لذایذ و عذاب و دوزخ در آن راه ندارد و معنی معقول نخواهد داشت.
اگر گفته شود مراد از معاد جسمانی، بدن مادّی دنیوی با همان حس و حرکت و ادراک است نه جسمی مشابه جماد، در این صورت جواب این است که این بدن مادّی بدون روح مجرّد فقط مدرک جزئیات مانند لذایذ و آلام حسّیه و خیالیه و حور و قصور و آتش دوزخ و... است و از ادراکات کلّیه همانند مشاهده جمال حق تعالی و اسماء و صفات او و ملائکه و... اصلاً نباید وجود داشته باشد که این طور نیست، بلکه در قیامت این ادراکات به مراتب قویتر و تواناتر از عالم دنیا است، لذا حیات اخروی را غیر قابل قیاس به حیات دنیوی میدانیم، حیات اخروی از کمال خاص برخوردار است. لذا نظریه اوّل را نمیتوان مورد قبول قرار داد. از همین جهت است که امام خمینی& در این مورد فرموده است: این طایفه اگرچه به نظر خودشان به معاد قائل هستند، ولی لازمه حرفی که گفتهاند، انکار معاد است.((1))
که معاد را تنها روحانی میدانند، و معتقدند نفس یک واقعیت مجرّد از ماده است که فنا ندارد، و بدن پس از جدایی روح مجرّد و قطع علاقه روح از بدن معدوم و نابود میگردد؛ مشکل در این نظریه این خواهد بود که اگر روح مجرّد بدون جسم مادّی باشد، باید بگوییم که در قیامت، تنها مدرک کلیات وجودی،
1) تقریرات فلسفه، ج3، ص522.
تحقّق میپذیرد، مانند جمال و صفات و اسمای حق تعالی که به طور مفصل بیان گردید امّا مدرکات جزئیه مثل پاداش و کیفر و لذایذ و آلام بهشت و دوزخ وجود نداشته باشد که این چنین نیست. گذشته از آن، لازمه تنها روحانی و عقلی بودن معاد آن است که افرادی که در این دنیا به مرتبه تعقّل کامل نرسیده و از دنیا رفتهاند - که این گونه افراداکثریت را تشکیل میدهند - معاد نداشته باشند. علاوه بر آن آیاتی وجود دارد که معاد جسمانی و بازگشت روح مجرد به آن بدن را تأیید می کند. بنابراین پاداشهای قیامت هم جنبه مادی دارد و هم جنبه روحانی و معنوی، چرا که معاد هم روحانی است و هم جسمانی.
از همین جهت است که شیخ بو علی سینا از حکمای بزرگ اسلامی میگوید: آنچه که ما از طریق دلیل فلسفی عقلی میتوانیم ثابت کنیم این است که ارواح انسانها بعد از مردن فانی نمیشوند و باقی میمانند و در جهان دیگر این ارواح یا متنعّم هستند یا معذّب؛ یعنی از نوع لذّت و الم معنوی است نه لذّت و المی جسمانی چون جسم هر چه هست، همه معدوم و فانی میشوند، بنابراین معاد روحانی است نه جسمانی.
وی بعد از اظهار این نظریه، بحث را ادامه داده و میگوید:
یجب أن یعلم أنّ المعاد منه ما هو مقبول من الشّرع ولا سبیل إلی إثباته إلّا من طریق الشریعة وتصدیق خبر النّبوة وهو الّذی للبدن عند البعث، وخیرات البدن وشروره معلومة لا یحتاج إلی تعلّم((1))، وقد بسطت
1) در بعضی نسخهها «أن تعلم» آمده است.
الشریعة الحقّة الّتی أتانا بها نبیّنا وسیّدنا ومولانا محمّد صلی الله علیه و آله وسلم حال السّعادة والشّقاوة الّتی بحسب البدن. ومنه ما هو مدرک بالعقل والقیاس البرهانی وقد صدقته النّبوة وهو السّعادة والشّقاوة الثّابتتان بالقیاس اللتان للأنفس وإن کانت الأوهام منّا تقصر عن تصوّرهما الآن.((1))
یعنی یک قسم از معاد، آن است که از ناحیه شرع مورد قبول ما واقع شده است (بر سبیل تقلید و تعبّد). راهی برای ما جهت اثبات این قبیل از معاد وجود ندارد (و عقل نمیتواند آن را اثبات نماید) و از طریق شریعت و تصدیق خبر انبیاء به آن اذعان مینماییم و آن معادی است مخصوص ابدان در روز قیامت» خیرات و شرور بدن که همان لذات و آلام جسمانی باشد، معلوم و ظاهر است و محتاج به تعلیم و بیان نیست، حال آنکه پیغمبر ما صاحب شریعت محمّدیه، حال سعادت و احوال مربوط به شقاوت بدن و لذّات و آلام و خیرات و شرور جسمانی را به نحو مبسوط بیان کرده است و بهشت و دوزخ عبارت است از همین لذّات و آلام جسمانی مخصوص به ابدان در عالم آخرت و قسم دیگری از معاد آن است که به عقل و قیاس برهانی ادراک شود در حالی که انبیاء نیز آن را تصدیق نمودهاند و این سعادت و شقاوتی است که بابرهان عقلی ثابت میشود و اختصاص دارد به نفوس مجرده از ابدان. اگرچه
1) الهیات/ شفاء، فن 13، مقاله 9، فصل 7، ص 423. گرچه لفظ تقلید و تعبّد در عبارت وجود ندارد. اما لفظ مقبول بر اعتقاد تقلیدی دلالت دارد. چون حکما این قسم از عقاید را جزء مقبولات شمردهاند و همین دلیل است بر این که لفظ «مقبول» صحیح است و نه «معلوم» یا «منقول» که در برخی از نسخ شفاء موجود است؛ «معلوم من الشرع....» و در برخی نسخ آمده است «منقول من الشرع...».
قوای واهمه ما از دریافت حقیقت سعادت و شقاوت مخصوص ارواح مادامی که در قید بدن و تعلّق طبیعت است عاجز است.
امّا در کتاب «نجات» چنین میگوید:
باید دانست که ما از دین و شریعت، نوعی از معاد را میپذیریم، و برای اثبات این نوع معاد، راهی جز شریعت و تصدیق پیامبران نداریم و این همان معاد جسمانی است.((1))
در اینجا میبینیم ابن سینا آموزههای دینی را فراتر از اصول فلسفی مورد پذیرش خود قرار داده و بر اساس آموزههای دینی آن را پذیرفته و آموزههای اصول فلسفی خود را کنار نهاده است. بنابراین اگر کسی این سخن شیخ را، دلیل بر مخالفتشان با معاد جسمانی بداند، دور از انصاف و ناشی از عدم تدبّرکافی در کلام او است. زیرا از کلام شیخ نه تنها انکار معاد جسمانی استفاده نمیشود که هیچ، بلکه کلامشان صریح بر اعتقاد به معاد جسمانی میباشد، و هم چنین اگر بگوییم ایشان به طور کلّی دلیل عقلی را نفی میکند؛ بلکه شیخ میفرماید: ما به دلیل عقلی و فلسفی که اثبات معاد جسمانی کند دست نیافتیم و این حرف به این معنا نیست که اصلاً دلیل عقلی وجود ندارد، چون نیافتن غیر از نبودن است. مثل معروفی است که: (عدم الوجدان لا یدلّ علی عدم الوجود) در حقیقت ایشان میخواهد بگوید من به دلیلی دست نیافتم؛ پس (نیافتن) را به جای (نبودن) نمیتوان قبول کرد. بنابراین با جرأت میتوان گفت که بوعلی سینا معتقد به معاد روحانی و جسمانی عنصری بوده است.
1) نجات، الهیات، مقاله 3، فصل 37، ص681.
امّا دستهی اوّل از قائلین به معاد جسمانی و روحانی - که در حقیقت قول سوّم میشود - معتقد بودند: در عالم دیگر وجود مادّی در کار نیست، نه از بدن مادّی عنصری خبری است و نه از کیفرها و پاداشهای حسی و مادّی، بلکه درک این نوع لذّتها و آلام با بدن مثالی صورت میپذیرد، چون اگر با بدن مادّی باشد این در حقیقت بازگشت به دنیا است، نه آخرت.((1))
در پاسخ به این دسته آنچه میتوان گفت این است که: این نظریه، نه برهان قطعی همراه دارد و نه با ظاهر بسیاری از آیات قرآن هماهنگ است، و نیز زندگی قیامت دائمی و زندگی دنیا موقّت است و هرگز این دو قابل مقایسه نیستند و همچنین بدن دنیوی متناسب با نشئه عالم آخرت تحقّق میپذیرد. بنابراین با اعتقاد به وجود بدن مادّی عنصری و کیفرها و پاداشهای حسی مادّی در سرای دیگر میتوان تفاوت دو جهان را به گونهای دیگر تفسیر کرد. آن اینکه یک نوع تفاوتهای کیفی
میان دو نشئه حاکم است که ملاک و امتیاز این دو جهان از یکدیگر میباشد. به قول فلاسفه در آنجا عالم قوه نیست، عالم فعلیت محض است. در آنجا مثلاً توالد و تناسل نمیتواند وجود داشته باشد؛ خوردن هست ولی خوردن آنجا با خوردن این جا فرق میکند. آن لذتی که از خوردن حاصل میشود هست، اما نه مثل خوردن این جاست؛ که این چنین جذب و دفع باشد. پس باید اذعان کرد که زندگی ما در این جهان، مثال زندگی جنین در رحم مادر است. از امام باقر علیه السلام سؤال شد.
1) هذا حشر فی الّدنیا لا فی النّشأة الأخری وعود إلی الدّار الأولی دارالعمل والتّحصیل لا إلی الدّار العقبی دارالجزاء و التّکمیل. (نظر ملاصدرا در اسفار، ج 9، ص 153)
سَأَلَ نَصْرَانِیُّ الشَّامِ الْبَاقِرَ علیه السلام عَنْ أَهْلِ الْجَنَّةِ کَیْفَ صَارُوا یَأْکُلُونَ وَلا یَتَغَوَّطُونَ أَعْطِنِی مِثْلَهُ فِی الدُّنْیَا فَقَالَ علیه السلام هَذَا الْجَنِینُ فی بَطْنِ أُمِّهِ یَأْکُلُ مِمَّا تَأْکُلُ أُمُّهُ وَلَا یَتَغَوَّطُ.((1))
عالم مسیحی شامی از امام باقر علیه السلام سؤال کرد که: چگونه اهل بهشت میخورند ولی دفع ندارند؟ مثالش را
در دنیا به من بگو. امام فرمودند: بچه در شکم مادر از آنچه مادر میخورد تغذیه میکند و دفع ندارد.
قرآن مجید هم در باب عدم آگاهی از چگونگی حیات آخرت اشارهای دارد.
{عَلی أَنْ نُبَدِّلَ أَمْثالَکُمْ وَنُنْشِئَکُمْ فی ما لا تَعْلَمُون}.((2))
ایجاد مجدّد شما در کیفیتی است که علم و آگاهی از آن ندارید.
بنابراین آنچه در آن عالم هست با آن چه در این عالم هست در عین این که در جسمانی بودن شریکاند، تفاوتهای زیادی با یکدیگر دارند که این تفاوتها به زودی طبق آیات و روایات بیان خواهند شد.
امّانظریه دسته دوّم - که در حقیقت قول چهارم میشود که معاد را هم جسمانی و هم روحانی میدانستند؛ یعنی در روز قیامت انسان، که مرکّب از نفس و بدن است دوباره
زنده میشود، و گفته شد این نظریه نزدیک به صواب میباشد؛
چنانچه قبلاً در فصل دوم گفته شد که طبق آیات و روایات، انسان موجودی دو ساحتی است که از دو بُعد جسمانی و روحانی فراهم آمده به
گونهای که هر دو بُعد در حقیقت او دخیلاند و چنین نیست که یکی (مثلاً بُعد جسمانی) جنبهی عارضی و موقّتی داشته باشد. البتّه بُعد روحانی انسان در مقایسه با ساحت جسمانی او، از نوعی اصالت برخوردار است، اما فرعیت بُعد جسمانی لزوماً به معنای خروج آن از حقیقت ذات انسانی نیست. بنابراین حضور حقیقت هر فرد که مدّت زمانی در دنیا به سر بردهاند، در سرای آخرت ضروری است و در غیر این صورت، حاضرانِ در رستاخیز، موجوداتی مغایر با انسانهایی که در دنیا زندگی کردهاند خواهند بود. و نمیتوان گفت که همان فردی که در دنیا بوده است، اینَک در پیشگاه الهی حاضر میشود و پاداش یا کیفر اعمال خود را میبیند؛ پس باید گفت لزوم حضور انسان با تمام حقیقت وجودی دنیوی خود در عالم آخرت، اقتضا میکند که معاد او جسمانی و روحانی باشد و چارهای جز پذیرش این معنا نخواهیم داشت.
توضیح مطلب: نظر قرآن درباره معاد جسمانی بر اساس ملاک اوّل یعنی حقیقت انسان، بسیار روشن است؛ که روح مجرّد با مردن فانی نمیشود و همیشه باقی است. نیز مسلّم است، بدن در روز قیامت برانگیخته میشود و نفس یک بار دیگر به آن تعلّق میگیرد و پاداشها و کیفرها را میبیند.
برای توضیح بیشتر این مطلب را یادآور میشویم که بین متکلّمان اسلامی که قائل به معاد جسمانی مادّی و عنصریاند با قائلین به معاد جسمانی مثالی و برزخی، دو اصل وجود دارد که همه متّفقاند:
الف) هر دو گروه معتقدند، که نشئه دنیا و نشئه آخرت با هم متفاوت است.
ب) هر دو گروه معتقدند، روزی این زمین به زمین دیگر و آسمانها به آسمان دیگر تبدیل میگردد.((1)) و خدا انسانها را بار دیگر به این دنیا باز نمیگرداند، بلکه در عالمی دیگر به حیات ابدی خود ادامه میدهند و گرنه از بین بردن زمین و آسمان کار لغو خواهد بود.
اما اختلاف بر سر این است، که نشئه آخرت چگونه نشئهای است. دسته اوّل معتقد است که در رستاخیز روح با بدن مثالی برانگیخته میشود، در حالی که دسته دوّم معتقدند با همین بدن مادّی بر انگیخته میشود. (که قبلاً اشاره شد) با اعتراف به این که انسان محشور در رستاخیز همین بدن عنصری و مادّی است، امّا هرگز نمیتوان گفت زندگی قیامت مثل زندگی دنیا است، بلکه چنانکه قبلاً گفته شد، زندگی دنیا موقّت و زندگی قیامت دائمی است. بنابراین بدن دنیوی به گونهای میشود متناسب با آن نشئهای که همهی آن حتّی سرزمین آن، حیات جاویدانی است.
{وَإِنَّ الدَّارَ الاخِرَةَ لَهِیَ الْحَیَوَانُ لَوْ کَانُواْ یَعْلَمُونَ}.((2))
و زندگی واقعی سرای آخرت است، اگر میدانستند.
بین عالم دنیا و عالم آخرت تفاوتهای اساسی وجود دارد، یعنی دو نوع زندگی با دو نوع قوانین متفاوت میباشند؛ در اینباره برای نشان دادن
تفاوتهایی که بین این دو نوع زندگی وجود دارد، به گفته شهید مطهری& مثالی درست نمیتوان ذکر کرد؛ زیرا هر مثالی که بیاوریم از دنیا خواهد بود و تابع قوانین زندگی این دنیاست؛ ولی از برای تقریب به ذهن میتوان - با کمی مسامحه - دنیا و آخرت را به عالم رحِم و دنیاتشبیه نمود.
طفل در رحم مادر، نوعی زندگی دارد و پس از تولّد، از نوعی دیگر از زندگی برخوردار میگردد. یک جنبه مشترک این دو زندگی این است که در هر دو، تغذیه هست امّا نحوة تغذیة جنین با تغذیة کودک پس از تولّد فرق دارد. طفل در رحم مادر همچون یک گیاه زندگی میکند، از خون مادر از راه بند ناف مانند ریشة گیاه غذای خود را میگیرد، نه با ریهها تنفس انجام میدهد و نه معدهاش فعّالیتی دارد؛ ولی به محض این که به جهان پا مینهد نظام زندگیش بر هم میخورد، نشئة دیگری پیدا میکند و نظامی دیگر بر حیاتش حاکم میگردد و جهانش عوض میشود. در اینجا یک لحظه هم نمیتواند مثل سابق زندگی کند؛ در اینجا باید تنفّس کند و از راه دهان غذا بخود. اگر قبل از تولّد، هوا وارد ریهاش و غذا وارد معدهاش میشد، میمرد. حالا برعکس، اگر لحظهای چند هوا وارد ریهاش و غذاوارد معدهاش نگردد میمیرد. بعد از تولّد اگر کسی بخواهد همان وضع سابق را برای طفل ادامه دهد، مثلاً او را در محفظهای قرار دهد و از همان راه بند ناف خون به او تزریق کند و در عوض، مجرای دهان و بینی او را مسدود نماید، ممکن نیست؛ زیرا نظام زندگی طفل عوض شده است و باید از نظام نوین استفاده کند.
جهان آخرت نیز نسبت به دنیا چنین است. وضع زندگی در آخرت با وضع آن در دنیا متفاوت است. در هر دو تا حیات هست ولی نه یکجور. زندگی در آنجا قوانین و نظاماتی دارد غیر از آنچه که در اینجا هست. به عبارت دیگر، دنیا و آخرت دو نوع جهان و دو نشئهاند. برای بدست آوردن تفاوتهای این دو جهان، باید به توصیفهایی که از ناحیة متون دینی در این باره رسیده است مراجعه
کنیم.((1))
در آیات و روایات این تفاوتها به روشنی مطرح شده است که نمونههائی را به طور خلاصه میشویم:
شراب این جهان، مست کننده است، ولی در جهان دیگر این اثر تباه کننده را ندارد.((2))
قرآن کریم از چهار نعمت بهشتی سخن به میان میآورد و برای آنها اوصافی ذکر شده است که همگی بر خلاف اوصاف دنیوی آنها است: واقعیت بهشتی که به پرهیزکاران وعده داده شده است در آن نهرهائی از آب ونهرهایی از شیر است که هرگز تغییر نکرده و بدمزه و یا بدبو و فاسد نمیگردد و نهرهائی از شراب لذّت بخش و گوارا و نهرهائی از عسلهای مصفّی و پاکیزه در آن موجود است.((3))
1) شهید مطهری، عدل الهی، ص 194.
2) {لَا فِیهَا غَوْلٌ وَ لَا هُمْ عَنْهَا یُنزَفُون}. (صافات/47)
3) {مَّثَلُ الْجَنَّةِ الَّتیِ وُعِدَ الْمُتَّقُونَ فِیهَا أَنْهَارٌ مِّن مَّاءٍ غَیرْ ءَاسِنٍ وَ أنْهَارٌ مِّن لَّبنٍَ لَّمْ یَتَغَیَّرْ طَعْمُهُ وَأنْهَارٌ مِّنْ خَمْرٍ لَّذَّةٍ لِّلشَّارِبِینَ وَ أَنْهَارٌ مِّنْ عَسَلٍ مُّصَفًّی}. (محمّد/ 15)
{لَا یَذُوقُونَ فِیهَا الْمَوْتَ إِلَّا الْمَوْتَةَ الْاوّلیَ}.((1))
بهشتیان جز مرگ نخست، مرگ دیگری را نمیچشند.
آری زندگی در جهان آخرت خالص است، آمیخته به موت نیست. از عنصر کهنگی و فرسودگی و مرگ و فنا در آنجا خبر و اثری نیست، بر آن جهان، جاودانگی حکمفرماست.
در این جهان در مناسبترین و معتدلترین شرایط آب و هوا باز هم بدن انسان از احساس گرما و سرما به کلّی مصون نیست ولی در جهان دیگر اهل بهشت از هر گونه سردی و گرمی در امان میباشند.((2)) برای کافران آتش دوزخ است و بر آنان حکم مرگ صادر نمیشود تا بمیرند.((3))
دنیا عالم حرکت، استعداد و قوه است، امّا آخرت جهان فعلیت و نتیجه است.
آخرت یک موجود زنده و یک حیوان و جاندار است.
عضوها و اندامها در این جهان، شعور و درک ندارند ولی در آن جهان پوست و ناخن هم فهم دارد و حتی سخن هم میگوید. در قیامت بر دهانها مهر زده میشود و هر عضوی خودش کارهایی را که انجام داده است، بازگو میکند. از زبان پرسش نمیشود تا با دروغگویی پردهپوشی کند. هر عضوی در آنجا ناطق میگردد، خودش کارهای خود را شرح میدهد.
قرآن کریم میفرماید:
{الْیَوْمَ نَخْتِمُ عَلَی أَفْوَاهِهِمْ وَتُکَلِّمُنَا أَیْدِیهِمْ وَتَشْهَدُ أَرْجُلُهُمْ بِمَا کَانُوایَکْسِبُونَ}.((1))
امروز بر دهانهایشان مهر میزنیم و دستهایشان با ما سخن میگویند و پاهایشان گواهی میدهند، که چه انجام دادهاند.
در جای دیگر میفرماید:
{وَ یَوْمَ یُحْشَرُ أَعْدَاءُ اللهِ إِلیَ النَّارِ فَهُمْ یُوزَعُونَ* حَتیَّ إِذَا مَا جَاءُوهَا شَهِدَ عَلَیْهِمْ سَمْعُهُمْ وَأَبْصَارُهُمْ وَجُلُودُهُم بِمَا کاَنُواْ یَعْمَلُون}.((2))
و روزی که همه دشمنان خدا را گرد آورده و به سوی آتش دوزخ کشانند و آنجا برای جمع آوری بازشان دارند. تا چون همه بر در دوزخ رسند آن هنگام گوش و چشمها و پوست بدنهاشان بر جرم و گناه آنها گواهی دهند.
در آیه دیگری ذیل همین آیات مکالمه و مشاجرة انسانها را با اعضاء و جوارح خودشان ذکر میکند:
{قَالُوا لِجُلُودِهِمْ لِمَ شَهِدتُّمْ عَلَیْنَا قَالُوا أَنطَقَنَا اللهُ الَّذِی أَنطَقَ کُلَّ شَیْءٍ}.((3))
پس از بیان این مطلب که در قیامت گوش و چشم مجرمین و دیگر اندامهایشان
علیه آنها گواهی میدهند، مشاجرهای را که بین آنان درمیگیرد چنین شرح میدهد:
و به پوستهای بدنشان میگویند چرا به ضرر ما شهادت دادید؟ پاسخ میدهند: خدا ما را ناطق ساخت، خدایی که هر چیز را به سخن آورده است.
در این آیه گواهی دادن پوستها به طور مطلق آمده است و در نتیجه همه کارهایی را که با اعضای بدن مانند دست و پا انجام میگیرد شامل میشود و معنای آن از آیههایی که بر شهادت دست و پا دلالت داشت گستردهتر خواهد بود.
در اینجا این سؤال مطرح میشود که چرا این گروه فقط به گواهی دادن پوستهایشان اعتراض میکنند و شهادت گوشها و چشمهایشان را مورد اعتراض قرار نمیدهند؟ گفته شده است که این بدین خاطر است که پوست تنها به کارهایی که بواسطه آن انجام گرفته است شهادت میدهد. ولی گوش و چشم به کارهایی هم که دیگر اعضاء انجام دادهاند گواهی میدهند، گویا وجه اعتراض گنهکاران به پوستهایشان این است که شما خود واسطه انجام این گناهان بودهاید، حال چرا علیه ما گواهی میدهید.((1))
گرچه بعضی مفّسرین، از جلود معنای خاصی را گرفتهاند که ما از ذکر آن صرف نظر نمودیم.
با تأمّل و دقّت در این آیات مطلب مهمّ دیگری دانسته میشود، که:
گواهی اعضا، دست و پا و چشم و گوش و پوستهای بدن در روز قیامت
1) تفسیر المیزان: ج 17، ص 378.
مربوط به کفّار و مجرمان است. ما در قرآن آیههای نداریم که در روز قیامت پوست بدن مؤمن یا دست و پای او شهادت میدهند. صدر آیه با صراحت میگوید: {وَیَوْمَ یُحْشَرُ أَعْدَاءُ اللهِ} دشمنان خدا که محشور میگردند، حالشان اینچنین است. وگرنه مؤمنین حسابشان روشن است. در روایت مفصّلی از امام باقر علیه السلام میخوانیم:
وَلَیْسَتْ تَشْهَدُ الْجَوَارِحُ عَلَی مُؤْمِنٍ إِنَّمَا تَشْهَدُ عَلَی مَنْ حَقَّتْ عَلَیْهِ کَلِمَةُ الْعَذَابِ فَأَمَّا الْمُؤْمِنُ فَیُعْطَی کِتَابَهُ بِیَمِینِهِ قَالَ اللهُ عَزَّ وَجَلَّ: {فَأَمَّا مَنْ أُوتِیَ کِتابَهُ بِیَمِینِهِ فَاوّلئِکَ یَقْرَؤُنَ کِتابَهُمْ وَلایُظْلَمُونَ فَتِیلا}.((1))،((2))
اعضای پیکر انسان مؤمن در روز قیامت، بر ضدّ او شهادت نمیدهد؛ بلکه بر ضدّ کسی گواهی میدهد که
فرمان عذاب بر او مسلّم شده است. اما نامهی اعمال مؤمن را به دست راست او میدهند. همان گونه که خداوند متعال میفرماید: کسانی که نامهی اعمالشان به دست راستشان داده شود، آن را با شادی و سرور میخوانند؛ و به قدر رشتهی شکاف هستهی خرمایی به آنها ستم نمیشود.
از این روایت استفاده میشود که شهادت اعضای بدن انسان اختصاص به اهل معصیت دارد؛ زیرا ملکهی دروغگویی و دروغپردازی که در افراد دروغساز هست، ایجاب میکند که در محضر خدا هم دروغ بگویند و تمام اعمال زشتی که انجام دادهاند را انکار نموده و با خدا مباحثه هم بکنند. در این زمینه روایتی است
از امیر مؤمنان علی علیه السلام که حالات کفّار و مجرمان را بسیار زیبا بیان میکند:
قَالَ إِذَا جَمَعَ اللهُ الْخَلْقَ یَوْمَ الْقِیَامَةِ دَفَعَ إِلَی کُلِّ إِنْسَانٍ کِتَابَهُ فَیَنْظُرُونَ فِیهِ فَیُنْکِرُونَ أَنَّهُمْ عَمِلُوا مِنْ ذَلِکَ
شَیْئاً فَیَشْهَدُ عَلَیْهِمُ الْمَلَائِکَةُ فَیَقُولُونَ یَا رَبِّ مَلَائِکَتُکَ یَشْهَدُونَ لَکَ ثُمَّ یَحْلِفُونَ أَنَّهُمْ لَمْ یَعْمَلُوا مِنْ ذَلِکَ شَیْئاً وَهُوَ قَوْلُهُ یَوْمَ یَبْعَثُهُمُ اللهُ جَمِیعاً فَیَحْلِفُونَ لَهُ کَما یَحْلِفُونَ لَکُمْ فَإِذَا فَعَلُوا ذَلِکَ خَتَمَ عَلَی أَلْسِنَتِهِمْ وَ یَنْطِقُ جَوَارِحُهُمْ بِمَا کَانُوا یَکْسِبُون.((1))
امام علیه السلام فرمودند: چون خداوند تعالی خلایق را در روز قیامت مبعوث فرماید و گرد آورد نامهی عمل هر کس را به صاحبش میرساند؛ آنان در نامه عمل خود نظر میکنند و یک باره همه را انکار مینمایند و میگویند: ما ابداً چنین کارهایی را انجام ندادهایم و از اینها به هیچ وجه من الوجود اطّلاعی نداریم.
در این حال خداوند فرشتگان را به گواهی میخواند؛ و فرشتگان همه گواهی میدهند.
آنان میگویند: بار پروردگارا! اینهاکه شهادت دادند فرشتگان تو بودند، و گواهی به نفع تو دادند؛ و سوگند یاد میکنند که ما ابداً چنین کارهایی را به جای نیاوردهایم و اطلاعی از این اعمال نداریم!. و این است معنای گفتار خداوند متعال که: سپس خداوند ایشان را برمیانگیزد و آنان برای شما سوگند دروغ یاد میکنند؛ و چون کار به اینجا میرسد پروردگار تعالی بر دهانهای آنها مُهر میزند و اعضا و جوارح بدن آنها به آنچه در دنیا به جای آوردهاند گواهی میدهد.
1) بحار الانوار، ج 7، ص 312؛ تفسیر قمی، ج 2، ص 216 با مختصری تفاوت در لفظ.
راستی چه دادگاه عجیبی است که شاهدان آن، اعضای پیکر خود انسان است؛ همان ابزاری که گناه را با آنها انجام داده است. چنانکه از روایت دانسته شد، این مجرمان بیچاره هنگامی که به آنها گفته میشود کیفر شما در برابر اعمالی که انجام دادهاید، دوزخ است؛ به انکار میخیزند؛ به گمان این که دادگاه دنیا است و میشود حقایق را انکار کرد و در دنیا این امکان وجود داشت که با قاضی به یک شکلی به توافق برسد و یا دو شاهد از خدا بی خبر را جهت شهادت دروغین حاضر کند. اما آنجا اعضای بدن به فرمان خدا به سخن میآیند و گناهانی را که خود انجام دادهاند بیان میکنند و بدین ترتیب تمام راههای فرار بر شخص گنهکار بسته میشود.
گذشته از تفاوتهای یاد شده، در آیات و روایات، تفاوتهای دیگری نیز ذکر شده است؛ ما برای پرهیز از طولانی شدن بحث از آن صرف نظر میکنیم. چون مقصود ما در این جا اثبات این مطلب است که قائل شدن به معاد جسمانی عنصری لازمهاش این نیست که به وجود همه احکام و خصوصیات مادهای این جهان در جهان دیگر و عالم رستاخیز قائل شویم؛ مانند: پیری، مریضی و... و ما هیچ دلیل عقلی و نقلی بر این نداریم، که مادّه در هر ظرفی که موجود گردد هر چند شرایط مختلف باشد، احکام و آثار یکسانی دارد زیرا ممکن است بدن فیزیکی عالم محشر و پس از آن یعنی عالم بهشت یا دوزخ با بدن فیزیکی دنیا با پارهای از تغییرات و تحوّلات که لازمه محیط عالم قیامت است، وجود داشته باشد، و این تغییرات محیطی ضرری بر معاد جسمانی و زندگی مادّی بشر در آخرت ندارد و همچنین نمیشود که وضع فعلی فکری و بدنی خود را در این
عالم، معیار برای وضع فکری و بدنی آنجا قرار دهیم.((1))
کوتاه سخن اینکه قوانین حاکم بر آن جهان، غیر از قوانینی خواهد بود که در این جهان حاکم است. همانگونه که عالم آخرت غیر از عالم دنیا است که اشاره شد. البتّه ناگفته پیداست که خلقت هر دو جهان و وضع قوانین آن، در سیطره قدرت الاهی است و هرچه اراده کند، تحقّق پیدا میکند؛ «إِذا أرادَ شَیْئاً أنْ یَقولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونَ».
بنابراین میتوان گفت که اصل معادِ جسمانیِ عنصری، امری است مسلّم و انکار ناپذیر، در این زمینه آیات قرآن کریم فراوان است و روایات نیز بر آن گواهی میدهند. ما برای اختصار به دسته بندی آیات میپردازیم.
{وَإِذْ قَالَ إِبْرَاهِیمُ رَبِّ أَرِنیِ کَیْفَ تُحْیِ الْمَوْتیَ قَالَ اوّلمْ تُؤْمِن قَالَ بَلیَ وَلَکِن لِّیَطْمَئنَّ قَلْبی}.((1))
و چون ابراهیم گفت: بار پروردگارا، به من بنما که چگونه مردگان را زنده خواهی کرد؟ خدا فرمود: باور نداری؟ گفت: آری باور دارم، لیکن خواهم (به مشاهده آن) دلم آرام گیرد.
در تفاسیر آمده است که حضرت ابراهیم علیه السلام از کنار دریایی میگذشت، مرداری را دید که در کنار دریا افتاده قسمتی از آن داخل آب و قسمتی از آن بیرون از آب قرار گرفته و از دو طرف حیوانات دریایی و خشکی به آن هجوم آورده و گوشت آن را میخورند، حتّی گاهی بر سر آن با یکدیگر نزاع میکردند، ابراهیم به فکر فرو رفت که چگونه مردگانی چون این مردار که اجزای آنان پراکنده و بسا خوراک دیگر حیوانات میشوند در قیامت دوباره زنده میشوند، از این رو از خداوند متعال درخواست نمود کیفیت زنده کردن مردگان را به او نشان دهد؛ او به اصل حیات دوباره ایمان داشت ولی چگونگی آن برای او به طور مشاهده حضوری مجهول بود. خداوند به وی دستور داد:
{قَالَ فَخُذْ أرْبَعَةً مِّنَ الطَّیْرِ فَصُرْهُنَّ إِلَیْکَ ثُمَّ اجْعَلْ عَلیَ کُلِّ جَبَلٍ مِّنْهُنَّ جُزْءًا ثُمَّ ادْعُهُنَّ یَأْتِینَکَ سَعْیًا وَ اعْلَمْ أَنَّ اللهَ عَزِیزٌ حَکِیم}.((2))
چهار پرنده انتخاب کن و آنها را ذبح نموده قطعه قطعه نما و هر جزئی از آنها را بر کوهی قرار ده و سپس آنها را بخوان، میبینی
که آنها شتابان به سوی تو خواهند آمد، بدان به راستی خداوند غالب و حکیم است. خداوند اجزای بدن هر کدام را میداند و هم میتواند آنها را جمع آوری کند.
از این آیه میفهمیم که خداوند عالم به قدرت بیمنتهای خود میتواند ذرات اصلی بدن را که متفرق شدهاند و یا از بین رفتهاند دوباره گرد هم آورده و روح انسانی را در آن بدن دنیایی ظاهر نماید. به همین دلیل میتوان گفت معاد با همین بدن مادّی و عنصری است.
آیات یاد شده مطالب زیر را به روشنی اثبات میکنند:
نخست اینکه، هدف از بیان سرگذشت آنان علاوه بر اثبات امکان وقوع معاد در سرای دیگر، اشاره به کیفیت معاد نیز است.
دوّم اینکه، ثابت میکند چگونگی معاد در عالم قیامت مثل سرگذشت مردگانی است که در این داستانها آمده است، یعنی آیات به روشنی دلالت دارد که بدنهای مادّی دنیوی برانگیخته میشود، نه این که در سرای دیگر بدن اخروی با بدن برزخی و صورت مثالی زنده میگردد.
اگر در غیر این صورت باشد تمام تشبیهها و تقریبها بلاغت خود را از دست خواهد داد و رابطه میان معاد و مردگان زنده شده به وسیله انبیاء از بین خواهد رفت. پس وحدت و عینّیت انسان در دنیا و آخرت فقط و فقط به این طریق میسّر است و توجیه دیگری ندارد.
علاوه بر این اگر معاد را با بدن مادّی ندانیم و با بدن مثالی بدانیم باید بگوییم معاد روحانی و نیمه جسمانی است.
{قُلْ یُحْیِیهَا الَّذِی أَنشَأَهَا اوّل مَرَّةٍ وَهُوَ بِکُلِّ خَلْقٍ عَلِیمٌ}.((1))
بگو: همان کسی آن را زنده میکند که نخستین بار آن را آفرید و او به هر مخلوقی داناست!
در آیه دیگر نیز همین مضمون را در جمله کوتاهتری بیان میکند:
{کَمَا بَدَأْنَا اوّل خَلْقٍ نُّعِیدُه}.((2))
همانطور که در آغاز آفریدیم باز میگردانیم.
خداوند در این دو آیه شریفه به دو اصل اساسی اشاره فرموده است که آن مبدأ و معاد است. همان طور که آفرینش را آغاز کرده است، سپس آن را تجدید میکند. آنان که در معاد شک و تردید دارند باید این مسئله را به خوبی بدانند و به آغاز خلقت بنگرند. کسی که جهان را در اوّل ایجاد کرد، توان اعاده آن را دارد؛ همچنانکه این معنا را در جای دیگری از قرآن، به صراحت میفرماید:
{کَمَا بَدَأَکُمْ تَعُودُون}.((3))
همانگونه که در آغاز شما را آفرید، (بار دیگر در رستاخیز) بازمیگردید!
قرآن مجید در جایی دیگر، جواب تمام منکرین معاد را داده است. در آن جایی که گروهی دیگر از معاندین گفتند که آیا هنگامی که استخوانهای ما پوسید، چه کسی دیگر ما را آفرینشی تازه خواهد داد؟ خداوند متعال دستور میدهد به رسول خود که به آنان بگوید: اگر شما سنگ و آهن باشید، یا هر مخلوقی که از نظر شما از این هم سخت تر باشد باز خدا قادر است که شما را به زندگی مجدد بازگرداند همانگونه که شما را نخستین بار آفرید.
{فَسَیَقُولُونَ مَنْ یُعیدُنا قُلِ الَّذی فَطَرَکُمْ اوّل مَرَّة}.((1))
آنها بزودی می گویند: «چه کسی ما را باز میگرداند؟!» بگو: «همان کسی که نخستین بار شما را آفرید.
البتّه مضمون آیات فوق را با توجه به اصل فلسفی (حکم الامثال فیما یجوز و فیما لایجوزواحد) می توان تبیین کرد که این آیات، برهان قوی بر امکان حشر اجساد است و حاصل آن، بدنی است که خداوند در قیامت محشور خواهد کرد، همانند بدن دنیوی؛ و احیای آن نیز همانند احیای بدن دنیوی است؛ از این رو، همان طور که ساختن و احیای بدن دنیوی ممکن است باید ساختن و احیای بدن در آخرت نیز ممکن باشد ؛ چرا که این دو مثل هم هستند (حکم الامثال فیما یجوز و فیما لایجوز واحد) یکی از مصادیقش همین جاست.
ناگفته پیداست که آیات یاد شده و آیات دیگری در قرآن، دفع استبعاد از منکران معاد و قیامت میکنند. چون مسأله انکار و دیرباوری در امر قیامت و
1) اسراء/ 51.
معاد، در هر دورانی بوده و چه بسا هنوز هم ممکن است کسانی این سؤالات را در ذهن داشته باشند و یا سخنانی را بر زبان جاری کنند؛ امّا در صدر ظهور اسلام، شدّت آن از طرف دشمنان و اهل کفر در حدّ بسیار بالایی بوده، مکرّر ازطریق دشمنی و لجاجت یا از طریق مخاصمه با رسول اکرم صلی الله علیه و آله وسلم به بحث و گفتگو میپرداختند و وقوع قیامت را انکار کرده و میگفتند:
{أءِذَا مِتْنَا وَ کُنَّا تُرَابًا وَ عِظَامًا أءِنَّا لَمَبْعُوثُون}.((1))
(و با تعجّب و انکار گویند) آیا چون ما مردیم و خاک و استخوان پوسیده شدیم باز زنده و برانگیخته میشویم؟
{وَقَالُواْ أءِذَا کُنَّا عِظَامًا وَرُفَاتًا أءِنَّا لَمَبْعُوثُونَ خَلْقًا جَدِیدًا}.((2))
و (کافران به معاد) گفتند: آیا ما چون استخوان پوسیده و غبار پراکنده شویم باز روزی از نو زنده و برانگیخته خواهیم شد؟!
همچنان خدای تعالی از تعجّب و انکار منکران معاد در جای دیگر با بیانی دیگر میفرماید:
{فَقالَ الْکافِرُونَ هذا شَیْءٌ عَجیبٌ * أَإِذا مِتْنا وَ کُنَّا تُراباً ذلِکَ رَجْعٌ بَعیدٌ}.((3))
آنها تعجّب کردند که پیامبری انذارگر از میان خودشان آمده و کافران گفتند: «این چیز عجیبی است! آیا هنگامی که مُردیم و خاک
شدیم (دوباره به زندگی بازمیگردیم)؟! این بازگشتی بعید است!
امام سجاد علیه السلام در این باره میفرماید:
الْعَجَبُ کُلُّ الْعَجَبِ لِمَنْ أَنْکَرَ النَّشْأَةَ الْأُخْرَی وَ هُوَ یَرَی النَّشْأَةَ الأُولَی.((1))
تعجّب و آنچه عجیب است از کسی که برانگیختن قیامت را انکار میکند و حال آنکه خلقت و ایجاد آغازین را دیده است.
از این آیات مبارکه استفاده میشود که استبعاد و انکار مخالفان معاد، همان زنده شدن بدنهای متلاشی و پراکنده در زمین، پس از مرگ بود. اگر معاد، جسمانی نبود و صحبت از برگشت جسم نبود و فقط معاد روحانی بود و یا جسمانی به معنایی که مرحوم ملاصدرا و برخی دیگر میگویند، کفّار استبعاد نمیکردند. همه، استبعادشان از زنده شدن بدن پوسیده و خاک شده بود.
{وَهُوَ الَّذِی یَبْدَؤُاْ الْخَلْقَ ثُمَّ یُعِیدُهُ وَهُوَ أهْوَنُ عَلَیْهِ}.((2))
و او کسی است که خلقت را آغاز کرد و اعادهاش میکند، و اعاده برایش آسانتر است.
از آنجا که این موضوع نزد خداوند از اهمّیت بالایی برخوردار است، در بسیاری از آیات با کلمات گوناگون این مسأله را یادآور میشود، آنجا که میفرماید:
{أَوَ لَمْ یَرَوْا کَیْفَ یُبْدِئُ اللهُ الْخَلْقَ ثُمَّ یُعیدُهُ إِنَّ ذلِکَ عَلَی اللهِ یَسیر}.((1))
آیا (مردم بارها به چشم خود) ندیدند که خدا چگونه ابتدا خلق را ایجاد میکند و باز به اصل خود برمیگرداند؟ این کار بر خدا بسیار آسان است.
خوب توجّه کنید که خدای تعالی در جمله «إِنَّ ذلِکَ عَلَی اللهِ یَسیر» با کوتاهترین استدلال مسأله امکان معاد را اثبات کرده و برای کوتهفکری منکران معاد، که استبعاد میکنند چنین چیزی ممکن نیست؛ اعلام میکند خدا هر کاری بخواهد انجام میدهد و هیچ کاری برای او دشوار و سخت نیست.
دلیل آسانتر بودن «اعاده خلق» از آغاز خلقت بسیار روشن است زیرا در آغاز اصلاً چیزی نبود و خدا آن را ابداع کرد ولی در اعاده لااقل موادّ اصلی موجود است، قسمتی ازلابلای خاکهای زمین و بخشی در فضا پراکنده میباشد، تنها مسأله، همان نظام دادن و صورت بندی آن است. کوزهگری که بدون خاک کوزه میسازد، از کوزه شکسته و خاک شده خیلی آسانتر میتواند کوزه بسازد. پس زنده کردن انسان بعد از مرگ از خلقت اوّلیه آسانتر است.
لازم به یادآوری است که تعبیر به آسان بودن و سخت بودن از دریچه فکر ما است وگرنه برای وجودی که بینهایت است «سخت و آسان» هیچ تفاوتی ندارد. اصولاً سخت و آسان در جایی مفهوم دارد که سخن از قدرت محدودی در میان باشد که از عهده کاری به خوبی برآید و از عهده کار دیگری به زحمت.
1) عنکبوت/19.
امّا هنگامی که سخن از قدرت نامحدود در میان است سخت و آسان بیمعنا میشود و خداوند متعال، قادر علی الاطلاق است.
خلاصه آیات مذکور موضوعِ بازگشت همان موجودِ سابق را مطرح کرده است. یعنی همان خلقت اوّلیّه را بازخواهد گرداند.
{مِنْهَا خَلَقْنَاکُمْ وَفِیهَا نُعِیدُکُمْ وَمِنْهَا نُخْرِجُکُمْ تَارَةً اُخْرَی}.((1))
ما شما را از آن [زمین] آفریدیم و در آن باز میگردانیم و بار دیگر (در قیامت) شما را از آن بیرون میآوریم!
تمام افراد بشر از زمان آدم تا قیام قیامت که در زمین به تدریج وارد شده و جزء واردات زمین محسوب میشدهاند؛ حالا دیگر نوبت صدور آنها رسیده؛ و به عنوان صادرات از زمین خارج میشوند؛ زیرا وقت آن رسیده که باید به پروندهها رسیدگی شود و در موقف حساب و کتاب و در موقف عرض و شهادت حضوربه هم رسانند. چرا؟ {... لِیُرَوْا اَعْمَالَهُم}((2))؛ ... برای آن که اعمالشان به آنها نشان داده شود [و بنگرند که چه کردهاند].
و نیز میفرماید:
{ثُمَّ یُعِیدُکُمْ فِیهَا وَ یُخْرِجُکُمْ إِخْرَاجًا}.((3))
سپس شما را به همان زمین بازمیگرداند، و بار دیگر شما را خارج میسازد!
همچنین میفرماید:
{قَالَ فِیهَا تَحْیَوْنَ وَ فِیهَا تَمُوتُونَ وَ مِنْهَا تُخْرَجُون}.((1))
گفت: در آن زندگی میکنید و در آن میمیرید و از آن خارج میشوید (دوباره زنده میشوید).
{کَذَالِکَ الْخُرُوج}.((2))
همچنین پس از مرگ سر از خاک بیرون میکنند.
{کَذَالِکَ نُخْرِجُ الْمَوْتیَ}.((3))
همینگونه مردگان را هم از خاک برانگیزیم.
آیات فراوانی وجود دارد که همه دلالت روشن بر جسمانی بودن معاد دارند اما برای رعایت اختصار همه آنها را نقل نکردیم.
بنابراین به روشنی میبینیم اجزای این بدن کنونی ما، قبلا هر کدام در گوشهای از این زمین پهناور وبیجان پراکنده بوده است، و شاید میان ذرّات آن میلیونها کیلومتر فاصله وجود داشته است. امّا نه آن پراکندگی و نه این فاصلهها مانع از این شد که روزی گرد هم آیند و دست به دست هم بدهند و بدن ما را بسازند.
آیا جای تعجّب است که این کار بار دیگر تکرار گردد ذرّات خاک شده و
پراکنده بدن ما گرد هم آیند و لباس حیات بپوشند و آفرینش نخستین تکرار گردد؟ اگر آن عرب جامد و بیسواد این سخن را محال و نشانه جنون میدانست ما امروز در پرتو پیشرفت علم و دانش آن را کاملاً عملی و انجام شده میدانیم و این همان است که قبلاً هم گفتیم که فلاسفه در عبارت کوتاه و پرمعنیشان میگویند:
حکم الامثال فیما یجوز وفیما لایجوز واحد.
حکم چیزهای مشابه و همانند در جواز و عدم جواز یکسان است.
{أَیَحْسَبُ الْانسَانُ أَلَّن نَّجْمَعَ عِظَامَهُ. بَلیَ قَادِرِینَ عَلیَ أن نُّسَوِّیَ بَنَانَهُ}.((1))
آیا آدمی میپندارد که ما استخوانهایش را گرد نخواهیم آورد؟ آری، ماقادر هستیم که سر انگشتهایش را برابر کنیم.
در این آیه مبارکه پروردگار عالم در عین بکارگیری هنر و حکمت و علم، قدرت خود را به دو مرحله نمایش داده است. اولاً: اولین قدرت خلقت این است که در میان میلیاردها نفوس بشری نقش سر انگشتان دو انسان مثل هم نیست و چون مغایرند انگشت نگاری اعتبار دارد. ثانیاً: همان وجود مقتدری که اول بار این آفرینش اعجاب انگیز را ابداع کرد از تجدید بنایش عاجز و ناتوان نیست،
1) قیامت/3و4.
بنابر این باید اقتدار و سلطه واسعه حق تعالی در این نوع ابداعات را هر انسانی باور نماید و این خود یک درس تربیتی برای همگان است.
خدای تعالی در آیهای دیگر با بیانی روشن و شدید اللحن میفرماید:
{أفَعَیینا بِالْخَلْقِ الاوّل بَلْ هُمْ فی لَبْسٍ مِنْ خَلْقٍ جَدیدٍ}.((1))آیا ما از آفرینش نخستین عاجز ماندیم (که قادر بر آفرینش رستاخیز نباشیم)؟! ولی آنها (با این همه دلایل روشن) باز در آفرینش جدید تردید دارند!
علامه طباطبایی در تفسیر المیزان میگوید: «مراد از خلق جدید تبدیل نشئة دنیا به یک نشئة دیگر است که دارای نظام دیگر، غیر از نظام طبیعی است که در دنیا حاکم است».((2))
به هر صورت بدن اخروی در عین اینکه همین بدن و جسم دنیوی خواهد بود، ولی بعضی از احکام و آثار دنیوی را نخواهد داشت. بدن اخروی، متناسب با عالم اخروی و با نظامهای بالاتر سازش دارد و باید خصوصیات جدیدی را کسب نماید.
{ فَإِذَا هُم مِّنَ الأَجْدَاثِ إِلیَ رَبِّهِمْ یَنسِلُون}.((3))
ناگهان آنها از قبرها، شتابان به سوی (دادگاه) پروردگارشان میروند!
و نیز میفرماید:
{یَخْرُجُونَ مِنَ الأَجْدَاثِ کَأَنَّهُمْ جَرَادٌ مُّنتَشِر}.((1))
همچون ملخهای پراکنده از قبرها خارج میشوند.
{یَوْمَ یُخْرُجُونَ مِنَ الأَجْدَاثِ سِرَاعًا}.((2))
آن روزی که به سرعت سر از قبرها برآورده.
و همچنین میفرماید:
{أَفَلا یَعْلَمُ إِذا بُعْثِرَ ما فی الْقُبُورِ}.((3))
آیا نمیداند در آن روز که تمام کسانی که در قبرها هستند برانگیخته میشوند.
{وَإِذَا الْقُبُورُ بُعْثِرَت}.((4))
و هنگامی که قبرها زیر و رو شود.
{أَنَّ اللهَ یَبْعَثُ مَن فیِ الْقُبُور}.((5))
خدا به یقین مردگان را از قبرها برانگیزد.
از این آیات این نتیجه به دست میآید که در قیامت و معاد، این روح و نفس نیست که تنزل یافته و به بدن عود میکند تا حرکت قهقرایی لازم آید، بلکه این بدن است که به سوی نفس و روح خود شتافته و عود مینماید؛ همچنین آن چه به روشنی از این آیات قرآن بر میآید این است که؛ در روز رستاخیز، آخرین بدنی را که انسان داشته و تبدیل به خاک شده زنده میشود، چون میدانیم یک انسان در طول عمرش، چندین بار جسم و بدن او عوض میشود، و گفتهاند که هر هفت سال تمام سلّولهای بدن یک انسان عوض میگردد و سلّولهایی نو جانشین آنها میشود. البتّه این دگرگونی آنچنان دقیق و ماهرانه و تدریجی صورت میگیرد که به هیچ وجه محسوس نیست. جالب اینکه؛ سلّولهای نو تمام مشخّصات و صفات سلّولهای کهنه را به خود جذب میکند، یعنی به همان اندازه، به همان شکل، و به همان رنگ در میآیند. جالبتر اینکه سلّولهای نو به هنگام تعویض حتّی عوارض اکتسابی سلّولهای قبلی را نیز به خود جذب میکنند. مثل کسانی که روی بدن خالکوبی کردهاند، این خالها ممکن است تا آخر عمر از آنها جدا نشود، با اینکه سلّولها عوض میگردند. و این به خوبی نشان میدهد که حتّی صفات اکتسابی نیز نقل مکان داده به (سلّولهای جانشین) منتقل میگردند، لذا میتوان گفت هر بدن بعدی آینه تمام نمای بدن پیشین است وآخرین بدن، خلاصه و فشردهای است از تمام مشخّصات بدنهای گذشته((1)). از
1) از مطالب فوق میتوان یک مسئله مهم و اساسی نیز استفاده کرد و آن مسأله وحدت شخصیّه در طول عمر آدمی است؛ یعنی انسان غیر از اجزای مادّی، یک حقیقت واحد ثابت در سراسر عمرش وجود دارد که همانند اجزای مادّی تعویض و تبدیل نمیشود و اساس وجود را، همان حقیقت ثابت تشکیل میدهد از آغاز تا پایان عمر یک شخص بیشتر نیست (من امروز) همان (من دیروز) و همان (من بیست سال قبل) میباشد. من از کودکی تاکنون یک نفر بیشتر نبودم، من همان شخصی هستم که بودهام و تا آخر عمر نیز همین شخص هستم، نه شخص دیگر. البتّه درس خواندهام، با سواد شدهام، تکامل یافتهام و باز هم خواهم یافت ولی یک آدم دیگر نشدهام. به همین دلیل مردم از آغاز تا پایان عمر مرا یک آدم میشناسند؛ که در حقیقت، عامل وحدت شخصیّت ما همان (من) است. آن من غیر از روح چیز دیگری نخواهد بود که در تمام مراحل دنیا و برزخ و قیامت عیناً باقی است و دقیقاً میتوان گفت فرد محشور شده در قیامت همان فردی است که در دنیا زندگی میکرده است. [اقتباس از تفسیر نمونه، ج 12، ص 264]
اصل بحث دور نشویم، این آیات از قرآن میگوید که مردم در روز قیامت از قبرها برانگیخته میشوند، مسلّم است که در قبرها چیزی جز خاک آخرین بدن نیست. این در صورتی است که بدن دفن شده باشد امّا اگر بدنهایی که در اثر سوزاندن تبدیل به خاکستر گردد یا در دریا طعمهی حیوانات دریایی شود و یا بر اثر عوامل دیگری از بین برود در روز رستاخیز ذرات آخرین بدن باز میگردد، اگر چه قبری در کار نبوده است.
{یَوْمَ تَشْهَدُ عَلَیْهِمْ أَلْسِنَتُهُمْ وَأَیْدِیهِمْ وَأَرْجُلُهُم بِمَا کاَنُواْ یَعْمَلُونَ}.((1))
در آن روز زبانها و دستها و پاهایشان برضدّ آنها به اعمالی که مرتکب میشدند گواهی میدهد!
1) نور/24.
و نیز میفرمایند:
{الْیَوْمَ نَخْتِمُ عَلیَ أفْوَاهِهِمْ وَتُکَلِّمُنَاأیْدِیهِمْ وَتَشْهَدُ أرْجُلُهُم بِمَا کاَنُواْ یَکْسِبُونَ}.((1))
امروز بر دهانشان مُهر مینهیم، و دستهایشان با ما سخن میگویند و پاهایشان کارهایی را که انجام میدادند شهادت میدهند!
در اینجا ممکن است یک سؤال که قابل توجّه است مطرح شود. البتّه از قدیمترین ایّام تاکنون مطرح بوده است و آن اینکه آیهی سورهی یس صراحت دارد که در روز قیامت به دهانهایشان مهر میزنیم و دستها و پاهایشان گواهی میدهد؛ اما آیهی سوره نور به وضوح میرساند که، در آن روز زبانها نیز ضدّ آنها به اعمالی که مرتکب میشدند گواهی میدهند. در این آیه علاوه بر دست و پا، زبان هم داخل در گواهان شده است. بنابراین، این دو آیه با هم تنافی داشته و در تضاد هستند.
پاسخ: تمام مفسران بزرگ اسلام - از شیعه و اهل تسنن - درباره این آیات سخنان بسیاری گفتهاند و برای شکافتن این حقیقت تلاش فراوان کردهاند، تا پرده از روی این حقیقت بردارند؛ به همین دلیل نظریات گوناگونی ارائه نمودهاند. هرچند بحث مشکلی بوده و از موضوع و هدف این کتاب نیز خارج است، امّا در عین حال مفید فایده میباشد. از این رو چند نظریه را که به نظر شایان ذکر میرسید؛ به طور خلاصه بیان میکنیم و خوانندگان محترم را به کتب تفاسیر ارجاع میدهیم.
1) یس/65.
الف) برخی گفتهاند، بین آیات تنافی وجود ندارد و قابل جمع میباشد. و این گونه جمع نمودهاند:
أما قوله {الْیَوْمَ نَخْتِمُ عَلی أفْواهِهِمْ...} فإنه یجوز أن تخرج الألسنة ویختم علی الأفواه ویجوز أن یکون الختم علی الأفواه فی حال شهادة الأیدی والأرجل.((1))
اما آیه {الْیَوْمَ نَخْتِمُ عَلی أفْواهِهِمْ ...} ممکن است منظور این باشد که زبان آنها را بیرون میآوریم و دهان آنها را مهر میزنیم [در آیه گفته نشده است که زبانشان را مهر میزنیم] و ممکن است مقصود این باشد که در حال شهادتِ دست و پا، دهانشان را مهر میزنیم.
شهادت زبانها این است که گنهکاران وقتی میبینند انکار برای آنها فایده ندارد، ناچار اعتراف میکنند.
ب) بعضی دیگر گفتهاند: این نکته نیز قابل توجه است که در یک جا میگوید: «زبانهای آنها گواهی میدهد» (مانند آیه سوره نور) و در آیه دیگر میفرماید: «ما مهر بر زبانشان مینهیم». (مانند سوره یس). ممکن است این تعبیر به خاطر آن باشد که نخست بر زبان آدمی مهر نهاده میشود و اعضای او به سخن در میآیند؛ هنگامی که او شهادت اعضا را میبیند زبانش باز میشود وچون جای انکار نیست زبان نیز اعتراف میکند.((2))
ج) بعضی دیگر میگویند: اختلاف این دو آیه به حسب اختلاف مواطن و
مواقف است. در تفسیر نور الثقلین به نقل از احتجاج طبرسی& روایتی طولانی از امیر المؤمنین در ذیل آیهی مبارکهی {الْیَوْمَ نَخْتِمُ عَلی أفْواهِهِمْ ...} نقل نموده است که آن حضرت فرمود:
ذَلِکَ فی مَوَاطِنَ غَیْرِ وَاحِدٍ مِنْ مَوَاطِنِ ذَلِکَ الْیَوْمِ الَّذِی کانَ مِقْدارُهُ خَمْسِینَ أَلْفَ سَنَة.((1))
این موارد، در مواطن و مواقف روز قیامت است که مقدار آن روز هزار سال میباشد.
یعنی در بعضی مواقف بر دهانشان مهر زده میشود و در بعضی مواقف دیگر زبانشان شهادت میدهد. اگر آیات پیشین، بر گواهی دادن اعضای بدن، دلالت میکند، برخی از آیات گواه دیگری را معرفی میکنند به نام «پوست بدن» و اینکه در روز رستاخیز «پوست» انسان بر اعمال او گواهی میدهد چنان که قبلاً هم گذشت:
{... حَتیَّ إِذَا مَا جَاءُوهَا شَهِدَ عَلَیْهِمْ سَمْعُهُمْ وَأبْصَارُهُمْ وَجُلُودُهُم بِمَا کاَنُواْ یَعْمَلُونَ وَقَالُواْ لِجُلُودِهِمْ لِمَ شَهِدتُمْ عَلَیْنَا قَالُواْ أَنطَقَنَا اللهُ الَّذِی أَنطَقَ کُلَّ شَیْءٍ وَهُوَ خَلَقَکُمْ اوّل مَرَّةٍ وَ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ}.((2))
... تا چون همه بر در دوزخ رسند آن هنگام گوش و چشمها و پوست بدنهاشان بر جرم و گناه آنها گواهی دهند. و آنها به اعضاء بدن گویند: چرا بر اعمال ما شهادت دادید؟ آن اعضاء جواب
گویند: خدایی که همه موجودات را به نطق آورد ما را نیز گویا گردانید و او شما را نخستین بار بیافرید و باز به سوی اوبازگردانیده میشوید.
نکته قابل توجّه اینکه، تکلّم و نطق و گواهی دست و پا و جلود و ... چگونه است؟ و اعضای انسان در قیامت چگونه به سخن میآیند؟ در کلمات مفسّران بزرگ، سخنان گوناگونی به میان آمده است و هر کدام احتمالاتی دادهاند که ذیلاً بیان میشود:
الف) خداوند در آن روز درک و شعور و قدرت سخن گفتن در یک یک اعضا میآفریند، و آنها به راستی سخن میگویند، و چه جای تعجب؟ همان کسی که این قدرت را در قطعه گوشتی به نام زبان یا مغز آدمی آفریده میتواند در سایر اعضا نیز بیافریند.
ب) آنها از درک و شعوری بهرهمند نمیشوند، ولی خداوند آنها را به سخن گفتن وا میدارد و در حقیقت اعضا محل ظهور سخن خواهند بود، و حقایق را به فرمان خدا آشکار میکنند.
ج) اعضای بدن هر انسانی آثار اعمالی را که در تمام طول عمر انجام داده مسلّماً باخود خواهد داشت، چرا که هیچ عملی در این جهان نابود نمیشود، مسلّماً آثار آن روی یک یک اعضای بدن، و در فضای محیط باقی میماند، آن روز که روزِ بروز و آشکار شدن است، این آثار نیز بر دست و پا و سایر اعضا ظاهر میشود، و ظهور این آثار به منزله شهادت آنها است».((1))
1) تفسیر نمونه،ج 18، ص 432.
چنانچه در بین خودمان میگوییم: «رنگ رخساره خبر میدهد از سرّ ضمیر!»
شما میگویید: فلان مریض را دیدم، چهرهاش نشان میداد که حالش خوب نیست؛ و یا زید را دیدم، سیمایش بیانگر شادی و خوشحالی او بود.
چنانچه سعدی سروده است:
سخن عشق تو بی آنکه
برآید به زبانم
گاه گویم که بنالم ز پریشانی حالم
رنگ رخساره خبر میدهد
از حال نهانم
بازگویم که عیانست چه حاجت به بیانم
خلاصه سخن گفتن در اینجا معنایش این است که در حالی و کیفیتی است که خود را ارائه نموده، نمایش میدهد.
{إِنَّ الَّذِی أحْیَاهَا لَمُحْی الْمَوْتیَ إِنَّهُ عَلیَ کُلِّ شَیْْءٍ قَدِیرٌ}.((1))
آن کس که زمین را زنده کند مردگان را هم زنده گرداند که او بر هر چیز قادر است.
{وَ لَمْ یَعْیَ بِخَلْقِهِنَّ بِقادِرٍ عَلی أَنْ یُحْی الْمَوْتی}.((2))
و هیچ از آفرینش آنها فرو نماند البتّه هم او قادر بر آن است که مردگان را باز زنده کند؟ آری البتّه او بر هر چیز قادر است.
{ أَنَّهُ یُحْی الْمَوْتی}.((3))
قطعاً او مردگان را زنده خواهد کرد.
در این آیات و آیات فراوان دیگری((1))، بحث از احیای اموات است، بویژه با در نظرگرفتن صدر آیات، دلالت روشن بر جسمانی بودن معاد دارد، چون اگر روحانی بود تعبیر احیای اموات معنی نداشت؛ زیرا روح همیشه باقی است؛ به عبارت دیگر، قبل از قیامت، روح زنده و باقی بود.
{کُلَّمَا نَضِجَتْ جُلُودُهُم بَدَّلْنَاهُمْ جُلُودًا غَیْرَهَا لِیَذُوقُواْ الْعَذَابَ}.((2))
هرگاه پوستهای تنشان (در آن) بریان گردد (و بسوزد)، پوستهای دیگری به جای آن قرار میدهیم، تا کیفر (الهی) را بچشند.
مسألة پوست نو به خاطر آن است که دردِ سوزندگی کم نشود، زیرا پوست بدن به هنگام سوختن خیلی حساس و سبب زجر میشود، ولی هنگامی که پوست سوخت و آتش به استخوان رسید، آهسته آهسته درد کم میشود. قرآن بااین آیه میفرماید: ما با دادن پوست نو جلوی کم شدن درد را میگیریم.
در این آیه بحث از دگرگونی پوست بدن است و میتوان گفت، صریح در معاد جسمانی است.
{وَ سُقُواْ مَاءً حَمِیمًا فَقَطَّعَ أمْعَاءَهُمْ}.((3))
و از آب جوشان نوشانده میشوند که اندرونشان را از هم متلاشی میکند.
یعنی برای دوزخیان، به جای آب گوارا آب جوشانی داده میشود که همچون اسید، اندرون آنان را قطعه قطعه میکند.
علاوه بر آن، آنچه باید مورد توجّه قرار گیرد این است که در صدر جاهلیّت و عرب جاهلی اعتقاد به بقای روح داشتند، و آن چه آنها تعجّب داشتند و به شدّت انکار مینمودند، مسألة معاد جسمانی و بازگشت این بدن به زندگی بعد از مرگ بوده است. چنانچه میبینیم که قرآن از زبان آنها چنین میگوید:
{أیَعِدُکُمْ أَنَّکُمْ إِذَا مِتُّمْ وَکُنتُمْ تُرَابًا وَعِظَامًا أَنَّکمُ مُخْرَجُون}.((1))
آیا او (پیامبر) به شما وعده میدهد هنگامی که مردید و خاک و استخوانهایی (پوسیده) شدید، بار دیگر (از قبرها) بیرون آورده میشوید؟
در جای دیگر میخوانیم:
{وَقَالُواْ أَءِذَا ضَلَلْنَا فیِ الأَرْضِ أَءِنَّا لَفِی خَلْقٍ جَدِیدِ}.((2))
آنها گفتند: «آیا هنگامی که ما (مردیم و) در زمین گم شدیم، آفرینش تازهای خواهیم یافت؟!»
هم چنین میگویند:
{وَ قَالَ الَّذِینَ کَفَرُواْ هَلْ نَدُلُّکُمْ عَلیَ رَجُلٍ یُنَبِّئُکُمْ إِذَا مُزِّقْتُمْ کُلَّ مُمَزَّقٍ
إِنَّکُمْ لَفِی خَلْقٍ جَدِیدٍ * أَفْتَرَی عَلیَ اللهِ کَذِبًا أَم بِهِ جِنَّةُ بَلِ الَّذِینَ لا یُؤْمِنُونَ بِالاخِرَةِ فیِ الْعَذَابِ وَالضَّلَالِ الْبَعِید}.((1))
و کافران گفتند: آیا مردی را به شما نشان دهیم که به شما خبر میدهد هنگامی که (مُردید و) سخت از هم متلاشی شدید، (بار دیگر) آفرینش تازهای خواهید یافت؟!
آیا او بر خدا دروغ بسته یا به نوعی جنون گرفتار است؟! (چنین نیست)، بلکه کسانی که به آخرت ایمان نمیآورند، در عذاب و گمراهی دوری هستند و نشانه گمراهی آنها همین انکار شدید است.
از این آیات استفاده میشود که پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله وسلم همه جا سخن از بازگشت این بدن و معاد جسمانی میگفته است. اصولاً کمتر کسی معاد روحانی را انکار میکرده است. در هر صورت جسم و روح همراه یکدیگر و مکمّل یکدیگرند همان طوری که جسم بدون روح ناقص است، روح نیز بدون جسم کمبود دارد و اگر در جهان برزخ این دو از هم جدا میشوند جنبه موقتی دارد و در همان مرحله موقتی نیز فعّالیتهای روح محدود است. و لذا زندگی برزخی به هیچ وجه توسعه زندگی عالم قیامت را ندارد. روح برای ادامه فعّالیتهای خود بی نیاز از جسم نیست، منتها روح در جهان دیگر چون در سطح بالاتر از این جهان قرار میگیرد، به همان نسبت باید جسم کاملتر و عالیتر در اختیار داشته باشد، و چنین هم خواهد بود. بنابراین معاد نمیتواند تنها جنبه روحانی و یا تنها جنبه جسمانی داشته باشد.
در این زمینه روایاتی وجود دارد بر اینکه اجزای اصلی و تشکیل دهنده بدن
1) سبأ/ 7و8.
انسان که از آنها به «طینت» یا «عجب الذّنب» تعبیر شده است دست نخورده باقی خواهد ماند از جمله روایت موثّق عمّار است که از امام
صادق علیه السلام سؤال شد که جسد میت در قبر نابود میشود.
عَنْ أبِی عَبْدِ اللهِ علیه السلام قَالَ سُئِلَ عَنِ الْمَیِّتِ یَبْلَی جَسَدُهُ قَالَ نَعَمْ حَتَّی لَا یَبْقَی لَهُ لَحْمٌ وَلا عَظْمٌ إِلَّا طِینَتُهُ الَّتِی خُلِقَ مِنْهَا فَإِنَّهَا لَا تُبْلَی تَبْقَی فی الْقَبْرِ مُسْتَدِیرَةً حَتَّی یُخْلَقَ مِنْهَا کَمَا خُلِقَ اوّل مَرَّة.((1))
امام علیه السلام فرمود: گوشت و استخوان میت در قبر باقی نمیماند فقط طینت انسان تا روز قیامت در قبر میماند و بدن آدمی دوباره از آن بوجود میآید.
بنابراین اجزای اصلی بدن عنصری و مادّی نیز همانند نفس باقی است و تنها آنچه که نابود میشود ترکیب و حالات و صورت و هیأت بدن است چنانچه فلاسفه گفتهاند: هیچ موجودی معدوم محض نمیشود بلکه حالات موجود است که دگرگون میشود ولذا ممکن است پروردگار عالم همانطور که از آن اجزا بدن انسان را بوجود آورد دوباره جمع آوری کند به آن اجزا صورتی دوباره بخشد و از نو زنده کند((2)) و یقیناً استعداد و قابلیت اجزای اصلی هیچگاه از بین نمیرود.
خلاصه اینکه: بدون هیچ تردید، روزی خواهد آمد که تمام ارواح از اوّلین تا آخرین، با همان جسد اثیری خود که اکنون در جهان اثیری به زندگی برزخی
ادامه میدهند، همه با همان جسد عنصری خود که در دنیا داشتند عود میکنند و مراحلی را در مواقف قیامت طی میکنند و سپس به جایگاه اصلی خود که به بهشت یا دوزخ منتهی میشود رهسپار میگردند.
البتّه میدانید مسئله معاد از پیچیدگیهای خاص برخوردار است و امر استبعاد انگیزی به نظر میرسد. از همین جهت است که خداوندمتعال به الفاظ و روشهای گوناگون آن را در قرآن مجید مطرح کرده است که بخش مختصری از آن را اشاره نمودیم.
از نظر قرآن معاد جسمانی به اعتبار ملاک دوّم - یعنی در عالم رستاخیز که یک سلسله لذّات و آلام و پاداشها و کیفرها وجود دارد - توسّط بدنی مادّی که مدرک جزئیات است، صورت میگیرد؛ چنانکه در قرآن کریم از پاداش نیکوکاران در بهشت و عذاب کافران و گناهکاران در جهنّم سخن به میان آمده و در این زمینه آیات به قدری زیاد است که نمیتوان همه آنها را ذکر کرد، ما تنها به عنوان نمونه چند آیه، نسبت به هر دو گروه که قرآن آن ها را به نام اصحاب یمین و اصحاب شمال دسته بندی کرده است میآوریم و خوانندگان محترم را به مطالعه سوره «واقعه» حواله میدهیم.
قبل از ذکر این مطلب، یادآور میشویم که رابطه عالم آخرت نسبت به ما، در این دنیا، مثل رابطهی میان مادر و کودکی است که در شکم او قرار دارد، اگر رابطه میان مادر و جنین برقرار شود و بتوانند با هم سخن بگویند، آیا مادر قادر
خواهد بود که منظرههای لذّت بخش و مسرّت آمیز، لحظههای طلوع و غروب آفتاب و وضعیت ماه و ستارگان و نیز محبّت و عشق و علاقه که در این عالم وسیع و بزرگ وجود دارد، با الفاظ مدرن این دنیا به آن جنین منتقل کند؟! و هم چنین آلام و رنج و مصیبت دنیا را؟! آیا جنینی که جز با یک مقدار خون و گوشت با چیز دیگری سروکار ندارد، میتواند این مفاهیم را که از مادر میشنود درک کند؟! هرگز! تعریف لذّتها و نعمتهای بهشتی و نیز آلام وعذابهای دوزخ برای ما که در این دنیا مانند جنین در شکم مادر زندگی میکنیم، دقیقا همین گونه است. الفاظ و کلماتی که برای زندگی این دنیای محدود وجود دارد ناقصتر و ناتوانتر از آن است که بتوان حقایقی را که بیرون از این عالم است، یعنی عالم جاویدان و همیشگی، تشریح و تعریف کرد؟
بنابراین الفاظ و کلمات دیگر و دید و درک و احساس دیگری لازم است تا بتوان از آنها سخن گفت و یا سخن شنید. چنانکه پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله وسلم در حدیثی پرمعنا و زیبا میفرماید:
وَفِیهَا مَا لَا عَیْنٌ رَأَتْ وَلا أُذُنٌ سَمِعَتْ وَلا خَطَرَ عَلَی قَلْبِ بَشَرٍ.((1))
در آنجا چیزهایی است که هیچ چشمی ندیده و هیچ گوشی نشنیده و حتّی از لابلای پردههای خیال هیچ کس نگذشته است.
آیاتی که درباره مؤمنان صالح بشارت ثواب و لذایذ بهشتی را بیان میکند، با آنچه دردنیا وجود دارد، اصلاً قابل مقایسه نیست.
1) من لایحضره الفقیه، ج1، ص295.
در این مورد ما قسمتی از آنها را بازگو، ترجمه و تفسیر میکنیم، خداوند میفرماید:
{وَأصْحابُ الْیَمینِ ما أصْحابُ الْیَمینِ فی سِدْرٍ مَخْضُودٍ وَطَلْحٍ مَنْضُودٍ وَظِلٍّ مَمْدُودٍ وَماءٍ مَسْکُوبٍ}.((1))
و یاران راست، یاران راست کدامند؟ در زیر درختان سِدر بیخار و درختهای موز که میوهاش خوشه خوشه روی هم چیده شده است و سایهای پایدار و آبی ریزان.
در این آیه مبارکه، رساترین توصیفی وجود دارد که برای درختان بهشتی، در قالب الفاظ دنیوی امکان پذیر است؛ درخت سدر، درختی تناور است که بلندیاش گاه تا چهل متر میرسد و میگویند که تا دو هزار سال عمر میکند و سایه بسیار سنگین و لطیفی دارد،تنها عیبش این است که خار دارد، ولی وصف (مخضود) که از ماده (خضد) به معنای بیخار است نشان میدهد که این مشکل نیز در درختان سدر بهشتی حل شده است.
در حدیثی از پیامبر آمده است:
یخضده الله من شوکة - فیجعل مکان کلّ شوکة ثمرة - أنّها تنبت ثمراً تفتق الثّمر منها - عن اثنین وسبعین لونا من الطّعام - ما فیها لون یشبه الآخر.((2))
خداوند خارهای آن درخت را قطع کرده و جای هر خاری، میوهای قرار داده که هر میوهای هفتاد و دو نوع ماده غذایی دارد که هیچ یک به دیگری شباهتی ندارد.
امّا طلح؛ غالب مفسّران «طلح» را به معنی «درخت موز» تفسیر کردهاند که برگهایی بسیار پهن و سبز و زیبا، و میوهای شیرین دارد، و«منضود» از ماده «نضد» به معنی «متراکم» است که اشاره به خوشههای موز است که روی هم قرار گرفتهاند.
بعضی نیز «منضود» را اشاره به تراکم برگهای این درخت میدانند، و با توجّه به اینکه درخت سدر برگهای بسیار کوچک، و درخت موز برگهای بسیار پهن و گسترده دارد ذکر این دو درخت در دو آیه پشت سر هم اشاره لطیفی به تمام انواع درختهای بهشتی است که در میان این دو قرار دارد.((1)) {وَظِلٍّ مَمْدُودٍ} در سایههای دائمی هستند که با حرارت و آفتاب لطافت آن از بین نمیرود، «وَماءٍ مَسْکُوبٍ» در کنار آب جاری زندگی میکند. {مُدْ هامّتان}((2)) برگهای درختان این دو بهشت از شدت طراوت و سبزی، رنگشان مایل به سیاهی میگردد. (مُد هامّة، مُد هامِمَة)؛ اسم فاعل از باب افعیلال از ماده (دَهم) است. و (دُهمه)به رنگ سبزی گویند که از شدت سبزی مایل به سیاهی شود.((3))
1) پیام قرآن، ج6، به نقل از تفسیر فخر رازی، ج29.
2) الرحمن/64.
3) و از همین قبیل است، (فرس ادهم) یعنی اسب مایل به سیاه رنگ. و (اَدْهَمَّ و اِدْهامَّ) از باب (افعِلال و افعیلال)، هر دو به یک معنا است؛ یعنی مایل به رنگ سیاه شدن. اما این رنگ در درختان کمال طراوت رنگ برگ است که از شدت سبزی آن مایل به سیاهی میشود.
علاوه بر اینها هوای لطیف و آهنگهای دلربایی در آنجا است که - به گفته روایات - توسّط حوریان و یا درختان نواخته میشود؛ ولی با مفاهیم عمیق و بسیار بلند عرفانی که شامل حمد و تقدیس خداوند متعال است. این روایات را در جلد هشت بحار ص 196 میتوانید بخوانید.
خداوند رازق متعال میفرماید:
{أُکُلُهَا دَائمٌ وَظِلُّهَا}.((1))
مأکولاتش همیشگی و سایه آن برقرار است.
{یُدْخِلْکُمْ جَنَّاتٍ تَجْری مِنْ تَحْتِهَا الأَنْهارُ وَمَساکِنَ طَیِّبَةً فی جَنَّاتِ عَدْنٍ ذلِکَ الْفَوْزُ الْعَظیمُ}.((2))
و شما را در باغهایی که از زیر درختان آن جویبارها روان است و در سراهایی خوش، در بهشتهای همیشگی درآورد. این خود کامیابی بزرگ است.
در وصف منازل اهل بهشت همین بس که قرآن، سی و شش مرتبه فرموده: «جَنَّاتٍ تَجْری مِنْ تَحْتِهَا الأَنْهارُ» یعنی باغهایی که شاخههای آن بر هم گردن نهاده و در پای درختانش نهرهای آب زلال جاری است، درختانی که خشک شدن و فاسد شدن و کهنه شدن ندارند، که نام بعضی از آنها ذکر شد.
{فیهِما مِنْ کُلِّ فاکِهَةٍ زَوْجانِ}.((1))
در آن دو بهشت از هر میوهای دو نوع وجود دارد.
هر یک از دیگری بهتر است. میوهای که در دنیا بوده، و بهشتیان آن را از قبل میشناختهاند، و دیگری میوهای است که در آنجا هست و هنوز آن را ندیدهاند و حالا به آن دست مییابند.
{... وَ جَنَی الْجَنَّتَیْنِ دانٍ}.((2))
و میوهی چیده شوندة آن دو بهشت نزدیک و در دسترس است.
«جنی» یعنی میوهی «مجتنی» میوهای که باید چیده شود و «دانٍ» در اصل دانی بوده است، اسم فاعل از «دنا، یدنو» به معنای نزدیک و قریب است.
در جای دیگری از قرآن میفرماید:
{قُطُوفُها دانِیَةٌ}.((3))
و میوههای چیدنی آن نزدیک است.
«قطوف» جمع «قطف» است و قطف به میوهای گویند که تازه چیده باشند. مانند آیهی:
{وَدانِیَةً عَلَیْهِمْ ظِلالُها وَذُلِّلَتْ قُطُوفُها تَذْلیلا}.((4))
و سایههای درختان بهشتی بر سر آنها نزدیک است و میوههای چیدنی آن، رام و در اختیار آنهاست.
{وَفَاکِهَةٍ مِّمَّا یَتَخَیَّرُونَ وَلَحْمِ طَیرْ مِّمَّا یَشْتَهُونَ}.((1))
و میوههایی از هر نوع که انتخاب کنند، و گوشت پرنده از هر نوع که مایل باشند!
مقدم داشتن میوه بر گوشت به خاطر آن است که میوه از نظر تغذیه بهتر و عالیتر است؛ گذشته از آن خوردن میوه قبل از غذا لذت و لطف دیگری دارد.
گرچه میوههای اهل بهشت، به طوری که از قرآن استفاده میشود متنوع و گوناگون است ودر آیات بسیار، از میوههای بهشتی تحت عنوان «فواکه» و «فاکهه» اسم برده شده است. راغب در مفردات میگوید: «فاکهه» تمام اقسام میوه ها را شامل میشود ولی بعضی از آیات میوههای خاص و معیّنی را نام ب-رده اس-ت، در سوره الرّحمن میفرماید:
{فِیهِمَا فَاکِهَةٌ وَنَخْلٌ وَرُمَّان}.((2))
در آن دو بهشت نیز هر گونه میوه خوش و خرما و انار بسیار است.
فخررازی در اینجا دقّتی به خرج داده و گفته است. بیان این دو میوه به خاطر تفاوت زیادی است که از جهات مختلف در میان آن دو وجود دارد، یکی شیرین و دیگری غیر شیرین، یکی گرم و دیگری خنک، یکی دارای ماده غذایی و دیگری فاقد آن، یکی میوه مناطق گرمسیر و دیگری مناطق سردسیر یکی
درختش بسیار بلند و دیگری کوتاه، گویی قرآن با این بیان میخواهد به تمام انواع میوههایی
که در میان این دو قرار دارد اشاره کند.((1))
دربارهی نوشیدنیهای بهشتی آیات زیادی وجود دارد، ما به طور خلاصه به تعدادی از آنها اکتفا میکنیم:
{فیهِما عَیْنانِ تَجْرِیان}.((2))
در آن دو بهشت دو چشمه است که جاری است.
در آیهی دیگر میفرماید: {فیهِما عَیْنانِ نَضَّاخَتان} در آن دو بهشت، دو چشمهای است که هر دو میجوشند و از منبع و سرچشمه، فوران میکنند. چون نَضَخَ، یَنضَخُ، نَضَخاً، نَضَخاناً، به معنای اشتداد فوران و جوشیدن آب از چشمه است در جوامع الجامع مینویسد: «نضخ» با (خ) نقطهدار سریعتر از «نضح» با (ح) است چون «نضح» با (ح) مانند آب پاشیدن است.
مرحوم طبرسی در مجمع البیان ذیل این آیه از ابن عباس آورده است که: «آن دو چشمه بر اولیای خدا ترشح به مشک و عنبر و کافور میکند». جلالالدین سیوطی در «درّالمنثور» مینویسد: «تنضخان بالوان فاکهة؛ آن دو چشمه بهشتی به رنگهای میوهها فوران و جوشش میکنند».((3))
البتّه هیچ یک از این نظریهها دلیل خاصی ندارد و در عین حال ممکن است همه آنها در آیه جمع باشد. به هر صورت این دو چشمه غیر از دو چشمهی آیه قبلی است.
در آیهای دیگر خداوند جایگاه بلند اهل ایمان را این چنین بیان میکند:
{إِنَّ الْمُتَّقِینَ فیِ جَنَّاتٍ وَعُیُونٍ، ادْخُلُوهَا بِسَلامٍ ءَامِنِین}.((1))
به یقین، پرهیزگاران در باغها(ی سرسبز بهشت) و در کنار چشمهها هستند. (فرشتگان به آنها میگویند:)
داخل این باغها شوید با سلامت و امنیّت!
از این آیه استفاده میشود که یک نوع چشمه هم نیست بلکه انواع چشمههای مختلف در آن جوشیدن دارد، چون ذکر (جنّات و عیون) به صیغه جمع، اشاره به باغهای متنوع و چشمههای فراوان و گوناگون بهشت است که هر کدام لذّت تازهای میآفریند و ویژگی خاصی دارد.((2))
در آیه دیگری اوصاف بیشتری برای نوشیدنیهای بهشتی ذکر نموده است.
{مَثَلُ الْجَنَّةِ التی وُعِدَ الْمُتَّقُونَ فیها أَنْهارٌ مِنْ ماءٍ غَیْرِ آسِنٍ وَأَنْهارٌ مِنْ لَبَنٍ لَمْ یَتَغَیَّرْ طَعْمُهُ وَأَنْهارٌ مِنْ خَمْرٍ لَذَّةٍ لِلشَّارِبینَ وَأَنْهارٌ مِنْ عَسَلٍ مُصَفًّی وَلَهُمْ فیها مِنْ کُلِّ الثَّمَراتِ}.((3))
توصیف بهشتی که به پرهیزگاران وعده داده شده، چنین است: در
آن نهرهایی از آب صاف و خالص که بدبو نشده، و نهرهایی از شیر که طعم آن دگرگون نگشته، و نهرهایی از شراب (طهور) که مایه لذّت نوشندگان است، و نهرهایی از عسل مصفّاست، و برای آنها در آن از همه انواع میوهها وجود دارد... .
از روایات استفاده میشود که این چهار نهر در کنار هم جاری است بدون اینکه حائلی بین آنها باشد باهم مخلوط نمیشوند. شخصی از امام صادق علیه السلام سؤال کرد: چگونه این نهرها حرکت میکنند و مخلوط هم نمیشود؟ امام علیه السلام فرمود: نمیبینی که در تخم مرغ بین یک پوسته دو مایع با اختلاف رنگ و مزه و طبع جمع شدهاند و مخلوط نمیشوند.
اکنون لازم است فرازی از این آیة مبارکه را مورد بررسی قرار دهیم آنجا که میفرماید: {أَنْهارٌ مِنْ خَمْرٍ لَذَّةٍ لِلشَّارِبینَ} نهرهایی از شراب که برای نوشندگان لذت آور است و در جای دیگر میفرماید: همینکه اهل
بهشت از آن میل فرمودند، در پایان بوی مشک در خود احساس مینمایند: {یُسْقَوْنَ مِن رَّحِیقٍ مَّخْتُومٍ خِتَامُهُ مِسْکٌ}((1))؛ آنها از شراب (طهور) زلال دست نخورده و سربستهای سیراب میشوند، مُهری که بر آن نهادهاند از مشک است» از این دو آیه مبارکه استفاده میشود که این شراب طهور بهشتی بسیار معطّر و خوشبو است که هم قوّه ذائقه از آن لذّت میبرد و هم قوّه شامّه. قرآن مجید در این باره میفرماید: {لایُصَدَّعُونَ عَنْهَا وَلا یُنزِفُون}((2)) یعنی نه صداع و سر درد آور است، نه مستی و گیجی دارد.
علاوه بر لذّتهای جسمانی یک حالت نشئه روحانی توصیف ناپذیر به آنها دست میدهد که تمام وجودشان را در لذّتی بینظیر فرو میبرد. قرآن کریم میفرماید: {وَسَقَاهُمْ رَبُّهُمْ شَرَابًا طَهُورًا}((1)) «و خدایشان آنانرا شرابی پاک و گوارا بنوشاند». شرابی که پروردگار
به آنها بنوشاند شراب نابی است که به انسان نشاط و طراوتی خاص میبخشد.
مرحوم حاج ملّا مهدی نراقی& روایتی از امام علی علیه السلام نقل کرده است که قابل توجّه میباشد:
قال علیه السلام : انّ لله تعالی شراباً لاوّلیائه، اذا شربوا سکروا واذا سکروا طربوا واذا طربوا تابوا واذا تابوا ذابوا واذا ذابوا خلصوا واذا خلصوا طلبوا واذا طلبوا وجدوا واذا وجدوا وصلوا واذا وصلوا اتّصلوا واذا اتّصلوا لافرق بینهم وبین حبیبهم.((2)
آن حضرت فرمود: خدای قادر متعال برای اولیاء خود از شرابهای بهشتی شرابی معیّن نموده است که چون بیاشامند، مست جمال و لقای حضرت احدیّت میگردند؛ و چون مست شوند، به حالت وجد و مسرّت فوق العاده درآیند؛ چون مسرور شوند، پاک و پاکیزه میگردند؛ و چون پاک و پاکیزه شدند، از شدّت محبّت فانی و ذوب میگردند؛ و چون فانی شدند، از بندگان خالص خدا
میگردند؛ و چون از مخلَصین شدند، به دنبال طلب حضرتش برمیآیند؛ و چون طلب کردند، او را مییابند؛ و چون او را یافتند، به مقام وصال او میرسند؛ و چون به مقام وصالش رسیدند، متّصل میشوند؛ و چون متّصل شدند، فرق و جدایی بین آنان و بین حبیبشان نیست.
امّا شراب دنیا انسان را مست میکند و سبب گیجی و سردرد میشود و تند و تلخ است و سبب انواع امراض جسمی و روحی میگردد.
شراب دنیا نجس و به قول قرآن «رِجس» است.
{یَاأیُّهَا الَّذِینَ ءَامَنُواْ إِنَّمَا الْخَمْرُ وَالْمَیْسِرُ وَالأَنصَابُ وَالأَزْلَامُ رِجْسٌ مِّنْ عَمَلِ الشَّیْطَانِ فَاجْتَنِبُوهُ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُون}.((1))
ای کسانی که ایمان آوردهاید! شراب و قمار و بتها و ازلام [نوعی بختآزمایی]، پلید و از عمل شیطان است، از آنها دوری کنید تا رستگار شوید!
امّا دربارة شراب بهشت میخوانیم: «شَرَابًا طَهُورًا» شراب دنیا عامل فتنه و دشمنی است و شیطان با شراب و قمار میان مردم دشمنی ایجاد میکند.
{إِنَّمَا یُرِیدُ الشَّیْطَانُ أن یُوقِعَ بَیْنَکُمُ الْعَدَاوَةَ وَالْبَغْضَاءَ فیِ الْخَمْرِ وَالْمَیْسِرِ وَیَصُدَّکُمْ عَن ذِکْرِ اللهِ وَعَنِ الصَّلَوةِ فَهَلْ أَنتُم مُّنتهون}.((2))
شیطان میخواهد به وسیله شراب و قمار، در میان شما عداوت و
کینه ایجاد کند، و شما را از یاد خدا و از نماز بازدارد. آیا (با این همه زیان و فساد، و با این نهی اکید،)
خودداری خواهید کرد؟!
امّا شراب بهشت هیچگونه کینه و دشمنی نمیآورد بلکه برادرانه روبروی هم بر تختها تکیه زده و شادمانند.
دیگر اینکه شراب دنیا دروغ گویی و یاوه گویی میآورد امّا در بهشت چنین نیست. {لَّا یَسْمَعُونَ فِیهَا لَغْوًا وَلا کِذَّابًا}((1)) یعنی به هیچ وجه بیهوده گویی و دروغ در بهشت نیست، در جای دیگر میفرماید: {لا یَسْمَعُونَ فِیهَا لَغْوًا وَلا تَأْثِیمًا}((2)) در بهشت نه گفتة لغوی میشنوند و نه نسبت گناه به یکدیگر میدهند، بر خلاف دوزخیان که یکدیگر را ملامت میکنند و به گفتة قرآن هر دستهای به دوزخ پرتاب میشوند به گروه دیگر نفرین و لعنت میکنند: {کُلَّمَا دَخَلَتْ أُمَّةٌ لَّعَنَتْ أُخْتَهَا}((3)) در آیة مذکور لفظ اخت به کار گرفته شده است شاید دلیلش این باشد که این امّتهای منحرف پیوند فکری با هم داشتند.
البتّه در منابع شیعه و اهل سنّت روایاتی درباره حرمت و زشتی شراب خواری در دنیا ذکر شده است؛ که به عنوان نمونه به برخی از آنها اشاره میکنیم.
در روایتی از امام صادق نقل شده است:
مُدْمِنُ الْخَمْرِ یَلْقَی اللهَ یَوْمَ یَلْقَاهُ کَعَابِدِ وَثَن.((4))
شرابخوار، در روز قیامت، مانند بتپرست، در پیشگاه خدا حاضر میشود.
بدین ترتیب، امام علیه السلام شرابخوار را بیدین و همردیف مشرک و بتپرست معرّفی فرمود. در روایت دیگر از آن حضرت آمده است:
شَارِبُ الْخَمْرِ یَأْتِی یَوْمَ الْقِیَامَةِ مُسْوَدّاً وَجْهُهُ مَائِلًا شَفَتُهُ مُدْلَعاً لِسَانُهُ یُنَادِی الْعَطَشَ الْعَطَش.((1))
در روز قیامت شرابخوار وارد محشر میشود در حالی که رویش سیاه و دهانش کج و زبانش بیرون افتاده و فریاد تشنگیاش بلند است.
در روایتی بدین مضمون آمده است: خداوند شرابخوار را از چرک و کثافاتی که در چاهی در جهنّم جمع شده مینوشاند. در این باره روایات متعدّدی وجود دارد.((2))
ظرفها و لیوانهایی که اهل بهشت برای آشامیدن استفاده میکنند طوری است که سرد و خوشبو میکند،
{إِنَّ الأَبْرارَ یَشْرَبُونَ مِن کَأْسٍ کاَنَ مِزَاجُهَا کَافُورًا}.((3))
همانا نیکان همواره از جامی مینوشند که نوشیدنیاش آمیخته به کافور [آن ماده سرد، سپید و معطر] است.
در تفسیر المیزان مینویسد: که کافور یک ضرب المثلی است برای خنکی و خوشبویی و کلمه کأس هم به معنای ظرف آب است، بنابر این خود ظرفهای آب مخلوط با مادهای سرد و خوشبو کننده است و از ظرفهای بلورینی از نقره استفاده مینمایند و مأموران پذیرایی به قدر میل آنان از آبهای گوارا در ظرفهای زیبا میریزند نه کمتر و نه زیادتر {قَوَارِیرَاْ مِن فِضَّةٍ قَدَّرُوهَا تَقْدِیرًا}((1)) در جای دیگر میفرماید: ظرفهای شراب صاف و خالص و دربسته و مهر خورده است {یُسْقَوْنَ مِن رَّحِیقٍ مَّخْتُومٍ ...}((2)) در آیهای دیگر، توضیح بیشتری دربارة ظرفهای بهشتی داده شده، چنین میفرماید: {وَ یُطافُ عَلَیْهِمْ بِآنِیَةٍ مِنْ فِضَّةٍ وَ أَکْوابٍ کانَتْ قَواریرَا}((3))؛ و در گرداگرد آنها ظرفهایی سیمین و قدحهایی بلورین میگردانند(پر از بهترین غذاها و نوشیدنیها)» «آنیهْ» جمع اناء به معنای مطلق ظرف است و «أَکواب» جمع «کوب» به معنای ظرف آبی است که دسته نداشته باشد((4)). «قواریر» جمع «قارورهْ» به معنای ظرف بلورین و شیشهای است که نمیشکند((5)).
از این آیه استفاده میشود که ظرفها و جامهای بهشتی، هم صفا و شفافیت بلور را دارد و هم درخشندگی و زیبایی نقره را؛ و نوشیدنیهایی که در آن است، کاملاً نمایان است.
در این رابطه روایتی از امام صادق علیه السلام نقل شده است:
{یَنْفُذُ الْبَصَرُ فی فِضَّةِ الْجَنَّةِ کَمَا یَنْفُذُ فی الزُّجَاجِ}.((1))
چشم انسان در نقره بهشتی نفوذمیکند آنچنانکه در شیشه و بلور دنیایی نفوذ میکند.
ابن عباس میگوید:
لیس فی الجنّة شیء إلّا قد أعطیتم فی الدّنیا شبهه إلّا قواریر من فضّة.((2))
همة نعمتهای بهشتی شبیه و مانندی در دنیا دارد، جز ظرفهای بلورین بهشتی که از نقره است؛ در دنیا شبیه و مانندی برای آن نیست.
خداوند، نعمتها را بر اهل بهشت تمام کرده و همه چیز به آنها داده است؛ از جمله خدمتکارانی که از آنها با عالیترین صفات توصیف شده است. قرآن مجید دربارة آنان میفرماید: «وَ یَطُوفُ عَلَیْهِمْ وِلْدَانٌ مُّخَلَّدُونَ إِذَا رَأَیْتَهُمْ حَسِبْتَهُمْ لُؤْلُؤًا مَّنثُورًا»((3)) و بر گردشان (برای پذیرایی) نوجوانانی جاودانی میگردند که هرگاه آنها را ببینی گمان میکنی مروارید پراکندهاند!»
در آیه دیگر در سوره طور چنین میفرماید:
{وَ یَطُوفُ عَلَیْهِمْ غِلْمَانٌ لَّهُمْ کَأَنَّهُمْ لُؤْلُؤٌ مَّکْنُون}.
و پیوسته بر گردشان نوجوانانی برای (خدمت) آنان گردش میکنند که همچون مرواریدهای درون صدفند!
حسن ظاهر و لطف مأموران پذیرایی و خلق نیکوی ایشان، چنان بهشتیان را به خود مجذوب میکند که همة دردها و رنجهایی را که در دنیا در مسیر اطاعت حق کشیده بودند، فراموش میکنند. قرآن مجید در آیات بسیاری، خادمان بهشتی را به مروارید درون صدف تشبیه کرده؛ زیرا این گوهر به قدری شفّاف و زیبا و تازه است که حدّی برای آن نیست. از این رو، لحظهای که آن را از صدف بیرون میآورند - با این که مرواید همیشه شفّاف و زیبا است - ویژگی خاصّی دارد. خدمتکاران بهشتی نیز آن قدر زیبا و سفیدچهره و باصفا هستند که گویی مرواریدهای در صدف یا تازه بیرون آمده از صدفاند. تعبیر «لهم» نیز نشان میدهد که هر یک از بهشتیان، خدمتگزارانی مخصوص خود دارند و چون بهشت جای غم و اندوه نیست، آن خدمتکاران نیز از خدمت به این بندگان خاص خدا لذّت میبرند. ذکر این نکته لازم است که «غلمان» جمع «غلام» به معنای نوجوان است و نه به معنای برده. بدیهی است افرادی که در این سن و سال هستند، چابک و جدّی و فعّالاند و پر شور و نشاط هستند. البتّه در بهشت - طبق تعبیراتی که در آیات یا روایات آمده - نیازی به خدمتکار نیست و هر چه بخواهند، فوری در اختیارشان قرار میگیرد؛ ولی این خود احترام و اکرام فوق العادهای است که چنین خدمتکارانی از آنها پذیرایی کنند. گر چه به صراحت در این آیه نیامده که آنها چه کاری میکنند، آیات دیگری نشان میدهد که برنامة آنها پذیرایی از بهشتیان با انواع نوشیدنیهای گوارا و انواع غذاهای بهشتی
است. در روایتی میخوانیم که از رسول مکرّم اسلام صلی الله علیه و آله وسلم سؤال شد:
یَا رَسُولَ اللهِ الْخَادِمُ کَاللُّؤْلُؤِ فَکَیْفَ الْمَخْدوّم؟ فَقَالَ صلی الله علیه و آله وسلم : وَ الَّذِی نَفْسِی بِیَدِهِ إِنَّ فَضْلَ الْمَخْدوّم عَلَی الْخَادِمِ کَفَضْلِ الْقَمَرِ لَیْلَةَ الْبَدْرِ عَلَی سَائِرِ الْکَوَاکِب.((1))
وقتی خدمتگزار همچون مروارید در صدف باشد، مخدوم (یعنی مؤمن بهشتی) چگونه است؟! آن حضرت صلی الله علیه و آله وسلم در جواب فرمودند: «سوگند به کسی که جانم به دست اوست، برتری مخدوم بر خدمتکار در آنجا همچون برتری ماه است در شب چهارده بر سایر ستارگان.
قرآن مجید بارها درباره همسران بهشتی و ویژگیهای آن به الفاظ گوناگون سخن گفته است؛ از آنجمله دو بار چنین آمده است:
{وَزَوَّجْنَاهُم بِحُورٍ عِینٍ}.((2))
حورالعین را به همسری آنها در میآوریم.
«حور» جمع «حوراء» است؛ و حورا زن سیاه چشم را گویند که سیاهیش بسیار و سفیدی آن نیز شدید باشد. «عین» جمع «عیناء» است و آن زن سیاه چشم است که سیاهی چشمش در عین حال درشت باشد. بنابراین حورالعین به کسی گفته میشود که سیاهی چشمش کاملا مشکی و سفیدی آن کاملاً شفّاف باشد و یا به طور کلّی
کنایه از جمال و زیبایی کامل است؛ چرا که زیبایی بیش از همه در چشمان تجلّی میکند. دربارة ویژگیهای همسران بهشتی، در جایی دیگر میفرماید:
{فیهِنَّ قاصِراتُ الطَّرْفِ لَمْ یَطْمِثْهُنَّ إِنْسٌ قَبْلَهُمْ وَلا جَانٌّ}.
در آن بهشت زنان زیبای با حیائی است (که به چشم پر ناز جز به شوهرخود ننگرند) و دست هیچ کس از جن و انس پیش از آنها بدان زنان نرسیده است.((1))
از ابوذر نقل شده که: همسر بهشتی به شوهرش میگوید:
وعزّة ربّی ما أری شیئا فی الجنّة أحسن منک فالحمد لله الّذی جعلنی زوجک و جعلک زوجی.((2))
سوگند به عزت پروردگارم که در بهشت چیزی را بهتر از تو نمییابم، سپاس مخصوص خداوندی است که مرا همسر تو و تورا همسر من قرار داده است.
{وَحُورٌ عینٌ کَأَمْثالِ اللُّؤْلُؤِ الْمَکْنُونِ جَزاءً بِما کانُوا یَعْمَلُونَ}.((3))
و همسرانی از حور العین دارند، همچون مروارید در صدف پنهان! پاداش بدانچه بودند و میکردند.
{کَأَنَّهُنَّ بَیْضٌ مَکْنُونٌ}.((4))
گویی از (لطافت و سفیدی) همچون تخممرغهایی هستند که (در
زیر بال و پر مرغ) پنهان مانده (و دست انسانی هرگز آن را لمس نکرده است)!
در این آیه شریفه تشبیهی زیبا برای لطافت و ظرافت همسران بهشتی است. این تشبیه قرآن، هنگامی به درستی روشن میشود که انسان در آن لحظاتی که تخم از مرغ جدا میشود، و هنوز دست کسی به آن نرسیده، و زیر بال و پر مرغ قرار دارد، آن را از نزدیک بنگرد؛ در این حال، شفافیت و صفای عجیبی در آن مشاهده میشود. بعضی از مفسران «مکنون» را به معنی محتوای تخم مرغ گرفتهاند که در زیر پوست پنهان است؛ اشاره به موقعی که تخم مرغ را بپزند و پوست آن را یک جا جدا کنند، که در این حالت علاوه بر سفیدی و درخشندگی، لطافت و نرمی خاصی دارد. به هر حال تعبیرات قرآن در بیان حقایق به قدری عمیق و پر محتوا است که با یک تعبیر کوتاه مطالب زیادی را با لطافت خاصی بیان میکند((1)). در جای دیگری در قرآن میفرماید:
{کَأنَّهُنَّ الْیَاقُوتُ وَالْمَرْجَان}.((2))
گویی آن زنان بهشتی (در درخشندگی و تابناکی همانند) یاقوت و مرجاناند.
در اینجا خداوند زنان بهشتی را به (یاقوت) و (مرجان) تشبیه کرده است: یعنی آنها سرخی و صفا و درخشندگی یاقوت و سفیدی و زیبایی شاخه مرجان را
دارا است، همه میدانند وقتی که این دو رنگ که هر دو شفاف است به هم جمع شوند زیباترین و شفافترین و دل انگیزترین رنگ را تشکیل میدهد. هر وقت همسران نزد آنان میآیند آنها را باکره مییابند. {فَجَعَلْنَاهُنَّ أَبْکاَرًا}((1)) شاید این وصف همیشه برای آنها باقی باشد، و در روایات نیز به آن اشاره شده است. به طوری که هر بار که همسران ایشان با آنان بیامیزند ایشان را بکر بیابند. آن زنان تنها به همسرشان عشق میورزند و خوش زبان و فصیح و هم سن و سالند. «عُرُبًا أتْرَابًا»((2)) در اینکه میفرماید: آنها به شوهر خود عشق میورزند؛ چون از جمله لذاتی که یک انسان میبرد آن صفا و صمیمیت و مهر و مودتی است که در ناحیه همسر خودش ببیند. نیز اینکه میگوید «اتراباً» یعنی همه آنها همسن و سال همسرانشان هستند تا احساسات یکدیگر را درست درک کنند و زندگی با هم برای آنها لذت بخشتر باشد. خلاصه صحبت از عجوز و پیردر آنجا نیست. در روایت آمده است: پیرزنی خدمت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم آمد. [از جمله شوخیهای پیغمبر که نقل کردهاند یکی همین است.] عرض کرد یا رسول الله دعا کن خدا مرا به بهشت ببرد. حضرت صلی الله علیه و آله وسلم فرمود: پیرزن که به بهشت نمیرود؛ در بهشت پیرزنی وجود ندارد. پیرزن بیچاره گریه کنان برگشت. بلال او را دید و علّت گریهاش را پرسید. آن زن قضیه را باز گفت بلال ماجرا را برای پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم تعریف کرد.
حضرت فرمودند: سیاه هم به بهشت نمیرود. پس هر دو گریه میکردند که عباس [عموی پیامبر] آنها را دید. قضیه را برای پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم شرح داد؛ حضرت فرمودند: پیرمرد هم به بهشت نمیرود. او هم دادش بلند شد. بعد پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم آنها را فراخوانده و فرمودند: خداوند آنها را به بهترین شکل میآورد. در آنجا که پیری وجود ندارد، اهل بهشت همه جوانانی نورانیاند؛ سپس حضرت فرمودند: «إنّ اهلَ الجنّة جُردٌ مُردٌ مکحّلون»((1)) اهل بهشت جوانان نورسی هستند که هنوز بر عارضشان خط سبزی کشیده نشده است و چشمانشان سرمه کرده باشد. به هر صورت، این همسران علاوه بر اوصاف مذکور محفوظ هستند نه مبتذل؛ {حُورٌ مَّقْصُورَاتٌ فیِ الْخِیَام}؛((2)) حوریهها در خیمهها منتظرند. اگر از همة زیباییهای ظاهری که بگذریم از نظر کمالات نیز لایق بهشت و بهشتیان هستند و از هر گونه انحراف و ضعف پاکند: {لَهُمْ فِیهَا أزْوَاجٌ مُّطَهَّرَة}؛((3)) و همسران پاکیزه برای آنها خواهد بود. زنها در دنیا دوران عادت ماهانه را به عنوان دوران آلودگی میگذرانند و... ولی زنان بهشتی پاکیزه و از آلودگیهای دنیا مبرایند. البتّه بهترین نعمتهای مادّی و جسمی در دنیاو آخرت کامیابی از همسران پاکیزه و زیباست. در این باره روایتی از جمیل بن درّاج از امام صادق علیه السلام نقل شده است که:
مَا تَلَذَّذَ النَّاسُ فی الدُّنْیَا وَالآخِرَةِ بِلَذَّةٍ أکْثَرَ لَهُمْ مِنْ لَذَّةِ النِّسَاء ... وَإِنَّ
أَهْلَ الْجَنَّةِ مَا یَتَلَذَّذُونَ بِشَیْءٍ مِنَ الْجَنَّةِ أشْهَی عِنْدَهُمْ مِنَ النِّکَاحِ لا طَعَامٍ وَلا شَرَابٍ.((1))
... اهل بهشت از هیچ چیزی، در بهشت مانند نکاح لذّت نمیبرند نه غذا خوردن و نه آشامیدن.
همانگونه که بهترین لذّت معنوی تجلّی و رضوان خدا و طرف سخن خدا قرار گرفتن است. اکنون که با ویژگیها و چگونگی همسران بهشتی و حالات بهشتیان، آشنا شدید، خداوند پیرو هر یک از این ویژگیها میفرماید:
{فَبِأَیِّ آلَاء رَبِّکُمَا تُکَذِّبَانِ}.
پس کدامین نعمتهای پروردگارتان راتکذیب میکنید (شما ای گروه جنّ و انس)؟!
نکته قابل توجّه این که در سوره الرّحمان سی ویک مرتبه آیه شریفه {فَبِأَیِّ آلَاء رَبِّکُمَا تُکَذِّبَانِ} تکرار شده است؛ از جمله در میان آیات وارده دربارة بهشت است که ما نیز در چند جا آوردیم و در پایان سوره میفرماید: {تَبارَکَ اسْمُ رَبِّکَ ذِی الْجَلالِ وَ الاِکْرامِ} پر خیر و پر برکت است اسم پروردگار تو، که دارای صفت جلال و صفت جمال است. این سوره بیانگر نعمتهای گوناگون مادّی و معنوی خداوند بر بندگان است؛ به طوریکه میتوان این سوره را سوره رحمت و یا سوره نعمت تعبیر کرد. مطالب زیادی در ذیل این سوره در تفاسیر قرآن و روایات ائمّه معصومین علیه السلام به چشم میخورد که از گنجایش این نوشتار خارج
1) وسایل الشیعه، ج 20، ص 23. الکافی، ج 5، ص320، بحار الانوار، ج 8، ص 139.
است. فقط یک روایت را که از امام هفتم حضرت موسی بن جعفر علیه السلام از پدرانش از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم نقل کردهاند، میآوریم:
لِکُلِّ شَیْءٍ عَرُوسٌ وَعَرُوسُ الْقُرْآنِ سُورَةُ الرَّحْمَنِ جَلَّ ذِکْرُهُ.((1))
از برای هر چیزی عروسی است و عروس قرآن سوره الرّحمن است.
اهل بهشت در آن روز شاداب و زیبا با دستبندهایی از طلا و مروارید زینت داده شدهاند، {یُحَلَّوْنَ فِیهَا مِنْ أسَاوِرَ مِن ذَهَبٍ وَ لُؤْلُؤًا}((2)) اهل بهشت با دست بندهایی از طلا و مروارید آراستهاند. در آیهای دیگر علاوه بر طلا و مروارید زیورهایی از دست بندهای از نقره را نیز ذکر کرده است: {وَ حُلُّواْ أسَاوِرَ مِن فِضَّة} اهل بهشت با دست بندهایی از نقره آراستهاند. چهکسانی شایستهی بهرهمندی از این زیورهای الهی هستند؟ آیا آن مردانی که با یقین به حرام بودن استعمال طلا، در دنیابر اساس هوس و میل نامشروع، به حکم خداوند دهن کجی کردند و انگشتر طلا در دست و زنجیر طلا بر گردن آویختند به آن آراستگی بهشت نایل میآید؟ آیا آن زنانی که خارج از مرزهای مشروع، جواهرات خود را برای دلربایی از مردان نامحرم به نمایش گذاردند و با نشان دادن زیبائیهای خود نسلی را به گناه و تباهی کشیدند از زیورهای اخروی بهرهمند خواهند بود؟ قطعاً جواب
منفی است. زیرا بهشت و زیورهای آن برای کسانی است که برای اوامر الهی ارزش قائل شدهاند و نواهی حق تعالی را با جان و دل گردن نهادند، آن مردی که به احترام حکم الهی از بکارگیری طلا صرف نظر کند در قیامت شایسته اکرام خدا ست آن زنی که زیور و تزئین خود را فقط در انحصار شوهرش بکار گیرد تا کانون خانواده گرم و با نشاط باشد لایق پذیرایی آخرتی و بهشت الهی است.
در طول تاریخ، لباس از لحاظ جنس و رنگ گرفته تا نوع دوخت آن، نقش اصلی را در زینت انسانها داشته و هم معرّف طرز فکر و روحیه صاحب آن است، مسلماً لباسهای بهشتی برای حفظ از انواع آفات و آسیبها نیست، زیرا در بهشت همه چیز در حد اعتدال است و آفتی وجود ندارد، بنابراین لباسهای بهشتی جنبه تزیینی دارد، از همین جهت است که قرآن به تعابیری مختلف حکایت از زیبایی و جذّابیت لباسهای بهشتی دارد، خداوند متعال رنگ لباس بهشتی را سبز معرفی میکند گرچه آنها هر چه بخواهند و هر رنگی را آرزو کنند مهیا است ولی رنگ سبز مطلوب اولیّه طبع بشری و نشاط روحی را تأمین میکند، لذا میبینیم به اعتبار جایگاه روحی و روانی این رنگ است که در شادیها از سبز استفاده میشود. قرآن در سوره کهف میفرماید:
{وَ یَلْبَسُونَ ثِیَابًا خُضْرًا مِّن سُندُسٍ وَ إِسْتَبْرَقٍ}.((1))
لباسهای سبز حریر و دیبا پوشند.
1) همین معنا در آیات 21 انسان و 53 دخان نیز آمده است.
در تعبیر دیگری در سوره حج میفرماید: {وَلِباسُهُمْ فیها حَریرٌ}((1))؛ «و لباسشان در آنجا حریر است». و کلمه «حریر» در نزد مفسّران و اهل لغت پارچهای است که تار و پود آن ابریشم است و معنای جامعی دارد، اگر بسیار لطیف و نازک باشد، «سندس» و اگر ضخیم باشد «استبرق» نامیده میشود، بدون شک لباسهای بهشتی از ابریشم خالص به انواع مختلف و گوناگون است، که این پارچههای ابریشمی به خاطر نرمی و لطافت و جذّابیت و پذیرش رنگهای جالب از بهترین پارچهها است. آلوسی در روح المعانی، ج15، نقل میکند که لباسهای بهشتی به قدری زیبا است که اگریکی از آنها را در دنیا بگستراند، اهل دنیا مدهوش میشود.
{مُتَّکِئینَ عَلی رَفْرَفٍ خُضْرٍ وَ عَبْقَرِی حِسانٍ}.
این در حالی است که بهشتیان بر تختهایی تکیه زدهاند که با بهترین و زیباترین پارچههای سبز رنگ پوشانده شده است.((2))
و همچنین در همین سوره الرّحمن در آیهای دیگر میفرماید: {مُتَّکِئِینَ عَلیَ فُرُشٍ بَطَائنُهَا مِنْ إِسْتَبْرَقٍ}؛ «در حالتی که بهشتیان بر بسترهایی که آستر آنها از حریر زخیم است، تکیه زدهاند» بطائن جمع بطانه است و به لباس زیر پوش بطانه گویند، در مقابل (ظهارهْ) به لباسی گویند که معلوم باشد و روی لباس میپوشند.
قابل توجّه اینکه قیمتیترین پارچه، آستراین فرشهاست، پس قسمت اصلی و ظاهری این فرش را که از ابریشم بسیار بهتر و با ارزشتر است، نمیتوان از لحاظ زیبایی و لطافت توصیف کرد، در این باره حدیثی از پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله وسلم آمده است که آن حضرت فرمود {ظواهرها نور یتلألأ}؛((1)) قسمت اصلی و ظاهری آن فرشها نوری است درخشنده.
قرآن در جملات زیبای دیگری در سوره (یس) میفرماید:
{هُمْ وَ أزْواجُهُمْ فی ظِلالٍ عَلَی الأَرائِکِ مُتَّکِؤُنَ}.
آنان و همسرانشان در زیر سایههایی بر تختهایی تکیه میزنند.
از نمونههای دیگر این نعمتها که بارها در قرآن از آن سخن به میان آمده است مسأله روبروی هم قرار گرفتن اهل بهشت است، تختها و جایگاه آنان طوری است که در حال استراحت که تکیه دادهاند یکدیگر را میبینند.
در سوره واقعه میفرماید:
{عَلیَ سُرُرٍ مَّوْضُونَةٍ مُّتَّکِئِینَ عَلَیْهَا مُتَقَابِلِین}.
بر تختهایی زربافت، که روبروی هم بر آنها تکیه دارند.
این مضمون را در آیة دیگر در سورة دخان میخوانیم:
{یَلْبَسُونَ مِن سُندُسٍ وَ إِسْتَبْرَقٍ مُّتَقَابِلِین}((2)) آنها لباسهایی از حریر نازک و ضخیم میپوشند و در مقابل یکدیگر مینشینند. در بهشت فرشهای بسیار فاخر
گسترده شده است. {وَ زَرَابِیُ مَبْثُوثَة}((1)) در آنجا تختهای بلند و عالی قرار داده شده است: {فِیهَا سُرُرٌ مَّرْفُوعَة}. در بهشت بالشها و پشتیهای مخصوص صف داده شده {وَ نَمارِقُ مَصْفُوفَة}. در قرآن مجید کراراً از تختهای بهشتی و مجالس دسته جمعی بهشتیان توصیفهای جالبی شده که نشان میدهد، یکی ازمهمترین لذّات آنها همین جلسات انس و انجمنهای دوستانه است، امّا موضوع سخن آنها چیست و نقل محفلشان کدام است، کسی به درستی نمیداند که آیا از اسرار آفرینش سخن میگویند و یا از شگفتیهای خلقت خداوند! آیا از مصائب جانکاهی که از آن راحت و آسوده شدند، و یا امور دیگری که ما در شرایط زندگی در این دنیا قادر به درک آن نیستیم، کسی نمیداند. ناگفته نماند که در قرآن مجید پنج آیه درباره اریکههای بهشتی و پنج آیه درباره سریرهای بهشتی آمده است، که در اوصاف زندگی خصوصی و عمومی اهل بهشت ذکر شده است؛ اخبار و روایات زیادی، درباره اوصاف سریرها و اریکهها وارد شده است؛ ما فقط به ذکر برخی آیات جهت اختصار اکتفا نمودیم.
به هر صورت نعمتهای مادّی بهشت، به آنچه گفته شد، خلاصه نمیشود، گرچه این نعمتها بسیار مهم هستند، ولی طبیعت محدود انسان در این جهان محدود به ما اجازه نمیدهد که تصوّر همه جانبه از نعمتهای مادّی و معنوی جهان دیگر داشته باشیم، چون فراتر از فهم و درک ما است. خداوند متعال بعد از ذکر تعدادی از نعمتهای بهشتی این آیهی مبارکه را بیان میفرماید، تا به
1) غاشیه/ 16 - 13.
انسانها بفهماند که نعمتهای بهشتی منحصر به آنها نیست. {وَفیها ما تَشْتَهیهِ الأَنْفُسُ وَتَلَذُّ الأَعْیُن}؛((1)) «در آن هر چه که نفس اشتهایش کند و چشم لذّت ببرد وجود دارد».
طبع انسان تنوع طلب است، انواع مختلف نعمتها را میطلبد، لذا خداوند که کریم و بخشنده است، به این مسئله توجّه خاصی نموده است.
در جای دیگری از قرآن میفرماید:
{فَلَا تَعْلَمُ نَفْسٌ مَّا أُخْفِیَ لَهُم مِّن قُرَّةِ أَعْیُنٍ جَزَاء بِمَا کَانُوا یَعْمَلُونَ}.((2))
هیچ کس نمیداند چه پاداشهای مهمّی که مایه روشنی چشمهاست برای آنها نهفته شده، این پاداش کارهایی است که انجام میدادند!
اشاره به (قرّهْ أعین) بیانگر عظمت بی حساب این نعمتهای الهی میباشد و کنایة لطیفی از نهایت خوشحالیای است که اشک شوق را از دیدگان فرو میریزد. حقیقت امر آن است که هیچ کس نمیداند در مقابل اعمال نیکوکاران، چه پاداشهایی که مایة روشنی چشمها میگردد به آنها داده میشود؛ خصوصا اگر مفهوم «فلا تعلم نفس» که هیچ کس درک نمیکند را دقّت کنیم، آن وقت با اهمّیت موضوع بهتر آشنا خواهیم شد. اکنون خوب توجّه کنید، خدای تعالی در آیهای دیگر مطلبی را بیان میکند که تمام وجود انسان را در لذّتی بی نظیر و
وصف ناپذیر فرو میبرد. {وَ هُمْ فی مَا اشْتَهَتْ أَنْفُسُهُمْ خالِدُون}((1))؛
«و در آنچه دلشان بخواهد، جاودانه متنعّم هستند».
این بالاترین و جامعترین تعبیری است که در بارهی مواهب و نعمتهای بهشتی ممکن است گفته شود، مرحوم طبرسی میگوید: اگر تمام جهانیان جمع شوند تا توصیف نعمتهای بهشتی را کنند هرگز قادر نخواهد بود چیزی بر آنچه در این آیه آمده است بیفزایند((2))؛ اینجا حقیقت بهشت و نعمتهای بهشت مظهر کامل و نمونه اَتَم قدرت و لطف پروردگار است. و چون قدرت و لطف او را نهایتی نیست مواهب بهشتی را نیز نهایتی نمیباشد. نعمتهایی که در این آیات ذکر شدهاند از لذایذ جسمانی هستند. لذا میتوان گفت؛ این آیات به صراحت دلالت بر معاد جسمانی مادّی دارند و نه مثالی و یا روحانی.
بدون هیچ تردیدی گروهی از خلق خدا هستند
که خدای تعالی دوزخ را برای آنان آماده کرده و حقّاً شایستگی آنها از نتیجة کار و کردارشان، عذاب جهنّم در دار آخرت است. ناگفته نماند، اصحاب دوزخ به سلسله مراتب عبارتند از: مشرکان و کافران، اهل نفاق و ظلم و ستم، اهل جرم و عصیان، اهل فساد و طغیان، بدعت گزاران و منحرف کنندگان خلق از راه هدایت و رستگاری. البتّه نمیخواهم به طور کلی وارد این بحث شویم، زیرا اگر آیاتی که در قرآن مجید
درباره دوزخ و اهل دوزخ آمده است، را یادآور شویم خود تفسیر مفصّلی خواهد شد و کتابی جداگانه را در بر میگیرد. ولی در این باره به عنوان نمونه دو آیه را با ترجمه، جهت اختصار بدون تفسیر یادآور میشویم؛ سپس به اصل بحث میپردازیم، که همان عذاب جسمانی اهل دوزخ است.
{لأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنَ الْجِنَّةِ وَالنَّاسِ أجْمَعینَ}.((1))
... حتماً و یقیناً دوزخ را (از افراد بیایمان و گنهکار) از جنّ و انس همگی پر کنم!
{وَعَدَ اللهُ الْمُنافِقینَ وَالْمُنافِقاتِ وَالْکفّار نارَ جَهَنَّمَ خالِدینَ فیها هِیَ حَسْبُهُمْ وَلَعَنَهُمُ اللهُ وَلَهُمْ عَذابٌ مُقیمٌ}.((2))
خداوند به مردان و زنان منافق و کفّار، وعده آتش دوزخ داده جاودانه در آن خواهند ماند - همان برای آنها کافی است! - و خدا آنها را از رحمت خود دور ساخته و عذاب همیشگی برای آنهاست!
چنانچه در آیة اوّل مشاهده میکنید، اهل دوزخ از جنّ و انس میباشند و در آیه دوّم، منافقین و کفّار را از اهل دوزخ میدانند. در حالی که منافقین را مقدم بر کفّار ذکر نموده و این اشارة لطیفی به این مطلب است که منافقین، به خاطر ایمان ظاهری و انکارباطنی، بدترین مخلوقات در روی زمین هستند.
آیاتی که نسبت به کافران و گناهکاران وعده دوزخ میدهد، که از نوع آلام و عذاب جسمانی است، به برخی از آنها ذیلاً اشاره میشود:
{وَأصْحابُ الشِّمالِ ما أصْحابُ الشِّمالِ فی سَمُومٍ وَحَمیمٍ وَظِلٍّ مِنْ یَحْمُومٍ لابارِدٍ وَلا کَریمٍ}.((1))
و یاران چپ کدامند یاران چپ؟ در [میان] باد گرم و آب داغ. و سایهای از دود تار. نه خنک و نه خوش.
قرآن در بیان غذای دوزخیان، از تعابیری مانند «زقّوم» (گیاهی بسیار بد طعم و بدبو که ظاهری هولناک دارد) «غسلین» (خونابه بدن دوزخیان) «ضریع» (گیاهی بسیار تلخ و بدبو و سوزان) و در توضیح نوشیدنیهای
آنان از واژههایی مانند: «حمیم» (آب سوزان) «غساق»((2)) و «صدید»((3)) (خونابه) بهره گرفته است که هر یک به گونهای بر ناگواری خوراک و آشامیدنی دوزخیان دلالت دارد.
{وَأمَّا إِن کاَنَ مِنَ الْمُکَذِّبِینَ الضَّالِّینَ. فَنُزُلٌ مِّنْ حَمِیمٍ. وَتَصْلِیَةُ جَحِیمٍ}.((4))
امّا اگر او از تکذیبکنندگان گمراه باشد، با آب جوشان دوزخ از او پذیرایی میشوید! و سرنوشت او ورود در آتش جهنّم است.
آیه دیگری میفرماید:
{وَلا طَعَامٌ إِلَّا مِنْ غِسْلِینٍ لَّا یَأْکُلُهُ إِلَّا الخْاطِئُون}.((1))
و طعامی غیر از غِسلین (چرک و پلیدی دوزخیان) نصیبش نیست. و آن طعام را کسی جز اهل دوزخ نمیخورد.
واژه (غِسلین) یک بار در قرآن آمده است غِسلین از ماده (غَسل) به معنای شستشو است، راغب در مفردات میگوید (غِسلین) آبی است که از شستشوی بدن کفار در دوزخ میریزد، ولی اکثر مفسّران و اهل لغت گفتهاند که (غِسلین) خونابهای است که از بدن دوزخیان فرو میریزد و چون شبیه آبی است که انسان به آن شستشو میکند (غِسلین) نامیده شده است.
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم فرمود:
والذی نفسی بیده، لو أن قطرة من الغسلین قطرت علی جبال الأرض لساخت إلی أسفل سبع أرضین، ولما أطاقته، فکیف بمن هو شرابه.((2))
قسم به خداوندی که جانم در دست اوست، اگر قطرهای از غسلین بر کوههای زمین ریخته شود؛ تا طبقه هفتم زمین میرود و چگونه تحملش را دارد کسی که غسلین شراب او باشد!
باز در وصف طعام جهنمیان فرمود:
{وَطَعاماً ذا غُصَّةٍ وَعَذاباً ألیماً}.((3))
و طعامی که گلوگیر باشد و به آسانی پایین نرود و عذابی دردناک برای آنها مهیّا است.
دربارة طعام جهنمیان در آیهای دیگر چنین میفرماید:
{إِنَّ شَجَرَتَ الزَّقُّوم طَعَامُ الأَثِیمِ کاَلْمُهْلِ یَغْلیِ فی الْبُطُونِ کَغَلْیِ الحَمیم}.((1))
مسلّماً درخت زقّوم غذای گنهکاران است، همانند فلز گداخته در شکمها میجوشد جوششی همچون آب سوزان!
واژه زقوم سه بار در قرآن آمده، بعضی از مفسّران و اهل لغت میگویند: (زقوم) نام گیاه تلخ و بدبو میباشد که دارای برگهای کوچکی است، در سرزمین تهامه از جزیرهًْ العرب میروئیده و مشرکان با آن آشنا بودهاند، گیاهی که شیرهاش بسیار تلخ و تنداست، به قسمی که وقتی به بدن تماس پیدا کند متورم میشود.((2))
آیه دیگری در قرآن است که توضیح بیشتری درباره اوصاف (زقّوم) بیان میدارد، میفرماید: «آیا این (نعمتهای جاویدان بهشتی) بهتر است یا درخت (نفرتانگیز) زقّوم؟! ما آن را مایه درد و رنج ظالمان قرار دادیم! آن درختی است که از قعر جهنّم میروید! شکوفه آن مانند سرهای شیاطین است! آنها [مجرمان] از آن میخورند و شکمها را از آن پر میکنند!»((3))
وقتی این خبر به ابوجهل رسید از روی استهزاء و سخریه میگفت: مگر
1) دخان/ 43-45.
2) تفسیرهای روح البیان، و روح المعانی و مجمع البحرین.
3) {أذَالِکَ خَیرْ نُّزُلاً أَمْ شَجَرَةُ الزَّقُّوم إِنَّا جَعَلْنَاهَا فِتْنَةً لِّلظَّالِمِین إِنَّهَا شَجَرَةٌ تخَرُجُ فیِ أَصْلِ الْجَحِیمطَلْعُهَا کَأَنَّهُ رُءُوسُ الشَّیَاطِین فَإِنَّهُمْ لاَکِلُونَ مِنْهَا فَمَالِونَ مِنْهَا الْبُطُونَ}. (صافات/ 62-66)
درخت در آتش میروید؟ آتش دشمن درخت است، آن رانمیسوزاند؟ ولی این ظالمان مغرور از این نکته غافل بودند که اصول حاکم بر زندگی جهان آخرت، با اصول حاکم بر این جهان تفاوت بسیار دارد، گیاه یا درختی که از قعر جهنّم میروید، در شرایط دوزخی پرورش مییابد، نه هم چون گیاهی که در دنیا میروید، حتّی در زندگی دنیا دیده شده که موجودات زندهای در طبقات یخ و برف پرورش مییابند که نشان میدهد شرایط حیات موجودات زنده لازم نیست مانند موجودات زنده اطراف ما باشد، اصولاً مگر زنده ماندن انسان دوزخی در دوزخ عجیب نیست، چه تفاوتی میان انسان و گیاه است؟
{تَصْلی ناراً حامِیَةً تُسْقی مِنْ عَیْنٍ آنِیَةٍ لَیْسَ لَهُمْ طَعامٌ إِلاَّ مِنْ ضَریعٍ لا یُسْمِنُ وَ لا یُغْنی مِنْ جُوع}.((1))
[ناچار] در آتشی سوزان درآیند. از چشمهای داغ نوشانیده شوند. خوراکی جز خارِ خشک ندارند [که] نه فربه
کند و نه گرسنگی را باز دارد.
واژه «ضَریع» که در این آیه آمده است مفسّران و اهل لغت معانی مختلفی کردهاند، بعضی گفتهاند: ضریع نوعی خار است که به زمین میچسبد، و گیاهی است سمی که هیچ حیوانی به آن نزدیک نمیشود.((2)) برخی میگویند: گیاه سبز بدبویی است که از دریا بیرون میافتد، بعضی آن را از ماده «ضَرع» که به معنای (ضعف و ذلّت) است میدانند و میگوید: طعامی است ذلّت بار که اهل جهنّم
جهت رهایی از آن به درگاه خداوند تضرّع میکند.((1)) در این مورد حدیثی از پیامبر گرامی اسلام است:
الضَّرِیعُ شَیْءٌ یَکُونُ فی النَّارِ یُشْبِهُ الشَّوْکَ أَمَرُّ مِنَ الصَّبِرِ وَأَنْتَنُ مِنَ الْجِیفَةِ وَأَشَدُّ حَرّاً مِنَ النَّارِ سَمَّاهُ اللهُ
الضَّرِیعَ.((2))
ضریع چیزی است که در آتش دوزخ میروید، شبیه خار، تلختر از صَبر (صَبر گیاهی است که دارای گل زردرنگ بسیار تلخی است) و بد بوتر از مردار و سوزانتر از آتش، که خداوند آن را ضریع نام نهاده است.
در بین مفسّرین اشکالی مطرح است و آن این که در یک جا آمده که غذای جهنّمیان فقط «ضریع» است و در دو جای دیگر آمده است که غذای دوزخیان «زقوم» و «غِسلین» است. آیا جمع امکان دارد یا خیر؟
جوابهای داده شده به ترتیب زیر است:
کلمات «غِسلین» و «زقّوم» و «ضریع» به یک معنا است، و آن گیاهی پر خار، بدبو و بد طعم است که در جهنّم میروید.
بعضی گفتهاند که «زقّوم» و «ضریع» به یک معنا است، که قبلاً اشاره شد که غذای دوزخیان است، ولی «غِسلین» نوشیدنی آنها میباشد. امّا اینکه یک جا به طعام اسم برده شده و این تعبیر بیسابقه نیست؛ چون گاهی نوشیدنی را به طعام تعبیر میکنند.
بعضی گفتهاند که «غِسلین» و «زقّوم» و «ضریع» هر کدام غذای گروه خاصی از دوزخیان است، که در یک طبقهای از جهنّم قرار دارند.
ممکن است گفته شود: که در جهنّم نیز غذاهای متنوّع جهنّمی وجود داشته باشد که اهل جهنّم گاه از یک غذا و گاهی از غذای دیگر به آنها داده شود که یکی از دیگری رنجآورتر است.
{وَیَتَجَنَّبُهَا الأَشْقَی الَّذی یَصْلَی النَّارَ الْکُبْری ثُمَّ لا یَمُوتُ فیها وَلا یَحْیی}.((1))
و نگونبخت، خود را از آن دور میدارد همان کس که در آتشی بزرگ درآید آن گاه نه در آن میمیرد و نه
زندگانی مییابد!
در رابطه با همین معنا خدای متعال در جای دیگر میفرماید:
{وَیَأْتِیهِ الْمَوْتُ مِن کُلِّ مَکاَنٍ وَمَا هُوَ بِمَیِّتٍ وَمِن وَرَائهِ عَذَابٌ غَلِیظ}.((2))
مرگ از هر جا به سراغ او میآید ولی با این همه نمیمیرد! و بدنبال آن، عذاب شدیدی است.
در جای دیگر خداوند عالم در مورد شدت آتش جهنّم میفرماید: {وَهِیَ تَفُور}((3)) آتش دوزخ فوران دارد. هر گاه آتش به سوی خاموشی برود خداوند آن
را شعلهور میکند: {کُلَّمَا خَبَتْ زِدْنَاهُمْ سَعِیرًا}((1)) در جای دیگر میفرماید: {إِنَّهَا لَظَی}((2)) آتش جهنّم شعله میکشد. باز در رابطه به این معنا خداوند عالم دربارة منکران معاد و گنهکاران بیایمان بر وجه بسیار کوبندهای میفرماید: {تَلْفَحُ
وُجُوهَهُمُ النَّارُ وَهُمْ فِیهَا کَالِحُون}((3)) آتش دوزخ صورتهای آنها را میسوزاند و در جهنّم، زشت منظر خواهند زیست. برخی در ذیل این آیة مبارکه گفتهاند: از سوز آتش پوستهای صورت دوزخیان جمع و لبها از هم باز و دندانها آشکار میگردد، مانند سر گوسفندی که آن را روی آتش میگیرند تا موهای او از بین برود.((4))
در آیة دیگر خدای تعالی با بیان تکان دهندهای چنین میفرماید: {الَّتیِ تَطَّلِعُ عَلیَ الأَفئِدَة}((5)) آتشی که از دلها سرمیزند! آتش دنیا اوّل بیرون و پوست را میسوزاند بعد گوشت و استخوان را، ولی آتش جهنّم باطن را هم چون ظاهر میسوزاند، چنانکه در جای دیگر از قرآن چنین میفرماید:
{یَطُوفُونَ بَیْنَها وَ بَیْنَ حَمیمٍ آن}.((6))
میان [آتش] و میان آب جوشان سرگردان باشند.
(آن) در اینجا به معنای آبی است که در نهایت حرارت و سوزندگی باشد به این ترتیب، اهل دوزخ از یکسو در میان شعلههای سوزان جهنّم میسوزند و تشنه میشوند و تمنّای آب میکنند و از سوی دیگر آب جوشان به آنها داده میشود و این مجازاتی است بس درد ناک. و در تأکید این معنا در جای دیگر بر وجه شدیدتری میفرماید:
{وَ سُقُواْ مَاءً حَمِیمًا فَقَطَّعَ أَمْعَاءَهُم}.((1))
از آب جوشان نوشانیده میشوند که اندرونشان را از هم متلاشی میکند.
از همین جهت است که قرآن مجید میفرماید:
{لَهُمْ فِیهَا زَفِیرٌ وَ شَهِیق}.((2))
دوزخیان آه و زوزه میکشند.
آیات قرآن و روایات در این باره زیاد است، میترسم که نقل آنها نگارنده و خواننده را از خط تعادل خارج کند، ولی این قدر میگوییم که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم در دعای «مجیر» هشتاد و شش مرتبه با تکرار این جمله:
اَجِرنا مِنَ النّارِ یا مُجِیر.
یعنی پناهم بده از آتش ای خدای پناه دهنده.
به مسأله آتش دوزخ توجّه دادهاند.
در قرآن مجید مسألة غلهای جهنّمی که بر گردن مجرمان انداخته میشود در موارد متعدّد بیان شده است. ما از ذکر همه آیات صرف نظر میکنیم؛ تنها به ذکر نمونهای از آن اکتفامیکنیم.
قرآن دربارة کسانی که انبیا و کتابهای آسمانی را نمیپذیرند و همچنین به مجادله و لجاجت ادامه میدهند، اعلام خطر کرده و میفرماید:
{إِذِ الأَغْلال فی أَعْناقِهِمْ وَالسَّلاسِلُ یُسْحَبُونَ فی الْحَمیمِ ثُمَّ فی النَّارِ یُسْجَرُونَ}.((1))
هنگامی که غُلها در گردنهایشان [افتاده] و [با] زنجیرها کشانیده میشوند در میان جوشاب [و] آن گاه در آتش برافروخته میشوند.
یعنی آنها باید به یاد آورند روز قیامتی که غلها در گردنشان انداخته شود و با بدترین نوع ذلّت و حقارت به دوزخ کشانده میشوند.
همچنین برای بردن مجرمان به دوزخ، خطاب میرسد:
{خُذُوهُ فَغُلُّوهُ * ثُمَّ الْجَحِیمَ صَلُّوهُ}.((2))
ای مأموران عذاب این جنایتکار را بگیرید و زنجیرش کنید! سپس او را به دوزخ بیافکنید.
ممکن است این سؤال در ذهن مطرح شود که از خدای رحیم این قهر و
غضب باورکردنی نباشد. ولی آیا وقتی هواپیماهای شرق و غرب بر سر مردم مظلوم و بیدفاع مسلمان ما در افغانستان و لبنان و فلسطین و ... بمبهای شیمیایی و خوشهای میریزند و زن و بچه و طفل شیرخوار بیگناه را به دامن مادرش به خاک و خون میکشند و صدها بلکه هزاران انسان بیگناه را دستهجمعی زنده به گور میکنند؛ جزای این جنایتکاران چیزی جز آتش است؟ و نباید آنها را به غل و زنجیر بکشند؟ آیا در جزای پرتاب موشک، او را به دوزخ نیفکنند؟
شرح این هجران و این خون جگر این زمان بگذار تاوقت دگر
در دوزخ همه نوع عذاب و جزا وجود دارد، حتّی (لباس) که پوششی است در مقابل گرما و سرما، و مانعی است در برابر انواع آسیبهایی که ممکن است به بدن برسد، و وسیلهای است برای زینت و زیبایی، ولی همین لباس در جهنّم یکی از اسباب درد و رنج و کیفر و عذاب است. خداوند قهار در قرآن کریم به این نکته اشاره میکند {فَالَّذینَ کَفَرُوا قُطِّعَتْ لَهُمْ ثِیابٌ مِنْ نار}؛((1)) «کسانی که کافر شدند، لباسهایی از آتش برای آنها بریده شده». برخی گفتهاند؛ مفهوم این آیه این است که آتش از هر سوی آنها را مانند لباس احاطه میکند، بیشتر مفسّرین تفسیر دیگری نموده و میگویند: که براستی قطعاتی از آتش به صورت لباس برای آنها بریده و دوخته میشود. همه میدانیم این گونه مجازاتهای دردناک و
1) حج/ 19.
حتّی کمتر از آن در دنیا باعث مرگ هر انسانی میشود، امّا ساختار وجود انسانهای مجرم در دوزخ چنان است که این مجازاتها آنها را از پای درنمیآورد، تا اینکه کیفر سنگین اعمالشان را ببینند، این وضعیت نشان میدهد که قوانین حاکم بر زندگی آن جهان با این جهان بسیار متفاوت است.
در آیهای دیگر تعبیری جدید درباره لباسهای دوزخیان شده است. {سَرابیلُهُمْ مِنْ قَطِرانٍ وَ تَغْشی وُجُوهَهُمُ النَّارُ}؛((1)) «لباسهایشان از قطران [ماده چسبنده بد بوی قابل اشتعال] است و صورتهایشان را آتش میپوشاند...». سرابیل جمع (سربال) بر وزن مثقال، به معنای پیراهن است از هر جنسی که باشد، بعضی نیز آن را به معنی هر گونه لباس تفسیر کردهاند((2))، امّا (قطران) در لغت گاهی (قَطران) و (قِطران) نیز تلفظ میشود. به معنی مادهی سیاه رنگ که قابل اشتعال است و بوی بسیار بدی دارد.((3)) به هر صورت از آیه چنین استفاده میشود که به جای لباس، بدنهای دوزخیان را با مادهای سیاه رنگ قابل اشتعال میپوشانند که همه چیز بر ضد انتظاری است که انسان از لباس دارد، لباس برای انسان زینت است، و از گرما و سرما و خطرات حفظ می کند، ولی این لباس دوزخی هم زشت و هم بدمنظر است و هم بدبو است و هم مادهای است که در آتش دوزخ شعلهورتر میگردد.
قرآن مجید دربارة لباسهای دوزخیان به عبارت جالبتری در آیهای دیگر چنین میفرماید:
{لَهُم مِّن جَهَنَّمَ مِهَادٌ وَمِن فَوْقِهِمْ غَوَاش وَکَذَلِکَ نَجْزِی الظَّالِمِین}.((1))
برای آنها بستری از جهنّم و از رویشان لحافهای آتش است و این گونه بیدادگران را سزا میدهیم.
یعنی برای کفّار معاند و لجوج تُشک و لحافی از آتش قرار دادهایم.
یکی دیگر از عذابهای دوزخیان، زندانهای انفرادی است. {وَ إِذا اُلْقُوا مِنْها مَکاناً ضَیِّقاً}؛((2)) «و هنگامی که در جای تنگ و محدودی از آن افکنده شوند».
این عذاب تجسّمی است از اعمال آنها که در این جهان بیگناهان را به سلّولهای انفرادی میفرستادند، و یا در زندگی اجتماعی و فردی چنان محدودیتی برای آنها ایجاد میکردند که مانند افراد زندانی و در بند قدرت حرکت از آنها سلب میشد.
از مجموع این آیات به روشنی به دست میآید که مجازاتها و کیفرهای دوزخیان نه آنچنان است که به وصف بگنجد؛ و نه برای قویترین افراد قابل تحمّل باشد، مجازاتهایی است بسیار شدید و دردناک. خداوند متعال در جای جای قرآن به برخی از این مجازات ها اشاره کرده است، ما برای رعایت اختصار به یک
آیه که از اهمیّت ویژهای برخوردار است اشاره میکنیم؛ خداوند تعالی میفرماید:
{إِنَّ الَّذینَ کَفَرُوا بِآیاتِنا سَوْفَ نُصْلیهِمْ ناراً کُلَّما نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ بَدَّلْناهُمْ جُلُوداً غَیْرَها لِیَذُوقُوا الْعَذابَ إِنَّ اللهَ کانَ عَزیزاً حَکیماً}.((1))
کسانی که به آیات ما کافر شدند، بزودی آنها را در آتشی وارد میکنیم که هر گاه پوستهای تنشان (در آن) بریان گردد (و بسوزد)، پوستهای دیگری به جای آن قرار میدهیم، تا کیفر (الهی) را بچشند. خداوند،توانا و حکیم است (و روی حساب، کیفر میدهد).
جملهی اخیر یعنی {إِنَّ اللهَ کانَ عَزیزاً حَکیماً} در حقیقت پاسخی است به این سؤال، آیا چنین عذابی امکان دارد؟ و اگر امکان دارد آیا عادلانه است؟! قرآن میگوید: این کار در برابر قدرت خداوند آسان است، و هم با حکمتش سازگار میباشد.
در اینجا سؤال معروفی در میان مفسّران به وجود آمده و آن اینکه اگر آن پوستها به پوستهای دیگری تبدیل شود، گناه پوستهای تازه چیست که آنها بسوزند؛ مفسّران بزرگ پاسخهای متعددی به این سؤال دادهاند که از همه بهتر پاسخی است که عیناً در حدیث امام صادق علیه السلام در جواب (ابن ابی العوجاء مادّی) آمده است.
حفص بن غیاث میگوید: من در مسجد الحرام حاضر بودم که (ابن ابی العوجاء) پس از تلاوت آیهی فوق از امام صادق علیه السلام سؤال کرد «ماذنب الغیر» (گناه آن پوستهای دیگر چیست؟)
1) نساء/ 56.
امام در پاسخ کوتاه و پر معنی فرمود: «هی هی و هی غیرها»: «پوستهای نو همان سابق است و در عین حال غیر آن است».
ابن ابی العوجاء چون نتوانست به عمق این سخن برسد تقاضای توضیح بیشتری با ذکر مثال کرد، امام فرمود: این مانند آن است که کسی خشتی را بشکند و دو مرتبه آن را در قالب بریزد و به صورت خشت تازهای درآورد، این خشت دوّم همان خشت اوّل است و در عین حال خشت تازهای است((1)).
طبق این روایت، پوستهای جدید از همان مواد پوستهای گذشته تشکیل میشود که در عین تازه بودن صورت، وحدت ماده محفوظ است.
به هر حال شکّی نیست که روح در عالم قیامت دچار تحوّلات جدیدی میشود و بدن فیزیکی نیز در عالم آخرت با بدن فعلی در کره زمین تفاوتهایی پیدا خواهد نمود.
تمام عذابهایی که در آیات ذکر شدند از آلام جسمانیاند. این آیات دلیل روشنی بر تحقّق انواع لذتها و دردهای حسّی و جزئی است که در روز رستاخیز صورت میگیرد.
در نتیجه میتوان گفت آیات و روایتی که در ذیل آیه فوق وارد شده است
1) حدیث این است: حفص بن غیاث شهدت المسجد الحرام و ابن ابی العوجاء یسأل أبا عبدالله علیه السلام عن قول الله عزّ وجل: «کُلَّما نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ بَدَّلْناهُمْ جُلُوداً غَیْرَها لِیَذُوقُوا الْعَذابَ» ما ذنب الغیر؟ قال: ویحک هی هی وهی غیرها، قال: فمثل لی فی ذلک شیئا من امر الدّنیا. قال: نعم أرأیت لو ان رجلا أخذ لبنة فکسرها ثم ردها فی ملبنها فهی هی و هی غیرها» نور الثقلین، ج اول، ص494، حدیث 314 ؛ احتجاج طبرسی، ج2، ص104. روایت دیگری با این مضمون در تفسیر علی ابن ابراهیم قمی، ج1، ص 141 نقل شده است.
با بیانی بسیار روشن معاد جسمانی عنصری را توضیح میدهد.
در پایان لازم دانسته شد سؤال دیگر که بسیار مورد توجّه بوده و مورد استدلال هم قرار گرفته است، مطرح شود؛
سؤال: منظور از آیاتی که میفرماید: بدن اخروی مثل بدن دنیوی است، نه عین بدن دنیوی، چیست؟
آیا کسی که آسمانها و زمین را آفریده است، قدرت ندارد که [پس از مرگشان] همانند آنان را بیافریند؟ چرا قدرت دارد زیرا اوست که آفریننده بسیار داناست.
آیا ندانستند خدایی که آسمانها و زمین را آفرید، میتواند مانند آنان را [پس از پوسیده شدن] بیافریند؟
میگویند این آیات میرساند که بدن اخروی، بدن غیر مادّی است، امّا مثل بدن دنیوی. بنابراین معاد جسمانی است، امّا جسم مثالی، همانند عالم برزخ.
در پاسخ به این سؤال چند جواب میتوان ارائه کرد:
اوّل: به فرض اینکه این دو آیه چنین مفادی داشته باشد. باید به قرینه سایر
آیات، که دلالتشان صریح و روشن بر جسم مادّی است این دو آیه را طوری تفسیر کرد که با آنها مخالفت نداشته باشد.
دوّم: روایتی که قبلاً در ذیل آیه «نضجت جلودهم» یاد کردیم، پاسخ این سؤال را داده است که هم عین بدن دنیوی است و هم غیر و مثل آن. و در عین حال جسمانی است. آن هم جسم مادّی؛ چون حضرت امام صادق علیه السلام به خشتی که خاک شود و نرم گردد و دو مرتبه ساخته شود، مثال زدند. و این میرساند که اگر جسم مادّی نباشد و مثالی باشد این تشبیه به هیچ وجه صحیح نخواهد بود. چون تشبیه بلاغت خود را از دست میدهد.
سوّم: بعضی اوقات کلمه «مثل»، به طور کنایه استعمال میشود، یعنی مثل منظور نیست بلکه خود او منظور است مثلاً به یک نفر و یایک اهل علم گفته میشود: «یقبح من مثلک الکذب» منظور این نیست که از مثل او قبیح است، بلکه کنایه از این است که کذب از او قبیح میباشد. گاهی در زبان عربی گفته میشود: «مثلک لا یبخَل» یعنی شما نباید بخل داشته باشید.
هرچند مرحوم طباطبائی در این جواب اشکال کردهاند که این طرز استعمال جایی است که بتوانیم کلمه مثل را برداشته و حذف کنیم؛ مثلاً در «مثلک لایبخل» میتوانیم «لا تبخل» بگوییم. ولی در این آیات نمیتوانیم به جای «یخلق مثلهم»، بگوییم: «یخلقهم» چون معاد خلقت نیست، بلکه اعاده است.
امّا این اشکال وارد نیست، زیرا در خود آیات معاد، تعبیر به «خلق جدید» در چند آیه در قرآن مجید آمده است.((1))
1) رعد/5 - اسراء/49 - سجده/10 - سبأ/7 - ق/15.
جوابهای دیگری نیز به این سؤال داده شده است، جهت اختصار از ذکر آنها صرف نظرنمودیم.((1))
ممکن است سؤال دیگری نیز در اینجا مطرح گردد، و آن اینکه: از آیات مذکور و همچنین آیات دیگر دانسته میشود خداوند روز حشر بدن را خلق میکند که اسم این بدن، مادّی و عنصری است که روح به این بدن تعلق گرفته و محشور میگردد. از جمله آیات این آیه است: {عَلَی أَن نُّبَدِّلَ أمْثَالَکُمْ وَنُنشِئَکُمْ فی مَا لا تَعْلَمُونَ}((2))؛ «[و میتوانیم] امثال شما را به جای شما قرار دهیم و شما را [به صورت] آنچه نمیدانید پدیدار گردانیم».
و از جمله این آیه:
{نَحْنُ خَلَقْنَاهُمْ وَشَدَدْنَا أَسْرَهُمْ وَإِذَا شِئْنَا بَدَّلْنَا أَمْثَالَهُمْ تَبْدِیلاً}.((3))
ماییم که آنان را آفریده و پیوند مفاصل آنها را استوار کردهایم، و چون بخواهیم، [آنان را] به نظایرشان تبدیل میکنیم.
در این آیات امثال عبارت است از بدن عنصری دیگری که خداوند میآفریند و مورد بازخواست قرار میدهد.
در پاسخ به این سؤال نیز میتوان جوابهای زیر را ارائه نمود:
اوّلاً: بیتردید این آیات در ردّ منکرین معاد و حشر روز قیامت آمده است. آنان منکر خلقت این بدنهای مادّی بودهاند؛ نه مثل آنها، و قرآن برای دفع انکار
آنان میفرماید که خلقت امثال آنان برای خداوند سخت و مشکل نیست:
{أَوَ لَیْسَ الَّذِی خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ بِقَادِرٍ عَلیَ أَن یَخْلُقَ مِثْلَهُم بَلیَ وَ هُوَ الْخَلَّاقُ الْعَلِیم}.((1))
یا کسی که آسمانها و زمین را آفریده توانا نیست که [باز] مانند آنها را بیافریند؟ آری، اوست آفریننده دانا.
مراد از امثال در آیه مبارکه خود انسان است که قبلاً هم اشاره شد. چنانچه خود انسان نباشد، حجّت بر منکران حشر تمام نیست. زنده کردن این بدن مرده تعجب دارد، ولی ایجاد مثل نمودن و روح را به بدن دیگری تعلّق دادن مورد تعجّب نیست. قرآن میگوید این بدن زنده میشود:
{مِنْهَا خَلَقْنَاکُمْ وَفِیهَا نُعِیدُکُمْ وَمِنْهَا نُخْرِجُکُمْ تَارَةً اُخْرَی}.((2))
از این [زمین] شما را آفریدهایم، در آن شما را باز میگردانیم و بار دیگر شما را از آن بیرون میآوریم.
ثانیاً: این بدن، در دنیا طاعت و معصیت کرده است؛ در قیامت باید همین بدن محشور شود و مورد بازخواست قرار گیرد. نمیشود این بدن آسوده بیارامد و بدن دیگری مورد سؤال و بازخواست واقع گردد.
اگر چنین باشد، مصداق این شعر قرارخواهد گرفت:
گنه کرد در بلخ آهنگری به شوشتر زدند گردن مسگری
پس مراد از امثال در این آیات همین بدن است ولی با اطوار و احوال عالیه که کثافات و قذورات جهان طبیعیه را ندارد. بدن در آنجا روشن و نورانی است؛ زیرا قوانین و احکام دو جهان با هم تفاوت اساسی دارند. قرآن مجید در اینباره با صراحت میگوید:
{أوَلَمْ یَرَوْاْ أَنَّ اللهَ الَّذِی خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ وَلَمْ یَعْیَ بِخَلْقِهِنَّ بِقَدِرٍ عَلی أن یُحْیِیَ الْمَوْتیَ بَلیَ إِنَّهُ عَلیَ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیر}.((1))
آیا آنها نمیدانند خداوندی که آسمانها و زمین را آفریده و از آفرینش آنها ناتوان نشده است، میتواند مُردگان را زنده کند؟! آری او بر هر چیز تواناست!
ثالثاً: در قرآن شریف «مثل» به معنای «خود» نیز آمده است؛ چنانچه در این آیه مبارکه مشاهده میکنید:
{لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْء}((2))؛ «... مثل او [خداوند] هیچ چیز نیست» نه اینکه مثلِ مثلِ خداوند چیزی نیست.
البتّه در اینجا دو مطلب را قابل یادآوری میدانیم:
الف) قرآن کریم در کنار هر آیهای از دوزخ آیهای از بهشت و در کنار سیمای مجرمان، سیمایی از مؤمنان را بیان میکند. چنانکه برخی از آیات مربوط به بهشت را نقل نمودیم.
ب) هر یک از آیات مذکور، شأن نزولی دارد، که درباره معاندین و منکران
معاد و بعضی از لجوجان سرسخت همچون ابوجهلها و ... که با رسول خدا عناد میورزیدند، آمده است ولی جنبه عمومی آن همچنان محفوظ و باقی است.
خوب است در پایان این بحث با استناد به آیات قرآن مجید این مطلب را یاد آور شویم که در دنیا و آخرت، دو گروه وجود دارند که حرکت و خط سیرشان در همه جا و همه چیز جداست. 1. گروه سعدا 2. گروه اشقیا.
خدای تعالی دربارة گروه اوّل میفرماید:
{وَأَمَّا الَّذِینَ سُعِدُواْ فَفی الْجَنَّةِ خَالِدِینَ فِیهَا مَا دَامَتِ السَّمَاوَاتُ وَالأَرْضُ إِلاَّ مَا شَاء رَبُّکَ عَطَاء غَیْرَ مَجْذُوذٍ}.((1))
امّا آنها که خوشبخت و سعادتمند شدند، جاودانه در بهشت خواهند ماند، تا آسمانها و زمین برپاست، مگر آنچه پروردگارت بخواهد! بخششی است قطع نشدنی!
و در جای دیگر میفرماید:
{اولئِکَ أصْحَابُ الْجَنَّةِ هُمْ فِیهَا خَالِدُونَ}.((2))
امّا نسبت به گروه اشقیا در دوزخ میفرماید:
{فَأَمَّا الَّذِینَ شَقُواْ فَفِی النَّارِ لَهُمْ فِیهَا زَفِیرٌ وَشَهِیقٌ* خَالِدِینَ فِیهَا مَا
دَامَتِ السَّمَاوَاتُ وَالأَرْضُ إِلاَّ مَا شَاء رَبُّکَ إِنَّ رَبَّکَ فَعَّالٌ لِّمَا یُرِیدُ}.((1))
اما آن افرادی که راه شقاوت را پیموده باشند، برای همیشه اهل دوزخ میشوند. ایشان در دوزخ دارای آه و نالههائی خواهند بود. جاودانه در آن خواهند ماند، تا آسمانها و زمین برپاست مگر آنچه پروردگارت بخواهد! پروردگارت هر چه را بخواهد انجام میدهد!
هم چنین میفرماید:
{اول-ئِکَ أصْحَابُ النَّارِ هُمْ فِیهَا خَالِدُونَ}؛ حال که چنین است، چه خوب است اکنون که قدرت عمل داریم و اختیار ما به دست خود ماست، مسیر را مشخّص نموده و خط صحیح را از ناصحیح تشخیص داده، راه درست ومناسب را انتخاب کنیم. در این باره خداوند تعالی، به جامعه بشری هشدار داده، چنین میفرماید:
{لایَسْتَوی أصْحابُ النَّارِ وَأصْحابُ الْجَنَّةِ أصْحابُ الْجَنَّةِ هُمُ الْفائِزُونَ}.((2))
هرگز دوزخیان و بهشتیان یکسان نیستند اصحاب بهشت رستگار و پیروزند!
تا اینجا نظر قرآن را درباره معاد جسمانی به هر دو ملاک بیان کردیم، اکنون وقت آن رسیده است که معاد روحانی به طور خلاصه از نظر قرآن بررسی گردد، البتّه لازم به یادآوری است اگر میگوییم معاد جسمانی،به این معنا نیست که فقط معاد جسمانی است نه روحانی، بلکه اثبات معاد جسمانی همان نظریهای
است که جسم مادّی دنیوی نیز به ضمیمه روح که تدبیر بدن را به عهده دارد محشور میشود؛ هم چنین اگر گفته میشود معاد روحانی است، مقصود این است که علاوه بر روح، جسم مادّی دنیوی نیز برانگیخته میشود. قبلاً این مطلب بیان شد که انسان در روز رستاخیز علاوه بر لذّات و آلام و پاداش و کیفر که نیاز به جسم دارد، لذّات و آلام روحی و عقلی نیز وجود دارد که تنها توسّط روح درک میشود.
تا اینجا آنچه از منازل و تخت، باغ و میوهها، غذا و نوشیدنیها، همسر و لباس و ... گفتیم گوشهای از لذایذ مادّی و جسمانی بود، ولی با توجّه به اینکه روح به مراتب اعلی و اشراف از جسم است، نعمتهای روحانی و معنوی بهشت نیز به مراتب از نعمتهای مادّی و جسمانی بهشت برتر و والاتر و پرشکوهتر است: در دنیا هم این چنین است. فهمیدن مسائل علمی لذت دارد، گفتگو با بزرگان لذّت دارد، گاهی عکس گرفتن در کنار بزرگان سرور آور است و گاهی معرفت و آشنایی با یکدیگر لذّت بخش است. امّا لذّت درک معرفت الله، و جذبههای جلال و جمال او، آن چنان نشاط آفرین است که یک لحظه از آن از تمام نعمتهای مادّی جهان برتر است.
گاهی نمونههای بسیار محدود این مطلب در این دنیا تجربه شده است. مثلاً وقتی حالی برای عبادت و خلوت با پروردگار عالم دست میدهد و انسان غرق مناجات و راز و نیاز با قاضی الحاجات میگردد، دنیا و آنچه در آن است به فراموشی سپرده شده، و در لحظات کوتاهی محو جمال بیمثال او میگردد.
مخصوصاً اگر این امر در دل شب تاریک در حالت تنهایی توأم با حضور قلب و عشق باشد، آنچنان نشاط و لذّتی به انسان دست میدهد، که با هیچ قلم و بیانی قابل شرح و تقریرنیست. توجّه کنید اگر این حالت دائمی باشد، چگونه خواهد بود؟ چه اینکه در بهشت عوامل غفلت و بیخبری از خداوند و گرفتاریهایی که حضور قلب را بر هم میزند وجود ندارد، و حجابها و موانع معرفت از مقابل دیدگان دل کنار رفته، درک و دید انسان به مراتب قویتر میگردد و از وسوسههای شیطانی که همیشه مزاحم رهروان این راه است مطلقاً خبری نیست. اهل بهشت با قلب پاک و دور از هرگونه کینه و کدورت زندگی میکنند.
{وَ نَزَعْنا ما فی صُدُورِهِمْ مِنْ غِل}.((1))
و آنچه در دلها از کینه و حسد دارند بر میکنیم.
ببینید تعبیر قرآن در اینجا چقدر لطیف و زیبا است و به سرنوشت مسرّت بخش و روح پرور پرهیزکاران اشاره کرده چنین میفرماید: {إِنَّ الْمُتَّقِینَ فیِ جَنَّاتٍ وَنَهَرٍ * فیِ مَقْعَدِ صِدْقٍ عِندَ مَلِیکٍ مُّقْتَدِرِ}؛((2)) «یقیناً پرهیزگاران در باغها و نهرهای بهشتی جای دارند، در جایگاه صدق نزد خداوند مالک مقتدر!» گر چه ما در هر حال در حضور خدا و سر سفره نعمتهای او هستیم، ولی حضوری که در قیامت است از ویژگی خاصّی برخوردار است، بنابر گفتة مفسّران چه توصیف جالبی در این آیه از جایگاه پرهیزگاران صورت گرفته که همة امتیازات در آن
جمع شده است، خصوصاً جملة اخیر که میفرماید: {عِندَ مَلِیکٍ مُّقْتَدِرِ} که اشارهی آیه به نهایت قرب و نزدیکی معنوی است نه جسمانی. راستی خداوندی که هم مالک است و هم قادر، تنها خودش میداند چه نعمتها و مواهبی برای مهمانان خود آماده ساخته است.
آنگاه میتوان تصوّر کرد که در آنجا چه خبر است؟ چه غوغائی از نعمتهای معنوی بر پا است؟ و چه جذبههای نیرومندی روح را به جوار قرب حق میکشد، او را در انوار ذاتش مستغرق میسازد، و از خویشتن خویش غافل میکند و کارش به جائی میرسد که جز او نمیبیند، و جز او نمیخواهد، و هر چه دلش میخواهد همان میبیند، و هر چه ببیند دلش همان را میخواهد! بدیهی است ما نمیدانیم در روز رستاخیز برای بهشتیان چه لذّات روحی و معنوی وجود دارد، زیرا ما همه چیز را در این جهان با معیارهای محدود و کوچک خودمان مینگریم، قطعاً نعمتهای روحی و معنوی در قیامت طوری است که حتّی تصوّرش برای ما در این جهان غیر ممکن است. به همین دلیل میبینیم که بزرگان، حکما و گروهی از متکلّمین و علمای امامیه به همین ملاک معاد را بررسی کردهاند.
شیخ ملا هادی در بحث معاد میگوید: انسان دارای معاد روحانی نیز هست. و بعد میگوید اگر انسان در دنیا نفسش از نظر معرفت تکامل یافته باشد، در سرای دیگر در عالم عقول و موجودات نوری ملحق میگردد بلکه بالاتر از این هم میتواند ارتقا پیدا کند. یعنی به لقاء ذات و صفات الاهی نائل شود؛ در این
مورد چنین گفته؛
فَجَنّة اللقاء وجنّة الصِّفة یثمِرُ لِلکَمَّل غَرسُ المَعرفَة((1))
بهشت که لقاء ذات و صفات الاهی است میوه درخت معرفت کاملان میباشد.
گر چه لذّات روحی و معنوی در قرآن و روایات بیش از آن است که در این مختصر بگنجد امّا ما در این جا چند نمونه از آیات قرآن کریم و سخنان ائمّه معصومین علیه السلام را برای اثبات معاد جسمانی و روحانی انسانهای مؤمن و منافق، میآوریم:
{وَعَدَ اللهُ الْمُؤْمِنِینَ وَالْمُؤْمِنَاتِ جَنَّاتٍ تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الأَنْهَارُ خَالِدِینَ فِیهَا وَمَسَاکِنَ طَیِّبَةً فیِ جَنَّاتِ عَدْنٍ وَرِضْوَانٌ مِّنَ اللهِ أَکْبَرُ ذلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ}.((2))
خدا به مردان مؤمن و زنان مؤمن بهشتهایی را وعده داده است که جویها در آن جاری است، و بهشتیان همواره در آنجایند و نیز خانههایی نیکو در بهشت جاوید. ولی خشنودی خدا از همه برتر است که پیروزی بزرگ، خشنودی خداوند است.
در این آیه همان طور که روشن است، نخست لذّتهای جسمانی را مطرح نموده که همان نهرهای جاری و خانههای پاک و زیبای بهشتی است و آن گاه رضا و خشنودی خدا را یادآور شده و آن را بالاتر از لذّتهای پیشین دانسته است. گویی آن گاه که بنده خدا احساس میکند که معبود او از او راضی است آنچنان به خود میبالد و غرق سرور و نشاط میشود که لذّتهای مادّی را به دست فراموشی میسپارد.
امام سجّاد علیه السلام در توضیح این آیه بیانی دارد که روشنگر عظمت این سعادت و لذّت عقلی و معنوی است. چنان که میفرماید:
قَالَ: إِذَا صَارَ أَهْلُ الْجَنَّةِ فی الْجَنَّةِ وَدَخَلَ وَلی اللهِ إِلَی جِنَانِهِ... فَیَقُولُ لَهُمْ: اوّلیَائِی وَأهْلَ طَاعَتی وَسُکَّانَ جَنَّتی فی جِوَارِی ألا هَلْ أُنَبِّئُکُمْ بِخَیْرٍ مِمَّا أَنْتُمْ فِیهِ؟ فَیَقُولُونَ: رَبَّنَا وَأَی شَیْءٍ خَیْرٌ مِمَّا نَحْنُ فِیهِ فِیمَا اشْتَهَتْ أَنْفُسُنَا وَلَذَّتْ أَعْیُنُنَا مِنَ النِّعَمِ فِی جِوَارِ الْکَرِیم. قَالَ: فَیَعُودُ عَلَیْهِمْ بِالْقَوْلِ. فَیَقُولُونَ: رَبَّنَا نَعَمْ، فَأْتِنَا بِخَیْرٍ مِمَّا نَحْنُ فِیهِ. فَیَقُولُ لَهُمْ تَبَارَکَ وَتَعَالَی: رِضَای عَنْکُمْ وَمَحَبَّتی لَکُمْ خَیْرٌ وَأعْظَمُ مِمَّا أَنْتُمْ فِیهِ. قَالَ: فَیَقُولُونَ: نَعَمْ یَا رَبَّنَا! رِضَاکَ عَنَّا وَمَحَبَّتُکَ لَنَا خَیْرٌ لَنَا وَأَطْیَبُ لأَنْفُسِنَا. ثُمَّ قَرَأَعَلِیبْنُ الْحُسَیْنِ علیه السلام هَذِهِ الآیَةَ {وَعَدَ اللهُ الْمُؤْمِنِینَ وَالْمُؤْمِناتِ جَنَّاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الأَنْهارُ خالِدِینَ فِیها وَمَساکِنَ طَیِّبَةً فی جَنَّاتِ عَدْنٍ وَرِضْوانٌ مِنَ اللهِ أکْبَرُ ذلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ}.((1))
آنگاه که اولیاء خدا وارد بهشت میشوند، ... از جانب خدا خطاب
1) تفسیر برهان، ج 4، ص 145؛ بحار الانوار، ج8، ص141، ح57.
میآید: ای دوستان من و اهل طاعتم و ساکنان بهشت در جوار من! آیا میخواهید شما را از پاداش و لذّتی برتر از آن چه که در اختیار دارید آگاه سازم؟
آنان [با شگفتی] می گویند: پروردگارا! کدام پاداش از آنچه که در اختیار داریم بالاتر و برتر است؟
باز همان خطاب تکرار میشود و بندگان خدا میگویند خدایا، ما را از آن آگاه ساز، آنچه نفس ما خواهش کند و چشمان ما لذت برد، از انواع نعمتها داریم! خطاب میآید: بالاترین لذّتها، خشنودی من از شما و محبّت و دوستی من به شما است که از همه نعمتهای بهشتی برتر و بهتر است. آنگاه اهل بهشت این سخن را تصدیق نموده و اقرار میکنند که خشنودی و دوستی خدا گواراتر از همه لذّتها است.
راوی میگوید: امام این سخن را گفت، سپس این آیه را تلاوت کرد:
{... وَ رِضْوانٌ مِنَ اللهِ أکْبَرُ ذلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ}.
چنانچه توجه نمایید، در صدر آیه لذت جسمانی و در ذیل آن لذت روحانی به وضوح دانسته میشود.
در اینجا لازم دانستم دو بیت از ابیات عارفانه حافظ که این مضمون را به شعر مترنم شده است، یاد آور شوم:
از درِ خویش خدایا به بهشتم نفرست که سر کوی تو از کون و مکان ما را بس
خاک درت بهشت من، مهر رخت، سرشت من عشق تو سرشت من، راحت من رضای تو
آنچه قابل توجّه است این است که خداوندمتعال در جای دیگری از قرآن
بعد از ذکر نعمتهای مادّی بهشت و لذّتهای جسمانی به مسأله رضا و خشنودی به صورت طرفین، یعنی خلق و خالق اشاره کرده میفرماید:
{...رَضِیَ اللهُ عَنْهُمْ وَرَضُواْ عَنْهُ ذَلِکَ الْفَوْزُ الْعَظِیم}.((1))
خدا از آنها خشنود و آنها از خدا خشنودند. این است فیروزی و سعادت بزرگ.
پیروزی فراتر از این نیست که انسان احساس کند مولا و محبوب عزیز و معبودش از او راضی است، و نشانه این رضا و خشنودی آن است که هر چه از مواهب در تصوّر میگنجد یا نمیگنجد به او عنایت فرموده است. این جا است که هم او از خدا خشنود است و هم خدا از او.
لذا میبینیم که امیر المؤمنین علیه السلام در دعای معروف و مشهور کمیل که دارای محتوا ومضامین عالی میباشد میفرماید: «[الهی] اورادی کلّها ورداً واحداً، خدایا گفتارم همه در یک جهت برای تو باشد».
یعنی هیچ وردی غیر از رضای او، ورد نباشد.((2))
یکی دیگر از نعمتهای روحی این است که بستگان مؤمن و نیکوکاران که در دنیا با هم بودند در آنجا نیز به هم ملحق میشوند:
1) مائده/ 119.
2) طبق روایتی که سید بن طاوس نقل میکند، حضرت امیرمؤمنان علیه السلام به کمیل بن زیاد فرمود: این دعای حضرت حضر است، اگر این را یاد گرفتی، در هر شب جمعه و یا ماهی یک بار و یا لااقل در هر سال یک مرتبه وحتی در تمام عمرت یک بار، آن را بخوان که برای کفایت از شرّ دشمنان و کسب روزی و آمرزش گناهان مفید خواهد بود. (اقبال سید بن طاووس، ص706).
{وَالَّذینَ آمَنُوا وَاتَّبَعَتْهُمْ ذُرِّیَّتُهُمْ بِإیمانٍ أَلْحَقْنا بِهِمْ ذُرِّیَّتَهُمْ وَما أَلَتْناهُمْ مِنْ عَمَلِهِمْ مِنْ شَیْءٍ کُلُّ امْرِئٍ بِما کَسَبَ رَهین}.((1))
کسانی که ایمان آوردند و فرزندانشان به پیروی از آنان ایمان اختیار کردند، فرزندانشان را (در بهشت) به آنان ملحق میکنیم و از (پاداش) عملشان چیزی نمیکاهیم و هر کس در گرو اعمال خویش است.
یکی از لطفهای خدا به مؤمنان در قیامت این است که فرزندان با ایمان و مورد علاقة آنها را به آنان ملحق میکند تا چشم ایشان روشن گردد. این فرزندان اگر از نظر عمل کوتاهی و تقصیراتی داشته باشند، خداوند به احترام پدران صالح، آنها را میبخشد و مقامشان را بالا میبرد.
در روایتی از پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم میخوانیم که:
إذا دخل الرجل الجنة سأل عن أبویه وزوجته وولده فیقال: إنهم لم یبلغوا درجتک فیقول: یا رب قد عملت لی ولهم فیؤمر بإلحاقهم به.((2))
هنگامی که انسان وارد بهشت میشود، سراغ پدر و مادر و همسر و فرزندانش را میگیرد. به او گفته میشود: آنها به درجه و عمل تو نرسیدهاند. عرض میکند: پروردگارا، من برای خودم و آنها عمل کردم. پس فرمان داده میشود که فرزندان به ایشان ملحق شوند.
ارتقای این فرزندان به درجة پدران، ممکن است این توهّم را به وجود آورد
که از اعمال پدران برمیدارند وبه فرزندان میدهند، به دنبال آن آمده است «ما چیزی از اعمال آنها نمیکاهیم» و در پایان میفرماید: «هر کس در گرو اعمال خویش است». بنابر این تعجب ندارد که از اعمال مؤمنان و پاداش آنها چیزی کاسته نشود؛ چرا که این اعمال همه جا با انسان است و اگر خداوند لطف و تفضلی درباره فرزندان ایشان میکند و آنها را به پرهیزگاران در بهشت ملحق میکند، این به معنای آن نیست که از پاداش اعمال آنها چیزی کاسته شود. مسألهی زندگی در کنار هم از ویژگی خاصّی برخوردار است، شاید بتوان با مثالی هر چند نارسا مسئله را به ذهن نزدیک کرد؛ گاهی مهاجرانی که به کشوری هجرت میکنند همین که یکدیگر را دیدند و یا در کنار یکدیگر منزل گرفتند، هجرت و غربت را فراموش کرده و گویا در کشور خودشان هستند این خود یک نوع لذّت روحی و عاطفی است. همان طور که گفتیم این مثال نارسا است؛ زیرا زندگی این دنیا با عالم قیامت قابل مقایسه نیست، به قول مولوی:
ای برون از وهم و قال و قیل من خاک بر فرق من و تمثیل من با ذکر یک مورد دیگر از لذّات روحی و معنوی به این بحث خاتمه میدهیم. یکی از بهترین لذّتهای روحانی، قرار گرفتن در کنار دوستان باصفاست، رفیقانی که به نور ایمان و اخلاق انسانی آراسته باشند، و عشق و محبّت در وجودشان موج زند، کسانی که یک لحظه نشستن در کنار آنها آن چنان نشاط انگیز و سرورآور است که با هیچ بیانی قابل توصیف وبا هیچ قلمی قابل تحریر نیست، مثل معروفی است که میگوید: «سَنَةُ الوِصالِ سِنَةٌ وسِنَةُ الفراقِ سَنَةٌ» یک
سال در کنار دوست همانند لحظه میگذرد و یک لحظه در فراق دوست مانند یک سال رنج آور است.
از قرآن کریم چنین استفاده میشود، که اهل بهشت در کنار یاران با صفا مینشینند و با هم سخن میگویند، امّا اینکه چه میگویند؟ از مسائلی است که درک آن امروز برای ما ممکن نیست، ولی به طور مسلّم حرف و سخن آنان روح پرور و لذّت بخش است.
خداوند متعال میفرماید:
{وَمَن یُطِعِ اللهَ وَالرَّسُولَ فَاولئکَ مَعَ الَّذِینَ أنْعَمَ اللهُ عَلَیْهِم مِّنَ النَّبِیِّنَ وَالصِّدِّیقِینَ وَالشُّهَدَاءِ وَالصَّالِحِینَ وَحَسُنَ اولئکَ رَفِیقًا ذَلِکَ الْفَضْلُ مِنَ اللهِ وَکَفَی بِاللهِ عَلِیمًا}.((1))
و کسی که خدا و پیامبر را اطاعت کند، (در روز رستاخیز،) همنشین کسانی خواهد بود که خدا، نعمت خود را بر آنان تمام کرده از پیامبران و صدّیقان و شهدا و صالحان و آنها رفیقهای خوبی هستند! این موهبتی از ناحیه خداست. و کافی است که او، (از حالِ بندگان، و نیّات و اعمالشان) آگاه است.
آری چه همنشینی و چه همسخنی و در چه عالمی؟ پیامبران بزرگ الاهی، راستگویان، شهیدان و صالحان که بهترین افراد جهانند. کلمه (ذلک) اشاره به دور است؛ این نوع اشاره به عظمت این نعمت الاهی است. گویا آن قدر بزرگ و والا است که از دسترس ما به دور است و تعبیر به «الفضل من الله» نیز تأکید بر این
1) نساء/ 70 - 69.
معنا میباشد که این موهبت و نعمت را تنها با عمل نمیتوان به دست آورد، بلکه با لطف و فضل الاهی میتوان به آن رسید.
نکته قابل توجّه اینکه مفسّران در شأن نزول این آیه روایتی را نقل کردهاند که یکی از یاران پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم که عاشق دیدار او
بود روزی پریشان حال خدمت آن حضرت آمد، پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم سبب ناراحتی او را سؤال فرمود، در جواب عرض کرد: وقتی از شما دور میشوم شدیداً احساس ناراحتی میکنم، امروز ناگهان در این فکر فرو رفتم که فردای قیامت اگر من اهل بهشت هم باشم مسلّما در جایگاه شما نخواهم بود، بنابر این از دیدار شما برای همیشه محرومم! (و اگر اهل دوزخ باشم تکلیفم روشن است) با این حال چرا افسرده نباشم؟ آیه فوق نازل شد و به او و امثال او بشارت داد که افراد با ایمان و مطیع فرمان خدا و پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم در بهشت همنشین اوّلیاء الله و پیامبران خواهند بود.((1))
احساس خشنودی معبود، مایه لذّت است، در برابر آن احساس دوری از رحمت او برای کسانی که از رحمت واسعه او آگاه باشندعذابی است جانکاه و روح آزار، چنانچه معروف است: (تعرف الاشیاء باضدادها) شناخت هر چیزی در مقابل ضدش است. همچنین قبلاً گفته شد که در بهشت، نعمتهای لذّت بخش جسمی و روحی هر دو وجود دارد، درباره دوزخ نیز مجازاتهایی که سبب رنج
1) تلخیص از پیام قرآن، ج 6، به نقل از تفسیر مجمع البیان، فخر رازی، قرطبی و مراغی و روح المعانی و فی ظلال القرآن ذیل آیه مذکور.
و عذاب جسم و روح میشود، وجود دارد که عذابهای جسمی قبلاً بیان شد، اینک نوبت آن رسیده است که عذابهای روحی در روز رستاخیز را بیان کنیم، و شاید همه انسانها در روز رستاخیز، به خاطر کنار رفتن حجابها، از چنین رحمت واسعهای آگاه شوند، چنان که خداوند حکیم میفرماید:
{وَعَدَ اللهُ الْمُنَافِقِینَ وَالْمُنَافِقاَتِ وَالْکفّار نَارَ جَهَنَّمَ خَالِدِینَ فِیهَا هی حَسْبُهُمْ وَلَعَنَهُمُ اللهُ وَلَهُمْ عَذَابٌ مُّقِیمٌ}.((1))
خدا به مردان و زنان منافق و کافر وعده آتش دوزخ داده که پیوسته درآنجا هستند و این عذاب برای آنان کافی است و آنان را از رحمت خود دور ساخته و برای آنان عذاب پایداری است.
شاهد سخن این است که در آیه پیشین، از «مؤمنین» و «مؤمنات» سخن گفته و در این آیه از منافقین و منافقات و کافران.
در آیه قبل نخست نعمتها و لذّتهای جسمانی را یاد آور شده آن گاه نعمت لذّت خشنودی خدا را یاد آور شده است. در این آیه نیز نخست آتش دوزخ را یادآور شده آن گاه عذاب و تلخی احساس دوری از رحمت خدا را که احساس آن جانکاه است، مطرح نموده است.
در حقیقت این دو آیه از نظر وعده و وعید و کسانی که آنها را دریافت خواهند کرد، حالت لفّ و نشر مرتّب دارند، و قطعاً دوری از رحمت خدا کیفری غیر از آتش دوزخ است. زیرا در غیر این صورت لازم است جمله «و لعنهم الله»
1) توبه/ 68.
تکرار جمله پیشین باشد و این برخلاف ظاهر متبادر از آیه است.
گذشته از این، در پایان آیه از عذاب پایدار (عذاب مقیم) سخن میگوید و این جمله همان طور که میتواند به خلود در آتش ناظر باشد میتواند بیانگر پیوستگی عذاب دوری از رحمت خدا به شمار آید، ولی با توجّه به این که خلود در آتش قبلا به طور صریح ذکر شده است بهتر آن است که آن را ناظر به پایداری و خلود عذاب دیگری غیر از آتش دوزخ بدانیم.((1))
آلام و کیفرهای روحانی یک سلسله اموری است که روح و جان انسان را فشار میدهد، هرچند در ظاهر تأثیری در جسم نداشته باشد، قرآن کریم در موارد زیادی بیان میکند که عذابها و آلام اهل جهنّم، به انواع اهانتها، تحقیرها، غم و اندوهها، حسرتها و شنیدن صدای وحشتناک و خشم آلود آمیخته و همراه است به گونهای که عذابهای روحی قیامت دردناکتر از عذابهای جسمی است. برای نمونه چند مورد آن را یادآور میشویم:
حالت حسرت و پشیمانی: از آیات استفاده میشود که روز قیامت برای مجرمان، صحنهی حسرت و پشیمانی است. قرآن در این باره چنین میفرماید:
{وَیَوْمَ یَعَضُّ الظَّالِمُ عَلَی یَدَیْهِ یَقُولُ یَا لَیْتَنِی اتَّخَذْتُ مَعَ الرَّسُولِ سَبِیلاً}.((2))
و روزی که ستمکار (مشرک) دو دست خود را (از روی حسرت) به دندان میگزد و میگوید: ای کاش با پیامبر همراه میشدم.
چون جهنّمیان در دوزخ مأوا بگیرند، پروردگار عالم امر میکند تا دری از بهشت به سوی دوزخ باز کنند. کافران وقتی بهشت را ببینند، انگشت حسرت به دندان میگیرند.
در این باره روایتی است از پیامبر بزرگوار اسلام که میفرماید:
ما من عبد مؤمن یدخل الجنّة الا اری مقعده من النّار لو اساء لیزداد شکرا وما من عبد یدخل النّار الّا اری مقعده من الجنّة لو احسن لیزداد حسرة.((1))
روز قیامت هیچ بنده مؤمنی نباشد که او را به بهشت ببرند مگر اینکه جایگاه دوزخیاش را نشان وی دهند. (اگر زشتی میکرد این جایگاهش بود) تا بدین وسیله شکر الهی بیشتر کند، و هیچکس را به دوزخ وارد نکنند مگر اینکه جایگاه وی را در بهشت نشانش دهند (اگر خوبی میکرد این جایگاهش بود) تا حسرت وی زیاد گردد.
خداوند تعالی در آیهای دیگر ندامت اهل جهنم را این چنین بیان میکند:
{یَا وَیْلَتَی لَیْتَنِی لَمْ أتَّخِذْ فُلَانًا خَلِیلاً}.((2))
ای وای بر من! کاش فلانی را دوست خود نمیگرفتم.
یکی از مجازاتهای شدید روحی در قیامت، پشیمانی از دوستی با دوستان نااهل میباشد. از آیه یاد شده به خوبی استفاده میشود که سبب اصلیِ گمراهیِ
گمراهان، دوستی با هوی پرستان ودوستان شیطان صفت است. انسان خواه و ناخواه تأثیر پذیر است و بخش مهمّی از افکار و رفتار خود را از طریق دوستانش میگیرد. تجربه نیز این مطلب را تأیید میکند؛ این تأثیر پذیری از نظر اسلام به اندازهای است که امیرمؤمنان علی علیه السلام میفرماید:
فَمَنِ اشْتَبَهَ عَلَیْکُمْ أَمْرُهُ وَ لَمْ تَعْرِفُوا دِینَهُ فَانْظُرُوا إِلَی خُلَطَائِهِ فَإِنْ کَانُوا أَهْلَ دِینِ اللهِ فَهُوَ عَلَی دِینِ اللهِ وَ إِنْ کَانُوا عَلَی غَیْرِ دِینِ اللهِ فَلا حَظَّ لَهُ مِنْ دِینِ الله.((1))
هرگاه وضع کسی بر شما مشتبه شد و دین او را نشناختید، به دوستانش توجّه کنید؛ اگر دوستانش اهل دین وآیین خدا باشند، او نیز پیرو آیین خداست و اگر دوستانش بر آیین خدا نباشند، او نیز بهرهای از آیین حق ندارد.
به راستی، گاه نقش دوست در خوشبختی و بدبختی یک انسان از هر عاملی مهمتر است؛ گاه او را تا سرحد فنا و نیستی پیش میبرد و گاه او را به اوج افتخار میرساند.
در روایتی از امام جواد علیه السلام میخوانیم:
إِیَّاکَ وَمُصَاحَبَةَ الشَّرِیرِ فَإِنَّهُ کَالسَّیْفِ الْمَسلّول یَحْسُنُ مَنْظَرُهُ وَیَقْبُحُ أَثَرُهُ.((2))
از همنشینی با فرد بد بپرهیز که همچون شمشیر برهنه است؛ ظاهرش زیبا و تأثیرش بسیار زشت است.
مؤمنان اهل بهشت به کافران اهل دوزخ میخندند، {فَالْیَوْمَ الَّذِینَ آمَنُواْ مِنَ الْکفّار یَضْحَکُونَ}((1))؛ «پس امروز همواره مؤمنان به کافران میخندند». آری جواب خندة کفّار در دنیا جز خندیدن به آنان در قیامت نیست. بدکاران در دنیا پیوسته به مؤمنان میخندیدند و هنگامی که از کنارشان میگذشتند، آنان را با اشاره تمسخر میکردند.((2))
گاهی به او خطاب میشود: {ذُقْ إِنَّکَ أنتَ الْعَزِیزُ الْکَرِیمُ}؛ «بچش که تو همان ارجمند و بزرگواری!!» و عمری در شخصیّت موهومی زندگی کردی و خود را انسانی نمونه و کم نظیر میپنداشتی! آری تو بودی که بینوایان را در بند و زنجیر کشیده بودی تو بودی که با آن همه غرور، هر جنایتی را مرتکب شدی، اکنون نتیجة اعمالت را بچش. همانگونه که جسم و جان مردم را سوزاندی اکنون درون و بیرونت در آتش قهر الهی و به آب سوزان میسوزد.
صحبت و گفتگوهایی میان اهل بهشت و اهل
دوزخ ردّ و بدل میشود، و روح دوزخیان را سخت آزار میدهد، قرآن کریم میفرماید:
{وَ نَادَی أصْحَابُ الْجَنَّةِ أصْحَابَ النَّارِ أن قَدْ وَجَدْنَا مَا وَعَدَنَا رَبُّنَا حَقًّا فَهَلْ وَجَدتُّم مَّا وَعَدَ رَبُّکُمْ حَقًّا}.((3))
اهل بهشت اهل آتش را ندا کنند که ما وعده پروردگارمان را درست یافتیم آیا شما هم وعده پروردگارتان را درست یافتید؟
و آنها با یک دنیا شرمندگی و سر افکندگی جواب میدهند: {قَالُواْ نَعَم} آری، همه حق بود. افسوس که ما گرفتار غرور و غفلت بودیم، در این هنگام ندا دهندهای در میان آنها ندا میدهد که لعنت خدا بر ظالمان باد. {فَأذَّنَ مُؤَذِّنُ بَیْنَهُمْ أن لَّعْنَةُ اللهِ عَلیَ الظَّالِمِین} این سخن هم چون نمک بر جراحات و زخمهای دل دوزخیان مینشیند و شعلههای آتش درون آنها را افروختهتر و شعلهورتر میکند! در این که این موذن (ندا دهنده) کیست که سیطره بر بهشت و دورخ دارد، از سوی خدا سخن میگوید و همگان صدای او را میشنوند. در بسیاری از روایاتی که شیعه((1)) و سنّی((2)) نقل کردهاند، آمده است که او امیر المؤمنین علی علیه السلام است که در تمام عمرش با ظالمان و ستمگران مبارزه کرده و از آغاز بعثت پیامبر اسلام تا پایان عمر آن حضرت در کنارش بوده و از اسلام و آورنده اسلام دفاع نموده است. متأسفانه بعضی کوشیدهاند که این فضیلت را کم اهمیت و کم رنگ نشان دهند و گفتهاند معلوم نیست این کار برای علی فضیلتی باشد!. ولی این حقیقت بسیار واضح و روشن است، این مؤذن الاهی که بر بهشت و دوزخ سلطه دارد و پیام
خدا را در آن روز، به همگان میرساند باید مقامی بسیار والا و بالا داشته باشد.
در آیه دیگری تعبیر تازهای از عذاب روحی دوزخیان در مورد تحقیر، سرزنش
و اهانت به دوزخیان که نوعی عذاب دردناک روحی است بر خورد میکنیم:
{رَبَّنَا أخْرِجْنَا مِنْهَا فَإِنْ عُدْنَا فَإِنَّا ظَالِمُون}.((1))
پروردگارا ما را از آتش خارج کن، اگر بکار زشت برگشتیم، ظالمانیم.
ولی از سوی پروردگار به آنها گفته میشود. دور شوید در دوزخ! و با من سخن مگویید! {قَالَ اخْسُواْ فِیهَا وَ لَا تُکَلِّمُون}.
تعبیر به (اخسأ) تعبیری است که در موقع دور ساختن سگ به کار میرود، به کار گیری آن لفظ در این جا برای تحقیر ظالمان گنهکار و مستکبر است. این تعبیر همچون تازیانهای بر روح آنها نواخته میشود، وآنها را شکنجه میدهد، بلکه میتوان گفت جمله (لا تکلمون) با من سخن نگویید، از آن دردناکتر و غم انگیزتر است که مولای کریم و رحیم بندهای را از خود براند و به او بگوید هرگز با من سخن نگو!
آری این مجرمان بدبختِ شرمنده و از همه جا مأیوس چه حسرتها و چه نالهها و چه گریهها دارند، ولی دیگر فایده ندارد و وقتش گذشته است. هر چند هر انسانی در پایان هر مطلب و مشکلی از خدا استمداد میکند، ولی دیدید که چگونه دست رد به سینهاش زده میشود و خداوند با آنها حرف نمیزند و این خود بزرگترین شکنجه است.((2))
این همان چیزی است که در تعبیر بسیار لطیفی در دعای کمیل به آن اشاره شده است. قابل توجّه اینکه در دعای کمیل به هر دو نوع آلام جسمی و روحی اشاره شده آنجا که میفرماید:
فهبنی یا الاهی... صبرت علی عذابک فکیف أصبر علی فراقک.
گیرم که برعذاب تو صبر نمودم، چگونه جدایی تو را تحمّل کنم؟
در این دعا، منظور امام از صبر بر عذاب، الم جسمی است و صبر بر فراق خداوند، الم روحی را شامل میگردد.
روایتی از امیر مؤمنان حضرت علی علیه السلام با مضامین بسیار بلند و مفاهیم ارزنده و گسترده عرفانی وارد شده است که به الم و لذّت جسمی و روحی اشاره میکند و میفرماید:
الاهی ما عبدتک شوقا إلی جنتک ولا خوفاً من نارک بل وجدتک أهلا للعبادة فعبدتک.((1)
دستهای کوشش و تلاش آنان نجات از دوزخ است. این گروه «خوفا من الله» عبادت میکنند، که بهرهی این گروه از اسلام «خائفانه» است.
دسته دیگر کسانی هستند که همهی سعی خود را در به دست آوردن نعمتهای مادی بهشت به کار میگیرند. این طایفه «شوقاً الی الجنه» خدا را عبادت میکنند. بهرهی این گروه از اسلام طامعانه است.
گروه سوّم کسانی هستند که مشتاق خشنودی پروردگار خویشند. این گروه «حباً لله» به عبادت میایستند. بهرهی این گروه فوق بهرهی دیگران و مقام آنان شکوهمند است. {یَبْتَغُونَ فَضْلاً مِنَ اللهِ وَ رِضْواناً} (حشر/8) «در حالی که فضل الهی و رضای او را میطلبند»
)پروردگارا! من تو را عبادت نمیکنم به خاطر علاقه به بهشت تو، و
1) (عوالی اللآلی، ج2، ص11 و بحار الانوار، ج67، ص186) معاد باوران در عبادت خدا سه گروهند:
نه ترس از جهنّم تو، بلکه تو را لایق و سزاوار بر پرستش و عبادت میدانم.
منظور حضرت از شوق به جنّت، شوق به لذّت جسمانی و نعمتهای بهشت و ترس از آتش جهنّم، نیست و آنجا که حضرت میفرماید: «وجدتک اهلا للعبادة فعبدتک» اشاره به لذّت روحی و اشتیاق ناشی از آن به عبادت حضرت حق دارد.((1))
در پایان آنچه میتوان گفت این است که اصل معادِ جسمانی و روحانی، امری است قطعی و مسلّم، و قرآن مجید بر آن گواهی میدهد هر چند ما نتوانیم به همه خصوصیات آن واقف گردیم. معاد از ضروریات دین است و ایمان و و اعتقاد به اصل جسمانی و روحانی آن واجب و لازم است نه کیفیت و خصوصیات آن؛ یعنی اگر انسان عقیده به معاد جسمانی داشته باشد، امّا منظور از جسمانی برایش روشن نباشد که جسم مادّی و عنصری یا مثالی و یا انشائی است همین که بگوید هر چه در واقع و عند الله است، قبول دارم؛ کافی است.
در پایان دست دعا به درگاه قادر متعال برداشته و عرض میکنیم:
پروردگارا! برای پیروان راستین اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم عالم برزخ را روضه ای از روضات بهشت خود قرار ده.
خداوندا! اضطراب و ترس ما را جز لطف تو برطرف نمیکند؛ این پریشانی ما را به احسان و نور هدایت خود برطرف فرما.
1) منظور این است که آنچه که موجب عبادت حضرت است همان صفات عالیهای است که بنده حقیقی بخاطر آن مجذوب خدای تعالی میشود. (محقق)
خدایا، معبودا! به حقّ محمّد و آل محمّد در روز رستاخیز که روز پاداش و کیفرهاست، به پویندگان راه حق و حقیقت، لقاء ذات و صفات خود را از باب لطف عنایت فرما.
پروردگارا! به ما شایستگی حیات جاویدان در جوار رحمتت کرامت نما.
پروردگارا! اموات ما را مشمول مغفرت و عنایت خود بفرما.
پروردگارا! به ما توبة قبل الموت، راحت عند الموت و مغفرت بعد الموت را عنایت بفرما.
وآخر دعوانا أن الحمد لله ربّ العالمین وصلی الله علی سیدنا محمد وآله الطاهرین.
محمد عظیم محسنی دایکندی
تاریخ: 28/1/1390ه-.ش
مصادف با ایام جانسور فاطمیه
13/جمادی الاول/1432 ه-.ق
قرآن کریم
نهجالبلاغه
صحیفه سجادیه
مفاتیح الجنان
ابن ابی جمهور احسائی، عوالی اللئالی، انتشارات سید الشهداء علیه السلام قم، 1405 ه- ق؛ چاپ اول
ابن شهرآشوب مازندرانی، مناقب آل أبی طالب علیه السلام ، مؤسسه انتشارات علامه قم، 1379ه-.ق
ابن محمد علی بن احمد بن حزم، الفصل فی الملل و الاهواء و النّحل، دار الندوه الجدیده، بیروت، لبنان.
ابن منظور، ابوالفضل جمال الدین محمد بن مکرم، لسان العرب، بیروت، دار احیاء التراث العربی.
القرطبی، محمد بن احمد بن ابی بکر، التذکرهْ فی احوال الموتی و امور الآخرهْ، دار الفکر بیروت، لبنان، بی تا.
احمد بن حنبل، مسند، مؤسسهْ الرسالهْ، بیروت، بی تا.
اردبیلی، عبد الغنی، تقریرات فلسفه امام خمینی، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی، تهران، 1385ش، چاپ دوم.
اسدی، علی محمّد، حیات پس از مرگ، مؤسّسه بوستان کتاب، قم، چاپ دوازدهم، 1386
اشتهاردی، محمد محمدی، عالم برزخ در چند قدمی ما، انتشارات نبوی، چاپ ششم، 1376.
10.اشعری، ابوالحسن، الابانه عن اصول الدیانهْ، دمشق، بیروت، مکتبهْ
دارالبیان، چاپ پنجم، 1424ق، 2004م
اصفهانی (مشهور به عماد زاده)، عماد الدین حسین، تاریخ مفصل اسلام از طلوع اسلام تا عصر حاضر، کتاب فروشی السلامی، بازار اربعین بین الحرمین، چاپ اتحاد، بی تا.
آلوسی بغدادی، ابوالفضل شهاب الدین سید محمود، روح المعانی فی تفسیر القرآن العظیم، دار الکتب العلمیه، بیروت، چاپ اول، 1415ه-.ق.
امام صادق علیه السلام ، مصباح الشریعهْ، مؤسسهْ الأعلمی للمطبوعات، 1400ه-.ق؛ چاپ اول.
امین الاسلام فضل بن حسن طبرسی، إعلام الوری، دار الکتب الإسلامیهْ تهران؛ چاپ سوم
بابایی احمد علی، برگزیده تفسیر نمونه، دار الکتب الاسلامیه - تهران، چاپ سیزدهم، 1382 ه-.ش.
16.بحرانی سید هاشم، البرهان فی تفسیر القرآن، بنیاد بعثت - تهران، چاپ اول،1. 1416ه-.ق.
البحرانی، الشیخ علی، منار الهدی فی النص علی إمامهْ الإثنی عشر علیه السلام ، تنقیح وتحقیق وتعلیق: السید عبد الزهراء الخطیب، دار المنتظر للطباعهْ والنشر والتوزیع - بیروت - لبنان، چاپ: اول، 1405 - 1985 م.
البخاری، محمد بن اسماعیل، صحیح بخاری، ادارهْ الطباعهْ المنیریهْ، مصر.
برقی، احمد بن محمد بن خالد، المحاسن، دار الکتب الإسلامیهْ قم، 1371ه-.ق؛ چاپ دوم
تاج الدین شعیری، جامع الأخبار، انتشارات رضی قم، 1363 ه-.ش.
الترمذی، محمد بن عیسی بن سوره، سنن الترمذی، تحقیق وتصحیح: عبد الوهاب عبد اللطیف، دار الفکر للطباعهْ والنشر والتوزیع - بیروت - لبنان، چاپ دوم، 1403 - 1983 م.
التفتازانی، شرح المقاصد فی علم الکلام، دار المعارف النعمانیهْ، پاکستان، چاپ اول، 1401 - 1981م.
تمیمی آمدی، عبدالواحد بن محمد، غرر الحکم و درر الکلم، انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی قم، 1366 ه-.ش؛ چاپ اول
تویسرکانی، محمد نبی، لئالی الاخبار، مکتبهْ المحمدیه، قم، بی تا.
ثعلبی نیشابوری ابو اسحاق احمد بن ابراهیم، الکشف و البیان عن تفسیر القرآن، دار إحیاء التراث العربی - بیروت، چاپ اول، 1422ه-.ق.
جوادی آملی، عبدالله، تفسیر موضوعی قرآن کریم، معاد در قرآن، مرکز نشر اسرا، قم، 1380.
حائری، شیخ محمدمهدی، شجره طوبی، منشورات المکتبهْ الحیدریه، 1385، چاپ پنجم.
حسکانی عبید الله بن احمد، شواهد التنزیل لقواعد التفضیل، سازمان چاپ وانتشارات وزارت ارشاد اسلامی، تهران، چاپ اول، (1411ه-.ق).
حقی بروسوی، اسماعیل، تفسیر روح البیان، دارالفکر - بیروت، بی تا.
راجی، علی، ابعاد تربیتی معاد (جهان پس از مرگ)، زائر، قم، چاپ چهارم، زمستان، 1388.
راغب اصفهانی، ابوالقاسم الحسین بن محمد بن المفضل، مفردات، مکتبهْ مرتضویه لإحیاء آثار الجعفریه، تهران.
سبحانی، جعفر، محاضرات فی الالهیات، مؤسسهْ الإمام الصادق علیه السلام ، قم.
------------، منشور جاوید، مؤسسه سید الشهدا، قم، 1369، چاپ اول.
34.السجستانی، ابن الأشعث، سنن أبی داود، تحقیق وتعلیق: سعید محمد اللحام، دار
الفکر للطباعهْ والنشر والتوزیع، چاپ اول، 1410-1990م .
سید مرتضی، الذخیره فی علم الکلام، قم، انتشارات اسلامی، 1411 ه-.ق.
سیوطی جلال الدین، الدر المنثور فی تفسیر المأثور، کتابخانه آیهْ الله مرعشی نجفی - قم، 1404ه-.ق.
شاه آبادی، شیخ محمد علی، شذرات المعارف، زنان مسلمان، 1360.
شبر سید عبد الله، تفسیر القرآن الکریم(شبر)، دار البلاغهْ للطباعه و النشر - بیروت، چاپ اول، 1412 ق.
شریعتی سبزواری، محمد باقر، معاد در نگاه وحی و فلسفه، انتشارات دانشگاه تهران، 1361.
شیخ الرئیس ابن سینا، الشفاء(الالهیات)، مکتبهْ آیهْ الله المرعشی - قم، چاپ 1404 ه-. ق.
------------، المبدأ و المعاد، موسسه مطالعات اسلامی - تهران، چاپ: اول، 1363 ه-. ش.
------------، النجاهْ من الغرق فی بحر الضلالات، انتشارات دانشگاه تهران - تهران، چاپ دوم، 1379 ه- ش
شیخ بهایی، جبعی عاملی، محمد بن حسین، اربعین، انتشارات جامعه مدرسین، چاپ اول، قم، 1415 ق.
شیخ حر عاملی، الفصول المهمهْ فی أصول الأئمهْ تحقیق وإشراف: محمدبن محمد الحسین القائینی، مؤسسهْ معارف إسلامی إمام رضا علیه السلام ، چاپ أول، 1418 - 1376ه-.ش.
------------، محمد بن حسن، الایقاظ من الهجعهْ بالبرهان علی الرجعهْ، قم، دارالکتب العلمی، بیتا.
------------، محمد بن حسن، وسائل الشیعه، مؤسسه آل البیت علیه السلام قم، 1409ه-.ق؛ چاپ اول.
شیخ صدوق، ابی جعفر، محمد بن علی بن حسین، الاعتقادات فی دین الإمامیهْ، تحقیق : عصام عبد السید، دار المفید للطباعهْ والنشر والتوزیع - بیروت - لبنان، چاپ دوم، 1414 - 1993 م.
------------، الاعتقادات، تحقیق: غلامرضا مازندرانی، نشر: محقق، قم، 1412ه-.ق.
------------، الأمالی، انتشارات کتابخانه اسلامیه، 1362ه-.ش؛ چاپ چهارم
------------، التوحید، انتشارات جامعه مدرسین قم، 1398ق،1357ش، چ دوم.
------------، الخصال، انتشارات جامعه مدرسین قم،1403ه-.ق؛ چاپ دوم
------------، علل الشرائع، انتشارات مکتبهْ الداوری قم.
------------، عیون أخبار الرضا علیه السلام ، انتشارات جهان، 1378ه-.ق.
------------، معانی الأخبار، انتشارات جامعه مدرسین قم، 1361ه-.ش.
------------، من لا یحضره الفقیه، چاپ دوم، قم، مؤسسه النشر الاسلامی، 1404 ه-.ق.
شیخ مفید، محمد بن محمد بن نعمان، الإختصاص، انتشارات کنگره جهانی شیخ مفید قم، 1413ه-.ق؛ چاپ اول.
------------، الإرشاد، انتشارات کنگره جهانی شیخ مفید قم، 1413ه-.ق؛ چ اول.
------------، المسائل السرویه، انتشارات کنگره جهانی شیخ مفید قم، 1413ه-.ق؛ چاپ اول.
------------، النکت الاعتقادیهْ، انتشارات کنگره جهانی شیخ مفید قم، 1413ه-.ق؛ چاپ اول.
------------، أوائل المقالات، انتشارات کنگره جهانی شیخ مفید قم، 1413ه-.ق؛ چاپ اول.
------------، تصحیح الاعتقاد، انتشارات کنگره جهانی شیخ مفید قم، 1413ه-.ق؛ چاپ اول.
------------، علم الیقین
------------، الجمل و النصرهْ فی حرب البصرهْ، مکتبه الداوری - قم - ایران، چاپ دوم، بی تا.
صحاح اللغه
صدر المتألهین، الحکمهْ المتعالیهْ فی الاسفار العقلیهْ الاربعه، دار احیاء التراث - بیروت، چاپ: سوم، 1981 م.
------------، الشواهد الربوبیهْ فی المناهج السلوکیه، المرکز الجامعی للنشر - مشهد، چاپ: دوم، 1360.
------------، المبدأ و المعاد، انجمن حکمت و فلسفه ایران - تهران، 1354 ه. ش.
68.صفار، محمد بن حسن بن فروخ، بصائر الدرجات، انتشارات کتابخانه آیت الله مرعشی
قم، 1404ه-.ق؛ چاپ دوم.
طباطبایی سید محمد حسین، المیزان فی تفسیر القرآن، دفتر انتشارات اسلامی جامعهی مدرسین حوزه علمیه قم - قم، چاپ پنجم، 1417ه-.ق.
------------، ترجمه المیزان فی تفسیر القرآن، ترجمه محمد باقر موسوی همدانی، قم، نشر فرهنگی رجاء، 1363.
طبرسی، ابو منصور احمد بن علی، الإحتجاج، نشر مرتضی مشهد مقدس، 1403ه-.ق.
طبرسی، ابن علی النفضل ابن الحسن، مجمع البیان فی تفسیر القرآن، دار المعرفهْ، بیروت، لبنان، 1402ق، چاپ اول.
طریحی فخر الدین، مجمع البحرین، کتابفروشی مرتضوی - تهران، چاپ سوم، 1375ه-.ش.
طوسی، ابو جعفر محمد بن حسن، الغیبهْ، مؤسسه معارف اسلامی قم، 1411ه-.ق؛ چاپ اول.
-----------، التهذیب الاحکام، دارالکتب الإسلامیه تهران، 1365ه-.ش؛ چاپ چهارم.
طوسی، ابو جعفر محمد بن محمد بن حسن، نقد المحصل، دار الأضواء چاپ دوم، بیروت، 1405 ق.
طوسی، خواجه نصیر الدین محمد بن حسن، کشف المراد فی شرح تجرید الاعتقاد، تصحیح: حسن حسن زاده آملی، مؤسسه نشر اسلامی، جامعه مدرسین قم. چاپ پنجم.
طیب سید عبد الحسین، اطیب البیان فی تفسیر القرآن، انتشارات اسلام - تهران، چاپ دوم، 1378ه-.ش.
عروسی حویزی عبد علی بن جمعه، تفسیر نور الثقلین، تصحیح رسولی محلاتی، انتشارات اسماعیلیان، قم، چاپ چهارم، 1415ه-.ق.
علامه امینی، عبد الحسین، الغدیر، دارالکتب العربی، بیروت، لبنان. 1397 - 1977 م، چاپ چهارم.
علامه مجلسی، محمد باقر، بحار الأنوار، مؤسسهًْ الوفاء بیروت - لبنان، 1404ه-.ق.
------------، مرآهْ العقول فی شرح اخبار آل الرسول، تصحیح سید هاشم رسولی، دار الکتب الاسلامیه، چاپ دوم، تهران، 1404 ق.
عیاشی، محمد بن مسعود، تفسیر عیاشی،چاپخانه علیمه، تهران، 1380 ه-.ق.
فتال نیشابوری، محمد بن حسن، روضهْ الواعظین، انتشارات رضی قم
فخرالدین رازی ابوعبدالله محمد بن عمر، مفاتیح الغیب، دار احیاء التراث العربی - بیروت، چاپ سوم، 1420ه-.ق.
الفراهیدی، خلیل ابن احمد، العین، تحقیق: مهدی فخر ولی، ابراهیم سامرائی، دارالهجرهْ، قم، 1364.
فربودی، مهدی، برزخ، پس از مرگ بر ما چه میگذرد؟، قم، نشر دیوان، 1386.
فرهنگ معین
فروید؛ اصول روانکاوی
فلسفی، محمّد تقی، گفتار فلسفی معاد از نظر روح و جسم، هیأت نشر معارف اسلامی، تهران، 1360.
فلوطین، مجموعه آثار، ترجمه محمد حسین لطفی، خوارزمی، 1366.
الفیروز آبادی، القاموس المحیط، بی چا، بی تا.
فیض کاشانی، محمد محسن، علم الیقین، انتشارات بیدار، قم، 1400 ق.
------------، المحجّهْ البیضاء، مؤسسه النشر الاسلامی،
قاسمی، علی محمد، برزخ، پژوهشی قرآنی و روایی، مؤسسه امام خمینی، قم، 1384.
قاضی ابی الحسین محمد بن ابی یعلی، طبقات الحنابله، دار المعرفهًْ، بیروت، لبنان، 526 ه-.ق.
97.قاضی عبد الجبار، شرح اصول خمسه، دار
احیاء التراث العربی، بیروت، لبنان، طبع جدید.
قرشی، سید علی اکبر، سیری در عالم برزخ، دار الکتب الاسلامیه، تهران، 1371.
قرطبی محمد بن احمد، الجامع لأحکام القرآن، انتشارات ناصر خسرو - تهران، چاپ اول، 1364ه-.ش.
القرطبی الانصاری، محمد بن احمد، الجامع لأحکام القرآن، دار احیاء التراث العربی، بیروت، 1405.
قشیری نیشابوری، ابوالحسین مسلم بن حجّاج، صحیح مسلم، دارالفکر، چاپ بیروت، 1408ه-.ق.
قمی، ابی الحسن علی بن ابراهیم، تفسیر قمی، مکتب المهدی، نجف، 1387ه.ق.
کارل، آلکسیس، راه و رسم زندگی، ترجمه دکتر پرویز دبیری، تأیید اصفهان، چاپ پنجم، 1354.
کلینی، محمد بن یعقوب بن اسحاق، الکافی، دار الکتب الإسلامیهْ تهران، 1365 ه-.ش؛ چاپ چهارم.
لئون دنی؛ عالم پس از مرگ
محدث نوری، مستدرک الوسائل، مؤسسه آل البیت علیهم السلام قم، 1408ه-.ق؛ چاپ اول
محسنی، محمّد عظیم، رجعت در عصر ظهور، مرکز تخصصی مهدویت، چاپ دوم، 1390.
محسنی، محمّد آصف، روح از نظر دین، عقل و علم روحی جدید، چاپ مهر، 1376.
المحقق السبزواری، شرح المنظومه، نشر ناب - تهران، چاپ: اول، 1369- 1379 ه ش
مراغی احمد بن مصطفی، تفسیر المراغی، داراحیاء التراث العربی - بیروت.
مصباح یزدی، محمد تقی، معارف قرآن، قم، موسسه در راه حق، 1373.
مطهری، مرتضی، عدل الاهی، انتشارات صدرا، تهران، چاپ بیست و دوم، 1384.
معجم احصایی قرآن کریم
مقداد (شیخ فاضل مقداد) بن عبد الله السیوری الحلّی، جمال الدین، ارشاد الطالبین الی نهج المسترشدین، تحقیق: السید مهدی الرجایی، منشور مکتبهْ آیهْالله مرعشی، بی تا.
مکارم شیرازی (آیت الله)، ناصر، تفسیر نمونه، دار الکتب الإسلامیه - تهران، چاپ اول، 1374ه-.ش.
------------، عود ارواح، انتشارات نسل جوان، قم.
------------، معاد و جهان پس از مرگ، مطبوعات هدف، قم، چاپ سیزدهم، 1376
------------، پیام قرآن، نشر مدرسه امیر المؤمنین، چاپ صدر، 1374.
------------، با همکاری جمعی از نویسندگان، تفسیر نمونه، دارالکتب الاسلامیه، قم،1362، چاپ دوم.
120.ملا عبد الرزاق لاهیجی، سرمایه
ایمان، بی جا، 1304 ه-.ش.
المناوی، محمد عبد الرؤف، فیض القدیر شرح الجامع الصغیر، تصحیح أحمد عبد السلام، دار الکتب العلمیهًْ، بیروت، چاپ اول، 1415 - 1994 م
منتظری (آیت الله)، حسینعلی، از آغاز تا انجام، سرایی، تهران، چاپ چهارم، 1385.
------------، اسلام دین فطرت، نشر سایه، چاپ سوم، قم، 1387.
موسوی همدانی، سید محمد باقر، ترجمه تفسیر المیزان، دفتر انتشارات اسلامی جامعهی مدرسین حوزه علمیه قم - قم، چاپ پنجم، 1374ه-.ش.
مولوی بلخی، جلال الدین محمد، مثنوی معنوی، با همکاری مهدی آذر یزدی، مطابق با نسخة نیکلسون، انتشارات پژوهش، تهران، 1378 ش.
126.میر محمد عبد الحسیب، سبط ثالث
میر داماد، مناهج الشّارعین، چاپ ارمغان، بی تا.
النسائی، سنن النسائی، چاپ اول، دارالفکر للطباعهْ والنشر والتوزیع - بیروت - لبنان، 1348- 1930 م.
نمازی شاهرودی، شیخ علی، مستدرک سفینهْ البحار، تحقیق وتصحیح: الشیخ حسن بن علی النمازی، مؤسسهْ النشر الإسلامی التابعهْ لجماعهْ المدرسین بقم المشرفهْ، 1418.
وجدی، فرید، علی اطلال المذاهب المادّی.
130.ورام بن ابی فراس، مجموعة ورام، انتشارات مکتبهًْ الفقیه قم.