ghaemiyeh.com
سرشناسه : مکارم شیرازی، ناصر، ۱۳۰۵ -
عنوان قراردادی : الکافی .اصول . فارسی - عربی . برگزیده . شرح
عنوان و نام پدیدآور : جایگاه عقلانیت در اسلام/ مکارمشیرازی ؛ تهیه و تنظیم ابوالقاسم علیاننژادیدامغانی.
مشخصات نشر : قم: انتشارات امام علیبنابیطالب(ع)، ۱۳۹۱.
مشخصات ظاهری : ۲۱۶ص.
شابک : ۵۰۰۰۰ ریال978-964-533-172-4 :
یادداشت : کتاب حاضر شرحی بر " روایت مفصل هشام از کتاب اصول کافی" است.
یادداشت : کتابنامه به صورت زیرنویس.
موضوع : کلینی، محمدبن یعقوب - ۳۲۹ق. . الکافی. اصول. برگزیده
موضوع : عقل و ایمان (اسلام)
موضوع : احادیث شیعه -- قرن ۴ق.
شناسه افزوده : علیاننژادی، ابوالقاسم، ۱۳۴۳ -
شناسه افزوده : کلینی، محمدبن یعقوب - ۳۲۹ق. . الکافی. اصول. برگزیده. شرح
رده بندی کنگره : BP۱۲۹/ک۸ک۲۲۰۴۲۳۸ ۱۳۹۱
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۲۱۲
شماره کتابشناسی ملی : ۳۵۳۰۰۵۱
عقلانیت در اسلام
تهیه و تنظیم: علیاننژادی
مقدّمه 15
حدیث هشام بن حکم 17
موقعیّت علمی هشام بن حکم 17
موضوع و اهمیّت روایت 18
فراز اوّل: بشارت به عاقلان / 19
آزادی بیان 19
هدایت تشریعی و تکوینی 20
مطالعه کتب مشکوک! 20
جایگاه عقل 20
اوج شکوفایی عقل 21
فراز دوم: راههای خداشناسی / 23
نشانههای ششگانه! 24
آفرینش آسمان و زمین 24
شب و روز 25
کشتیهای موجود بر صفحه اقیانوسها 25
بارانهای پربرکت 26
وزش بادها 27
ابرهای تحت فرمان 27
فراز سوم: برهان نظم / 29
آیه اوّل: آیه تسخیر 29
چگونگی تسخیر! 30
آیه دوم: آفرینش شگفتانگیز جنین 31
آیه سوم: سه موهبت بزرگ 32
موهبت اوّل: نور 33
موهبت دوم: آب 34
موهبت سوم: هوا 34
آیه چهارم: جلوهای از معاد 35
آیه پنجم: نشانههای عظمت پروردگار 36
آیه ششم: رعد و برق 39
مخاطبان قرآن 40
یکی دیگر از نشانههای خدا 40
چگونگی تولید رعد و برق 40
خدمات مهم برق 41
برق، آیتی الهی 41
آیه هفتم: فرمانهای پنجگانه 42
مصلحت و مفسده احکام الهی 42
تفسیر اجمالی آیه 43
آیه هشتم: دلیلی دیگر بر بطلان شرک 45
ترسیمی از قُبح شرک 47
توحید، اصلیترین مسئله در هر زمان 48
نقش تعقّل و اندیشه 48
فراز چهارم: راه رسیدن به سعادت در جهان آخرت / 51
ترسیمی از دنیا! 51
شباهت بازیهای کودکان با امور دنیایی 52
تصویری دیگر از دنیا 54
فراز پنجم: هشدار به بیخردان / 57
مجازات همجنسبازی 58
بلاهای بزرگ عصر ما 59
فراز ششم: عقل و علم / 61
عنکبوت 62
تکیهگاه، فقط خدا باشد 62
چه کسی مثالها را میفهمد؟ 63
توحید افعالی 63
فراز هفتم: مذمّت بیخردان / 65
آیه اوّل: تقلید بیجا 65
راه و رسم نیاکان! 65
انواع تقلید 66
آیه دوم: آلودگان به دنیا 68
ابزار شناخت 69
آیه سوم: حجاب معرفت 69
آیه چهارم: انساننماهای پستتر از حیوان 70
علل انحطاط 70
آیه پنجم: پراکندگی، ثمره بیفکری 71
مسلمانان عصر ما! 72
آیه ششم: خودفراموشی 73
فراز هشتم: مذمّت اکثریّت! / 75
چرا اکثریّت، نفی شده است؟ 76
مفاسد حکومت اکثریّت بیایمان 77
مغالطهای آشکار 77
فراز نهم: اقلیّت سالم / 79
آیه اوّل: بندگان شاکر 80
آیه دوم: دوستان وفادار کم هستند 80
آیه سوم: مؤمن آل فرعون 81
آیه چهارم: مؤمنان اندک، امّا راستین 81
اکثریّت ناصالح 83
آیه اوّل: جاهلان 83
آیه دوم: بیخردان 83
آیه سوم: بیادراکان 84
حکومت اکثریّت! 84
فراز دهم: اولوا الباب / 87
اولوا الباب کیانند؟ 89
آیه اوّل: حکمت 89
معنای حکمت 89
تفسیر «من یشاء» 90
خیر کثیر چیست؟ 90
آیه دوم: راسخان در علم 90
آیه سوم: آیات الهی در آسمان و زمین 91
آیه چهارم: بینایان و نابینایان 91
آیه پنجم: عالمان و جاهلان مساوی نیستند 92
آیه ششم: تدبّر در آیات قرآن 93
آیه هفتم: هدایت و تذکّر 95
آیه هشتم: پیوسته تذکّر بده 95
فراز یازدهم: فهم و عقل / 97
آیه اوّل: سرگذشت پیشینیان، مایه عبرت 97
آیه دوم: حکمت لقمان 99
فراز دوازدهم: تواضع در برابر حق / 101
راه دست یافتن به جایگاه بالاتر عقل 101
موانع رسیدن به حق 102
موضعگیریهای مختلف در برابر حق 104
تصویری گویا از دنیا 105
کشتی نجات لقمان 107
طوفانهای جهان معاصر 107
طوفان مفاسد اخلاقی 108
طوفان مشکلات اقتصادی 108
طوفان جنگها و درگیریها 108
فراز سیزدهم: نشانه عقل / 109
تفکّر، در قرآن 109
تفکّر، در روایات 110
نشانه تفکّر 111
نمونهای از متفکّران 112
فراز چهاردهم: شناخت خردمندانه / 115
هدف از بعثت انبیا 115
ثمرات سه گانه فعّالسازی عقل 116
گوهر گرانبهای عقل 116
فراز پانزدهم: حجّت ظاهری و باطنی / 121
قاعده لطف 121
هماهنگی تکوین و تشریع 122
اقسام قوانین تشریع و تکوین 122
چراغهای هدایت 123
فراز شانزدهم: ویژگیهای عقل / 125
نشانه اوّل: شکر نعمت 125
نشانه دوم: شکیبایی در برابر محرمات 128
فراز هفدهم: آفات عقل / 129
آرزوهای طولانی 130
فضول الکلام 131
شهوات نفسانی 131
فراز هجدهم: آفات رشد اعمال / 135
معنای زکات 135
آفت اوّل: هوای نفس 136
آفت دوم: از کار انداختن عقل 137
چند روایت درباره هوای نفس 137
فراز نوزدهم: چاره تنهایی / 141
احساس تنهایی چرا؟ 141
هجرت به کشورهای خارج 143
فراز بیستم: روابط هفتگانه / 145
افراط و تفریط، ممنوع 146
فراز بیست و یکم: معیار قبولی اعمال / 149
کیفیّت یا کمیّت؟ 149
کیفیّت، مقدّم است 151
فراز بیست و دوم: تجارت پرسود / 153
تجارتخانه دنیا 153
حکمت در قرآن 154
حکمت چیست؟ 155
فراز بیست و سوم: نشانه دیگری برای عاقلان / 157
انواع مواهب و نعمتهای دنیا 157
جنون ثروتاندوزی 158
فراز بیست و چهارم: نگاه عاقلان به دنیا و آخرت / 161
مشکلات دنیا 161
مشکلات رسیدن به آخرت 162
پاک زیستن در عصر ناپاکیها! 163
فراز بیست و پنجم: زاهدان دنیا و راغبان آخرت / 165
حقیقت زهد 165
اضطراب و نگرانیها 167
طالب و مطلوب 168
فراز بیست و ششم: فایده عقل کامل / 169
غنای ظاهری و باطنی 169
فراز بیست و هفتم: عامل استمرار هدایت / 173
عاقبت بهخیری 174
فراز بیست و هشتم: برترین عبادت / 177
فراز بیست و نهم: عاقل دروغ نمیگوید / 181
قبح و زشتی دروغ 181
راز اهمیّت فراوان صداقت 183
رابطه عقل با صداقت و جهل با دروغ 185
فراز سیام: عقل و دین و شخصیّت / 187
رابطه دین و شخصیّت 187
رابطه عقل و شخصیّت 188
ارزشمندترین انسانها 188
بهای انسان 190
فراز سی و یکم: بخش اوّل: نشانههای سه گانه عاقل / 193
استناد به کلمات اولیا و معصومان علیهم السلام 193
نشانههای عاقل 194
عقل نظری و عملی 194
مشکلات عصر ما 195
آثار وضعی اعمال 196
فراز سی و یکم: بخش دوم: صفات صدرنشینان / 199
منظور از صدر مجلس چیست؟ 199
مدیریّت در اسلام 200
شرایط مدیریت در قرآن 200
سخنی از امام مجتبی علیه السلام 202
فراز سی و یکم: بخش سوم: اندرزهای امام سجاد علیه السلام / 205
همنشینی با نیکان 205
مطالعه زندگی دانشمندان 206
پیروی از حکمرانان عادل 206
بهرهگیری صحیح از داراییها 207
مشاور خوب بودن 208
خودداری از آزار دیگران 209
فراز سی و دوم: سفارشات پایانی / 211
استفاده بهینه از امکانات محدود 211
اختلاف سطح خردها 213
فلسفه اختلاف روایات 214
یکی از برنامههای جالب مرجع عالیقدر، حضرت آیت الله العظمی مکارم شیرازی (مدّظلّه) جلسات توسّل شبهای چهارشنبه (1)در مدرسة الامام امیرالمؤمنین علیه السلام بود که در آن، ابتدا دعای توسّل و روضه یکی از حضرات معصومین علیهم السلام خوانده و به آن معصوم عزیز توسّل جسته میشد، سپس حضرت استاد به نصیحت شرکتکنندگان، که عمدتآ از اعضای دفتر معظمله یا مرتبطین با دفتر بودند، میپرداخت. پس از آن، سفره اطعام، گسترده میشد و پس از صرف غذا و قرائت دعای سفره توسّط حضرت آقا، مجلس خاتمه پیدا میکرد. جالب اینکه تمام این برنامهها بیش از یکساعت وقت نمیگرفت.
حضرت استاد، که به نظم، بسیار مقیّد و در میان حوزویان به رعایت نظم مشهورند، درباره مباحث اخلاقی نیز نظم خاصّی دارند و در هر جلسه درباره موضوعی که با جلسات قبل و بعد ارتباطی ندارد بحث نمیکنند، بلکه مطلب معیّنی را که مورد نیاز جامعه یا حضّار است مورد بحث قرار داده و هفتهها درباره آن سخن میگویند.
یکی از مباحثی که ایشان همزمان با ایّام سوگواری ماه محرّم و صفر مطرح فرمودند، بحث «اهداف قیام امام حسین علیه السلام» بود که بعدها به همین نام چاپ ومنتشر شد. موضوع دیگری که هفتهها مورد بحث معظّمله قرار گرفت، حدیث
1) البتّه این جلسات در نیمه اوّل سال، صبح چهارشنبه و در نیمه دوم سال، که شبها بلندتر است، شبهایچهارشنبه برگزار میشد.
مفصّل «صد و سه صفت» بود که درباره صفات و ویژگیهای شیعه واقعی است. این مباحث هم آماده بوده و در آیندهای نزدیک چاپ و منتشر خواهد شد (إنشاءالله).
امّا موضوع دیگر، که مباحث این کتاب را تشکیل میدهد، روایت مفصّل هِشام از جلد اوّل کتاب شریف اصول کافی بود که از 2/12/85 تا 23/7/ 88 مباحث آن طول کشید و اینک در قالب یک کتاب در اختیار شما خوانندگان محترم قرار میگیرد تا إنشاءالله از آن بهره کامل ببرید.
در ضمن، این مباحث، پاسخ روشن و دندانشکنی است به پاپ و تمام کسانی که سعی دارند اسلام را آیینی غیر عقلانی معرّفی کنند. آیا هیچ انسان عاقلی با مطالعه این روایت و شرح و توضیح آن، که نمونهای از روایات مربوط به عقل و اندیشه از دیدگاه اسلام است، میتواند ادّعای بیاساس مذکور را بپذیرد؟!
ضمن شکرگزاری به درگاه ایزد متعال که این موهبت گرانقدر و بیبدیل را به اینجانب عنایت و توفیق تنظیم این مباحث ارزشمند را نصیب فرمود، منتظر نظرها و پیشنهادهای شما خوانندگان محترم هستم.
والسلام علیکم ورحمة الله وبرکاته
ابوالقاسم علیاننژادی
قم - مدرسه امام سجاد علیه السلام
26/8/ 1390
هشام بن حکم (م 179) از شاگردان امام صادق و امام کاظم علیهما السلام بود که در عقاید و علم کلام مهارت فراوانی داشت و در پاسخ به سوالات، فوق العاده بود.
امام موسی بن جعفر علیهما السلام خطاب به هشام، حدیث مفصّلی درباره مراتب عقل و اهمیّت و جایگاه آن در معارف اسلامی بیان کرده که مرحوم کلینی آن را در جلد اوّل اصول کافی، کتاب «العقل والجهل»، حدیث دوازدهم، آورده است.
امام صادق علیه السلام هر زمان میخواست شخصی را به مبارزه با انحرافات فکری ومباحثه با منحرفان عقیدتی بفرستد، هشام بن حکم را برمیگزید. هشام روزی در ایّام جوانی، وارد مجلس امام صادق علیه السلام شد. حضرت فرمود: برو بالای مجلس بنشین! مردم تعجّب کردند. امام علیه السلام فرمودند: «این احترام، بهدلیل مقام علمی ودفاعش از مکتب اهل بیت علیهم السلام است». (1)
امام هفتم علیه السلام زمانی این روایت پرارزش و گنجینه سودمند را در اختیار مسلمانان قرار داد که عدّهای از فِرق اسلامی، منکر حجیّت عقل شده و آن را از کار انداخته بودند. (2)امام علیه السلام ضمن استدلال به آیات قرآن و روایات پیامبر گرامی
اسلام صلی الله علیه و آله و برخی دیگر از معصومان علیهم السلام، جایگاه ویژه عقل و اهمیّت و کاربرد آن را بهصورت مستدل و مشروح بیان فرمود.
این روایت شامل 32 قسمت است که هر قسمت آن با خطاب «یا هشام» آغاز شده و درپی آن مطلب کوتاهی درباره عقلانیّت مطرح گردیده است. از آنجا که این روایت از شخصیّت بزرگی چون امام کاظم علیه السلام صادر شده - که علم و تقوا وزهد و دیگر اوصاف حمیده او به شرح و توصیف نیاز ندارد - و مضمون آن دربردارنده آیات فراوانی از قرآن است که امام به آنها استدلال کرده، و مخاطب آن، دانشمند بزرگی همچون هشام بن حکم است، نشان از اوج و بلندای مضمون روایت و عمیق بودن محتوای آن دارد.
با این مقدّمه کوتاه، بهصورت فشرده به شرح و تفسیر این روایت، میپردازیم:
امام علیه السلام در بخش اوّل روایت میفرماید:
«یَا هِشَامُ إِنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ وَتَعَالَی بَشَّرَ أَهْلَ الْعَقْلِ وَالْفَهْمِ فِی کِتَابِهِ، فَقَالَ: (فَبَشِّرْ عِبَادِ * الَّذِینَ یَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَیَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُولَئِکَ الَّذِینَ هَدَاهُمُ اللَّهُ وَأُولَئِکَ هُمْ أُولُوا الاَْلْبَابِ) (1)؛
ای هشام! خداوند در قرآن مجید به عاقلان و اهل درک و فهم بشارت داده، آنجا که فرموده است: پس بندگان (خاص و ویژه) مرا بشارت ده. همان کسانی که سخنان را میشنوند و از نیکوترین آنها پیروی میکنند؛ آنان کسانی هستند که خدا هدایتشان کرده، و آنها خردمندانند».
از آنجا که بیشترین سخنها درباره عقل است، امام کاظم علیه السلام از آیه شریفهای که درباره عقل و دانش سخن به میان آورده، استفاده کرده است.
در آیه مورد بحث، چند نکته به چشم میخورد:
کسانی که گمشدهای دارند، به هر سخنی گوش میدهند تا شاید گمشده خود را در آن بیابند. خداوند متعال به این انسانها سفارش میکند که به همه سخنان با دقّت گوش فرا دهند و بهترین آن را انتخاب کنند.
1) سوره زمر، آیه 17 و 18 .
این آیه شریفه درحقیقت به آزادی بیان اشاره دارد؛ مطلبی که درباره آن زیاد سخن گفته میشود و ما نیز در سایه راهنماییهای قرآن و پیشوایان دین و عقل واندیشه، آن را قبول داریم، ولی نه بهمعنای دامن زدن به تهمتها و دروغها وشایعهها و فریب دادن دیگران، بلکه بهمعنای عرضه افکار و اندیشههای مفید، تا قدرت انتخاب مردم بالا رود.
خداوند متعال، طبق آنچه در آیه شریفه مورد بحث آمده، برای انسانهایی که با گوش دادن به سخنان مختلف بهترین آن را انتخاب میکنند، دو ویژگی ذکر کرده است: نخست اینکه هدایت الهی شامل حالشان میشود، (هَدَاهُمُ اللَّهُ) دیگر اینکه اولوا البابند. به تعبیر دیگر، آنها به دو منبع مهم هدایت متکیاند: وحی وعقل؛ اوّلی به هدایت تشریعی اشاره دارد و دومی به هدایت تکوینی.
درضمن از این آیه شریفه پاسخ جوانانی که میپرسند: «آیا کتابهای فلان نویسنده را که مورد بحث و گفتگوست را میتوان خواند؟» روشن میشود، که اگر قدرت تشخیص سره از ناسره و بد از خوب را دارید و میتوانید بهترین کلام را انتخاب کنید، مطالعه آن اشکالی ندارد. اگرنه، بهسراغ کتابهایی بروید که این مشکل را ندارند.
متأسّفانه هنوز در میان مذاهب اسلامی کسانی هستند که حجیّت عقل را قبول نداشته و تنها بر وحی و هدایت تشریعی تکیه میکنند. به آنان میگوییم: اگر
عقل، حجّت نبود، چرا خداوند متعال اینقدر درباره (أُولُوا الاَْلْبَابِ) (1)و صاحبان
فکر و اندیشه، و خود تفکّر و تعقّل سخن گفته و مردم را با تعابیری همچون (أَفَلاَ تَعْقِلُونَ) (2)و (أَفَلاَ تَتَذَکَّرُونَ) (3)و مانند آن، به فکر کردن و اندیشیدن فراخوانده
است؟! این نوع عقیده (انکار حجیّت عقل) بسیار خطرناک ووحشتناک است. راستی اگر عقل را نپذیریم، چگونه به خداوند و رسولش اعتقاد پیدا کنیم؟ آیا برای کسی که هنوز اسلام و قرآن را نپذیرفته، میتوان با استفاده از آیات وروایات، خدا و پیامبر صلی الله علیه و آله را اثبات کرد؟
ما پیروان مکتب اهل بیت علیهم السلام به برکت پیروی از آن بزرگواران، که جانشینان واقعی پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله هستند، و با تمسّک به سخنان سراسر نورانی آنان، از جمله حدیث ثقلین، که در قسمت پایانی آن، جمله «ما اِنْ تَمَسَّکْتُمْ بِهِ لَنْ تَضِلُّوا ابدآ» (4)آمده، گمراه نشده و حجیّت عقل را انکار نکردهایم.
و لذا احادیث فراوانی از حضرات معصومین علیهم السلام درباره اهمیّت عقل وجود دارد، که حدیث مورد بحث، یک نمونه آن است.
جالب اینکه طبق آنچه در روایات آمده، امام زمان(عج) نیز هنگام ظهورش انقلاب و نهضت خود را از عقل شروع میکند. بدین صورت که بههنگام قیام آن حضرت، خداوند عقل مردم را کامل میکند. (اِذا قامَ قائِمَنا وَضَعَ اللهُ یَدَهُ عَلی رَؤُوسِ الْعِبادِ فَجَمَعَ بِها عُقُولَهُمْ). (5)
معنای روایت این است که حکومت جهانی، بدون رشد عقل، کامل نمیشود. ابتدا عقلها به تکامل میرسد، سپس حکومت جهانی حضرت شکل میگیرد.
بنابراین، کسانی که اعتقادی به حجیّت عقل ندارند، نمیتوانند حکومت جهانی تشکیل دهند. در برخی از روایات نیز آمده: «عقل اصحاب درجه اوّل امام زمان علیه السلام، بهاندازه عقل چهل انسان معمولی است». (1)
1) بحارالانوار، ج 52، ص 317، ح 12.
همانگونه که گذشت، محورهای مختلف این روایت، موضوعات متفاوت مربوط به عقل است. به نظر میرسد حضرت کاظم علیه السلام زمانی این حدیث را فرمود که گروهی از دوستان نادان و دشمنان دانا دست به دست هم داده بودند که حجیّت عقل را انکار کنند. این کار، ضرر زیادی به اسلام وارد میکرد و از آنجا که وظیفه امام معصوم علیه السلام صیانت و پاسداری از اسلام و معارف دینی است، اجازه نداد آنها از این طریق به اسلام ضرر بزنند و با استفاده از آیات قرآن جایگاه عقل و اندیشه را برای همگان تبیین کرد.
هشتاد آیه در بیش از 50 سوره قرآن درباره تفکّر و تدبّر و اندیشه و صاحبان عقل و خرد سخن میگوید. چگونه میتوان با وجود اینهمه آیه قرآن، حجیّت عقل را انکار کرد؟ اگر حجیت عقل را انکار کنیم بهناچار باید حجیت نقل (روایات) را هم منکر شویم! زیرا عظمت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله از معجزاتی است که ارائه میکند و حجیّت معجزات، با دلیل عقلی ثابت میشود؛ زیرا خداوند متعال معجزات را به دست افراد دروغگو نمیسپارد.
خلاصه اینکه امام کاظم علیه السلام برای جلوگیری از رواج تفکّر انکار حجیّت عقل، این حدیث زیبای طولانی رابیان فرمود.درفرازدوم این حدیث چنین میخوانیم:
«یَا هِشَامُ إِنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ وَتَعَالَی أَکْمَلَ لِلنَّاسِ الْحُجَجَ بِالْعُقُولِ وَنَصَرَ النَّبِیِّینَ بِالْبَیَانِ
وَدَلَّهُمْ عَلَی رُبُوبِیَّتِهِ بِالاَْدِلَّةِ، فَقَالَ: (وَإِلهُکُمْ إِلهٌ واحِدٌ لاَ إِلهَ إِلّا هُوَ الرَّحْمنُ الرَّحِیمُ * إِنَّ فِی خَلْقِ السَّماواتِ وَالاَْرْضِ وَاخْتِلافِ اللَّیْلِ وَالنَّهارِ وَالْفُلْکِ الَّتِی تَجْرِی فِی الْبَحْرِ بِما یَنْفَعُ النّاسَ وَما أَنْزَلَ اللّهُ مِنَ السَّماءِ مِنْ ماءٍ فَأَحْیا بِهِ الاَْرْضَ بَعْدَ مَوْتِها وَبَثَّ فِیها مِنْ کُلِّ دَابَّةٍ وَتَصْرِیفِ الرِّیاحِ وَالسَّحابِ الْمُسَخَّرِ بَیْنَ السَّماءِ وَالاَْرْضِ لاَیاتٍ لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ) (1)؛ ای هشام! (اگر عقل
نباشد تمام ستونها و پایههای دین متزلزل میشود و لذا) خداوند متعال ادلّه وحجّتهای الهی را بهوسیله عقل کامل کرد، و پیامبرانش را با بیانهای متّکی بر ادلّه عقلیّه تقویت نمود، و مردم را با دلیل عقل به ربوبیّت خود رهنمون شد، و(لذا) فرمود: و خدای شما، خداوند یگانهای است، که غیر از او معبودی نیست. اوست بخشنده و مهربان (و دارای رحمت عام و خاص). در آفرینش آسمانها وزمین، و آمدوشد شب و روز، و کشتیهایی که در دریا به نفع مردم در حرکتند، وآبی که خداوند از آسمان نازل کرده، و با آن، زمین را پس از مردنش حیات بخشیده، و انواع جنبندگان را در آن گسترده ساخته و (همچنین) در وزش بادها و ابرهایی که میان زمین و آسمان قرار گرفتهاند، نشانههایی است (از ذات پاک خدا و یگانگی او) برای گروهی که عقل خود را بهکار میگیرند».
اگر در ربوبیّت خداوند شک دارید و معتقدید که پروردگار عالم هستی، موجود دیگری غیر از اللّه است، نشانههای ششگانه زیر را ملاحظه کرده و در آن بیندیشید:
یکی از نشانههای ربوبیّت خداوند متعال، آفرینش آسمان باعظمت و زمین گسترده، با آنهمه مواهب و برکات است.
1) سوره بقره، آیه 163 و 164 .
گذشت زمان و پیشرفتهای علمی بشر در علوم مختلف، اهمیّت این خلقت را بیشازپیش روشن و آشکار کرده و میکند. زمانی بود که وقتی انسانها به آسمان مینگریستند حداکثر پنج هزار ستاره میدیدند، امّا با ابزار و وسایل دقیق عصر و زمان ما، میتوان صدها میلیون کهکشان را رصد کرد. کهکشانهایی همچون کهکشان راه شیری که دویست میلیارد ستاره دارد و خورشید باعظمت با آن نور خیرهکنندهاش، یک ستاره متوسّط آن است. این، فقط ستارگان یک گوشه آسمان است، کهکشانهای فراوان دیگری وجود دارد که هنوز اخترشناسان، موفّق به رصد آنها نشدهاند.
گردش منظّم اجرام موجود در این آسمان پررمز و راز و حرکت زمین بر گرد خورشید که سرعت آن با حساب بسیار دقیقی تنظیم شده، که اگر کمتر باشد کره زمین جذب خورشید شده و ذوب میگردد و اگر بیشتر باشد از مدار خارج میشود؛ همه اینها نشانههای متقن و روشنی بر ربوبیّت پروردگار است.
اگر روزها و شبها درپی یکدیگر نیایند و شبها در میان روزها فاصله نشوند و روزها به یکدیگر متّصل گردند، حرارت و گرمای روز آنقدر بالا میرود که همهچیز طعمه آتش میشود! همانطور که اگر شبها پیدرپی باشند و روزها در میان آنها فاصله نگردند، همهچیز یخ میزند و امکان حیات وزندگی در کره زمین نخواهد بود. همانگونه که این وضعیّت، حیات را در بسیاری از کرات دیگر ناممکن کرده است. آمدوشد روز و شب سبب تعادل دمای کره زمین شده و آن را برای انسانها و سایر موجودات، قابل زندگی کرده است. آیا این آیه و نشانه بزرگ، دلیل بر ربوبیّت پروردگار جهانیان نیست؟!
کشتیهای بادبانی قدیم که با وزش بادِ موافق بهسمت مقصد حرکت
میکردند و ناخدای آنها با توجّه به نظم خاصّ حاکم بر وزش بادها، برنامه حرکت سفر خود را تنظیم کرده و به مقصد میرسیدند، از دیگر نشانههای مدیریت و ربوبیّت پروردگار عالمیان است. اگر وزش و توقّف بادها بر اساس نظم خاصّی صورت نمیگرفت، تمام کشتیهای بادبانی در دریاها سرگردان میشدند و هیچ ناخدایی جرأت سفر پیدا نمیکرد. امّا با نظم حاکم بر بادها، کشتیهای بادبانی در گذشته بزرگترین وسیله حمل و نقل کالا و مسافر در دنیا بودند، اکنون نیز کشتیها با استفاده از نیروی برق و بخار، همین نقش را ایفا میکنند؛ کشتیهای غولپیکری که گاه بهاندازه یک شهرک ظرفیّت و امکانات وتأسیسات دارند و برخی از آنها حتّی دارای زمین فوتبال، استخر شنا، فرودگاه ودرمانگاه و مانند آن هستند!
چهارمین نشانه ربوبیّت پروردگار، بارانهای پربرکتی است که از آسمان نازل شده و زمینهای مرده را زنده میکند تا درپی آن، موجودات زنده کره زمین، قادر بر ادامه زندگی باشند. راستی! چه کسی به آب دریاها دستور میدهد که تبخیر شده و به ابر تبدیل شوند؟ چه کسی به بادها دستور میدهد که ابرهای پرآب را به سرزمینهای خشک هدایت کنند؟ چه کسی به ابرها فرمان بارش بر زمینهای خشک و مرده را صادر میکند؟ چه کسی به موجودات و جنبندگان تشنه آب، شعور حرکت بهسمت آب باران و استفاده از آن را داده است؟
هرچند در عصر و زمان ما درباره هریک از پدیدههای بالا، کتابهای مستقلّ و متعدّدی نوشته شده، امّا باید توجّه داشت که در عصر نزول قرآن، آن هم در محیط بدون علم و دانشی چون عربستان (1)، بیان هریک از این امور، معجزهای از معجزات علمی قرآن محسوب میشود.
1) برای شناخت میزانِ ارزش علم در میان عرب، کافی است بدانید که در هنگام ظهور اسلام، در میان قریشفقط هفده نفر، و در مدینه در میان دو گروه «اوس» و «خزرج» تنها یازده نفر توانایی خواندن و نوشتن داشتند.(فرازهایی از تاریخ پیامبر اسلام، ص 25).
یکی دیگر از نشانههای قدرت و ربوبیّت خداوند، وزش بادهاست. بادها علاوه بر نقش مهم و اساسی در نزول بارانهای پربرکت، آثار مهمّ دیگری نیز دارند که ازجمله میتوان به تلطیف هوا اشاره کرد. اگر بادها هوا را جابهجا نکنند، مردم شهرها، بهویژه شهرهای بزرگِ آلوده، دچار خفگی میشوند. بادها هوای آلوده شهرها را با خود میبرند تا هوای سالم و تازه جایگزین شود.
یکی دیگر از فواید بادها، تلقیح گیاهان و بارور نمودن درختان و پرورش میوههاست. بادها بذرهای نر را به گیاه و درخت ماده منتقل میکنند تا گردهافشانی صورت بگیرد. آری، خداوند عملیّات گردهافشانی را در سطح وسیع توسّط بادها، زنبورهای عسل و حشرات دیگر انجام میدهد.
اگر بادها به وظیفه خود عمل نکنند و دست از کار بکشند، نه از باران خبری خواهد بود، نه شهرها و آبادیها هوای تازه خواهند داشت، و نه میوهای سر سفره مردم خواهد بود.
ابرهای معلّق بین زمین و آسمان، که از ذرات آب تشکیل شدهاند، درحقیقت رودخانهها و دریاچههایی هستند که خداوند، با قدرت خود بر بالای سرِ ما نگه داشته است و تا فرمان بارش ندهد یک قطره از آنها بر زمین نمیریزد. هر زمان اراده کند که بر زمین نازل شوند مولکولهای آن از هم جدا شده و بهصورت قطرات شفّاف و پربرکت بر زمین میبارند. آری، ابرهای تحت فرمان، بادها، بارانها، کشتیها، شب و روز، و آسمان و زمین، هرکدام نشانه بارز و آشکاری از ربوبیّت پروردگار در صفحه عالم هستی است؛ البتّه برای اهل تفکّر و تدبّر.
امام کاظم علیه السلام فراز سوم حدیث را با این جمله آغاز میکند:
«یَا هِشَامُ! قَدْ جَعَلَ اللَّهُ ذَلِکَ دَلِیلاً عَلَی مَعْرِفَتِهِ بِأَنَّ لَهُمْ مُدَبِّراً؛ ای هشام! خداوند، نظام عالم هستی را دلیل و راه رسیدن به معرفتش قرار داده، چراکه هر نظم ونظامی، حاکی از وجود مدیر و مدبّری است».
سپس به هشت آیه از آیات قرآن، که هرکدام به نوعی ما را به نظم حاکم بر جهان هستی راهنمایی میکند، استدلال کرده که در پایان تمام این آیات تکیه بر عقل شده است.
امام علیه السلام با استدلال به آیات هشتگانه، هم پایه حجیّت عقل را محکم میکند، و هم از راه عقل، توحید و یگانگی خداوند را به اثبات میرساند.
اوّلین آیه مورد استدلال امام هفتم علیه السلام، آیه 12 سوره نحل است. توجّه فرمایید:
«(وَسَخَّرَ لَکُمُ اللَّیْلَ وَالنَّهَارَ وَالشَّمْسَ وَالْقَمَرَ وَالنُّجُومُ مُسَخَّرَاتٌ بِأَمْرِهِ إِنَّ فِی ذَلِکَ لاَیَاتٍ لِّقَوْمٍ یَعْقِلُونَ)؛ او شب و روز و خورشید و ماه را مسخّر شما ساخت، و ستارگان نیز به فرمان او مسخّر (و در خدمت شما) هستند؛ در این نیز، نشانههایی است (از عظمت خدا) برای گروهی که میاندیشند».
همیشه نظم، حاکی از تدبیر مدبّری است. اگر در جایی مشتی خاک و آجر وماسه ببینیم، ممکن است بگوییم بهشکل تصادفی جمع شده است، اما اگر با کاخ مجلّل و باشکوهی مواجه شویم که درون آن بهشکل زیبایی تزئین شده و در و پنجرههای بسیار زیبا و پردههای چشمنواز و فرشهای جذاب و قیمتی وخلاصه همه رقم امکانات آسایش و راحتی در آن بهکار رفته باشد، نشان میدهد که سازنده حکیم و قادری آن را ساخته و به آن شکل درآورده است. نظم عجیب حاکم بر آسمان و زمین و شب و روز و خورشید و ماه و ستارگان نیز ما را بهسوی خالق و مدبّر و مدیر قوی و بینظیری به نام خداوند هدایت میکند.
منظور از تسخیر در این آیه شریفه این است که این موجودات، در خدمت بشر هستند و انسان میتواند از آنها استفاده کند. شب و روز کره زمین بهگونهای تنظیم شده که امکان استفاده از آن وجود دارد. انسان شبها به استراحت میپردازد و روزها فعالیّت و تلاش میکند و همانگونه که گذشت، اگر شب وروز کره زمین همچون کره ماه بود، زندگی در آن امکان نداشت.
هرکدام از شب و روزهای کره ماه، 14 برابر شب و روزهای کره زمین است! در نیمهشبهای کره ماه، هوا آنقدر سرد میشود که همهچیز یخ میبندد و نیمه روز بهقدری هوا داغ میشود که همهچیز آتش گرفته و به خاکستر تبدیل میشود. اما خداوند در کره زمین نظمی را حاکم کرده که بشر بتواند از شب و روز آن استفاده کند و این، معنای تسخیر زمین است.
مسخّر بودن خورشید نیز همینگونه است؛ نه اینکه بشر موفّق شده به کره خورشید سفر کند. خورشید در خدمت بشر است و به او خدمات میدهد، بهگونهای که اگر نور و حرارت خورشید نباشد حیات و زندگی از کره زمین رخت برمیبندد و انسان نابود میشود.
ماه نیز در خدمت انسان است. نهتنها نور ماه، شبهای تاریک و ظلمانی را روشن میکند، بلکه جاذبه مخصوصش، در هر شبانهروز دو بار آب دریاها را بالا میکشد و رها میکند. نتیجه این کار، ایجاد امواج دریاهاست که دو فایده دارد: هم دریاها بهصورت مرداب درنمیآید و هم زمینهای اطراف دریاها سیراب میشود.
ستارهها نیز در خدمت بشرند. آنها که نظم خاصّی دارند، در شبهای ظلمانی در دریاها و صحراها راه را به انسان نشان داده و او را به مقصد رهنمون میشوند. در قدیم که قطبنما اختراع نشده بود، انسان برای اینکه در دریا وخشکی گم نشود، ستارهها را نشان میکرد، ستارههایی که محلّ ثابتی دارند وحرکت نمیکنند. مثلا ستاره جدی که همواره در ناحیه قطب شمال است و با آن میتوان شمال و جنوب و شرق و غرب را تشخیص داد. بهویژه آن زمان در دریاها که هیچ نشانهای وجود نداشت، ناخداها ستارهها را نشان میکردند وسلامت به مقصد میرسیدند.
در روایات اسلامی، معصومین علیهم السلام به ستارگان تشبیه شدهاند (1)؛ چراکه آن
بزرگواران نشانههای مناسبی برای رهایی از وادی ظلمانی و تاریک اخلاق وعقاید واحکامند ودر سایه هدایتهای آنها میتوان به سرمنزل مقصود رسید.
دومین آیهای که امام هفتم علیه السلام در فراز سوم به آن استدلال کرده، آیه 67 سوره مؤمن است، توجّه فرمایید:
«(هُوَ الَّذِی خَلَقَکُمْ مِنْ تُرَابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ ثُمَّ مِنْ عَلَقَةٍ ثُمَّ یُخْرِجُکُمْ طِفْلا ثُمَّ لِتَبْلُغُوا أَشُدَّکُمْ ثُمَّ لِتَکُونُوا شُیُوخآ وَمِنْکُمْ مَّنْ یُتَوَفَّی مِنْ قَبْلُ وَلِتَبْلُغُوا أَجَلا مُّسَمّیً وَلَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ)؛ او کسی
1) بحارالانوار، ج 24، ص 67 به بعد، باب 30؛ در این باب، سی و دو روایت درباره تشبیه معصومین علیهم السلام بهستارگان آسمان و مانند آن، آمده است.
است که شما را از خاکی آفرید، سپس از نطفهای، سپس از علقه (و خون بسته شده)ای، سپس شما را بهصورت طفلی (از شکم مادر) بیرون میآورد، بعد (رشد میکنید تا) به مرحله کمال قوّت خود میرسید، و بعد از آن پیر میشوید؛ و(در این میان) گروهی از شما پیش از رسیدن به این مرحله میمیرند و (در نهایت) به اجل حتمی خود میرسید، شاید (در این مراحل) بیندیشید».
جالب اینکه امام کاظم علیه السلام ما را از عالم پهناور و نورانی ستارگان آسمان، به فضای تنگ و تاریک رحم که جنین بهراحتی نمیتواند در آن دست و پایش را دراز کند، میبرد! آنیکی بسیار دور و اینیکی فوقالعاده نزدیک، امّا نظم خاصّی بر هر دو حکمفرماست.
به هر حال، دوران رشد جنین در رحم مادر از عجایب عالم هستی است؛ امّا چون به آن عادت کردهایم، ابهت آن را درک نمیکنیم. به یک قطره آب فرمان داده میشود رشد و نموّ کند. رشدش را شروع میکند؛ پس از مدّتی بهشکل خون بسته شدهای به نام علقه درمیآید که نه شکلی دارد و نه اعضایی. کم کم به چیزی شبیه گوشت چرخ شده تبدیل میشود. چیزی نمیگذرد که از یکسو دستها و از سوی دیگر، پاها و قلب و ریه و سر و دیگر اعضای بدن نمایان شده و بهصورت یک انسان درمیآید! راستی، چه نیروی پرقدرتِ مدبّری آن قطره آب را بهشکل یک انسان درمیآورد؟
به راستی، عادت، حجابی است که ما را از اهمیّتِ مخلوقات و مصنوعات پروردگار غافل میکند. انسان یک لیوان شیر مینوشد؛ امّا خداوند در درون او چه نیرویی قرار داده که این شیر وقتی به بیخ ناخنها میرسد به ناخن سفت تبدیل میشود، و هنگامی که به چشم میرسد به اشک لطیف و نرم و مرطوب بدل میگردد و به هریک از اعضای دیگر میرسد بهشکل همان عضو درمیآید؟
سومین آیهای که امام کاظم علیه السلام در فراز سوم به آن استناد کرده، به شرح زیر
است، دقت فرمایید:
«(إِنَّ فِی اخْتِلاَفِ اللَّیْلِ وَالنَّهَارِ وَمَا أَنزَلَ اللهُ مِنَ السَّمَاءِ مِنْ رِزقٍ فَأَحْیَا بِهِ الاَْرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا وَتَصْرِیفِ الرِّیَاحِ وَالسَّحَابِ الْمُسَخَّرِ بَیْنَ السَّمَاءِ وَالاَْرْضِ لاَیَاتٍ لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ)؛ در آمدوشد شب و روز، و رزقی که خداوند از آسمان نازل کرده، و با آن، زمین را پس از مردنش حیات بخشیده، و (همچنین) در وزش بادها و ابرهایی که میان زمین و آسمان قرار گرفتهاند، نشانههایی است (از ذات پاک خدا و یگانگی او) برای گروهی که عقل خود را بهکار میگیرند». (1)
خداوند متعال در این آیه شریفه به سه موهبت بزرگ اشاره کرده که هریک نقش مهمّی در حیات انسان و موجودات زنده دارد و هرکدام آیتی از آیات خدا محسوب میشود.
نظام «نور و ظلمت» و آمدوشد شب و روز، که هریک با نظم خاصّی جانشین دیگری میشود، بسیار حسابشده وشگفتانگیز است. چنانچه روز، دائمی یا بسیار طولانی بود، آنقدر حرارت بالا میرفت که تمام موجودات میسوختند، وهرگاه شب،جاویدان یا بسیار طولانی بود همه از شدّت سرما منجمد میشدند!
این احتمال نیز در تفسیر آیه وجود دارد که اختلاف، بهمعنای جانشینی یکدیگر نباشد، بلکه اشاره به همان تفاوتی باشد که شب و روز در فصول سال پیدا میکنند و براثر آن، محصولات مختلف، گیاهان و میوهها و نزول برف
1) منظور از آیه فوق، آیات سوم تا پنجم سوره جاثیه است، که با آنچه در قرآن آمده کمی تفاوت دارد. توجّهفرمایید: (إِنَّ فِی خلق السَّماوَاتِ وَالاَْرْضِ لاَیَاتٍ لِّلْمُؤْمِنِینَ * وَفِی خَلْقِکُمْ وَمَا یَبُثُّ مِنْ دَابَّةٍ آیَاتٌلِّقَوْمٍ یُوقِنُونَ * وَاخْتِلاَفِ اللَّیْلِ وَالنَّهَارِ وَمَا أَنزَلَ اللهُ مِنَ السَّمَاءِ مِنْ رِزْقٍ فَأَحْیَا بِهِ الاَْرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَاوَتَصْرِیفِ الرِّیَاحِ آیَاتٌ لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ). علّامه مجلسی؛ در مرآة العقول، ج 1، ص 42، در شرح حدیثمذکور هنگامی که به این قسمت میرسد، میگوید: «این تغییر یا از اشتباه نسّاخ است، یا خطای راویان، و یاهدف نقل به معنا کردن آیه بوده نه متن دقیق آن، و یا طبق یکی از قرائتهای غیر مشهور است».
وباران و برکات دیگر، نصیب انسانها میشود.
جالب اینکه دانشمندان میگویند: «با تمام تفاوتی که مناطق مختلف روی زمین از نظر طول شب و روز دارند، اگر مجموع ایّام سال را حساب کنیم تمام مناطق دقیقآ بهاندازه هم از نور آفتاب بهره میگیرند!». (1)
دومین موهبتی که در آیه مورد بحث به آن اشاره شده، موهبت آبهای آسمانی یا همان باران است که از آن به رزق حیاتبخش آسمانی تعبیر شده است. بارانی که نه در لطافت طبعش کلامی است و نه در قدرت احیاگرش سخنی، و همهجا نشانه زندگی و طراوت و زیبایی است. چرا چنین نباشد در حالی که بیشترین قسمت بدن انسان و بسیاری از جانداران دیگر و گیاهان را همین آب تشکیل میدهد. آبی که زمین مرده را زنده میکند و به آن جانی دوباره میبخشد و منشأ پیدایش همه موجودات زنده است. (2)
در موهبت سوم، سخن از وزش بادهاست. بادهایی که هوای پراکسیژن زنده را جابهجا میکند و در اختیار جانداران میگذارد. هوای آلوده به کربن را به دشتها و جنگلها و صحراها فرستاده و پس از تصفیه به شهرها و آبادیها میبرد. عجیب اینکه «حیوانات» و «گیاهان»، درست برعکس هم عمل میکنند. اوّلی اکسیژن را میگیرد و گاز کربن پس میدهد و دومی کربن را میگیرد
واکسیژن پس میدهد! تا تعادل در نظام حیات و زندگی برقرار شود و با گذشت زمان، ذخیره هوای مفید زمین تمام نگردد. وزش بادها علاوه بر این، تلقیحگر گیاهان، بارورکننده آنها، افشاننده انواع بذرها در سرزمینهای مختلف، پرورشدهنده مراتع طبیعی و جنگلها، نیروی محرکه کشتیها بر صفحه اقیانوسها و موجآفرین در دل اقیانوسهاست، موجی که به دریا حیات وحرکت میبخشد و آب را از عفونت و فساد حفظ میکند.
آیه هفدهم سوره حدید، چهارمین آیهای است که در فراز سوم حدیث هشام، مورد استدلال امام هفتم علیه السلام قرار گرفته است:
«(اعْلَمُوا أَنَّ اللهَ یُحْیِ الاَْرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا قَدْ بَیَّنَّا لَکُمُ الاْیَاتِ لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ)؛ بدانید خداوند زمین را بعد از مرگ آن زنده میکند. ما آیات (خود) را برای شما بیان کردیم، شاید بیندیشید».
درحقیقت، این آیه شریفه، هم اشارهای است به زنده شدن زمینهای مرده بهوسیله باران و هم زنده شدن دلهای مرده بهوسیله ذکر الله و قرآن مجید که از آسمان وحی بر قلب پاک محمد صلی الله علیه و آله نازل شده است، و هر دو شایسته تدبّر وتعقّلند. لذا در روایات اسلامی به هر دو اشاره شده است:
در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم که در تفسیر این آیه شریفه فرمود:
«اَلْعَدْلُ بَعْدَ الْجَوْرِ؛ منظور، زنده شدن زمین بهوسیله عدالت است، بعد از آنکه با جور مرده است». (1)
در حدیث دیگری امام باقر علیه السلام در تفسیر این آیه فرمودند:
«یُحْیِی اللهُ تَعالی بِالْقائِمِ بَعْدَ مَوْتِها، یَعْنی بِمَوْتِها کُفْرُ اَهْلِها، وَالْکافِرُ مَیِّتٌ؛ خداوند زمین را بهوسیله حضرت مهدی علیه السلام زنده میکند، بعد از آنکه مرده باشد. ومنظور
1) نورالثقلین، ج 5، ص 243 .
از مردن زمین، کفر اهل آن است و کافر در حکم انسان مرده است!». (1)
ناگفته پیداست که این تفسیرها درحقیقت بیان مصداقهای روشن آیه شریفه است و هرگز مفهوم آیه را محدود نمیکند.
در حدیث دیگری از امام کاظم علیه السلام آمده است:
«... فَاِنَّ اللهَ یُحْیِی الْقُلُوبَ الْمِیتَةَ بِنُورِ الْحِکْمَةِ کَما یُحْیِی الاَْرْضَ الْمِیتَةَ بِوابِلِ الْمَطَرِ؛ خداوند دلهای مرده را به نور حکمت زنده میکند، همانگونه که زمینهای مرده را به بارانهای پربرکت». (2)
پنجمین آیهای که امام کاظم علیه السلام به آن استناد کرده، آیه شریفه 4 سوره رعد است. توجّه فرمایید:
«(وَفِی الاَْرْضِ قِطَعٌ مُّتَجَاوِرَاتٌ وَجَنَّاتٌ مِّنْ أَعْنَابٍ وَزَرْعٌ وَنَخِیلٌ صِنْوَانٌ وَغَیْرُ صِنْوَانٍ یُسْقَی بِمَاءٍ وَاحِدٍ وَنُفَضِّلُ بَعْضَهَا عَلَی بَعْضٍ فِی الاُْکُلِ إِنَّ فِی ذَلِکَ لاَیَاتٍ لِّقَوْمٍ یَعْقِلُونَ)؛ ودر روی زمین، قطعات متفاوتی در کنار هم وجود دارد؛ و باغهایی از انگور وزراعت و نخلها، (و درختان میوه گوناگون) که گاه بر یک پایه میرویند و گاه بر دو پایه؛ (و عجب آنکه) همه آنها از یک آب سیراب میشوند! و با این حال، بعضی از آنها را از نظر میوه بر دیگری برتری میدهیم؛ در اینها نشانههایی است برای گروهی که میاندیشند».
خداوند متعال در این آیه چند نمونه از نشانههای عظمت خود را بیان کرده ودر پایان، آنها را نشانههایی برای صاحبان عقل و خرد میشمرد. ابتدا میفرماید: قطعاتی در سطح زمین در جوار یکدیگر وجود دارد که استعدادهای آنها متفاوت است، یکی استعداد کشت گندم و جو دارد، دیگری برای کاشت
صیفیجات مستعد است و قطعه دیگر برای اهداف دیگر. باغهایی احداث میشود از انگور، باغهایی از زرع و کشت دانههای مختلف، باغهایی از درختان خرما. زمینها بهظاهر یکنواخت هستند، امّا محصولات متنوّع و مختلفی دارند.
متأسّفانه بسیاری از مسائل، پدیدهها، حوادث و نعمتها، براثر عادت برای ما عادی و معمولی و کمارزش شده، امّا هنگامی که با دقّت درباره آنها مطالعه وتفکّر و اندیشه میکنیم، آنها را از عجایب خلقت خداوند مییابیم.
زمینی که نه ترش است، نه شیرین، نه عطر و بوی خاصّی دارد، و نه دارای خاصیّت دارویی ویژهای است، بلکه خوردن آن حرام است (1)، هنگامی که آبیاری میشود و با بذرها و تخمها و دانهها پیوند میخورد، انواع میوههای ترش وشیرین با ویتامینها و پروتئینهای مختلف از آن تولید میشود.
از آب و زمین واحد، 70 نوع انگور و شاید بیش از 70 نوع خرما و صدها نوع گندم و مانند آن بهدست میآید. ریشهها، برگها، گلها، شهدها و ساقههای گیاهان هرکدام خاصیّت دارویی ویژهای دارند. حتّی از خارهای برخی از گیاهان که در بیابانها میروید و انسان تصوّر میکند بیمصرف است، برای درمان بعضی از بیماریهای صعبالعلاج استفاده میشود. انواع گلها با رایحههای مختلف و مناظر زیبا و چشمنواز که یک دنیا زیبایی و جمال و طراوت به همراه دارد، محصول همین آب و خاک است.
آری، این خاک تیره و آب ساده، آثار متنوّع و گوناگونی دارند.
آیا این نعمتهای ارزشمند و بیبدیل، شایسته تفکّر و اندیشه نیستند؟ با اینکه زمین و آب و حتّی درخت، واحد است، امّا همین درخت واحد میوههای متعدّدی میدهد که حاصل پیوند زدن شاخههای درختان دیگر بر روی آن است! راستی موادّ قندی که (مثلا) درخت زردآلو به ما هدیه میکند از کجاست؟ ریشه
1) البتّه تربت امام حسین علیه السلام، آن هم بهمقدار بسیار کم، مثلا بهمقدار یک دانه عدس، در صورتی که در آبحل شود، به قصد شفا اشکالی ندارد.
و ساقه و شاخه و برگهای درخت که شیرین نیستند و موادّ قندی ندارند. این مواد قندی چگونه تولید میشود؟ گاه بر درختی که میوه شیرینی میدهد، شاخه میوه ترشی را پیوند میزنند. آنگاه تعدادی از شاخههای درخت، میوه شیرین وتعدادی دیگر، میوه ترش میدهد. این دو کارخانه سازنده میوههای ترش وشیرین کجاست؟ چه کسی آن را ساخته و از آن مراقبت کرده و نیازهای آن را برطرف میکند؟
اگر درباره مخلوقات خداوند و اسرار آفرینش و آثار و ثمرات آنها بیندیشیم، به وجود یکتایِ حکیمِ علیمِ قادر ایمان خواهیم آورد و او را تحسین خواهیم کرد. تفکّر و اندیشهای که انسان را به این مقصد برساند بسیار ارزشمند است، ولذا خداوند، انسانهای متفکّر را ستوده و آنها را مدح و ستایش کرده است.
سخن از درختان میوه، با طعمها و رنگها و رایحههای مختلف بود. شما خوانندگان عزیزبارهاپرتقال میل کرده واز طعم خوش و رنگ چشمنواز ورایحه خوب آن لذّت بردهاید، امّا آیا فکر کردهاید که بستههای بسیار کوچک بلورین پرتقال را که با سلیقه خاصّی در کنار هم چیده شده و آب پرتقال را درون خود جای دادهاند،وهیچ فاصلهای بین آنهاوجودنداشته،وهوایی بین آنهارفتوآمد نمیکند، چه قدرت بزرگی ایجاد کرده تا این میوه به دست من و شما برسد و از طعم و رنگ و رایحه طبیعی آن لذّت برده و به سازنده آن قلبآ ایمان بیاوریم؟
هر دانه انگور نیز از شیشههای کوچک حاوی موادّ قندی تشکیل شده که در کنار هم چیده شدهاند. علاوه بر مادّه قندی، مادّه محافظی نیز درون این دانهها وجود دارد که از فاسد شدن آنها جلوگیری میکند.
بشر برای جلوگیری از فاسد شدن موادّ قندی ساخته دستش، بهناچار از موادّ شیمیایی استفاده میکند که برای سلامتی انسان مضر است؛ ولی موادّ محافظ موجود در میوههای شیرین هیچ ضرری ندارد و مدّت زیادی مانع فاسد شدن میوه میشود. اینها هرکدام نشانههایی از توحید است. کور باد چشمی که نتواند
این نشانههای آشکار را ببیند (عمیت عین لا تراک). (1)ما باید با تفکر و اندیشه در اسرار آفرینش، اشعار زیر را زمزمه کنیم و زبان حال و قالمان این اشعار باشد:
در هرچه نظر کردم، سیمای تو میبینم سرهای سرافرازان، در پای تو میبینم
با صد هزار جلوه برون آمدی که من با صد هزار دیده تماشا کنم تو را (2)
هر زمان فرصت کردیم، یکی از موجودات پروردگار را در نظر مجسّم کنیم ودرباره اسرار آفرینش آن بیندیشیم تا معرفت و یقین ما بیشتر شود.
همانگونه که قبلا گفته شد، امام کاظم علیه السلام در فراز سوم روایت، به هشت آیه اشاره کرده که به جمله (لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ) و مشابه آن ختم میشود. هدف امام علیه السلام از انتخاب این آیات این است که به هشام و همه شیعیان و تمام مردم جهان اعلام کند که اسلام بر اساس فکر و عقل و دانش پایهریزی شده و آیین عقلانیّت واندیشه است. به ششمین آیه توجّه فرمایید:
«(وَمِنْ آیَاتِهِ یُرِیکُمْ الْبَرْقَ خَوْفآ وَطَمَعآ وَیُنَزِّلُ مِنَ السَّمَاءِ مَاءً فَیُحْیِ بِهِ الاَْرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا إِنَّ فِی ذَلِکَ لاَیَاتٍ لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ)؛ و از نشانههای او این است که برق (آسمانی) را به شما نشان میدهد که مایه بیم و امید است (بیم از صاعقه، و امید به نزول باران)، و از آسمان آبی فرو میفرستد که زمین را بعد از مردنش بهوسیله آن زنده میکند؛ در این نشانههایی است برای گروهی که میاندیشند!». (3)
مخاطبان قرآن مجید عاقلانند. مقرّبان مورد مدح و ستایش خدا عاقلانند. معیار ثواب و عقاب، مطابق روایات، عقل است، و لذا در روایتی میخوانیم:
«خداوند مردم را بهاندازه عقلشان ثواب میدهد، نه متناسب با مقدار عملشان». (1)عقل، چراغ زندگی و مایه صلح و امنیّت است، و بیخردی، دنیا را بهسمت ناامنی و پریشانی میکشاند.
یکی از نشانههای خداوند این است که برق آسمان را به شما نشان میدهد که گاه میترسید مبادا صاعقهای باشد که شما و داراییتان را تبدیل به خاکستر کند، و گاه خوشحال میشوید به امید این بشارت دهنده نزول باران باشد. پس از رعد و برق، باران نازل میشود و خداوند متعال زمینهای مرده را بهوسیله باران زنده میکند. برق، نزول باران و احیای زمینها پس از مرگ، هر سه از نشانههای عظمت خداست.
خداوند متعال در آیه مورد بحث، روی مسئلهای که به نظر مردم ساده است، دست گذاشته، در حالی که درواقع بسیار مهم است و آیتی از آیات حق محسوب میشود.
برای روشن شدن اهمیّت این نشانه پروردگار، توضیح چند نکته لازم است:
برخی از قطعات ابر، دارای بار الکتریسیته مثبت و برخی دارای بار منفی هستند. هنگامی که ابرِ دارای بار مثبت، با ابرِ حاوی بار منفی برخورد میکند، همچون برخورد و اتّصال دو سیم برق مثبت و منفی، تولید نور و صدا میکند؛
1) اصول کافی، ج 1، ص 12 (کتاب العقل والجهل، ح 8).
جرقهای عظیم و خیرهکننده به همراه نوری مهیب و خوفناک، که به نور آن، برق وبه صدا و غرّش آن، رعد گفته میشود.
دانشمندان معتقدند برق آسمانی به جهان بشریّت سه خدمت بزرگ میکند:
الف) آبیاری کره زمین: پس از برخوردِ ابر دارایِ بارِ مثبت، با ابرِ حاوی بارِ منفی و تولید جرقه، اکسیژن زیادی تولید و براثر فشار، سبب تبدیل ابرها به باران میشود و زمینهای فراوانی را آبیاری میکند.
ب) آفتزدایی کره زمین: یکی از چیزهایی که میکروبها و آفات را از بین میبرد آب اکسیژنه است. براثر ایجاد برق، این آب اکسیژنه تولید شده و بهطور طبیعی همراه باران برروی زمینهای مختلف میریزدوآفتهای آنراازبین میبرد.
ج) تولید کود شیمیایی: براثر فشار فوقالعاده برق آسمان، اسیدهایی تولید وهمراه باران روی زمینها ریخته میشود که با خاک ترکیب و کود پرباری ایجاد میگردد و زمینها را تقویت میکند.
تاکنون، غالب ما و شما برق آسمان را یک حادثه معمولی کماهمیّت میشمردیم، امّا با توضیحات بالا، اهمیّت فوقالعاده آن روشن شد. این مطلب، پیام مهمّی برای ما دارد و آن اینکه «هیچ چیز در این عالم، ساده نیست، ساده کسانی هستند که «عالم هستی را ساده میانگارند» و هدف امام کاظم علیه السلام هم، توجّه به همین نکته است که «درباره همه حوادث عالم بیندیشیم و آثار ونشانههای خداوند را در همهچیز مشاهده کنیم» و اگر ما مسلمانان، نهتنها منکر حجیّت عقل نشویم، بلکه این بُعد مهم اسلام را به جهانیان معرّفی کنیم، بیشک قلوب مردم جهان به اسلام متمایل میشود.
اخیرآازیک آلمانی مسیحی،که مسلمان شده بود، پرسیدم: چه شد که مسلمان شدی؟ گفت: بهدلیل اینکه اسلام، دین عقلانیّت و اندیشه است و با صراحت، خداوند را یگانه میداند: (قُلْ هُوَ اللهُ أَحَدٌ) در حالی که مسیحیان سرگردانند، نمیدانند سر و کار آنها با خدای پدر است یا خدای پسر یا روح القدس!
هفتمین آیهای که در فراز سوم سخنان امام کاظم علیه السلام به آن استدلال شده، آیه شریفه 151 سوره انعام است، دقت فرمایید:
«(قُلْ تَعَالَوْا أَتْلُ مَا حَرَّمَ رَبُّکُمْ عَلَیْکُمْ أَلاَّ تُشْرِکُوا بِهِ شَیْئآ وَبِالْوَالِدَیْنِ إِحْسَانآ وَلاَ تَقْتُلُوا أَوْلاَدَکُمْ مِّنْ إِمْلاَقٍ نَّحْنُ نَرْزُقُکُمْ وَإِیَّاهُمْ وَلاَ تَقْرَبُوا الْفَوَاحِشَ مَا ظَهَرَ مِنْهَا وَمَا بَطَنَ وَلاَ تَقْتُلُوا النَّفْسَ الَّتِی حَرَّمَ اللهُ إِلاَّ بِالْحَقِّ ذَلِکُمْ وَصَّاکُمْ بِهِ لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ)؛ بگو: بیایید آنچه را پروردگارتان بر شما حرام کرده است برایتان بخوانم: اینکه چیزی را همتای خدا قرار ندهید! و به پدر و مادر نیکی کنید! و فرزندانتان را از (ترس) فقر نکشید، ما شما و آنها را روزی میدهیم؛ و به کارهای زشت نزدیک نشوید، چه آشکار باشد چه پنهان! و انسانی را که خداوند محترم شمرده، به قتل نرسانید! مگر به حق (و از روی استحقاق)؛ این چیزی است که خداوند شما را به آن سفارش کرده، تا بیندیشید!».
یکی از مباحث مطرح در اصول فقه در حوزههای علمیّه این است که «آیا احکام الهی تابع مصالح و مفاسد است یا نه؟ آیا انجام دادن آنچه خداوند واجب کرده مصلحت دارد و ترک آن مفسده دارد یا چنین نیست؟». (1)
پیروان مکتب اهل بیت علیهم السلام به این سؤال جواب مثبت میدهند، چون معتقد به حُسن و قُبح عقلی هستند. میگویند: عقل، خوب و بد را درک میکند (البتّه در حدّ خاصّ) و خداوند، عادل و حکیم است و از روی حساب، چیزی را واجب یا حرام میکند. بنابراین، اگر چیزی واجب شده حتمآ مصلحتی داشته و چنانچه چیزی تحریم گردیده مفسدهای داشته است. ولی آن دسته از مسلمانان که منکر حجیّت عقل شدهاند، نه
1) شرح این مطلب را در دایرةالمعارف فقه مقارن، ج 1، ص 287 به بعد مطالعه فرمایید.
حُسن و قُبح عقلی را پذیرفتهاند و نه احکام الهی را تابع مصالح و مفاسد میدانند.
خداوند در این آیه شریفه، 5 فرمان صادر کرده است:
برای خداوند شریکی قائل نشوید، نه در بحث خالقیّت، نه در موضوع رازقیّت، نه در تدبیر جهان و نه امور دیگر.
به پدر و مادر خود احترام بگذارید و به آنها احسان کنید.
فرزندانتان را نکشید. کشتن فرزندان در عصر جاهلیت سه دلیل داشت:
الف) ترس از فقر و گرسنگی، همانگونه که در آیه مورد بحث به آن اشاره شده است. بنابراین، کسانی که به بهانه فقر و نداشتن قدرت تأمین نیازهای آینده فرزندان، به سقط جنین دست میزنند، درحقیقت، در مسیر همان انسانهای جاهل و نادان عصر جاهلیّت حرکت میکنند.
ب) برخی از آنان به بهانه غیرت ناموسی به این کار دست میزدند. آنها میگفتند: ما دختران خود را زنده به گور میکنیم تا مبادا در جنگ اسیر دشمن شده و با آنها ازدواج کرده و فرزندی از مردان دشمن بهدست آورند. حقیقتآ خیال خام و احمقانهای بوده است.
ج) گاه پسران خود را برای تقرّب بیشتر به بتها قربانی میکردند؛ همانگونه که در آیه شریفه (قَدْ خَسِرَ الَّذِینَ قَتَلُوا أَوْلاَدَهُمْ سَفَهآ بِغَیْرِ عِلْمٍ) (1)آمده است.
1) سوره انعام، آیه 140؛ ترجمه: «بهیقین کسانی که فرزندان خود را از روی سفاهت و نادانی کشتند، گرفتارخسران شدند».
به فواحش نزدیک نشوید. نهتنها مرتکب و آلوده آنها نشوید، بلکه اطرافشان هم نچرخید، که قرب و نزدیکی به چیزی، ممکن است به انجام دادن آن منتهی شود.
مرتکب قتل نفس نشوید. گناهی که در عصر ما هر روز در گوشه و کنار جهان تکرار میشود. البتّه مجرمان و مفسدانی که مطابق احکام شرع مستحقّ مرگند، از این حکم مستثنا هستند.
خداوند متعال پس از صدور پنج فرمان مذکور، به تعقّل و اندیشه سفارش میکند. این جمله درحقیقت به حاکمیّت و حجیّت عقل اشاره دارد و اینکه نمیتوان بین دین حق و عقل، جدایی انداخت. چقدر اشتباه کردهاند کسانی که حجیّت عقل و حُسن و قُبح عقلی و مصالح و مفاسد احکام را انکار کردهاند.
خداوند متعال در ادامه این فرمانها، در آیه 152 و 153 سوره انعام، پنج فرمان دیگر داده است که درمجموع ده فرمان میشود. در تورات حضرت موسی علیه السلام نیز ده فرمان وجود دارد که خداوند در کوه طور به حضرت موسی علیه السلام وحی کرده که در تورات تحریف شده امروز نیز وجود دارد. اگر ده فرمانی که در آیات سه گانه مورد بحث آمده، با ده فرمان موجود در تورات مقایسه شود، برتری اسلام بر آیین یهود روشن میشود.
حقیقتآ اگر به این ده فرمان در سطح جهان عمل شود دنیا دگرگون خواهد شد. دیگر کسی برای خداوند شریکی قائل نمیشود و اتّحاد و وحدت جامعه و مردم دنیا ثمره آن خواهد بود. کسی بیدلیل دیگری را نمیکشد و اثری از اینهمه سقط جنین و کورتاژ نخواهد بود. جامعه از مفاسد و فواحش در امان خواهد ماند و خلاصه دنیا گلستان خواهد شد. معارف قرآن عجیب است؛ چراکه در سه آیه، درمان تمام آلام و دردهای بشریّت آمده است.
در ضمن با توجّه به اینکه آیات مذکور در عصر جاهلیّت نازل شده و این معارف بلند را در چنان محیطی برای بشریت هدیه آورده و اینقدر بر عقلانیّت تأکید کرده، این خود معجزه قرآن است.
همانگونه که گفتیم امام کاظم علیه السلام در فراز سوم از سخنانش خطاب به هشام، به هشت آیه که دربردارنده استدلالهای عقلی درباره مسائل مختلف است، استدلال کرده، که هفت آیه آن گذشت. اکنون به آیه هشتم توجّه فرمایید:
«(هَلْ لَّکُمْ مِّنْ مَّا مَلَکَتْ أَیْمَانُکُمْ مِّنْ شُرَکَاءَ فِی مَا رَزَقْنَاکُمْ فَأَنْتُمْ فِیهِ سَوَاءٌ تَخَافُونَهُمْ کَخِیفَتِکُمْ أَنفُسَکُمْ کَذَلِکَ نُفَصِّلُ الاْیَاتِ لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ)؛ آیا (اگر مملوک و بردهای داشته باشید)، این بردههای شما هرگز در روزیهایی که به شما دادهایم شریک شما هستند، آنچنان که هر دو مساوی بوده و از (تصرّف مستقل و بدون اجازه) آنان بیم داشته باشید، آنگونه که درباره (شرکای آزاد) خود بیم دارید؟! این چنین آیات خدا را برای کسانی که میاندیشند، شرح میدهیم». (1)
در این آیه شریفه با تکیه بر دلیل عقل، برهان قاطعی بر ضدّ شرک وبتپرستی بیان شده است. امّا قبل از شرح آیه شریفه، بیان دو نکته لازم است:
در عصر ظهور اسلام، بردهداری در همهجا، بهویژه محیط عربستان، مرسوم بود. در بسیاری از جنگها اسیران جنگی را به بردگی میبردند. اسلام به شدّت با بردگی مخالف بوده و هست و لذا حضرت علی علیه السلام فرمود:
«لا تَکُنْ عَبْدَ غَیْرِکَ وَقَدْ جَعَلَکَ اللهُ حُرّآ؛ برده دیگری مشو، چراکه خداوند تو را آزاد آفریده است». (2)
طبق این روایت، اصل در آفرینش، حریّت و آزادی است و عبودیّت وبردگی، خلاف اصل است.
آری، جامعه عصر ظهور اسلام نظام بردگی را کاملاً پذیرفته بود و اسلام
هرچند مخالف بردگی بود، ولی نمیتوانست یکباره فرمان آزادی بردگان را صادر کند و لذا طرح آزادی تدریجی بردگان را تدوین و اجرا کرد، که شرح آن را در تفسیر نمونه، تفسیر سوره محمّد نوشتهایم و در کتاب مستقلّی نیز به نام «اسلام و آزادی بردگان» چاپ و منتشر شده است.
بزرگان دین ما برای عملی شدن این طرح، تلاشهای فراوانی کردند. طبق روایات متعدّد، حضرت علی علیه السلام، هزار برده را از دسترنج خود (نه از بودجه بیتالمال) آزاد کرد. (1)روزی یکی از کنیزان امام حسن مجتبی علیه السلام شاخه گلی
تقدیم آن حضرت کرد، حضرت به بهانه همین عمل کوچک، آن کنیز را آزاد کرد. پرسیدند: برای یک شاخه گل کنیزی را آزاد میکنید؟ فرمود:
«کَذا أدَّبَنَا اللهُ؛ خداوند متعال ما را چنین تربیت کرده است». (2)
نتیجه اینکه هرچند دنیای عصر ظهور اسلام نظام بردهداری را پذیرفته بود، اما اسلام با تدوین و اجرای طرح آزادی تدریجی بردگان، آنها را از بردگی نجات داد.
مشرکان هرچند در موضوع شرک، یکنواخت بودند، امّا در آنچه میپرستیدند بسیار متنوّع بودند. عدّهای ماه را میپرستیدند، برخی به پرستش خورشید اشتغال داشتند، برخی بتهای گوناگون را عبادت میکردند و خلاصه اینکه مشرکان در هر شهر و کشوری چیزی را میپرستیدند، تا آنجا که یکی از مورّخان غربی میگوید: «در طول تاریخ شرک و بتپرستی چیزی نبود که عدّهای نپرستیده باشند» (3)و لذا پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله در اوّلین گام، با بتپرستی مبارزه
کرد و شعار آن حضرت «قولوا: لا اله الا الله، تفلحوا» بود. (1)و این مطلب به آن حضرت اختصاص نداشت، بلکه اوّلین دعوت تمام انبیا و پیامبران، دعوت به توحید و نفی شرک و بتپرستی بود؛ چون شرک، بزرگترین سدّ راه سعادت بشریّت محسوب میشد.
آیه مورد بحث، استدلالی برای نفی شرک است. خداوند برای ترسیم قُبح شرک و بتپرستی، مثالی از زندگی خود انسانها زده است. میفرماید:
آیا شما مشرکان، حاضرید بردگان خود را شریک زندگی خود سازید و هر دو با هم مساوی باشید؟ و خلاصه شراکتی یکسان با بردگان خود داشته باشید؟ وهمانطور که از خودتان و اموالتان دفاع میکنید و میترسید که آسیب و ضرری به شما و اموالتان برسد، از آنها هم دفاع کنید؟ قطعآ حاضر به این کار نیستید. شما که حاضر به شراکت با بردگان خود نیستید، چگونه سنگ و چوب فاقد شعور و احساس را شرکای خداوند قرار داده و برای آنها عبادت میکنید، و در مقابلشان سجده نموده و حتی گاه فرزندانتان را در برابر آنها قربانی میکنید؟
خلاصه اینکه شما که حاضر نیستید با بردگانتان، که موجوداتی جاندار وباشعور و عاقل هستند و گاه از خودتان فهمیدهترند، شریک شوید، چگونه موجوداتِ بیجانِ فاقدِ عقل و شعور را شریک خدا قرار میدهید؟
حقیقتآ شرک و بتپرستی، مسئله زشت و غیر عقلانی است، و به تعبیر حضرت ابراهیم علیه السلام باید به مشرکان و بتپرستان گفت: «(أُفٍّ لَّکُمْ وَلِمَا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللهِ)؛ اف بر شما و بر آنچه جز خدا میپرستید». (2)
راستی، چگونه بتپرستان پا بر حکم عقل نهاده و حاضر به پرستش وعبادت بتهای بیجانی میشوند که حتّی بر محافظت و دفاع از خویشتن قادر نیستند؟!
برخی تصوّر میکنند که بحث از توحید، فقط در عصر شرک و بتپرستی لازم بود، امّا اکنون که بساط بتپرستی برچیده شده، نیازی به این بحث نیست.
ولی این تصوّر صحیح نیست، زیرا شرک و بتپرستی ریشهکن نشده و در عصر و زمان ما نیز وجود دارد، با این تفاوت که شکل آن تغییر کرده است. هنگامی که اوّلین سکه طلا و نقره زده شد، شیطان آن را برداشت و بوسید وگفت: «اکنون دیگر نگران این نیستم که بنی آدم بتها را نپرستند، چون درهم ودینار را خواهند پرستید» (ما اُبالی مِنْ بَنیآدَمَ اِذا اَحَبُّوکُما اَنْ لا یَعْبُدُوا وَثَنآ). (1)
تمام بدبختیهای بشر براثر بتپرستی است. بت مقام، بت پول، بت هوی وهوس. و لذا در روایتی آمده است: «اَبْغَضُ اِلهٍ عُبِدَ عَلی وَجْهِ الاَْرْضِ الْهَوی؛ منفورترین نوع بتپرستی، پیروی از هوای نفس است». (2)
خداوند متعال پس از استدلال منطقی و عقلی بر بطلان شرک و بتپرستی، مخاطبین خود را انسانها و اقوام عاقل و اندیشمند معرّفی میکند.
حضرت علی علیه السلام فرمود: «همه نقصها و کوتاهیها و رذایل اخلاقی افراد (نظیر ترس، بخل، ضعف نفس، حسادت و مانند آن) را تحمّل میکنم، امّا دو چیز برای من قابل تحمّل نیست: بیعقلی و بیدینی؛ زیرا زندگی بدون دین
مساوی با زندگی بدون امنیّت است (و علّت اینکه دنیای کنونی دنیای امنی نیست، این است که دین بر آن حاکم نیست و عوامل ناامنی دنیا کسانی هستند که اعتقادی به خداوند ندارند) و زندگی بدون عقل، زندگی محسوب نمیشود». (1)
متأسّفانه دنیای امروز دچار هر دو مشکل است و لذا قابل تحمّل نیست.
1) اصول کافی، ج 1، ص 27 (کتاب العقل والجهل، ح 30).
امام کاظم علیه السلام در فراز چهارم سخنان ارزشمندش میفرماید:
«یَا هِشَامُ ثُمَّ وَعَظَ أَهْلَ الْعَقْلِ وَرَغَّبَهُمْ فِی الاْخِرَةِ فَقَالَ: (وَمَا الْحَیَاةُ الدُّنْیَا إِلاَّ لَعِبٌ وَلَهْوٌ وَلَلدَّارُ الاْخِرَةُ خَیْرٌ لِلَّذِینَ یَتَّقُونَ أَفَلاَ تَعْقِلُونَ) (1)؛ ای هشام! سپس خداوند اهل عقل
وتفکّر و اندیشه را موعظه کرد و آنها را درباره جهان آخرت تشویق نمود، پس فرمود: زندگی دنیا، جز بازی و سرگرمی نیست! و سرای آخرت، برای آنها که پرهیزگارند، بهتر است. آیا نمیاندیشید؟!».
امام علیه السلام در فراز سوم، هشت آیه از قرآن مجید نقل کرد که در آنها به اسرار آفرینش، دعوت به توحید و فراخواندن به تعقّل و تفکّر و اندیشه اشاره شده بود و معنای آن این بود که توحید، بنای مستحکم و زیبایی است که شالوده وپایههای آن، عقل و خرد است. در این فراز نیز رسیدن به سعادت جاودان در جهان آخرت را تنها در سایه تعقّل و تفکّر میداند.
آیه شریفه بالا تصویری از دنیا و آخرت ارائه میدهد که در آن، برتری آخرت بر دنیا بهوضوح دیده میشود و تقوا، رمز نجات در جهان آخرت شمرده شده
1) سوره انعام، آیه 32 .
است. ضمن اینکه خداوند به مردم درباره دنیا هشدار داده که چیزی جز لهوولعب نیست.
برای روشنتر شدن معنای آیه شریفه، تفسیر کلمات «لهو و لعب» ضروری است. توجّه فرمایید:
«لَعِب» از ریشه «لُعاب» بهمعنای آب دهان بچّه است که معمولا بدون اراده وبیهدف از دهانش سرازیر میشود و نوزاد، قادر بر کنترل آن نیست. بازی (لعب) نوزادان نیز جنبه غریزی داشته و بدون هدف انجام میشود، حتّی به نیّت سرگرمی هم نیست. یعنی همانطور که آب دهان نوزاد، بیاختیار و بیهدف خارج میشود، بازیهای کودکانه نیز بیاختیار و بدون هدف صورت میگیرد. بنابراین، لعب به بازیهای بیهدف گفته میشود.
امّا «لهو»، هدفی دارد و آن سرگرمی است. به همین دلیل بازیهای کودکان را «لعب» و بازیهای بزرگسالان را «لهو» میگویند، ولی از آنجا که هر دو توخالی هستند و هدف مثبتی ندارند، با هم یکسانند.
در بازی کودکان، همهچیز، وهم و خیال است. یکی شاه میشود و دیگری وزیر و نفر سوم دزدِ قافله. وزیر، دزد قافله را دستگیر میکند و به نزد شاه میبرد تا شاه دستور مجازاتش را صادر نماید. بازی که تمام شد، نه از شاه خبری هست و نه از وزیر و نه از دزد، و آنها همچون سابق با هم دوست و صمیمی خواهند بود. دنیا و مقامات آن نیز اوهام و خیالاتی بیش نیست، و بزرگسالان نیز باید در بازیهای خود از کودکان درس بگیرند.
بهعنوان مثال، امروزه در مسابقات فوتبال، بهویژه در سطح بالا و تیمهای مشهور، شاهد کارهای حرامی در بین تماشاچیان و گاه بازیکنان هستیم و آثار نامطلوب این مسابقات تا مدّت طولانی باقی میماند. بزرگسالان نیز باید
کودکان، پس از بازی، همهچیز را فراموش کنند و همانند سابق با یکدیگر دوست و صمیمی باشند و دچار اوهام و خیالات و عداوت و کینهها نشوند.
بقیّه امور دنیوی نیز چنین است؛ ثروتش، مقامش، جاه و جلالش و هر آنچه جنبه دنیوی دارد، به تعبیر قرآن، لهو و لعب است و آنچه جاودانه و پایدار است، آخرت است.
در جهان آخرت خبری از عداوت و دشمنی و عناد و قتل و غارت وخونریزی و دیگر رذایل اخلاقی نیست. در آنجا کینهها از سینهها زدوده میشود. جهان آخرت عالمی است مملوّ از صلح و صفا و صمیمیّت و محبّت. همه با هم برادروار زندگی میکنند و هیچ کس مزاحمتی برای دیگری ایجاد نمیکند. نه کسی نگران هجوم سارقان و راهزنان است، نه خوفی از بیماری وکسالت وجود دارد، نه وحشتی از تمام شدن و پایان یافتن زندگی و رسیدن زمان مرگ. خلاصه، زندگی و نعمتهای جهان آخرت بهقدری زیبا و خوب است که به تعبیر روایات، نه گوشی شنیده و نه چشمی دیده و نه به ذهن بشری خطور کرده است. (ما لا عَیْنٌ رَأَتْ، وَلا اُذُنٌ سَمِعَتْ، وَلا خَطَرَ عَلی قَلْبِ بَشَرٍ) (1)و لذا
ارائه تصویر دقیقی از آخرت امکانپذیر نیست.
امّا زندگی دنیا مجموعهای از وحشتها، آلام و دردها و رنجها ونگرانیهاست؛ ترس و وحشتِ از دست دادن پول و ثروت و دارایی و مقام وموقعیّت اجتماعی، دردهای روحی و جسمی مختلفی که براثر گذشت زمان وکهولت و بالا رفتن سن، دامنگیر انسانها میشود. کار انسان به جایی میرسد که همچون کودکان حتّی قادر بر حفظ آب دهان خود نیست! در دوران سلامت هم، نگران چگونگی استفاده از امکانات موجود خود است.
نتیجه اینکه زندگی دنیا چیزی جز لهو و لعب نیست و زندگی آخرت برای
1) پیام قرآن، ج 6، ص 303.
کسانی که اهل تقوا هستند بهتر است. و عقل، زندگی آخرت را که سراسر خیروبرکت است بر زندگی دنیا ترجیح میدهد.
خداوند متعال در آیه 20 سوره حدید، همین مطلب را بهصورت گستردهتری بیان کرده است. توجّه فرمایید:
«(اعْلَمُوا أَنَّمَا الْحَیَاةُ الدُّنْیَا لَعِبٌ وَلَهْوٌ وَزِینَةٌ وَتَفَاخُرٌ بَیْنَکُمْ وَتَکَاثُرٌ فِی الاَْمْوَالِ وَالاَْوْلاَدِ کَمَثَلِ غَیْثٍ أَعْجَبَ الْکُفَّارَ نَبَاتُهُ ثُمَّ یَهِیجُ فَتَرَاهُ مُصْفَرّآ ثُمَّ یَکُونُ حُطَامآ وَفِی الاْخِرَةِ عَذَابٌ شَدِیدٌ وَمَغْفِرَةٌ مِّنَ اللهِ وَرِضْوَانٌ وَمَا الْحَیَاةُ الدُّنْیَا إِلاَّ مَتَاعُ الْغُرُورِ)؛ بدانید زندگی دنیا تنها بازی و سرگرمی و تجمّل پرستی و فخرفروشی در میان شما و افزونطلبی در اموال و فرزندان است، همانند بارانی که محصولش کشاورزان را در شگفتی وسرور فرو میبرد، سپس خشک میشود، بهگونهای که آن را زردرنگ میبینی؛ سپس تبدیل به کاه میشود! (آری دنیا نیز به همین سرعت میگذرد) و در آخرت، یا عذابِ شدید است یا آمرزش الهی؛ و زندگی دنیا چیزی جز متاع فریب نیست!».
برخی معتقدند که چهل سال اوّل عمر انسان به پنج قسمت تقسیم میشود وهر قسمت، هشت سال طول میکشد. هشت سال اوّل دوران لعب است، هشت سال دوم دوران لهو، هشت سال سوم دوران زینت، هشت سال چهارم دوران تفاخر و هشت سال پنجم دوران تکاثر است. (1)
این مراحل پنجگانه، در عالم گیاهان هم وجود دارد: 1. گیاه سر از خاک برمیدارد. 2. بهتدریج بزرگ میشود. 3. گل و میوه میدهد. 4. پرپر میشود.
1) تفسیر نمونه، ج 23، ص 364 و 365.
حضرت کاظم علیه السلام با ارائه تصویر واقعی دنیا و آخرت به هشام، قصد دارد او وهمه کسانی را که این حدیث را میشنوند، به تفکّر و تعمّق وادار کند تا در سایه اندیشه و تفکّر، به جهان ابدی و فارغ از مشکلات برسند.
در پنجمین فراز این روایت زیبا چنین آمده است:
«یَا هِشَامُ ثُمَّ خَوَّفَ الَّذِینَ لاَ یَعْقِلُونَ عِقَابَهُ فَقَالَ تَعَالَی: (ثُمَّ دَمَّرْنَا الاْخَرِینَ * وَإِنَّکُمْ لَتَمُرُّونَ عَلَیْهِمْ مُّصْبِحِینَ * وَبِاللَّیْلِ أَفَلاَ تَعْقِلُونَ) (1)وَقَالَ: (إِنَّا مُنزِلُونَ عَلَی أَهْلِ هَذِهِ الْقَرْیَةِ
رِجْزآ مِنَ السَّمَاءِ بِمَا کَانُوا یَفْسُقُونَ * وَلَقَد تَّرَکْنَا مِنْهَا آیَةً بَیِّنَةً لِّقَوْمٍ یَعْقِلُونَ) (2)؛ ای هشام!
سپس خداوند بهوسیله مجازاتهایش کسانی که اهل تعقّل نیستند را ترساند، پس فرمود: سپس دیگران را نابود کردیم! و شما پیوسته صبحگاهان از کنار (ویرانههای شهرهای) آنها میگذرید، و (همچنین) شبانگاه، آیا نمیاندیشید؟! و فرمود: ما بر اهل این شهر و آبادی بهدلیل گناهانشان، عذابی از آسمان فرو میفرستیم! و از این آبادی نشانه روشنی (و درس عبرتی) برای کسانی که میاندیشند باقی میگذاریم!».
امام کاظم علیه السلام ترتیب منطقی بسیار جالبی را در بیان مقاصدش در پیش گرفته، که میتواند الگوی مناسبی برای همه گویندگان باشد.
در بخش اوّل، به آیات مربوط به توحید و خداشناسی که به جمله (لِّقَوْمٍ یَعْقِلُونَ) و مانند آن ختم میشود استناد کرده، و معنای آن این است که توحید بر
عقلانیّت بشر تکیه دارد و اگر عقل نباشد، توحید اثبات شدنی نخواهد بود. در مرحله بعد، از معاد و جهان پس از مرگ سخن گفته و برای اثبات آن به گروه دیگری از آیات قرآن استناد کرده که آن هم به عقلانیّت دعوت میکند تا به همگان بفهماند که بدون استمداد از عقل، اثبات معاد نیز ممکن نیست. و در بخش سوم، موضوع مجازاتهای دنیوی برخی از اقوام و ملل گذشته را مطرح کرده و بهعنوان نمونه به شدیدترین مجازاتها برای بدترین و زشتترین اعمال (همجنسبازی مردان) با استفاده از آیات 136 تا 138 سوره صافّات و 34 سوره عنکبوت اشاره کرده است.
آیات مورد بحث، به مجازات سخت و عذاب شدید قوم لوط، که شدیدآ به همجنسبازی آلوده بودند، اشاره دارد. خداوند متعال بهعنوان مجازات این گناه زشت و بزرگ، شهرهای آنان را چنان ویران کرد که قسمت فوقانی بناها به زیر رفت و شالوده و پایههای ساختمانها، که معمولا در دل خاک مخفی است، به رو آمد و بهطور کلّی زیرورو شد. علاوه بر این، زلزلهای هولناک آثار بهجای مانده از ویرانه شهرهای این قوم پلید را از هم پاشید و چیزی باقی نگذاشت؛ امّا به این هم قناعت نشد و مرحله سوم عذاب پروردگار نازل گشت: بارانی از سنگ باریدن گرفت و همهچیز در زیر سنگریزهها دفن شد.
امروزه که مسافران و عابران از آن منطقه عبور میکنند هیچ اثری از آن شهرها نمییابند، چراکه آثار آن در دل خاک مدفون شده! هرچند در زمان نزول آیات مذکور آثاری وجود داشته است.
در هر دو گروه این آیات، بر عقلانیّت و تفکّر تکیه شده است؛ یعنی این حوادث دردناک تاریخی را مطالعه کنید و آن ویرانههای بهجای مانده را ببینید که درسهای عبرت فراوانی در آن نهفته است. اگر با گوش جان گوش فرا دهید،
فریاد و ضجّه صاحبانش را میشنوید که به ما میگویند: به عذابهای الهی در دنیا بیندیشید! آیا خیال میکنید اینگونه عذابهای سخت و دردناک به اقوام خاصّی اختصاص دارد؟ با چشم خود نتیجه برخی از اعمال زشت و گناهان را میبینید امّا عبرت نمیگیرید و تصوّر میکنید که تافته جدابافتهای هستید؟ چنین نیست، بلکه سنّتهای الهی برای همه یکسان است و استثنایی وجود ندارد.
در عصر و زمان ما دو بلا و بیماری بزرگ (انحرافات جنسی و بیماریهای ناشی از آن، و انواع بیماریهای روانی) مرکز مهمّ تمدّن بزرگ اروپا را آزار میدهد. علّت آن این است که گناه را به حدّ اعلی رساندهاند و ثمرهاش دو جنگ جهانی بود که حاصل جنگ جهانی اوّل، ده میلیون کشته بود و جنگ جهانی دوم، سی میلیون کشته و سی میلیون ناقص العضو بهجا گذاشت، که عمده قربانیان وناقص العضوها سهم اروپاییان بود.
انسانها تصوّر میکنند از نظر علم و صنعت و تکنولوژی به اوج رسیدهاند، درحالیکه گاه دربزرگترین کشورصنعتی جهان (آمریکا)طوفانی میآیدوشهرها و آبادیهای مسیر خود را نابود میکند و هیچ قدرتی تاب مقابله با آن را ندارد.
اینگونه حوادث برای این است که بشر که به ضعف و ناتوانی خویش در برابر پروردگار پی ببرد. خداوند اگر اراده کند بشر را مجازات نماید، با وسایلی که انسان اعتنایی به آن ندارد مجازات میکند. بهعنوان مثال، به ملخها فرمان زادوولد بسیار زیاد میدهد؛ ناگهان ابرهای متراکمی در آسمان دیده میشود، امّا با دقت و گذشت زمان کوتاهی مشخص میشود ابر نیست، بلکه انبوهی از ملخهاست که قصد دارند به مزارع حمله کرده و همهچیز را به چوب خشکیدهای تبدیل کنند. بشری که اینقدر ضعیف است چرا درباره گفتار و کردار خود فکر نمیکند؟
در برخی روایات آمده که هر زمان مردم مرتکب گناهان تازهای شوند خداوند نیز بلای جدیدی نازل میکند. (1)اکنون نیز بشر به بلاهای جدیدی ازجمله بیماری ایدز مبتلا شده که محصول گناهان تازه است. انسان میتواند با بهکار گرفتن عقل و انجام دادن رفتارهای عاقلانه، از عذاب الهی در امان باشد.
1) وسائل الشیعه، ج 11، ابواب الامر والنهی وما یناسبها، باب 41، ح 1 .
امام کاظم علیه السلام در فراز ششم روایت مورد بحث میفرماید:
«یَا هِشَامُ إِنَّ الْعَقْلَ مَعَ الْعِلْمِ فَقَالَ: (وَتِلْکَ الاَْمْثَالُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ وَمَا یَعْقِلُهَا إِلاَّ الْعَالِمُونَ) (1)؛ ای هشام! عقل (همواره) با علم و دانایی است و لذا خداوند فرموده
است: اینها مثالهایی است که ما برای مردم میزنیم، و جز اهل دانش، آن را درک نمیکنند».
خداوند متعال پس از آنکه مثلی بسیار گویا و پرمعنا میزند، میفرماید:
«این مثلها را برای همه مردم میزنیم، ولی تنها عالمان، عمق آن را درک میکنند».
مثل مورد بحث به این شرح است: «مَثَل کسانی که غیر از خدا را اولیای خود برگزیدند، مَثَل عنکبوت است که خانهای برای خود انتخاب کرده؛ در حالی که سستترین خانهها خانه عنکبوت است اگر میدانستند». (2)
آری! تکیه بر غیر خدا، خواه بت باشد یا علم یا جمال و زیبایی یا ثروت یا مقام و مانند آن، همچون تکیه بر تار عنکبوت است که هیچ اعتباری ندارد.
عنکبوت از عجایب خلقت است. این حشره شکارهایش را با تارهای خود صید میکند و این تارها را بهوسیله ذرات مایعی میتند که در زیر شکمش قرار دارد و آن را با چنگالش بیرون میکشد. بعضی از دانشمندان معتقدند: «عنکبوت میتواند با ذرّات موجود در زیر شکمش پانصد متر تار بتند!». (1)
تار عنکبوت بسیار نازک است، شاید پنجاه تار عنکبوت به ضخامت یک تار موی انسان باشد و بهدلیل این نازکی، بسیار ضعیف است. اگر تارهای فراوانی را همچون نخ و ریسمان به هم بتابند بسیار محکم خواهد شد و لذا بهوسیله تار عنکبوت، زره ضد گلوله ساختهاند.
امّا از آنجا که در وضع عادی و طبیعی بسیار نازک است، فوقالعاده سست وبیاعتبار است و در مقابل حوادث، حتّی مختصری گرد و غبار، توان مقاومت ندارد.
پیام این آیه شریفه برای انسانها این است که هیچ تکیهگاهی جز خداوند قادر، شایسته تکیه کردن نیست و هرچه غیر خداست همچون تار عنکبوت، سست و غیر قابل اعتماد است. چه قدرتها و حکومتهای بزرگی را دیدهایم که روزی بسیار قوی و نیرومند به نظر میرسیدند، امّا آنچنان متزلزل شده و از هم پاشیدند که باعث عبرت و مایه تعجّب همگان شدند. کشورهایی را سراغ داریم که ارتش چند میلیونی داشتند، امّا هنگامی که خداوند قصد نابودی آنها را کرد، کسی را بر آنها مسلّط نمود که این چند میلیون، تاب مقاومت نداشتند.
1) تفسیر نمونه، ج 16، ص 279.
سؤال: اینکه خداوند متعال، میفرماید: «ما این مثالها را برای عموم مردم میزنیم، ولی عمق مثالها را فقط عالمان میفهمند» منظور چیست؟
جواب: منظور این است که عالمان، هم حقیقت تار عنکبوت را میفهمند، هم به سستی آن علم دارند، و هم بیاعتباری و سستی غیر خدا را درک میکنند ومیدانندکه تکیهگاه قابل اعتمادی جز ذات پاک خداوند وجود ندارد، و تنها باید بر ذات پاک او توکّل کرد: (وَعَلَی اللهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُتَوَکِّلُونَ) (1)خداوندی که از همه کس
وهمهچیزبینیازاست ولی همه موجودات درتمام طول عمرشان به او نیازمندند.
ما در طول شبانهروز حداقل ده مرتبه جمله (اللهُ الصَّمَدُ * لَمْ یَلِدْ وَلَمْ یُولَدْ) (2)را
تکرار میکنیم. آیا درباره معنا و مضمون آن فکر کردهایم؟ اگر پیرامون آن بیندیشیم و به مضامین بالاتر برسیم، ما هم جزء عالمانی خواهیم شد که به عمق مثالهای قرآن رسیدهاند.
همچنین از جمله (وَمَا یَعْقِلُهَا إِلاَّ الْعَالِمُونَ) استفاده میشود که علم و عقل، رابطه مهم و قوی با یکدیگر دارند. هم علم در عقل اثر میگذارد و هم عقل سبب تقویت علم میشود و خلاصه هرچه هست در سایه علم و عقل است. بکوشیم این دو اصل را در وجودمان تقویت کنیم و از آنجا پلی به توحید افعالی بزنیم.
یکی از شاخههای توحید، توحید افعالی است، که آیه مورد بحث، به آن اشاره دارد و منظور از توحید افعالی این است که منشأ همه کارها و افعال، خداوند است و تا او اراده نکند هیچ حرکتی رخ نمیدهد (لا مُؤَثِّرَ فِی الْوُجُودِ إِلاَّ اللهُ). (3)
ما هرچند کارهایمان را از روی اختیار انجام میدهیم، امّا چه کسی این علم وقدرت و اختیار را به ما داده است؟ اگر او عطا نمیکرد ما چه بودیم؟ آن روز هم که بگیرد، چیزی نخواهیم بود!
سؤال: با توجّه به آنچه درباره توحید افعالی گفته شد، توسّل به حضرات معصومین علیهم السلام و بزرگان دین چه جایگاهی در معارف دینی دارد؟
جواب: اگر بهمعنای توسّل دقت کنید، پاسخ سؤال روشن میشود؛ زیرا معنای توسّل، استمداد و طلب حلّ مشکلات از آن بزرگواران بهصورت مستقل نیست، بلکه از آنها میخواهیم حل مشکلات ما را از خدا تقاضا کنند، زیرا آنها در پیشگاه خدا آبرومند هستند و اعتبار بسیار زیادی دارند.
به عبارت دیگر، هرگز منظور این نیست که چیزی را از شخص پیامبر صلی الله علیه و آله یا امام علیه السلام بهطور مستقل تقاضا کنیم؛ بلکه منظور این است که با اعمال صالح یا پیروی از پیامبر صلی الله علیه و آله و امام علیه السلام، یا شفاعت آنان یا سوگند دادن خداوند به مقام ومکتب آنها (که خود یک نوع احترام و اهمیت دادن به موقعیّت آنهاست ونوعی عبادت محسوب میشود) از خداوند چیزی تقاضا کنیم. این مطلب، نه با توحید افعالی ناسازگار است و نه بوی شرک میدهد. (1)
1) تفسیر نمونه، ج 4، ص 356.
امام کاظم علیه السلام در فراز هفتم از روایت هشام به شش آیه قرآن (که در مذمّت ونکوهش کسانی که اهل تفکّر و اندیشه نیستند سخن گفته) استدلال فرموده است. توجّه فرمایید:
امام هفتم علیه السلام ابتدا به آیه شریفه 170 سوره بقره استدلال میکند. خداوند میفرماید:
«(وَإِذَا قِیلَ لَهُمْ اتَّبِعُوا مَا أَنزَلَ اللهُ قَالُوا بَلْ نَتَّبِعُ مَا أَلْفَیْنَا عَلَیْهِ آبَاءَنَا أَوَلَوْ کَانَ آبَاؤُهُمْ
لاَ یَعْقِلُونَ شَیْئآ وَلاَ یَهْتَدُونَ)؛ و هنگامی که به آنها گفته شود: از آنچه خدا نازل کرده است، پیروی کنید! میگویند: نه، ما از آنچه پدران خود را بر آن یافتیم، پیروی مینماییم. آیا اگر پدران آنها، چیزی نمیفهمیدند و هدایت نمییافتند (باز هم باید از آنها پیروی کنند)؟!».
این آیه شریفه در مقام نکوهش و مذمّت مشرکان است. مشرکانی که براثر جهل و نادانی، بتهای ساخته خود را با این استدلال که راه و رسم نیاکانشان
است، میپرستیدند. همانگونه که از روی جهل و نادانی، گوشتهایی را حلال وگوشتهایی را حرام میکردند و در پاسخ این سؤال که چرا چنین حکمی صادر میکنید؟ میگفتند: «پیشینیان ما چنین میکردند، ما نیز به تبعیّت از آنها چنین میکنیم». قرآن آنها را برای این نوع تفکّر سرزنش کرده و میفرماید: «شما آنچه را خدا میگوید پیروی کنید». حلال خدا را حلال و حرام خدا را حرام بدانید و بتها را کنار گذاشته، توحید و یکتاپرستی را به رسمیّت بشناسید. صِرف اعتقاد نیاکان به یک مطلب، دلیل بر درستی آن نیست، بلکه ملاک صحّت و درستی هر چیز، معقول و مشروع بودن آن است؛ چیزی که عقل انسان را به آن هدایت میکند، و جملات «لایعقلون» و «لا یهتدون» اشاره به همین مطلب است. همچنین از این دو جمله استفاده میشود که عقل با علم و علم با عقل است.
تقلید و پیروی از دیگران بر چهار قسم است:
تقلید نادان از نادان: مثل مشرکان نادان که در شرکت و بتپرستی از آبا واجدادشان که آنها هم نادان بودند، پیروی میکردند. این نوع تقلید که به تعبیر شاعر «کوری دگر عصاکش کور دگر شود» (1)، مذموم و ناپسند است.
تقلید دانا از نادان: همانند تبعیّت بعضی از نامزدهای ریاست جمهوری از برخی مردم نادان برای جلب و جذب آراء آنها! این نوع تقلید نیز مذموم وناپسند بوده و قبح و زشتی آن از قسم اوّل بیشتر است.
تقلید دانا از دانا: این نوع تقلید نیز صحیح نیست، زیرا شخص متخصّص باید مطابق نظر خود عمل کرده و از فتوای دیگری پیروی نکند.
تقلید نادان از دانا: تنها این نوع تقلید، جایز، بلکه شایسته و لازم بوده و در میان تمام عقلای جهان رایج و مرسوم است. پیروی افراد ناآگاه از آگاهان، راه
1) امثال و حکم، ج 3، ص 1245 .
نجات است، همانگونه که حضرت علی علیه السلام فرمود:
«مُتَعَلِّمٌ عَلی سَبِیلِ نَجاةٍ؛ دانشطلبانی که در راه نجات، بهدنبال تحصیل علمند». (1)
متعلّم و شاگرد در مسیر هدایت، دست در دست عالم فرزانهای مینهد وهمچون ماه که از خورشید نور میگیرد، در پناه نور دانش عالم، هدایت میشود.
خلاصه اینکه تقلید بر چهار قسم است، سه قسم آن قبیح و ناپسند و تنها یک قسم، یعنی تقلید جاهل از عالم، مشروع و مجاز است و این مطلب طبیعی است که هر کاری کارشناسی شود و نظر کارشناس، مبنای کار قرار گیرد.
دین هم کارشناس دارد، مجتهدان و مراجع تقلید، کارشناسان مسائل دینی هستند و کسانی که از مسائل دینی اطّلاع کافی و لازم ندارند باید از کارشناسان دینی پیروی کنند.
بعضی از جوانان میپرسند: ما نمیخواهیم تقلید کنیم، بلکه میخواهیم به علم خود عمل نماییم. آیا این کار ممکن است؟
در پاسخ میگوییم: این کار اشکالی ندارد، مشروط بر اینکه علوم حوزوی، نظیر صرف و نحو و منطق و بیان و بلاغت و فقه و اصول فقه و رجال و درایه وحدیث و مانند آن را در حدّی که در هریک از این علوم صاحبنظر شوید، بخوانید و قدرت استنباط احکام شرعیّه را از منابع اسلامی (قرآن و حدیث وعقل و اجماع) پیدا کنید، سپس به علم و فتوای خود عمل نمایید.
امّا کسانی که این مسیر سخت را (که به تعبیر شیخ انصاری؛ از جهاد در راه خدا مشکلتر است) (2)طی نکردهاند و حتّی قادر بر ترجمه صحیح یک روایت
وبررسی متن و سند آن نیستند، چارهای ندارند جز پیروی از کسانی که این مسیر را رفتهاند.
ترک تقلید و عمل به نظرات خود، از سوی کسانی که متخصّص و کارشناس علوم دینی نیستند، مانند این است که بیمارِ جاهلِ به مسائل دقیق و گسترده پزشکی، خود چاقوی جرّاحی بردارد و به جرّاحی خویشتن بپردازد! چنین افرادی همانند مشرکان و بتپرستانی هستند که به بهانه پیروی از آبا و اجداد، تسلیم پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله نشده و حاضر به پیروی از وی نبودند. متأسّفانه این قبیل افراد، گرفتار تقلید جاهل از جاهل هستند. دلیل این مطلب طرز آرایش و نوع لباس پوشیدن و سایر رفتارهای آنهاست.
خلاصه اینکه پیروی از دانایان، نشانه عقل و تقلید از جاهلان، نشانه جهل ونادانی است.
خداوند متعال میفرماید:
«(وَمَثَلُ الَّذِینَ کَفَرُوا کَمَثَلِ الَّذِی یَنْعِقُ بِمَا لاَ یَسْمَعُ إِلاَّ دُعَاءً وَنِدَاءً صُمٌّ بُکْمٌ عُمْیٌ فَهُمْ
لاَ یَعْقِلُونَ)؛ مَثَل (تو در دعوتِ) کسانی که کافر شدند، مانند کسی است که حیوانات را (برای نجات از خطر،) صدا میزند؛ ولی آنها چیزی جز سر و صدا نمیشنوند؛ (کافران،) کر و لال و کورند؛ ازاینرو چیزی نمیفهمند!». (1)
طبق این آیه شریفه، خداوند مثالی برای کافران میزند؛ آنها که دلایل ونشانههای فراوان توحید را دیدهاند و باز هم راه خطا را طی کردهاند. مثال این کافران مثال چوپانی است که بر حیوانات خود فریاد زده و خطرات را به آنها گوشزد میکند، امّا آنها جز سر و صدای چوپان چیزی نمیفهمند، چون مشغول سیر کردن شکم خود هستند و از خطرات غافلند. انسانهایی که آلوده دنیا شده وفقط به فکر سیر کردن شکم خود هستند و از یاد خدا غفلت کردهاند، نشانههای حق و دلایل توحید را نمیبینند؛ هرچند فراوان باشد.
1) سوره بقره، آیه 171.
انسان، سه وسیله بسیار مهم و عالی برای شناخت در اختیار دارد.
الف) زبان؛ با زبانش میتواند سؤال کند و به چیزهایی که نمیداند پی ببرد.
ب) گوش؛ بهوسیله گوش میتواند تعلیمات و معارف دینی را بشنود.
ج) چشم؛ تمام علوم تجربی بشر از طریق چشم بهدست میآید.
عدّهای هستند که چشم و گوش و زبان دارند؛ ولی متأسّفانه حجاب هوی وهوس و تعصّبهای کورکورانه و لجاجت و تکبّر اجازه نمیدهد که از ابزار سهگانه شناخت، بهدرستی استفاده کنند. چشم دارند، امّا نمیبینند! گوش دارند، امّا نمیشنوند! و زبان دارند، امّا سخن نمیگویند! نه از حق سخن میگویند، نه پای سخنان حق مینشینند و نه چشم بهروی حقایق میگشایند!
به قول شاعر خوشذوق، حافظ شیرازی:
جمال یار ندارد نقاب و پرده ولی غبار ره بنشان تا نظر توانی کرد (1)
تو چشم داری و جمال یار هم عیان و آشکار است؛ امّا حجاب، مانع دیدن است، آن را برطرف کن تا یار را ببینی.
سومین آیه مورد بحث، که درباره حجاب معرفت سخن میگوید، آیه 42 سوره یونس است. میفرماید:
«(وَمِنْهُمْ مَّنْ یَسْتَمِعُونَ إِلَیْکَ أَفَأَنْتَ تُسْمِعُ الصُّمَّ وَلَوْ کَانُوا لاَ یَعْقِلُونَ)؛ گروهی از آنان، به تو گوش فرا میدهند (، اما گویی کر هستند). آیا تو میتوانی سخن خود را به گوش کران برسانی، هرچند نفهمند؟!».
این نارسایی فکر و نبود بصیرت و ناشنوایی در برابر گفتار خدا، چیزی نیست که از مادر با خود به این جهان آورده باشند و خداوند به آنها ستمی کرده
1) دیوان حافظ، ص 160، غزل 137 .
باشد؛ بلکه خود آنها با اعمال نادرست، دشمنی و عصیان در برابر حق، روح خود را تاریک و چشم بصیرت و گوش شنوایشان را از کار انداختهاند؛ زیرا خداوند به هیچ کس ستمی روا نمیدارد.
به چهارمین آیه از آیات موانع شناخت، که آیه 44 سوره فرقان است، توجّه فرمایید:
«(أَمْ تَحْسَبُ أَنَّ أَکْثَرَهُمْ یَسْمَعُونَ أَوْ یَعْقِلُونَ إِنْ هُمْ إِلاَّ کَالاَْنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ سَبِیلا)؛ آیا گمان میبری بیشتر آنان میشنوند یا میفهمند؟! آنان فقط همچون چهارپایانند، بلکه گمراهترند!».
چرا برخی انسانها آنقدر سقوط میکنند که بدتر از چهارپایان میشوند؟
در تفسیر نمونه علل زیادی برای این مطلب نوشتهایم (1)که به برخی از آنها اشاره میکنیم:
فرا نگرفتی؟
1) تفسیر نمونه، ج 15، ص 107.
چهارپایان آزارشان به کسی نمیرسد، امّا انسان خیرهسر شرارتهایی در دنیا بهپا میکند و به جنایاتی دست میزند که گاه بیان آن شرمآور است.
چهارپایان به بشر خدمت میکنند؛ گوشت و شیر و پشم و کود در اختیار انسان قرار میدهند و مرکب سواری بشرند، تا آنجا که انسان از تمام اجزای برخی حیوانات استفاده میکند، امّا انسان سرگردان در بیابان هوی و هوس، چیزی جز ضرر ندارد و مصداق شعر زیر است:
نه شکوفه و نه برگی، نه ثمر نه سایه دارم متحیّرم که دهقان، به چه کار کشت ما را (1)
برای اینکه گرفتار این مشکلات نشویم، باید چشمانمان را باز کرده و آثار خدا را ببینیم. گوشهایمان را باز کنیم تا پیام انبیا و اوصیا را بشنویم. و زبانمان را گویا کنیم تا از حق دفاع نماییم و آنچه را نمیدانیم، بپرسیم.
خداوند متعال در آیه شریفه 14 سوره حشر میفرماید:
«(لاَ یُقَاتِلُونَکُمْ جَمِیعآ إِلاَّ فِی قُرًی مُّحَصَّنَةٍ أَوْ مِنْ وَرَاءِ جُدُرٍ بَأْسُهُمْ بَیْنَهُمْ شَدِیدٌ تَحْسَبُهُمْ جَمِیعآ وَقُلُوبُهُمْ شَتَّی ذَلِکَ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لّاَ یَعْقِلُونَ)؛ آنها همگی جز در دژهای محکم یا از پشت دیوارها با شما نمیجنگند. پیکارشان در میان خودشان شدید است (امّا در برابر شما ضعیف)، گمان میکنی آنها متّحدند، در حالی که دلهایشان پراکنده است؛ این بهدلیل آن است که آنها گروهی هستند که تعقّل نمیکنند».
این آیه شریفه درباره یهود بنینضیر است. قرآن مجید درباره آنان میگوید: اینها حاضر نیستند در میدان نبرد با شما روبرو شوند، و به همین دلیل هنگام
1) این شعر از «ذوقی اردستانی» است.
جنگ، در آبادیهای دارای قلعه و حفاظتشده با شما میجنگند و یا در پشت دیوارها پنهان گشته و بهسوی شما تیراندازی میکنند. خلاصه اینکه مرد میدان جنگ نیستند. آری، آنها به جانِ هم که میافتند همدیگر را میکشند، ولی در برابر دیگران حاضر به مبارزه آشکار نیستند. چراکه قلبهایشان پراکنده است؛ هرچند در ظاهر، کنار هم هستند.
حضرت علی علیه السلام در نهجالبلاغه در وصف مردم کوفه میفرماید:
«اَلْمُجْتَمِعَةُ اَبْدانُهُمْ وَالْمُخْتَلِفَةُ أهْواؤُهُمْ؛ (ای مردمی که) بدنهایتان جمع و افکار و خواستهها (و قلبها)یتان پراکنده است». (1)
سؤال: چرا چنین هستند؟ به چه علّت قلبهایشان پراکنده است؟
جواب: آیه شریفه مورد بحث پاسخ این سؤال را بهطور صریح و شفّاف چنین بیان میکند: «علّت این پراکندگی، نداشتن تعقّل و اندیشه است؛ اگر عقل داشتند چنین نبودند».
این تعبیر قرآن: (تَحْسَبُهُمْ جَمِیعآ وَقُلُوبُهُمْ شَتَّی ذَلِکَ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لّاَ یَعْقِلُونَ) تعبیری کوتاه و گویا، و بیانگر وضع مسلمانان در دنیای امروز است. مسلمانان، دارای کنفرانس اسلامی هستند که حدود 50 عضو از کشورهای اسلامی دارد وجمعیت این کشورها بالغ بر 000/000/400 نفر است، در حالی که صهیونیستها ویهودیان ساکن فلسطین اشغالی، چند میلیون نفر بیشتر نیستند. متأسّفانه این چند میلیون یهودی در برابر چند صد میلیون مسلمان ایستادهاند و آنها را آزار میدهند، چون دلهای مسلمانان از هم پراکنده است. دم از وحدت میزنند، ولی متفرّقند؛ اهل اندیشه و تفکّر نیستند؛ عقل، بر کارها و امورات آنها حاکم نیست. زیرا اگر عقل حاکم باشد و اهل اندیشیدن باشند با اینهمه امتیاز از نظر نیروی
1) نهجالبلاغه، خطبه 29 .
انسانی، مسائل فرهنگی، موقعیّتهای سوقالجیشی نظامی و اقتصادی، نباید در مقابل چند میلیون یهودی، اینقدر ضعیف و ناتوان باشند.
حزب الله لبنان به تفکّر و اندیشه روی آورد، در نتیجه دلهایشان مجتمع ویکپارچه شد و دیدید که در جنگ سی و سه روزه (1)چه ضربه مهلکی به اسرائیل
وارد کرد و باعث عزّت شیعیان، بلکه مسلمانان شد.
اگر اکنون در برخی کشورهای اسلامی، نظیر عراق و افغانستان، شاهد اوضاع اسفباری هستیم و هر روز کشتههای جدید و خرابیهای تازهای میبینیم، به این دلیل است که قلبهایشان مجتمع و یکپارچه نشده و دست وحدت و اتّحاد به یکدیگر ندادهاند، و در برابر دشمن مشترک از مسائل کوچک و اختلافات جزئی دست برنداشتهاند. به امید آن روز که مسلمانان سراسر جهان در برابر دشمن، متّحد و یکپارچه شوند.
ششمین آیه از آیات ششگانه فراز هفتم حدیث هشام، آیه شریفه 44 سوره بقره است. توجّه فرمایید:
«(وَتَنسَوْنَ أَنفُسَکُمْ وَأَنْتُمْ تَتْلُونَ الْکِتَابَ أَفَلاَ تَعْقِلُونَ)؛ (آیا مردم را به نیکی (و ایمان به پیامبری که صفات او در تورات آمده) دعوت میکنید) و خودتان را فراموش مینمایید، با اینکه شما کتاب آسمانی را میخوانید؟! آیا نمیاندیشید؟!».
مخاطب این آیه شریفه بعضی از علمای یهودند که به بستگان خود، که اسلام
1) جنگ سی و سه روزه، در اسرائیل به جنگ دوم لبنان، و در لبنان به جنگ ژوئیه معروف است. دامنه اینجنگ، شمال اسرائیل و سراسر لبنان را فرا گرفت. اسرائیلیها در این جنگ 162 کشته دادند و چون درجبههها حریف حزب الله نبودند مناطق مختلف مسکونی لبنان را هدف بمباران قرار داده و از بمبهایفسفری و خوشهای استفاده کردند. این جنگ در 14 اوت 2006 میلادی با قطعنامه 1701 شورای امنیتسازمان ملل پایان یافت.
آورده بودند، توصیه میکردند بر ایمان خویش باقی و ثابت بمانند، ولی خودشان ایمان نمیآوردند. خداوند طبق این آیه به آنها اعتراض میکند که «چطور به آنها توصیه میکنید که بر ایمانتان ثابتقدم باشید، ولی خودتان ایمان نمیآورید». (1)
از این آیه روشن میشود که انسان باید اصلاحات را از خودش شروع کند، نه اینکه خود را فراموش کرده و تنها به فکر اصلاح دیگران باشد.
آیه مذکور تنها برای آن زمان و خطاب به آن اشخاص نیست، بلکه در زمان ما و تمام زمانها نیز جریان دارد. ما نیز نباید فقط بهدنبال عیوب و اشکالات دیگران و رفع و اصلاح آنها باشیم و خود را فراموش کنیم. البتّه این نشانه خودخواهی است که اگر خاری در پای دیگری فرو رود یا شاخهای با چشمش برخوردکندآن رامیبیند؛امّاآنچه روح وجسم خودش راتهدید میکند، نمیبیند.
امام کاظم علیه السلام راه حلّ همه این مشکلات را تعقّل و تفکّر میداند و اصرار ایشان بر احیای عقل و اندیشه به این دلیل است که عزّت و آبرو و رفاه در دنیا وآخرت در سایه عقل و عقلانیّت است. متأسّفانه گروهی از مسلمانان این مطلب را نفهمیده و منکر حجیّت عقل شدهاند.
1) تفسیر نمونه، ج 1، ص 214 .
امام کاظم علیه السلام در هشتمین فراز حدیث بلند هشام، خطاب به وی میفرماید:
«یَا هِشَامُ! ثُمَّ ذَمَّ اللَّهُ الْکَثْرَةَ فَقَالَ: (وَإِنْ تُطِعْ أَکْثَرَ مَنْ فِی الاَْرْضِ یُضِلُّوکَ عَنْ سَبِیلِ اللهِ) (1)وَقَالَ: (وَلَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَّنْ خَلَقَ السَّماوَاتِ وَالاَْرْضَ لَیَقُولُنَّ اللهُ قُلِ الْحَمْدُ للهِِ بَلْ أَکْثَرُهُمْ
لاَ یَعْلَمُونَ) (2)وَقَالَ: (وَلَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَّنْ نَّزَّلَ مِنَ السَّمَاءِ مَاءً فَأَحْیَا بِهِ الاَْرْضَ مِنْ بَعْدِ مَوْتِهَا
لَیَقُولُنَّ اللهُ قُلِ الْحَمْدُ للهِِ بَلْ أَکْثَرُهُمْ لاَ یَعْقِلُونَ) (3)؛ ای هشام! خداوند متعال سپس اکثریّت را مذمّت کرد و فرمود: و اگر از بیشتر کسانی که در روی زمین هستند اطاعت کنی، تو را از راه خدا گمراه میکنند. و (در جای دیگر) فرمود: و هرگاه از آنان سؤال کنی: چه کسی آسمانها و زمین را آفریده است؟ بهیقین میگویند: خداوند یگانه، بگو: الحمدلله (که خود شما معترفید!) ولی بیشتر آنان نمیدانند. و (در آیه دیگر) فرمود: و اگر از آنان بپرسی: چه کسی از آسمان آبی فرستاد و بهوسیله آن زمین را پس از مردنش زنده کرد؟ میگویند: خداوند یگانه، بگو: حمد و ستایش، مخصوص خداست! امّا بیشتر آنها نمیفهمند».
سؤال: قرآن مجید درباره اکثریّت، برنامه عجیبی دارد و آیات متعدّدی، ازجمله آیات مذکور، اکثریّت را نفی میکند. چرا؟
پاسخ: یکی از حجابهای عقل و موانع شناخت، تکیه بر اکثریّتهای ناآگاه است. بهعنوان مثال، انسان با عقلش درک میکند که بت، ساخته و پرداخته خود بشر است و سود و زیانی ندارد و بر هیچ کاری قادر نیست، حتّی نمیتواند از خود دفاع کند و چنین موجودی لایق پرستش نیست؛ امّا عملکرد اکثریّت، بر روی حکم عقل پرده میاندازد و هنگامی که به بتپرستان گفته میشود: چرا در مقابل بت سجده میکنید؟ میگویند: «(إِنَّا وَجَدْنَا آبَاءَنَا عَلَی أُمَّةٍ وَإِنَّا عَلَی آثَارِهِمْ مُّهْتَدُونَ)؛ ما نیاکان خود را بر آیینی یافتیم، و ما نیز به پیروی آنان هدایت یافتهایم» (1)و با این توجیه، بتپرستی میکنند! یا برای مثال، عقل به انسان
میگوید: «دروغ و غیبت و تخلّف از مقرّرات راهنمایی و رانندگی، زشت وناپسند است» ولی انسان با این توجیه که اکثر مردم به این امور آلوده هستند، پردهای بر روی حکم عقل میاندازد و خود نیز آلوده میگردد. در دنیای امروز بهترین نوع حکومت را دموکراسی میدانند، یعنی حکومت اکثریّت بر اقلیت، که قرآن مجید آن را قبول ندارد.
البته اگر مردم آگاهی کامل پیدا کنند و تربیت دینی و ایمانی یابند و سپس اکثریّت آنها چیزی را انتخاب کند، قابل پذیرش است؛ چون بر اساس ایمان وتربیت دینی و مقتضای مشورتِ مورد تأیید اسلام است.
سؤال: قرآن مجید از یکسو به مسلمانان دستور مشورت میدهد (2)و طبعآ در
مقام مشورت، نظر اکثریّت پذیرفته میشود و از سوی دیگر - همانگونه که در
آیات مورد بحث گذشت - اکثریّت را مذمّت میکند. آیا این دو دسته از آیات قرآن با هم تضاد ندارند؟
جواب: آیات مشورت، مربوط به افراد باایمان و تربیت شده است و آیات اکثریّت، مربوط به انسانهای آلوده و بیایمان و کافر. بنابراین، آیات مذکور تضادّی با یکدیگر ندارند.
در دنیای امروز برای بهدست آوردن اکثریّت، به هر کاری دست میزنند؛ حتّی اگر لازمه آن، تصویب قوانین زشت و شرمآوری باشد که انسان از بیان آن شرم میکند. همین مدّعیان دموکراسی و اکثریّت آلوده، اگر در جایی اکثریّت به زیان آنها باشد، نمیپذیرند و به آن تن نمیدهند. برای نمونه، در الجزایر انتخاباتی برگزار شد و اکثریّت مردم آنجا به شخصی رأی دادند که غربیها نمیخواستند. این مسئله باعث شد غربیها، کودتای نظامی کرده و منتخب اکثریّت را از قدرت عزل نمودند، و فردی را که با منافع خودشان هماهنگ بود به قدرت رساندند. نمونه دیگر در فلسطین رخ داد که مردم زیر نظر غربیها پای صندوقها رفتند وسلامت انتخابات به تأیید آنها رسید امّا هنگامی که مشاهده کردند شخص منتخب مردم با سیاستهای آنها هماهنگ نیست، او را نپذیرفته و دموکراسی را به رسمیّت نشناخته و دولت اضطراری تشکیل دادند!
بنابراین، شعار دموکراسی در جهان امروز شعار فریبندهای بیش نیست وهدف اصلی آن، تأمین منافع غربیهاست. لذا در جایی که دموکراسی به ضرر آنها باشد آن را نمیپذیرند.
بعضی از جوانان شیعه، که به زیارت خانه خدا مشرّف میشوند، گاه مورد
تحریک عوامل وهّابی قرار میگیرند. آنها اکثریّت اهل سنّت را در برابر اقلیّت شیعه، نشانه حقانیّت خود بیان میکنند.
ما عرض میکنیم: اوّلا: کدام اکثریّت؟ اکثریّتی که به در خانه حضرت زهرا علیها السلام هیزم بردند و خانهاش را به آتش کشیدند! (1)آیا چنین اکثریّتی مشروعیت دارد؟
ثانیآ: اگر اکثریّت، مشروعیّت داشته باشد و ملاک قرار گیرد، تعداد مسیحیان جهان از مسلمانان بیشتر است. آیا آنها بر حقّند!؟
بنابراین، اکثریّت آلوده هیچ ارزشی ندارد و نباید از آن پیروی کرد؛ بلکه باید درپی حقّانیّت و ایمان و تقوا رفت، هرچند طرفداران آن کم باشند.
1) شرح این مطلب را به نقل از منابع معتبر اهل سنّت در کتاب «یورش به خانه وحی» مطالعه فرمایید.
امام کاظم علیه السلام بخش نهم روایت را چنین آغاز میکند:
«یَا هِشَامُ! ثُمَّ مَدَحَ الْقِلَّةَ فَقَالَ: (وَقَلِیلٌ مِّنْ عِبَادِیَ الشَّکُورُ) (1)وَقَالَ: (وَقَلِیلٌ مَّا هُمْ) (2)
وَقَالَ: (وَقَالَ رَجُلٌ مُّؤْمِنٌ مِّنْ آلِ فِرْعَوْنَ یَکْتُمُ إِیمَانَهُ أَتَقْتُلُونَ رَجُلا أَنْ یَقُولَ رَبِّی اللهُ) (3)
وَقَالَ: (وَمَنْ آمَنَ وَمَا آمَنَ مَعَهُ إِلاَّ قَلِیلٌ) (4)؛ ای هشام! خداوند سپس اقلیّت (عاقل
واهل فکر) را ستود و فرمود: ولی عدّه کمی از بندگان من شکرگزارند. و (در جای دیگر) فرمود: امّا عدّه آنها کم است. و (در آیه سوم) فرمود: و مرد مؤمنی از آل فرعون که ایمان خود را پنهان میداشت، گفت: آیا میخواهید مردی را بهدلیل اینکه میگوید پروردگار من الله است، بکشید؟! و (در آخرین آیه) فرمود: وهمچنین مؤمنان را، امّا جز عدّه کمی همراه او ایمان نیاوردند!».
معرفت و شناخت، موانعی دارد، از جمله این موانع، اکثریّتهای ناآگاه وناصالح جوامع هستند که خطّ فکری خاصّی را پی میگیرند و راه فکر دیگران را میبندند. و از آنجا که امام هفتم علیه السلام بهدنبال بیان عظمت عقل و عقلانیّت
است، به این مانع اشاره کرده است. در فراز قبل درباره اکثریّتهای ناسالم و در این فراز درباره اقلیّتهای سالم سخن به میان آمده، در آنجا اکثریّت ناسالم، مذمّت و در اینجا اقلیّت سالم، مدح شده است.
امام علیه السلام به چهار آیه شریفه درباره اقلیّت سالم استدلال کرده است. توجّه فرمایید:
اوّلین آیه، آیه 13 سوره سبأ است: (وَقَلِیلٌ مِّنْ عِبَادِیَ الشَّکُورُ). در این آیه شریفه از اندک بندگان خاص خداوند که شاکر نعمتهای الهی هستند و حقّ شکر را به جا میآورند، تقدیر شده است.
بعضی از بزرگان برای شکر، سه مرحله قائل شدهاند: الف) شکر با قلب؛ که همان تصوّر نعمت و رضایت و خشنودی از آن است. ب) شکر با زبان؛ که ستایش نعمتدهنده است. ج) شکر سایر اعضا و جوارح؛ که هماهنگ ساختن اعمال با آن نعمت است. (1)
دومین آیه مورد استناد امام علیه السلام، آیه 24 سوره صاد است که خداوند میفرماید: (وَقَلِیلٌ مَّا هُمْ). این جمله درحقیقت بهدنبال داستان داود پیامبر علیه السلام و آن دو برادر است که بهعنوان آزمایش و بهمنظور قضاوت نزد وی آمده بودند. طبق این آیه، یکی از آنها گفت: «بسیاری از دوستان به همدیگر ستم میکنند». سپس کسانی که ایمان آورده و اهل عمل صالح هستند را استثنا میکند و در پایان میفرماید: (وَقَلِیلٌ مَّا هُمْ)؛ یعنی مؤمنان صالح که در مقام دوستی به دوستان خود خیانت نمیکنند، در اقلیّت هستند.
1) تفسیر نمونه، ج 18، ص 41 .
آری، آنها که در معاشرت و دوستی حقّ دیگران را بهطور کامل رعایت کنند و کمترین ستمی بر دوستان خود روا مدارند، کم هستند. تنها کسانی میتوانند حقّ دوستان و آشنایان را بهطور کامل ادا کنند که از سرمایه ایمان و عمل صالح بهره کافی داشته باشند. (1)
آیه 28 سوره مؤمن سومین آیهای است که امام علیه السلام به آن استدلال کرده است. در میان آل فرعون، تنها یک فردِ باایمان بود (البتّه غیر از حضرت آسیه، همسر فرعون) که قرآن مجید در آیات متعدّد درباره او سخن گفته و او را مدح وستایش کرده است و حتّی یک سوره قرآن (سوره مؤمن) به نام وی نامگذاری شده است.
مؤمن آل فرعون از تنهایی در مسیر صلاح و سعادت احساس وحشت نکرد. نگفت: «خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو» و با تمسّک به شعار غلط «برخلاف مسیر آب حرکت نکن»، با فرعونیان همراه و همصدا نشد؛ بلکه به هر شکل ممکن (گاه با تقیّه و گاه به روشهای دیگر) ایمان خود را حفظ کرد.
مگر وهّابیهای بیخبر که به شیعه بهدلیل تقیّه در مقابل دشمنان برای حفظ ایمان، ایراد میگیرند، داستان تقیّه مؤمن آل فرعون را نخواندهاند؟ آری، این آیه هم اقلیّت را، که در یک نفر خلاصه شده، ستایش کرده است.
چهارمین آیه مورد استدلال امام علیه السلام، آیه 40 سوره هود است: (وَمَنْ آمَنَ وَمَا آمَنَ مَعَهُ إِلاَّ قَلِیلٌ). در این سوره، داستان پیامبران فراوانی، ازجمله حضرت نوح علیه السلام آمده است. آن حضرت با دعوتهای شبانهروزی طولانی که طبق گواهی
1) تفسیر نمونه، ج 19، ص 247 .
قرآن 950 سال طول کشید: (فَلَبِثَ فِیهِمْ أَلْفَ سَنَةٍ إِلاَّ خَمْسِینَ عَامآ) (1)، موفّق شد تنها مقدار کمی از مردم را به راه راست هدایت کند. طبق برخی روایات تنها 80 نفر از مردم به وی ایمان آوردند. (2)یعنی تقریبا هر 12 سال یک نفر ایمان آورد! این
گروه کوچک در مسیر هدایت و سعادت از کمی تعدادشان نهراسیده و به استهزا و تمسخر اکثریّت اعتنا نکردند، بر کشتی نجات سوار شده و از غرق شدن نجات یافتند. قرآن مجید با ذکر داستان این اقلیّتهای سالم هشدار میدهد که اگر در مسیر صحیح قدم گذاشتهاید و صراط مستقیم را طی میکنید، مبادا از کمی جمعیّتِ خود وحشت نموده و آن را رها کرده و به اکثریّت ناصالح بپیوندید.
اقلیّتهای صالح، هسته مرکزی انقلابیون جهانند. در روزهای آغازین بعثت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله جز علی و خدیجه علیهما السلام کسی در اطراف پیامبر صلی الله علیه و آله نبود. در ابتدای انقلاب شکوهمند امام خمینی قدس سره جز گروه اندکی از یاران مخلص وی، کسی دور او را نگرفته بود. همچنین در سایر انقلابها و حرکتهای مهم.
اما این هسته مرکزی کوچک، مقاومت کردند و از تنهایی نهراسیدند تا بهتدریج مشکلات برطرف شد و به تعبیر قرآن، مردم فوجفوج به آنها پیوستند. (یَدْخُلُونَ فِی دِینِ اللهِ أَفْوَاجآ). (3)
مخاطب آیات مذکور تنها اقلیّتهای صالح گذشته نیستند، بلکه شامل تمام اقلیّتهای صالح تا قیام قیامت میشود.
خواننده گرامی! اگر در محیطی هستید که تنها شما اهل نماز و روزهاید، اگر در جایی کار میکنید که تنها شما رشوه نمیگیرید، اگر در جایی تجارت میکنید که تنها شما رباخواری نمیکنید و...، از تنهایی نترسید و با توکّل بر خدا به راه صحیحتان ادامه دهید که خداوند یاریتان خواهد کرد.
امام کاظم علیه السلام در ادامه فراز نهم، به چند آیه دیگر در مذمّت اکثریّت ناصالح اشاره میکند. توجّه فرمایید:
«وَقَالَ: (وَلَکِنَّ أَکْثَرَهُمْ لاَ یَعْلَمُونَ) (1)وَقَالَ: (وَأَکْثَرُهُمْ لاَ یَعْقِلُونَ) (2)وَقَالَ: «وَأَکْثَرُهُمْ
لاَ یَشْعُرُونَ»؛ و (خداوند) فرمود: ولی بیشتر آنها نمیدانند. و (در جای دیگر) فرمود: و بیشتر آنها نمیفهمند. و فرمود: و بیشتر آنها درک نمیکنند».
اوّلین آیه، آیه 37 سوره انعام است. مضمون آیه این است که کفّار و مشرکان، مکرّر از پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله تقاضای معجزه میکردند، بهگونهای که گویا پیامبر صلی الله علیه و آله بازیچه دست آنهاست. خداوند در پاسخ آنها فرمود: «خدا بر ارائه معجزات مختلف قادر است» همانگونه که بهاندازه کافی معجزاتی ارائه کرده است.
ولی اکثر متقاضیان معجزه، به قدرت خداوند، عالم نیستند، به همین دلیل بهانهجویی میکنند.
آیه دوم بهطور کامل چنین است:
«(مَا جَعَلَ اللهُ مِنْ بَحِیرَةٍ وَلاَ سَائِبَةٍ وَلاَ وَصِیلَةٍ وَلاَ حَامٍ وَلَکِنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا یَفْتَرُونَ عَلَی اللهِ الْکَذِبَ وَأَکْثَرُهُمْ لاَ یَعْقِلُونَ)؛ خداوند هیچگونه «بحیره» و «سائبه» و «وصیله» و«حام» قرار نداده است ]اشاره به چهار نوع از حیوانات اهلی است که در زمان جاهلیّت،استفاده ازآنهارابه عللی حرام میدانستند و این بدعت دراسلام ممنوع شد[ولیکسانیکه کافرشدند،برخدادروغ میبندند،وبیشترآنهادرک نمیکنند!». (3)
در آیه اوّل، اکثریّت ناصالح به نداشتن عمل و در این آیه به نداشتن عقل، توصیف شدهاند و معنایش این است که اکثریّت ناصالح، نه علم دارند و نه عقل!
آیه سوم، به شکلی که در متن روایت آمده، در قرآن مجید وجود ندارد. بنابراین، یا اشتباه نسخه است و نویسندگان کتابهای خطّی در زمان گذشته که صنعت چاپ وجود نداشت اشتباه نوشتهاند، یا از آیه شریفه 95 سوره اعراف: (وَهُمْ لاَ یَشْعُرُونَ) اتخاذ شده و درحقیقت، نقل به معناست، نه عبارت صریح آن.
به هر حال، از آیات مختلف قرآن مجید استفاده میشود که گاه اکثریّتهایی یافت میشوند که هیچ چیز ندارند؛ نه علم و آگاهی دارند، نه عقل و خرد، و نه درک و شعور. (1)
اکثریّت مردم در عصر جاهلیت چنین بودند.
در دنیای امروز بهترین نوع حکومت، حکومت اکثریّت است، که از طریق رأی اکثریّت شرکتکنندگان در انتخابات بهدست میآید و نام آن را دموکراسی (حکومت مردم بر مردم) میگذارند. امّا هنگامی که در ماهیّت و حقیقت این نوع حکومتها دقت میکنیم سر از جاهای رسوایی درمیآورد! زیرا در بسیاری از انتخاباتهای چنین کشورهایی تنها نیمی از مردم یا کمتر، شرکت میکنند واکثریّت آراء شرکتکنندگان (مثلا 26%) به نفع یک کاندیدا و بقیّه (24%) به نفع کاندیدای دیگر است. مثلا اگر 50 میلیون از 100 میلیون نفر جمعیّت یک کشور
1) تفاوت «عقل» و «شعور» در این است که عقل، ادراک کلیات است، ولی شعور، ادراک جزئیات. به تعبیر دیگر،عقل به قیاسات کلیّه عقلیه اشاره دارد و شعور به تجربیات حسیه، و علم، حاصل و نتیجه هر دو است. آری،حاصل شعور و تجربه و ادراکات عقلیه، علم و دانش است.
در انتخابات شرکت کنند و 26 میلیون نفر به شخصی رأی دهند او رئیس جمهور اکثریّت میشود و حکومتش را دموکراسی میخواند.
در انتخابات ریاست جمهوری آمریکا، دورهای که بوش کاندیدا شده بود، با رأی 25% کلّ مردم آمریکا انتخاب شد! تازه همین مقدار رأی هم به کمک تبلیغات وسیع و شستوشوی مغزها و وعدههای دروغین حاصل شد!
گاه عوامل عجیب و حیرتآوری سبب شرکت مردم در انتخابات میشود. مثلا درباره انتخابات آمریکا، در خبرها آمده بود که علّت رأی دادن بسیاری از مردم، زیبایی همسر رئیس جمهور بوده است! آری، حکومت پرافتخار دموکراسی در دنیای امروز حاصل تبلیغات کاذب، وعدههای دروغین، مخارج میلیاردی و شستوشوی مغزهاست.
امّا حکومت در اسلام، الهی است و حاکم از سوی خداوند تعیین میشود ومشروعیّت پیدا میکند، هرچند بازوی حکومت، مردم هستند. برای دست یافتن به این بازو، براساس دو آیه (وَشَاوِرْهُمْ فِی الاَْمْرِ) (1)(وَأَمْرُهُمْ شُورَی بَیْنَهُمْ) (2)
قائل به دخالت مردم هستیم؛ ولی اوّل باید فرهنگسازی کرد، باید اکثریّت جامعه را بهسوی ایمان و اسلام دعوت نمود، آنگاه آنها در پای صندوقهای رأی حاضر شوند تا شورا تشکیل و بازوی حکومت اسلامی شود. انتخاباتی که ما میگوییم، با انتخابات اکثریّتی جهان غرب فاصله زیادی دارد.
امّا در مسائل اخلاقی حتّی این اکثریّت هم در اسلام پسندیده نیست، و لذا اگر اکثریّت، نماز نخوانند شما باید نمازتان را بخوانید، اگر اکثریّت، رشوهخواری کنند شما مجاز به این کار نیستید. اگر اکثریّت، رباخواری کردند شما نباید آلوده آن شوید. و لذا صلحا و اولیا و انبیا و امامان علیهم السلام در عصر خود، هرگز تابع اکثریّت فاسد و ناصالح نبودند.
امام کاظم علیه السلام در بخش دهم درباره اولوا الباب بحث کرده و به هشت آیه از آیات قرآن استدلال نموده، که هفت آیه آن به «اولوا الالباب» ختم میشود. توجّه فرمایید:
«یَا هِشَامُ ثُمَّ ذَکَرَ أُولِی الاَْلْبَابِ بِأَحْسَنِ الذِّکْرِ وَحَلّاهُمْ بِأَحْسَنِ الْحِلْیَةِ، فَقَالَ: (یُؤْتِی الْحِکْمَةَ مَنْ یَشَاءُ وَمَنْ یُؤْتَ الْحِکْمَةَ فَقَدْ أُوتِیَ خَیْرآ کَثِیرآ وَمَا یَذَّکَّرُ إِلاَّ أُوْلُوا الاَْلْبَابِ) (1)
وَقَالَ: (وَالرَّاسِخُونَ فِی الْعِلْمِ یَقُولُونَ آمَنَّا بِهِ کُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنَا وَمَا یَذَّکَّرُ إِلاَّ أُوْلُوا الاَْلْبَابِ) (2)
وَقَالَ: (إِنَّ فِی خَلْقِ السَّماوَاتِ وَالاَْرْضِ وَاخْتِلاَفِ اللَّیْلِ وَالنَّهَارِ لاَیَاتٍ لّاُِولِی الاَْلْبَابِ) (3)
وَقَالَ: (أَفَمَنْ یَعْلَمُ أَنَّمَا أُنزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَّبِّکَ الْحَقُّ کَمَنْ هُوَ أَعْمَی إِنَّمَا یَتَذَکَّرُ أُوْلُوا الاَْلْبَابِ) (4)
وَقَالَ: (أَمَّنْ هُوَ قَانِتٌ آنَاءَ اللَّیْلِ سَاجِدآ وَقَائِمآ یَحْذَرُ الاْخِرَةَ وَیَرْجُوا رَحْمَةَ رَبِّهِ قُلْ هَلْ یَسْتَوِی الَّذِینَ یَعْلَمُونَ وَالَّذِینَ لاَ یَعْلَمُونَ إِنَّمَا یَتَذَکَّرُ أُوْلُوا الاَْلْبَابِ) (5)وَقَالَ: (کِتَابٌ أَنزَلْنَاهُ
إِلَیْکَ مُبَارَکٌ لِیَدَّبَّرُوا آیَاتِهِ وَلِیَتَذَکَّرَ أُوْلُوا الاَْلْبَابِ) (1)وَقَالَ: (وَلَقَدْ آتَیْنَا مُوسَی الْهُدَی وَأَوْرَثْنَا بَنِی إِسْرَائِیلَ الْکِتَابَ * هُدیً وَذِکْرَی لاُِولِی الاَْلْبَابِ) (2)وَقَالَ: (وَذَکِّرْ فَإِنَّ الذِّکْرَی تَنفَعُ الْمُؤْمِنِینَ) (3)؛ ای هشام! خداوند سپس صاحبان خرد را به بهترین روش ذکر
کرده و آنها را به زیباترین زینتها، زینت بخشیده، سپس فرموده: دانش وحکمت را به هرکس بخواهد (و شایسته بداند) میدهد؛ و به هرکس دانش داده شود، خیر فراوانی داده شده است. و جز خردمندان (این حقایق را درک نمیکنند، و) متذکّر نمیشوند. و فرمود: (تفسیر آیات متشابه را) جز (خدا و) راسخان در علم نمیدانند. (آنها که بهدنبال درک اسرار آیات قرآنند) میگویند: ما به همه آن ایمان آوردیم؛ تمامی آن از جانب پروردگار ماست و جز خردمندان، متذکر نمیشوند (و این حقیقت را درک نمیکنند) و فرمود: بهیقین در آفرینش آسمانها و زمین، و آمدوشد شب و روز، نشانههایی (روشن) برای خردمندان است و فرمود: آیا کسی که میداند آنچه از طرف پروردگارت بر تو نازل شده حق است، همانند کسی است که نابیناست؟! تنها خردمندان متذکّر میشوند. و فرمود: آیا (چنین کسی با ارزش است یا) کسی که در ساعات شب در حال سجده و قیام، به عبادت مشغول است و از عذاب آخرت میترسد و به رحمت پروردگارش امیدوار است؟! بگو: آیا کسانی که میدانند، با کسانی که نمیدانند یکسانند؟! تنها خردمندان متذکّر میشوند». و فرمود: این کتابی است پربرکت که بر تو نازل کردهایم تا در آیات آن تدبّر کنند و خردمندان متذکّر شوند. و فرمود: و ما به موسی هدایت بخشیدیم، و بنیاسرائیل را وارثان کتاب (تورات) قرار دادیم. کتابی که مایه هدایت و تذکّر برای خردمندان بود. و فرمود: و پیوسته تذکّر ده، زیرا تذکّر، مؤمنان را سود میبخشد».
در شانزده آیه از آیات قرآن مجید واژه اولوا الباب ذکر شده است. با این تفاوت که در بعضی از آنها اولوا الباب، مدح و ستایش شدهاند و در برخی بدون مدح و ستایش ذکر شده است؛ مانند آیه قصاص: (وَلَکُمْ فِی الْقِصَاصِ حَیَاةٌ یَا أُوْلِی الاَْلْبَابِ). (1)
«الباب» جمع «لب» بهمعنای مغز است، ولی این واژه درباره انسان بهمعنای عقل است، نه مغزی که در جمجمه وجود دارد و ابزاری برای عقل است.
مرحوم طبرسی میگوید: «و از آنجا که عقل انسان، نفیسترین جزء وجودی انسان است تعبیر به لب شده است». (2)
پس از تقدیم این مقدّمه کوتاه، به تفسیر اجمالی آیات هشتگانه میپردازیم:
در اوّلین آیه (269 سوره بقره) خداوند به بهترین وجه، صاحبان خرد را ستایش کرده است. در این آیه چند نکته وجود دارد:
احتمالات متعدّدی درباره تفسیر حکمت داده شده است؛ ازجمله: معرفةالله، قرآن مجید، هرگونه علم نافع و سودمند. (3)بنابراین، به اولوا البابی که مخاطب این
آیه هستند حکمت داده میشود؛ چه علم و حکمت اکتسابی باشد (یعنی به آنها استعداد کافی برای فراگیری علم و حکمت داده میشود) و چه علم و حکمتی که جنبه اعطایی و موهبتی داشته باشد، که هر دو مربوط به اولوا الباب است.
این تعبیر بهمعنای «دادن بیحساب و کتاب» نیست، بلکه معنای آن این است که خداوند به مقتضای حکمتش به آن کس که لایق باشد و خداوند او را شایسته بداند، میدهد. همانگونه که در تعبیرات مشابه، نظیر (یَغْفِرُ لِمَنْ یَشَاءُ) (1)و (وَیُعَذِّبُ
مَنْ یَشَاءُ) (2)نیز بهمعنای لیاقت غفران و استحقاق عذاب است. خداوند کسی را که
لایق بخشش باشد، میبخشد و کسی را که مستحقّ عذاب باشد عذاب میکند.
خداوند به هرکس علم و حکمت عنایت کند به او خیر کثیر داده است. منظور از خیر کثیر، خیر دنیا و آخرت است. همانگونه که بدبختی دنیا براثر جنگ، وجنگ و ناآرامیها نتیجه جهل است. بنابراین، خیر دنیا و آخرت در سایه علم وآگاهی است.
دومین آیهای که امام کاظم علیه السلام در بحث اولوا الالباب به آن استناد کرده، آیه هفتم سوره آل عمران است. این آیه درباره راسخان در علم سخن میگوید. آنان که علمشان موقّت و متزلزل نیست، بلکه دارای علمی ثابت و ریشهدارند که در اعماق وجودشان جای گرفته است. اینگونه افراد در محکمات و متشابهات دچار لغزش نمیشوند، بلکه به هر دو ایمان دارند، محکمات را گرفته
و در متشابهات به اهلش رجوع میکنند. اگر چیزی را درک نکردند فورآ آن را انکار نمیکنند.
آیه شریفه راسخون در علم، به دو شکل تفسیر شده است:
جمله (الرَّاسِخُونَ فِی الْعِلْمِ) عطف بر «الله» در آیه قبل باشد. طبق این تفسیر، راسخون در علم، حضرات معصومین علیهم السلام و تربیتیافتگان مکتبشان هستند.
عطف بر جملات قبل نباشد، بلکه جمله استینافیه (جمله تازهای) باشد. ما همان تفسیر اوّل را ترجیح داده و دلایل آن را در تفسیر نمونه آوردهایم. (1)
به هر حال، آیه شریفه دلالت میکند که اولوا الباب در مسیر راسخون در علم گام برمیدارند.
سومین آیه مورد استدلال امام علیه السلام، آیه 190 سوره آلعمران است.
از این آیه شریفه و آیات مشابه استفاده میشود که آیات قرآن تنها برای خواندن نیست، بلکه برای فهم و درک مردم نازل شده و تلاوت و خواندن آیات، مقدّمهای برای اندیشیدن است. لذا در این آیه خداوند به عظمت آفرینش آسمانها و زمین اشاره کرده و به این ترتیب، مردم را به اندیشه در این آفرینش بزرگ سوق میدهد تا هرکس بهاندازه پیمانه استعداد و تفکّرش، از این اقیانوس بیکران سهمی ببرد و از سرچشمه زلال آفرینش سیراب شود.
خلاصه اینکه اسلام، به شهادت آیات و روایات مورد بحث، دین عقلانیّت است.
چهارمین آیه، آیه 19 سوره رعد است. دقت فرمایید:
«(أَفَمَنْ یَعْلَمُ أَنَّمَا أُنزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَّبِّکَ الْحَقُّ کَمَنْ هُوَ أَعْمَی إِنَّمَا یَتَذَکَّرُ أُوْلُوا الاَْلْبَابِ)؛ آیا کسی که میداند آنچه از طرف پروردگارت بر تو نازل شده حق است، همانند کسی است که نابیناست؟! تنها خردمندان متذکّر میشوند».
1) تفسیر نمونه، ج 2، ص 514، ذیل آیه شریفه.
خداوند در آیات بعد (21 تا 23 سوره رعد) هشت صفت ویژه به شرح زیر برای اولوا الالباب بیان کرده است:
وفای به عهد و پرهیز از پیمانشکنی.
حفظ پیوندها و پاسداری از آنها، ازجمله صله رحم.
3 و 4. خشیت از پروردگار و ترس از بدیِ حساب در دادگاه قیامت!
صبر و استقامت بهمنظور جلب رضای خدا.
اقامه نماز.
انفاق به نیازمندان بهصورت پنهان و آشکار.
جبران خطاها و سیّئات، با نیکیها و حسنات. (1)
نکته قابل توجّه در اینجا، مقابله دو گروهی است که در متن آیه شریفه به آن اشاره شده است: کسانی که میدانند و آگاهند که قرآن مجید از سوی خداوند نازل شده است؛ چنین افرادی شباهتی به انسانهای نابینا ندارند، و کسانی که نمیدانند قرآن از سوی خداوند نازل شده است؛ آنها همچون نابینایانند.
این مقابله میخواهد بگوید حقانیّت و اعجاز قرآن بهقدری واضح و آشکار است که هرکس چشمانی بینا داشته باشد آن را میپذیرد و آنها که نمیپذیرند درواقع نابیناهستند.واین تفاوت راصاحبان مغزواندیشه میفهمندودرک میکنند.
امام کاظم علیه السلام سپس به آیه 9 سوره زمر استدلال میکند:
«(أَمَّنْ هُوَ قَانِتٌ آنَاءَ اللَّیْلِ سَاجِدآ وَقَائِمآ یَحْذَرُ الاْخِرَةَ وَیَرْجُوا رَحْمَةَ رَبِّهِ قُلْ هَلْ یَسْتَوِی الَّذِینَ یَعْلَمُونَ وَالَّذِینَ لاَ یَعْلَمُونَ إِنَّمَا یَتَذَکَّرُ أُوْلُوا الاَْلْبَابِ)؛ آیا (چنان کسی با ارزش است یا) کسی که در ساعات شب در حال سجده و قیام به عبادت مشغول است و از عذاب آخرت میترسد و به رحمت پروردگارش امیدوار است؟! بگو: آیا
1) شرح این صفات هشتگانه را در تفسیر نمونه، ج 10، ص 183 به بعد مطالعه فرمایید.
کسانیکه میدانند باکسانی که نمیدانند یکسانند؟! تنها خردمندان متذکّرمیشوند».
در حدیثی، که در تفسیر این آیه وارد شده، امام صادق علیه السلام فرمودند:
«منظور از (الَّذِینَ یَعْلَمُونَ) ما اهل بیت هستیم، و مقصود از (الَّذِینَ لاَ یَعْلَمُونَ) دشمنان ما، و منظور از (أُوْلُوا الاَْلْبَابِ) شیعیان ما هستند که فرق میان ما و دشمنان ما را میدانند و راه ما را برگزیدهاند». (1)
البتّه همانگونه که بارها گفتهایم، اینگونه تفاسیر، بیان مصداق روشن و کامل آیه است، نه مصداق منحصر آن. بنابراین، مفهوم آیه به آنچه در روایت آمده منحصر نیست.
درضمن این آیه شریفه را میتوان از معجزات قرآن مجید به حساب آورد؛ زیرا این آیات زمانی نازل شد که جهل و نادانی در جزیرةالعرب موج میزد، تا آنجا که آن عصر را عصر جاهلیّت عرب نامیدند و افراد قادر بر خواندن ونوشتن، بسیار محدود وانگشتشمار بودند (2)؛ بهگونهای که اگر کسی قصد
داشت وصیّتنامهای بنویسد برای یافتن نویسنده وصیّتنامه به زحمت میافتاد. و لذا در آیه کتابت دِین میفرماید: «اگر نویسندهای نیافتید دو شاهد بگیرید» (وَاسْتَشْهِدُوا شَهِیدَیْنِ مِنْ رِّجَالِکُمْ). (3)در چنان محیطی، سخن گفتن از علم و دانش
وعالمان و دانشمندان و تعظیم و تکریم آگاهان و صاحبان عقل و اندیشه واهمیّت دادن به اولواالالباب، یک معجزه است و نباید بهسادگی از کنار
آن گذشت.
آیه بیست و نهم سوره ص، ششمین آیهای است که در این بخش، امام
کاظم علیه السلام به آن استناد کرده است. میفرماید:
«(کِتَابٌ أَنزَلْنَاهُ إِلَیْکَ مُبَارَکٌ لِیَدَّبَّرُوا آیَاتِهِ وَلِیَتَذَکَّرَ أُوْلُوا الاَْلْبَابِ)؛ این کتابی است پربرکت که بر تو نازل کردهایم تا در آیات آن تدبّر کنند و خردمندان متذکّر شوند».
واژه «مبارک» در لغت عرب معنای متفاوتی دارد. در فارسی، این واژه در جایی بهکار میرود که شادی و خوشحالی و نشاطی وجود دارد؛ ولی در لغت عرب، به نعمتی گفته میشود که مستمر و پایدار باشد. «بَرَک» در لغت عرب، به شتری گفته میشود که سینهاش را روی زمین میگذارد و استقرار و ثبات پیدا میکند، مبارک هم نعمت پایدار و ثابت و مستمر است. بنابراین، قرآن مجید نعمتی است مستمر و جاویدان که مردم در تمامی قرون و اعصار میتوانند از آن بهره بگیرند.
البتّه استفاده از قرآن، به قرائت و تلاوت و حفظ آن خلاصه نمیشود، چون هدف اصلی، اندیشه و فهم و عمل به قرآن است.
به عبارت دیگر، قرآن مجید نسخه هدایت است و نسخه هدایت، تنها برای خواندن، نوشته نمیشود (هرچند تلاوت قرآن ثواب بسیار دارد) بلکه خواندن باید مقدّمه عمل باشد و عمل، مایه سعادت است.
درضمن، جمله پایانی آیه شریفه بر این مطلب دلالت دارد که چون قرآن با عقل هماهنگ است باعث تذکّر صاحبان خرد میشود. و لذا ما معتقدیم هر آنچه عقل حکم کند شرع نیز به آن حکم میکند و به آنچه شرع حکم میکند عقل نیز حکم خواهد کرد (کلّما حکم به الشرع حکم به العقل وکلّما حکم به العقل حکم به الشرع) (1)بنابراین، عقل و شرع در راستای یکدیگرند. همانگونه که نورافکن
وخورشید چنین هستند، با این تفاوت که محدوده عقل و نورافکن، محدودتر ومحدوده خورشید و شرع، گستردهتر است.
1) دائرة المعارف فقه مقارن، ج 1، ص 526 .
هفتمین آیه، آیه 53 و 54 سوره مؤمن است. توجّه فرمایید:
«(وَلَقَدْ آتَیْنَا مُوسَی الْهُدَی وَأَوْرَثْنَا بَنِی إِسْرَائِیلَ الْکِتَابَ * هُدیً وَذِکْرَی لاُِولِی الاَْلْبَابِ)؛ و ما به موسی هدایت بخشیدیم، و بنیاسرائیل را وارثان کتاب (تورات) قرار دادیم. کتابی که مایه هدایت و تذکّر برای خردمندان بود».
تفاوت «هدایت» و «تذکّر» در این است که احکام و معارف کتابهای آسمانی برای مردم، در آنجا که نمیدانند و عقل و درکی درباره آن ندارند اسباب هدایت و در آنجا که میدانند و عقلشان آن را درک میکند مایه تذکّر و یادآوری است. بنابراین، در یک جا تعلیم و تربیت و در جای دیگر تذکّر و یادآوری وتقویت ادراکات عقلیّه است.
آخرین آیهای که امام کاظم علیه السلام در فراز دهم بر آن تکیه کرده، آیه 55 سوره ذاریات است. خداوند میفرماید:
«(وَذَکِّرْ فَإِنَّ الذِّکْرَی تَنفَعُ الْمُؤْمِنِینَ)؛ و پیوسته تذکّر بده، زیرا تذکر، مؤمنان را سود میبخشد».
دراین آیه سخن ازاولوا الالباب نیست، بلکه درحقیقت، تکمیل آیه قبل است.
در آنجا کتابهای آسمانی را مایه هدایت و تذکّر اولوا الالباب دانست و در اینجا تذکّر را به حال مؤمنان سودمند میداند. اگر این دو آیه را به هم ضمیمه کنیم نتیجهاش این میشود که ایمان، بدون تعقّل و تفکّر حاصل نمیشود و اگر حاصل شود پایدار نمیماند. باید عقل و اندیشه را تقویت کرد تا ایمان، استقرار و ثبات پیدا کند.
به امید آنکه از این تعالیم و کلمات ارزشمند امام کاظم علیه السلام بهره بگیریم وپایههای عقل و اندیشه خود را تقویت کنیم و در سایه آن به سعادت دنیا وآخرت دست یابیم.
امام کاظم علیه السلام در یازدهمین فراز حدیث، خطاب به هشام میفرماید:
«(یَا هِشَامُ! إِنَّ اللَّهَ تَعَالَی یَقُولُ فِی کِتَابِهِ: (إِنَّ فِی ذَلِکَ لَذِکْرَی لِمَنْ کَانَ لَهُ قَلْبٌ) (1)
یَعْنِی عَقْلٌ وَقَالَ: (وَلَقَدْ آتَیْنَا لُقْمَانَ الْحِکْمَةَ) (2)قَالَ: الْفَهْمَ وَالْعَقْلَ؛ ای هشام! خداوند
متعال در کتابش (قرآن مجید) میفرماید: «در این تذکّری است برای آن کس که قلب دارد». و منظور از قلب در این آیه عقل است. و (در جای دیگر) فرمود: «وما به لقمان حکمت دادیم». و منظور از حکمت (در این آیه شریفه) فهم وعقل است».
در این فراز از حدیث، امام علیه السلام به دو آیه از قرآنکه به عقل و عقلانیّت پرداخته، اشاره کرده و توجّه هشام را به آنها جلب نموده است.
آیه شریفه 37 سوره ق که پس از آیات مربوط به سرگذشت پشینیان قرار گرفته، سرگذشت گذشتگان را برای کسانی که «قلب» دارند مایه تذکّر و اندرز میداند.
منظور از «قلب» در اینجا، بلکه در دیگر آیات قرآن، که از درک مسائل بحث میکند، همان «عقل» و شعور و ادراک است. در کتب لغت نیز یکی از معانی «قلب» همان «عقل» گفته شده است.
راغب در مفردات، قلب را در آیه مورد بحث به «علم و فهم» تفسیر کرده و در لسان العرب نیز میخوانیم که گاه «قلب» بهمعنای «عقل» بهکار میرود.
امام کاظم علیه السلام نیز در روایت مورد بحث، قلب را به عقل تفسیر کرده است.
واژه «قلب» در اصل، بهمعنای تغییر و تحوّل و بهاصطلاح، دگرگونی و انقلاب است و از آنجا که فکر و عقل انسان دائمآ در حال دگرگونی است به آن «قلب» گفته شده است. به همین دلیل، در آیات قرآن روی مسئله «سکینه و آرامش دل» یا «اطمینان قلب» تکیه شده است. مثلا در آیه 4 سوره فتح میخوانیم:
«(هُوَ الَّذِی أَنْزَلَ السَّکِینَةَ فِی قُلُوبِ الْمُؤْمِنِینَ)؛ او کسی است که آرامش را در دلهای مؤمنین نازل کرد» و یا در آیه 28 سوره رعد آمده است:
«(أَلاَ بِذِکْرِ اللهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ)؛ آگاه باشید که با یاد خدا دلها آرام میگیرد».
آری، تنها یاد خدا این موجود ناآرام (قلب) را آرامش میبخشد.
تعبیر (أَلْقَی السَّمْعَ) بهمعنای «گوش را افکند» که در ادامه آیه مورد بحث آمده، کنایه از گوش دادن و نهایت دقّت در استماع است. شبیه تعبیری که در فارسی داریم، میگوییم: «گوشم با شماست»؛ یعنی بهخوبی به سخنانت گوش
میدهم. و کلمه «شهید»، که در پایان آیه آمده، در اینجا بهمعنای کسی است که حضور قلب دارد و بهاصطلاح، دلش در مجلس است و با دقّت مطالب را پیگیری میکند.
از مجموع آیه شریفه چنین استفاده میشود که دو گروه میتوانند از این مواعظ، پند و اندرز بگیرند: نخست آنها که دارای ذکاوت و عقل و هوشند وتوانایی تحلیل مسائل را بهطور مستقل دارند. دیگر، کسانی که در این حد واندازه نیستند، امّا میتوانند «مستمع» خوبی برای دانشمندان باشند و با حضور
قلب به سخنان آنها گوش فرا دهند و حقایق را از طریق ارشاد و راهنمایی آنها فرا گیرند.
در این آیه شریفه سخن از حکمت لقمان به میان آمده است. برای حکمت
امّا همه این معانی را میتوان یکجا جمع کرد و در تفسیر حکمت چنین گفت: حکمتی که قرآن از آن سخن میگوید و خداوند به لقمان عطا فرموده بود، مجموعهای از معرفت و علم و اخلاق پاک و تقوا و نور هدایت است.
امام کاظم علیه السلام در این روایت میفرماید: «مراد از حکمت، فهم و عقل است». در حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام میخوانیم که در تفسیر آیه مورد بحث فرمود: «اُوتِیَ مَعْرِفَةُ اِمامِ زَمانِهِ؛ حکمت این است که لقمان به امام و رهبر الهی عصر خود آگاهی داشت». (2)
روشن است که هرکدام از اینها، یکی از شاخههای مفهوم وسیع حکمت محسوب میشود و با هم منافاتی ندارد.
به هر حال، «لقمان حکیم» بهدلیل داشتن این حکمت به شکر پروردگارش پرداخت. او هدف نعمتهای الهی و کاربرد آنها را میدانست و آنها را دقیقاً در راه همان هدفی که برای آن آفریده شده بودند بهکار میبست و اساسآ حکمت همین است: «بهکار بستن هر چیزی در جای خود». بنابراین، «شکر» و «حکمت» به یک نقطه بازمیگردند.
امام کاظم علیه السلام در فراز دوازدهم حدیث هشام، خطاب به وی میفرماید:
«یَا هِشَامُ! إِنَّ لُقْمَانَ قَالَ لاِبْنِهِ: تَوَاضَعْ لِلْحَقِّ تَکُنْ أَعْقَلَ النَّاسِ وَإِنَّ الْکَیِّسَ لَدَی الْحَقِّ یَسِیرٌ؛ ای هشام! لقمان (حکیم) (1)خطاب به فرزندش گفت: در مقابل حق،
متواضع و فروتن باش تا عاقلترین مردم باشی و بیشک افراد هوشیار ومتواضع در برابر حق، زیاد نیستند».
در بخشهای گذشته، اهمیّت و ارزش عقل بیان شد. امام علیه السلام در این بخش، راه عاقلتر شدن را بیان میکند و آن را تواضع و فروتنی در برابر حق میشمارد.
1) در بعضی از تواریخ آمده که لقمان، غلامی سیاه از مردم سودان یا مصر بود و با وجود چهره نازیبا، دلی روشن و روحی مصفّا داشت. وی از همان آغاز به راستی سخن میگفت و در امانت خیانت نمینمود و دراموری که به او مربوط نبود دخالت نمیکرد. در روایتی از پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله میخوانیم: «بیتردیدلقمان، پیامبر نبود، ولی بندهای بود که بسیار فکر میکرد، ایمان و یقینش عالی بود، خدا را دوستمیداشت، و خدا نیز او را دوست داشت و نعمت حکمت بر او ارزانی فرمود». امام صادق علیه السلام درباره حکیم بودن لقمان میفرماید: «به خدا سوگند حکمتی که به لقمان از سوی پروردگار عنایت شده بود، بهدلیل نسبت و مال و جمال و جسم او نبود، بلکه او مردی بود که در انجام دادن فرمان خدا قوی و نیرومند بود و ازگناه و شبهات اجتناب میکرد». (تفسیر نمونه، ج 17، ص 44 به بعد).
خداوند متعال از دو طریق حق را بیان کرده است: یکی از طریق عقل و اندیشه، که هرچند شعاع آن محدود و گستره آن کم است، امّا قابل اعتماد میباشد. دیگر، از طریق وحی، که این مأموریّت را 124 هزار نفر (1)از پیامبران الهی انجام دادهاند.
بسیاری حق را دیدند و نپذیرفتند؛ چون موانعی وجود دارد که مانع رسیدن به حق میشود. این موانع گاه سبب میشود پرده و حجابی بر روی عقل انسان بیفتد و نتواند حق را ببیند و بدتر، اینکه گاه آن موانع، باطل را زینت داده و به جای حق جلوه میدهد و در نتیجه حق پنهان میشود.
ما درباره این موانع بهطور مشروح در پیام قرآن (ج 1، ص 316 به بعد) بحث کردهایم که در اینجا به برخی از آنها اشاره میکنیم:
«(أَفَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلَهَهُ هَوَاهُ وَأَضَلَّهُ اللهُ عَلَی عِلْمٍ وَخَتَمَ عَلَی سَمْعِهِ وَقَلْبِهِ وَجَعَلَ عَلَی بَصَرِهِ غِشَاوَةً فَمَنْ یَهْدِیهِ مِنْ بَعْدِ اللهِ أَفَلاَ تَذَکَّرُونَ)؛ آیا دیدی کسی را که معبود خود را هوای نفس خویش قرار داده و خداوند او را با آگاهی (بر اینکه شایسته هدایت نیست) گمراه ساخته و بر گوش و قلبش مهر زده و بر چشمش پردهای قرار داده است؟ با این حال، غیر از خدا چه کسی میتواند او را هدایت کند؟! آیا متذکّر نمیشوید؟!».
یکی از زشتترین اعمال، قتل نفس و از آن زشتتر، کشتن انسان بیدفاع واز آن بدتر، کشتن فرزند است. عرب جاهلی بهقدری آلوده هوای نفس شده بود که فرزند بیدفاعش را زنده به گور میکرد و به آن افتخار مینمود. چراکه هوای نفس، زشتی را برای انسان تزئین میکند و زیبا جلوه میدهد.
1) میزان الحکمه، ج 9، ص 337 (باب 3773، ح 19195).
در آیه 16 سوره طه میخوانیم: «(فَلاَ یَصُدَّنَّکَ عَنْهَا مَنْ لّاَ یُؤْمِنُ بِهَا وَاتَّبَعَ هَوَاهُ فَتَرْدَی)؛ پس مبادا کسی که به آن (قیامت) ایمان ندارد و از هوسهای خویش پیروی میکند، تو را از آن بازدارد، که هلاک خواهی شد!».
در اینجا هم هوای نفس مانع پذیرش حق شده است.
حبّ مقام و مال؛ پیامبران یکی پس از دیگری مبعوث میشدند و هرکدام با ادلّه متقن و معجزات روشن و انکارناشدنی، مردم را به یکتاپرستی دعوت میکردند. امّا فرعونها و نمرودها و مانند آنها دعوت پیامبران را نمیپذیرفتند؛ چون مانع جاه و مقام و ثروت نامشروع آنها بود. و لذا حبّ دنیا سرآمد تمام گناهان شمرده شده است. (1)
تعصّبهای بیجا؛ یکی دیگر از موانع رسیدن به حق، تعصّبهای خشک وبیجاست؛ تعصّبات خشک و کور و کر که هیچ مبنای معقولی ندارد. چنین انسانهایی همه حقایق را میبینند، ولی بهانهتراشی میکنند.
در آیات 91 تا 93 سوره اسراء نمونههایی از این تعصّبات و بهانهجوییها بیان شده است. مشرکان به پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله گفتند:
«ما هرگز به تو ایمان نمیآوریم تا اینکه چشمه جوشانی از این سرزمین (خشک و سوزان) برای ما خارج سازی. یا باغی از نخل و انگور از آنِ تو باشد؛ ونهرها در لابهلای آن جاری کنی، یا قطعات (سنگهای) آسمان را - آنچنانکه میپنداری - بر سر ما فرود آری، یا خداوند و فرشتگان را در برابر ما بیاوری، یا برای تو خانهای پرنقش و نگار از طلا باشد، یا به آسمان بالا روی، حتّی اگر به آسمان روی ایمان نمیآوریم، مگر آنکه نامهای بر ما فرود آوری که آن را بخوانیم!».
غیر از مورد اوّل، بقیّه تقاضاهای آنها سودی برایشان نداشت؛ بلکه صرفآ بهانهجویی بود. راستی اگر با تقاضای آنها موافقت و قطعات سنگ از آسمان
1) بحارالانوار، ج 78، ص 23، ح 86 و ص 54، ح 97 .
نازل میشد، آنها نابود میشدند و دیگر وجود نداشتند که ایمان بیاورند. در تقاضای دیگر، بسیار متکبّرانه برخورد کردند؛ زیرا نگفتند: ما را نزد خدا وملائکه ببر، بلکه گفتند: خدا و ملائکه را نزد ما بیاور! اگر انسان، اهل منطق باشد و از هوای نفس و حبّ مقام و مال و ثروت دوری کند و اهل تعصّب و عناد ولجاج نباشد، ایمان میآورد. زیرا بهتر از قرآن، دلیل و برهان و معجزهای وجود نداشت که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله برای آنها بیاورد.
انسانها در برابر حق مختلفند: بعضی کاملا تسلیم حقّند. برخی، آنمقدار از حق را که در راستای منافعشان باشد میپذیرند و به آنچه که در تعارض با مطامع و منافع آنهاست تن نمیدهند. انسان باید خالی از کبر و غرور و تعصّب وهواپرستی و حبّ جاه و مقام باشد تا کاملا در برابر حق تسلیم شود.
اگر در دنیای کنونی صدای حقطلبان دنیا به جایی نمیرسد و گوشی بدهکار آن نیست، به این دلیل است که صاحبان آن گوشها موانع حق را از جلوی پای خود کنار نزدهاند. عجیب اینکه دنیاپرستان در آنجا که حق به ضررشان باشد آن را دور میزنند حتّی اگر خودشان هم تصویب کرده و بهصورت قانون درآورده باشند. آزادیهایی که جز توحّش نمیتوان نامی بر آن گذاشت و چون در راستای منافع آنهاست مورد قبول است، امّا آزادیهایی که انبیا و پیامبران آوردهاند و هماهنگ با فطرت انسان است، چون در تعارض با منافع آنها ومخالف با هوی و هوسشان است، پذیرفتنی نیست!
امیدواریم در این دنیای پرغوغا بتوانیم موانع شناخت حق را از مقابل دیدگان خود و نسلمان کنار بزنیم و در برابر حق تسلیم شویم و جزء اقلیّتی باشیم که لقمان حکیم با عنوان «کیّس» از آنها یاد کرده است.
در قسمت دوم از فراز دوازدهم روایت، چنین آمده است:
«یَا بُنَیَّ! إِنَّ الدُّنْیَا بَحْرٌ عَمِیقٌ، قَدْ غَرِقَ فِیهَا عَالَمٌ کَثِیرٌ، فَلْتَکُنْ سَفِینَتُکَ فِیهَا تَقْوَی اللَّهِ، وَحَشْوُهَا الاِْیمَانَ، وَشِرَاعُهَا التَّوَکُّلَ، وَقَیِّمُهَا الْعَقْلَ، وَدَلِیلُهَا الْعِلْمَ، وَسُکَّانُهَا الصَّبْرَ؛ ای فرزندم! دنیا (همچون) دریای عمیق و گودی است که (اقوام و ملل) و انسانهای مختلفی در آن غرق شدهاند، لذا باید (برای نجات خویشتن) کشتیای از تقوا آماده کنی که زاد و توشهاش ایمان، و نیروی محرّکه و بادبانهایش توکّل وناخدای آن عقل و دلیل و راهنمای آن علم و لنگرش صبر باشد».
همانگونه که گذشت، موانع مختلفی از قبیل هوای نفس، تکبّر و تعصّب وخودخواهی، منافع مادّی و جناحی و مانند آن، باعث میشود که انسانها تسلیم حق نشوند.
یکی دیگر از موانع و حجابها، وابستگی به دنیاست، که در این بخش از روایت به آن پرداخته شده است.
دنیا در روایات به امور مختلفی تشبیه شده است؛ ازجمله:
مزرعه؛ در روایتی از پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله میخوانیم: «اَلدُّنْیا مَزْرَعَةُ الاْخِرَةِ». (1)
پل؛ در حدیث دیگری به نقل از حضرت مسیح علیه السلام آمده است: «اَلدُّنْیا قَنْطَرَةٌ». (2)
مسجد؛ در روایت دیگر به نقل از حضرت علی علیه السلام آمده است: «اَلدُّنْیا ... مَسْجِدُ أَحِبّاءِ اللهِ». (3)
دانشگاه؛ در حدیثی از همان حضرت میخوانیم: «اَلدُّنْیا ... دارُ مَوْعِظَةٍ». (4)
در روایت مورد بحث نیز دنیا به دریای عمیقی تشبیه شده که بدون داشتن کشتی مطمئن با شرایط و ویژگی خاص، نمیتوان به سلامت از آن عبور کرد؛ چراکه دریا خطرات فراوانی دارد که بدون آشنایی با آنها و داشتن آمادگی کافی برای مقابله، عبور از آن کار بسیار خطرناکی است. از جمله خطرهای دریا میتوان به موارد زیر اشاره کرد:
1.امواج سهمگینی که گاه کشتیهای غولپیکررادرهم شکسته و نابود میکند.
گردابهایی که براثر چرخش آب دریا به گرد خود، پیدا میشود و ممکن است کشتیها را در کام خود فرو برد.
گم کردن راه نیز خطری است که دریانوردان را تهدید میکند و لذا معمولا کشتیها از مسیرهایی که به سواحل نزدیکتر است حرکت میکنند.
نداشتن نیروی محرّکه و بادبانهای کافی نیز کشتی را از حرکت میاندازد.
حضرت لقمان (2)به فرزندش توصیه میکند که برای نجات از این خطرات بزرگ کشتیای بسازد که دارای ارکان پنجگانه باشد، چراکه کشتی، یک: به ناخدا نیاز دارد. دو: دلیل راه و راهبلد میخواهد. سه: به یک نیروی محرّکه قوی احتیاج دارد. چهار: نیروی بازدارندهای که هر زمان طوفانی رخ داد و نیاز شد، بتوان آن را متوقّف کرد. برای این منظور، از طناب محکم و بلندی که سر آن قلّاب قوی چند پری داشت استفاده میکردند. و پنج: به زاد و توشه نیاز دارد.
1) نهجالبلاغه، خطبه 106 .
2) لقمان حکیم هرچند پیامبر نبود؛ ولی انسانی عالم، زاهد، حکیم و مخالف هوای نفس بود که خداوند قلبشرا نورانی کرد و تا آنجا پیشرفت کرد که خداوند در قرآن مجید و حضرات ائمه علیهم السلام در روایات، کلمات اورا بهکار بردهاند. و ما انسانها اگر نتوانیم به مقام معصومین علیهم السلام برسیم؛ میتوانیم همچون لقمان حکیمشویم.
لقمان حکیم سپس ارکان پنجگانه کشتی مذکور را، که جنس آن از تقواست، چنین معرفی میکند:
زاد و توشه در کشتیهای مسافری، موادّ غذایی و در کشتیهای باری، مالالتجاره است؛ ولی در کشتی لقمان، ایمان به پروردگار یکتاست، که بر هر چیزی قادر است.
نیروی محرّکه کشتی و بادبانهای آن، توکّل بر خداوند است. بسیارند کسانی که با وسواس، امروز و فردا میکنند و هیچگاه به مقصد نمیرسند، امّا کسانی که وسواس را کنار گذاشته، توکّل بر خدا نموده و عاقلانه حرکت میکنند، به مقصد میرسند.
ناخدای این کشتی، عقل است؛ همان چیزی که تمام این روایت برای بیان اهمیّت آن ذکر شده است.
راهنما و دلیل راه کشتی، علم و آگاهی است. باید از علم و دانش استفاده کرد وکشتی را به مقصد رساند.
لنگر و نیروی بازدارنده کشتی، صبر است. دنیا حوادث تلخ و شیرین بسیاری دارد. ناکامیها، شکستها، بیماریها، حوادث طبیعی و غیر طبیعی هولناک، فراق و جداییها و مانند آن، لازمه زندگی دنیاست و چاره همه آنها صبر است. اگر انسان، ناشکیبا باشد نمیتواند در برابر مشکلات بایستد و قامت خود را افراشته نگه دارد.
دنیای امروز ما طوفانیتر از هر زمان است. به سه نمونه از این طوفانها توجّه فرمایید:
17 هزار کانال تلویزیونی از طریق ماهواره قابل دریافت است که 99% آن فاسد و مُفسد و مخرّب اخلاق است و عملا سعی در متلاشی کردن خانوادهها وبیهویت نمودن جوانان دارند. در هیچ عصر و زمانی دامنه مفاسد اخلاقی اینقدر گسترده و آلات و ابزار فساد اینقدر وسیع و در دسترس همگان نبوده است.
عدّهای جهانخوار، دنیا را میبلعند و از پرخوری خوابشان نمیبرد، وجماعت زیادی از درد فقر و گرسنگی نمیتوانند بخوابند! هر شب دهها یا صدها میلیون انسان، گرسنه میخوابند. کودکان براثر سوء تغذیه بیمار شده وبیماران بهدلیل دسترسی نداشتن به دارو میمیرند.
نان عدّهای از غارتگران و جنگطلبان دنیا، در جنگ و خونریزی و درگیری است. لذا در مناطق مختلف دنیا به بهانههای واهی شعله جنگ را میافروزند تا بتوانند سلاحهایشان را به فروش برسانند. کسانی که در آمریکا و کشورهای مشابه دائمآ بر طبل جنگ میکوبند، انساننماهایی هستند که برای جمعآوری ثروت بیشتر حاضرند جان عدّه زیادی از مردم گرفته شود!
در این طوفانهای سهمگین، پناهگاهی جز خداوند و تعلیمات انبیا، بهویژه معارف اسلام، وجود ندارد. آری، برای حلّ مشکلات سهگانه مذکور و دیگر مشکلات مشابه هیچ راه مطمئنّی جز آنچه گفته شد، نیست. اگر از کشتی دین، با ویژگیهایی که لقمان حکیم گفته، عاقلانه استفاده نکنیم غرق میشویم.
«یَا هِشَامُ! إِنَّ لِکُلِّ شَیْءٍ دَلِیلاً وَدَلِیلُ الْعَقْلِ التَّفَکُّرُ وَدَلِیلُ التَّفَکُّرِ الصَّمْتُ وَلِکُلِّ شَیْءٍ مَطِیَّةً وَمَطِیَّةُ الْعَقْلِ التَّوَاضُعُ وَکَفَی بِکَ جَهْلاً أَنْ تَرْکَبَ مَا نُهِیْتَ عَنْهُ؛ ای هشام! برای هر چیزی دلیل و نشانهای است، و دلیل و نشانه عقل اندیشیدن است، و نشانه اندیشیدن سکوت و خودداری (از سخنان ناروا) است. و برای هر چیزی مرکبی است، و مرکب عقل تواضع است، و برای نادانی تو همین بس که مرتکب کاری شوی که از آن نهی شدهای».
همانگونه که قبلا گفتیم، تمام این حدیث طولانی بر محور عقل و عقلانیّت دور میزند و در این فراز، از زاویه دیگری به عقل نگاه شده و نشانه عقل واندیشیدن بیان گشته تا هرکس عیار عقل و اندیشهاش را با آن محک بزند؛ همانگونه که میتوان با این مقیاس، میزان عقل و فکر دیگران را نیز اندازه گرفت. به زندگی فرد مورد نظر نگاه کن، اگر در همهچیز؛ در مسائل دینی، اجتماعی، سیاسی، خانوادگی، تربیتی، رسانهای، و خلاصه در همه اعمال و رفتار و موضعگیریها و سخنانش، عقل و فکر حاکم باشد، نشانه عقلانیّت اوست ومیتوان به وی اعتماد کرد، وگرنه عاقل و قابل اعتماد نیست.
اسلام به تفکّر و اندیشیدن اهمیّت بسیار زیادی داده است، تا آنجا که
میتوان اسلام را «دین اندیشه و تفکّر» نامید. آیات متعدّدی از قرآن، و روایات فراوانی از معصومان علیهم السلام مؤیّد این مطلب است.
از آیات قرآن کافی است به آیه شریفه 46 سوره سبأ اشاره کرد، که میفرماید:
«(قُلْ إِنَّمَا أَعِظُکُمْ بِوَاحِدَةٍ أَنْ تَقُومُوا للهِِ مَثْنَی وَفُرَادَی ثُمَّ تَتَفَکَّرُوا...)؛ بگو: شما را تنها به یک چیز اندرز میدهم، دو نفر دو نفر یا بهتنهایی برای خدا قیام کنید، سپس بیندیشید...».
طبق این آیه شریفه، پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به مردم یک دستور مهم داده و یک موعظه اساسی کرده، که همهچیز در آن است. سعادت دنیا و آخرت، آرامش هر دو جهان، انسانیّت، سلامتی، تندرستی و خلاصه تمام خیرات در آن وجود دارد و آن اینکه «بهصورت گروهی یا انفرادی قیام کنید و اندیشه خود را بهکار گیرید» اگر فکر و اندیشه بهکار گرفته شود، خواهید فهمید که شرک و بتپرستی واختلاف و درگیری و منازعه، مایه شقاوت و بدبختی، و توحید و یکتاپرستی واتّحاد و دوستی، مایه موفقیّت و پیشرفت است.
به سه نمونه از روایات، که درباره ارزش اندیشیدن سخن میگویند، توجّه فرمایید:
انسان بهوسیله آینه میتواند تمام عیوب ظاهریش را ببیند و درپی رفع آن برآید. با آینه فکر نیز میتوان عیوب اجتماع را دید، به شرط اینکه غبار و زنگار نگرفته باشد. هوی و هوسها، حبّ و بغضها، تکبّرها و تعصّبها، زنگارهای آینه فکرند.
1) میزان الحکمه، باب 3252، ح 16208 (ج 8، ص 3261).
آری، راه رسیدن به حسنات و جبران گناهان و سیّئات، فکر کردن است. جادّه حسنات و ترک سیئات، به فکر و اندیشه منتهی میشود.
معیار قبولی نماز و روزه هم، فکر و اندیشه است. به همین دلیل در روایات آمده: که آنمقدار از نماز پذیرفته میشود که همراه حضور قلب باشد. (إِنَّ الْعَبْدَ
لا یُقْبَلُ مِنْ صَلاتِهِ إِلّا ما اَقْبَلَ عَلَیْهِ مِنْها بِقَلْبِهِ). (3)و در حدیث دیگر میخوانیم: «حَبَّذا
نَوْمُ الاَْکْیاسِ وَاِفْطارُهُمْ» (4)یعنی افطار متفکّرانه، از روزههای مستحبی روزهداران
بیفکر ارزشمندتر است.
متأسّفانه دنیای امروز دنیای اندیشه نیست. اگر فکر و اندیشه بر جهان امروز حاکم بود، بشر بیشترین فکرش را صرف ساخت و نگهداری سلاحهای کشتار جمعی نمیکرد. اگر فکر حاکم بود، تجارت موادّ مخدّر، جزء چند تجارت دست اوّل نبود. اگر فکر حاکم بود، خرید و فروش انسان در عصر اتم بیمعنا بود. وخلاصه اگر فکر حاکم بود، خیلی از چیزها تغییر میکرد.
امام کاظم علیه السلام در ادامه روایت و برای جلوگیری از ادعای دروغین مدّعیان
تفکّر و اندیشه، فرمود: «فکر و اندیشه نشانه و علامتی دارد، و سکوت، نشانه تفکّر است».
پرحرفی نشانه کمعقلی یا سبب کمعقلی است، آنها که سکوت اختیار میکنند و جز بهمقدار لازم سخن نمیگویند، افراد هوشمندی هستند. در روایتی میخوانیم:
«با مؤمنی دوست شوید که سکوت میکند و کمتر سخن میگوید» (اِذا رَأَیْتُمُ الْمُؤْمِنَ صَمُوتآ فَادْنُوا مِنْهُ). (1)
نتیجه اینکه باید سعی کنیم زندگی خود را بر محور فکر و اندیشه بسازیم واز رقابتهای بیدلیل، چشم و همچشمیها، تجمّل پرستیها، غربزدگیها ومانند آن، که نشانه بیفکری است، اجتناب ورزیم.
در تاریخ، افراد متعدّدی را سراغ داریم که با اندکی فکر و اندیشه، انقلابی در زندگی خود ایجاد کرده و راه سعادت را یافته و عاقبت بهخیر شدهاند. حرّ بن یزید ریاحی، فرمانده سپاه عمر بن سعد، یکی از این افراد است. او فرمانده لشکر دشمن بود، ولی فدایی امام حسین علیه السلام شد. وی فاصله این دو حالت متناقض را با تفکّر و اندیشه طی کرد و این تصمیم مهم باعث ماندگاری نام او در تاریخ شد. حرّ بن یزید بههنگام اندیشیدن در عاقبت جنگ علیه فرزند رسول خدا، حضرت امام حسین علیه السلام، با خود نگفت: اکثریّت با یزیدند و نباید اکثریّت را رها کرد و به اقلیّت صالح پیوست. وی در بحبوحه نبرد عقل و هوای نفس نگفت: خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو. بلکه عقلش بر نفسش غلبه کرد و گفت: «همرنگ جماعت شدنت رسوایی است» و درپی این تفکّرات، شجاعانه تصمیم گرفت و به اردوگاه امام حسین علیه السلام پیوست.
1) بحارالانوار، ج 1، ص 154 و ج 78، ص 312.
انسان وقتی متوجّه شد مسیری را خطا میرود باید توقف کند و شجاعانه تصمیم بگیرد که در مسیر صحیح حرکت کند.
در حال حاضر قسمت مهمّی از ثروت کشور به سیگار و دود تبدیل میشود وارمغان آن بیش از 120 نوع بیماری، و تعداد خیرهکنندهای مرگ و میر است. (1)
اگر هموطنان سیگاری لحظهای با خود خلوت کرده و همانند حر بن یزید ریاحی بر هوای نفس پا گذاشته و تصمیم جدّی و شجاعانهای برای ترک سیگار بگیرند، هم خود را نجات میدهند و هم به خانواده و جامعه کمک میکنند.
1) شرح بیشتر درباره مضرات دخانیات را در کتاب ما «سیگار، پدیده مرگبار عصر ما» مطالعه فرمایید.
امام کاظم علیه السلام در فراز چهاردهم روایت هشام میفرماید:
«یَا هِشَامُ! مَا بَعَثَ اللَّهُ أَنْبِیَاءَهُ وَرُسُلَهُ إِلَی عِبَادِهِ إِلاَّ لِیَعْقِلُوا عَنِ اللَّهِ؛ ای هشام! خداوند تمام انبیا و پیامبرانش را فرستاده تا مردم خدا را با عقل و خردشان بشناسند».
از این بخش روایت استفاده میشود که اساس دعوت انبیا، فعّال کردن عقل انسانها برای مهمترین مسئله زندگی، یعنی خداشناسی است؛ لذا پیامبران بر دلیل عقلی تکیه میکردند و در بسیاری از آیات خداشناسی قرآن مجید نیز بر ادلّه عقلی تکیه شده است.
خداوند در این کتاب آسمانی بینظیر، گاه دست مردم را گرفته و آنها را به سیر در آسمانها و تفکّر درباره کهکشانها و خورشید و ماه و دیگر اجرام آسمانی تشویق میکند، و گاه آنها را به اعماق وجود خودشان برده و با عجایب فراوانی روبرو کرده و از این طریق بر معرفتشان میافزاید. این دعوت آنقدر فراگیر میشود که در همه حال حتّی بههنگام استراحت و خوابیدن از آنها
میخواهد که بیندیشند. (1)
بنابراین، هدف از رسالت انبیا، فعّال کردن عقلها برای شناخت خداست.
امام کاظم علیه السلام در ادامه روایت، سه فایده برای فعّالسازی عقل بیان میکند:
«فَأَحْسَنُهُمُ اسْتِجَابَةً أَحْسَنُهُمْ مَعْرِفَةً؛ کسانی بیش از همه دعوت انبیا را میپذیرند که معرفت بیشتری به خدا داشته باشند».
«وَأَعْلَمُهُمْ بِأَمْرِ اللَّهِ أَحْسَنُهُمْ عَقْلاً؛ و کسانی بیش از همه به اوامر الهی تن میدهند که از عقل و خرد بیشتری بهره برده باشند».
چون انسان عاقل میداند که خداوند، بینیازترین و عالمترین و حکیمترین موجودات است و اگر خدای عالم و حکیم و بینیاز، به بندگانش امر و نهی کند، حتمآ منافع آنها را در نظر گرفته است. و وقتی با عقل خود فهمید که اوامر ونواهی الهی به مصلحت اوست، بیشتر به آن عمل میکند.
بنابراین، هر اندازه عقل، بیشتر، میزان اطاعتپذیری از انبیا بالاتر، و هر قدر میزان اطاعتپذیری از انبیا بالاتر، اطاعت از فرمان الهی قویتر، و هرچه اطاعت از فرمان الهی قویتر، درجات انسان عالیتر خواهد بود.
عقل، گوهر ارزشمند و گرانبهایی است که در آیات قرآن و روایات اسلامی، توجه بسیاری به آن شده است که بهعنوان نمونه به چند روایت کوتاه اشاره میشود:
1) سوره آل عمران، آیه 191 .
از این روایت استفاده میشود که کمیّت مهم نیست، بلکه کیفیت عمل اهمّیّت دارد و کیفیّت، زاییده عقل است. اگر انسان عاقل تمام عبادات را انجام دهد میگوید: «ما عَبَدْناکَ حَقَّ عِبادَتَکَ؛ تو را آنگونه که شایسته توست عبادت نکردم». (2)و اگر تمام درجات معرفت را طی کند میگوید: «ما عَرَفْناکَ حَقَّ مَعْرِفَتَک؛
آنگونه که حقّ معرفت توست، شناخت پیدا نکردم». (3)امّا انسانهای جاهل
ونادان با مختصر عملی مغرور شده و دچار توهّم میگردند. روزی، شخصی از این دسته افراد، پس از مقداری عبادت، برای خود ولایت تکوینی قائل شد. تصوّر کرد که اگر به فلان ماشین دستور توقّف دهد از حرکت بازمیایستد! امّا چنین نشد و به خیال و توهّم پوچ خود پی برد.
آری! انسان عاقل به کیفیّت عمل توجه دارد، امّا عبادت جاهل عاری از کیفیّت است.
تاریخ، افراد عابدی را نشان میدهد که عبادتشان همراه با تعقّل و تفکّر و از روی معرفت و شناخت نبود و لذا به عاقبت بسیار بدی دچار شدند. نمونه بارز آنها، خوارج نهروانند.
شبی حضرت علی علیه السلام و کمیل بن زیاد از یکی از کوچههای کوفه عبور میکردند که صوت قرآن مردی از درون خانهای توجّه آن حضرت را به خود جلب کرد. آن شخص این آیه را با صدای زیبا تلاوت میکرد:
«(أَمَّنْ هُوَ قَانِتٌ آنَاءَ اللَّیْلِ سَاجِدآ وَقَائِمآ یَحْذَرُ الاْخِرَةَ وَیَرْجُوا رَحْمَةَ رَبِّهِ)؛ آیا (چنان کسی باارزش است یا) کسی که در ساعات شب در حال سجده و قیام به عبادت مشغول است و از عذاب آخرت میترسد و به رحمت پروردگارش امیدوار است؟!». (1)
کمیل از روحانیّت و معنویت او لذّت برد، بیآنکه چیزی بر زبان جاری کند. حضرت به او فرمود: «سروصدای این مرد مایه اعجاب تو نشود، او اهل دوزخ است!». بعد از پایان جنگ جمل، حضرت به همراه کمیل بن زیاد و عدّهای دیگر، از میان کشتههای دشمن عبور میکردند. ایشان، بالای سر یکی از کشتهها ایستاد و خطاب به کمیل فرمود: «این همان شخصی است که صوت قرآنش در دل شب توجّه تو را به خود جلب کرده بود!» کمیل حضرت را بوسید و استغفار کرد. (2)
چه گوهر گرانبهایی است عقل، و چقدر در دنیای امروز کمیاب است.
گاه تصوّر میشود که سران دنیای کنونی از عالمترین و عاقلترین مردمند، در حالی که متأسفانه چنین نیست، بلکه از جاهلترین و کمعقلترین افراد بشرند!
آیا کسانی که زرادخانههای خود را بهقدری پر از بمبها و سلاحهای ویرانگر کردهاند که بهوسیله آن میتوانند هفت بار تمام مردم کره زمین را نابود کنند، عاقلند؟ یا عاقل کسی است که با مذاکره و گفتگو مشکلات و سوءظنها را برطرف کرده و این بودجه هنگفت را صرف نیازهای مردمش میکند؟
آیا کسانی که با تولید و پخش مواد مخدّر در سراسر جهان فقط به فکر
پرکردن جیب خود هستند و سوغاتی جز ضعف و ناتوانی و ازهمگسیختگی برای مردم نمیآورند، عاقلند؟ یا کسانی که بهجای این کار بسیار زشت، به فکر اصلاح و تقویت مردم و برآوردن حاجات اوّلیّه آنها هستند؟
بهراستی که عقل گوهر گرانبها و کمیابی است و لذا خداوند پیامبرانش را برای فعّال کردن عقول مردم، به رسالت مبعوث کرد.
امام کاظم علیه السلام در ادامه حدیث هشام فرمودند:
«یَا هِشَامُ! إِنَّ لِلَّهِ عَلَی النَّاسِ حُجَّتَیْنِ: حُجَّةً ظَاهِرَةً وَحُجَّةً بَاطِنَةً، فَأَمَّا الظَّاهِرَةُ فَالرُّسُلُ وَالاَْنْبِیَاءُ وَالاَْئِمَّةُ، وَأَمَّا الْبَاطِنَةُ فَالْعُقُولُ؛ ای هشام! خداوند متعال برای مردم دو حجّت (دو وسیله تشخیص حق از باطل) قرار داده است. حجّتی در ظاهر وحجّتی در باطن. حجّت ظاهری، انبیا و رسولان و امامان علیهم السلام هستند و حجّت باطنی، خرد و عقل مردم است».
در علم کلام (اصول عقاید) قاعدهای وجود دارد به نام قاعده لطف، که خلاصه آن به شرح زیر است:
کسی که کاری را از دیگری میخواهد، باید مقدّماتش را در اختیار او قرار دهد. معنا ندارد من از کسی کاری را بخواهم، ولی ابزارش را در اختیار او قرار ندهم، که در این صورت کار قبیح و زشتی انجام شده است. بنابراین، خداوندی که ما را آفریده و به ما دستور حرکت بهسوی سعادت و رستگاری داده، به مقتضای قاعده لطف باید ابزار و وسایل وصول به سعادت را نیز در اختیار ما بگذارد و اگر ذیالمقدّمهای را بدون در اختیار قراردادن مقدّمه طلب کند، قبیح
است. طبق این قاعده، از آنجا که خداوند ما را برای تکامل آفریده، اسباب تکامل را نیز در اختیارمان نهاده است.
امام کاظم علیه السلام در این بخش از روایت به همین مطلب اشاره دارد. میفرماید: خداوند برای سعادت و رستگاری بشر و رسیدن به قلّههای تکامل، دو وسیله مهم را که همان عقل (حجّت باطن) و پیامبران (حجّت ظاهر) است در اختیار بشر قرار داده است. خوشا به حال آنان که با استفاده از این دو ابزار، راه را از چاه شناخته و مسیر صحیح را برگزیدهاند.
در اینجا مباحث مختلفی مطرح است که به چند مورد آنها اشاره میشود:
حجّت ظاهری (پیامبران و امامان علیهم السلام) از عالم تشریع، و حجّت باطنی (عقل) از عالم تکوین، هر دو کار خداست. آیا ممکن است این دو دستگاه با هم تضاد وناهماهنگی داشته باشند؟ آیا در امور تکوینی چیزی برخلاف تشریع یافت میشود؟ آیا در قانون شریعت (تشریع) چیزی برخلاف تکوین وجود دارد؟
با توجّه به حکمت خداوند، در کارها و دستورات وی تناقضی یافت نمیشود، به همین دلیل هرچه در شریعت اسلام آمده، ریشهای در آفرینش انسان و جهان دارد. امکان ندارد قانونی در تکوین ریشه نداشته باشد و شریعت آن را بر انسان تحمیل کند. کلام امام کاظم علیه السلام به همین مطلب اشاره دارد که خداوند از یکسو پیامبران و امامان علیهم السلام را به همراه قوانین تشریع فرستاد و از سوی دیگر در درون انسانها عقلی که با آن هماهنگ است به ودیعه نهاد.
قوانین شریعت و تکوین دو بخش دارد:
الف) در بخش اوّل، عقل، کلیّات و جزئیّات را درک میکند، بهگونهای که اگر
حتّی انبیا و پیامبران علیهم السلام هم نمیآمدند عقل برای درک آنها مشکل نداشت. حُسن عدالت و قُبح ظلم، ازجمله مسایلی است که عقل، آن را با تمام شاخ وبرگهایش درک میکند. بنابراین، انبیا این بخش از ادراکات عقلیّه را تأیید وتقویت میکنند. آیاتی از قبیل: (کُونُوا قَوَّامِینَ بِالْقِسْطِ) (1)و (اعْدِلُوا هُوَ أَقْرَبُ
لِلتَّقْوَی) (2)درحقیقت، تأیید و تقویت ادراکات عقلیّه درباره حسن احسان و قبح
ظلم است.
ب) بخش دوم، اموری است که عقل، کلیّات آن را درک میکند، امّا به جزئیّات آن پی نمیبرد و شرع، حکم جزئیّات آن را بیان میکند. مثلا عقل درک میکند که اغنیا و ثروتمندان باید نیاز فقرا و مستمندان جامعه را برطرف کنند، وگرنه جامعه مختل شده و به بینظمیها و دشمنیها و کینهورزیها مبتلا میگردد. امّا اینکه این کمکها چگونه باشد؟ به چه اموالی تعلّق گیرد؟ مقدار و اندازه آن چقدر باشد؟ به چه افرادی پرداخت؟ مدّت زمان آن چقدر باشد؟ و دیگر جزئیات آن را عقل درک نمیکند، و لذا شرع عهدهدار آن میشود.
یا عقل درک میکند که اموال میّت به نزدیکترین بستگانش میرسد، امّا اینکه آیا دولت هم میتواند از ارث مالیات بگیرد؟ سهام هریک از ورثه چه مقدار است؟ آیا همه ورثه از تمام اموال میّت سهم میبرند یا از بخش خاصی از آن و جزئیّاتی مانند اینها، از قلمرو عقل خارج است و به قوانین شرع نیاز دارد.
خلاصه اینکه عقل، اصل و اساس بخش دوم قوانین شریعت و تکوین را درک میکند ولی تفصیل آن در شریعت آمده است.
بشر در زندگی خود، همچون کسی است که در بیابان تاریکی است و برای
رسیدن به مقصد به نور و روشنایی احتیاج دارد. خداوند دو چراغ پرنور به وی داده که یکی درونش را روشن میکند و دیگری فراروی او در بیابان است تا به مقصد برسد و برای رسیدن به مقصد، هر دو مورد نیاز است. و آنها که یکی از این دو را در اختیار ندارند به مقصد نمیرسند.
امام کاظم علیه السلام در بخش شانزدهم میفرماید:
«یَا هِشَامُ! إِنَّ الْعَاقِلَ الَّذِی لاَ یَشْغَلُ الْحَلالُ شُکْرَهُ، وَلاَ یَغْلِبُ الْحَرَامُ صَبْرَهُ؛ ای هشام! عاقل کسی است که (رسیدن به) حلال، او را (مغرور نمیکند و) از شکر خداوند بازنمیدارد، و در مقابل حرام، صبر و شکیبایی میورزد».
در مباحث پیشین درباره اهمیّت عقل سخن گفته شد، تا آنجا که عقل، همردیف پیامبران الهی: و مخاطب خطابهای پروردگار در قرآن و به تعبیر لقمان حکیم: کشتی نجات در دریای پرتلاطم دنیا شمرده شد. اکنون میخواهیم بدانیم عاقل چه ویژگیهایی دارد؟
در این بخش از سخنان امام هفتم علیه السلام به دو نشانه از نشانههای عاقل (و در مباحث آینده به نشانههای دیگر) اشاره شده است. اگر شخصی هر دو نشانه را داشته باشد کاملا عاقل است، اگر فقط یکی از نشانهها را داشته باشد نیمه عاقل واگر هیچ یک را نداشته باشد کاملا مجنون است.
عاقلان هنگامی که به نعمتهای خدا میرسند، خود را نباخته و گم نمیکنند. برخلاف افراد کمظرفیّت که وقتی به مختصر نعمتی میرسند خود را فراموش
میکنند. با پوشیدن یک لباس نو، طرز نگاه و نوع راه رفتن و روش غذا خوردنشان تغییر میکند!
چنین انسانهایی که با اندک مالی مغرور میشوند، شکر خدا را فراموش کرده و عاقل محسوب نمیگردند.
هنگامی که داستان قارون را در قرآن مطالعه میکنیم که گفت: «علم و دانش وتدبیر و مدیریّت من سبب بهدست آوردن این اموال شد!». (1)او را مذمّت
میکنیم، در حالی که اموال و ثروت او آنقدر وسیع بود که کلید گنجهایش را چند مرد قویپیکر حمل و نقل میکردند! (2)امّا ما با چهمقدار مال و ثروت، خود را
میبازیم؟ گاه با یک دست لباس نو، گاه با یک تخته فرش، گاه با یک دستگاه اتومبیل، گاه با یک منزل مسکونی. آری، گاه با چیزهای بسیار کوچک و گاه با اشیای بزرگ، خود را فراموش کرده و بهدنبال آن، خدا را هم از یاد میبریم.
قرآن مجید از چنین افرادی با دو تعبیر یاد کرده است: 1. «بَطَر» بهمعنای مست نعمت شدن. 2. «تَرَف» بهمعنای تنعّم؛ و مترف به کسی میگویند که فزونی نعمت، او را غافل و مغرور و مست کرده و به طغیان واداشته است. آری، چنین انسانهای کمظرفیّتی همهچیز حتّی خدا را فراموش میکنند.
البتّه خداوند، بندگانی همچون علی علیه السلام نیز دارد که ظرفیت وجودیاش همچون اقیانوس است و درباره دنیا میفرماید:
«إِنَّ دُنْیَاکُمْ عِنْدِی لاََهْوَنُ مِنْ وَرَقَةٍ فِی فَمِ جَرَادَةٍ تَقْضَمُهَا؛ بیتردید این دنیای شما نزد من از برگ جویدهای که در دهان ملخی باشد، خوارتر و بیارزشتر است». (3)
شیعیان علی علیه السلام باید قدم جای قدم مولای خویش گذاشته و در مسیر او حرکت کنند. هرچند - همانگونه که خود آن حضرت فرمودند - ما نمیتوانیم در
همهچیز همچون آن مرد آسمانی شویم (1)، ولی میتوانیم شباهتی بین خود و آن
حضرت ایجاد کنیم. در هر حال، نباید خداوند را فراموش کرد و از شکر نعمتهایش غافل شد.
سؤال: چرا شکر نعمت، نشانه عقل است؟
جواب: زیرا اگر انسان عقل داشته باشد و خوب بیندیشد، خواهد فهمید که نعمتهای دنیا هیچ اعتباری نداشته و استمرار و استقرار آن تضمین شده نیست. ممکن است در یک چشم بر هم زدن، همهچیز تغییر کند. امکان دارد در مدّتی کوتاه، ثروتمندترین مردم دنیا به خاک فقر و ذلّت بنشیند، و فقیرترین مردم دنیا، دارای ثروتی عظیم و مهم شود.
اگر یکی از رگهایی که از نقاط مختلف بدن میگذرد و قلب را تغذیه میکند مسدود شود، ایست قلبی ایجاد شده و انسان سکته میکند. رگهای بسیار نازکی از مغز عبور میکنند که لطیفتر از هر شیء لطیفی هستند، چنانچه به هر علّتی یکی از این رگها پاره شود، اگر در نقطه حسّاسی باشد، در کار مغز اختلال ایجاد کرده و ممکن است باعث زوال عقل انسان شود. آنگاه انسانی که تا قبل از این حادثه مورد احترام پیر و جوان، بزرگ و کوچک، غریبه و خودی بود، اکنون بچّهها نیز به او احترام نمیگذارند!
میلیاردها سلول در بدن ما وجود دارد که طبق نظم خاصّی فعالیت میکنند. اگر یکی از سلولها طغیان و سرکشی کند و به تکثیر و تولید بیرویه بپردازد، و یک سلول به 2 سلول تبدیل شود، 2 سلول به 4 سلول، و 4 سلول به 8، 8 به 16، و 16 به 32 تبدیل شود و به همین شکل به رشد خود ادامه دهد، ناگهان متوجّه تومور خطرناکی میشویم که آن را سرطان نامیدهاند. آری، سلولی که با چشم غیر مسلّح دیده نمیشود، نیرومندترین انسانها را زمینگیر میکند.
شخص عاقل، به این امور و مانند آن، که از نشانهها و مصادیق بیاعتباری دنیا
1) نهجالبلاغه، نامه 45.
هستند، فکر میکند و لذا هنگامی که نعمتی به او برسد شکر آن را بهجای میآورد تا خداوند آن را برایش نگهداشته و زیاد کند. برخلاف جاهل نادان، که با کفران نعمت، زمینهساز عذاب الهی میشود.
دومین نشانه انسان عاقل این است که در مقابل گناهان و امور حرام، خویشتندار و صبور باشد و حرام بر صبر او غلبه نکند؛ چه آن امر حرام مسائل جنسی باشد یا مسائل مالی یا جاه و مقام. چراکه تاریخ نشان میدهد پیروزی از آنِ کسانی بوده که صبر را پیشه خود کردهاند. برای مثال حضرت یوسف علیه السلام در عنفوان جوانی در مقابل طغیان شهوت صبر کرد و خود را نباخت، به همین دلیل خداوند او را به مقام عزیز مصر نائل کرد. امّا زلیخای هوسباز که هوی و هوس بر او مسلّط شد و شکیبایی را از دست داد، خوار و ذلیل و بیمقدار گشت.
انسان عاقل از تجربیّات دیگران درس میگیرد و آنها را در زندگی خود بهکار میبندد، تا نه حرام بر او مسلّط شود و نه حلال مانع شکرش گردد.
با این دو نشانه میتوان میزان عقل خود را محک زد؛ عقل عاقل به وی اجازه نمیدهد که مست مال دنیا و نعمتها شده و در مقابل شهوات صبر از کف دهد.
امام کاظم علیه السلام در هفدهمین فراز حدیث میفرماید:
«یَا هِشَامُ! مَنْ سَلَّطَ ثَلاثاً عَلَی ثَلاثٍ فَکَأَنَّمَا أَعَانَ عَلَی هَدْمِ عَقْلِهِ: مَنْ أَظْلَمَ نُورَ تَفَکُّرِهِ بِطُولِ أَمَلِهِ، وَمَحَا طَرَائِفَ حِکْمَتِهِ بِفُضُولِ کَلامِهِ، وَأَطْفَأَ نُورَ عِبْرَتِهِ بِشَهَوَاتِ نَفْسِهِ، فَکَأَنَّمَا أَعَانَ هَوَاهُ عَلَی هَدْمِ عَقْلِهِ وَمَنْ هَدَمَ عَقْلَهُ أَفْسَدَ عَلَیْهِ دِینَهُ وَدُنْیَاهُ؛ ای هشام! هرکس سه چیز را بر سه چیز مسلّط کند گویا به نابودی عقل و خرد خود کمک کرده است؛ کسی که نور اندیشه و تفکّرش را بهوسیله آرزوهای بلند و طولانی تاریک کند، و شخصی که با سخنان اضافی (بیمورد) سخنان حکمتآمیز را محو نماید، و کسی که نور عبرتش را با شهوات نفسانی خاموش کند، گویا به هوای نفسش در نابود کردن عقلش کمک کرده است و کسی که عقلش را نابود کند دین و دنیایش را نابود کرده است».
در بخشهای نخستین روایت، اهمیّت فوقالعاده عقل با استفاده از آیات قرآن بیان شد و امام کاظم علیه السلام عقل را در اوج عظمت نشاند. سپس به بیان اهمیّت تفکّر و نقش مهم آن پرداخت و در بخشهای بعدی، نشانههای عاقل
را برشمرد. اکنون در این بخش، آفات عقل را بررسی و به سه مورد آن اشاره کرده است:
آرزوهای دور و دراز آنچنان انسان را به خود مشغول میکند که همه ذهن او را اشغال کرده و اجازه فکر کردن به چیز دیگر را نمیدهد. مثلا یک انسان مجرّد بیخانه با خود میگوید: «اگر خداوند یک منزل مسکونی صد متری با یک اتاق خواب، روزیام کند دیگر چیزی نمیخواهم». خداوند حاجتش را برآورده میکند، امّا او به آنمقدار قناعت نمیکند و با خود میگوید: «از سعادت مرد این است که خانهای وسیع داشته باشد (مِنْ سَعادَةِ الْمَرْءِ اَنْ یَتَّسِعَ مَنْزِلُهُ) (1)اگر خانهای
500 متری نصیبم شود قطعآ سعادتمند خواهم شد». ازقضا خداوند این آرزویش را نیز برآورده میکند. امّا او قانع نشده و با خود میگوید: «خیالم از خانه مسکونی راحت شد، امّا برای تفریح و رفع خستگی در یک منطقه خوش آب وهوا، به یک ویلا نیاز دارم». اگر این آرزو هم برآورده شود، آخرین آرزو نخواهد بود، زیرا با خود خواهد گفت: «فاصله منزل مسکونی تا ویلا را چگونه طی کنم؟ به یک وسیله سواری مطمئن و تندرو نیاز دارم» و برای تهیه آن تمام فکر وذکرش مشغول میشود و فرصتی برای اندیشیدن نخواهد داشت، چراکه آرزوهای طولانی، نامحدود هستند.
به قول شاعر:
هفت اقلیم ار بگیرد پادشاه همچنان در بند اقلیمی دگر (2)
خلاصه اینکه آرزوهای نامحدود اجازه درست فکر کردن را به انسان نمیدهد و عقل را نابود میکند.
1) بحارالانوار، ج 76، ص 152، ح 22.
2) این شعر مطابق آنچه در ذیل واژه «اقلیم» لغتنامه دهخدا نقل شده، از شاعر پرآوازه ایران، سعدی شیرازیاست. البتّه مصراع اوّل این شعر، که در حکایت سوم از باب اوّل (سیرت پادشاهان) گلستان سعدی نقل شدهبا آنچه در متن آمده کمی متفاوت است. شعر مذکور بهطور کامل به شرح زیر است:نیم نانی گر خورد مرد خدابذل درویشان کند نیمی دگرملک اقلیمی بگیرد پادشاههمچنان در بند اقلیمی دگر
گاه مسائل حکمتآمیزی به فکر انسان میرسد، و لذا گفتهاند: «هر سری را عقلی است» (وَلِکُلِّ رَأْسٍ وَجْهٌ وَلِکُلِّ آدَمِیٍّ مِنْ رُؤُوسِ الْعَقْلِ) (1)بدین سبب باید از
همه فکرها استفاده کرد. گاه یک شخص سخنان حکمتآمیزی میگوید که یک عالِم با مطالعه گستردهاش به آن نرسیده است. حال اگر بر چنین عقل و فکری فضولالکلام (سخنان اضافه بیحساب و کتاب) حاکم شود، عقل را نابود کرده، و دیگر اثری از سخنان حکمتآمیز نخواهد بود.
انسانهای پرحرف معمولا زیاد مرتکب غیبت، دروغ، تهمت، شایعهپراکنی ودیگر گناهان زبانی میشوند. نتیجه اینکه فضولالکلام، نابودکننده سخنان حکمتآمیز است.
امور عبرتآموز در عالم فراوان است، اما برخی ساده از کنار آنها عبور میکنند. ایوان مدائن را بسیاری دیده و ساده از کنار آن گذشتهاند؛ امّا یک شاعر حکیم با نظر عبرت و دقّت به آن نگریسته و قصیدهای جاودانه درباره آن سروده است. (2)خیلیها به تماشای تخت جمشید رفته و عبرت نگرفتهاند، امّا دانشمند معروف شیرازی، آقای شیخ علی ابیوردی (3)اشعار بلندی - که استقبال از اشعار
1) بحارالانوار، ج 1، ص 99، ح 14 و مستدرک الوسائل، ج 1، ص 81 .
2) قصیده بلند «ایوان مدائن» از افضل الدین بدیل بن علی حسان العجم شروانی، معروف به خاقانی است کهمصرع اوّل آن به شرح زیر است:هان ای دل عبرت بین از دیده نظر کن هانایوان مدائن را با دیده عبرت بین
3) شیخ علی مجتهد شیرازی، معروف به ابیوردی از شاگردان مرحوم آخوند خراسانی است و بر رسائل شیخانصاری حاشیه زده است. و استادش آخوند خراسانی، تقریظی ارزشمند بر کتاب او نوشته و او را بسیارستوده است. تولّد او را ماه شعبان سال 1313 ه .ق نوشتهاند. مصرع اوّل قصیده او چنین است:در بارگه جمشید دی فاخته خوشخوانبا نغمه چنین میگفت ای طرفه کهن ایوان
خاقانی است - درباره آن گفته است. خلاصه اینکه همهچیز دنیا عبرت است، امّا عبرتگیرندگان کم هستند. (1)
پیرمرد قد خمیدهای که با چهار قدم راه رفتن دچار تپش قلب و بالارفتن ضربان قلب و تنگی نفس میشود و ناچار است دقایقی بنشیند و استراحت کند و سپس چند گام دیگر بردارد، برای جوانان عبرت است. زیرا او هم در ایّام جوانی، پرنشاط و قدرتمند و پرنفس بوده و اکنون دچار عوارض کهولت سن شده است. عوارضی که در انتظار همه جوانان است و آنها نباید به وضع فعلی خود مغرور شوند. هر تار موی سفیدی که بر سر و صورت انسان پدیدار میشود، هشدار و عبرتی است. هر برگ زردی که از شاخه درختی بر زمین میافتد عبرت بوده و پیامش این است: «من همیشه زرد و پژمرده نبودهام؛ بلکه در گذشته سرسبز و شاداب بودم و گذشت زمان با من چنین کرده و با تو نیز خواهد کرد. به شور و نشاط و قدرت کنونیات مغرور مشو. با گذشت زمان تو هم نیروهایت را از کف خواهی داد و با یک نسیم سقوط خواهی کرد!».
تاریخ، اشعار شعرای هدفمند، بیمارستانها، گورستانها و مانند آن، همگی عبرتند؛ امّا متأسفانه هنگامی که شهوات بر عقل و خرد انسان مسلّط میشود اجازه عبرتآموزی نمیدهد. آری، شهوات، نور عبرت را خاموش میکند.
بنابراین، آرزوهای طولانی، فضول الکلام و شهوات، آفتهای سهگانه عقلند و کسانی که این آفات را بر عقل خود مسلّط کنند، عقل خویش را نابود کردهاند.
درضمن از این جمله معلوم میشود که انسان دارای اختیار است، میتواند این آفتها را بر عقل خود مسلّط کرده و آن را نابود کند، یا میتواند مسلّط نکرده و حیات عقلش را حفظ کند.
کسی که عقلش را فاسد و نابود کند، دنیا و آخرتش را از دست میدهد و میان خیر و شر، و زندگی دو روزه دنیا و سعادت جاودانه آخرت، فرقی نمیگذارد.
1) نهجالبلاغه، کلمات قصار، شماره 297.
اگر از این روایت طولانی ارزشمند جز همین بند هفدهم نبود، برای نجات وهدایت انسان کافی بود. بهویژه که امام هفتم علیه السلام این سخن را در عصری گفته که گروهی از مسلمانان، منکر حجیّت عقل بودند!
امام کاظم علیه السلام در فراز هجدهم روایت هشام فرمود:
«یَا هِشَامُ! کَیْفَ یَزْکُو عِنْدَ اللَّهِ عَمَلُکَ وَأَنْتَ قَدْ شَغَلْتَ قَلْبَکَ عَنْ أَمْرِ رَبِّکَ وَأَطَعْتَ هَوَاکَ عَلَی غَلَبَةِ عَقْلِکَ؛ ای هشام! چگونه اعمال تو در نزد خداوند پاکیزه باشد ورشد کند، در حالی که قلبت را از اوامر الهی رویگردان نموده و هوای نفست را بر عقلت غالب کردهای و به اطاعت هوای نفس پرداختهای؟».
امام هفتم علیه السلام در این قسمت از روایت به دو آفت از آفاتی که مانع رشد اعمال و پاکیزگی آن میشود اشاره کرده است. یعنی تا زمانی که این دو آفت یا یکی از آنها بر اعمال انسان حاکم باشد، اعمال وی رشد و نموّی نخواهد داشت.
واژه «یزکو» از ماده «زکات» است و معنای اوّلیه زکات، رشد و نموّ است. آیه شریفه (یُعَلِّمُهُمْ الْکِتَابَ وَالْحِکْمَةَ وَیُزَکِّیهِمْ) (1)به همین معناست. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله
مأموریّت داشت قرآن و حکمت به مردم تعلیم دهد و روح و روان و اعمال آنها را تزکیه کند و رشد دهد. ولی زکات، معنای دیگری هم دارد و آن، پاکیزگی وپاکسازی است. برخی معتقدند که هر دو به یک ریشه بازمیگردد؛ چون تا
1) سوره بقره، آیه 129 .
موانع از بین نرود، رشد و نمو حاصل نمیشود. تا باغبان، باغ را از علفهای هرزه پاک نکند و سنگهای مانع رشد را بر ندارد و دیگر موانع نمو درختان ومحصولات باغ را برطرف نسازد، رشد و نمو حاصل نمیشود. آدمی هم تا زمانی که موانع رشد روح و رذایل اخلاقی را از وجودش پاکسازی نکند، روح و روانش رشد و نمو نخواهد کرد. بنابراین، پاکسازی، مقدّمه نموّ است.
امام کاظم علیه السلام اوّلین آفت رشد اعمال را هوای نفس معرّفی میکند. هوای نفس، فکر و ذهن انسان را به خود مشغول میکند و از یاد خدا بازمیدارد. گاه انسان آنقدر مشغول کارهای روزمرّه خود میشود که خدا را فراموش میکند!
کسانی هستند که از اوّل صبح بهسراغ کار میروند و تا انتهای روز و اوایل شب و گاه تا اواخر شب مشغول کارند و هنگامی که به خانه بازمیگردند بخشی از کارهای عقب افتاده را با خود میآورند تا در خانه انجام دهند! چنین انسانهایی که تمام وقت مشغول کارهای روزمرّه خویشند، چگونه میتوانند اعمال خود را پاکسازی کرده و رشد دهند؟
متأسفانه عوامل بازدارنده از یاد خدا در عصر و زمان ما وسیعتر از گذشته شده که بهعنوان نمونه میتوان به رسانههای جمعی اشاره کرد. این رسانهها ساعتها وقت انسان را میگیرند و برخی از مردم ممکن است نیمی از وقت روزانه خود را صرف آن کنند. اکنون موبایلها نیز به این عوامل اضافه شده ومبدأ مفاسد تازهای گشته است. با این ابزار و وسیله، از همهجا عکسبرداری کرده و به همهجا ارسال میکنند؛ حتّی بچههای دبستانی هم بهتدریج آلوده آن شده و آن را وسیله چشم و همچشمی قرار دادهاند. با اینهمه سرگرمیهای مضر در عصر وزمان ما، که بشر را از هرسو محاصره کرده، چگونه میتوان به فکر عبادت وپرستش خدا و تهذیب اخلاق و رشد اعمال بود؟
گاه انسان آنقدر غافل میشود که آخر وقت نماز به فکر نماز میافتد و تازه با کمک گرفتن از همسر و فرزندان و دوستان و همکاران متوجه میشود که نماز خوانده یا نه؟ و اگر نخوانده، با شتاب و عجله در آخرین لحظات، نماز دست وپا شکستهای میخواند!
امام کاظم علیه السلامدرمان این آفت راتوجّه به خداودوری ازهویوهوسهامیداند.
هنگامی که انسان از هوای نفس اطاعت کند، هوای نفس، غالب و عقل، مغلوب میشود. آری، این چراغ پرفروغ خدادادی و این رسول باطنی (که همردیف رسولان و پیامبران علیهم السلام است) درپی اطاعت از هوای نفس، از کار میافتد.
هنگامی که با آلودگان به موادّ مخدر درباره زیانهای مختلف این مواد افیونی (ازجمله ذلّت شخصی معتاد، آوارگی خانوادهاش، تباه کردن دنیا و آخرتش) صحبت میکنیم همه اینها را میپذیرد؛ امّا میگوید: «نمیتوانم ترک کنم!» آری نمیتواند؛ چون عقلش مغلوب هوای نفسش شده و تا زمانی که «عقل»، اسیر و«هوای نفس»، امیر باشد کاری نمیتواند انجام دهد. در برخی از کلمات مولا امیرمؤمنان علیه السلام آمده است که «هوای نفس همانند مَرکب چموشی است که زمام وافسار ندارد (فَبِئْسَ الْمَطیَّةُ الّتی امْتَطَتْ نَفْسی مِنْ هَواها)». (1)چنین مرکبی را نمیتوان کنترل کرد و سرانجام انسان را به زمین میزند.
روایات زیادی درباره خطرات پیروی از هوای نفس وجود دارد که به سه نمونه آن قناعت میکنیم:
1) بحارالانوار، ج 91، ص 244 .
«إِنَّما بَدْءُ وُقُوعِ آلْفِتَنِ أَهْوَاءٌ تُتَّبَعُ، وَ أَحْکَامٌ تُبْتَدَعُ؛ سرآغاز فتنهها دو چیز است: هوی و هوسهایی که از آن پیروی و حمایت میگردد و احکامی که بدعت گذاشته میشود». (1)
یکی از بدعتهای عصر و زمان ما «احکام عرفی» است. عدّهای میگویند: «احکام اسلام مربوط به 1400 سال قبل است و اکنون کارآیی ندارد، لذا باید ببینیم عرف چه میگوید و همان را معیار قرار دهیم». اینگونه بدعتها سرچشمه فتنههاست.
در سازمان ملل و شورای امنیّت، چند کشور قدرتمند برای خود حق وتو قرار دادهاند. این بدعت، نه با عقل سازگار است، نه وجدان میپذیرد و نه مردم آن را به رسمیّت میشناسند. و لذا منشأ مفاسد بیشمار و فتنههای فراوان است.
«اَلْهَوی اَعْظَمُ الْعَدُوَّیْنِ؛ از میان دو دشمن، هوای نفس خطرناکتر است». (2)
بنابراین، دشمن درجه اوّل و پرخطر انسان، هوای نفس اوست، حال دشمن دوم هرچه و هرکس باشد تفاوتی نمیکند و به پای هوای نفس نمیرسد. ضربهای که هوای نفس به انسان میزند هیچ دشمنی نمیزند.
«اِنَّما سُمِّیَ الْهَوی لاَِنَّهُ یَهْوی بِصاحِبِهِ؛ علّت اینکه هوای نفس را به این نام نامیدند این است که صاحبش را به زمین میزند». (3)
یکی از معانی واژه «هوی» سقوط کردن است. «زَیْدٌ هَوی» یعنی زید افتاد وسقوط کرد. و اینکه فقها رفتن از حالت قیام به قعود (ایستادن به نشستن) را
هُوِیّ میگویند به این دلیل است که حالت ایستاده به حالت نشسته تبدیل میشود.
به هر حال، حضرت رسول صلی الله علیه و آله میفرماید: علّت اینکه هوای نفس را «هوی» نامیدهاند این است که مایه سقوط انسان میشود. در روایت دیگری از حضرت علی علیه السلام میخوانیم که هوای نفس، انسان را به اسفل السافلین سقوط میدهد. (1)
یعنی جایی که پایینتر از آن نیست، اگر در آخرت باشد به اعماق جهنّم و اگر در این دنیا باشد به پستترین مقامات دنیایی و رذایل اخلاقی.
خلاصه اینکه اگر دوست داریم اعمالمان رشد کند باید قلبمان را فقط متوجّه خدا کرده، عقلمان را امیر و هوای نفس را اسیر کنیم.
1) میزان الحکمه، باب 4031، ح 21368 (ج 11، ص 4602).
به فراز نوزدهم روایت، توجّه فرمایید:
«یَا هِشَامُ! الصَّبْرُ عَلَی الْوَحْدَةِ عَلامَةُ قُوَّةِ الْعَقْلِ فَمَنْ عَقَلَ عَنِ اللَّهِ اعْتَزَلَ أَهْلَ الدُّنْیَا وَالرَّاغِبِینَ فِیهَا وَرَغِبَ فِیمَا عِنْدَ اللَّهِ وَکَانَ اللَّهُ أُنْسَهُ فِی الْوَحْشَةِ وَصَاحِبَهُ فِی الْوَحْدَةِ وَغِنَاهُ فِی الْعَیْلَةِ وَمُعِزَّهُ مِنْ غَیْرِ عَشِیرَةٍ؛ ای هشام! صبر بر وحدت و تنهایی نشانه قوّت عقل است. کسی که عاقل است و عقل الهی دارد حساب خود را از دنیاپرستان جدا میکند، و از راغبین در دنیا که همّ و غمّشان مادیات است فاصله میگیرد، و تمام توجّهش به خداست. و خداوند انیس و مونس او در وحشت، ورفیقش در تنهایی، و باعث غنای او بههنگام فقر، و سبب عزّتش بدون داشتن عشیره و قبیله میشود».
سؤال: چرا انسان گاه در زندگی احساس تنهایی میکند؟
جواب: زیرا در میان جمعیّتی زندگی میکند که با آنها همرنگ و هماهنگ نیست. مانند جمعیّت دنیاپرست آلوده به فساد اخلاق، یا آلودگان به رشوهخواری، یا خانوادهای که خدای ناکرده اهل نماز و عبادت و پرستش خدای یگانه نیستند، یا همکلاسیهایی که اعتقادی به ولایت امامان معصوم علیهم السلام ندارند،
یا همکارانی که اخلاق کاری را مراعات نمیکنند و حق را باطل و باطل را حق جلوه میدهند.
بسیاری از جوانان از چنین تنهایی شکایت دارند و میپرسند: چه کنیم؟ آیا با آنها هماهنگ و همرنگ شویم تا تنهایی مرتفع گردد؟ یا از آنها جدا شویم وانواع مشکلات، ازجمله مشکل تنهایی را به جان بخریم؟
امام کاظم علیه السلام در پاسخ سؤال مذکور دستورالعمل زیر را ارائه میفرماید: در چنین مواردی تنهایی و وحدت را انتخاب کن و بر مشکلاتش صبر نما و خودت را آلوده اینگونه افراد مکن، که صبر بر وحدت، نشانه عقل است و عقل، تنهایی و پاک بودن را بر آلودگی و با اجتماع آلوده بودن ترجیح میدهد. زیرا به تعبیر یکی از شعرای معاصر: «همرنگ جماعت شدنت رسوایی است».
سپس امام علیه السلام به چهار مشکلی که ممکن است در چنین محیطهایی بهوجود آید اشاره کرده و راه حلّ آنها را بیان مینماید. توجّه بفرمایید:
نداشتن انیس و مونس؛ این مشکل را بهوسیله انس با خداوند متعال حل کن که خداوند انیس بیکسان است (یا اَنیسَ مَنْ لا اَنیسَ لَهُ) (1)، کسی که با خداست تنها نیست، بلکه کسی که بیخداست تنهاست؛ هرچند در میان جمعیّت باشد.
تنهایی؛ و این، غیر از نداشتن انیس و مونس است. بهعنوان مثال، گاه کسی سوار قطاری میشود و در کوپه قطار، رفیق و همسفر و انیس و مونسی ندارد؛ در حالی که افرادی در آنجا هستند، ولی رفیق و دوست و مونس او نیستند. امّا گاه هیچ کس در کوپه او نیست، که در این صورت تنهای تنهاست.
خداوند متعال، هم انیس و مونس شخص باایمان است در جامعهای که افراد زیادی هستند، ولی براثر بیایمانی و فساد اخلاقی با آنها انس ندارد، و هم رفیق و همراه انسان باایمان تنهاست، در جایی که هیچ شخص دیگری نیست.
1) بحارالانوار، ج 94، ص 387 و ص 391 .
مشکلات مالی؛ اگر شخصی در میان گروهی زندگی کند که انیس و مونس ودوست و رفیقی در بین آنها ندارد، در مشکلات مالی نیز کسی به یاریاش برنمیخیزد. امام علیه السلام میفرماید: «خداوند، باعث غنای چنین انسانهایی در زمان فقر و نیاز است» و مشکلاتشان را از جایی که انتظار ندارند حل میکند (وَمَنْ یَتَّقِ اللهَ یَجْعَلْ لَّهُ مَخْرَجآ * وَیَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لاَ یَحْتَسِبُ). (1)
بیقبیلگی؛ اگر احساس میکنی عزّت و اعتبار نداری و عشیره و قبیلهات به تو پشت کردهاند، نگران و ناراحت مباش، که خداوند پشت و پناه توست و چه پناهگاهی بهتر از خداوند متعال، که بهترین پناهگاه است.
بنابراین، خداوند، مونس چنین انسانهایی در غربت، رفیق آنها در تنهایی، سبب غنای آنها در زمان فقر و عزّت و اعتبار آنها هنگام پشت کردن قبیله است. چنین افرادی نباید خود را ببازند، بلکه باید بر خدا تکیه کنند که همه مشکلات را حل میکند.
سؤال: آیا هجرت به کشورهای کفر برای تجارت و تحصیل و مانند آن جایز است؟
جواب: ما توصیه میکنیم که چنین مهاجرتهایی انجام شود تا آن کشورها از وجود مسلمانان خالی نگردد، چراکه مشکل آفرین خواهد بود. در کشورهایی که مسلمانان در آن سکونت دارند هنگام مناسبتهای اسلامی، مجالس دینی برپا میشود و در ایّام عزاداری، دستهجات در کوی و برزن به راه میافتد و شعائر الهی تعظیم و تکریم میشود، بدینوسیله مردم آن کشورها با نام اسلام آشنا میگردند و بر آمار مسلمانان افزوده میشود.
1) سوره طلاق، آیه 2 و 3 .
بهعلاوه، اگر فریادی برضدّ دین بلند شود و به مقدّسات دینی اهانت گردد مسلمانان آنجا اعتراض میکنند. لذا ما سفارش میکنیم که مهاجرت کنند و با اعمال و رفتار شایسته، مبلّغ خوبی برای اسلام باشند. امّا باید خیلی جدّی مراقب دو مطلب باشند:
سنّتهای دینی را حفظ کنند تا در آن جوامع هضم نشوند و برای این منظور با مسلمانان جلسات هفتگی و ماهانه داشته باشند؛ بهویژه در اعیاد ووفیات.
بسیار مراقب فرزندانشان باشند که آنها بیشتر در خطرند، چراکه بعضی از آنان متولّد آنجا هستند و شناسنامه آنجا را گرفتهاند و در مدارس آنجا درس میخوانند و با بچّههای آنجا رفاقت دارند. لذا باید مراقب تربیت آنها بود و تا آخر عمر در آنجا سکونت نکرد و پس از مدّتی به وطن بازگشت و جای خود را به دیگری داد.
امام کاظم علیه السلام در فراز بیستم میفرماید:
«یَا هِشَامُ! نَصْبُ الْحَقِّ لِطَاعَةِ اللَّهِ، وَلاَ نَجَاةَ إِلاَّ بِالطَّاعَةِ، وَالطَّاعَةُ بِالْعِلْمِ، وَالْعِلْمُ بِالتَّعَلُّمِ، وَالتَّعَلُّمُ بِالْعَقْلِ یُعْتَقَدُ، وَلاَ عِلْمَ إِلاَّ مِنْ عَالِمٍ رَبَّانِیٍّ، وَمَعْرِفَةُ الْعِلْمِ بِالْعَقْلِ؛ ای هشام! حقّی که خداوند بیان کرده (چه حقّ خدا بر مردم و چه حقّ پیامبر و امام بر مردم و چه حقّ همسایه بر همسایه و خلاصه تمام انواع حقوق) مقدّمه اطاعت خداست. و راه نجاتی جز از طریق اطاعت خدا نیست. و اطاعت از خدا بدون علم، و علم و دانش بدون تعلّم و فراگیری، تحصیل نمیشود. و تعلّم بهسبب عقل و عقلانیّت استحکام مییابد. و علم و دانش، تنها باید از عالم ربانی (1)گرفته
شود. و تنها راه شناخت علم (2)، عقل و خرد است».
امام هفتم علیه السلام در این حدیث شریف از هفت نوع رابطه سخن گفته است:
رابطه حق با اطاعت. 2. رابطه نجات با اطاعت. 3. رابطه اطاعت با علم.
رابطه علم با تعلّم. 5. رابطه تعلّم با عقل. 6. رابطه تعلیم با عالم ربانی. 7. رابطه شناخت عالم با عقل. که این رابطهها بسیار دقیق است.
متأسّفانه افراط و تفریط در مسائل مذهبی، زیاد و سرچشمه تمام انحرافات است. مثلا عدّهای از مسلمانان، منکر شفاعت شدهاند؛ در حالی که شفاعت در متن کتاب آسمانی ما آمده و آیاتی از قرآن بر آن دلالت دارد. ازجمله هنگامی که برادران حضرت یوسف علیه السلام متوجّه گناه و اشتباه خود شدند از پدر طلب شفاعت کرده و خطاب به وی عرض کردند: «(یَا أَبَانَا اسْتَغْفِرْ لَنَا ذُنُوبَنَا)؛ پدر! از خدا آمرزش گناهان ما را بخواه». (1)حضرت یعقوب علیه السلام در پاسخ فرمود: «(سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَکُمْ
رَبِّی)؛ بهزودی برای شما از پروردگارم آمرزش میطلبم». (2)این آیه دلالت بر
مشروعیّت شفاعت دارد.
هرچند آن را توجیه کرده و میگویند: این درباره زندههاست و پیامبر صلی الله علیه و آله تا زنده بود شفاعت میکرد. امّا پس از مرگ شفاعت نمیکند.
میگوییم: آیا پیامبر صلی الله علیه و آله پس از مرگ سخنان ما را نمیشنود؟ میگویند: نه. میگوییم: پس معنای «السّلام علیک ایّها النّبیّ ورحمة الله وبرکاته» که هر مسلمانی در نمازهای خود خطاب به آن حضرت به زبان میآورد، چیست؟ دیگر پاسخ قانعکنندهای ندارند.
یا وقتی از آنها پرسیده میشود: بیشک شهدا طبق صریح برخی از آیات قرآن (3)زندهاند. آیا پیامبر صلی الله علیه و آله، که به اعتقاد شما پس از مرگ سخنان ما را نمیشنود، از شهدا پایینتر است؟ پاسخی ندارند. خلاصه اینکه وهّابیها با انکار شفاعت، راه افراط را پیمودهاند.
از سوی دیگر، عدّهای تفریط کرده و معتقدند: همین اندازه که رابطه ولایی انسان با ائمّه علیهم السلام برقرار باشد و دعای توسّل و کمیل و ندبه و زیارت عاشورایی
بخواند و گاه به مسجد مقدّس جمکران برود، مشمول شفاعت، و اهل نجات است؛ هرچند تمام عمر گناه کرده باشد!
این تفکّر نیز خطا و اشتباه است؛ زیرا دعا و زیارت و توسّل، هرچند لازم است؛ امّا بهتنهایی کافی نیست. و لذا امام کاظم علیه السلام فرمود: «هیچ راه نجاتی جز از طریق طاعت و بندگی نیست» و گام اوّل در اطاعت، حساب حلال و حرام ورعایت حقوق الناس است. چگونه ممکن است حلال و حرام را مراعات نکنیم و حق الناس را نشناسیم و تمام زندگیمان آلوده به حرام باشد، آنگاه دم از شیعه بودن بزنیم؟
باید مردم را به این نکته مهم توجه داد که راه نجات، اعمال صالح و توبه از گناهان است. باید مقداری عمل صالح باشد تا انسان مشمول شفاعت اولیا وصلحا شود. در حدیثی میخوانیم:
«ما شِیعَتُنا اِلّا مَنِ اتَّقَی اللهَ وَاَطاعَهُ؛ شیعیان ما کسانی هستند که تقوای الهی را پیشه خود کرده و مطیع خدا باشند» (1)
نه کسانی که زندگیشان آلوده به انواع گناهان است و خطاهای خود را جبران نمیکنند و تنها به توسّلات و دعاها و زیارات دل بستهاند. البتّه اطاعتِ همراه با علم و آگاهی، نه چشمبسته و طوطیوار؛ افتخار ما این است که پیرو حضرت علی بن ابیطالب علیه السلام هستیم، او که پس از پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله داناتر از همه مسلمانان بود. او که خطبههای والایی همچون خطبههای نهجالبلاغه دارد؛ خطبههایی که در میان خطبههای سخنوران شهیر عرب، نمونه ندارد. (2)آیا سزاوار است پیروان چنین انسانی، جاهل و بیگانه از علم و آگاهی باشند؟!
بیست و یکمین فراز حدیث هشام به شرح زیر است:
«یَا هِشَامُ! قَلِیلُ الْعَمَلِ مِنَ الْعَالِمِ مَقْبُولٌ مُضَاعَفٌ، وَکَثِیرُ الْعَمَلِ مِنْ أَهْلِ الْهَوَی وَالْجَهْلِ مَرْدُودٌ؛ ای هشام! عمل مختصر و کمی که شخص عالِمِ عاقل انجام دهد، هم قبول است و هم دو چندان میشود؛ امّا عمل زیادی که اهل هوی و هوس وانسانهای جاهل بهجا آورند پذیرفته نمیشود».
بسیار اتفاق میافتد که بین کمیّت و کیفیّت، تعارض واقع میشود. اگر به کمیّتِ عمل توجّه شود از کیفیّت آن کاسته میگردد و چنانچه به کیفیّت عمل توجّه شود مقدار آن زیاد نخواهد شد. در چنین مواردی ترجیح با کدام است؟
به مثالهایی در این زمینه توجه فرمایید:
نویسندهای را در نظر بگیرید که اگر بخواهد کتابهای فراوانی بنویسد وآمار تألیفاتش را بالا ببرد، کیفیّت نوشتههایش پایین میآید، و اگر بخواهد یکی دو کتاب ناب و جامع و با کیفیّت بالا بنویسد، موفّق به نوشتن کتابهای زیادی نخواهد شد. چه کند؟
اگر مسئولین یک شهر بخواهند جمعیّتها و هیئتهای فراوانی را تأسیس
و اداره کنند، طبعآ عملکرد آنها عالی نخواهد بود. امّا اگر بخواهند هیئتی تشکیل دهند که برنامه اخلاقی و دینی و فرهنگی مناسبی ارائه دهد و سطح تأثیرگذاری بالایی داشته باشد و تبعات منفی آن صفر یا بسیار کم باشد، موفّق به تشکیل یکی دو مورد بیشتر نخواهند شد. اولویّت را به کدامیک بدهند؟
زن و شوهری درباره تعداد فرزندان مردّدند؛ فرزندان زیاد امّا با تربیت وآگاهی پایین، یا یکی دو فرزند عالِم و تربیت شده و مفید؟ چه کنند؟
انتخاب دوستان فراوانی که ممکن است در میان آنها انسانهای ناباب ومشکوکی باشند بهتر است، یا قناعت به یکی دو دوست خوب و مطمئن که قابل اتکا و مورد اعتماد باشند؟
گاه ممکن است انسان در علوم مختلف مطالعه و تحقیق کند و صاحب نظر شود. و امکان دارد تمام تلاش و کوشش خود را صرف یک علم و دانش کند وتنها در آن علم متخصّص گردد. کدام مقدّم است؟
خلاصه اینکه در تعارض بین کمیّت و کیفیّت در امور مادّی و معنوی، کدامیک را باید ترجیح داد؟
عقل میگوید: کمترِ با کیفیّتِ بالاتر، بهتر از بیشترِ با کیفیّتِ پایین است. این مطلب بهقدری واضح و روشن است که در ضربالمثلها نیز آمده است. ضربالمثل قدیمی معروف «یک ده آباد بِه از صد ده خراب» (1)به همین مطلب
اشاره دارد.
قرآن مجید نیز این حکم عقل را تأیید کرده است، آنجا که میفرماید:
«(تَبَارَکَ الَّذِی بِیَدِهِ الْمُلْکُ وَهُوَ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ * الَّذِی خَلَقَ الْمَوْتَ وَالْحَیَاةَ لِیَبْلُوَکُمْ أَیُّکُمْ أَحْسَنُ عَمَلا وَهُوَ الْعَزِیزُ الْغَفُورُ)؛ پربرکت و زوالناپذیر است کسی که حاکمیّت و مالکیّت (جهان هستی) به دست اوست و او بر هر چیز تواناست. آن کس که مرگ و حیات را آفرید تا شما را بیازماید که کدامیک از شما بهتر عمل میکند،
1) امثال و حکم دهخدا، ج 4، ص 2043 .
و او توانا و آمرزنده است». (1)
آری، قرآن کریم نیز کیفیّت را بر کمیّت ترجیح داده است. در روایات مختلف نیز همین مطلب تأیید شده است. (2)
امام کاظم علیه السلام به هشام فرمود: «ای هشام! عملِ کمِ باکیفیّتِ شخصِ عالم، قبول میشود و مضاعف میگردد». هرچه علم و عقل بالاتر رود، ثواب و ارزش عمل هم بیشتر میشود. به همین دلیل گاه ثواب عملی دو برابر، گاه ده برابر، گاه صد برابر، گاه هزار برابر و گاه بیشتر است. تا جایی که یک ضربت شمشیر برابر با عبادت تمام انسانها و جنیان از ابتدای خلقت تا قیام قیامت میشود. (لَضَرْبَةُ عَلِیٍّ خَیْرٌ مِّنْ عِبادَةِ الثَّقَلَیْنِ). (3)
امام کاظم علیه السلام در جمله بعد فرمود: «عملِ زیادِ بدون کیفیّتی که شخصِ جاهلِ تابع هوی و هوس، انجام دهد مردود و قبول ناشدنی است».
جالب اینکه «جهل» و «هوای نفس» در کنار هم قرار گرفتهاند، یعنی این دو ملازم یکدیگرند.هرجاجهل ونادانی باشدهوای نفس هم خواهدبودوبالعکس.
از این فراز روایت نتیجه میگیریم که تلاوت یک جزء قرآن همراه با تدبّر وتفکّر و فهم مضمون و محتوای آن، بهتر از یک ختم قرآن بدون تفکّر و تدبر است.
دو رکعت نماز مستحبّی همراه با حضور قلب و تفکّر و تعقّل در عظمت وبزرگی خدا، از دهها رکعت نماز مستحبّی با عجله و بدون حضور قلب ارزشمندتر است.
هزار تومان انفاق به قصد قربت و رضای خدا، بهتر از هزاران تومان انفاق همراه با ریا و ایذاء و منّت است.
تولید محصولات محدود و معدود با کیفیّت عالی، بهتر از تولید محصولات فراوان بیکیفیّت است. و در یک جمله: «کیفیّت بر کمیّت مقدّم است».
امام کاظم علیه السلام در فراز بیست و دوم حدیث هشام فرمود:
«یَا هِشَامُ! إِنَّ الْعَاقِلَ رَضِیَ بِالدُّونِ مِنَ الدُّنْیَا مَعَ الْحِکْمَةِ، وَلَمْ یَرْضَ بِالدُّونِ مِنَ الْحِکْمَةِ مَعَ الدُّنْیَا، فَلِذَلِکَ رَبِحَتْ تِجَارَتُهُمْ؛ ای هشام! عاقل کسی است که امکانات محدود و مختصر دنیا همراه با حکمت فراوان را بر حکمت اندک همراه با امکانات فراوان دنیا ترجیح میدهد، و لذا (این گونه افراد در بازار دنیا) تجارتشان سود میدهد (و دچار خسران و ضرر نمیشوند)».
همانگونه که بارها گفتهایم، این روایت در مقابل کسانی مطرح شد که منکر حجیّت عقل بودند و امام کاظم علیه السلام با استناد به ادلّه عقلی و آیات قرآن، قصد تقویت پایههای عقلانیّت و حکمت را داشت تا اسلام را یک آیین ضد عقلانی نپندارند. به هر حال، آن حضرت در این فراز از روایت به این مطلب اشاره دارد که دنیا تجارتخانه است.
آری! از دیدگاه اسلام و قرآن، دنیا تجارتخانه، انسان، تاجر و سرمایه او عمر وزندگیاش است. هرکس با این سرمایه کالایی میخرد؛ برخی این سرمایه ارزشمند را داده و زرق و برق و زر و زیور دنیا را میخرند. گروهی دیگر آن را با
هوی و هوس و شهوات مبادله میکنند. عدّهای با اوهام و خیالات معاوضهاش مینمایند، امّا گروهی که قدر این سرمایه را میدانند با آن، دانش و حکمت تهیّه میکنند و به امکانات دنیایی توجّهی نکرده، به کم قانعند.
از دیدگاه امام کاظم علیه السلام گروه آخر در تجارت خود سود برده و بقیّه خسران دیدهاند، زیرا کسی در تجارت سود میکند که در مقابل آنچه میدهد چیز ارزشمندتری بهدست آورد و جز حکمت و دانش، چه کالایی گرانبهاتر از سرمایه عمر است؟ کسی که به حکمت و دانشِ اندک قناعت کرده، تمام عمرش را صرف جمعآوری مال و ثروت نموده و سعی میکند هر روز مقدار داراییاش افزون شود و حاصل کارش در پایان عمر، خانه و اتومبیلی گرانقیمت و زندگی تجمّلاتی و پرزرق و برقی است که بههنگام مرگ به دست ورثه میافتد و معلوم نیست با آن چه کنند، و او باید با دست خالی به ملاقات پروردگارش برود، آیا چنین شخصی خسران ندیده است؟
بنابراین، باید مراقب باشیم که در مقابل از کف دادن سرمایه عمر، چه چیزی بهدست میآوریم. آیا در این تجارت سودی بردهایم یا زیان کردهایم؟
واژه حکمت در 20 آیه قرآن مجید آمده است که به چند مورد آن اشاره میکنیم:
«(یُؤْتِی الْحِکْمَةَ مَنْ یَشَاءُ وَمَنْ یُؤْتَ الْحِکْمَةَ فَقَدْ أُوتِیَ خَیْرآ کَثِیرآ وَمَا یَذَّکَّرُ إِلاَّ أُوْلُوا الاَْلْبَابِ)؛ (خدا) دانش و حکمت را به هرکس بخواهد (و شایسته باشد) میدهد؛ و به هرکس دانش داده شود، خیر فراوانی داده شده است و جز خردمندان، (این حقایق را درک نمیکنند و) متذکّر نمیشوند».
در این آیه شریفه، از حکمت، به خیر کثیر تعبیر شده است.
طبق این آیه شریفه، سرمایه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله قرآن و حکمت بوده است.
«(وَآتَاهُ اللهُ الْمُلْکَ وَالْحِکْمَةَ)؛ و خداوند حکومت و دانش را به او بخشید». (1)
طبق آنچه از این آیه شریفه استفاده میشود، حکومتی به درد میخورد که توأم با حکمت باشد و حکومت و سلطنت منهای حکمت ارزش و بهایی ندارد.
«(ادْعُ إِلَی سَبِیلِ رَبِّکَ بِالْحِکْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَجَادِلْهُمْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ)؛ با حکمت و اندرز نیکو به راه پروردگارت دعوت نما! و با آنها به روشی که نیکوتر است استدلال و مناظره کن!». (2)
خلاصه اینکه آیات فراوانی درباره اهمیّت حکمت در قرآن مجید بیان شده که به چهار مورد آن قناعت شد.
سؤال: راستی! حکمت چیست که اینقدر در آیات و روایات بر آن تأکید شده است؟
جواب: تفسیر حکمت، هم در لغت و هم در تعبیرات دانشمندان و مفسّران
بیان شده است. امّا در لغت، معنای بازدارندگی دارد. حکمت در اصل به فلزی اطلاق شده که در دهانه افسار اسب قرار دارد و در دهان اسب قرار میگیرد وبههنگام کشیدن افسار موجب توقّف اسب میشود، سپس این واژه بهتدریج معانی دیگری نیز پیدا کرده، تا آنجا که حکمت در نظر مفسّران، مجموعهای
از معرفت، علم، اخلاق، تقوی، نور و هدایت است که انسان را از نافرمانی خدا باز میدارد.
بنابراین، حکمت، هم جنبه نظری دارد و هم جنبه عملی. جنبه نظری آن، اعتقاد به معارف و مبانی دینی بهویژه خداشناسی است و حکمت عملی، همان اخلاق و ارزشهای دینی و خمیرمایه تقواست و کسی که دارای مبانی اعتقادی محکم و استوار و ارزشهای اخلاقی فراوان باشد، به او خیر کثیر عطا شده است.
امام کاظم علیه السلام فرمود: ای هشام! عاقلان کسانی هستند که به دنیای کم قناعت کرده و بهسراغ حکمت نظری و عملی رفتهاند و بدینسان در تجارتخانه دنیا سود کردهاند. و آنها که سرگرم دنیا و مظاهر فریبنده آن شده و از حکمت بهره زیادی نبردهاند، عاقل نبوده و دچار خسران شدهاند.
به امید آنکه از گروه اوّل باشیم؛ نه گروه دوم.
در بخش بیست و سوم روایت هشام چنین آمده است:
«یَا هِشَامُ! إِنَّ الْعُقَلاءَ تَرَکُوا فُضُولَ الدُّنْیَا فَکَیْفَ الذُّنُوبَ، وَتَرْکُ الدُّنْیَا مِنَ الْفَضْلِ، وَتَرْکُ الذُّنُوبِ مِنَ الْفَرْضِ؛ ای هشام! عُقلا فضول دنیا را رها نموده و خود را آلوده آن نکردهاند، تا چه رسد به گناهان (که به طریق اولی از آن دوری جستهاند) وترک فضول دنیا مستحب، امّا ترک گناهان واجب است».
این بخش از روایت، روح و جان انسان را تازه میکند و روشن است که مخاطب امام علیه السلام فقط هشام نیست، بلکه همه مسلمانان در تمام اعصار و مکانها هستند. منظور از دنیا در این روایت، مواهب و نعمتهای مادّی دنیاست، که به سه بخش تقسیم میشود:
اوّل: ضروریّات: که عمدتآ در پنج چیز خلاصه میشود و هرکس در دنیا به آنها نیاز دارد: 1. لباس. 2. مسکن. 3. غذا. 4. همسر. 5. کسب و کار.
دوم: رفاهیّات: منظور از رفاهیّات، اموری است که اگر نباشد لطمهای به زندگی انسان نمیزند، ولی وجود آن باعث رفاه و آسایش بیشتر است، نظیر: 1. وسیله نقلیه. 2. زیورآلات، بهویژه برای خانمها البتّه در حدّ معقول. 3. محلّ پذیرایی از
میهمان،آن هم درحدّمعقول.4. وسایلی برای تفریح سالم، باز هم در حدّ معقول.
سوم: فضول الدنیا: آنچه اضافه بر ضروریّات و رفاهیّات باشد جزء فضول الدنیاست و غالبآ جنبه هوسرانی دارد. و شاید بخش عظیمی از مواهب دنیا به قِسم سوم برگردد. داشتن چند مرکب و ویلا و آپارتمان، و ابزار و وسایل متعدّد ومختلف زندگی، و فراتر از آن، انباشت ثروت، فضول الدنیاست.
برخی از مردم با اینکه ضروریّات و رفاهیّات زندگی را دارند باز هم به ثروتاندوزی میپردازند و از بالا رفتن حجم اموالشان لذّت میبرند. این کار نوعی جنون محسوب میشود و میتوان آن را جنون ثروت یا جنون فضول الدنیا نامید. در حالی که ثروت، ابزار و وسیله است، نه هدفی که انسان به عشق آن زنده بماند و شاد شود. متأسّفانه مشکلات و مفاسد دنیا براثر همین جنون است. ازجمله عامل و سرچشمه برخی از جنگهای ویرانگری است که در جهان رخ میدهد.
علّت ظلم و ستم بیحسابی که اکنون در خاورمیانه، بهخصوص در فلسطین اشغالی، در جریان است، چیست؟ چرا بیش از 50 سال ملّتی اسیر چنگالهای جنایتبار صهیونیستها گشته و براثر ظلم فراوان آنها، آواره کشورهای دیگر شدهاند؟
جواب آن روشن است: عدّهای از سرمایهداران یهودی در آمریکا و دیگر کشورها، فلسطین اشغالی را پایگاهی برای غصب حقوق مردم مظلوم فلسطین وکلّ مردم خاورمیانه قرار دادهاند. آنها که کارشان تولید سلاحهای کشنده است برای ایجاد بازار کالاهای خود و ثروتاندوزی، منطقه را ناامن کرده و کشورها را از همسایگانشان میترسانند، حتّی اگر بتوانند آتش جنگ را روشن میکنند تا سلاحهایشان به فروش برسد؛ زیرا آنها جنون ثروت دارند.
فلان سرمایهدار از اینکه مثلا 10 میلیارد دلار ثروت دارد لذّت میبرد. هرچند لازمه تحصیل آن، پایمال کردن حقوق افراد زیاد و حتّی قربانی شدن عدّهای از انسانهای بیگناه باشد. تا زمانی که بهسوی مکتب انبیا بازنگردیم وتسلیم برنامههای آنان نشویم، وضع جهان تغییر نخواهد کرد.
به کلام امام کاظم علیه السلام بازمیگردیم که فرمود: «ای هشام! عقلای دنیا فضول دنیا را رها کردهاند. چنین کسانی به طریق اولی از گناه و معصیت چشم میپوشند»، چون سرچشمه گناهان، علاقه به فضول الدنیاست، هنگامی که سرچشمه خشکانده شود، گناهی صورت نمیگیرد.
درضمن ترک فضول دنیا فضیلت است، یعنی اگر کسی ثروتی دارد که وجوهات شرعیّه و مالیات آن را داده و با آن کار میکند تا ثروتش را بیشتر کند، گناه نیست، امّا فضول الدنیاست و ترک آن فضیلت است.
به دو روایت دیگر توجّه فرمایید:
سؤال: مگر ایمان، شیرینی و طعمی دارد که در این حدیث و روایات دیگر (2)
از طعم و حلاوت آن سخن گفته شده است؟
جواب: آری، حلاوت و شیرینی و طعم خاصّی دارد، ولی هرکس آن را درک نمیکند. بزرگان دین و اولیاء الله، که از شوق عشق به خدا اشک میریختند، آن را درک کردند.
هَمِّهِ، جَعَلَ اللهُ تَعالی الْغِنی فی قَلْبِهِ؛ کسی که صبح و شب را سپری کند در حالی که قسمت عمده فکر و اندیشهاش دنیا (فضول الدنیا) باشد، خداوند فقر را همواره در برابر چشمانش قرار داده و امورش را پراکنده میکند و چیزی از اموال دنیا بیش از آنچه برایش تقدیر شده به او نمیرسد. و کسی که صبح و شب را سپری کند و آخرت، بزرگترین مشغله فکری او باشد، خداوند قلب و روحش را بینیاز میکند». (1)
1) بحارالانوار، ج 73، ص 17، ح 6 و ص 104، ح 96.
امام کاظم علیه السلام در بخش بیست و چهارم حدیث میفرماید:
«یَا هِشَامُ! إِنَّ الْعَاقِلَ نَظَرَ إِلَی الدُّنْیَا وَإِلَی أَهْلِهَا فَعَلِمَ أَنَّهَا لاَ تُنَالُ إِلاَّ بِالْمَشَقَّةِ، وَنَظَرَ إِلَی الاْخِرَةِ فَعَلِمَ أَنَّهَا لاَ تُنَالُ إِلاَّ بِالْمَشَقَّةِ، فَطَلَبَ بِالْمَشَقَّةِ أَبْقَاهُمَا؛ ای هشام! انسان عاقل به دنیا و اهل آن نگاه کرده (و درباره آنها اندیشیده) و ملاحظه کرده که جز با زحمت و مشقّت به آن نمیرسد، و به آخرت (نیز) نگاه کرده و دیده که آن هم جز با زحمت و مشقّت، دست یافتنی نیست. (او) با تحمّل این زحمت و مشقّت بهدنبال آنچه پایدار است (آخرت)، میرود».
حقیقتآ رسیدن به نعمتهای دنیا با مشکلات متعدّد و زحمات فراوان همراه است. به چند مثال در این زمینه توجّه فرمایید:
در کشاورزی: آماده کردن زمین، آبیاری، بهویژه در گرمای تابستان و زیر نور آفتاب یا در دل شبهای زمستانی، آفتزدایی، مراقبت و محافظت از محصول، جمعآوری محصول و حمل و نقل آن به بازار برای فروش، ازجمله مشکلات است.
درباره کارگران معدن: گاه در روزنامهها میخوانیم که معدنچیان فلان
معدن براثر ریزش معدن در اعماق زمین گرفتار شده و جان باختند. این عزیزان برای تأمین مخارج زندگی خود و خانواده ناچارند با وجود تمام خطرات ومشکلات کار در معدن، ازجمله مرگ، به این کار تن دهند.
آری، تمام کارهای دنیا مشقّت دارد و ثروتهای بادآورده استثنا است.
رسیدن به نعمتهای آخرت نیز بدون زحمت میسّر نیست. تاریخ پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله شاهد خوبی بر این مدّعاست. آن حضرت برای بهدست آوردن آخرت زحمات طاقتفرسایی را متحمّل شد، که بهعنوان مثال کافی است به دوران سه ساله محاصره اقتصادی مسلمانان در شعب ابیطالب اشاره کرد.
کسانی که به مکّه مشرّف شده و برای قرائت فاتحه به شعب ابیطالب - که اکنون به قبرستان تبدیل شده - رفتهاند میدانند که تحمّل گرمای آنجا کار آسانی
نیست. ما به قصد زیارت قبور مطهّر حضرت ابوطالب و خدیجه علیهما السلام و دیگر مؤمنان مدفون درآن قبرستان،قبل ازظهرعازم آنجا شدیم. شدّت گرما وحرارت آفتاب بهحدّی بود که نتوانستیم بهمقدار قرائت یک فاتحه تحمّل کنیم وبه سایه اتوبوس پناه بردیم! آنگاه به فکر فرو رفتم که پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله ومسلمانان صدر اسلام، چگونه با کمترین امکانات، سه سال در آنجا زندگی کردند؟!
خوانندگان محترم! اسلام، آسان بهدست نیامده که آسان از دست برود. باید در حفظ و حراست از آن بسیار کوشا باشیم.
خلاصه اینکه هم امکانات دنیا و هم نعمتهای آخرت، تنها در سایه تلاش و کوشش فراوان و تحمّل مشکلات و مشقتهای متعدد بهدست میآید. حال که هر دو با سختی ومشقّت تحصیل میشود، عقل حکم میکند که تلاش خود را برای آنچه ماندگارتر است بهکار گیریم و آن، آخرت است. اگر ثروت عظیمی داشته باشیم، آیا خانهای میسازیم که یک سال عمر کند یا صد سال؟ بیشک انسان عاقل ماندگارتر را انتخاب میکند.
ای انسان! سرمایه خدادادیای که بهعنوان نیروی جسم و فکر در اختیار داری، ماندگار نیست؛ بلکه نابود میشود. آن را در جایی بهکار گیر که بقا دارد، نه جایی که فنا و نیستی دامانش را میگیرد.
بعضی از افراد از مشکلات زمان برای حفظ پاکی و تقوا سخن میگویند ومیپرسند: آیا زمان ما با اینهمه مفاسد و مظاهر فساد، همان زمانی نیست که حفظ ایمان از نگهداری آتش در کف دست (اَلصّابِرُ عَلی دِینِه مِثْلُ الْقابِضِ عَلی الْجَمْرَةِ بِکَفِّهِ) (1)مشکلتر است؟
در پاسخ میگوییم: ممکن است چنین باشد، ولی بهطور کلّی، آخرت، بدون
1) مستدرک الوسائل، ج 12، ص 330.
زحمت فراوان بهدست نمیآید. بهعنوان نمونه داستان حضرت یوسف علیه السلام را مطالعه کنید. زمانی که آن زن زیبای هوسباز آن پیشنهاد را به یوسف زیبای جوان داد، طوفانی در دل یوسف پیامبر علیه السلام ایجاد و شعلههای شهوت جنسی برافروخته شد. از آن مشکلتر زمانی بود که زنان مصر هم به پشتیبانی زلیخا آمدند و حضرت برای فرار از این دام خطرناک، مشکلات زندان را به جان خرید و خطاب به پروردگارش عرض کرد:
«(رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَیَّ مِمَّا یَدْعُونَنِی إِلَیْهِ وَإِلاَّ تَصْرِفْ عَنِّی کَیْدَهُنَّ أَصْبُ إِلَیْهِنَّ وَأَکُنْ مِّنَ الْجَاهِلِینَ)؛ پروردگارا! زندان نزد من محبوبتر است از آنچه اینها مرا بهسوی آن میخوانند! و اگر مکر و نیرنگ آنها را از من بازنگردانی، بهسوی آنان متمایل خواهم شد و از جاهلان خواهم بود». (1)
آری، حضرت یوسف علیه السلام زندان را بر اجابت خواستههای نامشروع آنان ترجیح داد، زیرا هرچند در زندان، جسمش به غل و زنجیر کشیده شد، امّا روحش آزاد بود. حضرت این مشکلات را تحمّل کرد و همین، مقدّمه پیشرفت او شد.
1) سوره یوسف، آیه 33 .
امام کاظم علیه السلام در فراز بیست و پنجم حدیث هشام میفرماید:
«یَا هِشَامُ! إِنَّ الْعُقَلاءَ زَهَدُوا فِی الدُّنْیَا وَرَغَبُوا فِی الاْخِرَةِ، لاَِنَّهُمْ عَلِمُوا أَنَّ الدُّنْیَا طَالِبَةٌ مَطْلُوبَةٌ وَالاْخِرَةَ طَالِبَةٌ وَمَطْلُوبَةٌ، فَمَنْ طَلَبَ الاْخِرَةَ طَلَبَتْهُ الدُّنْیَا حَتَّی یَسْتَوْفِیَ مِنْهَا رِزْقَهُ، وَمَنْ طَلَبَ الدُّنْیَا طَلَبَتْهُ الاْخِرَةُ فَیَأْتِیهِ الْمَوْتُ، فَیُفْسِدُ عَلَیْهِ دُنْیَاهُ وَآخِرَتَهُ؛ ای هشام! عاقلان درباره دنیا زهد پیشه کرده و به آخرت میل و رغبت دارند؛ زیرا آنها میدانند که دنیا انسان را طلب میکند و انسان هم طالب دنیاست، همانگونه که آخرت انسان را طلب میکند و انسان هم طالب آخرت است. پس هرکس طالب آخرت باشد، دنیا او را طلب میکند تا رزق و روزیاش را کامل به او بدهد. و کسی که طالب دنیا باشد آخرت به طلب او میآید، پس مرگش فرامیرسد و دنیا و آخرتش بر باد میرود».
زهد و رغبت، دو واژه ضد هم هستند. زهد بهمعنای بیاعتنایی و وابستگی نداشتن، و رغبت بهمعنای دلدادگی و دلباختگی است. عاقلان، دلباخته دنیا واسیر آن نیستند و زرق و برق دنیا آنها را گرفتار نمیکند. در مقابل، به آخرت راغب و مایلند، یعنی وابسته و دلداده و دلباخته و عاشق آخرتند.
زهد در دنیا و رغبت به آخرت، هم در قرآن مجید و هم در روایات اسلامی بهطور گسترده مطرح گردیده و راه نجات از گرفتاریهای دنیا و آخرت شمرده شده است.
درباره حقیقت زهد، بسیاری گرفتار خطا و اشتباه شده و زهد را بهمعنای ترک دنیا و امور دنیایی و چسبیدن به آخرت و امور اخروی تفسیر کردهاند. طبق این تفسیر، پیشرفت در علم و صنعت و تکنولوژی و اختراعات و اکتشافات و مانند آن، از امور دنیایی است و زاهد بهسراغ آن نمیرود. معنی این سخن این است که اسلام، مخالف ترقّی و پیشرفت است!
در حالی که اگر کلام حضرت علی علیه السلام را میدیدند، بهمعنای حقیقی زهد پیمیبردند. حضرت فرمود:
«الزُّهْدُ کُلُّهُ بَیْنَ کَلِمَتَیْنِ مِنَ آلْقُرْآنِ: قَالَ آللّهُ سُبْحَانَهُ: (لِکَیْلاَ تَأْسَوْا عَلَی مَا فَاتَکُمْ،
وَ لاَ تَفْرَحُوا بِمَا آتَاکُمْ) (1)وَمَنْ لَمْ یَأْسَ عَلَی آلْمَاضِی، وَلَمْ یَفْرَحْ بِالاْتِی فَقَدْ أَخَذَ آلزُّهْدَ بِطَرَفَیْهِ؛ تمام زهد در دو جمله از قرآن مجید آمده است: (آنجا که) خدا میفرماید: «این بهدلیل آن است که برای آنچه از دست دادهاید تأسّف نخورید وبه آنچه به شما داده است دلبسته و شادمان نباشید» بنابراین، آن کس که غم گذشته را نمیخورد و برای آینده شاد و خوشحال نیست، هر دو جانب زهد را رعایت کرده است». (2)
طبق این روایت، زهد بهمعنای ترک استفاده از صنایع و اختراعات واکتشافات و ثروت و امکانات دنیا نیست، بلکه وابستگی نداشتن به دنیاست، به این معنا که اگر چیزی از دست رفت، بر آن تأسّف و غصه مخوری و چنانچه نعمتی به تو رسید دلبسته و خوشحال و مغرور نشوی. نه داشتهها تو را دلخوش و سرمست کند و نه از دست رفتهها سبب افسردگی و تأسّفت شود. بلکه در
مقابل نعمتهای الهی شکرگزار باش و همانگونه که خداوند به تو احسان ونیکی کرده، تو هم به دیگران احسان و نیکی کن: (وَأَحْسِنْ کَمَا أَحْسَنَ اللهُ إِلَیْکَ). (1)
و اگر حادثه تلخ و ناگواری پیش آمد، خشکسالی شد، ورشکست شدی، در تجارت ضرر کردی، در امتحانات موفّق نشدی، خلاصه هرگونه مشکلی پیش آمد، ناامید و افسرده مشو، بلکه با توکّل بر خدا و استفاده از تجربههای تلخ گذشته، بهسمت آینده حرکت کن، که خداوند یار و یاور تلاشگران متوکّل است.
شخصی را میشناسم که اگر یک روز در بازار ضرر میکرد شب در خانه مینشست و گریه میکرد. این نشانگر وابستگی به دنیاست و پسندیده نیست. همانگونه که عدّهای با بهدست آوردن نعمتی، کسب موفقیّت در امتحان ومسابقهای، یا رسیدن به مال و مقامی، سرمست و مغرور شده و پدر و مادر وخواهر و برادر و دوستان و همکاران خود را فراموش کرده و با مجالس امام حسین علیه السلام و دعای توسّل و کمیل و ندبه خداحافظی مینمایند، و حتّی خدا را هم بندگی نمیکنند!
زاهد کسی است که نه ناملایمات گذشته او را افسرده و ناامید کند و نه موفقیّتهای آینده وی را سرمست و مغرور سازد.
یکی از مشکلات دنیای امروز اضطرابها و نگرانیهاست. یکی از محقّقین آمریکایی که بهقصد نوشتن کتابی، درباره «نگرانیهای انسانها» این واژه را در کتابخانهای جستوجو میکرد، متوجّه شد کتابهای فراوانی در این زمینه نوشته شده است و بدینوسیله به گستردگی این بیمای روحی پی برد.
اضطرابها و نگرانیها سبب افسردگی و خودکشیهای زیادی شده و آمار بیماران روانی را بالا برده است، و لذا روز به روز بر تعداد بیمارستانهای روانی
1) سوره قصص، آیه 77 .
افزوده میشود. عمل کردن به حدیث علی علیه السلام در تفسیر زهد، در کاهش این درد جانکاه بشریّت، که روز به روز عمیقتر و وسیعتر میشود، بسیار مؤثّر است؛ چراکه اعتقاد به دین و مذهب فقط به درد جهان آخرت نمیخورد، بلکه برای دنیای انسان نیز مفید است. لذا یکی از دانشمندان بزرگ میگوید: «برای دنیایتان هم که شده، دین و مذهبی داشته باشید، که شما را حفظ کرده و سلامتی روانتان را تأمین مینماید».
امام کاظم علیه السلام در ذیل روایت، دنیا و آخرت را طالب و مطلوب معرّفی کرده است. اکنون این سؤال مطرح میشود که چگونه آخرت، انسان را طلب میکند؟
حضرت علی علیه السلام این سؤال را اینگونه پاسخ میدهد:
«إِذَا کُنْتَ فِی إِدْبَارٍ وَآلْمَوْتُ فِی إِقْبَالٍ فَمَا أَسْرَعَ آلْمُلْتَقَی؛ هنگامی که عمر تو رو به پایان میرودومرگ به استقبالت میآید،چه زودبایکدیگرملاقات خواهیدکرد». (1)
هرچه سنّ انسان بیشتر میشود قوای جسمانیاش تحلیل میرود؛ پوکی استخوان، ضعف نور چشم، سنگینی گوش، سستی عضلات و مانند آن، نشانههای تحلیل قوای جسمانی است.
علاوه براین، بیماریهایی نیز در انتظار اوست. وقتی که رو به ضعف میروی و بیماریها به استقبال تو میآیند، چه زود با یکدیگر ملاقات خواهید کرد.
از این روایت معلوم میشود که چگونه آخرت، انسان را طلب میکند.
خدایا! از تو میخواهیم که توفیق عمل به این کلمات نورانی را به ما عطا فرمایی تا قبل از گذشتن فرصتها و از دستن رفتن نیروها و حسرت خوردن
بر گذشته، توشهای مناسب برگیریم و با دلی آرام و قلبی مطمئن بهسوی تو
سفر کنیم.
1) نهجالبلاغه، کلمات قصار، شماره 29 .
امام کاظم علیه السلام در بخش بیست و ششم حدیث هشام فرمود:
«یَا هِشَامُ! مَنْ أَرَادَ الْغِنَی بِلا مَالٍ، وَرَاحَةَ الْقَلْبِ مِنَ الْحَسَدِ، وَالسَّلامَةَ فِی الدِّینِ، فَلْیَتَضَرَّعْ إِلَی اللَّهِ عَزَّ وَجَلَّ فِی مَسْأَلَتِهِ، بِأَنْ یُکَمِّلَ عَقْلَهُ، فَمَنْ عَقَلَ قَنِعَ بِمَا یَکْفِیهِ، وَمَنْ قَنِعَ بِمَا یَکْفِیهِ اسْتَغْنَی، وَمَنْ لَمْ یَقْنَعْ بِمَا یَکْفِیهِ لَمْ یُدْرِکِ الْغِنَی أَبَداً؛ ای هشام! هرکس درپی بینیازی بدون پشتوانه مالی، و راحتی و آسودگی قلب از حسد، و سلامت در دینش است باید هنگام دعاهایش به درگاه خداوند متعال، از او بخواهد عقلش را کامل کند؛ زیرا عاقل به آنچه مورد نیازش باشد قناعت میکند، و کسی که به آنچه نیازش است قناعت کند غنی میشود، و کسی که به آنچه نیاز دارد قناعت نکند هرگز غنا و توانگری را درک نخواهد کرد».
از روایات، ازجمله کلمات علی علیه السلام، استفاده میشود که غنا بر دو قسم است: (1)
1) این تقسیمبندی، از روایاتی همچون: «خَیْرُ الْغِنی غِنَی النَّفْسِ» (میزان الحکمه، باب 3115، ح 15043)و«إِنَّ أَغْنَی آلْغِنَی آلْعَقْلُ، وَ أَکْبَرُ آلْفَقْرِ آلْحُمْقُ» (نهجالبلاغه، کلمات قصار، شماره 38) و «أَشْرَفُ آلْغِنَیتَرْکُ آلْمُنَی» (نهجالبلاغه، کلمات قصار، شماره 34) استفاده میشود.
آن حاصل میشود.
اینکه طلبها را چگونه وصول کند و با کدام وکیل زبردست قرارداد ببندد تا بتواند بدهکاران خود را راهی زندان کرده، و با این اهرم، طلبهای خویش را بگیرد، مشکل دیگر ثروت زیاد است.
همچنین، اینکه برنامه مالیاش را چگونه تنظیم کند که هم چکها بهموقع پاس شود و هم گردش سرمایهاش دچار مشکل نشود، از دیگر دغدغههای سرمایهداران است. در کنار همه این مشکلات، عدّهای حسود به او حسادت میکنند که این آقا چگونه این اموال را بهدست آورده و در چه راهی مصرف کرده است؟ آیا از طرق مشروع بهدست آورده یا نه؟
علاوه بر این، ممکن است خودش نیز به حسادت مبتلا شود، زیرا ثروتمندتر از او نیز وجود دارد و ممکن است به آنها حسد ورزد!
آیا آدم عاقل اینهمه ناراحتی و سلب آرامش را برای اینکه چندین میلیون تومان پول اضافه بر نیاز زندگی داشته باشد، به جان میخرد؟
علاوه بر همه اینها، سلامت دینش مطرح است. آیا واقعآ میتوان اموال حلال را روی هم انباشت؟ آیا بدون چشمپوشی از احکام شرع، میتوان اینقدر ثروت اندوخت؟
از آنچه گذشت روشن شد که چرا برای دست یافتن به امور مذکور باید از خداوند عقل کامل طلب کرد، زیرا هنگامی که عقل کامل شود، غنای درون
وسلامت دین حاصل میگردد.
در یکی از شهرهای آمریکا بیشهزاری وجود دارد که مرکز خودکشی ثروتمندان بزرگ است. ثروتمندانی که درپی مشکلات و اضطرابهای فراوان ناشی از ثروتاندوزی، چارهای جز خودکشی نمیبینند! چون آنها به غنای باطنی دست نیافتهاند، و سرانجامِ غنای ظاهری (منهای غنای باطنی که محصول عقل و دین است) جز این نخواهد بود.
در ادامه حدیث هشام به بخش بیست و هفتم میرسیم. امام علیه السلام میفرماید:
«یَا هِشَامُ! إِنَّ اللَّهَ حَکَی عَنْ قَوْمٍ صَالِحِینَ أَنَّهُمْ قَالُوا: (رَبَّنا لاَ تُزِغْ قُلُوبَنا بَعْدَ إِذْ هَدَیْتَنا وَهَبْ لَنا مِنْ لَدُنْکَ رَحْمَةً إِنَّکَ أَنْتَ الْوَهّابُ) (1)حِینَ عَلِمُوا أَنَّ الْقُلُوبَ تَزِیغُ وَتَعُودُ إِلَی
عَمَاهَا وَرَدَاهَا. إِنَّهُ لَمْ یَخَفِ اللَّهَ مَنْ لَمْ یَعْقِلْ عَنِ اللَّهِ، وَمَنْ لَمْ یَعْقِلْ عَنِ اللَّهِ لَمْ یَعْقِدْ قَلْبَهُ عَلَی مَعْرِفَةٍ ثَابِتَةٍ یُبْصِرُهَا وَیَجِدُ حَقِیقَتَهَا فِی قَلْبِهِ، وَلاَ یَکُونُ أَحَدٌ کَذَلِکَ إِلاَّ مَنْ کَانَ قَوْلُهُ لِفِعْلِهِ مُصَدِّقاً، وَسِرُّهُ لِعَلانِیَتِهِ مُوَافِقاً، لاَِنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ اسْمُهُ لَمْ یَدُلَّ عَلَی الْبَاطِنِ الْخَفِیِّ مِنَ الْعَقْلِ إِلاَّ بِظَاهِرٍ مِنْهُ وَنَاطِقٍ عَنْهُ؛ ای هشام! خداوند از جماعتی از صالحان در قرآن مجید نقل کرده که: (راسخان در علم میگویند:) «پروردگارا! دلهایمان را، بعد از آنکه ما را هدایت کردی، (از راه حق) منحرف مگردان! و از سوی خود رحمتی بر ما ببخش، زیرا تو بخشندهای!» زیرا میدانستند که قلبهای انسانها (همیشه در یک حال نیست، بلکه در مسیر جادّه زندگانی، اسیر شیاطین و هوای نفس شده و) دچار انحراف میشود و به گمراهی و ضلالت بازمیگردد. بیشک کسی که از خداوند پروایی نداشته باشد، عقل ندارد و کسی که عقل ندارد، معرفت وشناخت ثابت و پایداری که آثار آن در قلبش آشکار شود نخواهد داشت. وکسی به این مقام نمیرسد مگر اینکه گفتارش اعمالش را تصدیق کند
1) سوره آل عمران، آیه 8 .
ودرونش موافق برونش باشد؛زیراخداوندمتعال اسراردرون را از طریق اوصاف برون هدایت میکند (و تا برون اصلاح نشود، درون اصلاح نخواهد شد)».
هدف امام علیه السلام از بیان جملات ارزشمند بالا این است که دنیا سرزمین آفات وحوادث و دگرگونیهاست. هم آفات و بلاهای ظاهری و هم باطنی. بلاهای ظاهری بهراحتی دامنگیر انسان میشود؛ مرگ انسان در دل حیات او و حیاتش در دل مرگ اوست.
آفات باطنی، همچون طوفانهای هوی و هوس و شک و ابهام و تردید، ذهن انسانها را تسخیر کرده و باعث انحراف قلب بشر از راه حق میشود. بهویژه که از زمان این طوفانها اطلاعی نداریم و تاریخ آن معیّن نیست. لذا امام علیه السلام به هشام میفرماید: ای هشام! مؤمنان صالح کسانی هستند که دائمآ به درگاه الهی پناه برده و از او استمداد میطلبند.
طلحه و زبیر در صدر اسلام جزء مبارزان و مجاهدان طراز اوّل بودند وجایگاه آنها بهقدری مهم بود که وقتی حضرت علی علیه السلام، پس از پایان جنگ جمل، جنازه آنها را دید و چشمش به شمشیر زبیر افتاد فرمود: «این شمشیری است که غم و اندوه را از دل پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله میزدود» (طال والله ما جلی به الکرب عن وجه رسول الله صلی الله علیه و آله) (1)امّا متأسّفانه این شمشیر در مقابل جانشین
بلافصل رسول الله صلی الله علیه و آله قرار گرفت و صاحب آن، بیایمان از دنیا رفت و عاقبت بهشرّ شد. علّت این عاقبت بهشرّی و بسیاری از مصادیق دیگر آن، هوی و هوس و جاهطلبی است.
در عصر و زمان ما نیز چنین افرادی کم نیستند. باید از سوء عاقبت ترسید و به خداوند پناه برد تا إنشاءالله عاقبت بهخیر شویم.
1) الاحتجاج، ج 1، ص 380، ح 72 .
فراموش نمیکنم، زمانی که شیراز بودم یکی از اعضای فرقه ضالّه، اسلام را پذیرفت و طلبه شد. دعای کمیل را با سوز و گداز بسیار و صدایی زیبا میخواند و حال عجیبی پیدا میکرد و بر آن مداومت داشت. پس از مدّتی از شیراز به تهران رفت و کم کم منحرف شد و از سلک طلبگی خارج گشت و در بازار تهران مشغول به کار شد. روزی در حجرهاش در بازار، سخن از دعای کمیل به میان آمد. گفت: «حوصله این کارها را ندارم!». باید از سوء عاقبت به خدا پناه ببریم وتلاش کنیم که در سایه تفکّر و اندیشه و تضرّع و ابتهال به درگاه خداوند، عاقبت بهخیر شویم.
در بخش بیست و هشتم روایت، چنین آمده است:
«یَا هِشَامُ! کَانَ أَمِیرُ الْمُوْمِنِینَ علیه السلام یَقُولُ: «مَا عُبِدَ اللَّهُ بِشَیْءٍ أَفْضَلَ مِنَ الْعَقْلِ»؛ ای هشام! حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام همواره میفرمود: هیچ عبادتی بالاتر از عقل نیست».
عقل در این روایت بهمعنای مصدری آن، یعنی تعقّل و اندیشیدن است. بنابراین، معنای روایت چنین است: «همه عبادتها خوب، امّا بالاترینِ عبادتها، تعقّل و اندیشیدن است»، بلکه عبادات دیگر نیز با عقل و فکر، روح پیدا میکند. و لذا اندیشیدن در نتایج امور دنیا و آخرت، بالاترین عبادت است.
در ادامه میفرماید: «وَمَا تَمَّ عَقْلُ امْرِئٍ حَتَّی یَکُونَ فِیهِ خِصَالٌ شَتَّی؛ عقل هیچ کس کامل نمیشود مگر اینکه ویژگیهای مختلفی در آن جمع شود».
سپس به دوازده ویژگی اشاره میکند که بعضی، از عوامل تقویت عقل وبرخی دیگر، از حجابهای عقل محسوب میشود. توجّه فرمایید:
کفر در اینجا بهمعنای کفر اعتقادی نیست، چون شرّ به آن عطف شده است. و همانگونه که شرّ، مربوط به اعمال است، کفر هم کفر عملی است. بنابراین،
عاقلان کفران نعمت نمیکنند و مبدأ شرور نیستند، ولی بیخردان مبدأ شرور وآفاتند.
3.«وَفَضْلُ مَالِهِ مَبْذُولٌ؛ عاقل اموال اضافهاش را در راه خداوند احسان میکند».
چرا انسان آنچه را نیاز ندارد ذخیره کند و برای کسانی که معلوم نیست با آن چه خواهند کرد نگه دارد؟ او حساب و کتاب پس دهد و دیگران استفاده کنند! آیا این کار عاقلانه است؟
متأسّفانه این کارِ ناپسند بهقدری رایج شده که بهصورت ضربالمثل درآمده است، میگویند: «ضرر به وارث میخورد»؛ یعنی میفهمد که اضافه بر نیازش است، ولی حرص میخورد که وارث سهم بیشتری ببرد.
غالب گناهان با زبان انجام میشود، همانگونه که در کتاب اخلاق در قرآن نوشتهایم، بیش از سی گناه کبیره با زبان انجام میگردد (1)، و لذا مراقبت از زبان
بسیار مهم است.
عاقل قناعتپیشه است و برای اضافه بر نیازش اظهار نیاز نمیکند.
دانش ازجمله اموری است که حدّی برای آن ذکر نشده است. حقیقتآ باید از گهواره تا گور دانش آموخت. (اُطْلُبُوا الْعِلْمَ مِنَ الْمَهْدِ اِلَی اللَّحَدِ) (2)، چراکه علم
1) اخلاق در قرآن، ج 1، ص 316 به بعد. درضمن کتابی به نام «نقش زبان در سرنوشت انسان» نوشته شده کهنویسنده در این کتاب، یکصد و نود گناه و آفت اخلاقی، شرعی و عقیدتی زبان را بررسی کرده است!
2) این روایت در پاورقی تفسیر قمی، ج 2، ص 401 و بعضی دیگر از کتب آمده است. ولی نویسنده کتاب علمو حکمت در قرآن و حدیث میگوید: «با همه تلاشی که برای یافتن این سخن در جوامع روایی صورتگرفت، چنین مضمونی یافت نشد». (علم و حکمت در قرآن و حدیث، ج 1، ص 289).
ودانش آنقدر گسترده است که اگر انسان هزاران سال عمر کند و شبانهروز به مطالعه و تحقیق و تحصیل بپردازد فقط میتواند گوشهای از آن را فراگیرد. و لذا خداوند فرمود:
«(وَلَوْ أَنَّمَا فِی الاَْرْضِ مِنْ شَجَرَةٍ أَقْلاَمٌ وَالْبَحْرُ یَمُدُّهُ مِنْ بَعْدِهِ سَبْعَةُ أَبْحُرٍ مَّا نَفِدَتْ کَلِمَاتُ اللهِ إِنَّ اللهَ عَزِیزٌ حَکِیمٌ)؛ و اگر همه درختان روی زمین قلم شود، و دریا برای آن مرکّب گردد، و هفت دریاچه به آن افزوده شود، (اینها تمام میشود، ولی) کلمات خدا پایان نمیگیرد؛ خداوند عزیز و حکیم است». (1)
«الذُّلُّ أَحَبُّ إِلَیْهِ مَعَ اللَّهِ مِنَ الْعِزِّ مَعَ غَیْرِهِ؛ انسان عاقل، با خدا بودن را (حتّی) همراه با فقر و نداری، بر دارا بودن در کنار غیر خداوند ترجیح میدهد».
«وَالتَّوَاضُعُ أَحَبُّ إِلَیْهِ مِنَ الشَّرَفِ؛ تواضع و فروتنی برای انسان عاقل، از اظهار شخصیّت و ادّعای شرافت کردن محبوبتر است».
9.«یَسْتَکْثِرُقَلِیلَ الْمَعْرُوفِ مِنْ غَیْرِهِ؛کارهای نیک کم دیگران را عظیم میشمارد».
برخلاف آنچه در میان برخی از مردم مرسوم شده که سعی در کوچک جلوهدادن آن میکنند.
تا هم دچار غرور و تکبّر نشود و هم از کار خیر بازنایستد.
با این نگرش، دچار خوی زشت و ناپسند خودبرتربینی نمیشود.
با این دید به اصلاح خود میپردازد و در خودسازی میکوشد.
صفات دوازدهگانه بالا را میتوان در پنج عنوان خلاصه کرد:
این فراز از روایت، یک برنامه کامل عبادی برای سراسر زندگی است که اگر به آن عمل شود بسیاری از رذایل اخلاقی و جنایات و مظالم برچیده میشود.
حضرت کاظم علیه السلام در فراز بیست و نهم میفرماید:
«یَا هِشَامُ! إِنَّ الْعَاقِلَ لاَ یَکْذِبُ، وَإِنْ کَانَ فِیهِ هَوَاهُ؛ ای هشام! انسان عاقل دروغ نمیگوید هرچند (برای منافعی که از طریق دروغ گفتن تأمین میشود) به آن تمایل داشته باشد».
در اینجا ذکر چند نکته لازم است:
نکته اوّل: از تعبیر روایت استفاده میشود که حرمت دروغ، از واضحات عقلیّه وجزء ضروریّات و بدیهیّات است که انسان در پرتو نور عقل به زشتی آن پیمیبرد.
نکته دوم: هر سخن و گفتار و کردار خلاف واقع را دروغ میگویند. البتّه معمولا دروغ را درباره الفاظ و سخنان خلاف واقع بهکار میبرند، امّا گاه اعمال غیر واقعی نیز دروغ خوانده میشود. و لذا، شخصی را که در ظاهر اظهار ارادت میکند، امّا درواقع علاقهای به شما ندارد، دروغگو میخوانید. بنابراین، هر سخن و عمل خلاف واقع، دروغ شمرده میشود.
نکته سوم: اهمیّتی که در روایات به صدق و راستی، و پرهیز از دروغ و کذب
داده شده، در کمتر واجب و حرام دیگری دیده میشود. به چند روایت توجّه فرمایید:
«اَعْظَمُ الْخَطایا عِنْدَاللهِ اللِّسانُ الْکَذُوبُ؛ بزرگترین خطاها (گناهان) در نزد خداوند، زبان آلوده به دروغ است». (1)
و طبعآ بدترین خطاکاران نیز انسانهای دروغگو هستند.
«اَیَکُونُ الْمُؤمِنُ جَبانآ؟ قالَ: نَعَمْ، قِیلَ لَهُ: اَیَکُونُ الْمِؤمِنُ بَخِیلا، قالَ: نَعَمْ، قِیلَ لَهُ: اَیَکُونُ الْمُؤمِنُ کَذّابآ؟ قالَ: لا؛ آیا امکان دارد مؤمن ترسو باشد؟ فرمود: آری، ممکن است. سؤال شد: آیا ممکن است مؤمن به بخل آلوده شود؟ فرمود: بله (ممکن است مراحل ضعیفتر ایمان، با ترس و بخل همراه شود، پرسیدند: آیا ممکن است مؤمن دروغگو باشد؟ فرمود: نه!». (2)
آری، دروغ با ایمان هیچ سازگاری و تناسبی ندارد. همانگونه که در آیه 105 سوره نحل میخوانیم: «(إِنَّمَا یَفْتَرِی الْکَذِبَ الَّذِینَ لاَ یُؤْمِنُونَ)؛ تنها کسانی (به خدا) دروغ میبندند که به آیات خدا ایمان ندارند».
«إنَّ الْکِذْبَ هُوَ خَرابُ الاْیمانِ؛ دروغ، ایمان را نابود میکند». (3)
دروغگویی خانه ایمان مؤمن را خراب میکند و لذا در ردیف بزرگترین گناهان کبیره است.
«اِذا کَذَبَ الْعَبْدُ کِذْبَةً تَباعَدَ الْمَلِکُ عَنْهُ مَسیرَةَ میلٍ مِنْ نَتْنِ ما جاءَ بِهِ؛ هنگامی که
بندهای دروغ میگوید، فرشتگان رحمت بهدلیل بوی بد دهان دروغگو بهاندازه یک میل (1)از او فاصله میگیرند». (2)
اعمال زشت، بوی بدی دارند که انسانها متوجّه آن نمیشوند، امّا فرشتگان آن را استشمام میکنند. ولذا ملائکه بر هر مؤمنی که صبر و استقامت را پیشه خود سازد(و انسان صادقی باشد) نازل میشوند (3)؛ امّا از دروغگو فاصله میگیرند.
چرا صداقت و راستی اینقدر مهم است که تمام پیامبران درباره آن سفارش شدهاند (4)، و چرا دروغ و کذب بهقدری زشت و قبیح است که اینقدر مذمّت شده است؟
در پاسخ این سؤال باید گفت که گناهان دو دسته هستند: برخی از گناهان سرچشمه و منشأ و مولّد گناهان دیگرند، و برخی چنین نیستند. از گناهان دسته اوّل میتوان به شرب خمر اشاره کرد که وقتی انسان آلوده آن شود عقلش زایل میگردد و ممکن است به انواع گناهان، نظیر قتل و غارت دست بزند. و لذا میتوان آن را امّالفساد (5)نامید. در روایات آمده که دروغ، بدتر از شراب است.
حضرت باقر علیه السلام فرمود:
«اِنَّ اللهَ عَزَّوَجَلَّ جَعَلَ لِلشَّرِّ اَقْفالا، وَجَعَلَ مَفاتیحَ تِلْکَ الاَْقْفالِ الشَّرابَ، وَالْکِذْبُ شَرٌّ مِنَ الشَّرابِ؛ خدای عزّوجل برای کارهای زشت قفلهایی قرار داده و کلید آن قفلها شرب خمر است. و دروغ، بدتر از شراب است». (6)
1) «میل» واحد مسافت (است). در روم قدیم برابر با 1620 یارد انگلیسی و معادل با 1482 متر است.(فرهنگ متوسط دهخدا، ج 2، ص 2889).
2) میزان الحکمه، باب 3456، ح 17387 (ج 8، ص 3539).
3) سوره فصّلت، آیه 30.
4) میزان الحکمه، باب 2191، ح 10196 (ج 5، ص 2085).
5) این مطلب از روایات متعدّدی که در میزان الحکمه، باب 1123، (ج 3، ص 1091) آمده، استفاده میشود.
6) میزان الحکمه، باب 3459، ح 17409 (ج 8، ص 3542).
گناهان زیادی از دروغ سرچشمه میگیرد؛ ازجمله:
تقلّب؛ زیرا انسان متقلّب، تا دروغ نگوید موفق به تقلّب نمیشود.
خیانت؛ ابزار و وسیله خیانت، دروغ است. خائن، به دروغ، خود را امین جلوه میدهد تا موفّق به خیانت شود.
کمفروشی؛ کاسبی که جنس 45 کیلویی را بهعنوان جنس 50 کیلویی میفروشد، به مشتری دروغ گفته است.
تدلیس؛ تدلیس نیز از ثمرات دروغ است. کسی که اصلا سواد ندارد وخودش را مهندس و دکتر جا میزند، انسان دروغگویی است. بنابراین، تدلیس بدون دروغ، ممکن نیست.
شهادت بر باطل؛ کسی که مطلبی را ندیده ولی به آن گواهی میدهد، دروغ گفته است.
قضاوت برخلاف حق؛ قاضیای که به ناحق قضاوت میکند، قضاوتش مصداق دروغ است.
کلاهبرداری؛ کلاهبردار، اموال مردم را میگیرد و به آنها وعدههای دروغ میدهد تا بتواند کلاهبرداری کند.
ایجاد اختلاف؛ کسی که میخواهد (مثلا) بین شیعه و سنّی اختلاف بیندازد از دروغ استفاده میکند، مطالب کذبی از شیعه برای سنّی و مطالب خلاف واقع از سنّی برای شیعه نقل میکند تا به هدفش برسد.
تملّق و چاپلوسی؛ شخص مخاطب دارای برخی صفات شایسته نیست؛ امّا متملّق و چاپلوس، برای اینکه بتواند از او بهرهبرداری کند، او را به دروغ، واجد آن صفات میشمرد.
گمراه ساختن از راه حق؛ ابزار تمام بدعتگذاران و مدّعیان دروغین نبوّت وامامت و همه کسانی که انسانها را منحرف میکنند، دروغ است.
خلاصه اینکه ابزار بسیاری از گناهان - که به ده مورد آن اشاره شد - دروغ است.
عاقل میداند بزرگترین سرمایه انسان، جلب اعتماد عمومی است. اگر مردم به وی اعتماد داشته باشند بزرگترین سرمایهها را در اختیار خواهد داشت. لذا چنین انسانی شریک زندگی همه مردم است. امّا با دروغ، اعتماد مردم سلب وانسان تنها میشود، و انسانِ تنها بدبخت است.
انسان عاقل میداند عاقبت دروغگویی رسوایی است و دروغ بالاخره فاش شده و شب تاریک آن درنهایت صبح میشود. چون حادثهای که واقع میشود با حوادث مختلف ارتباط دارد و دروغگو نمیتواند همه آن حوادث و ارتباط بین آنها را کنترل کند و لذا بالاخره رسوا میشود.
امام کاظم علیه السلام در سیامین فراز حدیث هشام میفرماید:
«یَا هِشَامُ! لاَ دِینَ لِمَنْ لاَ مُرُوَّةَ لَهُ، وَلاَ مُرُوَّةَ لِمَنْ لاَ عَقْلَ لَهُ، وَإِنَّ أَعْظَمَ النَّاسِ قَدْراً الَّذِی لاَ یَرَی الدُّنْیَا لِنَفْسِهِ خَطَراً، أَمَا إِنَّ أَبْدَانَکُمْ لَیْسَ لَهَا ثَمَنٌ إِلاَّ الْجَنَّةُ فَلا تَبِیعُوهَا بِغَیْرِهَا؛ ای هشام! کسی که شخصیّت ندارد دین ندارد، و کسی که عقل ندارد شخصیّت ندارد. و ارزشمندترین مردم کسی است که دنیا در نظرش اهمیّتی نداشته باشد. آگاه باشید که برای شما بهایی جز بهشت نیست، خود را به کمتر از آن نفروشید».
امام علیه السلام در این فراز، به چهار نکته مهم درباره عقل و عقلانیّت اشاره کرده است:
در اوّلین جمله، رابطه دین و شخصیّت را چنین بیان میکند:
«لاَ دِینَ لِمَنْ لاَ مُرُوَّةَ لَهُ؛ کسی که شخصیّت و انسانیّت ندارد دین ندارد».
معنای واژه «مروّة» در فارسی غیر از عربی است. این کلمه در فارسی بهمعنای انصاف است؛ امّا در عربی از مادّه «مرء» گرفته شده و بهمعنای شخصیّت وانسانیّت است.
ارتباط دین و شخصیت معلوم است. انسان از بسیاری کارها پرهیز میکند چون با انسانیّت سازگار نیست. دزدی، کمفروشی، دروغ، خیانت، تهمتزدن، اذیّت کردن، پایمال کردن حق دیگران و مانند آن، با شخصیّت انسان سازگار نیست، و لذا آدم باشخصیّت به این کارها دست نمیزند. و کسی که خود را آلوده این کار کند شخصیّت ندارد، و آدم بیشخصیّت دین ندارد.
امام علیه السلام در دومین جمله، رابطه عقل و شخصیّت را چنین بیان میکند:
«وَلاَ مُرُوَّةَ لِمَنْ لاَ عَقْلَ لَهُ؛ کسی که عقل ندارد انسانیّت ندارد».
انسان عاقل میداند شخصیّت و انسانیّت چیست. عقل، انسان را بهسوی انسانیّت دعوت میکند و شخصیّت و انسانیّت، انسان را بهسوی دین خوانده وبه مقاصد دین راهنمایی میکند.
خلاصه اینکه باید عقل باشد تا شخصیت باشد و باید شخصیت باشد تا دین باشد. به تعبیر دیگر، انسان بیعقل، فاقد شخصیّت است و انسان بی شخصیّت دین ندارد.
امام کاظم علیه السلام در سومین جمله، درباره ارزشمندترین انسانها میفرماید:
«وَإِنَّ أَعْظَمَ النَّاسِ قَدْراً الَّذِی لاَ یَرَی الدُّنْیَا لِنَفْسِهِ خَطَراً؛ و ارزشمندترین انسانها کسی است که دنیا در نظرش اهمیّتی نداشته باشد».
«خطر» در عربی دو معنا دارد: نخست همان خطر بهمعنای فارسی است، که گفته میشود فلان چیز خطر دارد، یا خطرناک است. و معنای دیگر آن، اهمیّت ومنزلت است. اینکه گفته میشود: «هذا شیء له خطر» یعنی چیزی است که اهمیّت و منزلت دارد. امام کاظم علیه السلام میفرماید:
«کسی اهمیّت و منزلت بیشتری دارد که دنیا در نظرش باارزش نباشد».
انسانهایی که اسیر چنگال دنیا هستند و دلداده و دلبسته دنیایند، ارزش والایی ندارند. والاترین انسان آن آقایی است که فرمود:
«وَآللّهِ لَوْ أُعْطِیتُ آلاَْقَالِیمَ السَّبْعَةَ بِمَا تَحْتَ أَفْلاَکِهَا، عَلَی أَنْ أَعْصِیَ آللّهَ فِی نَمْلَةٍ أَسْلُبُهَا جُلْبَ شَعِیرَةٍ مَا فَعَلْتُهُ، وَ إِنَّ دُنْیَاکُمْ عِنْدِی لاََهْوَنُ مِنْ وَرَقَةٍ فِی فَمِ جَرَادَةٍ تَقْضَمُهَا. مَا لِعَلِیٍّ وَلِنَعِیمٍ یَفْنَی، وَ لَذَّةٍ لاَ تَبْقَی! وَنَعُوذُ بِاللهِ مِنْ سُباتِ الْعَقْلِ، وَقُبْحِ الزَّلَلِ. وَبِهِ نَسْتَعینُ؛ به خدا سوگند! اگر اقلیمهای هفتگانه با آنچه در زیر آسمانهاست را به من بدهند که خداوند را با گرفتن پوست جویی از دهان مورچهای، نافرمانی کنم، هرگز نخواهم کرد، و این دنیای شما از برگ جویدهای که در دهان ملخی باشد نزد من خوارتر و بیارزشتر است، علی (بن ابیطالب) را با نعمتهای فناپذیر و لذّتهای نابودشدنی دنیا چهکار! از به خواب رفتن عقل و لغزشهای قبیح، به خدا پناه میبریم و از او یاری میجوییم». (1)
آری، ارزشمندترین انسان کسی است که ارزشی برای دنیای فانی قائل نباشد. و او، علی علیه السلام است.
سؤال: چه رابطهای بین ارزشمندترین انسان و بیارزشی دنیا وجود دارد؟
پاسخ: انسان باید چیزی را دارای ارزش بداند که دوام و بقا داشته و پایدار باشد. چیزی که ناپایدار و زوالپذیر است ارزشی ندارد. کسانی را سراغ داریم که در میان بستگان و دوستان و همکاران خود، ثروتمندترین انسانها بودند امّا صبح که از خواب برخاستند فقیرترین مردم شدند. آیا ثروتی که اینقدر بیدوام و ناپایدار است ارزش این را دارد که انسان آن را عامل ارزش خود بشمارد؟ میگویند: یکی از پادشاهان در جنگ شکست خورد و به دست دشمن اسیر شد. دست و پایش را بستند و در جایی از او نگهداری میکردند. هنگام صرف غذا، غذایش را همانند سایر اسیران در ظرف دستهداری شبیه سطل نزد او آوردند.
1) نهجالبلاغه، خطبه 224 .
سگی آمد سرش را در ظرف کرد تا آن را بخورد؛ امّا چون غذا داغ بود سر بلند کرد و دسته ظرف به گردنش افتاد، ترسید و با ظرف غذا فرار کرد. شاهِ اسیر وقتی این صحنه را دید لبخندی زد.
مأمور محافظ، از شاه پرسید: چرا میخندی؟ گفت: دیروزم را با امروزم مقایسه کردم خندهام گرفت. دیروز سیصد شتر، آشپزخانه و موادّ غذاییام را حمل میکردند، امّا امروز آش و آشپزخانه را سگی برداشت و برد! (1)
آیادنیایی که دوام و بقایش این مقدار است، ارزش دلدادگی و دلبستگی دارد؟
آخرین جمله امام علیه السلام در این بخش، درباره قیمت انسانها و به شرح زیر است:
1) پند تاریخ، ج 4، ص 34. مشروح داستان که نویسنده پند تاریخ از تاریخ بحیره نقل کرده به شرح زیر است:«هنگامی که امیر احمد بن اسماعیل سامانی به جنگ عمرولیث رفت و با یکدیگر روبرو شدند، آن روز درسپاه عمرو هفتاد هزار سرباز مجهّز و آماده وجود داشت، در حالی که امیر احمد بیش از دوازده هزار مردجنگجو نداشت، و لذا، با تزلزل در مقابل عمرو فرود آمد.عمرو چنان فریفته سپاه آراسته خود بود که وقتی متصدی آشپزخانه (خوانسالار) پیش او آمد و گفت: غذاحاضر است اگر اجازه میفرمایید بعد از صرف آن مشغول جنگ شوید. عمرو در پاسخ گفت: اکنون این سپاهاندک را درهم میشکنیم پس از آن غذا میخوریم، از جا حرکت کرد و به میدان رفت. اتّفاقآ اسبش او را بهمیان سپاه امیراحمد برد. سربازان امیر، عمرو را گرفته، بستند و سپاهش را درهم شکستند. امیر احمددستور داد عمرو را در طویلهای زندانی کنند. تا سه روز برای او غذا نیاوردند! روز سوم یکی از نوکران خود رادید، گفت: سه روز است غذا نخوردهام، از گرسنگی نزدیک است بمیرم.نوکر عمرو فورآ سطلی گرفت و غذا تهیّه نمود. سطل را بر زمین گذاشت و رفت تا ظرف دیگری بیاورد؛ در اینموقع سگی آمد و سر در داخل سطل نمود و به خوردن مشغول شد. آن مرد برگشت، سگ را نهیبی زد.حیوان از وحشت خواست سرش را از سطل خارج کند که دسته آن بر گردنش آویزان شد. بهناچار سطل را باغذا کشید و گریخت. عمرو شروع به خندیدن کرد.امیر اصطبل پرسید: از چه رو میخندی؟ گفت: از اعتبار دنیا خندهام گرفته است. سه روز قبل به من گفتند:سیصد شتر وسائل آشپزخانه را حمل میکنند هنوز نیمی از لوازم بر زمین مانده است، اینک میبینم سگی(آش و آشپزخانه را) برداشته و میبرد!».
«أَمَا إِنَّ أَبْدَانَکُمْ لَیْسَ لَهَا ثَمَنٌ إِلاَّ الْجَنَّةُ فَلا تَبِیعُوهَا بِغَیْرِهَا؛ آگاه باشید که برای شما بهایی جز بهشت نیست؛ خود را به کمتر از آن نفروشید».
آری! انسان ارزش والایی دارد، نباید خود را به مال و ثروت و کاخ و مقام وسلطنت و حتّی تمام آنچه در دنیاست بفروشد. اگر خود را به هر چیزی کمتر از رضای خدا بفروشد ضرر کرده است. و این، همان چیزی است که در آیه شریفه 111 سوره توبه نیز به آن اشاره شده است. توجّه فرمایید:
«(إِنَّ اللهَ اشْتَرَی مِنَ الْمُؤْمِنِینَ أَنفُسَهُمْ وَأَمْوَالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ یُقَاتِلُونَ فِی سَبِیلِ اللهِ فَیَقْتُلُونَ وَیُقْتَلُونَ وَعْدآ عَلَیْهِ حَقّآ فِی التَّوْرَاةِ وَالاِْنجِیلِ وَالْقُرْآنِ)؛ خداوند از مؤمنان جان و مالشان را خریداری کرده، که (در برابرش) بهشت برای آنان باشد؛ (اینگونه که) در راه خدا پیکار میکنند، میکشند و کشته میشوند؛ این وعده حقّی است بر او که در تورات و انجیل و قرآن ذکر فرموده است».
در این معامله، خداوند، خریدار؛ انسان، فروشنده؛ جان و مال انسان، کالا؛ بهشت جاویدان، ثمن معامله؛ و سند معامله، سه کتاب آسمانی بزرگ، یعنی تورات و انجیل و قرآن است.
خلاصه اینکه معامله جان با کمتر از رضای الهی ضرر است. بنابراین، کسانی که عمری تلاش میکنند و از حرام و حلال بهره میگیرند و حقّ و حقوق دیگران را پایمال میکنند و تن به ذلّت میدهند، تا خانهای گرانقیمت تهیّه کنند و پس از چندی میمیرند و آن را برای ورثه میگذارند، ضرر میکنند. انسانی که خلیفة الله (1)و مسجود فرشتگان (2)و معلّم آنان است (3)و احسن المخلوقین (4)به شمار
میرود، نباید خود را ارزان بفروشد.
امام کاظم علیه السلام فراز سی و یکم را چنین آغاز میکند:
«یَا هِشَامُ! إِنَّ أَمِیرَ الْمُوْمِنِینَ علیه السلام کَانَ یَقُولُ: إِنَّ مِنْ عَلامَةِ الْعَاقِلِ أَنْ یَکُونَ فِیهِ ثَلاثُ خِصَالٍ؛ یُجِیبُ إِذَا سُئِلَ، وَیَنْطِقُ إِذَا عَجَزَ الْقَوْمُ عَنِ الْکَلامِ، وَیُشِیرُ بِالرَّأْیِ الَّذِی یَکُونُ فِیهِ صَلاحُ أَهْلِهِ. فَمَنْ لَمْ یَکُنْ فِیهِ مِنْ هَذِهِ الْخِصَالِ الثَّلاثِ شَیْءٌ فَهُوَ أَحْمَقُ؛ ای هشام! حضرت امیرمؤمنان علیه السلام همواره میفرمود: از علامتها و نشانههای عاقل این است که دارای سه خصلت و ویژگی است: 1. هنگامی که از او سؤالی میشود جواب میدهد. 2. و زمانی که همگان از سخن گفتن عاجز میشوند سخن میگوید. 3. و هنگامی که مورد مشورت قرار میگیرد نظریهای که به صلاح مشورتکننده است ارائه میدهد. بنابراین، کسی که هیچ یک از خصلتهای سهگانه را نداشته باشد (عاقل نیست، بلکه) احمق است».
همانگونه که بارها گفتیم، امام هفتم علیه السلام برای استحکام حجیّت عقل وپایههای عقلانیّت، به آیات فراوانی از قرآن مجید، کلمات حکیمانه لقمان حکیم، سخنان نورانی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و احادیث ناب حضرات معصومین علیهم السلام استدلال کرده و در ابتدای این فراز به سخنی از سخنان ارزشمند جدّش، حضرت امیرمؤمنان علی علیه السلام استناد جسته است.
طبق این روایت، عاقل سه نشانه دارد:
برای هر سؤالی پاسخی آماده دارد. یعنی در مسائل گوناگون مطالعه کرده ودرباره امور مختلف تفکّر و اندیشه نموده، در نتیجه همواره آماده پاسخ دادن به سؤالات مختلف است.
نشانه دوم این است که حرف آخر را میزند. هنگامی که گروهی درباره مسئلهای مطالعه و بحث میکنند و به نتیجهای نمیرسند و متحیّر و سرگردانند، شخص عاقل به کمک آنها آمده، حرف آخر را میزند و همه را از حیرت وسرگردانی خارج میکند.
در مقام مشورت، آنچه به صلاح مشورت کننده است به او ارائه میکند وبهترین راه را به وی نشان میدهد.
خلاصه اینکه عاقل، قادر بر پاسخ دادن به سؤالات است و مردم را از حیرت خارج میکند و بههنگام مشورت، انتخاب درستی خواهد داشت.
کسی که دارای این سه ویژگی باشد، عاقل است. امّا امکان ندارد کسی بدون اینکه مطالعهای داشته باشد و در آیات قرآن، روایات معصومان علیهم السلام، سرگذشت پیشینیان و مسائل مختلفی که اطرافش میگذرد اندیشه و تفکّر کند، واجد صفات سهگانه مذکور شود.
فلاسفه برای عقل دو شاخه قائل شدهاند: عقل نظری و عقل عملی.
عقل نظری این است که شخص در مسائل فکری و عقیدتی دارای هوش کافی باشد.
و عقل عملی این است که اهل تدبیر باشد. هنگامی که مشکل و معضلی برای خودش یا بستگانش پیش آمد، مدبّرانه وارد عمل شود و به نحو احسن مشکل را
حل کند. واقعآ حضرات معصومین علیهم السلام همهچیز را برای ما گفتهاند، اما کجاست گوش شنوا؟
حضرت امیرمؤمنان علی علیه السلام در پایان روایت میفرماید: اگر فردی هر سه نشانه را ندارد، دو نشانه را داشته باشد و اگر واجد دو نشانه نیست، حداقل یکی را داشته باشد؛ زیرا اگر هیچ یک از سه نشانه را نداشته باشد، از نعمت عقل بیبهره است.
در هر عصر و زمانی مشکلات و معضلاتی وجود داشته و خواهد داشت، امّا این معضلات در عصر ما از هر زمانی بیشتر است. البتّه امکانات هم به همان نسبت فراهمتر است.
در گذشته تمام کارها بر دوش مردم بود؛ امّا اکنون کارخانهها و وسایل صنعتی کارها را از دوش مردم برداشته و آنها بیشتر عهدهدار مدیریّت و کارهای فکری هستند. در گذشته، سفر کردن بهویژه به مناطق دوردست، مشکلات فراوانی داشت و زمان زیادی میگرفت. مثلا برای سفر به مکّه باید سه ماه زمان صرف میشد؛ امّا امروزه سه ساعته وارد فرودگاه جدّه میشوند. در گذشته ارتباط نوشتاری با مناطق دوردست بسیار زمانبر بود، امّا امروزه با صرف کمتر از یک دقیقه از طریق اینترنت میتوان به هر جای دنیا ایمیل فرستاد. امروزه در سایه پیشرفت تکنولوژی، انواع معادن را از اعماق زمین استخراج میکنند. خلاصه اینکه امکانات عصر و زمان ما قابل مقایسه با گذشته نیست، همانگونه که مشکلاتش نیز فراوانتر از هر زمان شده است.
امروزه ناامنی تمام دنیا را فراگرفته و آنقدر گسترده است که انسانها در هیچکجا احساس امنیّت نمیکنند. زنان بهمنظور ورزش یا برای درمان به استخرهای مخصوص بانوان، که از هر نظر محفوظ است، میروند؛ امّا ناگهان
فیلم شنای آنان دربازار پخش میشود! حوادث و تصادفات، فوقالعاده زیاد شده است. مشکلات ناشی از جنگهای مختلف در گوشه و کنار دنیا مردم را آزار میدهد.بیماریهای مختلف وزجرآوروگاه علاجناشدنی،روح وجسم انسانها را خسته کرده است. پخش گسترده انواع و اقسام موادّ مخدّر توسّط سوداگران مرگ در گوشه و کنار جهان، تلاش و کوشش و امید را از جوانان گرفته است.
علّت تمامی این مشکلات، حاکم نبودن عقل است. هنگامی که عقل بهجای امارت کردن، به اسارت رود، ایمان هم برچیده میشود و ثمره نبود ایمان، ناامنی است.
خداوند متعال در آیه شریفه 82 سوره انعام میفرماید:
«(الَّذِینَ آمَنُوا وَلَمْ یَلْبِسُوا إِیمَانَهُمْ بِظُلْمٍ أُوْلَئِکَ لَهُمُ الاَْمْنُ وَهُمْ مُّهْتَدُونَ)؛ (آری،) آنها که ایمان آوردند، و ایمان خود را با هیچ ستم (و شرکی) نیالودند، ایمنی تنها از آنِ آنهاست، و آنها هدایت یافتگانند!».
قرآن مجید نیز امنیّت را حاصل ایمان و عمل صالح میداند. و لذا هرکدام از میان برود، امنیّت از بین میرود و بدون امنیّت، زندگی همچون زهر، تلخ وناگوار خواهد بود.
گناهان، اثر وضعی دارند و آثار وضعی با توبه و استغفار از بین نمیرود. همانگونه که سایر اعمال اثر وضعی دارند، مثلا آلوده کردن هوا؛ وقتی این آلودگی فراگیر و گسترده شود، بهتدریج لایه ازن را میشکافد و اشعه ماوراء بنفش از محلّ شکافته شده وارد زمین میشود و عدّهای را به سرطان پوست مبتلا میکند. گناهان هم اینگونهاند.
امام باقر علیه السلام فرمود:
«اِذا عَمِلَ قَوْمٌ بِالْمَعاصی صُرِفَ عَنْهُمْ ما کانَ قُدِّرَ لَهُمْ مِنَ الْمَطَرِ؛ هنگامی که
جمعیتی آلوده گناهان شوند، خداوند آنها را دچار خشکسالی کرده و سهمیّه بارانشان را قطع میکند». (1)
باران که کم شد، کشاورزی از رونق میافتد، کشاورزی که از رونق افتاد مردمی که قبلا به گندم خارج نیاز نداشتند مجبور میشوند گندم وارد کنند وواردات گندم یعنی وابستگی. علاوه بر این، نزولات آسمانی که کم شد، آب پشت سدها کم میشود و آب پشت سدها که کم شد تولید برق کاهش مییابد، در نتیجه مردم به سختی و زحمت میافتند.
عاقل از گناه پرهیز میکند تا دچار آثار وضعی آن نشود.
1) بحارالانوار، ج 100، ص 72، ح 5 .
امام کاظم علیه السلام در بخش دوم از فراز سی و یکم به دو روایت دیگر از امام علی علیه السلام و امام حسن مجتبی علیه السلام استناد کرده است؛ میفرماید:
«إِنَّ أَمِیرَ الْمُوْمِنِینَ علیه السلام قَالَ لاَ یَجْلِسُ فِی صَدْرِ الْمَجْلِسِ إِلاَّ رَجُلٌ فِیهِ هَذِهِ الْخِصَالُ الثَّلاثُ أَوْ وَاحِدَةٌ مِنْهُنَّ، فَمَنْ لَمْ یَکُنْ فِیهِ شَیْءٌ مِنْهُنَّ فَجَلَسَ فَهُوَ أَحْمَقُ؛ امیرمؤمنان علیه السلام فرمود: هیچکس صدرنشین مجلسی نمیشود مگر اینکه دارای صفات سهگانه (1. قدرت پاسخگویی به سؤالات. 2. رها ساختن مردم از سرگردانی. 3. مشاور خوب بودن) یا یکی از آنها باشد؛ بنابراین، کسی که هیچیک از آن خصلتها را نداشته باشد و در صدر مجلس بنشیند، احمق است».
منظور از صدر مجلس چیست؟ آیا به جلسههای عادی و معمولی اختصاص دارد که کسی در بالای مجلس بنشیند یا منظور، احراز پستهای کلیدی جامعه است؟ بهظاهر این اصطلاح به جلسات معمولی اختصاص ندارد، بلکه اعم از آن است. بنابراین، کسی که میخواهد مدیر کل شود یا ریاست مرکزی را بر عهده بگیرد یا به مقام وزارت برسد، باید دارای صفات سهگانه یا حداقل یکی از آنها باشد.
اسلام برای مدیریّت، شرایط خاصّی قائل است و بدون وجود این شرایط، کسی نباید این مسئولیّت را بپذیرد. نه اینکه پزشک مسئولیت امور نفت و گاز را بپذیرد، مهندس نفت و گاز، وزارت بهداشت را قبول کند و متخصّص مسائل دینی، وزیر کشاورزی شود؛ بلکه هرکس در هر پستی که لیاقت و شایستگی آن را دارد، مشغول به کار شود و کسی که بدون آن صفات سهگانه، عهدهدار کاری شود و در صدر جامعه یا بخشی از جامعه قرار گیرد، احمق و نادان است.
هنگامی که حضرت موسی علیه السلام با مرد فرعونی درگیر شد و با ضربهای او را نقش برزمین کرد،فرعونیان به تعقیب اوپرداختندتا او را به قتل برسانند. حضرت موسی علیه السلامازمصرفرارکردوبهسمت مداین رفت وبعدازماجرای کشیدن آب برای دختران شعیب پیامبر علیه السلام، به خانه آن پیامبر خدا دعوت شد تا از او تقدیر شود. (1)
در اینجا دختران شعیب علیه السلام به پدر پیشنهاد کردند که موسای جوان را برای چوپانی گوسفندان، به کار دعوت کند، توجّه فرمایید:
«(یَا أَبَتِ اسْتَأْجِرْهُ إِنَّ خَیْرَ مَنِ اسْتَأْجَرْتَ الْقَوِیُّ الاَْمِینُ)؛ ای پدر! او را استخدام کن، زیرا بهترین کسی را که میتوانی استخدام کنی آن کس است که نیرومند ودرستکار باشد (و او همین مرد است)». (2)
طبق این آیه شریفه حتّی مدیریّت گوسفندان شرایطی دارد و چوپان باید دارای دو صفت قدرت و امانت باشد. قوی باشد تا بتواند گوسفندان را در مقابل هجوم گرگها حفظ کند، و امین باشد تا در حفظ گوسفندان مردم و حتّی شیر آنها خیانت نکند.
در داستان حضرت یوسف علیه السلام شرایط خزانهدار یک کشور بیان شده است. در آیه شریفه 55 سوره یوسف میخوانیم:
«(قَالَ اجْعَلْنِی عَلَی خَزَائِنِ الاَْرْضِ إِنِّی حَفِیظٌ عَلِیمٌ)؛ (یوسف علیه السلام به پادشاه مصر) گفت: مرا سرپرست خزائن سرزمین (مصر) قرار ده، که نگاهبانی آگاهم!».
وزیر دارایی یک کشور باید حساب دخل و خرج کشور را بهطور دقیق داشته باشد و این کار به حافظهای قوی نیاز دارد. علاوه بر این، باید دانش کافی این کار را هم داشته باشد، و لذا حضرت یوسف علیه السلام خود را حفیظ و علیم معرّفی کرد.
صفت «علیم» در چوپانی شرط نبود، زیرا دانش چندانی نیاز ندارد، ولی خزانهداری، دانش ویژهای میطلبد.
در داستان فرماندهی حضرت طالوت (1)، به صفات دیگر یک مدیر لایق و توانا
اشاره شده است. هنگامی که بنیاسرائیل از ظلم و ستم جالوت به ستوه آمده وخدمت پیامبرشان (اشموئیل علیه السلام) رسیدند تا فرماندهی شجاع برایشان انتخاب کند که به جنگ جالوت بروند، آن پیامبر خدا جوان برومندی بهنام طالوت را به فرماندهی آنها برگزید. آنها اعتراض کردند که او نه ثروت زیادی دارد و نه از ما شایستهتر است. پیامبر خدا در پاسخ اعتراضشان گفت:
«(إِنَّ اللهَ اصْطَفَاهُ عَلَیْکُمْ وَزَادَهُ بَسْطَةً فِی الْعِلْمِ وَالْجِسْمِ)؛ خدا او را بر شما برگزیده واو را در دانش و توانایی جسمانی، فزونی بخشیده است». (2)
یعنی آنچه برای فرماندهی جنگ لازم است، قدرت و توان جسمی و علم وآگاهی درباره مسائل نظامی است و ثروت و حسب و نسب تأثیری در این مطلب ندارد.
1) «طالوت» مردی بلندقامت، تنومند و خوش اندام بود، اعصابی محکم و نیرومند داشت، از نظر قوای روحینیز بسیار زیرک، دانشمند و باتدبیر بود. بعضی علّت انتخاب نام طالوت را برای وی، همان طول قامت اومیدانند. شرح بیشتر را در تفسیر نمونه، ج 2، ص 271 به بعد، ذیل آیه 246 سوره بقره، مطالعه فرمایید.
2) سوره بقره، آیه 247 .
قرآن مجید هزار و چهارصد سال قبل شرایط مدیریّت و صدرنشینی در امور مختلف را بیان کرده است و پیام آن این است که ما نیز در زندگی فردی واجتماعی خود برنامهریزی داشته باشیم و مسئولیّتها را بر اساس لیاقتها وشایستگیها تقسیم کنیم، نه بر اساس رفاقتها و دوستیها و مسائل حزبی وسیاسی.
حضرت امیر علیه السلام در پایان روایت مورد بحث، کسانی را که بدون داشتن حتّی یکی از صفات سهگانه، مسئولیّتی را میپذیرند، احمق و نادان میشمرد. چون هم مردم را بدبخت میکنند و هم خودشان را در دنیا بیآبرو و در آخرت رسوا وبیحیثیّت مینمایند.
امام کاظم علیه السلام در ادامه به روایتی از عموی بزرگوارش، امام مجتبی علیه السلام استدلال میکند؛ میفرماید:
«وَقَالَ الْحَسَنُ بْنُ عَلِیٍّ علیهما السلام: إِذَا طَلَبْتُمُ الْحَوَائِجَ فَاطْلُبُوهَا مِنْ أَهْلِهَا. قِیلَ: یَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ وَمَنْ أَهْلُهَا؟ قَالَ: الَّذِینَ قَصَّ اللَّهُ فِی کِتَابِهِ وَذَکَرَهُمْ فَقَالَ: (إِنَّمَا یَتَذَکَّرُ أُولُوا الاَْلْبَابِ) (1)
قَالَ هُمْ أُولُوا الْعُقُولِ؛ (عمویم) حسن بن علی علیهما السلام فرمود: هنگامی که حاجتی (مادّی یا معنوی) دارید، آن را از اهلش مطالبه کنید. شخصی پرسید: ای فرزند رسول خدا! اهلش چه کسانی هستند؟ فرمود: کسانی که خداوند قصّه وسرگذشت آنها را در قرآن مجید گفته و از آنها یاد کرده است. آنجا که خدا فرموده: «تنها صاحبان عقل و خرد متذکّر میشوند» امام علیه السلام سپس فرمود: منظور از اولوا الالباب، صاحبان عقل و خرد است».
همانطور که در این روایت و دیگر روایاتی که امام کاظم علیه السلام به آنها استناد
1) سوره رعد، آیه 19 .
کرده، آمده است، اسلام برای عقل و مدیریّت و شایستگیها و تجربهها اهمیّت زیادی قائل شده است. یکی از مشکلات تمام جوامع بشری این است که پستها بر اساس لیاقتها تقسیم نمیشود، بلکه بر اساس رابطهها، وابستگیها و جناح بازیها تقسیم میگردد. اگر به روایات معصومین علیهم السلام، بهویژه روایات مورد بحث، عمل کنیم، این بخش از مشکلات مردم حل میشود.
به امید آنکه این درسها را نصب العین خود قرار دهیم و بتوانیم مشکلات دنیا و آخرتمان را با عمل به این دستورات حل کنیم.
امام کاظم علیه السلام در بخش سی و یکم حدیث هشام، به چهار روایت استناد کرده که درباره سه حدیث آن بحث شد. در روایت چهارم که از امام علی بن الحسین علیهما السلام نقل شده، شش اندرز وجود دارد که مجموعهای از یک برنامه سعادت است. توجّه بفرمایید:
امام سجّاد علیه السلام در اوّلین جمله چنین فرمودند:
«مُجَالَسَةُ الصَّالِحِینَ دَاعِیَةٌ إِلَی الصَّلاحِ؛ همنشینی با نیکان، انسان را به نیکی دعوت میکند».
همانگونه که عکس این مطلب نیز صادق است، یعنی همنشینی با بدان انسان را به بدی و زشتی فرا میخواند. این مطلب در قرآن مجید نیز آمده است. هنگامی که دوزخیان وارد جهنّم میشوند بعضی از آنها به بعضی دیگر میگویند: «شما سبب بدبختی و جهنّمی شدن ما شدید»: (رَبَّنَا هَؤُلاَءِ أَضَلُّونَا). (1)
بنابراین، مسئله همنشینی بسیار مهم است، زیرا انسانها بر یکدیگر اثر میگذارند.
1) سوره اعراف، آیه 38 .
همانگونه که برخی بیماریهای کوچک و بزرگ جسمانی براثر همنشینی ومصافحه و روبوسی منتقل میشود، بیماریهای روحی، نظیر سوء اخلاق، بیادبی، پرهیز نکردن از گناه، غیبت، تهمت و مانند آن نیز منتقل میشود. و این مطلب به بچّهها و جوانان اختصاص ندارد؛ بلکه درباره بزرگسالان نیز صدق میکند. و لذا، هنگامی که انسان به ملاقات عالمی ربّانی میرود و ساعتی با او به گفتگو میپردازد، احساس نورانیّت و صفای تازهای به وی دست میدهد. جوانان از ما میپرسند: چه کنیم آلوده گناه نشویم؟ میگوییم: عمل به دستورات پنجگانه زیر شما را از گناه دور نگه میدارد:
اوّل: پرهیز از عوامل تحریک گناه، که متأسّفانه در عصر ما بسیار فراوان است.
دوم: شرکت نکردن در مجالس آلوده به گناه و معصیت.
سوم: پرهیز از دوستان ناباب و ترک همنشینی با بیگانگان.
چهارم: اقامه همه نمازها در اوّل وقت.
پنجم: خود را به خدا سپردن.
اگر جوانان به این دستورات پنجگانه عمل کنند، به گناه آلوده نخواهند شد.
«وَآدَابُ الْعُلَمَاءِ زِیَادَةٌ فِی الْعَقْلِ؛ (مطالعه) آداب و برنامه زندگی علما موجب رشد عقل است». چون علما و دانشمندان جزء عقلا هستند و در نتیجه آداب واخلاقشان هم عقلایی است و هنگامی که در آداب و اخلاق عقلایی دقّت ومطالعه شود عقل انسان رشد میکند. به همین دلیل، مطالعه سیره و زندگینامه علما سفارش شده است.
«وَطَاعَةُ وُلاَةِ الْعَدْلِ تَمَامُ الْعِزِّ؛ اطاعت از حاکمان عدل موجب شکستناپذیری
است». اگر حاکمان جامعه عادل باشند مردم باید پشت سر آنها بایستند و از آنها حمایت کنند؛ چراکه اطاعت از حاکمان عدل، باعث عزّت مردم میشود.
«عزیز» در لغت عرب، معانی مختلفی دارد. یکی از معانی آن، همان عزّت در مقابل ذلّت است که در فارسی هم بهکار میرود. معنای دیگر آن، شکستناپذیری است؛ یعنی انسان بهقدری قوی و نیرومند شود که هیچ دشمنی نتواند او را شکست دهد و این مطلب برای یک قوم و جمعیّت، در سایه وحدت و اتّحاد رخ میدهد. همانگونه که انقلاب اسلامی ما در سایه همدلی ویکپارچگی مردم پیروز شد و توانست باقی بماند. اتّحاد مردم، موج عظیم وخروشانی بود که همه موانع را از سر راه انقلاب برداشت.
«وَاسْتِثْمَارُ الْمَالِ تَمَامُ الْمُرُوءَةِ؛ بهرهگیری صحیح از اموال، نشانه شخصیّت است» اگر انسان از اموال و ثروتهایی که در اختیار دارد خوب بهرهبرداری کند و در مسیر صحیح قرار دهد، نشانه مردانگی و شخصیّت اوست.
بسیاری از مردم مال و ثروت دارند، امّا مدیریّت اقتصادی ندارند. و برعکس، برخی باوجود نداشتن منابع فراوان، قلّههای اقتصاد را فتح کردهاند.
بهعنوان نمونه میتوان به کشور ژاپن اشاره کرد. ژاپن نه منابع نفتی دارد، نه زمینهای زیاد مستعدّ کشاورزی، و نه معادن زیرزمینی آنچنانی، امّا با مدیریت اقتصادی قوی خود، بسیاری از بازارهای دنیا را در اختیار گرفته است. بعد از جنگ جهانی دوم و بمباران اتمی وحشتناک هیروشیما و ناکازاکی، تقریبآ همهچیز ژاپن نابود شد. امّا آنها ناامید نشده و سعی و تلاش فراوانی کردند واکنون در مسائل اقتصادی از کشورهای درجه اوّل جهان بهشمار میروند.
کشور دیگری که میتوان مثال زد، آلمان است. این کشور بعد از شکست در برابر متّحدین، همهچیز خود را از دست داد. آنها وارث کارخانهها و مدارس
وبیمارستانها و در یک کلام، کشوری ویران شدند؛ امّا با مدیریّت صحیح اقتصادی و با صبر و حوصله، آجرهای همان کارخانههای خراب را روی هم گذاشتند و کارخانههای صنعتی نو و مدرن و مطابق نیاز روز ساختند و گفتند:
«ما باید از متحدین تشکّر نماییم که سبب شدند کشورمان را از نو پایهگذاری کنیم و کارخانهها و بیمارستانها و مدارس و دیگر مکانهای کهنه و قدیمی، جدید و مدرن شوند».
امیدوارم این مدیریّت اقتصادی، که نشانه شخصیت انسان است، در همه ما بهوجود آید و گرههای اقتصادی ما باز شود.
«وَإِرْشَادُ الْمُسْتَشِیرِ قَضَاءٌ لِحَقِّ النِّعْمَةِ؛ و راهنمایی کردن کسی که طلب مشورت کرده، شکرانه نعمت عقل (و رأی صائب) است».
اوّلا: به ما دستور داده شده در مسائل مختلف مشورت کنیم. (1)چون یک فکر
همچون یک جرقه است، ولی هنگامی که افکار مختلف به هم ضمیمه شود آن جرقهها تبدیل به شعلهای فروزان میگردد. مشورت سبب میشود که عقلهای دیگر به عقل ما اضافه شود و ضریب خطا و اشتباهات پایین بیاید.
عقل انسان هرقدر هم قوی باشد از مشورت بینیاز نیست، چون در هر مغزی رأی و نظری است که ممکن است در مغز دیگری نباشد.
ثانیآ: به ما سفارش شده که اگر طرف مشورت قرار گرفتی، درست جواب بده، و همانگونه که به برادر و خواهر و فرزندان و پدر و مادرت مشورت میدهی، به دیگر طالبان مشورت نیز مشورت بده. یعنی درست بیندیش و صحیح جواب بده، که این کار، ادا کردن حقّ نعمت و رأی صائب است که خداوند عنایت
1) ازجمله در آیه 159 سوره آل عمران (وَشَاوِرْهُمْ فِی الاَْمْرِ) و آیه 38 سوره شوری (وَأَمْرُهُمْ شُورَیبَیْنَهُمْ) و روایات متعدّد، این مطلب به چشم میخورد.
فرموده است. هر نعمتی شکرانهای دارد و شکرانه نعمت عقل، راهنمایی دیگران در مقام مشورت است.
«وَکَفُّ الاَْذَی مِنْ کَمَالِ الْعَقْلِ، وَفِیهِ رَاحَةُ الْبَدَنِ عَاجِلاً وَآجِلاً؛ خودداری از آزار دیگران، نشانه کمال عقل و سبب راحتی بدن در دنیا و آخرت است».
علّت اینکه آزار نرساندن به دیگران نشانه کمال عقل بیان شده، این است که اذیت دیگران دشمنی ایجاد میکند و دشمن را نباید کوچک شمرد، هرچند کوچک باشد؛ چون ممکن است زمانی ضربهای بزند که نتوان کمر راست کرد. عقل اجازه نمیدهد انسان پدر و مادر، بستگان، فامیل، دوستان، همسایگان وهمکاران خود را آزار دهد و از خود برنجاند، چراکه عامل سلب آرامش وآسایش انسان در دنیا و آخرت خواهد بود.
دوباره به این روایت فکر کنید. راستی! اگر به این شش برنامه عمل شود چه تحوّلی در جهان بهوجود خواهد آمد؟!
امام کاظم علیه السلام در آخرین فراز حدیث هشام، خطاب به وی فرمود:
«یَا هِشَامُ! إِنَّ الْعَاقِلَ لاَ یُحَدِّثُ مَنْ یَخَافُ تَکْذِیبَهُ، وَلاَ یَسْأَلُ مَنْ یَخَافُ مَنْعَهُ، وَلاَ یَعِدُ مَا لاَ یَقْدِرُ عَلَیْهِ، وَلاَ یَرْجُو مَا یُعَنَّفُ بِرَجَائِهِ، وَلاَ یُقْدِمُ عَلَی مَا یَخَافُ فَوْتَهُ بِالْعَجْزِ عَنْهُ؛ ای هشام! انسان عاقل حرفش را به کسی که میترسد تکذیبش کند نمیگوید، واز کسی که احتمال معقول میدهد از او جواب منفی بشنود تقاضای چیزی نمیکند، و به چیزی که قدرت بر انجام آن نداشته باشد وعده نمیدهد، و به چیزی که احتمال میدهد هرگز به آن نرسد دل نمیبندد، و برای کاری که میترسد به آن نرسد و از انجام دادن آن عاجز باشد اقدام نمیکند».
امام هفتم علیه السلام در آخرین فراز روایت، پنج سفارش به هشام میکند که با پایان حدیث نیز تناسب دارد. هنگامی که این امور پنجگانه را جمعبندی میکنیم، به یک حقیقت برمیگردد و آن اینکه انسان دارای امکانات و نیروی محدودی است؛ جوانی، عمر، توان عقلی و جسمی وی، همه محدودند. لذا نباید آنها را بیدریغ هزینه کند، بلکه باید در جایی و بهگونهای هزینه نماید که به بازدهی اطمینان داشته باشد. اگر یک کشاورز آب و زمین محدودی داشته باشد، که باید
از همان، هزینه زندگی خود و خانوادهاش را تأمین کند، آن را به آزمایشگاه تبدیل نمیکند و هر روز بذر امتحان نشدهای را نمیافشاند تا ببیند جواب میدهد یا نه؟ بلکه مشورت، سؤال، مطالعه و تفکّر میکند و از تجارب دیگران استفاده مینماید تا بذری را انتخاب کند که مطمئن باشد ثمر میدهد و بتواند از آب وزمینش استفاده بهینه کند.
امام کاظم علیه السلام در فراز سی و دوم روایت هشام به همین مطلب مهم اشاره دارد که انسان با این نیرو و امکانات و سرمایه محدود، بهسراغ برنامهای برود که احتمال بازدهی آن فراوان است و در این رابطه به پنج نکته، بهعنوان مثال، اشاره کرده است، هرچند منحصر به آنها نیست. میفرماید:
اگر میخواهی با کسی سخن بگویی و خبری را برایش نقل کنی، سفره دلت را نزد هر کسی باز مکن، بلکه بهسراغ کسی برو که سخنانت را باور میکند و تو را تکذیب نمینماید.
یا اگر خواهش و خواستهای داری، از کسی طلب کن که اطمینان داری اجابت میکند و در راه حل مشکلت گام برمیدارد، نه کسی که احتمال اجابت نمیدهی؛ بلکه اگر به او بگویی آبرویت میرود.
بههنگام وعده دادن، به فکر زمان انجام دادن وعدهات باش، اگر توانایی عمل کردن به آن را نداری، به دیگران وعده مده و بیحساب و کتاب با دیگران قرار نگذار که اعتماد مردم به تو از بین میرود.
به چیزی که احتمال میدهی به آن نمیرسی دلبسته مشو، چون بهجز حرص و جوش و ناراحتی و از دست دادن بخشی از سرمایه عمر و جوانی و توان فکری و جسمی، نتیجهای درپی ندارد.
آخرین کلام اینکه برای کاری که به نتیجه آن امید نداری، تلاش و فعالیّت نکن.
امام کاظم علیه السلام درحقیقت، درس تدبیر در امور و عاقبت نگری میدهد که قبل
از هر اقدام، درباره امور مختلف مطالعه و اندیشه کرده و عاقبت و نتیجهاش را در نظر بگیریم، سپس شروع به آن کار کنیم.
حضرت یوسف علیه السلام بعد از آنکه خواب پادشاه مصر را تفسیر کرد، تدبیر نمود و دستور داد مردم در هفت سال فراوانی نعمت، در تمام زمینهای مستعد وآماده، کشاورزی کنند و گندمها را تنها بهمقدار ضرورت مصرف کرده، بقیّه را بدون آنکه از خوشهها خارج کنند در سیلوها نگهداری نمایند تا در هفت سال خشکسالی با مشکل مواجه نشوند. با این تدبیر حضرت یوسف علیه السلام، مصریان از خطر مهمّی جلوگیری کرده و کشورشان را از نابودی نجات دادند.
در عصر و زمان ما هم مردم باید مدبّر باشند و اینقدر اسراف نکنند و از امکاناتشان به نحو احسن بهرهبرداری نمایند.
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:
«اِنّا مَعاشِرُ الاَْنْبِیاءِ اُمِرْنا اَنْ نُکَلِّمَ النّاسَ عَلی قَدْرِ عُقُولِهِمْ؛ ما پیامبران مأموریم با مردم بهاندازه عقلشان سخن بگوییم». (1)
مطلبی که در این روایت به آن پرداخته شده، نکته بسیار ظریفی است که هرچند امروزه درباره آن بحث فراوانی مطرح است، ولی در عصر رسول خدا صلی الله علیه و آله مورد توجّه نبوده، امّا پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به آن پرداخته است.
توضیح اینکه اشخاص از نظر تفکّر مختلفند. ازجمله اینکه مراحل سنّی مختلف است و روشن است که عقل کودکی هفت ساله با نوجوانی 12 ساله وجوانی 20 ساله، و میانسالی 40 ساله با بزرگسالی 70 ساله یکسان نیست. آیا با همه این افراد میتوان با یک منطق سخن گفت؟
1) کافی، ج 1، کتاب العقل والجهل، (ح 15، ص 23).
علاوه بر این، مراحل علمی و تجربی اشخاص نیز متفاوت است. مثلا همه انسانهای 40 ساله در یک سطح علمی و تجربی نیستند و با همه آنها نمیتوان با یک منطق سخن گفت.
همچنین، محیط زندگی افراد نیز متفاوت است. شخصی که در یک محیط مذهبی و دینی بزرگ شده، با شخصی که در محلّه ضدّ دین و مذهب رشد و نمو کرده، یکسان نیستند و با هر دو نمیتوان به یک زبان سخن گفت. علاوه بر همه این امور، استعداد افراد با یکدیگر تفاوت بسیار دارد.
خلاصه اینکه سطح عقل و خرد و علم و آگاهی و استعداد و تجربه و سن وسال و محیط و مانند آن، این مطلب را روشن میکند که باید با هرکس متناسب با داشتههای خودش تکلّم کرد.
و لذا پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: ما پیامبران با مردم بهاندازه درک و آگاهیشان سخن میگوییم.
از اینجا راز اختلاف سطح روایات روشن میشود که چون حضرات معصومین علیهم السلام با افراد مختلف و استعدادهای متفاوت و شرایط گوناگون روبرو بودند، سطح روایات مختلف است و همه آنها یکسان نیستند. و حتّی گاه امام به دو سؤال مشابه از دو نفر، دو پاسخ متفاوت میدهد؛ چون سطح معرفت و علم وآگاهی و استعداد آنها متفاوت بوده است.
بهعنوان مثال، شخصی از امامرضا علیه السلام پرسید: آیا خداوند قادر است تمام عالم را در یک تخم مرغ جای دهد؟
امام علیه السلام با توجّه به سطح پایین اطّلاعات و معرفت آن شخص فرمود:
«بله، خداوند تمام دنیا را در چشم تو قرار داده، و چشم تو (که همانند یک تخم مرغ کوچک است) تصویری از دنیای بزرگی در خود جای داده است» (قَدْ
جَعَلَها فی عَیْنَیْکَ وَهِیَ اَقَلَّ مِنَ الْبیضَةِ). (1)
ولی در جواب شخص دیگری که از سطح معرفت و آگاهی بالاتری برخوردار بود، فرمود:
«اِنَّ اللهَ تَبارَکَ وَتَعالی لایُنْسَبُ اِلَی الْعَجْزِ، وَالَّذی سَأَلْتَنی لا یَکُونُ؛ بله، خداوند بر هر چیزی قادر است، امّا آنچه تو گفتی، امکانپذیر نبوده و محال است» (2)
این سؤال مثل این میماند که کسی بگوید: «آیا خداوند قادر است شصت را مساوی چهل کند بدون آنکه چیزی بر چهل افزوده و از شصت کاسته شود؟». خداوند قادر مطلق است؛ ولی این کار از نظر عقلی امکانپذیر نیست.
درضمن اینکه در ابتدای رساله توضیحالمسائل مراجع عظام تقلید آمده: «بر همه مردم واجب است اصول دین خود را از روی دلیل و برهان پذیرفته باشند» منظور این است که هرکس به فراخور حال خود و مطابق علم و آگاهیاش این کار را انجام دهد. یکی ممکن است از راه برهان علیّت و نظم و مانند آن به توحید برسد، دیگری از مطالعه ساختمان بدن انسان، سومی از مسائل سادهتر و یکی هم مانند آن پیرزن از چرخ نخریسیاش. وقتی از او که مشغول کار با چرخ نخریسی خود بود پرسیدند: از کجا خدا را شناختی؟ دست از چرخاندن چرخ برداشت وخاموش نشست. گفتند: چرا جواب نمیدهی؟ گفت: پاسخ گفتم. گفتند: چطور؟ گفت: تا دستان ناتوان من این چرخ را به حرکت درنیاورد، نمیچرخد. چگونه ممکن است عالم هستی با تمام عظمت و بزرگیاش، بدون خالق و مدیر و مدبّری اداره شود؟
شاید روایت نبوی «عَلَیْکُمْ بِدینِ الْعَجایِزِ» اشاره به همین داستان باشد. (3)
یا آن عرب بیابانی به جای پای شتران استدلال کرد که ما از جای پای شتران به
وجود شترانی که از اینجا عبور کردهاند پی میبریم و از مخلوقات و پدیدههای فراوان خداوند قادر متعال نیز به وجود او پی میبریم. (البعرة تدل علی البعیر، واثر الاقدام علی المسیر، افسماء ذات ابراج والارض ذات فجاج لا تدلان علی اللطیف الخبیر). (1)
حضرت علی علیه السلام نیز در سطح بالاتری در خطبه اشباح (2)، خداشناسی را مطرح
کرده است.
خلاصه اینکه با هرکس باید بهمقدار عقل و تواناییاش سخن گفت. هنگامی که سروکارمان با بچّه بود باید بچگی کرد و با زبان خودش با او سخن گفت و با دیگران نیز بهمقدار عقل و درکشان.